ghaemiyeh.com
سرشناسه : آبادیان، حسین، - ۱۳۳۷
عنوان و نام پدیدآور : ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند/ حسین آبادیان
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ص ۸۰۰
شابک : 964-5645-71-9
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب مشروطه، ق ۱۳۲۷ - ۱۳۲۴
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۲۰ - ۱۳۰۴
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۴۰۷/آ۱۷الف۹ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۷۵
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۲۶۲۰
تاکنون به مشروطه ایران از دو منظر نگریسته شده است: یا از سر خودشیفتگی (Narcissism) که در غایتِ امر سر از «آنچه خود داشت» در آورد؛ و یا از موضع سوءظن (Paranoia) که این وجه دوم در نقطة افراطی خود به توطئه پنداری (Conspiracy) مبتذل در همه ارکان و در نهایت به بیگانه ترسی (Xenophobia) انجامید. معتقدان دیدگاه نخست بدون توجه به شرایط جهانیِ مقارن مشروطه و بدون عنایت به دسیسههای گوناگونی که سرشت سیاست مدرن را تشکیل میدهد - و در فقدان تبارشناسی حوادث و وقایع، به مشتی مطالب بدون تأمل که از خامة برخی مدافعین مشروطه در همان بدو بروز این تحول دورانساز تراوش کرده است - دلخوش کردهاند و اینگونه میپندارند که گویی در پسِ آن حادثه اندیشهای سامانمند وجود داشته و گروه دوم بیتوجه به ساختارهای داخلی ایران عصر مشروطه و بیعنایت به موقعیت فکری ایران آن عصر- که در وضعیتی بغرنج و حتی نامعلوم به سر میبرد - کلیه تحولات را به سرانگشتان سفارت بریتانیا منتسب میسازند و از درونِ آن نظریة «ترس از انگلیس» را استخراج مینمایند.
بلافاصله باید خاطرنشان سازیم باور داشتن به دسیسههای رایج در زد و بندهای سیاسی، با نظریة توطئه تفاوت بنیادین دارد: دسیسه جزو سرشت سیاست است و اگر کسی منکر آن شود، به واقع بخش اعظم تحولات جهانی را که بنیادی استوار در فعالیتهای پنهان با موازین نهانْ روشی داشتهاند، انکار کرده است. اما نظریة توطئه ظاهراً بر این باور است که گویا هر حادثهای که در هر گوشهای از جهان روی میدهد، در تحلیل نهایی باید به سرانگشتان اقلیتی دسیسهگر فروکاسته شود. با این توضیح ضروری و کوتاه به بحث اصلی میپردازیم:
مشروطة ایران زمانی روی داد که هیچگونه سابقة ذهنی و هیچ تجربه عملی از نظامی قانونمند، بر طبق موازین رایج زمان در این مرز و بوم وجود نداشت. هیچکدام از کسانی که مسامحتاً از آنان به روشنفکر یاد میکنیم از نظام مشروطه ذهنیت مطابق با واقع نداشتند. به قول
سیدمحمد طباطبائی - از رهبران طراز اول مشروطه - بسیاری از دستاندرکاران جنبش، از مشروطه و فواید آن «چیزی شنیده بودند»، اما هرگز تأملی بنیادین در اینکه مشروطه چیست؟ لوازم و لواحق آن کدام است و الزامات پذیرش مشروطه چیست به عمل نیامده بود. به عبارتی پرسش از ماهیت مشروطه نه قبل از این حادثه و نه بعد از آن به عمل نیامد و «هر کسی از ظن خود یار» آن شد و مثل «فیل که اندر خانة تاریک بود»، هرکس بنا به پیشینة ذهنی و علایق و سلایق خود در مورد آن گمانی میبرد. سخن در این نیست که یوسفخان مستشارالدوله در مورد قانون بحثی نکرد و یا میرزا ملکم خان ناظمالدوله در باب فواید و ظواهر تمدن جدید سخنی نگفت؛ بحث در این است که هیچ کس از ماهیت دوران جدید که سیطرهای نو بر عالم و آدم بنیاد نهاد - و قانون و مشروطه و اصناف نظامهای جدید سیاسی از الزامات آن بود- بحثی به میان نیاورد. درست که میرزا آقاخان کرمانی در روزنامة اختر، سالها قبل از مشروطه نوشت، غربیان میگویند یا خانه را به سبک ما بساز و یا ما آن را برایت خواهیم ساخت؛ اما وی هرگز ننوشت چرا چنین است و بنیاد این سخن در کدام اندیشه نهفته است؟ واقع امر این است آنچه یوسف خان مستشارالدوله در باب قانون نوشت، با مناسبات فکری و الزامات روزگارش تا اندازهای انطباق داشت، اما میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ملکم خان ناظمالدوله بیشتر برای تسویه حساب با دربار ایران اختر و قانون را منتشر کردند و در پس نوشتههای آنان گرچه کورسویی از مظاهر تمدن جدید دیده میشد، اما جای یک بحث سامانمند که منطق درونی نظامهای جدید بشری را بنمایاند، همیشه خالی بود. اساساً وقتی نخستین جرقههای جنبش زده شد، حتی از عدالت نیز چشم انداز دقیقی وجود نداشت.
یکی از خواستههای اولیه معترضان در عزل عسکر گاریچی از راهداری تهران- قم خلاصه میشد و همین تقاضا خود میزان وقوف تقاضا کنندگان از معیارها و موازین عدل را نشان میدهد. وقتی هم مظفرالدینشاه با اعیان و اشراف و نمایندگان مجلس و امرای لشکری و کشوری، آن هم درست اندکی بعد از صدور فرمان مشروطه ملاقات کرد، نمایندگان را «نوکر» خواند و گفت که خداوند «زمام ادارة امور را به کف با کفایت» او سپرده و زمام قبض و بسط مَهام امور در دستان اوست و کسانی که نمایندة ملت لقب گرفتهاند، باید حد خود بدانند و پای از گلیم خویش درازتر ننمایند، زیرا اگر خواجه لطف بی کران رانَد، نوکر باید حد و حدود خود را بداند. او مجلس نمایندگان را مجلسی مشورتی خواند که شاه از باب لطف آن را تأسیس کرده و نه از باب اینکه مردم حقی در تأسیس مجلس دارند و شاه فقط اگر مایل بود با آن مشورت مینماید. این پندار نه با الزامات مشروطه سازگار بود و نه با دیگر الزامات دنیای جدید و نه با فرامین شرع در مورد حق الناس.
نخستین رسالهای هم که در دفاع از مشروطه منتشر شد، به قلم حاجی سید نصرالله تقوی بود که ابتدا به صورت پاورقی در روزنامة تربیت چاپ شد و بعداً به رسالهای مستقل تبدیل گردید.
در این رساله هم آمده است که مشروطه ابزاری است برای جلوگیری از بهانهجویی غربیان که به عنوان «حقوق بشر» در امور کشورهایی مثل ایران مداخله مینمایند. اما تا پیش از مشروطه نه قدرتی بیگانه از ضرورت استقرار موازین حقوق بشر در ایران سخنی گفته بود و نه اساساً مشکل غرب سرمایهداری - که برجستهترین نمادش در آن زمان بریتانیا محسوب میشد- آزادی و مساوات برای ایرانیان بود. آن چه راه را بر انواع نظریههای توطئه پندار باز کرد، سوءاستفاده محافلی از حاکمان انگلیس از مشروطه ایران بود. به واقع انگلیسها نه در قید مشروطه ایران بودند و نه خود را مقید و مکلف به حمایت از این نظام سیاسی میدیدند. تنها چیزی که برای این محافل اهمیت داشت، مهار روسیه و مات کردن آن در شطرنج سیاست ایران بود. با مشروطه این نیت عملی شد؛ انگلیس در دوره نخست مشروطه به منظور حفظ هندوستان و در دوره دوم به منظور حفظ سیطرة خود بر منابع نفتی ایران از بحرانسازی و هرج و مرج در کشور حمایت نمود.
برای انگلیس وضعیت مطلوب در مورد ایران از دو حال خارج نبود: یا هرج و مرج و یا استقرار دولت دستنشانده. به یاد آوریم که در ایام بحران ایران به هنگام مشروطه، آنگاه که مشروطه خواهان ادعایی، برای پرکردن خزانة کشور به منظور پرداخت حقوق سپاهیان خود، مالیات روده و نمک و ذغال - یعنی بیارزش ترین کالاها- وضع میکردند، انگلیسیها نفت ایران را میبردند بدون اینکه دولت مرکزی کوچکترین اطلاع و یا حساسیتی داشته باشد. وقتی هم روسیه تزاری از بین رفت، دیگر نیازی به هرج و مرج نبود و باید یک دولت وابسته، منافع امپراتوری را تضمین میکرد و این مهم هم با استقرار سلطنت پهلوی به نتیجه رسید.
به هر حال در سراسر سالهای مشروطه - 1285 تا 1290 شمسی - که کشور به اشغال ارتش مهاجم روسیه در آمد، هر کس در مورد مشروطه داوری خاصی میکرد که با نفسالامر آن مطابقت نداشت. در دورة اول مشروطیت، حتی یک رساله سیاسی قابل توجه در مورد مشروطه نوشته نشد. تنها رسالة مهم این دوره تذکرۀ الغافل و ارشاد الجاهل منسوب به شیخ فضلالله نوری بود که اتفاقاً بنیاد مشروطه و مغایرت آن با مبانی شرع را به خوبی تبیین کرده بود. رسالهای که در مورد دفاع از مشروطه نوشته شده و نویسندهاش روشنفکری آگاه به شرایط زمان و یا روحانی صاحب فتوایی باشد، در این مقطع - یعنی دورة اوّل مشروطه - مطلقاً دیده نمیشود. نخستین رسالههایی که به حمایت از مشروطه با رویکرد شرعی نوشته شد، مربوط به دوره موسوم به استبداد صغیر و دورة فترت مجلس اول و دوم است و همه - حتی مهمترین آنها که رسالة تنبیه الامه و تنزیه المله علامه نائینی باشد- در پاسخ به رسالة شیخ فضلالله نوری نوشته شدهاند. این رسائل هم رویکردی مشخص و روشن دارند و آن همانا تبیین مشروطه بر بنیاد شرع بود. حتی حزب اعتدالی تا حدی میراث دار این سنت شناخته میشد. ما موقعیت تفکر این عده را «وضعیت هم این و هم آن» مینامیم، یعنی تلاش برای
آشتی دادن شرع با آنچه وجه مثبت مشروطه خوانده میشد.
اینان تمدن جدید را دارای دو رویه مثبت و منفی میدیدند و میخواستند آنچه را وجه مثبت مینامیدند، «گزینش» کنند و با ظاهرِ شرع آشتی دهند. امّا روشنفکران کاری جدی انجام ندادند و یا اینکه مشروطه را در حد مقالات روزنامهای تنزل دادند. فعالترین این گروه سوسیال دمکراتهای سابق ارمنی مثل آرشاویر چلنگریان، تیگران تر هاکوپیان و ورام پیلوسیان بودند. هاکوپیان از کارل کائوتسکی میپرسید با توجه به اینکه در ایران نهادهای سرمایهداری رسوخ و نفوذ ندارد و پرولتاریا شکل نگرفته است، آیا به نظر او میتوان از شرکتهای خارجی دعوت کرد در ایران سرمایهگذاری کنند تا پرولتاریا شکل گیرد و مقدمات تحول از سرمایهداری به سوسیالیسم فراهم شود؟! گویی سرمایهدار غربی منتظر دستورالعمل کائوتسکی و گروه مزبور در ایران نشسته بود تا سرمایهگذاری خود را آغاز کند. البته کائوتسکی هم ضمن اظهار بیاطلاعی از شرایط ایران، به طور کلی امکان رشد نهادهای سرمایهداری از طریق سرمایهگذاری خارجی را رد کرد. رسولزاده هم تمدن جدید را «یک دوری پلو پخته آماده» میدانست که فقط باید «قبول زحمت کرد و آن را میل نمود.» منظورش این بود که نیازی به تفکر و تأمل نیست، همه چیز در غرب آماده است و فقط باید تقلید کرد.
در این مقطع اگر حزب اعتدالی از نوعی آشتی مشروطه و شرع حمایت میکرد، حزب رقیب یعنی دمکرات، معجونی در هم جوش از اندیشههای سوسیالیسم اروپایی، گرایشات منشویکی، نارودنیکی و آنارشیستیِ روسی؛ لیبرالیسم فرانسوی، یوتلیتاریانیسم انگلیسی و البته مظاهری از اندیشههای شرعی بود، که بنا به ضرورت و در موقع مقتضی یکی از آنها را به کار میگرفت. اگر روزنامة ایران نو ارگان این گروه را حتی به صورت گذرا ملاحظه کنیم، میبینیم اغتشاش ذهنی در مقالات آن موج میزند. می بینیم دمکراتها گاهی خود را طرفدار کارگران میدانند و از جنبشهای سندیکالیستی حمایت میکنند، در حالیکه خود معترفند در ایران کارگر صنعتی وجود ندارد؛ وقتی دیگر میگویند بنیاد مشروطه بر «کارگران، عملهها و دهاتیها» استوار است؛ در موقعیتی اطلاق واژه انقلابی را بر خود بهتان و افترا میدانند و موقعی دیگر از جنبش انقلابی تودهها حمایت میکنند. گاهی میگویند لیبرالند و وقتی دیگر به ضد آن سخن میگویند؛ گاهی از سیسموندی ، پرودون و مارکس شاهد مثال میآورند و از ضرورت تحول ساختارهای تولیدی سخن به میان میآورند و همزمان از ضرورت تحول ایران به سمت سرمایهداری دفاع میکنند. بعضی مواقع سرمایهداری را نظامی ضد بشری میخوانند و وقتی دیگر میگویند اگر جلو استقرار نهادهای سرمایهداری گرفته شود، مثل امپراتور چین که پکن شهر آسمانی را به اجنبی تسلیم کرد و خود گریخت تا جان به سلامت به در برد، همان بلیه بر ایران نیز نازل خواهد شد. با همة این اوصاف گاهی دیگر به تبعیت از پلخانف بر نقش شخصیتها در تاریخ انگشت تأکید مینهادند.
این وضعیت نشان چه بود؟ در یک کلام نشان آشفتگی فکری و بحران در نظر به چیستی و چونی مشروطه و این بحران باعث اغتشاش در عمل شد. از سویی آیتالله آخوند ملاکاظم خراسانی مشروطه ایران را بر اساس «قوایم مذهبی» ممکن و میسر میدید و از آن سوی سید حسین اردبیلی میگفت در امور «سیاسیه ملکیه» تقلید نمیکند. از یک طرف آیتالله خراسانی دستور میداد که هیئت پنج نفره نظارت بر شرعی بودن مصوبات مجلس باید هر چه زودتر انتخاب شوند و از طرف دیگر عدهای نفس نظارت شرعی را مغایر مشروطه عنوان میکردند. علما دولت را از دخالت در محاکم شرعی بر حذر میداشتند و میگفتند مجلس حق قانونگذاری در حوزة قضا ندارد و به طور مثال استیناف را مردود میشمردند و از سویی دیگر وزارت عدلیه که در دست مخالفین آنها بود ساز خود را میزد. آنچه اجرا میشد نه ربطی به شرع داشت و نه مشروطه. نهایت اینکه وضعیت آشفتة «هم این و هم آن» و تلاش برای «گزینش» وجهِ مثبت تمدن غرب و آشتی آن با ظواهر شرع، به وضعیت «نه این و نه آن» انجامید و اوضاعی شکل گرفت که نه با مشروطه و الزامات آن منطبق بود و نه با ظواهر شرع هماهنگ مینمود.
در همین حال هرج و مرج بیداد میکرد، هر کس زرنگتر بود سلاحی مییافت و به عناوین مختلف با مخالفین تسویه حساب میکرد، بدون اینکه کسی را جرأت مقابله باشد. روز روشن عدهای با موزر مخالف خود را میکشتند و نام آن را ضدیت با استبداد مینهادند. ایلات و عشایر به هوای رسیدن به تخت سلطنت دست به شورش میزدند، اقتصاد به هم ریخته، دولت فلج و جامعه به شدت آشفته شده بود. در همین حال و هوا بارها استقلال و تمامیت ارضی کشور از شمال و جنوب توسط روس و انگلیس نادیده گرفته شد. در چنین اوضاع نابسامانی مصالح ملی امری ناشناخته بود، هرکس آنچه را که به ذهن خودش میرسید اجرا میکرد و کاری نداشت که این عمل به چه میزانی با الزامات نظام مشروطه منطبق است. به قول کسروی و مخبرالسلطنه هدایت، هر که بیشتر و بهتر فحش میداد مشروطهخواهتر بود. این بحران عینی ریشه در بحران نظری در باب فهم مشروطه داشت، طُرفه اینکه هیچ کس در باب دیدگاههای خود تأمل نکرد و آن را آسیبشناسی و یا کالبدشکافی ننمود و باورهایش را به محک نقد و نظر دیگران حک و اصلاح نساخت.
آخوند خراسانی نوشت کسانی که به مشروطه اروپایی باور دارند به سوی معشوق خویش به پاریس عزیمت کنند، ملا عبدالله مازندرانی فتنهها را زیر سر «بهائیه لعنهم الله تعالی» و «انجمنهای سریه و ستاریه» دانست و در مقابل، مخالفین آنان، دخالت همه جانبه روحانیون مقیم نجف را عامل بحران خواندند. وقتی با هجوم روسیه به کشور در محرم 1330 و بر دار شدن برخی مشروطه خواهان در عاشورای تبریز، مشروطه رخت بر بست، موجی جدید از بحرانها و هرج و مرج کشور را فرا گرفت که نقطة اوج آن تأسیس «کمیته مجازات» به هنگام
جنگ اول جهانی بود. اینک حتی رهبران سابق مشروطه مثل سید حسن تقیزاده، در چرخش و تغییر جهتی واضح، از مواضع نه چندان دور خود، به ضرورت استقرار مرد قدرتمند بر اریکة قدرت باور پیدا کردند. گناه ناکامیها، هرج و مرجها و بحرانها به گردن مشروطهای افکنده شد که حتی یک روز اجرا نگردیده بود؛ بدون اینکه کسی توضیح دهد در کدامین مقطع، مشروطه و معیارهای آن - حتی با همان تلقی معوج روشنفکران و یا دیدگاه روحانیان - به بوتة اجرا گذاشته شد، مشروطه را برای مردم ایران زود دانستند، تودهها را متهم به جهالت و نادانی کردند و با این وصف از آنان خواستند همانطور که در هنگامة مشروطه پای در رکاب جهاد نهادند، اینک برای اجرای منویات آنان در مورد استقرار «ابر مرد» وارد میدان شوند. به همان مردمی که طرف خطابشان بودند، میگفتند فقط با زور است که متمدن میشوند و از «استبداد منور» سخن گفتند. به جستجوی بیسمارک و پطر کبیر و میجی برآمدند، و در نهایت قزاقی را که حتی از حداقل سواد متعارف محروم بود تا چه رسد به درک و فهم تجدد و الزامات آن - به عنوان بیسمارک ایران - بر تخت سلطنت نشاندند تا تتمه اعتبار مشروطه را به باد دهد و مجلس را «طویله» نام نهد، دولتی نظامی تشکیل دهد تا ایران را به شیوة سربازخانه اداره کند و حتی بر کسانی مثل داور و تیمورتاش که او را برکشیده بودند، ابقا ننماید و آنان را به تیغ کین رهسپار دیار عدم نماید. به این شکل از استبداد پر نور بیسمارک، تاریخ، موش کور حکومت قزاقان را زایید و مشروطه ایران به قعر انحطاط خود درغلتید و وضعیتی شکل گرفت که ما آن را «بناپارتیسم ایرانی» نام مینهیم. این همه به دلیل فقدان تأمل عقلانی و خردورزانه برای حل بحرانهای نظری مشروطه، فقدان تحریر محل نزاع و عدم تلاش برای انسجام بخشیدن به ساختار اندیشة مشروطهخواهی و الزامات آن رخ نمود.
کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ از جمله مهمترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران است. این کودتا که درست چهارده سال پس از انقلاب مشروطه رخ داد، بنیان بسیاری از دستاوردهایی را که در مشروطه شکل گرفته بود، بر باد داد و زمینة دیکتاتوری رضاخان را فراهم آورد. معمولاً مورخین در بررسی کودتای سوم اسفند، ۱۲۹۹ سرکردة اصلی آن یعنی رضاخان میر پنج را مورد توجه قرار میدهند و تحولات مربوط به این حادثه را چونان سقوط بهمنی سهمگین در فضای رعبانگیز بعد از مشروطه ارزیابی میکنند، اما این دسته از مورخان غافلند که با نسبت دادن ارادة پولادین به رضاخان و تأکید بر ابتکار فردی او؛ وی را بیش از آن چیزی که بود بزرگ میکنند. به عبارت بهتر تأکید بر نقش رضاخان در وقوع کودتا چیزی است که او خود دوست داشت به آن شُهره شود، کما اینکه در سالگرد کودتا - اسفند 1300 - در بیانیهای
اعلام کرد با وجود او عجیب است کسی دیگر را عامل کودتا معرفی نمایند! رضاخان با این بیانیه میخواست بر نقش بریتانیا در شکلگیری دور جدیدی از تاریخ معاصر ایران سرپوش گذارد و مخالفین کودتا را با تهدید از سر راه کنار زند. از آن به بعد همه تلاشها حول محور نقش پنجة آهنین رضاخان در استقرار وضع نوین دور میزد، اما ناظرین تیزبین این سوآل را طرح کردند که دستهای پشت پرده کودتا را چه کسانی هدایت کردند؟ کدامین علل و عوامل دست به دست هم دادند تا مردی را که از سواد متعارف هم محروم بود، به عنوان بیسمارک ایران بر تخت سلطنت نشست و از این بالاتر کنجکاوان میخواستند بدانند کارگردانان این سناریوی مضحک چه کسانی هستند؟
به واقع وقوع کودتا در آن شرایط، محصول فرایندهای تاریخی ریز و درشتی بود که در فضای بعد از سقوط مشروطه رخ نمود و توجه نکردن به آنها و نیز دیگر عقبههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کودتا، راه هرگونه تحلیل ساده انگارانه و مبتنی بر نظریه اصالت دادن ناموجه به شخصیتهای تاریخی را هموار میسازد و خواننده را از عمق حادثه غافل میکند. توجه دادن بیش از اندازه به ابتکار فردی و تأکید بر خاطرههای تاریخی این حادثه از آن حیث صورت گرفته تا محتوای واقعی کودتا مستور بماند و آن را در حد یک رخداد عادی و طبیعی سیاسی جلوهگر سازد. واقع امر، آنچه از تاریخچه کودتا در دست است نگاشتة عوامل درجه چندم همان کودتا، یا نوشته کسانی است که به نحوی از انحا منکر حضور بریتانیا در آن حادثهاند. به عبارت بهتر اینان حتی سؤال نمیکنند رضاخان چگونه در فضای آشوبزده بحرانهای سیاسی و اجتماعی ایران ظهور کرد؟ او چگونه، با کدام عقبه و با کدام تشکیلات منسجم به میدان آمد؟ آیا حادثة کودتا یک شبه شکل گرفت و به طور مثال آیرونساید رضاخان را به تصرف تهران واداشت! اگر این تحلیل سادهانگارانه را بپذیریم، به واقع اهمیت وقایع تاریخی و نقش عوامل ذی مدخل و تأثیرگذار را در آن انکار کردهایم. بالاتر اینکه فرایند شکلگیری یک تحول تاریخی را بسیار ساده انگاشتهایم. چنین اظهاراتی البته فقط ذهن عوام را میتواند اشباع کند و مسلماً نکته بینان را از تحقیق در آن منصرف و مستغنی نمیسازد. به نظر ما کسانی که بر نقش محوری رضا خان در کودتا تأکید میکنند، میخواهند واقعیتی بزرگ را پنهان سازند، این واقعیت نقش بریتانیا و عوامل داخلی همسو با سیاستهای این کشور است در وقوع کودتا.
آفت این نوع نگاه به حوادثی مثل کودتا، غفلت از این نکته است که رضاخان به رغم شعارهای شداد و غلاظ اولیة خود - که در ابتدا حتی روشنفکران آزادهای مثل میرزاده عشقی را هم فریب داد- جنبش مشروطه را ، با اقدامات بعدی خود به قعر فضاحت و ابتذالی سوق داد که هیچکس، حتی طرفداران او انتظارش را نداشتند. بعد از کودتا تحولاتی رخ داد که از بنیاد با حادثهای که چهارده سال پیش از آن اتفاق افتاده بود؛ در تناقض بود. اخیراً کسانی در خارج کشور تلاش دارند این نکته را اثبات کنند که حکومت رضاخان ادامه طبیعی جنبش
مشروطه بود، به گمان اینان با استقرار رضا خان بر سریر سلطنت، شعارهای مشروطه عملی شد! این مضحک ترین تحلیل کودتاست. وقتی شواهد و قرائن فراوانی در دست داریم که نشان میدهد رضا خان نه تنها هیچ باوری به نظام مشروطه نداشت، بلکه کوچکترین آگاهی سطحی هم از این نظام سیاسی نمیتوانست داشته باشد، چگونه میتوانیم اقدامات او را ادامه طبیعی مشروطه عنوان نماییم؟ تمام رفتار او نشان میداد تا چه میزان با مشروطه و الزامات آن خصومت میورزد، او حتی خود ادعایی در مشروطهخواهی نداشت، زیرا نه تنها از ماهیت آن کاملاً بیبهره و ناآگاه بود، بلکه این نظام را مغایر دیکتاتوری لجامگسیخته خود میدانست.
واقع امر این است که گرچه به لحاظ توالی تاریخی، کودتا بعد از نهضت مشروطه و در پی یک سلسله حوادث دهشتناک و اسفانگیز پس از سقوط مشروطه رخ نمود؛ اما به لحاظ مضمون تاریخی شعارهای کودتا و حوادث شکل گرفته بعد از آن، در مناسبات مستقیم با تکاپوهای مافیای داخلی و حامیان سیاسیْ اقتصادی آنان - که قرارگاهشان هندوستان بود - رابطه داشت. این مافیا همان طور که پیشتر در رساله بحران مشروطیت در ایران نشان دادهایم و از خلال منابع موثق ابعاد آن را کاویدهایم، از دوره ناصری مشغول تکاپو بود، در دورة مشروطه فرصت مناسبی برای عرضاندام یافت و در دورة بعد از مشروطه چنان به بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دامن زد که طفل مشروطه را به پیری زودرس مبتلا نمود و با کودتای سوّم اسفند 1299 بر عصای موریانه خوردة مجلس و قانون، ضربتی سخت وارد آورد و آن را از پای انداخت و در هم فروپاشید. در این دوره دستهای مرموزی مجلس سوّم را به تعطیلی کشاند و مانع از تشکیل مجلس چهارم شد. این مجلس زمانی شکل گرفت که قدرت واقعی به دست رضاخان سردار سپه افتاده بود، کسی که کوچکترین باوری به مجلس نداشت. به واقع کسانی که مانع از تحقق مشروطه و الزامات آن شدند هم، هیچ باوری به مشروطه نداشتند، اینان بودند که یوسفِ قانون را به چاه ویل حکومت قزاقان افکندند. اکنون میتوانیم بفهمیم که شناخت معادلات پنهانی در این دوره چندان پیچیده نیست. گروهی که میخواستند ایران برای همیشه در مدار منافع بریتانیا قرار گیرد و با مافیای سیاسی اقتصادی این کشور چه در لندن و چه در دهلی و بمبئی و سیملا همسو بودند، مانع از استقرار نظم و ثبات میشدند، اجازه نمیدادند قانون نهادینه شود، امور در مجرای طبیعی خود به حرکت درآید و در یک کلام مانع از طی فرایندهای قانونی میشدند. اینان به محض اینکه دولتی مقتدر تشکیل میشد، تلاش میکردند آن را براندازند و هر گاه خود دولت را به دست میگرفتند انواع و اقسام بحرانها را به وجود میآوردند تا دشمن را به خاک کشور بکشانند و به عملیات تحریک نمایند؛ هدف این بود تا از این طریق دولت نظامی خود را به ملّت تحمیل نمایند، بودند کسانی که از این عملیات با عنوان کودتا یاد میکردند، یکی از برجستهترین اینان ملکالشعرای بهار بود. به عبارت بهتر همان کسانی که مانع از اقدامات قانونی در راستای منافع و مصالح ملّی کشور
میشدند، خود به عملیات سیاه دست میزدند؛ تشکیل گروههای مرگ یکی از این اقدامات بود.
اینان همان کسانی بودند که بهانه به دست دشمن جراری به نام روسیه دادند، سیاست انگلیس هم به کمک آنان آمد، یعنی اینکه با رضایت کامل دستگاه سیاست خارجی بریتانیا، روسیه را به خاک ایران کشانیدند و با اقدامات خود باعث شدند این نیرو تا دورة انقلاب بلشویکی در کشور باقی بماند. در این وضعیّت هر دولتی که میخواست با اقدامات خود نیروهای روسیه را به نحو مقتضی از کشور خارج کند، با تحریکات اینان مواجه میشد. در دورة دو ساله بعد از اولتیماتوم، جنگ داخلی سراسر کشور را فراگرفت، جایْ جای کشور عرصه تاختوتاز گردنکشان و دزدان و راهزنان شد. از سویی شاهزادگان قاجار به جان هم افتادند. فتنة سالارالدوله یکی از این منازعات بی سرانجام بود که باعث گردید حرث و نسل ملّت مظلوم غربِ کشور به یغما رَوَد. در این دوره روسها از فرصت استفاده کردند و نیروی مطیع خود یعنی صمدخان شجاعالدوله را در تبریز به قدرت رسانیدند، مردی که در قساوت دست روسها را از پشت بسته بود. نیز در این هنگام شمال غرب، شمال و شمال شرق کشور عرصة تاختوتاز نیروهای روسیه بود، از دیگر سوی انگلیسیها از فرصت استفاده کردند و نیروهای مزدور هندی را در نواحی جنوبی ایران اسکان دادند. در این اوضاع و احوال هیچ نیروی قابل توجهی توان رویارویی با این دو قدرت بزرگ را نداشت، با این وصف هسته مقاومتی از نیروهای تحت امر میرزا کوچک خان جنگلی توانست روسها را با عملیاتی از خاک گیلان خارج سازد، همانطور که بعدها انگلیسیها را از این منطقه بیرون راندند.
از سقوط مشروطه تا وقوع جنگ اوّل جهانی، انواع و اقسام دولتها سرکار آمدند، ناصرالملک نایبالسلطنه این مظهر یأس و نومیدی، رعبی هراسناک در دل احمد شاه جوان افکند که هرگز بختک آن هراس او را رها نساخت. آنچه از درون اندیشهها و طرز رفتار ناصرالملک میشد استنباط کرد، تحقیر ایران و ایرانی بود. ما به برخی از ابعاد زندگی سیاسی او پیشتر در کتاب بحران مشروطیت در ایران اشاره کردهایم و در این رساله با ابعاد دیگری از اقدامات خائنانه او آشنا خواهیم شد. ناصرالملک نه خود قابلیت اداره کشور را داشت و نه میگذاشت دست توانمندی که به مشروطه باور راستین دارد، زمام امور را به دست گیرد. مهمترین اقدام خائنانه ناصرالملک و گروه همسوی با او، ممانعت از تشکیل مجلس بود. به واقع سه سال بعد از تعطیلی مجلس دوّم بود که ناصرالملک بار دیگر انتخابات مجلس سوّم را برگزار کرد؛ وانگهی این اقدام هم برای مصالح ایران نبود، او میخواست احمد شاه را به عنوان شاه قانونی که به سن تکلیف رسیده بود معرفی کند و دوباره به اروپا بازگردد تا به عیش و نوش خود بپردازد.
در فاصله این سالها منفی بافی، بی اعتمادی به ایران و ایرانی، مذهب مختار ناصرالملک بود، در همین دوره او به مسافرت دور و دراز خود به اروپا رفت، کشور را با شاهی خردسال و گروهی توطئهگر رها ساخت تا آنان بذر ناامیدی در قلبش بکارند و او را از روند تحولات سیاسی کشور بترسانند. در این فاصله او با نامه و تلگراف کشور را اداره میکرد! وقتی هم به ایران بازگشت، اندکی بعد، جنگ اوّل جهانی شکل گرفت. ناصرالملک، احمد شاه را به تخت سلطنت نشاند و خود با حقوقی گزاف که بر خزانهداری کشور تحمیل کرد روانه اروپا گردید و تازه بعد از کودتای رضاخان و زمانی که او سلطنت را تغییر داده بود، به کشور بازگشت. یک سال بعد گروه بحرانساز، ارتشهای روسیه و انگلستان را به ایران کشانید، این بار هم تلاشی زاید الوصف مبذول گردید تا مانع از تداوم جلسات پارلمان شوند. مثل دوره دوّم مجلس، اینان کاری کردند تا روسها به نزدیکیهای تهران لشکرکشی نمودند، آنگاه پایتخت را رها کردند و گریختند. این سوّمین باری بود که مجلس زودتر از موعد مقرر تعطیل میشد، در دوره اوّل آتشبار توپ لیاخوف روسی به خواست محمد علیشاه بود که مجلس تعطیل شد، در دوره دوّم اولتیماتوم و حملات روسها باعث تعطیلی آن گردید و سوّمین بار هم با حملة روس و انگلیس به شمال و جنوب کشور مجلس تعطیل شد؛ در این زمان تنها یک سال از تشکیل مجلس میگذشت. نکتة مهم در هر سه بحران این بود که گروهی خاص، عامدانه و با جهتگیری کاملاً هوشیارانه مجلس را به تعطیلی کشاندند و یا اینکه از تعطیل شدن آن استقبال کردند تا فضا را برای تسلط زورگویانی از قماش رضاخان فراهم آورند. این گروه با برنامهای کاملاً حساب شده، با تعطیل خانه ملّت، راه را برای فراگیر شدن بحرانهای عدیده باز نمودند و موجب آن شدند که هیچ نمایندهای از مجلس ایران نتوانست در حتی کنفرانس صلح پاریس شرکت کند و حقوق ملّت ایران را مطالبه نماید. کشور به حال هرجومرج و بی قانونی رها شد، در همین دوره اینان انواع و اقسام جوخههای مرگ تشکیل دادند تا به قول بهار فضا را برای یک کودتای نظامی مهیا کنند. در آن زمان چنین امری ممکن نشد، اما اندکی بعد به سال 1299 همین گروه، مقدمات کودتای رضاخان را فراهم آوردند.
درست در دوره جنگ اوّل جهانی بود که همین عده بر بحرانهای اجتماعی هم دامن زدند. یکی از وحشیانه ترین این اقدامات کمک به گسترش قحطی بزرگ سالهای 1296 تا 1298 بود. در این سالها هر گاه دولتی روی کار میآمد تا این بحران شوم را مهار سازد، اعضای این گروه به حرکت در میآمدند و به قیمت نابودی حدود نیمی از جمعیت کشور در اثر گرسنگی، اهداف ضدملی خود را پیش میبردند. این ایام با اشغال اکثر مناطق کشور به دست دشمن خارجی مقارن بود، اما این گروه به هر نحو ممکن تلاش میکرد مانع برقراری ثبات و آرامش در کشور شود. در آن سوی زمامدان و حکام نالایق محلی، دمار از روزگار مردم در میآوردند و سنگدلانه آنان را مورد آزار و شکنجه قرار میدادند. هیچ نهادی نبود تا به فریاد مردم برسد،
مجلس تعطیل بود و اگر چه در دورة نخستِ ریاست وزرایی وثوقالدوله انتخابات برخی نواحی و به طور خاص تهران برگزار شد، اما تشکیل مجلس چهارم بعد از گذشت بیش از چهار سال از برگزاری انتخابات آن و بیش از پنج سال بعد از تعطیلی مجلس سوّم؛ زمانی تشکیل شد که قداره بندان قزاق بر مقدرات مردم تسلط یافته بودند.
پیش از این به دنبال وقوع انقلاب بلشویکی روسیه؛ انگلستان قصد آن کرده بود تا ایران را چون لقمهای آماده ببلعد و آن را در کانون منافع دنیای سرمایهسالاری قرار دهد و به ویژه به دنبال ناکامی قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله، هزینة امنیت سرمایههای شرکت نفت انگلیس و ایران را از کیسة ملت ایران تأمین و تضمین نماید. این گروه اخیرالذکر البته از دورة ناصرالدین شاه قاجار در تکاپویی مستمر و مداوم بودند و در آن شرایط تاریخی و به دنبال خروج اولیه و کوتاه مدت روسیه از عرصة رقابتهای نظامی و سیاسی بر سر ایران؛ و درست در شرایطی که حکومت جدید مشغول دفع ضد انقلاب داخلی خود بود، راه را از هر جهت هموار دید و با کوبیدن آخرین میخ بر تابوتِ بیمارِ محتضر مشروطه، مسیر صعود قزاق را بر سریر سلطنت ایران هموار ساخت. قوس نزولی مشروطه مقارن بود با قوس صعودی دیکتاتوری، یک سر این دیکتاتوری به گروه بحرانساز داخلی مربوط میشد و سر دیگر آن به حکومت هند انگلیس و صاحبان قدرت و ثروت در لندن.
ضربة کودتای سوم اسفند باعث شد مشروطة ناقص ایران که از فرط درد و رنج اقتصادی و اجتماعی به زانو در آمده و خم شده بود، به زمین درغلتد و در آبان ۱۳۰۴ با تغییر سلطنت تیر خلاص بر پیشانی آن شلیک شود. به واقع همانطور که حملة نادرشاه به هندوستان به دلیل ضعیف و ذلیل نمودن بیش از اندازه امپراتوری محتشم مغولان هند؛ زمینه تسلط کمپانی هند شرقی را بر آن کشور فراهم ساخت و کمپانی به آسانی از فرصت به دست آمده سود جست و موقعیت خود را در هند تحکیم نمود؛ کودتای رضاخان هم باعث گردید بقایای سرمایهسالاران مستقر در آن کشور که از مرده ریگ کمپانی هند شرقی ارتزاق میکردند، زمینههای تسلط نهایی خود را بر این مرز و بوم مستحکم سازند.
از این رو منشاء اصلیِ کودتای سوم اسفند را باید در فعالیتهای دائم التزاید گروهی از سرمایهسالاران بریتانیا دانست که گردانندگان آن عبارت بودند از برخی اعضای کابینه لویدجرج مانند لرد ادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان، لرد چلمسفورد نایبالسلطنه هندوستان، سر وینستون چرچیل وزیر جنگ و منشی مخصوص نخست وزیر یعنی سر فیلیپ ساسون. از سویی سر هربرت ساموئل نخستین قیّم فلسطین بعد از خاتمه جنگ اول جهانی و پسر عموی ادوین مونتاگ همسو با برخی از محافل خاص ایرانی به نوعی در این کودتا دخیل بود.
اینان بدون اطلاع وزیر امور خارجه وقت یعنی لرد ناتانیل جرج کرزن و با هماهنگی بعضی از اعضای سفارت بریتانیا در تهران، کودتایی سازمان دادند که خشم وزیر را برانگیخت. ماهیت
این کودتا چه بود؟ این پرسشی است که سعی میکنیم در حد مقدورات این رساله به آن اشاره نماییم. از دیر هنگام، حتی پیش از وقوع انقلاب مشروطه و البته پیش از کشف نفت در ایران، عدهای از انگلیسیها بر این باور بودند که این کشور باید به نوعی اداره شود تا به طور تمام عیار از نظر نظامی و سیاسی در مدار منافع بریتانیا واقع گردد و بتواند مرزهای شرقی کشور را که همجوار با هندوستان بود صیانت نماید و از تهاجم نیروی ثالثی به این مرزها جلوگیری کند. وقتی انقلاب روسیه اتفاق افتاد این سیاست بیش از پیش کانون توجه گروه یاد شده واقع شد. در این هنگام دو سیاست منفک از هم - اما نه الزاماً کاملاً متمایز- در بریتانیا شکل گرفت: نماینده یک سوی این سیاست لرد کرزن وزیر امور خارجه بود که قرارداد وثوقالدوله را به ایران تحمیل کرد و نماینده دیگر آن کسانی بودند که کودتای سوم اسفند را طراحی کردند. فضای بعد از مشروطه بسیار تیره و تار بود، علت قضایا در این موضوع نهفته بود که تودة ایرانیها درگیر در بحرانهایی شدند که ناخواسته به دام آن درغلتیدند، اما بحران سازان داخلی همسو با محافل یاد شده به خوبی میدانستند چه میکنند و کشور را به چه سمت و سویی سوق میدهند. ظاهر موضوع این بود که انگلستان از استقرار دولت مسئول و یک حکومت مشروطه در ایران جانبداری میکند، حال آنکه باطن موضوع به شکلی دیگر بود. انگلیسیها از فرصت به دست آمده بعد از مشروطة ایران سود جستند تا حریف روسی خود را از صحنه تحولات کشور به کلی خارج سازند. اینان در صدد بودند تا دولتی وابسته به منافع امپراتوری بریتانیا را به قدرت رسانند و هویّت ملّی ایران را تاراج کند. یک رویِ این سناریو تشکیل دولتی پادگانی در ایران بود که با پول ملّت ایران منافع یادشده را تضمین میکرد و روی دیگر آن تحقیر ایران و ایرانی بود. بنیاد ایدئولوژیک چنین حکومتی هم البته توجیه زور بر مبنای محقق ساختن عقاید مجعولی بود که آبشخور آن کمپانی هند شرقی و یا محافل خاص مقیم هند و همسو با سیاستهای یادشده بود. این ایدئولوژی مجعول، همانا باستان گرایی نامیده میشود.
مسئلهای دیگر هم وجود داشت، سیاست انگلیسیها در دورة چهارده ساله بعد از مشروطه بیثبات ساختن دولتها و دامن زدن بر بحرانهای عدیدة اقتصادی و اجتماعی بود. ماهیت امر غیر از مسئله هندوستان، در وجود نفت ایران خلاصه میشد که کشف آن درست مصادف بود با ایام فتْرت مجلس اول و دوم؛ درست دو ماه بعد از کشف نفت، انگلیسیها به عنوان حمایت از مشروطه و به واقع صیانت از منابع نفتی جنوب ایران که در انحصار آنان قرار داشت، از لشکرکشی به تهران توسط اردوی گیلان و بختیاری دفاع کردند. ویژگیِ وضعیت بیثبات و هرج و مرج این بود که مردم و رهبران آنان از مبرمترین نیازها و مشکلات کشور ناآگاه میشدند، درست در شرایطی که غوغای احزاب سیاسی و بحث بیحاصل اینکه مشروطه چیست در ایران جریان داشت - و البته هرگز هم معلوم نشد این مشروطه چیست - رنج، فقر
و بی نظمی در کشور به اوج خود رسید.
وقتی دولتهای ایران برای افزودن عایداتی هر چند ناچیز به بودجة اقتصاد ورشکسته کشور بر ذغال و رودة حیوانات و نمک مالیات میبستند، توجه نمیکردند که در خوزستان نفت کشور به یغما میرود. انگلیس سیاست دامن زدن به بحرانها را به این منظور تشدید میکرد تا کسی به مهم ترین مسئله کشور یعنی نفت توجهی نشان ندهد و البته همینطور هم شد؛ و این در شرایطی بود که دولت برخی سیاستهای خود را در پوشش دروغین دفاع از مشروطه ایران عملی میکرد. اما وقتی روسیه با انقلاب، از صحنه رقابتهای داخلی ایران خارج شد، برای تسلط تمام عیار بر کشور بهانهای مناسبتر پیدا گردید: اگر انگلیسیها پای خود را از ایران بیرون کشند بلشویسم کشور را خواهد بلعید.
اگر در دوره مشروطه به دلیل حضور روسیه تزاری، سیاست بیثبات کردن کشور برای پیشبرد اهداف اقتصادی سرلوحه کار بریتانیا قرار داشت، اینک باید در غیاب رقیب، دولتی وابسته روی کار میآمد. این دولت وابسته لزوماً میبایست متکی بر ارتشی متحدالشکل باشد که با قدرت نظامی اعمال حاکمیت نماید، در اینجا بود که ضرورت استقرار مرد قدرتمند را پیش کشیدند و گناه ناکامیها را به گردن مشروطهای که وجود خارجی نداشت، افکندند.
بهانههای لازم هم مهیا بود. اینان جنبش میرزا کوچک خان جنگلی را شاهد مثال میآوردند، چرا که میرزا مانع رفت و آمد انگلیسیها در منطقه شده و آشکارا حملات خود را متوجه سیاستهای استعماری بریتانیا کرده بود. سرپرسی کاکس وزیر مختار وقت بریتانیا در تهران دائماً هشدار میداد اگر انگلستان نیروهای خود را از ایران خارج سازد، تهران به دست قوای کوچک خان خواهد افتاد. ادوین مونتاگ با این دیدگاه کاملاً موافق بود، او بر این باور بود که حتی نیروهای انگلیسی مقیم شرق ایران نباید احضار شوند، زیرا در چنین صورتی شرق ایران ظرف دو هفته به دست نیروهای بلشویک میافتد. اما حضور نیروهای انگلیسی در ایران مستلزم صرف بودجه هنگفتی بود که باعث نارضایتی گروهی از رجال بریتانیا میشد. درست در چنین شرایطی بود که قرارداد 1919 منعقد شد.
طبق قرارداد وثوقالدوله دولت انگلیس هزینههای تشکیل یک ارتش متحد الشکل ایرانی را متقبل میگردید. به دید جوزف چمبرلین وزیر خزانهداری دولت لوید جرج، انگلستان که خود از جنگی جهانگیر خارج شده بود و اینک با بحرانهای عدیدة مالی دست و پنجه نرم میکرد، نمیتوانست به طور دراز مدت این هزینهها را بر عهده گیرد، اما در عین حال ایران باید در مدار منافع انگلستان حفظ میشد. چرچیل وزیر جنگ هم خطاب به چمبرلین نوشت: از ریخت و پاش بودجة ارتش انگلستان به دلیل شرایط ایران و بین النهرین ناراحت است و باید برای تقلیل این هزینهها راهی پیدا کرد. آنچه بیش از همه در کنار مسئله هند خواب دیوانسالاران بریتانیا را آشفته میساخت، نفت ایران بود.
وزارت دریاداری صریحاً خاطر نشان میساخت نفت ایران مهمترین منبع تهیه سوخت ناوگان نیروی دریایی انگلستان است. به تصریح دریاداری، غیر از نفت جنوب، منابع دست نخوردة دیگری در ایران وجود داشت که انگلیس باید بر آنها تسلط مییافت؛ یکی از این منابع در نواحی شمالی ایران واقع بود که دریاداری حتی حاضر بود به قیمت اعزام نیروی نظامی آن را تحت تسلط خود در آورد. اما با وجود قوای میرزا کوچک خان این سناریو به رؤیا شباهت داشت. در اینجا بود که سناریوی دیگری شکل گرفت: کارمندان محلی سفارت انگلستان در تهران، توصیه کردند انگلستان باید از الیگارشی قاجار که حاکم بر ایران است، فاصله گیرد تا اعتماد برخی از محافل داخلی این کشور را به خود جلب نماید. بنابراین نورمن وزیر مختار جدید انگلستان تصمیم گرفت نخست وزیر وقت - میرزا حسن خان وثوقالدوله - را به رغم حمایت شخص کرزن از او سرنگون سازد. تصمیم بعدی این بود که بین صفوف جنگلیها اختلاف افکنند، این مأموریت بر عهدة سردار فاخر حکمت نهاده شد؛ حکمت در انجام این مأموریت پیروز شد. از آن سوی تصمیم بر این گرفته شد تا جنبش شیخ محمد خیابانی در آذربایجان را که صبغهای کاملاً ضد انگلیسی داشت در هم فروپاشند. راه حل قضیه بسیار آسان بود: باید تبلیغ میشد این افراد از مرام و مسلک بلشویسم حمایت میکنند، با اینکه هر دو تن در کسوت روحانیت بودند باید عدهای به ویژه در صفوف جنگلیها، دست به اقداماتِ افراطی میزدند تا تودههای مردم را از جنبش میرزا جدا سازند.
عدهای از مأمورین بومی انگلیسیها در گیلان این مأموریت، یعنی ایجاد شکاف در صفوف جنگلیها را عهدهدار شدند. اندکی بعد از اختلاف افکنی سردار فاخر حکمت و دسیسههای بریتانیا، به روایت یحیی دولت آبادی خانههای مردم به تاراج رفت، اموال متمولین و ملاکین مصادره یا به آتش کشیده شد، به عنوان کمونیسم جان و مال و ناموس مردم مورد هجوم واقع شد؛ نهاد خانواده مورد حمله واقع شد و خلاصه اینکه فضایی از رعب و وحشت شکل گرفت تا ضرورت استقرار امنیت و حفظ نظم را با اتکا به یک دیکتاتور موجه سازند و این تحولات البته باعث انزوای کوچک خان گردید. این در حالی بود که میرزا از سوی دولت جدیدالتأسیس شوروی هم مهری نمیدید، به واقع او آمادگی داشت بعد از مدتی تجربه همکاری سست بنیان، راه نفوذ بلشویکها را هم در شمال کشور مسدود سازد. از سویی از مدتها قبل عنوان میشد قرارداد ۱۹۱۹ را که باعث نفرت ایرانیان از انگلستان شده بود باید ملغی ساخت، مضافاً اینکه این قرارداد بهانهای برای تبلیغات ضد انگلیسی در ایران شده بود.
در این مقطع، استراتژی انگلیسیها این بود که اگر شوروی شمال ایران را به اشغال خود در آورد، آنها با حمایت از شیخ خزعل و والی پشتکوه، پیمانی برای حفظ موجودیت خود و صیانت از منابع نفتی خوزستان منعقد سازند. اما نهایت آرزوی آنان استقرار دولتی بود که کاملاً در خدمت منافع امپراتوری باشد، با پول مردم ایران منابع نفتی را - که انگلیس متعلق به
خود میدانست - حفاظت نماید و البته مانع بهانهجویی شوروی برای اعمال نفوذ در ایران شود. راه حل موضوع به طور کلی در یک سیاست خلاصه میشد: استقرار دولتی دستنشانده با اتکا به قدرت نظامی برای حفظ منافع آنان در ایران. برای این منظور یک روزنامهنگار - به قول خودشان «بی سر و پا» - را بر این کار گماشتند و او هم کسی جز سید ضیاءالدین طباطبایی نبود.
سید ضیا جوانی جاهطلب بود که تلاش میکرد خود را به رأس هرم قدرت نزدیک سازد، اما اعیان و اشراف ایران به دیدة تحقیر به او مینگریستند. احمد شاه به شدت از وی متنفر بود و او را روزنامهنگاری حقیر و بی مبالات میدانست که تازه به دوران رسیده است و میخواهد برای دربار وی نقش یک معلم مدرسه را بازی کند. رضاخان همکار اصلی سید ضیا در کودتا، از او هم حقیرتر بود. به دید وابستة نظامی بریتانیا، رضاخان با اینکه از نفوذ زیادی در سربازان خود برخوردار بود، اما فردی بیسواد و فاقد دانش نظامیِ متعارف ارزیابی گردید، به همین دلیل در شرایط عادی ارجاع شغلی فراتر از صاحب منصبی جزء دیویزیون قزاق به وی نامناسب تشخیص داده شد. با این وصف نورمن قصد داشت این قزاق بیسواد را وارث نامشروع مشروطه ایران کند.
برای این اقدام نیروی قزاق تحت فرماندهی رضاخان از حمایت مالی بانک شاهنشاهی - مهمترین ابزار تسلط سرمایه مالی انگلستان بر ایران و نماینده الیگارشی مالی بریتانیا- برخوردار گردید. در اهمیت موضوع همین بس که این بانک شعبهای مهم در رشت داشت، بانک شاهنشاهی به مثابة نمادی از تسلط سرمایه مالی بریتانیا بر ایران به هنگام جنبش میرزا کوچک خان، یکی از نخستین اهداف حملات جنبش جنگلیها بود. به واقع با پول بانک شاهی و دسیسههای ریز و درشت و اختلاف در صفوف جنگلیها بود که رضاخان موفق شد کوچک خان و نیروهای همراه او را شکست دهد. این پیروزیها بعد از کودتا انجام شد و انگلیسیها آن را ضربهای خردکننده بر شورویها تلقی کردند، امّا ضربه اصلی را بر یکی از مهمترین جنبشهای اسلامی وارد کردند. از این به بعد رضاخان بیش از پیش کانون توجه محافل انگلیسی واقع شد و به بانک شاهنشاهی اجازه داده شد وامی در اختیار او قرار دهد، زیرا به زعم آنان وی مانع از این شده بود تا تبلیغات کمونیستی در ایران به جایی برسد؛ در حالیکه این سخن هیاهوی بیهودهای بود که خود عامدانه به آن دامن میزدند تا اذهان را از مسئلة اصلی یعنی استقرار دولت دستنشانده در ایران منصرف سازند.
در اینجا بود که نقشههای لازم برای مضمحل ساختن حکومت قاجار بیش از پیش سرلوحه کار قرار گرفت. رضاخان توانسته بود قوای قزاق خود را ابزار سرکوب مردم ایران و تضمین سرمایهگذاری بانک شاهنشاهی و شرکت نفت انگلیس و ایران سازد. نیرویی که او تشکیل داد، قادر نبود با هیچ دشمن خارجی مقابله نماید، کما اینکه سالها بعد ارتش او به
هنگام هجوم متفقین به ایران حتی بدون شلیک گلولهای دود شد و به هوا رفت. اساساً قوای تحت فرماندهی او برای این منظور خلق نشده بود، این ارتش برای آن شکل گرفته بود تا ثبات داخلی را به منظور تأمین سرمایهگذاریهای بلند مدت نفتی انگلیس فراهم سازد. یک ضلع کودتای رضاخان مسئله نفت، ضلع دیگر آن دولتی نظامی با اتکا به قوّة قهریه و ضلع سوم آن سرکوب مردم بود. در این مسیر رضا خان تلاش کرد نهادی را که همیشه در مواقع ضروری از تمامیت ارضی کشور حمایت میکرد و با احکام جهاد راه تسلط بیگانگان بر شئون کشور را مسدود میساخت، سرکوب سازد. این خیانت بارترین اقدام رضا خان بود. او نیرویی را که قدرت فزایندهای در هدایت مردم جهت حفظ تمامیت ارضی کشور داشت، از میدان بیرون راند و نتوانست به جای آن هیچ نهادی را جایگزین سازد، به طوری که وقتی جنگ دوّم جهانی شکل گرفت و قدرتهای بزرگ باز هم بیطرفی ایران را نادیده گرفتند و به این کشور لشکرکشی کردند، ارتش پوشالی او زودتر از همه سپر انداخت و فرار را بر قرار ترجیح داد. اگر سازمان روحانیت دستنخورده بود، اگر اینان از صحنه تصمیم گیری حذف نشده بودند، چهبسا میشد بار دیگر مانند زمان شورش علیه امتیاز نامة رویتر، جنبش ضدرژی و انقلاب مشروطیت، مردم را به میدان کشاند. اما همان سیاست خائنانة دورة مشروطه که عامدانه و با اهدافی از پیش تعیین شده، میخواست اینان را از صحنه خارج سازد، دیگر باعث منزوی شدن روحانیت شده بود.
در این دوره بود که انگلیسیها از رضا خان، این قزاق بیسواد، بیسمارک و میجی و پطر کبیر ساختند، او را تا حد نادرشاه افشار ارتقا دادند، شعرا در مدحش شعر سرودند، خوانندگانی مثل عارف قزوینی به افتخارش کنسرت دادند و تصنیف مرغ سحر اجرا کردند و نسل دوم روشنفکران بعد از مشروطه مثل علی اکبر خان داور، علی دشتی و امثالهم زمینههای ایدئولوژیک استقرار او را بر سریر سلطنت مهیا ساختند. اینان از ضرورت «استبداد منور» سخن به میان آوردند، مشروطه و شعارهای آن را به باد سخره گرفتند، تجدد ایران را در گرو تسلط دیکتاتوری دانستند تا مردم را «به زور تو سری» اروپایی کند، روزنامههایی مثل مرد آزاد، نامه فرنگستان و شفق سرخ راه را برای فراگیر شدن این تفکر فراهم ساختند؛ مردم را ترساندند که اگر رضاخان برود غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید و آنگاه دیگر نه نظم باقی خواهد ماند، نه امنیت و نه مذهب. عملاً از درون این پندارها نظریه دیکتاتور زورمند مرتجع زاده شد که کاملاً با سناریوی انگلیسیها سنخیت داشت.
این گرایش البته ریشه ای پاپرجا در خارج کشور داشت. در انگلستان چمبرلین وزیر خزانه داری و ستایشگر موسولینی همیشه میگفت اگر بنا باشد بین هرج و مرج و دیکتاتوری یکی را انتخاب کند؛ انتخاب او قطعاً دیکتاتوری خواهد بود، امّا وی نگفت در مورد ایران این سیاستهای رسمی و غیر رسمی انگلستان بود که باعث هرج و مرج به ویژه در دورة بعد از
مشروطه شد و این همه برای آن صورت گرفت تا ضرورت استقرار دیکتاتوری در کشور را توجیه نمایند. در ایران وزیر مختار وقت انگلستان بعد از کودتا، یعنی سر پرسی لورن ویژگیهای موسولینی را در رضاخان میدید و طرفه آنکه مطبوعات طرفدار سردار سپه همزمان به این توهم دامن میزدند.
امریکاییها هم به کودتا با دیدة تحسین نگریستند، به نظر آنان انگلستان با سیاستهای خود در ایران میتوانست محیطی مساعد برای سرمایهگذاریهای کشورهای غربی بگشاید و ثبات و امنیت سرمایه را تضمین نماید. امریکا تلاش داشت از فضای به دست آمده برای گسترش نفوذ خود در ایران بهرهبرداری کند و به سیاست کلی خود که توسعه طلبی با هزینههای کم بود جامه عمل بپوشاند، اما این امر تا زمانی که رضاخان بر اریکة قدرت تکیه زده بود میسر نشد و اقدامات او نشان داد که تحلیل امریکاییها تا چه میزان کودکانه و سادهانگارانه است. به این شکل بود که حکومتی بی ریشه را بر مردم ایران تحمیل کردند و مقدرات امور مردم را به دست مردی سپردند که با تحقیر و سرکوب مردم، برنامههای خود را عملی ساخت و روز کارزار از میدان گریخت و کشور را به بیگانه سپرد، مردی که در برابر مردم خود گردن فرازی میکرد با کوچکترین ضربه در برابر بیگانه سپر انداخت، این بود سرنوشت موسولینی، بناپارت، پطرکبیر، میجی و بیسمارک تحمیل شده به ملت ایران. این حادثه نشان داد که پوتین نادرشاه تا چه اندازه برای پای رضاخان گُشاد است!
هدف اصلی تحقیق حاضر این است تا ریشهها، مؤلفهها و عناصر این حادثة دهشتانگیز تاریخی را به نمایش گذارد. بدیهی است اگر بحث کودتا را به حادثة سوم اسفند 1299 منحصر نماییم از تحلیل ابعاد آن فروخواهیم ماند. بهواقع کسانی که بدون در نظر گرفتن بسترهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کودتا به تحلیل آن پرداختهاند، بر نقش شخص رضاخان تاکید نهادهاند. این رساله بر این باور است که برای انگلستان مهم نبود رضاخان قدرت را به دست گیرد یا فردی از قماش او؛ مهم این بود که حکومتی بی ریشه با ایدئولوژی مجعول خلق شود تا پاسدار منافع آنان باشد. برای کالبد شکافی ابعاد و ریشههای گوناگون کودتای یادشده ما نقطة عطف تحلیل خود را بر شناخت جریان بحرانسازی قرار دادهایم که ریشه در دورة مشروطه داشت و در کتاب بحران مشروطیت در ایران به آن پرداختهایم. اینک میخواهیم فراز و فرود و نقاط عطف تحرکات آن گروه را در دوره نُه ساله از اولتیماتوم روسیه تا کودتای سوم اسفند بررسی نماییم.
در فصل اوّل این رساله در باب سقوط مشروطه سخن گفتهایم و با اتکا به منابع معتبر نشان دادهایم که انگلیس چگونه از حملة روسیه به ایران حمایت کرد و چگونه مانع برقراری نظم و ثبات در کشور گردید. در این فصل نشان دادهایم که مسئولیت ناصرالملک - این عنصر مورد اعتماد بریتانیا در انحطاط ایران - به چه میزانی مدهش بوده است، نیز به جنگ داخلی کشور متعاقب مشروطه و فتنة سالارالدوله پرداختهایم که چگونه تأثیری مخرب بر روان مردم ایران بر جای نهاد. نخستین زمزمههای استقرار مرد قدرتمند بر مقدرات امور ملت ایران را در همین فصل کاویدهایم. در این فصل برای نخستین بار از روزنامة آفتاب استفاده کردهایم، این روزنامه اطلاعاتی مفید از حوادث این زمان ارائه کرده است.
در فصل دوّم نشان دادهایم که چگونه عدهای خاص با برنامهای مدوّن و کاملاً جهتدار، ایران را به وادی جنگ کشانیدند. در همین فصل انگیزهها و اهداف ضدملی این گروه را بازشناسی کردهایم و ضربات مهلک اینان را بر منافع ملی کشور توضیح دادهایم. بخشی از این فصل به قیام دلاورانه مردم جنوب علیه انگلیسیها اختصاص دارد، با اتکا به منابع درجه اوّل همان زمان، این جنبش را بررسی کردهایم. از سویی در این فصل خواهیم دید که چگونه علمای مقیم عتبات با احکام و فتاوای خود، مردم را به نبرد علیه انگلیس فراخواندند و چگونه کسانی که عملاً از گردونة تحولات رانده شده بودند، به هنگام ضرورت بار دیگر پای به میدان نهادند و با فتاوای خود باعث شور و نشاط بین مردم شدند. این در حالی بود که همان بحرانسازانی که پای بیگانه را به کشور کشانیدند، در موقع آزمون، پا به فرار گذاشتند. قیام عشایر در اجابت به فرامین علما در همین فصل بررسی شده است. مطالب روزنامة عصر جدید در این فصل به طور جامع مورد استفاده واقع شده و نقش مقالات این روزنامه در سرنوشت آتی مدیر آن - متینالسلطنه - مورد بحث واقع شده است.
در فصل سوم به بحثی جامع در مورد قحطی بزرگ سالهای جنگ اشاره کردهایم. در این فصل با استناد به منابع موثق ابعاد این فاجعه انسانی را کالبد شکافی کردهایم و نقش انگلیس و روسیه را در این بحران عظیم توضیح دادهایم. با اینکه فاجعه یادشده ابعاد ملی داشت، اما در منابع تاریخی کوچکترین اشارهای به آن نشده است و یا اینکه به آسانی از کنار آن عبور کردهاند. علت امر این است که دست اندرکاران این بحران همان کسانی بودند که بعدها در دوره پهلوی به مقامات و مناصب عدیده دست یافتند، زیرا آنان تاریخ آن دوره را نوشتهاند و بدیهی است که از کنار آن به سادگی عبور نمایند. این فصل همه مستند است به مطالب روزنامههای نوبهار، ستارة ایران، رعد، زبان آزاد و سایر جراید این زمان. از سویی ریشههای بحران نان و عوامل ذی مدخل در آن از دوره مشروطه به بعد، با اتکا به روزنامههای شرق، برق، رعد، آفتاب و دیگر نشریات بررسی شده است. بدون تردید این فصل یکی از دشوارترین تحقیقات به شمار میآید، زیرا هیچ منبع در دسترسی وجود ندارد. نگارنده به هنگام اتمام تدوین این فصل، به کتاب ارزندة دکتر محمد قلی مجد به زبان انگلیسی با عنوان قحطی بزرگ و نسل کشی در ایران دسترسی پیدا کرد، اما واقعیت این است که این کتاب هم نتوانسته است
ابعاد فاجعه را به نحو کامل نشان دهد. ویژگی تحقیق نگارنده این است که ارتباط بحث قحطی را با احزاب سیاسی، شخصیت ها و تحولات بینالمللی کشف کرده، بنابراین عمیقتر از اثر ارزشمند دکتر مجد به موضوع پرداخته است. این فاجعه بهواقع یکی از بسترهای انعقاد قرارداد 1919 بود، اما کسانی که در بحران یاد شده دخالت داشتهاند، عامدانه از این بحران بهمنظور دسترسی به اهداف سیاسی بهره بردند و کار را به کودتای 1299 ختم کردهاند.
لازم به یادآوری است که رعد در مطبعه روشنایی چاپ میشد. از سال هفتم، روزنامة رعد به نام «روزنامة یومیة ملّی مستقل الافکار» معرفی شد و این مضمون بالای صفحه اوّل آن درج گردید؛ بعداً آیه «لیس للانسان الا ما سعی» را بالای روزنامه نوشتند. در سالهای بعد رعد در مطبعه برادران باقرزاده یا باقروف چاپ میشد، برادران باقروف بهائی بودند و نخستین بار اسناد وزارت خارجه انگلیس موسوم به کتاب آبی را منتشر کردند. ویژگی رعد این بود که تاریخ میلادی را فقط در ستون تقویم خود مینوشت و در صدر روزنامه تاریخهای هجری قمری و هجری شمسی را درج میکرد. مقالات سیاست عمومی رعد به قلم گاسپار ایپکیان بود، خود رعد مینوشت: در قرائت مقالات مهم راجع به سیاست عمومی به قلم گاسپار ایپکیان غفلت نکنید، پیشبینیها و مطالعات این محرر زبردست را مغتنم شمارید. ایپکیان مقالاتش را اغلب در مورد جنگ اوّل جهانی و اوضاع بینالمللی به رشته تحریر درمیآورد.
در فصل چهارم، احزاب سیاسی این دوره را به بحث گذاشته ایم و البته تأکید عمده بر گروه نوظهور دمکراتهای ضدتشکیلی است. این بحث هم تماماً تازگی دارد و حتی در کتاب تاریخ احزاب سیاسی ملک الشعرای بهار، ابعاد موضوع و اهمیت آن به درستی کاویده نشده است؛ با اینکه ایشان خود از ناظرین اوضاع و یکی از طرفین دعوا بوده است. اهمیت این فصل در آن است که ارتباط گروه ضدتشکیلی با بحران نان، ظهور و سقوط پی در پی کابینهها، نقش آنان در تزلزل و عدم ثبات کابینهها، ممانعت اینان از تشکیل مجلس و اهدافشان از این موضوع و به طور کلی نقش گروه یادشده در تعمیق بحران ایران را به بحث گذاشته است. در این فصل نشان داده شده که این گروه با همان تیم مورد نظر ما در هندوستان، همجهت و همسو بوده است و اینان چگونه مانع تجدید فعالیت حزب که اینک زیر سیطرة گروه معتدل قرار داشت و بحث ضرورت راهاندازی مجدد آن از اسفند 1295 داغ شده بود، میشدند.
بدون تردید وجه ممیزه رسالة حاضر فصل پنجم آن است که به کمیتة مجازات و عملیات آن اختصاص دارد. تاکنون در مورد کمیتة مجازات سخن فراوان گفته شده است؛ عدهای به غلط این گروه آدمکش را انقلابی نام نهادهاند، برخی آنان را گروهی عدالتطلب ارزیابی نمودهاند، گروهی بر این باورند که واقعاً اینان در صدد مجازات خائنین بودند؛ اما واقعیات تاریخی خلاف این داوریهاست. تاکنون هیچ اثر جدی که ابعاد و اهمیت این جوخه ترور را معرفی نموده باشد، منتشرنشده و در دسترس نیست. در این فصل با اتکا به منابع اصلی که
عبارتند از روزنامهها و اسناد این دوره؛ تلاش کردهایم علل و انگیزههای تشکیل کمیتة مجازات را بررسی کنیم و اهداف و دست های پشتپرده این تشکیلات را معرفی نماییم. ارتباط اعضای کمیتة مجازات با بحران نان و قحطی بزرگ، نقش آن در بیثبات کردن اوضاع سیاسی کشور، نقش برخی از دولتمردان در شکلگیری این تشکیلات و موارد ریز و درشت و بسیار مهم فراوانی در این فصل مورد بحث و بررسی واقع شدهاند. در این فصل نشان دادهایم همانطور که در دورة مشروطه، جوخههای ترور ابزار اجرایی اهداف ضدملی گروه افراطی دمکراتها بود، در دوره مورد بحث، کمیتة مجازات ابزار عملیاتی گروه ضدتشکیلی بوده است. اهداف کمیتة مجازات به طوری که بهار میگوید، گسترش رعب و وحشت و تولید هراس بهمنظور انجام یک کودتا بود، کودتایی که آن زمان به هر دلیلی محقق نشد امّا زمینه را برای کودتای رضا خان فراهم ساخت. نکتة مهم این است که اغلب عوامل مرتبط با کمیتة مجازات، در دورة رضاخان به مناصب مهمی دست یافتند و البته دستهای سیاسی پشتپردة آن، مسئولیتهای بسیار مهمتری بر عهده گرفتند. این دستهای پشتپرده همانهایی بودند که مانع از تشکیل مجلس میشدند، بر بحرانها دامن میزدند، در مردم وحشت بر میانگیختند و همین که بهمنظور اصلی خود دست یافتند، راه را برای صعود دیکتاتور بر سریر سلطنت هموار ساختند. بنابراین به دید نگارنده اهمیت کمیتة مجازات بسیار فراتر از آن چیزی است که تاکنون گفته و یا شنیده شده است.
در فصل ششم اشارهای به دورة جدید روابط ایران و روسیه بعد از انقلاب شده است. هدف این فصل این است که نشان دهیم اگر وثوقالدوله در چارچوب منافع ملی کشور نگاهی واقعبینانه به تحولات میداشت، میشد از شرایط جدید به نفع استقلال و تمامیت ارضی کشور بهره برد. امّا به هر دلیلی این کار انجام نشد و از فرصت به دست آمده بهرهبرداری بهعمل نیامد. به دید ما سیاستمدار کسی است که بتواند از امکانات پیش رو در راستای مصالح کشور بهرهبرداری کند، با این تعریف وثوق نتوانست از امکان به دست آمده سود جوید و با این غفلت راه را برای انعقاد قرارداد 1919 هموار ساخت.
در فصل هفتم مباحث مربوط به قرارداد 1919 بحث و بررسی شده است. ما مخالفین داخلی و خارجی قرارداد را دسته بندی کردهایم و نشان دادهایم که مخالفتها در درجه نخست از خود انگلیس آغاز شد. تبار مخالفین و موافقین قرارداد را در انگلیس در همین فصل معرفی کردهایم، نشان دادهایم که این مخالفین دغدغه حفاظت هند را داشتند، بین اینان با دستگاه رسمی دیپلماسی بریتانیا که سکاندارش لرد کرزن بود اختلافنظر وجود داشت، یک سوی این اخلاف نظرها منجر به انعقاد همین قرارداد شد و سوی دیگرش به کودتای سوم اسفند رضاخان انجامید. نیز نشان دادهایم که انگیزههای همه مخالفین قرارداد از سنخی واحد برخوردار نبوده است، به طور مثال سیدحسن مدرس هرگز جز به منافع کشور نیندیشید، او
این قرارداد را از آن حیث که مغایر مصالح ملی بود به باد حمله گرفت و محرک او انگیزههای شخصی نبود کما اینکه شایعه دریافت رشوه توسط وثوقالدوله را هرگز نپذیرفت و به هنگام ضرورت در مجلس پنجم مردانه از او دفاع کرد؛ با اینکه با آن اقدامش مخالف بود. اما گروه دیگر انگیزههای خاص خود را داشتند، اینان همان مرتبطین کمیته مجازات و گروه ضدتشکیلی بودند که هر بحرانی را برای نیل به مقصود مورد استفاده قرار میدادند. این گروه البته به شدت با سیدحسن مدرس مخالف بودند و حاضر نمیشدند رهبری او را در جنبش علیه قرارداد به رسمیت شناسند، زیرا اهداف دیگری داشتند که با کودتا محقق شد. در این فصل به نقل از جراید آن زمان، به طور مشروح از دلایل ضدیت این گروه دوّم با وثوق پرده برداشتهایم و اهمیت موضعگیری مستقل مدرس را باز کاویدهایم. نیز از فرامین علمای مقیم بینالنهرین در مخالفت با قرارداد سخن به میان آوردهایم و اثبات کردهایم که مواضع این گروه از علما که احمد شاه را به دلیل این قرارداد مورد نکوهش قرار دادند، با مواضع گروه دیگری که قرارداد را به باد حمله گرفتند از بنیاد تفاوت و تمایز داشت. سخن در این نیست که قرارداد وثوق مغایر منافع ملی بود یا نه - که بود؛ سخن در این است که مخالفین قرارداد همه انگیزههای ملی نداشتند و عدهای از آنان به دنبال اجرای سناریوی خاص خود بودند؛ حال آنکه علمای مقیم بینالنهرین و سید حسن مدرس از موضع انگیزههای دینی و ملی با این قرارداد مخالفت کردند، زیرا آن را باعث تسلط بیگانه بر مقدرات امور کشور ارزیابی میکردند. این بخش از رساله حاضر، هم از این حیث که نگاهی جدید به قرارداد ارائه میدهد و هم از این حیث که آن را در بستری بین المللی ارزیابی میکند، تازگی دارد. ارجاع به مطالب روزنامههای آن زمان و تحلیل بیانیة بسیار مهم وثوق از ویژگی این فصل است، وثوق در بیانیه خود نشان داد که مخالفین او از گروه ضدتشکیلی چه اهدافی را تعقیب میکنند. از سویی موافقین قرارداد هم یکدست نبودند، ملک الشعرای بهار به عنوان مدافع قرارداد آن را در آن شرایط تاریخی مفید ارزیابی میکرد، حال آنکه پادوی سفارت انگلیس یعنی سید ضیا برای خوشامد بریتانیا از آن قرارداد دفاع نمود. وقتی هم دید این قرارداد عملاً غیر قابل اجراست، آلت فعل رضاخان و تیم مافیای سفارت انگلستان شد؛ هنگامی هم که مأموریت خود را انجام داد به دسیسة رضاخان و گروه مدافع او، سقوط کرد و بلافاصله از کشور خارج شد.
فصل هشتم به بحث خزعل و خدمات او به منافع امپراتوری بریتانیا اختصاص دارد، در این فصل تبار خزعل و پیوندهای او با انگلیس و رجال مقیم تهران را به بحث گذاشتهایم. این فصل را برای آن آوردهایم که یکی از سناریوهای بریتانیا تجزیه ایران و سپردن هر بخش به دست یکی از عوامل خودشان بود، طبق این طرح خزعل میبایست حاکم دستنشانده بریتانیا در خوزستان میشد. این سناریو هم در داخل و هم خارج ایران به ویژه در هند و خود لندن مخالفینی داشت. به دنبال بحث خزعل، واپسین فصل را که چکیدة تمام مباحث این رساله
است، ارائه کردهایم که مربوط به کودتای سوم اسفند است.
در فصل نهم که به کودتا اختصاص دارد، باز هم دستهای پشتپرده داخلی و خارجی را کاویدهایم. در این فصل علل و انگیزههای کودتا را تحلیل و تبیین نمودهایم و جایگاه رضا خان را در سلسله مراتب تحولات این زمان به بحث گذاشتهایم. ویژگی این فصل این است که نشان داده شده، کودتا با کدامین تفکر در انگلستان و ایران قرابت دارد و نتیجه بلافصل کدامین نقشههاست؟ به نظر ما کودتا نقطة عزیمت چهارده سال تلاش گروه بحرانساز داخلی و مخالفین سیاست رسمی بریتانیا در قبال ایران بود. کودتا نِعم البدل قرارداد 1919 بود، زیرا اهداف قرارداد را با امکانات ایران و نه انگلیس عملی ساخت، با این تفاوت که بنیاد حکومت را هم دگرگون نمود و ضامن اجرایی آن را دیکتاتوری لجام گسیختة رضا خان قرار داد. در همین فصل نشان دادهایم که برای انجام کودتا چگونه مردم را عامدانه از جنبش جنگل ترسانیدند و آخرین سنگر مقاومت علیه انگلستان را متلاشی کردند. نکته این است که عوامل فروپاشی جنبش جنگل هم بقایای کمیتة مجازات و گروه ضدتشکیلی بودند، احسانالله خان دوستدار تنها یکی از اینان بود. به موازات سرکوب جنبش جنگل، قیام شیخ محمد خیابانی را هم در خون فروخواباندند، این کار هم به دست یکی از عوامل بحرانهای متوالی ایران یعنی مخبرالسلطنه هدایت انجام شد. همزمان با این تحرکات کمیته آهن و زرگنده را تشکیل دادند که اعضای عمدة آن همان گروه بحرانساز مورد اشاره این رساله است. همانطور که در دوره مشروطه بین زرگنده و تحولات شمال ایران ارتباطی منسجم وجود داشت و عامل این ارتباط میرزا کریمخان رشتی بود، این بار هم کمیته زرگنده از تهران با جنبش جنگل در شمال از طریق میرزا کریم خان رشتی پیوند مییافت، این فرد همراه با بعضی از اعضای خاندانش نقش مهمی در فروپاشی جنبش جنگل داشت. کمیته زرگنده که نقطه تلاقی گروههای انگلوفیل بود، راه را برای کودتای سوم اسفند هموار ساخت. ما نشان دادهایم که چه رجالی در پشت پردة کودتا بودهاند، دستهای هدایت کننده انگلیسی آنها متعلق به چه کسانی بوده و چگونه این عده با کودتای یادشده و فراهم آوردن زمینههای دیکتاتوری رضاخان به آرزوی دیرینه خود نایل آمدند. پس گروه بحرانساز از دوره مشروطه تا آن زمان در سودای اجرای مشروطه نبودند، غایت آمال آنان دیکتاتوری فردی مثل رضاخان بود. همین گروه بعدها عمدتاً عوامل اجرایی حکومت رضاخان شدند و نشان دادند به چه میزانی با مافیای جهانی سنخیت و همسویی داشته اند.
نکته بسیار مهمی که از آن غفلت شده، نقش کودتای سوم اسفند در تحتالشعاع قرار دادن جنبشهای اسلامی بین النهرین، مصر، هندوستان و ترکیه است. اگر به خاطرات ادوین مونتاگ و نیز کتاب هارولد نیکلسون، زندگینامه نویس رسمی لرد کرزن نظری افکنیم، مشاهده میکنیم که یکی از هشدارهای همیشگی مقامات حکومت هند انگلیس، به نهضتهای اسلامی این
مناطق اشاره داشته و نشان می دهد که قرارداد 1919 چگونه احساسات دینی مردم را جریحهدار کرده است. مونتاگ بر این باور بود که باید این جنبشها را جدی گرفت، تمهیدی اندیشید تا مانع تعمیق این نهضتها گردید و البته به نظر ما کودتای سوم اسفند به بهترین وجه ممکن این اندیشه را محقق ساخت. بهعبارت بهتر با کودتای سوم اسفند، اذهان از مقوله جنبشهای روشنگرانه اسلامی به سوی هدفی کاملاً فرضی یعنی خطر کمونیسم هدایت شد. انگلیسیها خود دشمنی فرضی خلق کردند تا کشورهای اسلامی را که هیچ بستر و زمینهای برای گسترش کمونیسم نداشتند تحتالشعاع قرار دهند. غرب و به ویژه انگلستان به دشمنی نیاز داشت تا برای بسط سیطره و هژمونی خود مردم را از آن بترساند و البته چه دشمنی بهتر از رژیم تازه تأسیس شوروی. در متن کتاب خواهیم دید که گروه مونتاگ - چلمسفورد تا چه اندازه به بحث تظاهرات دینی مردم هند و ترکیه حساسیت نشان میدادند و چگونه لرد مونتاگ آرزو داشت گروهی غیر از مسلمانان قدرت را در ایران قبضه کند.
فصول این رساله مثل رشته زنجیر به هم متصلند، منظور این است که فصول کتاب را باید در کلیت خود مورد ارزیابی قرار داد، لیکن همینجا لازم به توضیح است که در عین حال، هر فصل هویت خاص خود را دارد. تلاش بر این بوده که ضمن توجه به سلسله حوادث تاریخی، تمهیدی اندیشیده شود تا اگر خوانندهای به موضوعی خاص در این رساله علاقهمند بود و به هر دلیلی نتوانست تمام کتاب را مطالعه کند، بتواند در چارچوب علایق خود از بخشهای منتخب بهره برد.
منابع این کتاب متعدد و متنوعند و البته هر کدام از آنها اهمیت خاص خود را دارند. منابع اصلی ما در تدوین این رساله در درجه نخست روزنامههای دوره بعد از مشروطه تا کودتای سوم اسفند است و در درجه بعد اسناد انگلیسی و ایرانی. شاید برای کسی که با روزنامههای دورة مشروطه آشنایی نداشته باشد، اهمیت موضوع چندان روشن نباشد و ناگزیر از توضیحی مختصر هستیم. معمولاً مورخان بر اسناد تأکید بسیاری دارند، عُمدة تلاش آنها مستند کردن تحقیقات خود به اسناد است. گفتنی است اولاً اهمیت اسناد یکسان نیست، ثانیاً در کشورهایی مانند انگلستان اسناد به صورتی کاملا گزینش شده در اختیار محققین قرار میگیرد و نمیتوان ابعاد یک حادثه تاریخی را از درون آنها کشف کرد. اما روزنامهها چنین نیستند، ارباب جراید در راستای ابراز نظرات خود، نیز در پرتو رقابتهای شخصی و سیاسی و حزبی، اکثراً رازهایی افشا کردهاند که به هیچوجه در اسناد یافت نمیشود. به طور مثال تنها در روزنامة نوبهار است که میتوان به راز تشکیل مجازات وقوف یافت و ارتباط آن را با دمکراتهای ضدتشکیلی روشن ساخت. زبان آزاد، اطلاعات بسیار جالبی در مورد قحطی بزرگ و کمیتة مجازات دارد، رعد راز بزرگی را افشا کرده و آن اینکه دولت مستوفی تعمداً پای قدرتهای بزرگ را به ایران کشانید، همچنین رعد در راستای اختلافات سیاسی خود با رقبا، نقش برخی رجال سیاسی را در بحرانهای این دوره برملا ساخته است؛ نامة وثوق را در روزنامة رعد و نیز مقالات سید ضیا در توجیه قرارداد 1919 را در هیچ سند دیگری نمیتوان یافت. ستارة ایران نشان میدهد که غوغاسالاران چگونه مانع ثبات وضع سیاسی میشدند، این روزنامه حلقههای تو در توی بحران سیاسی را به خواننده نشان میدهد، عصر جدید با مقالات آتشین خود نشان میدهد که چگونه تندروان این ایام با اعمال خود استقلال کشور را به باد فنا میدادند و اهداف خود را در پس شعارهای شبه انقلابی میپوشاندند. مقالات عصر جدید، راز قتل مدیر خود را هم نشان میدهد، به همین سیاق سایر نشریات نقش مهمی در روشن شدن ابعاد فضای سیاسی کشور دارند و به صورت قسمتهای یک معمّا برهههای مختلف این عصر را معنا میکنند. کوکب ایران، بامداد روشن، ارشاد و پروردین هرکدام در روشن ساختن فضای سیاسی - اجتماعی ایران این عصر بسیار مهمند. البته دسترسی به این روزنامهها و مطالعه آنها حوصله بسیار میطلبد و باید کنجکاو بود و پیگیر. علاوه بر این تنها بخشی از منابع قابل دسترسیاند. دسترسی به دوره کامل روزنامهها در مرکزی واحد غیر ممکن است، محقق باید افتادگیها و نقائص را با مراجعه به اشخاص حقیقی و حقوقی جبران نماید. با همة این اوصاف بخش معظم رساله حاضر بر اساس مطبوعات انجام شده است، سرمقالهها، تحلیلها و اخبار این روزنامهها برای نگارنده بسیار مهیج بوده و او را با اهمیت این دوره تاریخی بیش از پیش آشنا نمودهاند. دسترسی به بخشی از روزنامهها محصول تلاش هفده ساله نگارنده است.
اسناد ایرانی و انگلیسی به طور قطع نقش مهمی در روشن ساختن ابعاد تاریخ معاصر ایران دارند، اما در این زمینه هم نقصی بزرگ وجود دارد: مراکز اسنادی ایران پراکندهاند، محقق به درستی نمیداند کدام سند در کدام مرکز اسناد قابل دسترسی است.
البته دسترسی به اسناد خارجی سادهتر است. اسنادی که در ارتباط با قرارداد 1919 و کودتای سوم اسفند در تحقیق حاضر استفاده شده، در بایگانیهای مرکز اسناد وزارت خارجه، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران قابل دسترسیاند. نگارنده از سال 1375 تا 1377 کپی گزیده اسناد وزارت خارجه انگلستان و اداره هند را در مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران بررسی کرد. دوازده جلد از این اسناد مربوط به دوره مشروطه تا قرارداد 1919 است و یک جلد آنها مربوط به اسناد اداره هند. اما اسناد وزارت امورخارجه غنیترند با اینکه هنوز کاملاً فهرستبرداری نشده و تدوین نگردیدهاند. اسناد وزارت خارجه بریتانیا همانهاییاند که با عنوان عمومی FO (Foreign Office) شناخته میشوند. اسناد وزارت امور هند بریتانیا (India Office) در این دفتر چندان مورد استفاده واقع نشدهاند، زیرا به هنگام تدوین این رساله استفاده
از آنها عملاً ناممکن بود. اما اسناد وزارت جنگ WO یا همان (War Office) در نزد اهل تحقیق شهرت دارند، ظاهراً موجود نیست و باید آنها را در لندن جست. البته این نقیصه جدّی نیست، زیرا سیروس غنی که این اسناد را کاویده، نوشته است از درون این اسناد نمیتوان به ماهیت کودتا پی برد. اسناد ایرانی مورد استفاده، عمدتاً در کتاب بحران مشروطیت در ایران آمدهاند، در این کتاب از باقی اسناد به ویژه اسناد مربوط به جنبش جنگل و کودتای سوّم اسفند چندان استفادهای نشد، هر چند به هنگام تدوین این رساله اطلاعات آنها مورد استفاده واقع گردید. اسناد وزارت امور خارجه ج. ا. ا. هم در زمینه روابط با امریکا و هم چنین بحث نفت شمال بسیار آموزندهاند، البته نگارنده از این اسناد هم در کتاب دیگری با عنوان ایالات متحده و نخبگان سیاسی ایران استفاده کرده و در این رساله از تکرار آنها اجتناب شد، لیکن روح و مضمون آن اسناد را در بحث مربوط به شرکت استاندارد اویل در رقابت با شرکت نفت انگلیس و ایران و عکسالعمل لرد کرزن در برابر تحرکات آن شرکت امریکایی را در فصل مربوط به قرارداد 1919 میتوان یافت.
اگر در تحلیل وقایع و یا اطلاعات تاریخی خلائی وجود داشت، تلاش شد این خلاء با کتابهای منتشره جبران شود. به طور نمونه کتابهای خاطرات در این ارتباط جالب توجه بودند، اسناد منتشر شده، تکنگاریها و مقالات نیز در تدوین این رساله استفاده شدهاند.
گفتیم مهمترین منبع برای تحقیق در باب تحولات دوره مشروطه به بعد جراید و روزنامهها هستند، اهمیت موضوع هنگامی بیشتر خود را نشان میدهد که دریابیم بسیاری از کتابهایی که با نام خاطرات منتشر شدهاند، به واقع رونویسی از روزنامههای همان زمان به شمار میآیند. به طور مثال میتوان از خاطرات مورخالدوله سپهر و روزنامة خاطرات عینالسلطنه
نام برد. بخش عمده خاطرات مورخالدوله که در کتاب ایران و جنگ بزرگ منتشر شدهاند، به واقع نقل مطالب روزنامههای ایران، ارشاد، رعد، عصر جدید و پروردین هستند. نکته مهم این است که مورخالدوله در نقل حوادث تاریخی زمان وقوع وقایع را اشتباه درج کرده، بعلاوه اینکه مطالب خود را سالها بعد از وقوع حادثه نقل نموده است. این نکات را وقتی میتوان متوجه شد که به اصل منبع مورد استناد مورخالدوله که همان روزنامهها هستند، دسترسی وجود داشته باشد. نگارنده در تدوین برخی فصول این رساله، از جلدهای پنجم تا هفتم روزنامة خاطرات عینالسلطنه استفاده کرد، اما بخشهای مهم این مجلدات به واقع رونویسی از مطالب جراید است. دلیل امر هم البته واضح است، عینالسلطنه در این زمان مقیمِ الموت بود و اطلاعات خود را از حوادث تهران عمدتاً از روزنامهها به دست میآورد. اما در عین حال او مشاهدات جالب توجه و نیز اشارات و کنایههای مفیدی دارد که برای مورخین و محققین آموزنده است. نگارنده در برخی موارد که دست یابی به شماره ای خاص از روزنامهای خاص، غیر ممکن بود؛ به مطالب نقل شده از روزنامهها در کتاب عینالسلطنه ارجاع داده است، البته این موارد از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکند.
برخی از توضیحات ناشران خاطرات عینالسلطنه هم البته اشتباه است، به طور مثال در جلد 6، ص4322 خاطرات عینالسلطنه، با اینکه در متن خاطرات از دو سلیمان میرزا نام برده شده و خود مصححان این خاطرات در کروشه به دنبال اسم میرزا سلیمانخان معاون وزیر مالیه نوشتهاند «میکده»، اما درست در همان سطر وقتی عینالسلطنه از «سلیمان میرزا لیدر دمکراتها» نام میبرد، در پاورقی نوشتهاند: «نام خانوادگی او میکده است[!]» حال آنکه اکثر مورخان میدانند لیدر دمکراتها سلیمان میرزا اسکندری بود و نه سلیمان خان میکده. نیز اغلاط فاحش در خاطرات عینالسلطنه زیاد است، مثلاً در ص 4909 نام ژنرال کورنیلوف مشهور که میخواست کرنسکی را براندازد و امپراتوری را احیا کند، «کورنیکوف» نوشته شده است. نقص بزرگ خاطرات دائره المعارف گونه عینالسلطنه این است که نه فهرست تفصیلی دارد و نه اعلام. بنابر این اگر محققی به دنبال موضوع یا مطلب یا شخص خاصی میگردد، باید سراسر این کتاب ده جلدی را تورق نماید، کتابی که هزاران صفحه را به خود اختصاص داده است. این موضوع باعث شده اهمیت کتاب در نزد اهل تاریخ کمتر شناخته شده باشد.
در مقایسه با خاطراتی از این دست، بدون تردید روزنامة خاطرات سید محمد کمرهای فوقالعاده مهم است. کمرهای رهبر گروه ضدتشکیلی بود، بخش عمده خاطرات او تحولات اجتماعی ایران و بحرانهای گریبانگیری مثل قحطی نان، بحثهای گروه ضدتشکیلی، جنبش جنگل، جنبش علیه قرارداد 1919 و مباحث مهمی در باب کمیتة مجازات را پوشش داده است. این خاطرات در روز وقوع واقعه نوشته شدهاند، اما دو فراز مهم تاریخ معاصر ایران در آن ناگفته مانده است: اوّلین دوره فعالیتهای کمیتة مجازات و تحولات بعد از کودتای سوّم اسفند. در این کتاب اطلاعات بسیار مهمی در مورد کریم دواتگر نقل شده و نشان میدهد که او توسط گروه وثوقالدوله اجیر شده بود. کتاب کمرهای نشان میدهد که برخلاف روایت مشهور، قتل او نه به دلیل افشاگری علیه کمیتة مجازات، بلکه به دلیل تحت فشار قرار دادن گروه ضدتشکیلی برای راهاندازی مجدد حزب دمکرات بوده است. در مورد قتل متینالسلطنه و منتخبالدوله و احمد خان صفا، مطلب قابل توجهی در این خاطرات وجود ندارد، لیکن شخص کمرهای حتی زمانی که اعضای تشکیلات در زندان بودند با آنها تماس داشت.
خواندن کتاب کمرهای برای خواننده معمولی بسیار کسالتآور است، زیرا فعل و فاعل و مفعول به هم ریخته و نثر در اغلب موارد غیر قابل فهم است مگر اینکه خواننده پیشتر اطلاعی از موضوع مورد اشاره داشته باشد. جملات تلگرافی است و اعلام فراوان. در این کتاب هم البته تاریخ وقوع برخی حوادث اشتباهی درج شده است، اگر کسی از مطالب روزنامهها اطلاعی نداشته باشد، کشف این مهم غیر ممکن است. برای مورخ دو چیز اهمیت زیادی دارند: بازیگر حادثه و زمان دقیق وقوع حادثه. زمان در تاریخنگاری اهمیت زایدالوصفی
دارد، بدون دریافت اینکه فلان حادثه در چه زمانی روی داده، تحلیل آن دشوار است. به عبارت بهتر زمان نشاندهنده بسترهای خاص یک تحول تاریخی است. بدون درک زمان وقوع حادثه، تحلیل آن هم غیر ممکن است، بنابر این هیچ تحلیلی نمیتواند صورت گیرد مگر اینکه مورخ حوادث و زمان وقوع تحولات تاریخی را به درستی کشف کرده باشد. معالاسف بسیاری از اعلام این کتاب مهم، توضیح داده نشدهاند، حال آنکه ضرورت داشت حداقل به صورتی مختصر توضیح داده میشد فلان شخصیت تاریخی که کمرهای از او نامبرده، کیست؟ همین مسئله کتاب کمرهای را برای خواننده عادی غیر قابل فهم کرده است، حتی بسیاری از مورخین هم نمیتوانند مطالب این کتاب را هضم کنند. به نظر ما میشد نثر خستهکننده کتاب را با افزودن توضیحاتی در قلاب روانتر کرد. اما هیچ کدام از این موضوعات از اهمیت کتاب کمرهای نمیکاهد.
به طور قطع منابع انگلیسی میتوانند ارتباط وقایع و حوادث این دوره را با هم به خوبی تبیین نماید. در این زمینه هم یا به خاطرات، تکنگاریها، زندگینامهها و منابع اصلی مورد نظر این رساله مراجعه شد و یا به تحقیقات جدید. فهرست کاملی از منابع فارسی و انگلیسی که مستقیماً در تدوین این دفتر مورد استفاده واقع شدهاند، در بخش منابع و مآخذ قابل دسترسی است؛ لیکن باید گفت دو عنوان از تحقیقات جدید بسیار مفید فایدهاند. مهمترین آنها کتاب بسیار ارزشمند هوشنگ صباحی است با عنوان اصلی British Policy in Persia که با عنوان سیاست انگلیس و پادشاهی رضا شاه و با ترجمه روان و خواندنی خانم پروانه ستاری منتشر گردیده است. دیگری کتاب سیروس غنی است که با نامIran and the Rise of Reza Shah در انگلیس منتشر شده و توسط حسن کامشاد با عنوان برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمه گردیده است. ما به ترجمه متن کتاب هوشنگ صباحی و اصل متن سیروس غنی استناد کردهایم، در این زمینه هم اصل کتاب صباحی را که پیشتر مورد استفاده واقع شده بود، با متن ترجمه شده تطبیق دادیم و به صفحات ترجمه استناد کردیم. ویژگی بارز کتاب یادشده این است که به اسناد کابینه جنگ بریتانیا فراوان ارجاع داده است، با توجه به اینکه اسناد یادشده در دسترس نیست، این بهترین منبع برای اطلاع از مفاد و مضمون مذاکرات کابینة جنگ است.
کتابهای انگلیسی مورد استفاده در این رساله در کتابخانه مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و کتابخانه مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر و یا کتابخانه پربار مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت خارجه ج. ا. ا. قابل دسترسی هستند. در تدوین نهایی این رساله، بخشی از آن به قسمت ضمائم منتقل شد. علت این بود که گاهی پرداختن به یک شخصیت باعث گسستگی و به هم ریختن انسجام متن میشد، از سویی لازم بود خواننده از بازیگر فلان حادثه تاریخی اطلاعاتی داشته باشد. پس آن اطلاعات را به بخش ضمائم منتقل کردیم، بسیاری از
مواد این بخش، مأخوذ از شرح حال رجال بامداد است، ما در برخی موارد فقط تا حدی که مطلب اصلی قابل فهم باشد، ویرایشی مختصر انجام دادهایم.
در اینجا لازم است به مصداق من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق از همة کسانی که در انجام این تحقیق مستقیم و غیر مستقیم به یاریام شتافتند قدردانی و تشکر کنم. بدون تردید انجام تحقیق حاضر بدون همیاریها و کمکهای ارزنده برخی مسئولین و محققین کشورمان ناممکن بود. آقای احمد خزائی رئیس مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پیشنهاد نگارنده را در مورد انجام این تحقیق مورد استقبال قرار دادند و زمینه لازم برای انجام این پژوهش را فراهم آوردند. آقایان طبرزدی، قاسم تبریزی و مجتبی سلطانی نگارنده را برای انجام بهینة این اثر تشویق کردند و خانم ساجدی کتابهای لازم موجود در مؤسسه را در اختیارم قرار دادند. با اینکه سراسر این رساله را شخص نگارنده تایپ کرده است، اما به طور قطع خانم لیلا قدیانی در سامان دادن نهایی به آن نقش مهمی ایفا کردهاند؛ بدون تلاشهای ایشان کتاب حاضر شکل کنونی به خود نمیگرفت.
آقای عبدالله شهبازی در مسافرتی از شیراز به تهران، نسخهای تایپ شده از شرح حال رجال ایران اثر مهدی بامداد را در اختیارم قرار دادند و این هدیه نفیس ایشان مانع از مراجعات مکرر نگارنده به کتابخانهها برای دستیابی به این منبع شد. تردیدی نیست بخش مهمی از پژوهش حاضر را مدیون دکتر نصرالله صالحی هستم. ایشان با محبتی مثالزدنی بخشی از جراید مورد استفاده در این رساله از جمله بخشهایی از روزنامة آفتاب و ستارة ایران را که محصول تلاش چند سالهشان بود، در اختیارم نهادند و مرا از مراجعه به کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران بینیاز کردند. استاد محمد گلبن مرا راهنمایی کردند که چگونه از روزنامههای موجود در کتابخانه مجلس شورای اسلامی، استفاده کنم. آقای نوروز مرادی از مسئولین بخش نشریات کتابخانه مجلس با لطفی تمام مرا از رنج رونویسی رعد سالهای 1336 تا 1338 آسوده ساختند. بخش کپی و تکثیر کتابخانه مجلس، صفحاتی از روزنامة رعد را در اختیارم نهادند و در این زمینه کمکی شایان توجه کردند. آقای اکبر مشعوف مسئول کتابخانة مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، امکان رونویسی از برخی مطالب روزنامههای نوبهار، رعد سالهای 1334-1335، زبان آزاد و عصر جدید را برایم فراهم آوردند. خانم عمادی هم با صبر و حوصله تمام پاسخگوی مراجعات مکرر من بودند، آقای فاضلی امکان استفاده از کتابخانه غنی مؤسسه را برایم فراهم آوردند، و آقای فرهاد رستم کتابهایی را به نام خود به امانت گرفتند و در اختیارم نهادند. آقای حسین کلاته مسئول بخش اسناد مؤسسه؛ در سال 1377 امکان استفاده از اسناد مؤسسه را مهیا دیدند و آقای زنجانی از مسئولین بخش اسناد مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، تمهیدات لازم برای مطالعه اسناد ذی ربط را فراهم آوردند. برخی از کارکنان سازمان اسناد ملّی ایران، هم مرا در یافتن اسناد مربوط به کمیتة مجازات یاری
کردند. دکتر حجت فلاح توتکار، نسخهای از صورت مذاکرات مجلس سوّم مشروطه را در اختیارم قرار دادند. به همین سیاق سایر منابع و جراید را به نحوی از انحا تهیه کردم و در این زمینه هم کسانی به کمکم شتافتند که متأسفانه نام آنها را فراموش کردهام.
لازم به یادآوری است که اگر صبر و بردباری همسرم طی این سالها نبود، انجام تحقیقاتی از این دست توسط نگارنده ممکن نمیشد. در تمام این سالها که بعضاً توأم با مشکلات فراوانی بود، بار بخشی از مسئولیتهای این جانب بر دوش ایشان سنگینی کرد، با این وصف همواره تنها مشوق دائمی من بودند و مرا به ادامه تحقیقات دلگرمی دادند. دخترم نیلوفر بخشهایی از این رساله را به من دیکته کردند تا سرعت کار افزایش یابد، بنابراین بسیاری از نقل قولهای مستقیم و فهرست منابع را مدیون ایشان هستم. تردیدی نیست که بیشترین جفا از سوی من در حق دختر دیگرم نگین انجام شد، طی این سالها نگارنده از فرصت پرداختن به ایشان کم بهره بود و همین موضوع مسئولیت مضاعفی را بر همسرم تحمیل کرد. لازم است از همة کسانی که در این بخش ذکری از آنان به میان آمد، بار دیگر تشکر و قدردانی نمایم و از خداوند متعال برای همة آنان موفقیت و شادکامی آرزو نمایم.
و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب
حسین آبادیان
25/8/1384
پیش از پرداختن به موضوع اصلی باید گفت ایران از همان اوایل دورة قاجار تا مقطع انقلاب مشروطیت برای انگلستان به مثابة دالانی به منظور حفاظت از هند تلقی میشد. ما به این مهم در رسالهای دیگر به طور مشروح اشاره کردهایم(1)و برای سهولت پیگیری مطالب بخشهایی از دفتر حاضر، خوانندگان را به آن ارجاع میدهیم و برای بحثی تخصصیتر در مورد سابقة موضوع، کتاب ارزشمند رز گریوز را برای مطالعه پیشنهاد میکنیم(2)در این دوره به قول برخی از نویسندگان عصر مشروطه به بعد مثل ملکالشعرای بهار، «رقابت روس و انگلیس در سر نعش بیگناه و خانة صاحب مرده ما ایران»، باعث هلاکت کشور شد. به قول همان نویسنده «همقدمی و هماوازی دمکراسی لندن و امپریالیزم پترزبورغ، یعنی اژدهای مسمومکننده و خرس خوردسازنده جنوب و شمال روح ما را مسموم و استخوانهای پوسیده ما را خورد و خمیر نمود!»(3)بنابر اظهار ملکالشعرای بهار، تا پیش از سال 1907، روسیه «سی کرور بندههای زرخرید» در ایران داشت و تلاش میکرد با این بنده زرخرید بر سواحل خلیجفارس و «یک تنگة نظامی دریایی ذیقیمت به نام تنگة هرمز» دست یابد. اما «انگلیس پدر اخلاق و معلم علم اجتماع چه آرزو داشت؟» جواب این بود: «یک دشت ویران و یک عرصة پهناور خراب، و یک ملّت کور و کر و فقیر و یک دروازه مهم دریایی، ولی بر روی دنیا بسته و مختص انگلیس(4)» بهار در این عبارات به بهترین نحو ممکن استراتژی روس و انگلیس را در ایران تشریح کرد، بنا به داوری او که البته کاملاً واقعیت داشت، ایران برای روسیه کلید تسلط بر خلیجفارس و هندوستان بود و برای انگلیس هم همین مقام را داشت. روسیه به دنبال تسلط تمام عیار بر ایران بود و انگلیس هم؛ از روسیه توقعی نبود زیرا سیاست کلان خود را بر
حملات نظامی سازمانیافته استوار مینمود، حملاتی که از دوره تأسیس امپراتوری رومانوف سرلوحه کار واقع شده بود؛ اما با انگلیس چه میتوانست کرد که ادعای دمکراسی و آزادیخواهی و مدنیت داشت اما همسو با روسیه تزاری برای ویران ساختن ایران و بر جای گذاشتن سرزمین سوخته، تلاش همه جانبهای مبذول مینمود. بهار به درستی سیاستهای روسیه را امپریالیستی عنوان کرد، اما از این نکته غفلت داشت که اگر امپریالیسم روسیه بر پایة نظامیگری(1)استوار بود، امپریالیسم بریتانیا بسیار خطرناکتر به شمار میآمد زیرا بر الیگارشی مالی مبتنی بود.
به همین دلیل گرچه در راستای طرح تشکیل دولت حائل(2)، دو قدرت بزرگ امپریالیستی روس و انگلیس با قرارداد 1907 آن هم در بحبوحة مشروطیت، ایران را به دو منطقة نفوذ تقسیم کردند، اما برای طرف انگلیسی مسئله ایران همچنان لاینحل باقی ماند. هجوم سراسری روسیه به شمال ایران و اشغال بخشهایی از شمال غرب و شمال شرق کشور به دنبال اولیتماتوم مشهور روسیه، گرچه با توافق انگلستان صورت گرفت، اما این حمله خود نشان داد سرمایه مالی هندوستان و بریتانیا را همیشه خطر تهاجم نظامی روسیه تهدید میکند. توجه مداوم به «خطر روسیه» که بعدها در قالب «شبح سرخ» دامن زده شد، با مسئله نفت ارتباطی تنگاتنگ داشت، اینک انگلستان و مجموع سرمایهداران مالی بریتانیا از اندیشه دولت حائل به سوی استقرار دولت دستنشانده روی آوردند، سیاستی که به طور آرام از دوره ناصری سرلوحه کار قرار گرفته بود. هجوم روسیه به ایران نشان داد که سرمایههای بریتانیا در ایران به چه میزان میتواند آسیب پذیر باشد، سر ادوارد گری درست به همین دلیل بود که به سال 1911 به هنگام اوجگیری بحران مشروطه در ایران، مسئله این کشور را موضوعی بسیار جدی و در عین حال «ملالت آور» تلقی کرد(3)به واقع انگلیسیها با ادعای دروغین حمایت از مشروطه ایران، تلاش داشتند از فرصت به دست آمده برای مهار روسیه استفاده برند. به عبارت بهتر اگر روسیه طبق عهدنامة ترکمانچای نوعی برتری سیاسی در دربار قاجار به دست آورده بود و با حمایت از خودکامگی شاهان قاجار تلاش داشت این نفوذ را استمرار بخشد، انگلیسیها در ردای دفاع از مشروطه در صدد برآمدند تا توازن نیروها را به نفع خود به هم زنند. به محض اینکه محافل بریتانیا احساس کردند روسیه دیگر آن قدرت درجه اوّل دورههای گذشته نیست، رضایت دادند تا این کشور منطقه نفوذ خود را در شمال ایران حفظ کند؛ زیرا به گمان این محافل خطر جدّی علیه منافع بریتانیا از جانب آلمان بود و نه روسیه.
این طرز تلقی مقامات بریتانیا نسبت به مسئله ایران بود، اما آنچه باعث میشد دشمنان این
مرز و بوم بیش از پیش چشم طمع به خاک کشور بدوزند، وضعیت داخلی ایران بود که شرایطی مناسب برای دستاندازیهای بیگانه فراهم میساخت، شرایطی که توسط خود همان قدرتها و در رأس همه انگلیس شکل گرفته و دامن زده میشد. وضعیت داخلی ایران به هرچیزی شباهت داشت جز یک کشور مشروطه، نظم پیشین از دست رفت و هیچ نظم نوینی به جای آن استوار نشد. بهواقع از همان دوره مشروطیت بحران در ایران بیداد میکرد، هر گوشه کشور به دست جباری بود که به هیچ کس حسابی پس نمیداد؛ ایلات و عشایر همراه با سردستههای راهزنان، اختلافات و مشکلات ایلیاتی خود را بهانه کرده و به بهانة مشروطه و استبداد هر روز که میگذشت میخی دیگر بر تابوت استقلال و تمامیت ارضی کشور میکوبیدند. مطالب زیادی در این زمینه وجود دارد که ذکر آنها از حوصله بحث این دفتر خارج است، فقط به طور مثال به این فقره از مهدی شریف کاشانی اشاره میکنیم تا نشان دهیم این وضعیت منحصر به دوره سقوط مشروطه نبود، بلکه از همان روزهای نخست بحث داغ مشروطه و استبداد وجود داشت. کاشانی مینویسد: «درست در جشن سالگرد مشروطه، زمانی که تهران غرق سرور و چراغانی بود؛ کلیه ولایات مغشوش و هر کدام در دستان یک آشوب طلب قرار داشت. اقبالالسلطنه ماکوئی در ماکو مشغول قتل و غارت مردم بیگناه بود، فرزند رحیم خان چلبیانلو تبریز را مورد تاختوتاز قرار میداد، اصفهان از شرارت فرزندان و بستگان ظلالسلطان آرام و قرار نداشت، کرمانشاهان و بروجرد از حرکات سالارالدوله غرق اغتشاش بود؛ فارس به دست بیداد قوامالملک شیرازی سپرده شد، رشت از نزاع مشروطه و استبداد مغشوش، کاشان عرصه شرارت نایب حسین کاشی و فرزندانش گردید، و کرمان و یزد هم به خاطر مسئله انتخابات در کشمکشی تمام نشدنی قرار داشتند(1)» در آن ایام مظلمه خیز کمتر کسی بود که به فکر منافع ملّی کشور باشد، گروههای سیاسی و شخصیتهای گوناگون مصالح کشور را در پای رقابتهای حقیر خود قربانی میکردند و اجازه نمیدادند نظم و ثبات شکل گیرد، موزر به جای منطق و زبان ایفای نقش میکرد؛ هر کس پرزورتر مخاطبش بیشتر، این بود وضعیت عملی مشروطة ایران. در اثر این وضعیت هیچ نهاد استواری شکل نگرفت، نهاد کهن دینی روز به روز تضعیف شد، سرانجام هم معلوم نشد مشروطه چیست، یاس و نومیدی کمترین دستاورد این وضعیت بود. این اوضاع برای منافع بریتانیا هم مناسب نبود، انگلیسیها که کمترین ارزشی برای مشروطه ایران قائل نبودند، تلاش کردند از بحران و هرج رایج کشور به نفع مصالح بلندمدت خود بهرهبرداری کنند، ضربة روسیه در اثر اولتیماتوم بهترین فرصت را در اختیار بریتانیا قرار داد.
1) مهدی شریف کاشانی: واقعات اتفاقیه در روزگار، به کوشش منصوره اتحادیه - سیروس سعدوندیان، (تهران، نشر تاریخ ایران، 1363)، صص130-131.
درست در روزهای پایانی عمر مجلس دوم، تهدید عظیم ناشی از اولتیماتوم روسها، ایران و تمامیت ارضی آن را به مخاطره افکند. نه دربار و نه مجلس دوم اهمیت موضوع را درنیافتند و یا نخواستند دریابند: «درباریان و مجلس ملی که درست واقف به مواقف عصر نیستند(1)» زمینه نقض استقلال کشور را فراهم ساختند. این بزرگترین فاجعه تاریخی کشور بود که زمامداران قوم هیچ تحلیل و تبیین مشخصی از وضعیت زمان خود نداشتند، از ترکیب نیروهای بینالمللی و آرایش نیروها در صحنه سیاسی تلقی مشخصی وجود نداشت، جایگاه ایران در سلسله مراتب تصمیم گیریهای جهانی بر رجال این دوره پوشیده بود، این وضعیت باعث ویرانی تمام عیار ساختارهای موجود کشور گردید.
در جریان اولتیماتوم، مصلحت ملی و منافع عمومی نادیده گرفته شد، امری که به آسانی قابل حل و فصل بود به فاجعهای تبدیل گردید که بخشی از مسئولیت آن بر عهده نمایندگان حزب دمکرات بود. حزبی که اکثریت آنان با عوامفریبی و جنجال و آشوب، راه را برای یافتن راه حل عقلانی موضوع مسدود ساختند و کشور را عرصه تاخت و تاز قشون روسیه نمودند. گردانندگان کمیته بحران همان کسانی بودند که علیرغم توصیه وثوقالدوله با تأخیر معنی داری اولتیماتوم روسیه را پذیرفتند و با این کار خود هم به قول عوام پیاز را خوردند و هم کتک، و هم پولش را دادند. اینان همانها بودند که دولت وقت صمصام حکم به تبعیدشان داد: حاجی سید علی آقای یزدی پدر سید ضیا، سردار محیی، میرزا کریم خان رشتی، سلیمان میرزا اسکندری، سید محمدرضا مساوات، محمد علیخان کتابفروش، میرزا علیاکبر ساعتساز، حسینقلی خان نواب، وحید الملک شیبانی و دکتر اسماعیل خان مرزبان. این سه تن آخر به فرنگ فرستاده شدند. اگر این کار را همان اوایل امر انجام داده بودند چهبسا بحران مشروطه به این نقطه غیر قابل بازگشت نمیرسید و چهبسا وقایع و حوادث بعدی تکرار نمیشد. در همین رساله خواهیم دید که اینان چگونه هسته مرکزی سازمان بحران را تداوم بخشیدند و کار را به کودتای رضاخان ختم کردند.
به هر حال بعد از حملة روسیه برخی از سیاستمداران حکمیت نزد انگلیسیها بردند، انگلیس که حفظ منابع نفتی خوزستان و مرزهای هند برایش بیش از تمامیت ارضی ایران و مشروطه اهمیت داشت، نظر داد باید از روسیه معذرت خواهی کرد و اموال شعاعالسلطنه را بازگردانید(2)به قول دولت آبادی، «اقدامات کارکنان وقت که بیشتر از روی اغراض شخصی و دائرة کوته نظری است»، باعث شد مصالح ملت قربانی شود. همو رفتار سیاسی دمکراتها در
این ایام را «به بازی ساده کودکان بد اخلاق بیشتر تشبیه میکند تا به رفتار یک دولت و ملت دارای اساس مشروطه(1)» باز هم به قول دولت آبادی «در یک وقت بسیار تنگ که تا یک اندازه روسها شروع به مداخله کردن در تبریز و رشت کردهاند، نه جواب اولیتماتوم را داده تمام فصول آن را میپذیرند [...]استقلال چند هزار سالة ایران قربانی غرضهای شخصی چند نفر وکیل و وزیر جاهل مغرض از هر فرقه میشود(2)» همین افرادی که این همه بر طبل غوغاسالاری میکوبیدند، به هنگام آزمون از معرکه گریختند. ایران را به دست قوای جرار دشمن رها ساختند و نابودی فرزندان این مرز و بوم را با چشم کاملاً باز نظاره کردند. مردم تلاش کردند از کیان کشور دفاع کنند، روحانیان نجف به حرکت درآمدند، در رشت مصادمهای مختصر روی داد و جنگ خاتمه یافت، اما تبریز ایستادگی کرد. کسانی که بعد از اولتیماتوم روسیه و حملة آن کشور به ایران تبعید شدند عبارت بودند از: مستشارالدوله صادق، اسماعیلخان ممتازالدوله، ممتازالملک، حاجی معینالتجار بوشهری، حسن خان محتشمالسلطنه (اسفندیاری)، وحید الملک و دکتراسماعیل مرزبان و حسینقلیخان نواب هم به خارج تبعید شدند. همینها کانون بحران را در سالیان آتی تشکیل دادند.
حمله وحشیانة روسها به ایران با موافقت تمام عیار انگلیسیها انجام شد، زیرا گفتیم برای آنان نفت ایران اهمیت داشت و نه مشروطه. سر ادوارد گری(3)در نامهای خطاب به سر جرج بارکلی(4)وزیر مختارش در تهران به صراحت عنوان کرد او از اقدامات دولت روسیه و قصد لشکرکشی آن کشور به ایران اطلاع دارد و کنت بنکندورف(5)او را از مراتب حمله قریبالوقوع کشورش به ایران آگاه کرده است. گری به وزیر خارجه روسیه گفته بود: «اگر اوضاع این طور خطرناک باشد که اعزام قشون را لازم بدانند»، و با توجه به اینکه روسها گفته اند از این امر ناگزیرند، وی هم از این لشکرکشی «خشنود» خواهد شد. گری فقط به روسها اشکالات و زحماتی را که احیاناً از این لشکرکشی متحمل خواهند شد، گوشزد کرد: «بعلاوه گفتم در روابط حسنه که بین ما و دولت روسیه موجود است، در این اقدام لشکرکشی به هیچ وجه لطمه بردار نخواهد شد و هر اتفاقی که رخ دهد، آرزوی صمیمانه من این است که حفظ روابط دوستانه خود را با مسیو ایزولسکی(6)حفظ نموده باشم(7)» پس برای طرف انگلیسی حفظ مناسبات دوستی با روسیه بر حمایت از مشروطه ایران ارجحیت داشت، گری آشکارا از
لشکرکشی قشون روسیه به ایران که به تحریک یکی از کارکنان سفارت خودش در تهران یعنی استوکس - وابسته نظامی - انجام شده بود، نه تنها استقبال بلکه ابراز شادمانی هم کرد.
اما در پارلمان انگلستان در مورد اظهار نظرهایی از این دست آشوبی به پا خاست. از سوی دیگر در جلسهای که نمایندگان بریتانیا در پارلمان به شدت علیه سیاستهای سر ادوارد گری وزیر امور خارجه وقت سخنرانی میکردند؛ نامههای دیگری از افرادی مثل لرد روبرت سیسیل و نیز رهبران مسلمانان مدرس و سایر مسلمانان هند قرائت شد(1)روبرت سیسیل - عضو گروه مونتاگ / چلمسفورد که بعداً در همین رساله با سیمای آنان آشنا خواهیم شد - نه برای منافع ایران، نه برای دفاع از مشروطه، بلکه برای پیشگیری از اعتراض مسلمانان هند به اردوکشی روسیه به ایران با سیاستهای رسمی دولت متبوع خود درآویخت. از آن سوی لرد لمینگتن که از سال 1903 تا 1907 حکومت بمبئی را به دست داشت، روز سوم ژانویه 1912 کنفرانسی در ادینبورو ترتبیب داده و گفت حکومت هند انگلیس به طور جدی مصمم است «وجود یک ایران مقتدر و مستقل» را تأمین نماید. او خاطر نشان ساخت انگلستان در مسئله ایران از هر نظر اعم از ملاحظات سیاسی، موقعیت جغرافیایی، منافع تجارتی و هر موضوعی که مربوط به ایران باشد، ذی نفع است. روزنامة نیمه رسمی آفتاب نوشت این سیاست حاکم سابق بمبئی که به فرقه اتحادیون(2)انگلیس تعلق دارد، «به کلی با پلیتک مشرق زمینی سر ادوارد گری که این نکات را طرف ملاحظه و رعایت قرار نمیدهد، متناقض است(3)» اما آفتاب ننوشت چرا سیاستهای محافل بریتانیا در ارتباط با مسئله ایران با هم متناقض است، به واقع مخالفین هم از بیم از دست دادن هند دست به واکنش زدند، اینان با سرمایهسالاران بریتانیا همسویی نشان دادند و بالاتر اینکه این اختلافات همچنان تداوم یافت و باعث شکلگیری دو استراتژی متمایز اما نه لزوماً متنافر با هم در ارتباط با ایران شد، این موضوع مهم کلید بحث دفتر حاضر است که به آن باز هم خواهیم پرداخت. به واقع اختلافنظر در مورد سیاستهای بریتانیا در ارتباط با ایران با قرارداد 1907 شکل گرفت و با قرارداد 1919 به اوج خود کشید و با ضربه کودتای سوّم اسفند به پایان محتوم خود رسید، در این نبرد البته گروه مخالفین سیاستهای رسمی بریتانیا برنده شدند.
به هر حال با اولتیماتوم روسیه و حمله نیروهای آن کشور به ایران، تنش در بین سیاستمدارن بریتانیا شدت یافت اما ماجرا به همین جا خاتمه نیافت. لندن به دنبال حملات روسها صحنة سخنرانیهای فراوانی بود که علیه این اقدامات سبعانه انجام میگرفت، این سخنرانیها هر کدام با انگیزههایی متفاوت انجام میشد، اما به هر حال در صفحات روزنامة
آفتاب - تنها روزنامة ایران بعد از اولتیماتوم - بازتاب مییافت. محور این سخنرانیها حمله به سیاست رسمی انگلستان در برابر روسیه بود، کسانی که به این کنفرانسها دعوت میشدند هر کدام انگیزههای مختلف و خاص خود را داشتند. رمزی مک دونالد رهبر حزب کارگر که از قضا اعتراضاتش در صفحات مطبوعات ایران منعکس شد، به دلیل مخالفت با سیاستهای دولت ائتلافی لیبرالها، علیه دیپلماسی آشکار و رسمی روس و انگلیس وارد میدان شد. لردها و گروهی از دستاندرکاران حکومت هند انگلیس، انگیزههای اقتصادی خاص خود را داشتند مثل لرد لمینگتون؛ ضمن اینکه افرادی از جناح چپ حزب لیبرال مثل ادوارد براون هم در تجمعات این عده حضور به هم میرسانیدند و از قضا همین براون صدای خود را علیه سیاستهای رسمی دولت متبوعش از طریق مطبوعات ایرانی به گوش همه میرسانید.
به طور مثال در کنفرانسی که در نیمه نخست فوریه سال 1912 در یکی از تالارهای اپرای لندن صورت گرفت، حاضرین به شدیدترین وجه ممکن علیه روسیه و سیاستهای دولت ائتلافی و لیبرال اسکوایت به میدان آمدند. سر جرج بارکلی که در آن ایام نماینده مجلس لردها بود، بر این جلسه ریاست میکرد. بارکلی از روسیه خواست سیاستهای خود را مورد تجدیدنظر قرار دهد، در غیر این صورت از سوی افکار عمومی انگلستان همچنان به بدخواهی متهم میشود. او به روسها حمله کرد که چرا بر خلاف مفاد عهدنامه 1907 به ایران تاختهاند، در نواحی شمال، شمال شرقی و شمال غربی ایران اسکان یافتهاند و حتی «آذربایجان کهن را مثل یکی از ممالک مسلمه خود» رأسا تصرف نموده و متصدی اداره آن گشتهاند، آزادیخواه ترین پیشوایان قوم را فقط به دلیل اینکه «به آمال نامشروع ایشان خدمت نکردند بهدار آویختهاند، بعلاوه به اخذ مالیات از مناطق متصرفی مبادرت کردهاند. به مقامات دولت بریتانیا یاد آوری شد که نه «به نام منافع سیاسی و تجارتی انگلیس در ایران»، بلکه برای حفظ احترام مردم انگلیس وضعیتی به وجود آورند و یک سیاست جدی را تعقیب نمایند تا دامن خود را از این لکه ننگ تاریخی پاک سازند. به عبارت بهتر بارکلی بر این باور بود که سیاست رسمی دولت اسکوایت نه تنها با خواست مردم انگلیس در تناقض است، بلکه با منافع سیاسی و تجاری بریتانیا در ایران هم تناقض دارد. برکلی میترسید به دلیل این سیاست، منافع مزبور در ایران مورد تهدید واقع شود.
بعد از بارکلی، ادوارد براون سخنرانی کرد. محور سخنرانی او نقد مقالهای از روزنامة تایمز بود که در باب حمله روسیه به ایران چنین نوشته بود: «حکومتین روس و انگلیس دربارة استقلال ایران سوء نیتی ندارند و حتی سعی کردهاند که این استقلال در سایه تحدید و تقلید به صورت مکملتری در آید.» او این اظهار عقیده را خندهدار دانست و گفت مَثَلِ این عقیده مَثَلِ کسی است که او را درون مخزنی نگهداشته و در حقش رنج و شکنج روا دارند. وقتی این فرد از دنیا رفت بگویند مقصر خودش بوده است که نتوانسته از درون مخزن بیرون آید و از لذایذ
زندگی بهرهمند شود. براون خطاب به حضار گفت باید به حال «ترقیخواهترین و حریتپرورترین دول و ملل عالم یعنی حکومت انگلیس» گریست و در عین حال خندید، که تایمز سیاست آن را چنین بازتاب میدهد. او ادامه داد روزنامة تایمز میخواهد حقوق یک ملت سالخورده یعنی ایران را حق روسیه قلمداد کند. به دید او تنها یک حقیقت ناگوار وجود دارد و آن این است که «ما انگلیسیها بالذات محکومیم که فردا را دچار همین احوال شویم.» او گفت به دلیل همین «سیاست سخیفه رجال» انگلیس است که ایتالیا؛ لیبی را تصرف کرده است و روسیه میخواهد ایران را ببلعد. او گفت اینها همه لکههای تاریخی سیاه و بدنامی است که برای انگلیس باقی میماند و آنگاه جملات خود را این گونه پایان داد: «گلادستونها و سالیسبوریها کجا هستند تا حالت امروزی ما را ببینند و حیران شوند(1)» پیام براون هم واضح بود: اگر انگلیس به سیاستهای رسمی خود ادامه میداد، ایران از دستش خارج میشد و چون لقمهای آماده به دست روسیه خواهد افتاد. تأسف براون از فقدان گلادستون و سالیسبوری هم معنای خاص خود را داشت: این دو مظاهر امپریالیسم انگلیس به شمار میرفتند و تلاش آنها برای بسط قلمرو نفوذ بریتانیا در دنیا، در بسیاری از منابع تاریخی تشریح شده است. تازه این موضع براون، عضو جناح چپ حزب لیبرال بریتانیا بود و حدیث مفصل دیگران از این مجمل بهتر خوانده میشود.
لینچ هم که دارای منافع و عواید سرشاری در ایران بود گفت، به جای روسیه سیاستهای دولت بریتانیا را نقد میکند، زیرا به گمان او «روسیه برای تأمین منافع خودش میتواند به هر اقدامی متشبث شود، اما عقل من قبول نمیکند که انگلیس در این موضوع یک آلتی باشد؛ چرا که ما نمیتوانیم شرف و حیثیت ملیه و عنعنات تاریخی خودمان را فدای روسیه بکنیم.» پس این روسیه نیست که باید توبیخ شود، بلکه دولت انگلستان است که باید تقبیح گردد، زیرا با منافع تجاری و سیاسی این کشور در ایران بازی میکند و آن را به حریف واگذار مینماید. بعد از این سخنرانی رمزی مک دونالد رهبر حزب کارگر به سخنرانی پرداخت. او گفت:
«طرز سیاست وزیر خارجه انگلیس درباره ایران را برای منفعت و شأن و شرف مملکت خودم مفید نمیبینم و بر عکس به جای فایده، ضرر آن هم به ما خواهد رسید. آیا قربان کردن یک ملت قدیمی بیچارهای را که تاکنون رعایت قواعد انسانیتکارانه را نموده و اکنون هم به مانند ما قدمگذار ساحت مشروطیت، حریت، عدالت، مساوات شده است چه معنا دارد؟ اگر سیر(2)ادوارد گری این اقدام را به نام ملت انگلیس به عمل آورده خطا میکند. من از حیث آنکه یک نفر انگلیسی هستم این حرکت را به ملت خودم روا نمیبینم. گمان میکنم که تمام
انگلیسیها در این حسیات من شرکت دارند. (حاضرین: داریم) بنابر این مسئولیت اضمحلال استقلال ایران به عهده انگلیس و ادوارد گری(1)است!»
مذاکرات یاد شده به همین روش ادامه یافت، آخرین ناطق که مستر کلیفورد بود هشدار داد اگر سیاست رسمی بریتانیا به همین روش ادامه یابد، دیری نخواهد پایید که مثل آلمان در انگلستان هم سوسیالیستها قدرت را به دست خواهند گرفت و آنگاه این اشتباهات را به شکل سختی جبران خواهند ساخت. نویسنده روزنامة آفتاب هم نوشت با سیاست ادوارد گری «بالاخره استقلال ایران پایمال زور و قوت میشود»، آنگاه ادامه داد این سیاست از نظر عثمانیها هم پنهان نمانده است؛ پس پیشنهاد کرد عثمانیها هم مثل انگلیسیها از تشکیل چنین کنفرانسهایی برای نشان دادن احساسات خود در مورد ایران دریغ نورزند: «همانطوری که انگلیسها از بیان حقیقت پروا و اندیشهای ندارند، برای عثمانیها هم گمان نمیکنیم محذوری باشد(2)» به عبارت بهتر روزنامة آفتاب در این مقطع تاریخی، از مواضع حکومت هند انگلیس و گروه مخالفین گری حمایت میکرد و این نکتهای است در خور اهمیت؛ زیرا مدیر وقت این روزنامه یعنی کمالالسلطان صبا، بعدها هم همین موضعگیری را ادامه داد.
با وصف مخالفتهای خارجی، شرایط در داخل ایران بسیار نامساعد بود. ناصرالملک از فرصت به دست آمده بهره برد و حکومت نظامی برقرار ساخت. از سوی دیگر به هر حال به دنبال اولتیماتوم روسیه، ایران عرصة هجوم نیروهای افسار گسیخته این کشور شد، ایران زیر سم ستوران وحشی سربازان تزار نیکلای دوم به لرزه در آمد، کسانی که دل در گرو استقلال و تمامیت ارضی کشور داشتند و هیچ داعیهای نیز در سر نمیپروردند، یعنی امثال ثقةالاسلام تبریزی بهدار جفا آویخته شدند. ثقة الاسلام «بزرگترین اشخاص و وطندوستترین روحانیان تبریز» بود، روسیه با بهدار آویختن او میخواست قدرت خود را به رخ ملت ایران کشد. روز عاشورا که یکی از مهمترین روزهای شیعیان است، روسها میخواستند اثبات کنند در بزرگترین روز عزاداری ایرانیان و بین متعصب ترین مذهبیان ایران که تبریزیان بودند، میتوان بزرگترین روحانیان شیعه را کشت و کسی هم جرأت نخواهد کرد دم بر آورد(3)
به قول عینالسلطنه: «سفیر روس را عهد فتحعلیشاه با دویست نفر اتباعش کشتند مجازات [آن اقدام] تبعید میرزا مسیح شد. حالا در سرپیچ مجتهدین را دار میزنند. دیگر آبرویی برای مسلمانها باقی نمیگذارند برای آنکه این کارها را به دست خود ایرانی میکنند. اوّل آنها را دسته دسته کرده به جان یکدیگر انداختند بعد که خوب همدیگر را تمام کردند این طور داخل شده آدم دار میزنند. الان یکی میگوید محمدعلی شاه را میآورند و آورده بودند، اگر کابینه
انگلیس صِحه به این کار گذاشته بود. اما هنوز کابینه انگلیس قبول نکرده مشغول مذاکره است. به درستی معلوم نیست چه میشود و خیلی مشکل است و مستبعد است که این حالت هم باقی بماند. دیگر چه انقلابی در جلو خواهد بود نمیدانم(1)»
روسهای وحشی کشتار بی رحمانهای از مردم مظلوم تبریز به راه انداختند، اما روزنامة روسی «روسیا»، اتهام بی رحمی روسها را نسبت به ایرانیان انکار کرد و نوشت در این کشور فقط پانزده تن به قتل رسیدهاند و بیست و شش تن از دستگیر شدگان آزاد گردیدهاند. روسیا نوشت اتهام اعدام شدگان این بوده که آنها یک صاحب منصب و چند سرباز را کشته، نیز پنج صاحب منصب و چهل و نه سرباز روس را مجروح کرده بودند. این روزنامه ادعا کرد بیست و سه تن از روسها را به اندازهای شکنجه کرده بودند که زیر شکنجه مردهاند و بالاتر اینکه هنوز جسد آنان را تحویل ندادهاند(2)اخباری که آشکارا دروغ بود.
با تمام این اوصاف وضع بهائیان بعد از این قضایا بهبود یافت. اینان آزادی عمل بیشتری یافتند، به طور مثال بعد از اولتیماتوم روسیه، وقتی مسافران از راه قزوین به سوی تهران میآمدند، میدیدند عکس عباس افندی پیشوای بهائیان بر صدر اتاق آویزان شده است، «از وقتی میرعلینقی کاشانی مدیر این راه بود، تمام عمله جات را از بابیها گرفته بود. حالیه باز هم همانها هستند. به این جهت است که عکس عباس افندی در اطاقها (3)است.» از این بعد اینان نقش مهمی در تحولات کشور ایفا کردند که در جای خود مورد اشاره واقع خواهد شد.
میدانیم دیماه سال 1290 شوستر از ایران رفت، یالمارسن سوئدی ریاست ژاندارمری خزانه را عهدهدار گردید، همزمان لرد لمینگتون مسافرتی دور و دراز به ایران کرد و از بندرعباس، بوشهر، شیراز و بسیاری نقاط دیگر بازدید نمود، هیئتی که همراه مرنارد بلژیکی - که به جای شوستر منصوب شده بود - به امور خزانه رسیدگی میکردند استعفا نمودند و شخص او ریاست خزانهداری را عهدهدار شد. مرنارد حتی اِمریکاییان را تهدید کرد اگر نقل و انتقال ادارات خود را به سرعت انجام ندهند نه تنها معزول بلکه تنبیه خواهند شد. با اینکه شوستر به تقاضای روسها از ایران رفت، اما روسها بر خلاف وعد و وعید و قول و قرار دروغین خود و انگلیسیها، به کشتار در کشور ادامه دادند. بعد از اینکه مورگان شوستر از ایران رفت، کمیسیونی مرکب از عمیدالحکما معاون وزارت مالیه، ارباب کیخسرو
شاهرخ مسئول کل ادارات مجلس، مرنارد رئیس کل گمرکهای ایران و میرزایانس نماینده سابق ارامنه در مجلس دوم، رسیدگی به حسابهای او را آغاز کردند. اندکی بعد ارباب کیخسرو از این گروه استعفا کرد، چند روز بعد کمیسیون به کار خود ادامه داد و آنگاه دولت از ادامه فعالیت آن منصرف شد، به این شکل شوستر بدون اینکه به دولت ایران حسابی پس دهد از کشور رفت. برای تودیع او مراسمی برگزار شد، اکثر نمایندگان سفارتخانههای خارجی در این مراسم شرکت کردند. بعد از این مراسم ناصرالملک یک اتوموبیل سلطنتی در اختیار او قرار داد تا از راه رشت به اروپا و از آنجا به امریکا عزیمت نماید. این پاداشی بود که دولت ایران به شوستر برای تحریک قشون روسیه به لشکرکشی علیه تمامیت ارضی کشور پرداخت کرد.
انگلیسیها قصد داشتند حملات روسها را بهانه اشغال جنوب کشور قرار دهند، اما حکومت هند انگلیس، اعزام قشون انگلیسی به جنوب ایران را تجویز نکرد، گردانندگان این حکومت باور داشتند اعزام بیشتر قوا بهانه به دست «عناصر بهانه جو در روسیه» میدهد. اینان میگفتند انگلیس فقط باید یکی دو نقطه از مناطق جنوبی ایران را به اشغال خود درآورد. مقامات حکومت هند انگلیس این سیاست خود را در پوششی از نوع دوستی دروغین پوشانیدند، حال آنکه دلیل اصلی مخالفتشان با اعزام قوا به جنوب ایران و سواحل خلیجفارس این بود که وضعیت نابسامان اقتصادی هندوستان باعث شد اعزام قشون را مناسب تشخیص ندهند، این مقامات میگفتند اعزام قشون انگلیسی به خلیجفارس، باعث «خرج بی موقع و خارج از پلتیک» برای حکومت هند انگلیس خواهد شد. اما «در مقابل آن اگر ما در این موقع دست نگاه داریم دلیل صحیحی به مسلمین مینماییم که به جهت توسعه و ترقی خود موقع انقلاب ممالک آنها را مغتنم نشمردهایم(1)» یعنی از هرجومرج داخلی کشورهای آنان سوءاستفاده نکردهایم و به واقع از این طریق منتی هم بر کشورهایی مثل ایران نهادند.
واکنش دیگر علیه هجوم روسیه به ایران، در مجلس عثمانی به وقوع پیوست. نمایندگان، وزیر امور خارجه امپراتوری عثمانی یعنی عاصم بیک را به مجلس خواندند و از او در زمینه اولتیماتوم روسیه پرسش کردند و خواستند بگوید موضع رسمی دولت عثمانی در این زمینه چیست؟ عاصم بیک توضیح داد دو مسئله باعث واکنش فوری عثمانی در برابر اولتیماتوم روسیه شده است: اصل مسلمان بودن و همکیشی عثمانیان و مردم ایران و دیگری همجواری دو کشور با هم. او توضیح داد سفیر روسیه در استانبول را احضار نموده و از او توضیح خواسته است؛ سفیر مزبور هم گفته شرایط به گونهای رقم خورده که راهی دیگر برای روسیه باقی نمانده بود. سفیر توضیح داد ورود قوای روسیه به قزوین موقتی است و عنقریب این قوا از ایران خارج خواهند شد. سفیر روسیه در استانبول یعنی چاریتوف؛ ادامه داد موضع عثمانی و روسیه در موضوع حفظ تمامیت ارضی و استقلال این کشور مثل هم است، در همین زمینه یعنی تضمین استقلال ایران، سندی به امضای طرفین رسید. سفیر ایران در باب عالی هم نامهای
1) آفتاب، ش 1، «عقیده تایمس.»
به وزارت خارجه عثمانی نوشت و از مساعی عثمانیها برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران تشکر کرد. اسناد ذی ربط تقدیم مجلس عثمانی شد و نمایندگان هم از توضیحات وزیر قانع شدند و ختم مذاکرات اعلام گردید(1)! به عبارتی در شرایطی که روسیه با نیروی نظامی خویش شمال، شمال شرق، شمال غرب و منطقهای گسترده تا قزوین را اشغال کرده بود، مدعی بود استقلال و تمامیت ارضی ایران را به رسمیت میشناسد و ای عجب که این موضوع حساسیت نماینده دیپلماتیک ایران را در استانبول باعث نشد.
این همه در حالی صورت گرفت که مردم ایران مظلومانه زیر چکمههای مهاجمین روس از پای در میآمدند. روز دهم فروردین سال 1291 روسها مقدسترین زیارتگاه ایرانیان یعنی بارگاه امام رضا(ع) را در مشهد به توپ بستند، از خون جوانان وطن صدها گل شکفت اما بانگی از سوی انگلیسیهای مدعی حمایت از مشروطه خواهی برنخاست، سهل است دستگاه وزارت خارجه انگلیس برای اینکه نشان دهد به هیچ وجه حقوقی برای ایرانیان به رسمیت نمیشناسد و حمایت صوری و نیم بندش از مشروطه فقط و فقط به دلیل ملاحظات اقتصادی است، به نحوی آشکار از این وحشیگری حمایت کرد. در این زمان والی واقعی آذربایجان مردی بود به نام شاهزاده امانالله میرزا. این مرد زمانی در قزاقخانه صاحب منصب بود، بعداً از آن اداره خارج شد و از سوی دولت رئیس قشون آذربایجان گردید. در عین حال در حالیکه انجمن تبریز زیر فشار فرقههای اعتدالی و دمکرات عملاً قادر به انجام کاری نبود، او اداره شهر را به دست داشت. اما قدرت به شکل عملی در دست صمدخان بود. این مرد به دنبال هجوم روسها و بعد از عزل مخبرالسلطنه از والیگری آذربایجان به این منصب گماشته شده بود. صمدخان بعد از عاشورای 1330 که اشخاصی مثل ثقةالاسلام به دست روسها سربدار شدند، از سوی روسها به حکومت آذربایجان منصوب گردید، وی تا سالها بعد هم قدرت خود را با حمایت روسها حفظ کرد. صمدخان شجاعالدوله نسبت به مردم و «مخصوصاً کسانی که دم از مشروطه خواهی میزدهاند خودداری نکرد(2)» یعنی با آنان به جور و جفا رفتار نمود.
در آذربایجان این صمدخان شجاعالدوله حاضر نبود فرامین دولت مرکزی را گردن نهد. صمدخان شجاعالدوله حاکم تبریز مردی بود سفاک و بیرحم، مردم تبریز از او هیبتی در دل داشتند و خودشان میگفتند اقتدار او را هرگز ولیعهدهای قاجار هم نداشتهاند. همیشه چند سوار او را همراهی میکردند، در تمام پشت بامها به هنگام عبور او از کوچههای شهر افرادی میایستادند و نگهبانی میدادند. اجزای او حتی شاطر، میرغضب، یساول و فراشها همیشه در کنارش بودند. وقتی از جایی عبور میکرد احدی را جرأت ایستادن در برابر او نبود. مخالفین
خود را عمدتاً به مراغه تبعید میکرد که در آنجا عمارت و ارگی مفصل ساخته بود. دستور داده بود دور عمارت را هم خندق بکنند. در سفاکی او همین بس که روزی آشپزش به جای زعفران، زرد چوبه در غذا ریخته بود، دستور داد دو گوش او را به جرم این اشتباه بریدند. یکی از قاطرچیهایش را که ظاهراً به قاطر نرسیده بود دستور داد در زمستان توی حوض آب انداختند و آن قدر چوب زدند تا مرد. وی با مخالفین به مراتب وحشیانهتر رفتار مینمود، بهواقع صمدخان شاه تبریز بود و نه حاکم(1)
این جبّار را که دست نشاندة روسها و سمبل تسلط آنان بر آذربایجان به شمار میآمد، با وقوع بحران در کشور و مقارن اولتیماتوم، به نزدیکی شهر تبریز آوردند و وی تا چند سال بعد قدرت واقعی را در تبریز به دست داشت.
ماجرا از زمانی شروع شد که بعد از عزل محمدعلی شاه دولت مرکزی میخواست بار دیگر مخبرالسلطنه را به سوی آذربایجان گسیل دارد، اما به دلیل اختلافاتی که بین حزب دمکرات تهران و کمیته ایالتی تبریز وجود داشت تعیین والی این ولایت مقدور نشد. عجب آنکه دمکراتها عبدالمجید میرزا عینالدوله را برای والیگری تبریز مناسب میدیدند(2)، بدیهی است دستهای بزرگ از مردم تبریز با این تصمیم گیری غریب موافقت ننمایند، این بار روسها هم تمایلی به حکومت عینالدوله نداشتند؛ زیرا وی از سوی حزب دمکرات تعیین شده بود. در همین احوال عدهای دیگر مثل اعتدالیها از تصدی منصب والیگری آذربایجان به دست عبدالحسین میرزا فرمانفرما جانبداری میکردند، دمکراتها هم به نوبه خود با انتخاب او مخالفت نمودند(3)شش ماه حساس و سرنوشتساز بعد از فتح تهران، تبریز بدون والی بود. گاهی عینالدوله دستور مییافت به محل کار خود برود، اما او امروز و فردا کرد و هرگز به تبریز نرفت. گاهی دیگر به فرمانفرما حکم میدادند که او هم به همین سیاق در رفتن به محل کار خود تعلل میورزید، اما یک بار عزم جزم کرد تا به محل مأموریت خود بشتابد. لیکن این بار او نتوانست از قزوین پیشتر رود، این زمان مصادف بود با هجوم روسها به تبریز و قتل عام مردمی که در برابر آنان مقاومت میکردند.
گفتیم روسها در حملات وحشیانه خود در جریان اولتیماتوم، با موافقت صریح انگلیس مواجه بودند. ادوارد گری در نطقی در مجلس عوام بریتانیا به تاریخ 14 دسامبر 1911 گفته بود حق با روسیه است زیرا شوستر نباید مأمورین خزانهداری خود را در تبریز که منطقه نفوذ روسیه است میگماشت. درست دو روز قبل از این تاریخ یعنی دوازدهم دسامبر، دولتین روس و انگلیس در مورد امتداد راهآهن هندوستان به روسیه توافق کرده بودند، بر خلاف گذشته که انگلیسیها با بیاعتنایی به پیشنهاد روسیه نگاه میکردند، اینک سرمایهداران فرانسوی، انگلیسی
و روسی متفقاً این طرح را مورد بررسی قرار دادند، اما مسئله این بود که باید رضایت حکومت هند انگلیس را هم جلب مینمودند. تا آنجایی که به سیاست رسمی بریتانیا مربوط میشد، مشروطة ایران بیش از بهانهای برای بسط گسترش نفوذ سرمایهداران این کشور در ایران و منطقه قفقاز نبود. پس گری مدعی شد روسیه حق دارد از دولت ایران بابت لشکرکشی به این کشور خسارت مطالبه کند، اما اظهار امیدواری نمود که این خسارت را به شکل فوری طلب ننماید! عین سخنرانیگری در روزنامة آفتاب، نخستین روزنامهای که بعد از حملات وحشیانه روسها به ایران منتشر میشد، چاپ شد. در این سخنرانی آمده بود: «چندی قبل تلگرافاً به من خبر دادند مستر شوستر سه نفر از مستخدمین انگلیسی ایران را از طرف خزانهداری کل مأموریتهای مهم داده، یکی را مأمور شیراز و یکی را مأمور اصفهان و دیگری را مأمور تبریز نموده. اما شیراز طبیعتاً از منطقه روس خارج است و ایرادی بر آن ممکن نبود، اصفهان درست در منطقه روس واقع است و تصور نمیکنم تعیین مأموری در آنجا مورد قبول دولت روس واقع شود. اما تبریز به کلی در مجاورت سرحد روس واقع شده است؛ همین که این فقره را شنیدم بیش از اینکه دولت روس در این باب کلمهای اظهار کرده باشد، یعنی در وقتی که دولت روس هنوز هیچ خبر نداشت، به وزیر مختار خودمان در طهران تلگرافاً اطلاع دادم که این قبیل کارها ممکن نیست و به کلی بر خلاف روح قرارداد انگلیس و روس میباشد، و مطلقاً محقق بود که دولت روس بر تعیین یک نفر مأمور انگلیسی در تبریز ایراد خواهد گرفت، چنان که هر گاه یک نفر مأمور روس در نقطة مقابل آن معین میشد ما خودمان همین گونه رفتار میکردیم(1)»
ادوارد گری گفت حتی قبل از اینکه دولت روسیه از مراتب امر اطلاع داشته باشد، او تلگرافی به وزیر مختار خود در تهران ارسال کرد و توضیح داد اقدامات شوستر باعث واکنش روسیه خواهد شد. گری توضیح داد سیاست شوستر مغایر قرارداد 1907 است، پس با اقدامات شوستر «به جای نفوذ دولت روس نفوذ دولت انگلیس در شمال ایران برقرار میشود و ما مجبوریم از این تغییر و تبدیل احتراز کنیم». گری هشدار داده بود اقدامات شوستر باعث واکنش سخت روسیه خواهد شد و انگلیس در صورت هرگونه برخوردی از جانب روسیه قادر به هیچ کاری نخواهد بود. او گفت به این دلیل از شوستر حمایت نکرده که اقداماتش مخالف روح قرارداد 1907 بود، اگر دولت انگلستان از شوستر حمایت میکرد مفهومش این بود که قرارداد را زیر پا نهاده است و به عبارت خلاصه مفهومش این است که دولت وقت بریتانیا، موافق حضور مأمورین انگلیسی در منطقة نفوذ روسیه است.
آنگاه ادوارد گری در مورد ماده دوم اولتیماتوم روس اظهارنظر کرد. او گفت طبق این ماده
1) همان، ش1، شنبه 29 محرم الحرام 1330، 20 ژانویه 1912، «نطق وزیر خارجه انگلیس.»
دولت ایران حق ندارد بدون اجازه دولتین مستشار استخدام کند، او گفت این امر بر خلاف نظر ایرانیها نافی استقلال کشور و دخالت بیگانگان در مسائل داخلی این کشور نیست. به زعم او دخالت در مسائل داخلی وقتی است که روسیه بگوید برای استخدام اتباع ایران در دوایر دولتی باید از روس و انگلیس کسب تکلیف شود! او ادامه داد:
«بلی دولت ایران ضعیف و رشته کارهایش به کلی گسیخته شده و همین قدر که به مستشاران خارجی محتاج است خود دلالت میکند بر اینکه استقلال دولت ایران استقلالی نیست که بتواند بدون اتکا بر یک نقطه کار کند. بلی محتاج به مستشاران خارجه است برای اینکه ضعیف است و رشته امورش گسیخته شده، اما با مستشاران خارجه همیشه نفوذ خارجه توأم است، اینک طبیعی است[!] که دولت روس از استخدام مأمورین انگلیسی در منطقه نفوذ خود شکایت میکند چنان که خودمان ممکن بود از استخدام مأمورین خارجه روس یا تبعه یک دولت معظم در جوار سرحد هندوستان یا استخدام اتباع روس در جنوب یا بنادر خلیجفارس شکایت کنیم(1)» گری هرگز توضیح نداد قرارداد 1907 را با اطلاع کدام مقام ایرانی امضا کردهاند که اینک از زیر پا نهاده شدن آن ابراز نگرانی میکنند؟ این عهدنامه غیرقانونی توسط مقامات روس و انگلیس منعقد شد بدون اینکه به دولت ایران حداقل اجازه ابراز نظر داده باشند، بنابراین چگونه انتظار داشتند مردم ایران قراردادی را بپذیرند که منافی استقلال کشورشان بود و اساساً بدون آگاهی آنان به تصویب رسیده بود؟
گری میگفت حوادث اخیر نشان داد که دولت ایران «مطلقاً لازم است» در استخدام مستشاران خود از خارج کشور، از این به بعد با دولتین روس و انگلیس مشورت نماید. در مورد پرداخت خسارت به روسها، گری گفت با اینکه دولت روسیه حق دارد خسارت مطالبه کند، اما «در این خصوص تذکار مینمایم که فعلا دولت ایران نمیتواند چیزی بپردازد و به هیچ وجه تصور نمیکنم که دولت روس هم در سرعت پرداخت وجه مصر باشد، و در آن طرف هرگاه تسریع در پرداختن وجه هم به عمل نیاید، باز خیلی قابل تأسف است که یک اجبار و تعهدی بر ذمّة دولت ایران تحمیل شود و این تعهد به منزله یک اهرمی خواهد بود که هر وقت بخواهند بتوانند آن را بکار بیندازند.»
گری وقیحانه گفت هرگاه روسیه فعلاً دریافت خسارت از ایران را سرلوحه کار خود قرار دهد، «این فقره برای منافع تجارتی انگلیس مضر خواهد بود، چه منافع تجارتی انگلیس در جنوب ایران به واسطه اغتشاش و مسدود بودن راهها خسارت کشیده، مسدود بودن طرق به واسطه این است که قوهای برای حفظ طرق مزبوره در کار نیست.» نگرانی گری این بود:
«هر گاه بنا باشد فعلاً خسارتی به دولت روس یا نوع خسارت دیگری بپردازد، واقعاً خوف
1) همان
آن میرود که نتواند آن نظم و امنیتی را که برای تجارت ما لازم است در طرق جنوب فراهم نماید. من این ملاحظات را به استحضار دولت روس رساندهام، دولت روس که خواهشهای خود را پیشنهاد نموده در خصوص پیشنهادهای راجعه به عملیات کنونی با اصول اساسی[!] اصرار خواهد کرد، اما در خصوص وجه خسارت من این ملاحظات را پیش آوردم، هرگاه خواهشهای روس اساساً پذیرفته شود و هرگاه مطمئن شوند یک دولت ایرانی هست که منافع انگلیس و منافع مخصوصه را در آن قطعات ایران که راجع به هر یک از ما میباشد محترم شمارد، آن وقت تصور میکنم رفع این اشکال غیر ممکن نباشد(1)» به عبارت بهتر اگر در ایران دولتی روی کار میآمد که حافظ منافع بریتانیا به شمار میرفت، آنان خیلی هم با پرداخت فوری غرامت به روسها مخالفت نمیکردند، زیرا مطمئن بودند دولت وقت منافع آنان را پاس خواهد داشت. اما اینک وضع چنین نیست، از سویی جنوب کشور ناامن است و برای استقرار امنیت کالاهای انگلیسی نیاز مبرمی به پول احساس میشود. خزانه ایران هم که تهی است، پس اگر غرامت فوری به روسیه پرداخت شود، دولت ایران به دلیل افلاس اقتصادی توانایی استقرار امنیت را در جنوب کشور ندارد، این است راز مخالفت گری با پرداخت سریع غرامت به روسیه!
سرادوارد گری که سیاستهای دولت متبوع او و سفارتخانه کشورش روسها را به ایران سرازیر کرده بود، گفت وضعیت آینده ایران به رفع بحران کنونی موکول است. این بحران هم رفع نخواهد شد مگر اینکه «خواهشهای دولت روس» پذیرفته شود. او ادامه داد وقتی از استقلال ایران سخن به میان میآید مردم باید بدانند که این استقلال به واسطه قرضهای سابق متزلزل شده است. به گفته او «دولت ایران مثل یک دولتی که تا به حال هیچ قرض نکرده است آزاد نمیباشد.» علت این است که بهترین وثیقههای ایران در گرو روس و انگلیس است، پس اگر دولت ایران باز هم بخواهد قرض کند باید طلب طلبکاران روسی و انگلیسی خود را بدهد و تازه از «طلبکارهای سابق خود استشاره و استمزاج نماید و منافع طلبکارهای سابق باید محفوظ بماند.» او گفت منظورش این نیست که دولتین روس و انگلیس به ایران وام بدهند، خیر! منظور این است که لوازم تسهیل استقراض را برای دولت ایران فراهم نمایند؛ زیرا به زعم او «بدون این مسئله ترقی و پیشرفت [!] ممکن نیست.»
بار دیگری که وزیر خارجه بریتانیا از «ترقی ایران» دم زد و عوامل و موانع آن را برشمرد مسئله امکان بازگشت محمدعلی شاه به تخت سلطنت بود. او صریحاً گفت بازگشت محمدعلی شاه به تخت سلطنت «با وجود اخطارات و تحذیرات ما به عدم مراجعت به ایران... گمان میکنم بر خلاف حیثیت ما باشد که او را به سلطنت بشناسیم.» گری باز هم گفت خروج
1) همان.
از حالت فعلی با تشکیل یک دولت ایرانی ممکن است که «آن دولت منافع مخصوصه دولتین روس و انگلیس را محترم بشمارد و با اصول قرارداد روس و انگلیس موافقت کند.» به طور قطع و یقین چنین دولتی با وجود محمد علیشاه شکل نخواهد گرفت. او تشکیل یک دولت باثبات و پذیرفتن خواستههای روسیه را شرط خروج نیروهای این کشور از ایران تلقی کرد، در همین راستا خاطر نشان نمود روسها به طور موقتی به ایران آمدهاند و با قبول شرایطشان از کشور خارج خواهند شد. انگلیسیها در این راستا ضمانتهای لازم را از روسیه گرفته بودند تا از محمدعلی شاه حمایت نکنند؛ گری از قول روسها نمایندگان مجلسین لردها و عوام انگلیس را مطمئن ساخت که:
«بارها اظهار کردهایم اقدامات نظامی که ما مجبور شدیم[!] در ایران بنماییم به هیچ وجه ربطی به خیالات محمدعلی شاه ندارد و میل نداریم این اظهار خود را صریحاً تکرار نماییم دولت روس به هیچ وجه میل ندارد به او نسبت بدهند که میخواهد یک پادشاهی بر دولت ایران تحمیل نماید یا اینکه میخواهد بر ضد اصول عدم مداخله در نزاع شاه مخلوع با دولت ایران اقدامی نماید؛ چه این اصول را دولت روس خود از زمان شروع این نزاع اعلان کرده بود. بنابر این دولت روس اعلان میکند که هرگاه شاه مخلوع بخواهد از موقع حضور دستجات قشون روس در ایران برای انجام مقاصد خود استفاده نماید، آن وقت دولت روس او را به سمت سلطنت نخواهد شناخت(1)» با این تعهد خیال انگلیسیها بیشتر راحت شد، آنها مطمئن شدند که روسها قصد ندارند محمدعلی شاه را به تخت سلطنت بازگردانند، پس با عملیات آنان مخالفتی هم نکردند.
وقتی روسها به ایران حمله آوردند و آن فجایع را مرتکب شدند، باز هم گری با وقاحت تمام خطاب به مجلس عوام گفت ایران به دلیل قرارداد 1907 از استقلال بیشتری برخوردار است(2)این سخنان به دلیل توافق پشت پردهای بود که بدون اطلاع طرف ایرانی بین روس و انگلیس صورت گرفته بود. بین روزهای 24 نوامبر تا 14 دسامبر سال 1911 قراردادی محرمانه بین روس و انگلیس منعقد شد، این قرارداد هرگز علنی نشد؛ تمام حدس و گمانهایی که در مورد تاریخ انعقاد آن وجود داشت به دلیل مذاکراتی بود که در پارلمان بریتانیا در همین فاصله انجام گردید. در دو مورد از وزیر امور خارجه انگلیس سر ادوارد گری پرسیده شد آیا انگلستان با دولتی دیگر در مورد ایران عهدنامه مخفی منعقد کرده است؟ بار اول پاسخ گری
منفی بود و بار دوم مثبت(1)استقلال و تمامیت ارضی ایران عملاً نادیده گرفته شد. طبق قراردادی که بدون اطلاع دولت ایران منعقد شده بود، روسها دوازده هزار تن از قشون خود را به ایران آوردند و در نقاط شمالی کشور تا حدود تهران اسکان دادند. انگلیسیها هم عدهای سوار هندی به جنوب کشور اعزام نمودند، هدف اصلی اینان حفاظت از راهها، تجارتخانهها و کنسولگریهایشان در جنوب کشور بود. حساسیت عمده آنان در این تاریخ به طور مشخص مسئله نفت به شمار میرفت. بخشی از طرح روس و انگلیس را از زبان وزیر امور خارجه بریتانیا در حضور نمایندگان پارلمان توضیح دادیم، بخش دیگر آن به این شرح بود:
«عساکر روس که فعلاً در قزوین متحرک هستند فقط هشت روز دیگر بیشتر خواهند رفت، مگر اینکه به واسطه اتفاق فوقالعاده وزیر مختار روس مجبور شود زودتر به احضار ایشان اقدام کند(2)دولت روس این قشون را به حکم ضرورت فرستاده و چنان که مکرر اظهار داشته است به هیچ وجه قصد نقض استقلال و تمامیت ایران را ندارد و همین قدر که خواهشهای دولت روس قبول شد، دیگر ماندن قشون در قزوین لزومی نخواهد داشت، مگر اینکه به قشون روس حمله ببرند یا اغتشاش جدی روی دهد و یا بالاخره اشکالات دیگری پیش بیاید. پلتیک دولت روس در ایران باید کماکان مبنی بر اتفاق و همراهی با دولت انگلیس باشد و اساس آن قرارداد روس و انگلیس 1907 خواهد بود و فقط حفظ این قرارداد میتواند ترقی منظم و صلح آمیز دولت ایران را که برای منافع اقتصادی و سیاسی دولت همسایه و استقرار نظم دائمی در خاک ایران نهایت لزوم دارد؛ ممکن نماید(3)»
پیشتر به طور مشروح توضیح دادهایم(4)روس و انگلیس درست در زمانی که بحث استبداد و آزادی در ایران جریان داشت؛ قرارداد 1907 را بین خود امضا کردند و مدعی شدند این قرارداد برای پیشبرد رفاه، امنیت و رشد داخلی ایران است و قرارداد این مهم را به ثمربخشترین وجه ممکن محقق میکند. سر ادوارد گری وزیر خارجه وقت انگلیس خاطر نشان ساخت ایران همیشه قدرتی را علیه قدرت دیگر برانگیخته و آنان را به بازی گرفته است، به همین دلیل سیاستهای ایران بین دو قدرت بزرگ تنش ایجاد میکرد. به دید او قرارداد 1907 تفاهمی دوستانه بود بین روس و انگلیس که از وخیمتر شدن اوضاع پیشگیری مینمود. وزیر خارجه انگلستان بر این باور بود که اشاره به استقلال و تمامیت ارضی ایران در مقدمه معاهده مزبور، بهواقع امری تشریفاتی به شمار میآمد و در حقیقت به دلیل امتیازات واگذار
شده به قدرتهای بزرگ در خلال قرن نوزدهم، ایران به صورت لانه زنبور درآمده بود و نمیتوانست یک واحد سیاسی ماندگار تلقی شود. برای گری مهمترین مسئله خاورمیانهای سیاست بریتانیا موضوع ایران بود به همین دلیل نوشت مسئله ایران بیش از هر موضوع دیگری او را فرسوده کرده است(1)
به هر حال قشون روسیه سرگرم کشتار مردم بودند، به دلیل این لشکرکشی و همراهی آشکار انگلیس با آن؛ برخی ایرانیان مقیم خارج کشور که مسائل داخلی ایران را تعقیب میکردند گفتند تقصیر شوستر بود که راهنماییهای انگلیسیها را نادیده گرفت و کاری کرد که ملت ایران را به مخمصه افکند. اما مقصر بزرگتر ایرانیانی بودند که به او میدان دادند:
«عیب کار این است که ما اندازه و میزان را از دست میدهیم، نمیدانیم حد اعتدال کدام است، یکی از راه میرسد ما او را نمیشناسیم از او تملق میگوییم، تمجید میکنیم، بلکه میپرستیم. آنوقت این آدم ولو اینکه اِمریکایی باشد خود را گم میکند، تصور میکند مهدی موعود خود او است یا مسیح است که دوباره به عالم آمده؛ گوش به حرف هیچ کس نمیدهد، خیالات پلتیکی بر طبق عقیده شخصی خود تعقیب میکند و این پلتیک موافق میل و حسیات مردم واقع میشود، یک وقت خبر میشوند که به فنای مملکت دو انگشت بیشتر فاصله نمانده است. بلی این قبیل دوستان خیلی مطبوع و مهربان هستند، ولی خطرشان هم خیلی [زیاد] است(2)»
بحران ایران در خارج کشور به ویژه احزاب سیاسی انگلستان بازتاب فراوانی یافت، به ویژه حزب کارگر در برابر تحولات مزبور بسیار حساس بود. مثلاً «رامزی ماکدونالد رئیس عملهها و کارگران(3)از همه پرحرارتتر صحبت میدارد و میگوید دولت ما به هر وسیله هست گرچه به وسیله جنگ باید از تجاوزات روس در ایران جلوگیری نماید(4)» ایران در بحرانی عظیم گرفتار آمده بود، به قول مورگان شوستر که به ادعای خودش قصد نداشت در مسائل سیاسی و داخلی ایران دخالت کند، اما برخی از ایرانیان او را به این کار واداشتند؛ «مگر جنگ بزرگی پیش بیاید که در اثر آن ایران نجات بیابد وگرنه خلاص آن بسیار مشکل است(5)» بعد از هجوم روسها به ایران، آنان میخواستند مسئله ایران را با طرف انگلیسی برای همیشه حل کنند. آنان با بریتانیاییها مشورت نمودند تا کشور را برای همیشه بین خود تقسیم کنند، اما دولت انگلیس بعد از مشورت با جرج پنجم پادشاه بریتانیا، این تصمیم گیری را رد کرد.
1) Sir Edward Grey: Twenty Five Years 1892-1916, Vol. 2, (London, 1952), pp. 166-169.
2) آفتاب، ش2، مورخه یکشنبه غره صفرالمظفر 1330، 21 ژانویه 1912، «از مکتوبات فرنگ.»
3) منظور حزب کارگر انگلیس است، رمزی مک دونالد نخستین رهبر حزب کارگر بود که بعدها به نخست وزیری انگلستان رسید.
4) حیات یحیی، ج3، ص207.
5) همان، ص209.
آنها رضایت ندادند عملی بر خلاف مفاد و مضمون قرارداد 1907 انجام شود، به عبارت بهتر انگلیسیها میخواستند به طور ظاهری استقلال ایران را حفظ نمایند. اما در عین حال طرف بریتانیایی بر این باور بود که باید در ایران دولتی مقتدر تشکیل شود تا منافع هر دو قدرت بزرگ جهانی را تأمین نماید(1)
برخی از روزنامههای انگلستان سیاست خارجی این کشور را در برابر ایران نکوهیدند؛ به طور مثال روزنامة دیلی کرونیکل در مطلبی که در مورد اعزام قشون انگلیسی به سواحل جنوبی ایران نوشت، نتیجه معاهده روس و انگلیس را بسیار تحقیرآمیز دانست و از رفتار دولت بریتانیا با ایران به شدت انتقاد کرد. این روزنامه رفتار بریتانیا با «یک مملکت قدیم را که پا در دائره تجدد گذاشته، فوراً شهید تضییقات و دزدیها میشود»؛ مایه تأسف عنوان کرد. دیلی نیوز در شماره روز نهم ژانویه خود نوشت: «در سابق هیچ وزیر امور خارجه انگلیس با چنین قوت قلب بر ضد آزادی مللی که مجاهدت در ترقی میکنند جهد، و با چنین همتی برای انهدام منافع عظیمه دولت انگلیس شرکت نکرده، حال موقعی رسیده که با کمال وضوح اظهار بداریم که بقای سرادوارد گری در وزارت خارجه محال است(2)»
یکی از دهشتناک ترین تراژدیهای تاریخ ایران بعد از مشروطه جنگ و جدالهای بی پایان سالارالدوله با دولت مرکزی در غرب کشور بود که به فجایع فراوانی منتهی شد. ابتدا ببینیم سالارالدوله کیست؟ ابوالفتح میرزا سالارالدوله (1338-1260ق)به طور قطع یکی از متحدین سیاست خارجی بریتانیا و یکی از کسانی بود که مورد حمایت شرکت نفت انگلیس و ایران واقع میشد، تا در موارد ضرور از او به نفع منافع امپراتوری بریتانیا بهره برداری نمایند. او فرزند سوم مظفرالدین شاه قاجار بود، به سال 1276 شمسی والی کرمانشاه شد؛ به مصادره اموال مردم پرداخت و باعث ایجاد نارضایتی گردید. به همین دلیل مظفرالدینشاه او را از کار بر کنار ساخت. اندکی بعد بخشوده شد و دو سال بعد به سال 1278 حاکم زنجان گردید. به سال 1280 حاکم خوزستان و لرستان شد و شش سال بعد در بحبوحة مشروطه شورشی علیه برادر ارشد خود محمدعلی شاه قاجار به راه انداخت. میرزا علی اصغر خان اتابک که بعدها قربانی توطئهای شد که انگلیسیها از آن آگاه بودند، فتنه سالارالدوله را فروخوابانید و وی را به تهران آورد و محبوس ساخت. سالارالدوله خدماتی شایان به شرکت نفت انگلیس و ایران کرده بود، به همین دلیل وقتی دیگر که جانش در معرض تهدید واقع شد، کنسول بریتانیا در کرمانشاه او را پناه داد و اجازه گرفت خاک کشور را ترک گوید.
به سال 1290 محمدعلی شاه برای بازگشت به تخت سلطنت شورشی به راه انداخت، این شورش البته به جایی نرسید اما سالارالدوله به ظاهر در حمایت از برادر و در باطن برای رسانیدن خود بر اورنگ پادشاهی؛ وارد همدان شد، رایت طغیان برافراشت و با سپاهی به سوی تهران رهسپار گردید. در همین حیص و بیص او خود را شاه ایران اعلام کرد، اما سپاهش در حدود ساوه از نیروی دولت مرکزی شکستی فاحش یافت. به دنبال این شکست او بار دیگر به خارج گریخت و این بار در سویس رحل اقامت افکند. سالارالدوله مردی قسی القلب بود و فقره زیر که به نقل از نشریه چهره نما چاپ مصر آورده میشود، تنها یکی از نمونههای بیدادگری اوست.
بعد از سقوط مشروطه او بهمنظور رسانیدن خویش بر سریر سلطنت، حملاتی را علیه قشون دولت مرکزی ایران سازماندهی کرد. در این درگیری او با یارمحمدخان کرمانشاهی و اعظمالدوله درگیر شد، اما شکست سختی خورد. یارمحمدخان فتحنامهای منتشر کرد و از آن سوی اعظمالدوله به خیال اینکه سالارالدوله گریخته است شروع به رتق و فتق امور شهر کرد، اما طولی نکشید که بار دیگر سالارالدوله وارد شهر شد. تا اعظمالدوله به خود آید، قوای مهاجم این شاهزاده شورشی وارد شهر شدند: «چشم کافر نبیند که این خونخوار وحشی چه کرد....زنها و دخترها را یغما و بی سیرت(1)و مردهای پیر را کشته و سخت دکانها و مغازهها را چپاول کردند؛ فریاد از ظلم این ظالم خونخوار دیوانه.» او رجال دیوانی شهر مثل اعظمالدوله و فخیمالسلطنه و عیسی خان نامی را «هم خفه، هم قطعه قطعه [کرد]، هم بهدار [آویخت] و هم آتش زد.» اعتلاءالدوله کارگزار خوزستان را همراه با برادرزنش میرزا جعفرخان به واسطه نشر فتحنامه «با فضیحتی بسیار آورده بهدار کشیدند و او را تیرباران کردند. دو روز نعش او بود تا همشیرههای بیچاره و اقوامش نیمه شب آمده با پول گزاف او را پارچه شده(2)بردند کفن کردند(3)دیگر مالی و جانی باقی نماند، عجب آنکه این شریر وحشی آروغ سلطنت هم میزند خوب است این را پادشاه خرابیها و بیمارستانها بکنند چه این شخص به جز خراب کردن و
1) اصل: بی بصیرت.
2) یعنی قطعهقطعه شده.
3) میرزا حسین اعتلاءالدوله که به دست سالارالدوله کشته شد؛ به سال 1279 در تهران متولد شد، او خدمت خود را در وزارتخارجه آغاز نمود، به سال 1325 ریاست عدلیه کرمان را عهدهدار شد؛ اما به زودی عزل گردید و به اصفهان آمد. در اصفهان روزنامههای نقش جهان و اصفهان را منتشر میساخت. در محرم سال 1328 قمری کارگزار دولت در محمره شد، او شیخ خزعل را تشویق کرد تا مدرسهای به نام خزعلیه تاسیس کند، در سال 1330 زمانی که پنجاه و یکساله بود، در کرمانشاه به شرحی که دیدیم کشته شد، جنازه او را بهدار کشیدند و سپس تیرباران کردند.
آدم کشتن هیچ هنری ندارد(1)»
در اثر فتنه سالارالدوله دو ایالت لرستان و خوزستان دچار افلاس شدند، در این دو ایالت تا بروجرد غیر از سالارالدوله، رؤسا و سرکردگان ایلات، امان مردم را بریده بودند: «اگر در آذربایجان بوی آدمیتی نمیآید اقلاً پست و تلگرافی، داد و ستدی، معامله و خرید و فروشی هست اینجا ابداً اینها وجود ندارد. تمام غارت است و چپاول و آدمکشی.» فقط سالارالدوله نبود که امان مردم را میبرید، صمدخان والی جبار آذربایجان عملاً خود را به زیر بیرق روس و انگلیس برده بود، فارس و بنادر همراه با کرمان و سیستان و بلوچستان عملاً تحت نفوذ انگلستان بودند، اصفهان و یزد تحت اقتدار سران ایل بختیاری بود و عملاً تابع فرامین دولت مرکزی به حساب نمیآمد و از آن سوی استرآباد و گرگان عملاً تحت کنترل روسها بود. خراسان «به واسطه استعمال شیره و تریاک از همه جا امن تر است و باید ممنون آن افیون بود»، خلاصه اینکه «ایران ما امروز خیلی تماشایی است. اما چون این نمایشات خورد خورد و اندک اندک عادت شده به نظرها غریب نمیآید و هیچ حس نمیکنیم که ما خودمان چطور خودمان را اسیر چنگال دیگران کردیم، یا چطور تیشه به ریشه خود زدیم و بنیاد این بنای محکم را ویران و سرنگون کردیم. امروز ما گذشته از آنکه در تحت قیمومیت دو دولت قوی عالم درآمدهایم و هیچ مفری و گریزی نیست در داخله خودمان مبتلا به بلایی هستیم که به مراتب صدمات و لطماتش شدیدتر است!»(2)
بعد از کودتای سوم اسفند و به سلطنت رسیدن رضاخان، دولت انگلستان ماهی هزار و پانصد تومان به وی مقرری میپرداخت، این مقرری تا سال 1312 به او پرداخت شد. نکته مهم این است که سالارالدوله در این زمان در شهر حیفا میزیست، جایی که جنبش صهیونیستی با شدت تمام رواج داشت؛ اقامت او در حیفا تا سال 1314 دوام یافت. وی چهارده سال آخر عمرش را در مصر به سر برد و در همان جا هم از دنیا رفت(3)
سالارالدوله در ایام مشروطیت رقیب محمدعلی شاه به شمار میرفت، او با افراطیترین جناح مشروطه خواهان در بدنام ساختن شاه همکاری داشت. به طور مثال روزنامة روحالقدس مقالاتی از او چاپ میکرد که همه به نام مدیر آن یعنی سلطان العلمای خراسانی بود، حتی ظلالسلطان هم در این مقطع تاریخی با این نشریات همکاری داشت. ظاهراً سالارالدوله برای درج این مقالات در روزنامة روح القدس، پنجاه تومان به سلطان العلمای خراسانی مدیر روزنامه پول میداد. او هم «به طمع این پولها به کشتن رفت، نتیجه نبرد(4)»
به هر حال فتنه سالارالدوله، ناصرالملک نایبالسلطنه را وحشتزده کرد، بحرانهای کشور فوق طاقت مردی جبون چون او بود روحیه نایبالسلطنه ناصر الملک از این وضع به هم ریخته بود، از همان اواخر عمر مجلس دوم، او تلاش نمود بختیاریها را قدرت بیشتری دهد تا بلکه به زور آنان بحرانها را از سر بگذراند. صمصامالسلطنه نجفقلیخان بختیاری رئیس الوزرا شد و سردار محتشم بختیاری وزیر جنگ، به این امید که بحرانها را مهار سازند. ناصرالملک با حیله و تزویر خواست سردار اسعد را به ایران بکشاند. در نامهای به او نوشت اگر وارد ایران شود خودش برای استراحت از کشور خارج خواهد شد. به عبارتی منظور ظاهریاش این بود اگر صمصام را که مقامی پایینتر از او دارد رئیس الوزرا کرده، سردار اسعد را به نیابت سلطنت انتخاب میکند(1)او حس جاه طلبی خان بختیاری را تحریک کرد تا وی را به ایران بکشاند و مانع تحریکات او در خارج کشور علیه خود گردد.
از آن سوی مقارن با اواخر عمر مجلس دوم در فارس هم اغتشاش بیداد میکرد. در این زمان نظامالسلطنه مافی بر فارس فرمان میراند، سردار اسعد از رؤسای ایل بختیاری و سرکردة حملة بختیاریها به تهران در سال 1327 قمری؛ امیدوار بود نظامالسلطنه با رقیب دیرینة او صولتالدوله قشقائی ضدیت نماید. اما نتیجه به عکس شد: نظامالسلطنه با فرزندان قوام الملک شیرازی روابط حسنه برقرار ساخت، اما وضع صولتالدوله بیشتر مستحکم گردید. در نبردهایی که روی داد، اولاد قوام مقهور شدند و یکی از فرزندان او به قتل رسید. وقتی این وضع پیش آمد، سردار اسعد ملول از ایران خارج شد. همزمان محمد علی میرزا حملات خود را به ایران آغاز کرد. نیز حملات سالارالدوله در غرب کشور همزمان بود با این بحران بزرگ در فارس. یکی از مهمترین درگیریهای اردوی دولتی با سالارالدوله در اسدآباد همدان روی داد. خبر میرسید که «اردوی منصور» دولتی به «طرف اشرار روباه صفتان» حمله برده و در جنگی تمام عیار اردوی سالارالدوله را فراری دادهاند. نیز خبر رسید که «مجاهدین یفرم خان و بختیاری در قوش تپه میباشند و گویا شوریجه و آن دهات را هم آتش زدهاند(2)» یکی از شورشیان به نام عبدالباقیخان زنده دستگیر و بلافاصله تیرباران شد. حدود سیصد تن از مخالفین حکومت مرکزی و طرفداران سالارالدوله به قتل رسیدند. طبق یک خبر تلگرافی تعداد زیادی از اسرا را هم به قتل رسانیدند. قوای دولتی همراه با اردوی بختیاری نبرد علیه مجللالسلطان و سالارالدوله را ادامه دادند، در اطراف قریه شورجه وقتی میخواستند به قوای مجللالسلطان حمله برند، یپرم خان «با کمال بی احتیاطی در دامنه قلعه آن ده ایستاده بود، از پشت بام خانهای به طرف او شلیک کرده گلوله دشمن به پیشانی او خورده و فوراً جان داد.» اما با کشته شدن یپرم جنگ خاتمه نیافت، بلکه تا غروب به طول انجامید. در این لشکرکشی
که اردوی یپرم هشتصد نفر را شامل میشد، پانصد تن از بختیاریها هم او را همراهی میکردند، بعلاوه هشتاد تن قزاق این اردو را کمک میکرد(1)قتل یپرم در نخستین روزهای ماه جمادیالثانی سال 1330، دوم یا سوم آن ماه روی داد. به مناسبت کشته شدن یپرم خان، یکی از سرمقالههای آفتاب به این موضوع اختصاص یافت، در این مقاله آمده بود:
«اینک به تمام مفسدین و اشرار خاطرنشان میکنیم که به واسطه فقدان این رادمرد تاریخی از قدرت و فعالیت دولت چیزی نکاهیده احساسات ملی ضعیف نشده و عزم جوانان غیور وطن سست نگردیده با همان شجاعت، شهامت، حب آزادی و خونهای گرم مانند اجل در دنباله مقصود رهسپارند. آتشهای مقدسی که در سینههای مدافعین وطن در اشتعال است، هرگز به این پیش آمدها خاموش نخواهد شد، بلکه میتوان گفت که فتوحات پی در پی و ظفرمندیهای متعاقب تا یک اندازه شعله التهاب آنان را سست و افسرده نموده بود و این حادثه ناگهانی و واقعة فجیعه عزم جدیدی در آنان احداث و خون عصبیت و غیرت را در عروق و اعصاب آنها به حرکت در آورده با یک یورش مردانه و حمله دلیرانه تا آخرین نقطه اشرار را تعاقب و قلع و قمع خواهند نمود.»
وضعیت به هم ریختة کشور باعث شد، تنها روزنامة پایتخت یعنی آفتاب، از ضرورت استقرار مرد زورمند سخن به میان آورد. به عبارتی به مناسبت قتل یپرم روزنامة آفتاب بار دیگر ضرورت استقرار حکومت قدرتمند مرکزی را گوشزد ساخت. در دومین مقاله اساسی این روزنامه به تاریخ هفتم جمادی الثانی سال 1330، نوشته شد اقتدار دولت موکول به دو چیز است: «اول استکمال قوای نظامی، دوم توجه ملت و اقبال عمومی.» در مورد نخست گفته شد اشرار در نقاط مختلف کشور یا قلع و قمع شدهاند و یا به زودی نابود خواهند گردید، پس قوة نظامی به طور اساسی به کار خود مشغول است. در این ایام وزیر جنگ غلامحسینخان سردار محتشم بود، روزنامة آفتاب نوشت در این دوره تنظیمات و تنسیقات کافی در امر قشون مبذول شده و مردم نباید از این حیث نگرانی داشته باشند. مردم هم مطلع شدهاند که مایه آرامش آنان قوة نظامی است و لاغیر؛ به همین دلیل مردم در سرکوب شورشها با دولت همکاری مینمایند و اخبار و اطلاعات هم گواهی است بر این موضوع. به دلیل «دولت پرستی اهالی عزیز وطن ما»، دولت میتواند «با کمال اقتدار» معایب و مفاسد را رفع سازد و در این زمینه موفقیتهای بزرگی به دست آورد. مردم؛ «برعکس اشخاص کج بین که اقتدارات دولت را مضر به منافع شخصی خود تصور مینمایند، هر روزه دامن دامن دروغ و بهتان به سر این مردم بیچاره نثار کرده خلقی را دچار اضطراب و وحشت میسازند، خوشبختانه دیگر اهالی قدر و
1) همان، رقعه تلگرافخانه به وزارت جلیله داخله.
منزلت(1)این کلمات بیاساس را دانسته به اینگونه اشاعات اهمیت نداده حیثیت مقام دولت را منظور خواهند داشت(2)» استقرار دولت مقتدر حقیقتی بود غیرقابل انکار، اما مسئله این است که این دولت چگونه باید استقرار مییافت و منبع مشروعیت آن، چه بود؟ اگر این دولت قرار بود از منشاء دین مشروعیت گیرد که دیری بود نهادهای مرتبط با آن به شدت تضعیف شده بودند، و اگر قرار بود مبنای آن امری عرفی باشد که هنوز چنین مبنایی شکل نگرفته بود. به عبارت بهتر از درون مشروطه هیچ ساختار و نهادی که بتوان آن را تکیهگاه تشکیل دولت مقتدر قرار داد بیرون نیامده بود. مردم که نمیدانستند مشروطه چیست، طی مدت چند ساله بعد از استقرار صوری آن نظام سیاسی، چیزی جز هرجومرج و کشتار و بی رحمی ندیده بودند؛ دیگر نه از نظم سابق خبری بود و نه نظم نوینی شکل گرفت، بیهوده نبود که در آن شرایط مبرم ترین نیاز مردم قوه نظامی دانسته میشد. به عبارت بهتر در خلاء و فقدان نهادهای مؤثر و هدایت کننده، به نیروی نظامی متوسل میشدند و گمان میبردند به صرف استفادة این نیرو میتوان امنیت را به کشور بازگردانید و بار دیگر امید را به قلبهای مردم تزریق کرد. نکته این است که علت بحران فقط امثال سالارالدوله نبود، او اندکی بعد شکست یافت اما بحرانها تداوم پیدا کرد، پس علتالعلل بحرانها مقوله دیگری بود که به طور مبنایی مشروطهخواهان یا متعرض آن نشدند و یا اینکه دانش لازم را برای پرداختن به آن نداشتند، بحث این بود که جایگاه تاریخی ایران مقارن مشروط چه بود و این کشور در سلسله مراتب مناسبات جهانی چه نقشی میتوانست داشته باشد و از این بالاتر منافع ملّی کشور چیست و چگونه میتوان آن را پاس داشت؟ اگر این منافع تعریف میشد، شاید جناحها، احزاب و اشخاص دست از خصومتهای شخصی با هم برمی داشتند و حول محوری مشخص به رقابتهای سالم سیاسی دست میزدند، اما مسئله این بود که چنین چیزی در کشور وجود نداشت.
در اوایل رجب سال 1330 سالارالدوله به کلی شکست خورد، از بروجرد به صورت تلگرافی وزارت داخله را مطلع کردند که او بعد از شکست به پشتکوه فرار کرده تا به والی آنجا پناهنده شود، همان فردی که بنا بود بعدها به تحریک انگلستان دولت لرستان مستقل را تشکیل دهد. اما والی پشتکوه او را نپذیرفت، در نتیجه سالارالدوله به بروجرد رفت و به نزد جعفرقلیخان برادر سردار مکرم شتافت، اینجا هم به او اعتنایی نشد؛ خبر میرسید وی در اطراف بروجرد سرگردان است، نیز خبرها نشان دهنده دستگیری قریب الوقوع او بود(3)البته چنین نشد و این مرد جبار به اعمال قساوتکارانه خود ادامه داد تا آنکه انگلیسیها برایش نقش جدیدی یافتند.
در این هنگامة کبری بود که روزنامة آفتاب آسیبشناسی بحران مشروطیت ایران را سرلوحه کار خود قرار داد تا بتواند وضع موجود را تبیین نماید. آفتاب اقدامات مشروطهطلبان را به ویژه در دوره مجلس دوّم مورد انتقاد قرار داد، از تندرویهای آنان سخن گفت و آن اعمال را ریشة گرفتاریهای فعلی عنوان ساخت. به دید این روزنامه «سوء اداره سابق که مستلزم آن بی ترتیبی امور، افراط و تفریط و عادات به تعدیات فاحش است»، ریشة تمام گرفتاریهای ایران به حساب می آمد. اما از نظر این روزنامه این نکته فقط مقدمهای بود بر بحران ایران و لاغیر؛ ریشه اصلی گرفتاری تغییر وضع فوری ایران از وضع سابق به مشروطه بود. این تغییر از آن روی تأثیر ناگوار در وضع ایران به وجود آورد که «فوری و اساسی» بود؛ بعلاوه مشکل عمده این بود که «عاملین هم مردمانی باشند که ناگهانی پا به دایرة مشروطیت گذارده هیچ قسم تجربه در این طریق قبلا حاصل نکرده» باشند. نویسنده آورده بود ریشه این گرفتاریها «اشکالات اخلاقی» است که «در رفع آن هیچگونه دستوری فوری نمیتوان اتخاذ کرد.» راهحل چیست؟ از نظر نویسنده برای رفع این مشکل اخلاقی دو کار باید کرد: بسط معارف از یک طرف و اجرای قوانین «خصوصاً قوانین مجازات» از سوی دیگر. دولت و مجلس برای رفع معضلات تلاش زیادی مصروف داشتند امّا، نمایندگان پارلمان در اقداماتی که انجام دادند «رعایت قوّه و استعداد دولت و عادات و مقتضیات مملکت» را ملحوظ نداشتند؛ اصلاحاتی که در دوایر اداری صورت گرفت «سطحی و ظاهری» بود، بالاتر اینکه «تجدد را به معنی لغوی دانسته هر چیز جدیدی را لازمة اصلاح» دانستند، به همین دلیل «در کلیه اعمال صورت را گرفته، معنی را رها کردیم!!(1)»
نویسنده خاطر نشان ساخت قوّة مقننه افراط کرد، طرحهایش گاهی چنان افراطی یا به قول نویسنده «تند و سریع» بود که «اجرای آن قهراً تولید ارتجاع مینمود!» مهمتر اینکه در تأسیس ادارات «صرف تقلید» رواج داشت، بدون اینکه «مقتضیات مملکتی کاملاً رعایت گردد!!» مثل جناحی از حزب اعتدالی و افرادی مثل شیخ حسین یزدی، نویسنده میگفت «اقتباس از قوانین ممالک مختلف دیگر، نمیتواند مفید باشد و تا قانون از روی عادات و اخلاق همان مملکت اتخاذ نشود، قابلالاجرا نخواهد بود!(2)» این سخنی بود قابل تأمّل، امّا مسئله این است که این مطالب را یکی از کارکنان سابق ایران نو، ارگان افراطی دمکراتها یعنی کمالالسلطان صبا مینوشت، مردی که بعدها به گستاخی شُهره شد.
به نظر نویسنده مزبور یکی از مهمترین علل بحران ایران در دورة مجلس دوم این بود که «بین الاحزاب» اختلافاتی وجود داشت که در واقع اختلافات «بینالاشخاص» بود. نکتة جالبی که نویسنده به آن اشاره کرده این است که البته در هر نظام مشروطه اختلاف نظر وجود دارد و نظریات گوناگون سیاسی و اجتماعی در تدوین قوانین ظهور میکند. اما مفهوم اختلاف نظر این نیست که «در وقتی که کلّیة امور رو به اختلال و اوضاع مملکت در هرج و مرج است مفاد فصول کتب فلسفه اجتماعی یا سیاسی را در پیش گذاشته در مباحثات آن مشاجرات و مناقشات نماییم.» بدیهی است که در هر نظام مشروطه اختلافنظر وجود دارد، اما وقتی هنوز مشروطه مستقر نشده و ادارات آن نظم و انسجام نیافتهاند چگونه این اختلافات میتواند موضوعیت داشته باشد؟ باید در «مصلحت مشترکه» یعنی اصل استقرار مشروطه و نظام اداری آن متفق و متحد بود، دیگر اینکه باید در عزل و نصبهای اداری صلاحیتها را مورد توجه قرار داد.
شاید این نخستین بار بود که یک روزنامه از مصلحت مشترک یا مصلحت عمومی سخن به میان میآورد. صبا روی نکته مهمی انگشت نهاده بود، اینکه اختلافات بین مشروطهخواهان ایران منشاء و مبنایی بر اساس ضابطه یادشده ندارد، اینکه اختلافات شخصی به عنوان اختلافات حزبی قلمداد میشوند و بالاخره اینکه این اختلافات مانع نظم و انسجام کشور میگردند، نکات در خور توجهی بود که صبا به آنها اشاره نمود.
مسئلة دیگر مقوله احزاب سیاسی بود. مشکل عمده احزاب سیاسی دوره مشروطه این بود که تلاش میکردند دوستان و اعضای حزب خود را وارد دوایر اداری کنند، امّا بسیاری از این اشخاص «به لیاقت، دارای آن شغل و رتبه نگشته بودند.» همین افراد به اندازهای مورد حمایت حزب خود بودند که دولت نمیتوانست وظایف خویش را به انجام رساند. گاهی وزیر دستوری میداد اما دستورش انجام نمیشد؛ در همان اداره مدیر یک دایرة اداری فرمانی صادر مینمود که بلافاصله اجرا میگردید. اگر دولت میخواست وزارتخانهای را نظم و انسجام دهد، فریاد و فغان حزبی که از مأمور خود در همان وزارتخانه دفاع میکرد، به هوا بلند میشد و انواع و اقسام اتهامات رواج مییافت.
یکی از بدیهیترین اصول مشروطه این است که کارمندان دوایر اداری مصالح ملی را بر تعلقخاطر فردی و حزبی ترجیح دهند، به عبارتی این افراد باید کاملاً مصلحت عمومی و منافع ملی را بر جانبداری خود از حزب خاصی ترجیح دهند. اما این امر در مشروطة ایران اتفاق نیفتاد، از سوی دیگر سلسله مراتب اداری به هیچ انگاشته شد، بدیهی است که در هر ادارهای مادون باید از مافوق اطاعت کند؛ اگر غیر از این باشد «ممکن نیست هیچ هیئت اجتماعیه زیست کند و مدار نظام عالم بر آن است»، اما این اصل ساده و بدیهی و ابتدایی رعایت نشد و ادارات دولتی متشتت بودند. از سویی به طور کلی دو چیز برای سعادت آتی
کشور مضر است: «تفسیر آزادی، صرف نظر از عادات و اخلاق مملکتی» در مناسبات داخلی و «دعوی استغنا و هم روشی بدون سنجیدن قوای مادی در روابط خارجی». چنین روشی «مملکت را به تهلکههای عظیم انداخته دچار مخاطرات داخلی و خارجی نموده است(1)» . به عبارت بهتر به دید نویسنده، آزادی در ایران باید طبق سنن بومی تعریف میشد و بالاتر اینکه در پرتو مفاهیم نو تعاریف و رسالت جدیدی از این رسوم و عادات ارائه میشد و از صرف تقلید از غرب پرهیز به عمل میآمد. دیگر اینکه ایرانیان نباید تصوّر میکردند چون نظام سیاسیشان مشروطه شده است، قدرتهای غربی آنها را با خود مساوی تلقی میکنند. البته چنین نیست، بعد از مشروطه و به دنبال استقرار آن، باید روشهای اجرایی آن را هم مد نظر قرار میدادند، بدیهی است برای این منظور نیازی ضروری به استقرار نهادهای نوین وجود داشت و بدون آن دعویِ استغنا کردن و خود را بینیاز از این ساختارها دانستن، عین اشتباه بود.
سرمقاله نویس آفتاب یا همان حسین صبا، نوشت عدهای در این شرایط به طور مستمر و مداوم اظهار یأس میکنند و میگویند «ممکن نیست راه نجاتی برای این مملکت پیدا شود، استقلال ما رفت و غیره.» ادامه مطلب ناقص است، اما منظور نویسنده این است اگر کسانی که میگویند استقلال کشور از دست رفت تغییر در روابط داخلی و خارجی را نقطه عزیمت تحلیل خود قرار دادهاند که این سخن بیمبناست. زیرا در «در هذهالسنه 1330» روابط دولت انگلیس یا آلمان همان نیست که پیشتر بوده است. به عبارت اُخری استقلال داخلی و خارجی در هر کشوری میزان استقلال تمام عیار است. در ایران تعیین روابط داخلی و خارجی با خود ایرانیان است، اگر منظور کسانی که استقلال کشور را بر باد رفته میبینند این است که روابط ایران با ممالک دنیا دستخوش تحول گشته؛ این تحول درکلیة کشورهای دیگر هم وقوع یافته است. اگر کشوری تحت قیمومیت واقع شد و ابتکار تصمیمگیری را از دست داد مثل لهستان و یا هندوستان؛ دیگر دارای استقلال نیست. با اینکه ایران بحرانهای زیادی را از سر گذرانیده، جنگهای خانگی فراوانی تجربه کرده و یا درحال گذرانیدن آن است، اما تصور نمیرود این کشور در آیندهای نزدیک یا دور، استقلال داخلی و یا خارجی خود را از دست بدهد و تحت قیمومیت کشور دیگری قرار گیرد. اگر به فرض محال ایران به دلیل ضعف قوای ملی و دولتی تحتالحمایه واقع شد، باز هم جای نگرانی نیست؛ زیرا آن روز زد و خوردهای جدیدی به وقوع میپیوندد و بار دیگر «سلطنت ملی» و استقلال داخلی و خارجی کشور به دست خواهد آمد.
با این وصف «این منطق جنبش نکردن و اوقات را به بطالت گذراندن و اظهار یأس و
1) همان
تأسف کردن طریقه دون همتان و تن پروران و سفلگان است؛ تعقیب این روش و معتقد شدن به این نظر شایسته هیچ انسانی نیست.» این یأس و نومیدی باعث میشود مردم از داشتن یک «حکومت ملی» محروم شوند. بالاتر اینکه «در موقع انتخابات اظهار یأس کردن و در خانه پنهان شدن و پس از انتخابات اعمال نمایندگان را تنقید کردن تقصیری است که در یک حکومت ملی قابل عفو نیست.» تجربة مشروطه تاکنون نشان میدهد که نمایندگان کشور باید «رعایت مقتضیات مذهب و اخلاق و عادات» مردم را بنمایند، این اصول را در قانونگذاری ملحوظ دارند، مراعات قوّه و استعداد و توان موجود را در اجرای قوانین مورد نظر بنمایند؛ در آن صورت «بدون تردید میتوان امیدوار بود که در اندک مدتی اغتشاشات داخلی برطرف گشته، ادارات مملکت به جریان طبیعی افتاده و روابط خارجی دولت کاملا مستحکم گردد.»
سرمقاله نویس آفتاب بر این باور بود که هرچه امنیت داخلی ایران بیشتر شود، قوای مادی دولت زیادتر میشود، دول خارجی بیشتر «طالب دوستی و همسری با ایران» میشوند و استقلال داخلی و خارجی این کشور را محترم میشمارند. دول عالم قبل از اینکه به کشوری تجاوز کنند یا با آن عقد دوستی منعقد سازند، موازنه نیروها را ارزیابی میکنند و بعد وارد اقدام میشوند: «بدیهی است دول اروپا استعداد ایران را میسنجند، اگر دیدند دارای حکومت مقتدری است و از حیث مالیه، بودجه منظمی دارد و استعداد نظامی برای حفظ حدود و ثغور خود در حین مدافعه یا تعدی به خاک دیگران در مورد حمله دارد، البته ملاحظه حیثیت حسیات او را کرده به خیال تجاوز و تعدی نسبت به او بر نمیآیند و اِلّا در مقام هیچ یک از این اصلاحات برنیامدن، بلکه بالعکس در انهدام قوای مملکت ساعی بودن و آن وقت انتظار هرگونه احترامات داشتن، از طریقة عقل و فهم اصول مقدماتی به دور است(1)»
در روزنامة آفتاب آمده بود عدهای را گمان بر این است که مفهوم مشروطه این است که اگر قانونی تصویب شد مردم باید مستقیماً در نحوه اجرای آن دخالت نمایند، عدهای دیگر تصور میکنند در نظام مشروطه «اقتدار حکومت مستقیما به دست ملت بوده قدرت و عظمت دولت برخلاف دورة استبدادیه مُستقلانه حکمران و فرمانروا نیست و آحاد مردم حق دخالت در مجاری کارها داشته اختیار نقض یا ابرام احکام، رد یا قبول تکالیف هیئت دولت وظیفه اشخاص خواهد بود.» نویسنده این تصورات را «تعبیرات سوء و خیالات عامیانه، فقط ناشی از قصور اطلاع و قلت تأمل و روح مشروطیت در کمال بداهت» دانست و خاطر نشان کرد «همچو تفسیر موهومی را خبر ندارد(2)» دلیل امر واضح است: اگر مردم مستقیماً دخالت در امور اجتماعی نمایند و هر یک برای اجرای مقصود خود با قوة شخصی در مقام برخورد با هیئت حاکمه برآیند؛ رشته انتظامات عمومی گسیخته خواهد شد و نهادی که متصدی امر سیاست
است برقرار نخواهد ماند. در نظام مشروطه نظارت مردم مستقیم نیست، بلکه آنان کسانی را به عنوان نماینده وارد هیئت مقننه مینمایند و این هیئت بهواقع نمایندة ملت به شمار میرود و ضمانت کنندة دخالت مردم در امر سیاست محسوب میشود. به دید نویسنده خلط بحث از آنجا نشأت میگیرد که عدهای بر این باورند همانطور که در نظام استبدادی مردم برای احقاق حقوق خود مستقیم در برابر نظام جبار حاکم ایستادگی میکنند، در نظام مشروطه هم مردم باید به طور مستقیم حقوق خود را مطالبه نمایند. این عده از نکتهای غافلند و آن اینکه در نظام استبدادی قدرت به دست یک فعّال مایشاء است؛ تازه آن یک تن «غاصب سلطنت» است، مردم هر چه در برابر این حکومت مقاومت نمایند و با اوامر ظالمانهاش مقابله کنند؛ مورد مدح و ستایش واقع میشوند و مخالفتهای آنان حاکی از حقطلبی و احساسات ملی محسوب میشود.
اما در مشروطه حکومت نماینده مردم است و «اقتدارات دولت فقط ناشی از قوای ملت و اتفاق عموم است.» در این نظام مردم باید با حمایت از نمایندگان خود بهواقع از قوانین مشروطیت دفاع کنند؛ در این نظام سیاسی «اگر ذرهای بر خلاف نفوذ و اختیارات هیئت حاکمه سوءرفتاری شود، مثل آن است که ملت قوانین موضوعة خود را نقض و بر علیه جهت اساسی که خود در تأسیس آن فداکاری نموده قیام کرده باشد(1)» به عبارتی «وجود حکومت مقتدر نافذالکلمه» در هر جای عالم که نوع بشر سکونت دارد، از «فرایض اولیه» است. گروهها، جناحها و احزاب سیاسی باید ضمن کشاکشهای خود که از الزامات مشروطه است، به این نکته توجه داشته باشند که «مقداری از قوای خود را صرف قوت حکومت» نمایند. احزاب نباید هیئت حاکمه را به حال خود رها سازند و به این نکته توجه داشته باشند که «تزلزل و اضطراب حکومت باعث سلب حیثیت ملت و هرج و مرج داخلی، موجب زوال استقلال مملکت خواهد شد.»
نویسنده به احوال چند سالة مشروطة ایران نظر افکنده و دریافته که این وضعیت ناشی از جهالت عدهای است نسبت به مشروطیت و الزامات آن. در این دوره «قوای مختلفة مملکت همیشه در تضعیف قوّة دولت و سلب قدرت حکومت صرف همت نموده؛ هیچ وقت یک حکومت مقتدر قادری که از اختیارات قانونی خود استفاده کرده از حمله و تهدید محفوظ و به انتظام مملکت موفق آید؛ در ایران وجود نداشته(2)» در این چند سالة مشروطه «مخالفتهای بی موقع» باعث هرج و مرج شد و تبدیل «به ضدیت اشخاص» گردید؛ اساس حکومت متزلزل شد و اهمیت حکومت در نزد متمردین از بین رفت، فتنه جویی و شرارت به حد نهایی خود رسید و در نهایت ایران عرصة تاخت و تاز جمعی قطاع الطریق و مشتی دزدان ارتجاع پرست
گردید. اختلافات داخلی و خطاکاریها باعث شد هرج و مرج در کشور بروز و ظهور یابد، جان و مال مردم مورد تعرض واقع شود، عرض و ناموس مسلمین هتک گردد، «استقلال وطن» به خطر افتد، اجانب به دخالت در امور کشور دعوت شوند؛ با این وصف «هر قدر که این قبیل مناقشات موجب سلب امنیت و اعدام اقدام است، وجود یک حکومت نافذ مقتدر برای یک مملکت تازه آزاد، مفید و اطمینان بخش است(1)» این سخنان نشان میداد که با وصف یک تجربة شش ساله، هنوز زمامداران قوم نمیدانند مشروطه چیست و الزامات آن کدام است. هنوز روزنامهنگاران به پند و اندرز روی میآوردند و همچنان موعظه و خطابه نقش استدلال و برهان را ایفا میکرد. از مشروطه فقط سخن میگفتند زیرا هنوز امکانی برای تجلی و عملی شدن نیافته بود.
در شمارهای دیگر از روزنامة آفتاب به مقوله آزادی و حدود آن پرداخته شد. در این شماره آمده بود «غذای آزادی» باید «متناسب با قوّة آلات هضم باشد.» اگر حدود آزادی رعایت شود، نه تنها این نیاز ضروری بشر محدود نمیگردد، «بلکه به ثبات و دوام آن خدمت شده است(2)» از دید روزنامة آفتاب آنچه باعث تباهی کشور و قرار گرفتن آن در پرتگاه سقوط گردیده؛ «فقط بی مبالاتی در کارها، تندرویها، جهالت، فساد اخلاق، خود غرضی متصدیان و اختلافات اشخاص» است که «کار مملکت را تباه و روزگار ملت را سیاه نمود(3)» از آن سوی به دنبال وقوع مشروطیت حامیان رژیم سابق در بسیاری موارد وارد مجاری امور شدند و شروع به کارشکنی نمودند و یا عیب جویی، اینان تحریک اشرار و تشجیع دزدان مملکت نمودند، به دسیسه چینی مشغول شدند و فرصت زیادی از مشروطیت ایران را تلف کردند. مالیه کشور برای دفع حملات آنان و دسیسههایشان صرف شد، خون جوانان وطن در دفع شر آنها به زمین ریخت، اموال رعایای ایرانی به دلیل فساد، نهب و غارت آنان به باد رفت، قوای دولتی در برابر آنان دچار ضعف و فتور گردید، این عوامل باعث شد «تنفر مردم و طبقات جاهل» نسبت به اساس مشروطیت شکل گیرد و وضع به شکلی درآید که مردم هم اکنون شاهد آن هستند. سؤال این است: «اگر مقاومت و فتنهانگیزی و خصومت آنها نبود جنگ داخلی چرا شروع میشد! چرا این همه خانهها(4)ویران! و جانها در معرض خطر میافتاد(5)!»
به نظر نویسنده دخالت اجانب در امور داخلی ایران به دلیل همین اغتشاشها، سلب امنیتها و آدمکشیها بود. مسئله اصلی به دید نویسنده این است: «آری آری بدبختی و سیاه روزگاری
ما نه تنها از جهالت یک دسته و نادانی دسته دیگر است! بلکه هماره اکثر افراد ایرانی روز گذرانی و منافع یومیة موهوم را همیشه بر فواید نوعی و سعادت قومی ترجیح داده نه خود در مصالح کار داخل شده سهیم غرامت و شریک غنیمت میشوند! و نه از منافع موقتی خود برای عوائد دائمی دست میکشند(1)!» با این وضعیت برای رسیدن به مقصود چارهای جز اتحاد و اتفاق وجود ندارد، اگر مقصدی خیلی هم مقدس باشد، اما اتحاد و اتفاق بین مردم کشور برای نیل به آن وجود نداشته باشد، هدف مزبور دست نیافتنی خواهد بود.
اتحاد چیست؟ «اتحاد...جمع آوری یک ملت است تمام اقتدارات و قوای خود را در مرکز واحد و سپردن زمام آن مرکز به یک هیئت صالحه که عبارت است از دولت و درخواست تمام آسایش و راحت خود از همان هیئت صالحه و هر اقدامی که بر خلاف این رویه باشد به هر اسم و رسم که نامیده بشود ابداً اتحاد نیست و فی نفس الامر عین آشوب طلبی، انقلاب، یاغی گری و ایجاد فتنه و فساد است(2)» به همین دلیل است که اعمال و حرکات مردم امریکا، آلمان و ژاپن به اتحاد ملی تعبیر میشود اما اقدامات طوایف مراکش و عثمانی را به جز یاغیگری به چیزی دیگر تعبیر نمیکنند. اتحاد به این شکل حاصل میشود که مردم یک «مشیت ملی» را رقم زنند، به عبارتی مردم باید انتظارات سیاسی، اقتصاد و اجتماعی خود را از مرکزی واحد تقاضا کنند و البته برای انجام این درخواست باید «تمام اقتدارات به آن مرکز» محول شود(3)به قول نویسنده روزنامه آفتاب «در ظرف ده سال انقلاب استمراری» به اندازهای افراد و اشخاص در مناصب اداری تغییر کردهاند «که هیچ کس نماند که مصدر هیچ کار نشود.» نوشته شد در تمام این ده سال عدهای را به خواهش سرکار آوردند، اما وقتی این افراد مسئولیت پذیرفتند کسی با آنان همراهی نکرد و در عداد نازلترین اشخاص محسوب شدند. به قول نویسنده هر کس به حل این معما نایل آمد اسرار انقلاب ده ساله ایران را درخواهد یافت. این موضوع نشان میدهد که اشخاص و افراد بخصوصی مقصر نیستند، زیرا نباید کسی از کسی توقعات بیش از حد داشته باشد، امور مملکت هم به شعبده و کرامات و معجزه مرتب نمیشود؛ اصل این است: «حکومت قدرت میخواهد و قدرت در دست ملت است.» این ملت است که باید بر «اقتدار حکومت» بیفزاید. اگر اقتدار نباشد اصلاحات لازمه صورت نخواهد گرفت. برای انجام اصلاحات اختیار لازم است. «اختیار بدون اقتدار» به جز نتایج ذهنی فایدهای دیگر نخواهد داشت. قبل از اینکه وارد در بحث خوب و بد بودن افراد شویم، و قبل از اینکه به دیگران نقد روا داریم، باید «سعی در تحصیل اقتداراتی بنماییم که اشخاص خوب ما هم قربانی
بیچارگی نشوند(1)» اما ملّت چگونه میتواند اقتدار خود را عملی سازد؟ آیا غیر از تکیه به ساختارها و نهادهایی که مستلزم مردمسالاری است چنین مهمی ممکن بود؟ اگر آری آیا چنین نهادهایی شکل گرفته بودند؟ بدیهی است که پاسخ نویسنده روزنامه آفتاب منفی بود، پس با این وضعیت ملّت چگونه میتوانست نظر خود را در باب حکمرانی بیان دارد و حاکمیت خود را مسجل سازد؟ توجه داشته باشیم حتی مجلس که برآیند نظرات مردم بود، همچنان تعطیل بود و حتی خبری از بازگشایی آن شنیده نمیشد. وقتی مجلس که تجلی رأی جمعی مردم بود در محاق تعطیلی افتاده بود، ملّت چگونه باید اعمال حاکمیت میکرد؟
مطالبی از آن دست که نقل کردیم متعلق به حسینخان صباست. گفتیم مسئول روزنامة آفتاب همین فرد بود، حال باید دید این صبا کیست؟ میرزا حسینخان عبدالوهاب زاده مشهور به کمالالسلطان همان کسی است که بعدها نام خانوادگی صبا را برای خود برگزید. وی فرزند حاجی عبدالوهاب تاجر تهرانی و برادرزاده آقا عبدالباقیارباب تاجر تهرانی بود. به سال 1336 قمری که اوج بحران ایران بود، وی سی و پنج سال داشت و از سه سال قبل روزنامة جنجالی ستارة ایران را منتشر میکرد. وی پیش از این به سال 1330 قمری زمانی که سنش حول و حوش سی بود، روزنامة نیمه رسمی و دولتی آفتاب را اداره میکرد و با نام حسین عبدالوهابزاده امضا مینمود. در واقع او فعالیت مطبوعاتی خود را به سال 1328، زمانی که مخبر روزنامة تندرو ایران نو بود آغاز نمود(2)، با این حساب سوابق او بر ناصرالملک نایبالسلطنه پوشیده نبود، حال سؤال این است که چگونه ناصرالملک اجازه داد او مدیریت روزنامهای را بر عهده گیرد که حداقل تا زمان شروع جنگ اوّل جهانی تنها روزنامة رسمی کشور به شمار میآمد؟ چگونه بود که کمالالسلطان به یک باره از موضعی تندروانه در ایران نو به مشی میانه روی روزنامة آفتاب گرایش یافت و مقالاتی مینوشت که حاکی از اعتدال بود. به عبارت بهتر او چگونه با مشی تندروانه خود توانست مدیریت روزنامهای را بر عهده گیرد که به واقع ادامه روزنامة مجلس بود. دیگر اینکه درست در زمان شروع جنگ صبا بار دیگر با تأسیس روزنامة ستارة ایران به همان مشی افراطی خود بازگشت. اگر اندکی در مفاد و مضمون مقالات اساسی روزنامة آفتاب که به قلم صبا منتشر میشد توجه کنیم، میبینیم او نظریهپرداز دورة ناصرالملکی است بعد از برافتادن مشروطه. در دوره یاد شده بود که احدی از پشت پردههای سیاست مطلع نمیشد، نایبالسلطنه به شاه خردسال ایران یأس و بدبینی القاء میکرد. در عین حال کسانی مثل صبا از ضرورت حکومت زورمند سخن به میان میآوردند. ضرباهنگ مطالب آفتاب همان چیزی است که بعدها در ستارة ایران هم پیگیری شد، این روش
سپس در جراید بعد از کودتای سوّم اسفند هم تعقیب گردید. بنابراین حق است که بگوییم صبا از فرصت به دست آمده بهره جست تا نظریات خود را اشاعه دهد. در این نظریات میبینیم که وی طعنهای خردکنندهای بر مشروطهطلبان وارد میکند، روشی که بعدها تا دورة بعد از کودتا ادامه داد. این حسینخان صبا بود که اندیشه ضرورت ظهور ابرمرد را ترویج میکرد، از میکادو و بیسمارک و ناپلئون و نادر شاه افشار سخن به میان میآورد و در یک کلام اندیشة دیکتاتوری موسوم به منور را اشاعه میداد. آفتاب، الگوی برخی روزنامههای بعدی دوره جنگ اوّل جهانی شد که تأثیری غیر قابل انکار بر فضای سیاسی ایران بر جای نهاد. در جای خود به طور مشروح به آن فرایندها خواهیم پرداخت، اما در اینجا تذکر این نکته را بیفایده نمیدانیم که از درون این اندیشهها نه مشروطه شکل میگرفت و نه الزامات یک دولت دمکراتیک؛ برخلاف مضامین ظاهری این روزنامه، تنها چیزی که سرلوحه اندیشههای افرادی مثل صبا بود، شکلگیری یک دیکتاتوری نظامی بود با پوشش اقتدار حکومت مرکزی، تا به بهانة امنیت؛ امنیتی که توسط همراهان همین صبا طعمه بحران میشد، ضرورت استقرار دولتی سرکوبگر را توجیه کنند.
روزنامة آفتاب بهواقع سخنگوی مواضع نایبالسلطنه بود، اما مسئله این بود که نایبالسلطنه خود نخستین منفی باف و اولین شخص بی تفاوت نسبت به آیندة ایران بود. به ذکر نمونه میپردازیم: اندکی بعد از حملات روسها نایبالسلطنه به سویس رفت و سپس به پاریس مسافرت نمود، او در آن شرایط بحرانی کشور را به حال خود رها نموده و زمام امور را به دست صمصام و بعد محمد علیخان علاءالسلطنه سپرد. علاءالسلطنه در این زمان پیرمردی فرتوت بود که توانایی اداره کشور را نداشت. بحث تشکیل قدرت مرکزی و دولت مقتدر در این مقطع تاریخی هیچ گاه سرانجام نیافت. هر از چندگاهی فردی پیدا میشد و بر اریکة صدارت اعظمی جلوس میکرد اما اندکی بعد فرو میافتاد بدون اینکه توانسته باشد گره از کار فروبسته ایران بگشاید. یکی از این افراد که ریاست وزراییاش در بدوِ امر امیدهای فراوانی آفرید و در دورههای قبل و بعد هم به تفاریق قدرت را به دست داشت؛ میرزا محمد علیخان معینالوزاره، مشهور به علاءالسلطنه بود. قبل از اینکه به نمونهای از امیدهای شکل گرفته در مورد ریاست وزرایی او اشارهای کنیم، لازم است بدانیم وی کیست؟
او به سال 1840 میلادی به دنیا آمد، نام پدرش میرزا ابراهیم خان بود، نوزده ساله بود که سمت سرکنسول ایران در بمبئی یافت، این درست بعد از جنگهای ایران و انگلیس بود که به سال 1857 روی داد و منجر به جدا شدن افغانستان از ایران گردید. علاءالسلطنه پیشتر با همین سمت در بغداد کار کرده بود. سال 1880 او نیابت حکومت گیلان را یافت، دو سال بعد سرکنسول ایران در شهر تفلیس شد، به سال 1889 یعنی به سن سی سالگی وزیر مختار ایران در لندن گردید. او با خواهر امینالدوله مهدیخان مجدالسلطنه ازدواج کرد و حاصل این ازدواج چند فرزند شد که همگی در تحولات ایران مؤثر بودند.
علاءالسلطنه سه فرزند داشت: بزرگترین آنها مشیرالملک بود که بعداً وزیر مختار ایران در لندن شد، او بعد از مرگ پدر به لقب علاءالسلطنه مفتخر گردید. فرزند دوّم، دکتر محمدخان علائی بود که در انگلستان طبابت میکرد و بعداً به ایران آمد. سومین فرزند حسین علاء مشهور به معینالوزاره بود که ریاست کابینه وزارت خارجه را بر عهده داشت، او کوچکترین پسر خانواده به شمار میآمد. بعدها حسین خان علاء دبیری سفارت ایران را در لندن عهدهدار شد. سال 1904 علاءالسلطنه را از لندن فراخواندند؛ علاءالسلطنه همراه با پسرش حسین خان معین الوزاره وارد کشور شد. یک سال بعد ارتقاء مقام یافت و همراه با هدایای مظفرالدینشاه برای ادوارد هفتم پادشاه انگلیس، به لندن رفت. در همین زمان شاه ایران به او لقب پرنس داد، حال آنکه وی شاهزاده نبود. نیز مفتخر به منصب امیرتومانی شد، در همین سفر با ادوارد هفتم ملاقات کرد و نشان سلطنتی ملکه ویکتوریا را دریافت نمود(1)
به هر حال این دورة دورخیز وی به قدرت بود. بعد از این مرحله علاءالسلطنه پس از اینکه در دورة مشروطیت در کابینههای مختلف، پنجبار وزیر خارجه، سهبار وزیر تجارت و فواید عامه، یکبار وزیر مالیه و چهار بار وزیر معارف شد، در ماه صفر 1331 قمری برای نخستین بار به ریاست وزرایی رسید و کابینهاش هم حدود هفتماه دوام یافت. اسامی وزرای کابینة او عبارت بودند از: عبدالمجید میرزا عینالدوله وزیر داخله، میرزا حسنخان وثوقالدوله وزیرخارجه، میرزا حسنخان مستوفیالممالک وزیرجنگ، احمد خان قوام السلطنه وزیر مالیه، اسماعیل خان ممتازالدوله وزیرعدلیه، صادق خان مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف، حسین خان مؤتمنالملک وزیرتجارت و فوائد عامه و میرزا حسن خان مشیرالدوله وزیر معارف. در این کابینه به تاریخ 6 فوریه 1913 میلادی امتیاز راهآهن جلفا به تبریز به روسها داده شد و پس از اعتراض دولت انگلستان به دولت ایران، همین کابینه سه روز بعد یعنی 9 فوریه حق احداث خطآهنی از خرمشهر به خرمآباد را نیز به انگلستان اهداء نمود. علاءالسلطنه در بغداد متولد و در سال 1315 خورشیدی در تهران درگذشت و در حضرت عبدالعظیم بهخاک سپرده شد(2)
کابینة علاءالسلطنه را برای این تشکیل دادند تا بلکه بتواند در کشور نوعی آرامش برقرار سازد. روزنامة آفتاب علاءالسلطنه را اینگونه معرفی کرد: «پرنس علاءالسلطنه رئیسالوزرا یعنی مجسمه درستکاری و مرآت پاک دامنی تمام مدت عمر خویش را بدون آلایش عیب صرف خدمات عمومیه نموده و همواره به واسطه نجابت و شرافت ذاتی در نزد خودی و بیگانه محترم و معزز بوده، مقصودی جز خیر و صلاح مملکت نداشتهاند. عموم طبقات اطمینان به حسیات وطنپرستانه ایشان دارند. مشاغل مهمه که سابقاً متصدی بودهاند عبارت است از سفارت دولت علیه در لندن و چند کرت(1)وزارت امور خارجه و وزارت معارف(2)»
اگر بحرانهای بعد از اولتیماتوم ادامه مییافت، شیرازه امور کشور به کلی از هم میپاشید. این بود که یک وزیر داخله قدرتمند یعنی عینالدوله را انتخاب کردند. عینالدوله این «مهین وزیر آزموده»، همان کسی است که در دورة استبداد خدمات فراوانی به شاهان قاجار انجام داد. امروز در دورة بعد از مشروطه و زمانی که شعار دولت مقتدر ساز میشد، از او با این اوصاف یاد میشد: مردی که عزم ثابت، رأی وزین و حصافت عقل و درستی قول دارد؛ به نظر آفتاب، این «شاهزادة معظم» دارای خصائلی است که «متانت و وقار و اراده تزلزلناپذیر» در زمره آن خصائل هستند. به گمان نویسنده آفتاب، عینالدوله این ویژگیها را با «نام ارجمند و نفاذ کلمه» متحد کرده و «نمونه کاملی از مرد دولت در وجود وزیر داخله جدید ایران» به ودیعت نهاده است. در ادامه معرفی عینالدوله روزنامة یاد شده آورد: «از سی سال به این طرف همواره مصدر مشاغل بزرگ از قبیل حکومت آذربایجان و عربستان(3)و مازندران و تهران بوده، یک چند نیز صدارت ایران به کف کفایت ایشان محول گشته و در تمام این مدت به هر نقطه که گام نهاده، به تنظیم امصار و آسایش اهالی موفق آمدهاند. در ایام صدارتشان با آن همه موانع عدیده و نقص و کسر مالیه بالاترین خدمتی که نمودند تطبیق میزان دخل و خرج دولت بود(4)»
ای عجب که از دورة ریاست وزرایی عینالدوله، که همزمان با آن نخستین نغمههای مشروطه ایران اتفاق افتاد و کار تا سقوط او پیش رفت، به این لحن پر طمطراق یاد شده بود. گویی عینالدوله نخستین مرد مشروطهطلب و اوّل طالب آزادی بود که اینک بعد از مدتها ملّت باید بار دیگر از خدمات و نعمت وجود او بهره میبرد. واقع امر این است که تنها خصوصیت مهم عینالدوله که فکر میکردند به درد آن روز جامعه میخورد، تجربهاش در سرکوب مردم بود. او وزارت مهم داخله را به دست گرفت تا بار دیگر بخت خود را بیازماید.
در این زمان عینالدوله مورد حمایت بقایای حزب دمکرات بود، حمایتی که بعدها خواهیم دید در آن صداقتی نداشتند.
وزارت جنگ هم به مستوفیالممالک داده شد که مورد توجه دمکراتها بود. از او و نیز وثوقالدوله وزیر امور خارجه هم به همین سیاق تعریف شد. قوامالسلطنه وزیر مالیه، با عناوینی مثل «ربالنوع قدرت و استقامت و سرمشق کفایت و فعالیت در تجدّد پروری و ترقی خواهی و ادخال آثار تمدن غرب و تشکیل تأسیسات جدیده»، مورد تمجید قرار گرفت. او مردی سازماندهنده و اصلاحطلب تلقی شد و از خدمات او در ادوار سابق به ویژه وزارت جنگ و داخله تقدیر به عمل آمد. اسماعیل خان ممتازالدوله وزیر عدلیه، حسین خان مؤتمنالملک وزیر تجارت و فلاحت، صادق خان مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف و فوائد عامه و حسنخان مشیرالدوله هم به وزارت اوقاف و معارف نایل آمدند. همه این افراد از دید روزنامة آفتاب در کار خود «یگانه» بودند و هیچ ایرادی نمیتوانست به آنان وارد باشد. واقع امر این است که این کابینه بیشتر ائتلافی بود تا کابینهای قدرتمند. به عبارت بهتر علاءالسلطنه در نخستین تجربه ریاست وزرایی خود کوشید تا بهترینها را فارغ از تعلقات سیاسی و گرایشهای حزبی آنان دور هم گرد آورد. به همین دلیل مستشارالدوله را در کنار وثوقالدوله نشاند و قوامالسلطنه را در کنار ممتازالدوله. عینالدوله و مشیرالدوله را با هم زیر یک سقف قرار داد و برادر مشیرالدوله یعنی مؤتمنالملک را هم بر آنان افزود. مستوفیالممالک را که از معمرین قوم شناخته میشد و با دمکراتها بسیار محشور بود، وارد کابینه کرد تا نوعی تعادل برقرار نماید، اما این تمهیدات بی فایده بود. قبل از اینکه به کارنامه کابینه علاءالسلطنه بپردازیم، لازم است اندکی به معرفی این اشخاص مبادرت ورزیم.
صادقخان مستشارالدوله فرزند میرزا جوادخان و خواهر زاده محسن خان مشیرالدوله بود. پدرش میرزا جواد خان مدتی کارگزار تبریز بود، پدر بزرگ او میرزا کریم خان نام داشت که کدخدای محلة خیابان در تبریز بود. صادقخان نزد پدر کار میکرد و در اوایل ملقب به صدیق حضرت بود(1)نیز او از وکلای دورة اول و دوم مجلس شورای ملی از حوزه انتخابیه آذربایجان بود. میرزا جوادخان از کارمندان عالیرتبه وزارتخارجه به شمار میآمد و در سال 1301 هجری قمری مستشار سفارت ایران در اسلامبول بود و پس از فوت برادرش میرزا یوسفخان مستشارالدوله در سال 1313 ه-.ق.، ملقب به لقب برادرش گردید و به مستشارالدوله شهره شد. پس صادق مستشارالدوله برادرزاده میرزا یوسف خان مستشارالدوله نویسنده مشهور رساله یک کلمه است. هنگامی که محسن خان مشیرالدوله دایی صادق مستشارالدوله که از سال 1289 تا 1308 ه.ق. سفیرکبیر ایران در اسلامبول بود، تحتنظر وی در مکتب سلطانی
1) رجال عصر مشرطیت، صص102-103.
اسلامبول تحصیل نمود و بعد در سفارت ایران مشغول به خدمت شد، پس از بازگشت به ایران در وزارتخارجه در تهران و در تبریز در کارگذاری نزد پدرش مشغول خدمت گردید(1)و همانطور که بالاتر گفتیم، در این ایام ملقب به لقب صدیق حضرت بود و پس از فوت پدرش ملقب به مستشارالدوله گردید(2)
صادق خان در سال 1324ق. مطابق با 1285ش. به وکالت مجلس از آذربایجان انتخاب شد و به تهران آمد و جزو رؤسای مشروطهطلبان بود. در تدوین متمم قانون اساسی به سال 1325 ق. شرکت داشت و بعد رئیس مجلس گردید. در جلسه روز شنبه 26 شعبان 1325ق. برابر با 5 اکتبر 1907 نامهای از سفارت انگلیس که به تاریخ 24 سپتامبر 1907 برابر با 15 شعبان 1325 نوشته شده بود؛ به عنوان وزارت خارجه ایران ارسال گردید. این نامه متضمن قرارداد تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ بین روس و انگلیس منعقد شده در مورخه 31 اوت 1907 بود، این قرارداد به امضای نیکولسون و ایزولسکی رسیده و شامل پنج فصل بود. مستشارالدوله که در این زمان رئیس مجلس بود، آن را قرارداد بین دولتین از لحاظ روابط تجاری دانست و گفت: «هیچگونه اصطکاکی به استقلال ایران ندارد و برای خودشان است و مربوط به ما نیست!». و از طرف نمایندگان، این وصف و تفسیر، با عبارات گوناگون تأیید گردید. پس از توپ بستن مجلس در سال 1326ق. هنگامی که صادق خان در مجلس بود گرفتار شد و مدتی در باغشاه زندانی گردید. بعد که آزاد شد به طور اجبار یا اختیار منشی محمدعلی شاه و ملازم حضور همایونی گردید .
به دنبال فتح تهران به دست مشروطهطلبان در رجب سال 1327 ق. وی عضو مجلس و کمیسیون عالی و هیأت مدیرهای بود که به طور موقتی کشور را اداره مینمود. او سپس مجدداً به وکالت مجلس از تهران و آذربایجان انتخاب شد و وکالت آذربایجان را قبول کرد. پس از حدود شانزده ماه از وکالت استعفا داد. در کابینهای که به ریاست محمدولی خان تنکابنی سپهدار اعظم تشکیل یافت (1329ق.) وزیر داخله شد و پس از آن غالباً داخل در خدمات دولتی از جمله وزارت و سفارت و ریاست کمیسیون سرحدی بود. در سال 1298ش. (1919م.) که وثوقالدوله قرارداد مشهور 1919 را امضا نمود؛ مستشارالدوله با جمعی دیگر، از مخالفین قرارداد مزبور به شمار میرفتند.
وثوقالدوله برای پیشرفت کار خود تمام مخالفین قرارداد را دستگیر نمود و از آنجمله مستشارالدوله را با عدهای به کاشان تبعید کرد. در مجلس مؤسسان اول در آذرماه سال 1304ش. که برای تغییر بعضی اصول قانون اساسی انعقاد یافت وی رئیس آن مجلس بود. در سال 1313ش. سفیر کبیر ایران در آنکارا و در سال 1321 در کابینه احمد قوام (قوامالسلطنه)
وزیر مشاور بود. به قول بامداد، مستشارالدوله از نطق و بیان بیبهره نبود، لکن انشا و حسن خطش بر معلومات دیگرش میچربید. وی در سال 1372 ق. در تهران درگذشت. از این شرح درمییابیم که مستشارالدوله مردی بود مذبذب، گاهی در خدمت محمد علیشاه و گاه دیگر مدعی مشروطهخواهی و در خاتمه کارگزار رضا خان سردار سپه. مستشارالدوله مردی به شدت غوغاسالار بود. در بسیاری از بحرانهای ریز و درشت کشور مشارکت داشت و در این راستا با شقیترین عناصر همکاری نمود و به طوری که خواهیم دید نقشی بسیار مؤثر در براندازی کابینهها داشت و در زمرة کسانی بود که زمینه را برای استقرار رضاخان بر سریر سلطنت هموار ساخت و مشروطه و الزامات آن را به طاق نسیان کوبید.
دیگر وزیر کابینة علاءالسلطنه یعنی میرزا اسماعیل خان ممتازالدوله، متولد 1258ش. بود. وی فرزند میرزا علیاکبر مکرمالسلطنه (متوفی 1318ش.) و نوه آقا صمد صراف تبریزی بود. برادرش صمدخان ممتازالسلطنه وزیر مختار ایران در پاریس بود، ممتازالسلطنه به قول ابوالحسن علوی «شهرت خوبی در حسن اخلاق ندارد(1)»
ممتازالدوله سابقاً در وزارت خارجه مشغول و مدتهای مدید در اسلامبول در سفارتخانه ایران مشغول خدمت بود(2)در اوایل صدارت سلطان عبدالمجید میرزا عینالدوله به تهران آمد و در دستگاه عینالدوله مشغول مترجمی شد. در سال 1324ق. برحسب دستور دولت وقت قانون عدلیه را از ترکی عثمانی ترجمه و دولت با تصویب شاه اجرای آن را اعلام نمود. در دورة اول مجلس وکیل گردید و پس از میرزا محمود خان احتشامالسلطنه، میرزا اسماعیلخان را که به ظاهر مردی بیآزار و بیاذیت بود به ریاست مجلس برگزیدند. در موقع توپ بستن مجلس او رئیس مجلس بود و پس از انحلال مجلس در سفارت فرانسه متحصن گردید و از آنجا به پاریس رفت. پس از فتح تهران در سال 1327ق به تهران آمد و از طرف مردم آذربایجان وکیل گردید و در سال 1329ق نیز رئیس مجلس شد. در کابینه محمد ولی خان سپهسالار اعظم در سال 1329ق وزیر مالیه و در کابینه نجفقلی خان صمصامالسلطنه بختیاری وزیر عدلیه گردید و بعد مدتها بیشغل بود تا در سال 1331ق در کابینة میرزا محمدعلی خان علاءالسلطنه وزیر عدلیه شد. ممتازالدوله در سال 1312ش. در سن 54 سالگی در تهران درگذشت. سیمای سیاسی ممتازالملک در حوادث سالهای آتی ایران به شدت تیره و تار مینماید، او هم با افراطیترین جناحهای درگیر این زمان همسویی داشت و در بحران سازیهای تصنعی و همسویی با محافل غوغاسالار به شدت همکاری صمیمانه نشان داد. رجال دیگر کابینه یعنی مستوفیالممالک، مؤتمنالملک، وثوقالدوله و احمد قوام به قدری مشهورند که ما را از هر نوع معرفی بینیاز میسازند.
اندکی بعد از اینکه کابینه علاءالسلطنه تشکیل شد، تنها روزنامة پایتخت خبر داد که امکان یک توافق بین آلمان و انگلیس وجود دارد، برخی محافل تهران ابراز امیدواری کردند این خبر صحت داشته باشد: «ممالکی که از تقرب آلمان و انگلیس میترسند خود میدانند، ولی نجات مملکت در ائتلاف این دو دولت است به همین جهت ما از این پیش آمدها قلباً خوشحالیم(1)» در همین حال خبری در مورد سیاست آتی انگلستان در مورد ایران توسط لرد اوکلند در پارلمان انگلستان به گوش میرسید که برای طرف ایرانی امیدبخش تلقی میگردید. طبق اظهارات اوکلند دولت انگلستان در صدد اشغال جنوب ایران نیست، به همین جهت اشراری که کاپیتن آکسفورد را به قتل رسانیده بودند باید توسط دولت ایران تعقیب شوند و دولت انگلستان یا حکومت هند بریتانیا برای این موضوع قوایی به جنوب ایران ارسال نخواهد کرد. انگلستان وعده داد با مساعدت حکومت هندوستان در برقراری آرامش در خطه فارس تلاش کند، نیز مقرر شد به قوّة ژاندارمری ایران که زیر نظر صاحبمنصبان سوئدی اداره میشد، ابراز اعتماد گردد و بریتانیا حتی از دخالت غیر مستقیم در امور جنوب ایران اجتناب ورزد. خبر داده شد که دولت انگلستان همراه با دولت روسیه مبلغی وام در اختیار ایران قرار خواهند داد و دولتین به کابینة علاءالسلطنه ابراز اعتماد کردهاند و اذعان نمودهاند این دولت قادر به اعادة آرامش و امنیت در کشور است و به نظر دولتین وضعیت ایران به مراتب «درخشنده تر از ایامی که مستر شوستر در ایران بود» میباشد. نکته بعدی جالب بود، در یکی از بندهای گزارش اوکلند به پارلمان انگلستان آمده بود که دولتین «تشکیل مجلس را در این زودیها نافع برای احوال مملکت ندانسته بالعکس برای حیثیت و اقتدار دولت خطرناک تصوّر میکند ولی دولت انگلیس امیدوار است که بعد از اعاده امنیت بدون تأخیر منعقد شود(2)» بالاتر اینکه در بند بعدی آمده بود: «دولتین نمیخواهند فعلاً قشون خودشان را عودت دهند.» نیز دولت انگلستان باید فرصتی به دولت روسیه میداد تا «مطمئن از قدرت دولت ایران بر ابقای امنیت شود.» در عین حال وعده داده شد که گفتگویی بین روس و انگلیس در مورد تقسیم قطعی ایران در بین نیست، زیرا طبق بند بعدی «منافع فائقه انگلیس در خلیجفارس تأمین شده است(3)» جالبتر از همه اینکه سرمقالهنویس روزنامة آفتاب یعنی همین کمالالسلطان صبا، نوشت این مطالب نشاندهندة «صحت احوال مملکت و استقامت حیات سیاسی ماست.» با اینکه نوشته شد دولت انگلستان استقلال و تمامیت ارضی ایران را تضمین نموده است، اما از مطالبی که در خود این روزنامه آمده بود و ما آنها را نقل کردیم؛ چنین تضمینی بر نمیآمد. انگلستان در آن زمان به این دلیل در برابر قتل کاپیتان آکسفورد کوتاه آمد که گرفتاریهایی بزرگتر در اروپا داشت،
سایههای جنگی ویرانگر در افق اروپا مشاهده میشد و انگلستان تلاش میکرد خود را از این جنگ حتمیالوقوع برهاند. به همین علت عمده تلاش خود را مصروف حل مشکلات اروپایی خویش کرد و نمیخواست به این دلایل جزیی مسئولیتی مهمتر در ایران بر عهده گیرد. با اینکه وعده داده شد مساعدهای در اختیار ایران قرار دهند، اما میدانیم این وعده هرگز محقق نشد. میگفتند گزارش اوکلند نشاندهندة استقرار دولت مقتدر در ایران است و به همین دلیل انگلیس و آلمان تصمیم گرفتهاند از رقابت در مسائل ایران چشمپوشی کنند؛ اما نویسنده روزنامه آفتاب در باب تصمیم دولتین در مورد ابقای قوای خود در ایران و تصمیم دیگر در مورد شکل نگرفتن پارلمان که دخالت آشکار در مسائل داخلی کشور و نیز نقض استقلال و حاکمیت ملّی کشور به شمار میرفت؛ سکوت کرد. همین فقرات دوگانه یعنی باقی ماندن قوای بیگانه در ایران و ممانعت از تشکیل مجلس که اوکلند در پارلمان انگلیس توضیح داد خود مبین تحلیل غلط نویسنده از اوضاع کشور بود؛ اما صبا نوشت در این زمینهها «رأی خودمان را علی العجاله محفوظ میداریم.» به عبارت بهتر در همین دو مورد که از قضا مهمترین موارد بود نویسنده روزنامه آفتاب سکوت کرد تا به تحلیل غلط او در مورد کابینه علاءالسلطنه آسیبی وارد نشود. در مورد بحث حفظ منافع بریتانیا در خلیجفارس نوشته شد: «فقره نهم [یعنی فقره «منافع فائقه انگلیس در خلیجفارس تأمین شده است.»] برای اطمینان از احتیاطاتی است که دولت انگلیس در مقابل وضعیت روسیه و آلمان در خلیجفارس گرفته و شاید تذکر سرّیات جدیدی است که هنوز کاملاً از زیر پردههای سیاست خودنمایی نکرده است(1)» و در نهایت اینکه «برای تشکر از این مناسبات حسنه[!] که در باره ایران به لحن نیک بینانه[!] ادا شده مثل معروف هذا ایضاً من بَرکۀ البرامکه(2)[!] را تکرار مینماییم و به هموطنان عزیز یادآوری میکنیم که از حسن موقع دولت حاضرة خودمان استفاده ملّی کرده فرصت را غنیمت بدانند(3)»
نکتة جالبتر این است که همان روزنامه در همان شماره خود در مورد قتل کاپیتان آکسفورد از قول همان اوکلند سابق الذکر آورد «قتل کاپیتان آکسفورد از یکی از واقعات مهمه میباشد ولی زمستان فصل مناسبی برای اتخاذ اقداماتی برای سیاست اشرار نمیباشد.» عجب اینکه باز هم روزنامه از نطق اوکلند تشکر کرده و وعده داد در شمارههای آتی هم در این زمینه با خوانندگان گفتگو کند(4)سه روز بعد باز هم سرمقالهنویس آفتاب با یک دنیا شعف و شادی
مطلبی در مورد این نطق که ارزش چندانی هم نداشت، چاپ کرد(1)
تکیهگاه اصلی آرامش کشور در این ایام ژاندارمری بود که صاحب منصبان آن سوئدی بودند و ژنرال یالمارسن این قوه را فرماندهی میکرد. ژاندارمری گرچه باطناً تکیه به انگلستان داشت، اما با قوه قزاق که زیر سیطره روسها بود مخالفتی نمیکرد؛ آنان جنوب کشور را در دست داشتند و همراه با بریتانیاییها تلاش میکردند آرامش را برقرار سازند.
ژاندارمری در شمال کشور و منطقه نفوذ روسها هم بسیار فعال بود، پیش بینی میشد اگر اوضاع مناسب باشد؛ آنان میتوانند شمال کشور و امنیت آن را هم از دست روسها خارج سازند.
همه این تحولات و اظهار نظرها نشان میداد بهواقع انگلیسیها از مشروطه ایران حمایت نکردند، آنها میخواستند از قدرت شاهی که مورد حمایت روسیه بود کاسته شود، اما در مقابل، خود خواهان مسلط کردن برخی خوانین بختیاری و وابستگان خویش بر مقدرات امور ایران بودند؛ کسانی که از عهد ناصری در پیوندی ناگسستنی با منافع انگلستان قرار داشتند. برخی از این خوانین بهواقع حامیان منافع انگلستان در جنوب ایران بودند و بیشتر به مصالح آن کشور میاندیشیدند و ابداً مفهومی به نام مصلحت ملی ایران برایشان شناخته شده نبود. اینان پاسداران منافع نفتی بریتانیا در خوزستان بودند، میدانیم که حتی بخشی از سهام شرکت نفت انگلیس و ایران به آنان تعلق داشت. سه درصد از عواید شرکت نفت به آنان داده میشد و جالب اینکه این سه درصد از عواید و سهم دولت ایران کسر میگردید. مهمتر اینکه دولت ایران کوچکترین اطلاعی از این قرار و مدارها نداشت و در جهل و گمراهی مطلق به سر میبرد. این علاوه بر توافقی بود که به سال 1909 بین برخی خوانین بختیاری و انگلیسیها منعقد شده بود و طبق آن به ازای اجازه حق عبور خطوط نفتی از منطقه بختیاری و تأمین امنیت حوزههای نفتی، سالی 650 لیره به آنان پرداخت و وامی به مبلغ 000/10 لیره نیز در اختیار آنان گذاشته میشد.
دورة زمامداری علاءالسلطنه واجد ویژگیهای مهمی بود که بعدها در مقدرات امور کشور بسیار مؤثر واقع شد. یکی از این تحولات مهم به کارگیری عناصری در امر حکومت بود که متخصص بحران آفرینی بودند. علاءالسلطنه البته نتوانست از خود اقتداری نشان دهد، تأیید دولت او به مثابة یک دولت مقتدر از سوی روس و انگلیس صرفاً به دلیل وجود تهدیدی عظیم از جانب آلمان بود که همة اروپا و قدرتهای بزرگ آن قاره را به چالش میطلبید. برای استقرار یک دولت مقتدر در آن شرایط تاریخی وجود قوای منسجم نظامی و انتظامی از ضروریات و بدیهیات اوّلیه به شمار میآمد، حال ببینیم وضعیت کشور از این نظر چگونه بود؟
1) همان، ش151، شنبه 15 ربیعالاوّل 1331، 22 فوریه 1913، «آثار امیدواری یا نطق رسمی مستر اوکلاند.»
دورة ریاست وزرایی علاءالسلطنه یکی از دورانسازترین ادوار تاریخ ایران میباشد که به درستی مو شکافی نشده است. ما برخی از حوادث این دوره را که نقش بسیار عظیمی در تحولات آتی کشور داشت در جای دیگر به اجمال نشان دادهایم؛ اما در این فرصت میخواهیم واکنش محافل سیاسی ایران را در ارتباط با این انتصاب بازکاوی نماییم. شاید لازم به گفتن باشد که علاءالسلطنه با ناصرالملک بستگی سببی داشت. اهمیت نکته فوق در این است که شاید برای نخستین بار در دورة نیابت سلطنت ناصرالملک دولتی شکل گرفت که به طور کامل با منویات و اهداف او همسویی داشت. این کابینه همانطور که بالاتر اشاره کردیم، امیدهای فراوانی آفرید، منشاء امیدواریها هم این بود که علاءالسلطنه شاید با اتکا به نایبالسلطنه و پیوند خویشی با او بتواند گره فروبستة ایران را بگشاید. انتصاب او روز دهم صفر سال 1331 روی داد، یعنی بیش از یک سال بعد از فاجعه حملة روسیه به ایران. همانروز روزنامة آفتاب مقالهای را به این موضوع اختصاص داد.
آفتاب نوشت زمانی که قوة مجریه به بحران افتاده بود و درست در زمانی که به دلیل گسترش ناامیدی همه از «حکومت مقتدر و با دوام» سخن به میان میآوردند، با ظهور کابینة جدید امیدواری به کشور بازگشت نمود. نویسنده به این موضوع پرداخت که از مدتها قبل بسیاری از دستاندرکاران مسائل سیاسی ایران اظهار میکردند که باید «دولت مختلط و جامعی» تشکیل شود و نام آن را Cabinet de Concentration(1)
نهاده بودند. همه آرزو میکردند این کابینه ائتلافی شکل گیرد و کلاف سردرگم مسائل سیاسی کشور را بگشاید. این دولت میبایست «به اصلاح و انجاح مقاصد کهتر و مهتر کوشد و ترفیه حال عباد و تعمیر بلاد را وجهة همت خود سازد(2)» این اوصاف در مورد کابینة علاءالسلطنه به کار میرفت که قدرت را به دست گرفته بود. سرمقاله نویس آفتاب از «حسن انتخاب والاحضرت نایبالسلطنه» تشکر و تمجید کرد. در کابینة علاءالسلطنه سه رئیس دولت پیشین، سه رئیس مجلس و کسانی حضور داشتند که همگی به تدبیر و سیاست شهره بودند. نوشته شد استقرار دولت علاءالسلطنه به این مفهوم است که بین دولت مقتدر و استبداد به درستی تفکیک و تمایز داده شده است و مردمی که از لغت اقتدار، استبداد را به ذهن متبادر میساختند اینک به خوبی میدانند که بین این دو تفاوتهای بنیادین وجود دارد. این روزنامه به حالتی ریشخند آمیز خطاب به دمکراتها گوشزد کرد: «احزاب سیاسی راست که عجالتاً از اجرای(3)Utopies های دور و دراز خود از قبیل تقسیم اراضی و اموال و بهبودی حال معدنچیان و حق رأی نسوان و غیره صرف نظر کرده بذل مساعدت نمایند که این هیئت حکومت جدید به استقرار امنیت شوارع و بلدان که کلید حفظ استقلال و محروسیت وطن است فائق آمده ملّت را داخل خط ترقی و تمدن نموده آتیة ایران را تأمین داده اعتبارات از دست رفته را دوباره به دست آورد(4)»
برخی از مطلعین این کابینه را «تامالاختیار» خواندند، و این «همان حکومتی است که از دیرباز وجهة آمال ارباب حل و عقد متوجه به زمامداری او و چشم امیدواری عموم ملّت به طرف قدم گذاری یک چنین کابینه در صفحه سیاست این آب و خاک گشوده و در انتظار بودند(5)» نویسنده کابینه علاءالسلطنه را دارای «جامعیت و استجماع شرایط» میدانست، کابینهای که برای نخستین بار به صحنه سیاست ایران گام نهاده است. از ملّت ایران خواسته شد از این دولت حمایت نمایند و بدانند که ضدیت با آن به مثابه ممانعت در راه سعادت ملّت ایران است. نخستین وظیفه مهم کابینه مقدمات برگزاری انتخابات مجلس سوّم دانسته شد، دوّمین کار دولت جدید دریافت یک «قرضه هنگفت و مهم» به شمار آمد که در اولویت دوّم قرار داشت. سوّمین کار دولت جدید انجام تمهیدات لازم برای تأسیس راهآهن قلمداد گردید. این موضوعی است که «در محافل اقتصادی و سیاسی سرمایهداران و ارباب سیاست دول علاقهدار مطرح مذاکره و موضوع بحث گردیده است(6)»
راهآهن بزرگترین وسیله ترقی و تربیت ملّت به شمار آمد، دلیل امر این بود که هر ملتی نیازمند اختلاط و معاشرت با ملل دیگر است؛ برای این ارتباط وسیله لازم است و وسیله ارتباط هم راهآهن میباشد. هر قدر روابط بین ملل کمتر باشد، به همان میزان آنها از ترقی و تعالی به دور میمانند. به دلیل تسهیل وسایل مسافرت در دورههای اخیر، بسیاری از ملل نیم وحشی هم به اوج ترقی و تمدن دست یافتهاند، «در عصر حاضر به واسطة تسهیل وسایل مسافرت و امکان سهولت اختلاط با یکدیگر چنان متصل و مربوط به هم شده است که گویی
کلیة عالم یک مملکت یا یک شهر بزرگ بیش نیست که فیالمثل ممالک متعددة مختلفه مانند شهرهای کوچک آن مملکت و یا محلات یک شهر بزرگ محسوب میشوند(1)»
اگر وسایل مسافرت و سهولت رفتوآمد مهیا نگردد، ملّت از معنای تمدن و فوائد آن عقب میماند، صعوبت مسافرت نه تنها از نظر خارجی و وجه تمدنی باعث انحطاط کشور است، بلکه فقدان آن باعث میشود که ملّت در مناسبات بین خود هم به شکل عقبمانده برخورد نمایند. به دلیل «وسایل تسهیلیه مسافرت» دو طرف کره خاکی آنقدر به هم ارتباط دارند و از آنچنان اختلاط و امتزاجی برخوردارند که «هرگز بالمثل اصفهانی و کرمانی را با هم آن آشنایی و اختلاط نیست تا چه رسد به مازندرانی و بلوچستانی(2)!» در دنیای امروز میزان قدرت هر کشوری با میزان ثروت آن نسبت مستقیم دارد، منبع ثروت تجارت است و رکن مهم تجارت را وسایل حملونقل تشکیل میدهد. منازعات امروزی بشر «مسلماً از نقطه نظر تجارت و اقتصاد به جنگهای اکونومیک شبیهتر میباشند» تا هر چیز دیگر. اقتدار و توانایی هم در گرو حضور ایران در بازارهای خارجی است، هر کشوری که بتواند «متاع» خود را بهتر عرضه نماید، به تزیید ثروت خود بیشتر کوشیده است. «مبارزه اقتصادی» بدون بحث حملونقل برای هیچ ملتی امکانپذیر نیست. به دلیل مشکل حملونقل «وطن ما ایران با این ثروتهای طبیعی خدادادی و چنین وسعت اراضی و حسن موقع جغرافیایی بدبختانه تجارتش پست تر از کوچکترین ممالک اروپ و از نقطه نظر ثروت گرفتار فقر و فلاکتهایی میباشد.» علت امر این است که به نخستین رکن تجارت یعنی سهولت حملونقل عنایت کافی نشده است. تجار ایران به همین دلیل نمیتوانند در بازار جهانی حضور یابند و حضور آنان حد اکثر چیزی است در حد شرکت در «بازار مکاره.»
به همین دلیل دولت نمیتواند دایرة نفوذ خود را به نواحی دور دست پایتخت اعمال کند، تا وقتی دولت برای استقرار امنیت نیرو اعزام کند، فلان یاغی و سرکش کار خود کرده و به جای مطمئنی پناهنده شده است. خلاصه فوائد فراوانی از حیث اقتصادی و سیاسی و «استراتاژی» بر حملونقل و به ویژه راهآهن مترتب است. خاطرنشان شد بسا دیده شده در گوشهای از ایران قحط و غلا بیداد کرده و در گوشهای دیگر ثروت نقاط دیگر از بین رفته و نابود شده است. با وسایل حملونقل و به طور خاص راهآهن هم از بروز قحطی در گوشهای از کشور جلوگیری میشود و هم از کسادی تجارت و نابودی ثروت ملّی در جای دیگر ممانعت به عمل میآید: «عجبا سیستانی با داشتن محصولاتی که باعث حیات و استخلاص هموطنان اوست بر همان حال فقر و فلاکت باقی؛ و یزدی و قزوینی با داشتن پول یا چیزهای
دیگر به نهایت استیصال و گرسنگی سال را به آخر رسانیدهاند(1)» به این ترتیب یکی از اولویتهای کابینه علاءالسلطنه احداث خطوط راهآهن است تا هم فواید اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن عاید کشور شود، هم «قسمتی از سرمایه سرمایهداران اروپ داخل ایران شود» و هم «این همه اشخاص بیکار به کار افتاده از دست رنج خود نفع و فایده بردارند(2)» بعد از این که توضیح داده شد احداث خطوط آهن بدون مشارکت سرمایه خارجی غیر ممکن است، خاطرنشان گردید اخیراً یک شرکت ایرانی با سرمایة داخلی و خارجی احداث گردیده و تلاش دارد خطوط آهن جلفا را به تبریز و دریاچة ارومیه متصل سازد.
درست یک شماره بعد، سرمقاله نویس روزنامة آفتاب، ضمن نگارش مقالهای در مورد عدلیه، این بار «بقاء حیثیت و محفوظیت حدود و حقوق یک ملت و ترقی و عزت یک مملکت» را منوط به «اجرای اصول حقانیت و نشر قوانین تساوی و معدلت» دانست. این بار نوشته شد یگانه چیزی که انسان را از تجاوز به هم باز میدارد، مانع از تزلزل بنیادهای اجتماعی میشود و مانع از این میشود که انسانها به یکدیگر تجاوز روا دارند؛ «همانا تأسیس دیوان عدالت و تشکیل اساس حقگذاری در مقام فصل دعاوی و خصومات» است. نوشته شد تا وقتی عدلیه نیست، هیچ اساس و بنایی هم قائم و پایدار نخواهد بود. «طرز محاکمه و قوانین قضائیه» نشان دهنده ذلت و یا عزت یک قوم است، فقدان عدلیّة منظم، باعث «عدم امنیت، تجری و تجاوز، تمرد و سرکشی، اضرار و اذیت، قتل و غارت» میگردد، ریشه تمام مشکلات یاد شده از «فقدان اساس عدالت و عدم احقاق حق و ابطال باطل است(3)»
نویسنده ریشة فقر و انحطاط و مسکنت در اهالی یک قوم را ناشی از ظلم میداند، ظلم باعث میشود صعوبت زندگی به منتها درجه برسد و همه را به «طرفیت و ضدیت» با حکومت سوق دهد. عدل باعث مصون ماندن حکومت از «تغییر و تبدیل» میگردد و باعث میشود «قاطبه اهالی و ساکنین هر مملکت» از تعرضات مصون مانده و اجحافات ظالمانه جای خود را به «صیانت و امنیت» دهد. نخستین هدف مشروطه تأسیس یک «دیوان معدلت» بود، به گونهای که «موافق اقتضاء و تناسب وضع مملکت باشد.» وظیفة این دیوان قرار بود حمایت از ضعفا در برابر «تعدی و تجاوز و اغتصاب اَقویا و ظلام» باشد؛ به باور نویسنده «در این چند ساله زندگانی تازة ما اگر عدلیة منظمی تشکیل میشد، نفرت عمومی از اساس تجدد به این درجه نمیرسید(4)»
مهمترین مسئله «رعایت و تطبیق اصول مقدسه اسلامی با قوانین معموله امروزه عالم» دانسته شد که «نهایت صعوبت و اشکال» را تولید میکند. عدم توانایی در این مهم و «موانع و مخاطیر» موجود، «عدم مظفریت دولت را در اصلاح عدلیه موجب بوده است.» مسئله قوه قضائیه ایران و رفع نقائص عدلیه که باعث پیدایش «مصیبت عظمی برای ایرانیان گردیده» به چند شکل قابل حل است: اولا باید قوانینی وضع کرد که «کاملا با قواعد اصلیه اسلامیه مطابقت» داشته باشد، با این امر «عدلیه و شرعیه» وظایفی کاملا تعریف شده و مشخص خواهند یافت و از تعرض این دو در حریم یکدیگر جلوگیری به عمل خواهد آمد. ثانیا باید «اشخاص صحیح عالم متدین» که مورد اعتماد و طرف توجه مردم باشند متکفل قوّة قضائیه شوند. ثالثاً باید بودجه کافی در اختیار عدلیه و قوّة قضائیه نهاده شود، باید «خاطر آحاد اعضا را از جهت معاش راحت و آسایش» تام بخشند تا کارکنان این قوه بتوانند به وظایف محوله به خوبی عمل نمایند. رابعاً باید قانون به طور مساوی در مورد همه اعم از عالی و دانی اجرا شود. «خامساً مساعدت تامّة علمای اعلام با اساس عدلیه و نهایت مداقه در حفظ روابط شرع که حقیقتاً با محاکم و دوائر قضائیه عدلیه دو برادر هستند(1)» ، از الزامات اوّلیه است. نویسنده آورده بود گامهای اساسی در این زمینه برداشته شده، باید دولت اهتمام جدی تری در تنظیم و تنسیق امر عدلیه به خرج دهد تا اهمیت این قوه بیش از پیش در اذهان باقی بماند. نیز به مقامات عدلیه سفارش شده بود مجازاتهایی برای متخلفین عدلیه در نظر گیرند. مهمترین مشکل عدلیه این دانسته شد که «هنوز موافق قانون تشکیلات که به امضای هیئت نظار رسیده محاضر شرعیه صورتاً تشکیل نیافته است.» از «هیئت محترم علما» درخواست شده بود تا همانگونه که در تشکیل اساس عدلیه کوشیدهاند؛ در تشکیل محاکم شرعی یا همان «محضر شرعیه» و «استحکام روابط آنها با عدلیه سعی بلیغ فرموده، بدین وسیله اجراء احکام مطاعه اسلامیّه را که سالهای دراز آرزوی آن را داشتند صورت وقوع دهند.»
از علمایی که در تأسیس عدلیه تلاش کرده و عضویت آن را پذیرفتهاند و «جنبه روحانیت عدلیه را محفوظ داشتهاند» صمیمانه تشکر گردید و موفقیت آنان «در دوام خدمت اسلامی» از خداوند خواستار شد(2). ضرورت اصلاح عدلیه مقولهای بود که بعدها نیز از سوی گردانندگان روزنامة آفتاب پیگیری شد، همیشه تأکید بر این بود که بدون اصلاح عدلیه راه بر بسیاری اصلاحات دیگر بسته است(3)به واقع روزنامة آفتاب در همان نخستین شمارههای خود شروع به انتقاد از قانون اساسی و کیفیت تدوین آن کرد، نویسندهای توضیح داد این قانون اساسی ترجمهای است از قوانین اساسی اروپا و به حال ایران مفید نیست، باید آن را مطابق شرایط ایران بازنویسی کرد و قس علیهذا: «اما کدام قانون اساسی، و در کجا این قانون به غیر مواقعی که با شاه طرف بودند یا صرفه داشت چه و کجا استعمال شده و برقرار است، یا کدام مجلس باید جرح و تعدیل کند، لامعلوم است(4)»
درست در ماههای اولیه بعد از هجوم روسها به ایران و نهب و غارت و چپاول مهاجمین بود که در تنها روزنامة آن زمان یعنی آفتاب، از ضرورت تشکیل یک نیروی نظامی توانمند سخن به میان آمد. این روزنامه «روح مملکت و حیات هر دولت» را متکی به قوه نظامی دانست، نیرویی که «از هرگونه اختلالات و اغتشاشات داخلی و تجاوزات خارجی ملک و ملت را محفوظ داشته نایل سعادت و رفاهیت نماید(1)» به نظر نویسنده این مقاله، سعادت ملت به استقرار نظم بستگی دارد و «حصول سکون و امنیت هم بدون قوّة نظامی ممکن و متصور نیست.» از سویی «اجرای قوانین و انتظامات و مراعات قواعد سیاست و ایفای مجازات و مکافات» بدون این نیرو ممکن نیست. از این بالاتر «مرکز قوه اجرائیه عالم»، نیروی نظامی است. شاهان بزرگ از کوروش و شاپور ذوالاکتاف تا اسکندر کبیر و ناپلئون همه به کمک ارتش «به شرف جهانگیری نایل گشته، عزت و رفاهیت ملت و اتباع خودشان را تهیه و تحصیل نمودهاند.» نویسنده نتیجه میگیرد «اساس سیاسیات عالم و شالوده پولتیک حاضرة اُمَم، ثبوت حقانیت، اجرای عدالت، ترفیه حال ملت، قوام و بقای امنیت بدون استثناء، فرع داشتن قوای نظامی است.» حسینخان صبا، از ناپلئون بناپارت مثال آورد که میگفت «زور» اثرات فراوانی دارد، نیز به «یکی از فلاسفه» که باید توماسهابز باشد، استناد نمود که میگفت تفاوت گرگ و میش در تیزی چنگال گرگ و چربی و نرمی گوشت میش است. به بیسمارک اشاره شد که «تعیین حدود و حقوق و اثبات حقانیت به واسطة سرنیزه متصور است.»
خلاصه اینکه کسانی مثل صبا، اهمیت هر دولت و قدرت هر سلطنت را به اندازه اهمیت و قدرت نظامی آن کشور دانستند، امتیاز دول بزرگ آن روزگار را به داشتن قوای منظم و معظم جنگی تلقی کردند. به وفور از آلمان مثال آوردند که با توسل به قُوّة نظامی «در کعبه میزان سیاسیات عالم در حکم اوزان ترازو» محسوب میشد. «حشمت آفاق شکنانه»، «نفوذ و تسلط تامه» و ضرورت «تنسیقات عسکری» آلمان را نمونهای برای توجیه استدلالات خود ذکر کردند. از روسیه مثال زده شد: پطر کبیر توانست روسیه را قدرت مسلط آسیا و اروپا سازد، فقط به این دلیل که اصلاحات خود را از ارتش شروع کرد و قوای دائمی نظامی تشکیل داد.
1) آفتاب، ش39، مورخه دوشنبه دوم جمادی الثانی 1330، 20 مه 1912، «مملکت قوه نظامی میخواهد.»
دولت ایران عظمت و شوکت خود را از دست نداد مگر وقتی که قوای نظامیهاش تحلیل رفت و از داشتن اردوی منظم جنگی محروم شد. دولتهای ایران به این دلیل که به صورت استبدادی اداره میشدند، به اهمیت داشتن قوای نظامی وقعی ننهادند. هر سال در یکی از مناطق کشور شورش و اغتشاشی روی میداد که باعث قتل نفوس و «عدم بنیان تمدن» میشد، این نبردها برای ایران بسیار گران تمام میگردید، به گونهای که «الآن یک ثلث ممالک متصرفی خویش را مالک نیست، قفقازیه و ترکستان و افغان و بلوچستان از دست دولت خارج نگردید مگر در سایه فقدان قشون و استعداد.»
با این مقدمه بنای امنیت، نظم امور مالیه، جلوگیری از قتل و خونریزی، حفظ وطن، صیانت استقلال کشور در ایجاد و تشکیل نیروی نظامی است. هیچگاه اولیای امور ایران به این مهم نپرداختند، به آن اهمیت ندادند «حتی در ایام مشروطیت سابقه». در دوره مشروطه مشاجرات و اختلافات به نحوی بود که دولت را از توجه به تشکیل این نیرو بازداشت. «لیکن این اوقات هیئت محترم دولت اهمیت شایان تقدیری به وزارت جنگ داده تشکیل قوای نظامی را مقدم بر تمام امور داشته این مسئله را جزء تاکتیک عملی خود قرار دادهاند.» نوشته شد عدهای شایع کردهاند وزارت جنگ تحلیل رفته و ضعیف شده است، اما واقعیت این است که این وزارتخانه فقط ادارات زائد و غیر ضروری را منحل کرده و نیروهای مهم مثل پیاده نظام، سواره نظام و «توپخانه» را نگهداشته؛ نیز ادارات لازم را حفظ نموده است. در مخارج و مصارف این وزارتخانه صرفهجویی شده و وجوه اضافی به مصرف نیازهای ضروری رسیده است. ابراز امیدواری شده بود که با اصلاحات لازم که هم اکنون در وزارت جنگ انجام میگیرد، «برای آتیه مملکت ما یک نظام مرتبی تحویل داده یک تکیه گاه اساسی موجود نماید(1)» این سخنان به ظاهر بی اهمیت بعدها در اشکال گوناگون پی گرفته شد، از درون استدلالاتی از این دست بود که روشنفکرانی مثل علیاکبر خان داور بعدها به توجیه قدرت قزاقها پرداختند و یکی از سردستههای آنان، یعنی رضاخان را بیسمارک و پتر کبیر لقب دادند و قدرت نظامی او را ستودند و برایش کف زدند تا اینکه به قدرتش رسانیدند و بر هر چه مردهریگ مشروطه بود، پشت پا زدند. آری، فرایندی که بعدها با کودتای سوّم اسفند شکل گرفت، ریشه در این باورها داشت که با قوت و شدت تمام پی گرفته شد. به همین دلیل ما از پدیدهای به نام نظریه دولت زورمند یاد میکنیم، به واقع بین زورمندی و اقتدار تفاوت از زمین تا آسمان است. منشاء اقتدار، مردمند امّا منشاء زورمندی قدرت فائقه حکومتگرانند. دولت مقتدر در قلوب مردم ریشه دارد ولی دولت زورمند با اتکا به بازوی نظامی است که میتواند اراده خود را تحمیل نماید. به عبارت بهتر اقتدار پدیدهای است مثبت، اما زورآوری پدیدهای است منفی. نظام مقتدر با حمایت مردم طرحها و تصمیم گیریهای خود را به بوتة اجرا میگذارد اما دولت زورمند نیازی به حمایت مردم ندارد و به زورْ ارادة خود را محقق میسازد.
1) همان.
روزنامة آفتاب نخستین روزنامة ایران در دوره بعد از اولیتماتوم روسها بود که نظریة دولت زورمند را تئوریزه کرد و دربارة آن شروع به نظریهپردازی نمود. مدیر وقت این روزنامه یعنی حسین صبا، بعدها این نظر خود را پی گرفت و حتی زمانی که رضاخان وزارت جنگ را عهدهدار بود، به او توصیه کرد نقش ناپلئون بناپارت و نادرشاه را ایفا کند، اما رضا خان بر این سخن که جنبه دستوری داشت خشم گرفت و دستور داد(1)او را سیصد تازیانه زدند. گفتیم نخستین مدیر(2)آفتاب، حسین عبدالوهاب زاده، یا همان کمالالسلطان مشهور است، این منصب بعداً به ادیبالممالک فراهانی شاعر مشهور و عضو لژ بیداری ایران محول شد. خود مدیر روزنامه شرح تأسیس آن را مدتها بعد تشریح کرده است. در شماره 267 این روزنامه آمده بود که «در دو سال قبل هیئت دولت برای انتشار افکار و عقاید خود و وساطت و ترجمانی مابین دولت و ملّت روزنامة آفتاب را تأسیس نمود و صفحات او را گرامافون اصوات و کلمات خود قرار داد.» این روزنامه از سویی «پیشنهادات خیرخواهانه و ترقی جویانه» به هیئت دولت میداد و از سویی دیگر «لزوم اطاعت و انقیاد اوامر دولت و مساعدت ارکان مملکت را خاطرنشان عام» مینمود. در همان شماره آمده بود: «دولت ایران که ناچار برای ترقیات و اداره کشور خویش باید تأسی به دول معظمه جسته و از آنها متابعت کند حس کرد که باید روزنامة دلپسند ملت و دارای عملیاتی که موافق صلاح و اقدامات دولت باشد دایر نماید.» در همین شماره آمده بود که روزنامة آفتاب بعد از یکسال و اندی انتشار از سوی دولت توقیف شد، زیرا برخی مقالات آن منافی اراده متولیان امر تلقی میشد، از این بالاتر نویسندگان روزنامه متهم به «مبطل ادیان و مخرب شرایع» شدند. به همین دلیل در مساجد و مجالس در مورد اهداف این روزنامه بحث شد و رویّة آن منافی فرامین دولت عنوان گردید. با افتتاح مجلس سوم که روز 16 محرم 1333 قمری انجام شد - اما نخستین جلسه رسمی آن روز نهم صفر آن سال تشکیل گردید و روزنامهها باز هم منتشر شدند - آفتاب هم اجازه یافت مجدداً انتشار یابد، اما در آن آمده بود: «روزنامة امروز ربطی به سابق نداشته علاوه بر آنکه مقالات اساسی آن باید از نظر نمایندگان رسمی دولت بگذرد خود مدیر هم نهایت مداقه و
1) همان، ش267، پنج شنبه 17 ذی قعده الحرام 1332، 8 اکتبر 1914، «وضعیت کنونی روزنامه آفتاب.»
2) . صاحب امتیاز و مدیر روزنامه در این زمان میرزا سید صادق خان ادیب الممالک بود که پیشتر روزنامههای ادب و عراق عجم را منتشر میساخت و یک سال اوّل انتشار روزنامه مجلس هم نویسندة آن بود. ادیبالممالک عضو لژ بیداری ایران بود. میرزا صادقخان فراهانی قائممقام متخلص به امیری در ابتدا ملقب به امیرالشعراء و بعد ملقب به ادیبالممالک شد. به قول بامداد «نامبرده پسر حاج میرزا حسین پسر میرزا صادق پسر میرزا معصوم پسر میرزا عیسیقائممقام اول بوده و در محرم سال 1277 هجری قمری در قریه کازران از توابع عراق (اراک) متولد شده و پس از رسیدن به سن بلوغ مدتی با حسنعلی خان گروسی امیرنظام در کرمانشاه و تبریز به سر میبرد. سپس به مشهد رفت و بعد از آنجا به تهران آمد. در دوره مشروطیت چندی سردبیر روزنامه آفتاب و غیره بود و در سال 1336ه .ق. در سن 58 سالگی در تهران درگذشت. دیوان اشعار وی به طبع رسیده است.» پیشتر هم در سال 1316 قمری ادیب الممالک روزنامه ادب را بنا نهاد، از سال 1318 تا سال 1320 همان روزنامه را در مشهد منتشر ساخت، از سال 1321 قمری بهدستور مظفرالدینشاه به تهران آمد و در شوال سال 1324 قمری سردبیری روزنامه مجلس را به دست گرفت. او در عین حال مسئول بخش فارسی نشریه ارشاد بود که در باکو منتشر میگردید.
سعی در اصلاح و جلوگیری از طغیان قلم و پارهای تعبیرات که باعث سوتفاهم یا تصورات نامناسب بشود مینمایند(1)»
اولین شماره این روزنامه به تاریخ شنبه 29 محرمالحرام سال 1330، یعنی درست نوزده روز بعد از عاشورای خونین آن سال، مطابق با بیستم ژانویه 1912، بیش از دو سال قبل از وقوع جنگ اول جهانی منتشر گردید. این روزنامه بهواقع مبین نظرات ناصرالملک نایبالسلطنه بود، مردی که از این زمان تا وقوع جنگ، با اقتدار کودک خردسالی را که بر اورنگ سلطنت جلوس کرده بود؛ اداره میکرد. مردی که بذر ترس و یأس و حرمان در قلب شاه جوان میکاشت، از آینده ناامید بود و این ناامیدی را در ذهن شاه حک میکرد، نتیجه این وضعیت چیزی جز به هم ریختگی مضاعف وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران زمین در بلاخیزترین مقطع تاریخ معاصر خود نبود. مدیر مسئول این روزنامه ح. عبدالوهاب زاده امضا میکرد؛ با استناد به مجلة چهرهنما، روزنامة آفتاب «اثر کلک معانی سلک یگانه دانشمند سیاسی آقا میرزا محمد حسین خان کمال السطان میباشد(2)». محمد صدرهاشمی گمان کرده است این روزنامه تا اواسط جمادی الاولی سال 1331 منتشر شده(3)، حال آنکه روزنامه حداقل درست سه سال منتشر گردیده و تاریخ انتشار آن تا شروع جنگ اول جهانی ادامه یافته است. آخرین صاحب امتیاز و مدیر مسئول روزنامه میرزا سید محمدصادق خان ادیب الممالک بود که شمارههای معدودی در دوره مدیریت او منتشر گردید و ظاهراً مقارن وقوع جنگ اول جهانی تعطیل شد.
در همان نخستین شمارة روزنامة آفتاب آمده بود: «یک مابهالامتیاز عمده که در قسمتهای آخری، دوره آزادی ما را از جزءهای ابتدایی جدا میکند، نسیم حیاتبخش امید در اولی و صرصر هلاکت یأس در دویمی است.» نویسنده با اینکه بازی با الفاظ کرده و از این بازی خواسته است علتالعلل بحران مشروطه را ارزیابی نماید - و البته در نهایت بر خواننده معلوم
نمیشود مقصود نویسنده چیست- میخواهد بگوید علت این بحران چیزی نبود جز تعجیل در رسیدن به هدف. مشروطهخواهان «برای تهییج و تحریک حواس ضخیمه، روحهای زنگار گرفته و افکار خشن معاصرین» به ناچار «حاصل مطلق آزادی را در نهضت مقصوده خود» وعده میدادند، میگفتند «انار و انگور ارض شام نتیجه لاکلام خلاصی از قید اسارت فرعون است»، در اینجا بود که عدهای باز هم به ناچار و برای اینکه مردم را به حرکت درآورند، و برای اینکه «دماغ حریص عامی» را برانگیزانند؛ شروع کردند به «تزئین و شاخ و برگ دادن» به وعده و وعیدهای خود. این وعدهها متضمن این مفهوم بود که «دیر یا زود این نهضت الهی» با طمطراق و شکوه به نتیجه میرسد، «یعنی پس از هزاران تلف جانی جانبازان راه آزادی، بربادی میلیونها» امید و آرزو و خرابی صدها شهر و قریه و قصبه، مردم شاهد مقصود را در آغوش میگیرند. در این هنگام بود که «ملتی عجول با قلبی مطمئن» به امید رسیدن به مقصود و «به خیال اخذ نتیجه به اطراف خود نگاه میکنند، اما در این وقت اطراف را چه تشکیل میدهد؟ یتیمها، بیوه زنها، اراضی بایر، خانههای(1)به غارت رفته، ازدیاد نفوذ اجانب، فقر و قحط و غلا. چه شد؟ چه شدیم؟ ارض موعود کجاست؟ مقصود داعیها چه بود؟» آری! اینها سؤالاتی بدون پاسخ بود، و «قضایایی به حد معما مجهول(2)!!»
اینجا بود که فلسفه سیاسی ناصرالملکی یعنی همان یأس و حرمان نقد شد، اگر اینگونه است که نویسنده توضیح داده، پس «زبان حال ملت در این حال چیست؟» خودش پاسخ میدهد به گمان عدهای: «یأس احدی الراحتین است!!» یأس هم «داس ریشههای اخلاق، بوم بدخبر جهل و عبودیت و سنگ جلو پرههای چرخ ترقی.» نویسنده توضیح میدهد مبنای آسایش بشر و ترقی عالم دو چیز است: علم و عمل و یأس نه با علم مأنوس است و نه با عمل. یأس محصول چیست؟ و «آیا چنین بلای مبرمی را کی ایجاد کرد؟» پاسخ این است: «جهل و نادانی عوام به اصول تکامل و سعی عوامفریبان در صرف قوا و خسته کردن آنها در خارج مقصد.» پس بهترین راه این است که پیشوایان قوم به ملت دو مقوله را بفهمانند: نخست اینکه «با تکاپوهای خارج از جاده قوای خود را صرف و خود را خسته نکنند» و دیگر اینکه «برای وصول به ارض موعود لزوم مرور سنین معدوده را گوشزد(3)آنان نمایند». شاید طفل یک شبه در نزد شاعر ره صد ساله رود، اما «عقل، حکمت و قواعد تغییرناپذیر دنیای اسباب جز به سیر(4)تکاملی و تدریجی اجازه نمیدهد».
اگر کسی راه خلاف جادة تکامل پیماید، شاید سوءقصدی نداشته باشد، اما به طور قطع و یقین در اشتباه است و «حتماً مانع سیر طبیعی یک ملت ترقی خواه است». نویسندة گمنام مقاله نوشت، در دورة مشروطه به ویژه مجلس دوم، دو راهنما وجود داشت: یکی «از روی کمال صداقت» میگفت هنوز راه زیادی تا رسیدن به مقصود مانده است، اما دیگری برای «یک خیال نامعلوم» همواره میگفت: «چند قدم دیگر، رسیدیم». نویسنده خاطر نشان ساخت وقت آن رسیده به جای «القای اتوپیها» و «اجرای افکار دماگوژی» به ملت فهمانید در روش تعجیل راه نجات مسدود است و در روش صبر و بردباری، همراه با تلاش مداوم و مستمر، به موقع و با «رعایت اصول تکامل و سیر در روشنایی چراغ امید، شاهراههای(1)هدایت به روی شما باز خواهد شد.» خاطر نشان شد دین اسلام عجله را از شیطان و «یأس از روح خدا را از اعمال مهجورین ایمان میشمارد(2)» .
نویسنده یادآور شد هنوز ایران به هند و خلیجفارس و کوههای قفقاز متصل است، هنوز جوانهای دلیر ایران مشغول جانبازی برای حفظ وطن هستند، «هنوز زبان فردوسی و سعدی که ممیز ملیت ماست» وجود دارد و هنوز شاه ایران هست و بالاتر اینکه هنوز «نهضت آخری ما به طرف آزادی خویش» وجود دارد. پس دلیلی برای یأس وجود ندارد، «امید، منشاء حرکت، حرکت مولّد حرارت، و حرارت اصل حیات است.» بلی «امید منشاء و اصل هر پیشرفت مادی و معنوی بشر و تمام سرمایههای آن نیز در دسترس ماست. تنها با رعایت دو شرط: یکی از دست ندادن دامن خود امید، دیگری اقرار به لزوم پیروی اصول تدریج و تکامل(3)»
تکامل چیست؟ تکامل ناموس لایتغیر طبیعت است و محوری است غیرقابل تغییر. اگر کسی غیر از این راه در پیش گیرد، چیزی جز دور شدن از مقصود به دست نخواهد آورد. در «مدارج اصلاحات، پله پله» باید بالا رفت. به طور مثال ابتدا باید «اصلاح ادبی و اخلاقی» کرد و آنگاه به اصلاح «علمی و فنی» روی آورد و سپس «اصلاح سیاسی» را سرلوحة کار قرار داد(4)منظور از اصلاح ادبی چیست؟ منظور نویسنده از این اصلاحات، عبارت است از رها شدن اندیشهها از قید خرافات و خروج افکار از «تنگناهای عادات زشت»؛ بدون این تحول «توقع ترقیات علمی و سیاسی از آن ملّت مثل توانایی بینایی است از کور مادرزاد». نویسنده از اروپا
1) اصل: شاهراههای.
2) اشارهای است به این آیه کریمه که خطابی است از حضرت یعقوب (ع) به فرزندانش: یابُنَیَّ ّاذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُّوسُفَ وَ اَخیهِ وَ لاتأیئسُوا مِنْ روحِ اللهِ اِنَّهُ لایَایُئَسُ مِنْ رَّوحِ اللهِ اِلّاالْقَوُم الکافِرون. ای فرزندان، بروید و از حال یوسف و برادرش تحقیق کرده و جویا شوید و از رحمت بیمنتهای خدا نومید مباشید که هرگز جز کافر هیچ کس از رحمت خدا نومید نیست. آیه 87 از سوره یوسف (ع).
3) آفتاب، شماره 1، شنبه 29 محرم الحرام 1330، 20 ژانویه 1912، «سرمقاله.»
4) همان، ش125، دوشنبه 6 محرم الحرام 1331، 16 دسامبر 1912، «تکامل تدریجی.»
مثال زده بود که قرن هفدهم آن قرن اصلاح ادبی بود و قرن هیجدهم اصلاحات علمی را به ارمغان آورد و بالاخره در قرن نوزدهم بود که به اصلاح سیاسی روی آوردند. وقتی عادات زشت از میان رفت، «افکار آنها از تنگنای محدودیت در یک عالم روشن و وسیعی داخل شده علم که نتیجه افکار است بنای تنقیح و ارتقا را گذاشته قطعه تاریک غرب را از برکت انوار خود روشن و منور گردانید». شاید این یکی از نخستین اشارههای نویسندگان این عصر در مورد عصر روشنگری باشد، اما مهم این است که کمتر کسی در این ایام به لوازم و لواحق روشنگری وقوف داشت. باز هم شاید این نخستین بار باشد که در ادبیات سیاسی دوره مشروطه از کلّیتی فلسفی به نام «غرب» سخن به میان میآید. در این ایام واژههای اروپ، یوروپا و ممالک فرنگ و فرنگستان رواج بیشتری در بین ایرانیان داشت؛ به کار بردن مقوله فلسفی غرب در این دوره را باید یکی از نوادر اشارات سیاسینویسان ایرانی دانست.
به قول نویسنده وقتی ملتی «مهذب الاخلاق» شد، و وقتی این ملّت دماغ مستعد یافت و افکار عالیه پیدا کرد؛ «هرگز تحمل اسارت استبداد نکرده و به هیچ وجه به عبودیت یک جمع فاسدالاخلاقی راضی نخواهند شد و در این زمینه اصلاحات سیاسی بالطبع خودنمایی میکند(1)» از «طریق تعلیمات فلاسفه و دانشمندان که چراغهای هدایت نوع بشراند» مثال آورده شد که محتوای تعالیم آنان روی همین شالوده طبیعی است. پس مثل فلاسفه غرب باید ابتدا «وجهة همت خود را صرف اصلاحات ادبی کرده افکار جماعت را روشن و منور» ساخت. نویسنده مشهورترین فلاسفه قرن هفدهم غرب را «لوک(2)» میداند، که با کمال جدّیت تعقیب این منظور را نمودهاند. اما در این عصر حکمای فرانسه، «به واسطه فشار روحانیین و دربار سلطنت استبداد در نشر تعلیمات خود آزاد نبوده مقاصد خود را در قالب افسانه و رُمان در افکار جماعت رسوخ و نشر میدادهاند». نویسنده از ولت(3)مثال میآورد که «با شدت ترین حکمای اصلاح اواخر قرن هیجدهم است»، مردی که دعوت به انقلاب سیاسی میکرد و به همین دلیل اندیشههایش مهجور بود. مونتسکیو هم فقط تلاش خود را مصروف مباحث «در اثبات حقوق ملیه و شراکت جماعت در سیاست گذرانیده است». به هر حال وقتی «در عالم ادب و اخلاق و علم» تحولاتی صورت گرفت و به هنگامی که «فلاسفه سلف» تلاشی عظیم مبذول داشتند و به مساعی آنان افکار مردم بیدار شد و همه قسم استعداد کمال مهیا گردید؛ «دانشمندان خلف» موقعیت را مناسب یافتند و «دعوت به انقلابات سیاسی کردند». نویسنده از رسو(4)و دیدرو مثال آورد که نه تنها علیه استبداد سلطنتی قیام نمودند، بلکه تمدن جدید را هم
نقد کردند، «قلم تنقید را بر اجتماعیات حاضره کشیده و یک سره تنفر خود را از آلایش تمدن وقت اظهار داشتند». باز هم شاید این نخستین بار در ادبیات سیاسی ایران دوره معاصر بود که روشنفکران به نقدهای فلاسفه غرب بر تمدن جدید و مدرنیته اشاره نمودند. نکته مهمتر مورد اشاره نویسنده این است که افکار در غرب «هر یک بر دیگری تکیه کرده با یک جریان طبیعی سیر تکامل خود را امتداد» داده است: «این شد که قطعه مظلم اروپا بهشت روی زمین و پست ترین قارات عالم از هر جهت سید دنیا گردید(1)» . اگر غربیان نخست به «اصلاح و انقلاب سیاسی» شروع کرده بودند، گذشته از اینکه به مقصود نمیرسیدند، لحظه به لحظه بر خرابیهای سابق افزوده میشد و نظام اجتماعی تباهتر از گذشته میگردید. نویسنده سالها بعد از وقوع انقلاب مشروطیت، مخاطبان را دعوت به «اصلاحات عالم ادبی» نمود، گفته شد «نخست به معالجه این مرض اجتماعی» باید همت گمارد. نویسنده هشدار داد به تاریخ انقلابهای عالم نباید فقط از نقطه نظر سیاسی نگاه کرد، بلکه منشاء و علل این انقلابها را باید مورد توجه قرار داد. اگر این مهم صورت گیرد، «در مقام مقایسه و مناسبتش نسبت به وضع اجتماعی خودمان دچار غفلت و وقوع در مهلکه افراط و تفریط» در نخواهیم غلتید(2)
به قول همان نویسنده «عجبا در یک ورق تاریخ میبینیم که ملّت فرانسه از اطاعت سیاسی نسبت به دربار سلطنت گذشته تا به مقام عبودیت نیز سر تسلیم خم کردهاند. در چند صفحه بعد میخوانیم که همین ملّت نه فقط زیر بار تحکمات و اوامر سلطان مستبد خود نرفته در مقام مجازات جز به اعدامش به هیچ امری راضی نمیشوند، آن اطاعت کورکورانه چه بود و این جسارت ملّی چیست؟ مندرجات فوق این معنی را واضح مینماید، پس ما راست که تاریخ ترقیات ملل را از روی یک فهم فلسفی دقت کرده اساس ترقیات اجتماعیه خود را روی همان روش مستقیم بگذاریم(3)» این سخنان البته همه و همه توصیه بود، هرگز نه انقلابی به قول او ادبی شکل گرفت و نه دیدرو و مونتسکیو و ولتر و روسویی به ظهور پیوست، سرانجام توصیههایی از این دست موجب ظهور کسانی شد که بر طبل دیکتاتوری کوبیدند، ملّت ایران را تحقیر نمودند و گفتند این ملّت را باید به زور متجدد ساخت وگرنه از خود آنان کاری ساخته نیست.
هنوز چیزی از سقوط مشروطه دوم و هرج و هرج مضاعف برخاسته از آن نگذشته بود که ناصرالملک نایبالسلطنه عزم سفر کرد تا از زیر بار مسئولیت بگریزد و بار دیگر به بهانه معالجه در اروپا سیاحت نماید و البته با مسئولین دولتهای خارجی مذاکره کند. نیمه دوم جمادی الثانی سال 1330 در حالیکه هنوز حتی شش ماه هم از به اصطلاح دیکتاتوری ناصرالملک نمیگذشت، «ضرورت معالجه مزاجی» را بهانه نمود و به «مسافرت موقتی» رفت که یک سال و نیم طول کشید! آری، اندکی بعد از اینکه روسها کشور را اشغال کردند، ناصرالملک روانه پاریس شد، او حدود یک سال و نیم در پاریس ماند، در این مدت از راه دور و با نامه کشور را به اصطلاح اداره میکرد. به قول عینالسلطنه او ماهی «پانزده هزار تومان گرفته و در پاریس تعیش میکند.» وثوقالدوله وزیر خارجه وقت کابینه هم در برلن بود، مستوفیالممالک وزیر جنگ هم در مسافرت پاریس به سر میبرد، «هیچ همچو اوضاعی کسی سراغ ندارد که دولتی به این اغتشاش، نایبالسلطنه و وزرایش همه در اروپا باشند. مثل اینکه مردم نذر کرده بودند ماهی فلان مبلغ به آنها داده بروند عیش کنند. وکلای ملّت ناصرالملک را که مجرب و عاقل و عالم میدانستند که خود اشتباه بزرگی بود، به این مقام انتخاب کردند که از وجودش ایران منتفع شود و تمتع حاصل کند نه آنکه برود پاریس. کجا و در کدام مملکت نظیر این حکایت را نشان میدهد(1)» .
ناصرالملک در دوره اقامت در پاریس هم مطابق معمول ژست دمکراتیک گرفت، توضیح داد از «وزرای عظام» خواسته است نحوه اداره کشور در دوره غیبت او را به هرگونه که «صلاح میدانند» پیشنهاد کنند؛ اما به این مطلب توجهی نشده و او به ناچار نکاتی را گوشزد مینماید. او مطابق معمول باز هم نوشت «نیابت سلطنت را قانوناً هیچ اختیار و مسئولیتی نیست و تمام اختیار و مسئولیت با قوه مجریه است و تکالیف نیابت سلطنت فقط عبارت از امضای قوانین مصوبه مجلس شورای ملی و فرامین و نشان و امتیازات و مناصب عالیه و نامهها و تلگرافات به سلاطین و رؤسا ملل و بالاخره پذیرایی سفرا است(2)»
با این تفاضیل مسافرت رفتن او امری پیش پا افتاده تلقی شد که زیانی به روند امور نخواهد زد، او نوشت «بدیهی است که قلیل مدت غیبت این جانب فرقی در جریان امور نخواهد نمود»؛ اما بلافاصله دلیل اصلی این مسافرت به اصطلاح استعلاجی را توضیح داد. ناصرالملک با مطلبی که در ادامه نوشت ماهیت مسافرت خود را بروز داد، او خاطر نشان ساخت: «امید است که اغراضی که در این مدت متوجه این جانب بوده تسکین یافته ضرر آن بیش از این عاید مملکت نشود(3)» به این شکل نایبالسلطنه مثل مواردی از این دست از معرکه گریخت تا عافیت پیشه سازد و در سواحل سویس و فرانسه استراحت کند و در این مدت هر
بلایی که میخواهد به سر ایران بیاید، و هر چه ممکن است اطراف شاه جوان و بیتجربه را گروههای مافیایی محاصره کنند. وقتی نایبالسلطنه از کشور خارج شد و به سوی پاریس رفت، قوامالسلطنه را برداشتند و به جایش محتشمالسلطنه اسفندیاری را گذاشتند. نیز وثوقالدوله را از وزارت خارجه برداشتند و به جایش به قول عینالسلطنه، «علاءالسلطنه گاو» را وزیر خارجه نمودند(1)خواهیم دید که این محتشمالسلطنه با همکاری گروهی خاص، بعدها در دوره ریاست وزرایی همین علاءالسلطنه چه تیشهای به ریشة استقلال و تمامیت ارضی ایران زدند.
ناصرالملک که گفتیم همیشه ژست آزادیخواهی و دمکراسی میگرفت، خود را غیر مسئول میخواند و مسئولیت را همه به دوش هیئت دولت میانداخت، اما نگفت اگر چنین است چرا انتخابات مجلس را به فوریت برگزار نمیکند تا کشور از حالت فوقالعاده و هرج و مرج خارج گردد؟ این نکته را برای آن آوردیم که ناصرالملک میگفت «در باب امضای لوایح قانونی، میدانید موافق قانون اساسی نظر این جانب را مدخلیتی در آن نبوده» ولی از سوی دیگر «امضای آن حتمی است»! مجلس هم که افتتاح نشده، پس در صورتی که مجلسی هم منعقد شد «اگر لایحه قانونی فوری بگذرد ممکن است امضای آن را تلگرافاً[!] از این جانب بخواهند تا عین نسخه هم بعد امضا شود(2)» این روش ناصرالملک توهینی عظیم به شعور ملت و هیئت دولت و شاه کشور بود. آیا او را فقط برای این گماشته بودند که نامه امضا کند، آن هم به صورت تلگرافی؟! آیا در آن شرایط بحرانی لازم بود ایشان برای استراحت به مسافرت روند و عافیت پیشه کنند و کشور را در دستان مشتی مردمان دسیسه گر و شاهی خردسال رها سازند؟ بالاتر اینکه او به هیئت دولت نوشت دستخطهای فوری را به صورت تلگرافی اطلاع دهند تا جواب آنها را بدهد، آیا در آن شرایط تاریخی با شبی تاریک و بیم موج و گردابی که هر لحظه اروپا و جهان و البته ایران را به کام خود میکشید؛ قحط الرجال بود که حتی ناصرالملک برای اداره امور ضروری کشور و امضای نامهها وقعی نگذارد و به این شکل نشان دهد ملت ایران شایسته چنان وضعیتی است؟ آیا در همان شرایط تاریخی امور کشورهای اروپایی به شکلی که ناصرالملک تجویز میکرد اداره میشد؟ امور کشور برای او آن قدر بیتفاوت بود که نوشت «خلاصه مدلول دستخطهای فوری» را برای او تلگراف کنند، یعنی او حتی علاقهای نداشت اصل دستخط را مشاهده کند یا از مضمون و محتوای کامل آن استحضار یابد.
از دید نایبالسلطنه لازم نبود در مورد نامههای ارسالی بحث و مذاکرهای صورت گیرد، او معتقد بود کافی است نامهها را از طریق سفارت برای او ارسال نمایند تا امضا کند. تلگرافهای
رسمی به خارج کشور در مورد مناسبتها و تبریک و تهنیتها را هم باید وزارت خارجه جواب میداد، در این زمینه هم خود وزارت خارجه مسئولیت داشت و نامه باید به «نام نامی اعلیحضرت قوی شوکت[!] اقدس همایون شاهنشاهی خلدالله ملکه و سلطانه» ارسال میگردید، اگر قرار بود امضای او پای نامه باشد، باید «قبل از وقت» به او اطلاع میدادند. جالب تر اینکه او نوشت: «در پذیراییهای رسمی نیز با حضور هئیت وزرا عظام و وزیر امور خارجه تشرف به حضور همایونی ممکن است [!] خطابه و نطقی هم اگر لازم باشد وزارت خارجه به مسئولیت خودش نوشته و رئیس الوزرا از جانب سنی الجوانب همایونی قرائت کند. به این ترتیب بدیهی است که امور فوری هیچ وقت به تعویق نمیافتد»[!] این مطالب نه در شأن هیئت دولت ایران بود، نه شاه و نه مردم. این اظهارات شبیه توصیههای یک معلم سرخانه به کودکی خردسال بود، اگر وظایف هیئت دولت و نایبالسلطنه همین بود که او توضیح میداد پس چرا ناصرالملک خود از منصب خویش استعفا نمیداد تا فردی دیگر این کارهای پیش پا افتاده را انجام دهد و ایشان برای همیشه به سفر و سیاحت و تفریح بپردازد؟ بالاخره نایبالسلطنه، این معلم سرخانه احمد شاه خردسال، مظهر یأس و مصداق بدبینی به ایران و ایرانی؛ منویات خود را چنین خاتمه داد:
«میماند یک نکته[!] که اظهار آن لازم است. خیرخواهان این مسافرت را مبنی بر مقصد پلتیکی تصور کردهاند، وزرای عظام کاملا مطلعند که قصد مسافرت این جانب فقط برای معالجه مزاجی و به امید تخفیف اغراض و حملات است، ولی محض استحضار خیرخواهان همینقدر اشاره مینماییم که هر قدر هم استفاده در این موقع برای صلاح و سعادت مملکت ممکن باشد، از آنجا که در مشروطه تمام اختیار و مسئولیت با وزرای عظام است، انتظار این قبیل خدمات در هر موقع منوط بر این است که اولاً وزرا عظام نقشه و طرحی در کلیه امور در نظر داشته باشند و همه را از آن اطلاع حاصل باشد و اقدامی را که به مصلحت مملکت میدانند بالاطراف مطابقه و تطبیق با آن نقشه کلی نموده تصمیم و تصویب نمایند تا مطابق آن بتوان مساعدتی نمود. ثانیاً در این موارد باید یک نفر وزیر مسئول یا نماینده او همراهی و مشارکت نموده والّا چنان که معمول تمام ممالک مشروطه است شخص نیابت سلطنت منفردا نمیتواند در امور دولتی مداخله کند. بدیهی است با حصول این شرایط اگر خدمتی از این جانب برآید به قدر قوة جِد و جَهد اهتمام خواهد شد. آنچه راجع به وظایف نیابت سلطنت بود، این است که لازم دانستم به اطلاع وزرای عظام برسد در جریان امور دولتی نیز جداگانه زحمت دادهام و امیدوارم مورد توجه و دقت شود.»
این نامه مشعشع در مورد وظایف نیابت سلطنت بود. ناصرالملک در نامهای دیگر به هئیت دولت وظایف آنان را هم توضیح داد، البته باز هم با این قید که «وزرای عظام بهتر میدانند…. این جانب قانوناً اختیار و مسئولیتی ندارم.» او نوشت تاکنون هیئت
دولت «پروگرامهای متعدد» نوشته است، اما هیچ کدام اجرا نشده، دلیل امر این است که «در همة آنها مرام و آرزو مخلوط به عملیات بوده و به تجربه دیده شده که بینتیجه مانده است چون پروگرام همیشه برای حل مسائل فوری است نه برای صحبت در آرزو و مرام.» او به گمان خود به هئیت دولت نکاتی را یادآور شد که «عملاً متضمن اصلاحات فوریه امروزه» بود و برای «حفظ اساس مملکت» ضرورت داشت و «آرزوهای تجدد و تعالی آینده» را به فرصتی دیگر موکول ساخت. او از مطالبی سخن به میان آورد که با وجود اختلاف نظرها؛ وجه اشتراک احزاب، گروهها و شخصیتهای سیاسی را تشکیل میداد. ناصرالملک در آستانه خروج از کشور خطاب به هیئت دولت نوشت، اینکه تاکنون از مشروطه فایدهای عاید ایران نشده به این دلیل است که «اشتغال به آرزو و آمال» باعث «غفلت از عملیات فوری» گردیده است. دیگر اینکه حدود وظایف و اختیارات مغشوش و نامشخص است. سومین مسئله اختلافات و حملات و افترائات شخصیتها و احزاب علیه یکدیگر است.
او مثل یک معلم مدرسه دقیق به مشروطهخواهانی که با گذشت شش سال تمام هنوز نمیدانستند مشروطه چیست و چرا آن همه برای چیزی که از آن آگاهی نداشتند خون ریخته و کشور را در معرض فروپاشی کامل قرار داده بودند؛ خاطر نشان ساخت در نظام مشروطه تفکیک قوای سه گانه وجود دارد، اما مفهوم تفکیک قوا این نیست که مباینتی بین نیروهای سهگانه وجود داشته باشد، بلکه منظور این است که وظایف تبیین و تعیین شوند. به عبارت بهتر او توضیح داد هدف مشروطه «سولیدارته(1)» به معنی «تناسب کامل و ربط و اتفاق با یکدیگر» است به گونهای که «همگی متوجه یک مقصد واحد باشند تا … اثر قوه واحده حاصل شود»، نه اینکه نیروها به جان هم بیفتند. او نوشت با اینکه منصب نیابت سلطنت مسئولیتی ندارد، اما همیشه مورد حمله بوده و از او مسئولیت خواسته شده است، دیگر اینکه قوه مقننه در وظایف قوه مجریه دخالت کرده و همیشه «به واسطه سوءظن او را ضعیف نموده است(2)» .
از سویی قوه مجریه هم به وظایف خود آگاهی ندارد، به همین علت نتوانسته «قصور و تهاون» را از خود دور سازد، غافل از اینکه مهمترین قوّه همین قوّة مجریه است و «ضعف و فتور آن اسباب فتور در تمامی قوای مملکتی است(3)» قّوة قضائیه هم مستقل است، هر چند به دلیل حضور وزیر عدلیه در هیئت دولت نوعی ربط و تعلق بین این قوه و قوّة مجریه وجود
دارد. به قول او «باید دانست که اساس اهمیت قوّة قضائیه بر علم و دیانت است و این دو صفت میتوانند قوّة مزبوره را قائم بالذات بدارند، پس ناچار قبل از آنکه قوانین عرفی مدون شده و رؤسای محاکم اشخاص مجرب و عالم به احکام شرع و عرف باشند، باید دقت و نظارت مخصوص در آن بشود تا حقوق افراد به قدر امکان مصون مانده لامحاله از این بابت شکایات مردم کمتر شود.» به نظر ناصرالملک «چیزی که نگذاشته است کسی موفق به اصلاح شود همان اختلافات و دشمنی و حملات و مفتریات و تهدیدات به یکدیگر بوده که شغل شاغل مملکت شده هر خیرخواهی را از اظهار عقاید صحیحه مانع بوده و منصرف داشته است(1)»
توجه به معایب گام اول اصلاحات است، برای رفع این مسئله باید وزرا بدانند قانون در غیاب مجلس شورای ملی زمام امور کشور را به دست آنان سپرده است؛ در این راه باید «ضعف و فتوری را که بر قوه مجریه طاری بوده مرتفع و قدرت دولت در اطراف مملکت محسوس شود.» در این راه باید نکاتی را مورد توجه قرار داد که شخص نایبالسلطنه به آنها اشاره کرده است: نخست اینکه باید «سولیدارته» دولت در کشور مستقر شود، دوم اختلافات رفع گردد و خودسری و هرج و مرج از کشور رخت بربندد. این مهم مانع وفاق ملی و منافی با مبانی آزادی است. سوم باید شعائر مذهبی و عادات و اخلاق و مقتضیات کشور حفظ گردد. چهارم به تمام لوازم در دسترس نظم و امنیت در کشور برقرار شود، پنجم باید در حسن جریان انتخابات مجلس دقت لازم صورت پذیرد. این انتخابات باید به دور از اغراض شخصی انجام شود تا مُتضمن خیر و صلاح ملت و نماینده افکار عمومی باشد. ششم اصلاحات در مالیه باید یکی از سرلوحههای برنامه دولت باشد، هفتم عدلیه میبایست اصلاح شود و در نخستین قدم محاکم عرفی شکل گیرد و الگویی برای محاکم دیگر شود. هشتم در امر تهیه نان و ارزاق عمومی توجه تام مبذول شود. نهم «سعی عاجل در تشکیل قوّة نظامی و توجه به اینکه مفهوم دولت عبارت از قوت و قدرت است.» دهم با ژاندارمری و صاحب منصبان سوئدی همکاری شود تا امنیت در کشور مستقر گردد. یازدهم مستشارانی از خارج استخدام شوند تا ادارات را اصلاح کنند و نظامنامههای لازم برای این منظور تدوین گردد. این هیئت باید «هر یک علی قدر مراتبهم حس مسئولیت داشته امین و درستکار و کافی و آلت مطیع اراده دولت باشند نه مطیع اغراض مخصوصه.» این هیئت میتواند در تنظیم و تدوین «قوانین عرفی» که از ضروریات روز است اهتمام نمایند و به هنگام تشکیل مجلس به پیشنهاد دولت آنها را از تصویب مجلس هم بگذرانند(2)نایبالسلطنه این مطالب را نوشت و خود روز بیست و ششم جمادی الثانی 1330 از ایران خارج شد. به عبارتی دستورالعملهای او بعد از خروجش از
کشور در تنها روزنامة چاپ تهران منتشر گردید. همین موضوع خود نشان میدهد که دورة نیابت سلطنت ناصرالملک را نمیتوان دوره دیکتاتوری دانست، زیرا دیکتاتوری وجود نداشت تا اعمال قدرت کند. زمام مقدرات کشور به دست بیکفایت فردی سپرده شده بود که حتی از سایه خود میترسید، به عنوان اینکه قانون به وی در نظام مشروطه مسئولیتی نداده است به آسانی از زیر بار تعهدات خود شانه خالی میکرد، زمانی که کشور غرق در آشوب بود به اروپا رفت و مشغول عیش و نوش شد؛ چنین مرد جبونی را چگونه میشد دیکتاتور نامید؟
یأس، بدبینی و حرمان نه فقط از سوی نایبالسلطنه به شاه جوان تزریق میشد، بلکه دیگر اطرافیان او هم چیزی بالاتر از این در چنته نداشتند. به قول دولتآبادی «بدیهی است اگر اطرافیان شاه مردم وطندوست دانشمند میبودند چه در دوره زندگانی مکتبی او و چه در دوره تاجداریش، او را به خیر و شر خود آگاه ساخته حب وطن و عشق مملکتداری با شهامت را در دل و دماغ او جای داده بودند، در آن صورت شاید اخلاقی غیر از این که هست از او دیده میشد. ولی اطرافیان بی لیاقت و عیّاش و طمّاع به جای کار به طمعکاری و شهوترانی او خدمت کرده او را از ملت و مملکت و بلکه از خود دور ساختند(1)»
نکتة جالب توجه موضع گیری سید ضیاء الدین طباطبائی در این مقطع تاریخی به نفع ناصرالملک است. سید ضیا که به هیچ اصلی باور نداشت و فرصتطلبی مذهب مختار او به شمار میرفت، اینک برخلاف دوره مشروطه مدعی میانهروی بود. او بعد از سفری نسبتاً طولانی به اروپا به کشور مراجعت کرد. دیدیم که پدرش نیز از بحرانسازانی بود که به دستور صمصامالسلطنه تبعید شد. خود سید ضیا در زندگی سیاسی خویش انواع زیگزاگ زدنها را تجربه کرد: گاهی انقلابی میشد، گاهی در لاک میانهروی فرومیرفت، اندکی بعد ژست سوسیالیست مآبانه میگرفت و دیگر روز با وثوقالدوله حشر و نشر میکرد. در این زمان روزنامة رعد به مدیریت سید ضیاءالدین طباطبائی یکی از طرفداران پر و پا قرص ناصرالملک بود. محرم سال 1332، زمانی که او در پاریس به خوشگذرانی مشغول بود، رعد چنین نوشت: «در این موقع بی مناسبت نمیدانم که اهتمامات و مجاهدات کافیه والاحضرت ناصرالملک برگزیده ملّت را در تسریع امر انتخابات گوشزد عامه نموده و برای پاس حقوق و ثبوت قدرشناسی خود تشکرات صمیمانه را از نیات حسنه و افکار خیرخواهانه آن حضرت معظم بیان داشته و مسرت قلبی خود را از داشتن یک چنین نایبالسلطنه حقشناس که محافظت اصول مشروطیت را از وظایف وجدانی خود میشمارد اظهار بداریم و از روی حقیقت و صمیمیت مفاهیم لایحهای [که] در یازدهم ذیحجه به عنوان هیئت وزرا دستخط فرموده بودند و در جلسه عمارت بادگیر قرائت شد تصدیق نموده و اعتراف میکنیم که دور نیست حسن
1) حیات یحیی، ج3، ص177.
عقیده و مساعی جمیلة آن والاحضرت معظم مشوب و غیر مشکور بماند و لازم است این نکته را هم خاطرنشان کنیم که اگر ما در یک موقع بیان عقیده نمودهایم که شاید برخلاف انتظار حضرتشان شده نه از راه اعتراض و یا تنقید و یا ایراد بوده بلکه از آنجایی که ما وجود مبارک آقای ناصرالملک را سرپرست حقیقی و معنوی این ملّت و مملکت دانسته و از والاحضرت اقدس ایشان انتظار هرگونه مراحم و سرپرستیهای پدرانه را داشتهایم روا ندانستیم آرزو و انتظارات خود را از پدر و سرپرست معنوی خود کتمان بنماییم و از بیان نیات و توقعات فرزندانه خود مضایقه کنیم. والّا بدیهی است که ما ذات بیآلایش والاحضرت ناصرالملک را منزه و مبرای از هر تصوّر ناشایسته دانسته و افتخار داریم که ایران به داشتن یک چنین فرزند دانشمند و رادمرد ارجمندی موفق گردیده است(1)» این فقرات آخر اشارهای است به مواضع تندروانة سید ضیا در قبال ناصرالملک در دوره دوّم مشروطه، زمانی که روزنامة شرق را منتشر میکرد.
مجلس تا این زمان دو سال تمام تعطیل بود، حتی سخنی از آن گفته نمیشد. از اواخر سال 1331 و اوایل 1332 قمری، روزنامههای تهران مطالبی در مورد انتخابات مجلس سوّم منتشر ساختند اما هر بار این انتخابات به تعویق میافتاد. ناصرالملک بعد از قریب یک سال و نیم که در فرنگ بود به ایران بازگشت و با ورود او به کشور همه گمان میبردند به زودی دورة ادبار و نکبت مردم به پایان میرسد غافل از اینکه ناصرالملک خود عامل اصلی بسیاری از نابسامانیها و بحرانهای کشور است. ناصرالملک برای اینکه مخالفین خود را ساکت نماید، در هشتم ذیحجه سال 1331، مجلسی متشکل از دویست تن از علما، شاهزادگان، تجار و کسبه بر پا ساخت، در این مجلس مطابق رسم معمول ابتدا چای و قلیان دادند و سپس لایحهای از سوی رئیسالوزرای وقت یعنی علاءالسلطنه خوانده شد. در نامه علاءالسلطنه آمده بود او میخواسته انتخابات مجلس را برگزار کند لیکن پارهای مشکلات مانع این مهم شد. او توضیح داد در اوایل ماه شعبان سال 1331 مقدمات انتخابات را فراهم آورده بود، «لیکن متأسفانه محظوراتی ظهور نمود که توضیح آن زائد است.» او چند دلیل عمده برای تعویق انتخابات برشمرد، نخست اینکه دسته بندیهای غیرمترقبه در کشور ظهور کرد، دوم اینکه خرید و فروش آرا محتمل مینمود و سه دیگر آنکه عدهای کثیر برای انتخابات معرفی شده بودند که «در ضمن آن اشخاص نامناسب دیده میشد»، چهارم و مهمتر اینکه در دورة مشروطه «ترتیبات غیر مرضیه در پارهای از ولایات که بعضی اشرار به وسیله تهدید و تطمیع به خیال وکالت افتادند و مسلم بود که اگر دولت غفلت میکرد چه نتایج ناگواری بر اساس مشروطیت و سعادت مملکت متوجه میگردید.» او نوشت اینک آن تاریکیها مبدل به روشنایی شده
1) رعد، ش8، پنجشنبه 26 محرم الحرام 1332، «مسئله انتخابات.»
و هیئت دولت امیدوار است و مردم هم باید کسانی را انتخاب کنند که «بصیر و با تقوی باشند، از اثرات سوء مخالفتها و عدم مقتضیات وقت اجتناب نمایند. به عبارت الاخری انتخابات باید از نقطه لیاقت اشخاص باشد نه از نقطه نظر دستهبندی و روابط شخصی.» با توجه به مراتب بالا بود که به اطلاع عموم رسانیده شد انتخابات تهران روز اوّل صفر سال 1332 برگزار خواهد شد(1)
اطلاعیة نایبالسلطنه یعنی ناصرالملک جالبتر بود. او مدعی شد «در این مدت متمادی» همّ او همیشه «متوجه اهمیت انعقاد مجلس شورا بوده»، او گفت چه قبل از سفر به اروپا و چه حین سفر این مهم را کراراً به قوّة مجریه اطلاع داده است. او در بیانیه خود توضیح داد وقتی دولت نوشت انتخابات تهران اوایل شوال و انتخابات ولایات اوایل ذیقعده شروع میشود، او به کشور بازگشته است اما بعد از ورود به کشور خبری از انتخابات نبود. جراید مینوشتند قبل از اینکه ناصرالملک به کشور بازگردد، حرارتی برای انتخابات در بین رجال دولتی دیده میشد حال آنکه بعد از آمدن او این هیجان فروکش کرده است. نایبالسلطنه در بیانیة خود توضیح داد که گویا آمدن او مانع از برگزاری انتخابات شده است، اما او در این زمینه هیچ مسئولیتی ندارد و وظیفه خود را به طور کامل ادا نموده است! او مثل همیشه از خود سلب مسئولیت کرد و کارها را به گردن قوّة مجریه افکند: «مسئول اجرای امر انتخابات با رعایت ترتیب صحت آن به عهده قوّة مجریه است و البته با توجه به اهمیت موقع و نظر به صلاح مملکت تکلیف خود را به فعلیت خواهند آورد. یک تکلیف واجب دیگر وزراء عظام هم این که از اذهان عامه رفع شبهه نموده روا ندانند که حسن عقیده و مساعی اینجانب [!] به این درجه مشوب و غیرمشکور بماند(2)»
تنها کسی که در این مجلس به ضدیت با نایبالسلطنه برخاست، مدرس بود. سید حسن مدرس با نایبالسلطنه در آویخت که اگر علت تأخیر در انتخابات همین است، پس چرا مجلس تشکیل دادهاند، به دید او به جای تشکیل آن مجلس بهتر بود اعلانی به در و دیوار میزدند و مردم را مطلع میکردند. بین مدرس و نایبالسلطنه جدال لفظی در گرفت و ناصرالملک مطابق معمول سپر انداخت و از در دیگر دربار بیرون رفت. از آن سوی مطبوعات به نایبالسلطنه انتقاد کردند که خود را غیر مسئول میداند، وزرا هم نه در برابر شاه و نه در برابر او احساس مسئولیت نمیکنند، مجلسی هم وجود ندارد که بر کارهای دولت نظارت کند، پس با این وضعیت مسئول کشور و مردم کیست؟ مطبوعات مینوشتند در گذشته و به هنگام استبداد، شاه مسئول اعمال همه بود، اگر کسی به وظیفه خود عمل نمیکرد یا ظلمی در حق رعیت مینمود؛ شاه او را مجازات میکرد، عزل مینمود و یا تبعید میکرد و حتی میکشت یا
از نعمت بینایی محرومش میساخت. در حقیقت اخبار صحیح کشور را باید از مطبوعات خارجی درمی یافتند، آنان مینوشتند ناصرالملک منتظر فرصت است تا شاه به سن بلوغ رسد تا به هنگام انعقاد مجلس او باز هم از خود سلب مسئولیت کرده باشد(1)
گفتیم روزنامة رعد مدافع ناصرالملک بود، اما برخلاف آن روزنامه، روزنامههای دیگر افق تیرهای را در برابر ایرانیان مجسم میساختند. به طور مثال روزنامة ارشاد در ربیعالثانی سال 1332 اوضاع پیش آمده به دلیل مشروطه را به شدت مورد حمله قرار داد و استبداد دوره بعد از مشروطه را بسیار بدتر از دورههای گذشته دانست: «میبینیم تعدیات و اجحافات شنیده میشود که در هیچ دورة استبدادی شنیده و دیده نشده. انصافاً در کدام دوره استبداد کدام حاکم جابر قدرت داشت که از یک نفر کاهفروش هیجده هزار تومان به نام استبداد و مشروطه جریمه بگیرد. یا در هنگام عبور از یک خاک که موقتاً فقط مأموریت انتظام آن خاک را به عهده میگیرد هشتاد هزار تومان بچاپد و بگذرد؟ و به قول آن ادیب؛
به نام مشروطه قیامت کند چون همه شهر حجامت کند
کدام حاکم استبدادی قادر بود که روزی چهل و پنج تومان از یک میدان زغال فروشی و هیزم فروشی قزوین به رایگان بگیرد و پرسشی در کار نباشد؟ و کدام دوره استبدادی یک حاکم معروف به تعدی به مرکز میآمد و سگ توله در رختخواب و چوب بر طبل شکم او نمیبستند و آنچه را که دینار دینار از رعیت گرفته بود خروار خروار تقدیم نمیکرد(2)در کدام عصر ناصری که به قول ارباب جراید، عصر سلاخیش مینامند حاکم میتوانست از کردستان در ظرف چند ماه حکومت چندین هزار تومان فایده ببرد و آنقدر بیعرضگی کند که ادارات را غارت کنند و شهر را بگذارد و بگذرد(3)در کدام دوره بربریت در مدت شش ماه به مسافت چهل فرسنگی مرکز حکومتی که ابداً مداخله در مالیات و جنس و تیولات ندارد بیست و چهار هزار تومان مداخل کند(4)در کدام دورة ناصری در بیست فرسنگی طهران به نام ضبط اسلحه و تفنگ بگیری خانهها غارت میشد و به عنوان اینکه پدر من گرگ را نعل میکرد حاکم افتخار کند.... در کدام دوره استبدادی و بی قانونی گماشتگان رسمی حکومت سرگردنه را می بستند و بار مکاری(5)و تاجر را علناً دزدیده و مالالتجاره او را فاشافاش صرف مینمودند، با وجود آنکه مسئول مالیات نبوده در شش ماه دو سال مالیات را میگرفتند. در دوره ناصری و مظفری اگر عدلیه قانونی نبود اقلاً حبس، توسری، فحش، چوب حضوری، نقره داغ، جریمه پنجاه
هزار تومانی درکار بود و آن قدرها حاکم مفت به در نمیرفت. حالا میبینیم پیشکشی که نیست، تفاوت عمل نیست، مواجب منظم هست. چاپیدن همان، رشوه گرفتن همان، بلکه هزار درجه بدتر و بالاتر!!! اولیای امور ما عدلاً و انصافاً بعد از این همه تظلمات اهالی قزوین با ضیاءالدوله چه کردند؟؟!....» در ادامه از برخی از حکام محلی نام برده شد که به مردم اجحاف میکردند و کسی را یارای مقاومت در برابرشان نبود. ارشاد نوشت یک دزد معمولی بیچاره «باید دو ماه حبس تاریک نظمیه بماند و غالباً عملگی کند! و این محترمین آزاد آزاد در خیابانها به تفرج و تفریح مشغول باشند و هر روز بر افتخارات آنها افزوده شود(1)»
این بود بخشی از اجحافاتی که در دورة مشروطه بر مردم مظلوم ایران میرفت و کسی هم نبود به فریاد آنان گوش سپارد. مشاهده میکنیم که نویسنده به صراحت آورده است در این دوره (مشروطه) ظلم و ستم مضاعف شد. کارکنان دولت که حقوق ماهانه گزاف میگرفتند، مثل ایامی پیش از مشروطه مردم را غارت میکردند با این تفاوت که در دورههای پیش از مشروطه این امکان وجود داشت که مال از دست رفته به زور دربار وصول شود، اما اینک دربار را هم قدری و احترامی و قدرتی باقی نمانده بود. ارشاد به صریحترین وجه ممکن آورده بود که در دورههای گذشته اگر بی قانونی بود، حداقل مردم، محلی برای مراجعه و تظلم داشتند، اما در دوره مشروطه همان جاهایی که باید به فریاد مردم گوش میکردند، خود بانی و باعث ظلم شناخته میشدند.
به هر حال گروهی که مقدر بود در آینده نقش مؤثری در تحولات کشور ایفا کنند، از فرصت تاریخی به دست آمده بهره بردند و مواضع خود را تحکیم کردند. روز نهم نوامبر سال 1912، جوادخان سعدالدوله با توافق روس و انگلیس وارد ایران شد، دولتین میخواستند او را به ریاست وزرایی برکشند. در این زمان ناصرالملک در پاریس بود، اما سعدالدوله نتوانست به آرزوی خود نایل آید، روسیه و انگلیس بالاخره به این نتیجه رسیدند که از ریاست وزرایی علاءالسلطنه حمایت کنند. اینان به سر فرانسیس برتی سفیر کبیر انگلستان که مقیم پاریس بود دستور دادند با ناصرالملک ملاقات کند و موافقت او را در این زمینه جلب نماید. از آن سوی سر والتر تونلی وزیر مختار وقت بریتانیا در تهران که به جای سر جرج بارکلی آمده بود، خبر تشکیل کابینه جدید را به مقامات دولت خود اعلام کرد. در اوایل سال 1915، سر چارلز مارلینگ به جای تونلی به وزیر مختاری منصوب شد. به هر روی دیدیم که در این کابینه شخص علاءالسلطنه رئیسالوزرا و وزیر داخله بود، مستوفیالممالک وزارت جنگ را عهدهدار شد، وثوقالدوله وزیر خارجه، قوامالسلنطه وزیر مالیه، حکیمالملک وزیر معارف، مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف و فوائد عامه، رضاخان ارفعالدوله وزیر عدلیه و ممتازالدوله وزیر
1) ارشاد، ش 554، مورخه بیستم ربیعالثانی 1332، «حکام جدید – حکام قدیم.»
تجارت بودند. انگلیسیها میخواستند کابینهای مقتدر تشکیل دهند تا روسها که به عنوان ضعف دولت مرکزی ایران نیروهایشان را در آذربایجان نگهداشته بودند؛ از کشور خارج شوند و دست از حمایت صمدخان شجاعالدوله بردارند. این بود راز تشکیل دولت مقتدر مورد نظر روزنامة آفتاب. انگلیسیها امیدوار بودند روسها بعد از اینکه ایران را تاراج نمودند، قوای خود را از کشور خارج سازند، اما عملاً چنین کاری نکردند. آنان نه تنها نیروی خود را حفظ کردند بلکه به آشکارترین وجهی در امور داخلی ایران مداخله نمودند و به طور خاص صمدخان شجاعالدوله را زیر بال و پر خود قرار دادند. این موضوع انگلیسیها را نگران ساخت، روسها علت حضور خود را در ایران ضعف دولت مرکزی و عدم توان استقرار آرامش و امنیت عنوان کردند. انگلیس برای اینکه این بهانه را از روسها بگیرد، تأسیس دولت مقتدر در ایران را سرلوحة برنامههای خود قرار داد و به این شکل بود که دولت علاءالسلطنه که به شدت مورد حمایت آنان بود زاده شد. تجربة دولت علاءالسلطنه بعد از آن بود که دولتین نتوانستند نیروی مورد اعتماد خود یعنی سعدالدوله را به ریاست وزرایی رسانند.
علاءالسلطنه برای اینکه روسها را تشویق به خروج از ایران کند، در ششم فوریه 1913 مطابق با بهمن ماه 1291 امتیاز راه جلفا به تبریز را به آنان واگذار نمود، از آن سوی روز نهم فوریه همان سال امتیاز احداث راه خرمشهر به خرمآباد را به انگلیسیها داد. مشیرالدوله و برادرش مؤتمنالملک در اعتراض به این امر از کابینه کناره گرفتند.
در همین زمان ناصرالملک در پاریس جاخوش کرده بود و به بهانة همیشگی بیماری فرزندش به ایران باز نمیگشت، حال آنکه مسئولیت بخش عظیمی از اتفاقات کشور با او بود. بالاخره هم به اصرار دولتین و استدعای کابینة علاءالسلطنه بود که به کشور بازگشت(1)اما ورود ناصرالملک به کشور هم نتوانست گرهی از مشکلات بگشاید؛ به جای مؤتمنالملک، اسماعیل خان ممتازالدوله به وزارت تجارت رسید و حکیمالملک هم به جای مشیرالدوله وزیر معارف شد. از آن سوی ناصرالملک به دنبال این بود که به هر شکل ممکن دامن خود را از تحولات داخلی ایران رها سازد و بار دیگر به اروپا رود تا عیش و نوش خود را از سر گیرد. در این موقعیت خطیر او تدبیری اندیشید. سن شاه در این زمان بیش از هفده سال نبود، اما نایبالسلطنه به استناد تاریخ قید شده در پشت یک قرآن، سال تولد او را 1314 قمری عنوان کرد که تا سال 1332 هیجده سال تمام میشد. این تاریخ مطابق با 1914 میلادی بود. اندکی پیش از این تحولات یعنی روز بیست و هشتم ذیحجه سال 1332 یکی از دلیرمردان ایران زمین یعنی ستارخان بعد از سالها تحمل مرارت و سختی و خانهنشینی آن هم با زخمی التیام نیافتنی که روز فاجعه پارک اتابک برداشته بود؛ دار فانی را وداع گفت. حوادث جنگ اول
1) احمدعلی (مورخالدوله) سپهر: ایران در جنگ بزرگ، (تهران، انتشارات بانک ملّی، 1336)، ص17.
جهانی نشان داد که تا چه میزان به حضور مردان دلیر و بیباکی مثل ستارخان نیاز وجود داشت، اما فتنههای دورة مشروطه باعث خانهنشینی همیشگی او و یارانش گردید و درست به هنگام اوج گیری بحرانها وی جان به جان آفرین تسلیم کرد، مرگ او ناشی از جراحات عمیق وارد شده توسط دمکراتها در فاجعه پارک اتابک بود که در بحران مشروطیت در ایران به آن اشاره کردهایم.
هشت روز بعد از تاجگذاری احمد شاه، که مصادف با 28 شعبان سال 1332 بود، یعنی روز پنجم رمضان همان سال، جنگ اوّل جهانی شروع شد. این جنگ خسارات فراوان اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در ایران بر جای نهاد. با اینکه دولت وقت کشور به دستور شاه اعلان بیطرفی کرده بود، اما ژنرال باراتف فرمانده قوای روسی تا اصفهان پیش آمد، عثمانیها تا همدان را به تصرف خود درآوردند و انگلیسیها هم از شرق تا قائنات پیشروی نمودند، از آن سوی برخی از نواحی جنوبی کشور را هم به تصرف خود در آوردند. در این ایام سازانوف وزیر امور خارجة روسیه بود. در فصلی جداگانه به وضعیت اسف بار ایران به هنگام وقوع جنگ اوّل جهانی خواهیم پرداخت.
در این مقطع تاریخی برای اجرای اصول مورد نظر نایبالسلطنه بود که روزنامة آفتاب سرمقالههای فراوانی را به مقوله امنیت، اقتدار دولت و مفهوم ملت منتشر ساخت. به دید نویسنده روزنامه آفتاب، ملت عبارت است از «عدهای از نفوس بشر که دارای منافع متناسبه هستند همینکه به طور اشتراک در صدد استفاده از آن منافع برآمدند یک هیئت جامعه و یک ملت مخصوص را تشکیل میدهند(1)» پس قائمه ملت که باعث شکلگیری ملیت میشود دو چیز است: نخست نوعی منافع برای عدهای از اشخاص و دوم اتفاق آن عده برای استفاده از آن منافع. بدون این دو رکن تحقق ملیت غیر ممکن است. به همین دلیل است که مثلا چیزی به نام ملت یهود وجود ندارد «مگر یک روزی که ملت یهود بتوانند ایجاد یک قسم منافع متناسبه برای خود در عالم طبیعت بنمایند و آن موقوف به داشتن وطن و آب و خاک مخصوص است(2)» مردم برای رعایت اصول تعاون و تعاضد و ضمانت عدالت و حقانیت «محتاج به یک قوه مقتدرهای است که میزان تبادل و تعادل قوی را نگهداری بنماید.» برای جلوگیری از اجحاف مردم به هم دستگاهی وجود دارد که آن را دولت نامند. دولت از میان همین ملت تشکیل میشود و «مجمع تمام اقتدارات و قوای آن خواهد بود با قوه فیزیکی قهاریت دولت این تحلیل و ترکیبهای شیمیایی به طور محکم و متقن و با یک اسلوب عادلانه انجام میپذیرد و هر قدر این قوه فیزیکی شدیدتر و با قوتتر باشد، عمل تحلیل و ترکیب سریعتر و بهتر صورت مییابد(3)» با این حساب تعریف دولت به این شکل است: «هیئت دولت عبارت از مجتمع قوی و اقتدارات و مظهر عظمت و شوکت یک ملت است که حافظ صورت نوعیه، نگهدارنده قوای ملت و حیثیت مملکت بوده بر تحصیل منافع متناسبه و [بر] تقسیم آن به طرز عادلانه و منصفانه مواظبت مینماید(4)»
نکته جالب مواضع آفتاب این است که به مقتضای وقت و بحث، گاهی مالیّه، گاهی قشون و وقتی دیگر عدلیه را محور تحولات میشمارد. به طور مثال آنگاه که از اصلاح مالیه سخن به میان میآورد، «تمام انقلابات عالم و سیاست بنی آدم امروزه» را «بر محور دارایی» تلقی میکند و «حیات و ممات دول و ملل، شکستها و فتحها، غالبیت و مغلوبیتها، قاهریتها و مقهوریتها» را ناشی از مالیه و تبعات اصلاح آن میداند(5)یک هفته بعد سرمقاله نویس آفتاب مینویسد: «دُرة التاج...قوانین یک کلمه است: عدالت». در همین ارتباط از ضرورت راهاندازی «بعضی محکمههای عرفیه» سخن به میان آمده و بحثی مفصل صورت گرفته است(6)سه روز بعد نظم و ترتیب ادارات را محور تحول مینامد و مینویسد: «به طور تحقیق کلمه ارگانیزاسیون یا ترتیب و انتظام را حدفاصل تاریخ قدیم و جدید دول و فارق طرز حکومتهای سابق و لاحق باید دانست(7)» به همین ترتیب در شمارههای بعد وقتی از موضوعی سخن به میان میآورد، خیلی امور دیگر را «بدیهی» میشمرد.
به دید نویسنده روزنامه آفتاب مصلحت کشور بر هر امر دیگری مقدم است، برای این منظور چه باید کرد؟ سرمقاله نویس آفتاب بر این باور است که برای این منظور باید تشکیلاتی راهاندازی کرد که «کنسی دتا» نام دارد. همانطور که از نام آن بر میآید کنسی دتا شورای دولتی است، اما این تشکیلات با قُوّة مقننه تفاوت فراوان دارد. روزنامة آفتاب این واژه را «شورای خاص» نام نهاده است(8)پارلمان محل ظهور احزاب و میدان مبارزه آنان است، در پارلمان هر حزبی تلاش میکند اکثریت پارلمانی را به دست گیرد و در کشاکش بین فرقههای گوناگون قدرت بلامنازع را از آن خود سازد. اما کنسی دتا «یک مجمع فلسفی و عقلی به شمار آمده در طریق کشف حقایق از روی جهات عقلی و علل حقیقی تعقیب اسباب و مسببات نموده» و بدون پایبندی به مسائل حزبی و خصوصیات فرقهای آنچه را که مطابق منافع ملی
1) آفتاب، ش60، چهارشنبه 24 رجب المرجب 1330، 10 ژویت 1912، «جامعه ملت و هیئت دولت آمیخته با بعضی نظرات فلسفی.»
2) همان.
3) همان، تأکید از ماست.
4) همان.
5) همان، ش62، مورخه چهارشنبه 2 شعبان المعظم 1330، 17 ژویت 1912، «اصلاح مالیه.»
6) همان، ش65، مورخه چهارشنبه 9 شعبان المعظم 1330، 24 ژویت 1912، «اصلاح عدلیه.»
7) همان، ش66، شنبه 12 شعبان المظعم 1330، 27 ژویت 1912، «اصلاح و ترتیب ادارات.»
8) همان، ش80، شنبه 18 رمضان المبارک 1330، 21 اوت 1912، «وظایف کنسی دتا.»
کشور است و «موجبات اتحاد نظر را در میانه طبقات مختلفه ملت» مهیا میکند و فراهم میآورد: «لهذا نقطه نظر پارلمان جهات مسلکی، منافع احزاب و اکثریت فرق و نقطه نظر کنسی دتا جهات حقیقی و مصالح واقعی عموم ملت است(1)» به عبارت بهتر در پارلمان پیشنهادها از نقطه نظر حزبی تلقی و بررسی میشود و در کنسی دتا از «نقطه نظر فلسفی.» در پارلمان هر کس طرفدار مسلک حزبی خاص خود است اما در تشکیلات شورای خاص، اعضا باید بیطرف باشند و طرفدار اکثریت. پارلمان «منافع فرق» را مورد توجه قرار میدهد و کنسی دتا «مصالح ملت» را کانون توجه مینماید. با توضیحات بعدی معلوم میشود وظایف این تشکیلات جدید، قانونگذاری در مصالح عمومی جامعه است، «منافع حقیقی و مصالح عامه» شاه بیت غزل کنسیدتاست. در این راستاست که «رعایت عادات، اخلاق و دیانت رسمی از اهم فرایض قانون گذاری است.» پس بلافاصله باید نتیجه گرفت، «علیهذا وظیفه کنسی دتا در موقع حل و تفضیل قوانین این است که اساس ملت را کاملاً از هم تجزیه نموده درخواستهای صنوف و طبقات مختلفه ملت را در نظر گرفته آنگاه به دقت ملاحظه مینماید که درخواستهای طبیعی هر یک از فرق چیست؟ پس از آن این درخواست را قیاس با منافع و مصالح حقیقی ملک و ملت نموده کشف و استنباط بنماید که چگونه این درخواستهای متخالف و متضاد را به هم ربط و مناسبت داده با یکدیگر ملایم(2)ساخته و چگونه با مصالح واقعی و حقیقی تطبیق باید نمود، آنگاه نتایج حاصله را در قالب قانونگذاری میگذارد(3)»
نزدیک پنج ماه بعد مقالهای دیگر در روزنامة آفتاب نوشته شد و در آن ذکر شد که باید در تشکیل شورای مملکتی ایران، «بیشتر از همه چیز حوائج مملکتی را در نظر گرفت و از تقلید قوانین اروپایی اساساً پرهیز نمود، زیرا که شورای مملکتی ایران باید به قسمی مرتب شود که احتیاجات و لوازم مملکت ایران را اقناع نماید و به مصالح وقت و اوضاع مملکتی مناسب باشد(4)» ماهها بعد در روزنامة آفتاب از ضرورت تأسیس مجلس
سنا هم سخن به میان آَوردند اینان نوشتند مجلس سنا و تأسیس آن یکی از اصول مسلم قانون اساسی است که مواد چهل و سوّم تا چهل و هفتم را به خود اختصاص داده است. کسانی که مخالف تشکیل مجلس سنا بودند اشخاصی به شمار آمدند که «مفتون اقتدار و سلطة یک مجلس واحد» هستند و «از تجارب اسفانگیز اخیره بیخبر» ماندهاند(1)به عبارت بهتر طرفداران کنسی دتا بر این باور بودند که سه شورا و تشکیلات جمعی برای صیانت از مشروطة ایران باید شکل گیرد: مجلس شورای ملّی، مجلس سنا و شورای کشوری یا همان کنسی دتا. اینها سخنان خوبی بودند، اما مسئله این بود که هرگز اجرا نشدند. به عبارت دقیقتر این طرحها نمیتوانستند در آن شرایط کشور اجرا گردند. مسئله ایران نه کنسی دتا بود و نه مجلس سنا. مسئله ایران گرسنگی بود که هر روز ابعاد وسیعتری مییافت. کسانی مثل نویسنده این مقاله تصوّر میکردند مشکل آنان مشکل همه مردم است، به عبارت دیگر اینان به کلی از خواستهها و حوائج مردم پرت افتاده بودند و راه خود میرفتند، بدون اینکه به نیازهای ملموس توجهی داشته باشند. به واقع برای مردم بروجرد و همدان و ملایر که به دلیل فتنه سالارالدوله یا هجوم روسیه روز به روز مفلستر میگردیدند، درک و فهم مسائل یاد شده به چه میزانی میتوانست باشد؟ اصلاً آیا جز عدهای معدود در تهران کسی دیگر را میشد یافت که نیاز خود را شورای حکومتی یا امثال آن بداند؟ بدیهی است هر کس تاریخ اجتماعی ایران را در این مقطع ارزیابی کرده باشد، به این پرسش پاسخ منفی خواهد داد. در این کتاب نشان خواهیم داد که درست در زمان طرح این مباحث بیربط با مسائل ایران، چه فجایعی رخ میداد.
به همین دلیل و با وصف طرح مسائل پیش گفته، تحولی اساسی در کشور روی نداد، نه پارلمان تأسیس شد و نه کنسی دتا. هرج و مرج در کشور بیداد میکرد، امنیت بر خلاف تلگرافهای رسمی مسئولین دوایر اداری کشور روز به روز بیشتر در معرض مخاطره واقع میشد. بر نویسندگان روزنامة آفتاب هم معلوم شد که «پیچیدگی امور» به اندازهای است که به این راحتی قابل حل و فصل نیست. رشته انتظام کشور از هم گسیخته شد، تفرقه و تلاشی در ارکان ملت و دولت راه یافت، حیات ملی و حیثیت قومیت ایرانی روز به روز بیشتر بر باد میرفت، با این وصف «یقیناً شیرازة ملیت در اندک زمان از هم پاشیده(2)» خواهد شد و به صراحت گفته میشد:
«هیچ محتاج به شرح نیست که در ظرف مدت انقلاب ایران، مسائل تجارتی ما که اُس اَساس معیشت و مایه هستی هر ملت محسوب میشود نکث و نقصان کلی یافته غالب تجار و سرمایهداران از هستی چندین صد ساله و اندوخته آبا و اجدادی خویش ساقط(3)و به کتم عدم رهسپار شدهاند. املاک خراب و ویران فزون از حد شمار، چندین هزار قریه آبادان نابود صرف و چندین کرور جریب اراضی مزروع لم یزرع، بلوک چندین هزار نفری به چند صد نفر یا عدهای قلیلتر تناقص نموده، بسیاری از هموطنان عزیز به خارجه مسافرت کرده و آنهایی که تاب مسافرت نداشته خاکنشینی را به بیابان گردی ترجیح داده و به این رویه ممکن است
عنقریب به توحش و صحرانوردی به طور قهقری برگردیم(1)» با این وصف چگونه میشد به طرحهای نویسندگان همین آفتاب جامه عمل پوشانید؟
آری، این بود سرنوشت مشروطهای که میخواست رفاه و آبادانی و عزت ایرانیان را به ارمغان آورد. اما این هنوز آغاز ماجرا به شمار میرفت؛ روابط مردم با هم سست گردیده و نیروها به شدت از هم پراکنده شدند و مرکزیت ضعیف و متنفذین محلی قدرت یافتند. در هر شهر و ده، عدهای از قدرتمندان جلو افتاده و خود را مرجع رسمی امور نمودند. اینان به میل خود مالیات دریافت میکردند، هرگونه میخواستند با مردم رفتار مینمودند و بالاتر اینکه القاب و مناصب میدادند. «شکوه و جلال هیمنه و عظمت دولت» از هم فروپاشید، با تضعیف دولت، شرارت و خودسری هم به ارمغان آمد. هشدار داده میشد «با این ریختگی و پاشیدگی امور فرضاً هم دست غیبی در کار و تحریکات سرّی هم در میان نباشد(2)، اگر یکی دو سال حال بر این منوال بگذرد دیگر ابداً ملک و ملتی وجود نخواهد داشت، بلکه یک قسم ملوک الطوایفی شبیه به حالت اواسط آفریقا قبل از دخول استعمار اروپایی معمول و معتاد خواهد گردید.»(3)ریشه این بحران در دوستان نادان، عقلهای ناقص، عشقهای بی اساس، اقدامات ناشی از فقدان تجربه و حرکات خودسرانه بود. اگر ملتی مشاهده کرد برای تنظیم امور خود اقداماتی انجام داده اما نتیجه به عکس گرفته است، باید سررشته را گرفته و تجزیه و تحلیل کند علت العلل این وضع چیست؟ بدون دست یابی به علل بحران رفع آن غیر ممکن است. به عبارتی نویسندة آفتاب آگاهان را به نوعی تأمل در علل انحطاط فرا میخواند، به تعبیر امروزین بر این باور بود که باید ریشه معضلات و انحطاط را شناخت و بدون این مهم که متضمن نوعی آسیب شناسی رفتار جمعی و احزاب سیاسی و شخصیتهای متنفذ است؛ گرهی از مشکلات گشوده نخواهد شد. با این وصف تصریح کردند که:
«ما در موقع اظهار این عقیده شخصاً نقطه اختلاف و اشتباه را نشان
نداده تعیین موضوع خبطهای گذشته را به فهم نکته شناسان واگذار نموده منتظر بودیم که این قسمت مسائل کلی و فلسفی به واسطه شدت وضوح راه حل جزئیات را هم نشان داده و دیگر ما محتاج به توضیح واضحات نباشیم(1)»
اما تکرار اشتباهات گذشته مشخص نمود که هنوز بسیاری از مشروطه خواهان به خبطهای گذشته پی نبردهاند، اینان اصل و منشاء خرابی را هنوز درک نکردهاند و برای اصلاح خبطهای گذشته عین همان خبطها را تکرار میکنند. پس باید «منبع خبطها و اصل اشتباهات را نشان داد، افکار و خیالات را از این سرگردانی راحت ساخته» و علل بنیادین را به نمایش گذاشت. مشکل عمده مشروطه به دید سرمقاله نویس آفتاب این بود که کار به دست مشتی بیتجربه افتاد، اینان به جای اینکه ملت را با خود همراه سازند و آنچه را مصلحت آنان است به بوته اجرا گذارند، ذهنیات خود را محور قرار دادند و همان ذهنیات را «خیر و صلاح مملکت دانسته هیچ توجهی به درخواستهای ملی ننمودند و شاید هم این وضع مغلطهآمیز در نزد ایشان فلسفی و منطقی آمده خیال نمودند که حسیات جمع تابع آرا و عقاید ایشان بوده مسائلی را که اینان خیر و صلاح ملت میدانند ملت هم همان را خواهد خواست و عقاید شخصی ایشان شرح آرزوهای ملی است.» اما مسئله این بود که ذهنیات این دسته، مطابق با خواستههای مردم نبود؛ به همین دلیل با آن همه جانفشانی، نتایج متضاد به ارمغان آمد. مشروطه به جای اینکه باعث « رضایت عامّه» شود، «محل تنفر عامه» گردید و «هوای جدید آزادی مانند فشارهای استبداد و بارهای گران دولت ظالمه استشمام شد.» به همین دلیل «دسته قلیل خیرخواهان» با دو فشار روبرو شدهاند: فشار دشمنان دانا و دوستان نادان. ریشه کلیة مشکلات این بود که «خیالات لیدرها و سران مشروطیت با احساسات عمومی» انطباق نداشت؛ و چنانچه «احساسات عمومی صف اندر صف پشت سر لیدرها میبود، هرگز این حوادث غیر مترقبه به ظهور نمیرسید.» اگر غیر از این بود، نه مجلس اول منحل میشد، نه «ارتجاع ثانی(2)» پیش میآمد، نه این همه «کشتارها و خانه خرابیها فضای(3)این مملکت را اشغال میکرد(4)» راه حل چیست؟ باید بقیه سران مشروطه همت خود را در جمع و تألیف قوای ملی گذارند، «مشروطیت را به رنگی در بیاورند که متناسب با احساسات ملت و اداره امور را به قسمی مرتب نمایند که موجب رضایت عامه باشد(5)» پیشنهاد روزنامة آفتاب این بود که کشور به ایالات و ولایات محدودتری تقسیم شود و هرکدام به گونهای منظم اداره گردد تا تشتت از کشور رخت بربندد. از «داریوش شهریار عجم مملکت ایران» مثال آورده شد که کشور را به چند ساتراپ نشین تقسیم کرد تا اداره کشور سهولت یابد، نیز مثالهایی از برخی کشورهای اروپایی و نحوه اداره آنها ارائه شد(6)
راهحل دیگر تشکیل حکومت مقتدر بود، مسئلهای که اینک در گوشه و کنار کشور زمزمة آن شنیده میشد. باید حکومتی شکل میگرفت که ویژگی بارز آن «سلطه و قدرت نافذی(7)» باشد و در تمام کشور سیطره داشته باشد. مسئله تأسیس حکومت مقتدر به گفتة سرمقاله نویس
امری تازه نبود و «از ابتدای تجدد ایران» ورد زبان بود. در دوره مشروطه هرج و مرج بیداد میکرد و حکومت به کلی «مسلوب الاختیار» شد(1)«آنارشی و اغتشاشات متزایده ایالات» یکی از وجوه مشخصة ایران عصر مشروطه به شمار میآمد. در مشروطه اول عمدة قوا صرف مجادله مشروطهخواهان با طرفداران محمد علیشاه شد، در دورة موسوم به استبداد صغیر هرج و مرج به اعلا درجه خود رسید به گونهای که «وقتی که شورشیان و طرفداران کنستی توسیون طهران رسیدند کمترین اثری از باقی ماندة قوّة مرکزی نیز یافت نمیشد.» نخستین کابینه بعد از فتح تهران به همین دلیل تأسیس شد، هدف از تشکیل آن کابینه استقرار امنیت و آرامش در سراسر کشور بود(2)اما هرگز تا زمان نگارش این مقاله مقوله یاد شده محقق نشد. اما به قول نویسنده در اینکه حکومت مقتدر چیست، هنوز ابهام وجود دارد، این دولت میتواند به طور موقتی نظم و آرامش برقرار سازد، اما احتمال بازگشت اغتشاش هم بعید نیست. پس؛ «در تمام مملکت مشروطه مانند ایران مراد از مسئله حکومت مقتدر این است که موافق قوانین اساسی مملکت و مشروطیت ایجاد گردد والّا شکل دیگر ممکن بلکه متیقن است که بیاندازه خطرناک شده و نتایج میشومه و مخاطرات آن در اولین وهله احساس گردد. در اصطلاح و مفهوم ملت و مملکت حکومت مقتدر عبارت از حکومتی است که موجد صلح و مؤسس سکونت بوده باشد و شکل نقیض او یعنی در عکس این قضیه و مفهوم یک هیئت جابره جلوهگر میشود که مهیج اغتشاشات و موجد عدم امنیت و انتظامات خواهد بود.»
حکومت مقتدر باید بر اساس قوانین مشروطه تأسیس شود و از حدود خود تجاوز نکند. هدف این حکومت برآوردن نیازهای مردم است، این حکومت در اجرای اصول خود موفق خواهد شد زیرا بر مرام مردم مبتنی است. ضمانت موفقیت این حکومت حمایت مردمی است. اما اگر منظور از حکومت مقتدر چیزی غیر از این باشد، «آن وقت به ارتجاع مراجعه نموده و در واقع دورة تهییج و اغتشاش شروع میگردد.» اما منظور سرمقاله نویس از حکومت مقتدر این نیست، منظور این است که چنین دولتی باید «فقط از جانب ملت و برای ملت» تأسیس شود. برای اینکه نشان داده شود حکومت مقتدر بر اساسی غیر از مشروطه مفید فایده نخواهد بود، نیازی به برهان و حجت نیست، «چرا که یک حکومت مقتدر و متجاوزی که بر خلاف میل و آرزوی ملت تشکیل شود، بدون شبهه اسباب ایجاد مشکلاتی خواهد شد که مجدداً تاریخ مصائب و انقلابات مملکت شروع شده و ملت را دچار فلاکتها و بدبختیهای شدیدتری خواهد نمود(3)» ارتقا و ازدیاد «سلطة حکومت» بسته است به این موضوع که پایة آن
بر مبنای رضایت عمومی نهاده شود و مانع از تکرار یادگارهای بدبختی ایران گردد. نویسنده نوشت:
«اگر دورة گذشته را دورة بحران نام بگذاریم چندان اغراق نگفتهایم، زیرا سرتاسر مملکت یک پارچه آتش بود و فقط استقامت و جدیت کابینه آقای صمصامالسلطنه از هیچ مشقت و زحمتی نهراسیده مقابل مسئولیت وجدانی خود ایستاده با منتهای اقتدار به انقلابات مزمن ایران بربادده خاتمه داد، و اینک موقعی است که با یک نسق مشروطیت پرورانه آزادیهایی که موقتاً از میان رفته بود عودت داده به انتخاب وکلای پارلمان و اقامة دارالشورای ملی کابینة ما اقدام نموده به همراهی حسیّات ملی افق سیاست مملکت را قرین سعادت بدارد و میتوان امیدوار بود که مانعی برای اجرای این پروگرام در جلو نیست و بهترین معاضد این نیات همان رغبت و تمایلات عمومی است که نسبت به این کابینه موجود است. و این کابینه دارای قوتی است حقیقی که مستظهر به رضایت یک ملت و در مواقع مشکله حیات عمومی ظهیر و نگهبان سلطه و اقتدار آن خواهد بود و این لطیفه است که مبنای ایجاد قدرت مرکزی و قوت هر حکومت میتوانش نامید(1)»
از این به بعد تا سالهای فترت قدرت قاجار در دورة بعد از کودتای سوّم اسفند، نویسندگانی از این دست مثل شخص حسینخان صبا، بارها و بارها دربارة ضرورت استقرار حکومت مقتدر سخن راندند، اما مسئله این بود که هرگز این حکومت در چارچوب قوانین مشروطه شکل نگرفت. خود کسانی که از این ضرورت سخن به میان میآوردند، به واقع نخستین برباددهندگان امنیت و آرامش به شمار میآمدند. اینان وقتی قدرت دست خودشان بود، از ضرورت تشکیل حکومت مقتدر سخن میراندند و وقتی قدرت را به حریف واگذار میکردند چوب لای چرخ آن میگذاشتند و انواع بحرانها را تولید میکردند تا دولت حریف را ضعیف بنمایانند. برخلاف آن چه در مورد مصالح ملّی میگفتند، کوچکترین اعتنایی به این مقوله نداشتند، اینان کشور را به لبة پرتگاه سوق دادند، برجستهترین زمانی که طرحهای ویرانگر اینان آزموده شد، همزمان بود با وقوع جنگ اوّل جهانی.
1) همان.
در ماه رمضان سال 1332ق، ولیعهد اطریش با همسرش توسط عدهای کشته شدند؛ اندکی بعد معلوم شد دست صربها در این ماجرا دخیل بوده است. اطریش در صدد بر آمد تا با صربستان تسویه حساب کند، روسیه به حمایت صربستان قوای خود را در سرحدات اطریش جمع کرد. از سویی آلمان برای حمایت از اطریش وارد میدان شد، انگلیس و فرانسه هم به حمایت روسیه پرداختند. دیری نپایید که جنگ اطریش و صربستان در گرفت، روز نهم رمضان سال 1332 اطریش به صربستان اعلان جنگ داد و در عرض چند روز آلمان، روسیه، بلژیک، انگلستان، ژاپن و عثمانی وارد جنگی ویرانگر شدند. ظاهراً علت جنگ قتل ولیعهد اطریش بود، اما واقعیت امر این است کشورهای اروپایی برای تقسیم منابع خام جهان بین خود و به منظور تقسیم مجدد جهان با هم وارد جنگ گردیدند.
در واپسین روزهای عمر روسیه تزاری، در دسامبر 1916 صدراعظم روسیه نطقی عجیب و بسیار روشن ایراد نمود که نشان میداد نظریة تقسیم جهان تا چه اندازه واقعیت دارد و چگونه دنیای قدرتمند برای تقسیم منافع نامشروع اقتصادی خود دنیا را به کام جنگ کشیده است. صدراعظم روسیه گفت آرزوی دیرینه روسها رسیدن به دریای آزاد بوده است، بهترین طریق ممکن در این راه اشغال تنگههای بسفر و داردانل میباشد که از آن راه میتوان بر دریای مدیترانه تسلط یافت. او گفت روسیه توانسته است با انگلستان، فرانسه و ایتالیا قراردادی امضا نماید که طبق آن تنگههای بسفور و داردانل همراه با استانبول به دولت روسیه واگذار میشود. از دید وی اینک معلوم است روسها برای چه نیّتی میجنگند. صدر اعظم از ملّت روس خواست با رشادت و مردانگی دشمن را در این جبههها منکوب کنند و به مقصود خود نایل آیند، گرچه دشمن هنوز قوی است و ضربههای اساسی به روسیه میزند، اما فتح و ظفر
بالاخره نصیب روسها خواهد شد و دشمن کاملاً مغلوب خواهد گردید(1)این پیشگویی کاملاً غلط از آب درآمد، چند روزی بعد از این سخنرانی خیابانهای سن پترزبورگ و مسکو شاهد تظاهرات زنان گرسنهای بود که نانی برای خوردن نمییافتند، حال آنکه مردان آنان در جبهههای جنگ برای آرزوهای دور و دراز تزار میجنگیدند.
از دید یک ایرانی، کشورهای اروپایی در یکی از مهمترین مقاطع تاریخی این کشور به خود مشغول شدند. اگر حاکمیتی ملی در ایران وجود داشت، اگر رجال آگاه و بصیر به سیاست جهان در کشور موجود بود، اگر به راستی اصول مشروطه در کشور اجرا میشد و اگر مصالح ملی و منافع عمومی مردم مورد توجه زمامداران کشور واقع میگردید، این یکی از بهترین فرصتهای ایرانیان برای تضمین منافع کشور بود. کما اینکه ملت ایران اندکی به خود آمد، احساسات ملی بار دیگر در وجود آنان جوانه زد، مردم بار دیگر به جنبش درآمدند؛ اما با کمال تأسف این بار هم جز ناامیدی و رنج و حرمان نصیبی حاصل نشد. حکومت ایران تنها کاری که کرد این بود که از فرصت مشغولی روسیه در جنگ استفاده نمود و صمدخان، این مرد سفاک و جنایت پیشه را از والیگری آذربایجان برداشت. هم چنین مرنارد بلژیکی از ریاست خزانهداری ایران برکنار شد(2)، ظاهر قضیه این بود که برداشتن مرنارد هدفی ملّی تعقیب میکند، اما به سرعت معلوم شد که پشت این قضیه هم اهداف شومی نهفته است که در ماجرای تاسیس کمیتة مجازات از پرده بیرون افتاد. مرنارد در ژوئن 1912 به ریاست خزانهداری منصوب شده بود، وی روز بیستم سپتامبر 1914 از منصب خود برکنار شد اما از ایران خارج نشد، مرنارد روز بیستم اکتبر 1916 در تهران درگذشت.
در آغاز جنگ، آلمان کشور بلژیک را به تصرف خود در آورد، قدرت بلژیک فروکش کرد. دولت ایران از این فرصت تاریخی، یعنی مشغول شدن جهانخواران با هم، به میزان اندکی بهرهبرداری نمود. بهرهبرداری ایران در
همین حدی بود که بالاتر توضیح دادیم. اما استفاه از موقعیتهای بیشتر ممکن نشد، «افسوس که این کار در عهده مردان کارآگاه وطنپرست فعال است که در مملکت ما نایابند و اگر بیش و کمی یافت شوند دست آنها به دامان امور دولت نمیرسد، در این صورت وقت عزیزی از دست دولت و ملت میرود و وقت از دست رفته هرگز به دست نمیآید(1)»
وقتی نائرة جنگ در اروپا مشتعل شد - اروپایی که قرار بود الگوی توسعه و تجدد ایران باشد - میهن ما در وضعیتی بسیار مخاطرهآمیز واقع گردید. بلافاصله در زمینة بیطرفی ایران در این جنگ مصیبت بار، احمد شاه قاجار فرمانی به این شرح منتشر نمود:
«السلطان بن السلطان بن السلطان احمد شاه قاجار؛ نظر به اینکه در این اوقات متأسفانه بین دول اروپ نائرة جنگ مشتعل است و ممکن است این محاربه به حدود مملکت ما نزدیک شود، و نظر به اینکه روابط ودادیة ما بحمدالله با دول متخاصمه برقرار است، برای اینکه عموم اهالی از نیّات ما در حفظ و صیانت این روابط حسنه نسبت به دول متحاربه مطلع باشند، امر و مقرر میفرماییم که جناب مستطاب اجل اشرف اکرم افخم مهین دستور معظم مستوفیالممالک رئیسالوزرا و وزیر داخله فرمان ملوکانه را به فرمانفرمایان و حکام و مأمورین دولت ابلاغ دارند که دولت ما در این موقع مسلک بیطرفی اتخاذ و روابط دوستانه خود را با دول متخاصمه کماکان حفظ و صیانت مینماید و بدین لحاظ مأمورین دولت را باید متوجه نمایند که نباید وجهاً من الوجوه براً و بحراً کمک و همراهی و یا ضدیت هر یک از دول متخاصمه نموده و یا اسلحه و ادوات حربیه برای یکی از طرفین تدارک و یا حمل کنند و باید از طرفداری با هر کدام از دول متحاربه پرهیز و احتراز نموده، مسلک بیطرفی دولت متبوعه خود را کاملاً رعایت نمایند و در تکمیل حفظ بیطرفی و صیانت روابط حسنه باز آنچه هیئت دولت ما مصلحت دانند و به عرض برسد در اجرای مقررات آن امر ملوکانه شرف صدور خواهد یافت. 12 شهر ذیحجه الحرام 1332(2)»
با وصف اعلان بیطرفی ایران، گروهی که جنگ را موهبتی برای دستیابی به اهداف سیاسی خود تلقی کردند، شروع به تحریکات نمودند. زمینههای لازم هم مهیا بود: از ابتدای جنگ اوّل جهانی به بعد عوامل آلمانی گروه گروه وارد ایران میشدند، در بسیاری از نقاط کشور فعالیت آلمانیها مشهود بود. هدف از این فعالیتها به میدان کشانیدن نیروی عشایر ایران به جنگ علیه متفقین بود، در عین حال آلمانیها به خوبی از حربة احساسات ضد روسی حاکم بر ایران و نیز دستهبندیهای سیاسی کشور استفاده کردند(3)
از آن سوی، انگلیسیها به بهانة نفوذ آلمان در ایران قوای خود را وارد کشور نمودند و بندر آبادان و سپس بندر بوشهر را به اشغال خود در آوردند، اشغال بوشهر روز 22 اوت 1915 صورت گرفت. همزمان روسها سپاهیان خود را در گیلان و نواحی غربی کشور مستقر کردند. بهواقع آلمان نمیتوانست در ایران هیچ خطری برای انگلستان ایجاد کند، آلمانیها فقط توانستند از طریق برخی عشایر جنوبی کشور دردسرهایی مختصر برای حریف اروپایی خود به وجود آورند. هدف بریتانیا بیش از هر چیزی حفاظت از منافع نفتیاش در خوزستان بود، جایی که آلمانیها آن را یکی از اهداف خرابکاری خود تعیین کرده بودند. چند ماه بعد - سال 1915 - آلمانیها توانستند از رقابتهای ایلی بین خوانین بختیاری استفاده نمایند و همراه با
برخی نیروهای عثمانی به چند خط لوله انتقال نفت آسیب رسانند. به یاد آوریم که انگلیسیها بدون اطلاع دولت ایران با برخی خوانین بختیاری قراردادی امضا کرده بودند که طبق آن امنیت خطوط انتقال نفت را به آنان محول نمودند؛ اما وقتی این اتفاقات روی داد، انگلیسیها که همیشه دولت ایران را نادیده میگرفتند، این بار حکومت را مسئول خسارات وارده اعلام کردند و تقاضا نمودند مبلغ هفتصد هزار لیره به آنان بابت خسارات وارده بر لولههای انتقال نفت، غرامت پرداخت شود. انگلیسیها به این موضوع بیاعتنا بودند که ایران در این جنگ اعلام بیطرفی کرده است، عملاً کاری نکرده و مسبب خسارات بهواقع کسانی هستند که دولت انگلیس با آنان بدون اطلاع مقامات ایران قرارداد بسته بود، نه مسئولین وقت کشور(1)
وضعیت عمومی کشور علیرغم اعلان بیطرفی بسیار مأیوس کننده بود. قدرتهای بزرگ بخشهای بزرگی از کشور را به اشغال خود در آوردند. اشغال کشور بحرانهای فراوانی بین اعضای احزاب سیاسی، پارلمان، کابینه و وضع عمومی کشور به ارمغان آورد. حتی روزنامهای مثل عصر جدید که موضع محافظهکارانه داشت و مطالب صفحه اوّل خود را تماماً به وضع جبهههای جنگ و کشورهای اروپایی اختصاص میداد، به صدا در آمد. در این روزنامه ضمن درج مقالهای نوشته شد: «آیا معنی بیطرفی این است که قشون روس قسمت شمالی مملکت ما را اشغال و انگلیسیها جنوب را متصرف و عثمانی در مغرب قشون وارد کنند؟ پس اگر هم میخواستیم یا هنوز میخواهیم که بیطرف باشیم واضح و محسوس است که نمیگذارند که ما بیطرف باشیم...» متینالسلطنه وضعیت کنونی را غیر قابل تحمل دانست، او نوشت دول متحارب استقلال ایران را نقض کردهاند، «جهت کدام است و تفوق ما چیست که به این درجه در حینی که داریم در آتش میسوزیم از عاقبت سوختن و کباب شدن احتیاط و پرهیز میکنیم؟» به قول نویسنده، دول متحارب «در مملکت ما با قوای مادی و معنوی ما دارند با یکدیگر میجنگند». در این ضمن قوای ایرانی تحلیل میرود، حکومت مرکزی به واسطه بیطرفی نمیتواند به کشوری استمداد رساند و کشوری دیگر را از مداخله در امور خود منع نماید. نویسنده پرسید در شرایطی که کشور عملاً به اشغال بیگانه در آمده است، دولت مستوفی «چرا این استمداد یا ممانعت را نکرد و از نتیجه این جنگ عمومی اعم از فتح یا شکست یک طرف یا طرف دیگر بهرهمند نشد؟» لازم به یادآوری است که درست چند روز بعد از وقوع جنگ، علاءالسلطنه استعفا کرد و احمد شاه مستوفی را مأمور تشکیل کابینه نمود، کابینه ای که باعث شد نیروهای بیگانه کشور را به اشغال خود درآورند.
به نظر متینالسلطنه با این وضعیت بهترین راه، خروج از بلاتکلیفی است. او بر آن بود که «با وضعیت امروزه و در حالیکه هیچ یک از دول متحارب رعایت بیطرفی ما را نمیکنند، اگر
1) L. P. Ellwell – Sutton: Persian Oil, (USA, 1975), p. 26.
به این رویه مداومت نماییم به جز یک ملّت بیحس، و ملتی که در وقت مردن آن تلاش آخری را نکرده، و ملتی که پس از مردن از دوست و دشمن به یک سان بر او خواهند خندید، مسلماً به طوری دیگر در تاریخ دنیا معرفی نخواهیم شد(1)»
عصر جدید در شمارة بعد یادآوری کرد: «باید حکومت حاضره(2)مملکت را از این حالت معوقه بیرون آورده یکی از دو شقّ را اختیار کند و به اعتبار یکی از آن دو شقّ، سرنوشت حیات یا ممات ایران را مهر نموده به عالم ثابت کند، و در تاریخ ثبت نماید که اگر ایران مرده، به یک ذلت و پستی نمرده است(3)!» پیش از این گفتیم این مقالات نوشته عبدالحمیدخان متینالسلطنه بود که از پشت پردههای تحولات داخلی ایران به خوبی آگاهی داشت. متینالسلطنه میدانست دستهایی در ایران به کار مشغولند تا کشور را به لبة پرتگاه سوق دهند و از این رهگذر به منافع آنی و زودگذر حزبی و باندی خود دست یابند. نوک تیز حمله او متوجه برخی از نمایندگان مجلس و دولت مستوفیالممالک بود که در آن لحظات تاریخی از حفظ استقلال کشور عاجز بود و همسو با گروه بحرانساز داخلی، کشور را وارد گردونهای کرد که خلاصی از آن محال به شمار میرفت.
روز اول محرم سال 1334 قشون روس از قزوین به حرکت درآمد و به سوی تهران تاخت. مردم وحشتزده شدند، به ویژه اینکه نمایندگان سفارتخانههای عثمانی، آلمان و اتریش سفارتخانههای خود را تخلیه کردند و بیرق سفید برافراشتند. هر سه نمایندگی بدون اطلاع دیگران با شاه و دولت، قراردادی سرّی امضا کردند که طبق آن از تهران خارج میشدند. به عبارت بهتر سفارتخانههای یادشده همینکه قشون جرار روس و انگلیس را به ایران کشانیدند، گویی رسالت خود را خاتمه یافته تلقی کردند. آیا نمیشد قبل از این تهاجم موانع لازم را برای حفظ مصالح ملّی فراهم ساخت؟ نکته این است که مستوفی دست به اقدامات عجیبی زد که با مقام و منصب او سنخیت نداشت. قرار شد پایتخت به اصفهان منتقل شود. اقدام مستوفیالممالک که مورد حمایت جناح افراطی دمکراتها قرار داشت بینهایت مشکوک بود. او به این عنوان که شاید فاجعه تبریز در تهران تجدید شود و رشته امور به کلی از هم بگسلد، روز اول محرم به طور محرمانه جمعی را واداشت که از تهران خارج شوند و در قم اقامت نمایند. مقرر شد آنان به عنوان دفاع ملی نیرویی جمع آورند و با مهاجمین مبارزه کنند. سلیمان میرزا اسکندری در زمره افرادی بود که به قم رفت. جالبتر اینکه کمیته مرکزی حزب دمکرات که آن همه بحران سازی کرد و قوای بیگانه را به حمله به تهران تحریک نمود؛ به سمت قم شتافت(1)نخستین مهاجرت روز دوّم محرم سال 1334 صورت گرفت. در این روز وحیدالملک شیبانی همراه با سید محمدرضا مساوات، میرزا محمد علیخان کلوب، سید عبدالرحیم خلخالی و سید جلیل اردبیلی محرمانه به سوی قم عزیمت کردند. روز سوّم محرم ادیبالسلطنه سمیعی در علیآباد به آنان ملحق گردید. روز چهارم محرم سلیمان میرزا اسکندری و میرزا سلیمانخان میکده در منظریه به آنها رسیدند که پنج تن ژاندارم آنها را همراهی میکردند. این دو تن گفتند عزیمت آنان با تصویب شاه و مستوفیالممالک بوده است و مجاز هستند دست به اقدام انقلابی بزنند و «مخالفت صوری با حکومت تهران» نمایند. به این شکل بود که در قم مرکزی به نام «کمیته دفاع ملّی» تشکیل شد، اعضای هیئت مدیرة آن عبارت بودند از سلیمان میرزا اسکندری، مساوات، میرزا محمد علیخان کلوب و وحیدالملک. مدیر کمیته اسکندری بود و کمیتههای فرعی برای امور مالی، نظامی، فرهنگی و تبلیغی شکل گرفت. اینان یازدهم صفر از قم به سوی کاشان حرکت کردند، این امر بیاطلاع دولت مرکزی صورت گرفت. در اصفهان آنان پول بانک شاهی را ضبط و میان ژاندارمها تقسیم نمودند تا سناریوی مخالفت صوری با حکومت مرکزی را تحقق بخشند، کل مبلغ نود و هشت هزار تومان بود. سالار نظام طبق دستور کتبی سلیمان میرزا مسئول ضبط اموال بانک شاهی شد، محل اجتماع کمیته دفاع ملّی در منزل شیخالاسلام رئیس بلدیه اصفهان بود(2)
از سوّم تا سیزدهم محرم سال 1334، تعداد کثیری از نمایندگان، مشاهیر دولت، سیاستمداران و برخی روزنامهنگاران به قم مهاجرت کردند. ترکیب اصلی تصمیم گیرنده عبارت بودند از: میرزا کریمخان رشتی، سردار محیی، میرزا قاسم خان تبریزی، میرزا محمد صادق طباطبائی و مورخالدوله سپهر. اینان مذاکره میکردند که آیا مهاجرین را باید در قم نگاه داشت یا اینکه از آنجا حرکت کرد، این در حالی بود که وزیر خارجه اطلاع داد قوای روسیه از ینگی امام واقع در کرج عقب نشستهاند و خطری مهاجرین را تهدید نمیکند. در این بین رئیسالوزرای وقت سیاستی دوگانه در پیش گرفت: مستوفیالممالک که خود عدهای را به مهاجرت تشویق کرده بود، در نامهای خطاب به سید محمد طباطبائی از او خواست که همراه با دیگر مهاجرین به تهران بازگردند، زیرا قوای روسیه عقب نشستهاند(3)این نامه روز چهاردهم محرم سال 1334 فرستاده شد روز بعد هم مؤتمنالملک رئیس مجلس در نامهای جداگانه تقاضا کرد مهاجرین به پایتخت بازگردند، زیرا «لازم است در چنین موقعی که دولت مشغول تصفیه مهمترین مشکلات است با مراجعت آقایان محترم مجلس شورای ملّی دائر و به ایفای
تکالیف مقرره خود مشغول باشند(1)» شانزدهم محرم سید محمد طباطبائی به مستوفی پاسخ داد که علت مهاجرت او هجوم قشون بیگانه و تصمیم شاه به تغییر پایتخت بوده است، او این را «تکلیف اسلامیت و ایرانیت» خود خواند؛ اما در عین حال نوشت: «فعلاً که هیئت دولت مشغول اقدامات دیپلوماسی شده و جریان مذاکرات امیدبخش است به اعتماد کاملی که داعی و عموم مردم به شخص حضرتعالی دارند هر ساعت که مژده ختم مذاکرات و اصلاح امور موافق صلاح مملکتی از طرف حضرتعالی داده شود در شرفیابی درنگ نخواهد کرد و البته عموم مردم از اطاعت اوامر دولت متبوع خود تخلف نخواهند نمود(2)» با این تلگراف معلوم شد، انگیزة اصلی سیدمحمد طباطبائی از پیوستن به مهاجرین، حفظ مصالح دینی و ملّی بوده است، به همین دلیل خاطرنشان ساخت اگر خطری این دو مقوله را تهدید نمیکند به تهران باز خواهد گشت. اما کمیته بحرانساز نظری دیگر داشتند، نکتة مهم این است که نایب حسین کاشی و ظفر نظام دو راهزن مشهور به اردوی مهاجرین ملحق شدند، برخی خوانین بختیاری از اصفهان به سلیمان میرزا تلگراف کردند و از او خواستند «فوراً وسایل تأمین» این افراد و اردوی همراهشان را فراهم آورند و زمینههای «اتحادشان را با اردوی ملّی فراهم» نمایند(3)
شاید لازم به گفتن باشد که یکی از افراد دسته مهاجرین سردار مقتدر عبدالحمید خان کاشی بود. او در دوره ناصری در مدرسهای نظامی در استانبول تحصیل کرد، سپس به ایران آمد و پس از تصدی برخی مناصب نظامی؛ در دوره مظفری رئیس کمیسیون تعیین سرحدات سیستان گردید. او «پول خیلی زیادی از انگلیسیها گرفت و سی فرسنگ خاک ایران و رود هیرمند را به انگلیس برگذار کرد. در مشروطه اوّل و کمی از ثانی مردود ملّت بود. چیزها در باره او گفتند و نوشتند. از آنجا که در ایران این مطالب باعث ترقی است نه تنزل، آقا روز به روز ترقی کرد تا معاون وزارت جنگ و سردار مقتدر شد(4)» گفتیم این مرد یکی از افراد مهاجرین بود و فرماندهی اردوی عراق عجم را بر عهده داشت، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
اخبار پشت پرده نشان میداد که توطئهای سازمانیافته علیه مصالح ایران در جریان است. یک روی این توطئه گروهی بودند که نام خود را با دسیسههای دورة مشروطه ماندگار ساخته و همینان اینک هم بر طبل ناامنی میکوبیدند و رهبرانشان کسانی بودند که پیش از این از آنان نام بردیم و روی دیگر سفارتخانههای کشورهای خارجی در تهران از سفارت آلمان و اسپانیا و اطریش گرفته تا سفارتخانههای روسیه و انگلستان و امریکا. به طور مثال روز ششم محرم سال
1334 مصادف با چهاردهم نوامبر سال 1915، کالدول(1)، وزیر مختار امریکا به سفارت آلمان اطلاع داد که طبق اخبار قطعی، شب آن روز در تهران آشوب بروز خواهد کرد و پایتخت مورد تهدید واقع خواهد شد. وزیر مختار اصرار داشت این مطلب به اطلاع کارکنان سفارت آلمان رسانیده شود. همان شب پرنس رویس به سفارت امریکا منتقل گردید، فوراً او را در اتاقی جای دادند که از قبل آماده شده بود، ویلهلم لیتن نایب شرقی سفارت و دیگر کارکنان سفارت از جمله دکتر دریگر رئیس مدرسه صنعتی آلمان هم همان شب به سفارت امریکا برده شدند. این حرکت امریکاییهای مقیم ایران بسیار شگفتانگیز بود، زیرا آنان به خوبی میدانستند سفارت آلمان تحریکاتی کرده است که مغایر منافع ملّی ایران بود.
به طور مثال سفیر آلمان در تهران اسلحه وارد میکرد، تفنگ و فشنگهای سه تیر دولتی را از اهالی تهران میخرید و سواره نظام و پیاده نظام میگرفت. هر وقت سوار میشد و میخواست جایی برود، دهها فرد مسلح اطراف کالسکه او را گرفته و در خیابانهای تهران تاختوتاز میکردند. البته دولت مسئول جان و مال اتباع خارجی بود، باید امنیت او را تضمین میکردند و به او دستور میدادند دست از این اقدامات خود بردارد. به روایت یکی از معاصرین این تحولات، «از روسها واهمه داشتیم [چون] قشون داشتند(2)، بانک داشتند، نفوذ سیصد ساله داشتند، طلبکار ما بودند، قیم ما بودند، مملکت ما رهن آنها بود. از آلمان و عثمانی و اطریش چه ترسی داشتیم(3)در صورتی که حرف حسابی بود تملق هم میگفتند، زور هم داشتیم.» مقامات سفارت آلمان با افراطیترین جناحها و شخصیتهای سیاسی ایران مرتبط بودند، اینان در موارد زیادی از سفارت آلمان دستور میگرفتند، کارهای خود را با سفیر آلمان هماهنگ میکردند و در یک کلام اجازه میدادند این قدرت تازه وارد به عرصههای سیاسی ایران، به خاطر رقابتهای امپریالیستی خود با انگلیس و روسیه در مسائل داخلی کشور دخالت کند. مورخالدوله سپهر منشی سفارت، رابط این گروههای افراطی با سفیر بود، نیز زومر کاردار سفارت هم به منزل کمرهای رفتوآمد داشت. این روابط تا مدتهای مدید بعد از وقوع جنگ هم ادامه داشت، رفتوآمد خانگی مقامات سفارت آلمان به نزد مقامات و شخصیتهای ایرانی نشاندهندة روابط صمیمانه بین طرفین بود. به طور مثال در دی ماه سال 1298 زومر به منزل کمرهای رفت و چون او نبود کارتی گذاشته و بازگشت(4)در آن زمان جنگ اوّل جهانی خاتمه یافته بود.
روز هفتم محرم 1334 شاه قصد آن کرد به مهاجرین پیوندد، «مهاجرین که انتظار این خبر را داشتند» شروع به تمهید مقدماتی برای ورود او کردند. شاهزاده معتمدالدوله حاکم قم که از نوادگان عباس میرزا قاجار بود، در زمرة متحدین حزب دمکرات به شمار میرفت. او جمعی از بزرگان قم را به همکاری دعوت کرد، تولیت آستان حضرت معصومه(س) هم به این مجلس دعوت شد، به زودی روحانیان قم هم به این مراسم پیوستند. در این بین حوادث جالبی روی داد: «یکی از روحانیان قم ابتدا به منبر رفته عزم شاه را در تغییر پایتخت به مردم خبر داده مردم را به جهاد در راه دین و حفظ بیضه اسلام ترغیب نمود(1)» این نخستین بار در دورة بعد از سقوط مشروطه بود که روحانیان بحث جهاد را به میان میآوردند. از سویی به طوری که خواهیم دید، حکم جهاد مراجع مقیم نجف، تأثیرات بلاواسطهای در ایلات و عشایری به جای نهاد که در سرحدات عثمانی میزیستند. اما نفوذ قدرتهای بزرگ بین ایلات و عشایر و اختلاف افکنی بین آنان، نیز «اختلاف دو دسته که به نام حزب سیاسی مداخله در امور میکردند و هر یک اقدامات دیگری و هر دو اقدامات دولت را بیاثر میگذارند به ملاحظات شخصی به نام حزب دمکرات و اعتدال»(2)مانع از تفاهم ملی، برقراری وحدت و آشتی بین نیروهای موجود در راستای حفظ مصالح عمومی و منافع ملی کشور شد.
واضح است که انگیزههای روحانیان با گروهی که مورخالدوله و سلیمان میرزا و مساوات و اتباع بیگانه مثل شیبانی هدایتشان میکردند، از بنیاد تفاوت داشت. تحولات بعدی بیشتر نشان داد که نه روحانیان به این گروه اعتمادی داشتند و نه اینان در برخورد با روحانیان صداقتی نشان دادند. از این بالاتر همه میدانستند که جناح افراطی حزب دمکرات با موضعگیریهای غریب خود در دورة مشروطه چه ضربهای به اعتماد عمومی و از آن جمله اعتماد روحانیان به مشروطه وارد ساخت. آنان با اقدامات خود و طرح شعارهای خارج از موضوع و ضروریات ایران، خیانتی عظیم به ملک و ملّت مرتکب شدند. اگر در دوره مشروطه روحانیان همگام با علمای بزرگ نجف و مراجع تقلید نقش غیر قابل انکاری در صیانت از تمامیت ارضی کشور ایفا کردند، این بار به دلیل تضعیف موقعیت آنان توسط همین گروه افراطی؛ آنان کمتر خود را درگیر مسائل میکردند. به عبارت بهتر بیاعتمادی به گروهی که سنگ مشروطه به سینه میزدند و آب به آسیاب دشمن میریختند، ریشه مواضع مراجع و علمای بزرگ در ارتباط با مسائل ایران شده بود. با این وصف اینان این بار هم بیکار ننشستند و به طوری که خواهیم دید، از صدور فتاوی جهاد خودداری نکردند؛ فتاوی که باعث به غلیان آمدن احساسات دینی مردم شد و به ویژه در عراق جنبشی عظیم آفرید. به واقع قبل از اینکه حتی گروه بحرانساز دست به اقدامات نمایشی زند، بسیاری از علمای بزرگ مقیم ایران
و نجف فتاوی و احکام جهادیه خود را صادر کرده بودند، با آن فتاوی انگلستان را به عقب راندند، هم در ایران و هم در عراق. اما همینکه گروه سابقالذکر راه افتادند و مجلس را تعطیل کردند، جنبش عشایر به ویژه عشایر جنوب که به پیروی از احکام علما دست به قیام زده بودند، تحتالشعاع واقع شد و در خون فروشسته شد. این گروه از باب مثال نه تنها کمکی به جنبش دشتستان - که با صدور احکام جهادی علما شکل گرفت - نکردند، بلکه با اعمال سخیفانه و آگاهانه خود که همه ضدملی بود، آب به آسیاب دشمن ریختند. ما به این موضوع در جای دیگر باز اشاره خواهیم کرد.
به هر حال مستوفی نامهای مجدد خطاب به سران مهاجرین نوشت و توضیح داد که دولت مشغول گفتگو با متجاوزین است اما «تصدیق میفرمایید اگر اشخاص و دستهجات مختلف در نقاط مختلف برخلاف رای و مشی دولت اقدامات نمایند اشکالات زیاد شده و دولت نایل به مقصود نخواهد شد. از قرار راپورتهای واصله در قم بعضی اقدامات میشود که به نظر مخالف مشی و عقاید دولت میآید، این مسئله یعنی تشکیل مرکزهای مختلفه باعث تفرقة قوای مملکت شده، ما را به طریق بدبختی سوق مینماید. تصوّر میکنم بر خاطر آقایان پوشیده نباشد که باید تمام قوی و عناصر مملکت در خط واحد مشی نمایند. فعلاً دولت لازم میداند که برای اصلاح حال و مآل مملکت آقایان علما اعلام و نمایندگان محترم چنان که سابقاً اطلاع داده شده به طرف طهران حرکت فرمایند و از هرگونه اقدام مخالف صلاح در قم جلوگیری فرمایند تا دولت با مساعدت آقایان محترم و موافقت نظر آنها تعقیب مذاکرات را برای اصلاح کلیة اوضاع نموده نتیجه قطعی را به تمام نقاط مملکت اطلاع دهند(1)» ارباب کیخسرو شاهرخ برای بازگرداندن نمایندگان به قم آمد، اما بدون نتیجه به تهران بازگشت، فقط ملکالشعرای بهار نماینده مجلس که از درشکه به زمین افتاده و دستش شکسته بود، برای معالجه با ارباب کیخسرو به تهران مراجعت نمود(2)
هیجانی در حضار ایجاد شد، بدون اینکه بدانند نقشهها در تهران تغییر کرده، شاه از آمدن به قم منصرف شده و رابطة کمیته دفاع ملی با تهران قطع گردیده است. اما کمیته دفاع ملی مشغول کار خود بود، در این بین بروز اختلافات کار را بحرانیتر ساخت. به زودی بیاعتمادی روحانیان به گروه بحران ساز علنی شد، اعتدالیها میگفتند روحانیان قم با برخی اقدامات مخالفند، زیرا این اقدامات توسط دمکراتها صورت میگیرد و «به صحت عمل آنها اعتمادی نیست(3)» این بود که کمیته دفاع ملی مستقر در قم نتوانست کاری انجام دهد، شیرازة امور به شدت در حال تلاشی بود. دفاع ملی شعاری بدون پشتوانه بود، بهواقع «دفاع ملی به واسطه
مداخله آلمانها و صاحب منصبان سوئدی صورت ملیت نداشت و نضجی نمیگرفت(1)» بعد از اندک مدتی مهاجرین به سمت اصفهان و کاشان رفتند، اینان وقتی قشون وحشی روس را به مناطق مرکزی ایران کشانیدند، به غرب کشور رفتند، اما روحانیان مقیم اراک هم که «منورالفکرترین آنها آقا نورالدین و میرزا محمد علی خان بودند»؛ مساعدت چندانی به اینان ننمودند. همین فقرات نشان از بیاعتمادی روحانیان به این دسته بود، اینان به واقع گرهی را که با دست قابل باز شدن بود، خواستند به دندان بگشایند، در این زمینه هم البته اهداف ضدملی و دینی را تعقیب میکردند. یکی از این اهداف کشانیدن دشمن به نواحی مرکزی کشور بود، به واقع این نخستین باری بود که روسها پای به نواحی مرکزی ایران مثل کاشان و اصفهان میگذاشتند.
با وصف بیاعتمادی به دمکراتها، روحانیان از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکردند، به طور مثال همان دو روحانی اراک که بالاتر از آنان ذکری به میان آمد، وقتی روسها را در خاک کشور دیدند و به محض ورود مهاجرین به اراک از شهر حرکت کردند. این امر «موجبات ترغیب و تحریص جنگجویان» را فراهم آورد: «اعلان حرکت آنها در شهر موجب هیجان شد، رجال متمول عراق [اراک] از قبیل سهمالملک و صمصامالملک و غیره برای مساعدت، به ظاهر حاضر گشتند و جمعی از مردم شهر خود را آمادة کارزار کردند و عنوان دفاع ملی فیالجمله قوت گرفت.» از این قوا در برابر مهاجمین روس کاری ساخته نبود، «ولکن اقدام روحانیان در این کار برای تهییج قوای ایلات و عشائر و برای اینکه دشمنان دین و دولت هیجان ایرانیان را تنها مستند به تحریکات آلمانها و عثمانیان ندانند اثر نیکو داشت(2)»
گفتیم ظاهراً مستوفیالممالک تلاش کرد مهاجرین را به تهران بازگرداند، اما آنان ابتدا به کاشان و سپس به اصفهان رفتند. شیبانی - که خود از بحران سازان بود - مدعی است مستوفی در این ایام با سفارتهای روس و انگلیس مشغول گفتگو بود و بالاخره هم زمانی که آنها در کاشان بودند نامهای از مستوفی توسط عدلالملک دادگر، قاسم خان صوراسرافیل و ارباب کیخسرو ارسال گردید. در این نامه آمده بود او توانسته با روسها معاهدهای منعقد نماید، اگر مهاجرین با این معاهده موافقت داشته باشند که او میماند وگرنه استعفا خواهد کرد. معاهده مشتمل بر این مواد بود: نخست دولتین روس و انگلیس کلیّة قروض ایران را میبخشند. دوّم دولتین در طول جنگ و تا یک ماه پس از خاتمه جنگ ماهی سیصد هزار لیره کمک بلاعوض در اختیار دولت ایران قرار خواهند داد. سوّم کلیه امتیازات از قرارداد 1907 به بعد ملغی خواهد شد. چهارم عهدنامه 1907 هم ملغی اعلام خواهد شد. پنجم دولتین از حق کاپیتولاسیون در ایران صرفنظر خواهند کرد. ششم دولتین مخارج تأسیس و حفظ و نگهداری
پنجاه هزار قشون را به صورت بلاعوض در اختیار ایران قرار خواهند داد. هفتم دولت انگلیس بحرین را به ایران واگذار خواهد کرد. هشتم دولت ایران حق خواهد داشت در دریای خزر کشتیهای جنگی مستقر سازد. نهم دولت ایران باید دشمنان روس و انگلیس را از ایران اخراج کند. دهم دولت روسیه نیروی کافی به ایران اعزام خواهد کرد تا بتواند قوای آلمان و عثمانی را بیرون کند. فرماندهی این قشون با شاه ایران خواهد بود و پس از خاتمه جنگ قشون دولتین خاک ایران را ترک خواهند نمود. یازدهم کشورهای متفق روس و انگلیس یعنی فرانسه، ایتالیا، ژاپن صحت اجرای مواد عهد نامه را تضمین خواهند کرد(1)
به استثنای بخشی از مادة دهم، کلیه مواد این عهدنامه به نفع ایران بود. همانطور که خواهیم دید بالاخره هم روس و هم انگلیس بدون اینکه ضمانتی به دولت ایران داده باشند، قشون خود را وارد کشور کردند. علت این بود که نمایندگان مهاجرین به دفعالوقت گذرانیدند، آنان به عمد آنقدر وقت تلف کردند تا نیروهای بیگانه وارد کشور شدند، بدون اینکه در برابر دولت ایران تعهدی داشته باشند. نمایندگان مهاجرین پس از مذاکرات زیاد تصویب کردند «نیروی روسیه در مواضع خود اقامت داشته تجاوز جدیدی نکند تا آنکه تمام نمایندگان پراکنده شده در اصفهان جمع و رای قطعی اتخاذ کنند.» بلافاصله بعد از این مصوبه دولت مستوفی استعفا کرد(2)
در این ایام راهزنان و آشوبطلبان لباس مبارزه پوشیده بودند، به طور مثال نایب حسین کاشی و فرزندش ماشاءالله که خلقی از دست آنان عذاب میکشیدند، به همراه راهزن دیگری به نام محمد حسنخان ظفرنظام وارد میادین جنگ شدند. اینان از سوی کمیته به اصطلاح ملّی که رهبران آن سردستههای آشوبطلبان تهران بودند، تشویق شدند به جنگ علیه روسیه بپردازند. این افراد در جنگ ساوه در کنار سربازان گمنام این مرز و بوم به جنگ علیه روسیه پرداختند و البته اعمال آنان باعث شد روسها به مناطق مرکزی ایران مثل اصفهان کشانده شوند. از آن سوی هر چه روسها به مناطق مرکزی کشور نزدیکتر میشدند، مردم تا حد توان خود اسلحهای تهیه کرده و علیه آنان میجنگیدند. در یزد مردم مسلح شدند، از اطراف و اکناف این ولایت عدهای از مردم بیادعا به آنان ملحق میشدند و حکومت هم نمیتوانست شهر را کنترل کند. روز چهارم صفر مطابق با 12 دسامبر 1915، بین نیروهای روسیه و قوای نایب حسین کاشی و فرزندش ماشااللهخان کاشی همراه با محمدحسنخان ظفرنظام که با برخی از رؤسای به اصطلاح مجاهدین ائتلاف کرده بودند؛ نبردی روی داد. در این نبرد قشون روسیه تعدادی تفنگ از دست دادند نیز در این نبرد که در ساوه در حال انجام بود از میزان تلفات
طرفین اطلاعی وجود نداشت(1)
چه کسانی به نیروهای مهاجر اطلاعات غلط میدادند و آنان را از برگشتن به تهران و تشکیل جلسات مجلس میبازداشتند؟ چه کسانی عامدانه باعث تعطیل قوّة مقننه شدند تا نتواند در باب پیشنهادهای متفقین بحث و مذاکره نماید؟ یکی از اینان مستشارالدوله بود. مستشارالدوله روز 29 محرم سال 1334، نامهای خطاب به سید محمد صادق طباطبائی نوشت و او را از آمدن به تهران برحذر داشت و گفت طباطبائی تلاش کند دیگران را هم از آمدن به تهران برحذر دارد. او نوشت مستوفیالممالک «تا امروز با زنجیر حُسن اعتمادی که نمیدانم چرا خودمان دایر کردهایم همه را در حال بلاتکلیفی و تردید به سوی مقصود ناپاک خود کشیده است و هر وقت بنده و امثال بنده خواستهایم آگاه شده دیگران را ملتفت و خود را مستخلص سازیم با پارهای تدابیر یک نوع امیدواری مصنوعی القا نموده و باز مقداری مسافت ما را کشانده است و بالاخره مملکت را با مذهب و مصلحت و اشخاص تا لب پرتگاه رسانده است؛ یعنی برخلاف همه آرزو و آمال کار اتحاد با روس و انگلیس را به جایی رسانده است که اگر پارهای عملیات و فداکاریها نبود»؛ کار اتحاد با روس و انگلیس عملی شده بود. او نوشت اگر رئیسالوزرا استعفا دهد، «این بار منحوس را که بر دوش خواهد کشید که او به اینجا رسانده است[؟]»، اگر هم استعفا ندهد به قدری «جلو رفته است که عقب رفتنش در حکم محال است.» او نوشت در تهران عدهای شب و روز علیه فرمانفرما مشغول کارند، و اگر هنوز (تا آن روز) اقدامات شدید علنی صورت نگرفته علت این است که هنوز بلاتکلیفی وجود دارد و نمیتوانند اطمینان یابند که دولت و رئیسالوزرا به سمت خیانت پیش میروند. او نوشت طباطبائی با وزیر مختار آلمان که همراه مهاجرین بود، گرم گیرد تا اگر باز هم لازم شد عدهای به مهاجرین بپیوندند و «دولت تهران عبارت از شاه معصوم و چند نفر خائن و ترسو» باشد که «از باقی مملکت و ملّت دور افتاده» باشند. او نوشت لازم است مدرس به تهران بازگردد زیرا «در اینجا از عناصر حقیقتگو و هیاهو کن خیلی کم داریم.» این توصیهای زیرکانه بود، مدرس تنها فردی بود که در جمع مهاجرین توان رویارویی با بحران سازان را در صورت آفتابی شدن طرحهای خائنانه آنان داشت. مستشارالدوله میخواست او را از دیگران جدا کند تا صدایش بین مهاجرین گوش شنوایی نداشته باشد.
او توصیه نمود لازم نیست طباطبائی و پدرش به تهران بازگردند، «فرمانفرما و بعضی از دوستان خودتان اهتمام دارند و خواهند داشت که شما را مراجعت دهند البته صلاح نیست اگر لازم شد حضرت آقا را با فامیل به طرف اصفهان بفرستید و خودتان با سایرین حتیالامکان متحدانه در تعقیب مقصود باشید.» بالاتر اینکه او توصیه کرد «به آقایان رفقای خودتان از قبیل
1) ایران در جنگ بزرگ، ص269.
آقامیرزا محسن و کمپانی که گویا کاملاً به دسائس فرمانفرما متقاعد شدهاند تلگرافاً تهدید مخابره شود(1)»
نکته این است که هر چه این گروه به اصطلاح ملیون با طرحهای مثبت مخالفت میکردند، کابینههای ضعیفتر روی کار میآمدند و دولتین شرایط سختتری پیشنهاد مینمودند. به طور مثال با سقوط فرمانفرما که به جای مستوفی آمده بود، دولت سپهسالار تنکابنی تشکیل شد و با استقرار سپهسالار بر اریکة ریاست وزرایی، دولتین شرایط ایران بر باددهی را پیشنهاد نمودند که بلافاصله به تصویب رئیسالوزرای وقت رسید. به این موضوع در جای خود اشاره خواهیم کرد، اما لازم به یادآوری است که با رد تقاضاهای متفقین توسط مهاجرین و سقوط مستوفی، فرمانفرما قدرت را به دست گرفت. در دوره او پلیس جنوب ایران توسط انگلیسیها تشکیل شد و به مداخله در امور داخلی کشور پرداخت. از آن سوی در همین دوره بود که روسها بر دامنه تهاجمهای خود افزودند. انگلیسیها در بوشهر و بندر عباس نیرو پیاده کردند و همراه با روسها استقلال ایران را نادیده گرفتند. در دوره سپهسالار، همچنان که خواهیم دید، تسلط روس و انگلیس را بر مالیه ایران تصویب کردند و آن را به گردن رئیسالوزرای بعدی یعنی وثوقالدوله انداختند. نیز همین سپهسالار عاقد اصلی امتیازنامه مشهور خوشتاریا بود که بعداً به آن خواهیم پرداخت.
1) همان، صص266-267.
جنگ روز به روز ایران را بیشتر در کام خود فرو میبرد بدون اینکه نتیجهای از آن عاید شود. دستهایی در کار بود تا امنیت را به کلی از کشور سلب کنند و زمینه را برای عملیاتی کودتایی مهیا سازند. این موضوعی بود که از دید نکتهبین متینالسلطنه پوشیده نمیماند. به مناسبت حلول سال 1295ش. روزنامة عصر جدید مقالهای منتشر کرد که به قول مورخالدوله بعداً به قیمت جانش تمام شد. متینالسلطنه در این مقاله نوشت سال گذشته برای ایران سال مشئومی بوده است، «چه آنکه به واسطه سوءتدبیر و مسامحه و سست عنصری رجال سیاسی ایران و بیتجربگی اهالی مملکت و خیانتکاری نمایندگان افکار عمومی یا سازندگان عقاید و مخصوصاً نفوذ شدید طلای اجانب(1)بدبختانه مملکت ما بدون اینکه ذرهای از جنگ بینالمللی استفاده کند تمام مضرات آن را تحمل نمود.» متینالسلطنه بر این باور بود که از همان بدو جنگ اگر زمام امور ایران در دست عناصر لایق و وطندوست بود و اگر به جای تأکید بر احساسات «بیاساس مصنوعی» اندکی فکر، پشتوانه کارها قرار میگرفت حوادث سال گذشته میتوانست اتفاق نیفتد؛ میشد خط سیر حوادث یک سال آینده را پیشبینی کرد و میشد سیاست بهتری در برابر تحولات اتخاذ نمود. اما به جای اینها وقت گرانبهای مردم صرف بحرانهای متوالی شد، بحرانهایی که دستهای خائنانه آنها را هدایت میکردند، ملاحظات سطحی و «رواج بازار دماگوژی یا عوامفریبی» اساس تزلزل حکومتها را روز به روز بیشتر کرد، بر شدت هرجومرج افزود و ایران به بحرانی لاینحل فروغلتید.
متینالسلطنه نوشت از ابتدای جنگ روشن بود که نیروهای درگیر ایران را به حال خود رها نمینمایند و هرکدام بر اساس سیاستهای خود از ایران انتظاری دارند. منفعت دولتهای روس و انگلیس اقتضا میکرد در ایران امنیت کامل برقرار شود و حکومت ایران نسبت به وقایع دنیا بیطرف بماند و قوای مادی و معنوی خود را صرف حمایت از هیچ طرفی ننماید. چون این سیاست مطابق با منافع ملّی ایران تلقی میشد، شاه رسماً بیطرفی دولت را در جنگ به کلیه دولتها اعلام داشت. در این میان ایران انتظار داشت در قبال اتخاذ این سیاست، کشور از نیروهای اشغالگر تخلیه شود. در اجرای این سیاست اقدامات لازمه به هر دلیلی انجام نشد، در نتیجه یک حربة قوی به دست عثمانی و آلمان داده شد؛ اساس سیاست آلمان هم کشاندن ایران به کشمکش دنیا بود، پس با سیاست بیطرفی هم به صورت کاملاً علنی و هم سری مخالفت میکرد.
متینالسلطنه توضیح داد هیچ یک از دولتهای عالم بنای سیاست خود را بر احساساتی که ناشی از بیتجربگی باشد قرار نمیدهند، مگر اولیای امور ایران؛ آنها «جز منافع واقعی مملکت» چیز دیگری را در نظر نمیگیرند. او به درستی اساس سیاست مدرن را تشریح کرد و نوشت در «قرن بیستم هم نژادی، همسایگی، عداوت مشترک، محبت مشترک، دوستی دائمی، خریدار نداشته و جز منفعت محسوس مادی چیز دیگری در سیاست دخالت ندارد.» بر این اساس بود که روس و انگلیس ترجیح دادند در ایران امنیت و آرامش برقرار باشد و به جای اینکه سربازان خود را به این سمت گسیل دارند آنها را در جبهههای دیگر مشغول نمایند. اما آلمان و عثمانی برعکس ترجیح میدادند دولتهای روس و انگلیس در ایران دچار مشکل شوند و بخشی از نیروهای این دو کشور مصروف عملیاتی شود تا نتوانند در نقاط دیگر عالم به فعالیت پردازند. بر این اساس با توجه به وسعت ارضی و شرایط جغرافیایی ایران، تصوّر میشد اگر این کشور درگیر جنگ شود، حداقل یکصد و پنجاه هزار تن نیرو لازم خواهد داشت، این نیرو علیالقاعده باید از جبهه قفقاز وارد کشور شود، یعنی درست جایی که روسیه با عثمانی مشغول جنگ است، بدیهی است اگر چنین امری صورت میگرفت کاملاً به نفع عثمانی و آلمان بود. عثمانی میخواست اختلافات خصوصی خود را با متفقین با کشانیدن ایران به جنگ، به صورت جنگ عالم اسلامی با متفقین بنمایاند و به این شکل مصر، هند، افغانستان، قفقاز و ترکستان را هم علیه روسیه تحریک کند و از این مطلب به نتایج مورد نظر
1) منظور توزیع پول آلمانیها بین قوای نظامالسلطنه بود.
خود برسد. به همین دلیل بود که آلمان و عثمانی تلاش کردند به هر نحو شده ایران را به جنگ کشانند و موجبات ورود قشون روس و انگلیس را فراهم آورند.
بر مبنای این تحلیل اگر میخواستند ایران وارد جنگ شود باید اولاً این کشور را راضی میکردند و ثانیاً تعهداتی در قبال آن در نظر میگرفتند. اما گفتگو با دولتهای ایران به منظور یادشده غیر ممکن بود، از آن سوی آنها نمیتوانستند تعهدات خاصی به دولت ایران دهند، پس ترجیح دادند «مقصود خود را به توسط افراد و عناصر غیر رسمی انجام دهند و در عوض تقاضاهای خصوصی افراد را انجام داده و به وسیله آنها احساسات مردم را به قدری تهییج نمایند که موجبات ورود قشون روس و انگلیس به ایران به سهولت فراهم گردد.» در این راستا احساسات به شدت تحریک شد، پولهایی داده شد تا قشون داوطلب در اغلب نقاط کشور تأسیس شود؛ حتی در مرکز کشور یعنی تهران به این تشبثات دامن زدند، مهمات جنگی وارد کشور کردند و «از طرف دیگر عناصر داخل در سیاست ایران را به وسایل مشروع و غیر مشروع به طرف خود جلب نموده و آنها را هادی نفوذ خود قرار میدادند و به همین ملاحظه رؤسای یک دسته مهم سیاسی ایران منافع واقعی مملکت و وطن خود را فراموش کرده و بدون عوض و نتیجه برای مملکت در مقابل حقالزحمههای شخصی مروج جدّی پلیتیک آلمان و عثمانی شدند.»
کسانی که خود را مخالف حضور قشون اجنبی در ایران معرفی میکردند، «با تمام وسایل ممکنه موجبات اقامت قشون روس و انگلیس را فراهم کردند.» اینان اجازه دادند قشونی از نیروهای عثمانی به ریاست حسین رئوف بیگ «که تاریخ اسمش را با بدبختیهای ایران توأم خواهد نمود»، وارد خاک ایران گردد. این حادثه، در زمانی روی داد که مشیرالدوله ریاست وزرایی را به دست داشت و وضع دولت او را سخت دشوار نمود. هم در آن زمان و هم در دورة کابینة مستوفیالممالک و کابینة قبلی مشیرالدوله و شاهزاده عینالدوله مشغول مذاکره بودند تا بقیه قشون روس را از ایران خارج نمایند «ولی سوءقصد نسبت به مأمورین انگلیس در اصفهان و در شیراز و ورود رئوف بیگ به خاک ایران و استیضاح معروف و منحوس 13 شعبان اقدامات هر سه کابینه را خنثی و بلکه موجبات انحلال حکومت را فراهم نمود(1)»
وقتی قشون عثمانی وارد ایران شد، ابتدا ایلات کرمانشاهان قویاً در صدد مخالفت برآمدند و به ویژه سنجابیها کمال رشادت و وطنپرستی را از خود نشان دادند؛ بالاخره جنگی در کرند واقع شد و قشون عثمانی شکست خورد و طبق معاهدهای که با دولت ایران امضا کرد قول داد قشون خود را از کشور خارج سازد و خسارات وارده به اهالی کرند را هم بپردازد. در این بین استیضاح صورت گرفت و مطبوعات ایران شروع به هیاهو کردند، عثمانیها وعده
1) منظور استیضاح دولت عینالدوله در شعبان سال 1333 بود.
پرداخت غرامت خود را فراموش نمودند و کنسول آلمان در کرمانشاهان در صدد اصلاح روابط ایلات با عثمانیها برآمد.
در دورة کابینه مستوفیالممالک سیاست آلمان و عثمانی در مجلس شورای ملی و ادارات دولتی و حکومتی طرفداران بیشتری یافت، «تا اینکه بالاخره سیاست مزبور منجر به نتیجه شد و عاقبتالامر همانطور که قشون انگلیس در زمان بحران کبیر بوشهر را اشغال کرده بود قشون روس نیز به طرف ایران کشانده شد.» متینالسلطنه به درستی نوشت: «چنانچه از خاطرها نرفته است اوّل محرم خبر حرکت قشون روس از قزوین به طرف ینگی امام منتشر شد و دو روز بعد مقدمةالجیش و سران سپاه سیاست جلب قشون روس به ایران به طرف قم رهسپار و به اصطلاح کمیته دفاع ملّی ...را تشکیل دادند.» مستوفی از حفظ سیاست بیطرفی ایران مأیوس شد، او معتقد شد باید با دولتهای روس و انگلیس اتحاد پیدا کند، مدتی متمادی صرف مذاکره در این باب شد. اما دولت مستوفی هم هیچگونه اقدام عملی انجام نداد و به دفعالوقت گذرانید؛ «ولی افسوس که از طرفی وقت عزیز صرف مذاکره شد از طرف دیگر اجیر شدگان به پول آلمان و ژاندارمهای یاغی آخرین رشتههای امید را قطع و مصادمة همدان واقع و دیگر کار از مجرای مذاکرات دیپلوماسی خارج و محول به شمشیر گردید.»
متینالسلطنه نوشت استیضاح عینالدوله باعث شد نتایج وخیمی دامن ایران را بگیرد، بحران پنجاه و پنج روز ادامه یافت و کشور را فلج ساخت. سال گذشته در طول مدت یک سال کابینههای مشیرالدوله، عینالدوله، مستوفی، فرمانفرما و سپهسالار اعظم قدرت را به دست گرفتند. به عبارتی پنج کابینه در این مدت تشکیل شد، هیچ یک از کابینهها نتوانستند در مقابل امواج حوادث مقاومت کنند و مجبور به کنارهگیری شدند. از بین رجال ایران مستوفی و کابینههای او بیش از دیگران در مقدرات امور ایران مسئولیت داشتهاند، در دورة کابینه اوّل او بود که جنگ بینالملل اوّل شروع گردید؛ در آن دوره میشد از شرایط جهانی به نفع ایران استفاده کرد، در دوره دوّم ریاست وزرایی مستوفی آن دوره تازه یکسره خاتمه یافت و یأس بر کشور چیره گردید. اگر کابینه اوّل مستوفی که به هنگام شروع جنگ قدرت را به دست داشت، «به قدر کفایت پیشبین میبود و میدانست که قهراً انقلاب بزرگ دنیا به مملکت ما هم سرایت خواهد کرد و در این صورت ماشین حکومت هر چه سهلتر باشد بهتر خواهد بود مسلماً مجلس را در موقع جنگ بینالملل منعقد نمیکرد و قطعاً یک قسمت از این بدبختیها هم پیش نمیآمد.»
کابینهای که در اوّل سال گذشته به ریاست وزرایی مشیرالدوله تشکیل شد، فرصت نیافت امتحان خود را پس دهد؛ کابینة شاهزاده عینالدوله نسبتاً یکی از بهترین کابینههای ایران محسوب شده و تجربه و تدبیر و متانت او باعث شد از بخش اعظم حوادث و وقایع جلوگیری شود و «ممکن بود منافع کلی برای ایران جلب نماید.» اساس سیاست او بیطرفی
متمایل به متفقین بود، در همان زمان بود که حسین رئوف بیک در کرند شکست خورد و حاضر شد خاک ایران را ترک گوید. در زمان زمامداری او بود که دولتهای روس و انگلیس موافقت کردند به دولت ایران مساعدتهای عملی بنمایند مثل پول، سلاح، استمهال(1)و امثالهم. اما همینکه نتایج در خور تأملی به دست میآمد استیضاح به حیات آن کابینه خاتمه داد. سیاست مستوفی برخلاف عینالدوله دارای ایرادات مبنایی بود، او هم تلاش میکرد وانمود سازد بیطرفی ایران را حفظ خواهد کرد، اما از سوی دیگر در زمان کابینه دوّم او بود که طرفداران ظاهری سیاست آلمان و عثمانی بر فعالیت خود افزودند و «عناصری که معظمله را از خود میشمردند مروج جدّی سیاست مزبوره بودند و حتی میرزا سلیمان خان [میکده] معاون یا کفیل وزارت داخله به نام ایشان مسند وزارت داخله را اشغال و حلقههای زنجیر اسارت ایران را میساخت...» در سیاستهای مستوفی قول بر فعل میچربید، سیاست او به طبیعت واگذار کردن امور بود، همین یک سیاست کافی بود تا پیشرفت سیاستهای آلمان و عثمانی را در ایران کاملاً ضمانت کند و موجبات آن را فراهم آورد. بعد از او فرمانفرما تلاش کرد تا حدی اصلاحاتی انجام دهد، از خود ثبات قدم به نمایش گذارد و «وحشتی را که در طهران حکمفرما بود مرتفع» نماید.
متینالسلطنه توضیح داد مجلس سوّم «ظاهراً» متشکل از چهار دسته مختلف بود: اعتدالیها، دمکراتها، بیطرفها و هیئت علمیه. اما به واقع هیئت علمیه و اعتدالیها یک دسته و دمکراتها و بیطرفها دسته دیگری را تشکیل میدادند. اما دستهبندی واقعیتر این بود که در یک سو هیئت علمیه قرار داشت و در سوی دیگر ائتلاف اعتدالیها و دمکراتها و بیطرفها. اما همین ائتلافهای سست بنیاد به سرعت از بین رفت، علت را «به عقیده ما باز باید در سیاست خارجی کشف کرد، به این معنی که دولتین آلمان و عثمانی برای پیشرفت پلیتیک خود مجلس را یکی از میدانهای عملیات و استفاده خود دیده و چون حالت روحیه تمام عناصر ائتلاف مثل هم نبود و بعضی تندرو و جسور و حاضر برای همه نوع عملیات شدیده بوده و عناصر دیگر بالعکس کندرو و ملایم و بیجرأت و لذا برای پلیتیک مزبور کمتر مورد استفاده بودند بنا بر این یک ماه قبل از استیضاح یعنی در ماه رجب گذشته باطناً ائتلاف منحل و اتحادیه محرمانه بین رؤسای دمکرات و چند نفری از بیطرفها منعقد گردید، تا اینکه در ماه شعبان گذشته در روز استیضاح ائتلاف مزبور رسماً منحل گردید.»
دمکراتها و بیطرفها که اکثریت را در مجلس سوّم به دست داشتند، توانستند اقلیت را به طرف خود کشانند و «عده قلیل مخالفین از ترس تهمت مجبور به سکوت و مشاهده اضمحلال و فنا مملکت خود بودند.» از این به بعد محیط سیاست در ایران و به ویژه تهران
1) منظور از استمهال این بود که دولتین پذیرفتند بدهیهای ایران بعد از جنگ پرداخت شود و کمکهای مادی هم به این کشور صورت گیرد.
دچار حدت و حرارت شد، در سراسر کشور «دستهای عامل به طور مصنوعی ساخته و عقاید یک مشت مردمی را که آب گل آلود را برای صید ماهی میخواستند قائممقام افکار واقعی عمومی قرار داده بودند و از طرفی بازار تهمت و افترا را بالخصوص رواج داده بودند. تقریباً هیچ کس در آن موقع بسیار سخت تاریخی به استثنای [روزنامه] عصر جدید شاید تن به این فداکاری در نداده و علناً قدرت اظهار عقیدت نداشتند.» وقتی زمینهها فراهم شد و عملیات اشتعال «آتش ایران سوز» تکمیل گردید، همین سیاستمداران و نمایندگانی که زمینههای ورود روس و انگلیس را به کشور فراهم ساخته بودند، مجلسی را که خود در آن اکثریت داشتند مضر به حال خویش تشخیص دادند و در صدد تعطیلی آن برآمدند؛ «به همین ملاحظه و نه به بهانه ترس از ورود قشون روس روز دوّم انتشار خبر حرکت قشون از قزوین به ینگی امام»، عدهای به طرف قم حرکت کردند، این عده عبارت بودند از سلیمان میرزا اسکندری، سلیمانخان میکده، محمدرضا مساوات، ادیبالسلطنه سمیعی، وحیدالملک شیبانی، میرزا محمدعلی خان کلوب و یکی دو تن دیگر که با عدهای مستحفظ از ژاندارمری به حرکت در آمدند. اینان بودند که «به سایرین راهنمایی نمودند»، همینان کمیته دفاع ملّی و یا دربار کلاه فرنگی قم را تشکیل دادند. سایرین هممسلکان هم به اینان ملحق گردیدند، «عدهای از نمایندگان ملّت بدبخت ایران خود عملاً انحلال مجلس را تصویب و سند عدم لیاقت ایرانیها را در داشتن نعمت مشروطه امضا کردند.»
از آن سوی وقتی جنگ شروع شد، دولت سوئد صاحبمنصبان خود را از ژاندارمری ایران فراخواند. از این به بعد عنان کار عملاً در دست کسانی قرار گرفت که با وظیفه نشناسی به جای اینکه خود را مکلف به اجرای فرامین دولت ایران بدانند، یکی از عوامل پیشرفت سیاست آلمان و عثمانی در کشور گردیدند. اینان پس از حرکت «کمیتهچیهای قم» علناً علم طغیان برافراشتند. به این شکل خیانت بزرگی شکل گرفت که مشکل ایران بتواند به سادگی از زیر بار آن خارج شود: «آری ایران بدبخت است زیرا که قوه مصلحه دولتی او که در تحت ریاست صاحبمنصبان اروپایی یعنی صاحب منصبانی که باید به دیسیپلین نظامی کاملاً آشنا بوده و پیرامون داخل شدن در سیاست نگردند و حقوق آن مملکتی را که جیرهخوار آن مملکت بودند پایمال ننمایند و خود را مکلف به اطاعت احکام حکومت رسمی مملکت بدانند، برخلاف اراده پادشاه و هیئت دولت و برخلاف منافع مملکتی که بر آنها حق نمک دارد اقدام ننمایند به طوری که دیدیم یکی از وسایل مستقیم جلب قشون اجنبی به ایران گردیدند!»
امروز زمامدار مملکت سپهسالار است، او نمیتواند اوضاع دنیا را نادیده گیرد، «ایران حالیه ایران قدیم نیست که در یک گوشه از دنیا دوردست واقع شده و زمامدارانش بتوانند جریان عمومی اوضاع دنیا را مراعات نکنند.» ایران امروز در یک گوشه از دنیا واقع شده است که از قضا جلب توجه عالم را میکند، «بنابراین از آنچه که در این دنیای جدید میگذرد [و] بیمورد
و مذموم است باید قویاً اجتناب نموده و در ضمن [باید] همّ خود را مصروف به اصلاحات داخلی نمود.» باید به این نکته توجه داشت که «حتی در زندگی و اعمال خصوصی مصادر امور ایران هیچ چیز مخفی نمانده بسا میشود که قبایح اعمال یک نفر حق بزرگ یک مملکتی را پایمال و بر عکس صحت عمل و استغنا طبع یک نفر اسباب محفوظ ماندن همان حق بزرگ میشود(1)»
این مقالهای بود آتشین، مقالهای که برخلاف رویّة متینالسلطنه در عصر جدید ابعاد بحران ایران و بنیادهای آن را کاویده بود. متینالسلطنه نشان داد که عوامل بحران چه کسانیاند و چه آینده شومی در انتظار کشور است؛ آیندهای که برای زندگی شخصی او هم شوم بود. متینالسلطنه اندکی بعد به دلیل مواضعی از این دست و به جرم آنکه «اسرار هویدا میکرد»، به دست بازوی اجرایی عوامل بحرانساز؛ یعنی کمیتة مجازات به قتل رسید؛ حتی مورخالدوله هم مینویسد «به عقیده نگارنده، متینالسلطنه ثقفی بعدها سر خود را در سر این مقاله از دست داد(2)» پس مورخالدوله هم که خود با جریان بحرانساز مربوط بود و اساساً خود یکی از هدایتگران بحران بود، تأیید میکند که قتل متینالسلطنه به دلیل چیزهایی مثل خیانت که به او نسبت میدادند نبوده است بلکه علت این بوده که نظر شخصی خود را در ارتباط با کمیتههای بحرانساز علنی کرده است.
برای دریافت اهمیت مقاله متینالسلطنه و تأیید صحت آن، به ناچار باید حوادثی را که منجر به تعمیق بحران ایران شد، مرور نماییم. درست در بحبوحة جنگ، روس و انگلیس بلافاصله در مورد منافع خویش در شرق به مذاکره پرداختند و نتیجه این مذاکرات عهدنامة قسطنطنیه(1)بود. بین چهارم مارس تا دهم آوریل 1915 یک رشته موافقتهای سیاسی شکل گرفت و مهمترینشان این بود که انگلیسیها منطقه بیطرف قید شده در قرارداد 1907 را به اختیار گیرند و در برابر، روسیه تنگة داردانل و نیز بخش اروپایی عثمانی را به تصرف خود درآورد. تحولات بعدی بهانههای بیشتری برای تصرف مناطقی از کشور به دست انگلیسیها داد. به طور مثال در اوایل سال 1297ش. شایع شد چهار صد هزار آلمانی به سمت ایران در حال حرکتند. سیصد و پنجاه هزار تن از این عده بنا به شایعات، از راه رشت و پنجاه هزار تن از راه تبریز به ایران حملهور خواهند شد. در این ایام قشون روسیه به فرماندهی ژنرال باراتوف به سمت رشت در حال عقبنشینی بود. شایع بود این ظاهر ماجراست، دسته باراتوف به عنوان خروج از ایران قصد حمله به جنگلیها را دارد که هسته مقاومتی علیه نیروهای مهاجم روسیه به وجود آورده بودند(2)واقعیت امر این است که روسها تمایل نداشتند در ایران بمانند، برای آنان بهتر این بود که نیروهایشان را از این کشور خارج کنند تا به کمک نیروهای دیگر در جبهه اروپا بشتابند. مذاکراتی هم در جریان بود که میشد از طریق آنها حداقل مانع ورود بیرویه قشون دشمن به خاک کشور شد، اما گروه آشوب طلب نگذاشت امور در مجاری عادی خود ادامه یابد.
از سویی خبر رسید در فارس دو سوم شهر به دست قشقائیها افتاده است. آنها هفت تن از صاحب منصبان انگلیسی را به قتل رسانیده بودند. جنگ بین انگلیسیها و قشقائیها به شدت ادامه داشت. در این حیص و بیص خبر رسید که دولت مستوفی میخواهد با دولتهای مهاجم قرارداد امضا کند، اما از اصفهان که نمایندگان سابق مجلس سوّم در آن اسکان یافته بودند و دائماً در حال عقبنشینی بودند، خبر رسید که کمیتة اجتماعیون اعتدالیون شهر تلگرافی صادر کرده و نوشته است: «آیا تصوّر نمیکنند که در صورت صحت این تصمیم احدی از افراد مملکت با عقیده دولت همراهی نخواهند کرد و در چنین موقعی که در تمام نقاط مملکت بر ضد عملیات خصمانه دولتین اقدامات متقابله میشود، این تصمیم دولت تا چه اندازه سوء اثر خواهد نمود.» اجتماعیون اعتدالیون اصفهان از شاه خواسته بودند «در این موقع باریک که حیات و بقای مملکت به مویی آویخته هیئت دولت را از مخالفت با عقاید ملّت منع فرموده تکذیب این شایعه را به ولایات اعلان فرمایید(3)» به عبارت بهتر همانطور که متینالسلطنه نوشته بود، اعتدالیها اینک راهی را در پیش گرفته بودند که دمکراتها آن را ترسیم مینمودند.
خبر دیگری هم از قم رسید. در این شهر جمعی از اهالی شهر تلگرافی به رئیسالوزرا ارسال کردند و از خبر منتشره ابراز تأسف کردند و نوشتند «عموم ملّت قم از تمام طبقات هیجان و تعطیل عمومی کرده در تلگرافخانه متحصن که با وجود اینکه آنها با ما در جنگ و جدال هستند و احکام حجج اسلام بر جهاد و دفاع از دولتین صادر گردیده، چگونه چنین انتشاراتی از مرکز دولت اسلامی(4)تراوش مینماید و از مقام ملوکانه استطلاع نمودهاند که اگر چنین اقدامی بخواهند بر ملّت ایران متوجه سازند، ما اهالی قم پیش قدم خواهیم شد و اقداماتی در رفع آن خواهیم نمود.» از عراق تلگرافی به امضای جمعی از اهالی و علما صادر شد که در آن آمده بود «از قراری که میگویند بعضیها به دولت فشار آورده و میخواهند از
بیطرفی خارج و بر علیه دولت اسلامی داخل جنگ شوند، اگرچه چنین چیزی باور کردنی نیست، لاکن عرض میکنیم چگونه میشود که مسلمانها به دست خود خانه خود را خراب و اسلام را از میان بردارند و کفار را بر مسلمین مسلط نمایند، مسلمین تا قدرت داشته باشند زیر بار نمیروند و امیدوارند که رؤسای اسلام از اینگونه خیالات جلوگیری نمایند و نگذارند بین دو طایفه از مسلمانها جنگ و خونریزی شود(1)» به واقع نبرد علیه قشون اشغالگر انگلیس و روسیه مدتها پیش از این آغاز شده بود، این نبردها ربطی به عثمانی نداشت که اهداف خاص خود را در جنگ تعقیب میکرد. علما برای حفظ دین و دماء مسلمین احکام جهاد صادر کرده بودند و نه در حمایت از اقدامات عوامفریبانه سلیمان میرزا اسکندری و وحیدالملک شیبانی. اما رنود دست به کار شدند و به غلط نبردهای دلاورانه مردم ایران علیه اشغالگران را به حساب حمایت آنان از آلمان و عثمانی عنوان کردند، حال آنکه ابداً منظور علما چنین چیزی نبود.
به هر حال دولت ایران در ازای اعلان بیطرفی خود در جنگ نتوانست امتیازی به دست آورد، در حالی که شرایط از هر نظر مهیا بود. توضیح اینکه اعلان بیطرفی ایران در دوره مستوفیالممالک روی داد، او در شرایطی که روسیه سرگرم جنگ بود توانست محمد حسن میرزای ولیعهد را به والیگری آذربایجان بگمارد. مستوفی زمانی این کار را انجام داد که روسیه و عثمانی در آذربایجان به جنگ اشتغال داشتند. بنابراین مستوفی تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که از نفوذ تامّة روسیه در منطقه و درست زمانی که حاکم آذربایجان دست نشانده آنان بود، اندکی بکاهد. اما این دستاورد خیلی بزرگی نبود: «مستوفیالممالک خبطی که کرد و دولت و ملت را دچار زحمت نمود و از استفاده نمودن از جنگ اروپا دور انداخت، این بود که اعلان بیطرفی را بیعوض داد، در صورتی که میتوانست از هر دو طرف عوض بگیرد(2)»
به زودی در گیلان، همدان، فارس، کرمانشاه و برخی دیگر از نقاط کشور، زد و خورد علیه نیروهای روس و انگلیس شدت گرفت. هیچ کدام از این هستههای مقاومت با هم ارتباط نداشتند و همة آنها هم نمیتوانستند بدون تشکیلاتی مدوّن و نظام یافته به نبرد مشروع خود ادامه دهند. از همه بالاتر اینان به هیچ وجه با گروه دمکراتها مرتبط نبودند. آن چیزی که خط مشی ایشان را ترسیم مینمود اعلان جهاد علمای ایرانی مقیم عراق بود و نه سیاستهای آتش افروزانه مشتی بلوایی و آشوبطلب. دولت مستوفی که مورد حمایت بحرانسازان بود، عامدانه و آگاهانه نسبت به این تحرکات بیتوجهی نشان داد، همانطور که در مسئله بحرانهای اجتماعی و از آن جمله بحران غله، عامدانه کم کاری کرد. از آن سوی، دولتهای بعد از
مشروطه تا آنجا که توانسته بودند نهاد روحانیت را تضعیف نموده و با اعمال افراطی خود اکثر آنان را ناچار به سکوت کرده بودند. این زمان روحانیان در برابر حوادث جاری کمتر میتوانستند تأثیرگذار باشند، زیرا زد و خوردهای بیهوده و اتهامات بیاساس عصر مشروطه آنان را به کنج انزوا رانده بود، هیچ چیز دیگری هم نتوانست جایگزین این خلاء شود. نکته عجیب این است که دولت مستوفی به جای اطلاعرسانی به موقع و آگاه ساختن مردم از بحرانهای متوالی که تمامیت ارضی کشور را تهدید میکرد، مانع از انتشار اخبار ولایات در جراید شد. به وزارت پست و تلگراف دستور داده شد حتی اخبار معمولی را هم در اختیار رسانهها قرار ندهد.
وقتی جنگ شروع شد و قشون مهاجم از هر طرف وارد ایران شدند، مستوفی نتوانست به حکومت خود ادامه دهد و جایش را به میرزا حسن خان مشیرالدوله رجل خوشنام کشور داد. او به سرعت کابینهاش را تشکیل داد، اما فشاری جدید به کشور وارد شد. توضیح اینکه روسها قشون جدیدی به انزلی وارد کردند، در عین حال از سوی غرب کشور، عثمانیها به خاک ایران هجوم آوردند. عثمانیها از راه خانقین برای واپسین بار در دوره جنگهای این کشور با ایران، نیرو اعزام داشتند. روسها برای مقابله با آنان قوایی به قصر شیرین فرستادند. مشیرالدوله تلاش کرد عثمانیها را بازگرداند، اما آنها برنگشتند. از آن گذشته نیروهای عثمانی قصدشان آن بود که به نیروهای آلمانی که در ایران ستون پنجم تشکیل داده بودند کمک رسانند. عثمانیها بازگشت خود را مشروط به تخلیه شمال و جنوب ایران از قوای اشغالگر روس و انگلیس نمودند.
در اوایل جنگ نخست جهانی، زمانی که مشیرالدوله ریاست وزرایی کشور را عهدهدار بود، از روس و انگلیس خواست نیروهای خود را از کشور خارج کنند، بپذیرند که تا زمان جنگ و تداوم بحرانهای اقتصادی ناشی از این بلیه، پرداخت قروض ایران به بعد از خاتمه جنگ موکول گردد و نیز پولی در اختیار ایران قرار داده شود تا بتواند معضلات عاجل اقتصادی خود را برطرف نماید. روسها پاسخ دادند در صورت حصول اطمینان از تدوام امنیت در ایران، نیروهای خود را خارج خواهند ساخت. نیز پذیرفتند قروض ایران بعداً پرداخت شود، به عبارتی پیشنهاد استمهال ایران پذیرفته شد. روسها قول دادند در امور مالیة ایران دخالتی نکنند، البته ظاهراً این تعهدات همه شفاهی بود. درست در همین زمان، صفحات آذربایجان غیر از شهر تبریز جولانگاه هجوم روسها شد، فقط در این ایالت از تمام «مملکت بلژیک و صرب، بیشتر یغماگری و قتل و غارت شده(1)»
1) عینالسلطنه، ج6، ص4272.
به واقع در کشاکش جنگ اوّل جهانی، دولت ایران پول خوبی بابت موراتوریوم یا همان استمهال دریافت میکرد، ماهانه یکصد و چهل و یکهزار تومان به دولتهای ایران داده میشد. در آن شرایط قیمت لیره انگلیسی پنج تومان و هشت دینار، لیره عثمانی پنج تومان و سه ریال، منات طلا شش ریال، اشرفی ناصرالدینشاهی بیست و چهار ریال بود(1)در این شرایط پول کاغذی بسیار تنزل کرد، اسکناس منات دو ریال و هفتصد دینار و فرانک کاغذی یک ریال و هشتصد و پنجاه دینار بود. پس جنگ اروپا فرصتی مناسب برای بازسازی اقتصادی ایران فراهم کرد، اما از این فرصت استفادهای نشد. بنابراین مشیرالدوله هم نتوانست کاری انجام دهد، مدت حکومت او بیش از دو ماه نپایید، میخواستند به جای او سعدالدوله را بگمارند، اما سعدالدوله هم منفور بود و هم به وی اعتمادی وجود نداشت، پس تنها پس از یک شبانه روز استعفا داد.
انگلیسیها از همان ایام بعد از سقوط مشروطه که با اولتیماتوم روسیه همراه بود، به دنبال مرد قدرتمندی میگشتند تا کشور را اداره نماید. در همان اوایل بین سازانوف وزیر امور خارجه روسیه و گری وزیر امور خارجه انگلستان در لندن مذاکرات مفصلی جریان داشت، محور مذاکرات این بود که باید حکومت مقتدری در ایران تشکیل شود تا بتواند از عهده استقرار امنیت و آرامش در کشور برآید. روسها به انگلیسیها پیشنهاد کردند میرزا جوادخان سعدالدوله را از ژنو به ایران بفرستند، به این امید که او بتواند حکومت مورد نظر را تشکیل دهد. با موافقت انگلستان سعدالدوله را به ایران آوردند اما او نتوانست کاری از پیش ببرد و به نظر سفارتهای روس و انگلیس تحرکات او خود باعث سلب آرامش کشور میشد(2)
روز شنبه 24 آوریل 1915، وزرای مختار روس و انگلیس شاه را مجبور به برداشتن مشیرالدوله کردند و از او خواستند سعدالدوله را به ریاست وزرایی بگمارد. تقاضاهای این دو دولت عبارت بود از بستن مجلس شورای ملّی، تعطیلی جراید، اخراج صاحبمنصبان سوئدی، سپردن ژاندارمری به کلنل مریل امریکایی و اخراج دیپلماتهای آلمان و عثمانی(3)شاه سعدالدوله را احضار کرد و به او پیشنهاد ریاست وزرایی داد، او رفت تا کابینه خود را تشکیل دهد. شایع بود سفرا به شاه گفته بودند بهتر است مجلس سوّم بسته شود و جمعی تبعید گردند. نیز شایع بود روس و انگلیس پیشنهاد کردهاند سفرای آلمان و اطریش و عثمانی دستگیر شوند و «در حقیقت یک کودتایی بنمایند.» خبر به مجلس رسید، مؤتمنالملک رئیس مجلس بلافاصله واکنش نشان داد، او به نزد شاه رفت و شاه را از انتصاب سعدالدوله برحذر داشت. سعدالدوله برای اینکه بتواند مشروعیتی به دست آورد، با سپهدار تنکابنی، عینالدوله
و فرمانفرما وارد گفتگو شد، آنها قبول نکردند وارد کابینه او شوند(1)سفیر عثمانی بلافاصله واکنش نشان داد، او که میدید شاه در برابر تقاضاهای روس و انگلیس رام شده است و میخواهد نظرات آنها را از طریق انتصاب سعدالدوله به انجام رساند، برخلاف هرگونه آداب و رسوم دیپلماتیک بعد از نیمههای شب یکشنبه، یعنی شب همانروزی که سفارتهای روس و انگلیس تقاضای نصب سعدالدوله را کرده بودند، در حالیکه چندصد ژاندارم او را همراهی میکردند به کاخ فرحآباد رفت. سفیر عثمانی عاصم بیگ که کاردوف کاردار سفارت آلمان همراهیاش میکرد، شاه را از خواب بیدار نمود و او را از انتصاب سعدالدوله به ریاست وزرایی منصرف ساخت. به این شکل سعدالدوله تنها یک روز توانست رئیسالوزرا باشد. خبر عزل او و انتصاب عینالدوله از طریق یکی از نزدیکان احمد شاه که به قول مورخالدوله با جمعیت سری آلمانی مربوط بود، به مورخالدوله رسید. این جمعیت سری در بین کلیّة مقامات مهم کشوری و لشکری، از دربار گرفته تا هیئت دولت و مجلس و سفارتخانههای خارجی و دوائر مختلف دولتی، نفوذ داشت. مورخالدوله در وصف گروه سری خود میگوید حتی روس و انگلیس «از زورآزمایی با این حریفان غیرمرئی عاجز ماندهاند(2)»
روزنامة عصر جدید در برابر مسئله ریاست وزرایی سعدالدوله چنین واکنش نشان داد: «مسئله ریاست وزرایی آقای سعدالدوله که تصوّر میرفت با یک نقشه و قرارداد محکمی شروع شده و چیزی نمانده بود کار را یکسره کرده به استقلال ایران خاتمه دهد بالاخره به یک رسوایی تامی منجر به فضیحت شد و این دومین سعی ایشان برای به دست گرفتن زمام امور ایران مضحک تر از ورود مظفرانه ایشان به ایران نبود. معلوم است از آقای سعدالدوله و امثال ایشان غیر از این انتظار نمیرود، ولی چیزی که خارج از انتظار عامه بود، شرکت معنوی اشخاصی در این نقشه بود که تا به امروز به گفته معمولی وجاهت ملّی داشتند و به هر لباس اگر خود را تا به امروز در آورده بودند مسلماً در این آخرین لباس تا به حال نمایش نداده بودند. حقیقتاً ایران جای غریبی است. طبیعت ایران استتار بر نمیدارد، چیزی که هست برای هر یک کشف جدیدی یک مدتی وقت لازم است. ولی در این میانه مخفی نماند که کودتا را هم به مثل سایر چیزها در ایران مفتضح کردیم(3)!» از آن سوی گروه سری که مورخالدوله از آن نام میبرد، عرصه را بر عینالدوله هم تنگ کرد. همان گروه آشوبطلب، همان کسانی که نظم و ثبات و تشکیل دولت مقتدر را به زیان خود ارزیابی میکردند، همان گروه بحرانساز باز هم به تحرک درآمدند. با هدایت مورخالدوله، این گروه متشکل از سلیمان میرزا اسکندری، وحیدالملک شیبانی، علیمحمد خان کلوب، سید جلیل اردبیلی تلاش کردند موقعیت
عینالدوله را تضعیف نمایند. برای اینکه به اهمیت موضوع بیشتر وقوف حاصل شود باید توضیح داد اعضای کابینة عینالدوله عبارت بودند از: خودش به عنوان رئیسالوزرا و وزیر جنگ، شاهزاده فرمانفرما وزیر داخله، حاج محتشمالسلطنه وزیر امور خارجه، سردار منصور وزیر عدلیه، حکیمالملک وزیر معارف، دکتر اسماعیل خان مرزبان مؤدبالسلطنه (امینالملک) وزیر پست و تلگراف و فوائد عامه و حاج امیرنظام وزیر مالیه. در بین این ترکیب ناهمگون وزیر خارجه همراه با دکتر مرزبان و سردار منصور به طور قطع با او میانهای نداشتند. اینان همان بحرانسازان دوره مشروطه بودند و اینک به عملیات خصمانه خود ادامه میدادند. اینان هم در تضعیف دولت عینالدوله ذی سهم بودند و همراه با تیم بحرانساز خارج از کابینه تلاش میکردند دوباره کشور را غرق در آشوب سازند. به طور مثال سردار منصور وزیر عدلیه، «که مرد بسیار نجیب و صمیمی است و غالباً اسرار کابینه از بیانات عادی او کشف میشود(1)» ، یکی از این افراد بود. سردار محیی و برادرش میرزا کریم خان رشتی که به قول قوامالسلطنه «دو عنصر آشوبطلب» به حساب میآمدند، از دیگر کسانی بودند که در تضعیف موقعیت دولت و ایجاد بحران از هیچ تلاشی فروگذار نمیکردند.
عینالدوله برای اینکه بتواند بحرانها را مهار نماید از مجلس تقاضای اختیارات تامه نمود، اما مجلسی که اکثر اعضای آن را دمکراتها تشکیل میدادند با این تقاضا مخالفت نمود. بالاخره عدهای از نمایندگان مجلس با او وارد گفتگو شدند و خواستند واژه اختیارات تامه را با اقتدار عوض کند، او همین کار را کرد و از استعفای خود هم منصرف شد. از سوی دیگر ارباب جراید به شدت تحتتأثیر شرایط و اوضاع و احوال به دو دسته تقسیم شده بودند، نوبهار، ستارة ایران، بامداد روشن، شهاب ثاقب روزنامههایی بودند که «متمایلین به دست چپ» شناخته میشدند و مخالف عینالدوله بودند؛ از آن سوی روزنامههایی مثل شوری، پروردین، عصر جدید و اطلاعات «متمایلین به دست راست» بودند و از عینالدوله حمایت مینمودند(2)روزنامة پروردین توسط مؤید الشریعه گیلانی و سید یعقوب شیرازی مشهور به انوار منتشر میشد. سید یعقوب انوار یکی از برجستهترین تندروان عصر مشروطه به ویژه دوره اوّل مشروطه به حساب میآمد. نقطه مقابل این گروه مدرس بود که با دمکراتها مخالفت میکرد و در آن شرایط به طور کلی با کابینه موافق بود(3)علت اینکه ملکالشعرای بهار در این مقطع با گروه یاد شده همسویی داشت این بود که او هم عضو فراکسیون دمکرات مجلس سوّم بود و هنوز اختلافات از پرده برون نیفتاده بود. به هر حال عینالدوله هم نتوانست در برابر آن همه کارشکنی به فعالیت خود ادامه دهد و ناچار از استعفا شد.
عینالدوله تنها کسی بود که تلاش کرد بحرانسازان را سرجای خود نشاند، او خواست مجلس را تعطیل کند یا حداقل اختیارات تام بگیرد تا بتواند از پس بحرانها برآید. اما بحرانسازان کاری کردند که مردی مثل عینالدوله هم نتوانست اقدامی کند. او خواست به هر نحو شده مانع از نفوذ بیشتر عثمانی به داخل کشور شود، کوشید به هر شکلی شده تراژدی قتلعام مردم بیگناه آذربایجان را خاتمه بخشد، او تلاش نمود از سمت کرمانشاهان مانع از اغتشاش آلمانیها در ایران گردد، اما این بار هم حزب دمکرات و وکلای آن در مجلس سوّم دست به کار شدند تا «آن حکایت استیضاح [را] که در حقیقت افتضاح بود به عمل آورند کابینه قهراً ساقط شد.» آنگاه بحران را پنجاه روز ادامه دادند و در این مدت به کمک دموکراتها و میرزا سلیمان خان میکده معاون وزارت داخله که بعد از هجوم متفقین به ایران در زمرة نخستین کسانی بود که گریخت؛ تا آنجا که توانستند اسلحه وارد پایتخت کردند. عینالسلطنه هوشیارانه نوشت: «اولاً جنگ داخله شروع شده، تا این ضدیت از میان برود خیلی طول دارد. ثانی مقصود آلمانها این نبود که ما برویم تفلیس یا مسکو را بگیریم. مقصود آنها همین بود که آشوبی در مملکت بشود و بر گرفتاری روس بیفزاید و لااقل دویست هزار قشون او در اینجا معطل شود و مقداری اسلحه و پول بیهوده به مصرف برسد! به وجه اتم و اکمل به این مقصود به توسط ایلات و عشایر و مفسدین شهری ما نایل شده است.» اینک روسها بهانههای بیشتری برای ماندن در ایران به دست آورده بودند، آنها به این آسانی از کشور خارج نمیشدند مگر اینکه حادثهای غیر مترقبه اتفاق میافتاد. با این وضعیت «چه دولت ما اعلان جنگ با یکی از این دو دسته نماید و چه ننماید جنگ شروع شده و هیچ کدام هم اعتنایی و تشکری از ما ندارند. در موقع صلح هم اعتنایی به ما نمیکنند(1)علی ای حال بد پلتیکی و بد روشی دولت ما اتخاذ کرد و همان است که روزنامة «حبلالمتین» کلکته نوشته :«ایران در این محاربه بینالمللی خسرالدنیا و الاخره شده است.» در مواقع استفاده، استفاده حاصل ننمود و طوری داخل جنگ میشود که هیچ کدام ممنون نیستند. غنیمت نمیبرد سهل است زیان هم خواهد برد. مگر آنکه یک مسائل غیر مترقبه و فوقالعاده به میان بیاید که امروز بر ما پوشیده است و خدا میداند(2)» آن اتفاق غیر مترقبه و فوقالعاده هم دو سالی بعد روی داد، اما باز هم مسئولین ایران نتوانستند از آن فرصت تاریخی بهره برند، آن اتفاق فوقالعاده و ناگهانی انقلاب روسیه بود که باعث خروج قشون آن کشور از ایران شد، اما دولتی ملّی وجود نداشت تا از آن بهره جوید.
در اوایل سال 1917، حالت انقلابی در روسیه تشدید شد، زنان و کودکان خیابانهای مسکو و سن پترزبورگ را به تصرف خود در آورده بودند؛ سپاه گرسنگان در شهرها به حرکت درآمدند و تزار نیکلای دوّم را ناچار به استعفا نمودند. روز سیام دسامبر 1916، گریگوری افیمویچ راسپوتین صدراعظم مقتدر و شخصیت کاریزماتیک دربار تزار کشته شد، اندکی بعد انقلاب اوّل 1917 شکل گرفت که منجر به عزل تزار در مارس 1917 یعنی کمتر از سه ماه بعد از قتل راسپوتین شد. هشتم مارس آن سال اعتصاب عمومی و شورش در پتروگراد روی داد که درست شش روز بعد منجر به استعفای تزار گردید. حکومت موقتی به ریاست پرنس ژرژ تشکیل شد و میلیوکوف وزیر خارجه و کرنسکی وزیر دادگستری آن بود. شاهزاده میلیوکوف یکی از نمایندگان حزب کادت روسیه که به وزرات امور خارجه منصوب شده بود، ضمن ارسال تلگرافی برای دولت ایران، ابراز امیدواری کرد که دور جدیدی در مناسبات دو کشور شکل گیرد. این اخبار به سرعت در فوقالعاده روزنامة ایران منتشر شد، از این حادثة عظمی ابراز شگفتی گردید. انقلاب روسیه که البته تازه داشت مراحل مقدماتی خود را سپری میکرد به فال نیک گرفته شد و ابراز امیدواری گردید که این انقلاب بتواند در آینده روابط دو کشور تأثیر نیکویی بخشد. روزنامة ایران نوشت: «ما اعتماد داریم که ملّت آزاد شدة روس و زمامداران وی که اینک از زبده و خلاصة عناصر صالح و وطنپرست روس تشکیل شدهاند، در مهر و محبت، در ازدیاد وسایل دوستی و حسن مناسبات با بدبختترین امم دنیا یعنی ملّت ایران بیش از پیش کوشیده و سوءتفاهماتی که از نتیجة اصول سابقه و رویه خشونتآمیز حکومت بوروکراسی در مورد ایران بیچاره تظاهر مینمود مرتفع خواهد ساخت.» میلیوکوف نوشته بود دولت جدید مصمم است طبق اصول دمکراسی و احترام به ملل کوچک و بزرگ دنیا روابط خارجی خود را تنظیم نماید، همچنین از حسن ارتباط و ائتلاف بین ملل حمایت کرده بود. روزنامة ایران این نکات را به فال نیک گرفت: «ما کاملاً به صفات ممتازه و احساسات انسانیتپرورانه عناصر صالحه روس معتقد بودهایم. ما پیوسته یقین داشتهایم که همان حجاب تاریکی که به واسطه اوضاع سابقه روسیه بین ملّت و دولت روس برقرار بود همینکه مرتفع گردد نه تنها آفتاب سعادت آن مملکت کوه پیکر از افق نمایان میشود بلکه در هم ریختن رژیم ارتجاع و استبداد آفاق مناسبات مملکت را با ممالک همجوار روشنتر ساخته و مظهر اقتدارات یک ملّت آزادیخواه یعنی هیئت دولت همان ملّت، کاملاً آزادی سایر ملل را محترم شمرده و به وسیله تکمیل مناسبات حسنه خارجی درخشندهترین مقام عظمت و ابهت حقیقی را احراز خواهند نمود(1)» اما این تحول عظیم هم نتوانست مورد استفاده رجال ایران
1) ایران، سهشنبه 26 جمادیالاولی 1335، 20 مارس 1917، «نهصت ملّی روسیه- تغییر اصول حکومت.»
واقع شود، تنها برندة انقلاب روسیه در ایران انگلستان بود که بالاخره هم حکومت دستنشاندة خود را روی کار آورد.
مشیرالدوله با دمکراتها میانهای نداشت، از آن سوی از روس و انگلیس به دلیل اشکالتراشی واهمه داشت. پس برای اینکه آنان را راضی نماید، عینالدوله و مستوفیالممالک را هم دعوت به همکاری کرد. این بهترین سیاستی بود که در آن زمان میتوانست در پیش گرفته شود، اما کار مشیرالدوله باز هم نگرفت و او قبل از اینکه کابینهای تشکیل دهد، استعفا داد تا بار دیگر مستوفی بخت خود را بیازماید.
کابینة دوم مستوفی در دوره بعد از مشروطه به هنگامی تشکیل شد که بی پولی در دستگاه دولتی بیداد میکرد، ادارات سلطنتی حتی نمیتوانستند امور روزمره خود را بگردانند. کارمندان ادارات هر کدام شش تا هفت ماه حقوق طلبکار بودند، بسیاری از ادارات عملاً تعطیل بود یا در آستانة تعطیلی قرار داشت: «تمام امور مختل و معطل بود و سیاست خارجی در اشتعال فوقالعاده، مخصوصاً از طرف روس و انگلیس که نگرانی شدید حاصل نموده بودند(1)» مستوفی وزارت داخله را خود متقبل شد، معاونت خود را در آن وزارتخانه به سلیمان خان میکده داد، مردی از رهبران حزب دمکرات که متخصص در بحرانسازی بود.
در همین دوره حوادث شگفتانگیزی روی داد که تأثیرات زایدالوصفی در تحولات آتی کشور به جای نهاد. به روایت دولتآبادی، «مستوفیالممالک و کسانی که در کابینه او محرم بودند»، یعنی صادق مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف، ابراهیم خان حکیم الملک وزیر علوم، حسن خان محتشمالسلطنه وزیر خارجه «سراً» در صدد بستن قراردادی با آلمانیها برآمدند. مضمون مذاکراتی که با وزرای مختار عثمانی و آلمان منعقد شد این بود که آنان استقلال سیاسی و اقتصادی و تمامیت ارضی ایران را ضمانت کنند. از آن طرف دولت ایران متعهد میشد کلیه قراردادهایی را که با دولتهای روس و انگلیس داشت ملغی سازد، اما رئیسالوزرا از بیم روس و انگلیس جرأت نکرد محتوای مذاکرات خود را علنی سازد. مستوفی منتظر بود آلمان فتوحاتی به دست آورد و راه حمل اسلحه به ایران مهیا شود(2)، اما روس و انگلیس از طریق عوامل خود در دستگاه دولتی ایران از قضیه مطلع شدند، پس آن کار ناتمام ماند. این بود راز لشکرکشی همهجانبه روس و انگلیس به ایران در دوره دولت دوّم مستوفیالممالک. روس و انگلیس از کابینه مستوفی ناامید بودند، اما آن چیزی که مانع از اقدامات علنیشان علیه دولت میشد، یأسی بود که از ناحیة احمد شاه داشتند. شاه حاضر نبود به خواسته روس و انگلیس کابینه را تغییر دهد، در این احوال فرمانفرما و عینالدوله در نهان دسیسه میکردند تا مگر دولت را واژگون سازند و خود قدرت را به دست گیرند.
مورخالدوله مدعی است، در فعالیت علیه کابینه مستوفی، سردار محیی و برادرش میرزا کریم خان به شدت ساعی بودند. حسین علاء مشهور به معینالوزاره رئیس کابینه وزارت خارجه، در مورد فعالیت این دو به مورخالدوله گفته بود: «این عناصر مفسد متأسفانه اسرار کابینه را از محتشمالسلطنه وزیر امور خارجه میفهمند و باید اقدامات شدیدی نسبت به آنها به عمل آید تا دست از این تحریکات خود بردارند(1)» این روایت مورخالدوله واقعیت ندارد، زیرا میرزا کریم خان و برادرانش در مقاطع بعدی هم با گروهی که از آنان نام برده شد، همسویی داشتند. همة اینان با مستوفی میانه بسیار خوبی داشتند، به عبارت بهتر کانون بحرانساز در خود کابینه بود: مستشارالدوله، محتشمالسلطنه و عدهای دیگر برجستهترین معماران هرجومرج طلبی بودند. این گروه از طریق مورخالدوله با شبکهای دیگر هم مرتبط بودند که فعالیت سرّی میکردند و فعالیت خود را به نام آلمان دوستی انجام میدادند. اینان همه با وثوق میانهای نداشتند، به واقع بیشترین حساسیت در بین اعضای کابینه، روی وثوقالدوله وزیر مالیه متمرکز شده بود.
علا نقل میکرد رئیس الوزرا مایل است بداند عقاید باطنی وثوق در مورد سیاست خارجی چیست؟ به زعم او آیا وثوق کما فی السابق به روسها متمایل است یا آنچنان که مشهور است با سفارت آلمان ارتباط خصوصی پیدا کرده است؟ علا نقل میکرد وثوق در جلسه هیئت دولت صریحاً گفته بود ایران باید به اجبار تمایل خود را به روسیه و انگلستان نشان دهد، زیرا آلمان قادر نیست در آن شرایط به ایران کمکی کند. به قول مورخالدوله «معین الوزاره با وجود قرابت، چندان رابطه خوبی با وثوقالدوله ندارد و اینکه انتشار یافته انگلیسیها او را بر ضد وثوقالدوله برانگیختهاند بی اساس است، معین الوزاره چون در انگلستان تحصیل کرده مردم او را انگلوفیل میدانند و حال آنکه به آلمانها بیشتر سمپاتی دارد. مستوفیالممالک او را دوست میدارد اما میترسد بدخواهان از سادگی او سوءاستفاده نمایند. تسلط معین الوزاره به السنة فرانسه و انگلیسی در میان سفارتخانهها ضربالمثل است(2)» تاریخ نشان داد که این حسین علا چندان هم طرفدار آلمان نیست و تمایل غریبی نسبت به حریف این قدرت یعنی انگلستان دارد.
مورخالدوله مینویسد، یکی از دسیسه چینان علیه دولت مستوفی، وزیر پست و تلگراف یعنی مستشارالدوله صادق بود. او تأیید کرد فرمانفرما و عینالدوله همراه با سردار محیی و میرزا کریم خان رشتی با «چند نفر ارمنی کمیتهای تشکیل داده و بر ضد کابینه مستوفیالممالک مشغول اقدامات هستند؛ اوّلین شاهکار آنها تولید نفاق بین افراد کابینه است.» از آنجایی که به قول صادق «بهترین طریق بیاثر کردن آنتریک، افشا نقشه قبل از اجراست»، او در جلسه هیئت
دولت فاش ساخت این گروه تبلیغ کردهاند کابینه دو جناح دارد: یکی که خود صادق همراه با وثوق و حکیمالملک هستند و دیگری متشکل از علاءالسلطنه و شهابالدوله و محتشمالسلطنه میباشد(1)البته این دروغی واضح و روشن بود، زیرا صادق بیشتر با محتشمالسلطنه همسویی داشت تا وثوق؛ او از دشمنان همیشگی و پابرجای وثوق بود، پس اینکه او را با وثوق در یک جبهه بدانیم به شوخی بیشتر شبیه است. اینها همه اطلاعات گمراهکنندهای است که توسط مورخالدوله و برای تحریف تاریخ این دوره عنوان شده است تا خواننده از درک عمق فاجعه غافل بماند.
در این ایام آلمان فتوحات نمایانی در اروپا کرده بود، به واسطة این فتوحات راه برلن به اسلامبول و ممالک شرقی به واسطه نابود شدن دولت صربستان گشوده شد. اینک درست از میانه بالکان راه رسیدن قشون و تسلیحات به ایران هموار گردید، در عین حال آلمان در جنوب و غرب ایران مشغول تحریکات بود. به واسطة این تحریکات روس و انگلیس آماج حملات و تبلیغات قرار گرفتند، در همین زمان کمیتة دمکرات ایران در برلن به ریاست سید حسن تقیزاده با آلمانیها «به ظاهر»(2)بند وبست کرد و اشخاصی را به ایران فرستاد تا به ضدیت علیه روس و انگلیس بپردازند. روس و انگلیس هم واکنش نشان دادند، نخستین واکنش این بود که بر تعداد نفرات خود در ایران افزودند. به قول دولتآبادی «در برلن سفارتخانه بی نام و نشانی» از ایران بود که وزیر مختارش حسنیقلیخان نواب بود. نیز روزنامة کاوه «با یک مؤسسة کوچک ایرانی در ظاهر» به نام اداره کاوه و «در باطن دخیل کارهای سیاسی ایام جنگ مربوط به آلمان و ایران» فعالیت میکرد. تقیزاده مدیر کاوه، پیش از جنگ در امریکا و انگلستان زندگی میکرد، اما در اوایل جنگ به ناگاه وارد برلین شد. باز هم به روایت دولتآبادی، اقدامات او برای ایران تا اندازهای بود که برای طرف آلمانی مفید باشد یا حداقل برای مصالح درازمدت این کشور بی ضرر ارزیابی شود، به عبارت بهتر گروهی را که تقیزاده دور خود جمع آورده بود، در راستای مصالح آلمان فعالیت میکردند و هیچ کاری برای ایران انجام ندادند.
در اوت سال 1915 روزنامة عصر جدید نخستین بار به نقل از جراید آلمانی از «معاهده سری انگلیس و روس راجع به تقسیم ممالک شرق نزدیک» سخن به میان آورد، یکی از کشورهایی که عملاً به دو حوزه نفوذ تقسیم شد، ایران بود. این تصمیم درست هشت سال بعد از قرارداد 1907 یعنی اوت 1915 علنی شد. در همین زمان اردوی روسها که در قزوین مستقر بودند، به سوی تهران به حرکت در آمد، این عملیات بعد از نطق سازانوف وزیر امور
خارجه روسیه علیه ایران صورت پذیرفت،(1)به دنبال این امر در محرم سال 1334 قمری قشون روسیه از قزوین به سوی تهران به حرکت درآمدند.
پیش از این در چهارم آوریل سال 1915 بدون اینکه هنوز خبری از رسیدن شعلههای جنگ به ایران وجود داشته باشد، مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف کابینه برای نخستین بار سخن از تغییر پایتخت به میان آورد. چند ماه بعد همان مضمون را به نقل از مشیرالملک، پسر علاءالسلطنه و وزیر مختار ایران در لندن بر زبان جاری ساخت. در واقع بهانة امر را پرنس رویس وزیر مختار آلمان در ایران در اختیار متفقین نهاد، او با چمدانهای مملو از سلاح وارد تهران شده بود؛ همزمان شایع بود مستوفیالممالک قراردادی سری با آلمان منعقد ساخته تا ایران را به نفع آلمان و علیه متفقین وارد جنگ سازد. مورخالدوله میگوید این مذاکرات محرمانه واقعیت داشته است، به عبارت بهتر بین مستوفی و پرنس رویس محرمانه گفتگویی صورت گرفته بود که طبق آن مذاکرات، قراردادی نظامی بین دو کشور منعقد میگردید. آلمانیها از اوّل سپتامبر 1915 تا اواسط نوامبر آن سال مذاکرات مستقیمی با رئیسالوزرا آغاز نمودند، عدهای از رجال ایران با این امر موافقت داشتند اما میگفتند نباید تعجیلی در انعقاد قرارداد به خرج داد، باید صبر کرد تا نیروهای آلمان همراه با تجهیزات این کشور به سرحدات ایران برسد و صاحبمنصبان آلمانی برای آموزش نیروهای ایرانی وارد شوند. چه نتیجهای از این مذاکرات پشت پرده میتوانست عاید ایران شود؟ آیا نمیشد راهحلی دیگر یافت و بهانه تراشیهای روس و انگلیس را مرتفع نمود؟ به طور قطع میشد، اما موضوع این بود که برای بحرانسازان خروج نیروهای روسیه از ایران در درجة دوّم اهمیت قرار داشت، بهتر است بگوییم آنان ترجیح میدادند قوای بیگانه در کشور باشند تا امنیت و آرامش رخت بر بندد و آنان به آرزوهای دیرینة خود نایل آیند.
در این میان وضعیت سیاست بریتانیا در قبال بحران ایران بسیار جالب بود. دولت این کشور تصمیم گرفت کاری کند تا نیروهای روسی مقیم شمال غربی ایران را که از اولتیماتوم تا آن زمان در خاک ایران مستقر بودند و عملاً آنجا را در تصرف داشتند، تکیهگاه خود قرار دهد. هدف بریتانیا این بود تا به این وسیله دولتهای ایران را مطیع سازد و از تصمیم احتمالی پیوند با آلمان برحذر دارد. در این راستا نوامبر 1915 مصادف با آذر ماه 1284 بود که مارلینگ وزیر مختار بریتانیا در تهران از ژنرال باراتوف فرمانده قوای روسیه خواست به سوی تهران پیشروی کند. قوای روسیه به سمت تهران به حرکت درآمدند و در کرج اردو زدند(2)این دوّمین باری بود که در طول دوره بعد از مشروطه، انگلستان از قدرت میلیتاریستی روسیه برای پیشبرد منافع
خود در ایران بهره میبرد، بار اوّل به هنگام اولتیماتوم روسیه و سقوط مشروطه و اینک به هنگام فراگیر شدن جنگ در ایران. نکته این است که بسیاری از به اصطلاح ملیون آن زمان به دام این ترفند بریتانیا افتادند و البته به نظر می رسد خود مقدمات این سناریو را فراهم دیدند و به تکوین روند آن کمک کردند.
احمد شاه مستأصل بود و نمیدانست چه باید کرد. تحریکات گروهی به شدت مرموز و مشکوک، بالاخره نیروهای روس را وارد ایران ساخت، روز هفتم محرم سال 1334 به تحریک برخی از رجال کشور، شاه مصصم شد وضعیت موجود را بپذیرد، در برابر روسها سیاست مماشات در پیش گیرد و آن سیاست را به ترک پایتخت ترجیح داد. به قول مورخالدوله شاه پیشتر در گفتگو با او در مورد تغییر پایتخت رایزنی کرده بود، شاه اصفهان را از لحاظ قدمت تاریخی و اهمیت آن بر شهرهای دیگر ترجیح داد. مورخالدوله آن زمان گفته بود کرمانشاه به دلیل اتصال به خاک عثمانی و اهمیت نظامی ارجحیت نخست آلمان را تشکیل(1)میدهد. به طور قطع و یقین اگر شاه با این تصمیم موافقت کرده بود، سقوط خود را زودتر از آنچه در کتابهای تاریخ ثبت است، رقم میزد. مورخالدوله و تیم همراه او هم چیزی جز این نمیخواستند.
همزمان قشون تازهای از روسها در انزلی پیاده شدند، آنها هم گروه گروه به سمت قزوین به حرکت در آمدند. قشون روس و انگلیس عزم خود را جزم کرده بودند تا نیروهایشان را به تهران اعزام کنند و پایتخت را به تصرف خویش در آورند. همزمان انگلیسیها از بازشدن راه صربستان و ارسال تجهیزات و جنگ افزارهای آلمانی به ایران هراسناک شدند، آنان میترسیدند که با سرازیر شدن آلمانیها به ایران، راه هندوستان هم به روی آنان باز شود. از آن سوی عثمانیها و آلمانیها هم در مناطق جنوبی و غربی ایران عشایر و ایلات را مسلح میکردند و آنان را علیه روس و انگلیس تجهیز مینمودند.
انگلستان که حتی پیش از این ماجرا و درست به هنگام آغاز جنگ در اروپا، قشون خود را وارد بوشهر و آبادان کرده بود، در تنگستان شکستهای سهمگینی متحمل شد. در این بین کنسول انگلستان در اصفهان مجروح گردید. روسها و انگلیسیها مجبور شدند اصفهان را رها سازند، در همین احوال نایب کنسول انگلستان در فارس به قتل رسید، دیگر اینکه راه خانقین به دست آلمانیها افتاد، برای نخستین بار ژاندارمری و صاحب منصبان سوئدی آن علیه انگلستان به نوعی با آلمانیها اتفاقنظر یافتند. در همین حال اختلافات داخلی بین رجال به اوج خود رسید، در این لحظات تاریخی آنان برای خارج ساختن حریف از میدان تلاش میکردند، هدفشان این بود که مستوفی را از میدان خارج سازند. با اینکه کشور عرصه
1) ایران در جنگ بزرگ، ص237.
تاختوتاز روس و انگلیس واقع شد، با اینکه پایتخت مورد تهدید واقع گردید و با اینکه استقلال میهن به مویی بند بود، اما کشاکش دو حزب اعتدالی و دمکرات همچنان ادامه یافت. مستوفیالممالک بالاخره نتوانست یا نخواست کاری از پیش برد، او حتی نتوانست کابینهاش را در موقع مقتضی معرفی نماید. میگفتند دلیل امر اختلافات حزبی بین جناحهای مجلس است، اما «عدم موفقیت ایشان در تشکیل کابینه مسلماً معلل به همین یک مسئله یعنی انتخاب وزرا نیست، بلکه این پیش آمد نظریات سابق ما را که گفتیم طرفین یعنی دو دسته متخاصم نمیگذارند که تا چندی در ایران یک کابینه وزرایی داشته باشیم به خوبی تأیید میکند. با این پیش آمد اکثریت کرسینشینان بهارستان را گویی دغدغه خاطر و اندیشه بزرگی نیست و ادامه بحران را یک چیز خیلی عادی تصوّر میکنند. مملکتی که بحران کابینه آن زیاده از یک ماه دوام پیدا کند و یک عده از همه جا بیخبر در مرکز تصوّر کنند که امور مملکت جریان طبیعی خود را دارد چگونه این مملکت میتواند کلیتاً در آتیه موفق به داشتن یک حکومت مقتدر بشود؟»(1)
همزمان با هجوم روسها به سمت پایتخت، جنوب کشور عرصه تاختوتاز نیروهای متجاوز انگلستان بود. اهمیت موضوع به اندازهای بود که روزنامة محافظهکار عصر جدید، برای نخستین بار صفحه اوّل خود را به اخبار و تحلیل مسائل ایران اختصاص داد، حال آنکه صفحة نخست که همه یادداشت عصر جدید، نام داشت؛ مسائل جنگ را پوشش میداد. عصر جدید حیرت میکرد که احزاب سیاسی و رجال متنفذ کشوری نسبت به نقض تمامیت ارضی کشور بیتفاوتند. دولت مسئله را به مجامله میگذراند و روزنامهها هم آنگونه که باید و شاید اخبار فجایع جنگ ناخواسته و تحمیل شده به ملّت ایران را پوشش نمیدهند؛ واضح است که خود عصر جدید هم یکی از بهترین مصادیق این روزنامهها بود. عصر جدید نوشت: «حقیقتاً یک چیزی است که ما هیچ حکمت و دلیل آن را از هیچ نقطهنظر نمیتوانیم بفهمیم و آن اهمیت کمی است که اخیراً یک جمعی به حوادث فجیعة جنوب و شرق و شمال میدهند. این اهمیت ندادن اثر چیست؟ آیا از بیاطلاعی یا سادهگی(2)است، آیا مقصود کمک به دشمنان ایران است؟ آیا فقط اهمال و سهلانگاری است؟ چه چیز است؟ چطور یک انسان معقول در حال طبیعی، چگونه یک نفر ایرانی، چگونه یک نفر علاقهدار به این آب و خاک، یا بیعلاقه ولی کسی که لااقل بر حسب ظاهر به عنوان همان علاقه خود را برای پیشرفت مقاصد آنهایی که قطعهقطعه از حدود وطن ما بریده و میبرند آلت قرار میدهد، این حوادث را به هیچ نشمرده و به این هم کفایت ننموده سایرین را که خوب میبینند ایران به کجا میرود به مورد طعن و ملامت
میآورند؟! این جا است که ما درست نمیتوانیم بفهمیم(1)» این هم از مواردی است که متینالسلطنه تلاش میکرد ماهیت و اهداف گروه آشوبگر را برملا سازد. او به درستی متوجه شد اگر این گروه به واقع دغدغه کشور دارند، چرا از قیام دلیران تنگستانی که با فتوای علما شکل گرفته و عشایر جنوب را به مبارزه علیه انگلیس کشانیده بود، حمایت نمیکنند؟
شاید به همین دلیل بود که عصر جدید برای نخستین بار در تاریخ انتشار خود، در مطالب مربوط به یادداشت عصر جدید در شماره 54 روزنامه، مسائل مربوط به ایران را در صفحه اوّل درج کرد. عصر جدید به اختصار اخبار جنوب را پوشش داد، نبرد دلیران تنگستانی را گزارش نمود، هر چند با اختصار فراوان؛ از این مهمتر این روزنامه اخبار ابراز تنفر مردم از عملیات انگلیس در جنوب را منتشر کرد، از آن سوی به مخبرالسلطنه هدایت والی وقت فارس توصیه نمود تلاش کند نیروهای انگلیسی را از جنوب کشور بیرون نماید.
در این شرایط بحرانی، شایع شد روز عاشورا نیروهای به اصطلاح ملی که در تهران به سر میبردند، قصد دارند به سفارتخانههای روس و انگلیس حمله برند. نخستین تبعات این شایعات افزایش نیروهای روس و انگلیس در تهران بود، آنان بر محافظین سفارتخانههای خود افزودند. این شایعات در حالی صورت میگرفت که روس و انگلیس پذیرفته بودند پرداخت بدهیهای ایران به دولتهای روس و انگلیس در طول دوره جنگ به تعویق افتد، یعنی اینکه پرداخت این وامها به بعد از خاتمه جنگ موکول شد. مقرر شد دولتین اقساطی را هم که از بدو جنگ به ایران پرداختهاند مسترد نمایند، این کار در حال انجام شدن بود و قسط اولش را هم دولتین پرداخته بودند. این تمهیدات همه برای جلوگیری از نزدیکی ایران به آلمان و عثمانی صورت میگرفت، اما مسئله این بود که روس و انگلیس در ایران منفور بودند، مضافاً اینکه شورش فارس و قیام تنگستان، بعلاوه نفرت مردمی از روس و انگلیس؛ احمد شاه را در اتخاذ موضعی صریح به نفع دولتین مردد ساخت. روس و انگلیس در ازای تعویق پرداختهای ایران قول گرفته بودند دولت مرکزی از تحریکات علیه آنها و گرایشهای ژرمانوفیل جلوگیری کند. دولت به ناچار این شرط را پذیرفت، اما دولتین به استناد همین امر دستگیری کسانی را که علیه آنان مشغول فعالیت بودند، آغاز کردند. در این حال شایع شد دولتین قصد دارند به تهران حملهور شوند، مردم تهران از شایعه حمله روس و انگلیس به تهران وحشتزده شدند، آنان به یاد میآوردند که در عاشورای سال 1330 روسها با مردم تبریز چه کردند. این شایعات توسط کسانی دامن زده میشد که میخواستند مجلس را تعطیل کنند و شرایط را به شکلی در آورند که ثبات از کشور رخت بربندد. از آن سوی «شخص شاه جوان هم که میدانست اشخاصی در خانواده خودش هستند که با روسها همدست میباشند و شاید در این
1) همان، اهمیت ندادن چرا؟
انقلاب آنها به طمع تاج و تخت بیفتند، از مقام سلطنت خود نگران ماند؛ ولی با استقامتی که زیاده از استعداد سن او بود، خودداری میکرد و گاهی سخنان درشت هم به نمایندگان روس و انگلیس میگفت(1)»
هر چه زمان پیشتر میرفت، تلاشها برای ایجاد شرایط بحرانی افزایش مییافت. جالب اینکه بحرانسازان و گردانندگان جرایدی مثل بامداد روشن، ستارة ایران، عهد انقلاب و شهاب ثاقب، مدعی بودند مرکز فسادی را کشف کردهاند که به وسیله آنتریک و شبنامه پراکنی میخواهند بین اعضای دولت و میان ژاندارمری و بختیاریها ایجاد نفاق کنند و سفارتخانههای خارجی را نسبت به دولت ظنین نمایند. اینان مدعی شدند تیم بحرانساز عبارتند از: نصرتالدوله معاون وزارت عدلیه، منتصرالسلطان وکیل مجلس، سردار محیی و برادرش میرزا کریم خان رشتی؛ و میرزایانس ارمنی(2)در واقع برنامهها از قبل چیده شده بود تا مجلس را منحل سازند، شب یکشنبه 23 اکتبر 1915، مورخالدوله همراه با پرنس رویس وزیرمختار دولت آلمان در تهران و مسیو لیتن کنسول این کشور در تهران، به منزل وحیدالملک شیبانی رفت، سایر وکلای دمکرات هم در آنجا حضور داشتند و «مذاکرات محرمانه راجع به تعطیل مجلس بهعمل آمد(3)»
از سوی دیگر تیم بحرانساز متشکل از سلیمان میرزا اسکندری، وحیدالملک شیبانی، سید محمدرضا مساوات همراه با مورخالدوله به منزل مستشارالدوله شتافتند، شخصی که وزیر پست و تلگراف کابینه بود اما ساز خود را مینواخت. صادق فاش ساخت ظرف دو سه روزه اخیر هزار و پانصد سرباز روسی وارد انزلی شدهاند، بالاتر اینکه توضیح داد تلگرافی از مشیرالملک وزیر مختار ایران مقیم لندن رسیده مبنی بر اینکه انگلیسیها سرگرم تهیه اولتیماتومی علیه ایران هستند «و البته اگر چنین اولتیماتومی برسد دولت ایران رد خواهد کرد آن وقت شروع به مخاصمه میشود ودولت باید از تهران حرکت کرده از راه قم به اصفهان یا کرمانشاهان برود.» آری! سناریویی را که امثال سلیمان میرزا اجرا کردند، به واقع از لندن و توسط مشیرالملک دیکته شده بود، واسطه این کار هم مستشارالدوله بود، دیدیم که این سناریو طابق النعلِ بالنعل اجرا شد. نکتة دیگری که مستشارالدوله گفت این بود که انگلیسیها از معاهدات سری ایران و آلمان مطلع شدهاند، منبع انگلیسیها سفیر کبیر این کشور مقیم امریکا بود که گفته بود آلمان، بلغارستان را وارد جنگ کرده و به زودی با ایران هم عهدنامه منعقد خواهد کرد(4)اندکی بعد از
این گفتگو بود که فرگوسن(1)رئیس شعبة بانک شاهنشاهی در شیراز به دست یک دسته از ژاندارمهای منطقه توقیف شد.
کسانی مثل مستشارالدوله صادق، ارکان اصلی بحرانهای کشور بودند. اظهارات او نشان میداد که اینان به دنبال کشانیدن قشون بیگانه به داخل کشور هستند. از آن سوی مهدیخان مشیرالملک فرزند علاءالسلطنه و برادر حسین علا که وزیر مختار ایران در لندن بود، اخبار لازم و اطلاعات مهم را در اختیار این گروه قرار میداد.
جنگ آغاز شده بود و ایران در وضعیتی بسیار متزلزل قرار داشت. در این زمان موج حملات برخی از نمایندگان مجلس فقط و فقط متوجه یک تن بود: حسنخان وثوقالدوله. حملات نمایندگان که جنبه کاملاً شخصی یافت، سلسله حوادث و مصیبتهای فراوانی را رقم زد که تأثیر آن در آینده سیاسی کشور هم بر جای ماند. بحران مجلس و اقداماتی مثل استیضاح دولت عینالدوله، باعث شد قشون روسیه به طور روزافزونی در قزوین اردو بزنند، گیلان، مازندران، استرآباد، خراسان تا شاهرود عرصه تاختوتاز قوای بیگانه شد. در دوایر دولتی بوشهر بیرق انگلیس برافراشتند، در قائن و سیستان آشوب بر پا شد، پایتخت توسط قوای روسیه تهدید گردید، درست در همین زمان روسها اقساط وامهای عقبافتاده خود را از دولت ایران طلب کردند. قوای روسیه و آلمان در کرمانشاه و حوالی آنجا با هم درگیر شدند، بدون اینکه منازعه آنان به دولت و ملّت ایران ربطی داشته باشد.
روز جمعه بیستم اوت سال 1915 روزنامة پروردین به تحریک سردار محیی و میرزا کریم خان رشتی حملات شدیدی به وثوقالدوله کرد. روزنامة پروردین نوشت در آن شرایط تاریخی، چشم امید همه به کابینه مستوفیالممالک بود که باید به مجلس معرفی میگردید. کابینهای که به قول نویسنده «لااقل به ایرانیت علاقهمند بوده به سابقههای تاریک و خیانت به وطن در میان عام معرفی نشده باشد.» نویسنده خاطرنشان ساخت با اینکه به شخص مستوفی امیدواری وجود داشت، اما معلوم بود «تلقینات و تلاشهای لیدرهای دمکرات» و اجازه ندادن آنها به رئیسالوزرا برای انتخاب اعضای دولت خود، کابینهای که «موافق با مصالح مملکت و مساعد با خواهشات جماعت باشد»، شکل گیرد. منظور نویسنده پروردین هم فقط حمله به وثوق بود: «بله وثوقالدوله در کابینه تشکیل داده فراکسیون دمکرات عضویت پیدا کرد و در مجلس شورای ملّی معرفی شد و از طرف نمایندگان ملّت که تأمین مصالح عمومی را با قید قسم به عهده گرفتهاند مخالفتی ابراز نشد.» در ادامه مقاله آمده بود:
«ما بعضی از سردستههای دمکرات را خوب میشناسیم و به حالات و روحیة آنها خوب اطلاع داریم. نگاشتن این جملات برای آن است که عناصر بیطرف و طرفداران سعادت و
1) Ferguson.
استقلال ایران و رنجبران بیچاره که به امید حمایت طرفداران دروغی خود در بیابان عرق میریزند تذکر بدهیم که در این پیشامدها منصفانه قضاوت نمایند. پس از سقوط کابینه عینالدوله و حدوث بحران با حصول اطلاعات عمیقه میدانستیم که وثوقالدوله و رفقای او در کابینه آینده عضو بوده و باقیمانده هستی ما از میان خواهد رفت. وثوقالدوله در خیانت به وطن و بدخواهی ایران ضربالمثل است و کمتر کسی است که او را نشناسد. بلی وثوقالدوله در مدت وزارت خارجه خود خیانتی نبود که نسبت به ملّت و مملکت مرتکب نشد. هنوز نطق بیشرمانه او که آذربایجان را عضو فاسد ایران و قابل قطع دانست از خاطرهها محو نشده. هنوز مرکب امضای امتیازنامه و مقاولات نامههایی که به اجانب داده خشک نگردیده. وثوقالدوله بود که وسایل التیماتوم معروف روس را فراهم کرد. وثوقالدوله بود که معاهده 1907 را تصدیق نمود. وثوقالدوله بود که برای منافع شخصی خود خون شهدای آذربایجان و گیلان را به گردن گرفت. وثوقالدوله بود که آزادیخواهان را تبعید کرد.....
با عضویت وثوقالدولهها در کابینه چطور میتوانیم به مقام مجلس و آزادی ایران مطمئن باشیم. از کجا فردا بوشهر را هم عضو شقاقلوسی(1)ایران نخواند. با این تجارب کثیره فهمیدهایم که در ایران هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست. ابداً نمیتوانیم باور کنیم که در زمان حیات مجلس شورای ملی وثوقالدوله مصدر خدمات واقع شود. باید اقرار کنیم که در موضوع تقصیری بر وثوقالدوله وارد نیست. مقصر آنهایی هستند که با بستن اسم دمکراسی و آزادیخواهی به خود از وثوقالدولهها طرفداری کرده آنها را روی کار میآورند. تف باد بر آزادیخواهی ما که مفتضح کردیم تمام آزادی طلبان دنیا را. چقدر ننگین است چنین آزادیخواهی ما. ای وبا، ای طاعون، ای زلزله بیائید خاک ایران را از لوث وجود ما فرزندان خائن پاک کنید. بیائید که حیف است شما غیر از محیط ایران حتی در مرکز افریقا نزول کنید. شما شایسته مایید و ما در خور شما. برویم آزادی طلبان مذبذب که عالم حریت را ملوث کردیم. برویم دست وثوقالدوله را بوسیده طلب عفو کنیم. چرا [که] خائن مائیم نه او. ما اجنبی پرستیم نه او. ما مخرب مملکتیم نه او. از او بخواهیم که چرخهای آزادی و حریت را به کار اندازد. از او التماس کنیم که حیات سیاسی ایران را تأمین کند. از او بخواهیم که سعادت مملکت را فراهم سازد. در پیش او عدم رشد و لیاقت خودمان را اقرار کنیم. برویم و زمام اختیار مملکت را به دست او بسپاریم چنانچه سپردیم و بگوییم «گر بکشی حاکمی ور بنوازی خطاست.» ای عناصر لجوج، ای ذوات خودپرست که آبادی خویش را در همدستی خائنین مملکت دانستهاید شما که متهورانه با این مملکت شیرازه گسیخته بازی میکنید به احساسات عامه و قضاوت ملّت بیاعتنا هستید بترسید از آن روزی که دیگ قهر پروردگار قهار بجوش
1) عضوی از بدن که فاسد است و باید قطع شود، اشاره است به بیماری جذام.
آمده کیفر اعمال شما را بدهد. بترسید از انتقام خدایی، اندیشه کنید از عدالت جاوید(1)» روز بعد از چاپ این مقاله، پروردین به دستور رئیسالوزرا توقیف شد.
در این زمان وثوق وزیر مالیه کابینه مستوفیالممالک بود، وثوق به رئیسالوزرا پیغام داد چنانچه این روزنامه که توسط سید عبدالرحیم خلخالی چهره مشهور آشوب طلب اداره میشد؛ توقیف نشود، وی از وزارت مالیه استعفا خواهد داد. مستوفیالممالک هم مجبور شد دستور توقیف روزنامة پروردین را صادر نماید(2)نکتة جالب این است که خلخالی این عنصر غوغاسالار، با اینکه خود جزو رهبران حزب دمکرات بود، وثوق را به دروغ منتسب به آن تشکیلات میکرد. همه میدانند که دمکراتهای دوره مجلس دوم دشمنان خونی وثوق بودند، حال چگونه است که او را منتسب به این تشکل مینمودند؟ پاسخ واضح است، کابینه مستوفی مورد حمایت دمکراتها قرار داشت و برای آنان که ساقط کردن وزرا و مشوب کردن اذهان عمومی سرلوحه کار بود، فرقی نمیکرد حریف را چگونه سرنگون سازند، باید این کار انجام میشد حتی اگر فردی که هدف تیرهای بلای آنان واقع میشد به دروغ منتسب به تشکیلاتی کنند که متهم فرضی آنان نه تنها هیچ نسبتی با آن نداشت بلکه دقیقاً در جبهة مخالف آن حزب قرار میگرفت.
در این زمان به موازات گسترش جنگ، وضعیت ارزاق عمومی در کشور و حتی پایتخت روز به روز بدتر میشد، در تهران گندم کمیاب شد و کیفیت نان بسیار بد گردید. در عین حال کالای خارجی لحظه به لحظه گران میشد. سال 1333 قمری به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز بودجه سال آینده تقدیم مجلس نشده بود. وضعیت مالیه به هم ریخته و در خزانهداری هرجومرجی بیسابقه حکمفرما بود. کارشکنی بیداد میکرد، نوک تیز این کارشکنیها متوجه وثوقالدوله وزیر مالیه بود. روزنامة رعد که در دوره امضای قرارداد 1919، آن همه سنگ آن قرارداد را به سینه زد، پیشتر یعنی در همین سالی که از آن سخن میگوییم، علیه وثوق مطالب شداد و غلاظی مینوشت. سید ضیا و گروه همکارش مثل ایپکیان، وثوق را متهم میکردند که همیشه طرف سوءظن مردم بوده است، میگفتند بهتر است وی اکنون اندیشه خود را مصروف حل بحرانهای مالیه کند تا بلکه حسنظن مردم را جلب نماید(3)واقعیات و حوادث بعدی نشان داد که چه کسانی در کار وثوق اشکالتراشی میکردند و چه دستهایی میخواستند به هر نحوی شده او را از سرراه خود بردارند. به واقع جبههگیری خطرناکی در کشور به وقوع پیوسته بود، عدهای پشت سر وثوق راه
میرفتند، اینان میخواستند بر مهمترین تشکیلات این زمان یعنی حزب دمکرات تسلط یابند و عدهای دیگر درست در جبههای مخالف وثوق راه میپیمودند. اختلافات اینان که اغلب جنبه شخصی داشت، بالاخره کشور را به گردابی عظیم سوق داد، ما به این مهم در آینده خواهیم پرداخت.
به هر حال بحرانها ادامه داشت و دعواهای شخصی جای خود را به حفاظت از منافع ملّی ایران داده بود. این وضع تداوم یافت تا نوبت به سپهسالار تنکابنی رسید. وضعیت ایران در دوره زمامداری سپهسالار به تیرگی بیشتری گرایید. روز چهارم شوال سال 1334 یعنی ده ماه بعد از حمله سراسری به ایران، دولتهای روس و انگلیس اولتیماتومی به دولت ایران تقدیم کردند و طبق آن خواستند امور نظامی و مالی ایران زیرنظر آنها اداره شود؛ این یادداشت تسلیم محمد ولیخان سپهسالار تنکابنی رئیسالوزرای ایران شد. طبق این یادداشت به دولت ایران تذکر داده شده بود قشونی در جنوب کشور به فرماندهی انگلیسیها به تعداد یازده هزار تن تشکیل دهد، عده فوج ایرانی در شمال کشور هم باید به همان میزان میشد. هر دو دولت به ایران تکلیف کرده بودند عده کافی از صاحبمنصبان جنگی و اطبای نظامی و غیرنظامی وارد کشور کند و تعلیم این دو نیروی نظامی هم با آنان باشد. از نظر مالی به هیئتی مختلط که از یازده رجب 1334 تا اندازهای مشغول نظارت بر مالیة ایران بود، اختیارات کامل داده میشد و بر قدرت آن افزوده میگردید. در انتخاب این هیئت مختلط باید نظرات دو سفارت در نظر گرفته میشد، هیئت مختلط در تمام مالیه ایران چه از نظر عایدات و چه مصارف و چه تصویب آنها حاکم مطلق به شمار میرفت. هیئت مذکور متشکل از اعضای ایرانی، روسی، انگلیسی و بلژیکی بود که عملاً زمام امور مالیه را به دست گرفت. روز 18 ربیعالثانی سال 1335 به سپهسالار اتمام حجت شد ظرف چهل و هشت ساعت مصوبه مذکور را به بوته اجرا گذارد. صدراعظم وقت بلافاصله بدون مشاوره با اعضای هیئت دولت و شاه، موافقت خود را با این فرمول اعلام داشت، این موضوع باعث ناراحتی و تکدر خاطر احمد شاه گردید.
اندکی پیش از این، روز نوزدهم صفر ماه 1335، روزنامة عصر جدید فوقالعاده خود را منتشر ساخت، در این شماره که به نقل از خبرگزاری رویتر مورخه دوازدهم دسامبر 1916 چاپ شده بود؛ عصر جدید خبر میداد مجلس آلمان و سه دولت متحد آن به متفقین اطلاع دادهاند برای مذاکره صلح حاضرند و البته اگر متفقین این پیشنهاد را قبول نکنند، دولت آلمان به جنگ تا سرحد امکان ادامه خواهد داد. همین روزنامة عصر جدید در فوقالعاده دو روز بعد خود خبر داد متفقین این پیشنهاد را رد کردهاند، آنها گفتند آلمان مشغول نیرنگ بازی است و این خبر هم دامی است برای اینکه بین دولتهای متفق اختلاف اندازد. گفته میشد آلمان عمر فتوحات خود را سرآمده میداند، اما به شکست خود اذعان نکرده است؛ به همین دلیل تا زمانی که این کشور خود را فاتح به شمار میآورد، هیچگونه مذاکرهای قابل تصوّر نیست. معلوم بود انگلیسیها هنوز به اهداف اصلی جنگی خود نرسیده بودند، آنان باید از تقسیم
جهان به واسطه جنگ، منافع بزرگتری به دست میآوردند، به همین دلیل نگذاشتند جنگ خاتمه یابد.
درست در همین شرایط بود که نیروهای عثمانی وارد همدان شدند، این حوادث دست به دست هم داد و باعث سرنگونی دولت سپهسالار شد، بلافاصله بعد از وی حسن وثوق به ریاست وزرایی انتخاب گردید. هنوز دولت به درستی استقرار نیافته بود که سفارت انگلیس نامهای نوشت و به استناد موافقت سپهسالار اعظم، سر پرسی سایکس را به ریاست قوایی که برای حفظ نظم و امنیت جنوب تشکیل داده بودند، معین نمودو از دولت ایران خواست به مأمورین محلی ولایات جنوبی دستور دهد با این نیرو همکاری کنند(1)سال 1294 شمسی رو به پایان بود و سال جدیدی آغاز میشد. در این سال برخلاف سال گذشته که مجلس دائر بود، خبری از این نهاد قانونگذاری دیده نمیشد. روزنامههای کشور منحصر بود به عصر جدید، رعد، ارشاد و اطلاعات. مقاله مهم متینالسلطنه در عصر جدید که گفتیم به قیمت جانش تمام شد، در همین زمان نوشته شد.
1) کاوه، یکشنبه 8 آذر 1296، 15 آوریل 1917، «باز اتمام حجت.»
قصد نداریم در اینجا در باب نحوه تشکیل دولت به اصطلاح ملّی رضاقلی خان نظامالسلطنه مافی سخن گوییم، به این موضوع در منابع گوناگون اشارت رفته و البته همه به نوعی او را شخصیتی به اصطلاح ملّی قلمداد کردهاند(1)واقعیت این است که نظامالسلطنه مافی یکی از چهرههای مهم دخیل در تحولات این مقطع ایران بود، اما همانطور که یحیی دولتآبادی نشان داده است، او هرگز فردی ملّی به مفهوم مثبت کلمه نبود. وقتی جنگ شروع شد، او حاکم بروجرد و لرستان و خوزستان بود. رضاقلیخان فرزند حیدرقلیخان بیگلربیگی مشهد و برادرزاده حسینقلیخان نظامالسلطنه مافی والی سابق خوزستان بود که درست به هنگام بحبوحه مشروطه ایران درگذشت و لقبش به رضاقلی خان رسید. وقتی متفقین خاک کشور را اشغال کرده بودند، در اروپا اقامت داشت. بعد از این ماجرا به ایران آمد و به شرحی که در کتابهای تاریخ آمده است، دولت خود را در کرمانشاه تشکیل داد. با پیوندهای عموی او با خزعل در جایی دیگر از این دفتر اشاره کردهایم، اما اینجا همینقدر اشاره میکنیم که دختر عموی او همسر شیخ خزعل بود و خزعل به طوری که همه میدانند یکی از برجستهترین مدافعین منافع انگلیس در ایران بود. خطی مستقیم خزعل را به شرکت کشتیرانی لینچ و سرمایه گذاران آن مرتبط میساخت. از این بالاتر در بصره لژ فراماسونری فعالیت میکرد که بستگان خزعل در آن عضویت داشتند، اینان از سوی گراندلژ انگلستان موظف بودند دامنة فعالیت خود را در جنوب ایران، سواحل عربستان سعودی، شیخنشینهای سواحل خلیج فارس و بسیاری نقاط دیگر گسترش دهند. لژ روشنایی ایران به واقع بخشی از ادامه فعالیت این لژ در دوره پهلوی دوّم بود(2)
به سال 1329 بین رضاقلی خان نظامالسلطنه مافی فرمانفرمای وقت فارس با قوامالملک و برادرش نصرالدوله اختلاف بروز کرد، نظام السطنه او و برادرش را دستگیر نمود و اغتشاشات چند ساله اخیر فارس را به گردن وی انداخت. در تهران عدهای مثل علاءالدوله، سهامالدوله، سردار اسعد و چند تن دیگر از بختیاریها به وساطت برخاستند، بیم آن میرفت که این دو برادر را به قتل رسانند. عینالسلطنه نوشت: «به عقیده من قتل آنها واجب است زیرا آن وقتی که شیراز بودم میدیدم اینها چه میکردند. اما قتل آنها یک عیب دارد که فارس بدون منازع یک باره در ید اقتدار صولتالدوله که حالا خودش را سردار عشایر لقب داده میافتد و دیگر احدی حریف او و قشقائی نیست. از حلب تا کاشغر میدان صولتالدوله میشود و شاید علاالدوله و دیگران هم به واسطه بصیرتی که از امور فارس دارند به همین لحاظ شفاعت میکنند(3)»
در دورة جنگ اوّل جهانی، نظامالسلطنه (4)تعداد زیادی از لرهای سگوند و حسنوند را جمعآوری کرد که ظاهراً با متفقین بجنگد، اما «بعضی هم احتمال میدهند نظامالسلطنه روابط باطنی خود را با انگلیسیها قطع نکرده است و داخل شدن او در این کار از روی مصلحت بوده که ظاهراً دشمنان آنها را محدود نگاه دارد و عملیات آنها را خنثی کند تا پیش آمدها پرده را از روی حقیقت احوال بردارد(5)» این جمله دولتآبادی به بهترین شکلی رسالت نظامالسلطنه را نشان میدهد: او مأموریت داشت خود را ژرمانوفیل نشان دهد، برای اینکه به عنوان ضدیت با انگلیس، اعتمادها را جلب کند و به مثابه سوپاپ اطمینان بریتانیا عمل نماید. نظامالسلطنه این رسالت را به بهترین نحو ممکن به انجام رسانید و ضربات اساسی بر اعتماد مردم وارد ساخت. در این ایام نظامالسلطنه پایگاه عملیات خود را شهر الشتر دومین شهر بزرگ لرستان در آن روز قرار داد. عدهای هم به بروجرد رفته بودند، اما به قول دولتآبادی که برای تهیه قوای ملی به بروجرد عزیمت کرده بود: «به واسطة... بی اعتمادی که به عملیات نظامالسلطنه داشتم، به حال یأس افتادم(6)» او در بروجرد ماند و به انتظار نظامالسلطنه نشست. این انتظار دو
1) مثلاً بنگرید به: علیرضا ملائی توانی: ایران و دولت ملّی در جنگ جهانی اول، (تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1378.)
2) اسناد فراماسونری در ایران، (تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1380)، صص 298، 300-301.
3) عینالسلطنه، ج5، ص3412.
4) در مورد زندگی حسینقلیخان نظامالسلطنه و رضاقلی خان نظامالسلطنه دوم، به ضمائم همین کتاب مراجعه کنید.
5) دولتآبادی، ج3، ص307.
6) همان.
سه هفته طول کشید، «هر چه توانستم کتباً او را ترغیب و تحریص به تعجیل نمودن در عملیات کردم(1)»
وقتی بعد از مدتها انتظار اردوی نظامالسلطنه هویدا شد، کاری از آن ساخته نبود، زیرا غرب کشور به دست روسها سقوط کرد. سوارانی که او را همراهی میکردند بیش از سه هزار تن نبودند، تازه یک قسمت آن خانواده خود نظامالسلطنه بود که به عراق عرب میرفتند. نظامالسلطنه به فرمانده آلمانی مقیم غرب کشور قول داده بود چهار هزار سوار جنگی همراه داشته باشد، اما «اردوی مزبور آن مقدار که سوار لرستانی بود، به یک جمع غارتگر شبیه تر بودند تا به مدافعین از وطن، مهمترین قسمت این سوار از طایفة حسنوند بودند در تحت ریاست سردار امجد حسنوند؛ مرد طماع غارتگر مزبور میریخت به دهات اطراف، و از هرگونه ستمگری دربارة بیچارگان مکرر غارت شده دریغ نمیکرد، قسمت دیگرش سرباز سیلاخوری بود... باقیمانده یک قسمت که برای جنگ میرفتند و آن قسمت ژاندارمری بود(2)» همین موضوع خود ماهیت «حکومت موهوم موقتی نظامالسلطنه در غرب ایران»(3)را بیش از پیش به نمایش میگذاشت.
نظامالسطنه مافی رئیس دولت مهاجر بود، «پیش از این روابط سیاسی خارجه این شخص با انگلیسیان بوده است و انگلیسها او را یکی از هواخواهان خود میشمردهاند»، اما وقتی آلمانها در جنوب و غرب کشور نفوذ یافتند و مردم را به ضد روس و انگلیس تحریک میکردند و از زمانی که عشایر و ایلات علیه قوای مهاجم مقاومت کردند، «ناچار یک تن از رجال معروف دولت باید این قوا را جمع آوری کند وفرمانده کل گردد، آلمانها نظامالسلطنه را برای این خدمت به هر وسیله بوده حاضر کردهاند(4)» چطور شد که نظامالسلطنه به یک بار از انگلیسیها روی گردانید و ژرمانوفیل شد؟ واقعیت این است که چنین چیزی حقیقت نداشت. نظامالسلطنه در این مقطع تاریخی نقش بسیار مشکوک و مخربی بازی کرد. این فرد پیوندهای آشکاری با شیخ خزعل داشت، از سویی مافی، به طور خانوادگی به بریتانیا تعلق خاطر داشت و تا به آخر یک انگلوفیل صدیق باقی ماند.
یکی از اقدامات نظامالسلطنه در دورانی که ریاست دولت مهاجر را بر عهده داشت دخالت او در تصرف بغداد به دست قوای انگلیسی بود. شرح ماجرا به این شکل است که به هنگام ورود قشون عثمانی به کوتالعماره، نیز درست زمانی که این قشون فرماندهان انگلیسی را دستگیر کردند و آنان را شکست دادند؛ انگلیسیها محرمانه با وی ارتباط برقرار کردند. بعد از
این، او نوشتههایی برای خزعل و والی پشتکوه ارسال کرد، طبق این نوشتهها عثمانی به تقاضای نظامالسلطنه سی هزار تن از قشون خود در بینالنهرین را باید به ایران اعزام مینمود. ظاهر قضیه این بود که او با این نیرو به مقابله با قوای متفقین میپردازد و زمانی که توانست سی هزار قشون ایرانی مهیا کند، آنان را باز خواهد گردانید. عثمانیها فریب این نقشه نظامالسلطنه را خوردند که البته اصل نقشه هم متعلق به انگلیسیها بود. قشون آنها مدتها در ایران ماند، نظامالسلطنه هم البته هیچ اقدامی نکرد. عثمانیها در ایران معطل مانده بودند و از سویی قشون ایرانی که قول آن داده شده بود هرگز مهیا نگردید.
نظامالسلطنه نه تنها این کار را نکرد، بلکه قوای ژاندارم ایرانی را هم نابود ساخت. او حتی از رسانیدن غذا و قوت لایموت به این نیرو خودداری نمود، شکایتها هم البته به جایی نرسید. در این وضعیت بود که انگلیسیها قشون خود را به بینالنهرین فرستادند و به بغداد حملهور گردیدند. ناظرین بر این باور بودند که اگر نظامالسلطنه خیانت نمیکرد، بغداد به دست نیروهای انگلیسی نمیافتاد(1)
قشون انگلیسی در اوّلین مرحله حملات خود، شهر بصره را به تصرف در آوردند و رو به سوی بغداد به حرکت درآمدند. در خوزستان عثمانیها به کمک اعراب ایرانی به معادن نفت انگلستان صدماتی وارد کردند. نقش شیخ خزعل در این زمان در صیانت از منابع نفتی بریتانیا بسیار زیاد بود، او با دستهای از سپاهیان هندی مشغول نبرد علیه عثمانیها شد؛ اما با این حال وضعیت محمره [خرمشهر] و ناصری [اهواز] و اطراف آن خیلی مغشوش بود. انگلیسیها شروع به احداث قلاع نظامی کردند، کشتیهای جنگی آنان در دهانه اروندرود لنگر انداختند، توپخانه و قورخانه منظم نشان از این داشت که بریتانیاییها نیامدهاند که به این آسانی و به این زودیها بروند. آنها به سردار ارفع یعنی شیخخزعل انواع و اقسام سلاحها تحویل دادند(2)تا از منافعشان حمایت کند، این موضوع نشان میداد که بریتانیاییها تا چه اندازه نسبت به اعلان بیطرفی ایران ارزش قائلند.
حساسیت انگلستان به نواحی غرب ایران دلیل مستحکمی داشت، لرستان دروازه خوزستان بود، پس انگلستان نمیتوانست از دست رفتن منابع نفتی خوزستان را در آیندهای هر چند دور نظاره کند و بی تفاوت بنشیند. از یک سو خزعل به آشکارترین وجهی حمایت از منابع نفتی شرکت نفت انگلیس و ایران را تقبل کرده بود و از سوی دیگر نظامالسلطنه نیروهای ایران را در غرب کشور بیهوده مشغول نگه میداشت. اگر رضاقلی خان میخواست به منافع انگلستان ضربهای زند، علیالقاعده باید نابودی منابع اقتصادی این قدرت را در خوزستان هدف قرار میداد؛ نه اینکه نیروها را در غرب کشور و بین ایلات و عشایر سرکش آن منطقه نابود سازد و
آنان را طعمه لشکر جرار روسیه نماید. به واقع حتی همان زمان هم کمتر کسی بود که از اهمیت مسئله نفت ایران در تحرکات انگلستان وقوفی نداشته باشد، این مسئله که سوخت نیروی دریایی بریتانیا از زغال سنگ به سوختهای فسیلی تبدیل یافته است، امری سرّی به شمار نمیآمد، جراید داخلی به نقل از مطبوعات انگلیسی نقل میکردند که سیستم سوخت کشتیهای جدید انگلیس به یمن نفت ایران تغییر یافته و با نفت کار میکند. همه میدانستند در وزارت دریاداری و پارلمان انگلستان در زمینه ضرورت تهیه نفت مباحث فراوانی وجود دارد، همه میدانستند چه بخشی از محافل بریتانیا با دولت این کشور بر سر تسلط بر نفت ایران با هم رقابت میکنند و منافع و مصالح ایران را قربانی سود نامشروع خود مینمایند. در مطبوعات ایران نوشته میشد که به واسطة تلاشهای سر وینستون چرچیل وزیر دریاداری بریتانیا، دولت انگلستان عمده سهام شرکت نفت انگلیس و ایران را خریداری کرده است؛ به نقل از مطبوعات خارجه نوشته میشد دولت انگلستان دو میلیون و دویست هزار لیره پرداخت کرده و اغلب سهام این شرکت را خریداری نموده است، «انبار و محل تصفیه و کارخانجات آن در جزیرة عبادان یا آبادان در مصب رود کارون خاک ایران است و به این واسطه بحریّة انگلیس از حیث نفت آسوده شد. نظر به معاهده 1907 میلادی تمام معادن بیشمار نفت ایران در منطقة بیطرف واقع شده و انگلیسیها مشغول هستند این منطقه را هم از بیطرفی خارج نموده جزو منطقه خود داخل نمایند(1)» آری، حتی عینالسلطنهای که در الموت نشسته بود، نسبت به مسئله نفت حساسیت نشان میداد، آنگاه چگونه ممکن بود رئیس به اصطلاح دولت ملّی کرمانشاه به این مهم آگاهی نداشته باشد؟ به گمان ما نظامالسلطنه مأموریت داشت صادقترین نیروهای ایران را در غرب کشور مشغول دارد تا انگلستان با آرامش به غارت منابع نفتی کشور ادامه دهد، به عبارت بهتر او نیروهای ایران را از منطقه زرخیز خوزستان که به شدت توسط انگلیس استثمار میشد، به غرب کشور منحرف کرد. خزعل هم که در خوزستان مشغول صیانت از منافع بریتانیا بود، آن طرفتر در پشتکوه لرستان هم بریتانیا متحدی نیرومند داشت؛ بنابراین هیچ خطر عاجلی منافعش را تهدید نمیکرد.
در این میان امیر مفخم همدانی «کُشندة سید جمال الدین واعظ که از اشخاص پست فطرت روس پرست است»، با روسها همداستان شد و آنها را وارد همدان کرد. حکومت همدان هم به این امیر مفخم داده شد(2)حمله روسها به همدان و قزوین باعث شد روابط پستی و تلگرافی ولایات جنوب و غرب کشور با مرکز قطع شود. در تهران به دلیل وضعیت پیش آمده، مستوفیالممالک استعفا داد و شاهزاده عبدالحسین میرزا فرمانفرما به ریاست وزرایی نایل آمد. وقتی فرمانفرما آمد، در تهران حکومت نظامی اعلام شد، قزاقها بر شهر
تسلط یافتند، از آن سوی، شاه از شهر خارج شد و به فرحآباد رفت. در بیست و هفتم صفر سال1335، درست دوازه روز بعد از تشکیل دولت فرمانفرما و همزمان با سیاست جلوگیری از گسترش بحرانها، علمای اصفهان تلگرافی به این مضمون خطاب به او فرستادند: «حضور حضرت اشرف آقای رئیسالوزرا دام اقباله العالی؛ بعد از عرض تبریک و تشکر از این موهبت عظمی زحمت افزاست که تمام اقدامات و اهتمامات این جانبان و عموم اهالی اصفهان به ملاحظة همراهی و اطاعت دولت محبوب خودمان بوده و هست. چنانچه نظر دولت به اصلاح تعلق گرفته و حفظ استقلال را منوط به آن دانستهاید اهالی اصفهان هم در اطاعت حاضر و به بعضی ملاحظات که از نظر مبارک دور نیست، توجهی بفرمایید که قشون اجانب در هر نقطه هستند متوقف باشند و به طرف اصفهان حرکت ننمایند تا کاملاً بتوان جلوگیری از کلیه هیجانها نموده عموم ملّت دعاگو باشند. شیخ نورالله [اصفهانی]، شیخ جمالالدین کلباسی، محمد حسن موسوی(1)»
دیگر اینکه روابط کمیته مرکزی حزب دمکرات با شعباتش قطع گردید، «بهت شدیدی کارکنان ملت را فراگرفت و روسها در دهات اطراف راه، هر کجا صدای تیری شنیدند یا بهانه دیگر به دست آوردند از کشتن مردها و شکم دریدن زنها و سربریدن اطفال و انواع بی رحمی دریغ نداشتند(2)» انگلیسیها هم در این جنایات مشارکت داشتند، میگفتند یک طفل چهارده ساله، انباری متعلق به انگلیسیها را آتش زده و صدها پیت بنزین و مهمات را نابود ساخته است. او را دستگیر و محاکمه کردند، متهم گفت این کار را خود کرده و تصمیم شخصیاش بوده است؛ زیرا آنان اجنبیاند و به ایرانیان صدمه میزنند. انگلیسیها این نوجوان را تیرباران نمودند(3)در همین اوضاع، فرمانفرما در نخستین اقدام تلگرافی به یکی از رؤسای اعتدالیون ارسال کرد و نوشت بیش از این فریب دمکراتها را نخورد و به تهران مراجعت نماید(4)فرمانفرما میخواست با بعضی تغییرات قراردادی را که در دورة مستوفی میخواستند با روس و انگلیس منعقد کنند و همه به نفع ایران بود، به مورد اجرا گذارد. اما این بار دیگر دولتین موافقت نکردند(5)، بالاتر اینکه گروه به اصطلاح ملیون با طرح او به شدت مخالفت ورزیدند و زمینه سقوط وی و استقرار سپهسالار را مهیا ساختند.
قبل از ادامه بحث باید گفت دولت ایران
از ابتدای امر و به دنبال وقوع جنگ، روشی بسیار غلط در برابر ماجراجویان و بحرانسازان داخلی و خارجی در پیش گرفت. دولت ایران خواست در بیطرفی خود هم رضایت روس و انگلیس را به دست آورد و هم عثمانی و آلمان را. اما غیر ممکن بود بتوان دو دشمن را در یک خانه نگهداشت به طوری که هیچکدام رنجشی پیدا نکنند. دولت ایران بر این نکته وقوف نداشت که جنگ عبارت است از تقسیم مجدد مناطق نفوذ اقتصادی و سیاسی؛ ایران یکی از مهمترین حلقههای اقتصاد سیاسی جهانی بود و امکان نداشت این کشور به حال خود رها شود. انگلیسیها برای حفاظت از منابع نفتی خود در خوزستان با عثمانیها درگیر بودند، به عبارت بهتر جنگ انگلیس و عثمانی بر سر نفت بود، جنگ بر سر نفت بصره که درست در نزدیکی خوزستان قرار داشت. از آن بالاتر بینالنهرین کلید تسلط بر کویت بود، پس انگلستان باید بر آنجا تسلط مییافت. از آن سوی بین محافل سرمایهداری اروپا و کشور عثمانی در باب مقوله امتیازاتی در ایران مثل راهآهن، پیوند تنگاتنگی وجود داشت. پیشتر گفتهایم که به واقع خط راهآهن عثمانی به درون خاک ایران را کسانی میخواستند به انجام رسانند که با سرمایه مالی اروپا مثل دویچه بانک مرتبط بودند، اکثر آنان یهودیان حلقه ادوارد هفتم بودند و البته انگلیسی(1)هم به دلیل نفت و هم به دلیل موقعیت استراتژیک، روسیه و انگلستان و آلمان و عثمانی برای چنگ انداختن بر این کشور، با هم رقابت میکردند، اما اینگونه به نظر میرسد که امپراتوری محتضر عثمانی آلت فعلی در دست سرمایه سالاران یهودی آلمان بود همانطور که امپراتوری فرتوت و رو به موت روسیه حداقل از دوره مشروطه به این طرف، در چاه ویل دسیسههای انگلستان در میغلتید. انگلستان از تضعیف موقعیت روسیه منافع فراوانی هم در ایران، هم در قفقاز و هم در اروپا میبرد، همانطور که سایر قدرتهای بزرگ سرمایهداری از تضعیف روزافزون عثمانی بهرهبرداری میکردند و به شدت از آن استقبال مینمودند. دولتهای وقت ایران به این نکته توجه نداشتند که اعلان بیطرفی یا حمایت از فلان طرف جنگ؛ تأثیری در سرنوشت محتوم و از پیش رقم خورده ایران نداشت، باید جنگ به نحوی از انحا به نفع یکی از قدرتهای بزرگ امپریالیستی، یا روس و انگلیس و یا آلمان خاتمه مییافت، به عبارتی باید موقعیت ایران در شطرنج اقتصاد جهانی مشخص میگردید. باید معلوم میشد این کشور در مدار منافع کدام قدرت بزرگ سرمایهداری میگردد، با این حال رویّهای که دولتهای ایران در پیش گرفته بودند، از کوچکترین بصیرت سیاسی عاری بود.
بهترین راهی که در مقابل دولت ایران قرار داشت این بود که بحرانسازان را از ادامه فعالیت خود ناامید سازد، اما نکته این بود که دولت وقت ایران مقارن شروع جنگ، یعنی دولت مستوفی را همینان اداره میکردند. همان زمان هم بسیاری از ناظرین میگفتند دولت ایران میبایست بعد از آنکه یقین کرد جنگ به این زودیها خاتمه نمییابد و وقتی میبیند آلمانیها
1) برای تعقیب این بحث به فصول یازدهم تا سیزدهم بحران مشروطیت در ایران مراجعه شود.
و عثمانیها بنای دسیسه گذاشتهاند و اقداماتی میکنند که مخالف مصالح بلند مدت ایران است، وقتی مجلس و حزب دمکرات و ارباب جراید به صف نخست بحرانسازان پیوستهاند و مانع از استقرار ثبات و امنیت در کشور میشوند؛ در درجه نخست باید حالت فوقالعاده اعلام میکرد و مجلس را تعطیل مینمود. بهواقع هیچ کدام از دولتهای ایران در صدد تعطیلی مجلس برنیامدند، این موضوعی است بسیار مهم. آنها اجازه دادند کسانی که به نام نمایندة مردم در صحن بهارستان گرد آمدهاند، آتش افروزی کنند و درست وقتی اقدامات ضدملی خود را به انجام رسانیدند، خود مجلس را هم تعطیل کردند؛ حال آنکه آن زمان دیگر وجود مجلس ضرورتی غیرقابل انکار به شمار میآمد. در خلاء مجلس بود که هیچ کس نتوانست اهمیت پیشنهادهای قدرتهای بزرگ را دریابد، فقدان مجلس مهمترین مانع تصمیمگیری در سطوح کلان کشور به شمار میرفت. عجب اینکه همان گروه اجازه ندادند مجلس چهارم هم به این آسانیها تشکیل شود، آنان وقتی به این امر رضایت دادند که رضاخان میرپنج عملاً بر کشور تسلط یافت.
در همان زمان وقوع جنگ، بسیاری از کشورهای متخاصم، یا کشورهای بیطرف مجالس خود را منحل کرده بودند، از نمایندگان فقط به هنگام مشاوره دعوت به عمل میآمد و به عبارتی مجلس حالت مشورتی یافته بود که قوه مجریه را کمک کند و نه آن را تضعیف نماید. بسیاری از کشورها به این نکته وقوف داشتند که به هنگام بحرانهای فراگیر، اگر پارلمان به زیان منافع ملّی وارد اقداماتی شد، باید آن را تعطیل کرد.
دیگر اینکه باید جراید تحت ضابطه و مقررات دقیق و لازم الاجرایی درمیآمد که تخطی از آن مستوجب عقوب میبود. به قول عینالسلطنه دولت نباید اجازه میداد مطبوعات «این طور [از بیگانه] پول بگیرند و مفسده بر پا نمایند، مردم را به هیجان بیاورند(1)» در همان زمان هم میگفتند یکی از مبرم ترین کارهای دولت این است که افراد و اشخاص مفسدهجو و آشوب طلب را دستگیرکرده و حبس و توقیف نمایند. نیز «بعضی از اشرار را که علناً بر ضد پلتیک دولت و امنیت داخل [مرتکب] هرزگی و شرارت گردیدهاند، برای حفظ سایر نفوس مملکت و نظام مملکتی و جلوگیری از اغتشاش ما بعد و بیطرفی عبرت الناظرین بهدار آویخته، اعدام نماید(2)»
مورخالدوله در خاطرات خود به تصریح نوشته است که سفارتخانة آلمان محمولههای مشکوک وارد تهران میکرد، این روایت از سوی برخی دیگر از معاصران هم تأیید شده است. وارد کردن محمولههای مشکوک منحصر به سفارت آلمان نبود، بلکه سفارت اتریش هم در این زمینه اقدام میکرد. عینالسلطنه نقل میکند سفیران آلمان و اتریش با یکصد و پنجاه صندوق
اسلحه از بغداد وارد ایران شده بودند، همان زمان روسها خبر دادند که باید جلو ورود این محموله گرفته شود. عملیات تحریکآمیز دیگری هم صورت میگرفت: به طور مثال دکتر پوژون نامی در اصفهان روی بازوی خود شهادتین نوشته بود و در شهر اصفهان میان مردم کوچه و بازار و منازل علما میگشت و به عوامفریبی و فتنهانگیزی مشغول بود. این مرد را باید دستگیر میکردند و تبعید مینمودند، اما ابداً کسی متعرض این شخص نشد. از سویی کنسول آلمان بدون اینکه به مصالح ایران کاری داشته باشد و فقط در راستای منازعات امپریالیستی کشور متبوعش با انگلستان، در کرمان شروع به هنگامه جویی کرد، اما به جای اینکه حکم شود این فرد از روش و رویه خود دست بردارد، یا به جای اینکه «آن چند نفری که باعث این هنگامه و هیجان شده بودند علناً سیاست نموده بهدار» کشیده شوند، اقدامات جانبدارانه هم صورت گرفت.
ایراد بزرگ این بود که عدهای در داخل کشور، قتلعام فجیع کردها و آذربایجانیها به دست قشون عثمانی را با هلهله استقبال میکردند. وضعیت آن سامان از اوّل جنگ بیشتر رو به اغتشاش رفت، «هی عثمانی بیاید قتلعام کند برود. روسها بیایند قتلعام کنند برگردند. باز نوبت عثمانی شود؛ کجا به سر ورشو، لیژ، آنتورپ این مصیبت آمد که ده مرتبه به دست این خصم افتاده به دست خصم دیگر دچار شود(1)»
در این شرایط روزنامههای پایتخت مردم را از عواقب دسیسه آرایی سفارتهای خارجی و رجال داخلی مطلع نمیکردند. وضعیت روزنامههای تهران مثل روزنامة رعد، بعد از هجوم روسها به کشور و نزدیک شدن به تهران به این شکل بود: «از پلتیک داخله هیچ نمینویسد. از تصمیم دولت و تکلیفات کابینه سخن نمیراند، نقادی نمیکند. فقط تلگرافات داخله است با واقعات جنگ. گویا سایر روزنامههای دیگر هم به همین مسلک باشند. پس از خرابی بصره جلوگیری از جراید میکنند. آن هم به قوت دیگری است، والّا باز غیر ممکن بود(2)در همه جای دنیا اگر جراید باعث امنیت و بیداری و آبادی شد در مملکت ما که برخلاف واقع گردید. جز شر و فساد چیز دیگری از آنها تراوش نکرد(3)»
تازه بیش از گذشت دو سال از جنگ، سید ضیاءالدین طباطبائی به سال 1336 سلسله مقالاتی در روزنامة رعد نوشت و گناه بحران ایران را به گردن مستوفیالممالک انداخت که در آغاز حمله روسها به ایران، رئیسالوزرا بود. او نوشت شخصاً پیشنهادهایی در مورد عقد یک قرارداد با روس و انگلیس نوشته و روز 19 محرم سال 1334 به رئیسالوزرا تقدیم داشته است، اما او توجهی نکرد و فرصت از دست رفت. سید ضیا مدعی شد طبق استنباط خودش و مذاکراتی که با مقامات روس و انگلیس داشته
است، دولتین به دلیل اضطراب از عاقبت وخیم اوضاع ایران، در آن زمان برای هرگونه مذاکرهای آماده بودند و حاضر بودند با اولیای دولت ایران تبادل افکار نمایند. در آن زمان سید ضیا معتقد بود دولت ایران باید بیطرفی را ترک گوید و به جرگه متفقین بپیوندد. دو سال بعد از آن مذاکرات، سید ضیا نوشت اگر در آن زمان این پیشنهاد پذیرفته شده بود، ایران به آن همه بدبختی و مصیبت دچار نمیشد(1)در واقع پیشنهاد مدیر رعد در آن زمان این بود که دولت وقت باید مطالعه و بررسی کند که آیا با شرایط و امکانات آن زمان، بهتر نیست با متفقین وارد مذاکره شود و در ازای پیوستن به متفقین سهمی از آنان در روزهای بعد از جنگ دریافت کند؟ آیا همکاری با متفقین و ستیز علیه عثمانی و آلمان به نفع ایران بود یا خیر و اگر جواب معلوم نبود باید جوانب موضوع مورد بررسی واقع میشد.
به هر حال هیچ اقدامی صورت نگرفت، در نتیجه در نقاطی که قشون روس عبور میکردند، همه غارت، چپاول، آدمکشی و حریق بر پا بود. با وجود اینکه دولت ایران تلاش میکرد در رفع تعدیات روسها به مردم کمک کند، اما در هیچ شهری از شهرهای ایران کوچکترین جنبشی به راه نیفتاد، هیچ کس «حتی یک سیلی به صورت یک نفر روس نزد.»(2)این در حالی بود که نظامالسلطنه ادعا داشت علیه روسها وارد نبردی نابرابر شده است، اما کسانی که با او بودند میدیدند که چگونه نیروها را تلف میکند بدون اینکه نتیجهای عاید شده باشد.
با این وصف بودند کسانی که رویّة دولت را در قبال جنگ نکوهش میکردند و البته برای این کار خود، جان خویش را از دست دادند. متینالسلطنه یکی از اینان بود که در اوایل محرم سال 1334، خط مشی سیاسی خود را در مورد جنگ به رشته تحریر در آورد. او نوشت قشون روس در حال پیشروی به سوی تهران است، واقعیت امر این است که از دولت مرکزی هم کاری بر نمیآید. به نظر او سیاست اینگونه اقتضا میکند که موضعگیری تند و بیهوده را نباید سرلوحه کار خود قرار داد، زیرا این موضوع دشمن را جری تر خواهد کرد. از این قضاوت به هیچ وجه طرفداری متینالسلطنه از روسها مستفاد نمیشود، او مردی بود آزموده و لحظات هجوم روسها به کشور را حدود چهار سال پیش هم به چشم دیده بود. او شاهد بود که حتی در آن زمان که انسجام نیروها بیش از این ایام بود و زمانی که میشد با قدرتها به نوعی بازی کرد تا مانع حمله روسها به کشور شد، مشروطهخواهان و به ویژه طیف افراطی آن نتوانستند هیچ کاری انجام دهند؛ پس به طریق اولی اینک که وضعیت به مراتب از آن زمان بدتر است
و با امکانات کشور به هم ریختهای مثل ایران نمیشد با دشمن در آویخت. او به درستی نوشت دلیل این موضع گیری ترس و جبن و مرعوبیت نیست، به دید او باید با سیاست مانع ورود قوای دشمن به تهران شد، زیرا این موضوع لطمات فراوانی به «سلطنت کشور مستقل ایران» میزند(1)
همان طور که پیش از این گفتیم متینالسلطنه بر این باور بود تا زمانی که دولت سیاست بیطرفی را سرلوحه کار خود قرار داده نباید بهانه به دست دشمن داد و آب به آسیاب او ریخت، اما خطاست اگر تصور کنیم او بر این باور بود که باید کشور را دودستی به دشمن تقدیم کرد. متینالسلطنه یک سیاستمدار بود و در سیاست البته عقلانیت در تصمیمگیری با ضابطه منافع و مصالح ملی کشور بر هر چیزی اولویت داشت. او ضمن اینکه منتقد سیاست بیطرفی ایران بود و میگفت حال که کشور عملاً به اشغال بیگانه در آمده، باید اندیشید حمایت از کدام اردوگاه به نفع مصالح کشور است، اما همیشه استدلال میکرد اگر بناست در این زمینه تصمیمی اتخاذ شود باید دولت آن را رسماً اعلام نماید و تخطی از سیاست رسمی دولت - درست یا غلط - زیان بیشتری در پی خواهد داشت.
در این ایام مظلمه خیز، برخی محافل افراطی تهران بار دیگر شروع به شعار دادن کردند، در مطبوعات خود عمداً مباحثی را مطرح میکردند تا دشمن را در خاک کشور نگهدارند. هدف اصلی اینان بهرهبرداری از فرصت به دست آمده برای محو کردن حکومت قاجار بود، جلوگیری از برقراری ثبات و آرامش، ممانعت از تشکیل دولت قدرتمند مرکزی و تلاش برای انحلال مجلس عمدهترین اقدام خائنانه این گروه بود. بسیاری از بحران سازان، در کابینة مستوفی عضویت داشتند و به واقع او را اداره میکردند. این عده که همان غوغائیان دوره مشروطه بودند، نفع خود را در بیثبات ساختن کشور میدانستند، از بحران استقبال میکردند و اگر بحرانی وجود نداشت آن را خلق مینمودند. شعارهای میان تهی این افراد که با لفافهای از ملّیگرایی دروغین پوشانیده شده بود، همانهایی بود که باعث آن همه بی ثباتی و ناآرامی در کشور گردید، همان عواملی که زمینه را برای نابودی مشروطه و هجوم روس و انگلیس به کشور مهیا کرد. متینالسلطنه مطالب برخی از روزنامههای افراطی مثل ستارة ایران را «خودنمایی یا عوامفریبی» میدانست و میگفت حتی اگر ملاحظات وطنخواهانه هم در بین باشد و اگر اظهار دشمنی علنی با مهاجمین با علم به اینکه این اظهار مثمرثمر نخواهد بود و بر مشکلات دولت میافزاید؛ در دستور کار گروههای سیاسی واقع شود، این موضعگیری «به
عقیده ما از مراتب وطنپرستی واقعی خارج است(2)»
گفتیم که او منتقد اتخاذ سیاست بیطرفی، آن هم در زمانی بود که کشور عملاً به اشغال بیگانه در آمده بود. متینالسلطنه میگفت تحولات داخلی و زد و خوردهای بیهوده کار را به جایی رسانید که تمام حدود غربی ایران عرصه تاخت و تازِ قدرتهای بیگانه شد، او میگفت حال باید دید آیا باید فقط تماشاچی بود یا اینکه سیاست درستی در عرصههای داخلی و خارجی کشور اتخاذ نمود(3)
برخلاف گروه بحرانسازی که هیچ رسالتی جز بر باد دادن ایران در کارنامه خویش نداشت، علما در دوره جنگ اوّل جهانی نقش بسیار تعیینکنندهای در مبارزه علیه بیگانه ایفا کردند که به اختصار به آن اشاره می کنیم. در عهد مشروطه به طور کلی دو صف متمایز بین مراجع مقیم عتبات دیده میشد: عدهای به پیشوایی سید کاظم یزدی با مشروطه مخالفت میکردند و عدهای دیگر به رهبری آخوند ملا محمد کاظم خراسانی، آقا شیخ عبدالله مازندرانی و حاج میرزا حسین تهرانی از این جنبش دفاع مینمودند؛ البته هر کدام دلایل فقهی خاص خود را داشتند که در جاهای دیگر به آن پرداخته شده و در این دفتر مجال بحث در این زمینه نیست(1)بعد از دوره مشروطه، منسوبین مراجع ثلاث البته بر همان نهج بودند و همان رویه را تعقیب میکردند، اما وضعیت ایران در دورة جنگ جهانی با زمان مشروطه حتی مشروطه دوم تفاوت داشت. در این مقطع روحانیان چندان در مقدرات امور دخالتی نمیکردند، بزرگان مراجع که از مشروطه حمایت مینمودند از دنیا رفته و بازماندگان آنها هم خیلی خود را درگیر مسائل نمیکردند؛ محافل افراطی هم از این امر استقبال مینمودند. به واقع آنان برخی از علما را خار راه خود میدانستند، پس تلاش میکردند از صحنة سیاسی ایران حذفشان کنند، این عمل را بدون کوچکترین بصیرتی انجام دادند و نیروهای سیاسی را از منسجم ترین تشکیلات محروم ساختند. آثار این مهم در دوره جنگ اوّل جهانی بیشتر ملموس شد. در این مقطع شخص اول مرجعیت آقا سید کاظم یزدی بود که در نجف اقامت داشت. او رئیس مُسلَّم شیعه محسوب میشد، با این وصف خود را دخیل در مسائل سیاسی نمیکرد، حتی مخالفین دیروزین او رویهاش را قابل تمجید میدانستند(2)
عامل مهمی که باعث شد بار دیگر روحانیان خود را درگیر مسائل کنند، مسئله جنگ بود. آنان میدیدند دشمن خاک کشور را به اشغال خود درآورده و حرث و نسل مسلمانان را به باد فنا میدهد. در این ایام غمبار دولتهای ایران کوچکترین کاری نتوانستند انجام دهند. آنان
قادر نشدند جلو هجوم دشمن را بگیرند، نتوانستند استقلال ایران را پاس دارند و به طور کلی کشور را به سوی پرتگاهی عمیق سوق دادند؛ ایران تا سقوط نهایی و افتادن قطعی به دست استعمار فقط گامی فاصله داشت. در این شرایط بود که روحانیان بار دیگر گام به میدان نهادند، آنان برای حفظ کشور از شر تجاوز خارجی به طوری که خواهیم دید، اعلان جهاد کردند. با وصف کارشکنی دولتمردان و با وجود خیانت گروه افراطی سیاستمداران که عامدانه ایران را به سوی هرجومرج سوق میدادند، مردم به فتاوی و احکام جهاد آنان گردن نهادند، موجی از شور و حماسه شکل گرفت؛ همان حماسهها کشور را بیمه ساخت و استقلال آن را تأمین نمود. قیام مردم از بوشهر و دشتستان شکل گرفت و به سراسر ایران کشیده شد.
به هنگام آغاز جنگ و نقض تمامیت ارضی کشور، حتی قبل از آنکه دولت خودخواندة نظامالسلطنه تشکیل شود، علمای ایرانی مقیم عتبات علیه روس و انگلیس اعلان جهاد کردند. سیدمحمد کاظم یزدی مرجع بزرگ شیعه، مساعدتهای فراوانی به صدور اعلامیهها و فتاوای جهادیه انجام داد، اما خود شخصاً به دلیل کهولت سن نتوانست به جبهه آید. لیکن علمای دیگری بودند که هم به صدور احکام و فتاوی جهادیه پرداختند و هم به جبهه آمدند، بارزترین نمونههای آنان عبارت بودند از: شیخ الشریعه اصفهانی، سید علی داماد، سید مصطفی مجتهد کاشانی، آیتالله خوانساری مرجع تقلید بعدی که به عنوان طلبه مسلح در جبهه حاضر شده بود و عدهای دیگر از طلاب. در اسلامبول هم به فتوای شیخالاسلام آنجا علیه انگلستان اعلام جهاد شد. وقتی انگلیسیها بغداد را تصرف کردند - امری که دست نظامالسلطنه هم به بدیهیترین شکلی در آن دیده میشد و در همین رساله به این موضوع اشاره کردیم - یأس بر ایرانیان مستولی شد. درست در این هنگام بود که یک ایرانی به نام عباس خلیلی(1)قیامی بزرگ در شهر نجف به راه انداخت. او توانست حاکم نظامی انگلستان در این شهر به نام کاپیتان مارشال را به قتل رساند و به این شکل انقلاب اوّل بینالنهرین را شکل دهد. انگلیسیها به انتقامگیری برآمدند و پانزده تن را بهدار آویختند، چهار تن را تیرباران و یکصد و هشتاد و چهار تن را به سنگاپور تبعید نمودند. حکم اعدام خلیلی هم صادر شد، اما او در حالیکه زخمی بود به ایران گریخت. متعاقب این اقدام، انقلاب بزرگ بینالنهرین به رهبری میرزا محمدتقی شیرازی(2)، مشهور به میرزای دوّم شیرازی
روی داد. میرزا فتوا داد علیه انگلستان مقاومت شود و از مسلمانان خواست علیه اشغالگران جهاد نمایند. ماجرا از این قرار بود که عدهای از مردم ابتدا از ایشان استفتا کردند و میرزا حکم وجوب مطالبه حقوق مردم عراق از اشغالگران را صادر کرد. متن استفتا و جواب میرزای دوّم شیرازی به این شرح بود:
«حضور شریف حضرات علما اعلام و حجج اسلام آیات الله فی الانام ادام الله برکات وجودهم العالی. محترماً عرض میشود چه میفرمایید درباره اشخاصی که با دعوی مسلمانی در این ایام تقابل کفر و اسلام در مقام معاونت دول کافر برآمده سراً یا علناً، مالاً یا حیاتاً، و جاناً یداً و لساناً، فکراً یا خیالاً رأیاً و یا اظهاراً، قلماً و یا قدماً علی کُل الاَحوال در سراء و ضَراء به کفار حربی خدمت و به مقاصدشان اعانت مینمایند و درباره کسانیکه به ذریع اعمال و اقوال یا به وسایل پارهای نشریات مجعوله و انتشارات مضره به مرام و منویات اعداء دین مبین و دشمنان اسلام و مسلمین مانند انگلیس و روس و فرانس و ایتالی و هر یک از کفار حربی که با اسلام و مسلمین طرف مخاصمه و محاربه واقعند و امروز در مقابل مسلمانان به عداوت مشهور و به جنگ و خونریزی مشغولاند، آنان را ترویج میکنند و به دول کافرة محاربه ظاهراً و باطناً مساعدت مینمایند، چه حکم دارند و تکلیف مسلمانان با اینگونه اشخاص چیست؟ مستدعی است به جهت تکلیف مسلمین نسبت به این نوع مردمان حکمالله را در صدور و حواشی و صفحه مقابل مرقوم و به اَمهار(1)و خواتیم(2)شریف ممهور و مختوم فرمایید که عندالحاجه، حجت باشد. ان الله لا یضیع اجر من احسن عملاً.»
میرزای شیرازی دوّم به استفتای یادشده به این شکل پاسخ داد: «مطالبه الحقوق واجبه علی العراقیین و یستجب علیهم فی ضمن مطالباتهم، رعایه السلم و الامن و یجوز لهم التوسل بالقوه الدفاعیه، اذا امتنع الانگلیز عن قبول مطالبهم. الاحقر محمد تقی الحائری الشیرازی(3)» یعنی: مطالبه حقوق بر عراقیها واجب است و واجب است آنان ضمن مطالبات خود، رعایت امنیت و آرامش را بنمایند. متوسل شدن به قوه دفاعی جایز است، اگر انگلیس با تقاضاهای آنان مخالفت کند.
متن فتوای آیتالله سید مصطفی کاشانی به این شرح بود: «بسمالله الرحمن الرحیم، چنین کسی که به یکی از طرق مرقومه به کفار حربی مثل روس و انگلیس و ایتالی و فرانسه اعانت نماید، از جمله محاربین با خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله محسوب و ساعی در محو دین خدا و خاموش کردن نور حق خواهد بود و گناه بسیار بزرگی است. قال الله تعالی: ان الذین یحادون الله و رسوله اولئک فیالاذلین(4)بلکه دور نیست تقویت و مساعدت دول کافره محاربه به قلم و زبان، اَشَد باشد از اعانت آنان به سیف و سنان و واجب است برهر مسلمانی که اینطور اشخاص را در این اعمال شنیعه ردع و منع نمایند و اگر مرتدع نشود واجب است که
ایشان تنفر و تبری کنند هر چند پدر و پسر یا برادر یا خویشاوندان باشند و چنان که خداوند حمید در قرآن مجید میفرماید: لاتَجِدُ قَوْماً یُوْمِنُونَ بِاللهِ وَ الیَوْمِ آلاخِرِ یُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّللهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ وَ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشیرَتَهُم(1)اَعاذَنَاالله وَ جَمیعَ المُسلِمینَ مِن اَمثال هولاءِ الفَجَرَه المُفْسِدینْ. الجانی السید مصطفی النجفی الکاشانی عفا الله عنه(2)»
محمدحسین قمشهای(3)هم فتوایی به این شرح صادر کرد: «بسمالله الرحمن الرحیم، شبهه نیست در حرمت اعانت کفار که محارب با مسلمین هستند، بلکه اعظم از کبائر است. بر علما و ارباب منابر و سایر متدینین لازم است موعظه اینگونه اشخاص و ردع آنها و اگر العیاذ بالله مرتدع نشدند، آن وقت آنچه تکلیف احقر است درباره آنها بیان میشود. حرره الاقل محمد حسین القمشهای.»
بعد از این فتاوا اغلب روحانیان و عشایر عراق در نبرد علیه انگلستان مشارکت کردند، اینان ابتدا به فتح و ظفر دست یافتند اما بعد شکست خوردند؛ فرزند میرزای شیرازی دوّم دستگیر شد و به ایران تبعید گردید(4)از آن سوی به دنبال این فتاوی، نبرد سهمگینی در شهر بوشهر علیه اشغالگران انگلیسی روی داد. رئیسعلی دلواری، زائر خضرخان، ناصردیوان کازرونی و صولتالدوله قشقائی دست به قیام علیه انگلیسیها زدند. خبر این جنبشها به زودی به تهران رسید، مدح و ثنای فراوانی از هر سو نصیب کسانی شد که علیه اشغالگران دست به نبرد زده بودند، حتی نقالان قهوهخانهها اشعار حماسی در مدح تنگستانیها سرودند.
به محض اینکه احکام جهادیه علمای عتبات منتشر شد، آنان تلگرافهایی هم به رؤسای ایلات و عشایر ایران زدند، اغلب سران عشایر به این تلگرافها که در مورد وجوب جهاد علیه انگلیسیها بود جواب مساعد دادند الا شیخ خزعل؛ بسیاری از علمای مقیم ایران هم این جهادیهها را امضا کردند و از احمد شاه به عنوان پادشاه مسلمین خواستند از ثغور کشور حفاظت کند. طبق این احکام «انگلیس را باید از جنوب و روس را از شمال اخراج کرد.» به گزارش برخی ناظرین «شاید این جهادنامه اسباب انقلابی بشود. اگر هندوستان و افغانستان بلوایی بشود کار انگلیس خراب است(5)»
روز هیجدهم شوال 1333، مشهدی علیاکبر، کلانتر طایفه ده بزرگی از طوایف بزرگ قشقائی، با سی چهل سوار داوطلبانه به سوی برازجان حرکت کرد تا به جنگ علیه انگلیسیها
بپردازد. وی از سوی اهالی مشایعت شد، مردم سینه زنان و همراه با دسته موزیک او را بدرقه کردند. علمای فارس از حبیبالله قوامالملک شیرازی(1)خواستند در این زمینه به کمک مردم دشتستان بشتابد، اما او پاسخ داد:
«خدمت حضرات حجج اسلام، رقیمة شریفه شریعتمداران عالی زیارت شد، اینکه این بنده را نسبت به واقعه بوشهر و مدافعه و مقابله با متجاوزین دعوت فرمودهاند، قبل از اینکه نامه مبارک برسد نظر به وظیفة وجدانی و ایمانی و نوکری خود تلگرافی به وکلای محترم فارس و دیگری به مقام ریاست وزرا عرض نموده و تکلیف خواستهام که هنوز جوابی زیارت نشده است، ولی در این موقع چنانچه فرمودهاند مراعات مقام نوکری و رسمی خود را نمینمایم. بنده نیز خود را مقید نداشته اطاعت اوامر آن ذوات محترم را فرض و واجب میشمارم اما با این عجله که فرمودهاند مگر خود بنده تنها با مختصر اجزا که دارم شرفیاب شوم والّا لازم است رؤسای ایلات را بخواهم و در مقام شور و مشورت و تدارکات امر برآیم و این هم دوستانه و مِن غیر تحکم خواهد بود زیرا که آن ساعت که بنده قید نوکری دولت و رعیت را از خودم بردارم تحکمی ندارم عَلی اَیُّ حالٍ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست؛ هر چه زودتر ممکن شود برای شهر حرکت مینمایم. حبیبالله(2)»
به این شکل حبیبالله قوام از پیوستن به مردم اجتناب کرد. همزمان در مسجد نو شیراز تجمعی بر پا شد، درست در آن روز بود که خبر رسید ناصردیوان کازرونی صبح و عصر با مردم در مسجد نو حضور مییابد و اینان در تدارک تفنگچی هستند تا به برازجان روانه دارند.
برخلاف قوامالملک شیرازی، صولتالدوله قشقائی(3)آمادگی خود را برای پیوستن نیروهایش به جنبش تنگستانیها اعلام کرد. او نوشت با اینکه اعلان بیطرفی ایران را دارای اشکال میدانسته اما در آن زمان به احترام حکم دولت مرکزی هیچ حرکتی نکرده است، اما امروز که احکام علما به مقاومت در برابر نیروهای انگلیس صادر شده، او هم آمادگی خود را اعلام میدارد:
«ساحت مقدس مجلس دارالشورای کبری شیدالله ارکانه، البته اوضاع بوشهر و دشتستان را به خوبی مستحضر میباشند. اوّل بهار که شروع به اوضاع جنوب شد هیجان خلق و احکام حجج اسلام را به ملّت و دولت عرض نموده و برای خود تکلیف خواست، حکم و تأکید در حفظ بیطرفی فرمودند، با اینکه کمال اشکال را داشت به هر نحو بود اوامر دولت را به انجام رسانیده، حکم جهاد از عموم حجج اسلام رسیده و مردم همه در هیجان میباشند که امکان جلوگیری نیست، کابینه هم که مدتهاست منحل شده است وکلای محترم که زمام ملّت را در دست داشته حالا که کابینه نیست البته زمام دولت و ملّت را هر دو در دست دارند، استرحام
مینماید که جواب فوری و تکلیف قطعی بنده را معین فرمایید واّلا رشتة امور بّالَمرّه از کف خواهد رفت. اسماعیل قشقائی.»
به واقع در این دورة تاریخی، قوامالملک شیرازی از انگلیسیها حمایت میکرد، مقارن حمله روسها به سوی پایتخت، بین قوامالملک شیرازی و ژاندارمری نزاع سختی روی داد. به زودی از کازرون کمکهای فراوانی در اختیار ژاندارمری قرار گرفت، بعد از اینکه خونریزی و آدمکشی از حد گذشت، قوامالملک از شیراز خارج شد(1)قوامالملک بعد از خارج شدن از شیراز، در قطبآباد جهرم سکونت گزید، او از این منطقه شروع به جمعآوری نیرو برای بازگشت مجدد به شیراز کرد. داراییهای او در شیراز قرار داشت، نیز خانواده او عملاً محبوس شده بودند. همزمان برخی از محلات شیراز غارت شده و خسارات فراوانی به شهر وارد آمده بود. مردم در مساجد اسکان داده شده بودند، برخلاف سالهای گذشته و علیرغم اوضاع جوی شیراز، در آن سال برف سنگینی باریده بود. مردم بیچاره از فرط سرما و کمبود مایحتاج زندگی روزگار بسیار دشواری را میگذرانیدند. مردم دسته دسته میمردند، بیم آن وجود داشت قوام با نیروهای خود بار دیگر به شهر بازگردد و محلات باقیمانده هم غارت شود(2)
تلگرافهای دیگری از زنجان با امضای اعیان و اشراف و علما و روحانیان آنجا خطاب به رئیسالوزرا ارسال شد. متن یکی از این تلگرافها به این شرح بود:
«توسط حضرت اشرف شاهزاده رئیسالوزرا، حضور عدالت گنجور اعلیحضرت اقدس شاهنشاهی خلدالله ملکه؛ با ازدیاد تقدیم دعاگویی و اطاعت و انقیاد اهالی به اوامر دولت ابد آیت در حفظ بیطرفی همواره فریضه ذمه دعاگویان است از اراده علیه همایونی در تجدید کابینه هیئت دولت و تصمیم و تمایلی که فرمودهاند تشکر و این نیت مقدس را که عین صلاح ملّت و باعث رفاه مملکت است تقدیس و تبعیت آن را لازم و ازدیاد شوکت و اقتدارات سلطنت همایونی خلدالله ملکه را از خداوند علی اعلی به اخلاص عقیدت مسئلت میداریم(3)»
به دنبال این تحولات، خبر میرسد که جوانان در شیراز مشغول مشق نظامی هستند، داوطلبان روزهای جمعه و دوشنبه در مسجد نو در حضور علما نطقهای بلیغ گوش میکردند. در این هنگام میرزا عبدالصمد نامی که منشی کنسول انگلیس در شیراز بود، به هنگام عبور از کوچه مورد اصابت چند گلوله قرار گرفت و مجروح گردید. نوکر او هم تیر خورد و زخمی شد، اما بعد از ساعاتی درگذشت. ایل قشقائی لحظه به لحظه به شیراز نزدیکتر میشد، اما طبق گزارشهای واصله تا آن زمان مرتکب عمل خلافی نشده بود(4)همزمان غلامعلی نواب، کارمند کنسولگری انگلیس در بوشهر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به قتل رسید. نواب روز 26 شوال 1333 مطابق
با هفتم سپتامبر 1915 به قتل رسید و در آن زمان نایب کنسول بریتانیا در بوشهر بود.
فرماندهی قیام دشتستان با رئیسعلی دلواری بود. رئیسعلی دلواری ضابط و کدخدای دلوار فرزند رئیسمحمد دلواری مردی شجاع و بسیار دلاور بود و در سال 1303 قمری در دلوار زاده شد. در سال 1333 قمری در جنگ بینالملل اول پس از اینکه انگلیسیها بوشهر را گرفتند نامبرده برای دفاع از وطن به اتفاق شیخ حسین خان چاکوتاهی سالار اسلام، ضابط و کدخدای چاکوتاه و زائرخضر خان امیر اسلام، ظابط و کدخدای اَهرَم برضد انگلیسها قیام کردند و تا سال 1339 قمری مطابق با 1299 خورشیدی با آنان مشغول به جنگ و زد و خورد بودند. رئیسعلی از حیث شجاعت(1)و دلاوری کمنظیر و در دیانت و وطنخواهی مردی متعصب و بانفوذ شناخته میشد و با سلطة بیگانگان در ایران سخت مخالف بود. او در سال 1333 قمری به تحریک بیگانه به دست غلامحسین تنگکی در سن 30 سالگی شهید شد.
وقتی رئیسعلی به شهادت رسید مراسم با شکوهی برای او در دشتستان برگزار گردید. شیخ حسین مجتهد و سایر اهالی برازجان مجلس فاتحهای برای او تشکیل دادند، «عموم اهالی برای فاتحه حاضر شدند.» در این حال واسموس جاسوس مشهور آلمانی به سمت بندر احمدی حرکت کرد، درست در چنین حال و احوالی بود که «دو ساعت و نیم به ظهر مانده در حالتی که غلامعلی خان نواب ویس کنسول انگلیس به طرف قونسولخانه میرفته است، چند تیر از طرف شخصی که هنوز معلوم نشده کیست، به طرف او خالی شده دو تیر به مشارالیه میخورد فعلاً او را به منزلش برده مشغول معالجه هستند.» در حالیکه نواب در بستر مرگ قرار داشت، «در بعضی از مساجد [شیراز] هم برای رئیسعلی دلباری(2)ختم گذاردهاند(3)»
فاجعه در این بود که رجال سیاسی، احزاب و مطبوعات از حوادث خونباری که در جنوب کشور میگذشت اطلاعی نداشتند و یا اطلاعات خود را در اختیار تودههای مردم قرار نمیدادند. این بود که مردم کازرون به جان آمده از ستم انگلیسیها، تلگرافی خطاب به احمد شاه ارسال کردند، رونوشت آن را هم در اختیار مجلسی که اینک دیگر ظاهراً موجود بود و بهواقع وجود خارجی نداشت، ارسال نمودند. رونوشت دیگری از این تلگراف به وزیر داخله، وزیر پست و تلگراف، وزیر عدلیه، حزب اعتدالی، حزب دمکرات، خزانهداری و روزنامههای
عصرجدید و رعد ارسال گردید. متن تلگراف که با امضای «عموم اهالی کازرون» ارسال شد به این شرح بود:
«آیا هیچ توجهی به سمت جنوب خصوصاً دشتی و دشتسان و بنادر خلیج [فارس] دارید و میدانید که دو ماه است اهالی دشتستان سینه خود را سپر تیر و توپ تعدیات اجانب نموده و یا به چه جهد و فداکاری جوانان رشید خود را قربان استقلال تاج و تخت کیانی و آب و خاک ایرانی مینمایند؟ آیا هیچ صدای رسای استغاثه مجاهدین که به اقطار و اصقاع ممالک عالم رسیده استماع فرمودهاند که چه زبان حالی دارند؟ یا هیچ تصدیق میفرمایید که القای کلمه بیطرفی و اقدامات لازمه میشود و اغفال اولیای امور چه آتشی به خرمن بزرگواری ایرانیان زد، چه لکه تاریخی به عنصر غیرت و تاریخ شجاعت نیاکان ما فرود آورد؟ آیا هیچ خبر دارید که ده روز است اهالی کازرون با آن همه بینوایی رجالاً و نسائاً چه محشری اسفخیز و چه منظره غمانگیز در مصائبی که از انگلیسیان به بنادر فارس وارد آمده دائر کردهاند(1)؟ هیچ شنیدهاید که با چه بیحیایی دولت انگلیس پرچم دولت ایران را در بوشهر سرنگون، دوائر دولتی را ضبط، گمرکات را در تصرف، دست تعدی و تطاول به ناموس اهالی بنادر دراز، چه سوءاقدامات رقتانگیزی به برادران وطنی شما وارد آوردهاند؟ آیا میدانید که از بنادر فارس تجاوز کرده و میخواهند به دستیاری خائنین داخلی صفحه جنوب را بمبارده، شیراز را مرکز ایالت آسیائی بریطانیه قرار و بیرق(2)دولت میشوم خود را بالای چهل ستون اصفهان نصب نمایند؟ آیا این است معنی بیطرفی؟ این بود فلسفه "اقدامات لازمه میشود؟" ای مبادی عالیه! ای اعضای مجلس مقدس! ای افراد ملّت نجیب طهران! ای ارباب جراید! چه قدر جای شما خالی است که اهالی کازرون زیر سایه مساعدت روحانیان و حسن اقدامات محیر العقول سردار اسلامی آقای ناصر دیوان با چه جدّی کافی و جهدی وافی خود را برای قربانی کردن در طریق استقلال وطن عازم میدان جنگ [شده] برای فوز شهادت بر یکدیگر تقدم میجویند. چه قدر جای تماشا است که مادران کفن به گردن خود میاندازند و نوعروسان پردهگی(3)، سرود رزم برای دامادان میگویند، پیرمردان، علما، سادات، با قد خمیده و پای پیاده به شرف شهادت مشرف(4)میشوند، وجدان کائنات تصدیق این حسن اقدام مینماید که اگر بذل مجاهدات فداکارانه دشتستان و کازرون به سرکردگی سرداران ملّی آقای غضنفرالسلطنه، شیخ حسین خان [چاکوتاهی] و سرداران اسلامی ناصر دیوان، ضیغم دیوان، هژبر نظام نبود،
حالا دولت انگلیس تجدید فجایع(1)قفقاز و مسلمانان آنجا را در فارس معمول داشته بودند. ای مصادر بیغرض بیطمع ایران دوست! ای وکلای ملّت! آیا هنوز وقت آن نرسیده که تغییر مسلک مرعوبیت داده به نام اسلامیت در مقام بقای استقلال مملکت بر آمده، بیش از این خود را مورد تهاجمات بیاساس اجانب نگذاریم. اهالی کازرون و توابع پس از ادراک مصائب حالیه و غربت ایران، با فتاوی مقدسه روحانیان، زندگانی امروزه زاید بر این [را] مردن بیشرفانه میدانند؛ از همت امام عصر و اقبال تاجوتخت کیانی شاهنشاه اسلام پناه آنچه را دیگران به قول و لفظ ملّت بیچاره را منتظر کرده بودند، فدائیان به فعالیت آن نایل شده مستدعی از مقام مقدس آن ذوات مقدسه چنانیم(2)که به خلاف آن همه مایوسیهای ایام گذشته بذل توجهی فرموده و اقدامات با موقع فدائیان [را] بینتیجه نگذارند(3)»
خواجه عبدالله ملقب به ناصر دیوان فرزند خواجه حسنعلی که سالها خود و نیاکانش بهطور موروثی به سمت کلانتری(4)کازرون برقرار بودند، از رهبران قیام جنوب علیه انگلیسیها به شمار میرفت. ناصر دیوان از خوانین و بزرگان ثابتقدم فارس بود که برای دفاع از وطن خود در مقابل بیگانگان همیشه آماده و مهیا بود، مکرر برای دفاع از وطن با بیگانگان نبرد کرد و آنان را تار و مار نمود. پس از قرارداد کذایی 1907 که طبق آن روس و انگلیس ایران را بین خود به دو منطقة نفوذ تقسیم کردند، انگلیسیها برای اجرای قرارداد مزبور و توسعة نفوذ خویش عدهای نظامی به بوشهر وارد کردند و تصمیم داشتند از آنجا رهسپار شیراز شوند. هنگامی که به نزدیکی کازرون رسیدند ناصر دیوان در مقابل آنها عرض اندام نمود و مانع رفتنشان به شیراز شد. در نبردی که میان او و سپاهیان انگلیس روی داد، ناصر دیوان آنان را سخت شکست داده و مانع رفتن آنان به شیراز گردید.
در جنگ بینالملل اول که انگلیسیها به سال 1333 قمری بوشهر را اشغال کردند، تنگستانیها(5)، ناصر دیوان کازرونی و بعد هم اسماعیل خان صولتالدوله سردار عشایر رئیس ایل قشقائی برضد آنان قیام کردند و با سختی و از جان گذشتگی با انگلیسیها و موافقین آنان وارد نبرد گردیدند. هر چند اینان از هستی ساقط شدند و دار و ندارشان به باد فنا رفت و به استثنای ناصر دیوان که به مرگ طبیعی درگذشت، دیگران یا در میدان جنگ ، مثل رئیسعلی دلواری و و یا در زندان قصر رضا خانی مثل صولتالدوله قشقائی کشته شدند. اینان نشان دادند که روح وطنپرستی و سلحشوری ایرانی با وجود بحرانهای ویرانگری که کشور
را به خاک سیاه نشانده بود، نمرده و در صورت ضرورت در راه وطن خود از جان و مال میگذرند.
به قول کمرهای، یکی از افرادی که با ناصر دیوان همکاری میکرد، ناظمالتجاری بود به نام آقا میرزا علی کازرونی. او مردی بود قد کوتاه «ولیکن شیکی در او نیست.» وقتی نیروهای تنگستانی شکست خوردند وی گریخت و از بیابان خود را به تهران رسانید. دو فرزند او را فرمانفرما بعداً دستگیر کرد و زندانی نمود، خودش هم در زمان وثوق به حبس نظمیه افتاد. کمرهای مدعی است وثوقالدوله صریحاً به او گفته است «انگلیسیها تقاضای حبس او را نمودهاند(1)»
جنبش ناصر دیوان تا سالیان بعد هم ادامه یافت، به طور مثال در سال 1336 که با ظهور انقلاب بلشویکی شورشهای منطقهای علیه بریتانیا شدت گرفته بود، خبر میرسید «ناصر دیوان کمارجی» به بوشهر حمله برده تا آن را از دست انگلیسیها خارج سازد؛ او حتی توانست شهر را تصرف کند، اما جهازات جنگی انگلیس شهر را مورد حمله قرار دادند و آن را بمباران نمودند(2)ناصر دیوان در سال 1314 خورشیدی در کازرون درگذشت.
زائر خضر خان تنگستانی امیراسلام، ضابط و کدخدای اَهْرَم(3)در جنگ بینالملل اول در سال 1333 قمری وقتی که انگلیسیها بوشهر را تصرف کردند؛ دست به قیام علیه بیگانگان زد. او در دیانت و وطنخواهی مردی بود غیرتمند. به اتفاق شیخ حسین خان چاکوتاهی سالار اسلام، ضابط و کدخدای چاکوتاه(4)علیه انگلیسیها قیام کرد و تا سال 1339 قمری مطابق با 1299 خورشیدی با آنها مشغول به جنگ و زد و خورد بود و سرانجام در سال 1341 قمری مطابق با 1301 خورشیدی به تحریک بیگانگان به وسیلة یکی از اهالی تنگستان همراه با پسرش سام خان کشته شد.
این کمترین تفاوت نهضت جنوب بود با به اصطلاح دولت ملّی نظامالسلطنه. اگر به واقع اینان ملّی بودند، باید نیروهای خود را به کمک جنبشی که در حال وقوع بود، اعزام میکردند نه اینکه آنان را به میان آتش و دود ببرند و همه را به دم تیغ تیز قزاقان بیرحم بسپارند. علیالقاعده باید جنبش در جایی روی میداد که هسته مرکزی آن شکل گرفته بود، جنبشی که قائم به دولت خودخوانده نظامالسلطنه نبود و از مدتها پیش زمان اشغال بوشهر به دست انگلیسیها شکل گرفت. اما نظامالسلطنه با اعزام نیرو به غرب کشور، سکون و عدم تحرک و تزریق نومیدی و یأس، بین نیروهای تحت امر خود و جنبش جنوب فاصله انداخت. تنها کاری که او توانست بکند این بود که هزاران نیرو را ناامید ساخت و بعد از آن خود و خانواده به استانبول کوچید و رهبران بحران هم به برلین رفتند. جنبش سراسری جنوب و مرکز ایران علیه انگلیس بی یار و یاور ماند و نظامالسلطنه هم نیروهای خود را همه به کشتن داد بدون اینکه دستاوردی جز ناامیدی داشته باشد. به واقع نظامالسلطنه توانست با ایجاد تفرقه بین نیروهای مبارز، خاطر انگلیس را از جنوب و مناطق نفتخیز آسوده دارد، خزعل - فامیل او - هم همراه با والی پشتکوه لرستان کمر به خدمت شرکت نفت انگلیس و ایران بسته بودند. اینها همه دست به دست هم داد و موازنه قوا را به نفع اشغالگران انگلیسی خاتمه بخشید.
نیروهای ایران چه از حیث نفرات و چه از نظر تجهیزات توان رویارویی با روس و انگلیس را نداشت، تا آنجایی که به نظامالسلطنه مربوط میشد، قرار هم نبود رویارویی صورت گیرد. در آن ایام نیروهای ایران تجهیزات خود را با شتر حمل میکردند، این بود که در فصل سرما و شروع بارندگی این حیوانات زمینگیر میشدند. در چند فرسخی اردوگاههای ایرانیان در غرب کشور، اردوی روسیه نفرات و سلاحهای خود را با اتوموبیل به سرعت حمل میکرد، و «ما نتوانستهایم مختصر قورخانه خود را لااقل به دوش اسب و استر بگذاریم که شب در میان صحرا و در آب و گل نماند. بلی این است نتیجه غفلت گذشتگان، این است ثمره خیانتکاری پیشینیان، این است اثر کشمکش حیدری و نعمتی کارکنان امروز ما، و این است نتیجه بیلیاقتی ذمهداران امور ما که وزر و وبالش دامنگیر ما شده است(1)»
روزنامة عصر جدید در تحلیلی علت العلل بحران لرستان را نه فقط به دلیل رقابتهای روس و انگلیس و یا دخالتهای بیجای آلمانیها، بلکه ناشی از عدم کفایت شخص نظامالسلطنه ارزیابی نمود:
«برای دانستن اسباب و عللی که انتظام لرستان را به اینطور به یک وقت متلاشی نمود، خیلی راه دور نباید رفت و واقعات آنجا را نه از تحریکات آلمانها و نه از تشبثات روس و انگلیس باید دانست. خلاصه مطلب به طوری که ما اطلاع حاصل کردهایم این است که آقای نظامالسلطنه که در حسن تدبیر معروفیت تام ندارند؛ در این مورد به رئیس ژاندارمری بروجرد دستور میدهند که در مقام وصول مالیات عقبافتاده چندین ساله الوار برآیند، محرک یک چنین بلیّه هم معلوم است با بیپولی است. لرها با وجود اینکه به سادگی معروفاند معهذا در این موقع عقلهای خود را روی هم گذاشتند دیدند اگر بخواهند تمام مالیات عقبافتاده را بدهند بالغ بر چند صد هزار تومان خواهد شد. این بود که کردند آن اقداماتی را که جزئیاتش را در جراید خواندهایم. هیئت معظمه دولت به طوری که میشنویم در مقام اتخاذ وسایل
1) دولتآبادی، ج3، ص314.
قاطعی برای تسکین لرستان برآمدهاند و ما مأیوس نیستیم از اینکه در تسریع اعاده امنیت در تمام لرستان هیئت دولت به زود موفقیت حاصل نمایند(1)»
داستان این بود که درست در بحبوحه جنگ، نظامالسلطنه که پیشتر والی لرستان بود، دستور داد مالیاتهای مُعوقه مشتی مردم محروم را یکجا دریافت کنند. این امر فشار زیادی بر مردم وارد ساخت و نشان داد که ادعای ملّی بودن نظامالسلطنه تا چه اندازه بیپایه است. مردم لرستان یکپارچه علیه اقدامات مشکوک این مرد رایت طغیان برافراشتند و در نزاع بین نیروهای رئیس به اصطلاح دولت ملّی و مردم لرستان، دو طرف بیگناه طعمه مرگ شدند.
این بحران و «داستان حیدری و نعمتی که اکنون بدبختانه به عنوان اختلاف مسلک سیاسی در تمام بلاد ایران جاری است(2)» ، ریشة بسیاری از بحرانهای کشور بود. حال ببینیم ریشة این کشاکش چه بود؟ در ایامی که فرمانفرما والی کرمانشاهان بود، خود را به اعتدالیها بست، وی در ایام حکومت خود مردم را تشویق به عضویت در این حزب میکرد، بنا براین حزب اعتدالی در نواحی غرب کشور قدرت زیادی داشت(3)از سویی عدهای دیگر به عنوان دمکرات علیه اعتدالیها موضع گیری میکردند. این دستهبندیها در کرمانشاه اهمیت زیادی داشت، به دلیل اینکه ایلات و عشایر به ویژه رؤسای آنها به دلیل اختلافات شخصی به یکی از این احزاب وارد شده بودند. این دستهبندیها و اختلافات شخصی باعث بروز رقابتهای شدیدی بین مردم گردید، «مردم مسلحی که بیشتر آنها از اوضاع روزگار به کلی بیخبرند از روی طمع ویا به ملاحظهها و خصوصیتها در یکی از این دو دسته داخل گشته به جان یکدیگر افتادهاند(4)
حتی بعد از اینکه فرمانفرما از حکومت کرمانشاه معزول شد، رقابتهای حزبی تأثیر مخربی بر وضعیت منطقه به جای نهاد. در این مقطع آلمانیها به عنوان حمایت از دمکراتها و روسها به عنوان حمایت از اعتدالیها و انگلیسیها تحت نام دفاع از گروهی دیگر از دمکراتها بحرانها را به اوج خود رسانیده بودند. بهواقع صحنه سیاسی ایران عرصه زد و خورد جریانهای سیاسی خاصی بود که قدرتهای بزرگ بین المللی برای پیشبرد اهداف استعماری خود از آنها در نهایت حد ممکن استفاده میکردند؛ ظاهر بحث درگیری احزاب سیاسی بود اما در پشت جدال احزاب، صدور بحرانهای قدرتهای غربی به ایران را میشد مشاهده میکرد.
حین جنگ و به دنبال اشغال ایران توسط قدرتهای بزرگ، دمکراتها به دو دسته تقسیم شده بودند، گروهی از آنان که خویش را ضد تشکیلی میخواندند با نام دروغین ژرمانوفیلی؛
با مافیای اقتصادی و سیاسی انگلستان در ارتباط بودند، این تشکیلات با خشونت زایدالوصفی رقیب را از صحنه خارج میکرد و ترور مهمترین ابزار تسلط آنها به شمار میرفت و کمیتة مجازات بازوی عملیاتی آنها، با ایجاد رعب بین مردم مهمترین و کاریترین ضربات را بر امنیت کشور وارد ساخت. برخی از دمکراتها هم به طور سنتی سر در آخور سیاستمداران انگلیسی داشتند و روسها هم اعتدالیها را ابزار پیشبرد سیاست خود در کشور کرده بودند. گروه ضد تشکیلی به دست سید محمد کمرهای به دلیل ضدیت با وثوق تشکیل شد. در دورة مهاجرت و تشکیل کابینه نظامالسلطنه، وثوق از نیروهای در صحنه دعوت کرد به میدان آیند و طبق موازین دمکراسی تشکیلات خود را بار دیگر سامان دهند، در این میان او از بقایای حزب دمکرات که در تهران بودند خواست تشکیلات حزب دمکرات را سازمان دهند. به نظر کمرهای هدف وثوق این بود که «دمکراسی را حقیقتاً از میان ببرد و صورتاً تا مدتی که [دمکراتهای مورد نظر او] خراب نشدهاند، انتفاعاتی ببرد.» او ادامه میدهد: «من هم ایجاد ضد تشکیل نمودم که اقلاً مقصدش خنثی بشود.» کمرهای نقل میکرد که وثوق در دوره اول نخستوزیری خود تلاش کرد بین دمکراتها اختلاف اندازد، این امر میسر نشد، اما اندکی بعد باز هم رئیس الوزرا گردید، در این زمان به قول او کلیه دشمنان کمرهای را سر کار آورد و «آنچه احتمال دوستی و آشنایی با من داشتند آنها را تهدید به انفصال، اعدام، تبعید و در تبعید اعدام و قدری در حبس [نگاه داشت.]» این دوستان کمرهای که اعدام شدند، البته یا همانهاییاند که آدم کشته بودند و یا کسانی بودند که راهزنی میکردند؛ مثل نایب حسین کاشی. از سویی کسانی که تبعید شدند همانهایی بودند که با آدمکشان مرتبط بودند، به طوری که خواهیم دید، بسیاری از مشاهیر قوم با دسته جنایتکاران مرتبط بودند و به واقع به آنان رهنمود میدادند.
به هر حال عدهای از رجال نسل دوم مشروطه، با عنوان آلمان دوستی از همان دوره جنگ اول جهانی به تکاپو برآمدند تا اهداف بلند مدت خود را از طریق وسایل ممکن محقق سازند. در این بین عدهای از سوی کمیته ملی ایران مستقر در برلن و استانبول که اولی روزنامة کاوه را منتشر میکرد، به کرمانشاه آمدند و روزنامهای را راه اندازی کردند که سرمایه آن را آلمانیها تقبل کرده بودند. این روزنامه را رستخیز نام نهادند، کسی که این روزنامه را منتشر میکرد جوانی بود به قول دولت آبادی «تحصیل کرده و حساس»(1)به نام ابراهیم پورداود گیلانی. ابراهیم پورداوود این باستان گرای دو آتشه، از دورة جوانی کمک کننده به ایدئولوژی خاصی بود که بعدها بسترهای لازم را برای شکلگیری حکومت رضا شاه مهیا ساخت.
نیز درست در چنین ایامی بود که سرهنگ محمد تقیخان آذربایجانی مشهور به پسیان که
1) دولت آبادی، ج3، ص328.
یکی از افسران خوشنام و تحصیلکرده ژاندارمری بود و در این زمان در نزدیکی کرمانشاه در مرخصی به سر میبرد، به منصب حاکم نظامی شهر گماشته شد. پسیان زمانی که نظامالسلطنه در برابر حملات روسها به مماشات رفتار میکرد و حتی رؤسای ایل سنجابی را که سنگر مقدم دفاع بودند به حال خود رها نموده بود، دویست تن از افراد سواره و پیاده ژاندارمری را انتخاب کرد و همراه با سلطان حبیبالله خان شیبانی به قشون معظم روسیه حمله برد و آنها را وادار به عقبنشینی کرد. عملیات پسیان که در خانقین اتفاق افتاد باعث شد رهبران قوم و بزرگان شهر به نزد این سردار شجاع روند و از او تشکر نمایند(1)
در این حال پرنس رویس وزیر مختار آلمان که همراه با مهاجرین به قم رفته بود، خود به سمت کرمانشاه حرکت کرد و قبل از عزیمت از لسانالملک سپهر مدیر کل وزارت جنگ خواست وقتی وارد تهران میشود «با نفوذی که در میان رجال آزادیخواه دارد مانع پیوستن دولت ایران به متفقین شود و به توسط دوست خودش شاهزاده نصرتالسلطنه دربار و کابینه را از چنین اقدام ناصواب برحذر دارد و خود در طهران با مسیو زمر(2)دفتر دار سفارت آلمان تماس داشته باشد(3)»
نیز در این ایام افراد زیر در کرمانشاه به سر میبردند که بهواقع در زمرة رهبران مهاجرین به شمار میآمدند: سید محمد رضا مساوات نماینده تهران و شوهر خواهر سید محمد کمرهای رهبر گروه ضد تشکیلی حزب دمکرات، میرزا عبدالحسین وحیدالملک نماینده تهران، میرزا محمد علی فرزین (کلوپ) نماینده همدان، مشارالدوله شیرازی نماینده فارس، سید حسن کزازی و عزالممالک اردلان نمایندگان کرمانشاه، میرزا احمد خان قزوینی نماینده یزد و شیخ رضا دهخوارقانی نماینده تهران(4)اینان نمایندگان مجلس سوم و نیز اعضای حزب دمکرات به شمار میآمدند. در همین ایام نمایندگان حزب اعتدالی هم وارد کرمانشاه گردیدند، رجل روحانی مشروطهخواه سید محمد طباطبائی هم آنان را همراهی میکرد. اینان ضمن حفظ حرمت طباطبائی به دلیل کبر سن و پیشگامیاش در مشروطة ایران، وی را به سمت ریاست افتخاری خود برگزیدند، اما ریاست قوه مجریه را به نظامالسلطنه مافی واگذار کردند. مهاجرین دو مسئله را در اولویت برنامههای کاری خود قرار دادند؛ نخست اینکه حقوق آنان چه مبلغ باشد و اینکه این پول را چگونه از آلمانیها دریافت نمایند.
درست در چنین شرایطی بود که تلگرافهای جانخراشی از غرب کشور به تهران میرسید. در شهر صحنه، متفقین مردم بیگناهی را که مشغول کسب و کار خود بودند و برخی به
تجارت خویش مشغول؛ دستگیر کردند و با «کمال وحشیگری» به اسارت در آوردند. این مردم بیگناه را به محلی بردند که جای «آدمهای شریر و بدکار» بود. زن و بچهها را گرفتند و با «پای برهنه» از ایران خارج کردند؛ «چند صد نفر» از این مردم «در راه از کثرت زحمت و اذیت فوت شدند.» در اراک مردم شرح مظلومیت خود را به رشته تحریر در آوردند، اینان از تعدیات سهمالملک به دولت مرکزی تظلم کردند، دو سال بود که او به مردم ظلم میکرد و مردم استغاثه میکردند اما نتیجهای به دست نمیآمد. این سهمالملک همان است که به کمک نیروی کذایی نظامالسلطنه مافی شتافته بود. به هر حال اینان مبالغ گزافی را به زور از ضعفا دریافت میکردند، آنان را غارت مینمودند؛ باز هم استدعا شده بود به فریاد این مظلومان گوش فراداده شود(1)
موضوع دومی که مورد بحث واقع شد این بود که دولتی را به ریاست نظامالسلطنه شکل دهند، همزمان با این حوادث بار دیگر کشاکش اعتدالی - دمکرات شروع شد. آنان بر سر «حکومت موقتی موهوم» با هم درگیری پیدا کردند. بحث این بود که چه کسانی به عضویت کابینة نظامالسلطنه در آیند، دمکراتها آشکارا از نظر نیروی لازم بر اعتدالیها برتری داشتند، پس اعتدالیها از مسئولین تشکیلات محلی کرمانشاه خواستند کسی را به نمایندگی آنان وارد هیئت مجریه نماید تا بلکه تعادل قوا یکسره به نفع حریف تمام نشود. نتیجة امر این شد که «ملاحظات شخصی و مراعاتهای حزبی و مسائلی که در برابر مصالح ملکی و در مقابل لزوم فوریت اتمام کارهای اساسی قابل هیچ اعتنا نبود؛ نگذاشت از وقت پر قیمت استفاده شده باشد.»(2)البته مقصر اصلی احزاب اعتدالی و دمکرات بودند، اما آنچه مسائل را بغرنج تر میکرد این بود که لیدرهای هر دو حزب یعنی سید صادق طباطبائی رهبر حزب اعتدالی و سلیمان میرزا اسکندری رهبر حزب دمکرات هنوز در همدان اقامت داشتند و وارد کرمانشاه نشده بودند. از سویی شخص نظامالسلطنه در این بحرانها مقصر بود، « اگر نظامالسلطنه شخص وطنپرست با جرئتی بود میتوانست از اغراض خصوصی اشخاص در مقابل مصالح وقت جلوگیری کند، اما نبود و نکرد و وقت بسی پر قیمت به باطل گذشت(3)»
نیرویی که در کرمانشاه جمع آورده بودند با روسها درگیر شد، اما سوءتدبیر نظامالسلطنه باعث شد بحرانی رقتانگیز بروز نماید. نیروهای موجود که با همراهی آلمانیها و عثمانیها علیه روسها میجنگیدند به سرعت شکست خوردند. نیروی شکست خورده وارد قصر شیرین شد، انتظار این بود که حداقل مواد غذایی برای این
گروه فراهم شود، اما حتی یک دلجویی از آنان به عمل نیامد. به قول دولتآبادی حتی یک «قهوهخانه عمومی» هم برای این مصیبتزدگان فراهم نیاوردند. زبانهای فراریان و شکست خوردگان در کام خشکیده بود، در حالیکه حتی یک پیاله آب گرم در اختیارشان قرار ندادند، «نه این است که به نظامالسلطنه تذکر داده نشد، بلکه شد و هیچ اثر ننمود؛ در صورتی که زندگی او و خانواده و بستگانش به رفاه بود(1)» این بود وضعیت اداره نیرویی که در غرب کشور میزیستند، ایلات و عشایری که با جان و دل برای دفاع از میهن خود از وجود خویش مایه میگذاشتند؛ و این بود نوع مدیریت نظامالسلطنه.
در همین اوضاع و احوال تشتت بیداد میکرد. اعضای حزب دمکرات که در کمیته دفاع ملی عضویت داشتند، دست به اقداماتی میزدند که ظاهراً ضد نظامالسلطنه بود، اما به واقع به نفع او تمام میشد. اندیشه خطرناک تأسیس جوخههای ترور در همین زمان شکل گرفت، عدهای از اینان مصمم شدند حیدرخان عمواوغلی را که در سابق هم با دمکراتها پیوند داشت و اینک در بغداد میزیست وارد ایران سازند. هدف اصلی این بود که حیدرخان را که مردی متهور و بیباک به نظر میرسید، وارد کارهای نظامی کنند و علیالظاهر به جای نظامالسلطنه مافی بگمارند. نظامالسلطنه در برابر روس و انگلیس ملاحظهکاری میکرد، عدهای از مهاجرین حیدرخان را طلبیدند تا عکس او عمل کند. فرماندهان قشون یعنی صمصامالملک سنجابی، ابوالقاسم خان بختیاری، محمد تقیخان پسیان سرهنگ ژاندارمری و اکبر میرزا فرمانده فوج نادری، نامهای خطاب به حیدرخان نوشتند و آن را به دست فرمانده آلمانی بوپ دادند تا به او برساند. بوپ هم نامه را به نظامالسلطنه تحویل داد! به زودی معلوم شد که سید محمدرضا مساوات طراح این قضیه بوده و او در اندیشه تأسیس جوخه ترور پیشگام بوده است(2)مساوات همان کسی است که با روزنامة افراطی خود همسو با عدهای دیگر از همفکرانش، کار را به بحران مشروطه در دوره اوّل کشانید، دورهای که با به توپ بستن مجلس خاتمه یافت. واضح بود طرح تأسیس دولت به دست حیدرخان عملی بود که به شوخی شباهت داشت، نه قحطالرجال بود که حیدرخان را از بغداد به ایران آورند و نه اساساً خود حیدر چنین تجربه یا داعیهای داشت. هدف اصلی استفاده از تجربیات او برای تأسیس گروههای تروریستی بود، مساوات در این اندیشه خود بالاخره موفق شد، آنگاه که اندکی بعد گروهی از یاران او کمیتة مجازات را تشکیل دادند.
کار به همین جا خاتمه نیافت، برخی از مهاجرین خود را آماده میکردند تا قبای وزارت به تن کنند، عدهای دیگر از نمایندگان مجلس سوم که بیست و یک نفر میشدند، پارلمان تشکیل دادند! این به اصطلاح مجلس تصویب میکرد که حقوق دریافتی از صندوق آلمانیها را چگونه باید بین نظامیها و غیر نظامیها تقسیم کرد. جالب اینکه در آن صندوق پولی نبود تا
تقسیم شود، اگر هم اندکی پول وجود داشت برای مصارف نظامی بود و نه پرداخت حقوق به اصطلاح نمایندگان مجلس خود خوانده. خلاصه اینکه «بالجمله چند روزی نظامالسلطنه و وزرا و وکلای او مشغول دولتسازی و سفیر فوقالعاده به استانبول و به برلن فرستادن بودند و عملیات آنها در نظر اشخاص از آنها کم هوا و هوستر؛ راستی خنده آور و تأسفانگیز بود(1)»
در همین شرایط بود که اردوی دیگری به این نیروها اضافه شد. بخشی از اینان نمایندگان مجلس شورای ملی بودند از حزب دمکرات که رهبر آنان سلیمان میرزا اسکندری بود عدهای به صف مهاجرین پیوستند. اسکندری در عین حال رئیس ایرانی کمیته دفاع ملی هم به شمار میآمد. سیدحسن مدرس نماینده تهران دیگر عضو این گروه بود. شیخ حسین استرآبادی نماینده استرآباد، میرزا محمد صادق طباطبائی نماینده تهران، میرزا قاسم خان تبریزی مشهور به صور اسرافیل که نماینده آذربایجان بود و نیز نظامالدین حکمت نماینده فارس هم بین اینان دیده میشدند. غیر از اینان که همه نماینده بودند، تعداد دیگری هم بینشان دیده میشد: میرزا سلیمان خان میکده معاون وزارت داخله، سردار سعید افشار، عبدالحسین خان گیلانی و برادرش سردار محیی گیلانی و از همه مهمتر میرزا کریم خان رشتی(2)در این زمان میرزا کریم خان سی و چند سالی سن داشت، پیشتر هم گفتهایم از خانوادهای محتشم بود که در گیلان زندگی میکرد(3)، به هنگام حمله به تهران و خلع محمد علیشاه جزو رهبران اردوی گیلان بود، این بار هم با برادر بزرگ خود سردار محیی از تهران به اصفهان و از آنجا به قصر شیرین آمد. او از همراهان مهاجرینی بود که مسیر طولانی تهران تا آنجا را طی کرده بودند. میرزا کریم خان نه از آلمانیها پول میگرفت و نه «مقهور عضویت دو حزب دمکرات و اعتدال و کشمکشهای شخصی آنها» بود، میرزا کریم خان با مرکز مهمتری ارتباط داشت. او پیشنهاد کرد نیروی شکست خورده و متفرق را بار دیگر جمعآوری نمایند، اما به این شرط که تا پایان جنگ دیگر صحبت از دمکرات و اعتدالی در بین نباشد، این اندیشه میرزا کریم خان بود که در تهران پی گرفته شد و گروه ضدتشکیلی از آن بیرون آمد. نیز طبق پیشنهاد او و دولتآبادی باید کمیته دفاع ملی منحل میگردید، جمعیتی به نام مدافعین وطن تشکیل میشد و نظامالسلطنه را مجبور میکردند از این این جمعیت تبعیت کند(4)
میرزا کریم خان به سرعت ابتکار عمل را به دست گرفت، او تشکیلات جدید را سامان داد و نظامالسلطنه هم با او همراهی کرد. قراردادی با همکاری دولت آبادی تنظیم کرد که طبق آن تشکیلات حزبی را در سراسر کشور به طور کلی برچیدند. قرار شد همه عناصر به اصطلاح
ملی در همان تشکیلات جمعیت مدافعین وطن دور هم گرد آیند و با هم همکاری نمایند. طبق ماده سوم قرارداد: «از تاریخ امضای این ورقه تا انقضای مدت این معاهده تشکیلات فرقتین اجتماعیون اعتدالیون و دمکرات ایران متروک و تأسیس هر قسم فرقه و کمیته به هر اسم و عنوان از طرف آنها ممنوع بوده همچنین جمعیتها و کمیتههایی که سابقاً تشکیل یافته است منحل شده تمام اعضای این دو فرقه و سایر دستههای متفرق آنها به نام جمعیت مدافعین وطن مجمتع و تشکیل خواهد شد(1)» این قرارداد در بیست و یکم جمادیالاولی سال 1334 در قصرشیرین تنظیم شد، اما اکثریت حاضرین با این طرح مخالفت کردند. از سویی نظامالسلطنه هم نسبت به دولت آبادی و میرزا کریم خان بدگمان شد، او اندیشید که شاید این قرارداد نقشهای است برای کوتاه کردن دست او از امور. اعتدالیها و دمکراتها هم نگذاشتند این طرح انجام گیرد، در نتیجه همه چیز به هم خورد(2)با این وصف طرح یاد شده همانطور که گفتیم در تهران پیگیری گردید و چندماهی بعد از این جلسه جوخه ترور گروه یادشده موسوم به کمیتة مجازات هم تأسیس شد.
جمع دیگری از اردو عبارت بودند از نظرعلیخان سردار نصرت که از سرکردگان مشهور لرستان به شمار میآمد و خود را والی پیشکوه میخواند. او با والی پشتکوه یعنی غلامرضا خان رقابت داشت، کفایتش هم بیشتر بود اما با نظامالسلطنه کدورت داشت. غلامرضاخان والی پشتکوه مورد حمایت بریتانیا هم قرار داشت، او با خزعل و شخص نظامالسلطنه مناسباتی حسنه داشت. به هر حال بهرغم رشادتهای ایلات و عشایر در جنگ علیه روس و انگلیس، به دلیل رفتار مرموز و مشکوک نظامالسلطنه همه نابود و یا پراکنده شدند. فقط برای تشکیل نیروی ژاندارمری قوای دفاع ملی «ملیونها پول» صرف شده بود، تعداد نفرات آن هم بالغ بر ده هزار تن میشد، اما از اینان فقط دو سه هزار تن باقی ماندند که تازه ریاستشان هم بر عهده کلنل بوپ آلمانی بود، به عبارت بهتر جوانان ایرانی برای منافع نامشروع آلمان و به دلیل رقابتهای امپریالیستی این کشور با متفقین بر سر تسلط بر منابع نفتی ایران، کشته میشدند. قوای مجاهد هم پراکنده گردیدند و دیری نپایید که باقی ماندههایشان به جانب سلیمانیه رفتند. اعمال خیانت بار نظامالسلطنه و پراکنده شدن نیروهای به اصطلاح دفاع ملّی، باعث سرخوردگی فراوان کسانی شد که واقعاً برای دفاع از کشور به آنان ملحق شده بودند. کسانی مثل حسین خان لله، احسانالله خان دوستدار و کریم دواتگر هم لابلای افراد این اردو دیده میشدند، اینان بعد از شکست اردوی مزبور به تهران آمدند و در اعمالِ جنایتکارانه شرکت جستند و احسانالله خان به طور خاص به صفوف انقلابیون جنگل نفوذ نمود و جنبش را از درون به شکست کشانید. به روایت دولتآبادی، ژاندارمهایی که از جبهه برگشته بودند «به
واسطه امراض و خستگی و نبودن معالج و لباس و دوا و غذا و عدم توجه دولت و ملّت، دسته دسته تلف میشوند! بالاخره این است نتیجه روزگار ژاندارمری بدبخت و فداکاری در راه وطن، الحق ما ایرانیان در این باب خوب مشوقی هستیم...(1)»
مقارن همین احوال شبنامهای پخش شد که بعد معلوم گردید از سوی دستة مجاهدین آذربایجانی منتشر شده است، نویسنده این شبنامه هم اسماعیل یکانی بود. متن شبنامه را نظر به اهمیت آن به طور کامل به نقل از دولت آبادی نقل مینماییم:
«حرفهای حسابی، به خاطر که و برای چه؟ مشتی مردم بدبخت فلکزده از ایرانیان مدتی بود که آرزوی رسیدن موقع انتقامی از دشمنان دیرین و فرصت فکری برای آتیة مملکت خودشان مینمودند، جنگ فرنگ شروع شد سر دشمنان تا اندازهای که میبایست مشغول گردید، آلمانها و اطریشیها و عثمانیها در صدد استفاده از هر شخص هیئتی ملتی دولتی برآمدند، این مردم صاف و صمیمی و ساده لوح و بدبخت هم خود را به میان انداخته خیال کردند که به مجرد هیاهویی، اغتشاشی، انقلابی، اختلالی دشمنان قویپنجهشان مغلوب، گریبانشان خلاص و آتیه مملکتشان تأمین خواهد شد بدبختانه گول خورده اشتباه کرده غلط رفته بودند. چند دسته ژاندارمری که با هزاران خون دلها تأسیس شده بود به روی دولت یاغی شد، طاغی شد منحل گردید. مقداری تفنگ و فشنگ و توپ شنیدر و غیره که داشتند به غارت رفت و چپاول گردید و در گرو ماند و به دست دزدان و یغماگران و قطاع الطریق افتاد و تلف گشت.
جان جوانهای با احساس حرارت و فعال و رشید در دریاهای ریگ، در دشتهای پر از برف یا در زیر دانهای شرنبل دشمن بی هیچ خدمت حقیقی به ملک و ملت خود و به محض هدر از میان رفت بقیهالسیفشان با هزاران زحمت تحمل ناکردنی که نه سالدات روس در باطلاقهای «مازوری» و نه عسکر عثمانی در شبه جزیره «سینا» امثال آن مشقتها را دیده خود را به حدود مملکت خویش رسانیده با یک حالت اسفناک فلاکتآمیزی به انقراض ملک و ملت خود مبهوتانه تماشا مینمایند دولتشان ضعیف بوده از پا درآمد؛ ملتشان فلک زده بود به هلاکت رسید. از تهران تا کاشان و اصفهان و از قزوین تا همدان وکرمانشاهان از سلطانآباد عراق تا بروجرد و خرمآباد از شیراز تا کرمان و سیستان اول پایمال خودی بعد لگد کوب بیگانه گردید برای چه و به خاطر که.
همة این گروه بدبخت فلکزدة گول خوردة خانه خراب شدة ویلان و سرگردان مانده حق همچه سؤالی را دارند از بداخلاقترین مجاهدین تا منزهترین تربیت شدگان از وحشیترین کرد تا متمدنترین عالم از بیخُبرهترین دهاتی تا متمولترین اعیان و اشراف مملکت حتی تا
1) نوبهار، سال ششم، ش104، یکشنبه 19 جمادیالاولی 1336، سوّم مارس 1918، «اتلاف ژاندارم.»
اطفال نابالغ و زنهای خانهنشین حق این سؤال را دارند که برای چه و به خاطر که؟ راحت ما بر هم خورد، امنیت ما سلب شد، حال ما منقلب، استقبال ما تیره و تاریک گردید؛ وضع زندگانی ما بد بود بدتر شد، ملیت ما در معرض تهدید بود دچار خطر گردید، اساس استقبال ما متزلزل بود زیر و زبر شد، دولت ما در مخاطره بود مستأصل و منقرض گردید، برای چه و به خاطر که؟
این همه فلاکتها بر سر ما آمد چرا؟ ویلان شدیم چرا؟ سرگردان شدیم چرا؟ بیخانمان شدیم چرا؟ محروم و مأیوس به خرابههای قصر پناه آوردیم، از ملیت چندین هزار ساله جز اسمی و از ممالک محروسه جز رسمی باقی نماند، آن هم با وضعی مشوش و با آتیه تاریک و فیالجمله با هر فلاکت و سفالت طاقتشکن.
هیچ قوّة قاهره، هیچ پنجة آهنین، هیچ قدرت شدادی، هیچ استبداد فرعونی نمیتواند حق این سؤال مشروع را از ایرانیها سلب نماید. موقع آن نیست که ایرانیان منتظر تفنن حضرت اشرفها - ریا و تدلیس حجةالاسلام نماها، خودستایی اُمرا و سردارهای دروغی، حقهبازیهای شارلاتانها، منفعتپرستی اراذل، رجاله بازی اوباش، سست عنصری جوانهای جبون و کم جرئت خاکنشین مذلت گزین بی همه نوع حقیقت و اخلاق و جسارت بنشینند. تا کی آلت دست این و آن باید شد، تا چند به گوسالههای سامری باید پرستش کرد و آنها را به مقام معبودیت رسانید، برای چه و به خاطر که؟
هیچ ملت را همچو فلاکت رخ نداده که از حالت طبیعی در نیاید و دیوانه نشود همه ملاحظات را پشت سر نیندازد، گاوسالهای [گوسالههای] سامری، رؤسای ناقابل، پیشوایان دروغی را زیر پای خود ننهد. این موقع است که حکمیت مشتی پا برهنه است، این موقع است که محکومیت نصیب حکام خود بین منفعت وجدان فروش است. در این موقع که ملتها سلاطین خود را از اورنگ برمیاندازند، وزرای خود را از مسند برمیدارند، وکلای خود را کشتار میکنند، بر همه کس و بر همه چیز پشت پا میزنند و آن وقت گوشه گلیم خود را گرفته از آب در میآورند، ایرانیان حق دارند و باید بپرسند برای چه و به خاطر که به این روز سیاه افتادیم؟ آیا برای سلامت مملکت و استقلال قومیت خودمان. کو؟ به موجب کدام معاهده؟ آیا به امید مدافع از تجاوزات دشمن، کو؟ به موجب کدام معاونت مادی و معنوی؟ آیا به آرزوی حفظ تمامیت ملکی وطن، کو؟ به تأمین کدام ضمانت رسمی...آیا به خاطر آلمانها و عثمانیها باز برای چه؟ کدامین معاهده را با دولت ما بستند؟ کدامین قوای رسمی را با هیئتهای منتخبه ما گذاردند؟ کدامین وعدهها را دادند و وفا کردند؟ کدامین حرف را زدند و از عهدهاش بر آمدند؟ با عینالدوله کدام قرار را دادند؟ با مستوفیالممالک کدام؟ با کمیته دفاع ملی کدام؟ با هیئت ایکس کدام؟ کمک مالیشان کو؟ صاحب منصبان کافی مقتدر توپهای شنیدر و ماکزیم ملیونها پول وافر آنها که وعده میدادند کو و کجاست؟ سیزده هزار تفنگشان
که شهرت دروغی در پنج ماه قبل به کرمانشاهان رسیده بود کجا شد؟ افراد ژاندارمها چرا لخت و عور و گرسنه و بی فشنگ هستند؟ چرا اسبهای ژاندارمها از بی نعلی چلاق شده؟ چرا اغلب از ژاندارمها بیاسلحه هستند؟ چرا داوطلبها که داخل نظام شدهاند به واسطه نبودن اسلحه و اسباب جای اینکه به میدان جنگ بروند خاکروبه منزل کلنل بپ آلمانی را پاک میکنند و سنگریزهای روی راه قصر را بر میچینند؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ باز برای چه و به خاطر که؟ موقع آن است که ایرانیان بیست و پنج نفر از نمایندگان مجلس را که در قصر جمعند و هیئت مشاوره را که انتخاب کردهاند مجبور کنند این سؤالات را از مراجع لازمه بپرسند اگر چه جواب همه منفی است و حتماً منفی است ولی در نتیجه تکلیف آخری آنها معین خواهد شد و اگر چنانچه خدمتی به ملک و ملت خودشان نمیتوانند بکنند لااقل برای پر کردن جیب دو سه نفر منفعت پرست بیش از این آلت دست اجانب نشده و زیاده بر این متحمل این همه زحمتها و مشقتها و فلاکتها سفالتها نشوند(1)»
لازم به یادآوری است که نویسندة این شبنامه - اسماعیل یکانی - به گروه ضد تشکیلی تعلق داشت(2)در این زمان در اصفهان و یزد مردم به شعبات بانک شاهی حمله کردند، در اوایل سال 1916 مطابق با زمستان سال 1294ش. خبر رسید که اوراق تهدیدآمیز ژلاتینی در عراق باعث وحشت عموم مردم شده است. در تهران از مضامین این نامهها اظهار بیاطلاعی میکردند، اما در این اوراق خطاب به مردم مینوشتند از مهاجمین پذیرایی نکنید، یا اگر قادر به این کار نیستید، شهر را تخلیه کرده و زن و بچه خود را بیرون ببرید. مینوشتند شهر به زودی بمباران و خراب خواهد شد، این اخبار باعث وحشت مردم میگردید، در این زمان شاهزاده عضدالسلطان حاکم عراق بود(3)
در اسفند سال 1296 «بدون بیان علت و مقصد» بین ارامنه تجهیز شده اورمیه و قزاقهای آتریاد آنجا درگیری سختی روی داد، در این درگیری عده کثیری از قزاقها مقتول شدند، یک صاحبمنصب روس به نام رودمیس کاماروف خود را به قتل رسانید، یک صاحبمنصب روس دیگر و زن و دو طفل او هم به قتل رسیدند. به دنبال این ماجرا ادارة قزاقخانه مرکزی یک روس را فرمانده آتریاد اورمیه کرد، اما فرمانده مذکور به دلیل این خبر مسافرت خود را به تعویق افکند(4)در اوایل سال 1297 مردم اورمیه دو بار قتلعام شدند. بسیاری از مردم به کنسولگریها پناهنده شدند، اما اینان از گرسنگی نیمه جان گردیدند. با اینکه جنگ در شرف
1) حیات یحیی، ج3، صص 366-369.
2) همان، ج4، ص130.
3) رعد، سال هفتم، ش102، یکشنبه دوّم ربیعالاوّل 1334، 6 فوریه 1916، «اوضاع عراق.» ابوالفضل میرزا عضدالسلطان پسر چهارم مظفرالدین شاه بود که این زمان حکومت اراک را به دست داشت.
4) نوبهار، سال ششم، ش104، یکشنبه 19 جمادیالاولی 1336، سوّم مارس 1918، «مصادمه و تلفات قزاق.»
اتمام بود اما هنوز آلمانیها دست از سر مردم برنمیداشتند. قشون عثمانی هنوز در خاک کشور ترکتازی میکرد، ارامنه ایران از ترس جان گریختند، ارمنیان متوحش میل داشتند اسلحهای به دست آورند و مسلح گردند، در برخی جاها عملاً این امر صورت گرفت(1)
در مرداد ماه 1297 قشون عثمانی به قول سید یعقوب شیرازی « فتوحات و تطهیرات خوبی از عساکر کفر و پلید ارامنه و طرفداران انگلیس در اورمیه و سلماس نموده و از هفتاد هزار نفر جمعیت طرف، بیشتر از بیست هزار نفر نتوانستند فرار نمایند و آنها را مخذول و منکوب نمودند...»(2)به عبارتی عثمانیها به قول انوار پنجاه هزار تن از ارامنه اورمیه را تار و مار کردند یا کشتند.
گروه ضدتشکیلی علیرغم شعارهای شداد و غلاظ علیه روس و انگلیس، به هنگام این نبردهای عظیم هیچ واکنشی نشان ندادند، هیچ قرینهای که نشان دهد آنان از جنبش مردم جنوب علیه نیروهای انگلیس هم پشتیبانی کنند، دیده نشد. مردم دشتستان و فارس هر روز به خاک و خون میافتادند و روحانیون از ایشان به صریحترین وجه ممکن حمایت میکردند، اما هیچ گروه و حزب و یا شخصیت سیاسی به طور جدّی از این مقاومت حمایت نکرد. ماههای متوالی به این شکل سپری شد، درست در زمانی که مردم بینالنهرین علیه اشغالگران انگلیسی دست به جهاد زده بودند، نظامالسلطنه مافی به کمک انگلیسیها شتافت و در اشغال بغداد آنان را مساعدت کرد. ارگان ضدتشکیلی خیلی دیرهنگام، زمانی که انگلیس جنوب کشور را عملاً تصرف کرده و جنبش دشتستان را سرکوب نموده بود، واکنش نشان داد. در این زمینه هم البته اینان صداقت نداشتند، علت واکنش آنان علیه تجاوزات انگلیس این بود که در آن زمان ریاست وزرایی در اختیار فردی از جناح مقابل آنان بود و لاغیر.
در محرم سال 1336 روزنامة ستارة ایران مقالهای درج کرد و در آن نسبت به وضعیت عمومی ایران و به ویژه جنوب کشور هشدار داد. این روزنامه از سست عنصری و جبن و ترس و بی عملی بسیاری از ایرانیان ایراد گرفت و توصیه کرد مردم برای حفظ کشور و جان و مال و ناموس خود به پا خیزند و بار دیگر مجد و عظمت از دست رفته کشور را احیاء کنند:
«ای وزرا و متنفذین و بزرگان ایران، آیا نام بلند و شرافت تاریخی موهوم است؟ آیا اگر اندکی به خود آمده و ساعتی برای روز سیاه مملکت فکر کرده و یک رویّة نجات بخشی برابر خود گذارده و در موقعی به این مهمی کشتی طوفان دیدة این مملکت را از گرداب هولناک نجات و یک نقشه اساسی برای حفظ استقلال مملکت جم، طرح کنید نام شما میانه تمام ملل و دول به بلندی و عظمت مشهور نخواهد شد؟ آیا سائسین بزرگ که وطن خود را از مخاطرات نجات دادند، نامشان رطباللسان هر خودی و بیگانه نیست؟ آیا بیزمارک و پطرکبیر و میکادو(3)که فقط برای نجات مملکت خودشان رنج برده و بذل جهد نمودند، محبوبیت عامه را دارا نشده و ممدوح عالمیان نگشتهاند؟ آیا سزاوار است که گفته شود این مملکت با داشتن مردمان کافی مانند مستوفیالممالک و مخبرالسلطنه و مشیرالدوله و مؤتمنالملک استقلالش متزلزل و آنها با مخاطرات مقاومت ننموده و نجات جنوب ایران را از عهده برنیامدند؟»
به قول نویسندة مقاله «اینجاست که باید متنفذین جنوب را به نام خوانده و بالصراحه باید گفت که آقای سردار عشایر این ننگ را چگونه تحمل خواهند نمود که با بودن ایشان انگلیسیها اینگونه مردم جنوب یعنی آن ملّت ستمدیده را در تحت سلطه خود درآورده و با این فضاحت به آنها سلوک میکنند(4)!!» این مقاله هم نمادی از فریبکاری گروه ضدتشکیلی بود، در این زمان وثوقالدوله قدرت را به دست داشت و آنان تلاش میکردند به هر نحو ممکن او را فروگیرند، برای این منظور بود که به اغتشاشات دامن میزدند.
بعد از سپهسالار تنکابنی، وثوقالدوله به ریاست وزرایی نایل آمد، دوره حکومت او شاهد یکی از خشنترین مقاطع تاریخی کشور در دورة بعد از مشروطه بود که به دست مخالفینش رقم خورد. روزهای آخر سال 1916، وثوقالدوله تلگراف رمز مفصلی خطاب به سفارت ایران در برلین ارسال کرد، سفارتخانهای که توسط مخالفین پابرجای او اداره میشد. در این تلگراف وثوق نوشته بود که دولتین در مورد اجرای قرار و مدارهای سپهسالار اعظم به او سخت گرفتهاند، اما وثوق در برابر آن تقاضاها ایستادگی میکرد و در عوض دولتین تضییقات وارد مینمودند. وثوق خاطرنشان کرد دولت آلمان از ایران میخواهد بیطرفی خود را نقض کند و به نفع آن دولت علیه متفقین وارد جنگ شود، اما دولت ایران چگونه میتواند با این شرایط خاص خود وارد چنین جنگی گردد؟ از نواب(1)وزیر مختار ایران در برلین خواسته شده بود به صورت جدّی با آلمانها وارد مذاکره شود و از آنها استفسار نماید که تا چه حد میتوانند به دولت ایران کمک نمایند؟(2)نواب هم بدون اینکه با کنت زیمرمن وزیر امور خارجه آلمان ملاقات کند، و با اظهار اینکه از ابتدا نسبت به کمک آلمان به ایران خوشبین نبوده است، به قول وحیدالملک آب پاکی روی دست وثوق ریخت و نسبت به موضوع مورد درخواست او
قطع امید نمود(1)
بعد از این هم وثوقالدوله از وحیدالملک و گروه همراهش در برلین خواست تا با دولت آلمان وارد مذاکره شوند و از آنان تضمین استقلال ایران را بطلبند. پاسخ آلمانها نشان داد که آنان کوچکترین اهمیتی به این موضوع نمیدهند و نزاع تقسیم حوزههای نفوذ اقتصادی در جهان برای آنان بر هر چیزی اولویت دارد. به نوشته وحیدالملک آلمانها گفتند در صورتی به استقلال ایران بها میدهند و تمامیت ارضی آن را تضمین مینمایند که ایران به آلمان و متحدین آن متمایل شود و علیه متفقین اعلام جنگ نماید(2)
در ژوئن سال 1917 شخص نظامالسلطنه مافی وقتی ضربات کاری بر کشور وارد کرد، وارد استانبول شد. در همین حین نواب وزیر مختار ایران در برلین نامهای رمز از تهران دریافت کرد، طبق این نامه وثوقالدوله نوشته بود ملّیون ایرانی مقیم تهران از وحیدالملک انتظار دارند در کنفرانس سوسیالیستها در استکهلم شرکت نماید و خواستههای ایران را در آنجا مطرح سازد. نواب هم برای رسمیت بخشیدن به این مأموریت به وحیدالملک نامهای رسمی نوشت و او را به عنوان نماینده رسمی دولت ایران روانه این کنفرانس کرد(3)متن نامه به این شرح بود:
«خدمت آقای وحیدالملک عضو مجلس شورای ملّی ایران و نماینده آزادیخواهان در اروپا - افتخار دارم خاطر جنابعالی را مستحضر دارم که طبق خبری که از تهران دریافت داشته جنابعالی را در جلسهای مرکب از رؤسای دستهجات سیاسی نماینده ملّت ایران انتخاب نموده که به عنوان نماینده ملّی ایران به کنفرانس بینالمللی سوسیالیستها به استکهلم تشریف برده در مجمع نامبرده تخطیات که به ایران وارد گردیده ذکر و از حقوق حقه و استقلال ایران مدافعه فرمایید. دوست جنابعالی، حسینقلی نواب وزیر مختار ایران در برلن(4)» این نامه به دو زبان فارسی و فرانسه نوشته شده بود و تاریخ آن اوّل ژوئن 1917 بود.
در تابستان سال 1917، درست در زمانی که آلمانها هر روز بر پیشروی خود شدت میبخشیدند، کنگره بینالمللی سوسیالیستها در شهر استکهلم تشکیل شد. دو تن از ایرانیان مقیم برلین یعنی سیدحسن تقیزاده و وحیدالملک شیبانی، نامهای طولانی تهیه کردند و به این کنگره فرستادند. آنان وضعیت ایران را برای شرکتکنندگان تشریح نمودند، نیز شمّهای از اوضاع تاریخی و اجتماعی را برای شرکتکنندگان در کنگره سوسیالیستها توضیح دادند.
تقیزاده و همفکرش به قرارداد 1907 اعتراض نمودند و نوشتند روس و انگلیس با این قرارداد ضربه سهمگینی به ملّت ایران وارد ساختند. سپس بحثی در مورد دخالتهای ناروای روس و انگلیس در امور ایران به اطلاع شرکتکنندگان کنگره رسید، آنان نوشتند که قدرتهای بزرگ در دوره شروع جنگ اوّل جهانی اعلان بیطرفی دولت و شاه ایران را در جنگ نادیده گرفتند و ایران را به اشغال خود در آوردند. از نطق ژان ژورس لیدر حزب سوسیالیست فرانسه که در اوایل جنگ کشته شد، یاد کردند که در جلسهای در سال 1910 در مجلس فرانسه از ایران و تاریخ این کشور تمجید نموده و خواسته بود کشورهای قدرتمند و بزرگ این کشور را به حال خود رها سازند. تقیزاده و وحیدالملک تقاضا کردند معاهده 1907 روس و انگلیس لغو گردد، آزادی سیاسی و اقتصادی ایران به رسمیت شناخته شود، به ایران حق داده شود تشکیلات مالیّة خود را داشته باشد، بتواند هرگاه بخواهد بدون اعمال نظر قدرتهای بزرگ مستشار استخدام نماید، از ثروتهای خود بهرهبرداری کند و استقلال و تمامیت ارضی ایران به صراحت اعلام گردد. یکی از نکات مطروح در نامه مشترک تقیزاده و وحیدالملک این بود که «یکی از علل عُمدة جنگ که در ردیف اوّل قرار دارد، مسلک جهانگیری استعمار است؛ جنگ و خونریزی هرگز محو نخواهد شد مگر آنکه این حرص و طمعورزی یک باره مرتفع گردد، چه همین رقابت است که چندین دولت بزرگ را وادار میکند که ملل ضعیف مشرقزمین را تحت عبودیت خود در آورده و سپس بدین وسیله در نزد ملل مظلومه برای استرداد آزادی مغصوبه به هیجان مفرط احداث و شعلههای کین و خصومتهای خطرناک مشتعل گشته و کوشش مینمایند که آتش حرارت خود را در خون ظالمین تجاوز پیشه خاموش نمایند.»
تقیزاده و شیبانی نوشتند ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی خود کانون برخورد قدرتهاست، «باید این نکته را در نظر آورد که چنانچه امروزه مسئله ایران به یک شکل قطعی که کاملاً برای ایران مساعد باشد حل و تصفیه نگردد، در یک آینده نزدیکی خاک ایران به طور حتم به نوعی که لهستان شد، میدان محاربات خونخوار و خونریز دیگری خواهد گشت.» به نظر اینان یگانه راه رضایت بخش «این است که ایران در آسیای مرکزی همان حالت و مقامی را داشته باشد که مملکت سویس در اروپای مرکزی دارد(1)»
کنگرهای که نامة تقیزاده و شیبانی برای آن ارسال شد و ظاهراً خودشان هم در آن شرکت کردند، پیش از این از 28 اوت تا سوّم سپتامبر 1917 در کپنهاگ تشکیل جلسه داده بود؛ شرکتکنندگان در این کنگره تصمیم گرفتند کلیه احزاب سوسیالیست برای جلوگیری از تجاوزگریهای روسیه اقدام کنند، به همین دلیل این دو همفکر «به نام ملّت ایران» از کنگره خواستند که تصمیم خود را در مورد شکایت این دو تن در باب تجاوزات روسیه به ایران
1) زبان آزاد، ش15، 5 شنبه 18 ذیقعده 1335، 6 سپتامبر 1917، «درخواست نامه ملّت ایران.»
مطرح سازند و از نتیجة جلسه خود آن دو را مطلع نمایند. این بیانیه توسط میرزا علیاکبر خراسانی نویسندة روزنامة ایران ترجمه شده بود، پیش از این مطلب یاد شده توسط وحیدالملک در اختیار محمد حسین صدرائی از اعضای حزب دمکرات قرار گرفت و او هم آن را در اختیار جراید قرار داد و خراسانی پیش از همه آن را ترجمه نمود.
کنگره سوسیالیستها برای این تشکیل شده بود تا به سران کشورهای اروپایی توصیه کند، هر چه زودتر به جنگ ویرانگر و خانمانسوز به هر شکل ممکن خاتمه داده شود. آندریو بونارلا رهبر حزب محافظهکار بریتانیا، در مجلس عوام مخالفت خود را با این تقاضا اعلام کرد؛ از آن سوی کرنسکی رئیس دولت وقت روسیه هم، مخالفت خود را با تصمیم سوسیالیستها ابراز داشت. کرنسکی اعلام کرد به این دلیل با تقاضای سوسیالیستها مخالفت میکند که بر این باور است آنان نمایندة افکار عمومی کشورهای خود نیستند، بلکه این عده نمایندة گروهی خاص از مردم به شمار میآیند.
صفر سال 1336 مصادف با وقوع انقلاب بلشویکی در روسیه بود، به این شکل قدرتی سهمگین در حال متلاشی شدن بود و این میتوانست به نفع ایران تمام شود. امّا مقارن آن تحول، در وضعیت کشور هیچ تحول مثبتی روی نداد. اینک انگلیسیها کارهای روسها را هم اداره میکردند، پلیس جنوب تا اصفهان گسترش یافت، صاحبمنصبان انگلیسی هر روز وارد ایران میشدند. اما «از همه گرفتاریها بالاتر امر نان و قلت آذوقه و ارزاق است که در تمام ایران روز به روز بر شدت و وسعت خود میافزاید. رحمت الهی هم قطع شد. در تمام شهرهای ایران از گرسنگی آدم تلف میشود و از هیچ ممری نمیتوانند آذوقه برسانند. در خود طهران متصل آدم تلف میشود(1)» با اینکه در روسیه انقلاب درگرفته بود، اما هفتاد هزار قشون تازهنفس روسی وارد شهر اورمیه شدند، دوازده هزار نیرو وارد رشت گردیدند، «همه قشونکشی آنها برای ما یک مشت عاجز مسکین است که از خود زوری نداریم. اهل ایران از گرسنگی متصل تلف میشوند باز آنقدرها از آذوقة ما باید به مصرف آن پدر سوختهها برسد(2)» وضعیت شهرهای ایران درست بعد از عزل نیکلای دوّم از سریر سلطنت بسیار وخیمتر شد. بازار قزوین به دست روسها غارت گردید، همدان را دو بار غارت و چپاول نمودند، شهر اورمیه پس از چند روز نهب و غارت، به آتش کشیده شد. روسها در سراسر بازارها نفت پاشیدند و کاروانسراها را آتش زدند. در این شهر خسارات فراوانی بر جای ماند، قریب دویست تن از مردم مال باختهای که بدون دلیل به افلاس کشیده شده بودند، دیوانه شدند. تمام مردم شهر گرسنه و برهنه بودند، گفته میشد حتی یک ذرع چلوار و چیت برای دفن مردگان و پیراهن زنان یافت نمیشود: «این یغمای عاشر و عشرون است، زیرا چندین
مرتبه اورمیه دست به دست افتاده. عثمانی آمد پول گرفت، اعانه گرفت، سگ گرفت، گربه گرفت، روس آمد همانطور. این هم آخرین مرحمت روسها بود که پس از آزادی، پس از برهم خوردن رژیم قدیم، پس از سرودها و شعرها و دسته گلها که به اتفاق ایرانیها خوانده سر قبر شهدا گذاشتند به سر مردم فلکزده ایران میآورند. رشته نظم گسیخته شده، صاحب منصبها قوه و قدرت جلوگیری ندارند. سالدات گدای گرسنة از حق بیخبر آنچه میل دارد میکند(1)» در روزنامهها فجایعی را که روسها در اورمیه مرتکب میشدند به رشته تحریر در میآوردند، مطالب رقتانگیزی که انسان را به درد میآورد. مینوشتند اشخاصی که دارای مکنت فراوان بودند به نان شب محتاجند و با یک تومان سرمایه تخمه فروشی میکنند. بسیار از اشخاص متمول گدایی مینمودند، مردمان آبرومندی که مال و منال و خانواده از دست داده بودند، در کوچهها سرگردان بودند، «خداوند لعنت کند روس را که در حال استبداد و آزادی هم به ما صدمهاش میرسد. اینها هستند که میگویند برای حمایت دول صغیرة ضعیفه جنگ میکنیم. امپراتور بد آدمی بود کرنسکی هم برای ما از او بدتر است(2)»
در قزوین هر شب مغازهها غارت میشد، شبی نبود که مردم خواب راحت داشته باشند. به طور واضح و علنی میرفتند و از حکومت قزوین تقاضاهای شرمآور میکردند، زنان جرأت نداشتند از خانه بیرون آیند. دکانها همه خالی بودند، کسی حتی جرأت نمیکرد با خود کالایی حمل نماید، یا در خیابان پول بشمارد. مردم دارایی خود را در خانه پنهان میکردند، روسها باغهای انگور مردم را چپاول نمودند، احدی جرأت نداشت با آنان مقابله کند. ارزش منات به شدت در حال سقوط بود، وضع روز به روز بدتر میشد(3)انگلستان از فرصت به دست آمده از انقلاب روسیه استفاده کرد و نفوذ خود را در ایران تحکیم نمود.
سال 1336 بالاخره دولت انگلستان نامهای رسمی به دولت وقت ایران تقدیم کرد و علناً حضور نظامی خود را در ایران توجیه نمود. سفارت انگلستان از مدیر روزنامة رعد یعنی سید ضیاءالدین طباطبائی تقاضا کرد بیانیه آن سفارت را در ارتباط با این موضوع چاپ کند. متن بیانیه به این شرح بود:
«ثبوت مسلمه به دست دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان افتاد که تجدید عملیات عُمال خصم در حدود غربی ایران به جایی رسیده که اوضاع اواخر 1915 در این مملکت تجدید یابد. بنابراین دولت مشارالیها خود را مجبور دیدهاند برای حفظ منافع اهمه خود بعضی اقدامات نظامی به عمل آورند. این تصمیم به دولت ایران اطلاع داده و ضمناً این سفارت توضیح نموده است که اقدامات مزبور به هیچ وجه بر ضد استقلال و مصونیت ایران نمیباشد.
شناختن استقلال ایران و مصونیت مزبور یکی از نکات اهمه سیاست دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان نسبت به ایران میباشد و از این تصمیم حالیه همچو بر نخواهد آمد که دوستی قدیمی انگلستان نسبت به ایران تغییری حاصل شده باشد و دولت انگلیس در میل خود برای ترتیب دوستانه مسائل معوقه به طوری که حافظ مصالح مملکتین بوده باشد مداومت داشته و برای این منظور پیشنهادهایی به دولت علیه ایران نموده است(1)»
چند روز بعد روزنامة رعد یادداشت سفارت انگلستان را که وزارت خارجه در اختیار مطبوعات نهاده بود به چاپ رسانید. سفارت به این موضوع اشاره کرده بود که دولت بریتانیا «در این اواخر علناً موافقت خود را در موضوع استقلال ایران اظهار داشته» است. دولت انگلستان از دولت وقت ایران خواست «مصالح انگلیس» را با نشان دادن احساسات دوستانه پاس دارد، هشدار داده شد ایران در معرض وضعیت آغاز جنگ جهانی اوّل است و امروز هم مخاطراتی شبیه آن؛ کشور را تهدید میکند و «نظر به مصالح فوقالعاده دولت همجوار انگلستان در جنوب و به ملاحظة هرجومرج که به واسطه فقدان قوای منظم ممکن است به ظهور رسد دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان حاضر هستند که مساعدت مالی وافری به دولت علیه نموده و برای ایجاد قوای متحدالشکلی پس از اتمام جنگ برای تمام مملکت که بالاخره قشون جنوب به آن منضم گردد در تحت صاحبمنصبان خارجه که در خصوص ملیت آنها بعد از این باید بین دولتین موافقت حاصل شود، کمک و مساعدت نمایند و قرارداد انگلیس و روس مورخه 1907 را موقوفالاجرا بدانند، تا پس از تشکیل دولت منظمی در روسیه برای الغاء آن رسماً با دولت ایران داخل مذاکره شوند.»
انگلستان پذیرفت که تعرفه گمرکی کالاهای خود را کاهش دهد، به میل دولت ایران در هر کنفرانسی که نمایندگان دول غیر متخاصم شرکت داشته باشند؛ نمایندگان ایران هم حضور داشته باشند. سفارت انگلستان نوشته بود وضعیت ایران حالت اغتشاش یافته است، عثمانیها در مناطق غربی کشور وارد آذربایجان شدهاند و «جنگلیها تقریباً ارتباط فی مابین انزلی و پایتخت را قطع و ویس کنسول انگلیس و رئیس بانک شاهنشاهی را در رشت توقیف کردهاند و در واقع شمال غربی ایران از بحر خزر تا سرحدات عثمانی مغشوش و برای عبور و مرور خصم باز است و این اقدامات که معابر شمالی را فراگرفته و روز به روز نیز کسب شدت و وخامت مینماید پایتخت ایران را دچار مخاطره ساخته است.» سفارت انگلستان توضیح داد اولیای دولت انگلستان «برخلاف میل خود در صدد برآمدهاند که از این اتفاقات که دولت ایران نمیتواند یا نمیخواهد جلوگیری نمایند خود شخصاً جلوگیری به عمل آورد و بنابراین تصمیم کردهاند از سرحد عثمانی استعداد کافی به شمال غربی ایران اعزام دارند.» در خاتمه
1) رعد، ش90، مورخه 28 جمادیالاوّل 1336، «ابلاغیه سفارت انگلیس.»
این یادداشت آمده بود که دولت انگلستان «با کمال صداقت اعتراف مینمایند که این ترتیب موقتی بوده و حتیالقوه سعی و اهتمام خواهد شد از هر چیزی که مخالف استقلال و تمامیت ارضی ایران و مداخله در امور داخله مملکت باشد احتراز جویند و قشون انگلیس به محض اینکه اوضاع اجازه دهد و در هر صورت در ختم جنگ احضار خواهند شد(1)» انگلیسیها برای این منظور ژنرال دنسترویل را اعزام کردند تا به شمال ایران رود و از آنجا به ضدانقلاب روسیه کمک کند، اما قوای میرزا کوچکخان جنگلی در منجیل راه بر او بستند و گفتند هیچ بیگانهای حق ندارد قدم به گیلان نهد، این اقدام با واکنش بسیار دهشتناک انگلیس مواجه شد که در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد.
در این حال سید محمد تدین ظاهراً با کوچک خان اعلام همبستگی کرد، او حتی به رشت هم رفت و مدتی در نزد جنگلیها زندگی نمود. اما جنگلیها «به واسطه بعضی حرکات» به او بدبین شدند و میخواستند نابودش سازند. اما فقط به «واسطه سیادت» او را از رشت اخراج کردند. در بازرسی از تدین و نوکرش، «بعضی نوشتجات» به دست آمد(2)تدین وقتی به قوای میرزا رسید، آنها را دعوت به همکاری کرد. جنگلیها از او پرسیدند از سوی چه کسی مأموریت دارد؟ پاسخ داد از سوی حزب دمکرات به او گفته شده است با جنگلیها همکاری نماید. جنگلیها از او پرسیدند که تاکنون چه خدمتی به کشور کرده است که به وکالت از فرقه به نزد آنها آمده است؟ در اینجا آنان به تدین مطلبی را گفتند که اهمیت فراوانی داشت، گرچه ظاهر مطلب این است که امر مهمی نیست. آنان گفتند با احزاب سیاسی کاری ندارند و معیار و ملاک آنها برای همکاری کردن فقط ایرانی بودن است و لاغیر. به عبارت بهتر آنان توضیح دادند که برایشان مهم نیست کسی که به آنان ملحق میشود چه مسلک و مرامی دارد، مهم این است که شخص او تا چه اندازه درد وطن دارد. چون به تدین از این حیث اعتمادی وجود نداشت دستور دادند به رشت برود. تدین در رشت ماهیت خود را نشان داد و معلوم شد که جنگلیها با بصیرت تقاضای همکاری او را رد کردهاند. او در رشت میخواست تظاهراتی علیه آنان به راه اندازد، لیکن موفق نشد؛ مردم خود جلو او ایستادند. سپس تدین به اردبیل رفت. در آنجا هم کسی به او اعتماد نکرد و در نتیجه بعد از چند روز به رشت بازگشت. به قول کمرهای «نمیفهمند چه طور شده بود که برگشته بود؛ آیا دیده بود پیش نمیبرد، یا با یک دسته و کسی در آن نزدیکیها ملاقات [کرده] و بر میگردد به رشت.» تدین به تنهایی از رشت به قزوین آمد و یکی از افرادش را به سمت اردبیل فرستاد. جنگلیها به این شخص سوءظن پیدا کردند، در نتیجه او را بازرسی بدنی نمودند. بنا به همان روایت «نوشتهای از او دست میآید که تدین به بعضی نوشته بود که اسباب فساد و اخلال امور جنگلیها را بنماید و از آن کاغذ همچه
معلوم شد که تدین از مرکز مهمی مأموریت داشته که اسباب فساد و به هم زدن دستگاه جنگلیها را فراهم آورد. تا به حال معلوم نشده که آن مرکز کجاست؟!»(1)این ماجرا در اواخر سال 1296 و اوایل سال 1297 اتفاق افتاد. در اردیبهشت آن سال دیگر معلوم شده بود که تدین همراه با جلیلالملک ماهی دویست تومان از انگلیسیها پول میگیرند(2)
اندکی بعد از این ماجراها سردار منصور گیلانی و سردار محیی «خیلی مصر و مایل» بودند که به رشت آیند و مشغول خدماتی به جنگلیها شوند. مردی به نام شیخ احمد رشتی میگفت «اصرار دارند که من زودتر بروم رشت و زمینه برای آمدن آنها تهیه نمایم.» او در عین حال از ملاقات خود با وثوق سخن گفت که در حیاط کاخ گلستان اتفاق افتاده بود. وثوق گفت: «بدون جهت جنگلیها را از من متنفر و دور کردهاند. من حاضرم که با آنها مساعدت نمایم؛ به این قسم که اجزای دولتی رشت را مناسب با میل آنها معین نمایم و من تا به حال ابداً اقدامی برای انگلیسیها نکردهام و تاکنون تقاضایی از من نکردهاند.» او گفت عدهای از «شارلاتانها» به زومر سر کنسول سفارت آلمان گزارش دادهاند عنقریب با معاهدهای که وثوق با انگلیسیها بسته، او سفیر عثمانی را تحویل متفقین خواهند داد. زومر هم نوشتههای خود را سوزانیده بود، معلوم شد این اقدامات و «تفتینات» کار مستشارالدوله است که «دروغ سازی و نمامی» را پیشه خود ساخته است(3)
این سردار محیی با دسته کمیتة مجازات مرتبط بود، وقتی شنید خانواده زندانیان، اعدام شدگان و دیگران از نظر مالی در مضیقه هستند، قول داد همراه با چند تن دیگر به اندازه توان شهریه تهیه کنند و به آنان بدهند(4)تابستان سال 1297 برای انگلیسیها فصلی بسیار نامطلوب بود. در حالی که قحطی و کمبود نان و بیماریهای واگیر در تهران و سایر شهرستانها بیداد میکرد، جنگلیها شکستهای فاحشی بر اردوی آنان در گیلان وارد میساختند. مرداد آن سال ناظرین شاهد بودند که چهل و یک اتومبیل که نیروهای انگلیسی را حمل میکرد وارد شهر تهران شد. اینان از راه قزوین به تهران آمدند و همه فراریان واحدهای نظامی در زنجان، تبریز و یا رشت بودند، برخی از اینان از دست قوای عثمانی و آلمان میگریختند و عدهای دیگر را جنگلیها وادار به عقبنشینی کرده بودند، «شکست فاحشی به آنها و چشم زخمی به وثوقالدوله ابن بریطانیه وارد شده و اتوموبیلها از راه شهر به قلهک شمیران رفتهاند.»(5)نیز شنیده میشد که روز قبل هم قریب صد اتوموبیل از دروازههای تهران وارد شدهاند. مردم
خراسان انگلیسیها را از شهر بیرون میکردند، قوامالسلطنه هم نتوانست مانع اینان شود. بلشویکهای عشقآباد و ترکستان غلبه کرده و شکستهایی به نیروهای ژنرال مالسون وارد میساختند، از این سوی هم مردم مشهد و سایر شهرستانها و روستاهای خراسان با بریتانیاییها از در خصومت در آمدند، انگلیسیها به ناچار گندمهای خود را فروختند و گریختند. عدهای از تجار از این موقعیت استفاده کردند، آنان کسانی به قزوین فرستادند تا محصول گندم انگلیسیها را خریداری کرده و «همان تضییق را که انگلیسیها قصد داشتند، حال از دست طمع تجار ایرانی، به مردم وارد خواهد شد(1)»
روز بیست و چهارم ذیقعده خبر رسید که شیخ احمد رشتی عازم رشت است تا خصومت جنگلیها را از خود رفع نماید. او گفت حاجی آقا شیرازی را هم همراه او بفرستند تا با او بیاید و با سران جنبش جنگل ملاقات کند. شیخ احمد فرستاده شخص وثوق بود. حاجی آقا شیرازی در این مقطع تاریخی با برنامههای وثوق موافقت داشت، به همین دلیل مخالفینش از مدتها قبل علیه او دسیسهچینی میکردند، از جمله اینکه ستارة ایران در شماره 125 خود مطلبی نوشت و او را متهم به فساد اخلاق کرد. حاجی آقا به دفاع از خود برآمد و نامهای به مدیر روزنامة ایران نوشت و در آن چنین آورد:
«مدیر محترم، البته اعلان بهعنوان دو وکیل پارلمان را در نمره 125 ستارة ایران به امضای عذرا نام دختر محمودخان نوری خواندهاید، اگر چه در مملکتی که بیقدرترین چیزها شرافت است، در مملکتی که دولتش هیچ وقت در مقام حفظ و صیانت شرافت و ناموس اهالی نبوده و بالاخره در مملکتی که محکمه و مرجع برای دفاع شرافت نیست؛ دفاع از مقام شرافت بیفایده است، ولی چون بنده نه عذرا نام چهارده ساله و نه محمود نوری میشناسم و نه از مندرجات آن اعلان راجع به عملیات آقای آقا میرزا رضا خان و مدعیالعموم اطلاعی دارم، مختصر عرض میکنم بنده را همه میشناسند و دامن شرافت بنده هم به این مزخرفات و نسبتهای بیشرفانه یک نفر دزد که در تحت تعقیب است لکهدار نمیشود، حتی همین محیط بیشرف نیز مجبور به تصدیق صحت و شرافت من است(2)»
این حداقل دوّمین باری بود که مخالفین از دورة مشروطه به بعد به سلاح تهمت علیه حاجی آقا متوسل میشدند، بار اوّل در دوره مشروطه که او را تبعة عثمانی خواندند و اینک که به وی اتهامات اخلاقی روا میداشتند.
از آن سوی مردم شیراز علیه دخالتهای نابجای انگلیسیها در مقدرات امور خود بر آشفته شدند، نامهای به تهران نوشته شد که عمق بحران را نشان میداد: «ملت فارس دستگیر و اسیر،
کسی قدرت نفس کشیدن ندارد، امید از همه جا قطع مگر ملت طهران کاری کند، به هر کس متوسل شده بگویید که رشته استقلال فارس گسیخته، حزب دمکرات امکان عرض وجود ندارد. دست قدرت خائنین وطن قوی است. فارس غریب است، جز حضرت آقای ناصردیوان کازرونی ناصر ندارد، اگر علاقمند به استقلال جنوب عموماً و استقلال فارس خصوصاً هستند علاج فوری لازم است، کار از خیالات فیثاغورثی و افکار ارسطاطالیسی گذشته است، تهور، تجاسر لازم دارد، توجه خود را معطوف به فارس دارید والّا از استقلال فارس چشم پوشیده، خصم با قشون خود عملاً الحاق فارس را به هند معرفی مینماید(1)»
اینک به وضوح دست آشکار و پنهان بریتانیا در مقدرات امور ایران دیده میشد و کمتر کسی بود که در این واقعیت تردیدی به خود راه دهد. نمایندگانی از بین خیل عظیم مخالفین سیاستهای بریتانیا، «به نام عظمت و ابهت ملت ایران»، از تودههای مردم تقاضا کردند روز شانزدهم جمادیالاولی در میدان توپخانه جمع شوند تا «علیه تجاوزات جابرانه و حقشکنانه دولت اسلامکش انگلیس که استقلال وطن و شرافت ملی ما را دستخوش هوا و هوس خود قرار داده» تظاهرات نمایند و مژده داده شد «یک میتینگ عالی با شکوه از طرف عموم طبقات و تمام احزاب سیاسی ایران داده خواهد شد». از مردم خواسته شد در این میتینگ با «یک متانت جبلی مقاومت اخلاقی خود را در مقابل این اقدامات جانیانه ظاهر و آشکار» سازند. این بیانیه از سوی کلیه احزاب سیاسی و طبقات مختلف مردم با امضای «هیئت مدیره میتینگ»؛ امضا شده بود(2)
از آن سوی آقا سید کمال الدین مجتهد از مدیران جراید دعوت کرد و شرحی از مظالم انگلستان اظهار نمود و لایحهای در حرمت خرید ارزاق و «سلف و سلم» قرائت کرد. در بخشی از این لایحه آمده بود: «انگلیس میخواهد عزت مسلمانی ما را به وسیله گرسنگی به ذلت بیشرفی تبدیل نموده رجال حامی اسلام را بنده و غلام و نوامیس مخدرات اسلامی را برده و کنیز ساکنین بریطانیا قرار دهد. این کلمه الهی با اینکه از احکام حقه الهیه است به واسطه عروض بعضی موجبات، این کلمه مباح مبدل به حرمت میشود، از جمله احزار[؟] بر مسلمین و اتلاف نفوس محترمه از آنها و تسلیط کفر بر اسلام که بر احدی مخفی نیست و هر یک از اینها در شرع مقدس اسلام برای حرمت علت تامه است و رفع حکمالناس مسلطون علی اموالهم خواهد بود. علیهذا به لسان شرع صادع به صوت رسا میگویم: معامله سلم و
سلف کلیه در این زمان به موجبات مذکوره به خارجه و داخله حرام و در حکم محاربه با حضرت ولی عصر عجل الله فرجه میباشد(1)»
اواخر سال 1296 شمسی مصادف با 1336 قمری شیخ مرتضی محلاتی علیه تحرکات انگلیس در فارس نامهای خطاب به رئیسالوزرای وقت ارسال کرد. متن نامه به این شرح بود:
«کپیه ستارة ایران، توسط حضرت اشرف ریاست جلیله وزرا دامت عظمته. ساحت قدس اعلیحضرت قدر قدرت اقدس شهریاری خلدالله ملکه و سلطانه؛ تجاوزات حقشکنانة عساکر و مأمورین نظامی بریطانیا در خلیج [فارس] و مداخلات آنها به وسیله تأسیس پلیس در جنوب به قسمی عالم اسلام را جریح و استقلال ایران را متزلزل ساخته که تحمل آن از وظیفه اسلامیت خارج، مکرر از هیئت محترم وزرا تقاضای تصفیه جنوب را نموده نظر به بیطرفی و استقرار روابط اقدامی نشده، اینک تلگرافی از طرف هیئت اتحاد اسلام رشت(2)به عنوان داعی و سایر مراجع(3)رسید که علاوه از مداخلات جنوب و قیام بر ضد بیطرفی ایران در شمال هم به خیال افتاده و عدهای از طریق رشت عبور دادند. مستدعی از ساحت اقدس همایونی چنان است قبل از حدوث واقعات غیرمنتظره که جلوگیری آن از قوّة مأمورین دولت خارج باشد، اخراج قشون اجنبی را مطلقاً از داخله ایران امر و مقرر فرمایند که کاملاً اصول بیطرفی محفوظ و اسباب اسکات مسلمین و هیجان عامه را توان فراهم نمود والّا تکلیف هر مسلمان ایرانی شرعاً معلوم؛ منتظر امر اقدس ملوکانه است(4)»
در این ایام تنها نیرویی که در غرب کشور با اشغالگران مبارزه میکرد، ایل سنجابی بود. روسها قصد داشتند این نیرو را در هم شکنند و بعد از آن به نیروهای ایرانی و عثمانی حمله برند و از راه کلهر خود را به قصرشیرین رسانند. علیاکبر خان سنجابی یکی از رؤسای ایل که مهمترین سنگر برای مقاومت علیه روسیه به او سپرده شده بود، از فقدان لوازم دفاعی و نرسیدن جنگ افزار شکوه میکرد، او اعلانی نوشت و به نزد پدرش صمصامالممالک فرستاد؛ این اعلان به دیوارهای قصرشیرین نصب شد، تا نه تنها نظامالسلطنه مافی و فرماندهان نظامی بلکه همة مردم مطلع باشند که اگر تا ده روز دیگر به او جنگ افزار نرسد، بناچار عقب نشینی خواهد کرد و در کوهها متواری خواهد گردید، در این حال هنوز معلوم نبود آیا قوای آلمانی با او همراهی خواهند کرد یا خیر؟(5)
1) نوبهار، سال ششم، ش103، پنجشنبه 16 جمادیالاولی 1336، 28 فوریه 1918، «حکم تحریم.»
2) ریاست این هیئت با میرزا کوچک خان جنگلی بود، این نامه نشان میداد که بین شمال و جنوب ایران برای ضدیت با تجاوزات بریتانیا نوعی وحدت نظر پیدا شده بود، این وحدت نظر و اقدام دینی و ملّی به دلیل بحران سازیهای برخی گروههای سیاسی و سرسپردگی دولتها به قدرتهای خارجی هرگز عملی نشد.
3) اصل: مواقع.
4) ستارة ایران، ش114، 3 شنبه 21 جمادیالاولی 1336، 5 مارس 1918، «تلگراف از فارس.»
5) دولتآبادی، ج4، ص10.
با سقوط عراق عرب به دست انگلیسیها، نیز خاتمه یافتن آخرین مقاومتهای ایرانیان در غرب کشور، انگلیسیها به آنجا لشکرکشی کردند. هدف اصلی انگلیسیها سنگر مقدم نبرد یعنی ایل سنجابی بود. انگلیسیها به ایل مزبور حمله بردند، در این حمله از هیچگونه ستمگری خودداری نکردند. صدها زن و مرد و کودک بی گناه را به قتل رسانیدند و اموال اینان را به غارت بردند(1)به این ترتیب بحث مقابله نیروی دفاع ملّی علیه تهاجمهای روس و انگلیس برای همیشه از بین رفت. در همین زمان سلیمان میرزا اسکندری دستگیر و همراه عدهای دیگر به هندوستان فرستاده شد.
ستارة ایران به دلیل دستگیری سلیمان میرزا مقالة شدید اللحنی نوشت و در آن به انگلستان و سیاست خارجی آن حمله برد. ستارة ایران نوشت: «تحمل این مصیبت عظمی برای یک ملّت با شرف مشکل است، تحمل این ضربتی که به استقلال و حق حاکمیت ما وارد آمده غیر ممکن است! باید علاج کرد، باید جبران نمود، باید نماینده محترم و وکیل با شرف ملّت ایران را محترما عودت دهند! اگر نکنند ملّت ایران باید یک مقاومت اخلاقی به خرج داده روابط مادی و معنوی را کاملاً با انگلستان قطع کند مناسبات خود را با سفارت و با نماینده انگلیس تماماً ببرد، از خرید و فروش و داد و ستد به کلی احتراز کند تا دولت انگلیس مجبور شود مرتکبین این عمل شنیع را تادیب و سلیمان میرزا را به وطن خود سالماً عودت دهد(2)!» ظاهراً در برابر این اقدام جنگلیها کنسول انگلیس در رشت را به همراه دو صاحبمنصب که از قفقاز وارد شده بودند دستگیر نمودند و شرط آزادی آنان را استخلاص سلیمان میرزا قرار دادند.
اواخر جمادیالاولی سال 1336 ناصرالدین میرزا به ریاست کل اداره قزاقخانه منصوب شد. در همین ماه جنگلیها کنسول و رئیس بانک شاهی شعبه رشت را به گروگان گرفتند. آزادی این دو تن منوط به آزادی سلیمان میرزا اسکندری و عیسی میرزا شد که توسط انگلیسیها به گروگان گرفته و به هند تبعید شده بودند(3)
در این بین حادثهای روی داد که اندکی امیدواری در محافل ایران تولید کرد، آن حادثه صدور اعلامیة مشهور چهارده مادهای ویلسون بود. در ژانویه سال 1918 ویلسون رئیسجمهور امریکا بیانیهای منتشر کرد که در مطبوعات ایران هم بازتاب یافت. در این بیانیه آمده بود که در موقع مذاکرات صلح همه چیز باید علنی و شفاف باشد، هیچ قرارداد سری و نهانی نباید وجود داشته باشد، حقوق کشورهای مختلف باید محفوظ بماند و کشورها از تجاوز به هم خودداری
ورزند. کلیه آبراهها در دریا و اقیانوس باید کاملاً آزاد باشد و عبور و مرور آن به روی کشتیها باز باشد، مگر به حکم قوانین بینالمللی که میتواند این موضوع را لغو نماید. باید در بین کلیه کشورها و ملّتها آزادی تجاری وجود داشته باشد، باید جلو تکثیر تسلیحات کشتار جمعی گرفته شود و تولید سلاح به اندازه حفظ امنیت داخلی کشورها محدود گردد. دعاوی بین دولتها و کشورها در مورد مستملکات به هر نحوی حلوفصل گردد، کلیه اراضی روسیه از نیروهای خارجی تخلیه شود و اقداماتی که باعث ترقی و آزادی و استقلال این کشور میشود مطمح نظر واقع گردد. اراضی بلژیک، فرانسه، ایتالیا، اتریش - مجارستان، رومانی، صربستان و نقاط دیگر اشغالی تخلیه گردد، بخشهای ترک نشین امپراتوری عثمانی دارای حق حاکمیت باشند، ملل جزو امپراتوی عثمانی آزاد باشند و بتوانند در مورد حق تعیین سرنوشت خود تصمیم گیرند، تنگه داردانل پیوسته باز و با ضمانتهای بینالمللی آزاد باشد. ممالک لهستان باید مستقل گردند و کسانی که لهستانی هستند در خود این سرزمین اسکان داده شوند. ضمانتهای لازم برای استقلال سیاسی، اقتصادی و تمامیت ارضی دول کوچک و بزرگ داده شود. ویلسون در پایان بیانیه مشهور چهارده مادهای خود یادآور شد او بر عظمت و بزرگی آلمان رشک نمیبرد اما بر این نکته مُصر است که آلمان باید برای خود حقی برابر با سایر کشورهای جهان طلب کند و طالب آقایی و سروری نباشد. او توضیح داد ایالات متحده نمیخواهد به آلمان بگوید در اساس کشورداری خود تغییری دهد، اما این را میگوید که باید معلوم شود نمایندگان رایشتاگ(1)از سوی اکثریت سخن میگویند یا از سوی حزبی نظامی که به استیلا بر سرزمینهای دیگران باور دارد. او یادآور شد دول متمایل به صلح باید تلاش کنند مقاصد یادشده عملی گردد حتی اگر نیازمند جنگ باشد(2)
در عین حال ویلسون رئیسجمهور امریکا نامهای به سران کشورهای درگیر جنگ و کشورهای بیطرف ارسال کرد. او نوشت دلیلی برای ادامه جنگ نمیبیند و برخی دول متخاصم آماده مذاکره هستند. او پیشنهاد کرد دولتهای درگیر جنگ با هم گفتگو کنند تا راهحلی برای پایان دادن به آن بیابند. ویلسون نوشت وضعیت دولتهای بیطرف بسیار مشقت بار شده است، این در حالی است که دول درگیر جنگ به درستی نگفتهاند جنگ آنها برای چیست؟ رئیسجمهور امریکا از طریق وزیر خارجه خود یعنی لانسینگ، به دول آن روز جهان اعلام کرد باید راهی یافت که نه تنها جنگ خاتمه داده شود، بلکه باید تمهیدی اندیشید تا در آتیه هم جنگی روی ندهد. او اعلام کرد شاید شرایط طرفین برای حصول به صلح چندان با هم تفاوتی نداشته باشد، به همین دلیل باید نظرات طرفین را جویا شد و دیدگاهها را به هم نزدیک
ساخت. ویلسون در یادداشت خود آورده بود دولتهای بزرگ و کوچک باید از حقوق مساوی برخوردار باشند، دولتهای بزرگ باید از تخطی و تجاوز به دول کوچک پرهیز کنند و حقوق همه ملل عالم محترم شمرده شود.
این یادداشت در خود اروپا بیشترین رنجش را تولید کرد، سران اروپا تعجب کردند که با چه معیاری دولت امریکا؛ آلمان و متخاصمین آن را در یک صف قرار داده است، آنها پرسیدند دولت آلمان چه هنگام حقوق دول ضعیف را پاس داشته است؟ وزیر خارجه جدید روسیه گفته بود جنگ تا زمان فتح قطعی تداوم خواهد یافت، یادداشت ویلسون تغییری در اوضاع نخواهد داد و متفقین مصمم به ادامه جنگ هستند. بنا به نظر ویلسون تا زمانی که جنگ فاتح قطعی ندارد باید به آن خاتمه داد، زیرا در صورتی که یکی از طرفین غلبه کند؛ مغلوب از روی اجبار صلح خواهد کرد و چنین صلحی دوامی نخواهد داشت. آلمان از این یادداشت استقبال کرد و حاضر شد در هر نقطه بیطرفی مذاکره را آغاز کند، دولتین سوئد و سویس هم از این پیشنهاد استقبال کردند، دولت انگلیس ویلسون را متهم کرد از آلمان جانبداری میکند، نخستوزیر استرالیا گفت این یادداشت نیست بلکه اولتیماتوم است، خلاصه با این پیشنهاد برخورد سردی صورت گرفت.
از آن طرف لوید جرج دولت آلمان را متهم کرد برای اینکه افکار عمومی را با خود همراه نماید، پیشنهاد داده است تا عدهای بگویند این متفقین هستند که پیشنهاد صلح را رد کردهاند. او اعلام کرد افقی روشن برای صلح مشاهده نمیکند، در ادامه وی یادآور شد خواستار صلح است اما صلحی که واقعی باشد. لوید جرج خاطرنشان ساخت عزم دول متفق این است که عالم را برای همیشه از تهدید نظامی نژاد ژرمن رهایی دهند. نخستوزیر انگلیس گفت دول متفق تمام امید خود را به بریتانیا بستهاند، زیرا این بریتانیاست که با نیروی دریایی خود تجارت آلمان را متلاشی کرده است و مقارن همین احوال پیروزیهای نظامی هم یکی بعد از دیگری به دست میآید. وی گفت به دولت امریکا اطلاع داده است جنگ بر صلحی که بر وفق آمال دولت آلمان باشد، ترجیح دارد لوید جرج در میان شور و هلهله حضار گفت ارتش انگلستان امروز از هر حیث چه از نظر نیروی انسانی و چه از نظر تجهیزات، در موقعیتی قرار دارد که هیچ قدرتی بعد از جنگ توانایی مقابله با آن را نخواهد داشت و نمیتواند به آن دست تجاوز دراز کند.
متعاقب این تحولات دولت ایران هم حاضر نشد پیشنهاد رسمی به ویلسون ارائه دهد، روزنامة صدای ایران از دولت ایران میخواست همراهی خود را با پیشنهاد ویلسون اعلام دارد، تجار و کسبه هم در تهران عریضهای مفصل تهیه کردند و برای احمد شاه ارسال نمودند، آنها
مایل بودند هر چه زودتر دولت ایران تمایل خود را به پیشنهاد ویلسون ابراز دارد(1)وثوقالدوله البته در این زمینه اقدام کرد: او برخلاف نظر سفرای دولتین نظر مساعد دولت ایران را به رئیسجمهور امریکا اطلاع داد، نیز با اینکه دولتین اولتیماتوم داده و از وثوق خواسته بودند نظارت آنها را بر مالیه تصویب کند، او این تقاضا را رد کرد(2)متن نامه وثوق به دولت امریکا به این شرح بود:
«متحدالمآل(3)جناب رئیسجمهوری دول متحده امریک که بر حسب احساسات عالیه صلحطلبی و خیرخواهی راجع به جنگ کنونی به دول متحارب ارسال و به توسط آن جناب دوستانه استظهاری به دولت ایران نیز ابلاغ شده است واصل. دولت علیه ایران این اقدام عالی مقام و عنوان شایان جناب رئیسجمهوری را که ممکن است موجب آرامی عالم و حفظ تمدن و آسایش عالم باشد با کمال مسرت و امتنان تلقی و تقدیر نموده، امیدوار است تأثیرات کامل و حقیقی خود را ببخشد. ارباب سیاست و نامداران طرفین را به بلیاتی که از این جنگ طولانی به حیات ملّی و اجتماعات بشری وارد آمده و به خطرات عظیمی که مستلزم دوام آن تواند گردید، متوجه سازد. دولت ایران که از ابتدای اشتعال نائره جنگ بیطرفی خود را با صدق نیت اعلام و در حفظ آن با وسایل ممکنه اهتمام نمود و متأسفانه اعتراضات خود را بیثمر و قسمتهای مهمی از اراضی خود را میدان مخاصمه دید، هنوز با نگرانی تمام دوام این کشمکش را با خسارت مادی و معنوی آن که نسبت به وسایل این دولت غیر قابل التحمل است مشاهده مینماید. یقین دارد که جبران تلفات نفوس و خرابی ممالک و خسارات وارده بر عموم طبقات فقط به وقوع صلح و رفع خصومت بین دول متحارب حاصل نگردیده بلکه نتیجه حقیقی و فایده عام آن در صورتی عاید تواند شد که علل و اسبابی که موجب این همه تلفات و خسارات گردیده تحقیق و معلوم و حصول تضمیناتی که میسر باشد که در آتیه نظیر اینگونه تعدیات و تجاوزات متروک [شود] و قوی و ضعیف در مقام حفظ حقوق و سیادت ملّی و در مقابل قانون عدالت مساوی باشند. اظهار علاقهمندی رئیس ملّت بزرگ امریک به تأمین صلح آتیه عالم و اصلاح حال دول بیطرف و حفظ اقوام و ملل ضعیفه، دولت ایران را امید و اطمینان میدهد که عموم دول بیطرف این اظهار را مغتنم شمرده با مساعدت دولت امریک در استقرار صلح آتیه شرکت یافته استقلال سیاسی و صیانت حدود و حقوق خود را تضمین نمایند و در حس تعاونی که از طرف جناب معظمله اظهار شده یک نوع تعهد گرانبهایی دائر به بذل مساعی برای حصول این مقصود مشروع مشاهده مینماید. دوستدار
از آن جناب جلالت مآب متمنی است مراتب فوق را به اطلاع دولت متبوع معظم خود رسانیده احترامات فائقه را قبول فرمایند(1)»
این پیام دولت ایران در بهترین شرایط ارسال شد، در این زمان رابطه دولت امریکا با آلمان قطع گردید و همین مقوله تأثیر زیادی در روابط دو کشور بر جای نهاد.
از آن سوی پیش از این رعد نوشت شعار دادن و میتینگ برگزار کردن باعث نابودی پلیس جنوب نخواهد شد، اگر این دسته افراد واقعاً به دنبال تخلیه کشور از قشون اجنبی بودند، حداقل میبایست قشونی فراهم میکردند که امنیت اطراف تهران را عهدهدار شود؛ نه اینکه ماهها ولایات و ایالات کشور بی حکومت مانده و هرجومرج و اغتشاش در تمام نقاط کشور مضاعف گردد و بهانه لازم برای قشونکشی بیگانه مهیا شود. نوشته شد چگونه میتوان در مورد پیشرفت قشون انگلیس در خراسان و سیستان سخن به میان آورد حال آنکه شش ماه است اهالی مشهد فریاد میزنند والی میخواهند و دولت مستوفیالممالک هنوز نتوانستهاند کسی را معرفی نمایند و میگویند همین دو روزه کسی را اعزام خواهند کرد؟ متجاوز از دو کرور تومان مالالتجاره مردم بیچاره اصفهان در فاصله یک ماه غارت شد و اهالی از دو ماه قبل تعطیل عمومی کردهاند و در تلگرافخانه متحصن شدهاند و تقاضای تغییر والی میکنند اما هنوز جواب مساعدی به آنها داده نشده است. در این شرایط چگونه میتوان انتظار داشت پلیس جنوب تشکیلات خود را در آن سامان گسترش ندهد؟ رعد پرسید آیا این روزنامه که جز مقاله نوشتن کاری ندارد باعث بسط نفوذ اجانب شده است یا کسانی که جز استتار حقایق کاری ندارند؟ سؤال شد «چرا آن دستههای هنگامه طلب ماجراجو که به غیر از تعیین کابینه و نصب وزرا و دوندگی در کوچههای طهران برای جلب منافع شخصی شغلی ندارند مورد ملامت واقع نمیشوند.» جواب این است که مستوفیالممالک «برای هوس و تفنن بینش»(2)جسارت ندارد وزیر مالیه تعیین کند؛ «اگر اهالی ماورای طهران ندانند ولی مطلعین این شهر به خوبی واقف هستند که مقالات هیجانآمیز بعضی جراید، میتینگ میدان توپخانه با تحریک کدام مقامات و چه سفارتخانههایی است(3)»
این مقاله در پاسخ مطلبی از روزنامة ستارة ایران نوشته شده بود، پس سید ضیا در پایان مقاله خود نوشت: «ای ورقپارة سیاه در شان و مقام تو همین بس و کفایت میکند که طرفدار آمدن بولشویکها به شهر طهران بودهای و کسانی که تو را برای اشاعة افکار خویش خریداری نمودهاند با پول اجانب و قشون بیگانگان در صدد انقلابی هستید که بلکه آب را بیش از
این گلآلود نموده و از سرگرم شدن انگلستان در ایران دام ماهیگیری خود را از نو در دریای خون بیگناهان بگسترانید. ایران را یک مرتبه دیگر عرصه تطاول و مهاجمات اردوهای تازهتری قرار دهید تا بلکه بدین وسیله خویشتن استفاده نموده و تیر آمال را به هدف مقصود برسانند. ای ورقپارة سیاه در معرفی تو و صمیمیت تو نسبت به این مملکت همین قدر بس که با کمال بیحیایی، وقاحت و جنایتکاریهای ده ماه کابینه امید و نجات(1)را مداحی نموده و خویشتن را طرفدار نالایقترین رجال این مملکت قرار دادهای. ای ورقپارة سیاه که جز ارتجاع وسیله پیشرفت مقاصد اجانب و برباد دادن ایران عنوان و شرافت دیگری نداری، آنچه نوشتیم شرذمهای بود از داستان مصائب ایران و قطرهای بود از دریای بدبختی این مملکت که پیشوایان تو برای ساکنین این محیط تدارک دیدند. اکنون پیشوایان تو منتظر پاره شدن حجاب سایر حقایق باشند و بدان وقاحت تو ما [را] مجبور در این پردهدری مینماید(2)»
وقتی این مشاجرات قلمی رواج داشت، تحولی مهم که میتوانست بسیار به نفع ایران تمام شود به وقوع پیوست، این تحول امضای قرارداد صلح جداگانه بین آلمان و روسیه بود، اما مطابق معمول دولتهای ایران نتوانستند از آن بهرهبرداری نمایند. صلح جداگانه روسیه با آلمان بیش از هر چیز در اوضاع ایران تأثیر فوری بر جای نهاد، در ماده دهم معاهده صلح برست لیتوسک آمده بود: «فرماندهان کل قشون عثمانی و روس اساس آزادی و استقلال و تمامیت خاک ایران را مبنی قرار داده حاضرند قشون خود را از ایران بیرون ببرند. فرماندهان مذکور هر چه زودتر با دولت ایران داخل مذاکرات میشوند که جزئیات امر تخلیه را تصفیه و سایر اموری را که برای انجام اساس مزبور ضرور است مقرر دارند(3)» ظاهراً در گنجانیدن این ماده سیدحسن تقیزاده، حسینقلی خان نواب، رضاقلی خان نظامالسلطنه مافی و وحیدالملک شیبانی مؤثر بودند. آنان با مقامات آلمان مذاکره کردند و نمایندگان تامالاختیار این کشور توانستند نظرات خود را در برست لیتوسک به مقامات روسیه بقبولانند. قرارداد متارکة آلمان و روسیه در کنگره روسیه با 784 رأی موافق در برابر 261 رأی مخالف که تروتسکی هم جزو آنها بود؛ به تصویب رسید و البته مادة دهم هم لازمالاجرا شد.
نمایندگان ایران در کنفرانس صلح برست لیتوسک میرزا محمدخان قزوینی، میرزا قاسم خان صوراسرافیل و سالار معظم خراسانی بودند. اینان از استانبول به عزم رفتن به برست خود را آماده کرده بودند. قرار بر این بود که اینان به برلین بروند و پس از مشاوره و مذاکره با نواب و وحیدالملک به سوی برست لیتوسک حرکت کنند. به واقع یکی از نخستین اقدامات بلشویکها بعد از اینکه قدرت را در روسیه به دست گرفتند انجام یک رشته مذاکرات با
آلمانها به منظور خاتمه جنگ بود که در شانزدهم دسامبر 1917 به نتیجه رسید. کمتر از یک هفته بعد نمایندگانی از آلمان، اتریش، عثمانی، بلغارستان و اوکراین در شهر برست لیتوسک جمع آمدند و برای انعقاد پیمان صلحی با نمایندگان دولت بلشویک روسیه وارد مذاکره گردیدند. این مذاکرات بالاخره در سوّم مارس 1918 منجر به امضای پیمانی از سوی طرفین شد که به قرارداد برست لیتوسک مشهور گردید.
نواب نامهای به وزرات خارجه آلمان نوشت و تقاضا کرد نمایندهای رسمی از سوی ایران در جلسات صلح روسیه و آلمان شرکت جوید. در عثمانی کفیل وزارت خارجه این کشور به احتشامالسلطنه وزیر مختار ایران در استانبول گفته بود تصمیم بر این است که نمایندهای از سوی ایران پذیرفته نشود، میگفتند این موضوع یعنی شرکت ایران در مذاکرات صلح، مغایر با بیطرفی ایران است! وزارت خارجه عثمانی پیشنهاد کرد دولت ایران تقاضاهای خود را با آنها مطرح سازد و آنان از سوی ایران تقاضاهای یادشده را در کنفرانس صلح مطرح نمایند. در وین هم گفته شد ایران نمیتواند به دلیل بیطرفی در کنفرانس صلح برست لیتوسک حضور داشته باشد. در پاسخ به نامه نواب وزرات خارجه آلمان هم خاطرنشان ساخت شرکت ایران در این کنفرانس باعث زیان دول بیطرف خواهد بود! هم اتریش و هم آلمان گفتند بهتر است ایران تقاضاهای خود را از طریق آنان مطرح سازد. گفتیم طبق ماده دهم صلح برست لیتوسک قدرتهای خارجی باید نیروهای خود را از خاک ایران خارج میکردند. این قرارداد در ماه دسامبر 1917 بین روسیه و نمایندگان متحدین امضا شد و مذاکرات در مورد اجرایی کردن آن در ژانویه 1918 در برست لیتوسک آغاز گردید.
در این اوضاع و احوال از اوایل ژانویه سال 1919 حرکت انقلابی در آلمان به رهبری حزب اسپارتاکیست شروع شد. برلین یک هفته تمام در حال زد و خورد بین نیروهای این حزب و دولت مرکزی بود، بالاخره هم بعد از تلفات فراوان دولت بر قیامکنندگان فائق آمد، اما گفته میشد طرفداران آنها در شهرهای دیگر آلمان آتش انقلاب را روشن نگاه داشتهاند و بالنسبه قوی هستند. حدود یک ماه بعد کارل رادک نماینده حکومت شوروی در آلمان و بنیادگذار واقعی حزب اسپارتاکیست در برلین دستگیر شد. میگفتند او از طرف دولت بلشویکی مأموریت دارد تا در آلمان مقدمات بروز یک انقلاب را فراهم آورد، نیز شایع بود دولت جدید روسیه مقادیر فراوانی پول خرج کرده تا این مهم را به انجام رساند. به واقع رادک تا حدی توانست موفقیت حاصل کند، در اوایل ژانویه آتش قیام در برخی شهرهای آلمان به ویژه برلین شعلهور شد، اما دیری نپایید که رهبران اسپارتاکیستها یعنی کارل لیبکنخت و روزا لوگزامبورگ دستگیر و تیرباران شدند. بعد از این ماجرا رادک خود را در برلین مخفی کرد،
دولت آلمان بیست هزار مارک برای دستگیری او جایزه تعیین کرده بود(1)با این وصف و علیرغم اعدام تعداد زیادی از اسپارتاکیستها، شرق برلین هنوز در دست آنان بود و قیامکنندگان به عملیات انقلابی خود ادامه میدادند.
در مارس سال 1919 اسپارتاکیستها شکست خوردند، آنان از برلین خارج گردیدند. برخی از اینان فرار کردند و عدهای هم توسط قوای نظامی توقیف شدند. حکومت نظامی در آلمان هنوز برقرار بود، شمال و شمال شرق برلین که در دست آنان بود، باز پس گرفته شد، اما وضعیت برخی از نقاط آلمان و به ویژه خود برلین، مثل آتش زیر خاکستر تلقی میشد که معلوم نبود چه هنگامی دوباره مشتعل خواهد گردید(2)
اندکی بعد از این قیام در آلمان انتخابات پارلمانی برگزار شد، در این انتخابات موفقیت از آن احزاب دست چپ و سوسیالیستها شد. احزاب راست شکست سختی متحمل شدند، یک هفته بعد انتخابات مجلس پروس هم صورت گرفت و باز هم موفقیت نصیب احزاب دست چپ شد. مقرر گردید محل انعقاد مجلس ملّی آلمان شهر وایمار باشد. انتخاب شهر وایمار که شاعر مشهور گوته بخشی از عمر خود را در آن سپری کرده و در همانجا هم فوت کرده بود، به پیشنهاد سوسیالیستها صورت گرفت، زیرا برلین پایگاه امپراتوری آلمان و نمادی از تسلط نظامیان بر این کشور به حساب میآمد. حامیان رژیم پیشین هنوز از نظم سابق حمایت میکردند به همین دلیل برای اینکه طرفداران حکومت جمهوری دور از دسترس آنان باشند، بعد از مذاکرات طولانی شهر وایمار را برای تشکیل جلسات پارلمان برگزیدند(3)
مقارن این تحولات و درست در شرایطی که ایران میتوانست از فرصت به دست آمده برای صیانت از منافع ملّی خود دست به اقدامات جدّی زند، وثوق رئیسالوزرای وقت، سیاستی دیگر در پیش گرفت. وثوق امیدوار بود ارتش انگلستان با همکاری نیروهای ضد انقلاب شوروی، این جمهوری نوپا را به زانو در آورد. این در حالی بود که روسیه در سوم مارس 1918 پیمان مشهور برست لیتوسک(4)را امضا نمود و از جنگ کناره گرفت. بلافاصله نیروهای این کشور از ایران فراخوانده شدند. اینک شمال غرب ایران و مسیر قفقاز به خزر بدون مانعی به روی سپاهیان عثمانی گشوده شد. در تیرماه سال 1297 سپاهیان عثمانی وارد تبریز شدند، میگفتند قشون عثمانی تا پنجاه هزار نیرو وارد کشور کردهاند، مردم آنقدر از بحرانهایی که از پس مشروطه آمده بود خسته شده بودند، که دیگر موضوعی مثل ارزان شدن نان برایشان اهمیت بیشتری یافته بود. در تبریز به دلیل ارزان شدن نان از منی سه تومان به
هشت ریال، جشن و سروری بر پا شد. به واقع عثمانی هم وقتی از جنگ کناره گرفت که همه سنگرها را به انگلستان واگذار کرده بود، اینک عثمانی بیش از یک امپراتوری رو به اضمحلال، چیزی بیشتر نبود. جنگ از هر نظر به نفع انگلستان تمام شد، اینک باید سیاستی دیگر به کار گرفته میشد، سیاستی که ایران را برای همیشه در مدار منافع بریتانیا حفظ کند. اما پیش از پرداختن به این مهم باید وضعیت اجتماعی ایران را در این مقطع تاریخی مورد ارزیابی قرار دهیم، مناسبات و توازن نیروها را بسنجیم و آنگاه قضاوت کنیم که چه اقداماتی میشد انجام گیرد ولی عملاً از اجرای آن سرپیچیدند. باید ببینیم آیا اِفلاس ایران در دورة جنگ و نتیجه بحرانسازیهای گروهی آشوبطلب همین بود که در این فصل توضیح دادیم و یا اینکه ابعاد فاجعه گستردهتر از آن است. نیز باید ببینیم تحولات بعدی ایران که منجر به امضای قرارداد 1919 شد ریشه در کدام واقعیات اجتماعی داشت، درک توازن گروههای سیاسی آن زمان در گرو فهم بنیادین مسائل دورهای است که با قرار گرفتن وثوق در منصب ریاست وزرایی آغاز شد و با سقوط محتوم او تداوم یافت.
بدون تردید یکی از تراژدیهای تاریخ معاصر ایران، و یکی از غم بارترین مقاطع حیات اجتماعی این مرز و بوم، شیوعِ قحطیِ مرگ باری است که از دورة مشروطه طلیعه آن به خوبی قابل مشاهده بود. در مورد این حادثة دهشتناک کوچکترین اشارهای در اکثر منابع ایرانی و خارجی که راجع به مشروطه مطلب نوشتهاند، دیده نمیشود. علت امر کاملاً واضح است: ریشة بحران یادشده در مجامع، احزاب، گروهها و شخصیتهایی بودند که به غلط از آنان به رجال ملّی یادشده است، کسانی که با اعمال خود راه را برای صعود رضا خان بر اریکة قدرت هموار کردند؛ همان کسانی که عامدانه تیشه به ریشه ملیت ایرانی زدند و خود هم اغلب قربانی دیکتاتوری لجامگسیختة رضا خان شدند. اگر ریشة این بحران کشف شود، آنگاه معلوم میگردد رجالی که ردای وطندوستی بر تن کرده بودند، در این وطنپرستی دروغین تا طرح شعارهای شووینیستی پیش رفتند، مبانی ایدئولوژیک آن را مهیا ساختند و در نهایت به چکمة دیکتاتور بوسه زدند، تا چه اندازه با گروههای مافیایی مرتبط بودند، چگونه حقوق اوّلیه انسانها برایشان کوچکترین ارزشی نداشت و چگونه آگاهانه راه را برای صعود دیکتاتور هموار کردند و میخهای آخر را بر تابوت مشروطة ایران کوبیدند. ماجرا از دورة دوّم مشروطه شروع شد.
در این دورة جانسوز دو جا از آفت قحطی مَصون ماند: سیستان و بلوچستان و گیلان. ممانعت از بروز قحطی در سیستان را باید کار انگلیسیها دانست، زیرا سیستان کلید و دروازة ورود به هندوستان بود. اینگونه به نظر میرسد که انگلیسیها تلاش کردند امنیت و آرامش آن ولایت را به هر نحو ممکن تأمین نمایند تا از آنجا خطری علیه منافع ایشان در هند شکل نگیرد. به طور مثال درست در شرایطی که سایههای شوم قحطی در اطراف و اکناف کشور دیده میشد، در اواخر سال 1296 یعنی همان سال قحطی، وزارت مالیه بیست و پنج هزار خروار جنس دولتی سیستان را که نصف گندم و نصف جو بود؛ به صورت مزایده در معرض
فروش گذاشت(1)
اما گیلان به دست با کفایت میرزا کوچک خان جنگلی اداره میشد. او کارکنان خیانت پیشه و مهمل دولت مرکزی را از ادارات بیرون راند و خود به ادارة گیلان پرداخت. تا زمانی که بلوائیان و آشوبآفرینان در جنبش جنگل رخنه نکرده بودند، گیلان یکی از امنترین و مرفهترین نقاط کشور در دورة پرمخاطرة جنگ به حساب میآمد. خواهیم دید که میرزا در اوج قحطی چگونه به تهران برنج میفرستاد.
نخستین نگرانیها در مورد کمبود نان، در همان دوره دوّم مشروطه رخ نمود. هنوز چیزی از تشکیل مجلس دوّم نگذشته بود که روزنامة شرق نوشت چند روزی است درب دکانهای نانوایی مردم ازدحام میکنند و نان هم خیلی کمیاب شده است: «صرف نظر از قلت [نان] معلوم نیست که آیا [این نان] به غیر از گندم از چه قبیل مواد جمادی یا نباتی را داراست(2)حتی اینکه دیروز نانی ملاحظه شد که ابداً ماکول نبود. چونکه ما میدانیم هر چه بگوییم به جایی نمیرسد و به واسطه کثرت مشاغل بلدیه بر این امر غیر مهم نمیتوانند رسیدگی نمایند، لهذا میگوییم بابا مردم نان نخورید، صلوات بفرستید(3)» از این گذشته سال 1328 بیماری وبا شمال کشور را فراگرفت، این بیماری تا سه منزلی قزوین هم سرایت کرد: «ایران همین را کم داشت. در این ظرف چهار سال از جنگ(4)، دعوا، گرسنگی، قتل، غارت خیلی مردم زیاد شدند. حالا محتاج یک وباست. در کرمانشاهان و آن سمتها هم وبا هنگامه میکند(5)»
در اوایل صفر سال 1329، سرما و گرسنگی به یکباره قزوین را مورد تهاجم قرار داد. تمام راهها مسدود شد، آسیاها از کار افتاد، گندم به خرواری چهارده تومان ترقی کرد، آرد خرواری بیست تومان هم یافت نمیشد، هیزم خرواری سه تومان به فروش میرفت که آن هم یافت نمیگردید. به قول عینالسلطنه «نصف مردم شبها گرسنه میخوابند نصف دیگر اندکی نان به زحمت زیاد گیر آورده با آش و برنج و بلغور معیشت میکنند.» سرما در مدتی اندک چهارده طفل را در گهواره از پای درآورد، از آن سوی گرگها به مردم حملهور شدند و چندین تن را پاره پاره کردند. کولاک هم چند تن قربانی گرفت، برف آنقدر زیاد باریده بود که «کوچهها با بام خانهها مساوی »(6)شده بود.
از ماه رمضان سال 1329 اندک اندک نغمه کمبود غله در برخی نقاط کشور شنیده شد، به این شکل دامنة بحران از تهران به مناطق دیگر کشور سرایت کرد. ریشه بحران مواد غذایی و
1) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «اعلان.»
2) یعنی چه چیزهای دیگری با آرد مخلوط شده و به صورت نان به مردم تحویل گردیده است.
3) شرق، ش68، پنجشنبه 19 ربیعالاوّل 1328، 31 مارس 1910، «نان پیدا نمیشود.»
4) منظور چهار سال بعد از مشروطه است تا زمان نگارش این مطلب.
5) روزنامه خاطرات عینالسلطنه ج5، ص3230.
6) همان، ص3283.
به طور خاص کمبود نان، علتی جز این نداشت که احزاب سیاسی و گروههای درگیر در مسائل روزمره به هر چیزی بها میدادند جز رسیدگی به بدیهیترین معضلات مردم. همه از مردم سخن میگفتند، اما توضیح نمیدادند مرادشان از مردم کیست؟ هرکس خود را طلایهدار رهبری مردم میدید، اما واقعیت امر این بود که همین مردم از فرط افلاس دیگر برایشان مهم نبود کشور از نظر سیاسی چه سمت و سویی دارد، برای آنان تهیه نان از هر چیزی مهمتر بود. به طور مثال عینالسلطنه نقل میکند مردم فقیر الموت باید مزدوری و عملگی میکردند تا فقط بتوانند گندم تهیه نمایند. ممیزین مالیاتی از این مردم فقیر تقاضای غله میکردند، کمبود وسایل حملونقل یکی از عمدهترین عوامل بحران مواد غذایی در کشور شناخته میشد. بسیاری از نقاط کشور همزمان با این فقر و نکبت آنقدر غله داشتند که این محصول هیچ قیمتی نداشت، اما در برخی دیگر از نقاط، مردمان از فقدان نان میمردند(1)
این وضعیت نقاطی بود که خود تولید کننده مواد غذایی و به ویژه گندم بودند، با این وصف وضعیت شهرهای پرجمعیت از آن جمله تهران بسیار بحرانیتر به نظر میرسید: «خدا به داد مردم طهران برسد همه خریدار و اگر یک روز اغتشاش شود نصف مردم گرسنهاند. اگر خبر راست باشد، دو روز هم نمیشود تهران را نگاه داشت. همان زنها به واسطه عدم آذوقه بلوا میکنند و کار هم که به محصور شدن در شهر بکشد حال معلوم است. معلوم نیست خدا برای این خلق بیچاره ایران چه خواسته. امروز در تمام ربع مسکون این واقعات، این بدبختی، این مصیبات هیچ نیست مگر در مملکت بیصاحب ما و الآن شش سال است که روزبروز بدتر میشود.»(2)در این دوره مردم مظلوم تهران بین چکش و سندانگیر کرده بودند، از سویی دعوای بیحاصل احزاب و گروههای سیاسی عرصه را بر آنان تنگ نمود و از سوی دیگر فتنه سالارالدوله، این مدعی قسیالقلب تاجوتخت همه را وحشتزده کرد. در این زمان بخشی از بحران نان به علت حملات وحشیانة این مرد بود، غرب کشور بیش از همه از این بلیه عظمی رنج میبرد. مطلب عینالسلطنه هم به واقع اشارهای است به حملات سالارالدوله به تهران و اینکه مردم تلاش میکردند برای مصون ماندن از شر او زن و بچه خود را به دامنة کوهها بکشانند. مردم مستأصل و درمانده، خانه و کاشانه خود را از ترس رها میکردند، هر چه داشتند یا به دست دزدان شهری میرسید و یا مهاجمین آن را غارت مینمودند.
اندکی بعد، روز بیست و چهارم شوال 1329 عینالسلطنه نوشت الموت قحطی است، هیچ چیز پیدا نمیشود و همه به یک تکه نان محتاجند(3)در تهران هم از کمبود نان گزارشهایی در دست بود. در زنجان زنان شهر چماق به دست گرفتند و به بازار ریختند، آنها سر و دست
بسیاری از نانواها را شکستند، کلیه دکانها بسته شد. روز دیگر باز مردم ازدحام کردند و باز هم سر و دست عدهای دیگر شکسته شد، بسیاری از دکانهای شهر به آتش کشیده شد و خسارات عظیمی به کسبه وارد آمد(1)از قزوین گزارش میرسید همه چیز گران است، در این شهر هم نان به دست نمیآمد، مردم در منتهای افلاس بودند. سیمون نام ارمنی گندم مردم را میخرید و احتکار میکرد، او حتی کاه و یونجه را به قیمت گزاف خریداری میکرد و احتکار مینمود، حتی قیمت هیزم به شدت افزایش یافته بود: «قحطی است نه گرانی(2)»
به این شکل درست در زمانی که مشروطهخواهان دروغین سرگرم مجادلات بیسرانجام و بیهوده خود بودند، نخستین زمزمههای بحران مواد غذایی آن هم در تهران هویدا شد. بهواقع در مجلس دوّم بود که هشدارهای مکرر یکی بعد از دیگری در باب مسئله قوت لایموت مردم یعنی نان، مطرح گردید. به طور مثال افتخارالواعظین نماینده عضو فرقه اعتدالی هشدار داد باید در باب مسئله گندم فکری کرد، به قول او این یکی از مسائلی است که اهمیت زایدالوصفی دارد: «به جهت اینکه وقتی که اسباب تنگی باشد برای مردم، و اسباب و اشکال نان فراهم باشد، ممکن است اسباب خیلی گرفتاریها را برای اولیای امور فراهم آورد.»(3)اما این مطالب کمتر گوش شنوایی یافت. با اینکه افرادی مثل قوامالسلطنه معاون وزارت داخله تلاش کردند تا حدی از تعمیق بحران جلوگیری کنند و حتی نوعی انحصار گندم را به وجود آورند، اما اینها همه به مثابة مسکنی بود که نمیتوانست به طور دراز مدت مشکل مردم را حل نماید. مناطقی که در آنها غلات تولید میشد، عرصه تاختوتاز سرکشان و راهزنان بود. بحران مواد غذایی بخشی از بحران تمام عیار کشور بود که کمتر راهحل عملی مییافت. در حالیکه مردم از گرسنگی رنج میبردند، مشروطهخواهان سرگرم مباحث بیحاصلی بودند که بخشی از آن را در کتاب بحران مشروطیت در ایران به طور مشروح توضیح دادهایم. خلاصه اینکه درست در ایامی که جنگ مشروطه و استبداد در ایران جریان داشت و مقارن اوضاع و احوالی که طی آن نیروها به خود مشغول شده بودند، سایههای شوم گرسنگی و قحطی در افق مشروطة ایران به چشم میخورد. صورت مذاکرات مجلس دوّم به خوبی طلیعه این فاجعه بزرگ انسانی را مشخص میسازد. نخستین بار در دوره دوّم مشروطه بود که جیرهبندی غلات و تشکیل کمیسیونی برای نظارت بر انبارهای غله و خبازخانهها موضوع بحث نمایندگان مجلس واقع شد. تازه این ابتکار هم از آن قوامالسلطنه معاون وزارت داخله بود. او تلاش داشت مانع تعمیق بحران کمبود غلات؛ حداقل در تهران گردد. اما با سقوط مشروطه و به ویژه با آغاز جنگ اوّل جهانی، این بحران هرچه بیشتر خود را نمایان ساخت. در آن وضعیت تیره و تار، در آن شرایط
ناامنی و هرجومرج یک مشکل دیگر هم بر مشکلات مردم افزوده شد و آن هم گرسنگی بود. این بحران درست مقارن هجوم روسهای غارتگر به کشور سیمای کریه خود را به زشتترین وجهی نشان داد.
یکی از ناظرین وضعیت روحی مردم را اینگونه توصیف میکند: «همه فحش میدهند، همه ناسزا میگویند، همه نفرین میکنند. اشدّ آنچه من به نظر داشتم و تصوّر میکردم. از دهان احدی اسم مشروطه شنیده نمیشود، حتی از دهان عزالممالک(1)هم.» از سوی دیگر «بازارها کساد، ...تجارت هیچ نیست. گرانی، فلاکت. مثل مرده متحرک هستند و مثل قالب بی روح. درب دکانهای خود نشستهاند، خودشان از خجالت اسم اوضاع گذشته را به زبان نمیآورند و متصل تف و لعنت به خودشان میفرستند که آلت اعتراض دیگران شدند و مملکت رفت، کسب رفت، تجارت رفت. فقر و پریشانی سرتاسر آنها را فروگرفته و روز به روز بدتر میشود(2)»
با پایان یافتن واپسین روزهای عمر مشروطه دوم، قحطی نان و بحرانهای دامنگیر دیگر در کنار بحرانهای عظیم بینالمللی مثل اولتیماتوم روسیه، دامان مردم بیگناه ایران را چسبید و رها نکرد. هر چه به پایان عمر مجلس دوّم نزدیکتر میشد، مردم طعم تلخ گرسنگی را بیش از پیش احساس میکردند، سال 1330 یکی از بحرانیترین سالهای اقتصادی برای مردم ایران در دورة مشروطه بود. خشکسالی و کاهش نزولات جوی روز به روز بر نگرانی مردم بیشتر میافزود، مردم چشم به آسمان داشتند تا شاهد ظهور ابری باشند، اما گویی طبیعت هم با مردم سر ناسازگاری در پیش گرفته بود. حتی همان محصول اندکی هم که وجود داشت، به دلیل جنگهای داخلی و زد و خوردهای گردنکشان به یغما میرفت. مردم حتی نمیتوانستند غذای روزانه خود را تأمین نمایند، اینک چهرة کریه قحطی و گرسنگی فراگیر در افق این دوره از زندگی مردم ایران بیش از پیش خودنمایی میکرد. کشور زیر فشار چکمه پوشان تزار نیکلای دوّم قرار داشت، این فشار فقط بحران سیاسی و نظامی برای ایران تولید نکرد، بلکه بحران اجتماعی آن از حکایات دلخراشی است که کمتر بدان توجه شده است، یکی از ابعاد این بحران اجتماعی بحث گندم بود. قشون روسیه در اطراف تهران اردو زده بودند و با خونسردی، مرگ گستردة مردم را در اثر گرسنگی نظاره میکردند. امکان حمل آذوقه و مواد غذایی به تهران عملاً ناممکن شد، نیروهای روسی هر محموله غلهای را که به سوی تهران روانه میشد،
بلافاصله توقیف میکردند(1)مردم علیه این جنایت فجیعی که بر ضد آنها و فرزندانشان جریان داشت، دست به شکایت بردند. این شکایات تکرار شد، مردم گفتند روسها اجازه نمیدهند قوت لایموت آنها به تهران برسد. با این وصف هیچ تحولی در زندگی مردم روی نداد؛ باز هم کماکان قزاقهای بدتر از لشکر مغول، آذوقة مردم مظلوم تهران را مصادره میکردند و قحطی را دامن میزدند(2)آنان با خونسردی داس قحطی و مرگ را بر فراز سر کودکان این مرز و بوم به حرکت در میآوردند. این وضع منحصر به تهران نبود، روسها در ایالات و ولایات دیگر هم حکام را مجبور به تحویل محصول گندم نمودند،(3)این امر باعث گسترش قحطی در مناطقی شد که به اشغال روسها در آمده بود.
وضعیت یادشده منحصر به تهران نبود، بیست روزی بعد از اینکه قشون روس وارد ایران شد و آن همه فجایع آفرید، نخستین خبر از قحطیِ بیسابقه و گرسنگی مردم در روزنامة آفتاب منتشر شد. سردار اسعد بختیاری ضمن درج اعلانی که در زیر آمده است، اطلاع داد با اینکه نایبالسلطنه، هئیت دولت، شاهزادگان و اعیان و تجار برای کمک به قحطی زدگان کمک کردهاند، اما این کمک کافی نیست و به همین دلیل اعلان مزبور را چاپ کرده است تا مگر مردم به فریاد گرسنگان بشتابند. بخشی از اعلان یادشده به این شرح بود:
«چون موافق اخبار تلگرافی در بروجرد قحطی سختی روی داده، به طوری که اهالی فلک زده آنجا از شدت جوع و گرسنگی، گوشت اطفال کوچک [مرده] خود را میخورند و در معرض تلف هستند، بر افراد مسلمانان و ایرانیان فرض و متحتم است که در این موقع به هر چه بتوانند و مقدورشان باشد کمک حالی و اعانه فرمایند که به اسرع وسیله به اهالی بروجرد رسانیده، شاید به اندازهای آنها را از این فلاکت و قحطسالی رهایی دهند. علیهذا با کمال جدیت و احترام اعلان میدارد کسانی که طالب به این شرکت خیریه و بذل اعانه برای هموطنان قحطزده خود هستند در این باب اعانه میفرمایند تحویل اداره طومانیانس داده قبض بگیرند(4)»
دامنة قحطی به سرعت به ملایر و همدان گسترش یافت، کمیتهای که پیشتر برای کمک به قحطیزدگان بروجرد تأسیس شده بود، به «کمیته اعانه قحطیزدگان بروجرد و ملایر و همدان» تغییر نام داد. این کمیته کمکهای نقدی و جنسی مردم را جمعآوری میکرد و برای سه منطقة یاد شده ارسال مینمود، حتی کمکهایی که پیش از این فقط به بروجردیها اختصاص داده شده بود؛ تقسیم گردید و به همدان و ملایر هم فرستاده شد. طبق اعلانهایی که در روزنامة
آفتاب درج شده؛ ظاهراً ریاست این کمیته با نصرتالسلطان بود(1)یک سال بعد از این جریانات دامنة قحطی بیش از پیش به تهران سرایت کرد، مردم وحشتزده شدند و اخبار قحطی آنان را نسبت به آینده به شدت بیمناک ساخت. در این شرایط بود که مرنارد بلژیکی رئیس خزانهداری که به جای شوستر آمده بود؛ اعلانی منتشر ساخت. طبق این اعلان، خزانهداری مکلف شناخته شد که در انبارهای تهران برای آذوقه(2)مردم جنس ذخیره کند. به دارندگان جو و گندم ابلاغ گردید برای حمل کلیه محمولههای جو و گندم که از اطراف به تهران وارد میشوند، آزادند و مأمورین خزانهداری کل به هیچ وجه از آنها جلوگیری نخواهند کرد تا جنس خود را آزادانه به تهران آورند. اما اگر محمولههای جو و گندم از تهران به قم، ساوه، سمنان و قزوین حمل شوند، این محمولهها توقیف و به تهران بازگردانده خواهند شد: «این اقدام برای تسکین خاطر اهالی طهران و برای این است که به ساکنین شهر ثابت شود که گندم فراوان و اشتهاراتی که برخلاف این مسئله منتشر است به کلی بیاساس است(3)» نیز مسیو مرنارد خزانهدار کل اطلاع داد مقدار فراوانی آرد از حاجی طرخان خریداری شده و از این محصول روزی چهارصد کیسه وارد شهر میشود.
سال 1330ق. همان سالی که روسها با اولتیماتوم کذایی خود خاک کشور را اشغال کردند، سالی خشک بود. معلوم بود بهار سال بعد هم چندان رونقی نخواهد داشت. بعد از عید سال 1292 شمسی، که اندکی بعد فرارسید، نان به صورتی آشکار در دکانها و خبازخانهها کم شد. مردم بدون نان ماندند، دولت و اداره غله و خبازخانههای تهران نمیتوانستند قوت لایموت مردم را تهیه نمایند. اما این بحران در تهران یک روز بیشتر طول نکشید، ناصرالملک نایبالسلطنه، فرمانی صادر کرد و کار حمل و نقل گندم و نان مردم را همانطور که گفتیم، به مسیو مرنارد بلژیکی واگذار نمود که به جای شوستر منصوب شده بود. نان تهران از همان اوایل دورة موسوم به دیکتاتوری ناصرالملک، مبدل به معضلی برای کشور شد. در واقع یک قحطی تمام عیار بر کشور حاکم بود که ریشه در مناقشات دورة دوم مشروطه و تعدیات بیگانگان به کشور داشت. بالاخره مرنارد بلژیکی خزانهدار کل، شروع به برخی اقدامات کرد. ارباب کیخسرو شاهرخ ریاست تهیه نان مردم را به عهده گرفت و به زور دکانها را باز کرد، اما وضعیت آینده همچنان نامعلوم بود(4)در این ایام ارباب کیخسرو شاهرخ مسئول تأمین غلات تهران بود و ارباب جمشید جمشیدیان مسئولیت خرید و حمل گندم از نقاط اطراف را
به تهران داشت. در کتاب بحران مشروطیت در ایران، با سیمای ارباب جمشید و پیوند او با بهائیان در دوره مشروطه آگاه شدیم و دانستیم که وی پارک خود را در اختیار مورگان شوستر قرارداد و به واقع خود یکی از عوامل بحران ایران دوره مشروطه بود. اینک سؤال این است که آیا بین ارباب جمشید و قحطی بزرگ میتواند ارتباطی وجود داشته باشد؟ این نکتهای است که نیاز به تأمّل و تحقیق مجدد دارد، اما باید توجه کنیم که جمشیدیان همیشه با افراطیترین جناحهای مشروطه مرتبط بود، این ارتباط اینک هم به قوت خود باقی بود. برای کشف اهمیت موضوع باید شبکه ارتباطی ارباب جمشید را که در همان کتاب توضیح دادهایم، بار دیگر مورد بررسی قرار دهیم.
به هر روی، مرنارد، متینالسلطنه برادر دکتر خلیل خان ثقفی را که در مجلس دوم جزو هیئت رئیسه بود، برای ادارة نان مردم تهران دعوت کرد و دفتری برای کار نان ترتیب داد. متینالسلطنه هم دو تن نانواباشی به نامهای حاجی محمد حسین رزاز و مشهدی محمد حسین نانوا را به کار دعوت نمود و آنان هم به هر گرفتاری بود به طور مقطعی امور نان مردم را راهاندازی کردند(1)مرنارد مورد بغض و عداوت گروهی از دمکراتهای افراطی قرار داشت، آنان همان کسانی بودند که در دستگاه مورگان شوستر تقربی حاصل کرده و عوامل او به حساب میآمدند. میدانیم که گروه افراطی با شخص متینالسلطنه به شدت خصومت میورزیدند، به واقع یکی از مهمترین معضلات مهم معیشتی مردم تحتالشعاع اختلافات شخصی و حزبی واقع شد. مصالح ملّی کشور و منافع تودههای مردم به کناری نهاده شد، گروه افراطی که خود از دوره دوّم مشروطه برای سرنگونی حریف، به بحران غله دامن میزدند و با سوءاستفاده از موقعیت اداری خود، گرسنگی را به مردم تحمیل مینمودند تا از آب گل آلوده به نفع خود بهرهبرداری کنند، فرصت را غنیمت شمردند. از این به بعد سلسله حوادثی روی داد که بالاخره به مرگ متینالسلطنه خاتمه یافت.
متینالسلطنه که در دورة دوّم مجلس روشی معتدل در برابر تحولات داخلی و بینالمللی در پیش گرفته بود، مورد بغض و عداوت اقلیت بحران ساز بود. او در خبازخانه بر کسانی ریاست میکرد که به طور سازمانیافته علیه نظم و نسق اجتماعی به مبارزه برخاسته بودند، کشور را در آشوب می پسندیدند تا از آن رهگذر به اهداف اصلی خود نایل آیند، اهدافی که با منافع ملّی ایران به هیچ وجه انطباقی نداشت. کارکنان مالیه و خزانهداری که عمدتاً متشکل از افراطی ترین جناح حزب دمکرات بودند و توسط مورگان شوستر بر مقدرات امور مردم تسلط یافتند، مانع از انجام امور در مجاری طبیعی میشدند. آنان نه خود میتوانستند کاری کنند و نه اجازه میدادند دیگران آستین همت بالا زنند. شوستر از ایران رفت، اما میراث شوم او منجر به
1) مستوفی، عبدالله: شرح زندگانی من، ج2، (تهران، زوار، 1371)، ص366.
جنگ داخلی و ویرانسازی گستردة اجتماعی گردید.
به دلیل شرایط خاص ایران، مثل هجوم روسیه به کشور و سنگاندازی مخالفین، متینالسلطنه نتوانست کاری از پیش ببرد. کمتر کسی بود که در این شرایط تلخ حس مسئولیت داشته باشد و به حل مشکلات معیشتی مردم اندیشه کند. از آن سوی محتکران و سودجویان همگام با مأمورین دولتی و با کمک آنان آرد و گندم را احتکار کردند. این موضوع بر وخامت کار افزود(1)چون متینالسلطنه به شکل معقولانهای در دورة دوم مشروطه و به طور خاص روزهای پایانی مجلس دوم، در برابر تحولات سیاسی کشور موضعگیری کرده بود و چون به دلیل وخامت اوضاع و مصلحت ایران گفته بود باید اولتیماتوم را پذیرفت و در این راستا با وثوقالدوله وزیر خارجه همسویی داشت، به آسانی او را متهم به جانبداری از روسیه کردند؛ اتهامی که بهانة قتل او شد. روز سیزدهم محرم سال 1331، بحرانی در شهر تهران به دلیل گرانی نان شکل گرفت. متینالسلطنه که متصدی تحویل آرد به نانوایان بود، متهم شد با نانواها برای گران کردن قیمت گندم تبانی کرده است(2)این مقدمه دعوایی بود که گفتیم سرانجام بعدها به قیمت ترور متینالسلطنه به دست کمیتة مجازات به پایان خود رسید.
بعد از عزل متینالسلطنه، زمام تصمیمگیری در مورد اصلیترین ماده غذایی مردم ایران به دست افراطیترین اشخاصی افتاد که سوداهایی خاص در سر داشتند. اینان بعدها برای تسویه حسابهای سیاسی خود، عمداً بر بحران نان دامن زدند، آنگاه خود در لباس دایة مهربانتر از مادر در آمدند و گناه فقدان غلات را به گردن کسانی انداختند که کمترین نقش را در این ماجراها داشتند، این موضوع بعدها از پرده بیرون افتاد که چگونه برخی از اعضای کابینههای دورة بعد از مشروطه همسو با این گروهها قتلعام مردم را در اثر گرسنگی، با خونسردی نظاره کردند تا به آن وسیله حریف را از سر راه بردارند. این بحران کمابیش ادامه یافت تا جنگ اوّل جهانی آغاز گردید.
ایران در دوره جنگ اوّل جهانی طبق گزارش مطبوعات حداقل حدود پانزده میلیون تن جمعیت داشت، یک چهارم این جمعیت را ایلات و عشایر تشکیل میدادند، اما دونالد ویلبر این جمعیت را ده میلیون تن ارزیابی میکند(1)، این آمار صحیح نیست و به احتمال زیاد وی آمار بعد از جنگ را ذکر کرده است. اما اگر این رقم صحیح باشد، به این نتیجه میرسیم که جمعیت ایران نسبت به شصت سال پیش از آن چندان افزایشی نداشته است، زیرا یکی از مبلغین مذهبی امریکایی به سال 1872 جمعیت ایران را پنج تا هشت میلیون تن تخمین میزد(2)میدانیم نرخ رشد جمعیت در ایران بسیار بالا بود، اگر نرخ مرگ و میر ناشی از بیماریهای واگیردار، زدوخوردها و حوادث غیر مترقبه مثل سیل و زلزله و امثالهم را به مرگهای طبیعی اضافه کنیم، باز هم بعید به نظر میرسد افزایش جمعیت نسبت به شصت سال پیش چنین کُنْد صورت گرفته باشد. با اینکه از آمار رسمی جمعیت ایران در این دوره اطلاع دقیقی در دست نیست، اما روزنامههای دوره جنگ در ایام قحطی بزرگ، جمعیت تهران را پانصد هزار تن برآورد کردهاند. روزنامة ستارة ایران جمعیت ایران را به سال 1917 میلادی مطابق با 1296 شمسی ده میلیون نفر اعلام میکرد، که نسبت به جمعیت افغانستان دو برابر بود(3)این خبر نیز نمیتواند صحت داشته باشد، به واقع جمعیت ایران بعد از قحطی بزرگ ده میلیون تن شده بود. با این مقدمه کوتاه وارد موضوع اصلی میشویم.
بعد از سقوط مشروطه رقابتی زایدالوصف به منظور دست یابی به قدرت بین ایلات درگرفت. این رقابتها «به واسطه تحریکات اجانب و تعلیمات مختلف که به آنها داده میشود و کمکهای مادی و معنوی هر دسته از متخاصمین از ایلاتی که متمایل به آنهاست»(4)، منجر به تعمیق بحران ایران در این مقطع تاریخی گردید.
از آن سوی ایران ناخواسته وارد دورهای تاریخی شد که کمترین تبعات آن قحطی فراگیر و قتل عام نفوس انسانی در اثر جنگ، خشکسالی و گرسنگی بود. در همدان و کرمانشاه مردم بیچاره برای نجات جان خود از محاربات واقعه بین عثمانیها و قوای روسیه به غارها پناه بردند(5)به راستی ابعاد فاجعه وحشتانگیز بود، هنوز تحقیق دقیقی در باره عمق فاجعه منتشر نشده است، تنها یک اثر با استناد به اسناد امریکاییها در ایالات متحده منتشر شده، که تازه مقدمهای است بر تحقیق عمیق در این فاجعه انسانی(6)دکتر دونالد ویلبر مورخ سیا که نقش مهمی در کودتای بیست و هشتم مرداد 1332 داشت و به طور قطع به اسناد معتبر دسترسی داشته است، بر اساس گزارشهای رسمی مینویسد تنها در غرب کشور بیش از صد هزار تن از مردم ایران از فرط گرسنگی جان خود را از دست دادند و ده هزار دهکده خالی از سکنه شد(7)به عبارتی طبق این آمار در خوشبینانه ترین حالت، از هر دهکدهای حداقل ده تن به دلیل گرسنگی مردند، بدیهی است که این آمار نمیتواند صحیح باشد و عمق فاجعه را نشان دهد.
1) Donald. N Wilber,: Riza Shah Pahlavi, (New York, 1975), p. 17.
2) James Bassett: The Land of Imams, (New York, 1886), p. 255.
3) ستارة ایران، ش66، 5 شنبه 21 محرم الحرام 1336، 8 نوامبر 1917، در مقاله «مالیه خوان یغماست.»
4) حیات یحیی، ج3، ص284.
5) M. H. Donohoe: With the Persian Expedition, (London, 1919), pp. 118-119.
6) Mohammad Gholi Majd: The Great Famine and Genocide in Persia, 1917-1919; (University Press of America, 2003).
7) Donald N. Wilber: Riza Shah Pahlavi, (New York, 1975), p. 17.
اگر به واقع ده هزار دهکده از سکنه خالی شدند، آمار مرگ باید بیشتر از آن باشد که ویلبر گزارش داده است.
به قول دولتآبادی در این ایام تهران هم به حال فلاکتآمیزی افتاده بود، به گونهای که مختصر کمک امریکاییان در جمعآوری فقرای آن شهر بسیار بزرگ به نظر میرسید(1)به هنگام جنگ اول جهانی یکی از معتبرترین مراکز فرشبافی ایران در غرب کشور واقع بود که به کلی از میان رفت. دامنة مصیبت به اندازهای بود که حتی هارولد نیکلسون زندگینامهنویس رسمی لرد کرزن، نتوانست این حقیقت را کتمان سازد که در دوره جنگ اول جهانی، ایران در برابر چنان رنج و تعب و تجاوزی واقع شد که هیچ کشور بیطرف دیگری به این بلیة عُظمی مبتلا نگشت(2)
از آذربایجان خبر میرسید روسها هر قدر ممکن است گندم خریداری میکنند و به روسیه حمل مینمایند. به همین دلیل نرخ اجناس در آنجا به کلی ترقی نموده است، در تبریز قیمت گندم رو به افزایش بود(3)وزارت مالیه طبق دستور مستوفی به خزانهداری دستور داد گندم لازم را تهیه و به تهران ارسال نمایند(4)از آن سوی دبیرالملک حاکم تهران به نزد وزیر مالیه رفت تا به هر نحو ممکن به منظور جلوگیری از گسترش فاجعه بحران نان و مرگ و میر ناشی از گرسنگی در تهران، فکری کنند. در این زمان وزارت داخله به این عنوان که حقوق کارمندان آن پرداخت نشده است، یکسره تعطیل بود(5)بحران در شهرستانها شدیدتر بود، در تبریز و اطراف آن در اغلب دکانهای خبازی مردم تجمع میکردند، نانها عمدتاً غیر ماکول و کمیاب بود، گندم به خرواری دوازده تا بیست و پنج تومان فروخته میشد، در سلماس روسها غلات مردم را میخریدند و احتکار مینمودند. در انزلی قیمت اجناس روز به روز بیشتر میشد، به طور کلی به مردم عادی بسیار سخت میگذشت. این وضع البته منحصر به ایران نبود، در روسیه مردم دچار کمبود نان بودند. در عثمانی هم مشکلات وجود داشت اما به هر نحوی که شده، میشد نانی پیدا کرد. این وضعیت در آلمان هم دیده میشد، به عبارتی در آلمان هم بحران آذوقه به چشم میخورد(6)
برای حل مسئله نان بارها رئیس اداره خبازخانهها را برکنار کردند اما هیچ فایدهای نداشت. اواسط سال 1294 شمسی روزنامة رعد خبر داد محمد خان رئیس خبازخانه که به جای
1) دولتآبادی، ج4، ص90.
2) Harold Nicolson: Curzon, the Last Phase, (London, 1934), p. 129: Persia, during the war, had been exposed to violations and sufferings not endured by any other neutral country.
3) رعد، سال هفتم، ش25، یکشنبه 14 ذیحجه 1333، 24 اکتبر 1915، «اوضاع آذربایجان.»
4) همان، «تهیه جنس.»
5) همان، «راجع به امر نان.»
6) همان، «امر نان.»
متینالسلطنه منصوب شده بود، چند روزی است از سمت خود کنارهگیری کرده و فعلاً امور اداره خبازخانه با خود رؤسای خبازخانههاست تا در این خصوص از سوی حکومت اقدامی صورت گیرد(1)این موضوع به فاجعة قریبالوقوع کمک کرد، بسیاری از خبازخانهها با افراطیترین جناح سیاسی این زمان همسو بودند. آنان برای اینکه مرنارد را به زیر کشند، حاضر شدند در کشور و به ویژه تهران قحطی مصنوعی راه اندازند، عمق فاجعه بعدها در دورة بعد از جنگ و ریاست وزرایی مجدد وثوقالدوله از سوی برخی مطبوعات به اطلاع عموم مردم رسانیده شد، اما در آن زمان هم ترس و رعب مانع از افشاگری بیشتر گردید. همزمان از سوی خزانهداری تلگرافهایی به اطراف و اکناف کشور مخابره شد که هر قدر ممکن است گندم به تهران حمل نمایند، مأمورین مالیه هم شروع به ارسال گندم به سوی تهران کردند و گزارش میرسید که به همین دلیل اجناس دیگر کمتر به میدان وارد میشود(2)
زمستان سال 1294 خبر رسید به دستور وزارت مالیه حکومت تهران مقداری گندم از تجار خریده و قصد حمل آنها را از ولایات به سوی تهران دارد، اما مسئولین وزارت مالیه مانع شده و نمیگذارند جنس خریداری شده به تهران حمل گردد. در همان حین قیمت گندم از یک من بیست و شش شاهی به یک من بیست و هشت شاهی بالغ گردید؛ میگفتند افزایش قیمت نان به میل خبازها صورت میگیرد و احتمالاً به یک من سی شاهی هم خواهد رسید(3)با اینکه از مناطق اطراف تهران غله خریداری میشد و وارد شهر میگردید و طبق گزارشهایی که حتی در روزنامههای همان زمان چاپ میشد، انبارهای غله تهران پر بود، لیکن میگفتند تهران با بحران غله مواجه است. درست در زمانی که مردم با عفریت گرسنگی دست و پنجه نرم میکردند، در ایّامی که آتش جنگ هر لحظه بیشتر در حال مشتعل شدن بود، فرمانفرما از منصب ریاست وزرایی استعفا داد، او با سفیران روس و انگلیس هم ملاقات کرد. فرمانفرما به جای مستوفی آمده بود، همان شخصی که بحرانسازان را میدان داد و باعث شد آتش جنگ تا نزدیکیهای تهران برسد و برای نخستین بار نواحی مرکزی ایران مورد حمله روسها واقع شود. به واقع گروه افراطی به فرمانفرما اجازه ندادند به حکومت خود ادامه دهد؛ ادامه خبر جالب است: «قبل از ظهر امروز شاهزاده فرمانفرما از پارک شهری خودشان به باغ فرمانیه تشریف خواهند برد و از آنجا هم برای یک مدت غیر معلومی به شکار خواهند رفت(4)» مردم به حال خود رها شدند.
به هر حال حکومت تهران پیشبینی کرده بود در آیندهای نه چندان دور، بحران غله در تهران شدت خواهد یافت، به همین دلیل برای جلوگیری از کمیاب شدن گندم در اوّل سال 1295 و قبل از اینکه محصول سال آینده برداشت شود، موجودی انبارهای دولتی را برآورد کرد و با احتساب میزان گندمی که به طور روزانه وارد میدان میشد، جنس مورد نیاز مردم را تا آخر سال شمسی جاری که فقط چند هفتهای از آن باقی مانده بود، تهیه نمود. حکومت تهران به مردم میگفت جای هیچگونه نگرانی نیست و هیچ اسباب زحمتی برای مردم تولید نخواهد شد. خلاصه اینکه همه روزه مقادیر زیادی گندم برای فروش به میدان شهر تهران وارد میکردند، غله آنقدر در میدان انبار شده بود که محصول تا غروب ماند و کمتر خریداری یافت(1)
این اخبار همه برای دلخوشی مردم بود. اما همان مطبوعاتی که این اخبار را برای دلخوشی مردم تهران منعکس میکردند، نوشتند در سمنان دکانهای خبازی چند روزی است به واسطه نبودن جنس مغشوش شده و از این جهت مردم مضطرب هستند. چند هفته بعد از اوایل سال 1295 خبر کمبود غلات به ویژه در شرق کشور به مطبوعات تهران درز کرد و نوشته شد در خراسان گندم احتکار میشود(2)
در این شرایط وقتی سپهسالار جای فرمانفرما به ریاست وزرایی رسید، میخواست اداره نان تهران را به دست گیرد، «گفتند این هم یک اسباب کاری برای او میشود که فردا صد قسم حقهبازی درآورد. بعضیها هم گفتند دستورالعمل سفارت انگلیس بود که روزی مردم را دست کسی بدهد که تابع میل آنهاست.»(3)اعتماد نسبت به رجال کشور به کلی رخت بربسته بود، هیچ کس به کس دیگر اعتماد نداشت، مردم به حکومت بدبین بودند و حکومت به مردم. همه دنبال این بودند گلیم خود را از آب بکشند، مقدرات کشور و حقوق حقة مردم و قوت لایموت آنان اسباب فربهی عدهای قلیل و رنجوری، ضعف و مرگ گروهی کثیر میشد.
سال 1295 شمسی برابر با 1916 میلادی که زمستانی با بارندگی بسیار اندک داشت گذشت. سال جدید یعنی 1296 شروع شد، اما برخی از ناظرین سال جدید را سالی بسیار نکبت بار ارزیابی کردند: «سال بدی به نظر میآید زمستان که آن شکل گذشت، تا امروز هم که بیست و هشت روز از بهار میگذرد قطرهای باران نیامد. محض تسلی مردم یک دفعه آسمان صدا نکرد. چشمهها هیچ آب ندارد. درهها که همیشه در این موسم مبلغی آب از آنها جاری بود پاک، خشک است. مزرعههای گندم و باغ که همه ساله این موقع علف به قدر یک پا بلند شده بود، تمام خشک است و آنچه روییده از عطش پژمرده و نزدیک خشک شدن
است. دیمزار که مردم با خون دل یک من یک تومان گندم زرع کردهاند، نزدیک [است] به کلی فاسد شود. آنچه جو بهاره کاشتهاند سبز نشده. آب شاهرود از حالا که باید رو به ازدیاد باشد رو به نقصان نهاده. کسی را خاطر نیست در این فصل از سال از تنگه دوروان به آب زده باشد(1)اینک به خوبی از مال میگذرد که ابداً از راه قله عبور نمیکنند(2)در تنکابون به واسطه نبودن آب آنچه برنج همه ساله کشت میشد، گویا ثلث و ربع نتوانند زراعت کنند(3)»
به گزارش روزنامة رعد در اوایل سال نو، در تهران هفتهای پانصد و بیست تن از گرسنگی تلف میشدند، نرخ معمولی مرگ و میر در سال 1336 هفتهای سیصد تن بود و دویست و بیست مورد مرگ و میر باقیمانده را ناشی از قحطی و گرسنگی میدانستند. رعد به حزب دمکرات تاخت و نوشت تا زمانی که خبازخانهها در دست آنها نبود، ستونهای جرایدشان مملو از شکایت نان و عدم ترتیب صحیحی برای این معضل بود، اما حال که خبازخانهها به دست خودشان افتاده است در روزنامهها حتی کلمهای از موضوع صحبت نمیکنند(4)سایههای تهدید و به خطر افتادن بیشتر امنیت اجتماعی احساس میشد. مورد زیر یکی از موارد بیشمار این تهدیدات بود. اواخر جمادیالاوّل سال 1336 از سوی هیئت اتحادیه جوانان دمکرات بیانیهای در باب وضعیت نابسامان اقتصادی کشور و تبعات قحطی بزرگ منتشر شد، متن بیانیه به این شرح بود:
«محتکرین! متمولین! بیش از شش ماه است که در همة نقاط ایران خصوصاً پایتخت هر روز جمع کثیری از مردم ستمکش رنجبر از ظلم خانه برانداز شما تلف میشوند و شما هنوز شرم نکرده و آذوقه مردم را بیشرمانه حبس کردهاید! شکیبایی بیش از این باعث تجری شما خواهد شد و دیگر ما نمیتوانیم ببینیم که در هر روز بسیاری از هموطنان مظلوم ما از گرسنگی و سرما جان دهند! به شما اخطار میکنیم که اگر تا اوّل سال انبارهای خود را باز نکرده و آذوقة حبس شده را به فقرا ندهید، به موجب صورتی که در هیئت از انبارهای شما است، جوانان دمکرات را امر خواهیم کرد که انبارهای شما را غارت کنند! این را هم بدانید که ما مثل شما و سایر هممسلکان سست عنصر خودمان نیستیم، ما هر چه که میگوییم میکنیم. نه از سیاهچال نظمیه و نه از خشم حضرت اشرفها، بلکه از هیچ چیز نمیترسیم!»(5)
نکتة دیگر اینکه دولتآبادی وضع تهران را در دوره خاتمه جنگ اوّل چنین توضیح داده
1) یعنی همیشه در این موسم سال در این تنگه آنقدر آب بود که کسی نمیتوانست از آن عبور کند.
2) یعنی از درون تنگه که جاده مالرو است عبور میکنند، حال آنکه پیشتر در این فصل سال، مردم برای عبور ناچار بودند از قلهها عبور نمایند.
3) همان، ص2771.
4) همان، ج7، ص5063.
5) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «لایحه.»
است:
«به تهران در سالهای آخرین، بزرگتر بدبختی که وارد شده، این است که روح حرص و آزی، روح نفاق و شقاقی، روح بدگمانی و بداندیشی شدیدی درکالبد وی حکمفرما شده است و گویی فرشته عاطفت و حقیقت از این شهر پرواز کرده به جای آن اهریمن بی رحمی و نادرستی به صورت وحشتناکی نشسته است. پیش از جنگ عمومی تهران جوان، تمدن اروپا را بالای سر خود مانند آفتاب بلندپایه میدید و میکوشید دست خود را به دامان آن برساند و تصوّر میکرد صفحة اروپا پر است از عاطفت و مملو است از محبت و مرحمت و بالجمله اروپا را مهد سعادت و انسانیت میدانست. جنگ عمومی بطلان این تصورات را مدلل داشت و فهمانید که اروپا هم قطعهای از همین عالم و اروپاییان نیز پروردهیی از پروردگان همین آب و خاکند. جنگ عمومی پردهیی را از برابر روحیات اروپا برچید که جز با این دست قوی برچیدن آن پرده امکان نداشت و بالاخره محقق گشت که ترقیات علمی و صنعتی اروپا همان اندازه که آن مردم را به مادیات نزدیک و علاقهمند کرده از عواطف روحانی و مراحم انسانی دور نموده است. انعکاس این حقیقت در افکار اقوامی که تمدن اروپا را سرمشق تعالی خود میدانستند، بدیهی است چه اثر بدی مینماید. پس اگر بگوییم ایران و خصوصاً تهران جوان از بیپرده شدن احوال روحی و مدنی اروپا خود را در پرتاب گمراهی انداخته، باور کردنی است و در اثر این پیش آمد به ضمیمه فقر و فاقه عمومی که روی داده، یک بیامانتی و بیعاطفتی دیده میشود که از پیش مانندی نداشته است(1)» به واقع از اوایل سال 1332 ق. وضعیت کشور به وخامت بیشتری گرایید، با اینکه به دلیل بهبود وضع آب و هوا؛ برخلاف سال گذشته که سرما و برف و کولاک امان مردم را بریده بود، قیمت غلات تنزل فاحشی کرد؛ اما از نظر سیاسی و اجتماعی بحرانها روز به روز افزایش مییافت.
1) دولتآبادی، ج4، صص90-91.
بخشی از بحران نان در ایران، محصول جنگ بود، اما واقعیت این است که عوامل داخلی سهم مؤثرتری داشتند. در ذیحجه سال 1332، با وجود وقوع جنگ در اروپا، قیمت ارزاق هنوز در ایران ترقی نکرد، تجارت کشور به کلی سقوط نمود و همه چیز گران شد، الّا غلات. گندم خرواری هفت تومان، جو چهار تومان، کشمش پنج تومان و پنبه یک تومان خریداری میشد(1)چند ماهی بعد از وقوع جنگ بود که گزارشهایی ناشی از وقوع قحطی در اروپا، لابلای جراید ایران راه یافت. در سال 1916 مطابق با 1334 قمری، بحران مواد غذایی در اروپا شدت گرفت. قحطی فراگیری اتفاق افتاد که مردم را وحشتزده ساخت. در اروپا نه تنها مواد غذایی کمیاب شد و در این زمینه قحطی وجود داشت، بلکه بسیاری از مایحتاج عمومی یا نایاب بود و یا بسیار گران. به طور مثال عینالسلطنه به نقل از مطبوعات پایتخت گزارش میدهد در برخی کشورها قیمت زغال سنگ به قیمت نقره رسیده است(2)
قحطی سال 1917 یکی از وحشتناکترین فاجعههای انسانی در برخی کشورهای اروپایی به ویژه آلمان بود که دامنه آن تا سالهای بعد هم امتداد یافت. وحیدالملک شیبانی که در کنفرانس سوسیالیستها در استکهلم شرکت نموده بود، نقل میکند جراید سوئد مینویسند از پنجاه سال پیش تاکنون چنین خشکسالی در شمال اروپا سابقه نداشته است: «در بعضی جاها مواشی از نبودن علف و خشک بودن مزارع و مراتع تلف شدهاند. در همه جای شمال اروپا حاصل رنگ خوشی ندارد.» او نقل میکند که به هنگام اقامتش در سوئد، باران خوبی باریدن گرفت، اما این باران فقط برای سبز کردن اراضی و کشت سیبزمینی میتوانست مفید باشد(3)وحیدالملک که در این زمان در برلین اقامت داشت، نقل میکند در اوایل سال 1919 موضوع آذوقه یکی از بحرانیترین معضلات آلمان بود. او نوشت وضعیت یاد شده «روز به روز بلکه ساعت به ساعت سختتر میشود.» مواد لبنی مثل کره و پنیر و ماست دیگر اصلاً به دست نمیآمد، اقلام مصرفی مثل چای که از خارج وارد میگردید یا یافت نمیشد و یا اینکه «متجاوز از صد برابر قیمت معمولی آنها»، معامله میگردید. بنا به قول وحیدالملک «روزی صدها طفل شیرخوار» در شهر برلین به دلیل کمبود آذوقه میمردند. از آن سوی «طبق اخباری که از طرف دولت منتشر میشود، روزی متجاوز از هشتصد تا هزار نفر در آلمان از گرسنگی به مرگ میرسند(4)»
همین جا باید گفت، همانطور که برخی مورخین نگاشتهاند و لئوتروتسکی در جلد اوّل کتاب تاریخ انقلاب روسیه بر آن صحّه نهاده است، علتالعلل انقلاب روسیه، گرسنگی، قحطی و بحران نان بود. درست زمانی که سربازان در جبههها میجنگیدند، خانواده آنان از گرسنگی از پا در میآمدند. بهواقع نخستین جرقه انقلاب را زنان روسی مقیم سن پترزبورگ و مسکو روشن کردند. آنان به دلیل بحران نان به میدان آمدند، در عرض چند ساعت تعداد زنان تظاهرکننده و گرسنه به نود هزار تن رسید و چند روز بعد با گسترش ناآرامیها دولت تزاری سرنگون شد. اما با آمدن کرنسکی هم مشکلات تداوم یافت. بعد از وقوع انقلاب بلشویکی بود که عمق بحران روشن شد، وزارت خارجة روسیه بعد از انقلاب در کنار انتشار اسناد مربوط به تجاوزات استعماری تزارها و نیز رقابتهای استعماری قدرتهای بزرگ جهانی آن
روزگار؛ دست به انتشار سلسله اسنادی در ارتباط با اوضاع روسیه مقارن جنگ زد. در یکی از اسناد از قول برخی مقامات نظامی روسیه حین جنگ چنین آمده است:
«دیگر هیچگونه تأخیر جایز نیست، بیش از این غفلت و تعویق وقت روا ندارید، نگذارید ما از گرسنگی تلف بشویم. در اردوهای جبهه شمال چند روزی است که به کلی آذوقه نان تمام شده، یک لقمه نان پیدا نمیشود و آذوقه سوخاری که تاکنون دستنخورده به جهت احتیاط نگهداشته بودند، تا چند روز دیگر تمام خواهد شد و هیچگونه امیدی باقی نمانده، زیرا که تمام این ذخیرههای احتیاطی تمام شده است؛ نمایندهگانی(1)که از میدان جنگ آمدهاند، انتقال بعضی از قطعات قشون را به عقب سر جبههها تقاضا کردهاند، زیرا که از نتیجة مبارزه سه ساله غالب افراد قشون در سنگرها گرسنه و برهنه مانده، از کثرت ناتوانی و زحمات قادر به مدافعه و محاربه نیستند و باید یک اقدام جدی به خرج داد که لامحاله سربازان از حیث زندگی و معاش در عسرت و استیصال نمانند(2)»
از آن سوی خبرگزاری رویتر ابعاد فاجعه را در آلمان مخابره مینمود، این خبرگزاری از دولت انگلیس و سایر متفقین برای حل بحران مواد غذایی مردم آلمان استمداد کرد. رویتر گزارش داد اگر آلمان باعث و بانی برافروختن جنگ شده است، این ربطی به مردم و کودکان آلمان ندارد که امروز از گرسنگی تلف میشوند: «بروید قبرستانهای آلمان را تماشا کنید که چطور نعشهای کسانی که بر اثر قحطی و گرسنگی تلف شده و از میان رفتهاند، به خصوص کودکان که از فقدان شیر تلف شدهاند، به خاک سپرده میشوند. پس باید ترحم داشت و برای حفظ اینها فکر عاجلی نمود.» حتی بعدها با اینکه چهار ماه از بحث رسمی متارکه جنگ میگذشت، هنوز «مثقالی آذوقه و مواد اوّلیه» از خارج وارد آلمان نشده بود. این سیاست محاصرة آلمان از طریق منع واردات مواد غذایی از آن انگلیسیها بود، به همین دلیل مردمان بسیاری به دلیل گرسنگی دچار مرگ و میر شدند. ابعاد فاجعه به اندازهای بود که بالاخره کشیش آکسفورد هم به صدا درآمد، او در مکتوبی به روزنامة تایمز تقاضای اکید کرد که به هر نحو شده به مردم آلمان آذوقه و مواد غذایی رسانیده شود(3)احساسات بشردوستانه در بین مردم عادی انگلیس و امریکا به غلیان درآمد و همه تقاضا داشتند به این مردمان مفلوک که گناهی نداشتند کمک شود.
سیاست محاصرة اقتصادی آلمان ابتکار لوید جرج بود. در مارس سال 1919 او نطقی ایراد کرد و گفت روسیه به واسطة حکومت بلشویکی شیرازة خود را از دست داده است و آلمان هم در همان خط سیر میکند. او گفت انگلستان باید ناجی تمدن امروزی باشد و نباید اجازه
دهد این تمدن از بین برود! او در حالی این نطق را ایراد میکرد که کشتیهای جنگی کشورش دائماً آلمان شکست خورده بعد از جنگ را در محاصره نگه میداشتند، خوراک و پوشاک و لوازم زندگی به مردم نمیرسید، سرما و گرسنگی مردم را از پای درمیآورد؛ در این شرایط چگونه میشد آلمان را بار دیگر سرپا نگاه داشت؟ انگلیس از محاصره اقتصادی آلمان اهداف خاص خود را تعقیب میکرد، در حالیکه این کشور نظارهگر مرگ و میر کوچک و بزرگ و زن و مرد بر اثر سرما و گرسنگی بود، انگلیس تلاش میکرد آتش انقلاب اسپارتاکیستها را که در آلمان ریشه میدوانید و امکان صدور آن به کشورهای دیگر وجود داشت، خنثی سازد. رهبری این جنبش با روزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنخت بود، اندکی بعد این دو تن را دستگیر کردند و تیرباران نمودند.
ناظرین بر این باور بودند که «آتش بلشویکی که در آلمان برافروخته شده یقیناً به سایر ممالک اروپا و بلکه به امریکا سرایت خواهد کرد. روسها امروز در آلمان به تبلیغات پرداخته و میلیونها خرج کردهاند که آلمان دارای حکومت بلشویکی بشود. اگر آلمانها حکومت بلشویکی برقرار کنند، یقیناً با آن نفوذی که در دنیا دارند دنیای خارج را بیاثر نخواهند گذاشت(1)» از این به بعد بهانهای از سوی انگلیسیها برای دخالت در مسائل داخلی کشورهای دیگر به دست آمد: تأکید بیش از حد بر خطر سرخ. انگلیس به قول لوید جرج برای حفظ تمدن سرمایهداری باید به حرکت در میآمد و رهبری حرکت را به دست میگرفت، برای این منظور هر حرکت مخالفی را با برچسب بلشویکی در هم کوبیدند، سرکوب خونین جنبش جنگل که در همین دفتر به آن خواهیم پرداخت و میدانیم شعارش اتحاد اسلام بود، تنها یکی از این دست اقدامات در کشور ما بود.
1) خاطرات مهاجرت، صص597-598.
تقریباً از اوایل جنگ جهانی اول، بحران مواد غذایی و به طور خاص بحران نان در ایران فراگیر شد. این بحران چند دلیل داشت: هجوم خارجی و قتلعام مردم و نابودی حرث و نسل در اکثر نقاط کشور، خشکسالی به ویژه در سال 1335 قمری، بحرانهای مصنوعی به منظور دستیابی به اهداف سیاسی و احتکار غلات توسط اغنیا و کارکنان دولت. وضعیت قحطی و عوامل بحران مواد غذایی در تهران به مراتب بیش از دیگر شهرها پیچیده بود. یکی از عوامل ظاهری قحطی در این شهر، سن و ملخ بود که به جان محصول افتاده و بخش اعظم آن را نابود میساخت. محصولات ناچیز تهران با این حشرات موذی از بین میرفت. همزمان آب در تهران کمیاب شد، «آن گرفتاریها و خانه خرابی مشروطه و مستبده هشت ساله، این جنگ روس و عثمانی دو ساله، گرانی همه اجناس، این هم حالت محصول و زراعت و میاه. خداوند چه برای این ایران بدبخت خواسته است و ما چه کردهایم که مستحق این بلاها شدهایم. تمام مکنت ما، امر معیشت ما از یک مشت محصول به آن حال فلاکت میگذشت، آن هم دارد از دست ما میرود. در قزوین و این بلوکات یک حال وحشت و اضطرابی حکمفرماست که نظیر آن کسی خاطر ندارد. الموت یکی گرفتار خودش، یکی غصه تنکابون دارد. زیرا دو ثلث معیشت آنها از تنکابون است. خداوند مگر باز خودش ترحم کند(1)»
در اوایل ماه شوال سال 1334 در تهران آشوبی به پا شد. در این ماه نان به گرانترین قیمت خود رسید، مردم گرسنه همهمه آغاز کردند، آنان عزل سپهسالار را میخواستند. سپهسالار که بعداً معلوم شد چه ضربات مهلکی بر پیکر فرتوت ایران وارد کرده است، ناچار به کنارهگیری شد، اندکی بعد وثوقالدوله به جای وی به ریاست وزرایی منصوب گردید. در دوره ریاست وزرایی سپهسالار اعظم، بحران نان تهران به اوج خود رسید، در طول فقط دو روز عدهای از خبازها دکانهای خود را بستند و دیگر پخت نمیکردند. همین مسئله باعث تولید نگرانی عظیمی بین مردم شد، این عمل کاملاً عمدی و برنامهریزی شده بود، به همین دلیل حاکم تهران دستور داد محرکین تعطیلی خبازخانهها را دستگیر کنند، تعدادی از خبازها بازداشت شده و در اداره حکومتی نگهداری گردیدند. این ایام درست مصادف بود با ماه رمضان سال 1334، آن هم روزهای اوّلیه این ماه. روز چهارم رمضان حکومت تهران برای رفع اختلاف با خبازها و مهیا ساختن زمینه برای باز شدن دکانهای آنها، اقدامات لازم را انجام داد؛ مطبوعات نوشتند «ولی خبازها حاضر نشدهاند که دکانهای خود را باز و مشغول کسب خود شوند(2)» دلیل اینکه چرا خبازها آن هم درست در ماه رمضان دست به اعتصاب زدهاند معلوم نبود، اما هر چه بود بحران گندم تهران را تهدید نمیکرد. به طور مثال فقط میزان گندمی که از خالصجات اطراف تهران خریداری شد، هشتاد و دو هزار خروار بود، وزارت مالیه به اداره کل تشخیص عایدات دستور داد این میزان را از مستأجرین دریافت و به انبار دولتی حمل نماید. یک قزاق هم مأمور شد برای حمل جنس به انبارهای دولتی اقدامات حفاظتی را به انجام رساند(3)لازم به گفتن است که رئیس اداره کل تشخیص عایدات عمیدالسلطنه بود که با گروه طرفداران وثوق و شخص او روابط نزدیکی داشت.
بحرانها ادامه یافت تا اینکه سپهسالار تنکابنی برافتاد. بعد از او وثوقالدوله ریاست وزرایی را به دست گرفت و درست در همین دوره بود که بحران ایران به اوج خود رسید. جالب اینکه
درست چهار روز بعد از انتشار خبری که به نقل از رعد آوردیم یعنی ارسال غله به تهران؛ و دو روز بعد از ریاست وزرایی وثوق، روزنامة رعد نوشت نظر به پارهای شایعات قیمت ارزاق مخصوصاً برنج و روغن افزایش یافته؛ میگفتند عامل این افزایش کاروانسرادارها و دلالها هستند. از این بالاتر با اینکه گندم مثل سابق وارد شهر میشد و خبازها سهم مورد نیاز خود را دریافت میکردند. امر نان بسیار مغشوش بود، «خبازها موقعی به دست آورده در هر دکان خبازی جمعیت زیاد اجتماع میکنند و از طرف حکومت طهران هم اقدامی که اسباب رفاهیت عامه باشد به عمل نیامده، فقرا و ضعفا دچار تضییق و فشار هستند(1)» در دوره ریاست وزرایی وثوق هر روز با نظارت قزاقها محصول خالصه جات دولتی به انبارهای دولتی ارسال میشد، اما بحران نان کماکان ادامه یافت. علت امر چه بود؟ واقعیت این است که در درون کابینه عدهای سد راه اجرای تصمیمات وثوق میشدند. اینان با اینکه عضو کابینه بودند، اخبار محرمانه را به صورت شایعه پخش میکردند، مردم را از آینده هراسناک میساختند، جو بدبینی و نومیدی را دامن میزدند و در یک کلام مانع ثبات و آرامش میگردیدند. عوامل این اقدامات چه کسانی بودند؟ پاسخ قطعی به این پرسشها در گرو تعقیب مسیر حوادث این زمان است.
در کابینة وثوقالدوله که روز هفتم شهریورماه سال 1295 مطابق با شوال 1334 اعضای دولت خود را معرفی کرد، سپهدار رشتی وزارت داخله را بر عهده داشت. وثوق روز سیزدهم شوّال کابینة خود را تشکیل داد و ذیقعدة آن سال گرانی نان بروز کرد، این امر کاملاً تصنعی بود زیرا از جمادیالثانی آن سال نان ارزان شده بود و در این زمان اساساً بحران نان وجود نداشت. سپهدار عنصر مورد اعتماد انگلستان و کسی که از آنان در دوره مظفرالدینشاه نشان دریافت کرده بود، نقشی بسیار مرموز در تحولات این زمان بازی کرد. به واقع در دورهای که او وزارت داخله را عهدهدار بود، بحران به اوج خود رسید. سپهدار رشتی سردار منصور با قوامالدوله وزیر فوائد عامه و تجارت، با رؤسای خبازخانهها وارد گفتگو شد تا علت کمبود نان را دریابد. آنان علت امر را ترقی قیمت نان عنوان کردند، قرار شد فعلاً همان یک من سی شاهی بفروشند و بعداً با تحویل غله از انبار دولتی قیمتها را پایین آورند(2)اما هیچکدام از این تمهیدات به نتیجه نرسید، یا ارادهای قاطع در پشت آن وجود نداشت و یا اینکه خود کارکنان وثوق عمدتاً بحرانسازان بودند، کسانی که به قول معروف وثوق را هم دور زده بودند.
وثوق از بازی سنجیدهای که به قیمت افلاس مردم برای سرنگونی او کشیده بودند آگاهی داشت، پس روز سهشنبه 18 ذیالحجه سال 1334، یعنی کمتر از دو ماه بعد از آنکه قدرت را به دست گرفت، دستور داد شاهزاده مشکوةالدوله، امین الوزاره و بهاءالسلطنه که متهم به
اخلال در امر نان به منظور تولید مشکلات برای دولت بودند، دستگیر شوند(1)اینان از مرتبطین با تشکیلات کمیتة مجازات به شمار میرفتند که در ذیقعده آن سال و چند روزی بعد از تشکیل دولت وثوق تشکیل شده و نوک تیز فعالیت خود را حمله به شخص رئیسالوزرا قرار داده بود و هر روز بحرانی ایجاد میکرد تا او را از سر راه بردارد. رئیسالوزرا حتی بعداً که این کمیته رسماً عملیات جنایتکارانه خود را آغاز نمود، تهدید به قتل شد و اندکی بعد از این تهدیدات استعفا کرد. در دستور وثوق برای دستگیری افراد فوق الذکر، نکتهای نهفته است: او میدانست کسانی که به بحران مواد غذایی دامن میزنند چه کسانیاند و در کجا لانه کردهاند، اما مسئله این بود که او هم نمیتوانست با این مافیای خشن و بیرحم برخورد کند، هیچ چیز از چنبرة نفوذ این گروه خارج نبود و حتی برخی از اعضای هیئت دولت وثوق هم یا به دلیل رعب و وحشت و یا به دلیل باور به راه گروه بحرانساز، با آنان همکاری میکردند.
طبق آمار نظمیه و بنابر گزارش کمیساریاهای این تشکیلات، در کمیسریهای دهگانه تهران، به طور کلی آمار 2360 فقیر که مطلقاً قادر به ادامه حیات نبودند ثبت شده بود، فقرای محدوه کمیسری ناحیه دو از همه بیشتر بودند که تعداد آنها 504 تن بود، کمترین تعداد به کمیسری ناحیه سه تعلق داشت که تعداد فقرای منطقه را بیست و دو تن نوشته بودند(2)تا اواخر ماه ذیقعده سال 1335، بحران نان در تهران به اوج خود رسید، بحرانی که دستهای نامرئی گروه ضد تشکیلی در آن دیده میشد. با اینکه دولت در امر تهیه نان مردم جدّیت به خرج داد و مبالغی را صرف جبران خسارت و تحمیل آن به بودجه مملکت کرد، امر نان باز هم بسیار مغشوش بود. در جلو دکانهای خبازی مردم اجتماع کرده و خلاصه وضعیت فوقالعاده رقتباری به وجود آمده بود. در این بحران جانسوز خود خبازها هم دخالت داشتند، با وصف وضعیت تأثرانگیز مردم، «به هیچوجه از دسایس و آنتریک رؤسای خبازی کاسته نشده روز به روز به هر وسیله باشد، موقع را برای انتفاع خود مناسبتر دیده و از هیچ قسم اجحاف فروگذار نمیکنند و ریاست خبازخانه هم گویا در مقابل رأی و پیشنهادهای ایشان خود را مجبور به تسلیم میداند(3)» به عبارتی در دورهای که وثوق قدرت را به دست داشت، بر دامنه بحران به صورتی کاملاً مصنوعی افزوده شد. اما تا زمانی که وثوق قدرت را به دست داشت، مانع از تعمیق فاجعه شد، او توانست جلو گسترش قحطی را بگیرد و تهران را از مرگ و میر نجات بخشد. اما با سقوط او و در دوره کابینة علاءالسلطنه بود که نخستین اخبار از تجمع مردم در برابر نانواییها و مرگ و میر ناشی از قحطی نان به صفحات جراید راه یافت.
این خبر روزنامة زبان آزاد ابعاد فاجعه ملّی قحطی نان را در تهران به خوبی نشان میدهد:
«روز جمعه در دکان خبازی محله دروازه قزوین یک ضعیفه بیچاره بعد از چند ساعت معطلی با یک حالت رقتانگیزی ضعف نموده پس از اینکه زنهای دیگر بیرونش آوردهاند، به فاصله نیم ساعت تلف میشود. آیا مسئول این پیشامدها کی است و آیا پادشاه ایران از مرگ رعیت خود متأثر میشود یا نه؟»(1)لازم به یادآوری است که در این زمان کمالالوزاره عضو کمیتة مجازات رئیس اداره مالیات مستقیم ایالت تهران و مسئول خبازخانههای تهران بود. از آن سوی در این زمان که مقارن اوج فعالیت و آدمکشی کمیتة مجازات به شمار میآمد، وثوق از قدرت کناره گرفته بود و علاءالسلطنه زمامدار امور جمهور شد؛ در کابینه علاءالسلطنه گروه بحرانسازی که اینک مقام وزارت به دست آورده بودند، بیش از هر زمانی عرصه بر مردم تنگ کردند.
به تدریج در تهران وضعیت نان بی نهایت بغرنج شد. یکی از مهمترین مشکلات نان تهران، تقلبات خبازخانهها بود، اینان به بهانههای گوناگون از پخت روزانة خود کاسته بودند؛ مضافاً اینکه چیزهایی را با آرد مخلوط میکردند و «به مردم بدبخت» میفروختند «که حقیقتاً رقتانگیز» بود. به گفته مردم «چون متصدیان امور خبازخانه از نانهای معمولی مصرف نمینمایند، از حال بیچاره فقرا و ضعفا بیاطلاع میباشند که با هزاران زحمت و مشقت از صبح تا غروب زحمت کشیده و با خون جگر دو قران به دست آورده و با چند ساعت معطلی نانی گرفته که از شدت تلخی و شوری به هیچ وجه قابل خوردن نیست؛ ما توجه مخصوص هیئت وزرا و آقای وزیر مالیه را به این مسئله جلب نموده و رفع این عسرت را هر چه زودتر استرحام مینماییم(2)»
چند روز بعد خبر رسید خبازخانهها به عنوان گران شدن غله و یا کمبود غلات، چهار شاهی به قیمت نان افزودند. خبازها میگفتند باز هم به این قیمت خواهند افزود، همزمان از اوّل تابستان سال 1296 شمسی، بسیاری از مناطق تهران از بحران بی آبی رنج میبرد، عینالدوله برای حل موقتی بحران آب تهران، پنج رشته قنات خود را برای مشروب کردن خانههای اطراف اختصاص داد(3)اما تمام علائم نشاندهندة بحرانی زجرآور در افق تاریخ ایران بود.
در این بین حقهبازی، شارلاتانی و دوز و کلک به اوج خود رسید. مردم به دلیل سوءتدبیر مدیران در کوچه و بازار به زمین میافتادند و از فرط گرسنگی میمردند، عدهای ظاهراً برای کمک به مردم اعانه جمعآوری میکردند، اما به قول کمرهای این افراد برای منافع شخصی خود
و «اظهار شخصیت» دست به این اقدامات میزنند(1)مردم در پایتخت کشور یعنی تهران، هر روز از گرسنگی تلف میشدند، لیکن اعیان و اشراف و رجال کشور سرگرم عیش و نوش خود بودند و به هیچ وجه به مصیبتی که بر مردم میگذشت توجهی نشان نمیدادند. همین سیدمحمد کمرهای بخش معتنابهی از خاطراتش را به نقل پلو و خورشت و اغذیه و اشربههایی که میل کرده اختصاص داده است، خودش نقل میکند همین که از خانه بیرون میآمده با جنازههای پراکنده مردم مواجه میشده است که از گرسنگی قالب تهی کرده بودند. او از «بدی اوضاع و فقر و ذلت عمومی و نیست شدن مردم» صحبت میکرد.
کمرهای نقل میکند روز چهاشنبه بیست و دوم جمادی الاولی 1336 مطابق با بهمن ماه 1296 شمسی، از تکیه رضاقلی خان تا درب مدرسه خان، ناله و گریه و ضجه اطفال و زن و مرد، شنیده میشد. همه توی کوچهها ریخته بودند و از گرسنگی جان میدادند. حال قضاوت کمرهای را بنگرید: «من که خیلی قسیالقلب در این امورم و چون این مردم را مستحق همه قسم بدبختی که از طرف خودشان از شدت بداخلاقی، همه قسم ذلت میکشند و به این ذلت میمیرند و هیچ کاری نمیکنند و اگر انسان بر منافع آنها اقدامی نماید خود آنها بر علیه آدم اقدام میکنند. معذالک خیلی از این منظره منقلب شدم(2)»
در جایی دیگر از خاطرات او آمده است: «ای خداوند ناظری به احوال ما که چقدر از نفهمی و فقر و شداید که بر عامه بدبخت وارد میشود خاصه به این فقرا. از عملها بدترین هلاکت را میکشیم. شاید وبا و طاعون صدماتش به عموم کمتر باشد؛ اعوذ بالله من الفقرالمکب، که فقری که انسان را کافر میکند و به رو در آتش میاندازد.» او ادامه میدهد: «توی بازار بعضی چپاول قیسی و نان از هم میکردند. در بین زد و خورد و چپاول، توپ چیت یک نفر بزاز فقیر از میان رفت، نفهمید چه طور شد، بردند. اگرچه قریب دو ماه متجاوز است، این حال چپاول جریان دارد. رد شدم. یک طاس کوچک خوبی دست زنی بود، به مسگر میخواست بفروشد. مسگر گفت من به قیمت قراضه میخرم یک من هشت هزار [هشت ریال]. بیچاره ضعیفه ناچاراً داد. توی کوچه یک نفر جوان نشسته [دست] به سر خود کشیده صدا میزد پول یک کلاه کرک. دیدم کلاه خود را جلو خود گذاشته واقعاً میفروخت(3)»
حتی مفتشین دولتی اسباب و لوازم خانههای خود را میفروختند تا نان تهیه کنند. به طور مثال فردی به نام میرزا محمد خان ساوجی نقل میکرد که دو جاجیم خانهاش را که شش تومان خریده، به سه تومان فروخته است تا نانی بخرد که هر من آن برای وی دو تومان و هیجده ریال تمام میشد، یعنی نانی که در اواخر سال 1334 قمری هر من، بیست و شش تا
سی شاهی بود، چنین افزایش سرسامآوری یافت. آن مرد مینالید که دو سه روز دیگر حتی اسبابخانه هم ندارد که بفروشد و نان تهیه کند. به قول مردی ساوجی نام، روز بیست و ششم جمادی الثانی 1336 قمری، عدهای از مردم دولاب از گرسنگی مردند، عدهای دیگر نیز نزدیک به موت بودند. او نقل کرد هر روز عدهای از مردم دولاب به این شکل میمیرند. وثوق را متهم میکردند نان دولابیها را به مصرف خود میرساند، یا به کارگران سلیمانیه میدهد که املاک او را آباد میسازند و یا این نان را به بستگان خود و کدخدای دولاب میدهد. لازم به یادآوری است که در آن زمان دولاب و سلیمانیه واقع در جنوب شرق تهران، املاک وثوقالدوله بود.
اما این واقعیت نداشت. وثوق تا زمانی که رئیسالوزرا بود، دستور داد گندمها را از انبارها خارج سازند و ارزانتر از حد معمول بفروشند. دولت دویست هزار تومان پول برای خرید گندم به عراق عجم و ملایر فرستاد، کلیه ذخایر گندم این مناطق را به تهران فرستادند که یا رایگان و یا به قیمت ارزان در اختیار مردم گذاشته شود. عدهای از محتکران به گمان اینکه به دلیل بروز قحطی، نان و گندم در تهران گران تر میشود، انبارهای خود را خالی کردند و به این شهر ارسال نمودند. به قول کمرهای بعضی از اغتشاشات شهر زیر سر «تحریکات خارجه و اجانب» صورت میگرفت، این وضع باعث به هم ریختگی بیش از پیش شهر شده بود. در هر حال بعد از سقوط وثوق بود که فاجعه ابعاد بیشتری یافت.
خبر زیر که توسط روزنامة نوبهار منتشر شد عمق فاجعه و رقت و دهشت گرسنگی را در مرکز سیاستگذاری کشور نشان میدهد: «به موجب یک خبر خصوصی که به اداره [روزنامه] رسید، پریروز قبل از ظهر میرزا ابوالقاسم خان درب دکان نانوایی جنب انبار گندم یک سینی مس را غفلتاً از در دکان نانوایی برداشته رو به فرار میگذارد، آژان پست(1)او را دستگیر و پس از استرداد سینی جلب به کمیسری مینمایند، مشارالیه در ضمن استنطاق خود اقرار به دزدیهای مهم میکند. لذا کمیسری ده نفر آژان با یک صاحبمنصب برای تفتیش به خانه مشارالیه میفرستند، پس از ورود اشاره به گوشه اطاق کرده آژان وارد اطاق شده لحاف مندرسی را که در گوشه اطاق بوده بلند مینمایند میبیند یک پسر و یک دختر کوچک از گرسنگی مرده و عیال مشارالیه هم در گوشه دیگر اطاق به واسطه گرسنگی در حال نزع است!»(2)
در تهران اجساد روی زمین میماند و کسی نبود حتی آنها را دفن کند، غیر از مسائل ریز و درشت فراوان این موضوع در بحرانهای مشروطه و ظهور و سقوط پی در پی کابینهها ریشه داشت «که نه تنها زندگان را بی تکلیف گذارده بلکه اموات را هم دچار محذور و بیتکلیفی
نموده است!»(1)در برخی موارد مدارس تهران به دلیل شیوع بیماریهای کشنده و واگیردار تعطیل شدند. تعداد زیادی از معمرین قوم به مرض اسهال مردند، یکی از آنان سیدحسین اردبیلی بود که مواضع او در دوره دوم مشروطه نقش بسیار مهمی در شکلگیری تنشهای ایدئولوژیک بین مشروطهخواهان ایفا کرد(2)، اردبیلی در تاریخ نوزدهم رمضان سال 1336 به مرض اسهال در تهران درگذشت(3)«فوتهای اسهالی»(4)یا همان وبا، وحشتی بین رجال تهران برانگیخت، بسیاری تصمیم گرفتند از خوردن میوه اجتناب نمایند. در اغلب شهرهای ایران وبا و حصبه بیداد میکرد، «حصبه که جزو اعضا رئیسه خانوادهها شده، نه زمستان دست برمیدارد نه تابستان و از قرار شرحی که در روزنامه نوشته بود دو کرور آدم از این امراض تلف در ایران شده است که اگر همان دوازده قران خرج دفن این اموات بیصاحب را که دولت میدهد در اوّل وهله خرج جلوگیری از این امراض شده بود آنقدر آدم تلف نمیشد... اغلب خانوادهها به قدری پول دوا و حقالقدم طبیب دادهاند که دیگر نان شب و یک اسباب ندارند، فنای محض شدهاند و گدایی باید بکنند(5)»
بالاخره مردم تهران از شدت گرسنگی در مسجد شاه تحصن اختیار کردند، به واقع علت تحصن همین امر یعنی گرسنگی بود اما به سرعت به مسائل دیگر تغییر یافت. عینالسلطنه نوشت: «اما این گرسنهها که برای نان متحصن شده بودند این همه پلو گوشت، حلوا، شیرینی، قند، چای را از کجا آوردند. معلوم است که از همانجا که همیشه بلاهای ایران نازل میشود که اسمش سفارت سنیه انگلیس است(6)» متحصنین به اشاره توطئهگران تجمع کرده بودند تا کاسه کوزهها را سر وثوق بشکنند و او را عامل قحطی معرفی نمایند و در نتیجه سرنگونش سازند؛ کاری که آخرالامر به آن موفق شدند.
همزمان زنان تهرانی به سفارت انگلیس مراجعه نمودند و نسبت به کمبود نان اعتراض کردند. این نشان میداد مردم تهران میدانند فاجعه از کجا سرچشمه میگیرد. در بازار آشوبی به پا گردید و دکانها بسته شد. زنها از گرسنگی به یک لبو فروش حمله برده و خوراکیهای او را به یغما بردند. پلیس وارد میدان شد و با مردم برخورد کرد. آنگاه زنان به سوی میدان ارگ حرکت کردند و سپس به سوی کاخ گلستان سرازیر شدند، آنها میخواستند از درب اندرونی وارد کاخ شوند، اما نگهبانان مانع ورودشان شدند. زنان سپس به سوی سفارت انگلیس به حرکت در آمدند، پلیس محرکین را دستگیر کرد و بقیه پراکنده شدند. کسانی که
پراکنده شده بودند بار دیگر به سمت بازار حرکت کردند، آنها از کسبه خواستند مغازههای خود را تعطیل نمایند. کسبه از ترس مغازههای خود را بستند، اما نظمیه بار دیگر مداخله کرد و کسبه کار خود را از سرگرفتند(1)سه روز بعد یعنی شانزدهم جمادیالاولی 1335 میتینگی علیه انگلیسیها در میدان توپخانه برگزار شد. مردم به حق عامل اصلی گرفتاریهای خود را دولت انگلستان میدانستند. در این زمان که مقارن بعد از انقلاب روسیه بود، نیروهای این کشور اندک اندک خاک ایران را ترک میکردند و انگلیسیها به سرعت جای اینان را اشغال مینمودند. پلیس جنوب عملاً نواحی جنوبی را تا اصفهان و یزد اشغال کرده بود و نیروی شمال (North Persian Force) ایران هم نواحی وسیعی از همدان تا گیلان را جولانگاه عملیات خود نمود. به واقع درست در ایامی که انگلستان در ایران یکهتازی میکرد، بحران نان در کلیه نواحی کشور به اوج خود رسید، بدیهی است که مردم عامل این بحران را انگلستان دانستند. سفارت انگلیس به سرعت به تظاهرات زنان واکنش نشان داد، این سفارتخانه به وزارت داخله نامه فرستاد که حاضر است پلیس جنوب را منحل نماید و نیروهای شمال را هم احضار کند. این نامه برای تظاهرکنندگان خوانده شد(2)
اما انگلیس فقط بخشی از مسئله بود، محتکران، خبازها، مسئولین اداری، برخی از وزرا و احزاب سیاسی و خلاصه عوامل متعدد دیگری در این بحران دخیل بودند. دامنه قحطی به اندازهای وسعت یافت که دولت دستور داد کلیه شترها و قاطرها باید ارزاق به تهران حمل کنند. این موضوع باعث شکایت عموم شد، هر شتردار و قاطردار از هر کجا آمده بود، در شاهرود متوقف میشد تا جنس به تهران حمل کند. اما این امر مشکلی بر مشکلات افزود، به این شکل که گرانی ارزاق و نبودن علوفه و خسارات دیگری که به شترداران و قاطرچیان وارد میشد، باعث نارضایتی عمیق آنها میگردید. تجار به دلیل منع صادرات نفت به تهران، ضرر و زیانهای فراوانی متحمل میشدند، از سویی دالاندارها به جهت نبودن علوفه و آذوقه، که باید همه آن را به توقیف شدگان میدادند، به این موضوع اعتراض داشتند. روزنامة رعد نوشت خلاصه اینکه به این دستورالعمل دولت همه اعتراض دارند و ظاهراً بخشنامه دولت فقط برای مازندران بوده است که برنج را به تهران حمل کنند؛ «نه برای جاهایی که خودشان به جهت نبودن ارزاق به عسرت میگذرانند(3)
در تهران در کنار قحطی، قتل و چپاول بیداد میکرد، این بود که عدهای یا به دستور وثوق و یا از سر ترس انبارهای خود را گشودند و گندم خود را به معرض فروش گذاشتند. از آن سوی خبر میرسید برخی کمیتههای سرّی مسئولین را تهدید کردهاند که، «مردم همین دو سه
روزه شاید انتقامی از آنها بکشند خاصه با تهدید بعضی کمیتههای سری، حتی به شاه [دستور دادند] که از سلطنت استعفا باید بنمایی(1)» این شاید اشارهای به بیانیهها و اعلامیههای گروههایی مثل کمیتة مجازات باشد که خود را برای عملیات آماده میکردند. از سویی وثوق برای اینکه تا حدی از حدت وضعیت بکاهد، دستور داد از مازندران برنج به تهران آورند، این تدبیر دیگری بود برای مقابله با قحطی جانسوزی که در تهران در آستانه درو کردن صغیر و کبیر بود.
درست در ماه محرم سال 1336، عینالسلطنه چنین نوشت: «هوا هیچ بارندگی نمیکند، زمین خشک مثل کبریت [است]. آنچه کاشته شده تشنه، آنچه دیمزار است بلاذرغ مانده و قصد مردم این است اگر بارندگی نکند، تخم را حرام نکرده ابداً دیمزار کشت نکنند. از قزوین و آن صفحات هم خبر دارم. ابداً قطرهای باران نیامده. خداوند خودش ترحم کند. خیلی بد روزگاری شده است(2)» در این حین سردار بهادر از چند روز قبل هزار من نان توسط اداره نظمیه در اختیار فقرای تهران قرار میداد، به عبارتی او هر روز صد من نان خریداری میکرد و بین مساکین شهر توزیع مینمود. به قول نوبهار «اینگونه دستگیریهای به موقع فوقالعاده لازم و قابل تحسین است، اگر سایر متمولین نیز به آقای سردار بهادر تأسی بجویند روز به روز به فلاکت فقرای تهران افزوده نمیگردد(3)»
اینها همه مسکن بود، در تهران گرسنگی و قحطی رمقی برای مردم باقی نگذاشت. بنا به گزارشهای مطبوعات «در کوچهها غیر از گرسنه و مردة بیصاحب چیزی دیده نمیشود.» دکانهای نانوایی حالتی «رقتخیز و وحشتانگیز» به خود گرفته بود. هر چه را نانوا پخت میکرد؛ قزاقها به زور میگرفتند، آنان «زن و بچههای فقیر را با لگد دور ساخته نانها را به یغما» میبردند. از آن سوی انگلیسیها سیبزمینی را باری سی و پنج تومان از اصفهان به اهواز میبردند. در این بین برخی از اعضای احزاب سیاسی بی توجه به درد و رنج و فقر و فاقة دهشتناک مردم همسو با انگلیسیها، در تعمیق فشار به تودههای مردم مؤثر بودند. به طور مثال در کارگزاری،(4)انگلیس «هر روز برای کسبه و تجار به اسم خارجه گربه رقصانی میکند، میرزا حسین معتمد و مترجم نظام رئیس معارف میگویند هرکس قبول مسلک اتفاق و ترقی را بکند ده تومان مخارج به او داده میشود...»(5)این حسین خان معتمد یکی از عوامل برجسته انگلستان به شمار میرفت، او با میرزا کریم خان رشتی از سویی و سید ضیا از سوی دیگر
مرتبط بود، بعدها به طوری که خواهیم دید در کمیتة آهن عضویت یافت و بعدها با حضور در کمیته زرگنده زمینههای کودتای سوّم اسفند را مهیا دید. این مرد وقتی مردم از گرسنگی تلف میشدند، شرط کمک خود را پیوستن گرسنگان به حزب اتفاق و ترقی عنوان میکرد.
روز سهشنبه 28 جمادی الاولی 1336 خبر رسید درست زمانی که مردم از گرسنگی میمردند، یک انبار بزرگ سیبزمینی یافت گردیده که به دلیل نگهداری طولانی مدت سبز شدهاند. به قول کمرهای روزی بیست و پنج شش زن بهائی برای پاک کردن این محصول به انبار میآمدند و روزی سی شاهی حقوق میگرفتند، «اگر بفهمند زن مسلمان است جواب میدهند» پیام این مطلب واضح است، اگر مسلمانی تقاضای کار در این انبارها مینمود رد میکردند اما بهائیان به کار مشغول میشدند. علت چه بود؟ به روایت کمرهای این انباری بود دولتی که در اختیار ارباب کیخسرو شاهرخ قرار داشت. او این انبار را به نوبه خود به یک فرد بهائی داده بود تا از آن نگهداری کند، این محصول بزرگ در آن قحطی عظیم نگهداری شد و همین که در معرض خراب شدن واقع گردید برای عرضه عمومی به میدان فرستاده شد. سیبزمینی دولتی به جای اینکه به مردم کوچه و بازار داده شود، در اختیار امریکاییها و سایر خارجیان قرار میگرفت. اما «حالا که ضایع شده و میشود و آذوقه قدری بهتر شده [به مردم داده میشود] عجب بدبخت و پردشمن است مسلمان ایرانی(1)»
احمد شاه شاید خیلی دیرتر از مردم عادی از مسئله کمبود نان و درد و رنج مردم به نحوی مطلع شد، زیرا این مصیبت گریبان او را نگرفته بود. او روز دوّم صفر سال 1336 «به محض اینکه خبر عسرت نان و آه و ناله بعضی مردم» را شنید، فوراً از اندرونی بیرون آمد و پیش از هر کار «مشغول تبلیغات و اوامر ملوکانه راجع به آسایش عمومی شده» و شروع به بروز «احساسات رقیقه» کرد و «مشغول تأکیدات بلیغه راجع به امر نان» شد و به هیئت دولت دستور داد در این باب تمهیدات لازم را صورت دهند. به قول نوبهار شاه به هیئت دولت «دستورات کافیه و ابلاغات و اوامر بلیغه صادر فرمودهاند و همه روزه به درجه فوقالعاده مواظب و جویای احوال عمومی بوده و بیش از حد لزوم در تهیه وسایل آسایش عامه خود را دستخوش احساسات و عواطف شدیده قرار داده و میدهند.»(2)اما دخالت شاه هم بیفایده بود، اصلاً در آن شرایط چه کسی برای فرامین احمد شاه که حتی از سایه خود میترسید، اعتنایی میکرد؟ نکته در این است که شاه نمیدانست بخشی از بحران مواد غذایی برای این است تا او را فروگیرند و نظمی نوین را سرلوحه کار قرار دهند. شاه نمیدانست که بخشی از بحران مولود دست کسانی است که در زمرة اطرافیان او بودند.
در این شرایط بود که عدهای از ثروتمندان تهران دست به تشکیل خانه فقرا زدند. به طور مثال در پامنار رو به روی بازار، در دوازده اطاق و بالاخانه تعداد زیادی سائلین و فقرا را جمع کرده بودند و از آنها پذیرایی مینمودند. بنیادگذار این نواخانه اعلمالدوله، منتصرالسلطان، دکتر حاج رضاخان و عدهای دیگر بودند. این نواخانه اصلاً به کوشش دکتر اعلمالدوله راهاندازی شده بود که همین چندی قبل برادرش یعنی متینالسلطنه قربانی گردید. اما مشکل اینجا هم این بود که افراد از زن و مرد و کودک جز خوردن و خوابیدن کاری نمیکردند، این امر البته به قول کمرهای باعث تنبلی افراد میشد(1)اما کمرهای که خود کاری مثبت نمیکرد و فقط ایراد میگرفت، هرگز توضیح نداد آیا اساساً کاری بود که به این بینوایان محول سازند؟ به طور قطع پاسخ منفی بود.
زمستان آن سال بینوایان را در مساجد که با بخاری گرم میشد اسکان دادند و بین آنان دمیپختک رایگان توزیع کردند. بعداً تصمیم گرفته شد شام فقط در دارالمساکین داده شود، اما مساجد همچنان یکی از بهترین مکان ها برای اسکان فقرا تشخیص داده شد(2)در همین زمان مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت، حقوق شش ماه خود را که جمعاً سه هزار تومان میشد برای کمک به فقرا اختصاص داد، امیر مفخم بختیاری پنج ماه حقوق خود را که جمعاً هفتصد تومان میشد به دارالعجزه داد، مرتضی قلیخان فرزند او هم بیست خروار جو و گندم به فقرا کمک کرد(3)از سویی مهدی نجم آبادی از ثروتمندان محله حسنآباد کمک خواست، او تقاضا نمود این گروه کمیتهای تشکیل دهند و به داد فقرای این محله که نسبت به ثروتمندانش اندک هستند؛ برسند(4)از آن سوی دبیرالملک حاکم تهران، در شهر نو، دارالمساکینی دایر کرد و در آن مردم فقیر را خوراک داد و لباس پوشانید و برایشان حمام تدارک دید(5)دولت و تجار شروع به تأسیس دارالمساکین کردند، آنان برای «اقدامات خیریه و نگاهداری فقرا و مساکین که همه روزه گروه گروه زن و مرد از نقاط مختلفه بدین شهر وارد و در معابر و دکاکین مخروبه منزل مینمایند...» جا و غذا تهیه میکردند(6)
در ربیعالثانی 1336 تجار و اصناف تهران عریضهای به شاه نوشتند و از او خواستند جلو فحشا را بگیرد، مانع گسترش مناهی و ملاهی شود. اینان بیشتر مصائب کشور را ناشی از کثرت مناهی، شرب مسکرات و فحشا میدانستند، «در طهران که مرکز مملکت اسلام است تمام دکاکین مسکرات فروشی و تمام خانهها فاحشهخانه شده، احدی به خیال ممانعت
1) کمرهای، ج 1، ، ص81.
2) نوبهار، سال ششم، ش86، 5 شنبه سوّم ربیعالثانی 1336، 10 ژانویه 1918.
3) همان، ش91، سهشنبه 15 ربیع الثانی 1336، 29 ژانویه 1918، «ابراز تشکر.»
4) همان، ش92، 5 شنبه 17 ربیع الثانی 1336، 31 ژانویه 1918، «استعانت.»
5) همان، ش71، سهشنبه 25 صفرالمظفر 1336، 11 دسامبر 1917، «دارالمساکین.»
6) همان، ش63، سهشنبه 4 صفرالمظفر 1336، 20 نوامبر 1917.
نیست(1)» علت امر را باید در همان فقر و افلاس خلاصه کرد، به عبارت بهتر وقتی فقر وارد شد، ایمان از در دیگر بیرون رفت. اما اینگونه نیست که اکثریت مردم اینگونه باشند، مشکل یادشده عمدتاً در مناطق محروم تهران روی داد، مضافاً اینکه در این زمان تعداد زیادی مهاجر از شهرستانهای دیگر وارد تهران شده بودند، این موجودات مفلوک بدون اینکه جایی داشته باشند؛ در سرمای زمستان ناچار میشدند در کوچه و خیابان شب را به روز آورند. بسیاری از اینان تا صبح از سرما خشک میشدند. اینان برای اینکه حداقل چندروزی جان به سلامت برند، دست به هر کاری میزدند.
متعاقب این وضعیت، تجار برای رفع بحران نان، جلساتی تشکیل دادند و تصمیم گرفتند اعاناتی در اختیار فقرا قرار دهند. در رأس تجار معینالتجار بوشهری قرار داشت که پذیرفت مبلغ هنگفت ماهی پانصد تومان برای کمک به فقرا بپردازد. اهمیت موضوع را وقتی در مییابیم که توجه کنیم حقوق ماهانه یک وزیر در آن زمان ماهی یکصد و چهل تومان بود(2)در این جلسه برادران بنکدار و حسین امینالضرب هم حاضر بودند، آنان هم برای کمک به فقرا پرداخت مبلغی به صورت ماهانه را تعهد کردند. اما اینان مبلغی به مراتب کمتر از معین التجار تقبل نمودند، کمترین میزان کمک پنج تومان به صورت ماهانه بود با تمام این اوصاف باز هم اینها همه چیزی نبود جز مُسَکِّن، به طوری که تابستان سال 1336 قمری مصادف با 1297 شمسی، با اینکه محصول زیاد بود اما نان به دست مردم نمیرسید. حتی اغلب مردمی که پول هم داشتند شبها بدون نان میماندند. برنج به خرواری یکصد و شصت و پنج تومان رسیده بود(3)یک شب از شبهای مرداد این سال مردم دست به اعتراض زدند. مردم و به ویژه زنها علناً به وثوق و انگلیسیها فحش میدادند، در اثر این اعتراض روز بعد نان زیاد شد، دیگر اینکه کمیسیونی مرکب از میرزا رضا گرگانی، سید محمد تدین، دکتر حسن خان احیاءالملک، میرزا محمد نجات و عدهای دیگر تشکیل شد تا به ارزاق سر و سامانی بدهند. احیاءالملک و میرزا محمد نجات البته در زمرة کسانی بودند که میدانستند منشاء و مبداء این مصیبت عظمی در کجاست، توضیح اینکه احیاءالملک همان کسی است که در مقام پزشک نظمیه گواهی داد برخی از دستگیرشدگان کمیتة مجازات بیمارند و با این گواهی خود باعث رهایی آنان شد. او را بعدها در دوره دوم ریاست وزرایی وثوق همراه با عدهای دیگر به اتهام کمک به سران کمیته بازداشت کردند. در آن جلسه تدین همه را با خود قیاس کرد و فریاد زد: «ما ایرانیها همه دزد، طماع، رشوه خوار [هستیم] و هیچ کار نمیتوانیم اداره نماییم. باید به دست خارجه اداره امور ما بشود و مولیتر بلجیکی خوب از
عهده بر میآید(1)» تدین البته به احتمال زیاد خوب میدانست، چرا امثال او حاضر بودند با مولیتر همکاری کنند، اما ریاست امثال منتخبالدوله بر خزانهداری را تحمل نمیکردند. اینجا همینقدر میگوییم، این مرد بلژیکی تابع اوامر انگلیسیها بود، وقتی اختیار نان را به او سپردند بناگاه نان زیاد شد. مردم این را میدیدند که به محض اینکه اختیار نان مردم به دست خارجی سپرده شد، ورق برگشت، علیالقاعده همین نکته به ظاهر بیاهمیت باید مردم را هوشیار میکرد و میدانستند بحران نان از کدام سرچشمه نشأت میگیرد.
به تاریخ ذیحجه 1336 مصادف با سنبله 1297 میرزا احمد خان آذری مسئول ارزاق ادارة مالیه را عزل کردند و مسیو مولیتر را به جای او نشاندند تا مگر بتواند کاری انجام دهد. مردم از نحوة مدیریت این آذری بسیار شکایت داشتند. این آذری جزو گروه وثوقالدوله بود، در عزل آذری از منصب خود، کمالالوزاره رئیس اداره مالیاتهای مستقیم وزارت مالیه و از اعضای کمیتة مجازات نقش برجستهای ایفا کرد.
همین وزارت مالیه خود منشاء فساد بود، کسی را یارای برخورد با این گروه نبود تا اینکه سال 1296 به پایان رسید. در ابتدای سال 1297 شمسی، مصدقالسلطنه معاون وزارت مالیه تلاش کرد تا اندازهای در مالیه اصلاحات انجام دهد. او توانست فهیمالملک رئیس وقت مالیات مستقیم وزارت مالیه و ترجمانالدوله خزانهدار را محکوم به یک سال محرومیت از تصدی مشاغل دولتی کند، ممتازهمایون و ابوالحسن بزرگامید مشهور به مخبرهمایون که به خاندان مشهور هدایت تعلق داشت، از مشاغل دولتی برای همیشه کنار گذاشته شدند. اینان کسانی بودند که در روزنامهها چه خودشان و چه کسانشان در ذم مصدقالسلطنه معاون وقت وزارت مالیه مطلب مینوشتند، اما او سرانجام توانست خیانتهای آنها را به اثبات رساند. یکی از این موارد اختلاس هفتصد هزار تومان از محل انحصار تریاک بود(2)، روزنامة ایران نوشت دیگر اگر کسی تا پنجاه هزار تومان از مالیه دولت را به نفع خود حیف و میل کرده باشد، پشیمان است؛ زیرا در مقابل مبالغ هنگفتی از این دست، آن مبالغ بسیار ناچیز بودند.
اندکی بعد نظمیه تهران آمار مرگ و میر این شهر را منتشر کرد، معلوم شد فقط در سال 1296 یکصد و هشتاد و شش هزار تن از مردمان بیگناه تهران در اثر گرسنگی و بیماریهای ناشی از همان گرسنگی از بین رفتهاند. عینالسلطنه که خود در این زمان در تهران اقامت داشت نوشت: «درست در طهران قلت جمعیت محسوس است.» در کاشان سی هزار تن از گرسنگی مردند، در قم « غالب خانهها همانطور درش قفل است که تمام ساکنین آن بدرود زندگانی گفته اند.» درست در این شرایط اسفناک عدهای از مردمان بیرحم و بی عاطفه، «صدها، دویستها هزار تومان منافع بردند.» اسفناکتر اینکه «در طهران آدم سراغ داریم که از
پول کفن مردهها مبلغی دخل نموده بود.» کسانی که مسئولیت داشتند نان مردم را تأمین کنند، نه تنها این کار را نکردند بلکه خود باعث افلاس مضاعف آنان شدند. به طور نمونه همین عینالسلطنه خود واسطه حمل غله قزوین و اراک و نقاط دیگر بود در نزد میرزا احمد خان آذری؛ «چهل هزار تومان به او تعارف میدادیم، ارباب کیخسرو آن متقلب که عزیز کرده بیجهت شده روی دست ما برخاسته نمیدانم چه علاوه کرد که به او داد.» در اثر این تراژدی هولناک قحطی، کسانی که بیماری حصبهای شناخته میشدند به آسانی قابل شناختن بودند؛ «هر کس کلاهش گشاد شده و سرش تراشیده، مریض بوده»(1)حتی داروهای شفای حصبه هم احتکار میشد.
به هر حال در دورة مولیتر، قیمتی روی ارزاق مردم و به ویژه گندم گذاشتند که وارد کردن این محصول به شهر فایدهای نداشت، به عبارت بهتر قیمت نان کاهش یافت و احتکار گندم بیفایده. این سیاست برای آن بود که «تحبیبی از انگلیسیها در قلوب ایرانیها و طهرانیها» بشود و به قولی در این سیاست هم نکتههایی وجود داشت که «لا یَعْلَمُها اِلا الرّاسِخُونَ فی عُلومِ البریطانیا.»(2)در این میان یک موهبت بزرگ نصیب ایرانیها شد، آن موضوع وقوع انقلاب روسیه بود. به واقع انگلیسیها بعد از انقلاب روسیه تلاش کردند در بین ملّت ایران محبوبیتی به دست آورند و به اقدامی که توضیح دادیم دست زدند. موهبت بزرگ برای ایران این بود که از اوایل سال 1917 میلادی، نیروهای روسیه از شرق ایران خارج شدند، اما به محض تخلیه قوای روس در این مناطق، انگلیسیها جایشان را گرفتند. در تربت حیدریه انگلیسیها پستهای جدید نظامی تشکیل دادند. آنان تأسیساتی را که تا دیروز در دست روسها بود به تصرف خود در میآوردند و در آنجا مستقر میشدند. در سیستان پستهای ایست و بازرسی برقرار کردند و مناطق وسیعی را عملاً متصرف شدند(3)این نقل و انتقالات درست زمانی صورت میگرفت که مردم از گرسنگی به خاک هلاکت میافتادند و کمتر کسی بود که به داد این بینوایان برسد. تعویض رئیس خبازخانهها هم تأثیری در وضعیت نابسامان مردم به وجود نیاورد، زیرا بحران از جای دیگر آب میخورد. علت ضدیت با احمدخان آذری هم این بود که او از گروه وثوق به شمار میآمد، وگرنه همه کسانی که قدرتی داشتند در احتکار مواد غذایی دخیل بودند.
در بازار، معابر و کوچهها مردم از شدت گرسنگی به زمین افتاده و جان میکندند. دولتآبادی که درست بعد از خاتمة جنگ اوّل جهانی به ایران بازگشت، روایت کرده که بعد از چند سال دوری از تهران، مشاهده کرده «قحط و غلای سال گذشته توارد بدبختیهای
بسیار، مرضهای مسری گوناگون شاید ربع جمعیت تهران را کم کرده است، راستی تهران خلوت شده و کسر جمعیت آن نمایان است(1)» دولتآبادی فقط بخشی از حقیقت را بازگو کرده است، به واقع رعد بر اساس آمار نظمیه گزارش میداد، یک سوّم جمعیت تهران از گرسنگی مردهاند. رجالی مثل شیخ رضا دهخوارقانی در حالی که خود در مهاجرت بودند، زن و فرزندشان نان نداشتند بخورند. زن او حتی خرج خانهاش را نداشت، او پولی در بساط نداشت تا جایی را اجاره کند و فرزندش را به مدرسه بفرستد(2)این در حالی بود که «آقا شیخ رضای دهخوارقانی هم در اسلامبول فکلی شده معلوم شد که شناگر قابلی است، سابقاً آب گیرش نیامده بود(3)» مردم آنقدر فقیر شده بودند که بهداشت عمومی هم در معرض خطر واقع گردید. با اینکه جمع کثیری از مردم تهران از فرط گرسنگی و بیماریهای واگیردار مرده بودند، اما باز هم وضع فقرا در کوچه و معابر بسیار رقتانگیز بود، «آری فقیران مردهاند و اغنیا فقرا گشتهاند(4)» کمرهای در جایی نقل میکند او چند ساعت در حمام بوده و دیده که فقط شش نفر مراجعه کننده به حمام وجود داشته است. تازه از این شش نفر چهار تن نسیه به حمام رفتند، یکی هم فقط سیصد دینار پرداخت و آن دیگری چاقوی خود را گرو گذاشت. حمامی حتی نمیتوانست خرج روزمره خود را در آورد، هزینة نگهداری حمام بسیار بیشتر از درآمد آن بود، بالاتر اینکه او وسایل خانهاش را میفروخت تا مخارج روزانه زندگی را تأمین کند. خانواده هشت نفری حمامی، غذای خود را از دمیپختک بازار به دست میآوردند و همیشه نیمه سیر بودند،(5)به عبارتی این مرد با اینکه شغل داشت، اما صدقه دریافت میکرد.
در این شرایط افرادی مثل سید عبدالرحیم خلخالی که به دمکراتها تعلق داشت و از بدو جنگ به مهاجرت رفته بود، بعد از آمدن به تهران نه تنها یک جا با تصویب هیئت دولت حقوق بیست و هشت ماهه غیبت خود را دریافت کرد، بلکه قرار شد شغلی هم به او بدهند: «گفتم چطور حقوقی که سر کار نبودید میدهند و شما دریافت مینمایید؟ فرمودند چون من منفصل نشده بودم و اخطار به من نکرده بودند یعنی اخطاریه آنها به من نرسیده بود، من حق حقوق دارم. البته هم جواب محکم را باید قبول نمود. دلیل هم آورد که محسن میرزا و منوچهر خان چطور گرفتند؟[!]»(6)جالب اینکه همین سید عبدالرحیم خلخالی بعد از بازگشت از به اصطلاح مهاجرت یک زن عرب هم با خود آورده بود که باعث برپا شدن قشقرقی
در خانهاش گردید.
در سطح کلان، هیچ سیاست ملی تدوین شدهای وجود نداشت، مصالح ملی دستخوش هواهای فردی و گروهی شد. در این شرایط هنوز برخی از طرفداران شخصیتها و احزاب سیاسی به این موضوع میپرداختند که بالاخره دین و سیاست جداست یا با هم ارتباط دارد. همین کمرهای نقل میکند که مردی امینالوزاره نام که مقرب سپهدار تنکابنی بوده است، میگفته «هر کار با خداست و سیاسی نداریم، هر چه هست دیانتی است.» او ادامه میدهد: «من رفتم که او را ملتفت بنمایم، دیدم نیشهای سابقین را به کار میبرد؛ مثل اینکه من بابی هستم و اعتقاد به دیانت ندارم و منکر خدا و قرآن هستم. خیلی دلم سوخت. هر چه به ملایمت خواستم حالیش نمایم که افعال ما مربوط به خدا نیست و سیاست غیر از دیانت است، باز نیشهای خود را میزد.»(1)
ایران در وضعی به شدت بحرانی در غلتیده بود، به قول دولتآبادی کسانی که مقدرات امور را بر عهده داشتند «نه تجربه کافی داشتند و نه مزاج مملکت را درست میشناختند و نمیتوانستند اغراض شخصی را دخیل امور نوعی مملکت ننمایند.» به نام «ترقیخواهی و وطنپرستی» یک «قوه ارتجاعی» به وجود آوردند. به طورکلی وضعیت کشور از دید دولتآبادی به این شرح بود:
«…اکثریت بی خبر و با استمدادی که قوّة مرتجعه از بیگانگان میکرد در مقابل قوّة تجددپرور خودنمایی کرده طفل نوزاد آزادی را در مهد شیرخوارگی سربریدند، جمعی از خودپرستان سبب شدند و جمعی از بیمروَّتان مباشر این گناه عظیم گشتند، اینک چند سال است قاتلان خونخوار با دستهای آلوده به خون بر سر و مغز یکدیگر میزنند و هر دسته این جنایت را به دیگری نسبت میدهد، در صورتی که همه شرکت نموده و دست همه خونآلود است. به هر حال آیا بعد از حوادث اخیر کار ما به کجا بکشد و مُهرة غلطان ایران بدبخت در کدام خانه استقرار یابد و از برابر صحنه مملکت داریوش به دست نادانی ما مردم کودک صفت از همه جا بیخبر، چه پردة موحشی بالا برود و آیا این پرده از روی جنازة ایران بلند میشود، آیا در پس این پردة قبر مملکت کیان است یا آنکه دست غیب و روحانیت ملت ستمدیده و حرمت خون شهیدان راه وطن، این پرده موحش را به یک صفحه نورانی که با خط طلا رقم استقلال ابدی و آزادی ایران در پیشانی آن ثبت باشد مبدل خواهد نمود. اگر به تاریخ ایران نظر کنیم خواهیم دید که ایرانی روزهای از این سخت تر را هم به خود دیده است و موجودیت خویش را از دست نداده.»(2)
غیر از قحطی، بیماریهای گوناگون هم مردم را درو میکرد. به نوشته دکتر امیر اعلم ثقفی، برادر متینالسلطنه، در ایران سالیانه متجاوز از دویست هزار طفل به مرض آبله جان میدادند. صدهزار تن به محض گرفتن آبله میمردند، حدود پنجاه هزار تن کر و کور میشدند و بعد بدرود زندگی میگفتند و پنجاه هزار تن دیگر هم که مستعد بیماریهای دیگر بودند، اگر به آبله مبتلا میشدند بلافاصله میمردند(3)
بحران یاد شده منحصر به تهران نبود، هیچ آبادی نبود که از شرّ این مصیبت ویرانگر رهایی یابد. کُلیه شهرهای بزرگ کشور دستخوش قحطی بود و گرسنگی و مرگ. تهران چون مرکزیت داشت و عمدة روزنامههای کشور در آنجا منتشر میشدند، اخبار موحش گرسنگی را بازتاب میداد، اما شهرستانها کمتر پوشش خبری مییافت. آنچه از شهرستانها در مطبوعات چاپ میشد، عمدتاً عریضههایی بود که نگون بختی شهرستانهای کشور را منعکس میکرد. تلاش خواهیم کرد به بخشی از این تباهی در شهرستانها اشاره کنیم؛ که البته تنها بخشی از واقعیات جامعة ایران در این برهه حساس است.
همدان یکی از شهرهایی بود که به دلیل فتنة سالارالدوله، هجوم قشون بیگانه و سست عنصری زمامداران در مرکز، بیشترین آسیب را از قحطی بزرگ مقارن جنگ اوّل جهانی متحمل گردید. به بخشی از مشکلات طاقتفرسای همدان و برخی دیگر از نواحی غرب کشور اشاره کردیم، اینجا لازم به تذکر است که هنوز ماههایی چند از عمر مشروطه باقی مانده بود که درست در اواخر سال 1330 قمری قحطی نان شدت یافت. گرانی به اوج خود رسید و قیمت گندم به ناگاه ترقی کرد. همزمان در قزوین قیمت گندم هر خروار از هفت تومان به سی تومان رسید. در همدان این قیمت به چهل و شش تومان بالغ شد، خلاصه اینکه به قول برخی راویان در همدان «متصل آدم میمیرد.» دزدان و راهزنان در همدان بار دیگر جان و مال و ناموس مردم را مورد هجوم قرار دادند، روستاها پی در پی غارت میشد، ژاندارمهای بیگناه به قتل میرسیدند و تفنگشان به سرقت میرفت، «خیلی خیلی همدان مغشوش است. از دزدی و غارتگری و گرانی و قحط(1)»
وضعیت روستاهای همدان بسیار رقتآور شد، بسیاری از روستاها قربانی جنگ ویرانگر روس و عثمانی گردیدند، گلولههای طرفین جنگ دائم به این روستاها اصابت میکرد و مردم را به هلاکت میرسانید. درختهای منطقه قطع شد، باغها ویران گردید، در پایان جنگ فقط خندقی عمیق و یک پل بر روی یک رودخانه باقی ماند. در یکی از روستاهای همدان به نام کوریجان، وقتی قشون روس و عثمانی عقبنشینی کردند، از جمعیت هفتصد خانواری آن تلی
1) همان، ص3856.
از خاک که مملو از نعشهای متعفن و سگهای هار بود، باقی ماند. وقتی مباشری به نام علیمردان خان معتضدالممالک وارد این روستای سابق شد، چندین روز با عوامل خود فقط سگهای هار را میکشت و نعش دفن میکرد. همه چیز سوخت و غارت شد و پایمال گردید(1)
همدان در کنار قزوین دو مرکز از مهمترین مراکز اسکان نیروهای روسیه بودند. اینان به کمک خشکسالی و کمبود مواد غذایی شتافتند تا مردم را هر چه بیشتر آماج حملات بیرحمانه خود قرار دهند. در همدان نظامیان روس نسبت به کسبه و اهالی تعدی آغاز کردند. آنها در خرید اجناس بیش از اندازه به مردم اجحاف مینمودند، کسبه از این همه ظلم و ستم به تنگ آمدند، بازارها را بستند و «بعلاوه به واسطه تنگی ارزاق عده زیادی از فقرا و مردم متفرقه اجتماع کرده چندین دکان را غارت نموده مقداری تریاک بی باندرول و مبلغی منات و پول و جنس به غارت بردهاند؛ حکومت و نظمیه در اسکات مردم و باز کردن بازارها جدّیت کرده و مجلسی از عموم ترتیب داده و برای خوراک یک ماه اهالی و قشون، گندم و آذوقه حاضر کرده و رفع تشویش اهالی شده و بازارها را باز کردند.»(2)در این شهر قیمت گندم به سرعت ترقی کرد و به خرواری یکصد تومان رسید، جو نود تومان بود و برنج نایاب. بنابر گزارشهای دولتی در همدان نصف مردم شهر به دلیل گرسنگی از بین رفتند.
در اواخر پاییز یا اوایل زمستان سال 1296 بود که یکی از روحانیان همدان به نام مجتهدزاده همدانی، نامهای به مرکز ارسال کرد و در آن به گوشهای از فلاکت و بیچارگی مردم همدان اشاره نمود. او نوشت وضعیت دلخراش همدان باعث شده دل سنگ آب شود، «آیا عاشورای همدان به سمع مبارکتان رسیده که هزارها پردگیان آنجا در مقابل نامحرمان، درب دکاکین خبازی از صبح تا عصر گرسنه و نالان، اطفال خوردسال بیطاقت مثل جوجه مرغ لرزان، ضعفا و بیچارگانی که حاصل دسترنج آنها در چند جا جمع شده و مرکزیت پیدا کرده در میان کوچه و محله مرده و بیجان؛ هزارها زن و بچه، پیر و جوان، دهقانیان، در این سرمای زمستان، در شهر و بیابان، گرسنه و عریان؛ علاوه بر اینها همه روزه حریق و غارت یغماگران داخلی و خارجی در جریان، گندم و سایر ارزاق این گرسنگان به قیمت جان، و خرواری یکصد و ده تومان، یاللعجب سبحانالله خبر دارید؟» به قول او یک سال بود که مردم به نغمههای دلخراش، صدای خود را به «گوش عالمیان» رسانیده بودند، مردم از یک سال گذشته وضعیت آن روز را پیشبینی میکردند، آنان خواستار عزل رئیس عدلیه و نظمیه شده بودند، اما احدی به صدایشان گوش نداد و مستدعیات این بینوایان به دل احدی رحم نیاورد. به نوشته این فرد، مسئولین ادارات به وظایف خود عمل نمیکردند، آنها فقط در این اندیشه بودند
چگونه با کمترین هزینهای و در کمترین فرصتی جیب خود را پر نمایند: «خدایا این چه داستان و چه ترتیبی است؟ چرا ابنا بشر اینطور بیرحم شدهاند؟ چرا اینقدر هرجومرج است؟ بحران کابینه چه وقت رفع میشود؟ تزلزل کی خاتمه پیدا میکند؟» در خاتمه نامه آمده بود: «ای ملّت ایران مأیوس باشید، از کسی انتظار رحم و مروت نداشته باشید، اشخاصی که امید همراهی از آنها دارید غیر از بردن هستی و گدا کردن و به فرعونیت معامله کردن با شما کاری ندارند، شما را دستخوش اغراض خود کرده و خودشان هم دستخوش اغراض دیگران هستند. ارزاق شما را به قیمت جان شما هم نمیفروشند، وُجَهای(1)شما غیر از استفاده از شما و تحمیل منت بیجهت بر شما خیالی ندارند، بیدار و مأیوس باشید؛ من که بعد از دوازده سال(2)تحملات فوقالتصور و انتظار بهبودی به کلی مأیوس شدهام.»(3)بالاخره هم در این شهر کمیسیونی متشکل از متمولین، به نام کمیسیون توکل تشکیل شد و از دو هزار تن از فقرا پذیرایی نمودند(4)لیکن بحران عمیقتر از آن بود که با این مسکنها حلوفصل شود.
از آن سوی در کردستان فقر و وحشت بیداد میکرد، ساوجبلاغ «حکم مسلخی وحشتناک و خرابة دهشتناک» پیدا کرد. گرسنگان «بیچارهگان (5)و درماندگان که مادام این مدت [جنگ] در صحاری و جبال و بیغولههای جنگلات(6)و غیره مثل حیوانات وحشی به سر میبردند، جرئت و جسارتی پیدا کرده با حال رقتآمیز و هیولای وحشتانگیز که هر بیننده را دچار حیرت و حسرت مینماید، با پای برهنه و عورات مکشوفه هجوم آورده به دهات و شهرها ریخته» بودند. در ادامه نامهای که این وضع اسفناک را گزارش میداد آمده بود: «این جماعتی که مینویسم عبارت از زنها و اطفال یتیمی است که صاحبان و پدران و سرپرستان آنها مقتول و خودشان که متواری شده و در این مدت مدید در بیابانها به سر برده با حال قحطی و غلا که هیچ آذوقه پیدا نمیشود، با علف و در زمستان با پوست(7)درختها... زندگی کرده بدبختانه تا حال زنده مانده»اند. از آن سوی «البته همه یتیم و فقیر و بینوا و بدبخت دیدهاند ولی نه به این حال فلاکت و بیچارگی که غالباً از فرط خوردن علف و شدت مصائب دوچار امراض صعبه [شدهاند]، در این قحطی که گندم هفتاد تومان گیر نیاید و متمولین برای پیدا کردن نان خود معطل هستند، این اطفال معصوم در زیر دیوارهای خرابههای شهر با حالت وحشتانگیزی هر روزه چند نفرشان چشم امید از ما بسته و جان به جان آفرین میسپارند.»
در سراسر ایران و به ویژه در منطقة کردستان که مورد هجوم سپاه روس و عثمانی شده بود، زنان و کودکان از گرسنگی میمردند، زنهایی که بچه شیرخواره داشتند، «همین طور مرده و اطفال بیصاحب میافتند.» دخترهایی که زنده مانده بودند، به دست ده و یا بیست سرباز اجنبی دست به دست میشدند. مکرمالملک والی کردستان نوشت: «فریاد استغاثه خود و بزرگان اسلام» را به گوش ایرانیان مقیم تفلیس و باکو رسانیده، با حمایت آنان یک «دارالعجزه» تأسیس کرده تا برای «سکونت آوارگان اسلام» پناهگاهی فراهم شود. مکرمالملک نوشت این وضع «ستمدیدگان ظلم اجانب» و «ثمرات غفلت و سهلانگاری(1)خودمان است». او در ادامه آماری وحشتناک ارائه داد: طبق این آمار فقط حوزه حکومت او چهل هزار گرسنه و آواره دارد که عمدتاً بیوه زنان و اطفال یک تا ده دوازده ساله را در بر میگیرد، این افراد غالباً مریض بودند. به نوشته مکرمالملک «بالفرض تا زمستان اگر نوعی خودداری نمایند، علیالتحقیق در زمستان کسی خلاص نخواهد شد» ،(2)یعنی همگی خواهند مرد. به سرعت در ایالت کردستان قیمت گندم خرواری صد تومان شد، برنج سیصد تومان، در سایر نقاط ایران هم گندم به همین اندازه بود، حتی در تهران که زیر نظارت ظاهری دولت مرکزی قرار داشت، قیمت نان به خرواری یکصد تومان بالغ گردید(3)
اگر کردستان آماج حملات روس و عثمانی بود، جنوب کشور و به طور خاص فارس عرصه تطاول بریتانیا گردید. در طول جنگ اوّل جهانی بریتانیا به موازات نقض استقلال و تمامیت ارضی کشور، کمترین رحمی در حق ملّت ایران روا نداشت. شهرها و دهکدهها خراب شدند، اهالی بیگناه جنوب کشور را غارت نمودند، تمامی قراء و بلوک حساس جنوب را با توپ ویران ساختند، مراتع و کشتزارهای حاصلخیز را با قوای خود و همدستی برخی نیروهای ایرانی چاپیدند و به قول گروهی از اهالی فارس، به این شکل انگلستان «سر تا سر این مملکت را با هیولای رعبآور قحط و غلا مواجه ساخت.» در جنوب کشور پلیس جنوب دامنه نفوذ خود را تا اصفهان و یزد امتداد داد، به این شکل انگلستان «نقاطی که سالیان دراز تمامت آذوقه ایران را فراهم مینمود با یک دنیا بیشرمی و وقاحت غصب کرد، آنچه محصول از غله و حبوبات و ارزاق دیگر در این امکنه سراغ داشتند، ضبط و متدرجاً از راه اهواز و محمره و ناصری(4)و عباسی(5)برای اعاشه قشون خویشتن در بینالنهرین فرستادند.» وضعیت بیاندازه بغرنج شد، «فریاد و فغان الجوع» سکنه این بخشها از نواحی ایران، «به عیوق(6)
میرسید». از سوی دیگر «تلفات یومیه اصفهان و کاشان از یکصد و یکصد و پنجاه نفر [در روز] تجاوز کرده است.»
آلمانها به عنوان دروغین حفظ بیطرفی ایران دیگر حاضر نشدند از نیروهای مورد حمایتشان در غرب کشور بیش از این پشتیبانی نمایند، سلاحهای اینان را در اختیارشان قرار دادند و از آنان خواستند به اعماق خاک کشور مراجعت کنند. این قشون وقتی بازمیگشتند «معالتأسف در ورود به سرحد تمام آن توپها و مترالیوزها و مهمات را تا نقدینهای که با آنها بوده، نظامیان روس و انگلیس انتزاع کرده و آنان را در این سختی و مجاعه که خود موجب شده، با وضع بس اندوهگین عریان و برهنه نمودند. »(1)این عملیات وقتی واقع میشد که هیچکس از این نیروهای غارت شده حمایت نکرد، هیچکس در صدد استرداد سلاحهای مصادره شده بر نیامد، و احدی را یارای ایستادگی در برابر قوای روس و انگلیس نبود. روزنامة ستارة ایران نوشت این اعلامیه را «هیئت سری آزادیخواهان فارس» به اداره آن روزنامه فرستادهاند و آنها هم آن را درج نمودهاند. تا آنجایی که ما میدانیم و تا آنجایی که منابع اشاره کردهاند این هیئت باید متشکل از افراد زیر باشد که در شیراز اقامت داشتند و توسط مخبرالسلطنه که زمانی در آن سامان هیجان عامه را تحریک میکرد؛ شکل گرفته بودند: فاخرالسلطنه مشهور به سردار فاخر حکمت، سیفالله نواب، دکتر مهدی ملکزاده. افرادی مثل آقا شیخ عبدالحسین ذوالریاستین و آقا سید محمدتقی گلستان. فرزندان شیخالاسلام و ثقةالاسلام هم از سویی دیگر با کمیته دمکرات شیراز همکاری میکردند ؛(2)این تشکیلات البته از زمان قیام تنگستانیها شکل گرفت که کشته و اسیران زیادی در فارس و دشتستان بر جای گذاشت. از اینان سردار فاخر حکمت به ویژه در جریان جنبش جنگلیها نقش بسیار مخربی ایفا کرد، سیفالله نواب متعلق به خانواده مشهور نواب بود که در کتاب بحران مشروطیت در ایران، خاندان آنها را تبارشناسی کردهایم، دکتر مهدی ملکزاده که در دوره پهلویها هم مناصب مهمی به دست آورد و از جمله مقام سناتوری انتصابی داشت، فرزند ملکالمتکلمین و در زمره بستگان گروه بحرانساز بود. جالب اینکه همه اینان اینک شعار ضدانگلیسی سر میدادند.
قزوین و توابع آن دیگر ناحیهای بود که به شدت تحتتأثیر قحطی، حمله بیگانه و سوءمدیریت روز به روز مفلستر میشد. روستاهای قزوین به سال 1335 گرفتار قحط و غلای وحشتناکی شدند، مردم از فرط فقر و بیچارگی تمام احشام خود را سربریده و خوردند و یا به ثمن بخس فروختند. عدهای از آنان از روستاهای الموت که عینالسلطنه شاهد آن بود، به دلیل
استیصال و گرسنگی به تهران میرفتند به این امید که در پایتخت جان به سلامت برند، لیکن وقتی وارد تهران میشدند میدیدند اگر وضعیت روستای آنها فقط به دلیل قحطی آشفته شده بود، این شهر را معضلات پیچیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی از پای درمیآورد. مهمتر اینکه بحران تهران بود که شهرها و روستاهای کشور را هم دستخوش عذاب و نابودی کرد. به قول عینالسلطنه روستاهای دیگر هم وضع بهتری نداشت(1)مسئله مهم در قحطی سال 1917/1296 این نبود که غلات وجود نداشت، برعکس غلات فراوان بود، به دلیل گرانی اینک دیگر مردم قدرت خرید نداشتند. عینالسلطنه نقل میکند از میزان غلات انبار شده محدود او که سال گذشته تا نیمههای سال دو ثلث فروش میرفت، آن سال یک ثلث هم فروش نرفته بود. شخص او با اینکه مقادیر زیادی غلات و به طور خاص گندم را به میزان پانصد خروار میتوانست به آسانی خریداری کند، از این امر منصرف شد، زیرا میترسید که همین غله جزیی خودش هم بماند تا چه رسد به اینکه مقادیر دیگری هم خریداری کند. مطلب عینالسلطنه نکتهای مهم را افشا میکند: اینکه غلات به اندازه کافی وجود داشت، اینکه با وجود خشکسالی مقادیر معتنابهی ارزاق در انبارها نگهداری میگردید و اگر همین محصول در اختیار مردم قرار میگرفت، تا حد زیادی مانع مرگ و میر میشد. به واقع محصول بود، اما محتکران قیمتها را آنچنان بالا برده بودند که کسی قدرت خرید نداشت. مردم قزوین و حومه به دلیل گرانی غلات به تنکابن میرفتند، اما فقط میتوانستند مقداری برنج و ارزن تهیه نمایند(2)
باز هم از قزوین گزارش میرسید که بالغ بر چهارصد هزار تومان اموال نقد مردم توسط سالداتهای روس به غارت رفته است. سالداتها در شرارت خود بسیار مُصر بوده و دائماً اذیت و آزارهای خود را به گونهای تکرار میکردند. اینان هر روز به وسیلهای آسایش را از مردم سلب کرده و مغازهها را غارت مینمودند، بنا به گزارش یک شاهد عینی «در بازارها هیچ چیز پیدا نمیشود، تمام دکاکین عبارت است از یک سلسله قفسههای خالی که اجناس آن را هر قدر خوب بود آنها به غارت رفته و باقیمانده را هم بدبخت کسبه از ترس خود در نقطهای مدفون و پنهان کردهاند. در چنین سالی که شدت استیصال و گرانی طاقت فرسای ارزاق عموم را مضطر کرده است، بیچاره [مردم] به واسطه عدم امنیت از تحصیل معاش محروم ماندهاند.»
در همین شکوائیه آمده بود باغات اطراف قزوین توسط روسها تاراج شده است، بالاتر اینکه هر روز اینان چندین فقره جنایت مرتکب میشدند و هر کس را از باغبان و یا دیگران در باغها پیدا میکردند، به شدت کتک میزدند و یا به آنان زخمهای مهلک وارد مینمودند «که شاید از زندگانی محروم و به فاصله کمی از این زندگی آمیخته به ننگ فارغ میشوند، مردم در منتها درجه پریشانی و بدبختی، دادخواه نیست؛ ادارات صدمرتبه بدتر از زمان استبداد، مالیه
دولت معرض یک دسته چپاولگر که از طرفی رعایا و از جانبی مالیه مملکت را میچاپند، اداره حکومت با دوره ناصری(1)بیتفاوت است، باز همان فراشها و نایبالحکومه و نرسیدن به کارها و سرکیسه کردن مردم و قلق و خدمتانه(2)و غیره بهتر از زمان ناصری رواج دارد.»(3)
در این شهر روسها به تجار و کسبه حملهور شدند و دکانها و حجرههای آنان را غارت نمودند. به سوی مردم معترض تیراندازی شد، حجره آقا سیدمحمد رضویزاده را شبانه غارت کردند، محل این حجره در نزدیکی عمارت بانک شاهنشاهی متعلق به انگلیسیها واقع بود، اما نگهبانان این بانک از حمله مهاجمین جلوگیری نکردند. از این حجره قریب یکهزار و پانصد تومان دزدیدند، به دنبال این حادثه کلیة تجار قزوین حجرههای خود را بستند و در تلگرافخانه پناهنده شدند، اما پناهندگان خود میگفتند که میدانند این امر هم فایدهای در بر ندارد. تجار به مقامات مسئول در تهران تلگراف کردند و خاطرنشان نمودند مردم قزوین و تجار از تهران مأیوس شدهاند، به همین دلیل تکلیف خود را نمیدانند. تجار نوشتند اگر این یأس ادامه یابد، بیم آن میرود که مردم «ملتجی به قونسول انگلیس آن هم به انگشت کارکنان آنان [گردند]؛ یا در بانک انگلیس پناهنده شوند.»(4)
در اوایل سال 1297 در قزوین گندم خرواری یکصد و سی تومان شد، یعنی حداقل حدود بیست برابر قیمت معمول. جو خرواری یکصد تومان و حتی محصول بیارزشی مثل ارزن خرواری شصت و هفت تومان به فروش میرفت، بالاتر اینکه حبوبات مثل نخود و لوبیا خرواری صد تومان شده بود. مردم گرسنه الموت به تنکابن میرفتند تا برنج خریداری کنند، اما مأمورین دولتی حمل برنج را قدغن کرده بودند، «این مردم گرسنه دست خالی مراجعت میکنند، نفرین و ناسزا میگویند.»(5)در شهر قزوین که از مهمترین مناطق کشاورزی ایران بوده و هست، مردم از گرسنگی جان میدادند. بنا به گزارشهای شاهدان عینی «توی کوچه و خیابان نفوس زکیه از گرسنگی نیمه جان و جان داده افتاده است.» مرض وبا و حصبه هم به نوبة خود مردم را درو میکرد، کسانی که زنده مانده بودند همه رنگ پریده، چهرهها زرد، بدنها تکیده و نحیف و گردنها بسیار باریک شده بود، مردم حتی نای راه رفتن نداشتند. در بسیاری از مناطق حال و روز مردم از این هم بدتر بود، اغلب مردم گرسنه و در حال غش و ضعف بودند، «بدتر از همه درویشعلی همدانی با برادرش، پسرش، زن و بچه اینجا [الموت]
آمدهاند، لوت، عریان...این آدم کاسب بود همه ساله متاع میآورد، بعد پوست خریداری میکرد. حالیه این قسم شده. میگوید روسها تمام مال ما و اهل آبادی ما را بردند.»(1)
در ولایت معمور و سبز و خرم مازندران، همه جا خشکی بود، همه جا کمبود آب نگرانی جدّی ایجاد کرد، روز به روز بر نرخ اجناس و امتعه افزوده میشد. مصیبت بزرگتر روسها بودند، آنها از هر نقطهای که توانستند غله و برنج جمعآوری کردند و به روسیه حمل نمودند. این وضع باعث شد مردم بیچاره به ویژه در مناطق شمالی کشور به فقر و افلاسی وصفناپذیر مبتلا شوند. دیگر اینکه در آمل آتشسوزی مهیبی روی داد که خانه و کاشانه مردم را ویران ساخت، ده هزار تن بیخانمان بیرون شهر گرسنه و عریان جمع شده و منتظر کمک دولت مرکزی بودند. دویست هزار کیسه برنج و مقدار معتنابهی مالالتجاره و اثاث البیت آنها طعمه آتش گردید(2)انگلیسیها وعده دادند به نیروهای نظامی خود دستور دادهاند در این شرایط غلات ایران را جمعآوری و احتکار نکنند، نیز قول دادند در رفع بحران به دولت ایران کمک کنند تا خاطر مردم آسوده باشد. این نکته خود مبین این موضوع است که انگلیسیها در احتکار غلات و شیوع قحطی در سراسر کشور نقش مهمی داشتهاند.
در گیلان وضع بهتر بود، میرزا کوچک خان جنگلی که مانع ورود بیگانه به گیلان میشد، خدمات بزرگی به مردم این منطقه انجام داد، گیلان یکی از مهمترین نقاطی است که هیچ گزارشی از قحطی در آن مخابره نشده است. به دستور میرزا، دویست خروار برنج از رشت به تهران ارسال کردند تا توسط معینالوزاره یعنی حسین خان علاء بین مردم تقسیم شود. نیز میرزا مساعدت کامل کرد تا چهار هزار خروار برنج خریداری شده توسط دولت، در اسرع وقت به تهران فرستاده شود(3)
کرمانشاه از دیگر نواحی غرب کشور بود که از جنگ و قحطی بزرگ به شدت آسیب دید. به گزارش حکومت کرمانشاه، چون اتباع خارجه و کنتراتچیهای روسیه غله را انبار نموده بودند، اهالی به جهت کمی جنس در عسرت زندگی میکردند. مجلسی برای بررسی بحران در دارالحکومه متشکل از کارگزار و سایر مأمورین دولت، علما، اعیان، تجار و اصناف با حضور کنسولهای روس و انگلیس تشکیل گردید. مذاکرات حول این موضوع بود که کنسولهای روس و انگلیس مانع از احتکار غله توسط مأمورین خود شوند. آنان قول دادند تا در این زمینه اقدامات مساعد انجام دهند، ضمناً قرار شد برای خرید غله از لرستان سی هزار تومان جمعآوری نمایند و مأموری را برای خرید جنس به آن ولایت بفرستند. در همان جلسه مقرر گردید دو کمیسیون برای مبارزه با بحران غله وارد کار شود: یک کمیسیون پول و اعانه
جمع کند و کمیسیون دیگر انبارهای محتکرین را شناسایی و مصادره نماید. این کمیسیون، همچنین وظیفه داشت غله را بین خبازها توزیع کند(1)
همزمان در اصفهان آذوقه نایاب بود، در این شهر بلوایی به پا شد. در اصفهان برادران کازرونی که تجار معتبر این شهر بودند، شروع به توزیع نان بین مردم کردند. این برادران فرزندان محمد حسین کازرونی بودند، حاج محمدحسین کازرونی معروف به حاجی کاکا حسین ساکن اصفهان از تجار معروف آنجا بلکه ایران بود شرکت مسعودیه و شرکت اسلامیه و کارخانة بافندگی کازرونی در اصفهان از تأسیسات او به شمار میآمد. آقا میرزا محمود کازرونی همراه با برادرانش یعنی میرزا ابوالقاسم و میرزا محمد علی کازرونی روزی یک خروار نان به تهیدستان میدادند. اینان «دست از تجارت و کارهای خود کشیده از صبح تا چهار ساعت از شب گذشته دامن بر کمر زده پشت دکان نانوایی ایستاده، بلیط از فقرا گرفته و نان مجانی میدهند.»(2)در کرمان، خراسان، یزد، آذربایجان و خود تهران و توابع، کار روز به روز دشوارتر میشد ،(3)هیچ امیدی به آینده وجود نداشت.
در نواحی مرکزی ایران مثل اراک، گلپایگان، خوانسار و کاشان وضعیت مشابهی وجود داشت. به عبارت بهتر هر جا پای قشون انگلیس و روس رسید، امان مردم بریده شد. قشون روسی مقیم اراک، از مردم محروم چهار هزار خروار غله خواستند، در گلپایگان این میزان تهیه شد، اما روسها بدون پرداخت قیمت؛ جنس را بردند. خبر میرسید که مجدداً «قشون روس از انبارهای غله گلپایگان جنس میبرند و به هیچ وجه قیمت آن را هم تأدیه نمینمایند!»(4)در همین حال خبر میرسید قشون روسیه، وارد زنجان شدهاند، در این شهر هم مثل سایر شهرهای ایران، غلات و آذوقه کمیاب شده بود؛ بالاتر اینکه در اغلب موارد، غلات نایاب و جغد قحطی بر فراز سر مردم به پرواز در آمده بود. مردم که خود با درد بی درمان خویش به هر طریقی زندگی را میگذرانیدند، اینک با اعلان خبر ورود قشون روس به شهرشان به شدت وحشتزده شدند ،(5)آنان مضطربانه به این میاندیشیدند که با آن وضع فلاکت و افلاس، چگونه باید غلّة مورد نیاز روسها را تأمین نمایند؟
در زنجان زنان گرسنه به دارالحکومه مراجعه کردند، اما مشاهده کردند در بسته است. زنان در دارالحکومه را سنگسار نمودند و سپس به خانه فردی به نام حاجی سید نعمت مراجعه کردند، آنان خانه این مرد را به آتش کشیدند و مردی به نام حاجی مهدی تاجر را که آرد به
رشت حمل میکرد کتک زدند که «بنابر گزارشهای واصله «مشرف به موت است.» این مرد را به خانه حاجی سید محمدآقای مجتهد بردند، در آنجا از او قبض یکصد خروار گندم را گرفتند و رهایش کردند. والی شهر قول داد مسئله نان مردم را شش روزه حل کند و این مهم را ساماندهی نماید(1)او از مردم خواست دکانهای خود را بگشایند، در همین اوضاع و احوال «آقا مشهدی حسن حلاج رنجبر نطقی علمی و اجتماعی دائر بر مرام و روش دمکراسی و تهییج عموم به مناسبت این مرام» در مسجد شاه ایراد کرد! نیز سید محمد تدین «نطق بلیغی که حاوی اصول عقاید اسلامی و مطابقه آن با مرام دمکراسی بود، بیان فرمود.»
اما درست زیر همان خبر آمده بود: «به قرار اطلاعات واصله مسئله کمیابی غله از نقاط، اسباب زحمت برای اهالی فراهم نموده؛ در یزد و قزوین و کاشان و سمنان اغلب دکاکین بسته شده اهالی بیاندازه مضطرب میباشند و آنچه خبر میرسد بیم اغتشاش از این جهت میرود.» بعد از این خبر، گزارش مشابهی از کرمانشاه رسیده بود، در این گزارش هم ذکر شد که وضع نان در کرمانشاه بیاندازه وخیم و جان و مال و ناموس مردم در خطر قرار دارد، کسب مردم به احتمال قریب به یقین تعطیل خواهد گردید، در ساوه هم مردم در تلگرافخانه اجتماع کردند و به واسطه گرانی نان سر و صدا به راه انداختند(2)
گرسنگی در یزد هم بیداد میکرد، تجار یزدی مقداری جنس از کرمان و رفسنجان خریداری کردند تا آن را برای کمک به مردم به یزد حمل نمایند. حاکم کرمان «صلاح ندیده که جنس خریداری خود یزدیها برای تأمین حیات اهالی گرسنه یزد حمل شود.» تجار یزدی قصد داشتند دوازده هزار خروار غله خریداری نمایند، اما مسئولین شهر کرمان اجازه ندادند،تجار راضی شدند حداکثر سه تا چهار هزار خروار خریداری کنند، باز هم مخالفت شد؛ بالاخره دولت دستور داد یک هزار خروار غله به یزد حمل گردد، اما باز هم اجازه ندادند(3)
از آن سوی در یزد به واسطه کمی غله، گرانی بیداد میکرد، در این ولایت بارانی نمیبارید و اوضاع جوّی نشان میداد به این زودیها خبری از نزولات جوی نخواهد بود. مردم نگران بودند و اضطراب از سر و روی آنان می بارید(4)در سمنان از اوّل طلوع آفتاب لاینقطع عموم مردم به تلگرافخانه سرازیر شدند و «ناله الجوع الجوع» آنها به آسمان میرفت. بنا بر یک گزارش تلگرافی «تمام دکاکین بسته شده، عمل خبازخانه هم رشته آن گسیخته شده، هنگامه غریبی است. علما و تجار و اعیان تماماً تلگرافخانه هستند، آنقدر فریاد یا محمد[ص] بلند
است که ممکن نیست کار کرد، خوبست توجه عاجلی برای این اهالی بشود.»(1)به والی کرمان دستور داده شده بود به تجار یزدی اجازه دهد برای نجات مردم یزد از گرسنگی، غله حمل کنند. والی به وزیر داخله تلگراف کرد که محصول کرمان آفت دارد و حمل آن غیر ممکن است(2)مشاهده میکنیم که در این ایام کرمان هم با مشکل قحطی مواجه نبود، البته خود شهر کرمان. دلیل امر واضح است: این زمان در این شهر سرپرسی سایکس زندگی میکرد که تشکیلات پلیس جنوب را راهاندازی کرد، نیز کرمان کلید رسیدن به سیستان بود؛ سیستان هم دروازه رویایی هند. به عبارت بهتر در کرمان هم خود انگلیسیها برای جلوگیری از شورش مردم مانع تعمیق قحطی شدند. در این شهر همانطور که دیدیم هزاران خروار غله انبار شده بود اما مردم مناطق همجوار مثل یزد، از گرسنگی میمردند. لیکن این امر هم مقطعی بود، درست به هنگام انقلاب روسیه و درست زمانی که معلوم شده بود روسها از ایران رفتنی هستند، کرمان هم به وضعیت سایر شهرهای کشور مبتلا شد.
عینالسلطنه به نقل از روزنامة رعد مینویسد: «قحط و غلا در تمام مملکت حکمفرماست. مسلمانان و ودایع الهی از گرسنگی تلف میشوند. در شهر قم روزی پنجاه نفر عجالتاً تلف میشود. در همدان سی هزار نفر فقیر اسمنویسی شده است. در طهران خبرنگار رعد به چشم دیده که جمعی زن و پیرمرد از سلاخخانه خون گوسفند برای تغذیه خود و اطفالشان میبردند. شتر مردهای در خندق افتاده بوده گوشت و پوست حتی استخوانهای آن را مردم شبانه برای خود بردهاند. رعد مینویسد با یک نفر از دمکراتهای جدّی ملاقات کردم و گفتم این چه ترتیب است که شما و رئیس کمیته آقای مخبرالسلطنه رفتار میکنید. گفت من چند مرتبه به آنها گفتم که داخل عمل نان نشوید از عهده مخبرالسلطنه خارج است، قبول نکرده مرا مردود نمودند. حتی صفت ارتجاع به من دادند. حالیه به این ترتیب است که میبینید. میگویند دولت دو کرور تا حال برای نان پول داده و هیچ تفاوتی به حال مردم نکرده است.»(3)آری! این کرورها به جیب کسانی سرازیر میشد که بیرحمانه قتلعام مردم گرسنه را نظاره میکردند، اما جنازههای آنان را پلکان ثروتمند شدن خود قرار دادند. پولی که برای رفع گرسنگی مردم اختصاص داشت حیف و میل میشد و در این حال هیچ فریادرسی نبود. سال 1336 ریاست ارزاق تهران با مخبرالسلطنه هدایت بود، روزنامة رعد وضعیت نان تهران و اتلاف نفوس پایتخت را کار حزب دمکرات میدانست که میگفت ریاست آنها با هدایت است. در مقالهای با عنوان «دمکراتها بخوانند» نوشت در این هفته پنجاه و یک نفر از گرسنگی در تهران مردند، در محبس نظمیه تهران چهارصد و پنجاه نفر محبوسند و اطفالی وجود دارند که والدینشان
معلوم نیست و در محبس به سر میبرند. اکثر این افراد هنوز محاکمه نشدهاند و تقصیر یا بیگناهی آنان اثبات نشده است(1)
خراسان در زمره دیگر ولایاتی بود که در آتش بیداد و قحطی میسوخت. در اواسط ذیقعده سال 1335، نامهای با امضای عبدالحسین خراسانی به روزنامة زبان آزاد رسید، در این نامه آمده بود: «خراسان در آتش قحطی، وبا، عدم امنیت میسوزد. هر یک از این علل منفرداً برای تهییج افکار و منقلب کردن یک مردمان مطیعتری کافی است. فقط نظمدوستی خراسان است که باعث تحمل بدبختی شده است.» از آن سوی زبان آزاد به نقل از روزنامة بهار چاپ خراسان نوشت: «عدهای اهالی ستمدیدة قوچان که [حاکم] ایالت به عرض آنها نرسیده بود، به صحن امام [رضا (ع)] پناه آورده و نفط روی خود ریخته و آتش زدهاند و مردم جمع شده آنها را نیمسوخته خلاص کردهاند، این است حال خراسان...»(2)در مشهد دکانهای خبازی به دلیل قحطی بسته شدند، جمعیت گرسنه در کنار خبازیها تجمع کردند و فریاد و فغانشان به هوا رفت، احتمال بروز شورش هر لحظه در شهر قوت میگرفت. وزارت داخله به وزارت مالیه نوشت برای جلوگیری از تعمیق بحران هر چه سریعتر غلات به این منطقه ارسال گردد(3)
در ساوه قریب چهار هزار نفر به ادارههای مختلف دولتی ریختند و به قول گزارشگران «فریادشان از بی نانی بلند است و به نان جو محتاجند.»(4)از منجیل خبر میرسید مأمورین مخصوص روسیه به طارم رفتهاند و مشغول جمعآوری غلات هستند. آنان مقادیر فراوانی گندم و جو را به طرف زنجان برده و در آنجا انبار نموده بودند(5)
از مرداد سال 1296 به تدریج مردم در برابر خبازخانهها تجمع کردند، به گزارش روزنامة نوبهار مردم پنج شش ساعت در مقابل نانواییهای سنگک معطل میشدند و دست آخر هم بدون نان به خانه میرفتند. فقرای تهران و کسانی که به طبقات فرودست اجتماع تعلق داشتند، جلو نانواییهایی که نان جو میفروختند صف میکشیدند، اما باز هم چیزی به دست آنان نمیرسید. این موضوعی شگفتانگیز بود، زیرا مرداد ماه فصل برداشت محصول گندم و سایر غلات بود، پس چرا وضعیت به این شکل درآمده بود؟ بخشی از موضوع مربوط به فقدان بارندگی زمستان سال 1295 میشد، اما واقعیت امر این بود که این موضوع حداقل در تهران نباید به این سهولت تأثیر مخرب بر جای گذارد، تهران هرگز تاکنون وضعیتی به این شکل را مشاهده نکرده و به خود ندیده بود.
1) همان، ج7، ص5057؛ به نقل از رعد.
2) زبان آزاد، ش16، یکشنبه 21 ذیقعده 1335، 9 سپتامبر 1917، «خراسان میسوزد.»
3) همان، ش5، دوشنبه 25 شوال 1335، 14 اوت 1917، «سختی نان در مشهد.»
4) همان، ش20، سلخ ذیقعده 1335، 18 سپتامبر 1920، «در ساوه.»
5) همان، ش18، 5 شنبه 25 ذیقعده 1335، 13 سپتامبر 1917، «احتکار از طرف نظامیان.»
شوال سال 1335 مطابق با تیر و مردادماه سال 1296، ابتدا اخبار نگرانکنندهتری در مورد مسئله نان از سراسر کشور به گوش میرسید. نان روز به روز کمتر میشد، این موضوع اسباب زحمات فراوانی برای مردم فراهم ساخت، «فقرای بیچاره با نهایت سختی گذران مینمایند و با اینکه از طرف بعضیها پیشنهادهایی راجع به اداره کردن امر نان و تنزل قیمت آن شده است، مقامات مربوطه توجهی ننموده و معلوم نیست برای آسایش اهالی چه تصمیمی اتخاذ خواهند نمود.»(1)در حالیکه در آن روزها گندم به اندازه کافی وارد شهر تهران میشد، اما برخی از ملاکین و خبازها گندم را احتکار کرده «منافع عمده را برای خود پیشبینی نمودهاند.» دولت نتوانست برای جلوگیری از حرکات ضدانسانی خبازها و محتکرین اقدامی صورت دهد؛ در نتیجه موضوع نان به مشکلی لاینحل مبدل گردیده و روز به روز سختتر میشد، درست در این وضعیت مردم از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب مقابل نانواییها تجمع میکردند(2)به امید اینکه نانی به دست آورند و به خانه برند، اما همیشه ناکام میماندند. در عین حال گزارش میرسید که همه روزه از شهرها و ولایات دیگر هم تلگرافهای نگران کننده میرسد، همه این تلگرافها یک مضمون داشت: قحطی. از سرزمین آذربایجان و اردبیل گرفته تا فارس و کرمان و یزد و خراسان؛ خبر اصلی قحطی بود. به طور مثال گزارش میرسید: «خراسان بدبخت پنج ماه است سختی آتیه خود را پیشبینی کرده و تلگرافات عدیده به دولت مخابره نمود و تقاضا کرد که گندم دولتی را به خود رعیت بفروشند...هنوز از ولایت خراسان فریاد استغاثه بلند است. در عین حال از تمام سرحدات ایران جنس به خارج حمل میشود و محتکرین سفله نیز در هر محل حتی در تهران به احتکار مشغول و ادارهای که بتواند در امر آذوقه عمومی ایران بالاختصاص نظری داشته باشد موجود نیست.»(3)
در تبریز هم قحطی بیداد میکرد، برنج خرواری هزار تومان و یک من ده تومان شده بود که با معیارهای زندگی آن زمان بسیار سرسام آور تلقی میشد. روسیه خود درگیر مسائل داخلی خود بود و محصولی از آنجا به آذربایجان نمیرسید، از آن سوی «از طرف طهران هم که انگلیسیها نمیگذارند آذوقه به سرمنزل تبریز از این طرف برود »؛(4)نتیجه مرگ و میر دهشتناکی بود که هر روز از مردم قربانی میگرفت. در اورمیه مردم هر روز از گرسنگی میمردند، «سی هزار اشرار» از هیچگونه قتل و غارت مردم فلکزده خودداری نمیکردند، قشون روس با این راهزنان همراه و رعیت بیچاره متواری بود. تقاضا شده بود دولت مرکزی
ده هزار خروار غله برای نجات مردم از گرسنگی به آنجا فرستد، پنج هزار خروار را مطابق نرخ معمول بفروشند و نصف دیگر را به رایگان بین فقرا توزیع نمایند(1)
وضع کمبود ارزاق و قحطی در اورمیه دست کمی از سایر شهرهای ایران نداشت. طبق گزارشهای واصله به مطبوعات، وضع شهر بسیار اسفناک و رقتانگیز بود. گفته میشد «سختی ارزاق و قحطی بعلاوه گرسنگی به حدی مستولی شده که از قرار راپورت، روزی نیست چندین نفر از گرسنگی تلف نشوند.»(2)این وضعیت اسفناک توسط محمد حسن نظمالسلطنه افشار ارومی هم گزارش شد، او نیمی از حقوق خود را برای کمک به مردم فلکزده اختصاص داد، این موضوع با عنوان «بذل نصف حقوق» در روزنامة زبان آزاد منتشر شد.
همچنین در اورمیه آفات و خسارات وارده بر مردم باعث شد بازاریان و تجار و اصناف و کسبه از هستی ساقط شوند، این معضل به روستاها هم سرایت کرد، «اهالی فلکزده در کمال عسرت و پریشانی و در ماه رمضان روزها که روزه بودند و برای شب؛ نان خالی هم پیدا نمیکردند.»(3)
در اوایل سال 1336 قمری مصادف با نوامبر 1917 و آبان ماه 1296 از تبریز خبر میرسید این شهر از حالت طبیعی خود خارج شده است و «پیداست که دستهای نامبارکی در کار آشفتگی آن ایالت داخل است. محرک کیست و مقصودش چیست؟ هنوز به ثبوت نرسیده، ولی تا این اندازه میتوان تخمین نمود که از یک ماه و نیم به این طرف پس از ورود بعضی عناصر بدان ناحیه یک حالت ناشایستهای در اینجا پدیدار شده است! بعضی عناصر مخفیاً به نام شعبه کمیتة مجازات آن شهر از اهالی شهر و مردم متفرقه بدون یک پرنسیپ و اساس حزبی مجتمع و شروع به قتل اشخاص نموده و در ظرف چند هفته متجاوز از شش هفت نفر را به اقسام مختلفه به قتل رسانیده و از طرف نظمیه و حکومت آنجا نیز اقدام روشن بهعمل نیامده است.»(4)
معضل نان ایران ریشهای هم در خیانتهای برخی سران قبایل و عشایر داشت. با اینکه وزارت مالیه دستور داده بود غلات به خارج کشور حمل نشود، خوانین ماکو اقدام به صدور گندم ایران به روسیه میکردند. آنها مأمورین گمرک را تهدید و یا تطمیع کرده و کار خود را انجام میدادند، در رأس همه اینان اقبالالسلطنه ماکویی قرار داشت، به وی دستور داده شد
تصمیم دولت را محترم شمارد و از حمل غله به خارج کشور خودداری کند(1)به دلیل اقداماتی از این دست، همراه با تجاوزطلبیهای روس و عثمانی و آلمان، وضعیت مناطق غربی ایران به شدت بحرانی شد. به واقع از رمضان سال 1336 مطابق با سیزدهم سرطان 1297 وضعیت به وخامت گرائیده بود: «هیچ چیز برای خوردن نداریم. من همچو رمضانی در عمرم ندیده بودم که افطار و سحری هیچ نباشد و گرسنه بلند شویم. اصلاً میوه هم کم است.»(2)با اینکه در این دوره در برخی مقاطع ارزاق و به ویژه گندم فراوان بود، اما از دکانهای نانوایی فقط صدای ضجة مردم شنیده میشد. مردم از گرسنگی رمق راه رفتن نداشتند، «زنها و اطفال در کوچهها از بینانی و بیچیزی [میمیرند و این مطلب] دل هر قسیالقلبی را آب میکند.»(3)با اینکه هر از چند گاهی مقداری گندم به نانواییها داده میشد و آنها هم البته نانی به دست مردم میدادند، اما در سراسر این دوره نانواییها بسیار شلوغ بود؛ هیچگاه نانواییها از جمعیت انبوه خالی نشد. وضعیت تهران هم بیش از جاهای دیگر رقتبار بود.
روزنامة نوبهار وضعیت کشور را در این مقطع تاریخی اینگونه گزارش داد:
«احوال عمومیه چندان خوش نیست، اخبار ناهنجار از همه طرف میرسد، تأثیرات نفوذ خارجی، لاابالیگری هیئتهای حکومت، عدم مساعدت طبیعت و خشکسالیهای عمومی، ملخ خوارگی، حمل جنس از هر سو به خارجه، جور و اعتساف حکام، تجاوز راهزنان، مسدود شدن طرق تجارت از خارج و داخل، اینها همه با وجود عساکر اجنبی در قطعات مملکت و تجاوزات آنها و عدم مراعات نظم و دیسیپلین قشون روس توأم شده و یک سال پرخوف و خطری را بر سنین حیات تیره ما علاوه مینماید. گرسنگی و فقر چیزی نیست که بتوان آن را جزو سایر بدبختیها تحمل نمود و یا ملّت را به تحمل آن وادار ساخت، یک ملّت هر قدر فداکار و هر قدر بردبار باشد در برابر فقر و احتیاج نمیتواند تسلیم نشود.»(4)
در ماههای تیر و مرداد سال 1296 بحران ایران شدت یافت. با اینکه در روسیه انقلابی به وقوع پیوسته و تزار از قدرت خلع شده و کرنسکی زمامدار امور گردیده بود، اما قشون روس از وحشیگریهای همیشگی خود دریغ نمیکردند. کشور همچنان آماج حملات آنها بود و مردم فقیر ایران قربانی تهاجمات بلاوقفه روسها بودند، مسئله این بود که روسیه در آستانه خروج نیروهایش از کشور بود؛ اما سربازان این کشور حتی به هنگام خروج هم مردم ایران را مورد حملات خود قرار میدادند. در همین وضعیت بود که کمیتة مجازات همچنان به عملیات خود ادامه میداد، جنگی روانی با توزیع شبنامهها شکل گرفته بود که مردم را نسبت به آینده
ناامید میکرد. همزمان فقر، قحطی، گرسنگی و سایههای وحشتناک مرگ و میر ناشی از این بحران؛ سیمای کشور به ویژه تهران را هر چه بیشتر کدر کرد. در این شرایط بود که بهار نسبت به وضعیت کشور باز هم هشدار داد.
بهار نوشت: «لازم نیست تکرار شود، نوحه نباید خواند بلکه در موقع خشم و فشار بدبختی باید فکر کرد و باز هم فکر کرد. قشون روس یا بالطبع یا با تحریک مشغول یغمای شهرهای ایران و تاراج بازارهای ما شدهاند و بیم آن است که حوزه تاراجکاری آن اهریمنان توسعه یابد، درین هنگامة بدبختی، در ایران هم بحران مثل یک دیو سیاه دندانهای زرد گندیده خود را به ما نشان میدهد! کسی به فکر نیست! وزرا بیچارهاند! مردم بد اخلاق در فکر استفادههای شخصی و تنزل دیگرانند! فرزند وطن الحق که ناخلف و نالایق و شهر تهران مرکز فساد اخلاق و بدبختی مثل سیل از هر طرف به ما هجوم آورده است! روزگار ما چنین است! آیا شاه در چه خیال است؟ آیا شهنشاه ایران پسر اردشیر بابکان نمیداند در کشورش چه هنگامهای است؟ در خارج طهران، در این صحراهای بیسایبان و درین شهرهای بیصاحب، چه خبر است؟ این آتشها از چه جا روشن شده است؟ از پطروگراد و یا از لندن؟ از برلن و یا از قسطنطنیه؟ خیر شاه میداند، ما هم میدانیم که از تهران...، دشمن در تهران است(1)که نمیگذارد ما روی سعادت را زیارت کنیم، همیشه در تهران بوده و حالا هم در تهران است!» بعد از نگارش مقالاتی از این دست بود که شاه دستور داد نوبهار را توقیف کنند. بهار شاه را متهم کرده بود از ابعاد دسیسه آگاه است، اما کوچکترین حرکتی نمیکند.
در چنین اوضاع و احوالی بود که تنی چند به عنوان نمایندگان اصناف به دربار صاحبقرانیه رفتند و به عنوان کمبود نان تحصن اختیار کردند. از طرف دولت دو تن آنان را احضار کردند و گفتند متحصنین تقاضای خود را بنویسند تا به کمیسیون ارزاق رود و دستور رسیدگی داده شود، اما این گروه دست از تحصن خود نکشیدند. در تهران «به تحریک و پول سفارت انگلیس اهالی طهران میخواستند برای نان بلوایی بکنند یا بروند صاحبقرانیه چادر زده متحصن شوند. به هزار ماجرا جلوگیری شد. به بعضی هم پول دادهاند روضهخوانی میکنند.»(2)بالاخره هم این امر محقق شد: «به تحریک انگلیسیها انقلابی جهت نان در طهران روی داده مثل روسیه. انقلاب نان منجر به تغییر کابینه شد.» حسین صبا ترسناک از تغییر کابینه اینک از اتحاد نیروها حمایت میکرد(3)اینک قدرت به دست عینالدوله افتاد، کابینه از نیروهای بحرانساز خالی میشد و به جای آنها رجال معمر در وزارتخانهها جای گرفتند: مستوفیالممالک وزیر مشاور، مشیرالدوله وزیر جنگ، علاءالسلطنه وزیر خارجه، وثوقالدوله وزیر معارف،
قوامالسلطنه وزیر داخله، مخبرالسلطنه وزیر عدلیه، مؤتمنالملک وزیر فوائد عامه، امینالملک مرزبان وزیر پست و تلگراف و مشارالملک وزیر مالیه گردیدند: «چون در هر کابینه هم باید یک نفر طبیب باشد در این کابینه هم به جای حکیمالملک، دکتر اسماعیل خان امینالملک برقرار شده است. مملکت مریض است وزرای ما مریضتر، ناچار از عضویت طبیب هستند.»(1)اما درست بعد از بیست و چهار ساعت بار دیگر بحران طلوع کرد. عینالدوله استعفا داد اما شاه آن را نپذیرفت. وزرا همه مشغول این فکر بودند که برای تهیه نان مردم چه باید کرد؟ نتیجة مذاکرات این بود که راهی نیست، در نتیجه همه استعفا دادند، «دردهای بی درمان ایران زیاد است. این حکایت قحطی هم مزید علت شده از هیچ نقطه هم نمیتوانند تهیه روزی کنند. در تمام شهرهای ایران آدم از گرسنگی تلف میشود.»(2)در تهران به آن بزرگی فقط سی باب دکان نانوایی باز بود، ده تای آنها دولتی و بیست تای دیگر به اختیار خود نانواها بود. عینالسلطنه به نقل از میرزا علیاکبرخان قزوینی از محبوسین باغشاه در زمان محمدعلی شاه که اخبار موثقی از تهران داشت نقل میکند در این شهر، «قحط نان است و روزی اقلاً یکصد نفر آدم از گرسنگی تلف میشود در معابر و روز به روز هم در تزاید است. سایر ولایات هم قحط و غلا، اغتشاش، دزدی، سرقت حکمفرماست.»(3)
به واقع دورة اوج قحطی زمانی بود که دولت علاءالسلطنه به جای وثوق قدرت را به دست گرفت، این دوره طلایی نفوذ گروههای مافیایی در تشکیلات اداری کشور بود. نیز این دوره مصادف بود با ادامه عملیات کمیتة مجازات. بالاخره دولت علاءالسلطنه اعلام داشت مسئله گرانی ارزاق که نتیجه عدم بارندگی، خشکسالی و سن زدگی است، از عمدهترین دلمشغولیهای کابینه به شمار میآید. وی اعلام نمود برنج از مازندران وارد تهران میکند تا با بحران مقابله شود. از سویی به انبارداران گندم و جو گفته شد محصول خود را به مردم عرضه نمایند، اگر انبارداران به میل خود این کار را انجام دهند، دولت به قیمت عادلانه از آنان گندم و سایر غلات خریداری خواهد کرد، اما اگر دولت آنان را مجبور به گشودن انبارهای خود کند؛ بیش از خرواری سی تومان نخواهد داد(4)
وضعیت نان و قحطی بزرگی که تهران را روز به روز بیشتر مورد تهدید قرار میداد، بسیار مشکوک به نظر میرسید، این وضع از نظر بسیاری از دستاندرکاران دور نماند و به صراحت به مصنوعی بودن بسیاری از تنشهای کشور اشاره میشد. بدون تردید ملکالشعرای بهار شجاعترین این افراد بود که مینوشت: «چه خبر است؟ امروزه دولت روزی دویست و چهل پنجاه خروار گندم به خبازخانه میدهد و معذالک کار نان به درجهای سخت و خراب است که بدبینیهای ما را تا این درجه قوت میدهد، در صورتی که میزان نان روزانه تهران همه وقت کمتر از این بوده و هیچ وقت نان به این عسرت و خرابی نبوده است!» بهار از دستاندرکاران میپرسید این گندمها، آردها و نانها به کجا میرود، «کدامین دست است که گندم و آرد را از دولت گرفته و در زیرزمینها، انبارها برای تهیه مرگ سیاسی ما ذخیره و انبار مینماید؟»(1)این نکتهای مهم بود که از دید بصیرتآمیز امثال بهار دور نمیماند، او توضیح میداد تمام این بحران برای این است تا با مخالفین تسویه حساب سیاسی شود و کار ایران به اغتشاشی ختم گردد تا از درون آن با یک کودتا به هر چه میراث مشروطه است، پشت پا زده شود.
او نوشت وزرای کابینة علاءالسلطنه خود بهتر میدانند که خبازها آردهای احتکار شده را به محتکرین میفروشند، به جای نان معمولی؛ نان قندی و روغنی تولید شده و انبار میگردد تا با گسترش قحطی به قیمت گرانتر به مردم گرسنه فروخته شود؛ آری دولت و وزرا این سناریو را خواندهاند اما شگفت اینکه در صدد برخورد با «این خائنین» برنمیآیند. بهار فریاد کشید: «اغفال تا کی؟ صبر و بردباری تا چند! و تا چه وقت باید مشتی مردم بدبخت ندای لاقیدی جمعی و آنتریک خائنانة جمعی دیگر شده و خانمان رعیت بر باد رود؟» او ادامه داد: «مگر نمیبینید که دشمنان مشروطیت و مجلس به وسیله نان، هوسداران دیکتاتوری و وزارت و غیره به وسیله نان، طرفداران نفوذ خارجه و بی پا کردن استقلال مملکت به وسیله نان و بالاخره تمام دزدان و شیادان و مفسدین بدین وسیله شب و روز مشغول دوندگی و احتکار و اغفال مقامات عالیه برآمده و میخواهند ازین راه انتخابات را معوق ساخته، کابینه را بی پا کرده، نفوذ خارجه را شدید نموده، افکار عمومی را به طرف هیجان و فساد سوق داده و بالنتیجه در آخر کار با دو لقمه نان عموم مردم را صید کرده و آخرین مقصود نامقدس و نابکارترین رولی(2)را که یک بار در وسط بازی بر هم خورد، بار دیگر از سرگرفته و آن را در بالای تختگاه کیان و در پشت میز میرزا تقی خان امیرکبیر بدبختانه بازی کنند؟!» (3)
این نکات نشاندهندة این است که بهار در زمرة معدود افرادی بود که پشت پرده سیاستهای جاری کشور را کشف کرده و در صدد افشای آن برآمده بود. اما همانطور که از مقاله پیداست بهار هم بناچار، از نوعی مصلحتاندیشی ناگزیر بود و یا در نشان دادن
دستهای پشت پرده از خود محافظهکاری نشان میداد. بهار در زمره نخستین افرادی بود که از شیادانی یاد کرد که نه به مشروطیت و الزامات آن وفادارند و نه به استقلال و تمامیت ارضی کشور. او بحرانسازان را کسانی میدانست که سر در آخور بیگانه دارند و تلاش دارند به نام مشروطه، به نام آزادی و به نام هر آن چیزی که وجهی مثبت داشت و آنان به دروغ از آن دم میزدند، فاتحه مشروطه و آزادی را بخوانند و دیکتاتوری مورد نظر خود را بر کشور تحمیل نمایند. او کشف کرد که بحرانسازان به عمد مردم را در قحطی و گرسنگی نگه میدارند، هر روز آشوبی به پا میکنند و کمیتة مجازات و جوخههای ترور تشکیل میدهند تا روزی که مردم به کلی ناامید و مأیوس شدند، تیر خلاص را بر فرق مشروطه شلیک کنند و آنگاه دست از کارهای خود بردارند و سپس همین دو لقمه نان را به مردم اعطا کنند تا تودهها را مدیون خویش نمایند و خویشتن را عامل ثبات و آرامش و رونق اقتصادی معرفی سازند. او نشان داد که هدف اصلی بحران سازان این است که در دربار و دولت نفوذی تام به دست آورند، به همین دلیل بهار دستاندرکاران دولت را نهیب داد که «چرا خود را به کوری میزنید و چرا دیده و دانسته به سکوت میگذرانید و برای چه دشمن را آنقدر مهلت داده و دلیر میکنید که فردا از عهده او نه شما و نه دیگران نتوانند برآمد؟!» او وضعیت آن دورة پرمخافت و مهابت را سنگلاخی دانست که باید با کفش آهنین در آن راه پیمود.
بهار در مقالهای دیگر باز هم بصیرت و هوشیاری خود را در مورد تحولات آن زمان به نمایش گذاشت. او نوشت «یگانه شاهکار دشمنان بزرگ این کابینه و تمام کابینههای ملّی، امروزه احتکار گندم است که در تمام نقاط ایران بدین وسیله غلات و ارزاق عمومی احتکار شده و در یک روز معین برای بر هم زدن؛ چه مجلس، چه کابینه و چه هر چیزی که دلشان بخواهد، دو وسیله قوی یعنی هم درد و هم درمان در دست خودشان باشد؟!»(1)به عبارتی بهار به بهترین وجهی نشان داد مسئله قحطی بحرانی است که دو وجه دارد: داخلی و خارجی. دشمنان داخلی و خارجی که با هم همسو و هم جهت هستند، مسئلة بحران نان و قحطی را به وسیلهای برای تسلط بر کشور مبدل کردهاند. اینان در موقعی که کابینه مورد نظر آنان قدرت را به دست ندارد، از این عامل برای سقوط دولت استفاده میکنند؛ و وقتی خود قدرت را به دست گرفتند، بحران را به گونهای حل میکنند تا نشان دهند کابینههای قبلی به دلیل ضعف و یا عمد بوده که نتوانستهاند موضوع نان مردم را حل نمایند؛ به عبارتی در هر موقعیتی اینان از این ابزار برای پیشبرد کار خود استفاده میکنند. البته بهار بارها توضیح داد که گروه یاد شده در صدد این هستند تا با بحرانی ساختن فضای کشور کودتایی سازمان دهند و بنیاد مشروطه و
1) زبان آزاد، ش29، 5 شنبه 23 ذیحجه 1335، 11 اکتبر 1917، «کابوس غفلت!»
مشروطهخواهی را به باد فنا سپارند.
بهار نوشت زمانی در تهران قوهای ملّی تشکیل شد، به دلیل وجود آن نیرو، کلیه آزادیخواهان، تجار، بزرگان، شاهزادگان، دیپلماتها، متنفذین و رؤسای عشایر با هم همکاری میکردند؛ به عبارت بهتر نوعی دولت مقتدر شکل گرفته بود که میتوانست کشور را زیر چتر خود اداره کند. او توضیح داد این کابینه تحت ریاست وثوقالدوله تشکیل شده بود، در آن زمان شاه با دولت موافقت داشت. اندکی بعد انقلاب روسیه ظهور کرد، این انقلاب میتوانست بزرگترین خدمت به مردم ایران باشد، زیرا یکی از قدرتهای مهاجم دیرین که هیچگاه به استقلال و تمامیت ارضی ایران اهمیتی نمیداد، از عرصه گیتی محو شده بود. نیز میدان مناسبی برای ظهور دمکراسی شکل گرفت، اما با وصف مهیا بودن کلیه ابزارها برای استقرار مشروطیت در ایران؛ این هم هرگز محقق نشد: «سبحانالله، یک کابینه ملّی در بحبوحة این یگانگی و تجمع قوی بهروی کار آمده و میبایست ایران را مستخلص سازد، ولی چه شد که حالا آن قوی متشتت شده و مثل اینکه در میان آنها توپ بسته باشند، هر یک به طرفی و به سمتی رفته و بعضی از آن عوامل مستقیماً بر علیه یکدیگر کار کرده و زحمتی را که بایستی دشمنان این قوی متحمل شوند؛ ارکان این جمعیت خود متحمل میشوند؟»(1)
بهار توضیح داد بسیاری از افراد همدل، اینک با هم بد شدهاند، روابط آنان از هم گسیخته است، روح معاضدت و همکاری جای خود را به کدورت و دشمنی داده است. اشخاصی که به شاه وفادارند از چشم او افتادهاند، «اینها از چیست! تمام از این است که دشمن بسی زیرک و هوشیار است و ما بس غافل و جهول و از آن نمره اشخاص هستیم که بدبختی و علل و چارة آن را میدانیم و باز آن را تقویت میکنیم!» به عبارتی بین دمکراتها «دوئیت و عداوت» بروز کرده که این هم یکی از «شاهکارهایی بوده است که آنتریکچیان معروف و دشمنان بیاراده یا با اراده ملیون به کار برده و به هزاران وسایل خیلی مهمل میان جمعیت را به هم زده و قوای آنها [را] به توپ بستهاند؟» بهار نوشت شاید مشروطهطلبان و دمکراتها، «مبداء فساد» را هم شناخته باشند، اما سؤال این است پس چرا مجدداً با هم متحد نمیشوند؟ بهار ادامه داد: «سلاسل و اغلال عادت و زنجیر غفلت و جهالت» را باید پاره کرد، «زنجیر روس از ما باز شده، ولی ما خودمان زنجیر غفلت و جهل را به خود آویخته و بر بدبختی خودمان ادامه دادهایم!»(2)بهار نوشت روسها هم میگویند گرسنهاند اما به نام آنان اموال ایرانیها احتکار میشود و به قیمت گران به ایشان فروخته میشود. او از زبان روسها خاطرنشان کرد بیایید بررسی نمایید و محتکرین را از اداره امور غلات دور کنید، ارزاق را بین مردم و قشون مستقر در قزوین توزیع نموده و کار را به انجام رسانید. توضیح داده شد دولت از مسئله بحران نان و دستهای پشت پردة آن مطلع است اما اداره ارزاق عمومی در این زمینه تفتیش لازم انجام
نمیدهد، بهار از دستهای مرموز انگلیسیها در احتکار غلات سخن به میان آورد و نوشت «تدبیر مشئوم احتکار جنوب عنقریب در شمال هم سرایت خواهد کرد»، در آن روز به دلیل وخامت اوضاع مردم هیاهو به راه خواهند انداخت و روسها بر شرارت خود خواهند افزود(1)لازم به یادآوری است که درست متعاقب انقلاب روسیه، انگلستان تلاش داشت راه خود را به سوی شمال کشور باز کند. بهار هشدار میداد اگر این امر محقق شود، همان قحطی که جنوب را به ستوه آورده است؛ گیلان را هم متلاشی خواهد ساخت.
نکتة مهم این است که در احتکار جنس مورد نیاز مردم فقط این محتکرین داخلی نبودند که تیشه به ریشة کشور میزدند، بلکه انگلیسیها با قدرت تمام در ایجاد این مصیبت بزرگ مداخله داشتند. روزنامة زبان آزاد نوشت به موجب اطلاعات متواتری که به ادارة آن روزنامه رسیده است، مأمورین انگلیسی چه مستقیم و چه به «دستیاری دلالان مظلمه»، مشغول خرید جنس در جنوب کشور شده و هرجا جنسی مییابند، به قیمت گزاف میخرند و انبار میکنند. اینان به هیچوجه رعایت حال فلاکت بار مردم را نمیکردند و کمی غله در آن حدود که باعث گرسنگی روز افزون مردم میشد، برایشان کوچکترین اهمیتی نداشت. این عملیات باعث گرانی غله و سختی ارزاق عمومی میشد، این وضعیت در اصفهان، یزد، کرمان، فارس و سایر نقاط جنوبی کشور توسعهیافته و «تولید یک نوع وحشت برای اهالی بیچاره و بیبضاعت فراهم شده است.»(2)
درست در این شرایط و دقیقاً به هنگام تصدی علاءالسلطنه به عنوان رئیسالوزرا، یعنی در ماه ذیحجه سال 1335 انتخابات تهران انجام شد. برخی از اعضای کمیسیون انتخابات که روز هفتم شعبان 1335 مطابق با 26 مه 1917 تشکیل شد، کسانی بودند که مخالف تشکیل مجلس به شمار میرفتند، اعضای این کمیسیون عبارت بود از: مستوفیالممالک، مشیرالدوله،(3)مؤتمنالملک، محتشمالسلطنه، مستشارالدوله، حکیمالملک و ممتازالدوله. از بین اینان به طور قطع محتشمالسلطنه، مستشارالدوله و ممتازالدوله مخالف تشکیل مجلس بودند.
در شهر بزرگی مثل تهران فقط توانستند سیزده هزار تن را به پای صندوقهای رأی بکشانند. شهر تهران در آن زمان «اقلاً یک کرور جمعیت» داشت، یعنی پانصد هزار تن. از این جمعیت بنابر گزارشهای رسمی حداقل 186000 تن در اثر گرسنگی و بیماریهای ناشی از آن در سال 1336 قمری بدرود حیات گفتند. خلاصه اینکه این انتخابات مشکلی بر مشکلات افزود: «انگلیسها میگفتند عدم میل مردم به انعقاد مجلس از همین تعرفه گرفتن معلوم است. در حقیقت برای اهل طهران و عدم میل آنها مستمسک خوبی به دست انگلیسها و مرتجعین
افتاد.» اکثریت نمایندگان از آن دمکراتها بود، گروه دمکراتهای ضدتشکیلی منحل شد، از اعتدالیها تنها دو تن به نمایندگی انتخاب شدند(1)به عبارت واضحتر، انگلیس با برگزاری انتخابات ایران موافقت نداشت.
از آن سوی با اینکه دسایس بیگانگان، شیادان داخلی و تهی بودن خزانه باعث بحران نان شده بود، اما به قول برخی ناظرین، این معضلات نمیتوانست مانع از اصلاح امر شود. بهواقع تأمین نان تهران، موضوعی بود پیش پا افتاده، کابینههای بعد از مشروطه شاید هیچگاه از دغدغه بحران نان آسوده نبودهاند، حتی از دوره فتحعلیشاه قاجار این موضوع همیشه یکی از دلمشغولیهای حکومت ایران بود. دولتها و حکومت ایران هیچگاه از زیر بار معضل یادشده شانه تهی نکردند و تا آنجا که توانستند مانع از بروز قحطی شدند، هر چند در مواردی مثل قحطی بزرگ دوره سپهسالار خطری جدّی کشور را تهدید نمود؛ اما ابعاد فاجعه در این زمان بسیار فراتر از آن چیزی میشد که به تصوّر میآمد. دولتهای دوره مشروطه تمهیدات و اقدامات لازم برای جلوگیری از قحطی را حداقل در تهران اندیشیده بودند، از جمله اینکه اعتباری در اختیار قوامالسلطنه معاون وقت وزیر داخله قرار داده شد، او هم بر همان اساس انبارهای دولتی را سر و سامانی داد، بهواقع این انبارها در آستانه انباشته شدن از مایحتاج مردم و قوت لایموت اکثریت جمعیت تهران بود، کارها به مجاری طبیعی بازمیگشت؛ لیکن ناگاه وضع تغییر یافت.
بهار پردهای دیگر از دستهای نهانی برای تولید وحشت در بین مردم را آشکار کرد. او نوشت وقتی حاج محتشمالسلطنه به وزارت مالیه برگزیده شد، ورق برگشت. بهواقع وزیر به امور دیگر اشتغال داشت، بی خبری و سوءتدبیر عامدانه او باعث شد «آنتریکهای فراوان در امور انبار و خبازخانهها جریان یافت». وزارت مالیه، اداره انبار و خبازخانهها در تأمین نان مردم عامدانه سستی کردند، وسایل حمل آذوقه به تهران مهیا نشد. «اطاقهای وزارت خانه و اداره انبار و خبازخانه، مجمع آنتریک و نشر شبنامه شده و رئیس انبار دولت عوض اینکه در این موقع باریک سر خرمن یا راهکار را نشان داده و کار کند و یا استعفا بدهد، بدبختانه» به دستهبندی پرداخت. به قول زبان آزاد، «آقای وزیر در روزهایی که بایستی در امور انبار و خبازخانه رسیدگی نموده و حساب انباردار را کشیده و او را به کار وادارد یا منفصل سازد، مشغول تفنن در شمیرانات یا روزه گرفتن و غش کردن در اطاق شهری وزارتخانه خود بوده و دولت نیز مثل اینکه بوذرجمهر را در رأس امور مالیه و انبار گذارده است، ابداً مهملی وزیر و خرابی اداره انبار را حس نکرده و یک باره در موقع برچیده شدن خرمن دیده شد که ذرهای گندم و جو در انبار موجود نیست و یک شتر یا قاطر برای حمل غلات خالصه و غیره در شهر
1) عینالسلطنه، صص4898 و 4905.
وجود ندارد و حتی مستأجرین را نیز به واسطة بیتکلیفی از جمعآوری خرمنهای خالصه مانع شده و از خرمنهای مزبور شاید هنوز هم در بیابانها موجود و دستخوش دزدی و نهب باشد!» (1)
برای بسیاری از مطلعین جای شگفتی بود که چگونه وزیر مالیه نمیتواند از نزدیکی تهران غله به این شهر وارد کند: «عجبا! وزیر مالیهای که از هشت فرسنگی تهران نتواند غله دولت را وارد انبار کند، چطور میتواند از سرخس، ناصری(2)و یا قصرشیرین خبر گرفته و در صورتی که وزیر مزبور از عملیات یک انباردار مقیم تهران تا این حد غافل و یا با او شرکت داشته باشد،(3)چگونه قادر است که از حالات پیشکار مالیه کرمان یا اصفهان اطلاع داشته باشد؟» محشتمالسلطنه پنج ماه بحرانی وزیر مالیه بود، دوره مسئولیت او دزدی، خرابکاری، عدم بصیرت، آنتریک و دسیسه به اوج خود رسید. دسایسی که هیچگاه در آن مقیاس شکل نگرفته و بهواقع بی سابقه بود. تحولات این دوره نشان میداد که شخص محتشمالسلطنه در ایجاد بحران مصنوعی نان و مرگ و میر دهشتناک مردم بیگناه تهران دخیل بوده است، به عبارت بهتر بحث قحطی نان تهران به مراتب از نقش کسانی مثل کمالالوزاره فراتر میرود و دخالت شخص وزیر در این بحران جانسوز به خوبی قابل مشاهده و درک بوده است.
به یاد آوریم گروه ضد تشکیلی تا چه اندازه در راه تشکیل مجلس سنگاندازی کرد، انتخابات مجلس در زیر طوفان بحرانهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی به ویژه بحران نان برگزار شد؛ اینگونه به نظر میرسید که عاملین بحران تلاش داشتند با این اقدام یعنی ایجاد قحطی مانع از برگزاری انتخابات شوند، اما انتخابات به هر نحو ممکن برگزار شد. اینک درست به هنگامی که هیئت نظار مشغول خواندن نتیجه آرای مردم بودند؛ گروه گروه از انسانهای بیگناه در کوچه و خیابان از گرسنگی میمردند. مطبوعات نوشتند: «اینک در موقعی نظار مشغول خواندن آرای وکلای تهرانند که مردم از گرسنگی دست و پا زده و مفسدین و مخالفین مجلس برای بر هم زدن اساس ملتی ما که مجلس و انتخابات در ضمن آن مستتر است، در کار تهیه وسایل و درندگیهای شئامتکارانه بوده و هر روز نیرنگی به کار میبرند و معلوم نیست با این وضع شربالیهود که سستی و اهمالکاری بعضی موجد آن است، بتوانیم انتخابات خوار و ورامین را نیز صورت بدهیم!» به واقع با سقوط وثوق پیشبینیها و تحلیلهای بهار درست از آب درآمد: در اوایل سال 1297 تصمیم بر این شد تا در تهران برای تمیشت وضع عمومی مردم، بلدیه یا همان شهرداری تأسیس
کنند، امری که هرگز سر نگرفت و تا دوره حکومت نود روزه سید ضیا به تأخیر افتاد. علت اینکه دولت تصمیم به تأسیس شهرداری گرفت این بود که هیئت دولت بخش عمده تلاش خود را معطوف به تهیه ارزاق برای مردم کرده بود، اما با همه پولی که دولت داد نتیجهای عاید نشد. از آن سوی «با همة اعانة گزافی که مردم دادند از فقرا پرستاری نشد. ناچار شدند بلدیه را در طهران دائر کنند و مشغول هستند. حالا آن، چه بلدیهای باشد، بتواند یا نتواند معلوم نیست. اما از قرار دستوری کلی که به دست ماست از آن هم مشکل کاری ساخته شود مگر محصول مثل سنوات گذشته باشد و ارزاق بالطبیعه وافر و ارزان شود.»(1)
مدتها بعد، روزنامة رعد هم برای نخستین بار در نیمههای سال 1298 شمسی، زمانی که وثوقالدوله باز هم قدرت را به دست داشت و تب مخالفت با او بالا گرفته بود، مقالهای مهم به رشتة تحریر درآورد که ضمن آن علل و عوامل اصلی بحران مواد غذایی و قحطی سال 1296 شمسی را توضیح میداد. به واقع آنچه باعث شد رعد بخشی از حقیقت را با تأخیر غیر قابل توجیه به اطلاع مردم برساند، کشاکشی بود که بر سر قرارداد 1919 در گرفت. سید ضیا در این مقاله بسیار مهم نشان داد کسانی که اینک باز هم در صدد سرنگونی وثوق هستند، همانهاییاند که قحطی تهران و سراسر کشور را به وجود آوردند، کسانی که دشمنان خارجی را به کشور کشانیدند، بحران سازانی که آرامش را مصادف با خاتمه حیات خود تلقی میکنند، همانهایی که مانع از تشکیل مجلس میگردند و با نعل وارونه زدن همه را خائن تلقی میکنند، الّا دارودسته خویش را. در این موضعگیریها ملکالشعرای بهار هم مقالات آتشینی به رشتة تحریر در میآورد و نشان میداد که چگونه این بحرانسازان در پشت تأسیس کمیتة مجازات بودهاند و در آدمکشیهای آن تشکیلات نقشی مؤثر و غیر قابل انکار دارند و در برابر آن حوادث جنایتکارانه دارای مسئولیت هستند.
در مقالة رعد آمده بود همه فکر میکنند قحطی سال 1296، ناشی از خشکسالی و علتالعلل بحران، کمبود نزولات جوی بوده است، اما؛ «اساس آن فقط و فقط بیمبالاتی و سهلانگاری و تغافل اولیای امور وقت بوده، زیرا که در حمل مقدار جنس موجود در محل به واسطه منافع شخصی تعلل نموده، از دزدیهای مستأجرین خالصه به هیچوجه جلوگیری نکردند، چشمها را روی هم گذارده وقعی به اداره نمودن امور مرجوعه نگذاشتند، هیچ بازخواستی از مأمورین خائن ننمودند و نتیجه این شد که برای اندوختن مبلغی فایده، خون هزاران مردم بدبخت به شیشه شد و احتکار یگانه وسیله تجارت قرار گرفت. محتکر جاندادن همجنس خود را در کنار دیوار یا نزدیک درب مسجدی میدید و بدون اینکه حس ترحمی در او پیدا شود، هلاکت آن بیچاره را مایة ازدیاد ثروت خود میدانست، لهذا روز به روز بر ترقی جنس افزوده شد تا به خرواری صد و پنجاه و دویست تومان رسید و ملیونها از بیتالمال
1) عینالسلطنه، ج7، صص5227-5228.
ملّت به هدر رفت، بدون آنکه ذرهای تخفیف در قحطی داده شود. ادارهای به اسم خبازخانه با تابلو و اجزا لاتعد و لاتحصی موجود بود، آنارشی چنان همه را احاطه کرده بود که مأمورین اتصالاً برای نفع شخصی با یکدیگر در منازعه و دائماً مشغول آنتریک و دسیسه بودند.»(1)
به واقع رعد هم خیلی دیر موضعگیری کرد، علت این موضعگیری هم البته نه مسئلة نان مردم، بلکه مناقشهای بود که بر سر قرارداد 1919 صورت گرفت. در این مناقشه به طوری که خواهیم دید، گروه ضدتشکیلی به شدت علیه وثوق موضعگیری کردند، اینجا بود که رعد برای نشاندادن فجایع کسانی که ردای ملّتدوستی پوشیده بودند، دست به افشاگری دیرهنگام خود زد. رعد و شخص سیدضیا نشان دادند که از عمق فاجعه و عوامل آن آگاه بودهاند، اما به هر دلیلی؛ یا از جبن و ترس و یا به دلیل مصلحتاندیشی از ذکر علل و عوامل قحطی سال 1296 خودداری کردهاند. به واقع همین مخالفتهای شخصی و حزبی بود که گاهی اوقات تااندازهای پردهها را بالا میزد، آیا چه ارادهای برتر در پشت سر گروه افراطی قرار داشت که مانع از برخورد دولت با آن میگردید؟ چرا با اینکه همه میدانستند مسئله چیست و ریشة قضایا به کجا برمیگردد، هیچکس نتوانست کاری انجام دهد؟ چرا به اینان اجازه داده شد آنقدر به اعمال ضدملی خود ادامه دهند تا قدرت را دو دستی به رضا خان تقدیم نمایند؟
برخلاف روزنامة رعد، جناح افراطی دورة مورد بحث ما که در گروه ضدتشکیلی جمع شده و ستارة ایران را بلندگوی خود کرده بودند، نظری دیگر داشتند. آنان باعث و بانی بحران نان را خارجیها میدانستند که البته سخنی بود صحیح، اما بدون در نظر گرفتن عواملی که با این دشمنان خارجی مرتبط بودند، تحلیل یاد شده ناقص به شمار میآمد. کمالالسلطان صبا، مدیر ستارة ایران در یکی از شمارههای روزنامة خود، وقتی انگلیسیها سلیمان میرزا اسکندری لیدر حزب دمکرات را بازداشت کردند، خطاب به مردم نوشت: «حال فهمیدید گنبد امام رضا[ع] به خواهش کی بمباردمان شد! حال استنباط کردید شوستر را کی از ایران بیرون کرد؟ همان دولت که سلیمان میرزا را اسیر نمود، همان دولت که شما را گدا کرد، همان دولت که پول شما را در بانک توقیف کرد، همان دولت که غله شما را خرید و انبار کرد و ملّت بدبخت را به این تنگی و قحطی دچار نمود؟... در این قحط و غلا که دشمن قوی پنجه شما برای شما پیش آورده، روزی هزارها جوان و پیر راه عدم را در پیش گرفته شتابان میروند؛ چه میشود اگر یک مرتبه خود را حاضر جانبازی کرده به این زندگی سرتاسر ننگین خاتمه دهند!» (2)
1) رعد، سال یازدهم، ش147، 7 محرم 1338، 3 اکتبر 1919، «عملیات اداره ارزاق.» توجه داشته باشیم که این حملات متوجه محتشمالسلطنه اسفندیاری است که در آن زمان وزارت مالیه را به عهده داشت.1. منظور گلولهباران گنبد مرقد مطهر حضرت رضا (ع) به هنگام هجوم روسها به خراسان بعد از اولتیماتوم است که با همگامی انگلیسیها انجام شد.
2) ستارة ایران، ش110، 5 شنبه 9 جمادیالاولی 1336، 21 فوریه 1918، «اسارت سلیمان میرزا وکیل دارالشورای ایران.»
در اواخر سال 1296 دیگر ایران بر لبه پرتگاه قرار گرفته بود، کابینههای این زمان با چند مشکل مواجه بودند: نخست قحط و غلا و فقر عمومی که ناشی از خشکسالی، قشونکشی بیگانگان، سوءاداره کشور و آنتریکهای گروههایی بود که به بحران و ناامنی دامن میزدند تا از این رهگذر به آمال خود نایل آیند. دوّم فقدان امنیت، دزدی، راهزنی، غارتگری و عدم وجود یک نیروی نظامی ثابت و مشخص، سوّم و بالاتر از همه تهی بودن خزانه بود که مشکلی لاینحل به شمار میآمد. به همین سیاق مالیه نظم و ترتیب مشخصی نداشت و بحران مالی به صورت همهجانبهای کشور را مورد تهدید قرار داده بود. چهارم تشتت سیاسی و عدم هماهنگی بین رجال و گروههای سیاسی موجود بود که بحران را به اوج خود میرسانید. پیشنهاد ستارة ایران این بود که دولت مورد حمایت آنان در آن زمان یعنی دولت مستوفیالممالک این «کابینه محبوب ما»، حکام صالح به نقاط کشور فرستد، مالیه را اصلاح نماید، قشون متحدالشکل از نیروی قزاق و سایر قوای موجود تشکیل دهد، به مسئله ارزاق رسیدگی نماید و «کوشش در استفاده سیاسی به وسیله تعیین و اعزام فوری یک سفیر وطنپرست و فعال به پتروگراد و هیئتهای سیاسی به پایتختهای اروپا و سعی در انحلال پلیس جنوب و نسخ معاهدات و امتیازات مضره.»(1)
اما مستوفیالممالک یا نخواست و یا نتوانست از پس حل بحرانها برآید و جای خود را به عینالدوله داد، اینجا بود که کمالالسلطان یا همان حسین صبا مدیر ستارة ایران، گناه همه ناکامیها را به گردن رجال قاجار انداخت که هرکدام لقب دوله و سلطنه و ملک و ممالک را از آن خود نمودهاند و به تناوب قدرت را به دست میگیرند و به دلیل قدرت داشتن همین «صاحبان القاب پر سطوت» است که هر کدام در وزارتخانهای صاحب نفوذ شدهاند و زمام امور را به دست میگیرند. چون در این زمان عینالدوله قدرت را به دست داشت، منظور صبا از این طعنهها حمله به او بود. به نظر ستارة ایران، مسئول وضعیت نابسامان کشور کسانی مثل عینالدوله هستند، کسانی که از ابتدای مشروطه ادارات را تحت سیطرة خود در آورده و بارها صاحبمنصب و عنوان شدهاند: «گمان میکنید هر یک از آقایان که مقام وزارت را اشغال کرده یا مصدر یکی از امور مُهمة مملکتی شدند در خرابی امروزه که مملکت گرفتار آن است شریک نیستند؟ حکومت و کابینههای متعدد ما که در عرض سال چندین بار تغییر لون داده و هر یک اعضای سابق آن مقام و صندلی تازهای را اشغال کردهاند مسئول اوضاع اسفناک امروزی هستند که حال شانه از زیر مسئولیت خالی کرده هر یک در پارک و قصر خودآرمیدهاند.»
راهحل چیست؟ باید دایرة حکمرانی را توسعه داد، دیگر نباید «در پیرامون این عزیزان
1) ستارة ایران، سال سوّم، ش97، 3 شنبه 8 ربیعالثانی 1336، 22 ژانویه 1918، «آمال ملّی - عملیات مهم.»
بیجهت گشته» و نباید مقدرات آینده کشور را به دست آنان سپرد. امروز با وقوع انقلاب روسیه وقت را باید مغتنم شمرد، «ولی ما به درد بحران مبتلا و ابداً به فریاد آزادیخواهان روسیه که میگویند مقدرات آتیه هر ملّت و مملکت به دست ساکنین همان سرزمین گذاشته شده، گوش نمیدهیم و نشسته منتظریم که آنان مساعی به کار برده و روس تضمینات بدهد که استقلال و تمامیت ایران محفوظ بماند.» به قول صبا دیگر نباید سراغ سیاستمدارانی رفت که سیاست آنها تعلل است و تسامح؛ «به نظر ما موقع مناسب است که یک کابینة جوان و جدّی و وطندوست از طبقهای که در صحت عمل ایشان تردیدی نیست و در صمیمیت آنها برای خدمت به مملکت سخنی نمیرود، در تحت ریاست وزرای مجرب و صاحب وجه روی کار آورد و آن کابینه را آزاد گذاشت که شروع به کار کرده از این بیتکلیفیها ما را نجات دهند.» به نوشته صبا ضعیفترین کشورهایی که تا دیروز از آنها اسمی برده نمیشد، امروز اعلان استقلال میدهند و «از زمین خوردن هیکل استبداد روس استفاده میکنند.»
اما ایران هنوز به خود مشغول است و نتوانسته دامان خود را از چنگال بحران نجات دهد(1)میبینیم هر کدام از روزنامهها که سخنگویان گروه خاصی بودند، سخنان حقی میگفتند اما از آن سخنان حق مراد باطلی را طلب میکردند. این سخنان اگر برای حفظ منافع و مصالح ملّی کشور بود، بسیار ارزش داشت؛ اما تاریخ نشان داد نه صبا و نه سید ضیا به تنها چیزی که اهمیت نمیدهند همین مقوله است، اگر غیر از این بود آنان که هرکدام بخشی از حقیقت را برملا میکردند، باید حول محوری خاص که ضامن بقا و دوام کشور بود، متحد میشدند و منافع عمومی را پاس میداشتند.
در مقالهای دیگر که در ستارة ایران آمده و فردی با عنوان «سیاح تازه وارد» آن را امضا نموده است، نوشته شده قحطی کار انگلیسیهاست، او نقل میکند انگلیسیها همین رویه را پیشتر در هند به کار گرفته بودند، به طوری که وقت ورود آنان به قول او «هر گدای هندی چند سبد جواهر داشت و در زیر دست این دولت طرفدار ملل ضعیفه، امروز بیست نفر هندی با یک دیزی سفالین گذران میکنند.»(2)در همین مقاله آمده است که در شوشتر که زمانی «از محصولش نصف جهان را گذران میداد»، امروز «ساکنانش از گرسنگی صدصد میمیرند.» نویسنده این وضعیت را ناشی از اعمال انگلیسیها در خوزستان میدانست، خلاصه اینکه «آنچه بختالنصر به اورشلیم کرد انگلیسیها به خوزستان کردند.»(3)
شاید جالب باشد که بدانیم این سیاح تازه وارد، اردشیر ریپورتر بود که اندکی قبل رضا خان را شناسایی کرده و کودتای موفق او را علیه کلرژه و برکشیدن استاروسلسکی نظاره نموده
بود. حال باید در اصالت این شعارهای به اصطلاح ضدانگلیسی بیشتر تأمّل کرد و ملاحظه نمود که این شعارها چه اهدافی را تعقیب میکرده است؟
در اوایل جمادیالثانی سال 1336، ادارة نظمیه آمار مرگ و میر آن سال را منتشر ساخت. در واقع آمار تلفات تا پنج روز مانده به نوروز سال 1297، چهل و هشت هزار تن ثبت شده بود؛ «حالیه هم روزی یک هزار نفر چه از گرسنگی چه به واسطة ناخوشی حصبه تلف میشوند.»
اینک نان فراوان بود امّا برای مردم پولی باقی نمانده بود که خرید کنند؛ «در خیابان میگذری میبینی مردم ایستادهاند. در مراجعت از همان راه یکی یکی به خاک هلاکت افتادهاند.» به گزارش عینالسلطنه نان در قزوین کمتر از تهران بود، اما «به قدر طهران آدم نمیمیرد.»(1)به گزارش روزنامة ستارة ایران، هر روز گرسنگان و غارتزدگان مانند سیل از اطراف روی به تهران میآوردند؛ اینک «در روی تودههای مزبله هر کوچه جنازة سرمازدگان با حالت فجیعی مشاهده» میشد. این روزنامه پیشنهاد کرد یکصد و پنجاه کوپن ده تومانی جمعاً به ارزش یکهزار و پانصد تومان تهیه شود و از محل آن در پنج باب مسجد بزرگ زیلو و حصیر وقفی بین سرمازدگان توزیع گردد و در آنها بخاری گذارند تا این دسته در آن اماکن مقدس اقامت گزینند(2)
زمستان سال 1296 بحران بیداد میکرد، خیابانهای تهران منظرهای رقتانگیز به خود گرفته بود، به قول ستارة ایران همین خیابانها خود «نشانه اضمحلال و فنای یک قوم و ملّت را اثبات میکنند.» به قول همان روزنامه «یک ملّت سی کروری»(3)با بهت و حیرت مثل یک جمعیت مسخ شده «مات و حیران و تماشاچی است، در حالتی که قحط و غلا در تمام نقاط مملکت حکمفرما و در حالیکه نفوذ و قدرت بلکه وجود یک حکومت مرکزی فاقد و ناپیداست!» روز و شبی نمی گذشت که جمعی از این ملّت از گرسنگی تلف نشوند، خانه و کاشانه همین مردم آماج تاختوتاز بیگانگان و یا متجاوزین داخلی و اشرار واقع میشد. ستارة ایران میپرسید: «خون این مظلومین بیگناه که جسدشان در گوشه و کنار هر خیابان مناظر حزنانگیز را در این روزها تشکیل داده به گردن کیست؟»(4)
بنا بر همان مقاله «قسمت اعظم سکنة پایتخت» از گرسنگی رنج میبردند. در تهران کمکهای مالی و جنسی در اختیار بینوایان قرار داده میشد، اما وضع به حالتی بسیار خطرناک
1) عینالسلطنه، ج7، ص5195.
2) ستارة ایران، ش64، سهشنبه 19 محرم الحرام 1336، 6 نوامبر 1917، «پیشنهاد ستارة ایران.»
3) بنابراین به روایت ستارة ایران، جمعیت کشور در آن زمان پانزده میلیون تن بوده است، این آمار با دادههای دونالد ویلبر بسیار تفاوت دارد. در ابتدای این فصل آوردیم که ویلبر معقتد است جمعیت ایران در دوره جنگ اوّل جهانی بین هشت تا ده میلیون تن بوده است.
4) ستارة ایران، سال سوّم، ش95، 5 شنبه سوّم ربیعالثانی 1336، 17 ژانویه 1918، «عاقبت خطرناک بحران.»
رسیده بود و هیچ امیدی به مَهار گرسنگی وجود نداشت، با این وصف حال و روز نقاط دور از مرکز به خودی خود قابل درک است. هشدار داده میشد به دلیل بیتکلیفی مردم و حکام کار به جایی خواهد رسید که «هیچ دست قوی و پنجه آهنین نتواند آن را به هم بندد!» به صورت تهدیدآمیزی نوشته شد «ممکن است از این بیتکلیفیها ملّت خسته شده به هوش آید انتقام خود را از اشخاصی که این ملک و ملّت را به این سیاه روزی نشاندهاند بخواهد!» ستارة ایران از مردم خواست از مسندنشینان سنتی بعد از مشروطه، از اعیانزادگان و شاهزادگان قطع امید نمایند و بدانند که امکان ندارد با وجود آنان بهبودی عاید کشور شود.
دوره حکومت این دسته افراد دوره لاابالیگری، دوره وطنفروشی، دوره چپاول و غارت مالیه عنوان شد. خطاب به حکمرانان نوشته شد: «عاقبت این بحران پر عرض و طول خطرناک است، یک شب تاریکی را برای شما در دنبال دارد و یک صبح روشن را برای ملّت، بدون شک تهیه و آماده میکند!» از فرارسیدن «روز انتقام» یاد شد، و اینکه «ما امروز حس میکنیم این ملّت محتاج امنیت است، امنیت مالی و جانی، این امنیت مالی و جانی ممکن نیست مگر با داشتن یک حکومت مقتدر ملّی.» تنها کسی که میتوانست این حکومت را تشکیل دهد خود ملّت بود، «ملّت! فرصت فوت میشود عدة تلفات هموطنان شما از گرسنگی، از بیحکومتی، از عدم امنیت مالی و جانی هر روز و هر ساعت رو به ازدیاد است!» در خاتمه باز هم هشدار داده شد شرایط بحرانی کشور نه تنها برای خائنین و وطن فروشان بلکه برای همه ملّت ایران خطرناک خواهد بود و ممکن است به دلیل امتداد بحران «رشته باریک حیات سیاسی» ملّت هم پاره شود(1)
ستارة ایران به خوبی میدانست خون مردم بیگناه تهران به گردن کیست، شخص صبا مدیر روزنامه از عمق تحولات آگاه بود؛ اما چه شد که به ناگاه چنین مطالب آتشینی به رشته تحریر درآورد؟ آیا بحران مواد غذایی و قحطی نان مربوط به این دوره بود یا سابقه داشت؟ همانطور که رعد نوشته بود تا زمانی که کابینه مورد حمایت این روزنامه یعنی کابینة مستوفیالممالک قدرت را به دست داشت، ستارة ایران؛ کشور را بهشت برین تصویر میکرد، حال چه اتفاقی افتاده بود که این گونه نسبت به آینده تیره و تار هشدار داده میشد؟ چه شد که باز هم زبان تهدید به کار گرفته میشد و مثل ماههای اوّلیه جنگ، از انتقام سخن به میان میآورد؟ آری! چند روزی بود که عینالدوله ریاست وزرایی را به جای مستوفی به دست گرفته بود، این امر خشم و غضب گروه ضدتشکیلی و ارگان آن یعنی ستارة ایران را برانگیخت و باز هم مطابق معمول شعارهای شداد و غلاظ سرداده شد و از خاتمه دوره حکومت اعیانی سخن به میان آمد. همه میدانستند بسیاری از رجال کشور که از قضا متحدین ستارة ایران و
1) همان.
گروه ضدتشکیلی بودند، بارها و بارها مناصب وزارت و وکالت و معاونت وزارتخانههای مهمی مثل وزارت خارجه، مالیه، عدلیه و البته خزانهداری را به دست داشتند، بسیاری از اینان که تبار اشرافی داشتند، خود در زمره اعیان به شمار میرفتند؛ اما هرگز حساسیت ستارة ایران را تحریک نکردند چون با آن روزنامه همسو بودند. این بار هم در لفافة شعارهای عوامفریبانه، گروه یادشده به میدان آمد تا به بهای قتلعام نفوس انسانی بیگناه، حریفی سیاسی را از سر راه بیرون کند. برای گروه ضدتشکیلی و ارگانهای آن بهایی که باید ملّت بابت این حقد و حسدها و باندبازیها میداد، اهمیت نداشت.
به هر حال فاجعه انسانی ناشی از قحطی ریشهدار بود، همانطور که نشان دادیم این معضل به دوره دوّم مشروطه بازمیگشت و تا دورة بعد از جنگ ادامه یافت. دولتآبادی نقل میکند اگر مساعدت یکی دو تن از دوستانش در ایام اقامت او در اروپای زمان جنگ نبود و از سوی آنها نانی به خانوادهاش نمیرسید؛ اینان در ایام قحطی سال 1335 قمری «شاید از چنگال مرگ از گرسنگی» رها نمیشدند(1)نشریات مینوشتند «کثرت عسرت مساکین و غربا شکل رقتانگیزی به خود گرفته»، در این زمان تعداد زیادی از مسافرین که به هر دلیلی به تهران آمده بودند، از فرط فقر مردند و کسی هم از مردن آنان اطلاعی نیافت. به قول نوبهار «اموات غربا در معابر و مساجد زیاد شده و یومیه چندین جسد میت بیکفن [و] دفن در غسالخانهها باقی میماند.»(2)
مشکل عظیمتر، نیروهای خارجی بودند که هنوز در کشور اقامت داشتند و به این بحرانها دامن میزدند. در مهرماه سال 1297، خبر رسید قوای ژنرال دنیکین، یکی از فرماندهان ضدانقلاب روسیه که به ایران گریخته بود و در انزلی اقامت داشت و توسط انگلیسیها حمایت میشد، در مقادیر انبوه، برنج خریداری میکند و به روسیه ارسال میدارد. چون این اقدام مخالف تصویبنامه دولت بود، تلاش کردند از این روند جلوگیری کنند، اما نتوانستند کاری از پیش برند. مسئولین خواستند بر اساس گزارش گمرک انزلی در این زمینه، وثوقالدوله رئیسالوزرای وقت شخصاً دستور دهد مانع از حمل برنج انزلی به خارج از مرزها شوند(3)این حوادث و وقایع مشابه، در حالی صورت میگرفت که دولت مورد حمایت انگلیسیها قدرت را به دست داشت و علیالقاعده مقامات بریتانیا باید مانع از تعمیق بحران این دولت میشدند.
درست در شرایطی که ایران در آتش قحطی میسوخت، انگلیس از تأدیة وجوه استمهال خودداری کرد، عواید گمرکهای ایران را که در خزانهداری نگهداری میشد ضبط کرد و ایران
را در تنگدستی مضاعف خود رها ساخت(1)ستارة ایران بر این باور بود اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، باید روابط بین دو کشور قطع گردد و «با فداکاری ملّی به رغم دشمن اثبات کنیم که ملّت ایران زنده است و به جای اینکه از فشار خارجی به ستوه آمده تسلیم شود، همان فشار را وسیله رفع تشتت قرار داده و راه نجات خود را خواهد جست.»(2)عید سال 1297 در راه بود، اما فقر و فاقه، دیو گرسنگی و مرگ و میر دهشتناک ناشی از آن مجالی برای برگزاری مراسم عید نمیداد. به همین دلیل گروههای مختلف ضمن انتشار اطلاعیههایی از مردم میخواستند به جای مخارج عید، به فقرا رسیدگی کنند. مجمع آذربایجانیان مقیم تهران اطلاعیهای به شرح زیر در همین ارتباط صادر کرد:
«هرکس فقرای پریشان حال و اطفال گرسنة لرزان و مادران جان داده در کنار آنها را دیده و ببیند تصدیق خواهد نمود که عید امسال عزاست، بدین نظر مجمع آذربایجانیان به عموم برادران آذربایجانی خود اعلام میدارد که مراسم معموله عید را متروک و مخارج معموله را برای اعانت فقراء ستمدیده تخصیص دهند.»(3)
حاج سید محمد صراف طهرانی از طرف هیئت خیریه تهران خواست مردم مراسم عید سال 1297را برگزار نکنند و در عوض به فقرا رسیدگی نمایند، همزمان چهار هزار خروار برنج از رشت به مقصد تهران حمل میشد، این محموله تا سه ماه آتی به تدریج باید وارد تهران میگردید. وزارت مالیه قیمتگذاری اجناس به جز نان را لغو کرد، خبازخانهها باید به مردم نان تازه میدادند(4)
تمام ایالات و ولایات ایران به دلیل قحطی سال 1296 غرق در بحران و آشوب بود. بیشتر اوقات وزرا به بحث در مورد راه حلی برای این مسئله بازمیگشت، اما وزرا موفق به حل آن نمیشدند. در خود تهران به دلیل مرکزیت، قیمت گندم از خرواری هفت تا دوازده تومان به سی و پنج تومان بالغ شد که تازه از سایر نقاط کشور کمتر بود، در ولایات این نرخ به هفتاد تومان بالغ میشد. از این بالاتر «ادارات قشونی روس از یکطرف، انگلیس از طرف دیگر متصل ارزاق ما را گرفته برای خود و قشون خود انبار میکنند. بلکه دولت انگلیس برای تضییق ما، گرفتاری ما حکم کرده است بانک شاهنشاهی هم غله خریده انبار کند. چنانچه در قزوین که با مرکز قشون او به اسم پلیس ایران فرسنگها فاصله است بانک، گندم خریداری و انبار میکند. این هم پلتیک جدیدی است که انگلیسها تعقیب میکنند.»(5)
بالاخره اینکه در مرداد و شهریور سال 1297، هنوز بحث عمده روزنامهها دربارة نان بود. مردم از قحطی سال گذشته به شدت ترسیده بودند، هر قدر غله وارد تهران میشد، تجار و صاحبان مال و منال برای سودجویی آنها را خریداری میکردند و احتکار مینمودند و یا اینکه مردم آنها را خریداری میکردند و در انبارهای منازل خود انبار مینمودند تا مبادا مثل سال گذشته دچار گرسنگی شوند. دیگر همه میدانستند که «مباشرین مالیه و ارزاق سال قبل که صاحب آلاف و الوف شدند »،(6)از چه راه به آن ثروت هنگفت دست یافتند.
یکی از مهمترین عوامل بروز قحطی در کشور محتکران بودند. تجار و محتکرین خود ایران، دست روس و انگلیس را در این قضیه از پشت بسته بودند. هرجایی که دست روس و انگلیس به مردم نمیرسید، سر و کله محتکرین پیدا میشد، اینان غلات و مایحتاج مردم را میخریدند و انبار مینمودند. کالاهای مورد نیاز و ضروری خارجی هم روز به روز کمیاب تر میشد: «همه چیز در ترقی است. با این گرفتاری مردم برای شکم و ملبوس، اشرار و مفسدین مملکت هم دست از کارهای خویش برنداشته متصل مشغول چپاول و غارت دهات و مزارع و شهرها هستند. سارقین ایل قشقائی تا ورامین و شهریار طهران آمده[اند] و سرقت میکنند. از همین یک مسئله گرفتاری مردم این مملکت خوب معلوم میشود.»(1)
در ربیعالاوّل سال 1336 عمادالسلطنه از تهران به برادرش عینالسلطنه که در الموت اقامت داشت، نوشت: «از بابت قحطی و نیامدن باران و هنگامهای که برپاست دیگر نوشتن ندارد. در طهران نمیشود نوشت که به مردم چه میگذرد و چه وحشتی حکمفرماست. اما کسانی که غله دارند دیگر یقین گله نباید داشته باشند زیرا قیمت از این بالاتر نمیشود و آنچه نوشته بودید یقین است اصلاح میشود، یعنی به قیمت اعلی خواهند خرید و برای سرکار بد نیست.»(2)همین عینالسلطنهای که این همه از قحط و غلا مینالید، بر اساس خاطرات خودش از محتکران سرشناس بود، برادرش از تهران به او مینوشت درست است که قحطی و گرسنگی بیداد میکند، اما برای او که غلات فراوان انبار کرده است، موقعیتی است بسیار مناسب برای گرانتر فروختن غلات! این نمونهای از بیرحمی ملاکین و متمولین در برابر مردم عادی بود.
درست زمانی که مردم ایران از گرسنگی میمردند، تعدادی از سوداگران و تجار، برای پر کردن کیسة خود به قیمت افلاس هر چه بیشتر مردم، غلات را به روسیه حمل میکردند، متن
یک خبر به خوبی گویاست: «به واسطة اینکه چند نفر از تجار بنیاسرائیل اخیراً در انزلی شروع به خرید برنج نموده و محرمانه به روسیه حمل مینمایند، از طرف وزارت داخله ثانیاً(1)تعلیمات لازمه برای جلوگیری از حمل آذوقه به خارجه داده شده و به وزارت مالیه هم نوشته شد که به رؤسای گمرک دستورالعمل اکید بدهند که از حمل آذوقه و خشکه بار جداً جلوگیری کنند.»(2)این هم از سهم یهودیان در قحطی ایران.
علاوه بر همه اینها، در بحبوحة جنگ اوّل جهانی، فقر، فلاکت، قحطی و مرگ و میر ناشی از بیماریهای واگیر بیداد میکرد. فلاکتهای سیاسی و اقتصادی ایران ریشه در چند عامل ظاهراً منفک از هم داشت که به طور کاملاً مرتبط با هم در تحولات این زمان منشاء اثر بود. نخستین و مهمترین عامل تأثیرگذار در این فلاکتها، نقض بیطرفی ایران در خلال جنگ اوّل جهانی و قشونکشی بیگانه به درون کشور بود. عامل دوّم سمت و سوی تحولات مشروطة ایران بود که ملکالشعرای بهار از آن به «نهضتهای ناقص» یاد میکرد. این نهضتهای ناقص عمدتاً تحولات اجتماعی و سیاسی در درون کشور بود که یا از اهداف از پیش تعیین شده خود خارج میشد و به عبارتی به ضد خویش تبدیل میگردید و عامل دیگر سلسله اقدامات اصلاحی بود که نیمه تمام به حال خود رها میشد. بهترین مصداق برای مورد نخست، تأسیس احزاب سیاسی بود که به جای اینکه باعث تنظیم و تنسیق روابط اجتماعی و سیاسی و تعریف مشخصی از حقوق ایرانی در پرتو مشروطه باشد؛ به سرعت باعث ناهنجاریهای اجتماعی و نابسامانی سیاسی در کشور گردید. برای مثالی از مورد دوم، یعنی نیمه کاره نهادن اقدامات مهم اجتماعی باید از رها ساختن تصمیمات مثبت دوره مشروطه دوّم در مورد نظم دادن به امور خبازخانهها و تأمین گندم و آرد مورد نیاز شهروندان تهرانی یاد کرد. پیشتر گفتیم در دورة مجلس دوم، حتی پیش از حملة روس به ایران به دنبال اولیتماتوم؛ قحطی به کریهترین وجه ممکن سیمای خود را نشان داده بود. زمانی که قوامالسلطنه معاون وزیر داخله بود، تلاشهای زیادی مصروف سامان دادن به وضعیت انبارهای گندم و خبازخانهها شد، اما همه بینتیجه ماند. به عبارتی اوضاع و احوال سیاسی و تنشهای اجتماعی آنقدر شدت یافته بود که کمتر مسئولی در اندیشه تأمین مایحتاج مردم بود، جالب اینکه درست در همین زمان احزاب و دستههای سیاسی به عنوان مردم و به نام مشروطه؛ کاریترین ضربات را بر پیکر حقوق انسانها و مشروطیت وارد میساختند.
از سوی دیگر رمق مردم به کلی زدوده شد، آنها از این همه قیل و قال بیهوده خسته شدند، بر این وضعیت باید مسدود شدن باب تجارت و فقر و بیپولی و خسارتهای پیاپی ناشی از کسادی بازار داخلی را افزود. در دورة مشروطه و به ویژه بعد از اولتیماتوم روسیه، مزارع پامال
و غارت شد، قصبات فراوانی متحمل صدمات جبرانناپذیر گردیدند، شهرهای زیادی سوخت و از بین رفت، خانمانهای مردم به تاراج رفت، از آن بالاتر چپاولگران، دزدان و راهزنان عرصه را بر مردم تنگ کردند. حکمرانان مطلقالعنان و مأموران مالیه و یاغیان دولتی؛ از دیگر گروههایی بودند که مردم را به ستوده آوردند. بسیاری از مأموران دولتی خود بانی و باعث بحرانهای فراوانی شدند که هیچ کس از عهدة رفع آنها برنمیآمد. بر این معضلات باید احتکار ملاکین و به قول بهار «سرمایهداران» را افزود، این انسانهای «بیوجدان» دست در دست سهلانگاریهای اولیای امور و عدم بصیرت کارکنان دولتی به قیمت خون مردم بیگناه، روز به روز بر ثروت و مکنت خود میافزودند. مهمترین و فاجعهبارترین پدیده در این دوره تاریخی، خشکسالی و کمیابی ارزاق عمومی بود که غیر از مسئله احتکار ریشه عمدة گرفتاریهای مردم بود. مردم گرسنه بودند، بر این بلیه عظمی روز به روز بیشتر افزوده میشد، هیچکس راهحلی ارائه نمیداد که چگونه میتوان این دیو مهیب را سرکوب کرد، بالاتر اینکه گروهی آشوبطلب خود بر این فقر و فاقه دامن میزدند تا از آب گلآلوده ماهی گیرند، شرایط را کودتایی کنند و به نیت دیرینه خود نایل آیند. این اوضاع و احوال دست به دست هم داده و به قول بهار «ما را به یک قضایای حتمی اندوهناک بیم داده و در بالای تمام وسایل و بهانههای تیره و تار، دست تحریک اجانب و اولاد ناخلف جاهل ایران است که مشغول دامن زدن آتشها و فراهم ساختن زمینههای بدفرجام اختلال و بدبختی است.»(1)
شیوة عمل این اولاد ناخلف ایران به این شکل بود که حتی در سر خرمن به دلیل احتکار مایحتاج مردم، باعث به آسمان رفتن فریاد مردم میشد. نه تنها در تهران؛ بلکه در تمام نواحی ایران «فریاد الجوع الجوع» مردم بلند بود، هیچ کس نبود سؤال کند علت این بیانتظامی از کجاست، و «آن دستهایی که در سر خرمن ارزاق را پنهان کرده و مایه قحطی را فراهم ساختهاند، از کیست و سکوت دولت در قبال این همه بدبختی برای چیست؟»(2)عجب این بود که سر خرمنهایی که محصول خالصجات دولتی بود هم این وضع کاملاً مشاهده میشد. دیگر اینکه در کار ادارههای انبار و خبازخانه اهمال میشد، وضع به طوری بود که «از چند ماه تا موقع سر خرمن امور آن اداره متعمداً در زیر دستهای خائنانه این و آن متلاشی و عایدات آن خرج کمیتة مجازات» میشد. »(3)
اگر چه سایة شوم قحطی و بختک گرسنگی هرگز مردم ایران را رها نکرد، اما مشکلات مهم دیگری هم وجود داشت که باعث نگون بختی این ملّت تاریخی شده بود. در بهمن و اسفند سال 1297 مطابق با 1918 میلادی، بار دیگر قحطی وحشتناکی سراسر آذربایجان را در خود غرق ساخت. این بار هم وثوق که برای بار دوّم رئیسالوزرا شده بود، به امید اینکه بتواند با بحران مقابله کند، دستور داد برای قحطی زدگان کمکهای فوری ارسال شود و غلات از تهران و سایر نقاط کشور به آن سوی صادر گردد.
به این ترتیب وقتی هم جنگ خاتمه یافت آثار و عواقب قحطی بزرگ باز هم هویدا بود و بلکه بیش از پیش خود را نشان داد. روستاها به ویژه در غرب کشور از سکنه خالی شده بود، مردم فقیر و بیچاره میمردند و حتی از فرط گرسنگی، «لاشه حیوانات بارکش که به واسطه قحطی سال پیش و ناامنی و غیره» مرده بودند، در گوشه وکنار راهها افتاده بود(1)در نزدیکی روستاها و قصبات، گورستانهای جدید درست شد، مردم در رنج و تعبی وصفناپذیر زندگی میگذرانیدند. دولتآبادی که از اروپا به ایران باز میگشت در راه تبریز و زنجان با روستاهایی مواجه شد که نعش اموات در اطاقهای ویرانه آنها بر جای مانده و طعمه خوراک جانوران درنده شده بود. بالاتر اینکه «اگر نظر عمومی به نقاط مختلف مملکت انداخته شود دیده میشود که همه جای مملکت بیطرف ما در سایة جنگ اروپا و بیلیاقتی حکومت خود به صورت راه تبریز در آمده است.»(2)بیلیاقتی حکومت فقط در این موضوعات نبود، زمامداران کشور حتی توان مهار بحرانهای سطحی را هم نداشتند. حکومتگران به جای رسیدگی به وضعیت مردم دست به اقدامات تحریکآمیز میزدند، یکی از این اقدامات تبعید سید نعمتالله افتخارالتجار؛ تاجر مشهور اصفهانی بود. او را در بحبوحة قحطی بزرگ کشور «یا به اشاره قونسولخانه انگلیس و یا به ارادة خود در هر حال به طرف شیراز تبعید» نمودند. از آن سوی چند تن از صاحب منصبان نظمیة اصفهان را «بدون جهت و سبب به محبس تاریک و یا انبار حکومتی انداخته» و مدتها گرفتار ساختند. بالاتر آنکه حکومت اصفهان و کنسولگری بریتانیا از مردم خواستند «گرد سیاست نگردند و فقط دنبال کسب باشند والّا مأمورین حکومتی آنها را به بدترین عقوبات عذاب میدهند.» (3)
وضعیت به حدی بغرنج بود که صدای وزیر مختار آمریکا را هم درآورد. او شکوه کرد مدتهاست تقاضا کرده برای درب سفارت نگهبان مسلح بگذارند، اما دولت مدتهاست این تقاضا را به مسامحه گذرانیده و بعد از گذشت مدتی مدید، فقط سه نگهبان برای این منظور در نظر گرفته است. وزیرمختار امریکا یعنی کالدول گفت او خواسته است برای خود و کارمندان
سفارت از دولت مقداری اندک گندم بخرد، اما دولت از این کار طفره رفته، حال آنکه خانم مارلینگ همسر سرچارلز مارلینگ وزیرمختار بریتانیا در تهران، هر روز از دولت برنج و گندم رایگان دریافت میدارد.
در مذاکرات لژ بیداری ایران که کمرهای هم از شرکتکنندگانش بود، میگفتند خانم مارلینگ روزی چهار هزار تن از فقرا را اطعام میکند، همچنین اظهار شد که سفارت آلمان هم این روزها مبلغی به فقرا پول میدهد، این مبلغ هفتهای شانزده تا هفده قران میشد(1)در اوایل سال 1918 میلادی مصادف با اواخر سال 1296 شمسی وضعیت مردم تا حدی بهبود یافت. در این مقطع ارزاق و توزیع آن اندکی بهتر شد، غلات ارزان شدند و حتی تا نصف قیمت به فروش میرفتند. به طور نمونه در اصفهان برخلاف چند هفته پیش که «فقرا خیلی در مضیقه و فشار بودند و روزی سی نفر از گرسنگی تلف میشد»، شرکتهای خیریهای که در محلات تأسیس شده بود؛ برای رفع بحران نان پیشگام شدند. دمکراتهایی که همسو با ملک الشعرای بهار و طیف میانهرو جناحهای سیاسی این زمان فعالیت میکردند در فروکش نمودن بحران یاد شده بسیار ساعی بودند. اینان روزانه هفتصد تا هشتصد تن انسان بینوا را نان میدادند. در حالی که برخی متولین و تجار و مردم عادی نان رایگان بین مردم توزیع میکردند، «حکومت در این موقع به قدر سر سوزنی به حال ارزاق اقدامی نکرده و یا نتوانست بنماید. فقط به جلب منافع خصوصی قناعت کرده و حتی از اغتشاش اطراف و سرقتهای متوالی در راهها هم ذرهای جلوگیری نکرده و نمینماید.»(2)این زمان دولت در دست علاءالسلطنه بود.
خلاصه اینکه سال 1296 شمسی/ 1336 قمری، از هر جهت سالی نحوست بار بود، در این سال ابعاد بحرانهای فراگیر روز به روز بیشتر مشخص میشد. آثار کمبود باران سال قبل اینک به مرور خود را نشان میداد، اخبار هراسانگیز که نشان از بروز قحطی فراگیر داشت فراوان شنیده میشد، در عین حال فضای رعبانگیزی بر کشور حاکم بود، هیچ کس اطلاعی از قتلهای انجام شده توسط کمیتة مجازات نداشت، انگیزهها نامعلوم بود. در عین حال کشور همچنان عرصه تاختوتاز سپاهیان مهاجم روس و انگلیس بود، اما خبری دیگر هم در برخی از مجامع کشور شنیده میشد، خبر این بود که در روسیه به دلیل شرایط جنگی و قحطی طاقتفرسا، حالت انقلابی شکل گرفته است و مردم علیه تزار به شورش برخاستهاند.
وضع زراعت در فارس به بدترین وجه ممکن رسیده بود، در فارس محصول آن سال دچار آفت شد، ملخها گندم را نابود کردند و مردم با آرد ذرت زندگی میگذرانیدند. در خوزستان و قلمرو بختیاریها، خشکسالی به اندازهای بود که چارپایان از فرط گرسنگی و تشنگی به زمین میافتادند و میمردند. در یزد و کرمان ملخ، محصولات را نابود کرده بود، بالاتر و وحشتناکتر
اینکه «حدود غرب از سرحد عثمانی تا پشت دروازههای تهران و قزوین به کلی پامال شده» بود. در کرمانشاه گندم و جو نایاب شد، خشم طبیعت با هجوم قشون بیگانه توأم گردید، به دلیل هجوم عثمانی به خاک ایران و نیز خشکسالی، وضع تبریز هم به هم ریخت. درست در چنین شرایطی روسها در کرمانشاه اتباع آزادیخواه ایران را اعدام میکردند، به قول بهار «فجایع عمومی بدتر از سابق» شده بود، در این اوضاع و احوال خراسان تنها نقطهای بود که کمتر دچار هجوم سربازان روسیه گردید، اما در اینجا معضلی دیگر بروز کرد: روسها هزاران خروار از غلات این منطقه را به کشور خود ارسال کردند، این در حالی بود که مردم سایههای تیرة قحطی را به خوبی مشاهده مینمودند. ناگاه ولولهای غریب سر برآورد، تجار عشقآباد که هنوز تعلق خاطری به وطن کهن خود داشتند، به اهالی مشهد و تجار این شهر نوشتند «اگر دولت جلو حمل غله را به روسیه نگیرد، تا دو ماه دیگر تمام غله خراسان به این طرف حمل خواهد شد.»(1)
خبر میرسد سودجویان و طمعکاران به قیمت مرگ و میر مردم و برای «فایده شخصی»، گندم دولتی را که بیست هزار خروار بود، از قرار خرواری یازده تومان و نیم فروختهاند تا از هر خروار یک تومان یعنی به طور کلی بیست هزار تومان سود ببرند. این در حالی بود که قیمت هر خروار گندم در خوشبینانه ترین حالت حداقل سی و پنج تا پنجاه تومان بود، حتی در اوج بحران نان و مرگ و میر مردم در شهری مثل تهران؛ دولت اخطار کرده بود اگر انبارداران غله محصول خود را به میل و رغبت عرضه نکنند، دولت آن را کشف کرده و خواهد فروخت و بیش از خرواری سی تومان نخواهد داد. به عبارتی در اوج قحطی اگر دولت غلات احتکار شده را مصادره میکرد، تازه حدود سه برابر آن چیزی را پرداخت میکرد که سودجویان از بیگانه دریافت مینمودند.
تازه در اینکه این سودجویان محصول را به همین قیمت فروخته باشند، تردید جدّی وجود داشت. اگر هم راست میگفتند و یازده تومان و نیم را به حساب دولت وازیر کرده بودند، باز هم موافق نرخهای آن روز حداقل و در خوشبینانهترین حالت، دویست هزار تومان به دولت ضرر زده بودند؛ تازه این در صورتی است که قیمت محصول را خرواری بیست تومان بدانیم. نتیجه این افعال ضد ملّی چه بود؟ به قول نوبهار نتیجه این وضعیت «حصول یک قحطی سرتاسری در خاک خراسان» بود. این معامله توسط برادران تومانیانس انجام میشد، اما جالب اینکه حتی تومانیانس که قاعدتاً باید در اندیشه سود شخصی خود بوده باشد، به عنوان خریدار این قرارداد را فسخ کرد. با وجود فسخ معامله از سوی خریدار، باز هم محصول خراسان به روسیه حمل میشد، معلوم نبود این محصول را به که میفروشند و این محصول به کجا حمل
1) همان.
میشد. به هر حال برای جلوگیری از تعمیق بحران، پیشنهاد شده بود غله را به قیمتی که به تومانیانس میفروشند به طرف ایرانی هم بفروشند تا به خبازخانهها بدهند و مردم از قحطی و گرسنگی محتوم رهایی یابند: «اما که باید این کار را بکند، باید حکام محل این کار را انجام دهند»؛ اما مسئله این است که این افراد «همه مرتجع، همه لاابالی در اصلاح امور و همه در فکر پرکردن جیب خود و کسان خود و آنچه ابداً در خیال این اشخاص نمیگذرد فکر و آسایش رعیت و اصلاح معیشت عمومی است.»(1)
بهار نوشت در دورة مظفری وضع اینگونه بود که فردی پیشکش میداد و شاه او را حاکم میکرد، اما اگر تعدی مینمود و یا در حق مردم اجحاف میکرد، مؤاخذه میشد و یا اگر اموال مردم را میبرد املاکش را مصادره میکردند. اما امروز مسئله این است که اجحاف و تعدی از سوی حاکم صورت میگیرد، «بعلاوه هر اداره علیحده جیب مردم را خالی میکند و به عرض احدی هم چه در ادارات و چه در دوایر حکومتی رسیدگی نمیشود.» این در حالی است که هر حاکمی و هر ادارهای جداگانه از خزانه ملّت «حقوق دستی» هم دریافت میکند، در این شرایط «احدی نیست که به فریاد اهالی گوش بدهد.» در چنین وضعیتی چه اطلاقی باید بر رژیم کشور کرد و رفتار سران قوم را چگونه باید ارزیابی نمود؟ سؤال بهار هم این است: «البته با چنین حکام نابکار و با چنین ادارات ناهنجار و با این حالت دزد بازار، ما میخواهیم نام خود را یک ملّت مشروطه و یک قوم زنده و یک دولت عادله بگذاریم؟»(2)
ملکالشعرای بهار مردی بود خویشتندار و صبور؛ او در مقالات و کتابهایش کمتر متعرض اشخاص شد و کمتر موردی اتفاق افتاد که مناسبات شخصی خود را معیار قضاوت در مورد مسائل سیاسی افراد و گرایشهای خاص آنان قرار دهد. شاید یکی از نادر مواردی که او به شدت برآشفت و علیه یک تن قلم به دست گرفت و به گزندهترین شکل ممکن او را آماج حملات ویرانگر خود قرار داد، زمانی بود که مستوفیالممالک در اواخر سال 1296 قدرت را به دست داشت. ظاهر امر این بود که فردی از گروه ضد تشکیلی ضمن یک سخنرانی بهار را مورد حمله قرارداد و او را حقوق بگیر انگلیسیها قلمداد نمود. این اتهام ناجوانمردانه او را به شدت آشفته ساخت پس قلم به دست گرفت و مطلبی در نوبهار به رشته تحریر در آورد. در این مقاله - که شدیدترین مطلب علیه ضدتشکلیها بود - بهار خطاب به این دسته افراد نوشت:
«اینها لیاقت ترقی و اعتلا ندارند، به حدود و مراتبی هم که طبیعت به حکم لیاقت به آنها عطا کرده است، قانع نیستند، این است که برای اینکه اعتلای خود را ثابت بنمایند به تنزل دیگران پرداخته میخواهند حالا که خودشان عُرضه ارتقا ندارند، دیگران را پایین آورده و با
خود همدوش سازند! اینها ترقی خود را در تنزل دیگران میدانند، اینها خود قابل هیچگونه ارتقا و عزت نبوده، ذلت و پستی دیگران را برای خود تشفی بخش و وسیله یکسانی و همسری خود با دیگری میپندارند!»
به نوشتة بهار اینان همیشه آشوب به پا میکنند، مردم را در خانههای خود دعوت و تحریک به بحرانسازی میکنند، به هیچ «پرنسیب و اصلی» باور ندارند، فقط ناسزا و فحش و بهتان بلدند، به آسانی آلتفعل و بازوی اجرایی مسندخواهان و وزارتطلبان واقع میشوند، هر دستهای که بیکار است اینان را جلو میاندازد تا پست بگیرد و دیگری را متزلزل سازد: «مگر نمیبینید اینها هستند که نه به یک مسلکی پایبند شده، نه به یک فرد یا شخصی علاقه صمیمی پیدا کرده و نه به یک اصول و پرنسیب معینی اعتراف نمودهاند، روزی اعتدالی، روزی دمکرات، روزی تشکیلی، روزی ضدتشکیلی، روزی اصلاحطلب، روزی دمکرات اسلامی، روزی طرفدار آلمان، روزی هوادار ترک و یک روز بلشویک و بالاخره هیچ و هیچ و هیچ؛ مثل یک عفریت عصبانی به نوع بشر حمله کرده و همه را بد دانسته و به جز شخص خودشان و آن بیکارانی که در آن ساعت دور او را گرفته و او را آلتدست قرار دادهاند، باقی مردم را خائن، دزد، روسفیل(1)، انگلوفیل، فاسد و غیره میخوانند.» بهار مخاطب خود را «شما آریستوکراتهای پوسیده و اعیان گندیده که از اعیانیت یک درشکچه شکسته با چرخهای آهنی و از آزادیطلبی همان حس تنقید و تحریک بر علیه حکومت و شاه برایتان مانده است»؛ نامید(2)بهار هرگز نام این شخص را ذکر نکرد، او نوشت شأُن قلم بالاتر از آن است که حتی نام چنین اشخاصی به رشته تحریر درآید؛ بهار خطاب به این فرد خاطرنشان کرد حتی نامش را هم ذکر نمیکند تا تصوّر ننماید کسی است و این آرزو را به دل او خواهد نهاد که نامش در نوبهار ذکر شود.
همانطور که گفتیم سالهای بین اولتیماتوم روسیه و آغاز جنگ اوّل جهانی یکی از نکبتبارترین ادوار زندگی مردم ایران بود که هیچ تحقیقی در آن باره صورت نگرفته است. به واقع از همان دورة دوّم مشروطه ظلم و اجحاف به مردم شدت یافت. به سخن دیگر با اینکه مشروطه برای استقرار عدالت و بسط موازین مردمسالاری شکل گرفته بود، اما عملاً وضع به صورتی دیگر درآمد. مصادیق تعدی و ستم اجتماعی به مردم بیش از آن است که در صفحات محدود این بخش بگنجد و برای اشارهای هر چند مختصر از روزنامههای آن دوره شواهدی ذکر میکنیم تا مقدمهای باشد بر تحولات مورد بحث رساله حاضر.
در همان دورة دوّم مشروطه روزنامة شرق نامهای از مردم گلپایگان و خوانسار به چاپ رسانید که در آن از تعدیات ناصر لشکر حکمران آن نواحی شکایت کرده بودند: «ما مدتی است از ظلم و تعدی خوانین این سامان به اولیا دولت شکایت کردیم منجر به هیچ جا نشد، سهل است بلکه دوچار یک ظالم متعدی دیگری نیز گردیدیم و اغلب به وزارت داخله و وزارت جنگ شکایات خود را عرض نمودیم مثمرثمر نشد و این ناصر لشکر تا حال بالغ بر پنج هزار تومان از مردم جریمه و رشوة اجباری گرفته است اگر مشروطه این است و مشروطهطلب اینها، پس وای اگر از پس امروز بود فردایی.»(1)
جراید پایتخت مثل روزنامة رعد، گاهی عریضههای مردم بیگناهی را به چاپ میرسانیدند که زیر بار رنج و ستم خرد میشدند. به طور مثال رعایای رودهن از توابع دماوند تظلم میکردند که بعد از این چند سال نهب و قتل و غارت، «مقصود این بود شاید سلطنت مستقلة استبدادی را به حکومت ملّی تغییر داده که در تحت قانون هیچ زبردستی نتواند به حقوق زیردستان تجاوز نماید، ولی افسوس افسوس که این روغن بادام در دماغ خودسران بیش از پیش تولید خشکی نمود و این سرکه انگبین در بدن مریض مملکت صفرا بر صفرا فزود.»(2)تظلم از سوی طوایف کردبچه بود که قبل از شکلگیری حکومت قاجار از آذربایجان به تهران تبعید شده بودند و سپس در کنار سیاهرود در صحرای دماوند اسکان داده شدند. اینان به عنوان چادرنشینان بدوی در این منطقه اسکان یافتند، نویسندگان عریضه خواستار احقاق حقوق از دست رفتة خود بودند(3)
گرسنگی و قحطی تنها یکی از هزاران مشکل لاعلاج مردم مظلوم ایران در این دوره تاریخی بود. همزمان با داس مرگ قحطی، حکام محلی هم ظلم و اجحاف را به مردمی که هیچ فریادرسی نداشتند از حد گذرانیدند. در اردبیل ظلم و ستم مضاعف مردم را به کلی از زندگی سیر کرده بود. از آن سوی گزارش میرسید که زارعین و اهالی فلکزده شهر اردبیل با وجود قحطی، توسط امیر مظفر نصرالله خان یکی از گردنکشان آنجا غارت میشوند، گفته میشد این مرد روز به روز بر دامنة شرارت خود میافزاید در نتیجه «زارع و رنجبران دست زن و بچة خود گرفته پیاده و گرسنه و برهنه به روسیه مهاجرت مینمایند، شصت پارچه قراء را متصرف مالک الرقاب شده به حدی جسارت ورزیده فوق ندارد؛ چنانچه مالیات دو ساله
دولت را ضبط و به حکومت جلیله هم یاغی است اولیای امور چرا توجهی نمیفرمایند که در آتیه اشکالات فوق تصور و زحمات مالانهایت ملحوظ است.»(1)
وضع در ابهر هم تفاوتی با سایر نقاط کشور نداشت. مردم شهر به دولت مرکزی شکایت بردند که به دلیل نیامدن باران اوضاع زندگی آنان بسیار دشوار و مشقت بار است. تگرگ جزیی هم آمده است که همه محصول را خراب نموده، با وصف این اوضاع و احوال، نایبالحکومه ابهر عدهای سوار کاکاوند را با فرزند حاجی آقا محمد بایقرا به جان رعیت فقیر انداخته و «به ضرب چوب پول میگیرند، یک زن را با لگد زده نیم جان ساختهاند و دیگری را با گلوله مقتول؛ از گرفتن بیست و چهار من ارزن که آذوقه یک مشت بیچاره است کوتاهی ندارند، استدعا از اولیای دولت که عطف توجهی فرمایند.»(2)
مردم شهر گلپایگان هم «با یک لهجه مظلومانهای از مظالم عموم متنفذین گلپایگان اظهار میدارند که امنیت جانی و مالی سلب، زراعات را به یغما بردهاند، هستی و مایملک رعیت [را] از خود میدانند.»(3)
در کاشان و نطنز هم مردم و عرض و مال و ناموس آنان عرصه چپاولگریهای دزدان و راهزنان به ویژه نایب حسین کاشی و فرزندانش بود. مردم این منطقه شکوه کردند: «در این خشکسالی و عدم محل گندم، از محلی به محلی رعایای بی چاره دچار سختی و قحطی گشته و حکومت هم که خود جزو محتکرین است، هر قدر هم بر گرانی غله افزوده شود، ایشان را خوشتر است.»(4)به عبارت بهتر حاکم کاشان مرگ و میر مردم را میدید، اما غله را احتکار میکرد تا از این راه به ثروت و مکنت دست یابد.
در ولایت کوچک ایوانکی، حاکم آنجا موثق حضور نام، مردم را زیر فشار قرار داد. مردم در تلگرافخانه متحصن شدند، به تهران تلگراف زدند و تظلم نمودند، اما فایدهای نداشت. حاکم بیش از ششصد تومان از مردم بیچاره و قحطیزده دریافت کرد و این مبلغ را با جور و عدوان دریافت نمود. وقتی مردم در تلگرافخانه متحصن بودند، او دستور داد به سوی آنان آتش بگشایند، عدهای از مردم را چوب و فلک کرد که چرا از او شکایت کردهاند. بین کسانی که کتک خورده و فلک شدند، کودکان هم دیده میشدند. مردم ملتمسانه تقاضا کردند «اینک از حکومت طهران متمنی است موثق حضور مزبور را به طهران خواسته مجلس تحقیقی تشکیل داده و چنانچه تقصیر او ثابت شد، بر حسب قانون مجازات شود تا اینکه یک مشت رعایای
بدبخت که اینک در کوچههای طهران متواری میباشند بتوانند به آسودهگی(1)مشغول زراعت گشته و به خانههای خود برگردند.»(2)
از آن سوی گزارش میشد پنجاه هزار خانواده «مال و ناموس به باد رفته» در شهرهای خوانسار، گلپایگان و فریدن، پس از یک ماه فریادهای جگرخراش، به وزارت داخله «عرض مظلومانه» نموده بودند که اگر این فریادها در صفحات جراید بازتاب پیدا نمیکند، صمصامالسلطنه را که مورد قبول آنان است شاهد و گواه خود میگیرند. از «اعمال قسیانه» و «شنایع بیست ساله» میرزا مهدی خوانساری و فرزند و برادرزادهاش سخن به میان آوردند که «جزییترین آنها را هیچ وقت نایب حسین کاشی و رضای جوزانی »(3)مرتکب نشده و حتی به انجام آن رضایت نداشتند. به قول عریضهنویسان این عده «اخیراً چهار هزار خونخوار را به دور خود جمع به مال و ناموس و جان پنجاه هزار خانوار گلپایگان و فریدن و خوانسار ابقا نکرده چقدر از زنها را کشته و چقدر ناموس زنها و دخترهای مردم به دست پسر و پسر برادر و نوکرهای خونخوارش به باد رفته چندین نفر از سادات بیچارگان دیگر را در مقابلش شکم پاره کرده»اند. میگفتند برخی از بزرگان شهرها از دست اینان در به در شدهاند، دویست هزار تومان از پول آنان به یغما رفته، همه خانه خراب شدهاند. میگفتند سید احمد نامی برای مطالبه هزار تومان فردی را زیر ضربات چوب کشته است، برادر مقتول را هم به بدترین وضع ممکن زجر و حبس نمودهاند، «رئیس پست و تحدید و سایر رؤسای دوایر را با زنجیر سوار خر کردن و از خوانسار بیرون کردن و هزارها بیرحمی دیگر»، از جمله شنایع اعمال امثال اینان ذکر شد. در ادامه آمده بود: «هنوز هیچ قسیالقلب وحشی اعمال رذیلانه این ... را مرتکب نشده حالیه نیز یک نفر ... که بزرگترین وسایل و حماه کار چاق کن او است برای گل مالی سیئات خود به طهران با مبلغی اعتبار فرستاده، البته وظیفه وزارت جلیله داخله است که اوّل خود این شخص را که وکیل اوست به هزار سابقه شرارت که دارد جلب به نظمیه نموده، تا منتظر شویم شخص دیگری مثل آقای صمصامالسلطنه داد ما را گرفته و او را گوشمال دهند.»(4)
بسیاری از مردم درمانده از این همه ظلم و ستم، منشاء بیداد را انگلیسیها دانستند، علت امر این بود که بیگانگان دست در دست راهزنان داخلی به چپاول مردم میپرداختند. به همین دلیل به طور مثال در قم اعتراضی عمیق نسبت به اعمال و رفتار کارکنان شرکت لینچ شکل گرفت. اعمال این شرکت باعث خشم و نارضایتی وسیع مردم و مسافرین این شهر شد که برای زیارت به آنجا رفتوآمد میکردند. چهل و یک تن از دمکراتهای قم نامهای به وزارت
فوائد عامه نوشتند که «برای خدمت به عابرین و کاروانهای بدبخت و گرسنه که چندین سال است در تحت فشار بیرحمانه مأمورین بیانصاف اداره لینچ» قرار دارند، شاکی هستند. اینان نوشته بودند که این شرکت «به نام باج خط شوسه» از مردم پول میگیرد، از دولت خواسته شد «هر چه زودتر به غارتگری این کمپانی متمدن» خاتمه دهند. شکایت این بود که لینچ بر «تاکس(1)باج راه افزوده»، در زمان تشکیل دولت خود خوانده نظامالسلطنه، حداکثر پانصد تومان به دستور کمیته دفاع ملّی به ژاندارمری داده شد که از مالیات راهداری پرداخت شد، این راهداری در اختیار شرکت یاد شده بود. اما لینچ بعد از سی ماه از آن تاریخ مالیاتها و عوارض راهداری را افزوده بود، «خوب ملاحظه فرمایید، تقریباً سی ماه است که این اداره متمدن برای پانصد تومان خسارت؛ تخمیناً پنجاه هزار تومان از مال رنجبران حقیقی این مملکت بیچاره اخذ و دریافت نموده در صورتی که از مسافرین ایرانی باید پرسید که وضع راه شوسه قم چطور است.» معترضین خواسته بودند هیئتی اعزام گردد تا «تفتیش نموده راپرت برای هیئت محترم دولت بفرستند ،(2)در صورت صدق با عنوان و دستآویز صحیحی رفع شر این کمپانی بشود.»(3)در کرمان نصرتالسلطنه و در قزوین مدحتالسطنه حکام وقت این دو شهر، ظلم فراوانی به مردم میکردند. عریضههای فراوانی در تظلمخواهی از بیداد این دو جبار به مقامات کشوری در تهران فرستاده شد، اما سودی نبخشید(4)
از این بالاتر گفته میشد، «تلفات انسانی ما در حال بیطرفی از عدم توجه پادشاه و رجال و وزرا و لیدرهای احزاب سیاسی ما به مراتب بیش از دول متحارب بوده. گرسنگی و امراض و سهلانگاری رجال ما از توپهای هوت زر و بمبهای آسمان پیمایان و ترپیلهای تحت البحری و گازهای خفه کننده و شعلههای سوزان تلفاتش بیش بوده است.»(5)از نظر اقتصادی برای ایران و ایرانی دیگر چیزی باقی نماند، فقر و مسکنت سرتاسر خاک کشور را فراگرفت، زندگانی مردم روز به روز بدتر میشد، وضعیت محصول به شدت بحرانی؛ کالاهای دیگر هم معلوم نبود از کجا باید تأمین شود. وضع به گونهای دهشتناک به هم ریخته بود به طوری که «هر ایرانی در ترتیب امر معیشت خود دچار هزارها مشکلات شده که یکی از آن در ایام عادی سالهای قبل از جنگ برای فنای هر خانواده کافی بود.»(6)
در سال 1296 شمسی که یکی از منحوسترین سالهای ایران بود، مردم چشم به آسمان داشتند تا مگر نزول قطرهای باران را نظاره کنند، اما طبیعت هم گویی با مردم بر سر قهر آمده
بود. در آذرماه این سال حتی پیروان اقلیتهای دینی برای نزول باران دعا کردند. کلیمیان با کتب مقدسه خود به خارج شهر تهران رفتند و برای نزول باران دعا نمودند. مسیحیان هم در کلیسای دروازه قزوین اجتماع کردند و شمایل حضرت عیسی(ع) را حرکت دادند، آنان سپس با خضوع و خشوع از خیابانها حرکت کردند و در حسنآباد که نمازخانهای دیگر داشتند، به دعای خود ادامه دادند. مسیحیان هم در دعاهای خود از خداوند تقاضای باران نمودند. زرتشتیها هم دکانها و محل کسب خود را تعطیل کرده و دعای باران خواندند(1)
از سمنان هم تلگراف رسید که عدهای در تلگرافخانه شهر تحصن کردهاند، از اوّل طلوع آفتاب لاینقطع مردم به تلگرافخانه میآمدند «ناله الجوع» آنها به آسمان بلند بود. تمام دکانهای شهر بسته شد، «رشتة عمل خبازخانهها به کلی گسیخته» گردید، خلاصه به قول مخبرین «هنگامه غریبی است.» علما، تجار و اعیان همه در تلگرافخانه جمع شده بودند، «آنقدر فریاد یا محمدا بلند است که ممکن نیست کار کرد.» (2)
مخبرین وضعیت قزوین را به لحاظ شیوع گرسنگی «ناگوار و خراب» گزارش میکردند. از یکسو اهالی شهر دچار گرانی و کمبود آذوقه شدند، نان نایاب بود و هر روز بر گرسنگی مردم افزوده میشد. وضع شهر قزوین به این صورت بود: «بیچاره فقرا و ضعفا از عسرت در تضییقات میباشند و از طرف دیگر صدماتی که از طرف نظامیان روس به آنها وارد و سرقتهای متوالیه در کاروانسرا و دکاکین که متوالیاً واقع شده و میشود [از طاقت فزون است.]» دزدی و راهزنی بیداد میکرد، اوضاع ادارات عموماً اعم از دوائر حکومتی یا مالیه و عدلیه نامنظم بود، «اشخاص منافع خواه دخیل در کار و ابداً بازپرسی هم نیست.»(3)
در کرمان دویست و نود و پنج تن از اهالی شهر از سردار نصرت و ظلم و ستم او شکایت کردند، حاکم شاکیان را حبس و تبعید نمود و اموالشان را مصادره کرد و املاک مردم را به یغما برد. کلیه املاک مهم بلوکات کرمان که خبازخانه شهر هم از عواید و محصولات آن اداره میشد، در دست سردار نصرت قرار داشت. وی «اجناس و ارزاق عمومی را احتکار میکرد و روز به روز بر قیمت ارزاق افزوده اهالی بدبخت را گرفتار مجاعه(4)و عسرت ساخته»(5)و خلاصه امان مردم را بریده بود. مردم از دولت مرکزی خواستند سردار نصرت را احضار کند و خلقی را از شر او آسوده گرداند.
اصفهان هم با گامهای بلند به سوی وخامت اوضاع سیر میکرد. از بدو حکمرانی «حضرت والا اعتضادالسلطنه نایرة قحطی در اصفهان مشتعل و فقر و بیچارهگان(1)دسته دسته در میانه این آتش روان سوز بدرود جان» میگفتند. به نظر ناظرین در این وضعیت «دستهای پلیتیکی در این کار دخالت دارد، نا امنی طرق و شوارع آن آتش فتنه را دامن میزند، سرنوشت روزگار به فلاکت عمومی مدد مینماید، قطرهای باران تاکنون از ابر نچکیده ولی سرشک دیده فقرا و قحطیزدگان سیل آسا از هر طرف جویباری تشکیل داده به جای غرش رعد فریاد الجوع الجوع صماخ(2)گوشها را میدرد.» اهالی اصفهان مبدل به «کالبدی بی روح و نقش بر دیوار گردیده» بودند. بازوان ناتوان، کسب و کار فلج و فریاد و فغان به آسمان بلند بود، «عجب غوغا و مصیبتی است.» در این شرایط اسفناک و در این برهوت بیآبی و گرسنگی و مرگ و میر دائم التزاید، «ملاکین از خون دل فقرا ساغر خود را سرشار نموده، کسبه و اصناف و بیچارهگان را قوتلایموت لخت جگر و شراب اشک بصر است.» اطفال فریاد «الجوع» میکشیدند، والدین اطفال از این نالههای حزنانگیز خواب و آرام و قرار نداشتند. در این حالت «محتکر در رقص و سماع و فقرا در آه و ناله؛ یکی در بستر خانه و گرسنه در معبر از گرسنگی جان میسپارد، یکی از گندم خرواری هفتاد تومان بدان خوشحال و به سلامتی ملاکین و مرگ فقرا فریاد نوشانوشش به فلک میرسد.»(3)
در دامغان هم وضع به همین حالت بود. عدهای از معاریف شهر دامغان توسط جریده نوبهار تلگرافی برای «حضرت آقای بصیرالملک دام اجلاله» ارسال کردند، در این تلگراف چنین آمده بود: «اینک که تنگی و سختی آذوقه دچار عامه ملت ایران خاصه اهالی دامغان شده، باید لطف خودتان را درباره بندگان گرسنه بیچاره ساکنین دامغان و زوار سلطان سلاطین ایران، حضرت ثامنالائمه [ع] اظهار و مبذول داشته معادل دویست خروار از گندم ملکی مختص خودتان که در انبار است غدغن فرمائید مباشرین حضرت عالی به خبازخانه دامغان داده و نرخ امروزه قیمت دریافت دارند. در این موقع مساعدت و همراهی یگانه لسان ملت حضرت آقای ملکالشعرا دامت تأییداته را؛ عموم ملت این صفحه خواهانند.»(4)
بسیاری از ناظرین ایرانی، دست پنهان بریتانیا را در پس قحطیهای این زمان میدیدند، به دید آنان انگلیسیها خود قحطی به وجود آوردهاند و بعد هم وفور نعمت به ارمغان خواهند آورد تا مردم آنان را منجی و رهایی بخش خود بدانند: «امروز ما در سفالت کمی نان از گرسنگی خشکیدیم؛ گرچه خشکسالی در این حالت بیتأثیر نیست، ولی نه به این درجه. از دو
ماه و نیم به این طرف این انگلیسیان خیرخواه اجناس موجود را در ایران هر جا که یافتند گران و ارزان نگفتند، خریدند، تا که ما این روزها را ببینیم. وقتی که گرسنگی به غایت رسید، انگلیسها همان روز ما را بغتتاً در سیل فراوانی خواهند انداخت تا که بعد از این قحطی و کمیابی غریق فرح و شادی تر و تازه شویم!»(1)
از آن سوی از نقاط کمتر شناخته شده کشور، نامههایی به مرکز میرسید که نشاندهندة ظلم و ستم مضاعف در حق رعایای بیگناه بود. در منطقهای در اراک به نام خلجستان، مردی ستمکار به نام اسدخان شاهسوند به مردم تعدی روا میداشت، متظلمین نوشته بودند اگر برای امرار معاش و گرفتن ده من جو یا گندم به اطراف ولایت خود روند، باید از دست «اسدخان و اولاد و نوکر او لخت و عریان مراجعت کنیم.» این مرد گوسفند و احشام مردم را در بیابان به سرقت میبرد، مردم هر چه تظلم میکردند احقاق حق نمیشد، این مرد هر روز که میگذشت جریتر میگردید، چند زن و مرد را به تیر کشت، خانههای مردم را آتش زد، تمام داراییهای روستاییان بیچاره را به غارت برد، این ستمدیدگان نوشته بودند «محض رضای خدا به ملاحظه روز جزا احقاق حق ماها را از اولیای امور خواستار شوید.»(2)
بلی! این بود شمهای از وضعیت اجتماعی ایران در دورة بعد از مشروطه. هنوز همه به یاد میآوردند که مشروطیت برای آن شکل گرفت تا عدالت را در جامعه مستقر سازد و همه را از نعمت آن بهرهمند گرداند. لیکن این تجربه هرگز میسر نشد، مردم از ظلم مضاعف حکام دوره بعد از مشروطه، آرزوی بازگشت به دوره ناصری و مظفری داشتند. تودههای مردم به یاد میآوردند که حتی در زمان استبداد ناصرالدین شاهی این همه ظلم و اجحاف وجود خارجی نداشت. اینک مردم از چند سو آماج حمله واقع میشدند: یکی از سوی قحطی که ایران را چون هامون خشک و تکیده نمود و دیگری ظلم و ستم اجتماعی که از حد گذشت. از سویی حکام محلی عرصه را بر مردم تنگ کردند و از سوی دیگر کشورهای متجاوز انگلیس، روسیه، عثمانی و آلمان عرض و جان و مال و ناموس مردم را به باد تاراج سپردند. در دورة پیش از مشروطه حداقل تظلمی صورت میگرفت و اگر حاکمی به مردم اجحاف میکرد، حداقل حکومت مرکزی وجود داشت تا از او نسق کشد، اما اینک نه دولت مرکزی به فریاد مردم میرسید و نه مبنایی استوار شکل گرفته بود تا شکایات تودهها را از مجرای قانونی پیگیری کند. تا این زمان آنچه از مشروطه عاید کشور شده بود، در مقام عمل رنج بود و درد و نومیدی. در مقام عمل اما، احزاب و دستههای سیاسی هنوز از مشروطه سخن میگفتند و الزامات آن. به واقع یکی از عوامل بحران سیاسی و اجتماعی کشور در این مقطع تاریخی
همین احزاب سیاسی بودند که دست در دست گروههای تروریستی راه را برای ظهور دیکتاتور هموار ساختند.
پیشتر در کتاب بحران مشروطیت در ایران، دربارة احزاب سیاسی عصر مشروطه به تفصیل بحث کردهایم(1)، همانجا از این موضوع سخن گفتیم که آیا میتوان آن تشکلها را حزب نامید یا خیر؟ دیدیم که دو حزب بزرگ در دورة بعد از مشروطه فعال بودند: حزب اعتدالی و حزب دمکرات. در کنار اینان از حزب اتفاق و ترقی و نیز انجمنهای گوناگون این عصر بحث کردیم. دیدیم مواضع افراطی حزب دمکرات چگونه مانع ثبات و آرامش در کشور شد و مشاهده کردیم چگونه اینان بحرانسازی را به جایی رسانیدند که کشور را آماج هجوم دشمن ساختند. در صفحات قبل به اجمال اشاره کردیم که حزب دمکرات در حین جنگ و بعد از دورة موسوم به مهاجرت، به دو شعبه بزرگ تقسیم شد: گروه دمکراتهای تشکیلی و گروه دمکراتهای ضدتشکیلی. در مورد گروههای تشکیلی و ضدتشکیلی و همچنین دعوای احزاب سیاسی از اولتیماتوم روسیه به بعد کار اساسی چندانی صورت نگرفته است، حال آنکه مبداء و منشاء بسیاری از تحولات بعدی ریشه در مناقشات این دوره دارد. فقط ملکالشعرای بهار در جلد اوّل تاریخ احزاب سیاسی خود، اشارهای بسیار مختصر به این موضوع کرده که چندان گویا نیست ،(2)حال آنکه او خود از فعالان در صحنه حوادث آن روزگار بود. در این فصل تلاش میکنیم تا حدی این مهم را در پرتو منابع معتبر مورد ارزیابی مجدد قرار دهیم و آنگاه در مباحث بعدی از ارتباط برخی از این تشکلها با گروههای مافیایی سخن به میان خواهیم آورد.
در ابتدای بحث باید گفت در این دوره احزاب سیاسی با مشکلات بزرگی مواجه بودند، حزب اعتدالی دستخوش بحران بود و انشعابات مهمی در آن صورت میگرفت. اینک بسیاری از مطبوعات و رجال ایران تصدیق میکردند آنچه در ایران از سالیان پیش محقق شده، هیچ
نسبتی با نظامهای مشروطه ندارد. به طور مثال چند ماهی بعد از وقوع جنگ اوّل جهانی بود که رعد نوشت: «باید کاملاً تصدیق و اعتراف نمود که در مملکت ما ایران، از مشروطیت و اساس حکومت شوروی، بیش از یک اسم بیمسمی چیز دیگری وجود ندارد و راستی بسیار مشکل است تصوّر کرد که وضع تشکیلات سیاسی و طرز اداره شدن امور در ایران میتواند با اصول و قواعد یک مملکت مشروطه تطابق و تناسبی داشته باشد.» سید ضیا نوشت رجال ایران به اصول و قواعد و ضوابط مشروطه آگاهی ندارند، به همین دلیل هم مشروطه نتوانسته در ایران قوام مادی و موقعیت معنوی به دست آورد. علتالعلل این است که با وجود اینکه مبنای تشکیل حکومت و اساس دولت از مردم است، اما مردم از جریان تصمیمگیریها مطلع نیستند. مخفی نگاه داشتن جریان امور و استتار احوال سیاسی کشور که «از اخلاق میشوم دوره استبدادی» است، باعث این وضعیت است. دولت باید این نکته را بداند که زمانی میتواند کاملاً از عهده حفظ موقعیت و حیثیت خود برآمده و موفق به انجام مقاصدش گردد، که قوای مطبوعات را به وسیله مستور نگه نداشتن وقایع با خود مساعد سازد و در حقیقت راهنمای سیاسی و هادی مطبوعات و افکار عمومی گردد(1)
در این شرایط البته بحران احزاب بار دیگر بعد از دورة مشروطه به اوج خود رسید، شاید یکی از نخستین اخبار در این مورد در عصر جدید چاپ شد. از سال 1333 قمری برخی از اعتدالیهای سابق از این تشکیلات کنارهگیری کردند. دانش علی نصرتالسلطان، معاضدالسلطنه پیرنیا، اسدالله خان کردستانی، علیاکبر دهخدا، یوسف اعتصام الملک(2)و محسن انصاری در زمره افرادی بودند که ضمن انتشار اطلاعیهای خروج خود را از حزب اعتدالی اعلام کردند:
«خدمت ذی شرافت مدیر محترم روزنامة عصر جدید دامت تأییداته. این بندگان به وسیله این ذریعه خواطر شریفه عموم رفقا و آشنایان خود را مسبوق مینماییم که چون نظریات ما تا امروز در دخول حزب متوجه به خدمات عمومی بوده و امروزه معالتأسف نظریات احزاب حاضره را به خصوصیات و شخصیات معطوفتر میبینیم، از این رو عدم انتساب خودمان را به فرقه اعتدال که سابقاً منسوب به آن بودهایم اعلان و از مدیر محترم آن جریدة فریده درج این مختصر را تمنا مینماییم.»(3)
دلیل استعفای این عده از حزب اعتدالی هرگز روشن نشد. پیش از این روز شنبه مورخ 16 محرم 1333، مطابق با پنجم دسامبر 1913، مجلس سوّم افتتاح شد. اکثریت اعضای این مجلس از آن حزب دمکرات بود، اما اینک معضلات بنیادین این حزب و اختلافات گرایشها و
گروههای تشکیلدهندة آن؛ خود را نشان میداد. در این حزب دو طیف افراطی و معتدل ظهور کرده بودند، معتدلها به نوعی از میراث بحرانهای عصر مشروطه عبرت گرفتند، اما در مقابل عدهای که اقلیت حزبی را تشکیل میدادند و عمدتاً از اعضای جوان و غیر مشهور به شمار میآمدند، بر طبل تندروی میکوبیدند. حزب دمکرات بعد از وقوع جنگ اوّل جهانی به دو دسته تقسیم شد: گروه دمکراتهای تشکیلی و تشکیلات دمکراتهای ضدتشکیلی. رهبری گروه نخست با میانهروان این دوره مثل ملکالشعرای بهار بود و رهبری دستة دوم با سیدمحمد کمرهای. به عبارتی گردانندگان مهم دمکراتهای تشکیلی عبارت بودند از محمد حسین صدرائی(1)و ملکالشعرای بهار.
در نقطة مقابل کمرهای از اعضای لژ بیداری ایران بود که نقش ناشناختهای در تحولات معاصر کشور داشت. خواهر او فاطمه سادات همسر سید محمدرضا مساوات بود، مساوات(2)در این ایام در مهاجرت به سر میبرد. در این زمان عدهای میخواستند حزب اتحاد و ترقی را تشکیل دهند، بین کسانی که در این اندیشه بودند نام شیخ حسین یزدی، میرزا حسن خان مشیرالدوله و حسین خان مؤتمنالملک دیده میشد، اینان هم میانهروان این دوره بودند. به طور مشخص حسن خان مشیرالدوله رجلی بود خوشنام، شیخ حسین یزدی نیز با گروه تندرو سالهای بعد از فتح تهران تا اولتیماتوم روسیه در آویخته بود؛ بنا براین اگر تشکیلات مورد نظر آنها سازمان مییافت وزنة تعادل به سوی گروه معتدل سنگینی میکرد. کمرهای این رجل گمنام اما بسیار مهم سیاسی این دوره، تلاش کرد در اینان نفوذ کند، او سپرده بود از اخبار درونی آنها اطلاعاتی به وی داده شود(3)
اوایل سال 1294 شمسی مصادف با مه 1915، بین نمایندگان مجلس و هیئت دولت اختلاف بروز کرد. با اینکه ایران درگیر جنگی ناخواسته شده بود، اما مجلس که اکثریت آن را دموکراتها تشکیل میدادند، مانع از تشکیل یک دولت مقتدر میگردید. سید ضیا نوشت این اقدامات «دور از منافع عمومی» است و «مقاصد خصوصی یا عوامفریبی» را تعقیب مینماید: «آری اهریمن مرگ و اضمحلال با منظرة عبوس و نظر تهدیدآمیز چشمان شرربار خود را بر ما دوخته، لکن هنوز اعمال مقاصد شخصی از افکار ما خارج نشده ما را به وخامت نتایج این رویههای ایران فناکُن آگاه نمیسازد.» تا آن زمان ادارهکنندگان مجلس در طول حدود چهارماه، چهار کابینه را زمامدار مقدرات مملکت کرده بودند، به قول رعد «دیگر سزاوار نیست در این
1) میرزا محمد حسین صدرائی فرزند میرزا محمد علی تاجر اصفهان بود، پدر بزرگ او حاجی صدرائی از تجار بزرگ اصفهان به شمار میرفت. میرزا محمد علی در امر داد و ستد و تجارت تنباکوی شیراز فعال بود، خود میرزا محمدحسین از عناصر حزب دمکرات بود و تا دورههای بعد هم در این حزب به فعالیت پرداخت.
2) برای آشنایی با سیمای سیاسی مساوات نک: بحران مشروطیت در ایران، صفحات متعدد.
3) کمرهای، ج 1، ص23.
موقع از موافقت با رئیسالوزرایی [عینالدوله] که به اتفاق آرا وی را لایق اداره کردن امور مملکت دانستهاند مسامحه را روا ندارند.»(1)
به نوشتة رعد از زمانی که مجلس سوّم تأسیس شده بود، کشور به جای اینکه صاحبی پیدا کند کاملاً بیصاحب مانده است. از نتیجة تجمع وکلا در ساختمان بهارستان، کشور دچار نوعی بیتکلیفی شده و مردم به شدت سردر گم بودند. بی سر و سامانی از در و دیوار میبارید، «نمیتوان باور کرد که مؤسسین بحرانهای پنج ماهه صدماتی را که به دست خود نسبت به هستی و حیات موکلین خود وارد مینماید از روی عمد و اراده است، زیرا که تصوّر و تحمل این نکته خیلی مشکل است که برگزیدگان ملّت غیر از طریق منافع حقیقی مملکت راه دیگری بپیمایند.» رعد هشدار داد نه تنها کشور با مخاطره مواجه شده است، «بلکه در گرداب مخاطرات غوطهور گشتهایم، والّا با این حال تا کی وکلا نباید به وضعیات از هم پاشیدة ایران خاتمه بدهند.» (2)
در اوایل نیمه دوّم سال 1294 شمسی، به دلیل وخامت اوضاع، وزارت داخله دیگر تعطیل شده بود، کسری بودجه بیداد میکرد و کنترات مسیو وستداهل رئیس نظمیه تجدید نشده بود، مورخالدوله به شکل تحقیرآمیزی مینویسد که وستداهل سابقاً در استکهلم کفیل یکی از کلانتریهای شهر بود(3)
وضع نابسامان نظمیه فقط ناشی از کمبود بودجه یا مثلاً نرسیدن حقوق نبود، رعد نوشت: «بلی به سبب هرجومرج وزارت داخله که ناشی از نادانی معاون آن و تسامحات عمدی مشارالیه در ادای وظایفی که بر عهده گرفته است این نتایج را انتظار داشتیم.» به عبارت بهتر رعد پرده را بالا زد و نشان داد که بحران تهران و سرتاسر کشور تا اندازة زیادی عمدی است و ربطی به مسئلة بودجه ندارد. به هر حال قرار بود وستداهل روز بیست و دوّم ذیحجه برود، این خود نشاندهندة بحران دیگری بود که در انتظار کشور بود. از سویی رعد نوشت: «عدم آشنایی و فقدان بصیرت معاون مالیه به وظایف خود و امور مرجوعه به وزارت داخله به حدی فضاحتآمیز و ثمرات ناگواری را برای ما تهیه کرده که نه وزارت داخله باقی مانده و نه مرکز و دایرهای وجود دارد که در صدد تصفیه کارها و رفع حوائج ضروری و حل مشکلات قوای تامینیه برآید. از بدو ایجاد وزارت داخله هیچ دورهای یاد نمیآید که جریان امور و حکمروایی بیتکلیفی و لاابالیگری تا این حد در سیما و منظره مهمترین دوائر کشوری ما حکومت نماید.»
سید ضیا ادامه داد باید معاون وزیر را عزل کرد، نباید به طرفداری از کسی برآمد که «اساس مملکتی یک مملکتی را متزلزل و پاره شدن شیرازة یک دولت را رضایت بدهند.» رعد
خاطرنشان ساخت که تهران «در مقابل یک پیشآمد تهدید کننده، یک تهلکة غیرقابل جبران و بالاخره یک رشته مخاطرات سهمناکی که پس از رفتن رئیس تشکیلات آن و تأمین نگشتن مصارف نظمیه به بیان خواهد آمد، نگریسته میگوییم: چنانچه به فوریت کنترات مسیو وستداهل تجدید نگردد و شرایط ایشان که عبارت از تخصیص منابع عایداتی است بر اساس مخارج نظمیه پذیرفته نگردد، هر آینه امنیت فعلی و آسایش حاضرة(1)طهران را که از پرتو نظمیه برای ما به دست آمده باید بدرود گفت، خود را حاضر برای مواجه شدن با هر نوع حادثه ناگواری بنماییم.»(2)
در آن ایام تنها حافظ امنیت پایتخت نظمیه بود که به کوشش وستداهل بعداً توانست کمیتههای ترور و جوخههای مرگ را شناسایی و دستگیر نماید. در زمانی که مستوفی کابینه را در دست داشت، متحدان و یاران همیشگی تروریستها و مرگآفرینان در صدد برآمدند از فرصت به دست آمده ناشی از کابینة مستوفی که همیشه مورد حمایت آنان بود استفاده کنند و با تمهید مقدماتی رئیس نظمیه را وادار به خروج از کشور کنند تا بحرانسازان عصر مشروطه بتوانند بار دیگر به عملیات خشونتآمیز خود متوسل گردند. اینکه وزارت داخله با عملیات مرموز این گروه به کلی تعطیل شده بود، اینکه وزارت مالیه حاضر نبود هزینة برقراری امنیت تهران را بپردازد و نهایتاً اینکه همزمان علیه وستداهل شایعهپراکنی و خصومت به اوج خود رسید، ریشه در این واقعیت داشت. کسانی که از عمق ماجرا با خبر بودند دائماً هشدار میدادند، آنها میگفتند با عملیات وزارت داخله و مالیه، کشور روز به روز بیشتر به سوی سقوط سوق داده خواهد شد. در این مقطع تاریخی سید ضیا، این یار غار وزرای مختار بریتانیا در راستای سیاست رسمی بریتانیا در طول جنگ اوّل جهانی، سیاستی که از بدو مشروطه برای حفظ تعادل قوا در برابر روسیه در پیش گرفته شده بود، تلاش میکرد مانع از تعمیق بحرانی شود که البته عواقب آن معلوم نبود. به عبارت بهتر در این دوره اختلافات داخلی بریتانیا و حکومت هند انگلیس در قالب بروز اختلاف بین گروههای مختلف داخلی تجلی مییافت، اختلافاتی که به هر حال به نفع سیاست رسمی بریتانیا در ایران بود.
این موضوع و موضوعات مشابه مقولههایی نبودند که از دید تیزبین ناظرین سیاسی به دور مانده باشند. به طور مثال همین سید ضیا از شایعاتی خبر داد که «اغلب آنها شاید موافق حقیقت و واقع باشد»، اما این شایعات به اندازهای هراسانگیز بودند که «خواطر ما را متوجه ساخته» و «نمیتوانیم کتمان مسموعات و اطلاعات خود را مقتضی دانیم.» اما موضوع دیگر این بود که «برای کشف حقایق جز ازدیاد تشویش اذهان و تزلزل خواطرها نتیجه نمییابیم.» سید ضیا هم تصمیم گرفت لب فروبندد، او نوشت: «پس از جلب توجه دولت به وظیفه و
مسئولیت عظیمی که برعهده گرفته ناگزیر از آنیم که نظر مقامات ملّی را نیز به وضعیات حاضره معطوف و تعیینتکلیف قطعی را به فوریت استرحام نماییم.»(1)رعد نوشت فعلاً از «کشف بعضی حقایقی که اخیراً واقف گشتهایم خودداری مینماییم.»
حدود یک ماه بعد باز هم روزنامة رعد از تیرگی افق و تاریکی آسمان سیاست و احوال عمومی مملکت سخن به میان آورد. از نظر این روزنامه وضعیت به اندازهای مغشوش است و بحران به اندازهای رشد یافته و «به نقطهای رسیده که دیگر امید پیدایش یک روزنه روشنایی هم در این فضای پهناور نمیرود و بدبختانه هر چه بخواهیم راجع به وضعیات کنونی بسط مقالی دهیم، جز تزلزل افکار و ازدیاد تشویش اذهان نتیجه دیگری نخواهیم گرفت. بنابراین آیا بهتر نیست به درج گزارشات(2)روزانه تا حدی که مصالح مملکت به ما اجازه میدهد اکتفا نموده مشاهده مناظر خونین صحنة سیاست مبارزات مستحدثه را به پردههایی که در شرف بالا رفتن است حوالت دهیم.»(3)
حداقل یکی از ماجراها بحرانسازیهای گروهی بود که به دنبال این بودند کشور را طعمه آتش جنگ نمایند، گروهی که برای آنان مصلحت کشور و بقای ایران هیچ بود و علیرغم شعارهای شداد و غلاظ در صدد آن بودند تا ارتش بیگانه را به کشور بکشانند تا مگر بحرانهای عدیده، کار حکومت قاجار را یکسره نماید و به این وسیله کار را خاتمه دهند. حرکات مشکوک فراوانی صورت میگرفت، اسلحههایی از مرزهای غربی کشور وارد ایران میشد و عنوان میگردید که این سلاحها را دولت آلمان به کسانی داده است که میخواهند علیه روس و انگلیس بجنگند. برخی از این اسلحهها به تهران رسید، کار به جایی ختم شد که مستوفیالممالک که خود مورد حمایت همین بحرانسازان بود، دستور داد وزارت داخله به نظمیه اطلاع دهد از این به بعد دکانهای اسلحهفروشی و فشنگفروشی باید بسته شود و اجناس آنان مصادره گردد، نظمیه هم آگهی داد که در هر نقطه اسلحه دیده شود، توقیف و ضبط خواهد شد(4)
در همین ایام در کرمان کفیل کنسولگری انگلستان مورد حمله واقع شد و به شدت زخمی گردید، این فرد بعداً به دلیل جراحات وارده درگذشت. مجاهدین کرمان روز به روز رو به افزایش بودند، والی کرمان رسماً به دولت مرکزی اطلاع داد نمیتواند کاری انجام دهد و اگر دولت نتواند نیروی کمکی ارسال کند او استعفا خواهد داد(5)به این شکل هستههای مقاومت
علیه انگلیسیها در جای جای کشور به صورت خودجوش شکل گرفت، اما مشکل این بود که این دستهها از فقدان رهبری رنج میبردند، آنان فقط میتوانستند زدوخوردهای پراکندهای با مأمورین دولت مرکزی ایران انجام دهند و از مقاومت طولانی مدت عاجز بودند، هم به دلیل مشکل رهبری مردم و هم به دلیل فقر و قحط و غلا که باعث میشد آنان از دستیابی به ضروریترین نیازهای خود بازمانند.
در این زمان اختلاف بزرگی بین اعضای حزب دمکرات درگرفت. عدهای بر این باور بودند باید تشکیلات فرقه را بار دیگر راه انداخت، عدهای دیگر با آن مخالفت میکردند. کمرهای میگفت اگر کمیته فرقه را تشکیل دهند، یا باید با چپهای روسیه همکاری نمایند و یا تشکیلدهندگان قادر به عملیات باشند، برای این کار هم پول نیاز است. منظور از عملیات اقداماتی عینی بود تا قدرت حزب را به رخ حریفان کشند. از سویی روش نفوذ در گروه حریف منحصر به گروه ضدتشکیلی نبود، بلکه وثوقالدوله هم که توانسته بود کریم دواتگر را اجیر کند، وی را برای تطمیع یا تهدید گروه ضدتشکیلی مورد استفاده قرار داد؛ بازی خطرناکی که سرانجام به قیمت قتل کریم تمام شد. کریم دواتگر در این ایام به شدت فعال بود، این مرد با کمرهای جلساتی منظم داشت، حال آنکه هیچوجه تشابهی بین وی و کمرهای دیده نمیشد. کمرهای میخواست از نیروهایی مثل کریم برای رسیدن به اهداف سیاسی بهرهبرداری کند، او بر این باور بود که اگر فرقه تشکیل نشود، احتمال همکاری امثال کریم با روسها بیشتر است و به قول او فساد زیادتر میشود. کریم دواتگر در این ایام به شدت زیر نفوذ گروه وثوق قرار داشت، این گروه از طریق وی میخواستند تشکیل مجدد حزب را به گروه کمرهای تحمیل نمایند. کریم بر این اعتقاد بود که باید فرقه را تشکیل داد تا نقطه اتکای کابینهای شود که میبایست به دست دمکراتها اداره میگردید، از سویی او میگفت باید به صورت سازمان یافته در انتخابات مجلس که در اثر جنگ تعطیل شده بود شرکت جست، او میگفت اگر فرقه بین مردم فعالیت نکند مفتضح خواهد شد(1)
گروه ضدتشکیلی برای اینکه حریف را از میدان به در کند، به روشهای به شدت ضداخلاقی دست میزد. به طور مثال روزنامة ستارة ایران در یکی از شمارههای خود، دروغی را درج کرد که ضمن آن مدعی شد کارکنان روزنامة نوبهار، در محل این روزنامه مرتکب سرقت شدهاند. ستارة ایران به واقع ارگان ضدتشکیلی بود و نوبهار ارگان تشکیلی. این شماره از روزنامه به دست روزنامهفروشی داده شد و او این مضمون را با صدای بلند فریاد میکرد. جمعی این شخص را گرفتند و به آژان تحویل دادند، این شخص رها شد و بار دیگر کار خود را از سرگرفت. روزنامهفروش گفت: «به من دو قران دادهاند که جار بزنم، شما هم دو قران بدهید تا ساکت شوم!»(2)
درست زمانی که قحطی بیداد میکرد و اختلافات حزبی به اوج خود رسیده بود، میخواست انتخابات مجلس چهارم برگزار شود. در این دوره علاءالسلطنه ریاست وزرایی را به دست داشت. آنچه میتوانست به روند انتخابات سرعت بخشد، دستگیری سران کمیتة مجازات بود، لیکن دستهای هدایتکنندة این کمیته، همچنان فعال بود و مانع از برگزاری انتخابات میشد. درست در این شرایط حزب دمکرات ایران و کمیتة ایالتی تهران این حزب، در نیمههای ذیقعده سال 1335 بیانیهای منتشر کرد و بحران ایران را در این مقطع تاریخی مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. آنان در بیانیه خود نوشتند: «در چنین موقع تاریخی، افکار مشوش و آمال نابکار گوناگون و حتی ناستوده به وسیله عناصر لجامگسیخته، بحران را مغتنم شمرده و میخواهند دوام این تیرهبختی و بیتکلیفی را آلت استفادههای نکوهیده خود قرار دهند.» اکثریت حزبی بر این باور بود که برای غلبه بر بحران باید مجلس را تشکیل داد، به همین جهت کمیتة تهران حزب دمکرات ایران که مواضع اکثریت را بازتاب میداد، اسامی کاندیداهای خود را برای چهارمین دوره مجلس شورای ملّی به این شرح منتشر کرد: مخبرالسلطنه هدایت، میرزا حسن خان مستوفیالممالک، سید حسن تقیزاده که در برلین به سر میبرد، سلیمان میرزا اسکندری که در استانبول زندگی میکرد، دکتر مهدی ملکزاده، ابراهیم خان حکیمالملک، سید محمد تدین، سید حسین اردبیلی، ملکالشعرای بهار، میرزا حسن خان مشیرالدوله و شیخ ابراهیم زنجانی(3)در لیست حزب دمکرات چهرههایی دیده میشد که در زمان انعقاد مجلس دوّم خود در زمرة تندروان به شمار میرفتند. دو تن از برجستهترین اینان سید حسین اردبیلی و شیخ ابراهیم زنجانی بودند، اما اینک در برابر گروه ضد تشکیلی، میانهرو محسوب میشدند. بعد از سقوط مشروطة دوم با اولتیماتوم روسیه، سید حسین اردبیلی در سال 1331 به استخدام خزانهداری درآمد، بعد از یک سال به دلیل ناسازگاری با رئیس اداره یعنی مرنارد بلژیکی استعفا داد. سال 1333 وقتی روزنامة افراطی ستارة ایران منتشر شد، اردبیلی سردبیر آن بود و بعداً مدیر روزنامة نیمه دولتی ایران شد(4)
فرقه، اسامی سید حسن تقیزاده و سلیمان میرزا را به این دلیل در لیست خود گنجانیده بود تا مخالفین ضدتشکیلی خود را گامی به عقب راند؛ گرچه اکثریت دمکراتها بر این باور بودند که کاندیدای نمایندگی پارلمان باید در کشور حضور داشته باشد.
حزب اعتدالی هم بیاننامهای منتشر کرد و کاندیداهای حزب خود را معرفی نمود، کاندیداهای اینان عبارت بودند از: سید حسن مدرس، سید محمد صادق طباطبائی، میرزا هاشم، مؤتمنالملک، حاجی امام جمعه خوئی، سردار معتمد رشتی، قوامالسلطنه، حاجی آقا شیرازی، قوامالدوله، حاجی معینالتجار بوشهری، حاجی حسین امینالضرب و حاجی محمد تقی بنکدار(1)با این وصف گروه ضدتشکیلی دست از تحریکات خود برنداشت، این گروه با مخالفت تشکیل مجلس، به واقع مانع از انجام اقدامات قانونی میشد و کشور را در هرجومرج و بحران و بی قانونی نگه میداشت تا از آب گل آلوده ماهی بگیرد. این موضوع باعث شد، بهار تاریخچهای از تشکیل گروه مزبور را برای خوانندگان بنویسد و آنتریک بازی و شیادی اینان را با ذکر مثال واضح سازد. این نخستین باری بود که بهار با شجاعت بینظیر و به شدیدترین لحنی این تشکیلات را آماج حمله قرار میداد.
مثل دوره دوم مجلس، حاجی آقا به شدت مورد نفرت گروه افراطی بود، اینان حاجی آقا شیرازی را متهم کردند که از مسیو مرنارد بلژیکی حمایت میکند. از سویی به روایت مورخالدوله، میرزا قاسم خان صوراسرافیل عضو تیم افراطی این زمان، قول داده بود اعتبارنامة حاجی آقا را در مجلس رد کنند، همین طور هم شد، بعد از این ماجرا حاجی آقا به فارس رفت و در آنجا زندگی کرد تا اینکه بار دیگر در مجلس چهارم به نمایندگی انتخاب شد. اما این بار وی وقتی در آغاز مجلس، نطقِ مهمی علیه افراطیون ایراد کرد، از سمت نمایندگی استعفا داد و بار دیگر به فارس عزیمت نمود. از این تاریخ تا هنگام کشته شدن به سال 1308، حاجی آقا مقیم املاک پدریاش در روستایی به نام فاروق بود که نزدیکیهای مرودشت قرار داشت.
به روایت بهار، ماجرای گروه ضد تشکیلی به این صورت بود که حین جنگ، گروهی از دمکراتهای سابق تصمیم گرفتند این حزب را احیا کنند و مبارزات سیاسی را به صورت سازمانیافته هدایت نمایند. در این ایّام چند تن از رهبران دمکراتها در خارج به سر میبردند، عدهای مثل سلیمان میرزا اسکندری و یا سید حسن تقیزاده در این زمره بودند. گروه دیگری از آنان در نقاط مختلف ایران و جهان پراکنده شده بودند، به همین جهت برخی از افرادی که در تهران اقامت داشتند، با تشکیل حزب مخالفت میورزیدند. سید مهدی افجهای، شاهزاده محسن میرزای تلگرافچی، سید محمد کمرهای، میرزا تقی بینش، حسین پرویز و سه تن دیگر که مجموعاً هشت نفر میشدند، با تشکیل کمیته دمکرات مخالفت میورزیدند. سید مهدی افجهای از اعضای مؤثر حزب دمکرات ایران در دورة دوم مشروطه به حساب میآمد، قاضی و مستشار دیوان استیناف بود، وقتی روزنامة ایران نو که بعد از رسولزاده او سردبیرش بود در
1) زبان آزاد، ش15، پنج شنبه 18 ذیقعده 1335، 6 سپتامبر 1917، «بیان نامه.»
جریان اولتیماتوم روسیه توقیف شد، وی تنها شمارة ایران نوین را به جای آن منتشر ساخت که آن هم توقیف شد. افجهای روز 27 مرداد 1325 شمسی از دنیا رفت. حسین پرویز از همراهان سید محمدرضا مساوات بود، به قول ابوالحسن علوی در دوره اوّل مشروطه نشریة مساوات در واقع به کوشش او منتشر میشد(1)دیگر همکار گروه ضدتشکیلی سید عبدالرحیم خلخالی بود. سید عبدالرحیم خلخالی به هنگام انتشار مساوات از همکاران آن بود ،(2)بعد از فتح تهران رئیس دیوان محاسبات وزارت مالیه بود، به سال 1333 ریاست مالیه غار و فشافویه را تصدی کرد. خلخالی جزو مهاجرینی بود که به هنگام آغاز جنگ خاک کشور را ترک کرد و به کمیتة به اصطلاح دفاع ملّی پیوست.
به هر حال تیم مذاکرهکننده برای راهاندازی مجدد حزب، هیجده تن بودند، قرار بود مذاکرات این گروه به خارج درز نکند؛ اما افجهای به نزد شعاعالسلطنه میرفت و گزارش جلسات را میداد، از آن سوی سید محمد کمرهای، به «دیگری» که نام او نوشته نشده است، مذاکرات درونی گروه را برملا میساخت و آن «دیگری» مستقیماً به سفارت بریتانیا گزارش میداد. به زودی از این کمیسیون هیجده نفره، هشت نفر استفعا دادند، اینان همان کسانی بودند که به تشکیلات و تجدید آن اعتقادی نداشتند. ظاهر امر این بود که گفتگوها به همین جا خاتمه یافته است، اما «در پرده دو دسته خود سرانه کار میکردند، یک دسته به نام تشکیلات حزبی دمکرات و دسته دیگر به نام یک کمیته که عبارت از چند نفر عضو حالیه ضد تشکیل باشند.» ملکالشعرای بهار این گروه را «عوامفریبان برادرکش» نام مینهاد، همانطور که گفته شد در بین این افراد «بینش» نام دیده میشد که در تحولات مشروطه به بعد هیچگونه سهمی نداشت. به گفتة بهار این عده از سوی ملکمنصور میرزا شعاعالسلطنه تحریک میشدند و فعالیتهای تخریبی خود را شکل میدادند. در این بین بود که روزنامة ستارة ایران شکل گرفت، این روزنامه به زودی «آلت دست بینش مذکور و سید محمد کمرهای و پرویز مهرساز شد.» مهمترین کانون فعالیت آنان مخالفت با تشکیل مجلس شورای ملّی بود. این عده وقتی دیدند تلاشهایشان برای عدم برگزاری انتخابات مجلس به جایی نرسید، شروع به تحریکات دیگر کردند. گروه یاد شده پای مهاجرین جنگ را به میان کشیدند، جالب اینکه گروه یادشده، تا پیش از این به همین مهاجرین انواع و اقسام ناسزاها را نثار میکردند و اینک تلاش مینمودند تا آنان را به مثابه حربهای برنده علیه حریف خود به کار گیرند.
ملکالشعرای بهار در ارتباط با این موضعگیریها نوشت: «ببینید تردستی و دورویی تا کجا و آن کسی که به اینها درس میدهد چهها را پاییده است!» او ادامه داد نکته این است که روسوفیلهای سابق مثل قائممقامالملک رفیع و سپهسالار تنکابنی به اینان پول میدهند تا علیه
دمکراتهای میانهرو مبارزه کنند. به این ترتیب «یک دسته تشکیل شد از شاهزادگان مرتجع، از تروریستهای کوتاهنظر، از سپهسالارهای معلومالحال و از کمالالسطانها و کمرهایها و پرویزها و بینشها، همه با هم متحد و پولهای سپهسالار و شعاعالسلطنه بود که در بین جراید منتشر و فحش بود که از سر تا قدم کسانی را که با این دسته یا با یکی از این دستهها طرف بود فرا میگرفت.»
به قول ملکالشعرا، اوج رسالت این تشکیلات این بود که در تهران بنای فساد گذارند، هیاهو و آشوب به راه اندازند و بحران سازی کنند، آنگاه «کودتای سختی شروع نموده و اساس مشروطیت را به یک دیکتاتوری غیر معلومی مبدل سازند.» او نوشت مسئله نان که هنوز سامانی نیافته است «زیر سر اینان بوده و هست و حالا هم دولت دو مقابل قاعدة معمول گندم به خبازخانهها میدهد و همین تشکیلات خائنانه است که گندم را مخفی نموده و نان را به این شکل درآورده و اگر روزهای خواندن رأی حس شود که افراد صالح دارای اکثریت خواهند بود، همین نان را وسیله قرار داده و یک آشوبی به پا خواهند کرد.» نکته مهمتر این بود که افراد «اخیراً با یک قسمت از یکی از احزاب هم عهد شده و به نام طرفداری از یک رژیم دیگر که بر بادی ملک و ملّت را شامل خواهد بود، در مازندران اجتماعاتی بر پا کرده و در این زمینه نیرنگها ساختهاند!» او نوشت دولت هم این افراد را میشناسد و از اهدافشان نیز مطلع است، اما معلوم نیست چرا با آنان برخورد نمیکند. تشکیلات موردنظر بهار به ریاست امیر مؤید سوادکوهی در مازندران فعالیت داشت و اینان از طریق فردی به نام شیخ عبدالعلی لاریجانی مدیر مجلة اسلام با آن همکاری میکردند.
در این مقاله از شیخ ابراهیم زنجانی و مخبرالسلطنه هدایت، تمجید شده و یادآوری گردیده بود که با وجود اینکه این افراد هنوز در قید حیاتند؛ عدهای با ادعای دمکرات بودن، راهی دیگر در پیش گرفتهاند: «باید مرد در آن ملکی که امثال این مردمان بزرگ تاریخی را که هنوز خسته نشده و شب و روز برای ایجاد یگانگی، برای ایجاد قوت ملّی، برای ایجاد مرکزیت و برای جلب اکثریت دمکراتها کار میکنند، به قول سفله مدیر ستاره و نویسنده بیشرف او(1)غیر خادم نامیده شده و آنگاه سید محمد کمرهای، حسین آقا [پرویز]، میرزا تقیخان [بینش] که به قدر سرمویی به این مملکت خدمت نکرده و تمام حرکاتشان از اوّل تا کنون حقیقتاً خیانت بوده است، فرقهگردان و لایق اداره کردن جمعیت و عضو مرغوب باشند؟!» ملکالشعرا نوشت غایت آرزوی اینان به تعویق انداختن انتخابات مجلس و جلوگیری از تشکیل مجلس چهارم است، اما «محال است مجلس ملّی به تأخیر افتاده و بدین وسیله شهر
1) منظور حسین صبا مشهور به کمالالسلطان است، این مرد زمانی که آفتاب منتشر میشد نخستین مدیر آن بود و به نام ح. عبدالوهاب زاده امضا میکرد، عبدالوهاب پدر حسین صبا بود.
آشوب شده و کابینه سیاهی که شما میخواهید بر روی کار بیاید.»(1)اما نظر بهار محقق نشد، با اینکه انتخابات برگزار شد، اما تشکیل مجلس وقتی صورت گرفت که اینان به مراد خود رسیدند؛ آن روز دیگر رضا خان سردار سپه در عرصه سیاسی ایران یکهتازی میکرد.
آری! این گروه شهرآشوب و غوغاسالار که از سویی دست در دست کمیتة مجازات داشتند و از سویی خود در بحرانهای عدیده این دوره مثل قحطی نان آن هم در تهران؛ ذی سهم بودند، به تلاش و تکاپوی خود ادامه دادند. گروه ضدتشکیلی اقلیتی بیش نبود، اقلیتی که فریادش از همه بلندتر بود. اینان تریبونهای روزنامهای خود را بهترین ابزار غوغاسالاری قرار داده بودند، همانطور که بهار گفته بود؛ هدفشان کودتای سیاهی بود تا بنیاد مشروطه را براندازند و یک رژیم دیکتاتوری برقرار سازند؛ بالاخره هم به مقصود خود رسیدند البته زمانی که با همین بحرانسازیها راه را بر کودتای سیاه سوّم اسفند سال 1299 هموار ساختند. بهار این افراد را به این شکل طرف خطاب قرار داد: «هان ای شیادان خدانشناس، ای مؤسسین اختلاف خانمانسوز حزبی که خاک بر سر شما و و اعمال شما.»(2)
درست در حالیکه سایههای نفرتانگیز قحطی از هر سو دیده میشد و درست در ایامی که مردم در مقابل دکانهای نانوایی تجمع میکردند و از گرسنگی حتی نای فریاد کشیدن نداشتند؛ مناقشات حزبی به اوج خود رسید. هر روز سر و صدای گروه ضد تشکیلی و ارگان آنها یعنی ستارة ایران به هوا بلند بود. در این حال و هوا بود که اکثریت دمکراتها برای جلوگیری از تعمیق بحران راه چارهای اندیشیدند: آنان از طرفداران خود و نیز روزنامههای همسوی با خود خواستند در مقابل حملات مخالفین سکوت کنند و «موقع حاضره مملکت را در نظر گرفته از هرگونه تظاهرات طرفیت آمیزی اجتناب کنند.»(3)
بعد از اینکه کمیتة مجازات لو رفت و بعد از اینکه معلوم شد دمکراتهای ضدتشکیلی با آنان مرتبط بوده و حتی هدایت آنها را بر عهده داشتهاند، روز دوشنبه سیزدهم ذیحجه سال 1335 مطابق با یکم اکتبر 1917، روزنامة ایران اعلانی منتشر کرد و انحلال دمکراتهای ضد تشکیلی را اعلام داشت. به مناسبت این حادثه ملکالشعرای بهار مقالهای نوشت که از مضمون آن اینگونه مستفاد میشود که یکی از محورهای اختلافات در صفوف حزب دمکرات و تقسیم آن به تشکیلی و ضدتشکیلی موضوع کیفیت برخورد با انقلاب روسیه است که از زمان جنگ اوّل جهانی وجود داشت. شاید برای هر خواننده عجیب به نظر آید که بین انحلال تشکیلات گروه ضد تشکیلی و بحث بهار در مورد انقلاب روسیه چه نسبتی میتواند وجود داشته باشد. بهار نوشت: «ما نهضت روسیه را نه تنها در ایران بلکه در تمام عالم مؤثر
میدانستیم، آیا میشود منکر شد که نهضت انقلابی روسیه تعهد تزاریزم را یک باره از گردن آزادیخواهان نصف آسیا برداشت؟ و آیا این تأثیرات حی را که در دنیا از این نهضت حادث شده بود، بایستی ما تنها انکار کرده و باز در زاویه خمول خزیده و میگفتیم دروغ است! هرگز، بلکه وظیفه ما بود که از جریان حوادث عظیمه دنیا مطابق ناموس هر حزب حامی استفاده نماییم و شروع به استفاده نمودیم، ولی مخالفت حزبی مانع از سرعت حصول نتیجه شده و مثل لنگری که به پای یک شناور گیر کند، ما را به ته دریا و زیر موجهای خروشان میکشانید.»(1)بهار از گروه دمکراتهای ضد تشکیلی دعوت کرد رو به سوی اتحاد آورند، بار دیگر با هم یکدل و یکزبان شوند و با هم در راستای رسیدن به اهداف ملّی در چارچوب مشروطه تلاش کنند. اما این دعوتی بیهوده بود، زیرا گروه مذکور به این آسانی دست از بحرانسازی نمیکشید، به عبارت بهتر این گروه در صدد فعالیت برای اجرای اصول مشروطه نبودند که به این آسانی تن به اتحاد دهند؛ آینده نشان داد که گروه ضد تشکیلی همچنان در راه اجرای اهداف خود مصر است.
حتی مدتی بعد که باز هم وثوق کابینه مجدد خود را تشکیل داد، بالصراحه کمرهای را مورد خطاب قرار داد و خاطرنشان ساخت گروه او جز تهمت و بهتان چیزی در چنته نداشته و همان را هنوز ادامه میدهد. کمرهای که وانمود میکرد به خون وثوق تشنه است، در این زمان مبالغی از او برای تأمین معاش بازماندگان کمیتة مجازات دریافت میکرد، او توانست مبلغی برای کمک به گروه برلنیها دریافت دارد و خلاصه اینکه از مواضع قبلی خود علیرغم شعارهای شداد و غلاظ خاطراتش، عدول کند.
آبان ماه سال 1298، وثوقالدوله بخشی از اختلافات دیرینه گروه ضدتشکیلی را با خود به سید محمد کمرهای رهبر این تشکیلات بازگفت. او خاطرنشان کرد در ابتدای فعالیت سیاسی خود و نیز دورة بعد از مشروطه، برخلاف تبلیغات مخالفین، چندان مناسباتی با انگلیسیها نداشته و به عبارتی رابطهاش با آنان خوب نبوده است. او گفت نخستین گامها برای انعقاد قراردادی از نوع قرارداد 1919 در دوره صدارت سپهسالار برداشته شد. وثوق توضیح داد که آن زمان او موفق شد این تلاشها را خنثی سازد، این امر در دوره نخست ریاست وزرایی او صورت گرفت. او ادامه داد در آن زمان روسها بخشی از کشور را رسماً به اشغال خود در آورده بودند، عدهای از تهران مهاجرت کردند، «حالا من نمیدانم از چه نقطهنظر رفتند؛ آیا خدمت یا خیانت» بود، به هر حال وضعیت کشور مغشوش بود. وثوق ادامه داد در آن شرایط محسن نجمآبادی از او پرسیده است آیا تشکیل احزاب لازم و برای کشور مفید است یا نه؟ «من گفتم البته ملت در حالت بیداری [باشد] و یک پشتیبان هم دولت از آنها داشته باشد بهتر
1) همان، ش26، سهشنبه 14 ذیحجه 1335، 2 اکتبر 1917، «به مناسبت اعلان انحلال مؤسسات دمکرات ضد تشکیلات.»
است.» نجمآبادی پرسید آیا دمکراتها هم میتوانند تشکیلات خود را مجدداً راه اندازی کنند؟ پاسخ وثوق مثبت بود. دمکراتها تشکیلات خود را راهاندازی کردند، اما به قول وثوق «بعد یک دسته پیدا شدند و بنای معارضه را گذاردند و کار به جایی رسید که ضدتشکیل چه نسبتها به من داد و در ستارة ایران چه به من نوشت و آن قضیه کمیتة مجازات و آن هنگامهها که برای من در آوردند تا آنکه من از کار کناره کرده و در این اواخر که دیگر نزدیک بود رشته کلیه امور بالکلیه از میان برود و من خودم ابداً خیال و میل به دخول در کار نداشتم؛ سایرین یا وجدان خودم یا شاه و فکر مملکت و ملت مرا وادار به تکفل این کار و قبول این بار نمود. اگر چه شما(1)مرا فاسد و خائن به مملکت و ملت به نظرتان میآید، اما به مقدسات و سایر محترمات آئین و مذهب که ابداً جز حفظ و ترتیب امور مملکتی چیزی در خیال نداشته.»(2)اینها همه شرح گفتگوی کمرهای است با وثوق در دورة دوّم ریاست وزرایی او.
پیش از این مشاجرات قلمی بین ستارة ایران و نوبهار، منجر به تعطیلی نوبهار شد، این حادثه در دوره ریاست وزرایی علاءالسلطنه روی داد که مورد حمایت گروه بحرانساز بود. از این زمان تا مدتی بعد، روزنامة زبان آزاد به جای نوبهار منتشر میشد، این زمان درست مصادف بود با لو رفتن اعضای کمیتة مجازات. زبان آزاد تحولات این زمان را به بهترین وجهی بازتاب میداد. مدیر زبان آزاد معاونالسلطنه یکی از برادران دکتر محمد مصدق بود(3)بالاخره به تقاضای بهار و به دستور احمد شاه از چهاردهم محرم سال 1336 از روزنامة نوبهار رفع توقیف شد و بار دیگر انتشار خود را از سر گرفت، چند روزی قبل از این موضوع، روزنامة کوکب ایران که مدتی به جای ستارة ایران منتشر میشد، توقیف شده بود، این روزنامه در ابتدای امر با کمیتة مجازات همسو بود و از عملیات آن دفاع میکرد.
1) منظور گروه ضد تشکیلی و به طور مشخص شخص کمرهای است.
2) کمرهای، ج2، صص1193-1194.
3) جواد خان معاونالسلطنه فرزند میرزا هدایت وزیر دفتر بود و نوه میرزا حسین خان مستوفی معروف به آشتیانی. جواد خان مدتهای مدید پیشکار مالیه گیلان بود، سپس به کارمندی وزارت مالیه و مستوفیگری کرمانشاه و صندوقخانه سلطنتی منصوب شد. به سال 1323 قمری از مالیه کناره گرفت. چون در وزارت خارجه شغل مناسبی به او داده نشد، از تهران مهاجرت کرد و در ملک خود واقع در خمسه کرمانشاه توطن گزید. وقتی جنگ اوّل جهانی به ایران کشیده شد، به اردوی مهاجرین پیوست و در همین زمان خساراتی به املاکش وارد آمد. در همین اوضاع و احوال بیمار گردید، پس به بروجرد رفت و سال 1335 به تهران بازگشت. در همین سال روزنامه زبان آزاد را منتشر ساخت. آخرین شماره روزنامه زبان آزاد روز چهارشنبه 13 محرمالحرام سال 1336 منتشر گردید، این سی و پنجمین شماره این روزنامه بود. آخرین شماره زبان آزاد به جای چهار صفحه معمول، فقط دو صفحه داشت.
روزنامهها در این دوره از تاریخ ایران نقش بسیار مهمی در مشوش کردن فضای فرهنگی و سیاسی - اجتماعی جامعه داشتند. از نظر فرهنگی اشاره به یکی از مطالب روزنامة ارشاد خود گویاست. روزنامه ارشاد یکی از روزنامههای افراطی پایتخت بود که ادعا داشت حامی آلمان و علیه دولتین روس و انگلیس است، روزنامة یادشده در این موضع خود بینهایت افراط میکرد. در این روزنامه ملکالمورخین فرزند لسانالملک سپهر نویسندة ناسخالتواریخ برخی مطالب کوتاه و ادبی مینوشت و برخی از اغلاط مصطلح فارسی را تصحیح میکرد. از این مهمتر حاجی میرزا ابوالقاسمخان مراغی در پاورقی این روزنامه مطالبی مینوشت با عنوان «گفتار پارسی». سلسله مقالات گفتار پارسی مسبوق به سابقه بود و از زمان انتشار روزنامة ایران نو، تلاش داشت سرهنویسی را در ادبیات ایران ترویج کند و زبان و ادبیات فارسی را از لغات عربی بپیراید. در آن زمان ابراهیم پورداوود در این زمینه پیشگام بود. اما یک نکته پورداوود را از مراغی متمایز میساخت، مراغی تلاش داشت لغات جعلی را که در دساتیر(1)وجود داشت، به جای لغات مرسوم نشاند و در این میان پیشنهادهای مضحکی میداد.
مراغی در این کوشش خود از لغات مجعول دساتیری فراوان بهره میبرد، لغاتی که هیچ ریشهای در تاریخ ایران نداشتند و تعداد زیادی از آنها بسیار خندهآور به حساب میآمدند. مراغی به طور مثال به جای لغت کتاب از واژه مهرک استفاده میکرد، چاغ را به جای وقت مینشانید، میگفت نام فارسی لغت بشر، رنگین است! به جای واژه کلمه که عربی بود، از لغت نوله استفاده میکرد، میگفت به جای نتیجه بگویید: ورزه؛ به جای لغت نطق از کردیز و به جای قّوة متفکره از توش نیرنود و به جای مباحثه از نوسیره باید استفاده کرد. البته واژههایی مثل وخشور به جای نبی و منش به جای طبع در آثار کهن ایرانی وجود داشتند، اما بقیه لغات از جعلیات دساتیری بود که حتی واکنش محمد قزوینی و بالاتر ابراهیم پورداوود را در پی داشت. خلاصه اینکه «خیلی از این لغات دور از ذهن مینویسد که به زبان وحشیهای امریکا و افریقا شبیهتر است تا به زبان فارسی ما.»(2)این ابوالقاسم آزاد مراغی درست در سال 1334 قمری خودش هم مجلهای به نام «نامه پارسی» منتشر میکرد، این نشریه حدود یک سالی منتشر شد و مجموعاً بیست و سه شماره را در اختیار خوانندگان قرار داد. ظاهراً او بر همین مبانی جعلی خود، فرهنگ نامهای هم نوشت که البته به چاپ نرسیده است(3)
1) مجعول کتابی در دوران سلطنت اکبرشاه در قرن دهم هجری بدست شخصی به نام آذر کیوان فراهم شده است و آن را به پیغمبری مجعول از ایران باستان به نام ساسان پنجم نسبت داده و خود آن را ترجمه و تفسیر کرده است. این کتاب بعدها به طبع رسید و مایة گمراهی فرهنگ نویسان شد و لغات ساختگی آن از راه فرهنگها در شعرهای شاعرانی مانند شیبانی و ادیبالممالک و فرصت راه یافت و غلطهای تاریخی آن نیز وارد تاریخ دوران قاجار شد. بعضی از لغات دساتیری امروز در میان فارسیزبانان رواج دارد. لغتنامه دهخدا، ج 7، دورة جدید، بهار 1373، ص 9474.
2) عینالسلطنه، ج6، ص4457.
3) آینده، سال هیجدهم (1371)، صص405-408.
در اوایل محرم سال 1336 روزنامة ستارة ایران از احتمال سقوط کابینه علاءالسلطنه که به دنبال سقوط وثوق روی کار آمده و «عملیات وطنپرستانهاش مخصوصاً از حیث روابط خارجی آن را محبوب وطنپرستان و مورد خصم دشمنان خارجی و منفعتپرستان داخلی ساخته» یاد کرد. ستارة ایران در سرمقاله خود نوشت کابینة علاءالسلطنه با حملاتی از «طرف گرگهای مملکتدار بیگانه و موشان مفتخوار خانگی» مواجه بود. به طوری که میدانیم این امر حادث نشد، کابینه سقوط نکرد اما ترمیم شد، اما این ترمیم مورد پسند گردانندگان ستارة ایران و جناح تندرو همسوی با آنان نبود. ستارة ایران ابراز تأسف کرد از اینکه در ایران مدارس لازم برای تربیت مردانی که میخواهند مدیریت کشور را به دست گیرند وجود ندارد، و به جای آن پاتوقهایی «برای چهره شدن...یاوهگوها در میدان سیاست موجود است.» روزنامة مزبور گلایه داشت که در دورة استبداد رجالی در کلاسهای مقدماتی برای ایران تربیت کردند، اما چه رجالی؟ به گمان نویسنده این رجال هیچ فایدهای به حال کشور ندارند و «اگر روشنی از آنها به ظهور رسد، چون نور صاعقه است که آتش به خرمن هستی وطن میزند و اگر برای تجدید هوای سیاست اهتزازی از آنان مشهود گردد، خاک مذلت بر فرق وطن میریزد.» به نوشتة ستارة ایران رجال قدیم نمیتوانند پرچمدار تجدّد شوند، «رجال قدیم که استخوانهای پوسیده هیکل استبداد و اسکلت کرمخورده اداره دلبخواهیند، ممکن نیست چهارچوب کشتی نجات و چوببندی عمارت تجدّد شوند.»
ادارات جدیدالتأسیس به دست کسانی اداره میشود که همان «رجال محافظهکار» قدیمند. اینان خشتی کج را بنا نهادهاند که تا ثریا کج بالا میرود، این رجال حالت سدی را پیدا کردهاند که به دست معمار ناشی ساخته شده و نتیجة این سد بازگردانیدن آب به کویر و شورهزار است. مَثَل ادارات ایران «مثل مسجدی است که برای ترویج دین اسلام بنا شده و مغان و هیربدان و کشیشان در گوشههای آن آتشکده ساخته و زُنّار به گردن مؤمنین بندند.» این ادارات مثل حمامی هستند که جامة معصومیت از تن مراجعین به در آورده و آنان را به کثافت آلوده میکند و با جامه خیانت از حمام بیرون میبرد. نویسنده آورده بود: «در ادارات و وزارتخانههای ما به جای اینکه به وسیله ترقی تدریجی و اجرای اصول مجازات و مکافات رفتهرفته رئیس و حاکم و نماینده پارلمان و وزیر تربیت کند به واسطه ترویج اصول هواداری و لاابالیگری»؛ خائن به ظهور میرسد و اصول «پارتی بازی و توسل به متنفذین را معمول ساخته» و حس خدمت و فعالیت را کشتهاند.
از وزارت داخله و مالیه و سایر اداراتی که به نحوی از انحا زیر نفوذ آنها بود، سخن به میان آمد، اداراتی که مثل «ترتیب قدیم هندوستان طبقات مختلفه» در آنها وجود دارد، عدهای هرچند هم مصدر خدمات درخشان شوند، نمیتوانند حداکثر از مقام منشی اوّل ترقی کنند و «دسته دیگر اگر مرتکب هزار خیانت گردند همیشه مسند حکومت و ایالت و امانت و
پیشکاری مالیه، تیولشان است.»
چرا وضع چنین است و امیدی هم به نسخ آن نیست؟ «برای اینکه وزرا عهد [گذشته] مایل بودهاند اقوام و بستگان نالایق آنها همیشه مسندهای عالی را اشغال کنند و کبر و نخوت آنها اجازه نمیداده است پسر یا برادرزاده خود را در رتبة ملازمت خدمت یا ثَبّاتی(1)ببینند.» رجال کهنه نسبت به تجدّد بغض دارند، آنان «شهوت زمامداری» دارند و برای خود و طبقة خود برتری قائلند و این امر هرگز اجازه نمیدهد در تربیت بهتر از خود، قدمی بردارند. این رجال محافظهکار تا دم آخر و «نفس واپسین برای خفه کردن نطفه ترقی در رحم مشروطیت میکوشند و هرگز راضی نمیشوند نفوذ دولت و هیئت جامعه جانشین قدرت و نفوذ شخصی آنها شود.» این رجال که نسل اندر نسل به رشوهخواری خو گرفتهاند و از پرتو تصدی پدرانشان در یک منصب دولتی جلال و شکوه برای خود درست کردهاند، به حقوق مشروع اداری خود رضایت نمیدهند و خرج خود را میزان دخل معین نمیکنند و «محال است جز این اصول دیانتکش و مملکت ویران کن را رواج دهند.» اینان به تدابیر گوناگون، دیگران را همرنگ خود میسازند، اشخاص درستکار را تنزل میدهند و یا منکوب ساخته و گوشمالی مینمایند.
سرمقالهنویس ستارة ایران رجال قدیمی ایران را پروردگان دامان استبداد و یادگارهای عهد آتیلا و چنگیز نام نهاد که بقای آنها به مفهوم بقای فساد اخلاق اداری و رشوهخواری است: «این است نظریات اساسی که صرف نظر از سازش رجال قدیمی با اجانب، علاقهمندان به ترقی ملّت و تهذیب اخلاق اداری مملکت را در مقابل بعضی پیشامدها سراسیمه و دیوانه میکند و این دیوانگان را در خرابه اخلاق عمومی دچار سنگ طعن کودکان نااهل و ولگرد وطن میسازد.»
به نظر نویسنده که کسی جز صبا نیست، برای اصلاح امور باید مسلک محافظهکاری را رها ساخت، نباید مرهم زخم مملکت را فقط استخوان بدانند و «بخواهند شغل وزارت را به طبقات دویم و سیم که از ارتباط با اجانب دورتر و به مجازات نزدیکترند تفویض کنند، قحطالرجال کمتر محسوس گشته و اکل میته مباح نشود.» نوشته شد ملّت باید کابینه علاءالسلطنه را حمایت کند، از هر قسم اقدامی که هیئت دولت را از نظر مسائل داخلی و خارجی دچار محظور کند بپرهیزد، لختی صبوری و متانت پیشه نماید و با هوشیاری و بیداری که به قول آنها لازمه یک ملّت آزاد است عملیات دو عضو جدید کابینه را تعقیب نماید. در خاتمه آمده بود: «ما امیدواریم رفتار دو عضو جدید به نفع مملکت ما را از بدبینی پشیمان و عقاید ما را به برهان حسی تکذیب کند.»(2)
دو عضو جدید کابینه، شاهزاده عینالدوله و احمد قوامالسلطنه بودند که از داوطلبی وزارت منصرف شدند. ستارة ایران این موضوع را به فال نیک گرفت و نوشت: «خوشبختانه اقتضای عصر تجدّد که به وسیله تمایلات افکار پاک و بیآلایش وطنپرستان و انعکاس آنها در جراید ملّی نمایش داده شد از یک پیشآمد ارتجاعی که عضویت دو عنصر غیرمعتمد در هیئت وزرا باشد جلوگیری نمود و شاهزاده عینالدوله و آقای قوامالسلطنه موافق اطلاعات واصله از داوطلبی وزارت منصرف گشتند.» ستارة ایران این مسئله را «مظفریت قابل تبریک تجددپروری بر ارتجاع و یک غلبه شایان تقدیر وطنخواهی بر بیگانهپرستی» دانست. نیز به گمان او این مسئله به مَنزلة غلبه ترقی بر ارتجاع و ممانعت از «متابعت فرمان بازگشت فرماندة محافظهکاری» است. نویسنده ادامه داد: «پیش قراول محافظهکاری و ارتجاع شکست یافت، اما قلعوقمع نشد و اردوی شقاوت از عدم موفقیت طلایه[دار] خود قدری متحیر و مأیوس گشت، بدون اینکه متلاشی و منهزم گردد.»
صبا ادامه داد این اردو که «سیاهی لشکر ذلت ملّی» بود و به «جهل و غفلت عمومی متکی است»، پس از یأس از غلبه با وسایل موجود، در صدد تکمیل تجهیزات خود برآمده «مهمات خدعه و نیرنگ از خارجه تحصیل و از عناصر جبون یا اشرار بی لگام تهیه عده خواهد کرد.» از ابرام غول محافظهکاری و لجاج دیو ارتجاع سخن به میان آمد که هیچگاه اجازه نمیدهد عناصر ناپاک آسوده نشسته و مملکت را آسوده گذارند. به نوشته ستارة ایران اعیان و اشراف، پرورده عهد استبدادند و «ممکن نیست عادتی را که طبیعت ثانوی آنها شده با تغییر زمان یا تبدیل اسم طرز حکومت عوض کنند.» این «عنصر خبیث» همان است که «برای سوار شدن بر خر آرزو، عیسی را به دار آویخته» و «دجال را به رتبه سرداری میرساند.» این عنصر متنفذ باعث به چاه افتادن «یوسف وجاهت ملّی» شده و نیز باعث میشود تا فرعون نخوت و غرور در وطن ریشه بدواند. اعیان و اشرافند که برای پاشاندن خاک به چشم مخالفان خود، طوفان به پا میکنند، باعث قتل امیرکبیر میشوند و زمانی که دنیا در موقعیتی بسیار خوب قرار دارد، ایران را از برکت افکار عالیه محروم میسازند. اگر خدعه و دسیسة این اعیان و اشراف نبود در زمان ناصرالدینشاه که بهترین موقعیت برای کشورهای آسیای مرکزی بود، کشور به صورت قانونی اداره میشد، افغانستان و بلوچستان و جزایر خلیج فارس از دست نمیرفت، نفوذ خارجی در کشور بسط نمییافت، فقر عمومی و بیکاری و بیکارگی شایع نمیشد و از مشروطه به نحو درستی استفاده میگردید: «متأسفانه هفتاد سال عمر عزیز مملکت ایران به کشمکش هوسناکانه درباریان و رقابت دسیسهکارانه رجال و متنفذین گذشت و قدم به قدم ایران را که از اثر بهار ترقی عالم میبایستی به جنبش آمده باشد به بستر فلج و گورستان اضمحلال نزدیک کردند.»
ستارة ایران توضیح داد همین عنصر اعیانیت و اشرافیت است که میخواست «دوره
درخشان عهد احمدی(1)را به ننگ کنترل مالیه به دست اجانب و تسلط نظامی بیگانه بر مملکت سیاه و تاریک کند(2)و تا اندازهای این مقصود خبیث را از پیش برده و هنوز شاهکار وطنفروشی خود را ناتمام و کارنامه خلافکاری و نمکنشناسی خود را نیمهکاره تصوّر کرده برای ختم آن بیخجالت، موقع مناسب میطلبد.» شدت و ضعف ظهور این دسته افراد با درجه فراموشکاری ملّت تناسب دارد، اگر در کشور در مقابل مشاهده اعمال این دسته افراد به استدلالات آنها که با صفت «خاطی و جانی» نام برده شده بودند، گوش فراداده نشود و منطق «انشاءالله گربه است» مبنای اخذ نتیجه از قیاسها باشد، «حس خجلت و شرمساری معدوم خواهد شد.» نویسنده خود را «هوادار صمیمی مقام سلطنت عُظمی» معرفی کرد، او خود را فردی از گروهی دانست که «شاه پرستی را با وطنپرستی» مترادف میداند، به همین دلیل خطرات ناشی از تفویض امور به «دست چینخورده اعیان و رجال و اشراف نادرست عهد مشروطیت برای ملک و ملّت متصور است و بالطبع نتیجهاش صفحات روشن این عهد سلطنت ملّی را لکهدار خواهد کرد.» از شاه خواسته شد امور را به دست اشخاص تحصیلکردهای دهد که معروف به درستیاند و در همان طبقه اشراف و «محترمین» هم یافت میشوند، امّا نویسنده توضیح داد از «بیم انتساب به طرفداری؛ از ذکر اسم آنها» خودداری میکند. او نوشت همانطور که هیچ زارع و یا باغبانی تا روزهای آخر عمر از تلاش معاش و سعی در تقلیل زحمت اولاد و غرس اشجار و دائر کردن اراضی خودداری نمیکند، لازم است در عرصه سیاسی هم برای آینده کشور فکری شود. اما درست زیر همان مطلبی که نوشته بود بهتر است قدرت را به دست اشخاص تحصیلکردهای که در طبقه اشراف وجود دارند سپرد، این بار نوشت: «بلی طبقات رنجبر که از کیش خودپرستی بیگانهاند بهتر وظایف طبیعی خود را حس کرده یا از حسیّات خود، که احکام الهی و نازل بر نبی باطن است، بهتر پیروی میکنند. ولی طبقاتی که ادارة امور و آبادانی مزرعه مشترک سیاست به عهده آنهاست برای اثبات لزوم وجود خود حاضر نیستند بگذارند یک نفر مرد کار یا وزیر و حاکم برای آینده تربیت شود.» (3)
در همین شماره احمد متینالدوله دفتری مقالهای در صفحه اوّل روزنامه چاپ کرد و در آن مقاله نوشت از بدو مشروطیت تاکنون طرحها و شالودههای مختلفی برای ایجاد اساس اصلاحات در کشور دنبال شده است، یکی اصلاح معارف را بر هر چیزی مقدم میداند، آن دیگری میگوید باید مالیه را اصلاح کرد، سومی بر این باور است که فلاحت را باید توسعه داد، دیگری از تأمین قوای تأمینیّه سخن به میان میآورد و قس علیهذا. همه این پیشنهادها درست است زیرا بالاخره همه راهها به رم ختم میشود. به طور کلی منظور از تمام این
راهحلها اصلاح کشور بود، اما اینک سؤال این است که چرا بعد از دوازده سال از گذشت مشروطه، هیچ یک از اصلاحات پیشنهادی انجام نشد؟ چرا حتی یک گام در اصلاح اداره امور برداشته نشد؟ چرا طرحهای ارائه شده در کشورهای دیگر باعث سعادت و ترقی میشود اما در ایران عقیم و خنثی میماند؟ به نظر متیندفتری تجربههای تلخ و ناگوار به اندازهای است که صاحبان فکر را مأیوس کرده و «دیگر هیچکس امید اصلاح در این مملکت ندارد.» متیندفتری خاطرنشان ساخت هر کاری کارکن نیاز دارد، به عبارتی باید برای هر کار اشخاص مناسب را پیدا کرد نه اینکه برای اشخاص به فکر یافتن کار بود. وی نوشت در صحنة سیاست ایران افراد معدودی هستند که هرکدام نقش خاص خود را بازی میکنند، چشم تماشاچی هم به ظاهر است و دارای عقیده راسخی نیست، به همین دلیل تحتتأثیر ظواهر قرار میگیرد. صحنة نمایش سیاست ایران «به دست یک دسته مقلدین افتاده است که به واسطة نفوذهای سویی که دارند این صحنه را مونوپول [انحصار] خود قرار دادهاند.» ادارهکنندگان امور افراد معدودی هستند که نمیتوان آنها را مظهر ملّت ایران دانست. این افراد محدود و معدود دائماً سرگرم نمایش دادن هستند و لباس عوض میکنند، مردم هم که تماشاچی هستند به آسانی فریب میخورند. در ایران این دسته شیاد، کارها را بدون استحقاق ربودهاند و اجازه نمیدهند کار به دست کارکن بیفتد. علت اینکه طرحهای اصلاحی در کشور پیش نرفته است، به دلیل وجود «مونوپولچیان» است. اینان نمیگذارند کار اصلاحات پیش رود، زیرا در آن صورت وجود آنان زائد خواهد بود. بنابراین برای هرگونه اصلاحی باید اصلاحطلب پیدا کرد، «اصلاحطلب کسی است که دماغش(1)نایل به اصلاح و تجدّد باشد و اصلاح را محل هستی خود نداند.» برای ترقی کشور باید آمال بلند داشت، آمال بلند هم در جوانان وجود دارد. در ایران چون جوانان عملاً کاری مهم به دست ندارند، کشور مرده است. باید ایران زنده شود و در کالبد آن روح جوانی حلول نماید، «اگر میخواهید اصلاح پیشرفت کند کار را باید به جوانها واگذار کنید.» باید در آینده کار را به جوانها سپرد تا محافظهکاران؛ در آن صورت پیشرفت اصلاحات تضمین خواهد شد(2)
اشکال اصلی متین دفتری این بود که تصوّر میکرد هر که جوان است الزاماً از محافظهکاری فاصله دارد، حال آنکه ضرورتاً چنین موضوعی از نظر منطقی صحیح نیست. دوم اینکه او توجه نداشت همین جوانان هم برای انجام هرگونه اصلاح نیازمند برنامه و نظریه راهنمای عمل هستند، حال آنکه هیچ طرح، برنامه و نظریه بخصوصی که قابلیت اجرایی داشته باشد، پیشنهاد نمیشد. فقدان نظر بود که راه را بر بحرانهای عملی هموار میساخت، به طور مشخص همین شعار و هیاهو راجع به محافظهکاران را میتوان مثال زد. گروهی که در
ایران گردش قدرت را هدایت میکردند و زمام امور به دست آنان اداره میشد با چه تعریفی محافظهکار خوانده میشدند؟ با کدامین تعریف جوانان مورد نظر متینالدوله اصلاحطلب بودند؟ آیا کوبیدن بر طبل شعارهای پر سروصدا و دست یازیدن به قتل و یا جلوگیری از تشکیل مجلس را میشد اصلاحطلبی نامید؟ به طور قطع چنین نبود، اما شگفت آنکه همین گروه، خود را مصداق اصلاحطلبی میخواندند حال آنکه هیچ کدام از افعال و رفتار آنان با اصلاحات که برنامهای است گام به گام، مصداق نداشت، اعمال آنان به آنارشی و هرجومرج پهلو میزد و نه اصلاحات.
خود متینالدوله هم به این نکته به زودی وقوف یافت، او در شماره بعدی ستارة ایران نوشت درست است که مقاله او باعث شادی جوانان شده است، اما جوانان نباید فقط به صرف شادی کردن بسنده نمایند بلکه باید صدای خود را از طریق مطبوعات بلند کنند. تازه درست است که جوانان ایرانی مغلول و از کار برکنارند، اما اینان دو دستهاند: نخست کسانی که به شرایط کنونی وقوف دارند و تحصیلکردهاند و دیگر کسانیاند که اگر هم درسی خواندهاند درس شیادی و عوامفریبی است.
متینالدوله نوشت «ما نمیخواهیم جوانهای بد سابقه روی کار بیایند.» باید جوانهایی که سابقه خوب دارند و تعلیمات آموزگاران را با نیات نیکوی خود توأم ساختهاند مقدرات امور کشور را به دست گیرند: «اگر چه دست طبیعت دیر یا زود مرامی را که ما امروزه پیروی میکنیم فردا از قوّه به فعل خواهد رساند و حق به حقدار خواهد رسید ولی ما میترسیم تا مرام ما به دست طبیعت صورت فعلیت بگیرد جوانهای ما در نتیجه مؤانست با پیران فاسدالعقیده، قلب ماهیت بکنند و آرزوها و حسیات آنها در نطفه خفه بشوند.» وی نوشت برخی جوانها مسمومند و اگر پیر شوند مسمومتر میشوند و شاید سایر نونهالان وطن را هم مسموم سازند، «گیاه مسموم را باید هر چه زودتر از صفحه این بوستان محو و برطرف کرد!»(1)
در اوایل صفر سال 1336 مصادف با نوامبر 1917، بالاخره کابینه علاءالسلطنه سقوط کرد. ستارة ایران سقوط کابینه را «از نتیجة تحریکات مصرّانه مبادی خارجی و دسایس عناصر ارتجاعی و منفعت پرست و به فشار موانعی که همین عوامل و عناصر ایجاد کرده بودند»، دانست. از «حشرات لانة محافظهکاری» سخن به میان آمد؛ کسانی که «چشم طمع خود را به باقی مانده هستی مملکت بیچاره ایران دوختهاند و جرایدی که به سرمایه اشراف و مرسوم خارجی اداره میشوند.» این افراد از سقوط کابینه به وجد آمدهاند، «این بدبختان که بقا[ی] یک ملّت تاریخی و استقلال یک مملکت قدیمی را فدای زندگانی دو روزة خود میخواهند به خیال اینکه مقاصد ایران برباددهشان با زمامداری این کابینه یا کابینة کاملالفسادی که مقدمة
1) همان، ش61، سهشنبه 5 محرم الحرام 1336، 23 اکتوبر 1917، «هر جوانی هم شایسته نیست.»
تشکیل آن را فراهم کنند، صورت میگیرد، رویی گشاده و لبی خندان دارند»؛ عدهای دیگر زهرخند میزنند و «به لهجة یک شماتت مستهزئانه که اثر فساد اخلاق محافظهکاری و منفعت پرستی است ما را تسلیت میدهند.» ستارة ایران نوشت اگر با تفویض مشاغل مهم به اشخاص معلومالحال مخالفت میکند به دلیل خصومت شخصی نیست، بلکه برای جلوگیری از تکرار نظیر عملیات سابق آنهاست. نوشته شد اینان نسبت به فرد فرد اعضای کابینه علاءالسلطنه اعتماد کامل نداشتهاند و به همین دلیل در صفحات روزنامة خود از انتقاد هم دریغ نکردهاند. اما «آنچه حسنظن ما را نسبت به کابینة سابق سبب میشد وجود چند نفر عضو وطنپرست و دولت خواه و امین بود که این کابینه را نیز به افتخار عضویت خود نایل ساخته و ما را از عدم اجرای اموری که برخلاف مصالح مملکت اطمینان داده و [به] حفظ مصالح ملّت امیدوار میسازند.»
نوشته شد به طور قطع محافظهکاری رهسپار ورطة ممات و تجدّدپروری مسافر عرصة حیات است؛ پیشرفت ارتجاع موقتی است، پس «با یک اطمینان قلبی به موفقیت آتیه نزدیک و مشاهده اینکه شعله وری هیمة کهنهپرستی مایه سوزش و فنای آن ماده قابل احتراق است، با یک متانت عاقلانه به تماشای آن شعله پرداخته و از نور نیرانی آن برای تشخیص باطن ظلمانیش استفاده حکیمانه کرده و با هوشیاری و بیداری از عدم تجاوز این شعله به خرمن هستی ملّت ممانعت مینماییم.»
نویسنده توضیح داد فعلاً در برابر وقایع و حوادث سکوت میکند، اما نه «سکوت متوحشانه»، بلکه «با سکوت فیلسوفانه» که منتهی به گفتار نغز و بیان حقایق غیرقابل انکار میشود. ستارة ایران تهدید کرد: «ما امیدواریم صاحبان سوابق ناپسندیده مقتضای زمان را در نظر گرفته و به رفع بدبختیهای مملکت که وجود آنها علت العلل آنها بوده بکوشند و لختی از شدت انتقام ملّی که دیر یا زود دامنگیر آنها خواهد شد، بکاهند.» در پایان نوشته شد: «ضمناً نظر دقت حزب مقدس دمکرات را به مخاطراتی که به واسطة غفلت و اختلاط این حزب با عناصر غیر متجانس متوجه روح دمکراسی شده معطوف داشته و این حزب را به شدت فعالیت و تیقظ(1)و فداکاری دعوت میکنیم و مطمئنیم که دمکراسی جوان ایران با حرارت و وطنپرستی خود چراغ عظمت ایران را افروخته و ریش پیر کهنهپرستی و محافظهکاری را با ریشخند جوانی خود خواهد سوخت.»(2)
یک شماره بعد ستارة ایران با شعف و شادی از بحران در کابینه عینالدوله خبر داد، این روزنامه نوشت علاءالسلطنه از پذیرفتن منصبی در کابینه خودداری ورزیده و یکی دو تن دیگر هم به او تأسی کردهاند. روزنامة مزبور نوشت کابینة ائتلافی که در کشورهای دیگر به هنگام
شدت بحران باعث تشفی خاطر و آرامش اهالی کشور است، در ایران همیشه بنا بر تجربیات نتیجه عکس به بار آورده است. علت امر این است که «اخلاق ملّی ما هیچوقت اجازه نمیدهد اشخاص غیر متجانس و مختلفالعقیده در منویات شخصی گذشت پیشه کرده و به واسطة مماشات بین اثنین از عهدة ایفای یک مسئولیت مشترکی برآیند.» اینک سؤال این است که با استنکاف علاءالسلطنه از پذیرفتن وزارت امور خارجه، «آیا کیف وزارت امور خارجه که به منزله پردهداری و ناموس ملّیت است به کدام دست پاک یا آلوده و مرتعش تفویض خواهد شد؟» اما نباید ناامید شد، اگر بصیرتی وجود داشته باشد، معلوم خواهد شد که آینده چندان مأیوس کننده نیست، «و حال حالیه را باید آخرین درجة قوس نزول دمکراسی دانست نه اوّلین درجه قوس صعود آریستوکراسی...» از لحن برخی مطبوعات تهران ایراد گرفته شد که با داعیة دمکراسی، پیشرفت آریستوکراسی را تهنیت گفته اند و ستارة ایران را شماتت میکنند، «و یکی از ورقپارههای پایتخت ما را به دماگوژی(1)نسبت داده و مخالف امنیت و نظم و طالب گرسنگی عامه معرفی مینماید.»(2)
ستارة ایران نوشت دیدن این به قول خودش مفتریات برای آنها ناگوار نیست، زیرا نظیر آن را بارها در تاریخ مطبوعات دوره مشروطه ثبت کردهاند. مطالب این نشریات کپیة جراید اعتدالی اواخر کابینه مستوفی معروف به کابینه فعال دانسته شد، دورهای که با اوایل زمامداری سپهدار اعظم قرین شد. با این وصف برای بسط اطلاعات نویسندهای که ستارة ایران را متهم به دماگوژی کرده است مینویسند، که «دماگوگ(3)به اشخاصی اطلاق میشود که در لباس تجددپروری برای استفاده شخصی مؤید استقرار محافظهکاری شوند یا به اسم رفاهیت عامه نفوذ متنفذین را ترویج نمایند.» ستارة ایران نوشت باید به جای حکومت متنفذین، به نفوذ اقتدار دولت کمک کرد، زیرا حکومت متنفذین دیر یا زود رخت برخواهد بست و در آتیه آنچه برای حتی فرزندان همین افراد مفید خواهد بود، نفوذ دولت است که میتواند پشتیبانی عادل برای همین دسته افراد باشد(4)
از نظر ستارة ایران بهترین راهحل چنین موضوعی تشکیل کابینة حزبی است و تنها حزبی هم که صلاحیت تشکیل کابینه دارد، حزب دمکرات است. اما مسئلهای وجود دارد و آن اینکه حزب دچار تفرقه و تشتت است و از سویی متنفذین در آن ریشه دوانیدهاند. از نظر ستارة ایران باید ابتدا حزب را از نیروهای غیر صالح تصفیه کرد و آنگاه کمیتههای آن را تشکیل داد تا این حزب بتواند بار دیگر روی پای خود بایستد. ستارة ایران به این نتیجه رسید که
احساسات ضدتشکیلی دیگر از بین رفته است و باید بار دیگر تشکیلات را احیا نمود. این مطالب درست در شرایطی نوشته میشد که کابینه عینالدوله مستقر شده بود، در این شرایط ستارة ایران از خطر محافظهکاری و اشرافیت سخن به میان آورد، از اینکه دمکراسی به واسطه اشراف در معرض تهدید واقع شده بحث کرد و البته منظورش از تمام این تعریضات حمله به شخص عینالدوله بود(1)
در شمارههای بعدی ستارة ایران باز هم همین رویه ادامه یافت، از «خورشید تجدّد» سخن به میان آمد که «پردة ظلمت شب را با تیرهای اشعه فعالیت بخش خود سوراخ و بالاخره همان چشمهای مخمور را بیدار خواهد کرد.» از اینکه «محافظهکاری پیر است و تجدّد جوان»، بحث شد، اینکه «پیر محافظهکاری هر قدر به وسیله ترکیبات خارجی بقای ناچیز خود را ادامه دهد، دو سه روز بیش نیست؛ جوان تجدّد جای وی را خواهد گرفت و از تصرف آنچه به دست لرزان او بیمصرف مانده متمتع خواهد گشت.» به کسانی که «در مقابل مزد ناقابلی پیر ارتجاع را تر و خشک» میکنند طعن زده شد که اینان با عبارات چاپلوسانه این ارتجاع را به حیات ابدی امیدوار میسازند. ستارة ایران به شدیدترین وجه ممکن عینالدوله را که به گمان خودش مظهر این عبارات بود به باد حمله گرفت: «رقبای ما چه میگویند؟ میگویند باید راه سخت سعادت را با پای سست پیری پیمود. میگویند باید قصر عزت را به دست عملة خرابکار محافظهکار بنا کرد. میگویند استقرار امانت را باید به دست دزد محول نمود. میگویند سجل مالکیت ملّی را باید با قلم دلال فروش وطن رقم زد. میگویند نقشه رفع نفوذ اجانب را باید به دست جاسوس اجنبی رسم کرد و برای تأیید عقاید خود یک دلیل میآورند: لزوم استقرار امنیت!» در خاتمة این مقاله نویسنده مطلب که خود میرزا حسین خان صبا بود نوشت: «ما میخواهیم اشخاصی مصدر امور باشند که اصول مجازات را برقرار کنند و چنین اشخاصی کسانی هستند که خودشان حقاً مستحق مجازات نباشند.»(2)این لحن تهدید کننده و این عبارات خشونتآمیز بود که اندکی بعد منجر به تعطیلی کلیه جراید پایتخت توسط عینالدوله شد.
نمونهای از لحن تهدیدآمیز و خشونتزای حسین خان صبا اندکی بعد به رشتة تحریر در آمد. در یکی از شمارههای ستارة ایران، صبا از خشم و تنفر و بروز حالت شدید عصبانیت سخن به میان آورد و ادامه داد: «در مقابل تراکم این گرفتگی و انزجارها که برای سوختن توده کثافات فساد رویه و منفعتپرستی [ایجاد شده] به یک جرقه کوچک بیشتر احتیاج ندارد.» وضعیت جاری کشور از آثار محافظهکاری خوانده شد، از «تعزیهگردانهای فساد و ارتجاع که به ظاهر خود را خسته و منصرف نشان میدهند» یاد شد، کسانی که با تمام قوا به حرکت در آمدهاند تا دمکراسی را مضحمل سازند: «ملّت ایران که امروز غلبه و نصرت حکومت
دمکراسی را در همه ممالک بالعیان مشاهده میکند و از طرفی خود را تا گلو غرق لجن و کثافت حکمرانی یک مشت شرفای(1)پوسیده میبیند، حق دارد با کمال روبازی با کمال شجاعت بلکه با کمال سختی عذر مسببین فلاکتهای سابقة خود را خواسته و از سریر سلطنت عظمی؛ زمامداری تنی چند از از صلحای وطنپرست و شاهدوست را تمنا کند.» نوشته شد «طهران که آلوده به ابخره کثیف منفعتپرستی و سست خیالی است»، مانع از این است تا وخامت اوضاع مشخص شود؛ باید «قدری به فضای خارج طهران متوجه گردید و خطرات نهضههای انقلاب را در اطراف تماشا کرد.» از جنبش خیابانی با عنوان «پروتست تبریز» یاد شد، به توسعة تشکیلات جنگل اشاره گردید، وضعیت خراسان شاهد مثال آورده شد، همه اینها در کنار «بهت مرکز»، نشان از طوفان میداد. به شکلی طعنهوار به عینالدوله و امثال او توصیه شد بهتر است مدتی «در قصرهای مزین رفع خستگی بفرمایند و مملکت را از سرپرستی شناعتآور خویش معاف نموده مسبب طوفان نگردند.» صبا در بخش آخر مقاله خود نوشت:
«آخر ای بزرگان محترم! مگر نمیبینید ابرخون بار بیشکیبایی در افق متراکم شده است؟ مگر نمیدانید جریان حوادث استعدادهای خفیه را تهیه میکنند؟ مگر ملتفت نیستید ملّت بیدار و بیمانع است؟ و اوضاع عالم ایران را به نهضتها و سیرهای عالیتر و والاتری دعوت مینماید؟ ای آقایان مدعی تولیت! بگذارید این تن ناتوان ایران را طبیبهای حاذقی که مشتاق سلامت او هستند معالجه کنند. آخر ای بیطارهای نالایق! مریضکشی بس است قدری دور بشوید والّا دیگران اما نه آن دیگران منفور و مهیبی که پروپاگاندچیهای شما میگویند،(2)میآیند و با سیخهای قرمز شده که برای کباب کردن آخرین تیکه بدن این مردار به دست گرفتهاید، پشت گردن شماها را داغ خواهند کرد. و ما علینا الاالبلاغ.»(3)
در کلیة این موارد، هم دمکراتهای ضدتشکیلی، هم ستارة ایران و هم کمیتة مجازات عملیات خود را در حفظ مقام و موقعیت شاه عنوان میکردند، آنان هرگز به شخص احمد شاه حملهای نبردند و به عکس همیشه در تلاش بودند تا خود را حامی او وانمود سازند. یکی از این دست مواضع ستارة ایران در صفر 1336 روی داد، یعنی زمانی که عینالدوله زمام قدرت را به دست داشت و اعضای کمیتة مجازات هنوز در زندان به سر میبردند. در این زمان اعلامیهها و شبنامههایی علیه احمد شاه منتشر میشد، ستارة ایران این موضوع را به بهانهای برای حمله علیه نظمیه و حمایت از احمد شاه قرار داد:
«این روزها چند فقره شبنامههای ژلاتینی به اداره ما رسیده که به وزیر دربار حمله آورده و
حتی از اسائه ادب نسبت به مقام مقدس اعلیحضرت پادشاه محبوب ملّت هم خودداری نکردهاند! ما طرفدار شاهزاده وزیر دربار نیستیم. و به خفاشان سیاسی هم که اینگونه اوراق را منتشر میکنند ایرادی نداریم. ایراد ما فقط به اداره نظمیه است، نظمیه بودجه کافی و مرتب دارد، نظمیه رئیس اروپایی دارد. دولت برای مستشاران نظمیه مخارج گزاف متحمل شده و گذشته از حقوقات گزاف تمام مخارج آنها را میپردازد. با این حال علت سهلانگاریهای اداره نظمیه چیست؟ اگر دولت میخواست هر روزه اینگونه اتفاقات بیفتد و مردم به واسطه عدم فعالیت و اهمال کارکنان نظمیه جری شده و به اطاله لسان نسبت به ذات اقدس ملوکانه هم یگانه مایة امیدواری تمام ایران است مبادرت نمایند دلیل نداشت با این ضیق مالیه اینگونه تحمیلات گزاف مستشاران نظمیه را بپذیرد. میگویند تشکیلات نظمیه منظم است. ولی ما ملاحظه میکنیم آنچه در امور نظمیه دیده نمیشود، همان نظم است. افراد آژانها مطلقالعنان هستند و آنچه میخواهند میکنند و چون مراقبت و مواظبت در شهر نمیشود البته نتیجهاش همین است که میبینیم و هر روز باید از قبیل شبنامهها و غیره بخوانیم.
ما توجه ذاتاقدس ملوکانه و هیئت محترم دولت را به این بیترتیبی اداره نظمیه که کمکم و رفتهرفته موجب عدم رضایت تمام اهالی شهر را فراهم میآورد و بالمرّه سلب امنیت از همه خواهد کرد جلب نموده و امیدواریم هر چه زودتر قرار عاجلی در این وضعیت اسفآور داده شود.»(1)
برای نشان دادن اینکه ستارة ایران در این موضعگیری خود صداقت نداشت، کافی است اشاره کنیم زمانی که کمیتة مجازات به عملیات جنایتکارانه مبادرت میورزید، کوچکترین بحثی به میان نیاورد؛ حتی از این گروه هم به صریحترین وجه ممکن دفاع کرد. اینک اعضای کمیتة مجازات در زندان بودند و عامل بازداشت آنها هم نظمیه بود، از سویی در این ایام معاونت وزارت داخله با احمد قوامالسلطنه بود، ترس ستارة ایران این بود که به یک بار همه چیز علنی شود. پس مراد ستارة ایران از حمله به کابینه به بهانه توزیع شبنامه و نیز حملات این روزنامه علیه نظمیه، برای رد گم کردن بود، وگرنه کمتر کسی بود که نداند ستارة ایران دست به دست جوخههای ترور چه نقشی در بحرانهای این زمان داشت. در این ایّام که گروههای بحرانساز ایران را در آستانة سقوط قرار داده بودند، روزنامة افراطی ستارة ایران که خود از عوامل عدم ثبات و آرامش در کشور بود و با جوخههای ترور رابطه داشت، از لزوم تشکیل حکومت مقتدر سخن به میان آورد(2)
در آن روز درست در اوضاعی که بهترین شرایط جهانی برای ایران مساعد بود و به دلیل اوضاع بینالملل شاید میشد به نحوی منافع ملّی و مصالح عمومی کشور را پاس داشت، صبا
نوشت هیچ زمانی «تیره تر و سیاهتر از این روزهای پر از یأس و ناامیدی» نبوده است؛ روزهایی که «مقدرات آتیه ملّت و وطن ما را، یا پیش آمد، یا طبیعت به اختیار ما گذاشته است.»(1)دیدیم و خواهیم دید که تشکیلات مورد حمایت این حسینخان صبا، که افراطیترین جناح این دوره را شامل میشد، خود از عوامل عدم ثبات و بحران ایران از زمان مشروطه تا خاتمه جنگ اوّل جهانی و حتی سالهای بعد از آن تا کودتای سوّم اسفند و صعود رضا خان بر منصب وزارت جنگ، بود؛ اما نکته این است که صبا و همفکرانش طلبکارانه احزاب و دستههای سیاسی دیگر را مورد انتقاد قرار میدادند، و مینوشتند: «این همه دستههای سیاسی و این همه احزاب که سنگ دلسوزی و غمخواری ملّت و وطن را به سینه میزنند چه میگویند؟ و چه فکر میکنند که هیچ علائم و آثاری از آنها برای بهبودی ملّت و وطن در پیشگاه عموم ظاهر و آشکار نمیشود؟»
حسین صبا احزاب و دستههای سیاسی را متهم به تعلل و تسامح مینمود و مینوشت به همین دلیل خرابیها و بیتکلیفیهای فراوان به ارمغان آمده است، و خود استدلال میکرد: «مملکت حکومت میخواهد، در مملکت مشروطه برای اینکه هر ساعت کابینه متزلزل نشود یک دسته قوی و یک حزب سیاسی حامی و پشتیبان آن کابینه و حکومت خواهد بود که از آن نگهداری کرده در مواقع لازمه از حملات مخالفین جلوگیری و دفاع نماید.»
صبا نوشت این شیوه حکومت کردن حتی در افریقا وجود ندارد؛ درست در دوره ریاست وزرایی عینالدوله که استقرار امنیت را شعار خود قرار داده بود، ستارة ایران مینوشت با وضع عدم امنیت هیچ آیندهای برای کشور متصور نیست. از بحرانهای متوالی سخن به میان آمد که باعث و بانی آن سستی و ضعف حکومت مرکزی است، این وضع باعث شده ایران به تیره روزی مبتلا شود، وضعیتی که در آن «باید هزارها بلکه صد هزارها اطفال معصوم بی شام به سر برند!» در ادامه آمده بود:
«ما نمیتوانیم تصدیق کنیم که در همه جای ایران قحطی و کم یابی ارزاق است، فقط محل و جاهایی که میدان تاختوتاز قشون همسایگان شده کمیابی ارزاق بلکه قحطی حکمفرماست، آن هم نه به این شدت که تصوّر کنید ولی نقاط دیگر که معاینه شده حاصل امساله بهتر از سنوات قبل بوده است ولی عدم توجه حکومت مرکزی به خصوص ضعف و سستی آن و بحرانهای متوالی یک فرصت و مجال به محتکرین و ملاکین و صاحب نفوذهای ایالات و ولایات داده است که نتیجة آن همین است که ملاحظه میکنید. صدها هزار زارع و کاسب و عمله شبها با عیال و اطفال خود گرسنه سر به بالین میگذارند!»(2)
سال نکبت بار 1336 قمری که مصادف با قحط و غلا بود، داس مرگ را در سراسر نقاط کشور بین مردم به اهتزاز در آورده بود، نظم و انسجام جامعه از هم گسیخته و کسی نه یاوری مییافت و نه همدمی. بحرانهای سیاسی هم مزید علت گردید، به عبارت بهتر بحرانهای اجتماعی و سیاسی به گونهای متداخل با هم ارتباط منطقی داشتند و از درون این بحرانها کسانی که متحمل بیشترین خسارات میشدند تودههای مردم بودند. در این هنگامه کبری، سید ضیا مقالهای در روزنامة خود نوشت و ریشه «بحرانهای متوالی و حکومت بی تکلیفی» را دستههای چند نفری خواند که خود را «مالک الرقاب ایران معرفی ساختهاند.» او این دسته افراد را «سبب تمام بلایا و مصائب» شناخت، زیرا به قول او اینان هستند که «خود مشکلات را مسبب، موانع را موجد، و محظورات را به عرصة وجود میآورند.» سید ضیا نوشت این دسته افراد «در عین آنکه وجود دولت مقتدری را قائل و لازم میدانند مساعد و یا تماشاچی انحلال و ضعف حکومت گشته، با آنکه رسماً از قبول مسئولیت استنکاف، ولی معناً هیولای خود را مظهر حکومتهای غیرمسئول نمایان ساخته، از شرکت اسمی مستنکف ولی از ضربه وارد آوردن به دولت رسمی مضایقت نمیورزند.»
آشکار است که نوک تیز حمله سید ضیا، متوجه گروهی افراطی بود که بحرانآفرینی و سوار شدن بر موج حوادث را تنها کار ممکن پیش روی خود میدانست. واضح است که سیدضیا هم به چیزی جز ارضای حس جاهطلبی خود بها نمیداد، اما واقعیت این است که در این مقطع تاریخی روزنامة او که به شدت مورد حمایت سفارت بریتانیا هم بود، نکاتی را منتشر میکرد که برای تحلیل آرایش سیاسی نیروهای این زمان واجد اهمیت به شمار میآیند. به قول رعد اینان از دوازده سال قبل، یعنی درست از زمان صدور فرمان مشروطه، نه خود مصمم به تشکیل دولت ثابت برای مقاومت در برابر حوادث بودند و نه «از روی راستی خود را دور و از صحنه سیاست خارج میسازند تا دیگران آمده بارهای زمین افتاده این کاروانهای وامانده را به مقصد برسانند.» اینان کسانیاند که از هیچ حادثة مخاطرهآمیزی برای کشور نگران نیستند، این «خارهای بوستان سعادت ایرانی»، به قدری «قسیالقلب» هستند و «عقیده به جهالت ملّت» دارند و از «سیاست اهمالکارانه» خود مطمئن میباشند، که «به ادامة دورة ربالنوعی و فرعونیت خود یقین دارند.» اینان ناظر و تماشاچی زوال یک ملتند، اما قدمی از «دایره خودپرستی و خودخواهی» فراتر نمینهند و «در مقام جمعآوری شیرازه متلاشی گشته زندهگانی(1)مردم برآمده گامی برای نجات قبرستان پدران و مأوای اولیای خود بردارند!» اینان میدانند که پرسش و حساب و کتابی در کار نیست، به همین دلیل «فعال مایشاء ولی غیر مسئول و وجیه شناخته شدهاند.» وزرا، رجال، امرا، امنا، وکلا، همه در کل خرابیها و تمام
1) کذا: زندگانی.
مصیبتها و فلاکتها مساعدت کردهاند. اینان «اصرار در لجاجت با مصالح حقیقی مملکت» دارند، «اتلاف وقت را شعار و با این رویّة خود را ارباب انواع مردم سیاه روزگار قرار دادهاند.» سید ضیا نوشت «در نتیجة ادامه حیات سیاسی همین مجمسههای متحرک است که هر درجه اوضاع بینالمللی مساعد با ایران و موافق در حصول مقاصد ملّی ما گردیده به همان درجه از سعایت در کشتن وقت مطلوب برخلاف منظور مشهود، سیر قهقرایی را از دست نداده، با مقدمات و موجبات اطمینان و امیدبخش نتایج ناگوار و مهلکی جلوهگر گردیده.» (1)
اینجا بود که حسین صبا با بدترین لحن ممکن به سید ضیا پاسخ داد. بارها گفتهایم که روزنامة ستارة ایران در این مقطع تاریخی ارگان گروه ضدتشکیلی بود که کمالالسلطان صبا آن را اداره میکرد. این روزنامه با ملکالشعرای بهار و روزنامة او یعنی نوبهار خصومت میورزید، از آن سوی این روزنامه با رعد که توسط سید ضیاءالدین طباطبائی منتشر میشد مرزبندی مشخص خود را داشت. به طور مثال ستارة ایران در اواخر سال 1296 با رعد که از وثوق حمایت میکرد در آویخت. سید ضیا نوشته بود برای اینکه معلوم شود در کشور چه خبر است باید محکمهای تشکیل گردد و به وضعیت کسانی که عامل برخی نابسامانیها هستند رسیدگی گردد. ستارة ایران به درستی این مقاله را به خود گرفت، حسین صبا این مطلب رعد را بهانه کرد و آن را دستمایة حملات شدیداللحن به سیدضیا قرار داد. جالب اینکه خود صبا نام مقالهاش را «امروز مشت فردا دلیل» نهاد، صبا در این مقاله نوشت در مواردی از نوع پاسخ به رعد «باید با مشت گره کرده لب هرزه گرد این ژاژخایان بیآبرو و یاوهگویان رسوا را به دندان طمعشان دوخت و با سنگ سنگین تأدیب مغز سبکشان را پریشان کرد.» این زمان هم صبا مستظهر به حمایت مستوفیالممالک بود وگرنه جرأت نمیکرد در آن شرایط به این سادگی فردی را علناً تهدید به قتل نماید. صبا با بدترین لحن ممکن ادامه داد: «وقتی یک روزنامة مزدور اجانب، یک جریده دائر به سرمایه خائنین که به منزله فاحشه و دزد عالم مطبوعاتست به تنقید رجال خادم پرداخته و یاوهسرایی نماید، جواب او مشاجره قلمی و جدل منطقی نیست؛ چه منطق در اینجا زائد است: روشنایی روز انسان را از وجود چراغ بینیاز میکند بزرگترین و روشنترین رد نگارشات این قبیل جراید همان است که این تنقیدات در ستون این جراید نوشته شده.» صبا، رعد را مصداقی از روزنامههایی خواند که «فواحش مطبوعاتیاند برای اینکه هر روز در دامان یک خائن و هر شب در آغوش یک اجنبیاند.» از مدیر این روزنامه «سید ضیاءالدین معلومالحال پسر سید علی یزدی برادرزادة سید محمد طالبالحق(2)
معلوم الفساد» نام برده شد و اینکه «خانواده سید ضیاءالدین... ننگ انسانیتند» و از بدو مشروطیت «مگس زخم حکومت ملّی و پشة دماغ آزادی بودهاند.» از نقش مخرب سید علی یزدی در دورة مشروطه یاد شد، کسی که «میبایستی به مجازات مقرره در شرع اسلام راجع به مفسد رسیده باشد»، کسی که اکنون هم که «منزوی است کمترین ضرر وجودش دریافت ماهی دویست تومان از مالیه فقیر دولت در ازای خیانتکاری خود و پسر اوست.» صبا این حقوق را مسبب اصلی جریتر شدن سیدضیا میدانست، زیرا «آب و هوای ایران طوری است که هر قدر به سگ لقمه دهند گیرندهتر و گزندهتر میشود.» در ادامه نوشته شد: «همین سید ضیاءالدین بود که در دورة اوّل مشروطیت برای بدنام کردن مشروطیت اوراق ژلاتینی به اسم معتقدین مذهب مخصوصی(1)منتشر کرد و گرفتار شد.» همو بود که با «یک مسلک بوقلمونی» در دورة دوّم مشروطه رنگ عوض کرد و «با سرمایه غیرمعلومی روزنامههای شرق، برق و رعد را دائر کرد» و به مشوب ساختن اذهان مشغول گردید. به مصداق «الاسما تنزل من السما(2)نشریات سید ضیاءالدین که زادة یک افق تیره و ابر ظلمتخیز است، صاعقة خرمن استقلال و آزادی است.»
حسین صبا به درستی نوشت «روزنامههای منتشره به مدیریت سید ضیاء الدین کلکسیونی از افکار متناقضه و مقاصد متباینه است.» از طالب الحق عموی سید ضیا نام برده شد که «مرتجعین بومی و گریخته از طهران و متوطن مشهد را به فتنه اسلام سوز» تحریک کرد و «بهواسطه بمباردمان مرقد مطهر رضوی بزرگترین داغ جانسوز را بر جگر مسلمین گذاشت.» او بود که به هنگام تعطیل کلیه جراید بعد از اولتیماتوم روسیه با پشتیبانی اجانب روزنامة خود را منتشر میساخت و آزادانه به نفع اجانب قلمفرسایی میکرد: «بلی اجانب برای تضییق آزادیخواهان و محو آزادی و استقلال ایران تنها متشبث به شمشیر صمدخان [شجاعالدوله] نمیشدند، قلم متینالسلطنه و سید ضیاءالدین هم لازم بود.» کنار هم نهادن نام متینالسلطنه و سید ضیا هم یک تهدید بود، زیرا متینالسلطنه به دلیل همین اتهاماتی که امثال صبا بر او وارد میساختند کشته شد. به قول صبا روزنامة رعد خار مطبوعات دوره مشروطه بود، تندبادهای سهمگین که نخلهای برومند آزادی را از پای در آورد، به وجود ناچیز رعد اثری نمینمود. اما «اکنون این روزنامه و مدیر بیشرم آن صفحات سیاه تاریخ ننگ و خیانت خود و خانواده خود را پشت سرگذاشته به عیبجویی دیگران به تحریف حقایق میپردازد. ما در شماره گذشته(3)نقاب از گوشة چهرة این شاهد هر جایی برداشته بودیم در این نمره هم لازم دیدیم پردهاش بدریم تا معلوم شود گردش روزگار قلم پاک ما را با چه قلمهای پلیدی مواجه میکند. الدهر
انزلنی ثم انزلنی حتی یقولون علی و معاویه.»(1)
ستارة ایران در همان شماره نوشت: «عجب این است که سید ضیاءالدین اسم از محکمه میبرد در صورتی که وقتی محکمه دائر شود، او و وثوقالدوله و سپهسالار و محررین رعد؛ سردار معظم و نصرتالدوله و ...دست یکدیگر را گرفته برای تفرج مثل موقع هجوم عثمانیها مسافرت اختیار خواهند کرد.»(2)
مقاله رعد واکنش شدیدی در تهران برانگیخت به طوری که هیئت مدیره حزب دمکرات تهران، مبادرت به انتشار تنفرنامه علیه آن نمود. از «روزنامة معلومالحال رعد» یاد شد که شروع به انتشار مطالبی کرده است که باعث «اعاده ارتجاع و تولید فتنه و فساد و نفاق در ملّت و مصائب عُظمی برای مملکت میگردد.» از این روزنامه و «هر ورقپارهای که با آن همزبان شود» ابراز تنفر شد و آن را تحقیر نمودند. کارکنان رعد معاند آزادی و استقلال ایران و مشروطیت خوانده شدند که باعث میشوند «جمعیت دمکرات...با این جراید و کارکنان آنها به طوری که با یک معاند آزادی و دشمن وطن به حکم مسلک و وطنپرستی باید معامله نمود، رفتار نمایند.» در همان شماره اعلانی دیگر به این شرح از سوی کمیتة حزب دمکرات تهران چاپ شده بود: «در این اواخر پارهای از جراید که هوّیت کارکنان آنها به قدر کفایت معلوم و روابطشان با مخالفین سعادت مملکت محتاج توضیح نیست، مقتضیات ازمنه متفاوته را منظور نداشته با قلمهای وقیح خود یک سلسله نشریات مغرضانه بر ضد عناصر صالحه ملّی انتشار داده به مغلطه در توهین مقامات و عناصر ملّی جسارت ورزیده و در صدد مسموم کردن افکار عمومی برآمدهاند. کمیتة تهران از این نشریات مفسدهانگیز اظهار تنفر مینماید.»(3)
آن مقاله رعد به دستگیرشدگان کمیتة مجازات بیربط نبود و سید ضیا گردانندگان ستارة ایران را با آن گروه مرتبط میدید که البته سخنی بود درست. سردار معظم که پیشتر توسط کمیتة مجازات تهدید شده بود نخستین کسی بود که در مورد این مقاله زبان به اعتراض گشود. او نوشت تاکنون حتی یک کلمه در روزنامة رعد ننوشته است و نیز موقع هجوم عثمانیها فرار نکرده و در تهران میزیسته است. او ادامه داد: «با وجود اینکه من در گوشهای نشسته مداخله به کار کسی نمیکنم، باز هم مُصر هستید که در هر موقع اسم مرا ببرید، مختارید!» (4)
اندکی بعد فیروز میرزا نصرتالدوله با همان لحن اشرافی و تحقیرآمیز خود، ستارة ایران را به باد انتقاد گرفت. او نوشت: «مدیر محترم ستارة ایران، محرری رعد، حمله به مستوفیالممالک، جبن و فرار به من نمیچسبد! قلم و فکر خودم را شریفتر از این میدانم که
داخل این قبیل معارضات بشوم. مستوفیالممالک را تقدیس میکنم. امتحان تهور و عدم گریزپایی را هم دادهام، مرد مبارزه و جنگ هستم، مدتی است با کمال بیصبری در انتظار ایجاد محکمه ماندهام و اگر بتوانید آن موقع را تسریع کنید نهایت امتنان را خواهم داشت.»(1)
بحث به همین جا خاتمه نیافت، ستارة ایران دنبال موضوع را گرفت و مقالهای دنبالهدار با عنوان «رد مندرجات رعد» چاپ کرد. در بخش اوّل این مقاله آمده بود که عدهای از خوانندگان و ارباب جراید لحن تند مقاله گذشته ستارة ایران را مورد انتقاد قرار دادهاند، اما روزنامة یادشده از موضع خود دفاع نمود. او مندرجات رعد را توطئهای حساب شده دانست، «همان توطئه است که در چند ماه اخیر گاهگاه اندک موفقیتی یافته آثارش به دخول وثوقالدولهها در کابینه و حوادث دیگر، بر چشم خوابآلود ملّت نمودار میگردد و فقط یک عده عناصر حساس و وطنپرست بیآلایش را در مرکز و ولایات به هیجان میآورد.» پس حمله به سید ضیا بهانهای بود برای هجوم به وثوق و ممانعت از تشکیل مجدد کابینه او، کابینهای که اگر تشکیل میشد، نخستین قربانیانش گروه ضدتشکیلی بودند.
صبا شرحی از وضعیت مشروطه ایران و کابینههای آن نوشت و اینکه هرگاه دولتی ملّی روی کار آمد دسائس شروع شد و هرگاه همسایگان شمالی و جنوبی دولت مورد نظر خود را روی کار میآوردند وضع شکلی دیگر میگرفت. نویسندة مقاله ستارة ایران بر این باور بود که روزنامههایی مثل رعد میخواهند وجهه عناصر ملّی را خدشهدار سازند، پس حرکت رعد حرکتی کاملاً سنجیده و برنامهریزی شده است(2)
در شمارهای دیگر باز هم ستارة ایران موضوع را پیگیری کرد و از اینکه سید ضیا کسانی مثل مستوفیالممالک و سلیمان میرزا اسکندری را به باد انتقاد گرفته به شدت واکنش نشان داد. ستارة ایران از کارنامه مستوفی دفاع کرد و تنها قصور او را عدم انتشار به موقع کتاب سبز دانست که شرح مکاتبات مربوط به بیطرفی ایران بود و ابراز امیدواری کرد این کتاب در آینده نزدیک منتشر شود و وعده داد که خود هم بخشهایی از آن را منتشر خواهد ساخت(3)اما این همه موضوع نبود، ستارة ایران در همان شماره باز هم مقالهای شدیداللحن علیه رعد چاپ کرد. در این مقاله نوشته شد که برخی از دمکراتها به محض انتشار مقاله رعد، با عینالدوله رئیسالوزرای وقت ملاقات کرده و خواستار توقیف این روزنامه شدند. اما عینالدوله میگفت برخی از روزنامهها بیهوده خود را منتسب به احزاب سیاسی میکنند تا تولید هیجان نمایند، یکی از آنان ستارة ایران است که خود را ارگان حزب دمکرات میداند و باید مثل رعد توقیف شود. بالاخره با اینکه مستوفیالممالک مخالف توقیف رعد بود و میگفت چون عضو هیئت
دولت است و انتقادات رعد مستقیماً متوجه اوست، این توقیف اثر بدی علیه او در اذهان خواهد داشت، لیکن به اصرار برخی از اعضای تندرو حزب و نیز با وساطت مخبرالسلطنه و صمصامالسلطنه، آن جریده توقیف شد، سهم مهم در این باب از آن مخبرالسلطنه بود(1)
فحاشیهای بیمحابا و تهدیدات آشکار ستارة ایران، ملکالشعرای بهار را به واکنش واداشت. او که خود از روزنامهنگاران با سابقه بود و اینک یکی از بهترین نشریات تهران یعنی نوبهار را اداره میکرد، سبک نگارش حسین صبا و اخلاق روزنامهنگاری او را به باد انتقاد گرفت. او ضمن نقد مواضع جراید، توضیح داد مطبوعات اخلاقیات مردم را تنزل دادهاند، وضع به گونهای شده است که تا کسی فحاشی نکند، روزنامهاش را نمیخرند؛ به قول او مطبوعات «مروج و ناشر اخلاق رذیله» شدهاند، مندرجات آنان بهترین معرف روح ادارهکنندگان این نشریات است، مطبوعات خود نشاندهندة این واقعیت هستند که انقلاب مشروطیت فقط توانسته لباسهای مردم را عوض کند و مغزهای آنها هنوز به حال سابق باقی است. بهار به صراحت نوشت: «جای تحیر نیست، ناموس انقلاب، ما را بزرگ نکرد، ما را عوض نساخت. شاید لباسهای ما مقصرند، ولی اندام ما همان است که بود، همان تاریک بشره و همان کوژپشت و همان سیاه روی.» به قول بهار مطبوعات به جای اینکه مربی اخلاق مردم باشند، «مفسد اخلاق و مهیج زشتی و بداندیشی عموم شدهاند.»
این دسته از روزنامهها و جراید، «داعی شر و اخلاق یأس و خیانت و مروج تنفر و انزجارند»، اینگونه جراید به خادم و خائن فحش میدهند، کلیه حملات معطوف است به اغراض شخصی، خوب و بد به هم آمیخته شده؛ «این سیستم و رویه که نقطة مقابل تشویق است، قهراً موَّجِه خائن و مهیج خیانت واقع شده، خادم متهم یا مأیوس شده و معلوم میشود او یا در عداد خائنین داخل شده و احساسات خود را از فشار و جگر خود را از سوختن نجات میدهد!»
به نوشته بهار مطبوعات آنقدر تهمت میزنند که اگر واقعاً انتقادی کنند، دیگر کسی به انتقاد اهمیت نمیدهد. البته این وضع هم تقصیر جریدهنگار نیست، محیط فاسد است و اخلاق عمومی اینگونه گردیده، اینک کار به جایی رسیده که میان روزنامهنویسان اینگونه شهرت یافته «اگر فحش ندهی کسی نمیخرد!» حال آنکه روزنامه مربی اخلاق عمومی است، «من به آواز بلند میگویم فلان روزنامه که با دست مشتی مردم نالایق دروغگو و جهال جنایتکار اداره شده (2)و دست تهمت و دروغ آن پیراهن احرار و بزرگان یک قوم را تا به دامان میدرد، مقصر نیست، زیرا او برای این اداره شده است که پیکر ملیت و اتحاد یک قوم را به میل دشمنان ایران شقه کند، ولی دولت مقصر است. آن دولتی که میبیند و میداند این سیاهکاریها
از کجاست و حس میکند که این کج روشیها برای سعادت وطن و حتی ادارة حکومت چقدر مضر است و معذالک یک محکمه صلاحیتداری ایجاد نمیکند که از بیم محاکمه، انگشت مفتری و قلم دروغگو جرئت حرکت نداشته باشد!»
بهار نوشت اگر دادگاهی برای مطبوعات تشکیل میشد، یک روزنامه یا سلسلهجنبانان آن نمیتوانستند همهچیز خود را در راه خراب کردن یک جمعیت خرج کنند و نمیتوانستند به این همه «سیاهکاری و بیدادگری و ظلم و فحشا» اصرار ورزند، «و از هیچ قسم شناعت و حتی وقاحتی در اجرای نیات خانمانسوز خود مضایقه نورزند.» بهار تقاضا کرد در مورد این افراد محکمهای تشکیل شود و این دسته از خاطیان مجازات گردند، باید این دسته از «مردم بد اخلاق بیکار و مفتخوران دروغگو» را به پای میز محاکمه کشانید و نباید در کیفر جنایتکاران لاقیدی به خرج داد و به امید اصلاح ساکت نشست(1)آخرالامر هم کلیة روزنامهها توقیف شدند.
نوروز سال 1297 پیامهای تبریک سلاطین عثمانی و آلمان به احمد شاه مخابره شد، اینان اشاره کرده بودند که در صلح با روسیه شرط و شروطی برای استقلال ایران در نظر گرفته شده است، «منتی گذاشتهاند، در حالیکه درست ملاحظه شود روسیه دیگر قادر به تجاوزات ایران نیست و تمام مملکت خودش قطعهقطعه و متلاشی شده.» روزنامة ایران درست در این ایام که علیالقاعده مردم باید خوشحال و خندان باشند اخبار قحط، مرگ و میر و فقر مردم تهران را درج میکرد. عدم امنیت از دیگر خبرهای این روزنامه بود، اما خبر جدید، توقیف کلیه نشریات و جراید پایتخت به استثنای روزنامة رسمی ایران بود. وزارت داخله ضمن انتشار اطلاعیهای به این شرح که در روزنامة ایران چاپ شد ضمن انتقاد از روند فعالیت مطبوعات، توقیف آنها را اعلام داشت. در این بیانیه آمده بود به درستی بهترین ثمره حکومتهای مشروطه آزادی قلم و افکار است، «اما کدام فکر و کدام قلم؟» فکری که در تمشیت امور اجتماعی و تنسیق سیاست مملکت به کار رود. قلمی آزاد است که هادی راه سعادت و ترقی و مروج اتحاد مردم باشد. آزادی به مفهوم حقیقی خود یگانه داروی دردهای اجتماعی است، اما این آزادی در محدوده قانون معنا و مفهوم دارد. اگر آزادی مقید به قانون نباشد، سَمِّ مهلکی است که حیثیات اجتماعی را فاسد میکند، حیات جمعیت را به خطر میاندازد و در یک کلام مصالح ملّی را تهدید مینماید. وزارت داخله اعلام کرد آزادی مطبوعات در شهر تهران نمونهای است از مضرات و آفات این نوع آزادی لجامگسیخته، به این دلیل است که هر روز مفاسد جدیدی در حال افزایش است.
طبق این گزارش در هر کشور آزاد، روزنامهنگاری شیوهای دارد و روزنامهنگار متولی
1) نوبهار، ش18، یکشنبه 9 شوال 1335، 29 ژوئیه 1917، «محاکمه مطبوعات.»
وظایفی است. اما در تهران دیده میشود که به جای تنویر افکار و هدایت عامه مردم؛ فحاشی، هتاکی و بیشرمی ترویج میگردد، «در عوض اصلاح اخلاق عمومی و تذکار فوائد امور اجتماعی به القای نفاق و تدارک هرجومرج و تکثیر فحشا و منکر میپردازند و این طرز روزنامهنگاری را آزادترین ملل تجویز ننموده و آزادیخواه ترین اجتماعات تصدیق نمیکنند، از طرفی ملاحظه میشود که متأسفانه به واسطه فقدان وسایل اجرای قانون مطبوعات به روی اصول محاکماتی، موجبات جلوگیری از نشر [مطالب] مضره و هرج و مرجهایی که به مناسبت این قبیل انتشارات تولید میگردند فعلاً در حد امکان نیست.»
به همین دلیل بود که دولت برای دفع این زیانها و صدمات و هرجومرج و منع از زیاده روی که مفاسد فراوانی داشت، «و بالاخره به نام حفظ و مصالح مملکت که مافوق تمام ملاحظات است»، تصمیم گرفت از نشر کلیه جراید جلوگیری کند و فقط روزنامة ایران «که قلم خود را محفوظ داشته است»، اجازه دارد اخبار مفید و واقعیات روزمره را به اطلاع عموم مردم برساند تا «انشاءالله پس از افتتاح مجلس شورای ملی و اتخاذ وسایل موثره در جلوگیری از مفاسد جراید خودسر و نشریات بی نفع پر ضرر، قرار قاطعی داده شود.» در پایان تذکر داده شد شاید تا آن زمان اجازه انتشار به نشریات توقیف شده داده شود، اما مشروط به شرایطی که دولت مقرر میکند. نیز یادآوری شد که طبع هرگونه جریدهای از هر قبیل بدون تحصیل و اجازه مقامات و اجرای ضوابط مقرره ممنوع است(1)دوازده سال بود که جراید آزاد بودند اما هنوز محکمهای صالحه برای رسیدگی به تخلفات مطبوعاتی دائر نشده بود، قانون مطبوعات در مجلس اوّل نوشته شد، اما کسی آن را اجرا نمیکرد.
1) ایران، مورخه 26 حوت 1296، 17 مارس 1918، «اعلان توقیف جراید به امضای وزارت داخله.»
اختلافات تشکیلی و ضدتشکیلی، رواج بازار تهمت زنی و عوامفریبی مطبوعات به جائی رسید که حدود هشتصد تن از این دو تشکیلات انشعاب کردند، پانصد تن از اینان از گروه تشکیلی بودند و سیصد تا از گروه ضدتشکیلی. منشعبین به هر دو گروه معترض بودند و با قرار دادن روزنامة خورشید به عنوان ارگان خود به هر دو گروه حمله میبردند(1)مدیر روزنامة خورشید مردی بود دبیر خلوت نام، این روزنامه اسامی منشعبین را منتشر ساخت(2)
از آن سوی سید ضیا هم در برابر حسین صبا نه تنها سکوت نکرد، بلکه مقالات شدیداللحن او را به سبک خود صبا پاسخ گفت. او به کسانی که زیر نام و مفهوم دمکرات و دمکراسی؛ «این دو اسم مقدس، این دو سرمایه سعادت هیئت اجتماعیه بشری خودنمایی و خویشتنستایی میکنند»، به شدت حمله برد و ادامه داد: «آیا یک مسلمان متدین، یک مؤمن خداشناس، یک موحد واقف به فلسفه خلقت و بالاخره یک خداپرست آشنا به علت حقیقی بعثت رسل و انزال کتب و وضع شرایع آسمانی یافت میشود که خود را دمکرات نداند و برای رفاهیت و آسایش دمکراسی عمومی عالم کوشش و مجاهده نکند؟!» از نظر سید ضیا دمکرات و انسان در معنی غیرقابل تفکیک و مفهوم هر دو یک روح مقدس نشاط بخشی است که در قالب دو کلمه انسان و دمکرات متجسد شده است، هر انسان دارای شرایط انسانیت و واقف به صفات آدمیت، خواهی نخواهی دمکرات خواهد بود. او نوشت دمکراسی لغتی است جدید اما همیشه در بین ابنا بشر وجود داشته است. دو هزار سال قبل متعاقب ظهور عیسی مسیح (ع)، «پیروان این پیغمبر اولوالامر دمکراتهای عصر خود محسوب و شناخته میشدند چه که با جهال و ظالمین عصر معاصر مبارزه کرده و هیئت اجتماعیه را به طریق فلاح و نجاح هدایت مینمودند.» همانطور که پیروان حضرت موسی(ع) «بتپرستی و اصول باطله را مایة خسران و فلاکت اولاد بشر معرفی میکردند.»
با این وصف «متعاقب ظهور بزرگترین اصلاحکننده نظام اجتماعی عمومی عالم حضرت پیغمبر عرب صلیالله، مسلمین هزار و سیصد و اندی سال قبل دمکراتهای عصر خود شناخته میشدند.» پس یک مسلمان واقعی دمکرات واقعی هم هست و یک دمکرات آشنا به معنای دمکرات و دمکراسی، خواهی نخواهی مسلمان خواهد بود. همین طور یک مسیحی واقف به اسرار دستورات اخلاقی حضرت مسیح، نیز دمکرات و طرفدار سعادت بشر و البته طرفدار دمکراسی خواهد بود. به صرف ادعای دمکراسی و دموکرات بودن، «بدون هیچ اثر مترتبه، بدون اجرای هیچ یک از اعمال مشروطه، گوینده و مدعی را دمکرات میشناساند؟!» اگر به این اصل قائل شویم، خوارج، ملاحده، کفاری که برای غارت بیتالمال مسلمین، برای نهب اموال مسلمین نام اسلام بر خود نهادهاند، میبایست مسلمان شناخته شوند. اما «چنین نیست! اسلام، آئین و مسلمانی شرایط دارد. همین طور دمکراسی دستور و دمکرات بودن هم صفات ممیزه و اعمال پسندیده لازم دارد. هر دزد غارتگر، هر قسیالقلب نهب کننده راهزن، نمیتواند طرفدار سعادت دمکراسی شده و از انتساب خود به یک کلمه داخل حوزه مقدس دموکراتها بشود.»
سید ضیا نوشت چهبسا راهزنانی که همه راهها را آزموده و اینک به نام دمکراسی به دنبال اجرای «نیات سیئه، افکار خبیثه، اعمال معلونة» خویش هستند. اگر هر مسلمانی شرایط مسلمان بودن را اجرا کند، وضع مسلمین و «احوال ممالک اسلامی» اینگونه نمیشد. اگر هر ایرانی مدعی دمکرات بودن به الزامات دمکراسی عمل میکرد، «روزگار دمکراسی ایران، یعنی فقرا، ضعفا، مساکین، زارعین، نوکرها و بالاخره اکثریت جامعه این هیئت اجتماعیه به این
درجه المافزا و حزنآور نمیشد!» معیار دمکرات بودن عمل انسان است، حال آنکه دموکراتها این عنوان را حق انحصاری خود میدانند، اعضای این تشکیلات آلت اجرایی مقاصد فتنهانگیزان و جاهطلبان شدهاند؛ در عرض ده سال حتی یک ماده از مرامنامه خود را نتوانستند اجرا کنند، «امثال و دلایل فراوان است، ولی عجالتاً به واقعه توقیف روزنامة رعد و مساعی و مجاهدات کمیته تشکیلیون و هیئت مدیره ضدتشکیلیون و یک دسته بیکارهای ولگرد طهران که برای تعطیل اوراق رعد از بذل هرگونه مجاهده مضایفت نورزیدند و حتی خود را برای غارت و چپاول اداره و مطبعه ما حاضر ساخته بودند قناعت میورزیم!»
سید ضیا نوشت این دسته افراد حزب دموکرات را نردبان جاهطلبیهای خود کردهاند، اینان آزادیخواهان واقعی را تکفیر و توبیخ نمودند، «با مساعدت رنجبران و افراد اغفال شده، حزب دموکرات ایران را قوهای برای نفوذ و موفقیت ارتجاع، اشراف و تأمین منافع ظالمانه سرمایهداران قرار دادند.» همین بیاعتدالیهای کمیتة محلی تشکیلیون و تخم اختلاف افکندن و نفاق ورزیدن چند نفر خودخواه که از دیر زمانی به نام تشکیلی و ضدتشکیلی بین دموکراتها افکندهاند، «یک تفرقه و اختلاف شرمآوری برای ریاست و خودخواهی چند تن عیار پیش آمد، عناصر صالح و افراد فداکار این فرقه که همواره پیکر خود را سپر بلایا و مصائب دمکراسی ایران قرار دادهاند، با عزم مردانه و تصمیم مقدس از تشکیلات تشکیلیون و دستههای ضدتشکیلیون خود را خارج و مصمم شدند که تشکیلات تازه موافق مقررات نظامنامه داخلی ایجاد و دست مزورین مفتن و ارتجاعیون و اشرافپرستان را از دامن پاک دمکراسی ایران کوتاه نمایند.» به همین دلیل عدهای انشعاب کردند و «الغای کمیته محلی تشکیلی و هیئت مدیره ضدتشکیلی را رسماً اعلان نمودند!» منشعبین «میگویند کسانی هستند که با کد یمین و عرق جبین از نتیجة دسترنج و مساعی خود امرار حیات نموده از مفت خوری و جنبه عزیز بلاجهتی مبرا و منزه هستند.» اینان در روزنامة خورشید ارگان خود میگفتند، مخالف اشرافیت هستند، «میگویند تربیت شدهگان(1)دامان اتابکها، پرورشیافتگان سرسفره درباریان پست فطرت ناصری و مظفری نمیباید پیشوا و زمامدار مقدرات دمکراسی ایران شناخته شوند.»(2)بین اعضای منشعب اکثراً افرادی بودند که مشاغل پایین اجتماعی را عهدهدار بودند مثل شاطر، کفاش، چرمساز، علاف، باغبان، فراش، پالاندوز، طباخ، توتون فروش، رعیت، حمامی، آهنگر، خباز و امثالهم. در کنار اینان البته تعدادی صراف، سقط فروش و مشاغلی از این دست دیده میشدند، میرزا حسین خان عدالت، نقیبزاده کرمانی، دکتر حسن خان احیاءالملک و حاج محمدباقر صراف هم در بین این منشعبین به چشم میخوردند.
به این شکل حزب دمکرات به شعبات ریز و درشت فراوانی تقسیم شد، از حزب اعتدالی هم جز اسمی بیمسما باقی نماند. به واقع در این مقطع موازنة نیروها را مطبوعات تعیین میکردند و نه احزاب سیاسی. سه روزنامة مهم این زمان تا مقطع کودتای سوّم اسفند نقش بسیار مؤثری در جهتگیری افکار عمومی ایفا کردند که عبارت بودند از رعد، ستارة ایران و نوبهار. به واقع غیرممکن است اگر بخواهیم فضای سیاسی ایران دورة جنگ جهانی اوّل تا کودتا را در ذهن خود ترسیم نماییم مگر اینکه چشمانداز مشخصی از مواضع مطبوعات داشته باشیم. با این وصف حلقههای گوناگون سیاسی که به محفل سیاسی بیشتر شباهت داشتند تا یک تشکیلات حزبی، باز هم دیده میشد. در آستانه کودتای سوّم اسفند بدون تردید کمیتة آهن مهمترین تشکیلات آن زمان به شمار میرفت، در بخشهای بعدی به این کمیته و نقش هماهنگکننده آن برای ائتلاف گروههای متعارض دیروزین اشاره خواهیم کرد، اما در اینجا باید به اختصار یادآوری نماییم که البته حلقه سید محمد کمرهای همچنان فعال بود و با وجود ارگانی مثل ستارة ایران، تأثیر غیرقابل انکاری بر تحولات کشور بر جای نهاد.
این حلقه عمدتاً در منزل مورخالدوله سپهر تشکیل جلسه میداد و متشکل بود از: میرزا سالار ظفر از بستگان صادق مستشارالدوله، ذکاءالدوله، فتحالسلطنه، آقا شیخ محمد علی قزوینی، دبیر همایون منشی سفارت امریکا و شخص کمرهای. کمرهای از شخصی به نام پارسی یاد میکند و فقط یک جا آورده که نام کوچک او میرزا اسدالله خان بوده، این شخص هم از شرکتکنندگان جلسات منزل مورخالدوله بودند(1)دبیر همایون رابط آنان بود با سفارت امریکا، شخص مورخالدوله هم به ظاهر برای آلمانیها کار میکرد، او پیشتر و قبل از دستگیری به اتهام همکاری با کمیتة مجازات، منشی سفارت آلمان بود. بین این گروه یکی از چهرههای مرتبط با کمیتة مجازات هم دیده میشد، او شیخ عابدین حمامی بود که مدتی را به دلیل این ارتباطات در حبس گذرانید. نیز ارباب کیخسرو شاهرخ یکی از محشورین این جلسات به شمار میآمد. مورخالدوله به دلیل مراوده با اعضای کمیتة مجازات مورد سوءظن وثوق واقع بود، به واقع با اینکه مورخالدوله آزاد شده بود، اما پروندهاش مفتوح بود. به همین دلیل او ضمن ملاقات با رئیسالوزرا و مشاورالممالک انصاری وزیر امور خارجه وثوق که از دوستانش به شمار میرفت، تلاش میکرد راهی پیدا کند تا پرونده خود را مختومه نماید.
شروع مجدد فعالیت سیاسی منحصر به گروههای شناخته شده نبود، بلکه اینک حتی بهائیان به طور علنی و آشکار به فعالیت روی آورده بودند. نکته مهم این بود که بهائیها جلسات خود را با اطلاع قبلی تشکیل میدادند و دو نفر آژان نظمیه مراقبت اوضاع را بر عهده داشتند. بحث انتخابات مجلس در همین زمان بسیار داغ بود، بالاخره به پیشنهاد وثوق هفت تن به عضویت
1) کمرهای ، ج1، ص679.
انجمن نظارت بر انتخابات معین شدند، این افراد کسانی بودند مثل حاجی آقای شیرازی، مشیرالدوله، مؤتمن الملک، حاج سید نصرالله تقوی، میر سید احمد بهبهانی، حاج سید محمد صراف و میرزا محمود اصفهانی.
سید محمد صراف تهرانی در دورة اوّل مجلس نماینده تهران بود، وقتی استبداد صغیر روی داد او به سفارت عثمانی پناهنده شد. او همچنین مخارج تحصن در سفارت عثمانی را هم پرداخت میکرد، فرزندان او عبارت بودند از: عبدالعلی، ابوالفتح، فدائی علوی، ابوالحسن علوی، عبدالحمید، حسین و پرتو علوی. بزرگ علوی نویسنده مشهور ایرانی فرزند سید ابوالحسن علوی و نوه سید محمد صراف تهرانی بود(1)
بالاخره در انتخاباتی که برگزار شد، سی تن به مجلس راه یافتند، اینان همه طرفدار قرارداد 1919 بودند اما به قول دولتآبادی «آن هم معلوم نیست بعد از رسیدن به مقام نمایندگی و گذشتن اعتبارنامه آنها از مجلس با ملاحظات بسیار که در کار است تا چه اندازه بتوانند با دوستان بیگانه خود با وفا بمانند، چه ما ایرانیان به حکم تاریخ شترِ هیچ بیگانهای را (به گفته عوام) تا ظهر نمیچرانیم.»(2)اما نکته این است که مجلسی که انتخابات آن با هر گرفتاری توسط وثوق انجام شده بود، تشکیل جلسه نداد. گروه ضدتشکیلی به درستی میگفتند وثوق میخواهد مجلس را تشکیل دهد تا قرارداد 1919 را به تصویب رساند. اما اینان برای تشکیل این مجلس آنقدر کارشکنی کردند تا کودتای سوّم اسفند روی داد و رضا خان مقدرات امور ایران را گام به گام به دست گرفت و این بار که مجلس با همان ترکیب دوره ریاست وزرایی وثوق تشکیل شد؛ با آن مخالفتی نکردند، یعنی اینکه از تشکیل آن ممانعتی به عمل نیامد. تشکیل مجلس چهارم در دوره ریاست وزرایی قوامالسلطنه برادر وثوق که بلافاصله بعد از سید ضیا به این منصب دست یافته بود، صورت گرفت.
دست یازیدن به سلاح موزر برای پیشبرد اهداف سیاسی، باجستانی و حقالسکوت گیری؛ امری بود که در دوره مشروطه آزموده شد و در دورههای بعد تا رسیدن رضا خان به اریکه سلطنت تداوم یافت. موزربندی و شلیک گلوله برای اسکات حریف یا اسقاط او، موضوعی است مهم که در مورد آن هم تحقیق جدّی صورت نگرفته است. بنیادگذار این روش در دورة مشروطه انجمنهایی مثل انجمن آذربایجان بود که میدانیم حتی کمیتهای به نام دهشت داشت و دست به ترور میزد. به یاد آوریم چگونه اعمال و رفتار اینان منجر به تعطیلی مشروطه در دوره اوّل مجلس، تشدید بحران در دوره دوّم مجلس و سپس هجوم دشمن به خاک کشور با اولتیماتوم روسیه گردید. این روش بعدها هم ادامه یافت و نقطه اوج آن تشکیل کمیتة مجازات در ذیقعده 1334 بود. این گروه را عدهای به غلط یک گروه انقلابی نام نهادهاند، حال آنکه واقعیت امر این است که اینان همان بحرانسازان دوره مشروطه بودند که از گروه سیاسی خاصی هم خط و ربط دریافت میکردند. همانطور که در دورة مشروطه تروریسم ابزار به فعلیت رساندن اهداف سیاسی احزابی مثل حزب دمکرات بود، اینک کمیتة مجازات ابزار اجرایی و نظامی محقق ساختن دیدگاههای گروه دمکراتهای ضدتشکیلی یا محفل بحرانسازان بود، کسانی که آرامش را منافی با حیات خود تلقی میکردند. کمیتة مجازات به واقع نقطه تلاقی ماجراجویانی مثل منشیزاده، اوباشی مثل کریم دواتگر و سیاستمدارانی مثل مستشارالدوله و محشتمالسلطنه اسفندیاری بود، رهبر گروه دمکراتهای ضد تشکیلی یعنی سید محمد کمرهای، به تصریح خودش، از این گروه ماجراجو و خونریز حمایت میکرد.
قتل و جنایت البته با انگیزههای خاص همیشه صورت میگرفت اما جنایت سازمانیافته امری بود که با اعمال و رفتار گروههای مافیایی در هم تنیده شده بود. چندماهی بعد از آغاز جنگ اوّل جهانی جنایت و قتل در ایران به شکل آشکاری ابعاد سیاسی یافت. یکی از این قتلها، کشتن میرزا مهدی نوری فرزند شیخ فضلالله نوری بود. شیخ مهدی نوری در اواخر زمستان 1293، درست اندکی بعد از حمله نیروهای روسیه تزاری به شمال ایران به قتل رسید.
ظاهر امر این بود که وی در این زمان علیه تهاجم روسیه در خیابان لالهزار سخنرانی کرده بود. شیخ مهدی نوری یکی از فعالین دوره مشروطه و از اعضای انجمن مخفی پیش از مشروطه بود. ناظمالاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان، به دفعات از تلاشهای او برای استقرار مشروطه یاد کرده است(1)به روایت عبدالله خان بهرامی، که در تأمینات دارای مقامی بود و پیگیری پرونده را بر عهده داشت، قاتل شیخ مهدی نوری مردی بود آقاجان نام، او بعد از گذشت یک سال از وقوع قتل در قزاقخانه منصبی به دست آورد. بهرامی حتی نقل میکند که او شاید بعدها نام خود را عوض کرده و صاحب مقام مهمی شده باشد(2)رعد به مناسبت قتل شیخ مهدی نوری نوشت: «جنایت و آدمکشیهایی که در این مدت اخیر رخ داده خصوصاً واقعه فاجعه آقا میرزا مهدی نوری نظر خوردهبینان را جلب و عقاید مختلفی در این باب اظهار میشود. پاره اشخاصی که نظریات کوتاه و فکری ساده دارند وقوع این جنایات را به عدم مراقبت نظمیه منسوب مینمانید و بعضی علت وقوع آن نوع حادثات را خرابی عدلیه تصوّر میکنند. به عقیدة ما علت حقیقی تکرار و وقوع این نوع حوادث، نبودن مجازات و تسامح اولیای امور در قصاص و وضع نظامات لازمه است.» از نظر رعد این مطلب به قدری بدیهی است که ذکر ادلّه و شواهد لازم ندارد. تا زمانی که امور از ریشه و پایه اصلاح نشود، بیش از این تکرار مطالب خلاف اخلاق را باید منتظر بود: «و حقیقتاً اگر مراقبت شدید نظمیه و اهتمام صاحبمنصبان محبوب سوئدی ما در حفظ امنیت داخلی و تأمین آسایش عامه نبود، هر آینه بیش از این حوادث ناگواری رخ میداد و اگر وضع امنیت بخش حاضره را با اوضاع سالهای قبل ملاحظه و مطابقه بنماییم، هر آینه درجه کفایت و لیاقت صاحبمنصبان سوئدی مکشوف خواهد گشت. اگر حقیقتاً اولیای دولت و وکلای ملّت میخواهند جلوگیری از وقوع این واقعات بنمایند، باید هر چه زودتر قوانین جزایی را طبق شرع انور تشخیص و اختیارات لازمه را به مراکز حائزه در مجازات جنایتکاران واگذار نمایند.»(3)از مطلب رعد اینگونه مستفاد میشود که عدهای این قتل و نمونههای دیگر را بهانهای برای حمله به نظمیه و رئیس سوئدی آن قرار دادهاند. واژه مجازات، بیتالغزل اکثر نشریات کشور شد، در طول ماههای آتی روند حوادث شتاب بیشتری یافت.
اواسط سال 1294 شمسی وحشت عمومی بار دیگر سراسر تهران را فراگرفت، شبنامههایی منتشر میشد و شایعاتی به گوش میرسید که گویا کمیتههایی فعال شدهاند و به زودی
1) نک: ناظمالاسلام کرمانی: تاریخ بیداری ایرانیان، ج2، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، (تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1357)، صص156-157، 313-314، نیز در جلد اوّل همین اثر به ویژه در صفحات 565 و 567 از این موضوع بحث نموده است.
2) خاطرات عبدالله بهرامی، (تهران، انتشارات علمی، 1363)، ص261.
3) رعد، سال ششم، ش74، دوشنبه 7 ربیعالثانی 1333، 22 فوریه 1915، «نظمیه و جنایات.»
عملیاتی را آغاز خواهند کرد. رعد نوشت: «اخیراً شایعات متضادی مبنی بر تشکیل کمیتههای مختلف برای پیشرفت مقاصد خائنانه و یا ضدیت با دولت و یا تولید شبهات در افکار عامه انتشار یافته و تدریجاً مسئله به مطبوعات رسیده و حتی بعضی از جراید محلی در این زمینه نظریاتی اظهار داشته»اند. به دنبال این شایعات سید ضیا با مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت ملاقات کرد و گفت با توجه به اشراف نظمیه و اقتدار در کشف فتنهجویان آیا واقعیت دارد که چنین کمیتههایی تشکیل شدهاند؟ رئیسالوزرا پاسخ داد: «در شهر شایعاتی انتشار دارد ولی نظمیه در صحت آن تردید دارد. بنابراین تصوّر نمیفرمایند که این شایعات مطابق با واقع باشد.» سیدضیا پرسید اگر چه نمیتوان انکار کرد در هر عصر و دورهای که گروهی خاص حکمرانی میکنند، اشخاص و اجتماعاتی یافت میشوند که از وضعیت حاضره ناراضی بودهاند و یا برای تأمین منافع شخصی خود متشبث به عملیاتی شدهاند تا در مقام تغییر اوضاع برآیند، و یا هیئت دولت را تغییر دهند، ولی باید اعتراف کرد به اینکه ممکن است افراد فاسدالعقیده و کمیتههای مفسدهجویانه یافت شوند: «ولی با این حال باورکردن وجود یک کمیته را با چنین مواد حیرتانگیزی که شهرت یافته خیلی مشکل به نظر میآید... ممکن است با سابقه شناخت دستههای مختلف طهران و آشنایی به شاهکارهایی که برای متخصصین در فن فساد و تهمت حاصل شده، این عقیده به میان آید که شاید بعضی مراکز محض پیشرفت مقاصد خود به تولید نفاق و ازدیاد شقاق، القاء شبهه و خلط مبحث متشبث گشته و از این انتشارات مطبوعات و افکار عامه را دوچار اشتباه بنمایند...در صورت صحت وجود چنین نقشهها جز شکایت از فساد اخلاق و توصیه در پرهیز از توسعه دایره اختلافات، گویا بیان دیگری در این موضوع مقتضی نباشد.» او توصیه کرد گروههای سیاسی قدر مستوفی را بدانند و «از نو یک رشته بلایای دیگری برای خانه خراب خود تهیه ننماییم.»(1)رعد یا اشتباه میکرد و یا تجاهلالعارف مینمود، زیرا مستوفی خود با این کمیتهها به نوعی همآوازی داشت. تحولات بعدی نشان داد که رعد در تحلیل خود که گویا شایعه تشکیل کمیتههای ترور، کار شایعهسازان است؛ اشتباهی بزرگ مرتکب شده است. دیگر اینکه برخلاف نظر رعد، تشکیل کمیتههای تروریستی ریشه در اختلافات سیاسی جناحهای مختلف کشور داشت، اینک باز هم افراطیترین جناح این دوره، تلاش داشت با حربة سلاح حریف را از میدان به در کند. تشکیل کمیتة مجازات نقطه اوج این تلاش بود.
عملیات کمیتة مجازات که درست در دوّمین سال جنگ اوّل جهانی تشکیل شد، به تفاریق در برخی منابع تاریخ عمومی ایران این عصر نگاشته شده، اما بهواقع هیچ کار جدّی در مورد آن انجام نشده است. عملیات کمیتة مجازات در زمرة آن حوادث تاریخی است که هر کسی از ظن خود به آن پرداخته، هیچکس عمق آن را نکاویده و بهواقع آنچه همچنان در اذهان وجود دارد اطلاعاتی است که ساخته و پرداخته چهرههای پشت پرده این جریان مثل مورخالدوله سپهر است. برای شناخت ماهیت این کمیته باید به طور همهجانبه تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی این عصر را مورد کنکاش مجدد قرار داد، هزار توی روابط مافیایی این عصر را برملا ساخت، چهرههای آشکار و نهان این جریان را تبارشناسی کرد، پیوند آن را با بحرانسازان بینالمللی واضح ساخت و به طور کلی روایتی مجدد از آن ارائه نمود.
1) همان، سال هفتم، ش25، یکشنبه 14 ذیحجه 1333، 24 اکتبر 1915، «تکذیب شایعات.»
ظاهراً نخستین جرقه برای تشکیل کمیته ترور، در ذی القعده سال 1334 زده شد. ظاهر امر این است که منشیزاده و ابوالفتحزاده، دو ماجراجوی شناخته شده عصر مشروطه که پیشتر به اجمال در مورد آنها سخن گفتهایم(1)بانی و باعث تشکیل این گروه بودهاند. خود منشیزاده در بازجوییهایش بعد از دستگیری گفته است در ملاقاتی که با ابوالفتحزاده داشته، هر دو در مورد مرارتها و مصائبی که بعد از مشروطه متحمل شدهاند با هم درد دل کردند. آنان به این نتیجه رسیدند که برای مجازات خائنین وطن، رفع ظلم و بیعدالتی،گروهی را تشکیل دهند تا به این وضع خاتمه بخشند(2)این ظاهر ماجراست. با شناختی که از این دو تن وجود دارد، با علم به شبکه ارتباطی آنان که یک سویش به اقامتگاه تابستانی سفارت بریتانیا در قلهک مربوط میشد و سوی دیگرش به انجمنهای تندرو عصر مشروطه که سلاح کشیدن و قتل مخالفین، مذهب مختارشان بود؛ در این روایت باید تردید کرد، بهواقع دستهای قدرتمندتری این دو را که به اندازه کافی هم انگیزه قتل داشتند، به این وادی کشانیده بود.
منشیزاده در این زمان انگیزههای شخصی فراوانی برای تشکیل جوخة ترور داشت. او کارمند مالیه بود، وقتی وثوق کابینه نخست خود را تشکیل داد، به هر دلیلی وی از این وزارتخانه رانده شد، خودش میگوید تلاش کرده باز هم به کار خود بازگردد، اما اقداماتش بدون نتیجه ماند. منشیزاده با اینکه سرتیپ قزاقخانه بود و در دورة مشروطه از این تشکیلات استعفا داد تا در خدمت تندروترین و خشنترین رجال سیاسی که جامة مشروطهخواهی به تن کرده بودند در آید، اما او یک فرد متعارفی بود. بعید است منشیزاده اهل اندیشه و تفکر بوده باشد، تفکر او موزرش بود که به اشاره دستهای پشتپرده آن را از غلاف بیرون میکشید. بهواقع نفس تشکیل این کمیته با جریانهای موازی اما به شدت متنافر با هم گره خورده است: از دورة مشروطه دو جناح، رویاروی هم صفآرایی میکردند، گروهی که بر خود نام اعتدالی
نهادند و گروهی دیگر که به دمکرات شهره شدند. رقابت این دو گروه با هم، تشکیل جوخههای آدمکشی و ایجاد بحرانهای عدیده، کشور را به لبه پرتگاه سوق داد. منشی زاده از همان اوایل با تندروترین گروه موجود مرتبط بود، او انگیزههایی فراتر از آنچه گفت داشت، بحث تشکیل کمیتة مجازات را باید با تشکیل کابینه وثوق پیوند داد.
در این دوره غیر از اعتدالیهای سابق که اینک از وثوق حمایت میکردند، بین خود دمکراتها هم انشعابی نانبشته روی داد: عدهای از دمکراتهای سابق اینک به مشی میانه روی روی آورده بودند که یکی از مهمترین آنان ملکالشعرای بهار بود، اینان طرفدار تشکیل مجدد حزب دمکرات بودند و به همین دلیل در منابع تاریخی از این دسته بهعنوان دمکراتهای تشکیلی یاد شده است. عدهای دیگر با این تصمیم مخالف بودند، آنان میگفتند باید صبر کرد تا دمکراتهایی که از تهران به هر دلیلی خارج شدهاند به پایتخت بازگردند و با وجود آنان حزب دوباره فعال شود. این افراد از قضا همان تندروان دورههای اوّل و دوّم مشروطه بودند، سلیمان میرزا اسکندری، وحیدالملک شیبانی و حلقهای که به دور سیدحسن تقیزاده در برلین گرد آمده بودند در زمرة رهبران این دسته به شمار میآمدند، به این افراد باید سید محمدرضا مساوات را هم افزود. دو چهرة برجستة کابینه که بعدها در دورة رضا شاه نقش مهمی در تحولات آن زمان ایفا کردند، یعنی صادق خان مستشارالدوله و حسنخان محتشمالسلطنه اسفندیاری، که بارها به وزارت و وکالت دست یافتند، در زمرة رهبران این گروه به شمار میرفتند. نیز بر اینان باید نام دکتر اسماعیل مرزبان و ممتازالملک و ممتازالسلطنه را افزود، ممتازالسلطنه وزیر مختار ایران در پاریس بود و با هممسلک خود یعنی مشیرالملک فرزند علاءالسلطنه؛ و وزیر مختار ایران در لندن ارتباط داشت. دیدیم که همه اینان چه بلوایی در دورة بعد از سقوط مشروطه ایجاد کردند و چگونه ایران را وارد جنگی ویرانگر ساختند که کمترین تبعات آن قحطی و ویرانی گسترده در کشور بود. همه اینان به نحوی از انحا با گروه دمکراتهای ضدتشکیلی مرتبط بودند. از سویی محتشمالسلطنه در مدرسة سپهر دارای منصب بود، به احتمال زیاد این مدرسه به نوعی زیرنظر وی اداره میگردید. نام اصلی مدرسه، سپهر داوود بود که به یهودیان تعلق داشت. میرزا مهدیخان تقیزاده از اعضای تشکیل دهنده این مدرسه به شمار میرفت، این شخص خود فارغالتحصیل مدرسه علوم سیاسی وزارت امور خارجه بود و البته نسبتی با سیدحسن تقیزاده ندارد.
پیشتر گفتهایم، مخالفین تشکیل حزب دمکرات را دمکراتهای ضدتشکیلی میخواندند، رهبر این دسته در تهران سیدمحمد کمرهای بود. سید محمد کمرهای چهرهای مهم اما ناشناخته در تاریخ معاصر ایران است و حتی روزنامة خاطراتش هم ابعاد و ماهیت اندیشهها و فعالیتهایش را به وضوح نشان نمیدهد. نوک تیز حملات ضدتشکیلیها متوجه وثوق بود، وثوق که سیاستمداری متبحر بود، اینک بین دمکراتها شکاف ایجاد کرد، او میخواست خود بر این حزب تسلط یابد. درست در همین زمان بود که ضدتشکیلیها به میدان آمدند و باز هم درست در همین زمان بود که هستههای اولیه کمیتة مجازات برای ایجاد بحرانسازی بهمنظور سقوط وثوق شکل گرفت. خود منشیزاده این موضوع را به مسئلهای شخصی، یعنی اخراجش از مالیه تقلیل میدهد، او میگوید: «در حقیقت خشونت غیر قابل تحمل دولت وثوقالدوله در ما احساسات عجیب انتقامجویانهای به وجود آورد.»(1)مهدی بامداد هم اندیشة تأسیس کمیتة مجازات را به منشیزاده نسبت میدهد. او حتی مینویسد گردانندة کمیته خود منشیزاده بود و دیگران به دستور او عمل میکردند(2)واضح است که اطلاعات بامداد از این جریان ابتدایی و در اغلب موارد مبتنی بر شایعات است.
میرزا ابراهیم خان منشیزاده، فرزند کریم بیک یا کریم خان منشیاوف ایروانی، از افسران سابق قزاقخانه بود. او شیرازیالاصل و از خانوادهای بود که در دوره صفوی از شیراز به ایروان رفت. در سال 1307 قمری که ناصرالدین شاه از سفر سوم خود از اروپا بازمیگشت کریم بیک منشیاوف پدر منشیزاده درخواست تابعیت و مهاجرت به ایران را کرد و شاه هم با درخواست وی موافقت نمود. چون جد منشیزاده میرزا محمد منشی بوده از این جهت خانوادهاش در ایروان معروف به منشیاوف میشوند و پس از اینکه به ایران مهاجرت کرده به تابعیت ایران درمیآیند، کلمة منشیاوف را به منشیزاده تبدیل مینمایند.
میرزا محمد منشی از سران سپاه ایران طی جنگهای ایران و روس بود، او در ملازمت امیر خان یکی از ندیمان عباس میرزا قرار داشت. میرزا محمد منشی به سال 1242 قمری در جنگهای دوّم ایران و روس به قتل رسید. فرزند او به نام کریم بیگ تا سال 1266 قمری در قید حیات بود، فرزند کریم بیگ میرزا محمد آقا نام داشت، او هم تا سال 1301 قمری زندگی کرد. با زبانهای فارسی، روسی و ترکی آشنایی داشت، در نزد حاکم روسی ایروان منزلتی یافته بود و سمت مترجم و منشیگری او را داشت. فرزند او نام پدر بزرگ یعنی کریم بیگ داشت، او به سال 1272 قمری در ایروان به دنیا آمد، پس از طی تحصیلات متعارف در نزد حاکم روسی ایروان به کار پرداخت و مترجم او شد. درجه کریم بیگ سرهنگ بود، در این سمت به عنوان ایل بیگی ایلات و عشایری منصوب شد که در سرحدات شمال غرب ایران و در خاک قفقاز به سر میبردند. کریم بیگ در این سمت به مدت ده سال کار کرد.
وقتی در سال 1307 ناصرالدین شاه قاجار از آخرین مسافرت اروپایی خود به ایران
مراجعت میکرد، کریم بیگ از طریق تیمور پاشا خان امیر تومان ماکویی ابراز علاقه کرد به ایران بازگردد و به خدمت شاه درآید. گفتیم در آن زمان کریم بیگ درجة سرهنگی داشت و سالی هشتصد تومان حقوق سالیانه داشت که با معیارهای آن زمان مبلغ قابل توجهی به حساب میآمد. اما وی از مناصب خود استعفا داد و با شاه به ایران آمد. کریم بیگ در اواسط سال 1307 ق. به اتفاق ابراهیم فرزند 11 ساله خود وارد تهران شد. میرزا کریم بعد از ورود به ایران تا مدتی بلاتکلیف بود، تا اینکه کامران میرزا نایبالسلطنه، نامهای به ناصرالدین شاه نوشت و برای وی کسب تکلیف کرد. او نوشت کریم خان ایروانی که در مراجعت شاه از فرنگ در مرند به نزد او رفته اکنون بی کار است، حال آنکه خود شاه قول داده بود اوّل از تبعیت دولت روسیه خارج شود و بعد به نزد او آید. کامران میرزا نوشت او اینک هشت ماه است که در قزاقخانه به کار اشتغال دارد اما منصبش معلوم نیست و مواجبی هم دریافت نمیکند. نایبالسلطنه پیشنهاد کرد اوّل به او انعامی داده شود تا مشکلات عاجل خود را حل نماید و سپس محلی برای پرداخت مواجب به وی تعیین گردد. شاه پاسخ داد: «قزاقخانه اداره وسیعی است. یک نفر کریم خان را شما هر طور است در آنجا بگنجانید. پانصد تومان محل پیدا کنید. در قزاقخانه منصب سرهنگی به او بدهید.»(1)
خلاصه اینکه کریم بیگ در قزاقخانه مانند سایر مهاجرین مشغول به خدمت گردید؛ پس از وی میرزا ابراهیم خان پسرش نیز داخل خدمت قزاقخانه شدیادگار، ش 6-7، ص148.(2)
فرزند او ابراهیم به سال 1296 قمری در ایروان به دنیا آمد، گفتیم که تا یازده سالگی در آنجا زیست و بعد همراه پدر به ایران آمد. وقتی پدرش در قزاقخانه به کار مشغول بود، او در دارالفنون نزد میرزا علیخان ناظمالعلوم و هژبرالسلطنه معلومات خویش را تکمیل کرد و به سال 1314 یعنی حدود یک سال بعد از فوت پدر وارد قزاقخانه شد
ترقی، ش1145، دی ماه 1343، ص12.(3)او هم مثل پدر در خارج ساختن روسها از قزاقخانه ایران بسیار تلاش کرد. ابراهیم، کار انجمن غیرت را پی گرفت، شبنامه و اعلامیه علیه روسها مینوشت و برای جراید ارسال میکرد، وی بر این باور بود که1) عبدالحسین نوائی، ورقی از تاریخ مشروطه ایران، مجله یادگار، 1326، صص 145-146..
2) او و یارانش شبنامههایی علیه روسها توزیع میکردند و از مردم میخواستند علیه آنان به پا خیزند. کلنل کاساکوفسکی فرمانده وقت قزاقخانه، به محض آگاهی از این تشکیلات، حقوق اعضای آن را قطع کرد. به دنبال این اقدام حدود هفتاد تن از دوستان کریم از قزاقخانه استفعا دادند. با وساطت کامران میرزا مستعفیان به کار خود بازگشتند، اما در 16 محرم سال 1313 میرزا کریم خان مسموم شد و شایع گردید که در اثر سکته قلبی درگذشته است.
3) پدر و پسر در مدت خدمت خود همیشه از رفتار افسران روسی ناراضی بودند و علیه آنها فعالیت میکردند. برای نخستین بار کریم بیگ در قزاقخانه کمیتهای به نام حمیت و غیرت پایهگذاری کرد
برای قطع نفوذ روسها در ایران باید کاری کرد تا صاحبمنصبان روس قزاقخانه از ایران بروند. منشیزاده به طور قاطع در این زمینه ساعی بود و برای تشکیلات خود عضوگیری میکرد.
روسها پی به رفتار منشیزاده برده و سرانجام نامبرده، در کمال نارضایتی، در اوایل سال 1325 قمری، به همراه رفیق خود سرتیپ اسدالله خان ابوالفتحزاده از خدمت قزاقخانه کنارهگیری کرد و به مشروطهخواهان پیوست. پس از استقرار مشروطیت، منشیزاده وارد خدمات کشوری شده و سمتهای گوناگونی از قبیل ریاست نظمیه شیراز (1328 قمری)، ریاست تحدید تریاک یزد و کرمان و ریاست دارایی غار و فشافویه را چندی عهدهدار بود و سپس در سال 1332 قمری رئیس مالیه خوار و فیروزکوه شد(1)پیشتر گفتهایم که منشیزاده در حوادث فتح تهران و تحولات مربوط به اردوکشی از رشت به تهران به همراه دوست خود چه نقش قابلملاحظهای داشت. بنابراین منشیزاده یک فرد متعارفی نبود، او با افراطیترین جناحهای مشروطه تماس داشت و برای آنان کار میکرد؛ چون به دلیل سوابق شغلی به اسلحه آشنایی داشت، از عوامل مؤثر در شکلگیری تروریسم گروههای افراطی دوره مشروطه به شمار میآمد. در این مقطع هم البته او از اوضاع اداری و اجتماعی ایران این عصر بسیار ناراضی و متأثر بود، در کابینة اول حسن وثوق و وزارت مالیه حسن مشار، مسئولین وقت به دلیل آشنایی با اعمال خطرناک او به کلی از کار برکنارش کردند.
به اجمال گفتیم ابراهیم منشیزاده به تبعیت از پدر به دنبال تشکیل گروهی بود که هم پدر و هم پسر، نام آن را انجمن غیرت نهادند. رایین مدعی است انجمن غیرت یکی از انجمنهای فرعی فراماسونری در ایران بود، مدیریت این تشکیلات با حاج میرزا ابراهیم آقا وکیل افراطی تبریز بود، این شخص از اعضای لژ بیداری ایران به شمار میرفت. به قول رایین انجمن غیرت توسط ابراهیم آقا تبریزی و با حضور ابوالفتحزاده به عنوان نایب اوّل انجمن، منشیزاده نایب دوّم، محمد نظر خان مشکوةالممالک صندوقدار لژ بیداری ایران تشکیل شد(2)منشیزاده، مشکوةالممالک را «جوانی با احساسات و با حرارت، پخته و با ذوق» معرفی میکرد و میگفت او را با «افکار آزادی» آشنا نموده و «افکارش دستپرودة من است.»(3)
در دورة جنگ اوّل جهانی، گروه یادشده از طریق لژ بیداری ایران، با رهبر دمکراتهای ضدتشکیلی یعنی کمرهای هم مرتبط میشدند. کمرهای عضو لژ مزبور بود، او بارها و بارها وقتی اینان بعد از دستگیری در بازداشت به سر میبردند توانست با ایشان ملاقات کند. بنا بر
این یک تشیکلات مخفی در دورة مشروطه به بعد اینان را به هم مرتبط میساخت، به واقع حلقههای ارتباطی گروه ضدتشکیلی و به عبارتی جناح افراطی آن با کمیتة مجازات به اندازهای است که انکار ناشدنی است، به همین دلیل و با توجه به شواهد مسلم تاریخی است که کمیته را بازوی عملیاتی گروه ضدتشکیلی خواندهایم. اما روابط اینان به همین موضوع خلاصه نمیشود، یکی از حلقههای ارتباط رهبران نظامی کمیتة مجازات بعدی و سیاستمداران این زمان، انجمنی سرّی بود به نام انجمن بین الطلوعین. در این تشکیلات چند چهرة برجسته دیده میشدند که عبارت بودند از: سید محمد کمرهای، سید عبدالرحیم خلخالی، سید جلیل اردبیلی، میرزا سلیمان خان میکده، حاج میرزا ابراهیم تبریزی، سیدحسن تقیزاده و حیدرخان عمواوغلی(1)میدانیم که همگی این افراد عضو انجمنهای تندور دورة نخست مشروطه بودند و همینان بعداً افراطیترین جریانهای سیاسی را از درون آن انجمنها که مسلح به بازوی اجرایی نظامی هم بودند، شکل دادند. سه رهبر اصلی کمیتة مجازات یعنی منشیزاده، ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک از اعضای این انجمن هم بودند. باز هم اکثر اعضای انجمن مزبور در لژ بیداری ایران عضویت داشتند. عملیات تروریستی اینان در دوره مشروطه کمتر توانست حساسیت اکثر رجال را برانگیزد، به طور مثال حتی ملکالشعرای بهار که بعدها از مخالفین پابرجای عملیات کمیتة مجازات بود، بعد از ترور بهبهانی نامهای به شیخ محمدجواد تهرانی نوشت و توصیه کرد تا حیدرخان عمواوغلی و ابوالفتحزاده را مخفی نماید و برای خروج آنان از کشور گذرنامه تهیه کند(2)لازم به یادآوری است که ابوالفتحزاده عضو دادگاهی بود که حکم محکومیت شیخ فضلالله نوری را صادر کرد، او یکی از مستنطقین یا بازجویان شیخ بود(3)
به روایت مشکوةالممالک، منشیزاده و ابوالفتحزاده در دورة جنگ پذیرفته بودند مکاتبات سفارت عثمانی را در تهران، از طریق میرزا حسینخان کارمند سفارت اتریش و بهادرالسلطنه دریافت کنند و به جبهههای جنگ ببرند. اینان باید نتیجه مکاتبات را به تهران میآوردند، ویژگی کارشان این بود که بعد از آوردن جواب حقوق خود را دریافت میکردند. از روایت مکتوب مشکوةالممالک اینگونه بر میآید که ورود ابوالفتحزاده به عملیات تروریستی در ایام بعد از مشروطه صرفاً انگیزههای شخصی داشته است. وی از اینکه حقوق دیوانیاش چند سالی است به تعویق افتاده گله میکرد، از تعدیات و چپاولهای اجزای مالیه سخن به میان میآورد، میگفت روستایش را دولتیان از دستش بیرون آوردهاند و خلاصه مطالبی از این دست عنوان مینمود. او حتی تصمیم گرفته بود رأساً به منزل وثوقالدوله رود و او را به قتل رساند،
اما مشکوةالممالک از این تصمیم منصرفش کرد. نکتة مهم این است که این گروه به واقع رابط بحرانسازان مرکز کشور با دولت خودخوانده نظامالسلطنه و برخی از نیروهای همسو بودند. به یاد آوریم در آن زمان افرادی مثل مساوات، شیبانی، سلیمان خان میکده، سلیمان میرزا اسکندری و تعداد کثیری از دمکراتها در غرب کشور زندگی میکردند.
اسدالله خان ابوالفتحزاده تا سال 1326 قمری یعنی حداقل تا دو سال بعد از صدور فرمان مشروطه، با عالم سیاست بی ارتباط بود(1)او بعداً یکی از اعضای انجمن غیرت شد که توسط میرزا ابراهیم آقا وکیل تبریز در دوره حیات مجلس اوّل تشکیل گردید(2)گفتیم به دنبال صدور فرمان مشروطه از سوی مظفرالدین شاه، به ظاهر تشکیلاتی برای صیانت از آن شکل گرفت که نام «انجمن بین الطلوعین» به آن دادند. وجه تسمیه انجمن یاد شده این بود که جلساتشان سحرگاهان تشکیل میشد، جلسات وقتی خاتمه مییافت که مردم هنوز از خانة خود بیرون نیامده بودند.
ظاهر امر این است که اندیشة اصلی تأسیس کمیتة مجازات از آن منشیزاده بود، اما بعداً ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک هم به او پیوستند. به نوشتة ابوالحسن علوی، که خود در کمیته برلین با تقیزاده و نواب همکاری میکرد و به نحوی با گروههای تندرو تهران محشور بود، ابوالفتحزاده هنگامی که مأمور مالیات ساوجبلاغ و شهریار بود، به دلیل بدرفتاری با رعایا عزل شد. بالاتر اینکه «در همین موقع بود که معلوم شد که او جزو بهائیها شده است و شب و روز برای پیشرفت کار آن دسته کار میکرد.»(3)در کتاب علوی که اصل آن به سال 1336 قمری یعنی دورة اوج بحران ایران و قحطیهای مرگبار کشور و بازداشت عناصر کمیتة مجازات در برلین منتشر شده بود، از تشکیلات تروریستی این زمان به عنوان «کمیتة مجازات، کمیته مجهولی در طهران» یاد شده است.
اسدالله خان ابوالفتحزاده فرزند ابوالفتح خان میرپنج اصلاً از مهاجرین و از طایفه شریرلوی قفقاز بود(4)که پس از دوره دوّم جنگهای روس و ایران (1241 - 1243 ق.) و امضاء معاهده ترکمنچای، مانند عدة زیادی دیگر از قفقاز به ایران مراجعت کردند. شخص ابوالفتحزاده پیشتر افسر قزاقخانه و درجه سرتیپی داشت. در دوره اول مشروطیت که عدهای از افسران قزاقخانه برای همراهی با مشروطه و ضدیت با محمدعلی شاه از قزاقخانه استعفا دادند، او
هم از جمله آن افسران بود. نامبرده از فعالان مشروطیت و از مدافعین مجلس در شب به توپ بستن آن در بیست و سوّم جمادیالاولی 1326 بود. از این به بعد وی به ابوالفتحزاده شهرت یافت. وی هم با کثیری دیگر از مشروطهخواهان بعد از این ماجرا به قلهک رفت؛ از آنجا به رشت عزیمت نمود و قوای مسلح در اختیار کمیتة ستار قرار داد. او در ورود مهاجمین به تهران در 1327 ق. برای سهولت کار آنان، در تهران و قزوین فعالیت زیادی کرد.
ابوالفتحزاده بعد از فتح تهران از طرف هیئت مدیره، مأمور وصول وجه از شاهزاده مسعود میرزا ظلالسلطان گردید. در حدود سال 1328 ق. سفری به اروپا کرد، او به کجا رفت؟ با چه کسانی ملاقات کرد؟ انگیزه این سفر چه بود؟ اینها همه سؤالاتی است که در پردة ابهام قرار دارد. او بعد از مراجعت، در 1330 که مرنارد بلژیکی به جای مرگان شوشتر امریکایی رئیس خزانهداری کل گردید، مأمور مالیات ساوجبلاغ و شهریار شد. بعد از مدت کمی به واسطه بدرفتاری نسبت به رعایا از منصب خود معزول گردید. بالاتر، از قول علوی نقل کردیم که ابوالفتحزاده به مسلک بهائیت گرویده بود، اما عدهای دیگر میگویند چون خانواده و بستگانش پیرو طریقة بهائیت بودند رقبایش به او نسبت دادند که در مأموریت به ساوجبلاغ و شهریار برای پیشرفت دسته مزبور کار میکرده است. بامداد مینویسد: «به نظر نگارنده افکار و نظریات ابوالفتحزاده بالاتر از این حرفها بوده و اگر خانوادهاش بر فرض متهم به بهائیت بودهاند مربوط به خود او نبوده، زیرا در این ایام از طرف رئیس فرقه بهائی اکیداً منع شده بود که بهائیان نباید دخالت در سیاست نمایند در صورتی که ابوالفتحزاده کاملاً وارد در سیاست بوده و عملیاتش با دستورات مرکز بهائیت کاملاً متباین و منافات کلی داشته است.»(1)
ظاهر موضوع همین است که پیشوای فرقه بهائی پیروان خود را از دخالت در مسائل سیاسی برحذر داشته است، اما واقعیت این است که بهائیان در دورة بعد از مشروطه مناصب بسیاری به دست آوردند. برادران باقراوف، مسئولین راهداری انزلی به تهران نقش مهمی در فتح تهران داشتند. بعد از مشروطه البته اینان بسیار فعال شدند و نقش مهمی در تحولات ایران تا مقطع کودتای سوم اسفند ایفا نمودند. توجه داشته باشیم که هم ابوالفتحزاده، هم منشیزاده و هم عدة کثیری از کسانی که با کمیته مرتبط بودند و یا از تصمیم گیرندگان اصلی آن به شمار میرفتند، کارمندان شوستر در خزانهداری به شمار میآمدند. اگر به یادآوریم که به تصریح خود شوستر، بسیاری از کارکنان او بهائیان بودند، آنگاه در خواهیم یافت که تأمّل در ماهیت این گروه و تأسیس جوخة ترور تا چه اندازه اهمیت دارد؛ اهمیت موضوع در این است که اگر پیشوای آنان از دخالت در مسائل سیاسی منعشان کرده بود، چگونه اسلحه به دست میگرفتند و آدم میکشتند؟ غیر از علوی و بامداد، در برخی از منابع دیگر مثل نشریة یغما هم از
1) مجله یغما، سال پنجم، 1331، ص134.
ابوالفتحزاده و هم منشیزاده بهعنوان بهائی نام برده شده است. در اهمیت موضوع و نقش این عده در تحولات منجر به کودتای سوّم اسفند، در صفحات آتی باز هم سخن خواهیم گفت.
به هر حال ابوالفتحزاده به هنگام حملة روسها در سال 1333 ق. به تهران، از این شهر حرکت کرد و تا کرمانشاه هم رفت. در ذیقعده سال 1334 با رفیق صمیمی خود ابراهیم خان منشیزاده که او هم سابقاً افسر قزاقخانه و از مهاجرین بود، کمیتة مجازات را تشکیل دادند. کمی بعد محمد نظرخان مشکوةالممالک را هم داخل در جرگه خود کردند و ظاهراً کمیتة مجازات به همت این سه نفر تشکیل یافت. تا اینجا دیدیم که برخی از مهمترین گردانندگان کمیتة مجازات مثل مشکوةالممالک و حتی پدر منشیزاده یا در دستگاه کامران میرزا نایبالسلطنه بودند و یا به نحوی از سوی او حمایت میشدند. این هم نکتهای است مهم. چه پیوندی بین شاهزاده کامران میرزا و این عده وجود داشت؟ آیا ارتباط آنان صرفاً نوعی رابطه اداری معمول بود؟
خانه منشیزاده در نزدیکی بازارچه آقا شیخ هادی قرار داشت، به عبارتی در نزدیکی منزل ابوالفتحزاده واقع بود. هر روز غروب یکی دو تن دلال اسلحه با عبای کلفت وارد منزل منشیزاده میشدند. اینان در زیر عبا تفنگ موزر را مانند رختی که به رختآویز آویخته باشند مخفی میکردند، وارد خانه منشیزاده شده و بعد از تحویل محموله و دریافت پول آن خارج میگردیدند. به این طریق منشیزاده در خانة خود زرّادخانه کوچکی تشکیل داده بود که انواع سلاحهای سرد و گرم از شمشیر تا موزر و پنج تیر، و از صندوقهای فشنگ تا اسلحههای گرم فرانسوی مثل سه تیر را نگه میداشت(1)
محمد نظرخان مشکوةالممالک فرزند مردی بود به همین لقب. پدر بعدها لقب اعتماد نظام یافت، وی هم فراشباشی کامران میرزا نایبالسلطنه بود. پدر و پسر تا سال 1326 قمری در خدمت کامران میرزا بودند، محمد نظرخان به سال 1329 قمری رئیس اجرای مالیه تهران شد؛ به عبارتی او هم کارمند مورگان شوستر بود. محمد نظر خان تا سال 1335 در ادارة خزانهداری استخدام بود ،(2)در همین سال بود که وارد عملیات تروریستی کمیتة مجازت شد که همین چندی قبل تشکیل شده بود و دستگیر گردید. انگیزة مشکوةالممالک را هم از عملیات تروریستی، مخالفت او با حسن مشار یا همان مشارالملک عضو گروه یاران وثوقالدوله میدانند. حسن مشار زمانی که در دوره وثوق به وزارت مالیه نایل آمد، ظاهراً مشکوةالممالک را اخراج کرد. چرا مشکوةالممالک از شغل خود برکنار گردید؟ به طور قطع و یقین علتی وجود داشته و البته انگیزة مشکوةالممالک هم خیلی بالاتر از این موضوع بوده است، سؤال این است آیا هر کس را از شغل خود برکنار سازند دست به آدمکشی میزند؟ قطعاً خیر، پس باید انگیزهای مهمتر را در پس بسیاری از اقدات این گروه مشاهده کرد. اما باید گفت هر سه تن بنیادگذاران اصلی کمیتة مجازات به اندازه کافی انگیزة جنایت داشتند، بخشی از انگیزهها هم البته شخصی بود.
بدون تردید قابل تأمّلترین عضو کمیتة مجازت کریم دواتگر بود؛ مردی آشوب طلب و ماجراجویی - به قول ویکتور هوگو- از طبقه سوم زیرین اجتماع. کریم لمپنی بود که منطقش اسلحه بود و تهدید و ارعاب. این پادوی بازار وارد در ماجراهایی شد که به قیمت جانش تمام شد. کریم دواتگر اصلا اهل زنجان بود(1)در تهران با محافل افراطی مرتبط شد و همین گروهها او را تشویق به ترور شیخ فضلالله نوری کردند. او بعد از مضروب و مجروح ساختن شیخ، گلولهای هم به خود زد، اما از مرگ نجات یافت و شیخ هم او را بخشید. در دورة به اصطلاح مهاجرت، او هم تفنگی به دست گرفت و به جمع مهاجرین پیوست. بعد از سقوط دولت موقت کرمانشاه به ریاست نظامالسلطنه، همراه عدهای دیگر از ماجراجویان به تهران بازگشت. در این زمان بود که به عضویت کمیتة مجازات در آمد.
به واقع هیچ سنخیتی بین سه تن یادشده و کریم وجود نداشت، کریم نه مثل آنان از تحصیلات متعارف بهرهای داشت، نه به شغلی مشغول بود و نه مردی قدرتمند مثل کامران میرزا از او حمایت نموده بود. به واقع کریم توسط جوخههای تروریستی دورة مشروطه استخدام شد، کارش ایجاد رعب و هراس بود و وظیفة اصلیاش آشوبگری. او شاید خود هم نمیدانست چرا باید به این اقدامات مبادرت ورزد، همانطور که یارمحمد کرمانشاهی نمیدانست و همانطور که بسیاری از دیگر اسلحه به دستان درک نمیکردند اصلاً مشروطه و فعالیت سیاسی یعنی چه؟ پیشتر به برخی از اقدامات شرارتآمیز او مثل ترور شیخ فضلالله نوری و آشوب در بازار تهران اشاره کردهایم و خواننده را به آن ارجاع میدهیم،(2)و اینجا به تحولات ادوار بعدی زندگی او میپردازیم.
اندکی بعد از تشکیل کمیتة مجازات، کریم دواتگر به معرفی ابوالفتحزاده وارد آن تشکیلات شد. وظیفة او مشخص بود: قتل. همه دستاندرکاران با او و اعمالش در دورة مشروطه آگاهی داشتند، او ضارب شیخ فضلالله نوری و یکی از عوامل کمیتة جهانگیر بود که توسط مستعانالملک اداره میشد. زمانی که به کمیته ملحق گردید، تازه از منطقة غرب کشور وارد
تهران شده بود، در آن زمان اردوی نظامالسلطنه از هم متلاشی گردیده بود. کریم در دوره یادشده بیکار بود، پس حاضر شد «از هر جهت مورد استفاده قرار گیرد.»(1)واضح است که منشی زاده و دیگران از تأسیس کمیته اهداف خاص خود را داشتند، اما افرادی مثل کریم که جز ماجراجویی از امور سررشتهای نداشتند، خواسته و یا ناخواسته وارد بازی مرگباری شدند که سرانجامی جز معدوم ساختن آنها توسط همان تصمیم گیرندگان اصلی جوخه ترور وجود نداشت. کریم فقط برای پول به این گروه پیوسته بود. چون از اهمیت موضوع آگاهی نداشت، به خاطر پول و باجگیری شروع به افشاگری در مورد تشکیلاتی کرد که این شوخیها را برنمیتافت و جان خود را بر سر این راه گذاشت. کریم جوانی عامی بود، پس به راه و رسم تشکیلات وقوفی نداشت. او خودسرانه برای کمیته عضوگیری میکرد، یکی از این موارد ورود مردی بود به نام بهادرالسلطنه. او را کریم عضوگیری کرده بود، حال آنکه اعضای اصلی به این مرد اعتمادی نداشتند. کریم که جوانی عیاش بود، در میگساریهای شبانه شرکت میجست و آنگاه که از خود بیخود میگردید، شروع به سخن گفتن میکرد و ناخواسته اسرار کمیتة مجازات را فاش مینمود. در همین حال بهادرالسلطنه را از وجود تشکیلات آگاه کرد. برای تیم اصلی، عضوگیری بهادرالسلطنه و عدهای دیگر از سر ناچاری بود، علت اصلی کنار آمدن با آنان این بود که به هر حال از کم و کیف جریان اطلاع یافته بودند، پس بهتر بود آنان را در امور دخیل میساختند. بین حاج زمانخان بانهای مشهور به بهادرالسلطنه کردستانی با سردار محیی معزالسلطان پیوند دوستی وجود داشت و اینان بعدها با رضاخان ماکزیم رفاقتی به هم زدند. بهادرالسلطنه کسی است که از ترس کشته شدن، تشکیلات کمیتة مجازات را لو داد، خودش بعدها به کردستان رفت و حتی به ریاست نظمیة آنجا نایل آمد؛ در آن دوره هم هنوز زورگیری و رشوهستانی میکرد.
بهادرالسلطنه به روایت قاسم غنی و به نقل از ناصرالملک دارای تبار اشرافی بود، او به خانوادهای معتبر تعلق داشت، به همین دلیل ناصرالملک وقتی والی کردستان بود اظهار داشت به دلیل تبار اشرافی بهادرالسلطنه، نمیتواند شغلی را که در شأن وی است به او پیشنهاد نماید. در این زمان بهادرالسلطنه فقیر و تهیدست شده بود، از سویی نمیشد کاری مهم به او داد زیرا مستلزم اعتبار لازم اقتصادی و داشتن تمول بود؛ ناصرالملک پیشنهاد کرد به او ماهی سی تومان مواجب دهند اما بدون شغل بماند، به نظر او راهحل مورد نظر بهتر از این است که شغل درخور شأنی به وی داده نشود. قاسم غنی میگوید ناصرالملک گفته بود بهادرالسلطنه «حکم جواهری را دارد به درشتی
1) ترقی، ش1149، بهمن 1343، ص 9.
تخممرغ که نه میتوان به انگشت کرد و نه سنجاق کرد و به سینه زد. بهادرالسلطنه هم وقتی این را شنید گفت بلی ناصرالملک هم میکروبی است به درشتی خرس. »(1)اگر این موضوع صحت داشته باشد اینگونه به نظر میرسد که ناصرالملک میخواست خود را از او برهاند، بین آن دو هیچگونه حُسن ظنّی وجود نداشت و این موضوع نشاندهندة اختلافات دیدگاههای دو طرف است. بهادرالسلطنه کسی بود که تشکیلات کمیتة مجازات را در دوره کابینه دوّم وثوقالدوله لو داد، او در ازای گرفتن تأمین از دولت این عمل را انجام داد. بهادرالسلطنه در سال 1300 خورشیدی در بانه کردستان به دست طایفه گورک و مامش کشته شد.
اندکی بعد کریم، عمادالکتاب و علیاکبر قاضی ارداقی را هم از کم و کیف موضوع مطلع ساخت. با مطالبی که گفته شد درمییابیم چند چیز خصلتهای جداییناپذیر شخصیتی کریم بودند: زورگیری به هر قیمتی، آن هم از کسانی که خود بانی و باعث شکلگیری یک تشکیلات تروریستی بودند، بادهگساری در حد افراط و سخن گفتن بیرویه در مسائلی که مخفی نگاه داشتن آنها از ضروریات بود و نکته آخر عضوگیری نیروهای جدید بدون طرح آن با گروه اصلی تشکیلات. اینها البته همه برای یک تشکیلات سرّی موضوعاتی بود بس مهم، اما خواهیم دید علت اصلی به قتل رساندن او چیزی دیگر بود.
همین جا باید گفت این دوره از حیث ناامنی اجتماعی یکی از سیاهترین ادوار تاریخ کشور به شمار میآمد. در این دوره داس مرگ از آستین قحطی بیرون میآمد و مردم را درو میکرد. فقط اعیان و اشراف و شاهزادگان و اشخاص متمول توانستند از مهلکه بگریزند، تشکیل جوخه ترور برای زورگیری از نقطهنظر افرادی مثل کریم به درد ادامة حیات هم میخورد. لازم به یادآوری است تأسیس جوخههای ترور فقط متعلق به کمیتة مجازات نبود، بسیاری اشخاص دیگر هم برای پیشبرد منظور خود از اسلحه استفاده میکردند، اما هیچکدام تشکیلاتی مثل کمیتة مجازات نداشتند. این جوخهها همه آلتفعل رجال سیاسی بودند، به عبارتی، بسیاری از تروریستها آدم میکشتند بدون اینکه علت آن را بدانند و عدهای دیگر نظارهگر بودند و از پشت صحنه تحولات را اداره میکردند، حال آنکه علت آن عملیات را به خوبی میدانستند. جالب اینکه حتی وثوق تلاش میکرد در انجمنهای ترور نفوذ کند. کمرهای از «انجمنهای ترور»(2)نام میبرد، به عبارتی میخواهد بگوید تعداد آنها بیش از حداقل یک مورد بوده است. اینان برای پیشبرد اهداف خود به دنبال افراد جسور میگشتند. در یکی از این موارد که آنان نیروی جدید جذب میکردند، متوجه شدند یکی از افرادی که تصور میشد وابسته به وثوق است، وارد انجمن خود نمودهاند(3)تحولات بعدی نشان داد که شاید این مرد همان
بهادرالسلطنه باشد، اما واقعیت امر این است که بهادرالسلطنه هم بیشتر با گروه افراطی محشور بود تا وثوقالدوله.
نصرتالدوله فیروز یکی از مهمترین کسانی بود که مورد تهدید کمیتة مجازات قرار داشت. او در مقابل تهدیدهای مخالفین خود نه تنها سپر نینداخت بلکه واقع امر این است که گارد مسلحی تشکیل داد تا از جان خود محافظت نماید. او افرادی را به دور خود جمع آورد، به هر کدام آنها یک اسلحه و مقداری مواجب ماهانه داد تا جانش را محافظت نمایند. برخی از این افراد کسانی بودند که از جبهة غرب به تهران بازگشته بودند. جالب این است که خفیه نویسان پلیس مخفی این عملیات نصرتالدوله را «آنتریک» میدانستند و اینکه او در این آنتریک بازیها مداومت میکند(1)نصرتالدوله بر این باور بود که باید سران کمیتة مجازات را شناسایی نمود و ترور کرد، به ادعای خبرچین نظمیه اینان میگفتند باید نظم شهر را به کلی از هم گسیخت و هرجومرج را بر آن حاکم کرد(2)البته این گزارش پلیس مخفی است که معلوم بود با کمیته و عملیات آن همدلی دارد وگرنه بعید به نظر میرسد چنین سخنی از زبان فردی مثل نصرتالدوله گفته شده باشد. با این وصف کمرهای نقل میکند غلامحسین خان کمیسری شهرنو که با سران کمیتة مجازات مرتبط و به همین دلیل از کار خود منفصل شده بود؛ گفته است برادر سالار فاتح مازندرانی و برادر حسین فشنگچی تروریستهای وثوقالدوله و نصرتالدوله فیروز بودهاند(3)
نکتة مهم، پیوند رجال سیاسی قدرتمند ایران با کسانی مثل کریم دواتگر است. یکی از این اشخاص مورخالدوله سپهر بود. مورخالدوله این برجستهترین چهرة پشت پرده، مقامی بسی بالاتر از کریم دواتگر داشت، لیکن با او محشور بود. علت این حشر و نشر نمیتوانست چیزی جز بهرهبرداری از این موجود مفلوک باشد. مورخالدوله نقل میکند کریم دواتگر برایش توضیح داده مردی به نام کنت ریچ از طرف کمیته انقلابیون روسیه در رشت به تهران آمده و به او گفته است حاضر به هر نوع همکاری است. به صحت و سقم سخن مورخالدوله کاری نداریم، مهم این است که کریم چه موقعیتی داشت که طرف مذاکره انقلابیون روس واقع شود؟ بالاتر اینکه مورخالدوله میگوید شاید کریم وارد تشکیلات مورد نظر روسها شده باشد، او از سید محمد کمرهای میخواهد که با هم به مساعدت روسهای انقلابی برخیزند، کمرهای قبول نکرد. ما از میزان واقعیت این اظهارات آگاهی نداریم، اما میدانیم که مورخالدوله هر چه بود؛ انقلابی نبود. او همراه با تیمی از رجال قاجار به طور همسو علیه وثوق به کار مشغول بود. به عبارت بهتر ظاهر قضیه این بود که عدهای آدمکش در کمیتة مجازات دور هم گرد آمدهاند تا به قول خودشان با خائنینی که باعث برباد رفتن کشور و قحطی بودند، مبارزه نمایند، اما واقعیت این است در پشت این ماجرا سیمای یک مافیای سیاسی به وضوح قابل تشخیص بود. مورخالدوله هم با اعزازالسلطنه فرزند کامران میرزا نایبالسلطنه محشور بود. پیشتر گفتیم حداقل یکی از گردانندگان کمیتة مجازات یعنی میرزا نظرخان مشکوةالممالک در دستگاه کامران میرزا بالید، پدر او اعتمادالملک یا اعتماد نظام هم نوکر کامران میرزا نایبالسلطنه به شمار میآمد(4)
دیگر عضو کمیتة مجازات مردی بود رشیدالسلطان نام. رشیدالسلطان مردی بود از اهالی خلخال، او فرزند حسینقلی خلخالی بود. رشیدالسلطان برخلاف آنچه شاید به نظر برسد، مردی از طبقات معمولی جامعه نبود؛ پدر او ظاهراً در دوره مشروطه حاکم خلخال بود، وقتی پدر به سال 1331 قمری درگذشت منصب او را به رشیدالسلطان - فرزندش - دادند. در این دورة تاریخی خلخال جزو مناطقی بود که به تصرف نیروهای روسیه درآمد، از آن سوی بحرانها و هرجومرجهای فراوان این سال دامن حکومت خلخال را هم گرفت. در منطقه درگیریهای شدید داخلی راه را بر استقرار نظم و آرامش مسدود ساخت، رشیدالسلطان نتوانست این بحرانها را مهار کند(1)به همین دلیل به تهران آمد، به هنگام وقوع جنگ اوّل جهانی او هم همراه با اردوی مهاجرین به قم و اصفهان و کرمانشاه رفت. بعد از ناکام ماندن دولت موقت کرمانشاه، او هم مثل بسیاری دیگر وارد تهران شد. رشیدالسلطان یک جانی تمام عیار و عامل اصلی ترور اسماعیلخان رئیس انبار غله تهران بود، قتلی که آن را به گردن کریم انداختند، نیز او بهدستور ابوالفتحزاد،ه کریم دواتگر را از پای درآورد. رشیدالسلطان به حد افراط مشروب مینوشید، وقتی کریم را کشت، کاملاً مست بود(2)
احمد محمودی مشهور به کمالالوزاره، دیگر عضو مؤثر و تعیین کننده کمیتة مجازات بود. او فرزند محمودخان مشاورالملک قمی بود. محمودخان در دورة ناصری و درست در دورة حکومت ناپلئون سوّم در فرانسه، همراه با تنی چند از دیگر جوانان ایرانی برای ادامة تحصیل به فرانسه رفت، حسنعلیخان امیرنظام گروسی تا فرانسه آنان را همراهی کرد. وی در فرانسه نجوم خواند، اما به روایت عینالسلطنه تلگرافچی شد. به روایت مسعود سالور فرزند عینالسلطنه، ستارهای هم کشف کرد که مشهور به ستارة محمودی شد(3)عمده دورة کار
محمودخان در وزارت خارجه گذشت، بنابراین کمالالوزاره در خانوادهای تحصیلکرده و متشخص بالیده بود.
کمالالوزاره به سال 1293 قمری در تهران به دنیا آمد، تحصیلات خود را در دارالفنون خاتمه داد و زمانی که نوز در اداره گمرکهای ایران کار میکرد، ریاست گمرکهای اغلب بنادر بحرخزر را به دست آورد. در سال 1330 زمانی که مسیو مرنارد بلژیکی ریاست خزانهداری را عهدهدار بود، او وارد این تشکیلات شد. مدتهای مدید معاونت اداره مالیاتهای مستقیم و نیز مفتشی ادارة وظایف را تصدی کرد، اندکی بعد از عزل مرنارد به ریاست اداره مالیاتهای مستقیم منصوب گردید و در همین سمت بود که با کمیتة مجازات همکاری کرد. به سال 1336 وی ریاست انبار گندم تهران را به دست داشت ،(1)یعنی همان سالی که مردم از قحطی در کوچه و خیابان جان میدادند، سالی که دهها هزار خروار گندم از اداره خالصجات دولتی به انبارهای دولتی تهران فرستاده میشد؛ اما نه تأثیری در کاهش قیمتها داشت و نه توانست بحران نان پایتخت را مرتفع سازد. کمالالوزاره قبل از اینکه مسئولیت اداره مالیاتهای مستقیم وزارت مالیه را بر عهده گیرد، مأموریتهایی به نقاط مختلف کشور انجام داد، از جمله اینکه به مناقشهای مالی که بین عینالسلطنه و احمدخان آذری مسئول مالیاتهای قزوین وزارت مالیه وجود داشت؛ رسیدگی کرد(2)ماهیت ماجرا هر چه بود، بالاخره کمالالوزاره توانست کاری کند تا احمدخان آذری از منصب خود عزل گردد و به تهران رود، «کمالالوزاره تصدیق به حرکات زشت بیقاعده میرزا احمد خان داده است. حالا در تهران میگویند محاکمه میشود. »(3)میرزا احمدخان آذری جزو گروه وثوقالدوله بود.
به هر حال بعد از عزل آذری، مردی ایتالیایی را که کارمند گمرگ و مالیه ایران بود، به جایش منصوب کردند. کمالالوزاره تا سال 1309 شمسی زنده بود. عضو دیگر کمیته، سیدشکرالله روحانی بود که اعلامیههای کمیتة مجازات را توزیع میکرد. او منشی مخصوص کامران میرزا نایبالسلطنه بود، بعدها در مالیه به خدمت اشتغال داشت که وارد کمیتة مجازات شد.
بدون تردید عضو مهم کمیتة مجازات حسینخان لله بود. حسین خان شاگرد آبدارخانه آقابالاخان سردار، ملقب به سردار افخم بود. وقتی لله فرزند آقابالاخان از دنیا رفت، این منصب را به او سپردند و از این به بعد ملقب به لله شد. این حسین خان هم به نوعی با دستگاه کامران میرزا نایبالسلطنه مرتبط بود، زیرا سردار افخم از کارکنان کامران میرزا بود و به هنگام جنبش علیه امتیازنامة تنباکو، همین سردار افخم بود که به سوی مردم دستور تیراندازی داد و عدهای
مقتول شدند. این سردار افخم بعدها در دوره مظفرالدین شاه به ریاست نظمیه منصوب شد. بعد از اینکه مظفرالدین شاه از دنیا رفت، والی گیلان شد. پیشتر او با خانواده میرزا حسن آشتیانی رهبر قیام تهران علیه امتیاز تنباکو، فامیل شده بود؛ یعنی اینکه میرزا هاشم آشتیانی فرزند میرزا حسن، خواهر همسر او را به عقد ازدواج خود درآورد.
زمانی که سردار افخم والی گیلان بود، روزی در باغ مدیرالملک خارج از شهر رشت به ناهار دعوت شد، به ادعای محمدرضا آشتیانیزاده(1)بدون اطلاع او حسین خان لله به محافظانش پیام داد که والی گفته است تا شب آنجا خواهد ماند و آنان میتوانند به ادارة ایالتی بازگردند. وقتی محافظان رفتند، گروه سردار محیی وارد شدند و والی را به ضرب هیجده گلوله کشتند. بنا بر همین ادعا، بعد از این ماجرا مفتخرالسلطنه همسر سردار افخم در معیت عدهای قزاق به تهران آمد، از این به بعد همهکارة او حسین خان لله بود، در واقع وی مباشر اموال و املاک او به حساب میآمد و چون ادعای مجاهد بودن هم داشت، میتوانست از بازماندگان سردار افخم حمایت کند. به گفته آشتیانیزاده، از این به بعد موقعیت مالی حسین خان هم رو به ترقی نهاد، در دورة مشروطه او یکی از قاتلین سید عبدالله بهبهانی بود(2)
اندکی قبل از تشکیل کمیتة مجازات، در غرب کشور همزمان با جنگ اوّل جهانی و ایام تشکیل دولت ملی کرمانشاه، هرجومرج بیداد میکرد. در آن زمان حیدرخان عمواوغلی در بغداد میزیست، عدهای با او از در مکاتبه وارد شدند و تصمیم بر این شد تا چند تن را ترور کنند، نخستین فرد نظامالسلطنه مافی بود که باید به قتل میرسید. برای قتل او انگیزههای لازم وجود داشت، تقریباً هیچکس از عملکرد نظامالسلطنه رضایت نداشت و به نوعی اکثر نیروها او را فردی مطیع اوامر دولت بریتانیا ارزیابی میکردند. حسین خان لله در کمیته مهاجرت با کریم دواتگر و احسانالله خان همراه بود، او بهدستور حیدرخان عمواوغلی قصد ترور نظامالسلطنه مافی را داشت اما در این زمینه توفیقی نیافت(3)این توطئه به هر دلیلی لو رفت، منازل توطئهگران محاصره شد، احسانالله خان دوستدار، کریم دواتگر و ابوالفتحزاده از معرکه گریختند. حسین خان لله دستگیر شد و با دستبند به محبس بغداد فرستاده شد، اما ایامی که او زندانی بود؛ به روایت حسن اعظام قدسی که خود از دسیسه مطلع بود، عدهای وساطت کردند و او آزاد شد. بعد از این ماجرا همه کسانی که در توطئه مداخله داشتند، به تهران آمدند و برنامههای خود را به شکلی دیگر پی گرفتند(4)
دیگر عضو کمیتة مجازات، علی اکبر ارداقی برادر قاضی ارداقی بود که در زمان استبداد
صغیر به فرمان محمدعلی شاه در باغشاه به قتل رسید. پدر او شیخ محمدتقی نام داشت، علی اکبر به سال 1261 شمسی در ارداق قزوین به دنیا آمد. سه ساله بود که پدرش را از دست داد، در پانزده سالگی از ارداق به قزوین آمد و از آنجا به تهران مسافرت کرد و در این شهر به تحصیل پرداخت. بعدها همراه برادر به صفوف مشروطهخواهان پیوست،(1)بعد از سقوط مشروطه اوّل این دو برادر دستگیر شدند و در باغشاه زندانی گردیدند. برادر کشته شد، اما علی اکبر بهدستور شاه به رشت تبعید گردید. او در آنجا باز هم به فعالیتهای خود ادامه داد، در نتیجه بهدستور آقابالاخان سردار افخم از رشت اخراج و به باکو و ترکیه مهاجرت کرد. وقتی در رشت آقابالاخان کشته شد، او به این شهر مراجعت نمود(2)هنگامی که مشروطة دوّم شکل گرفت، ارداقی به عضویت وزارت عدلیه درآمد که توسط محمدرضا مساوات اداره میشد. وی وقتی توسط کریم دواتگر به کمیتة مجازات مربوط شد، هنوز منصب اداری خود را حفظ کرده بود.
ظاهراً قاضی ارداقی مردی بود از نظر اخلاقی دمدمی مزاج، در مورد دمدمی مزاج بودن قاضی به نقل قولی از عینالسلطنه که بعد از بازداشت او در دوره دوّم ریاست وزرایی وثوقالدوله ابراز شده است، بسنده میکنیم. عینالسلطنه از میرزا علیاکبرخان قزوینی که زمانی بعد از کوبیده شدن مجلس اوّل توسط محمدعلی شاه از محبوسین باغشاه بود، میپرسد آیا او با قاضی ارداقی دوستی داشته است؟ پاسخ میشنود بلی با او رفاقت صمیمانهای داشته و هم ولایتی هستند. عینالسلطنه پرسید آیا قاضی ارداقی مسلمان و متشرع بود یا خیر؟ جواب شنید قسم میخورد که او مسلمان و متشرع بود و خیلی هم متشرع بوده است: «لیکن یک عیب داشت. با هر کس به مذاق او حرف میزد؛ با بابی، بابی بود؛ با طبیعی، طبیعی بود؛ گفتم این رفع یک شبهه از من شد. زیرا ما همه او را بابی میدانستیم.» او گفت میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل هم مردی مسلمان و پاک اعتقاد بود، «اما ملکالمتکلمین لامذهبِ لامذهب بود. به هیچچیز عقیده نداشت.»(3)
یکی دیگر از اعضای مهم کمیتة مجازات، میرزا محمد حسین عمادالکتاب سیفی قزوینی بود که به سال 1285 قمری به دنیا آمد. او مردی هنرمند بود و به خطاطی و کتابت اشتغال داشت. پیش از مشروطه در زمرة کاتبان وزارت انطباعات بود، این شغل را از سال 1317قمری به دست آورد. در دورة سلطنت احمد شاه قاجار، در وزارت داخله منشیگری میکرد، همان زمان معلم مشق خط شاه نیز بود(4)هم عمادالکتاب و هم ابوالفتحزاده از همان اوان مشروطه از
یاران پابرجای حیدرخان عمواوغلی بودند. هنگام ترور اتابک، عماد الکتاب با حیدرخان بسیار محشور بود، نیز وقتی حیدرخان به سوی کالسکه محمد علی شاه که عازم دوشانتپه بود نارنجک پرتاب کرد، به خانه ابوالفتحزاده آمد.
عمادالکتاب در دورة مشروطه خوشنویسی میکرد و آن را به کسانی که مایل بودند میآموخت. منزل او در خیابان الماسیه کوچه پشت قورخانه واقع بود و شماره پلاک منزلش هم سیزده. او بیست و دو کتابچه رسمالخط نوشت و در کتابفروشیهای معتبر تهران آنها را به معرض فروش گذاشت(1)در دورة مورد بحث، عمادالکتاب چون خوشنویس بود، مسئولیت تهیه مهر کمیته را عهدهدار شد. به قول خودش او به گراورسازی آلمان رفته و دستور داده است یک لغت کمیته و یک لغت مخابرات برای او بسازند. او «ب» لغت مخابرات را برداشت و مخابرات را تبدیل به مجازات کرد، مُهر تهیه شده را به منشیزاده تحویل داد و به ادعای خودش تا آخرین روزی که اعضای کمیته را دستگیر کردند، این مُهر در دست منشیزاده بود و او «مسئول امضا و مُهر تمام مانیفستها و مراسلاتی بود که از طرف کمیتة مجازات صادر میشد.»(2)این روایت مشهور است، اما واقعیت امر این است که مُهر کمیتة مجازات را حسین پرویز به قول بهار «مهرساز»(3)درست کرده بود. از سویی کمرهای مقالات خود را به میرزا نورالله کلیمی مسئول مطبعه کلیمیان میداد تا چاپ کند(4)، شاید اعلامیههای کمیتة مجازات را هم همین فرد منتشر میکرد.
اینها همه ظاهر ماجراست، به واقع این گروه نقشههای کسانی را اجرا میکردند که در پشت صحنه حوادث قرار داشتند. ما در همین فصل به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت اما در اینجا ضرورت دارد توضیح دهیم کمیتة مجازات به واقع بازوی اجرای گروه افراطی و بحرانسازی به شمار میرفت که اینک در تشکیلات دمکراتهای ضدتشکیلی لانه کرده بود. برجستهترین افراد این گروه عبارت بودند از سید محمد کمرهای، محمدتقی بینش (آق اولی)، محمودخان پهلوی، مورخالدوله سپهر، احمد متینالدوله دفتری، عینالممالک یا همان میرزا محمودخان دفتری، حسین پرویز و گروهی دیگر که در همین بخش با آنان بیشتر آشنا خواهیم شد. مهمترین بلندگوی تبلیغاتی اینان روزنامة ستارة ایران بود که گردانندة آن یعنی کمالالسلطان صبا، از دورة مشروطه با گروه افراطی محشور و حتی خود یکی از تصمیم گیرندگان آن بود. صبا مردی بود درشت گوی و بیباک، این بیباکی را هم به واسطة پشت گرمیاش به محافلی مشخص به دست آورد. از مقامات عالیرتبة دولتی حسن خان
محشتمالسلطنه اسفندیاری، صادق خان مستشارالدوله و دکتر اسماعیل مرزبان (امینالملک) با اینان محشور بودند. به جز اینان فهرست بلندبالایی از برخی دیگر از رجال ایران از مشاورالممالک انصاری تا گروه برلنیها یعنی وحیدالملک شیبانی و حسنیقلی خان نواب و تیم همراهشان را باید به این لیست افزود. در عین حال این گروه با میرزا کریم خان رشتی و برادران او مرتبط بودند، احسانالله خان دوستدار حلقه ارتباطی کمیتة مجازات بود با میرزا کریم خان و برادرانش. روش گروه ضدتشکیلی نفوذ و فروپاشی از درون بود، یکی از مهمترین تجارب اینان در ارتباط با جنبش جنگل آزموده شد. بدون تردید برجستهترین چهره پشتپردة کمیتة مجازات اردشیر ریپورتر بود، او به شدیدترین لحن ممکن از این گروه در برابر تیم وثوق حمایت میکرد. خطاست اگر تصوّر کنیم کلیه کسانی که در کمیتة مجازات جمع آمده بودند، سوءنیت داشتند و یا اهل دسیسه بودند. واقعیت این است که اکثر افراد فرودست آلت فعل واقع شدند، هدف به میدان آوردن اینان هم در طول همین فصل روشن خواهد شد، اما در اینجا باید بگوییم که هدف اصلی کمیتة مجازات به مراتب از کشتن تعدادی افراد فراتر میرفت و اهدافی مهمتر را در برمیگرفت؛ این اهداف از دید تیزبین ملکالشعرای بهار مخفی نماند و به هر نحوی شده آنها را در روزنامههای زبان آزاد و نوبهار برملا ساخت.
نقطه مقابل این گروه طیفی از رجال سیاسی و روزنامهنگاران و جناح میانه این زمان، از وثوقالدوله تا ملکالشعرای بهار و از آن سوی دمکراتهای معتدل و بقایای اعتدالیها را در بر میگرفت. برجستهترین رجل مخالف این گروه متینالسلطنه ثقفی بود که اینان دشمنی دیرینهای با او داشتند. سید ضیاءالدین طباطبایی بسته به موقعیت گاهی به اینان نزدیک میشد و گاهی به وثوق. بالاخره هم در آستانة کودتای سوم اسفند با این گروه به همگرایی رسید و به طوری که خواهیم دید او هم آلت فعل منویات چهرههای پشتپردة این گروه واقع شد، اما او هم اَجل معلومی داشت که درست بعد از نود روز بعد از کودتا فرارسید و در اثر آن از قدرت فروافتاد. هدف اصلی گردانندگان کمیتة مجازات گسترش ناامنی، ایجاد فضای رعب و وحشت، ترسانیدن رجال از به دست گرفتن مسئولیت و در یک کلام بحرانسازی بود تا از این طریق راه را برای عملیاتی کودتایی به منظور رسیدن به اهداف هموار سازند. یک سر طیف این بحرانسازی دامن زدن به بحرانهای اقتصادی و از آن جمله بحران نان بود و سوی دیگر این طیف، بحرانسازی سیاسی بود به منظور ناامید ساختن مردم از هرگونه تحول مثبت اجتماعی. اینان به طور مثال تلاشی زایدالوصف در سرنگونی کابینهها از خود به خرج میدادند، دیگر اینکه مانع تشکیل مجلس میشدند، زمانی هم که مجلسی وجود داشت، با کشانیدن دشمن به خاک کشور آن را تعطیل کردند و اجازه ندادند دوباره مجلس شکل گیرد. با اینکه بعداً انتخابات این مجلس برگزار هم گردید و برخی نمایندگان در همان سال قحطی برگزیده شده بودند، اینان اجازه ندادند مجلس عملاً شکل گیرد تا اینکه کودتای سوم اسفند به وقوع پیوست و رضاخان سردمدار جریانها گردید. در آن زمان یعنی بیش از سه سال بعد از برگزاری انتخابات بود که مجلس چهارم شکل گرفت، مجلسی که به قول برخی شعرا ننگ وطن بود.
سیاست بحرانسازی به منظور دستیابی به اهداف مشخصی که از آنها به اجمال ذکری به میان آمد، در دورة اوّل ریاست وزرایی وثوق از دو راه صورت گرفت: دامن زدن به بحران نان که در فصل قبل به عمق آن پیبردیم و دست یازیدن به ترور برخی اشخاص برای نا امن کردن فضای سیاسی کشور که در همین فصل به آن خواهیم پرداخت. بهانة امر هم مجازات خائنین بود، حال آنکه کسانی که به قتل رسیدند بیشتر قربانی اختلافات شخصی شدند تا چیز دیگر، حتی در یک مورد خیانت مقتولین اثبات نشد. حال به موضوع عملیات کمیتة مجازات میپردازیم و آنگاه تحلیلهای لازم را در این زمینه ارائه خواهیم کرد.
کمیتة مجازات برای شروع بحرانسازی باید حتماً یک نفر را به قتل میرسانید، حال مهم نبود این یک نفر چه کسی باشد. از مطالب مشکوةالممالک اینگونه مستفاد میشود که اعضای کمیته تصمیم گرفته بودند نخست قائممقامالملک رفیع را به قتل رسانند، مأمور این عملیات کریم دواتگر بود که با همه تلاش خود به این کار موفق نشد و حتی در محل او را شناسایی کردند و عملیات لو رفت. قائممقامالملک کیست و چرا میخواستند او را بکشند؟
نام اصلی قائممقام الملک، آقا رضا رفیع بود که قبلاً معروف به حاج میرزا محمدرضا شریعتزاده گیلانی و تا دورة سلطنت رضا شاه معمم بود. او در سال 1304 قمری مصادف با 1265 خورشیدی متولد شد. به سال 1334ق. (1916 م.) از طرف دولت امپراطوری روسیه تزاری به سمت آتاشه (وابسته) افتخاری سفارت روس در تهران انتخاب و به دولت ایران رسماً معرفی گردید و تا انقلاب اکتبر 1917 در سمت مزبور باقی و برقرار بود. در اواخر پادشاهی احمد شاه قاجار ملقب به قائممقام الملک شد. حاج آقا رضا نُه دوره(1)نمایندة مجلس شورای ملی از گرگانرود و بندرانزلی بود و یک دوره هم سناتور شد. به قول بامداد، رفیع مردی بود بسیار زرنگ، باهوش، باحافظه، همه فن حریف و خیلی اجتماعی. او در آذرماه 1342 خورشیدی که متجاوز از هشتاد سال داشت در تهران درگذشت(2)
پدرش حاج محمدمهدی گیلانی نام داشت که ابتدا با لقب بحرالعلوم شناخته میشد و بعد ملقب به شریعتمدار گردید، او پسر دوم حاج ملارفیع شریعتمدار بود. عینالسلطنه مینویسد:
«این قائممقامالملک پسر شریعتمدار مرحوم رشتی است، صاحب ملک و مال بسیار. پس از
آن همه بلاهایی که سر شریعتمدار درآوردند پناهندة روس شد. بعد هم این پسر آتاشه سفارت طهران گردید، با همان عمامه. بعد استعفا داد. یکی از اشخاصی است که مکرر مینوشتند و میگفتند باید کشته شود. اما اینها در پناهندگی تقصیر نداشتند، زیرا بلایی نبود که در بدو مشروطه و هنگام ضبط رشت به سر پدر و پسر نیاوردند، حتی به پای کشتن هم رسید. ناچار شدند و پناهندگی اختیار نمودند، مثل اینکه خیلیها از مشروطهطلبان در سفارت [بریتانیا] پناهنده میشدند.»(1)
به یادآوریم که میرزا کریم خان رشتی و برادرانش نخستین جرقه را در مشروطه رشت زدند، در آن زمان بنا به روایتی حسین خان لله، که اینک خود یکی از اعضای کمیتة مجازات بود، افخمالدوله حاکم رشت را کشت و به این شکل راه برای جمعآوری نیرو و حمله به تهران مهیا شد. ظاهراً از همان زمان قائممقامالملک و خانوادهاش متحمل صدماتی شدند و برای اینکه اموال خود را حفظ کنند به روسها پناهنده گردیدند. این سابقهای بود که طبق آن میخواستند بار دیگر از طریق کمیتة مجازات، با او تسویه حساب کنند.
در اوایل فوریه سال 1916 خبر رسید که حاجی میرزا محمدرضا شریعتزاده مشهور به قائممقامالملک رفیع، از طرف امپراتور روسیه به سمت آتاشه افتخاری سفارت منصوب گردیده و به دولت ایران معرفی شده است. این شخص توانست در آتیه فشار سفارت روس را در موارد عدیده تعدیل کند و چند تن از هموطنان خود را از حبس و تبعید نجات بخشد و بعدها هم در دربار پهلوی به مقام شامخی دست یابد و همانطور که گفتیم مقاماتی چون نمایندگی مجلس و سناتوری را احراز نماید(2)
به واقع قائممقامالملک از مدتها پیش تلاش کرده بود خود را تبعة روسیه کند، او حتی توانست توسط کنسول روسیه در رشت ورقة تابعیت اخذ نماید، اما اینگونه به نظر میرسد که در آستانة انقلاب روسیه از او لغو تابعیت به عمل آمده باشد، بالاخره هم سفارت روسیه در تهران، ورقة تابعیت او را مسترد کرد و به این شکل از تبعیت دولت روسیه خارج گردید، از آن به بعد او جزو اتباع ایران به شمار میرفت(3)کمیتة مجازات که مدعی کشتن خائنین بود، نخستین هدف خود را به قتل رساندن قائممقامالملک قرار داد، لیکن موفق نشد. با این وصف حتی بعدها هم بقایای کمیتة مجازات دست از سر او برنداشتند، به این موضوع در جای خود اشاره خواهیم کرد.
دومین کسی که برای قتل در نظر گرفته شد، اسماعیل خان رئیس انبار غله تهران بود. انجام قتل برای جوخة ترور، به منزله بیانیة اعلام موجودیت به شمار میرفت، به همین دلیل حتماً باید کسی را میکشتند. وقتی از قتل قائممقامالملک ناامید شدند و حتی بیم آن میرفت که تشکیلات آنان قبل از هرگونه اقدامی لو رود، سراغ رئیس انبار غله رفتند. میرزا اسماعیلخان رئیس انبار غله، در اصل فرزند میرزا ابوالحسن شیرازی بود. او معروف به بانکی بود؛ علت این امر اشتغال این فرد در بانک شاهنشاهی بود(1)اسماعیل خان در دستگاه مرنارد بلژیکی، ریاست مالیة سیستان را عهدهدار بود، میگویند وقتی به تهران بازگشت ثروت هنگفتی با خود به همراه آورد(2)وقتی وثوقالدوله برای بار نخست به ریاست وزرایی رسید، اسماعیلخان از سوی مشارالملک وزیر وقت مالیه ریاست انبار گندم را عهدهدار گردید، او به شدت مورد نقرت روزنامة ستارة ایران و مدیر آن کمالالسلطان صبا قرار داشت. ستارة ایران به شدت علیه مشارالملک تبلیغ میکرد. اسماعیلخان از محشورین و نزدیکان وثوق به شمار میآمد، میگفتند با سفارت بریتانیا رفتوآمد دارد و به طور مشخص با چرچیل دبیر شرقی سفارت بریتانیا رفاقت و روابط خانوادگی برقرار نموده است. اینها همه بهانه بود، به واقع اسماعیلخان قربانی قحطی دوره جنگ اوّل جهانی شد. به عبارت بهتر قتل اسماعیلخان در آن شرایط مرگ و میر ناشی از گرسنگی هیچ واکنش خاصی به طرفداری از او در تودههای مردم باعث نشد، بلکه کسانی که از عمق ماجرا خبر نداشتند، از این قضیه خوشحال هم شدند.
واقعیت امر این است که گروه ضدتشکیلی و برخی دیگر آنقدر علیه وثوق تبلیغات کرده بودند که کمتر کسی به واقعیت امر توجه میکرد. کسانی که خارج از مرکز بودند به شدت تحتتأثیر این تبلیغات واقع میشدند. بنا به روایتی که در تهران به تواتر شنیده میشد، وثوق انسانی است که به هر حال میتواند کاری را که به عهده میگیرد انجام دهد. دومین مسئله در مورد مرنارد بود، «مرنارد هم مالیه ایران را مالیه کرد و خیلی خوبتر از آن میشد که بود، نگذاشتند و فقط برای آنکه جلوی دخل و رشوه را گرفته بود و نمیگذاشت مال دولت را به عناوین مختلفه اجزا و غیر اجزا بخورند این باعث کینه و عداوت جماعتی شده. آن بود که آنقدر بد گفتند و بد نوشتند تا برای همه کس شبهه حاصل شد و تحقیق و رسیدگی نکرده عزلش نمودند.» (3)
به هر حال بعد از اینکه کمیتة مجازات از ترور قائممقام الملک ناامید شد، به سراغ اسماعیلخان رئیس انبار غله رفت، کریم دواتگر گفته بود: «خوب است او را تعقیب نموده،
شکاری کرده، زودتر برویم.» منشیزاده و ابوالفتحزاده بر این باور بودند که «قائممقامالملک کارکن روسها و مفسدتر است»، بنا بر این باید قتل او را در اولویت قرار داد. جالب است که اینان میخواستند به هر حال فردی را بکشند و برایشان فرقی نمیکرد طعمه چه کسی باشد: «کریم گفت چون باید برویم و بی شکار هم خوب نیست اگر قائممقامالملک به دست نیامد، اسماعیل خان هم خوب است که زودتر کاری انجام داده، برویم. بعد بلند شده که برود، منشیزاده و ابوالفتحزاده به او گفتند که همان قائممقامالملک را تعقیب کنید.»(1)مشکوةالممالک مدعی است، بعد از رفتن کریم به کارهای منشیزاده و ابوالفتحزاده اعتراض کرده است. به او گفتند کریم و دوستانش واسطه رسانیدن مکاتیب صادره از تهران به جبهه هستند، به همین دلیل «خودشان داوطلب شدهاند که کاری کرده، بروند و قائممقامالملک چون رسماً خادم روسها و خائن به وطن است، این قصد را نمودهاند.» مشکوةالممالک میگوید به طور کلی این اعمال را تقبیح کرده اما دو روز بعد شنیده که رئیس انبار غله را به قتل رسانیدهاند.
بر اساس گزارش کمیساریای نمرة شش محمدیه، این نخستین ترور کمیتة مجازات روز 17 فوریه 1917 مطابق با 28 بهمن ماه 1295 اتفاق افتاد که ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر در نزدیکی ایستگاه راهآهن حضرت عبدالعظیم میرزا اسماعیل خان رئیس انبار غله در درشکه خود هدف قرار گرفت و کشته شد. زمان وقوع این حادثه درست بعد از وقوع شورش روسیه علیه تزار نیکلای دوّم بود که باعث شد او از تخت سلطنت به زیر افتد و به جای او موقتاً پرنس لووف قدرت را به دست گیرد.
قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله به این دلیل صورت گرفت که گفته میشد در آن شرایط قحطی و گرسنگی و فقر و افلاس عمومی تودههای مردم به ویژه در تهران؛ مقادیر فراوانی غله به سربازان انگلیسی و هواداران بریتانیا رسانیده است، اتهامی که هرگز اثبات نشد. وقتی هم او را به قتل رسانیدند، چند شبنامه تهیه کردند و آنها را برای هیئت دولت، ادارة کل نظمیه و میرزا باقرخان پدر کمیسر تأمینات نظمیه ارسال نمودند و در آن توضیح دادند که قتل رئیس انبار غله به دست کمیتة مجازات صورت گرفته است(2)میرزا باقرخان حاضر نشد پروندة قتل را بررسی کند و آن را مورد پیگیری قرار دهد، زیرا با کمیتة مجازات و دستهای پشت پرده هدایتکننده آن مرتبط بود. بالاخره هم او به دلیل همکاری با کمیتة مجازات از منصب خود معزول شد، توضیح اینکه بعداً ابتدا او را دستگیر نمودند ولی به دلیل تهدیدات کمیته رهایش ساختند. هنگامی که بعداً بار دیگر این اشخاص دستگیر شدند، میرزا باقرخان هم مجدداً بازداشت گردید. او به گزارش روزنامهها از اعضای منفصل نظمیه بود که همراه با حاجی بابا نام تبریزی که او هم عضو نظمیه بود؛ به اتفاق ناصرخلوت توسط نظمیه جلب و توقیف
گردید. گزارش میشد که علاوه بر افراد مذکور؛ عدهای دیگر هم بازداشت شدند. در آن زمان هنوز علت توقیف این افراد به درستی معلوم نبود(1)به عبارت بهتر کسی از انگیزهها و علت قتل میرزا اسماعیل خان مطلع نبود و کمیتة مجازات هم اعلانی صادر ننموده بود.
اما معلوم بود دلیل قتل صرفاً مسائل شخصی نبوده و انگیزههای آن فراتر از یک کینهجویی معمولی است. میرزا باقرخان پدر که گفتیم نخستین مأمور رسیدگی به پروندة سران کمیتة مجازات بود، محرمانه به عبدالله خان بهرامی رئیس اداره تأمینات پیام داد قتل اسماعیل خان رئیس انبار غله جنبة سیاسی دارد و یک قتل شخصی نیست. او توضیح داد این قتل توسط مخالفین وثوقالدوله بهعمل آمده است و به بهرامی توصیه کرد در کشف ماهیت آن جدیت نکند و در این امر مداخله ننماید(2)بعدها معلوم شد کمیتة مجازات به کمالالوزاره رئیس اداره مالیاتهای مستقیم وزارت مالیه وعده داده بود به محض به دست گرفتن قدرت، او را به جای اسماعیل خان، رئیس انبار غله خواهند کرد(3)
سکوت نظمیه و توان کمیته در مرعوب ساختن مقامات دولتی، تروریستها را جریتر ساخت. بعد از قتل میرزا اسماعیل خان، شورای کمیته تصمیمی خطیر اتخاذ کرد. آنان تصمیم گرفتند وثوقالدوله رئیسالوزرا را به قتل رسانند، برای این کار ابوالفتحزاده را معین کردند که خود فرماندهی عملیات کمیته را به دست داشت(4)این عملیات البته هرگز اجرا نشد، اما صرف همین تصمیمگیری نشان میداد که اهداف کمیته بسیار فراتر از آن چیزی است که تصوّر میرود. در همین حال کمیته اعضای جدیدی را جذب کرد: دو تن از اینان علیاکبر قاضی ارداقی و عمادالکتاب بودند که توسط کریم دواتگر به گروه توطئهگر ملحق شدند. عمادالکتاب درست زمانی که اسماعیل خان رئیس انبار غله به قتل رسید، به عضویت شورای کمیتة مجازات برگزیده شد. در آن ایام تصمیم بر این بود که کلیه اعضای کمیته مبلغی به تشکیلات کمک کنند. قاضی ارداقی شخصی پولدار نبود، به همین دلیل او را از پرداخت کمک نقدی معاف کردند. به قول شخص ارداقی او ماهیانه پنجاه تومان درآمد داشت و این مبلغ به زحمت کفاف مخارجش را میداد. اما عمادالکتاب ماهی هفتاد الی هشتاد تومان به کمیته پرداخت میکرد(5)
وقتی اسماعیل خان به قتل رسید، چند حادثه روی داد که به قیمت قتل کریم دواتگر تمام شد. در درجة نخست او در حالت مستی اسرار کمیته را فاش میساخت، دوم اینکه بدون مشورت با سران کمیته عدهای را به عضویت کمیته درآورد و رهبران را در برابر کار انجام شده قرار داد. سوم اینکه کریم که میدانست رهبران کمیته یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده از کسانی پول دریافت میدارند، سطح انتظار خود را بالا برد. او از اینان همیشه پول تقاضا میکرد و با آنکه در مراحل اوّلیه پولهایی به او پرداختند، اما کریم حاضر نبود عقبنشینی کند. ظاهر امر این است که در درجة نخست بین رهبران کمیته در مورد قتل رئیس انبار غله اختلاف بروز کرد.
مشکوةالممالک مدعی است که بعد از قتل به منزل منشیزاده رفته و گفته است اینکار «مبادا از طرف کریم دیوانه شده باشد.» او آشنایی منشیزاده و ابوالفتحزاده را با کریم نکوهید. دو روز بعد منشیزاده، مشکوةالممالک را ملاقات کرد. او گفت کریم قتل اسماعیل خان را انکار کرده است، به قول او «این بد جنس میخواهد ما را آلت کرده، از ما پولی بگیرد و بعضی عملیات را به اغراض دیگران اجرا نماید. تصوّر میکنیم این شخص محرکی غیر از ماها داشته باشد و به این کارها مشغول میشود و طفره از رفتن [به جبهه] میزند و همخیال شدن با این اشخاص نتیجة خوبی ندارد.»(1)اینکه کمیته آلت فعل دیگران واقع شده بود امری است که در منابع گوناگون از آن سخن به میان آمده است، اما مهم این است که این دیگران چه کسانی هستند؟ نکته دوّم این است که منشیزاده ظاهراً سخن کریم را که مسئولیت قتل را نمیپذیرفت، باور نمیکرد. اما تحولات بعدی نشان داد حق با کریم بوده است؛ او رشیدالسلطان را برای قتل رئیس انبار غله بدون اجازه رهبران اجیر کرده بود.
کریم در زمرة آن دسته از افرادی بود که فقط برای پول گرفتن کار میکرد، رشیدالسلطان هم در زمرة افرادی بود که به دلایل مالی دست به اعمال جنایتکارانه میزد. اینکه کریم سخن منشیزاده را باور نمیکرد، ریشه در این واقعیت داشت که او میدانست رهبران کمیته از رجال متمول پول دریافت میدارند، حداقل بعد از قتلهای اوّلیه این راز از پرده برون افتاده بود. عبدالله خان بهرامی که در زمان دستگیری سران کمیتة مجازات ریاست تأمینات نظمیه تهران را بر عهده داشت نقل میکند کمیتة مجازات به طور خاص در اواخر دورة فعالیت خود دچار مضیقة مالی شده بود. اینان یک عده از «مجاهدین گرسنه را که از مهاجرت برگشته بودند»، دور خود جمع میکردند و حتی وسایل نگهداری اینان را هم نداشتند(2)سران کمیته با توجه به این امر، شروع به زورستانی و باجگیری از رجال کشور نمودند؛ البته ظاهراً در عین حال از کسانی که آنان را در زمرة آزادیخواهان میدانستند مختصری اعانه دریافت میداشتند. اینکه
کمیتة مجازات تلاش میکرد با ایجاد جو رعب و وحشت از رجال کشور «باج» دریافت کند، نکتهای است که در اعترافات عمادالکتاب هم به آن اشارت رفته است. او میگوید کمیته میخواست از سران کشور باج دریافت کند، اما با تمام تلاش و کوشش نتوانستند از مشیراعظم، مجدالسلطنه و یمینلملک مبلغی دریافت کنند(1)به یاد آوریم کمالالسلطان صبا مدیر روزنامة ستارة ایران، همین اشخاص را به نام مورد حمله قرار داد و از قتل اسماعیل خان رئیس انبار غله به نوعی ابراز خوشنودی کرد.
روایت منشیزاده با این روایت تفاوت دارد. به گفته او کریم دواتگر بعد از مراجعت از جبهه با وساطت ابوالفتحزاده با او آشنا شده است. به گفته او کریم پذیرفت که «مورد استفاده» آنان قرار گیرد. آنان به نام «حفظ مصالح و منافع کشور و ترقی و تعالی ایران» کمیتهای تشکیل دادند تا قدرت «خائنین و بیگانهپرستان» را از کشور قطع کنند. کریم گفت هرگاه ماهی صدتومان به او دهند، او میتواند سه تن از دوستان مورد اعتماد خود را انتخاب کند تا دستورات کمیته را اجرا نمایند(2)
طبق اظهارات مشکوةالممالک به نقل از منشیزاده یکی از کارهای کریم این بود که سلاحهایی را که منشیزاده تهیه میکرد به جبهه میبرد. منشیزاده بعد از قتل اسماعیل خان، حتی به کریم گفت حاضر است سلاحهای داده شده را به خود او بدهد اما او از سر آنان دست بردارد. به هر حال منشیزاده از اینکه کریم برخلاف قولی که داده بود، بعد از قتل اسماعیل خان حاضر نشد به جبهه رود و به هممسلکان خبر تشکیل کمیته را برساند و هر روز از کمیتة مجازات پول طلب میکرد؛ در صدد برآمد او را از سر راه بردارد. منشیزاده باز هم گفت آنان نه پولی دارند که به کریم بدهند و «نه به اعمال خودسرانه او که شاید هم از طرف غیر، دستور باشد» مایلند. منشیزاده باز هم این بار گفت باید کاری کرد که کریم به دنبال کار خود رود. کریم میخواست عماد و ارداقی که خود جذب کرده بود، بین او و منشیزاده آشتی برقرار نمایند. هیچکس نمیدانست در اعماق قلب این مرد چه میگذرد؛ به همین سیاق کسی نمیدانست او چرا اسرار کمیته را لو میدهد؟(3)
به عبارت بهتر نوعی سوءظن بین کریم و منشیزاده وجود داشت. کریم تصور میکرد پشت سر فعالیتهای کمتیه کسانی هستند که آن را حمایت مالی میکنند، به ظن او منشیزاده پولها را اغلب خود برمیداشت اما او را که عملیات اصلی را انجام میداد با اندکی وجه سرکیسه میکرد. بالاخره جلسهای در منزل مشکوةالممالک تشکیل شد، در این جلسه منشیزاده، ابوالفتحزاده، عمادالکتاب، قاضی ارداقی و کریم هم حضور داشتند. حاضرین از
کریم خواستند به دلیل کاری که انجام داده است، یعنی ارتکاب قتل؛ باید فوراً از تهران خارج گردد. کریم نه تنها از اجرای این دستور استنکاف ورزید، بلکه کار خود را به بهادرالسلطنه و عدهای دیگر هم توضیح داد؛ یعنی گفت قاتل اصلی رشیدالسلطان است. بهواقع این نخستین جلسهای بود که عماد و ارداقی با سران کمیتة مجازات داشتند، واسطه این کار هم البته کریم بود. کریم به عمد راز کمیته را به ارداقی، عمادالکتاب و بهادرالسلطنه توضیح داد. او تصوّر میکرد اگر عدهای از این موضوع مطلع باشند، رهبران کمیته از قتل او منصرف خواهند شد. به عبارت بهتر کریم پردهدری از اسرار کمیته را تنها ضامن بقای جان خود ارزیابی میکرد.
به هر حال منشیزاده وجهی برای او فراهم آورد، از مشکوةالممالک هم خواست مقداری به آن بیفزاید تا «بلکه از شر این پسرة طماع شهوی بیمغز» خود را خلاص نماید(1)جالب اینکه کریم به مشکوةالممالک گفته بود عدلالملک را دیده و او شغلی در ژاندارمری برایش یافته است، اما رفقایش نمیگذاشتند او به سر این کار رود. حقالسکوتستانی کریم ادامه یافت، بالاخره قاضی ارداقی و میرزا محمد حسین عمادالکتاب خوشنویس که کریم برای حفظ جان خود آنها را وارد کمیته کرده بود، نتوانستند او را قانع سازند که دست از اقدامات جنونآمیز خود بردارد. اینان رأی دادند او باید کشته شود. نکتة مهم در ارتباط با قتل کریم، اطلاع و دخالت سید محمد کمرهای در آن است. کمرهای خطاب به منشیزاده میگفت امثال کریم را باید با پول نگاه داشت، اگر پولی در بساط نباشد او را نمیتوان حفظ کرد. کمرهای رازی را برملا میکند که برای شناخت تاریخ تحولات این زمان واجد اهمیت بسیار است. بنابر خاطرات او، کریم دواتگر، او و سایر اعضای گروه ضدتشکیلی را واداشته بود تا تشکیلات حزب دمکرات را دوباره راهاندازی نمایند. به نظر کمرهای در آن شرایط راه اندازی تشکیلات حزب دمکرات کاری بود نسنجیده: «اگر تشکیلات بدهیم شاید [به دلیل](2)عملیات مملکت خراب کن کمیته چپها کاسه و کوزه را گردن ما بشکنند و دولت آن فسادها را به اینکه شماها با آنها مربوط هستید از ما انتقام بکشد.» منظور از آن فسادها چیست؟ چه اقدام مملکت خراب کنی انجام شده بود؟ اصلاً این کمیته چپها که مورخالدوله و کمرهای از آن یاد میکنند متشکل از چه نیروهایی بود؟ پاسخ این سؤالات در کتاب خاطرات کمرهای و مورخالدوله مشخص نیست.
با این وصف کریم، کمرهای را زیر فشار قرار داد تا تشکیلات حزب را بار دیگر سروسامان دهد و مانع از تداوم تشتت در این حزب گردد. این ملاقات شب پنجشنبه یازدهم رجب 1335 مطابق با سیزدهم فروردین 1296 روی داد. صبح روز بعد کریم دواتگر باز هم به ملاقات کمرهای آمد. او تهدید کرد اگر وی همچنان مانع تشکیل فرقه شود، موجی از افشاگری
علیه او در مطبوعات به راه خواهد انداخت و اعضای فرقه او را بایکوت خواهند کرد. این بار کریم از کمیته چپهای روسیه گفت که به تهران آمده و خواستار همکاری او شدهاند، همان مطلبی که به مورخالدوله هم گفته بود و ما پیشتر به آن اشاره کردیم. کمرهای از برخورد کریم با خود افسرده شد، او نوشت: «اخلاق ما خیلی بد است و فقط لباس دمکراسی را پوشیدهایم.» (1)
بعدها عدلالملک دادگر که با کمیته مرتبط بود، به دنبال دور دوم دستگیری اعضای این تشکیلات در کابینة وثوق به سال 1297، توضیح داد از تشکیل کمیتة مجازات خبر نداشته؛ کریم دواتگر اصرار کرده به او مأموریتی بدهند تا به خارج رود و گفته است: «وقت رفتن بعضی اسرار خیلی بزرگ میگویم.» عدلالملک میگوید وقتی کمیته شروع به عملیات کرد، تازه او دانسته عمادالکتاب و قاضی ارداقی هم با آن مرتبطند. خود عمادالکتاب در بازجوییهای خویش در نظمیه توضیح داد کریم دواتگر با او و قاضی ارداقی جلسهای تشکیل داد، او تأسیس کمیته را برای اینان افشا کرد و از آن دو تن خواست برای کمک به این تشکیلات تلاش نمایند. به روایت او، کریم بسیار بدلحن سخن گفت و در پاسخ ارداقی که گفته بود نمیتواند وارد تشکیلاتی شود که از ماهیت آن اطلاعی ندارد، شروع به پرخاش کرد(2)
در این دوره روابط کریم و عدلالملک به اندازهای صمیمانه بود که حتی عدهای بعدها گمان بردند او نویسندة اعلامیههای کمیتة مجازات است. شاید هم اینگونه بوده باشد، اما عدلالملک به شدت در برابر کسانی که فکر میکردند او اعلامیههای کمیته را مینویسد، واکنش نشان داد: «یک روز قاضی [ارداقی] در خیابان به من رسید و گفت واقعاً عجب قلمی دارید و این بیاننامه کمیتة مجازات را که شب مهتاب است خوب نوشتهاید(3)من خُلقم تنگ شده و گفتم تو ریقو میخواهی به من رنگ بزنی و مرا به کار خودت تهدید نمایی و رد گم کنی؟ یکی دو مرتبه هم عماد و قاضی دیدند که کریم آمده بود و با من در وزارت داخله خلوت کرده بود، آنها همچه حدس زدند که به من مطالب را گفته.»(4)مطالب این گزارش واضح است، کریم دواتگر از عدلالملک معاون وزارت داخله که ظاهراً جزو تیم وثوق بوده میخواهد به او شغلی در خارج کشور بدهند و آنگاه او هم اسرار مهمی در اختیار او قرار خواهد داد. دیگر اینکه به دلیل تماس عدلالملک با کریم، افرادی مثل قاضی ارداقی تصوّر میکردند بیانیههای کمیته را که بعداً منتشر شد، او مینویسد. شاید به واسطه تماسهای او با کریم و اینکه احتمالاً او را برای وثوق خریده بود، میخواستند به این شکل از این عدلالملک حقالسکوت بگیرند، اما وی به شدت با آنان برخورد کرد. نکته مهمتر این است که قاضی و
عماد تصوّر میکردند کریم به دلیل ارتباطات خود با او و حتی تشکیل جلسه در وزارت داخله؛ اسرار کمیته را به گروه تشکیلی لو داده است. به یاد آوریم در این زمان هنوز وثوقالدوله ریاست وزرایی را به عهده داشت. میتوان تصوّر کرد که گروه وثوق توسط عدلالملک، گروه تشکیلی را واسطه قرار داده بودند تا کریم را وادارد که سیدمحمد کمرهای را مجبور به تمکین از اراده وثوق کند و گروه ضدتشکیلی را منحل سازد. باز هم پذیرفتنی است که کریم بابت این تهدیدات مبلغ بیشتری پول دریافت کرده باشد، او هم درست سراغ کمرهای رفت و در طول کمتر از یک شبانهروز، دو بار او را تهدید کرد و از وی خواست مانع تشکیل مجدد حزب دمکرات نشود. این تهدید به بهای جان او تمام شد، بنابراین درستتر این است که قتل کریم نه به دلایلی که تاکنون در برخی منابع آمده است، بلکه به دلیلی دیگر صورت گرفت. این دلیل تحت فشار قرار دادن کمرهای برای انحلال گروه ضدتشکیلیاش بوده است.
صبح روز جمعه دوازدهم رجب سال 1335، یعنی حدود بیست و چهار ساعت بعد از ملاقات کریم با کمرهای، خبر رسید او به قتل رسیده است. آن روز یعنی سوّم آوریل 1917 مطابق با 14 فروردین 1296 طبق گزارش کمیساریای نمرة چهار سنگلج، کریم دواتگر در مجاورت کلیسای ارامنه به قتل رسید. روز بعد رشیدالسلطان، سید مرتضی و میرزا عبدالحسین ساعتساز که مظنون به دست داشتن در توطئه بودند دستگیر شدند، اینان به قتل دو تن یاد شده اعتراف کردند. با این وصف کمیسری مدعی شد اینان از نشانی کمیته و اعضای آن اطلاع دقیقی به پلیس ندادند و این موضوع که دستور قتل را چه افرادی صادر کردهاند، مبهم مانده است. این ظاهر ماجراست، به واقع قاتلین به پشتگرمی عوامل ضدتشکیلی و کمیتة مجازات در وزارت داخله، نظمیه و عدلیه مرتکب این جنایت شده بودند، به صراحت به قتل اعتراف نمودند، بازجویان هم از خود آنان بودند، به همین دلیل با وصف محرز بودن بزه انتسابی و وقوع جنایت توسط افراد دستگیر شده؛ اندکی بعد آنان را آزاد کردند.
کمرهای خطاب به میرزا محسن نجم آبادی که خبر قتل کریم را آورده بود اظهار داشت: «دیروز همین اوقات آمد و مرا از طرف تشکیلیون امر به ورود به تشکیلات نمود، ابا نمودم. مرا تهدید سخت نمود. واقعاً خیلی تعجب نمودم. اگر مرشد بودم یا حقهباز، از کشته شدن کریم ادعای تقرب به خدا مینمودم.»(1)
این موضوع دلیلی است بر اینکه افرادی مثل کمرهای نه تنها با کمیتة مجازات بی ارتباط نبودند، بلکه خطمشی اصلی عملیات آن را اعضای این گروه ترسیم مینمودند. حوادث بعدی نشان داد که این داوری تا چه اندازه مقرون به صحت است. کریم کشته شد، چندی بعد رشیدالسلطان و سیدمرتضی به اتهام مشارکت در قتل دستگیر شدند و در نظمیه بازداشت گردیدند. ترتیب ترور کریم را خود منشیزاده داده بود. تلاش شد تا اینان آزاد شوند، وقتی کار آزادسازی این دو به نتیجه نرسید، رسماً کمیته را به مردم معرفی نمودند و مهری هم برای آن ساختند. از این به بعد بود که نام کمیتة مجازات بر سر زبانها افتاد.
این ایام روزهایی به غایت تعیینکننده به شمار میآمد، از سویی حوادث این روزها در هالهای از ابهام پوشیده است. درست در ایام عملیات کمیتة مجازات و دعوای تشکیلی و ضدتشکیلی و دقیقاً روز بعد از قتل کریم دواتگر، جلسهای در منزل شاهزاده شیخالرئیس قاجار تشکیل شد. در این جلسه که اعضای لژ بیداری ایران حضور داشتند، سخن از ضرورت استقرار نظام جمهوری در ایران به میان آمد. عدهای میگفتند کشور در حال هرج و مرج است، باید از این فرصت استفاده کرد و جمهوری اعلان نمود. شیخالرئیس از این امر استقبال نمود، کاندیدای ریاست جمهوری او ناصرالملک بود. درست در همین ضمن فردی از سفارت انگلستان به نزد شیخالرئیس آمد، به قول کمرهای قاصد بستهای به او داد که احتمالاً اسکناس بود. شیخالرئیس از مسئولین سفارت بریتانیا تشکر کرد و پاسخ تبریک عید آنها را هم گفت(2)
وقتی اعضای کمیتة مجازات مورد سوءظن واقع شدند، دولت علاءالسلطنه، عبدالله خان بهرامی را از رشت احضار کرد و به او ریاست تأمینات تهران را داد تا مظنونین را تحت تعقیب قرار دهد و آنان را به جزای اعمال خود برساند. برخی از مطبوعات نسبت به ورود بهرامی ابراز شادمانی کردند، اینکه رئیس نظمیه او را به ریاست تأمینات منصوب کرده به فال نیک گرفته شد، او را وجودی صالح و فعال معرفی کردند، خلاصه نوعی امیدواری به حل و فصل سریع قضایا وجود داشت(1)خود بهرامی نقل میکند که وستداهل به او بسیار امید بسته بود تا بلکه «این دسته آدمکش» را دستگیر کند و به سزای عمل خود برساند،(2)سیر تحولات نشان داد این انتظار تا چه میزان بیهوده است. بهواقع عبدالله خان بهرامی با عملیات کمیتة مجازات به ضرس قاطع همدلی نشان میداد. به همین دلیل وقتی او به منصب ریاست تأمینات تهران نایل آمد؛ سران کمیته او را به خانه ابوالفتحزاده دعوت کردند. در ملاقاتی که بین او و منشیزاده و ابوالفتحزاده اتفاق افتاد و واسطة آن مردی بود به نام حاجی باباخان اردبیلی، آنان تشکیلات خود را برای وی شرح دادند و بهواقع همه چیز را با او در میان نهادند، بهرامی بعد از این ملاقات از شغل خود استفعا داد. مورخالدوله سپهر که خود در زمرة بازداشتشدگان بود، نقل میکند کمیته در تلاش بود تا احسانالله خان و حاجی علیاصغر تبریزی دو تن از متهمین
را آزاد کند. او مینویسد: «از جمله حاجی باباخان اردبیلی از مردان بیباک آذربایجان مستقیماً با عبدالله خان بهرامی وارد مذاکره شد، مأموریت خود را از طرف کمیته ابلاغ و آزادی دستگیرشدگان را خواستار و نتیجه اینکه در روز 27 رمضان 1335 مرخص گردیدند.»(1)جالب اینکه خود بهرامی به این موضوع اعتراف و اقرار دارد: او نقل میکند بعد از ملاقات با سران کمیتة مجازات، فردای آن روز به نزد میرزا باقرخان پدر رفته و گفته است در پرونده بازداشتشدگان «ما دلایل محکمی نداریم.» او اظهار عقیده کرد که آنان را فعلاً رها نمایند، «میرزا باقرخان مترصد چنین دستوری بود، همان روز آنها را از محبس آزاد ساخت.» (2)
روایتی دیگر هم وجود دارد که البته در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمیکند، وقتی قاتلین کریم دواتگر را دستگیر نمودند، میرزا باقرخان پدر مسئول بازجویی آنان بود. سران کمیته برای روشن کردن ذهن وی، نامهای به توسط مشکوةالممالک مستقیماً برای پدر ارسال نمودند و علیالقاعده او را از ادامه پیگیری موضوع برحذر داشتند. میرزا باقرخان به هنگام اطلاع از موضوع، تلاشی پیگیر برای رهایی محبوسین و قاتلین کریم دواتگر آغاز کرد، او توانست زندانیان را از حبس نظمیه رهایی بخشد(3)به این شکل بود که جنایات کمیتة مجازات تداوم یافت. پس یکی از عوامل اصلی آزادی محبوسین، عبدالله خان بهرامی بود که در این زمان ریاست تأمینات نظمیه را بر عهده داشت.
نکته مهم این است که همین بهرامی که از بازجویی سران کمیتة مجازات استنکاف ورزید، اندکی بعد به ریاست نظمیه آذربایجان یعنی یکی از مهمترین کانونهای بحرانی کشور اعزام شد. این حادثه مقارن بود با اعلام صوری انحلال گروه ضدتشکیلی و نیز درست در این زمان بود که بیش از چهل روز از بازداشت سران کمیتة مجازات میگذشت. وقتی این خبر
منتشر شد، برخی از مطبوعات زبان به اعتراض گشودند و از وزارت داخله در مورد کم و کیف موضوع سؤال کردند. به طور مثال زبان آزاد نوشت میرزا عبدالله نامی آن هم با معرفی وستداهل به وزارت داخله و با معرفی این وزارتخانه که مستشارالدوله صادق ریاست آن را بر عهده داشت، به ریاست نظمیه آذربایجان منصوب شده است. این روزنامه نوشت این فرد کاملاً با کمیتة مجازات مرتبط بوده و به آنان بستگی دارد، تازه شخص وستداهل او را به دلیل همکاری با کمیتة مجازات از ریاست تأمینات تهران برکنار کرده بود؛ بعد از انفصال باز هم این فرد علیه شخص وستداهل فعالیت کرده است، حال سؤال این است اگر این اخبار و نیز خبر
انتصاب بهرامی به ریاست نظمیة آذربایجان صحت دارد، چرا چنین شخصی را بر جان و مال و ناموس مردم مسلط میسازند؟(1)
وستداهل نه تنها اخبار مزبور را تکذیب نکرد بلکه آن را تأیید هم نمود، عجیب تر اینکه او از کارنامه بهرامی در مورد کمیتة مجازات انتقاد کرد، با این وصف خبر انتصاب او را تأیید نمود:
«عبدالله خان مشارالیه برای کشف کمیتة مجازات از طرف این جانب مأمور گردیده ولی پس از چندی احساس نمودم آن طوری که باید در کشف کمیتة مجازات جدّیت به عمل نمیآورند، به همین جهت به مشارالیه چندی مرخصی داده شده و در همان ایام کمیته کشف شده و چون بر من معلوم شد که او اقدامات لازمه به عمل نیاورده بود او را منفصل نمودم. به موجب مراسلات خصوصی که به این جانب رسیده و بعضی از اعضا کمیته معرفی شده بودند، صورتی به آقای عبدالله خان داده شد که تعقیب نمایند، لیکن مشاهده گردید که در دستگیری و تعقیب آنها اقدامی به عمل نیاورده دیگر عدم اقدام ایشان از ترس بوده یا طرفداری، بنده اطلاعی ندارم، در باب اعزام ایشان هم به نظمیه آذربایجان پیشنهاد این مأموریت از طرف این جانب نشده و اداره نظمیه آذربایجان در تحت اوامر مستقیم وزارت جلیله داخله خواهد بود.»(2)
نکته جالب این است با اینکه شخص رئیس نظمیه ارتباط عبدالله خان بهرامی را با کمیتة مجازات تأیید کرد، اما شخصی با امضای ا. د. م، این ارتباط و همکاری را اتهام دانست و تکذیب نمود. روند استعفای کسانی که با پروندة کمیتة مجازات در ارتباط بودند منحصر به اشخاصی مثل عبدالله خان بهرامی نبود، بلکه صدرالاشراف هم از ترس ناگزیر به استعفا شد. صدرالاشراف بعدها زمانی که اعضای کمیتة مجازات دستگیر شده بودند، توضیح داد در زمان اجرای عملیات اعضای کمیته، او رئیس اوّل محاکم استیناف تهران بوده است. در آن زمان او از منصب خود استعفا داد، علت امر را خودش به این شکل توضیح داد: «البته خاطر همه مستحضر است که کنارهجویی بنده از شغل رسمی خود به واسطه تهدید شدید کمیتة مجازات بود که در آن موقع هیچ عقلی اجازه تردید و توقف در اوامر کمیتة مزبوره را نمیداد.» او ادامه داد در آن زمان وی استعفای خود را تقدیم ممتازالدوله وزیر وقت عدلیه نمود، اما وزیر با استعفای او مخالفت کرد. صدرالاشراف توضیح داد علت مخالفت ممتازالدوله با استعفای او این بود که وزیر «مخالف قدرت دولت و مصالح عدلیه» بود؛ صدرالاشراف در توضیح این مطلب صریحاً نوشت «مثل این است که دولت تصمیمات کمیتة مجازات را تعقیب و رسمیت داده باشد.» ادامه مطلب جالبتر است: صدرالاشراف توضیح داد در آن زمان نصیرالدوله معاون وزارت عدلیه به منزل او آمد، مذاکرات مفصلی صورت گرفت و به او قول داد برایش کاری درخور توجه در خراسان دست و پا کند. صدرالاشراف هم پذیرفت اگر با رفتن او به خراسان موافقت شود، موقتاً آن را قبول میکند، «ولی پس از آنکه به فاصله یک روز از مذاکرات مزبوره به بنده رسماً اعلام شد که استعفای سابق شما قبول شد و یقین کردم که مقصود از این مذاکره جز تمهید مقدمه برای استعفای اجباری نبوده، دیگر قبول ریاست استیناف خراسان با این مقدمه اسباب افتخار نیست، سهل است که موجب وهن بنده و پیشرفت نکردن کار عدلیه خراسان است به این جهت قبول این خدمت را نکردم.»(3)پیام نامه صدرالاشراف واضح است: نصیرالدوله معاون وزارت عدلیه برای اینکه پروندة کمیته را لاپوشانی کند، به او وعده داد در ازای استعفا از کارش ریاست استیناف خراسان را بپذیرد، در این امر ظاهرسازی کردند، یعنی اینکه ابتدا با استعفای او مخالفت نمودند زیرا باید علت استعفا روشن میشد، امّا وقتی به او وعده پستی دیگر دادند، بلافاصله استعفایش را هم قبول و اعلام کردند، یعنی اینکه نامبرده به میل و علاقة خود استعفا کرده و به خراسان رفته است و اجباری در کار نبوده است.
عبدالحمید خان متینالسلطنه فرزند میر عبدالباقی طبیب، مشهور به اعتضاد الحُکما و برادر دکتر خلیلخان اعلمالدوله در تهران به سال 1296 قمری به دنیا آمد. وی که میگفتند نسب به مختار بن ابوعبید ثقفی میبرد، در مدرسه امریکایی تهران زبان انگلیسی آموخت، به سال 1308 قمری زمانی که حدود سیزده سال داشت، به فرنگ عزیمت کرد، ابتدا به پاریس رفت و بعد در لندن تحصیل حقوق نمود و بعد از نه سال در 1317 به ایران بازگشت. در سن بیست سالگی سمت مترجمی سفارت ایران را در استانبول متقبل شد، به عربی، ترکی، انگلیسی و فرانسه تسلط داشت و تحصیلات خود را در دانشگاه آکسفورد خاتمه داده بود. او بعد از بازگشت به کشور، معاون رئیس گمرکهای بنادر خلیجفارس گردید و در عین حال امیرالبحری و ریاست کشتی مشهور پرسپولیس را عهدهدار شد. متینالسلطنه به واسطه شغل خود در بوشهر اقامت داشت، در همین شهر نخستین نشریة کاریکاتور را با نام طلوع منتشر کرد. انتشار طلوع به سال 1318 اتقاق افتاد، بعد از مدتی او روزنامة مظفری را منتشر کرد. انتشار روزنامة مظفری یک سالی بعد از انتشار طلوع در هفتم شوال 1319 شکل گرفت، بعد از مدتی متینالسلطنه به تهران رفت و آقا میرزا علی آقا لبیبالملک شیرازی تصدی آن را بر عهده گرفت. اندکی بعد از رفتن به تهران، متینالسلطنه معاون رئیس گمرکهای خراسان شد. او در این منطقه، شروع به تأسیس مدارس جدید نمود، انجمنهای خیریه بنا نهاد و خلاصه اقدامات خیرخواهانه انجام داد(1)
1) ایران نو، ش 103، سال اول، یکشنبه 19 ذی حجه 1327.
روزنامة مظفری اخبار بمبئی و زرتشتیان آن سامان را به خوبی پوشش میداد، در مسافرتی به بمبئی، لبیب چاپخانهای خرید و وارد بوشهر کرد. بعد از انحلال مجلس اول، لبیب به هند رفت، در بمبئی مدبرالممالک هرندی مدیر روزنامة تمدن، با او ملاقات کرد و هر دو به مصر رفتند. آنان وارد منزل حاج میرزا عبدالجواد مشکی اصفهانی تاجر اصفهانی شدند، طبق برخی اسناد موجود در مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، عبدالجواد مشکی بهائی بود و با عینالملک هویدا پدر امیرعباس هویدا، تماس داشت و بعدها از مداحین رضا خان به شمار میآمد. لبیب بعد از مصر به مکه رفت، در مکه او یک شماره از روزنامهاش را منتشر کرد، این خبر در روزنامة فارسی زبان حکمت چاپ مصر(1)و نیز روزنامة چهرهنما(2)بازتاب یافت. بهواقع بعد از توقیف و تبعید لبیبالملک شیرازی به سال 1332ق. نشریهاش هم تعطیل گردید، وی به سال 1333 قمری در کربلا، نشریة انتقام را منتشر ساخت. در این نشریه او فتوحات آلمان و عثمانی و شکست انگلیسیها در جنگ اوّل جهانی را پوشش میداد، نیز انتشار نشریاتی به نام حقایق، انتباه و غیرت هم از دیگر اقدامات او در این زمان بود؛ لبیبالملک در سال 1337 قمری در کربلا فوت کرد.متینالسلطنه در دورة دوم، نماینده مجلس از حوزه انتخابیه خراسان شد، او نه به دمکراتها وابستگی نشان داد و نه به اعتدالیها، بلکه به تشکیلات مستقلی که نام هیئت مؤتلفه بر خود نهاده بود؛ تعلق داشت. هییت مؤتلفه تشکیلاتی بود از اعضای مستقل مجلس که برای وحدت رویه، در عین اختلاف دیدگاه این عنوان را بر خود نهاده بودند. متینالسلطنه بعد از خاتمه مجلس دوم، دو سالی را در خزانهداری گذرانید، سپس روزنامة عصر جدید را بنا نهاد. مشهور بود متینالسلطنه در دوره وقوع جنگ اوّل جهانی که عدهای از متفقین و عدهای دیگر از دول محور حمایت میکردند، به حمایت از روس و انگلیس میپرداخت. بنا به مندرجات عصر جدید، متینالسلطنه مثل بسیاری از دیگر رجال آن دوره، سیاستهای روس و انگلیس را به باد انتقاد میگرفت و از این بالاتر اشغال کشور توسط بیگانه را بر نمیتابید و میگفت دولت باید دست از سیاست بیطرفی خود به این شکل رایج و در شرایطی که این سیاست نفعی عاید ایران نمیکند، بردارد. او شخصی وطنفروش نبود، به کشور خود علاقه داشت اما چون مردی بود میانهرو و این میانهروی در دورة بعد از مشروطه به محافظهکاری پهلو میزد، بر این باور بود که تا وقتی دولت به سیاست بیطرفی خود ادامه میدهد، نباید علیه آن سیاست کاری انجام داد. به عبارتی او به فعالیت سیاسی در چارچوب برنامههای دولتهای وقت باور داشت، هرچند خود با خطمشی این دولتها مخالف بود. کسروی که متینالسلطنه
را مردی اندیشمند، آگاه و ایرانخواه میداند، در قضاوت درباره او مرتکب اشتباه رایج زمان خود شده است:
«...در آن هنگام شور و خروش ایران که دو دستگی به میان افتاده و دستة انبوهی از آزادیخواهان و دیگران، خواهان پیوستن به آلمان و عثمانی و جنگ با روس بودند و یک دسته همدستی با روس و انگلیس را بهتر دانستند، این [یعنی متینالسلطنه] از دسته دوّم بوده است و در روزنامة خود هواداری از این اندیشه نشان داده؛ از اینجا مردم او را به هواخواهی روس و انگلیس بدنام گردانیدند.»(1)
واقعیت هم این است که او را به این عنوان بدنام کردند وگرنه متینالسلطنه طرفدار سیاستهایی بود که از سوی دولت وقت ترویج میشد؛ اما او نظرات خود را هم بیان میداشت و به طور مشخص از آن نوع بیطرفی که کشور را آماج حملات دشمنان جورواجور کرده بود، به شدت انتقاد مینمود. او میگفت این چه بیطرفی است که روس و انگلیس و عثمانی و آلمان همزمان بخشهایی از کشور را به اشغال خود در آوردهاند؟ مفهوم بیطرفی این است که دولت ایران در برابر قوای متخاصم در چارچوب منافع ملی ایران عمل کند و مانع از بر باد رفتن استقلال کشور شود، اما وقتی هیچ قدرتی این سیاست را به رسمیت نمیشناسد و به آن احترام نمینهد، آیا نباید چارهای دیگر اندیشید؟ با این وصف باز هم واقعیت این است که متینالسلطنه در روزنامة خود اخبار آلمان را بیشتر پوشش میداد، بالاتر آنکه وقتی در اوان جنگ، آلمانها فتوحات نمایان میکردند، او این فتوحات را در روزنامة خود منعکس میساخت و از آن تمجید میکرد.
نخستین شمارة روزنامة عصر جدید روز شنبه دوازدهم ذیقعده 1332 منتشر شد، این تاریخ مصادف با سوم اکتبر 1914 بود. از شماره چهل و ششم این روزنامه یک پاورقی به ترجمه حبیبالله عینالملک - پدر امیر عباس هویدا - ترجمه و منتشر شد. در شماره بیست و پنجم مورخه چهارم جمادیالاولی 1333 مطابق با بیستم مارس 1915، حبیبالله عینالمک، مطلبی با عنوان «افراد و طبقات هیئت اجتماعیه»، در عصر جدید چاپ کرد، در این مقاله او تعاریفی از واژههای آریستوکراسی، سوسیالیسم و دمکراسی ارائه نمود و دمکراسی را بر بقیه انواع حکومتها ترجیح داد. از شماره بیست و هشت به بعد، عینالملک مطالبی در مورد «ملّت آلمان و وضع زندگی و حالات او»، به رشتة تحریر در آورد. از شماره سیام به بعد بود که عینالملک مباحثی در مورد معارف نوشت و به طور مثال در همین شماره با درج مقالهای با عنوان «اوّل معارف»، تأکید نمود فرهنگ و آموزش و پرورش، نخستین پله تجدّد و ترقی است. عینالملک در شمارههای 39 و 40 عصر جدید مطالبی در مورد سکنه و اهالی افریقای شرقی
1) احمد کسروی: تاریخ هیجده ساله آذربایجان، (تهران، امیرکبیر، 1371)، ص769.
نوشت، نیز در مورد مقوله «انسان و انسانیت و وضعیت آتی آن» مطلبی تحریر نمود و از شماره 46 به بعد بود که ترجمة خود از کتاب آدولف دانری را با عنوان مهر فرزندی به صورت پاورقی در همان روزنامه منتشر نمود.
عصر جدید تا شماره نود و نه منتشر شد و متینالسلطنه برای شماره صدم، مقالهای به نام «طوطی و طوطی قاضی» نوشته بود، اما نتوانست آن را چاپ کند، زیرا در اول شعبان سال 1335 در دفتر خود به دست جوخه ترور کمیتة مجازات به قتل رسید. بعدها اعلمالدوله ثقفی برادر متینالسلطنه این مقاله را در کتابی با عنوان یکصد و پنجاه مقاله منتشر نمود. از متینالسلطنه چهار فرزند، دو دختر و دو پسر باقی ماند، موقع قتل متینالسلطنه، کوچکترین فرزند او یک سال و بزرگترینش هشت یا نه سال سن داشت. متینالسلطنه را در قبرستان ابن بابویه دفن نمودند(1)
سابقة اختلاف گردانندگان کمیتة مجازات و متینالسلطنه قدیمی بود. این اختلافات به واقع قبل از مشروطه شکل گرفت و در دورة مجلس دوّم به اوج خود رسید. متینالسلطنه در مجلس دوّم به فراکسیون اعتدالی پیوست، او مواضعی نرم اتخاذ میکرد و به هنگام ماجرای اولتیماتوم در زمرة کسانی بود که میگفت برای ممانعت از حمله روسها به کشور باید بخشی از اولتیماتوم را پذیرفت. او با مورگان شوستر و عملیاتش مخالف بود، میگفت باید به این تقاضا که به خدمت شوستر در ایران پایان داده شود؛ گوش کرد و به آن عمل نمود. او با وزیر خارجه وقت یعنی وثوق همسو بود، در آن سوی، افراطیترین جناحهای مشروطه قرار داشتند که کار را بالاخره به آشوب کشانیدند. تقی زاده هم زمانی که در استانبول میزیست، نامهای به شیخ ابراهیم زنجانی ارسال کرد و در آن نوشت «هیئت رئیسه را وجود متینالسلطنه فاسد کرده؛ بلکه مجلس را و مملکت را نیز.»(2)بعد از اولتیماتوم، متینالسلطنه در خزانهداری به کار مشغول شد، در این مقطع اداره امور خبازخانههای تهران به او محول گردید. در باب کارشکنیهای گروه بحرانساز در سر راه متینالسلطنه پیشتر بحث کردهایم، اما اینجا لازم است توضیح دهیم که همان مدت کوتاه تصدی خبازخانههای تهران توسط او، بهانه قتلش شد.
با تمام این اوصاف واقعیت امر فراتر از اینهاست: متینالسلطنه با وجود روحیه محافظه کارانه خاص خود، از پشتپردههای تحولات کشور آگاهی داشت. او پیشتر مقالهای بس مهم در روزنامة خود نوشت و به طوری که که قبلاً در باب آن سخن گفتیم؛ عوامل بحران ساز مثل محتشمالسلطنه و مستشارالدوله را به مردم معرفی کرد. مورخالدوله گمان برده است آن مقاله باعث قتل متینالسلطنه در این دوره شد، واقعیت امر این است که این بار هم او
میدانست دست کمیتة مجازات از آستین چه کسانی بیرون میآید، پس او را به قتل رسانیدند قبل از اینکه بار دیگر مثل دورة وقوع جنگ و سرایت آن به ایران، دست به افشاگری زند.
بعد از قتل متینالسلطنه، کمیتة مجازات برای نخستین بار دست به انتشار اعلامیه زد. نخستین بیانیة کمیتة مجازات که بعد از قتل متینالسلطنه منتشر شد به این شرح بود:
«هموطنان! متینالسلطنه کشته شد در حالیکه با خود بار سنگینی از خیانت و بیشرافتی را همراه برد. ما جامعه را از وجود این عنصر بیحیثیت پاک کردیم تا سرمشق برای سایر اشخاص خیانتپیشه باشد که شاید رویة خود را عوض نمایند. حقیقتاً کمال سرافکندگی و شرمساری برای ملتی است که پایة مملکت فروشی و جاسوسی و خدمت به اجانب در آن به جایی رسیده است که خود آن عوامل ناپاک هم خوب و هم بد خدمات ایران بر بادده خود را انتقاد میکنند و از همه بدتر این قبیل افراد با افکار شیطانی و پلید خود تمام دستجات و عناصر میهنپرست را تخطئه مینمایند. در یک اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی بس حساس (مثل امروز) که ملل دنیا با ملیونها مرد و زن از هستی و استقلال وطن عزیز خود دفاع میکنند، بدبختانه در ایران سرشکسته و آشفته، افراد و اشخاص فقط از طریق جاسوسی، مملکتفروشی و خیانت و جنایت پیش میروند و ترقی میکنند و کسانی که جاهطلبی و مقامدوستی چشمشان را کور کرده است تا میتوانند بیشتر ایران را در قید اسارت و مذلت و بردگی اجانب محصور و مقید میسازند. متأسفانه این اوصاف رذیله که در پیشگاه ملل بزرگ و اجتماعات مترقی علامت کمال پستی و دنائت افراد است، در مملکت ما یکی از بزرگترین موجبات ترقی و افتخار به شمار میرود. هموطنان! عشق به وطن یک موهبت طبیعی و خدادادی است و حتی دیده شده است که حیوانات و چهارپایان نیز بدون توجه به مخاطرات عظیم از مسکن و مأوای خود تا پای جان دفاع کردهاند. ما در جلو چشم خود میبینیم که مصادر امور و افرادی که با هزاران حیله و نیرنگ صندلیهای صدارت و وزارت را به چنگ میآورند، کمترین علاقه به سرنوشت ملت، چگونگی اوضاع و احوال مملکت ندارند. به محض اینکه فردی با تمهید مقدمات یا از طریق سیاسی یا با توسل به جهات مذهبی زمام امور را به دست گرفت، اولین هدف او این است که نقش وطنفروشی خود را به خوبی بازی کند. هموطنان! با این ترتیب، ما ناچاریم ملاک لیاقت و حدود ظرفیت و کاربری و کاردانی متصدیان عالیرتبه دولت و زمامداران را از مقدار خیانت و وطنفروشی آنان به دست آوریم و مدتی است که ما در این زمینه مشغول مطالعه و سنجش هستیم و هر یک از افراد را به خوبی تشخیص دادهایم که با انجام چه نوع خیانت و جاسوسی و با چه دستهایی به مقاصد پلید خود رسیدهاند.
هموطنان! مجربترین و پختهترین دیپلماتها در مملکت ما کسانی هستند که به بهترین وجهی بتوانند نظریات جاهطلبانه و مغرضانه و خلاف حق و عدالت و انسانیت مأمورین
خارجی و نمایندگان سیاسی دول زورگو و استعمارطلب را اجرا نموده و رضایت خاطر آنها را جلب کنند. این قبیل افراد خود را حتی قهرمان صحنه سیاست و بزرگترین نجاتدهنده مملکت معرفی میکنند. محل تردید نیست که وجود یک چنین عناصر عاری از شرافت در مملکت و سکوت مرگبار ملت در مقابل این دسته خائن و وطنفروش، از لحاظ سیاسی هر روز اوضاع ایران را وخیمتر میکند و از لحاظ اجتماعی نیز به شماره و تعداد وطنفروشان و جاسوسان میافزاید. هموطنان! ساعت کار و عمل فرارسیده است؛ نباید بیش از این اجازه داد که جاسوسان و وطنفروشان ذلت و سرافکندگی مادر وطن را فراهم ساخته و آن را در ذلت و عذاب غوطهور سازند. اعضای کمیتة مجازات به یاری خداوند متعال تصمیم به فداکاری عظیمی گرفتهاند. سعی خواهند کرد برای رهایی هموطنان عزیز از بدبختی و مذلت با خطر و ناکامی و بدبختی روبرو شده و حتی جان خود را در این راه فدا نمایند. به این جهت به نام خدای ایران و در راه تأمین سعادت و خوشبختی افراد ملت، ما دست به کار شدیم و با اولین تیر انتقام، کمیتة مجازات میرزا اسماعیل خان اولین اکتور تأتر وطنفروشی و جاسوسی و خیانت به خاک و خون در غلتید؛ زیرا این مرد انبار غله پایتخت را به عهده داشت و به دستور اجانب و بهمنظور تأمین نظریات جاهطلبانة خود، با ایجاد قحطی مصنوعی در تهران باعث مرگ و میر عدهای از اهالی پایتخت شد پس لازم بود که به سزای عمل پست خود برسد و نقشة خائنانهاش با خود او در دل خاک مدفون گردد و نتواند خوشبختی و سعادت خود را در مذلت و بیچارگی و استیصال هموطنان و قدرت و شوکت اجانب ببیند. اکنون برای دومین بار مأموریت خود را اجرا کردهاند. کمیتة مجازات با هیچ یک از دستجات سیاسی داخلی و خارجی ارتباطی ندارد(1)و اولین تشکیلات در ایران است که با یک پروگرام صحیح و مقدس دور از تمام اغراض و نظریات شخصی شروع به کار و عمل کرده است. کمیتة مجازات تنها هدفش از بین بردن خائنین و جاسوسها و خدمتگذاران دستگاههای خارجی است، بدون اینکه به شخصیت و مقام و دستهبندی آنها توجه داشته باشد. کمیتة مجازات مصمم است انتقام خون بیگناهان مملکت را از خائنین و عمال خارجی و جاسوسها بازستاند و باید همه مردم اصلاحطلب و علاقهمند به بقای ایران عزیز این کمیته را به مثابة دستی که از آستین منتقم حقیقی بیرون آورده تا ریشة جاسوسی و وطنفروشی را از ایران بکند، تلقی نماید. کمیتة مجازات از عموم هموطنان درخواست میکند که خیانتکاران را در هر لباس و شغلی که میباشند، معرفی نمایند. در پایان، کمیتة مجازات با صدای بلند این جمله آسمانی و ملکوتی را به گوش خیانتکاران فرومیخواند:
«سرزمینی که محل سکونت و آقایی ایرانیان با فر و افتخار بوده، بیش از این نباید مرکز
1) تذکر این موضوع نشان میدهد عدهای میدانستند کمیته مجازات با برخی محافل سیاسی داخلی و خارجی مرتبط است.
جاسوسی و خیانت مشتی عناصر پلید باشد»(1)هرگاه شما نمیخواهید به مادر و فرزندان و همسر خود رحم نمایید، بدانید در قرن بیستم دیگر نمیشود به خیانت و جاسوسی ادامه داد. در این قرن، جاسوسی و بیشرافتی و وطنفروشی به اجانب محکوم به مرگ و زوال است.
کمیتة مرکزی مجازات.» (2)
وقتی متینالسلطنه به قتل رسید، عینالسلطنه که آن هنگام در تهران اقامت داشت نوشت: «این آدم انگلوفیل بود، وکیل در دوره دوّم بود. بعد مرنارد نانواخانه طهران را به او داد. هفتاد هزار تومان از نانواخانه خورد رفت فرنگستان.»(3)این ادعاها هیچگاه اثبات نشد، اگر منظور از کسی که هفتاد هزار تومان را حیف و میل کرد و به فرنگ رفت، متینالسلطنه باشد، این سخن دروغ است؛ زیرا او هرگز از زمانی که وارد ایران شد تا آن زمان به خارج کشور نرفت. به هر روی، وقتی تروریستها توانستند این قتل را انجام دهند، جریتر شدند.
این بار وثوق دانست که هدف اصلی کمیته قتل اوست، وی روز یکشنبه پنجم شعبان سال 1335 مطابق با 26 مه 1917 یعنی درست چهار روز بعد از قتل متینالسلطنه، هیئت دولت را در منزل خود دعوت کرد و اطلاع داد تصمیم گرفته است استعفا نماید. روز هفتم آن ماه، شاه استعفای وثوق را پذیرفت. به قول مستشارالدوله وقتی این قتلها روی دادند، رعب و وحشت عمومی سراسر تهران و رجال و دیوانسالاران شهر را در خود فروبرد، وثوقالدوله رئیسالوزرا از منصب ریاست وزرایی استعفا داد و در منزل ییلاقی خود واقع در باغ فردوس شمیران، با ترس زندگی میکرد(4)طرفداران وثوق هم مرعوب شدند، آنان غالباً از منازل خود خارج نمیشدند، شایع شد عدهای از وزرای دولت وثوق با توطئهگران همکاری میکردند، نیز عدهای از وزرای دولتهای بعدی هم با آنان مرتبط بودهاند، به همین دلیل دولتها نمیتوانستند این عده را تحت تعقیب قرار دهند(5)
روزنامة نوبهار استعفای وثوق را به این شکل بازتاب داد: «کابینة وثوقالدوله میدید که در شهر دسایسی بر علیه او تهیه شده و او را به زمین خواهند زد. از طرف دیگر میدانست که اگر کابینه او بیفتد، قضایای فوری فوتی که تهیه شده است، در تلو بحران، فوت و خنثی شده و به مملکت ضرر وارد میسازد، مَعَذالک از بیم ازدیاد حمله و حس محافظه کاری خود را به دست عمال بحران سپرده و استعفا داد، در صورتی که میبایستی موافق مسئولیتی که دارد،
حقایق را به شاه عرض نموده و برای جلوگیری از خطر خود را در میان خطر میانداخت!»(1)
موضعگیری دیگری هم انجام شد. دو روز بعد از استعفا، روزنامة ستارة ایران ارگان گروه ضدتشکیلی در مقالهای به قلم کمالالسلطان صبا نوشت: «کابینة وثوقالدوله بعد از ده ماه زمامداری سقوط کرد. هیچ کابینهای را به خاطر نداریم در این مدت و این زمان مشروطیت ایران با چنین فراغتی حکمرانی کرده باشد، این کابینه ده ماهه در عرض این مدت هیچوقت مخالفت از طرف ملیون به خود ندیده و برای جلوگیری از مقاصد و خیالات این کابینه هیچوقت عارض و مانعی از افراد ملّت در جلو ایشان عرضاندام ننموده.» واضح است که این سخن کذب محض بود، گروه ضدتشکیلی برای سقوط او تا آنجا پیش رفتند که میخواستند به قتلش رسانند.
ستارة ایران نوشت وثوق رفت، اما چهار چیز بر جای گذاشت که به قول صبا در اندیشة ایرانخواهان حقیقی یک دنیا بدبختی به همراه دارد: نخست مسئله امتیاز خوشتاریاست که به گمان ستارة ایران به امضای وثوق رسیده است. نویسنده توضیح داد با اینکه مفاد و مضمون این قرارداد به گوش مردم رسیده است، اما از مواد آن اطلاعی در دست نیست، همین قدر باید گفت که ظاهراً امتیاز منابع نفت شمال ایران در کنار امتیاز بهرهبرداری از معادن قراچهداغ به خوشتاریا داده شده است. دوم اجازه دادن به پلیس جنوب و پذیرفتن رسمیت آن است، البته ستارة ایران این نیرو را با عنوان «ژاندارمری جنوب» معرفی کرده بود. سومین مسئله انتصابات وثوقالدوله در ولایات است و چهارمین مسئله اجازة تحدید تریاک است، که در همین رساله آنجایی که به زندگینامه حسن مشار اشاره خواهیم کرد در مورد آن توضیح خواهیم داد. ستارة ایران نوشت دولت وثوق اجازه تحدید تریاک را به تجارتخانه تومانیانس داده است. اینها همه دروغ بود، نه وثوقالدوله عامل انعقاد قرارداد خوشتاریا بود و نه او پلیس جنوب را به رسمیت شناخت. عامل امتیاز خوشتاریا، سپهسالار تنکابنی بود که قبل از وثوق قدرت را به دست داشت و همو بود که به روس و انگلیس اجازه داد بر مالیة ایران تسلط داشته باشند. به این موضوع در جایی دیگر از همین دفتر اشاره کردهایم.
بعد از استعفای وثوق، احمد شاه بار دیگر به علاءالسلطنه فرمان ریاست وزرایی داد، مردی که با اقدامات گروه ضدتشکیلی همسویی نشان میداد. ستارة ایران انتصاب علاءالسلطنه را که بعد از استعفای وثوق انجام شده بود، به فال نیک گرفت اما توضیح داد شرایط کشور به گونهای است که «این شخص محترم مسن» به تنهایی نمیتواند از عهدة مسئولیت برآید ولی امیدواری زیادی به این کابینه هست؛ زیرا اشخاصی مثل مستوفیالممالک و مشیرالدوله در آن عضویت دارند(2)خلاصه اینکه با استعفای وثوقالدوله گروه ضدتشکیلی به یکی از مهمترین اهداف خود دست یافت. کمیتة مجازات اینک خود را برای عملیاتی دیگر آماده میکرد، دیری نپایید که خبر رسید میرزا محسن مجتهد توسط جوخه ترور یاد شده به قتل رسیده است.
روز شانزدهم شعبان سال 1335 در حالیکه چند روزی از سقوط کابینة وثوق میگذشت و درست روزی که کابینة علاءالسلطنه به شاه معرفی میگردید، میرزا محسن مجتهد اراکی به دست کمیتة مجازات ترور گردید، به قول عینالسلطنه «معلوم شد روز جلوس وزرا نمایش دادهاند.» نحوة ترور هم به نمایش شبیه بود: میرزا محسن سوار بر قاطر میآمد، کنار در خانهاش میان بازار حلبیسازها در حالیکه مملو از جمعیت بود پیاده شد، در همین حال دو تن به او نزدیک شدند و پنج تیر پی در پی به او خالی کردند، یکی از گلولهها به قاطر خورد، گلولهای هم به یکی از کسانی که همراه ایشان بود اصابت کرد و سه گلوله هم به خود وی اصابت نمود. نکته دیگر اینکه «قاتلها فرار میکنند از پشت مسجد جامع. نه این جمعیت بازار، نه پلیس احدی جرأت تعاقب نمیکند. در صورتی که بحبوحه شهر و کمیساریا هم نزدیک بوده است.»(1)
در واقع کمیتة مجازات برای اینکه رعب و وحشت را به خوبی بین مردم و رجال کشور پراکنده سازد، روز روشن در وسط بازار تهران و مقابل دیدگان متحیر دهها عابر، میرزا محسن مجتهد برادر صدرالعلما را در حالیکه سوار بر قاطر به طرف منزل خود میرفت، کشت: «این بی باکی و جلادت عاملین قتل، تولید وحشت فوقالعاده در میان مردم و باعث زحمت زیادی برای هیئت دولت شد.»(2)یکی از روحانیان مهم تهران را روز روشن جلو چشم «صدها نفر» به قتل رسانیدند تا رعب و وحشت را به اوج خود رسانند(3)با قتل میرزا محسن مجتهد ضمن اینکه رعب به اوج خود رسید، مردم نسبت به منویات کمیتة مجازات و اینکه قصد ترور خائنین به کشور را دارد، مشکوک شدند(4)قاتلین مجتهد، احسانالله خان و رشید السلطان بودند، اما آن را به نام حسین خان لله ثبت کردند تا احسانالله خان را که مهمتر بود نجات دهند. چند روزی بعد از این ترور، حسین خان لله که از منزل ضیاءالسلطان و ملاقات اسکندرخان قفقازی از سردستههای تروریستهای قفقاز خارج میشد، ترور شد. گلولهای به ران او اصابت کرد اما جان سالم به در برد. حسین خان در این زمان کارمند اداره تحدید تریاک بود، خودش میگفت که ترور او کار ضیاءالسلطان و اسکندرخان قفقازی و فردی است بهمن
نام(1)در این ایام به طور مشخص قاضی ارداقی ماهی پنجاه تومان برای گذران معاش از جنگل کمک دریافت میکرد ،(2)از سویی ضیاءالسلطان با برخی از اعضای جناح رخنهکننده در جنبش جنگلیها مرتبط بود، به طور مثال فردی از جوخه ترور او به نام سید یوسف مهاجر ارتباط مستقیمی با احسان الله خان داشت. کمرهای از قول معتمدالدوله، این یوسف خان را «نیزه باز و شارلاتان و اجزاء ترور ضیاءالسلطان» میخواند، و به کمرهای گفت: «خودت را مواظب باش.»(3)البته خود کمرهای هم او را به خوبی میشناخت. به هر حال این سید یوسف با کمیتة مجازات مرتبط بود و از سویی با احسان الله خان هم ارتباط داشت. احسان الله خان عامل اصلی قتل میرزا محسن مجتهد بود(4)که تقصیر آن را به گردن حسین خان لله انداختند و خودش هم بعداً به نیروی جنگلیها پیوست. در ارتباط با قتل میرزا محسن مجتهد، حسین خان لله تحت تعقیب قرار گرفت. کمیته در تمام مدتی که او از ترس نظمیه مخفی بود، مخارجش را تأمین میکرد(5)یکی از دلایلی که نشان میداد گروه ضدتشکیلی در پس عملیات کمیتة مجازات قرار دارد، همین قتل میرزا محسن است. میرزا محسن مجتهد اندکی قبل از ترور خود «چند مرتبه» قاصدانی به نزد کمرهای فرستاد و از او تأمین خواست، به عبارتی او از کمرهای خواست به اعضای کمیته بگوید او را نکشند. بدیهی است که وقتی کمرهای دریافت مجتهد از ارتباط گروه او با کمیته ترور مطلع است، نابودی او را سرلوحه کار خود قرار داد.
به قول صدرالاشراف، میرزا محسن گرچه عالمی مبرز نبود، اما «تمام اوقات شب و روز او مصروف رفع حاجت مردم بود. چندین منشی مانند یک وزارتخانه در خانه او نشسته و برای هر کس که متوسل به او میشد، از هر طبقه از مردم توصیه به وزارتخانهها و ادارات دولتی یا اشخاص متنفذ مینوشتند و هر قدر در قوه داشت، نسبت به فقرا رعایت میکرد. از خودش تمولی زیاد نداشت، بلکه حواله به متمولین میکرد و از این جهت محبوبیت زیاد در عامه و مردم پیدا کرده بود.»(6)گفتیم حسین خان متهم بود میرزا محسن مجتهد را به قتل رسانیده، اما واقع امر این بود که او روز بیست و ششم شعبان وارد تهران شد و قتل هنگامی روی داد که وی در تهران حضور نداشت، قتل، کار احسانالله خان بود که متواری بود و در جنگل به سر میبرد. اما عصر روزی که مجتهد به قتل رسید
حسین خان از این امر ابراز مسرت کرد(1)
در این مرحله بود که رشوهستانی کمیتة مجازات علنیتر شد. به طور مثال ماجرای وساطت مشکوةالممالک در مسئله دریافت کمک برای کمیته را خودش اینگونه توضیح داده است که روزی به نزد مؤتمن لشکر حسابدار سابق وزارت جنگ رفته و او گفته است میرزا علی تاجر اظهار داشته یکی از آشنایانش مبلغ دویست تومان برای کمک به ترورکنندگان آقا میرزا محسن پرداخته و او میخواهد بداند چگونه میتواند این پول را به آن اشخاص برساند. ظاهراً مشکوةالممالک میگوید ارتباط غیرمستقیمی با ترورکنندگان آقا میرزا محسن دارد و میتواند نظر کمک کننده را تأمین نماید(2)
از آن سوی کمیتة مجازات دومین بیانیة خود را به مناسبت قتل میرزا محسن منتشر ساخت. این بیانیه به آشکارترین وجهی رگههایی از طرز تفکرات باستانگرایانه را مجسم میساخت. در این بیانیه که ما آن را برای نخستین بار از ارگان ضدتشکیلی استخراج کردهایم، از ضعف و فتور کشوری سخن به میان آمد که زمانی برای جنگ با یونان چهارده کرور لشکر تهیه میکرد. از «اریکة شهریاری» ایران سخن به میان آمد که آلتدست سیاستبازیهای بیگانه شده است، از کشوری که روزگاری «جایگاه سلاطین با احتشام و یک شاهنشاهی به نام سیروس» بود، سخن گفته شد که «با کمال شوکت و عظمت بر شرق و غرب عالم فرمانروایی مینمود.» از «دورة پاسبانی داریوش» بحث شد که همسایگان را «با یک مرعوبیت شگفتآوری مجبور تعظیم و تکریم مینمود». افسوس خورده میشد که «اینک آن بیرق اقتدار سرنگون و داخله این مملکت میدان تاختوتاز قشون خارجی شده و سینههای نازپرور همین خاک از سم ستوران لشکر اجنبی خورد میشود.» از «کاوة آهنگر و نادر شاه افشار» یادی شد که در دامان «مادر کهنسال ایران» پرورش یافتند، اینگونه اعلام شد که اندیشه مجد و عظمت ایران و احیای این عظمت «در خاطر یک هیئتی که در محفل مخفی و در تابش مهتاب جلسه داشتند»، شکل خواهد گرفت. بدون اینکه نامی از میرزا محسن مجتهد برده شود، نوشتند «این شخص مجسمه خیانت و بیعصمتی» است، شبهای دراز «توطئههای شرمآور برای اضمحلال و نابود کردن ایران مظلوم تدارک» میدید، او را متهم ساختند «نقشههای هولانگیزی» در سر دارد، نقشههایی که «پشت وطن را متزلزل و کمر ایران را در کار شکستن است.» به این دلایل! بود که آنان تصمیم گرفتند آقا محسن مجتهد را به قتل رسانند و رابط اجرایی خود را عامل این کار قرار دادند(3)مضمون و محتوای این بیانیه با مقالاتی که پیشتر در حبلالمتین چاپ تهران منتشر میشد و نیز مقاله اردشیر ریپورتر در پاسخ به نقد متینالسلطنه که در روزنامة تربیت
چاپ شده بود، همچنین مقاله او در روزنامة پرورش چاپ مصر؛شباهت غریبی دارد نوع نثر و همچنین سبک نگارش این مقالات و بیانیه کمیتة مجازات به مناسبت قتل میرزا محسن مجتهد شباهت فراوان دارد.(1)
همین جا لازم به توضیح است که یکی از روشهای ارسال نامهها و یا بیانیههای کمیتة مجازات به نقاط مختلف شهر تهران، استفاده از پستخانه دولتی بود. این نامهها برای رجال سیاسی و ارباب جراید ارسال میگردید، روزنامة ستارة ایران که خود با گروه دسیسهگر مرتبط بود، مدعی است دومین بیانیة کمیتة مجازات در ارتباط با قتل میرزا محسن مجتهد را از طریق پست شهری دریافت کرده است، البته چون صادرکنندگان بیانیه تقاضای درج آن را نموده بودند، کمیتة مجازات هم به چاپ کامل آن اقدام نمود(2)اهمیت نکته در این است که میرزا محمودخان پهلوی (محمود محمود) دمکرات افراطی سابق در چاپارخانة دولتی به کار مشغول بود، محل کار او هم در میدان خراسان قرار داشت. این مرد بعداً به اتهام دخالت در اقدامات کمیتة مجازات در دوره دوّم ریاست وزرایی وثوقالدوله مدتی بسیار کوتاه بازداشت شد، اما به زودی از بازداشت رهایی یافت و به سرکار خود بازگشت. محمود از معاشرین مورد اعتماد سیدمحمد کمرهای رئیس گروه ضدتشکیلیها بود و بحث بازداشت و رهایی و روابط این دو با هم در صفحات متعدد خاطرات کمرهای گنجانیده شده است.
بعد از قتل میرزا محسن که درست روز معرفی کابینه علاءالسلطنه انجام شد، وستداهل رئیس نظمیه را احضار کردند؛ در کاخ صاحبقرانیه نزاعی لفظی بین حسین علاء فرزند رئیسالوزرا و او درگرفت. وستداهل گفته بود همه نظمیه را سرزنش میکنند که چرا قاتل را نمیتواند پیدا کند، حال آنکه وسط بازار همه ایستاده بودند و تماشا میکردند که قاتل فرار کرد، میان بازار معمور شهر تهران و با آن همه جمعیت یک نفر نتوانست جلو قاتل فراری را بگیرد(3)
از سویی به دنبال این حادثه روز هفدهم شعبان سپهسالار تنکابنی صبح زود باغ فردوس را ترک گفت و با اتوموبیل به سمت قزوین گریخت. شایع بود چند روز قبل دو تن در خانه او رفته بودند و گفته بودند از سفارت روسیه نامه دارند. او هم برای کشف صحت و سقم موضوع، با سفارت مزبور تماس گرفت، اما وقتی مراجعهکنندگان دیده بودند ورودشان به ساختمان طول کشید، گریختند. شایع بود کمیتة مجازات چند تن را تهدید به مرگ کرده است، یکی همین سپهسالار بود و دیگران عبارت بودند از ظلالسلطان، فرمانفرما، نصرتالدوله فیروز، عباس میرزا سالار لشکر، وثوقالدوله، عمیدالسلطنه رئیس ادارة مالیاتهای مستقیم که
به دنبال استعفای کمالالوزاره به این مقام منصوب شده بود، مجدالسلطنه فرزند مقتدرالملک رئیس تشریفات وزارت امور خارجه، کمیسر بانک شاهنشاهی و عدهای دیگر(1)سپهسالار ابتدا خود از تهران گریخت و به قزوین رفت و سپس اسباب و اثاثیه او را از باغ فردوس به قزوین بردند، «خیلیها واهمه کردهاند. کمیتة مجازات ورقه ژلاتینی بعضی خانهها انداخته» و عدهای را تهدید به مرگ کرده بود(2)
به دنبال این حوادث ملکالشعرای بهار مقالهای برای درج در روزنامة خود نوشت که ما از مضمون و مفاد آن اطلاعی نداریم، زیرا این مقاله اصلاً چاپ نشد. تنها توضیحی در این ارتباط داده شده است، یکی از نویسندگان نوبهار نوشت مقالهای به قلم بهار نوشته شده اما «به دلیل پارهای ملاحظات» چاپ نشد. نیز نوشته شد چون بهار کسالت داشته، نگارش مقاله جدید هم ممکن و میسر نشده است، در این زمینه از خوانندگان معذرتخواهی شده بود.
همزمان روزنامة ستارة ایران، وثوق را آماج حمله قرار داد، او را عاقد امتیازنامه خوشتاریا دانست، گفته شد وثوق مالیه کشور را به روس و انگلیس تقدیم داشته و به عبارتی کشور را به بیگانه فروخته است. اینها همه توجیهاتی بود برای قتل او، حال آنکه کلیه این مطالب دروغ بود؛ مسائلی که ستارة ایران از آنها نام برده بود، همه در دورة رئیسالوزرای پیش از او یعنی سپهسالار تنکابنی اتفاق افتاده بود و از قضا وثوق آنها را به هم زد.
حقیقت این است که در دورة کابینه سپهسالار اعظم قراردادهایی منعقد شد که بعداً همه دامن وثوق را گرفتند. در درجة نخست یک کمیسیون مختلط مالی تشکیل شد که اعضای آن عبارت بودند از: امینالدوله شوهر خانم فخرالدوله، سردار معظم خراسانی مشهور به عبدالحسین تیمورتاش، هوسن(3)مفتش بانک شاهنشاهی، مسیو مدل(4)رییس بانک استقراضی روسیه و مسیو هنسنس(5)رییس خزانهداری که مردی بود بلژیکی. یک هفته قبل از اینکه کابینة سپهدار اعظم سقوط کند، او قرارداد دیگری هم منعقد نمود که طبق آن ایران تا پایان جنگ بیطرفی خود را حفظ خواهد کرد، اما متمایل به روس و انگلیس باقی خواهد ماند. ثانیاً کلیه امور مالیه ایران در اختیار کمیسیون فوق واقع خواهد شد. ثالثاً به دولت ایران در تأدیه قروض خود مهلت داده خواهد شد؛ به عبارتی اصل و فرع قروضی که از محل عایدات گمرکهای ایران داده میشود، به خود دولت ایران برمیگردد. رابعاً دولت ایران راضی شد نیروی قزاق و ژاندارم در شمال و جنوب کشور تحت کنترل مأموران روسی و انگلیسی باشد(6)وثوقالدوله
«این ارث گرانبهایی را که سپهسالار اعظم باقی گذاشته »(1)بود، میخواست بر هم زند. دلیل وثوق این بود که قراردادهای آن دوره فقط به امضای سپهسالار رسیده و حتی امضای صارمالدوله وزیر امور خارجه را ندارد. از آن سوی این قراردادها وقتی مشروعیت پیدا میکند که به امضای مجلس رسیده باشد و البته مجلس ایران هم تعطیل بود. جالب اینکه مخالفین وثوق شبنامههای فراوانی علیه او منتشر میکردند و مسئولیت این قراردادها را به گردن او میانداختند. شبنامهها لحن تهدیدآمیزی داشت و به نحو بیسابقهای دولت وقت و اعضای کابینه را مورد حمله قرار میداد. وزرات مالیه در این شرایط بدون وزیر مانده بود، منتخبالدوله کفالت این وزارتخانه را به عهده گرفت.
وثوق تصمیم گرفت از کارنامة دولتش در ده ماه حکومت خود، دفاع کند؛ این بود که جوابیهای تهیه نمود و برای نوبهار ارسال کرد. در این نامه وثوق ضمن دفاع از دولت ده ماهه خود- دولتی که آماج حمله کمیتة مجازات بود و نزدیک بود رئیسالوزرا جان خود را هم از دست بدهد - توضیح داد برخلاف نظر ستارة ایران او عاقد امتیازنامه خوشتاریا نبود، نیز برخلاف اتهامات ستارة ایران، قراردادی که در سال 1916 با روسیه منعقد شده و طبق آن مالیه ایران زیر سیطرة روسها واقع میشد، با مخالفت او مواجه بود. او توضیح داد در آن زمان مطبوعات فرنگ از وابسته شدن ایران به روسیه سخن به میان میآوردند، اما وی هرگز زیر بار قراردادی که ایران را تحتالحمایه روسیه میکرد نرفته است.
وثوقالدوله به درستی نوشت قبل از اینکه وی قدرت را به دست گیرد، افق قحطی در تهران به خوبی دیده میشد، این میراثی بود که از دولتهای قبل به ارث رسیده بود؛ اما وی توانست مانع بروز فاجعه شود و از بروز معضلی فراگیر که میتوانست نفوس فراوانی را به هلاکت رساند، جلوگیری کرد. وثوق نوشت در زمانی که او دولت را ریاست میکرد، هنوز شرایط به طور کامل علیه ایران بود، زیرا هنوز روسیه قدرت مطلق نواحی عظیمی از کشور به شمار میرفت و هنوز انقلاب آن کشور شروع نشده بود. در آن شرایط بود که وی توانست معاهدة سپهسالار را با روسها رد کند، مذاکراتی برای شرکت ایران در کنفرانس صلح آتی که بعد از جنگ شکل میگرفت، آغاز کرد؛ او در آن شرایط از فرانسه و امریکا مستشار خواست، نیروهای جدیدی را از سوئد برای استخدام در نظمیه جذب کرد؛ از این بالاتر مانع بروز قحطی در تهران شد در حالیکه کمترین آذوقهای در اطراف این شهر وجود نداشت. در آن زمان نیروهای اشغالگر مانع از ورود غلات به پایتخت بودند، در عین حال او توانست آفاتی مثل ملخ و سن را دفع کند، اقدامات اساسی مثل سجل احوال و غیره در دستور کار دولت او قرار داشت. وثوق از مردم نیز انتقاد کرد که چرا در برابر اتهاماتی که به او وارد میشود سکوت
1) همان، ص4668.
کردهاند، اگر او خائن است چرا مجازاتش نمیکنند و اگر خادم است چرا با اتهامزنندگان برخورد نمینمایند؟ او نوشت اگر خود مردم با اینگونه مطالب و اتهامات برخورد ننمایند، خدمتگزاران مأیوس میشوند و دیگر کسی یافت نمیشود تا به کشور و آنان خدمت کند: «آیا اثر مستقیم این امور جز اینکه خائنین را تشویق کرده و خادمین را مأیوس کند چیست؟» وثوق نامه سراپا فحش و ناسزا و اتهام کمالالسلطان مدیر روزنامة ستارة ایران را برای چاپ ضمیمه نامه خود کرد و به دفتر روزنامة نوبهار فرستاد تا چاپ شود و مردم خود قضاوت نمایند، اما نوبهار توضیح داد: «ما عین مراسله مدیر ستارة ایران را به نام عفت روزنامهنگاری درج نمینماییم.»(1)
وثوق در این نامه حقایقی را مطرح کرده بود. بنا به شهادت روزنامههای آن روزگار، تا زمانی که او قدرت را به دست داشت، هیچ خبری از قحطی نان در تهران دیده نشد؛ اما همینکه وی مستعفی شد و علاءالسلطنه قدرت را به دست گرفت، مرگ و میر ناشی از گرسنگی گزارش میگردید. سخن در این نیست که کمبود مواد غذایی و به طور خاص نان در تهران مشهود نبود، سخن در این است که این کمبود هرگز به قحطی منجر نگردید. اگر به روزنامههای نوبهار، زبان آزاد، رعد و خود ستارة ایران مراجعه کنیم، مشاهده مینماییم که قحطی بزرگ از دورة علاءالسلطنه شروع شد و تا صعود مجدد وثوق به ریاست وزرایی ادامه یافت. حقیقت این است که دوره قحطی بزرگ ایران، در فاصله بین دو دوره ریاست وزرایی وثوق روی داد که عوامل گروه ضدتشکیلی مشغول جولان دادن بودند. او در هر دو دوره ریاست وزرایی خود یا مانع بروز قحطی در تهران شد و یا اینکه آن را مهار نمود. دیگر اینکه هیچ مسئولیتی از جانب قرارداد خوشتاریا متوجه وثوق نبود، او حتی این قرارداد را که در دوره رئیسالوزرای قبل از او یعنی سپهسالار تنکابنی امضا شده بود، به رسمیت نشناخت. بالاتر اینکه وثوق هرگز کنترل مالیه توسط روس و انگلیس را قبول نکرد، اینها همه اتهاماتی بود که از سوی گروه ضدتشکیلی علیه او ساز میشد تا به گمان خود دلیلی برای خیانتکاریش بتراشند و به عبارتی توجیهی برای قتل او بیابند. حملات علیه وثوق حتی بعد از استعفای او نشان داد که کمیتة مجازات و گروه ضدتشکیلی به چه میزان با وی عداوت میورزد. آنها اگر نتوانستند شخص وثوق را از پای درآورند، اما با قتل یکی از بستگان وی، عمق کینة خود را در مورد او به نمایش گذاشتند.
1) نوبهار، ش6، یکشنبه 4 رمضان 1335، 24 ژوئن 1917، «لایحه دفاعیه از طرف آقای وثوقالدوله.»
مواضع روزنامة ستارة ایران بعد از قتل مجتهد گزندهتر شد، این بود که دولت ابتدا به حسین صبا مدیر روزنامه اخطار شفاهی داد تا دست از رویة خود بردارد، اما او به روش خود ادامه داد، تا اینکه در اوایل ماه رمضان سال 1335 این روزنامه توقیف شد. برخی از ناظرین بر این باور بودند برای جلوگیری از تکرار مطالبی شبیه به آنچه ستارة ایران درج میکرد، لازم است دقت و هوشیاری لازم در احراز شرایط و صلاحیت و هوّیت کسی که میخواهد امتیاز روزنامه دریافت کند، به عمل آید. دیگر اینکه باید محکمهای صلاحیت دار تشکیل گردد که دارای هیئت منصفه باشد، این هیئت هم باید مدافع آزادی و هم مراقب مطبوعات باشد تا از حدود قانونی خود تخطی ننمایند(1)
نکتة مهم این بود که هر چه موضوع کمیتة مجازات به سوی روشن شدن سیر میکرد و هر چه این پرونده به نتیجه نزدیکتر میشد، بحرانها شدت بیشتری مییافت. وقتی ستارة ایران، بلندگوی تروریستها توقیف شد، بازار توزیع شبنامه داغ گردید. نوبهار در این ارتباط نوشت: «اخیراً باز بازار ژلاتین رواج یافته است، هر چه مملکت ما بیشتر به طرف آزادی سیر میکند، اخلاق عقبتر میرود. جمعی که معلوم نیست تا چه درجه بیکار و خبیثالفطره و بداخلاقاند، به تازگی ژلاتین به امضای جعلی کمیتة مجازات منتشر نموده و در آنجا برای رد گم کردن شرحها راجع به چند نفر از خائنین نگاشته سپس روح مقصود خودشان را که عبارت از توهین به اشخاص خدمتگزار و فداکار مملکت است، بروز داده و جمعی از این قبیل اشخاص را طرف تعرضات سخیفانه خویش قرار دادهاند و از ترس اینکه مبادا خود به مجازات دچار شوند؛ آن را با کمال احتیاط فقط چند نسخه به بعضی جاها فرستادهاند. ما تقریباً از سیاق کلام استنباط کردهایم که این ورقه سیاه از چه ناحیه و با دستهای نالایق کدامین اشخاص مغرض نوشته شده است(2)ولی وظیفه دولت است که از این قبیل انتشارات سوء که نتیجهاش اغفال بعضی مردم بیخبر و مایوسیت خدام صمیمی مملکت است جداً جلوگیری نموده و مرتکبین آن را قهراً مجازات دهد. مجازات اینگونه میکروبهای مسموم کننده افکار از جلوگیری سایر نشریات لازمتر است، زیرا به نام یک کمیته، ژلاتین نوشتن و سپس جمعی به نام آن ژلاتین به مردم مکتوب نوشتن و پول خواستن، یک سلسله عملیاتی است که هرجومرج واقعی یک پایتختی را به عموم ثابت مینماید و بدیهی است که نتیجه این هرجومرجها برای ما در حال حاضر و آتیه چندان سودمند نخواهد بود.»(3)
برخلاف تصوّر کسانی مثل بهار که گمان میکردند این اعلامیهها توخالی است، حادثهای نشان داد که کمیته همچنان فعال است و تهدیدات آن هم بیهوده نیست. در آستانة غروب روز شنبه دهم رمضان سال 1335، منتخبالدوله خزانهدار کل که چندی پیش به جای مرنارد
بلژیکی به کار خود مشغول شده بود، هدف گلوله مهاجمین کمیتة مجازات واقع شد و در دم جان سپرد. او درست در کنار خانه باقراوف به قتل رسید. یکی از نوکرهای صباحالسلطنه همسر سعدالملک به گمان اینکه ضاربین دزدند آنها را تعقیب کرد. این فرد بود که روپوش یکی از قاتلین را گرفت و قاتل آن را انداخت، سپس کت خود را هم که به دست این نوکر افتاده بود انداخت و گریخت. افخمالدوله برادر عینالسلطنه نقل میکند که ابتدا به او تلفن کردهاند و گفته اند وزیر مالیه او را میخواهد در خانه خود ملاقات کند.
منتخبالدوله از منزل خود با درشکه کرایهای به قصد ملاقات با وزیر مالیه حرکت کرد، درشکه حامل او از چهار راه خیابان امیریه عبور نمود و درست در همین لحظه دو نفر از عقب درشکه دو تیر به سوی او خالی کردند، مهمتر اینکه سپس این افراد جلو درشکه آمدند و با خونسردی تمام از دو طرف در رکاب درشکه ایستادند و با موزر به سوی منتخبالدوله شلیک نمودند. هشت گلوله هم به این شکل به او شلیک کردند و سپس پا به فرار نهادند. منتخبالدوله از درشکه به زمین درغلتید و در دم جان سپرد. درشکه چی به عوض کمک و یا حداقل ایجاد سر و صدا، از معرکه گریخت، قاتلین به سوی خیابان امیریه فرار کردند، دو تن از عابرین که شاهد جنایت آنان بودند؛ ایشان را تعقیب کردند، حتی یکی از قاتلین به دست یکی از این دو تن افتاد که مانع فرار او شد. قاتل، دستگیرکننده خود را تهدید به قتل نمود و تلاش کرد از دست او بگریزد، اما عابر مذکور او را رها نساخت، اما قاتل به هر نحوی شده روپوش خود را از تن خارج کرد و خویشتن را از دست این مرد رها نمود و به فرار خود ادامه داد. در این بین آژانی سواره سر رسید و به تعقیب فراریان پرداخت. آژانهای کمیسری هم از اطراف سر رسیدند و شروع به تفتیش منازل و محلهای کسب اطراف کردند، اما با همه این احوال و با وصف اینکه تا پاسی از شب تجسس ادامه داشت، قاتلین دستگیر نشدند(1)کلیة ادارات وزارتخانه مالیه و خزانهداری کل به این مناسبت تعطیل شد و همه در مراسم ختم منتخبالدوله که هنوز کسی نمیدانست به دست چه کسانی کشته شده است، گرد آمدند.
عصر یکشنبه یازدهم رمضان، وستداهل از سوی مستشارالدوله وزیر داخله احضار شد، او شخصاً همراه با معاونش عدلالملک دادگر با رئیس نظمیه گفتگو کرد، مطبوعات نوشتند وستداهل «راجع به کشف جنایتها تعلیماتی گرفت.»(2)این موضوع به طنز بیشتر شباهت داشت، هم وزیر و هم معاونش میدانستند ریشه قتلها در کجاست و نیازی به امر و نهی نبود. بهواقع این شخص وزیر داخله بود که تا آن هنگام همراه با برخی دیگر از وزرای کابینه مثل وزیر عدلیه و نیز برخی رؤسای ادارات مانع از رسیدن پرونده به نتیجهای در خور اهمیت شده بودند. همان روزی که جنازه منتخبالدوله در میان بهت و حیرت خانوادهاش تشییع میشد،
ملاقات مستشارالدوله و وستداهل صورت گرفت، نیز همان روز ترجمانالدوله از سوی وزیر مالیه موقتاً به جای مقتول به ریاست خزانهداری منصوب گردید. برادر منتخبالدوله دکتر امیر اعلم سردار انتصار بود که ریاست بریگاد مرکزی را به دست داشت، وی بعد از قتل برادر، از شغل خود استعفا داد و منصب او به شاهزاده عضدالسلطنه رسید. این عضدالسلطنه با کمرهای رفاقت و رفتوآمد داشت. بعد از این اتفاقات، دکتر امیر اعلم رئیس مجلس حفظ الصحه دولتی شد، لازم به یادآوری است که خانه منتخبالدوله در چهار راه شیخ هادی نزدیک خانههای فرمانفرما واقع بود، به یاد آوریم منزل منشیزاده هم در همان حوالی قرار داشت. چند روز بعد از ترور منتخبالدوله، کمال الوزاره رئیس اداره مالیات مستقیم تهران از منصب خود استعفا داد، بعد از این موضوع بود که نانواها نان را گرانتر کردند. بدیهی است نخستین سؤالی که به ذهن متبادر میشد این بود که چه ربطی بین قتل منتخبالدوله و استعفای کمالالوزاره میتوانست وجود داشته باشد؟
میرزا محمدخان منتخبالدوله به سال 1297 قمری در تهران به دنیا آمد، بنا براین موقع قتل تنها سی و هفت سال داشت. پدرش میرزا علی اکبر خان معتمدالوزاره بود، او تحصیلات خود را در بیروت سپری کرد، پس جوانی تحصیل کرده به شمار میآمد. منتخبالدوله یکی از هفت پسر معتمدالوزاره بود که مدتها در برخی کشورهای عربی مثل حجاز و سوریه، سمت کنسولی داشت. مادر اینان اهل دمشق بود، همه فرزندان معتمدالوزاره تحصیلکرده و صاحب کمالات بودند. شخص منتخبالدوله فردی با صلاحیت شمرده میشد، او چند زبان بلد بود و در کار خویش بسیار ساعی و سخت کوش؛ «در وزارت مالیه چهار نفر مثل او نداشتند. در میان اداره از هر حیث امتیاز داشت. تقصیری هم علیالظاهر برای او نمیتوان فرض کرد مگر عداوت و هم چشمی.»(1)در همین فضای بحرانی، اندکی بعد از این قتل، سردار رشید پیشکار کل آذربایجان در راه سفر به تهران در عمارت حکومتی زنجان به ضرب گلوله به قتل رسید، نیز خبر رسید معین همایون در رشت به قتل رسیده است.
منتخبالدوله از نزدیکان وثوقالدوله بود، درکابینه اوّل او کفالت وزارت مالیه را بر عهده داشت. طبق مضمون یک سند، وقتی مشارالملک وزیر مالیه از کار خود کناره گرفت، وثوق طبق حکمی او را مأمور کفالت وزارت خانه مزبور کرد. وثوق به منتخبالدوله اجازه داد تا به هر نحوی که خود میداند ادارات بلاتصدی خزانهداری و محاسبات کل را اداره کند و به او خاطرنشان کرد پیشنهادهای خود را در این زمینهها با او در میان گذارد(2)
گفتیم منتخبالدوله روز دهم رمضان سال 1335 به قتل رسید. سومین اعلامیه کمیتة مجازات هم بعد از این ترور منتشر گردید. در این اعلامیه غیر از بحث قتل او، اشارهای هم به
میرزا محسن کرده بودند تا قتل او را باز هم توجیه نمایند، اما در این اعلامیه جز مشتی کلیگویی بدون مدرک و سند، هیچ برهانی بر ضرورت قتل او بیان نکردند. آنان مدعی شدند از مجتهد که به ادعای آنان محرکینی داشته، خواستهاند به راه و روش خود خاتمه دهد، اما او به این تهدید اعتنایی نکرده است. نیز آورده بودند «ما ممنون هستیم بعضی از کارگرهای او از این عمل متنبه شده و به کلی انزوا اختیار کردند و نیز خوشوقتیم عده دیگر مقام جسارت و طرفداری از او را به حدی نرسانیدند که دست ما به خون آنان رنگین شود.» هیچ دلیلی جز این مطالب بر قتل مجتهد ارائه نشد، تنها چیزی که بسیار گویاست اعتراف کمرهای است به اینکه میرزا محسن قبل از ترور؛ چندین بار با او مکاتبه کرده و خواسته بود مانع قتل وی به دست کمیتة مجازات شود. بدیهی است هر کس کشف میکرد عملیات کمیته از کدام سرچشمه آب میخورد، به قتل میرسید، هم متینالسلطنه و هم مجتهد به این دلیل کشته شدند.
اعلامیهای که از آن یاد شد، بهواقع بعد از ترور بی دلیل منتخبالدوله منتشر گردید. آنان که این جوان را به قتل رسانیده بودند، نوشتند تا «حدی که مجاز به افشا و انتشار» دلایل این قتل هستند به آن میپردازند. در این بیانیه از شوستر و اقدامات او در ایران حمایت شد و اینکه «یک مستشار وظیفهشناسی را که با یک روح پاک و نیت مقدس در صدد ایفای مأموریت بود، از ایران بیرون کردند. هنوز از خاطرهها فراموش نشده که بیرونکنندگان شوستر با چه قدرت غیرمحدودی یک نفر دیگر را به نام مرنارد در مسند خزانهداری برقرار و با اختیارات مطلقه مقدرات ایران را به او محول داشتند.» نویسندگان بیانیه این موضوع را که مرنارد که بود و چه کرد، موضوعی عرضی دانستند و بدون اینکه بین قتل منتخبالدوله و این اظهارات به مردم توضیحی دهند، نوشتند: «این مستخدم با لیاقت دولت کاملاً ملتفت شد که کدامین مقصود شوستر را از ایران خارج و غرض اصلی از این تغییرات چه میباشد.» این بود که منتخبالدوله به زعم گردانندگان کمیتة مجازات، خود را کمتر از همکاران مرنارد تلقی نکرد و «دید میتواند هواخواهان او را به اقامه دلیل متقاعد نماید که: من اولیتر از آنها هستم. حالا با چه وسایل مستقیم و غیرمستقیم مدعای خود را عملاً ثابت کرده جانشین مرنارد(1)شد، کاری نداریم و مجازات او را به واسطه افشای مواد کنترل(2)و راهنمایی دیگری که جزء به جزء در نامه اعمالش ثبت است، نبوده بلکه به واسطه عملیات و اقدامات تازهای بود که از ده روز به این طرف شروع کرده بود. پس، مجازات او از نقطهنظر الاهم فالاهم [بود] و بار دیگر میگوییم خوب است همکاران مشارالیه این سودای خام را از سر به در کرده، خود را دچار مهلکه
ننمایند.»(1)
میبینیم که هیچ دلیلی برای این جنایت عنوان نشده بود، تنها دلیل موضوع را جانشینی منتخبالدوله به جای مرنارد عنوان کردهاند، اصلاً توضیح ندادهاند از ده روز به این طرف؛ او چه اقدامی انجام داده بود که مستوجب مرگ بود. دلیل دیگری هم البته وجود داشت: منتخبالدوله از بستگان وثوقالدوله به شمار میرفت، تصدی خزانه توسط بستگان وثوق امری نبود که گروه ضدتشکیلی و جوخة ترور آن را خوش آید.
همینجا باید گفت بعد از هر ترور ظاهراً بیانیهها را علیاکبر ارداقی تهیه میکرد، عمادالکتاب این بیانیهها را خوشنویسی مینمود و عبدالحسین شفائی مشهور به شفاءالملک هم آنها را با ژلاتین تکثیر میکرد؛ این اعلامیهها توسط اعضای کمیته در دل شب در نقاط از پیش تعیین شده پخش میگردید و یا توسط پست تهران در کمال آرامش توزیع میشد، عامل اصلی این کار هم محمودخان پهلوی بود، همان که با نام محمود محمود تاریخ هشت جلدی روابط ایران و انگلیس را بعدها نوشت. به طور کلی کمیتة مجازات چهار اعلامیه منتشر کرد، سه تای آنها بعد از ترور متینالسلنه، میرزا محسن مجتهد و منتخبالدوله پخش گردید و یکی از آنها به واقع بیانیهای بود در پاسخ به یک اعلامیه دولتی. در هیچ کدام از این بیانیهها، به دلیل واقعی ترور افراد اشارهای نشد؛ آنچه نوشته شد بیشتر نوعی انشا نویسی بود تا اقامة برهان برای توجیه کشتن افراد. مقتولین به خیانت متهم میشدند اما هرگز نوشته نشد خیانت آنان چه بوده است؟ تهدید و تطمیع از این بیانیهها به خوبی قابل فهم بود، آنان بدون نام بردن از فردی خاص یا جریانی ویژه، میخواستند برخی افراد راه و رسم خود را تغییر دهند و دست از خیانت بردارند تا در زمره مقتولین آتی قرار نگیرند. به قول منشیزاده آنها تصمیم گرفته بودند با این روش نظر خود را به اطلاع عموم برسانند و به نقشههای خود حالت جدیتری بدهند(2).
بعد از قتل منتخبالدوله بود که برخی روزنامههای پایتخت به تکاپو افتادند، آنان دانستند عملیات و جنایات کمیتة مجازات را هیچ حدی محدود نمیکند، بنابراین دست به کار شدند و شروع به نگارش مقالات انتقادی کردند. آتشینترین مقالات به قلم ملکالشعرای بهار، این ناظر تیزبین حوادث منتشر شد. در این ایام بهار دل به دریا زد و شجاعانه، مقالاتی در ارتباط با قتلهای اخیر منتشر ساخت، بهار درست نقطه مقابل حسین صبا بود. به عبارت بهتر در این دوره روزنامة نوبهار سخنگوی جناح میانه دمکراتها و ستارة ایران سخنگوی جناح افراطی آن بود. نیمههای اوّل ماه رمضان سال 1335، بار دیگر ملکالشعرای بهار انتخابات مجلس و ضرورت انجام هر چه سریعتر آن را کانون توجه خود قرار داد. در آن زمان کمیتة مجازات به خیال خود عملیاتی مهم انجام داد تا اثبات کند هنوز از پای نیفتاده است. تمام این عملیات همراه با بحرانهای مصنوعی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی؛ برای آن صورت میگرفت تا نظم و انسجام جامعه را متلاشی سازند و زمینههای استقرار حکومتی دیکتاتوری را فراهم آورند. این نکتهای بود که یکی از عمدهترین دلمشغولیهای برخی مشروطهطلبان میانهرو و اصلاحطلبان واقعی مثل همین بهار را تشکیل میداد. هدف اصلی کمیته این بود تا مانع تشکیل مجلس شود، زیرا به طور قطع مشخص شده بود اکثریت پارلمانی در اختیار حریف خواهد بود. نیز تشکیل مجلس به مفهوم استقرار نظم و امنیت و آرامش در کشور به شمار میرفت، بحرانسازان درست به همین دلیل تلاش میکردند مانع برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس چهارم شوند؛ عملاً هم مجلس زمانی تشکیل شد که رضا خان یکهتاز عرصة میدان سیاست ایران شده بود. بهار در مقالهای اساسی در روزنامهاش این مهم را مورد توجه قرار داد، او بحث بحرانهای ایجاد شده توسط کمیتة مجازات را با تشکیل مجلس مرتبط دانست و نوشت:
«بیش از این نمیشود در عین بی تکلیفی زندگانی کرد، زیاده از این توانایی آن نیست که در برابر هجوم یک آنارشی افکاری دست روی دست هم گذارده تماشا کرد و افزون تر از این ممکن نیست یک مملکت در زیر آوار پریشانی حواس و تشتت افکار و تحزبات خودسرانه زیست نماید. مملکت شبیه به اواخر انقلاب فرانسه شده است، دستهجات بر ضد یکدیگر برخواستهاند، هر دسته دستة دیگر را خائن میداند، فحش و تهمت مثل گلوله در ریزش، شبنامههای بهتآور مثل کبوتران نامه در پرواز، خادم و خائن مخلوط. اغراض شخصی دستاندرکار و محرک افکار عمومی، پیغامات تهدیدآمیز و گرفتن پول در کار مداومت و خلاصه یک هرجومرج عظیمی است، سوءظن و بددلی در سینههای پرانتقام انباشته، فقط چیزی که کسر داریم تهیه دستهجات مسلح و جنگ در وسط خیابانها و کار گذاشتن یک دستگاه گیوتین در وسط میدان توپخانه!!!...این است حال مرکز مملکت ما و این است عاقبت آن مملکتی که نه با قانون استبداد اداره میشود و نه با قانون مشروطیت و احساس این ناملایمات است که ما را به نگارش این سطور مجبور مینماید و به ما میگوید که به شما بگوییم مجلس ملّی لازم است تا هر کس خودش را بشناسد و تعویق در امر انتخابات نیست مگر یک خیانت فاحش...»(1)
به عبارت بهتر بهار بدون اینکه مستقیماً سراغ کمیتة مجازات رود، نشان داد بحرانسازان هدفی جز ناامن کردن کشور ندارند و نخستین هدف آنان این است که از تشکیل قوّة مقننه
1) نوبهار، سال ششم، سهشنبه 13 رمضان 1335، 3 ژوئیه 1917، «طرفدار سرعت انتخابات بوده ایم.»
جلوگیری کنند، زیرا این موضوع را مغایر منویّات خود میدانند. بالاتر اینکه بهار پشت پردههای عملیات کمیتة مجازات را هم نشان داد و بدون اینکه از کسی نام برد، از دستهای قدرتمندی که کمیته را هدایت میکردند سخن به میان آورد.
روز هیجدهم رمضان سال 1335، روزنامهها خبر دادند اداره نظمیه ظرف دو روز اخیر چهار پنج تن را دستگیر کرده است، بنا به اطلاعات داده شده، این افراد مظنون به دخالت در عملیاتهایی بودند که منجر به کشته شدن عدهای شده بود که تاکنون از آنان یاد کردهایم. دستگیرشدگان به زودی مورد استنطاق قرار گرفتند، اما بنا به همان گزارش نتیجة تحقیقات ادارة نظمیه تا آن زمان روشن نبود. در همین حال مأموران نظمیه و آژانها به طور بیست و چهار ساعته مشغول گشتزنی در خیابانهای تهران شدند، اینان مسلحانه کلیة حرکات مشکوک را زیرنظر گرفتند(1)
از نام و نشان دستگیرشدگان کوچکترین اطلاعی به بیرون درز نکرد، اما چند روز بعد خبری مهم و کوتاه در جراید انتشار یافت که کمتر کسی از اهمیت آن باخبر بود: «آقای مورخالدوله منشی اوّل سفارت آلمان که به اتهام مربوط بودن با کمیتة مجازات از طرف نظمیه جلب شده بودند، اخیراً نظر به رفع این سوءظن و اقدامات سفارتخانههای متحدین و سفارت اسپانی مستخلص شده و به قراری که شنیده شد از طرف سفارت اسپانی تقاضا شده است که جبران این مسئله فراهم آید.»(2)در متن این خبر چند نکته گفته و ناگفته وجود دارد: نخست اینکه در همان ساعات و شاید دقایق اوّلیه بازداشتهای نخستین کمیتة مجازات، معلوم شده مورخالدوله با کمیتة مجازات مرتبط بوده است، به همین دلیل او را دستگیر کردند. ثانیاً نکته مهم دیگر این خبر آن است که معلوم نشد میزان ارتباط مورخالدوله با سران کمیته به چه اندازه بوده است؛ بالاتر اینکه اگر این موضوع اتهام بود، چرا مورخالدوله و جراید مدافع او به نحوی این موضوع را موشکافی نکردند و دلایل عدم ارتباط او را با کمیته توضیح ندادند؟ سوم این موضوع چه ربطی به سفارتخانههای قدرتهای خارجی و به قول نشریات، سفارتخانههای متحدین و سفارت اسپانیا داشت؟ چرا سفارت اسپانیا به این شکل آشکار در مسائل داخلی ایران دخالت کرد و از دولت ایران خواست مسئله دستگیری مورخالدوله را به شکلی جبران نماید؟ رابعاً خود مورخالدوله در خاطراتش آورده است که بعد از این ماجرا از سفارت آلمان استعفا داد، اگر اتهام یادشده دروغ بود چرا وی از منصب خود مستعفی شد؟ نکته مهمتر این است که یکی از همکاران کمیتة مجازات یعنی تقی بینش بعداً با وساطت کمرهای منصب مورخالدوله را به دست آورد، این خود نکتهای است پر اهمیت.
گفتیم یکی از دستگیرشدگان مورخالدوله سپهر منشی سفارت آلمان بود که درست زمانی که سرکار خود میرفت، در میدان توپخانه توسط نظمیه بازداشت شد. برای آزادی او تلاشهای فراوانی صورت گرفت، سفارتخانههای آلمان، اطریش و اسپانیا به دستگیری او اعتراض کردند و بالاخره با وساطتهای دیگر، او را رها نمودند بدون اینکه توضیح دهند مورخالدوله را چرا گرفتند و چرا آزادش ساختند؟ خود مورخالدوله علت را این میداند که دولت تصوّر میکرده توطئهگران با سفارت آلمان مرتبط بودهاند به همین دلیل او را بازداشت کردهاند. روز پانزدهم رمضان سال 1334 زمانی که وی از میدان توپخانه به سوی سفارت آلمان میرفت، یعنی پنج روز بعد از قتل منتخبالدوله، توسط پلیس مخفی بازداشت شد و به نظمیه تحویل گردید. بلافاصله زومر(1)کاردار سفارت آلمان همراه با وزیرمختار اطریش و کاردار سفارت عثمانی دست به کار شدند تا او را آزاد نمایند، اینان به منزل رئیسالوزرا رفتند و از موضوع جویا شدند، اما او اظهار بیاطلاعی کرد. در این ماجرا مسیو درومرو وزیرمختار دولت اسپانیا که حافظ منافع دولت آلمان در ایران بود، نقش بسیار فعالی داشت؛ در آن زمان پرچم دولت آلمان از سر در سفارت برداشته شد و به جای آن پرچم دولت اسپانیا در اهتزاز بود، روزنامة کوکب ایران نوشت «ما با سابقه اطلاعی که به حال آقای مورخالدوله داریم این اقدام نظمیه را بیمورد میدانیم.»(2)روزنامة وطن هم این امر را خارج از نزاکت و شئون دیپلماتیک دانست و خبر داد که وزیرمختار اسپانیا جداً به این رفتار اعتراض کرده است. به هر حال در نتیجه هیاهویی که از سوی وزیران مختار دول بیگانه و سر و صدای مطبوعات به راه افتاد، مورخالدوله بعد از چهار روز آزاد شد. برای اینکه دولت ایران مجبور به عذرخواهی رسمی از سفارت آلمان نشود، احمد شاه نشان درجه اوّل شیروخورشید را با حمایل سرخ به مورخالدوله اعطا کرد و او از هم از تعقیب قضیه و مطالبه خسارت صرفنظر نمود. همان روزی که مورخالدوله توقیف شد، دو تن از اعضای کمیته یعنی احسانالله خان و حاجی علیاصغر تبریزی هم بازداشت شده بودند، به دلیل تهدیدات کمیتة مجازات این دو هم درست همان روزی که مورخالدوله آزاد شد، مرخص گردیدند(3)حاجی بابا خان اردبیلی مستقیماً با عبدالله خان بهرامی گفتگو کرد و مأموریت خود را به صریحترین وجهی از سوی کمیته به او ابلاغ نمود و تقاضای استخلاص دسیگیرشدگان را نمود؛ روز بیست و هفتم رمضان سال 1335 این دو تن آزاد شدند. اما بعد از این ماجرا در بیست و سوّم شوال 1335 در اثر اعترافات بهادرالسلطنه کلیه اعضای کمیتة مجازات مجدداً دستگیر گردیدند.
درست مصادف با دستگیری اعضای کمیته، هواداران اینان میگفتند برای اینکه به فضای
موجود خاتمه داده شود باید عدهای از کارمندان دوایر اداری را که از نظر کمیته متهم به خیانت هستند، اخراج کرد. بامداد روشن، در برابر تروریستها سر تسلیم فرود آورد. این روزنامه با پیشنهاد مزبور موافقت نمود و نوشت سران کمیتة مجازات اسامی اشخاص مظنون و بدسابقه را به هیئت دولت تقدیم کند و انفصال آنان را مطالبه نماید، به دید این روزنامه به طور قطع دولت با این امر همدلی نشان خواهد داد(1)این مقاله درست یک روز بعد از دستگیری اعضای کمیته منتشر شد. حال سؤال این است اگر اعضای کمیته همگی دستگیر شده بودند، اولاً چه کسی و یا کسانی خطاب به بهار و سایر کسانی که با عملیات تروریستی مخالف بودند نامه مینوشتند؟ ثانیاً چرا مطبوعات آن روز و همین بامداد روشن از اعضای کمیته احساس ترس میکردند؟ آیا مسئله غیر از این بود که همه میدانستند گردانندگان اصلی کمیتة مجازات کسانی هستند که از هرگونه تعقیب و امکان دستگیری مصون هستند و امکان تجدید فعالیت آنان به گونهای دیگر وجود دارد؟
نخستین باری که روزنامة نوبهار به شکلی واضح و آشکار به تحلیل کمیتة مجازات پرداخت، اواخر ماه رمضان و البته بعد از قتل منتخبالدوله بود، بهار در آن تاریخ شاید تصوّر میکرد دولت عزم جزم کرده تا با کمیته برخورد کند؛ پس تحلیل مستدل خود را ارائه نمود. اما جالب اینکه درست همان روزی که این تحلیل منتشر شد، نخستین دستگیر شدگان مثل احسانالله خان مجدداً آزاد گردیدند. در این مقاله کمیته دارای «افکار متشتته» دانسته شد، گروهی که «برخی آن را به بعضی از فرق سیاسی منتسب میدانند و گروهی برعکس آن را نتیجه فکر یکی دو نفر از متنفذین متمول و یک یا چند نفر از آزادیطلبان بدون بستگی به حزب و جمعیتی تصوّر مینمایند.»(2)تا همین جای بحث بهار بدون اشاره صریح دو نکته را روشن ساخته است: کمیتة مجازات با برخی احزاب و فرق سیاسی مرتبط است، بدون تردید این گروه نه گروه دمکراتهای تشکیلی بودند و نه اعتدالیها و نه گروه اتفاق و ترقی. این سه مطرحترین احزاب سیاسی آن زمان بودند، غیر از اینان تنها گروه مهمی که وجود داشت، گروه دمکراتهای ضدتشکیلی بود، به طور قطع منظور بهار از انتساب کمیتة مجازات به گروهی خاص، میتواند این گروه باشد. دوّمین نکته این است که بهار اشاره کرده یک یا چند تن از متمولین پشت عملیات کمیتة مجازات هستند، این متمولین بهواقع تشکیلات یاد شده را آلتفعل خود برای رسیدن به اهدافی مشخص کرده بودند. این متمولین چه کسانی بودند؟ بهار به این موضوع اشارهای نکرده است، اما مسئله از این هم مهمتر است، ظاهر قضیه همان بود که بهار مورد اشاره قرار داد؛ اما واقعیتی دیگر در پشت تکاپوهای کمیتة مجازات قرار داشت که به آن در آینده اشاره خواهیم کرد.
بهار در ادامه مقاله خود نوشت، فکر مجازات خائنین از ابتدای مشروطه وجود داشت؛ اما «چون افکار عمومی در زیر تهدیدات شدید اجانب تروریزه شده بود»، دولت نمیتوانست و ملّت هم قادر نبود با ترور، مجازات را عملی سازد. انقلاب روسیه باعث شد فشار امپراتوری تزاری از دوش ملّت ایران برداشته شود، اهمیت قضیه در این بود که روسیه همیشه در ایران عدهای را زیر چتر حمایتی خود قرار داده و آنها را به هر شکل ممکن زیر نفوذ خود میگرفت. وقتی این وضع حادث شد دو راهحل در برابر ایرانیان قرار داشت، یکی از این راهحلها بر اساس «ناموس تکامل» بود و دیگری بر اساس «ناموس انقلاب.» مراد بهار از به کار بردن واژه ناموس، همان قانون بود؛ به عبارت بهتر بهار در این مقطع تاریخی همان دعوای کهنه اعتدال یا انقلاب، را به نحوی دیگر تکرار کرد. دقیقتر بگوییم او در این زمینه بحث کرد که برای کشوری مثل ایران چه شرایطی مناسبتر است، ایجاد تحول بنیادین و انقلابی یا گام نهادن در مسیر اصلاحات به صورت پله به پله. حرکت پلکانی اصلاحات امری بود که امثال بهار آن را ناموس تکامل مینامیدند و حمایت از تحول انقلابی بدون در نظر داشتن زمینهها و بسترهای عینی و ذهنی؛ مقولهای بود که از آن به انقلاب تعبیر میکردند. به عبارت بهتر، در آن زمان هنوز از واژه انقلاب، هرجومرج و تندروی و بی نظمی به ذهن متبادر میشد، به همین علت عدهای با این مفهوم مخالفت میکردند.
بهار از چیزی حمایت میکرد که خود آن را ناموس تکامل نام نهاد، منظور از ناموس تکامل؛ اجرای مواردی مثل تأسیس مجلس، دوایر اداری منظم، تأسیس محکمه صلاحیتدار و امثال آن بود تا به صورت قانونی و بدون دست یازیدن به خشونت، ریشه خیانت که اجانب بودند، از بن کنده شود و از سویی خائنین هم مجازات شوند. اما ناموس انقلاب «عجولتر» است. بهواقع بهار هم مثل عدهای دیگر انقلاب را مترادف با ترور و آدمکشی تلقی کرد، او نوشت «ترور در سیاست داخلی همانقدر که مؤثر و سریعالنتیجه است، به همان درجه در تعیین مشی سیاست خارجی و جبران خطاهای سیاسی گذشتگان ممکن است بینتیجه و بلکه مضر واقع شود.»(1)بهار تحتتأثیر شرایط کشور و زیر فشار تبلیغاتی و سیاسی ناشی از عملیات کمیتة مجازات نوشت با مجازات فوری خائنین موافق است، اما به بیانیه دولت و اطلاعاتی که از «زمامداران جمهور» در اختیار مردم قرار دارد، اشاره کرد این اطلاعات و اخبار «به ما میگوید که برای جلب نفع بزرگ میتوان موقتاً از منافع درجه دوّم صرفنظر نمود.»(2)اما او نگفت این منافع بزرگ چیست و منافع درجه دوّم کدام است؟ بهار به صراحت عملیات کمیتة مجازات را محکوم نکرد، زیرا رعب و هراس بر همه از جمله او سایه افکنده بود. به عبارتی، تعابیر بهار در مورد کمیته بسیار ملایم بود، اگر کسی مواضع او را نمیدانست اینگونه به
نظرش میرسید که شاید وی با اینگونه عملیات موافق است؛ حال آنکه با منطق و تفکر سیاسی بهار هرگونه آدمکشی با هر نامی محکوم بود.
در این مرحله وقتی اعضای کمیتة مجازات دستگیر شدند هیچ روزنامهای از ترس بدان نپرداخت. تنها موردی که به عملیات کمیته اشاره شد، مربوط به مقالهای از ملکالشعرای بهار بود که فقدان امنیت و وجود کمیتة مجازات را عامل تشدیدکننده بحران اجتماعی ایران دانست. با اینکه در آن زمان اعضای کمیته بازداشت بودند، اما نامهای شدیداللحن خطاب به مدیر نوبهار نوشته شد که اولاً امضای کمیتة مجازات داشت و ثانیاً درست چهار روز قبل از آزادی آنان به دست کمیسر تأمینات، نوشته شده بود. اصل نامه در پاسخ به بیانیه هیئت دولت نوشته شده بود که اعضای کمیته را از عملیات وحشت و ترور برحذر میداشت و توصیه میکرد دست از این اعمال بردارند تا دولت بتواند اصلاحاتی را که مورد نظر است در پیش گیرد(1)کمیتة مجازات ضمن پاسخی مفصل و مطوّل که نثر آن برخلاف بیانیههای سابق آن پختهتر بود و معلوم بود به دست فردی با قریحه بالا نوشته شده است؛ نوشت اگر روزی خود دولت خائنین را مجازات کند، همان دقیقه که خائنی به دار مجازات آویخته شود، همان دقیقه خود را منحل خواهد ساخت و آن روز، روز سعادت ملّت ایران و بزرگترین قدمی خواهد بود که کابینه حاضر برای افتخارات خود تدارک دیده است(2)بخشی از متن نامه آنان به روایت شیخ مردوخ کردستانی به این شرح بود:
«...در پایان مقاله با یک نظر تحقیر و یک لهجة تند، مدیر نوبهار را به واسطه مندرجات مغرضانه او سرزنش کرده، میگوییم: همان مقصود و منظور خصوصی که شما را وادار به این اعتراضات کرده است، دیگر نمیگذارد با چشم حقیقت حقایق اشیاء را ادراک نمایید. کمیتة مجازات با آن نیت پاک و محبت مخصوص که نسبت به تمام هموطنان خود دارد، عجالتاً همین ملامت و توبیخ را در حق یک نفر هموطنی که تازه زبان حقیقتگویی را بسته و متأسفانه جامه دیگری به تن کرده است، کافی دانسته، امیدوار است بعد از این، حقایق احوال را بهتر از این استنباط نماید.»(3)
از آن سوی بامداد روشن به فیروز میرزا نصرتالدوله حمله برد و او را متهم به خیانت نمود. از فیروز با عناوینی مثل «لیدر خائنین» نام برده شد، اما فیروز که نشان داد مرعوب جو ساخته شده توسط کمیته و ارگانهای مطبوعاتی آن نشده است، پاسخ داد اگر درکشور مرکزی وجود داشت که به اتهامات رسیدگی مینمود و از اتهامزنندگان مؤاخذهای میکرد، او
خوشوقت میشد صدق و کذب این ادعاها را معلوم سازد(1)
از همه بالاتر دولت در همان ابتدای امر به خوبی دانسته بود چه روزنامهها، احزاب، شخصیتها و احیاناً سفارتخانههایی در دسیسههای کمیتة مجازات دخالت داشتهاند، اما از کنار همهچیز به سادگی گذشتند، دلیل امر واضح بود: یا برخی از اعضای کابینه با دسیسهگران مرتبط بودند و یا اینکه مرعوب وضعیت و شرایط شدند. به طور مثال روزنامة صدای ایران که همسو با ستارة ایران، با افراطیترین جناحهای درگیر تحولات این زمان ارتباط داشت، بلافاصله بعد از دستگیری سران کمیتة مجازات توقیف شد. اما همین روزنامه بدون اینکه دلیل توقیفش را صریحاً گفته باشند، روز سیام رمضان همان سال باز هم بدون توضیحی دوباره منتشر گردید و به عبارتی از آن رفع توقیف به عمل آمد. مؤسس روزنامة مزبور نیّرالسلطان بود و سردبیری آن برعهدة آقا میرزا حبیبالله خان شیرازی پدر دکتر جمشید آموزگار بود. مدتی هم اجلال السلطان مدیریت این روزنامه را به دست گرفت. مصطفی خان نوایی مشهور به نیرالسلطان در یکی از دوره ها، نماینده مجلس شورای ملّی بود، بعدها او چندی کفیل وزارت داخله شد، مدتی در وزارت فوائد عامه به کار پرداخت و بعداً مدتی حکومت گیلان را به دست او سپردند. در این زمان بود که روزنامة طوفان به مدیریت فرخی یزدی به شدت علیه او فعالیت میکرد(2)نیرالسلطان بنیادگذار مدرسه سیروس بود، درسهای این مدرسه به زبانهای فارسی و فرانسه تدریس میشد و شاید نخستین مدرسه شبانهروزی ایران بود؛ مدرسه سیروس جزو معدود مدارسی بود که در کنار مدرسه آلیانس اسراییلی، آموزش دختران در سطح دبیرستان را آغاز کرد. زمانی که وثوقالدوله کابینه دوّم خود را تشکیل داد، او را همراه عدهای دیگر به قزوین تبعید کرد، او سه ماهی در قزوین اقامت داشت و سپس به اروپا رفت. علت دستگیری نیرالسلطان در واقع نقش وی در برپایی تجمعات و تظاهرات علیه قرارداد 1919 بود، ضمن اینکه او هم به گونهای با کمیتة مجازات مرتبط بود. نیّرالسلطان در سوّم فروردین 1320 از دنیا رفت.
حدود چهل و پنج روز بعد از ترور منتخبالدوله، این بار نظمیه دست به کار شد، کلیه متهمین در یک روز مشخص دستگیر شدند، میگفتند اینان را بهادرالسلطنه لو داده و نظمیه موفق به کشف شبکه آنها شده است. اما این ظاهر ماجرا بود، نظمیه از قبل میدانست عوامل قتل چه کسانیاند و به کدامین محافل مرتبطند. به نظر میرسد چون همه اینک از ماهیت موضوع مطلع شده بودند، مستشارالدوله از وستداهل رئیس نظمیه خواست آنان را بازداشت کند تا اولاً از تنش جامعه کاسته شود، ثانیاً اقتدار دولت علاءالسلطنه زیر سؤال نرود و ثالثاً اعضای کمیتة مجازات با آسودگی در جایی به طور موقت اسکان یابند که هیچ جایی بهتر از
زندان برای این منظور وجود نداشت.
به دلیل نقش بهادرالسلطنه در لو رفتن تشکیلات کمیتة مجازات، او مورد پیگرد واقع نشد، وی آزادانه به کردستان رفت اما در آنجا به دلیلی که بر ما شناخته نیست بازداشت و در سال 1299 شمسی خانوادهاش از دولت مشیرالدوله که به جای وثوق آمده بود، تقاضای مخارج کردند. بالاخره وی در جنگ با اسماعیل آقا سمیتقو به سال 1300 یا 1301 در آذربایجان کشته شد و ظاهراً تا مدتها کسی از این واقعه خبر نداشت.
نکته دیگر اینکه در ارتباط با قتل منتخبالدوله، در شماره اول نشریة تاریخ معاصر ایران(1)نقل قولی از محمدرضا آشتیانیزاده آمده است که صحیح نیست. در این گفتگو آمده است ابوالفتحزاده به کریم دواتگر گفت کمیته حکم قتل منتخبالدوله را داده است و او باید او را به قتل رساند. کریم هم فریب خورد و در مصاحبت ابوالفتحزاده؛ منتخبالدوله را بدون اینکه کمیته در مورد او رأیی صادر کرده باشد، به قتل رسانید و کمیته هم به دلیل سرپیچی از فرمان، کریم را به مرگ محکوم کرد. عامل قتل منتخبالدوله هم حسین خان لله که روایت از قول او نقل شده، احسانالله خان و رشیدالسلطان دانسته شده است. این روایت صحیح نیست. در آن زمان کریم دواتگر کشته شده و احسانالله خان متواری بود. دیگر اینکه آشتیانیزاده؛ متینالسلطنه را نخستین قربانی کمیته دانسته است که چنین نیست، نخستین قربانی اسماعیلخان، رئیس انبار غله و دومین آنها کریم دواتگر بود و متینالسلطنه سومین قربانی به شمار میآید.
1) تاریخ معاصر ایران، کتاب اول، (تهران، موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1372)، ص143 به بعد.
کمیتهای که ظاهراً برای مبارزه با غارتگران و خائنین تشکیل شده بود، به سرعت بستری مناسب برای رشوه خواری یافت. اینان با تهدید، از ثروتمندان و بزرگان قوم پول دریافت میکردند، ظاهراً همین موضوع علت اصلی دستگیری آنان بود. در صفر سال 1336 خلاصه استنطاقهای اعضای کمیتة مجازات در ششصد صفحه به هیئت دولت تقدیم شد. ملکالشعرای بهار تقاضا داشت این استنطاقها علنی شود، در روزنامة نوبهار نوشته شد این امر برای پی بردن به ماهیت و مقاصد کمیته ضرورت دارد. نوشته شد باید معلوم شود وجوه لازم برای عملیات کمیتة مجازات از کجا میآمده است، توضیح داده شد فقط چند مورد از این موارد روشن شده است که به این شرح است: از سپهسالار اعظم توسط سالار منصور دویست تومان گرفتهاند، مرآتالممالک چهل تومان داده است، میرزا علی تاجر شالفروش یکصد تومان به کمیتة مجازات پول پرداخت کرده است، سردار معظم خراسانی اوّل سیصد تومان و بعد در مرتبه دوّم دویست تومان داده است. عمادالکتاب در دستنوشتههای خود آورده که وقتی کمیته شروع به عملیات کرد، سردار معظم خراسانی مشهور به تیمورتاش به خانه همه کسانی که میشناخت رفت تا جان خود را نجات بخشد. مهمترین ملاقات او با مشاورالممالک انصاری بود که حاضر شد پنج هزار تومان برای نجات جانش بدهد. اینکه چرا تیمورتاش به خانه مشاورالممالک رفت و این پیشنهاد را به او نمود، خود بهخود واجد اهمیت است. این موضوع نشان میداد که مشاورالممالک نمیتواند با گروه توطئهگر بیارتباط باشد، اگر غیر از این بود چرا تیمورتاش در خانه او را کوبید؟ عمادالکتاب خود میگوید در آن زمان علیقلیخان مشاورالممالک انصاری مصدر کاری نبود، پس چرا تیمورتاش به نزد او رفت؟ عماد نقل میکند تیمورتاش تصور میکرد انصاری در این تشکیلات دخالتی دارد، به همین دلیل به وی نزدیک شده بود. دیگر اینکه برخی از متصدیان اجرایی کشور از بیم جان خود دست نیاز به سوی نصیرالسلطنه دراز کردند. بهدستور او تیمورتاش عریضة مفصلی از خدمات خود خطاب به کمیتة مجازات نوشت و مبلغی هم جوف پاکت گذاشت و به نصیرالسلطنه تسلیم نمود «و در موقع تسلیم چند قطره اشک هم از دیدگان محزون خود جاری نموده بودند.»(1)
از وثوقالدوله هم ابتدا سیصد تومان و بعد در مرحله دوّم هشتصد تومان پول گرفتند، کمالالوزاره یکصد و سی و پنج تومان داده و وثوقالسلطنه هم مقداری پول داده، بعلاوه روغن و سایر مایحتاج آنان را فراهم کرده بود. نوبهار فاش ساخت واسطه دریافت پول بهادرالسلطنه بوده و دیگری هم واسطه بوده که «مقام رسمیت ایشان فعلاً مانع از افشای نام ایشان است!» در ادامه نوشته شد: «ملت باید این استنطاقات را از دولت مطالبه نماید و بر بسی حقایق واقف شود و خیلی از اشخاص را بشناسد!...اینها بودهاند کسانی که از آزادیطلبان اظهار نفرت مینمودند و خود را چکیدة احساسات و اخلاق دانسته و میگفتند که ما برای اصلاح میان بستهایم و میخواهیم خائنین و رشوهخواران را مجازات دهیم! اینها بودهاند که به نام ترسانیدن دولت و گرفتن ریاست بریگاد مرکزی(2)برای یک نفر از اعضای خودشان مبادرت به قتل بدبخت منتخبالدوله نموده و جان چنان جوان بیگناهی را دستاویز ترسانیدن دولت و گرفتن مقام نمودهاند!»(3)
بعد از چاپ این خبر مرآتالممالک که نامش در لیست رشوهدهندگان بود، پرداخت وجه به کمیته را تکذیب کرد. او نوشت نه از مؤسسین کمیته بوده و نه از تهدیدشدگان؛ بلکه عمادالکتاب به فرزندان او درس خطاطی میداده و در ازای این کار هم حقوق دریافت میکرده
است، گاهی هم به رسم قرض مبلغی از او دریافت مینموده که بازپس داده است؛ حال اگر عمادالکتاب این پولها را به کمیتة مجازات میداده او خبر نداشته و البته در این زمینه مسئولیتی ندارد(1)لازم به یادآوری است که منتخبالدوله جانشین مرنارد بلژیکی بهعنوان رئیس خزانهداری ایران شده بود، مرنارد هم به نوبه خود پیشتر جانشین مورگان شوستر گردیده بود. منتخبالدوله از محشورین وثوق و در عین حال برادر داماد او بود.
معلوم شد سردار معظم خراسانی مشهور به تیمورتاش که بر جان خود از ناحیه کمیتة مجازات بیمناک بود، نصیرالسلطنه را واسطه کرد تا از آنان بخواهد کاری به او نداشته باشند. به قول منشیزاده کمیتة مجازات تشکیلاتی سرّی بود با اهداف نظامی، به همین دلیل باید برای تأمین مخارج عملیات خود پول دریافت میکرد. این پول نه از طرق متعارف و معمول، بلکه از راه رعبی که آنان در دلها افکنده بودند به دست میآمد. این نکتهای است که مورد تأکید خود منشیزاده هم واقع شده است. او در بازجوییهای خود نقل میکند که «هزینههای لازم از ترور و دهشتی که بر اثر عملیات تروریستی در اذهان پراکنده شده بود» به دست میآمد. آنان از طریق ایجاد رعب و وحشت پولهایی از اشخاص مختلف دریافت میکردند، به طور مثال از طریق قاضی ارداقی دویست تومان از سالار منصور گرفتند. در ازای دریافت این وجه به او قبضی هم نشان دادند و بعد از رؤیت او آن را آتش زدند. سیصد تومان به واسطة بهادرالسلطنه از سردارمعظم خراسانی گرفتند، مبلغ یکصد تومان از میرزا علی تاجر دریافت کردند که واسطة امر هم مشکوةالممالک بود. آنان حتی توانستند به واسطة بهادرالسلطنه از شخص وثوق مبلغ چهارصد تومان دریافت دارند. در برابر این وجه یک قبض ساختگی با مُهر و امضای جعلی تهیه و توسط بهادرالسلطنه به وثوق داده شد(2)
سردار معظم همراه با سیدمحمد تدین و حاجی آقا شیرازی سه تن از کسانی بودند که مورد حمایت وثوق بوده و بعدها از قرارداد 1919 حمایت مینمودند(3)حاجی آقا شیرازی به سال 1308 شمسی در دورة سلطنت رضا شاه در روستایش به طور مشکوکی کشته شد، سردار معظم وزیر مقتدر دربار رضا شاه هم بعدها قربانی دسیسهای شد که همین بحرانسازان برایش فراهم آوردند؛ خلاصه اینکه این باند تا تکوین حکومت پهلوی همچنان فعال بود. سردار معظم در هشت صفحه به طور مفصل شرح زندگی خود را نوشته و همراه آن سیصد تومان وجه نقد به دست نصیرالسلطنه داد تا از کمیته برای او تأمین بگیرد. به روایت عمادالکتاب که اندکی با روایت کمرهای تفاوت دارد؛ سردار معظم مبلغ سیصد تومان به انضمام یک پاکت لاک و مُهر شده به واسطة بهادرالسلطنه برای سران کمیته ارسال نمود تا از مرگ رهایی یابد. در این نامه او
شرح خدمات خود را نسبت به ایران توضیح داد، او خواسته بود نشان دهد برای اعتلای ایران تلاش کرده و از نام بیگانه و عمال اجانب هم نفرت دارد. در جریان تحقیقات معلوم شد بهادرالسلطنه این نامه را از نصیرالسلطنه دریافت داشته است. به روایت عمادالکتاب «قسمت آخر نامه حاکی بود که کمیته این پول ناچیز را قبول کند و اگر زندگی سردار معظم را تضمین کرد و اجازه داد که بدون قید و شرط تهران را ترک گوید، مبلغ بیشتری در اختیار کمیته قرار خواهد داد.»(1)این بود روش به شدت ضداخلاقی کمیته برای جمعآوری پول.
دیگر اینکه مشکوةالممالک مدعی است بهادرالسلطنه «خائن بیشرف که غیر از دروغگویی و اخذ پول و خیانت به اشخاص هیچ چیزی در او نیست با اسدالله خان دوستی و آشنایی داشته، او را آلت کمیتهسازی قرار داده و خود مشغول پول گرفتن شده به وثوقالدوله رئیسالوزرا هم خیانت کرده و سبب قتل منتخبالدوله هم او شده بود و به تقلب خود را دوست وثوقالدوله قرار داده بود.»(2)مسئله پول گرفتن از این و آن برای پیشبرد اهداف سیاسی و نظامی امری بود که مورد تأکید خود منشیزاده هم واقع شد. به قول او تشکیلاتی مثل کمیتة مجازات با وظایف سرّی و عملیات خطرناک، البته به منبع مالی نیاز داشت، اما کمیته از روشهای معمول و متعارف برای جلب کمک به اهداف خود بهره نبرد؛ این تشکیلات برای تأمین هزینههای خود از ترور و دهشتی که در اثر عملیات خود بین مردم پراکنده بود، استفاده نمود. اینان پولهایی را از افراد مختلف و متشخص دریافت داشتند و صرف اهداف نظامی خود نمودند. به واقع علت اصلی دستگیری اعضای کمیتة مجازات این مسئله بود.
در شوال سال 1335، برای دومین بار احسانالله خان دوستدار، مورد تعقیب قرار گرفت. او همراه با حاجی علیاصغر ابتدا شرحی از آوارگی خود در جبهه نوشتند و اینکه در آن ایام متحمل صدمات و لطمات شدیدی شدهاند. اینان مدعی شدند که یک ماه و نیم تا دو ماه قبل وارد تهران شدهاند، شنیدهاند کمیتهای با نام مجازات تشکیل شده، اما اظهار کردند «ما هنوز نمیدانیم این کمیته چیست و اشخاص آن مرکب از چه قبیل مردم است و همچنین بر ما ثابت نشده که عملیات و اقدامات این کمیته برای مملکت نافع است یا نه؟» احسانالله خان و دوست هم مسلکش مدعی شدند که تاکنون وارد عملیات تروریستی نشدهاند و گفتند «با وصف این احوال نمیدانیم به چه مناسبت و از روی چه دلیل ما بدبختها گوسالة بسته ملانصرالدین شده و ادارة محترم نظمیه هر وقت که اتفاقی واقع میشود فوراً ما بیچارهها را تعقیب میکند؟!» آنان نوشتند بهترین دلیل بر تبرئة آنان این است که یک ماه و نیم تا دو ماه بیشتر نیست وارد تهران شدهاند و مدعی شدند «در صورتی که قبل از ورود ما چند اقداماتی که نمیدانیم از کیست و برای چه مقصودی است از طرف یک جمعیت مجهولی صورت گرفته است.»
آنان توضیح دادند که گویا کمیتة مجازات هشت ماه قبل تأسیس شده و «صرفنظر از اینکه مسلک و عقیده ما به کلی مخالف اصول ترور است از کجا یک چنین جمعیتی که نمیدانیم برای چه مقصودی تشکیل شده است، [باید] به ما مراجعه نمایند.» اینان مدعی شدند با کمیته مربوط نیستند و از نظر اعتقادی هم «مخالف این عملیات هستیم.» احسانالله خان و حاجی علیاصغر از نظمیه خواستند بیدلیل مزاحم آنان نشود، در خاتمه نوشتند پیشتر هم آنان را به دلایل مشابه دستگیر کرده و پانزده روز زندانی نمودهاند(1)حتی اگر این سخن که احسانالله خان و دوستش دو ماه قبل وارد تهران شدهاند صحت داشته باشد، دلیلی بر عدم دخالت احسانالله در قتلهای کمیتة مجازات نیست. به یاد آوریم نخستین قتل در ماه رجب اتفاق افتاد که قتل اسماعیل خان بود، با محاسبه خود احسانالله خان؛ آن زمان او در تهران حضور داشته است. قتلهای دیگر هم بعد از آن تاریخ روی داده است، پس احسانالله خان میتوانست با آنها مرتبط باشد که مشخصاً در مورد قتل میرزا محسن، او مسئولیت آشکاری داشت.
گردانندگان کمیتة مجازات به طور همزمان قبل از ظهر روز 23 شوال 1335 مطابق با 21 مرداد 1296 دستگیر شدند. ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک در منزل ابوالفتحزاده واقع در دربند شمیران بازداشت شدند. علیاکبر ارداقی و عمادالکتاب هم در ادارة مالیه محل کار خود دستگیر گردیدند. حسین خان لله و احسانالله خان گریختند، اما بالاخره حسین خان را در رشت دستگیر کردند و به تهران اعزام نمودند(2)بهار نوشت باید دولت علت دستگیری این دسته افراد را مشخص نماید و به مردم اطلاع دهد. در این زمان کمالالوزاره رئیس مالیاتهای مستقیم تهران هم بازداشت شد. مأمورین تأمینات به اداره مالیاتهای مستقیم رفتند و کمالالوزاره را در ادارهاش بازداشت کردند، نوشتههای او هم توقیف شد. بعد از دستگیری متهمین، مأمورین به منازل آنان رفتند و برخی اسناد و نوشتهها را کشف کردند(3)عینالسلطنه به نقل از افخمالدوله برادرش،
اعضای دستگیر شده کمیتة مجازات را به این شرح نام میبرد: کمالالوزاره، میرزا عبدالله خان بهاءالسلطنه کردستانی، اسدالله خان ابوالفتح زاده، برادرش حاجی خان ماژر که ریاست ایلات قزوین را داشت و گویا از این شهر فراری شده بود، منشیزاده، عمادالکتاب، ملکزاده فرزند ملکالمتکلمین و چند تن دیگر که اسامی شان ذکر نشده بود: «از همه غریبتر کمالالوزاره است که خود او را هم جزو مقتولین اسامی داده بودند. یک مرتبه استعفا داد و قبول نشد. پس میخواستند به اصطلاح «ایز» گم کنند. البته آن ترور و آدمکشیها به واسطة کشف کمیته و دستگیری قائدین و رؤسا فراری شدهاند و اینها را هم پس از استنطاق یا «تو به تو» میکنند یا بالاخره مرخص. این حاجی خان ماژر و برادرش اسدالله خان از اوّل جزو ترور[یست]ها و اشرار مشروطه بودند. هیچوقت دیده نشد که این دو نفر راه سلامت پیمایند.»(1)مهمترین دستگیرشدهها طبق فهرست عینالسلطنه، دکتر ملکزاده است، او فرزند نصرالله ملکالمتکلمین و نویسندة مشهور کتاب تاریخ مشروطیت ایران است که بعدها به سناتوری هم دست یافت.
به دنبال دستگیری اعضای کمیتة مجازات، بین اعضای نظمیه در مورد نحوة برخورد با آنان اختلافنظر بروز کرد، روز بیست و پنجم شوال کمیسریهای تأمینات از شغل خود استعفا کردند، رؤسای شعبات هم از استنطاق محبوسین خودداری نمودند(2)مسئلة دیگر این بود که برخی اعضای کمیتة مجازات برای ایجاد رعب و وحشت و ممانعت بازجویان از انجام وظیفه خود، در محیط زندان هم دست به ترور زدند. روز سهشنبه بیست و پنجم شوال، درست همان روزی که اعضای تأمینات از ترس از شغل خود کنارهگیری کردند، یک سرباز نگهبان در حیاط وزارت جنگ کشته شد. در آنجا غیر از چهار تن از محبوسین کمیتة مجازات کسی نبود، مقتول قبل از فوت خود گفته بود ضارب او فردی است به نام مرتضی که یکی از زندانیان است؛ بلافاصله این مرتضی توقیف شد و در همان وزارت جنگ محاکمه گردید،(3)اما هیچکس از محتوای پرونده مطلع نشد، با این ماجرا فضای رعب به اوج خود رسید.
روز آخر شوال آن سال، وستداهل رئیس نظمیه، یک مصاحبه مطبوعاتی برگزار کرد، او در این مصاحبه به ارباب جراید گفت کسانی که از شغل خود استعفا کردهاند در استعفانامه خویش نوشتهاند: «چون نسبت ارتباط با کمیتة مجازات به اینجانب داده شده فلهذا از شغل خود استعفا مینمایم.»(4)وستداهل بار دیگر ملاقاتی با مدیران زبان آزاد، ایران و وطن ترتیب داد. او گفت یکی از مطبوعات نوشته است او اعضای کمیتة مجازات را میشناخته و از عملیات آنان آگاه بوده است، اما چون متهمین اخیراً با تهدید از عدهای پول میگرفتهاند، آنان را دستگیر کرده است. رئیس نظمیه این مطلب را تکذیب کرد و گفت یکی از محبوسین سابق
که قاتل بوده و رشیدالسلطان نام دارد، چندی قبل به او اطلاع داده است که اعضای کمیتة مجازات «مورخالدوله و سایرین» هستند، اما رئیس نظمیه نگفت این «سایرین» چه کسانیاند؟ او توضیح داد مطابق با اعترافات رشیدالسلطان بود که مورخالدوله را دستگیر کرده است، اما پس از ثبوت بیگناهی، او را رها نموده و حتی از وی عذرخواهی هم کرده است. وی سپس ادامه داد اینک «کشفیات جدیدتری» هم کرده که آن را به هیئت دولت هم گزارش نموده و به زودی به مطبوعات هم خبر خواهد داد(1)مورخالدوله که در زمرة نخستین دستگیرشدگان بود رها گردید، اما رشیدالسلطان به دلیل قتل و احتمالاً به دلیل این افشاگریهای خود به سر دار رفت و کشته شد. رئیس نظیمه هرگز از کشفیات جدید خود هم با مطبوعات سخن به میان نیاورد، ماهیت این دسته و دستهای پشتپرده آن، برای همیشه مکتوم ماند.
روند دستگیریها روزهای بعد هم ادامه یافت. روز چهارم ذیقعده روزنامة زبان آزاد نوشت در این دو روزه از طرف ادارة نظمیه مردی به نام میرزا عبدالحسین ساعتساز، دستگیر شده است، اتهام او همکاری با کمیتة مجازات بود. ساعتساز سابقاً در عدلیه کار میکرد، همزمان با دستگیری او مردی دیگر به نام حاجی بابا مجاهد هم بازداشت شد ،(2)فرد سومی هم دستگیر شده بود که نام او در روزنامه نیامد، اما از حوادث بعدی معلوم شد این فرد علیاصغر نام دارد؛ همان که با احسانالله خان به نظمیه نامه نوشته و تظلم کرده بود. احسانالله خان هم به جنگل گریخت تا این بار در صفوف آن جنبش رخنه ایجاد کند، وی در این کار خود هم موفق بود. ذکر یکی از این موارد شاید تا حدی به اهمیت موضوع کمک کند: در جریان جنبش جنگل غلامحسین ابتهاج به اتهام جاسوسی برای انگلیسیها محاکمه و محکوم شد. احسانالله خان با اجرای حکم در مورد او مخالفت کرد، در این زمان رضا افشار رئیس مالیه گیلان و یکی از اعضای مؤثر کمیته برلین؛ با احسانالله خان همآواز شد و در نتیجه محاکمه سرنگرفت. رضا افشار همکار تقیزاده در کمیتة برلن بود، افشار که بعدها در دورة رضا شاه مناصب مهمی به دست آورد، در دوره نهضت جنگل مسئول مالی کمیته اتحاد اسلام شد. در همین منصب او چهارصد و هشتاد هزار تومان از پول جمعآوری شده توسط جنگلیها را دزدید و به تهران گریخت(3)به قول ابراهیم فخرایی «گفته میشد مخالفت احسانالله خان از نظر همکیش بودن و انتساب هر دو نفر به فرقه بهائی صورت گرفته است؛ گو آنکه هیچ یک از دو نفر مزبور اعتقاد دینی نداشتهاند، لیکن اشتهار خانوادگیشان به این فرقه چیزی از تعصباتشان نمیکاست.»(4)
شاید تذکر این نکته ضروری باشد که کمیتة برلن در ابتدای امر توسط حسین کاظمزاده ایرانشهر از کمبریج، ابراهیم پورداوود، اشرفزاده و محمد خان قزوینی از پاریس؛ محمدعلی جمالزاده و نصرالله خان جهانگیر و سعدالله درویش راوندی از سویس؛ میرزا اسماعیل نوبری، اسماعیل امیرخیزی، و میرزا آقا ناله ملّت و اسماعیل یکانی از اسلامبول تشکیل شده بود. از بین اینان کاظمزاده و افشار به تهران آمدند، اشرفزاده و یکی دو تن دیگر به شیراز عزیمت نمودند، جمالزاده و امیرخیزی و پورداوود به بغداد و سپس به کرمانشاه رفتند. در همین زمان بود که پورداوود انتشار روزنامة رستاخیز را آغاز کرد. با تلاش تقیزاده، حسینقلی خان نواب از مونترو سویس به برلن آمد و به مقام وزیر مختاری ایران در برلن ارتقا یافت. در این دوره بود که تقیزاده شروع به انتشار کاوه نمود، تلاشهای مورخالدوله به قول خودش در شکلگیری این کانون بسیار مؤثر بود(1)یکی از اعضای کمیته برلن، محمد بن عبدالوهاب قزوینی بود که میرزا محمدخان نامیده میشد، او یکی از برجستهترین متخصصین تاریخ ایران به ویژه تاریخ عصر مغول به شمار میرفت. به قول دولت آبادی «اعضای این سوسیته سیاسی همه مرد سیاست نیستند و اجتماع آنها در این مرکز از روی ضرورت بوده است که در این حال بتوانند امرار حیات نمایند.»(2)از سویی به روایت کمرهای در یکی از روزهای اسفند 1297، میرزا کریم خان رشتی در ملاقاتی با او به هنگام صحبت از تقیزاده، بنای فحاشی نمود، «معلوم شد که آقای تقیزاده در مرقومه سابق به مهاجرین اسمی از او نبرده، یا او را جزو مدعوین برلن قرار نداده.»(3)
همین جا ذکر نکتهای خالی از فایده نیست. در زمان جنبش جنگل، فخرالدوله مادر دکتر علی امینی علیه میرزا یوسف خان مشاراعظم، فعالیت میکرد. برخلاف یوسف مشار، روابط فخرالدوله با میرزا کوچک خان خوب بود. کوچک خان رفتار محترمانه و شرافتمندانهای نسبت به امینالدوله داشت، نامه فخرالدوله در حمایت از شوهرش با عنوان اعلان در روزنامة نوبهار چاپ شد(4)در این زمان جنگلیها، امینالدوله را دستگیر کرده بودند. امینالدوله عضو کمیسیونی بود که در دوره سپهسالار تشکیل شد و اختیار مالیه ایران را به انگلیسیها سپرد. عینالسلطنه ماجرای دستگیری امینالدوله را به این اختصار توضیح داده است: «جنگلیها امینالدوله را از لشت نشا گرفته نزد خودشان بردهاند. میگویند یکصد هزار تومان پول میخواهند تا مرخص کنند. فخرالدوله عیالش دختر خوب مظفرالدینشاه متصل این در و آن در میدود، واسطه پیدا میکند. امورات امینالدوله را کُلیتاً این زن اداره میکند. خودش داخل
آدم نیست، چنانچه تا او بود کسی نیامد امینالدوله را ببرد. تا به طهران آمد دستگیر شد.»(1)به واقع در پشت مسئله دستگیری میتوان رد پای خاندان محتشم گیلان یعنی آل امشه را مشاهده کرد، به واقع ملاکین گیلان به دو دسته تقسیم میشدند: گروهی مثل همین امینالدوله و گروهی دیگر مثل میرزا کریم خان رشتی و برادران. بین اینان کدورتها و اختلافات زیادی وجود داشت، علت امر فقط منحصر در بحث مسائل ارضی نبود، بلکه این اختلافات ریشهای پایدار در اختلافات سیاسی هم داشت.
در اوایل صفر سال 1336 جراید از نظمیه خواستند نتیجه تحقیقات خود را در اختیار رسانههای جمعی قرار دهد. رئیسالوزرای وقت یعنی علاءالسلطنه، توضیح داد به علت عدم تشکیل جلسه هیئت دولت فعلاً نمیتوان پاسخی داد، وعده داده شد در موقع مقتضی نظمیه مطلع خواهد شد(2)در اثر فشار افکار عمومی، وستداهل باز هم مصاحبهای مطبوعاتی ترتیب داد و نتایج پرونده را با خبرنگاران در میان نهاد. او توضیح داد دو ماه قبل پرونده کمیته به هیئت دولت داده شده تا تقاضای اجازه نشر مفاد آن را توسط جراید صادر نمایند، اما به قول او این دستور تاکنون داده نشده است. وستداهل عاملین اصلی کمیتة مجازات را منشیزاده، ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک معرفی کرد که کریم دواتگر هم مجری اوامر و دستورهای آنان بوده است. او در حضور خبرنگاران اعلام کرد عاملین قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله رشید السلطان و سیدمرتضی هستند؛ قتل کریم به واسطه رأی سه تن تصمیم گیرندگان اصلی اجرا شده و در مورد قتل متینالسلطنه رأی قطعی در جلسات کمیته گرفته شده اما قاتل حقیقی تا کنون دستگیر نشده است. با این وصف او مأمور اجرا را ابوالفتحزاده دانست. در مورد قتل میرزا محسن مجتهد اعلام داشت عمادالکتاب و ارداقی خود تصمیم به این قتل گرفتهاند و حسین خان لله و احسانالله خان هم دستور را اجرا کردهاند. بهواقع اینان پس از ترور مجتهد سران کمیته را در برابر عمل انجام شده قرار دادند، سران کمیته هم پس از اطلاع از ماوقع ناچار گردیدند اطلاعیهای صادر نمایند. درمورد قتل منتخبالدوله هم همه مخالف بودهاند، اما منشیزاده و ابوالفتحزاده از ماجرا آگاه بودهاند. قاتل حقیقی منتخبالدوله هم دستگیر نشده است. همکاران کمیتة مجازات که دستگیر شده بودند عبارت بودند از: کمالالوزاره، که به دلیل بروز جنون در زندان به قید کفالت دو هزار تومان آزاد شد، میرزا علیخان زنجانی، حاجی بابای اردبیلی، حاجی علی اصغر و عدهای دیگر که این سه تن هم به قید کفالت آزاد شدند(3)این مصاحبه مطبوعاتی زمانی صورت گرفت که عینالدوله قدرت را به دست داشت، مردی که به شدت مورد نفرت گروههای افراطی واقع بود. مسئله این نیست که سوابق عینالدوله چه بود و
آیا به واقع او میباید برآیند نیروهای مشروطه باشد یا خیر؛ مهم این بود که امثال عینالدوله تنها کسانی بودند که میتوانستند آرامش را برقرار کنند. این هم از ابعاد طنزآمیز تاریخ ایران است که عینالدولهای که مشروطه علیه امثال او روی داد، اینک ردای اصلاحات به تن کرده بود. بالاتر اینکه افراطگرایان مشروطه کار را به جایی رسانیدند که تنها ضامن بقای امنیت، عینالدولهها به شمار میآمدند. با تمام این اوصاف درست است که وستداهل در مصاحبه مطبوعاتی خود اندکی به اطلاع رسانی مبادرت کرد، اما او باز هم چهرههای اصلی کمیتة مجازات را معرفی نکرد. وی افرادی دست چندم را نام برد که همه به نوعی در عملیات کمیته مباشرت داشتند و چون جرم سنگینی نداشتند به سرعت آزاد شدند.
این ایام با عملیات کمیتهای دیگر در کرمان مصادف بود. به واقع این گروه نقطه مقابل کمیتة مجازات بودند، اعضای این کمیته دست به ترور کسانی میزدند که عمدتاً از زرتشتیان بودند و یا زرتشتیان بهائی شده. بر اساس منابع، تا حدی ابعاد موضوع را در کتاب بحران مشروطه بررسی کردهایم و خواننده را به آن ارجاع میدهیم(1)غیر از این تشکیلات، درست در زمان بازداشت اعضای کمیتة مجازات، خبر رسید اعضای یک گروه مخفی در کرمان که «کمیته انتقام» نام دارد به جرم توزیع شبنامه و فعالیت علیه دخالت انگلیسیها در جنوب کشور بازداشت شدهاند، طبق این خبر دستگیر شدگان به هند تبعید گردیدند(2)
جمعه شب بیست و چهارم ذیحجه سال 1335، مطابق با دوازدهم اکتبر 1917، محمد علی خان علاءالسلطنه از منصب ریاست وزرایی استعفا داد، اما این استعفا پذیرفته نشد. در دوره ریاست وزرایی او مستشارالدوله همیشه به عنوان وزیر داخله مانع از رسیدن اخبار وزارتخانه مزبور به جراید میشد. به عبارتی او وزارت تحت امر خود را از دادن هرگونه خبری در باره تحولات کشور به مطبوعات برحذر داشته بود. در این دوره دو بحران مرتبط با هم در کشور وجود داشت: نخست قحطی طاقتفرسایی که تهران را هم از پای در میآورد و دوم بحث کمیتة مجازات. علیالقاعده وزارت داخله بیشترین اطلاع را از دامنه بحران و قحطی فراگیر کشور داشت که ابعاد این فاجعه جانسوز انسانی را از مردم مخفی نگه میداشت و با سانسور اخبار، اجازه نمیداد مردم از کیفیت احوال هموطنان خود مطلع شوند. دیگر اینکه نظمیه زیر نظر وزارت داخله بود، پس وزارت داخله بهترین جایی بود که میتوانست اخبار صحیح را در مورد روند رسیدگی به پرونده کمیته در اختیار مردم قرار دهد، اما واقع امر این است که هیچ خبری از دیوارهای ستبر وزارت داخله به بیرون درز نکرد. هر چه بود همه حدس و گمان بود و این مطبوعات بودند که با برخی پیگیریهای شخصی خود به اطلاعاتی دست یافته بودند. اینها، همه نشان از همسویی وزیر داخله یعنی مستشارالدوله صادق با بحران سازان داشت.
به دنبال مخالفت شاه با استعفای علاءالسلطنه، قرار شد کابینه ترمیم شود. اینک به دلیل فضای سنگین افکار عمومی، گروه بحران ساز به منظور نیل به آمال خود با دشواریهای بیشتری مواجه شد، این بود که تصمیم گرفتند عملیات خشونتآمیز خود را بار دیگر از سر گیرند. این موضوعی نبود که از چشم تیز بین امثال ملکالشعرای بهار به دور مانده باشد. او نوشت: «نظر به اطلاعاتی که از دسایس بعضی اشخاص مجهولالآمال و عناصر خطرناک بد سابقه داریم و میدانیم، اگر بحران دوام یابد، تشکیل کابینه به اراده دیگران خواهد بود.» بهار از شاه تقاضا کرد نگذارد امثال مشیرالدوله، مؤتمنالملک و مستوفیالممالک خسته شوند و از کار کنارهگیری جویند. او توضیح داد مردم عادی زود خسته میشوند و میخواهند سوژه جدیدی برای سرگرمی بیابند، «طرفداران بحران هیئتهای دولت نیز از همین قبیل عناصر عادی محسوب شده و پیروی از نیات این اطفال سیاسی و یا لاابالیان اجتماعی در حکم بازی کردن با مملکت است.» بهار از شاه خواست از افراد نترس، شجاع و کاردان دعوت کند تا در کابینه قبول عضویت کنند(1)
به هر حال هدف کلیّة این اقدامات تنها یک چیز بود: بحرانسازی برای روی کار آوردن دولت مقبول گروههای مافیای سیاسی- اقتصادی بریتانیا و حکومت هند انگلیس در ایران. این نکتهای است که در روزنامة زبان آزاد و به قلم بهار عیناً نوشته شده است: «اینها که گفته شد از یکطرف و از طرف دیگر اقدامات دستهجات معلومالحال که به تحریک همسایگان بیمهر و برای بر روی کار آوردن عناصر معلومه و بر هم زدن انتخابات و تولید بحران، شب و روز در دوندگی و آنتریک و آنی از تهیه وسایل یک فساد و آشوبی که متأسفانه بهانه را خود وزرا به دست آنان دادهاند فارغ ننشسته و در تعقیب همان نیاتی که به شکل یک کودتا میخواستند نمایش دهند،(2)حالا هم کار کرده ولی بهقدری کارشان سهل شده است که تصوّر میکنند محتاج به چندان زحمت و مرارت نباشند.»
به هر حال هر چه بود، یک سر ماجرا «وزیر مالیه خرابکار» بود که به بحرانها دامن میزد. بهار نوشت این خرابکاران باید از کابینه اخراج گردند، کابینه ترمیم شود، جلو بحران سازان گرفته شود، امنیت و ثبات و آرامش به کشور بازگردد تا توطئه چینان و بداندیشانی که در راستای منافع بیگانه قدم برمیدارند، سرجای خود نشینند. با این وصف نباید دوستی و خصوصیتها باعث شود سیاستمداران و آگاهان قوم از «ملاحظه حفظ منافع مملکت» باز
داشته شوند. به عبارت بهتر «منفعت عمومی را بر منفعت خصوصی» باید ترجیح داد. اما کسانی مثل بهار که به این موضوع اساسی بها میدادند، اگر نگوییم وجود نداشتند، حداقل از انگشتان یک دست تجاوز نمیکردند. در واقع بهار دولتی را آماج حمله قرار داد که وزیر داخلهاش مستشارالدوله صادق بود و وزیر مالیهاش محتشمالسلطنه؛ دو فردی که آشکارا و نهان با گروه تروریستی کمیتة مجازات پیوند داشتند، اما طرفه اینکه این همه هشدار و بیدارباش، کسی را از خواب غفلت بیدار نساخت و نیروهای سیاسی را هشیار ننمود. البته دستهایی در کار بود تا این فریاد به گوش کسی نرسد، تعمداً جریانهای بحرانساز گوش خود را بر این نداهای رسا بستند و چشمان خود را بر حقایق نگشودند، این البته درست در راستای سناریوی از پیش طراحی شده مافیای قدرت و ثروت بود که نهایت آرزوی خود را استقرار دولتی دستنشانده میدانست.
ترمیم کابینه، امری بود ضروری و مورد نیاز جامعه؛ اینک در مجامع گوناگون صحبت از همدستی برخی از اعضای هیئت دولت با کمیتة مجازات بود، همه میگفتند به طور مشخص وزیر داخله و وزیر مالیه در بحرانسازی نقشآفرینی میکنند، باید تمهیدی اندیشیده میشد تا افکار عمومی از این فضای التهابآمیز آسوده گردد، اما در کمال تعجب اعتلاءالسلطنه رئیس کابینه وزرا، ترمیم کابینه را تکذیب کرد و به عبارتی آب پاکی روی دستهای کسانی ریخت که در صدد بهبود وضعیت کشور و به وجود آمدن فضای آشتی و تفاهم ملّی بودند. بهار که خود در زمرة طرفداران ترمیم کابینه بود، نوشت هدف او «جلوگیری از هجوم بحران و پیشرفت نیات سوء مشتی هرجومرجطلب» بوده است. او توضیح داد «در این موقع که بدخواهان از هر سو دهان برای بلعیدن هستی ما گشودهاند، به قدر قوه باید از بحران جلوگیری کرده و با مشت آهنین و قدمی محکمتر» امور جاری کشور را رتق و فتق نمایند و «جلو تعرضات مختلفه را با یک گذشت عالیجنابانه» یعنی کنار گذاشتن وزیر داخله و مالیه جبران نمایند(1)به یادآوریم در این زمان عدلالملک دادگر معاون وزیر داخله بود و نصیرالسلطنه معاونت وزارت عدلیه را بر عهده داشت، این دو تن به طور آشکار و نهان با سران کمیتة مجازات مرتبط بودند و به عبارتی در عملیات آنان ذیمدخل.
چند روز بعد یعنی روز سوّم محرم 1336 برخی مطبوعات تهران از خاتمه بازجویی اعضای کمیتة مجازات خبر دادند، طبق این اخبار استنطاق بیست و دو محبوس خاتمه یافت،(2)اما باز هم هیچ خبری به بیرون درز نکرد. معلوم نشد متهمین اصلی چه کسانیاند، عاملین ترور کسانی که کشته شدهاند کیانند، نیز چه ارتباطی بین این افراد و اتباع خارجه از سویی و مدیران و مسئولین کشوری و لشکری از دیگر سو و ارباب جراید از سوی دیگر موجود بوده است(3)در
همین اوضاع و احوال اخباری دال بر شکلگیری مجدد جوخههای ترور منتشر شد، یکی از این اخبار مربوط به تبریز بود، این شاید نخستین باری بود که خبر میرسید در شهرستانها هم کمیتة مجازات تشکیل شده است.
در اوایل سال 1336 مطابق با مهر و آبان سال 1296، تشکیلاتی به نام کمیتة مجازات در تبریز شروع به فعالیت کرد. این گروه ظاهراً به عملیاتی هم دست زده بود، در شماره 64 روزنامة ستارة ایران مطلبی در این مورد چاپ شده و اعلام گردید که فردی به نام حاجی میرزا علی نقی گنجهای عضو این کمیته است. در ارتباط با این موضوع مکتوبی از تبریز به دفتر ستارة ایران رسید که به این شرح بود: «در نمره 64 به استناد مکتوبی ممضای تبریز نوشته شده است آقای حاجی میرزا علی نقی گنجهای در کمیتة مجازات تبریز عضویت حاصل کردهاند موافق مکاتیب و تلگرافات اخیر این مسئله خلاف واقع بوده دامان ایشان از لوث اینگونه اعمال فضاحت آور بری است. بنابر این مینویسیم که ایشان در اینگونه عملیات که اخیراً در تبریز عرض وجود نموده شرکت ندارند و اخلاق ایشان مبرا از اینگونه شناعتکاریهاست و معلوم میشود نویسنده نسبت به ایشان مغرض بوده است.»
با تمام این اوصاف نخستین دلیل موجه برای از سرگیری عملیات ترور، سوءقصد نافرجام به قائممقامالملک بود که در ابتدای همین فصل به آن اشاره کردیم و اینک تفضیل آن را میآوریم. این عملیات در اواخر جمادیالاولی سال 1336 روی داد که منجر به کشته شدن همراه قائممقامالملک رفیع گردید ولی خودش مجروح شد. در آن زمان بلافاصله بعد از ترور رفیع، اعلامیهای که با پست به دفتر روزنامة رعد رسیده بود، چاپ شد. از شواهد اینگونه برمیآمد که باز هم کمیتة مجازات یا چیزی شبیه آن هنوز وجود دارد و به فعالیت خود ادامه میدهد. رعد نوشت این ورقه ژلاتینی را به نام «حریت مطبوعات» درج میکند. عین اعلامیه مزبور به این شرح است:
«ادارة جریدة رعد- به نام آزادی مطبوعات درج شود؛ تازیانه عبرت؛ ضربات متوالی هنوز اثری در هیئت دولت و مسئولین مقدرات مملکت ننموده. هر چه روز میگذرد بدبختی و ذلت شدیدتر و خطر انقراض و اضمحلال ایران قریبتر میشود. در مواقع خطر حتی در حیوانات هم حس اتحاد و اجتماع برای دفاع پدیدار، ولی گویا حس حیوانات را هم فاقد شدهایم. بسیار خوب هر چه حکومت بیاعتنایی کند خطر را به خود قریبتر مینماید. خائنین ولو از هر طبقه باشند به جزای اعمال خود میرسند. قائممقامالملک که یک روزی خود و پدرش... چندین ده هزار تومان مال مملکت را چاپیدند و ذخیره نمودند اکتفا ننموده به حمایت استبداد روس آزادیخواهان را در تحت شکنجه و عذاب قرار داده و به قضاوت سری خود یوسف
خان و عدهای از آزادیخواهان را بهدار آویخت. سپس شرم نکرده با کمال وقاحت با عمامه و لباس اسلام آتاشه میلیتر(1)سفارت روس شده بود و پس از اضمحلال رژیم روسیه مجدد به حرکات ارتجاعکارانه و تحریک به تشکیل هیئت علمیه و بسط اقتدار و سلطنت مفتخواران اشتغال یافته بود. اکنون برای تنبیه دولت و احزاب که به جدّیت در صدد اتحاد و دفع خرابیها برآیند حکم اعدام این خائن صادر و امر به اجرا شد و مجدد دولت را تذکر میدهیم که اگر به فوریت این اساس پوسیده را مبدل به یک ترتیب جدیدی نسازند مسئول و خیانتکار است. در خاتمه هیچ یک از احزاب و افراد حق ندارند استفاده از فداکاریهای دیگران نموده عملیات شجیعانه ترقی طلبان را به خود نسبت دهند. شعبه اجراییه مرکزی.»(2)
جالب است اعلامیه قبل از عملیات ترور صادر شد، به عبارتی آنان قتل رفیع را حتمی میدانستند. دو شماره بعد رفیع در همان روزنامة رعد به این بیانیه پاسخ داد. او خیلی مفصل توضیح داد که اولاً نه او و نه پدر و نه جدش در کارهای اداری دخالتی نداشتهاند تا مال ملّت را خورده و یا جمع نموده باشند. دوم اینکه یوسف خان و دیگران را روسها بهدار زدند و این عمل فقط در رشت صورت نگرفت و در اغلب جاها وقوع یافت. رفیع نوشت در آن ماجرا او هم جزو تماشاچیان بوده است، اگر کسانی که تماشاچی بودهاند و یا فقط این ماجراها را دیدهاند مقصر تلقی میشوند، پس همه مردم مقصرند. سوّم «قضیه سه روز قبل شما ثابت میکند که ما برای چه پناه به روسها برده بودیم. اگر به شما ذرهای [از آن خشونتها] نشان میدادند در هفت سوراخ مخفی میشدید. هنگامی که مرا شکار خود قرار دادید، دیدید مشغول چه کار بودم که همان کارهاست که باعث نجات و فلاح من و دیگران میشود. در پناهندگی خودم هم به هزار قسم خدمت نموده. هستند جماعت دموکراتها و دیگران که به واسطه زحمات من ایمن شده و از دست تعدی و قتل [روسها] نجات یافتند.»(3)لازم به یادآوری است وقتی قائممقامالملک هدف واقع شد، داشت به یک مرد فقیر پول میداد.
از این به بعد ظاهراً تصمیم بر این بود تا اختلافات سیاسی با گلوله حلوفصل شود. زیرا اینک کسانی از گروه همسوی با کمیتة مجازات هم ترور شدند. رجب سال 1336 مصادف با اواخر سال 1296 خبر رسید مدیر روزنامة کوکب ایران ترور شده است، نیز به سوی تقی بینش تیری انداخته شد که باعث مجروح شدن وی گردید. بینش از رهبران گروه دمکراتهای ضدتشکیلی بود. به سوی فردی اسکندربیگ نام از اهالی قفقاز هم تیراندازی شد؛ تیر از پشت به او اصابت نمود و باعث مجروح شدن وی گردید. در این هنگام سردار محیی شبنامهای منتشر کرد و از این مرد دفاع نمود و او را به کسانی که عنوان سردار بر خود نهاده بودند
ترجیح داد(1)همزمان در برخی شهرهای ایران مثل قزوین هم تروریسم مجدداً شکل گرفت. به سوی دو تن به نامهای موثق دیوان و یمین خاقان تیراندازی شد که این دومی مجروح گردید، اما به اولی تیری اصابت نکرد. دو عکاس سربریده شدند، «میگویند برای روسها قوادی میکردند.» رئیس نظمیه قزوین که علیالقاعده خود متولی نظم و امنیت شهر بود مضروب گردید، اندکی بعد وی از آثار جراحات وارده درگذشت. از طرفی بینوایان در شهر هنگامهای به پا کردند، هیچکس جرأت نداشت دکان خود را باز کند، «کسی از ترس فقرا و گرسنهها نمیتواند عبور کند.» میگفتند تروریسم جدید کار آنهاست(2)به تحریک گروه افراطی دمکراتها، فقرای شهر به شورش و بلوا دست زدند، چند خانه غارت شد، شکم کمیسر بازار را پاره کردند، حکومت قزوین هم سه هزار تن از بینوایان را از شهر اخراج کرد، جمعی از دمکراتها دستگیر شدند، ایلات مسلح گردیدند و با کمک نظمیه تلاش نمودند امنیت را به شهر بازگردانند(3)
اندکی بعد در زمستان سال 1296 بار دیگر قبل از اینکه مستوفیالممالک، شخصیت مورد حمایت گروه افراطی، به ریاست وزرایی نایل آید، حملات روزنامههای افراطی به مخالفین شدت یافت. در این دوره باز گروههای افراطی و ارگانهای آنها به میدان آمدند و با بدترین تعابیر مخالفین را به باد ناسزا گرفتند. از محاکمه، مجازات و نظایر آنها سخن به میان آوردند، رجال مشهور را متهم به خیانت، اجنبیپرستی، فقدان شرافت ملّی، وطنفروشی و امثالهم کردند و خطاب به مردم گفتند اگر این دسته افراد از سوی آنها بازپرسی میشدند، اگر به مجازات میرسیدند و اگر خوفی در دل آنها کاشته میشد، دیگر به فکر اشغال مقام وزارت برنمیآمدند. روزنامة ستارة ایران خطاب به مردم نوشت: «ملّت مملکت آتش گرفت! ملّت شهرهای عمده شما طعمه غارت شد! ملّت، نصف بیشتر سکنه این سرزمین که به اسم ایران معروف است، گدا، پریشان، گرسنه، آواره از مسکن و هستیشان به یغما رفت اینک ویلان و سرگردانند!»(4)لازم به یادآوری است که این حملات علیه شاهزاده عینالدوله صورت میگرفت که از چندی قبل به جای علاءالسلطنه مقام ریاستوزرایی را به دست گرفته بود.
وقتی برخی از اعضای تأمینات از پیگیری پرونده خودداری کردند و استعفا دادند، وستداهل احمد خان صفا را به ریاست تأمینات برگزید. احمد خان صفا به تاریخ 1294 قمری در شهر تبریز به دنیا آمد. پس از مدتی عازم استانبول شد، به سال 1326 در دوره موسوم به استبداد صغیر در انجمن سعادت استانبول فعالیت میکرد، در همانجا وارد یک مدرسه نظامی گردید و بعد از ورود به ایران متصدی مشاغل نظامی گردید. وقتی اعضای کمیتة مجازات دستگیر شدند او از سوی وستداهل رئیس نظمیه، کمیسر اداره تأمینات گردید، بازجویی از افراد دستگیر شده به عهده او بود. او بازجویی اعضای بازداشت شده کمیته را پیگیری کرد و به نتایجی در خور اهمیت دست یافت و درست به همین دلیل کشته شد. قتل احمد خان صفا وقتی روی داد که متهمین کمیتة مجازات در حبس بودند. نوبهار این جنایت را به این شکل بازتاب داد: «هفت و نیم بعد از ظهر دیروز شخص مجهولی آقا میرزا احمد خان صفا مستنطق تأمینات نظمیه را در دم منزل خودش کشتهاند. هنوز قاتل دستگیر نشده و آژان پست هم در آن موقع حاضر نبوده و قاتل فرار میکند.»(1)قتل احمد خان روز آخر صفر 1336 روی داد، روزنامة ایران این خبر را به این شکل منعکس ساخت:
«شب یکشنبه قریب سه ساعت از شب گذشته، میرزا احمدخان صفا که یکی از اعضای عامله و رئیس شعب اداره تأمینات بود، در خیابان قرب منزل سپهدار اعظم موقعی که به منزل خود میرفته مورد اصابت شخص مجهولی واقع و هدف گلوله موزر واقع گردیده، به واسطه اصابت گلوله فوت میشود. پس از وصول خبر به کمیساریا، مأمورین اعزام و او را برای معاینه به مطب نظمیه آورده و برای دستگیری مرتکبین اقداماتی شد. همان شب و روز بعد چند نفری دستگیر و تحت استنطاق میباشند.»(2)
سندی منحصر به فرد در مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران وجود دارد که به دنبال قتل احمدخان صفا رئیس اداره تأمینات نظمیه خطاب به رئیسالوزرا نوشته شده است. به روایت این سند، قتل احمدخان «جزای طرفداری بود که در موقع استنطاق بهائیها که به اسم کمیتة مجازات سلب آسایش و امنیت را از عموم نموده و مایه اختلال اوضاع زندگی شدهاند»؛ دانسته شد. در این سند آمده است که غیر از دو تن بهائی یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده، اسامی اشخاص دیگری را که با این فرقه ارتباط دارند ذکر نکردهاند. نامه خاطرنشان میسازد که نام ابوالفتحزاده و منشیزاده را هم در دوسیه استنطاقات، احمد خان صفا به این دلیل آورده است که دستگیری آنان به اراده او نبوده است. سند مدعی است احمد خان بقیة قاتلین را فراری داده است، احسانالله خان قاتل منتخبالدوله؛ احمد آقای روحی و میرزا ضیاءالله که اعضای عمدة کمیتة مجازات تلقی شدند، در زمرة این فراریان بودند که «هر کدام در یک محلی مشغول عیش و نوش میباشند.» در این نامه که با نام «کمیته سیمرغ» نوشته شده آمده است که «تا حال نوبت دشمنان دین بود، حال موقع عملیات ما است.» در ادامة نامه آمده است این نخستین
عملیات آنهاست که ادامه خواهد یافت: «به موجب استناد همین ورقه اگر جزای مرتکبین جنایات که تاکنون محرم اسرار تمام اوضاع مملکت بوده و با مواجبهای عمده پرورش دادهاید و از زهر قتالشان غفلت داشتهاید شروع شد فبه المراد والّا ما که بر تمام احوال و اسرار اطلاع داریم نخواهیم گذاشت که کابینة وزرا از طایفه [بهائی] تشکیل شود؛ زیرا که اینها شروع به وزیرکشی هم خواهند کرد تا اینکه دیگر کسی زیر بار وزارت نرود و میدان را برای خود مصفا نمایند منتخبالدوله را کشتند که مقامش به کمالالوزاره برسد. همچنین به شما وزرا هم خواهند پرداخت، این رشته سر دراز دارد...»(1)ماجرا هر چه بود، کمالالوزاره رئیس اداره مالیاتهای مستقیم تهران وزارت مالیه و رئیس اداره خبازخانه از منصب خود استعفا کرد، احتمال داده شد استعفای او قبول و فردی دیگر به جایش منصوب گردد(2)
نکتة مهم این است که روزنامة ستارة ایران این استعفا را بر کمالالوزاره نبخشید، این روزنامه در یکی از شمارههای خود شدیداً به وثوقالدوله حمله کرد، حال آنکه در این زمان او هیچگونه مسئولیتی نداشت. از این بالاتر این روزنامه منتخبالدوله را خائن تلقی کرد و بالاتر اینکه کمالالوزاره را هم خائن عنوان نمود. این در حالی بود که کمالالوزاره با کمیتة مجازات همکاری میکرد و این لحن سخن در مورد او بسیار عجیب مینمود. اما مسئله مهمتر این بود که با استعفای کمالالوزاره موافقت نشد، او خود نوشت به دلیل مشکلات خبازخانهها از شغل خود استعفا کرده اما پذیرفته نشده است(3)نامه محتشمالسلطنه وزیر داخله وقت هم در مورد مخالفت با استعفای او چاپ شد. این مرد خود از حامیان کمیتة مجازات بود.
به واقع استعفای کمالالوزاره، انتقاد ستارة ایران از او، بحث قتل صفا و شایعات و مطالب متفاوت و متناقض برای این بود تا به قول عینالسلطنه «ایز» گم کنند، این تلاشها در یک زمینه به نتیجه رسید، قتل احمد خان هرگز پیگیری نشد، هیچکس نگفت آخر به چه دلیل این مرد را کشتند و بالاتر اینکه بعدها هم هیچ سخنی در ارتباط با آن به میان نیامد. اما کمالالوزاره نتوانست از این جنگ زرگری رهایی یابد، او را دستگیر کردند، اما وی در بازداشتگاه نظمیه خود را به دیوانگی زد و با قرار وثیقه آزاد شد.
بعد از قتل صفا، بازی شگفتانگیزی رخ داد تا اصل پرونده را تحتالشعاع قرار دهند، کمیتة مجازات در حالیکه عمدة گردانندگان آن در حبس بودند، اعلامیهای منتشر کرد و به ستارة ایران حمله برد. ستارة ایران بر این باور بود که احمد خان صفا به دست نیروهای کمیتة مجازات کشته نشده است، اما کمیته در یکی از اعلامیههای خود نوشت مواضع این روزنامه «فوقالعاده موقع تعجب واقع شده.» اظهارات ستارة ایران «پوچ» دانسته شد، که جعلیات
هستند، نیز پرسیده شده بود از این جعلیات و انتشار آنها چه فایدهای نصیب میشود و گرانندگان آن روزنامه به چه دلیل «یاوه سرایی» کردهاند. سرتاسر قضاوت و مطالب ستارة ایران «بیاساس و غیر قابل قبول» دانسته شد، دلیل امر این بود: «آیا هیئتی غیر از ما وجود خارجی دارد؟ اظهارات بیمعنی یعنی چه!» نویسندة مقاله ستارة ایران مطلب خود را با امضای م خ ف، امضا کرده بود، بیانیهنویسان نوشتند از حرف م جز مزخرف، خ خیانت و ف فضولی چیزی دیگر نمیتوان استنتاج کرد. در ادامه آمده بود: «شعبه اجراییه از طرف ماست، اعمال و افعالش مطبوع و مقبول است، بدگویی تا کی، یاوه سرایی تا چند؟ مرتجعین مملکت بر باد ده به کیفر کردارتان دچار خواهید شد عنقریب است انتقام از آستین عدالت بیرون خواهد شد و داد مظلوم را از ظالم خواهد گرفت منتظر سوء رفتارتان باشید، از حرکات جاهلانه خود دست بردارید، همیشه حق حکمفرماست. کمیتة مجازات.»(1)
ستارة ایران قتل احمد خان صفا را به باد انتقاد گرفت و علیه عاملین آن برآشفت. این موضوعی است که نشان میدهد قاتل یا قاتلین احمدخان صفا با کمیتة مجازات اختلافنظر اساسی داشتهاند و به قول مشهور از دو سرچشمه متفاوت سیراب میشدهاند. همان طور که بارها تکرار کردهایم، بین مواضع ستارة ایران و کمیتة مجازات قرابت بسیار وجود داشت، بالاتر آنکه بزرگترین مدافع مطبوعاتی کمیته، گردانندگان ستارة ایران بودند؛ بین ستارة ایران و گروه ضد تشکیلی هم مناسبات تنگاتنگی وجود داشت، محکومیت قتل صفا توسط این روزنامه را باید در این راستا مورد ارزیابی قرار داد و این نشان میدهد که سند مورد اشاره واقعیتی را نشان میدهد. اما در عین حال، همان زمان که ستارة ایران تروریستهای قاتل احمد خان را به باد انتقاد گرفت، فردی گمنام نامهای نگاشت و در آن مدیر این روزنامه را مورد حمله قرار داد، در این نامه که به هر انگیزهای نوشته شده بود، کمیتة مجازات را به دروغ مخالف ستارة ایران دانست؛ «زیرا پس از استفادههای بسیار، قتل صفا را که از طرف کمیته بهعمل آمد، این عمل را استهزا نمود و بهعنوان "پیغام" در روزنامة خیانتپیشه خود توهین نمود.» کشندگان صفا بیانیهای منتشر کرده بودند که در آن آمده بود: «و شما روزنامهنویسان وطن فروش که یکی بهعنوان پیغام و دیگری صفا مُرد عملیات قهرمانان ایران را استهزا کردید، به کیفر خواهید رسید.»(2)
میبینیم کمیتة مجازات مسئولیت قتل صفا را به گردن گرفت، علت این بود که در این زمان باز هم مستوفی قدرت را به دست داشت، حال آنکه قتل صفا در دوره ریاست وزرایی عینالدوله روی داده بود. به واقع چند روزی بعد از اینکه عینالدوله به ریاست وزرایی دست یافت، صفا کشته شد، چند روز بعد از این قتل هم او استعفا داد. علت جنگ زرگری کمیته
موسوم به سیمرغ و کمیتة مجازات چیست؟ چرا ستارة ایران مسئولیت قتل را از گردن کمیتة مجازات برداشت ولی کمیته بعداً مسئولیت را پذیرفت؟ شاید کمیته میخواست رعب خود را باز هم به نمایش گذارد و نشان دهد با اینکه اعضای اصلیاش در بازداشت به سر میبرند، همچنان فعال است. میدانیم که بعد از این قتل و بعد از استعفای مستوفیالممالک؛ صمصامالسلطنه بختیاری قدرت را به دست گرفت و اعضای بازداشت شده کمیته را آزاد کرد. دیگر اینکه کمیته سیمرغ علت قتل احمد خان را این میدانست که وی به ارتباط تشکیلات کمیتة مجازات با محفلی از بهائیان پیبرده بود، صفا فقط نام منشیزاده و ابوالفتحزاده را اعلام کرد که البته به قول این اعلامیه بهائی بودند، لیکن وی از افشای اسرار بیشتر خودداری نمود و به طور خاص از ضیاءالله و احسانالله خان که آنها هم بهائی بودند، سخنی به میان نیاورد. اعلامیه کمیته موسوم به سیمرغ به این موضوع اشاره دارد که هدف متهمین کمیتة مجازات صرفاً قتل چند تن نبود، بلکه آنان اهداف مهمتری را در دستور کار قرار داده بودند. از آن سوی، ستارة ایران قتل یاد شده را منسوب به کمیته ندانست، اما کمیته خود مسئولیت یادشده را به گردن گرفت. در هر حال هم از مطالب ستارة ایران، هم اعلامیه کمیتة مجازات که به دست بقایای آنان منتشر شده بود و هم از اعلامیه کمیته موسوم به سیمرغ اینگونه استنباط میشود که صفا به راز مهمی دست پیدا کرده بود که باید کشته میشد. نکته دیگر اینکه هرگز توضیح داده نشد، با اینکه سران کمیته بازداشتند، چه کسانی در قتل صفا مداخله کردند و او را نابود نمودند؟ به این سؤالل پاسخی داده نشد کما اینکه به پرونده قتل صفا هم هرگز رسیدگی نشد.
به دلیل هرجومرج و فضای رعب و وحشت، کم نبودند روشنفکرانی که از استقرار نوعی استبداد حمایت میکردند. روشنفکری مثل ملکالشعرای بهار به صراحت در کتاب تاریخ احزاب سیاسی به مناسبت بحث انتخابات مجلس چهارم مینویسد: «تنها انتخابات تهران در همان اوقات به جریان افتاد و هر دو دسته دمکرات به شرکت، اکثریت [را] بردند و اگر یک دسته میبودند و انتخابات را به تعویق نینداخته بودند، مجلس چهارم در دست این حزب افتاده بود و دولتی که منظور بود به وجود میآمد، نظیر دولتی که به دست آتاتورک و بعدها در آلمان به دست نازیها به وجود آمد.»(1)در جای دیگری از همان کتاب باز هم بهار وثوقالدوله را در دوره دوّم ریاست وزراییاش مورد نقد قرار میدهد که چرا «نخواست یا جرأت نکرد که طرز کار آتاتورک یا موسولینی را پیش گیرد و این کار بعدها صورت گرفت... ولی به دست عدهای قزاق نه به دست عدهای عالم و آزادیخواه!»(2)به این موضوع کاری نداریم که آیا با در پیش گرفتن روش هیتلر و موسولینی جایی برای آزادی باقی میماند یا خیر و یا اینکه اصلاً به لحاظ شرایط تاریخی و وضعیت خاص ایران امکان ظهور جنبشهای فاشیستی میتوانست وجود داشته باشد یا نه؛ مهم این است که کار مشروطه به جایی رسیده بود که امثال بهار هم فاشیسم را بر هرجومرج ترجیح دادند.
به هر حال بهار چند روزی بعد از دستگیری سران کمیتة مجازات، این بار هم مقالهای نوشت و از بی قانونی، هرجومرج و بی نظمی کشور به شدت انتقاد کرد. در این مقاله بهار دیوانسالاران کشور را توصیه کرد که برای اجرای قانون روشی استبدادی در پیش گیرند. وی نوشت میبیند هیچ کاری در کشور صورت نمیگیرد، «هیچکس از هیچکس نمیترسد»، اما نباید تصور کرد اگر کمیتة مجازات بود مسئولین احساس ترس میکردند، به نظر او این دیدگاه هم اشتباه است. به نظر بهار ترس از کمیتة مجازات «ترس رسمی» نبوده، این ترس «مثل ترسی است که مردم از حریق یا فرود آمدن سقف یا غرق کشتی داشته باشند، او ترس نیست.»(3)بهار استدلال کرد ترور قادر نیست طرز رفتار و اخلاقیات قومی را دگرگون سازد و این حربه قادر نیست برای تمام احوال منشاء اثر باشد. بهار نوشت: «بیم نیست، چرا؟ چون قانون نیست. قانون نیست برای چه؟ چون استبداد نیست!»
حال که چنین است چه باید کرد؟ به نظر بهار باید اندر ضرورت استبداد سخن گفت، اما استبدادی که برای اجرای قانون به کار گرفته میشود، «دولتی که استبداد نداشته باشد، هیچکس به او اعتنایی نخواهد داشت، هر چه استبداد یک دولت بیشتر است، نظم آن دولت زیادتر است.» او ادامه داد ایران قانون دارد، اما برای اجرای قانون «آدم مستبد لازم است.» به نظر او وقتی یک وزیر ملاحظهکار و مردد و دودل شد، قانون فاسد میشود. باید وزیر قانون را مقابل خود بنهد و هرچه قانون میگوید «با کمال استبداد و خونسردی به موقع اجرا بگذارد.» مردم از ناپلئون میترسیدند زیرا اوّل قانونگذاری کرد و بعد با استبداد آن را اجرا نمود: «بیم نیست، امید نیست، خائن از مجازات نمیترسد، خادم هم امیدوار به ترفیع رتبه نیست و بدون این دو اصل کلی نظام اجتماعی - بیم و امید - محال است یک مملکت اداره شود.»
به نظر بهار بدبختی این است که ایران «مرد قانون» ندارد. اگر این مرد وجود داشته باشد، قانون وجود ندارد: «ما قانون نداریم و نمیخواهیم داشته باشیم، ما مجالس ملی را دوست نداریم، ما برای تعویق مجلس قانونگذار خودکشی میکنیم(4)و ما میل نداریم مجلس داشته
باشیم. ما میخواهیم مملکت به هرجومرج اداره شود تا به همه کس بتازیم و به همه کس فحش بدهیم و از همه کس رشوه و تعارف و اعانه و قرض بستانیم!»(1)
او نوشت در ایران عدهای حکومت ضعیف میخواهند تا قوانین را زیر پا نهند و کشور را آشفته سازند. علت امر این است که این دسته افراد از قانون میترسند، «برای اینکه ما را با بودن قانون به هیچ جا راه نمیدهند»، این است که این عده در برابر قانون و مجلس ملی «جست و خیزها» کرده، جلسات پیاپی برگزار میکنند تا انتخابات مجلس و یا تشکیل آن را به تعویق اندازند: «نه! این نمیشود، دولت راست که تمام قد برخیزد. تا زود است و کار از کار نگذشته به اطراف خود مثل پلنگ گرسنه نگاه کند و ببیند این سفلهگان بیرحم چه میکنند و چه میخواهند و هر کس مفسد است بی درنگ دستگیر کنند و تفاوت نگذارند!» بهار از مردم خواست برای تشکیل مجلس به پا خیزند(2)
مخالفین تشکیل مجلس کسانی نبودند جز دار و دسته کمرهای و گروه ضدتشکیلی او؛ اینان روزنامة افراطی ستارة ایران و البته کوکب ایران و صدای ایران را بلندگوی تندرویهای خود کرده بودند، اجازه نمیدادند نظم و آرامش به کشور بازگردد، هر تلاشی به این منظور صورت میگرفت با مخالفت جدی آنان مواجه میشد. گروه ضد تشکیلی همگام با جراید تحت نفوذ خود؛ تلاش میکرد فضای هرجومرج را همچنان زنده نگهدارد، سقوط کابینهها را سرلوحه کار خود قرار دهد و از تشدید فضای رعب و وحشت استقبال نماید. بازوی عملیاتی آنان یعنی اعضای کمیتة مجازات به زندان افتاده بودند، اما عجب اینکه این گروه همچنان بر طبل بحران سازی میکوبیدند و تشتت و بینظمی را تبلیغ میکردند. آنان نمیگذاشتند مجلس تشکیل شود، گروه ضدتشکیلی به هر نحوی شده مانع از گردآمدن نمایندگان پارلمان در صحن بهارستان میشد. صدای ملکالشعرای بهار در این زمان از همه بلندتر بود که به شدت به این اعمال میتاخت و عوامفریبان را رسوا میساخت.
شاید بهار نخستین کسی بود که از واژه تروریزه کردن برای تفسیر اعمال این دسته افراد استفاده کرد. او در اعتراض به مخالفین برگزاری انتخابات، شجاعانه نوشت: «ما از کسی نمیترسیم، افکار را نمیشود تروریزه کرد.» او به شکلی منطقی استدلال کرد باید قبل از خاتمه جنگ مجلس ایران تشکیل شود، این موضوع از آنجا اهمیت بیشتری مییافت که لازم بود بعد از جنگ نهادی زمینه مشارکت ایران را در کنفرانس صلح فراهم میساخت، بهواقع حق با بهار بود؛ وقتی جنگ خاتمه یافت و کسانی که تا همین دیروز مخالف تشکیل مجلس بودند، به دولت فشار آوردند نمایندگانی به کنفرانس صلح اعزام دارد، دولت به خواسته آنان تن داد،
دولتی که باز هم در دست وثوق قرار گرفته بود. اما همان طور که از چند سال قبل پیشبینی میشد این گروه را حتی به جلسات کنفرانس صلح راه ندادند. بهار در افشای روشهای این گروه نوشت: «عجبا! هر منطقی را میخواهند به زور تروریزهکردن افکار و در سایه کلمات «دشمن»، «اجنبی»(1)فلان و بهمان در دماغها فرو ببرند!» او که از رفتار و اعمال گروه مخالف تشکیلات خود به شدت برآشفته بود، ادامه داد: «مگر نمیبینید که هجوم بلایا و محن چگونه اطراف شما را گرفته است؟ مگر ناله ولایات، خانمان خراب شد و شهرهای ویران و عائلههای دربدر ایران را نمیشنوید؟ مگر ویرانی سرتاسر ایران دلهای شما را به درد نمیآورد؟ مگر قحطی، گرسنگی، بی صاحبی و عدم امنیت عمومی که در زیر ملیونها مظالم سیاه حکام نابکار، کوی و برزن این مملکت بدبخت [را] احاطه کرده است، احساسات شفقتآمیز شما را حرکت نمیدهد؟ مگر از دست رفتن اقتدار و مرکز و هرجومرج سیاه که هر روز به دست این خائنین و دستنشاندگان اجانب در اطراف و پیرامون مقامات ملکی ما حلقه میزند، شما را متنبه نمیسازد؟ دیگر منتظر چه هستید؟ و چرا نمیگذارید مجلس ملی زودتر افتتاح یافته و خط مشی معینی که بتواند زحمات سایرین را نیز منجر به یک نتیجه بنماید در مملکت ایجاد شود!»
گروه ضدتشکیلی و ارگانهای مطبوعاتی آنها به عنوان اینکه هنوز مهاجرین از مهاجرت بازنگشتهاند، مانع از تشکیل مجلس میشدند، اینان میگفتند باید همه دمکراتهای قبل از جنگ در تهران حضور یابند و آنگاه انتخابات مجلس برگزار گردد و آنها هم وارد پارلمان شوند. اما مسئله این بود که این عده به اصطلاح مهاجرین یا در آلمان در اطراف تقیزاده جا خوش کرده و به ایران نمیآمدند و با وصف مخالف خوانی خود؛ از دولتهای ایران هم پول میگرفتند و یا اینکه به نقاط دیگر جهان رفته بودند. همه در اطراف و اکناف عالم پراکنده شده و به کشور باز نمیگشتند. بهار نوشت اینان به نام مهاجرین در کشور بحران سازی میکنند، اما «...چه باید کرد که به نام مهاجر و انصار هر روز عوایقی است که در جلو سرعت افتتاح پارلمان تهیه شده و میترسیم که به همین عناوین سیاه که همه بهدستور و نقشه اجانب و مطابق آسایش روح دشمنان این آب و خاک است، افتتاح چهارمین کمیته آمال ملت دستخوش این قبیل عوایق شده و پس از چندی هجوم حوادث و انقلابات دیگر به ما اجازه دعوی حیات و رشد سیاسی هم ندهد.»(2)همین طور هم شد، مجلس چهارم وقتی شکل گرفت که رضا خان یکهتازی میکرد، رضا خان را همین دسته بحرانسازان به رضا شاه تبدیل کردند.
بازمیگردیم به بحث کمیتة مجازات: به دنبال دستگیری حاجی بابای اردبیلی اشخاص دیگری هم از طرف اداره نظمیه بازداشت شدند، مطبوعات گزارش میدادند این افراد هر روز
استنطاق میشوند، نیز میگفتند از قرار معلوم راپورت استنطاق و کشفیات اداره نظمیه به زودی تقدیم هیئت دولت میشود تا تکلیف نهایی معلوم گردد(1)نیمه اوّل ذیقعده سال 1335 شمسی درست بعد از دستگیری اعضای کمیتة مجازات و نیز تکمیل پرونده آنان، به گزارش زبان آزاد، «آقا میرزا حبیبالله خان آموزگار شیرازی» که به نوشته این روزنامه از دانشمندان به حساب میآمد و در روزنامة صدای ایران به مدیریت نیّرالسلطان نوائی سمت «سرمحرری» داشت، از کار خود استعفا داد، آموزگار از این روزنامه خواسته بود کنارهگیری او را انتشار دهد(2)روزنامة مزبور یکی از جراید افراطی تهران و از سخنگویان کمیتة مجازات و گروه ضدتشکیلی به شمار میآمد که نیرالسلطان آن را اداره مینمود. همین زمان در اواسط ذیقعده سال 1335 دکتر ابراهیم شفیعزاده که جزو محبوسین کمیتة مجازات بود، تبرئه و آزاد شد(3)با این وصف روند بررسی اتهامات اعضای دستگیر شده کمیتة مجازات به کندی پیش میرفت.
نیمه دوّم ذیقعده سال 1335، اولیای دم منتخبالدوله، تظلم کردند و در نامهای به رئیسالوزرا نسبت به اهمال در بررسی پروندة دستگیرشدگان کمیتة مجازات هشدار دادند. بازماندگان منتخبالدوله در نامة خود از دولت و وستداهل تشکر کردند که کمیتة مجازات را کشف کرده و قصد «مجازات دادن این دسته مردمان آدمکش تاریخی» را دارند. در همین نامه ابراز تأسف شده بود که از «گوشه و کنار بعضی از اشخاصی حمایت از این دسته مردمان آدمکش» میکنند تا شاید در مجازات آنان تخفیفی داده شود و «شاید بتوانند بعضی را که مانند سائرین جز کشته شدن سیاست دیگری ندارند»، به مثلاً حبس ابد محکوم نمایند. آنان نوشتند تلاش بر این است تا با تخفیف مجازات از اعدام به حبس ابد، «روزنة استخلاص» همیشه وجود داشته باشد، با این روش ترس و وحشت استمرار مییافت و وحشتسازان فرصت مییافتند «کمیتة مجازات دیگری را شایع و هرج(4)و مرج را در مملکت برقرار سازند.» در ادامه نوشته شد: «هیئت دولت ابدمدت عادله بهتر از ماها مسبوق است که مباشر قتل، خون خود را به همان صد تومان یا پانصد تومان که از پول دهنده دریافت میدارد فروخته و دیگر خون او برای اولیا دم قیمت نداشته؛ قاتلین حقیقی [قربانیان] ما آمرین کمیتة مجازات بوده و آنها هستند که دولت عادله باید امر به قتل آنها بدهد...تا به مراتب عدالتپروری دولت واقف و آن را حافظ جان و مال خود شناسند». ابراز امیدواری شده بود که «دولت ابدمدت قاهره طوری جزای این مردمان آدمکش را بدهد که همان قسم که در تواریخ اسم این کمیته باقی خواهد بود، سیاست واقعه نیز تاریخی و ضربالمثل و اسباب عبرت شده، دیگر احدی به خیال
تأسیس این قبیل کمیتههای آدمکش برنیاید.» در خاتمه یادآوری شد بقیه اعضای کمیتة مجازات هم باید دستگیر شوند و به مکافات عمل برسند، از سویی چون جنایات انجام شده از سوی کمیته «پلیتیکی» بود، حکم آنها هم مستقیماً باید از طرف هیئت دولت داده میشد. این نامه به امضای اعلمالدوله سردار انتصار ، صحتالدوله، و دکتر غلامحسین خان بستگان منتخبالدوله رسیده بود(1)این کمیته پلیتیکی چه کمیتهای بود؟ آیا غیر از کمیته دمکراتهای ضدتشکیلی کمیتهای دیگر وجود داشت که از اعمال جنایتکارانه اعضای کمیتة مجازات حمایت کند و این حمایت خود را به صریحترین وجهی در ارگانهای خود بازتاب دهد؟ آمرین چه کسانی بودند؟ معلوم است که به دید اولیای دم منتخبالدوله، اینان کسانیاند که در ادارات دولتی جا خوش کردهاند و دیگران را جلو انداختهاند تا خود جان به سلامت برند.
از این سوی متجاوز از چهل روز بعد از دستگیری اعضای کمیتة مجازات، خانوادههای آنان نامههایی به شاه و هیئت دولت و مطبوعات نوشتند. در این نامه آمده بود که برخی از اعضای خانوادههای آنان بیش از چهل روز است که زندانی هستند؛ در این نامه از محبوسین دفاع شده و آمده بود که اینان قاتل نیستند. تقاضا شده بود پرونده این عده به عدلیه ارسال شود تا گروه دستگیر شده سریعتر محاکمه شوند(2)در پاسخ به این نامه زنی از خانواده مقتولین نامهای نگاشت و ضمن ابراز همدردی با آنان توضیح داد اگر خانواده آنها چهل روز است بازداشت هستند، جوان او با گلوله موزر سوراخ سوراخ و مدفون شده است. به عبارتی وی که مادر آن جوان است دیگر امیدی به بازگشت فرزند خود ندارد، حال آنکه خانوادههای یاد شده میتوانند امیدوار باشند روزی همسر و یا فرزند آنان به خانه باز خواهد گشت. آن زن که از قرائن و شواهد پیداست باید مادر منتخبالدوله باشد، ادامه داد با این وصف او خانوادههای محبوسین را از خود بدبختتر میداند، زیرا او منشاء بدبختی را میشناسد اما ظاهراً خانواده زندانیان کمتیه این موضوع را هنوز در نیافتهاند. به عبارت بهتر اینگونه به نظر میرسد که این خانواده را از حقیقت امر ناآگاه نگهداشتهاند و این خانواده را از عواقبی که در انتظار اعضای خانوادهشان است، بیخبر گذاشتهاند: «بیچاره همدردهای من، خیال میکنم اطرافیهای شما در دوستی و صمیمیت نسبت به شما خیانت کرده تاکنون نگذاشتهاند به سمع شما برسد و دانسته باشید که همین محبوسین شما هستند که اعضای کمیتة مجازاتاند! همین محبوسین هستند که مفتن فیالارض و مجازات ایشان در شرع معین شده است، همین محبوسین هستند که مقصرین دولتند... همین محبوسین هستند که دود آتش آنها صفحات تاریخ رشد و تربیت را سیاه و لکهدار نموده و اگر آن لکهها برداشته نشود، اسباب ننگ ایران و ایرانیان فراهم خواهد بود.» زن یاد شده در ادامه یادآوری کرد با اینکه همسران بازداشت شده زنان متظلم، از اجزا
و کارمندان دوایر اداری هستند و با اینکه ده سال است از مشروطه ایران میگذرد، اما این عریضهنویسان هنوز الفبای مشروطه را نمیدانند. توضیح اینکه طبق قوانین مشروطه، محکومین عادی را به عدلیه اعزام میکنند، اما محکومین نظامی به دادگاه نظامی و محکومین دولتی در دادگاه ویژه کارکنان دولت محاکمه میشوند، به این دادگاه «محکمه دولتی» میگویند(1)این نامه با امضای جمیله به دفتر روزنامة زبان آزاد رسیده بود.
چند روز بعد همسر اسماعیل خان رئیس مقتول انبار غله شکوائیهای برای هیئت دولت و مطبوعات ارسال کرد. او از سوی فرزندان یک، چهار و هفت ساله خود نوشت بعد از قتل همسرش پروندة مربوطه به عدلیه رفته است، اما این امر وقتی روی داد که هنوز قاتلین و آمرین دستگیر نشده بودند؛ یعنی همان کسانی که به تعبیر او «به خیال نفع شخصی و اداری» به این جنایت دست زده بودند. اینک شبکه کمیتة مجازات کشف شده، عاملین و آمرین همه دستگیر گردیده، پروندة ناقص تکمیل شده و همه میدانند کمیتة مجازات عامل آن وضعیت بحرانی و قتل و رعب و وحشت بوده، بنا براین پرونده یاد شده باید از عدلیه به مقامات مسئول تحویل داده شود تا متهمین در محکمه دولتی محاکمه شوند(2)
از سویی، درست زمانی که بحرانهای فراگیر به اوج خود میرسید و زمانی که اعضای کمیتة مجازات در بازداشت به سر میبردند، سروصدای دیگری هم بلند شد. این سروصدا از جانب برخی زرتشتیان صورت گرفت که عدهای از همکیشان خود را به قتل میرسانیدند. قتل این عده به این دلیل صورت میگرفت که جوانان زرتشتی را تشویق به گروش به بهائیگری میکردند، اینکه این عده زیر سیطره اردشیر ریپورتر قرار دارند و این ریپورتر با فعالیتهای خود به کیش زرتشتی و وحدت جماعت لطمه میزد. به طور مثال فریدون زرتشتی عریضهای به دولت و جراید ارسال داشت و نوشت یک هفته است «از راه غرضرانی و طرفیتورزی برخی از همکیشان خود، بدون هیچ تقصیری به دسایس آنتریکچیهای بی انصاف و اسبابچینیها در نظمیه قم» بازداشت است. اتهام وی قتل ماستر خدابخش عنوان شد، فریدون نوشت حاضر است محاکمه گردد تا نتیجه معلوم شود، اما واقعیت این است که زمان قتل خدابخش او در منزل بستری بوده است. فریدون توضیح داد یک زرتشتی است که لباس نظامی پوشیده و مشغول سربازی است. اما «سایر برادران همکیشم که باید به من تأسی نمایند بدبختانه از این اقدام مقدس من اغلب خوشوقت نمیباشند و مرا یک نفر آدم بد تصوّر میکنند و علت غفلت آنهاست که نمیدانند چه باید کرد.» وی نوشت هر چه زودتر محاکمهاش کنند تا بیتقصیریاش اثبات و اتهام زنندگان را هم محاکمه نمایند تا نتیجه تحقیقات بهتر معلوم گردد. در ادامه آمده بود: «ای برادران عزیز ایرانی، این نکته را هم نگفته
نمیگذارم [که] هیچ تأسف ندارم از این پیشامدها، به علت اینکه اشخاص مغرض میخواهند به اینگونه دسایس یک عده از جوانان زرتشتی که خود را حاضر کردهاند برای سربازی برنجانند.» سپس یادآوری کرد با این اقدامات او «دست از عقاید مقدس» خود برنمیدارد و «گول آنتریکهای مغرضین» را نخواهد خورد و زرتشتیها به سربازی خود افتخار میکنند(1)
از آن سوی سی و سه تن مسلمان و زرتشتی، ضمن نگارش نامهای توضیح دادند وقتی خدابخش کشته شد، «جمعی از مغرضین نظر به رقابتی که به اداره جلیله ژاندارمری داشته به تحریک و دسیسه نسبت این ارتکاب را به فریدون نام»؛ دادند. ماژور فضلالله خان [زاهدی] به فریدون اطمینان داد هیچ خطری او را تهدید نمیکند و نباید از این موضوع ترسی به دل راه دهد. اندکی بعد به دستور وزارت داخله وی همراه با پیاده نظام یزد، از اصفهان به تهران فراخوانده شد. اما در قم «به موجب تلگرافات تحریکآمیز یزد»، فریدون را خلع لباس کردند و در نظمیه توقیف نمودند. عریضهنویسان سؤال کردند با اینکه مرکز کشور تهران است و فریدون خود در راه تهران بود، چرا وی را در قم بازداشت کردهاند؟ نیز گفته شد قرار است فریدون به یزد اعزام شود و در آنجا محاکمه گردد، اینجا بود که عریضهنویسان ابراز نگرانی کردند و از دولت خواستند این فرد را به تهران آورند و در پایتخت محاکمه نمایند. علت امر هم واضح بود: تنها محکمه جنایی کشور در تهران قرار داشت، اما اگر فریدون به یزد عودت داده میشد، «مسلم است که اشخاص مغرض در یزد همان معامله استبدادی را نسبت به چنین آدمی معمول خواهند داشت.» خواسته شد اقدامات لازم صورت گیرد تا «تضییع حق یک مظلومی به دسیسه و آنتریک نشود»، نامهنویسان سؤال کردند به راستی چرا ماژور لمبرگ رئیس اداره ژاندارمری در این زمینه ساکت و هیچ اظهارنظری نمیکند(2)علت این ترورها را در کتاب بحران مشروطیت در ایران توضیح دادهایم و نیازی به تکرار آنها نمیبینیم، اما آنچه را در اینجا به ناگزیر باید تذکر دهیم این است که جوخه تروری که در کرمان به فعالیت مشغول بود، به واقع همکاران اردشیر ریپورتر را به ضرب گلوله از پای درمیآورد. غیر از ماستر خدابخش افراد دیگری از همفکران ریپورتر هم کشته شدند که ما همانجا بر اساس منابع اصلی خود زرتشتیها و بهائیها به آنها اشاره کردهایم. نکته قابل تأمّل این است که ریپورتر یکی از چهرههای پشت پردة کمیتة مجازات بود، مردی بیگانه که حتی وثوق رئیسالوزرای ایران را با نامهنگاریهای خود تهدید مینمود(3)
برخلاف روزنامة نوبهار، ستارة ایران رسماً به حمایت از کسانی برخاست که به اتهام قتل در زندان به سر میبردند. در این روزنامه اخباری در مورد شایعه شکنجه متهمین کمیتة مجازات در افواه راه یافت، طبق این شایعات «کمالالوزاره قریب یک هفته است مبتلا به مالیخولیا شده و در تحت معالجه دکتر نظمیه و عدلیه است. کسان و بستگان مشارالیه از وزارت داخله تقاضا نمودهاند که معالجه او به دکتر احیاءالدوله رجوع شود.»(1)البته قبل از این جریانها اخباری دال بر شکنجه آن هم در دوره مشروطه شنیده میشد. به گزارش شرق - که در دوره دوّم مشروطه منتشر میشد - خلیفه حسن نامی را از نظمیه به عدلیه بردند، او در عدلیه فریاد میکشید: «از بس مرا در نظمیه اشکلک کردند و تنگ قجر گذاشتند دیگر از عمر سیر شدم.»(2)در همان شماره، شرق از «شکنجههای دوره توحش» مطلب نوشت(3)
این بار هم معرکه گردان شایعه شکنجه زندانیان کمیتة مجازات، روزنامة ستارة ایران بود، خبرهای اوّلیه حاکی بود حاجی باباخان اردبیلی و محمد علیخان برادر حسین خان لله که در اداره نظمیه حبس بودند، پس از تحقیقات لازم و احراز اینکه مظنون بودن آنها خلاف واقع بوده است، مرخص شدند(4)اما از آن سوی در این میان تحولات دیگری هم به وقوع پیوست. ماجرا از این قرار بود که قاضی ارداقی شرح مفصلی در مورد شکنجههایی که به دستگیرشدگان اعمال شده بود بیان میداشت. ارداقی «از اوضاع محبس و رفقای مختلف و خبطهای بدوی» مطالبی نقل میکرد. جزییات توضیحات او دانسته نیست، اما هر چه بود توضیحات او «باعث حیرت شد.» قرار شد عدهای به منزل مرآتالممالک بروند تا «صدمات محبس را قاضی من البدو الی الختم بیان نماید.»(5)این شایعه به اندازهای قوت داشت که حتی روزنامة نوبهار را به واکنش واداشت، این روزنامه نوشت خبر میرسد که محمودخان رئیس محبس نظمیه با محبوسین «خاصه متهمین کمیتة مجازات سوء سلوک میکند»، توصیه شد به او دستور داده شود دست از این رویه خود بردارد(6)
حسین صبا که اعمال خلاف قانونش زبانزد خاص و عام بود، این بار برای اینکه استدلالات خود را قانونی بنمایاند از اصول قانون اساسی و آئین دادرسی مدد جست. در روزنامة ستارة ایران به اصل نهم قانون اساسی اشاره شد که اشعار میداشت جان و مال
1) رعد، سال دهم، ش21، سهشنبه 25 صفر 1336، 19 برج قوس 1295، «مالی خولیا.»
2) شرق، ش65، شنبه 7 ربیعالاوّل 1328، 19 مارس 1910، «اشکلک.»
3) همان، نیز مطلبی با عنوان «امان تنگ قجر مرا کشت»، در این روزنامه به چاپ رسیده بود.
4) ستارة ایران، ش84، شنبه 7 ربیعالاوّل 1336، 23 دسامبر 1917، «استخلاص.»
5) کمرهای، ج1، صص357-358.
6) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «در محبس.»
و ناموس مردم مصون از هر نوع تعرض است و نمیتوان متعرض کسی شد مگر به حکم قانون. به ماده بیستم قانون محاکمات جزایی اشاره شد که مقرر میداشت اگر کسی مرتکب جنایت شد باید مراتب فوراً به مدعیالعموم و یا معاون او اطلاع داده شود و اگر جنحه باشد مثل دزدی؛ باید باز هم به نزد مقامات مسئول عدلیه فرستاده شود: «لیکن اداره نظمیه قانونی ما چند ماه است چند نفر را به تقصیر جنایت درههای ویل محبس تاریک خود زجرکش میکند و ابداً به مدعیالعموم قانونی اجازه دخالت و ورود در تحقیق مسئله نمیدهد و بیچاره متهمین را به شکنجههای بیخواب نگاهداشتن و توقیف متمادی در یک قطعه تنگ و تاریک زجر میدهد.»(1)نویسنده ستارة ایران به ماده هیجدهم از قوانین محاکمات جزایی ارجاع داد که نظمیه در جنحه و جنایت نقش ضابط عدلیه را ایفا میکند و کلیه مراحل محاکمه مثل کشف جرم و تحقیقات مقدماتی و استنطاق باید زیر نظر عدلیه انجام گیرد: «ولی اداره نظمیه قانونی (!)(2)ما بعد از توقیف متهمین کمیتة مجازات خود شروع به تحقیقات مقدماتی و حتی رسیدگیهای انتهایی با آن وضع موحش و مهیب نمود و با انگشت اقدامات خودسرانه این ماده از قانون مملکتی را محو و سیاه کرد و هنوز متوقع منزلت یک اداره قانونشناس صدیق در قلب و نظر ملّت میباشد.» طبق اصل یازدهم قانون اساسی نمیتوان هیچکس را از محکمهای که باید او را محاکمه کند منصرف کرد و او را به اجبار به محکمهای دیگر رجوع داد: «و اداره نظمیه قانونی(!) ما علیرغم تمنای متهمین کمیتة مجازات برای محاکمه در محکمه قانونی عدلیه دوسیه اظهارات بیچارهها را که در سلولهای وحشت افزای نظمیه در حالت غیرطبیعی و بلکه جنون [مبتلا] کردهاند، به هیئت وزرا میفرستد و بیچاره محبوسین دیوانه شده مشرف به موت را در چنگال شکنجه ایام بحران میاندازد و قانون اساسی را با این اقدام عجیب خود پاره میکند.»
به ماده سوّم قوانین محاکمات جزایی اشاره شد که مقرر میداشت اقامه دعوی و تعقیب متهم یا مجرم از حیث حقوق عمومی به عهده مدعیالعموم است و اقامه دعوی از حیث ضرر و زیان شخصی با مدعی خصوصی است. ستارة ایران نوشت با وجود این ماده قانونی، مثل وکیل اداره مدعیالعمومی و مدعی خصوصی متهمین را به خلاف قانون «در محکمه تازه درآمد و نوظهور غیر قانونی هیئت وزرا تعقیب نموده است»، و برخلاف قوانین کشور و دنیای آزاد اجازه نمیدهد در محاکم جزایی به مسئله متهمین رسیدگی شود: «ما نمیگوییم که متهمین کمیتة مجازات در محکمه افکار عمومی مقصر نیستند، ما نمیگوییم این بیچارهها بر طبق احساسات مقدس وطنخواهی اقداماتی کرده یا نکردهاند، ما نمیگوییم متینالسلطنهها و میرزا اسماعیل خانها در پیشگاه وطن و استقلال مملکت کشتنی بوده یا نبودهاند و بالاخره ما
نمیگوییم سختیها و زجرهایی که در محبسهای تاریک نظمیه به متهمین میشود در خور یک جانی و خائن وطن است نه فدایی وطن، بلکه ما میخواهیم با صدای رسا فریاد بزنیم که قانونکشیهای نظمیه بیش از این قابل تحمل نیست و روح مشروطیت را یک اداره خودسر حق ندارد تا این درجه متألم کند.»
ستارة ایران نوشت به صدای بلند میگوید قانون اساسی و سایر قوانین کشور حتمیالاجرا هستند، هیچ اداره دولتی حق ندارد خونبهای چندین هزار نفوس را که صرف تدوین این قوانین شده است، پایمال سازد: «ما به نام قانون و به نام حریت و وطن، به قانونکشیهای اداره نظمیه جداً پروتست نموده و نفرت خود را از زجر و شکنجه کردن متهمین به وسیله توقیف متمادی آنها و دخالت ندادن اداره مدعیالعمومی و مراجعه ندادن رسیدگی قضیه آنها را به محاکم جزایی عدلیه اظهار میداریم.» ستارة ایران «عقیده صریح» خود را چنین عنوان کرد که چون تعیین تکلیف محبوسین معلوم نیست کی انجام خواهد شد، باید برای آنان کفیل معتبر گرفت تا «عموم متهمین را از سیاه چالهای محبس خلاص کنند که بیچارهها مثل کمال الوزاره بدبخت دیوانه زنجیری و فلج نشوند و قبل از محاکمه قانونی و صدور حکم به زشتترین صورتی تلف نگردند اجرای این پیشنهاد خود را هم از شخص اوّل دولت تمنا داریم.»(1)
در شماره بعد ستارة ایران با صراحت بیشتری مطالب خود را در این زمینه عنوان نمود. نویسنده در پاسخ به کسانی که معترض مطلب بالا بودند نوشت در هیچ جای دنیا مرسوم نیست کسی را به صرف اتهام در حبس نگاه دارند و آنقدر او را شکنجه نمایند تا عقلش زایل شود، کاری که با کمالالوزاره کردهاند: «کمالالوزاره دیوانه شد و با حالت جنون به قید کفیل و دوهزار تومان تأمین به عیالاتش مسترد گردید. باید دید تکلیف منشیزاده و ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک و میرزا علیاکبر خان و عمادالکتاب و میرزا عبدالحسین خان و دیگران چیست؟ اینها به چه روز خواهند افتاد؟»(2)
کمالالسلطان صبا مدیر ستارة ایران پرسید چرا پرونده استنطاقات را به جراید نمیدهند، تا آنگاه قضاوت شود که «آیا این استنطاقات با این فشارها و این سختیها و این زجرها که به وسیله این رئیس تشکیلات و روح متحد آن مرحوم صفا مدوّن شده، چه حالی دارد و با کدام اختیارات قانونی این نوع استنطاقات نهانی از این بدبختان شده است.» ستارة ایران، متهمین و محبوسین کمیتة مجازات را افرادی دانست که «محرک آنها حس آزادی» بوده و «برای تغییر محیط برای ضد عفونی کردن اوضاع داخل یک رشته عملیاتی» انجام دادهاند، نیز اشاره کرد که منشیزاده و یکی دو نفر دیگر هم مریض شدهاند و آثار جنون در آنها دیده میشود. در ادامه این مطلب نویسنده ستارة ایران به شدت وستداهل رئیس نظمیه را آماج حمله قرار داد و علیه
اقدامات او انتقاد نمود. اما این نویسنده که این همه از فرایند قانونی محاکمه بحث میکرد و در باب ضرورت اجرای موازین قانونی در حق متهمین سخن میگفت، هرگز توضیح نداد خود به چه مجوزی پیش از بررسی قانونی، اتهام خیانت به رجال کشور وارد میکند و از قتل امثال متینالسلطنه حمایت مینماید؟ مقتولین در کدام محکمه محاکمه شده بودند و بعد از گذشت چندین ماه چرا نمیگفتند به واقع خیانت آنها چه بوده است؟ آیا اگر کسی به تشخیص خود و گروه مورد اعتمادش حکم خیانت به کسی وارد کرد و او را متهم نمود مجاز است آن شخص را به قتل رساند قبل از اینکه حداقل افکار عمومی را در مورد خیانت آن فرد و مصادیق جرم آگاه نموده باشد؟ پاسخ همه این سؤالها منفی بود و ستارة ایران صرفاً به پشتگرمی مستوفیالممالک با چنین صراحتی از مشتی قاتل دفاع میکرد.
ستارة ایران به طور واضح و مشخص از دستگیرشدگان و عملیات تروریستی آنان حمایت کرد. مقالات فراوانی توسط گردانندگان این روزنامه در حمایت از محبوسین نوشته شد، نظمیه آماج حملات بلاوقفه قرار گرفت، خط اصلی ستارة ایران بسیار جالب بود: این روزنامه این خط را تعقیب میکرد که از کجا معلوم گردانندگان کمیتة مجازات اینان هستند؟ این روزنامه به شکلی واضح و آشکار حقایق را واژگونه کرد، تلاش بر این بود تا دستگیرشدگان را از اتهام قتل مبرا سازند، به نظمیه و دولت اتهام زده شد که زندانیان را برای گرفتن اعتراف تحت شکنجه قرار دادهاند، این روزنامه به میزان زیادی در آنتریکهای خود موفق شد، مردم به جای پرداختن به اصل موضوع به این مسئله حساسیت یافتند که زندانیان مظلوم واقع شدهاند، اتهامی بیاساس به آنان زده شده است، نامههای بستگان بازداشتشدگان را چاپ کردند که همه و همه رنگ تظلم داشت، مسیر پرونده به یک بار از بررسی اتهامات محبوسین به سوی متهم ساختن دوائر دولتی و نظمیه تغییر جهت داده شد.
روزنامة ستارة ایران نوشت به نام قانون و حریت و وطن به قانونکشیهای نظمیه اعتراض میکند و «نفرت خود را از زجر و شکنجه کردن متهمین به وسیله توقیفهای متمادی آنها و دخالت ندادن اداره مدعیالعمومی و مراجعه ندادن رسیدگی قضیه آنها را به محاکم جزایی عدلیه اظهار میداریم.»(1)در شمارهای دیگر رئیس نظمیه مستقیماً مورد حمله قرار گرفت و نوشته شد: «ای دنیای متمدن، از دیده خون ببار! ای روح آزادی بنال! و ای جهان حرّیت بسوز!»(2)
این موضوعی جدید نبود، بهواقع از همان دوره اوّل دستگیری متهمین، روزنامههای صدای ایران و ستارة ایران این خط را سرلوحه تبلیغات خود قرار داده بودند. حتی پیشتر مدیر صدای ایران در روز اوّل ذیقعده 1335 با رئیس نظمیه ملاقات کرد، در این ملاقات او تلاش کرد
وستداهل را قانع سازد که دستگیرشدگان اعضای کمیته نیستند و به خطا گرفتار آمدهاند. این تلاش به طور مشخص در شماره چهل و چهار این روزنامه بازتاب یافت. صدای ایران از وضعیت مخوف سلولهای بازداشتشدگان یاد کرد، اینکه آنان را به نام کمیتة مجازات در «سلولهای انفرادی در وضعیتی سخت و دشوار» نگهداشتهاند، مدیر صدای ایران به صراحت نوشت گمان نمیکند هیئت دولت به وستداهل اختیار داده باشد که مظنونین را در «تاریکخانه» حبس کند(1)
این بار ستارة ایران بود که با قدرت به میدان آمد، این روزنامه تلاش کرد مسیر پرونده را به هر نحو ممکن تغییر دهد و آن را به ابزاری برای طرح ادعانامه علیه دولت عینالدوله در آورد. ستارة ایران به خوبی از روانشناسی خاص خویش بهره برد، این روزنامه با لحنی بسیار تأثرآور وضعیت روحی محبوسین را تشریح کرد، وضعیت روحی کمالالوزاره که مبتلا به جنون شده بود تشریح گردید، از مهدی خان سلمانی و علیاکبر ارداقی یاد شد که در وضعیت بسیار نابسامانی هستند؛ نکته این بود که این اطلاعات را ستارة ایران چگونه از محبس به دست میآورد؟ زیرا بخشی از مقالات و گزارشهای آن واقعیت داشت: کمالالوزاره روحیه خود را به شدت باخته و به جنون مبتلا شده بود به گونهای که ناچار شدند او را به قید کفالت و وثیقه آزاد سازند. این موضوعی بود که ستارة ایران از آن اطلاع داشت، به همین دلیل نوشت:
«کمالالوزاره دیوانه شده، باز با وجود ثبوت بیتقصیری، او را رها نمیکنند. میرزا علیاکبر خان قاضی در شرف ابتلا به مرض کمالالوزاره است. ابداً نظمیه در فکر نیست. میرزا مهدیخان سلمانی با حال کسالت محبوس است. نظمیه اهمیت نمیدهد. بلی، میخواهند اینها را محاکمه کنند. به عقیده ما، نظمیه که برخلاف کل قوانین عالم مجنون را در حبس نگاه میدارد و محبوس در آنجا مریض و دیوانه میشود، بیشتر قابل محاکمه است.»(2)
ستارة ایران با ادعای مشروطهخواهی و قانونطلبی، از مشتی افراد که متهم به قتل بودند حمایت میکرد و نوک تیز حملات را متوجه کسانی مینمود که آنان را محاکمه میکردند. ستارة ایران نوشت: «ما قانون را مقدس میشماریم، ما به حیات بشریت اهمیت میدهیم، شماها میگویید باید با این مغالطه و سفسطه حق را پایمال کرد. باید هر که را که به این اسم به سیاهچال نظمیه بردهاند، زارکش کرد. خیر! آقایان این طور نیست. مملکت از این نوع هرجومرجهای اداری بیشتر رو به هلاکت میرود.»(3)در شماره بعدی روزنامه، بار دیگر مقالهای با امضا محفوظ به چاپ رسید که نحوه برخورد نظمیه را با کمالالوزاره ترسیم کرده بود(4)این
مقاله به نحوی نگاشته شد که عواطف و احساسات را از مقتولین به سوی قاتلین هدایت میکرد. به طور قطع نمیدانیم که نویسنده این نامه یا مقاله چه کسی است، اما به طور قطع و یقین میدانیم که سید محمد کمرهای رئیس گروه ضدتشکیلی حزب دمکرات، در آن مقطع تاریخی، تنها فردی از غیر بستگان متهمین بود که دائماً با آنان ملاقات میکرد.
شاید کوکب ایران تنها روزنامهای بود که با شجاعت تمام به نقد مواضع ستارة ایران و کسانی پرداخت که در مرکز مملکت آشکارا از مشتی جانی حمایت میکردند و برای آنان اشک تمساح میریختند. در این مقاله از اینکه عدهای در تهران یعنی مرکز کشور نشسته و «با کمال وقاحت و بیشرمی استخلاص یک مشت جانی را خواهانند» نکوهیده شد و سؤال شد کسی نیست از این افراد بپرسد «این حمایت و طرفداری مبنی بر چیست؟» نویسندة مقاله کسانی را که علیه دستگیری این جانیان اعتراض میکردند ماجراجویانی خواند که نمیگذارند پرونده مسیر عادی خود را طی نماید و انواع اتهامات را در حق دستگیرکنندگان این قاتلین وارد میسازند(1)
به واقع با روی کار آمدن مجدد مستوفی، پرونده اعضای بازداشت شده کمیتة مجازات به جریان افتاد، وستداهل نامهای به وزارت داخله نوشت و توضیح داد که متهمین مزبور از چندی به این طرف بازداشت شدهاند و پرونده استنطاق آنها به وزارت داخله تقدیم گردیده؛ اما تاکنون این پرونده به وزارت عدلیه ارجاع نشده است. طبق گزارش ستارة ایران نظمیه به دلیل نامعلوم بودن وضعیت زندانیان از وزارت داخله در مورد کیفیت رسیدگی به این پرونده کسب تکلیف کرد(2)وزارت داخله مدعی شد اداره نظمیه تاکنون اولیای آن وزارتخانه را از جریان پرونده و استنطاق محبوسین کمیتة مجازات بیاطلاع نگهداشته و تاکنون هیچ پروندهای از سوی نظمیه به وزارت داخله فرستاده نشده است؛ خبری که مطلقاً دروغ بود.
پیشتر یادآوری کردهایم که مستشارالدوله از عوامل بحرانساز این مقطع تاریخ کشور بود، خبری که همان زمان در تهران منتشر شده بود، عمق موضوع را بهتر نشان میدهد: شایع بود در خانه مستشارالدوله دو دفعه مواد آتشزا پرتاب کردند اما کسی کشته نشد. اما میزان انفجار به اندازهای بود که بخشی از خانه او و خانههای همجوار تخریب شد. ظاهراً این نخستین باری بود که از مواد آتشزا و انفجاری برای ترور اشخاص استفاده میشد. به همین دلیل از شب بیست و هفتم رمضان سال 1336، شهر تهران و چهار فرسنگ اطراف آن تحت حکومت نظامی در آمد(3)اندکی بعد خبر شگفتانگیزی منتشر گردید: مستشارالدوله به واقع در منزل خود یک کارگاه تولید مواد انفجاری داشت و داشتهاند مواد انفجاری را آزمایش میکردند تا احتمالاً از
قدرت انفجار آن آگاه گردند. نکته این است که بعد خود کسانی که این اعمال را مرتکب میشدند شایعه میکردند در خانه مستشارالدوله بمب انداختهاند. این موضوع را نظمیه کشف کرد و به همین دلیل در شهر حکومت نظامی برقرار کردند، «لیکن نمیدانم به چه جهت شد که خود مستشارالدوله را تعقیب نکردند. لیکن تمام مردم فهمیدند و این یکی از محبوبین ملّت ما بود.»(1)
تاکنون بارها اشاره کردهایم که بین سران گروه ضدتشکیلی و کمیتة مجازات ارتباطات تنگاتنگی وجود داشت. مثالهای روشنی میتواند ثابت کننده این موضوع باشد. زمانی که حسین خان لله یکی از اعضای کمیتة مجازات قرار بود به قید کفالت آزاد شود، کمرهای رهبر اصلی گروه ضدتشکیلی یکی از ضامنهای او شد. در این راه عدلالملک دادگر یکی از فعالین به شمار میرفت. عدلالملک در نزد کمرهای «متعهد شد که یا استخلاص با کفیل یا [با] تکفل دولت، مخارج [آزادی دستگیر شدگان] را از هیئت کابینه بگذراند.»(2)این عدلالملک در کابینه اول وثوقالدوله به دلیل همکاری با سران کمیتة مجازات به زندان افتاد، اما در دوره صمصامالسلطنه او را رها ساختند. زمانی که وی زندانی بود، تلاش فراوانی کرد تا با کمرهای تماس گیرد، حتی نامهای هم به او نوشت، اما این نامه لو رفت. جالب اینکه او نامه را برای آن نوشته بود تا از مسائل و مذاکرات درون کابینه وی را مطلع سازند. خودش میگفت در زندان به او و دوستانش از کمیتة مجازات لقب «دسته کمرهای» داده و به این نام معروف بودند(3)از آن به بعد عدلالملک از بیم اینکه مبادا کمرهای دستگیر شود، حتی نامش را بر زبان نمیآورد.
صدرایی، محمود محمود و مشهدی حسین فشنگچی از دیگر ضامنهای حسین خان بودند(4)وقتی هم حسین خان از زندان آزاد شد، او همراه با عدهای دیگر به ملاقاتش رفت. اندکی بعد در رجب سال 1336 مطابق با فروردین 1297 قاضی ارداقی یکی دیگر از اعضای جوخه ترور کمیتة مجازات از بند رست. او بلافاصله به منزل ابوالفتح زاده واقع در درخونگاه رفت و همانجا اسکان گزید(5)ابوالفتحزاده که به گفته مجله یغما بهائی شده بود و «شب و روز برای پیشرفت آن دسته کار میکرد»(6)با سلطنت احمد شاه قاجار خصومت میورزید،
او بر این باور بود که باید وی را از اریکة سلطنت به زیر کشید زیرا وی مردی «بیحال و بی علم است.» ابوالفتحزاده بر این نظر بود که باید به جای احمد شاه فردی دیگر از رجال قاجار را که به امور جهانی وقوف داشته باشد منصوب نمود(1)
در همین ماه محمد نظر خان مشکوةالممالک، ابراهیمخان منشیزاده و عمادالکتاب را هم به بهانه بدی جای آنها در نظمیه به خانه ابوالفتحزاده آوردند!(2)کمرهای به طور مرتب به این افراد سر میزد، حسین پرویز و سید عبدالرحیم خلخالی از دیگر رابطین اعضای محبوس کمیتة مجازات با خارج بودند، البته همان طور که پیشتر آمد همة اینان را در منزل ابوالفتحزاده جمع کرده بودند. اینک از منزل ابوالفتحزاده عدهای باز هم در صدد منسجم کردن نیروهای پراکندة کمیتة مجازات بودند. در خانه ابوالفتحزاده، اعضای کمیته به آسانی با بسیاری از رجال و عوامل بحران ملاقات میکردند. در این دوره ترور و آدمکشی در تهران بسیار رواج یافت، اگر کسی جلو این وضع را نمیگرفت اوضاع بسیار وخیمتر میشد. عینالسلطنه نقل میکند «یک روزی با دو نفر خانه ابوالفتحزاده رفتم که اجزا کمیتة مجازات آنجا محبوس بودند. از ابوالفتحزاده یک نفر ترور[یست]خواستیم. دست روی دست زده گفت بسیار داشتم اما افسوس که همه پراکنده شدند.»(3)
پیش از این هم کمرهای چند بار از عدلالملک خواست تا اقدامی کند که یا دستگیرشدگان را آزاد سازند و یا مخارجشان را تقبل کنند. عدلالملک پاسخ داد برای مخارج میتوان کاری کرد اما استخلاص آنان دشوار است. بیم عدلالملک این بود که محبوسین به محض آزادی ترور شوند، این نکتهای است که به صراحت در خاطرات کمرهای آمده است و مدعای ما را در این مورد که اعضای کمیته را برای آن دستگیر کردند تا در زندان محیطی امن برایشان فراهم آورند، تأیید میکند. عدلالملک بر این باور بود که باید اعضای کمیتة مجازات به محض آزادی، از تهران به سویی مهاجرت نمایند، چون ترور و هرج و مرج فراوان است، اما کمرهای گفت بعد از آزادی زندانیان باید این فکرها را کرد(4)کمرهای خودش میگفت «مستشارالدوله مرا هیئت درجه اول کمیتة مجازات میداند »(5)به عبارتی همه آشنایان به تفکر کمرهای و روش و سلوک او، چهرة وی را در پشت عملیات کمیتة مجازات میدیدند. در این زمان کسانی مثل مورخالدوله و کمرهای هم مستقیماً دست به تأسیس جوخههای ترور زده بودند. یکی از افراد نزدیک به مورخالدوله به نام حسین خان اطریش با گروه جنگلیها همکاری داشت، در عین
حال او با گروهی از ماجراجویان قفقاز مرتبط بود. بحث تشکیل هستههای مسلحانه مخفی منحصر به مورخالدوله نبود، حتی کمرهای هم به دنبال دستگیری سران کمیتة مجازات دست به چنین اقدامی زد. ماهیت این اقدامات چندان روشن نیست، اما اهمیت موضوع از آنجا مشخص میشود که کمرهای حتی در یادداشتهای خصوصی خود فقط نام مستعار آنان را ذکر کرده است: دکتر مقیاس، کوهی، فلاح و عیار(1)
مورد دیگر مذاکره شخص کمرهای است با وثوق در دوره دوّم ریاست وزرایی او؛ در این مذاکره که کمرهای برای وساطت آزادی محبوسین رفته بود، وثوق گفت: «...من ابداً اطلاعی نداشتم تا اینکه شبنامهها را دیده و جزو لیست خودشان مرا هم نموده بودند. بهادرالسلطنه نزد من آمد و به من اشخاص آنها را نگفت و لیکن از من هر چه بود رفت و به آنها گفت و سر و سر خودشان با وزرای دیگر اظهار میکردند و به من چیزی نمیگفتند. و در این مدت هم غیر از دسته شما که آن همه فحاشی و حرفهای ناهنجار به من میزدند حتی من یک وقتی فوقالعاده در اندیشه افتادم بعضی به من گفتند که از کمرهای تأمین بگیر، اگر او تأمین داد مطمئن باش. تا آنکه اوضاع آنها به هم خورد. آن هم از ناحیه همان وزرایی بود که با آنها اسرار داشتند.»(2)وثوق نکته مهمی را فاش ساخت، او گفت کمیتة مجازات به دست همان وزرایی بر باد رفت که از اسرار آنان آگاه بودند. به یاد آوریم اعضای کمیتة مجازات در دورة دوم ریاست وزرایی علاءالسلطنه دستگیر شدند، بعد از آن هم نتوانستند عملیاتی مهم انجام دهند به استثنای قتل احمد خان صفا. میدانیم که این وزرا هم مستشارالدوله، ممتازالدوله و محتشمالسلطنه اسفندیاری بودند. به عبارت بهتر وثوق میخواست بگوید همان کسانی که عدهای را به قتل تشویق میکردند و حامی آنان بودند، وقتی به مقصود نایل آمدند و او را سرنگون کردند، خود این گروه را لو دادند. به عبارت بهتر دیگر عملیات کمیتة مجازات خار راه آنان بود و نه کمککننده برای پیشبرد اهداف.
وثوق با وجود تکذیب کمرهای به حالتی نیمه شوخی و نیمه جدی گفت، شاید او جزو رهبران کمیته بوده باشد؛ حتی به شکلی تهدیدآمیز گفت پرونده آنها را میخواند و معلوم میکند. کمرهای ترسید و گفت: «شما رفاقت سابقه را اقلاً در این مورد ملاحظه خواهید فرمود و اسم مرا قسمی میکنید که حک شده معلوم نشود.»(3)یعنی اینکه او خواست وثوق به ملاحظه سابقه رفاقت نام او را از پرونده کمیتة مجازات حذف کند. البته هم وثوق همین کار را کرد، با اینکه بعداً در جریان اعتراض به قرارداد 1919 حتی کسانی مثل بینش را دستگیر کردند، اما هرگز کسی متعرض کمرهای نشد. او خود از نظمیه خواست برای حمایت از دوستانش
بازداشتش کنند که این بازداشت هم البته شبی بیشتر طول نکشید و روز بعد رهایش ساختند. وثوق با اینکه به شدت به دنبال معدوم ساختن کمیتة مجازات بود، اما دستور داد پنجاه تومان کمک هزینه زندگی به خانواده برخی محبوسین داده شود. کمرهای پنجاه تومان را به همسر ارداقی داد، این پول باید سه قسمت میشد: شانزده تومان و شش ریال و سیزده شاهی آن به خانواده ارداقی، یک سهم برای همسر اسدالله خان منشیزاده و یک سهم هم به همسر عمادالکتاب میرسید. باید در برابر پرداخت وجه از آنها رسید دریافت میشد. این در حالی بود که عمادالکتاب با معیارهای آن دوره و قبل از دستگیری شخصی متمول به حساب میآمد.
به واقع از دوره صدارت عینالدوله مردم میخواستند تکلیف پروندة کمیتة مجازات روشن شود، اما با فروافتادن او استقرار مجدد مستوفی بر منصب صدارت و به دست گرفتن قدرت توسط صمصامالسلطنه بعد از وی؛ پرونده مسیری دیگر طی کرد و در نهایت در دوره صمصام همانطور که دیدیم منجر به آزادی متهمین شد. با این وصف افکار عمومی میخواست تکلیف نهایی این افراد روشن شود و احکامی که در مورد آنان باید صادر گردد به اطلاع عموم مردم رسانیده شود. اندک اندک دوره حبس متهمین کمیتة مجازات طول کشید، این بود که روز بیست و ششم ربیعالثانی وستداهل بار دیگر نامهای خطاب به وزیر داخله نوشت و کسب تکلیف کرد که با بازداشتشدگان چه باید کند. او ظهور و سقوط پی در پی کابینهها را مورد تذکر قرار داد و اینکه این وضع مانع از آن شده است تا محبوسین تکلیف قطعی خود را بدانند و نیز نظمیه از وظایف آتی خود آگاهی داشته باشد(1)رئیس نظمیه در عین حال زیر فشار افکار عمومی و مطبوعات و البته یاران محبوسین، نامهای به اداره مدعیالعمومی عدلیه نوشت و از آنها خواست پروندة اعضای کمیتة مجازات را بررسی نمایند و نظر به اینکه بازداشت محبوسین بدون تعیین تکلیف قانونی دیگر غیر ممکن است، دستور دهند تا پرونده مزبور به مقامات مربوطه احاله شود(2)درست زمانی که کابینه عینالدوله با خطر سقوط مواجه بود، وزارت داخله جوابیهای در حاشیه نامه رئیس نظمیه نوشت و برای او ارسال کرد. در جوابیه آمده بود که اساساً پروندة کمیتة مجازات به وزارت داخله ارسال نشده است و کارکنان آن وزارتخانه به کلی از وجود پرونده بی اطلاع هستند و اطلاعات آنان در حد مطالبی است که از روزنامهها به دست آوردهاند! (3)در همین زمینه اسناد دیگری هم وجود دارد که مدعی است پرونده کمیتة مجازات به وزارت داخله ارجاع نشده و شاید هنوز در هیئت دولت مانده باشد. اما وستداهل به کار خود آشنا بود: او نامهای به رئیسالوزرای جدید یعنی مستوفیالممالک نوشت که در عین حال منصب وزارت داخله را تصدی میکرد. در این نامه او نوشت در تاریخ
دهم نوامبر گذشته پرونده کمیتة مجازات را با نامهای که رونوشتش مجدداً ارسال میشود؛ شخصاً به قوامالسلطنه داده است، او نوشت اگر این مراسله به وزارت داخله نرسیده باشد باید آن را از قوام مطالبه کرد(1)در آن تاریخ وستداهل ضمن اشاره به نامهای که به وزارت داخله نوشته بود، اسامی مقتولین و بازداشتشدگان را قید کرده بود. وزارت داخله نامهای به قوام نوشت و توضیحات نظمیه را بیان داشت که پرونده مزبور شخصاً به دست او داده شده است، تاریخ موضوع هم دقیقاً بیست و چهارم محرم سال 1336 بود. از قوام خواسته شد اگر پرونده مزبور در اختیار اوست، آن را به وزارت داخله ارسال کند تا این وزارتخانه به وظایف قانونی خود عمل نماید(2)قوام پاسخ داد که درست است، وستداهل پرونده را به او داده است اما او هم بعد از مطالعه اجمالی پرونده، آن را به هیئت دولت تقدیم کرده ،(3)یعنی به وظیفه قانونی خود عمل نموده است.
وستداهل برای اینکه خود را از شر کمیتة مجازات و یاران آنها وا رهاند، نامهای به روزنامة ستارة ایران نوشت و توضیح داد که بعد از بازداشت متهمین در دوره علاءالسلطنه، طبق دستور مستشارالدوله پرونده باید به وزارت داخله ارجاع میشد، اما در این بین کابینه سقوط کرد و عینالدوله زمام امور را به دست گرفت و قوامالسلطنه به وزارت داخله نایل آمد. زمانی که مستشارالدوله وزارت داخله را تصدی میکرد، یک مصاحبه مطبوعاتی تشکیل داد و به پرسشهای مدیران جراید پاسخ گفت و خود هم مطالبی را عنوان کرد؛ اما مهم این است که وی ابداً سخنی از کمیتة مجازات و پرونده آن به میان نیاورد(4)بعد از تغییر کابینه، مستشارالدوله پرونده را در اختیار قوام نهاد، او از آن تاریخ تا مدتها بعد هم با قوام و هم با عینالدوله رئیسالوزرا گفتگو کرد و اصرار نمود تکلیف اعضای کمیته را مشخص نمایند؛ چون اقدامی انجام نشد؛ کمالالوزاره و چند تن دیگر را که استخلاصشان بدون اشکال بود به قید کفالت آزاد کردند. به اداره مدعیالعمومی عدلیه هم اطلاع داده شد که پرونده را مطالبه نماید و تکلیف سایر زندانیان را از مجاری قانونی مشخص سازند، اما به ادعای ستارة ایران این کار صورت نگرفت(5)هدف ستارة ایران این بود تا مستشارالدوله را تبرئه نماید و قوام را مقصر به تعویق افتادن پرونده جلوه دهد، به یاد آوریم قوام برادر وثوق بود. گردانندگان واقعی کمیتة مجازات همراه با ارگان مطبوعاتیشان یعنی روزنامة ستارة ایران توپ را به میدان قوام انداختند تا او را متهم سازند، قوامی که برادرش یعنی وثوقالدوله از سوی همین کمیتة مجازات تهدید
1) رئیس نظمیه به مستوفیالممالک رئیسالوزرا و وزیر داخله، سازمان اسناد ملّی ایران، ش32/104/18-293.
2) مستوفیالممالک به قوامالسلطنه، 30 ربیعالاوّل 1336، سازمان اسناد ملّی ایران، ش19/104/18-293.
3) قوامالسلطنه به مستوفیالممالک، سازمان اسناد ملّی ایران، ش6/104/18-293.
4) نوبهار، ش8، پنجشنبه 8 رمضان المبارک 1335، 28 ژوئن 1917، «ملاقات با آقای وزیر داخله.»
5) ستارة ایران، سال سوّم، ش94، 1 ربیعالثانی 1336، ص3.
به مرگ شده بود.
نقشه هر چه بود، کار با موفقیت پیش رفت، فراز و نشیب پرونده استمرار یافت، عینالدوله برافتاد و بار دیگر مستوفی ریاست وزرایی را به دست گرفت. اردیبهشت سال 1297 صمصامالسلطنه جای او را گرفت، این بار اعضای کمیته از حبس خارج شدند، اینان در منزل ابوالفتحزاده تحتنظر قرار گرفتند.
جمادیالثانی 1336 عدلیه از وزارت داخله خواست هرچه سریعتر پرونده متهمین کمیتة مجازات به مقامات ذیربط ارسال شود تا در مورد حسین خان لله مشهور به سردار افخمی مرتبط با کمیتة مجازات که هنوز در بازداشت به سر میبرد، تعیین تکلیف نهایی انجام گیرد(1)جواب وزارت داخله باز هم سربالا بود: پاسخ داده شد پرونده متهمین کمیتة مجازات در هیئت دولت است و امروز هم روز دوشنبه و تعطیل است، بنابراین امکان تشکیل جلسه هیئت دولت و گفتگو راجع به این موضوع وجود ندارد(2)در همین اوضاع و احوال مدعیالعموم دادگاه بدوی از ادارة نظمیه خواست فعلاً تا تعیین تکلیف بازداشتشدگان کمیتة مجازات، از طرف دولت مکانی تهیه و در اختیار آنان قرار داده شود تا «رفع شکایت آنها از حیث وضعیت تحملناپذیر محبس نظمیه شده باشد تا تصمیم دولت معلوم گردد.»(3)میبینیم که حتی قبل از اینکه مکاتبات وزارتخانههای عدلیه و داخله صورت گرفته شده باشد، محبوسین را به جای بهتری انتقال دادند که همان خانه ابوالفتحزاده بود.
در شهریور 1296 برخی از مرتبطین با کمیتة مجازات مثل دکتر احیاءالسلطنه در ملاقاتهای خصوصی با امثال کمرهای صریحاً از تغییر رژیم سخن به میان میآوردند. افرادی مثل احیاءالسلطنه بر این باور بودند که باید بین تهران و رشت و تبریز ارتباط برقرار گردد و با گسترش شورش حکومت قاجار را برانداخت(4)حتی شخصی مثل صمصامالسلطنه هم به این نتیجه رسیده بود باید رژیم قاجار را تغییر داد، اما مسئله این بود که سردار ظفر با او معارض بود(5)باز هم در شهریور 1296 شایع شد اعضای باقیمانده کمیتة مجازات در بازداشت نظمیه، یعنی ارداقی، عمادالکتاب، مشکوةالممالک، محمد علی خان برادر حسین خان لله و مهدیخان مرخص خواهند شد. کمرهای به ملاقات اینان شتافت، محبوسین «گفتند ما نمیخواهیم با این
افتضاح مرخص شویم، ما را با جانیها و قطاعالطریقها یکسان، بلکه پستتر» کردهاند. کمرهای نوشت بعد از این سخنان «واقعاً دلم باز تجدید احتراق را نمود.» بازداشتشدگان گفتند کار آنان مربوط به دادگاه نظامی است و بعید به نظر میرسد به این زودیها و آسانیها اینان را آزاد نمایند(1)
برای آزاد ساختن اعضای کمیتة مجازات دست به دامان نصرتالدوله هم شدند. نصرتالدوله به دعوت کمرهای به خانهاش آمد، در حالیکه «خیلی مسرور شد که من اظهار میل به ملاقات او نمودم.» از نصرتالدوله خواسته شد «میخواهم آنها مرخص و به دست شما مرخص شوند.» نصرتالدوله پاسخ داد احمد شاه شخصاً با این افراد طرف است، شاه فارغ از عضویت افرادی در کمیتة مجازات، به دلیل اینکه آنها را طرفدار جمهوری و مخالف خودش میدید، با آنان خصومت میورزید. او در ادامه توضیح داد:
«من مدتها زحمت کشیدم و به شاه عرض نمودم که من به واسطة رفت و آمد با شما مورد حملات و نسبتهای افتراآنه مردم به واسطه رقابت یا حسادت شدهام و از شما هم هیچ منتفع نشدهام و اگر چیزی برای شما ضرر نداشته باشد و برای ما نفع داشته باشد شما هم نباید مضایقه نمایید و او عمل محبوسین است، چون آنها که مجازات نمیشوند، پس بهتر این است آنها را عفو عمومی بدهید. این قدر شد که با مجالس متعدده شاه را حاضر نمودم که ضدیت ننمایند. بعد شاه گفتند که من نباید آنها را مجازات یا مستخلص نمایم. هر چه باید بشوند با عدلیه و هیئت دولت است. آنها باید بکنند.»(2)
تحلیل نصرتالدوله این بود که به هر حال شاه شاگرد ناصرالملک بوده، پس نمیخواهد مسئولیت کاری را عهدهدار شود که در مورد آن تردید دارد، شخص نصرتالدوله هم بر همین باور بود. اما شاه را راضی کرده بود اگر دولت در مورد آزادی محبوسین پیشنهادی داد، او هم مخالفت نکند: «این قدر کار بیشتر از من بر نمیآید.» او توضیح داد شاه آنقدر با سران کمیتة مجازات بد بود که وستداهل رئیس نظمیه را بدون اطلاع دولت میخواست و از او در مورد روند بازجویی دستگیر شدگان استفسار میکرد. شاه تمام پرونده اعضای کمیتة مجازات را خودش شخصاً خوانده بود، «هیچ استبعادی نداشت که به وستداهل بگوید آنها را در محبس تلف نمایند.» نصرتالدوله توضیح داد به واسطه اقدامات او شاه اندکی از ضدیت با دستگیرشدگان منصرف شده اما به طور قطع خودش ابتکار عمل عفو و بخشودگی را به دست نخواهد گرفت. باید در هیئت دولت پیشنهاد شود و سپس او هم در این زمینه دستخطی صادر نماید: «حال اگر این وزرا سر کار خواهند بود کاری بکنید که آنها این پیشنهاد را بنمایند، اما اسم من برده نشود که او نزد شاه کاری میکند»، دلیل امر از نظر نصرتالدوله این بود که اگر
بدانند او در این زمینه وساطت میکند، اقدامی صورت نخواهند داد و «اگر کابینه منحل شود صبر نمایید تا کابینه دیگر بیاید سر کار.»(1)
وثوق علیرغم میل ضدتشکیلیها و گروه هوادار کمیتة مجازات بار دیگر به ریاست وزرایی نایل آمد، وی این بار دستور داد کسانی از اعضای کمیتة مجازات که آزاد شدهاند مجدداً دستگیر شوند و برای کسانی که در منزل ابوالفتحزاده هستند پرونده تشکیل گردد و متهمین بار دیگر تحت بازجویی قرار گیرند. این بار پرونده به سرعت به جریان افتاد، وستداهل خود را از ماجرا کنار کشید و کار را یکسره به عدلیه سپرد. به قول بهرامی پرونده کمیته تا دوره دوّم ریاست وزرائی وثوق معطل مانده بود، تا اینکه «دوباره وثوقالدوله زمامدار و رئیسالوزرا شد، این دوسیه در محاکم عدلیه بی تکلیف مانده بود و قضات جرأت رسیدگی و صدور رأی نمیکردند.»(2)
بهواقع اعضای کمیتة مجازات سه بار دستگیر شدند: بار اوّل که میرزا باقر خان پدر و عبدالله خان بهرامی آنان را نجات دادند، در آن زمان علاءالسلطنه ریاست وزرایی را به دست داشت. بار دوّم ماه شوال 1335 بود که نه ماهی را هم در بازداشت به سر بردند، اما بالاخره در دوره صمصامالسلطنه آزاد گردیدند. بار سوم وقتی بود که وثوق قدرت را مجدداً به دست گرفت.
به دنبال دستگیری مجدد اعضای کمیتة مجازات، چند تن از اجزای عدلیه هم توقیف گردیدند. سید محمد نامی که رئیس محکمه استیناف بود به جرم صدور حکم استخلاص رشیدالسلطان و سید مرتضی؛ بازداشت شد. فیلسوفالسلطنه طبیب قانونی عدلیه به جرم اینکه گواهی بیماری این دو را به دروغ صادر کرده بود، نیز شیخ علیاصغر گرگانی مدعیالعموم که حکم استخلاص چند تن از قاتلان را صادر کرد، محمود خان یاور نظمیه به جرم تسهیل مراوده اعضای کمیتة مجازات و به جرم اینکه پولهای رشیدالسلطان را به امانت نگهداشته بود، در زمره دستگیرشدگان بودند(3)با اینکه رشیدالسلطان و حسین خان لله به چند فقره قتل اعتراف کرده بودند، اما «اجزا عدلیه و رئیس محکمه استیناف و مدعیالعموم حکم به استخلاص صادر نموده بودند» (4)
درست به هنگام سومین دورة دستگیری سران کمیتة مجازات که با دوره دوم ریاست وزرایی وثوق همزمان بود، صفبندی مطبوعات شکل نوینی به خود گرفت و اینان حداقل در این ارتباط مواضع شفافی ارائه کردند. روزنامة ستارة ایران و صدای ایران به حمایت از کمیته؛
نظمیه را آماج حمله قرار دادند، کوکب ایران علیه کمیته موضعگیری کرد و دستگیرشدگان را قاتل و مجرم دانست، به عبارتی از دید کوکب ایران جرم دستگیرشدگان محرز بود. روزنامة رعد که در این زمان از عملیات دولت وثوق حمایت میکرد، مقالهای منتشر کرد که هم شکایات بازماندگان قتلهای کمیته را منعکس میکرد و هم بخشی را به بازداشت تأثر آور متهمین اختصاص میداد، در این مقاله وضعیت بههم ریخته خانوادههای دستگیر شدگان تشریح شده بود؛ رعد تقاضا کرد سرنوشت هر دو طرف دعوی مشخص گردد و به این پرونده خاتمه داده شود(1)
وقتی وثوق به جای صمصام قدرت را به دست گرفت، نخستین اولویت او تأمین امنیت و آرامش داخلی و مبارزه با بر همزنندگان نظم عمومی بود، پس تعیین تکلیف نهایی با اعضای گروه مزبور به سرعت در دستور کار او قرار گرفت. وثوق در دوره نخست رئیسالوزرایی خود مورد تهدید کمیته واقع شده بود، او در مقطعی حتی بعد از اینکه از منصب خود استعفا داد از بیم این تهدیدها نمیتوانست از خانه بیرون آید. امّا این بار تصمیم گرفته بود امنیت را مستقر کند.
روز آخر شوال آن سال، بالاخره مشخص شد بار دیگر محاکمه اعضای کمیته در دستور کار واقع شده است، ظاهراً وستداهل؛ یهودی انگلیسی نژاد سوئدیالاصل طهرانی المسکن(2)، رئیس نظمیه به وثوق گفته بود برخی از بزرگان قوم مثل مستشارالدوله صادق، ممتازالدوله و حکیمالملک با آنان مرتبط بودهاند(3)اینان را دستگیر کردند تا سرنخهای جدیدی به دست آورند. همزمان برخی از دمکراتها مثل ملکالشعرای بهار، میرزا محمد نجات، دکتر حسن خان احیاءالملک و عدهای دیگر در صدد برآمدند بار دیگر حزب را فعال سازند، اینان از ریاست وزرایی وثوق حمایت میکردند(4)این هم خود از عجایب روزگار بود که چگونه دکتر احیاءالملک و میرزا محمد نجات، دو فردی که با گروه ضدتشکیلی مراوده داشتند و از عملیات افراطی حمایت میکردند، اینک از وثوق دفاع مینمودند(5)
در دوره صمصام عدهای از تظاهرکنندگان که مسجد شاه را کانون فعالیتهای خود کرده و برای روی کار آمدن مجدد وثوق تلاش میکردند بازداشت شده بودند، این بار بلافاصله آنان را رها ساختند و در مقابل کلیة متهمین کمیتة مجازات را دستگیر ساختند. برای به قدرت رسانیدن وثوق، عدهای در مساجد تهران و صحن حضرت عبدالعظیم تظاهرات به پا کردند
و از روی کار آمدن او حمایت نمودند. این تحرک به نتیجه رسید، صمصام فرو افتاد و وثوق به جایش به ریاست وزرایی رسید. در این ایام بار دیگر جوخههای ترور فعال شدند، درست مقارن همین احوال، فتحالسلطنه در شمیران با سه گلوله ترور شد، این ترورها برای این انجام میشد تا بحث کمیتة مجازات و محاکمه مجدد آنان تحتالشعاع واقع شود. بهواقع ضاربین میخواستند به وثوق ضرب شستی نشان داده باشند. فتحالسلطنه جان به در برد، اما گفت زمان وقوع ترور بیمار بوده و دکتر یونس خان حکیم برای معالجه او آمده بود. وی به طبیب خود مظنون بود، زیرا او بی موقع و بدون دلیل به نزد فتحالسلطنه رفت و «در موقع خالی شدن تیر ابداً وحشتی نکرد.»(6)با اینکه پرونده قتل اعضای کمیته در عدلیه گم شد، اما رئیس نظمیه وستداهل بر این باور بود که اینان با همدستی مستوفی و حکام و قضات عدلیه آزاد شدهاند(7)نکتة جالب این است که کمیتههای ترور وقتی فعال میشدند که گروه مخالفین تشکیلی قدرت را به دست داشتند: در دوره وثوق اینان کمیته خود را فعال کردند، در دوره عینالدوله احمد خان صفا و عدهای دیگر را کشتند و این بار هم باز در زمینة ترور فعال شده بودند، ترور فتحالسلطنه تنها یکی از این موارد بود.
بالاخره در دورة وثوق بار دیگر اعضای از بند رستة کمیتة مجازات را دستگیر کردند. کمرهای هرچه تلاش کرد مانع قدرتیابی مجدد وثوق شود موفق نشد، او میدانست اگر وی باز هم رئیسالوزرا شود، در وهله نخست اعضای کمیته را مجازات میکند. کمرهای تنها کاری که توانست بکند این بود که اعضای کمیته را در دوره صمصام رها کرد. اما این امر موقتی بود.
به تاریخ دوّم سنبله 1297، محکمه فوقالعاده، حکم محکومیت اعضای کمیتة مجازات را به این شرح صادر کرد: منشیزاده، ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک به تبعید و پانزده سال حبس محکوم شدند، دو تن نخست را به کلات نادری تبعید نمودند. رشیدالسلطان و حسین خان لله که به چند فقره قتل اعتراف نموده بودند، به اعدام محکوم شدند و میرزا علی اکبر خان ارداقی و عمادالکتاب به پنج سال حبس(1)میرزا عبدالحسین ساعتساز، به اتهام مشارکت در قتل اسماعیل خان و همراهی با کریم دواتگر، رشیدالسلطان و سید مرتضی، به پانزده سال زندان محکوم شد. میرزا علی زنجانی و محمدعلی خان برادر حسین خانلله و حاجی علیاصغر متهم شدند که جزو تروریستهای کمیته بودهاند، اما با اینکه برای انجام قتل آماده بودند، فرصت
1) باختر، دوره سوّم، ش150، 27 بهمن 1321، ص3.
لازم را برای این کار نیافتهاند. این سه تن به ده سال حبس محکوم گردیدند(1)
روز شنبه شانزدهم ذیقعده 1336 کمرهای به ملاقات ارداقی رفت، او از قول وستداهل رئیس نظمیه نقل کرد که سه روز قبل یعنی سیزدهم آن ماه، گفته است در امر گرفتاری اعضای کمیته دخالتی نداشته و این امر به دستور وثوق صورت گرفته. نیز وعده داد با رئیسالوزرا و وزیر عدلیه گفتگو کند تا آنها را آزاد نمایند و یا تکلیفشان را مشخص سازند. اما روز دوشنبه هیجدهم ذیقعده آن سال حسین خان لله را در میدان توپخانه بهدار آویختند. کمرهای که جنازه او را بر سر دار دیده بود، نوشت: «دیدم قلبم در حال تموج و انقلاب. نفهمیدم از انبساط و مسرت است یا از حزن....گفتم ای حسین، ای دارای اسامی مختلفه، ای کسی که مدتی به اسم لله و بعد لؤلؤ(2)و حالا لالا شدی، تو چه لؤلؤ ناسفته بودی که حالا سفته و درخشانی طبیعی تو معلوم شد. تو اگر قاتل آقا میرزا محسن بودی چون لابد با نیت پاک این اقدام را کردی خیلی مقام عالی داشتی، منتها ما نمیدانستیم و اگر به شبهه و افترا و تهمت و اغراض تو را به این مقام عالی رساندند، پس باز مظلوم هستی. چقدر کوچک و پست در انظار ما بودی و چقدر بزرگ شدی.»(3)سید عبدالرحیم خلخالی نقل میکرد که در محبس رشیدالسلطان گفته است دلم میخواهد سر مرا ببرند تا از هر قطره خون من یک رشیدالسلطان تولید شود، نیز اگر میخواهند بهدارم کشند، تنفسی کنم تا نفسم روحی به آزادیطلبان بدهد(4)
قبل از حسین لله، رشیدالسلطان را بهدار آویخته بودند. کمرهای که وثوقالدوله را «رئیس الاشقیا»(5)میدانست، از قول رشیدالسلطان در پای چوبه دار نوشت: «ای مردم تقصیر من این بود که وثوقالدوله پول هم به من داد که من صمصامالسلطنه را ترور نمایم، من قبول نکردم و گفتم کسی که خیانت به ایران نکند، من او را دشمن نیستم. از این جهت مرا میکشند. مرده باد بریتانیا و کارکنان او. زنده باد ایران و جوانان با غیرتش.» ظاهراً شرح ماجرا به این شکل بوده که صد تومان از سوی وثوقالدوله به توسط مشهدی حسین فشنگچی به رشیدالسلطان داده بود و مبلغی هم به سیدمرتضی؛ وظیفه آنان این بوده که صمصام را ترور نمایند. رشید پول را پس داده بود. اما درست روز بهدار زدن این دو «شنیدم حسین فشنگچی و سید مرتضی که در قلهک هستند، فرار آنها و تحصن در آنجا دستورالعمل و تصنعی برای رد گم کردن است.»(6)آن روز روزنامة نیمه رسمی ایران به مدیریت برادر ملکالشعرا بهار بعد از اعدام این دو تن منتشر
شد، حال آنکه معمولاً قبل از طلوع آفتاب و سحر توزیع میگردید، در روزنامه آمده بود این دو به اعدام محکوم و دو تن دیگر یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده به تبعید و پانزده سال حبس محکوم شدهاند. این در حالی بود که هنوز میگفتند پروندة حسین خان لله یافت نشده و معلوم نیست او قاتل باشد، اما اتهام رشیدالسلطان مشخص بوده و معلوم شده او قاتل است؛ از همه مهمتر اینکه این افراد محاکمه نشده بودند، به عبارتی به ادعای کمرهای حکم بدون تشکیل محکمه صادر شده بود، این سخن واقعیت نداشت. این حسین خان لله به قول کمرهای «دمکرات اسمی» بود، او میگفت به همین دلیل به تشکیلات آنان صدمه خورده است و «ما را میخواهند بترسانند که تمکین تشکیلیون را بنماییم.»(1)
واقعیت قضیه این است که حتی صمصام هم مثل بسیاری از رجال سیاسی دیگر از تشکیل کمیتة مجازات و گردانندگان آن مطلع بود و بالاتر اینکه با آنان تماس داشت. خود صمصام بعد از قتل حسین لله و رشیدالسلطان گفت آنها یک بار تک تک به نزد او آمدهاند، او به آنان گفته است رئیس نظمیه در کمینشان نشسته و قبل از اینکه او اینان را دستگیر سازد؛ فکری کنند تا دستگیر نشوند. نیز صمصام گفت سال گذشته بهادرالسلطنه به شمیران آمد و به او گفت به شاه بگویند کمیتة مجازات در خدمت اوست. شاه گفته بود آنان را تعقیب نمینماید ولی لازم نیست آنها هم بگویند حاضرند به شاه کمک کنند و «خیلی تکذیب از بهادرالسلطنه نمود.»(2)
سید عبدالرحیم خلخالی جزو معدود افرادی بود که از پشت پردة بسیاری مسائل اطلاع داشت، او در ملاقاتی که با کمرهای در راه رفتن به مجلس ترحیم ابوالفتحزاده داشت نکات مهمی افشا کرد. طبق این اطلاعات، شاید سادهترین نیروی کمیته همین حسین خان لله بود، مردی از طبقه معمولی جامعه که فریب مشتی شعارهای رندهای به ظاهر خیراندیش را خورد و جان خود را در این راه گذاشت. شاید اندکی بیش از دو ماه قبل از بهدار آویخته شدن حسینخان، او همراه با عدهای دیگر در جلسهای واقع در خانه دکتر امیرخان طبیب نظمیه دعوت داشت. در این میهمانی بیست تن شرکت داشتند و به شکلی شایان پذیرایی شدند، در این میهمانی مشروبات الکلی هم وجود داشت که حسین خان لله به افراط نوشید. حسین فشنگچی، میرزا احمدخان برادر سالار فاتح مازندرانی، میرزا علیخان زنجانی، میرزا عبدالحسین شفاءالملک و چند تن از اجزای تأمینات از دیگر میهمانان این جلسه بودند. در آن روز دو سه تن برای اینکه مخبرالسلطنه را به قتل برسانند، معین میشوند. صدرایی و فشنگچی با مرکز اصلی چنین تصمیمگیری مرتبط بودند، صدرایی که با «مقامات عالی ترورها یکی بود»، به حسین لله اینگونه وانمود کرد که با مخبرالسلطنه دوست است و بر عکس با وثوق،
نصرتالدوله و عدلالملک باطناً دشمن است، صدرایی ظاهراً در آن جلسه نبود و اینگونه وانمود ساخت که طراح ترور را که حسین فشنگچی است لو داده است و از اصل ماجرا خبر ندارد. حسین لله که مردی بود ساده لوح، به گمان اینکه صدرایی از ماجرا بیاطلاع است و به راستی با مخبرالسلطنه رفاقت دارد، شرح نقشه را به او میگوید. صدرایی هم خبر را به مخبرالسلطنه رسانید، او صد تومان هم به صدرایی داد تا به حسین لله بدهد و خرج نماید. وقتی در جلسة منزل دکتر امیرخان همه مست شدند؛ حسین لله بسیاری از اسرار را لو داد، او گفت باید نصرتالدوله و وثوق و سید ضیا و عدلالملک را به قتل رسانید و خودش هم زمینههای آن را فراهم ساخته است. او از این مسئله غافل بود که حسین فشنگچی با خود وثوق مرتبط است، به عبارت بهتر وثوق در کمیتة مجازات نفوذ کرده بود. اینک همه فهمیدند حسین خان نجاتدهندة مخبرالسلطنه است و میخواهد وثوق و نصرتالدوله را به قتل رساند. این ماجرا قبل از ریاست وزرایی وثوق روی داد. همین که وثوق اندکی بعد قدرت را به دست گرفت، زمان خان بهادرالسلطنه یکی از اجزای نظمیه را واسطه خود با این تشکیلات قرار داد. او به زمان خان دستور داد به نزد نصرتالدوله برود و فهرستی را که او میدهد دستگیر نماید. در این لیست نام سیدمرتضی هم آمده بود، اما وی اینک به قلهک رفته بود. عدهای هنوز نمیدانستند که در واقع او هم برای وثوق کار میکند، رفتن او به قلهک هم برای رد گم کردن بود. با هماهنگی نظمیه، دولت وقت و سفارت بریتانیا سید مرتضی را فراری دادند. میرزا علی خان زنجانی هم تروریستی بود که تدین - زمانی که در رشت به سر میبرد - او را مزدور خود کرد. او را جزو تروریستها دستگیر کردند و به نظمیه آوردند تا اسرار محبوسین را برملا سازد. این زنجانی را مثل عدهای دیگر از اعضای کمیته نظیر محمد علیخان برادر حسین خان لله و حاجعلی عسگر به ده سال حبس و تبعید محکوم ساختند. زنجانی بعد از اعلان حکم به وثوق نامهای خصوصی نوشت و رئیسالوزرا هم دستور داد در حکم این سه تن تجدیدنظر شود.
درست هنگامی که متحصنین در مسجد شاه بست نشسته و برای صدارت وثوق تلاش میکردند، قتلی اتفاق افتاد که راز آن نامکشوف ماند. فردی از اعضای نظمیه به نام ماژور احمدخان استوار به قتل رسید. عوامل قتل همه اجزای نظمیه بودند. علیالظاهر هیچ ارتباطی بین این قتل و کمیتة مجازات وجود نداشت، اما روایتی خلاف این را اثبات میکند. سید عبدالرحیم خلخالی فاش ساخت استوار به دست سیدمرتضی از عوامل کمیته به قتل رسیده است، علت قتل هم این بود که وی راز مهمی را افشا کرده بود. ماجرا از این قرار بود که نصرتالدوله و وثوقالدوله مسجد شاه را سنگر کرده بودند تا به قدرت دست یابند. آنها میخواستند با نیروی قزاقها، ژاندارم و نظمیه قدرت را قبضه نمایند. استوار این نقشه را میدانست به همین دلیل تلاش کرد آن را خنثی سازد، به همین دلیل او را کشتند. دیدیم
که سید مرتضی اینک آلت فعل منویات وثوقالدوله شده بود، از سویی وثوق تلاش کرد رشیدالسلطان را هم عامل خود سازد. ظاهراً به رشیدالسلطان گفته بودند صمصام را به قتل رساند، اما او گفته بود دیگر وارد کارهای تروریستی نمیشود. اشتباه رشیدالسلطان این بود که ماجرا را به وستداهل که خود درگیر ماجرا بود اطلاع داد. ظاهراً اندکی بعد که وثوق قدرت را به دست گرفت، او به همین دلیل بهدار مجازات آویخته شد. وثوق تلاش داشت با تشویق اعضای کمیتة مجازات، سران گروه ضدتشکیلی را هم به قتل رساند، به طور مثال نام سید محمد کمرهای و میرزا تقیخان بینش را جزو گروهی آورده بودند که باید ترور میشدند، اینان رهبران گروه ضدتشکیلی بودند(1)بعد از این ماجراها بینش که وسایل رفاه خود را فراهم آورده بود تا به طور عادی زندگی کند، مجبور شد زندگی مخفی پیشه کند. بینش هم در زمرة افرادی بود که به نحوی از انحا با سران کمیته مجازت محشور بود، به همین دلیل او از شبکه مرتبط با این تشکیلات مطلع بود و میدانست همه از سوی نظمیه مظنون تلقی میشوند، بینش از نتیجه تحقیقات خود، دوستان و همفکرانش را مطلع ساخت، در حالیکه از ترس مخفی شده بود. به همین سیاق سایرین هم اطلاعات خود را به کمرهای میرسانیدند، به طور نمونه مرآتالممالک یکی از مظنونین روز پانزدهم صفر 1337، کمرهای را مطلع ساخت که «کاغذی خطی به بینش رسیده بود که تو(2)و کمرهای و مرآت[الممالک] و [محمود] پهلوی و عدلالملک [دادگر] و دو سه نفر دیگر که مشغول بعضی کارها شدهاید، شبها باید خودتان را حفظ نمایید که محل خطر هستید و اگر به شما تکلیف بیرون رفتن را بنمایند، صلاح این است بروید. مرآت گفت گمانم خط عدلالملک بود.» (3)
کمرهای برای کمک به خانوادة محبوسین باقی مانده حتی سراغ سردار جنگ هم رفت، «بعد از ملاقات و قدری صحبت و چایی و سیگار بلند شده چون خود او منتظر شدم اظهاری نماید و نکرد، متذکر شدم، قبول نمود که به قدر قوه مساعدت نماید، اما به گرمی و میل به این مساعدت ندیدمش.» توضیحات بعدی کمرهای از حیث نشان دادن روانشناسی تاریخی رجال ایران در این مقطع بسیار جالب است: «البته همچه مملکتی که این اشخاص با این اخلاق، خوبترین اهالی باشند و تمام توجه آنها به این باشد که نمایش عمارت، لباس و اسباب خود را به مردم بدهند و ابداً از روی طبیعت، فکر اشخاص فداکار بزرگ نباشند و شاید این مقدار مساعدت هم به رودرواسی باشد، البته آن مملکت باید به اسارت رود.» (4)
در عین حال کمرهای روابط خود را با سفارت آلمان حفظ کرده بود. یکی از رابطان
کمرهای با زومر، احمد خان متینالدوله بود. به طور نمونه وقتی احمدعلی سپهر به دنبال اتهام همکاری با کمیتة مجازات، از منصب منشیگری سفارت آلمان کنار رفت، کمرهای به زومر پیام داد محمدتقی بینش را جای مورخالدوله منصوب نمایند. زومر از طریق متینالدوله پاسخ داد از اینکه کمرهای به چشم دشمنی او را نمینگرد، خوشحال است. او گفت فعلاً برای بینش نمیتواند کاری کند؛ اما توضیح داد تلگرافی به آلمان میزند و در این زمینه کسب تکلیف میکند. او گفت باید: «قسمی نمایش بدهم که یک نفر منشی برای سفارتخانه لازم است. تا یک ماه دیگر امیدوارم جواب مساعد از برلن بیاید.»(1)
به هر حال وقتی وثوق بقایای کمیتة مجازات را تحت تعقیب قرار داد، عدهای از تروریستها به قلهک گریختند، سفارت بریتانیا به دولت وثوق اطلاع داد مانع گرفتاری آنان نیست. دولت هم چند تن را مأمور ساخت تا فراریان را دستگیر سازند، اما کدخدای قلهک آنان را فراری داد. نظمیه عدهای سوار را برای دستگیری آنان تا شهرستانک اعزام کرد، «سوارها هم بر میگردند و میگویند ما نتوانستیم پیدا نماییم و خود آن سوارها گفته بودند ما آنها را هم اگر میدیدیم اغماض میکردیم.» کمرهای بر این باور بود که «تمام اینها تصنعی است، چه که خود وثوقالدوله و نصرتالدوله ترور [ریست] تهیه کرده بودند و ترور[یست]های آنها هم مثل حسین فشنگچی و غیره گیر افتاده بودند، خود دولت به مساعدت وستداهل که آنها را به جهت رد گم کردن میگیرد و میگریزاند به آنها دستور میدهد بروند قلهک. بعد از شدت تقلب و گول زدن عامه که دولت چقدر با ترور[یست]ها ضد است و خودش ترور[یست] ندارد سوار میفرستد، از آن طرف آنها را از قلهک میگریزاند. از آن طرف عدهای آژان که عقب آنها مأمور میکند، آژانهایی میفرستد که صرفنظر از آنها بکند. تمام اینها حقهبازی است.» (2)
با این وصف اعدام حسین خان لله معمایی شده بود. کمرهای برای اینکه موضوع را کشف کند، به وزارت دربار رفت و در آنجا نصرتالدوله را در حال خروج در حیاط دربار ملاقات کرد. کمرهای گفت در پرونده حسین خان لله چیزی که نشان دهد او مجرم بوده وجود نداشته و دلیلی بر محکومیت او موجود نبوده است. او پرسید محکمه او کی تشکیل شده و چه کسانی در این امر دخیل بودهاند؟ معلوم شد شب قبل شیخ علی اصغر مدعی العموم و آقا میر سید محمد قمی را نظمیه جلب کرده است. قرار بر این بوده که میرزا عبدالرحیم خان مدعی العموم را هم بگیرند که نصرتالدوله مانع شده است. نصرتالدوله گفت محکومین به هنگام اعدام بیمار بودهاند، نیز با مطالعه پرونده حکم برائتشان صادر شده بود. کمرهای به نصرتالدوله
توپید که «به این اندازه اسبدوانی لازم نیست. قدری قاچ زین را هم نگهدارید.»(1)همان روز او به ملاقات وثوق رفت، اما به قول خودش به علت شلوغی صف ملاقاتکنندگان به انتظار نشست و بعد هم فقط یادداشتی گذاشت و بیرون رفت. نوشتههای کمرهای در باب این ماجرا خواندنی است، او نوشت:
«من نمیدانستم که در نظمیه به زور ته تفنگ و کشیده و بیخوابی محبوسین را به اقرار میآورند. من نمیدانستم که قضات محاکم باید در تحت اوامر و اراده وستداهل باشند. من نمیدانستم که وستداهل میتواند به هیئت وزرا تشکی و اعتراض به عدلیه نماید که چون مستوفیالممالک ارتباط با قضات عدلیه دارد و او مورد سوءظن است با خیلی از وزرا باید قضات عدلیه [هم] محاکمه شوند. من نمیدانستم نظمیه حکومت بر عدلیه دارد. حالا که محکمه اجزائش قاعدتاً چرچیل و وستداهل و ارادات وثوقالدوله و نصرتالدوله یا امثالهم باشد و این بیچارهها که معروف است دوسیه آنها این قسم که به سر آنها میآورند، نیست و از این اتفاق جدید آذوقه عیال و اطفال آنها از خوردن خون دل و غصه و وحشت و خوف از هر جهت دیگر وسعت را آقای وثوقالدوله و آذوقه را کاملا برای آنها فراهم کرد، دیگر چه لزوم تشرف من است به حضور محترم مقدس آقای وثوقالدوله رئیسالوزرا؟!»(2)
این یادداشتی بس مهم بود، کمرهای آورده است که وثوق بر این باور بوده مستوفیالممالک با کمیتة مجازات مرتبط بوده، وزرای او هم همینطور؛ اینکه قضات عدلیه متهم بودند با کمیتة مجازات همکاری دارند، به همین دلیل همانطور که بالاتر از قول نصرتالدوله دیدیم، عدهای از ایشان را دستگیر کردند. کمرهای میگوید چرا باید با وثوق ملاقات کند، وقتی احکام از پیش داده شده است؟ نیز اینکه حسینخان و رشیدالسلطان کشته شدهاند، چه فایدهای از ملاقات با رئیسالوزرا میتواند عاید خانواده معدومین شود؟
با این وصف کمرهای و دسته او از کار باز نماندند، روز بیست و یکم ذیقعده عدهای از ضدتشکیلیها جلسه خود را مجدداً تشکیل دادند. میرزا محمد نجات گفت باید کاری کرد تا ابوالفتحزاده و منشیزاده که به کلات تبعید شده بودند به آنجا فرستاده نشوند. بیم این وجود داشت آنها را به قتل رسانند. همزمان خبر رسید که بستگان ارداقی به ملاقات او رفتهاند و اجازه ملاقات نیافتهاند. میگفتند او وحشتزده است، اما کمرهای گفت مطمئن باشید او را اعدام نمیکنند، «حبس و تبعید هم عیبی ندارد. چه باید کرد؟»(3)روز بیستم ذیقعده خبر رسید ابوالفتحزاده و منشیزاده را در باغشاه خواستهاند که وصیت نامه بنویسند. میپرسند قرار بوده آنان را تبعید و حبس نمایند، اما جواب این بود که «همین قسم است که گفتیم.» شایع شد آنان
را تیرباران کردهاند، رخت خواب و اسبابهای آنها را هم به خانوادهشان داده بودند. سؤال این بود اگر اینان را به کلات بردهاند، پس چرا وسایلشان را به خانه تحویل دادهاند؟ به دلیل این اخبار بود که کمرهای در یادداشتهای این روز خود نوشت:
«آخ آخ از آزادیطلبان که چقدر تنگی و سختی به مردم روا میدارند. آقای وثوقالدوله آزادیطلب! تو همان نبودی که در زمان استبداد صغیر محمد علی میرزا بعد از بمباردمان مجلس چه قدر داخل در خدمات جدی حقیقی برای استخلاص مملکت و ملت از تضییقات محمد علی میرزا بودی. آیا خودت گمان میکردی که آن سعادت را به این شقاوت تبدیل نمایی؟ و محمد علی میرزا را یگانه ولیعهد اخلاقی و شئامت و قساوت قلب شوی (1)آیا سزاوار است آن لبان با تبسم ملیح خودت را که چنان محبت و آب حیات سعادت ملت از او امید ترشح و جریان داشت، یک باره دریاهای سم عداوت نوع خودت در تحت او مکین و دفین نمایی و برای انتقام خون اسماعیل خان که مستحق [قتل بود چون] خائن بود، جوانان آزادیخواه را به این قسم، دو نفر سر دار و دو نفر [را به شکلی که گفته شد، نابود سازی؟]»(2)
روز بعد معلوم شد خبر تیرباران ابوالفتحزاده و منشیزاده حقیقت نداشته و آنان را در ایوانکی دیدهاند که به سوی تبعیدگاه میبرند. از آن سوی درست بعد از اعدام حسین خان لله و رشیدالسلطان بود که شایع شد احسانالله خان به تهران بازگشته است. او همراه با سید مرتضی، حسین خان لله و رشیدالسلطان به اعدام محکوم شده بود و اگر در تهران دیده میشد بلافاصله دستگیر و اعدام میگردید. از آن سوی دو قاصد با شتاب به مازندران رفتند تا به مشکوةالممالک که آنجا به سر میبرد اطلاع دهند خود را مخفی سازد، زیرا مأمورین دولتی برای دستگیریاش رفتهاند. کمرهای از قول جعفرقلی خان برادر مشکوةالممالک نقل میکند او ابتدا در لواسان مخفی بود، برادرش او را آگاه ساخت که نظمیه در تعقیب اوست و دستگیرش خواهند کرد. مشکوةالممالک از لواسان گریخت اما بالاخره در محمودآباد که ملک امین الضرب بود، دستگیرش کردند. صاحبمنصب ژاندارمری که برای دستگیری وی رفته بود، به نزدش رفت و از او خواست بگریزد. اما ظاهراً مشکوةالممالک بیمار بود، به همین دلیل خود را بیرون خانه لای درختها مخفی کرد. اما ژاندارمها او را یافتند و دستگیرش کردند. ژاندارمها مشکوةالممالک را در املاک امینالضرب واقع در مازندران دستگیر کردند، او را به تهران فرستادند و در باغ یوسفآباد محبوس ساختند. به روایت جعفرقلی خان، خواهرش که در دماوند بود از شنیدن این خبر فرزندش را سقط کرد و بعد بیمار شد و از دنیا رفت(3)پدر مشکوةالممالک به دلیل دستگیری فرزند سکته کرد و فوت نمود، فرزند خود نظرعلیخان هم
از بیم اینکه پدرش را اعدام خواهند کرد از دنیا رفت.
از آن سوی از سمنان اطلاع رسید که ابوالفتحزاده و منشیزاده را مغیثالدوله از سمنان به سوی کلات حرکت داده است. همزمان عدهای از رجال مثل مرتضی نجمآبادی فرزند شیخ هادی نجمآبادی نویسنده شهیر تحریرالعقلاء، شیخ محمدعلی کرمانی و مردی به نام حاج سیدهادی متهم شدند با کمیتة مجازات ارتباط داشتهاند. اینان محکوم شدند ثلث حقوقشان را در عدلیه به مدت سه ماه کسر کنند و این بابت همکاری آنان با کمیته بود. کلیه افراد یاد شده کارمندان عدلیه و دست اندرکاران این تشکیلات به شمار میرفتند که با سران کمیته مرتبط بودند. کمرهای خطاب به اینان گفت: «شرافت شماها باشد که برای اتهام به مساعدت متهمین به کمیتة مجازات این صدمه را زدهاند.» کمرهای در خاطراتش نوشت کسانی مثل مبشرالسلطان معاون تلگرافخانه ماهی یکصد و پنجاه تومان حقوق میگیرند چون به انگلیسیها خدمت میکنند، خیانت مینمایند و گزارشهای کشور را به انگلیسیها میدهند. میگفتند او مواجب قطع شده پانزده ساله فرزندان خود را از تلگرافخانه دریافت میدارد و حقوق جاهای دیگری را که خدمت میکند از تلگرافخانه میگیرد چون «خادم خارجه است. اما این بیچارهها حقوقشان قطع میشود که دشمن آزادیخواهان نیستند.»(1)
روز دوشنبه دوم ذیحجه سال 1336 خبر رسید مغیثالدوله پسر ناظمالدوله و برادر موقرالسلطنه که در دورة مشروطه به دست مشروطهخواهان اعدام شده بود، از راه خراسان تلگراف کرده که ابوالفتحزاده و منشیزاده فرار کردند و او طبق قانون به آنان اخطار داده و تعقیبشان نموده، اما آنها نایستادند و بناچار هدف گلوله او واقع شدهاند. معلوم شد این دو را از نظمیه به امنیه تحویل داده و دستور مجازاتشان هم صادر گردیده بود. این حوادث باعث خشم فراوان افرادی مثل کمرهای شد، به طور مثال بخشی از خاطرات روز دوازدهم ذیحجة او خطاب به وثوقالدوله، به این شرح است:
«واقعاً ابن مرجانه، ابن بریطانیه به این قسم در نظرم رذل و پست جلوه نکرده بود. خیلی حقیر و پست و رذل است این اولاد ناخلف انگلیس، بلکه خیانتکار به پدرخوانده خودش که این همه آن دولت را شرف را در نظر ما ایرانیان، بیشرف و مبغوض نمود. دشمن با اجانب بودیم، این قسم دشمنی ایرانی را با انگلیس او باعث شد؛ رفت ابرویش را درست کند، چشم را کور کرد. مخبرالسلطنه در دمکرات شدن و وثوقالدوله در ایران مدار شدن خودشان، خودشان را معرفی به بیمغزی فوقالعاده نمودند.»(2)
مقارن این خبر گفته شد بیست و یک تن از محبوسین کمیتة مجازات احکام خود را
دریافت کردهاند، عدهای حبس، عدهای تبعید و برخی آزاد شدهاند؛ با این وصف هنوز حکم ارداقی و عمادالکتاب را صادر نکرده بودند. عدهای از نزدیکان اعضای کمیته باز هم تلاش کردند برای باز ماندگان آنان حقوقی دست و پا کنند. دبیرالملک وزیر فواید عامه گفت او از وزرا خواسته در این زمینه گامهایی بردارند، برخی از وزرا مخالفت کردند و گفتند این باعث میگردد که عدهای جرأت به انجام جنایت پیدا کنند، دیگر اینکه «ملاحظه صرفه دولت در این موقع بیپولی بشود.» با این وصف ماهی بیست و پنج تومان حقوق ماهانه برای خانواده ارداقی و بیست تومان برای خانواده عمادالکتاب تصویب شد. منشیزاده و ابوالفتحزاده هم چون «دارا» بودند از این کمک مستثنی گردیدند، «هر چه خواستم بفهمانم که در این قحطی و گرانی و ناخوشی زیاد این مخارج کم است، آقای دبیر به دلسوزی از برای دولت و مبادا اساس سیاست از مرتکبین جنایات به هم بخورد، [پرداخت حقوق] بیشتر را جایز ندانستند.» در مورد بقیه هم گفته شد فهرستی تهیه گردد تا هرکدام بیچیز هستند، مقداری از سوی دولت به آنان کمک شود(1)مردی به نام شیخ عابدین حمامی را هم در ارتباط با این گروه دستگیر کردند. او متهم بود به اینکه بازار را علیه وثوق تحریک کرده است، اما با وساطت مشاورالممالک انصاری و نامهای از میر سیدمحمد بهبهانی، او از «حبس تاریک» که به آن محکوم گردیده بود، نجات یافت و بالاخره هم آزاد گردید.
با تمام این اوصاف بسیاری از احکام اجرا نشد: حاجی علیاصغر به ضمانت مدیر الصنایع مرخص شد(2)، این امر البته سه سال بعد از محکومیت او یعنی روز 21 رجب سال 1339 روی داد. چهار روز بعد از آزادی حاجی علیاصغر، برادر حسین لله یعنی محمد علی نامهای به رئیسالوزرای وقت نوشت و
از اینکه سه سال تمام «در گودال بیتکلیفی خفته» است، شکایت نمود و گلایه کرد و تذکر داد تنها کسی که از آن جمعیت هنوز زندانی است او میباشد(1)اندکی بعد از این مکاتبه دستور داده شد نظمیه او را هم از زندان مرخص نماید. عمادالکتاب بعد از رهایی از زندان، مدتی در مجلس شورای ملی به کار قانوننویسی مجلس مشغول بود و بعدها در دفتر مخصوص رضا شاه بهعنوان نویسنده فرامین منصوب گردید، او تا سال 1315 زنده بود(2)
در آذر 1299، زمانی که سپهدار کابینه خود را تشکیل داده بود و به هنگامی که لرد آیرونساید و نورمن گامهای نهایی را برای کودتا برمیداشتند، ارداقی نامهای به دولت نوشت و توضیح داد که نزدیک سه سال است او و دوستانش را بدون رسیدگی قانونی زندانی کردهاند، او نوشت اگر جانی است چرا در زندان عادی نگهداری میشود و اگر مقصر سیاسی است، چرا وی را در این مدت با بیاحترامی نگهداشتهاند و مدت سه سال است به وی نان جو میدهند. او تهدید کرد از بیست و ششم ماه ربیعالاوّل به اعتصاب غذا دست خواهد زد و چیزی نخواهد خورد تا بمیرد. مشکوةالممالک و عمادالکتاب و محمدعلی خان و حاج علیاصغر هم متعاقب ارداقی دست به اعتصاب غذا زدند، آنها هم در نامهای به رئیسالوزرا نوشتند دیگر چیزی نخواهند خورد. قرار شد سید مهدی افجهای با وحیدالملک، اردبیلی با ممتازالدوله، حسین پرویز و عبدالرحیم خلخالی با دکتر اسماعیل خان امینالملک گفتگو کنند و خود کمرهای هم شخصاً میرزا سلیمان خان میکده را ملاقات کند تا با سپهدار در این زمینه گفتگو کنند و خواهش کنند محبوسین کمیتة مجازات را مرخص نمایند(3)
کمرهای بار دیگر تلاش کرد در نیمههای سال 1299، محبوسین کمیتة مجازات را نجات دهد، او فاضل عراقی را به عنوان وکیل محبوسین معرفی کرد، قرار شد مستشارالدوله؛ ابتدا با مشیرالدوله رئیسالوزرای وقت گفتگو کند تا وقتی کمرهای و فاضل به نزد او میروند، موضوع دارای زمینهای باشد(4)این مهم انجام نشد تا اینکه مشیرالدوله سقوط کرد. باقر پدر که زمانی مجرمین کمیتة مجازات را از زندان رهانیده بود، اینک در دوره ریاست وزرایی سپهدار و در آستانه کودتای رضا خان، یکسره با کمرهای کدورت حاصل کرد، کمرهای او را متهم به این نمود که به دوستان او در کمیتة مجازات خیانت کرده است، او هم به کمرهای پرخاش نمود که از وثوقالدوله و نصرتالدوله پول گرفته است و نه هزار تومان ملک در شهریار خریداری نموده است: «واقعاً چقدر آدم بیشرمی است که ما به سروقت خیانت او نرفته، حرفی نمیزنیم او افترا بسته به من میگوید پول از وثوق و نصرتالدوله گرفتهای. بالاخره قدری سکوت نمودم.»(5)
سرنوشتی شوم هم در انتظار یکی از اعضای جوخه ترور نصرتالدوله فیروز بود. به واقع تنها فردی که متهم بود به نفع نصرتالدوله وارد عملیات تروریستی شده است مردی بود به نام اکبرخان ژاندارم؛ احتمالاً این مرد همان اکبر نخجوان است که سرنوشتی غمانگیز یافت. در حالیکه محبوسین اصلی کمیتة مجازات رها شدند و در دستگاه رضاشاهی هم بعضاً به مناصبی دست یافتند، این مرد را تا 1322 شمسی در زندان نگهداشتند و در این سال به شکل مشکوکی در همدان به قتل رسانیدند. اکبر نخجوان طبق سندی متهم به ارتباط با کمیتة مجازات بود، او مدتهای مدید زندانی بود و بعد به تبریز تبعید شد. سپس او را از تبریز به کرمانشاه منتقل نمودند،
او عریضههای فراوانی برای مقامات کشور نوشت و خواستار آزادی خود شد. ظاهراً در همدان بود که به بیماری روحی مبتلا گردید، در پانزده آذر 1322 به بیمارستان منتقل شد و به دلیل سقوط از پشتبام بیمارستان، بعد از بیست و پنج سال حبس و تبعید به قتل رسید.
بدون تردید یکی از بهترین ادوار تاریخ معاصر ایران که فرصتهای فراوانی در اختیار دولتمردان ایرانی قرار گرفت - و البتّه آنان همه را برباد دادند - دورة بعد از انقلاب روسیه بود. اگر در ایران زمامداران تیزبین و با کفایتی وجود داشتند، میتوانستند از تحولات آن زمان و فرصتهای به دست آمده، به مثابه اهرمی برای گرفتن امتیاز از انگلستان بهره جویند، خسارات دورة جنگ اول جهانی را مطالبه نمایند و برای حفظ مصالح ملّی و منافع عمومی کشور گامهای بلندی بردارند. امّا این مهم محقق نشد، زیرا رجال ایران تصمیمگیریهای کلان سیاسی خود را با طرفهای انگلیسی خود هماهنگ میکردند. انگلستان هم نمیخواست از فرصت به دست آمده بعد از انقلاب روسیه به سادگی بگذرد؛ به عبارت دیگر این بهترین دورهای بود که بریتانیا میتوانست بدون رقیبی قدرتمند مثل روسیه تزاری در ایران یکهتازی کند و بعد از سالهای متمادی بحرانسازی و ایجاد هرجومرج؛ دولت دستنشاندة خود را روی کار آورد و هم اینکه از فرصت هرجومرج داخلی روسیه بعد از انقلاب بهرهبرداری کند و دولتهای کوچک و دستنشاندة دیگری را در قفقاز و ماوراءالنهر به قدرت رساند. اگر این مهم محقق میشد، انگلستان از سویی با چین و از سوی دیگر با عثمانی همسایه میشد.
در این دوره، زمام ریاست وزرایی ایران به دست مستوفیالممالک یا وثوقالدوله بود که محور مناسبات خود را با تکیه بر انگلستان سازماندهی میکردند. مستوفی با همه انقلابینمایی اطرافیان خود، نتوانست از موقعیت بهرهبرداری کند، او و همدستانش نشان دادند چیزی جز هرجومرج و بی ثباتی را در ذهن ندارند تا حکومت موردنظر خود را به قدرت رسانند. وثوقالدوله در سیاست خارجی خود چندان موفق نبود، او بنا بر اعتقاد شخصی یا به دلیل القائات انگلیس، در هراس و وحشتی پایان ناپذیر از خطر کمونیسم قرار داشت. به همین دلیل اتکای خود را بر سیاستهای انگلستان قرار داد و در این راه ضربات سختی بر مصالح ملی کشور وارد آورد. او چنان به روسیة بعد از انقلاب بدبین بود که در سراسر دورة دوسالة نخستوزیریاش هیچ سفیری به آن سوی نفرستاد. بالاتر اینکه دستور داد سفارت ایران را در
مسکو تعطیل کنند(1)با اینکه در ماههای نخستین بعد از پیروزی انقلاب اکتبر، روسها مفاد قرارداد محرمانه 18 مارس 1915 روسیه تزاری و انگلیس را منتشر کردند و نشان دادند که طبق آن عهدنامه، قرار بوده است منطقه بیطرف مندرج در قرارداد 1907 از آن انگلستان شود و در برابر روسیه در شمال کشور آزادی عمل کامل بیابد و با اینکه در سراسر سالهای 1918- 1919 علائم آشکاری از امکان بهرهبرداری ایران از فضای به دست آمده در راستای منافع ملی کشور وجود داشت؛ اما وثوق حاضر نشد ابتکار عمل را به دست گیرد و در عوض به وعده و وعیدهای انگلیسیها دلخوش کرد و آخرالامر هم وقتی تعهدات خود را انجام داد، انگلیسیها نسبت به انجام وعدههای خویش بیاعتنایی نشان دادند، همان روشی که از دورة فتحعلیشاه دنبال میکردند. به واقع وثوق توجه نداشت که انگلیسیها با همان معیارها و موازین استعمار قرن نوزدهمی با ایران برخورد میکنند. وثوق مشکلات و هرجومرجها و قحطیها را بهانهای برای انعقاد قرارداد مشهور خود با انگلستان قرار داد. سخن در این نیست که همان قرارداد میتوانست منافع کوتاهمدت ایران را تأمین کند یا خیر؛ سخن در این است که راهحلهای دیگر هرگز آزموده نشد تا معلوم گردد غیر از انعقاد قرارداد با انگلیسیها، کارهای دیگری هم میشد برای خروج از بحران انجام داد. با این اوصاف نگاهی کوتاه به فرصتی که از دست رفت میافکنیم و آنگاه زمینهها، بسترها و عواقب قرارداد 1919 را در فصلی دیگر پیگیری میکنیم.
نخستین علامت تغییر رویه روسیه بعد از انقلاب این کشور، با یادداشت لئوتروتسکی(2)نخستین کمیساریای خارجی این کشور در دورة بعد از انقلاب آغاز شد. در تاریخ ششم دسامبر 1917 مطابق با چهاردهم آذر 1296 یعنی دوره صدارت عینالدوله، او خطاب به کاردار ایران در مسکو نوشت دولت جدید روسیه بر اساس اصل عدم مداخله در امور داخلی دیگر کشورها آماده مذاکره با دولت ایران است(3)روسیه به دنبال خارج ساختن ایران از زیر نفوذ انگلستان بود، اما بهواقع با پیروزی انقلاب اکتبر بر نفوذ انگلستان در ایران هر چه بیشتر افزوده شد، حال آنکه قاعدتاً باید ایران میتوانست سیاستی مستقل در برابر دو قدرت بزرگ دیرینه در پیش گیرد. بهواقع حتی قبل از اینکه روسیه قراردادهای استعماری خود را به طور یک جانبه با ایران لغو کند و حتی پیش از اینکه انقلاب روسیه به پیروزی قطعی نائل آید؛ در بین برخی از روشنفکران ایرانی نوعی احساس مثبت نسبت به تحولات آن سامان روی داد. یکی از برجستهترین این اشخاص ملکالشعرای بهار بود. بهار چند ماه قبل از پیروزی انقلاب روسیه و در زمان حکومت کرنسکی، مقالهای در روزنامه زبان آزاد نوشت و احساس خود را در برابر تحولات روسیه به رشتة تحریر در آورد.
بهار بر آن بود که برخلاف گذشته که روسیه و انگلستان ایران را بین خود تقسیم کرده و
مشروطیت ایران را قربانی ساختند؛ دولت روس دولتی آزادیخواه است که احساسات و عواطف انسانی، آن را راه میبرد. به عبارتی، او و کثیری از ایرانیان «دمکراسی روس را نظر به جوان بودن و خوی نوین آن، برخلاف دمکراسی لندن، یک عنصر قابل تقدیر و یک پیکر الیف رحیمی» میپنداشتند. او با یادآوری گذشتة استعماری روسیه نوشت: «اینک وقتی دمکراسی بیچارة ایران نعرة آزادی همسایهاش را میشنود، فریاد آشنا به گوشش میرسد.» ایران این «بدبخت ستمدیده»، از سویی یک دست خود را به دعا برداشته و برای پیروزی این دمکراسی دعا میکند و از سوی دیگر با دستی به طرف این دمکراسی جدیدالتأسیس آغوش گشوده و «با یک دل خرم ولی سوراخ سوراخ به طرف او میدود و در همین حین خنجر قدیمی - خنجر زنگزدة خشونت و بیدادگری، از کمر دمکراسی برق زده سینه دمکراسی ایران را تا ناف میشکافد!»(1)
منظور بهار از ذکر این جملات اشاره به تداوم سیاست استعماری بریتانیا در ایران بود. او نوشت: «دیگر از حرکات انسانکُشانة دمکراسی لندن ناله نمیکنیم زیرا بر ما یقین شده است که روح انسانیت پرورانه کمتر از اقیانوسها عبور میکند، آنها نصف مملکت ما را ربودهاند، ما هنوز به معاهده 1907 سر فرود نیاوردهایم و منطقة موهومه را نشناختهایم، تازه دیپلوماسی انگلیس میخواهد ما را در برابر معاهده 1916 (2)خاضع ساخته و اشتغال منطقه بیطرف را نیز رسمیت بدهد!» مَضمون حرف بهار این بود که انگلیسیها نه تنها نصف کشور را تصرف کردهاند، بلکه مصارف ادارة آن را هم از ایرانیها مطالبه میکنند. انگلیسیها از ترس اینکه مبادا فردا یکی از اهالی یزد به آنها تعظیم نکند، امروز اهالی تمام ایران را اسیر و «خانمان آنها را با توپ آتش زده و غارت میکنند، آنها غلات جنوب را انبار کرده و میخواهند از این راه نیز از دمکراسی ایران انتقام بگیرند!» بهار میگفت البته از رفتار روس و انگلیس هیچگونه تعجبی نیست، «تعجب از خود ماهاست، بدبختی در این است که ما زود فریب میخوریم و فریاد ما در اینجاست که خود ما در ادای تکالیف خود به قدری قصور میورزیم که دیگران موقع به دست آورده و سَر ما را به تخماق بیرحمی خود هر ساعت خورد میکنند!» او هشدار میداد با اینکه در روسیه تحولاتی به وقوع پیوسته و از ظواهر امر پیداست این تحولات به نفع مصالح ایران خواهد بود، اما نباید به آسانی فریب خورد، «این روس و این انگلیس، آن آلمان و آن اتریش؛ جاهل و نادان ملتی که بخواهد در سایه رأفت دیگری زیست کرده و یا با قوّة همسایه، بزرگی و آقایی کند!»(3)
در عین حال بدیهی بود که روسیه نیز به دنبال منافع خود باشد، به همین دلیل وقتی عهدنامههای استعماری دوره تزارها باطل اعلام شد، نظام جدید از دولت ایران خواست علیه حکومت حریص انگلستان به روسیه بپیوندد. این دعوت از سوی کارل براوین نخستین سفیر اعزامی دولت شوروی به ایران صورت گرفت و واضح است که با بیاعتنایی روبه رو گردید. ملکالشعرای بهار به روایتی که در روزنامة خاطرات کمرهای نقل شده است بر این باور بود که از فرصت به دست آمده باید استفاده کرد و به بلشویکها نزدیک شد. کمرهای گفت: «من به [مثل] از مسلمان حرف کفر یا از ابلیس حرف اسلام خیلی تعجب مینمایم. چه نیرنگی است که آقایان از مبادی عالیه خودشان تعلیم گرفتهاند؟ من هنوز حقیقت مرام و عقاید بلشویکی را نفهمیدم تا از روی عقیده حرفی بزنم. الان به جهت ظلمی که انگلیسیها به ما معمول میدارند ما لا لحُب عَلی بَلْ لبُغْض مُعاویه تمجید از بلشویکی میکنیم. من که متحیرم از دسایس.»(4)
براوین روز شنبه 12 ربیعالثانی 1336 مطابق با 26 ژانویه 1918 وارد تهران شد و به گراند هتل رفت. او اندکی بعد از ورود به تهران، اطلاعیهای به این شرح صادر کرد:
«این بنده چند روز است وارد تهران شده و تا اندازهای دید و بازدید خود را انجام دادهام. اینک به موجب این ورقه اعلام مینماید که من حاضرم برای الغا معاهدات نامشروع که به زور سرنیزه دولت سرنگون شده تساری [تزاری] از دولت ضعیف و نجیب ایران گرفته شده است، با هیئت دولت ایران داخل در مذاکره شوم و من حاضرم بعد از فسخ امتیازات یک معاهده باشرفانه با دولتین علیه و دولت جوان متبوع خودم امضا و برقرار نمایم.»(1)
این بیانیه در صفحه اول روزنامة ستارة ایران هم چاپ شد. از آن سوی نیروهای روسی مقیم ایران بلافاصله بعد از انقلاب فراخوانده شدند، فراخواندن نیروهای روسی بر خلاف انتظار حاکمان جدید این کشور به سود انگلیسیها نتیجه داد. این امر نه تنها باعث گردید انگلستان تسلط سیاسی بیشتری بر دولت های وقت ایران به دست آورد، بلکه تسلط نظامی زایدالوصفی هم بر کشور پیدا کرد. نیروهای انگلیسی در شمالشرق ایران و در مرزهای شرقی روسیة سابق آرایش نظامی گرفتند، از این سوی نیروهای نظامی بریتانیا در حمایت از گروههای ناسیونالیست قفقار وارد کار شدند و نتیجه این امر به تأسیس جمهوریهای سهگانه گرجستان، آذربایجان و ارمنستان انجامید. تقویت نیروهای نظامی انگلستان در ایران و در مرزهای روسیه، حساسیت بیش از پیش این کشور را به دنبال آورد. به قول بازیل نیکیتین این امر در معادلات آتی مناسبات قدرتهای بزرگ جهانی آن روز با ایران سهم تعیینکنندهای داشت(2)رهبران شوروی از طرق گوناگون به ویژه از راه الغای عهدنامههای استعماری دورة تزارها در صدد برآمدند معادلة قوا را تا حدی به هم زنند، اما این امر هرگز ممکن نشد.
سفارت روسیه در تهران هنوز در دست عوامل
حکومت تزارها بود؛ اینان همراه با عوامل بریتانیا نقش بسیار مهمی در تولید وحشت(1)از حکومت جدید روسیه برعهده داشتند. اینان تبلیغ میکردند که عنقریب بلشویکها به سوی تهران لشکرکشی خواهند کرد و تمامیت ارضی، استقلال و مبانی باورهای مردم را مورد هجوم قرار خواهند داد. هنوز هیچ کشور خارجی موجودیت رژیم جدید را در روسیه نپذیرفته بود، بسیاری از قدرتهای بزرگ جهان از جمله انگلستان امیدوار بودند که به زودی این دولت نوظهور سقوط کند، زمامداران ایران هم که عمدتاً ادامه دهنده سیاستهای دولتهای وقت بریتانیا بودند، در این خوشبینی شریک بودند. به واقع بریتانیا هراسی نداشت که بلشویسم به ایران راه پیدا کند، زیرا چنین امری محال مینمود. به واقع عمده ترین دلمشغولی بریتانیا و سایر قدرتهای غربی از آرایش جدید نیروهای سیاسی در اروپا بود، درست مقارن همین ایام بود که میگفتند بلشویسم در ایتالیا و آلمان پیشرفت قابل توجهی داشته است، این اخبار به صورت گسترده در روزنامة رعد بازتاب مییافت.
ملکالشعرای بهار در زمرة نخستین کسانی بود که سیاست انفعال در برابر دولت جدید روسیه را مورد نقد قرار داد. او رژیم جدید را به دلیل لغو قراردادهای استعماری ستود و نوشت «برای پیشرفت مرام دمکراسی و پاس استقلال ایران بهترین حکومتی است که تاکنون در اروپا قیام نموده است.» ... «چرا از طرف دولت ایران به این حکومت ایرانْدوست که قیود و سلاسل دیرینة اسارت ما را که یکسرش به دست دربار تزار و سر دیگرش در دست دروغگویان لندن بوده و برای اختناق ما کشیده میشد، پاره کرده است و آن سلاسل را در زیر پای افکنده و لگدمال میکند، تبریک گفته نمیشود؟ و چرا دولت ایران حکومت له نین(2)را طرف شناسایی و تقدیر قرار نمیدهد؟» بهار حملات شدیدالحنی متوجه دولت ایران کرد و از تمکین این دولت در برابر ارادة دولت انگلستان به شدت انتقاد نمود. او نوشت: «عجبا! باید ایرانیان نیز به تقلید انگلیسها و مارلینگها و اتر(3)ها و باراتوف(4)ها صبر کنند تا روزی که دوباره کرنسکی(5)ها بر روی کار آمده و دوباره سیاست تاریک انگلیس، یعنی بقای قشون روس در منطقه شمال و پلیس جنوب در منطقه جنوب و مفاد معاهده 1915 تکمیل گردد؟»(6)
معیار بهار در این اظهارنظرها و اینگونه اتخاذ مواضع سیاسی، «حفظ منافع و مصالح ملی ایران» بود. بهار از بدو فعالیت سیاسی خود و به ویژه این مقطع تاریخی - به دلیل مواضعی که مصالح ملی ایران را سرلوحه کار قرار میداد - سخت مورد طعن و ناسزاگوییهای رقیبان خود در گروه ضد تشکیلی قرار داشت. دفاع او از نزدیکی به دولت جدید روسیه به این دلیل نبود
که از نظر ایدئولوژیک این دولت را به رسمیت میشناخت. برای او مهم این بود که مواضع دولت جدید روسیه باعث تضمین استقلال و تمامیت ارضی کشور میشود. او نوشت: «ما صریح میگوییم که دولت جمهوری بالشویک روس بهترین دولت است که عقایدش اساساً با منافع ملی ما توأم بوده و عملاً به درد ما میخورد. ما نباید منتظر بشویم که سایر دول بیطرف او را [به رسمیت] بشناسند تا ما هم بشناسیم، بلکه باید به نام جلب منافع و تأمین مصالح ملیه ایران، ما قبل از هر کسی دولت بلشویک را به رسمیت شناخته و سفیر آن دولت را که عنقریب وارد مرکز خواهد شد، پذیرفته و رسماً مناسبات خودمان را با دولت مزبور مستحکم نماییم.» (1)
از فقرهای که نقل شد، به خوبی مواضع بهار را در مییابیم. برای او مهم این بود که ایران بتواند از فرصت به دست آمده برای حفظ شئون سیاسی خود بهرهبرداری نماید. بهواقع ملکالشعرای بهار مردی سیاسی به طور دقیق کلمه بود، سیاستمداری که مصالح ایران برایش بر هر چیز دیگر رجحان داشت. او بر این باور بود که باید از اختلافات اردوگاه غرب به نحو احسن بهرهبرداری کرد و هیچ امری نباید مانع از این امر شود. او میگفت نباید منتظر وعده و وعیدهای انگلیسیها بود، زیرا دولت دیگری وجود دارد که عملاً اقداماتی سرلوحه قرار داده که به نفع منافع بلندمدت ایران خواهد بود. به دید دیگر، برای بهار دوست دائمی موضوعیت نداشت؛ به دید او مسئله اصلی و موضوع دائمی باید حفظ مصالح کشور باشد. او معتقد بود دولت ایران نباید نقد را رها کند و به نسیه روی آورد، نباید به وعده و وعید بریتانیا دلخوش کند؛ سیاستمدار کسی است که امکانات موجود را بررسی کند و نحوة تعامل خود را با شرایط جهانی در پرتو این امکانات مورد تأمّل مجدد قرار دهد: «.... و نیز باید دولت ایران بیدار باشد و به مواعید عرقوبی مأمور انگلیس(2)تن در ندهد و به آنها بنماید که وقتی ملت و دولت ایران از نیات انگلستان دربارة ایران مطمئن خواهد شد که برخلاف سابق عملاً بیطرفی و احترام شهنشاهی ایران را منظور نظر قرار بدهند.»(3)دیدگاههای ملکالشعراء به بهترین نحو ممکن در این فرازها متجلی شده است. با معیارهای کنونی شاید این سخنان بدیهی تلقی شود، اما واقع امر این است که در آن شرایط کمتر کسی بصیرتی از این دست داشت.
گفتیم دولت روسیه بلافاصله بعد از انقلاب منزوی بود. رهبران دولت جدید برای مقابله با این انزوای سیاسی بینالمللی به دنبال متحدانی میگشتند تا بلکه معادله قوا را تا حدی ترمیم نمایند. این بود که دولت وقت نمایندهای برای طرح دیدگاههای خود به ایران اعزام داشت. به این دلیل شخصی به نام کارل براوین(4)به ایران اعزام شد. براوین پیشتر کنسول روسیه تزاری در شهر خوی بود. او بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی به انقلابیون پیوست و اندکی بعد به تهران فرستاده شد. نوبهار نوشت «نمایندة دولت بالشکویک در ایران به موجب اطلاعی که به ما
رسیده است مسیو براوین ویس قنسول روس در خوی به تاریخ هفتم ژانویه تلگرافی به دولت مخابره نموده و مأموریت خویش را از طرف دولت جمهوری کارگران و دهاقین روسیه (بالشویک) به سمت نمایندگی سیاسی در پایتخت ایران به دولت اطلاع داده و میگوید در همین روزها از خوی عزیمت نموده از راه تبریز عازم طهران خواهد بود که زمام امور سفارت را به دست بگیرد.»(1)
به قول مهدی فرخ، براوین در دورة تزارها و حکومت کرنسکی کنسول روسیه در قزوین بود(2)گفته میشود وقتی انقلاب اکتبر پیروز شد، او در زمرة معدود کارکنان رژیم سابق تزاری بود که پیام تبریکی خطاب به رهبران دولت جدید مخابره کرد. در پاسخ به این امر لنین او را به سمت فرستاده ویژه دولت شوروی در ایران منصوب ساخت. هدایت مدعی است براوین حکم انتصاب خود را در یکی از روزنامهها دید و متعاقب آن به ایران آمد(3)این اظهارنظر که امری خلاف عرف معمول است نمیتواند صحیح باشد، به ویژه اینکه حکم انتصاب براوین با امضای لنین وجود دارد و نقل شده است. این نامه در عین حال پیامی به دولت وقت ایران هم تلقی میشود. در نامة لنین آمده است که به براوین دستور داده شده با دولت پادشاهی ایران وارد مذاکره گردد و عهدنامهای تجاری همراه با موافقتنامههای دوستانه با این کشور منعقد سازد. در این پیام آمده بود که هدف از این قراردادها نه تنها حمایت از حسن روابط دو جانبه، بلکه همراهی کردن با ملت ایران به منظور ایجاد جنگی مشترک علیه متجاوزترین دولت روی زمین یعنی انگلستان است. نیز در همین نامه آمده بود دولت شوروی مایل است دسیسههای بریتانیا را علیه مردم صلح دوست ایران، که باعث تخریب و آشفتگی کشورشان شده است؛ خنثی نماید. در این پیام ذکر شده بود که دولت شوروی آماده الغای کلیه معاهدات استعماری روسیه تزاری با ایران است، نیز اعلام شده بود روابط دو جانبه بر اساس احترام متقابل به استقلال و تمامیت ارضی و ملتهای طرفین میباشد(4)براوین روز بیست و هفتم ژانویه 1918 مطابق با هشتم بهمن 1296 یعنی چند روز بعد از تشکیل دولت مستوفیالممالک وارد ایران شد. براوین قصد داشت ماهیت و اهداف دولت جدید روسیه را به مردم ایران بنمایاند. به همین دلیل از طریق روزنامهها و نوشتن نامههای رسمی، دولت وقت ایران را از الغای عهدنامههای استعماری عصر تزارها مطلع ساخت و تلاش کرد بین برخی از احزاب سیاسی مانند حزب دمکرات از گروه تشکیلی به رهبری ملکالشعرای بهار یارانی بیابد(5)
نفس نحوة تماس براوین با مسئولین وقت دولت ایران نشاندهندة ابعاد موضوع است: او از طریق روزنامه و نامههای دیپلماتیک و از طریق غیرحضوری، منویات دولت جدید را به
1) نوبهار، سال ششم، ش85، سهشنبه غرّه ربیعالثانی 1336، 15 ژانویه 1918، «ما و آنها.»
2) مهدی فرخ: خاطرات سیاسی فرخ، (تهران، جاویدان، بی تا)، ص43.
3) مهدیقلی (مخبرالسلطنه) هدایت: خاطرات و خطرات، (تهران، زوار، 1363)، ص312.
4) Kapur, op. cit, p. 154.
5) عبدالله مستوفی: شرح زندگانی من، ج3، (تهران، زوار، 1371)، ص131.
ایرانیان اطلاع داد؛ دلیل امر این بود که اولاً سفارت روسیه هنوز در دست مقامات سابق روسیه تزاری قرار داشت و ثانیاً این امر نشان میداد دولت ایران هم رسمیت حکومت جدید روسیه را نپذیرفته است و منتظر وقایع آتی است. چند ماه بعد روزنامة کاوه که در آن ایام در برلین منتشر میشد، اعلام داشت که براوین به دولت ایران اعلام کرده دولت جدید مایل است در ازای الغای عهدنامههای استعماری سابق، با دولت ایران یک «معاهده باشرفانه» منعقد سازد(1)
براوین که به سفارت کشور خود راهی نداشت، محل اقامت خویش را گراند هتل تهران قرار داد که در همان نزدیکی در خیابان علاءالدوله (فردوسی امروزی) واقع بود. او در مدت اقامت خود در این هتل، از سوی برخی از ایرانیان استقبال شد، نکتة مهم این است که برخی از اعضای حزب دمکرات به دیدن او رفتند. مطبوعات طرفدار دمکراتها با خوشحالی زایدالوصفی الغای معاهدات ظالمانة تزارها با دولت ایران را به فال نیک گرفتند(2)اندکی پس از ورود براوین به تهران، فرقة دمکرات از او دعوت کرد تا در جمع آنان شرکت جوید. یک هزار و پانصد دمکرات در مجمعی که به پا کرده بودند، از براوین تقدیر و استقبال کردند(3)به قول دولتآبادی «بیش از آنچه سفیر و نماینده مزبور انتظار دارد به او میگروند و از آمدنش اظهار خوشحالی میکنند.»(4)
ملک الشعرای بهار نطق براوین را در این محفل که به زبان فارسی ایراد شد، در روزنامه خود منعکس ساخت. او گفت برای برقراری وحدت بین دمکراتهای ایران و روسیه به مأموریت ایران آمده است. براوین آرزو کرد دولت ایران در همسایگی روسیه به تمدن و آبادی نائل آید، او تذکر داد که دست مأمورین روس تزاری را از ایران کوتاه خواهد کرد و ادامه داد دولت ایران هم باید یک مأمور دیپلماتیک در پتروگراد داشته باشد تا این مأمورین به کمک هم دو کشور ایران و روسیه را به آبادانی نائل گردانند. سخنرانی براوین بارها با شعارهای زنده باد مورد استقبال و تأیید واقع شد(5)روزنامه نوبهار که به گرایشی میانه از دمکراتها تعلق داشت توضیح داد در ادامه این جلسه چند تن از حضار، نطق ایراد کردند و بر اتحاد ملل ایران و روسیه و دوستی و مودت بین آنان تأکید نمودند. در پایان، این مجلس با شور و هلهله و دست زدنهای متوالی خاتمه یافت. کار به همین جا خاتمه پیدا نکرد. براوین با بسیاری از رجال ملی ایران گرم گرفت، او سخنرانیهای هیجانانگیزی علیه انگلستان ایراد میکرد، میگفت روسیه از سال 1907 به بعد با الهام از دیپلماسی انگلستان روابط خود را با ایران تنظیم کرده است، اما اینک که از زیر یوغ این سیاست خارج شده میخواهد کشورهای شرق را هم از این ستم
1) روزنامه کاوه، چاپ برلین، ش 28، مورخه 15 مه 1918، ص6.
2) پیترآوری: تاریخ معاصر ایران، ج1، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، (تهران، عطائی، 1373)، ص375.
3) ابوالقاسم کحالزاده: دیدهها و شنیدهها، به کوشش مرتضی کامران، (تهران، فرهنگ، 1363)، ص320.
4) دولتآبادی، ج4، ص95
5) نوبهار، ش70، مورخه 23 بهمن (دلو) 1296، ص3.
برهاند(1)
وضعیت انگلستان مقارن این ایام، به این شرح بود: «بدیهی است انگلیسیان یک عده دوستان ایرانی از پیش داشتهاند که در مقابل دوستان روس برای سیاست خصوصی آنها کار میکردهاند، اکنون هم تقرب ایشان در درجة اول است و دوستان تازه در درجه دوم تقرب دارند و میکوشند با بروز دادن صداقت، خود را به مقام دوستان قدیمی انگلیس برسانند و مسلم است اینها معدودی از عنصرهای فاسد ملّت هستند که در تمام مجامع بشری نوع آنها محفوظ است وگرنه ملّت حقیقی ایران قرنها در این عالم امتحان وطنپرستی خود را داده است و به اصطلاح عوام؛ شتر هیچ بیگانه را تا ظهر نچرانیده.»(2)
بهعبارت دقیقتر دو گروه از حامیان انگلستان در ایران قابل مشاهده بود: گروهی که از سیاستهای رسمی دولت بریتانیا حمایت میکردند و گروهی دیگر که با حکومت هند انگلیس پیوند داشتند. هرکدام از اینان هم طیفهای گوناگونی تشکیل میدادند، به عبارتی هر یک از دو جناح به نوبه خود جناحهای کوچکتری در دل خود نهفته داشت. هر کدام از اینان هم البته انگیزههای فردی و سیاسی خاص خود را داشتند، نمیتوان به طور کلی یکی از این جناحها را دربست مورد حمله قرار داد، قضاوت در این زمینه ظرافتهای خاص خود را میطلبد. هر چه بود واقعیت این است که بسترها برای سیاستهای بریتانیا بیشتر مُهیا بود. در این زمان روزنامة رعد بلندگوی سیاست رسمی بریتانیا بود که مدیر آن سید ضیاءالدین طباطبائی، این سیاست را برای ایرانیان تشریح میکرد. ستارة ایران موضعی خاص خود داشت، این روزنامه از تحرکات براوین در ایران حمایت میکرد. همزمان روزنامه نوبهار هم از گسترش روابط با رژیم جدید شوروی حمایت مینمود. اتخاذ این مواضع، البته هرکدام دلیل خاص خود را داشت، خواهیم دید که حتی اردشیر ریپورتر در آن مقطع، خود را طرفدار بلشویکها نشان میداد.
با تمام این اوصاف، براوین امیدی به پیشرفت کار خود نداشت، او در نامهای خطاب به وزارت خارجه دولت متبوع خود آورد بریتانیا اجازه نمیدهد دولت ایران او را به رسمیت بشناسد. آنها حتی پیشنهاد دادهاند که او خاک کشور را ترک کند(3)سیاست استفاده از وضعیت جدید برای تأمین منافع ملی کشور در بین دولتمردان گوش شنوایی نیافت، اما جناحی از دمکراتها و مردم عادی بیش از پیش علیه انگلستان به حرکت در آمدند. در کلیة این مراسم براوین میهمان افتخاری بود. وضع به گونهای بود که تعداد زیادی از رجال انگلوفیل از تهران گریختند تا از تظاهرات مردم جان به سلامت برند(4)
اندکی بعد از تشکیل این جلسات، براوین اعلامیهای صادر کرد. در این اعلامیه بار دیگر
یادآور شد حاضر است کلیه معاهدات استعماری را ملغی سازد و عهدنامهای شرافتمندانه با دولت ایران منعقد کند(1)با این وصف دولت مستوفی به براوین اعتنایی نکرد. از نظر دولت ایران هنوز فون اتر(2)وزیرمختار دولت تزاری، نماینده رسمی و قانونی روسیه در ایران به شمار میرفت. اتر حاضر نشد سفارت را به براوین تحویل دهد، براوین هم بعد از مدتی اقامت در گراندهتل ناچار شد محلی را اجاره کند و پرچم سرخ را بر فراز آن به اهتزاز درآورد. دولت ایران هم با اینکه از رفتار مبتنی بر حسن همجواری دولت جدید استقبال کرد، اما با دنبالهروی از دیپلماسی بریتانیا حاضر نشد نماینده دولت جدید را به رسمیت بشناسد(3)اینها همه در حالی بود که حامیان مطبوعاتی و حزبی مستوفی مثل روزنامه ستارة ایران و گروه دمکراتهای ضد تشکیلی هنوز به سردادن شعارهای افراطی خود مشغول بودند و همه را خائن تلقی میکردند الا دار و دسته خویش را. بعد از مستوفی، صمصام هم همین سیاست را ادامه داد.
این وضع ادامه یافت تا آنکه وثوق قدرت را به دست گرفت. بدیهی است که او هم حاضر نشد با براوین ملاقات نماید؛ اما وثوق برای این کار خود دلیلی معقول تراشید: مدارک و اسنادی که نشاندهندة مأموریت رسمی براوین باشد وجود ندارد و او رسماً به سفارت ایران فرستاده نشده است(4)به قول فرخ اینها همه بهانه بود؛ دلیل اصلی امر این بود که سفارت انگلستان اجازه نمیداد دولت ایران موجودیت رژیم جدید روسیه را به رسمیت بشناسد و بحث مدارک براوین بهانهای بیش نبود(5)با این وصف به گزارش ملکالشعرای بهار، بسیاری از رجال ملی و نیز اعضای حزب دمکرات از سخنان و وعدههای براوین استقبال کردند. در روزنامة نوبهار آمده بود؛ براوین تلاش کرد به هر نحو ممکن با مقامات ایران ملاقات نماید، اما این امر به دشواری انجام شد؛ دشواری از این نظر که او پس از تلاشهای فراوان بالاخره توانست فقط با مشاورالممالک انصاری ملاقات کند(6)در آن زمان مشاورالممالک وزیر امور خارجه ایران بود. این دیدار باز هم بر خلاف عرف معمول دیپلماتیک در منزل شخصی انصاری روی داد. در این ملاقات انصاری در مورد اصول سیاست جدید دولت روسیه سؤالاتی مطرح ساخت و در این زمینه گفتگوهایی غیررسمی انجام گردید(7)
خرداد 1297 با اینکه نزدیک پنج ماه از اقامت براوین در تهران میگذشت، هنوز هیچ مذاکرة رسمی صورت نگرفته بود. فرستاده لنین روز 25 خرداد این سال نامهای به دولت ایران نوشت و تذکر داد سرمایهداران و شاهزادگان روسی مقیم ایران مورد حمایت دولت جدید
1) کحال زاده، ص327.
2) Von Etter.
3) ل. میروشنیکف: ایران در جنگ جهانی اول، ترجمه ع. دخانیاتی، (تهران، فرزانه، 1357)، ص93.
4) خاطرات سیاسی فرخ، ص43.
5) همان.
6) نوبهار، ش70، مورخه 23 بهمن (دلو) 1296، ص3.
7) عبدالحسین مسعود انصاری: زندگانی من و نگاهی به تاریخ سیاسی ایران و جهان، ج1، (تهران، ابن سینا، 1370)، ص229.
روسیه نیستند و با کلیة شهروندان روسی مقیم ایران رفتاری مشابه شهروندان خود ایران خواهد شد(1)به عبارت بهتر او حق قضاوت کنسولی یا کاپیتولاسیون را که از دوره عهدنامه ترکمانچای به ملّت ایران تحمیل شده بود، ملغی ساخت. پس منظور براوین این بود که این افراد دیگر از هیچ امتیاز ویژهای برخوردار نیستند و شهروندان عادی به شمار میروند. اندکی، بعد روز بیست و هفتم این ماه براوین اعلام داشت دریای خزر متعلق به ایران است و ایران بر آن حاکمیت تاریخی دارد و میتواند از این به بعد کشتیهای خود را آزادانه در این دریا به حرکت در آورد(2)روز بیست و نهم این ماه براوین نامهای دیگر خطاب به وزارت امور خارجه ایران نوشت و ضمن تذکر ضعف دولت مرکزی ایران، علت امر را به یغما رفتن ثروت ملی و حقوق قانونی ملت ایران به دست نظام سرمایهداری و استعمار انگلستان دانست. او خاطرنشان کرد دولت روسیه مصمم است ملت ایران را از زیر یوغ نظام سرمایهداری نجات بخشد. این است که دولت جدید روسیه باز هم اعلام میدارد کلیّة امتیازات اخذ شده از سوی تزارها را که گاهی با سرنیزه انجام شده است؛ ملغی اعلام میکند و از ایرانیان میخواهد که از این به بعد امور خود را به دست سرمایهداران خارجی نسپارند(3)
در تابستان 1297 با اینکه دولت روسیه کلیة قراردادهای استعماری دولت تزاری را یکجانبه لغو کرده بود، اما دولت ایران در روزنامهها اعلام کرد کلیه امتیازاتی که روسها از ایران گرفتهاند ملغی اعلام میشود، که این مقوله از عهدنامه ترکمانچای تا زمان حال را در برمیگرفت. فوراً کمیسیونی به ریاست ذکاءالملک فروغی منعقد شد که مسیو پرنی مستشار عدلیه هم در این کمیسیون از افراد تأثیرگذار بود. اینان باید وضعیت مناسبات ایران و روسیه و الغای عهدنامههای استعماری تزارها را مورد مطالعه قرار میدادند. میگفتند این نخستین قدمی است که در راه استقلال ایران برداشته میشود، به شرط اینکه دول خارجه مداخله نکنند و وزرا و مقامات ایران هم کار خود را به درستی انجام دهند. اما مسئله این بود که آیا ایران میتوانست کنسولهای دولتهای بیگانه را در آن شرایط محاکمه کند یا خیر، این هم مهمترین بخش از تصمیم دولت بود «والا سایر امتیازات با این وضع روسیه به خودی خود الغا شده است.»(4)
گفتیم دولت صمصام
السلطنه هم مثل دولت مستوفی حاضر نشد رسمیت براوین را بپذیرد، تا اینکه روزهای آخر تیر 1297 وثوقالدوله برای بار دوم به ریاست وزرایی نائل آمد. با آمدن دولت وثوق سیاست خصمانه علیه براوین و دولت جدید روسیه بیش از پیش لوحه کار قرار گرفت. اما از این تاریخ تا پانزدهم مرداد که او کابینه خود را رسماً معرفی کرد، صمصام همچنان قدرت را به دست داشت.
روز چهارم مرداد 1297 وزارت امور خارجه دولت صمصام، یعنی مشاورالممالک انصاری، این برجستهترین متحد گروه ضدتشکیلی، نامهای به وزارت داخله نوشت و در آن از تحریکات بلشویکها در انزلی سخن به میان آورد. متن نامه به این شرح بود:
«از چندی به این طرف بالشویکها در انزلی و حدود آستارا شروع به شرارت و اعمال خودسرانه و تعرض به ایرانیها نموده و روز به روز بر سوءرفتار و حرکات شرارتآمیز خود میافزایند و چون بالشویکهای مقیم این نقاط تابع حکومت بالشویک مرکزی روسیه نمیباشند، اقدام از طرف نماینده بالشویک مقیم تهران نیز مثمرثمر نمیشود. نظر به اینکه اولیای آن وزارت جلیله وظیفه مخصوصی در حفظ انتظام و آسایش عمومی دارند، این است که لزوماً خاطر نشان مینماید که به وسیله تهیه و اعزام قوا و استعداد کافی، اقدامات لازم در حفظ و حراست مال و جان عموم ایرانیان این نقاط فرموده، نتیجه اقدامات خود را نیز به وزارت امور خارجه مرقوم نمایند.» (1)
از آن سوی انگلیسیها نمیتوانستند موجودیت رژیم جدید را به رسمیت بشناسند، زیرا اندکی بعد از پیروزی انقلاب اکتبر، در تاشکند شورشی علیه منافع انگلستان رهبری کرده بودند. رهبر این شورشها مردی بود سوسیتز(2)نام که مرزهای افغانستان، خراسان و سیستان را علیه منافع انگلستان بحرانی ساخت(3)روزنامه کاوه نوشت بلشویکها در سراسر مرزهای ایران تحریک و اغتشاش را آغاز کردهاند. این روزنامه ادامه داد اشخاص راهزن و غارتگری مثل خداوردی مشهور به خدو به تحریک بلشویکها علیه سرحدات ایران شورانیده شدهاند(4)استرآباد، عشقآباد، آستارا، مرو، تاشکند، اردبیل و بسیاری از مناطق هم جوار روسیه علیه سیاست دولتهای انگلستان و ایران برانگیخته شده بودند، همزمان تبلیغات بلشویکی با شدت تمام انجام میشد.
در اوایل سال 1920 میلادی مطابق با اواخر سال 1298 شمسی به یک باره همه جا علیه نفوذ بلشویسم هشدار داده میشد، روزنامة رعد یکی از نشریاتی بود که همیشه به نحوی از انحا در باب این موضوع مطلب می نوشت و از میزان نفوذ بلشویکها در کشورهای دیگر سخن به میان میآورد. به واقع اینگونه به اذهان متبادر میشد که گویا بلشویسم تمام اروپا را درنوردیده و ایران به مثابه نخستین سنگر این ایدئولوژی عنقریب سقوط خواهد کرد. اخبار ذیربط آلمان، ایتالیا، مجارستان، اوکراین، لهستان و بسیاری دیگر از کشورهای اروپای غربی و شرقی در جراید ایران به چاپ میرسید، از نفوذ بلشویسم در ایران هم اخبار گوناگونی منتشر میشد. مردم به سرعت از این تبلیغات وحشتزده شدند به ویژه اینکه اخبار ضد و نقیضی از فجایعی که در گیلان روی میداد و به بلشویکها نسبت داده میشد به تهران میرسید. اما نکتة
جالبتر این بود که شخص سیدضیا بعد از آن همه حملات آتشین به مخالفین وثوق و حمایت از قرارداد 1919 به یک باره ساکت شد، سکوتی معنیدار که تا سقوط وثوق و برآمدن مشیرالدوله پیرنیا ادامه یافت. سید ضیا، یکی از عجیبترین پدیدههای این زمان بود. او همیشه تلاش میکرد به هر نحوی شده جایی در سفارت انگلستان بیابد. به همین دلیل از هر نیرویی که در راستای تحکیم رابطه با این کشور تلاش میکرد، حمایت مینمود. سید ضیا به ظاهر مردی بود جاهطلب، بیاصول و بدون پرنسیپهای یک رجل سیاسی، وی همکاری بسیار صمیمانهای با ارامنه داشت: ایپکیان یکی از یاران پابرجای او بود، گاسپار ایپکیان با امضای ک.ا. سرمقالههای رعد را که عنوان کلی «از مسائل خارجی» داشتند، منتشر میکرد. نیز وی در روزنامهاش آگهیهای مربوط به انجمنهای یهودی و سازمانهای صهیونیستی را چاپ میکرد، به واقع همانطور که پیشتر گفتهایم(1)علقهها و حلقههای ارتباطی فراوانی، سید ضیا را با یهودیان پیوند میداد. وقتی گروه ضدتشکیلی به حضیض ذلت خود رسیده بود و وقتی دیگر کمتر کسی تردید داشت که آنان دستهای پشت پرده بحرانهای متوالی کشور هستند و میخواهند با کودتا قدرت را به دست گیرند و با آدمکشی کار خود را ادامه دهند؛ انگلیسیها بیش از پیش به سوی سید ضیا روی آوردند. سید ضیا برخلاف گروه ضدتشکیلی با انگلیسیها رودربایستی نداشت، هیچگونه حملهای علیه آنان نمیکرد و بالاتر اینکه تلاش میکرد خود را بیش از آن چیزی که بود، مدافع منافع این دولت اعلام دارد. این دوره با حوادث ریز و درشت فراوانی همزمان است که یکی از آنها تأسیس کمیته آهن و به دنبال آن شکلگیری کمیتة زرگنده است. آن روز بود که سید ضیا چهره واقعی خود را نشان داد و با بحرانسازان به طور کلی همداستان شد. آیا سید ضیا بعد از آن افشاگریها در مورد کمیته مجازات، از سوی گروه بحرانساز، پیامی ترسناک دریافت داشته بود که سکوت کرد، یا اینکه بحرانسازان وقتی دیدند او از پشت پرده آگاه است و بدون هیچ پردهپوشی اطلاعات خود را چاپ میکند و بالاتر اینکه مستظهر به حمایت سفارت انگلیس است به استراتژی جذب و همکاری او روی آوردند و البته در رسانة اصلی خود یعنی روزنامه ستاره ایران فحاشی و حمله به او را هم ادامه دادند؟ ماجرا هر چه بود به موازات سیر نزولی کابینه وثوق، ستاره اقبال سید ضیا بیش از پیش درخشیدن میگرفت.
نیروهای انگلیسی تلاش میکردند از خلاء حضور روسیه در گیلان استفاده کنند و موقعیت خود را در آنجا مستحکم سازند، این تلاش دو هدف داشت: اعزام نیرو به باکو برای حمایت از جمهوری مساوات و دیگر تسلط بر مناطق شمالی ایران. اما قدرت فائقه در گیلان را قوای میرزا کوچک خان جنگلی تشکیل میداد، به همین دلیل تحرکات نیروهای انگلستان در شمال ایران باعث بروز نفرت و انزجار عمومی مردم شد. مردم رشت «برای نفرت از تجاوزات و اقدامات استقلال شکن دولت انگلیس نسبت به اکثر قسمت ایران و بالاخره در قسمت شمال»،
روز جمعه دهم جمادیالاول سال 1336 در سبزهمیدان رشت تجمع کردند. طومارهای فراوانی نوشته شد که حاکی از عزم مردم در ایستادگی علیه قوای انگلستان است، اما همچنین نوشته شد از دولت مرکزی انتظار دارند به وسایل مقتضی اعتراضات خود را علیه تجاوزات بریتانیا به اطلاع جهانیان برساند، مانع تعدیات انگلستان شود و پلیس جنوب را منحل سازد. نیز «استدعا چنان است جناب مسیو براوین سفیر محترم دولت بهیّة روس را که همه نوع از طرف دولت خود در جراید اظهار مساعدت و حسن موافقت نمودهاند به رسمیت بشناسند و گویا به رسمیت نشاختن وزیرمختار مزبور فقط رضامندی دولت انگلیس حاصل والا مانعی در پیش نبوده و مأموری که عملیات خود را به صرفه ملّت ایران معرفی میکند واجب است عقلاً پذیرفتن آن و البته این نکته نزد هیئت معظم دولت پوشیده نخواهد بود.» (2)
حتی پیش از اینکه در بهار 1298 روسها در انزلی نیرو پیاده کنند، روزنامهها خبر میدادند دویست تن از «گارد احمر» به معاونت براوین وارد قزوین شدهاند، وزیر خارجه و ملیّون با براوین گفتگو کردند تا مانع تجاوز این نیروها به تهران گردند. یکی از کارکنان سفارت روسیه به براوین اطلاع داد اگر این خبر واقعیت داشته باشد، ارامنه تهدید کردهاند به حمایت از اتر وارد جنگ مسلحانه خواهند شد. براوین از عموم کمیتهها، احزاب و جمعیتهای ارمنی چه روسی و چه ایرانی خواست، اگر از این شایعه اطلاعی دارند و برای آنان سوءتفاهمی ایجاد شده است، این مسئله را به واسطة جریده ستارة ایران تکذیب نمایند(1)
ملکالشعرای بهار نوشت: «ما برای چندمین دفعه دولت را متذکر شده و به پذیرفتن جدّی سفیر بالشویک آن را توصیه مینماییم.»(2)اندکی بعد که نوشته شد ارتش سرخ به انزلی نیرو اعزام داشته است، سید ضیا برآشفت و نوشت کسانی مثل تقی بینش که ظاهراً با گروه براوین حشر و نشر دارند، هدفی جز کشانیدن نیروهای انگلیس به تهران ندارند. اینان بهانههای لازم را در اختیار قشون انگلیس قرار میدهند تا بریتانیا به عنوان مبارزه با کمونیسم، به کشور قشونکشی کند؛ همانطور که اینان در دورة جنگ اول جهانی با ژست آلمان دوستی قشون روس و انگلیس را به ایران کشانیدند. این تحلیلی بود در خور تأمّل و لازم است به اصل مطلب رعد اشاره کنیم.
در روزنامة رعد نوشته شد بعد از انقلاب بلشویکی هر چه شنیده شد حاکی از خودمختاری و آزادی ملل در تعیین سرنوشت خود بود، اینگونه میگفتند که دوره میلیتاریسم و سرمایهداری به سر رسیده و اصول نوینی جایگزین آن خواهد گردید، اراضی بین مردم
تقسیم خواهد شد و مقاصد خونخوارانه نظامیان جای خود را به صلح و دوستی خواهد داد. اما «چه دیدیم. باز هم همان تلگرافات و جراید خارجه که بین و مُوَزّع مرامهای بالشویکی بودند، غیر از سَفک دماء، قتل نفوس، اعدام بیگناهان، رعایت نکردن اصول مختاریت ملل در تعیین مقدرات خود از قبیل حمله و هجوم به فنلاند و اوکرانی و غیره و غیره. قائل نشدن به احترام آزادی ملّت به وسیله ضربه زدن و از میان بردن مجلس مؤسسان روسیه که وکلا و نمایندگان تمام اهالی آن کشور بودند و سایر فجایع و مظالم دیگری را به ما خبر دادند؟» اما آنچه به ایران مربوط میشود چیست؟ «هر چه دایرة آزادی در روسیه وسیعتر و هر اندازه ریشه اقتدار تزاری منهدمتر گردید بر وحشت، دهشت، غارت و سفاکی قشون روس در ایران افزود. مخصوصاً متعاقب استقرار لنین اعلامیة تقسیم اموال و املاک وی اشاعه یافت. افواج و اردوهای روسیه جمهوری، روسیه بالشویکها افسار خود گسیخته و پاره یافتند. اورمیه، ساویج بلاغ(1)، کرمانشاه، همدان، زنجان، قزوین [را] طعمه حریق، حرص و آز خود قرار داده از هیچ گونه بی وجدانی و بی شرمی مضایقت ننمودند.» بعد مینویسد «حالا این بلشویکها میآیند چه کنند، به زور براوین را به جای اتر بگذارند این مسئله با دولت ایران است که هر یک را بخواهد بپذیرد، نمیخواهد نپذیرد.»(2)
بعد از انتشار این مقاله، روزنامه ستارة ایران به رعد حمله برد و با بدترین کلمات این روزنامه را به باد استهزا گرفت. روزنامه رعد هم به این مقاله با شدیدترین لحن ممکن پاسخ گفت. نویسندة رعد؛ ستاره ایران را متهم به لجاجت و سفاهت کرد و از وقاحت آن سخن به میان آورد. از «اوراق سیاه بیشرم» سخن به میان آمد که با «قلمهای ناپاک دور از آزرم» نوشته میشوند. گردانندگان ستارة ایران جمعیتی «لجوج و عنود» دانسته شدند که «ظلمت شب سیاه و نور روز روشن را انکار مینمایند» و به همین دلیل اهلیت و لیاقت داشتن روزنامهای چون رعد و «دبیر دلاور متفکری چون نویسنده وی را دارا نیستند.» از «بیحیایی و چشم دریدگی» معدودی از طرفداران مستوفیالممالک سخن به میان آمد که «با آنکه ایران را به دهلیز مرگ و فنا رسانده نه تنها اعتراف به خطایای غیر قابل عفو معاصی جبران ناپذیر خود نمیکنند، بلکه برای خلط مبحث و اغفال عوام کالانعام حقایق را در حجاب افترا و تهمت مستور داشته به جای ارائة طریق در نجات از گرداب فلاکتی که خودشان تهیه نمودهاند رعد را متوالیاً مورد مهاجمه و فحاشی قرار داده از هیچ نسبتی که لایق خود و جمعیت و شایسته پیشوایانشان میباشد فروگذاری نمینمایند.»(3)
نویسندة روزنامه رعد خاطرنشان ساخت که ننگطلبترین اشخاص و فحاشترین اوراق مدافع مستوفیالممالک هستند، همان فردی که «ایران را کشت، ایران را خفه کرد، ایران را بر باد داد، روح این مملکت را از قالب و پیکر وی پرواز داد.» نوشته شد تاکنون صبر و مدارا
پیشه کردهاند اما اینک لازم است پردهدری کرد و حقایق را بازگفت. این حقیقت که جرایدی مثل ستارة ایران مدافع مستوفیالممالک هستند، «همان مستوفیالممالکی که سه سال قبل در نتیجه ریاست وزرایی شانزده ماهه خود مملکت را تسلیم قشون روس و اورنگ حکمرانی ایران را تفویض به ژنرال باراتف نمود و خویشتن به شکارگاه تشریف بردند»، امروز هم او و وزرای همراه او ایران را تسلیم قشون انگلیس و سپاهیان هندی نموده است، او این بار هم «ناچار راه جاجرود و شکار بزهای کوهی را در پیش خواهد گرفت.» نویسندگان و گردانندگان روزنامههایی مثل ستارة ایران، «گوسالههای عنادکاری» دانسته شدند که نظرات گردانندگان رعد را مورد انکار قرار میدادند و اینک حقایق تلخ و دهشتناک را ملاحظه مینمایند.
ستارة ایران در زمرة روزنامههایی دانسته شد که نویسندة مقالهاش علیه رعد، «جانور کاغذ سیاه کنی» است که قلم فحاشی به دست گرفته و این روزنامه را به دلیل مقالهای که در مورد خطر بلشویسم نوشته است مورد تهمت و افترا قرار میدهد. طرح حمله به رعد به دلیل عقیم گذاشتن نقشه براوین - بینش(آق اولی) دانسته شد که همراه با عدهای دیگر با «طلاهای عقاب پیکر آن سفارتخانه معروف طرحریزی»(1)شده است. علت حمله چه بود؟ «ما گفتیم دویست نفر بالشویک برای چه به طهران میآیند. اگر مقصود استقرار براوین و اخراج اتر است این از حدود و اختیارات دویست نفر سرباز افسارگسیختة روسی خارج میباشد و باز گفتیم که شناختن براوین و اتر مربوط به سیاست خارجی حکومت و حلقهای از سلسله روابط بینالمللی دولت ماست و باز گفتیم همانطوری که مسیو اتر حق ندارد تشبثاتی برای طرد و تبعید مسیو براوین اتخاذ کند، به همین نحو مسیو براوین را نمیرسد که در صدد تشبث به اقداماتی بر علیه سفارت روس برآید.»(2)
نویسنده توضیح داد رعد در مقاله خود نوشته است ورود بلشویکها به تهران آتش هرجومرج را روشن نگاه میدارد، بهانه به دست انگلیسیها میدهد که او را دشمن ایران تلقی کنند و «آنان را مجبور و وادار به معامله متقابله و اقدامات تازهتری خواهد نمود.» به نوشتة نویسندة رعد این مطلب بود که باعث «این همه هنگامه و غوغای ورقپاره سیاه گردیده.» چرا؟ «برای اینکه مأمور بودند وسایلی فراهم نمایند که قشون انگلیس را به طهران وارد کنند و عقیم ماندن نقشة آنها یعنی در نتیجه اضطراب عمومی نیامدن گارد سرخ به طهران، اسباب کسالت و کدورت این دون فطرتان لئیم و خاطر اربابان سخاوتپیشهشان را فراهم آورد.» در سه سال قبل هم به عشق طلاهای عقاب پیکر آلمانی بود که مقالات تیز و تند و فحاشانه نوشتند و پنجاه هزار تن قشون روس را به ایران آوردند؛ «اینک باز هم به عشق دریافت مارکهای آلمانی از هرگونه بهانه حتی آوردن قشون بالشویک به طهران برای اینکه یک وضعیات نامساعدی بر علیه انگلیسیها ایجاد نموده، اسباب آوردن قشون انگلیس را به طهران فراهم
[سازند] و بالاخره یک مملکتی را برای جلب منافع ننگین خود بر باد دهند چه مقصد و مرام دیگری را تعقیب مینمایند.»
ستارة ایران نوشته بود روزنامة رعد چرا از تعدیات قشون انگلیس در کرمان، فارس و تجاوزات قشون این کشور در سیستان سخن به میان نمیآورد و از توقیف مالیه ایران در بانک شاهنشاهی مطلبی نمینویسد یا از الغای پلیس جنوب کلمهای بر زبان نمیآورد و در عوض از حرکت دویست تن بلشویک به تهران این همه شیوه و فغان سر میدهد. رعد توضیح داد برعکس نوشتههای این روزنامه به نکات فوق هم اشاره کرده است. از جمله نوشت در زمان وثوقالدوله منطقة نفوذ پلیس جنوب منحصر به شیراز و نواحی آن بود اما در دورة ده ماهه دولت مستوفیالممالک این نفوذ شرق و غرب ایران را فراگرفته است: «هیهات! ای خوانندگان رعد اگر در فهم و ادراک با گوسالههای زبان بسته فرق و امتیازی دارید در این قضیه روشن حکمیت نمایید. بالمثل اگر به جای مستوفیالممالک یک نفر فدایی انگلیس، یک نفر معبود طلا، یک نفر ستایشکننده لیره، وزیر مشاور و رئیسالوزرای ایران میبود، در این مدت ده ماهه آیا بیش از مستوفیالممالک میتوانست شرایط و اسباب نفوذ و رسوخ انگلستان و بالاخره موجبات استیلا و اشغال نظامی ایران را فراهم بیاورد.»
نوشته شد تعیین مناسبات ایران و انگلستان بسیار سهل و ساده است، «یعنی اگر مصالح ایران را در موافقت با نظر آنان میدانستیم ناچار مانند یک تاجر معامله کرده و همانطوری که در صدد جلب استفاده بودیم میبایست استفاده نیز بدهیم و اگر منافع حال و مآل را در موافقت با آنان نمیپنداشتیم، باید مقاومت کرده و حتی تا مقام قطع روابط سیاسی حاضر میشدیم.» در ادامه نوشته شد شاید نویسنده ستارة ایران به رعد خرده گیرد که چرا نسبت به انگلیس فحاشی و هتاکی نمیکند، در پاسخ باید توضیح داد علت این است که رعد روزنامهای فحاش نیست: «ای وقیح یاوهسرا که شرافت خود را در وقاحت میدانی، فحاشی و هتاکی برای پر شدن جیب تو و کسانی که تو را آلت مطیع فرمانبردار قرار دادهاند نافع است. ولی جواب بده و بگو ببینم از فحاشی و هتاکیهای تو نسبت به اجانب چه نتیجه و ثمره عاید ایران گشته جز آنکه همین هتاکیها، فحاشیها، بهانة تیرگی مناسبات خارجه ایران [شده] و امروز عنوان سرازیر شدن قشون از بغداد به طرف کرمانشاهان و همدان را تهیه ساخته. برای آنکه تعهدات بینشها ... و سایرین که نام ننگینشان [را] عنقریب اشاعت خواهیم داد، در طرح نقشة غارت و چپاول طهران عقیم ماند. آن سیاست اغتشاشجویانه که برای آوردن قشون انگلیس به مرکز ایران طرحریزی شده بود به موقع اجرا گذاشته نشده.»(1)
این تحلیلی بود بسیار جالب توجه. سید ضیا استدلال کرده بود حمایت گروه ضدتشکیلی و رهبران آن مثل تقی بینش از براوین، نباید به منزله حمایت آنان از انقلاب روسیه تلقی شود. به نظر او دیدگاههای افراطی ستارة ایران برای این است تا انگلیسیها را نسبت به خطر سرخ
1) همان، صص5177-5178، به نقل از رعد.
بیشتر هشیار سازد، بیش از حد لازم به آن بها دهد و به بهانه مبارزه با کمونیسم نیروهای خود را به تهران بکشاند. سید ضیا از تجربه جنگ اوّل جهانی سخن به میان آورد، اینکه در آن زمان هم امثال بینشها با اقدامات افراطی خود و بها دادن بیش از اندازه به آلمان، به واقع مسبب لشکرکشی انگلستان و روسیه به ایران شدند. به نظر او اینان باز هم نقشهای مشابه کشیدهاند تا به عنوان حمایت از رژیم جدید روسیه، انگلستان را بترسانند و قشون این کشور را بیش از پیش به اعماق کشور بکشانند. سید ضیا این را نقشهای زیرکانه میدانست که آب به آسیاب انگلیس میریزد. اما خود وی صریحاً مدافع گسترش روابط با انگلستان بود، زیرا این را به نفع کشور ارزیابی میکرد و بر این باور بود در این زمینه نباید رودربایستی کرد. اندکی بعد از این تحولات بالاخره براوین به روسیه بازگشت. دولت وثوق او را به رسمیت نشناخت، البته صمصام هم حاضر به پذیرش او نشده بود.
به واقع دولت بلشویکی روسیه از وی خواست به کشور خود بازگردد، براوین «رنجیده خاطر» از ایران رفت(1)جالب اینکه نصرتالدوله فیروز وزیر امور خارجه کابینة وثوق که بعد از مشاورالممالک به این منصب منصوب شده بود، به دنبال رفتن براوین از ایران و زمانی که در اروپا اقامت داشت با تلگراف رمز از وثوقالدوله خواست متن پیشنهادهای او را به اطلاعش رسانند و یادآوری کنند «روس بلشویک به ایران چه میداده است و از او چه میخواسته.» به قول دولتآبادی، نصرتالدوله این تقاضا را یا «به صرافت طبع خود و یا به خواست دیگران» مطرح کرده بود(2)اما نقشه هر چه بود، دیگر خیلی دیر شده بود.
به هر حال براوین در ایران به نتیجهای در خور نرسید، علت امر هر چه بود او در مأموریت خود ناکام ماند. کاپور میگوید دولت ایران نمیتوانست قبول کند مردی که سالها خدمتگزار دستگاه دیپلماتیک تزارها بوده، با این سرعت تحول یافته باشد(3)ایرانسکی بر این باور است که براوین به دلیل دوریاش از روسیه به هنگام وقوع انقلاب، تصویر مناسبی از دولت جدید نداشت و به همین دلیل نتوانست با آن شناخت ناچیز خود سیاستهای جدید روسیه را به دولت ایران تفهیم نماید(4)دولت جدید بر این باور است که دستاورد براوین این بود که تنفر عمیق مردم ایران را از روسیه به دلیل سیاستهای تزارها مبدل به نوعی احساس رضایت نسبی نماید(5)براوین به هر حال در ایران ناکام ماند و به دنبال وی کولومیتسف(6)را به ایران فرستادند. مأموریت جدید براوین در افغانستان تعیین شد، اما این بار زمانی که همه اقدامات مقدماتی برای انجام یک کودتا در ایران به نتیجه رسیده و منتظر یک فرصت تاریخی بود، براوین روز بیست و نهم دی 1299، در حالی که از غزنین به بالاحصار میرفت توسط دو مرد افغان به قتل رسید(7)
1) کمرهای، جلد 1، ص262.
2) حیات یحیی، ج4، ص137.
3) Kapur, p.156.
4) ام. پاولویچ، و. تریا و س. ایرانسکی: سه مقاله دربارة انقلاب مشروطه ایران، ترجمه م. هوشیار، (تهران، کتابهای جیبی، 1357)، ص184.
5) یحیی دولتآبادی: حیات یحیی، ج 4، (تهران، عطار، 1371)، ص96.
6) I. Kolomitsov.
7) محمدعلی منشور گرگانی: رقابت روسیه و انگلیس در ایران، به کوشش محمد رفیعی مهرآبادی، (تهران، عطائی، 1368)، ص46.
برخورد وثوق با دولت جدید روسیه حتی بعد از رفتن براوین تغییری نکرد ، بهواقع تحلیلهایی که بالاتر آمد، هیچ کدام واقعیت نداشت، تنها واقعیت این بود که بریتانیا منتظر بود دولت جدید روسیه از هم فروپاشد و آنگاه سیاستی جدید در مرزهای شمالی کشور اتخاذ گردد. انگلیس که به آن همه زحمت، روسهای تزاری را به حاشیه رانده بود، نمیتوانست رقیبی را تحمل کند که تا حدی در برخی محافل ایران طرفدارانی یافته بود. به همین دلیل وقتی دومین سفیر شوروی یعنی کولومیتسف در تابستان 1918 وارد کشور شد، وثوق حتی حاضر نشد با او ملاقات کند. این روال تا سال بعد هم ادامه یافت. ژوئن 1919 بار دیگر روسها تلاش نافرجامی صورت دادند، آنان از کلیه بدهیهای ایران به روسیه تزاری چشم پوشیدند. لئو کاراخان(1)که از سوی وزارت امور خارجه دولت متبوعش به ایران آمده بود، اعلام کرد کلیه وامها، همه امتیازات داده شده به تزارها، حقوق کاپیتولاسیون، بانک استقراضی روسیه و امتیاز خطوط آهن غیرقانونی است و توسط دولت جدید روسیه ملغی اعلام میشود.
در اهمیت موضوع همین بس که قروض ایران به روسیه در نخستین سال جنگ یعنی 1914، فوقالعاده سنگین بود و در زمان مزبور البته سنگینتر هم شده بود. در دورة صمصام یک بار روزنامه دولتی ایران، در نیمههای تیر 1297 الغای این امتیازات را به طور رسمی به اطلاع مردم ایران رسانید. برخی از رجال ایران دستور هیئت وزرا به روزنامه ایران برای مطلع نمودن مردم از الغای امتیازهای استعماری، دسیسه میدانستند. استدلالشان این بود که دولت ایران از چند ماه قبل تاکنون دولت بلشویکی را به رسمیت نشناخته؛ زیرا ملاحظة دولت انگلستان و نفوذ آن کشور را در ایران کرده است. از سویی دولت ایران چون از نفوذ استعماری انگلستان در ایران اطلاع کامل دارد، ذرهای مخالف میل این دولت عمل نمینماید، حال چگونه است که دولت ایران الغای این امتیازات را به طور آشکار «اظهار نموده که در حقیقت موافق میل دولت بلشویک و ضدیت با انگلیس است؟»(2)وقتی وثوق به
این پیامها پاسخی نداد، خشم شوروریها را علیه خود برانگیخت و از این زمان به بعد بود که آنها برای پیشبرد اهداف خود در منطقه و مبارزه با سیطره بریتانیا بر ایران و سایر کشورهای منطقه شدت عمل به خرج دادند و همانطور که خواهیم دید نیروی نظامی هم به شمال کشور اعزام نمودند. اینکه وثوق به پیامهای طرف شوروی بیاعتنایی کرد، در راستای سیاست وزارت امور خارجه بریتانیا بود که تشکیل دولت جدید را به رسمیت نمیشناخت. بدیهی است که بریتانیا برای تسلط همهجانبه خود بر ایران و سایر مناطق جهان به این سیاست مبادرت میورزید. اما واکنش دولت وثوق طبیعی نبود؛ او هم تشکیل دولت جدید را به رسمیت نمیشناخت و در این راستا دنبالهرو سیاست بریتانیا بود، در زمانی که او میتوانست از اوضاع جدید به نفع منافع ملی ایران بهرهبرداری کند و مانع تسلط تمام عیار انگلیس بر کشور شود؛ با بیاعتنایی خود زمینة تسلط همه جانبه بریتانیا را بر کشور مهیا ساخت بدون اینکه طرف انگلیسی که اینک به مراد خود رسیده بود، به وعدههای خود حتی در همان چارچوب قرارداد 1919 عمل کند. گفتیم وثوق دولت جدید روسیه را به رسمیت نشناخت، اما شگفت اینکه در راستای سیاستهای بریتانیا از تأسیس دولت خودخوانده آذربایجان حمایت نمود.
در این زمینه نوشته رعد که به قلم گریگور ایپکیان نوشته شده، بسیار گویاست: بعد از اینکه گرجستان و ارمنستان اعلام استقلال کردند، منطقه ترک نشین قفقاز هم نام خود را به آذربایجان تغییر داد و به این شکل جمهوری خودخوانده آذربایجان یا همان جمهوری مساوات زاده شد(1)نکته جالب این است با اینکه ایپکیان خود ارمنی بود، اما مقاله زیر را نوشت و در رعد منتشر کرد:
«با یک مسرت مخصوصی است که ما برادران اسلامی خویش را سلام و تبریک میگوییم. آری در این ایام که دول اسلامی ضعیف میگردند حیات یک ملّت جوان اسلامی تسلیت بخش است، ما یقین داریم این برادران ما سهم و شرکت مخصوصی در امور خیریه خواهند داشت و مأموریت جدیدی خواهند نمود یعنی افکار جدیدی انتشار خواهند داد... جنبه پلیتیکی شناخته شدن آنان به رسمیت خیلی مهم است، زیرا ثابت مینماید سیاستی که لوید جرج اعلام میداشت حقیقت دارد. مقصود ما سیاست عدم مداخله در امور داخلی روسیه است. به وسیله رسمیت دادن این دو جمهوری جدید، شورایعالی تحت ریاست و راهنمایی انگلستان که قطعاً عامل بزرگ ایجاد این معنی بوده سیاست گذشته را که عبارت از مشارکت و معاضدت با قوای ضدبولشویکی باشد خاتمه میدهند. این مسئله معلوم میدارد که در عقاید و افکار متفقین راجع به سیاست آنها نسبت به روسیه یک تغییر بزرگ اساسی به ظهور پیوسته.»(2)
پیش از دولت وثوق در اوایل سال 1918 میلادی و اواخر سال 1296 شمسی بود که مشکلی دیگر بر مشکلات ایران اضافه شد. در این هنگام جمهوری مساوات نیات خاصی در مورد ایران داشت به گونهای که حتی صدای روزنامههای افراطی ایران را در آورد. ستارة ایران از قفقاز به عنوان عموزاده یاد کرد و نوشت ایرانیان به دلیل حوادث و وقایع مشروطه به آن
سامان بدهکارند، اما حاضرند این بدهکاری را به گونهای مناسب بپردازند، به همین دلیل از این جمهوری خودخوانده خواستند دست از تشبثات خصمآلود بردارد: «در اینجا معروف شده است که حزب محترم مساوات قفقاز نیات خوبی نسبت به ایران ندارد و گویا ودیعة مهر عموهای والامقام قفقازی ما را یک دسته از عموزادهها از قلب خود رانده و بیرون کردهاند. در اینجا میگویند حزب محترم مساوات تفکیک مهد زرتشت را از مملکت زرتشت تصمیم نموده و در راه اغوای برادران غیور آذربایجانی ما تشبثات میکند(1)در اینجا میگویند به راهنمایی دشمن بیامان ایران و اسلام،(2)حزب محترم مساوات در مقام اقدامات بدتری است و علیرغم منافع عالیه ما و برادران عثمانی ما به وسیله رؤسای سابق قشون روس در ایران با یک چنین دولت اجنبی مشغول روابط مخصوصی است(3)و خیلی چیزهای دیگر...!»(4)
ستارة ایران بهترین شاهد مدعا را مقالات و اخبار روزنامه آچیقسوز دانست که از اعزام نماینده و هیئت مخصوص جمهوری مساوات به تبریز و رشت خبر داده بود، بدون اینکه دولت مرکزی ایران اطلاعی داشته باشد. نویسنده این اعمال و اخبار را باعث خشم و یأس مردم ایران از قفقاز دانست و توصیه کرد بهتر است جمهوری مساوات هیئتهای خود را از تبریز و رشت فراخواند و در عوض هیئتی به تهران گسیل نماید، مثل دولت ایران که عنقریب یک هیئت فوقالعاده روانه باکو خواهد کرد: «برادران! جامعه ایران دوست پشتیبان و برادر دائمی شما خواهد بود و در این موقع تاریخی هر چه بتواند در طریق نجاح مرام عمومی آن برادران فداکاری خواهد کرد و از طرف شما هم جز صمیمیت و صداقت انتظاری نمیتواند داشته باشد.» (5)
بعداً در دوره وثوق درست در این موقعیت بحرانی بود که هیئت دولت گروهی را به ریاست سید ضیاءالدین طباطبائی به سمت روسیه گسیل داشت، اینان بعداً در باکو با رهبران جمهوری مساوات هم ملاقات کردند و قرار و مدارهایی نیز بین خود منعقد نمودند، اما بر افتادن جمهوری مساوات به دست بلشویکها باعث بازگشت گروه سید ضیا به ایران شد. بعد از سقوط وثوق و به قدرت رسیدن مشیرالدوله، بحث گسترش روابط ایران و شوروی در دستور کار قرار گرفت، همین طرح بعدها در کابینه سپهدار رشتی پیگیری شد و بالاخره منجر به امضای عهدنامه مودّت شد که چند روزی بعد از کودتای سوم اسفند انجام گرفت. عهدنامه مودّت را عملاً سید ضیا امضا کرد، کسی که همین چندماه پیش به شدت علیه براوین و اقدامات او برآشوبیده بود.
در دورة مشیرالدوله که بعد از وثوق قدرت را به دست گرفت، مذاکرات با روسها به
صورت جدّی صورت گرفت، این مذاکرات در دورة سپهدار هم پی گرفته شد. درست زمانی که آیرونساید و نورمن، ایران و دنیای خارج را از هجوم قریبالوقوع ارتش بلشویک میترسانیدند تا به مراد خود که همان استقرار دولت دست نشانده بود نایل آیند، هیئت نمایندگی ایران در نیمههای دی 1299، پیشنویس نهایی پیمان دوجانبه ایران - شوروی را تهیه میکرد. در بسیاری از موارد بین طرفین توافق به عمل آمده بود. شوروی متعهد شد کلیه پیمانها و قراردادهای استعماری دوره تزارها را با ایران ملغی کند و حتی قراردادهای استعماری دیگری را که با قدرتی دیگر دربارة ایران وضع شده کان لم یکن سازد. کلیه بدهیهای ایران به روسیه بخشیده شد، نیز کلیه وثیقهها، تعهدات و اموال گرفته شده از ایران بازگردانیده شود. مقرر شد بانک استقراضی روسیه و کلیه اموال غیرمنقول آن به طرف ایرانی داده شود. کلیه جادهها، خطوط تلگراف، املاک و مستغلات روسیه تزاری در ایران به جز ساختمانهای سفارتخانه و کنسولگریها به ایران داده شد. در باب دریانوردی دریای خزر حقوق متساوی برای طرفین در نظر گرفته شد، مقررات کاپیتولاسیون باطل اعلام گردید، مذاکرات برای تأسیس یک کمیسیون مشترک برای تثبیت تعرفههای گمرکی صادرات و واردات بین دو کشور شکل گرفت و سرانجام موافقت شد نمایندگی کنسولی دو کشور در شهرستانهای مختلف به وجود آید(1)از این زمان به بعد انگلیسیها روز و شب کار کردند تا پیش از رسیدن خبر توافقهای مسکو و پیش از معلوم شدن همراهی دولت جدید روسیه با افکار ملیون ایران، «امضایی از ملّت و دولت ایران بگیرند که مالیه و قشون اختیارش در دست آنهاست.»(2)مقامات بریتانیا به سرعت از این مذاکرات اطلاع حاصل کردند و مهمتر از همه دانستند که هیچ شرط و شروطی مثل الغای قرارداد 1919 یا عقبنشینی نیروهای بریتانیا از شمال ایران در بین نبوده است. فقط خواسته بودند فرستاده ویژه آنان به ایران یعنی تئودور روتشتین را به مقام وزیرمختاری شوروی در تهران بپذیرند. با این وصف طرف شوروی نیز عقبنشینی نیروهای خود از ایران و عدم پشتیبانی از جنبش جنگل را حل نشده باقی نهاد. آنها میگفتند نیرویی در ایران ندارند که خواستار عقبنشینی آن شوند(3)
از مسکو خبر میرسید که مشاورالممالک به طور رضایتبخشی با روسها به توافق رسیده است، گفته میشد این مذاکرات به زودی نتیجه خواهد داد. اما در همین حال از نشر این اخبار در داخل کشور به شدت جلوگیری میشد، با این وصف آگاهان از این مذاکرات اطلاعاتی به دست آوردند. این اخبار توسط سفارتخانههای دیگر هم به درون جامعه راه یافت، اما خود انگلیسیها در برابر این اخبار سکوت پیشه کردند(4)در عین حال «گاهی دیده میشود که تلگرافهای مسکو که از راه ترکستان به ایران میشود، چند روز در تلگرافخانههای سرحدی
به بهانة حاضر نبودن تلگرافچی که حروف لاتین بخواند و یا به بهانة خوانا نبودن حروف و حاجت به مطالعه و دقت، چند روز در سرحد نگاهداشته میشود که دیرتر به مقصد برسد.»(1)وقتی زمزمة موافقت با شوروی به گوش نورمن وزیرمختار وقت انگلیس در ایران رسید سخت برآشفته شد. او به سپهدار توپید که قدرت ادارة کشور را ندارد، او گفت اگر نیروی بریتانیا یعنی یگانه قدرتی که در برابر بلشویکها قد برافراشته است از ایران خارج شوند، سپهدار بیش از پیش به عوامفریبانی روی خواهد آورد که نجات ایران را در گرو رابطه با شوروی ارزیابی میکنند. نورمن گفت اگر چه سپهدار به مذاکرات مسکو دلخوش داشته، اما اعتماد طبقات بالای جامعه را از دست داده است. سپهدار متهم به ناتوانی شد، نورمن که خود در روی کار آوردن این مهره دخالت تام داشت اینک دست به عوامفریبی زد: او از کرزن پرسید آیا میخواهد سپهدار را از کار برکنار سازد و به قول خودش یک رئیس الوزرای مرتجع اما قدرتمند(2)را به جایش نشاند(3)کرزن از این اندیشه استقبال کرد و توصیه نمود که در این راه از نصرتالدوله فیروز استفاده شود. روز نوزدهم دی 1299 کاکس از بغداد به کرزن اطلاع داد که فیروز را دیده است، او توضیح داد که فیروز به زیارت عتبات عالیات رفته و توانسته در آنجا فتوایی از علما بگیرد که طبق آن بلشویسم با اسلام مغایرت دارد. او ادامه داد که فیروز در زمرة افرادی است که هنوز مایل است از سیاستهای بریتانیا در ایران حمایت نماید و اراده او میتواند در این برهه مددرسان سپهدار باشد(4)این بود آن دست قوی پنجه و پولادینی که نورمن میطلبید. با این وصف فیروز در بازگشت به ایران در غرب کشور به املاک خود رسیدگی کرد، او مسافرت خود را به تهران به این دلیل به تأخیر افکنده بود. کرزن شکایت کرد که این نشان میدهد حتی سیاسیترین ایرانیان هم ارزش وقت را درک نمیکنند، در این بین نورمن متوجه شد که فیروز خود را برای ریاست وزرایی آماده میکند و حاضر نیست در کابینه سپهدار پستی قبول نماید(5)به عبارتی فیروز میخواست بر موج احساسات سوار شود و از موضعی بالادست قدرت را قبضه نماید. اما او ظاهراً نمیدانست در اوضاع ایران و مناسبات این کشور با دول خارج، نوعی تحول شکل گرفته است، مضافاً اینکه مردم هم سلایق و علایق جدیدی به دست آوردهاند. به عبارتی «نصرتالدوله در عالم خیال همه چیز را میدیده است مگر سیاست تازه رسیده روس را در ایران؛ که در غیاب او در سرتاسر مملکت طنینانداز شده افکار عمومی را به خود جلب نموده است و عقیده ضد اشرافی و مخالفت سرمایهداری طوری قوت گرفته است که حواس انگلیسیان و دوستان آنها را به شدت پریشان ساخته؛ برای جلوگیری از آن به هر وسیله باشد متوسل میشوند بی آنکه توجهی به خصوصیت وزیر خارجه انگلستان با کسی و یا دوستی سرپرسی کاکس با شخصی داشته باشند.»(6)اما برای اینکه طرح جدید انگلستان را بررسی کنیم، لازم است ابتدا زمینههای آن و در درجه نخست تجربه قرارداد 1919 با وثوق را تجزیه و تحلیل نماییم.
1) همان.
2) A strong reactionary prim minister.
3) Ghani, p.135.
4) Cox to Curzon, Baghdad, 9 January 1921, FO. 371/6399.
5) Norman to Curzon, Tehran, 23 January 1921, Ibid.
6) حیات یحیی، ج4، ص225، توضیح اینکه کاکس حاکم وقت بینالنهرین و وزیرمختار پیشین انگلستان در ایران دوست نصرتالدوله به شمار میآمد و نصرتالدوله انتظار داشت دوستش از او برای رسیدن به ریاست وزرایی حمایت نماید.
بدون تردید انقعاد قرارداد 1919 یکی از اسفبارترین تصمیمات وثوقالدوله به شمار میآید، این قرارداد بدون توجه به موازنة بینالمللی که در دورة بعد از خاتمه جنگ اوّل جهانی اوّل شکل گرفته بود، انعقاد یافت. با وصف اینکه در مورد قرارداد 1919 مطالب زیادی نوشته شده، اما واقعیت این است که پشت پردههای سیاست انگلستان آن روز با تحولات داخلی ایران در ربط با این قرارداد به درستی روشن نشده است. باید دید چه کسانی ماجرای جنبش علیه قرارداد را هدایت میکردند؟ انگیزههای آنان چه بود؟ آیا کلیه نیروهایی که علیه قرارداد وارد میدان شدند از هویتی یکسان برخوردار بودند؟ اگر خیر باید به درستی مشخص کرد طیفهای مختلف ذی مدخل در این جریان متشکل از کدامین نیروهای سیاسی بود. نیز باید نشان داد مخالفین انگلیسی این قرارداد چه کسانی بودند؟ اهداف اینان از مخالفت با قرارداد چه بود؟ آیا میتوان بین اینان و برخی نیروهای داخلی نوعی همسویی از پیش اندیشیده شده متصور شد؟ اینان همه سؤالهای بدون پاسخی است که تلاش میکنیم در این فصل به آنها پاسخ گوییم. قبل از هر چیز لازم است توازن نیروهای انگلیسی را بعد از جنگ در ایران مجدداً ارزیابی کنیم تا بهتر دریابیم که قرارداد 1919 در چه فضایی امضا شد.
زمانی که جنگ اول جهانی خاتمه یافت، بریتانیا چهار منطقه ایران را عملاً به اشغال خود درآورده بود: در بخشی از کشور تفنگداران جنوب ایران(1)مستقر بودند، اینان نیروهای مزدور بریتانیا و تحت امر فرماندهان انگلیسی به شمار میرفتند. پلیس جنوب ایران پیشتر در دوره جنگ اوّل جهانی برای صیانت از منافع تجاری امپراتوری بریتانیا در جنوب کشور به وجود آمده بود، سرپرسی سایکس بنیادگذار واقعی این نیرو به شمار میآمد. جمادیالاولی 1335 استعفای نیکلای دوم از امپراتوری روسیه و شاهزاده میشل به عنوان نیابت سلطنت انجام شد، درست در همین ایام دولت ایران پلیس جنوب را به فرماندهی سایکس به رسمیت شناخت.
این نیرو بلافاصله بعد از وقوع انقلاب در روسیه راه خود را به سوی نواحی مرکزی کشور
1) South Persia Rifles
گشود، دیری نپایید که قلمرو نفوذ این نیرو تا اصفهان، یزد و کاشان هم بسط یافت. در اوایل سال 1916 میلادی بود که روسها تلاش کردند بر تعداد نفرات بریگاد قزاق بیفزایند و آن را به دیویزیون تبدیل کنند. بریگاد به واقع معادل تیپ و دیویزیون معادل لشکر در زبان فارسی بود. در آن زمان مارلینگ وزیر مختار وقت انگلستان در ایران گفته بود باید در مقابل این نیرو، انگلیس هم قوایی در جنوب کشور سازمان دهد تا بتواند با قدرت قزاقها برابری کند، مارلینگ بر این باور بود اگر طرح او اجرا شود، مناطق نفوذ روس و انگلیس طبق قرارداد 1907 عینیت بیشتر خواهد یافت و خود او اعتراف میکرد که این طرح با تجزیه ایران چندان فاصلهای ندارد(1)این طرح هم مورد استقبال وزارت جنگ، هم وزارت خارجه و هم وزارت امور هند واقع گردید. فروردین سال 1295، مطابق با مارس 1916 ژنرال سرپرسی سایکس وارد ایران شد تا این نیرو را که به نام تفنگداران جنوب ایران شهرت یافت سازمان دهد. به واقع با این نیرو بود که انگلستان حضور نظامی خود را در جنوب کشور تحکیم کرد. با این نیرو مقاومتهای عشایری در هم شکسته شد و محافظت از مالالتجارههای تجار بریتانیا میسر شد. به هر حال در بوشهر و خلیجفارس، چندین واحد از نیروهای هندی مستقر بودند.
در شرق کشور سر ویلفرد مالسون(2)قدرت را به دست داشت. او با نیروی نظامی خود کمربندی به دور خراسان و سیستان کشیده بود و از آنجا به عشقآباد و سایر نقاط آسیای مرکزی نفوذ میکرد تا مگر دولتهای دستنشاندة انگلیسی را با توجه به فضای بعد از انقلاب روسیه روی کار آورد. در همدان، کرمانشاه، قصرشیرین و قزوین نیرویی به نام دنسترفورس(3)مستقر بود، فرماندهی آنان برعهده ژنرال لیونل دنسترویل(4)بود. او در ابتدای امر برای پرکردن جبهه بینالنهرین و ترمیم شکافی که با خروج نیروهای روسی از این منطقه بعد از جنگ بروز کرده بود؛ به ایران آمد و در نهایت امر قرارگاه خود را شهر همدان انتخاب نمود. دنسترفورس بعد از وقوع انقلاب بلشویکی روسیه تشکیل شد، به واسطة خلاء حضور روسیه در نواحی شمالی و شمال غربی ایران بعد از انقلاب این کشور، انگلستان تلاش کرد اولاً تحرکات عثمانی و آلمان را در این مناطق خنثی سازد و ثانیاً تحرکاتی علیه قوای جنگل سازمان بخشد. علت اینکه دنسترویل قرارگاه خود را در همدان مستقر ساخت این بود که وقتی میخواست از راه گیلان به قفقاز نیرو اعزام کند، در درجه اوّل قوای میرزا کوچک خان مانع او شدند و دیگر اینکه کمیته سربازان انقلابی روسیه که بندرانزلی را کنترل میکردند، جلو پیشروی او را گرفتند. در این زمان جاده قزوین به انزلی تحت کنترل نیروهای میرزاکوچک خان بود. اینان تهدید کردند اگر دنسترویل از موضع خود عقبنشینی نکند، مورد حمله قرار خواهد گرفت. او هم ناچار شد به همدان عقب نشیند. عقبنشینی قوای دنسترویل به همدان باعث یک
سلسله تحرکاتی شد که به کودتای سوم اسفند انجامید.
باز هم لازم به توضیح است که تنها راه ارتباطی انگلیسیها به قفقاز و دستیابی به نفت باکو از راه گیلان بود. گیلان در دست نیروهای میرزا کوچک خان جنگلی قرار داشت، پس بدون دفع جنبش جنگل دستیابی به نفت باکو غیرممکن بود. در کتاب بحران مشروطیت در ایران نشان دادیم که هزینههای بخشی از عملیات گروههای افراطی قفقاز را صاحبان سهام کمپانیهای نفتی باکو میپرداختند، به یاد آوریم که حتی سر سیسیل اسپرینگ رایس از اینکه انگلیسیها در خاک روسیه هزینههای عملیات خرابکارانه علیه تزار را میپرداختند تا چه اندازه شگفتزده بود. به واقع در باکو تیمی از صاحبان سرمایه همراه با گروههای آنارشیستی در تضعیف موقعیت تزار میکوشیدند. این امر فینفسه واجد اهمیت نیست، به نظر ما اهمیت موضوع آنجاست که دریابیم بین نیروهای گریز از مرکز باکو و برخی از جناحهای سیاسی و رجال ایران همسویی وجود داشت. واضحتر بگوییم اهداف این گروهها برخلاف آنچه شاید به نظر آید، به هیچوجه انقلابی نبود، اینان با مافیای اقتصادی انگلستان که در دست محافل خاصی از الیگارشی مالی آن کشور بود؛ همسو بودند و هر دو آنها با مافیای سیاسی ایران ارتباط داشتند، میرزا کریم خان رشتی یکی از این حلقهها بود. محافل باکو در بحرانسازیهای رایج در ایران نقش بسزایی داشتند. خطی ظریف آنان را از گروههای سیاسی مسکو و سنپطرزبورگ جدا میکرد. به عبارت بهتر تحولات بعدی نشان داد که جریانهای باکو خطی بحرانساز را تعقیب میکردند و در این مسیر، سازی ناکوک و جدا از ارکستر عظیمی مینواختند که در مسکو نواخته میشد. انگلستان و محافل اقتصادی آن برای تسلط بر نفت باکو که شاهرگ تسلط بر قفقاز و شمال ایران به شمار میرفت، به چند رشته عملیات دست زدند: نخست اینکه از جمهوری خودخوانده مساواتیستهای قفقاز حمایت کردند و تأسیس دولتهای سهگانة ارمنستان و گرجستان و آذربایجان را به رسمیت شناختند. دوم بین گروههای به شدت مرموز و مشکوک باکو و برخی شخصیتهای سیاسی ایران، درست مثل عصر مشروطه، ارتباط و تماس برقرار نمودند که گفتیم یکی از اینان میرزا کریم خان رشتی بود. سوّم، بحرانی عظیم در صفوف جنبش جنگل به وجود آوردند که سرنخ اصلی آن به صاحبان صنایع نفت باکو بازمیگشت. سردمدار بحران در نیروهای جنگل احسانالله خان دوستدار بود.
همدان از دیرباز عرصه تکاپوی انگلیسیها شده بود. به طور مثال کمرهای از قول نظامالسلطان نقل میکند که در اوایل سال 1297 شمسی، «آژانی» انگلیسی را دیده که به همدان آمده و سن و سال او هم به قول گوینده پایین بوده است. این شخص در دورة مهاجرت مشروطهخواهان و تشکیل دولت در تبعید هم در همان نواحی دیده شده بود. در این ایام نظر علی خان مشکوةالممالک هم با مهاجرین بود، همان مردی که بعداً از عناصر تشکیلدهنده کمیتة مجازات شد. انگلیسی مزبور را به او سپردند تا «توجه نموده به طهران بفرستد.» این شخص چندی بعد باز هم در همدان دیده شد. به قول نظامالسلطان بعدها با این انگلیسی
محرمانه صحبت کرد. نظامالسلطان مدعی است بعد از اینکه برای اغفال این انگلیسی، اظهار عقیده کرده که ایران باید با انگلیسیها بسازد تا آسوده و مستقل شود، اسرار او را چون بچه بود «به قیمت مفت» گرفته و اشخاصی را که اظهار میداشته با سفارت رفت و آمد دارند معرفی کرده «که عقل حیران میماند و از آن وقت هرکس بیشتر به انگلیسیها بد میگوید من بیشتر از او ظنین هستم.» کمرهای نوشته است میدانسته آن جوان انگلیسی کیست ، اما نامش را ذکر نمیکند.
از آنجایی که نبرد علیه قوای جنگل اولویت مهم انگلستان بود، تشکیلاتی دیگر در کنار نورپرفورس تشکیل دادند. این جبهه چهارم به دست دریادار نوریس(1)ایجاد شد. او مأموریت داشت تا در شمال کشور در برابر نیروهای جنگلی و قوای بلشویک مقاومت نماید، از سوی دیگر او با ضد انقلاب روسیه همکاری مینمود و برای تشکیل دولتهای دست نشانده در قفقاز فعالیت میکرد، در این ایام جنگلیها به انگلیسیها اولتیماتوم داده بودند باید پلیس جنوب را منحل نمایند(2)وقتی آلمان و عثمانی در جنگ شکست خوردند، از نظر افکار عمومی که با استقرار نیروی خارجی در کشور خود مخالف بودند؛ دیگر توجیهی برای حضور قوای بیگانه وجود نداشت.
اگر هدف اصلی شکست دول محور بود، این قضیه انجام شد؛ از این به بعد نیروهای بریتانیایی در ایران نمیتوانستند هدف دیگری جز برقراری جبههای در برابر نیروهای سرخ داشته باشند؛ اما مسئله این بود که ایران یک کشور بیطرف بود و بریتانیا حق نداشت برای مقابله با یک دولت ثالث که با ایران هم طرف جنگ نبود، نیرو نگهداری کند. جالب اینکه همان کرزنی که در کتاب خود شعار میداد هدف بریتانیا استقلال ایران است، اینک در برابر استدلالهای کسانی که میگفتند بریتانیا باید نیروهای خود را از ایران خارج سازد، میگفت سیاست تخلیه بدون قید و شرط ایران «کاری غیراخلاقی، از روی عجز و مصیبتبار» خواهد بود(3)
وضعیت ایران این دوره را به خوبی میتوانیم از روایت یحیی دولتآبادی دریابیم: به قول یحیی دولتآبادی در سالهای بعد از مشروطه، وضعیت عمومی کشور روز به روز بدتر میشد. به قول او: «زمامداران امور همانها هستند که بودند، خالی بودن خزانه همان بود که بود، نه دولت را قوتی است و نه ملت را اتفاق و همتی؛ و بالجمله نه زر داریم و نه زور و در دست اجانب مقهور، مگر دستی از غیب برون آید و کاری بکند.»(4)در چنین شرایطی بود که قرارداد 1919 منعقد شد.
میدانیم عامل اصلی و طرّاح قرارداد 1919 شخص لرد کرزن رئیس کمیته شرق وزارت خارجه انگلستان در دوره لرد جیمز بالفور و وزیر بعدی خارجه این کشور بود. لرد کرزن. کیست و چه اندیشههایی در سر میپروراند؟ بدون تردید یکی از مهمترین عناصر تعیین کننده در روابط ایران و بریتانیا در دوران بعد از جنگ، انتصاب لرد کرزن به مقام وزارت خارجه بعد از کنارهگیری لرد جیمز بالفور(1)در 24 اکتبر 1919 بود. جرج ناتانیل کرزن(2)که به قول لرد دابرنون(3)با ایمان یک اشرافی سده هیجدهم به دنیا آمد و با همان ایمان مرد؛ در یازدهم ژانویه 1859 در کدلستون هال(4)واقع در دربی شایر (5)به دنیا آمد و در بیستم مارس 1925 در لندن درگذشت. کرزن یکی از مهمترین سیاستمداران بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و دو دهه اوایل سده بیستم میلادی بود. نخستین و مهمترین شغل او نیابت سلطنت هندوستان بود که از سال 1898 تا 1905 به درازا انجامید. پست مهم دیگر وی تصدی منصب وزارت خارجه بریتانیا به سال 1919 بود که تا حدود یک سال قبل از مرگ وی دوام داشت. پدر ناتانیل، کشیش بود ولی در عین حال عنوان اشرافی بارون چهارم اسکارسدیل(6)را داشت. زندگی کودکی ناتانیل بر تکوین شخصیت او نقش بسیار چشمگیری داشت. به روایت دانشنامه بریتانیکا، او دایهای داشت به غایت سختگیر؛ خود کرزن از او به عنوان «دشمن بیترحم و سختگیر» نام میبرد. نخستین مدیر دبستان او که اعتقادی راسخ به تنبیه بدنی کودکان برای تربیت اطفال داشت، دومین عنصر تعیین کننده در تکوین شخصیت کرزن بود.
کرزن در ایتون(7)با معلمین خود درگیر میشد. او شاگردی خودسر، خودخواه و متکبر بود. با این وجود کرزن از همان دوره کودکی اهل مطالعه بود، وی با علاقه کتاب میخواند، امری که باعث گردید بعدها محقق سختکوشی شود و مقدر بود که مهمترین کتاب دوره خود را در ارتباط با مسائل ایران به رشته تحریر در آورد. او زبانهای فرانسه و ایتالیایی را به سرعت فراگرفت و یکی از رشتههای مورد علاقهاش تاریخ بود. این میل و کشش وصفناپذیر به سوی تاریخ، باعث شد مطالعاتی عمیق در تاریخ تمدن و فرهنگ ایران انجام دهد. زمانی که نایبالسلطنه هند بود، این مطالعات جهتگیری سیاسی او را در ارتباط با آنچه خود «مسئله ایران»(8)میخواند، روشن ساخت. کرزن زمانی که نوجوانی پانزده ساله بود، به سال 1874 از اسب به زمین افتاد و ستون فقراتش آسیب جدی دید. از آن به بعد او همیشه از کمربند طبی
استفاده میکرد، این کمربند یار همیشگی کرزن تا آخر عمرش بود. این امر باعث کسالت بیش از اندازه او میشد و گاهی به دلیل درد ستون فقرات به شدت از کوره در میرفت و تعادل روحیاش به هم میریخت. با این وصف مشکل جسمی هرگز از توانایی و خلاقیت ذهنی او نکاست، کرزن با همین درد خود توانست پستهای مهمی به دست آورد و در این راه خدمات فراوانی به امپراتوری بریتانیا عرضه نماید. سال 1878 زمانی که نوزده ساله بود، وارد دانشگاه آکسفورد شد، دو سال بعد به ریاست «اتحادیه آکسفورد»(1)رسید و به سال 1883 وارد کالج مذهبی آل سولز(2)گردید. از همین ایام دانشجویی، روحیه اشرافیاش به شکل مضاعفی تبلور عینی یافت. به گزارش بریتانیکا در این ایام اشعاری میسرود که در آن خود را مردی بلند مرتبه و والاتبار میخواند، مردی که خودشیفتگی(3)اش در قالب توصیف خود به عنوان جوانی که گونههای سرخ دارد و موهایش آراسته است و هفتهای یک بار در بلنهایم(4)اقامتگاه دوکهای مارلبورو غذا صرف میکند، متجلی میشد. دوکهای مارلبورو، خانوادة چرچیل بودند که در دوران بعد از مشروطه یکی از آنان یعنی سر وینستون چرچیل عمیقاً با مسئله ایران مرتبط بود. تفاخر کرزن، این اشرافزاده متکبر به رفت و آمد به کاخ خاندان مارلبورو، حکایت از جایگاه رفیع این خاندان در تکوین شخصیت او دارد. کرزن بیست و شش ساله بود که سر و کلهاش در کاخ هتفیلد(5)اقامتگاه اجدادی لرد سالیسبوری دیده شد. این ملاقاتها نقش زایدالوصفی در رشد سیاسی و ارتقای موقعیت او ایفا نمود.
در آن ایام سالیسبوری رهبر حزب محافظهکار و نماینده مجلس لردها بود. کار کرزن چیزی بود که با مطالعات و علایق وی در ارتباطی موزون قرار داشت: نوشتن متن نطقهای لرد سالیسبوری. این خدمت بیپاداش نماند، لرد سالیسبوری او را به محافظهکاران ساوت پورت(6)واقع در لانکشایر(7)معرفی کرد و آنها پذیرفتند او را به عنوان نامزد خود در انتخابات آتی معرفی نمایند. کرزن بیست و هفت ساله بود که به نمایندگی مجلس عوام برگزیده شد. اما نمایندگی پارلمان برای ماجراجویی مثل کرزن ارزشی نداشت، به همین دلیل پارلمان را رها کرد و به سفری دور دنیا رفت؛ در این مسافرتها بود که وی به آسیا و مسائل آن دل بست. رهاورد این مسافرتها نگارش تکنگاریها و تحلیلهای فراوانی بود. که بدون تردید در سیاستهای مستعمراتی بریتانیای اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بسیار نافع به شمار میآمد. نخستین کتاب او به سال 1889 زمانی که سی سال داشت با نام روسیه در آسیای
مرکزی منتشر شد(1)سه سال بعد مهمترین اثر خود را با نام ایران و قضیه ایران(2)در دو جلد قطور منتشر ساخت. سال 1894 هم کتاب مسائل خاور دور(3)را نگاشت.
بعد از این مطالعات، نخستین پست رسمی سیاسی او معاونت وزارت امور هندوستان در دولت محافظهکار بود که باز هم به دعوت لرد سالیسبوری متصدی آن گردید. این شغل، یکسال قبل از انتشار کتاب ایران و قضیه ایران به او داده شد. در بیست و دوم آوریل سال 1895 او با مری ویکتوریا لایتر (4)دختری یهودی، فرزند میلیونر مشهور شیکاگو آدولفوس (لوی) لایتر(5)ازدواج کرد. به نوشته بریتانیکا این ازدواج در واشنگتن دی سی برگزار شد و «میلیونها دلار» خرج مراسم عروسی گردید که البته همه از جیب پدر عروس پرداخت شد. وقتی این مراسم خاتمه یافت، لرد سالیسبوری که تازه به وزارت امور خارجه برگزیده شده بود، او را معاون خود نمود. بیست و نهم ژوئن همین سال کرزن به عضویت شورای سلطنتی بریتانیا برگزیده شد، در حالی که سی و شش سال بیشتر نداشت. او در برابر ملکه ویکتوریا در کاخ ویندسور سوگند یاد کرد و از این مرحله بود که به شکلی برقآسا پلههای صعود به مدارج قدرت را پیمود.
کرزن سی و نه ساله بود که به جای لرد الگین(6)(1917-1849) به مقام نیابت سلطنت هندوستان نائل آمد، سپتامبر همان سال او ملقب به لقب «بارون کرزن کدلستون» شد. کرزن جوانترین نایبالسلطنه هندوستان در سراسر تاریخ استعمار این کشور به دست قدرتهای غربی بود. در هندوستان این «گرانبهاترین جواهر سلطنت ملکه ویکتوریا» بود که او تفرعن خود را بیش از پیش به نمایش گذاشت. کرزن به تاریخ سوم ژانویه 1899 به کلکته رسید. او از اشراف هندوستان یعنی راجهها و مهاراجهها خواست در برابرش زانو زنند و مطیع و منقاد او باشند. پنج سال در هند بود، دولت بریتانیا خواست مأموریتش را تمدید نماید. اما مشکل عظیمی سر راه او وجود داشت. لرد کیچنر(7)(1916-1850) فاتح سودان و فرمانده کل ارتش امپراتوری در هندوستان، با کرزن درگیر شد. کرزن در مقابل کیچنر ضعیف بود و به گریه افتاد. او به دربار لندن تلگراف زد که هند یا جای اوست یا کیچنر؛ روز شانزدهم اگوست 1905 ادوارد هفتم(8)تلگرافی برایش فرستاد که در آن نوشته شده بود
استعفای کرزن قبول شده است. اینک دولت انگلستان به دست لیبرالها افتاده بود. آنان کیچنر را به کرزن ترجیح دادند. کرزن به عمد بازگشت خود را به تعویق افکند شاید اوضاع تغییر کند، اما دیگر خیلی دیر شده بود. او به لندن بازگشت اما لقب اشرافی ارل(1)که به نایب السلطنههای مستعفی هندوستان داده میشد، از او دریغ گردید. چه مشکلی بین کرزن و دربار یهودی ادوارد هفتم پیش آمده بود که چنین مورد بیمهری واقع شد؟ این نکته بر ما دانسته نیست، اما این را میدانیم که تیم مورد نظر تا واپسین روزهای عمر کرزن، با سیاستها و روشهای او مخالفت کردند. یکی از نقاط اوج این درگیری بر سر قرارداد 1919 انگلیس و ایران بود که به آن خواهیم پرداخت. از این بالاتر، تیم یادشده بود که علیرغم سیاستهای کرزن کودتای سوّم اسفند 1299 را سازماندهی کردند.
به هر حال بعد از این ماجراها، شش سالی پست مهمی به کرزن داده نشد. اما به دنبال تاجگذاری جرج پنجم، کرزن ملقب به القاب ارل، ویسکونت و بارونی شد. چهار سال بعد به سال 1915 به دولت ائتلافی هربرت اسکویت(2)پیوست. بعد از اسکویت (1928-1852)، لوید جرج نخستوزیر شد و کرزن ریاست مجلس اعیان بریتانیا را به عهده گرفت. کرزن در دوم ژانویه 1917 پس از سالها که از مرگ همسر اولش میگذشت، با خانمی به نام آلفرد (گریس) دوگن(3)بیوه دامدار بزرگ و ثروتمند آرژانتینی و دختر جی. مونروئه هیندز(4)دیپلمات امریکایی ازدواج نمود؛ نکته قابلتوجه این که هر دو همسر او امریکایی بودند. کرزن از همسر اولش سه دختر داشت. او امیدوار بود همسر دوم برای او پسری به دنیا آورد تا صاحب القابش شود، اما این بار هرگز صاحب فرزند نشد. یکی از اجداد کرزن هم با دختری امریکایی ازدواج کرده بود، به واقع منشاء ثروت این خانواده در آن ازدواج ریشه داشت. این فرد با سارا، دختر ویلیام پن بنیادگذار ایالت پنسیلوانیای امریکا ازدواج کرد، این مرد به زودی سرمایهگذاریهای زیادی در کمپانی هند شرقی نمود. نوه او بعدها به بارون اوّل اسکارسدیل شهره شد(5)پدر کرزن بارون چهارم اسکارسدیل و خودش نخستین بارون کدلستون شد.
کرزن به سال 1921 به لقب مارکیز دست یافت. در دولت لوید جرج(6)که بعد از خاتمه جنگ اول جهانی تشکیل شد، وزیر خارجه بود. لوید جرج با بسیاری از سیاستهای کرزن مخالف بود، این بود که وی از منصب وزارت کنار نهاده شد.
لوید جرج کیست؟ دیوید لوید جرج (1863- 1945) یکی از مهمترین شخصیتهای سیاسی انگلستان است که نامش با تحولات ایران از عهد مشروطه تا کودتای سوم اسفند در هم تنیده است. لوید جرج از رهبران حزب لیبرال انگلستان به شمار میآمد. او تلاش میکرد تا
برای بریتانیا از راههای قانونی، دولت رفاه را به ارمغان آورد. مشهور بود مردی صلحطلب است، اما او در عهد جنگ جهانی اول ریاست دولت ائتلافی یا همان کابینة جنگ را بر عهده داشت.
بیست و هفت ساله بود که وارد پارلمان گردید. از همان سال یعنی 1890 تا پنجاه و پنج سال بعد عضو پارلمان بود و در مجلس عوام ریاست فراکسیون رادیکالهای حزب را عهدهدار بود. او از کسانی بود که با جنگ بوئرها که در افریقای جنوبی رواج داشت به شدت مخالفت میکرد. در آن زمان لرد سالیسبوری رهبر حزب محافظهکار نخستوزیر بود و وزیر مستعمراتش هم مردی بود محافظهکار به نام جوزف چمبرلین. در دسامبر 1905 آرتور. جی. بالفور از نخستوزیری استعفا داد و سر هنری کمپبل بنرمن دولت ائتلافی لیبرالها را تشکیل داد. در این دولت لوید جرج ریاست کمیتة تجارت را به دست گرفت. سه سال بعد زمانی که هربرت هنری اسکوایت به نخستوزیری دست یافت، لوید جرج را به سمت وزارت خزانهداری معرفی کرد. در این زمان اقدامات اقتصادی او باعث خشم مجلس اعیان شد. توضیح اینکه به سال 1909 لوید جرج مالیات بر فروش زمینها و نیز مالیات بر ارث را وضع نمود، نیز در همین سال مقرر کرد کسانی که بیش از سه هزار پوند در سال درآمد دارند باید مالیات مضاعف بپردازند. از سوی دیگر او به بیمههای اجتماعی به منظور پاسخ گفتن به مشکلات رو به تزاید مردم بریتانیا روی آورد. این طرحها علیرغم مخالفت محافظهکاران و تیمی از نمایندگان مجلس اعیان در سالهای پیش از جنگ با موفقیت به انجام رسید.
لوید جرج به سال 1915، دومین سال جنگ، از سوی اسکویت به وزارت مهمات منصوب شد. به سال 1916 وزیر جنگ گردید. او در این ایام ریاست کمیتهای را عهدهدار بود که جزئیات اخبار جنگ را به اطلاع نخستوزیر میرسانید. وقتی اسکویت از نخستوزیری کنارهگیری کرد، لوید جرج به جای او به شماره ده داونینگ استریت وارد شد. در این ایام آندریو بونار لا،(1)رهبر حزب محافظهکار به وزارت خزانهداری و بالفور دیگر عضو محافظهکار پارلمان به وزارت امور خارجه دست یافت. وقتی لوید جرج نخستوزیر شد، اعضای کابینه جنگی را که پنج تن بودند به بیست و سه تن رسانید. این سال، سال جنگ زیر دریاییها بود. آلمانیها حملات شدیدی علیه انگلیسیها به راه انداختند و این امر باعث شد بریتانیا با کمبود مواد غذایی مواجه شود. وقتی در نوامبر سال 1918 جنگ خاتمه یافت، لوید جرج بین یک دو راهی گیر کرد: آیا باید دولت حزبی مانند قبل از دوره جنگ تشکیل میشد و یا کابینة ائتلافی باید به حیات خود ادامه میداد؟
از بونار لا، رهبر حزب محافظه کار نام بردیم، مردی که با حوادث ایران بعد از مشروطه به کرات درگیر بود. بونار لا (1923-1858) مردی بود با تبار ایرلندی و نخستین فردی که با تبار غیربریتانیایی به منصب نخستوزیری انگلستان رسید. وی به سال 1900 به نمایندگی پارلمان انتخاب شد، مشهور به حمایت از جناح امپریالیستهای حزب محافظهکار به رهبری جوزف چمبرلین بود. او همراه با فرزند چمبرلین به نام اوستین متحداً در پارلمان عمل میکردند و با
1) Bonar Law.
هم کاملاً همسو بودند. در اواخر 1911 زمانی که آرتور جیمز بالفور از رهبری حزب محافظهکار کنارهگیری کرد، جانشینان احتمالی او اوستین چمبرلین و والتر لانگ بودند، اما آنها از پذیرش این سمت خودداری کردند و در نتیجه لا به اتفاق آرا به نخستوزیری رسید. لا از این سال تا ده سال بعد یعنی 1921 به طور پیوسته رهبری حزب محافظهکار را تصدی کرد و بار دیگر از 1922 تا پایان عمر این وظیفه را ادامه داد. به سال 1915 او عضو کابینه ائتلافی به رهبری دیوید لوید جرج شد. در این کابینه، وزارت مستعمرات را به عهده گرفت. وقتی در دسامبر 1916 به دسیسه بونار لا، اسکویت فرو افتاد، جرج پنجم پادشاه انگلستان به خودش پیشنهاد نخستوزیری داد، لیکن وی لوید جرج را معرفی کرد و او هم روز بعد به عنوان نخستوزیر معرفی گردید. در این دوره لا، رهبر حزب محافظهکار، رئیس مجلس عوام و وزیر خزانهداری کابینة جنگ بود. به سال 1922 به پیشنهاد او محافظهکاران از دولت ائتلافی خارج شدند، لوید جرج استعفا کرد و لا یک دولت محافظهکار تشکیل داد. او سال بعد درست در ژانویه 1923 از منصب خود کنارهگیری نمود.
بعد از این توضیحات ضروری، حال باز میگردیم به دورة لوید جرج. مهمترین مسئله بریتانیا در دوره بعد از جنگ مسئله ایرلند بود. حزب شین فین تشکیلات طرفدار استقلال ایرلندیها حاضر نبود پارلمان بریتانیا را به رسمیت شناسد. سال 1919 تا 1921 یکی از دشوارترین سالهای حکومت بریتانیا بود. در این سه سال جنگ داخلی باعث کشتار و ویرانیهای فراوانی در ایرلند و خود انگلستان شد. پاییز 1921 بود که لوید جرج با موافقت حزب محافظهکار، سیاست سرکوب ایرلندیها را رها ساخت و باب مذاکره را با آنان گشود. این مذاکرات در نهایت به استقلال ایرلند جنوبی در دسامبر 1921 منجر شد. از این زمان به بعد بود که محافظهکاران بحرانی عظیم را برای دولت او فراهم آوردند. ماجرا از این قرار بود که دولت وقت بریتانیا با ترکیه وارد جنگ شد. این جنگ باعث وارد شدن سیل انتقادات علیه دولت لوید جرج گردید و برای همیشه او را از صحنة سیاسی خارج ساخت. بونار لا رهبر محافظهکاران، به صحنه سیاسی بریتانیا بازگشت و با حمایت اکثریت پارلمان و حمایت استنلی بالدوین(1)(1947-1867)، به قدرت دست یافت و رقیب لیبرال را کنار زد. آخرین باری که از لوید جرج دعوت به عمل آمد در کابینه شرکت جوید، سال 1940 و زمانی بود که وینستون چرچیل نخستوزیری را به دست گرفته بود. اما لوید جرج اینک پیر شده بود، به همین دلیل آن پیشنهاد را رد کرد، سرانجام وی در 26 مارس 1945 درگذشت.
سال 1922 محافظهکاران بار دیگر به قدرت دست یافتند و این بار کرزن وزارت خارجه را به کف آورد. کرزن تا سال 1923 در وزارت خارجه ماند. در این سال نخستوزیر محافظهکار بونار لا که مردی رنجور بود از نخستوزیری کناره گرفت. کرزن امیدوار بود خودش را به نخستوزیری منصوب نمایند، اما این گونه نشد. اینک یکی از نمایندگان مجلس عوام به
1) Stanley Baldwin.
نام استنلی بالدوین به نخستوزیری دست یافته بود. کرزن تا سال 1924 در منصب وزارت خارجه فعالیت کرد، اما در این سال بالدوین؛ محافظهکار افراطی اوستین چمبرلین(1)فرزند جوزف را به وزارت خارجه گماشت، دورة فعالیت کرزن دیگر خاتمه یافته بود. شاید لازم به گفتن باشد که صعود رضاخان بر سریر سلطنت در دورة وزارت همین چمبرلین اتفاق افتاد. روز نهم مارس 1925 کرزن تن به یک عمل جراحی داد، اما عوارض جراحی باعث مرگ او در دو هفته بعد شد. القاب مارکیز و ارل با مرگ کرزن از بین رفتند، اما لقب ویسکونتی بعدها به برادرزادهاش رسید و دخترش ایرنه(2)کرزن هم لقب بارونی او را به ارث برد.
گفتیم زمانی که بالفور(3)وزیر خارجه بود، کرزن سمت ریاست کمیتة شرق وزارت خارجه را در دست داشت و بعد از او هم وزیر امور خارجه بریتانیا شد، نظر به اینکه بین این دو در نوع نگاه به شرق، تفاوت و تمایز وجود داشت، بد نیست اندکی هم به زندگی بالفور اشاره کنیم. آرتور جیمز بالفور برادرزاده لرد سالیسبوری، در سال 1848 میلادی تقریباً همزمان با رسیدن ناصرالدین شاه به اورنگ شاهی به دنیا آمد و پس از گذرانیدن عمری طولانی به سال 1930 یعنی یکی از پرآشوبترین سالهای حکومت رضاشاه از دنیا رفت. بالفور صهیونیستی تمام عیار و پیرو مکتب لرد دیزرائیلی(4)
Robert Blake: Disraeli, (London, Eyre & Spottiswoode, 1967)
بود. او در سالهای 1902 تا 1905، یعنی درست تا آستانة مشروطة ایران نخستوزیر بریتانیا بود و بعد هم از سال 1911 تا 1918 وزیر امور خارجه کشورخود شد. وعده مشهور او به لرد روچیلد مبنی بر تشکیل یک دولت یهود در ارض فلسطین یکی از مهمترین اقدامات اوست. بالفور سیاستمداری چیرهدست بود و نمونة گویای اجرای سیاست خارجی بریتانیا یعنی تفرقه بینداز و حکومت کن برای تسلط بر کشورهای دیگر به شمار میآمد. او هم به شریف مکه وعده تشکیل دولت مستقل میداد، هم به یهودیان و هم به ترکها. در دورة وزارت خارجه او بود که ژنرال آلنبی(5)(1936-1861) با حمایت شریف مکه بر حجاز تسلط یافت، باز هم طراح اصلی و رسمی دولت وقت انگلیس برای تشکیل دولت یهود در سرزمین فلسطین، همین بالفور بود. در مورد ایران، بالفور بر این باور بود که باید با ایرانیان با شدت عمل برخورد نمود، زیرا به گفته او تنها چیزی که ایرانیان را وادار به اطاعت میکند، قدرت است و البته این قدرت هم قدرت نظامی است(6)پیروزی آلنبی در فلسطین تسلط بریتانیا را در خاورمیانه ضمانت کرد. اینک بالفور با حمایت کمیتة شرق، به وزیرمختارش در تهران دستور داد باید کاری کند و راهحلی اتخاذ نماید که طبق آن نفوذبریتانیا بر ایران همیشگی باشد(1)این سیاست باید توسط کرزن اجرا میشد.
کرزن میراثدار نسلی از سیاستمداران انگلیسی بود که باور داشتند برای تسلط و نفوذ بیشتر بر حکومت ایران باید آن را هر چه بیشتر بدهکار کرد(2)این سیاستی بود که به نظر سر آرتور هاردینگ وزیرمختار وقت بریتانیا در ایران پیش از مشروطه به لرد لنسداون(3)وزیر خارجه وقت انگلستان ارائه شده و با موافقت او روبهرو گردیده بود. کرزن جنگ را ادامه سیاست میدانست و به همین دلیل نیروی نظامی را ابزار پیشبرد دیپلماسی تلقی میکرد. او بر این باور بود که سیاستمدار کسی است که همیشه امکان بهرهگیری از نیروی نظامی را به هنگامی که راهحل دیپلماتیک سودی در بر ندارد؛ مد نظر قرار دهد. در غیر این صورت کسانی که این امکان را مورد عنایت قرار نمیدهند شایسته اطلاق عنوان سیاستمدار نیستند(4)
این سیاستی استعماری بود که با قدرت هر چه بیشتر از سوی رجال بریتانیایی بر مقدرات امور ایران تحمیل میشد؛ سیاستی کهنه که به درد شرایط استعمار کهن و عهد رقابت با روسیه میخورد. پیشتر هم گفتهایم که امپریالیسم روسیه مبتنی بر ماشین جنگی بود، حال آنکه انگلیسیها از طریق اقتصادی، مرحله به مرحله راه خود را برای تسلط همهجانبه بر ایران میگشودند(5)این سیاست در دوره مشروطه به اوج خود رسید و در جریان تحولاتی که موضوع کاوش این دفتر هستند به نهایت خود رسید، زیرا در این زمان دیگر روسیه تزاری وجود نداشت تا انگلستان همان سیاست را تعقیب کند. این بار دولتمردان انگلیسی به چیزی کمتر از استقرار یک دولت دستنشانده و تسلط همهجانبه بر ایران رضایت نمیدادند. کرزن بر این باور بود که کارمندان اداره هندوستان بیش از دیگران به درد سروکله زدن با شرقیها میخورند به همین دلیل سرپرسی کاکس را برای اجرای سیاست خود روانه ایران کرد. او حتی پیش از اینکه به وزارت خارجه برسد، معمار سیاست ایران به شمار میرفت.
کرزن مردی بود به معنای واقعی کلمه امپریالیست، او سیاستمداری چیره دست و کارشناس مسائل ایران به شمار میرفت که با ریاست بر کمیتهای بس مهم، طراحی و معماری سیاست بریتانیا را در ایران تصدی میکرد. کمیته ایران که درست در سومین سال جنگ اول جهانی تأسیس شد، کمیتة بین وزارتی بود که لرد کرزن بر آن ریاست مینمود. این کمیته در ژوئیه سال 1917 تشکیل شد. در این کمیته باید مسئله ایران مورد بررسی قرار میگرفت و استراتژی بریتانیا در ارتباط با موضوع این کشور تدوین میشد. در این زمان لرد جیمز بالفور وزارت امور خارجه بریتانیا را تصدی میکرد و کرزن خط مشی سیاسی بریتانیا در ارتباط با ایران را طراحی مینمود. در مارس 1918 چند ماهی بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه، کمیتهای دیگر تشکیل شد که کمیتة شرق نام داشت. این کمیته باز هم زیر نظر کرزن قرار داشت و کمیتة ایران تنها یکی از شعبات آن به شمار میرفت. تشکیل این کمیته باعث نفوذ زایدالوصف کرزن بر سیاستهای وزارت امور خارجه در ارتباط با ایران شد. پیشنهاددهندة تشکیل کمیتة شرق، فیلدمارشال سر هنری ویلسون بود که ریاست کل ستاد ارتش امپراتوری بریتانیا را برعهده داشت. اینک دامنة وظایف این کمیته غیر از ایران سراسر جبهه شرق بود که تا شمال ایران و قفقاز گسترش مییافت.
ویلسون به دلیل هرجومرج داخلی روسیه بعد از انقلاب، خواهان عملیات مستقیم نظامی در این مناطق بود تا آنها را برای همیشه سپر بلای منافع امپراتوری در هندوستان و مناطق نفتخیز ایران نماید(1)به عبارت بهتر این کمیته موظف بود قلمرو عملیات نظامی بریتانیا را در شرق کانال سوئز، ایران، قفقاز، ماوراءالنهر و افغانستان تدوین و ترسیم نماید. مسئله ایران در صدر اولویتهای سیاست خارجی انگلستان در دوره جنگ اول جهانی قرار داشت. ناوگان نیروی دریایی انگلستان کاملاً به نفت ایران متکی بود. از سوی دیگر همانطور که پیشتر در بحران مشروطیت در ایران آوردهایم، ایران دروازه هندوستان به شمار میرفت بنابراین کمربند امنیتی(2)منافع انگلستان در شبه قاره به شمار میآمد. پس از آنکه انقلاب اکتبر روسیه درگرفت و منجر به سرنگونی دولت لیبرال کرنسکی و البته سلطنت تزارها شد؛ دولت انگلستان کمیتهای تشکیل داد که منظور از آن حل قضیة ایران یک بار و برای همیشه بود. به عبارت بهتر هدف کمیته این بود که هژمونی بریتانیا را در غیاب حریف روسی بر ایران تحمیل کند و برای همیشه تسلط همهجانبه خود را بر این مهمترین کشور خاورمیانه مسجل نماید. بعلاوه همانطور که بالاتر آوردیم در مارس 1918 دولت انگلستان یک کمیتة شرقی تشکیل داد. حوزه عمل این کمیته سرزمینهای عربی واقع در شرق کانال سوئز، گرجستان، ارمنستان، اران، ترکستان و افغانستان بود.
اعضای تشکیل دهندة این کمیته افراد بسیار مهمی بودند که از بین آنان میتوان به فیلد مارشال سر هنری ویلسون(3)رئیس ستاد ارتش بریتانیا، لرد بالفور وزیر امور
خارجه وقت، لرد رابرت سیسیل(1)قائممقام بالفور، لرد ادوین مونتاگ(2)دبیر کابینه جنگ لوید جرج و وزیر امور هندوستان ،(3)و نیز برخی دیگر از مقامهای سایر وزارت خانههایی که با موضوع شرق ارتباط داشتند؛ اشاره کرد. لرد کرزن عضو ارشد کابینه جنگ، رئیس این کمیته شد. کرزن ابایی نداشت از اینکه صریحاً کشورهایی چون افغانستان، سرحدات ماوراء النهر و ایران را با تحقیر مورد بررسی قرار دهد. او این مناطق را صرفاً مهرههای شطرنجی میدید که فقط ارزش آن را دارند که برای تسلط بر جهان با آنها «بازی» شود(4)زمانی که کرزن کتابش را در ارتباط با مسئله ایران نوشت، هنوز از نفت خاورمیانه خبری نبود، پس بیدلیل نبود که او فرمانروایی بر عالم را از طریق کلید هند میسر میدید. کرزن بر این باور بود که امپراتوری هند را باید به هر نحو ممکن حفظ کند، زیرا بدون هند امپراتوری بریتانیا زوال یافتنی است. برای او مهم نبود که چه بر سر ایران و هند و سایر کشورهای دیگر شرق میآید. مهم این بود که انگلستان همچنان قدرت بلارقیب و حاکم بلامنازع درجه اول دنیا باشد، بدون هند، انگلستان به قدرتی درجه سوم تنزل میکرد(5)برای کرزن بریتانیا و شکوه آن اهمیت داشت و در این راه از سخیفترین ابزارهای «تسلط قرن نوزدهمی بهره میبرد. در مورد ایران بر این باور بود که باید سیاست خود را به مردم این کشور تحمیل کرد، اگر آنان مقاومت ورزیدند، باید مشت آهنین را از دستکش مخملین خارج ساخت و بر سر آنان کوبید(6)
غیر از هند مهمترین اولویت کرزن در ایران، مسئله نفت بود. از قضا درست در همین سال 1919 میزان درآمد شرکت نفت انگلیس و ایران به سرعت ترقی کرد، کمپانیهای فرعی و پالایشگاههای متعددی ساخته شد و به این شکل نفت ایران مهمترین مؤلفه برای بازسازی اقتصاد جنگی بریتانیا شد. اواخر سال 1919 جراید ایران از ترقی سهام کمپانی نفت انگلیس و ایران خبر دادند. هیئت مدیره شرکت به اتفاق چند تن از سهامداران جلسهای تشکیل دادند و به اتفاق آرا تصمیم گرفتند که بر سرمایه شرکت افزوده شود تا بالغ بر بیست میلیون لیره شود. مطبوعات ایران نوشتند اینک معادل سه میلیون از سهام یک لیرهای که دائماً در تزاید است و میزان سود آن شش درصد میباشد، به مبلغ بیست و سه شلینگ فروخته میشود. معادل چهارمیلیون لیره از سهام جدید هم به فروش میرسید. دو ثلث این سهام را دولت انگلستان و یک ثلث دیگر را کمپانی نفت برمه خریداری کرد. وقتی این سهام هم به فروش رفت، شرکت دو میلیون و ششصد سهم یکصد لیرهای دیگر را به معرض فروش گذاشت. به این سهام هم ربحی معادل پنج در صد تعلق میگرفت. این عملیات برای توسعه بیشتر اقدامات کمپانی نفت در ایران بود، بعلاوه هدف تأسیس پالایشگاههای جدید بود؛ هدف دیگر تهیه جا و مکانی برای ذخیره کردن نفت بود در کلیة بنادر مهم بینالمللی و نیز خرید کشتیهای حمل و نقل نفت. به
گزارش رعد منافع کمپانی در ظرف سال 1919 متجاوز از دومیلیون لیره استرلینگ برآورد میشد(1)
از بین اعضای کمیتة شرق، لرد مونتاگ به شدت از کرزن و رفتار نخوتآمیزش نفرت داشت. مونتاگ که قائل به اقتصاد آزاد جهانی بود و خواستار گسترش روزافزون نفوذ بریتانیا بر ایران؛ از نظر سنی و تجربة کاری از کرزن به مراتب کوچکتر بود. او فقط چهل و یکسال داشت، اما مردی بود راسخ که در برابر کرزن این محافظهکار افراطی به شدت میایستاد، مردی که در آن زمان بیست سال از او بزرگتر بود و در کارنامة خود منصب نیابت سلطنت بریتانیا بر هندوستان را داشت. زندگینامهنویس مونتاگ با توجه به اندیشههای او، کرزن را مردی مزاحم میدانست که رسوبات اندیشهای عهد سالیسبوری(2)(1830-1903) هنوز در او زدوده نشده است(3)اما هارولد نیکلسون زندگینامهنویس و مداح کرزن، مونتاگ را شخصیتی باهوش، قوی فکر و تنومند، با اعتقاداتی عمیق اما پریشان معرفی میکند. نیکلسون با تحقیر نوشت مونتاگ دارای ذوق و سلیقههای ساده، نظیر تماشای پرندگان و ملتهای ستمدیده بود(4)حقیقت هم همین بود، کرزن ادامهدهنده راه سالیسبوری این امپریالیست به معنای واقعی کلمه بود. به روایت بریتانیکا وی بر این باور بود که حاکمیت بریتانیا برای پیشرفت اقوام «واپسگرا»ست، و «این تسلط را باید با زور اعمال کرد.» سیاست سالیسبوری در گسترش مرزهای مستعمراتی بریتانیا خلاصه میشد. در دورة او بود که سودان به دست انگلیسیها افتاد، نیز او به شدت از دستگاه خلافت عثمانی نفرت داشت. سالیسبوری مردی جنگسالار بود، به قول بریتانیکا در تمام دورة زندگی خود با دمکراسی مخالفت کرد و از ترس اینکه اتحادیههای جهانی مانع ورود بریتانیا به جنگ شوند، از شرکت در آنها اجتناب ورزید. او متهم به در پیش گرفتن «دیپلماسی سرّی» بود، در سالهای پایانی عمر به دلیل پیری و بیماری ناچار فقط پست نخستوزیری را حفظ کرد و وزارت خارجه را به لرد لنسداون داد(5)سالیسبوری طبقه اشراف انگلیس را دارای مأموریتی الهی میدانست که وظیفه دارند مردم عالم را «متمدن» سازند(6)بالاتر اینکه او استعمار و استثمار وحشیانه ملت هند را اطاعت بریتانیاییها از حکم پروردگار میدانست(7)این اظهارات درست مشابه سخنانی بود که صلیبیون به هنگام حمله به سرزمینهای اسلامی بر زبان جاری میساختند، آنها هم خود را دارای مأموریتی الهی برای سرکوب مسلمین میدانستند که به زعم آنان کافر تلقی میشدند. طنز تاریخ این بود که از نُه
1) رعد، سال یازدهم، ش197، 17 ربیعالاوّل 1338، 11 دسامبر 1919، «ترقی سهام کمپانی نفت ایران.»
2) Arthur Cecil Salisbury.
3) D. S. Waley: Edwin Montague, (London, 1964), pp.163-64, Also, Nicolson, p.33.
4) Nicolson, op. Cit. P.33.
5) Lord Lansdowne.
6) Nicolson, p.16.
7) Earl of Ronaldshay: The Life of Lord Curzon, vol.2, (London, 1928), p.418.
جنگ صلیبی فقط تهاجم نخستین چنین عنوان پرطمطراقی داشت. از جنگهای دوم به بعد طشت رسوایی صلیبیون از پشت بام الیگارشی مالی یهودی به زمین افتاد، معلوم شد که مذهب آلتی برای جهانگشاییهای زورمدارانه اقتصادی بوده است و گرنه بعد از اینکه شکوه شرق چشمان صلیبیها را خیره ساخت، دیگر کمتر اشارهای از مأموریت الهی ادعا شده به میان آمد.
اما کرزن هنوز به استحمار مردم بریتانیا سرگرم بود. او جهانگشایی امپریالیستی بریتانیا را برای تحمیق مردم خود، در لفافهای از ادعای مأموریت الهی میپوشانید، اما اینک حتی در بین مقامات خود حکومت هند انگلیس، کمتر کسی بود که به این مدعیات متفرعنانه گوش سپارد، همه میدانستند مأموریت یاد شده غارت ثروت مردم مظلوم هند و سایر کشورهای شرق بوده، در این راه آنها حتی از معتاد ساختن مردم چین برای انباشتن کیسههایی که هرگز پر نمیشد، ابایی نمیکردند. ایدئولوژی کرزن چنین اقتضا میکرد که مثل صلیبیون برای رسیدن به هدف، خود را درگیر محظورات اخلاقی نسازد، مثل آنان، ارعاب به مثابة برندهترین حربه تسلط به شمار میرفت. نسلکشی و امحای حرث و نسل، مذهب مختار صلیبیون و امپریالیستها بود. دیپلماسی ارعاب به منظور تسلط، یکی از برجستهترین وجوه سرمایهداری است(1)
به این شکل کرزن ادارة عملیات انگلیسیها را در ایران رسماً عهدهدار شد. او بر این باور بود که باید به هر شکل ممکن در امور داخلی ایران دخالت کرد، دخالتی بیش از آنچه تاکنون صورت گرفته است. به شیوه خاص خود میگفت سیاست عدم دخالت در امور داخلی ایران البته باعث رضایت مردم این کشور خواهد بود، اما به زعم او این سیاست «غیر اخلاقی» است همانطور که بسیار فاجعهبار است(2)اخلاقی که او از آن یاد میکرد اخلاقیات ماکیاولیستی بود که کلیة وسایل ممکنه برای دستیابی به هدف «مقدس» خویش را که استعمار نام داشت توجیه میکرد. به تعبیر زیبای ثورنتون، با سیاست کرزن ایران به خودی خود رسمیتی نداشت، ایران مهرهای بود که باید با آن «سر و کار» داشت و باید با آن بازی کرد(3)خود کرزن ابایی نداشت از اینکه خویشتن را با تمام وجود «امپریالیست» بنامد (4)، مردی متفرعن از بازماندههای اواخر دوره ملکه ویکتوریا که خوش داشت او را به همین عنوان خطاب نمایند(5)این باور بنیادین دستورالعملهای لازم را برای تدوین سیاستهای جهانگشایانه در اختیار کرزن قرار میداد، بهواقع «عقاید» سهم تعیینکنندهای در خطمشی دیپلماتها دارند، این عقایدند که آنها را در تصمیمگیریهای آتی کمک میکنند، عقاید در سیاست خارجی نقش ایدئولوژی را ایفا میکنند؛ ایدئولوژی کرزن به راستی امپریالیستی، آن هم از نوع کهنه آن بود و خودش هم به این ایدئولوژی مباهات میکرد. بهواقع کرزن از دورة ناصرالدین شاه ضمن مسافرتی به ایران،
در سالهای 1889-1890، مواد و مصالح لازم در باب مهمترین ابعاد حیات ایرانیان را که به درد دستگاه دیپلماسی کشورش میخورد فراهم آورده بود. دیدیم که بعد از همین مسافرت بود که او کتاب مشهورش را با عنوان ایران و قضیه ایران(1)نوشت. کتاب، دو سال بعد از خاتمه مسافرت کرزن نوشته شد، یعنی به سال 1892، کرزن در این زمان تنها سی و سه سال داشت. در این سال هنوز ناصرالدینشاه در قید حیات بود و سالهای آخر عمر خود را سپری میکرد. کتاب که در نوع خود بینظیر بود، در دو جلد 1300 صفحهای نوشته شد. به هر حال او از سال 1859 تا 1925 زیست(2)
بازگردیم به اختلافنظرهای موجود در کمیتة شرق. دو طرز تفکر بارز بین اعضای کمیته شرق به وضوح قابل شناسایی بود: در یک سو کرزن قرار داشت که میخواست به هر نحو ممکن از لندن امور ایران را قبضه نماید و در سوی دیگر ادوین مونتاگ قرار داشت که بر این باور بود کنترل امور ایران باید به دهلی و بمبئی منتقل گردد. مونتاگ برای قبضه امور ایران به شدت با کرزن رقابت میکرد. او به عنوان وزیر امور هندوستان سپردن پول و نفرات حکومت هند را به دست افرادی که از لندن در صدد تسلط بر ایران بودند و اجازه نمیدادند این حکومت هیچگونه اعمال نظری در نحوة اداره ایران داشته باشد؛ برنمیتابید. در این راه او تعصبات فراوانی به خرج میداد و به عنوان یک لیبرال، خواستار نفوذ الیگارشی مالی بریتانیا بر ایران بود که یکی از مهمترین مراکز آن در سیملا پایتخت تابستانی حکومت هند بریتانیا و همچنین دهلی و بمبئی قرار داشت. کرزن بر این نکته وقوف داشت که برخی از سیاستهای حکومت هند انگلیس با سیاستهای دولت مرکزی انگلستان در لندن هماهنگی ندارد، پس بر این باور بود که باید وزیر مختار ایران از لندن اعزام گردد تا سیاستهای دیکته شده از سوی داونینگ استریت را به اجرا گذارد(3)اینکه عمده سیاستهای مرتبط با ایران در هند رقم میخورد، نکتهای است که در برخی منابع همان زمان آمده است، مهمتر اینکه کانون این سیاستها در پایتختهای تابستانی و زمستانی حکومت هند، یعنی دهلی و سیملا رقم میخورد. کاشفالسلطنه که جنرال کنسول ایران در هندوستان بود، اهمیت این کشور را در سیاستهای ایرانی اینگونه ترسیم میکند: «در واقع جمیع پولیتیک دولت ایران راجع به این مرکز است نه لندن و باید دولت علیه ایران خیلی با شأن و قدرت ردّ این محل نموده گردد.»(4)بدیهی است وقتی در دوره قبل از مشروطه جایگاه هند تا آن اندازه در سیاستهای ایران اهمیت داشت، در دوره مورد بحث ما به طور قطع و یقین افزایش یافته بود.
کرزن به دلیل خصایص خاص اشرافیاش که توأم با برخوردهای نخوتآمیز بود، در نزد
سایر اعضای کمیته شرق از کمترین محبوبیت برخوردار بود(1)رفتار کرزن رفتاری استعماری از نوع قرن نوزدهمی آن بود. او نه تنها برای کشورهای مستعمره حقی قائل نبود، بلکه با اطرافیان خود هم به شکلی موهن برخورد میکرد. مردی غیرقابل تحمل که معجونی از تکبر، منش دیکتاتوری و خودخواهی اعجابانگیز، عناصر و مؤلفههای آن را تشکیل میداد(2)از سویی کرزن برای استقلال و حاکمیت ملی ایران هیچگونه ارزشی قائل نبود. او ادامه دهنده استعمار کهن بریتانیا در این گوشه از عالم بود. تفکر او به اندازهای استعماری بود که وقتی وثوقالدوله که آن همه کرزن مدعی حمایت از وی بود، خواست چهارده قاضی فرانسوی برای اشتغال در عدلیه ایران استخدام کند؛ کرزن بلافاصله به کاکس تلگراف زد و وثوق را متهم به سوءنیت کرد و گفت باید شدیداً به او اعتراض شود(3)این نگرانیها و تهدیدات حتی بعد از انعقاد قرارداد هم ادامه یافت. کاکس همیشه نگران تهدید فرانسه بود، روز سیزده اوت 1919 او خطاب به کرزن نوشت که بونن(4)وزیرمختار فرانسه در تهران علیه منافع بریتانیا سرگرم فعالیت است. او از کرزن خواست کاری کند تا سفیر فرانسه به کشورش بازگردد!(5)بعد از انعقاد قرارداد هم با آنکه کاکس وعده داده بود مشکلات مرزی ایران را حل خواهد کرد، وقتی وثوق پیشنهاد کرد اصلاحات ناچیزی در مرزهای غربی ایران انجام گیرد، کاکس و کرزن هر دو متفقاً حتی طرح این موضوع را به فرصتی دیگر محول کردند. وقتی قرارداد امضا شد، دیگر به خواستههای وثوق کمترین اعتنایی صورت نگرفت(6)کاکس وعده داده بود انگلیسیها مسئله خسارتهای دورة جنگ ایران را نیز مورد بررسی قرار خواهند داد؛ اما وقتی قرارداد امضا شد هرگز حتی اجازه ندادند از این مقوله سخنی به میان آید.
پیش از این هم وقتی وثوق از دولت انگلستان خواست همراه با امریکا اعلامیهای در مورد استقلال ایران و تضمینی بینالمللی برای تمامیت ارضی کشور صادر کند، کرزن باز هم با سردی و تحکم پاسخ داد دولت متبوع او میل ندارد در اینگونه تعهدات با کشورهای دیگر مشارکت جوید(7)نحوة تفکر کرزن را در باب ایران، روزنامه ساندی سان(8)به خوبی تشریح کرده است، آنجا که میگوید، کرزن گویی ایران را خود کشف کرده است؛ به همین دلیل خود را مالک این کشور میداند(9)
1) Curzon; the Last Phase, pp.32-35.
2) S. Roskill: Hankey; Man of Secrets, (London, 1970), vol.1, pp.271-72.
3) Curzon to Cox, London, June 1/1919, FO. No. 371/3860.
4) Bonin.
5) Cox to Curzon, Tehran, August 13/1919, FO, No.371/3802,
6) Cox to Curzon, Tehran, May 8/1919, F. o. No. 371/3860.
7) Curzon to Cox, London, March 1919, FO, No. 371/3859.
8) Sunday Sun.
9) Sunday Sun, 5 June 1892, Quoted in: Earl of Ronal shay: The Life of Lord Curzon, (London,1928), Vol.1, p.156.
به اختصار توضیح دادیم لرد ادوین مونتاگ یکی از پابرجاترین مخالفان سیاستهای لرد کرزن بود. با توجه به اینکه اختلافات این دو بر سر قرارداد 1919، باب تازهای در تحولات معاصر ایران گشود، لازم است اندکی هم به زندگی مونتاگ و تفاوت دیدگاههای او با کرزن اشاره کنیم. مونتاگ کیست؟
به طور کلی، مونتاگها برادران بانکدار انگلیسی بودند. اینان به مرور با مسائل سیاسی و زندگی اجتماعی هم درگیر شدند. ساموئل مونتاگ(1)نخستین بارون سوایتلینگ(2)(1832- 1911) یکی از بزرگترین بانکداران بریتانیا بود، در عین حال یک فرد خیّر به شمار میآمد. او در شهر لیورپول به دنیا آمد. خانواده او مونتاگ ساموئل نام داشتند، اما وقتی او کودکی بیش نبود جای نام فامیل و نام اصلی با هم عوض شد و به شکل ساموئل مونتاگ درآمد. شمّ تجاری ساموئل باعث گردید وقتی فقط بیست و یک سال بیشتر نداشت، - 1853 - به بانکداری بزرگ تبدیل شود. در این سال او بانک ساموئل مونتاگ و برادران را تشکیل داد. وی در عین حال به شغل صرافی هم روی آورد که مقتضی کار بانکداریاش بود. به مرور به مسائل سیاسی هم علاقمند گردید، از سال 1885 تا پانزده سال بعد او از حوزه انتخابیه ویتچپل(3)نمایندة مجلس عوام بود. ساموئل مونتاگ به سال 1894 بارونت شد و سال 1907 به مقام بارونی نایل آمد. از فعالیتهای اجتماعی ساموئل مونتاگ میتوان رهبری انتقال مهاجرین یهودی روسی را به بریتانیا ذکر کرد. در سال 1887 فدراسیون کنیسهها(4)را برای برقراری وحدت بین گروههای کوچک یهودی مقیم انگلستان به وجود آورد. او خود عضو شورای کنیسه متحده(5)بود. مونتاگ با نخستین رئیس این شورا یعنی لرد روچیلد اول(6)اختلافنظر یافت و به همین دلیل فعالیت چندانی در این تشکیلات نکرد. با این وجود او به عنوان یک رجل برجسته سیاسی به فلسطین، روسیه و ایالات متحده امریکا سفر کرد تا به مسائل یهودیان رسیدگی کند. ویژگی مونتاگ این بود که با اندیشه صهیونیسم مخالفت میکرد. این عمدهترین دلیل اختلاف او با لرد روچیلد بود.
فرزند بزرگ ساموئل(7)مونتاگ، لوئیس ساموئل (1869-1927) نام داشت. او دومین بارون سوایتلینگ بود(8)لوئیس ساموئل، رئیس فدراسیون کنیسههای انگلستان به شمار میرفت، او هم
مثل پدر با ایدئولوژی صهیونیسم مخالفت میکرد. لوئیس همیشه میگفت: «یهودیت برای من فقط یک مذهب است.»(1)وی با گلادیس(2)دختر کلنل آ. ای. دبلیو. گلداسمید(3)ازدواج کرد. فرزند دوم لوئیس مونتاگ، اون ادوارد(4)نام داشت که به سال 1901 به دنیا آمد و در سالهای 1954تا 1962 رئیس اتحادیه کنیسههای انگلستان بود.
ادوارد در دورة جنگ دوم جهانی در بخش اطلاعات نیروی دریایی انگلستان کار کرد. تاکتیکهای اطلاعاتی سرویس امنیتی انگلستان بعدها با نام مشهور «مردی که هرگز نبود»(5)و به قلم این شخص شهره آفاق شد. به عبارتی از این بعد نام مونتاگها در پیوند با سرویس اطلاعاتی انگلستان معنا و مفهوم مییافت.
دومین فرزند ساموئل مونتاگ، ادوین(6)مونتاگ ( 1879-1924) نام داشت که در جریان تحولات دوره بعد از قرارداد 1919 وثوق با مسائل ایران گره خورد. او هم مثل پدر سیاستمداری لیبرال بود. به سال 1906 به نمایندگی مجلس عوام انتخاب شد، یکی از مهمترین مشاغل وی تصدی منشیگری خصوصی هربرت اسکویت(7)نخستوزیر لیبرال انگلستان در این مقطع تاریخی بود که همزمان با دوره نخست وزیری او نخستین زمزمههای مشروطیت در ایران بر سر زبانها افتاد. از سال 1910 تا 1914 معاون پارلمانی وزارت امور هندوستان بود، در همین سالها بود که از برخی تقاضاهای استقلالطلبانه مردم هند حمایت کرد. به سال 1914 درست مصادف با آغاز جنگ اول جهانی یکی از مسئولین اصلی خزانهداری بریتانیا شد. در 1915 مقامی شامخ در دوک نشین لانکاستر(8)یافت. به سال 1916 برای نخستین بار در کابینة لوید جرج به وزارت دست یافت و از سال 1917 تا 1922 یعنی در بحبوحة تحولات بعد از انقلاب روسیه، وزیر امور هندوستان شد. مونتاگ به سال 1922 از کابینه استعفا داد، زیرا با سیاستهای اهانتبار دولت متبوع خود در ارتباط با مسلمانان هند، مخالفت میکرد. در همان سال او کرسی نمایندگی را هم از دست داد. ادوین مونتاگ یکی از مخالفین آشتیناپذیر صهیونیسم بود، نیز با اعلامیه بالفور در مورد وعدة تشکیل یک دولت مستقل یهودی در سرزمین فلسطین مخالفت میکرد.
خواهر ادوین به نام لیلیان هلن(9)(1873-1963) در امور اجتماعی فعال بود. باشگاه مرکزی
دختران غرب(1)را به سال 1893 بنا نهاد، به سال 1902 همراه با کلود گلداسمید مونته فیوره(2)اتحادیه مذهب یهود(3)را بنا نهاد که از کنیسههای لیبرال یهودی حمایت مالی میکرد. به سال 1926 اتحادیه جهانی یهودیت مترقی(4)را تشکیل داد، وی نیز به یهودیان لیبرال خدمات ارائه مینمود و دربارة مذهب یهود(5)و زندگینامه پدرش لرد سوایتلینگ اول کتابهایی منشتر ساخت(6)
در کتابی رسمی که سالها پیش منتشر شده و مشتمل بر یکی از حساسترین مقاطع زندگی ادوین مونتاگ یعنی سالهای 1917-1922 میباشد، یادداشتهای روزانه او چاپ شدهاند. با اینکه در این سالها او مکرر به دهلی، سیملا، کلکته و بمبئی مسافرت کرد و با اینکه این سالها مقارن با دورة تصدی وزارت امور هند توسط اوست، کوچکترین سخن مهمی دربارة ایران و اختلافاتش با کرزن به میان نمیآورد. این امری شگفتانگیز است، چگونه ممکن است یکی از محوریترین و تعیینکنندهترین مسائل سیاست خارجی بریتانیا که شخص مونتاگ به شدت با آن درگیر بود، در یادداشتهای او منعکس نگردیده باشد؟ اما در این کتاب اشارات بیاهمیتی نسبت به برخی موضوعات شده است که نشان میدهد گویا او از تحولات ایران آگاهی ندارد. به طور مثال جایی بدون نام بردن از بابیان و بهائیان، از آنان به عنوان «دمکراتهای ایران» یاد میکند که حکومت هند انگلیس با آنان پیوند یافته است. او به نقل از دابس(7)یکی از دستاندرکاران حکومت هند انگلیس، ادعا میکند هفتاد درصد ایرانیان «آشکارا یا نهانی» به «مذهب جدید» یعنی بهائیگری، باور دارند! در ادامه بدون نام بردن صریح، او به باب اشاره میکند که به سال 1857 «توسط ایرانیان» کشته شد! مونتاگ که تظاهر میکند شناختی از این فرقه ندارد، مدعی است باب شبیه به جان باپتیست(8)انگلیسیها بوده است، کسی که نوعی انترناسیونالیسم یا به عبارتی جهان وطنی را به ارمغان آورد و علیه اسلام وارد میدان شد. او اینان را همان دمکراتهایی میداند که بریتانیا در حال از دست دادنشان است. جنرال کنسول ایران در هند به مونتاگ گفت داستان رشد «مذهب جدید» در ایران که دابس برای او شرح داده است، افسانه است و واقعیت ندارد. او خاطرنشان ساخت در ایران جایی برای رشد این به اصطلاح مذاهب موجود نیست و صریحاً گفت حتی اگر مذهب خود را رها سازد، باز هم حاضر نیست این مذهب ادعایی را بپذیرد. جالب اینکه مونتاگ به جنبش
1) West Central Girl's Club.
2) Claude Goldsid Montefiore.
3) Jewish Religious Union.
4) Encyclopedia Judaica, vol.12, (Jerusalem, Israel), pp.263-264.
5) World Union for Progressive Judaism.
6) Dobbs.
7) John the Baptist.
8) "These are the democrats whom we are losing", Edwin S. Montague: An Indian Diary, ed. Venetia Montague, (London, William Heine I.T.D, 1930), p.64.
آنارشیستی که طبق شنیدههای او بین مسلمانان در حال رشد بود، علاقه نشان میدا(1)
دیگر اشارات او به مسائل ایران که کاشف از علایق باطنی اوست اشاره به همکاری دیپلماتیک انگلستان و روسیه بود که به قول او باعث میشد بریتانیا مثل روسیه به مقابله با «دمکراتهای ایران» بپردازد. در این جا او تصریح میکند کنترل ایران باید بازتابی از دیدگاههای حکومت هند باشد و لاغیر. در این اظهار نظر که به طور غیرمستقیم سیاست نگاه کرزن را به ایران نقد میکند، مینویسد طبق این دیدگاه بریتانیا باید نیروهای نظامی خود را از ایران خارج سازد. مونتاگ نوشت سیاست کنونی آلمان مبتنی بر حفظ استقلال ایران است، پس نیازی به حضور نظامی در این کشور نیست، اگر هم آلمان سیاست خود را در ارتباط با ایران تغییر داد؛ برای بریتانیا بازگردانیدن نیرو به این کشور بسیار سهل و آسان است. از سویی او به حمایت و کمک مالی بریتانیا از ضدانقلاب روسیه اعتراض داشت. مونتاگ به دیپلماسی کرزن میتاخت که به ضد انقلاب مزبور در نواحی جنوب شرق روسیه کمک میرسانید و نسبت به همکاری کشورش با این گروه معترض بود. به دید او این سیاست است که خروج تفنگداران بریتانیایی از ایران را غیر ممکن ساخته، زیرا ایران و بینالنهرین حلقههای مرتبط این تلاشها هستند، اما این تلاشها هم در صورتی موجه است که برای این پیوندها امکان موفقیتی وجود داشته باشد؛ حال آنکه احتمال موفق بودن این سیاست در ایران بسیار کم است(2)
اینها تنها موضوعاتی هستند که در خاطرات یک دورة مهم و اساسی زندگی لرد مونتاگ دیده میشوند. بدیهی است یا مسائل دیگر را از کتاب یادداشتهای روزانة او حذف کردهاند و یا اینکه خود لرد مونتاگ به آنها اشارهای نکرده است؛ به نظر میرسد احتمال نخست صحیحتر باشد. این احتمال را برای آن بیشتر قریب به ذهن میدانیم که سانسور خاطرات رجال بریتانیا در ارتباط با تحولات ایران امری مرسوم بود. بهترین نمونه آن سانسور کتاب «شاهراه فرماندهی» به قلم لرد آیرونساید اول است که بخشی از آن چند ده سال بعد منتشر شد. دغدغه ذهنی مونتاگ و راهبرد سیاسی او در ارتباط با مسئله ایران، مقولهای بود که خود آن را سیاست «هندی کردن»(3)نام مینهاد، یعنی سرنوشت ایران باید با حکومت هند انگلیس رقم میخورد؛ این تفاوت دیدگاه ظاهراً بیاهمیت ، بعدها نقش مهمی در فرایندهای سیاسی ایران ایفا کرد که با کودتای رضا خان به اوج رسید.
قبل از پرداختن به تحولات بعد از روی کار آمدن دولت وثوق، باید گفت بدون تردید نقش سرپرسی کاکس وزیرمختار وقت بریتانیا در ایران که از مدافعان پابرجای سیاستهای کرزن بود، در روی کار آمدن مجدد وثوقالدوله غیرقابل انکار است.
کاکس در خانوادهای متوسط به دنیا آمد، تحصیلات خود را در مدرسه مشهور هرو(1)و کالج نظامی سلطنتی سنت هرست(2)انجام داد و خدمات دولتی را در وزارت امور خارجه انگلستان در ادارة هندوستان(3)آغاز کرد. لرد کرزن که به کاکس تعلق خاطری داشت، به سال 1899 سمت کنسولی مسقط را به او واگذار کرد. به سال 1903 زمانی که لرد کرزن نایبالسلطنه هندوستان بود، به همراه همسرش و نیز سر آرتور هاردینگ وزیرمختار بریتانیا در تهران، سفری به خلیجفارس آغاز کردند؛ همان سفری که با بیاعتنایی علاءالدوله حاکم فارس و بنادر مواجه شد و در کتاب بحران مشروطیت در ایران در باب آن سخن گفتهایم. درست در بحبوحة جنگ به سال 1915، کاکس نمایندة بریتانیا در خلیج فارس شد. این منصبی مهم بود که کاکس تا زمان انتصاب به وزیرمختاری کشورش در ایران آن را تصدی کرد. نمایندگی بریتانیا بهواقع عالیترین منصب دولتی انگلستان در این گوشه از دنیا بود. کاکس با این منصب بر شیخ نشینهای خلیج فارس تسلط داشت.
بوشهر مرکز استقرار نمایندة سیاسی بریتانیا در خلیج فارس به شمار میآمد، پرچم انگلستان بر فراز مقرّ کاکس همیشه در اهتزاز بود. بهواقع بریتانیا حداقل آن بخش از بوشهر را ملک طلق خود محسوب میکرد و در همین ایام شخص کاکس با بسیاری از رجال ایرانی ارتباط و مراوده داشت. بعد از اینکه مأموریتش در ایران خاتمه یافت، مأمور عالیرتبه کشورش در عراق گردید. گرترود بل(4)که مستشرقی با تجربه به حساب میآمد و در آن ایام در خدمت سرویس اطلاعاتی بریتانیا بود، منشی کاکس به شمار میآمد. گرترود بل در تحولات عراق که منجر به استقرار رژیم سلطنتی شد نقش بسیار اساسی ایفا کرد. از سویی درست در همین ایام سر آرنولد ویلسون(5)از مدیران ارشد شرکت نفت انگلیس و ایران که کتابی برای استفادههای اطلاعاتی در باب تاریخ ایران بعد از مشروطه و تحولات خطه های جنوب و غرب کشور به رشته تحریر در آورده بود؛ معاون ارشد کاکس به شمار میآمد. هم گرترود بل و هم ویلسون با تحولات ایران ارتباطی دیرینه داشتند، به دلیل تجربیاتشان در مسائل ایران، بعدها منصب مشاورت در امور ایران را در وزارت خارجه بریتانیا عهدهدار شدند(6)
Philip Graves: The Life of Sir Percy Cox, (London, 1941).
از سویی کاکس به شدت از روی کار آمدن وثوقالدوله حمایت میکرد.روی آوردن به دولت وثوق را باید در چارچوب همان نظریه استقرار مرد قدرتمند ارزیابی
کرد. برای وقوف به اهمیت موضوع طرح نکاتی را ضرور میدانیم. تا اینجای این دفتر دیدهایم که چگونه مشروطه و دمکراسی ملعبه دست بازیگران سیاسی و جناحهای مختلفی بود که در ماهیت امر کوچکترین باوری به مشروطه و الزامات آن نداشتند. مشروطه باعث شد حکومت ایران در خلاء و فضایی تهی معلق شود. آنچه در کشور ساری و جاری بود نه نسبتی با نظامهای مشروطه داشت و نه حتی با «رژیم پیشین» قاجار و به طور مشخص حکومت ناصرالدینشاه. در دوره سلطنت فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه که مهمترین و در عین حال طولانیترین سالهای سلطنت شاهان قاجار بود(1)قدرت به دو شعبه تقسیم میشد: بخشی از قدرت به دست روحانیان بود و بخش دیگر آن به دست سلاطین و اقشار دیوانسالار. اما در دورة مشروطه ساختار قدرت به هم ریخت و هیچ مبنای قابل قبولی هم جای آن را نگرفت. نه برای سلطنت شأنی مانده بود و نه برای روحانیت. تازه یک مشکل جدید هم اضافه شد: «اکنون قُوّة اجنبی اسباب دست ستمگران شده هر کجا درمانده شوند، هر کجا رسیدن به آرزوهای خود را مشکل تصور نمایند به زبان مأمورین اجنبی مقاصد نامشروع خود را بر دوش ملت بار مینمایند. ملت بی خبر، ملت بیچاره هم چاه را از راه نشناخته متنفذین در وجود خود را که همه گرگان در لباس میشند، تقویت نموده به دست خود اسباب بدبختی خود را فراهم میآورد.»(2)
به هر حال وضعیت سیاسی ایران بعد از مشروطه به کلی با دوره قبل تفاوت و تمایز داشت. نظم کهن از بین رفته بود و جز هرجومرج و ناامنی و وحشت؛ جایگزینی برای رژیم پیشین به ارمغان نیاورده بود، الا مشتی شعار میان تهی.
به قول میرزا یحیی دولتآبادی که خود از مشروطهخواهان بود؛ در دورههای قبل، قدرت ناشی از سلطنت مقتدری بود که پادشاه مالکالرقاب شناخته میشد. اما بدنة این قدرت انسانهای سرد و گرم چشیده و مردم دنیا دیدهای بودند که تجربه داشتند و اغلب، هر چند به طور ظاهری، خود را پای بند دیانت میدانستند. از آن سوی قوای دولتی برای حفظ امنیت و آرامش کفایت میکرد، حکام از مرکز قدرت واهمه داشتند و درباریان همیشه به دو دسته تقسیم میشدند و یک دسته همیشه علیه دستهای دیگر در حال دسیسه چینی بود. هر گاه به کسی ستمی میشد میتوانست به گروه رقیب نزدیک شود و تا اندازهای مورد حمایت واقع گردد. از سویی روحانیان در بین مردم از احترام برخوردار بودند. روحانیان بزرگ، خود قدرتی عظیم تشکیل میدادند که این قدرت، قلمرویی وسیع در شهرها و روستاهای ایران تا عراق عرب در بر میگرفت. از روحانیان «خداپرستان آنها وجودشان برکت بود و موجودیتشان گرچه در گوشه های انزوا بود، موجب هزارگونه ملاحظه و در واقع پشت و پناه حقیقی ملت و دولت بودند.»(3)
به قول دولت آبادی حتی روحانینمایان آن عهد نیز «اغلب مردم آبرومند و دارای حیثیات شخصی بودند که حیثیات مزبور میتوانست از بسیاری تجاوزات آنها جلوگیری نماید و سدی در برابر هوسناکیهای ایشان بوده باشد. بعلاوه از روحانیان حقیقی اندیشه داشتند، این بود که راه چاره برای ستمدیدگان از طرف آنها هم بسته نبود و مضرت وجودشان اغلب چاره پذیر بود.»(1)
بعد از مشروطه نهاد سلطنت و نهاد روحانیت از رسالت تاریخی خود فروماند، زیرا هر دو به نوعی به شدت تضعیف شده بودند. هیچ کدام از این دو قوّه به صورتی که در قبل بود استمرار نیافتند و به طور موقتی در وظایف تاریخی آنان خللی روی داد. قوة دولت از احمد شاه ناشی میشد، فردی بی تجربه و اسیر دستان سیاستمداران جهاندیدهای مثل ناصرالملک. احمد شاه مدت چهار سال منتظر تاجگذاری بود، زمانی هم که به این آرزو نایل آمد، «بی آنکه بداند سلطنت چیست و مملکت کدام است و از نیابت سلطنت کسانی که به دست صاحبان هوا و هوسهای گوناگون اسیر بوده، مانند عضدالملک شخص معقول مؤدب مذهبی سیاست ناشناس؛ و یا مانند ناصرالملک عالم سیاست شناسی که نمیتوانسته است صلاح ملک و ملت را بر ملاحظه حیثیت و دارایی خود مقدم بدارد و از وزرایی که اغلب با یکدیگر ضد و ناسازگار بودهاند»(2)، او را اداره میکردند. بسیاری از رجال این دوره اهلیت شغلی را که به دست داشتند حائز نبودند، به طور مداوم اشخاص نااهلی قدرت را به دست میگرفتند، «بعلاوه معارضین تخت و تاج چه از خانواده سلطنت و چه از چپاولان داخلی در نقاط مختلف مکرر حمله کرده قوه مستقیمی برای دولت در دفع آنها موجود نبوده است.» حکومت ناچار میشد قدرت را مثلاً به دست رهبران ایل بختیاری بدهد، آنان هم بهواقع اقتداری نداشتند، بلکه قدرتی عریان را به نمایش میگذاشتند، قدرتی که نهادینه نشده بود. به عبارتی اعمال قدرت در این مقطع تاریخی با توسل به اراده شخصی بود، هرگز نهادهای لازم برای استمرار و دوام قدرت دولت، وجود نداشت و هرگز هم پا نگرفت. به همین دلیل وقتی صاحب قدرتی سقوط میکرد هرج و مرج هم شدت مییافت. قانون هرگز نهادینه نشد، هرگز مردم و دولت به حقوق و وظایف متقابل خود وقوف نیافتند، نهادهای مدنی که در زمرة الزامات یک نظام مشروطه بود، پا نگرفت و حتی همان میراث سنتی گذشته هم تداوم نیافت، به همین دلیل حقوق موضوعه در جامعه هم مبنایی حقیقی نیافت.
در عصر مشروطه رهبران قوم به طور مثال از قبایل و عشایر بختیاری تشکیل میشدند. نظام عشیرهای خود را به کشور تحمیل میکرد، تحت لوای مشروطه اتفاقاتی میافتاد که نه تنها نسبتی با این نظام سیاسی نداشت، بلکه از اساس نسبت به «رژیم پیشین» هم منحط تر بود: «بدیهی است حکومت ایلاتی در مملکتی مانند ایران با اوضاع ایلات دیگر و رقابتی که در آنها
هست چه اثر میکند و هم در حکومتی که قوة ایلاتی او محتاجالیه دولت باشد چه در مرکز و چه در ولایات و آن قوه جلب نفع را یگانه مقصد خویش بشمارد حال زیردستان او پیداست به کجا میکشد.»(1)به قول دولت آبادی کار به جایی رسید که در عصر مشروطه، «کار ستمکاری در تمام مملکت مخصوصاً در نقاطی که حکومت ایلاتی بود، شدیدتر از دورههای استبدادی شد و مردم ناچار میشدند به قوای اجنبی متوسل گردند. سیاست اجنبی هم همین آرزو را داشت و حسن استقبال میکرد، بلکه خود وسایل آن را نیز فراهم میآورد.»(2)
با انعقاد قرارداد 1907، کنسولهای دو دولت در شمال و جنوب رشته امور کشور را به دست گرفتند. «قنسولهای دو دولت در جنوب و شمال رشته امور سیاست داخلی و خارجی را از دست حکومت ایرانی گرفته کار به جایی رسیده است که از بدخواهان و خیانتکاران گرفته تا سران و سروران قوم، همه دیده باطن و ظاهر را به جانب دربار پطرسبورغ و لندن افکنده منتظرند مقدرات آنها از آن دو ناحیه بروز کرده در داخل مجری گردد. قوه نظامی دولت هم صفر شده، دو قوه قزاق و ژاندارمری هم در واقع مستند است به روس و انگلیس و قوه اجنبی شمرده میشود، گرچه ژاندارمری به ایرانی بودن نزدیکتر است تا به قزاق.»(3)
به قول دولتآبادی قوة روحانی هم بعد از مشروطه دچار ضعف و فتور شد، که البته علت این ضعف را باید در افراط کاریهای دوره مشروطه دانست. رؤسای بزرگ آنان مثل آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی یا از دنیا رفته و یا افراد در قید حیات آنان مثل علامه نائینی در ایران و عراق عرب انگشت شمار بودند. خلاصه اینکه «ناامیدی سرتاسر مملکت را فروگرفته با هرکس سخنی از اصلاحات ملکی گفته شود به غیر از نمیشود و کار گذشته، یعنی تقدیر امور از دست داخله خارج است جوابی شنیده نمیشود.»(4)تازه این وضعیت کشور بود در آستانة تاجگذاری احمد شاه قاجار، وضعیت بعد از آن، از این هم بدتر شد. این وضعیت با فراز و نشیبهای فراوان ادامه یافت تا نوبت به ریاست وزرایی مجدد وثوق به سال 1297 شمسی مصادف با 1918 میلادی رسید. دوره اول ریاست وزرایی او اندک زمانی قبل از تأسیس کمیته مجازات بود و از بیم ترورهای آنان بود که استعفا داد. این بار وثوق که از حمایت بریتانیا و شخص کرزن برخوردار بود، به میدان آمد.
در مرداد 1297 میگفتند بین انگلیسیهای مقیم ایران بر سر نوع حمایت از رجال ایرانی طرفدار آنها اختلاف بروز کرده است. یک دسته به رهبری مارلینگ که از وثوق، تدین، صدرائی و ملکالشعرا حمایت کردند و دیگری دار و دسته استوکس، کاکس و سر پرسی سایکس که با سردار منصور گیلانی، سردار محیی و دکتر اسماعیل مرزبان مشهور به امینالملک مرتبط بودند. از همان زمان احتمال داده میشد که این دسته دوم موفقتر باشند. وثوق برای اینکه
رضایت هر دو طرف را به دست آورد، از فتح الله اکبر سردار منصور دعوت کرد وارد کابینه شود و وزارت داخله را تصدی نماید، او حاضر به قبول این دعوت نشد؛ «این علامت پیش بودن دسته ساکس(1)است.» وقتی سردار منصور از پذیرفتن این پیشنهاد طفره رفت، وثوق، مستشارالدوله صادق را دعوت به همکاری کرد تا شاید «آذربایجانیها با او همراه و از آنتریک مستشارالدوله و دسته بندی او آسوده شوند.»(2)سردار منصور که میدانست غلبه با طرفداران اوست، تلاش میکرد خود را به کرسی ریاست وزرایی نزدیک سازد. در عین حال احمد شاه به دلیل نطقی که رشیدالسلطان قبل از اعدام کرده بود، با وثوق به تغیُّر رفتار کرد. شاه گفته بود اعدام این افراد باعث مفتضح شدن او هم شده است. کابینه دچار بحران شد، نصرت الدوله وزیر عدلیه به دلیل اینکه افراد وزارت خانه او نتوانسته بودند جلو تعرضات غیر قانونی وستداهل رئیس نظمیه را در باب پروندة کمیته مجازات بگیرند، از عدلیه به وزارت جنگ رفت و مشارالملک هم جای او را گرفت. قرار بر این شد که وثوق هم وزارت داخله را به کسی دیگر دهد و خود تصدی وزارت مالیه را در عین ریاست وزرایی عهدهدار گردد(3)
با تمام این اوصاف برای بریتانیا نه نظم ایران فینفسه اهمیت داشت و نه استقرار حکومت قانون. بسیاری از رجالی که از دوره مشروطه تا آن زمان از هر گونه بحران سازی ابایی نداشتند، پیوندهایی ناگسستنی با مقامات امپراتوری برقرار نموده و یا قبل از آن هم با برخی مقامات بریتانیا مرتبط بودند. بریتانیا تا زمانی که روسیه تزاری وجود داشت، تلاش میکرد در ایران بحران برانگیزد، هرجومرج را دامن زند و از استقرار ثبات جلوگیری کند، زیرا منافع بلند مدت خود را از این راه ممکن الحصول میدید. دیدهایم که در مقام عمل انگلستان در ایران یکهتازی کرد، همراه با روسیه چند بار استقلال و تمامیت ارضی کشور را به مخاطره افکند و هر گاه اراده کرد، مشروطه را به بوتة تعطیل افکند. اما اینک وضعیت فرق میکرد، رقیب قدیمی از سرراه خارج شده بود، بیثباتی و تزلزل در قلمرو سابق تزار بیداد میکرد، انگلستان هرگز تصوّر نمیکرد گروههایی که بعد از انقلاب قدرت را به دست گرفته بودند، بتوانند از پس مهار بحرانها برآیند. آنان همانطور که کرزن در مجلس ضیافتی که به افتخار نصرتالدوله تشکیل داده بود اظهار داشت، تصوّر میکردند تزاریسم باز هم به تاجوتخت دست خواهد یافت و نظم جدید موقتی است؛ اما تزاریسم احیا شده، آسیای مرکزی و قفقاز را از دست خواهد داد و این مناطق زیر نفوذ بریتانیا در خواهد آمد. اگر این امر محقق میشد انگلستان به آرزوهای دور و دراز خود که از ابتدای قرن نوزدهم برای رسیدن به آنها تلاش کرده بود، نایل میشد.
انگلستان تصمیم گرفت از این فرصت تاریخی استفاده کند و این بار به جای هرجومرج، دولتی وابسته را سرکار نگه دارد. منافع بریتانیا اینک اینگونه اقتضا میکرد، ادامه هرجومرج به
نظر آنان در درازمدت به نفع بلشویسم تمام میشد. در این راستا دو سناریو مطرح بود: طبق یکی از این سناریوها انگلستان خود باید دولتی وابسته را سازمان میداد، در کوتاهمدت آن را سرپا نگه میداشت و بخشی از هزینههای آن را متقبل میشد تا نظم و امنیت به منظور سرمایهگذاریهای بلند مدت شرکتهای انگلیسی هموار گردد. طبق سناریوی دوم، انگلستان نباید برای این منظور از خزانهداری بریتانیا هزینه کند، باید هزینه استقرار امنیت در ایران توسط خود ایرانیها پرداخت میشد و از تحمیل بودجه اضافی بر بودجه دولتی که تازه از جنگی ویرانگر خارج شده بود، ممانعت میشد. اینان همان گروهی بودند که دور مونتاگ و نایبالسلطنه هند جمع آمده بودند، طبق این سیاست باید دولتی دستنشانده را روی کار میآوردند تا با استقرار نظم خشن نظامی، امنیت لازم برای سرمایهگذاریهای شرکتهای انگلیسی را هموار سازد. بنابر این اختلاف فقط در نحوه استقرار دولت مزبور خلاصه میشد و به طور اساسی در ضرورت روی کار آوردن دولت مقتدر تفاوتی بین محافل حاکمه بریتانیا دیده نمیشد. در این راستا سیاست رسمی انگلستان از روی کار آوردن وثوق حمایت مینمود.
اینک مارلینگ تلاش میکرد طبق رهنمود کرزن، بار دیگر وثوق را به ریاست وزرایی برساند. اما این بار مسئلهای جدید ظهور نمود: احمد شاه در ازای پذیرش نخست وزیری وثوق از دولت انگلیس تقاضای مستمری کرد. در بهار 1297 یعنی درست زمانی که صمصام السلطنه بختیاری قدرت را به دست داشت، دولت انگلیس پذیرفت ماهانه مبلغ پانزده هزار تومان مستمری برای شاه در نظر گیرد. حدود یکسال بعد احمد شاه خواست میزان مستمریاش به بیست هزار تومان افزایش یابد و این پرداخت مادام العمر باشد، وزارت خارجه انگلیس با این تقاضا مخالفت کرد، اما سر پرسی کاکس(1)وزیر مختار جدید انگلیس که آن زمان به جای مارلینگ آمده بود گفت باید این تقاضا را پذیرفت، زیرا شاه ایران به دلیل چاقی بیش از اندازه عمر چندان درازی نخواهد داشت! وقتی باز هم وزارت خارجه انگلیس با این تقاضا مخالفت کرد، کاکس توضیح داد حداقل پرداخت مبلغ مزبور به ده سال محدود شود، زیرا احمد شاه «نمی تواند» بیش از این زنده باشد!(2)درست است که احمد شاه بسیار چاق بود، اما وزیر مختار چگونه توانست این پیشگویی پزشکی را با ضرس قاطع به اطلاع وزارت امور خارجه دولت متبوع خود برساند؟ او از کجا میدانست شاه ایران بیش از ده سال زنده نخواهد ماند؟ جالب این است که عملاًٍ هم چنین شد: در سال 1309 شمسی، یازده سال بعد از گزارش کاکس احمد شاه در پاریس ازدنیا رفت. آیا کاکس از پزشکی سررشتهای داشت؟ البته اینگونه نیست و حتی اگر چنین بود باز هم پیشگویی مرگ شاه با امکانات و دستاوردهای پزشکی آن روزگار کاری بود غیر ممکن.
همسو با برخی جریانهای خارج از کشور، در ایران تلاشهای زیادی برای روی کار
آوردن وثوق صورت گرفت. هم رجال خوشنامی مثل مدرس و ملکالشعرای بهار و هم گروهی که در صدد دست یابی به امکانات بیشتر دولتی بودند، از وثوق حمایت میکردند. جمعیتهای انبوهی در مسجد شاه و حضرت عبدالعظیم تجمع کرده و برای ریاست وزرایی وثوق تظاهرات میکردند؛ آنان میخواستند دولت صمصامالسلطنه را واژگون سازند. به هر روی قبل از اینکه کاکس وارد ایران شود، سر چارلز مارلینگ در راستای اجرای سیاست رسمی دولت متبوعش تلاش کرد، احمد شاه را قانع سازد با ریاست وزرایی وثوق موافقت کند. بالاخره هم تلاشهای مارلینگ نتیجه داد. روز ششم مرداد 1297 وثوقالدوله به نخست وزیری رسید و وزارت امور خارجه بریتانیا هم پذیرفت مقرری مورد نظر را به شاه ایران پرداخت کند. بلافاصله دستور داده شد وامهای قبلی دولت های ایران استمهال شود و نیز بدون وقفه مبلغ سیصد و پنجاه هزار تومان به صورت ماهانه برای گردش امور دولت در نظر گرفته شد. انگلیسیها نمیخواستند غیر از این مبلغ که به عنوان «میلیتاریوم»(1)میدادند چیز دیگری به وثوق بپردازند. انگلیسیها ترجیح میدادند دولت ایران را برای مقاصد سیاسی خود در تنگدستی نگه دارند تا این دولت هر چه را طرف انگلیسی بگوید، بر خود لازم الاجرا بداند. به سایر تقاضاهای وثوق یا اعتنایی نشد و یا بررسی آنها به مذاکرات بعدی موکول گردید. این سناریو درست همان عقیده و نظر کرزن بود که میگفت باید ایرانیان را همیشه بدهکار نگه داشت تا مجبور باشند به بریتانیا تکیه کنند.
عملاً وثوق از اوایل آن سال یعنی 1297، خود را برای تصدی منصب ریاست وزرایی آماده میکرد. او از چند ماه قبل از به دست گرفتن قدرت میگفت این بار مثل گذشته نخواهد بود و دو سه سالی دوام خواهد یافت. هدف وثوق تشکیل دولت مقتدر با ضریب استحکام بالا بود. واقعاً هم وثوق این بار دو سالی قدرت را به دست داشت، اما البته تیم مخالف او نگذاشتند دولت مورد نظر وی شکل نهایی به خود گیرد. وثوق خود را مهیا ساخته بود تا به محض دستیابی به قدرت، احزاب سیاسی را تعطیل و مجامع را موقوف سازد. عدهای از همان دوره نخست وزیری صمصام تلاش میکردند او را وارد کابینه نمایند، زیرا میدانستند وثوق در صدد اجرای چه طرحی است، بالاتر اینکه میدانستند سیاست رسمی بریتانیا از وی حمایت میکند. با این وصف وثوق برای رسیدن به قدرت مجدد، باید با دو دشمن مهم در آن واحد نزاع میکرد: بقایای کمیته مجازات و گروه دمکراتهای ضد تشکیلی به رهبری کمرهای. میدانیم که این گروه با کمیته مجازات ارتباطات عمیق و حساب شدهای داشت. به قول فتح السلطنه، گروه دمکراتهای تشکیلی که به قول او «اصلاً با انگلیسیها از اول مربوط بودهاند»، میخواهند وثوق را برکشند. اینان میگفتند اگر این منظور انجام گیرد، کار انگلیسیها از طریق گروه تشکیلی حزب دمکرات پیش خواهد رفت. کمرهای مینویسد: «من گفتم چنان رشتهها را انگلیسیها به خود جلب نمودهاند که شما [ضد تشکیلیون] باشید یا نباشید کمیته را آنها
1) حیات یحیی، ج4، ص100، واژه صحیح موراتوریوم است که استمهال ترجمه شده است.
تشکیل و مقاصد خود را که از حلقوم کمیته دمکرات باشد، بیرون خواهند آورد.»(1)
روز بیست و نهم شوال 1336 مطابق با 29 اوت 1917 بالاخره وثوقالدوله بعد از شانزده روز فکر کردن، کابینه خود را در کاخ صاحبقرانیه به شاه معرفی کرد. در این کابینه هم آشکارا دو دستگی دیده میشد، در یکسو کسانی دیده میشدند که همسو با رئیسالوزرا بودند مثل فیروز میرزا نصرتالدوله و در سوی دیگر افرادی مثل فتحالله خان سردار منصور رشتی که وزارت داخله را به دست داشت و نیز کسانی مثل دکتر اسماعیل خان امینالملک، مشهور به مرزبان وزیر پست و تلگراف و یا مرتضی خان ممتاز الملک وزیر معارف و اوقاف دیده میشدند که در زمرة اشخاص توطئهگر به شمار میرفتند.
آرایش نیروهای سیاسی در آستانه روی کار آمدن وثوق به این شکل بود: گروه دمکراتهای ضدتشکیلی وحشتزده از تحرکات وثوق تلاش میکردند با تهدید یا تطمیع مانع از به قدرت رسیدن مجدد وی گردند. آنان میدانستند وثوق این بار سیاست مشت آهنین را به کار خواهد گرفت و در میدان کارزار علیه او، کار آنان زار خواهد بود. انواع و اقسام دسیسهها به راه انداختند تا مگر او را از دست یابی به ریاست وزرایی منع کنند، اما وثوق که این بار شمشیر را از رو بسته بود؛ نگران تهدیدهای گروه ضدتشکیلی و جوخههای ترور آنان نبود. از آن سوی طیف میانهرو این زمان متشکل از ملکالشعرای بهار و به طورکلی طیف تشکیلی حزب دمکرات از روی کار آمدن وثوق حمایت میکردند. کسانی مثل سید ضیاء الدین طباطبائی هم در این راستا تلاش میکردند. سید ضیا در این مقطع یکی از پابرجاترین حامیان وثوق بود. او روزنامه خود، رعد را بلندگوی سیاستهای وثوق قرار داد.
درست در چنین احوالی، دعوای تشکیلی و ضدتشکیلی از سویی و منازعه اعتدالی و دمکرات از سوی دیگر به اوج خود رسید. مدیر مجمع دمکراتهای تشکیلی خطیب الملک بود و گرداننده ضدتشکیلیها هم سید محمد کمره ای. اعتدالیها جمعیتی را در میدان توپخانه و نیز شاه عبدالعظیم جمع آوری کردند، بین آنان پول توزیع نمودند و تلاش کردند دولتی از حزب خود را روی کار آورند. شاه، نصرت السلطنه را مأمور کرد با متحصنین حضرت عبدالعظیم گفتگو نماید، اما او کاری از پیش نبرد. مدرس یکی از مخالفین وضع موجود، بر این باور بود تنها کسی که میتواند امروزه کشور را اداره کند و میتواند با دول خارجی در حال جنگ با یکدیگر، طرف قراردادی واقع شود، وثوق الدوله است. اگر وثوق الدوله به قدرت برسد، آنگاه میتوان بحث کرد که رسالت دولت در این وضع خطیر چیست و با کدامین قدرت خارجی - آلمان یا انگلیس - بهتر میتوان کنار آمد: «غیر از این قسم مملکت محل خطر است.»(2)مدرس در اواخر دولت صمصام و آستانة شکل گیری دولت دوم وثوق، به شمیران، منزل نصرتالدوله فیروز میرفت و از روی کار آمدن دولت وثوق حمایت میکرد(3)مدرس
رجلی مستقل به حساب میآمد که مصلحت ایران را بر هر چیزی ترجیح میداد، او بر این باور بود که وثوق میتواند کشور را از هرجومرج رهایی بخشد و قدرتی تشکیل دهد که ضامن دوام و بقای حیات ایران باشد. او هرگز اختلافات شخصی خود را به اختلاف سیاسی تبدیل نکرد و به هیچ وجه پا از دایره مدارا و عدالت حتی در مورد مخالفان خود بیرون ننهاد. مدرس همانطور که در دوره دوم مجلس هم گفته بود، اساسش بر ائتلاف و همدلی نیروها بود، او از تفرقه و تشتت بیزار بود و آن را عامل سوءنیت و شکست مشروطه ارزیابی میکرد(1)او همیشه میگفت باید نیروها را حفظ کرد و از تفرقه بین آنان خودداری ورزید، مدرس حتی در برابر دشمنان خود هم پا از دایره عدالت بیرون ننهاد.
از آن سوی برخی از افراد که کمرهای از آنها با عنوان «بی حیاهای دمکراتهای تشکیلی از قبیل ملک الشعرا و غیره» نام میبرد، از تحصن حضرت عبدالعظیم حمایت میکردند(2)میگفتند ملک الشعرا علناً طرفدار وثوق الدوله است(3)بهار هم مصالح کشور را بر اختلافات مسلکی و شخصی رجحان میداد. اما از آن طرف سید اسدالله خرقانی از کابینه صمصام دفاع میکرد، او به صمصام گفت «در طرد و سیاست عبدالعظیمیها جدی باش و ابداً از میدان انگلیس پرست ها فرار نکن.»(4)همین خرقانی که جای دیگر به طور تفصیل از او صحبت کردهایم،(5)یکی از محورهای مخالفت با قرارداد 1919 بود. مشارالسلطنه وزیر امور خارجه هم از طرف مارلینگ پیام آورد که کابینه صمصام باید استعفا کند. میگفتند صمصام تهدید شده است اگر استعفا نکند به ایران قشون وارد خواهند کرد و به «قوه فرس ماژور» کابینه را مضمحل خواهند ساخت(6)اینها همه شایعاتی بود بیاساس، به واقع امثال صمصام و دمکراتهای ضدتشکیلی بودند که باعث تحکیم نفوذ بریتانیا در مرکز و پایتخت شدند؛ هیچ دلیلی برای توسل به زور برای سرنگونی صمصام وجود نداشت.در بهار 1297 انگلیسیها به این نتیجه رسیدند که بهترین گزینه برای تصدی منصب ریاست وزرایی حسن خان وثوق الدوله است(7)به تعبیر سید محمد کمرهای وثوق پهلوان میدان دیپلماسی بود،(8)مردی سرد و گرم چشیده که به این آسانی نمیشد از ما فیالضمیر او اطلاع به دست آورد. خود این کمرهای همراه با یاران نزدیکش در لژ بیداری ایران، از افراطیان دورة مشروطه به شمار میرفتند، اینان دشمنان پابرجای وثوق و برادرش احمد خان قوامالسلطنه بودند. وثوق به این آسانی حاضر نبود مسئولیت بپذیرد، او در وهله نخست با مخالفت احمد
شاه مواجه بود و دیگر اینکه در آن شرایط برای تصدی مسئولیت از انگلیسیها امتیازاتی میخواست و تا به وی جواب مساعد داده نمیشد، انتظار قبول نخست وزیری از سوی او بیهوده به نظر میرسید. وثوق با سر چارلز مارلینگ(1)وزیر مختار بریتانیا در تهران وارد گفتگو شد، او تقاضا کرد اطمینان داده شود احمد شاه در برنامههای دولت او دخالت نخواهد کرد. شروط دیگر بسیار جالب توجه بود: وثوق خواست کلیه نیروهای خارجی از ایران خارج شوند، حقوق کاپیتولاسیون برای کلیه اتباع کشورهای خارجی مقیم ایران برداشته شود، سپاه تفنگداران جنوب ایران منحل گردد، لشکر قزاق توسعه یابد و فرماندهی آن به افسران بیطرف خارجی و یا مسئولین ایرانی محول گردد، نمایندهای از ایران به کنفرانس صلح ورسای اعزام گردد و دولتهای خارجی متعهد گردند غرامت خسارات دوره جنگ را به ایران بپردازند و بالاتر اینکه قراردادهای 1907 و 1915 ملغی گردند. این بود راز حمایت مدرس و بهار از وثوق. نکتهای که وجود دارد این است که میگویند کاپیتولاسیون در دوره ریاست وزرایی صمصام السطنه برداشته شد. صمصام «خیلی حظ داشت از این خدمت به مملکت. واقعاً هم جای حظ بوده است» ، اما این مذاکرات نشان میداد ابطال کاپیتولاسیون در آن زمان چندان جدی نبوده است. جالب اینکه وثوق تقاضا داشت هزینه های جاری بریگاد قزاق را از قرار ماهی سیصد هزار تومان در ماه به شکل موقتی انگلیسیها بپردازند(2)به هر حال این ماهی سیصد هزار تومان پرداخت شد. تلاش انگلیسیها این بود که دولت وثوق بتواند خود را اداره کند: «وثوق الدوله و رفقای او هم دل خود را خوش کرده این پول را مائده آسمانی برای خود فرض مینمایند.»(3)
معلوم بود طرف انگلیسی در درازمدت به این تقاضاها عمل نخواهد کرد، اما مارلینگ جواب مساعد داد. علت امر این بود که اساساً دولت نوپای شوروی در همان نوامبر 1917 و بعد هم در سال 1918 کلیه امتیازهای استعماری تزارها در ایران از جمله قراردادهای 1907 و 1915 را ملغی کرده بود و حتی برای اینکه انگلیسیها را رسوا سازد، مفاد عهدنامه محرمانه سال 1915 تزار و امپراتوری بریتانیا را هم در مورد ایران منتشر ساخت. قرارداد مزبور بر اساس قرارداد 1907 تنظیم شد بدون اینکه دولت وقت ایران از آن اطلاعی داشته باشد. به عبارتی دو قدرت بزرگ مخفیانه بین خود توافق کردند منطقه بی طرف ذکر شده در قرارداد 1907 را که شامل بخش های میانی ایران میشد، بین خود تقسیم نمایند «برای روزی که بخواهند حساب مملکت کیان را به کلی مابین خود تسویه نمایند.»
در آن زمان درهای امیدواری به روی ایرانیان بسته شده بود، روس و انگلیس گمان میبردند کشور برای همیشه بین آنان تقسیم شده است: «تنها امیدی که در دل امیدواران باقی
میماند این است که تصور میکنند درهای آسمانی به روی آنها هنوز بسته نشده، ممکن است حوادثی پیش آید که عهدنامههای علنی و مخفی روس و انگلیس در ایران حکم کاغذ پاره پیدا کند و گریبان مملکت ما از پنجة این دو رقیب ستیزه [جو] رهایی بیابد.»(1)این امیدواری با ظهور انقلاب در روسیه به دست آمد، روسیه کلیه قراردادهای استعماری با ایران را یک طرفه لغو کرد. با لغو این قراردادها دیگر بهانهای برای انگلستان وجود نداشت تا همچنان از قراردادهای ظالمانه قبل حمایت کند.
بنابراین در ظاهر امر انگلیس موافقت خود را با تقاضاهای وثوق اعلام داشت، اما بهواقع انگلیسیها با آن بخش از تقاضاهای او موافقت کرده بودند که مخالفت با آنها نمیتوانست مفهومی داشته باشد، مثل همین الغای عهدنامههای 1907 و 1915. در محافل تهران شایعات زیادی در مورد تحولات آتی وجود داشت، مهدی نجم آبادی به برخی از اعضای گروه ضد تشکیلی حزب دمکرات خبر داد، مارلینگ احضار گردیده و سفیر بریتانیا در چین شده و به زودی سر پرسی کاکس جنرال کنسول بریتانیا در بوشهر وزیر مختار جدید این کشور در تهران خواهد شد. میگفتند مذاکراتی در بین است تا انگلیسیها «چهل کرور» به دولت ایران وام دهند و یک قشون متحدالشکل چهل هزار نفری تشکیل شود. بنابراین بود که نیروی قزاق و پلیس جنوب منحل شود و این ارتش شکل گیرد. شایع بود صاحب منصبان امریکایی یا سوئدی برای حفظ بیطرفی ایران به عنوان فرمانده در رأس این نیرو گماشته خواهند شد: «واقعاً چشم باز و گوش باز و این عما - حیرتم از چشم بندی خدا. دولت انگلیس پول میدهد که دولت ایران برای خود قشون متحدالشکل برای جلوگیری از قشون اجانب ترتیب بدهد. آن وقت آقایان وزرا اظهار میدارند که باید ریاست تعلیم با صاحب منصبان سوئدی باشد نه امریکایی، چون امریکاییها داخل در جرگه متخاصم هستند.»(2)
واقعیت هم همین بود، سر پرسی کاکس به زودی به وزیر مختاری بریتانیا در ایران تعیین شد. کاکس برای این آمده بود تا در درجه نخست امنیت متزلزل شده ایران را به دست دولت وثوق برقرار سازد، «در صورتی که اگر به دقت نظر کنیم، خواهیم دید پارهای از اغتشاشها که به دست عنصرهای فاسد در اطراف مملکت موجود است؛ به اسباب خارجی و تحریکات بیگانه بیشتر مربوط میباشد تا به اسباب داخلی و البته ناتوانی دولت هم به آنها مجال مداومت داده است و ثانیاً قراردادی با این دولت میبندد که از این به بعد اساس سیاست انگلیس در ایران بوده باشد و مقاصد سیاسی و اقتصادی آنها را کاملاً تأمین نماید.»(3)
مارلینگ اواسط شهریور 1297 از ایران رفت. علت احتمالی احضار او و انتصاب کاکس را این دانستهاند که مارلینگ، بیست و پنج هزار لیره خرج کرد تا حمایت پارهای از محافل و تجار را برای انتصاب وثوق از جانب احمد شاه جلب نماید. در تهران تظاهراتی بر پا کردند
و این تلاش بد فرجام منجر به شورشی در پایتخت شد و دولت عدهای از تظاهرکنندگان را بازداشت کرد(1)از آن سوی شیخ محمد حسین یزدی، نصرت الدوله فیروز، امینالملک و عدهای دیگر منجمله مؤید الاسلام برای روی کار آمدن وثوق کار میکردند(2)
وثوقالدوله در نخستین ماههای زمامداریاش، سیاست مشت آهنین را به کار برد. او توانست ژاندارمری را در موقعیتی استوار قرار دهد، تعدادی از اراذل را در تهران بازداشت کرد و اعدام نمود، محتکرین را به زور واداشت تا درِ انبارهای غله خود را بگشایند و آذوقه مورد نیاز مردم را به قیمت عادلانه بفروشند و به این شکل قحطی را مهار کرد. سرکشان اطراف اصفهان مانند رضا جوزانی و جعفر قلی را به شدت تنبیه کرد،(3)نایب حسین کاشی و فرزندش ماشاءالله خان را که در زمره بیرحمترین راهزنان کشور بودند و دستهای مخوف تشکیل داده بودند و در قم و ساوه به یاغیگری اشتغال داشتند، در شهریور 1298 دستگیر کرد و بهدار آویخت. کلنل گلروپ رئیس کل ژاندارمری ایران اسامی یکصد و چهارده تن را در روزنامهها منتشر کرد که همه از اعوان و انصار ماشاءالله کاشی بودند، او از مردم خواست برای کمک به کشف جرائم و اتهامات این افراد و تسریع در مجازات آنان، اطلاعات لازم را در اختیار وی قرار دهند(4)روزنامه رعد به مناسبت اعدام ماشاءالله کاشی نوشت:
«جنایات و جنایتکاران بزرگ از حوادث و موجودات اتفاقی نیستند بلکه وقوع جنایت و پیدایش جنایتکار، تمام به واسطه نظامات و وضعیات مخصوصه اجتماعی است که باید در اصلاح آن کوشش نمود. اینها معلولهایی هستند و برای شناختن و فهم معلول باید علل را تحت مطالعه قرار داد. این اشرار...آیا تنها قادر بودند به این شنایع و حرکات قساوت کارانه اقدام ورزند؟ آیا بدون تشویق و کمک دیگران ممکن بود تا این اندازه توانا و مقتدر گردند؟ البته خیر! بنابر این لازم است به اخلاق عمومی نظری افکند و به وسیله اتخاذ تدابیری کوشش نمود تا دیگر اینگونه حوادث بروز ننماید.»
به نظر سید ضیا راه رسیدن به مقصود فوق این است که عامّة مردم با دولت مساعدت و همراهی نمایند و «دولت نیز به طرز دلیرانه و قاطعانه عدالت را اجرا نماید تا دارای آن مقام و اقتدار باشد والّا هیچ هیئت اجتماعیه نمیتواند حیات سعادتمندانه برای خود قائل گردد.»(5)این ماشاءالله خان، پیشتر به سال 1332 قمری طی نامهای خطاب به مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت کشور، نوشته بود: «اظهار انقیاد و اطاعت از اوامر دولت و تقاضای رجوع خدمت در حفظ امنیت و هر نوع خدمتی که اولیای امور رجوع فرمایند که برای شرف و
خدمتگذاری و خدمت به آن آب و خاک و افتخار فامیلی خود واجب میداند.»(1)با این وصف او دست از راه و رسم خود برنداشت تا اینکه در دوره دوم ریاست وزرایی وثوق به دار مجازات آویخته شد.
وثوق نیروی ژاندارمری را بسیج کرده بود تا راهزنان را به مجازات رسانند، دارودسته نایب حسین کاشی با بیست تن دیگر توسط قوای ژاندارمری دستگیر و اعدام گردیدند. کمرهای به مناسبت اعدام ماشاءالله خان نوشت: «خیلی از یک جهت خوشحال [هستم] که قطاع الطریق سنواتی و بر هم زن آسایش یک قطعه از مملکت را بهدار و به جزای مختصری رساندند، اما افسوس خوردم که به دست انگلیسیها شده که برای بدی او و امنیت مملکت ایرانی نکردهاند، بلکه خود اینها تاکنون مساعدت میکردند که همچه اشخاصی باشند و امور ایران را مختل نمایند و حالا که کارشان را گذراندند دیگر ابداً اعتنا به خدمات او و قولهای خودشان به او ندارند و رفع احتیاج که از او کردند یک دوست خادم خودشان را به دار میزنند.»(2)وثوق توانست در فاصله یکساله اردیبهشت 1298 تا فروردین 1299 حدود دویست راهزن را دستگیر و اعدام نماید. این موضوع باعث محبوبیت زاید الوصف او بین تودههای مردم شد(3)با این وصف یک مشکل اساسی در پیش روی وثوق قرار داشت: قوای جنگل که «پیرایه چپاولگری هم به آن بسته نمیشود.»(4)
حدود یک ماه بعد از اینکه وثوق قدرت را به دست گرفت، مورخالدوله با وی گفتگو کرد و پرسید آیا روسها به دولت او فشاری وارد کردهاند تا تعهدات سپهسالار را قبول کند؟ او تائید کرد که از جانب روس و انگلیس زیر فشار است اما انگلیسیها ملایم تر هستند. او گفت زیر بار کنترل مالیه ایران به دست روس و انگلیس نرفته است زیرا افکار عامه آماده نیست، نیز تأکید کرد اگر باز هم قدرتهای بزرگ در این زمینه به او فشار آورند استعفا خواهد کرد. او حتی موافقت انگلیسیها را برای عدم تحویل محبوسین آلمانی که در فارس اسیر بودند، به صاحبمنصبان انگلیسی، به دست آورد(5)وثوق به جمعی از تجار که برای تشکر از عدم تائید کنترل مالیه ایران به دست قوای بیگانه و نیز بهبود امر نان اقداماتی کرده بود به نزد وی رفته بودند گفت، از روزی که کابینه را تشکیل داده است مشغول ترمیم اعمال بیرویّة کابینه قبل است.
مطلب بالا را برای این گفتیم تا نشان دهیم در دوره نخست، وثوق در یکی از مهمترین ادوار تاریخی ایران به ریاست وزرایی رسید. در این زمان قشون عثمانی به جانب همدان به حرکت درآمده بود. در تهران طرفداران روس و انگلیس و حتی ارامنه متوحش شدند، آنان
نگران بودند از اینکه قشون عثمانی به تهران حمله آورند؛ این بود که دسته دسته از شهر خارج میشدند. اینان یا به شرق و یا به شمال کشور میرفتند، شاه هم مضطرب بود که اگر قشون مزبور به تهران سرازیر شوند تکلیف او چه خواهد شد؟ شایع بود اگر چنین امری محقق شود، روسها و انگلیسیها شاه را به استرآباد یا همان گرگان امروزی خواهند برد و آنجا را پایتخت خواهند نمود. وثوق در صدد راه چاره برآمد، او ابتدا به عثمانیها پیام داد به تهدید روس و انگلیس که میخواهند ایران به عثمانی اعلان جنگ دهد توجهی نخواهد کرد. او از عثمانیها خواست حملات خود به اعماق کشور را خاتمه بخشند، زیرا ایران به هیچ وجه با این کشور وارد جنگ نخواهد شد. روس و انگلیس دولت ایران را تهدید کرده بودند اگر به عثمانی اعلان جنگ ندهد، روابط خود را قطع خواهند کرد. وثوق از این دولتها خواست از این تهدید خود دست بردارند. عثمانیها به دنبال استقرار وثوق بر منصب ریاست وزرایی، از پیشروی به سوی تهران خودداری کردند؛ تهران و به طور کلی تمام کشور رو به آرامی میرفت. درست در چنین شرایطی بود که روزنامههای لندن و پطروگراد نوشتند دولت ایران تحتالحمایه روس و انگلیس شده است.
ادعا شد سپهدار تنکابنی در زمان ریاست وزرایی خود نوشتهای داده و ایران را تحت الحمایه دولتین نموده است. شاه و وزیر امور خارجه از قضیه اظهار بی اطلاعی کردند. «آیا مطلب به این سادگی است که شنیده میشود، آیا ولیخان سپهدار این قدر دیوانه بوده که به چنین خیانتی اقدام کرده باشد، یا اینکه این مطلب پردهای است که دیگران روی خیانتکاری خود میکشند، معلوم نیست.»(1)درست در همین زمان بود که کمیته مجازات تشکیل شد، نوک تیز حمله این کمیته متوجه شخص وثوق بود و این تشکیلات مخوف تروریستی ابائی نداشت از اینکه رئیس الوزرا را رسماً تهدید به مرگ کند. این تهدیدها باعث کنارهگیری او از قدرت شد، اما این بار وضعیت فرق میکرد. به واقع وضعیت ایران در دوره جنگ اول جهانی به این شکل بود که آلمان تقاضا داشت ایران علیه متفقین وارد جنگ شود تا از حمایت دولت آن کشور بهرهمند گردد. از آن سوی روس و انگلیس تقاضا داشتند قرارداد با سپهدار پذیرفته شود تا دولت ایران بتواند از حمایت آنان استفاده کند. به واقع قدرتهای بزرگ ایران را ابزار پیشبرد دیپلماسی خود قرار داده بودند.
اینک چون وثوق شمشیر را از رو بسته بود، حامیان کمیته مجازات به تکاپو افتادند تا آنها را که پیشتر دستگیر کرده بودند، آزاد سازند. کمرهای از اردیبهشت 1297 نگران این موضوع بود. وی همان زمان به منزل امیر مفخم بختیاری رفت و تقاضای استخلاص زندانیان کمیته مجازات را کرد. او هشدار داد «اگر وثوق الدوله سر کار بیاید احتمال اتلاف آنها میرود.»(2)همین طور هم شد، وثوق کمیتة مجازات و تشکیلات و رابطان آن را برای همیشه از صحنه
تاریخ ایران محو کرد. وثوق به این بسنده نکرد. او عدهای از سران ضدتشکیلی مثل محمد تقی بینش، نیرالسلطان و عدهای دیگر را به جرم همکاری با کمیته مجازات به قزوین تبعید کرد. تلاشها برای رهایی آنان به نتیجه نرسید. میرزا طاهر تنکابنی هم که برای استخلاص آنان با وثوق مذاکره کرد، چنین شنید: «فقط شما یک نفر دمکرات بیشتر نیستید، حق نداری اشخاصی که مرتکب جنایات شدهاند آنها را بدون رسیدگی شدن تقاضای استخلاص نمایید؛ بینش و صبا در کمیته مجازات شرکت داشتند و نیرالسلطان در معاونت وزارت داخله [دوره علاء السلطنه] جنایاتی کرده و آنها را مرخص نموده. میرزا سید مصطفی خان درکرمان که بود به انگلیسیها خساراتی وارد کرده، اگر شما حاضرید که آنها را در محکمه نظامی محاکمه نمایند و هر چه حکم شد اجرا شود، من آنها را از قزوین بگویم بیاورند والا بدون محاکمه آنها را نمیتوانم مرخص نمایم.»(1)تنکابنی هر چه به طور ملایمت آمیز سخن گفت نتوانست وثوق را قانع نماید. نکته این بود که شیخ محمد حسین یزدی که در زمان مشروطه خود از اعتدالیها بود و با آنان چالشهای عدیده فکری داشت، اینک برای استخلاص متهمین به وثوق نامه مینوشت و تقاضای آزادی آنان میکرد. دیگر اینکه این دسته افراد با کسانی مثل خان ملک ساسانی که کتابهای ضد انگلیسی او مشهور هستند رابطه داشتند، برخی از جلسات اینان در منزل سیف الاطباء تشکیل میشد و در آن جلسات کسانی مثل دکتر سعید مالک هم حضور داشت. روابط اینان با هم بسیار صمیمانه بود. نکته مهم این است که وثوق صریحاً مدیر ستاره ایران یعنی حسین صبا و یکی از رهبران گروه ضدتشکیلی یعنی تقی بینش را همکار کمیته مجازات دانست و اصرار داشت اینان حتماً باید به دلیل شرکت در جنایات کمیته مجازات محاکمه شوند.
به هر حال همانطور که بالاتر گفتیم، با وجود سنگ اندازیهای گروه دمکراتهای ضد تشکیلی و رابطان کمیته مجازات، وثوق در مرداد 1297 به ریاست وزرایی دست یافت، اندکی بعد مارلینگ از ایران رفت و جای خود را به سرپرسی کاکس داد. کاکس در یکی از نخستین نامههای رسمی خود به وثوق که در سیزدهم ذی القعده 1337 در روزنامههای دولتی رعد و ایران منتشر شد، اعلام کرد دولت بریتانیا مایل است در موارد زیر با دولت ایران وارد مذاکره شود: «1-تجدید نظر در معاهدات حاضره بین دولتین، 2- جبران خسارات مادی وارده مملکت ایران به واسطه دول متخاصم دیگر، 3- اصلاحات خطوط سرحدی ایران در نقاطی که طرفین آن را عادلانه تصوّر نمایند.»(2)این نامهنگاریها و مذاکرات متعاقب آن، منجر به امضای قرارداد 1919 شد.
همزمان با روی کار آمدن وثوق، انگلیسیها موافقت کردند تنخواه موراتوریم را بار دیگر بپردازند. قرار بود بیست کرور تومان هم به ادارات دولتی ایران وام بدهند. در ازای این تعهدات، انگلیسیها به سرعت مشغول کار شدند. آنها پی در پی قشون خود را وارد ایران میکردند و به باکو و عشقآباد میفرستادند؛ این دو شهر عملاً به دست آنها افتاد. برای جلب رضایت عامه مردم، همین انگلیسیهایی که در دوره قحطی بیرحمانه نظارهگر وضع بودند، غلات را احتکار میکردند و اجازه نمیدادند غلات هند وارد ایران شود، دست به کار شدند، اینان کالاهای زیادی وارد کشور کردند و در عوض آن تومانی یک عباسی از تجار دریافت نمودند تا راهها را امن سازند. برخی از ناظرین دیده بودند که «سیصد شتر با جعبههای پول با نظم و ترتیب که فاصله به فاصله سرباز شمشیر کشیده ایستاده بود، پول وارد بانک شاهنشاهی قزوین شد. چشم همه مردم به این همه پول خیره شده بود.»(3)
به طوری که در این رساله نشان دادهایم، سیاست بریتانیا در ایران به دو طریق و به موازات هم اعمال میشد. یک سوی این سیاست در راستای منافع مستقیم صاحبان سرمایه و شرکتهای فراملیتی قرار داشت و سوی دیگر آن در راستای دیپلماسی رسمی بریتانیا معنا و مفهوم مییافت. این دو سیاست به واقع پشت و روی یک سکه به شمار میآمدند، اما واقعیت این است که گاهی بین صاحبان سرمایه و دیپلماسی رسمی بریتانیا به شدت اختلاف بروز میکرد و تنشهای آشکار و نهان محافل اقتصادی و سیاسی بریتانیا علنیتر میشد. این اختلافات از دوره ملکه ویکتوریا هر از چندی علنی میشد، اما یکی از نقاط اوج این اختلاف نظرها، به هنگام انعقاد قرارداد 1919 از پرده برون افتاد. روز نهم اوت 1919 مصادف با هیجدهم مردادماه 1298، یعنی درست زمانی که یک سال از استقرار کابینة وثوق میگذشت، لرد کرزن ضمن ارسال یادداشتی برای اعضای کابینة لوید جرج، مذاکرات خود را با دولت ایران به منظور عقد قرارداد سیاسی، نظامی و بازرگانی برای همکاران خویش تشریح نمود. تا این زمان وثوق توانسته بود نشان دهد دیگر مرعوب جوخه های ترور و تحریکات گروه دمکراتهای ضدتشکیلی واقع نخواهد شد.
او راهزنانی مثل نایب حسین کاشی و ماشاءالله فرزند او را به دار مجازات آویخت، زندانیان کمیته مجازات را گوشمالی داد و برای اینکه از آنان زهر چشمی بگیرد، دو نفرشان را در ملأعام به دار آویخت و دو تن از سرکردگانشان یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده را با دسیسهای حساب شده از بین برد. عدهای از دمکراتهای ضدتشکیلی هوادار آنان مثل نیرالسلطان، تقی بینش و ممتازالدوله را تبعید کرد، گروهی دیگر را بازداشت نمود، برخی روزنامههای افراطی را تعطیل کرد و خلاصه اینکه نوعی اقتدار را بعد از سالها هرجومرج سیاسی و اجتماعی نشان داد.
وقتی موفقیت نسبی وثوق مشاهده شد، کرزن به دلیل علاقة ویژه خود به هندوستان، بار
ص:
دیگر به موضوع کهنه ضرورت استقرار دولت حائل در ایران اشاره نمود. او به اهمیت سوقالجیشی ایران اشاره کرد، نقش ایران در حفاظت هند را به طور مشروح گوشزد ساخت، از هرجومرج داخلی ایران بعد از مشروطه بحث کرد و اینکه آلمانها و عثمانیها در دورة جنگ برای بهرهبرداری از وضع موجود به تحریک احساسات مسلمانان دست زده و جهاد علیه منافع بریتانیا در خاورمیانه را سرلوحه کار قرار داده بودند؛ با این طول و تفضیل او بالاخره موضوع اصلی خود یعنی بحث منافع بلند مدت بریتانیا در ایران را مطرح ساخت.
کرزن خاطرنشان نمود دیگر تهدیدی از سوی آلمان متوجه ایران نیست، بریتانیا از جنگ پیروز خارج شده است و دور جدیدی باید در مناسبات این کشور با ایران شکل گیرد. به واقع این سیاست جدید با مذاکرات مربوط به قرارداد 1919 شکل نهایی یافت، کرزن از فرصت به دست آمده بعد از انقلاب روسیه بهره برد و تلاش نمود پایههای نفوذ اقتصادی و سیاسی بریتانیا را در این کشور محنت زده و رو به تلاشی مستحکم سازد. به عبارت بهتر کرزن سعی وافری مبذول داشت تا از رهگذر فقر و افلاس، گرسنگی و قحطی و مرگ و میر و در یک کلام اوضاع بحرانی ایران؛ که کشور متبوعش خود به آن دامن زده بود، بهره گیرد و برای همیشه ایران را در مدار منافع اقتصادی و سیاسی بریتانیا هدایت نماید. کرزن که خود بهتر میدانست کشور متبوعش تا چه اندازه در انحطاط همهجانبة ایران تأثیر گذار بوده است، این بار در صدد برآمد تا نقش دایة مهربان تر از مادر را ایفا کند و اینگونه بنمایاند که بریتانیا مایل است ایران را از بحران و هرجومرج برهاند. لرد جیمز بالفور که نقش عظیمی در بحرانهای ایران داشت، اینک به کنفرانس صلح ورسای رفته بود و در غیاب وی لرد کرزن عملاً نقش وزیر امور خارجه را ایفا مینمود.
پیشتر گفتهایم که در قرن نوزدهم ایران به واقع کمربند امنیتی منافع بریتانیا در هند به شمار میرفت. ایران برای زمامداران سیاسی بریتانیا نقش مهرة شطرنجی داشت که باید به هر نحو ممکن از هندوستان حفاظت میکرد. قائل شدن به نقش مزبور ستون فقرات سیاستگذاری بریتانیا را در ایران تشکیل میداد. به واقع انگلستان از اوایل سده نوزدهم به دنبال یافتن جای پایی برای اعمال نفوذ در ایران میگشت. زمانی که ایران هنوز استقلالی داشت تلاش میکرد با انقعاد پیمانهایی از این کشور برای حراست از منافع خود در هند بهره جوید و زمانی که دیگر از استقلال چیزی جز نام برای ایران باقی نماند، سیاست تازة بریتانیا شکل گرفت که در دوره مشروطه و بعد از آن محقق شد. در سدة نوزدهم و درست مصادف با سلطنت ناصرالدینشاه دولتمردانی نظیر لرد سالیسبوری میخواستند استراتژی نگاه به ایران خود را از طریق اخذ امتیازات اقتصادی پیش برند. در همین دوره طلایی بود که امتیاز مهمی مثل بانک شاهنشاهی را از آن خود کردند. هر چه تاریخ به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نزدیکتر میشد، این سیاست با قدرت بیشتری اجرا میگردید، در این میان نقش صاحبان سرمایه و محافلی از اصحاب ثروت را نباید از یاد برد که همه و همه به دور ولیعهد ملکة ویکتوریا یعنی ادوارد هفتم جمع آمده بودند و از قضا اکثریت قریب به اتفاق آنان یهودی
بودند. در دورهای که لرد دیزرائیلی نخستوزیر یهودیتبار بریتانیا قدرت را به دست داشت، نفوذ هر چه بیشتر اینان در ارکان تصمیم گیریهای بریتانیا شدت یافت و تمایل سرکش آنان برای سرمایهگذاری و اخذ امتیازات در ایران به نقطه اوج خود رسید. انگلیسیها برای مهار نفوذ روسیه در ایران از دو ابزار به نحو مطلوبی بهره جستند: ابزار امیتازات اقتصادی برای تکوین وابستگی ایران به محافل خاصی در انگلیس و هند و دیگر استفاده از خاندانهایی بخصوص برای پیشبرد این طرح. در کتاب بحران مشروطیت در ایران نشان دادهایم که چگونه بریتانیا توانست از این دو ابزار برای مات ساختن روسیه در شطرنج سیاست ایران بهره جوید.
به واقع از آن زمان دو سیاست به موازات هم در پیش گرفته شد: عدهای بر این باور بودند که باید از طریق سرمایهگذاری اقتصادی در ایران و با پیوند برقرار کردن بازار داخلی ایران به شرکتهای فراملیتی، مقدرات امور این کشور را رقم زد و عدهای دیگر معتقد به نوعی مصالحه با روسیه بودند تا میلیتاریزم روسی را که در دورة نیکلای اول و با فرماندهی ژنرال میلیوتین به اوج شکوفایی خود رسیده بود، از دسترسی به دروازههای هند برحذر دارند. تیغ دو لبة دیپلماسی و سرمایهگذاری اقتصادی و هدایت برخی خاندانها در راستای منافع بریتانیا بالاخره به نتیجه محتوم خود رسید: روس از ژاپن به سال 1905 شکست خورد و نشان داد که ماشین نظامیاش تا چه اندازه فرسوده شده است؛ درست در این زمان بود که زمزمه های مشروطیت ایران بر سر زبانها بود. بریتانیا از این دو فرصت تاریخی برای بسط قلمرو نفوذ خود در ایران بهره برد و این بار در لباس قانونخواهی و حمایت از تجدّد وارد میدان گردید تا رقیب کهنهکار را از صحنه خارج سازد. به زودی بریتانیا نشان داد کوچکترین باوری به دمکراسی، حقوق بشر و پارلمانتاریسم ندارد. این موضوع هنگام امضای قرارداد 1907 به اوج خود رسید. صاحبان صنایع و تیم سرمایهداران بریتانیا و به طور خاص حکومت هند انگلیس به سرعت متوجه شدند که این پیمان تا چه حد میتواند به منافع آنان لطمه وارد کند، به همین دلیل مجلس لردها علیه این امتیازنامه به پا خاست. صاحبان سرمایه زبان به انتقاد و گلایه گشودند و خلاصه اینکه آنان از سر ادوارد گری انتقاد کردند که چگونه فرصت به دست آمده برای تحکیم نفوذ سیاسی و اقتصادی بریتانیا بر ایران را به باد فنا داد. اما باید گفت آنان منویات حقیقی خود را عیان نساختند، بلکه انتقاد از آن قرارداد را به بهانة حمایت از مشروطه انجام دادند. هر چند هر کس صورت مذاکرات مجالس عوام و لردها را در اختیار داشت، میدانست دعوا نه بر سر مشروطیت و آزادی؛ بلکه بر سر این است که چگونه میتوان پایههای نفوذ انگلستان را در ایران تحکیم نمود.
منتقدین میدیدند این پیمان نتوانسته است روسیه را از نزدیک شدن به هند بازدارد، مضافاً اینکه این بار نفت ایران به نحو خیره کنندهای ذهن و ضمیر بخش خصوصی بریتانیا را به خود
مشغول داشته بود و در پس نقد سیاست خارجی، صاحبان سرمایه به دنبال یافتن جای پایی در صنایع نفتی ایران بودند. وقتی جنگ اول جهانی آغاز شد، بریتانیا ترجیح میداد ایران سیاستی اتخاذ کند تا امکانات آن به دست مثلاً آلمان و عثمانی نیفتد، دلیل امر واضح بود: به دلیل مداخلات لجامگسیخته روسها در ایران و حمایت انگلیسیها از میلیتاریزم روسیه برای حفظ منافع خود در هند و جنوب ایران، تودههای مردم و بسیاری از روشنفکران نسبت به مطامع آتی انگلیسیها بدبین بودند و اعتمادی هم اگر وجود داشت در حال رخت بربستن بود. در این هنگام همانطور که مشاهده کردیم اختلافات و درگیریهای نهان و آشکار فراوانی بروز کرد. سهل انگاریها و خیانتهای عظیمی ظهور و بروز یافت و از این رهگذر کشور عرصة آشوب و فتنه شد. اما خطاست اگر تصوّر کنیم این اختلافات به خودی خود روی میداد، به واقع این صحنة آشکار نمایش سیاست ایران در آن مقطع حساس تاریخی بود. درست این است که بگوئیم اختلافات درونی محافل اقتصادی و سیاسی بریتانیا بود که در ایران بازتاب مییافت، یا اینکه پشت پردة نمایش سیاست ایران در انگلستان رقم میخورد. حکومت هند، وزارت امور هند، وزارت امور خارجه، وزارت جنگ، وزارت خزانهداری، وزارت مستعمرات، انواع و اقسام کمیتهها و متخصصان در بریتانیا با هم گلاویز شدند تا نظر خود را در مورد سیاستی در راستای منافع بلند مدت بریتانیا، در ایران به کرسی نشانند. همه و همه به دنبال این بودند تا منافع خود را در ایران حفاظت کنند. ایران را به طور کامل و یک بار برای همیشه وارد گردونهای کنند تا در مدار منافع حکومت هند و خزانهداری بریتانیا بگردد اما روشها با هم تفاوت داشت.
انقلاب روسیه اگر برای ایران موهبتی محسوب میشد، برای بریتانیا موهبتی بالاتر به شمار میآمد، زیرا توازن و معادلة قوا را در درون کشور علیرغم لغو امتیازات غاصبانة دوره تزارها توسط دولت بعد از انقلاب، به نفع بریتانیا رقم زد. دولت ایران همانطور که دیدیم حتی حاضر نشد فرستاده دولت جدید روسیه را به رسمیت شناسد، این بود که از فرصت به دست آمده به نحو بهتری بهره بردند. از سویی جنگ باعث شد آلمان، این دشمن همیشگی و رقیب دائمی انگلستان از صحنه خارج شود، انگلیس نه تنها در نبرد نظامی و اطلاعاتی علیه آلمان موفق شده بود، بلکه با محاصره دریایی و زمینی آلمان بعد از جنگ، قدرت خود را بیش از پیش به رخ مردم این کشور کشید. در دوره بعد از جنگ، انگلستان موفقیتی دیگر هم حاصل کرد: عثمانی برای همیشه در حال محو شدن از صحنة تاریخ بود، انگلستان بر بینالنهرین تسلط یافت و دولت دستنشانده عراق را هم بالاخره تشکیل داد، حوزههای جدید نفتی در این کشور تازه تأسیس کشف شد، بهعلاوه در امیرنشینهای حاشیه خلیج فارس هم منابع نفتی فراوانی وجود داشت که ضرورت ایجاب میکرد بریتانیا برای دست یافتن و تسلط بر آنها از طریق ایران عمل نماید. محو سه قدرت بزرگ جهانی روسیه، عثمانی و آلمان، در کنار هرجومرج و بحرانهای داخلی ایران فرصت استثنایی و تاریخی برای انگلیسیها به وجود آورد تا قدرت خود را در مناطق عظیمی از جهان تحکیم بخشند، به زودی انگلیسیها در قفقاز
و ماوراءالنهر هم دیده شدند که در تکاپوی استقرار دولتهای وابسته در آن نواحی بودند. مقارن همین اوضاع و احوال بود که در اوت 1919 برخی از جراید تهران نوشتند شرکت نفت انگلیس و ایران حاضر شده است برای خرید پنج باب کارخانه بزرگ که برای تصفیه نفتِ ورودی به انگلستان است، یک کمپانی جدید با سرمایه چهار میلیون لیره تشکیل دهد(1)
ایران بعد از جنگ هم به خوبی میتوانست به کمک سیاستهای رسمی بریتانیا بشتابد: یک دورة قحطی و مرگ و میر ناشی از گرسنگی، ناامنی راهها و شهرها، سر برآوردن دزدان و غارتگران و اشرار، فساد و ارتشا و ورشکستگی اقتصادی و بالاتر از همه هراسانیدن مردم از شبح سرخ، ابزارهای لازم را به دست بریتانیا داد تا برای این کشور که خود نقش عظیم و غیرقابل انکاری در انحطاط آن داشت؛ نقش ناجی ایفا کند و به بهانة نجات مردم ایران از افلاس وارد میدان گردد و سناریوی جدید خود را به معرض اجرا گذارد. کرزن، نخستین مارکیز کدلستون ،(2)نایبالسطنه سابق هند و یک تحقیر کننده انسانهای شرقی به طور عام و ایرانی به طور خاص؛ ردای منجی ایران را پوشید تا طرح استعماری خود را به بوتة اجرا گذارد. کرزن از فرصت به دست آمده استفاده کرد تا مشکل امنیت هند را حل کند، آرزویی که سالها در سر میپروراند(3)کرزن بر این باور بود که اگر قرار است ایران سر پا ایستد و بتواند منافع امپراتوری بریتانیا را در هند حفاظت کند، باید بتواند از نظر اقتصادی بار دیگر خود را احیا نماید، بتواند بار دیگر سرمایههای خود را به کار اندازد و از این فقر و افلاس کشنده خلاصی یابد. بدون تردید این مرد اشرافی متکبر در صدد بود تا موقعیت جهانی بریتانیا را ارتقا بخشد و ایران را یکی از حلقههای مهم این موقعیت میدانست. گفتیم او وارث مردانی چون لرد سالیسبوری بود و میخواست همان سیاستهای امثال او را که توسط ادوارد گری هم به نحوی اعمال شده بود، سرلوحة کار قرار دهد؛ اما اینک در درون کابینة جنگی لوید جرج مخالفان برجستهای وجود داشت که ادامة سیاستهای عصر سالیسبوری را نه تنها غیر مفید بلکه زیانبار ارزیابی میکردند. آنان تیمی ویژه بودند که ریشه در محفل یهودی ادوارد هفتم داشتند و میخواستند سیاست نوینی در قبال مسئله ایران عرضه نمایند؛ به دید آنان زمینه هم برای اجرای آن سیاست مهیا بود. جالب اینکه درست در همین ایام، انگلیس تلاش داشت به دولت ایران تفهیم نماید فقط این کشور است که میتواند به کمک ایران بشتابد، به واقع هراس انگلیس این بود مبادا حضور ایران در کنفرانس صلح ورسای چشمان نکته بین قدرتهای بزرگی مثل امریکا را متوجه ایران نماید و ورق را یک باره علیه آنان برگرداند.
انگلیس اعزام هیئت نمایندگی ایران را به این کنفرانس غیر لازم دانست و وقتی متوجه شد دولت ایران به هر حال میخواهد دعاوی خود را با نمایندگان حاضر در میان گذارد، تلاش کرد تا در ترکیب هیئت اعزامی اعمال نفوذ نماید. این تلاش هم ناکام ماند، پس انگلستان در
صدد بر آمد تا مانع ورود نمایندگان کشور به کنفرانس صلح شود. لارنس جان کالدول(1)وزیر مختار امریکا در تهران به وزارت خارجه دولت متبوعش نوشت شکایات ایران بیش از هر کشور بیطرف دیگر در جنگ اول جهانی است اما با این وصف دولت بریتانیا مانع از طرح درخواستهای هیئت ایرانی در کنفرانس صلح ورسای میشود(2)هیئت ایرانی هم البته عملاً طرحی برای ارائه نداشت، آنان طرحهایی ارائه میدادند که اجرای آنها امکانپذیر نبود، میخواستند سرزمینهای ماوراء النهر را از ایران بازپس گیرند، بار دیگر قفقاز را به ایران ملحق سازند، از کشورهای مهاجم به ایران غرامت ستانند بدون اینکه راه ملموسی ارائه دهند، از این بالاتر اینان میخواستند از کشورهایی مثل روسیه و عثمانی که دیگر عملاً دور جدیدی در تاریخشان شکل گرفته بود، غرامت ستانند. هرگز هم نگفتند کشوری مثل ایران که هنوز از قحطی، بیماریهای واگیر، هرجومرج، دزدی و راهزنی، تشتت نیروهای سیاسی و امثالهم رنج میبرد، کشوری که هیچ متحد قدرتمندی نداشت و تزلزل کابینهها بیماری همیشگی آن بود؛ چگونه میتوانست آن تقاضاهای بزرگ را پیش برد؟ به عبارت بهتر طرح دعاوی، با امکانات هیچ تناسبی نداشت، سیاستمدار کسی است که میتواند از امکانات در دسترس به بهترین شکلی برای تأمین منافع ملّی کشور بهره جوید، نه آنکه دعاوی را طرح کند که امکان عملی شدن آن در حد صفر است.
روزنامه رعد نوشت لندن تقاضاهای هیئت ایرانی را در کنفرانس صلح رد کرده است، بخشی از تقاضای مشاورالممالک انصاری وزیر خارجه کابینه وثوق و رئیس هیئت نمایندگی ایران، این بود که ماوراءقفقاز تا موصل و خیوه جزو ایران است و باید به این کشور بازگردانیده شود. انگلیسیها به هیئت ایرانی توپیدند که چرا از باراتوف و سر پرسی سایکس که ایران را حفظ کردهاند تشکر و قدردانی ننمودهاند!(3)حسین پیرنیا مشهور به موتمنالملک به کالدول گفت میخواهد به امریکا رود و شکایات ایران را به گوش جهانیان برساند. سفارت انگلستان در تهران آنقدر سنگ اندازی کرد تا مانع این مسافرت شد.
هیئت مشاورالممالک به نحوی با سیاستهای مونتاگ همسویی داشت، توضیح اینکه سیاست مونتاگ سیاستی استمالت آمیز بود(4)به عبارتی او اهداف امپریالیستی خود را در لفافهای از عوامفریبی مخفی میکرد؛ همان روشی که همفکران او در عصر مشروطه به آن مبادرت کردند و بسیاری از مشروطه خواهان را فریب دادند. اما کرزن روشی خشن و خشک در پیش گرفته بود. او با سیاست دادن رشوه، رجال سیاسی ایران را میخرید و اهداف سیاسی و اقتصادی دولت متبوع خود را پیش میبرد. کرزن برای تسلط کشورش بر ایران سیاست منزوی ساختن ایران را در کنفرانس صلح طراحی و اجرا کرد. او میگفت باید رجال ایرانی را متقاعد
ساخت که دولت انگلستان میتواند مشکلات ایران را حل و فصل نماید و نیازی به رجوع به کنفرانس صلح ورسای نیست. در اتخاذ این سیاست سر پرسی کاکس بسیار مؤثر بود. چرا بریتانیا مایل نبود مسئله ایران به کنفرانس صلح کشیده شود؟ علت این بود که کرزن میخواست مانع از بینالمللی شدن مسئله این کشور شود، از دخالت قدرتهای دیگر مثل فرانسه و امریکا در مسائل ایران جلوگیری کند، در این کشور دولتی را سرپا نگهدارد که حافظ منافع انگلیس باشد و خلاصه اینکه دست قدرتهای دیگر را از رسیدن به هند و منابع نفتی ایران کوتاه سازد.
در این بین علیقلیخان نبیلالدوله از سران جامعه بهایی هم در کنار فروغی و انصاری در کنفرانس صلح پاریس دیده میشد. نبیلالدوله همان کسی است که مورگان شوستر را به ایران آورد و باعث آن همه گرفتاری برای کشور گردید. در این زمان وی در کنار حسین علاء، مشاورالممالک انصاری و محمد علی فروغی ظاهراً سرگرم رتق و فتق دعاوی ایران بود. فروغی مینویسد: «علیقلی خان شارژدافر ما در امریکا که به پاریس آمده بود، نظر به ارتباطی که با امریکاییها داشت، مهمانی مفصلی به افتخار وزیر امور خارجه امریکا ترتیب داد که در آن اکثر رجال مهم امریکا که در فرانسه بودند شرکت داشتند. وزیر امور خارجه امریکا (مستر لنسینگ Lansing) نطق مهمی سر میز شام ایراد کرد و به حقیقت وعدة صریح مساعدت از جانب رئیسجمهور امریکا را به ما داد و تمام امریکاییهایی که با آنها ملاقات خصوصی داشتم، همین قوت قلب را به ما دادند و اظهار مساعدت کردند.»(1)میدانیم که امریکائیها هیچ کمکی به تیم مذاکره کننده ایرانی نکردند و این تیم هم البته قرار نبود کاری از پیش ببرد، اگر غیر از این بود باید به جای آنان تیمی اعزام میشد که حداقل تقاضاهای معقولی از کنفرانس صلح میکرد.
بالاخره هم کاکس موفق شد نظر موافق وثوق را در ارتباط با عدم حضور نمایندگان ایران در کنفرانس صلح و موضوع غرامت ها و خسارات وارده به کشور در خلال جنگ و نقض بی طرفی ایران؛ جلب نماید(2)واقعیت این است که وثوق راه دیگر برای خود مشاهده نمیکرد. او هرگز حاضر نشد از اهرم دولت جدید روسیه برای مهار انگلیس سود جوید، زیرا این امر با منظومة فکری او متباین بود. در اندیشة وثوق، دولت شوروی هیچ محلی از اعراب نداشت. او این قدرت تازه وارد را به حساب نیاورد و عملاً به چاه ویلی در غلتید که انگلیس جلو پای دولتش احداث کرده بود. وثوق رقیب قدرتمند خود را که سمت وزارت خارجه داشت یعنی مشاورالممالک انصاری؛ به پاریس فرستاد تا در کنفرانس صلح ورسای شرکت کند، او با این کار دو حرکت مهم انجام داد: نخست وانمود کرد با اعزام نمایندهای به کنفرانس صلح موافق است و دوم اینکه خود را از شر مشاورالممالک راحت کرد، او بهعنوان وزیر خارجه تنها
مخالف مهم وثوق در هئیت دولت بود. اما انصاری نتوانست در کنفرانس صلح شرکت کند، انگلیسیها مانع از این کار شدند و حتی وساطت دوستان امریکایی و فرانسویاش هم نتوانست کاری از پیش ببرد. درست زمانی که هیئت ایرانی در پاریس سرگردان بود، وثوق، مشاورالممالک رئیس هیئت را از وزارت خارجه برداشت و نصرتالدوله فیروز را جایگزین او کرد. انصاری از این حرکت وثوق آزرده شد و خواست بقیة عمر را در اروپا بگذراند. تصمیم او بر این بود که از کلیة کارهای دولتی کناره گیرد و گوشهنشینی اختیار نماید، اما وثوق او را نامزد سفارت کبرای دولت ایران در عثمانی کرد و مشاورالممالک بعد از مدتی استنکاف بالاخره راضی شد و به استانبول رفت(1)
در این مقطع تاریخی ملک الشعرای بهار از قرارداد 1919 دفاع میکرد و دلیل حمایت خود را «احتیاج شدید دولت به وضع این قرارداد برای موفق شدن به اصلاحات داخلی میدانست.»(2)مشاورالممالک انصاری از مرتبطین گروه ضدتشکیلی و از کسانی که به نوعی با عملیات کمیتة مجازات موافق و مرتبط بود و در آن زمان سمت وزیر امور خارجه را داشت. قبل از عزیمت به ورسای، انصاری وزیر خارجه بود، تنها رقیب وثوق به شمار میآمد،(3)وثوق خود را از او آسوده ساخت تا همراه با نصرتالدوله کار اصلی خود را پیش برد.
غیر از موضوعاتی مثل بحرانهای داخلی، خطری دیگر هم کشور را تهدید میکرد. انگلستان اینک قیمومیت خود را در فلسطین و بینالنهرین محقق کرده بود. برخی از محافل انگلیس بر این باور بودند که باید از بحرانهای داخلی کشور استفاده کرد و قیمومیت انگلیس را بر ایران هم تحمیل نمود. این طرح مقارن با دولت صمصام در دستور کار قرار گرفت و در سراسر دوره ریاست وزرایی وثوق یکی از گزینههای عدهای از سیاستمداران بریتانیایی در برابر ایران بود، خطر تجزیه کشور را تهدید میکرد، از آن بالاتر خطر تسلط همهجانبة بریتانیا بر ایران و تشکیل یک دولت دستنشانده موضوعی بود جدّی. در آن شرایط، بهترین راهحل برای مسئله ایران از نظر بسیاری از مقامات بریتانیایی این بود که به نحوی از انحا قیمومیت خود را بر آن تحمیل نمایند. انگلیس میخواست اینک بدون رقیب بر ایران چنگ اندازد و خود را از مشغلة حریفانی مثل روسیه راحت و آسوده گرداند. کنفرانس صلح ورسای میتوانست به عاملی جهت جلب توجه مجدد قدرتی دیگر مثل امریکا تبدیل شود، این بود که انگلیسیها تصمیم گرفتند مانع حضور هیئت ایرانی در جلسات کنفرانس صلح شوند با این بهانه که اساساً ایران جزو دول متخاصم نبوده است(4)هیئت نمایندگی ایران که البته صلاحیت چنین مأموریت خطیری را هم نداشت، با تلاش کرزن منزوی شد. در مقابل او پیشنهاد کرد ایران کمک بریتانیا را غنیمت شمرد و به این شکل گفتگوی صریحی بین هیئت نمایندگی ایران و بریتانیا بگشاید.
در این مقطع در بین جناحهای سیاسی ایران دو خط کاملاً متمایز به چشم میخورد: نخست کسانی که در راستای دیپلماسی رسمی بریتانیا قدم مینهادند و دوم گروهی که نام خود را با تندروی و افراط کاری در صفحات تاریخ ایران رقم زده بودند. به واقع گروه هیئت نمایندگی ایران به این طیف دوم وابسته بودند، گروهی که ساز و کار و روش و منش آنها را مرور کردیم و به مناسبتهای دیگر باز هم با آنان کار خواهیم داشت. گروه نخست هسمو بودند با سیاست رسمی دولت بریتانیا، سیاستی که نمایندگانش لرد کرزن، سر چارلز مارلینگ و سر پرسی کاکس بودند. گروهی که با هیئت نمایندگی ایران همسویی داشتند عبارت بودند از ادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان، سر وینستون چرچیل وزیر خزانهداری و لرد فردریک جان ناپیر تسیگر(1)(1868-1933) مشهور به ویسکونت چلمسفورد(2)نایبالسلطنه هندوستان. به عبارت بهتر، صاحبان سرمایه و تیم یهودیان با گروه نمایندگی ایران که به واقع نماینده طیف افراطی جریانهای سیاسی ایران بودند همسویی نشان میدادند.
مارلینگ میگفت حتی متعصب ترین دمکراتهای ایران میدانند که آنان دوست ایران هستند(3)میدانیم گروه مونتاگ-چلمسفورد بر این باور بودند که کرزن حق ندارد از جیب حکومت هند و مالیات دهندگان انگلیس برای ایران خرج کند. اینان به دنبال استقرار دولتی در ایران بودند که ظاهری ملّی داشته باشد و با داعیه های خاص خود با پول مردم ایران، امنیت هند را تضمین کند و راه سرمایهگذاری امن شرکتهای بزرگ را در ایران مهیا سازد. هیئت نمایندگی ایران به واقع با این گروه همسو بودند، اما مسئله این بود که کرزن نمیتوانست خارج از چیزی که به آن خو گرفته بود با ایران برخورد نماید، به همین علت برخوردهای او معجونی از تکبر ذاتی همراه با تحقیر موجود ایرانی به شمار میرفت. هیئت ایرانی با اینکه خود را نمایندة دولت ایران میشمرد، اما دیگر همه میدانستند که بین آن گروه و دولت وثوق اختلافنظر وجود دارد، اختلاف نظری که ریشه در اختلافات موجود در بریتانیا داشت. کرزن با علم به این موضوع تصمیم گرفت با هیئت ایرانی سخت برخورد کند تا آنان چارهای جز مذاکره با او را در پیش روی خود نبینند(4)
به واقع نوع برخورد با هیئت نمایندگی ایران بازتابی از اختلافنظر بین مقامات بریتانیا و حکومت هند انگلیس بود. حکومت هند بر این باور بود که باید هسمو با افراطیترین جناحهای سیاسی ایران پیش رفت، گروهی که تجربة کافی در بحران سازی و ظهور و سقوط کابینهها داشتند، گروهی که با تأسیس جوخه های ترور مثل کمیته مجازات نشان داده بودند از عملیات کودتایی برای ایجاد نظم نوین حمایت مینمایند. حکومت هند به خوبی جهت گیری و مسیر مشخص این جریان را ردیابی کرده بود و به این نتیجه دست یافت که حمایت از این
گروه برای منافع بلند مدت بریتانیا و حکومت هند انگلیس بسیار مفید خواهد بود. مقامات حکومت هند بر این باور بودند که نفرت از عملیات انگلستان در ایران فراگیر است، اما باید این نفرت را جهت داد؛ به عبارت بهتر باید اندکی از تفرعن ذاتی امثال کرزن کاست تا بتوان احساسات ضد انگلیسی را در بستری هدایت نمود که در نهایت امر باز هم به نفع منافع بلند مدت بریتانیا تمام شود. در این راستا سر هامیلتون گرانت وزیر امور خارجة حکومت هند در سالهای جنگ که اینک در لندن فعالیت میکرد، در جلسات کمیته شرق نظرات دولت هند را منعکس نمود. گرانت هم البته ایرانیان را به حقارت و سبک مغزی متهم کرد و آن را خصلت عمومی ایرانیان دانست. او بر این باور بود که همین ایرانیان اینک به شدت ضدانگلیسی شدهاند، پس به نظر او صرف قولوقرار کرزن برای تضمین تمامیت ارضی ایران نمیتواند مفید واقع شود و باید به هر نحو ممکن افکار عمومی ایران را به نفع بریتانیا جهت داد. او میگفت البته نباید به احساسات گروه تندرو ایران بیش از حد بها داد، اما باید توجه داشت بخشی از این احساسات واقعی است و نمیتوان آن را خرید. حداقل دو تن بودند که این ویژگی را داشتند، این دو فرد هم البته به هیچ روی با عملیات گروه افراطی همسویی نشان نمیدادند، یعنی احساسات واقعی به منظور تأمین منافع ملّی ایران داشتند: سید حسن مدرس و ملکالشعرای بهار. گرانت خطاب به کرزن میگفت باید در ارتباط با این گروه صداقت و صراحت را در نظر داشت، باید توجه کرد لحن گفتار باعث تجری آنان نشود. به گمان او لحن کرزن و رفتار سیاسیاش در آن شرایط نه تنها باعث حفظ منافع بریتانیا نخواهد شد، بلکه ضربات اساسی متوجه این منافع خواهد ساخت.
گرانت گفت از نظر حکومت هند تحمیل قیمومیت بریتانیا بر ایران نه از نظر سیاسی و نه از نظر اقتصادی مقرون به صرفه نیست، از سویی نباید اجازه داد قدرت دیگری این قیمومیت را به دست آورد، زیرا این امر به مفهوم حفظ حق مداخله قدرتی دیگر به جای انگلستان در ایران است که با منافع بریتانیا در این کشور و هند مغایرت دارد. پس آیا باید ایران را به حال هرجومرج خود رها ساخت؟ منظور گروه منتقد در حکومت هند به هیچ وجه رها ساختن ایران به حال خود نبود، آنان میگفتند در ارتباط با ایران باید اعتمادسازی کرد تا این کشور خود در چارچوب منافع بریتانیا حرکت کند. برای این منظور باید پلیس جنوب ایران منحل میشد، نیروهای انگلیسی از راه بوشهر به شیراز و تمام فارس خارج میشدند، معاهدة 1907 که دیگر با انقلاب روسیه اهمیت خود را به کلی از دست داده بود ملغی میشد و در نهایت اینکه در تعرفههای گمرکی ایران تجدیدنظر میشد تا به این وسیله اعتماد گروههای مختلف ایرانی جلب شود. گرانت بر این باور بود در قبال این اقدامات باید از ایران خواست مستشاران مالی انگلیسی را بپذیرد، کمکهای مالی در اختیار دولت ایران قرار داده شود و البته شرایط بازپرداخت آن هم ملایم و منطقی باشد تا احساسات ضدانگلیسی را بیش از این دامن نزند. او میگفت باید در این راستا بیانیهای تهیه کرد، بیانیهای که او خود پیشنویس آن را آماده کرده است. به گمان گرانت به این شکل اعتماد کلیه اقشار ایرانیان به دست میآید
و این اعتمادسازی بسترهای لازم را برای اجرای قراردادی از نوع 1919 فراهم میسازد(1)
گرایشات به ظاهر ملّی گرایانه گروههای افراطی ایران، موضوعی ناشناخته از نظر مقامات بریتانیا نبود، کاکس میدانست اکثر اینان هنوز چشم به حمایت انگلستان دوختهاند و به عبارت بهتر در تحلیل نهایی سرنخ آنان به لندن میرسد، اما به نظر کاکس گروهی اندک که او آنان را افراد هوچی و عوامفریب میدانست فکر میکنند ایران میتواند از کمک خارجی چشمپوشی کند؛ کمکی که به زعم او حتماً باید از جانب انگلستان تأمین و تضمین شود(2)کاکس و کرزن به واقع با هم مشترک الرأی بودند، به همین دلیل هر دو مصمم بودند قراردادی که متضمن منافع بریتانیا باشد، بدون توجه به احساسات ایرانیان تنظیم گردد و به بوتة اجرا گذاشته شود. روز یازدهم ژانویه 1919 بر اساس گزارشهای کاکس، کرزن به او اطلاع داد که میخواهد مانع از ورود هیئت ایرانی به کنفرانس صلح ورسای شود. در عین حال توضیح داد نظر به اینکه ایران هیچ گونه مدافعی نخواهد داشت، میخواهد به نحوی باب گفتگو را با آنان باز کند تا نقطه نظراتشان را دریابد. او نوشت میخواهد قرارداد 1907 را ملغی سازد، قراردادی که روسها ماهها قبل از این یک جانبه لغوش کرده بودند. دیگر اینکه توضیح داد میخواهد بدون قید و شرط احترام بریتانیا را نسبت به تمامیت ارضی ایران اعلام دارد، امری که البته فینفسه واجد اهمیت بود، زیرا گروهی دیگر بودند که طرح قیمومیت بر ایران را مطرح میساختند. با این وصف طرح کرزن نسبت به طرح قیمومیت گامی مثبت ارزیابی میشد. در ادامه کرزن خاطرنشان ساخت میخواهد ارتشی متحدالشکل در ایران تشکیل دهد، ارتشی که ستون فقرات آن در جنوب، پلیس جنوب ایران باشد و در شمال نیروی قزاقی که اینک عملاً آلت اجرائی سیاستهای بریتانیا شده بود. انتصاب یک مستشار مالی انگلیسی بر مالیه ایران و خروج نیروهای نظامی بریتانیا از تمام نقاط کشور در موقع مقتضی، دیگر نیت کرزن در عقد قرارداد با ایران بود.
کرزن به کاکس مأموریت داد در درجة نخست این طرح را با مقامات ایران در میان نگذارد. او باید زمینههای لازم را برای انعقاد قرارداد با دولت ایران فراهم میساخت و تلاش میکرد پیشنهادهای کمیته شرق وزارت خارجه را به دولت ایران اطلاع دهد، اگر هم ایران در قبول این پیشنهادها تعلل میورزید، کلیه کمکهای بریتانیا به این کشور قطع میشد.(3)کاکس بلافاصله با وثوق، اکبر میرزا صارمالدوله وزیر مالیه و نصرتالدوله فیروز وزیر عدلیه گفتگو کرد. اینان اعتماد خود را به بریتانیا ابراز داشتند. کاکس نوشت به طور مشخص فیروز میرزا و اکبر میرزا کمکهای مشخصی به منافع بریتانیا کردهاند همانطور که پدران آنها یعنی فرمانفرما و ظلالسلطان در گذشته اقداماتی در جهت منافع انگلستان انجام داده بودند. بدنامترین فرد این گروه اکبر میرزا بود، وثوق و فیروز میرزا هم در زمرة کسانی بود که از قبل مورد تهدید
گروههای افراطی و تندرو و ارگان عملیاتی آن یعنی کمیته مجازات واقع شده بودند. گروه یاد شده هراس داشتند تا پیشنهاد کمک مالی انگلستان را مطرح سازند، زیرا با طرح این موضوع در مظان اتهام قرار میگرفتند که رشوه ستاندهاند. با این وصف گفته شد اگر این گروه از کمک مالی بریتانیا مطمئن شوند و اگر قراردادی اولیه آماده شود، میتوانند در زمینه پیشبرد آن تبلیغات کنند. از بین اینان صارمالدوله پیشتر با کابینه صمصام همکاری کرده بود.
کرزن مثل پارهای از اسلاف خود، پرداخت رشوه به دیوانسالاران و سیاستمداران ایرانی را بهترین راه پیشبرد سیاست خارجی کشورش تلقی میکرد. انگلیسیها در انحطاط اخلاقی رجال ایرانی و سنت رشوه ستانی آنان بسیار مؤثر بودند. آنها این روش را از همان سالهای آغازین قرن نوزدهم و حین جنگهای روسیه علیه ایران تجربه کردند و بارها آن را به کار گرفتند. شاید نخستین بار انگلیسیها به میرزا ابوالحسن خان شیرازی خواهرزاده میرزا ابراهیم خان کلانتر برای پیشبرد اهداف خود در ایران رشوه داده باشند. ابوالحسن خان ایلچی که دیپلمات و فرستاده شاه ایران به دربارهای روسیه و انگلستان بود؛ پس از بازگشت از مأموریت خود، از کمپانی هند شرقی ماهی یکهزار و پانصد تومان حقوق دریافت میکرد. سفرنامه نویسان و افسران ارتش انگلستان و کارمندان کمپانی هند شرقی، در وفاداری او به امپراتوری انگلستان تردیدی به خود راه نمیدادند؛ همو بود که در مقام وزیر امور خارجه ایران، عهدنامههای گلستان و ترکمانچای را به گردن ملت ایران انداخت و این را به تحریک وزرای مختار انگلیس به ویژه سر گور اوزلی و به منظور خدمت به منافع امپراتوری بریتانیا انجام داد(1)این سنت زشت رشوه دادن به اتباع یک کشور خارجی، صریحاً برای دفاع از منافع امپراتوری عنوان میشد و به این شکل انگلیسیها توانستند متحدین استواری در بین برخی خاندان و رجال ایرانی بیابند. آنان حتی برای احمد شاه قاجار مقرری ماهانه تعیین کردند تا قرارداد 1919 را بپذیرد. سردار ظفر ایلخان بختیاری ماهی هزار و پانصد تومان میگرفت و قول داده بود رئیس ایل باقی بماند و از هر جهت به میل انگلیسیها رفتار کند. فرمانفرما هم که رجل بسیار ثروتمند و محتشم ایران بود ماهی شش هزار تومان از انگلیسیها پول میگرفت، این پول تا زمانی داده میشد که او حاکم فارس باقی بماند و از منافع انگلیس حمایت کند. رئیس ایل خمسه یعنی قوام الملک شیرازی هم به همین سیاق از انگلیسیها رشوه میستاند تا برایشان کار کند(2)
نیز بنگرید به: سر دنیس رایت: انگلیسیان در ایران، ترجمه غلامحسین صدری افشار، نشر اختران، تهران، 1383، ص239 پ. دنیس رایت میگوید که قوام الملک و فرمانفرما در طول جنگ مستمریهای مرتبی از انگلیسیها دریافت میکردند.
سر رابرت سیسیل ، در همان ماه نخست سال 1919 در جلسه کمیته شرقی گفته بود به
کسانی که ارزش رشوه گرفتن دارند پول پرداخت شود تا قرارداد به تصویب برسد. وینسنت شیان(1)روزنامهنگار امریکایی مقیم ایران میگفت، انگلیسیها بر این باورند که در تهران نیازی به جاسوس ندارند؛ زیرا این کار با پرداخت رشوه که کاری متمدنانهتر است، میسر میباشد(2)شاید ضد اخلاقی ترین اقدام دیپلماسی انگلستان به هنگام تصویب قرارداد 1919 روی داد. در آن زمان سر پرسی کاکس گفته بود برای تصویب قرارداد رشوه پرداخت گردد و این رشوه به مثابه بخشی از وام ایران در نظر گرفته شود(3)
ترس عمده این بود که مبادا هیئت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح ورسای با دیگر قدرتهای اروپایی گفتگو نمایند و اوضاع بدتر از آن چیزی شود که به تصوّر میآید(4)هم وثوق و هم دو همکارش فکر استخدام مستشار مالی از انگلیس را پذیرفتند، حال آنکه همین وثوق در اواخر جنگ، خود کنترل مالی انگلیس و روسیه بر مالیه ایران را که طبق قراردادی توسط سپهسالار اعظم منعقد شده، رد نموده بود. به واقع در آن شرایط وثوق از نظر سیاسی مرتکب خبط بزرگی شد: وی ظاهرا راهی جز این در پیش پای خود نمیدید، به نظر او ایران یا باید زیر نفوذ کمونیسم میرفت و یا اینکه هر چه بیشتر خود را به انگلستان نزدیکتر میساخت؛ بیم او از کمونیسم ریشه در تبلیغات رعب آور انگلیسیها داشت و وثوق هم البته آن را با منظومه فکری خود سازگار می یافت. در این شرایط که هیچ کورسویی برای نجات ایران دیده نمی شد، شقّ سومی هم وجود داشت: ایران برای همیشه زیر بار مشکلات داخلی و خارجی از نقشه جغرافیا حذف میشد. با سوءاستفاده از بحران ایران بود که بریتانیا مصمم شد به توصیه کاکس طرح خود را در اختیار دولت ایران قرار دهد، بحرانهایی که به طور آشکار دست عوامل داخلی و خارجی انگلیس قابل مشاهده بود.
اما مهم این نبود که رئیسالوزرای ایران یعنی وثوق، با روند گفتگو برای انعقاد یک قرارداد موافق بود، مهم این بود که همزمان گروهی از ایرانیان در پاریس در تلاش برای راهیابی به کنفرانس صلح پاریس بودند، بنابراین معلوم نبود افق سیاسی آینده ایران چگونه است، آیا در ایران خط مشی سیاسی واحدی در پیش گرفته خواهد شد یا خیر؟ کرزن در صدد برآمد تا با این هیئت نمایندگی وارد گفتگو شود، او با بالفور مشورت میکرد که چگونه میتوان این هیئت را متقاعد ساخت تا از شرکت در کنفرانس صلح پاریس صرف نظر کنند و به لندن روند تا با مقامات بریتانیایی ملاقات نمایند و به تفاهم رسند(5)در عین حال مشکلی مهمتر در کابینه انگلستان و حکومت هند به وجود آمد. حکومت هند اساساً در مورد ضرورت اصلاحات مالی زیر نظر مستشاران انگلیسی تردیدی به خود راه نمیداد، اما مسئله این بود که طرح کاکس
باعث میشد سراسر ایران زیر سیطرة نفوذ مقامات انگلیس رود، امری که واکنش های تندی را در ایران آن روز باعث میشد. طبق طرح کاکس، مالیه، وزارت داخله، وزارت فوائد عامه، وزارت معارف و خلاصه تمام دولت باید دارای مستشار مالی میشد، از این بالاتر کلیه ایالات و ولایات هم باید مستشار مالی انگلیسی میداشتند، این حجم از کنترل مالی ایران نه ضرورت داشت، نه مقرون به صرفه بود و نه میتوانست رضایت طیفهای گوناگون سیاسی کشور را در پی داشته باشد. دیگر اینکه طبق طرح کاکس، فرمانده انگلیسی قوای متحدالشکل ایرانی، باید اختیار تام و تمامی میداشت که باز هم در تحلیل نهایی مغایر منافع بریتانیا بود. حکومت هند با طرح یادشده به این دلیل مخالف بود که نمیتوانست ضمانتی برای تداوم منافع بریتانیا در ایران باشد. مقامات هند گفتند به محض اینکه وثوق پلیس جنوب را به رسمیت شناخت، سقوط او را در دوره نخست ریاست وزراییاش رقم زد، همین موضوع باعث شد کابینههای بعدی شناسایی این نیرو را نپذیرند و این امر مشکلات فراوانی برای انگلستان فراهم آورد. از نظر حکومت هند اینکه وثوق قرارداد را بپذیرد مهم نیست، مهم این است که مواد قرارداد باید به گونهای باشد که هر کس جز وثوق هم آن را تائید کند. مقامات مزبور بر این باور بودند که بعید است طرح کاکس واجد چنین خصوصیاتی باشد. آنان میخواستند این طرح تا حدی تعدیل شود تا بتواند جلو موج فزایندة ضدانگلیسی را در ایران بگیرد. گروه مخالفان کرزن و کاکس، به جای استفاده از تعداد کثیری مستشار از وجود یک مستشار حمایت میکردند، فردی که بتواند در مواقع ضروری به ادارات و وزارتخانههای مختلف سرکشی کند. در مورد تشکیل ارتش متحدالشکل هم بر این باور بودند که فرماندهی چنین ارتشی باید به دست خود ایرانیان باشد، ایرانیانی که مدافع منافع بریتانیا هستند و انگلستان باید از پذیرش چنین مسئولیت مهمی خودداری ورزد. به نظر حکومت هند این تنها راه کمک به ایران است به گونهای که بتواند منافع خود را هم حفظ نماید.
دلیل امر کاملاً واضح بود، مقامات حکومت هند نه برای مصالح ایران و دلبستگی به استقلال کشور این پیشنهاد را ارائه میدادند، بلکه دلیل موضوع، امری اقتصادی به شمار میآمد. به واقع در اواخر سال 1918 یکی از کارشناسان وزارت خرانه داری به نام جی. ام. کینز از طراحان نحوه کاستن از هزینههای جاری بریتانیا، به کمیتة شرق که کرزن در رأس آن قرار داشت اطلاع داد اعتباری که در آغاز جنگ برای مصرف در ایران به تصویب پارلمان رسیده است در مارس 1919 پایان مییابد و برای اینکه خزانهداری باز هم بتواند وجهی پرداخت کند باید پارلمان آن را تصویب نماید. کینز هزینههای صرف شده در ایران را سرسامآور دانست و توصیه کرد باید در آتیه برای کاهش این هزینهها سیاست اقتصادی مناسبی وضع شود؛ به ویژه اینکه هزینههای صورت گرفته هیچ تناسبی با نتایج به دست آمده
ندارد(1)به نظر کینز این مصارف عمدتاً صرف مأموریتهای نظامی میشد. به عبارت بهتر بریتانیا برای حضور نظامی خود در ایران مبالغی کلان خرج میکرد و نتایجی که با این مصارف تطابق داشته باشد، به دست نمیآمد. خزانهداری بر این اعتقاد بود که بریتانیا باید نیروهای نظامی خود را از ایران به ویژه بخش شمالی آن خارج سازد، به جز حوزههای نفتی، در نقاط دیگر مسئولیتی نپذیرد و خلاصه اینکه ایران را با بحرانهای خود تنها گذارد، بحرانهایی که محصول مستقیم سیاست انگلیس در ایران بود. کرزن و کاکس با این طرح مخالف بودند. آنان میگفتند نباید این تنها نیروی مورد اعتماد را از ایران خارج کرد، زیرا این نیرو میتواند در برابر هرجومرج داخلی و نفوذ بلشویسم عرضاندام کند.
کرزن روز سی ام دسامبر در جلسه کمیتة شرق، این سیاست و تمایل اداره هند به اجرای آن را غیر اخلاقی، ضعیف و فاجعهآمیز دانست(2)از نظر کرزن این سیاست باعث میشود دستاوردهای بریتانیا در جنگ نابود شود، موقعیت سنتی بریتانیا در ایران از دست برود و این کشور در برابر خطر بلشویسم رها گردد. به این شکل کرزن راه خود را ادامه داد. او بر این باور بود که باید یک جدول زمانی برای خروج نیروهای بریتانیا از ایران در نظر گرفت و طبق آن جدول، حداقل عقبنشینی نیروهای نظامی را به تعویق افکند. مونتاگ با طرح کرزن موافق نبود، او بر این باور بود که نباید حکومت هند را متعهد ساخت تا نیمی از هزینههای جنگی بریتانیا در ایران پرداخت کند. اما کرزن به اقدامات خود ادامه میداد.
کرزن بر موضع خود پای فشرد، به ویژه اینکه موقعیت بهتری هم پیدا کرد، در کنفرانس صلح پاریس از مطرح شدن دعاوی کشورهای غیر متخاصم در جنگ جلوگیری کردند و این امر به نفع سیاست کرزن تمام شد، این موضوع باعث شد رعد مقالهای شدیداللحن علیه امریکا و بیانیه چهارده مادهای ویلسون منتشر کند و سیاست امریکا را در قبال ملل ضعیف چیزی جز عوامفریبی نداند. از نظر سید ضیا دیگر برای ایران راهی باقی نمانده بود جز اینکه بتواند در چارچوب یک قرارداد همکاری با انگلستان منافع و استقلال خود را تضمین کند، زیرا معلوم شده است هیچ قدرتی از ایران حمایت نخواهد کرد. در ضمن قرائن و شواهدی وجود داشت که شاه از طرح این قرارداد حمایت خواهد کرد(3)ماجرا از این قرار بود که شاه در فوریه سال 1919 ابراز تمایل کرد به اروپا رود، کاکس تلاش نمود او را منصرف سازد اما بی فایده بود. شاه به ناگاه اعلام کرد تمایل دارد از اصلاحاتی چند به هزینه انگلیس حمایت کند. او گفت ابتدا باید به سفر اروپا رود، در غیاب او دولت زمینههای لازم را برای جلب موافقت عمومی با قرارداد مبذول خواهد داشت و خود او هم در اروپا از طرح حمایت خواهد کرد.
کرزن با سفر شاه به اروپا مخالفت کرد. او بر این باور بود که احتمال پشیمان شدن شاه وجود دارد بنا بر این تا در کشور اقامت دارد باید قرارداد را امضا کند. از سویی دولت ایران
توصیه کرد انگلستان با نمایندگان اعزامی ایران برای شرکت در کنفرانس صلح پاریس به تفاهم برسد، اما بخشی از تقاضاهای هیئت از نظر اجرایی غیر ممکن بود. هیئت ایرانی خواسته بود اولاً متفقین استقلال و تمامیت ارضی کشورشان را تضمین کند که این تقاضا بسیار معقول بود. ثانیاً زیانهای ناشی از جنگ از سوی عثمانی و روسیه ترمیم گردد، ثالثاً انگلستان با تجدید نظر در تعرفههای گمرکی موافقت نماید و رابعاً سرزمینهای از دست رفته ایران در جنگهای ایران و روس باز پس گرفته شوند. انگلستان در مورد موارد دوم و سوم حرفی نداشت، اما در مورد بند اول به شدت با دعوت دیگران به تضمین استقلال ایران مخالفت کرد. در مورد بند چهارم هم ابراز تمایلی به اظهار نظر به عمل نیامد، انگلستان میترسید با اعلام نظر خود در این زمینه راه را برای ورود ایران به کنفرانس صلح هموار سازد(1)در واقع شواهدی به دست آمده بود که نشان میداد نظرات دولت انگلیس که به دولت ایران ارائه میشود، به نحوی به اطلاع هیئت ایرانی در کنفرانس صلح رسانیده میشود حال آنکه شخص وثوق مخالف این هیئت بود؛ به واقع وزرایی از درون کابینه اطلاعات لازم را در اختیار هیئت مزبور قرار میدادند؛ نیز گروهی در سفارت بریتانیا در مخالفت با سیاست رسمی دولت متبوع خود و همسو با حکومت هند انگلیس بر تنشها دامن میزدند.
درست در این شرایط بود که احمد شاه برای خروج از ایران از کرزن «اجازه» میگرفت و وزیر امور خارجة بریتانیا هم تعمداً در دادن پاسخ تعلل میورزید(2)اما کاکس گزارش داد شاه با منویات انگلیسیها به شدت موافقت میکند و لازم است تا نوعی حسننیت به او نشان داده شود، در اینجا کرزن تصمیم گرفت از مخالفت با سفر شاه به اروپا دست بردارد مشروط به اینکه قول دهد از تماس با کسانی که او عنصر نامطلوب مینامید خودداری ورزد. نیز شاه باید قول دهد تا وقتی مذاکرات صلح در پاریس جریان دارد به آن شهر نرود. از او خواستند قبل از ترک کشور به رئیسالوزرا اختیار تام دهد تا قرارداد را امضا کند، از این بالاتر احمد شاه باید قول میداد تا قبل از رسیدن به توافقی قابل قبول در مورد قرارداد، کشور را ترک نکند(3)بدیهی است شاه به زشتترین وجهی با این تقاضاهای تحقیر آمیز موافقت کرد.
در آوریل سال 1919 خبر رسید دولت ایران با انعقاد قرارداد موافق است و گفته است وقتی قرارداد به امضا رسید به مشاورالممالک انصاری وزیر امور خارجه و رئیس هیئت اعزامی ایران به کنفرانس صلح پاریس، اطلاع داده خواهد شد که مأموریت او خاتمه یافته است و به این شکل او را در برابر عمل انجام شده قرار خواهند داد. دیری نپائید که قراردادی که مشهور به قرارداد وثوقالدوله یا قرارداد 1919 شد به امضای وزیر مختار بریتانیا و دولت ایران رسید. طبق ماده یکم این قرارداد دولت انگلستان، تعهدات سابق خود را در مورد احترام به استقلال و تمامیت ارضی ایران تکرار کرد. طبق ماده دوم دولت انگلستان به خرج ایران مستشار به کشور
اعزام میکرد، طبق بند سوّم دولت ایران به خرج خود صاحبمنصبان و ذخایر و مهمات انگلستان را برای تشکیل ارتش متحدالشکل مورد استفاده قرار میداد. باید کمیسیونی از دو طرف تشکیل میشد تا تعداد این صاحبمنصبان و ذخایر و مهمات مورد نیاز را اعلام میداشت. طبق بند چهارم دولت انگلستان قرضة لازم برای اصلاحات لازم در بندهای دوم و سوم را در اختیار دولت ایران قرار میداد. بابت بازپرداخت این قرضه باید تضمین های لازم از محل عایدات گمرکهای کشور و یا عایدات دیگری که در اختیار دولت ایران است داده میشد. واضح است منظور از عایداتی که در اختیار دولت ایران است، نفت نبود؛ زیرا اساساً تصمیمگیری در مورد نفت با طرف ایرانی نبود و انگلیسیها به میل خود هرگونه میخواستند در آن دخل و تصرف میکردند. تا زمانی که مذاکره در این زمینه ادامه داشت، دولت انگلیس برای انجام اصلاحات مذکور، وجوهی به طور مساعده در اختیار ایران میگذاشت.
طبق مادة پنجم دولتین انگلیس و ایران در مورد راهاندازی خطوط آهن موافقت کردند. انگلیسیها این موضوع را برای توسعه تجارت و جلوگیری از قحطی در کشور عنوان مینمودند. ماده ششم به این موضوع اشاره میکرد که دولت بریتانیا به طور اصولی و تا آنجایی که به او مربوط است، پیمانهای موجود بین دو کشور را مورد تجدید نظر قرار دهد و آنان را با مقتضیات زمان حال بررسی نماید. این تجدید نظر باید در کوتاه ترین مدتی که هر دو دولت روی آن توافق میکردند انجام میشد. بر اساس ماده هفتم دولتین باید کمیتهای را برای تعیین تعرفه جدید گمرکی معین میکردند، ماده هشتم مقرر میداشت که بریتانیا حمایت کامل خود را از دولت ایران برای عضویت در جامعه ملل به کار بندد(1)غیر از این پیشنویس، دولت ایران قرارداد محرمانهای را با بریتانیا امضا کرد. طبق این قرارداد طرفین موافقت کردند هیچ گونه دعوائی را علیه هم در مورد خسارات ناشی از جنگ مطرح نکنند. در برابر، دولت بریتانیا متعهد شد از دعاوی ایران برای دریافت خسارات مادی ناشی از جنگ در نتیجه عملیات دول متخاصم حمایت کند. به عبارتی انگلیس خود چیزی بابت خسارت نمیپرداخت ولی از ادعای خسارت ایران و بازپرداخت آن توسط روسیه و عثمانی، یعنی دو کشوری که دیگر عملاً دولتهای سابق آنها وجود نداشت؛ پشتیبانی میکرد! دولت ایران تقاضا داشت نسبت به تصحیح خطوط مرزی کشور در مناطقی خاص، اقدامات مقتضی صورت گیرد. بریتانیا قول داد تقاضاهای ایران را در این زمینه دریافت کند و آنها را مورد بررسی قرار دهد، بدیهی است در این زمینه هم هیچ قول قطعی داده نشد، زیرا تعیین خطوط دقیق مرزی به زیان انگلستان بود؛ به ویژه در مناطق شرقی کشور. نیز مقرر گردید بریتانیا در هر مورد ویژه بر اساس عدالت و مقتضیات، دولت ایران را در رسیدن به اهدافش یاری کند(2)
بدون تردید بدترین مواد قرارداد همین دو بند بودند: اولاً این بریتانیا بود که جنگی
ناخواسته را همراه با روسیه به ایران تحمیل نمود، روسیه با انقلاب اکتبر از مداخله در امور ایران برکنار شد و زمام امور کشور به دست انگلستان افتاد. عدم طرح دعاوی ایران در مورد خسارات ناشی از جنگ یک خیانت ملّی به حساب میآمد که در برابر آن عملاً هیچ چیزی جز وعده و وعید توخالی انگلستان نصیبش نمیشد. جنگ فقط باعث اشغال کشور نشد، بلکه به دنبال آن غارت منابع اقتصادی کشور، اراضی کشاورزی و گرسنگی را به ارمغان آورد که میلیونها انسان را به دیار عدم رهسپار کرد. به عبارت بهتر رسیدگی به مسئله خسارات ایران در جنگ میتوانست باعث طرح بحث جنایات جنگی انگلستان و دول اشغالگر دیگر شود. دیگر اینکه مسئله خطوط مرزی ایران باید به نحوی از انحا حل میشد تا کانونهای بحران خیز کشور از بین برود. اما در این مورد هم زمام امور در ازای وعدهای به انگلیسیها سپرده شد بدون اینکه تضمین عملی برای حل بلند مدت آن اتخاذ شود. اساساً بریتانیا اجازه نمیداد به این موضوع مهم و استراتژیک رسیدگی شود، زیرا این انگلیسیها بودند که خطوط مرزی را تعیین نموده و همیشه هم کانون بحرانی را در مرزهای کشور افروخته نگه میداشتند. موضوع مهم این بود که تدابیر یادشده همه در شرایطی گرفته شد که نمایندگان مردم بر آن نظارتی نداشتند؛ یعنی مجلس وجود نداشت. بنابراین از نظر حقوقی هم این قولوقرارها فاقد ارزش بودند. تلاش برای جلوگیری از تشکیل مجلس که خیانتی عظیم به شمار میآمد در کارنامه گروه افراطی این دوره ثبت است، آنان هرگز نگذاشتند آرامش در کشور برقرار شود و اوضاع به روال عادی برگردد، تبعات چنین اعمال خیانت باری اینک خود را نشان میداد.
کافی است توجه کنیم که در طول حدود پنج سال از 1914 تا 1919 شانزده کابینه در ایران ظهور کردند و هر کدام بعد از مدتی ساقط شدند. ظهور و سقوط پی در پی کابینهها عمدتاً ناشی از بحرانسازی طیف افراطی سیاستمداران این زمان بود که یک سر آن را وزرا و نمایندگان بیکفایت و سوی دیگر آن را جوخه های ترور تشکیل میدادند. نکته این است که کاکس برای حل بحران و برای اینکه خود را مدافع منافع ایران نشان دهد، تدبیری بیاساس اندیشید. او پیشنهاد کرد بخشی از سرزمینهای قفقاز یا آسیای میانه و یا نواحی مرزی ایران و عثمانی به ایران داده شود. وی بر این باور بود که الحاق این سرزمینها به ایران در عین اینکه منافاتی با مسئله حق تعیین سرنوشت ندارد، میتواند بخشی از خساراتی را که روسیه و عثمانی به ایران وارد کرده بودند جبران نماید(1)بدیهی است آنان به این سوال پاسخ ندادند که اگر قرار است دعاوی کهنه مطرح گردد چرا نباید از افغانستان شروع کرد، چرا نباید حق حاکمیت مجدد ایران را بر هرات مورد بحث قرار داد و چرا نباید از انگلستان خواست دست از تحریکات خود در بحرین بردارد؟ انگلیسیها اینگونه وانمود میکردند که خسارات جنگ فقط ناشی از عملیات روس و عثمانی در ایران بوده است، آنان هرگز به مداخلات
1) Ibid.
نامشروع خود اشارهای نکردند، آنان نگفتند که بخش عظیمی از قتل و غارت مردم به دلیل مداخلات بریتانیا در امور داخلی کشور بوده است، گرسنگی و مرگ و میر یکی از مهمترین آفات دخالت قدرتهای بزرگ و از جمله انگلستان در مقدرات امور ایران بود. به عبارت بهتر آنان در لفافهای عوامفریبانه همه چیز را به مداخلات روس و عثمانی تقلیل دادند و نگفتند که انگلیس در مداخلات روسها تا چه اندازه ذی مدخل بوده است، مگر روسیه کلیّة عملیات خود را در ایران بعد از مشروطه با انگلستان هماهنگ نمیکرد و مگر قراردادهای اسارت بار 1907 و 1915 بدون مشارکت انگلیس انجام شده بود؟ مگر خود ادوارد گری نگفته بود حمله روسها به ایران در واپسین روزهای عمر مجلس دوم با هماهنگی بریتانیا صورت گرفته است و مگر تشکیل پلیس جنوب و حمایت بدون چون و چرای انگلستان از افرادی مثل خزعل، مصداق مداخله در امور داخلی کشورهای دیگر نبود؟ به هر حال کسی نبود این سؤالات را مطرح سازد و اگر هم بود به نحوی از انحا به جای دیگری از کانونهای قدرت بریتانیا وصل بود.
کرزن به طور اصولی با قراردادی که کاکس با دولت ایران بسته بود، مخالفت نکرد، اما طبق ماده دوم قرارداد دولت بریتانیا هر تعداد مستشار که لازم میدانست میتوانست به ایران بفرستد. کرزن در درجه نخست خواست تعداد مستشاران مشخص شود و دوم اینکه تذکر داده شود این مستشاران به ویژه مستشاران مالی در خدمت دولت بریتانیا خواهند بود و نه دولت ایران. کرزن نوشت با پرداخت پول به دولت ایران مخالف نیست، اما باید این پول جزیی از طرح اصلی قرارداد باشد. از این بالاتر کرزن به فکر حفظ منافع کشور خود بود، به همین دلیل نمیخواست خود را درگیر موضوعاتی مثل تعهد به حمایت از دودمان قاجار کند. لازم به یادآوری است که احمد شاه در ازای موافقت با قرارداد 1919 از انگلستان خواست ادامه سلطنت دودمان قاجار را بر ایران تضمین کند، یعنی شاه ایران به جای تأکید بر مردم ایران به منظور دوام سلطنت دودمان خود، به قدرتی خارجی روی آورد. طنز تاریخ این بود که در دوره فتحعلیشاه و به هنگام عقد عهدنامه ترکمانچای، اجداد احمد شاه همین تقاضا را از روسیه کرده بودند. بحث حمایت روسها از سلطنت قاجار در نسل عباس میرزا یکی از مواد عهدنامة ترکمانچای بود؛ اینک احمد شاه میخواست با انعقاد قراردادی دیگر این بار از انگلیس ضمانت دوام سلطنت خود و خاندانش را مطالبه نماید.
کرزن این سیاستمدار زیرک، میدانست قرار و مدارهای محرمانه در ایران، یا زود علنی میشوند و یا اینکه به هر حال با مخالفت روبرو میشوند. باید توجه داشت اصل قرارداد 1919 اعتبار قانونی نداشت، زیرا در غیاب مجلس منعقد شده بود. کرزن صریحاً خاطرنشان ساخت دولت انگلیس خود را متعهد به حفظ همیشگی دودمان قاجار نمیداند و یا با پرداخت مادامالعمر پول به شاه موافق نیست. نیز اگر قرار است پانصد هزار تومان مبلغ پیشنهادی، طرف ایرانی پرداخت شود، باید آن را پیشپرداخت وام مورد نظر محسوب کرد(1)کاکس هوشمندانه پاسخ داد بهتر است این پانصد هزار تومان جزو وام به حساب نیاید زیرا جزو محاسبات دولتی
1) Curzon to Cox, London, April 17/1919, Ibid.
منظور خواهد شد و طرفهایی که پول دریافت کردهاند دچار درد سر خواهند گردید(1)وی پیشنهاد کرد مثلاً از شرکت نفت انگلیس و ایران خواسته شود مبلغی پول برای اجرای این قرارداد در اختیار دولت ایران قرار دهد، کرزن با این پیشنهاد مخالفت کرد زیرا نمیخواست شرکت مزبور را درگیر این موضوع کند، مهمتر اینکه لانسلوت اولیفانت(2)تذکر داد بعید است خزانهداری با پرداخت این پول موافقت نماید(3)
وزارت خارجه توضیح داد پرداخت پانصد هزار تومان به ایران دردسر ایجاد خواهد کرد، زیرا اگر قرار باشد طبق قرارداد، وزارت مالیه ایران تجدید سازمان یابد، آنگاه کسانی که بعد خواهند آمد میپرسند این پانصد هزار تومان کجا رفته است و کل نقشه نقش بر آب خواهد شد(4)کاکس با این نظر موافق نبود و پیشنهاد کرد مبلغ یادشده به عنوان مساعده به دولت ایران پرداخت گردد. بالاخره هم بخشی از این پول را برای ساکت کردن مخالفان در اختیار دولت وثوق قرار دادند. اما انگلیسیها بعد از امضای قرارداد و بعد از اینکه این قرارداد ناکام ماند، اینگونه تبلیغ کردند که گروه سه نفره مبالغی رشوه دریافت داشتهاند تا آن را امضا کنند؛ اما واقعیت چیز دیگری است. سخن در این نیست که گروه مزبور پولی دریافت نکرد، سخن این است که این پول به واقع بخشی از قسط اول وامی بود که باید به ایران داده میشد. انگلیسیها بعد از اینکه قرارداد به هم خورد، برای بدنام ساختن طرف ایرانی خود به این پول اطلاق رشوه کردند، هیچ کس هم نتوانست اثبات کند شخص وثوق برای انعقاد این قرارداد رشوهای ستانده است. دیگر اینکه سخن طرف ایرانی این بود که گروهی با انگیزههای شخصی نام عملیات خود را اقدامات میهنپرستانه گذاشتهاند. بسیاری از اینان به واقع در صدد به دست آوردن پول هستند. دولت ایران مطلع است که به محض آفتابی شدن قرارداد، این گروه ساکت نخواهند نشست و سر و صدا خواهند کرد، برای ساکتتر کردن آنان دو راهحل وجود دارد: سرکوب و تطمیع. از نظر دولت ایران بهتر است بریتانیا پولی در اختیار دولت ایران قرار دهد تا این مخالفین را از بی دردسرترین راه ساکت کند؛ بدون تردید پولی که در ابتدا انگلیسیها به دولت ایران دادند به این منظور پرداخت کرده بودند.
وثوق الدوله اقدام خود در عقد قرارداد 1919 را نه تنها خیانت نمیدانست بلکه آن را خدمتی به کشور عنوان میکرد. او میگفت یگانه هدفش حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران بوده است. وثوق سالها بعد گفت از سال 1295 یعنی دومین سال جنگ جهانی اول، به این نتیجه رسیده بود کشور ورشکسته است و راه نجاتی جز همکاری نزدیک با بریتانیا وجود ندارد. او میگفت درآمدهای کشور صرف پرداخت بدهیهای شاهان قاجار میشد، منبع درآمدی جز عواید حاصل از گمرکها وجود نداشت و او باید به نحوی از انحا مشکل خزانه تهی را حل و فصل میکرد. در آن سال او رئیسالوزرای کشور بود. بار دوم که به سال 1297 رئیسالوزرا شد، وضعیت آینده جنگ معلوم بود؛ معلوم بود انگلستان کشور پیروز میدان است و باید به نحوی از انحا با آن کنار میآمد.(5)نکته دیگر اینکه برخلاف مشهورات، قرارداد 1919 هرگز مخفی نبود، این قرارداد درست قبل، حین و بعد از انعقاد برای دستاندرکاران کشور شناخته شده بود، بنابر این اینگونه نبود که طرحی مخفی تهیه شده باشد و بعد از لو رفتن آن نقشهها همه نقش بر آب شده باشد. واکنشها علیه قرارداد چه در ایران و چه خارج کشور، آن هم چندروزی بعد از انعقاد قرارداد، خود بهترین گواه بر این است که چیزی برای مخفی نگاه داشتن وجود نداشته است.
معمولاً تصور میشود مخالفت با قرارداد وثوقالدوله از ایران شکل گرفت، واقعیت امر خلاف این است؛ نخستین زمزمههای مخالفت با قرارداد از خود انگلستان شروع شد و دامنة آن به ایران و امریکا و فرانسه هم کشیده شد. هر کس به دلیل خاص خود با این قرارداد مخالف بود، امریکاییها از بسط تسلط انحصاری بریتانیا بر اقتصاد ایران شکوه داشتند، فرانسویها هم منافع اقتصادی خود را مد نظر قرار میدادند، اما مهمترین مخالف قرارداد 1919 در انگستان نایب السلطنه هندوستان لرد چلمسفورد بود.
لرد چلمسفورد کیست؟ ویسکونت چلمسفورد در دوازدهم اوت 1868 در لندن به دنیا آمد. او فرزند بزرگ فردریک اگوست تسیگر دومین لرد چلسمفورد بود و غیر از او چهار فرزند دیگر هم داشت. مادر او آدریا فینی(1)نام داشت که دختر بزرگ سرلشکر جان هیث(2)یکی از افسران ارتش بریتانیا در بمبئی بود. فردریک جان تحصیلات خود را در آکسفورد به پایان رسانید، به سال 1914 بعد از اینکه یک دوره مشاغل مختلف را تصدی نموده و مدتی هم در استرالیا به کار اشتغال داشت، به هندوستان رفت. دو سال بعد یعنی در سال 1916 نایبالسلطنه هند شد، در این زمان او فقط چهل و هفت سال داشت. بعد از پنج سال نیابت سلطنت امپراتوری بریتانیا در هندوستان، به سال 1921 به لندن بازگشت و در دانشگاه به تدریس پرداخت. سه سال بعد، هنگامی که رمزی مکدونالد رهبر حزب کارگر برای مدتی کوتاه سمت نخستوزیری را به دست گرفته بود، لرد اول دریاداری شد. چلمسفورد پنج سال بعد یعنی به سال 1929 بار دیگر به مشاغل دانشگاهی خود بازگشت. در همه منابع انگلیسی ذکر شده که
چلمسفورد درست نقطه مقابل لرد کرزن بود(1)
چلمسفورد نایب السلطنه هندوستان با مونتاگ وزیر امور هندوستان همسو بود. آنها به سال 1918 در باره وضعیت هند گزارشی تهیه کرده بودند که به گزارش مونتاگ - چلمسفورد شهره شد. طبق این گزارش بریتانیا باید اصلاحاتی را در قانون اساسی هندوستان صورت میداد. هدف این اصلاحات اعطای خودمختاری به مردم هندوستان بود که هدف اصلی سیاست این دو تن به شمار میآمد. آنان توصیه های خود را در قانون اساسی که بریتانیاییها برای هندیها تدوین کرده بودند گنجانیدند و به این شکل زمینه را برای انتخاب اکثریت پارلمانی در کلیه مجالس قانونگذاری هند فراهم ساختند. با این وصف مالیه و پلیس هند همچنان در اختیار بریتانیا قرار میگرفت.
به هر حال چلمسفورد بر این باور بود که کاکس در زمینه سازی انعقاد این قرارداد بیش از اندازه تندروی کرده است و حامیان اصلی قرارداد یعنی وثوق الدوله رئیس الوزرا، نصرتالدوله فیروز و اکبر میرزا صارم الدوله با این طرح بیش از اندازه لازم وابسته به انگلستان شناخته شدهاند؛ او یاد آوری کرد که این تیم سه نفره از اعتماد مردمی بیبهرهاند(2)با اینکه گفته میشد فیروز بابت قرارداد از انگلیسیها رشوه ستانده است، اما کاکس در نامهای به کرزن خاطر نشان ساخت، گرچه میتوان به وی اعتماد کرد، اما به واسطه سلیقه شخصی و «تمایل شدیدش» به فرانسویها پیش از اینکه وی به فرانسه رود، چند روزی در لندن نگاهش دارند تا تحت تأثیر تحریکات فرانسویها واقع نشود(3)
از آن سوی قرارداد 1919 برای دولت دمکرات ویلسون تبعات ناگواری به دنبال داشت. او تلاش میکرد تا اکثریت سنای امریکا را که از جمهوریخواهان تشکیل شده بود، وادارد تا امریکا به جامعه ملل ملحق شود؛ اما درست در چنین لحظاتی انگلستان با قرارداد 1919 نشان داد میخواهد بر ایران تسلط یابد. جمهوریخواهان این قرارداد را نمونهای گویا از عوامفریبی انگلستان و فرانسه دانستند. سناتورهای امریکایی در سخنرانیهای خود این قرارداد را به مثابه تحتالحمایگی ایران تلقی کردند و سخنان آتشینی علیه این مناسبات به زبان آوردند(4)سناتور ایالت ماساچوست هنری کابوت لاج(5)که رهبری فراکسیون ضد جامعه ملل را بر عهده داشت، کاری کرد تا این قرارداد در اسناد کنگره چاپ شود و نمایندگان کنگره این سند «خیانت بریتانیا» را بررسی نمایند. سناتور ایالت آیداهو، ویلیام برا (6)گفت قرارداد 1919 نشان میدهد که انگلستان، ایران را ضمیمه خود کرده است و اگر امریکا به جامعه ملل بپیوندد، باید روزی که
1) The Dictionary of National Biography, 1931-1940, (Oxford University Press, 1949), pp. 851-855.
2) Viceroy’s Dispatch, Delhi, January 28/1919, FO. No. 371/3860.
3) Cox to Curzon, Tehran, August 28/1919, FO. No. 371/3863.
4) Abraham Yesselson: United States-Persian Diplomatic Relations 1883-1921, (USA, 1956), p.158.
5) Henry Cabot Lodge.
6) William E. Borah.
ایران درصدد به دست آوردن آزادی خود از انگلیس بر میآید، علیه ایران وارد جنگ شود(1)
در حالیکه کاکس و کرزن سرگرم رد و بدل کردن نامهها و تلگرافهای محرمانه بودند، حکومت هند از اینکه نظرات مقامات آن حکومت، مورد توجه قرار نگرفته ابراز تأسف کرد. به واقع نخستین حملات علیه قرارداد از سوی حکومت هند انگلیس و مقامات آن کشور روی داد. طرفهای ایرانی امضا کننده قرارداد گفته بودند انگلستان باید تضمین دهد اگر قرارداد با مخالفت عمومی مواجه گردید و اجرا نشد، به آنان پناهندگی سیاسی اعطا شود. مقامات حکومت هند، وزارت خزانهداری، ستاد کل ارتش انگلستان، نایبالسلطنه و در یک کلام مخالفین حقیقی و حقوقی قرارداد تضمین خواستن مقامات ایران در صورت ناکام ماندن قرارداد را دلیلی بر سست بودن بنیان آن دانستند، آنها میگفتند نباید به این گروه امید بست. از سویی حکومت هند نگران این موضوع بود که طرح کاکس مانع از عقبنشینی به موقع نیروهای بریتانیایی مقیم ایران شود. نیروهایی که بودجه هنگفتی بر اقتصاد بعد از جنگ بریتانیا تحمیل میکردند. لرد چلمسفورد نایبالسلطنه هند توضیح داد اگر این طرح اجرا شود احتمال استفاده از نیروهای مستقر در هند برای بسط تسلط انگلستان بر ایران و تضمین اجرای قرارداد، افزایش مییابد، اما اولاً احساسات ضد انگلیسی در بین مسلمانان هند و مصر رو به افزایش است، ثانیاً وضع افغانستان بی ثبات شده است؛ به همین دلیل زمان حاضر زمانی بس خطرناک برای تجربه چنین امر خطیری است(2)نکتة جالب این است که درگیری لفظی بر سر مسئله ایران و قرارداد 1919، همه و همه از سوی کسانی بود که یا اینک در هند مسئولیت داشتند، مثل چلمسفورد و مونتاگ؛ و یا پیشتر در این حکومت برای کشور خود خدمت کرده بودند، مثل کاکس و کرزن.
خزانهداری در مه آن سال پذیرفت حداکثر همان کمک هزینهای را که دولت انگلیس به ایران میپرداخت تا مدت کوتاه دیگری ادامه دهد. کرزن توانسته بود به هر نحو شده موافقت مونتاگ را هم به دست آورد، اما آیا موفق میشد خزانهداری را هم متقاعد سازد تا بدون قید و شرط از قرارداد دفاع کند؟ در کنفرانس بین وزارتی(3)که کرزن به جای کمیتة شرق تأسیس کرده بود، بحثی مفصل راجع به ایران درگرفت. کرزن در این کنفرانس گفت ایران در موقعیتی استثنایی واقع شده و بعد از جنگ در موقعیتی مهمتر قرار گرفته است. از نظر او در خاورمیانة بعد از جنگ، ایران بین هند و بینالنهرین واقع شده بود که هر دو زیر سیطرة بریتانیا قرار داشتند. با این توضیح او خاطرنشان کرد لازم است در ایران ثبات و آرامش برقرار گردد. تا زمانی که کنفرانس صلح پاریس متوجه مسئله ایران نشده است باید موضوع را در راستای منافع بریتانیا حلوفصل نمود و توصیه کرد با این مسئله تنگنظرانه و کوتهبینانه برخورد نشود(4)
اینک مونتاگ ظاهراً با کرزن روی موافقت نشان میداد، اما حکومت هند همچنان سرسختی نشان میداد و میگفت نباید نیمی از هزینههای دولت ایران را انگلستان بپردازد. کرزن توانسته بود با جلب رضایت مونتاگ به واقع موقعیت حکومت هند را تضعیف کند، لیکن موضوعی دیگر اذهان را به خود مشغول میداشت: ایران چه تضمینی میتوانست در قبال وام دریافتی برای بازپرداخت آن بدهد؟
گروه سه نفره، ضمانت اجرایی بازپرداخت وام را گمرکهای سیستان، کرمانشاه و آذربایجان قرار داد، اما هنوز امیدوار بودند بتوانند مساعدهای دریافت نمایند. وقتی این تضمین داده شد، وزارت خزانهداری پذیرفت یک وام دو میلیون پوندی در اختیار دولت ایران قرار دهد و ضمانت بازپرداخت آن عواید گمرکهای فوق باشد. اما یک شرط به این مسئله اضافه شد، باید حکومت هند نیمی از این مبلغ را پرداخت میکرد. بالاخره چلسمفورد هم ناچار شد با این قرارداد هر چند به صورت ظاهری موافقت کند. او هشدار داد امیدوار است مسئولیت دولت بریتانیا با توجه به عدم اطمینانی که نسبت به اجرای قرارداد وجود دارد، از این بیشتر نشود(1)
ماه ژوئن به مذاکرات مالی گذشت، مقرر شد به وام پرداختی هفت در صد سالیانه بهره تعلق گیرد، بازپرداخت وام در یک مدت بیست ساله انجام شود و در نهایت اینکه ایران بازپرداخت وام را با اتکا به مساعدههای بریتانیا انجام خواهد داد. در ماه ژوئیه قرارداد آماده امضا بود. کرزن به کاکس اجازه داد قرارداد را امضا کند، به شاه بگوید تا زمانی که طبق مفاد قرارداد و در تطابق با سیاست بریتانیا گام برمیدارد از حمایت این کشور بهرهمند خواهد بود و مهمتر اینکه بریتانیا در صورت لزوم به گروه سه نفری پناهندگی اعطا خواهد کرد(2)این همان موضوعی بود که باعث میشد حکومت هند و دوایر مرتبط با آن نسبت به امکان اجرای قرارداد تردید کنند. آنان پیشتر گفته بودند اگر وزرای مربوطه آنقدر از اجرای قرارداد وحشت دارند که بیم تبعید خود را میدهند، پس هیچ ضمانت اجرایی نسبت به اعمال آن وجود ندارد(3)
کرزن پذیرفت برای اجرای قرارداد مبلغی بابت پیشپرداخت بدهد، اما گفت فقط حاضر است مبلغ پنجاه هزار تومان معادل بیست هزار پوند پرداخت کند. گروه سه نفره استدلال کردند این مبلغ بیشتر برای اجرای قرارداد مضر است تا نافع، زیرا کسانی را که مایل به دریافت پول برای سکوت هستند ارضا نمیکند و تولید اشکال خواهد نمود. اینان میگفتند بهتر است دولت بریتانیا چیزی نپردازد تا اینکه مبلغی ناچیز پیشنهاد کند، زیرا در غیر آن صورت نمیتوان به دستاویز نکات مثبت قرارداد، به گونهای دریافت مبلغ ناچیزی پول را توجیه کرد. اگر انگلیسیها میخواهند بدون دردسر این قرارداد تصویب شود باید مبلغ
زیادتری پرداخت کنند. کاکس به کرزن اصرار کرد مبلغ مورد تقاضای گروه سه نفره را بپردازند، اما کرزن گفت پولی را که طرفهای ایرانی میخواهند معادل دویست هزار پوند است، یعنی ده در صد مبلغ قرارداد؛ این نه تنها زیاده خواهی است بلکه فساد است. او نوشت هر کاری میکند این مطلب به مغز کاکس فرو نمیرود.(1)اما بالاخره ناچار شدند مبلغ یکصد و سی و یکهزار پوند پرداخت کنند. بیست و هفتم جولای کاکس قرارداد را با ضمائم آن برای وزارت خارجه ارسال کرد، بعد از انجام تغییرات جزیی روز چهارم آگست آن سال اداره امور هند هم قرارداد را تصویب کرد، سپس خزانهداری هم قرارداد را به تصویب رساند. روز نهم آگست قرارداد به امضا رسید، کرزن از این بابت مست غرور بود و سر از پا نمیشناخت. اما کرزن به یک موضوع توجه نکرده بود: طبق قانون اساسی باید قرارداد به تصویب مجلس میرسید، برای انعقاد مجلس هم زمان طولانی نیاز بود. از سویی مخالفین وثوق نمیگذاشتند مجلس تشکیل شود و به هر نحو ممکن در راه انعقاد آن سنگ اندازی میکردند. با این وصف مخالفین او این توانایی را داشتند که در این مدت که البته اندک هم نبود؛ نیروهای خود را سازمان دهند و علیه آن وارد میدان شوند.
مخالفین وثوق یا با او مسئله شخصی داشتند، یا منتظر دریافت پول بودند و یا اینکه هسمو با حکومت هند انگلیس اجرای قرارداد را برنمیتابیدند. اینان اغلب مخالفین قرارداد را تشکیل میدادند، اما عدهای از رجال خوشنام هم بودند که از موضع حمیت ملّی و دینی با قرارداد به مخالفت برخاستند و عجب اینکه این افراد همیشه مورد بغض و عداوت همان گروه افراطی قرار داشتند، نمونه بارز این افراد سید حسن مدرس بود. در سطح بینالمللی هم امریکا و فرانسه وارد میدان شدند و این قرارداد را سند اسارت و استعمار ملّت ایران دانستند؛ هر چند در پشت این الفاظ رقابتهای امپریالیستی نهفته بود، زیرا امریکاییها بلافاصله خاطرنشان کردند بریتانیا با این قرارداد، کلیه منابع نفتی ایران را به روی امریکاییان بسته است.
لرد ادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان یکی از مخالفین پا بر جای قرارداد بود. او برای تحکیم نفوذ انگلستان در ایران طرح دیگری در ذهن داشت، میگفت انگلستان نباید به این شیوه خود را درگیر مسائل ایران کند بلکه باید به دعوت خود ایرانیان زمام امور کشور را به دست گیرد. او نظریة دیگری هم طرح کرد: باید منتظر ماند تا کنفرانس صلح ورسای قیمومیت بر ایران را به انگلستان واگذار کند. کرزن تردید داشت که کنفرانس صلح به این معادله تن در دهد. اختلاف دیگر این بود که مونتاگ معتقد بود «مسئله ایران» باید به حکومت هند بریتانیا محول شود. مسئله روشن بود: مونتاگ به عنوان وزیر امور هندوستان با وزیر خارجه در آویخت تا حوزه اقتدار وزارت تحت مسئولیت خود را بسط و گسترش دهد. البته مقداری اختلافات شخصی بین دو رجل سیاسی هم در بین بود؛ اختلافی که به طور سنتی بین دستگاه رسمی دیپلماسی بریتانیا یعنی وزارت امور خارجه انگلستان و وزارت امور هندوستان وجود
1) Minute by Corzon, London, July 17/1919, FO. 371/3861.
داشت.
علت اصلی مخالفتهای خود بریتانیاییها با قرارداد 1919 چه بود؟ در این زمینه هارولد نیکولسون و سر رونالد شی زندگینامه نویسان رسمی لرد کرزن دیدگاههای مشابهی ابراز کردهاند که ماهیت مخالفتها را نشان میدهد. اینان صریحاً نوشتهاند که قرارداد غیر از وام دو میلیون پوندی، هزینههای دیگری هم بر دولت انگلستان تحمیل میکرد. به روایت آنها بریتانیا اگر میخواست با سرمایه خود، ایران را در مدار منافع خویش نگهدارد، باید سالی سی میلیون پوند خرج میکرد. این هزینه مشتمل بود بر نگهداری نیروهای نظامی در شمال و جنوب ایران، کمکهای نقدی و غیر نقدی و نیز هزینههای گوناگون دیگر. حکومت هند انگلیس بیم داشت این هزینهها یا بخشی از آن به گردن او بیفتد. طلیعة قرارداد هم همین را نشان میداد، زیرا مقرر شده بود پنجاه درصد وام مورد نظر را این حکومت تقبل نماید. بدیهی است چلمسفورد با این موضوع هم مخالفت داشت، چه رسد به اینکه هزینههای دیگری را به گردن گیرد. در خود انگلستان هم این طرح بازتاب نامطلوبی داشت. وزارت خزانهداری از نرخ بیکاری در انگلستان مقارن با سال کودتا، سخن به میان میآورد و اینکه تعداد بیکاران به دو میلیون تن رسیده است. کابینه جنگی لوید جرج حتی نتوانسته بود بخشی از تعهدات داخلی خود را در برابر شهروندان انگلیسی انجام دهد. در این زمان کارشناسان اقتصادی و مخالفین سیاستهای کرزن در ایران پیشبینی میکردند دولت بریتانیا برای جبران عقبماندگی خود در اجرای طرحهای اقتصادی باید سالانه دهها میلیون پوند صرفهجویی کند. حتی پیشنهاد میشد وزارتخانههای متصدی مسائل نظامی در یک وزارتخانه ادغام شوند تا به این شکل حداقل چهار و نیم میلیون پوند در سال صرفهجویی اقتصادی شود. میگفتند عراق که اینک زیر سیطرة تمام عیار بریتانیا قرار داشت، سالانه حدود سی و پنج میلیون پوند هزینه به دولت انگلیس تحمیل میکند، در این شرایط چگونه میتوان تعهداتی مثل قرارداد 1919 را انجام داد؟ سناریوی بریتانیاییهای مخالف قرارداد این بود که هم در ایران و هم در عراق دو دولت دستنشانده استقرار یابند تا بدون تحمیل کوچکترین هزینه نظامی و پرسنلی بر دولت بریتانیا در مدار این کشور قرار گیرند، به این شکل بود که ابتدا دولت دستنشانده عراق را به پادشاهی ملک فیصل از فرزندان شریف مکه مستقر کردند و آنگاه نوبت به ایران رسید که با کودتای سوّم اسفند زمینههای این حکومت را فراهم آوردند و بالاخره رضا خان را به اریکة سلطنت برکشیدند. این نکتهای است که به صراحت در برخی کتابهای خاطرات آمده است. به طور مثال حسن اعظامقدسی صریحاً نوشته است حکومت هند و نایبالسلطنه آن، خواسته است در ایران حکومتی روی کار آید که اولاً نظم و ثبات را برقرار سازد، در معاهدة نفت تجدید نظر کند، تمرکز قوای نظامی و سیاسی را انجام دهد، نفوذ روحانیان را در جامعه ضعیف نماید و کار را به دست «مردان جوان فرومایة بیایمان و تعصب» بسپارد(1)
1) حسن اعظامقدسی: خاطرات من، ج2، (تهران، ابوریحان، 1349)، ص15.
در آن زمان کرزن خواستار حفظ دائم نفوذ بریتانیا بر ایران بود و این سیاست بعد از جنگ او را رقم میزد. وزارت جنگ هم خواستار این بود که ایران به شدیدترین نحو ممکن کنترل شود، در این بین تفاوتی ظریف بین سیاستهای لرد مونتاگ و کرزن بروز کرد. او هم با تسلط بی چون و چرای بریتانیا بر ایران موافق بود، اما رویکرد کرزن را مثبت ارزیابی نمیکرد. تفاوت در این بود که مونتاگ مخالف کنترل مستقیم ایران بود، او ترجیح میداد در ایران دولتی استقرار یابد که به خودی خود حافظ منافع بریتانیا در این منطقه حساس خاورمیانه باشد، او به درستی اتخاذ سیاستهای کهنه شدة امپریالیستی را در پایان دهه دوم قرن بیستم مناسب ارزیابی نمیکرد. بهواقع همان اختلافی که بر سر قرارداد 1907 بروز کرده بود ،(1)اینک در قالبی دیگر خود را به نمایش میگذاشت. با این وصف این کرزن بود که برنده نهایی شد. او از طریق کمیته شرق با روش دیکتاتور مآبانه خود طرح خویش را که نوعی قیمومیت بر ایران بود، به زور به دیگران تحمیل کرد و از آن به بعد دکترین او سیاست نگاه به ایران وزارت خارجه را ترسیم نمود.
با این وصف در کمیتة شرق آشوبی به پا شد. ژنرال مک دوناگ، نماینده وزارت جنگ از طرح کرزن برای تسلط تمام عیار بر ایران به هر نحو ممکن حمایت کرد. او گفت باید از نظر مالی و نظامی بر این کشور تسلط یافت. همیلتون گرانت، وزیر امور خارجه حکومت هند انگلیس توضیح داد که بریتانیا نباید در آن شرایط بعد از جنگ تعهدات مالی و نظامی روزافزونی در خاورمیانه برای خود تعریف کند. او شکل گیری ناسیونالیسم در مناطق خاورمیانه را به رخ دیگران کشید و از احساسات مسلمانان هندی برای تجدید خلافت سخن به میان آورد. او بر این باور بود که به جای سیاست «مشت آهنین» کرزن، سیاست پیشبرد اهداف بریتانیا از طریق «دستکش مخملین» ترویج گردد. مونتاگ بر این باور بود که باید به احترام مسلمانان هندوستان، با ترکهای عثمانی به خوبی رفتار شود(2)
این عقیده منحصر به مونتاگ نبود، لرد لمینگتون که بر خلاف او صهیونیست متعصبی به شمار میآمد همین دیدگاه را به نوعی دیگر سرلوحه کار خود قرار داده بود. او حتی خیلی پیشتر از موضوع قرارداد 1919، در مکتوبی به تاریخ 12 ژانویه 1912، چند روزی بعد از حملة روسیه به ایران و شکلگیری آن فجایع دردناک؛ خطاب به مجلس لردها نوشت اینک آلمانیها با شادی مشکلاتی را که برای بریتانیا فراهم آوردهاند نظاره میکنند، «مسلمانهای عالم خیره با کمال وحشت به خیالات ما متوجه هستند، خیالات ما برای حفظ معاهده انگلیس و روس تیره شد، اگر دولت ایران استقلال خود را طوری نگاه بدارد که عایقی مابین دو مملکت گردد به مراتب بهتر از این است که به مخاطرات افتاده و دولت روس در طهران اقتداری پیدا نماید.»(3)اینک وضعیت بریتانیا در ایران بهتر از هر زمانی در تاریخ روابط دوجانبه
کشور ارزیابی میشد. روسیه از صحنه رقابت با بریتانیا خارج شده بود، با این وصف سیاست دستکش مخملین و پیشبرد اهداف در لفافهای از شعارهای بشردوستانه بهتر میتوانست مفید فایده واقع شود؛ به ویژه زمانی که روسهای انقلابی قلوب را مسخر کرده بودند، باید این سیاست بیش از پیش در دستورکار قرار میگرفت.
از آن طرف شاید مونتاگ تصور میکرد با دست اندازی روسها به بالکان و چشم انداز افق پیش روی که دست یابی روسها به تنگه داردانل بود، وضعیت بریتانیا روز به روز بدتر میشود. دست اندازی روسیه به شمال ایران هم به همین دلیل مورد مخالفت این تیم از هیئت حاکمه انگلیس واقع میشد. بهواقع دست اندازیهای روسیه در شمال ایران تهدیدی علیه عثمانی هم به شمار میرفت، کما اینکه تحرکات روسیه در کشورهای بالکان بر ضد عثمانی، که بالاخره منجر به بروز جنگ اول جهانی شد؛ حوادث منتظر را قریب الوقوع ساخت(1)هارولد نیکلسون زندگینامه نویس کرزن بر این باور است که ادوین مونتاگ روانشناسی شرقیها را که همانا تسلیم شدن به امر واقع است درک نمیکرد، وی مونتاگ را متهم میکرد که سرشت پان اسلامیسم رایج در عثمانی را نمیفهمید ،(2)به عبارت بهتر مونتاگ نمیدانست که نباید این احساسات را به چیزی گرفت، بلکه باید در برابر این گرایشها بیتفاوتی پیشه کرد، باید کار خود را انجام داد و آنگاه شرقیهای تسلیم طلب بهواقعیت تن میدهند. این مطالب که از قلم نیکلسون تراوش کرده، بهواقع مبین دیدگاههای لرد کرزن است. زندگینامه نویس رسمی کرزن، با این واژه ها مونتاگ را تحقیر و کرزن را تمجید کرده است.
در ارتباط با مسئله عثمانی، مونتاگ و دوستانش به لوید جرج فشار وارد آوردند تا از بر هم زدن دستگاه خلافت دست بردارد. کرزن میگفت خلافت عثمانی امری است تصنعی، به دید او با اندیشه پان اسلامیسم باید از راه شکست دادن ترکیه وارد چالش شد و نه با «تسلیم بی مورد به فشار مسلمانان.» به عبارت بهتر کرزن بر این باور بود که باید در برابر جنبش احیای خلافت که در عثمانی رواج داشت، قدرت بریتانیا را نشان داد. کرزن بر این باور بود که همة مراحل اعمال سیاسی را باید از طریق زور پیش برد، اما نرمش را برای جایی نگه داشت که سیاست مثمرثمر نیست. کرزن و تیم همراهش برای پیشبرد اهداف خود به منظور خاتمه بخشیدن همیشگی به تشکیلات خلافت، از سیاست شناخته شده تفرقه بینداز و حکومت کن استفاده کردند. آنها توانستند با وعدههایی شریف مکه را بر ضد خلافت عثمانی تحریک کنند؛ به او قول دادند کلیه سرزمینهای عربی را به وی خواهند داد تا یک سلطنت تشکیل دهد. مصریان و بسیاری دیگر از کشورهای مسلمان تحت استعمار بریتانیا، عملاً نظارهگر فروپاشی دستگاه خلافت بودند و هیچ واکنشی هم نشان ندادند. مهمتر اینکه عدهای از مسلمانان هندوستان و فلسطین علیه ترکها جنگیدند. دفاع مونتاگ از مسلمانان هم البته امری
بود ساختگی. او سیاستی موازی با سیاست کرزن در پیش گرفته بود که در غایت خود مثل رجال محافظه کار، منافع هند انگلیس را مد نظر قرار میداد، اما مواضع او به منزله سوپاپ اطمینان دستگاه دیپلماسی بریتانیا بود. اگر سیاست کرزن به شکست میانجامید، مونتاگ وارد صحنه میشد؛ نتیجه به هر حال یکی بود: حفظ منافع امپراتوری بریتانیا در قلمرو رو به اضمحلال عثمانی و حکومت هند.
هم کرزن و هم مونتاگ به حفظ هند بها میدادند، اما تفاوت در روش بود: یکی میگفت باید احساسات مسلمانان هندوستان را فرونشاند تا تبدیل به خطری عظیم علیه منافع امپراتوری نشود؛ و دیگری بر این باور بود که نباید به این احساسات بها داد و باید ضربه نهایی را بر جنبش پان اسلامیسم وارد کرد و اجازه نداد این جنبش دگربار سر بلند کند(1)کرزن میگفت به هر شکل ممکن باید ترکها را از اروپا بیرون کرد، باید بر قسطنطنیه تسلط یافت، این درست زمانی بود که بین یونان و ترکیه در ازمیر نبردی طاقت فرسا در جریان بود و کرزن در این نبرد از یونانیها حمایت میکرد. مونتاگ با این سیاست مخالف بود، نیز وینستون چرچیل امیدوار بود قسطنطنیه به شکل بین المللی اداره شود و ریاست ادارهای که آن را میگرداند به امریکاییها محول گردد. لرد جیمز بالفور هم میگفت ترکیه باید زیر نظر مشاوران خارجی اداره شود و مرزها و مناطق نفوذ این کشور نامشخص باشد. به عبارت بهتر بالفور میخواست با این طرح خود، زمینهای برای بحرانهای ارضی و سیاسی آتی بازگذارد(2)
افرادی مثل مونتاگ از جنبش ملیگرایی مصطفی کمال آتاتورک حمایت میکردند، اما به دید کرزن این ملیت خواهی در غایت خود به نفع جنبش های طرفدار خلافت خاتمه خواهد یافت. به طور قطع مونتاگ میدانست جنبش کمالیستها(3)در تحلیل نهایی حرکتی است به سوی غربی شدن فرهنگ ترکها و نه احیای دستگاه خلافت. به عبارت بهتر او میدانست مبنای این جنبش بر اصولی غیر دینی استوار است و نتیجهاش چیزی خواهد بود که مطلوب غرب است. کرزن بر عکس مونتاگ از این حرکت وحشت میکرد. او تصور مینمود ملیگرایی ترک سر از ادعای تسلط بر یونان و صربستان در خواهد آورد؛ مناطقی که زمانی جزو امپراتوری عثمانی بودند. این تفاوت رویکرد در باب مسائل عثمانی هم از دوره جنگ و شدت یافتن جنبش کمالیستها وجود داشت. در واپسین ماههای جنگ اول جهانی، تزار روسیه عزم خود را جزم کرد تا مسائل بالکان را به نفع خود حل و فصل نماید. دولتهای بالکان با حمایت روسیه با هم متحد شدند و به دولت عثمانی حمله بردند. جمع کثیری از طرفین کشته شدند و بخش بزرگی از خاک عثمانی به دست دول بالکان افتاد، اینها بخش عمدة مناطق اروپایی عثمانی را شامل میشد. محرک جنبش بالکان، روسها بودند که میخواستند امپراتوری عثمانی را مضمحل سازند و به تنگه داردانل دسترسی پیدا کنند. اگر
مخالفت انگلیسیها نبود، بالکانیها شهر استانبول را به تصرف خود در آورده بودند و اگر این امر صورت میگرفت، کار عثمانی از نظر اروپا خاتمه یافته تلقی میشد. اختلافات کشورهای اروپائی در مورد سرنوشت عثمانی از سویی و اختلافات درونی محافل حاکمه بریتانیا از سوی دیگر باعث شد بخشی از متصرفات عثمانی در بخش اروپایی آن، همچنان محفوظ بماند(1)این موضوع علل و ریشه های داخلی اختلافات کابینه جنگی انگلیس را یک بار دیگر نشان میدهد.
اختلاف نظری مشابه در مورد نحوه اعمال نفوذ بریتانیا در ایران وجود داشت. مونتاگ معتقد بود باید به نحوی «مطبوع» در ایران دخالتی محدود کرد تا حساسیت ملیگراها برانگیخته نشود. مطابق این دیدگاه باید کمک مالی محدودی در اختیار ایران قرار داده میشد و همان سیاست قدیمی کشور حائل ادامه مییافت. رابرت سیسیل با این طرح مخالف بود، او میگفت یا باید قدرت را به دست ایرانیها داد و نظارهگر بود که چگونه آنها میتوانند کشور خود را اداره نمایند و آن را بیازمایند و یا اینکه بریتانیا آنها را به طور کلی تحت سلطه خود در آورد. وی راه میانه و کمک مالی محدود بدون کنترل دخل و خرج را رد کرد. سیسیل بیشتر تمایل داشت ایران را به حال خود رها کنند. از دید او منافع تجاری بریتانیا در ایران آنقدر محدود بود که نیازی به برنامه گسترده تسلط بر این کشور وجود نداشت. به دید او حفاظت از منابع نفتی جنوب هم مستلزم تسلط بر تهران نیست. مونتاگ پیشنهاد کرد بریتانیا کنترل اوضاع ایران را به دست گیرد اما فقط به دعوت جامعه ملل و یا خود ایرانیان(2)
Eastern Committee, 45th Meeting, 19 December 1918, CAB 27/24.
در جلسهای دیگر، کرزن، لرد سیسیل را مجاب کرد که به طرح او مبنی بر تسلط تمام عیار بر ایران از راه سیطره مالی ونظامی موافقت کند. او هشدار داد اگر بریتانیا از ایران خارج شود، کشور یا به چنگ کمونیستها خواهد افتاد، یا ترکها بر این کشور تسلط مییابند و یا اینکه روسیهای تجدید حیات یافته بر ایران مسلط خواهد شد. بالاخره نظر کرزن تصویب شد. در جلسهای که این راه حل به تصویب رسید مونتاگ غایب بود، به همین دلیل چند روز بعد او به مصوبه جلسه کمیته شرق اعتراض کرد. او این مصوبه را از نظر ایرانیان توهین آمیز خواند(3)
Montague to Curzon, 6 January 1918, Curzon Papers, F112/253.
کرزن از راه خاص خود مونتاگ را هم مجاب ساخت اعتراض خود را پس گیرد ،(4)او هم همین کار را کرد. در بهمن 1297 مطابق با ژانویه 1919 کرزن به مقام وزارت امور خارجه کابینه لوید جرج دست یافت، او در عین حال ریاست کمیته شرق را نیز هم چنان عهدهدار بود. در اوت 1919 مطابق با مرداد 1298 او موفق شد قرارداد مشهور خود را با ایران پیش ببرد و آن را بهتصویب برساند. این قرارداد برای شخص کرزن پیروزی بزرگی محسوب میشد، به همین دلیل او متفرعنانه میگفت قرارداد 1919 را خود به تنهایی پیش برده است(1)
مونتاگ به شدت با این تصمیم مخالفت کرد. او در نامهای به کرزن نوشت، در جلسهای که مصوبه مورد نظر انجام شده لرد بالفور حضور نداشت. شخص مونتاگ هم در جلسه نبود. لرد سیسیل قبل از اینکه اظهارات سر آرتور هرتزل(2)یا سر همیلتون گرانت(3)را بشنود از جلسه خارج شده است. به این ترتیب کمیتة شرق مانده است و رئیسش لرد کرزن؛ و البته بدیهی است که رئیس با رئیس موافق باشد. او توضیح داد راه حل پیشنهادی احساسات ایرانیان را جریحهدار خواهد ساخت و او به عنوان وزیر امور هندوستان حاضر نیست حتی پشیزی از هزینة تحقق این برنامه را از درآمدهای حاصله از هندوستان تأمین نماید؛ سیاستی که نه وزارت امور هندوستان با آن موافق است و نه حکومت هندوستان(4)
از نظر کرزن ایران در بین دولتهایی که میتوانستند سپر بلای هند شوند، مهمترین و حیاتیترین و در عین حال ضعیفترین حلقه است. او بر این باور بود که تمامیت ارضی ایران باید شعار همیشگی و شعار اصلی سیاست خارجی بریتانیا باشد(5)کرزن از همان زمانی که دربارة ایران مطالعه میکرد، به این نتیجه رسید که سیاست کمپانی هند شرقی در برابر ایران سیاستی صحیح نبوده است،(6)او نوشت سیاست روپیه دادن سرجان ملکم نخستین فرستاده کمپانی هند شرقی به دربار فتحعلیشاه، که بعدها توسط جانشینان او ادامه یافت؛ سیاست خوبی نبوده است. کرزن بر این باور بود که به جای این سیاست، باید جریان صدور سرمایه را به ایران در دستور کار قرار داد، به نظر او صدور سرمایه به ایران باعث ایجاد ثبات در کشور میشد؛ و نظر نهایی بریتانیا هم تأمین میگردید. کرزن میگفت اگر این امر با موفقیت انجام گیرد، خیالات خصمانه همسایگان ایران برای به خطر انداختن منافع بریتانیا در هند و ایران دچار اشکال خواهد شد(7)او به صراحت میگفت پیروزی واقعی در ایران نه از راه گلوله و باروت، و نه با لاف و گزاف و تهدید و رشوه و تطمیع؛ بلکه از راه متقاعد ساختن ایران خواهد بود به اینکه باید منافع مشترک سرلوحه کار قرار گیرد. این منافع مشترک به زعم کرزن از راه پیشرفتهای صنعتی و اصلاحات داخلی ممکن و میسر خواهد بود(8)این سیاست کرزن، زمانی دیکته شده بود که قدرت نظامی روسیه در شمال ایران فرصت و جرأت هر حرکت نظامی در داخل ایران را از بریتانیا سلب کرده بود. بهواقع اینگونه نبود که کرزن میلی به
دخالت نظامی در امور ایران نداشته باشد، او با حریف قدرتمندی مثل روسیه که به ابزار جنگی خود متکی بود و قدرتی میلیتاریستی به شمار میرفت، مواجه بود. در آن زمان سیاست اقتضا میکرد با این قدرت از راه دیپلماتیک مواجه شد. اما همینکه روسیه با انقلاب از گردونه تحولات ایران خارج گردید، همین کرزن به اصطلاح صلح طلب قصد آن کرد تا ایران را مثل یک کشور مستعمره به دستگاه امپراتوری بریتانیا ضمیمه نماید و برای همیشه خیال خود را راحت گرداند. او دیگر حاضر نبود نیروهای خود را از شمال و جنوب ایران خارج سازد، زیرا این بار این سیاست را مغایر اهداف بریتانیا عنوان میکرد، اهدافی که غایت آن تسلط بی چون و چرا بر دولت های ایران بود. دیدیم که وی هم همان سیاست سرجان ملکم یعنی پول دادن و رشوه پرداختن را برای پیشبرد طرح خود عملی ساخت.
این همان کرزنی بود که به هنگام انعقاد قرارداد 1907 انگلیس و روسیه در مورد تقسیم ایران فریاد خود را بلند کرد و گفت این قرارداد برای حل مسائل اروپایی بریتانیا منعقد شده و سیاست آسیایی این کشور قربانی گردیده است. در این زمان دولت لیبرال بر سر کار بود، قرارداد مزبور هم کار لیبرالها بود، کرزن به عنوان یک محافظه کار که سیاست سنتی بریتانیا در قبال شرق برایش آمیزهای از رسالت مذهبی و تفرعن اشرافی به شمار میرفت، علیه این قرارداد به پاخاست. اما خطاست اگر تصور نماییم او به ایران میاندیشید، درست به عکس او میگفت این قرارداد بر خلاف نیات دستگاه دیپلماتیک بریتانیا، به حفظ هندوستان در برابر هجوم روسیه منجر نخواهد شد، دیگر اینکه با این قرارداد هیچ تضمینی برای حفظ استقلال ایران از سوی روسیه وجود نخواهد داشت؛ سیاستی که سرلوحه دیپلماسی بریتانیا بوده است. او بر این باور بود که قرارداد مزبور منتهی به صلح در آسیا هم نخواهد شد(1)
هارولد نیکلسون زندگینامه نویس کرزن مدعی است چون در دوره بعد از جنگ و خروج روسیه از ایران، دولت بریتانیا سلطه آشکاری بر این کشور یافته بود، قرارداد 1919 عادلانه و سخاوتمندانه بود! یعنی اینکه تازه آنها لطف کرده بودند و با توجه به سلطة خود بر کشور در غیاب رقیب، آن را به ایالتی از ایالتهای بریتانیا مبدل نساختند. او ادعا میکند اگر شرایط قبل از جنگ وجود داشت، ایرانیان با هلهله و شادی از این قرارداد استقبال میکردند. کرزن میگفت با این پیمان نیازهای کهن بریتانیا را با الزامات جدیدی محقق ساخته است، او قرارداد را شاهکار بزرگ دیپلماتیک خود به حساب میآورد و همانطور که گفتیم فریاد بر میآورد «من به تنهایی آن را به انجام رساندهام.»(2)
چند روزی بعد از انعقاد قرارداد 1919، موج اعتراضات در ایران و انگلستان برخاست. از هر سو گفته میشد انگلستان با این قرارداد تمامیت ارضی ایران را زیر پا نهاده و استقلال سیاسی کشور را نقض کرده است. سروصدا به اندازه ای زیاد بود که سرپرسی کاکس، ناچار شد واکنش نشان دهد. او در اوایل سپتامبر آن سال نامهای به وثوق نوشت که در مطبوعات داخلی درج شد. در این نامه آمده بود برخلاف شایعات موجود، هدف انگلستان حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران است، انگلیس خواسته است به این شیوه «این دولت قدیمه که به واسطه اختلافات و جنگ داخلی در مخاطره بوده است، به حفظ استقلال خود قادر باشد و نظر به موقعیت مهم ایران منافع مشترکه دولتین در نتیجه این قرارداد بهتر محفوظ و مرعی گردد.»(1)
همزمان روزنامة رعد ضمن درج سلسله مقالاتی با تشریح وضعیت ایران و مواد قرارداد، به دفاع از آن برخاست و به طور بیسابقهای به شدت علیه مخالفین قرارداد موضعگیری کرد و بالاتر اینکه اندکی پردههای سیاست را بالا زد و به افشاگری علیه مخالفین قرارداد مبادرت ورزید. از جمله در یکی از شمارههای خود نوشت دولت امریکا به هیئت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح پاریس کمکی نکرده و ایران را به حال خود رها ساخته است، در این فضا ایران چه باید بکند؟ معلوم است باید خود را به جایی متصل سازد تا بتواند تمامیت ارضی و استقلال خویش را محفوظ نگاه دارد.
رعد نوشت «دولت آتازونی امریک هم چنانکه احساسات انسان پروری و نوع دوستی را در قالب الفاظ به تمام ملل جهان اعلام نموده بود نسبت به ایران هم همین کلمات و الفاظ را استعمال میکرد، ولی در موقع اولتیماتوم روس و تقاضای اخراج مستر شوستر با آنکه تمام ملّت ایران یک دل و یک زبان باقی ماندن شوستر را آرزو و از تمام جهانیان استدعا[ی کمک] مینمودند، سیاست عالیه بینالمللی- مصالح و منافع ملّت آتازونی- و بالاخره عقیده مؤثر و یا اسرار دیپلماسی اجازه نمیداد که حکومت واشنگتن حتی یک کلمه و یک قدم در مساعدت با آمال ملّت ایران اظهاری نماید و یا اقدامی را جایز شمرد.»(2)رعد نوشت امریکا، فرانسه، ایتالیا و انگلیس به ایرانیان اینگونه تفهیم کردند که باید تحت قیمومیت آنان درآیند. اینکه در کنفرانس صلح برای ایرانیان جایی نیست و به همین دلیل همه قدرتهای بزرگ در برابر تقاضاهای ایران سکوت اختیار کردند. به نظر رعد علت این است که عالم به سه بخش تقسیم شده و هر کدام از کشورهای جهان از این عالم سهمی به خود اختصاص دادهاند و ایران هم سهمیه دولت انگلستان است. به همین دلیل مقدرات امور ایران بدون ارجاع به طرف ایرانی تعیین شده بود(3)
رعد توضیح داد ایران در تفسیر مواد چهارده گانه ویلسون راه به خطا پیموده است، زیرا «فکر ضعیف قادر برای تفسیر افکار اقویا نمیباشد.»(4)مصریها فریب مواد چهارده گانه ویلسون را خوردند و برای اعادة استقلال خود دست به طغیان زدند و «بعد از جاری شدن نهرهای
خون اولین اعلامیه که در شهر قاهره منتشر گردید از جانب امریکا بود مبنی بر اینکه: ویلسون حاکمیت انگلستان را بر مصر مخالف اصول چهارده گانه خود نمیشمارد.» سید ضیا به حمایت مجدد از قرارداد 1919 برخاست و نوشت، برای ایران هم چیزی باقی نمانده بود جز آنکه تحت قیمومیت درآید و «اگر اقدامات دولت کنونی نبود و به واسطه وضعیات شرق نظر مساعدت بریطانیای کبیر را جلب نمیکرد راه مفری نداشتیم. حتی حق عضویت ما در مجمع اتفاق ملل مشکوک بود.» سید ضیا به «مقالات رفیق و هم قلم عزیزم مسیو ایپکیان» راجع به مسائل خارجی اشاره کرد و نوشت میدانسته است عاقبت تصمیم شورای سه نفری راجع به ایران چه خواهد بود. مذاکراتی که به زیان ایران تمام شد، در حالی صورت میگرفت که «روسیه وجود نداشت، آلمان وجود نداشت، عثمانی محو شده بود، ایتالیا هم بیعلاقه بود. فرانسه و امریکا هم برای منافع و پاداشهای خود قطعات دنیا را فروخته و تسلیم کرده بودند.» رعد پرسید با این مناسبات بینالمللی و با این احوال تیره گیتی، دیگر چه راه انتخابی برای ایران باقی مانده بود. به واقع رعد با این استدلالها، تلاش داشت قرارداد 1919 را توجیه کند.
سفارت امریکا در تهران این مطلب را تکذیب نمود و توضیح داد، متن اعلامیه صادره از سوی سفارت امریکا در تکذیب مطلب رعد، مستقیماً از سوی وزارت خارجه این کشور فرستاده شده است و به واقع نظر رسمی دولت امریکا را منعکس میکند. در این بیانیه وزارت خارجه ایالات متحده به وزیر مختار خود در تهران دستور داده بود مضمون روزنامة رعد را تکذیب نماید. در این بیانیه آمده بود:
«امریکا همواره علاقه خود را برای سعادت ایران به طرق بسیار اظهار و ابراز داشته نمایندگانی که از طرف دولت آتازونی در کمیسیون صلح پاریس عضویت داشتهاند مکرر کوشش و مجاهدت کردهاند سخنان نمایندگان ایران را در کنفرانس صلح مورد استماع قرار دهند. نمایندگان امریکا متعجب بودند چرا مجاهدات آنها بیش از این به تقویت و مساعدت تلقی نمیشود، لکن اکنون معاهده جدید معلوم میدارد که به چه علت امریکاییها قادر نبودند سخنان نمایندگان ایران را باصغا برسانند و نیز معلوم میگردد که دولت ایران در طهران با مساعی نمایندگان خود در پاریس مساعدت و تقویت کافی ننمود. دولت اتازونی معاهده جدید ایران و انگلستان را با تعجب تلقی مینماید. معاهده مزبوره معلوم میدارد با وصف آنکه نمایندگان ایران در پاریس علناً و موکداً طالب مساعدت و همراهی امریکا بودند، ایران از این به بعد مایل به کمک و تقویت [از جانب] امریکا نمیباشد.»
رعد پاسخ داد مطلب روزنامه شماره 110 را برای این نوشته تا مردم را از حقایق آگاه کند، برای اینکه آنان را از اوهام خارج سازد و به مردم توضیح دهد که با مقدرات خود بازی نکنند. سید ضیا نوشت ویلسون به نام عدالت و درست در شرایطی که جنگ زیردریاییها ادامه
داشت، وارد عرصه کارزار شد تا کشتار انسانها را که مخالف انسانیت میدانست متوقف سازد: «ولی در عین حال شرکت در محاصره متحدین اروپای مرکزی را که بالاخره منتج به قحطی و فلاکت هزاران هزار اطفال خردسال و پیران سالخورده گردید، منافی انسانیت تلقی ننمود.» امریکا حرکت آلمانیها را وحشیگری دانست ولی اقدامات خود و دیگران را «مستلزم مقتضیات جنگی» تفسیر کرد. به همین دلیل ایران که بیطرف بود، نمیتوانست نسبت به هیچ یک از قضایا بی علاقه باشد: «زیرا هر قضیه عواطف و احساسات طرفین را به ما فهمانده و در نتیجه معتقد میشدیم که کسی برای انسانیت جنگ نمیکند.»
رعد توضیح داد قدرتهای بزرگ همه نفع خود را میخواهند و به هیچ وجه به فکر منافع کشورهای کوچکی مثل ایران نیستند. درست در این شرایط بود که ویلسون اعلامیه چهارده مادهای خود را منتشر ساخته و مایه امیدواری برای برخی کشورها گردید: «متعاقب این اعلامیه تمام دنیا با یک امید و آز، با یک سادگی و نظر حقیقت خواهانه، با نیت اینکه مواعید دیپلماتهای دنیای جدید غیر از گفتار دیپلماتهای قدیم است و میتوان به صداقت و درستی آنان باور نموده نیک بختی اهل عالم را پیشبینی نمود.»
در آنزمان ابراز امیدواری میشد که از این به بعد ملل عالم حریت و آزادی خود را به دست خواهند آورد و مقدرات خویش را به دست خود رقم خواهند زد. مسئله به قدری مشتبه شده بود که حتی آلمانیها هم آن را باور کرده بودند، آنان تصوّر میکردند حتی اگر شکست هم بخورند مطابق مواد اعلامیة چهارده مادهای با آنان به عدالت رفتار خواهد شد. این موضوع بود که باعث استمرار جنگ و مداومت آلمان در تشدید ستیز علیه متفقین بود، «و اگر این عقیده را نداشتند شاید زودتر دست از سفاکی و کشتار نوع بشر کشیده طریق صلح و مسالمت را پیش میگرفتند.» آلمان بالاخره تقاضای صلح کرد و خواستار اجرای مواد بیانیه ویلسون شد. در این زمان بود که معلوم شد جهانیان در این زمینه تا چه اندازه راه خطا پیمودهاند. در مقام عمل واشنگتن شرایط بسیار سختی برای صلح به آلمان پیشنهاد داد، «در این تکلیف بر فرانسه و انگلستان هیچ ایراد و اعتراض وارد نیست، زیرا فرانسه مورد حمله آلمان گشته و با یاری انگلستان مدت پنجسال فداکارانه برای عقب راندن خصم و حفظ ماوی و مسکن خود و جبران تلفات جانی و مالی و بالاخره تأمین آتیه خود، ناگزیر از تحمیل این شرایط بود.»
اما امریکا خود نخستین کشوری بود که مواد بیانیه ویلسون را زیر پا نهاد، کار به جایی کشید که هزاران سرباز امریکایی سواحل رن را به اشغال خود درآوردند. بعد از جنگ کنفرانس صلح تشکیل شد و عالم منتظر برقراری صلح بر اساس مواد بیانیه ویلسون شد. اما مردم «بالاخره فهمیدند که مواد چهارده گانه را بد تعبیر کرده و دیپلماتهای دنیای جدید متخلق به اخلاق دیپلماتهای قدیم گردیدهاند.» ملل ستمدیده بعد از جنگ شروع به جوش و خروش کردند تا حق تعیین سرنوشت خود را به دست آورند و منتظر بودند شخص ویلسون از آنان حمایت کند. در قفقاز حکومت های مستقل تشکیل شد، در مصر و هندوستان انقلاب بروز
کرد، اهالی ایرلند به حرکت در آمدند، «اهالی بدبخت کوره(1)خود را تکان داده و پس از دادن چندین هزار نفر تلفات و به محبس افکنده شدن چندین هزار جوان منورالفکر، دریافتند که مواد چهاردهگانه را نفهمیدهاند و در تفسیر آن راه خطا پیموده بودند و بالاخره قشون ژاپونی را یگانه وسیله شناختند که تعیینکننده مقدرات آنان بود.»
خلاصه اینکه به هیچ یک از نالههای ملل جوابی داده نشد، مستعمرات آلمان بدون مراجعه به ملل بومی تقسیم شدند و به این شکل نشان دادند که حق تعیین سرنوشت آن چیزی نیست که آنها گمان کردهاند. با ملل تحت رقیت به بی اعتنایی رفتار شد، بخشی از چین را به ژاپن واگذار کردند، ایرلندیها را وادار به سکوت نمودند، نمایندگان حکومت باکو را نپذیرفتند و خلاصه «چه ها که نکردند.» از آن بالاتر وقتی در مصر و هند انقلاب روی داد، سفارت امریکا در مصر بیانیه داد و خطاب به مردم گفت که بیهوده سینه های خود را سپر قرار ندهند، زیرا امریکا تسلط انگلستان را بر مصر مغایر اصول چهارده گانه ویلسون نمیداند. با آزادی مهاجرت و به خصوص اسکان در امریکا مخالفت شد، «منافع عالیه امریکا زندگانی و آزادی نوع بشر را محدود نمود و کره ارض برای سکونت اولاد آدم شکل دیگری به خود گرفت.» خلاصه اینکه معلوم شد اعلامیه چهارده مادهای برای احقاق حقوق ملل منتشر نشده و به همین جهت یأس و بهت جای امیدواری را گرفت: «در این یأس سهم و نصیب ما بیش از دیگران بود. زیرا با مناسبات تیرهای که سابقاً بین ما و انگلستان بود، بدون تدارک زمینههایی انتظار مساعدت از وی بیمورد بود.»(2)به این شکل سید ضیا به دفاع از مضمون قرارداد 1919 پرداخت و سیاست امریکا را در محکوم ساختن این قرارداد، مورد نقد قرار داد. از آن سوی شخص لرد کرزن در مجلس ضیافتی که به افتخار وزیر خارجه ایران ترتیب داده بود، تلاش کرد این قرارداد را توجیه کند و افکار عمومی را که در انگلستان به شدت ملتهب شده بود، فرونشاند.
لرد کرزن در این مجلس در میان کفزدنهای ممتد حضار، نصرت الدوله را «یکی از دوستان حقیقی و وفادار بریطانیای کبیر» عنوان کرد. کرزن هم چنین او را یکی از «شاخصترین سیاسیون مملکت خویش» و «یکی از علاقهمندان به قراردادی» دانست «که اخیراً مابین دولت وی و دولت ما منعقد گشته.» کرزن توضیح داد وزیر خارجه به لندن مسافرت کرده است تا مقدمات مسافرت احمد شاه را فراهم کند و گفت آنان هم مشتاقانه منتظر ورود شاه ایران هستند. کرزن به قرارداد 1919 اشاره کرد که اخیراً بین دولتین انگلستان و ایران منعقد شده است و گفت قرارداد مزبور «نه صورتاً بلکه معناً چیز تازهای نیست و در ظرف صد و بیست سال اخیر جریان داشته، شروع آن از زمانی است که اولین ایلچی و نمایندة انگلیس به سواحل ایران مأمور گشت.» کرزن به روابط ایران با روسیه، امریکا، فرانسه و بلژیک اشاره کرد و سپس گفت «به نظر من رشتههایی که مملکت ما را با مملکت میهمان ما متحد ساخته است
از سایرین محکمتر و نزدیکتر بوده است، متجاوز از یک قرن است که نفوذ انگلستان در خلیج فارس بر سایر نفوذها غلبه و تفوق داشته. »
کرزن گفت در آغاز جنگ، ایران مرکز عملیات آلمان ها بود، آنها به هرجا پای گذاشتند دسیسه و فتنهای به راه انداختند، ترکها در نخستین مراحل جنگ، از سرحدات عبور کردند و جنگ را به ایران کشانیدند. دیگر اینکه «وضعیات داخلی مملکت غیر آرام و بعضی اوقات هرجومرج کامل حکمفرما بود، اخیراً عملیات بالشویکی در سمت شمال ایران جریان داشته و هنوز هم نظم و آرامش آن مملکت از مخاطره بالشویزم رهایی نیافته.» با این وصف «اینکه ایران از تهاجم بالشویکها فارغ، اراضی وی از تخطیات مصون و حیات ملّی وی محفوظ مانده، علت عمده آن حضور قوای انگلیس در آن مملکت و موفقیت پیشرفت ما در بینالنهرین میباشد.» این اظهارات در میان شور و هلهله و کف زدنهای ممتد حضار بیان شد.
او ادامه داد در عین حال نجات شمال غربی ایران با کمک روسیه، البته روسیه تزاری، ممکن شده است، سپس ابراز امیدواری کرد، ایران از خطر بالشویزم نجات یابد. کرزن گفت وقتی جنگ تمام شد، معلوم گشت ایران برای محفوظ نگاه داشتن خود، برای ترقیات داخلی و استقرار نظم و امنیت خویش، باید وسائل جدیدی فراهم سازد. به قول او موافقتهای قبل از جنگ دیگر از بین رفته بود، «و من هرگز طرفدار جدّی قرارداد انگلستان و روس نبودم...بلکه بر عکس همه وقت این قرارداد را شدیداً در پارلمان و سایر نقاط تنقید میکردم.» کرزن ادامه داد با این وصف بر این باور است که قرارداد 1907 با حسننیت منعقد گشت، لیکن باعث بروز خشم در بین ایرانیان شد. کرزن تازه بعد از حدود دو سال که از اعلام الغای قرارداد 1907 توسط روسیه بعد از انقلاب میگذشت، گفت: «من اکنون معاهده مزبور را مرده تصوّر مینمایم...و فقط نظر بر اینکه مدتهاست در روسیه دولتی وجود نداشته که ما با وی دارای مناسباتی باشیم نتوانستهایم راجع به الغاء این معاهده مذاکرات به عمل آوریم، اما بر حسب عقیده من که تصوّر میکنم عقیده روسها نیز با آن موافق باشد و در حقیقت چنانکه از زبان خود میگویم از طرف آنها نیز میتوانم اظهار نمایم معاهده مزبور را میتوان به کلی محو شده پنداشت و در هر حال و هیچ گاه تصوّر نمیکنم که نظایر آن از طرف دولت انگلستان تجدید گردد.»
کرزن گفت یک سال و سه ماه قبل رئیسالوزرای کنونی ایران یعنی وثوق قدرت را به دست گرفت که یکی از اعضای دولت او همین میهمان اوست: «اندکی بعد ما سر پرسی کاکس را که سالهای متمادی در خلیج فارس اقامت داشته و دارای نفوذ فوقالعاده بوده است به سمت نمایندهگی(1)خود به ایران اعزام داشتیم، معزیالیه به طهران رفت و به زودی روابط دوستانه برقرار نموده ملاحظه نمود تمایلاتی برای انعقاد یک قرارداد جدیدی مابین دولتین ایران و انگلستان موجود است بدین مقصود با ایران داخل مذاکره شدند.» کرزن خود را دوست
1) کذا: نمایندگی.
صمیمی ایران دانست و گفت «طرفدار علنی ملّت ایران» بوده است: «ایران را مملکتی میدانم که دارای تاریخ بزرگ و گذشته جالب توجهی بوده و یکی از چند دولت اسلامی است که باقی مانده که نه تنها منافع حیاتی ما بلکه منافع آسیا قوت و اقتدار وی را ایجاب مینماید...با این حال آیا طبیعی نبود که ایران با آرزوی استقرار و تثبیت موقعیت آتیه خویش به ما مراجعه نماید؟»
کرزن توضیح داد قرارداد در شرایطی منعقد گردید که امپراتوی روسیه «موقتاً» از بین رفته بود، عثمانی هم در حال اضمحلال بود، در این شرایط «بریطانیای کبیر همسایه بزرگ و قوی منحصر به فردی بود که میتوانست از وی استمداد جوید؛ از سمت مشرق صدها میل با ایران هم سرحد هستیم و یک قرن در خلیج فارس قوای تأمینیه داشتهایم، از سمت مغرب هماکنون در بینالنهرین با وی همسایه خواهیم بود.» کرزن ادامه داد در ازای هر لیرهای که هر دولت خارجی در ایران خرج کرده، دولت انگلستان اقلاً ده هزار لیره خرج نموده، پس «واضح است که منافع ما وجود یک ایران سعادتمند مقرون به صلح و آرامشی ایجاب مینماید.» کرزن مراجعة دولت ایران به انگلستان را طبیعی دانست، به همین دلیل نخستین و مبرمترین نیاز ایران جلوگیری از تهاجم خارجی و استقرار نظم و ثبات و آرامش است و از این روی دولت مقتدری که بتواند این مهم را برآورده سازد، در اولویت قرار دارد. وی گفت: «من همه وقت طرفدار این عقیده بودهام که ایران باید از خود دارای قوای متحدالشکل واحدی باشد و قوای مختلفة نظامی و غیر نظامی دیگر که رقابت بینالمللی؛ نه مصالح مملکتی عامل رشد و نمو آنها بوده از میان برود.»
دومین نیاز ایران ادارات منظم داخلی است و برای این منظور به مستشاران مجرب نیازمند است. سومین معضل سامان دادن به مالیه ایران است. اگر این مهم صورت گیرد عایدات داخلی افزوده خواهد شد و منابع داخلی باعث تمول و سعادت این کشور خواهد گردید. چهارمین موضوع بحث حملونقل است که ضرورت دارد «به جای آنکه وزارت خارجههای ممالک اروپا در این خصوص مذاکرات به عمل آورند مناسب است وزارتخانههای خارجه طهران و لندن در این خصوص گفتگو نمایند.» تزیید منابع ایران، ترقی و توسعه تجارت و نظایر این مباحث از دیگر موضوعاتی است که اگر ایران قرین صلح و آسایش باشد، رونق خواهد یافت و برای این کشور میدان بزرگی جهت تجارت ایجاد خواهد شد. به دید کرزن اینها همه مقدمه انعقاد قرارداد 1919 بود. کرزن گفت: «با تکرار تعهدات سابقه خود برای محترم شمردن استقلال و تمامیت ایران به موکدترین طرزی انعقاد قرارداد را شروع کردیم. من شخصاً کلمات راجعه به این مسئله را به قطعیترین بیانی در قرارداد ذکر کردم زیرا میخواستم در این خصوص هیچگونه شک و شبهه باقی نباشد. میتوانیم با افتخار و مسرت این مسئله را خاطرنشان نمائیم که اگر چه در ظرف قرن گذشته پارهای اوقات با ایران در حالت جنگ بودهایم، لکن همه وقت تمامیت ارضی وی را محترم شمرده و هیچگاه یک ذرع از خاک وی را تصرف نکردهایم[!]» وی توضیح داد منافع انگلستان و ایران ایجاب مینماید که استقلال این
کشور حفظ شود: «ما نمیخواهیم که ایران فقط در سرحدات هندوستان مابین ما و دشمنان ما حایل باشد، بلکه میخواهیم ایران شالوده و بنیان صلح دنیا واقع گردد.» کرزن به مسئله کنفرانس صلح پاریس اشاره کرد و اینکه انگلستان در کنفرانس صلح کفالت ایران را قبول نکرده است و حتی اگر این مسئله را هم پیشنهاد مینمودند، باز هم انگلستان قبول نمیکرد: «من حتی برای یک لحظه باور نمیکنم که شما اهالی انگلستان چنین درخواستی میکردید.»
او ادامه داد با این وصف میداند مخالفت هایی علیه قرارداد وجود دارد، میداند عدهای فکر میکنند انگلستان با این قرارداد به نوعی ایران را تحت الحمایه خود قرار میدهد: «تحت الحمایه قرار دادن یک مملکت به نظر من عبارت است از اینکه یک طرف مسئولیت انحصاری را عهدهدار گردد و حقوق استقلال یا حاکمیت طرف دیگر محدود شود، لکن هیچ آثار و علائمی از این مسئله در قرارداد وجود ندارد.» انگلستان به این دلیل با اندیشه تحت الحمایه بودن ایران مخالفت میکرد که این موضوع بار مالی فراوانی بر دولت بریتانیا تحمیل مینمود. اگر این قضیه محقق میشد انگلستان باید به قدری کمکهای مالی را ادامه میداد که در درازمدت برای بودجه این کشور غیر قابل تحمل میشد، پس به نظر او با اندیشه تحت الحمایه کردن ایران کسی موافق نبوده است. کرزن گفت قرارداد را بعد از نهایی شدن به مجمع اتفاق ملل ارسال خواهد کرد، انگلستان تمامیت ارضی و استقلال ایران را محترم میشمارد و به هیچ وجه درصدد آن نیست ایران را به هند مربوط کند و یک حکومت دستنشاندة انگلیسی در آن روی کار آورد، بلکه هدف کمک به ایران از نظر مستشاران است تا این کشور بتواند به موجودیت خود ادامه دهد.
کرزن گفت قرارداد شامل دو ضمیمه است: اولاً پیگیری دعاوی ایران برای جبران خسارات مادی جنگ «که از طرف متخاصمین دیگر به وی وارد آمده است»، و ثانیاً اصلاح سرحدات ایران در نقاطی که مورد توافق دولتین است. از این مهمتر «هر گاه نمایندگان ایران در پاریس مایل باشند که دعاوی فوق را در کنفرانس پاریس مطرح نمایند با نهایت شعف با آنها مساعدت خواهیم کرد.» وی خاطرنشان ساخت قرارداد فقط از حیث منافع دو جانبه ایران و انگلیس حائز اهمیت نیست بلکه «هر گاه در مقام پیشگویی اوضاع آتیه و حوادثی که در استقبال به وقوع خواهد پیوست برآیم، به نظر من در این عصر انقلاب و هرجومرج هیچ چیز محقق تر از این نیست که آسیا انقلابات و حوادث غیر منتظره در پیش دارد.» کرزن ابراز تردید کرد که آیا جنگ توانسته است صلح و آرامش را در اروپا به ارمغان آورد یا خیر، اما در یک نکته تردیدی ندارد و آن اینکه دو امپراتوری بزرگ عثمانی و روسیه مضمحل شدهاند، مسئله دیگر «ظهور بالشویزم در ظرف چند ماه اخیر» است. این مسئله «عناصر آشوب طلب جدیدی را پدیدار نموده و بایستی مطمئن باشیم و یقین کنیم تا زمانی که این گروه دارای قدرت و حیات هستند، تبلیغات وسیعه در قطعات مختلفه آسیا به عمل خواهند آورد. بدین جهت شاید ما بعد از مخاطرات جنگ با خطرهای بزرگتری در آتیه مواجه باشیم.»
اگر این پیشگویی درست باشد، هیچ چیز بدتر از این نیست که در قلب خاورمیانه «یک
مملکتی باشد که به سبب فرسودگی، مرکز فساد و آشیانه هرجومرج گردد.» به نظر کرزن اگر در ایران ضعف و سستی مشاهده شود، «تمام آسیا متلاشی خواهد شد.» او در خاتمة سخنرانی خود بار دیگر بر حفظ استقلال ایران تأکید کرد و آن را شرط لازم اجرای قرارداد دانست، باز هم گفت قرارداد به ایران تحمیل نشده است و طرفین با آزادی و اختیار آن را امضا نمودهاند. نصرتالدوله هم از یک قرن مناسبات دو کشور سخن به میان آورد، اینکه بریتانیا به ایران مساعدت کرده تا به ترقی و آزادی و سعادت نایل آید و در این زمینه «ثبات قدم و استقامتی» درخور توجه نشان داده است. نصرتالدوله ادامه داد با این وصف هیچگاه شرایط برای بسط روابط مساعد نبوده و اینک با تغییر اوضاع جهانی و رفع موانع، یعنی خروج روسیه از صحنه، این حقیقت روشن شده که «فقط اشتراک منافع قادر است دوستی ذات البین را به طرز محکمتری مستقر دارد و اساس مودّت تزلزلناپذیر این است که طرفین حقوق یکدیگر را محترم شمارند.» نصرتالدوله خاطرنشان ساخت رقابتهای بینالمللی و جزر و مد جنگ باعث شد بیطرفی ایران زیر پا نهاده شود، قدرتهای بزرگ «بلاد ایران را مورد تاختوتاز قساوت کارانه خود قرار داده یغما و غارت، قحط و غلا، امراض مسریه همگی یک مرتبه بر مملکت ما هجوم نمودند.» این شرایط باعث شد ایران بالاخره قرارداد نهم اوت 1919 را امضا نماید، قراردادی که با تضمین استقلال ایران منعقد شده است. در خاتمه او گفت با توضیحات کرزن دیگر نیازی به مباحث اضافی نیست، به محض انعقاد جلسه مجمع اتفاق ملل قرارداد را به آنجا خواهند فرستاد و نمایندگان ایران در کنفرانس صلح پاریس دعاوی حقه ایران را بیان خواهند داشت(1)
تمام این استدلالها بیفایده بود، به واقع کلیة عوامل دست به دست هم دادند و باعث شدند قرارداد همانطور که حکومت هند پیشبینی کرده بود اصلاً به اجرا درنیاید و آنگاه نوبت حکومت هند بود که با تمهید یک کودتا بخت خود را بیازماید. کرزن میخواست با این قرارداد از تعهدات بریتانیا نسبت به ایران بکاهد، اما مسئله این بود که کاستن از تعهدات و اجرای قرارداد مستلزم ثبات بود، ثبات هم با نیروی نظامی تأمین میشد؛ ایران هم نیروی نظامی قابلی نداشت، پس تا هنگام تأمین ثبات اجرای قرارداد تعلیق به محال بود. نکته دیگر این بود که به دلیل دخالتهای انگلستان در حوادث قفقاز و آسیای مرکزی، دولت جدید روسیه علیه قرارداد 1919 شدیداً واکنش نشان داد. نخستین این واکنشها اعزام نیروی نظامی به ایران بود و در کنار آن نمایندگان سیاسی هم اعزام شدند که وثوق حاضر به گفتگو با آنها نگردید. با این وضع باید نیروهای انگلیسی در ایران باقی میماندند. امری که حکومت هند از آن ابراز نگرانی میکرد.
1) رعد، سال دهم، ش142، یکشنبه 2 محرم الحرام 1338، 5 میزان 1298، «نطق لرد کرزن.»
تقریباً چند روزی بعد از انعقاد قرارداد 1919، موج اعتراضات در ایران و انگلستان برخاست. از هر سو گفته میشد انگلستان با این قرارداد تمامیت ارضی ایران را زیر پا نهاده و استقلال سیاسی کشور را نقض کرده است. وثوق در واکنش به این مخالفت ها، دوازده تن از رجال خوشنام را دعوت کرد تا در منزل ییلاقیاش واقع در سلیمانیه به ملاقاتش روند. در این جلسه وثوق «با آنها موضوع را به میان نهاده مجبور بودن خود را در مقابل پیشامدها در عقد این قرارداد بیان مینماید، اما حاضرین خود را در مقابل کار تمام شده تصوّر میکنند و به هر ملاحظه که داشتهاند کسی صحبتی که صریح در مخالفت باشد نمیدارد، اما همه نارضایی و نگرانی خویش را به واسطه گفتههای مختصر و یا سکوتهای مطوّل حالی نموده مجلس بینتیجه به هم میخورد.»(1)این «سکوتهای مطوّل»، مقدمه طوفانی بود که در افق مسائل سیاسی ایران دیده میشد.
محور اصلی مخالفت با قرارداد سید حسن مدرس بود، اما یکی دیگر از محورهای مخالفت با قرارداد 1919 یک گروه پنج نفره بود: میرزا صادق مستشارالدوله تبریزی، میرزا حسنخان محتشمالسلطنه، میرزا اسماعیل خان ممتاز الدوله، مختارالملک تبریزی (صبا) و آقا محمد معینالتجار بوشهری(2)معینالتجار همراه با حسین امینالضرب، حسن خان مشیرالدوله، حسین خان مؤتمنالملک، عبدالمجید میرزا عینالدوله، میر سید محمد بهبهانی و حاج امام جمعه خوئی به نزد وثوق در قلهک رفتند. اینان ضمن ملاقات با وثوق گفتند که او به محمد تقی بنکدار گفته است بدون تمایل و به تقاضای انگلیس قرارداد را امضا نموده است و اگر ملّت متنفرند وی حاضر است آن را تغییر دهد. آنان گفتند مردم به این قرارداد تمایلی ندارند، وثوق پاسخ داد او برای انعقاد این قرارداد نه ماه زحمت کشیده، اما نگفته اگر ملّت مایل نیست آن را به هم میزند. حاضرین پرسیدند پس با مخالفت مردم چه باید کرد؟ وثوق پاسخ داد حاضرین باید مردم را متقاعد نمایند که این قرارداد لازم بود، اما آنان مخالفت کردند. وثوق حتی حاضر شد خود از ریاست وزرایی استفعا دهد، اما قرارداد را که ادعا میکرد به نفع ایران است حفظ کند؛ لیکن کار به جایی نرسید(3)دولت در صدد برآمد هر کدام از مخالفین را به نحوی ساکت کند، از جمله اینکه برای ساکت کردن معین التجار بوشهری راه حلی یافت: ماجرا از این قرار بود که او به سال 1321 قمری «چندین هزار تفنگ» وارد کشور کرده بود که دولت آن را بهعنوان محموله قاچاق توقیف نمود. اینک دولت برای اینکه او را ساکت نماید، وجه سلاحهای مصادره شده را به او پرداخت. در مورد امام جمعه خوئی هم او شکایت کرد که به هنگام جنگ مبلغ یکصد و پنجاه هزار تومان به دلیل حملات روس و عثمانی به املاکش خسارت وارد شده است؛ این املاک در آذربایجان واقع بود. با اینکه دولت پیشتر پرداخت این خسارت ادعا شده را رد کرده و فقط پذیرفته بود که از املاک او مالیات دریافت نشود، اما
اینک این امیدواری وجود داشت که برای ساکت نمودن او در جریان مخالفت با قرارداد 1919 مبلغی هم به وی پرداخت نمایند. حاج حسین امین الضرب از دیگر مخالفین قرارداد هم ادعا کرد مظفرالدینشاه هفتصد و پنجاه هزار تومان از او گرفته و بازپس نداده است. در این زمینه هم مذاکراتی در جریان بود که این پول را به وی بپردازند. نیز یکصد هزار تومان بابت لشکرکشی ماژور فضلالله خان زاهدی برای سرکوب ماشاالله خان کاشی در نظر گرفته بودند، «در صورتی که چند صد هزار تومان اموال و جواهر و طلاآلات و غیره، دولت و ماژور خورده بودند.» شایع بود محرمانه قرار بر این بوده است که ماژور یک صورت خرج صدهزار تومانی بدهد و شش هزار تومان به خود او بپردازند. اما عملاً این شش هزار تومان را به او ندادند «چه که او خیلی چپاول و سرقت از اموال ماشاءالله خان و مردم کاشان نمود.»(1)پولی که از دولت انگلستان برای ساکت کردن مخالفین دریافت کرده بودند، به این عده و گروهی دیگر از جمله سید محمد کمره ای پرداختند.
در جلسهای که در منزل سید اسدالله خرقانی یکی از مخالفین پابرجای قرارداد تشکیل شد و امیر مؤید هم در آن شرکت داشت، خرقانی از رفتن گروه هفت نفری به نزد وثوق انتقاد کرد و گفت بالاخره این افراد را «وثوقالدوله دیپلمات، مجاب مینماید.» او گفت دیشب در مسجد شاه خیلی علیه قرارداد سخن گفته و روز بعد عدهای به منزلش آمدهاند تا بمانند و به اعتراض خود ادامه دهند، اما وی چون نمیتوانسته معاش پیشنهاد دهندگان را تأمین کند؛ جواب رد داده است(2)
در مبارزه علیه قرارداد 1919 سپهسالار تنکابنی، سعدالدوله و صمصامالسلطنه هم به جمع معترضین پیوستند. آنان به مدرس پیام دادند اگر او بخواهد به بهارستان میروند و خواستند مدرس هم جمعیت خود را بیاورد. در این زمینه نظر کمرهای را جویا شدند، شیخ حسین طهرانی از مخالفین پابرجای قرارداد با این امر مخالف بود و میگفت رفتن پشت سر آنها، یعنی دارودسته سپهدار تنکابنی؛ اسباب بدنامی است. کمرهای گفت:
«البته میدانید اگر چه اهالی طهران اغلب جاهل و بی علم [هستند] لیکن دشمن [و] خصم ما که انگلیس و دولت باشد خیلی عالم و پرزور [است] و حالا با این نغمات بلشویکی و حرفهای غیر قابل [قبول] برای تعقل عامه باید ملاحظه کرد که اگر جمعیتی به عدة کثیر و قابل برای رسمیت بتوانند و بتوانید از برای تجمع در بهارستان بدون آش و پلو، هر کس به خرج خودش و فقط یک روز الی یک شبانه روز بهعنوان سادگی و با نزاکت، فقط تنفر از معاهده را رسماً اظهار دارید، بدون ضدیت با انگلیس و بدون طرفیت با دولت و بدون توجه به اجرا یا عدم اجرای معاهده، با اظهار کمال اطاعت به اوامر دولت و اظهار اینکه ماها عموماً اظهار تنفر از معاهده را مینماییم و خودمان به زودی متفرق میشویم و میرویم سرکارهای خودمان و
مواظب هم باشید که از بین جمعیت خودتان اشخاص جاهل نباشند و همچنین در بین شما دشمن شما افرادی مثل شما که دستور به آنها داده باشد که بعضی حرفها که ضدیت با انگلیس یا طرفیت با دولت باشد یا خدای نکرده بعضی زمزمههای دیگر بلند نشود و جلوگیری بتوانید بکنید که بهانه دست دولت نیفتد، عیب ندارد. سپهسالار و صمصام و سعدالدوله چه جلو بروند در بهارستان، چه عقب، تفاوت نمیکند و اگر این قسم باشد من هم میآیم و اگر غیر از این باشد، من عقیده ندارم.»(1)
این بود تبعات توزیع پول بین مخالفین. کمرهای که به خون وثوق تشنه بود، میگفت لازم نیست نوک تیز حمله متوجه او شود، نیز میگفت نباید صریحاً علیه انگلیس شعار داده شود، تظاهرات فقط باید به مخالفت قرارداد باشد و نه ضدیت با دولت وثوق و انگلستان. با این وصف مدرس نظری خلاف این دیدگاه داشت. مدرس بر این باور بود که باید در آنجا ماند تا معاهده برداشته شود، یا اینکه اجرای آن موکول به تصویب مجلس شورای ملی گردد. کمرهای هر دو این راهحلها را غلط ارزیابی نمود. او بر این باور بود که قرارداد «به این زودی برنمی گردد، مگر به خونریزیهای سخت که منجر به غلبه دولت یا هرجومرج به اسم بلشویکی [خواهد شد]، که آن هم اسباب تنفر عامه را از ماها فراهم بیاورند که اگر انگلیس به دست دولت، ماها را نکشد، فقرا، کسبه و عامه ما را بکشند که بگویند اینها بودند بلشویکها و این هرجومرج و چاپیدن خانه های فقرا و دکانهای آنها است بلشویکی.» به نظر کمرهای اگر هم دولت قبول کند که قرارداد موکول به تصویب مجلس شورای ملی گردد، شاید نمایندگان مجلس به گونهای چیده شوند که وکلا قرارداد را با اکثریت تصویب نمایند و آن وقت وضع بدتر خواهد شد(2)
در واقع در داخل ایران یکی از مهمترین مخالفین قرارداد دمکراتهای ضدتشکیلی بودند که اطراف کمرهای جمع میشدند، اینان انگیزههای شخصی و گروهی خود را بر مصالح ملی ایران ترجیح میدادند و مخالفتشان هم بیشتر رنگ و بوی کینههای شخصی با وثوق داشت. در آن سوی طیف سید حسن مدرس قرار داشت که از موضعی دینی و ملی با قرارداد مخالفت میکرد. و ضلع سوم هم آقا میرزا محمد تاج الشعرای یزدی متخلص به فرخی یزدی بود. در این بین انواع و اقسام جناحبندیهای سیاسی دیگر هم وجود داشت و اکثر رجال کشور با قرارداد مخالفت میکردند و البته هر کدام موضعی خاص خود داشتند و انگیزهها هم با هم تفاوت و تمایز داشت. فرخی پیشتر تجارت میکرد و در دوره مهاجرت به گروه مهاجرین پیوست و از آن به بعد روزنامهنگاری و شاعری را پیشه خود ساخت. با این وصف یکی از پابرجاترین مخالفان قرارداد سید حسن مدرس بود. مدرس که در دوره دوم به عنوان یکی از اعضای هیئت نظارت بر مصوبات مجلس انتخاب شده بود، چه در آن زمان و چه در ادوار
بعدی، خصومت شخصی را ضابطه تصمیمگیری سیاسی قرار نداد و آنگونه که از تاریخ برمیآید پا از دایره انصاف خارج نکرد. او در مجلس دوم به ملایم ترین شکلی، نمایندگان را به صبوری و بردباری دعوت میکرد، از آنان میخواست مانع از تفرقه نیروها شوند، کدورت را به آشتی مبدل سازند و خصومت های شخصی و حزبی را بر مصالح کشور ترجیح ندهند. او خود در این زمینه موردی مثال زدنی بود، یکی از این موارد نوع برخورد او با قرارداد 1919 بود. مدرس هیچگاه وثوق را به دریافت رشوه متهم نکرد، هرگز وی را متهم به اتهامهایی نساخت که معمولاً از سوی مخالفینش گفته میشد، همیشه در برابر اتهاماتی از این دست، یا آنها را تکذیب میکرد و یا اظهار مینمود که اطلاعی ندارد. مدرس چون موضعگیری منحصر به فرد خود را داشت، مورد بغض گروههایی مثل دارودسته کمرهای هم بود.
مدرس مردی به معنای واقعی کلمه، سیاسی بود که کمتر کسی به اهمیت مواضعش وقوف حاصل میکرد. او میخواست در هر شرایطی منافع ملی کشور را پاس دارد، مانع تجاوزگریهای بیگانه در ایران شود و به طور خلاصه تحت هر شرایطی استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی میهن را پاس دارد. او سیاستمداری واقع بین بود در کسوت روحانیت، از همان دوره دوم مشروطه که به عنوان یکی از مجتهدین طراز اول برای نظارت بر مصوبات مجلس و عدم مغایرت آن با شرع برگزیده شد راهی در پیش گرفت که برای خیلی از رجال دستاندرکار قابل فهم نبود. برای او وحدت نیروها اولویت نخست بود، بازیهای گروهی و حزبی را مخل آسایش مردم میدید و به اتحاد کلیه نیروهای وفادار به آرمان مشروطیت باور داشت. هرگز دیده نشد او بحث سیاسی و منافع ملی را با ابزارهایی غیر متعارف پاسخ گوید، هرگز کسی را با تهمت و انگ و بایکوت کردن از عرصه خارج نساخت و به طور کلی بر آرمان وحدت ملی کشور تأکید میکرد.
در دوره هرج و مرج بعد از مجلس سوم و در ایام نقض بی طرفی کشور به دست متفقین، کمتر کسی به اندازه او از میزان تأثیرات مخرب چنددستگیها در محو آثار استقلال کشور آگاهی داشت. وقتی بساط دولت موقت نظامالسلطنه مافی به هم ریخت و همه پراکنده شدند، مدرس هم به استانبول رفت. بعد از جنگ از استانبول به کشور بازگشت و تلاش فراوانی کرد تا دولتی ثابت را روی کار آورد. در این زمان بسیاری از رجال شگفت زده بودند که چگونه او حاضر است از وثوق حمایت کند؛ اما همانطور که گفته شد او مردی سیاستمدار بود و بحران وضعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کشور را به خوبی درک میکرد. در آن ایام رجلی سیاسی که بتوان روی او حسابی باز کرد، کمتر دیده میشد. دو جناح قدرتمند در کشور وجود داشت که هر دو هم ریشه در حزب دمکرات داشتند: گروه دمکراتهای ضدتشکیلی که آشوبگری و بلوا آفرینی را سرلوحه کار قرار داده بودند و گروه دمکراتهای تشکیلی که موضعی متعادل داشتند، از این دو گروه عدهای هم انشعاب کرده و به هر دو جناح پشت پا زده بودند. در آن شرایط تاریخی یا باید به اضمحلال قطعی ایران رأی داده میشد و یا به بقای آن. برای نابودی کشور راهی بهتر از دامن زدن بر تنشها وجود نداشت، اما کشور بعد از گذشت
سالهای وحشتناک قحطی و جنگ و قتلعام نفوس انسانی به آرامش نیاز داشت. اگر قرار بود استقلال کشور محفوظ بماند باید راهی معقولانه در پیش گرفته میشد.
مدرس برای حل معضلات، یگانه راه حل را استقرار دولتی با ثبات میدید، در آن ایام چه کسی جز وثوق میتوانست این مهم را برآورده سازد؟ در مقام عمل هم معلوم شد او اشتباه نکرده است، وثوق دار و دسته آدمکش کمیتة مجازات را بهدار مکافات آویخت، بسیاری از ناامنیها و راهزنی ها را مهار ساخت و نشان داد از اقتدار لازم برخوردار است. سید احمد کسروی هم از این اقدامات وثوق حمایت میکرد و او را تمجید مینمود.
گفتیم خوشنام ترین طرفدار ریاست وزرایی و در عین حال برجستهترین مخالف قرارداد 1919 وثوق، سید حسن مدرس بود، رجال خوشنام دیگری مثل بهار هم با مدرس همسو بودند. بهار هم بر این باور بود که ایران برای نجات از خطر تجزیه به دولتی قدرتمند نیازمند است، دولتی که مانع سقوط همه جانبه کشور شود.
دولت مورد نظر او در این مقطع هم همان دولت وثوق بود. اما بدون تردید مهمترین حامی وثوق، مدرس بود که مثل بسیاری از رجال خیر اندیش کشور فقط برای نجات کشور از سقوط حتمی به حمایت از او روی آورد. مدرس ناطقی زبردست بود که بین توده های مردم نفوذ داشت، خطابه های او بسیار مشهور بودند، او ترجیح میداد به تودههای مردم نزدیک شود تا به اعیان و اشراف. مدرس مردی بود دمکرات که برای خودش و رسیدن به مال و مقام تلاش نمینمود، خصیصهای که در کمتر کسی یافت میشد. مدرس از اعتماد به نفسی زایدالوصف برخوردار بود، از چیزی نمیهراسید و سخن خود را آشکارا بر زبان جاری میساخت. اینها ویژگیهایی است که برخی از محققین ایرانی خارج کشور هم بر آن صحه نهادهاند(1)
مدرس سیاستمداری «واقع بین» بود، برای رسیدن به اهداف سیاسیاش تعجیل روا نمیداشت. واقعبینی او باعث میشد که درست سر بزنگاه تصمیم معقولانه اتخاذ کند. مدرس بر خلاف اهل زمانهاش با هیچ سفارت خارجی مرتبط نبود، به خارجی اعتماد نمیکرد و همین امر او را بین تودههای مردم محبوب ساخت. خارجی ها هم به این واقعیت اشاره میکردند که مدرس «سخنگوی مردم»(2)است. سر پرسی لورین نوشت مدرس مردی است که از اعتدال حمایت میکند و از نمایندگان مشروطیت و دمکراسی میباشد. این خصیصه او بسیاری از روشنفکران سطحینگر را خوش نمیآمد. یکی از این شعرا فرخی یزدی بود،(3)اما باید یادآور شد که همین فرخی یکی از پا بر جا ترین مخالفین قرارداد در کشور بود و در این زمینه با مدرس همسو بود، هر چند انگیزهها تفاوت میکرد. احساسات شاعرانه گاه بر تعقل سیاسی
چیره میشد به گونهای که حتی مردی خوشنام و بلند آوازه مثل میرزاده عشقی(1)هم به مدرس طعن روا میداشت(2)عارف که همیشه با تندروان میجوشید البته مدرس را از نیش سخنان خود به دور نمیداشت. عشقی بعد به اشتباه خود پی برد و با مدرس همنوایی نشان داد و در این راه به قتل رسید اما محبوب قلوب گردید. لیکن عارف از رضاخان حمایت کرد و سرنوشتش مرگ در غربت و گمنامیبود.
برخلاف مدرس، گروهی که فرخی با آنان مرتبط بود از کسانی مثل سید محمد کمرهای، شیخ حسین گیوه فروش، شیخ محمد علی قزوینی، شیخ حسین طهرانی، سید عبدالغنی نامی و عدهای اشخاص دیگر تشکیل میگردید که زمانی عضو گروه ضدتشکیلی بودند. در میان اینان سید محمد کمرهای بر این باور بود که او و یارانش نباید خود را «رسماً داخل و عضو عامله عمل با مدرس» کنند. به نظر کمرهای «اگر مدرس صحیحاً حرکت و تابع افکار عمومی شد تا آخر ما همراه و جدّی خواهیم بود...»(3)کمرهای میدانست مدرس هوشیاری لازم را در امر تصمیمگیری سیاسی داراست، و به خوبی میتواند جریانهای سیاسی و منویات آنها را از هم تشخیص دهد. مهمتر اینکه معیار عمل سیاسی او منافع ملّی کشور بود و نه ضدیت کودکانه با وثوق. به همین دلیل همین مدرسی که از تشکیل کابینه وثوق حمایت کرده بود، علیه آن وارد میدان شد؛ اما نکته این است که وی راه خود را میرفت و گروههای دیگری که با مافیای جهانی مرتبط بودند، میخواستند به هر نحو شده راه خود را از او جدا سازند، گروهی از افراطیترین اعضا و رهبران دمکراتهای ضدتشکیلی در این طیف جای میگرفتند. شاید نخستین تجمعات علیه قرارداد در خانه فرخی تشکیل شده باشد. ذیقعده 1337 مطابق با شهریور 1298 نخستین تجمعات علیه قرارداد در منزل فرخی یزدی شکل گرفت. فرخی بر این باور بود که سفارتخانههای امریکا و فرانسه و ایتالیا و بلژیک هم با مردم همراهی خواهند کرد و اگر خواست در یکی از سفارتخانههای آنان، تحصن کند، ممانعتی ایجاد نخواهند نمود. بالاخره هم به دلیل تحریک مردم به ضدیت با دولت، او را همراه با عدهای دیگر مثل کمرهای دستگیر کردند و البته این دومی را بعد از مدتی رها ساختند.
مواضع مخالف امثال مدرس کم نبود، به گفتة کمرهای، عباسقلی خان نواب برادر حسینقلی خان نواب؛ بعد از ماجرای کمیته مجازات نامهای به او نوشت و توضیح داد که سفیر وقت انگلستان یعنی کاکس تقاضای ملاقات با او را کرده است(4)نواب با حلقه یاران کمرهای ارتباطی مستمر داشت، به ویژه او با شیخ حسن تبریزی که ما پیشتر در مورد او سخن گفتهایم و به یاد داریم که دستیار ادوارد براون و همآواز با محافل سرمایه سالار بریتانیا بود، روابطی صمیمانه داشت. شیخ حسن از قول او نقل میکرد که نورمن سفیر جدید بریتانیا که به جای
کاکس آمده است، مردی است ملایمالطبع. به قول نواب او تلگرافی به لندن ارسال کرده بود که آیا وثوق را براندازد یا از او حمایت کند؟ نواب گفته بود در تهران «تجمع لاشخورها» برای ابقای وثوق ادامه دارد؛ راه انداختن دیگ پلو مسجد شاه «که وثوقالدوله را میخواهیم» و نیز راهاندازی طبقات محروم جامعه و از آن سوی حمایتهای تجار از وثوق کماکان ادامه دارد(1)
کمرهای بر این باور بود که او و یارانش باید خود را هم از دسته کمیتة تهران حزب دمکرات کنار کشند و هم تلاش کنند آلتدست خوئی، مدرس و بهبهانی قرار نگیرند(2)به عبارت بهتر کمرهای راه خود را نه تنها از مدرس جدا کرد و با امثال عباسقلی خان نواب حشر و نشر یافت، بلکه با امام جمعه خوئی و میر سید محمد بهبهانی رابطه خوبی نداشت. با این وصف به طورکلی سه دسته علیه قرارداد صف آرائی کرده بودند: نخست گروه مدرس و امام جمعه خوئی که البته میر سید محمد بهبهانی نیز با آنان همراه بود. دوم گروهی از دمکراتهای تشکیلی و سوم گروه ضد تشکیلی سید محمد کمرهای. از آن سوی سردار افخم بختیاری عدهای را علیه قرارداد برانگیخته بود. اینان هم از کمرهای درخواست کردند حمایشتان کند، «من گفتم اولاً باید مقصد آنها را فهمید، بعد قرار بگذارند که هرچه من دستور بدهم آنها رفتار نمایند تا من نقشه عمل آنها را بگویم.»(3)
کمرهای در ماجرای اعتراض علیه قرارداد با میرزا کریم خان رشتی همآواز بود. میرزا کریم خان رشتی و برادرانش در ماجرای اعتراض علیه قرارداد فعال بودند، حتی کریم خان یک بار در جلسهای که در منزلش تشکیل داد به شوخی گفت «پلیس مخفی آمده که همه ما را گرفته، دولت یک مرتبه راحت شود.»(4)او این سخن را با شوخی بر زبان آورد، شوخی که کمرهای را ترسانید؛ چون همین چند روز پیش آزاد شده بود.
از آن سوی سید محمد کمرهای مطلبی نوشته بود در ضدیت با قرارداد، این مطلب به دست فرخی داده شد تا به ایپکیان تحویل دهد، اما فرخی این مطلب را به مدیر حیات جاوید داد تا منتشر سازند. کمرهای گفت اگر چنین است پس باید پیش از همه مطلبی را که او خطاب به خود حیات جاوید نوشته چاپ کنند و زان پس مطلب ارسال شده برای ایپکیان را منتشر نمایند(5)نوشته کمرهای خطاب به ایپکیان نقد مقالهای بود که در روزنامة رعد(6)چاپ گردیده و در آن از قرارداد 1919 حمایت نموده بود.
در فارس روزنامه استخر فارس به شدت علیه قرارداد موضع
گیری میکرد، این موضع حتی در تهران باعث تعجب و شگفتی فراوان ضدتشکیلیها شد، اینان بر این باور بودند که موضع ضدانگلیسی استخر فارس، به این دلیل است که فرمانفرما با این موضعگیری نظر مساعد دارد و اوضاع انگلیسیها را بد ارزیابی کرده است(1)
روزنامه حیات جاوید در زمرة نشریاتی بود که به شدت علیه قرارداد وثوق تلاش میکرد. وقتی مخالفین تحت پیگرد قرار گرفتند، حیات جاوید مدیر نشریه در خانه فرخی پنهان گردید(2)صبا مدیر ستاره ایران میگفت، سفارت بریتانیا از حیات جاوید خواسته است به نزد آنان برود(3)در این زمان کاکس وزیر مختار بریتانیا در تهران بود. این در حالی بود که شخص شاه به هر دلیلی، یا به دلیل اینکه مصلحت ایران را اینگونه تشخیص میداد و یا اینکه پول دریافت کرده بود، از سیاست نزدیکی بیشتر به انگلستان حمایت میکرد، به قول دولتآبادی: «حتی احمد شاه قاجار در پیروی از افکار ناصرالملک در چند سال نیابت سلطنت او و خصوصاً بعد از برهم خوردن سلطنت تزاری به انگلستان توجه بسیار میکند، مسافرت او هم به انگلستان و آنچه در آن محیط دیده و شنیده بر توجه او به آنها افزوده است.»(4)
به هر حال اندکی بعد از امضای قرارداد، هیئت مستشاران انگلیسی وارد ایران شدند. ریاست هیئت مستشاران مالی با سیدنی آرمیتاژ اسمیت بود و مسئولیت مستشاران نظامی با دیکسون. روز 27 جمادی الثانی 1336 خبر رسید کلنل فضلالله آق اولی خودکشی کرده است. او در وصیتنامة خود آورده بود که چون منشی کمیسیون نظامی بوده، از چیزهایی اطلاع یافته که انگلیسیها قرار است در ایران انجام دهند، مسائلی که «هیچ باشرافت و ناموسی متحمل آن نمیتوانند بشوند، از این جهت که من نمیتوانم جلو[ی] این نیستی ملیت و اسلامیت را بگیرم، ناچارم خود را نیست نمایم.»(5)کلنل فضلالله خان آق اولی برادرزاده تقی بینش بود(6)
از آن سوی مدرس در زمرة نخستین افرادی بود که با وجود حمایت از ریاست وزرایی وثوق، علیه قرارداد 1919 به پا خاست؛ در این راه او انگیزه شخصی نداشت و به مصالح ملّی کشور میاندیشید. فرخی هم انگیزههای خاص خود را داشت، اما اشتباهش این بود که برای پیشبرد اقدامات خود از گروه ضدتشکیلیها دعوت به عمل آورد. دارودسته کمرهای برای اینکه موقعیت مدرس را تضعیف کنند خود را همسوی با فرخی قلمداد میکردند. به عبارت بهتر ضدتشکیلیها بعد از اینکه جنبش علیه قرارداد به راه افتاد، وارد میدان شدند. هدف اینان هم مثل همیشه تفرقه نیروها بود و ممانعت از یکدستگی و وحدت ملّی. موضعگیری مدرس علیه قرارداد جدای از مواضع گروه ضد تشکیلی بود. نماینده ضدتشکیلیها آقا شیخ حسین طهرانی بود که از سوی آنان «برای کمک به مدرس در موضوع تنفر از کنترل» تعیین شد.
موضع گیری گروه ضدتشکیلی در این دوره به غایت فرصتطلبانه و به دور از صداقت بود. آنان میگفتند «اگر مدرس شروع به کار از روی اساس و از روی عقل و تبعیت از افکار اشخاص عاقل نمود، ما هم تقویت خود را تزیید نماییم والا کنار بکشیم.» حتی معینالتجار بوشهری از دعوت مدرس برای شرکت در جنبش علیه قرارداد استقبال نکرد و با بیاعتنایی گفت «من به این کارها داخل نمیشوم.» او گفت رئیسالتجار امینالضرب است، نامه مدرس را به او دهید تا او سه تن از هیئت تجار را برای همکاری با مدرس انتخاب نماید(1)
عدهای از ظاهربینان گمان میکردند مخالفت مدرس با وثوق به این دلیل است که منتظر بوده تا پست وزارت عدلیه به او داده شود، «حالا با این همه طرفداری او از وثوق الدوله که بازی مسجد شاه و حضرت عبدالعظیم را درآورد و به مقصود خود نرسید، حالا از وثوق الدوله صرف مساعدت نموده است.»(2)اما حقیقت خلاف این بود، مدرس به دلیل قرارداد 1919 بود که با وثوق درافتاد.
با این وصف وقتی قرارداد 1919 علنی شد، مدرس آشکارا به ضدیت با آن برخاست، اساساً قرارداد چندان موافقی در ایران نداشت، به قول مدرس در سراسر ایران تنها هشتصد تن از آن حمایت میکردند(3)تازه اکثر کسانی که از این قرارداد حمایت کردند به دنبال منافع شخصی خود میگشتند. کسانی که از قرارداد حمایت کردند عمدتاً از دولت پول گرفته بودند تا در مجامع و روزنامهها از آن تمجید کنند(4)در این بین بودند افرادی که نه به خاطر منافع شخصی، بلکه به دلیل مصلحتی از آن قرارداد دفاع نمودند، نمونه برجسته این افراد ملک الشعرای بهار بود. در این زمان او با برادرش روزنامه ایران را منتشر مینمود، دفاع بهار از قرارداد بهواقع دفاع از شخص وثوق بود که امید داشت اقتدار دولت خود را حفظ نماید. نکته این است که هیچ کس نگفت بهار مردی مزدور و قلم به مزد یا آدم وثوق است، حال آنکه روزنامه نگار دیگر یعنی سید ضیا را کارچاق کن وثوق، مزدور علنی و آشکار انگلیسی ها خطاب میکردند(5)این خود نشان میداد که نه مخالفین قرارداد یکسان بودند و انگیزه واحدی تعقیب میکردند و نه موافقین.
میر سید محمد بهبهانی از دیگر مخالفان قرارداد، بر این باور بود که به سفارت انگلیس نامه نویسند و اظهار دارند در صورتی که آنان اجرای قرارداد 1919 را متوقف سازند تا مجلس شورای ملی تشکیل جلسه دهد و هرچه این مجلس گفت عمل شود؛ آنها هم اعتراضات خود را متوقف خواهند ساخت. او این نظر خود را با کمرهای در میان گذاشت، کمره ای پاسخ داد اگر بررسی این موضوع به تصویب مجلسی برسد که وکلایش را مردم انتخاب کردهاند، عیبی
ندارد؛ نه مجلسی که «وکلایش به سرنیزه انگلیس انتخاب شده.»(1)علما همین مضمون را به سفارت انگلیس نوشتند و اظهار داشتند مجلسی باید به این موضوع رسیدگی کند که نمایندگانش را ملت انتخاب کرده باشد، نه اینکه به زور سرنیزه انگلیسیها و برای انگلیسیها کار کند(2)همین مضمون را کمرهای خطاب به شیخ محمد خیابانی در تبریز اطلاع داد. او نامه خود را به چاپار داد تا در زنجان پست کند تا «از سانسور قزوین گذشته باشد.»(3)
مخالفت دیگر علیه قرارداد در اوایل سال 1299، در گیلان روی داد. در این مقطع میرزا کوچک خان، انگلیسیها را وادار کرد شهر رشت را تخلیه کنند. میرزا به غازیان و انزلی رفت و مردم برای او چراغانی کردند. در پاسخ به سؤال بلشویکها که نظر او را در مورد خودشان پرسیده بودند، او پاسخ داد هم به اشغال انگلیسیها و هم بلشویکها اعتراض دارد. او گفت نظرش این است که کلیة نیروهای خارجی باید ایران را تخلیه نمایند و ادارهاش را به خود ایرانیها واگذار کنند(4)
سه سیاستمدار مشهور یعنی حسن مستوفی، حسن پیرنیا و برادرش مؤتمن الملک با قرارداد مبارزه نکردند، اما البته با آن موافق هم نبودند. این سه همراه با معین التجار بوشهری و عینالدوله اندکی بعد از امضای قرارداد به نزد وثوق رفتند و گفتند با اینکه در انگیزة خیرخواهانه او تردیدی ندارند، اما قرارداد به سود مصالح و منافع کشور نیست. از بین اینان مدرس تنها کسی بود که هرگز به وثوق اتهام رشوهستانی از انگلیسیها نزد، هیچ گاه بعد از برچیده شدن قرارداد به وثوق تعرض نکرد؛ بالاتر اینکه در برابر دکتر محمد مصدق در مجلس پنجم از او حمایت هم نمود. استدلال مدرس نشان دهندة رویة سیاستمداری معقول است که به حفظ نیروها و به کارگیری آنان در شرایط معین باور دارد. مدرس زمانی در دوره مجلس دوم خطاب به کسانی که میخواستند لایحهای تصویب شود تا متجاهرین به فسق و کسانی که «فساد سیاسی» آنان روشن است از ورود به مجلس منع شوند؛ گفته بود نباید کاری کرد که به بهانه های مختلف نیروها متفرق و پراکنده شوند، بلکه باید سیاست جلب نیرو و اتحاد و استمالت را جایگزین ساخت. در مجلس پنجم مصدق به مستوفی تاخت که چرا وثوق را به عنوان یکی از وزرای کابینه برگزیده است. او وثوق را متهم ساخت از انگلیسیها بابت قرارداد 1919 رشوه ستانده است. مدرس خود وثوق را برای تصدی وزارت مالیه و بعد عدلیه معرفی کرده بود، به همین دلیل وقتی اعتراض مشروح مصدق علیه وثوق به پایان رسید ،(5)پاسخ داد از پولی که انگلیسیها به وثوق دادهاند اطلاعی ندارد و وثوق خودش باید از مسئله قرارداد سخن گوید و او از خویش دفاع نماید. اما ادامه داد وقتی همان زمان وثوق میخواست دولت تشکیل
دهد، او از حامیانش بوده و وثوق هم تا حد امکان نظم را به کشور بازگردانید. مدرس ادامه داد با این وصف همان موقع با قرارداد مخالفت کرده است، زیرا این قرارداد بدون مجوز مجلس امضا شده بود. نکته این است که مدرس مخالفت خود را با قرارداد به علت عدم پیمودن روند قانونی آن تلقی کرد و با اینکه در این زمینه به شدت با وثوق مبارزه کرد، اما به هیچ وجه پای مسائل دیگر را به میان نکشید. به عبارت بهتر مدرس به دلیل ضرورت وجود قوة مقننه و تصمیمگیری آن در مسائلی از این دست به مخالفت با قرارداد برخاست، او میگفت اگر باید قراردادی با دولتی بیگانه امضا شود، باید به تائید مجلس برسد، این مطلب جایگاه مجلس را در نظر مدرس روشن میساخت. مهم تر اینکه او اختلاف در مورد قرارداد را اختلاف نظر سیاسی دانست و به همین دلیل هم هرگز به عاقدین آن توهین نکرد: «خدا شاهد است که من یک لفظ توهینآمیز نسبت به موافقین قرارداد نگفتم، زیرا این یک اختلاف نظر سیاسی بود. کدام صلاح و صواب بود خدا میداند، من نمیدانم .»(1)در مورد اتهام رشوهستانی، او گفت خودش هم زمانی که دولت موقت کرمانشاه را تشکیل داده بودند، پول آلمانی ها را پذیرفته بود، اما دستور داد رسیدی به آنان ندهند. با این مقدمه مدرس توضیح داد دولت در تبعید از آن پول استفاده کرد اما با این پول خیانتی به کشور ننمود. او خاطر نشان ساخت قرارداد 1919 دیگر مرده و به تاریخ پیوسته است، اینک کشور با مسئله بزرگ بازسازی مواجه است و به همکاری سیاستمداران کارکشته نیاز دارد، باید به دست اینان به کشور خدمت کرد. مدرس سپس عین استدلال دوره دوم مجلس مشروطه را تکرار نمود: او گفت اگر هر کدام از رجال سیاسی را به بهانهای کنار گذاریم، چه کسی میماند که کارها را انجام دهد؟(2)بهواقع برای مدرس مبارزه علیه قرارداد یک مسئله شخصی و یا جاه طلبی سیاسی نبود، مدرس در آن زمان خاطر نشان کرده بود که استفاده از مستشاران مالی و نظامی انگلستان باعث نقض استقلال و تمامیت ارضی کشور است.
وثوق در جلسه مجلس پنجم به دفاع از خود پرداخت. او گفت برایش حفظ وجاهت و حسن شهرت در آن شرایط تاریخی بی اهمیت بوده است، بنابراین در بحرانیترین شرایط قبول مسئولیت کرد و هدفش این نبود که عامدانه ضرری متوجه کشور سازد بلکه مقصودش جلوگیری از زیان و ضرر بوده است. پیشتر درست روزهای بعد از انعقاد قرارداد، در شهریور 1298 خبر رسیده بود که در قفقازیه مردم مساجد را سیاه پوش کردهاند و در پاریس و لندن، مسلمانان پارچه سیاه به رسم عزاداری به دست خود بستهاند. وثوقالدوله همان زمان در برابر اعتراضات داخلی و خارجی گفته بود: «من این کار را کرده و خدمت به ایران میدانستم و از این کار بر نمیگردم، مگر مرا بکشند. آن وقت هم معلوم خواهد شد که من خدمت کرده بودم.»(3)در این دوره هم او در سخنانش ادامه داد، در این راه شاید در تشخیص خود اشتباه
کرده باشد و مدعی عصمت نیست. او گفت قرارداد برای اجرایی شدن نیازمند تصویب مجلس بوده و حتی همان زمان ذکر شده بود، اگر اقدامات موقتی در چارچوب آن قرارداد صورت گرفت و مجلس بعد از تشکیل مخالفت کرد، همان اقدامات موقتی میتواند نسخ شود. از بابت رشوهای که میگویند دریافت کرده خاطر نشان ساخت، اگر به دکتر مصدق چیزی رسیده به او هم رسیده است. او خواستار اثبات این مسئله شد و قول داد اگر چنین چیزی اثبات گردد ضمن اینکه حاضر است به اضعاف مضاعف آن را باز پس دهد، کلیه اعتراضات مصدق را علیه خود وارد میداند. وثوق در خاتمه گفت:
«یک نکته دیگر را هم لازم میدانم به ایشان متذکر شوم که غالب محصلین و مبتدیهای سیاست در دوره تحصیلات خود یک دوره درس تحصیل وجاهت را لازم میدانند و اگر ایشان فعلاً در آن دوره از تحصیلات خود هستند، البته بنده ایراد و اعتراضی بر ایشان ندارم. ولی باید عرض کنم که من در دوره تحصیل سیاست از تعلیمات این کلاس به کلی صرف نظر کردم و از کلاس ماقبل مستقیماً و به طور طفره به کلاس بعد رفتم. به این جهت در مبارزه عوامفریبی و وجاهت طلبی ممکن است مغلوب شوم. ولی از ایشان سؤال میکنم که لااقل در موقعی که سخن از منافع عالیه مملکت گفته میشود، آیا بهتر نیست باز هم ورزش آن کلاس را تکمیل نمایند یا شاگرد بنده بشوند؟»(1)
در دورهای که وثوق ریاست وزرایی را به دست داشت، افرادی مثل کمرهای که تا دیروز با افراطیترین جناحهای این دوره همکاری میکردند و اصلاً خود از رهبران این جریان بودند، کسانی که ستاره ایران را بلندگوی خود نموده بودند، روزنامهای که آشکارا علیه عینالدوله به عنوان مردی اشرافی از رجال قدیم حمله میبرد، اینک برای دور ساختن وثوق از عرصه های سیاسی میگفتند از ریاست وزرایی وی حمایت می کنند. اینان شرط و شروطی هم تعیین کرده بودند: عینالدوله باید الغای کاپیتولاسیون را پی گیری کند، بحث هیئت اعزامی ایران به کنفرانس صلح ورسای را سر و سامانی دهد، انتخابات مجلس را تجدید نماید، حکومت نظامی را برطرف سازد، «کثافات کابینه» وثوق را ترمیم نماید و باید به او آزادی و اختیار برای انتخاب وزرا داد(2)
شخص کمرهای همراه با میرزا طاهر تنکابنی در همین مهر 1297 که مصادف با نیمه اول محرم 1337 بود به منزل عینالدوله رفتند. به او گفتند اگر رئیسالوزرا شد، «چون خائن به وطن و مایل به نفوذ اجانب نیست»، از او حمایت میکنند. این موضوع عوامفریبی گروهی مثل جناح افراطی ضدتشکیلی را اثبات میکرد. اینان هم همان کسانی بودند که زمانی ستارة ایران را بلندگوی خود قرار دادند و به بهانة مبارزه با اشرافیت و اعیانیت بر دامنه بحرانسازی خود افزودند. به هر حال گروه کمرهای به نام از صارم الدوله و سردار معظم ابراز تنفر کردند و از
عینالدوله خواستند به اینان میدان ندهد. علاوه بر موارد بالا یکی از خواسته های آنان این بود که عین الدوله «قیام کنندگان بر علیه هیئت دولت کابینه صمصام [را] که مسجد شاه و حضرت عبدالعظیم رفتند» مجازات کند(1)
در جنبش علیه قرارداد حاج محمد تقی بنکدار تاجر مشهور حاضر شده بود به مخالفین کمک کند. اسلامبولچی دیگر تاجر بازار هم قول داد ضدیت نکند. معینالتجار هم این بار به مدرس پیام داد به هر میزان که لازم باشد، پول در اختیار مخالفین قرارداد قرار خواهد داد. سید حسن مدرس سیاه پوشید، رؤسای اصناف تلاش کردند بازار را ببندند. مشیرالدوله و برادرش هم سکوت کردند. معقولترین راهحل را مدرس پیشنهاد کرد، او گفت: «خوب است اول پروتست نکنیم، برویم نزد وثوقالدوله بلکه خودش رفع اشکال بکند، اگر نکرد بعد پروتست نماییم» (2)
به همین دلیل دمکراتهای ضدتشکیلی او را غیر قابل اعتماد میدانستند. علت غیر قابل اعتماد بودن مدرس این بود که او «راه آشتی را با وثوقالدوله به الفاظ نگاه میدارد و او را خائن از روی عقیده نمیداند بلکه میگوید عقیده وثوق خدمت به وطن در این کنترل بود.»(3)به طور مشخص ایام محرم و صفر 1337 که مصادف با مهر و آبان 1297 بود، حتی مجالس روضه خوانی به جلسات سیاسی برای حمله علیه قرارداد تبدیل شد. همزمان با شایعه حمله بلشویکها به تهران، گروههای مخالف وثوق به طور منظم و منسجم حملات علیه او را شدت بخشیدند؛ شایعه پردازان گفته بودند روسها اولتیماتوم دادهاند اگر قرارداد فسخ نشود، آنها به تهران حملهور خواهند شد. این شایعه در مردم ایجاد وحشت کرد، کثیری از تودههای عادی مردم از ترس با قرارداد مخالفت کردند. وثوق روز بیست و دوم صفر نزد شاه رفت و از او اختیارات تامه خواست و تقاضا کرد شاه اجازه دهد دویست و پنجاه نفر را تبعید کند. در پاسخ سؤال شاه که گفته بود اینان کیانند؛ وثوق پاسخ داد مشتی اراذل و اوباش. شاه گفت اراذل اهمیتی ندارند که برای برخورد با آنان به اختیارات تامه نیاز باشد. وثوق توضیح داد این افراد بلوا به پا میکنند و علیه شاه هم تحریکات مینمایند. شاه گفت: «با این وضع احتمال اغتشاش، تو این اشخاص را خیال تبعید داری؟ لابد میخواهی یک اسباب هیجانی فراهم بیاوری؟ من ابداً اذن نمیدهم.» (4)به دنبال این ملاقات وثوق از منصب ریاست وزرایی استعفا داد، شاه هم در این مرحله بلافاصله با استعفای او مخالفت کرد.
همزمان گروه برلنیها متشکل از سید حسین کزازی، سید ابوالحسن علوی، میرزا رضا خان افشار، میرزا محمد علی خان تربیت، ناصرالاسلام گیلانی، میرزا قاسم خان تبریزی و محمد علی فرزین مشهور به کلوب تصمیم گرفتند به ایران بیایند. در این حال حسین پرویز،
مخبرالسلطنه هدایت و عبدالرحیم خلخالی هم با این گروه محشور بودند(1)درست در چنین شرایطی روز بیست و هشتم صفر 1337 مخالفین وثوق در مساجد تهران گرد آمدند. کانون اصلی فعالیتها مسجد شیخ بود که در آن زمان مرکز فعالیتهای گروه ضدتشکیلی به شمار میآمد. در این روز به دستور وثوق آژانها به مسجد ریختند و مردم را متفرق ساختند. آنان چادر ها را کندند، فرشها را برچیدند، علمهای سیاه را پائین آوردند و مردم را پراکنده کردند. همان روز برخی از محرکین را دستگیر نمودند، شیخ حسن خان و برادرش را با معاونالسلطان دستگیر کرده و به نظمیه بردند. نیز نیرالسلطان مدیر کوکب ایران دستگیر شد. میگفتند عدهای دیگر را هم یا گرفتهاند و یا خواهند گرفت. دستگیر شدگان به این شرح بودند: شیخ حسن خان تبریزی، شیخ حسین خان تبریزی، حسین صبا مشهور به کمالالسلطان که مدیریت روزنامه ستاره ایران را به عهده داشت، محمد تقی بینش و معتمد الواعظین. کمرهای و عین الممالک هم خود به نظمیه مراجعه کردند و برای ابراز همدردی با دستگیر شدگان تقاضا کردند آنان را هم بازداشت نمایند(2)اما به این تقاضا اعتنایی نشد و آنان به خانههای خود آمدند.
در این زمان حتی اندیشه ترور وثوقالدوله بر سر زبانها بود، بسیاری از محافل برای این امر تلاش میکردند. به طور مثال سید محمد کمرهای نقل میکند غلامحسین خان رئیس کمیسری نظمیه از او پرسیده اگر تروری صورت گیرد آیا به نظر او قوهای هست که شهر را حفاظت کند و امنیت را پاس دارد؟ «من گفتم گمان نمیکنم، همچه جمعیتی که ترور از آنها برآید وجود داشته باشد، اگر چه تمام مردم خشمگین از عمل وثوقالدوله غضبناک هستند، لیکن ارتباط کامل بین مردم نیست. اگر تروری بشود انفرادی است و نیز همچه دسته یا قوه که مسلم بین اکثر باشد در ایران یقیناً نیست که با نفوذ دشمن قوی ما انگلیس در طهران و ایران بتوان جلوگیری از هرجومرج اراذل و اوباش قشونی و غیر قشونی که به زور و زر انگلیس هرجومرج میکنند، جلوگیری نمایند و این مفسده هرجومرجی بدترین اوضاع است برای امروزه ایران.» غلامحسین خان گفت تروریستها زیادند و شاید علیه وثوقالدوله اقداماتی بنمایند؛ «گفتم شما خودتان را حفظ کنید. مگر سر به تنت زیادی میکند که این حرفها را میزنی؟ گفت به همه کس نمیگویم، از شما مطمئنم. بالاخره چون من از او به واسطه بعضی مسموعات ظنین بودم به طفره و خداحافظی [از کنار موضوع گذشتم].»(3)
به نظر کمرهای، غلامحسین خان «برای راپورتچی، استکشاف از خیالات» او و دوستانش میکرد. در عین حال به نظر او علیه قرارداد وثوق «از راه عقل اقدام نمیتوان کرد، مقدمین
دیوانه وار باید [عمل] بکنند.»(1)
یکی دیگر از کانونهای تجمع مخالفین مجلس روضه خوانی حاج سید محمد صراف بود. سید محمد صراف پدر ابوالحسن علوی عضو گروه برلنیها بود که به دور تقی زاده و نواب جمع آمده بودند. گروهی دیگر در منزل صمصام السلطنه بختیاری گرد آمدند. عدهای به منزل مخبرالسلطنه، مشیرالدوله و مؤتمن الملک مراجعه کردند. مخبرالسلطنه به جمعیت گفت: «من شماها را پذیرایی میکنم اما نان و لحاف های خود را بیاورید.» مشیرالدوله حاضر نشد با این گروه همکاری نماید، او سپرده بود کسی را به خانهاش راه ندهند، نیز به تلفن ها جواب نمیداد(2)
واکنش صمصام از همه عجیب تر بود. او به وثوق نوشت مردم و دمکراتها «به این عمل ناگهانی خارج از همه قوانین تو اعتراض و وحشت و هیجان دارند»، آنگاه خواسته بود به این مردم جواب دهد. وثوق پاسخ داد اگر مردم به او گوش نمیدهند به عنوان رئیس الوزرا اختیار دارد از نظمیه بخواهد آنها را متفرق سازند. صمصام از این پاسخ متغیر شد و گفت او ایلیاتی است و نمیتواند مردمی را که به او پناه آوردهاند متفرق سازد. وقتی شب شد، حدود صد مأمور نظمیه اطراف خانه صمصمام کشیک دادند تا هر کس را که به خانه او میآید، جلوگیری کنند(3)وقتی خبر به صمصام رسید، از خانه بیرون آمد و شخصاً آژانها را تهدید کرد که اگر باز هم مانع ورود مردم به منزل او شوند، دستور خواهد داد از تهران تبعیدشان کنند. وی پس از اینکه ناسزای رکیکی به وثوق گفت، نیروهای نظمیه گریختند. آن شب نزدیک صد نفر در منزل صمصام «شام مفصلی» خوردند، سحرگهان کمرهای همراه با عین الممالک، شیخ ابوطالب، حاج میرزا حسین کرمانشاهانی و مجله اسلامی(4)به دوشان تپه رفتند تا شاه را از تحولاتی که در تهران مقارن غیبت او از پایتخت روی داده بود آگاه کنند و به اصطلاح تظلم نمایند. اینان پس از اینکه ظاهراً توانستند نظر شاه را جلب نمایند به طوری که وی حتی به وثوق پرخاش کرد؛ به تهران بازگشتند. تحولات این زمان مقارن با ربیع الاول آن سال مصادف با آذر1298 بود. همه، احتمال قریب به یقین دادند که این بار وثوق به طور قطع استعفا میدهد، اما درست همان زمانی که وثوق به تهران بازگشت و معترضین هنوز در دوشان تپه بودند، سر پرسی کاکس به نزد شاه آمد. شهاب الدوله وزیر دربار شاه بعد از ملاقات شاه با کاکس به حاضرین قول داد صدمهای به آنان نخواهد رسید و کسانی را که وثوق تبعید کرده باز خواهند گردانید، سپس محرمانه گفت: «چون تکیه گاه وثوق الدوله به لندن است، شاه در محذور است و جلب
1) همان.
2) کمرهای، ج1، ص723.
3) همان، ص724.
4) شیخ عبدالعلی بنیادگذار و ناشر مجله الاسلام بود، این نشریه در سال 1331 قمری مصادف با 1913 میلادی شروع به انتشار کرد، هدف آن «اتحاد اسلام» شناخته شد، بهواقع این نخستین نشریهای بود که در ایران منتشر میشد و به طور رسمی از اتحاد اسلام دفاع میکرد: آفتاب، ش267، پنج شنبه 17 ذیقعده الحرام 1332، 8 اکتبر 1914، «مجله الاسلام.»
قلب شاه برای شماها بهتر از همه چیز است.» (1)
زمانی که معترضین در دوشان تپه به سر میبردند، ساختمان وزارت مالیه در آتش سوخت. بعداً معلوم شد یک فرد ارمنی که جدیداً برای ارسال مراسلات به مالیه آمده، باعث این کار بوده است. این مرد روز جمعه که تعطیل بود به مالیه رفت و دستور داد بخاری را روشن کنند. عدهای عذر آوردند و از اینکار امتناع کردند، اما فرد مذکور با تهدید آنان را وادار به این امر ساخت. شب همانروز مالیه آتش گرفت، احتمال میدادند شاید او در بخاری «فسفور انداخته باشد.» پانزده کرور یعنی هفت میلیون و پانصد هزار تومان به مالیه خسارت وارد شد، اسناد دولت و مردم نابود گردید و کالاهایی هم که در آنجا انبار شده بود به کلی از بین رفت(2)ّ اندکی بعد فخام الدوله از مسئولین مالیه را بازداشت کردند، او گفت هدف از توقیف او «فقط قصد اهانت به ضدتشکیلی بود.»(3)به عبارت بهتر دست گروه ضدتشکیلی در عملیاتی از این دست دیده میشد. به هر حال برای برکناری وثوق تلاشهای فراوانی انجام میگرفت. وثوق تنها چیزی که کم نداشت دشمن بود؛ رجال معمر و ایران دوست و وطن خواهی مثل مشیرالدوله خود را از این معرکه ها کنار کشیده بودند، ضمن اینکه مواضع اصولی خود را داشتند. کسانی مثل مدرس هم بودند که از موضع حفظ منافع ملی، و نه انگیزه های شخصی با قرارداد ضدیت میکردند، اما به طور کلی وثوق از چند سوی محاصره بود: شخص شاه که مرد مقتدری مثل وثوق را نمیتوانست تحمل کند، کسانی که به دنبال صدارت و وزارت و رشوهستانی بودند و عدهای که همیشه با او سر خصومت داشتند، یک سر این مخالفین گروه ضدتشکیلی بود و سوی دیگرش اعضای کمیته مجازات، کسانی که بازداشت بودند اما دست از تحرکات خود نمیکشیدند.
در همین ماه ربیع الاول پدر حاجی آقا شیرازی از دنیا رفت. حاجی آقا شیرازی که در کتاب بحران مشروطیت در ایران تا اندازهای با دیدگاههایش آشنا شدهایم(4)از موافقان وثوق بود، او حتی در جریان اولتیماتوم روسیه هم به طرفداری از وثوق که در آن زمان وزیر امور خارجه بود، پرداخت. به هر حال در مسجد شاه مجلس ختم برگزار شد، موافقین وثوق از این مراسم برای حمله به مخالفین استفاده کردند، قرار بود تدین به منبر رود و از سوی ملت به کابینه وثوق اظهار اطمینان کند و به مخالفین نسبت شرارت دهد. از آن سوی قرار شد ملکالشعرای بهار به منبر رود و بگوید ملت به مشاورالممالک انصاری نماینده ایران در کنفرانس صلح ورسای اطمینان ندارد. او باید میگفت در کنفرانسی به این اهمیت یا وثوق و یا نصرتالدوله باید بروند. این مراسم به هم خورد، بهار و تدین نتوانستند در این مجلس سخنرانی کنند. کمرهای نوشت: «البته ختمی که برای یک اسکورچی یا پنبه فروش و عطار، دولت در مسجد شاه بگذارد برای یک همچه بازی است، که او را رنود به هم زده، تدین و ملک نتوانستند موفق شوند.»(5)لازم به توضیح است که پدر حاجی آقا پنبه میفروخت و قبل از فروش آنها را بستهبندی میکرد. به همین دلیل ملقب به اسکروچی بود.
مخالفین قرارداد میگفتند با اینکه هنوز قرارداد به تصویب مجلس نرسیده، چرا طرف انگلیسی عملیات خود را آغاز نموده؛ از آن سوی وثوق ضمن انتشار بیانیهای پرسید با وجود اینکه مجلسی وجود ندارد تا قرارداد را تصویب یا رد کند، چرا زودتر از موعد به او حمله میآورند. چندماهی قبل از استعفا، وثوق بیانیهای در همین ارتباط نوشت و در روزنامه رعد منتشر کرد، در این بیانیه در مورد قرارداد 1919 تا اندازهای توضیح داده شده بود. وثوق نوشت طرف خطاب او کسانی هستند که میدانند بدون امنیت و آسایش استقلال معنا و مفهومی ندارد، اگر کشوری به واسطه عدم امنیت، قابل سکونت نباشد، لیاقت استقلال را هم ندارد. کسانی که میدانند زندگی با شرافت فقط با کار مفید برای هیئت اجتماع تأمین میشود، پشتوانه استقلال کشورند. وثوق نوشت: «من یقین دارم مخاطبین من قسمت اکثریت مملکت را تشکیل میدهد. زیرا هر چند بر عده مفتخوران و تن پروران در مملکت هر روز افزوده میشود و این عده مانند مبتلایان به امراض مُسری و جراحات اکال همواره قسمتهای صالح را مریض و متألم مینمایند؛ ولی هنوز سلامت توده جماعت در خطر نیفتاده و یک حرکت دفاعی از یک عضو توده غیرتمند و با شرافت دوست کافی است که یک باره هیاکل زشت این زاغ و زغنهای جیفه خوار را به فرسنگها دور و مجال التیام جراحات را برای اعضا متاثره مملکت تهیه نمایند.» (1)
وثوق اشاره کرد دنیایی که مردم در آن به سر میبرند، کانون جنگهای بین دول و ملل، جنگهای طبقاتی، جنگهای نژادی و جنگهای بین اصول و عقاید است، وضعیتی که البته نمیتوان نام جنگ بر آن نهاد و بلکه باید از واژههای «مرض و بحران» استفاده کرد: «این بحران عظیم یک باره جامعههای مریض، جامعه های کینهجو و منتقم، جامعه های منغمر در شهوات، جامعه های منهمک در تجمل و ثروت، جامعه های مبتلا به سوءاداره و فساد حکومت و بالاخره جامعه های فرورفته در فقر و درویشی و مذلت و مسکنت همه را به نوبه خود و بر حسب خود متأثر و بیدار کرد.» ایران از بحران عظیم دنیا به شدت متأثر شد و به واقع موجودی «سخت مریض» بود. وثوق برای توجیه عمل خود در انعقاد قرارداد 1919 نوشت استقلال کشور به طول و عرض جغرافیایی و میزان وسعت نیست؛ همانطور که مخاطرات
1) رعد، سال یازدهم، ش2، چهارشنبه 10 رجب 1338، 31 مارس 1920، دهم اردیبهشت 1299، «بیانیه آقای رئیسالوزرا.»
خارجی و غلبه زور همسایه نمیتواند لزوماً باعث نقض استقلال کشور گردد. به نظر او «ممکن است وضعیات و خصوصیات داخلی و سوء اداره معیشت اجتماعی موجب سلب استقلال و بالنتیجه جلب مخاطرات خارجی شود.» پس حسن اداره کشور به خصوص اداره ثروت و معیشت مردم، بنیادیترین ضامن استقلال به شمار میرود. به نظر او «فقط حسن اداره معیشت و عقل و تدبیر منزل یک فرد انسانی را در حیات دنیوی خوشبخت و مستقل میکند و به هر نسبت که در اداره معاش و تدبیر ثروت احتیاج مضر به افراد دیگر پیدا کند از استقلال وی کاسته میشود.»
به این ترتیب وثوق، نقش عامل خارجی را کمرنگ نشان داد و گناه بحرانها را همه به گردن مخالفین داخلی افکند. در این راستا به نظر او بحران جامعه ایران «بیشتر از حیث سوء اداره معاش» دانسته شد و «ورود آن بر ما، قبل از بحران عمومی دنیا بود چه علت بحران و اضطراب از دیر زمانی در مزاج ما موجود بود و در سرپنجه عوارض آن گرفتار بودیم تا بحران عمومی علناً طلوع کرد.» وثوق که به مسئله استعمار کمتر توجه نشان میداد نوشت کاهلی و کاهش حس تولید و کار همراه با راحتطلبی است که استقلال ایران را متزلزل ساخته است: «ناموس اقتصاد و قانون طبیعت بر جریان خود مداومت داشت. هم عصران ما و همسایگان زیرک و زبر دست ما، از این جریان استفاده میکردند و ما غفلتزدگان در کشمکشهای جاهلانه عمر خود را پایان میبردیم.» برای حفظ استقلال کشور باید از مفتخواران کاسته شود، دیگر اینکه «در صرف آنچه از خارج محتاج الیه است، مخصوصاً در فضول عیش حداکثر قناعت و امساک وجهه همت قرار داده شود.» با این وصف باید هیئت جامعه همه را مجبور به کار کردن کند، کسانی که تولید ثروت نمیکنند و بر تجمل میافزایند «به منزله گیاههایی هستند که ریشه و ساقه و برگ و میوه آنها جز اینکه محیط را اشغال کرده و مواد مغذیه ارضی را صرف خود کنند و مانع روئیدن درختان بارور و نباتات مفید شوند حاصلی ندارند، بلکه اغلب بر نباتات دیگر میپیچند و آنها را به هلاکت میرسانند. اگر در یک مزرعه اکثریت با این گیاهها باشد جز اینکه با آهن و آلتی ریشه آنها را براندازند یا از آن مزرعه صرفنظر کنند تدبیری متصور نیست.» وثوق هرگز به این نکته اشاره نکرد که اغلب بحرانهای ایران عصر مشروطه تا زمان ریاست وزرایی او، ریشهای پابرجا در تحریکات استعمار بریتانیا داشت که نقش خود را در نقض تمامیت ارضی و استقلال ایران میجست.
وثوق بیاعتنا به حقیقیت یادشده هشدار داد که در مزرعه ایران و گلستان اردشیر بابکان، این علف های هرز هر روز رو به افزایش هستند و اگر این سیر مهار نگردد، هیچ باغبان زبردست نمیتواند این بوستان نیمه خراب را آباد سازد. وثوق بدون تمایز قائلشدن بین مخالفین خود نوشت البته در ایران هنوز تعداد مفتخواران، بیکاران، هرزه گردان و سیاستمدارانی که به نام طبقات مردم «خون هیئت جامعه را میمکند و حاصل رنج و مشقت مولدین ثروت حقیقی را صرف مشتهیات خود میکنند»؛ زیادند. گروه بیکاران و مفتخوران هر چند قلیلند، اما کیفاً «عوامل قوی و نیرومند زوال هیئت جامعه شناخته میشوند.» اینان
کسانیاند که تلاش میکنند سعی و تلاش را در جامعه به دزدی و گدایی منحصر نمایند تا حاصل ثروت و دسترنج دیگران را تصاحب کنند. وثوق برای منکوب ساختن مخالفین خود و توجیه قرارداد همه را به یکسان آماج حمله قرار داد او مدعی شد: «این فرقه منحوس هم دارای عقاید تند و کند و مسلک اعتدال و انقلاب میباشند. قسمت دست راست و طرفداران اعتدال گدائی را مسلک مختار دانسته لازم میدانند دولت هر چه از مردم برای مخارج عمومی مملکت میگیرد به آنها بذل و ایثار کند و افرادی که تولید ثروت میکنند به آنها باج و خراج بدهند و هرکدام برای وصول به مقصود نحس خویش عنوانات و وسایل و حیل و تدابیری به کار میبرند و رنگهای مختلف و تنوعات بی پایانی به حرفه مشئوم خود میدهند...» برخلاف اینان «قسمت دست چپ و طرفداران انقلاب، گدایی را نوعی از بیشرفی دانسته جمع آوردن چند تفنگ و قطع سبیل و غارت اموال مردم بیگناه را نوعی از شهامت و رشادت فرض کرده و شاید بیشتر از همکاران اعتدالی خود تحمل رنج و تعب بلکه استقبال مخاطره مینمایند.» میدانیم که چنین نیست و در هر دو حزب بزرگ سیاسی رجال خوشنامی وجود داشتند که جز به مصالح ایران به چیزی فکر نمیکردند.
وثوق این افراد را «میکروبهای اکال» دانست که همه را مأیوس کردهاند و مسلک مفتخوری را در کشور تبلیغ و ترویج مینمایند. اینان دشمنان نظم و آسایشند، زیرا امنیت و انتظام، دشمن دزدی و گدایی است. اینان کوتاه نظرند، زیرا نمیدانند سعی شان در هدم اساس کشور باعث نابودی خودشان هم میشود: «این قوم همه کس را مثل خود بیکار میخواهند و اگر کسی مشغولیت مهمی داشته و از ملاقات و مراوده آنها احتراز کند با وی خصومت میورزند.» به باور او اینان با هر حکومتی چه خوب و چه بد مخالفت میکنند، از هر تغییری خرسند میشوند زیرا «ایام تحویل و انتقال را برای دزدی و گدایی مساعدتر میدانند.» اینان به هر عنوان تازه هر چند خلاف مسلک آنان باشد، تقرب میجویند؛ هم دعاگوی استبدادند و هم طرفدار بلشویزم. زیرا در هر صورت امیدوارند بدزدند و «یا لقمه بربایند.» اینان غافلند از اینکه استبداد عاقل و بلشویزم هر دو دشمن «این جنبندگان موذی» هستند. اگر جلو این عناصر مهلک و بر باد دهندگان ثروت مملکت گرفته نشود، «اضمحلال ابدی حلول خواهد کرد و توقع استقلال حقیقی جز در ظرف خیال و جامه الفاظ متصور نخواهد بود.» میبینیم که وثوق کمترین اشارهای به بریتانیا نمیکند.
وثوق مدعی شد مرض مبرم و بیماری صعب العلاج کشور را تشخیص داده است، بیماری سرتاپای کشور را گرفته و مبتلا کرده است. اما مسئله این است که قوای او برای علاج قطعی این بیماری کافی نبوده است. به همین دلیل وی تصمیم گرفت با تأمّل و تدریج و حتیالمقدور با رعایت عادات و احوال مریض از شدت مرض جلوگیری نماید تا ابتدا بنیه او تقویت شود و خود بتواند به دفع میکروبهای مضر قادر شود. بنابراین ابتدا «در اقامه امنیت و اعاده آسایش معدوم شده» تلاش کرد. استقرار امنیت باعث نابودی «مفتخواران مسلح» یعنی دزدان و راهزنان و اشرار میشد: «لاجرم قسمت غالب از مخربین امنیت را تکلل و تدمیر نمودم و در
قسمت غالب از مملکت امن و آسایش را برقرار کردم.» اما این تدمیر کافی نبود و بدون شرکت تدابیر دیگر دورة ناامنی و خودسری اعاده میشد، از سویی حقیقت این بود که امکانات کشور برای نیل به آن اهداف بلندمدت کفایت نمیکرد، به همین جهت به استخدام مستشار همت گماشت. دیگر اینکه کشور سرمایهای نداشت، همه به جیب مفتخواران سرازیر شده بود، پس تحصیل سرمایه و وام را ضروری دانست. تسهیل حملونقل و احداث راهآهن از دیگر مواردی است که سرلوحه کار او واقع گردیده، اما غافل نبود که این «تدبیر تدریجی و جنگ غیر مسلح» را هم آن مفتخواران کذایی نمیتوانند تحمل کنند و «وقتی بیدار شده با تمام قوی بر ضد من قیام خواهند کرد.»
این موضوع به زودی به وقوع پیوست. هر گاه یک قاتل و جانی و مجرم و پرونده ساز و مفسده کار گرفتار شد، در میان همین گروه هزاران واسطه و حامی داشت، هر دزد قطاع الطریق که اسیر و دستگیر گردید، «در میان این بی خردان شفیع و طرفدار» یافت. او نوشت عدهای وی را به آزاد ساختن اشرار تشویق میکردند و این مطلب را از او مطالبه مینمودند، وثوق نوشت «اگر امتناع میکردم به کبر و غرور و قساوت قلب و شرارت خوی منسوب» میشده است. نکتة مهمتر اعتراض این گروه در مورد قرارداد 1919 بود. علت اعتراضات این بود که «این تدبیر را قاطع تر دانستند و به همان نسبتی که در منع مرام آنها مؤثرتر بود؛ ضدیت آنها را بیشتر تحریک میکرد. مفتخواران ادارات، استفاده کنندگان غلطکاریها، مشتریان بیلیاقت مشاغل، مداخله کنندگان در کارهای دولتی، توسط کنندگان از اشقیا و ارباب جنایت، و بالاخره معتادین به تن پروری و کاهلی به یک باره به جنبش در آمده کلمه استقلال را که هر کس به مذاق خود تعبیر مینماید و مفتخوار و کلاش معنی آن را با دوام روزگار کلاشی و مفتخواری خود مترادف میداند عنوان اعتراض قرار دادند.» اما معترضین فقط این دسته افراد نبودند، به قول وثوق «معدودی اشخاص محترم نیز که البته ساحت آنها از اغراض مبراست»، به واسطة دور بودن از محیط سیاست عمومی دنیا و عدم احاطه به وضعیات داخلی و خارجی در صدد تنقید از قرارداد 1919 برآمدند. به این شکل وثوق خواست حساب افرادی مثل سیدحسن مدرس را از دیگران جدا کند. واقعیت این است که طیف مخالفین قرارداد آنقدر گسترده بود که نمیشد همه را متهم به اتهاماتی کرد که وثوق اقامه کرده بود، برجستهترین آنهادر آذربایجان شیخ محمد خیابانی بود که همه تلاشش مجد و عظمت ایران و ستیز با استعمار بریتانیا بود.
وثوق در ادامه ادعا کرد از طرف گروه زیادی از مردم که مولد ثروت هستند و اقشار کاری کشور را تشکیل میدهند، اعم از زارع و کارگر و کسبه و اصناف و تجار، جز حس حق شناسی چیزی ندیده است. وی نوشت شکی نداشته که پاسخ گفتن به معترضین امری بیهوده است، زیرا آنها «جز مشتهیات خود» چیزی نمیخواهند و نمیشنوند. با این وصف او ترجیح داد سکوت کند اما نمیتوانست از تنها راهی که موجب حفظ و سلامت مملکت بود صرف نظر کند. او آنچه را به صلاح وقت تشخیص داده انجام داد، اما توضیح داد کارهای خود را با
برنامه آتی مملکت و تدابیر لازمه برای رفع مخاطرات و علاج معضلات کشور به مجلس شورای ملی که عنقریب تشکیل خواهد شد، ارائه خواهد داد: «هر گاه مجلس از من نپذیرد و راه دیگری برای سعادت مملکت در پیش گیرد البته حاکمیت با مجلس است و با مجلس است که برای صرفه ثروت و استقلال مملکت کار کند، یا برای راضی کردن بیکاران و مفتخواران.» پس مجلس است که تکلیف قرارداد را مشخص مینماید. اگر مجلس راه دیگری ببیند میتواند سیاستهای او را هر قدر پیشرفت کرده باشد ملغی و متروک نماید. وثوق با انتساب مخالفینش به بیکاری و تنپروری و مفتخوری، تلاش کرد راه نقد قرارداد 1919 در راستای مصالح ایران را مسدود کند، اما به این امر موفق نشد.
وثوق در ادامه آن مقاله نوشت بدیهی است تا مجلس نیامده و او مسئول مقدرات کشور است، از تحریکات و دسیسههای به قول اومفسدین جلوگیری خواهد نمود. او تهدید کرد با این وصف «پس از آنکه دیدم چندی ارخاء عنان آنان را در تعقیب فساد تشجیع میکند و بالاخره صریح میگویند پول بدهید و منافع نامشروع ما را تأمین کنید والا امنیت عمومی را مختل خواهیم کرد، البته باز از منع فساد آنها ناگزیر خواهم شد.» باز هم وثوق ننوشت دقیقاً چه کسانی از او پول میخواستند تا سکوت کنند، اما قطعاً منظور او گروه ضدتشکیلی بود. او خطاب به ملّت هشدار داد تحتتأثیر بیکاران و مفتخواران واقع نشوند. اگر استقلال کشور را میخواهند در تولید ثروت کوتاهی ننمایند، در غیر این صورت استقلال کشور را به خطر انداختهاند: «شما باید این عناصر فاسد را از مملکت دور کرده و از پرورش آنها احتراز کنید زیرا آنها شما و مملکت و خودشان را به گرداب فنا و زوال میکشانند.» به نمایندگانی که انتخاب شده بودند هم تذکر داد به فکر شناختن مسائل و مشکلات کشور و اندیشهای برای حل آنها باشند، زیرا اگر این بار هم مردم از نمایندگان مأیوس گردند، دیگر هرگز امیدوار نخواهند شد: «اما ای مفتخواران و فسادکاران، به شما هم خطاب کرده میگویم من علیرغم شما در آبادی مملکت و آسایش عامه سعی خواهم کرد و اگر شما ترک عادات پست و خسیس خود را نگویید و هر یک به کاری که برای هیات جامعه مفید باشد مشغول نشوید، من دولت را مدیون نمیدانم که به شما از بیتالمال مسلمین اجرت ولگردی و هرزه درآیی بدهد.»
وثوق خطاب به مخالفینش از گروه ضدتشکیلی نوشت آنها کارهایی میخواهند که لیاقت و شایستگی آن را ندارند، اگر این دسته افراد به حدود خود بسازند و رقابت و حسد پرده قناعت آنها را ندرد، برای آنها هم کار پیدا میشود. زیرا خداوند مردم را برای بیکاری و ولگردی خلق نکرده و در خور هر کس کاری معین فرموده است که چون به آن نمیپردازند، عاطل و باطل ماندهاند. کار و شغل هم منحصر به مشاغل دولتی نیست. هجوم افراد به ادارات و اجبار اولیای امور برای تغییر متصدیان مشاغل به سفارش این و آن، نظم و ترتیب و بقای مسئولیت را مورد مخاطره قرار میدهد. اگر در ادارات اصلاحاتی به عمل نیامده برای این است که کارمندان نسبت به آتیه خود مطمئن نیستند و همیشه به شفاعت و دسیسه مفتخواران، مقام آنها در ادارات متزلزل گردیده و نمیتوانند وظایف خود را به انجام رسانند. دیگر اینکه او با
اشارهای دیگر به گروه ضدتشکیلی نوشت: «هر چند ممکن است این جانب پس از کشف این حقایق بیشتر مورد طعن و خصومت اشخاص معدود و معلوم واقع شوم و اعتراضات و حملات و شبنامهها و تهمت نامهها بیشتر متظاهر گردد، زیرا جماعتی که مورد تنقید من واقع شدهاند به همان نسبت که در کارهای مفید کاهل و بی لیاقتند، در دسیسه و فساد فعال و زبردست میباشند و به همین نظر شاید جمعی دیگر نیز نشر این عقاید را مخالف با سیاست شخصی من دانسته از راه دیگر تنقید کنند. ولی از طرفی هم اگر همیشه از گفتن حقایق خودداری شود حقایق لایزال مستور خواهد ماند.» او در خاتمه یادآوری کرد مشکلات مملکت بیشتر از حوصله فکر و تصوّر عامه و حتی خواص است، «در عین آنکه از تولید وحشت و اضطراب در قلوب احتراز دارم باید اظهار دارم که مقاومت با مشکلات با اتحاد و اتفاق تام و تمرکز مجموع قوا نیز سهل نیست و البته با اختلاف و نفاق خطرات و مهالک حتمی است.» وثوق نوشت اگر طالب راحت و آسایش خود بود، بار را بر دوش دیگری مینهاد. اما مشکلات و مخاطرات باید باعث استقامت و فداکاری گردد، نه مورث جبن و بددلی(1)
بار دیگر یادآوری میکنیم که اعتراضات علیه قرارداد همه از یک سنخ نبود. این اعتراضات البته دارای انگیزههای ملّی و دینی هم بود، اما کسانی که با این انگیزه وارد ماجرا شدند، اندک شمار بودند؛ مدرس یکی از برجستهترین اینان بود. اما وثوق در مقاله خود همه را آماج حمله قرار داد. درست است که اغلب بحرانهای دوره وثوق کاملاً مصنوعی به نظر میرسید و دستهایی در کار بود که میخواست به هر نحو ممکن رئیسالوزرا را به زیر کشد اما نباید انگیزهها را با هم مخلوط کرد. وثوق به گمان خود ابتکاری به خرج داد و آن اینکه ضمن انتشار بیانیهای اوضاع کشور را به اطلاع مردم رسانید. اما این بیانیه بیشتر به زیان او تمام شد.از سویی سید ضیا این پادوی سفارت انگلیس به دنبال انتشار این بیانیه مطلبی شدیداللحن در روزنامهاش منتشر ساخت و دست به مباحثی زد که اندکی مردم را از واقعات پشت پرده مطلع میساخت، او هم سعی کرد از فرصت به دست آمده برای توجیه قرارداد بهره جوید.
برخلاف بهار که با انگیزه ممانعت از سقوط تمام عیار ایران، تلاش داشت وثوق را تقویت نماید، سید ضیا از موضع خاص خود نوشت: «در این چند روزه درد ایران و وطن را از حلقوم کسانی میشنیدهایم که وطن و مأوای ما را به این روز سیاه نشاندهاند! کسانی صلاحیت اظهار عقیده در مقدرات مملکت را برای خود قائل میشدند که مناظر فاجعه افزای دورههای زمامداری آنان نه تنها عدم صلاحیتشان را مدلل میدارد، بلکه حتی بیگانه بودن آنان را با اصول و سیاست مملکتداری، بر همه کس غیر از خودشان پوشیده و مستور نیست.» سید ضیا به گونهای بی سابقه نوک تیز حمله را متوجه کسانی کرد که به قول او حق انتقاد کردن از اوضاع را برای خود قائل هستند؛ «رجالی برای خود حق تنقید از اوضاع و جریانات را معتقد هستند که نه تنها گذشته بدگذشت آنان عدم لیاقت و فقدان عادیترین فکری را در کلههای ورشکسته
1) همان.
شان مدلل داشته، بلکه روزگار سیاه و حوادث عمومی عالم آنان را از این حق نیز محروم داشته است.»
سید ضیا از «لحن آمیخته به اندوه بیانیه رئیسالوزرا» یاد کرد که از آن لحن به خوبی معلوم میشود که «تا چه اندازه ساعی در مسالمت بوده و از تعقیب اعمال جنایتکارانه زمامداران گذشته خودداری نموده و نخواسته است به وسیله تعقیب آنان یک سلسله حقایقی را کشف و ننگهای جامعه ایرانی را بیش از آنچه شناخته شدهاند به خودی و بیگانه بشناساند.» رعد متن بیانیه رئیسالوزرا را که ظاهراً غیرمستقیم عوامل بحران را معرفی نموده بود، مورد تأیید قرار داد و ادامه داد: «ترجمه حال و سرگذشت مملو از مصیبت دورههای سیاستمداری رجالی که از امروز در آرامگاه نایب حسین کاشانی امرار حیات نموده و بر طالع و مقدرات خود نفرین و لعنت خواهند فرستاد بسی رقتانگیز است.» در این مطلب سیدضیا به دروغ و با عوامریبی خاص خود مخالفین قرارداد 1919 را پیروان نایب حسین کاشی نامید.
به نظر سید ضیا اگر ایراد و اعتراض حقی بر دولت وثوق باید وارد شود این است که چرا تاکنون به گونهای که خودش در بیانیهاش اعلام داشته، «در مطالعه اعمال و عوامل مؤسسه و علل انحلال ژاندارمری مسببین هرجومرج و بدبختی مملکت»، اقدامی نشده و «موجبات آمدن قشون اجانب» را توضیح نداده است. از این بالاتر «داستان هجرت وکلای پارلمان و تسلیم کردن مملکت را به قوای خارجی، مؤسسین کمیتههای دزدی و آدمکشی، مسببین قحطی و مجاعه و غیره»، چرا تاکنون برای مردم گفته نشده است؟
سید ضیا که تلاش داشت چهرهای مقبول و موجه از خود ارائه کند، نوشت باید به گذشته پرداخت و رأفت نباید مانع از تحلیل اوضاع گذشته شود: «راست است فساد محیط، فراوانی جنایت کاران، موقع مقتضی و مناسبی را برای دولت در این مدت یک ساله تدارک ننموده بود که به گذشته و ایامی که ما را گرفتار مولودهای مشئوم خود نموده است عطف توجهی گردد. ولی امروز آن روز فرارسیده که از وزیر امور خارجه 1334 (1)بپرسیم: چرا و برای چه ژاندارمری ایران را به دیار نیستی و فنا سوق داد؟ از مستشار الدوله وزیر ادوار مختلف باید پرسید که: با وقوف به ورشکستگی مغز خود برای چه خویشتن را سائس قوم، هادی سیاست و رهنمای طریق نجات ملّت قرار داده از تدارک انواع بلایا و مصائب خودداری ننمود؟ دوسیه های نظمیه و مراسلات متوالی کلنل وستداهل به وزارت عدلیه و داخله در حکومت ممتاز الدوله و یاران وی به جرم شرکت در کمیتههای آدمکشی و دزدی قوی ترین اسناد مثبتهای است بر جرم کسانی که اکنون در مأوای دزدان آرمیدهاند.» او ادامه داد وقتی عدهای در داخل به دلیل فتوحات آلمان مصالح ایران را باد فراموشی سپردند، با مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت ملاقات کرده و گفته است سفارتین روس و انگلیس حاضر به هر نوع قراردادی با ایران هستند، «آقای حاج محتشمالسلطنه وزیر امور خارجه وقت نظریات و مطالعات این دلسوخته
1) منظور حسن خان محتشمالسلطنه اسفندیاری است.
ناچیز را با تبسم های تحقیرآمیز تلقی نموده و حتی سعایت میکردند که مذاکرات رئیسالوزرا با سفارتخانهها به هیچ نتیجه مطلوبی منجر نگردد. همین شخص محترم و بزرگوار که مقامات وزارت داخله، عدلیه، مالیه و غیره و غیره را در هر دوره اشغال و در هر مقامی یادگارهایی غیر مطلوبی از خود باقی گذاردند، امروز سلسلهجنبان مفسدین و آشوب طلبان بر ضد دولتی میشوند که به قلعوقمع اشرار همت گماشته، انتظام ایران را وظیفه خود دانسته، خاتمه دادن به دورة بیتکلیفی را یگانه وسیله نجات ایران دانسته، نمیخواهند ملتفت این نکته بشوند: در روزی که شکست بعد از شکست نصیب روسیه میگشت، بدبختی متعاقب بدبختی انگلستان را فرامیگرفت، ایشان وزیر امور خارجه مقتدر ایران بودند، شاخصترین مقامات را در هیئت اجتماعیه حائز بودند، عامه اعتماد و توجه خود را به اراده و تصمیم ایشان معطوف داشته بود، چرا در آن روز تکلیف ایران را معین نکردند؟ برای کدام مقصود وکلای پارلمان را به هجرت تشویق نمودند؟ تلگرافات و مراسلات تغییر پایتخت را برای سفارت خانهها و ولایات تدارک دیدند؟ و بالاخره بعد از آنچه میتوانستند کردند و از هیبت قشون روس رعشه بر اندام مملکت انداختند، ایران را تسلیم قوای ژنرال باراتف کرده و از کار کناره جستند! و حالیه که دیگران [به] شست و شوی کثافات ایشان و سایرین پرداختهاند، رضایت نمیدهند چند صباحی شامه این مردم بدبخت از استشمام بوهای متعفن فراغت و آسودگی پیدا کند.» (1)طنز تاریخ این بود که همین سیدضیا با همکاری خویش در کودتای سوم اسفند 1299، با همین گروه به قول خودش خائن و آدمکش همسو شد و با اقدامات خود کشور را به آنان تسلیم کرد. آن حادثه نشان داد سیدضیا تا چه اندازه به مدعیات خود باور دارد و اینکه آیا منافع انگلیس برای او بیشتر اهمیت دارد یا ایران.
با این وصف مقالة سیدضیا از منظری قابل توجه است: این مقاله آتشین به واقع مکمل بیانیة وثوقالدوله بود. در این مقاله سید ضیا به هر انگیزهای پرده از اسرار دوره جنگ اول جهانی برداشت. او نشان داد محتشمالسلطنه، ممتازالدوله و صادق مستشارالدوله به واقع رهبری بحرانهای ایران را به دست داشتهاند. اینان از سویی مجلس را منحل کردند، از سوی دیگر نمایندگان را به مهاجرت تشویق نمودند، شاه را ترسانیدند و اعلان تغییر پایتخت را به سفرای کشورهای خارجی اطلاع دادند، از کمیتة مجازات و دزدان و راهزنان حمایت نمودند تا بر استقلال ایران یک باره بتازند و آن را تسلیم قوای ژنرال باراتوف نمایند. سید ضیا و وثوق گفتند که گروه ضدتشکیلی و عوامل پیدا و پنهان آن یعنی این دسته بحران سازان و برباددهندگان استقلال کشور، اینک سخن از استقلالی به میان میآورند که در برخی موارد خود باعث نقض آن شدهاند؛ این مقاله و آن بیانیه به خوبی نشان داد منشاء بحران کسانی بودند که برای اینان نه مشروطه ارزشی داشت و نه آزادی و نه استقلال کشور. بیهوده نیست همه اینان بعداً به خدمت دستگاه دیکتاتوری رضاخانی درآمدند و همه مشاغل حساسی را متقبل شدند. نکته این است که سیدضیا در زمرة مهمترین عوامل بود که راه صعود اینان را هموار ساخت. همین موضوع نشان میدهد او تا چه اندازه در مدعیات خود صادق بود. واقعیت این است که رجالی مثل مدرس که از سر حمیت ملّی و دینی با قرارداد مخالف بودند، بسیار اندک شمار بودند. اگر همه انگیزهها از سنخی بود که مدرس در پیش گرفته بود، شاید سرنوشت کشور چیزی دیگر میشد، شاید به جای استقرار دیکتاتوری قزاقان، مشروطه حقیقی به بوته اجرا درمیآمد.
1) رعد، سال دهم، ش127، سهشنبه 13 ذیحجه 1337، 9 سپتامبر 1919، «تا کی؟ تا چند؟! به مناسبت ابلاغیه رئیسالوزرا.»
وقتی موج مخالفت علیه قرارداد در ایران به اوج خود رسید، طرف انگلیسی در کمال ناجوانمردی ضربة اساسی بر پیکر دولت وثوق وارد ساخت. مسئله این بود که خود انگلیسیها ماجرای رشوهستانی مقامات ایران در ازای امضای قرارداد 1919 را افشا کردند. معجونی از دروغ و ریاکاری را به هم بافتند تا طرح کودتا را توجیه نمایند، زیرا بریتانیا در ایران سیاستی جدید را سرلوحه کار قرار داده بود و هیچ امیدی به احیای قرارداد وجود نداشت. بنابراین چه اهمیتی داشت اگر وثوق را در راستای سیاستهای خود بدنام و بدنامتر میکردند؟ در آستانه کودتای 1299 وقتی سپهدار رشتی که خود از دورة ناصری عامل انگلیسیها در شمال ایران بود - و حتی از دولت انگلستان نشان دریافت کرد -(1)اینگونه وانمود ساخت که از مسئلة رشوهستانی مقامات ایران آگاه شده است، این را برای توجیه مناسب تحولاتی که در شرف وقوع بود و به خوبی از آن آگاهی داشت، عنوان مینمود. اعضای کابینه و اعضای هیئتهای مالی و نظامی بریتانیا هم وانمود کردند که گویا یک رسوایی ناشی از رشوهستانی را کشف کردهاند. جیمز بالفور، این مخالف سرسخت کرزن و همراه فکری مونتاگ، معاون ارشد(2)
James. M. Balfour: Recent Happenings in Persia, (Edinburgh, 1922).
سیدنی آرمیتاژ اسمیت (3)معاون وزارت خزانهداری بریتانیا و مستشار مالی این کشور برای دولت ایران که در چارچوب قرارداد 1919 به ایران آمده بود، با انتشار کتابی مدعی شد رئیسالوزرای ایران از انگلیس رشوه ستانده تا قرارداد را امضا کند(4)شاید بد نباشد بگوییم که این آرمیتاژ اسمیت وقتی به ایران آمد تا زمینههای اعطای وام دو میلیون لیرهای را مهیا کند که دولت وثوق در آستانه سقوط بود. او خرداد 1299 وارد ایران شد و عملاً هیچ کاری نکرد. بالاتر اینکه او وثوق را هم بدنام ساخت. از بدشانسی بالفور، وثوق اینک در لندن اقامت داشت، او بلافاصلهبعد از انتشار کتاب فوق، به دادگاه شکایت برد، وزارت امور خارجه انگلستان حاضر نشد هیچ مدرکی در ارتباط با قرارداد 1919 در اختیار ناشر و نویسنده قرار دهد، در نتیجه بالفور نتوانست از خود دفاع نماید و ناشر به اجبار از انتشار و پخش بقیة نسخههای کتاب جلوگیری کرد(1)این سیاستی شناخته شده است که وقتی بریتانیا دیگر نمیتوانست از برخی رجال ایرانی استفاده کند، آنان را بدنام میساخت و متهمشان میکرد که از انگلیسیها رشوه ستاندهاند. به طور قطع وثوق نه اولین آنها بود و نه آخرینشان. خود انگلیسیها در وارد ساختن اتهام بر بسیاری از رجال ایران ید طولایی داشتند.
اما در ایران پرداخت رشوه به مقامات ایرانی ولولهای به راه انداخت. بعدها در هیئت دولت سپهدار اعظم، این عنصر قدیمی متحد کانونهای مالی بریتانیا و حکومت هند انگلیس؛ مباحثی در این زمینه عنوان شد. اما حتی تاکنون هیچ سندی که نشان دهد وثوق یا نصرتالدوله فیروز از انگلیسیها رشوه ستاندهاند وجود ندارد، اما در مورد اکبر میرزا صارمالدوله، بدنامترین عضو گروه سه نفری و فرزند متحد صمیمی حکومت هند انگلیس یعنی ظلالسلطان، سخنانی دیگر رد و بدل میشد و اسنادی هم ظاهراً دربارة روابط آلودة او با مقامات انگلیسی وجود دارد. در همان زمان جیمز مک مورای(2)رئیس کل بانک شاهنشاهی ایران در نامهای به راجرز(3)یکی از مدیران بانک در لندن، توضیح داد سفارت بریتانیا در تهران از او خواسته است با اکبر میرزا صارم الدوله یکی از دریافت کنندگان پول صحبت کند و او را از گرفتاری نجات بخشد. اکبرمیرزا برای نجات خود طرحی داده بود. این پیشنهاد به راستی ضد ملی بود: او گفت مقداری از مبلغ دو میلیون لیرهای که قرار است در چارچوب قرارداد به عنوان وام به دولت ایران پرداخت گردد، به طرف ایرانی داده شود و تمهیدی اندیشیده شود تا وجوه پرداخت شده جزیی از قسط اول وامی که باید به ایران پرداخت میشد تلقی گردد. البته این موضوع هم نشاندهندة این نیست که گروه سه نفره به ویژه وثوقالدوله و نصرتالدوله رشوه دریافت کردهاند. پیشتر توضیح دادیم گروه سه نفره این پول را برای ساکت کردن مخالفین میخواستند، کسانی که در گروه دمکراتهای ضدتشکیلی جمع شده بودند و وثوق به صریح ترین وجهی در مقالهای که در روزنامه رعد نوشت و ما به آن اشاره کردیم، از انگیزههای شخصی و مالی آنان پرده برداشت. این سنتی رایج بود. وثوق در دورهای به برخی مثل سید محمد کمرهای پول میداد تا خطر کمیتة مجازات را از خود رفع کند و اینک ناچار بود به آنان پول دهد تا دست از کشاکش های ضدملی خود بردارند.
اکبر میرزا یکی از اعضای کابینه بود. او میخواست با این ترفند خود دست به کار شود و با پیش دستی موضوع را در کابینه طرح کند تا آن را ماست مالی نماید و وثوق را بدنام سازد. طرح ضد ملّی صارم الدوله این بود که درخواست نمود، بانک شاهنشاهی اعلام کند چون از
ارزش نرخ ریال در برابر لیره کاسته شده است، به هنگام پرداخت یکصد و سی هزار لیره از معادل ریالی که باید پرداخت میشد کاسته شده است. مک مورای به تقاضای صارم الدوله عمل کرد. او به نوبه خود دیگر اعضای کابینه را فریب داد و در نتیجه کابینه از سقوط حتمی نجات یافت. رئیس بانک شاهنشاهی - که گویی از نقشه های برخی مقامات متبوع کشور خود در انجام تحولی اساسی در راستای منافع بریتانیا که با کودتای سوم اسفند محقق شد مطلع بود - توضیح داد مهم نیست صارم الدوله چگونه سر هموطنان خود کلاه گذاشته است، مهم این است که کابینه باز هم مدتی سر پا نگه داشته خواهد شد و این از نظر وی «مسئله مهمی» بود. مهمتر از همه اینکه، مورای توضیح داد مقامات انگلیس در ارتباط با مسئله ایران باید جانب حزم و احتیاط را نگهدارند؛ زیرا به دید او عامل اصلی در برقراری موازنة قوا در عرصة سیاست جهانی ایران است نه روسیه و لهستان و آلمان؛ «به شرط آنکه بین سطرها را بخوانیم و درست هم بخوانیم.»(1)
نکتة دیگر اینکه آیا در مورد قرارداد، پنهانکاری وجود داشت یا خیر، امری است که هنوز در مورد آن سخن فراوانی گفته میشود. واقعیت این است که نیازی به پنهانکاری وجود نداشت زیرا مطبوعات انگلیس و ایران، نیز مجالس بریتانیا به طور مشروح در باب قرارداد بحث کرده و مقامات امریکا و فرانسه هم از آن مطلع شده و واکنش نشان دادند. در واقع مخالفت های امریکا و فرانسه دلایل کاملاً جداگانهای از مخالفتهای ایرانیان داشت. آنان در راستای تقسیم مجدد جهان بعد از جنگ سهمی از نفت ایران و امکانات اقتصادی ایران میخواستند و مقابلة آنها با قرارداد مقابلهای بود در راستای رقابتهای امپریالیستی قدرتهای بزرگ جهان سرمایهداری. انگلستان هم به دنبال حفظ منافع خود در چارچوب این رقابتها بود، این رقابتها یکی از انگیزههای مخالفت برخی کشورها با قرارداد 1919 بود.
واقعیت این است اسراری در ارتباط با قرارداد وجود نداشت که ناگفته مانده باشد، به ویژه اینکه از همان بدو انعقاد قرارداد در مرداد 1298 روزنامه رعد ضمن درج مقالات مشروحی به دفاع از مواد و بندهای آن پرداخت و به این شکل طبیعی است افکار عمومی از قرارداد مطلع شده بود. بسیاری از حرف و حدیثها وقتی اتفاق افتاد که معلوم شد قرارداد انجامنشدنی است، نیز از آن موقع بود که بحث رشوهستانی مطرح گردید.
سخن در این نیست که قرارداد 1919 منطبق با مصالح ملّی ایران بود. تمام سخن در این است که نه موافقین قرارداد لزوماً انگیزههای ملّی داشتند و نه مخالفین. مسلماً بین ملکالشعرای بهار مدافع قرارداد از سویی و سید ضیا مدافع دیگر آن قرارداد از سوی دیگر، زمین
1) Ghani, p. 56.
تا آسمان تفاوت وجود داشت. بهار به دلیل تحلیلی که از موازنه نیروها داشت، از طرح وثوق حمایت کرد، اما سید ضیا برای خوشخدمتی به بریتانیا خود را مدافع آن طرح نشان داد. به همین سیاق بین رجال مذهبی مثل مدرس با گروه ضدتشکیلی در مخالفت با قرارداد زمین تا آسمان تفاوت وجود داشت. مدرس نه به انگیزه شخصی و نه برای جاهطلبی بود که با طرح وثوق مخالفت کرد، اما گروه ضدتشکیلی دقیقاً به همین نیّت دست به آشوب زدند. مدرس میخواست کار را از طریق مسالمتآمیز خاتمه دهد. او میگفت در غیاب مجلس کسی حتی حق طرح چنین قراردادهایی را ندارد، اما دیگران خود عامل به هم خوردن نظم اجتماعی و تعطیلی قوه مقننه بودند. رفتار آنان در جنگ اول جهانی این موضوع را به خوبی نشان میداد. به واقع گروه ضدتشکیلی و کسانی مثل محتشمالسلطنه و مستشارالدوله از سرچشمه دیگری در محافل انگلیس سیراب میشدند، اینان طرحی به مراتب خطرناکتر از طرح وثوق داشتند، طرح آنان استقرار دولتی دیکتاتوری بود در راستای منافع بریتانیا. میدانیم که بعدها همین افراد در خدمت قزاقان، بزرگترین ضربه را به مبانی مشروطه وارد ساختند. پس ستیز سید ضیا و گروهی مثل تشکیلات محتشمالسلطنه به واقع ادامه ستیز بین حکومت هند انگلیس و وزیر خارجه وقت انگلستان یعنی لرد کرزن بود. اینان هر دو در راستای منویات بریتانیا گام مینهادند اما روشهای آنان با هم تفاوت داشت، هر دو جناح عوامفریبانی شناخته شده بودند و مردم هم البته به سرعت آنان را شناختند. میدانیم که وقتی معلوم شد قرارداد اجرا نشدنی است، انگلیسیها طرح دیگری را سازمان دادند، این بار همان سید ضیا دیروزی مدافع همان گروه آشوب طلب شد و دست در دست آنان کودتای سیاه رضا خان را به راهانداخت. اما مدرس و بهار هرگز آن کودتا را به رسمیت نشناختند، در دورهای که بحران سازان دیروزین از خان نعمت وضعیت جدید متنعم میشدند، سرنوشت مدرس زندان و تبعید و خانهنشینی و بالاخره شهادت بود و سرنوشت بهار خانهنشینی و کتابنویسی.
با این وصف آنچه واقعیت داشت این بود که احمد شاه قاجار در مقام پادشاه کشوری چون ایران، نهچندان تعلق خاطری به موقعیت خود نشان میداد و نه به مصالح ملّی کشور. دولتآبادی از قول برادر وی محمد حسن میرزا نقل میکرد احمد شاه گفته است: «دیدیم مردم با پدر ما چه معامله کردند، پس باید تحصیل مال کرد و تا ممکن شد اینجا ماند و هر وقت ممکن نشد به یک مملکت آزاد رفت آنجا زندگانی نمود.» (1)از درون این تفکر که میراث تزریق تفکرات خطرناک ناصرالملک بود، اندیشهای که در دوره نیابت سلطنت او چون گوشت و پوست با وجود شاه عجین شده بود؛ چیزی جز زوال تاریخی کشور و سپردن آن به دست قزاقان نمیتوانست استخراج شود.
1) حیات یحیی، ج4، ص177.
غیر از مخالفت علنی با برنامههای وثوق راهحلهای دیگری هم برای سرنگونی او وجود داشت. از حدود دوازده ماه قبل از سقوط وثوق، عدهای در تهران به دور هم جمع میآمدند و نام خویش را سوسیالیست نهاده بودند. گردانندگان این تجمع به ریاست سید محمد صادق طباطبائی اعتدالی پیشین، گروهی متشکل از فطنالملک، بقاءالملک، حسین ادیبالسلطنه سمیعی، ابراهیم حکیمالملک، برادر او یعنی حاج نظم السلطنه، شرف الملک و عدهای دیگر بودند و این گونه عنوان کردند که برای تشکیل یک حزب سوسیالیستی فعالیت میکنند. اینان در خارج شهر تهران در باغچهای متعلق به میرزا قاسم خان تبریزی جمع میشدند. شخص طباطبائی از دهخدا هم دعوت کرد در این جلسات شرکت کند. شعار آنان تجدید نظر در انتخابات، وارد شدن افراد وجیهالمله در کابینه و دوائر دولتی، تصفیه ادارات و کابینه از اشخاص نالایق و امثالهم بود. به اصرار دهخدا ضدیت با قرارداد هم در آن گنجانیده شد. وحیدالملک با مسئله ضدیت با قرارداد مخالف بود، به همین دلیل برنامة این گروه را امضا نکرد، این امر باعث شد که همه از امضای آن سرباز زنند؛ تازه وحیدالملک خبر تشکیل این جلسه و ضدیت عدهای با قرارداد را به وثوق اطلاع داد. به قول دهخدا «همین قسم جلسات ما معمول بود تا اینکه بنا شد تشکیل حزب سوسیالیست داده شود که تحت مسلکی کار کرده باشیم.» وقتی کابینه وثوق برافتاد، علیرغم میل دهخدا تقریباً همگی به انحلال گروه خود و عدم لزوم تشکیل حزب موصوف همسخن شدند، در این جلسات غیر از افرادی که یاد شد، سید عبدالرحیم خلخالی، مؤید الاسلام و گروهی دیگر هم کار میکردند(1)
در اسفند 1298 مردی که خود را افتخارالعلمای دماوندی معرفی کرد، به نزد کمرهای آمد. او گفت سفارت انگلستان میخواهد علت ضدیت او را با قرارداد جویا شوند. آنان تقاضا کرده بودند یکی از اجزای ایرانی سفارت و یا فردی انگلیسی که خود زبان فارسی میداند، به نزد او آید و با هم مذاکره کنند. فرستاده نقل میکند که گویا خود وزیر مختار یعنی کاکس خواستار ملاقات رویارو با او بوده است. کمرهای گفت: «عقیده مرا آنها بهتر از سایرین میدانند و اگر بخواهند فوری میتوانند ولیکن نمیکنند و آمدن آنها اینجا، چون بنده فقط یک نفر ایرانی، آن هم غیر رسمی هستم چه فایده؟ گفت آنها شما را رسمیت میدهند. بعد گفتم شما عقیدة مرا به آنها بگویید و کفایت از آمدن خواهد کرد. گفت من میگویم و جواب برای شما میآورم.»(2)به عبارت بهتر همان کسانی که مدعی مبارزه با انگلیس بودند، میخواستند به دست انگلیس وثوق را براندازند و خود قدرت را به دست گیرند.
در اوایل سال 1299 سلسله جلساتی در منازل اعتمادالملک و سید کمال و سید فاضل نامی برگزار میشد. اینان هر که بودند در این تردیدی نیست که بذر وحشت در قلوب مردم میپراکندند. درست زمانی که وضعیت گیلان سمت و سویی خاص یافت و درست در ایامی که میرزا کوچک خان پایههای جمهوری خود را مستحکم میکرد، شایعات در تهران دامن زده شد. میگفتند از این به بعد ناموس و جان و مال مردم عرصة تاراج کسانی خواهد شد که نام بلشویک بر خود نهادهاند. این شایعات درست همزمان بود با تحرکات مرموزانه احسانالله خان
در گیلان که به آن در بخش کودتا اشاره خواهیم کرد. به هر حال عدهای بر این باور بودند که سه فرد مزبور، «فسده را جمع و به عنوان ملیت تقاضا از دولت که بلشویکها سه چیز از ما میخواهند: فروج و دماء و اموال، و باید آنها را جلوگیری نمود.»(1)درست زمانی که وثوق بر استعفای خود مصر بود، بار دیگر بحران نان عود کرد. کمرهای نوشت: «نان هم در این دوسه روزه با کثرت گندم و محصول امسال به انتریک وثوقالدوله که اداره انبار و ارزاق به دست ارامنه و بهائیها است نان را کم و جمعیت در دکانها زیاد شده.»(2)
فشارها به تدریج بر وثوق افزایش یافت. همه مخالف قرارداد بودند هر چند هر کس انگیزهای خاص داشت. اینک حتی سرپرسی کاکس با وثوق رویة بدی در پیش گرفته بود. او صارمالدوله اکبر میرزا را علیه رئیسالوزرا تحریک میکرد. همه عوامل دست به دست هم دادند و در اوایل فروردین 1299 خبر استعفای وثوقالدوله در برخی محافل مطلع سیاسی تهران شایع شد. در این زمان شاه در مسافرت اروپا به سر میبرد. وثوق به ولیعهد گفته بود با این هرجومرج ادارات و اغتشاش ولایات خسته شده و نمیتواند کاری انجام دهد. ولیعهد از خود سلب مسئولیت کرد. مراتب به شاه اطلاع داده شد، او هم با استعفا مخالفت کرد. شاه میگفت اگر وثوق به استعفا مصر است، بهتر است مشیرالدوله و یا سعدالدوله را به جای خود معرفی نماید. مشیرالدوله با انتخاب خود به ریاست وزرایی مخالفت کرد و سعدالدوله را هم انگلیسیها رد کردند. بنابراین قرار شد خود وثوق تا آمدن شاه کابینه را اداره نماید. وثوق گفت با خودسری و آنتریکهای سپهدار رشتی و صارمالدوله قادر به انجام کاری نیست به ویژه اینکه کاکس با صارمالدوله میانه بسیار خوبی دارد. به عبارت بهتر اینک به خوبی روشن شده بود که اکبر میرزا صارم الدوله راهی جدا از وثوق و نصرتالدوله فیروز در پیش گرفته است، کاکس هم وثوق را فدا نمود و با صارمالدوله بند و بست کرد که در خدماتش به نفع امپراتوری بریتانیا هیچ تردیدی وجود نداشت. ولیعهد محمد حسن میرزا، کاکس را ملاقات کرد و تقاضات نمود دست از حمایت صارمالدوله بردارد، او هم پذیرفت. وثوق بلافاصله وی را از عضویت در هیئت دولت برکنار ساخت. اما چون رابطه وزیر مختار با صارمالدوله خوب بود، وی را به حکومت ولایات غرب کشور منصوب ساختند، میگفتند سپهدار رشتی هم احتمالاً به اروپا تبعید میشود.
در خرداد 1298 مطابق با ژوئن 1919 احمد شاه از راه بینالنهرین از مسافرت اروپایی خود، به ایران بازگشت. بینالنهرین اینک علیرغم میل روحانیان شیعة مقیم آنجا، تحت قیمومیت بریتانیا درآمده بود. مرجع بزرگ شیعه مقیم کربلا یعنی میرزا محمد تقی شیرازی مشهور به میرزای دوم، حاضر نشد با شاه ملاقات کند. شاه در نجف با شریعت اصفهانی معروف به شیخ الشریعه ملاقات نمود. شیخ مردی بود که محضر درسش شهرت فراوان
داشت، اما در مسائل سیاسی دخالت نمیکرد. او از طرف علمای بزرگ به شاه توصیه کرد قرارداد را باطل اعلام دارد(1)
در آستانة سقوط وثوق، در بینالنهرین فریاد ضدیت با قرارداد به هوا بلند بود، در «عتبات میتینگ شدیدی از صد و پنجاه هزار نفر علیه انگلیسیها داده شد و شیعه و سنی و یهود، تمام به تبعیت آقای میرزای شیرازی علیه اجنبی قیام و پسر شریف مکه با جمعیت زیادی حرکت و سامره را از انگلیسیها تخلیه و پاک کرده و اظهار کرده که خوب است میتینگی در طهران هم داده شود.» (2)در اصفهان کنسول انگلیس به حاج آقا نورالله اصفهانی پیام داد که اگر در انتخابات مداخله کند، او را توسط قشون هندی مستقر در اصفهان دستگیر کرده و به هند تبعید مینمایند، کنسول میگفت باید حاج سید حبیبالله امینالتجار اصفهانی به نمایندگی مردم اصفهان انتخاب شود(3)اینها البته همه انگیزه دینی داشتند. به عبارت بهتر قرارداد وثوق را عامل تسلط انگلستان بر ایران ارزیابی مینمودند و آن قرارداد را ضدملی و ضددینی ارزیابی میکردند.
اینک تحولاتی جدید در شرف تکوین بود. باید سناریوی جدید انگلیسیها اجرا میشد(4)عامل اجرای این سناریو هرمان نورمن بود. بالاخره وثوق سقوط کرد. میر سید محمد بهبهانی میگفت نورمن به وثوق پیام داده دست از آنتریک خود دست بردارد، او صریحاً خاطرنشان کرد از لندن به او دستور دادهاند که با کابینه بعدی هر که باشد همکاری نماید. نیز توصیه شده بود دولت ایران به هر شکلی که خود میداند، با همین وکلا یا با تجدید انتخابات، تکلیف قرارداد 1919 را روشن سازد. از آن سوی شایع بود قزاقخانه برای جلوگیری از هرجومرج متعاقب استعفای وثوق به حال آماده باش درآمده است. اصناف «مستأجرین وثوقالدوله» قرار بود بازار را تعطیل نمایند. در منزل برخی از تجار مثل بنکدار مجالس روضهخوانی برگزار شد. برخی از اصناف پیشتر تلاش کرده بودند مانع از استعفای وثوق شوند،(5)آنان حتی نمایندگان خود را به کاخ صاحبقرانیه فرستادند و با شاه گفتگو کردند، اما وی با سردی با آنان برخورد نمود. آنان حتی نمایندگانی به نزد شخص وثوق فرستادند و او را از استعفا برحذر داشتند. اما شاه با آنان برخورد تندی کرد؛ اصناف میخواستند در مسجد شاه میتینگی برگزار نمایند، لیکن نظمیه از آنان جلوگیری نمود؛ شاه به قزاقخانه و نیز ژاندارمری و نظمیه دستور داد مانع از ایجاد هرجومرج توسط طرفداران وثوق شوند. شاه ندانست که با این کار روند اضمحلال سلطنت خود را سرعت بخشیده است، او به طوع یا به اکراه در برابر حامیان تروریستها سپر انداخت. بالاخره همه چیز به شکلی درآمد تا باعث استعفای وثوق شد. عینالسلطنه که آن
زمان در تهران بود مینویسد مردم از وثوق تعریف میکنند، وی را سیاستمدار و عالم میدانند. به ویژه از رد تقاضای دولتین برای کنترل مالیه ایران خیلی راضی هستند، اما باز عدهای هستند که به او نسبت خیانت میدهند، به طور مثال میگویند در مسئله اجازه تحدید تریاک مبالغی پول گرفته است، عقد امتیاز خوشتاریا را به او نسبت میدادند و میگفتند بابت آن امتیاز پول گرفته،(1)حال آنکه اصل ماجرا مربوط به دوره ریاست وزرایی سپهسالار تنکابنی بود که امتیاز نفت شمال ایران را با خوشتاریا امضا کرد.مشیرالدوله کاندیدای ریاست وزرایی با نورمن ملاقات کرد و چهار شرط برای پذیرش این منصب پیشنهاد کرد. نخست اینکه مستوفیالممالک در کابینه حضور داشته باشد. دوم پرداخت مبلغ ماهی سیصد هزار تومانی که به کابینه وثوق داده میشد استمرار یابد. سوّم نصرتالدوله فیروز از دخالت در امور بر کنار باشد و چهارم در قرارداد 1919 تجدید نظر صورت گیرد. نورمن گفت نصرتالدوله فعلاً در لندن است و دلیلی برای عزل او وجود ندارد. به عبارتی نورمن عزل او را در موقعیت آن روز زود میدانست. نورمن پیشنهاد کرد بگذارند تا زمان تشکیل مجلس و تجدید نظر در قرارداد او همچنان مشغول کار خود باشد. نورمن با حضور مستوفی در کابینه و دادن مبلغ یاد شده مخالفتی نکرد(2)
کمرهای بر این باور بود که عزل وثوق به اراده و اختیار طرف ایرانی نبوده و او هنوز ایرانیها را دارای این قدرت نمیبیند که بتوانند رئیسالوزرا را عزل نمایند. به نظر او باید صبر میکردند تا مشاهده کنند برنامه مشیرالدوله چیست، آیا او مأمور است که با نیروهای داخلی مماشات کند یا اینکه برنامههای وثوق را ادامه دهد: «من مطمئنم که در نقض معاهده ممکن نیست بتواند داخل شود. اگر انگلیسیها نقض معاهده را میخواستند به دست خود وثوقالدوله میکردند، نه آنکه راضی به عزل او شوند.»(3)
درست وقتی که مشیرالدوله به ریاست وزرایی رسید، محمود پهلوی میگفت وحید الملک شیبانی را همراه با عمیدالسلطنه و فطنالملک دیده است که به نزد مردی به نام میر سید محمد مدیر کاشی میرود. او توضیح داد دو برادر زن این مدیر کاشی از تروریستهایی هستند که برای دامادشان کار میکنند و اینان به نوبه خود توسط همین دامادشان با گروهی که پهلوی از آنان نام برد، مرتبطند(4)به عبارت بهتر این روایت نشان می داد که گروههای تروریستی هنوز به فعالیت مشغولند و البته مشیرالدوله را هم تحمل نخواهند کرد و علیه او وارد میدان می شوند.
دیگر اینکه درست مقارن با استعفای وثوق از منصب ریاست وزرایی، در برخی محافل تهران از این بحث میکردند که آیا باید از وقوع یک انقلاب در ایران حمایت کرد یا آن را به تعویق انداخت؟ آیا باید به همین نظام مشروطه بسنده کرد یا اینکه به مدلی از جمهوری اقبال
نشان داد؟ آیا باید از وقوع یک حرکت بلشویکی در ایران حمایت نمود؟ رئیسالوزرای آتی چه کسی باید باشد؟ اگر به فرض ایران جمهوری شد چه فرد لایقی برای این منظور وجود دارد؟ (1)
از آن سوی میرزا یحیی دولتآبادی از نوعی فدرالیسم در ایران دفاع میکرد. او جمعیتی به نام سعادت تشکیل داده بود که به قول خودش «صلحای هر فرقه در او هستند». او حتی کسی را به جنگل فرستاد تا حمایت جنگلیها را هم جلب کند. طبق نظر او باید ایران به دوازده ایالت تقسیم میشد، هر کدام از این ایالات باید در مسائل داخلی خود استقلال میداشت و عواید و درآمدهای هر ایالت خرج خود آن ایالت میشد. طبق این طرح بر ایران یک سلطان حکومت خواهد کرد، اما در هر ایالتی یک حاکم زیر نظر انجمن ایالتی باید به کار مشغول میشد، روابط خارجی این ایالات همه تحتنظر حکومت مرکزی بود؛ اما قوانین داخلی این ایالات مطابق با عرف و آداب و رسوم خودشان تدوین میگردید(2)
یکی از حوادث مهم دوره ریاست وزرایی پیرنیا، از بین رفتن جنبشی بود که خیابانی در تبریز ایجاد کرده بود. او در اوایل سال 1299 عملاً زمام امور تبریز را در دست داشت. به صورتی نمادین نام آذربایجان را به آزادیستان تغییر داد. رایزن سیاسی بریتانیا در سپاه شمال ایران، سرگرد ادموندز(3)روز ششم اردیبهشت 1299 به تبریز رفت تا اوضاع را ارزیابی کند. او ملاقاتی طولانی با خیابانی کرد و به این نتیجه رسید که جنبش او تلاشی است برای سرنگونی دولت وثوق و استقرار یک دولت قانونی. او به این نتیجه دست یافت که در نهضت خیابانی اثری از جدائی طلبی و یا گرایشهای بلشویکی وجود ندارد، البته حفظ این موضع بستگی به سیاست دولت مرکزی ایران داشت و پیامد اشتباهات دولت در زمینه برخورد با خیابانی را نمیشد پیش بینی کرد(4)اما همه حوادث اینهایی نبودند که تا اینجا مورد بررسی قرار گرفت، مسئله شیخ خزعل یکی از مهمترین موضوعات این زمان بود که از زمان ناصرالدینشاه بخشی از وقت دولت مرکزی را به خود مشغول میداشت. خزعل این نیروی مورد اعتماد انگلیسیها یکی از مهرههای شطرنج آنان بود که روی او فراوان مانور میدادند، اما وقتی دولت دستنشانده خود را تشکیل دادند، او را هم قربانی نمودند. نظر به اینکه شیخ خزعل یکی از بازیگران مهم این دوره بود و به طوری که خواهیم دید در سناریوهای عدیده بریتانیا نقش مهمی داشت. لازم است برای پیگیری مباحث آتی اندکی هم به او بپردازیم تا ریشههای کودتای سوم اسفند را بهتر دریابیم.
شیخ خزعل و خاندانش تیرهای از قبیله بزرگ بنی کعب بودند. اینان از عهد نادرشاه افشار بر خوزستان تسلط یافتند و از آن زمان به بعد جنگهای زیادی با حکومتهای افشاریه و زندیه از سرگذرانیدند. در دوره قاجار بین طوایف مختلف بنی کعب بر سر تسلط بر خوزستان اختلاف بروز کرد. از این زمان طوایف گوناگون این قبیله هر کدام بخشی از خوزستان را به تصرف خود در آوردند. شیوخ آل خمیس در رامهرمز، محیسن(1)در خرمشهر و اعراب باوی در جنوب اهواز و شرق رود کارون تسلط یافتند(2)
از دورة سلطنت ناصرالدینشاه قبیله بنی کعب اتحاد خود را از دست داد. در این ایام دو انشعاب مهم کعب البوناصر و کعب البوکاسب در این قبیله روی داد. به سال 1265 قمری مصادف با 1849 میلادی اندکی بعد از آغاز سلطنت ناصرالدینشاه، کعب البوناصر در فلاحیه مستقر شدند. اینان شیخ البوکاسب را که نام اصلیاش مرداو بن علی بن کاسب بود به حکمرانی ساحل کارون و خرمشهر منصوب کردند(3)شیخ جابر بن مرداو بعد از برادرش شیخ یوسف به امارت آنجا رسید. او با استفاده از جنگهای داخلی بین افراد قبیله، به ویژه نزاع بر سر جانشینی کعب البوناصر در فلاحیه استفاده کرد و بر آنان تسلط یافت. به سال 1273 قمری مصادف با 1857 میلادی ناصرالدینشاه حکم حکومت را به نام جابر نوشت و ولایت خوزستان بهواقع به تسلط او در آمد. شیخ جابر به سلطنت ناصرالدینشاه وفادار بود. او بارها متمردین علیه حکومت مرکزی را سرکوب کرد و به ویژه در ماجرای جنگ هرات علیه نیروهای بریتانیایی جنگید و به طور خاص از دولت مرکزی ایران در برابر دعاوی ارضی دولت عثمانی حمایت کرد و علیه حملات علیرضا پاشا حاکم بغداد مقاومت نمود(4)با این وصف در جنگهای پیرامون خرمشهر (محمره) نیروهایش را در برابر بریتانیا عقب کشید و نهانی با
انگلیسیها سازش نمود و به این ترتیب فصلی طولانی از دست نشاندگی امرای این منطقه در برابر بریتانیا گشوده شد. شیخ جابر پنجاه سال بر خوزستان حکم راند. او به سال 1298 قمری مطابق با 1881 میلادی درگذشت(1)تا زمان شیخ جابر مهمترین بندر خلیجفارس بصره بود، اما وی توانست به خرمشهر رونقی دهد. بهواقع رقابت تجاری و اقتصادی بصره با خرمشهر بود که باعث حمله علیرضاخان والی بغداد به این شهر شد. بعد از این حمله و مقاومت جابر بود که دولت مرکزی ایران حکومت او را بر خوزستان به رسمیت شناخت(2)
به دنبال مرگ شیخ جابر، بین فرزندان او یعنی محمد و مزعل اختلاف بروز نمود(3)فرزند ارشد جابر یعنی محمد مورد اعتماد پدر به شمار میآمد و برعکس، پدر با مزعل به خشونت رفتار میکرد. حکومت مرکزی ایران بعد از درگذشت جابر تلاش کرد بین دو برادر آتش کدورت را مشتعل سازد. محمد به سمت شیخ محمره منصوب شد اما اختیاری نداشت، اما مزعل متصدی جمع آوری مالیات و اداره منطقه شد. محمد که از منصب خود رضایت نداشت به اصفهان نزد ظلالسلطان شتافت و سپس به تهران رفت تا ناصرالدینشاه به او شغلی مناسبتر تفویض نماید. در تهران محمد توانست با رضایت شاه، حکمران محمره و متصدی امنیت سرحدات خوزستان شود، در این بین مزعل توانست اعتماد روسای طوایف را به خود جلب کند. وقتی محمد وارد خوزستان شد، با مخالفت بنی کعب مواجه گردید، شیخ محمد به ناچار در بصره سکونت گزید و دولت مرکزی هم به ناچار حکومت محمره را به شیخ مزعل واگذار نمود. مزعل تلاش مینمود تا با عمال دولت بریتانیا و عثمانی طرف نشود، نیز تلاش میکرد تا با دولت مرکزی ایران ستیزی رخ ندهد. اما در همین ایام بود که لینچ امتیاز کشتیرانی بر روی رودخانه کارون را به دست آورد، این موضوع مقدمهای شد بر یک سلسله مشاجرات که نقش زایدالوصفی در تحولات بعدی کشور بر جای گذاشت.
از سوی دیگر مزعل برای کاهش نفوذ دولت مرکزی به یک سلسله اقدامات دست زد. او از دولت بریتانیا خواست از حکومت و استمرار سیطرة او بر خوزستان حمایت نماید. بریتانیا در آن مقطع ترجیح داد وارد این بازیها نشود، از این روی مزعل تلاش کرد آبراه تجاری کارون را به روی کشتی های انگلیسی مسدود سازد. اندکی بعد از این رویدادها شیخ مزعل به قتل رسید(4)مزعل تا زمان حیات با دولت مرکزی ایران سر ستیز داشت. دولت مرکزی تلاش میکرد قدرت روزافزون او را که متکی بر بیگانه بود مهار نماید، مزعل هم در صدد آن بود تا دولت بریتانیا را در بحران حکومت خود شریک نماید، اما این امر به قتل وی انجامید. مزعل میخواست بیش از یک والی معمولی در منطقه اختیارات حکومتی داشته باشد، این موضوعی نبود که دولت مرکزی به سادگی از کنار آن عبور کند، پس درصدد برآمد تا گرایشهای گریز
از مرکز وی را به شکل خشونت آمیز حلوفصل نماید. برای این منظور دولت مرکزی مأموران گمرکی و برخی اعضای وزارت خارجه را به قلمرو مزعل فرستاد تا به این وسیله سیادت دولت مرکزی را بر منطقهای که مزعل تیول خود میدانست برقرار سازد. در مقابل، او برای اینکه حمایت حکمران خوزستان را جلب نماید، سرمایه و کشتی خود را در کارون در اختیار دولت ایران قرار داد تا به این وسیله روابط خود را دولت مرکزی بهبود بخشد(1). بهواقع رابط دولت مرکزی با شیخ مزعل، بزرگ طایفه محیسن والی یا حکمران خوزستان بود. دو تن از برجسته ترین نمایندگان دولت مرکزی در خوزستان یکی سردار اکرم بود و دیگری حسینقلی خان نظام السلطنه مافی. بعدها بین نظام السلطنه مافی و جانشین مزعل یعنی خزعل روابط فامیلی هم برقرار گردید. نظام السلطنه دو بار حاکم خوزستان شده بود، خزعل همیشه با مافی در ارتباط بود، هم نظام السلطنه و هم میرزا نصرالله خان مشیرالدوله، املاک فراوانی در خوزستان خریده بودند و به همین دلیل با شیخ اشتراک منافع داشتند. سردار اکرم هم از شیخ، مبلغ پانزه هزار تومان رشوه دریافت کرده بود(2)
از سویی مناسبات خوزستان و شخص مزعل با برخی ایالات همجوار مثل لرستان و والی پشتکوه تیره بود. در آن ایام لرستان ناامن بود، از سویی خوانین لرستان همیشه از اطاعت حکومت مرکزی سر بازمیزدند، به همین دلیل والی اعزامی از تهران به بغداد میرفت و از آنجا به بصره و سپس محمره میرسید. تازه وقتی به محمره میرسید نمیتوانست در برابر رئیس طایفه محیسن ارادهای داشته باشد. او بهواقع مطیع اوامر حاکم محمره بود. مقر والی اعزامی از تهران شهر شوشتر بود، نیز او برخی از ادارات خود را در دزفول برقرار میکرد. قدرت حکومت تا نزدیکیهای شهر اهواز که در آن ایام ناصری نام داشت، کشیده میشد، اما احدی حق نداشت در قلمرو مزعل دخالت نماید. والی اعزامی از تهران در مجالس شیخ شرکت میجست و رابطه شخصیاش با او حسنه بود، اما دولت مرکزی چندان بر امور منطقه تسلطی نمییافت(3)
بهواقع حاکم اعزامی از تهران زیر سیطره شیخ محمره قرار داشت. این حاکم همین که مورد اعتماد و طرف صحبت شیخ واقع میشد، مباهات میکرد و به قول یحیی دولت آبادی از تملق گفتن شیخ دریغی نداشت(4)مزعل در عین حال به دلیل ستمکاری و ظلم و اجحاف بر رعیت مورد اعتماد افراد قبیله خود هم نبود، پس وقتی کشته شد، تأثری برنینگیخت. بهواقع رؤسای طایفه بنی کعب به طور پنهانی در قتل او اتفاق نظر پیدا کرده بودند(5)عامل اصلی قتل مزعل، مردی بود به نام خزعل. از حکومت خزعل هم حکومت مرکزی ایران استقبال کرد و هم دولت بریتانیا. امارت خزعل بر خوزستان، فصل جدیدی از مناسبات ایران با بریتانیا و عثمانی از یکسو و طوایف عرب و غیر عرب از سوی دیگر منطقه گشود که مقدر بود در حوادث آتی کشور بسیار تعیین کننده باشد.
خزعل بن جابر به سال 1864 به دنیا آمد. او به سال 1898 به جای برادرش مزعل خان ملقب به معزالسلطنه، حاکم محمره گردید. وی مردی بود با هوش برای اینکه از تصمیمات دربار مطلع باشد، یکی از خویشانش را در آنجا اسکان داده و مبلغ هنگفتی به وی پول میداد. نیز با بسیاری از درباریان ارتباط داشت و انواع تحفهها و پیشکشها را به آنان میداد تا در روز مبادا به یاریش شتابند. کار به جایی رسید که خزعل در کنار والی خوزستان که از مرکز اعزام میشد، به قدرتی دست نیافتنی تبدیل گردید. او به عنوان حاکم محمره و فلاحیه مستقیماً با تهران ارتباط یافت و خود را از حاکم خوزستان جدا ساخت. بالاخره حکومت بر اهواز هم به او داده شد. از مهمترین هواداران شیخ در تهران از اتابک امین السلطان صدراعظم چند دوره از تاریخ ایران از عهد ناصری تا دوره مظفری باید یاد کرد. وصلت با خاندانهای درباری یکی از مؤثرترین راههای نفوذ شیخ در دربار تهران بود. او با دختر نظام السلطنه مافی، برادرزاده شاهزاده عبدالمجید میرزا عین الدوله و دختر یا نوه سیف الدوله ازدواج کرد تا نفوذ خود را در خاندانهای حکومتگر تحکیم بخشد. با کمک درباریان شیخ موفق شد لقب سردار اقدس را به دست آورد و درجه نظامیاش از امیر تومان به امیر نویان ارتقاء یافت(1)
خزعل برادر کوچکتر مزعل بود. او نه تنها افراد قبیله را تحریک کرد تا برادرش را بکشند، بلکه تعداد زیادی از اولاد و احفاد و خویشان را نیز به دیار عدم فرستاد(2)دو تن از برادرزادگانش را کور کرد، بالاتر اینکه او حتی یکی از بستگان را که در قتل مزعل به او کمک رسانیده بود، به هلاکت رسانید. به عبارتی خزعل بر موجی از خون به قدرت رسید و برای تصدی حکومت، جنایات فجیعی مرتکب شد. قتل مزعل در اول محرم 1314 قمری مطابق با 1898 میلادی یعنی ده سال قبل از مشروطه و یک سال بعد از مرگ ناصرالدینشاه رخ داد. به قول مهدی بامداد شیخ خزعل بعد از تصدی قدرت، حکمران محمره شد، نیز او القابی مطنطن چون نصرۀالملک، معزالسلطنه، سردار ارفع، سردار اقدس و امیر نویان را به دست آورد(3)به قول بهار، خزعل مردی بود با هوش، سیاستمدار و تا اندازهای حیله گر(4)او برای دستیابی به قدرت از راههای گوناگون استفاده میکرد، یکی از نخستین و مهمترین درگیریهای او با
سردار اکرم حاکم جدید خوزستان آغاز گردید.
سردار اکرم پیشتر، زمانی که نظام السلطنه مافی والی منطقه بود، به عنوان یک افسر نظامی خدمت کرده بود. خزعل برای جمع آوری مالیاتهای جراحی و فلاحیه متصدیانی گماشته بود. سردار اکرم بر این باور بود که متصدیان مالیاتی باید توسط او انتخاب شوند. بین این دو بر سر مسئله یاد شده اختلافی عمیق بروز کرد. سردار اکرم به مرکز اطلاع داد اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، وضعیتی مثل بحرین در منطقه بروز خواهد کرد و شیخ بالاخره سر از اطاعت حکومت مرکزی خواهد پیچید. نگرانی عمده او این بود که خوزستان مثل کویت و یا عماره به دست انگلیسیها خواهد افتاد. از آن سوی شیخ خزعل دست به دامان میرزا نصراللهخان مشیرالدوله و نظامالسلطنه شد که در خوزستان ضیاع و عقار فراوانی داشتند. او پیام داد اگر سردار اکرم با او کنار نیاید، نمیتواند املاک آنها را در آنجا اداره کند. بالاخره هم این دو تن برای تحکیم موقعیت خزعل دست به کار شدند، دولت مرکزی حاضر نشد از سردار اکرم حمایت کند، در نتیجه در اثر درگیری مسلحانه که بین طرفین روی داد، خزعل پیروز گردید و سربازان بختیاری هم که در اردوی سردار اکرم بودند سر از اطاعت او پیچیدند. این مقدمه قدرت روز افزون شیخ در خوزستان شد. سردار اکرم هم از کار برکنار شد، این ماجراها در سال 1316 قمری روی داد. از سویی او با کلنل مید(1)نماینده سیاسی بریتانیا در خلیجفارس ملاقات کرد و خواستار حمایت او شد. مسئله این بود که دولت مرکزی میخواست بر گمرکهای خوزستان تسلط یابد. این امر باعث تکاپوهای فراوان شیخ شد. بالاخره هم گمرکهای اهواز، شوشتر، دزفول و محمره زیرنظر وزیر گمرکهای ایران در آمد و خزعل مدیر کل این گمرکها شد. در عمل از سال 1910 میلادی مطابق با سال 1329 قمری کلیه مالیاتهای خوزستان توسط مؤدیان مالیاتی شیخ جمع آوری میشد، اندک اندک به ویژه بعد از مشروطه شیخ دیگر مالیاتی به دولت مرکزی ایران پرداخت نمیکرد. او به مدت بیست سال از پرداخت مالیات گریخت و بدهی خود را به حساب حراست از لولههای نفتی به حساب آورد (2)حال آنکه لولههای نفتی هم متعلق به شرکت نفت انگلیس و ایران محسوب میشد و این شرکت ریالی به دولت ایران پرداخت نمیکرد.
بالاتر اینکه در این سال دریادار اسلید با قشونی به مکران حمله برد. دلیل ظاهری او مقابله با قاچاق اسلحه بود، اما همانطور که در کتاب بحران مشروطیت در ایران اشاره کردهایم، بهواقع او خود در زمرة دلالان و قاچاقچیان اسلحه به شمار میرفت. او در بلوچستان خوانین را با خود همراه کرد و به همه آنان مقرری و مواجب اعطا نمود، به بعضی از آنان تفنگ و فشنگ داد. به قول عینالسلطنه «انگلیسهای شیطان محیل» در بندر بوشهر و نقاط دیگر جنوبی
و شرقی کشور مثل فارس، اصفهان و بلوچستان اقتداری به دست آورده بودند(1)
در این ایام شرکت نفت برای اینکه بتواند از لوله های نفتی خود حفاظت کند، قراردادهایی با بختیاریها و خزعل منعقد ساخت، نیز زمینهایی از سران قبایل مزبور میخرید و تأسیسات نفتی برقرار میساخت. این روند مغایرت آشکار با حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشور داشت، اما شرکت برای حفظ منافع خود به هر اقدامی دست میزد. قرارداد با خزعل و رؤسای بختیاری مقرر میداشت که اینان به هنگام خاتمه مدت قرارداد شرکت، میتوانند کلیه اموال غیر منقول شرکت را به نام خود در آورند. از این بالاتر به نمایندگان سیاسی بریتانیا در خلیجفارس اختیار داده شده بود به هنگام بروز اختلاف با سران قبائل، اختلافات بدون مراجعه به دولت مرکزی بین خود طرفین حل و فصل شود(2)بدیهی است این امر منجر به نقض حقوق دولت ایران و نفوذ بیش از پیش انگلیسیها در بین سران قبایل میشد. به سال 1911 مطابق با 1329 ق. شرکت نفت از نمایندگان سیاسی بریتانیا در ایران خواست وجوه پرداختی به خوانین بختیاری و شیخ خزعل را به عنوان بخشی از حق الامتیاز ایران قلمداد نمایند(3)
شیخ خزعل در دورة دوم مشروطه با جناح میانهرو همسو بود. در این دوره او حداقل به صورت صوری با مشروطه مخالفتی نکرد. با این وصف او از جناح تندرو مشروطه میهراسید و در تهران همین جناح اینگونه تبلیغ میکرد که وی با مشروطیت حکومت چندان نسبتی ندارد. خزعل در ملاقات با مقامات سیاسی بریتانیا در منطقه همیشه هراس خود را از اینکه توسط دولتهای تندرو مشروطه خلع ید شود ابراز میکرد، در آن ایام حملات شدید اللحنی در تهران علیه وی صورت میگرفت. به همین دلیل خزعل از مقامات بریتانیایی میخواست تضمینی بدهند تا به حکومت خود ادامه دهد، این تضمین باید شامل حال فرزندان او هم میشد. انگلستان تضمین لازم را در اختیار او نهاد و حتی حکومت هند انگلیس به وی مدال شوالیه امپراتوری داد. با این وصف مشروطیت باعث شد که حکومت مرکزی ایران از توجه به مسئله خوزستان بازماند(4)دعوای مشروطه و آزادی مانع از رسیدگی به امور ولایات دوردست شد. شیخ خزعل به مرور ایام توانست قدرت فائقه خوزستان شود، او حکومت آبادان، محمره، فلاحیه، هویزه و اهواز را به عهده داشت.
در عین حال ریاست همه عشایر عرب منطقه و سرپرستی عشایر لر ساکن در خوزستان از سوی دولت مرکزی به وی واگذار گردید. مالیاتهای همه این نواحی را خزعل میگرفت و بخشی از آن را برای دولت مرکزی ارسال میکرد. تمام خوزستان از هندیجان تا دامنههای پشتکوه لرستان و کناره های شط العرب تا شوشتر و دزفول که بیش از دو سوم قلمرو
خوزستان میشد، عملاً در کنترل شیخ خزعل بود(1)مثل سابق فرستادگان حکومت مرکزی بهواقع دستنشاندگان شیخ بودند(2)
ظاهر امر این بود که روابط شیخ خزعل با حکومت مرکزی حسنه است، ما پیشتر هم آوردهایم با اینکه شیخ خزعل از حکومت هند انگلیس نشان دریافت کرده بود،(3)در مقاطع مختلف از حکومت مرکزی اطاعت میکرد و بالاتر اینکه به هنگام بحران مشروطیت حداقل اینگونه وانمود میساخت که مطیع اوامر مراجع تقلید مقیم نجف است. برخی از سیاحان نقل کردهاند که مناسبات خزعل با حکومت مرکزی ایران حسنه بود، خزعل سخت مورد عنایت شاه ایران واقع شده و با یک شاهزاده قاجار هم ازدواج کرده بود. لقب معزالسلطنه در ارتباط با وفاداری او به سلطنت قاجار اعطا گردید. او حتی برای تشکیل بانک ملی ایران مبلغ قابل توجهی وجه نقدی تهیه کرد و سند آن را به تهران ارسال داشت(4)به قول بهار او با اینکه مردی قدرتمند به شمار میآمد، اما هیچ گاه نسبت به دولت مرکزی ایران تمرد نکرد و خیانتی انجام نداد(5)خزعل مردی شیعه مذهب بود. وی با اینکه در کنار مرزهای عثمانی حکومت میکرد اما هرگز تصمیمی که نشان دهندة تمرد او از فرامین دولت مرکزی باشد انجام نداد. اما کسروی بر این باور است که خزعل از عزت و شکوهی که دولت به او بخشید سوء استفاده کرد و مال و مکنت فراوان جمع آوری نمود. همین کسروی یادآوری میکند که خزعل «به کشتن بیگانگان» روی آورد و یاد و خاطره این اعمال او در ذهن مردم ماند(6)
با این وصف خزعل به سال 1337 قمری یک مایل مربع از اراضی آبادان را برای ایجاد پالایشگاه به شرکت نفت انگلیس و ایران فروخت(7)از سویی خزعل با سرپرسی کاکس نماینده سیاسی بریتانیا در خلیجفارس ملاقات کرد و از او راهنمایی خواست که در بحبوحة مشروطهخواهی از کدام گروه حمایت کند. کاکس به او اندرز داد که خود را درگیر دسته بندیهای سیاسی ننماید(8)خزعل به شدت مورد اعتماد انگلیسیها بود، او نخستین فردی بود که آبراه کارون را به روی کشتیهای بخار انگلیس و کشتیهای تجاری شرکت هند و انگلیس گشود. به همین دلیل کشتیهای مزبور هنگام عبور از محل اقامت خزعل، به او ادای احترام نظامی میکردند(9)
وقتی اردوی مشروطه خواهان به تهران حمله میبردند، شیخ با اعلام بی طرفی خود به اختلافاتش با بختیاریها خاتمه بخشید. سردار اسعد بختیاری به محمره رفت و با خزعل ملاقات کرد تا به هنگام حمله بختیاریها به تهران؛ او از پشت به آنان حمله نکند(10)اما در عمل پیروزی بختیاریها باعث نگرانی او و نیز والی پشتکوه لرستان و سران ایل قشقایی شد. اینان از قدرت روز افزون رقیب دیرینه بختیاری به هراس افتادند. خزعل که از ناتوانی دولت مرکزی در استقرار امنیت مطلع بود، شورشی در شوشتر به راه انداخت، عدهای را متهم به یاغیگری کرد و به زندان افکند. در این زمان کنسول بریتانیا هم از خزعل حمایت میکرد(11)آرتور میلسپو نقل میکند که خزعل حتی تا زمان ورود او به ایران در دوره بعد از کودتای سوّم اسفند، با اینکه خراجگزار دولت مرکزی بود، از پرداخت مالیات طفره میرفت(12)در این زمان مقرر شده بود که حکام ایالات دیگر وظیفه ندارند مالیاتها را وصول کنند، اما خزعل به این مقررات اهمیتی نمیداد.
1) تاریخ پانصد ساله خوزستان، صص8-227.
2) تاریخ بیست ساله ایران، ج3، ص154.
3) رسول زاده، فرقه دمکرات و تحولات معاصر ایران، ص111.
4) اوژن اوبن: ایران امروز 1906-1907، ترجمه علی اصغر سعیدی، (تهران، کتابفروشی زوار، 1363)، ص438.
5) تاریخ احزاب سیاسی ایران، ج2، صص46-145.
6) احمد کسروی: عربها در خوزستان، مجله آینده، سال نخست، شماره سوم، ص207.
7) ایرج ذوقی: تاریخ روابط ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ اول و دوم جهانی، (تهران، پاژنگ، 1368)، ص499.
8) همان، صص99-498.
9) رجال چرچیل، ص92.
10) سر پرسی سایکس: تاریخ ایران، ج2، ترجمه محمد تقی فخر داعی گیلانی، (تهران، علمی، 1335)، ص643.
11) کتاب آبی، به کوشش احمد بشیری، ج4، (تهران، نشر نو، 1363)، ص799.
12) آرتور میلسپو: مأموریت آمریکاییها در ایران، ترجمه حسین ابوترابیان، (تهران، پیام، 1356)، صص2-71.
وقوع جنگ جهانی اول بر بحران ایران دامن زد، بسیاری از رهبران قبایل و عشایر از فرصت به دست آمده برای تحکیم موقعیت خود سود جستند. منافع ملی برای بسیاری از آنان امری ناشناخته بود و به جایش مصالح قبیلهای بود که نقش درجه اول را ایفا میکرد. از همان آغاز جنگ اول جهانی، اقتدار دولت مرکزی ایران در خوزستان به شدت تضعیف گردید، با این وصف نیمه جنوبی خوزستان به دست خزعل افتاده بود اما نیمه شمالی آن هنوز به طور کامل مطیع او نشد. در نیمه شمالی خوزستان اعراب، قبایل لر و بختیاری با هم رقابت میکردند. بختیاریها آشکارا به خزعل سوءظن داشتند، این امر فرصتی در اختیار دولت مرکزی قرار میداد تا همچنان هر چند به شکلی نامتوازن قدرت خود را در منطقه پاس دارد. مقارن با جنگ و هجوم آلمان و عثمانی از سویی و روس و انگلیس از سوی دیگر، ارتباط خطوط تلفن و تلگراف ایران از نواحی جنوبی و غربی به مرکز قطع شد. این امر باعث شد انتقال اخبار جنگ به مرکز با تعلل و کندی صورت پذیرد. از سوی دیگر برای ارسال اخبار مهم از تهران به خرمشهر لازم بود پیام از دریای سیاه به استانبول و از آنجا به بغداد مخابره شود تا به محمره برسد. در این شرایط منطقه تحت نفوذ خزعل به یمن روابط نیکوی او با بریتانیا، در آرامش و امنیت به سر میبرد(1)در عین حال جنگ، تأثیر مخرب دیگری هم بر دولت مرکزی ایران باقی گذاشت و آن اینکه پیوند سست بنیاد بخشهای دورافتاده کشور با
1) انصاری، همان، صص139-144.
مرکز روز به روز سست تر میشد. نوعی حکومت ملوک الطوایفی در خوزستان شکل گرفت که در نوع خود کم نظیر بود. در این بین شیخ خزعل از پرداخت مالیات به حکومت مرکزی ایران سرباز زد. از سال 1916 میلادی دولت مرکزی تلاش کرد شیخ را وادار به پرداخت مالیات معوقه نماید، اما دستاورد این تلاشها اندک بود. وقتی کابینة دوم وثوق تشکیل شد، دولت پذیرفت مالیاتهای دورة جنگ او را ببخشاید، از سال 1920 هم مقرر گردید شیخ فقط نیمی از مالیاتهای تعیین شده را پرداخت کند. این روال تا کودتای سوم اسفند 1299 بر جای بود و حتی سید ضیا در آن تغییری نداد و یا فرصت نشد به آن ترتیب اثری داده شود. اما به محض سقوط او و استقرار دولت قوام السلطنه، بار دیگر اختلافات علنی گردید. قوام با بخشودن مالیات های زمان جنگ موافقت کرد اما دستور داد شیخ مالیاتهای خود را از سال 1920 به بعد تمام و کمال بپردازد. سفارت بریتانیا مطابق معمول خود در این لحظات وساطت کرد. بالاخره چون خزعل گفته بود مخارج زیادی در طول جنگ صرف امنیت منطقه کرده است، بنابراین شد که دولت مرکزی بخشی از مخارج ادعایی او را بپردازد؛ اما خزعل زیر بار این پیشنهاد نرفت. در نهایت هم او حاضر نشد بدهی های مالیاتی خود را بپردازد.
با ورود عثمانی به جنگ و صدور فتاوای روحانیان مقیم آنجا در ضرورت جهاد علیه انگلیس، تلگرافهای فراوانی به ایران ارسال شد که ضمن آنها از ایرانیان دعوت به عمل میآمد به جهاد برخیزند و مانع از همسویی شیخ محمره با انگلیسیها شوند. به قول دولتآبادی «روحانیان شیعه مذهب مخصوصاً مجاورین عتبات عالیات هم از آنها پیروی کرده حکم جهاد دادند، گرچه این حکم به واسطة اینکه دولت سیاست بیطرفی را اختیار نموده بود و هم به واسطه مهیا نبودن اسباب به موقع اجرا گذاشته نشد، ولی بر تمایل ملت به جانب آلمان و عثمانی افزود و نفرت از روس و انگلیس را زیادت کرد، خصوصاً که در جنگ اعراب به اتفاق قشون عثمانی بر ضد انگلیسیان در حدود شطالعرب جمعی از روحانیان شیعه تبعه ایران و از مجاهدین ایرانی هم شرکت نمودند و هم در حدود آذربایجان در جنگ با عثمانیان با روس، ایرانیان مشارکت و فداکاری کردند.» (1)
دولت ایران از چاپ این فتاوی و احکام در نشریات داخلی کشور جلوگیری نمود، اعلام شد با اینکه دولت ایران خود را موظف به حمایت از شرع انور میبیند، اما صلاح ایران در بی طرفی است و امیدوار است که روحانیان هم در این زمینه دولت را یاری دهند. از این بالاتر اعلام شد اقدامات شیخ محمره با تأیید دولت انجام میگیرد و او در کلیه اقدامات خود دولت مرکزی را طرف مشورت قرار میدهد(2)با این وصف اعراب بنی طرف به تبعیت از احکام مراجع مقیم نجف به نبرد با نیروهای انگلیسی و شیخ خزعل پرداختند و به لوله های نفت هم آسیب رسانیدند، هر چند میزان آن اندک بود. شیخ هم تحت الحمایه دولت بریتانیا شد، از این
به بعد او دیگر هیچ توجهی به حکومت مرکزی ایران نداشت(1)اندکی بعد خزعل در نامهای خطاب به معین التجار بوشهری به ظاهر خود را مطیع دولت مرکزی نشان داد و به عبارتی به نوعی اخبار دخالت خود در جنگ به سود انگلیسیها را تکذیب نمود. متن نامه به این شرح بود:
«خدمت جناب اجل آقای حاجی معینالتجار دام اقباله، از قرار مسموع بعضیها در تهران در فقرة جنگ انگلیس و عثمانی در این حدود در بی طرفی فدوی القای شبهه مینمایند و حال آنکه به بی طرفی بنده بر حسب امر اولیای دولت و تاکیدات جنابعالی بر عموم اهالی این صفحات از داخله و خارجه ظاهر و واضح بوده که تا آخرین درجة خود و عشیره را در بیطرفی نگاهداشته، مهمتر آنکه در موقع جنگ کشتیهایی که حامل قشون و استعداد انگلیس در شطالعرب عبور نموده در لنگرگاه محمره هیچ توقف نداشته چونکه موافق قرارداد هیئت کمسیون که اخیراً مأمور تعیین حدود شدند شطالعرب را حق عثمانی قرار دادهاند، فقط لنگرگاهی به جهت محمره مستثنی نموده در باقی شطالعرب جای مداخله به جهت دولت علیه ایران کمسیون باقی نگذاشته حتی آنکه قبول از دخول قشون انگلیس به بوغاز فو؛ بابت جهاز جنگی انگلیس که در شط کارون ایستاده بود والی ایراد مینمود با قونسول مذاکره نموده خارج نمودند. بعد از چند روزی جهاز کامتسیواری قونسول بغداد از بغداد رسید داخل شط کارون شد، باز والی ایراد کرد که یک توپ دارد با قونسول مذاکره نمود فوراً خارج نمودند. در بی طرفی نقطه ایرادی از طرفین باقی نگذاشتیم لیکن والی بصره و بغداد و مأمورین عثمانی به بی طرفی بنده قناعت نداشته مقصودشان این بود که در این هنگامه بنده را هم بر ضد انگلیس با خودشان متفق و داخل جنگ نمایند. محض امتثال اوامر اولیای دولت متبوعه خود و حفظ ملّت ایران قبول این مطلب نکرده و بر بیطرفی خود تا آخرین درجه باقی بوده است. قورنه هم بعد از سه چهار روز جنگ با قشون عثمانی به تصرف انگلیس در آمد.» (2)
این نامه در تاریخ دوم صفر آن سال نوشته شده بود. نوزدهم ربیعالثانی 1333، نامهای در روزنامه عصر جدید طبع شد که مطالب شیخ خزعل را تکذیب میکرد. در این نامه نوشته شد که خزعل به طرفداری از انگلیس علیه عثمانی میجنگد:
«اقوی دلیل بر تکذیب او این است که در اوایل محرم قونسول بوشهر و قونسول کویت و محمره و بصره و کلنل کاکس و نماینده مبارک شیخ کویت در قصر فیلیه مذاکرهای که کردند بر همه دانایان و واضح و مبرهن بود...در این جلسه میشومه که هتک دین و دیانت اسلامی است، خود خزعل و مبارک شیخ کویت و عیسیابن علی شیخ بحرین متحد شوند در تحت یک سلطنت عربی به حمایت انگلیس باشند، دیگر آنکه اگر خزعل راهنمایی و طرفداری از گرفتن بصره نماید، پنجاه ساله بصره را به او واگذار نمایند....بی شرافتی و وطنفروشی و اغفال بر دولت و اساس دولت تا کی و تا چه اندازه مگر نه دولت ایران بی طرف است انگلیس چه حق مداخله در خاک ایران دارد که باعث [شود] هشت از شب چهارشنبه 18 ربیعالاول سولجر(3)انگلیس قونسول محمره و نایبالحکومه و آغاعابدی بر میدارد بر خانه وکیل جرمن....(4)میشوند و او را اسیر نموده خانه و تجارتش را مهر نموده و او را روانه بصره مینمایند.» (5)
تحلیل مناسبات خزعل با دولت مرکزی ایران بدون توجه به اختلافات دولت انگلستان در باب سیاست مستعمراتی این کشور با منطقة حساس خلیجفارس غیر ممکن است. همانطور که بارها گفتهایم و پیشتر هم در کتاب بحران مشروطیت در ایران خاطر نشان نمودهایم؛ سیاست مستعمراتی انگلستان در برابر ایران با چالشهای عظیمی در داخل و خارج مواجه بود. بین سیاستمداران انگلیسی دو طرز تفکر متمایز از هم وجود داشت: عدهای در راستای اجرای سیاست دولت حائل بر این باور بودند که باید به ایران کمک کرد تا توان نظامی لازم را برای رویارویی احتمالی با روسیه به دست آورد. اینان میگفتند باید به ایران نیروی نظامی ارسال کرد و قوای متشتت و پراکنده این کشور را سازمان داد به این امید که بتواند ارتش متحدالشکلی به وجود آورد تا بتواند در مقابل بحرانهای داخلی و خارجی از منافع بریتانیا در جنوب و شرق کشور حراست نماید. گروهی دیگر اعتقاد داشتند هر گونه اعزام نیروی نظامی به ایران حساسیت رقیب قدرتمند شمالی را برخواهد انگیخت. این دسته نگران بودند که مبادا تحرکات آشکار انگلستان در ایران راه حمله روسیه را نه تنها به این کشور بلکه حتی به افغانستان فراهم آورد. بهواقع سلسله حوادثی که منجر به انعقاد قرارداد 1907 شد در این راستا قابل تبیین است.
میدانیم که نتیجه این سیاست، سازش انگلستان با روسیه و سرکوب مشروطیت ایران و هجوم قدرتهای مزبور به ایران زمین بود. انگلستان تلاش کرد تا تسلط خود را بر حوزههای جنوبی و غرب کشور از طریق سیطره بر ایلات و عشایر لر، عرب و بختیاری کامل سازد. این امر به ویژه بعد از کشف نفت سرلوحه سیاستهای بریتانیا واقع شد. انگلستان با رهبران عشایر و ایلات قراردادهای سری منعقد ساخت و آنان را تحت الحمایه خود قرار داد. همزمان سیاست تضعیف کنترل دولت مرکزی بر این نواحی در دستور کار قرار گرفت. بهواقع هم روسیه و هم انگلستان در دورة بعد از مشروطه آگاهانه در مسیر تضعیف دولت مرکزی ایران و ایجاد تزلزل در ثبات و آرامش کشور نقش اساسی داشتند، اما باید توجه داشت که برنامههای
بریتانیا کاملاً جهتدار و برنامه ریزی شده بود به طوری که دیری نپایید به اهداف دیرینه خود به سادگی نائل آمدند. اما روسها از همان سیاست خشن دیرین دورة ایوان مخوف و بوریس گودونوف بهره جستند، سیاست آنان ایجاد رعب و وحشت و خالی کردن دل مردم به منظور تحمیل منویات استعماری خود بود.
اما انگلیسیها سیاستهای جهان گشایانة خود را در لفافهای از مشتی الفاظ میان تهی میپوشانیدند. به عبارت امروزین انگلیسیها سیاست مشت آهنین را از درون دستکش مخملین اعمال میکردند. از این بالاتر انگلیسیها بعد از دورهای دراز مدت کار سیاسی روی ایلات و عشایر مناطق جنوبی، شرقی، غرب و حتی شمال کشور که منطقه نفوذ روسها به شمار میآمد، زمینههای لازم را برای بسط هژمونی خود به کار میگرفتند. انگلیسیها در بسیاری از نقاط کشور یاران و متحدانی به دست آورده بودند که میتوانستند با کمال میل برای اجرای منویات آنها از بنیه مادی و معنوی خود سود جویند. این امر باعث شد دولت مرکزی قدرت اعمال حاکمیت خود را بر مناطق وسیعی از کشور در طول جنگ جهانی اول از دست بدهد(1)
بهواقع از سال 1890 مصادف با 1307 هجری قمری، یعنی هیجده سال قبل از کشف نفت در خوزستان بود که انگلیسیها در رقابتی تجاری با روسیه در محمره کنسولگری تأسیس کردند. این کنسولگری برای برقراری روابط با قبایل شمال خوزستان و لرستان تأسیس شد، مهمتر اینکه این نمایندگی اطلاعات سیاسی و جغرافیایی ذی قیمتی از منطقه جمع آوری میکرد(2)کشف نفت به مسئله خوزستان اهمیت حیاتی بخشید. اینک منافع بریتانیا در خوزستان با مسئله نفت گره خورده بود. وقتی امتیاز دارسی واگذار شد، طرف ایرانی البته به اهمیت موضوع وقوف نداشت؛ اما واقعیت این است که امتیازگیرنده انگلیسی هم خود نمیدانست چه دوره تاریخسازی با این امتیاز آغاز گردیده است. حتی سر آرتور هاردینگ(3)وزیر مختار وقت بریتانیا در تهران خود آگاهی نداشت که وساطت او در اخذ امتیاز دارسی چه تأثیر سرنوشت سازی در آینده مناسبات دو کشور خواهد داشت(4)سیاست دولت انگلستان بعد از کشف نفت، شکل بخشیدن به دولتی در دولت مرکزی ایران بود(5)تا منافع نفتی خود را صیانت کند و حتی در صورت امکان تجزیه ایران را در دستور کار قرار دهد. این سیاست خصمانه، زمانی به کار گرفته شد که به گمان عدهای از ساده لوحان و یا عناصر سرسپرده، این دولت از مشروطه ایران حمایت میکرد. گروه ساده لوحان تحلیل مشخصی از مناسبات بینالمللی و خصایص حاکم بر روابط خارجی بریتانیا نداشتند؛ گروه دوم هم عامدانه و عالمانه تجاهل میکردند و برخلاف
1) جان فوران: مقاومت شکننده، ترجمه احمد تدین، (تهران، رسا، 1377)، صص171-172.
2) دنیس رایت: انگلیسیها در میان ایرانیان، ترجمه لطفعلی خنجی، (تهران، امیر کبیر، 1359)، صص102-103.
3) Sir Arthur Harding.
4) مصطفی فاتح: پنجاه سال نفت ایران، (تهران، پیام، 1358)، صص253-254.
5) علی اصغر زرگر: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، (تهران، پروین و معین، 1372)، ص41.
گروه نخست از سر آگاهی و بصیرت آب به آسیاب انگلستان میریختند و به این شکل منافع ملی و مصالح عمومی کشور را عرصه تاخت و تاز خود قرار میدادند. همزمان سیاست تفرقه افکنانه بریتانیا در دستور کار قرار گرفت. آنان از سویی با رهبران ایل بختیاری وارد مذاکره شدند و در ازای تضمین حراست از منافع نفتی انگلستان سهمیاندک از نفت ایران را به آنان دادند و از سویی با علم به اختلافات و دشمنیهای خزعل با رهبران بختیاری یک مایل مربع از اراضی آبادان را خریداری کردند تا در آن پالایشگاه احداث نمایند و مهمتر اینکه حفاظت از پالایشگاه آبادان را که مقدر بود بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه شود؛ به او واگذاشتند(1)از این بالاتر درست در آستانه جنگ اول جهانی و زمانی که امنیت عمومی از کشور رخت بست، انگلیسیها به سال 1913 میلادی مطابق با 1331 قمری به شیخ خزعل وعده دادند مبلغ دو درصد از منافع خالص هر کدام از شرکتهای وابسته کمپانی نفت انگلیس و ایران را که در اراضی شیخ فعالیت دارند به او دهند(2)
به دنبال عهدنامه 1907 روس و انگلیس در مورد ایران، شیخ خزعل از انگلستان خواست مجدداً تضمینهای لازم را برای ادامه حکومت او در خوزستان بدهند. انگلستان هم به سر پرسی کاکس مأمور مقیم خود در خلیجفارس دستور داد تضمینهای لازم را به او بدهند، آنها گفتند هدفشان از این قرارداد حفظ استقلال ایران است ضمن اینکه حاکمیت او را هم بر خوزستان به رسمیت میشناسند(3)با انعقاد قرارداد 1915 روس و انگلیس؛ روسها در منطقه نفوذ خود در شمال کشور آزادی عمل به دست آوردند، در برابر روسها هم موافقت نمودند انگلستان منطقه بیطرف ایران را ضمیمه منطقه نفوذ خود سازد. بخشی از این منطقه بیطرف شامل خوزستان بود، اگر این قرارداد به نتیجه میرسید، انگلستان میتوانست به سادگی خوزستان را به طور رسمی تحت الحمایه خود کند. این نقشه با وقوع انقلاب روسیه و بر هم زدن کلیه قراردادهای استعماری عصر تزارها عملاً از بین رفت.
در دورة جنگ و بعد از آن مناسبات خزعل با برخی از رجال ایران مثل میرزا نصرالله خان نائینی (مشیرالدوله)، وثوق و نظام السلطنه مافی حسنه بود. نظامالسلطنه به خزعل گوشزد میکرد که مهمترین وظیفه او تأمین امنیت و آرامش برای تجار و بازرگانان بریتانیایی مقیم خلیجفارس است. او به ویژه در مورد فعالیتهای تجاری برادران لینچ بسیار تأکید مینمود. خزعل مطابق این دستورالعمل رفتار کرد و به طور خاص موقعیت مهم و قدرتمندی یافت(4)در اکتبر 1914 مصادف با ذی قعده 1332، دولت انگلستان برای صیانت از منافع نفتی خود در خوزستان، که بالغ بر ماهی بیست و پنج هزار تن میشد، نیرویی را به فرماندهی سر پرسی
کاکس به جنوب کشور فرستاد تا از راه شطالعرب، آبادان را به اشغال خود درآورد. هدف اصلی حفاظت از چاههای نفت بود، اما به اعراب بومی اینگونه وانمود کردند که انگلستان میخواهد در برابر تجاوزات عثمانی آنها را زیر چتر حمایتی خود بگیرد(1)در همین سال 1915، خزعل یکی از مهمترین نشانهای امپراتوری بریتانیا را به دست آورد. در این سال به پاس خدمات خزعل به منافع امپراتوری بریتانیا، لرد هاردینگ نایب السلطنه هند(2)در تاریخ سوم فوریه 1915 نشان شوالیه فرماندهی ستاره هند را به او اعطا کرد. این امر وقتی روی داد که هاردینگ مشغول بازدید از تأسیسات شرکت نفت انگلیس و ایران بود(3)از این به بعد خزعل رسماً تحت الحمایه بریتانیا واقع شد. در خلال جنگ جهانی اول و به طور خاص بعد از این سال بود که خزعل موفق شد مخالفین خود را در خوزستان، به ویژه رهبران قبیله بنی طرف را گوشمالی دهد و آنان را منکوب خود سازد(4)مقارن همین ایام، بریتانیا با دو طایفه بزرگ بختیاری یعنی ایلخانی و حاجی ایلخانی قراردادی منعقد ساخت که طبق آن پنج هزار لیره به هر کدام از دو تیره یاد شده پرداخت میگردید و ده هزار لیره هم بعد از خاتمه جنگ به آنان اعطا میشد، مشروط به اینکه بختیاریها از منابع شرکت نفت انگلیس و ایران حفاظت کنند، با شیخ خزعل روابط دوستانه برقرار سازند و علیه بریتانیا و متحدان این کشور دست به اسلحه نبرند(5)
در اوایل فوریه 1915 مطابق با اواسط ربیع الاول 1333، شیخ خزعل به ابتکار خود از کاکس خواست بریتانیا نیرویی تقویتی به آن سمت گسیل دارد. به نظر او اگر انگلیسیها نیروی نظامی بیشتر به منطقه نمیآوردند، اغلب قبایل خوزستان به جانب ترکها گرایش پیدا میکردند(6)اگر خزعل در طول جنگ جانب انگلیس را گرفت، قبایل عرب مخالف وی مانند قبایل باوی و بنی طرف(7)آشکارا از عثمانی حمایت نمودند. به طور خاص بعد از اینکه روحانیان ایرانی مقیم بین النهرین احکام جهاد علیه انگلیس صادر کردند، این قبایل علیه خزعل به حرکت در آمدند. روز بیست و هفتم ژانویه 1915 مطابق با 11 ربیع الاول 1333، کاکس اطلاع داد قبیله بنی طرف وفاداری خود را به خزعل زیر پا نهاده است. خزعل تلاش کرد بر اوضاع تسلط یابد، اما کاکس اوضاع را نگران کننده ارزیابی نمود(8)خزعل به طور
رسمی حتی علیه نیروهای خارجی که با انگلیس در حال جنگ بودند وارد میدان شد. به طور مثال در همین ماه، او نماینده کمپانی تجاری ونکهاوس آلمان در خوزستان را با همکاری نیروهای بریتانیایی دستگیر ساخت و تبعید کرد(1)از سویی نیروهای شیخ خزعل وقتی بریتانیاییها در دجله علیا پیشروی میکردند با دادن اطلاعات نظامی و جاسوسی به کمک انگلیسیها شتافتند(2)این روش و سلوک خزعل با سیاست بی طرفی دولت مرکزی ایران مغایرت داشت. به همین دلیل محمد علی خان علاءالسلطنه وزیر خارجه وقت در نامهای خطاب به وی به تاریخ ششم ربیع الثانی 1333/ دهم فوریه 1915 از عملیات خزعل ابراز نگرانی کرده و به او توصیه نمود با تمام دول متخاصم روابط دوستانه و بیطرفانه داشته باشد(3)
سه روز بعد یعنی نهم ربیعالثانی آن سال، خزعل پاسخ داد هشت ماه است به سیاست بی طرفی دولت مرکزی عمل کرده و هیچ عملی را که مغایر این منظور باشد انجام نداده است. او ادعای آلمانیها در همکاری نظامی و اطلاعاتی با بریتانیاییها را رد کرد، خاطرنشان ساخت که عثمانیها مشغول تحریک مردم به ضدیت با انگلیسیها هستند(4)او با اشاره به فتاوای مراجع مقیم عتبات در باب ضرورت جهاد علیه انگلیسیها، آن را باعث اختلاف بین ایلات و عشایر عرب منطقه ارزیابی میکند. دولت مرکزی در تلگرافی خطاب به سردار ارفع به تاریخ دوازدهم جمادی الثانی 1333 مطابق با شانزده فوریه 1915، یادآوری نمود ضروری است سیاست بیطرفی دولت مورد عنایت واقع گردد و به هیچ کدام از طرفین درگیر جنگ اعم از آلمان، عثمانی، بریتانیا و یا روسیه تمایلی ابراز ننماید و حتی المقدور از تحریکات جلوگیری کرده و مردم را به آرامش و صبر و رعایت اصول بی طرفی دعوت کند(5)اما با اطلاعات ارزشمندی که خزعل در اختیار بریتانیاییها قرار داد، طرف انگلیسی توانست تا بغداد هم پیشروی نماید، پیشتر هم دیدیم که در این عملیات رضا قلیخان نظامالسلطنه مافی چه نقش ارزندهای برای بریتانیا بازی کرد.
بریتانیا تا سال 1916 توانست با کمک خزعل و قشون هندی خود کنترل کامل نواحی جنوبی ایران را به دست گیرد(1)تسلط بریتانیا بر این نواحی مقارن بود با انقلاب روسیه، از مارس سال 1917 که تزار از سلطنت کنارهگیری کرد، انگلستان تلاش نمود حوزه نفوذ خود را به سوی مناطق شمالی ایران بسط دهد. در این شرایط بین هیئت حاکمه بریتانیا بر سر نحوه برخورد با مسئله ایران اختلاف بروز کرد. نائب السلطنه هند لرد چلمسفورد نگاهداشتن نیروی نظامی را در ایران با هزینه حکومت هند انگلیس برنمیتابید و با آن مخالفت میورزید. در واقع حکومت هند انگلیس بر این باور بود که بریتانیا باید حفظ وضع موجود را در اولویت برنامههای خود قرار دهد، این مهم از طریق تحکیم رابطه با خوانین بختیاری و شیخ خزعل ممکن بود(2)
بین مقامات بریتانیا بر سر «نحوه» اعمال نفوذ در ایران اختلافنظر وجود داشت، وگرنه در اصل موضوع یعنی اینکه ایران باید برای همیشه در مدار منافع انگلیس واقع شود؛ تردیدی موجود نبود. ایران به سه دلیل برای انگلیس اهمیت داشت: نخست اینکه کمر بند امنیتی هند به شمار میآمد، دیگر اینکه ایران سرچشمه همیشه جوشان نفت بود و نفت ایران باید همیشه برای انگلستان محفوظ میماند. سوم در شرایط هرجومرج و بحرانهای ناشی از انقلاب روسیه، ایران بهترین راه نزدیک شدن به این کشور بود. ایران باید مهار انقلاب روسیه واقع میشد و این موضوع اولویت درجه نخست مقامات بریتانیا را تشکیل میداد. غیر از مسئله مهار انقلاب روسیه، موضوعی دیگر هم وجود داشت که برای انگلستان بسیار اهمیت داشت، این موضوع چهارم راهیابی بریتانیا به بازارهای مناطق شمالی ایران بود؛ نیز باید بر راههای تجاری این منطقه تسلط کافی مییافت(3)طبق استراتژی کرزن باید یک سلسله دولتهای تحت الحمایه از مدیترانه تا پامیر به وجود میآمد تا نه تنها مرزهای هندوستان را پاس دارد بلکه از منافع عمومی امپراتوری بریتانیا در نقاط مختلف عالم حفاظت به عمل آورد(4)این سیاست بعدها در قالب قرارداد 1919 محقق شد. وقتی روسیه بلشویکی تلاش کرد در رقابت با انگلستان منافع سیاسی و تجاری خود را بار دیگر احیاء کند، انگلیسیها باز هم به همان اصل قدیمی «دولت حائل» روی آوردند(5)
به قول غنی، در زمان خاتمه جنگ اول جهانی، سیاست بریتانیا این بود که خزعل را به سلطنت عراق بنشاند، اما وقتی قرارداد 1919 منعقد گردید، خزعل از این سناریو کنار گذاشته شد و ملک فیصل به پادشاهی عراق برگزیده شد. اندیشه منضم شدن خوزستان به عراق هم به این شکل از صفحه سیاست بریتانیا محو گردید، زیرا کرزن بر این باور بود که با قرارداد 1919 ضمن حفظ تمامیت ارضی ایران، منافع استراتژیک این کشور در این منطقه حساس خاورمیانه هم محفوظ خواهد ماند(6)در این مقطع، بریتانیا برای اینکه همچنان دل خزعل را به دست آورد، دو هزار قبضه تفنگ در اختیار او قرار داد، مقادیر فراوانی مهمات، توپهای
صحرایی، یک کشتی تجاری و حتی توپهایی برای اجرای مراسم سلام نظامی در اختیار او قرار دادند و احمد شاه را هم وادار کردند به او لقب سردار اقدس بدهد(1)از آن بالاتر سفارت بریتانیا وثوق را وادار ساخت که به وزارت مالیه دستور دهد شیخ خزعل را به دلیل هزینهای که در طول جنگ برای حفظ خوزستان متحمل شده و به منافع بریتانیا خدمت نموده است، به مدت پنج سال از سی و یکم مارس 1915 تا 31 مارس 1920 از پرداخت هر گونه مالیات معاف دارد. به عبارتی دولت ایران باید مالیاتهای معوقه خزعل را میبخشید. طبق این توصیه خزعل برای مدت شش سال دیگر یعنی تا سال 1926 باید نصف مالیات مرسوم را به دولت ایران میپرداخت و آن نصف دیگر به وی تخفیف داده میشد. وثوق از همین فرمول استفاده کرد و آن را به مورد اجرا گذاشت(2)
به دنبال ناکامی کرزن در اجرای قرارداد 1919، سیاست جدید این بود که اگر خطری منافع بریتانیا را در ایران تهدید کرد، خزعل همراه با والی پشتکوه و خوانین بختیاری استقلال خود را از ایران اعلام نمایند و با انگلستان یک پیمان کمک متقابل امضا کنند(3)در واقع در این مقطع تاریخی انگلیسیها تصوّر میکردند شمال ایران را باید از دست رفته به شمار آورد و با تمام توان باید از جنوب کشور که منافع استراتژیک بریتانیا در آن قرار داشت حفاظت کرد. حتی برخی از خوانین بختیاری پیشنهاد کرده بودند در صورت هجوم بلشویکها به ایران، مناطقی از کشور، از اصفهان تا جنوب، در اختیار آنان قرار گیرد تا فردی را به صورت تشریفاتی به تخت سلطنت نشانند، با قشقاییها و خاندان قوامالملک شیرازی کنار آیند مشروط بر اینکه بخشی از منافع حاصله از درآمد نفت به آنان داده شود. باید یادآور شد در این زمان حکام کرمان، یزد، اصفهان و پارهای از شهرهای دیگر بختیاریها بودند. به همین دلیل سر پرسی کاکس کمیسر عالی بینالنهرین بر این باور بود که بریتانیا بر این متحدان قدیمی خود تکیه کند و رابطه نزدیکتری با این متحدان برقرار سازد. کودتای سوّم اسفند 1299 جایگزین تمام این سناریوها شد. از این به بعد استراتژی جدید بریتانیا در قبال ایران تدوین گردید، یکی از تبعات این استراتژی قربانی شدن شیخ خزعل به دست رضا خان بود.
اما حتی در زمان یاد شده، متحدین سابق خزعل همچنان به جانبداری از او مشغول بودند. آرنولد ویلسون افسر نظامی سرویس اطلاعاتی هند همچنان به دفاع از متحد دیرینه بریتانیا میپرداخت و بر این باور بود که بریتانیا باید همچنان از خزعل، ایلات خمسه و بختیاریها و بویراحمدیها حمایت کند زیرا اینان میتوانند در موقع ضرورت پانزده هزار نیروی نظامی در اختیار دولت انگلستان قرار دهند. کرزن حتی بعداً نوشت بریتانیا نمیتواند از خزعل دست بشوید
زیرا در قبال وی متعهد است(1)بسیاری از کنسولهای بریتانیا در مناطق جنوبی کشور و نیز سر پرسی کاکس کمیسر عالی بینالنهرین همچنان مدافع خزعل بودند. اما این تنازع درونی نیروهای سیاسی بریتانیا و این مخالفتها که همه و همه برای صیانت از منافع انگلستان در ایران طراحی شده بود، با صعود رضا خان به اریکة ریاست وزرایی و سپس پادشاهی همه و همه به نفع جریانی خاتمه یافت که به دنبال استقرار دولتی قدرتمند، نظامی و متحد بریتانیا بودند، دولتی که بتواند امنیت سرمایههای اردوگاه غرب و به طور خاص انگلستان را حفاظت نماید.
1) غنی، صص 288 - 289
میدانیم ایران دورة قاجار ارتش متحدالشکل و سراسری نداشت. حتی تجربة جنگهای ایران و روس نیز باعث نشد تا در این زمینه گامهای اساسی برداشته شود. در حین جنگهای ایران و روس، هیئت سرتیپ گاردان که اقداماتی برای مدرنیزه کردن ارتش ایران انجام داده بود به دنبال انعقاد عهدنامه تیلسیت بین تزار الکساندر اول و ناپلئون بناپارت و عدم پای بندی طرف فرانسوی به مفاد عهدنامه فینکنشتاین؛ از ایران خارج شد. از آن به بعد تا تأسیس دارالفنون بحث وضعیت نظامی ایران تحت الشعاع مسائل دیگر قرار داشت و حتی نبردهای هرات باعث نشد تا حکومت ایران ضرورت مدرنیزه کردن سازمان نظامی خود را در دستور کار قرار دهد.
ناصرالدینشاه قاجار در مسافرت دوم خود به فرنگ، آنگاه که رژه سربازان قزاق را در روسیه مشاهده کرد، تحت تأثیر قرار گرفت و از تزار خواست سپاه مشابهی برای ایرانیان سازماندهی کند. در سال 1879 میلادی مصادف با 1258 شمسی، قرارداد چهل سالهای بین روسیه و ایران بسته شد و طبق آن روسها یک بریگاد قزاق از نیروهای ایرانی به فرماندهی افسران روسی تشکیل دادند. تشکیلات قزاق ایران، در درجه نخست محافظان شخصی شاه ایران بودند، اما به مثابه بازوی اجرایی استبداد دربار قاجار، نقش مهمی در سرکوب نیروهای داخلی بر عهده داشتند و همسو با مواضع روسیه به طور مشخص در سرکوب مشروطه ایران بسیار ساعی بودند. در خلال جنگ اول جهانی، نیروی قزاق گسترش یافت، اما با این وصف در خوشبینانهترین آمار و ارقام تعداد آنان به کمتر از هشت هزار نیرو میرسید. در این تاریخ تعداد افسران ایرانی نیروی قزاق به بیش از سه برابر افسران روسی شاغل در این نیرو بالغ شده بود. تا آستانة کودتای رضاخان، فرمانده این نیرو فردی بود از اتباع روسیه و بالاخره وقتی این نیرو مأموریت خود را انجام داد، به سال 1301 هنگامی که رضاخان وزیر جنگ بود آن را منحل ساخت.
تاریخ تشکیل نیروی قزاق به این شرح بود: به سال 1295 قمری ناصرالدینشاه به مسافرت اروپا رفت. این دومین مسافرت وی به فرنگ تلقی میشد. شاه در سن پترزبورگ از رژه نیروهای ارتش روسیه سان دید، او با مشاهده نظم و ترتیب این قشون در صدد برآمد
تشکیلاتی مشابه در ایران راه اندازی نماید(1)برای نخستین بار بین دولتهای ایران و روسیه به سال 1296 قراردادی منعقد شد که طبق آن کلنل دومانتویچ(2)برای راهاندازی قشون مورد نظر شاه ایران وارد کشور گردید. او با پنج صاحب منصب دیگر به تعلیم قشون ایران مبادرت ورزید. یکهزار قبضه تفنگ و دو توپ صحرایی هم از سوی تزار به دولت ایران هدیه داده شد. شمشیرهای مورد نیاز آن نیرو، در خود ایران ساخته و تحویل شد، طبق الگوی این دسته از نیروهای روسی، قشونی به شکل قزاقهای قفقاز باید شکل میگرفت و شاه نیز از روند پیشرفت آنها بسیار راضی بود. زمانی که لرد کرزن سرگرم تدوین کتاب خود «ایران و قضیه ایران» بود، یعنی سال 1891؛ سه فوج قزاق وجود داشت که هر فوج ششصد نیرو را شامل میشد. یک سرهنگ، سه سروان، یک نایب و ده گروهبان صاحب منصبان روسی را تشکیل میدادند. شعبات قزاقخانه به تدریج در تبریز، رشت، اصفهان، مشهد و بارفروش (بهشهر) تأسیس شد. مخارج هر بریگاد قزاق که متشکل از 54 صاحب منصب و گروهبان و ششصد نیرو بود، مواجب، جیره، علیق اسبها، قیمت لباس، تعمیرات بناهای قزاقخانه، سوخت چراغ، مخارج اردو و سایر مخارج متفرقه را در بر میگرفت(3)
در سال 1299 قمری، چارکوفسکی به جای دومانتویچ به فرماندهی قزاقخانه ایران منصوب شد. او توانست سازمان قزاقخانه را گسترش دهد و بریگاد قزاق را تأسیس نماید. سال 1896 میلادی کلنل کاساکوفسکی به جای چارکوفسکی به فرماندهی بریگاد قزاق منصوب شد. او نه سال در ایران اقامت داشت و توانست به شکل بی سابقهای این نیروی نظامی را توسعه دهد. در سال 1322 قمری چرنوزوبوف توانست گردان پیاده قزاق را به نام باتالیون تشکیل دهد، بعد از او لیاخف به فرماندهی این نیرو گماشته شد. سپس پرنس واربولسکی که مردی ملائم بود به جای او برگزیده شد. در این زمان تعداد نیروهای قزاق به 4500 نفر بالغ میگردید. درست در همین زمان بود که هنگ مختلط به نام آتریاد شکل گرفت، نخستین هنگ در تبریز تشکیل شد و سپس در اردبیل. دو سالی بعد از شروع جنگ اول جهانی، یعنی در سال 1916، بریگاد قزاق به دیویزیون تبدیل شد، فرماندهی این نیرو با بارون مایدل بود. در همین زمان آتریادهای مشهد،
اصفهان، گیلان، مازندران و همدان تشکیل گردید. بعد از انقلاب اول روسیه که کرنسکی قدرت را به دست گرفت، ابتدا کلژره و بعد استاروسلسکی فرماندهی این نیرو را به عهده گرفتند. دوره فرماندهی این مرد بهواقع آخرین دوره تسلط روسها بر قزاقخانه ایران بود که از سال 1918 تا اوایل 1921 میلادی به طول انجامید. آتریاد یعنی دسته فرماندهی، به طور کلی نُه آتریاد در تهران، تبریز، اصفهان، مشهد، همدان، گیلان، اردبیل، مازندران و ارومیه فعالیت میکردند.
روزنامة کاوه که توسط سید حسن تقیزاده در برلین منتشر میشد، نوشت بعد از مشروطه هر کس که به آرمان مشروطیت معتقد بود از قزاقخانه اخراج میگردید و این امر باعث شد تا «در قزاقخانه فقط بدترین اشخاص ایرانی فرومایه و فاسد بمانند و آن فوج خلاصه شرارت و خیانت باشد هیچ وقت از عده و عدد قزاقخانه اطلاع صحیح به خارج و حتی به خود اولیای دولت نمیدادند.»(1)به گزارش کاوه در سال 1334ق. تعداد قزاقان ایرانی پنج هزار و پانصد تن بود که این عده مرکب از چهار فوج سواره، دو گروهان پیاده و دو باطری توپ کوهستانی بودند. به گزارش کاوه، یکی از امتیازاتی که روسها بعد از هجوم سال 1330 از ایران اخذ کردند، این بود که قرار گذاشتند یک فوج جدید از نیروی قزاق در تبریز به وجود آورند. این فوج متشکل از هشتصد نفر میشد. در همین مقاله آمده است که «قزاق ایرانی بر خلاف میل و مقاصد ملی حرکت کرده و آلت دست دشمن بوده است.» در ادامه آمده بود:
«اینک روزنامههای طهران خبر میدهند که اولیای دولت ایران مصمم بر افزودن عده قزاق شده و حکم داده تا شماره آن را به ده هزار نفر برسانند، معلوم است که این اقدام بنایی است برای تشکیل یک قشون ایرانی برای روس در ایران و مخصوصاً برای تخریب بنای قراسوران ملی. دولت روس از ابتدای دخول ترتیب قشون نظامی در ایران در عهد فتحعلیشاه تا امروز همه وقت در هر جا برای جلوگیری از پیدا شدن قشون ملی کارشکنی کرده و به انواع دسایس و زور و زر به هم زده است. هیأت معلمین انگلیسی را با سازش با انگلیسیها در عهد عباس میرزا در نود سال پیش به هم زد. هیأت معلمین اطریش را با هزار دسیسه پریشان نمود. قوای نظامی ظل السلطان را به دسایس شاهزاده دالگاروکی(2)و تحریک امین السطان در هم شکست. قوای قراسورانی شوستر را با عزل آمریکاییان پاشیده کرد. اینک قوای نظامی قراسورانی تازه را هم به سختگیری مالی و کارشکنی بر ضد صاحب منصبان سوئدی برانداخته و میاندازد.» (3)
در آستانه جنگ اول جهانی بخشی از قشون ایران را همین قزاقها تشکیل میدادند. قوه قزاق که زیر سیطرة روسیه بود با قوای ژاندارمری که ظاهراً زیر نظر سوئدیها بود اما برخی از فرماندهان آن از انگلیسیها حرف شنوی داشتند؛ رقابت میکرد. قزاقها همه مقهور فرماندهان روسی بودند. قبل از جنگ، انگلیسیها برخی از واحدهای ژاندارمری را به سوی خود جلب کردند و با قزاقها به رقابت واداشتند(4)به یاد آوریم که در راستای نظریه استقرار مرد قدرتمند، روزنامة آفتاب از تأسیس یک قوة نظامی سخن میگفت. با این اوصاف قوة نظامی که روزنامه آفتاب در مورد تأسیس آن و ضرورت تکیه دولت به این نیرو داد سخن میداد، هرگز شکل نگرفت و روزنامة آفتاب هم نگفت منظورش از قوه نظامی مورد نظر چیست؟ لازم به یادآوری است که در صفوف ژاندارمری افسران خوشنامی دیده میشدند که همیشه منافع و مصالح
ایران را بر هر چیزی ترجیح دادند و برخی از آنان هم قربانی مواضع خود شدند.
از این بالاتر، واقعیت امر این است که نظامیان در آن دوره در زمرة بیچاره ترین اقشار اجتماعی ایران به شمار میرفتند. روزنامة عصر جدید حدود یک سال بعد از جنگ اول جهانی، وضعیت نظامیان آن روز کشور را از زبان یکی از افراد خودشان به خوبی تشریح کرد. این فرد بدبخت ترین «طبقه ایران» را نظامیان دانست. به گزارش این فرد، در این زمان نظامیان دو دسته بودند: مشغول خدمت و منتظر خدمت. بنا برگفته این فرد «بعضی از آقا زادگان نظامی نما که نه تحصیلکرده و نه عملیات دیده[اند] با دادن رشوه مقامات مهم را احراز نمودهاند.» از آن سوی عدهای دیگر با «هزاران خون جگر» بعد از هشت ماه تازه حقوق خود را دریافت میکنند. این انسانهای نگون بخت، بعد از انجام مأموریت نه حقوق میگیرند و نه کسی احوال ایشان را میپرسد، عدهای بعد از سی چهل سال خدمت دارای مختصر حقوق دیوانی میگردند. این افراد «صاحبمنصبان منتظر خدمت» خوانده میشوند و در «وزارت جنگ موهوم» وقت میگذرانند و بهواقع بیکارند. حقوق آنان تا پایان عصر مشروطه «در واقع ماهی سه تومان الی شش تومان» میشد، از سال 1330 این افراد هم دیناری حقوق نگرفته بودند. این افراد «خانه، اثاثالبیت و حتی لباس عوضی(1)خود و عیالشان را فروخته نان خالی خورده امروز غالباً با یک عبای مندرسی ستر....(2)میکنند.» آنها منتظرند مگر روزی ارتش دائم تشکیل شود، به امید اینکه به کاری مشغول شوند. اما مسئله تشکیل ارتش دائم هم «از چندی به این طرف مخالف با پولتیک بعضی از ابنای وطن شده است و برای حسن خدمت به دشمنان ما در تخریب اساس مقدس سپاه گیری مملکت کوشیده و به مقصود خود هم نایل شدهاند.»
این فرد نظامی نوشت از «شش سال قبل» به این طرف - یعنی درست مصادف با دورة استبداد صغیر و مقدمات فتح تهران - در حقیقت ایران وزارت جنگ نداشته است، «به همین علت است که امروز مجبوراً به این بیطرفی پستتر از هر ذلتی(3)تن دادهایم، در صورتی که حقوق و حدودمان پایمال ستم ستور اجانب است سکوت اختیار کردهایم.»(4)
در کنار اردوی قزاق باید از نیروی ژاندارمری نام برد. این نیرو در دورة فعالیت مجلس دوم سازماندهی شد. یک سال قبل از هجوم روسها به ایران یعنی در محرم، 1329 دولت ایران از دولت سوئد خواست نیرویی برای حفاظت از راههای ایران تشکیل دهد. روسها از تشکیل این نیرو حمایت میکردند اما انگلیسیها به رغم بی میلی خود با آن چندان مخالفتی هم نکردند. سه سال بعد از تشکیل ژاندارمری، هفت هزار ژاندارم و حدود دویست افسر در این نیرو فعالیت میکردند و از نظر تعداد نفرات تقریباً با قوای قدیمی تر قزاق برابری مینمودند.
در خلال جنگ اول جهانی برخی افسران سوئدی تمایلاتی به سوی آلمان پیدا کردند و همین موضوع باعث گردید از تعداد نفرات آنها کاسته شود. بقایای انگشت شمار افسران سوئدی را رضاخان به هنگامی که رئیس الوزرا شد بازگردانید(1)با اینکه نیروی ژاندارمری بیطرف بود، اما هم انگلیسیها و هم روسها در آن نفوذ داشتند. حین و بعد از جنگ، برخی نیروهای ژاندارمری متمایل به آلمان شدند، در این دوره حتی برخی از آلمانیها حفاظت شخصی خود را هم به نیروهای ژاندارمری سپردند. بین قزاق و ژاندارم آنقدر اختلاف نظر بروز کرد که «یک قزاق و یک ژاندارم در یک رهگذر که به هم بر میخوردند مثل دو نفر جنگجو به یکدیگر نگاه میکردند و میگذشتند و بدیهی است که این اختلاف کلمه از دو قوة نظامی چه اثرات سوء در بحران مملکت دارد.» (2)
در دورة جنگ اول جهانی قوای ژاندارمری متشکل از ده هزار نیرو بود، نیمی از آنها میتوانستند در عملیات جنگی حاضر شوند. قوهای که به نام مجاهدین مشهور بود و تشکیل دهندگان آن نیروهای داوطلب بودند به طول کلی دو هزار نفر میشدند. عدهای دیگر سوارانی بودند که آلمانیها اجیر کرده بودند، آنها هم یکهزار تن بودند. نیروی ایلیاتی بختیاری و کاشانی هم دو هزار تن برآورد میگردید، یکی دو فوج سربازان قدیمی تحت ریاست فرماندهان ژاندارمری حاضر به خدمت شدند. اما تمام این نیروها متفرق بودند، عدهای در همدان، بخشی در ساوه، گروهی در اراک، قسمتی در ملایر و نهاوند و تویسرکان و بروجرد و بخشی هم در کرمانشاهان و کردستان اقامت داشتند(3)
انگلیسیها در نیروی قزاق حداقل از همان دورة مشروطه نفوذ داشتند و برخی از نیروهای آن را در جهت اهداف خود به کار میگرفتند و پیشتر در جایی دیگر از همین رساله به آن پرداختهایم. با تمام این اوصاف انگلیسیها از همان دوره جنگ اول جهانی نیروی خاص تحت نفوذ خود را که متشکل از افسران انگلیسی و سربازان هندی بود، سازمان دادند و گفتیم در سال 1916 نام آن را تفنگداران جنوب ایران نهادند. این علاوه بر نفوذی بود که آنان در بین سران عشایر داشتند و از این نیروها میخواستند از اطاعت حکومت مرکزی ایران سرپیچی کنند.
پلیس جنوب ایران در سالهای آخر جنگ به بهانه مقابله با عمال آلمان در مناطق جنوبی کشور و بدون اجازه دولت ایران تأسیس شد. بنیادگذار این نیرو سر پرسی سایکس(4)بود و نخستین بریگادهای آن در فارس و کرمان تشکیل شد. سایکس از سال 1894 تا 1913 کنسول انگلیس در کرمان و سیستان بود، بعداً جنرال کنسول انگلستان در مشهد گردید، در مارس
1916 وارد بندرعباس شد و در ژوئیة آن سال کرمان را به تصرف خود درآورد. سپتامبر آن سال با نیروهای روس مقیم اصفهان ارتباط برقرار نمود. یازدهم نوامبر، همراه با عبدالحسین میرزا فرمانفرما والی فارس وارد شیراز شد. او دستور داد نیروی ژاندارمری از پلیس جنوب اطاعت کند و بالاخره در مارس 1917 درست در زمان شورشهای مسکو و پتروگراد و اندکی بعد از خلع تزار نیکلای دوم از سریر سلطنت روسیه، رسماً تشکیلات تحت امر خود را به ملّت ایران تحمیل کرد.
پلیس جنوب ایران زمانی تأسیس شد که از قوای ژاندارمری منحل شده به دلیل وقوع جنگ، چیزی باقی نمانده بود، مخارج این قوه را خود انگلیس تقبل کرد به این امید که در آتیه از دولت ایران هزینه های آن را دریافت کند. شرکت نفت انگلیس و ایران که از این نیرو بسیار استفاده میکرد، مساعدت نمود و حداقل بخشی از هزینه های تشکیل این قوّه را متقبل شد. بنا بر این در جنوب و شمال کشور دو نیرو که باطناً با هم مخالف بودند ولیکن ظاهرا با هم اختلافی نداشتند - یعنی نیروی قزاق و پلیس جنوب - کشور را محاصره کرده بود. درست همین زمان بود که میرزا حسن خان وثوق الدوله که از بیم عملیات کمیتة مجازات «به کلی خانه نشین و مخفی» شده بود، به ریاست وزرایی رسید(1)پیش از این با وقوع انقلاب بلشویکی روسیه و خروج نیروهای اشغالگر روسی از ایران که تلاش میکردند زمین سوخته بر جای گذارند؛ بر دامنه تفوق نیروی پلیس جنوب افزوده شد. دامنه نفوذ این نیرو تا یزد و اصفهان را در برگرفت، از آن سوی کرمان، فارس و خوزستان هم عرصه فعالیت آنان بود. بسیاری از مطبوعات ایران مثل نوبهار و زبان آزاد، بارها و بارها نسبت به گسترش نفوذ پلیس جنوب به دولت ایران هشدار دادند و عملیات آنان را با شگفتی تعقیب کردند. برای نیروهای صادق مشروطه عجیب بود که انگلیسیها درست بعد از خروج نیروهای روسیه و بعد از تضعیف قدرت آلمان و عثمانی در غرب کشور، نیروهای خود را بد اطراف و اکناف کشوراعزام میکنند. اما دولت های ایران در آن زمان قدرتی نداشتند تا بتوانند مانع از نفوذ روز افزون پلیس جنوب در شؤن کشور شوند.
ماجرای تشکیل پلیس جنوب ریشهدار بود و از اینجا شروع شد که حدود یک سال
1) دولتآبادی، ج4، صص38-39.
قبل از وقوع انقلاب مشروطه ایران، یعنی به سال 1284ش. سر پرسی سایکس که کنسول بریتانیا در کرمان بود، پیشنهاد کرد برای حل مشکل امنیت مال التجاره های انگلیسی و حفظ امنیت در مناطق تحت نفوذ بریتانیا، نیروی سوارهای تشکیل شود که سربازان آن ایرانی باشند و فرماندهانش افسران انگلیسی(1)این پیشنهاد آشکارا نقض حاکمیت ملی ایران بود. با وصف اینکه در سالهای مشروطه این نیرو تشکیل نشد، اما بالاخره اندکی قبل از خاتمه جنگ اول جهانی سایکس موفق شد اندیشهای را که ظاهراً ناصرالملک هم بعد از خروج از ایران به سال 1295 از آن حمایت کرده بود؛ به کرسی نشاند. این بار بریتانیا در این فکر بود که با خروج روسیه از صحنه سیاسی ایران، چگونه میتواند برای همیشه هژمونی خود را بر کشور تحمیل سازد و ایران را مطلقاً زیر نفوذ خود در آورد. پلیس جنوب یکی از مهمترین تشکیلات فراماسونری را هم راهاندازی کرد که در تحولات آتی کشور بسیار منشأ اثر بود. این لژ که لژ روشنائی نام داشت متشکل از افسران انگلیسی بود؛ در آن زمان دو ایرانیالاصل عضو آن بودند: یک یهودی به نام دکتر مظفرالدین فرخ که بعدها استاد زبان انگلیسی دانشگاه تهران شد و دیگری ماریتروس سرکیس عضو حزب ارمنی داشناک که ظاهراً تا آخر عمر در شیراز ماند(2)هر دوی این افراد با حکومت هند بریتانیا ارتباط موزونی داشتند.
با تمام این اوصاف، سرمایه گذاری اصلی بریتانیا روی نیروی قزاق ایران بود که متشکلترین نیرو به شمار میآمد. نخستین مرحله از اقدامات جدید انگلیسیها در ارتباط با نیروی قزاق در سال 1917 روی داد. در اکتبر 1917، درست زمانی که انقلاب روسیه به پیروزی خود نزدیک میشد، آتریاد همدان تشکیل شد(3)این تاریخ مصادف با ذیحجه 1335 بود. برای اینان مکانی در شهر نو تهران نزدیکیهای میدان گمرک تهیه شد. قرار شد این آتریاد دو سه ماهی آنجا بمانند و سپس به سوی همدان روانه شوند. روز جمعه هفتم رجب 1336 مطابق با فروردین سال 1297 برابر با 1918 آتریاد همدان به فرماندهی رضاخان به مناسبت دومین سالگرد تشکیل آتریادشان، در باغی بیرون شهر میهمانی مفصلی برگزار کردند. دو هزار و پانصد تومان خرج این میهمانی شد، هشتاد تومان پول آجیل، شراب و کنیاک گردید و همه مخارج توسط انگلیسیها داده شد. این بهترین شاهد بر این ادعاست که قزاقهای تحت امر رضاخان حداقل سه سال قبل از کودتا با نیروهای انگلیسی مرتبط بودند. از این بالاتر این نقل قول که از سوی یک منبع موثق و شاهد نزدیک و مطلع ماجرا نوشته شده، نشان میدهد فوج قزاق بر خلاف آنچه در منابع گفته شده است، لخت و عور نبودند. انگلیسیها سناریویی را که منجر به کودتا شد برای عوامفریبی طراحی کرده بودند. طبق آن سناریو قزاقها در حالیکه از کشور دفاع میکردند، حتی لباسی برای پوشیدن نداشتند. این ماجرا و نظایر آن در شرایطی اتفاق میافتاد که مردم سراسر کشور از فرط گرسنگی پی در پی جان میدادند.
به دنبال انقلاب ضد تزاری در روسیه در این سال ابتدا قدرت به دست کرنسکی، لیبرال اصلاح طلب افتاد. کرنسکی در مورد مسئله قزاقها ابتدا بارون موئدل(4)تزاریست مرتجع را فراخواند و به جای او کلنل کلرژه(5)لیبرال را اعزام کرد، به عبارتی کرنسکی یکی از بدترین تصمیمات خود را در ارتباط با نیروی قزاق مستقر در ایران گرفت. او به جای اینکه این نیرو
را به دست خود ایرانیان بسپارد، تلاش کرد بر ساختار آن تاثیر نهد.؛ آن هم درست زمانی که روسیه پی در پی متحمل شکست در جبههها میشد و اقتدار رو به زوال این قدرت امپریالیستی در افق حوادث دیده میشد. به هر حال با معیارهای دورة تزاری، کلرژه مردی آزادیخواه به شمار میآمد. او وقتی به ایران میآمد به یک همکار قزاق قدیمی برخورد که اینک بیکار شده بود، او سرهنگ استاروسلسکی(1)نام داشت. بزرگترین اشتباه کلرژه این بود که پست معاونت خود را به او پیشنهاد نمود و این سرهنگ را به ایران آورد. استاروسلسکی که به تزارها بسیار وفادار بود ادعا کرد که کلرژه از بلشویکها طرفداری میکند، استاروسلسکی از احمد شاه خواست او را برکنار سازد. شاه در این قضیه دخالتی نکرد، اما استاروسلسکی به نوبة خود یکی از بزرگترین اشتباهات خویش را مرتکب شد؛ او به سراغ افسران ارشد قزاقخانه رفت و به یاری سرهنگ رضاخان میرپنج و تعدادی دیگر، کودتایی بدون خونریزی انجام داد که به اخراج کلرژه از ایران انجامید(2)این ماجرا در سال 1296 شمسی مصادف با 1917 درست بعد از پیروزی بلشویکها در روسیه انجام شد. به واقع نزاع بین کلرژه و استاروسلسکی را میتوان اختلافنظر بین آتریاد همدان و تهران ارزیابی کرد. آتریاد تهران مدافع کلرژه بود و آتریاد همدان به فرماندهی رضا خان مخالف او. به گزارش ستارة ایران «از قرار اطلاعات واصله دو نفر از صاحبمنصبهای روسی طرفدار پالکونیک کلرژه به قسمت ابواب جمعی خود اظهار نموده بودند که آتریاد همدان مسلح شده و امروز مجدداً برای دستگیری ما خواهند آمد.»(3)در این زمان آتریاد تهران طرفدار کلرژه بود و آتریاد همدان طرفدار استاروسلسکی.
اندکی بعد، در فوریة 1918 فرماندهی بریتانیا مستقر در بین النهرین، واحدی از سربازان خود را به فرماندهی ژنرال دنسترویل از درون خاک ایران به شمال کشور فرستاد تا به روسهای سفید که در قفقاز علیه ارتش سرخ میجنگیدند کمک رسانند و با همکاری هم مناطق نفت خیز باکو را متصرف شوند. آنان در اجرای این تصمیم، از تشکیل یک دولت مستقل در منطقه ترک نشین قفقاز که اینک توسط حزب مساوات نام جمهوری آذربایجان بر آن نهاده شده بود، حمایت کردند. حزب مساوات به رهبری محمد امین رسول زاده که پیشتر در جریان مشروطه ایران و انتشار روزنامه ایران نو ارگان دمکراتها بسیار فعال بود و در مقطعی سردبیری آن را بر عهده داشت، اینک از ایدئولوژی پان ترکیسم حمایت میکرد و در راه انجام آن بسیار ساعی بود. ملکالشعرای بهار در زمرة نخستین افرادی بود که تأسیس جمهوری مساوات و شعارهای آن را به باد انتقاد گرفت و به اندیشة تاسیس یک دولت فراگیر ترک زبان تاخت. او از این قضیه ابراز تعجب کرد که چرا باید نماینده جمهوری مساوات به گیلان رود؟ نیز از اینکه گردانندگان آن جمهوری نام آذربایجان را بر منطقه ترک نشین قفقاز نهادهاند به شدت انتقاد کرد و نوشت آذربایجان قرنها قبل از ظهور ترکان مرکز تمدن ایرانی
بوده و زبان آنها به دلیل هجوم اقوام و قبایل تحول یافته است(1)
نامگذاری ناحیه ترک نشین قفقاز به آذربایجان باعث ناراحتی ایرانیانی شد که برخی از آنان از دوستان دیروزین رسولزاده به شمار میآمدند. دولتآبادی «نهادن نام آذربایجان... بر سر قسمتی از ترکستان و قفقاز» را به این دلیل میداند که «جمعی از مردم قفقاز که با عثمانیان مربوط بودهاند به خیال افتاده حکومت اسلامی قفقاز را حکومت آذربایجان بنامند و شهر بادکوبه را مرکز آن قرار بدهند و اگر در آتیه موفق شدند که آذربایجان ما را جزو آن حکومت بنمایند همه به یک نام خواهد بود. بدیهی است دولت عثمانی هم کاملاً با این تدبیر همراه بوده ولی چون ایرانیان از داخل و خارج اعتراض کردند به چه مناسبت قسمتی از قفقازیه این نام را برای خود برگزیده است. دولت عثمانی اظهار بیخبری کرده قول میدهد آنها را از برگزیدن این نام ممانعت نماید، اما اثری بر این قول مترتب نشده اوراق رسمی با علامت جمهوری آذربایجان منتشر و نمایندگان به همین نام به اطراف میفرستند.» (2)
در همین حین آذربایجان ایران هم به تصرف نیروهای عثمانی درآمد. در این ایام روابط دولت ایران با آذربایجان قطع شد. قشون عثمانی و «آذربایجان جدید» محاربات سختی با ارامنه کردند و آنان را یا مقهور و متواری نمودند و یا اینکه اموالشان را به یغما بردند. اما این عملیات و اشغال آذربایجان ایران چند روزی بیش به طول نینجامید. قوای عثمانی ناگزیر شد با متارکه جنگ در اروپا و اشغال استانبول توسط متفقین و نیز شکست شدید از این قوا، نیروهایش را از خاک ایران بیرون برد(3)
همزمان قشون انگلستان از مشهد به سوی عشقآباد سرازیر شد، آنها خیال داشتند ترکستان را به تصرف خود درآورند. قوای بریتانیا از سمت رشت هم وارد باکو شد، نیروی قزاق ایران از ورود این نیروها استقبال کرد و از آنان پذیرایی شایانی نمود؛ به عبارت بهتر اردوی قزاق ایران که تحت فرماندهی روسها بود، «ورود آنها را برای تجدید حیات روسیه به فال نیک گرفتند. »(4)از آن سوی قشون انگلیسی وارد سیبری و ولادیوستک شد و هر روز که میگذشت تعداد این نیروها افزایش مییافت.
تحرکات قفقاز با بهرهبرداری و هدایت انگلستان بهمنظور شکست دولت جدید روسیه شدت یافت. انگلستان در منطقه قفقاز از دیرباز جای پاهای فراوانی داشت. بسیاری از تحرکات این سامان ریشه در خارج از مرزهای روسیه داشت، مضافاً اینکه منابع نفتی قفقاز موضوعی بود که انگلیسیها را از دیر باز به خود مشغول میداشت(5)بریتانیا از فرصت وقوع انقلاب در روسیه بهره برد تا برای همیشه از اندیشه این قدرت بزرگ آسوده گردد. به این شکل با حمایت انگلستان در قفقاز سه جمهوری تشکیل دادند و در منطقه ماوراءالنهر هم شروع به دست اندازی نمودند. انگلیسیها هم در قفقاز و هم در آن منطقه نیروهای نظامی خود را مستقر کردند و از شورشیان بومی هم استفاده نمودند. اما این موضوع دیری نپایید، قوای ارتش سرخ در هجومی به قفقاز، جمهوری مساوات را از ریشه کند همانطور که جمهوریهای گرجستان و ارمنستان را مضمحل ساخت. از آن سوی قوای انگلیسی را از ماوراءالنهر اخراج کردند و نفوذ خود را بر سراسر قلمرو روسیه تزاری تحکیم بخشیدند. از این به بعد شوروی به عنوان مبارزه با ضدانقلاب روسیه که به مرزهای ایران عقبنشینی میکرد، قوایی به انزلی اعزام داشت.
با اینکه سیاست روسهای تزاری بعد از انقلاب در ایران برچیده شده بود، اما پرچم آنها هنوز بر سر در برخی مؤسسات آنها باقی بود. انگلیسیهای مقیم ایران هم از این گروه حمایت میکردند و حتی در برخی موارد به اینان که روسهای سفید نامیده میشدند حقوق هم میدادند و مقاصد سیاسی خویش را تعقیب مینمودن(1)فرماندهی روسهای سفید با ژنرال دنیکین بود، نیروی همراه او بزرگترین قُوّة ضد بلشویک به شمار میآمد و امیدواری متفقین این بود که نیروهای تحت امر او بتوانند دولت جدیدالتأسیس شوروی را مضحمل سازند. این نیرو بعد از وقوع انقلاب، جنوب روسیه را جولانگاه عملیات خود ساخته و کشتیهای جنگی آن در بحرخزر از اهمیت زیادی برخوردار بود. اما قشون دنیکین با همه حمایتهای مادی و معنوی که از متفقین دریافت داشت، در برابر قوای سرخ شکست خورد، کشتیهای خود را یا از دست داد و یا اینکه از بنادر دیگر بحرخزر فرار کرد و به آبهای ایران در انزلی پناه آورد(2)
روز سیزدهم عید نوروز 1299 استاروسلسکی به قزاقها اطلاع داد که به او دستور دادهاند قزاقخانه را به ژنرال دیکسون بسپارد و او هم امتناع کرده است. او گفت وثوق علیه او به حرکت در آمده است، اما تا شاه به او دستور ندهد حاضر نیست اینکار را انجام دهد. وی گفت حتی اگر شاه به او دستور داد، به وظیفه خود عمل میکند و باز هم زیر بار آن نخواهد رفت. او تهدید کرد اگر در این زمینه به او سخت گیری کنند، قزاقخانه حالت دفاعی به خود خواهد گرفت(3)چند روز بعد خبر رسید ژاندارمری مانور خواهد داشت، از «هنگامة محتملالوقوع» سخن به میان آمد که شاید بین قزاقها و ژاندارمها روی دهد؛ شایع بود به بهانه مانور ژاندارمری میخواهد قزاقخانه را خلعسلاح کند و چون قزاقخانه حاضر به تسلیم در
برابر دیکسون نیست، نزاع روی خواهد داد: «واقعاً از بدبختی ما و تضییق اجانب به ما دچار چه خطراتی باید بشویم.»(1)
به قول دولتآبادی حاکم سلیم النفس گیلان یعنی همان احمد خان اشتری به انزلی رفت و علت پیاده شدن نیروهای روس در خاک ایران را جویا شد. گفتند به دنبال دنیکین هستند و به محض شکست نهایی او باز خواهند گشت. اشتری این مراتب را به مرکز اطلاع داد، اما حتی بعد از تسلیم کشتیهای دنیکین نیروهای ارتش سرخ نه تنها از ایران نرفتند بلکه به اقداماتی در درون گیلان دست زدند. مردم گیلان و حاکم شهر آن ولایت برای اینکه از شر دستاندازیهای جدید خلاصی یابند، به کوچک خان متوسل شدند. او را از جنگل به رشت آوردند تا تدبیری اندیشد(2)اشتری هم خود را تحت حمایت میرزا در آورد. به این ترتیب ولایت گیلان به کلی به دست میرزا افتاد، او هم طرف توجه مردم گیلان بود و هم قوای ارتش سرخ. میرزا اجزای ادارات دولتی را به تهران فرستاد، این برای امنیت جانی آنان بود: «بدیهی است اگر میرزا کوچک خان حاکم گیلان و اعضای دوائر دولتی آن سامان را در تحت حمایت خود نگاه داشته آنها را به مرکز نفرستاده بود، کمتر کسی از آنها جان به سلامت برده بود.» (3)
تنها مخالفین میرزا گروهی اندک از قزاقها بودند که در رشت اقامت داشتند. آنها حاضر نشدند تسلیم نیروهای میرزا گردند، اما کلنل فتحعلیخان که شخصی ملّی و وطن دوست بود، صلاح خود را در این دید که با نیروهای میرزا همراهی نشان دهد. او تحت فرماندهی میرزا به خدمت خود در گیلان ادامه داد، قزاقهایی که با اردوی میرزا درگیر شده بودند، شکست خوردند و به سوی تهران و قزوین عقب نشستند. در این حال میرزا کوچک خان متحیر بود که بالاخره سرنوشت چه خواهد شد: «چه از یک طرف او بیگانه را بیگانه میداند هر که باشد و راضی نمیشود قشون اجنبی در خاک وطن او بماند و از طرف دیگر چونکه علاقمند به اسلام است نمیخواهد عقاید کمونیستی که هنوز نمیداند با عالم اسلامی چه مناسبت دارد در هوای مرطوب گیلان پراکنده شود.»(4)بنا براین افکار
و خیالات او کم نبود، او از سویی با مسئله حضور بلشویکها در گیلان مواجه بود و از سویی با مسئله «کمونیست مآبان ایرانی» که میخواهند در سایة نام او حکومت خود را بر گیلان مسجل سازند. میرزا با روسها وارد گفتگو شد تا چند مسئله را سر و سامان دهد: نخست اینکه دامنه دخالت بلشویکها را در گیلان محدود سازد. دوم از اقدامات تند احساناللهخان و خالو قربان که همراه با قشون روس به انزلی و سپس رشت آمده بودند، جلوگیری کند. تلاش او این بود که «لقمهای را که هنوز گلوی گیلانی استطاعت فروبردن آن را ندارد در دهان او نگذارند و عکسالعملهایی در افکار روی ندهد.»(1)او برای یافتن راه حلی مسالمتآمیز، به برخی از وطندوستان در تهران متوسل شد تا شاید راهی پیش پای او بگذارند.
هیچ جواب قانعکنندهای به این تقاضا داده نشد، فقط دولتآبادی نظرات خود را که پیشتر در رسالهای به نام «آینده ایران» نوشته بود برایش ارسال کرد! درست همین زمان بود که صدای جمهوریخواهی از گیلان بلند شد. روابط پستی و تلگرافی با مرکز قطع گردید، «میهمانهای ناخوانده روسی و قفقازی و غیره» حتی تا تنکابن پیشروی کردند و آنجا را به تصرف خود در آوردند. قصد این بود که کلیة مازندران را به تصرف در آورند. وقتی این حوادث روی داد، وثوق به احمد شاه که در اروپا اقامت داشت تلگراف زد و از او خواست هر چه سریعتر به ایران بازگردد؛ خود هم استعفا داد. احمد شاه استعفای او را نپذیرفت و این امر را موکول به بازگشت خود نمود. وثوق و انگلیسیها بالاخره شاه را مجبور ساختند به ایران بازگردد. او از راه مارسی راه افتاد و به بصره و بغداد وارد گردید. همه جا انگلیسیها مراقب شاه بودند. شاه در عتبات عالیات توقف چندانی نکرد، «اول رئیس مذهب جعفری آن زمان» میرزا محمدتقی شیرازی در کربلا ساکن بود. او با مداخله انگلیسیها در بینالنهرین به شدت مخالفت میکرد، نیز با قرارداد انگلیس و ایران آشکارا مخالفت مینمود و انگلیسیها به او با دیدهای غضبناک نگاه میکردند(2)در ایران هم برخی از علما در مواقف متعدد نسبت به اوضاع و احوال کشور ابراز نگرانی میکردند. این در حالی بود که در هفتم ربیعالاول آن سال حاج سید محمود رشتی و شیخ محمد علی، مجتهد عدلیه کاشان از سوی وثوق به مأموریت عتبات رفتند تا با علما دیدار کنند و از آنان بخواهند که با قرارداد مخالفت نکنند.
این موضوع یعنی مخالفت با دخالت انگلیسیها در مقدرات امور ایران، حتی به پیش از ماجرای قرارداد 1919 باز میگشت. به طور مثال شیخ مرتضی محلاتی، روحانی برجسته شیراز، بعد از تبعید افتخار التجار اصفهان توسط انگلیسیها و با همدستی حکومت وقت این شهر، تلگرافی خصوصی به صمصامالسلطنه ارسال کرد تا آن را به رویت رئیس الوزرای وقت یعنی مستوفی الممالک برساند. او نوشت: «برای اصلاحات مملکت اسلامی استدعای تعجیل در تشکیل کابینه تا امثال آقای اعتضادالسلطنه که مقصود دولت از انتخاب ایشان اجرای قوانین و به واسطه ملت بیچاره دارای ثروت و اشغال مسند حکومتی نموده حدود خود را دانسته محض استرضای اجانب بدون محاکمه شخص محترمی مثل جناب افتخارالسادات را شبانه نفی به شیراز نمایند جبران این حرکات وخیمه را عاجلاً منتظر و اقدامات مجدانه در استقلال مملکت ایران خاصه جنوب مترصد.»(3)انگلیسیها تلاش میکردند بین دو محور مرجعیت در بینالنهرین، یعنی سید محمد کاظم یزدی و میرزا محمد تقی شیرازی مشهور به میرزای دوم؛ اختلاف بیندازد. آنان تلاش میکردند تا مانع پیوستن سید محمدکاظم یزدی به جرگه مخالفان
شوند، میگفتند او از ابتدا گفته است مشروطه برای ایران و عثمانی نظام سیاسی مناسبی نیست، علت آن هم حوادثی است که در حال وقوع است. آنان برای اختلاف افکنی نامهای به میرزای دوم شیرازی دادند تا شهادت دهد در موقع تصرف بینالنهرین به دست انگلیسیها، بغداد، نجف، کربلا و توابع آنها آسوده بوده و انگلیسیها به خوبی با مردم رفتار کردهاند. میرزا حاضر نشد این نامه را مهر کند، فوراً قاصدی به سوی سید محمدکاظم یزدی روانه ساخت و استدلال کرد: «دیگر در این موقع مخالفت نکن و هنگامه مشروطه و استبداد را در این جا اعمال منما.» سید هم البته به میرزای دوم شیرازی پاسخ مثبت داد و او هم حاضر نشد آن نامه را مهر کند(1)
وقتی احمد شاه به کربلا وارد شد، «رئیس محترم مذهب برای ملاقات وی حاضر نمیشود و چون به نجف میرسد رئیس دوم مذهب ملا فتحالله شریعت اصفهانی را در حرم امیرالمؤمنین ملاقات میکند و از زبان او و دیگر رؤسای مذهبی اصرار و ابرام به اجتناب از پیروی مقاصد انگلیسیان و لغو کردن قرارداد وثوقالدوله میشنود، به آنها وعده میدهد که به قدر قوه در تقاضاهای ایشان بکوشد.» شاه ناامید از جلب حمایت علما، به بهانه کسالت مزاج به سامره نرفت و زودتر خود را به ایران رسانید(2)
با این توضیح ضروری بازمیگردیم به بحث اصلی؛ در ششم مه 1920 نیروهای شوروی با اعلام قبلی و با اظهار اینکه نسبت به ایران هیچ گونه نگاه ارضی و جهانگشایانه ندارند، به این سوی سرازیر شدند. آنها توضیح دادند میخواهند فقط از راه خشکی و دریا به نیروهای انگلیسی حمله کنند و آنان را از پای درآورند(3)دولت ایران مراتب فوق را به کرزن و کاکس اطلاع داد. به واقع خواسته شد انگلستان نیروهای خود را از شمال ایران خارج کند تا بهانه را از دست بلشویکها بگیرد، زیرا بلشویکها بر این باور بودند که قوای انگلیسی مقیم گیلان، از ضدانقلاب روسیه حمایت میکند. دولت انگلستان به امید اینکه استقرار نیروهایش در شمال ایران به روند اجرای قرارداد 1919 کمک میکند، به این هشدار اعتنایی نکرد.
اداره هندوستان از این فرصت استفاده کرد تا باز هم کرزن را آماج حمله قرار دهد. مونتاگ چون موارد پیشین، اجرای قرارداد 1919 را بر اساس دیدگاههای کرزن، غیر عملی تلقی کرد. به واقع مخالفین انگلیسی قرارداد هم به این نتیجه رسیده بودند که سیاستهای کرزن در ایران تا وقتی قرین موفقیت خواهد بود که سر نیزهای وجود داشته باشد. این نظر در نامهای از لرد چلمسفورد خطاب به لرد مونتاگ به خوبی بازتاب یافته است(4)آنگاه که روسها در بندر انزلی نیرو پیاده کردند و تب مخالفت با قرارداد در کابینه جنگ انگلستان اوج گرفت، لرد چلمسفورد نوشت باید قرارداد 1919 را به دور انداخت و مانع بهانهجوییهای شوروی شد(5)واقعیت این
است که حمله نیروهای شوروی به انزلی ربط مستقیمی به قرارداد نداشت، آنان به عنوان تعقیب ضدانقلاب روسیه به این سمت روی آورده بودند و میدانستند قوای قزاق ایران با همکاری انگلیسیها در اخراج اینان تعلل میورزد. ورود نیروهای شوروی به انزلی به دنبال فرار قوای شکست خورده دنیکین به این بندر روی داد. در موضوع کیش دادن نیروهای ارتش سرخ به ایران، خود نیروهای انگلیسی نقش مهمی داشتند: قشون انگلیس، زمانی که دنیکین به انزلی رسید در آنجا اقامت داشتند، این قشون سربازان فراری را خلعسلاح کردند و آنان را وارد خاک ایران نمودند؛ «آمدن کشتیهای مزبور به آبهای ایران، قشون سرخ را که در انتظار فرصت بوده متوجه گیلان میسازد.»(1)
در این دوره تاریخی حوادث ریز و درشت فراوانی در جریان بود که یکی از آنها در باکو روی داد. ماجرا از این قرار بود که وقتی جمهوری خودخوانده مساوات فروافتاد و قفقاز به دست ارتش سرخ درآمد؛ مجلسی در باکو تشکیل شد و در آن دربارة نحوه صدور انقلاب به ایران، بینالنهرین و سایر کشورهای اسلامی بحث شد. در این زمان نریمان نریمانوف از طرف دولت شوروی بر منطقه ترک نشین قفقاز که البته اینک جمهوری آذربایجان خوانده میشد، حکومت میکرد. از میرزا کوچک خان هم تقاضا شده بود نمایندههایی به این کنگره اعزام کند. در این کنگره توافق شد یک عده از قشون سرخ همراه با مجاهدین ایرانی به ریاست میرزا کوچک خان جنگلی، قشون انگلیس را از گیلان خارج ساخته و تشکیلات جدیدی به وجود آورند. برای نیل به این منظور کشتیهای جنگی ارتش سرخ در بحرخزر به نیروهای شکست خورده دنیکین حمله برد. بهانة امر گرفتن کشتیهای جنگی قوای روسهای سفید بود. در این جنگ بازماندههای قوای دنیکین و قشون انگلیس ناگاه خود را در برابر بمبارانهای کشتیهای جنگی بلشویکها دیدند. اینان که خود ارتش سرخ را به این سو هدایت کرده بودند؛ به سرعت بدون هیچ مقاومتی گریختند و کشتیهای دنیکین به دست قوای مهاجم افتاد. فقط عدهای از صاحب منصبان و عدهای معدود از نیروی دریایی روس سفید در ایران از خطر جستند(2)
اینجا بود که تب مخالفت با حضور نیروهای نظامی انگلستان در ایران به اوج رسید. گروه مخالفان قرارداد فکر میکردند این سیاستهای عریان کرزن برای تسلط بر ایران است که راه را اینگونه بر هرگونه تصمیم گیری معقولانه سد کرده است. انگلیسیها که خود از میزان نفرت مردم از خویش آگاه بودند، قرارداد 1919 را باعث تداوم این نفرت تلقی میکردند، نیز آنان از بیم اینکه مبادا قوای کوچک خان ضربه اساسی به منافع آنان وارد کند، باید راه حلی اساسی به منظور حفظ منافع خویش اتخاذ میکردند. خزانهداری در این مخالفت با نایبالسلطنه هند همداستان بود، به همین دلیل به وزارت جنگ فشار آورد تا نیروهای خود را
از شمال غرب و شمالشرق ایران خارج کند(1)
مسئلهای دیگر هم وجود داشت و آن اینکه در سال پایانی جنگ اول جهانی، یعنی سال 1918، هزینه نظامی بریتانیا در ایران به سالی سی میلیون لیره بالغ میشد، این رقم شامل پرداخت مستمری به شاه، کمک ماهانه به دولت و نیز حقوق قزاقها هم میشد(2)کرزن بر این باور بود که باید اندکی صبر کرد، زیرا بدون حضور بریتانیا در ایران قرارداد 1919 از بین خواهد رفت(3)وقتی تحت فشار مخالفین داخلی و خارجی قرارداد 1919 برچیده شد، دولت انگلستان مقرری دولت ایران را که ماهی سیصد و پنجاه هزار تومان بود قطع کرد. خزانهداری هم کمک به قزاقخانه را که ماهی یکصد هزار تومان بود قطع نمود و هم چنین به ماهی شش هزار تومان کمک سالیانه به سپاه خراسان خاتمه داد. دولت وثوق اینک ضعیفتر از آن شده بود که در تصور بگنجد. وزارت جنگ بریتانیا وخامت وضع دولت او را گوشزد میکرد. میگفتند دولت ایران حتی وزیر خارجه ندارد و کفیل این وزارتخانه یعنی رجبعلی منصور تنها یک کارمند دفتری گمنام است که کاری هم از او ساخته نیست. وثوق فقط میتواند با پول و ارتش انگلستان بر جای ماند، اما خزانهداری دیگر حاضر نیست این پول را بپردازد زیرا پرداخت آن برای این وزارتخانه دشوار شده است(4)در پشت تمام این تحولات نقشهای نهفته بود، همان نقشهای که روزنامة رعد مدتها پیش در دوره مأموریت براوین از آن پرده برداشت. نقشه این بود تا قوای شوروی را وارد ایران کنند، آنگاه انگلیسیها به بهانة مبارزه با نفوذ کمونیسم سیطرة خود را بر مناطق شمالی و مرکزی ایران و به ویژه تهران افزایش دهند. دسیسههای رضا افشار و احسانالله خان نقش مهمی در اجرای این سناریو ایفا کرد. بالاتر، از قول دولتآبادی نشان دادیم که قوای قزاق چگونه بهانه به دست نیروهای سرخ داد تا وارد انزلی شوند، موضوعی که حتی اعجاب این نویسنده را هم باعث شد.
یکی از مهمترین گردانندگان سیاست بریتانیا در قبال مسئله ایران در این زمان، سر وینستون چرچیل بود(5)چرچیل سال 1911 به وزارت کشور دست یافت. در این سال در ساوت ویلز(6)حرکتی ضد یهودی رخ داد، وقتی او دید پلیس محلی قادر به مهار بحران نیست، نیرویی برای استقرار آرامش اعزام کرد. وی سال 1919 وزیر جنگ کابینه لوید جرج شد. در این سال چرچیل برای سرکوب انقلاب روسیه از نیروهای روس سفید به فرماندهی ژنرال دنیکین(7)حمایت کرد، مردی که علیه بلشویسم میجنگید و نیروهای انگلیسی از او پشتیبانی
1) Judaica, vol.5, pp.555-557.
2) دنیس رایت، ص245.
3) صباحی، ص76.
4) War Office to Curzon, June 16/1920, FO. No. 371/3873.
5) در مورد تبار خانوادگی چرچیل بنگرید به: عبدالله شهبازی: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ج3، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، 1379)، صص313-334.
6) Sauth Wales.
7) Denikin.
میکردند؛ اما در مقام عمل نیروهای دنیکین شروع به فعالیتهای ضد یهودی کردند، به همین دلیل چرچیل مورد استیضاح واقع شد. او برای دفاع از خود تلگرافهایی که برای دنیکین به منظور جلوگیری از تحرکات ضد یهودی ارسال کرده بود، نشان داد و به آنها استناد کرد. به طورکلی چرچیل در سراسر دوره زندگیاش به صهیونیسم ابراز علاقه میکرد و همیشه از این دست حرکتها حمایت مینمود. نخستین باری که از جنبش صهیونیستی برای استقرار و تشکیل یک دولت یهودی در افریقا دفاع نمود، سال 1906 و زمانی بود که معاونت وزارت مستعمرات انگلستان را به عهده داشت. دو سال بعد از شرق افریقا بازدید نمود، از این به بعد او مصر شد که یهودیان باید در سرزمین فلسطین اسکان داده شوند. سال به وزارت مستعمرات دست یافت، به دلیل منازعات بین ملک فیصل و نیروهای فرانسه در دمشق، چرچیل با ناآرامی گستردهای در سراسر خاورمیانه مواجه شد. او تلاش کرد ناآرامیها را فرونشاند، به همین دلیل در کنفرانسی در شهر قاهره؛ ملک فیصل را به عنوان نخستین پادشاه دست نشانده عراق تعیین کرد. در پایان مارس 1921 به فلسطین رفت و مدت یک در آنجا ماند. در عین حال با سر هربرت ساموئل قیم انگلیسی فلسطین هم دیدار نمود. در همین سفر او در بیت المقدس با برادر فیصل - عبدالله - دیدار کرد، در این دیدار چرچیل به عبدالله پیشنهاد نمود پادشاه ماوراء اردن شود که این تقاضا مورد قبول عبدالله واقع شد. در مه 1922 کتابی منسوب به چرچیل به نام «کتاب سفید» منتشر گردید. در کتاب سفید به اعراب اطمینان داده شد بریتانیا قصد ندارد یک سرزمین کاملاً یهودی در فلسطین ایجاد نماید. او وعده داد که یهودیان به طور کامل بر مردم و سرزمین فلسطین تسلط داده نخواهند شد. طبق مندرجات کتاب سفید، مهاجرت یهودیان باید به اندازهای میشد که آنها امور اقتصادی فلسطین را به طور کامل قبضه ننمایند و نباید مهاجرین جدید به این سرزمین اعزام میگردید. یهودیان انتشار کتاب سفید را به منزله عهد شکنی بریتانیا در برابر وعده بالفور تلقی کردند، صهیونیستها میگفتند بریتانیا یهودیان را به حال خود رها ساخته است. با اینکه در کتاب سفید به مضمون وعده بالفور تأکید شده و توضیح داده شد که مفاد آن اعلامیه غیر قابل تغییر است، اما صهیونیستها از انتشار کتاب سفید به غایت خشمگین بودند. طبق مندرجات کتاب سفید یهودیان میتوانستند سرمایة خود را آزادانه در فلسطین به کار اندازند و حقوق آنها به رسمیت شناخته خواهد شد. استقرار یهودیان در سرزمین فلسطین طبق مندرجات کتاب سفید تضمین بینالمللی مییافت و مسئله اسکان آنها در این سرزمین بر اساس سوابق تاریخی سکونتشان در این منطقه توجیه شد، اما این مسائل نتوانست رضایت صهونیستها را به دست آورد. در دهه 1930 چرچیل به شدت با نظریه محدود ساختن مهاجرت یهودیان به فلسطین مخالفت کرد. او همچنین توقف شهرکسازی یهودیان در این کشور را مردود شمرد. در طول جنگ دوم جهانی، زمانی که چرچیل نخست وزیر انگلستان شد؛ به شدت علیه
سکوت کشورهای اروپایی در برابر یهود ستیزی نازیها اعتراض کرد. او در این دوره باز هم دروازههای فلسطین را به روی مهاجرین بازگذاشت، چرچیل خود در خاطراتش این امر را ابتکاری فردی برای پیروزی در جنگ علیه آلمانیها عنوان میکند.
وقتی بلشویکها به انزلی حمله کردند، جنجالی در کابینه جنگ بریتانیا درگرفت، فیلد مارشال هنری ویلسون و وینستون چرچیل وزیر جنگ، خواستار آن بودند تا نیروهای انگلیسی شمال ایران را کاملاً تخلیه کنند. اما لرد میلنر (1)وزیر مستعمرات تهدید کرد اگر این کار صورت گیرد بدون تردید استعفا خواهد داد.(2)در این بین مونتاگ بیشترین خصومت را علیه کرزن به خرج داد. او بهترین راه جلوگیری از حمله بلشویکها را به ایران، آن میدانست که رسماً اعلام شود قرارداد 1919 عملی نیست(3)به واقع مخالفین قرارداد میگفتند نباید بیش از این به اقتصاد محتضر ایران کمک کرد. به نظر کسانی چون چرچیل و مونتاگ، ایران باید خود فکری برای رفع مشکلات خویش میکرد و دولت انگلیس نباید متعهد شود پولی را که باید صرف بازسازی اقتصاد متلاشی شده انگلستان در طی جنگ کند، به ایران سرازیر نماید. از سویی با برچیدن قرارداد، باید بهانه جویی هم از بلشویکها سلب میشد، به این شکل با یک تیر دو نشان زده میشد: نخست اینکه افکار عمومی داخل کشور آرام میشد و دیگر اینکه روسها را حداقل به طور مقطعی از حمله به ایران منصرف مینمود. اما مسئله این بود که در آن وضعیت بغرنج ایران چگونه میتوانست خود را سرپا نگهدارد؟
بهواقع وضع مالیه ایران سالها قبل از این تاریخ بحرانی بود، سال 1915 میلادی بود که برخی از مطبوعات کشور علیه بانک شاهنشاهی به صدا در آمدند. در این سال بانک شاهنشاهی دچار بحران مالی شد، این امر تمامی اقتصاد کشور را فلج ساخت. برخی از مطبوعات به خود جرأت دادند و از اینکه اقتصاد کشور در دست یک بانک خارجی است انتقاد نمودند. روزنامه عصر جدید نوشت حتی اگر امتیاز بانک شاهنشاهی لغو شود؛ باز هم بانک و صرافان، ضرر و زیانی متحمل نمیشوند، «بلکه خسارت را عامه اهالی و مخصوصاً طبقه فقرا و متوسطین میبرند که بیچارهها کورکورانه یا از روی اضطرار خود را در یک چنین زحمت و اشکالی میبینند.» ریشه بحران مالی کشور در این زمان به عملیات بانک شاهنشاهی باز میگشت، به دلیل وقوع جنگ و کسادی اقتصادی، بانک حتی اسکناسهای خود را نمیپذیرفت. به همین دلیل مردم اسکناس میدادند و سکه دریافت میکردند چون برای تبدیل اسکناس به سکه، وقت زیادی از مردم تلف میشد و به عبارتی صفهای طولانی تشکیل میگردید، مردم ترجیح میدادند برای تبدیل پول خود به صرافان مراجعه کنند، صرافان برای تبدیل اسکناس به مسکوکات فلزی، از هر یک تومان یک قران به بالا کسر میکردند ، به این ترتیب صرافان بیشرین سود را از کسادی وضع اقتصادی کشور میبردند. این معضل باعث شد باب معاملات
مسدود گردد و وجه نقد کمیاب شود. کشاورزان و کسانی که محصولات کشاورزی از حومه به شهر میآوردند اغلب اوقات ناچار میشدند دست خالی به خانه و کاشانه خود بازگردند، به عبارتی آنان محصول خود را عرضه مینمودند، اما چیزی دریافت نمیکردند(1)این یکی از دلایل بروز قحطی و مرگ و میر طاقت فرسای سالهای بعد یعنی1916-1918 بود، سالهایی که مردم از قحطی و گرسنگی با داس مرگ درو شدند. به عبارت بهتر کشاورزان به دلیل اقدامات بانک شاهنشاهی این ابزار تسلط الیگارشی مالی انگلستان بر اقتصاد ایران، انگیزه تولید را از دست دادند، همین امر خود یکی از دلایل کمبود و در نهایت قحطی مواد غذایی و به ویژه گندم و سایر غلات در سراسر کشور گردید.
بحران مالی در دورة ریاست وزرایی وثوقالدوله هم لحظه به لحظه شدت مییافت، این موضوع میتوانست برای همیشه به مثابه ابزاری علیه منافع بریتانیا عمل کند. کرزن در یکی از یادداشتهای روزانة خود نوشت مصیبتهای فراوانی در ایران برای بریتانیا رخ داده است، اما مسئولیت آن در ابتدای امر متوجه وزارت جنگ است که سر وینستون چرچیل آن را اداره میکرد و در درجه بعد این مسئولیت متوجه اداره هندوستان میباشد که لرد ادوین مونتاگ آن را سرپرستی مینمود. او نوشت آخرین مسئول این وضعیت، خود کابینه است که ریاست آن بر عهده لوید جرج بود. کرزن پیشبینی کرد فاجعهای در حال وقوع است که اگر به نتیجه برسد و به منافع بریتانیا زیان وارد سازد، همه وزارت امور خارجه را که او سرپرستی میکند، سرزنش خواهند کرد(2)
روز بیستم مه 1920 مهردار سلطنتی آندریو بونار لا(3)که در عین حال رهبری حزب محافظهکار را به دست داشت، گفت بریتانیا خود را موظف به حمایت از ایران در برابر تهاجم شوروی نمیداند(4)بالاخره لوید جرج هم به صدا درآمد. او که نخست وزیر به اصطلاح لیبرال کابینه جنگ بود در پارلمان بریتانیا اظهار داشت، انگلستان در برابر ایران هیچ گونه تعهد نظامی ندارد(5)آخر هم معلوم شد بریتانیا حتی برای دولتی که آن همه برای روی کار آوردنش تلاش کرده بود، ارزشی قائل نیست و به طور مسلم مصالح ملت ایران را هم در پای منابع نفتی خود در خوزستان و منافعش در هند به راحتی قربانی میکند. به عبارتی معلوم گردید برای بریتانیا آنچه اهمیت دارد، تسلط بر دولتهای ایران به منظور صیانت از منافع نامشروع خویش است و بس و در این راستا به هیچ اصل و ارزشی باور ندارد. اینک در دولت انگلستان در مورد انگیزههای شوروی از وارد کردن نیرو به ایران گفته میشد که شوروی برای حفظ سرحدات خود به عملیات نظامی مبادرت ورزیده است و این دولت نوپا به دلیل مشغلههای فراوان امکان
حمله سراسری به ایران ندارد. ادارة هندوستان هم معتقد بود وزارت امور خارجه باید اجازه دهد ایرانیان خود مستقیماً با روسها کنار آیند زیرا بریتانیا آماده دفاع از ایران نیست. پشت وثوق به شدت خالی شده بود. وثوق هیچ روزنهای برای برقراری گفتگو با شوروی نگشوده بود، حال آنکه تماس مستقیم با این همسایه قدرتمند، ضرورتی بود غیر قابل انکار. وثوق میتوانست مشروعیت رژیم جدید روسیه را نپذیرد اما در عین حال باب گفتگو با آن را هم مسدود نسازد و همیشه امکانی برای چانهزنی باقی بگذارد. وقتی در انگلستان گفتند لازم است ایرانیها خود مستقیماً با شوروی گفتگو کنند، معلوم شد وثوق بیهوده به راه و روش کرزن بدون اندیشه عمل کرده است، زیرا در خود انگلستان هم دیپلماسی بی حاصل کرزن در برابر شوروی آماج حمله بود. مسلماً آن کس که باید با شورویها گفتگو میکرد وثوق نبود، زیرا اینک دیگر بعد از قرارداد 1919 اعتماد روسها به وثوق نیز کاملاً از بین رفته بود، به ویژه اینکه وثوق حتی حاضر نشد با فرستادگان دولت جدید گفتگو کند؛ از این بالاتر وثوق نسنجیده دولت خودخوانده مساوات را به رسمیت شناخت و اینها همه کافی بود تا بین طرفین سوءظنی همیشگی وجود داشته باشد.
دیگر اینکه، وقتی هم دولت ایران تصمیم گرفت مستقیماً با بلشویکها وارد گفتگو شود تا شاید راهحلی بیابد، انگلیسیها با آن مخالفت کردند. انگلیسیها حتی اجازه ندادند موضوع تجاوز بلشویکها به ایران در جامعه ملل مطرح شود. تقاضاهای فیروز نیز برای دریافت اسلحه از طرف بریتانیا و طرح موضوع بحران ایران در جامعه ملل بی نتیجه بود. لرد بالفور که اینک نماینده اصلی بریتانیا در شورای جامعه ملل بود، گفت اگر موضوع ایران در جامعه ملل به بحث گذاشته شود، فرانسویها ناراحت خواهند شد! زیرا با وجود قرارداد 1919 آنها ایران را در حد دولتی دستنشانده انگلیس بیش نمیدانند و میگویند کسر شأن جامعه ملل است که چنین دولتی عضو آن باشد! او حتی گفت امکان دارد نماینده فرانسه همین را بهانه کند و انگلیسیها را ناراحت نماید! (1)
فیروز خبر نداشت که انگلیسیها حاضر به پذیرش طرح مذاکرة مستقیم ایران و شوروی نخواهند بود، زیرا در همین روزها که او سرگرم گفتگو با کرزن بود؛ لئونید کراسین نماینده تامالاختیار لنین در ژوئن همین سال به لندن و پاریس رفت تا مذاکرات تجاری را با دولتهای انگلستان و فرانسه آغاز کند. لوید جرج و لرد کرزن با کراسین به گفتگو نشستند و نتیجه مذاکرات این شد که دو دولت با یک توافق کلی اختلافات خود را در قفقاز، ترکستان، ایران، افغانستان و چین خاتمه دهند. دولت شوروی متعهد شد مانع تبلیغات کمونیستی و ضد انگلیسی در ایران، افغانستان و چین شود و به تمامیت ارضی این کشورها احترام گذارد. از آن سوی انگلیسیها قول دادند از تقویت عناصر ضد انقلاب شوروی در قفقاز، ترکستان و آسیای مرکزی اجتناب ورزند؛ نیز قول دادند قوای خود را از آسیای مرکزی بیرون برند و ایران را
1) Balfour Minuets, Tehran, June 2/1920, FO. No. 371/3872.
پایگاه ضد انقلاب شوروی ننمایند و هر دو کشور خاک ایران را تا سی و یکم مارس مطابق با یازده فروردین 1300 تخلیه کنند(1)به عبارت بهتر انگلیس قول داد از قوای دنیکین حمایت نکند و شوروی هم متعهد شد قوای جنگل را به حال خود رها کند. این موضوع ضربه اساسی بر جنبش میرزا کوچک خان جنگلی وارد ساخت. موضوع دیگر این بود که انگلیسیها مانع ورود ایالات متحده به عرصه مسائل سیاسی و اقتصادی ایران شدند، ماجرا از آنجا شروع شد که فیروز از کرزن تقاضا کرد برای کمک به خزانه تهی ایران، موافقت کند شرکت استاندارد اویل در منابع نفتی شمال ایران سرمایهگذاری کند؛ پیشنهادی که با خشم کرزن مواجه شد. بدون تردید نفت و اختلافات اقتصادی کمپانیهای بزرگ و قدرتهای بینالمللی بر سر آن، نقش تعیینکنندهای در جهتگیریهای سیاسی این کشور از دوره مشروطه به بعد داشته است. پیشتر به اجمال در مورد اختلافات منافع شرکت نفت انگلیس و ایران با شرکت استاندارد اویل در دوره مشروطه سخن گفتهایم(2)و اینک به اقتضای بحث مطالب دیگری را مورد اشاره قرار میدهیم.
امریکا به طور مشخص از دوره مشروطه تلاش داشت به نوعی وارد حریم اقتصادی خلیجفارس شود. در این زمینه امریکا بیشترین شانس را در ایران داشت. شیخ نشینهای خلیجفارس و بین النهرین به طور کامل در اختیار بریتانیا بودند. به ویژه بعد از پایان جنگ اول جهانی. امریکا تلاش میکرد در نواحی خارج از قرارداد دارسی و نیز حوزههای نفوذ شرکت نفت انگلیس و ایران، امتیازهای نفتی به دست آورد. کرزن به دنبال خاتمه جنگ اول جهانی، همیشه امکان هجوم اقتصادی امریکا را به ایران مد نظر قرار میداد و تلاش میکرد جلو نفوذ امریکا را به ایران بگیرد. دولت بریتانیا از این هراس داشت که هر چه امریکا به ایران نزدیکتر شود، امکان تهیه منابع مالی جدیدتری برای این کشور به دست خواهد آمد و اگر این امر محقق میشد ایران از سیطره الیگارشی مالی بریتانیا خارج میگردید. کاکس تلاش کرد به هنگام بحث در مورد قرارداد 1919، مادهای بگنجاند که براساس آن ایران از اخذ وام و یا استخدام مستشار از کشوری دیگر غیر از بریتانیا منع شود. وثوق با این ماده به شدت مخالفت کرد چون به گمان او این محدودیت او را به یاد اولتیماتوم 1911 روسیه میانداخت. در آن دوره، سیاست وثوق این بود که به سفیران روس، انگلیس و فرانسه گفت به تحریک ناصرالملک بود که نمایندگان مجلس اولتیماتوم را رد کردند، اما از سویی به نمایندگان مجلس گفت اگر ناصرالملک روس و انگلیس را تحریک نکرده بود؛ روسیه به ایران اولتیماتوم نمیداد(1)با اینکه وثوق صریحاً با انحصار استخدام مستشار از انگلستان مخالفت کرد، اما به نوعی این نیت انگلیسیها در قرارداد گنجانیده شد، همین امر یکی از مهمترین دلایل نفرت مردم از قرارداد و جنبش همگانی علیه آن بود.
حدود یک ماه قبل از حمله نیروهای سرخ به انزلی، یعنی روز دهم آوریل 1920 مطابق با 21 فروردین 1299؛ نصرت الدوله فیروز با لرد کرزن ملاقات کرد، در این ملاقات او از کرزن خواست اجازه دهد دولت ایران مستقیماً با روسها به مذاکره بپردازد! کرزن با همان تفرعن خاص خود به شدت با این تقاضا مخالفت کرد. در همین ملاقات فیروز مصلحت را در این دید که امریکاییان برای بهبود وضع مالی ایران مشارکت جویند و پیشنهاد داد مستشارانی در زمینه کشاورزی و راه آهن از امریکا استخدام شوند. او به دید انگلیسیها پا را از گلیم خود فراتر گذاشت و تقاضا کرد مستشاران امریکایی در مسئله نفت ایران هم مشارکت جویند. فیروز شانس آورد که به دلیل این پیشنهاد جان خود را از دست نداد، همانطور که دیگرانی پیش و پس از این تحولات جان خود را بر سر نفت گذاشتند(2)به هر حال کرزن به شدت با آمدن شرکت استاندارد اویل به ایران مخالفت کرد و به فیروز «هشدار» داد آمدن امریکاییها به مفهوم رقابت با شرکت نفت انگلیس و ایران است و در آینده برای منافع شرکت انگلیسی مشکلاتی ایجاد خواهد کرد(3)
انگلیسیها بار دیگر نفت را ملک طلق و مایملک انحصاری خود دانستند و حتی حاضر به سخن گفتن در مورد آن نشدند. حتی بعدها در دوره نخست وزیری قوام السلطنه وقتی اندیشه مشارکت امریکاییها در منابع نفتی ایران در استانهای شمالی کشور به میان آمد، جرج چرچیل مسئول بخش ایران وزارتخارجه انگلستان، هشدار داد دولت قوام در این فکر است که کشور را به کلی به امریکاییها تسلیم کند! از دید چرچیل جرم و اتهام ایرانیها این بود که میخواستند از امریکا به اندازه کافی وام بگیرند تا قروض خود را به انگلیس پرداخت کنند و از بقیه آن برای ایجاد یک بانک ملی به راهنمایی امریکاییها و احداث خطوط آهن استفاده کنند. جرم بالاتر این بود که دولت ایران میخواست برای سر و سامان دادن به مالیه خود یک امریکایی استخدام کند(4)
بعدها که نورمن به سمت وزیر مختار بریتانیا در تهران تعیین شد، شرکت استاندار اویل باز به تلاش خود ادامه داد. این امر باعث شد روابط بریتانیا و ایالات متحده تیره شود. این شرکت بیش از هر شرکت دیگر امریکایی درصدد دستیابی به بخشی از نفت ایران بود که در حوزه قرارداد دارسی قرار نداشت. از همان فردای خاتمه جنگ اول جهانی، این گرایش به خوبی
قابل تشخیص بود. با این زمینهها بود که روز هشتم آوریل 1920 فیروز امکان فعالیت اقتصادی امریکاییها را با کرزن مورد بررسی قرار داد، کرزن به فیروز هشدار داد این فکر را از سر خود بیرون کند(1)وقتی جمهوریخواهان در انتخابات سال 1920 به پیروزی رسیدند و هاردینگ به جای ویلسون به ریاست جمهوری امریکا نایل آمد، بریتانیا نگرانی بیشتری از نقشههای شرکتهای نفتی امریکایی برای راهیابی به ایران احساس کرد. گفته میشد جمهوریخواهان تسلیم تقاضاهای شرکت نفت استاندارد اویل هستند. اندکی بعد، یکی از اعضای کابینه هاردینگ به نام آلبرت فال(2)متهم شد که از هاری سینکلر(3)مدیر شرکت نفتی سینکلر و یکی از مدیران شرکت مستقل نفتی ادوارد دوهنی(4)رشوه ستانده است. شرکت نفتی سینکلر همانی است که بعدها رقیب شرکت نفت انگلیس و ایران شد و تلاش آن برای سرمایهگذاری در ایران، به تراژدی قتل ماژور ایمبری و بحرانی شدن روابط ایران و امریکا منجر گردید(5)
شخص کرزن در مخالفت با ورود امریکا به عرصه های نفتی ایران، صریحاً به وزیر مختار خود یعنی نورمن - که از خرداد 1299 به جای کاکس آمده بود - یادآوری کرد که در میان تمام کشورها، تنها ایالات متحده است که میخواهد امتیاز نفت شمال ایران را به چنگ آورد. او به نورمن دستور اکید داد که به دولت ایران اطلاع دهد، بریتانیا پشتیبان شرکت نفت انگلیس و ایران است و با نظر دولت ایران که امتیاز خوشتاریا(6)را باطل میداند مخالفت میکند. مقدر بود منابع نفت شمال- که هنوز هم به استحصال نرسیده است- به یکی از موضوع های بحث انگیز تاریخ معاصر ایران تبدیل شود و در حاشیۀ آن حوادثی بی شمار رقم خورد که سهم تعیین کنندهای در سمت و سوی تحولات کشور داشته است. پیش از همه بهتر است سابقۀ امتیاز نفت شمال را ارزیابی کنیم:
3-1. امتیاز خوشتاریا
امتیاز بهرهبرداری از نفت شمال به سال 1274 شمسی مطابق با 1896 میلادی، پنج سال قبل از اعطاء امتیاز دارسی، از سوی ناصرالدین شاه به محمد ولیخان تنکابنی واگذار شد. این خود مبین عمق غفلت شاه ایران از مسئلۀ نفت در دنیای آن روز بود و نشان میداد که دولتمردان ایران تا چه حد از اهمیت موضوع غافلند. هر چند هنوز اهمیت نفت در دنیای آن روز به درستی شناخته نشده بود و هر چند امروز نیز نفتی در شمال ایران استحصال نشده، اما
1) Curzon to Norman, London, 26 November 1920, FO. 371/4587.
2) Albert B. Fall.
3) Harry Sinclair.
4) Edward Doheny.
5) این ماجرا به طور مشروح و بر اساس اسناد وزارت امور خارجه ایران در اثری از راقم این سطور به نام «ایالات متحده و نخبگان سیاسی ایران»، تشریح شده است.
6) Akakiy Medvedievich Khoshtaria.
این همه نمیتوانست دلیل این باشد که امکانات - حتی بالقوه - کشور در دست یک فرد حقیقی قرار گیرد. همین غفلت بعدها برای کشور مشکلات عدیدهای ایجاد کرد. بیست سال بعد از آن ماجرا در سال 1916 میلادی و در بحبوحۀ جنگ اول جهانی ، یک گرجی تبعۀ روسیه به نام آکاکی مددویچ خوشتاریا امتیاز فوق را از تنکابنی خرید و این سرآغاز بحرانی وسیع در آیندۀ کشور شد. نکتة مهم این است که به هنگام جنبش جنگلیها در جنگ اول جهانی یکی از مهمترین کانون حملات آنها اداره خوشتاریا بود: «سیم تلگراف رشت دیروز عصری اصلاح شده و مخابرات میرسید از قشون روس که روسها به انزلی پیاده کرده بودند، نهصد نفر وارد رشت شده است و یک عدهای هم قشون به گرگانرود وارد نمودهاند. زد و خورد طالشها با اجزای کمپانی کوشتاریا مداومت دارد.» (1)
قرارداد مشهور به خوشتاریا در دوره صدارت سپهسالار تنکابنی منعقد شد، اما به دلایل بعدها مطبوعات تهران آن را به نام وثوق تمام کردند. روز بیست و ششم شعبان 1335، درست در میان رعب و وحشت ناشی از عملیات کمیته مجازات؛ مخالفین برای اینکه سندی جدید در مورد خیانت وثوق منتشر کرده و زمینههای لازم را برای برخورد خشونتآمیز با او فراهم نمایند، متن امتیازنامه مزبور را منتشر کردند. طبق این قرارداد دولت ایران امتیاز کشف و استخراج کلیه معادن گیلان، مازندران و استرآباد و ولایت اردبیل را به خوشتاریا واگذار میکرد. طبق ماده چهار قرارداد دولت ایران به صاحب امتیاز اجازه میداد راه شوسه و آهن، همچنین پل و مغازه و خط تلفن احداث کند و هر گونه امتیازی که برای سهولت اجرای ماده یک مندرجه در قرارداد لازم باشد به طرف امتیاز اعطا کند.
مادة هشتم که بعدها باعث دردسر فراوانی برای ایران شد به این شرح بود: «امتیاز نامه حاضره با این اجازه به مسیو خوشتاریا داده شده است که برای خود شریک گرفته یا شرکتی برای اجرای مطالعات و تفتیشات مقدماتی راجع به استفاده واقعی از معادن تشکیل دهد پس از آن صاحب امتیاز حقوقی را که به موجب این امتیاز دارد به یک شرکت سهامی که از طرف دولت شناخته شده باشد واگذار و آن شرکت مکلف خواهد بود تمام مواد و شرایط آن را مجری دارد. شرکت مزبور باید لااقل چهار سال بعد از تاریخ امضای قرارداد تشکیل شود.»
به همین ترتیب مادة دهم هم میتوانست برای آینده ایران بسیار زیانبار باشد: «برای اینکه امتیاز حاضره حقیقتاً به موقع استفاده گذارده شود شرکت مزبور حق دارد قسمتهای اراضی منضمه در این امتیازنامه را به اشخاص یا شرکتهای سهامی اجاره و واگذار نموده یا به ترتیب دیگر قراری با اشخاص یا شرکتهای سهامی بدهد، شرکت فوقالذکر مجاز است حقوق خود را کاملاً یا جزواً به اشخاص یا شرکتهای مزبوره انتقال دهد، مشروط بر اینکه مشارالیهم متقبل شوند مواد و شرایط این امتیازنامه را به مورد اجرا گذارند. کلیه قراردادها و کنتراتهایی که صورت میگیرد و همچنین تشکیل قانونی هر شرکتی که برای عمل و استفاده از این
1) عصر جدید، ش65، سلخ شوال المکرم 1333، 11 سپتامبر 1915، «اوضاع گیلان.»
امتیازنامه ایجاد میشود به دولت ایران اخطار خواهد شد.» طبق ماده نوزدهم، تاریخ امتیاز به مدت هفتاد سال تعیین شد که در پایان انقضای آن کلیه مایملک منقول و غیر منقول به دولت ایران تعلق میگرفت(1)
خوشتاریا اقدامات اولیه را برای استحصال نفت شمال ایران آغاز کرد، امّا انقلاب بلشویکی همۀ رشتههای او را پنبه کرد وکارش معلق ماند. خوشتاریا برای اینکه به سود خود دست یابد، درصدد برآمد تا این امتیاز را به جایی بفروشد، در نهایت امر این امتیاز را به شرکت نفت انگلیس و ایران فروخت؛ بدون اینکه دولت ایران اطلاعی از موضوع داشته باشد. این امر مقدمهای بود بر بحرانهای فراوانی که حتی تا مرز شکستن استقلال و تمامیت ارضی ایران نیز پیش رفت. دولت ایران که اینک به خبط عظیم ناصرالدینشاه وقوف حاصل کرده بود و نیز به اهمیت نفت و مداخلات ناروای بریتانیا در امور داخلی کشور به دلیل مسئلۀ نفت بیش از پیش وقوف یافته بود، امتیاز خوشتاریا را که از سوی دولت شوروی ملغی شده بود به رسمیت نمیشناخت و اصل آن را غیر قانونی میدانست، امّا شرکت نفت انگلیس و ایران با استناد به فروش این امتیاز از سوی خوشتاریا آن را به نفع خود تفسیر میکرد. این وضعیت باعث شد رقابتهای فراوانی بین شرکتهای امریکایی و انگلیسی از یکسو و دولت شوروی از سوی دیگر شکل گیرد که به زیان مصالح و منافع ملی ایران تمام شد. طبعاً شوروی حاضر نبود در مرزهای خود فعالیتهای شرکتهایی را تحمل کند که وابسته به اردوگاه سرمایهداری بودند و دول غربی نیز نمیتوانستند از منافع خود در این حوزۀ نفتی چشم پوشی کنند. وضعیت اقتصادی ایران به مشکلات فراروی کشور بیشتر دامن میزد.
3-2. امریکا، انگلیس و نفت شمال
بحث نفت شمال ایران یکی از مهمترین دلایل حضور نیروهای بریتانیایی در شمال کشور بود. در واقع انگلیسیها از مذاکرات خود با لئونید کراسین سود جستند تا اگر باکو از دستشان رفت (2)، حداقل منابع نفت شمال ایران را در اختیار داشته باشند. تسلط بر منابع نفتی شمال، به منزلة سیطره سیاسی و اقتصادی بر شمال و جنوب ایران به شمار میآمد، ضمن اینکه حضور در شمال ایران، به منزله تسلط بر مرزهای جنوبی شوروی هم میتوانست ارزیابی شود. یکی از مهمترین علل مخالفت محافلی در خود بریتانیا با حضور نیروهای انگلیس در شمال ایران را هم باید در این راستا تحلیل کرد. به یاد آوریم رقابتی فشرده و سهمناک بین شرکت شل از سویی و شرکت نفت انگلیس و ایران از سوی دیگر برای تسلط بر نفت شمال ایران جریان داشت، رقابتی که تا سالهای ملّی شدن نفت ایران هم ادامه یافت. شرکت انگلیسی حاضر نبود سر مویی از انحصار منابع نفتی ایران کوتاه آید و شرکتهای رقیب هم حق خود میدانستند در
این منابع سرشار سهیم شوند. بهواقع بسیاری از مخالفین قرارداد خارجی 1919 صاحبان صنایع نفتی و کمپانیهای عظیم فراملیتی بودند. اینان به طور طبیعی در مخالفت خود به تنها چیزی که میاندیشیدند سود بود و سود؛ در این راه هیچ مانعی نمیتوانست آنان را متوقف سازد. دولت بریتانیا از این اختلافات و علل بنیادین آن به خوبی آگاه بود، اما در این مرحله، اولویت نخست و تلاش عمده کلیه محافل بریتانیا این بود که مانع ورود امریکا به منابع نفتی ایران شوند.
حتی بعد از سقوط وثوق، نورمن به پیرنیا اطلاع داد موضع دولتش مخالفت با واگذاری امتیاز نفت شمال ایران به امریکاست و خرید امتیاز خوشتاریا را توسط شرکت نفت انگلیس و ایران قانونی میداند؛ امری که دولتهای ایران هرگز حاضر به پذیرش آن نشدند. پیرنیا پاسخ داد به نظر دولت ایران امتیازی که در مجلس شورای ملی تصویب نشده باشد، فاقد اعتبار است. نورمن که جوابی برای گفتن نداشت فقط گفت دولت انگلستان نمیتواند این نظر را قبول کند(1)مخالفت پیرنیا با نظرات کرزن و بگومگوی او با نورمن باعث شد وزیر مختار به رئیسالوزرای ایران بیاعتمادتر شود و بعدها کار به جایی رسید که دولت وی به شدت تضعیف گردید.
3-3. نفت، انگلیس و طرح تجزیه ایران
با این اوصاف بهواقع ورود نیروهای شوروی به انزلی نگرانی مقامات بریتانیایی را از آینده نفت شمال و البته نفت جنوب مضاعف ساخت. وقتی نیروهای شوروی در انزلی پیاده شدند، نورمن که دیگر به اجرای قرارداد 1919 هیچ امیدی نداشت، به این فکر افتاد که اگر جنگلیها و بلشویکها به سوی جنوب ایران لشکرکشی کنند؛ بهتر است تهران را ترک کند. در وزارتخارجه بریتانیا نقشه میکشیدند برای فرمانروایی بر مرکز ایران، از عشایر بختیاری استفاده شود. درست در آستانه کودتای سوم اسفند 1299، بختیاریها بخت خود را آزمودند. آنها خواستند حاکمیت بخش بزرگی از ایران به آنان داده شود، در مقابل آنان هم یکی از شاهزادگان قاجار را به عنوان پادشاه دست نشانده انگلستان قبول میکردند. مسئله این بود که آنان تقاضا داشتند تمامی حقالامتیاز ایران از بابت نفت به خوانین بختیاری پرداخت شود. خوانین بختیاری اعلام آمادگی کردند همراه با قوای قوام الملک شیرازی صیانت از نواحی مرکزی و جنوبی ایران را عهدهدار شوند. با این حال میخواستند سهم پول قوام الملک را خود انگلیسیها بپردازند.
این سناریویی مسخره بود، اما وزارت خارجه عقیدة جادهصاف کن امپریالیسم در منطقه یعنی سر پرسی کاکس را هم که متخصص تشکیل حکومت های دست نشانده در بینالنهرین
1) Ghani, p.106.
بود؛ جویا شد (1)او این همکاری را مورد تأیید قرار داد، توضیح داد اگر بلشویکها تهران را به تصرف درآورند و خانهای بختیاری احساس کنند با شاه جدید بهتر میتوانند کار کنند، دولت بریتانیا نباید در انجام خواسته آنها کوتاهی کند. این مستعمرهچی کهنه کار سناریویی بس خطرناک برای ایران طراحی کرده بود: ایران برای صیانت از هند و حفظ منافع شرکت نفت انگلیس و ایران باید تجزیه گردد. نواحی مرکزی ایران به بختیاریها داده شود، خوزستان باید به شیخ محمره یعنی خزعل محول میگردید تا دولت خود را به نام عربستان تشکیل دهد و والی پشتکوه لرستان نیز باید تشویق میشد تا در قلمرو خود دولت لرستان را به وجود آورد. او بر این باور بود که دولتهای یاد شده میتوانستند کنفدراسیونی تشکیل دهند و حصاری استوار در برابر تجاوز بلشویکها علیه منابع نفتی شرکت نفت انگلیس و ایران به وجود آورند(2)
نقشهای به غایت خائنانهتر هم وجود داشت: پیشتر در کنار استقلال خزعل از نیمه دوم سال 1297، این مسئله بین مقامات دولت انگلیس مورد بحث واقع شد که اورمیه و سلماس و بخشهایی از آذربایجان غربی امروز را برای تشکیل دولت ارمنستان به ارامنه بدهند و بنادر بوشهر را هم ضمیمة بینالنهرین سازند و به این شکل این مناطق را از ایران منفک سازند(3)همزمان انگلیسیها اعراب را به مخالفت با عثمانی بیش از پیش تشویق کردند. انگلیسیها در بصره، نجف و به ویژه کربلا با اتکا به «بعضی از رؤسای شرور عرب» شروع به دسته بندی کردند و علیه حکومت عثمانی به جنگ مبادرت ورزیدند. این امر بهانهای به دست عثمانیها داد تا آنان را سرکوب سازد، اما این بار اعراب نجف، عطیه نامی را رئیس خود کردند و سر از اطاعت حکومت عثمانی پیچیدند. به زودی روابط نجف و کربلا با دولت مرکزی گسسته شد. خلیل پاشا که طرفدار شدت عمل در برابر شورشیان بود، از کار بر کنار و به جای او انور پاشا والی بغداد گردید. انور پاشا به دلیل جنگ بصره و فلاحیه و حضور قشون انگلیس در اطراف عراق عرب، تلاش کرد آتش جنگ داخلی را خاموش سازد. از آن سوی عثمانی در جبهه ایران میخواست این کشور را با انگلیسیها درگیر سازد، نظر به اینکه مردم ایران اکثراً شیعه بودند، انورپاشا تلاش کرد از سرکوب جنبش کربلا و نجف جلوگیری کند تا در مناسبات عثمانی با طرف ایرانی خللی روی ندهد. از سویی به تحریک انگلیسیها بین ترکها و اعراب منازعات خونینی در خود عثمانی درگرفت. در این بین روحانیت شیعه برای جلوگیری از برادرکشی، نقش مهمی ایفا کرد؛ عدهای از آنان را همراه با بعضی دیگر از عاقبت اندیشان از کاظمین به کربلا فرستادند تا با اعراب کربلا گفتگو نمایند، نتیجه گفتگو مثبت بود؛ حداقل به طور موقت
1) در این زمان کاکس توانسته بود با همکاری گرترود بل زنی که مأمور سرویس اطلاعاتی بریتانیا در بینالنهرین بود، طرح تشکیل دولت عراق را به انجام رساند، یکی از فرزندان شریف مکه را به عنوان پادشاه دستنشانده عراق به قدرت رسانیدند و دور جدیدی در تاریخ خاورمیانه آغاز شد.
2) Ghani, p.132.
3) کمرهای، ج1، ص720.
التیامی بین اعراب و ترکهای عثمانی شکل گرفت(1)و خصومت و آتش افروزی و برادر کشی که دست انگلیس در پشت آن دیده میشد، خاموش گردید.
با تمام این اوصاف نقشة تجزیه ایران و استراتژی خطرناک کاکس با واکنش مخالفت آمیز اداره هندوستان مواجه شد، نیز وزارت خزانهداری با این طرح مخالفت کرد و توضیح داد که حاضر نیست برای چنین طرح ابلهانهای پولی بپردازد و بودجه آن را تأمین نماید. شرکت نفت انگلیس و ایران هراسهای خاص خود را داشت. مدیران شرکت تردید داشتند خانهای بختیاری بتوانند حتی بر افراد قبیله خود تسلط داشته باشند و مناطق نفتی را از خطرات احتمالی مصون نگهدارند(2)مدیران شرکت در طول جنگ اول جهانی دیده بودند که خوانین بختیاری چگونه به آسانی موضع خود را تغییر میدهند و حتی از آلمانیها دفاع میکنند؛ به همین دلیل به آنان هم اعتمادی نداشتند. پس در این مقطع از تاریخ کشور، رقابت محافل درونی خود انگلستان و بحث نفت، مانع از تجزیه کشور شد. مخالفین کرزن بر این باور بودند که بهتر است در ایران دولتی قدرتمند و مرکزی که دستنشانده تمام عیار بریتانیا باشد روی کار آید، دولتی که هزینه حفاظت از منابع نفتی و سایر امتیازات اقتصادی بریتانیا را بدون تحمیل بودجهای به خزانهداری بریتانیا متقبل شود. این دولت باید متکی بر ارتشی میبود که باز هم هزینهاش را خود دولت ایران تقبل میکرد و نه انگلستان. به واقع به موازات اقدامات رسمی کرزن، محفل مخالف سیاست خارجی رسمی بریتانیا مشغول کار بودند و خواهیم دید که چگونه نقشه خود را پیش بردند.
نیمه های خرداد 1298 کاکس از ایران رفت تا دولتی را در بینالنهرین به وجود آورد و به جای وی هرمن کامرون نورمن(1)را به عنوان وزیر مختار به ایران فرستادند. روز 23 خرداد آن سال کاکس خاک ایران را ترک کرد تا مأموریت اصلی گروهی از محافل حاکمه بریتانیا در ایران را، نورمن انجام دهد. نورمن در مدرسه ایتن و کالج ترینیتی کمبریج درس خواند، از سال 1894 به عنوان کادر دیپلماتیک وارد وزارت امور خارجه بریتانیا شد. از بدو استخدام تا دو سال نخست جنگ اول جهانی در مصر، عثمانی، امریکا، روسیه، آرژانتین و توکیو کار کرد. او عضو هیئت نمایندگی انگلستان در کنفرانس صلح پاریس بود و سمت وزیر مختاری داشت. میگویند به شش زبان از جمله عربی، ترکی و روسی آشنا بود. در اردیبهشت 1299 مصادف با مه 1920 به تهران آمد و تا مهر 1300 یا اکتبر 1921 وزیر مختار انگلستان در تهران بود. کرزن به دلیل مشارکت فعال نورمن در کودتای رضاخان بدون اطلاع وزارت امور خارجه، از او بیزار بود؛ به همین دلیل حاضر نشد حتی بعد از خاتمه مأموریتش با او ملاقات کند. با این حال کرزن به وی پیشنهاد کرد به عنوان وزیر مختار به شیلی برود، نورمن این پیشنهاد را محترمانه رد کرد و به سال 1924 خود را بازنشسته نمود(2)
نخستین اقدام مهم نورمن پس از ورود به ایران توطئه کودتا علیه استاروسلسکی برای قبضه کردن قزاقخانه بود. استاروسلسکی که ریاست قزاقخانه را در اختیار داشت، «در ظاهر با انگلیسیها مماشات» میکرد. از سویی استاروسلسکی با عدهای که ملیون خوانده میشدند و مخالف قرارداد 1919 بودند هم مرتبط بود. عدهای دیگر از مقامات ایرانی به امید اینکه وی بتواند با توسل به قوه قزاق جلو شرارتها را بگیرد، حمایتش میکردند. آنها نمیخواستند قزاقخانه به صاحبمنصبان انگلیسی تحویل داده شود. سفارت بریتانیا هر کار کرد تا او را به متابعت از فرامین خود وادارد موفق نشد. او گفته بود فقط اوامر شاه ایران را اطاعت میکند(3)در 27 خرداد 1297 نورمن به کرزن گزارش داد استاروسلسکی با افسران بلشویک ارتش شوروی در ارتباط است و به نیروهای تحت امر خود میگوید همه آنان روس هستند و دشمن مشترکشان انگلیس است(4)این اتهام، بدون تردید برای سهولت انجام کودتا انجام میشد که استاروسلسکی به دلیل وفاداری به شاه میتوانست با آن مخالف باشد. نورمن حتی ادعا کرد اگر حادثهای غیر مترقبه روی دهد، احتمالاً استاروسلسکی به بلشویکها پناهنده خواهد شد. مراتب را به احمد شاه اطلاع دادند، اما شاه گفت حتی اگر یکی از افسران قزاق به بلشویکها پناهنده شود، او همه آنان را اخراج خواهد کرد لیکن تا زمانی که آنان به شخص وی وفادارند، هیچ گونه اقدامی علیه آنان انجام نخواهد داد. در همین نامه، نورمن وثوق را متهم به بی شهامتی میکند و میگوید او دیگر حاضر نیست اقدامی کند تا باعث نارضایتی شاه گردد(5)نورمن با وثوق میانهای نداشت، همسو با گروه مونتاگ - چلسمفورد، با قرارداد 1919 مخالفت میکرد، از اندیشه تأسیس دولتی که مطلقاً دستنشانده بریتانیا باشد و امنیت ایران را با هزینه خود ایرانیها تأمین کند حمایت میکرد، پس نخستین اولویت او برافکندن وثوق بود. از این به بعد یک سلسله تحریکات علیه وثوق انجام شد که منجر به استعفای او در چهارم تیر 1299 گردید. به عبارت بهتر، کمتر از دو هفته بعد از وزیر مختاری نورمن، وثوق از قدرت فروافتاد.
جانشین وثوق، حسن خان مشیرالدوله بود. مشیرالدوله کاندیدایی بود که کرزن نیز به وی نظر موافق داشت، با اینکه او از نظر وزیر مختار مردی قابل اعتماد به شمار نمیرفت، لیکن برای وارد آوردن ضربه اصلی کابینهای لازم بود تا دورة انتقال را طی کند و کار به جایی برسد که کشور مثل سیب رسیده در دست انگلیسیها قرار گیرد. مشیرالدوله قبل از اینکه قدرت را به دست گیرد، شرط کرد در درجه اول حاضر نیست قرارداد را اجرا کند مگر اینکه به تصویب مجلس برسد. دوم اینکه او گرچه با ادامه فعالیت مستشاران مالی بریتانیا مخالف نیست، اما این
حق را خواهد داشت که توصیههای آن را رد یا قبول کند. سومین موضوع این بود که انگلیس باید تعهد کند به فوج قزاق حداقل تا دو ماه دیگر کمک نماید. و آخرالامر اینکه برادرش حسین پیرنیا مشهور به مؤتمنالملک و مخبرالسلطنه هدایت در کابینه باشند. او گفت هیچ کدام از افسران روسی را از بریگاد قزاق اخراج نمیکند، زیرا در شمال کشور جنبش های جدایی طلب وجود دارند و برای سرکوب آنان به فوج قزاق نیاز خواهد بود.
همزمان در مجلس اعیان بریتانیا در مورد سیاست انگلستان در باب ایران اختلافات و درگیریهای لفظی فراوانی رخ داد به طوری که لرد کرزن ناچار شد خود شخصاً به منتقدان پاسخ گوید. او گفت برخی از مخالفینش سیاستهای بریتانیا در قبال ایران را سیاستی امپریالیستی میدانند؛ کسانی که میگویند مگر بریتانیا در داخل خود مشکل ندارد که روی به سوی کشورهای دیگر آورده است؟ کرزن گفت برخی از منتقدان سیاستهای او را در قبال ایران سیاستی دیوانه وار میدانند که برخی از همقطاران او را به دنبال خود میکشانند. کرزن خاطرنشان کرد به این انتقادات اعتنایی نمیکند، سپس یادآوری نمود که سی سال است با مسائل ایران مرتبط است و در طول این سالها همیشه عدهای او را بیاعتنا نسبت به مسائل سیاسی ایران و استقلال و تمامیت ارضی این کشور دانستهاند. او ادامه داد مسئله ایران همیشه یکی از مسائل مهم سیاست خارجی بریتانیا به شمار رفته، زیرا متجاوز از یکصد سال است که منافع مهمی برای امپراتوری در آن کشور تعریف گردیده است. سیاستی که او تعقیب میکند به واقع همان سیاستی است که وزرای خارجه سابق انگلستان مثل لرد سالیسبوری و لرد لنسداون در پیش گرفته بودند. این سیاست همان سیاستی است که سر ادوارد گری سابق و ویسکونت گری آو فالوان کنونی، به شکل متواتر از پشت همین میز اعلام داشتهاند. بنای سیاست خارجی بریتانیا در قبال ایران آن است که این کشور همیشه امنیت داشته باشد، استوار و پایدار گردد، ایران به یکی از متحدین نزدیک بریتانیا تبدیل شود وبتواند استقلال خود را حفظ کند. این سیاست زمینة قراردادی است که وزارت خارجه بریتانیا با دولت ایران در باب آن مذاکره میکند، قراردادی که به مجلس عوام هم تقدیم شده و به اندازة سرسوزنی استقلال داخلی ایران را خدشهدار نمیکند. طبق قرارداد، انگلستان حاضر شده است به ایران مساعدت کند تا یک نیروی نظامی ملّی و مستقل تشکیل دهد، نیز کوشش بر این است تا ایران بتواند مسائل داخلی خود را اداره کند. منظور این است که ایران بتواند منابع ثروت خود را مورد بهرهبرداری قرار دهد، به همین دلیل است که به هنگام انعقاد قرارداد، یک قرضه دو میلیون لیرهای در اختیار این کشور قرار خواهد گرفت و بعلاوه پذیرفته شده است که در تعرفة گمرگی تجدید نظری صورت گیرد که به حال اقتصاد ایران بسیار مفید خواهد بود. او باز هم تذکر داد هدف بریتانیا این نیست که ایران را تحت الحمایه خود نماید، به هیچ وجه او به مُخیلة خود این مسئله را خطور نداده است که از مجمع اتفاق ملل تقاضای قیمومیت بر ایران نماید.
کرزن گفت آقاخان محلاتی یعنی همان «آقای مکرمی که نظریات خود را در جراید اشاعت داده و راجع به سیاست کنونی ما در موضوع ایران قدری اظهار ظن و تردید نمود»، همان کسی
که لردهای انگلستان به سخنان او استناد میکنند، به خود وی گفته است: «به عقیده من قرارداد انگلیس و ایران بایستی سرمشق قراردادهای بین یک دولت معظم اروپایی و یک دولت آسیایی واقع گردد.» در همان زمان میگفتند این قرارداد باید به مجمع اتفاق ملل فرستاده شود تا تصویب شود، اما انگلستان ابداً مجبور نبود به چنین اقدامی مبادرت ورزد. علت این است که قرارداد زمانی امضا شده که هنوز معاهده صلح امضا نشده بود و اساساً مجمع اتفاق ملل هنوز وجود خارجی نداشت. با این وجود او مایل بود قرارداد بر اساس مقررات مجمع اتفاق ملل انجام گیرد زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که انگلستان از کردة خود پشیمان باشد و یا بخواهد آن را مکتوم نگهدارد: «لهذا از ابتدا من به دولت ایران و خاصه وزیر امور خارجه آن مملکت از صمیم قلب اصرار نمودم برای عرضه داشتن به مجلس شورای ایران عاجلاً اقدام نموده تا مساعدت عناصر ملّی را که بعضی از آقایان ناطقین از بنده تحصیل آن را ضروری خواندند جلب و کسب نماید. هر گاه مجلس شورای مزبوره آن را قبول و تصویب کند مسلماً آن را با استحکام و نیروئی دو برابر از آنچه دارد به مجمع عرضه خواهیم داشت.»
کرزن گفت وقتی شاه ایران به کشورش بازمیگشت حادثهای روی داد که در هر کشور قدرتمندی هم روی میدهد. یعنی اینکه دولت وثوقالدوله که بانی و مؤسس قرارداد بود ساقط شد و هیئت دولت جدیدی به ریاست مشیرالدوله شکل گرفت. او گفت مشیرالدوله به گمان او میتواند نماینده حزب مخالف یعنی حزب متمایل به ملیون باشد. مشیرالدوله میخواهد اندکی سیاست خود را در مقایسه با وثوق تغییر دهد، او قرارداد را به حالت تعلیق درآورد تا به تصویب مجلس برسد. کرزن گفت: «من شخصاً این سیاست دولت ایران را قدری خورده گیری بی مورد و سیاستی جاهلانه پنداشته زیرا [باعث شده] از فوائد عظیم آن که شروع به استفاده کرده بود چشم بپوشد.» این مسئله مربوط به خود ایرانیان است، اما انگلستان هم میل دارد این قرارداد به تصویب مجلس ایران برسد به همین دلیل است که آن سیاست را پذیرفت، به شرط اینکه مجلس مزبور به زودی افتتاح شود و قرارداد به آن عرضه گردد. کرزن ادامه داد علت اینکه او مایل است قرارداد به تصویب دولت ایران برسد این است که انگلستان میخواهد از مسئولیتهای خود در آن منطقه بکاهد. این امر مستلزم توانایی ایران برای دفاع از سرحدات خود با تکیه بر یک قوة نظامی است. اگر مجلس ایران ترجیح داد «تنها بودن» را انتخاب کند، او هیچ گونه ایرادی نخواهد داشت. اما اگر پذیرفت آن را تصویب کند، انگلستان با کمال صداقت حاضر است در این راه به دولت ایران کمک نماید.
دولت ایران گفته بود برای انعقاد مجلس چهار ماه وقت لازم است، به همین دلیل انگلستان هم از ادامة مساعدت مالی تا آن زمان استنکاف میورزد و بر این باور است و اصرار دارد که ظرف همان مدت باید مجلس ایران افتتاح گردد و قرارداد در ظرف همین مدت به آن عرضه گردد. احتمال داده میشود که مجلس ایران به طور مثال برای مدت انقضای این قرارداد پیشنهادهایی بنماید، به همین دلیل او هم از این امر استقبال میکند. کرزن توضیح داد مسئله ایران دو وجه دارد: سیاسی و نظامی. آنگاه وی گفت در مراحل اولیه جنگ انگلستان دو قوّة
نظامی به ایران اعزام داشت یکی به جنوب و دیگری به منطقه شمال شرقی در مشهد. او مدعی شد اگر این نیروها به دلیل احساسات خصمانه بریتانیا نسبت به دولت ایران اعزام شده بودند، ایران تقاضای احضار آنها را میکرد، اما ایران متواتراً تقاضا کرده است این نیروها باقی بمانند و مأموران بریتانیا در تهران هم به این موضوع اشاره کرده و آن را تائید نمودهاند. او خاطرنشان ساخت با این وجود انگلستان مایل است برای تقلیل مخارج خود در این نقطه از دنیا و سرعت بخشیدن به اتکا ایران به نیروی نظامی ملّی خود، به تدریج این نیروها را از جنوب و شمال شرق این کشور فراخوانده و فقط عدهای محافظ برای کنسولگریها باقی گذارد. او گفت نمیخواهد مسئولیتهای دوره جنگ را در ایران تقبل کند و آن را امری غیر عادلانه میداند؛ به همین دلیل هر دو قوه را احضار نموده است.
کرزن گفت نیروهای انگلیسی بین همدان تا قزوین، برای دفاع از وضع عمومی کشور باقی ماندهاند، بنا بر این این نیروها برای مقابله با بلشویکها یا هر نیروی دیگری مأمور نشدهاند. نیرویی که باید مقابل بلشویکها ایستادگی میکرد قوه قزاق ایران بود که همه ایرانیاند و سلاح کامل دارند و صاحبمنصبان آن هم البته روسی هستند. کرزن توضیح داد فرماندهی این نیرو با استاروسلسکی بود که به طور ناگهانی، بدون دلیل و با آنکه برتری نظامی را در دست داشت عقبنشینی کرد و شروع به تبلیغات ضد انگلیسی نمود؛ این مرد مظنون است که مبالغ گزافی وجوه دولت ایران را اختلاس کرده و به صرف مصارف شخصی خود رسانیده است. او ادامه حضور این صاحبمنصبان را به مثابه تهدیدی برای منافع بریتانیا در ایران عنوان نمود، به روایت کرزن به همین دلیل است که او تغییر کرده و ژنرال آیرونساید هم از این تغییر حمایت نموده است. نیروی قزاق از آن به بعد تحت فرماندهی انگلیسیها واقع شده بود.
از نظر سیاسی هم کرزن ابراز امیدواری کرد مجلس ایران تا یک ماه دیگر گشایش یابد، زیرا اکثر نمایندگان آن انتخاب شدهاند و عمدتاً این منتخبین در تهران و اطراف آن سکونت دارند، پس این امیدواری وجود دارد که قرارداد به زودی به مجلس ایران عرضه گردد. اگر این مجلس، قرارداد را با جرح و تعدیل بپذیرد، انگلستان هم حتیالامکان از کمک مضایقه نخواهد کرد. او تنها راه ممکن برای استقلال ایران را اجرای قرارداد 1919 دانست، اگر مجلس آن را تصویب کند که دولت بریتانیا به کمک خود ادامه خواهد داد وگرنه مسئولیت بر عهدة خود ایرانیان خواهد بود. در ادامه کرزن گفت قوه قزاق در حال حاضر تنها نیرویی است که میتواند پایة تشکیل نیروی نظامی ملّی ایران واقع شود، «قوهای که ما اشتیاق تأسیس آن را داریم»، از سویی این نیرو تنها قوهای است که میتواند سرحدات شمال و شمال غربی ایران را حفاظت نماید. اگر «موفقیت حاصل شود ما حتی الامکان کوشش کردهایم دولت ایران را قادر سازیم که از ضربت بالشویکها که میخواهند به پایتخت و موجودیت وی وارد آورند جان به سلامت ببرد و هر گاه فقدان و فتور حاصل کند آن قدری که در حیز امکان ما بوده است به عمل آورده بایستی آن کار را ترک کنیم.»
کرزن گفت به دولت ایران اطلاع داده است که نمیتواند قوای انگلیسی مقیم قزوین را تا
ابد نگاه دارد. اگر دولت انگلستان بتواند تا بهار این نیرو را حفظ کند «همت غریبی» کرده است. او هیئت دولت مشیرالدوله را مشتمل بر عناصری دانست که «دارای تمایلات آزادیخواهانه مترقی هستند.» او گفت با دولت ایران اظهار همدردی میکند زیرا مشکلات ممالک شرقی که به واسطة جنگ در «حال تشنج و ضعف» هستند به هیچ وجه با دول اروپایی قابل قیاس نیست. امّا دولت ایران باید تکلیف خود را مشخص نماید. اگر مایل به اجرای قرارداد است انگلستان هم موافق تعهدات خود عمل میکند ولی اگر ایران میخواهد روشی دیگر در پیش گیرد «و به منابع ثروت خود تکیه میکند»، مسئولیت متوجه خود آنها خواهد بود و بریتانیا رادع و مانعی در این مسیر به وجود نخواهد آورد. کرزن در پایان گفت «نقشه با کمال فکر و مطالعه طرح شده است»، به نحوی که با تحولات پیاپی ایران، ضامن استقلال این کشور و حفظ منافع بریتانیا خواهد بود: «هر گاه در عین هرجومرجی که تمام مشرقزمین را تهدید میکند ما بتوانیم یک مملکت اسلامی [را]که دارای شعائر عظیم و دوستی قدیمی با انگلستان میباشد مساعدت نماییم که تمامیت، سرحدات و استقلال خود را مصون نگاه دارد من به مسئولیتهایی که بر عهده گرفته و مصارفی که متحمل شدهایم چندان اهمیتی نمیدهم.» اما مسئولیت دو جانبه است و انگلستان نمیتواند «فقط برای حس احسان و یاری به دیگران مسئولیت خود را تا ابد ادامه» دهد. جمله پایانی این بود: «در حقیقت ایران همیشه بایستی به یاری و مساعدت ما مقدرات خویش را تعیین نماید.» (1)
به هر حال پیرنیا دولت خود را تشکیل داد. پیرنیا بر خلاف وثوق که تحت تأثیر کرزن، انقلاب روسیه را به رسمیت نمیشناخت، تلاش کرد تا معادله را به هم زند: او در صدد بر آمد تا مشاورالممالک انصاری را به سوی مسکو روانه کند. وثوق بهواقع سیاست دیرین ایران در مورد حفظ معادله و موازنه قوا با قدرتهای بزرگ را به هم زده بود، این بود که پیرنیا درصدد برآمد تا این سیاست دیرین را بار دیگر احیا کند. کرزن با این سیاست مخالف بود و همین امر ادوین مونتاگ وزیر سرپرست هندوستان را واداشت تا به کرزن خاطر نشان کند منع از برقراری رابطه ایران با شوروی تعهداتی را طبق عهدنامه 1919 برای ایران ایجاد میکند و آن اینکه اگر ایران مورد حمله شوروی واقع شد؛ بریتانیا باید با نیروی نظامی از آن حمایت کند. مونتاگ خاطرنشان ساخت کرزن خود میداند چنین امری غیر ممکن است و وزیر خارجه با این سیاست خود بر تعهدی صحه میگذارد که بریتانیا قادر به انجام آن نیست(2)به واقع کسانی مثل مونتاگ میدانستند اگر شوروی به ایران حمله کند، با توجه به حمایتهایی که در گیلان از آنها میشد، امکان نداشت انگلستان بتواند اقدام مؤثری انجام دهد. مضافاً اینکه دیگر بین تودههای مردم و رجال مستقل ایران، اعتمادی به انگلیس نداشتند. مونتاگ میخواست بدون اینکه در ایران تعهدی برای بریتانیا انجام شود، این کشور همچنان در مدار منافع انگلستان باقی
بماند.
ازموند اوی(1)کارمند بخش شرقی وزارت خارجه انگلستان، که بعدها در دوره رئیسالوزرایی رضاخان کاردار کشورش در ایران شد و آن زمان با قتل ایمبری مصادف بود؛ اعتقاد داشت نمیتوان جلو ایرانیان را گرفت تا معاهده با بلشویکها را که متضمن عدم تعرض به آنان است نپذیرند، او میگفت به شرطی میتوان با مذاکرات ایران- شوروی مخالفت کرد که بریتانیا بتواند به اندازه کافی نیروی نظامی به این سو اعزام دارد. اما این امر از نظر سیاسی و مالی غیر ممکن است. از سویی اگر بریتانیا دست به اقدامی نزند، باز هم نفوذ و تسلط خود را بر ایران از دست خواهد داد(2)پس بیشتر از دو راه در مقابل انگلستان وجود نداشت: یا باید به ایران نیروی نظامی اعزام میکرد و یا اینکه سیاستی جدید را سرلوحه کار قرار میداد.
از آن سوی پیرنیا در کنار شرط و شروط خود با انگلیسیها، سیاستی دیگر را هم سرلوحه برنامههای خویش قرار داد: او میخواست هیئتی را پنهانی به عتبات عالیات در بین النهرین بفرستد تا مراجع دینی را ترغیب کند به موجب فتوایی بلشویسم را آماج حمله قرار دهند و آن را مغایر اسلام بخوانند. عدهای از روحانیون تهران نیز فراخوانده شدند تا به موعظه و خطابه علیه بلشویسم بپردازند(3)این طرح از مدتها قبل سرلوحه کار واقع شده بود. زمانی که هنوز وثوق رئیسالوزرا بود و جنگلیها اطمینان داده بودند با دولت مرکزی ضدیتی ندارند و فقط هدفشان حفظ گیلان از تجاوز و غارتگری است، انگلیسیها به دست و پا افتادند. دولت مرکزی به جای آنکه از سیاست ایجاد نظم و آرامش به دست قوای جنگلی استقبال نماید، به رغم تاکیدات فراوان میرزا در اینکه او گرایش گریز از مرکز ندارد و به طریق اولی دارای پیوندی خاص با بلشویکها نیست؛ نیرویی برای سرکوب آنان مهیا دید. چریکهای چگینی و سواران ظفر نظام قزوینی همراه با نیرویی از بریگاد مرکزی و آتریاد رشت، آتریاد اردبیل و نیروی توپخانه برای سرکوب جنگلیها بسیج کرد.
همزمان سپهسالار تنکابنی با قوای خود به همراه نیروهای امیر افشار از زنجان و امیرالسلطنه از اردبیل برای سرکوب جنگلیها بسیج شدند. به این شکل نیرویی را که استوارترین دژ استقلال ایران بود، برای رضایت انگلیسیها فروکوبیدند. برخی از ناظران بر این باور بودند که «هر کدام از دو طرف دولتی یا جنگلیها مغلوب شوند، زیان اسلام و ایران است.» از آن سوی اینگونه پراکندند که برخی از علما بر فساد و افساد جنگلیها و ارتباط آنان با بلشویکها حکم دادهاند، اما هرگز نگفتند این علما چه کسانیاند. از آن سوی شایع کردند بلشویکها «عقیده به اشتراک در نسوان هم دارند»، جنگلیها را مصداق فعالیت بلشویکی تلقی کردند و گفتند «به موجب حکم شرع اعدام و تدمیر آنها بر هر مسلمانی لازم است.» به قول کمرهای «کسی نیست علناً از دولت سوال نماید که چه فساد و افسادی جنگلیها در عرض این
چهار سال به حق عمومی نمودهاند؟ آیا حفظ ناموس رشتیها از اجانب و آیا جلو تطاول و چپاول امثال سپهسالارها و سپهدارها و امینالدولهها و متنفذین رشت از رعایا، آیا نگذاشتن آنکه در سنه ماضیه [1296 ش] از قحطی و گرسنگی یک نفر در رشت بمیرد؛ آیا فرستادن اعانه برنج زیادی از رشت برای فقرای طهران؛ آیا اصلاح مالیه، دادن مالیاتبدهها در رشت که تقریباً چهار کرور نقدی و دو کرور تومان جنس از مأخذ عشریه [گرفتند]، آیا تقاضای آنها از دولت که اجزای امین و درستکار برای دوایر دولتی رشت تعیین نمائید؛ کدام یک از اینها افساد آنها است؟ آیا مانع شدن اینکه قشون روس و انگلیس در رشت نتوانند خرابی و خسارتی به مال و جان و ناموس اهالی وارد بیاورد خیانت است؟»(1)بدیهی است که کمرهای به واقع از کسانی که در جنبش جنگل رخنه کرده بودند و با امثال وی سابقه رفاقت داشتند، یعنی همان بقایای کمیتة مجازات و شخص احسان الله خان دفاع می کرد تا میرزا کوچک خان؛ به یاد آوریم که در این زمان هنوز روابط بین گروه افراطی جنگلیها و شخص میرزا یکسره به هم نخورده بود، با این وصف سخن کمرهای در اینجا سخنی است حق، حتی اگر در پس آن منظوری خاص مثل همین حمایت از گروه احسان الله خان نهفته باشد. به هر حال مشیرالدوله تلاش داشت به هر شکل ممکن جنبش جنگل را نابود سازد، اما وی به طوری که خواهیم دید بین نیروهای جنگلی تفکیک قائل شد: مشیرالدوله به هر شکل ممکن به میرزا کوچک خان پیغام میداد حاضر است با وی مصالحه کند، اما همزمان با گروه مرموزی که به نام میرزا حس تنفر مردم را برانگیخته بودند، سر ستیز داشت. مشیرالدوله نام این گروه را متجاسرین نهاد.
پیرنیا سیاستی سخت در برابر این متجاسرین در پیش گرفت. گفتیم او نخست برای اینکه نشان دهد با روسیه جنگی ندارد و هدفش سرکوب عدهای شورشی است، نام مخالفین ایرانی را در گیلان، متجاسر نهاد. او تصمیم گرفت به هر نحوی شده با این به قول خودش متجاسرین در هر جا درگیر شود. حاکمی از بستگان خود را به گیلان فرستاد و استاروسلسکی را هم مأمور سرکوب جنبش گیلان کرد. بهانة لازم برای متجاسر خواندن این قوا فراهم شد، پیرنیا خبردار شد روسها در جواب اعتراض دولت ایران در مورد قشون کشی آنها به انزلی، اظهار بیاطلاعی نموده و گفته اند اینان ایرانی هستند که به خاک ایران وارد شدهاند و مأمورین روس تنها در بحرخزر به دنبال کشتیهای جنگی دنیکین بودهاند.
وقتی این خبر رسید مشیرالدوله مصمم شد روابط خود را با روسها گسترش دهد. او عبدالحمید خان سیاح را که روسی میدانست و روسیه را میشناخت، از راه خراسان به عشقآباد اعزام کرد. قرار شد سیاح در آنجا همراه با منشورالملک فرستاده وثوق که هنوز از کشور خارج نشده بود، به مسکو روند و زمینه را برای ورود یک سفیر فوقالعاده و بستن عهد و میثاق با روسها مهیا سازند. منشورالملک با کروپاتکین سردار روسی مقیم ماوراءالنهر سابقه آشنایی داشت. وثوق میخواست از طریق او راه گفتگو را با روسها باز کند، چون این
1) کمرهای، ج2، ص868.
منشورالملک با انگلیسیها هم روابط حسنهای داشت. آنان هم از تعیین او به این سمت رضایت داشتند. همزمان مشاورالممالک انصاری به عنوان سفیر کبیر ایران در روسیه تعیین شد، او از ترکیه به مسکو رفت تا زمینههای قرارداد با روسها مهیا سازد. در این زمان نصرتالدوله که در اروپا بود از تجاوز روسها به ایران به مجمع اتفاق ملل شکایت برد، اما به زودی معلوم شد او دیگر مسئولیتی ندارد و «دولت ایران با دولت شوروی مستقیماً داخل مذاکره است و مذاکره آنها دوستانه و رسمی است.»(1)در این زمان بر بسیاری از اقشار ایران روشن شده بود که «چنانکه اکنون سیاست انگلیس آنها را به مضیقه انداخته است، در دوره حکومت تزاری نیز یک قسمت از بدبختیهای آنها که از طرف روس میرسید بارش در لندن بسته میشد و به دست مأمورین روس در ایران گشوده میگردید. در این صورت به کسانی که این راه غیر مستقیم بدبختی را به روی آنها بستهاند و این حربه را از دست انگلیس گرفتهاند متمایل میباشند.» (2)
سیاست سوّم مشیرالدوله این بود که درصدد برآمد تا کسانی را که توسط وثوق تبعید شده بودند به تهران بازگرداند. کرزن با این سیاستها به ویژه سیاست برقراری ارتباط مستقیم با شوروی به شدت مخالف بود، از سویی او با همکاری دولت با کسانی که در دوره جنگ علیه سیاست رسمی انگلیس کار کرده بودند به شدت مخالفت میورزید. این امر نورمن را واداشت تا نامهای طولانی و شدید اللحن به وزیر امور خارجه بنویسد. نورمن در آن نامه از جمله یادآور شد، دیگر سیاست حمایت از دولتی محافظه کار به شکل گذشته در ایران غیر ممکن است، زیرا اسباب بی اعتمادی رجالی را که او ملیگرا، روشنبین و مترقی میخواند فراهم خواهد ساخت. نورمن معتقد بود باید با این گروه جدید کار کرد و گروه سابق هئیت حاکمه را که در نزد مردم منفور شدهاند به کناری نهاد. او توضیح داد دو راه دیگر نیز در دسترس است: نخست اینکه قرارداد 1919 را به ابتکار خود باطل سازند و قرارداد دیگری که سوءتفاهمات کنونی را برچیند به جای آن بنشانند تا به مذاق تودههای مردم خوش آید. دیگر اینکه نیروهای انگلیسی در شمال ایران احضار شوند و حتی نهادهای سیاسی و کنسولی بریتانیا هم برچیده شود و ضمن اینکه آن منطقه را در هرج و مرج و تهدید بلشویکها رها میسازند، راه دیگری برای صیانت از بینالنهرین و هندوستان بیابند(3)نورمن از کرزن خواست به شرکت نفت انگلیس و ایران فشار آورد تا یک میلیون و پانصد هزار تومان سهم دولت ایران از بابت حقالامتیاز سالهای گذشته پرداخت شود، زیرا با وجود کاهش کمکهای مالی بریتانیا، ایران راه حل دیگری برای استقرار ثبات و آرامش در پیش رو ندارد. اندکی بعد باز هم نورمن برای اینکه دل کرزن را به دست آورد، ضمن اینکه خبر داد پیرنیا عناصر نامطلوب را که باعث ناراضیتراشی بودند و ثروت عمومی را به باد میدادند از ادارات بیرون انداخته است. نیز در
کنار این مژده که شمال ایران از شورشیان پاک شده و مخبرالسلطنه به زودی از وزارت مالیه کنار میرود و برای سرکوب شیخ محمد خیابانی عازم تبریز میشود؛ یاد آوری کرد ظرف هفته آینده هیئتی به طور مخفی روانة عتبات میشود تا در بینالنهرین فتوای روحانیون را در زمینه مبارزه علیه بلشویسم بگیرد(1)
کرزن به دولت پیرنیا و شخص نورمن بیاعتماد بود، نامههای طولانی او را بدون پاسخ میگذاشت و اگر هم پاسخی میداد همان خط مشی استعمار کهن در آن موج میزد. نورمن در این مقطع تاریخی همان نقشی را ایفا میکرد که هم قطارانش در دوره مشروطه. به عبارتی اینان زیر پوشش الفاظ عوامفریبانه حمایت از ملیون – یا کسانی که با قرارداد مخالف بودند- و نیز پشتیبانی از نیروهای مترقی، همان سیاستی را در پیش گرفته بودند که در تحلیل نهایی به نفع بریتانیا در هندوستان تمام میشد. او بار دیگر به کرزن نوشت دولت بریتانیا در مقامی نیست که به ایران فرمان دهد؛ مگر اینکه آماده باشد از قوة قهریه استفاده کند. او میگفت حفظ منافع بریتانیا در این برهه، حمایت از دولتی است قانونمدار؛ این تنها راهی است که به روی بریتانیا گشوده است مگر اینکه انگلستان بخواهد ایران را به حال خود رها نماید(2)همان روز باز هم نورمن نامهای دیگر ارسال کرد و خاطر نشان نمود اگر خواسته او کنارهگیری دولت ایران است، او این کار را فوری انجام خواهد داد، به نوشتة او شاه اینک چنان متکی به حمایت انگلستان است که هر کسی را نورمن نام برد به ریاست وزرایی برخواهد گماشت، اما به دید او این کاری است غیر عاقلانه؛ زیرا مشیرالدوله نقشه کشیده است تا به شمال لشکرکشی کند و جنگلیها و بلشویکها را براندازد. او تغییر دولت را باعث تقویت خیابانی و کوچک خان دانست و آن را مغایر مصالح بریتانیا ارزیابی کرد. این سیاستی بود بسیار زیرکانه: باید به دست مخبرالسلطنه و عوامل ذی مدخل مرموز در جنبش جنگل، این دو نهضت یعنی جنبش تبریز به رهبری خیابانی و قیام میرزا کوچک خان جنگلی به دست خود نیروهای ایران سرکوب میشد و راه را برای انجام نقشههای آتی مهیا میساخت.
این نامه عمق فاجعه را نشان میدهد و گواهی است بر این حقیقت که ایران چگونه در چنبره نقشههای بریتانیا گرفتار آمده بود، به طوری که به خواست وزیر مختار، شاه ایران دولت ها را جابجا میکرد. پیرنیا مثل خلف خود در دورة بعد از کودتای سوم اسفند، یعنی قوامالسلطنه در ارتباط با شوروی سیاستی دو جانبه را تعقیب میکرد. او از یکسو برای ابراز حسن نیت هیئتی را به شوروی اعزام کرد و از سوی دیگر بر فشار نظامی خود در شمال کشور افزود تا قوای جنگلی را به زانو در آورد. با مذاکرات کراسین و لوید جرج ظاهراً مانعی مهم در راه نبود. به عبارت بهتر شورویها دیگر نسبت به جنبش جنگل حساسیتی نداشتند و اگر دولت مرکزی برای سرکوب آنان نیرو اعزام میکرد، شوروی واکنشی نشان نمیداد. اما مسئله این بود که تکیهگاه میرزا کوچک خان و جنبش او، شوروی نبود که با برداشتن حمایت آنان نابود شود. بنابراین سناریویی بسیار فاجعهبار برای متلاشی ساختن آن طراحی شد. یک ضلع بازیگران این سناریو برخی عوامل ذی مدخل در جنبش جنگل بودند مثل احسانالله خان، ضلع دیگر برادران میرزا کریم خان رشتی و ضلع سوّم هم البته بریتانیا.
مدتها پیش از اینکه مقدمات کودتای 1299 فراهم شود، یعنی به سال 1297 شمسی مطابق با 1336 قمری خبر رسید که امیر مؤید سوادکوهی در مازندران تشکیلاتی به راه انداخته است به نام انجمن طبرستان. مخبرالسلطنه هدایت فردی به نام شیخ عبدالعلی مازندرانی لاریجانی مدیر نشریه الاسلام، مشهور به مجله اسلامی را به مأموریتی اداری به بارفروش فرستاد. او مخفیانه و برای «گم کردن رد» به آن سمت حرکت کرد، هدف مخبرالسلطنه این بود دریابد آیا ارتباطی بین امیر مؤید و جنبش جنگل وجود دارد یا خیر؟ این مرد گفته بود برای تهیة قوا به منظور کمک از جنگلیها به این سو آمده است. مجله اسلامی به ساری رفت و وارد منزل امیر مؤید شد. او محرمانه به شیخ محمد حسن نامی که از جنگل مأمور آنجا شده بود رسانید با وی اظهار آشنایی نکند «تا کاملا بتوانم از نیات امیر مؤید مطلع شوم. او هم قبول نمود.» (1)امیر مؤید به این مرد اعتماد داشت غافل از اینکه او برای تجسس و از جانب مخبرالسلطنه آمده است. پس توضیح داد وی را برای این خواسته است که کاری بزرگ انجام دهد و آن این است که وجوهات و عواید مازندران را جمع آوری نماید «چون امین و مطمئن هستید.» از او خواسته شد به محلات مازندران رفته و اعانه دریافت دارد. مجله اسلامی طفره رفت. او گفت فعلاً خسته است و باید مدتی استراحت کند. امیر مؤید سپس گفت شخصی از سوی اتحاد اسلام جنگلیها آمده و از او طلب کمک کرده است. امیر مؤید پرسید او چه نظری دارد؟ مجله اسلامی مخالفت کرد و گفت باید احوال جنگلیها را قبل از هر چیز دریافت. آنگاه امیر مؤید منویات باطنی خود را با وضوح علنی ساخت:
«امیر مؤید عنوان کرد که ما باید خودمان را نگاه بداریم و نگذاریم عواید مملکت طبرستان ما صرف شهوات طهرانیها بشود. دوایر در دست خودمان، عواید خودمان صرف قشون حافظ خودمان، رؤسا از خودمان. چه جهت دارد با همه احتیاجات، مازندران پولش جای دیگر برود. مگر دول متحده جمهوری چه ضرر دارد؟ ما هم همان زمینه و ریشه را تعقیب میکنیم.»(2)لازم به یادآوری است که بحث اتحاد اسلام در این دوره منحصر به جنگلیها و یا امیر مؤید و عثمانی نبود، در این زمان آقاخان پیشوای اسماعیلیان هم تشکیلاتی به نام «انجمن اتحاد
اسلامی هندوستان» تشکیل داده بود. مواضع او البته با عثمانیها متفاوت بود. وی بلافاصله بعد از جنگ و ورود عثمانی به این معرکه بیانیهای منتشر ساخت و از این موضوع یعنی ورود عثمانی به جنگ ابراز تأسف کرد. او در بیانیهای نوشت اتریش و آلمان اهداف خیرخواهانه ندارند و اگر آلمان فاتح جنگ گردد، عثمانی دستنشاندة آنها خواهد شد. به دید آقاخان معلوم نبود چرا عثمانی وارد جنگ شده است، زیرا این جنگ به منافع عالم اسلام زیانی وارد نمیساخت. رهبر فرقه اسماعیلیه خاطرنشان ساخت: «عثمانی را تحریک کردهاند که شمشیر خود را برای یک مقصود غیر مقدس بکشد و هر چه اتفاق بیفتد اسباب خرابی او خواهد بود، زیرا سلاطین عظیمالشأن به مثل پادشاه انگلستان و روسیه هیچ وقت شکست نخواهند خورد.» (1)
به هر حال تکاپوی امیر مؤید ناکام ماند، تکاپویی که تا واپسین روزهای منجر به کودتای 1299 ادامه داشت. از آن سوی انگلیسیها در رشت فجایع زیادی مرتکب شدند، از این فجایع بوی توطئهای هولناک به مشام میرسید. مشیرالدوله نبرد با متجاسرین را یکی از اولویتهای کاری خود تعیین کرده بود، نیز او بحث قرارداد 1919 را به افتتاح مجلس شورای ملّی موکول نمود. ظاهر قضیه این بود که انگلیسیها با این پیشنهادها موافقت دارند، اما در پشت پرده تحولاتی دیگر در حال انجام بود. مشیرالدوله بعد از اینکه اطمینان یافت جنگ با برخی از قوای تندرو جنگلی به منزله نبرد علیه روسها نخواهد بود؛ به عنوان رئیس دولت حق خود میدانست با نیرویی ایرانی جلو این گروه را بگیرد. امّا «این پیشبینی باید شده باشد که مبادا به دست تحریکات کارکنان انگلیس در ایران آن قوه ایرانی پیش از آنکه به تصرف کردن ولایتهایی که به دست متجاسرین افتاده است کامیاب گردد، خود از هم متلاشی بشود خصوصاً که اختیار آن قوه کاملاً به دست یک سردار روسی مستخدم ایران داده شده باشد و معلوم نباشد چند رنگ لباس روی یکدیگر در بر نموده باشد و دست آخر به چه صورت در آید و چه علاقمندی به ایران و ایرانی نشان بدهد. و هم باید دید آیا انگلیسیان در این قضایا تماشاچی خواهند بود یعنی دست روی دست گذارده انتظار میکشند که قرارداد آنها و مقررات تدافعی که برای آنها راجع به خود ایران و هند و بینالنهرین اهمیت بسیار دارد به کلی بیتکلیف مانده یک قوة ایرانی به ریاست یک صاحبمنصب روسی که با ملیون مخالف انگلیس بیرابطه نیست و ممکن است روزی هم به بلشویکها ملحق گردد، بی دخالت آنها متجاسرین را تأدیب کرده قوای دولت را تقویت نماید و پیش پای دولتیان را برای پیمودن راه سعادت یعنی کوتاه کردن دست هر بیگانه از مداخله در امور مملکت، صاف سازد و در عین حال مخارج این اردوکشی را انگلیسیان بپردازند به امید آنکه روزی مجلسی دائر گردد و قرارداد آنها در آن مجلس تصویب شود و این وجوه را از وجه استقراضی که باید به موجب قرارداد بدهند کسر بگذارند؛ تصوّر نمیشود انگلیس عاقبت اندیش شرق شناس این درجه در
1) عصر جدید، ش6، شنبه هیجدهم ذیحجه الحرام 1332، «رئیس روحانی طایفه اسماعیلی و رئیس انجمن اتحاد اسلامی هندوستان.»
ایران عقل خود را گم کرده باشد و پیشبینی این موضوع البته از پیشبینی در موضوع شرط اول آسانتر بوده است.» (1)
مسئله مهمتر این بود که اوضاع سیاسی داخلی و خارجی ایران بسیار مغشوش بود، «اغراض خصوصی، تهی بودن دست دولتیان از پول و ناراضی ماندن جمع کثیر از اشخاص فتنهانگیز که وثوقالدوله با پول خارجی آنها را تا یک درجه راضی نگاهداشته بود و وجود محذورات دیگر» افق موفقیت مشیرالدوله را تیره و تار نشان میداد و «مخصوصاً اساس حکومت ملّی و حاکمیت حقیقی قانون اساسی» را در معرض تهدید قرار میداد(2)
اندکی بعد از لشکرکشی دولت مرکزی به گیلان، خبر میرسید که پس از پیروزی اولیه قزاقها بر قوای جنگلی، شکستی سهمگین بر آنان وارد شده است و استاروسلسکی ناچار شده است رشت را تخلیه کند. موقعیت دولت پیرنیا در مذاکره با شوروی هم عملاً بسیار تضعیف شد، دیگر از دید نورمن هم امیدی به آینده وجود نداشت، مگر اینکه قوای بریتانیایی مستقر در شمال کشور ابتکار عمل را به دست میگرفتند و مانع پیشروی جنگلیها میشدند.
در این ایام توازن قوا در گیلان به نفع نیروی میرزا کوچک خان بود. شایع بود او قراردادی با انگلیس منعقد کرده که تمام به نفع جنگلیهاست و دولت ایران در انقعاد آن دخالتی نداشته است. طبق این قرارداد حمل اسلحه در شهر و جنگل برای انگلیسیها ممنوع بود، انگلیسیها باید قشون خود را از رشت خارج میکردند، آنان فقط حق داشتند در شهر عبور و مرور کنند و پایگاه های نظامیشان باید برچیده میشد. نیز مقرر شده بود انگلیسیها تاوان خساراتی را که به جنگلیها و مردم رشت وارد آورده بودند؛ بپردازند. خانههایی از مردم را که انگلیسیها آتش زده و یا اموال و اسبابی که به سرقت رفته و یا به آتش کشیده شده، باید مسترد میداشتند. طبق این قرارداد، از سویی جنگلیها باید خساراتی را که به بانک شاهنشاهی وارد کردهاند جبران سازند. ویژگی بارز جنبش میرزا این بود که: «پول ابداً جنگلیها نگرفتهاند و تمام افتخار آنها این است که پول هیچ دولتی تاکنون نگرفته و قصد گرفتن نخواهند کرد و برای مخارج امساله قصد دارند دو عشر از عایدات رشت و توابع را از بابت مالیات گرفته خرج نمایند.» نکتة مهمتر این بود که قزاقهای مقیم رشت و جنگل با قوای کوچک خان همکاری میکردند و از «روی صمیمیت خدمتگزار شدهاند.» کنسول فرانسه و استوکس مقام عالیرتبه سفارت انگلستان برای بررسی اوضاع به ملاقات آنها در جنگل رفتند، جنگلیها به مأمورین مزبور گفتند «ما ایستادگی در مقابل و ضدیت با عموم اجانب داریم و فهمیده بودند که با آلمانی و عثمانیها ابداً مربوط نیستند، فقط چند نفر از صاحب منصبان اطریشی را که جزو اسرا و فراریها بودند آنها را گیر آورده استخدام کرده بودند، نه آنکه آنها از طرف آلمان و اطریش مأموریت آنجا را داشتند.»(3)این استوکس همان وابستة نظامی سفارت انگلستان در
دوره مأموریت مورگان شوستر بود که با اقدامات خود باعث لشکرکشی روسیه به ایران شد؛ این مرد اینک با تیم نورمن و در راستای نظریات گروه مونتاگ-چلمسفورد کار میکرد.
موفقیتهای مقطعی جنبش جنگل و ناکامی پیرنیا باعث خشم کرزن شد. کرزن با عتاب و خطاب فراوان نورمن را مورد حمله قرار داد و سیاست او را در مخالفت با دولت وثوق و حمایت از کابینة مشیرالدوله نکوهید. اما نورمن از خود دفاع کرد و با لحنی که گویی با زیردست خود سخن میگوید نوشت سیاستهای اوست که هنوز ایران را در مدار منافع بریتانیا سرپا نگهداشته است. او گفت وقتی به ایران آمد با رئیس الوزرایی ناتوان مواجه بود که جز افزودن بر ثروت خود هیچ فکری نداشت. شمال و شمال غرب کشور غرق در شورش بود و وضع به گونهای بود که اگر بلشویکها در شمال کشور موفق میشدند و به تهران میآمدند با استقبال عظیمی رو به رو میشدند. او گفت اگر دولت وثوق سرکار بود، بدون تردید انقلاب بلشویکی از مدتها پیش در تهران رخ میداد. نورمن خاطر نشان کرد اگر وثوق میماند همه ایران به استثنای خراسان که هنوز نیروهای بریتانیا در آن حضور داشتند، بلشویک شده بود؛ نیز نوشت در راستای جلوگیری از این حادثه بود که ترجیح داده دولتی مرکب از ملیون میانه رو روی کار آورد. نورمن صریحاً به کرزن توضیح داد غیر از این به قول او میانهروان و ملیون که مورد حمایت اقشاری از گروههای اجتماعی هستند، کسی دیگری قادر نیست قرارداد 1919 را به تصویب مجلس برساند. او نوشت تلاش دارد تا آنجایی که امکان دارد دولت پیرنیا را سرپا نگهدارد تا بتواند اقدامات خود را پیش برد. نورمن نوشت با این سیاست حداقل سه ماه بر عمر موجودیت ایران برای منافع بریتانیا افزوده است و شاید هم خطر فروپاشی آن و اضمحلال منافع بریتانیا را در کشور برای همیشه از بین برده باشد(1)
اسناد بریتانیا مدعیاند که کرزن به تیم پیرنیا به ویژه هدایت اعتماد نداشت. در سالهای 1292-1294ش. هدایت، والی فارس بود و به ادعای اسناد انگلیس تأسیس پلیس جنوب ایران را مغایر با حق حاکمیت ملی کشور میدید و البته ظاهراً حاضر نبود با کنسول بریتانیا در شیراز همکاری کند(2)طبق همین اسناد، هدایت متهم به این بود که ضد انگلیسیها کار میکند و در پیکار علیه بلشویکها در قفقاز به نیروهای انگلیسی تحت فرماندهی ژنرال دنسترویل کمک نکرده است. اوکانر(3)کنسول بریتانیا در شیراز میگفت هدایت، بر فرانسه و آلمانی تسلط دارد اما در ته دلش از همه اروپاییها بیزار است(4)با این وصف او حاکمی لایق شناخته میشد که گرچه به اهداف بریتانیا در ایران ظنین است، اما مردی است که حسن شهرت دارد و بر عکس والیان دیگر از قبل شغل خود ثروتمند نشده است. این قضاوت البته صحت نداشت، مخبرالسلطنه هیچ اقدامی علیه انگلیسیها نکرده بود، مخالفت او با تأسیس پلیس جنوب و یا حمایتش از بیطرفی ایران را نباید به منزله ضدیت وی با بریتانیا ارزیابی کرد؛ تحولات بعدی نشان داد که مخبرالسلطنه آن چیزی نیست که در اسناد رسمی انگلیس آمده است. مخبرالسلطنه با سرکوب جنبش خیابانی بزرگترین خدمت را به منافع بریتانیا کرد، در حقیقت او با عنوان دمکرات، در صفوف یاران خیابانی رخنه کرد و بین آنان تفرقه انداخت و آنگاه به آسانی آنان را از پای درآورد، همان کاری که احسانالله خان در جنبش جنگل انجام داد. مخالفتهایی از آن دست که به مخبرالسلطنه نسبت میدهند، با شدت بیشتری در خود کابینه جنگی انگلستان وجود داشت. به عبارت بهتر میخواهیم توضیح دهیم که گروهی مثل مخبرالسلطنه با تیمی خاص در هندوستان و خود بریتانیا همسویی داشتند، همینها بودند که مقدمات کودتای سوّم اسفند را فراهم آوردند. شکست پیرنیا در سرکوب نهایی جنبش جنگل، راه را برای دسیسههای آتی بازگذاشت، که همین همفکران مخبرالسلطنه در فروپاشی آن نقش برجستهای داشتند. هدایت و امثال او بعدها سکاندار دولتهایی بودند که رضاخان حاکمیت بدون چون و چرای خود را بر آنان اعمال می کرد.
هر چه زمان پیشتر میرفت نگرانی انگلیسیها از آیندة منافعشان در ایران افزایش مییافت، پس باید ضربت نهایی را وارد میآوردند. بالاخره قرار بر این شد که نیروهای انگلیسی خود حوزههای نفتی جنوب و جنوب غربی ایران را پاسداری کنند. تصمیم بر این بود که نیروهای انگلیسی از سایر نقاط کشور به ویژه مناطق شمالی خارج شوند. درست در چنین شرایطی بود که وزارت جنگ تصمیم گرفت سر آدموند آیرونساید(1)را به ایران اعزام کند تا جای هیو بیتمن چمپین را بگیرد. آیرونساید متخصص خارج کردن نیروهای نظامی از میدان جنگ بود. بنابراین او را نفرستاده بودند تا با شورویها و جنگلیها گلاویز شود، بلکه او نقشه مهمتری در سر داشت و خودش صرفاً برای خارج کردن نیروهای بریتانیایی از شمال کشور به این سوی آمده بود. او اندکی پیش از این قوای بریتانیا را از آرخانگلسک و سپس آسیای صغیر با موفقیت بیرون برده بود. آیرونساید فرستادة وزارت جنگ بریتانیا بود. در این ایام چرچیل وزارت جنگ را تصدی میکرد.
علت اینکه آیرونساید تلاش داشت نیروهای بریتانیا را از شمال ایران بیرون برد، ریشه در چند موضوع اصلی داشت: نخست اینکه وی علیرغم هیاهوی کرزن و دیگر اعضای گروه همسو با وی، به خطر عاجل کمونیسم برای ایران باوری نداشت، این نکته در خاطرات شخصی او آمده است. آیرونساید همان زمان که در ایران بود نوشت: «به اعتقاد من روسها قادر نیستند در خارج از کشور خود به جنگ بپردازند. نمیتوانیم بپذیریم که برای ما یک خطر نظامی محسوب میشوند. اما تبلیغاتشان بسیار سهمگین است و ممکن است به ما آسیب
1) Sir Edmond Ironside.
برساند.»(1)دلیل دوّم این بود که وی و نیروهای تحت امرش در راستای سیاست وزارت جنگ که تحت کنترل سر وینستون چرچیل قرار داشت، سازی مخالف کرزن میزدند. آیرونساید به صراحت در خاطراتش نوشته است که وزارت امور خارجه انگلیس هیچ توجهی به اوضاع نظامی ندارد و در تصمیمگیریهای خود در مورد ایران، با وزارت جنگ هیچ گونه مشورتی نمیکند(2)فقرهای که نقل شد نشان میدهد بین وزارت جنگ و وزارت امور خارجه بر سر مسئله ایران به شدت اختلافنظر وجود داشت و آیرونساید بدون اطلاع وزیر امور خارجه اقدامات خود را در ایران پیش میبرد. سوم اینکه تیم انگلیسیهای مقیم ایران و به طور خاص شخص نورمن، کاری به فرامین به قول خودشان تلگرافی کرزن نداشتند، آیرونساید صریحاً از قول نورمن نوشت که کرزن «از اقدامات خودسرانه آنها خوشنود نیست.»(3)
کرزن و لرد هاردینگ معاون او در وزارتخارجه، با نقشه سر وینستون چرچیل وزیر جنگ برای خروج نیروهایشان از شمال ایران، به شدت مخالف بودند. آنان میگفتند ایران باید با قدرت نظامی انگلستان حفظ شود و به طور دربست در اختیار این کشور قرار گیرد. استدلال میشد اگر از ایران عقب نشینی شود، بلشویکها بر قفقاز تسلط مییابند، ایران سقوط میکند، افغانستان از دست میرود و در نهایت هندوستان به خطر میافتد(4)پیش از این و درست در بحبوحة بحرانهای داخلی ایران بود که در کلکته مجلسی تشکیل شد، در مجلس کلکته عموم نمایندگان ایالات و ولایات هند جمع آمده بودند تا آخرین تصمیم دولت انگلستان را در باره کشورشان استماع نمایند. به توصیة دولت انگلیس اجازه داده شد به مردم هندوستان خودمختاری داده شود. دربار لندن با اعلام استقلال داخلی هندوستان و سپردن امور داخلی کشور به دست اتباع این کشور موافقت نمود، اما اختیارات و امتیازات این دولت خودمختار محدود بود. از این به بعد هندیها میتوانستند انجمنهای ایالتی و ولایتی تشکیل دهند، برای خود نوعی مجلس قانونگذاری تأسیس نمایند تا بتوانند قوانین داخلی را تدوین کنند، این مجلس میتوانست نمایندگان مخصوص خود را به مجلس نمایندگان لندن اعزام کند، اما سیاست خارجی و امور دفاعی کشور همچنان در اختیار دولتهای بریتانیا قرار میگرفت(5)
اما در مورد ایران هم باید سناریویی مشابه انجام میشد. ویلسون رئیس ستاد ارتش بریتانیا میگفت برای حفظ قفقاز و شمال ایران حداقل سه لشکر لازم است و بریتانیا این تعداد سرباز در اختیار ندارد. آیرونساید مدافع نظر وزارت جنگ بود. او میگفت البته باید از هند دفاع شود، اما در پشت مرزهای خود هند و نه در جایی به مراتب دورتر. به عبارتی او گرچه امکان رخنه تدریجی شوروی به افغانستان و ایران را محتمل میدید، اما به طور کلی با نظریه امکان
حمله شوروی به هندوستان موافقت نداشت(1)
آیرونساید بر این باور بود که تا بهار سال 1300 باید نیروهای انگلستان از شمال ایران بیرون روند. او میگفت با این کار خطر شوروی برای منافع انگلستان افزایش خواهد یافت اما این خطر به طور قطع نظامی نخواهد بود، به عبارتی خطر شوروی بیشتر سیاسی است تا نظامی. به دید این ژنرال، بریتانیا نباید در ایران برای خود تعهد نظامی ایجاد کند، بر عکس باید از این تعهدات بکاهد. او میگفت دلیلی ندارد انگلستان، دانسته خود را هم مرز شوروی کند، نیز استدلال میکرد وظیفه انگلیسیها دفاع از ایران نیست؛ آنان باید فقط از دشت کارون و شرکت نفت انگلیس و ایران مراقبت نمایند(2)
در دی 1299 کابینه بریتانیا به یأس کامل رسیده بود. وضعیت روز به روز وخیمتر میشد. درست در چنین لحظاتی بود که بار دیگر امکان پیشروی نیروی جنگلیها برای تولید وحشت در تهران به شدت مطرح شد؛ حال آنکه با فتنه انگیزی انگلیسیها دیگر از جنبش جنگل چیزی باقی نمانده بود. جرج. پی. چرچیل، مورد مشورت کابینه قرار گرفت تا نظرات خود را در اختیار دولت قرار دهد. چرچیل بر این باور بود که به محض اینکه نیروهای انگلیس از کشور خارج شوند، بلشویکها به قزوین و تهران سرازیر خواهند شد. به گمان او در آن صورت حکومت ایران فرو میپاشید و دولتی مدافع بلشویکها روی کار میآمد. او بر این باور بود که در چنین صورتی منافع بریتانیا در بینالنهرین و افغانستان هم به خطر خواهد افتاد. چرچیل که پیشتر دبیر امور شرقی سفارت کشورش در تهران بود و با مسائل ایران بیش از یک ربع قرن سر و کار داشت، بر این باور بود که سیاست رها ساختن ایران به حال خود و دفاع از هندوستان در مرزهای این کشور؛ سیاستی است نادرست. چرچیل میگفت اگر این سیاست اجرا شود، شرکت نفت انگلیس و ایران و بانک شاهنشاهی در کنار سایر منافع بازرگانی بریتانیا آماج خطر واقع خواهند شد. عمده کسانی که در بانک شاهنشاهی حساب داشتند، اول شخص شاه، دوم رجال دولتی و حتی برخی «روحانی نمایان متمول» را در بر میگرفت، بانک درست در آستانه کودتای رضا خان به اقتضای سیاست استعماری بریتانیا داد و ستد با مردم ایران را به حالت تعلیق درآورد(3)از سویی مقامات بریتانیا استدلال میکردند بدهی ایران به بریتانیا سر به چندین میلیون لیره میزند و اگر انگلیس از ایران عقب نشینی کند؛ این بدهی هم غیر قابل دریافت خواهد بود.
جرج چرچیل میگفت پنج سال است بریتانیا در ایران پول خرج میکند، اگر ارتش این کشور از ایران خارج شود این پولها هم بر باد میرود. او میگفت تصویب قرارداد 1919 دیگر خواب و خیالی بیش نیست، اینک دیگر باید اندیشید چگونه میتوان بدون این قرارداد منافع امپراتوری را حفظ کرد. پیشنهاد او این بود که انگلستان از به دست گرفتن قدرت در نواحی مرکزی و جنوبی ایران توسط بختیاریها حمایت کند و افسران و تفنگداران جنوب را برای کمک به این حکومت اعزام دارد. به دید او این حکومت باید در اصفهان تشکیل میشد، سفارت بریتانیا به آنجا منتقل میگردید و از منابع نفتی جنوب کشور حراست به عمل میآمد. نظر چرچیل در تحلیل نهایی این بود که دولتی قدرتمند و سرکوبگر که ترس ایلات را برانگیزد تشکیل شود. از نظر او بسیاری از رجال ایرانی فاسدند، اما باید پذیرفت که اینان تنها کسانیاند که میتوانند در دل ایلات رعب بر انگیزند؛ این در حالی است که سران ایلات از کسانی که مدعی دمکرات بودن هستند، خوششان نمیآید و به آنان اعتنایی نمیکنند. او برای تصدی منصب ریاست وزرایی عین الدوله را بهترین فرد از این دسته افراد میدانست(4)
در اواخر سال 1299شمسی، احمد شاه هراسناک از حوادثی که در شرف وقوع بود و اندیشناک از ترس بلشویسم، عاجزانه از وزیر مختار انگلیس خواست اجازه دهند به اروپا رود. این بار نورمن به او گستاخی کرد که در تاریخ پادشاهی ایران شاید بی نظیر باشد. او شاه را مورد عتاب قرار داد و با پررویی وی را متهم ساخت که با پولی که به خارج فرستاده میخواهد عیش و نوش کند. شاه ملتمسانه خواست فقط دو ماه به او اجازه مسافرت دهند تا به متخصص اعصاب مراجعه کند. نورمن گفت پیش از اینکه به وی «اجازه مسافرت» دهد، باید نظر کرزن را جویا شود. او در نامهای خطاب به کرزن نوشت شاه فقط به فکر ثروت و مکنت خویش است. شاه متهم شد که به تحولات کشورش بیاعتناست و پیش بینی کرد اگر به اروپا رود، بعید است بتواند به کشور بازگردد. او تغییر شاه را به خودی خود بی اهمیت دانست، زیرا به هر حال جانشین مناسبی برای وی یافته میشد؛ اما مسئله این بود که رفتن شاه در وضعیت بی ثبات آن زمان، باعث تزلزل بیشتر کشور میگردید. نورمن پیش بینی کرد این بیثباتی میتواند به انقلاب منتهی شود. از دید وزیر
مختار اگر انگلستان از ایران حمایت نمیکرد، این انقلاب اجتناب ناپذیر بود(1)این گزارش هم واقعیتی را نشان میداد و هم از آن بوی نوعی دسیسه به مشام میرسید: واقعیت امر این است که احمد شاه کفایت لازم را برای ادامه سلطنت نداشت، اما به طور قطع گزارش نورمن فقط برای ارائه این دیدگاه نبود، زیرا احمد شاه عملاً قدرتی نداشت تا بتواند آن را اعمال کند. نورمن میخواست به این شکل اندک اندک کرزن را با نقشهای که در سر میپروراند و روز به روز آن را پختهتر میکرد، هماهنگ سازد. او با این گزارشها میخواست نشان دهد دیگر با وجود احمد شاه امیدی به بقای ایران نیست، منافع بریتانیا همه از دست خواهد رفت و بلشویسم ایران را تهدید میکند. اما کرزن سیاستمدارتر از آن بود که به این گزارشهای دروغ نورمن اعتنایی کند، او میدانست وزیر مختارش در تهران درصدد اجرای نقشهای است که آن را از او پنهان میدارد، به واقع نورمن برای توجیه طرح خود بود که به این صغرا و کبراها دست میزد، هدف او این بود تا موافقت رسمی کرزن را هم با عملیات خود به دست آورد. کرزن با علم و اطلاعی که به منویات نورمن داشت؛ هرگز به او اعتماد نکرد.
در اینجا بود که سناریویی پیچیده و در عین حال مؤثر توسط برخی مقامات بریتانیا با همکاری مأمورین بومی آنان اجرا شد تا دیپلماسی رسمی بریتانیا را قانع نمایند که ایران از دست رفتنی است؛ اگر دیر به خود آیند. در این زمان انگلیسیهای مقیم ایران بذر وحشت در قلوب میپراکندند، در زمستان 1299آنان به شدت تبلیغ میکردند که گویا ایران عنقریب به دست بلشویکها خواهد افتاد. برای اینکه سناریوی خود را تکمیل نمایند، از کارکنان سفارت خواستند زن و فرزندان خود را هر چه زودتر از کشور خارج سازند. این دستورالعمل کرزن به دلیل گزارشهای وحشتناکی بود که نورمن از ایران برایش ارسال میکرد. او در همین نامه یادآوری کرده بود که مذاکرات ایران و شوروی که در حال انجام بود، اهمیت دارد و به نظر او اگر این مذاکرات منجر به عقد یک عهدنامه بین دو کشور شود، چه بسا دیگر لزومی به عقب نشینی نیروهای بریتانیایی موجود نباشد(2). روز 29 دی 1299 ژنرال آیرونساید و نورمن با نمایندگان سیاسی امریکا، بلژیک، فرانسه و حتی مقامات سابق روسیه تزاری ملاقات کردند. آنها نقشه خود را برای تخلیه خارجیان برای این مقامات توضیح دادند. نورمن از قول «منابع اطلاعاتی» خود گفت کسانی که در گیلان مستقرند، توسط چهار صد بلشویک همراهی میشوند و بلافاصله بعد از عقب نشینی نیروهای انگلیسی به سوی قزوین و تهران حمله خواهند برد و پایتخت را تصرف مینمایند. اینان یک پیشگویی هم کردند و آن اینکه «قبل یا بعد»! از ورود این سپاهیان، انقلابی در تهران روی خواهد داد(3)چگونه میشد با چهارصد بلشویک پایتخت را تصرف کرد و انقلاب به راهانداخت؟ این معمایی بود که مقامات بریتانیا در ایران باید توضیح میدادند، تازه اگر وجود چهارصد بلشویک را در صفوف جنبش جنگل بپذیریم، مسئلهای که از اساس واقعیت نداشت. به واقع اجرای این سناریوی ویرانگر از شهریور ماه آن سال شروع شده بود.
از نیمه های سال 1299 به بعد، کلیه معابر و خیابان اصلی رشت به قزوین مملو از جمعیت شد، مهاجرین رشتی گروه گروه وارد قزوین میگردیدند. در واقع چهار ساعت از شب پنجشنبه یازدهم ذیحجه سال 1338 مطابق با مهر 1299گذشته بود که مردم رشت آماج حمله گروه احسانالله خان واقع شدند. در آن ساعت اغلب مردم زحمتکش گیلانی یا در خواب بودند یا تازه در سر سفره شام غذا میخوردند. مردم وقتی مورد حمله واقع شدند، تلاش کردند جان خود را نجات دهند. اینان با حالتی مشوش و مضطرب و در وضعیتی بسیار رقت
آور، خانه و کاشانه را ترک کردند و رو به سوی شهر قزوین آوردند. خلاصه «هنگامه بود. هر کس به یک حالی وارد میشد. یکی سربرهنه، یکی پای برهنه، با لباس، بی لباس، زنها با چادر، بدون چادر، یکی بچه گم کرده ناله میکند، یکی شوهر مفقود نموده گریه میکند. همین قسم مردها عکس آن.» میگفتند بیست و پنج هزار تن از مردم رشت خانه و کاشانه را ترک کرده و آواره شدهاند. در قزوین «مردمان محترم و کسبه و تجار را در خانههای مردم مسکن دادند، تتمه را در کاروانسرا و مدارس. هیجان و ترس غریبی مردم را گرفته و بیشتر از این [از] اسرا (1)واهمه دارند مبادا بی احتیاطی شود و بریزند شهر را مغشوش کنند. فعلاً هزار اسیر اینجا دارند.» (2)
به واقع تشدید پدیدة هراس از بلشویسم درست مقارن بود با دوره دوم ریاست وزرایی وثوق. به عبارت دقیق تر در نیمه دوم سال 1297 بود که تیمی متشکل از کمرهای و مورخالدوله و دوستان آنان که وابسته به کمیتة مجازات بودند، میگفتند «بلشویکیت دارد روی کره را میگیرد و اسباب وحشت فرانسه و انگلیس هم شده و به طهران هم آمدهاند.»(3)در مسئله هراس از بلشویسم روزنامة رعد بیش از همه فعال بود. رعد هر روز گزارش میداد که بلشویسم کدام نقطه اروپا را فتح کرده و چه تحولاتی در آرایش نیروهای این زمان از نظر بینالمللی به وقوع پیوسته است. این تبلیغات اکثراً به منظور ایجاد وحشت بین مردم صورت میگرفت. بعدها کار به جایی رسید که درست مصادف با عملیات مرموز احسانالله خان در گیلان، مورخالدوله هم مدعی بود مسلک بلشویسم را پذیرفته است. در زمان وثوقالدوله دو تن را به اتهام فعالیت بلشویکی دستگیر کرده بودند. وقتی مشیرالدوله به قدرت رسید، این دو را مرخص کرد، اما مورخالدوله وزیر مالیه مشیرالدوله یعنی مخبرالسلطنه را تشویق به ملاقات با آنان نمود. مورخالدوله بعد از این ملاقات در وزارت مالیه استخدام شد تا به فعالیتهای مشکوک به نام بلشویسم ادامه دهد(4)مخبرالسلطنه، مورخالدوله، کمرهای، بینش و کثیری دیگر و حتی اردشیر ریپورتر اعلام میکردند مسلک بلشویسم را پذیرفتهاند. چه نقشهای در سر اینها پرورانده میشد؟ چه انگیزهای مخبرالسلطنه را به این وادی کشانید؟ این جزیی بود از طرحی عظیم که یک سر آن فروپاشی جنبش خیابانی و جنگل بود و ضلع دیگر آن تمهید مقدمات کودتای سوّم اسفند.
در آن ایام صحبت از این بود که باید «انقلابی تهیه نمود». به طور مثال میگفتند باید بر فراز منبر سخنان آتشین گفت تا نظمیه سخنران را دستگیر کند و این امر مقدمهای بر شروع اغتشاش گردد. دیگر اینکه باید «یک سوسیته و جمعیتی» تشکیل داد؛ به قول نظام السلطان بهتر این است که همه به جمعیت سوسیالیست ملحق شوند(5)تشکیل جمعیتهای مشکوک با نام سوسیالیست البته مسبوق به سابقه بود و طرفه اینکه تاسیس همه هم در گیلان انجام میگرفت. به طور مثال در دورة مشروطه گیلان و در ایام هنگامة رشت؛ گریگور یقیکیان به کمک میرزا کریم خان رشتی مقالهای در روزنامه گیلان ارگان مشروطهخواهان آن خطه منتشر کرد. این اولین مقاله یقیکیان بود که «چه میگویند سوسیالیستها» نام داشت. نیز او وقتی به تهران آمد با روزنامة افراطی ستاره ایران همکاری کرد. یقیکیان بعد به تهران آمد و روزنامه ایران کنونی را راهاندازی کرد. یقیکیان از جمله شرکتکنندگان جنبش جنگل بود، او همراه با احسانالله خان دوستدار، نقشی مخرب در تحولات این خطه بازی کرد. به ادعای خودش بلشویکها سه بار قصد اعدام او را کردند، اما این نقشه با مساعی میرزا کوچک خان جنگلی اجرا نشد. یقیکیان پس از شکست جنبش جنگل به تهران آمد و در باب جنبش جنگل مطالبی در روزنامه تندرو ستاره ایران منتشر کرد(6)
تشکیل گروه سوسیالیست تقلبی توسط مورخ الدوله سپهر هم پیگیری شد. مورخالدوله بعد از اینکه از همکاری با سفارت آلمان کناره گرفت، به وزارت معارف رفت و مفتش معارف شد؛ اندکی بعد ایپکیان جای او را گرفت و به عبارتی مورخالدوله هیچ کاری برای معارف انجام نداد. به قول دولت آبادی با این وجود او ماهی یکصد و پنجاه تومان از دولت حقوق دریافت میکرد(7)
روز سوم آبان 1299 نورمن به دیدار پیرنیا رفت. او پیشتر خواسته بود شاه سرهنگ استاروسلسکی را اخراج کند. پیرنیا توضیح داد شاه به این کار رضایت نداده است، اما خود استاروسلسکی بی میل نیست برود. پیرنیا پرسید آیا نورمن حاضر است بپذیرد افسر روسی دیگری را که در دیویزیون قزاق خدمت میکند به فرماندهی بگمارند و یا اینکه افسری از یک کشور بی طرف استخدام کنند؟ نورمن با هر دو مورد مخالفت کرد و پیرنیا هم تهدید نمود اگر وزیر مختار در تحمیل نظرات خود سماجت ورزد استعفا خواهد داد(1)به دنبال نورمن، آیرونساید هم به پیرنیا هشدار داد استاروسلسکی را احضار و اخراج کند. نیز به رئیسالوزرا گفتند باید از استاروسلسکی حساب پولهایی را که خرج کرده است بخواهد، آیرونساید گفت قزاقان ایرانی در واقع از پای در آمدهاند و او دیگر حاضر نیست پولی خرج آنها کند. پیرنیا گفت جرأت ندارد به شاه بگوید او را از کار برکنار سازد، در ضمن اگر انگلیسیها اختیار
1) Norman to Curzon, Tehran, 25 October 1920, FO. 971/4914.
قزاقخانه را به دست گیرند تصویب قرارداد در مجلس غیر ممکن خواهد بود. آیرونساید گفت او میل ندارد اختیار قزاقها را به دست انگلیسیها دهد، اما حاضر نیست اجازه دهد روسها «پول بریتانیا» را حیف و میل کنند. پیرنیا در میان چکش و سندان گیر کرده بود و دو روز بعد از این گفتگوها از ریاست وزرایی کنارهگیری کرد.
علل استعفای مشیرالدوله چند موضوع مهم بود: نخست اینکه خزانهداری بریتانیا از دادن سیصد و پنجاه هزار تومان پول ماهانهای که پیشتر به کابینه وثوق میداد امتناع ورزید. انگلیسیها از رئیسالوزرا خواسته بودند پول مورد نیاز خود را از دومیلیون پوند مبلغ قرارداد بگیرد، مشیرالدوله از این امر خودداری کرد زیرا این موضوع را به منزله تأیید قرارداد ارزیابی میکرد. دوم اینکه انگلیسیها از مشیرالدوله خواسته بودند استاروسلسکی را معزول کند و ریاست قزاقخانه به دست صاحبمنصبان انگلیسی سپرده شود. مشیرالدوله به این امر هم رضایت نداد. تنها راهی که مقابل مشیرالدوله وجود داشت این بود که هزینههای جاری دولت خود را از پول نفت تهیه کند، اما موضوع این بود که انگلیسیها نفت ایران را ملک طلق خود میدانستند و هرگز حاضر نبودند در این باب حتی سخنی بگویند. دیگر اینکه بهترین راهحل این بود که صاحبمنصبان قزاقخانه بعد از عزل استاروسلسکی ایرانی باشند، اما باز هم مسئله این بود که کدام ایرانی مطمئن را باید به این سمت میگماردند.
روز بعد از ملاقات آیرونساید با پیرنیا، نورمن به ملاقات شاه رفت. او گفت اگر شاه استاروسلسکی را بر کنار نکند، کلیه وجوهی را که بریتانیا پرداخت میکند قطع خواهد شد و تهدید کرد نیروهای انگلیسی از ایران بیرون خواهند رفت و او را با قوای مهاجم شوروی تنها میگذارند. شاه ترسید. او پرسید اگر پیرنیا استعفا دهد چه کسی جانشینش خواهد شد؟ نورمن سپهدار رشتی را نام برد. شاه این پیشنهاد را پذیرفت، سپس در مورد ترکیب کابینه صحبت شد. نورمن به کرزن توضیح داد که پیشتر با سپهدار سخن گفته است و میداند او حاضر است سیاستی را که وزیر مختار دیکته میکند، اجرا نماید(1)این سخن نورمن خلاف داوری دولتآبادی در مورد سپهدار رشتی است. دولتآبادی مینویسد: «سپهدار اعظم فتحالله خان گیلانی شخص وطن دوست و نیکو فطرت است، اما اطلاعاتی را که لازمه زمامداری امروز یک مملکت میباشد، با این همه محذورات داخلی و خارجی که موجود است؛ ندارد، بهعلاوه از خارجه ها ملاحظه بسیار دارد.»(2)این داوری از سوی دولتآبادی در مورد شخصی که خود از دسیسه هایش در ماجرای کمیته آهن و نقش خاندانش در تحولات خطه گیلان که منجر به سقوط جنبش کوچک خان شد پرده برمیدارد عجیب است. مضافاً اینکه این تحلیل اگر در پرتو گزارش نورمن سنجیده شود به شدت رنگ میبازد. میگفتند غیر از سپهدار، شاه فرمانفرما، قوامالسلطنه را هم برای نخستوزیری پیشنهاد کرده بود، اما مستوفی به سپهدار گفته
بود او این پیشنهاد را بپذیرد تا دیگران نتوانند به ریاست وزرایی دست یابند(1)
از آن سوی، نورمن به شاه اخطار کرد که باید استاروسلسکی مجبور شود پولهایی را که گرفته است مسترد دارد و آنگاه از ایران خارج شود. شاه گفت این فرد به او خدمت کرده است و اینگونه درخواستها از چنین فردی زیبنده نیست. نورمن بر این باور بود که شاه در اختلاسهای استاروسلسکی شریک است. نورمن گزارش داد استاروسلسکی آخرین وجهی را که از بانک شاهنشاهی دریافت کرده تا برای تجدید ساز و برگ قزاقها برای لشکرکشی به شمال خرج کند؛ صرف اینکار نکرده، مضافاً اینکه کلیه وجه را که پنجاه هزار تومان بوده، به شکل اسکناس دریافت نموده است. این کار از نظر کارمندان بانک تعجب آور بوده، زیرا خرد کردن اسکناس درشت در شهرستانها کار آسانی نیست. چند روز بعد درست از همان اسکناسهایی که به سرهنگ داده شده بود، چهل هزار تومان به حساب شاه واریز شد. او از یک «منبع» خبری نام میبرد که این اطلاعات را به او داده است. نورمن از قول همان منبع ذکر میکند که سرهنگ اخیرا یک گردن بند به ارزش سی و پنج هزار تومان به شاه هدیه داده است(2)
روایت دولتآبادی اندکی تفاوت دارد: سپهدار رشتی بعد از اینکه قدرت را به دست گرفت، نامهای به سید ضیا نوشت، «قربان او میرود و التماس میکند» که صبحگاه به سفارت انگلستان رود و از آنها بخواهد اجازه پرداخت مبلغی فوری در حد چند هزار تومان برای مصارف فوری دولت را بدهند. سفارت انگلستان به بانک شاهنشاهی اجازه داد «پول به قدر کافی» در اختیار قزاقخانه قرار دهند، اما این پول باید زیر نظر صاحبمنصبان انگلیسی خرج میشد. از سویی «به کابینه سپهدار اعظم برای اینکه موقتاً صورت خود را نگاهدارد، قوت لایموتی میرساند آن هم با واسطه و درخواست.» به شاه جوان پول دوست بیش از اندازه ضرورت پول دادند تا او را با نقشة خود همراه سازند، «پولی که به دربار داده میشود قسمت عمده آن در همان روز به بانک برگشته به روی حساب اعلیحضرت گذارده میشود.»(3)بنابراین انگلیسیها خود به شاه رشوه داده بودند تا او را با طرح خود موافق نمایند، طرحی که شاه پولدوست از عمق آن بیاطلاع بود و نمیدانست که به قیمت نابودی سلطنتش تمام خواهد شد. اما نورمن حیله گرانه پرداخت رشوه به شاه را مشارکت او در اخاذیهای استاروسلسکی عنوان کرد، مطلبی که به کلی دروغ بود.
فتحالله اکبر سپهدار رشتی مردی بود که خود از متنفذین گیلان و ایران به شمار میرفت، از انگلیسیها سالها قبل نشان دریافت کرده بود و به همین دلیل تحت حمایت سفارت بریتانیا قرار داشت. غیر از این موضوع، سپهدار با برخی دیگر از متنفذین گیلان مرتبط بود. برجستهترین اینان میرزا ابراهیم خان ابتهاج الملک بود، یکی از بهائیان مشهور ایران که به سال
1860 به دنیا آمد و پیش از مدیریت بلژیکیها زیر نظر فتح الله اکبر سردار منصور مسئولیت اداره گمرکهای انزلی را بر عهده داشت. او در عین حال در ایام مشروطه مباشر سردار منصور در تهران به شمار میرفت. به قول چرچیل کمی هم انگلیسی میدانست(1)از سویی سپهدار رشتی با احسانالله خان هم ارتباطی عمیق داشت. به عبارت بهتر احسانالله خان که او هم از قضا بهائی بود، جزو گروهی بود که همراه با میرزا کریم خان رشتی و برادران، پسر عموهای سپهدار؛ نقش اساسی در فروپاشی جنبش جنگل ایفا نموده بود. آیرونساید نوشت، رئیسالوزرای جدید فردی است که هر چه به او بگویند انجام خواهد داد. مهمتر اینکه شاه هم اینک تابع میل آنان است. آیرونساید گفت اینک تنها انگلیسیها حامی شاه هستند و شاه هم از آنان خواهش کرده است تنهایش نگذارند(2)
سپهدار قبل از تصدی منصب ریاست وزرایی، مردی بود که اهل بذل و بخشش شناخته میشد، به همین دلیل نام او در کنار رجال درجه یک کشور بر زبان آورده میشد. لیکن از وقتی املاک و اموال او در گیلان به یغما رفت، این خصیصه هم در او ضعیف شد. «شاید همان نقصان دارایی به او جرأت داده است که در این وقت، بار چنین مسئولیت بزرگ را به دوش خود بگیرد.»(3)
وقتی سپهداراکبر به ریاست وزرایی رسید، فشار بر مردم از حد گذشت، اما نکته این است که باز هم کمرهای و امثال او از «مشیرالدوله علیه الهاویه»(4)به بدی یاد میکردند که باعث تحریک ملّت علیه بلشویکها در تهران شد و باعث گردید آنان به رشت حمله برند؛ و نیز این مشیرالدوله بود که باعث عقبنشینی قزاقها به سوی منجیل شد. درست در چنین شرایطی بود که دوائر دولتی حتی قادر نبودند مشکلات روزمرة مردم را برطرف سازند، ولایات به شدت به پول محتاج بودند، خزانه کشور تهی بود و انگلیسیها هم پولی نمیدادند. از آن سوی اشرار و اراذل و اوباش شروع به ناامن ساختن راهها کردند، فشار شگفتانگیزی بر مردم وارد میشد، سادهاندیشان میگفتند اینها همه برای این است تا ملّت خودش به تنگ آید و تقاضای امضای معاهده 1919 را بنماید. میگفتند در راستای این سیاست است که استاروسلسکی مستعفی شده و ریاست دیویزیون قزاق با دیکسون خواهد بود، سپهدار هم که به ریاست وزرایی نائل آمده بود(5)
این تحلیل از بنیاد غلط بود: مشیرالدوله داشت بحرانها را با دولت بلشویکی حلوفصل میکرد و امکان نوعی مصالحه با خیابانی و کوچک خان فراهم آمده بود، اما کسانی که از همان دوره مشروطه بحرانسازی را سرلوحه کار خود قرار داده بودند، باعث شدند خیابانی به قتل
برسد و با عملیات وحشتانگیز احسانالله خان و قوایش، مردم گیلان تا تهران هم از آینده بیمناک شوند. بحرانسازان تلاش کردند مانع از دستیابی مشیرالدوله به راه حلی واقعبینانه در چارچوب اصول مشروطه شوند، اینان تا توانستند بحران سازی کردند تا دولت سپهدار رشتی، پسر عموی میرزا کریم خان و برادران؛ قدرت را به دست گیرد تا تحولات در بستری که آنان میپسندیدند هدایت گردد. حوادث به خوبی معلوم بودند و امثال گروه ضدتشکیلی بیهوده با تحلیل های گمراهکننده میخواستند کاسه و کوزه را به سر مشیرالدوله بشکنند. جالب اینکه بین گروه ضدتشکیلی نوعی اختلافنظر بروز کرد: در یک سو بینش و مورخالدوله قرار داشتند و در سوی دیگر کمرهای. بینش بر این باور بود که کابینه مشیرالدوله بر سپهدار ترجیح داشت و مورخالدوله از این موضع حمایت میکرد، اما کمرهای خلاف این نظر را داشت. کمرهای هم در خانه سردار مقتدر سنجابی وقتی مطابق معمول «ناهار مفصلی» خورد، رو به او و مرآتالسلطان و سالار ظفر بختیاری کرد و گفت کابینه سپهدار بهتر از مشیرالدوله است و سروصداهایی که وجود دارد برای این است که مشیرالدوله بازگردد. او میگفت مشیرالدوله میخواهد ملیون به او التماس کنند تا بار دیگر از موضع قدرت، ریاست وزرایی را بر عهده گیرد و با نقشه کشیهای قبلی از موضع بالا معاهده 1919 را امضا کند(1)پیش از این در محرم 1339 مطابق با مهر 1299؛ گروه کمرهای متشکل از میرزا سلیمان خان، وحید الملک شیبانی، میرزا عبدالحسین ساعتساز و سید عبدالرحیم کاشانی دو سیاست را به موازات هم ادامه دادند: نخست تلاش برای اینکه انتخابات مجلس در حوزههایی که انجام نشده بود، به هر نحو ممکن برگزار نشود و دوم اینکه اعضای کمیته مجازات از زندان آزاد شوند. کمرهای عریضهای خطاب به شاه تهیه کرد و در آن آزادی محبوسین را تقاضا نمود. این عریضه به مهر چند تن از همفکران وی رسید.
همین کمرهای که اینهمه با مشیرالدوله خصومت میورزید، به سپهدار پیغام داد که تا وقتی کارهای او را در مورد صلاح ملّت و مملکت نبیند، ضدیتی نمیکند. او در این پیغام مدعی شد او را برای ریاست وزرایی نیاوردهاند، بلکه عدهای اسبابچینی کردهاند تا مردم را باز به سوی مشیرالدوله سوق دهند تا او با تحکیم موقعیت و محبوبیت باز روی کار آمده و معاهده را امضا کند، پس کمرهای به سپهدار پیام داد ملتفت این نکته باشد. سپهدار بعد از دریافت این پیغام ابراز تمایل کرد با کمرهای ملاقات کند، اما او ملاقات را به مصلحت ندانست(2)
سپهدار به محض اینکه ریاست وزرایی را به دست گرفت، کاری که پیرنیا نتوانسته یا قلباً نخواسته بود انجام دهد، پی گرفت: او از شاه خواست کسانی را که به عنوان تبعید و در اعتراض به قرارداد 1919 به کاشان و قزوین فرستاده شدهاند به تهران بازگرداند تا او بتواند آنها
را در کابینه مشارکت دهد. شاه که میدانست شماره روزهای عمر این کابینه از عدد اعضای آن بیشتر نیست، با تقاضای سپهدار موافقت کرد. به واقع احمد شاه با این موافقت خود، گامی دیگر به سقوط محتوم نزدیکتر شد، او اجازه داد دسیسهگرانی حرفهای به عضویت کابینه درآیند. بیهوده نیست که کابینه سپهدار این همه مورد استقبال بحرانسازان واقع شد، آنان میدیدند با استقرار این کابینه بر اریکه قدرت گامی بیشتر به سوی مقصود نزدیک میشوند. کابینة سپهدار متشکل از هیئت دولتی بود که چهار تن از تبعیدیان به کاشان هم جزو آن بودند. این چهار تن با هم عهد و پیمان بسته بودند که هیچ گاه از هم جدا نشوند. یکی از این چهار تن «اسباب برای به دست آوردن خبرهای مخفی از منابع خارجی بیش از رفقایش در دست دارد و میشود که خبردار شده باشد از آنچه در پسپرده سیاستبازیها مشغول خودآرایی است.»(1)این فرد میرزا اسماعیل خان ممتازالملک وزیر مختار سابق ایران در لندن و برادر صمدخان ممتازالسلطنه وزیر مختار ایران در پاریس بود، اینان همانطور که بارها گفتهایم اعضای استوار حلقهای دسیسهگر بودند که از دورة مشروطه به این سوی، در بحرانهای فراوان دست داشتند.
از آن طرف بین سپهدار رشتی و بانک شاهنشاهی ارتباط منسجم و دقیقی وجود داشت. علل امر فراوان بود اما بدیهیترین نکته این موضوع بود که سپهدار برای اجرای برنامههای خود ناچار بود به فرامین انگلیسیها گوش کند. هر کاری به پول نیاز داشت و پول انگلیسیها را هم بانک شاهنشاهی باید میپرداخت. برای پرداخت این وجه هم اجازه سفارت بریتانیا ضرورت تام داشت. در زمینه پرداخت پول به دولت سپهدار، چند فرض وجود داشت: نخست اینکه بخشی از وام مندرج در قرارداد 1919 را به او پرداخت میکردند، این امر با یک مشکل مهم مواجه بود: دولت ایران هنوز به صورت رسمی قرارداد را امضا ننموده و این قرارداد از نظر اجرایی هنوز در هالهای از ابهام قرار داشت؛ پس وام مورد نظر نمیتوانست از این طریق تأمین شود. اما شقّ دومی هم وجود داشت: ایران خود سپردهای در بانک شاهنشاهی داشت. بانک بدون اجازه سفارت بریتانیا
حاضر نبود پول دولت ایران را بپردازد. این امر بدان مفهوم بود که «سفارت انگلیس خرج و دخل دولت را به گفته دیگران کنترل نموده باشد، هزار افسوس و باز هم هزار افسوس.»(2)این موضوع تازگی نداشت. به واقع از زمانی که امتیاز بانک شاهنشاهی به تیمی داده شد که عمدتاً یهودیان بودند. زمام اختیار اقتصاد ایران به دست بریتانیا و به عبارت دقیقتر مافیای سیاسی و اقتصادی این کشور افتاد. اینک بریتانیا از بانک به نحو احسن در پیشبرد اهداف خود استفاده میبرد، اهدافی که متضمن تعمیق نفوذ الیگارشی مالی بریتانیا در ایران بود.
کلیه این نقشهها بر اساس طرحی کلی انجام میشد، آیرونساید ناگزیر بود نیروهای بریتانیا
را از ایران خارج سازد، از سویی نمیشد این کشور را به حال خود رها ساخت. به هر حال بریتانیا در این گوشه جهان منافعی داشت که با چنگ و دندان باید آن را حفاظت میکرد. اما این کار چگونه ممکن بود؟
آیرونساید شخصاً به دنبال پنجة آهنینی میگشت تا کشور را بدون تحمل کوچکترین زحمتی از سوی بریتانیا - در مدار منافع این کشور - اداره نماید. او به این نتیجه رسید که قرارداد 1919 توازن قوا را به زیان انگلیس و به نفع ایران تغییر داده است، امید او این بود که بار دیگر وضع به حال سابق بازگردد. اولمان که به دفترچة خاطرات شخصی آیرونساید دسترسی داشت و کتاب سه جلدی بسیار مهمی در باره روابط ایران و انگلیس به رشته تحریر در آورده است، در بخشی از کتاب خود از این خاطرات منتشر نشده استفاده نمود. در بخشی از کتاب، اولمان به نقل از آیرونساید ذکر میکند که باید زودتر از ایران رفت. او از «ارتش بسیار حقیر بلشویک»(1)نام میبرد که قرار گرفتن در حالت مخاصمت با آن بی فایده است. نیز به دید او از طرفی بدون پایان یافتن این مخاصمت، رفتن ارتش انگلیس از ایران نامطلوب است. از مطالب آیرونساید اینگونه برمیآید که او استدلالهای طرف شوروی را برای بقا در ایران قابل توجیه میداند، به همین دلیل بر این باور بوده است که باید برای آن فکری کرد. او مینویسد بلشویکها میگویند دارند به عناصر طرفدار خود در ایران کمک میرسانند. از کوچک خان حمایت میکنند و طرفدار انقلاب هستند. حال آنکه انگلیسیها از «نظام فاسد سرمایهداری کهنه»(2)دفاع مینمایند؛ از شاه طرفداری میکنند و خواهان بازگشت به اوضاع گذشتهاند؛ با این وصف وقتی انگلیسیها در مسائل داخلی ایران دخالت میکنند، چرا آنها نباید به این امر مبادرت ورزند(3)
سپهدار اکبر شاید ضعیفترین و در عین حال مهمترین رئیسالوزرایی بود که تا آن زمان از بدو مشروطیت و در راستای اجرای سناریوی مافیای سیاسی - اقتصادی بریتانیا روی کار آمده بود. سپهدار به سال 1903 به دلیل خدماتش به منافع بریتانیا، از ادوارد هفتم پادشاه وقت نشان دریافت کرد. به هنگام مشروطیت، اگر وساطت سفارت انگلستان نبود، به احتمال زیاد جانش را از دست میداد. سپهدار رشتی در آستانة اولتیماتوم روسها و کشتار آنان در صفحات شمالشرق و شمالغرب کشور راهی اروپا گردید، لیکن اندکی بعد به ایران بازگشت.
وقتی وثوق الدوله در سال 1297 کابینه دوم خود را تشکیل داد، اکبر وزیر جنگ کابینه بود. یکی از مهمترین وقایع حیات سیاسی او در همین ایام روی داد. او با اینکه عضو کابینه بود، لیکن همسو با جریان الیگارشی مالی مستقر در بریتانیا و هندوستان، نیز همسو با افراطیترین جناحهای سیاسی این دوره که بار دیگر در کسوت گروه افراطی حزب دمکرات جمع آمده بودند، به شدت علیه وثوق وارد فعالیت شد. او اعتراضهایی در بازار تهران به راهانداخت و به
شدت تلاش داشت وثوق الدوله را علیرغم میل کرزن و کاکس براندازد(1)با این وصف سپهدار به نحوی باورنکردنی مطیع فرامین دولتهای بریتانیا و مردی ثروتمند به شمار میآمد که از دوره ناصری برای صیانت از منافع انگلستان در شمال ایران تلاش فراوان کرد. او برجستهترین مدافع منافع امپراتوری بریتانیا علیه تزاریسم و بلشویسم شناخته میشد و همراه با پسر(2)عموهایش در بحرانسازیهای فراوان خطه گیلان که منجر به شکست میرزا کوچک خان شد، نقش فعالی ایفا کرد. به هنگام شورش جنگلیها؛ خانواده اکبر یا همان آلامشه، به شدت صدمه دید، میرزا و همراهانش به درستی به منافع وی به مثابه ستون پنجم ارتش و سیاست بریتانیا در گیلان حمله برده و منافع او را آماج حملات خود قرار داده بودند(3)
سپهدار تابع محض سیاستهای نورمن بود، بهترین کاندیدایی که برای این لحظه تاریخی میتوانست ایفای نقش کند؛ محافل بریتانیا و الیگارشی حاکم آن از مدتها پیش با او کار کرده بودند و در وفاداریاش تردیدی به خود راه نمیدادند. اقوی دلیل بر اینکه سپهدار رشتی در راستای سناریوی تدوین شده از سوی مخالفین کرزن، بهترین شخص به شمار میرفت این بود که وی هیچ شرطی برای ریاست وزرایی خود تعیین نکرد. بهواقع او میدانست چه حادثهای در شُرف تکوین است و خود یکی از مهرههای شطرنج این سیاست به شمار میآمد. او تنها چیزی که خواست، این بود که بریتانیا به قوای قزاق برای دفع حملات قوای کوچک خان و بلشویکها کمک رساند. سپهدار پذیرفت که انگلیسیها فرماندهی این نیرو را بر عهده گیرند، او قول داد مجلسی را که انتخاباتش به شکل نیمه تمام از دوره وثوق الدوله برگزار شده بود، تشکیل دهد و قرارداد را به تصویب رساند. این هم یکی از فریبکاریهای نورمن برای فریب دادن کرزن و همراه ساختن او با نقشههای خود بود. همه میدانستند که دیگر قرارداد انجام نشدنی است. تنها فردی که هنوز نیمه امیدی به اجرای آن داشت، شخص کرزن بود، نورمن از این نقطهضعف وزیر خارجه استفاده کرد و دائماً به او وعده تشکیل مجلس و تصویب و اجرای قرارداد 1919 را میداد، حال آنکه در پرده و دور از چشم وزیر خارجه، کار خود را میکرد. اکبر وعده داد کلیه وزرای خود را از کسانی انتخاب نماید که وزارت خارجه انگلستان در وفاداریشان تردید به خود راه نمیدهد(4)اینهم مطلبی بود فریبکارانه تا کرزن را ساکت کنند. وزارت خارجه در دیپلماسی خود در برابر ایران شکست خورده بود و اینک نوبت وزارت جنگ و وزارت هند بود تا بخت خود را بیازمایند.
پس واقع امر این است که وعدههای نورمن به کرزن همه حرف و حدیث بود. نورمن و آیرونساید دیگر به اجرای قرارداد 1919 حتی فکر هم نمیکردند؛ آنها مأموریت داشتند کار اصلی خود را به انجام رسانند، کاری که به طور قطع و یقین اجرای قرارداد وثوق نبود. آنها این سخنان را برای آن به کرزن گوشزد میکردند تا شاید دل او را به دست آورند و اعتمادش را
جلب نمایند. نورمن به گونهای با کرزن سخن میگفت که گویی میخواهد وی را فریب دهد. او به کرزن تلگراف کرد و گفت سپهدار در چنگ اوست، وی قول داده است قرارداد را به تصویب مجلسی که تشکیل خواهد شد برساند. نورمن در راستای اهداف مافیای مالی بریتانیا، به کرزن نوشت کمکهای مالی بریتانیا به دولت سپهدار برای مدت بسیار محدودی باید ادامه یابد. او نوشت بانک شاهنشاهی - ابزار سیطره مالی الیگارشی انگلستان بر ایران - پذیرفته است وامی به دولت ایران پرداخت کند، اما کرزن با این امر مخالف بود. بانک به منافع خود و سهامدارانش میاندیشید، آنان میگفتند اگر دولت ایران پولی در بساط نداشته باشد، بلشویکها قدرت را به دست میگیرند و بانک مجبور خواهد شد شعبههای خود را در شمال کشور تعطیل کند(1)بانک کرزن را زیر فشار قرار داد تا بپذیرد وامی به دولت سپهدار بپردازد، به واقع برای اجرای سناریوی مورد نظر بانک شاهنشاهی و الیگارشی مالی بریتانیا باید سپهدار پولی در بساط میداشت.
این یکی از علائم بروز تحولات جدید در ایران بود. بانک آنقدر اصرار کرد تا سرانجام اجازه یافت به دولت ایران وام پرداخت کند. نکته مهمتر این بود که اینک دیگر دولت انگلستان کمک ماهانه خود را تعطیل کرد(2)این موفقیت بزرگی برای محافل مالی و وزارت خزانهداری بریتانیا به شمار میآمد. تا پیش از این، دولت انگلستان برای حفظ منافع خود در ایران، خویشتن را موظف میدید کمکهای بلاعوض در اختیار دولت وثوق قرار دهد. این روال در دوره کابینه مشیرالدوله هم استمرار یافت؛ اما اعطای وام بانک شاهنشاهی به مفهوم این بود که انگلستان از این به بعد از کیسة ملت ایران هزینه امنیت سرمایه گذاریهای خود را تأمین خواهد کرد. دولتهای ایران اصل و فرع این وام را باید در موعد مقرر میپرداختند و به عبارتی
برای دولتهای ایران نوعی تعهد مالی به وجود میآوردند. این بار به جای اینکه بخشی از حقوق غصب شده ملت ایران از منابع نفت به عنوان کمک بلاعوض به کشور برگردد؛ نوعی استثمار مضاعف شکل گرفت. هم نفت کشور به یغما میرفت و هم ملت ایران وامدار و بدهکار انگلستان میشد. این نخستین و البته مهمترین علامت سیطرة روزافزون مالی بریتانیا بر ایران به حساب میآمد. کار به جایی رسید که وقتی دولت وابسته سپهدار تقاضا کرد کمکهای مالی هم در کنار اعطای وام استمرار داشته باشد، کرزن این تقاضا را رد کرد و گفت سپهدار پول مورد نیاز خود را از شرکت نفت انگلیس و ایران دریافت کند(3)این پیشنهاد البته مسبوق به سابقه بود. اوایل مهر 1299سیدنی آرمیتاژ اسمیت معاون وزرات خزانهداری بریتانیا که در چارچوب قرارداد 1919، آن هم خیلی دیرهنگام یعنی خرداد 1299 و در آستانه سقوط وثوق به ایران آمد و سمت مستشار مالی داشت و البته هرگز هم از وثوق حمایتی نکرد، با شرکت نفت توافق نمود که بخشی از حقالامتیاز عقب مانده ایران را بپردازند(4)به عبارتی
حقالامتیاز مزبور را به دستور مقامات بریتانیا و هنگامی پرداخت کردند که آن را برای هزینه کردن امنیت سرمایههای بریتانیا ضروری دیدند. بدیهی است قرار نبود دیناری از این پول به صرف نیازمندیهای مردم ستم کشیده ایران برسد؛ قرار بر این بود که این وجوهات برای انجام تحولی تاریخی در راستای منافع انگلستان در کشور هزینه شود. پس هم بانک شاهنشاهی و هم شرکت نفت انگلیس و ایران، به میدان آمدند تا سناریوی مورد نظر این مقطع را به انجام رسانند.
گام بعدی نورمن، رسوا ساختن بیش از پیش وثوق بود. او میخواست رئیس الوزرای محبوب کرزن را برای همیشه بیآینده سازد، زیرا کرزن همچنان به بازگشت به وضعیت دورة کابینة وثوق علاقه مند بود. موضوع از وقتی شدت یافت که یکی از معاونین جزء وزارت خزانهداری، یعنی تشکیلاتی که همسو با لرد مونتاگ و لرد چلسمفورد نایبالسلطنه هندوستان در براندازی قرارداد 1919 بسیار ساعی بود؛ به عمد مطلبی بر زبان جاری ساخت. او عامدانه وقتی در مورد وامی که قرار بود در چارچوب قرارداد 1919 به دولت ایران پرداخت شود و پرداخت آن هم تصویب شده بود سخن میگفت، اظهار داشت مبلغ مختصری از این وام به هنگام انعقاد قرارداد برداشت شده و به بقیة آن دست نزدهاند. بنگاه خبرگزاری رویتر که خود از عوامل تعیین کننده هدایت سرمایه مالی بریتانیا در ایران و جهان بود، به سرعت این خبر را مخابره کرد تا در ایران بحرانی تولید نماید. سپهدار بلافاصله واکنش نشان داد. او از وزیر مختار انگلستان خواست رسماً تکذیب کند که چیزی از این وام مورد استفاده واقع شده است. نورمن گفت چنین کاری نمیکند زیرا خبر واقعیت دارد. او توضیح داد که مبلغ یکصد و سی و یکهزار و یکصد و چهل و هفت لیره و یازده شلینگ بین گروه سه نفره یعنی وثوقالدوله، نصرتالدوله فیروز و اکبر میرزا صارمالدوله تقسیم شده است. سپهدار هم گفت که از گروه سه نفری خواهد خواست پول دریافتی را بازپس دهند. نورمن که خود به عمد این سنگ را افکنده بود، خویش را به ساده لوحی زد و از کرزن راهنمایی خواست. او از کرزن خواست به کابینة انگلستان توضیح دهد که مبلغ پرداختی را جزو تعهدات خود دولت بریتانیا به حساب آورند و اصل دو میلیون لیره را به دولت ایران بپردازند.
کرزن که دیگر به اجرای قرارداد امیدی نداشت و از سویی دست نورمن را خوانده بود، حاضر نشد از مالیات دهندگان انگلیسی و نیز عواید غارت کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره مثل خود ایران چیزی به رجال ایرانی پرداخت نماید. به عبارتی او حاضر نبود دیگر از کسانی دفاع کند که امیدی به بازگشتشان وجود نداشت، پس بیهوده نبود که او هم قرارداد را رویدادی «مشمئز کننده »(1)بخواند و موافقت خود را با آن به دلیل اصرار سر پرسی کاکس بداند. او نوشت سپهدار آن زمان و حتی هشت ماه بعد هم عضو کابینه بوده است، بنا براین مسئله
1) Repugnant.
دریافت پول را باید اقدام رسمی کابینه شمرد که سپهدار هم مسئول آن است. او در همین نوشته پیشنهاد نورمن را در مورد اینکه پول پرداخت شده را جزو وامی که باید به ایران پرداخت میشد تلقی نکنند؛ رد کرد(1)نکتة مهم این است که وقتی نورمن دید سپهدار پی گیر ماجراست، از او خواست اقدامات خود را در این زمینه «فعلاً» متوقف کند، «زیرا قضایای مهمتری در پیش است.» (2)
از آن سوی آیرونساید بالاخره موفق شد موافقت شاه را با عزل استاروسلسکی جلب کند. مسئله قزاقخانه یکی از مهمترین اولویت های کابینة سپهدار بود. او با قزاقخانهای متلاشی شده مواجه بود که «بی رئیس مانده» و صاحبمنصبان جزء و نفرات آنها در «قصبات و دهات اطراف تهران و قزوین متفرق شده همه بلاتکلیف و خودسر مانده بعضی از آنها از تعدی و تجاوز به عرض و مال مردم هم دریغ نمیدارند.» دیگر اینکه اهالی رشت که متواری شده و نمیدانستند چرا آواره شدهاند، باید به نحوی به زادگاه اصلی خود باز میگشتند. جمع کثیری «از خوانین و تجار و کسبه و رعیت گیلانی فراری شده یک قسمت در قزوین مانده و قسمت عمده آنها به تهران ریخته بی مکان، بیمعاش و بیتکلیف و البته هر یک از آنها از رئیس دولت آن هم گیلانی توقع همه چیز دارند، او هم نمیتواند آنها را ندیده و فریاد و فغانشان را نشنیده فرض نماید.»(3)او برای این اقدامات به پول نیاز داشت، پس دست به کار شد.
همین سپهداری که این همه دنبال مسئله رشوه به گروه سه نفری را میگرفت، از نورمن خواست به او پولی بدهد تا میان نمایندگان آتی مجلس پخش کند تا قرارداد را امضا نمایند. کرزن به رخ سپهدار کشید که او خود را مخالف رشوه نشان میدهد اما این بار تقاضای رشوه برای تصویب قرارداد میکند. او این پیشنهاد را رد کرد. نورمن توضیح داد که تقاضای سپهدار مثل استفاده سیاستمداران اروپایی از «وجوه سرویسهای مخفی»(4)است. او خود توضیح میدهد که پیرنیا صرف پول برای به دست آوردن موافقت مخالفین را منع کرد. پیرنیا بودجه مشخص ماهانهای تعیین کرد که مصارف آن هم معین بود، به همین دلیل استفاده از اعتبارات «سرویسهای مخفی» نمیتوانست وجود داشته باشد. از آن به بعد استفاده از پولهای خارج از ردیف بودجه غیر ممکن شده بود، زیرا همه میدانستند این وجوه برای چه مصارفی میتواند تخصیص داده شود(5)او برای اینکه از سپهدار دفاع کند، همچنان سیاست رسوا ساختن وثوق را ادامه میداد. در نامهای نوشت وثوق الدوله زمانی گفته بود مبلغی معادل دویست هزار تومان به تجارتخانه طومانیانس که ورشکسته شده بودند پرداخته است، اما او از منبعی موثق شنیده
که وثوق این پول را برای خرید دوازده دهکده در مازندران به او داده است(1)
کرزن در نامهای به نورمن نسبت به سپهدار ابراز بدبینی کرد. او نوشت حکومت ایران ابتدا منابع مالی بریتانیا را دوشید و سپس سراغ شرکت نفت انگلیس و ایران و بانک شاهنشاهی رفت. به باور او ایران به هر شکلی شده مخارج چند ماه دیگر خود را هم از آنان دریافت کرد. او بر ایران منت گذاشت که شرکت نفت انگلیس و ایران توافق کرده مبلغ یک میلیون تومان بابت حقالامتیاز معوقه تا یازدهم فروردین 1298 به ایران پرداخت نماید. هشت نه ماهی این مبلغ به ایران داده شد، اما کرزن نوشت میترسد به محض اینکه شورویها امتیازهای دورة تزارها را ملغی سازند، دولت ایران امتیازاتی مثل امتیاز خوشتاریا را به آنان اعطا نماید(2)
شاه پولدوست هم خواسته یا ناخواسته به کمک اجرای سناریوی نورمن- آیرونساید شتافت. او به جای استاروسلسکی فردی به غایت سست بنیاد را به نام قاسم خان والی مشهور به سردار همایون را به ریاست دیویزیون قزاق برگزید و به این ترتیب زمینه را برای توطئههای هر چه بیشتر علیه خویش مهیا ساخت. آیرونساید در این تلاش های خود حتی ژنرال ویلیام دیکسون را که ریاست مستشاران نظامی بریتانیا را در ایران به دست داشت، نادیده گرفت. مواضع دیکسون بر نورمن و آیرونساید پوشیده نبود، او بر این باور بود که بریتانیا باید با رجالی چون پیرنیا همکاری کند. او حتی از اینکه نورمن، پیرنیا را وادار به استعفا کرده و به جای او سپهدار را گماشته، ناراحت بود. دیکسون از وزارت جنگ به وزارت امور خارجه مأمور شده بود و فرامین کرزن را اجرا میکرد، امری که خوشایند آیرونساید نبود. دیکسون در ایران به دنیا آمده و زبان فارسی را به روانی تکلم میکرد، او بخش اعظم زندگی خود را در کشورهای شرقی گذرانیده و با روحیات شرقیان آشنایی داشت، اما اینها که به گمان دیکسون نقاط قوتش به حساب میآمد از نظر آیرونساید هیچ گونه ارزشی نداشت. کرزن و تشکیلات وزارت خارجهاش از مدتها قبل مایل بود مسئولیت اداره و سازماندهی مجدد قزاقها با دیکسون باشد ،(3)آیرونساید درست به همین دلیل ترجیح میداد که وی از ایران برود(4)دیکسون از تنفر شدید ایرانیان نسبت به قرارداد آگاه بود، به همین دلیل با دیپلماسی کشورش که میخواست به رغم ملّت ایران قرارداد را اجرا کند، اختلافنظر اساسی یافت. او صلاح و مصلحت دولت بریتانیا را در این دید که بیش از این ملّت ایران را از خود نرنجانند. بین دو گروه از رجال بریتانیا در تهران اختلاف بروز کرد، هر دو به لندن شکایت بردند، اما لندن دست دیکسون را از کار کوتاه نمود و کلنل اسمایث را به جای او گمارد. اسمایث همراه با دیکسون به ایران آمده بود، لیکن در قسمت قشون آذربایجان مستشار بود و عملاً بلاتکلیف، او چون بیکار بود بعداً در بریگاد قزاق به کار گمارده شد. از آبان 1299 دیگر به دیکسون کاری ارجاع
نمیدادند، بالاخره نورمن از وزیر امور خارجه خواست او را فراخواند(1)دیکسون غمگین از این بیمهریها در اوایل اسفند 1299 به لندن بازگشت و نکتة این است که حتی وزارت امور خارجه هم از او استقبال گرمی نکرد(2)نکته مهمتر اینکه دیکسون بعد از انفصال از شغل خود در ایران هم، اطمینان جانی نداشت. او میترسید از سرحد خارج شود، «به چه ملاحظه معلوم نیست، این است که خود را به کوریه سفارت آمریکا ساخته زیر بیرق امریکایی خود را به بغداد میرساند و از آنجا به وطن باز میگردد.»(3)این بود تاوان مخالفت دیکسون با طرحهای ژنرال آیرونساید و گروه متحد او در سفارت بریتانیا.
بر خلاف دیکسون که آن همه مورد بیمهری واقع شده بود، سرهنگ اسمایث موقعیت بهتری در نزد آیرونساید داشت. او توسط وثوق برای مستشاری ژاندارمری استخدام شده بود، اما وقتی جنبش خیابانی به وقوع پیوست تصمیم بر این شد که یک نیروی متحد الشکل تشیکل شود، نیرویی که ژاندارمری هم زیر مجموعه آن باشد. اسمایث در ایران بود که آیرونساید وارد کشور شد. اسمایث به زودی به عنوان تجدید قوای نیروی قزاق بر این نیرو گماشته شد، حال آنکه افسران ارشدتر از او وجود داشتند. علت امر بسیار واضح بود: او مطیع فرامین نورمن و آیرونساید بود که بدون اطلاع وزارت امور خارجه و شخص کرزن از آذر 1299 مأموریتی مخفی بین قزاقها به او داده بودند تا به صورت سری و غیر رسمی میان قزاقها در ناحیه قزوین فعالیت نماید(4)و این قزاقها را برای اهداف آتی نورمن- آیرونساید مهیا سازد.
در آذر 1299 انگلیسیها یادداشتی تسلیم دولت ایران کردند، در این یادداشت آمده بود که بلشویکها هجوم سراسری خود را شدت بخشیدهاند، وزارت جنگ بریتانیا نوشته بود دولت انگلستان قادر نیست از قشون خود در برابر این حملات حفاظت کند، تا چه رسد به اینکه بتواند از ایران دفاع نماید. آنها پیشنهاد کردند دولت ایران باید نیروی ژاندارم و قزاق خود را به دست انگلیسیها سپارد تا تحت ریاست صاحبمنصبان آنها، در تهران مرکزیت داده شوند و کلیه مهمات و حقوق آنها را دولت ایران بپردازد بدون اینکه حق تفتیش داشته باشد؛ نیز توصیه شده بود دولت ایران در سیاست نظامی این گروه هیچ گونه مداخلهای ننماید. دیگر اینکه اگر بعداً قشون زیادتری لازم شد، انگلیسیها حق داشته باشند نیروی داوطلب استخدام کنند، فقط در این صورت است که آنها حاضرند در ایران بمانند وگرنه از کشور خواهند رفت.
سپهدار به نزد شاه شتافت و گفت نمیتواند به تنهایی مسئولیت این کار را بپذیرد، مگر اینکه یک مجلس عالی مرکب از سی تن از اعیان و اشراف و نمایندگان مجلس در آن جمع شوند و نتیجه شور آنها هر چه شد او هم عملی سازد. شاه به جای سی تن، دویست نفر را
معرفی کرد تا جایی برای مخالفت با قرارداد وجود نداشته باشد، او دستور داد شصت تن از وکلای سابق مجلس و کسانی که برای مجلس چهارم انتخاب شدهاند- مجلسی که هنوز با وجود گذشت حدود سه سال از انتخابات، تشکیل جلسه نداده بود - شصت تن از علما و روحانیان، پانزده تن از تجار و بقیه از شاهزادگان و اعیان و اشراف و وزرای سابق و لاحق و نیز رؤسای احزاب روز شنبه شانزدهم ربیعالاول 1339 مطابق با ششم آذر 1299، دو بعد از ظهر در کاخ گلستان جمع شوند و در این باب شور نمایند. همزمان شایع بود اولتیماتومی از جانب بلشویکها به دولت ایران داده شده که تا بیست و چهار روز دیگر قشون انگلیس را از ایران بیرون کنند. اگر این کار صورت گرفت آنگاه روسیه میتواند معاهدهای منصفانه با ایران منعقد سازد، در غیر این صورت آنها خود در اخراج قشون انگلیسی اقدام خواهند کرد(1)
در مجلس دربار حاجی آقا شیرازی گفت: «ما هیئت نمایندگان ... بعد از تبادل نظر سه نفر را از میان خود انتخاب کردهایم در این مجلس صحبت بدارند. یکی من هستم که میگویم کارها از محور طبیعی خود خارج شده و میشود، اینگونه مطالب باید در مجلس شورای ملّی مطرح گردد، باید به فوریت مجلس را باز کرد، یادداشت را مجلس برد و هر چه رأی دادند مجری گردد و اضافه کرد که بازکردن مجلس هم معطلی ندارد، دیگران هم نخواستند بکنند(2)وگرنه میتوانستند.»(3)به قول دولتآبادی حاجی آقا در مخالفت با یادداشت انگلیسیها سخن نگفت، به دید او «نقشه مشترک یادداشت دهندگان و عدهای از نمایندگان» این بود که راجع به لزوم تعجیل در افتتاح مجلس بحث شود. عده نمایندگان تا این زمان کافی نبود، به همین دلیل یک نظر این بود که باید سی تن را از میان مجلس عالی دربار انتخاب کرد تا موقتاً کسری نمایندگان مجلس جبران شود و بتوان در مورد یادداشت انگلیسیها و یا روح قرارداد 1919 بحث و گفتگو نمود(4)
مجلس مزبور در کاخ گلستان تشکیل جلسه داد تا در مورد نحوه تصمیمگیری در باب یادداشتی که اخیراً از سفارت بریتانیا رسیده بود تصمیمگیری کند. یادداشت مشعر بر این موضوع بود که بریتانیا به زودی نیروهای خود را از ایران به کلی خارج خواهد ساخت، در این شرایط هنوز وضع قرارداد مشخص نیست و باید هر چه سریعتر تکلیف آن روشن شود. آنان برای ایجاد رعب در دل دولتیان هشدار دادند به محض اینکه نیروهایشان از ایران خارج شوند، پایتخت مورد حمله متجاسرین واقع خواهد شد حال آنکه ایران هیچ استعداد دفاعی در برابر آنان ندارد. انگلستان دیگر حاضر نیست به دولت های ایران پولی بدهد و قوه مورد نیاز هم باید از بین قوای قزاق و ژاندارم خود ایران جمعآوری و مرتب شود. در این صورت لازم است اختیار مالیه ایران به دست انگلیسیها باشد، اگر ایران با این تقاضا موافقت کند که فبها
وگرنه ایران از صفحة گیتی محو خواهد شد، «این تهدید در دوسه جای یادداشت تکرار شده است.»(1)در پایان یادآوری شده بود ایران نباید به وعده های روسها اهمیت دهد و نباید فریب آنان را بخورد؛ زیرا روسها هرگز به وعدههای خود عمل نکردهاند.
سپهدار رشتی رئیسالوزرا در این جلسه توضیح داد فقط یادداشت سفارت انگلستان را به جلسه آورده است و نمیخواهد از آن دفاعی کند، او گفت این یادداشت هم مضر است و هم اینکه شخص او اصراری به قبول آن ندارد(2)در برابر تهدیدهای انگلیسیها و سکوت بهتانگیز مجلس بعد از خواندن یادداشت آنها، لایحهای از طرف هیئت روحانیان حاضر در جلسه خوانده شد، آنها در یادداشت خود خاطرنشان کردند «ما با کسی جنگ نداریم سفیر فوقالعاده به روسیه فرستادهایم باید منتظر شویم از او چه خبر خواهد رسید.» به قول دولتآبادی «مقصود هیئت روحانی این است که ما هنوز در معرض تهدید بلشویک روس نمیباشیم چونکه سفیر ما آنجا در کار جواب و سؤال است و خبرهای مساعد از طرف او میرسد بدیهی است این عنوان اساسی و جواب حقیقی یادداشت مزبور است زیرا میفهماند که ضرورتی اقتضا نکرده است ما قشون و مالیة خود را در اختیار انگلیسیان واگذار نماییم.»(3)
انگلیسیها به زودی اولتیماتوم خود را پس گرفتند، ماجرا از این قرار بود که میرزا سلیمان خان میکده به وزیر مختار روسیه گفته بود این یادداشت برای استقرار جمهوری و یا ایجاد یک انقلاب در ایران میتواند مفید باشد و نیز این یادداشت باعث وقوع جنبش علیه خود انگلیسیها خواهد شد. وزیر مختار یعنی نورمن گفت این یادداشت متعلق به مأمور نظامی آنان یعنی لرد آیرونساید است نه سفارت بریتانیا، او یادداشت را پس گرفت و به لندن هم اطلاع داد که به این اقدام دست زده است(4)در این مرحله بود که نظریه به قدرت رسانیدن مرد دیکتاتور وجهه همت بریتانیا واقع شد. این مرد باید با اتکا به نیروی نظامی، امنیت لازم را برای منافع بریتانیا فراهم میساخت. به واقع وقتی آیرونساید و نورمن زمینههای لازم را برای کودتای مورد نظر خود مهیا دیدند و به هنگامی که همه آماده تحولی نوین بودند، اندیشه به قدرت رسانیدن مرد دیکتاتور مطرح گردید.
مرد مقتدر مورد نظر آیرونساید باید به سناریویی کمک میکرد که طبق آن نیروهای انگلیسی از ایران خارج میشدند بدون اینکه منافع انگلستان زیان بیند. او میپرسید این مرد زورمند (1)چهوقت ظهور میکند تا بر ایران فرمان براند و حکومت کند؟ او و اسمایث رضاخان را برای این منظور کاندیدا کرده بودند. انگلیسیها در صدد برآمدند یک صاحبمنصب جزء را برای اینکار در نظر گیرند. بین صاحبمنصبان قزاق کسی که استعداد این کار را داشت و رتبهاش هم بالا بود، عبدالله خان امیرطهماسبی بود، انگلیسیها با او وارد مذاکره شدند، اما او ظاهراً پیشنهاد کودتا را نپذیرفت(2)بالاخره رضا خان را برگزیدند؛ سردار همایون را مرخص کردند تا به املاکش رسیدگی کند و اختیار قزاقها را دربست به رضا خان سپردند(3)
آیرونساید با هشدار مخوف خود طرفهای مذاکره را به شدت ترسانید، اما کار به همین جا خاتمه نیافت: آیرونساید گسترش بذر وحشت را پی گرفت و مدعی شد سی هزار تن سرباز بلشویک در باکو متمرکز شدهاند که ممکن است در لشکر کشی به تهران شرکت جویند. نورمن برای توجیه نقشة آتی خود وزیر خارجه را هم ترسانید: به او نوشت شاید اگر شوروی اطمینان یابد نیروهای انگلیسی در حال عقب نشینی از شمال ایران هستند، حملات آتیشان متوقف گردد. کرزن که سیاستمداری حیله گر بود و نورمن شاگرد او هم به حساب نمیآمد به سرعت از نیت وزیر مختارش آگاه شد. او در پاسخ نوشت حتی احمد شاه که ترسوترین فرد است تصمیم گرفته در تهران بماند. او ادامه داد ایران به هر حال یا با دولت شوروی پیمان بسته است و یا در حال انعقاد این پیمان است؛ بنا بر این چه دلیلی دارد که اینان به ایران تجاوز کنند؟ به چه دلیل شورویها باید به تهران حمله آورند؟ او سناریوی خروج خارجیان از تهران را «گریز دسته جمعی»(4)خواند و متحیرانه پرسید دلیل این امر چیست؟ کرزن نوشت معلوم نیست شوروی قصد پیشروی در ایران داشته باشد، پس عقب نشینی توأم با تعجیل و تسلیم نواحی شمالی به نیرویی که معلوم نیست مترصد حملهای باشد، حیثیت بریتانیا را لکهدار خواهد کرد. او در زمینه وقوع انقلاب در ایران هم با تردید نگریست و نوشت اگر انقلابی در راه باشد، شاید بتوان جلو آن را گرفت(5)
اما نورمن خود را آمادة کاری مهمتر کرده بود، کاری که روح فیروز و کرزن هم از آن خبر نداشت. او حتی حاضر نشد فیروز را به کابینه راه دهد. نورمن به فیروز به شدت سوءظن داشت و او را ادامه دهنده سیاست های کاکس میدانست که خود کاکس هم به نوعی مجری اوامر کرزن بود. مهم این بود که اینک حتی فیروز هم به این نتیجه رسیده بود بریتانیا باید از خیر قرارداد بگذرد و به سود این کشور است که حتی قرارداد را یک جانبه کان لم یکن سازد. با این وصف گفت از پیمان پیشنهادی شوروی با ایران هم رضایتی ندارد و آماده است در موقع مقتضی علیه آن وارد کارزار شود. او گفت برای بریتانیا بهتر است چند ماه دیگر هم کابینه سپهدار را تحمل نماید و آنگاه از نخست وزیری او حمایت کنند؛ زیرا به دید او مردم
منتظر ظهور دولتی قدرتمند هستند(1)کاکس از همان بدو ورود به ایران سیاستی زورگویانه در پیش گرفته بود و هنوز هم همان را میخواست ادامه دهد. او رفتاری داشت مثل یک حاکم نظامی؛ میخواست به هر نحو ممکن ایران را جزو مستعمرات بریتانیا سازد. او در سفارتخانة خود نشسته بود و در همه کار دخالت میکرد و آشکارا میگفت: «حالا که ما راضی شدهایم به ایران حکومتی بدهیم، ایرانی باید هر چه ما میگوییم اطاعت نماید.»(2)دولتآبادی میگوید خود به گوش خویش این سخنان را از زبان کاکس بارها شنیده بود. بر خلاف کاکس گروه نورمن بر این باور بود که باید همین سیاست را به شکلی بهتر به انجام رسانید. اینان بر این باور بودند که باید مشت آهنین از دستکش مخملین بیرون آید تا در بین ایرانیها حساسیتی ایجاد نکند.
این بار لرد چلمسفورد هم با اندیشه تخلیه تهران به پا خاست. او روز دوم بهمن 1299 خطاب به لرد مونتاگ نوشت خطر اصلی برای منافع بریتانیا اقدام عجولانه تخلیه تهران قبل از عقب نشینی نیروهای بریتانیا از شمال کشور است. او قاطعانه گفت باید حکومت ایران یعنی شخص احمد شاه، سفارت انگلستان و بانک شاهنشاهی در تهران باقی بمانند. چلمسفورد گفت دولت ایران باید به شورویها اعتماد کند که گفتهاند اگر نیروهای انگلیسی عقب نشینی کنند، آنها به تهران حمله نخواهند آورد. او هر گونه تلاشی برای ترک تهران را در حکم خودکشی دانست و گفت به جای اینکار باید قرارداد 1919 را با ظرافت پس بگیرند(3)در این زمان بانک شاهنشاهی روح و جان اقتصاد ایران را در کف داشت، این بانک درست در ایام منتهی به کودتای رضا خان بر اساس یک سناریوی کاملاً تنظیم شده، کلیه راههای داد و ستد را با مردم ایران مسدود ساخت. در آن هنگام «که بحران شدید اقتصادی روی داده» بود، بانک «به صلاح سیاست دولت خود اعلان کوچ کردن از این مملکت را داده شعبههای خود را در ولایتها جمع کرده نقدینة مرکزی خویش را از مرکز به بنادر فارس برده است، در صورتی که هیچ ضرورت این اقتضا را نداشته است و اگر احیاناً ترس آمدن بلشویک روس و یا متجاسرین ایرانی او را به این احتیاط وا میداشته است، ممکن بود به طور مخفی این احتیاط را رعایت کند، نه اینکه صدای برچیدن بساط خود را با این هیاهو بلند کرده روز روشن صندوقهایی را که معلوم نیست چه در بردارد در ملاء عام به گاریها ریخته به عنوان سرمایه بانک و با مستحفظین هندی به بنادر حمل نماید و اسباب اضطراب خاطر خلق را فراهم آورد. مردم هم حق دارند مضطرب باشند، چونکه بانک دیگر که رقیب این بانک بوده باشد در مملکت وجود ندارد. صرافخانههای دیگر داخلی را دسایس این بانک و بی وضعی مملکت و بیفکری اولیا امورش از هم متلاشی ساخته. پارسیان صرافخانههای معتبر داشتند ورشکستند. طومانیانس دادوستد نقدی مهمی که داشت بر هم خورد. دو دسته صرافخانة کوچک شخصی
که باقیمانده است گنجایش داد و ستدهای بزرگ را ندارند. بهعلاوه برای نگاهداری آبروی خود بسیار دست به عصا راه میروند در این صورت روزی که بانک شاهی در خود را ببندد تصوّر میشود دَرِ تجارت و داد و ستد نقدی داخلی و خارجی به روی مملکت بسته شده باشد.» (1)
همزمان تحقیر شاه ادامه داشت. کرزن در پیامی خطاب به نورمن دستور داد به شاه گفته شود وزارت خارجة انگلیس با مسافرت او به خارج حتی برای دو ماه موافق نیست. گفتند اگر شاه به خارج رود، این مسافرت دلیلی بر جبن او تلقی خواهد شد؛ او شاه را متهم کرد که قصد فرار دارد و نوشت در این صورت شاه ایران در هیچ صورتی نباید انتظار کمک از جانب بریتانیا داشته باشد. کرزن به نورمن توضیح داد نمیتوان شاهی به بدی احمد شاه یافت، اما اگر بناست حکومت ایران بر جای ماند و به عبارتی کشور در اختیار قوای شمال قرار نگیرد، حوادثی مثل فرار شاه عوامل تزلزل و بی ثباتی خواهند بود و باید به شدت از آنها جلوگیری کرد(2)
اندکی بعد نورمن به دیدار شاه رفت. احمد شاه گفت مسئله رفتن خود به خارج را مورد بررسی قرار داده و به این نتیجه رسیده که کشور را مثل یک شهروند عادی ترک کند. نورمن مدعی شد شاه میخواهد با گروهی کوچک از رجال مورد اعتماد خود به مشورت پردازد و سپس تصمیم خویش را میگیرد. در ادامه نورمن ادعا کرد شاه گفته است برادرش محمد حسن میرزا ولیعهد، جانشینیاش را نمیپذیرد و مطلقاً به تاج و تخت کاری ندارد. مهمترین ادعای نورمن این است که شاه گفته است بعد از مسافرت او احتمالاً ایران جمهوری میشود و جمهوری نیز بدون عیب است(3). در صحت مطالب انتسابی به احمدشاه به شدت تردید وجود دارد و این مطالب را باید در راستای افشاندن بیش از پیش بذر وحشت در بین سیاستمداران ایرانی و بریتانیایی تلقی کرد. به واقع اینهم شاهدی است بر اینکه نورمن چگونه مقامات مافوق خود را به عنوان اینکه اصلاً احمد شاه حتی به فکر سلطنت خود هم نیست، فریب میداد. او حتی مقامات بریتانیا را ترسانید که اگر کاری انجام نشود ایران جمهوری خواهد شد و شاه هم با این امر مخالفتی ندارد. نورمن میخواست طرح خود را به هر قیمتی پیش برد، او در این زمینه به همه تشبثات دست زد.
رضاخان همان «رهبر مرتجع زورمندی»(4)بود که تشکیلات وزارت جنگ، وزارت خزانهداری، اداره هندوستان، نورمن وزیر مختار انگلستان در تهران و آیرونساید در جستجویش بودند. آیرونساید البته نتوانست نظر خود را دایر بر گماردن رضاخان به سمت فرماندهی دیویزیون قزاق به شاه تحمیل نماید. در آخرین روزهای اقامتش در ایران او به دیدار
شاه رفت، نکته این است که او به اندرونی رفت، جایی که خانواده شاه زندگی میکردند. شاه نشان شیر و خورشید را به آیرونساید هدیه کرد. این بالاترین مدالی بود که در ایران به افرادی که خدماتی درخشان انجام داده بودند تعلق میگرفت. شاه ابراز تأسف کرد که نیروهای انگلیسی باید به زودی ایران را ترک نمایند. جالب اینکه شاه گفت این ابراز تأسف به خاطر ایران نیست بلکه به خاطر امپراتوری بریتانیا و هندوستان است! آیرونساید از شاه خواست رضاخان را به فرماندهی نیروی قزاق بگمارد، شاه سکوت نمود(1)همین موضوع نشان میداد که برخلاف گزارشهای نورمن، شاه از آینده سلطنت خود بیمناک بود. آیرونساید روز بیست و هشتم بهمن به قزوین رفت. روز بیست و نهم به بغداد رفت و دیگر هرگز به ایران بازنگشت. او در حالی ایران را ترک کرد که بر این باور بود مردی را یافته که بتواند مردم را رهبری کند؛ این فرد هم رضاخان سردار سپه بود.
به قول سپهبد یزدانپناه رضاخان مردی بود زورگو و بی فکر. او کوچکترین آشنایی با مسائل سیاسی نداشت. اطلاعات اندک خود را از این موضوع هم مدیون فرمانفرما بود. او از محشورین نصرتالدوله به شمار میآمد، بنابراین انگلیسیها از مدتها قبل از ورود آیرونساید به ایران روی شخصیت او مطالعه کرده بودند. در کابینه وثوق بود که رضاخان به دستیاری نصرتالدوله شتافت. او در این زمان از میسیونی انگلیسی آگاه گردید که قصد براندازی روسها از فرماندهی قزاقخانه را داشت. رضاخان به ژنرال دیکسون رئیس هیئت مستشاری انگلستان گفته بود برانداختن روسها کاری ندارد و او حاضر است این وظیفه را به انجام رساند(2)دیکسون رئیس کمیسیون نظامی قرارداد بود که ظاهراً بنا بود ارتش متحدالشکل ایران را سازماندهی نماید. این تنها ماده قرارداد بود که از همان اوایل انعقاد قرارداد انجام شد(3)رئیس ایرانی این کمیسیون هم عباس میرزا سالار لشکر فرزند فرمانفرما بود که در فرانسه تحصیلات نظامی خود را به انجام رسانیده و در آن ایام معاون وزارت جنگ بود(4)یکی از اعضای این کمیسیون ماژور فضلالله خان آق اولی برادرزاده تقی بینش از رهبران گروه ضدتشکیلی بود، وی سرتیپ ژاندارمری بود. این مرد وطن دوست به دلیل تشکیل این کمیسیون که نیروهای نظامی ایران را به زیر سلطه بریتانیا میبرد، خودکشی کرد. به دلیل خودکشی فضلاللهخان و نیز اختلافاتی که در کابینه بروز نمود، هیئت دولت مقررات کمیسیون دیکسون را تصویب نکرد. اما اینک ابزار جدیدی به طور مصمم قصد آن کرده بود تا نظرات کسانی را که در صدد استقرار دولت دستنشانده بودند، محقق سازد؛ این تشکیلات کمیته زرگنده نام داشت.
تأسیس کمیته آهن و نقش آن در تحولات این زمان از نکات قابل تاملی است که باید موشکافی شود. کمیتة آهن به واقع حلقه اتصال گروهی از متحدان بریتانیا و نیز گروه بحرانساز دوره مشروطه تا آن زمان بود. به عبارتی انگلوفیلهای برجستهای مثل سید ضیا و گروهی که تا همین دیروز شعار ضدانگلیسی سر میدادند، در عملی ساختن نقشههای بریتانیاییها نقش بسیار مؤثری ایفا کردند. گرچه کمیته آهن در اصفهان تأسیس شده بود، اما شعبات آن در تهران و رشت هم به فعالیت مشغول بودند. دولتآبادی با اینکه از «مأمور رشت کمیته»(1)سخن به میان میآورد و اینکه او بر حسب تقاضای کمیته اصفهان معزول شد و کسی هم به جایش تعیین نگردید، اما از این شخص نامی به میان نمیآورد.
یکی از مهمترین اعضای کمیته آهن سید ضیاءالدین طباطبائی بود. سید ضیا مردی شناخته شده بود، او از دوره مشروطه با انتشار روزنامه خود را پر آوازه ساخت. نام روزنامههایش همه یک سیلابی بود: شرق، برق و رعد. در کتاب بحران مشروطیت در ایران از تشکیلاتی به نام ژون پرسان نام بردهایم و خاطرنشان کردیم که شرق بهواقع ارگان این جریان بود، سید ضیا که در آن زمان جوانی کم سن و سال و جویای نام و عنوان بود، مدیر مسئولی روزنامه را عهدهدار بود و شدیدترین حملات را در همان زمان علیه احمد شاه نوجوان انجام میداد که منجر به تعطیلیاش شد. هم شرق، هم برق و هم رعد زیر سیطره کسانی قرار داشت که از جاهطلبیهای جوان جویای نام یعنی سید ضیا به نحو احسن بهره میبردند. در روزنامههای سید ضیا تبلیغات آشکاری به نفع یهودیان دیده میشد. حتی ستاره شش پر داوود به عنوان زمینه تبلیغات برخی از انجمنهای یهودی این دوره، در روزنامههای سید ضیا چاپ میشد.
تشکیلاتی که از جاهطلبیهای سید ضیا بهره میبرد، همان انجمن ژون پرسان یا ایران جوان بود، بعدها علیاکبر خان داور این عنوان را بر کلوپ خود نهاد. یکی از اعضای جمعیت ژون پرسان دکتر احیاءالسلطنه بود، طبق اعلانی که در جراید این دوره چاپ میشد، از جوانان برای عضویت در این تشکیلات ثبت نام بهعمل میآمد؛ محل ثبت نام بیمارستان امید محل کار دکتر احیاءالسلطنه و منزل او بود که هر دو در خیابان لالهزار قرار داشت(2)جالب اینکه این دکتر احیاءالسلطنه طبیب مخصوص سپهسالار تنکابنی بود(3)این پزشک با کمیته مجازات که بعدها تشکیل شد ارتباط داشت. از سیمای سیاسی و بخشی از فعالیتهای دکتر احیاء السلطنه و ارتباطهای او با جوخه های ترور در همین رساله سخن گفتهایم.
یکی از همکاران سید ضیا در روزنامه شرق دکتر حسین کحال بود، جالب اینکه این مرد مدیر روزنامه استقلال ایران، ارگان حزب اتفاق و ترقی هم بود که به صاحب امتیازی مستعانالملک رئیس انجمن تروریستی جهانگیر منتشر میگردید. به هر حال سردبیر شرق دکتر حسین خان کحال بود، اما وی ضمن درج نامهای در این روزنامه به تاریخ نوزدهم ربیعالاول 1328 از شغل خود استعفا داد. کحال دلایل را اینگونه بر میشمرد: «البته خوانندگان محترم مسبوقند که این بنده برای خدمت به معارف و معاونت به اداره شرق، مدیریت و مسئولیت آن اداره محترم را بر عهده گرفته و مشغول انجام وظایف وجدانی خود بودم، ولی معالتاسف به واسطه کثرت مشاغل و امورات شخصی که منافی با شغل روزنامهنگاری است، با تأسف فوقالعاده از مدیریت و مسئولیت استعفا دادم.»(1)مدتی هم حسین کسمائی مدیریت روزنامه شرق را عهدهدار بود. این روزنامه در مطبعه پارسیان به چاپ میرسید.
دکتر کحال ابتدا روزنامهاش را به زبان فرانسه منتشر میکرد. سه شماره از روزنامه با عنوان اندپاندانس پرس یا همان استقلال ایران منتشر شد و بعد روزنامهاش را به همین نام به زبان فارسی منتشر نمود. این فرد پدر میرزا ابوالقاسم کحالزاده است که در این زمان منشی سفارت آلمان بود و بعدها به سال 1304 شمسی روزنامه استقلال وطن را منتشر ساخت. این کحالزاده با زومر سرکنسول سفارت آلمان در تهران روابط صمیمانه داشت و شخص کحالزاده با گروه ضدتشکیلی به رهبری کمرهای مرتبط بود: «کحال زاده را دیده احوال زمر را پرسیدم، گفت همه روزه [نزد او] میروم و خوب نیست. اوضاع را بد میبیند. گفتم از من سلامی برسانید.»(2)روزنامة استقلال ایران در دوره مشروطه محل تجمع گروههای افراطی بود که بعداً نقش مهمی در بحرانهای دوره بعد از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند عهدهدار شدند. مثلاً در دوره مشروطه روزنامه استقلال ایران پاورقی به ترجمه میرزا تقی خان بینش منتشر میکرد؛ این پاورقی بهواقع ترجمه کتاب تاریخ شورش فرانسه بود. بینش بعدها یکی از افراد گروه ضدتشکیلی حزب دمکرات شد. تشکیلاتی که حملات کوبندهای علیه وثوق انجام داد، با کمیتة مجازات مرتبط بود و به عبارتی همچنان عملیات تروریستی را به مثابه ابزاری برای رسیدن به اهداف خود مورد تأئید قرار میداد. نکته این است که این تیم بعدها بخشی از نیروی تشکیل دهندة کودتای سوم اسفند 1299 را به وجود آوردند.
از همان دوره مشروطه، نوک تیز حملات شرق متوجه احمد خان قوام السلطنه بود. میدانیم که بعد از تعطیلی شرق، روزنامه برق را منتشر کردند. روزنامه برق که به مدیریت سید ضیاءالدین طباطبائی درست در بحبوحة مناقشات دوره مجلس دوم منتشر میشد، روزنامهای بود به غایت افراطی، در برخی از شمارههای این روزنامه مسئولین به شدت تهدید میشدند. این روزنامه پر بود از مضامینی مانند «ملّت انتقام میکشد»، «قوه ملّت و قهاریت قوای طبیعت»،
«مجازات خائنین»، «دار زدن مجرمین» و امثال این مضامین(1)
روزنامة برق که در دورة نیابت سلطنت ناصرالملک منتشر میشد، در یکی از شمارههای خود نوشت از اول ساعت اخذ مالیات، به وحشیانهترین شکل ممکن رعیت بیچاره را میچاپند. به جای دریافت یک خروار یعنی سیصد کیلو، سیصد و سی تا سیصد و پنجاه کیلو از مردم دریافت مینمایند، «و علاوه تا هر قدر توانستهاند دریافت داشتهاند و نیز به عنوان پاک کردن گندم خرواری سی شاهی نقد مأخوذ نمودند ودر موقع حواله دولت برای مصرف عامه خرواری نود و پنج من میپردازند. هیچ کس نمیپرسد آیا این بیست من گندم اضافه و سی شاهی پول نقدی که برای هر صد من دریافت میدارند به کجا میرود و به کدام مصرف شایسته میرسد؟!...»(2)به این شکل سید ضیا نقش کسی را بازی میکرد که مدافع حقوق طبقات ضعیف اجتماع است.
سید ضیا یکی از مداحان امیر محمد ابراهیم خان شوکتالملک علم بود. سید ضیا از حسن سلوک شوکتالملک در انجام وظایف مرجوعه سخن به میان میآورد. اینکه وی مدرسهای دائر کرده است به نام شوکتیه که هزینهای از دانشآموزان طلب نمیکند و کلیه امکانات برای دانشآموزان رایگان است؛ اینکه وی خرج محصلین را «از جیب فتوت و حمیت خود» میپردازد و مراتب معارف پروری و فضیلت دوستیاش عیان است(3)
ماهیت تشکیلات به ظاهر ناسیونالیستی ژون پرسان را در همان رساله بحران مشروطیت در ایران توضیح دادیم و نیز از پیوندهای آن با فرانکو پرسان یا انجمن ایران و فرانسه سخن گفتیم. این تشکیلات مدرسهای هم داشت که مدیر آن یوسف ریشارخان مشهور به مؤدبالملک بود. ریشارخان پسر ژول ریشار بود که در دورة محمدشاه وارد ایران شد. در دارالفنون و ادارة انطباعات به کار پرداخت و بعد از وی فرزندش جانشین او شد و به تدریس زبان فرانسه در دارالفنون و ترجمه کتاب در ادارة انطباعات پرداخت. ما پیشتر پیوندهای این تشکلها را با مدارس آلیانس اسرائیلی و بنیادگذاران آن شرح دادیم و خاطرنشان ساختیم که بنیادگذار این مدارس بهواقع مؤسس نخستین لژ فراماسونری ایران یعنی «لژ بیداری ایران» مسیو ویزیوز بود. این کالبد شکافی را برای آن انجام دادیم تا از ماهیت مناسبات این جوان جویای نام با الیگارشی مالی مستقر در لندن و هندوستان آگاه شویم. بنابراین سید ضیا برخلاف تصور رایج مردی گمنام و ناشناخته نبود، هر چند احمد شاه او را روزنامه نگاری بی سر و پا مینامید که پا از گلیم خود فراتر نهاده است. این دیدگاهی بود که بین دوستان انگلیسی سید ضیا هم رواج داشت.
کلنل مید(4)از زمانی که در شیراز اقامت داشت سید ضیا را میشناخت. او بعدها به لنسلات
اولیفانت (1)که سرپرستی امور خاور نزدیک وزارت خارجه انگلیس را عهدهدار بود گفت که سید ضیا در زمان اقامت در شیراز «یک شیاد صرف»(2)بیش نبود(3)خود سپهدار رشتی هم با اینکه از اقدامات کمیتة زرگنده مطلع بود، اما شاید هرگز تصوّر نمیکرد اداره امور را از دست او خارج سازند و «شخص پادو او»(4)یعنی سید ضیا به ریاست وزرایی نائل آید. او تصوّر میکرد که سفارت انگلستان و کمتیه زرگنده خود او را برای اقدامات آتی خویش برخواهند گزید و از این حالت بلاتکلیفی خارج خواهد شد.
پدر سید ضیا، سید علی آقا نام داشت. روزنامه محاکمات که به مدیریت مجدالاسلام کرمانی در دوره اول مشروطه منتشر میشد و اخبار عدلیه را پوشش میداد، در یکی از شمارههای خود نوشت؛ علی آقا دستگیر شده و در عدلیه محاکمه میشود. شرح محاکمه او به اختصار چنین بود: «چند روز قبل اعلانی به در و دیوار شهر چسبانیدند که حاصل و مفهوم آن اعلان که با ژلاتین طبع شده این است: این مجلس را ما طایفه بهائیه دایر کردیم و تمام این اقدامات از طرف ماها بوده و اغتشاشات ولایات همه از ماهاست و تا آزادی مذهب به ما ندهند ممکن نیست امور این مملکت منظم شود...»(5)در این محاکمه سید علی آقا متهم بود از بهائیان پول گرفته تا به قصد تخریب مشروطیت به نام بهائیها (6)که با این اساس مخالف بودند، شب نامه پخش کند. به عبارت بهتر بهائیان که با مشروطه نسبتی نداشتند، تلاش میکردند آن را بدنام سازند و در این راه از طریق توزیع پول و از طریق افرادی مثل پدر سید ضیا وارد عمل میشدند.
سید ضیا در اوایل فتح تهران تا یک سالی بعد روزنامه شرق را منتشر میکرد و مهمترین ویژگیاش این بود که صفحه آخر آن همه به زبان فرانسه بود و بعد از توقیف آن به دلیل افراط، برق را منتشر ساخت. یکی از مواضع جالب توجه سید ضیا زمانی بود که سید عبدالله بهبهانی توسط جوخه ترور گروه افراطی مدعی مشروطه طلبی به قتل رسید. بهبهانی یکی از رهبران شناخته شده مشروطه بود، اگر امثال او نبودند این جنبش عظیم به پیروزی دست نمییافت، اما گروه تندرو به شکلی غریب چه در مجلس و چه در جراید خود به این موضوع بهای چندانی ندادند. قتل بهبهانی همانطور که جای دیگری گفتهایم، باعث خشم و انزجار عمومی و بسیاری از رهبران سیاسی مردم شد. اما موضع سید ضیا در این ماجرا بسیار معنیدار بود. او در روزنامة شرق بعد از اشاره به قتل بهبهانی توسط «عدهای مجهول الحال»، از این
واقعه ابراز تأسف کرد اما در عین حال نوشت کسانی که به خونخواهی او برخاستهاند، همانهایی هستند که تا دیروز در باغشاه جمع شده بودند و حکم اعدام همین بهبهانی را میخواستند. به نظر سید ضیا ریاست خونخواهان را حاجی محمد تقی بنکدار بر عهده داشت. اگر این روایت درست باشد، درمییابیم که قضاوت شرق در مورد او بی معناست، زیرا فارغ از قضاوت شخصی در مورد بنکدار؛ او هیچ گاه طرفدار محمدعلی شاه و یا خواستار اعدام بهبهانی نبود. او خود از تجار پیشگام در ماجرای مشروطیت بود و حداقل بیش از سید ضیا به این جنبش خدمت کرده بود. سید، بنکدار را آماج حمله قرار داد و نوشت:
«ما مفسدین و مغرضینی که آلت دست اجنبیان شدهاند به خوبی شناخته و میدانیم کیانند، ولی نمیتوانیم اسم و رسم آنان را علناً برده و معرفیشان سازیم. ما به چه حمل کنیم در این موقع هم که سیلابهای بدبختی و اضمحلال از اطراف به ما حمله آورده و نزدیک است حسیات استقلال ما خاتمه یابد حاجی محمد تقی بنکدار فرصتی به دستش آمده مجلس سنا را میخواهد!!! تبعید وکلا را خواستار است، توقیف جراید را خواهان میگردد!!! حاجی محمد تقی بنکدار کیست، چکاره است جز اینکه یکی از افراد ملّت است. حاجی محمد تقی خود را مشروطهطلب میداند، بداند؛ ولی نباید از حد و مقام خود خروج و اظهاراتی بنماید که وظیفه افراد یک ملتی نیست.»
سید ضیا، بنکدار را متهم کرد آلت فعل دیگران واقع شده است(1)نکته جالب توجه این است که با وجود اطلاع همگان از ارتباطهای او با سفارت بریتانیا، سید ضیا همه را متهم میکرد که مزدور اجنبیاند. وی که گرانبهاترین خدمات را در طول عمر به انگلستان کرد، همیشه اهداف و منویات خود را در پوششی از شعارهای به ظاهر ملّی گرایانه مخفی میساخت. نکته این است که همه او را میشناختند اما وی همین موضع را تا کودتا حفظ کرد و بعد از آن تداوم بخشید. بدیهی است هیچ کس فریب این شعارها را نخورد.
ویژگی دیگر سید ضیا این بود که در روزنامهاش به تشریح «عقیده سسیالیزم»، میپرداخت. او ظاهراً به سال 1327 قمری نوشت لغاتی مثل سوسیالیست رولوسیونر، دمکراسی، کمونیزم، آنارشیسم و غیره مد شده که از آنها به عناوین «اجتماعیون انقلابیون، عامیون، اشتراکیون و غیرها مستعمل گردیده و ما بدون وقوف از حقایق مسالک فوق خود را داخل در حزب آنان دانسته و اسمی بدون مسمی روی خود گذاشتهایم.» خود سید ضیا هم نوشت فقط توانایی دارد این لغات را توضیح دهد،(2)یعنی هیچ آگاهی از این مرامها ندارد.
سید ضیا با سفارت انگلستان روابطی بسیار نزدیک داشت، اما هیچ اصل خاصی سرلوحه کار خود قرار نمیداد. یعنی اینکه برای او فقط و فقط ارتباط با سفارت بریتانیا مهم بود و لاغیر، گاهی این رابطه را از طریق انتشار روزنامههای افراطی شرق و برق برقرار میساخت و
گاهی با انتشار روزنامه به ظاهر میانهرو رعد. گاهی از وثوق حمایت مینمود و گاهی با مخالفین و دشمنان پابرجای او ائتلاف میکرد که نمونه بارزش همین کمیتههای آهن و زرگنده بود. سید ضیا مردی بود به شدت بی پرنسیپ، او فقط و فقط سودای همنشینی با رجال داشت، از اینکه تحقیر میشد رنج میبرد و به دنبال این بود تا برای خود قدرتی دست و پا کند. از همین روی همه او را یک شیاد ارزیابی میکردند، حتی کلنل مید.
سید ضیا طرفدار بی چون و چرای مناسبات ایران و انگلیس بود و در روزنامه رعد به صراحت از قرارداد وثوق الدوله تعریف و تمجید میکرد. برای این حمایت او پاداش خوبی دریافت کرد؛ سید ضیا مأموریت یافت به باکو برود و با دولت خود، خوانده مساوات، قرارداد بازرگانی منعقد سازد، همان دولتی که با کمک انگلیسیها به وجود آمده بود. در زمستان 1298 مصادف با اوایل 1920 میلادی او به باکو رفت و هیئت نمایندگی ایران را هدایت کرد. این موضوع بسیار جالب توجهی بود، وثوق که حاضر نمیشد دولت جدیدالتأسیس شوروری را به رسمیت شناسد، با این جمهوری خودخوانده وارد قرار و مدار شد، حال آنکه کلیه عملیات این دولت خلاف منافع ملّی ایران بود. حتی روزنامة ستاره ایران به عملیات این دولت جدید انتقاد میکرد و از اینکه بدون اطلاع دولت مرکزی ایران به تبریز و رشت، فرستاده میفرستاد برآشفته میشد. وثوق «به رضای خاطر انگلیسیان» سفیر آذربایجان قفقاز را «مانند سفیر یک دولت معتبر در تهران» پذیرفت و از سوی دیگر هیئتی به ریاست سید ضیا به باکو فرستاد. سید ضیا باید روابط سیاسی و اقتصادی را با آن «مملکت نورس» برقرار میکرد و از آنها برای جلوگیری از نفوذ بلشویکها در ایران امداد میطلبید. در همان زمان وثوق، مامورین حکومت گیلان را تغییر داد، این تغییر با جایگزین ساختن «اشخاص نادرست طماع» به جای مأمورین قبلی صورت گرفت. هدف اصلی وثوق این بود که از این رهگذر خیال خود را از قوّة جنگل آسوده سازد، امری که در به نتیجه رسیدن آن تردید جدی وجود داشت.
به هر حال سید ضیا چند ماهی همانجا ماند، او اندکی پیش از ورود بلشویکها به باکو به ایران بازگشت. مساواتیستهای باکو سید ضیا را میشناختند، محمد امین رسول زاده زمانی که سردبیر ایران نو در تهران بود، مواضعی شبیه به سید ضیا داشت؛ به عبارت بهتر آبشخور فکری هر دوشان در آن زمان یکی بود، هر چند بعداً به ظاهر تمایزاتی بین او و دوستان ایرانیاش بروز کرد. وقتی سید ضیا به ایران بازگشت وثوق در حال سقوط بود، پیرنیا هم به او اعتمادی نداشت در نتیجه او نتوانست با این دولت پیوندی یابد(1)نورمن هم نمیتوانست زیاده از حد به او نزدیک شود، او با اینکه خدمات زیادی به منافع امپراتوری انجام داده بود و مورد ستایش نورمن بود، اما مردی نشاندار به حساب میآمد. به قول خود نورمن همه این مرد را «یک انگلوفیل رسوا»(2)میخواندند(3)
بعد از تعطیلی روزنامههایش و به ویژه بعد از سقوط تمام عیار مشروطه، سید ضیا به اروپا رفت. معلوم نیست در اروپا چه کرد و با چه کسانی ارتباط برقرار نمود. اما روز چهارشنبه چهاردهم صفر 1331 مطابق با 22 ژانویه 1913 روزنامه آفتاب خبر داد: «آقای آقا سید ضیاءالدین مدیر گرامی روزنامه شرق که مدتی بود برای سیاحت به اروپا عزیمت نموده بودند در شب دوشنبه ورود به مرکز نمودند و ما ورود ایشان را تبریک میگوییم.»(1)سید ضیا از وقتی به ایران بازگشت پیشنهادهایی به بریتانیاییها برای حفظ منافعشان میداد که از دید آنها چیزی جز مزخرفات محسوب نمیشد. اوایل تیر 1299 به بریتانیاییها گفت کاری کنند تا او حکومت ولایات اطراف خزر را تصدی کند و در این مقام حملات سازمان یافتهای علیه بلشویکها به انجام رساند. سفارت انگلستان و برخی از مستشاران نظامی این پیشنهاد را روی هم رفته قابل مطالعه دانستند، اما رجل خوشنامی مثل پیرنیا حاضر نشد زیر بار این دست پیشنهادات برود(2)
در این دوره اردشیر ریپورتر در تهران فعال بود. این مرد تا آن زمان حدود سی سالی میشد که با محافل سیاسی ایران رفتوآمد داشت. بنا به ادعای خودش و بر مبنای سندی که بخشی از ترجمه وصیت نامه او شناخته شده است و ما به اصل این سند در کتاب بحران مشروطیت در ایران ارجاع دادهایم، او بود که رضا خان را کشف کرد و به انگلیسیها معرفی نمود(3)ماجرا هر چه بود در این زمان او به شدت فعال بود، با برخی از رجال سیاسی ایران مرتبط بود و بالاتر اینکه ادعا میکرد بلشویک است،(4)ادعائی که بسیار قابل تأمّل ارزیابی میشود. کمرهای در سراسر خاطرات مفصل خود، به این رجل مهم فقط یک جا اشاره میکند، آن هم درست جایی است که وی ادعای بلشویک بودن مینماید: «به خانه دهخدا رفته، اردشیرجی زردشتی هم آنجا بود. گفتم من از شما بد نشنیده ام نمیدانم راست است یا خیر؟ چون دیدم دهخدا به شما اظهار ارادت میکند به شبهه افتادم که شما خوب باید باشید. بعد [اردشیر] گفت ارباب کیخسرو که از خائنین و مزورین است و پدرش فالگیر و مفلوک بود و حالا به واسطه شارلاتانی چون کفالت فقرای زردشتیها از بمبئی به عهده من واگذار شده بود و او به شارلاتانی پیش برد و استفاده ها از آن کار کرد مرا در انظار ضایع میکند که قبایح اعمال او را که من افشا مینمایم بیاثر باشد. بعد صحبت اوضاع حالیه شد، دیدم خیلی طرفدار بلشویکی است.» این ملاقات در تیرماه سال 1299 روی داد، همان زمانی که احسانالله خان جنبش گیلان را از وحشت کمونیسم متلاشی ساخت، میرزا کوچک خان را در انظار خوار و
خفیف نمود و با اعمال خود راه را برای صعود قزاقان به اریکة سلطنت مهیا کرد. به یاد آوریم که در این زمان طیفی گسترده از مورخالدوله تا محمد صادق طباطبائی، از تقی بینش تا سید ضیا، از دکتر احیاء السلطنه تا اردشیر ریپورتر و از میرزا کریم خان رشتی ملاک بزرگ گیلان تا احسانالله خان، مدعی بودند سوسیالیستند، نمونه اعمال اینان کارهایی بود که احسانالله خان در گیلان انجام داد و ما در همین بخش به این اعمال اشاره خواهیم کرد. اینک ضدتشکیلی، ژون پرسان، بقایای اعتدالیها و نیز عدهی کثیری، در راستای اجرای سناریوی مورد نظر انگلیسیها تلاش داشتند کاری کنند تا توجیهی باشد بر استقرار حکومت دیکتاتوری.
در این بین مدیر رعد بسیار فعال بود. سید ضیا برای خوشخدمتی به بریتانیاییها نقشهای دیگر هم طرح کرد که به موجب آن کوچک خان را از گیلان بیرون رانند(1)او میخواست این نقشه را با کمک دو افسر انگلیسی یعنی ماژور ادموندز(2)و کلنل ویکهام(3)به انجام رساند. سید ضیا میخواست نقش زورگوی مرتجع مورد نظر انگلیسیها را ایفا کند، چرچیل او را مردی جوان توصیف میکرد که گاه و بیگاه «طرحهای بسیار مسخرهای»(4)ارائه میداد. طبق این طرحها باید خود برای اجرای مأموریتش نقش یک دیکتاتور را ایفا مینمود. ویژگی سید ضیا این بود که میخواست قرارداد 1919 را به اجرا در آورد بدون اینکه آن را به تصویب مجلس برساند. به عبارتی او مجلس را که هنوز هم البته تشکیل نشده بود، به هیچ میانگاشت و برای آن اهمیتی قائل نبود. خاصیت طرح سید ضیا این بود که به صورت صوری و ظاهری علیه قرارداد حمله میآورد، اما مفاد آن را اجرا میکرد. او یک شیاد و یک فریبکار تمام عیار بود. نورمن نوشت چه قرارداد به تصویب مجلس برسد و چه نرسد، سید مفاد آن را اجرا خواهد کرد. خاطر نشان شد طبق طرح سید ضیا برای تجدید سازمان ارتش ایران و مالیه کشور، سید مستشاران نظامی استخدام خواهد کرد، اما طبق طرح او انگلیس باید آمادگی داشته باشد برای ساکت کردن حریفان و مخالفان قرارداد؛ چند مستشار هم از کشورهای دوست انگلستان مثل بلژیک استخدام نماید. سید ضیا در زمره افرادی بود که اگر به قدرت مطلقه دست مییافت، منافع انگلستان را سرلوحه اقدامات خود قرار میداد و با وجود او هم مصالح اقتصادی و سیاسی آن کشور کماکان حفظ میگردید(5)
سید ضیا یکی از کاندیداهای بانک شاهنشاهی برای انجام مأموریتی بود که به زودی به وی محول میگردید. بانک برخلاف نورمن هراسی از نزدیکی بیش از حد به سید ضیا احساس نمیکرد. برای اینکه سید ضیا پیوندهای نزدیکتری با مأمورین سفارت بریتانیا داشته باشد، کاری به او محول ساختند. بانک تصویب کرده بود براتها و چکهای دولت ایران که به بانک حواله میشد، قبل از معامله یا پرداخت باید به تصویب سفارت انگلیس برسد. سید ضیا مأمور اینکار شد. او با این پوشش خدماتی، به سفارت رفت و آمد میکرد، از سوی دیگر با مسئولین دولت ایران و شخص سپهدار مرتبط شد. مأموریت باکو و تماس او با جمهوری خودخوانده مساوات و نیز مأمورین در صحنه بریتانیا در قفقاز، بعلاوه تماسهای او با سفارت و اعتماد بانک شاهنشاهی به وی؛ همچنین تماس سطح بالا با دولتمردان ایرانی، این جوان جاه طلب را به آنچه میخواست نزدیکتر ساخت. شروع همه ماجراها از تأسیس کمیته آهن در اصفهان بود، از این زمان، سید ضیا حامل مأموریتی مهم از سوی انگلیسیها شناخته شد.
مقارن تحرکاتی از آن دست که بالاتر توضیح دادیم، سید ضیا شعبهای از تشکیلات کمیته آهن را در تهران پایه گذاری کرد. این کمیته پیشتر در اصفهان تأسیس شده بود و کنسولگری بریتانیا از آن حمایت میکرد. انگلیسیها برای پیشبرد سیاست خود در ایران تلاش داشتند اقداماتشان را در لفافهای از اقدامات قانونی رسمیت بخشند. بریتانیا تلاش داشت طرفداران خود را سازماندهی نماید و به این ترتیب یک نیروی ایرانی متشکل در حمایت از سیاستهای خود در ایران داشته باشد. به قول دولتآبادی «چون جوانهای ما طالب شغل دولتی هستند از هر راه که بتوانند به مقصود خود برسند، آن راه را میپیمایند بی آنکه مشروع و نامشروع آن را بخواهند از هم جدا نمایند. در این صورت عضویت کمیتهای که آنها را به مقصود برساند یکی از بهترین وسیلهها خواهد بود، خصوصاً کمیتهای که با یک اشاره رئیس یا مدیر آن هر مشکل در برابر هر کار در دوائر دولتی برطرف شده وصول به مطلوب حتمی بوده باشد و از طرف دیگر اشخاصی که تحت ستمکاری سران و سروران شهری واقع شده هیچ دادرسی برای آنها نیست، چه پناهگاه بهتر از عضویت کمیته آهن خواهند داشت تا از شر ستمکاران آسوده بوده باشند. در این حال جای حیرت نخواهد بود اگر این طفل یک شبه ره صد ساله برود و در ظرف مدت بسیار کم بیش از دو هزار نفر از مردم اصفهان پیر و جوان از هر طبقه عضو کمیته آهن شده باشند با اینکه ما توسعه فوقالعاده فوری این کمیته را حیرتانگیز خواندیم.»(1)
مرکز کمیته آهن در اصفهان، به هر ملاحظهای در جلفا قرار داشت که محله ارامنه اصفهان بود. در جلفا چاپخانهای بود که به خارجیها تعلق داشت، به واسطه انگلیسیها این چاپخانه در اختیار کمیته آهن قرار گرفت. کمیته آهن با همین چاپخانه اعلامیههای خود را منتشر میکرد، تعدادی برای تبلیغ این کمیته به اطراف و اکناف رفتند و «خلق اصفهان هم ... عضویت کمیته را به رایگان میپذیرند.»(2)برای مدیریت این کمیته انگلیسیها حسین خان
معتمد گیلانی یکی از ملاکین گیلان و از نزدیکان میرزا کریم خان رشتی را انتخاب کرده بودند. حسین خان به اصفهان آمد و درجلفا خانهای اجاره کرد و به سرعت مورد توجه واقع گردید. حسین خان فردی بود که با زینالعابدین تقی اف تاجر باکویی رفاقت داشت و البته از مخالفین سردارافخم حاکم گیلان به شمار میآمد که توسط عدهای از بلوائیان به نام مشروطه کشته شد. با این وصف خطی نامرئی کمیته آهن اصفهان را به گیلان و قفقاز مرتبط میساخت، این موضوع اهمیت زاید الوصفی داشت.
در جلفا، حسین خان معتمد مورد حمایت کلنل هیگ کنسول انگلیس در اصفهان قرار داشت، دولتآبادی میگوید از طریق حسین خان، وی دعوت شد تا وارد کمیته گردد. اما «نگارنده از شنیدن اوضاع کمیته آهن و خواندن نظامنامه آن که از روی فکرهای عمیق کشدار تنظیم شده است بسیار نگران میگردد، خصوصاً که از مدیر آن میشنوم که میخواهند مرکز تهران آن را به زودی دائر کنند و سه نفر عضو اساسی آن وثوقالدوله رئیس دولت، نصرتالدوله وزیر عدلیه و سید ضیاءالدین طباطبائی خواهند بود و بدیهی است این تعیین را رئیس دولت کرده است که کار در دست خودش بوده باشد و شعبه تهران با این وصف خواهد توانست در زمان کمی همه کارکنان دولت را عضو کمیته نماید و از این بهتر برای پیشرفت هر سیاستی که داشته باشد چه وسیله خواهد بود.»(1)تا آنجایی که ما میدانیم وثوق و نصرتالدوله عضو این تشکیلات نبودند، به عکس اعضای آن همه از مخالفان پابرجای وثوق به شمار میرفتند. کلنل هیگ اندکی بعد از انعقاد قرارداد 1919 به لندن احضار شد، او از اصفهان به تهران آمد و به سراغ کمیته مرکزی رفت، اما به قول دولتآبادی نتوانست آن را بیابد.
در اصفهان بعد از انعقاد قرارداد 1919 مراسم جشن و شادمانی برگزار شد. وقتی این جشن توسط کمیته برگزار گردید، عدهای متوجه شدند تأسیس کمیته برای حمایت از منافع انگلستان بوده است، به همین دلیل اینان علیه آن هیاهو به راهانداختند و حسین خان معتمد هم اعلام کرد طبق یکی از مواد نظامنامه کمیته، میتوان در شرایط ضروری آن را از یک تشکیلات انقلابی! به یک حزب سوسیال دمکرات! تبدیل کرد. از این به بعد حسین خان حاضر نشد ریاست آن کمیته را بپذیرد، بلکه اندکی بعد به میان قبیله بختیاری رفت(2)کمیته آهن اصفهان به این شکل منحل شد و انگلیسیها از مصالح آن، کمیته زرگنده را ساختند. کمیته آهن که به دستیاری کلنل هیگ انگلیسی در اصفهان تأسیس شده بود، بالاخره در تهران مستقر شد و سید ضیاء الدین طباطبائی بر آن تسلط یافت. هدف مبرم این تشکیلات اخراج صاحبمنصبان روسی از قزاقخانه ایران، دخالت دادن صاحبمنصبان انگلیسی، جمعآوری اردوی متفرق شده قزاق در اطراف قزوین و بالاخره به دست گرفتن زمام کار دولت و به اجرا درآوردن قرارداد 1919 بود(3)
اعضای تشکیل دهنده کمیتة زرگنده افرادی بودند که در حوزه های سیاسی و اجتماعی
فعالیت میکردند. اینان در زرگنده که خانه سید ضیا در آنجا قرار داشت دور هم جمع میشدند؛ به یاد آوریم اقامتگاه تابستانی سفرای روس و انگلیس در این محله ها واقع بود. شرکت کنندگان جلسات منزل سید ضیا عمدتاً افراد برجستهای بودند و در سلسله مراتب قدرت زمان خود، انسانهای مهمی به شمار میرفتند، اما در اندیشه تصدی موقعیت سیاسی و اجتماعی بهتری بودند. همه آنان انگلوفیلهای شناخته شده به شمار میآمدند و همگی بیم و هراس از نفوذ کمونیسم در ایران را دامن میزدند. نماینده سابق مجلس و معاون وقت وزارت داخله در کابینه سپهدار یعنی حسین خان دادگر (عدل الملک) یکی از اینان بود. عدل الملک خود از نزدیکان گروه ضدتشکیلی به رهبری سید محمد کمرهای بود و به شدت مطیع او؛ به گونهای که کمرهای در خاطراتش مینویسد: «عدل الملک آمد و اظهار داشت هر فرمایشی باشد اطاعت نمایم.»(1)میرزا حسین خان عدلالملک در دورة دوّم مشروطه رئیس شعبه پنجم حقوق بود، اما بعداً از سوی وزارت عدلیه به مقام ریاست کل محاکم ابتدایی حقوق تعیین شد(2)به عبارت بهتر او هم عضو تشکیلاتی بود که محمدرضا مساوات از طریق آن بحرانسازی میکرد.
عدل الملک در دورة صمصمام السلطنه بختیاری حکومت همدان را به دست گرفت. همدان در این زمان کانون فعالیتهای هستهای متشکل از عوامل بریتانیا به شمار میرفت، حتی ورود و خروج گندم این شهر هم به دست نیروهای انگلیسی بود. انگلیسیها هر خروار گندم وارد شده به شهر را سی تومان و هر خروار جو وارد شده را بیست و پنج تومان «به قوه» یعنی به زور میخریدند. حال آنکه قیمت محصول در خارج شهر بین چهل تا پنجاه تومان بود، «این باعث شده که هیچ ملاکی جنس به شهر نیاورد. خریدارهای متفرقه هم که برای قوت شخصی جنس بیاورند و در خارج شهر چهل پنجاه تومان خریداری نمایند در شهر از دست آنها بیرون میآورند. در طهران هم همین قسم.»(3)در قزوین انگلیسیها اعلان داده بودند مردم گندم را نباید بیش از بیست تومان خرید و فروش نمایند. این باعث شد «گندم ها در خارج شهرها به انبار طرفداران اجنبی جمع و در خود شهرها ابداً جنس نخواهد آمد. آن وقت چه حالی مردمان شهر خواهند داشت و قسمی نقشه ریخته شده که تخمکاری هم برای سال آتیه نخواهد شد.» این فقط گوشهای از دخالت انگلیسیها در تسلط بر قوت لایموت ملّت ایران بود. اینان به محض اینکه دولتهای دستنشاندهشان روی کار میآمدند، اندکی دست از سخت گیری میکشیدند تا تودههای مردم آنان را منجی خود تلقی کنند.
دیگر اعضای کمیته عبارت بودند از منصورالسلطنه عدل و معزالدوله نبوی که هر دو از مقامات عالیرتبه وزارت امور خارجه تلقی میشدند. گاسپار ایپکیان از رهبران اقلیت ارمنی
مقیم ایران در زمرة اعضای تشکیل دهندة کمیته آهن بود. ایپکیان مقاله نویس روزنامه رعد و رئیس اداره تفتیش معارف بود. به قول منتصرالسلطان؛ نصیرالدوله «مثل نوکر حاضر خدمات و با او اغلب در خلوت است و آنچه بهائی است جزو مفتشین مدارس زنانه و مردانه نموده، من جمله اشراقه خانم زن ابن اصدق(1)یا ابهی و منیره خانم و امثالهما را برای مدارس زنها و دیگر از بابیها را برای مدارس مردها و تمام بودجه و سیاست وزارت معارف با او است و ارامنه خودشان میگویند که کاسپار ایپکیان بابی و از دین ما خارج است.»(2)وثوقالدوله شوهر خواهر میرزا احمد خان بدر مشهور به نصیرالدوله بود. نصیرالدوله فرزند عبدالوهاب خان آصفالدوله شیرازی بود، سال 1335 که وثوق رئیسالوزرا بود و در عین حال وزارت خارجه را تصدی میکرد، نصیرالدوله معاون او بود(3)
ایپکیان در سالهای 1909-1912 نشریهای به زبان ارمنی منتشر میکرد به نام «اواد»، به معنی صبح. این نشریه بهواقع متعلق به فرقه داشناکسوتیون بود و البته در تبریز منتشر میگردید. او سپس به تهران آمد و نشریهاش را هم در تهران منتشر نمود. مسئول این نشریه بازیل بود که پیشتر روزنامه ایران نو ارگان حزب دمکرات را پایه گذاری کرد و هزینه های آن را خودش میپرداخت. بازیل در تهران چاپخانهای داشت به نام طهران. سردبیر نشریه صبح، خود ایپکیان بود. ایپکیان که یکی از رهبران حزب داشناک بود، در جنگ جهانی اول به هنگام ماجرای قتلعام ارامنه توسط عثمانیها فرار کرد و مدتی آواره بود. بعد از مدتی آوارگی توسط ارامنه ایران دعوت شد، به محض ورود به ایران همکاری با سید ضیا را آغاز کرد و در کمیته آهن عضویت یافت، به پاس نزدیکی به سید ضیا نخستین شهردار تهران بعد از کودتای سوم اسفند 1299 شد. بهواقع این نخستین باری بود که برای تهران شهردار تعیین میگردید.
ایپکیان همراه با دکتر علی اکبر سیاسی، اسماعیل مرآت، حبیب الله آموزگار، محسن قریب، رضا فهیمی، حبیب الله محیی و دکتر عیسی خان صدیق؛ در زمانی که نصیرالدوله بدر وزارت فرهنگ را عهدهدار بود، با نشریه اصول تعلیمات از انتشارات آن وزارتخانه، همکاری میکرد. شماره یک این نشریه، اول برج حمل 1298 انتشار یافت و محل طبع آن هم مطبعه روشنایی تهران واقع در خیابان علاءالدوله یا فردوسی امروزی بود، یعنی همان انتشاراتی که روزنامه رعد را هم چاپ میکرد. جالب اینکه آرم این نشریه تصویر یک کتاب، پرگار باز، گونیا و خط کش یعنی علائم فراماسونری بود. احتمال ارتباط اینان با لژ روشنائی بعید نیست، این لژ توسط سر پرسی سایکس به هنگام تأسیس پلیس جنوب ایران بنیاد نهاده شد. از همکاران سید ضیا در روزنامه رعد باید از عباس خلیلی
هم نام برد. وقتی بعد از نود روز ریاست وزرایی سیدضیا بعد از کودتای سوّم اسفند، وی از ایران رفت، خلیلی روزنامه اقدام را بنیاد نهاد. خلیلی از نوادههای حاج ملا علی خلیلی و برادرزاده حاج میرزا حسین خلیلی طهرانی بود و زمانی که در عراق اقامت داشت و قبل از همکاری با رعد؛ تشکیلاتی به نام نهضت اسلام راهاندازی کرده بود و با انگلیسیها میجنگید.
دیگر عضو کمیتة زرگنده مؤدبالدوله نفیسی بود که به خانوادهای محتشم در کرمان تعلق داشت. او پزشکی شناخته شده محسوب میشد که طرف مراجعه رجال سیاسی هم بود. مؤدبالدوله پزشک محمدرضا پهلوی در دوره تحصیل در سوئیس هم به شمار میرفت. نفیسی همراه با سید محمد تدین نمایندة برگزیده مجلس چهارم بود که انتخاباتش در دوره وثوق برگزار شده، امّا هنوز حتی یک جلسه تشکیل نداده بود. نیز محمود خان جم (مدیر الملک) بعلاوه میرزا کریم خان رشتی از دیگر اعضای کمیته آهن بودند. محمود جم شوهر خواهر حسینقلی خان نواب بود(1)محمود جم در دوره دوم ریاست وزرایی وثوق رئیس خزانهداری کل بود، پیش از این جم به دستور وثوق ریاست انبار غله دولتی را عهدهدار گردیده بود. بنا به روایتی ملک الشعرا بهار هم گاهی در این جلسات شرکت میجست(2)به این روایت باید با تردید نگاه کرد، زیرا بهار هرگز با گروه تشکیلدهنده کمیته زرگنده سنخیت نداشت و به ویژه بعد از کودتا هرگز به این گروه تمایلی نشان نداد. اینان هیچ کدام در زمرة رجال طراز اول دوره احمد شاه به شمار نمی آمدند. بالاتر اینکه تقریباً همه گمنام بودند؛ به استثنای شخص سید ضیا و میرزا کریم خان رشتی. کمیته زرگنده به واقع نقطه اتصال سه جناح از رجال انگلوفیل بود: گروه طرفداران وثوق، تیم سید ضیا در روزنامه رعد و کسانی که با گروه ضدتشکیلی سابق مرتبط بودند مثل میرزا کریم خان رشتی.
وقتی دولت وثوق سقوط کرد و مشیرالدوله روی کار آمد، انگلیسیها طرفداران قرارداد 1919 را بیش از پیش زیر بال و پرگرفتند، واسطه این کار باز هم سید ضیاءالدین طباطبائی بود که در آن ایام مدیریت روزنامه رعد را بر عهده داشت. در این ایام پشت پردههای سیاست جاری بریتانیا در قبال ایران، در قلهک اقامتگاه تابستانی کارکنان سفارت انگلیس رقم میخورد. خانه ییلاقی سید ضیا نزدیک این اقامتگاه قرار داشت. این محل واقع در زرگنده بود. کمیتهای که سید ضیا تشکیل داده بود «مخفی» به شمار میآمد، اما عدهای از کنجکاوان شاهد تحرکات او بودند. همه اطرافیان سید ضیا به یک نسبت با او رابطه نداشتند. برخی از کسانی که در زرگنده با سید ضیا شبانهروز محشور بودند عبارت بودند از: میرزا محمود خان مدیرالملک رئیس انبار ارزاق که شوهر خواهر حسینقلی خان نواب بود، دکتر منوچهر خان طبیب ژاندارمری، میرزا موسی خان رئیس خالصجات، مسعود خان کیهان سرهنگ ژاندارمری و جمعی دیگر که از تهران به شمیران میرفتند و با این گروه ارتباط داشتند، مثل میرزا کریم خان رشتی، دکتر مؤدبالدوله نفیسی، سید محمد تدین بیرجندی، ایپکیان ارمنی و عدهای دیگر(3)
مهمترین اولویت کمیتة زرگنده، فراهم آوردن مقدمات تشکیل دولت بعد از سقوط
مشیرالدوله بود. شخصیت مهم این تشکل میرزا کریم خان رشتی بود، او در کمیته زرگنده نفوذ فراوان داشت و از سوی دیگر گیلان همه در دست برادران او قرار داشت. اینان بودند که تصمیم گرفتند سپهدار اعظم فتحالله اکبر را به صدارت برسانند، اما مسئله این بود که او محبوبیت نداشت، به همین دلیل تصمیم بر این شد که ابتدا حسن خان مستوفیالممالک را نخستوزیر کنند و سپهدار را یکی از وزرای کابینه او نمایند تا زمینه برای ریاست وزراییاش فراهم گردد. حتی میگفتند برخلاف عرف معمول کابینههای ایران از دورة مشروطه تا آن زمان، دو فرد معمم را هم وارد کابینه کنند: سید ضیاء الدین طباطبائی به عنوان وزیر عدلیه و سید محمد صادق طباطبائی به عنوان وزیر معارف. میگفتند به این ترتیب رفتهرفته میتوان زمام امور دولت را به دست گرفت. در این نقشه البته انگلیسیها به اینان کمک میکردند. به قول دولتآبادی زمانی سر پرسی کاکس گفته بود کسی که حتی نام مستوفیالممالک را به زبان آورد، نباید طرف گفتگوی آنها واقع شود. اینک از زبان نورمن میگفتند او تنها شخصی است که میتواند کشور را نجات دهد: «اما مستوفیالممالک عاقلتر از آن است که فریب این سخنان را بخورد و یا آلت دست این و آن گشته بعد از یک عمر تحصیل نام نیک چندین مرتبه با شرافت ریاست دولت کردن همه چیز خود را که استقلال وطنش هم جز آن باشد فدای ریاست وزرایی چند روزه بنماید.»(1)با این وصف در این اظهار نظر دولتآبادی که مستوفی رجلی نیک نام بود تردید وجود دارد. در همین رساله مستنداً بیان داشتیم که مستوفی چگونه آلت فعل گروه افراطی شد و پای بیگانگان را در دوره جنگ اول جهانی به ایران کشانید، چگونه اعضای کمیتة مجازات را زیر بال و پر خود گرفت و چگونه سکوی پرتاب گروه بحرانساز شد.
به هر حال اندکی بعد معلوم شد جانشین مشیرالدوله، سردار منصور پسر عموی میرزا کریم خان رشتی است، با این انتخاب سناریوی مورد نظر انگلیسیها بیش از پیش آشکار شد. در این انتصاب میرزا کریم خان نقش مهمی داشت. میرزا کریم خان چهرهای تودار و پیچیده بود که تا آخر عمر، نقش ویژهای در تحولات معاصر ایران از مشروطه به بعد ایفا کرد. او در سالهای پایانی عمر مشاور محمد رضا شاه پهلوی بود؛ در همین زمان بود که قوام السلطنه او را به دلیل مشارکت در تحریکات فراوان دوره نخست وزیریاش به ویژه بحران نان در آذر سال 1321 دستگیر کرد و با این اقدام به نفرت شاه از خود دامن زد. چهرة مهمتر این جلسات محمود جم بود که با خواهر حسینقلی خان نواب ازدواج کرده بود. خانواده نواب در زمرة برجستهترین عوامل بریتانیا در کشور محسوب میشدند و نقش مخرب آنها را در تحولات پیش و بعد از مشروطه در جایی دیگر به طور مشروح توضیح دادهایم. اهمیت دیگر موضوع این است که وقتی کودتا به نتیجه رسید سید ضیا بهواقع کابینهای متشکل از اعضای کمیته
1) همان، صص164-165.
زرگنده را آماده داشت.
او وقتی به ریاست وزرایی رسید چهار تن از اعضای کمیته خود را به وزارت گماشت و یکی از آنان را فرماندار نظامی تهران کرد. چهار تنی که به عضویت کابینه درآمدند عبارت بودند از محمود جم وزیر امور خارجه، حسین دادگر کفیل وزارت داخله ،(1)مؤدب الدوله نفیسی وزیر صحیه و خیرات عمومی و مسعود کیهان وزیر جنگ. حاکم نظامی تهران هم کاظم خان سیاح شد.
یکی از مهمترین اشخاص درگیر این ماجراها، وستداهل سوئدی بود که مشیرالدوله از کار برکنارش کرده بود. او بلافاصله بعد از انتصاب فتحالله اکبر به ریاست وزرایی، بار دیگر به ریاست نظمیه نائل آمد. به یاد آوریم که این وستداهل زمان عملیات کمیته مجازات، رئیس نظمیه بود. بسیاری از یاران وثوق که اینک همه از کار بیکار شده بودند اطراف سید ضیا میچرخیدند. کمیته یادشده «مرکز سیاست انگلیس» در ایران تلقی میشد. نه مشیرالدوله برای آنها اهمیتی قائل بود و نه آنان برای رئیس دولت جایگاهی قائل بودند. نکته بسیار جالب توجه کمیته زرگنده این بود که دمکرات و اعتدالی را دور هم گرد آورده بود. به طور مثال سید محمد صادق طباطبائی «اعتدالی سابق» و دوستانش تشکیلاتی به راهانداخته بودند و با سید ضیا نوعی روابط خصوصی و شخصی شکل دادند.
سید ضیا هم تا اندازهای در پارهای از امور با آنان مشورت میکرد. ظاهر قضیه این بود که این عده از مسلک سابق خود چشم پوشیده و اکنون خویشتن را سوسیالیست مینامیدند. سوسیالیستهای دروغین میخواستند با این عنوان بلشویکها را فریب دهند، در حالیکه عنوان سوسیالیستی به هیچ وجه با بسیاری از آنان مناسبتی نداشت(2)
مهمترین اقدام کمیتة زرگنده تلاشی بدفرجام علیه جنبش جنگل بود. نیروهای جنگل یک سو و یک جهت نبودند. گروه غالب آنان از اندیشه اتحاد اسلام حمایت میکردند. گروه دیگری به فرماندهی احسانالله خان دوستدار، در زمرة کسانی بودند که پیشتر با نیروهای باراتف جنگیده و با قوای ژاندارم همکاری کرده بود. وقتی قوای دولت دفاع ملّی شکست خورد، عدهای از آنان به بغداد رفتند اما احسانالله خان به تهران بازگشت و با کسانی که مورخالدوله آنان را «چند نفر آزادیخواهان انقلابی» میخواند و کمیته مجازات را تشکیل داده بودند همکاری میکرد. به همین دلیل بعدها دستگیر شد و در 26 تیر1296 از محبس آزاد گردیده و راه مازندران را در پیش گرفت و بالاخره به میرزا کوچک خان جنگلی پیوست. او از اهالی همدان بود و با وصف اختلافات فراوان با میرزا، نفاق پیشه کرد و خود را به اندازهای به او نزدیک ساخت که «هیچ گاه از میرزا کوچک خان جدا نمیشد.» فرد دیگری که تا حدی از قوای جنگل حمایت می کرد، کلنل محمد تقی خان پسیان بود، پسیان یکی از فرماندهان نیروی ژاندارمری بود. در آن ایام بخشی از قشون ژاندارمری نیروهایی آزادیخواه به شمار میآمدند. بنا به روایتی، پسیان حزبی تشکیل داده بود به نام سوسیال دمکرات که میرزا حسین خان معاون و افرادی چون ابوالقاسم لاهوتی و میرزاده عشقی در این تشکیلات عضویت داشتند. کلنل چند تن از نیروهای خود را مأمور کرد تا از راه زنجان و خلخال و طارم و انبارلوی گیلان به جنگل بروند و با میرزا ارتباط برقرار کنند(1)غیر از اینان یکی از صدیقترین یاران میرزا، دکتر حشمت طالقانی بود که از اعضای کمیتة دمکراتهای رشت به شمار میرفت و از همان ابتدای قیام میرزا آمادگی خود را برای همکاری با او اعلام داشته بود.
به میرزا حسین خان، معاون میگفتند زیرا وی معاون شعبه رمز وزارت امور خارجه بود که شغلی بسیار مهم ارزیابی میشد. انگلیسیها تلاش میکردند از طریق او اخبار سرّی به دست آورند، تلاش شد این کار از کانال میرزا حسین خان صورت گیرد. به روایت کمرهای، استوکس در آذر 1297 تلاش کرد از درون وزارت امور خارجه اطلاعات درجه اولی به دست آورد. او از طریق میرزا عباس خان منشی وزارت داخله به میرزا حسین خان، معاون میرزا محسن خان رئیس شعبه رمز وزارت امور خارجه پیام داد اگر تماس های محرمانه وزارت امور خارجه و نامههای رمز را که از تمام کشورها در مدت جنگ به ایران مخابره شده در اختیار او قرار دهد، پول زیادی دریافت خواهد کرد. میرزا حسین خان قضیه را از طریق نیرالسلطان یکی از عوامل کمیته مجازات به مشاورالممالک را اطلاع داد. ظاهراً مشاورالممالک میگوید کار از این چیزها گذشته است و اگر حسین خان میتواند، از انگلیسیها چیزی دریافت کند. اما معاون شعبه رمز، نزد وجدان خود خجلت زده بود. او به علی اکبر دهخدا گفت اگر به این کار تن دردهد به کشور خود خیانت کرده است و اگر هم نامههای رمز را در اختیار استوکس قرار ندهد از شغل خود برکنار خواهد شد. دهخدا به او یاد داد بگوید ابتدا سی هزار تومان میگیرد تا رمزهای گذشته را در اختیارش قرار دهد، بعد از آن هم ماهی پانصد تومان دریافت میکند که اگر رمز جدیدی آمد در اختیار آنان گذارد. البته این حقوق ثابت بود، اگر رمزی قابل توجه میآمد به قیمتی که خود میرزا حسین خان تعیین میکرد در اختیار طرف انگلیسی قرار میگرفت(2)دهخدا این راه حل غیر قابل اجرا را برای این به او یاد داد که میدانست مورد قبول طرف انگلیسی واقع نخواهد نشد و بهانه از دست آنان سلب میشود. اما با کمال شگفتی استوکس با این طرح موافقت کرد؛ میرزا حسین خان او را به خانهاش دعوت کرد تا با هم مذاکره نمایند. طرف ایرانی برای اینکه خود را از مخمصه برهاند هفت تن از دوستانش را به
منزل دعوت کرد و آنها را پشت پرده نگه داشت. آنها ماجرا را شنیدند، اما میرزا حسین خان حاضر نشد سندی در اختیار استوکس قرار دهد. وی تمارض کرد و مدت مدیدی در رختخواب خوابید. از آن سوی استوکس هم به رشت رفت. بین راه دائماً جویای حال او میشد، کسانی را به معالجه او میفرستاد و خلاصه موضوع را پی گیری میکرد. درست در همین احوال بود که استوکس احضار شد و به لندن رفت.
اسفند 1297 ملاقاتی بین کنسول انگلیس در رشت و میرزا کوچک خان روی داد. کنسول خود به ملاقات میرزا کوچک خان جنگلی رفت. او توضیح داد قوای دولت مرکزی ایران که آن زمان وثوقالدوله ریاست وزراییاش را عهدهدار بود؛ تصمیم گرفتهاند با جنگلیها وارد جنگ شوند. میرزا توضیح داد او قصد جنگ با دولت مرکزی ایران را ندارد و یادآور شد قوای جنگلی در گیلان به جز اینکه در چهار سال اخیر جان و مال و ناموس مردم را از تاخت و تازهای گاهبهگاه حفظ کردهاند، اقدام دیگری انجام ندادهاند. باز هم توضیح داد علت حضور او و نیروهایش در جنگل همین بوده است و بس، وی نه تنها با دولت مرکزی ایران مخالفتی ندارد بلکه طالب وحدت ملی کشور نیز میباشد. میرزا از وفاداری خود به منافع و مصالح ملی ایران گفت و یادآور شد در این مدت او و یارانش ابداً با بیگانه سَروسرّی نداشتهاند، بالاتر آنکه سالی دویست و پنجاه تا دویست و شصت هزار تومان مالیات رشت بود که حداکثر چهل تا پنجاه هزار تومان آن را به مرکز میفرستادند و بقیه را حیف و میل مینمودند. او اجازه نداده است مالیات مردم رشت هدر رود، شاید تصور رود منع ارسال همان مالیات اندک به مرکز، زیانی بوده است که آنان به دولت مرکزی ایران وارد کردهاند. او به این نکته اشاره کرد که دولت تا ده سال دیگر هم نمیتوانست مالیات رشت را به سالی چهار تا پنج کرور برساند؛ حال آنکه او این کار را کرده است. این امر نه تنها خیانت به منافع ملی کشور نیست، بلکه خدمت هم به حساب میآید: «حال دولت که این همه خدمات ما را از نقطه نظر خیانت نگریسته و بخواهد ما را مغلوب و معدوم و بعد از مغلوبیت گرفتاران را اعدام نماید، چاره تا آنجا که جان داریم نیست مگر دفاع.» کنسول انگلیس گفت آیا نیروهای جنگلی با انگلیسیها جنگی دارند؟ میرزا پاسخ داد: «ما ابداً با هیچ یک از دول مجاور عداوت و ضدیت و جنگی نداریم، فقط حفظ خودمان را از تعدیات و چپاول میخواهیم بنمائیم. والا بهعنوان ضدیت و جنگ با شماها و با هیچ کس این تجمع را تهیه نکردهایم.» کنسول خواست میرزا این مطلب را به صورت مکتوب به او ارائه دهد اما پاسخ شنید: «ما عملاً در این چهار ساله ثابت کردیم که جنگ با شما نداریم و قول اطمینان میدهم که بعدها همین قسم باشد.» (1)
بهواقع بعد از خاتمة جنگ، شرق و شمال ایران میدان وسیعی برای دستاندازیها و سیاست بازیهای بریتانیا شد. انگلیسیها به دلیل داشتن قوا در جنوب ایران آسوده خاطر
1) همان، ج2، ص852.
بودند(1)با عملیات نظامی که در غرب کشور صورت میگرفت، از این ناحیه هم نگرانی وجود نداشت. بهواقع بعد از خاتمة جنگ اول جهانی و خروج روسیه از ایران به دنبال انقلاب بلشویکی، انگلستان شمال ایران را لقمهای آماده دید که باید به سرعت بلعیده میشد. انگلیسیها برای پیشبرد اهداف خود به دو سیاست روی آوردند: نخست اینکه از تشکیل دولتهای مستقل در قفقاز حمایت کردند و حتی نیرو هم به آن سوی اعزام داشتند و دوم بر روی مهمترین خانواده ملاک گیلان یعنی خاندان آلامشه به صورت جدی سرمایهگذاری نمودند تا این بار از آنان برای پیشبرد سیاستهای کلان خود بیش از پیش سود جویند. در این زمان روسهای بلشویک سرگرم تحکیم موقعیت خود در روسیه بودند و قفقاز ظاهراً به حال خود رها شده بود. انگلیسها از سیاست خود دو موضوع را سرلوحه کار قرار دادند: نخست اینکه مانع شکلگیری نهایی دولت بلشویکی شوند و دوم آنکه برای همیشه حکومتی دستنشانده در ایران روی کار آورند.
عرصة مهم عملیات انگلیسیها شرق ایران بود. در خراسان قوایی انگلیسی- هندی تهیه دیدند و راه هند را در برابر نفوذ بلشویسم مسدود ساختند. وظیفه حفاظت از سرحدات شرقی ایران با ژنرال مالسون بود. او حتی در درون مرزهای سابق روسیه تزاری واقع در ماوراءالنهر رخنه کرد و از نیروهای تحت حمایت خویش به طور نظامی جانبداری نمود. با این وصف وضعیت در شمال ایران بسیار پیچیده بود. در این ایام در جنگل دو نیرو در کنار هم فعالیت داشتند؛ نیروی جنگلیها و نیروی دولت مرکزی. میرزا کوچک خان رهبر قوای جنگلی در این زمان بین پنجاه تا شصت سال سن داشت. او مردی قوی بنیه و سیه چرده بود، موهای سر و صورتش انبوه و از اخلاقی نیک برخوردار بود. او مردی صلح دوست به شمار میآمد و از اتحاد اسلامی و استقلال و آزادی ملّت ایران دفاع میکرد. میرزا با استبداد داخلی و استعمار خارجی به ویژه استعمار بریتانیا به طور همزمان ضدیت میکرد. به عبارتی این دو را مکمل هم به شمار میآورد. در این ایام به حمایت عثمانیها مجمعی از اتحاد اسلام در باکو تشکیل شده بود که میرزا با آن ارتباط برقرار کرد. از آن سوی آلمانیها تلاش داشتند برای مقابله با روس و انگلیس به نوعی در جنبش جنگل رخنه کنند، «ولی میرزا کوچک خان با وجود استفاده نظامی که از آنها مینموده است، ایرانیت و اسلامیت خود را از دست نمیداده بیگانه را بیگانه میدانسته است هر که بوده باشد. چنانکه روسها مکرر خواستند او را تطمیع کرده به دام بیاورند و فریب آنها را نخورد. گاهی هم با دستجاتی از قشون روس که برای امتحان جلو میآمدند، طرف میشد و آنها را عقب مینشانید، عده زیادی از وطنخواهان هم که عاشق دیدار یک قوه ایرانی خالص بودند از تشکیل جنگل دلخوش و به آنجا متوجه بودند.»
وقتی به دنبال انقلاب بلشویکی روسها از ایران خارج شدند، انگلیسیها تلاش کردند در گیلان جانشین روسها گردند. در این زمان نیروی جنگل مهمترین و مانع بر سر راه آنان بود.
1) حیات یحیی، ج4، صص93-94.
حتی نبردهایی با قوای انگلیسی در گیلان روی داد تا به آنان نشان داده شود که نیروی جنگلی به هیچ وجه اجازه ورود قشون بیگانه را به گیلان و از آنجا به قفقاز نخواهد داد. انگلیسیها نتوانستند بر قوای کوچک خان غلبه کنند؛ به ناچار با نماینده جنگلیها مانند یک دولت مستقل پیمان منعقد کردند، زیرا «دانستند که آن قوه آلت دست بلشویکها نمیشود و خارجه را هر که باشد خارجه میداند.» به این شکل انگلیسیها ظاهراً قوای جنگلی را به حال خود رها ساختند و از تعرض مستقیم به آنان چشم پوشیدند. آنها در رشت و انزلی و بعضی نقاط دیگر اطراف دریای خزر قشونی را بر جای نهادند و این بار به نفوذی زایدالوصف در قفقاز و گرجستان همت گماشتند. هدف اصلی «دست انداختن به روی معدنهای نفت بادکوبه» بود. این تهاجمات در آن راستا قابل ارزیابی است. به یاد آوریم که انگلیسیها از همان دوره تزارها در قفقاز نفوذی فراوان داشتند و برخی از عملیات تروریستی آن سامان با پولی که از سوی برخی اتباع بریتانیا به آنان داده میشد، صورت میگرفت. میدانیم که نفت باکو تا انقلاب بلشویکی در دست انگلیسیها بود، پس اینان تلاش میکردند نفوذ از دست رفته را بار دیگر به دست آورند. سر سیسیل اسپرینگ رایس بر این باور است که سررشتة بسیاری از تحرکات قفقاز به دست روشنفکران یهودی روسیه است(1)
در این زمان حکومت مرکزی در گیلان نیرویی داشت که «اعضای آن چند تن از بولهوسان عیاش خیابانگرد تهران بودند و معدودی از گیلانیان همرنگ آنها»، این جمع به استثنای عدهای معدود «به شهوترانی و مداخله کردن» میپرداختند، در تفتین میان درباریان و قوای جنگلی کوتاهی نمیکردند و مقاصد شخصی خود را تعقیب مینمودند. حکومت گیلان با سردار معظم خراسانی بجنوردی خراسانی بود، این مرد شخصی «بی بند و بار و خارجه دوست» بود. اعمال او در گیلان مورد نفرت مردم بود؛ وثوق او را معزول ساخت و کسی را به جایش منصوب نمود که «مساوی اعمالش بیشتر و صلاحیتش برای اینکار از سلف خود کمتر» بود. این فرد میرزا احمد خان آذری نام داشت. «این شخص ریاست مالیه را داشته بعد از عزل سردار معظم کفیل حکومت میشود، آذری سفره حقهبازی خود را در گیلان پر آشوب گسترده میخواهد جنگل را هم جزو اسباب بازی خود قرار بدهد و به عنوان اصلاح کار جنگل تقربی حاصل کرده حاکم گیلان بگردد.»(2)
آذری، وثوق را فریب داد. او برای به هم زدن کار جنگلیها پول کلانی از رئیسالوزرا دریافت کرد، اما توانست فقط چند تن از همراهان میرزا را با خود همسو سازد. هدف آذری این بود که با اختلاف انداختن در صفوف جنگلیها کار آنها را بسازد و نابودشان کند. او به مرکز تلگراف میزد و اینگونه وانمود میساخت که جنگلیها به ستوه آمدهاند و میخواهند
صلح کنند. آذری «در این زمینه تلگرافهایی مشعر بر اظهار اطاعت و انقیاد از میرزا کوچک خان به وثوقالدوله مخابره مینماید که تا این وقت نگارنده شک دارد که آیا همه آنها ساختگی بوده است یا بعضی از آنها.»
وثوق پیامهای محبت آمیزی خطاب به آذری و جنگلیها فرستاد. این پیامها در نشریات گیلان و تهران منتشر شد و در پیرامون آن هیاهویی رخ داد. شاه هم که در اروپا اقامت داشت یکی از بهترین پیامهای مسرت آمیز دوره زمامداری خود را شنید، اما ختم کار جنگلیها بهواقع دروغ بود و همه حقهبازی بود و فریب. تنها چیزی که حقیقت داشت این بود که فردی از «سردستگان رئیس جنگل که مرد مذبذبی است با چند نفر از بستگان خود بعد از مختصر کشمکشی به آذری پیوسته است و بار ننگین وجود خود را از دوش میرزا کوچک خان برداشته.»(1)
علت این برخوردها چه بود؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید اندکی به عقب بازگشت. از اوایل نیمه دوّم سال 1298 احمد خان آذری کفیل ایالت گیلان به دستور وثوق با میرزا کوچک خان وارد گفتگو شد. در همان ابتدای گفتگوها اینگونه به نظر میرسید که میرزا مایل است باب مصالحهای با دولت مرکزی باز کند. میرزا هیئتی را برای گفتگو با وثوق اعزام کرد، وثوق هم وعده داد اسلحه قوای جنگل را تحویل گیرد و در عوض کاری به آنان ارجاع دهد. از آن سوی احمد خان آذری هم نامهای جداگانه به وثوق نوشت و تمایل میرزا را برای گفتگو اعلام داشت. متن نامه میرزا که در روزنامة رعد چاپ شده به این شرح است:
«حضرت مبارک بندگان مستطاب اشرف اعظم آقای وثوقالدوله رئیسالوزرا مملکت ایران دامت شوکتهالعالی؛ در این موقع که حضرت اجل میرزا احمد خان آذری کفیل محترم ایالت گیلان ابلاغ اوامر مطاعه و نیات مقدسه بندگان حضرت اشرف دامت عظمته را به این جمعیت فرمودند به مقام جسارت آمده خاطر مقدس را مستحضر میدارد این جمعیت از چندین سال به این طرف با فداکاریها و جانفشانیهای فوقالعاده که متحمل شدهاند غیر از خدمتگذاری به ابنا وطن و حفظ استقلال مملکت و رفاهیت و آسایش عامه به هیچ اقدامی مبادرت نورزیده همیشه آرزومند قدرت و سطوت اولیای امور دولت بودند ولی متأسفانه بعضی از عناصر مغرض این نیات پاک جمعیت را در حضور مبارک سوء تعبیر نمودند و بدبختانه موفق به ایجاد یک نوع سوءتفاهمی گشته فدویان را متمرد و مخل آسایش مملکت قلمداد نموده و بالاخره باعث این همه خسارات و خونریزی گشتند، در تمام این مراحل باز هم جمعیت به هیچ وجه قصد مخاصمه نداشته در مقابل قشون دولتی راه دفاع را پیش گرفته در این موقع که جمعیت مقاصد مقدسه بندگان حضرت اشرف را برای حفظ قومیت و شرافت مملکت تصدیق مینماید، با کمال افتخار وصمیمیت به حضور مقدس اطمینان کامل میدهم که چاکر و تمام افراد جمعیت از این تاریخ کاملاً مطیع اوامر دولت معظم خود بوده و به کلی ترک مخاصمه
1) همان، صص139-140.
نمودهایم و به هیچ وجه در اجرای اوامر مطاعه و در جان فشانی و خدمتگذاری مملکت قصور نخواهیم ورزید، عموم جمعیت از طرف قرینالشرف بندگان حضرت اشرف امیدوار به مراحم عالیه بوده و یقین دارند که در سایه مکارم وافیه در آتیه شرافت آنها کاملاً تأمین خواهد شد.»(1)
همین نامه است که دولتآبادی احتمال میدهد جعلی بوده باشد. وثوق در پاسخ به این نامه، از احمدخان آذری به دلیل مساعیاش در مورد پایان دادن به مسئله جنگل تقدیر کرد. در عین حال او جواب میرزا را هم ارسال کرد، «جواب آقای میرزا کوچک خان را به توسط خودتان مخابره نمودم البته مراتب رضایت و امتنان این جانب را از صمیمیت و بی غرضی و مساعی که برای خاتمه دادن به اختلافات و مناقشات مبذول داشتهاید به ایشان ابلاغ خواهید نمود.»(2)متن نامه وثوق به میرزا به این شرح بود:
«جناب آقای میرزا کوچک خان زید اقباله، تلگرافی که بعد از ابلاغ مقاصد دولت و ترک مخاصمه به توسط آقای کفیل حکومت مخابره نموده بودید واصل گردید. با هیچ بیانی نمیتوانم از این پیشامد مسرت قلبی خود را اظهار نمایم؛ زیرا مناقشات اخلاقی که موجب این همه زحمت و بدبختی شده بحمدالله مرتفع گردید. باید به شما و خود تبریک بگویم که مساعی و اهتمامات من در رفع این بدبختی که هر دقیقه دوام آن متضمن ضرر جدیدی برای مملکت بود مؤثر واقع شده و شما هم با حسننیت و صمیمیت مقاصد خیرخواهانه دولت را استقبال نمودهاید لازم میدانم جنابعالی را مستحضر نمایم که هیچ وقت اینجانب مایل نبودم این مناقشات و اختلافات دوام پیدا کند بلکه نظر به حسنظن و اطلاعی که به وطن خواهی و صمیمت شما پیدا کرده بودم میخواستم حقیقت را به جنابعالی مکشوف نموده نگذارم قوای اخلاقی و فکری و مادی خودتان را بیهوده صرف نمائید. عملیات جنابعالی که در یک موقع برای دفع خطر از مملکت به موقع و مفید بود، در موقع دیگر بالعکس جز خرابی و خسارت و خونریزی نتیجه نداشت و تلفات اموال و اشخاص از هر طرف تضییع بیهوده مال و جان فرزندان مملکت بود. پس باید عناصر عاقل و علاقمند مملکت مصلحت را تشخیص داده هیچ وقت نگذارند نیت خالص و وجدان پاک آنها به اشتباه و اغراض مفسدین آلایش پیدا کند. این جانب همان طور به وسیله آقای کفیل حکومت در ضمن ابلاغ مقاصد دولت نوشتهام با جنابعالی نظر مساعد داشته همه طور همراهی و مساعدت خواهیم نمود و امیدوارم حالا که خودتان حقیقت را دانسته و تشخیص خیر و صلاح مملکت را دادهاید دولت هم از احساسات وطنپرستانه و غیرت و عصبیت ملّی شما استفاده نموده اتحاد و صمیمیت نتیجة مطلوبه خود را که سعادت مملکت و آسایش اهالی است بدهد، البته در باب اجرای شرایط به طوری که به آقای کفیل حکومت قرار دادهاید زودتر تشکیل کمیسیون نموده برای تفرقه جمعیت و تسلیم
اسلحه و تعیین تکلیف افراد اقدامات خواهند نمود.»
پیش از این اوضاع، یکی از رؤسای جنگلیها به نام دکتر حشمت فریب آذری را خورده بود. او به رشت آمد و از همانجا تلگرافی به امضای آذری خطاب به وثوق فرستاد تا حسنظن او را بیازماید. وثوق بی خبر از ماجرا نیت حقیقی خود را بروز داد. او پاسخ داد جنگلیها باید قلعوقمع شوند. دکتر حشمت و همراهانش با این پاسخ از شبهه به در آمدند و با وجود تأمین احمد خان به جنگل بازگشتند. ماجرای تسلیم شدن دکتر حشمت به نیروهای دولت مرکزی و خیانت آنان در فروردین 1298 روی داد. در آن زمان شهر رشت تحت نظارت قوای هندی - انگلیسی قرار داشت. آنان به قزاقها اجازه ندادند وارد شهر شوند که «چپاول و هرزگی نمایند.» در همین احوال دکتر حشمت از جنگل به رشت آمد و خود را تسلیم کرد. دکتر حشمت خواست در ازای تسلیم خود و خلعسلاح نیروهایش، مقداری حقوق قشونی دریافت دارد. او با نیروهای دولت مرکزی به محل نگهداری سلاح و گروه خودش رفت. دکتر گفته بود اگر به او پولی داده شود، قول میدهد میرزا را کت بسته تحویل دهد. این سخن را برای آن گفت تا نیروهای قزاق را به محل استقرار نیروهای خود بکشاند. وقتی قزاقها و صاحب منصبان همراه او رفتند، دستور داد آنان را خلعسلاح نمایند. مبلغ بیست و چهار هزار تومان پول هم که گرفته بود، برداشت و با اردوی خود به نزد میرزا شتافت. نیروهای دکتر حشمت هیچگونه آزار و اذیتی به قزاقها روا نداشتند. تمام تلاش آنان این بود که از زدوخورد با این نیرو که بدنهاش همه ایرانی بودند، پرهیز کنند(1)نکته این است که وثوق قبل از تصدی منصب ریاست وزرایی تلاش میکرد راهی برای ارتباط با جنگلیها بیابد و با کمک آنان وضعیت کشور را اصلاح نماید، اما اینک آنان را اشرار میخواند. به هر حال اردوی دولتی مقیم رشت دکتر حشمت را تعقیب نمود. بین گروه کوچک دکتر حشمت و اردوی دولتی جنگی روی داد، دکتر حشمت در این جنگ طبیعتاً شکست خورد. او را دستگیر کردند و در سبزه میدان رشت حلق آویز نمودند(2)این ماجرا در شعبان 1337 مصادف با اردیبهشت 1298 روی داد و جراید هم خبر آن را نوشتند.
به واقع بعد از اینکه میرزا مانع ورود نیروهای انگلیسی به انزلی و رفتن آنان به باکو از این شهر شد، همانطور که پیشتر هم توضیح دادیم، ژنرال دنسترویل فرمانده آنان همدان را پایگاه خود قرار داد. آنان چند ماهی در همدان ماندند اما در فروردین 1298 نخستین دسته از سربازانی که از بینالنهرین اعزام شده بودند، به قوای دنسترویل ملحق شدند و همین نیروها در اردیبهشت آن سال وارد قزوین گردیدند. اینان تلاش داشتند محور انزلی به قزوین را که در دست نیروهای میرزا بود بگشایند و او را وادار نمایند محور اصلی رسیدن به قفقاز را در اختیار اینان قرار دهد. میرزا تلاش کرد این بار هم انگلیسیها را ناکام گذارد. او نامههایی به روحانیان
و رجال سیاسی سایر شهرها فرستاد و از آنان خواست هرکاری میتوانند بکنند تا مانع هجوم انگلیسیها به شمال کشور شوند. دیدیم که فقط شیخ مرتضی محلاتی به این ندا جواب داد و باز هم از قول دولتآبادی نقل کردیم که به طور خاص رجال سیاسی به این نامهها پاسخی ندادند.
انگلیس میخواست بر جنگلیها ضربهای خردکننده وارد سازد، زیرا مقاومت آنان نمادی از مقابله با تسلط بریتانیا بر کشور به حساب میآمد و میتوانست الگویی برای مناطق دیگر ایران باشد. در این مرحله بود که اینان با حمایت قوای قزاق، دکتر حشمت را دستگیر کردند. وقتی دکتر حشمت را دستگیر کردند، او را به رشت آوردند، انواع مصائب و شکنجه ها را در حق او روا داشتند تا به بازجویی آنان پاسخ دهد. حشمت نپذیرفت به سؤالات بازجویان خود پاسخ گوید و گفت فقط حاضر است در دادگاهی شرکت کند که در تهران تشکیل میشود و البته هیئت منصفه هم باید حضور داشته باشند. به هر حال او را به پای چوبه دار آوردند، قریب پنج هزار تن از مردم رشت حاضر بودند. او سرداری و عینک خود را برداشت و به بالای صندلی رفت و طناب دار را گرفت و بوسید و خود به گردن خویش انداخت. دکتر حشمت با شجاعتی وصف ناپذیر از عاملان اعدام خود خواست در کار خویش تعجیل نمایند. وقتی او را بر دار کردند، «یک مرتبه ضجه و فریاد زنها و مردم بلند میشود. صاحبمنصب نظامی قزاقخانه به قزاقها امر میکند که شلیک نمایند، اما نه به قسمی که به مردم بخورد، بلکه برای تهدید مردم. همین که مردم میبینند شلیک به آنها شده، فرار مینمایند. چند بچه کوچک و دو سه نفر زن زیر پاهای جمعیت خفه میشوند. رئیس قزاقخانه به قزاقها میگوید که هر کس احسانالله خان را بیاورد سه هزار تومان میدهم و پولها برای این جنگ ننگآور، دولت به مصرف رسانده، علاوه بر مخارج رسمی.»(1)
بعد از این عملیات، انگلیسیها توانستند پل منجیل را هم که در تصرف جنگلیها بود، بگشایند. خرداد 1298 همانطور که پیشتر هم آوردیم، کوچک خان با استوکس وابسته نظامی انگلستان در تهران ملاقات کرد. نیز با بیچراخوف که قزاقهای تحت امر او ستون نخست نیروهای انگلیسی را تشکیل میدادند گفتگو نمود. میرزا فقط اجازه داد روسهایی از پل منجیل عبور کنند که قصد داشتند ایران را ترک نمایند. اما وی همچنان به انگلیسیها اجازه نداد از این محور عبور نمایند. به دید میرزا قوای انگلیسی نیرویی اشغالگر بودند که نه تنها حق نداشتند از گیلان عبور نمایند، بلکه باید سراسر خاک کشور را هم ترک مینمودند. چند روز بعد از این ملاقات بود که هواپیماهای شناسایی انگلستان بر فراز گیلان به پرواز در آمدند و به طور خاص شهر رشت را بمباران کردند. از سوی دیگر، نیروی قزاق تحت امر روسها هم مواضع میرزا را با توپ هدف قرار دادند و آنان را ناچار به رها ساختن مواضع خود در منجیل نمودند. روز بیست و چهارم خرداد آن سال بیچراخوف رشت را اشغال کرد. جنگلیها
1) کمرهای، ج2، صص937-938.
در سراسر محور جاده قزوین به رشت، ناچار به جنگ چریکی با انگلیسیها شدند. این نیروها در اواخر تیر 1298 ضربة خیرهکنندهای بر قوای انگلیسی مستقر در رشت وارد کردند، بار دیگر بخش عمده شهر را تصرف نمودند و کنسولگری انگلیس را به آتش کشیدند. نبردهای خونین خیابانی چندین روز در شهر ادامه یافت. بالاخره انگلیسیها توانستند با بمباران هوایی رشت جنگلیها را وادار به عقبنشینی کنند. میرزا ناچار شد با انگلیسیها قراردادی منعقد کند که طبق آن مربیان نظامی آلمانی و اتریشی را اخراج میکرد و مقرر شد نیروهای تحت امر او مانع استفادة انگلیسیها از جاده قزوین- رشت نشوند. انگلیسیها هم تعهد کردند از دخالت در فعالیت جنگلیها خودداری نمایند و در روابط آنها با دولت مرکزی ایران دخالتی ننمایند. از اینجا بود که سناریوی دیگری را سرلوحه کار قرار دادند تا به طور کلی وجهه میرزا را بیشتر خدشهدار نمایند.
وثوق خشمگین از اطلاعات دروغ احمد خان آذری او را برکنار کرد، در این بین شخصی را به گیلان فرستاد تا در مورد اقدامات او تحقیق نماید. این شخص میرزا احمد خان اشتری نام داشت و از اجزای عدلیه بود. او مردی خوش طینت به حساب میآمد و نقطه مقابل آذری بود. وثوق بالاخره حکومت گیلان را به خود اشتری سپرد. وقتی میرزا کوچک خان، حسن سلوک او را مشاهده کرد، وی را به جنگل دعوت نمود، وعده داد در کار حکومت گیلان به او کمک نماید و خلاصه اوضاع و احوال در حال بهبود بود(1)
بالاتر گفتیم اواسط تیر 1298 خبر رسید که جنگلیها بر انگلیسیهای مقیم رشت دست یافتهاند، تعدادی از آنها را کشته و تعدادی دیگر هم متواری گردیدهاند. نیروهای تحت امر میرزا کوچک خان توانستند نیروهای بریتانیایی را بیرون کنند و بانک شاهنشاهی نماد سرمایهداری مالی انگلستان در رشت را به تصرف خود در آوردند. در این ضمن، در شهر رشت حریقی اتفاق افتاد که بسیار مشکوک بود. این حریق چند میلیون تومان خسارت به شهر وارد ساخت. انگلیسیها وقتی دیدند قادر به حفظ رشت نیستند، قصد کردند استراتژی قدیمی و شناخته شده سرزمین سوخته را در رشت هم اجرا کنند؛ آنها حتی ساختمان بانک را هم به آتش کشیدند، ناظران شاهد بودند که اسکناسها در آتش میسوخت: «معلوم نیست آئرپلان انگلیسی آتش زده یا خود انگلیسیها، چون اسکناسها هم آتش گرفته.»(2)انگلیسیها گناه آتشسوزی عظیم رشت را به گردن جنگلیها انداختند. از سویی راه رشت به قزوین بسته شد.
در اینجا بود که سناریوی مورد نظر بریتانیاییها به بوته اجرا گذاشته شد. از شهریور 1298 عدهای در تهران جمع شدند تا به قول خودشان یک تشکیلات سوسیال دمکرات به وجود آورند. حاج ناظم، میرزا محمود متفقه، سید عبدالرحیم اصفهانی، برهان و رجالی چون فرخی یزدی در این راه تلاش میکردند. اینان میخواستند با جذب افرادی از حزب دمکرات و سایر
اشخاص نزدیک به خود یک تشکیلات سوسیال دمکرات به پا کنند. در این مسیر البته از سید محمد کمرهای رئیس گروه دمکراتهای ضدتشکیلی هم دعوت به عمل آوردند؛ هدف آنان ظاهراً دعوت «برای نهضت انقلاب» بود. کمرهای با این پیشنهاد چندان موافقتی نکرد(1)منظور هم البته انقلاب علیه قرارداد وثوق بود. کمرهای بر این باور بود که «ما باید رسماً مسئول هیئت انقلاب نشویم، چه که قوة اداره نمودن نداریم و [با] نفله شدن پولها و خوردن [مال] مردم ... ما نباید بدنام شویم.» مهمتر اینکه کمرهای میدانست گروه سوسیالیست کذایی، اصالت ندارد(2)مهمترین نگرانی انگلیسیها در این دوره کماکان مسئله جنگل بود. در این زمان بود که آنان توطئهای سامان دادند که یک سویش سوسیالیستهای کذائی بودند، یک سویش متحدان دیرینه آنان در گیلان و سوی دیگرش برخی از عوامل کمیته مجازات.
در این مقطع حساس تاریخی، به تقلید از نیروی مجاهدین مدافع کوچک خان، عدهای از «متمولین گیلانی» نیرویی به اصطلاح ملّی تشکیل دادند. هدف این نیروی دوّم این بود که قوای میرزا کوچک خان و اهداف استقلالطلبانه او را مشوه سازند. کار از اختلاف افکنی بین صفوف جنگلیها آغاز گردید. اینان برای دست یابی به هدف خود از هیچ جنایتی فروگذار نکردند، تمام تلاش این بود تا نیروی محبوب تحت فرماندهی کوچک خان را در انظار مردم گیلان بدنام سازند و گروهی را که نتوانسته بودند از راه جنگ و گریز به زانو در آورند، از طریق شکاف در صفوف داخلی نیروها سرکوب سازند. باید میرزا را که «یک قوه ایرانی ثابت قدمی است» به هر نحو ممکن محو و نابود سازند. رأس این نیروی مخرب خاندان آلامشه بود. یکی از اعضای این خاندان یعنی فتحالله اکبر سپهدار اعظم مشهور به سردار منصور وزیر جنگ کابینه وثوق بود. او و خاندانش در گیلان املاک و ضیاع و عقار فراوانی داشتند و در زمره ملاکین بزرگ آن سامان به شمار میرفتند. نیز سردار معتمد و سردار محیی اعضای دیگر این خاندان و البته بالاتر از همه چهره پشت پرده تحولات این زمان یعنی میرزا کریم خان رشتی، بحث سرکوب جنگلیها را با منافع خاص خود پیوند داده بودند و از انگیزه کافی برای برخورد با آنان برخوردار بودند. اینان «اسباب دست» انگلیسیها بودند تا این قدرت بزرگ جهانی که منافعش در ایران به شدت در حال آسیب دیدن بود، بتواند به مقصود غائی خود نائل آید.
سردار محیی عبدالحسین خان معزالسلطان، که نقش مخربش را در ایام مشروطیت پیشتر بازگو کردهایم، در این دوره گاهی در تهران بود و گاهی سر و کلهاش در گیلان دیده میشد. او در این زمان «بی تکلیف» بود یعنی نمیدانست باید چه کند. میرزا کریم خان و برادرانش در ماجرای اعتراض علیه قرارداد 1919 وثوق بسیار ساعی بود. نسیم شمال، سید جلیل اردبیلی، سید عبدالرحیم خلخالی، حسین پرویز و عدهای دیگر در آن ماجرا همراه با سید محمد
کمرهای از محشورین او بودند(1)
درست وقتی انگلیسیها در صدد بر آمدند به هر نحو ممکن قوای جنگلی را از سر راه بردارند، سردار محیی با کمیته زرگنده مرتبط شد. به قول دولتآبادی او؛ «با دستور مخصوص مخفی به گیلان رفته با برادر کوچک خود بیآنکه کسی متعرض آنها بشود، چندی در رشت میمانند و خود را بلشویک میخوانند و از اینجا بلشویک مصنوعی گیلان شروع میشود؛ بلشویک شدن اشخاصی که این جامه به اندام آنها به هیچ وجه برازندگی ندارد و باور کردنی نیست البته از روی سیاست و خارج از عادت است، خصوصاً که دیده میشود دست سیاست بیگانه به توسط کمیته زرگنده از آستین همین بلشویک ساختگی در گیلان در آمده رل بزرگی بازی مینماید. بلی، انگلیسیان با همین دست، میانه میرزا کوچک خان و سردستگان مجاهدین تازه وارد شده از قبیل احسانالله خان و غیره را بر هم زده شعله آتش ریاستجمهوری میرزا کوچک خان را هنوز درست برافروخته نشده خاموش میسازند.»(2)
اما موضوعی دیگر هم وجود داشت، احسانالله خان و خالوقربان، از اوایل 1299، اصرار داشتند که با قشون جنگلی و نیروهای بلشویک و کمونیستهای کذائی، به سرعت حرکت کنند و به تهران روی آورند. نبردی نهانی بین میرزا و احسانالله خان در حال جریان بود. میرزا به عنوان رهبر جنبش جنگل، احسانالله خان را از ریاست قشون عزل کرد، اما ریاست گروهی را که به مازندران اعزام شده بودند به سعدالله خان درویش داد. او به سعدالله دستور داد با تأنی حرکت کند و عجلهای در کار نشان ندهد تا ببیند اوضاع چه خواهد شد. نیز به قشون طوالش هم مهمات فراوانی که از کشتیهای دنیکین به دست آورده بودند، داد و مقداری از مهماتی که بلشویکها به او داده بودند بین آنان تقسیم کرد. اما نکته این است که میرزا به اینها هم دستور داد به سوی جنگل روند و به عبارتی در صدور فرمان جنگ به آنها علیه اردوی قزاق تعلل میورزید.
احسانالله خان و دار و دستهاش این تعلل میرزا را که میخواست مانع زد و خورد با قزاقهای بیگناه ایرانی شود؛ حمل بر سازش او با انگلیسیها کردند. احساناللهخان و خالو قربان نامهای به رئیس کمیسری باکو نوشتند که میرزا کوچک خان خائن است و پولها و مهمات را برداشته و برده است. از باکو فرمان داده شد که نیروهای تحت امر این دو، خود راساً به رشت حمله نمایند و قوای میرزا را مورد هجوم قرار دهند. در نبردهایی که واقع شد مردم رشت به شکلی که در منابع آمده است قربانی عملیات مشکوک احسانالله خان و خالو قربان شدند. دولت تلاش کرد میرزا را به سوی خود متمایل سازد، اما او گفت تا معاهده 1919 نقض نشود و انگلیسیها از ایران اخراج نشوند، ابداً با دولت مرکزی وارد گفتگو نخواهد شد(3)
میرزا با «تندروی شدید رفقای مجاهد نمای تازه وارد شده» موافق نبود. نیز او علیه
«بلشویک مصنوعی گیلان که با زور و زر فراوان و نفوذ اشرافی خوانین و متمولین درجه اول گیلان خودنمایی کرده است»، مقاومت کرد. این «مجاهد نماها» بهواقع «آلت دست این قوه ساختگی» بودند. او با تمام تلاش خود نتوانست با این گروهها به ستیز برخیزد و آنان را از سر راه بردارد. او تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که به جایگاه اصلی خود در جنگل مراجعت نماید. او هر چه در توان داشت اسلحه و ملزومات جنگی و پول برداشت و به اعماق جنگل رفت. نخستین مرحله از طرح سقوط قیام جنگلیها با اختلافافکنی در صفوف جنبش به نتیجه رسید. مخالفین میخواستند او را دستگیر نمایند اما موفق نشدند. این تلاش میرزا و جان به سلامت بردن او «با اوضاع جاری رشت خصوصاً در مقابل بلشویکهای مصنوعی کار آسانی نبوده است.»(1)
بعد از وثوق، مشیرالدوله هم تلاش کرد تا راه حلی برای مصالحه با میرزا بیابد. انگلیسیها برای سرکوب قوای جنگل یک کرور پول و هفت هزار قبضه تفنگ در اختیار دولت ایران قرار دادند تا با آن گروه مقابله نماید. از سوی دیگر به سردار جنگ بیست هزار تومان داده شد و احتمال داده میشد این پول برای ایجاد زمینه به منظور بردن شاه به اصفهان بوده است. از سویی سردار فاخر حکمت در همین احوال در قزوین بالای منبر رفت و گفت او نزد میرزا کوچک خان رفته و گفتگو کرده است. سردار فاخر توضیح داد میرزا قول داده است از دولت اطاعت کند. به قول سردار فاخر، میرزا با عملیات گروهی که جدیداً از باکو وارد انزلی شده بودند مخالف بود، به همین دلیل وی به حالت قهر از رشت خارج شده است و از اعمال و رفتار آنان مکدر و متنفر است. میرزا به جنگل بازگشته و به عبارتی حساب خود را از کسانی که عملیات مشکوکشان خواب راحت از مردم سلب کرده بود، جدا کرد. در همین حال خبر میرسید دولت با انگلیسیها مذاکرات جدیدی کرده تا از گسترش جنبش میرزا جلوگیری به عمل آورد(2)
گروه ضدتشکیلی و نفوذیهایی مثل احسانالله خان نگذاشتند مسئله جنگل به مصالحه تمام شود، اینان تشتت و بحرانسازی را ادامه دادند و از طریق احسانالله خان راه هر گونه گفتگوی مسالمتآمیز در راستای منافع ملّی ایران را مردود ساختند. بهواقع در صفوف جنگلیها نوعی دوگانگی شکل گرفته بود که این دوگانگی البته تا اندازهای ریشه در مناقشات درون حزبی خود روسیه بعد از انقلاب داشت. ظاهراً اینگونه به نظر میرسید که دولت بلشویکی با میرزا رابطهای مناسب دارد، به عبارتی آنان تلاش میکردند نیروها را تحت رهبری میرزا کوچک خان حفظ نمایند. اما «این قفقازیهای کمونیست و اشرار شعبه کمیته عدالت بادکوبه با احسانالله خان و خالوقربان با میرزا در بعضی مطالب مثل رفع حجاب مذاکره و منازعه» میکردند. در تهران از قول آقا عماد نوة شیخ فضلالله نوری که در زمان جمهوری گیلان میرزا
کوچک خان رئیس نظمیه آنجا بود؛ نقل میشد که این افراد در خانه حاج محمد جعفر کنگاوری که ریاست یکی از کمیساریاهای جمهوری گیلان را به دست داشت، با محسن نجمآبادی، ابوالقاسم ذره، عبدالحسین حسابی، فلسفی و جمعی دیگر جمع شده بودند. ضمن ناهار، «احسانالله خان به صاحبخانه گفت که این طبخ خوب را کی کرده؟ گفت زنم. گفت او را بیاور نزد ما معرفی نما. من اگر زنم اینجا بود به شماها معرفی میکردم. این مطلب را آقا عماد خبر برای میرزا میبرد و نزاع درمیگیرد و دسته میرزا حرکت به جنگل مینمایند و مبارزه بین اینها واقع میشود.» این آقا عماد با گروه ضدتشکیلی و به ویژه کمرهای رفاقت داشت و از جمله پیامهایی از رشت برای او آورده بود(1)
برخی از دیگر راویان نقل میکنند که روزی احسانالله خان در سبزه میدان رشت سخنرانی میکرد. او رو به سوی زنها کرد و گفت تا کی باید خود را در بقچه بپیچید، به زنان عالم نگاه کنید که چگونه در امورخود دخالت میکنند. او به حجاب زنان حمله کرد و آن را نکوهید. احسانالله خان از زنان خواست روی خود بگشایند و به قول او در اصلاحات مملکت و وطن شرکت کنند. زنان و مردان حاضر در این جلسه با اعتراض مراسم را ترک کردند، شب هنگام همه را خبر نمودند که صبح در مسجد جمع شوند. روز بعد کسبه و تجار و مردم شهر جمع شدند، میرزا را هم آوردند. یکی از تجار در مسجد شهر خطاب به میرزا گفت جان و مال خود را در خدمت او نهادهاند و به خاطر دعوت او علیه دولت مرکزی شوریدهاند، اما حاضر نیستند نوامیس خود را در معرض اینگونه سخنان ببینند. میرزا برخاست و بعد از بوسیدن کلام الله مجید سوگند یاد کرد از این حرکات خبر ندارد و با این وضع موافق نیست و تمام این اعمال مربوط به احسانالله خان است. عصر همان روز احسانالله خان در همان مسجد گفت که این افکار و سخنان زیر سر خود میرزاست، او انواع و اقسام اتهامات را نثار میرزا کرد. بعد از این ماجراها میرزا نیروی خود را برداشت و به جنگل رفت. از آن به بعد اختیار جنبش و تحولات گیلان به دست گروه احسانالله خان افتاد، گروهی از قفقازیها در این تحرکات آنها را همراهی میکردند(2)
مردی شیخ حسن رانکوهی نام که از معاشرین میرزا کوچک خان جنگلی بود و در تهران هم با گروه ضدتشکیلی و به طور مشخص با شخص کمرهای ارتباط داشت میگفت میرزا کوچک خان را دیده و با او گفتگو کرده است. او از سوی میرزا مأموریت یافت به سوی ایلات متفرقه بشتابد و کمک آنها را جلب کند. وی هم یک ماهی را به انجام این مأموریت گذرانید. کثیری از ایلات و عشایر چه شخصاً و چه از طریق کمکهای تسلیحاتی و مالی از جنبش میرزا حمایت کردند و عدهای کثیر هم به نزد او آمدند. میرزا از این گروه پذیرایی شایانی کرد اما در اعزام این گروه برای نبرد با قوای قزاق تعلل میورزید. رانکوهی به طور
محرمانه از میرزا علت امر را جویا شد و پرسید چرا به این گروه مهمات نمیدهد تا روانه شوند؟ پاسخ میرزا نشان از بصیرت و هوشیاری او داشت و نشان میداد برخلاف آنچه دشمنانش میگفتند از شم سیاسی بالایی برخوردار بود. میرزا گفت با لنین مذاکره کرده است که نامه بنویسد تا قوای او هر چه مهمات لازم دارند بدهند، اما در برابر این کمک؛ پول آن را دریافت دارند. میرزا گفته بود اگر هم کمک انسانی لازم شد، او میزان آن را خود اعلام خواهد کرد و باید این نیروها تحت امر او باشند و نه فرماندهان روسی و یا سایر دستاندرکاران جنبش جنگل. میرزا توضیح داد هنوز لنین به این تقاضاها پاسخی نداده است، او به همین دلیل میترسد وارد کار شود، زیرا اگر بلشویکها در امور جنگل مداخله کنند خیلی بد خواهد بود، از سوی دیگر اگر هم عقب کشند و او و نیروهایش را تنها گذارند باز هم خیلی بد خواهد شد. اگر این حوادث روی دهد بیم آن میرود که نیروهای جنگلی گرفتار قشون انگلیس شوند، پس «باید به مماطله گذراند تا مطلب معلوم شود.»(1)
از آن سوی سید جلیل اردبیلی مأموریت داشت از طرف دولت مشیرالدوله با قوای جنگل وارد گفتگو شود. میرزا شرط گفتگو با دولت را اخراج قوای انگلیسی از ایران دانست. اردبیلی در رشت با استاروسلسکی فرمانده قوای قزاق، گفتگو کرد و سفارشات دولت مرکزی را که مکتوب بود به او داد. اردبیلی و استاروسلسکی هم به این نتیجه رسیده بودند که باید نبرد را در گیلان متوقف ساخت، زیرا این جنگ به نفع انگلیسیهاست. اقوی دلیل بر اینکه این جنگ به نفع طرف انگلیسی جریان دارد و اینکه در پشت تحولات آن خطه دستهای مرموز عوامل بریتانیا دیده میشود، این بود که سردار محیی و عمیدالسلطان برادران میرزا کریم خان رشتی چپاولگری را از حد گذرانیده بودند. آنها همراه با گروه احسانالله خان و خالوقربان به عملیات وحشیانهای دست زدند. این نکتهای نبود که کسی از آن مطلع نباشد، به طور مثال، سید جلیل اردبیلی میدانست که میرزا کریم خان رشتی در تهران به طور محرمانه پول کلانی از انگلیسیها دریافت کرده و آن را در اختیار برادران خود قرار داده است. میگفتند شاید این عمل با اطلاع و تصویب میرزا محمد صادق طباطبائی بوده باشد که اینک حزب سوسیالیست تشکیل داده بود و خود را طرفدار زحمتکشان نشان میداد تا «در جزو بلشویکها و کمونیستها این مظالم را به اسم آنها بنماید.» (2)بین احسانالله خان و میرزا به شدت به هم خورده بود. میگفتند دیگر محال است آنان با هم کار کنند، زیرا «هر دو از هم خائف به قتل هستند.»
در تهران به درستی معلوم شده بود که قوای احسانالله خان و برادران میرزا کریم خان رشتی عملیات خود را با هم هماهنگ میکنند و به هیچ وجه به شعارهایی که مطرح میسازند، باوری ندارند. به طور مثال مرآتالسلطان میگفت آیا باید صبر کرد تا سردار محیی و خالو
قربان و احسانالله خان به تهران آیند و اموال و زن و فرزند مردم را مورد حمله قرار دهند؟ او میگفت باید فکری کرد که چگونه میتوان از این بحران رهید. نکته این است که کمرهای به شدت علیه این سخن برآشفت و گفت آیا باید رفت با خالوقربان جنگید تا او را کشت و یا به دست او کشته شد تا «آقای مشیرالدوله امثال خیابانی را بکشد و به سر ملّت بدبخت این صدمات را بیاورد؟»(1)کمرهای توضیح نداد چه ربط منطقی بین این دو موضوع وجود دارد، آیا نمیتوان هم علیه عملیات مرموز قوای احسانالله خان در جنگل کار کرد و هم به خونخواهی خیابانی پرداخت؟ همین اظهار نظر مرآتالسلطان باعث شد تا کمرهای به شدت برآشوبد، خودش مینویسد در اعتراض به این اظهار نظر «قدری اوقات تلخی کرده، بعد [از کالسکه] پیاده شدم.»(2)
گروه اطراف احسانالله خان اغلب افرادی به شدت مرموز به شمار میآمدند. در بین اینان طیفهای مختلفی از نیروهای حزب عدالت باکو تا زمیندارانی مثل برادران کریم خان رشتی دیده میشدند. ابوالقاسم ذره یکی از اعضای حزب عدالت باکو بود که بعداً به حزب کمونیست ایران تغییر نام داد. وی که نقش فعالی در تحولات این زمان داشت، در شهر رشت نشریهای منتشر میکرد به نام انقلاب سرخ. بعد از شکست جنبش جنگل، او به شوروی گریخت و بعدها در تصفیههای دورة استالین کشته شد(3)عبدالحسین حسابی هم مردی بود از اهالی تفرش. او هم مثل ذره با کمونیستهای باکو همکاری میکرد، وی از فعالین جنبش جنگل بود و بعد از شکست این جنبش به شوروی پناه برد. بعد از مدتی دوباره به ایران مراجعت کرد و تا سال 1310 در کشور اقامت داشت. او هم در جریان تصفیههای استالینی کشته شد.
در ذیحجة 1338 درست در ایامی که انگلیسیها ظاهراً بر شهر رشت و جاده قزوین به انزلی تسلط داشتند، تهران پر بود از شایعات بیاساس مبنی بر اینکه بلشویکها بر انزلی غلبه کردهاند و تا منجیل را به تصرف خود در آوردهاند، دولت از این اخبار نگران و متوحش شده بود(4)اما واقعیت این است که مردم میدانستند این شایعات بیاساس را انگلیسیها و عوامل داخلی آنها میپراکنند تا آنان را وحشتزده کنند. مردم برخی از دولتیان را شارلاتانهایی تلقی میکردند که به فشار انگلیسیها اهالی رشت را وادار کردهاند خانههای خود را ترک کنند و به این بهانه که بلشویکی شما را بی ناموس و اعدام میکند و مردم را به این قسم و به زور متنفذین و ملاکین آنجا حرکت دادند.»(5)استاروسلسکی رئیس بریگاد قزاق دستور داده بود نیروهای تحت امرش سه بار در خانههای مردم را بکوبند و این خبر را به آنان اطلاع دهند. او
صریحاً از مردم خواست خانه و کاشانه خود را ترک کرده و بگریزند. بسیاری از ناظرین میگفتند با اینکه دولت ایران متمایل به انگلیس است، چرا انگلستان قوای خود را از ایران بیرون برد؟ نیز چرا انگلستان در برابر تحولات شمال ایران و حوادث در شرف وقوع سکوت پیشه کرد؟ «باید زیر این کاسه نیم کاسه باشد.» (1)
کمرهای در یادداشتهایش به صراحت نوشته است که رشت را انگلیسیها غارت کرده بودند و مورد قتل و نهب و هتک نوامیس قرار دادند، اما این عملیات را به گردن بلشویکها انداختند. این شایعات به طور خاص در تهران پیچید و وحشت فراوان ایجاد کرد. به قول کمرهای «یک وضع حقهبازی غریب» در کار بود، «امان از دسایس حقه بازها.»(2)نبردی سهمگین بین اردوی قزاق و بقایای قوای جنگل که همراه میرزا نرفته بودند درگرفت. فرماندهی این نیروها به عهده احسانالله خان بود که شکست خوردند. وقتی نیروهای احسانالله خان شهر را تخلیه کردند، نوبت به «اراذل و اوباش» رسید، اینها بیشتر از نیروهای قزاقی بودند که پیشتر خلعسلاح شده بودند. این گروه به باقیماندة نیروهای جنگلی حمله بردند و شروع به آزار و اذیت مردم نمودند و خانههای آنان را غارت کردند. اینان تعدادی از نیروهای جنگلی را کشتند، بلافاصله نفراتی از نیروهای قزاق از راه خمام به سمت انزلی حملهور شدند، آنها هم اموال مردم را غارت کردند. اینک مردم به مقابله با قزاقها برخاستند. قزاقها در مقابل مردم شکست سختی متحمل شدند، این بود که به سوی خمام فراری گردیدند. در این عملیات رضا خان میرپنج حضور داشت و گروهی از نیروهای قزاق را فرماندهی میکرد. رضاخان فرماندهی آتریاد همدان را به دست داشت و همراه با نیروهای ژنرال دنسترویل وارد گیلان شده بود.
حیلة رضاخان برای ترسانیدن مردم، ادامه تحرکات و فتنه انگیزیهای احسانالله خان بود. او برای اینکه زمینه را برای تحرکات آتی باز نگه دارد، درست در ایامی که قزاقها میتوانستند نقش بهتری بر عهده گیرند، اولاً آنان را به غارت اموال عمومی دستور داد و دیگر اینکه درست در موقعیتی مناسب به آنان دستور عقبنشینی داد. بعد از این دستور، قزاقها بدون دلیل شبانه وارد شهر رشت شدند، دو بعد از نیمه شب رضا خان دستور عقبنشینی از رشت را صادر کرد. به دستور او به تمام مردم شهر رشت اطلاع دادند که «مردم ما میرویم و اگر شما بخواهید کشته نشوید خودتان با زن و بچهها بدون اسباب فرار نمائید.» بعد از این دستور «اعیان و اشراف که اساساً وحشت داشتند»، همراه سایر مردم از شهر گریختند. کسبه که گروه احساناللهخان سه ماه مالالاجاره را به آنان تحمیل کرده بود، زودتر از همه و پیشاپیش فرار کردند. سایر مردم هم گریختند. عدهای که متهم به قتل بلشویکها بودند و گروهی دیگر که آذوقه برای قزاقها تهیه کرده بودند، فرار را بر قرار ترجیح دادند. قزاقها در کلیه مراحل فرار مردم، آنان را تشویق به گریز میکردند(3)، در حالیکه همان نیروهای احسانالله خان هم اینک به
سوی انزلی گریخته بودند و دلیلی برای عقبنشینی به سوی منجیل وجود نداشت. در شهریور 1299، قوای قزاق که توانسته بود نیروی احساناللهخان را شکست دهد، ناگاه عقبنشینی کرد. این اردو از منجیل هم عقب نشسته و به چهار فرسخی قزوین رسیده بودند.
شرح این اردوکشی و جنگ و گریز اردوی قزاقها و احسانالله خان و نیز نقشه پشت پرده برای اضمحلال تنها نیروی ایرانی به روایت دولتآبادی به این شرح بود: با رفتن میرزا به اعماق جنگل، مانعی بزرگ از سرراه احسانالله خان و گروه بلشویک مصنوعی که از او حمایت مینمودند برداشته شد. از این به بعد احسانالله خان میتوانست به راحتی «به مقاصد سیاسی و ضد بلشویک» خود رسیده و نقشهای را که «مأمور اجرای آن» بود عملی سازد(1)دولتآبادی احتمال میدهد که احسانالله خان از نقشه تو در تویی که برای فروگرفتن کوچکخان طراحی شده بود، اطلاعی نداشته و در این راه فریب خورده است. اما با شواهد و قرائنی که به دست دادیم، این احتمال صحت ندارد و احسانالله خان به عمد و با انگیزه به اقدامات خود دست میزد. خلاصه اینکه «قوه بلشویک نمای افساد کننده» بعد از دوری جستن میرزا از تحولات رشت، فوراً به اجرای نقشه خود ادامه دادند. سردار محیی و برادرش میرزا کریم خان رشتی، «رخت سربازی بلشویکی در بر نموده در برداشتن قدمهای سریع بلشویکی از هیچ کمونیست نمای شرور عقب نمیمانند.» به قول دولتآبادی، «مفسدین رشت برای بدنام و منفور ساختن مسلک بلشویکی به عنوان آزادی خواهی شروع به عملیات کرده حکم میکنند زنان روگشوده بیرون بیایند، اما این حکم اجرا نمیشود و حتی زنهای معلومالحال که در غیر این موقع چندان روبسته نبودهاند بعد از این روبسته بیرون میآیند. بلشویکنماهای رشت به گرفتن پول از مردم میپردازند و از هیچ گونه تهدید کردن و آزار نمودن اشخاص پولدار دریغ نمیکنند، قبر میکنند و متمولین را در کنار قبرها حاضر کرده تکلیف ایشان را پرداختن وجوه و یا زنده به گور رفتن معین مینمایند. این رفتار قوهای که اکنون زمام امور گیلان را در دست خود دارد سبب میشود که جمعی از متمولین خانه و زندگانی خود را رها کرده از گیلان فراراً به تهران میآیند. ورود این جمع فراری رشت در قزوین و تهران تولید هیجان مینماید خصوصاً که خبر میرسد متجاسرین نزدیک منجیل رسیده رو به قزوین میآیند.» (2)
در این بین چهار صد تن از قوای قزاق کشته شدند، بیشتر اینان از آتریاد اردبیل بودند. قزاقها شروع به عقبنشینی از شهر رشت کردند، گروه افراطی رخنه کننده در جنبش جنگل، به تعقیب اینان پرداخته و کثیری را مجدداً کشتند. بسیاری از مردم از گرسنگی و ترس در راهها مردند، «شنیدم که به طور تحقیق بعضیها اطفال خود را در سفید رود انداختند. خیلی از زن و بچه مفقود شده است که متصل پدر یا مادر آنها در تفحص هستند.»(3)به این ترتیب بر جمعیت
شهر قزوین چهل هزار تن افزوده شد؛ «در خیابانها قزوینی میان رشتی گم است.»(1)تا صفر 1339 هر روز تعداد کثیری رشتی وارد قزوین میشد. جمعی هم به زنجان رفته بودند. میگفتند تا روزی هشت هزار تن مهاجر از رشت وارد قزوین میشود. وضعیت بسیار اسفناک بود، «در مملکت ایران، شهری به تمول و ثروت رشت نبود، ... اینک به کلی خراب و گدا شد. اداره حکومتی رفتم باغ به آن بزرگی مملو رشتی بود. از امروز به سمت طهران اجازه حرکت داده شده است.» (2)
مشیرالدوله برای رویارویی با این وضع به دو اقدام دست زد: نخست مستوفیالممالک را که با «تندروان مربوط است» در تشکیل کابینه شرکت میدهد و دیگر اینکه برادرش مؤتمنالملک را وزیر مشاور قرار داد. او برای امنیت مازندران استاروسلسکی را فرستاد، اما اینکار فایدهای نداشت؛ زیرا خطر اصلی از گیلان بود و نه از مازندران، مضافاً اینکه نیروی تحت فرماندهی سرهنگ حبیبالله خان شیبانی میتوانست برای جلوگیری از متجاسرینی که به آن ناحیه رفته بودند کافی باشد. اردوی تحت فرماندهی سعدالله درویش به دنبال رفتن میرزا کوچک خان به جنگل عقبنشینی کرده و متواری شده بودند. در این ایام حادثهای مهمتر روی داد. قشون انگلیس که پس از تخلیه انزلی در منجیل اقامت داشتند، بدون دلیل عقبنشینی کردند و به سوی قزوین به حرکت درآمدند. این امر تکمیل سناریویی بود که به دست خود انگلیسیها تدوین شده بود. آنها با این اقدام باعث ایجاد رعب و هراس در دوائر دولتی شدند، مردم به شدت مضطرب گردیدند و شاه بیش از همه ترسید؛ او به این فکر افتاد که از پایتخت فرار کند(3)انگلیسیها میخواستند اینگونه وانمود سازند که تحولات گیلان امری است که آنان نه تنها از آن اطلاعی در دست ندارند بلکه بیم از دست رفتن جانشان هم وجود دارد. اما واقعیت مطلب این بود که انگلیسیها وقتی از گیلان عقبنشینی کردند که مطمئن شدند بلشویک مصنوعی که به دست خودشان ایجاد گردیده بود، سکان هدایت امور را به خوبی در دست دارد و میتواند از حل مشکلات پیش رو بر آید. عقبنشینی آنان هم نوعی عوامفریبی بود و هم برای ایجاد وحشت بین مردم و شاه.
متعاقب این تحولات به استاروسلسکی که در مازندران به سر میبرد، دستور دادند به گیلان رود. مقام نظامی او را ارتقا دادند و اختیارات فراوانی هم به وی داده شد. اینکه «چه ضرورت این اقتضا را میکند که به یک شخص بیگانه این درجات و این اختیارات داده شود» امری بود مجهول. مشیرالدوله شاید گمان میکرد با این وسیله میتواند او و قوای قزاق تحت فرماندهیاش را برای مقابله با گروهی آشوب طلب در گیلان دارای انگیزه مقاومت بیشتری کند. اما مسئله این بود که استاروسلسکی «سردار روس به ظاهر روس و به عقیده جمعی به باطن تاریک» بود، بعید به نظر میرسید او با این تشویقها انگیزهای برای دفاع از مردم ایران
پیدا کند. بالاتر اینکه او «هر چه برای خود و کسانش درخواست کرده است بدون مضایقه به او داده شد». به عبارت بهتر اینکه قزاقها به هنگام نبرد در جنگلهای گیلان بدون رخت و لباس و حتی پوتین میجنگیدند، دروغی بزرگ بود.
به قول دولتآبادی «سیاست عمیقی» در کار بود که انگلیسیها که خود اردویی در گیلان داشتند و البته به مسئله بلشویسم هم بسیار حساستر از ایرانیان بودند؛ راضی شدند به این صاحبمنصب بیگانه اختیارات فراوان داده شود. ظاهر امر این بود که استاروسلسکی تابع حکم انگلیسیها نبود و از آنان فرمانبرداری نداشت. پس چه سیاستی در کار بود که انگلیسیها حاضر شدند در برابر اعطای اختیارات به فرماندهی که تابع مطلق آنان نبود؛ سکوت نمایند؟ علت امر باز هم به قول دولتآبادی این بود که «اولاً زمام امر بلشویک نمایان گیلان در دست خود آنهاست و اهمیت به آن نمیدهند و ثانیاً تمام نقطه نظر آنها از میان بردن قوه قزاقی است که اکنون تنها قوه قابل ایستادگی کردن در برابر قوهای است که آنها در ایران دارند.»(1)
انگلیسیها شاهد بودند که اردوی استاروسلسکی متشکل از ده هزار تن قزاق و ژاندارم از مقابل آنان به سوی گیلان درحرکتند. این زمان انگلیسیها در حوالی قزوین اسکان داشتند، اما هیچ واکنشی از خود نشان ندادند. آنان به یاد میآوردند که همین استاروسلسکی تنها دو ماه قبل در برابر تسلط آنان بر قزاقخانه مقاومت کرد، اما این لحظه علیه او هیچ کاری نکردند؛ مطلعین این رضایت ظاهری را دلیلی بر نقشههای پشت پرده ارزیابی نمودند. اردوی تحت فرماندهی استاروسلسکی به سوی منجیل رفت و در راه یک سردار طالشی که فقط به دلیل ضدیت با میرزا کوچک خان اردویی کوچک تشکیل داده بود، به آنان ملحق شد. قوای «متجاسرین گیلانی و قفقازی بلشویک نما» در برابر این اردو تاب مقاومت نیاورد، به ویژه اینکه از سوی طالش و جنگل هم در معرض تهدید بود؛ پس این متجاسرین گاهی به جنگ و گاهی هم بدون سر و صدا، تا انزلی عقب نشستند. مردم رشت از این نیرو به شدت استقبال کردند. آنان که از ترس زنده به گور شدن به دست قوای احساناللهخان و خالو قربان به خود میلرزیدند، ورود قزاقان را موهبتی آسمانی دانستند و آنقدر به این نیرو محبت کردند که «شنیده میشود بعضی از قزاقان از کردههای شناعتآمیز خود نسبت به مردم این شهر در موقعی که برای سرکوبی جنگلیان آمده بودهاند، اظهار پشیمانی میکنند.»
اردوی دولتی بدون مطالعه و بینقشه درصدد برآمدند به انزلی حمله برند و متجاسرین را به دریا بریزند: «اینجاست که لبهای به مصلحت روی هم گذارده شدة نظامیان انگلیس در اطراف قزوین به خنده گشوده میشود و دیدگان اردوی دولتی در سایه غرور و اغفال صاحبمنصب روسی به گریه میافتد؛ چه در مردابهای انزلی اردو پیش میرود که ناگهان از دریا گلولههای توپ دورزن از سر اردو گذشته صحرا را پر آتش میکند و با گلولههای شصت تیر که از اطراف میرسد، جوانان ایرانی مانند برگ خزان به خاک میریزند و از این بلا بدتر
1) حیات یحیی، ج 4، ص155.
بمباردمان طیاره های انگلیسی است که از طرف قشون مقیم بکندی بر سر آنها میشود. آیا این وضعیت اجازه نمیدهد که انسان تصوّر نماید آن عقبنشینی بیصدای بلشویک نمایان تا لب دریا و کشانیدن اردوی دولتی به مردابهای انزلی و آتش باری بر آنها از دریا و صحرا و بمبارده کردن طیاره های جنگلی همه از روی یک نقشه و با یک فرمان و برای یک مقصود بوده باشد؟» (1)
به هر تقدیر از آتش باری «دشمن بلشویک آسا» و «انگلیس دوست نما» جمع کثیری از جوانان ایرانی حاضر در اردوی دولتی کشته و مجروح شدند. باقی مانده آنان با مصیبت تمام به شهر رشت بازگشتند و انگلیسیها «در عذر این بمب اندازی و خسارت شدید که به اردوی دولتی وارد ساختهاند میگویند طیاره های ما برای تحقیق حال اردوی بلشویک به انزلی رفته بودند و این اردو را قشون دشمن دانسته بمبارده کردند.» همزمان انگلیسیها تبلیغ میکردند که قوای آنان همراه با قوای ایرانی با بلشویکهای روس در گیلان میجنگند. این خبر دروغ باز هم باعث ایجاد نفاقی در بین سیاستمداران ایرانی شد: «این خبر دروغ بر ملیون ایران گران آمده از دولت میپرسند اگر جنگ با روس است که ما با روس جنگ نداریم و اگر با متجاسرین ایرانی است چرا انگلیسیان نام آنها را بلشویک روس میگذارند و هم اگر قشون ماست که میجنگد انگلیسیان چرا خود را شریک میدانند؟ دولت جواب میدهد ما خود بی شرکت خارجی جنگ میکنیم و جنگ ما با متجاسرین ایرانی است نه با بلشویک روس.» (2)
به هر حال بعد از جنگ جانگداز حوالی مرداب انزلی و کشتار جوانان ایرانی به دست طیاره های جنگی انگلستان، قوه قزاق به کلی متلاشی شد، انگلیسیها با اقدام زیرکانة خود نه تنها کوچک خان را منزوی ساختند بلکه قوه قزاق ایرانی را هم نابود کردند. این بار انگلیسیها باز هم برای نعل وارونه زدن وارد میدان شدند، اینان به شاه جوان، ترسو و بیتجربه ایران اینگونه القا کردند که باید به کار صاحبمنصبان روسی این تشکیلات نظامی خاتمه داد؛ این بزرگترین نفعی بود که بریتانیا میتوانست از اوضاع ایران ببرد و گامی دیگر برای پیشبرد سیاست خود در این گوشه حساس عالم بردارد. انگلیسیها به شاه ایران اینگونه وانمود ساختند که نفع ایران در تشکیل یک ارتش متحدالشکل است. البته واقعیت هم همین بود، اما انگلیسیها منظور خاص خود را از این نقشه میطلبیدند: آنان به دنبال این مسئله بودند که با تشکیل قشون متحدالشکل امنیت لازم برای سرمایهگذاری اقتصادی آنان در کشور فراهم شود. تشکیل ارتش متحدالشکل یک نیاز ضروری بود، اما مسئله این بود که انگلیسیها میخواستند صاحبمنصبان خود را در این قوه به منصب فرماندهی برگزینند. این سیاست از سوی کشوری اتخاذ شده بود که «یک قشون دارای همه چیز...در ناف مملکت
ما یعنی در اطراف پایتخت اقامت دارد، بیگانهای که به قول خودش با ما قرارداد بسته؛ قراردادی که به موجب آن مملکت را سیاستاً و اقتصاداً در چنتهدان فراخ خویش مشاهده میکند.»(1)در این شرایط تاریخی دولت ایران باید زمام امور وزارت جنگ را به دست کسی میداد که «آگاهترین، بیطمعترین و وطندوستترین اشخاص با لیاقت» باشد. این فرد باید اوضاع نظامی کشور را سروسامانی میداد و ایرانی را که در گرداب بلایا غوطهور بود، به ساحل نجات میرسانید. اما درست در این شرایط کسی به مقام کفالت جنگ برگزیده شد که نه علماً و نه عملاً شایسته این مقام نبود، او سرمشق درستکاری و بیطمعی هم محسوب نمیشد و این فرد مهدیخان وثوقالسلطنه بود. این مرد سالها در دفتر مالیه قشون کار کرده بود و حیف و میلهایش زبانزد نفرات قشون بود، با وجود او بودجه ناچیز دولت فلاکت زده و قشون متلاشی شده، از دستبرد حیف و میل مصون نماند؛ این بودجه را برای آن تعیین کرده بودند تا بقیه قوای متفرق شده را جمعآوری نمایند، اما پول مزبور حیف و میل شد. بالاتر اینکه انگلیسیها در برابر اعتراض دولت ایران که چرا اردوی ایران را در انزلی بمباران کردند، پاسخ دادند علت امر بیانضباطی و عدم روابط منسجم و مستمر آنان با ایرانیان بوده است. آنان پیشنهاد کردند یکی از صاحبمنصبان خود را واسطه میان دو اردو قرار دهند: یعنی اردوی انگلیسیها و اردوی ایرانیان. به این شکل «در تعقیب این گفتگو یک نفر صاحبمنصب که از هندوستان شاید برای همینگونه کارها آورده شده است، رابط قرار داده میشود و اینجاست که میتوان گفت از بدرقه بیش از دزد باید حذر کرد.»(2)از آن سوی، متجاسرین احسانالله خان و خالو قربان هم بعد از لطمه سنگینی که به نیروی نظامی ایران زدند، آسوده خیال با کشتیهای روسی به باکو رفتوآمد میکردند «تا ببینند عاقبت کارها چه میشود و مددی از جاهای دیگر میتوانند بگیرند یا خیر.»(3)خیال آنان از قشون انگلیس که در اطراف قزوین بودند راحت بود، زیرا آنان بهواقع متحدان طبیعی این متجاسرین به شمار میآمدند پس فعلاً در انزلی استراحت میکردند.
به زودی در تهران «انتشارات غریبی» ساخته و پرداخته شد. شایعات حاکی از این بود که از سوی روسها به قوای متجاسرین در انزلی کمک میشود. معلوم بود که «سیاستی اقتضا کرده است برای این شهرت بیاساس تا معلوم شود از روی چه نقشهای است.» در این ایام کسانی که وقایع گیلان را تحتنظر داشتند و به مسائل آن از نزدیک آشنا بودند میگفتند تا چند روز دیگر بحران شمال ایران خاتمه مییابد و کلیه دعواها تمام میشود. شایع بود قزاقخانه منحل میگردد و اختیار این قشون به دست انگلیسیها خواهد افتاد. چندی بعد خبر رسید قزاقهایی که بین رشت و انزلی سرگرم سنگر ساختن بودند با متجاسرین مقیم انزلی به نبرد پرداختهاند و قزاقها بدون ضرورت عقبنشینی کردهاند. میگفتند استاروسلسکی «از دور بیرقهای روس بلشویک را به دست بیرقداران دشمن دیده گفته است ما با روس جنگ
نمیکنیم باید عقب نشست.»(1)این شایعات هیچ کدام حقیقت نداشت و کوچکترین حملهای هم از جانب انزلی صورت نگرفته بود، قزاقها با هماهنگی نیروهای انگلیسی فرار کردند و به رشت رفتند، آنان بار دیگر مردم را به وحشت افکندند، زن و مرد و کوچک و بزرگ، خانه و کاشانه خود را ترک کردند و پیاده و سواره به سوی قزوین و شهرهای دیگر اطراف رهسپار شدند. در حالیکه هیچ تهدیدی علیه مردم وجود نداشت، قزاقها در خانه مردم رشت را میزدند و از آنان میخواستند هر چه سریعتر شهر را ترک کنند. اموال مردمی که از وحشت، خانه و کاشانه را ترک کردند به یغما رفت، «مسلم است اموال بجا مانده ... بیمقدمه فراری شده هم هر قدر وفادار باشند در جای خود دستنخورده نمیماند به انتظار بازگشتن صاحبان خویش.»
اردوی قزاق هم نه در رشت ماندند و نه در منجیل، آنها وظایف و مسئولیت خود را بیهوده رها ساختند و به سوی قزوین عقب نشستند. در اثر «این فرار بیجا» برخی از قزاقها متفرق شدند، برخی به جنگل رفتند، عدهای از گرسنگی در طول راه تلف شدند، در این حال همه میدیدند که استاروسلسکی با اتوموبیل خود بین رشت و قزوین در حال حرکت است و در قزوین با اردوی انگلیسیها و صاحبمنصبان آنها گفتگو میکند. وقتی این حادثه اتفاق افتاد، بهواقع چراغ سبزی به نیروهای بلشویکنما داده شد. آنان از انزلی به رشت آمدند و به واسطه استقبال مردم شهر از اردوی دولتی تا توانستند آنان را مورد آزار و اذیت قرار دادند؛ «در صورتی که پذیراییکنندگان از اردوی دولتی فراری شدهاند و باقیماندگان استطاعت فرار نداشتهاند چه رسد که استطاعت پذیرایی کردن از کسی را داشته باشند.»(2)وقتی قزاقها عقبنشینی کردند، انگلیسیها پیشروی نمودند، اینان از منجیل گذشتند و با فاصلهای اندک از متجاسرین با کمال اطمینان اردو زدند. از آن سوی «بلشویکان مصنوعی» هم در رشت و انزلی آرام گرفتند. بالاتر اینکه سردار محیی و برادرش میرزا کریم خان هم زمام حکومت گیلان را به دست گرفتند. هدف انگلستان این بود که میخواست «یک قوه به صورت ظاهر همرنگ قوه جنگل و قوای بلشویکی؛ میان او و بحرخزر»، یعنی مرزهای شوروی حائل باشد، «آن هم قوهای که زمامش از دست قدرت آنها خارج نبوده باشد؛ اینجا ظاهر میشود که بلشویک مصنوعی گیلان به توسط اعیان و متمولین آن سامان با کدام دست و از روی چه مصلحت ساخته شده و چه نتیجه داده است.» (3)
انگلیسیها آسوده خیال از اینکه از جنگلیها دیگر کاری ساخته نخواهد بود، با فراغت خاطر به اجرای نقشه خود پرداختند. قزوین و تهران اینک عرصه قدرتنمایی انگلیسیها شده بود. استاروسلسکی که اینک با انگلیسیها کاملاً هماهنگ بود، به تهران رفت و استعفای خود را به احمد شاه تقدیم داشت. سپس تحت نظارت انگلیسیها به قزوین آمد رسماً قزاقخانه را به
آنان تحویل داد و باز هم با حمایت و مراقبت آنان، همراه با خانواده و دیگر صاحبمنصبان روس به بغداد رفته و از آنجا عازم اروپا شد.
کمتر کسی بود که نداند هنگامة رشت توسط چه دستهایی شکل گرفت و به آن نتیجه اسفناک ختم شد. درست زمان استعفای مشیرالدوله از ریاست وزرایی در تهران گفته میشد آن هنگامه به دست دولتیها اتفاق افتاد، این انگلیسیها بودند که بلشویکها را وارد رشت کردند و خود رو به منجیل عقبنشینی نمودند. نیز این انگلیسیها بودند که مانع موفقیت دولت مشیرالدوله شدند، آنان حاضر نشدند دولت را با حمایت مادی خود کمک کنند، در نتیجه دولت هم نتوانست از پس مهار بحرانها برآید و ناچار به کنارهگیری شد. درست در این احوال، ادارات، نظمیه، قزاقخانه و بسیاری از نقاط دیگر در اعتصاب به سر میبردند. اشرار و مفسدین هر روز مشغول تحریکات بودند و بحرانآفرینی را با شدت بیشتری ادامه میدادند. با اینکه حتی بسیاری از مغرضین حداقل شخص مشیرالدوله را فردی مثبت ارزیابی میکردند، کمرهای از او با عنوان «شقی ابن شقی و دعی ابن دعی موسوم به حسن مشیرالدوله» یاد میکرد(1)
روزهای بیستم تا بیست و دوّم ذیحجه 1338 مردم رشت گروه گروه وارد تهران میشدند، مردم از دیدن وضعیت آنان بیش از پیش متوحش شدند. رئیس بریگاد قزاق یعنی استاروسلسکی خود روز بیست و دوّم این ماه وارد تهران شد. بعدها معلوم شد که تخلیه قوای انگلیسی در رشت و عقبنشینی آنها برای این بود که «آنچه خواستند مضار بولشویکی را به مردم ایران به بیان و بنان بفهمانند ممکن نشد. این شیوه را زدند تا به حس و عیان ما بفهمیم که بد است.»(2)
آقا شیخ احمد سیگاری که خود از رشت به تهران آمده بود، توضیح داد شایعات مربوط به رشت دروغ بوده و «ابداً بیناموسی و چپاول نبود»، او گفت معترضین فقط نمیخواستند مشهدی صمد قفقازی حکمران رشت باشد. او توضیح داد اما مردم رشت در وحشت از بلشویکها با قزاقها همکاری کردند. وقتی برخی از اهالی با قزاقها همکاری کردند، وحشت عمومی شهر رشت را فراگرفت، به ویژه بعد از اینکه قزاقها گفتند «حرکت نمایید والا شماها را بلشویکها نیست و بی ناموس میکنند.»(3)
آقا سید محمود استرآبادی که چهار روز بعد از حرکت و قهر میرزا کوچک خان و رفتن به جنگل وارد انزلی شده بود، میگفت چند تن روس با عده زیادی همراه بعد از رفتن میرزا وارد انزلی شدند. اینان چون از وضعیت گیلان و آرایش نیروهای جنگلی بیاطلاع بودند، با گروه احسانالله خان که اینک بر اوضاع تسلط یافته بود، مرتبط شدند. ترکهای آذربایجانی و دسته احسانالله خان، به دنبال رفتن میرزا کوچک خان به اعماق جنگل؛ بعد از اینکه زمام امور را به
دست گرفتند، سختگیری بر مردم را آغاز کردند. آنها از مردم اعانه میخواستند و این مبالغ را به زور از مردم دریافت میکردند، شبها به در منزل مردم میرفتند و وجوهات مطالبه مینمودند. به گزارش استرآبادی، روسها مانع از این کارها میشدند، اما گوش کسی بدهکار نبود، دسته احسانالله خان به کارهای خود ادامه دادند، همین دسته در رشت حریقی تولید کردند، هفت کاروانسرا، یک مسجد و عمدة دکانهای مردم بیگناه رشت در آتش سوخت. از این بالاتر «در موقع حریق، مردم که میخواستند اطفا نمایند آنها مانع بودند و هر چه اسباب که صاحب دکاکین از حریق بیرون میبردند به نظمیه باید ببرند، [اما] بعد نظمیه لفت و لیس میکرد و تمام را به صاحبانش پس نمیداد. دیگر اینکه «چند قبر متجاسرین و بلشویکها کنده بودند و شهرت داده بودند که برای کسانی است که تمکین از دادن اعانه نکنند و شبی که فردایش بلشویکها به واسطه حملات قشون دولتی در منجیل به آنها و شکست آنها میخواستند از رشت بروند، محرمانه و بیاطلاع رشت را خالی کردند.» وقتی صبح شد مردم رشتی دیدند شهر خالی شده، «فقط احسانالله خان با دویست نفری به اسم اینکه ما ماندهایم شهر را نگاهداری بنمائیم»، اما به زودی معلوم شد آنها هم خیال رفتن دارند(1)تبلیغات رایج در مورد وقایع رشت تأثیر بسیار بدی در اذهان عمومی باقی نهاد. کمرهای نقل میکند در مجلس روضهای که او شرکت کرده بود، عدهای از اهالی طالقان، «مذمت از عقاید بلشویکها [میکردند] که دیگر مردم زنهاشان روی خود را باز کنند چه فایده دارد؟»(2)حتی کمرهای در خاطراتش نوشت: «واقعاً این بیانات لاشخورها که عامه مردم فوراً فریب [میخورند] مرا آتش زد. آن وقت من قسمی عنوان نمودم که از شدت غیض، آنها آتش گرفته، اما نفسشان در نیامد و خفه ماندند: الا لعنهالله علیهم اجمعین.» (3)معاضدالسلطنه پیرنیا، میرزا کوچک خان را مردی فناتیک میدانست و غارتگریهای رشت را به خالو قربان نسبت میداد(4)
تازه بعد از این حوادث بود که گویا حقایق امور بر لنین مکشوف شد، او به دنبال تحریکات احسانالله خان، فرستادهای به نزد میرزا فرستاد و پذیرفت که فرماندهی قشون بر عهده شخص او باشد، اما دیگر خیلی دیر شده بود. به همین دلیل میرزا پاسخ داد تحرکات نیروهای احسانالله خان در رشت، باعث گردیده مردم از بلشویسم نفرت پیدا کنند و این عملیات تأثیرات مخربی در گیلان به جای نهاده است. اما در این وضعیت هم بهترین کار این است که روسها مالالتجاره ایرانیها را که در باکو ضبط کردهاند پس دهند، از سویی اموال و پولهای مردم که توسط نیروهای احسانالله خان مصادره شده به آنان بازگردانیده شود. اگر این اموال تلف شده و یا مصرف گردیدهاند و بازگردانیدن عین آن به مردم ممکن نیست، حداقل قیمت آن را بپردازند. دیگر اینکه «اشرار بادکوبه که به اسم بلشویکی در رشت این کارهای بد
را نمودند تنبیه و سیاست نمائید.»(1)اینها شروط میرزا بود برای پذیرش حسننیت شورویها، شروطی که هرگز اجرا نشد(2)
درست در همین ایام بود که نیروهای شیخ محمد خیابانی به دست مخبرالسلطنه هدایت والی تبریز تارومار شدند و شخص خیابانی به قتل رسید. در این زمان مشیرالدوله رئیسالوزرا بود، او توضیح داد قتل خیابانی به وی ربطی نداشته است؛ بهواقع یا خود شاه «میل مفرط» به این کار داشت، یا کار مخبرالسلطنه بود و یا این قتل به طور اتفاقی روی داد. مشیرالدوله نقل کرد به شاه گفته اند خیابانی جای تو نشسته است و عکست را زیر پای خود لگد مال مینماید. البته شاه با این سخنان میتوانسته انگیزه قتل خیابانی را داشته باشد(3)مشیرالدوله به گروه ضدتشکیلی که نه به خاطر خیابانی، بلکه به خاطر استقبال از بحرانسازی معرکه گردان شده بودند پیام داد بیایند و در ادارة امور با او همکاری کنند و اگر هم نمیخواهند او کنار خواهد کشید. مشیرالدوله عریضهای ممهور به مهر ششصد یا هفتصد تن از تجار را نشان داده و گفته بود اینان عریضه نوشتهاند که هر گاه دولت میخواهد امنیت برقرار کند و اشرار را تعقیب نماید؛ عدهای از مفسدین و آشوب طلبان بنای آنتریک میگذارند. مشیرالدوله از شخص کمرهای گله کرد که بعد از قتل خیابانی که به هر دلیل واقع شده، بنای آشوب گذاشته است. او میگفت باید ملاحظه وضعیت کشور را کرد؛ اگر «این کابینه بیفتد بدتر از اینها خواهد شد.»(4)اگر چه کمرهای بعد از شنیدن این سخنان در یادداشتهای روزانهاش نوشت «آخ، آخ از بی شرمی و بی خجالتی و شقاوت»، اما واقعیت همان بود که مشیرالدوله ذکر کرد. اندکی بعد او برافتاد و همانطور که خواهیم دید انگلیسیها مقدمات کودتای سیاهی را فراهم دیدند که همین گروه ضدتشکیلی زمینههای داخلی آن را مهیا کرده بودند.
موضع میرزا در در برابر کشته شدن خیابانی قابلتوجه بود. او بعد از قتل خیابانی تلگرافی به دولت ارسال کرد و باز هم الغای قرارداد 1919 را مقدمه زمین گذاشتن اسلحه ذکر نمود. نکته این است که او در همین تلگراف از قتل خیابانی اظهار تأسف و تألم و تحسر کرد و خاطرنشان کرد در کابینه مشیرالدوله به دو سه تن بیشتر اعتماد ندارد و میداند عملیات آنها به قصد خیانت به ایران و ایرانی نیست اما نمیداند چه شد که خیابانی به قتل رسید(5)واضح است که او به شخص رئیسالوزرا اعتماد و اطمینان داشت و میدانست که او راضی به قتل خیابانی نبوده است. قتل خیابانی، فروپاشی جنبش جنگل، تحرکات کمیته زرگنده و حوادث ریز و درشت فراوانی که تاکنون نقل کردیم، مقدمه وارد آوردن ضربه نهایی بر مشروطه ایران که دیگر جز اسمی از آن باقی نمانده بود، به شمار میآمد.
1) همان، ص1605.
2) در مورد افت و خیزهای جنبش جنگل نک: ابراهیم فخرائی: سردار جنگل، (تهران، جاویدان، 1354)؛ گریگور یقیکیان: شوروی و جنبش جنگل، به کوشش برزویه دهگان، (تهران، انتشارات نوین، 1363).
3) در مورد جنبش خیابانی نک: علی آذری: قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز، (تهران، صفیعلیشاه، 1362).
4) همان، صص1585-1586.
5) همان، ص1615.
محققینی که اسناد انگلیس مربوط دوره مورد نظر را دیدهاند، بر این باورند که اگر کسی گمان کند که میتواند از میان اسناد انبوه «اداره اسناد عمومی »(1)بریتانیا ماهیت کودتا را کشف کند راه به خطا پیموده و حداقل در حال حاضر وقت خویش را تلف نموده است. هیچ اطلاع مهمی از حوادث روزهای کودتا وجود ندارد(2)برخی محققین احتمال میدهند برخی از مکاتبات و تلگرافها که اتهامی مجرمانه را متوجه بریتانیا میکند (3)فعلاً از پروندههای اداره اسناد عمومی بریتانیا برداشته شده است. این نکتهای است که کسانی چون سیروس غنی شهادت میدهند(4)این واقعیت برخی را به این نتیجه رسانیده که کودتا منشأیی کاملاً داخلی داشته و روح بریتانیاییها از آن بی خبر بوده است. اما این فقدان سند دلیل مهمتری دارد: در این ماجرا آنقدر اسرار وجود دارد که بریتانیاییها افشای آنها را هنوز مغایر مصالح ملی خود میبینند. فقدان اسناد دلیل بر بی اطلاعی مسئولین انگلیسی از این ماجرا نیست. اگر کسی چنین پنداری داشته باشد بهواقع خود را فریب داده است. حقایق متقنی وجود دارد که حکایت از دخالت مستقیم مأمورین بریتانیا در این ماجرا دارد و حوادثی که در این دفتر اشاره میکند و بسیاری از آنها متکی بر اسناد علنی شده خود انگلیسیهاست خود اقوی دلیل بر مدعاست. بهترین شاهد مدعا اعتراف آیرونساید است. اولمان که به دست نوشتههای او دسترسی داشته نقل میکند که آیرونساید نوشته مردم فکر میکنند او کودتا را به راهانداخته است، «البته اگر راستش را بخواهید این کار را من انجام دادم .»(5)کالدول(6)وزیر مختار امریکا در تهران نقل میکند که انگلیسیها به هر کدام از سربازان حاضر در کودتا معادل پنج دلار پول دادهاند. او نوشت این قزاقان زیر نظر کلنل اسمایث(7)قرار دارند و این فرد تا همین چندی پیش متصدی اداره اطلاعات در قزوین(8)بود. از سوی دیگر قرائن و شواهد نشان میدهد که وزارت جنگ بریتانیا مستقیماً درگیر توطئه است، بهترین شاهد مثال این است که آیرونساید تصوّر میکرد سفارت از نظر امنیتی دارای اشکالاتی است و وجود رخنهای که احتمال لو رفتن دسیسه را بر ملا میساخت به نحوی بر او مکشوف شده بود. به قول اولمان او حتی از اینکه مطالب
محرمانه را با نورمن در میان نهد اکراه داشت(1)اولمان بهترین شاهد مدعای خود را این میداند که آیرونساید وقتی میخواست به فرمانده خود ژنرال هالدین(2)گزارش دهد، به جای استفاده از خط تلگراف؛ مستقیم به بغداد پرواز کرد. در این ملاقات او از وضعیت نیروهای انگلیسی در منجیل و جاده منجیل به قزوین گزارشی ارائه کرد، او این اطلاعات را شخصاً به هالدین داد و هالدین هم آنها را به وزارت جنگ که آن زمان سر وینستون چرچیل آن را تصدی میکرد گزارش نمود. سیروس غنی هم احتمال میدهد آیرونساید وضعیت ایران را به هالدین اطلاع داد و او را قانع ساخت که با کودتا در ایران موافقت نماید، زیرا از این بابت خطری منافع امپراتوری را تهدید نمیکند.
هالدین هم به نوبة خود قاعدتاً مراتب را به فیلد مارشال ویلسون اطلاع داده، ویلسون نیز به نظرات آیرونساید بسیار بها میداد. هم هالدین و هم ویلسون میدانستند که آیرونساید مردی به نام رضاخان را کاندیدای انجام کودتا کرده است، آنان هم چون برای آیرونساید احترام زایدالوصفی قائل بودند، کم و کیف و نحوه کار را مورد چون و چرا قرار ندادند. با این وصف بنا به روایت کسانی که اسناد وزارت جنگ(3)را دیدهاند، مطلب چندان مهمی در این ارتباط دیده نمیشود و همین بر اهمیت و ابهام قضیه میافزاید. آیا معقول است که آیرونساید بدون اجازه وزارت جنگ و ستاد مشترک ارتش انگلستان به چنین اقدام مهمی دست زده باشد؟ اقدامی که تبعات آن معلوم نبود؟ در اسناد دیگر تلگرافی از هالدین به وزارت جنگ وجود دارد که اطلاع مهمی در برندارد. طبق این پیام هالدین اطلاع داده که حرکت قزاقها از قزوین به تهران، به دستور شاه و با اطلاع نورمن بوده است؛ علت این لشکرکشی هم به زعم او این بوده که جلو قزاقهای متمرد را بگیرند(4)آنچه برای وزارت جنگ مهم بود این نکته است که کودتا روند عقب نشینی نیروهای بریتانیا از شمال کشور را تسهیل کرد. وزارت جنگ قاعدتاً باید از این امر بسیار راضی بوده باشد. برای اینکه کودتا را موجه سازند و برای اینکه شائبة انگلیسی بودن آن را بزدایند، به تدبیر خود انگلیسیها دست به اقدامی زدند که مسبوق به سابقه بود و در دوره جنگلیها آزموده شده بود. انگلیسیها برای اینکه بتوانند افکار عمومی را فریب دهند و مانع از مخالفت مردم با اقدام خود شوند، نیز برای اینکه روشنفکران مستقل را تا اندازهای فریب دهند؛ تصمیم گرفتند روشنفکرنمایی کنند و البته برای اینکار به یک «سوسیالیست ساختگی» نیاز داشتند. حنای متمولین، اعیان و اشراف برای این منظور رنگی نداشت، «در این صورت یک روزنامهنویس امیدوار میشود به عنوان سوسیالیستی در زیر لوای سیاست بیگانه دست خود را به دامان ریاست دولت برساند و در این خیال با سیاستمدار
انگلیس در ایران همداستان میگردد.» (1)
کالدول گزارش داد وقتی کودتا به نتیجه رسید معلوم شد عوامل آن عملاً از گذشته با انگلستان مرتبط بودهاند. وی سرگرد مسعود خان کیهان را که بعد از کودتا وزیر جنگ شد، معاون شخصی کلنل اسمایث در قزوین دانست، نیز از رضاخان نام برد که در میسیون انگلیس و ایران خدمت میکرد و «عملاً جاسوس رئیس میسیون»(2)بود(3)از آنجایی که سیاح و کیهان با اسمایث کار میکردند و این فرد با سید ضیا رفاقت داشت، احتمال دارد سید ضیا از طریق او با دو افسر ایرانی آشنا شده باشد. چنین به نظر میآید که نخستین گام عملی در اجرای کودتا را سردار همایون؛ ملاک بیاراده و فرمانده اسمی دیویزیون قزاق برداشت. او در این میان نقشی به غایت مرموز ایفا نمود. وی سرخود تلگرامی به قزوین فرستاد و نفرات فوج قزاق را دعوت کرد تا برای حفظ آرامش پایتخت به تهران درآیند. سردار همایون که از فهم متعارفی بینصیب بود، به سرعت تحت تأثیر برخی از اطرافیان توطئهگر خود قرار گرفت که نهانی با دسیسهگران مرتبط بودند. این مرد در عین حال شهرت عجیبی به دروغگویی داشت، بنابراین نمیشد به ضرس قاطع در آن بحبوحه تشخیص داد که ماهیت موضوع چیست. روایت رسمی انگلیسیها اینگونه است که سپهدار پیشنهاد کرد کلنل گلیروپ(4)فرمانده ژاندارمری با گروهی از نفرات خود برای مقابله با قزاقها اعزام شود. دبلیو. ا. اسمارت(5)مستشار سفارت بریتانیا گفت اگر این امر صورت گیرد احتمال وقوع جنگ بین قزاقها و قوای ژاندارمری بعید نیست و در این صورت ژاندارمها منکوب خواهند شد. این استدلالی بیربط بود، اسمارت خود میدانست که قوای ژاندارم به مقابله با اردوی قزاق بر نخواهند آمد، زیرا آنان را هم توجیه کرده بودند. مضافاً اینکه دو افسر ژاندارم یعنی کلنل کاظم خان سیاح و ماژور مسعود خان کیهان همکاران کلنل اسمایث اینک در اردوی مهاجم قزاق به سر میبردند. خود اسمایث هم با آنان بود. ژنرال دیکسون که آن همه مورد بیاعتنایی نورمن و آیرونساید بود، شهادت داده است که وقتی از قزوین برای خروج از ایران عبور میکرده، اسمایث را دیده که خبر از کودتای قریبالوقوع قزاقها داده است.
انجام یک کودتای انگلیسی، بیش از پیش سرلوحة کار تیم پشت پرده بریتانیاییها واقع شد که عهدنامة ایران و روسیه به سرانجام رسید و خاتمه یافته تلقی میشد. برای اینکه بهتر به ماهیت کودتا آشنا شویم، به فقرهای از نوشته یحیی دولتآبادی رجوع میکنیم:
«بلی آن قسمت از عهدنامه که دادههای روس است به ایران، نزد انگلیسیان بیاعتنا و نزد
ایرانیان بخشش دوست اشکالی ندارد، ولی چگونه انگلیسیان راضی میشوند سفیر بلشویک با جمعی کارگر به تهران وارد شده درهای سفارت روس را برای انتشار افکار بلشویکی و اشتراکی کاملاً باز بگذارند و برای خروج و دخول اشخاص مخالف سیاست انگلیس که اغلب منورالافکاران هستند، رادعی و مانعی نبوده باشد و همچنین چگونه انگلیس در موضوع ماده نوزدهم سکوت میکند که قشون روس برای بیرون کردن قشون بیگانه دیگر که خود اوست حق داخل شدن به خاک ایران را داشته باشد و به هر صورت انگلیسیان چگونه رضایت دادند این عهدنامه از کابینه سپهدار اعظم بگذرد با اینکه کابینه مزبور کاملاً در دست قدرت آنهاست؟ این مطلبی است که درست نمیتوان فهمید و البته بیرضایت آنها نگذشته است و دیگر سلطان احمد شاه را که از ترس دارائی خود از شنیدن نام بلشویک بیشتر وحشت دارد تا نام ملکالموت، چگونه راضی کردهاند در ایران در تبلیغات بلشویکی گشوده گردد؟ پس گفته به گفته عوام باید زیر این کاسه نیم کاسهای بوده باشد که به اطمینان نقشهای که در پسپرده است میخواهند عهدنامه مزبور به جریان تصویب بیفتد، سر روسها را به کار معاهده گرم کنند و ملیون را که با بیصبری انتظار گذشتن معاهده را دارند، از جوش و خروش بیندازند تا به فراغت خاطر اسباب اجرای نقشهای را که در دست گرفتهاند و چند روزی وقت لازم دارد فراهم بیاورند و آنچه در پسپرده است آشکار گردد و بتوانند مقاصد را به صورت دیگر انجام بدهند.» (1)
دیکسون در نامهای خطاب به یکی از دیپلماتهای امریکایی مقیم تهران نوشت به طور قطع اسمارت و هیگ - همان که با اردوی قزاق در مهرآباد ملاقات کرد و همانکه کمیته آهن اصفهان را بنیاد نهاد- تعزیه گردان ماجرا بودهاند(2)دیکسون در نامهای دیگر نوشت که وی معتقد به همکاری با مشروطه خواهان و نیروهای ملی بوده است، اما نورمن از سیاست مشت آهنین دفاع کرده و گفته است مردم ایران به زور تسلیم میشوند و با سیاست قهرآمیز به نتایج بهتری میتوان نائل شد(3)هیگ، هادلستون و کلنل فالکستون(4)که با نیروی مهاجم همکاری میکردند، همه تحت فرمان وزارت جنگ بودند. هیگ از وزارت جنگ به وزارت امور خارجه مأمور شده بود و در این زمان به عنوان کفیل مستشار سفارت در تهران کار میکرد. هادلستون نیز جانشین وابستة نظامی بود و فالکستون زیر دست او مشغول کار بود. خندهدار است اگر بگوییم این سه تن نظامی بودند اما از سلسله مراتب مرسوم بین نظامیها تبعیت نمیکردند و سرخود هر کاری دلشان میخواست انجام میدادند. هر سه تن در تحلیل نهایی از وزارت
1) حیات یحیی، ج4، ص210، منظور از قرارداد عهدنامهای است که با شورویها منعقد شده بود و به عهدنامه مودّت شهرت یافت. این عهدنامه درست چند روزی بعد از کودتا به امضای طرفین ایرانی و روسی رسید. ما پیشتر در همین رساله در بخش انتهایی مربوط به روابط ایران و شوروی به مواد این عهدنامه اشاره کردیم.
2) Wilber, p. 48.
3) Gen. Dickson to Gen. Radcliffe, London, 8 October 1921, FO. 371/6427.
4) Folkston.
جنگ و فرامین آن تبعیت میکردند، پس این بهترین قرینهای است که دخالت فعال وزارت جنگ بریتانیا را در توطئه نشان میدهد، امری که کرزن از آن بی اطلاع ماند. آیرونساید در آن زمان ارشدترین افسر بریتانیایی مقیم ایران بود و عملاً آنها را فرماندهی میکرد. از سوی دیگر او هم تابع هالدین؛ فرمانده کل قوای بریتانیا در بینالنهرین بود و هالدین هم به ستاد مشترک ارتش بریتانیا و ستاد مشترک هم به وزارت جنگ پاسخگو بود. پس رشته تحولات بالاخره به وزارت جنگ میرسید. نورمن هم با این دسته همکاری میکرد و حتی ظاهر امر این بود که نقشه ها را او طراحی کرده است. نورمن خود در برابر وزارت امور خارجه مسئول بود و گروه نظامیان از این حیث مسئولیتی نداشتند. نظامیان وظیفه خود نمیدانستند که توطئه را به وزارت خارجه اطلاع دهند، این قاعدتاً کار نورمن بود؛ او هم البته در این زمینه کاری انجام نداد و کرزن را در برابر عمل انجام شده قرار داد. اما به طور قطع وزارت جنگ از دسیسه اطلاع کامل داشت. این امر در ادامة اختلافات وزارت جنگ با وزارت خارجه در ارتباط با نحوه اعمال دیپلماسی بعد از جنگ بریتانیا با ایران، قابل توضیح است. بهواقع فرماندهی نظامی کودتا با آیرونساید بود که او رضاخان را برای انجام طرح خود برگزید. نورمن هم ظاهراً فرماندهی سیاسی کودتا را عهدهدار بود، کاندیدای او هم البته سید ضیا بود.
یکی از نخستین کارهای سید ضیا این بود که به اجازه سفارت انگلستان پولی از بانک شاهنشاهی دریافت نمود، با این پول لباسی خرید تا بعد از درآمدن از لباس متعارف روحانی خود، آن را در بر کند. وی به پیشواز اردوی قزاق به قزوین رفت. صاحبمنصبان ارشد سفارت انگلستان هم او را همراهی میکردند(1)
حتی وقتی دوره نود روزه کابینه سیاه خاتمه یافت و رضاخان بر اوضاع مسلط گردید معلوم شد که اختلافات وزارت جنگ و وزارت خارجه بریتانیا فروکش نکرده و وزارت جنگ مصمم است برنامه خود را تا برکشیدن نهایی رضاخان ادامه دهد، آنها حتی نورمن را دور زده بودند.
سپهدار رشتی که به نظر میرسید چندان از توطئه آگاهی ندارد، اما به واقع شاه را فریب می داد و تجاهلالعارف مینمود، معاون خود حسین (ادیب السلطنه) سمیعی از ملاکین بزرگ گیلان را به نزد اردو که در حوالی تهران بودند فرستاد و از آنان خواست خواستههای خود را با وی در میان نهند. سفارت انگلیس کلنل هیگ(2)و کلنل هادلستون (3)را همراه با منشی شاه، معینالملک و ادیب السلطنه به اردوی قزاق فرستاد. آنان در مهرآباد تهران به اردوی قزاق برخوردند. رضاخان گفت که قصد آنان استقرار یک دولت قدرتمند برای مقابله با بلشویکهاست. در این ضمن وستداهل(4)رئیس پلیس سوئدی تهران هم توسط نورمن توجیه
شد تا به هنگام حمله قزاقها با آنان مقابله ننماید(1)
نورمن روز سوم اسفند 1299 ساعت 30/5 بعد از ظهر وقتی مشخص شد قزاقها بر تهران مسلط شدهاند، نخستین گزارش خود را بعد از کودتا برای لرد کرزن ارسال داشت. او نوشت نفراتی از فوج قزاق قزوین و همدان که تعدادشان بین 2500 تا سه هزار تن بوده با هشت توپ صحرایی و هیجده مسلسل با فرماندهی سرهنگ رضاخان از قزوین به تهران آمدند و اندکی بعد از نیمه شب سوم اسفند وارد این شهر شدند. در ملاقات با هیئت اعزامی از سوی شاه ایران، رضاخان گفت روسها قصد دارند بعد از عقب نشینی کامل انگلیسیها از ایران به اعماق کشور حمله آورند و تهران را در تصرف گیرند. قزاقها از ظهور و سقوط دولتهای نالایق شکوه کردند و گفتند میخواهند دولتی قدرتمند در تهران روی کار آورند تا علیه هجوم بلشویکها دست به کار شود. نورمن گزارش داد هیچ نیروی قابل توجهی برای مقابله علیه هجوم قوای قزاق به تهران وجود نداشت و هفت پلیسی هم که کشته شدهاند در اثر سوء تفاهم بوده است؛ به عبارت بهتر از اول قرار نبوده علیه مهاجمین اقدامی صورت گیرد(2)سالها بعد معلوم شد کلنل گلیروپ از فرماندهان ژاندارمری و کلنل وستداهل رئیس پلیس تهران، به واحدهای تحت امر خود دستور داده بودند شبهای دوم و سوم اسفند 1299 در پادگانهای خود بمانند و هر دو تن به خاطر حفاظت از منافع بریتانیا نشان شوالیه اعظم امپراتوری (3)دریافت کردند(4)اینک غیر از رئیس نظمیه که خود جزو کمیته آهن بود، بقیه اعضای جزء نظمیه از توطئه بی اطلاع بودند(5)پیش از این هم وستداهل با اینکه خود را مطیع وثوق قلمداد میکرد، اما در نهان علیه او توطئه مینمود و نمّامی میکرد. یکی از این موارد مربوط به کمیته مجازات بود که پیشتر گفتیم.
روز دوم اسفند، نورمن عامدانه از تهران به بهانة راهپیمایی خارج شد، شاه هراسان به دنبال او میگشت اما فقط وقتی توانست با او تماس حاصل کند که بامداد سوم اسفند شد و کودتا موفق از آب در آمد. شاه دستپاچه از نورمن پرسید چه کند، پاسخ شنید که از رهبران کودتا یعنی سید ضیا و رضاخان حمایت نماید. ملاقات با سید ضیا بر شاه بسی گران میآمد، او نمیتوانست این روزنامه نگار تهیمایه را بپذیرد، تا روز چهارم اسفند هم صبر کرد اما چارهای جز ملاقات با وی ندید. شاه با کراهت سید ضیا را به حضور پذیرفت. سید ضیا به راستی پا از گلیم خود فراتر نهاد؛ او از شاه خواست به وی لقب «دیکتاتور» بدهد(6)شاه از این پیشنهاد
جاخورد، اعطای این عنوان به سید ضیا تحقیر مقام و جایگاه سلطنت به شمار میرفت(1)شاه این تقاضا را قبول نکرد اما پذیرفت به او حکم رئیس الوزرایی بدهد. متن نامة شاه به این شرح بود: «نظر به اعتمادی که به حسن کفایت و خدمتگذاری جناب میرزا سید ضیاءالدین داریم، معزیالیه را به مقام ریاست وزرا برقرار و منصوب فرموده اختیارات تامه برای انجام وظایف خدمت ریاست وزرایی به معزیالیه مرحمت فرمودیم. جمادیالآخر 1339.»(2)این یکی از طنزآمیزترین صحنههای تاریخ معاصر ایران بود. مردی روزنامه نگار و تهیمایه با اتکا به سفارت انگلستانی که مدعی حمایت از مشروطه بود، میخواست دیکتاتور ایران شود، در حالیکه هنوز رهبران مشروطه زنده بودند و این صحنه مضحک تاریخ معاصر ایران را نظاره میکردند. اینک آزادی، پارلمان و مساوات لغاتی مطعون و ملعون به شمار میرفتند. سید ضیا میخواست ژست موسولینی گیرد و یک جا به مشروطه و الزامات آن لگد زند. جایگاه اجتماعی سید ضیا آنقدر حقیر بود که شاه نتوانست حتی برای او عنوانی در خور شان یک رئیس دولت بیابد، پس او را « جناب میرزا سید ضیاء الدین» خطاب کرد و حتی نام فامیل او را هم ذکر ننمود.
بعد از کودتا، تنها نیرویی که امکان داشت علیه کودتاچیان سر به نافرمانی بردارد، ژاندارمری بود. اما برای مهار آن هم راه حلی از پیش تعیین شده داشتند. یکی از صاحبمنصبان ژاندارمری یعنی ماژور مسعودخان کیهان که در زمره نزدیکان و محشورین سید ضیا بود، به وزارت جنگ برگزیده شد. نیز گلیروپ سوئدی رئیس کل تشکیلات ژاندارمری هم وارد دسیسه شده بود. او میتوانست هر گونه مخالفتی را در درون ژاندارمری خنثی کند. به کنسولهای انگلستان در سراسر کشور دستور داده شد با دولت جدید همکاری نمایند. این بود که در فرصتی اندک دامنه نفوذ دولت جدید به نقاط مختلف کشور رسید. اما چهار نقطه هنوز از اطاعت دولت کودتا سرباز زدند: قوامالسلطنه در خراسان، مصدقالسلطنه در فارس، مسعود میرزا صارمالدوله در کرمانشاه و میرزا کوچک خان جنگلی در گیلان.
به هر حال همان روز کودتا بیانیهای مختصر به امضای «رضا رئیس کل قوا» و با عنوان «حکم میکنم» منتشر شد. روز بعد اعلامیه مفصلی منتشر گردید که باز هم رضا خان آن را امضا نموده بود. این اعلامیه تأثیری مناسب در افکار مردم تهران بر جای ننهاد. مردم هر جا چشم نظمیه و قزاقها را دور دیدند، این اعلامیه را از در و دیوار کندند و پاره نمودند. علت امر این بود که مردم در پس کودتا «انگشت خارجه» را میدیدند(3)
سید ضیا برای اینکه ژست سوسیالیست بودن خود را تکمیل کند و برای اینکه مردم را بیش از این بفریبد، دست به دستگیری اعیان و اشراف زد. بعد از این ماجرا نورمن با شاه ملاقات کرد و توصیه نمود او با سران کودتا ملاقات کند و خواسته های آنان را برآورده سازد.
شاه وحشت زده قدرت تصمیم گیری را از دست داده بود؛ هر چند او همیشه از تصمیم گیری در چنین لحظات حساسی عاجز میماند. نورمن توضیح داد او برای آزادی عبدالحسین میرزا فرمانفرما و دو فرزندش یعنی فیروز میرزا نصرت الدوله و عباس میرزا سالار لشکر که توسط مهاجمین توقیف شدهاند وساطت میکند(1)اساساً خطری از جانب این گروه فرمانفرما و فرزندانش را تهدید نمیکرد. آنان تحت حمایت امپراتوری بریتانیا قرار داشتند و از همان دوره ریاست وزرایی وثوق، جرج پنجم پادشاه انگلستان به آنان مدال داده بود. این خود بهترین تضمین برای حفظ جان این سه تن به شمار میآمد. با این وصف نورمن چندان با بازداشت فرمانفرما و فرزندانش مخالف نبود، او ژستی قانونمند به خود گرفت و در توضیح این نکته که چرا نمیتواند برای آزادی آنان کاری کند، به کرزن نوشت اینان بدهی مالیاتی دارند و او نمیتواند به دولت کودتا بگوید که طلبش را مطالبه ننماید(2)به واقع دلیل اصلی عدم وساطت نورمن این نبود. دلیل اصلی را باید در این نکته دید که او مایل بود مخالفین احتمالی و مهم کودتا در بازداشت باقی بمانند تا آبها از آسیاب بیفتد و دولت جدید پایههای خود را تحکیم نماید. در این گیرودار دو منظور در بین بود: «یکی جلوگیری از حصول عکسالعمل این انتهاض به دست مخالفین و دیگر وانمود کردن که این نهضت سوسیالیستی است بر ضد سرمایهداران و اعیان و اشراف.»(3)به نظر ما دلیل دیگری هم وجود داشت: کلیه کسانی که دستگیر شده بودند از اعیان و اشراف کشور به شمار میآمدند. دولت کودتا با دستگیریشان، در دل اینان رعب افکند تا مانع مخالفتهای احتمالی آنان در آینده شود. به عبارت بهتر دستگیرشدگان عمدتاً از طبقهای بودند که به سختی خو نگرفته بودند، بازداشت آنان نه تنها باعث محرومیتشان از ثروتهای انباشته شده میشد، بلکه آنان را که عادت به زندگی اشرافی داشتند از بازداشتهای احتمالی آتی میترسانید. بالاتر اینکه اشراف دستگیر شده همیشه دیگران را تحقیر کرده بودند و خود به تحقیر شدن عادت نداشتند. بازداشت آنان توسط کابینه کودتا آن هم به دستور دو فرد بی ریشه و بی سر و پا، بزرگترین تحقیر به شمار میآمد. بین دستگیرشدگان رئیسالوزراهایی از دوره های قبل دیده میشدند: سپهدار تنکابنی، میرزا جواد خان سعدالدوله، عبدالمجید خان عین الدوله و عبدالحسین میرزا فرمانفرما؛ مردانی که در شرایط عادی حتی حاضر نبودند با سید ضیا سخن گویند.
غیر از اینان بسیاری از شاهزادگان، ملاکین، سیاستمداران و معمرین قوم را دستگیر کردند. محتشمالدوله، ممتازالدوله و سید حسن مدرس از مخالفین قرارداد هم دستگیر گردیدند. به راستی چرا ممتازالدوله را بازداشت کردند حال آنکه او عضو کمیته آهن بود؟ تنها معدوی مثل حسن خان مستوفی الممالک و برادران پیرنیا، در کنار وزیر دربار شاه، مغرورمیرزا (موثقالدوله)، سپهدار رشتی، غلامحسین غفاری مشهور به صاحب اختیار مشاور شاه و
صمصامالسلطنه رئیس ایل بختیاری از دستگیری رستند. از بین اینان سپهدار به نوعی با دسیسه همراه بود، او پسر عموی میرزا کریم خان رشتی عضو مؤثر کمیته آهن بود که مستقیم در دسیسه مشارکت داشت. غیر از چهرههای مرموزی مثل میرزا کریم خان رشتی، برخی افسران ایرانی که خود در کودتا دخیل بودند، از مشارکت توطئه گرانی دیگر هم خبر دادهاند، اما نکته این است که از هیچ کس نام نمیبرند. سپهبد مرتضی یزدان پناه از نزدیکان و وفاداران همیشگی رضاخان، به افرادی اشاره میکند که به رضاخان «اجازه» دادند از قزوین به تهران حرکت کند، اما نام این «افراد» را ذکر نمیکند. شاید به نظر آید منظور یزدان پناه آیرونساید بود، زیرا او بود که به رضاخان چنین اجازهای داد، اما سؤال این است پس چرا او نام چنین شخصیت مشهوری را ذکر نمیکند؟ از این بالاتر سپهبد احمد امیراحمدی از برخی «سیاستمداران» سخن به میان میآورد، سیاستمدارانی که ناپیدا بودند و به طور قاطع در پس کودتا قرار داشتند و از آن حمایت همه جانبه میکردند. ژنرال ارفع هم میگوید قرار نبود ژاندارمری در برابر توطئه مقاومت کند، یعنی اینکه این تشکیلات هم با کودتا همسویی داشت.
تجربه نشان داد که کودتاگران در این بینش خود محق بودهاند که اگر با مخالفین احتمالی با تحقیر برخورد شود، زمینه های مخالفخوانیهای آتی هم برچیده خواهد شد. نورمن رضایتمندانه این روند را مشاهده کرد و در برابر آن حداقل سکوت نمود، دلیل این موضوع را باید در آگاهی نورمن به تعلق خاطر زایدالوصف شخص کرزن به نصرت الدوله خلاصه کرد، مردی که در کنار وثوق و اکبر میرزا صارم الدوله، یکی از سه رأس تصمیم گیرنده در مورد قرارداد 1919 به شمار میآمد. اندکی بعد اکبر میرزا صارم الدوله والی وقت کرمانشاه بازداشت شد. سید ضیا از او خواست سهم خود را از بابت رشوه دریافتی بابت امضای قرارداد 1919 باز پس دهد تا به او اجازه داده شود تحت حمایت انگلستان کشور را ترک نماید. با اینکه کرزن نوشت صارم الدوله مورد حمایت حکومت بریتانیاست (1)، اما سید ضیا او را آزاد نکرد، به واقع صارم الدوله نهم خرداد 1300 همراه بقیه بازداشت شدگان آزاد شد. از آن سوی سپهدار رشتی با اینکه کسی متعرضش نشده بود، اما صبح روز سوم اسفند 1299 او را دیدند که به سفارت انگلیس رفت. رئیسالوزرای سابق، در اطاق انتظار ماند و بعد از یک معطلی طولانی، وزیر مختار را ملاقات کرد. پس از اینکه وزیر مختار او را تأمین داد، سپهدار به خانهاش رفت و گوشه انزوا اختیار کرد: «بدیهی است پنج روز عزت ریاست وزرایی دیدن نه بلکه پنجاه روز و پنجاه ماه آن به ذلت پنج دقیقه در اطاق انتظار بیگانهای هر که بوده باشد بودن ارزش ندارد، چه رسد که مدت از یک ساعت هم گذشته باشد و به هر صورت سپهدار اعظم به شخص شاه و یا ولیعهد پناه میبرد، بهتر بود تا بیگانه؛ در صورتی که به آسانی دستش به آنها میرسید، ولی در این گونه موارد انسان گاهی همه چیز خود را گم میکند و این توسل رئیس دولت پیش
1) Curzon to Norman, London, 19 April 1921, FO. 416/68.
به سفارت انگلستان، میزان دخالت و نفوذ آنها را در کار جاری و انتهاض نظامی میرساند.»(1)
فرمانفرما را در سه بعد از نیمه شب در حالیکه راهی سفارت امریکا شده بود تا در آنجا پناهنده شود، دستگیر کردند. همین موضوع نشان میداد که فرمانفرما میدانست دست سفارت انگلستان پشت این دسیسه دیده میشود، پس به جای پناه بردن به آنان میخواست به امریکاییها پناهنده شود. سید ضیا برای رها ساختن بازداشت شدگان شرایطی قرار داد. او از همه پول مطالبه کرد. برای آزادی فرمانفرما و فرزندانش چهار میلیون تومان پول مطالبه کرد. او تهدید کرد اگر این پول داده نشود، آنها را محاکمه و اعدام خواهد نمود. با این وصف تا زمانی که فرمانفرما و سایر اعیان و اشراف زندانی بودند از حق داشتن آشپز و نوکر بهرهمند میشدند(2)اما به هر حال اینان زندانی بودند و تضییقات خاص زندانیان تا حدودی در موردشان اعمال میشد. نصرت الدوله دست به دامان کرزن شد، او از خدمات خود و خانوادهاش برای بهبود روابط ایران با انگلستان یاد کرد، از اینکه از انگلستان مدال گرفتهاند و تضمینهای کتبی از سوی بریتانیا برای حفظ جان آنان داده شده است(3)او نوشت که تهیه چهار میلیون پول آن هم در مدت پنج روزی که سید ضیا برایشان تعیین کرده است غیر ممکن است. رفتار کرزن تحقیرآمیزتر بود. او نوشت نمیتواند در مورد «به اجرا گذاشتن دعاوی عادلانه» (4)دخالتی نماید، اما توضیح نداد این دعاوی عادلانه چیست؟ تنها کاری که کرزن کرد این بود که به نورمن سفارش نمود محاکمه باید عادلانه باشد، نمایندهای از سفارت بریتانیا باید در جلسات محاکمه حضور داشته باشد و اگر غیر از این انجام گیرد، دولت سید ضیا حمایت بریتانیا را از دست خواهد داد(5)نزدیک بیست روز بعد سید ضیا از فرمانفرما خواست دو میلیون در ازای آزادی خود بپردازد، اما او باز هم زیر بار نرفت.
کودتاچیان چند تن دیگر از سیاستمداران آن روز کشور را هم تحت نظر قرار دادند و یا تبعید کردند، مثلاً ملک الشعرای بهار در خانهاش واقع در شمال غرب تهران تحت نظر واقع شد، تیمورتاش به کاشان و سید حسن مدرس به قزوین تبعید شدند. خانه های برخی از دستگیرشدگان را بازرسی کردند(6)این رفتار سید ضیا بیش از پیش بر نفرت شاه از او افزود. برخی از دستگیر شدگان خویشان سببی شاه بودند و عدهای دیگر در دوره قاجار مناصب مهمی داشته و به این خاندان خدمت کرده بودند. شاه از این روزنامهنگار که در کسوت یک ناظم مدرسه در آمده بود انزجار داشت و برای رهایی از شر او لحظه شماری میکرد.
تنها دو تن در برابر فرامین سید ضیا واکنش نشان دادند و این روزنامه نگار تازه به دوران
رسیده، پادوی سفارت انگلستان و یکی از دو تن شیاد را مورد بی اعتنایی قرار دادند: محمد خان مصدق السلطنه(1)والی فارس و احمد خان قوام السلطنه والی مقتدر خراسان. مصدق انتصاب سید ضیا به نخست وزیری را قبول نکرد و از ابلاغ رسمی آن به دوایر اداری خودداری نمود. روز ششم اسفند، مصدق که گویی از زیر فشار بودن شاه اطلاع داشت، تلگرامی به او مخابره کرد و توضیح داد اعلان انتصاب سید ضیا به ریاست وزرایی باعث آشوب فارس خواهد شد و اعلام خبر را به بعد موکول نمود. روز نهم اسفند، سید ضیا تلگراف شدیداللحنی خطاب به مصدق ارسال کرد و والی را تحت فشار قرار داد تا خبر را به مردم برساند. در واکنش به این تلگراف مصدق روز شانزدهم اسفند از سمت خود استعفا کرد. او در نزدیکیهای اصفهان به سران بختیاری پناه برد و آنجا بود تا سید ضیا برافتاد. به جای مصدق، نصرتالسلطنه عموی شاه را به والیگری فارس اعزام نمودند.
قوام گامی بالاتر نهاد و حتی با تحقیر از سید ضیا یاد کرد. او ضمن اینکه انتصاب سید ضیا به ریاست وزرایی را نپذیرفت، در پاسخ به تلگراف رئیس الوزرا او را با عنوان تحقیر آمیز «آقای سید ضیاء الدین، ناشر روزنامه رعد» مورد خطاب قرار داد. سرنوشت قوام با مصدق یک وجه اشتراک داشت: او هم بلافاصله از والیگری خراسان برکنار شد، اما یک وجه اختلاف هم وجود داشت: قوام به دستور سید ضیا بازداشت گردید. کلنل محمد تقی خان پسیان که فرماندهی ژاندارمری خراسان را عهدهدار بود، به دستور رئیس الوزرا قوام را بازداشت کرد. دیری نپائید که خود پسیان را حاکم نظامی ایالت خراسان کردند، او هم قوام را با محافظ برای محاکمه به تهران فرستاد. نورمن این خبر را به وزارت خارجه مخابره کرد(2)از آن سوی مسعود میرزا صارمالدوله والی کرمانشاه هم از اطاعت دولت کودتا سرپیچی کرد. او به دست ژاندارمری توقیف گردید و به مرکز اعزام شد(3)هسته مقاومت مهمتر در گیلان قرار داشت که نیروهای تحت فرماندهی میرزا کوچک خان به طور کلی حکومت جدید را به رسمیت نشناختند، هر چند به واسطه دسایس گروه احسانالله خان ضربات کاری خورده بودند.
سید ضیا برای ترمیم روابط رجال ایرانی با بریتانیا، مبرم ترین وظیفه خود را الغای قرارداد 1919 قرار داد. او بلافاصله بعد از کودتا نورمن را از این تصمیم خود آگاه ساخت. روز هفتم اسفند نورمن به کرزن اطلاع داد که قرارداد حتما لغو خواهد شد اما این امر به مفهوم زیر پا نهادن مضمون قرارداد نیست، بلکه سید ضیا قول داده است محتوای قرارداد را با استخدام افسران و مستشاران نظامی و مالی انگلیسی به بوته اجرا گذارد. او گفت که حتی قزاقخانه با
1) احمدخان قوام السلطنه، فرزند ابراهیم معتمدالسلطنه و برادر کوچک وثوق الدوله، خواهر زاده میرزا علی خان امین الدوله رجل اصلاح طلب دوره قاجار، به سال 1873 به دنیا آمد، سال 1897 منشی حضور ناصرالدینشاه بود، در دوره نخست وزیری عین الدوله مقارن با سلطنت مظفرالدینشاه دبیر حضور شد و سپس وزیر حضور گردید، بعداً ملقب به قوام السلطنه شد. رجال چرچیل، صص142-143.
2) Norman to Curzon, Tehran, 6 April 1921, FO. 416/68.
3) حیات یحیی، ج4، ص239.
استخدام افسران انگلیسی تجدید سازمان خواهد شد(1)به عبارت بهتر دو شیّاد میخواستند محتوای قرارداد 1919 را که به نفع انگلیس بود اجرا کنند، اما هیچ ضمانتی برای انجام تعهدات بریتانیا در برابر ایران وجود نداشت. به عبارت بهتر قراردادی کتبی به شفاهی تبدیل شده بود، معلوم بود که در این ماجرا انگلیس برگ برنده را همچنان در دست خواهد داشت.
با وصف حمایت انگلستان از اقدامات عوامفریبانة سید ضیا، او در اجرای برنامههای خود ناکام ماند. او قول داده بود عدلیه را تجدید سازمان کند، اما این امر هرگز انجام نشد. او به کمیتهای متشکل از محمد علی فروغی، سید نصرالله تقوی، مصطفی عدل، محمد قمی، علی قمی که زمانی سردبیر روزنامهاش بود و شیخ محمد بروجردی مأموریت داد تا قوانین موجود را اصلاح کنند، اما این کمیته حتی تشکیل جلسه نداد(2)سید ضیا دست به اقدام سخیف دیگری هم زد، او وزارت مالیه را تعطیل کرد. با این اقدام او امور روزمرة کشور را بیش از پیش مختل ساخت. او نتوانست به هیچ کدام از وعدههایی که به مردم داده بود جامه عمل پوشاند؛ حتی طرح عوامفریبانة تقسیم اراضی بین دهقانان. او طرحی داشت تا با انجام آن تهران را زیبا سازی کند، اما این کار را هم نتوانست انجام دهد. تنها اقدام او انتصاب یک شهردار موقت برای تهران، اعلام منع مصرف مشروبات الکلی، تعطیلی مغازهها در روزهای جمعه و نیز ایام مذهبی مانند عاشورا بود. این تنها کاری بود که سید ضیا توانست انجام دهد. به این فهرست باید اقامه اذان ظهر در ادارات دولتی را هم افزود که البته تمام این اقدامات برای جلب رضایت و اعتماد علمای دینی صورت میگرفت و همه نشانی از عوامفریبی داشت. علیرغم این دسته اقدامات، هیچکس حتی خود انگلیسیها هم به او اعتماد نکردند. وقتی سید ضیا کار خود را به انجام رسانید، با دسیسه رضاخان، ضلع اصلی کودتا، سقوط کرد و راهی خارج کشور شد.
در سیاست خارجی هم سید ضیا کامیاب نبود. او برای اینکه اتهام انگلوفیل بودن خود را خنثی سازد، قصد داشت مستشارانی از امریکا استخدام کند. اواخر فروردین 1300 کرزن به نورمن نوشت دولت بریتانیا با استخدام مورگان شوستر مخالف است. قرار بود شوستر ریاست بانک فلاحتی را که دولت کودتا قصد تأسیس آن را داشت عهدهدار گردد. نیز مقرر بود کارشناسانی برای وزارت پست و تلگراف استخدام شوند. بریتانیا بلافاصله با هر دو تصمیم به مخالفت برخاست. نوشته شد بانک فلاحتی مقدمه تأسیس نوعی بانک ملی خواهد بود و این بانک در آتیه با بانک شاهنشاهی مشکلاتی پیدا خواهد کرد و دولت بریتانیا زیر بار تأسیس چنین بانکی نخواهد رفت. از سویی استخدام اتباع امریکایی برای وزارت پست و تلگراف، برای منافع بریتانیا عواقب وخیمی خواهد داشت، زیرا انگلستان مالک خط تلگراف هند و اروپاست و نسبت به این موضوع بیتفاوت نخواهد نشست(3)نورمن پاسخ داد سید ضیا در هر کاری با او مشورت مینماید، او این چیزها را میگوید و یا کارهایی میکند تا معلوم نگردد
آلت فعل دولت انگلستان است(1)این رفتار جاهلانه و حقیرانه فی نفسه نشان میداد که به قول غنی کلاه زمامداری برای سر او بسیار گشاد است، همانطور که کمیت روشنفکریاش هم میلنگید؛ او نیز مثل بسیاری از دیگر رجال ایران چیزی از اندیشه های رایج غرب شنیده بود، اما هرگز آنها را هضم و جذب نکرد(2)
نشریه اختر مسعود، چاپ اصفهان که از مدافعان کودتا بود، برنامههای سید ضیا را اندکی بعد از وقوع کودتا برشمرد. عبدالوهاب گلشن ایرانپور، مقالهای در روزنامه منتشر کرد و چنین نوشت: «با اینکه به طور لزوم از مرکز مملکت اطلاع نداریم، ولی آنچه از آثار و علائم مشهود شده و آنچه که بر طبق تلگرافهای رسمی به دست آمده است، پس از سقوط کابینه سومی سپهدار اعظم و انقلاب یک جمعیت از قزاقان شاهنشاهی تحت ریاست رضا خان؛ کابینه ایران از طبقه اشرافی نزول کرده و در اثر تجدد انقلابی کشور مشروطه ایران، حسبالامر شاهنشاه، به آقای سید ضیاءالدین طباطبائی، صاحب و موسس روزنامه یومیه رعد سپرده گردید. رئیس الوزرای جوان، بیانیهای خطاب به هموطنان با نگارش روشن و آتشین محتوی به گناهان کشورمداران گذشته و رنجوری مشروطه پانزدهساله ما و نظریه مرامیة خویشتن در رفورم عدلیه و مالیه و الغا کاپیتولاسیون، تقسیم اراضی خالصه مابین زارعین، تدوین قانون در بیشتری بهره برزگران از املاک اربابی، دستور ایجاد بلدیهها برای معاصری شهرها، بهبودی ساکنین و کارگران، ترقی و تجلی لشکری و اقتدار سپاهیان آزادی ایران در تساوی رفتار با تمام دول خاصه همسایگان، انتشار دادند.»(3)گلشن ایرانپور با کانون پارسیان مقیم بمبئی مرتبط بود. عبدالحسین سپنتا که در این ایام مقیم بمبئی بود برخی اشعار او را در همان شهر چاپ کرد(4)توجه به عنوان کتابهای گلشن ایرانپور کافی است تا خط و ربط او را نشان دهد: آلمان نامه، بهرام نامه، نخجیر نامه و مشروطه نامه.
از سویی سید ضیا نمیتوانست قرارداد ایران و شوروی را که نام عهدنامه مودت گرفت، نادیده انگارد. این پیمان با وصف مخالفتهای بریتانیا در هشتم اسفند 1299 به امضا رسید. مقدمات این پیمان از دوره مشیرالدوله شکل گرفته و اینک به نتیجه رسیده بود. پیمان مودت چیزی نبود جز قانونی شدن مضمون همان بیانیههایی که پیشتر دولت شوروی به انحای مختلف به طرف ایرانی ابلاغ کرده بود. اما یک قید وجود داشت که پیرنیا و سپهدار هم آن را پذیرفته بودند. طبق این ماده هر گاه دولت ثالثی میخواست با قوه نظامی در ایران سیاستی غاصبانه تعقیب نماید یا خاک ایران را به مثابه مرکزی برای حمله علیه شوروی مورد استفاده قرار دهد، و یا خطری از مرزهای ایران سرحدات شوروی را تهدید نماید؛ به دولت ایران اخطار داده خواهد شد که این خطر
را مرتفع سازد. اگر دولت ایران نتوانست خودش این خطر را رفع کند، دولت شوروی حق خواهد داشت نیروی نظامی به کشور ارسال نماید و برای دفاع از خود اقدامات لازمه را انجام دهد(1)
رضاخان میخواست به نحوی از انحا «مسئله شوروی» را برای همیشه حل کند. او در این راستا به مذاکره مستقیم با روتشتاین (2)وزیر مختار شوروی در ایران روی آورد. نیز با وابسته نظامی آن کشور مذاکرات پیوستهای داشت. این مذاکرات ظاهراً حتی از نورمن هم پوشیده نگه داشته میشد، اما در این نکته تردیدی نیست که مذاکرات یاد شده در چارچوب همان سناریویی قابل فهم است که لرد مونتاگ تدوین کرده بود. او هم بر این باور بود که طرف ایرانی باید خود مستقیماً با شورویها گفتگو کند، البته طرف گفتگوی ایرانی و ماهیت او برای اداره هندوستان و وزارت مستعمرات بسیار مهم بود. این بار آنان به طور قطع به رضاخان اعتماد زایدالوصفی نشان میدادند. وقتی سید ضیا در چهارم خرداد 1300 با دسیسة رضاخان برکنار شد، نورمن به ظاهر بر دشمنی خود با رضاخان افزود. نورمن گزارش داد رضاخان روزی دو بار با وابسته نظامی شوروی ملاقات میکند،(3)وابسته نظامی بریتانیا وانمود کرد رضاخان ضد انگلیسی است زیرا در تماس نزدیک با روتشتین کار میکند(4)این روش رضاخان حتی روسها را نیز فریب داد. آنها تصور کردند رضاخان به قول خودشان نمایندة خردهبورژوازی ایران است که کشور را در بستر یک نظام دمکراتیک هدایت میکند و این مقدمهای است بر شکلگیری طبقه کارگر ایران و گام نهادن کشور در مسیر صنعتی شدن. این اندیشه غالب در بین آکادمیسینهای روسی بود، سالها بعد بود که آوتیس میکائیلیان تحلیلی دیگر ارائه داد و استدلال کرد رضاخان بهواقع ضامن امنیت سرمایهگذاری بریتانیا در ایران است و او وظیفهای بیش از صاف کردن جاده برای این منظور نخواهد داشت(5)با این وصف تحلیل غالب مورخین استالینی تا سالهای متمادی همان بود که بالاتر آمد. افرادی مثل میکائیلیان هم البته قربانی تصفیههای استالینی شدند. نورمن وقتی دید رضاخان لحظه به لحظه سید ضیا را دور میزند و عنقریب است که او را واژگون سازد، در نامههای خود به تحقیر وی را آغاز کرد. او رضاخان را مردی دهاتی میدانست که هیچ فرد خارجی از طبقات بالای اجتماع با او مراوده نمیکند(6)
اینها همه ظاهر امر بود. رضاخان تلاش میکرد به هر نحو ممکن اثبات نماید انگلیسیها نه تنها از او حمایتی نمیکنند، بلکه او در تلاش است تا از نفوذ آنان کم کند. بهواقع با وجود
1) ایران، ش814، سیم ربیعالثانی 1339، «معاهده روس و ایران.» برای ملاحظه متن کامل قرارداد نک: حیات یحیی، ج4، صص206-209.
2) Rothstein.
3) Norman to Curzon, Tehran, 5 July 1921, FO. 371/6405.
4) Intelligence Summary, Military Attach, Tehran, No.10, 9 July 1921, FO. 371/6403.
5) نک: آ. سلطانزاده: انکشاف اقتصادی ایران و امپریالیسم انگلستان، ترجمه ف. کوشا، (تهران، مازیار، 1383)، فصل سوّم به بعد.
6) Ghani, p.215.
فردی مثل رضاخان دیگر نیازی به نیروهای انگلیسی نبود. این نقشهای بود که از همان روزهای نخست ورود آیرونساید به ایران طراحی شده بود. انگلیسیها کار خود را کرده بودند و حال رضاخان باید سناریوی طراحی شده را ادامه میداد. رضاخان در عوامفریبی از سید ضیا پیش بود. او ابتدا وانمود کرد مخالف فرماندهی انگلیسیها بر واحدهای نظامی ایران است. نیز وانمود کرد حضور افسران انگلیسی در ایران باعث تضعیف قوای قزاق میشود و مانع یک پارچه شدن نیروهای مسلح کشور است. بالاتر اینکه او تعدادی از افسران ایرانی را واداشت به قرآن سوگند یاد کنند که تحت امر فرماندهان انگلیسی خدمت ننمایند. البته همه میدانند نیازی به اینکار نبود. به یاد آوریم که انگلیسیها قول داده بودند نه به خاطر ایران، بلکه به دلیل مشکلات خاص خودشان و به دلیل مخالفتهای نایبالسلطنه هند، وزارت جنگ و خزانهداری؛ نیروهایشان را تا فروردین 1300 از ایران خارج سازند، پس فرماندهی انگلیسی نمیماند که ایرانیان زیر نظر آنان کار کنند. به واقع نقشههای خزانهداری، وزارت جنگ و وزارت امور هند با کودتا عملی شده بود. رضا خان حتی به سربازان دستور داد با همان روش تعلیم و مشق نظامی روسی کار کنند. شاید در ابتدای امر اینگونه به نظر آید که رضاخان قصد داشت نیروهای انگلیسی را تضعیف نماید، اما واقعیت این است که دیگر به حضور این نیروها در کشور احتیاجی نبود و آنها خود ترجیح میدادند دیر یا زود از ایران خارج شوند و ادارة ارتش کشور را به دست نیروهای ایرانی بسپارند؛ این امر میتوانست بهانههای آتی روسها را هم برای حضور در ایران سلب کند. رضا خان به سرعت به نحو آبرومندانهای طرح عقبنشینی نیروهای انگلیسی را محقق ساخت تا شائبه شکست و یا گریز آنان را از معرکه بزداید. این همان طرحی بود که خود انگلیسیها داشتند. چیزی نگذشت که رضاخان به مأموریت اسمایث و هادلستون، همان افسرانی که در توطئه کودتا به او کمک کرده بودند، خاتمه داد(1)روز هفدهم اردیبهشت او خواست سرپرستی ژاندارمری را که تا آن زمان در دست وزارت داخله بود- یعنی زیر نظر خود سید ضیا کار میکرد- به او سپارند که از مدتی قبل وزیر جنگ شده بود. اینک مرد قزاق بر کلیه نیروهای مسلح ایران فرمان میراند، راه برای تبدیل کشور به پادگانی بزرگ فراهم شده بود، اینک قزاقانی که عامدانه لخت از انزلی عقب نشسته بودند، خود بر اریکة فرمانروایی تکیه میزدند. آنان دیگر دلیلی بر اطاعت از سید ضیا نمیدیدند، همه چیز برای تحکیم نفوذ آنان فراهم بود و سقوط سید ضیا به تلنگری بسته بود. سید ضیا که قدرت قزاقها را برای اعمال زور بر مردم به منظور منقاد کردن آنان میدید، اینک خود در چنبره زور قزاقان از پای در میآمد.
به هر حال در ابتدای امر به نورمن دستور داده شد با روتشتاین وارد مذاکره نشود. بعد گفتند گامی به پیش ننهد اما به تعارفات معموله پاسخ دهد و کارهای رسمی را انجام دهد(2)
روز نوزدهم اردیبهشت 1300 نخستین ملاقات بین دو دیپلمات در محل سفارت انگلستان برگزار شد. در این ملاقات نورمن خبر داد که کلیه نیروهای بریتانیایی مقیم ایران عنقریب به کلی خارج خواهند شد. روتشتین هم به نوبه خود اعلام کرد نیروهای شوروی نیز از مناطق شمالی ایران در حال خارج شدن هستند. سیاست خروج نیروهای انگلیسی از ایران مشکلی از مشکلات سید ضیا را حل نکرد. او از کرزن خواست سلاحهای نیروهایشان را که در حال عقب نشینی هستند به ایران بدهند و پول آن را هم دریافت دارند. اما کرزن باز هم او را تحقیر کرد و گفت احتمالاً این سلاحها به دست بلشویکها خواهد افتاد، سید ضیا از اینکه تقاضایش رد شده است سرخورده شد.
شرکت نفت انگلیس و ایران هم حاضر نشد با او به گونهای مناسب رفتار کند. رفتار شرکت نفت از این هم توهین آمیزتر بود. شرکت نفت انگلیس و ایران سه سال بود که حقالامتیاز ایران را پرداخت نمیکرد و البته حاضر نشد دیناری به دولت او بپردازد. این روش بیش از پیش باعث سرخوردگی سید ضیا شد. پیش از این، پیرنیا به آرمیتاژ اسمیت مأموریت داده بود تا نحوه محاسبات شرکت نفت را بررسی کند و به او اطلاع دهد. این مأموریت در دورة سپهدار هم تمدید شد. اسمیت به نفع ایران گزارش داد که دو شرکت فرعی تابع شرکت اصلی نفت انگلیس و ایران، یعنی شرکت اولیه دارسی و شرکت نفت بختیاری که سهام خود را به شرکت اصلی فروخته بودند؛ تولیدات خود را به بهایی نازلتر از قیمت متداول به شرکت نفت انگلیس و ایران فروختهاند. او توضیح داد که این شرکتها حق نداشتهاند بدون اجازه دولت ایران محصول خود را به این قیمت بفروشند. از نظر اسمیت این به منزلة دخالت در معاملات داخلی ایران بود و امری نسنجیده که باید محکوم شود. باز هم کرزن اینک به نفع شرکت نفت به میدان آمد. او از نورمن خواست با اسمیت وارد مذاکره شود تا او گزارش خود را پس بگیرد و یا اصلاحاتی در آن انجام دهد(1)کرزن که برای ملت ایران هیچ حقی قائل نبود، گامی فراپیش نهاد و بحث امتیاز خوشتاریا را به میان کشید. او به نورمن دستور داد به دولت ایران اطلاع دهد، اگر امتیاز یاد شده را به رسمیت بشناسد، شرکت نفت انگلیس و ایران حاضر خواهد بود مطالبات عقب افتاده ایران را پرداخت کند! او قول داد اگر ایران این امر را بپذیرد از این به بعد شرکت نفت دیگر در داد و ستد داخلی ایران مداخلهای نخواهد کرد!(2)این وقیحانهترین پاسخی بود که در برابر تقاضاهای قانونی مردم یک کشور مستقل میتوانست داده شود. کرزن دادن حقوق ملت ایران را منوط به زیر پا گذاشتن حقی دیگر کرد. او با این تلگراف، رسماً به حقانیت ایران اعتراف کرد اما احقاق حق ملت را منوط به رفتن زیر بار یک قرارداد استعماری دیگر قرار داد. نایب السلطنه هند هم به این روند اعتراض کرد و تصمیمات شرکت نفت انگلیس و ایران را غیر قابل دفاع دانست. البته کرزن به محتوای این نامه اعتنایی
نکرد(1)اولین تبعات سیاست موازی انگلستان و حکومت هند در مورد ایران، اینک به نتیجه رسیده بود: ده روز بعد از این ملاقات بود که وابسته نظامی شوروی به نام کلنل بوریس روگاچف(2)به کلنل ساوندرز (3)اطلاع داد قشون شوروی از ایران عقب نشینی کردهاند و مهمتر اینکه در هرگونه عملیاتی که حکومت ایران ضد جنگلیها انجام دهد، دخالتی نخواهد کرد(4)به این شکل مقدمات وارد آمدن ضربه نهایی بر تنها نیروی مقاوم ایران مهیا شد، شوروی پذیرفت قزاقان، جنبش میرزا را برای همیشه نابود سازند و حتی در این زمینه وساطت نکرد.
شاه برای رهایی از دست سید ضیا به دو تن متوسل شد: نخست رضاخان وزیر جنگ و دیگری حسن مشار مشهور به مشارالملک که به سفارش خود سید ضیا وزیر دربار شده بود. اینان دست به دست هم دادند و سید ضیا را بر افکندند. روزنامه نگار ماجراجو که بعد از سالها انتظار و پادویی سفارت انگلستان، دولتی مستعجل تشکیل داده بود، به همان آسانی که به قدرت دست یافت، برافتاد. او باید از کشور میرفت، زیرا کسانی را که زندانی کرده بود از او نمیگذشتند. به وجود او هم دیگر احتیاجی نبود. رضاخان با حمایت بریتانیا پله پله پلکان صعود را پیمود. ابزار تسلط او ارتش بود و در این راه انگلیسیها حمایتش میکردند. او پس از اینکه افسران انگلیسی و سوئدی را کنار نهاد، کلیه نیروهای مسلح را یکی کرد، یعنی قزاقخانه، ژاندارمری و نظمیه را زیر سیطره خود در آورد. او حتی بقایای تفنگداران جنوب مشهور به SPR را هم در این نیروی متحد ادغام کرد. بریتانیا خود در شهریور 1300 سپاه تفنگداران جنوب را منحل نمود و به این ترتیب راه بر یکّهتازیهای رضاخان هموار شد. رضاخان یا خود این هشیاری را داشت و یا اینکه مشاورانش به او توصیه کرده بودند که راه تماس خود را با شاه نبندد. او بر خلاف سید ضیا منتظر فرصت بود، به همین دلیل بارها به رجال توضیح داد که فکر میکرده شاه با کودتا موافق بوده است و به این شکل خود را سرسپرده شاه عنوان میکرد. او حتی بعد از کودتا بارها به دیدن شاه رفت و شرایط و موقعیت ناگزیر برای کودتا را برای او تشریح کرد(5)تا شاه بیش از این دچار سوءظن نشود.
گزارش سفارت امریکا در مورد نورمن بسیار گویا و جالب است. کالدول خطاب به وزارت خارجه کشورش نوشت هرمن نورمن با آنکه مردی است توانا و با فرهنگ؛ اما نتوانسته نزد ایرانیان به محبوبیت دست یابد. به گزارش وزیر مختار امریکا او از ایران و هر چه ایرانی است بیزار است و این را علناً بر زبان جاری میسازد. بیشتر کارمندان نورمن افسران سابق ارتش هند بودند و درجهشان هم نایب سرهنگی. ایرانیان به تمسخر آنان را «کلنل کمپانی هند»
میخواندند(1)اگر سید ضیا چشم و چراغ نورمن بود، بریتانیا اینک باید فردی را به کشور اعزام میکرد تا در شرایط بعد از سرنگونی او، رضاخان را بیش از پیش برکشد و روابط خود را با این مرد زورگوی مرتجع ارتقا بخشد. وزیر مختار جدید کسی نبود جز سرپرسی لورین(2)سرپرسی لورین به این دلیل به ایران فرستاده شد که در راستای نظریات نایبالسلطنه هندوستان نیروهایی را تقویت نماید که میتوانستند به عنوان سپر در برابر نفوذ کمونیسم مؤثر واقع شوند. اینک رضاخان باید نقش بازدارندة سپاه شمال ایران(3)و سپاه جنوب ایران(4)را یک تنه ایفا میکرد. او باید به سرمایه ملت ایران امنیت لازم را برای شرکت نفت انگلیس و ایران و سایر کمپانیهای سرمایهگذار بریتانیایی مهیا میساخت. اینک این رضاخان بود که مالیخولیای نفوذ کمونیسم و بختک شبح سرخ، آنی آرامَش نمیگذاشت. او برای مهار این بحران روز به روز پایههای قدرت خود را تحکیم میکرد. رضاخان مردی بود که میتوانست رؤیای تسلط بیچونوچرای انگلستان را بر ایران تدارک بیند. این بینش در او هم وجود داشت که به هر حال شوروی خطرناکتر از هر قدرت دیگری است. سراسر عمر و سلطنت رضاخان از این به بعد به بهانه مهار نفوذ کمونیسم مصروف سرکوب مردم شد. رضاشاه توانست الگوی مورد نظر نایبالسلطنه هند و وزارت جنگ بریتانیا را عملی نماید. حکومتی شکل گرفت که منافع بریتانیا را سرلوحه برنامههای خود قرار داده بود(5)و البته استقلال نیم بند آن هم برقرار بود تا هیچ بهانهای برای قدرتهای رقیب به منظور دست اندازی در ایران باقی نماند. گروه سرمایهداری مالی بریتانیا و تیم قدرتمند مستقر در هندوستان فقط باید گامی دیگر برمیداشت تا به منظور نهایی خود نایل آید. تا برداشتن این گام فقط چهار سالی باقی مانده بود.
انگلستان در روزهای بعد از کودتا چند موضوع را مورد توجه قرار میداد: نخست اینکه نفت جنوب، بانک شاهنشاهی و بازارهای تجاری خود را هر چه بیشتر تقویت کند. دوم اینکه برنامههای آنان برای حفاظت هندوستان در مقابل حملات احتمالی روسها به مورد اجرا گذاشته شود، سوّم از «نفوذ مسلکی بلشویسم در این قوم» جلوگیری کند. برای این سه موضوع که فلسفه اصلی کودتا را تشکیل میداد، لازم بود در سراسر کشور و راههای آن امنیت کامل برقرار گردد. از این بالاتر «انگلیسیان میخواهند مقاصد سیاسی و اقتصادی آنها در ایران انجام گیرد بیآنکه لازم باشد برای حفظ سیاست خویش متحمل ضرر مادی بگردند و بلکه بتوانند مخارجی را هم که در ایام جنگ به جهت حفظ منافع خود در جنوب ایران به تأسیس پلیس نمودهاند هر قدر بشود پس بگیرند و هم آرزو دارند بر مدت امتیازات ایرانی خود مخصوصاً
نفت جنوب و بانک شاهی بیفزایند.»(1)آری! این بود راز کودتای سوّم اسفند 1299 و استقرار قزاقان بر اریکه قدرت. در این میان البته سید ضیا هم قربانی شد. او در مجلس چهاردهم زمانی که اعتبارنامهاش در دست بررسی بود، خطاب به مخالفین خود در ارتباط با وقایع کودتای سوّم اسفند و ملغی ساختن قرارداد 1919 گفت: «من با مسئولیت خودم این قرارداد را لغو کردم...به همین جهت لرد کرزن از من رنجید [و] تا هفت حمل، یعنی یک ماه و سه روز، حکومت مرا [به رسمیت] نشناخت.»(2)
به مرور ایام، برخی از روشنفکران توجیه زور را آغاز کردند. از دیکتاتوری رضا خان حمایت نمودند، او را همتراز بیسمارک و میجی و پطرکبیر قرار دادند(3)در این راه نه فریادهای مدرس را جدّی گرفتند و نه به هشدارهای امثال بهار و مصدق توجهی نشان دادند. ستون خیمه قدرت رضا خان همان کسانی شدند که در انواع و اقسام بحرانهای دورة مشروطه به بعد ذی مدخل بودند. اینان هرکدام به مراد خود دست یافتند: مدیرالملک جم و مخبرالسلطنه و دکتر احمد متیندفتری یا همان متینالدوله دورة جنگ جهانی اول به مقام نخستوزیری نائل آمدند، مستشارالدوله هم به مقامهایی از جمله ریاست مجلس مؤسسان رضاخان دست یافت، حتی عمادالکتاب هم در وزارت دربار شغلی یافت و البته اینها همه تصادفی نبود. در این دوره نقش احمد متیندفتری یا همان متینالدوله، نویسنده آتشین مزاج ستاره ایران؛ بسیار مرموز بود. او همین روش را تا سالهای بعد هم ادامه داد و بالاخره هم در اواخر حکومت رضاشاه چندماهی به نخست وزیری دست یافت.
در دورة رضاخان هر کس کوچکترین استقلال رأیی داشت و به اصطلاح سرش به تنش میارزید قربانی دسیسههای رضا خان شد. مشروطه به حضیض ذلت خود رسیده بود و ضربة سوم اسفند 1299 با ضربة سهمناکتر آبان 1304 تکمیل شد؛ آنگاه که رضا خان را بر سریر سلطنت نشاندند. آن روز بود که سناریوی همیشگی محفلی خاص در لندن، دهلی و بمبئی به طور قطع محقق شد.
نامهای از سرپرسی لورن به وزارت امور خارجة بریتانیا، زمانی که رضا خان سکان دار اوضاع ایران شده بود، گواهی است بر مطالب این دفتر که انگلیسیها میخواستند به هزینه ملّت ایران، امنیت سرمایههای خود را تأمین کنند: بعد از ضیافت شام به افتخار رضا خان در سفارت، ساعتی در اطاق دفترم با او صحبت کردم. رضا خان به من گفت که او، با دست ایرانیان کاری را انجام خواهد داد که بریتانیا میخواست با دست انگلیسیها انجام دهد، یعنی ایجاد یک ارتش نیرومند و استقرار نظم و ساختن یک ایران قوی و مستقل و امیدوار است که
1) حیات یحیی، ج4، صص250-251.
2) صورت مذاکرات مجلس چهاردهم، جلسه مورخ 16 اسفند 1322.
3) برای آگاهی از نمونهای از این طرحها بنگرید به: فصلنامه مطالعات تاریخی، سال اول، ش3، تابستان 1383، مقاله: «روشنفکری ایرانی در دوره گذار؛ بررسی دیدگاههای عبدالله رازی و علیاکبر خان داور» و همان، سال دوم، ش6، بهار 1384، مقاله: «نظریهپردازان استبداد منور»؛ که توسط راقم این سطور نوشته شده است.
در برابر انجام این کارها بریتانیا شکیبایی پیشه کند و از دخالت در کار خود او خودداری کند. از این پس ما باید از هر گونه تظاهر به اینکه رضاخان دستنشانده ماست خودداری کنیم، تبدیل او به یک آلت دست انگلستان برایش مهلک است.»(1)
این نکتهای بود که حتی در مطبوعات دوره رضاشاه از زبان مقامات بریتانیا منتشر میشد. به طور مثال روزنامه اطلاعات، مقالهای به قلم سراوستین چمبرلین وزیر امور خارجه بریتانیا در دوره انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی درج کرد که ماهیت و اهداف سیاستهای بریتانیا را نه تنها در ایران، بلکه در کشورهایی چون عراق و افغانستان ترسیم مینمود. در این مقاله آمده است: «برای بریطانیا خیلی اهمیت دارد که در ممالکی مانند عراق و ایران و افغانستان دولتهای مقتدری وجود داشته باشد که قادر به حفظ و صیانت موجودیت و استقلال خود بوده و یک همچو دولتهای مقتدری برای تأمین مصالح بریطانیا بیشتر قابلتوجه میباشد.»(2)
سناریوی گروه چمبرلین و دوستانش تازگی نداشت و از دوره جنگ اول جهانی سرلوحه کار قرار گرفته بود. به طور مثال در اوایل 1916 انگلیسیها، تلاش کردند منویات کهنه خود را به اجرا درآورند و اگر توانستند ظلالسلطان را به تاجوتخت ایران برسانند. روز سوم مه 1916 خبر رسید که ظلالسلطان همراه با دو فرزند خود - اسماعیل میرزا و غلامحسین میرزا - وارد انگلستان شدهاند. میرزا مهدیخان مشیرالملک وزیر مختار ایران در لندن تا فولکستون به استقبال آنان شتافت. سر ادوارد گری و اوستین چمبرلین و لرد کیچنر در لندن با او دیدار کردند. قرار بود او از انگلستان به اصفهان آید و زمام حکومت آنجا را به دست گیرد(3)روز یکشنبه هشتم رمضان 1334 مطابق با نهم ژوئیه 1916 ظلالسلطان وارد تهران شد و در باغ فردوس تجریش، عمارت سپهسالار اعظم منزل گزید. به قول مورخالدوله «ظلالسلطان برای تصدی مقامات بزرگ به ایران اعزام شده بود اما پیشروی عشایر عثمانی از سمت غرب این نقشه را باطل ساخت و متفقین در مقام تملق از سلطان احمد شاه برآمده قانع شدند که ظلالسطان به حکومت اصفهان منصوب گردد.»(4)تلاش برای به قدرت رسانیدن ظلالسلطان به عنوان شاه ایران، یکی از نخستین گامهای بلند گروه چمبرلین و همفکرانش برای استقرار مرد زورمند مرتجع بر اریکة سلطنت ایران بود که به نتیجه نرسید. لیکن این سناریو با کودتای سوم اسفند به نتیجه محتوم نایل آمد و فصل جدیدی در تاریخ معاصر ایران گشوده شد.
جمعبندی
مشروطة ایران نخستین گام بلند ایرانیان برای محقق ساختن موازین عدالت بود، این تلاش البته در ابتدای امر با رهبری مؤثر روحانیان به نتیجه رسید و در مرحله دوم مشروطه با تلاشهای پیگیر مراجع مقیم نجف به ویرانی بساط استبداد انجامید. با این وصف از همان بدو مشروطیت، دو جریان کاملاً متمایز از هم شکل گرفت: گروهی در صدد بودند با اتکا به موازین معقولانه و ریشهدار فرهنگ بومی، فصلی نوین در تاریخ ایران بگشایند، مشروطه را بر اساسی استوار بنا نهند و راه تحقق خواستههای مشروع مردم را هموار سازند. اما گروهی دیگر از همان ابتدا نه تنها این جریان اصیل را به بستری مغایر منافع ملّی کشور هدایت کردند، بلکه درصدد بودند تا کشور را در مدار بسته اغتشاش و هرجومرج نگه دارند. این گروه هر روز بحرانی به وجود آوردند، تلاش کردند بر موج حوادث سوار شوند، همسو با محافلی معین در خارج کشور زمینههای استقرار نظامی دیکتاتوری فراهم آورند و در نهایت کشور را از پشتوانههای پر نفوذ خود تهی سازند. این عده نه تنها تلقی مشخصی از مشروطه ارائه نکردند، بلکه در تعارض با جریانی که تلقی روشنی از مشروطه داشت و میتوانست مصالح کشور را پاس دارد، ادوار مختلف هرجومرج را سازمان دادند.
با اولتیماتوم روسیه این عده ظاهراً به کنج عزلت رانده شدند، اما واقعیت این است که این گروه همچنان به سیاستهای ضدملی خود تداوم بخشیدند. مشروطهای که برای استقرار مردمسالاری شکل گرفته بود، به زودی به ضد خود تبدیل شد. از هر گوشه دزدان و راهزنان عرصه را بر مردم تنگ کردند، نه از اجرای قوانین مشروطه خبری بود و نه از استقرار نهادهایی که لازمه بر پا داشتن عدالت بود. در حالیکه دعوای مشروطه و استبداد جریان داشت، کشور از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به بحرانی ویرانگر کشیده شد و ایران بر لبه پرتگاه نیستی قرار گرفت. در این زمینه سیاست خارجی به کمک این عده آمد: انگلستان با حملة وحشیانة روسیه به ایران همسویی نشان داد، کشور پایمال سم ستوران وحشی قدرتهای بیگانه شد. همزمان با این تحولات نخستین علامتهای قحطی در کشور هویدا گردید.
از نظر اجتماعی امنیت از کشور رخت بر بست، حتی همان قوانین دورة سابق به بوتة تعویق گذاشته شد. نه تنها قوانینی جدید شکل نگرفت، نه تنها حقوق مردم پاس داشته نشد، بلکه هر روز با ایجاد اغتشاشی جدید راه بر آرامش و امنیت مردم مسدود گردید. دامنة بحرانهای اجتماعی به نحوی گسترش یافت که مردم از تأمین معاش روزمرة خود هم ناکام ماندند، سایه های شوم قحطی که از دورة دوم مشروطه در افق تحولات ایران نمایان بود، با رخت بربستن مشروطه خود را به کریهترین وجهی نشان داد. در دوره جنگ اول جهانی دامنه قحطی گسترش یافت، مردم با داس مرگ گرسنگی قتلعام شدند و عجب اینکه گروه هرجومرجطلب این معضل ویرانگر را دامن زدند تا با حریفان سیاسی خود تسویه حساب کنند. هرگاه دولتی مقتدر روی کار آمد تا بحران را مهار سازد، به لطایفالحیل سرنگون شد. آشوب طلبان و غوغائیان نه میگذاشتند دیگران کاری کنند و نه خود توان انجام اقدامی مثبت
داشتند. به واقع اینان گرسنگی مردم را موهبتی تلقی کردند تا در پرتو آن به آمال دیرینة خود نایل آیند، فضای کشور را به سمت یک کودتا سوق دهند. این مهم البته از چشمان تیزبین ناظران سیاسی مخفی نماند، اما نفوذ گروه آشوبگر در وزارتخانه و دوایر اداری کشور مانع از اتخاذ هر تصمیم مقتضی شد.
همزمان دزدان و راهزنان شناخته شده دست در دست حکام محلی آسایش را از مردم سلب کردند. کشور عرصه تاختوتاز بلوائیانی شد که هیچ حدی آنان را مهار نمیکرد. به عرض و جان و مال و ناموس مردم تعرض شد، خانهها ویران گردید، جان به بیارزشترین پدیدهها تبدیل شد و این در حالی بود که عدهای هنوز بر کوس عوامفریبی میکوبیدند و شعارهای میان تهی مطرح میساختند. در دورة استبداد اگر قوانینی مدوّن وجود نداشت، امّا هیبت امثال ناصرالدینشاه مانع از فروپاشی سریع بافتهای جامعه میگردید، اما اینک فریادرسی وجود نداشت، هر کس تا آنجا که میتوانست به مردم تعدی میکرد، بدون اینکه حساب و کتابی در کار باشد. به واقع هیچ چیزی جای نظم کهنه را نگرفت. نظام پیشین سقوط کرد بدون اینکه چیزی جدید جایگزین آن شود. در این میان عدهای از طریق روزنامههای خود - و درست هنگامی که مردم قربانی راهزنان و دزدان و حکام محلی و قحطی میشدند- اسب فصاحت را در میدان جهالت جولان میدادند، هنوز از مردم سخن میگفتند، اما توضیح نمیدادند مرادشان از مردم کیست؟
از نظر اقتصادی هم کشور به قعر انحطاط خود در غلتید، مزارع نابود شد، شهرها طعمة حملات وحشیانه قرار گرفت. دیگر نه سامانی وجود داشت و نه ارادهای که بتواند بر این هرجومرج جانسوز غلبه کند. در حالیکه سرمایههای اقتصادی این کشور به تاراج میرفت، در حالیکه انگلیس برای حفظ هند و شرکت نفت از سقوط مضاعف ایران ابراز مسرت میکرد. هیچ برنامهای برای مهار وضعیت موجود دیده نمیشد. در این حال خشکسالی هم از راه آمد. در تاریخ ایران هرگز سابقه نداشت مردم جلو چشم همدیگر از گرسنگی بمیرند و حتی کسی نباشد آنها را دفن کند. عدهای از محتکران و دلالان و سودجویان این وضعیت را برای خود موهبتی تلقی کردند و با احتکار مایحتاج مردم بر سرمایة خود افزودند. عدهای از آشوب طلبان و بلواجویان در ادارات و وزارتخانههای اقتصادی جا خوش کرده بودند. اینان به عمد برای ساقط کردن حریف بر تنشهای اقتصادی دامن میزدند، گرانی مصنوعی ایجاد میکردند، شایعه سازی مینمودند و حتی موجودی خالصههای دولتی را به نفع خود به کار میگرفتند. ارزاق موجود در انبارها و خالصههای دولتی میتوانست مانع تعمیق بحران شود، لیکن همینان نگذاشتند این امر محقق شود.
درست در این ایّام، بحرانسازان در نقش دایة دلسوزتر از مادر ظهور کردند، گناه بحرانها را به گردن مخالفین سیاسی خود انداختند. برای رسیدن به اهداف شوم خود، امنیت را آماج حمله قرار دادند و در این راستا دست به تأسیس جوخه های ترور زدند. قصد اینان نه آنطوری که ادعا میکردند مبارزه با خائنین بود و نه کسانی را که کشتند خائن به شمار
میآمدند. از یک طرف کمیتة مجازات به کارگردانی چهرههای پشت پرده مثل مورخالدوله، اردشیر ریپورتر، میرزا کریم خان رشتی، محتشمالسلطنه اسفندیاری و مستشارالدوله صادق امنیت پایتخت را سلب کردند و از آن سوی، انواع و اقسام گروههای تروریستی رقیب به وجود آمد.
این عده علیرغم شعارهای شداد و غلاظ خود یک هدف اصلی را دنبال میکردند: ایجاد شرایط مساعد برای انجام یک کودتا. به عبارت بهتر اینان مانع از تشکیل نهادهای قانونی شدند، در حالیکه خود را مشروطهخواه مینامیدند، مانع از تشکیل مجلس میگردیدند، زیرا قانون را مغایر آمال خود ارزیابی میکردند. این گروه، مجلس اول را با تندرویهای خود به تعطیلی کشانیدند، مجلس دوم را با آوردن قشون روسیه به ایران خاتمه دادند، مجلس سوم را با وارد ساختن ایران در جنگی ویرانگر نیمه کاره گذاشتند و آنگاه مانع از تشکیل مجلس چهارم شدند. این اقدام ضدملی باعث شد به هنگام وقوع جنگ ابتکار عمل از سیاستمداران ایرانی سلب شود، کشور نتواند در مجامع بینالمللی چون کنفرانس صلح پاریس از حقوق حقه ملّت دفاع کند. انگلیس جای پای خود را در سراسر کشور مستحکم کرد با وقوع انقلاب بلشویکی تلاش کرد جای خالی روسیه را در شمال کشور هم بگیرد و در یک کلام ایران به سانِ سیب رسیدهای به دامان بریتانیا فرو افتاد. درست در شرایطی که نیروهای داخلی به خود مشغول بودند، انگلستان آرام آرام دامنة نفوذ خود را به مرکز ایران میکشانید، اینک سناریوی کهنه انگلیسیها استقرار دولتی دستنشانده به نتیجه محتوم خود نزدیک میشد.
در این شرایط احزاب سیاسی هم به کشاکشی بیفرجام دست زدند. اعتدالیهای دورة مشروطه یا عملاً از صحنه حذف شدند و یا اینکه روزگار را با اگر و اما گذرانیدند. تنها حزب موجود حزب دمکرات بود که به دو شعبة بزرگ تشکیلی و ضدتشکیلی تقسیم شد. ضدتشکیلیها همسو با جوخه های ترور راه تشکیل دولت ثابت و با دوام را مسدود ساختند، کسانی که هیچ سابقهای در مشروطه نداشتند مانند تقی بینش، احمد متیندفتری، حسین صبا و مانند آنها بر سیمای رجال مقتدر پنجه کشیدند، هر روز به آنان اتهامی وارد ساختند، از ابزار ناسزاگویی و تهمت زنی برای خارج ساختن حریف بهره بردند و خلاصه اینکه هرجومرج را به اوج خود رسانیدند. همین گروه ضدتشکیلی که آن همه غوغاسالاری کرد، بعدها اعضایش از تصمیمگیران اصلی حکومت دیکتاتوری رضا خان شدند. در خلاء احزاب مقتدر سیاسی، راه برای شکلگیری گروههای پشت پرده هموار شد، اوضاع سیاسی تیره و تار گردید و محافلی چون گروه ژون پرسان، کمیته آهن و کمیته زرگنده بر تقدیر حوادث تأثیر نهادند. به عبارت بهتر گروههای پشت پرده از فرصت به دست آمده بهره بردند. آنان همسو با محافلی مشخص در هند و انگلستان، وارد میدان شدند، بدون اینکه حساسیتی برانگیزند.
دو خط از سوی محافل انگلستان به موازات هم از دورة ناصری برای تسلط بر ایران تلاش میکردند، یک خط در راستای سیاست رسمی بریتانیا وارد عرصههای سیاسی داخل کشور شد و خط دیگر تلاش داشت از طریق امتیازات اقتصادی و سیاسی ایران را در کانون منافع سرمایه
سالاران حفظ کند. در همین جهت انواع و اقسام رقابتهای سیاسی و اقتصادی بین قدرتهای بزرگ شکل گرفت. این رقابتها که مشخصاً از دورة جنگهای ایران و روسیه وارد مرحلهای جدّی شده بود، در دورة ناصری تکوین یافت و در فضای تنشهای سیاسی دورة مشروطه به اوج خود رسید. بعد از مشروطه هم دو خط موازی از سوی حکومت هند انگلیس و دستاندرکاران ادارة آن از سویی و سیاست رسمی بریتانیا از سوی دیگر شکل گرفت. یک سر این طیف را کسانی چون لرد مونتاگ، چرچیل و چلسمفورد هدایت میکردند که مستظهر به حمایت وزارت جنگ و وزارت خزانهداری بودند و طیف دیگر را گروه لرد کرزن رهبری میکرد. در ماهیت امپریالیستی هیچ کدام از این جناحها تردیدی وجود نداشت، اما به نظر میرسد خط نخست با برنامهای دقیق توانست وزیر خارجه را در شطرنج سیاست ایران مات کند. گروه کرزن در نهایت تلاش کردند با قرارداد 1919 ایران را زیر سیطرة خود درآورند و گروه مونتاگ- چلسمفورد تحولات ایران را به سمت کودتای سوم اسفند سوق دادند. این گروه که زمانی از کمک اقتصادی و اعطای به موقع وام به دولت وثوق جلوگیری کردند، انواع و اقسام کمکهای مالی را از طریق بانک شاهنشاهی در اختیار رضا خان قرار دادند. رضا خان باید با سرمایه ملّت ایران، کشور را به منطقهای امن برای سرمایهگذاریهای بریتانیا تبدیل میکرد. وقوع کودتای سوم اسفند به واقع عملی ساختن طرح استقرار دولت مرتجع زورمند بود که مورد توجه چمبرلین قرار داشت. اینک ماهیت سیاستهای انگلستان از پرده برون افتاده بود. معلوم شد اینان برخلاف تصوّر رایج نه به مشروطه ایران اهمیتی میدهند و نه برای جان و مال و آینده ایرانیان ارزشی قائلند. در حقیقت برای سرمایه سالاران بریتانیا، مشروطه ایران ابزاری بود در جهت مهار رقابتهای قدرتهای دیگر برای تسلط بر منابع این مرز و بوم. دولت بریتانیا و حکومت هند انگلیس تا آنجایی که توانستند همسو با جریان بحرانساز داخلی، مانع از ثبات و امنیت در کشور شدند. برای اینان دو سناریو بیشتر متصور نبود؛ یا دامن زدن به هرجومرج و جلوگیری از ثبات و امنیت در داخل کشور و یا استقرار دولت وابسته. سیاست نخست تا هنگامی به کار میآمد که روسیه در تحولات ایران منشأ اثر بود، اما همینکه این قدرت با انقلاب 1917 از عرصه رقابتهای سیاسی ایران خارج شد، تلاشی مضاعف از سوی محافل انگلستان برای تسلط تمام عیار بر ایران مبذول گردید. کودتای سوم اسفند که به کارگردانی وزارت جنگ انگلستان انجام شد، ضربه نهایی بر باقیمانده اعتبار مشروطه وارد کرد و ایران را برای دهها سال متوالی در مسیر منافع بریتانیا هدایت کرد.
در این جهت، انگلستان حتی مدافعین استوار سیاستهای خود را هم تحقیر کرد و در برابر رجالی که یک عمر به منافع این کشور خدمت کرده بودند سیاستی حقارت بار در پیش گرفت. انگلستان از این به بعد با شعارهایی تازه سرنوشت کشور را به منافع بلند مدت خود گره زد. براساس نظریه چمبرلین، حکومتی دیکتاتوری شکل گرفت که به قیمت سرکوب تمام عیار مردم ایران بنیادهای مشروطه را متزلزل نمود. به طور قطع این حکومت باید متکی بر یک مبنای ایدئولوژیک میبود. این ایدئولوژی جعلی از مدتها پیش در هندوستان و ایران نشوونما
یافته و اینک به مذهب مختار طرفداران نظام دیکتاتوری تبدیل گردید. به واقع از دورة بعد از مشروطه، دو خط فکری که کاملاً بر هم منطبق بودند در بین نسل دوّم روشنفکران ایرانی راه یافت: یک خط فکری به دنبال تأسیس دولتی پادگانی بود تا به قول آنها به زور ایران را در مسیر تجدّد هدایت کند و خط دیگر تکوین ایدئولوژی این نظام سیاسی را سرلوحة کار خود قرار میداد. این ایدئولوژی که باز هم ریشه در هند داشت، باستان گرایی نامیده شد. در فقدان مشروعیت سیاسی و دینی رژیم جدید، تلاش شد بنیاد مشروعیت دیگری برای آن وضع شود، این بنیاد البته در نوع خود تازگی داشت. از کودتای سوم اسفند به بعد، عدهای از نسل دوم روشنفکری ایران مانند علیاکبر خان داور، علی دشتی و کثیری دیگر که در انواع و اقسام کلوبها تجمع میکردند، باستان گرایی و دیکتاتوری مبتنی بر آن را ترویج کردند، رضاخان را با القاب و عناوین مطنطن برکشیدند. او را ناجی ملّت خطاب کردند، به صریحترین وجه ممکن از نظریه استبداد منور حمایت نمودند. به این شکل، هنگامی که او را به سلطنت رساندند، هم نظام سیاسی آرمانی آنان مشخص بود و هم ایدئولوژی پشتوانة این نظام. این ایدئولوژی را خودشان شاهنشاهی خطاب میکردند که مقدر بود استبدادی خشنتر از دوره ناصری بر ایران تحمیل کند، عزت نفس مردم را لگد مال سازد و حتی بنیادگذاران خود را قربانی نماید که به طور قطع علیاکبر خان داور تنها یکی از آن قربانیان بود.
از سویی در سراسر دوره بعد از مشروطه، روحانیان از تصمیمگیری کلان در عرصههای سیاسی کشور برکنار ماندند. این همان مسیری بود که افراطیترین جناحهای حزب دمکرات آن را در دستور کار قرار داده بودند. به واقع، واپسین خیزش مهم علما در دورة مشروطه، قیام علیه اولتیماتوم روسیه بود، اما علیرغم تمایل افراطیون، علمای بزرگ و روحانیان هیچ گاه خود را از عرصة تصمیمگیری کنار نکشیدند. آنها در بحرانیترین اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران مانند گذشته وارد میدان شدند و با فتاوی و جهادیههای خود به مردم نشاط بخشیدند. نخستین و مهمترین فراز مشارکت علما در تحولات ایران بعد از اولتیماتوم روسیه، زمانی شکل گرفت که انگلیسیها بوشهر را اشغال کردند. علما علیه اشغالگران اعلان جهاد کردند. مردم جنوب به رغم میل متحدان سنتی بریتانیا به حرکت در آمدند و انگلیسیها را برای سالیان دراز خوار و ذلیل نمودند. عشایر، به دنبال علما به جنب و جوش برخاستند. با قیام مردم تنگستان همراهی کردند و حماسه های فراوانی آفریدند. همین جنبش علیه قرارداد 1919 نیز شکل گرفت. در این ایام هم روحانیان مقیم نجف و هم رجل روحانی برجستهای چون سید حسن مدرس، علیه قرارداد که آن را سند اسارت ملّت میدانستند به جوشش درآمدند. بدیهی است انگیزههای اینان از مخالفت علیه قرارداد با انگیزههای بحران سازانی که استقرار دولت دستنشانده را سرلوحة آشوبطلبیهای خود قرار داده بودند، تفاوت فراوان داشت. علما و روحانیان از موضع دفع تسلط بیگانه بر مقدرات امور ایران وارد میدان شدند. همانطور که پیشتر در جریان جنگهای ایران و روس، جنبش علیه امتیازنامههای رویتر و تنباکو و بالاتر از همه جنبش مشروطیت به حرکت درآمدند. علما مشروطه را به منزلة ابزاری برای جلوگیری از
تسلط بیگانه بر مقدرات امور کشور تلقی کردند. در این مسیر تا آخر خط بر موضع خود باقی ماندند. اعتراض آنان علیه قرارداد 1919 هم در همین راستا قابل ارزیابی است.
در این هنگامههای جانسوز، همان گروه بحران ساز، همان آشوب طلبان و غوغائیان، هر گاه عرصه را تنگ دیدند فرار را بر قرار ترجیح دادند. اینان که خود بارها باعث لشکرکشی بیگانه به کشور شده بودند، به هنگام امتحان از معرکه کارزار گریختند و مردم را تنها گذاشتند. بدون تردید مهمترین فراز از مقاومت های مردمی علیه تسلط بیگانه، در دورة جنبش میرزا کوچک خان جنگلی و شیخ محمد خیابانی روی داد. جنبش میرزا کوچک خان جنگلی عنوان اتحاد اسلامی داشت. همزمان با جنبش جنگل خیزشهای دیگری هم در برخی از کشورها روی داد؛ مصر، هندوستان و ترکیه سه نمونه از این کشورها بودند. همزمان در بینالنهرین علما و روحانیان مقیم عتبات، علیه تحت الحمایگی این منطقه اسلامی دست به تظاهرات زدند. با این وصف شاید تنها نقطهای که عملاً هسته مقاومت جدّی علیه انگلیسیها تشکیل داد، شمال ایران بود. در این بخش از ایران، قوای میرزا کوچک خان جنگلی راه را بر رخنة قوای انگلیسی مسدود ساخت. آنان اجازه ندادند قوای انگلیس جای نیروهای روسیه تزاری را بگیرند. همین موضوع خود میتوانست به خودی خود حساسیت بیش از پیش انگلیسیها را علیه جنبش جنگل برانگیزد.
میرزا کوچک خان جنبشی را به نام اسلام رهبری میکرد که دامنة نفوذ آن تا فارس هم کشیده شد. شیخ مرتضی محلاتی در شیراز به دفاع از جنبش جنگل برخاست و علیه انگلیسیها فتوی داد. همزمان در تهران و شهرهای دیگر خرید و فروش با انگلیسیها ممنوع شد. هستة مقاومتی که میرزا به وجود آورده بود، میتوانست به سرعت سراسر ایران را درنوردد و منافع انگلستان را با خطر جدّی مواجه سازد. همزمان امیر مؤید سوادکوهی در مازندران جنبشی با عنوان اتحاد اسلامی به راهانداخت. در عین حال شیخ محمد خیابانی در آذربایجان علیه انگلستان رایت قیام برافراشت. اگر قیام کنندگان آذربایجان، مازندران، گیلان، فارس و تهران به هم میپیوستند، به طور قطع نفوذ انگلستان با ضربه جدّی مواجه میشد. اینجا بود که نقشههای عدیدهای از سوی مقامات بریتانیا برای حفاظت از منافع نامشروع خود طراحی شد. عدهای از مقامات بریتانیا در وحشت از این جنبشها، ایران را از دست رفته تلقی کردند و تصمیم گرفتند با حمایت عوامل خویش در لرستان و خوزستان، این مناطق را که اهمیت اقتصادی و استراتژیک زایدالوصفی داشت، تجزیه کنند و در هر کدام از آنها دولتی دستنشانده روی کار آورند.
به طور قطع اگر جنبشهای ضدانگلیسی در ایران پیروز میشد، راه برای اتحاد نیروها در بینالنهرین و ترکیه هم مهیا میگردید، نیز نقاط اتصالی با هندوستان و مصر یافته میشد. ایران به طور بالقوه بیشترین استعداد را برای مرکزیت بخشیدن به جنبشهای ضدانگلیسی داشت. به همین دلیل در کنار طرح تجزیه کشور، طرحی خائنانه مهیا شد. همان گروه بحرانساز، همان تیم هرجومرجطلب و همان گروهی که ثبات و آرامش را دشمن خود و طرحهای خویش تلقی
میکردند، وارد میدان شدند. از یکسو در فارس برخی از اعضای خاندان قوامالملک به ویژه حبیبالله خان، به صورت آشکار با انگلیسیها همسو شدند. از سوی دیگر برخی از عوامل و کارکنان شناخته شده بریتانیا در این منطقه به حرکت درآمدند، اینان با متشتت ساختن صفوف مقاومت علیه انگلستان در جنوب کشور، آخرین شعله های قیام ناصر دیوان کارزونی را مقارن کودتای سوّم اسفند خاموش کردند. از سویی مأمورین ضدتشکیلی در مازندران، بین صفوف اتحاد اسلام تفرقه ایجاد کردند. در آذربایجان شعلههای قیام دلاورانه شیخ محمد خیابانی توسط مردی که مدعی هممسلکی با وی بود؛ یعنی مخبرالسلطنه هدایت، در خون فروشسته شد. اما بدون تردید مهمترین ماجرا در گیلان، این دژ تسخیرناپذیر مقاومت علیه بریتانیا روی داد.
در گیلان برخی از اعضای دار و دستة آدمکش کمیتة مجازات مانند احسانالله خان، در اتحاد با کمیته آهن سید ضیاء الدین طباطبائی و گروه ضدتشکیلی کمرهای و بینش، ضربه اساسی بر این جنبش دیرپا وارد کردند. میرزا را که تحصیلاتش همه طلبگی بود، متهم به کمونیسم کردند. برای اینکه نشان دهند کمونیستها به جان و مال و عرض و ناموس و مذهب مردم ابقا نمیکنند، با حمایت قوای قزاق رضا خان، فجایعی شگفتانگیز مرتکب شدند. به اموال و نوامیس مردم تجاوز نمودند؛ املاک را مصادره کردند؛ برخی از مردم را به دار آویختند و خلاصه چنان وحشتی ایجاد کردند که مردم بی پناه گیلان به سوی قزوین و تهران گریختند. در این طرح ناجوانمردانه، میرزا کریم خان رشتی و برادرانش نیز مشارکت داشتند. ائتلاف شوم کمیتة زرگنده سید ضیا، برخی از اعضای گروه ضدتشکیلی، کسانی چون احسانالله خان که سابقه آدمکشی در کمیتة مجازات داشتند و عواملی مانند سردار فاخر حکمت، باعث بروز فاجعهای دلخراش در گیلان شد. به نام کمونیسم مردم را آماج حمله قرار دادند. به نام فعالیت کمونیستی تشکیلاتی را که تحت عنوان اتحاد اسلام فعالیت میکرد، نابود ساختند و طرفه اینکه، انگلیسیها به نام جلوگیری از نفوذ کمونیسم، کلیه جنبشهایی از این دست را تحتالشعاع قرار دادند. هنگامی هم که سناریوی خود را اجرا کردند، از قوای قزاق خواستند به سوی تهران عقب نشیند. این امر مردم را وحشتزده کرد. تبلیغ میشد بلشویکها به زودی تهران را تصرف خواهند کرد و آنگاه نه از خانواده اثری باقی خواهد ماند، نه از نظم و امنیت و نه از مذهب.
انگلیسیها خود را در نقش منجی مردم جلوهگر ساختند. به نام جلوگیری از نفوذ بلشویسم و در واقع به منظور تحتالشعاع قرار دادن و نابود ساختن جنبشهای اسلامی ایران و منطقه، دو شیاد، دو عوامفریب و دو دستنشانده خود یعنی سید ضیا پادوی سفارت انگلیس و رضا خان این مرد زورگوی عامی و برکشیدة اردشیر ریپورتر و ژنرال آیرونساید را تشویق به کودتا کردند. طرفه اینکه چون نه پایگاهی اجتماعی داشتند و نه در فضای آن روز ایران کسی اینان را به بازی میگرفت، شعارهای شداد و غلاظ سر دادند، بیانیههایی منتشر میکردند که همه بوی عوامفریبی داشت. از مبارزه با اعیان و اشراف و متمولین سخن گفتند؛ از اینکه این رجال کشور
را به باد فنا دادهاند و اینکه آنها رسالت احیای ایرانزمین را دارند. به این شکل هم شوروی را برای سالهای متمادی فریب دادند. هم جنبشهای اصیل را نابود کردند و هم برای نخستین بار حکومتی بیریشه در ایران بر سر کار آوردند که نه مشروعیتی دینی و سیاسی داشت و نه به طور مشخص عامل اصلی آن - رضا خان - از عقبهای فامیلی و تباری شناخته شده بهرهمند بود. به این شکل با سرمایه ملّت ایران، کشور را برای منافع انگلستان حفظ کردند، ایدئولوژی جعلی خود را جاانداختند - هر چند این ایدئولوژی هیچ گاه در اعماق جامعه و اکثر روشنفکران طرفداری نیافت- امتیاز نفت را تمدید کردند، به دور هند و شوروی سپری دفاعی کشیدند. هر جنبش عدالتخواهانهای را به نام کمونیسم خفه ساختند، روحانیان را از مداخله در امر سیاسی برحذر داشتند، کسانی چون مدرس را که فریادش همیشه علیه جباریت بلند بود، خفه کردند و خلاصه حکومت وحشت را در سایة استیلای نظامیان بیمایه فراهم آوردند.
همان کسانی که تا دیروز بر طبل بحرانسازی میکوبیدند، اینک کارگزار رضا خان شدند، حتی مردی چون عمادالکتاب که متهم به همکاری با آدمکشان بود، در وزارت دربار رضاخان دارای منصب شد. در دوره رضاخان تیم بحرانساز به کرات مناصب کلیدی عدیده را به دست آوردند. محمود جم شوهر خواهر حسینقلی خان نواب، مخبرالسلطنه هدایت، احمد متیندفتری، حسن خان مستوفیالممالک و محمد علی فروغی به سمت نخستوزیری نائل آمدند. برخی مثل مستشارالدوله صادق و هم مسلکانش سمتهای مهم دیگری به دست گرفتند. اینان دست در دست برخی فرهیختگان در خدمت فرومایهای چون رضا خان قرار گرفتند که از حداقل سواد متعارفی هم محروم بود. این عده در حالی کارگزار رضا خان شدند که قدرت واقعی عملاً در دستان شخص او و قوای قزاقش متمرکز بود؛ قوهای که هسته اولیه ارتش متحدالشکل را تشکیل میداد، ارتشی که فقط به درد سرکوب نیروهای داخلی میخورد و به هنگام کارزار دوره جنگ دوّم جهانی به جای دفاع از مردم و میهن، فرار را بر قرار ترجیح داد.
از آن سوی، شهربانی و اداره تأمینات دورة رضاخان عرصه را بر مردم تنگ کرد. همان کسانی که با جوخههای ترور و گروههای بحران ساز همسو بودند، اینک مناصبی مهم در ادارات شهربانی، اداره کارآگاهی و تأمینات به دست آوردند. بدون تردید عبدالله خان بهرامی که با سیمای او در همین دفتر آشنا شدیم و همسوییهای او را با کمیته مجازات و گروههای هرجومرجطلب دیدیم، یکی از اینان بود. با نظارت اینان و به دستور رضاخان، مردان را مجبور ساختند از کلاه فرنگی استفاده کنند و زنان را وادار کردند پوشش مرسوم خود را رها سازند و این را تجدّد نام نهادند. همین دو فقره، میزان وقوف رضا خان و کارگزاران او را از مقوله تجدّد و الزامات آن نشان میدهد. از طرفی به موازات خانهنشین ساختن روحانیان و منع آنها از دخالت در مسائل سیاسی، برخی روشنفکران مستقل را هم سرکوب کردند که میرزاده عشقی نه اولین آنها بود و نه آخرینشان. فرخی یزدی را بعد از سالها انتقال از این زندان به آن زندان، کشتند. عشایر کشور را که دژ مقاومت علیه بیگانه بودند، با خشونت تمام سرکوب
کردند.
این بود نتیجة بحرانسازی و هرجومرج طلبی عدهای خاص در صفوف مشروطه. به این شکل مشروطیت ایران بدون اینکه مجالی برای نشوونما داشته باشد، توسط قزاقان، به قعر فضاحت رانده شد و قوس نزولی مشروطه مقارن شد با قوس صعودی دیکتاتوری؛ آن هم دیکتاتوری لجامگسیختهای که ایران را به پادگانی بزرگ تبدیل کرد. از درون مشروطه ایران که میتوانست نخستین تجربه مردمسالاری باشد، پس از چهارده سال بحرانسازی و آشوب و فتنه، به صورتی کاملاً برنامهریزی شده نظریه حکومت مرد مرتجع زورمند چمبرلین زاده شد که به زودی نظریهپردازانی در داخل کشور یافت؛ این همان حکومت ایدهآل گروه دسیسهگر و بحران ساز مشروطه به بعد بود. نخستین تبعات تحرکات گروه یاد شده این بود که فرهیختگی جای خود را به عسرت فرهنگی داد، فرومایگان بر اوضاع مسلط شدند. اینان نهادهای مشروطه را یکی بعد از دیگری تعطیل کردند به طوری که وقتی رضا خان از ایران رفت، جز مجلسی فرمایشی که به زور نیروی نظامی انتخاباتش برگزار شده و منتخبین آن پیشتر توسط دربار دستچین شده بودند، چیزی از مشروطه باقی نمانده بود.
دیگر نه احزاب سیاسی وجود داشتند، نه مطبوعات مستقل و نه حاکمیت قانون و دخالت مردم در مقدرات امور خویش. تاریخ نشان داد تجدّد مجبوری یا به قول نخستین روشنفکران نسل دوم مشروطه، تجدّد آمرانه تا چه میزان قرین موفقیت بود و تا چه اندازه مدعیات آن در کشور محقق شد. اعماق فاجعه دورة تسلط رضا خان هنگامی نمود یافت که وی به دنبال حمله متفقین از ایران گریخت. اینک همانهایی که او را برکشیده بودند، نخستین منتقدانش شدند. معلوم شد تجدّد مجبوری رضا خانی که میخواست به جای مشروطه نشیند و از ظواهر تمدن غرب تقلید کند تا چه میزان بیپایه و مایه بوده است، رضاخان و تیم همراه او، تفکری را که بنیادی استوار در ریشههای فرهنگی کشور داشت، نابود ساختند و نتوانستند چیزی جایگزین آن سازند.
آق اولی، تقی(بینش)
به روایت بامداد، خاندان آقاولی در اصل ساکن اورمیه بودهاند و نام اولیه آنها معلوم نیست. شاه اسمعیل صفوی برای دفع ازبکها و قبایل مهاجم مرزی آنان را از اورمیه کوچانیده و در خراسان سکونت داد. وقتی نادر شاه به قدرت رسید، از سواران و نامداران قبایل، نیز از این قبیله استفاده نمود و سپاهیان زبده و آزموده و چابکسواران او از این طایفه بودهاند. آقالربیک پیشوای طایفة آق اولی بود. شخص مزبور یکی از سرکردگان نامی و سرکردة مقدم سپاهیان نادرشاه بوده و در جنگها و فتوحات نادر با وی همراهی میکرد و چون مورد عنایت نادر قرار گرفت، به فرمان شاه اجازه یافت که پوشهای او و ایل و تبارش چون پوش سلطنتی سیمین فام باشد و از آن موقع طایفة او به آقاولی که ترجمة ترکی آن است شهرت یافتند، آق اولی یعنی سیمین جامه.
در سال 1206 قمری که آغامحمد خان مؤسس سلسله قاجار به دستیاری حاج ابراهیم شیرازی وزیر لطفعلی خان زند، شیراز را گرفت پنج برادر از سران آن قوم را با خود به تهران آورد و در تهران ساکن گردانید. در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه قاجار اغتشاشاتی در نواحی اصفهان و بختیاری روی داد. دولت وقت نصرالله خان را که از سلاله آقا حسین بیک آقاولی بود با افرادی برای انتظامات نواحی مزبور به اصفهان روانه نمود. نامبرده پس از نظم دادن اوضاع، در اصفهان ماندگار گردید و بعد یکی از دخترانش به ازدواج ظلالسلطان درآمد که بهرام میرزا سردار مسعود و اسماعیل میرزا معتمدالدوله از دختر نصرالله خان آق اولی میباشند.
تقی آق اولی مشهور به بینش فرزند اسدالله آق اولی بود. اسدالله از جمله شاگردان دستة سوّم بود که در سال 1275 قمری به سرپرستی عبدالرسول خان نوادة صدراصفهانی بعد از عزل آقاخان نوری برای فرا گرفتن علوم و فنون مختلفه به اروپا فرستاده شدند. اسدالله خان آقاولی در صنعت کاغذسازی کار کرد و در این فن مهارت یافت، اما چون به ایران آمد از معلومات و هنر او مانند سایر شاگردان فرستاده شده به اروپا استفاده نشد، بنابراین با ماهی ده تومان حقوق به سمت منشی پستخانه منصوب شد. این شخص دو پسر و دو دختر داشت. یکی از پسران او
امانالله خان تحصیل طب کرد و طبیب بانوی عظمی خواهر ظلالسلطان شد و نصیر خاقان لقب یافت. امانالله خان پدر کلنل فضلالله خان و سپهبد فرجالله آقاولی است. کلنل فضلالله خان بعدها ظاهراً به دلیل کنترل قشون ایران به دست انگلیسی ها طبق قرارداد 1919 خودکشی کرد.
تقی آقاولی متخلص به بینش کوچکترین پسر اسدالله خان بود که در سال 1264 ش. در تهران زاده شد. تحصیلات خود را در مدرسه ادب انجام داد و پس از فراغت از تحصیل برای تأسیس و تشکیل مدرسه با آصفاعظم به کردستان رفت و در آنجا مدتی مدیر و معلم بود. میرزا علینقی آصف اعظم برادر میرزا یوسف مشیر دیوان و پدر فرجالله سردار معظم و لقب اولش آصف دیوان بوده که بعد ملقب به آصف اعظم شد. نامبرده و برادرش از متمولین و متنفذین طراز اول کردستان بودند. تقی خان بینش بعد از این موضوع به تهران بازگشت و در زمان وزارت مالیه مرتضیقلی صنیعالدوله وارد در خدمت وزارت مالیه شد و تا آخر عمر در آن وزارتخانه مشغول به کار بود. او در ضمن جزو مشروطهخواهان و از افراد فعال آنان به شمار میآمد. در آغاز مشروطیت روزنامه بهلول را تأسیس کرد. بعداً از سران گروه ضدتشکیلی شد و چون جزو مخالفین قرارداد 1919 به شمار میآمد، مدتی مانند سایر مخالفین تبعید گردید. به هنگام دستگیری اعضای کمیته مجازات او هم ترور شد؛ اما مجروح شد و معالجه گردید و از مرگ جست. بینش از کارمندان عالیرتبه وزارت مالیه بود. او به دلیل اینکه طبع شعر داشت، گاهی مقالاتی در روزنامهها نیز مینوشت. بینش در 1325 ش. در سن 61 سالگی در تهران درگذشت.
پارسای، فرخدین
فرخدین پارسای از همکاران متینالسلطنه در انتشار روزنامة عصر جدید بود. او ظاهراً از زرتشتیان بهائی شده بود. پارسای خود مدیر نشریهای بود به نام اخلاق. این نشریه به سال 1293 شمسی بنیاد نهاده شد. پارسای به سال 1299 مجله جهان زنان را در مشهد راهاندازی کرد. مدیر این نشریه فخر آفاق پارسای بود. فرخ دین بعدها مدیریت نشریه راهنمای تجارتی ایران را به دست گرفت، در این زمان مسئول اطاق تجارت ایران عباس مسعودی بود که روزنامه اطلاعات را در دوره رضا شاه تاسیس نمود؛ بین مسعودی و پارسای اختلافی بروز کرد و به همین دلیل فرخ دین در سال 1307 روزنامه عصر جدید را بنا نهاد. این دوره مقارن سلطنت رضا شاه پهلوی بود؛ فرخ دین پارسای به سال 1326 درگذشت.
خان ملک ساسانی، احمد
احمد خان ملک ساسانی پسر ملکالکتاب شیرازی از بستگان اعتمادالسلطنه بود. مادر او
گویا خواهر محمدباقر خان اعتمادالسلطنه بود. تا پیش از سال 1322 ملقب به احتشام حضور بود و در ادارات دولتی کار میکرد. به سال 1333 به پیشکاری مالیه یزد گماشته شد. خان ملک با افراطیترین گروههای سیاسی بعد از مشروطه همکاری میکرد، او در زمره افرادی است که در کنار محمود پهلوی مشهور به محمود محمود کتابهایی در سیاست خارجی انگلیس در ایران نوشت و مشهورترین کتاب وی سیاستگران دوره قاجار نام دارد.
سمیعی، حسین (ادیبالسلطنه)
حسین سمیعی ادیبالسلطنه پسر میرزا حسن خان ادیبالسلطنه بود. تحصیلات عربی و فارسی و انشا و خط او بسیار خوب بود. وی در آغاز کار در وزارت خارجه استخدام گردید و پس از چندی رئیس شعبه دول غیر همجوار شد. در سال 1327 ق. به وزارت داخله منتقل و رئیس کل وزارت داخله شد. در دورة دوم 1333 ق از رشت به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب گردید و در 1334 با عدهای از وکلا از تهران به قم مهاجرت کرده در حکومت موقتی که به ریاست رضاقلیخان مافی نظامالسلطنه در کرمانشاه در سال 1335 ق از طرف مهاجرین تشکیل شد، ادیبالسلطنه وزیر داخله بود. وی بعد به خارج کشور رفت و تا سال 1336 ق. در حلب اقامت داشت و سپس به تهران آمد. در سال 1300 ش. در کابینه احمد قوام (قوامالسلطنه) وزیر تجارت و فواید عامه و در همین سال و با همین سمت در کابینه حسن پیرنیا (مشیرالدوله) وزیر بود. در سال 1303 ش. در کابینة رضاخان سردار سپه وزیر عدلیه و پس از آن والی آذربایجان شرقی شد. در سال 1306 ش. در کابینه مخبرالسلطنه هدایت وزیر داخله و در سال 1326 ش. رئیس تشریفات دربار بود. او در تهران درگذشت.
سوادکوهی، اسماعیل خان (امیر مؤید)
اسماعیل خان امیر مؤید سوادکوهی به سال 1233 ش. به دنیا آمد. او پسر ابراهیم خان شعاعالملک و برادر لطفالله خان شعاعالملک که از پیشخدمتان و کالسکهچی باشی ناصرالدین شاه بود، به شمار میآمد. امیرمؤید ازتحصیل کردههای دارالفنون تهران بود. سابقاً در زمان ناصرالدین شاه اغلب در تهران جزء عمله خلوت و شکار بود و همیشه ریاست ایل سوادکوه و سوارهای آن محل را داشت. در دوره مظفرالدین شاه به واسطه دسایس درباری از تهران مهاجرت و اغلب در محل خود واقع در مازندران اقامت اختیار نمود. موقعی که محمدعلی شاه
در سال 1329 ق. از راه مازندران به خیال تصرف تهران میآمد، میگویند اسماعیل خان هم با او همراهی کرد، ولی ضدیت اسماعیل خان در مازندران علیه قشون روس قولی است مشهور که جملگی برآنند. چون امیر مؤید نفوذ کاملی در صفحة مازندران داشت، برای پیشرفت اراده دولت مرکزی بسیار قابل استفاده بود. در دوره سوم مجلس شورای ملی در سال 1333 ق. از طرف مردم ساری وکیل گردید و در محرم 1334 ق. که قشون روس از طرف قزوین به تهران رهسپار بود و اغلب نمایندگان از تهران به طرف قم مهاجرت کردند، او هم به همراه شیخ ابراهیم زنجانی وکیل زنجان برای ضدیت با قشون روس به طرف مازندران حرکت کرد و مشغول اقدامات شد. در زمان نخستوزیری وثوق در سال 1336 ق. برابر با 1297 ش. او را با فرزندانش به تهران آوردند و مدتی در تهران زیرنظر بود و بعد باز هم به مازندران رفت و در زمان ریاست وزرایی و وزارتجنگی رضاخان سردار سپه دوباره او را تحتالحفظ به تهران آوردند و به کرمانشاه تبعیدش کردند و دو فرزندش نیز کشته شدند. دو پسر امیر مؤید به نام عباس خان سهمالممالک و اسدالله خان هژبرالسلطان در سال 1303 ش. در گرگان دستگیر و در دهکده کلاک بین گرگان و بهشهر در همین سال تیرباران شدند. امیر مؤید پس از بازگشت از آلمان در سال 1311 ش. در تهران به بیماری سرطان در سن 78 سالگی درگذشت. در دوره بعد از مشروطه، امیر مؤید هم مثل قوای جنگل، گروهی را به نام اتحاد اسلام تشکیل داده بود. هدف اصلی وی ظاهراً اجرای نظام جمهوری در آن حدود بود. گروه ضدتشکیلی از طریق عبدالعلی لاریجانی مشهور به مجله اسلامی با او مراوده داشتند و از تحرکات او اطلاعاتی در اختیار کمرهای قرار میدادند. میگویند در آستانه کودتای سوم اسفند او هم یکی از نامزدهای اجرای این ماجرا بود که خودش از انجام آن استنکاف ورزید.
شعاعالسلطنه، ملکمنصور میرزا
ملکمنصور میرزا شعاعالسلطنه پسر دوم مظفرالدینشاه، در سلطنت پدر خود دوبار در سال 1318 و 1322 قمری والی فارس شد و در هر دو بار مردم بر ضد او شورش کردند و دولت مجبور شد او را از آنجا احضار نماید. انگیزة شورش شیرازیان بر علیه والی برای این بود که شعاعالسلطنه خواست به بازار وکیل و سراهای اطراف آن که از بناهای کریم خان وکیل می باشد، دستاندازی کند و حرفش هم این بود که چون بناهای مزبور جزو خالصجات است و شاه هم به موجب فرمانی اینها را به من بخشیده، بنابراین ملک من است و باید آن را متصرف شوم و درآمد آنها باید عاید من گردد.
قوامالملکیها در این املاک ذینفع بودند و املاک زیادی در این حدود داشتند که اگر
شعاعالسلطنه موفق به تصرف می شد، قطعاً مستغلات آنها نیز از دست آنان خارج و منتزع می گردید. بنابراین محمدرضا خان قوامالملک و پسرانش شروع به تحریکات نموده و مردم را بر ضد شعاعالسلطنه شوراندند و در کار خود نیز موفق گردیدند و دولت ناگزیر شد او را از فارس احضار نماید. عینالدوله در زمان صدارت خود قصد داشت محمدعلی میرزا را از ولایتعهدی برکنار کرده و شعاعالسلطنه را به جای وی ولیعهد نماید، امّا به واسطة مخالفت روسها در قصد و نیت خود موفقیت حاصل نکرد و همیشه هم بین عینالدوله و محمدعلی میرزا چندان صفائی نبود.
شعاعالسلطنه در زمان سلطنت پدرش مظفرالدینشاه، علاوه بر اینکه از متمولین طراز اول ایران بود، مبلغ یکصدوپانزده هزار تومان نیز مستمری سالیانه داشت. در دورة اول مجلس شورای ملی (1324 قمری) کمیسیون مالیه، مستمری او را به دوازده هزار تومان تقلیل داد. در سال 1330 ق. چون شعاعالسلطنه و سالارالدوله هر دو برادر برخلاف قرارداد و تعهداتی که داشتند به تحریک بیگانگان، علیه دولت مشروطه قیام و اقدام نمودند، دولت ناگزیر گردید املاک آنان را توقیف نماید. دولت روس این موضوع را بهانه و دستاویز خود قرار داده با موافقت قبلی دولت انگلیس اولتیماتوم 48 ساعته به دولت ایران تسلیم داشت و درخواست کرد مورگان شوستر امریکایی خزانهدار کل و همکاران خارجی او معزول و دولت ایران متعهد شود که در آینده برای استخدام مستشاران خارجی رضایت قبلی دولتین روس و انگلیس را جلب نماید.
مجلس شورای ملی (دورة دوم) این اولتیماتوم را با اکثریت قریب به اتفاق آرا رد کرد، اما ناصرالملک نایبالسلطنه و هیأت دولت وقت تحت ریاست نجفقلی خان صمصامالسلطنه بختیاری پس از انحلال مجلس مجبور به تسلیم شدند و نفوذ دولتین روس و انگلیس بیش از پیش رو به ازدیاد نهاد و زمامداران وقت که دست نشانده بودند، کاملاً دست نشاندهتر و تحت نفوذ دولتین درآمدند و از این تاریخ، به تصویب آنان نخستوزیران و وزیران انتخاب میگردیدند.
شیخ الشریعه اصفهانی
شیخ فتحالله معروف به شیخالشریعه اصفهانی، فرزند محمدجواد در سال 1266 قمری در شیراز زاده شد و به روایت بامداد از دودمان نمازی بود. اینکه معروف به اصفهانی شده برای این است که در اصفهان نشو و نما یافت. پس از تحصیل فقه و اصول در اصفهان، در حوزة درس سیدمحمدباقر صاحب روضاتالجنات و برادرش سیدمحمدهاشم، رهسپار نجف گردید و در آنجا به تکمیل تحصیلات در رشتههای گوناگون پرداخت و سرانجام پس از درگذشت میرزا محمدتقی شیرازی از مراجع تقلید عالم تشیع شد. مرجعیت او چندان طولی نکشید و پس از شش ماه درگذشت. وی از علمایی بود که عالم و عارف به رجال، تفسیر، فقه، اصول و کلام و از حافظهای قوی برخوردار بود. او دارای تألیفاتی نیز میباشد که همه به زبان عربی
است و به سال 1339 قمری در سن 73 سالگی در نجف درگذشت و در یکی از حجرات صحن حضرت علی(ع) بهخاک سپرده شد. شیخ الشریعه اصفهانی در زمرة مراجعی بود که در دوره جنگ اول جهانی، حکم به جهاد علیه انگلیسیها داد.
شیرازی، محمدتقی (میرزای دوم)
میرزا محمدتقی شیرازی در سال 1270 قمری زاده شد، وی از علمای بزرگ روحانی، وارسته و شایستة عالم تشیع بود که پس از فوت سیدمحمدکاظم یزدی صاحب عروةالوثقی در سال 1337 قمری مرجع تقلید شیعیان گردید.
نامبرده از شاگردان میرزا محمد حسن شیرازی و فاضل اردکانی بود و پس از فوت استاد خود حاج میرزا محمدحسن، حوزة درس او را در سامره اداره کرد و به تدریس پرداخت. بعد به کاظمین رفت و در آنجا نیز حوزة درسی ترتیب داد و پس از آن چندی در کربلا و سپس به نجف رفت و ریاست حوزة علمیه به وی منتهی گردید. چون در جنگ بینالملل اول علیه انگلیسها حکم جهاد داد، شهرتش در عالم اسلام بیش از پیش افزون گردید. میرزا محمدتقی علاوه بر معلومات مذهبی و روحانی خویش، شاعر نیز بوده است و در سال 1338 قمری در سن 68 سالگی در نجف درگذشت و تشییع مفصلی از وی به عمل آمد و در کربلا به خاک سپرده شد.
صدرالاشراف، سید محسن
سید محسن محلاتی صدرالاشراف متولد سال 1288 ق. پسر سید حسین فخرالذاکرین روضهخوان از روضهخوانهای محلات، ابتدا از طلاب مدرسه حاج ابوالحسین معمار اصفهانی صنیعالملک بود و در ضمن درس خواندن، مدت کمی هم، برای امرار معاش، روضهخوانی میکرد. بعد به وسیلهای خود را به دربار داخل کرده معلم یکی از پسرهای ناصرالدین شاه شد و بعد ناظر و پیشکار او شده و در سال 1325 ق. وارد در عدلیه گردید.
در سال 1326 ق. که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست، صدرالاشراف بازپرس مشروطهخواهان زندانی در باغشاه بود و میگویند که برای خوشنودی شاه و درباریان به آنان هنگام بازپرسی خیلی سخت میگرفت و پس از اعادة مشروطیت، خویشتن را به اعیان و اشراف متنفذ بست و دوباره داخل عدلیه شد و با وسایل و وسائطی که در دست داشت، بهتدریج ترقی کرد تا اینکه رئیس شعبه دیوان کشور، دادستان کل، پنج بار وزیر دادگستری، یک بار نخستوزیر، دوبار سناتور و دوبار رئیس مجلس سنا و یک بار هم استاندار خراسان شد.
در زمان سلطنت رضا شاه باز خود را به دربار نزدیک کرد و برای تصرف اموال
لطفعلیخان سردار جلیل کلبادی مازندرانی (متوفی 1348 ق.) و دیگران چندین سفر به نمایندگی از طرف شاه به مازندران رفت و اموال و املاک آنها را تصرف نمود. در سال 1315 ش. که برای آخرین بار در دورة سلطنت رضا شاه پهلوی وزیر دادگستری بود از طرف شاه معزول و به جای وی دکتر احمد متین دفتری که معاون او بود به وزارت دادگستری تعیین گردید. صدرالاشراف در مهر 1341 ش. در سن 94 سالگی درگذشت.
عمیدالسلطنه، عمیدالحکما (میرزا سید ابراهیم خان)
میرزا سید ابراهیم خان مشهور به عمیدالحکما و عمیدالسلطنه، پسر میرسید رضی سمنانی که عنوان حکیمباشی نظام داشت، به سال 1253 شمسی در تهران به دنیا آمد. تحصیلات خود را در دارالفنون تهران طی کرد و پیش از مشروطیت، عمیدالحکما لقب گرفت و به شغل پدر مشغول گردید. او امور زندگانی خود را از راه طبابت اداره میکرد. در دوره اول مجلس شورای ملی (1324 ق.) از طرف اهالی سمنان وکیل گردید؛ پس از به توپ بستن مجلس در سال 1326 ق. سفری به قفقاز و روسیه کرد.
پس از فتح تهران به واسطه دوستی که با میرزا حسن خان وثوقالدوله داشت، به دنبال تغییر لقب خود از عمیدالحکما به عمیدالسلطنه، نخست رئیس دیوان محاسبات وزارت مالیه گردید و بعد به معاونت آن وزارتخانه نایل آمد. عمیدالسلطنه مدت مدیدی مشغول این خدمت بود. در سال 1331 ق. در زمان وزارت خارجه وثوقالدوله، به ریاست اداره محاکمات وزارت خارجه منصوب گردید و سپس به سال 1332 ق. به ریاست اداره تشخیص عایدات وزارت مالیه مأمور شد. در سال 1336 قمری، چندماهی، بیشغل بود و بعد در همان سال به معاونت ایالت خراسان، که احمد قوامالسلطنه والی آنجا بود، منصوب گردید. در سال 1339 قمری (1300 ش) در کابینه اول و سوم قوامالسلطنه به وزارت دادگستری و در کابینه دوم (1300 ش) و چهارم او (1301 ش) به وزارت تجارت و فوائد عامه تعیین و معرفی گردید. عمیدالسلطنه و برادرش ابوالقاسم انتظامالملک، در ایام حیات خود، از اقمار این دو برادر یعنی حسن وثوق و احمد قوام محسوب میشدند.
فرخی یزدی، محمد
محمد متخلص به فرخی و معروف به فرخی یزدی فرزند ابراهیم یا محمدابراهیم که در
سال 1306 ق. / 1267 ش. در یزد تولد یافت. در جلد سوم تاریخ جراید و مجلات دربارة وی این چنین نوشته شده است: «مقدمات عربی را در آن شهر فرا گرفته و از همان جوانی دارای ذوق سرشار و طبع بلند بود. در سنة 1328 قمری به تهران آمد و در این شهر شروع به سرودن اشعاری راجع به آزادی نمود و بعداً در تهران روزنامة طوفان را دایر کرد. در سنة 1318 شمسی زندانی شد و در همان سال در زندان مقتول گردید» .
سابق بر این معمول چنین بود که شعرای چاپلوس و استفادهجو در مدح حکام اعم از صالح یا طالح اشعاری میگفتند. فرخی برخلاف آنان در ذم ضیغمالدوله قشقائی که در سال 1328 ق. / 1288 ش. حاکم یزد بود اشعاری سرود، او هم دستور داد که لبهای او را بهم دوختند سپس او را به زندان افکند.
این موضوع در مجلس مطرح و مورد پرسش از وزیر داخله واقع شد. فرخی در اواخر سال 1328 ق. به تهران آمد و مشغول به سرودن اشعار گردید. در حکومت وثوقالدوله عاقد قرارداد 1919 مدتی زندانی شد و در کودتای 1299 ش. نیز چندی در باغ سردار اعتماد زندانی بود.
در سال 1339 ق. / 1300 ش. روزنامه طوفان را دایر کرد. چون این روزنامه برای مقالات تندش پشت سر هم توقیف میشد و خودش نیز ممکن بود زندانی شود، فرخی در سفارت روس متحصن شد و مدتی در سفارت روس پناهنده بود. پس از مدتی که گذشت و مذاکراتی با سفارت بهعمل آمد دولت به او تأمین داد و یکی از روزها سردار سپه وزیر جنگ به سفارت روس رفته او را با خود بیرون آورد.
در دورة هفتم از یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در اواخر و نزدیک به پایان دورة هفتم به علت مخالفتش با حکومت دیکتاتوری ناگزیر گردید در مجلس متحصن شود و چندین شب در مجلس خوابید، سپس پنهانی از آنجا فرار کرده سر از مسکو درآورد.
در این ایام دولت شوروی به جهاتی سیاستش اقتضا میکرد که با ایران به مسالمت و کجدار و مریز رفتار کند، به این جهت چندان روی خوشی به فرخی نشان داده نشد و او ناگزیر شد که از آنجا خارج شود. چون گذرنامه نداشت دولت ایران برای او گذرنامهای صادر و برایش به مسکو فرستاد. او از مسکو به برلن رفت و چون پولی نداشت که در آنجا بماند همینطور سرگردان و پریشان بود. در این هنگام تیمورتاش وزیر دربار وقت که در سال
1311ش. برای مذاکره دربارة نفت به مقصد لندن به اروپا رفت ، فرخی را در برلن ملاقات کرد و به او تأمین داد که به ایران باز گردد. او هم به ایران بازگشت. چندی آزاد بود و میگشت لکن پنهانی زیرنظر بود.
در ایامی که روزنامهنگار بود مقداری کاغذ از کاغذفروشی به نام آقارضا خریده بود و از پولش فقط سیصد تومان باقیمانده بود. کاغذفروش برای وصول طلب خود علیه او اجرائیه صادر کرد. فرخی چون پولی نداشت بپردازد درخواست توقیف او را نمود . در هر صورت فرخی در بازداشتگاه ادارة ثبت زندانی شد. مدتی در بازداشتگاه ثبت زندانی بود. چون در آنجا حرفهایی میزد که به مقاماتی برمیخورد، به این جهت او را به زندان موقت شهربانی بردند و چندی بعد چون در آنجا هم ساکت نبود و حرفهای خودش را میزد و تکرار مینمود، دوباره او را از آنجا به زندان قصر انتقال دادند.
در سال 1316 ش. کارش به دادگستری کشید و دادگاههای فرمایشی او را ابتدا به 27 ماه، بعد به سی ماه و پس از آن به سه سال حبس تأدیبی محکوم نمودند. پس از محکومیت در زندان موقت شهربانی بود، او را به زندان قصر انتقال دادند. چون عدة زندانیان در قصر زیادتر از زندان شهربانی بود و فرخی هم با صدای بلند علیه حکومت رضاخان سخن میگفت، بنابراین او را دوباره از زندان قصر به زندان موقت شهربانی منتقل و در زندان انفرادی جای دادند. با این حال او از فریاد کردن کوتاهی نمیکرد. سرانجام در سال 1318 ش. در سن 51 سالگی در بیمارستان زندان بهطور اسرارآمیزی درگذشت. گفته شد به وسیلة تزریق آمپول هوا او را کشتند.
فرزین، محمد علی (کلوب)
میرزا محمدعلی خان فرزین سابقاً معروف به کلوب بود و در سال 1257 ش. در تهران زاده شد. پدرش میرزا مسیح اصفهانی مدتها در زمان شاهزاده علیقلیمیرزا اعتضادالسلطنه از کارمندان وزارت علوم (فرهنگ) بود. فرزین در دارالفنون مشغول تحصیل شد بعد در رشتة نظام داخل گردید و پس از مدتی تحصیل وارد ادارة گمرک شده مدت 9 سال در آنجا مشغول به خدمت بود. در اوایل مشروطیت انجمن فرهنگ را از محصلین ایرانی تشکیل داد و بعد تبدیل به شرکت فرهنگ گردید که مدرسه فرهنگ در تهران از آثار این شرکت میباشد.
در سال 1329 ق. به سمت ریاست مالیه همدان انتخاب شد و چون سابقه در این شهر پیدا کرد، از همدان برای دوره سوم مجلس شورایملی در سال 1332 قمری وکیل گردید و به تهران آمد. در سال 1334 قمری مقارن با کشیدن شدن جنگ به خاک ایران، با سایر مهاجرین
از تهران خارج شد و در سال 1335 ق. در حکومت موقتی که در کرمانشاه تحتریاست رضاقلی خان نظامالسلطنه تشکیل یافت به سمت وزارت مالیه در حکومت مزبور انتخاب گردید. پس از بازگشت از مهاجرت، مدتی رئیس ادارة حسابداری وزارت مالیه بود و در سال 1308 ش. وزیر امورخارجه شد و بعد چندی رئیس دربار سلطنتی بود و مدتی هم ریاست بانک ملی را برعهده داشت و در دی 1320 ش. در سن 63 سالگی در تهران درگذشت.
قشقایی، صولتالدوله
اسماعیل خان قشقایی صولتالدوله مشهور به سردار عشایر، رئیس ایل قشقایی بود. ایل قشقایی یکی از بزرگترین ایلات ایران است که در ادوار مختلف به واسطه وطنخواهی و مبارزه با اجانب همیشه سپر بلا بوده و صدمات زیادی دیده است. وی فرزند داراب خان بود که به سال 1252 ش. متولد و در اواخر سال 1311 ش. در زندان قصر درگذشت. صولتالدوله در ایام جنگ بینالمللی اول و حتی پیش از آن با انگلیسیها مناسبات حسنهای نداشت و از آنان دوری میکرد. به این جهت در رمضان 1336. (خرداد 1297 ش. برابر با 1918 م.) به انگلیسیها اعلان جنگ داد و منظورش از این کار این بود که پلیس جنوب را که انگلیسیها خودسرانه در جنوب ایران زیر نظر و تعلیمات افسران انگلیسی تشکیل داده بودند، به کلی از میان بردارد، تا اینکه بیگانگان هیچ نفوذی در ایران نداشته باشند. صولتالدوله پیش از این هم در جریان جنبش تنگستانیها به کمک آنان شتافت. به واقع وی در زمره معدود رؤسای عشایری بود که بنا به حکم مجتهدین علیه انگلیس جنگید. وثوقالدوله وی را از ریاست ایل قشقائی برکنار کرد و این ایل را علیه او شورانید و برادرش سردار احتشام را که متمایل به انگلیسها بود به ریاست ایل قشقایی معین و منصوب کرد. صولتالدوله با اینکه با سرسختی و دلیرانه جنگید، امّا شکست خورد و تلفات و خسارات زیادی متحمل گردید و بعد به واسطه کوشش خود و تمایل شدید ایل قشقایی به وی؛ دوباره در همین سال رئیس ایل شد. برادرش از ترس گرفتار شدن، از فیروزآباد فرار کرد. نتیجه دشمنی و جنگ صولتالدوله با انگلیسیها این شد که سرانجام از هستی ساقط گردید، به دستور رضا شاه او را زندانی کردند و در همان زندان قصر جان سپرد.
در دوره هشتم، صولتالدوله از جهرم و پسرش محمدناصر خان از طرف ایل قشقایی نمایندة مجلس بودند. پس از فوت حسنخان مستوفی الممالک در 6 شهریور 1311 جنازه او را برای دفن از اختیاریه شمیران به ونک آوردند. پس از دفن، مستوفی هنگامی که مشایعین از در باغ مقبره خارج میشدند تا به خانههای خود بروند، صولتالدوله و ناصر خان پسر بزرگش که هر دو نماینده مجلس بودند و به اصطلاح مصونیت قانونی داشتند؛ برخلاف نص صریح اصل دوازده قانون اساسی دستگیر و در زندان قصر زندانی شدند. دو روز بعد یعنی 8 شهریور 1311 به موجب لایحهای که علی منصور وزیر کشور وقت تهیه و تنظیم نموده و به مجلس داد، از هر دو نفر که در زندان به سر میبردند سلب مصونیت شد؛ این لایحه بدون هیچ
گفتگویی تصویب شد. از ابتدای دورههای مجلس شورای ملی تا این تاریخ این اولین سلب مصونیتی بود که از نماینده های مجلس به عمل آمد. یک بار دیگر هم پیش از این در نظر بود صولتالدوله زندانی و سرانجام تلف شود، اما چون مستوفیالممالک زنده بود و از او حمایت میکرد، رضا شاه هم به واسطه شخصیت مستوفی که ظاهراً خیلی به او احترام میگذاشت، صولتالدوله را بخشید. اما به طوریکه بالاتر آوردیم همان روز که مستوفی درگذشت، پدر و پسر که نماینده مجلس بودند دستگیر شدند. معروف است که سردار عشایر در سر جنازه مستوفی بیش از دیگران گریه میکرد، یکی از حضار او را تسلی میداد که دیگر بس است و گریه نکند؛ صولتالدوله میگفت بیشتر به حال خودم گریه میکنم که وضع من بعد از این چه خواهد شد. اتفاقاً هم او سرنوشت خود را خوب پیشبینی کرده بود. اسماعیل خان قشقایی و ناصر خان پسرش، مدتی در زندان به سر میبردند تا اینکه سردار عشایر در اواخر 1311 در زندان قصر در سن 59 سالگی درگذشت. چندی بعد هم ناصر خان آزاد گردید و تا شهریور 1320 ش. سخت زیرنظر بود، در این تاریخ یعنی پس از خروج رضا شاه پهلوی از کشور و تغییر اوضاع، بدون اجازه به فارس رفت و در میان ایل قشقایی دوباره ظاهر شد. صولتالدوله در دورههای پنجم و هشتم از جهرم نماینده مجلس بود.
متین دفتری، احمد
احمد متین دفتری ملقب به اعتضاد لشکر و متینالدوله فرزند ارشد میرزا محمود خان اعتضاد لشکر - عینالممالک در سال 1275 ش. 1314 ق. در تهران تولد یافت. در سال 1319 قمری که پدرش اعتضاد لشکر ملقب به عینالممالک شد، احمد متین دفتری در 6 سالگی ملقب به لقب پدر خویش اعتضاد لشکر شده و شغل پدر خویش را که لشکرنویسی بود اختیار نمود و از این تاریخ در این سن در زمرة لشکرنویسان درآمد! در مدرسة آلمانی که در تهران تأسیس شده بود تحصیل زبان آلمانی نمود و چند سالی منشی سفارت آلمان بود و بعد وارد خدمت وزارت خارجه شد و مراحلی را طی کرد تا اینکه رسید به ریاست دفتر وزارتخارجه رسید. در این ایام ملقب به متینالدوله شد. متینالدوله از همکاران روزنامه ستاره ایران بود، به عبارت بهتر او با افراطیترین گروههای آن زمان همکاری بود. در این زمان متینالدوله حدود بیست و دو سال داشت. پدرش عینالممالک هم از همکاران گروه ضدتشکیلی کمرهای بود.
در سال 1305 ش. در تشکیلات داور از وزارتخارجه به وزارت عدلیه منتقل و چندی رئیس ادارةنظارت بود. در وزارت عدلیه نیز مشاغلی را طی کرد سپس به اروپا رفت و از لوزان درجة دکترا گرفت و به ایران بازگشت. در سال 1314 ش. که سیدمحسن صدرالاشراف وزیر دادگستری بود، متین دفتری به معاونت وزارت دادگستری منصوب گردید. در سال 1315 ش.
به جای صدرالاشراف وزیر دادگستری شد و در سال 1318 که محمود جم نخستوزیر و متین دفتری وزیر دادگستری بود، محمود جم از نخستوزیری سقوط کرد. پس از سقوط کابینة جم، متین دفتری در این سال، در سن 43 سالگی نخستوزیر شد. نخستوزیری او بیش از نه ماه طول نکشید که با تغیر و تشدد شاه روبهرو شده از کار برکنار گردید و زندانی شد. چندی در زندان بهسر میبرد و بعد آزاد گردید.
در سال 1324 ش. که احمد قوام به جای ابراهیم حکیمی نخستوزیر شد متین دفتری در کابینة وی وزیر مشاور بود. در دورة پانزدهم در سال 1326 ش. در دورة نخستوزیری احمد قوام از مشکینشهر به سمت نمایندگی مجلس انتخاب گردید. در سال 1328 خورشیدی در اولین دورة مجلس سنا از تهران به سمت سناتوری انتخاب شد و در دورههای بعد هم متوالیاً سناتور بود و در تیر 1350 ش. در سن 76 سالگی در تهران درگذشت.
مجتهد، میرزامحسن
میرزا محسن مجتهد در بیستم ذیحجه 1288 در تهران به دنیا آمد. او برادر سید جعفر صدرالعلما بود و فرزند سید محمد باقر صدرالعلما. نیز داماد سید عبدالله بهبهانی بود. میرزا محسن در ایام مشروطه از مشاهیر تهران به شمار میرفت. در آن زمان او ریاست هیئت علمای تهران را داشت. به سال 1324 از طرف طلاب تهران به نمایندگی مجلس برگزیده شد، او به سید عبدالله بهبهانی از رهبران تراز اول مشروطه، بسیار نزدیک بود و به وی فوقالعاده علاقمند. در عین حال داماد بهبهانی بود، به همین جهات در پیشبرد امر مشروطه بسیار مؤثر واقع شد. میرزا محسن در جریان تحولات مشروطه به بعد بسیار مشهور گردید، بعد از قتل بهبهانی به سال 1328 قمری در حقیقت جای او را گرفت؛ مردم در این سالهای پرآشوب اغلب به او رجوع میکردند. او را از باهوشترین طلاب عصر خود به شمار آوردهاند و گفتهاند با همه روابط حسنه داشت. میرزا محسن مجتهد در رمضان سال 1335 مصادف با خرداد 1296 در تهران به ضرب گلولههایی که از طپانچه احسان الله خان دوستدار شلیک شد، به قتل رسید، قتلی که گناه آن را به گردن مرد ساده لوحی مثل حسینخان ﻟﻟﻪ افکندند. میرزا محسن به هنگام مرگ چهل و هفت سال داشت و جنازه او در مشهد دفن گردید.
محتشمالسلطنه، حاج میرزا حسن خان
حاج میرزا حسن خان محتشمالسلطنه فرزند میرزا محمد خان صدیقالملک معروف به میرزا محمد رئیس نوری بود. او کارمند وزارت امور خارجه بود، مدتها مأموریتهای زیادی در هندوستان انجام داد و در آنجا اقامت داشت. سپس ریاست اداره مرکزی وزارت امور خارجه را تصدی کرد، به سال 1325 از طرف اتابک امینالسلطان به معاونت رئیسالوزرا
منصوب شد، به سال 1326 قمری مأمور کمیسیون تحدید حدود عثمانی و ایران بود. در این زمان او مدتی در حبس مجاهدین مشروطهطلب در اورمیه به سر برد. با این حساب وی تا این زمان خدمتی به مشروطه نکرده بود. بعد از فتح تهران محتشمالسلطنه به پایتخت آمد و وزارت عدلیه، خارجه، داخله و مالیه را در ادوار مختلف به دست گرفت. سال 1336- سال قطحی ایران - او پیشکار آذربایجان گردید. در این زمان او حدوداً پنجاه ساله بود.
مدرس، سید حسن
سید حسن معروف به مدرس فرزند سید اسماعیل در سال 1287 ق. در قریه سرابه کچو از توابع اردستان متولد شد، لکن پدر و جدش که اهل منبر بودهاند اصلاً از اهال زواره میباشند و به قمشه (شهرضا) مهاجرت کرده در آنجا ساکن شدهاند. تا سن 4 سالگی در شهرضا میزیسته و در سن 16 سالگی برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت و مدت 13 سال در اصفهان بود و در این مدت تحصیلاتش نزد ملاعبدالعلی هرندی (متوفی 1306 ق.) و جهانگیرخان قشقایی (متوفی 1328 ق.) و آخوند ملامحمد کاشی (متوفی 1333 ق.) بوده است. در سال 1309 ق. برای تکمیل تحصیلات به عتبات رفت و مدت هفت سال در آنجا ماند و از محضر درس آخوند ملامحمد کاظم خراسانی و سید محمد کاظم یزدی استفاده نمود. در سال 1316 ق. از عراق به اصفهان وارد شده و در مدرسة جده کوچک مشغول به تدریس فقه و اصول گردید و چون تدریس میکرد به این جهت به نام و عنوان مدرس مشهور شد. در ایامی که در اصفهان میزیسته مخالفین و معاندینش در صدد کشتن او برمیآیند و در مدرسه جده بزرگ چهارتیر به طرف او میاندازند اما موفق به کشتن او نمیشوند. در اصفهان بود که تغییراتی در وضع حکومت حاصل گشت، یعنی حکومت از استبداد به مشروطیت گرایید. در دورة دوم مجلس شورای ملی در سال 1328 ق. از طرف هیئت علمای نجف برای نظارت بر قوانین مجلس و تطبیق آن با اصول شرع، برحسب یکی از مواد قانون اساسی نامزد و وارد تهران گردید و در جزو هیأت علمیه که یکی از هیأتهای مجلس بود خود را معرفی کرد. در دورة سوم در سال 1332 ق. از طرف اهالی تهران به وکالت انتخاب شد و در تهران نامی پیدا کرد. در محرم 1334ق. در ایام جنگ بینالملل اول به همراه عدهای از رجال و نمایندگان مجلس مدت دو سال در عراق، سوریه و ترکیه در مهاجرت بود و در همین سال (1334) در هیأت دولتی که در مهاجرت تحت ریاست رضاقلیخان مافینظامالسلطنه تشکیل یافت، مدتی کوتاه وزیر عدلیه بود و بعد با سایر مهاجرین به ایران بازگشت و در ادوار مختلف نمایندة مجلس بود. مرحوم مدرس در دورة پنجم جداً با انقراض سلسلة قاجاریه مخالف بود و در جلسه شنبه 9 آبان 1304 (13 ربیعالثانی 1344 ق.) راجع به طرح پیشنهادی عدهای از نمایندگان مجلس دایر به انقراض سلسلة قاجاریه سخت مخالفت کرد. مرحوم مدرس به واسطة مخالفت سخت خود با هیأت حاکمه وقت در هفتم آبان 1305 مورد حمله عدهای که مأمور کشتن او بودند، واقع شد. چند گلوله به وی اصابت کرد امّا از این ترور جان به سلامت به در برد. با این وصف او باز
هم از میدان خارج نشد و برمخالفت خود کاملاً استوار بود تا اینکه چند سال بعد شبانه او را تحتالحفظ به خواف خراسان در مرز افغانستان تبعید کردند و پس از چندی امر شد که او را در آنجا شهید کنند. اما به جهاتی در آنجا کشته نشد. بعد او را دوباره تحتالحفظ از خواف به کاشمر (ترشیز) منتقل کردند و در اینشهر در دهم آذر 1316 برابر با 28 رمضان 1356 در حبس کاشمر به وسیله مأمورین شهربانی مقتول و در همانجا مدفون گردید.
مرزبان گیلانی، دکتر اسماعیل
دکتر اسماعیل خان مرزبان گیلانی مشهور به مؤدبالسلطنه و امینالملک، شاگرد راتولد چشم پزشک و معلم دارالفنون و جراح بیمارستان دولتی تهران بود. دکتر مرزبان پس از پایان تحصیل از چشمپزشکان معروف تهران شد و در این فن شهرتی یافت، امّا ولی چون میل زیادی به وکالت و وزارت داشت، مطب خود را به کلی رها کرد و دیگر دور حرفه خود نمیگردید. چند بار در کابینههای مختلف وزیر شد و یکی دوبار نیز لقب خود را تغییر داد. ضمناً در سلک دراویش صفیعلیشاهی و ظهیرالدوله نیز درآمده بود و خود را جانشین آنان میدانست و رئیس انجمن اخوت بود. او در سن هشتاد و اندی سالگی در تهران درگذشت.
مشار، حسن
حسن مشار (مشارالملک) به سال 1243 ش. در تهران متولد شد، او پسر حاج علیاکبر خان بود که مدتها در دستگاه میرزا سعیدخان انصاری مؤتمن الملک وزیر امور خارجه دورة ناصری مشغول به خدمت بود و چندی هم در نزد میرزا جوادخان سعدالدوله کار میکرد. او بعداً از کارمندان وزارتخارجه گردید و به تدریج ترقی کرد تا اینکه در سال 1287 ش. برابر 1329 ق. به ریاست اداره حسابداری و گذرنامه وزارت خارجه رسید. با این وصف ترقیات وی بیشتر در دورة مشروطیت بود. در دورة اول به عنوان نمایندة اشراف و مالکین از تهران انتخاب شد. در سال 1294 ش. برابر با 1333 ق که وثوقالدوله در کابینه پنجم مستوفیالممالک وزیر مالیه
بود، مشارالملک را به سمت معاون خویش برگزید و یک سال بعد (شهریور 1295) در کابینة اول وثوقالدوله وزیر مالیه و سرپرست وزارت تجارت و فوائد عامه شد. در این سال است که بین تجارتخانه تومانیانس، مشارالملک و وثوقالدوله قراردادی منعقد و شرکتی دایر شد که محصول تریاک ایران اعم از صدور به خارج و مصرف داخلی به این شرکت واگذار گردید. قرارداد به نام تجارتخانه تومانیانس منعقد شده بود، اما میگفتند حسن مشار و وثوق هم در آن مشارکت دارند. شرکت مزبور که ادارة تحدید تریاک را چند سالی زیرنظر داشت، از این راه سود هنگفتی عاید شرکا کرد. درست در همین زمان منشیزاده را از کار برکنار کردند. تجارتخانه تومانیانس چهل درصد صادرات روسیه به ایران را در اختیار خود داشت.
در کابینههای عینالدوله و صمصامالسلطنه بختیاری و در کابینه وثوقالدوله، وی وزیر مالیه بود. در کابینه دوم وثوقالدوله که به کابینه قرارداد معروف شد، جای وی را اکبر میرزا صارمالدوله گرفت و مشارالملک وزیر مشاور گردید. حسن مشار پس از کودتای 1299 ش. وزیر دربار احمد شاه شد و پس از سقوط کابینه سید ضیاءالدین (معروف به کابینه سیاه) کاندیدای ریاست وزرایی بود، ولی این اقدام نگرفت و مشار در این راه ناکام ماند. در دورة چهارم (1300 ش.) از سیرجان به نمایندگی مجلس انتخاب گردید. در کابینة سوم و چهارم رضاخان سردار سپه به سال 1303 و 1304 ش. و نیز در کابینه اول محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) در 28 آذر 1304 ش. وزیرخارجه بود. پس از توقیف فیروز میرزا نصرت الدوله وزیر مالیه و محکومیتش در دوره رضاشاه (1308 و 1309 ش.)، مشارالملک در همین سال وزیر مالیه شد و چون تجدید قرارداد نفت از موضوعات قطعی و حتمی بود و قبلاً درباره آن قول و قرارهایی داده شده بود، وی برکنار و سیدحسن تقیزاده جای او نشست.
مشارالملک در مدت عمر دراز خود پنج بار وزیر مالیه یک بار وزیر مشاور، سه بار وزیر خارجه و یک بار وزیر دربار بود. در سال 1316 ش. به اروپا رفت و تا سال فوتش در مونته کارلو (فرانسه) زندگی میکرد. او در سال 1327 ش. در سن 85 سالگی در اروپا درگذشت و در نجف اشرف در ایوان صحن مزار حضرت علی(ع) به خاک سپرده شد. مشارالملک در زمان حیات خود از متمولین و ملاکین طراز یک ایران به شمار میآمد.
ممتازالدوله، اسماعیلخان
میرزا اسماعیلخان ممتاز ممتازالدوله متولد 1258 ش. پسر میرزا علیاکبر مکرمالسلطنه (متوفی 1318 ش.) پسر آقا صمد صراف تبریزی بود. وی در وزارت خارجه مشغول و مدتهای زیاد در اسلامبول در سفارتخانه ایران کار کرد. در اوایل صدارت سلطان عبدالمجید میرزا عینالدوله به تهران آمد و در دستگاه عینالدوله مشغول مترجمی شد. در سال 1324 ق. برحسب دستور دولت وقت قانون عدلیه را از ترکی عثمانی ترجمه و دولت با تصویب شاه اجرای آن را اعلام نمود.
در دوره اول مجلس وکیل شد و پس از میرزا محمود خان احتشامالسلطنه خوشنام جانشین وی گردید. در آن ایام مطبوعات را علیه احتشامالسلطنه تحریک کردند، او هم بر اثر مخالفت مطبوعات از کار خود استعفا کرد. به جای او ابتدا محمد قلیخان مخبرالملک انتخاب شد. چون وی زیربار نرفت و ریاست مجلس را نپذیرفت از این جهت میرزا اسماعیلخان را به ریاست مجلس برگزیدند. در موقع به توپ بستن مجلس او رئیس بود و پس از انحلال مجلس در سفارت فرانسه متحصن گردید و از آنجا به پاریس رفت. پس از فتح تهران در سال 1327 ق. به تهران آمد و از طرف آذربایجان وکیل گردید و در سال 1329ق. نیز رئیس مجلس شد. در کابینه محمد ولی خان سپهدار اعظم به سال 1329ق. وزیر مالیه و در کابینه نجفقلیخان
صمصامالسلطنه بختیاری وزیر عدلیه گردید و بعد مدتها بیشغل بود تا اینکه در سال 1335 ق. در کابینه میرزا محمدعلی خان علاءالسلطنه وزیر عدلیه گردید. ممتاز الدوله در 1312 ش. در سن 54 سالگی در تهران درگذشت.
نظامالسلطنه مافی، رضاقلیخان
رضاقلیخان مافی (مجیرالسلطنه - سالار معظم - سردار مکرم - نظام السلطنه) پسر حیدرقلی خان برهانالدوله و برادرزاده حسینقلی خان نظامالسلطنه مافی بوده و در سال 1246 ش. زاده شد. از زمانی که حسین قلیخان نظامالسلطنه روی کار آمد، رضاقلی خان پیشکاری او را در تهران یا ریاست یکی از شعبههای شغل او را داشت و در بنادر خلیجفارس، تهران و تبریز در حکومتهای نظامالسلطنه به شغلهای گوناگون با عموی خود مشغول بود از سال 1305 تا اوایل 1308 ق. که حسین قلی خان نظامالسلطنه والی خوزستان بود، رضاقلی خان را به ریاست عدلیه آن سامان برگزیده به همراه خود برد. از سال 1308 تا 1309 ق. که حسین قلیخان نظامالسلطنه حکمران بنادر خلیجفارس و مدیر گمرک فارس و اصفهان بود، رضاقلی خان سمت معاونت او را داشت و در این ایام عنوانش (میرزا رضاقلی خان مستوفی نایبالحکومه بندرات) بود. در اواخر سال 1309 ق. که نظامالسلطنه به تهران احضار شد، بنابر پیشنهاد وی و تصویب امینالسلطان وزیراعظم، تصدی امور بنادر و گمرکات جنوب به رضاقلی خان واگذار و در سال 1310 ق. ملقب به مجیرالسلطنه گردید. حکومت وی در این نواحی پیش از چند ماهی طول نکشید که حسین قلی خان مافی نظامالسلطنه به پیشکاری نصرتالدین میرزای سالارالسلطنه فرمانفرمای فارس معین و فرستاده شد و او حکومت بنادر، دشتی و دشتستان را به برادر خود محمدحسن خان سعدالملک واگذار نمود و مجیرالسلطنه دوباره پیشکاری امور نظامالسلطنه را در تهران عهدهدار گردید. در این ایام و نیز تا سال 1316ق. لقب او مجیرالسلطنه بود. در این سال به ریاست قشون آذربایجان تعیین و ملقب به سالار معظم گردید و یکی از برادرانش میرزا احمد خان ملقب به مجیرالسلطنه شد. سپس از آذربایجان شخصاً به حکومت بنادر جنوب منصوب گردید. در سال 1321 ق. در مسافرت لرد کرزن نایبالسلطنه هندوستان به خلیجفارس حاکم بنادر و علاءالدوله (میرزا احمد خان) والی فارس بود. میگویند در سرکشی که علاءالدوله به بنادر جنوب نمود به واسطه پذیرایی و احترام زیاده از حد معمول که نسبت به لرد کرزن نایبالسلطنه هندوستان به عمل آورده بود،
بهانهای از او گرفته به سالار معظم سخت پرخاش نمود. در سال 1322 ق. به حکومت لرستان و خوزستان منصوب و به لقب سردار مکرمی نایل شد. در ابتدای مشروطیت (1324 ق.) حکومت کرمان را به او دادند، ولی نرفته منفصل گردید. در سال 1326 ق. که حسینقلی خان نظامالسلطنه درگذشت رضاقلیخان سردار مکرم ملقب به نظامالسلطنه شد. در سال 1329 ق. به حکومت کرمانشاهان و از آنجا به حکومت فارس رفت. نظامالسلطنه به واسطة دستهبندیها و مخالفت شدید میان اسماعیلخان صولتالدوله قشقایی و حبیبالله خان قوامالملک و دسایس بیگانگان در امور فارس از کار کنارهگیری نمود و در اوایل 1330 ق. پس از عزل از ایالت فارس از شیراز به حمایت صولتالدوله از راه بهبهان به اروپا مسافرت کرد و به جای وی مهدیقلی خان هدایت (مخبرالسلطنه) تعیین و اعزام شد و قریب دو سال در اروپا و - بیشتر در سوئیس - گذرانید. مخبرالسلطنه در صفحة 371 کتاب خاطرات و خطرات راجع به حکومت نظامالسلطنه در فارس چنین گوید: «نظامالسلطنه به فارس رفت از راه بهبهان که قبلاً صولتالدوله را ملاقات کرده باشد، با او ساخت، قوامالملک و نصرالدوله را گرفت و به سعی قنسول انگلیس قرار شد به فرنگ بروند در راه برحسب مواعد کسان صولتالدوله بر سر آنها ریختند (منزل اول) نصرالدوله کشته شد، قوامالملک فرار کرد و خودش را به قنسولگری انگلیس رساند. فارس آشوب شد نظامالسلطنه معزول در ازای این خدمات شبان کاره بازیراه دشتی و خشت را برد که بلوکی است». در اواخر 1331 ق. به تهران بازگشت و بعد از چند ماهی به حکومت بروجرد و لرستان و خوزستان منصوب شد و به آنجا رفت. در سال 1333 ق. در جنگ بینالملل اول که قشون روس برای حمله به خاک عثمانی از راه ایران خود را آماده نمود، نظامالسلطنه بنابر مقتضیاتی با کنت کانیتس وابستة نظامی سفارت آلمان قراردادهای منعقد کرد و تهیة قشون کرد و برای مدافعه از قشون روس از بروجرد حرکت کرد و در حدود کرمانشاه (1334 ق.) شروع به جنگهای مختلف با قشون روس نمود. در این زمان او هیأت دولتی تشکیل داد. در همین هنگام مهاجرین تهران که اغلب از وکلا و آزادیخواهان بودند، در صحنه به نظامالسلطنه پیوستند و ریاست او را قبول کردند. از طرف برلن و اسلامبول (حکومت آلمان و عثمانی) نیز ریاست قوای ملی او را تصدیق کردند و شروع به جنگهای متوالی با روسها شد تا در جمادیالاولی 1335 ق. که قشون روس کرمانشاه را تصرف کرد، به طرف کرکوک و موصل آمد و سپس به اسلامبول رفته در آنجا متوقف و مقیم گردید. پس از شکست آلمان و مصالحه متفقین با آن، دولت مهاجرین و همچنین نظامالسلطنه به ایران بازگشتند و دیگر کاری به نظامالسلطنه ارجاع نگردید تا اینکه در سال 1303 ش. (1343 ق.) در سن 57 سالگی درگذشت و در مقبرة خانوادگی در امامزاده عبدالله (شهر ری) به خاک
سپرده شد.
وثوقالدوله، حسنخان
وثوق الدوله به سال 1247 ش. در خانوادهای سرشناس و ثروتمند به دنیا آمد و تا سال 1330 شمسی زیست و در این سال به سن هشتاد و سه سالگی درگذشت. اجداد او از همان بدو تأسیس حکومت قاجار به خدمت آن در آمدند، خانوادههای مستوفی، متین دفتری و مصدق همه از بستگان او بودند. اینها بستگان خانواده پدری او به شمار میرفتند و از خانواده مادری هم با خانواده امینی که از اولاد و احفاد مجدالملک سینکی و میرزا علیخان امین الدوله بودند نسبت داشت. مادر او در دوره طفولیت درگذشت. پدرش سمت مستوفیگری داشت و به همین دلیل بیشتر وقت خود را در شهرستانها میگذرانید. به دلیل دوری از پدر او در خانواده امینالدوله بالید، فارسی را به خوبی آموخت و مسافرتهای عدیدهای به خارج کشور کرد. در همین مسافرتها فرانسه و انگلیسی آموخت و بر آن تسلط یافت. از دوره نوجوانی همراه پدر و دستیار او بود. به دلیل تجربهای که در امور مالیه اندوخت، از همان دوره جوانی مستوفی ایالت آذربایجان شد. در دوره اول مجلس شورای ملی به نمایندگی رسید و به زودی به نیابت رئیس مجلس نائل آمد. به سال 1290 درست در آستانه اولتیماتوم روسیه، وزیر خارجه شد. چهار سال بعد وزیر مالیه گردید و در مرداد 1295 تا خرداد 1296، یعنی سالهای میانی جنگ، رئیس الوزرا و وزیر امور خارجه شد. بار دوم از مرداد 1297 تا تیر 1299 باز هم رئیس الوزرا گردید، بعد از این دوره و قبل از کودتای رضاخان از ایران به اروپا رفت و تا سال 1304 در آنجا اقامت گزید. وقتی رضاشاه به سلطنت رسید، او را در خرداد 1305 به عنوان وزیر مالیه برگزیدند و در شهریور آن سال وزیر عدلیه شد، چند ماه بعد به نمایندگی مجلس رسید و از پست وزارت استعفا داد. به سال 1307 نماینده دوره هفتم مجلس شد و بعد از آن خود را بازنشسته سیاسی کرد. از این به بعد گاهی رضاشاه با او در مسائل مالی به مشورت میپرداخت، به سال 1314رئیس فرهنگستان شد و این آخرین شغل رسمی او بود. وثوقالدوله دو پسر و هشت دختر داشت.
هدایت، مخبرالسلطنه حاج مهدیقلی هدایت مشهور به مخبرالسلطنه، معروف به خان خانان پسر سوم علیقلی خان مخبرالدوله، و نوة رضاقلی خان بود. او در هفتم شعبان 1280 متولد شد و در سن 14 سالگی به سال 1295 ق. به همراه برادر بزرگترش مرتضیقلی خان (صنیعالدوله) به اروپا رفت و در برلن مشغول به تحصیل گردید. به همین جهت زبان آلمانی را خوب میدانست و به زبانهای فرانسه و انگلیسی هم آگاهی داشت. مخبرالسلطنه در 1297 ق. با برادرش به تهران بازگشت و پس از مراجعت به ایران کارمند تلگرافخانه شد. در 1311 ق. همراه با برادر دیگرش محمدقلی خان (مخبرالملک) به منصب پیشخدمتی خاص ناصرالدینشاه تعیین شدند. پس از درگذشت پدر به سال 1315 ق. هنگامی که پسران او به حضور مظفرالدینشاه درآمدند، هر یک از آنان ملقب به لقبی گردیدند و مهدیقلی خان در این سال ملقب به مخبرالسلطنه
گردید. بعداً در همین سال که پستخانه از امینالدوله (میرزاعلی خان) گرفته شد و به صنیعالدوله محول گردید، مخبرالسلطنه رئیس پست گردید و سپس در محرم 1316 که میرزا محمدعلی خان قوامالدوله و محمدتقی خان معزالملک و صنیعالدوله با همکاری هم تصدی گمرکات را به عهده گرفتند، مخبرالسلطنه به سمت ریاست پستخانه، گمرک و تلگرافخانه آذربایجان تعیین و به آن سامان فرستاده شد. پس از عزل میرزاعلیاصغر خان امینالسلطان اتابک اعظم از صدارت در سال 1321 قمری، به اتفاق وی سفر مفصلی به اروپا، امریکا، چین، ژاپن و هند نمود. سپس به تنهایی به ایران بازگشت. او مدتی بیکار بود و مشغول به تألیف یکی دو کتاب شد. در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه در سال 1322 قمری رئیس مدرسه نظام در تهران گردید.
دورة فعالیت و شهرت مخبرالسلطنه از سال 1324 قمری که مصادف با انقلاب مشروطیت ایران بود، آغاز میگردد. وی چون طرف اعتماد دربار و مجلس بود، اغلب واسطة بین طرفین واقع میشد و در گرفتن قانون اساسی و به صحّه شاه رساندن آن تلاشهایی کرد. در همین سال، در هیئتی که برای تنظیم و تدوین قانون انتخابات مجلس تعیین شده بود، مخبرالسلطنه یکی از برجستهترین اعضای آن هیئت به شمار میرفت. اولین بار که مخبرالسلطنه وزیر شد در سال 1325 قمری (1285 خورشیدی) بود که در کابینة سلطان علی خان وزیر افخم به وزارت علوم (فرهنگ) منصوب شد و در همین سال در کابینة میرزا علیاصغر خان اتابک به همان سمت باقی بود و در کابینههای ابوالقاسم خان ناصرالملک و حسینقلی خان مافی نظامالسلطنه (1286 ش.) وزیر عدلیه شد و در تأسیس عدلیه جدید اقداماتی انجام داد. در کابینه نظامالسلطنه (1287 شمسی = 1326 قمری) ابتدا وزیر عدلیه و بعد وزیر فرهنگ شد و به جای او میرزا رضا خان مؤیدالسلطنه گرانمایه به سمت وزیر عدلیه انتخاب گردید. در همین سال به جای عبدالحسین میرزا فرمانفرما که از حکومت آذربایجان استعفا کرده بود، به سمت والیگری آذربایجان منصوب گردید.
در این سمت پس از توپ بستن مجلس چون باطناً با مشروطهخواهان همراه بود، از حکومت آن سامان استعفا کرده به برلن مسافرت نمود. قریب یک سال در آنجا اقامت داشت و به جای او عبدالمجید میرزا عینالدوله والی آذربایجان شد. پس از غلبة مشروطه خواهان و فتح تهران (1327 ق.) با تمایل آذربایجانیها دوباره والی آذربایجان شد و پس از دو سال بار دیگر معزول شد و به اروپا رفت. مدتی بعد باز به تهران بازگشت. مخبرالسلطنه در سال 1330 ق. به جای رضاقلی خان مافی نظامالسلطنه به حکومت فارس منصوب شد و به شیراز رفت. به روایت بامداد طرز حکومتش برخلاف حکام سابق با صحت عمل، بسیار ساده و بدون تکلف و تشریفات بود و کوشش داشت ایالتی را که در آنجا والی است، خیلی منظم و مرتب نماید. زمانی که او والی فارس بود، بار دیگر تشکیلات ایالتی حزب دمکرات فارس را که دکتر مهدی ملکزاده، سیفالله نواب و عدهای دیگر در آن حضور داشتند، راهاندازی کرد.
سال 1333 قمری (1294 شمسی از شیراز به تهران آمد و در سال 1335 قمری (12
96 شمسی) از تهران به سمت نمایندگی در مجلس چهارم انتخاب گردید و در سال 1336 قمری (1296 شمسی) در کابینة دوم شاهزاده عبدالمجید میرزا عینالدوله و نیز در همین سال در کابینه مستوفیالممالک وزیر عدلیه شد. در سال 1338 قمری (1299 شمسی) به هنگام قیام شیخ محمدخیابانی در آذربایجان که علیه قرارداد 1919 وثوقالدوله صورت گرفت، نقش اساسی در سرکوب جنبش ایفا کرد. این زمان در کابینه مشیرالدوله (حسن پیرنیا)، مخبرالسلطنه سمت وزارت مالیه داشت. در همین سمت برای بار دوم به والیگری ایالت آذربایجان منصوب و به آنجا اعزام گردید. در سال 1300 شمسی از حکومت استعفا داده به تهران بازگشت و در کابینة مستوفیالممالک به سال 1301 شمسی وزیر فوائد عامه و تجارت و در 1305 شمسی در دو کابینة مستوفیالممالک نیز وزیر فوائد عامه بود. در همین سال که وزیر فوائد عامه بود، به حوزة قضائی دادگستری منتقل و رئیس دیوان عالی کشور گردید و بعد در خرداد 1306 شمسی به سمت نخستوزیری انتخاب گردید. چون در سال 1306 شمسی کنترات دکتر میلسپو امریکایی مستشار کل مالی ایران پایان مییافت و از طرف مجلس دورة ششم مأموریت او تجدید نگردید. مخبرالسلطنه در جلسة 15 مرداد از طرف مجلس علاوه بر منصب نخستوزیری، به جای میلسپو رئیس دارایی هم شد. نخستوزیریش تا 22 شهریور 1312 به مدت 6 سال و سه ماه و 12 روز طول کشید. در این مدت به اصطلاح برای خالی نبودن عریضه اسماً نخستوزیر بود، لکن تمام کارهای محولة به او و وزرا با شخص خود شاه بود. مخبرالسلطنه در کتاب خاطرات و خطرات در این باب میگوید: «از این تاریخ رأی، رأی پهلوی است، وزرا واسطه بین وزارتخانه و شاه، نقیر و قطمیر باید به عرض برسد و آنچه امر شد اطاعت میشود». مخبرالسلطنه در مدت حیات اداری خود یک بار وزیر مالیه، یکبار وزیر داخله، یکبار والی فارس، یکبار رئیس دیوان عالی کشور، دوبار والی آذربایجان، چهاربار وزیر فرهنگ، پنج بار وزیر عدلیه، پنج بار وزیر فوائد عامه و چهاربار نخستوزیر بوده است. ضمناً دارای چند جلد تألیفات نیز میباشد. خود در شرح حالش نوشته رویهمرفته 53 سال سابقه خدمت دولتی داشته؛ او در 19 شهریور سال 1334 (صفر 1375) در سن 95 سالگی درگذشت.
یزدی، سید محمدکاظم
آیتالله العظمی سید محمدکاظم یزدی فرزند سید عبدالعظیم از سادات طباطبائی یزد، در سال 1247 ق. در یکی از قرای یزد زاده شد. مقدمات و سطوح را در نزد علمای اصفهان خواند و سپس تحصیلات خود را در نزد علمای طراز اول آنجا ادامه داد تا اینکه به درجة اجتهاد رسید. سپس طبق معمول آن زمان برای تکمیل معلومات خویش به نجف رفت و مدتی در حوزة درس میرزا محمدحسن شیرازی و سایر علمای دیگر برای استفاده از دروس آنان حاضر میشد و پس از درگذشت میرزای شیرازی به سال 1312 ق.، خود به تدریس علوم
دینیه پرداخته و سالها حوزة درسش یکی از مهمترین حوزههای درس نجف بهشمار میآمد. با مشروطیت موافق نبود و از نجف جداً مخالفت خود را ابراز و اظهار میداشت.
برای این موضوع زمانی قصد کشتن او را داشتند ولی موفق نگردیدند و او با هیچگونه ترسی بر مخالفت خود استوار بود. هنگامی که انگلیسها برای جلب نظر وی خواستند پولی را که از هند همه ساله در نجف و کربلا بین عدهای تقسیم میکردند، دربست به او بدهند، سیدمحمدکاظم از پذیرش آن امتناع ورزید و آن را نپذیرفت.
سید کاظم یزدی تألیفات زیادی دارد که از آن جمله کتاب عروةالوثقی در فقه است. از آن به بعد او به صاحب عروه مشهور شد. کسانی که میخواستند جواز اجتهاد بگیرند، باید بر عروه حاشیه مینوشتند. از آثار خیریة او مسجد و مدرسهای عالی است در نجف که بهترین بنا در آنجا بهشمار میآید. سیدمحمدکاظم یزدی در سال 1337 ق. در حدود سن 90 سالگی در نجف درگذشت و در همانجا بهخاک سپرده شد.
الف. اسناد انگلیس: گزیده اسناد سالهای 1918 تا 1921 مشتمل بر مکاتبات شرکت نفت انگلیس و ایران، بانک شاهنشاهی، لرد بالفور، لرد کرزن، سر چارلز مارلینگ، سرپرسی کاکس، هرمن نورمن، ادوین مونتاگ و لرد چلمسفورد در ارتباط با قرارداد 1919 و کودتای 1299.
ب. اسناد داخلی
اسناد سازمان ملّی ایران در مورد مکاتبات مربوط به کمیته مجازات، دوره عینالدوله و وثوقالدوله.
اسناد مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران در مورد کمیته مجازات، جنبش جنگل، قرارداد 1919، کودتای 1299، وبا، جنگ اول جهانی و پلیس جنوب، کابینههای علاءالسلطنه، عینالدوله، فرمانفرما، سپهدار تنکابنی، وثوقالدوله، مشیرالدوله و سپهدار رشتی.
اسناد وزرات خارجه ج. ا. ا. در ارتباط با نفت شمال و روابط با امریکا.
اطلاعات، دوره سال 1310 ش.
ارشاد، دوره سال 1331ق.
آفتاب، سال اول و دوم و سوم (1330، 1331، 1332 ق.)
الاسلام، دوره سال 1331 ق.
الفبا، دوره سال 1327ش.
آینده، دورههای اول تا چهارم، و: ش27 سال 1360.
ایران، دورههای 1335، 1339 ق.
باختر، دوره سال 1321 ش.
بامداد روشن، دوره سال 1335.
بررسیهای تاریخی، سال یکم، ش2، مهر 1373.
برق، دوره سالهای 1328 و 1331 ق.
پروردین، دوره سال 1333.
تاریخ معاصر ایران(مؤسسه مطالعات و پژوهش های فرهنگی)، ش3، 1374.
ترقی، دوره سالهای 1343، 1344.
تمدن، دوره سال 1325 ق.
چهره نما (چاپ مصر)، دوره سالهای 1327، 1330 ق.
حکمت (چاپ مصر)، دوره سال1327 ق.
رعد، دورههای 1332، 1333، 1334، 1335، 1336، 1337، 1338ق.
ره آورد، لسآنجلس، ش15، تابستان 1366 و سی ام نوامبر 1992.
زبان آزاد، دوره سال 1335 ق.
ستاره ایران، دوره سالهای 1335، 1336، 1337ق.
شرق، دوره سال 1328.
عصر جدید، دوره کامل 1332،1333، 1334ق.
کاوه (چاپ برلین)، دوره کامل، به کوشش ایرج افشار.
کوکب ایران، دوره سال 1335.
محاکمات، دوره سال 1326ق.
مطالعات تاریخی (مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی)، سال اول ش3، سال دوّم ش6.
نوبهار، دوره سالهای 1335، 1336ق.
یادگار، دوره سال 1326 ش.
یغما، دوره سال 1331ش.
آذری، علی: قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز، (تهران، صفیعلیشاه، 1362).
اسناد کابینه کودتای سوم اسفند 1299، به کوشش حسن مرسلوند، (تهران، 1374).
اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان: صدرالتواریخ، (تهران، روزبهان، 1357).
اعظامقدسی، حسن: خاطرات من یا تاریخ صد ساله، ج1، (تهران، چاپخانه حیدری، 1342).
اعظامقدسی، حسن: خاطرات من، ج2، (تهران، ابوریحان، 1349).
افشار سیستانی، ایرج: مقدمهای بر شناخت ایلها، چادرنشیان و طوایف عشایری ایران، (تهران، نسل دانش، 1368).
الگار، حامد: میرزا ملکم خان، ترجمه مجید تفرشی - جهانگیر عظیما، (تهران، مدرس، 1369).
امیرخیزی، اسماعیل: قیام آذربایجان و ستارخان، ج2، تصحیح عبدالعلی کارنگ، (تبریز، کتابفروشی تهران، 1350).
انصاری، مصطفی: تاریخ خوزستان، ترجمه محمد جواهر کلام، (تهران، نشر شادگان، 1377).
اوبن، اوژن: ایران امروز 1906-1907، ترجمه علی اصغر سعیدی، (تهران، کتابفروشی زوار، 1363).
اوراق تازهیاب مشروطیت و نقش تقیزاده، به کوشش ایرج افشار، (تهران، جاویدان، 1359).
آوری، پیتر: تاریخ معاصر ایران، ج1، ترجمه محمد رفیعی مهر آبادی، (تهران، عطائی، 1373).
بامداد، مهدی: شرح حال رجال ایران، 6 ج، (تهران، زوار، 1363).
بهار، محمد تقی: تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج1، (تهران، امیرکبیر، 1357)، ج2، (تهران، امیر کبیر، 1371).
بیانی، مهدی: احوال و آثار خوشنویسان، ج3، (تهران، دانشگاه تهران، 1348).
پاولویچ، ام؛ تریا، و؛ ایرانسکی، س: سه مقاله در باره انقلاب مشروطه ایران، ترجمه م. هوشیار، (تهران، کتابهای جیبی، 1357)
پولاک، یاکوب ادوارد: سفرنامه پولاک، ترجمه کیکاووس جهانداری، (تهران، خوارزمی، 1368).
تبریزی، جواد: اسرار تاریخی کمیته مجازات، (تهران، فردوسی، 1362).
تیموری، ابراهیم: عصر بی خبری یا تاریخ امتیازات ایران، (تهران، اقبال، 1332).
جودت، حسین: از انقلاب مشروطیت تا انقلاب شاه و ملّت، (تهران، نشر درخشان، 2536).
چرچیل، جرج. ب: فرهنگ رجال قاجار، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، (تهران، 1369).
حسینی فسائی، حاج میرزا حسن: فارسنامه ناصری، ج1، به کوشش دکتر منصور رستگار فسائی، (تهران، امیرکبیر، 1367).
خاطرات ایرج اسکندری، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، 1381).
خاطرات سری آیرونساید، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش های فرهنگی- مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1373).
خاطرات صدرالاشراف، (تهران، وحید، 1364).
خاطرات عبدالله بهرامی، (تهران، انتشارات علمی، 1363).
خاطرات قاسم غنی، ج1، به کوشش محمد علی صوتی، (تهران، کاوش، 1361).
خاطرات نورالدین کیانوری، (تهران، اطلاعات، 1372).
خاطرات و اسناد مستشارالدوله، به کوشش ایرج افشار، (تهران، انتشارات فردوسی، 1362).
خورموجی، محمد جعفر: حقایق الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، (تهران، نشر نی، 1363).
دولتآبادی، یحیی: حیات یحیی، ج3 و 4، (تهران، فردوسی- عطار، 1371).
دیوان عارف قزوینی، به کوشش عبدالرحمن سیف آزاد، (تهران، امیرکبیر، 1342).
دیوان فرخی یزدی، به کوشش حسین مکی، (تهران، امیرکبیر،1357).
ذوقی، ایرج: تاریخ روابط ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ اول و دوم جهانی، (تهران، پاژنگ، 1368).
رائین، اسماعیل: انجمنهای سری در انقلاب مشروطیت، (تهران، تهران مصور، 1345).
رائین، اسماعیل: حیدر خان عمواوغلی، (تهران، جاویدان، 1352).
رائین، اسماعیل: فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج2، (تهران، امیرکبیر، 1357).
راپرتهای پلیس مخفی، به کوشش ایرج افشار، (تهران، طلایه، 1367).
راهجیری، علی: زندگانی و آثار عمادالکتاب، ج2، (تهران، انتشارات کتابخانه مرکزی، 1362).
رایت، دنیس: ایرانیان در میان انگلیسیها، ترجمه منوچهر طاهر نیا، (تهران، آشتیانی، 1364).
رایت، سر دنیس: انگلیسیان در ایران، ترجمه غلامحسین صدری افشار، (تهران، نشر اختران، 1383).
رضازاده ملک، رحیم: حیدرخان عمواوغلی، (تهران، دنیا، 1352).
روزنامه خاطرات سید محمد کمره ای، 2ج، به کوشش محمد جواد مرادی نیا، (تهران، شیرازه، 1382).
روزنامه خاطرات عینالسلطنه، ج5، 6 و 7، به کوشش ایرج افشار- مسعود سالور، (تهران، اساطیر، 1377).
زرگر، علی اصغر زرگر: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، (تهران، پروین و معین، 1372).
سایکس، سر پرسی: تاریخ ایران، ج2، ترجمه محمد تقی فخر داعی گیلانی، (تهران، علمی، 1335).
سپهر، احمد علی (مورخالدوله): ایران در جنگ بزرگ، (تهران، انتشارات بانک ملّی، 1336).
سفیری، فلوریدا: پلیس جنوب ایران، ترجمه منصوره اتحادیه و منصوره جعفری فشارکی،
(تهران، نشر تاریخ ایران، 1364).
سلطانزاده، آ: انکشاف اقتصادی ایران و امپریالیسم انگلستان، ترجمه ف. کوشا، (تهران، مازیار، 1383).
سیادت، موسی: تاریخ خوزستان از افشاریه تا دوره معاصر، ج 1، (قم، مولف، 1379).
شریف کاشانی، مهدی: واقعات اتفاقیه در روزگار، به کوشش منصوره اتحاده- سیروس سعدوندیان، (تهران، نشر تاریخ ایران، 1363).
شهبازی، عبدالله: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ج3، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، 1379).
شهبازی، عبدالله: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ج2، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، 1377).
شهبازی، عبدالله: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج2 [پیوستهای ویراستار]، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، 1383).
شیبانی، عبدالحسین (وحیدالملک): خاطرات مهاجرت، به کوشش ایرج افشار-کاوه بیات، (تهران، شیرازه، 1381).
شیخالاسلامی، جواد: افزایش نفوذ روس و انگلیس در ایران عصر قاجار، (تهران، انتشارات کیهان، 1369).
شیخالاسلامی، جواد: سیمای احمد شاه قاجار، ج1، (تهران، نشر گفتار، 1375).
صباحی، هوشنگ: سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه، ترجمه پروانه ستاری، (نشر گفتار، تهران، 1379).
صدر هاشمی، محمد: تاریخ جراید و مجلات ایران، 4ج، (اصفهان، کمال، 1363).
صفائی، ابراهیم: وثوقالدوله، (تهران، کتابسرا، 1374).
صورت مذاکرات مجلس شورای ملّی، دورههای دوّم، سوّم، چهارم، پنجم و چهاردهم.
علوی، ابوالحسن: رجال عصر مشروطیت، به کوشش حبیب یغمائی- ایرج افشار، (تهران، اساطیر، 1363).
فاتح، مصطفی فاتح: پنجاه سال نفت ایران، (تهران، پیام، 1358).
فخرائی، ابراهیم: سردار جنگل، (تهران، جاویدان، 1354).
فرخ، مهدی: خاطرات سیاسی فرخ، (تهران، جاویدان، بی تا).
فوران، جان: مقاومت شکننده، ترجمه احمد تدین، (تهران، رسا، 1377).
کاظمی، ثریا: حاج محمد میرزا کاشفالسلطنه، پدر چای ایران، (تهران، سایه، 1372).
کاظمزاده، فیروز: روس و انگلیس در ایران، پژوهشی در باره امپریالیسم، ترجمه منوچهر امیری، (تهران، فرانکلین، 1354).
کتاب آبی، به کوشش احمد بشیری، ج3 و 4، (تهران، نشر نو، 1363).
کحالزاده، ابوالقاسم: دیده ها و شنیده ها، به کوشش مرتضی کامران، (تهران، فرهنگ،
1363).
کرزن، جرج ناتانیل: ایران وقضیه ایران، ترجمه غ. وحید مازندرانی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1363).
کرمانی، ناظمالاسلام: تاریخ بیداری ایرانیان، ج2، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، (تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1357).
کسروی، احمد: تاریخ پانصد ساله خوزستان، (تهران، سهند، 1373).
کسروی، احمد: تاریخ مشروطه ایران، (تهران، امیرکبیر، 1369).
کسروی، احمد: تاریخ هیجده ساله آذربایجان، (تهران، امیرکبیر، 1371).
کلیات مصور عشقی، به کوشش علی اکبر سلیمی، (تهران، بی نا، بی تا).
گرکه، اولریخ: پیش به سوی شرق، کتاب دوم، ج 1، ترجمه پرویز صدری، (تهران، سیامک، 1377).
لورن، سر پرسی: شیخ خزعل و پادشاهی رضا خان، ترجمه محمد رفیعی مهر آبادی، (تهران، فلسفی، 1363).
لوی، حبیب: تاریخ یهود ایران، ج3، (تهران، کتابفروشی بروخیم، 1339).
مابرلی، فردریک: عملیات در ایران در جنگ جهانی اول، ترجمه کاوه بیات، (تهران، رسا، 1369).
مردوخ کردستانی، شیخ محمد: تاریخ کرد و کردستان، ج1 و 2، (سنندج، کتابفروشی غریقی، بی تا).
مرسلوند، حسن: زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، ج1، (تهران، الهام، ؟).
مستوفی، عبدالله: شرح زندگانی من، ج2 و 3، (تهران، زوار، 1371).
مسعود انصاری، عبدالحسین: زندگانی من و نگاهی به تاریخ سیاسی ایران و جهان، ج1، (تهران، ابن سینا، 1370).
مقداشی، زهیر: تجزیه و تحلیل مالی امتیازات نفتی خاورمیانه، ترجمه سیروس ابراهیم زاده، (تهران، پیروز، 1354).
ملائی توانی، علیرضا: ایران و دولت ملّی در جنگ جهانی اول، (تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1378).
ملکزاده، مهدی: تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج6 و 7، (تهران، علمی، 1363).
منشور گرگانی، محمد علی: رقابت روسیه و انگلیس در ایران، به کوشش محمد رفیعی مهر آبادی، (تهران، عطائی، 1368).
میروشنیکف، ل: ایران در جنگ جهانی اول، ترجمه علی دخانیاتی، (تهران، پیام، 1356).
میلسپو، آرتور: مأموریت آمریکاییها در ایران، ترجمه حسین ابوترابیان، (تهران، پیام، 1356).
نامههای خصوصی سر سیسیل اسپرینگ رایس، ترجمه دکتر جواد شیخالاسلامی، (تهران،
اطلاعات، 1375).
نظام مافی، رضا قلی: کتاب سبز، (تهران، نشر تاریخ ایران، 1363).
نیکلسون، هارولد: آخرین سالهای زندگی سیاسی لرد کرزن 1919-1925، ترجمه اصغر قراگوزلو، (تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1380).
نیکیتین، بازیل: ایرانی که من شناختهام، ترجمه علی محمد فرهوشی، (تهران، کانون معرفت).
هدایت، رضاقلی: روضه الصفای ناصری، ج9، (تهران، خیام، 1339).
هدایت، مخبر السلطنه: خاطرات و خطرات، (تهران، زوار، 1344).
هدایت، مهدیقلی (مخبرالسلطنه) هدایت: خاطرات و خطرات، (تهران، زوار، 1363).
یقیکیان، گریگور یقیکیان: شوروی و جنبش جنگل، به کوشش برزویه دهگان، (تهران، انتشارات نوین، 1363).
یوسفی، محمد: تاریخ خرمشهر، (تهران، نیل و ابوریحان، 1350).
Adhal, Andreas (Ed): Iran through the Ages- A Swedish Anthology, (Stockholm, 1972).
Balfour, James. M: Recent Happenings in Persia, (Edinburgh, 1922).
Bassett, James: The Land of Imams, (New York, 1886).
Blake, Robert: Disraeli, (London, Eyre & Spottiswoode, 1967).
Donohoe, M. H.: With the Persian Expedition, (London, 1919).
Earl of Ronaldshay: The Life of Lord Curzon, 2. Vol, (London, 1928.
Ellwell – Sutton, L. P: Persian Oil, (USA, 1975).
Encyclopedia Judaica, vol.12, (Jerusalem, Israel).
Fatemi, N. S: Diplomatic History of Persia 1917-1923, (NY, 1952).
Ferrier, R. W: The History of the British Petroleum Company, Vol. 1, (London, 1982).
Ghani, Syrus: Iran and the Rise of Reza Shah, (London, I. B. Tauris, 1998).
Ghods, M. R.: Iran in the Twentieth Century, (USA, 1989).
Gopal, S: British Policy in India 1858-1905, (Cambridge, 1984).
Graves, Philip: The Life of Sir Percy Cox, (London, 1941).
Greaves, R. L: Persia and the Defense of India, (London, 1959).
Grey, Sir Edward: Twenty Five Years 1892-1916, Vol. 2, (London, 1952).
Harold Nicolson: Curzon; the Last Phase, (London, Constable & Co LTD, 1937).
Harold, Wilson: Curzon; the Last Phase (London, 1934).
Kapur, Harish: Soviet Russia and Asia 1917-1927, (Geneva, Humanities Press, 1966).
Katouzian, Homa: Nationalist Trends in Iran 1921-1926, In: International Journal of Middle East Studies
Knaplund, Paul (Ed): Speeches on Foreign Affairs 1904-1914 by Sir Edward Grey, (London, 1931).
Majd, Mohammad Gholi: The Great Famine and Genocide in Persia, 1917-1919; (University Press of America, 2003).
Monroe, Elizabeth: Britain’s Moment in the Middle East 1914-1918, (London, 1963).
Montague, Edwin S: An Indian Diary, ed. Venetia Montague, (London, William Heine I.T.D, 1930).
Mosley, Leonard: Curzon, the End of Epoch, (London, Longman, 1960).
Nicolson, Harold: Curzon, the Last Phase, (London, 1934).
O’Connor, Lieutenant Colonel Fredrick: Things Mortal, (London, 1940).
Olson, William. J: Anglo- Iranian Relations during World War I, (London, 1984).
Ronaldshay, Earl: The Life of Lord Curzon, 3 Vols. (London, 1926).
Roskill, S: Hankey; Man of Secrets, vol.1, (London, 1970).
Sheean, Vincent: The New Persia, (New York, 1927).
Sykes, Percy: A History of Persia, vol.2, (London, 1958).
The Dictionary of National Biography, 1931-1940, (Oxford University Press, 1949).
Thornton A. P: Doctrines of Imperialism, (London, 1965).
Thornton A. P: The Imperial Idea and its Enemies, (London. 1959).
Thornton, A. P: Imperialism in the Twentieth Century, (London, 1978).
Ullman, Richard. H: The Anglo-Soviet Accord 1917-1921, 3.vol, (Princeton, NJ, 1972).
Waley, D. S: Edwin Montague, (London, 1964).
Waterfield, Gordon: Professional Diplomat; Sir Percy Loraine of Kirkhale, (London, 1973).
Wilber, Donald. N: Riza Shah Pahlavi, (New York, 1975).
Yesselson, Abraham: United States-Persian Diplomatic Relations 1883-1921, (USA, 1956).
آ
آبادیان، نگین / 37
آبادیان، نیلوفر / 37
آتاتورک، مصطفی کمال / 417، 544
آذری، احمدخان / 243-244، 354، 693-695، 698
آشتیانی، میرزاحسن / 355
آشتیانی، میرزاهاشم / 355
آشتیانیزاده، محمدرضا / 355، 399
آصفالدوله شیرازی، عبدالوهابخان / 686
آق اولی، سپهبد فرجالله / 746
آقا شیخ عبدالحسین ذوالریاستین / 251
آقا شیخ هادی / 448
آقا عبدالباقی ارباب تاجر تهرانی / 73
آقا عماد (نوه شیخفضلالله نوری) / 701-702
آقامحمد صراف تبریزی / 759
آقامحمد معین التجار بوشهری / 242، 556
آیتالله خوانساری / 169
آموزگار شیرازی، حبیباللهخان / 181، 421، 686
آموزگار، جمشید (دکتر) / 398
آغامحمدخان / 745
آقا میرزا محسن کمپانی / 132
آقابالاخان سردار افخم / 354، 356
آیرونساید، ادموند (لرد آیرونساید اول) (ژنرال) / 15، 475، 501، 641، 651-652، 654، 657، 659، 662، 664، 666-668، 670-671، 673-674، 715-719، 722، 728، 740، 769
الف
ادیبالممالک فراهانی، محمدصادقخان/ 91
اردبیلی، سیدجلیل / 13، 122، 141، 236-237، 302، 699، 703
اردشیر بابکان / 262
اردشیر ریپورتر / 273، 282، 423، 463، 656، 681-682، 736، 740
اردلان، عزالممالک / 181
ارفعالدوله، رضاخان / 105
ارفع، ژنرال حسن / 722
استاروسلسکی / 273، 612، 618، 620، 637-638، 640، 644، 648، 657-660، 666-667، 703-704، 707-708، 710-712
استوار، ماژور احمدخان / 443
استوکس / 46، 505، 649، 690-691، 697
اسماعیلخان (رئیس انبار غله) / 353، 361-365، 399، 407، 423
اسماعیل میرزا معتمدالدوله / 745
اسمیت، سیدنی آرمیتاژ / 563، 580، 665، 729
اسکندرخان قفقازی / 380، 412
اسکندر مقدونی / 88
اسکندری، سلیمانمیرزا / 34، 121-122، 138، 182، 184، 201، 271، 302-303، 326
اسکوایت، هربرت هنری / 47، 488
اشراقه خانم / 686
اعتضادالسلطنه / 290
اعتلاءالدوله / 61
اعتلاءالسلطنه / 410
اعتمادالملک (اعتماد نظام) / 353
اعزازالسلطنه / 355
اعظام قدسی، حسن (اعظام الوزاره) / 355
اعظمالدوله / 61
اعلمالدوله ثقفی، دکتر خلیلخان / 240، 372، 375، 422
افتخارالعلمای دماوندی / 584
افتخارالواعظین / 216
افجهای، سیدمهدی / 303، 350
افخمالدوله (برادر عینالسلطنه) / 388، 403
افخمالدوله / 360، 388، 406
افشار، امیر / 643
افشار، رضا / 405-406، 568، 625
اقبالالسلطنه ماکوئی / 43، 260
الکساندر اول / 611
امام رضا (ع) / 52
امام علی (ع) / 325
امیرمظفر نصراللهخان / 286
امیرمفخم بختیاری / 241، 515
امیرکبیر، میرزا تقیخان فراهانی / 264، 312
امیراحمدی، احمد / 722
امیرخیزی، اسماعیل / 406
امیرطهماسبی، عبداللهخان / 671
امینالدوله، محسنخان (پدردکتر علی امینی) / 384، 406-407
امینالدوله، میرزا علیخان / 643، 762-763
امینالسلطان، میرزاعلی اصغرخان (اتابک اعظم) / 60، 756، 760، 763
امینالملک مرزبان (دکتر اسماعیل مرزبان) / 262، 450، 505، 508، 512، 758
امینالوزاره / 232
امینی، دکتر علی / 406، 762
انتظامالملک، ابوالقاسم / 751
انصاری، محسن / 296
انور پاشا / 636
اوزلی، سرگور / 528
اولمان / 662، 715
اولیفانت، لانسلوت / 635، 678
اوکانر / 650
اوکلند / 80- 81
اکبرخان ژاندارم (اکبر نخجوان) / 450-451
اکبرمیرزا (فرمانده فوج نادری) / 183
ایپکیان، گاسپار / 27، 467، 474، 549، 562، 656، 685-687
ایرانشهر، حسین کاظمزاده / 406
ایزولسکی / 45، 78، 140، 246، 317، 384، 416، 450
ایمبری، ماژور رابرت / 632، 642
ایوان مخوف / 601
ب
باپتیست، جان / 500
باراتف / 107، 136-137، 148، 470، 522، 579، 689
بارکلی، سرجرج / 47، 105
بازیل (مؤسس ایران نو) / 686
باقرخان پدر / 362-363، 370، 373، 438، 450
باقروف / 318، 347
بالدوین، استنلی / 490
بالفور، جیمز (نویسنده) / 767
بالفور، لرد جیمز / 485، 488-493، 499، 518، 529، 544، 546، 580-581، 626، 629
بامداد، مهدی / 36، 594، 745، 749، 763
برا، ویلیام / 538
براون، ادوارد / 47، 499، 561
براوین، کارل / 457-458، 460، 462-463، 465، 468-473، 475، 625
برتی، سرفرانسیس / 105
برهانالدوله، حیدرقلیخان / 760
بروجردی، شیخ محمد / 725
بزرگ امید، ابوالحسن / 243
بصیرالملک / 291
بل، گرترود / 502
بنکدار، محمدتقی / 303، 556، 568، 586، 679
بهاءالسلطنه / 232
بهادرالسلطنه کردستانی (زمانخان) / 324، 345، 350-352، 366، 394، 398-403، 433، 442،- 443
بهار، محمدتقی (ملکالشعرای بهار) / 16، 18، 27-29، 41-42، 126، 142، 261-270، 279-285، 391-399، 403، 409-410، 417-420، 425، 439، 442، 458-462، 464، 468، 507، 509-511، 523، 526، 560، 564، 571، 577، 582-584، 597، 618، 687، 724، 732
بهبهانی، سید عبدالله / 678-679، 756
بهبهانی، میرسیدمحمد / 449، 556، 562، 564، 586
بهبهانی، میرسید احمد / 333
بهرام میرزاسردار مسعود / 745
بهرامی، عبداللهخان (احیاءالسلطنه) / 369-370، 438
بوذرجمهر / 268
بونارلا، آندریو / 193، 489-490، 628
بونن (وزیر مختار فرانسه) / 497
بیسمارک / 14-15، 74، 88-89، 189، 732
بینش، محمدتقی (تقی آق اولی) / 304، 412، 434، 444-445، 468، 470-472، 515-517، 556، 563، 569، 656، 660، 674، 676، 682، 736، 740، 745-746
پ
پارسای، فخرآفاق / 746
پارسای، فرخدین / 750
پرنس داربولسکی / 612
پرنس رویس / 124، 148، 152، 181
پرنس ژرژ / 144
پرودون / 12
پرویز، حسین / 303-305، 357، 568، 699
پسیان، محمدتقیخان (کلنل محمدتقیخان آذربایجانی) / 180-183، 689-690، 724-725
پطرکبیر / 14، 24-25، 88-89، 732
پلخانف، گئورکی / 12
پن، ویلیام / 488
پهلوی، محمودخان (محمود محمود) / 357، 383، 391، 431، 444، 587، 687-688، 747
پورداود، ابراهیم / 180، 309، 406
پولاک، ادوارد یاکوب / 769
پیرنیا، معاضدالسلطنه / 296، 713
پیلوسیان، ورام / 12
ت
تبریزی، قاسم / 38
تدین، سیدمحمد / 196، 242، 256، 302، 401، 505، 571-572، 587، 687
تربیت، محمدعلیخان / 568
ترجمانالدوله / 243، 389، 399، 402، 415
تروتسکی، لئو / 206، 228، 256
تقوی اخوی، حاجی سیدنصرالله / 10، 333، 425
تقیزاده، سیدحسن / 14، 147، 191، 206، 302-303، 341، 570
تقیزاده، مهدیخان / 341
تنکابنی، محمدولیخان (سپهدار اعظم،
سپهسالار اعظم) / 78-79، 156، 515، 557، 658، 722، 726، 759
تنکابنی، میرزا طاهر / 515، 567
تومانیانس / 283
تونلی، سروالتر / 105
تیمورتاش، عبدالحسین میرزا (سردارمعظم خراسانی) / 14، 206، 258، 325، 384، 399-402، 567، 693، 724، 752،
ث
ثقفی، دکتر امیراعلم (سردار انتصار) / 246
ثقۀ الاسلام تبریزی / 49
ج
جرج پنجم / 59
جرج، دیوید لوید / 19، 203، 229-230، 474، 488-490، 493، 517، 521، 541، 543، 546، 628-629، 646
جعفر قلیخان (برادر سردار مکرم) / 65
جعفر قلیخان (برادر مشکوه الممالک) / 447، 448
جلیلالملک / 197
جم، محمود (مدیرالملک) / 687-689، 741، 756، 687-689، 731-732، 756
جمالزاده، محمدعلی / 406
جمشیدیان، جمشید / 219-220
جنگلی، میرزا کوچکخان / 17، 196، 214، 254، 467، 482-483، 565، 584، 621، 624، 329، 643-644، 646، 648-649، 656، 663، 681، 687-703، 706-708، 712-714، 721، 725، 730، 739-740
جوادخان معاونالسلطنه / 308
چ
چارکوفسکی / 612
چاریتوف / 51
چرچیل، جرج / 631، 652-653، 659، 682
چرچیل، سروینستون / 161، 486، 490، 524، 625-628، 631، 651، 715، 737
چرنوزوبوف / 612
چلبیانلو، رحیم خان / 43
چلمسفورد (فردریک جان ناپیر تسیگر) / 19، 31، 46، 524-525، 536-538، 541، 605، 623، 649، 672
چلنگریان، آرشاویر / 12
چمبرلین، اوستین / 489-490، 733، 737، 742
چمبرلین، جوزف / 21، 488-490
چمپین، هیو بیتمن / 651
ح
حائری شیرازی، محمدتقی / 170
حاجابوالحسن معمار اصفهانی (صنیعالملک) / 750
حاج سیدمحمود رشتی / 622
حاج علیاکبرخان / 758
حاج علی عسگر / 443
حاج محمدجعفر کنگاوری / 701
حاج محمدمهدی گیلانی / 359
حاج میرزاحسین تهرانی / 168
حاج میرزاحسین کرمانشاهانی / 570
حاجیآقا شیرازی / 198، 303، 333، 571-572، 669
حاجیآقا محمد بایقراء / 284
حاجی امامجمعه خوئی / 303، 556، 562
حاجیبابا اردبیلی / 369-370، 394، 405، 407، 420، 425
حاجیبابا مجتهد تبریزی / 362
حاجی سیدنعمت / 255
حاجی عبدالوهاب تاجر تهرانی / 73
حاجی محمدحسین رزاز / 220
حاجی مهدی تاجر / 255
حاجی میرزاابوالقاسم مراغی / 309
حاجی میرزاحسین تهرانی / 168
حسابی، عبدالحسین / 701، 704
حسین امینالضرب / 242، 303، 556-557، 564
حسینخان چاکوتاهی / 174-175، 177
حسینخان ﻟﻟﻪ (سردار افخمی) / 185، 380، 445، 756
حسینخان معتمدالملک / 239، 303، 556، 683-684، 699
حسین رئوف بیگ / 132، 134
حکمت، سردارفاخر / 22، 251، 701، 740
حکمت، نظامالدین / 184
حکیمالملک (ابراهیم حکیمی) / 105-106، 142، 145، 147، 267، 439، 584، 756
حیدرخان بیگلربیگی / 257
حیدرخان عمواوغلی (تاریوردیوف) / 183
خ
خالو قربان / 700-701، 703، 708، 710، 713
خانملک ساسانی، احمد / 516، 746-747
خراسانی، محمدکاظم (آخوند خراسانی) / 168، 505، 757
خرقانی، سیداسدالله / 510، 557
خزائی، احمد / 36
خلخالی، سیدعبدالرحیم / 122، 155، 245، 304، 584، 699
خلیفه حسن / 425
خلیل پاشا / 636
خلیلی، عباس / 169، 686
خواجه حسنعلی / 176
خوانساری، میرزامهدی / 288
خوشتاریا، آکاکی مدودیچ / 632-634، 730
خیابانی، شیخمحمد / 22، 30، 565، 588، 645-646، 650، 656، 660، 678، 698، 704، 714، 739-740، 764
د
دادگر، حسین (عدلالملک دادگر) / 127، 366-367، 388، 410، 431-432، 443-444، 685، 689
دانری، آدولف / 375
داور، علیاکبرخان / 14، 24، 89
دبیر همایون (منشی سفارت امریکا) / 332
دبیرالملک / 223، 241، 449
درویشعلی همدانی / 253
دریادار نوریس / 484
دشتی، علی / 24، 738
دفتری، میرزا محمود (عین الممالک، اعتضادلشکر) / 755
دنسترویل / 196، 482، 618، 650، 696، 705
دهخدا، علیاکبر / 296، 584، 681، 690
دهخوارقانی، شیخرضا / 181، 245
دوستدار، احساناللهخان / 381، 643، 756
دوگن، آلفرد (گریس) / 488
دولتآبادی، یحیی / 101، 147، 157-158، 184، 223، 226، 244، 246، 276، 281، 333، 503-504، 656
دومانتویچ / 612
دوناگ، ژنرال مک / 542
دوهنی، ادوارد / 631
دکتر دریگر / 124
دکتر مقیاس (نام مستعار) / 433
دیدرو / 94
دیکسون / 563، 620، 660، 667، 674، 717-718
ذ
ذره، ابوالقاسم / 701، 704
ر
رئیسعلی دلواری / 171، 174، 176
رئیسمحمد دلواری / 174
رئیسنوری، میرزامحمد / 756
راجرز / 581
راسپوتین، گریگوری افیمویچ / 144
رانکوهی، شیخ حسن / 702
رایس، سرسیسیل اپرینگ / 483، 493، 528، 545-546، 693
رستم، فرهاد / 36
رسو (ژان ژاک روسو) / 94
رسولزاده، محمدامین / 12، 303، 618، 680
رشیدالسلطان / 353، 364، 366، 368، 380، 399، 405، 407، 438، 440- 442، 444، 446-447، 505
رضاخان (ماکزیم، میرپنج، سردار سپه) / 14-16، 18-19، 23-25، 28-30، 44، 79، 90، 164، 350، 359، 490، 561، 592، 611، 615، 617-618، 637، 642، 650، 671، 673-674، 705، 716، 719-720، 722، 726-728، 730-733، 738، 741-742، 747-748، 753، 759، 762
رضاقلیخان / 760
رضویزاده، سیدمحمد / 253
روتشتین، تئودور / 476، 727، 729
روگاچف، کلنل بوریس / 730
رومانوف / 42
ز
زائر خضرخان تنگستانی / 171، 174، 177
زاهدی، ماژور فضلاللهخان (فضلالله زاهدی) / 424، 557
زمر (زومر) / 124، 181، 197، 445، 676
زنجانی، شیخابراهیم / 302، 305، 748
زینالعابدین تقیوف / 683
ژ
ژنرال دنیکین / 276، 620-621، 623-624،
629، 644، 700
ژنرال مالسون / 198، 482، 692
ژنرال میلیوتین / 516
ژنرال هالدین / 715-716، 718
ژورس، ژان / 192
ژول ریشار / 677
س
ساجدی، مریم / 36
سازانوف / 107، 140، 147
ساسون، سر فیلیپ / 19
سالار ظفر / 332، 660
سالارالدوله، ابوالفتحمیرزا / 17، 26، 43، 60-63، 65، 110، 215، 749
سالیسبوری / 48، 486-488، 490، 494-495، 518، 521، 639
سام خان / 177
ساموئل، سر هربرت / 19، 626
ساموئل، لوئیس / 499
سایکس، سرپرسی / 686، 481-482، 505، 522، 615-616، 686، 770
سپنتا، عبدالحسین / 727
سپهر، احمدعلی (مورخ الدوله) / 33،122، 124-125، 130، 136، 141، 146-149، 152، 164، 298، 332، 340، 352-353، 366-367، 369، 375، 393-394، 405-406، 433، 445، 465، 472، 473، 507-511، 524، 527، 557-558، 570، 685،
722، 758، 760
سپهر، لسانالملک / 181، 309
ستارخان (سردار ملی) / 106
ستاری، پروانه / 35
سرداراسعد بختیاری / 63، 158، 218، 597
سردار افخم / 562
سردار بهادر / 239
سردار سعید افشار / 184
سردار ظفر بختیاری / 528
سردار محتشم بختیاری، غلامحسینخان / 63-64
سردار معتمد رشتی / 303، 699
سردار منصور گیلانی / 142، 197، 232
سردار مکرم / 65
سرگرد ادموندز / 588، 582
سرکیس، ماریتروس / 617
سعدالدوله، جوادخان / 105-106، 140-141، 557-558، 585، 722، 758
سعدالله درویش راوندی / 406، 700، 707
سعدی / 93
سلطانالعلمای خراسانی / 62
سلطانی، مجتبی / 36
سمیعی، ادیبالسلطنه / 122، 135، 584، 719، 747
سنجابی، سردار مقتدر / 660
سنجابی، علیاکبر / 200
سهمالملک / 127، 182
سوادکوهی، اسماعیلخان (امیرمؤید) / 305، 557، 646-647، 739، 747-748، 763
سیاح، عبدالحمیدخان / 464
سیاسی، علی اکبر / 686
سید حسین فخرالذاکرین / 750
سید عبدالغنی / 561
سیدعلی داماد / 169
سیدمحمدباقر / 749
سیدمحمد آقای مجتهد / 255
سیدمحمود استرآبادی / 712
سیدمرتضی / 444
سیدنعمتالله افتخارالتجار / 281
سیدکمالالدین مجتهد / 199
سیدکمال / 584
سیدیعقوب شیرازی (یعقوب انوار) / 142، 189
سیسموندی، سیسموند دو / 12
سیسیل، سر روبرت / 46، 181، 259-290
سیفالاطباء / 516
سینکلر، هاری / 631
سینکی، مجدالملک / 762
ش
شاپور ذوالاکتاف / 88
شاهزاده امانالله میرزا / 52
شاهزاده معتمدالدوله / 389
شاهزاده نصرتالسلطنه / 181، 289، 724
شجاعالدوله، صمدخان / 17،52، 105-106
شریف کاشانی، مهدی / 43
شعاعالسلطنه، ملکمنصور میرزا / 44، 304-305، 748-749
شفائی، عبدالحسین (شفاءالملک) / 391، 439، 443
شهابالدوله / 147، 570
شهبازی، عبدالله / 36
شوستر، مورگان / 50-51، 53-54، 59، 80، 219-220، 271، 347-348، 375، 390، 401، 522، 548، 613، 649، 726، 749
شوکتالملک علم، محمدابراهیم خان / 677
شی، سر رونالد / 541
شیان، وینسنت / 528
شیبانی، سلطان حبیبالله / 181
شیبانی، وحیدالملک / 44-45، 122، 135،
138، 141، 152، 181، 190-191، 193، 206، 228، 341، 358، 584
شیخ احمد رشتی / 197-198
شیخ احمد سیگاری / 712
شیخالاسلام (رئیس بلدیه) / 122
شیخالشریعه اصفهانی / 169، 749-750
شیخ جابربن مرداو / 591-592
شیخ جمالالدین کلباسی / 162
شیخ حسن تبریزی / 561، 569
شیخ حسین استرآبادی / 184
شیخ حسین تبریزی / 569
شیخ حسین چاکوتاهی / 174، 177
شیخ حسین مجتهد / 174
شیخ خزعل / 22، 29، 157، 159-161، 178، 185، 534، 588-589، 591، 593-601، 603-608، 635
شیخ فضلالله نوری / 11، 337، 345، 349، 701
شیخ محمدتقی / 356
شیخ محمدجواد تهرانی / 345
شیخ محمدعلی کرمانی / 448
شیخ نورالله اصفهانی / 162، 586
ص
صارمالدوله، اکبرمیرزا / 385، 527، 537، 581، 585، 665، 721، 723، 725، 759
صالحی، دکتر نصرالله / 36
صبا، حسین (عبدالوهابزاده، کمالالسلطان) / 49، 66-68، 73-74، 80-81، 90-91، 114، 262، 271-273، 275، 311-312، 323، 318-327، 329، 361، 357، 361، 365، 379، 386، 391، 425، 427، 515-516، 563، 569
صباحالسلطنه / 388
صباحی، هوشنگ / 35، 579
صحتالدوله / 422
صدرهاشمی، محمد / 303
صدرائی، محمدحسین / 193، 297، 505
صدرالاشراف، محسن / 37، 372، 750-751، 755-756
صدرالعلما، سیدجعفر / 756
صدرالعلما، سیدمحمدباقر / 765
صدرهاشمی، محمد / 91
صدیق، دکتر عیسی خان / 686
صراف تهرانی، حاج سیدمحمد / 277، 333، 570
صراف، محمد باقر / 331
صفا، احمدخان / 34، 413-417، 433، 440
صمصامالسلطنه، نجفقلیخان / 63، 79، 101، 288، 417، 431، 434، 436، 438، 441، 464-465، 472-473، 507-511، 524، 527، 557-558، 568، 570، 622، 722، 749، 758، 760
صمصامالملک سنجابی / 127، 183
صوراسرافیل، میرزا قاسمخان (تبریزی) / 122، 184، 206، 303، 568، 584
صولتالدوله قشقائی، اسماعیلخان (سردار عشایر) / 63، 158، 171-172، 176
ض
ضیاءالدوله / 105
ضیاءالسلطان / 380-381
ضیاءالله / 417
ضیغم دیوان / 175
ط
طالب الحق، سیدمحمد / 323
طباطبائی، سیدضیاءالدین / 29، 32، 44، 101-102، 155، 165-166، 194، 205، 239، 269-273، 296-299، 322-326،
329-331، 333، 463، 475، 509، 575-576، 681، 684، 687-688، 720، 724، 726، 740، 759
طباطبائی، سیدمحمدصادق / 122، 129، 184، 303، 583-584، 682، 688-689، 703
طباطبائی، سیدمحمد / 10، 122-123، 181
طبرزدی، براتعلی / 36
طهرانی، شیخحسین / 557، 561، 563، 586
طومانیانس / 218، 667، 673
ظ
ظفرنظام، محمدحسنخان / 128
ظفرنظام قزوینی / 643
ظل السلطان، مسعود میرزا / 43، 62، 347، 613
ع
عارف قزوینی / 24، 561
عاصم بیگ / 141
عباسخان سهمالممالک / 748
عباسمیرزا سالار لشکر / 674، 721
عباسمیرزا قاجار / 125، 535، 613
عبدالباقیخان / 63
عبدالبهاء (عباس افندی) / 50
عبدالحسینخان گیلانی (معزالسلطان)/ 184، 699
عبدالحمیدخان کاشی / 123
عدل، مصطفی / 725
عسکر گاریچی / 10
عضدالسلطان / 188
عضدالسلطنه / 389
علاء، حسین (معینالوزاره) / 75، 146، 254، 522
علاءالسلطنه، محمدعلی خان / 74-80، 96-97، 103، 105-106، 120، 147-148، 153، 233-234، 242، 262-264، ،267، 282، 302 ، 308، 310-311، 315-317، 379-380، 386، 398، 408، 413، 423، 438، 515، 605، 760، 767
علائی، دکتر محمدخان / 75
علوی، ابوالحسن / 79 ، 304، 323، 346، 568، 570، 733
علوی، بزرگ / 333
علوی، پرتو / 333
علوی، حسین / 333
علوی، عبدالحمید / 333
علیاکبر خان معتمدالوزاره / 389
علیاکبرساعت ساز / 44
علیخان سردار نصرت / 185
علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه / 753
علیمردانخان معتضدالملک / 247
عمادالسلطنه / 278
عمادالکتاب (میرزامحمدحسین سیفی قزوینی) / 351، 356-357، 363، 365-368، 391، 400-404، 434، 427، 432، 732، 741
عمادی، معصومه / 36
عمید السلطنه (عمیدالحکما) / 50،222، 383، 587، 751
عمیدالسلطان / 703
عیار (نام مستعار) / 433
عیسی بن علی (شیخ بحرین) / 600
عیسی مسیح (ع) / 312، 330
عیسی میرزا / 201
عینالدوله، شاهزاده عبدالمجید میرزا / 53، 75-76، 79، 132-134، 140-145، 154، 187، 234، 262-263، 272، 275، 312، 316، 318-321، 326، 407-408، 413، 416، 429، 435-436، 440، 456، 556،
567-568، 749، 758-759، 763-764
عینالسلطنه (قهرمانمیرزا سالور) / 33-34، 96، 143، 158، 164، 214-215، 227، 237، 239، 243، 251-252، 257، 263، 274، 278، 353-354، 356، 359، 378، 380، 388، 403، 415، 432، 586، 595
غ
غفاری، غلامحسین (صاحب اختیار) / 722
غلامحسین تنگکی / 174
غلامحسینخان (رئیس کمیسری) / 569
غلامرضاخان (والی پشتکوه لرستان) / 185
غنی، سیروس / 33، 35، 606، 715، 726
ف
فاضل اردکانی / 750
فاضلی، احمد / 36
فال، آلبرت / 631
فتحالسلطنه / 440، 508
فتحاللهخان اکبر (سردار منصور گیلانی) / 475، 505، 508، 575، 577، 580-581، 585، 643، 657-670، 688-699، 672، 678، 682، 685، 687-699، 717، 719، 722-723، 727، 729،
فتحعلیشاه قاجار / 49، 268، 456، 502، 535، 546
فخامالدوله / 571
فخرائی، ابراهیم / 405
فخرالدوله (مادر دکتر علی امینی) / 384، 406
فخیمالسلطنه / 61
فدائی علوی / 333
فرجالله سردار معظم / 746
فرخ، دکتر مظفرالدین / 617
فردوسی / 93
فرعون / 91، 312
فرگوسن / 153
فرمانفرما، عبدالحسین میرزا / 53، 129-132، 134، 141-142، 145-146، 161-162، 177، 179، 224-225، 383-389، 527-528، 563، 616، 658، 721-723، 763، 767
فروغی، محمدعلی (ذکاءالملک) / 465، 522، 725، 741، 759
فریدون زرتشتی / 423-424
فطنالملک / 583، 587
فلاح (نام مستعار) / 433
فلاح توتکار، حجت / 37
فهیم الملک / 243
فهیمی، رضا / 686
فیلسوفالسلطنه / 438
ق
قائممقامالملک رفیع (میرزا محمدرضا شریعتزاده گیلانی) / 304، 359-362، 411-412
قاسمخان والی (سردار همایون) / 667، 671، 717
قاضی ارداقی، علیاکبر / 351
قدیانی، لیلا / 36
قریب، محسن / 686
قزوینی، شیخ محمد علی / 332، 561
قزوینی، محمد (محمد بن عبدالوهاب قزوینی) / 309، 406
قزوینی، محمدبن عبدالوهاب / 406
قزوینی، میرزا احمدخان / 181
قشقائی، جهانگیرخان / 757
قشقائی، ضیغمالدوله / 752
قشقائی، محمدناصرخان / 754
قمشهای، محمدحسین / 171
قمی، میرسیدمحمد / 446
قوامالدوله / 232
قوامالسلطنه، احمدخان (احمد قوام) / 75، 77، 78-79، 96، 142، 198، 262، 279، 312، 320، 333، 435-436، 510، 599، 631، 646، 658، 676، 688، 721، 724-725، 747، 751، 756
قوامالملک شیرازی (خاندان) / 43، 63، 528، 607، 740، 748
قوامالملک شیرازی، حبیبالله / 172-173، 635، 740، 761
قوامالملک، محمدرضاخان / 158، 749
ک
کائوتسکی، کارل / 12
کابوت لاج، هنری / 538
کاپیتن آکسفورد / 80-81
کاراخان، لئو / 473
کازرونی، آقا میرزا محمدعلی / 177، 255
کازرونی، محمدحسین / 255
کازرونی، میرزا محمدعلی / 255
کاشانی، سیدمصطفی مجتهد / 170-171
کاشانی، میرعلینقی / 50
کاشفالسلطنه / 497
کالدول، جان (وزیر مختار امریکا) / 124، 281، 521-522، 715-716، 731
کاماروف، رودسیس / 188
کامران میرزا نایبالسلطنه / 343، 348-349، 351، 353-354
کامشاد، حسن / 35
کاکس، سرپرسی / 21، 477-478، 492، 497، 501-502، 505، 507، 512، 516، 522-540، 548، 552، 561-563، 570، 584-585، 600، 607-608، 623، 630، 632، 635-637، 663، 666، 671-672، 688
کحالزاده، ابوالقاسم / 676
کحال، دکتر حسین / 676
کراسین، لئونید / 629، 634، 646
کردستانی، اسداللهخان / 296
کردستانی، شیخ مردوخ / 397
کرمانشاهی، یارمحمد / 61
کرنسکی / 34، 144، 193-194، 228، 268، 456، 459، 493، 612، 617
کروپاتکین / 644
کزازی، سیدحسین / 181، 568
کسروی، سیداحمد / 13
کسمائی، حسینخان / 676
کعب البوناصر / 591
کلاته، حسین / 36
کلبادی مازندرانی، سردارجلیل / 751
کلنل اسمایث / 668، 671، 715-717، 728
کلنل بوپ / 183، 185، 188
کلنل ساوندرز / 730
کلنل گلروپ / 513، 717، 720-721
کلنل مریل / 140
کلنل ویکهام / 682
کلنل کاساکوفسکی / 343، 612
کلوب، محمدعلیخان (محمدعلی فرزین) / 122، 135، 141، 181، 568، 753
کلیفورد / 49
کمال الوزاره (احمد محمودی) / 333،
کمپبل بنرمن، هنری / 488
کمرهای، سیدمحمد / 34، 180-181، 235، 297، 303-307، 332، 337، 341، 345، 357، 366، 368، 352، 430، 444، 458، 483-484، 508-510، 513، 515، 557-559، 561-565، 567، 569-571، 581، 584-585، 587، 643، 655-656، 659-661، 676، 681، 685، 690، 698
-699، 702-705، 712-714، 740، 748، 755، 770
کنت بنکندورف / 45
کنت زیمرمن / 190
کورنیلوف / 34
کوروش / 88
کولومیتسف / 473
کوهی (نام مستعار) / 433
کینز، جی. ام / 530
کیهان، ماژور فضلاللهخان / 687، 689، 716-717، 721
گ
گرانت، همیلتون / 542
گری، سر ادوارد / 42، 45-46، 48-49، 53-54، 56-60، 519، 521، 534، 639، 733
گریوز، رز / 41
گلادستون / 48
گلبن، محمد / 36
گلداسمید، آ. ای. دبلیو / 499
گلستان، محمد تقی / 251
گلشن ایرانپور، عبدالوهاب / 726-727
گنجهای، حاجی میرزا علینقی / 411
گودونوف، بوریس / 602
گیوه فروش، شیخ حسین / 561
ل
لاریجانی، شیخ عبدالعلی / 305، 646
لانگ، والتر / 489
لاهوتی، ابوالقاسم / 590
لایتر، آدولفوس (لوی) / 487
لایتر، ویکتوریا / 487
لبیبالملک شیرازی، میرزا علیآقا / 372-373
لرد الگین / 487
لرد دابرنون / 485
لرد لسنداون / 491، 439، 495
لرد لمینگتن / 46
لرد میلنر / 626
لرد کیچنر / 487، 733
لطفالله خان شعاع الملک / 747
لطفعلیخان زند / 745، 751
لنسینگ / 523
لنین (ولادیمیر ایلیچ اولیانف) / 469، 629، 702، 713
لورن، سر پرسی / 25، 732
لوگزامبورگ، روزا / 207، 230
لوک (جان لاک) / 94
لیاخوف / 18
لیبکنخت، کارل / 207، 230
لیتن، ویلهلم / 124، 152
لینچ / 48، 157، 288-289
م
مؤتمنالملک (حسین پیرنیا) / 77، 106، 122، 140، 190، 262، 297، 409، 522، 638
مؤید الشریعه گیلانی / 142
مؤیدالاسلام / 512، 584
مارلینگ، سرچارلز / 105، 148، 281-282
مارکس، کارل / 12
مازندرانی، ملاعبدالله / 13، 505
ماستر خدابخش / 423-424
ماشاءالله کاشی / 128، 513، 517، 557
مالک، دکتر سعید / 516
مبشرالسلطان / 448
متفقه، میرزا محمود / 698
متینالدوله، احمد (احمد متین دفتری) / 313، 315، 357، 445، 732، 736، 741، 751، 755-756، 762
متینالسلطنه، میرزا عبدالحمید خان / 26، 34، 120-121، 130-137، 151، 157، 166-167، 220-223، 240، 358، 372-378، 382، ، 390، 399، 407، 428، 746
مجتهدزاده کرمانی / 248
مجد، محمد قلی / 26
مجدالاسلام کرمانی / 678
مجدالسلطنه، امینالدوله مهدیخان / 75، 365، 384
مجللالسلطان / 63، 188
محتشمالسلطنه اسفندیاری، حسنخان / 45، 96-97، 142، 145-147، 268-269، 337، 341، 358، 375، 415، 433، 556، 579، 583، 722، 736، 756-757
محسن میرزا / 245
محسن میرزای تلگرافچی / 303
محمد (ص) / 256
محمدباقرخان اعتمادالسلطنه / 747
محمدتاج الشعرای یزدی (فرخی یزدی) / 568، 751
محمدتقی شیرازی / 169
محمدجواد / 749
محمدحسن خان سعدالملک / 388، 760
محمدحسن شیرازی / 764
محمدحسن میرزا ولیعهد / 138، 583، 585، 673
محمدخان ساوجی / 335
محمدشاه قاجار / 677
محمدعلی (برادر حسینخان ﻟﻟﻪ) / 437، 441، 443، 449
محمدعلی خان قوامالدوله / 763
محمدعلیخان کتابفروش / 44
محمدعلیشاه قاجار / 53، 56-57، 60، 62-63، 78، 463، 679، 747، 749-750
محمدقلی خان مخبرالملک / 759، 762
محمدخان (رئیس خبازخانه) / 223
محمدعلیخان / 425
محمودخان نوری / 198
محیی، حبیبالله / 686
مخبرالملک، محمدقلی خان / 759، 762
مختارالملک تبریزی (صبا) / 556
مدرس، سید حسن / 28-29، 46، 103، 129، 142، 184، 303، 507، 519، 521، 525، 540، 556-566، 568، 571، 575، 577، 580، 582-583، 637، 677، 722، 724، 732، 738، 741، 757
مدیرالملک / 355
مرآت السلطان / 660، 703-704
مرآت الممالک / 399-400، 425، 444
مرآت، اسماعیل / 686
مرادی، نوروز / 36
مرتضی خان ممتازالملک / 79، 508
مرتضی قلیخان صنیعالدوله / 746، 762-763
مرتضی قلیخان / 241
مرداو ابن علی بن کاسب / 591
مرنارد / 50، 118، 219-220، 224، 302-303، 347، 354، 361، 378، 357، 390-391، 401
مزعل / 592-594
مساوات، سید محمدرضا / 44، 122، 135، 152، 181، 183، 297، 304، 341، 356، 685
مستشارالدوله، صادق خان (صادق صادق) / 45، 75، 77-
79، 105، 129، 145-146، 148، 152-153، 197، 267، 337، 341، 358، 370، 375، 398، 408-410، 430-432، 435، 439، 505، 558، 579، 583، 732، 736، 741
مستشارالدوله، یوسف خان / 10، 77
مستعان الملک / 349، 676
مستوفیالممالک (میرزا حسن خان مستوفی) / 32، 77، 120-123، 126-130، 133-134، 137-139، 145-149، 153، 155، 162-163، 167، 223-224، 275، 299، 317، 326، 416، 434، 436، 455، 461، 464-465، 469-471، 513، 578، 587، 622، 658، 688، 707، 722، 741، 754-755، 758، 760، 762، 764
مسعودی، عباس / 746
مسیو پرنی (مستشار عدلیه) / 465
مسیو مولیتر / 242-244
مشار، یوسف (یوسف خان مشار اعظم) / 406
مشارالدوله شیرازی / 181
مشارالسلطنه / 510
مشارالملک (حسن مشار) / 262، 348، 361، 389، 506، 730، 758-759
مشاورالملک / 353
مشاورالممالک (عبدالحسین میرزا مسعود انصاری) / 332، 358، 400، 422، 429، 465، 524، 532، 571، 642، 344، 464-465، 472، 476، 522-523، 532، 571، 642، 644، 690
مشعوف، اکبر / 36
مشهدی حسن حلاج رنجبر / 256
مشهدی حسین فشنگچی / 441-445
مشهدی صمد قفقازی / 712
مشهدی علیاکبر / 171
مشهدی محمدحسن نانوا / 220
مشکوهالممالک، محمد نظرخان / 345-348، 353، 359، 362، 364-366، 370، 382، 401-403، 407، 427، 432، 437، 440، 447-450، 483
مشکی اصفهانی، میرزا عبدالجواد / 373
مشیرالدوله، حسنخان (حسن پیرنیا) / 75، 77، 106، 132-133، 139-140، 145، 190، 262، 297، 302، 378-379، 388-389، 399، 415، 450، 467، 509، 515، 556، 568، 570-571، 585، 587- 588، 634، 638-639، 641، 643-650، 656- 661، 664، 680-681، 687-689، 701-704، 707، 711-712، 714، 722، 727، 729، 747، 764
مشیرالدوله، محسن خان / 77
مشیرالملک، مهدیخان (مهدی علاء) / 75، 152-153، 733
مصدق، دکتر محمد (مصدق السلطنه) / 243، 308، 565، 567، 671، 724، 732، 762
مظفرالدینشاه قاجار / 10، 60، 75، 104، 123، 232، 284، 292، 331، 346، 355، 406، 557، 594، 747-749، 762-763
معاون السلطان / 569
معاویه / 325
معتمدالدوله / 125
معتمدالواعظین / 569
معزالملک، محمدتقی خان / 763
مغرور میرزا (موثق الدوله) / 722
مغیث الدوله / 448
مفتخرالسلطنه / 355
مقتدرالملک / 384
ملا عبدالله مرندی / 757
ملاعلی خلیلی / 686
ملامحمد کاشی / 757
ملکالمتکلمین، میرزا نصرالله بهشتی / 251، 356، 404
ملکالمورخین / 309
ملکزاده، دکتر مهدی / 251، 302، 404، 763
ملک فیصل / 541، 606
ممتازالسلطنه، صمد خان / 79، 341 ، 661
ممتاز همایون / 243
ممتازالدوله، اسماعیل خان / 75، 77، 79، 105، 106، 267، 371، 433، 439
ممتازالملک، اسماعیل خان / 241، 661
منتخبالدوله، میرزا محمدخان / 34،242، 385، 387-391، 395، 400-401، 407، 421-422
منتصرالسلطان / 152، 240، 685
منشورالملک گرگانی / 644
منصور، رجبعلی / 625، 754
منصورالسلطنه عدل / 685
مهدی موعود (عج) / 59
مهدیخان وثوقالسلطنه / 710
موثق حضور / 287
موثق دیوان / 413
موسولینی، بنیتو / 417-418، 720
موسوی، محمد حسن / 162
موسی (ع) / 330
موقرالسلطنه / 448
مونتاگ، اون ادوارد / 499
مونتاگ، لرد ادوین (لرد سوایتلینگ) / 19، 493-494، 496، 498-501، 506، 522، 524-525، 530، 537-546، 580، 623، 627-628، 638، 642، 649، 665، 672، 727، 737
مونتسکیو / 94-95
مونته فیوره، کلود گلد اسمید / 499
مک دونالد، رمزی / 47، 537
مک مورای، جیمز / 582
مکرمالسلطنه، میرزا علیاکبر / 79 ، 759
مکرم الملک / 250
میجی / 14، 732
میرسید محمد مدیر کاشی / 587
میرعبدالباقی طبیب / 372
میرزا ابراهیم خان / 74
میرزا ابوالحسن خان شیرازی / 361، 527
میرزا احمد خان قزوینی / 181
میرزا احمد خان / 443
میرزا اسماعیل نوبری / 406
میرزا آقا ناله ملت / 406
میرزا جعفر خان / 61
میرزا جواد خان (پدر مستشارالدوله) / 77
میرزا حسین خان عدالت / 331
میرزا حسین خان معاون / 690
میرزا حسین خلیلی طهرانی / 686
میرزا رضا گرگانی / 242
میرزا سعید خان انصاری (مؤتمنالملک) / 758
میرزا سید مصطفی خان / 515
میرزا طاهر تنکابنی / 567
میرزا عباس خان منشی وزارت داخله / 690
میرزا عبدالحسین ساعت ساز / 405، 441، 660
میرزا عبدالصمد / 173
میرزا علیاکبر خان معتمدالوزاره / 389
میرزا علیاکبر خراسانی / 193
میرزا علی تاجر شالفروش / 399
میرزا علیخان زنجانی / 443
میرزا علیخان ناظمالعلوم / 343
میرزا محسن خان / 690
میرزا محسن مجتهد / 380-383، 390-391، 407، 441، 756
میرزا محمد آقا / 342
میرزا محمدتقی شیرازی (میرزای دوم) / 622
میرزا محمد منشی / 342
میرزا محمود اصفهانی / 341
میرزا مسیح اصفهانی / 753
میرزا مسیح مجتهد تهرانی / 49
میرزا مهدی خوانساری / 288
میرزا مهدیخان ساوجی / 235
میرزا نورالله کلیمی / 357
میرزا هاشم / 303
میرزا کریم خان (پدر بزرگ صادق مستشارالدوله) / 77
میرزا کریم خان رشتی / 30، 44، 122، 142، 146، 152-153، 184-185، 239، 406-407، 483، 562، 583، 646، 656، 659-660، 682-683، 687-688، 699، 703- 706، 707، 711، 722، 736، 740، 748
میرزا یانس، یوسف خان / 50، 152
میرزا یوسف خان مشیر دیوان / 746
میرزاده عشقی / 15، 690، 741
میرعلینقی کاشانی / 50
میلسپو، آرتور / 764
میلیوکوف / 144
میکائیلیان، آوتیس (سلطانزاده) / 728
میکادو / 74، 190 پ
میکده، میرزا سلیمان خان / 34، 122، 143، 145، 184، 450، 670
ن
نائینی، علامه محمدحسین / 505
ناپلئون بناپارت / 74، 88، 90، 418
نادرشاه افشار / 19، 24-25، 74، 90، 382، 561، 591، 745
ناصر دیوان کازرونی (خواجه عبدالله) / 171-172، 175-177، 199
ناصرالاسلام گیلانی / 568
ناصرالدین میرزا (فرمانده فوج قزاق) / 201
ناصرالملک، ابوالقاسم خان (نایب السلطنه) / 17، 19، 26، 49، 51، 62-63، -7473، 83، 91، 95-103، 106-107، 219، 350-351، 437، 504، 563، 583، 616، 630، 647، 649، 763
ناظمالاسلام کرمانی / 338
ناظمالدوله / 448
ناظمالدوله، میرزا ملکم خان / 10
نایب حسین کاشی / 43، 123، 128، 180، 287-288، 513، 517، 578
نبوی، معزالدوله / 685
نبیلالدوله، علیقلی خان / 522، 759
نجات، میرزا محمد / 439، 446
نجمآبادی، محسن / 307، 368، 701
نجمآبادی، مهدی / 241، 512
نصرالدوله / 158
نصرالله خان جهانگیر / 406
نصرتالدوله، فیروز میرزا / 325، 352، 383، 397، 437-438، 443-446، 450، 472، 477، 506، 508-509، 512، 523-524، 527، 551، 555، 571، 581، 585، 587، 630، 644، 665، 674، 684، 721، 723، 759
نصرتالدین میرزا سالارالسلطنه / 760
نصرتالسلطان، دانش علی / 219، 296
نصرتالسلطنه / 181، 279، 509، 724
نصیر خاقان (امانالله خان) / 746
نصیرالدوله بدر / 372، 685-686
نصیرالسلطنه / 400-402، 410
نظامالسلطنه مافی، حسین قلیخان / 63، 157، 593-595، 603
نظامالسلطنه مافی، رضاقلیخان / 157-162، 166، 169، 177-185، 189، 191، 200، 207، 346، 350، 355
نظمالسلطنه، محمدحسن / 260
نقیب زاده کرمانی / 331
نوائی، مصطفی خان (نیرالسلطان) / 398، 421، 515، 517، 569
نواب، حسینقلی خان / 44-45، 147، 190-191، 206-207، 356، 358، 406، 561، 687-688، 741
نواب، سیفالله / 251، 763
نواب، عباسقلی خان / 561-562
نواب، غلامعلی خان / 174
نورمن، هرمان / 22-23، 450
نوری، شیخ فضلالله / 11،
نیکلای اول / 519
نیکلای دوم / 481
نیکولسون، هارولد / 30، 223، 541
و
واسموس / 175
واعظ، سید جمالالدین / 161
وثوقالدوله، میرزا حسن خان (حسن وثوق) / 19-22، 28-29، 34، 44، 75، 77-79، 96، 101، 105، 130، 146، 153-155، 177، 190-191، 197، 204، 221، 225، 231-232، 236، 243، 265، 270، 276، 301، 307، 325، 342، 345، 348، 351-354، 356-358، 361-363، 368، 372، 378-379، 383-385، 389، 391، 398، 400، 402، 415، 417، 431، 434، 436، 438، 441، 444-448، 450، 455-456، 464، 466-467، 471-475، 478، 481، 497، 499، 501-502، 505-517، 522-525، 527-529، 531-532، 535-537، 540، 548، 552، 555-588، 599، 603، 607، 616، 620، 622-623، 625، 628-630، 632-634، 638-640، 642-644، 648-649، 655، 657، 663-668، 674، 676، 680، 684، 686-687، 689، 691، 693-696، 698-699، 701، 710، 720-721، 723، 737، 748، 751-752، 754، 758-759، 762، 764، 767
وثوقالسلطنه / 400
وستداهل / 298-299، 369-371، 383، 388-389، 404، 407-408، 413-414، 421، 428-430، 434-441، 444-446، 506، 578، 689، 719-720
ولت (ولتر) / 94
ویسکونت گری آو فالوان / 639
ویلبر، دکتر دونالد / 221-222
ویلسون، آرنولد / 502، 607
ویلسون، سر هنری / 492-493، 626، 652، 716
ویلسون، وودرو (رئیس جمهوری امریکا) / 201-203، 531، 537، 549-551، 631
ه
هابز، توماس / 88
هاردینگ (رئیس جمهوری امریکا) / 631
هاردینگ، آرتور / 491، 502، 651
هاکوپیان، تیگران تر / 12
هدایت، مخبرالسلطنه (مهدیقلی خان هدایت) / 13، 30، 52-53، 151، 190، 216، 251، 257، 262، 268، 302، 305، 327، 443، 448، 569، 638، 646، 650، 714، 740-741، 747، 761-762
هرتزل، سر آرتور / 546
هرندی، ملاعبدالله / 757
هژبر نظام / 175
هژبرالسلطان / 748
هژبرالسلطنه / 343
هلن، لیلیان / 499
هوگو، ویکتور / 349
هویدا، امیرعباس / 373
هویدا، عینالملک (حبیبالله هویدا) / 373-374
هیتلر، آدولف / 418
هیث، سرلشکر جان / 537
هیندز، جی. مونروئه / 488
ی
یپرم خان / 63-64
یزدان پناه، سپهبد مرتضی / 674
یزدی، سیدعلیآقا / 44، 323-324
یزدی، سیدکاظم / 168-169، 622، 750، 757، 764-765
یزدی، شیخ حسین / 297، 512، 516
یکانی، اسماعیل / 186، 188، 406
یمین خاقان / 413
یوسف خان اعتصامالملک / 296
یوسف ریشارخان / 677
آ
آبادان / 110، 119، 149، 161، 596-597، 603
آذربایجان / 47، 52-53، 62، 76-79، 105، 118، 138-139، 143، 154، 165، 180، 184، 186، 195، 223، 255، 259، 277، 280، 286، 474-475، 483، 505، 539، 557، 588، 599، 618-619، 624، 636، 668، 680، 712، 739-740، 747، 757، 759-760، 762-764
آرخانگلسک / 651
آرژانتین / 488، 637
آزادیستان / 588
آسیای صغیر / 651
آسیای مرکزی / 192، 312، 482، 486، 506، 556، 629
آلمان / 42، 49، 68، 70، 72، 79-82، 86، 88، 117-124، 127-128، 131-153، 159، 162-166، 178-191، 197، 200-208، 459، 462، 466، 468، 470، 472، 482، 484، 489، 501، 509، 512، 514-515، 517-520، 543، 549-552، 566، 579، 582،598-599، 602، 604-605، 615-616، 626، 636، 647، 649-650، 656، 676، 692، 698، 727، 748، 755، 761، 762
آکسفورد / 229، 372، 486، 537
آنکارا / 78
آیداهو / 538
الف
ابهر / 286-287
اختیاریه / 754
ادینبورو / 46
اراک / 127، 182، 243، 255، 291، 615
اران / 493
اردستان / 757
ارمنستان / 458، 474، 483، 493، 660، 636
اسلامبول / 77، 79، 147، 169، 245، 406، 568، 759، 761
اصفهان / 43، 54، 62، 85، 107، 121-123، 127-129، 132، 137، 149، 152، 162، 165، 169، 175، 184، 186، 188، 193، 205، 238-239، 250، 255، 267، 269، 281-282، 290-291، 353، 372، 424، 481، 513، 586، 592، 595، 607، 612، 616، 622-623، 653، 675، 683-684، 608، 701، 718، 724، 726، 733، 745، 749-750، 753، 757، 760، 764
اطریش / 117، 123-124، 140، 186، 649
افریقا / 111، 154، 309، 321
افریقای جنوبی / 488
افغانستان / 74، 131، 171، 222، 312، 466، 472، 492-493، 534، 538، 601، 629، 651-652، 733، 758
امریکا (آتازونی) / 33، 51، 72، 123-124، 140، 147، 152، 201-205، 222-223، 229-230، 281، 309، 332، 488، 497، 512، 521-524، 528، 531، 537-538، 540-541، 544، 548-552، 561، 582،
630-632، 634، 637، 654، 668، 715، 718، 723، 726، 731، 749، 763-764، 767
انزلی / 139، 149، 150، 195، 223، 276، 278، 468، 482، 565، 620-623، 625-626، 630، 632، 635، 644، 659، 693، 696، 701، 704-705، 707-712، 729
انگلیس، انگلستان، بریتانیا / اکثر صفحات
اهرم / 174، 177
اهواز / 160، 239، 250، 591، 593-596
اوکراین / 207، 466
ایتالیا / 48، 117، 128، 202، 459، 456-466، 549، 561
ایتون / 485
ایران / اکثر صفحات
ایرلند / 489-490، 551
ب
باغ فردوس / 378، 383-384
باغشاه / 78، 263، 356، 447
بالکان / 147، 543، 545
بانه / 351
باکو / 225، 356، 467، 475، 482-483، 516، 551، 618-619، 624، 634، 671، 680، 682-683، 692-693، 696، 700-701، 704، 710، 713، 738
برازجان / 171-172، 174
برلن / 96، 147، 180، 184، 191، 262، 307، 358، 405-406، 445، 752-753، 761-763
برلین / 147، 178، 190-191، 206-208، 228، 302
بروجرد / 43، 62، 65، 110، 157-158، 178، 218، 615، 725، 761
بسفر / 117
بصره / 157، 160، 163، 165، 592-593، 600-601، 620، 636
بغداد / 74-75، 159-160، 164، 169، 183، 189، 355، 406، 471، 477، 591-593، 598، 600، 605، 622، 636، 668، 674، 689، 711، 715
بلژیک / 117-118، 139، 202، 552، 561، 564، 659، 682
بمبئی / 16، 46، 74، 496، 500، 537، 681، 726-727، 732
بندراحمدی / 175
بندرعباس / 130، 615
بهارستان / 150، 164، 298، 419، 557-558
بهشهر (بارفروش) / 612، 746، 748
بوشهر / 50، 119، 130، 133، 149، 153-154، 169، 171-172، 174-177، 372-373، 482، 502، 513، 526، 556-557، 564-565، 595، 600، 636، 738
بیتالمقدس / 626
بینالنهرین / 30، 618، 630، 642
پ
پاریس / 13، 18، 74، 79، 95-96، 101، 105-106، 406، 507، 523، 529، 531-532، 539، 548-550، 554-555، 627، 629، 661، 736، 759
پامیر / 606
پشتکوه / 65، 159، 161، 178، 185، 607، 635
پنسیلوانیا / 488
پکن / 12
پیشکوه / 185
ت
تبریز / 13، 17، 43، 45، 49-50، 52-54، 75، 77، 86، 106، 121، 136، 139، 151، 197، 208، 223، 259-260، 281-282، 319، 411، 461، 475، 556، 562، 565، 569، 584، 588، 612، 645-646، 680، 686، 759-760، 768
تربیت حیدریه / 244
ترکستان / 43، 60، 89، 131-133، 138، 198، 476، 493، 619، 629
ترکیه / 30-31، 49، 543-544، 644، 739، 757
تفلیس / 74، 143، 250
تنکابن / 253، 622
تهران / اکثر صفحات
توکیو / 637
ج
جلفا / 75، 86، 106، 683-684
جهرم / 173، 754-755
چ
چاکوتاه / 174، 177
چین / 12، 455، 495، 503، 512، 551، 601، 614، 629، 645، 661، 742، 763
ح
حجاز / 389، 491
حسن آباد / 241، 289
حلب / 158، 747
حیفا / 62
خ
خانقین / 139، 149، 181
خاورمیانه / 491، 493، 517، 542، 555، 606
خراسان / 62، 153، 198، 205، 225، 255، 283، 319، 372-373، 383، 448، 466، 482، 505، 625، 644، 649، 692-693، 721، 724-725، 745، 750-751، 757-758
خرمشهر / 160، 250، 591-602، 635
خلجستان / 291
خلخال / 353، 690
خلیج فارس / 41، 51، 55، 81، 93، 175، 200، 250، 312، 372، 520، 552-553
خوار / 269، 344
خوانسار / 255، 257، 288
خوزستان / 258، 273، 282- 283، 324، 591-596، 508، 602-604، 606-607، 616، 628، 635، 639، 760-761
خیوه / 522، 561
د
داردانل / 117، 136، 202، 543
دامغان / 291
داونینگ استریت / 489، 496
دریای خزر / 128، 476، 693
دزفول / 593، 595-596
دشتستان / 126، 169، 172، 174-175، 189، 251، 760
دلوار / 174
دماوند / 286، 448
دمشق / 389، 626
دوشان تپه / 57-58
دولاب / 235-236
ر
رامهرمز / 591
رشت / 23، 43، 45، 51، 136-137، 193،
195-198، 200-201، 254-255، 277، 344، 347، 352، 355-356، 360، 369، 389، 403، 412، 436، 443، 467، 475، 543، 565، 612، 619، 621، 632، 643، 648-649، 655-656، 658-659، 666، 675، 680، 690-691، 693، 695-698، 700-713، 747
روستای فاروق / 303
روسیه، شوروی / اکثر صفحات
رومانی / 202
ز
زنجان / 173، 197، 215، 255، 258، 281، 349، 389، 469، 565، 643، 690، 706، 741
زواره / 757
ژ
ژاپن / 72،117، 128، 451، 519، 551، 763
س
ساری / 513، 615، 646، 748
سامره / 586، 623، 750
ساوت پورت / 486
ساوجبلاغ / 249، 346-347
ساوه / 61، 128، 256، 258
سرخس / 269
سلطان آباد / 186
سلیمانیه / 185، 236، 556
سمنان / 219، 225، 256، 290، 448، 751
سن پترزبورگ (پطروگراد) / 118، 144، 228، 611
سنگاپور / 169
سوئد / 135، 203، 238، 285، 387، 614
سوادکوه / 747
سودان / 487، 494
سوریه / 389، 757
سویس / 61، 74، 96، 192، 203، 406
سیبری / 619
سیستان و بلوچستان / 62، 85، 123، 153، 186، 205، 213، 244، 247، 257، 571، 582، 615
سیملا / 16، 496-497، 500
ش
شاه عبدالعظیم / 75، 507، 509-510، 564، 568
شاهرود / 153، 225، 238
شمیران / 197، 268، 509، 687، 754
شهریار / 278
شوریجه / 63
شوشتر / 273، 593، 595، 586، 598
شیراز / 36، 43، 50، 54، 132، 153-154، 158، 172-176، 186، 198، 251، 281، 406، 526، 616-617، 622، 650، 678، 739، 745، 749، 761، 763
شیلی / 637
ص
صحنه / 181
صربستان / 117، 139، 147، 149، 202
ط
طارم / 690
طبرستان / 544، 647
ع
عتبات / 26، 168-169، 171، 477، 586، 599، 605، 622، 642، 645، 739، 757
عثمانی / 51-52، 72، 79، 107، 117، 120-121، 124-128، 131-141، 143،
145، 149، 151، 156، 159-163، 165-166، 186-188، 194-198، 200، 202، 206-209، 222-223، 230، 247، 249-250، 260، 282، 292، 325، 328، 333، 374، 475، 482، 484، 494، 514، 517، 519-521، 523، 531، 533-534، 542-545، 549، 553-554، 556، 559-600، 616، 619، 622، 636-637، 647، 649، 686، 692، 733، 757، 759، 761
عراق / 123، 125-126، 137-138، 159، 169، 171، 186، 188، 201، 236، 502-503، 505، 520، 541، 606، 626، 636، 686، 723، 757
عربستان سعودی / 157
عشق آباد / 198، 283، 466، 482، 516، 619، 644
علی آباد / 122
غ
غازیان / 565
ف
فارس / 43، 62-63، 80، 137-138، 149، 151، 158، 172، 175-176، 181، 184، 189، 198-200، 250-251، 259، 267، 282، 303، 471، 514، 526، 528، 563، 595، 615-616، 650، 672، 721، 724، 739-740، 748-749، 755، 760-764
فرانسه / 94-96، 117، 128، 146، 170، 191-192، 202، 353، 376، 385، 392، 398، 485، 497، 522-523، 536-538، 540، 548-550، 552، 561، 582، 626، 629-630، 649-650، 654-655، 674، 676-678، 759، 762
فریدن / 287-288
فلاحیه / 636
فلسطین / 19، 491، 524
فیروزآباد / 254
فیروزکوه / 344
ق
قزوین / 50-53، 58، 104، 121، 133، 135، 147-149، 153، 161، 186، 193-194، 196-198، 214، 216، 219، 231، 233، 239، 243، 247-248، 251-253، 256، 266، 274، 277، 282، 289-290، 413، 469، 482، 515-516، 565، 621، 640-641، 652، 654-655، 661، 666، 668، 674، 684، 685، 696-698، 701، 704-708، 710-711، 715-717، 719، 722، 724، 740، 748
قصرشیرین / 139، 182، 184، 482
قطب آباد / 173
قفقاز / 54، 89، 93، 131، 163، 176، 201، 208، 342، 346، 380، 412، 432، 543-454، 464، 475، 482-484، 492، 506، 520-522، 534، 551، 555، 566، 612، 618-620، 622، 624، 629، 650-652، 680، 683-684، 692-693، 696، 701-702، 708، 712، 751
قلهک / 197، 340، 347، 442-443، 445، 556، 687
قم / 10، 121-122، 125-126، 133، 135، 137، 152، 181، 219، 243، 288-289، 253، 423-424، 513، 747-748
قمشه (شهرضا) / 757
قوش تپه / 63
ک
کازرون / 173-177
کاشان / 43، 78، 122، 127، 169، 186، 243، 250، 255، 256، 287، 557، 622، 661، 724
کاشغر / 158
کاظمین / 636، 751
کپنهاگ / 192
کربلا / 373، 622-623، 636، 750، 765
کرج / 122، 148
کردستان / 104، 249-250، 296، 350-351، 399، 615، 746
کرمان / 43، 62، 165، 255-257، 259، 267، 269، 282، 289-290، 300، 344، 418، 424، 741، 515، 607، 615-616، 686، 761
کرمانشاه / 145، 149، 152-153، 157، 161، 179-182، 186، 188، 214، 222، 254، 256، 282-283، 348-349، 353، 355، 406، 451، 469، 471، 482، 539، 615، 721، 723، 725، 747-748، 754، 761
کرند / 132، 134
کرکوک / 561
کلات / 446-448
کلاک / 748
کلکته / 143، 487، 500، 652
کمبریج / 406، 637
کوت العماره / 159، 595
کوریجان / 247
کویت / 163، 600
گ
گرجستان / 458، 474، 483، 493، 620، 693
گرگان / 62، 359، 514، 532، 748، 772
گلپایگان / 255، 285، 287-288
گیلان / 17، 20، 74، 119، 138، 142، 153، 154، 180، 184، 196-197، 213-214، 238، 254، 267، 407، 466-467، 482-483، 505، 565، 568، 584، 612، 618، 620-621، 623-624، 633، 642-644، 648، 654-656، 658-660، 663، 666، 680-684، 687، 690-694، 697-703، 705-713، 719، 721، 725، 739-740، 758
ل
لانکشایر / 486
لرستان / 26، 61، 65، 157-161، 178-179، 185، 254، 593، 596، 598، 602، 635، 639، 761
لندن / 16، 19، 29، 33، 41، 46-47، 75-76، 140، 148، 152-153، 262، 341، 372، 457، 459، 485، 487، 496-497، 505، 515، 522، 525-526، 529، 536-537، 551، 553، 562، 566، 570، 580-581، 586-587، 629، 644، 652، 661، 670، 677، 684، 691، 732-733، 753
لهستان / 68، 192، 202، 466، 582
لواسان / 447
لوزان / 755
لیبی / 48
م
مازندران / 76، 153، 238-239، 254، 263، 305، 447، 612، 622، 633، 646-647، 667، 689، 700، 707، 739-740، 747-748، 751
ماساچوست / 538
ماوراءالنهر / 455، 492، 520، 619-620، 644، 692
ماکو / 43، 260
مجارستان / 202، 466
محمودآباد / 447
مدرس / 46
مراغه / 53
مراکش / 72
مرودشت / 303
مسقط / 502
مسکو / 118، 143، 215، 228، 456، 476-477، 483، 616، 642، 644، 752
مشهد / 52، 157، 198، 205، 612، 615، 619، 640، 746، 756
مشکین شهر / 756
مصر / 30، 61-62، 373، 383، 538، 544، 549، 551، 585، 626، 637، 739
ملایر / 110، 118، ، 236، 615
منجیل / 196، 258، 660، 697، 704-708، 711-713، 715
منظریه / 122
موصل / 522
مکران / 595
مکه / 373، 491، 542، 544، 586
ن
نجف / 45، 125-126، 168-169، 171 586، 597، 599، 622-623، 636، 734، 738، 750، 757، 759، 764-765
نطنز / 287
و
ورامین / 269، 278
ونک / 754
ه
هرات / 534، 591، 611
همدان / 61، 63، 107، 110، 133، 138، 156، 161، 181-182، 186، 193، 218،222، 238، 247-248، 257، 451، 469،471، 482-483، 514، 612، 615، 617-618، 640، 685، 689، 696، 705، 719، 753
هندوستان / 11، 17، 19-21، 27-32، 41-42، 44، 46-47، 51، 54-55، 68، 80، 93، 160، 201، 213، 257، 273، 299، 310، 373، 408- 409، 485-487، 492-494، 496-497، 499-502، 517-518، 525، 537، 541، 543-544، 546-547، 551،
554، 606، 623، 628، 636، 642، 645، 647، 650-653، 663، 665، 673-674، 677، 710، 727، 731، 737، 739، 356، 760
هیرمند / 123
ی
یزد / 43، 62، 128، 181، 188، 238، 250، 255-257، 259، 267، 282، 457، 481، 607، 616، 747، 752، 764
یونان / 544، 545
آ
آریستوکراسی / 317
آشوبطلب / 43، 137، 155، 164، 349، 555، 579، 583، 707، 714، 734-735، 739
آلیانس اسرائیلی / 677
الف
اتحاد اسلام / 200، 230، 405، 647، 689، 692، 739-740، 748
اتحاد ملی / 72
اتفاق عموم / 70
احساسات ملی / 64، 70، 118
اراذل و اوباش / 187، 512، 568-569، 660، 705
استبداد صغیر / 11، 614
استبداد منور / 14، 24، 738
استمهال (موارتوریوم) / 134، 139-140، 276، 508
استکمال / 64
اصلاحات ملکی / 505
اصلاحات / 69، 72، 83، 87-89، 93-95، 99-100، 134، 136، 243، 313-315، 396-397، 408، 497، 505، 524، 529، 531-532، 537، 547، 577، 622، 702، 729
افراطی / 28، 62، 66، 73، 79، 121، 124-125، 139، 166-169، 183، 220-221، 224، 271، 464، 471-472، 474، 483، 490، 494، 510، 517، 525-527، 534، 540، 561، 567-568، 643، 656، 663، 676، 678-679، 688، 706، 738، 747، 755
اقتدار حکومت / 69، 72، 176
الیگارشی مالی / 42، 483، 495-496، 627، 630، 662-664، 677
امپریالیسم / 42، 48، 491، 635، 771
امور سیاسیه ملکیه / 13
انحطاط ایران / 14، 26، 85-86، 111
انقلاب استمراری / 72
انقلاب ده ساله ایران / 72
انقلاب سیاسی / 94-95
انقلاب / 14، 20، 24، 41، 50-51، 72، 108، 110، 396، 555، 574، 588، 654-656، 662، 670-671، 698-699، 726
انقلابات مزمن / 113
انقلابات مملکت / 113، 420
ب
باستانگرائی / 20، 180، 382، 738
بانک شاهنشاهی / 153، 195، 253، 277، 364، 471، 516، 518، 581-582، 627، 649، 653، 658، 661-662، 664-665، 667، 672، 682-683، 698، 719، 726، 731، 737، 767
بحران ایران / 11، 37، 59، 65-66، 73، 136، 148، 165، 220، 222، 231، 261، 302، 529، 629
بناپارتیسم ایرانی / 14
بیگانه ترسی / 9
پ
پان اسلامیسم / 543-544
پرسش از ماهیت مشروطه / 10
پلیس جنوب ایران / 130، 193، 207، 238، 250، 257، 272، 459، 468، 471، 481، 484، 512، 526-527، 529، 534، 615-617، 650، 686، 754
ت
تبیین مشروطه بر بنیاد شرع / 11
تجدد آمرانه / 742
تجدد مجبوری / 742
تجدد / 14، 24، 60، 66، 77، 86، 99، 112، 118، 246، 310-312، 314، 316-318، 374، 519، 726، 738، 741-742
تحتالحمایه / 515
تحریر محل نزاع / 14
تروریزه کردن / 419-420
تقسیم مجدد جهان / 117، 163، 582
تمامیت ارضی ایران / 13، 24، 28، 43-44، 49، 51-52، 57-58، 80، 82، 97، 125، 139، 145، 150، 169، 191-192، 196، 202، 250، 264، 266، 525، 527، 532، 536، 546، 548، 556، 606، 633
توالی تاریخی / 16
توطئه پنداری / 9
تکامل تدریجی / 92-94، 396
ث
ثروت ملی / 85
ج
جنبشهای اسلامی / 23، 30-31، 740
جنگهای اکونومیک / 85
جهاد / 14، 125-126، 137-138، 168-169، 171-172، 189، 517، 599، 604-605، 738، 750
ح
حقالناس / 11
حقوق موضوعه / 504
حکومت قزاقان / 14، 16
حکومت ملی / 69، 286، 324، 648
حکومت وحشت / 741
خ
خطر کمونیسم / 31، 455
خودشیفتگی / 9، 486
د
دست قوی / 274، 477
دستکش مخملین / 493، 542-543، 672
دعوی استغنا / 68
دماگوژی / 131، 317
دمکرات اسلامی / 285
دمکراسی / 41، 42، 97، 144، 156، 180، 256، 266، 316-319، 330-331، 317-318، 457، 459، 494، 502، 519، 679
دنسترفورس / 482
دوران جدید / 10
دولت اسلامی / 137-138، 553
دولت پادگانی / 18، 20، 729، 738، 742
دولت حائل / 42، 517، 601، 606
دولت مختلط / 83
دولت مسئول / 20، 124
دولت نظامی / 14، 16
دولت وابسته / 21، 665، 737
دیپلماسی ارعاب / 495
دیپلماسی سری / 495
دیوان معدلت / 86
دیکتاتوری / 16، 19، 30، 74، 95، 100، 213، 219، 264، 305-306، 497، 580، 583، 682، 732، 734، 736-738، 742، 752
ر
رشوهخواری / 311
رضایت عمومی / 113
روحانیان / 13-14، 24، 45، 49، 87، 94، 125-127، 139، 168-169، 171، 173، 175-176، 181، 189، 227، 246، 248، 503، 542، 599، 669-670، 696، 734، 738-739، 741
روشنفکران / 12، 14، 89، 94، 417، 456، 519، 693، 716، 732، 738، 741-742
ژ
ژون پرسان / 675
س
سرمایه خارجی / 86
سرمایهداری / 11، -12، 163، 330، 468، 477، 582
سرمایه مالی / 42، 163، 665
سرویسهای مخفی / 666-667
سعادت قومی / 71
سعادت / 67، 71، 86، 88، 98، 102، 114، 144، 153، 227، 262، 318، 322، 325، 328، 330، 377، 397، 447، 513، 549، 553، 555، 576، 588، 648، 695
سلطنت ملی / 68، 313
ش
شارلاتانی / 187، 197، 234، 381، 681، 704
شرکت نفت انگلیس و ایران / 33، 60، 82، 160-161، 178، 493، 502، 520، 535، 616، 630-636، 645، 652-653، 665، 667، 729-731
شرکت نفت برمه / 494
شوونیسم / 213
شکنجه / 18، 50، 411، 425-428، 697
شیادی / 36، 214، 268، 303، 314-315، 678، 680، 682، 724-725، 740
ص
صهیونیست / 62، 467، 491، 542
ع
عادات و اخلاق مملکتی / 66-67، 69، 100، 109
عالم اسلامی / 131، 621
عرفی / 65، 100
عوائد دائمی / 72
عوامفریبی / 44، 131، 165، 167، 297، 315، 329، 477، 522، 531، 538، 567، 617، 707، 725، 728، 735، 740
غ
غاصب سلطنت / 70
غوغاسالاری / 32، 45، 79، 155، 167، 306، 736
ف
فاسدالعقیده / 315
فراماسونری / 157، 617، 677، 686
فرانکو پرسان / 677
فرعونیت / 249، 322
فریبکاری / 190، 663، 682
فواید نوعی / 71
ق
قحطالرجال / 97، 183
قوانین مجازات / 66
قوایم مذهبی / 13
قوس صعودی دیکتاتوری / 19، 742
قوس نزولی مشروطه / 19، 742
قوه تجددپرور / 246، 312، 316-317
قوه مرتجعه / 246
ک
کمالیسم / 544
کمپانی هند شرقی / 19، 488، 527-528، 546
کمربند امنیتی / 518
کمیته آهن / 30، 467، 658، 675، 683-687، 718، 720، 722، 736، 740
کمیته زرگنده / 30، 639، 683-684، 687-689، 699-700، 714، 736
کمیته شرق / 484، 492، 496-497، 525، 527-528، 542، 545-546
کنسی دتا (شورای دولتی) / 108-110
گ
گراند لژ انگلستان / 158
ل
لژ بیداری ایران / 90، 282، 297، 344-345، 369، 510، 677
لژ روشنائی ایران / 160، 617، 686
م
محاکم شرعیه / 13، 87
محتکران / 22، 236، 248، 252، 278، 735
محضر شرعیه / 87
مشروطه ناقص ایران / 19
مشیت ملی / 72
مصالح حقیقی / 323
مصالح درازمدت / 147، 163
مصالح دینی / 123
مصالح عامه / 13، 16-17، 28-29، 43-44، 67، 114، 118، 121، 123، 125، 152-153، 161، 165، 167، 245، 273، 320، 328، 329، 365
مصالح عدلیه / 371
مصالح ملت / 316، 628
مصالح ملی / 13، 455، 459-460، 558، 563، 582-583، 591، 715
مصالح مملکتی / 182، 300، 316، 553
مصالح واقعی / 109
مصالح کار / 72
مصلحت (مشترکه، ملی، ایران، عمومی) / 44، 67، 82، 98، 108، 111، 119، 129، 158، 221، 264، 271، 300، 563-564، 695
مضمون تاریخی / 16
مقتضیات ازمنه / 325
مقتضیات مذهب / 69
مقتضیات مملکت / 66، 100
مقتضیات وقت / 102
مملکت اسلام / 241، 622، 641
منافع (ملی، عمومی) / 19، 26، 28-29، 43-44، 65، 67، 108، 118، 124، 131، 156، 164، 167، 208، 220، 273، 297، 320، 365، 375، 455-456، 459-460، 463، 474-475، 522، 525، 534، 553، 555، 559، 561، 565، 567، 571، 598، 613، 534، 680، 691، 701، 734
منافع آنی / 121
منافع بیگانه / 409
منافع توده های مردم / 220
منافع حقیقی / 109، 298
منافع درجه دوم / 396
منافع شخصی / 205، 234، 270، 282، 339
منافع ظالمانه سرمایهداران / 331
منافع متناسبه / 107-108
منافع موقتی / 72
منافع واقعی مملکت / 131-132، 135، 409
منافع کلی / 133
منافع یومیه موهوم / 71
مناهی و ملاهی / 241
موقعیت فکری / 9
ن
ناموس انقلاب / 327، 396
ناموس تکامل / 396
ناموس حزب / 307
ناموس لایتغیر طبیعت / 93
ناموس مسلمین / 70
ناموس ملیت / 317
نسل کشی / 26، 495
نظامیگری / 42
نظریه ابرمرد / 14، 74
نهادهای مدنی / 504
نورپرفورس / 484
نظریه پنجه آهنین / 15، 274
نظریه توطئه / 9، 11
نظریه دولت مقتدر / 16، 60، 64-65، 70-71، 74، 76، 81-83، 89، 105-107، 112-114، 140-141، 150، 265، 275، 297، 320، 322، 507-508، 553
نظریه ظهور مرد زورمند مرتجع / 24، 64، 73، 88-90، 671، 733
نظریه های توطئه پندار / 11
نفت باکو / 482-483، 493، 619، 634
نقش شخصیت ها در تاریخ / 12
و
وضعیت نه این و نه آن / 13
وضعیت هم این و هم آن / 11
وفاق ملی / 100
ه
هئیت صالحه / 72، 325
هیئت مقننه / 69