ghaemiyeh.com
سرشناسه : تربتي كربلايي، حيدر، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پديدآور : زبان به كام عطش : پاسخ شيعه به شبهات با محوريت (عطش خاندان عصمت در واقعه عاشورا)/ حيدر تربتيكربلايي.
مشخصات نشر : قم : عطر عترت، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : 172ص.
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- سوگواریها -- پرسشها و پاسخها
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق -- دیدگاه اهل سنت
شناسه افزوده : تربتي، محدثه، ۱۳۶۸ -
رده بندی کنگره : BP۴۱/۵/ر۶۶و۲ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
بسم الله الرّحمان الرّحيم
الحمدلله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطّاهرين
و لعنة الله علي اعدائهم و مخالفيهم اجمعين
اكنون، شيطان لعين، مانند نخستين هنگامه، با جدّيت و پيگيري هرچه بيشتر، او و نيز كساني كه «در مال و نطفهشان شريك شده است»(1)درصدد تخريب حقايق تكويني و تشريعي هستند؛
1) سوره (17) إسراء آيه65: وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً ـ و از ميان آنان هركس را ميتواني با صدايت (به سوي گناه) برانگيز و با سواران و پيادگان خود، بر آنان بتاز، و در داراييها و فرزندان با آنان شريك شو و به آنان وعده بده. همانا شيطان جز براي فريب، آنان را وعده ندهد.
هرچند صورتها و صورتكها عوض ميشود، امّا بندگان او، چون «خدايشان»، همواره با خالق تعالي در ستيز بوده و هستند، به ترفندي با كمند خرد بُريده از وحي و قياسهاي كثيف شيطاني.
و از نيرنگهاي آنان، القاي شبهه و تكذيب حقايق ديني ـ تاريخي است كه با هدف مبتلا كردن پيروان خاندان عصمت و نبوّت عليهم السّلام پيريزي و پيگيري ميشود.
اينان با استفاده از امكاناتي كه مزدوران جهاني صهيونيسم در اختيارشان قرار ميدهند: وسايل ارتباط جمعي، شبكههاي ماهوارهاي و مخابراتي، رسانههاي گروهي (ديداري، شنيداري و نوشتاري) و نيز با نهايت بهرهبرداري از فضاي مجازي، شبانهروز، پيگير دستيابي به اهداف شيطاني خويش هستند.
به يقين اين هجوم ادامه خواهد داشت و برچيده نخواهد شد، مگر با دست انتقام الهي ولي بر اهل بصيرت پوشيده نيست كه آنچه در شرايط فعلي، فرض و واجب است، دفاع مقتضي و به همين گستردگي، جدّي، محكم و استواري است كه از همه وسايل ارتباط جمعي، براي آگاهسازي و دفع شبههها بهره جويد پس از تعليم علوم و معارف وحي الهي، از حضرات معصومين طاها و آلياسين
صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين، نه تنها موضع دفاعي بلكه موضع جهادي، كه الله تعالي فرمود: «وَالَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنين».(1)
و از عزيزاني كه در دفع شبهه هاي مسموم كوشيده، نور ديدگانم نواده فاطمه زهراء سلام الله عليها ميباشد كه به يقين مخاطب ملكوتيان خواهد بود در قيامت كبري به «مَرْحَباً طُوباكَ طُوباكَ يادافِعَ الْكِلابِ عَنِ الْأَبْرارِ وَ يا أَيُّها الْمُتَعَصِّبُ لِلْأَئِمَّةِ الْأَخْيارِ».(2)
1) سوره(29) العنكبوت آيه 70.
2) تفسير منسوب به امام حسن زكي عسكري عليه السّلام: ص350 ح236. الإحتجاج: ج1 ص19 و ج2 ص440. الصّراط المستقيم: ج3 ص58 از مولا عليّ بن موسي الرّضا عليه السّلام روايت شده كه فرمودند: أَفْضَلُ ما يُقَدِّمُهُ الْعالِمُ مِنْ مُحِبّينا وَ مَوالينا أَمامَهُ لِيَوْمِ فَقْرِهِ وَ فاقَتِهِ، وَ ذُلِّهِ وَ مَسْكَنَتِهِ، أَنْ يُغيثَ فِي الدُّنْيا مِسْكيناً مِنْ مُحِبّينا مِنْ يَدِ ناصِبٍ عَدُوٍّ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ، يَقُومُ مِنْ قَبْرِهِ وَ الْمَلائِكَةُ صُفُوفٌ مِنْ شَفيرِ قَبْرِهِ إِلٰى مَوْضِعِ مَحَلِّهِ مِنْ جِنانِ اللَّهِ فَيَحْمِلُونَهُ عَلٰى أَجْنِحَتِهِمْ، يَقُولُونَ: مَرْحَباً طُوباكَ طُوباكَ يادافِعَ الْكِلابِ عَنِ الْأَبْرارِ، وَ يا أَيُّها الْمُتَعَصِّبُ لِلْأَئِمَّةِ الْأَخْيارِـ بهترين توشهاى كه داناي از دوستداران و پيروان ما (اهلبيت) براى روز تهيدستي، نياز، خواري و بينوايي خويش، پيشاپيش ميفرستد، اين است كه در دنيا ناتواني از دوستداران ما (اهلبيت) را از دست يك ناصبي ـ كه دشمن خدا و پيامبر اوست ـ نجات دهد (كه چون چنين كند) از قبرش برميخيزد در حالي كه فرشتگان از كنار قبرش تا جايگاهش در بهشتهاي خداوند، صف كشيدهاند. سپس او را روي بالهاي خود حمل ميكنند. ميگويند: «خوشا به حالت، خوشا به حالت، اي كسي كه سگها را از نيكان دور كردي و اي كسي كه براي امامان پاك، غيرت ورزيدي».
ايشان به دنبال اطلاع از شبهههاي مطرح شده در اين كتاب، طيّ 3ماه، روزها و شبها با سوز و گدازي خاص به تحقيق از منابع اصيل فريقين پرداخت و با دلايل علمي و تاريخي، درصدد پاسخ به اراجيف خصم بيحيا برآمد و نيكو هم موفق گشت.
اينجانب بر ساحت مقدّس ذبيحالله الأعظم و اولاد ذبيحش سلام الله عليهم و نيز قلمهايي كه بر آستان ايشان، بر لوح دلهاي قابل، سر فرود ميآورند ـ كه به حق مناداي «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُون» هستند ـ خاضعانه اداي احترام مينمايم و از درگاه پروردگار منّان، براي اين سربازي كه خود را وقف آستان محمّد و آل محمّد صلوات الله عليهم اجمعين نموده، سعادت دارَين و شرفيابي به محضر آيةالله العظمي فاطمة الزهراء سلام الله عليها را خواستارم؛
و از ساحت خداوند باري تعالي، رسوايي و هلاكت عاجل را براي
«سگصفتان بدتر از سگ»(1)
الكافي: جلد3 صفحه14 حديث1:...امام جعفر صادق عليه السّلام فرمودند:... إِنَّ اللّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً شَرّاً مِنَ الْكَلْبِ وَ إِنَّ النّاصِبَ أَهْوَنُ عَلَى اللّهِ مِنَ الْكَلْبِ ـ خداوند هيچ مخلوقي بدتر از سگ نيافريده امّا به راستي كه «ناصبي» (يعني كسي كه با اهلبيت عليهم السّلام، از در دشمني درآيد) نزد خداوند از سگ نيز بيارزشتر است.
عللالشّرائع: ج1 ص292 ح1:...امام جعفر صادق عليه السّلام فرمودند:... وَ النّاصِبِ لَنا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ، فَإِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالٰى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ، وَ إِنَّ النّاصِبَ لَنا أَهْلَ الْبَيْتِ أَنْجَسُ مِنْهُ ـ... و آنكس كه با ما اهلبيت دشمني كند، بدترين ايشان است زيرا به راستي خداوند تبارك و تعالي، آفريدهاي نجستر از سگ نيافريده است ولي آنكس كه با ما اهلبيت دشمني كند، از او (يعني سگ) نيز نجستر است.
مسئلت دارم.عبدالزّهراء عليها السّلام حيدر حسين حيدر التّربتي الكربلائي
11ربيع الثاني 1435يوم استشهاد سيّدتنا فاطمة المعصومة سلام الله عليها
1) الأمالي شيخ طوسي: ص273 ح515- 53 و الصراط المستقيم: ج3 ص58:... محمّد بن حنفيّه از پدرش مولا اميرالمؤمنين عليه السّلام نقل ميكند كه فرمودند: ما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْئاً شَرّاً مِنَ الْكَلْبِ، وَ النّاصِبُ شَرٌّ مِنْهُ ـ خداوند عزّوجل، چيزي بدتر از سگ نيافريده است ولي «ناصبي» از او نيز بدتر است.
بسم الله الرّحمان الرّحيم
الحمدلله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطّاهرين و لعنةالله علي اعدائهم اجمعين.
مولايم حسين، آنكه در دامان بتول و بر شانه رسول جاي داشت، در كربلايي كه تنها براي او بود، هست و خواهد بود، عظيمترين نهضت را بنيان نهاد و تا پايان پيش رفت، پاياني به دردناكي زخم بر روي زخم، به حلاوت عسل در كام قاسم و به پايداري هميشه تاريخ، آنچنان درخشنده كه چشم تمامِ «داعيان دعي» را كور كند و آنچنان تأثيرگذار كه اسلام را حيات و از مرگ رهايي بخشد تا اينچنين، باشكوهترين جلوه بندگي خدا در كربلا تجلّي يابد؛
مصباح الهدي، چنان درخشنده تابيد و «خونِ او» تا هميشه تاريخ،
باطل را نشانه رفت كه بر آن شدند از راههاي مختلف، براي نابود ساختن آغاز تا انجام نهضت عظيم حسيني تلاش كنند و دستبرد در روايات تاريخي ـ كه وقايع پيش و پس از حماسه عاشورا را حكايت ميكندـ يكي از اين اقدامات بود و تا جايي ادامه يافت كه ائمّه اطهار عليهم افضل الصّلوة و السّلام، به بيان آن پرداختند، بنياميه را رسوا كردند و پرده برداشتند از نيرنگ دستان پليدي كه قصد نابود كردن اسلام را داشتند؛
سرورم حسين، آن رحمةالله الواسعة، آفريننده حماسهاي است كه الگوي پيشينيان حقخواه بود و البته تا هميشه تاريخ، پرچم قيام حق عليه باطل را، بر بلنداي بام خدامحوري افراشت تا آنان كه راه مييابند، راه يابند و آنان كه كژي ميپويند، نتوانند باطل را در جايگاه حق نشانده و حق را باطل جلوه دهند؛ و اين است درد باطلپويان كه پيوسته بر كشتار حق و حقخواهان عهد و همّت بستهاند؛
و «شيعه» كه در ميانِ تمام، تمامِ ميان را در اختيار دارد...
شيعه، مقدسترين و پاكترين باور، كه به جهت پاكيِ خويش، همواره از سوي فرقههاي ناپاك، متّهم و مورد هجوم شبهات بوده و
هست و البته كه در سالهاي اخير، اين هجوم، جامهاي نوين به تن نموده و در قالبي هرچه فريبندهتر، انديشه پاك شيعيان امام زمان عجّل الله فرجه را هدف قرار ميدهد.
به چشم آمدن و مورد هجوم قرار گرفتن حماسه عاشورا، به نسبت عظمت آن گسترش خواهد داشت و مسلّماً بايد در برابر اين هجوم، دفاع مقتضي و شايسته صورت گيرد. هر حركتي كه خود را دفاع از حق جلوه دهد، الزاماً حق نيست، بلكه ميتواند هجومي نو، از ورودگاه به ظاهر خودي باشد.
ترديدي نيست كه در بعضي از جزئيات واقعه عاشورا، تحريفاتي وارد شد؛ كه تنها با استمداد از درگاه الهي، تكيه بر سنّت مطهره اهلبيت و تحقيق در نقلهاي تاريخي، ميتوان به ترسيم ما وقع رسيد. مرور «تمام» آنچه به عنوان تاريخ در اختيار ماست، براي درك ما وقع كافي نيست چه رسد به اينكه بخواهيم با در نظر گرفتن شنيدهها، بدون هيچ تلاشي براي دانستن واقعيّت، به ما وقع پي ببريم...
از طرفي، تاريخ را بايد به گونهاي مطالعه كنيم گويي كه با اهل آن زيستهايم. «پژوهش» تاريخي، اينجاست كه معنا مييابد، صِرف
دانستن متن متون، نميتواند تصوير واقعي رخدادها را به ما ارائه دهد كه اگر چنين باشد، تاريخ به چندين و چند شكل رخ داده است: راويان، هر كدام به نوعي روايت ميكنند، بسياري روايات از ميان ميرود، بسياري مورد دستبرد واقع ميشود و بسياري در اختيار ماست ولي به دست ما نرسيده... دانش و انديشه، چون كنار يكديگر قرار گيرد، ميتواند به نتيجه و حكم بيانجامد و اين جز با نگاه حقطلب و واقعگرا ممكن نيست. البته كه نميتوان با در نظر گرفتن تصويرهاي ذهني و تصوّرات شخصي، به حقيقت دست يافت و با صِرف استحسان و استبعاد، جريانهاي مسلّم تاريخي را انكار نمود. «ما در قبال آنچه ميدانيم، ميانديشيم و حكم ميكنيم، بازخواست خواهيم شد و واويلا اگر «خون حسين» در ميان باشد...».
عظمت نهضت سالار شهيدان، براي بسياري قابل پذيرش نبود و نيست و اين بسيار، بسيار تلاش كردند تا آن را دچار تغيير و تحريف كنند و بدين وسيله، اسباب كمرنگ كردن و از ميان بردن و يا بدتر، اسباب انحطاط آن را فراهم سازند. همين تلاش مذبوحانه نشان ميدهد كه آنان به خوبي، عظمت دروني عاشورا و شكوه
تأثير بيروني آن را درك كرده، امّا برنميتابند. و اين است پاسخ كوبنده حق به آنان: «يُريدُونَ لِيُطْفِئوُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»(1)و البته اراده الهي چيره است، هرچند كافران و مشركان، ناخوش دارند.
تمام كساني كه مصباح الهدي و سفينة النّجاة، امام شهيدان حسين عليه السّلام را دوست ميدارند و آگاهند از حقيقت و واقعيّت ماجراي عاشورا، وظيفه دارند در برابر اين هجوم، قد افراشته و از مسموم شدن اذهان پاك شيعيان امام زمان جلوگيري كنند كه در زيارت آن مظلوم بيياور چنين ميخوانيم: «وَ أَنَّكَ ثارُ اللَّهِ في أَرْضِهِ حَتّىٰ يَسْتَثيرَ لَكَ مِنْ جَميعِ خَلْقِهِ ـ و (گواهي ميدهم) كه تو «ثارالله» در زمين هستي تا اينكه خداوند از تمامي آفريدگانش، براي تو خونخواهي كند».(2)
و اين يعني «خون حسين به گردن تكتك ماست»...
شيعَتي ما إِنْ شَرِبْتُمْ
رَيَّ عَذْبٍ فَـاذْكُـرُوني
أَوْ سَمِـعْتُـمْ بِغَـريـبٍ
أَوْ شَهيدٍ فَـانْدُبُوني
حاشيه مصباح كفعمي: ص741
در آغاز هر فصل، متن شبههها به طور كامل آورده شده، سپس بخشهاي مختلف آن، تفكيك و جداگانه برّرسي ميشوند، ضمن اينكه در سراسر كتاب، متن شبههها با قاب احاطه شده و خطّ شاخصي نيز دارد.
متن شبههها
ميخواهم به بيان چند نمونه از افسانه هاي معروف و البته تأمل برانگيز روز عاشورا بپردازم.
نخست در مورد بي آبي، وضعيت بياباني و عطش حسين و يارانش:
همان طور كه مي دانيد جنگي كه در روز عاشورا رخ داده در نزديكي رود فرات بوده. در هيچ كجاي كره زمين نمي توانيد سرزميني در كنار يك رود را بيابيد كه صحرا و بيابان بي آب و علف باشد، مگر رودي كه از ميان كوهستان مي گذرد. همه در درازاي تحصيلمان خوانده ايم كه در كنار رودخانه ها جلگه و زمين هاي حاصل خيز به وجود مي آيد. واقعيت اين است كه اطراف فرات را نيز مانند ساير رودخانه ها، جلگه ها و زمينهاي حاصل خيز تشكيل مي دهد و كربلا نيز سرزميني سرسبز است. به عكس زير كه نقشه پوشش طبيعي عراق است توجه كنيد: منطقه كربلا را بنگريد، اينجا همان صحراي جهنمي كربلا است؟
از آن گذشته در چنين مناطقي به دليل نزديكي به رودخانه بستر زيرين زمين را سفره هاي پهناور آبي تشكيل مي دهد و دسترسي به آب آسان تر از آن چيزي است كه به ذهن مي رسد. تنها با كندن 4 يا 5 متر از زمين مي توان به آب رسيد. در منطقه اهواز يكي از مشكلات ساخت و ساز همين سفره هاي زيرزميني است كه كاملاً زير شهر را فرا گرفتهاند. 72 نفر نتوانستهاند يك گودال 4 متري حفر كنند؟
از طرفي بر طبق گفتار شيعيان اين رويداد در تابستان و هواي گرم و جهنمي رخ داده، ولي با مراجعه به اين سايت و وارد كردن تاريخ دهم محرم سال 61 هجري قمري در قسمت Islamic Calendar درمييابيد
كه عاشورا در روز چهارشنبه 21 مهر ماه بوده است. البته 21 مهر نيز هواي كربلا آن چنان خنك نيست، ولي آن تابستان جهنمي هم كه شيعيان ميگويند نيست.
اكنون ميگويند: شرايط آب و هوايي 1400 سال پيش با امروز فرق دارد. نخست اينكه در يك پريود1۴۰۰ساله آن تغيير آب و هوايي كه در ذهن مسلمانان است نميتواند رخ دهد و دوم اينكه اگر هم تغييري باشد مطمئنا هوا خنكتر نشده بلكه دما بالاتر هم رفته است. يعني 1400 سال پيش نسبت به امروز، خنكتر بوده.
اما يك نكته جالب ديگر در داستان هايي كه از واقعه عاشورا گفته شده اشاره اي به گرسنگي نگرديده؛ يعني كاروان حسين مشكل گرسنگي نداشته است. مسلما كاروان براي سير كردن خود علف نمي خورده. پس اين كاروان نيز مانند ساير كاروان ها حيوانات اهلي به همراه خود داشته كه با مشكل گرسنگي مواجه نشود؛ مثلاً گوسفند يا بز، براي رفع تشنگي نيز ميتوانستند از شير همين حيوانات اهلي استفاده كنند. در ضمن شتر نيز همراه آنها بوده، عرب ها كه به خوردن شير شتر علاقه بسيار دارند، ميتوانستند از شير شترها نيز استفاده كنند.
باز هم نكته اي ديگر، سه نقل قول در مورد مقبره حسين: هارون الرشيد را در حالى پشت سر گذاشتم كه قبر حسين (عليه السّلام) را خراب كرده و دستور داده بود كه درخت سدرى را كه آن جا بود به عنوان نشانه قبر براى زوار، و سايهبانى براى آنان قطع كنند. (تاريخالشّيعه، محمد حسين المظفري، ص89، بحار الانوار، ج45، ص39 8) قبر شريف آن حضرت مورد تعرض و دشمنى متوكل عباسى قرار گرفت. او توسط گروهى از لشكريانش قبر را احاطه كرد تا زائران به آن دسترسي نداشته باشند و به تخريب قبر و كشت و كار در زمين
آن جا دستور داد... (اعيان الشيعه،ج1، ص628؛ تراث كربلا، ص34؛ بحارالانوار،ج45، ص397) سال236 متوكل دستور داد كه قبر حسين بن على و خانههاى اطراف آن و ساختمان هاى مجاور را ويران كردند و امر كرد كه جاى قبر را شخم زدند و بذر افشاندند و آب بستند و از آمدن مردم به آن جا جلوگيرى كردند. (همان) از اين دست نقل قول ها بسيار است كه تنها به سه مورد اشاره كردم. در بيابان بي آب علف و صحراي جهنمي كشت و كار كرده اند و بذر افشانده اند؟
پس با اين همه موارد، چگونه حسين و كاروانش از تشنگي و گرماي هوا رنج ديدهاند؟ آيا مذهب عقلي را كه فكر مي كند نميربايد؟
از مسلّمات واقعه عاشورا، تشنگي امام حسين و اهلبيت و ياران ايشان عليهم الصّلاة و السّلام است كه درباره آن اختلافي نيست. براى كسى كه اندكى در منابع حديثي و تاريخى سير كند، ترديدى نمىماند كه يكى از ويژگىهاى واقعه عاشورا، محدوديت آب براى اهلبيت عليهم السّلام بوده است.
ائمّه اطهار عليهم السّلام، در احاديث بسيار و زيارتهاي متعدّدي، صريحاً به اين موضوع اشاره داشتند، تا آنجا كه امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشّريف در زيارت ناحيه مقدّسه روايت شده، بارها به اين فاجعه اشاره فرمودهاند: «ظَمْآنٌ لا تَسْتَطيعُ خِطاباً وَ لا تَرُدُّ
جَواباً... فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلٰى مَنْ جارَ عَلَيْكَ وَ ظَلَمَكَ وَ مَنَعَكَ الْماءَ وَ اهْتَضَمَكَ... السَّلامُ عَلَي الْمَمْنُوعِ مِنْ ماءِ الْفُراتِ... مَنَعُوكَ الْماءَ وَ وُرُودَهٌ... وَ حالُوا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ماءِ الْفُراتِ... ـ تشنه بودي طوري كه توان سخن گفتن نداشتي و پاسخي نميدادي... لعنت خدا بر كساني كه به تو ظلم كردند و آب را از تو بازداشتند... سلام بر آن كسي كه از نوشيدن آب فرات بازداشته شد... تو را از آب و ورود به آن بازداشتند... و ميان تو و آب فرات، مانع شدند...».(1)
1) بحارالأنوار: ج98 ص317-327 ح8 از المزار شيخ مفيد. نسخه خطي مناسك المزار، منسوب به شيخ مفيد در كتابخانه آيةالله مرعشي شماره245 وجود دارد و زيارت عاشوراي صادره از ناحيه مقدّسه از صفحه139 شروع مي شود. المزار الكبير، ابن المشهدي: صفحات496-513 حديث9 كه نسخه اي خطي از آن در همان كتاب خانه شماره4903 وجود دارد و و زيارت ناحيه در صفحات 718-744 آن قرار دارد. بحار الأنوار: ج98 ص328 ح9 از المزارالكبير. تحفة الزّائر: ص3، الصّحيفة المهدويّة: ص203 و مستدرك الوسائل: ج10 ص335 ب53 ح16 از المزار الكبير و المزار شيخ مفيد. المصباح سيّد مرتضى علم الهدى بنابر نقل سيّد بن طاووس در مصباح الزّائر: ص221-244. المزار القديم بنا بر نقل مستدرك الوسائل: ج10 ص335 ب53 ح17. نسخه خطّي از آن در كتابخانه آية الله مرعشي به شماره462 در صفحه146 وجود دارد و در آن است: زيارة أُخرى تختصّ بالحسين صلوات الله عليه و هي مرويّة بأسانيد مختلفة و هي أوّل زيارةٍ زار بها المرتضى علم الهدى رضوان الله عليه... و در صفحه147 سطر هشتم چنين شروع ميگردد: السَّلامُ عَلٰى آدَمَ صَفْوَةِ اللهِ مِنْ خَليقَتِهِ...، بحارالأنوار: ج98 ص231-249 ح38.
و اين تنها موضعي نيست كه در احاديث اهلبيت عصمت صلوات الله عليهم، به اين واقعيّت تلخ و ناجوانمردانه اشاره ميشود. امّا در تاريخ:
(امام و همراهان ايشان، پيش رفتند) تا اينكه به سرزمين نينوى ـ جايي كه امام حسين عليه السّلام فرود آمدند ـ رسيدند. در اين هنگام سواري بر اسبي نيكو، كه سلاح بر وي بود و كمان بر دوش نهاده بود، از سمت كوفه رسيد. همگي، چشم به راه او ايستادند. چون به آنان رسيد، به حر (كه آن زمان، سرلشكر سپاه 1000 نفري ابنزياد لعنهالله بود) و همراهانش سلام كرد ولي به حسين عليه السّلام و يارانش سلام نكرد و نامهاى از عبيدالله بن زياد به حر داد كه در آن نوشته بود:
امّا بعد، فجعجع(1)
معجم مقاييس اللغة: ج1 ص416 و كتب ابن زياد إلى ابن سعد: «أَنّ جَعْجِعْ بالحسين عليه السّلام» كأنَّه يُريد: ألجِئْهُ إلى مكانٍ خَشِنٍ قلق. و قال قوم: الجعجعة فى هذا الموضع الإزعاج؛ يقال جَعْجَعْتُ الإبِلَ، إذا حرّكتها للإِناخة. و قال أبو ذؤيب، في الجعجعة التي تدلُّ على سوءِ المَصْرَع:
فأبَدَّهُنَّ حُتوفَهُنَّ فهاربٌ * بِذَمائِه أو باركٌ متجعجعْ.
الفائق في غريب الحديث: ج1 ص190 جعجع: ابن زياد كتب إلى عمر بن سعد بن أبي وقّاص: أنْ جَعْجِعْ بالحُسَيْنِ. أي أنزله بجَعْجاع، و هو المكان الخَشِن الغليظ و هذا تمثيلٌ لإِلجائه إلى خَطْبٍ شاقّ و إرهاقه. و قيل: المراد إزعاجه؛ لأن الجعجاع مَناخُ سَوْءٍ لا يقرّ فيه صاحبُه، و منه: جَعْجَع الرجل: إذا قَعد على غير طمأنينة.
لسان العرب: ج8 ص50 جعع: و قال أَبو عمرو: الجَعْجاع الأَرض الصُّلْبة. و قال ابن بري: قال الأصمعي الجَعْجاع الأرض التي لا أحد بها؛ و الجَعْجَعُ: ما تَطامَنَ من الأَرض. و جَعْجَعَ بالبعير: نَحَرَه في ذلك الموضع. قال إِسحاق بن الفَرَج: سمعت أبا الربيع البكْريّ يقول: الجَعْجَعُ و الجَفْجَفُ من الأرض المُتطامِنُ، و ذلك أنّ الماء يَتَجَفْجَف فيه فيقوم أي يَدُوم، قال: و أرَدْتُه على يَتَجَعْجع فلم يقلها في الماء. و مكانٌ جَعْجَعٌ و جَعْجاعٌ: ضَيّق خَشِن غَليظ.
لسان العرب: ج8 ص51 قال ابن بري: معنى جَعْجَعُوا في هذا البيت نزلوا في موضع لا يُرْعى فيه، و جعله شاهداً على الموضع الضيِّق الخَشن. و الجَعْجاعُ: المَحْبِسُ. و الجَعْجَعَةُ: الحَبْسُ. و الجَعْجاعُ: مُناخُ السَّوْء من حَدَب أو غيره. و الجَعْجعةُ: القُعود على غير طُمأْنينةٍ. و الجَعْجعةُ: التضْييق على الغَريم في المُطالَبة. و الجَعْجَعةُ: التَّشْريدُ بالقوم، و جَعْجَعَ به: أزْعجَه. و كتب عبيدالله بن زياد إلى عمروبنسعد أَن «جَعْجِعْ بالحسين بن عليّ بن أبي طالب» أي أزْعِجْه و أخْرِجه، و قال الأصمعي: يعني احْبِسْه، و قال ابن الأعرابي: يعني ضَيِّقْ عليه، فهو على هذا من الأضداد؛ قال الأصمعي: الجَعْجَعةُ الحَبْس، قال: و إنما أراد بقوله جَعْجِعْ بالحسين أي احْبِسْه.
كتاب العين: ج1 ص68 و جَعْجَعْت بالرجل: حبسته في مجلس سوء.
الحسين حين يبلغك كتابي و يقدم عليك رسولي و1) در كتاب هاي لغت به نامه ديگري از ابنزياد كه خطاب به عمرسعد نوشته شده است، اشاره ميشود كه در آن واژه «جعجع» به كار رفته است و ما تنها براي بيان معناي اين واژه، بدان استناد ميكنيم:
لا تنزله إلّا بالعراء(1)
كتاب العين: ج2 ص233-234 العريان من الرمل ما ليس عليه شجر... و العَراء: الأرض الفضاء التي لا يستتر فيها بشيء، و يجمع: أعْراء، و ثلاثة أعْرِيَة و العرب تذكره فتقول: انتهينا إلى عَراء من الأرض واسع بارد، و لا يجعل نعتا للأرض. و أعْراء الأرض: ما ظهر من متونها. قال: و بلد عارِية أعْراؤه. و قال: أو مجن عنه عُرِيَت أعْراؤه. و العَراء: كلّ شيء أعْرَيْته من سترته، تقول: استره من العَراء.
في غير خضر و على غير ماء فقد أمرت رسولي أن يلزمك و لا يفارقك حتّى يأتيني بإنفاذك أمري و السّلام ـ اما بعد، چون نامهام به تو رسيد و فرستادهام نزد تو آمد، بر حسين سخت بگير و او را در زمينى كه نتواند در آن پناه گيرد و نه گياه در آنجا
1) مفردات الفاظ القرآن: ص562: الْعَراءُ: مكان لا سترة به، قال: فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقيمٌ [الصافات/145]مجمع البحرين: ج1 ص288: قوله تعالى: فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ [37 ص145] الْعَراءُ بالمد: فضاء لا يتوارى فيه شجر أو غيره، و يقال: الْعَراءُ وجه الأرض.
باشد و نه آبى، فرود آور و محبوس كن. فرستادهام را دستور دادهام كه همراه تو باشد و از تو جدا نشود تا هنگامي كه با خبر پيروي تو از فرمانم، نزد من بيايد. و السّلام.
چون نامه را خواند، حر به حضرت و يارانش گفت: «اين نامه امير عبيدالله است كه به من دستور ميدهد، همانجا كه نامهاش رسيد، به شما سخت بگيرم و اين نيز فرستاده اوست و به او دستور داده از من جدا نشود تا زماني كه دستورش را درباره شما انجام دهم». در اين هنگام، يزيد بن مهاجر كندى (كناني) كه با حسين عليه السّلام همراه بود، به فرستاده ابنزياد نگاه كرد و او را شناخت و به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، اين چه كار ناشايستى است كه به دنبال آن آمدهاى؟ گفت: از امام خويش پيروي نموده و به بيعت خود پايداري كردهام. يزيد بن مهاجر به او گفت:بلكه پروردگارت را نافرماني كرده و كسي را كه امام خويش قرار دادي، در نابودي خودت، پيروي كردي و (با اين كار) ننگ و آتش، حاصل تو شد و چه بد امامي است آنكس كه تو پيشواي خويش قرار دادهاي كه خداوند تعالي ميفرمايد: «جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ ـ ايشان را اماماني قرار داديم كه به سوي آتش
دوزخ فرا ميخوانند و روز قيامت، ياري نميشوند»(1)و پيشواي تو، از جمله همين پيشوايان است.
و حرّ بن يزيد آنان را وادار ساخت تا در همان مكان، كه آب و آبادي نبود، پياده شوند. حسين عليه السّلام به او فرمود: «واي بر تو، بگذار در اين ده يا اين ده ـ يعنى نينوى و غاضريه ـ يا اين ـ يعنى شفيه ـ فرود آييم». حر گفت: «به خدا سوگند توان اين كار را ندارم، (زيرا) اين (فرستاده)، مردى است كه براى جاسوسي به سوي من فرستاده شده است».(2)
أنساب الأشراف: ج3 ص176، الأخبار الطّوال: ص249- 250. بغية الطّلب: ج6 ص2624- 2625، تاريخ طبري: ج5 ص408- 409. مثله: الكامل في التاريخ: ج3 ص282. تجارب الأمم: ج2 ص63. ر.ك: المنتظم: ج5 ص336. نهاية الإرب: ص423- 424 و... .
بنابراين محلّ برپايي اردوي امام، بدون آب و آباداني، در محاصره و منطقهاي بوده است كه نتوان در آن پناه جست. اين واقعه در روز
دوم محرّم رخ ميدهد، همان روزي كه امام در سرزمين كربلا، بار نهاده و خيمه برپا ميدارند.
2 روز بعد، يعني در روز 4 محرم ، عمر بن سعد عليه اللّعنة، به دستور ابنزياد، همراه با 4000 نفر وارد سرزمين كربلا ميشود و مطابق با فرمان ابنزياد، آرايش سپاه را به گونهاي سازماندهي ميكند كه ميان لشكرگاه امام تا فرات، سدّ انساني ايجاد شود.(1)
در روز هفتم محرّم عبيدالله بن زياد به عمر سعد لعنة الله عليهما، نامهاي نوشت و او را مأمور ساخت تا مانع از رسيدن حتّي قطرهاي آب به امام و اصحاب ايشان شود و به دنبال آن، عمر بن سعد، 500 نفر را به سركردگي عمرو بن حجّاج زبيدي، مأمور ساخت تا وروديهاي فرات را بر امام و ياران ايشان، ببندند.(2)
البته چنين نبود كه سپاه امام، در منطقهاي دور از آب و آبادي،
محاصره و از دسترسي ايشان به آب جلوگيري شود و با اين وجود، هيچ حركتي براي رفع تشنگي خويش صورت ندهند؛ و در همين راستا، پس از بسته شدن آب بر اردوي امام، دستان كريم سيّدالشّهداء عليه السّلام، چشمهاي از آب گوارا جوشاند كه پس از توزيع آب ميان لشكر، سيراب شدن همه و پر شدن مشكها، اثري از آن باقي نبود.(1)
اين يك معجزه بوده ولي در نامه ابنزياد به عمر بن سعد، با چاه اشتباه گرفته شده و دستور جلوگيري از حفر چاه (!!!) توسّط سپاه امام صادر شده است، ابنزياد براي عمرسعد لعن هماالله، چنين مينويسد: «امّا بعد، خبردار شدم كه حسين و فرزندانش [و يارانش] آب ميخورند و چاه كندهاند. دقّت كن، چون اين نامهام به تو رسيد، تا جايي كه ميتواني آنان را از حفر چاه بازدار و بر ايشان تنگ بگير و نگذار قطرهاي از آب فرات بنوشند...» و به دنبال آن بود كه عمر بن سعد نهايت سختگيري را اجرا نمود و عمرو بن
1) تسليةالمجالس: ج2 ص262- 264. بحارالأنوار: ج44 ص387، عوالم العلوم: ج17 ص238- 239؛ مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص346 فصل11.
حجّاج زبيدي را فراخوانده، سپاه بسياري با او همراه ساخت و دستورش داد تا بر وروديهاي فرات ـ كه روبروي لشكرگاه امام حسين عليه السّلام بود ـ قرار گيرد.(1)
توضيح اينكه در روز هفتم، عمرو بن حجّاج لعنهالله، امير بر نگهبانان فرات قرار ميگيرد امّا پس از رسيدن اين نامه، خودِ او نيز موظّف ميشود تا همراه با لشكر، بر فرات باقي بماند و شخصاً از دسترسي سپاهيان امام به آب، جلوگيري كند.
در آن هنگامه، براساس فرمان سيّدالأنام، مولا اباعبدالله الحسين عليه السّلام، عبّاس بن علي عليهما السّلام همراه با گروهي از ياران امام، به سوي فرات رفته و مقداري آب آوردند.(2)
1) الفتوح: ج5 ص91-92، مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص346 فصل11 و ج1 ص244-245 از او: شرح الشافيّة: ص355- 356. عوالم العلوم: ج17 ص238- 239؛ تظلّمالزّهراء عليها السّلام: ص169- 170.
2) أنساب الأشراف: ج3 ص181. الأخبار الطّوال: ص253 از او: بغية الطّلب: ج6 ص2627، تاريخ طبري: ج5 ص412- 413؛ الفتوح: ج5 ص164. مقاتل الطّالبيّين: ص78، تجارب الأمم: ج2 ص65. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص244- 245. الكامل في التاريخ: ج3 ص283. تذكرة الخواص: ص141. نهاية الإرب: ج20 ص428. بحارالأنوار: ج44 ص388 از او: عوالم العلوم: ج17 ص239. ر.ك: الإمامة و السّياسة: ج2 ص6.
در عصر روز 9، همراه با شمر بن ذي الجوشن، نامهاي با اين مضمون از سوي ابنزياد آورده ميشود: «چون اين نامهام به تو رسيد، به حسين مهلت نده، نَفَسش را بگير و ميان او و آب مانع شو...»(1)كه به دنبال آن، سپاه عمر بن سعد، جابجا شده و اردوگاه امام به «حلقه» محاصره درميآيد(2)امّا با درخواست امام، جنگ به روز بعد موكول ميشود(3)و فرزند برومند مولا، حضرت علياكبر عليه السّلام، در شب عاشورا براي آوردن آب، همراه با عدهاي به
1) أمالي الشيخ الصدوق: ص155 مجلس30، بحارالأنوار: ج44 ص315 ب37، عوالم العلوم: ج17 ص165. معالي السّبطين: ج1 ص328.
2) الكافي: ج4 ص147 رقم2 از او: بحارالأنوار: ج45 ص95.
3) الإرشاد: ج2 ص91، 92- 93. مانند آن: روضة الواعظين: ص157. إعلام الورى: ص237. اللّهوف: ص88، 89. مناقب آل أبيطالب عليهم السّلام: ج4 ص98. ابن سعد، الحسين عليه السّلام: ص70، أنساب الأشراف: ج3 ص184- 185. الأخبار الطّوال: ص253 از او: بغية الطّلب: ج6 ص2627. المنتظم: ج5 ص337. سير أعلام النّبلاء: ج3 ص202. البداية و النّهاية: ج8 ص176. جواهر المطالب: ج2 ص281- 282.
سوي فرات اعزام شده و مقداري آب با خود آوردند.(1)
امّا از صبح روز عاشورا سپاه امام، در حلقه محاصره قرار گرفت(2)و البته كه غلبه عطش در چنان شرايط تشنگيافزا و جگرسوزي به هيچ عنوان بعيد نيست زيرا مقدار آبهاي آورده شده، هرگز كفاف تمامي كاروانيان را نميداد؛
درباره شمار سپاهيان امام عليه السّلام، بيشتر منابع معتبر، تعداد ايشان را بيش از 70 نفر گزارش كردهاند، البته ارقام ديگري نيز گزارش شده است ليكن با ملاحظه نام و مشخّصات شهداى كربلا، مىتوان گفت شمار سپاهان امام عليه السّلام بيش از اين تعداد بوده است و نكته قابل توجّه اينكه در تبيين آمار شهداى كربلا، به جز امام عليه السّلام، مشخّصات ١٥٤ نفر ارايه مىشود كه بيش از 70 تن آنان، از خاندان امام حسين عليه السّلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و امام على عليه السّلام بودهاند؛ بنابراين ممكن است آنچه در
گزارش مشهور آمده، اشاره به همين افراد باشد (1)بنابراين آشكار است كه تعداد ياران امام عليه السّلام بسيار بيشتر از اينها بوده است. به اين تعداد، زنان و كودكان اهل حرم و خانواده برخي از ياران را بيفزاييد. آيا مقدار آبي كه اينچنين به سوي خيام حرم حمل شود «آب در ازاي جان»(2)
زمان شهادت: تذكرةالخواص: ص145.
نام قاتل: جمل من أنساب الأشراف: ج11 ص175 و ج13 ص256.
كيفيّت شهادت: مقتل أبيمخنف: ص57-59، ينابيعالمودّة:ج2 ص340-341 و ج3 ص67-68، المنتخب: ج2 ص441-443.
زمان خاكسپاري: سرّالسّلسلة: ص89.
سرانجام قاتل: ثوابالأعمال: ص259-260. مناقب آل أبيطالب: ج4 ص58. الأمالي شجري: ج1 ص182-183، الحدائق الورديّة: ج1 ص127-128. مقاتل الطّالبين: ص78-79. تذكرة الخواص: ص281-282.
؛ آيا به اندازهاي هست كه تمام اين افراد را سيراب كند؟موضوع عطش، به قدري مطرح و البته آزاردهنده بوده است كه بارها به آن اشاره ميشود و برخي از دشمنان (مانند عبدالله بن حصين(1)و عمرو بن الحجّاج لعنهماالله)(2)در روز عاشورا، سرور جوانان اهلبهشت، مولانا اباعبدالله الحسين عليه السّلام را به دليل عطش مورد شماتت قرار دادند و حتي در برخي از نقلها، سخن از مرگ بر اثر شدّت عطش رفته است كه انشاءالله به آن پرداخته خواهد شد.(3)
سخن آخر اينكه تحميل تشنگي بر خاندان رسالت، طرحي از پيش تعيين شده بود كه گام به گام اجرايي شد: ابتدا امام را دور از آب و آبادي محصور ساختند، سپس آرايش سپاه خويش را مانع دسترسي ياران امام به آب فرات قرار دادند، بعد وروديهاي فرات را بستند. براي جلوگيري از حفر چاه توسّط امام و ياران ايشان، حلقه محاصره
را تنگ كردند و در روز عاشورا نيز راههاي خروج از محاصره را مسدود ساختند. آشكار است كه اين همه حساسيت و اينچنين حساب شده عمل كردن، اتفاقي نيست و البته كه بحث جداگانه ميطلبد.
حال با توجّه به مقدمه ذكر شده، به تحليل بخشهاي مختلف شبهه ميپردازيم:
جنگي كه در روز عاشورا رخ داده در نزديكي رود فرات بوده... در كنار رودخانهها جلگه و زمينهاي حاصل خيز به وجود ميآيد. واقعيت اين است كه اطراف فرات را نيز مانند ساير رودخانه ها، جلگه ها و زمين هاي حاصل خيز تشكيل مي دهد و كربلا نيز سرزميني سرسبز است... منطقه كربلا را بنگريد، اينجا همان صحراي جهنمي كربلا است؟
جلگهها و دلتاها، تنها در دهانه رودخانه، جايي كه رود به دريا ميريزد، تشكيل ميشود و حاشيه رودخانهها نيز در همه نقاط، حاصلخيز و سبز و خرّم نيست. همين، براي اثبات بياطّلاعي و البته بيپروايي «نويسنده» كافيست.
امّا درباره كربلا، بله در حال حاضر كربلا سرزميني سرسبز است ولي ما درباره واقعهاي سخن ميگوييم كه نزديك به 1400 سال
پيش رخ داده است؛ زماني كه سرزمين كربلا، شنزاري باير و خالي از سكنه بوده است، يعني ممكن نيست يك سرزمين با احداث نهر، چاه يا قنات، از باير بودن خارج شود؟ نقاط بسياري كه در گذشته خالي از سكنه بوده، امروزه به مناطق مسكوني و سبز و خرم تبديل ميشود. آيا اين امر عجيبي است؟
در كتاب شهر حسين عليه السّلام، نوشته محمّدباقر مدرّس چاپ 1414 هجري قمري، صفحات11-12 ميخوانيم:
هنگامي كه مسلمانها به دوران رياست عمر بن الخطّاب، با فرماندهي سعد بن ابيوقّاص، عراق را فتح كردند، عبدالله بن عرفطه از طرف سعد مأمور شد كه فرمانداري نهرين را كه معروف به «طسج نهرين» بود، تصرّف نمايد و عبدالله به دستور فرمانده خود، اراضي نهرين را اشغال نمود و كربلا را مركز سپاه قرار دادند و سپس به علت بدي هوا و كثرت پشه، كوفه را براي مركزيّت انتخاب نمودند و كربلا را تخليه كردند...
بعد از آنكه مسلمين اراضي كربلا را تخليه نمودند، اين زمينهاي باير و ديارهاي خالي به صورت مهمل و بلاتكليف متروك بود و در تاريخ اسلامي، نامي و نشاني از آن ذكر نشده غير از آنكه به
سالهاي 36 يا 37 (هجري) علي عليه السّلام، هنگام سوق الجيشي به طرف صفّين، يك شب در اين اراضي بيتوته كرده و به برخي از حوادث آينده اشاره نمود و مطلب به طور اجمال به عده معدود معلوم گشت كه اين سرزمين، در انتظار يك حادثه بسيار وخيم، به سر ميبرد و روزي برملا خواهد كرد.
تا آنكه بنيهاشم، با سرپرستي قائد اعظم الهي حسينبنعلي عليه السّلام در دوم محرم وارد اين سرزمين شدند در حالي كه بيابان خالي غيرمسكون بود كه در اطراف آن قبيله بنياسد زندگي ميكردند. پس از شهادت حسين بن علي عليه السّلام مورد توجّه عام و خاص و كعبه آمال گرديد. (تمام شد متن نقل شده از كتاب شهر حسين)
بنابراين، سرزمين كربلا، در زمان ورود خاندان خيرالأنام؛ منطقهاي باير و غيرمسكوني بوده است. گذشته از اين، كربلا در نزديكي رود فرات نيست بلكه با فرات بسيار فاصله داشته و دارد، لكن نهر كوچكي از فرات منشعب بوده كه از كربلا عبور ميكرده و آبي گوارا داشته و به آن نهر علقمه ميگفتند. نهر علقمه نيز از نظر موقعيت جغرافيايى به گونهاى گود بوده است كه امكان برداشتن آب
از تمام نقاط حاشيه آن وجود نداشت و برداشتن آب تنها از راههايي خاص امكان داشت، اين دهانهها «شريعه» نام داشته است.(1)
لسان العرب: ج8 ص175 و الشّريعة و الشّراعُ و المشرعة: المواضع التي يُنْحَدر إلى الماء منها... و الشِّرْعة و الشّريعة في كلام العرب: مَشْرَعةُ الماء و هي مَوْرِدُ الشاربة التي يشْرعها النّاس فيشربون منها و يَسْتَقون، و ربما شَرّعوها دوابّهم حتّى تَشْرعها و تشرب منها.
مجمع البحرين: ج4 ص352 الشِّرْعَة بالكسر الدين و الشَّرْعُ و الشَّريعَةُ مثله، مأخوذ من الشَّرِيعَةِ و هو مورد الناس للاستسقاء سميت بذلك لوضوحها و ظهورها، و جمعها شَرائِعُ... و الْمَشْرَعَة بفتح الميم و الراء: طريق الماء للواردة.
المصباح المنير: ج2 ص310 الشِّرْعَةُ: بالكسْر الدّينُ و (الشَّرْعُ) و (الشَّريعَة) مثله مأخوذ من (الشَّريعَة) و هي مَوْرِدُ النّاس للإستقاء و سُمِّيَتْ بذلك لوضوحها و ظهورها و جمعها (شرائع)... و (الْمَشْرَعَةُ) بفتح الميم و الرّاء (شَريعَةُ) الماء.
چنانچه تاريخ كربلا را مطالعه كنيم؛ ميبينيم كه بنابر اقتضاي خاك
1) تاج العروس: ج11 ص238: و أصل الشّريعة في كلام العرب: مورد الشّاربة الّتي يشرعها النّاس، فيشربون منها و يستقون، و ربّما شرّعوها دوابّهم فشرعت تشرب منها... كتاب العين: ج1 ص252 الشّريعة و المشرعة: موضع على شاطىء البحر أو في البحر يهيأ لشرب الدواب، و الجميع: الشَّرائع، و المَشارع.
حاصلخيز كربلا و وجود آب گواراي فرات در نهرهاي آن، نخستين افرادي كه در آنجا ساكن شدند، به شغل كشاورزي روي آوردند، امّا كربلا هميشه حاصلخيز و بارور نبوده و بارها به خشكساليهاي متعدّد و به دنبال آن، رواج فقر و تنگدستي در ميان اهالي اين مرز و بوم نيز اشاره شده است. تاريخ حكايت ميكند كه ملوك و سلاطين، اميران و وزيران، بارها و بارها انشعابهايي از رودخانه فرات به سوي كربلا گسيل داشتهاند تا مشكل بيآبي و فقر در كربلا حل شود امّا تمامي اين نهرها، به مرور از ميان رفته و تنها يكي باقيست كه «نهر حسينيّه» نام دارد و هماكنون از درون شهر كربلا ميگذرد. (دقّت كنيد، در ابتدا سرزمين كربلا، منطقهاي باير و غير مسكوني بوده ولي اكنون شهر است).
در كتاب ميراث كربلا، نوشته سلمان هادي آلطعمه، ترجمه محمّدرضا انصاري، 1373 شمسي، صفحه24 ذيل عنوان «نهرهاي كربلا» مي خوانيم:
در منابع تاريخي، نهرهاي فراواني براي كربلا نقل شده است. اين نهرها زمينهاي كشاورزي كربلا را سيراب ميكردهاند ولي به مرور زمان از بين رفته و تنها آثاري از آنها بر جاي مانده است. در ميان
همه نهرها فقط نهر حسيني است كه همواره آب در آن جريان دارد و براي شهر موجب بركات فراوان است. نهرهايي كه در گذشت زمان بر اثر طغيان رود فرات و انتقال رسوبات به آنها از بين رفته اند به قرار زير هستند:
1- نهرين، اين دو نهر شاخه اي از رود فرات بودند كه در كربلاي قديم جريان داشتند...
2- نهر علقمه، اين نهر در دورانهاي گذشته كربلا را سيراب مي كرده و امروزه آثار آن از بين رفته است... نهر علقمه تا سال 697 هجري باقي بود، ولي به مرور زمان بر اثر شنها و گل و لاي فراوان پُر شد و جريان آب در آن دشوار گرديد. در برخي از منابع قديم آمده است كه سلطان محمود غزنوي، وزير خود علي جويني را به كربلا اعزام نمود و دستور داد نهر علقمه را لايروبي كنند. پس از اين لايروبي مجدّداً آب بالا آمد ولي در سال 915 دوباره نهر از شنها پُر گرديد و آب را از جريان بازداشت.
3- نهر نينوي. از نهرهايي كه اين تربت پاك را سيراب ميكرده نهر نينواست...
4- نهر غازاني. يكي ديگر از نهرهاي قديم نهر
غازاني، منسوب به غازان خان از قبيله چنگيزخان مي باشد...
5- نهر سليمان (يا حسينيّه) نهر سليماني را سلطان سليمان قانوني عثماني به سال 941 هجري احداث نمود... . (پايان متن نقل شده از كتاب ميراث كربلا)
بنابراين نهرهايي كه در حال حاضر از درون يا حاشيه شهر كربلا ميگذرد، از 1400 سال پيش تا كنون به همين شكل نبوده و به هيچ عنوان نميتوان روي آن حساب 1400 ساله باز كرد و به تبع آن، پوشش گياهي كنوني كربلا، كه هرگز نميتوان ادّعا كرد 1400 سال پيش، همان بوده كه اكنون است و هيچكس نيز چنين ادعايي ندارد جز نويسنده مزبور، كه نبوغ به خرج داده و بسيار توهّم و تخيّل ورزيده است.
امّا درباره نقاط آباد سرزمين كربلا در سال 61 هجري؛ كسي وجود درختان نخل را در اطراف نهر علقمه، انكار نميكند؛ لكن فقط در اطراف نهر و نه در فاصلهاي كه سپاهيان امام اردو زده بودند.(1)
منطقه كربلا را بنگريد، اينجا همان صحراي جهنمي كربلا است؟
1) رجوع كنيد به صفحات 41 از همين كتاب.
عبارت «صحراي جهنمي» دنيايي درون خويش دارد... آشكار است كه در شرايط محيطي 1400 سال پيش كربلا، كمتر گياهي بدون مراقبت و به طور طبيعي رشد ميكرده است. امّا چرا نويسنده تلاش دارد واقعيّت را نه اينكه ناديده بگيرد، بلكه انكار كند؟ به يقين نميتواند بيدليل باشد...
اين، نه مرور تاريخ است و نه تحليل صحيح دادهها؛ تنها مشتي تخيّلات ـ به واقع ـ مسخره است كه در قالب «حقجويي» ارائه ميشود. به راستي، چرا نويسندهاي كه بارها از واقعگرايي سخن رانده، اينچنين ديده عقل فروبسته و خود را محبوس در تاريكي ساخته، در عين حال آفتاب را ميستايد؟ به هيچ عنوان، نبايد سادگي به خرج داده و اين همه را، صِرف توهّم و تصوّر ذهني تعبير كرد. خوب است ذهن ديده بگشايد، نقاب كنار رود و محتواي پوشالي اين همه انديشه هويدا گردد... و نيز دليل به وجود آمدن و ترويج آن...
در چنين مناطقي به دليل نزديكي به رودخانه بستر زيرين زمين را سفره هاي پهناور آبي تشكيل ميدهد و دسترسي به آب آسانتر از آن چيزي است كه به ذهن ميرسد. تنها با كندن 4 يا 5 متر از زمين ميتوان به آب رسيد.
چنانچه گذشت، كربلا با فرات فاصله زيادي دارد و تنها شعبهاي از فرات ـ كه علقمه خوانده ميشود ـ از كربلا ميگذشته است. درباره فاصله اردوي امام با نهر علقمه نيز ميدانيم كه لشكريان عمر سعد لعنهمالله، در كنار نهر علقمه اردو زدند و از آنجا كه تعداد آنان 30 هزار نفر بوده است (1)، اگر اسباب و چهارپايان آنان را همراه با خيمهها و نيز صفهاي آراسته شده در نظر بگيريم، (با توجّه به اينكه آرايش سپاهيان دشمن به گونهاي سازماندهي شد كه براي جلوگيري از دسترسي لشكر امام به آب، سدّ انساني ايجاد شود)(2)فاصله اردوي امام تا نهر علقمه، بيشتر از يك كيلومتر خواهد بود. به اين مقدار، ميدان نبرد را نيز بيفزاييد تا بفهميد اردوي امام در چه فاصلهاي نسبت به نهر علقمه قرار داشته است. آيا در چنين فاصلهاي از انشعاب يك رود، باز هم زمين اشباع از آب است و
چنانچه حفر شود، آبي تميز و گوارا به دست ميآيد؟
در كتاب تاريخ كربلا و حائر حسين عليه السّلام، نوشته دكتر عبدالجواد كليددار، ترجمه آقاي محمّد صدر هاشمي، ديماه 1337 شمسي، صفحه8 ميخوانيم:
همانطور كه لغويون تصريح كردهاند (حائر) عبارت از زميني است كه وسط آن صاف و اطرافش مرتفع باشد؛ يا محلّ پست و صافي است كه اطراف آن را گودالهاي عميقي فرا گرفته و هر وقت باران نازل ميشود و يا آبها از كشتزارها زياد ميآيد، در آنها جمع ميشود. و شايد علّت اينكه از زمان قديم كربلا يا قسمتي از آن را به نام «حائر» اسم گذاشتهاند براي اين بوده كه در اراضي آن گودالهايي وجود داشته كه سيلابهاي آب باران بدانجا سرازير ميشده است.
گرچه تاريخ خلاف اين مطلب را ثبت نكرده ولي (به عنوان شاهد) تا امروز نيز؛ از روي وراثت جغرافيايي زمين، در اطراف شهر كربلا از اين گودالها يافت ميشود و مخصوصاً در قسمت جنوبي شهر بيشتر ديده ميشود. شهرداري براي نجات حيات هزاران مردمي كه ساليانه از طريق گودالها به استانهاي مختلف رفت و
آمد ميكنند هنوز توفيق خشك كردن و يا از بين بردن گودالها را پيدا نكرده است (شهرداري براي پر كردن اين گودالها خيلي كوشش كرده بعداً وزارت امور اجتماعي؛ در سال 1946، پانزده هزار دينار براي اين كار حياتي اختصاص داد ولي تقريباً وضع به همان منوال سابق باقي است). اين گودالها تنها مركز توليد امراض خطرناك اطراف شهر مقدس كربلا ميباشد. (تمام شد متن نقل شده از كتاب تاريخ كربلا و حائر حسيني عليه السّلام)
در زمان حال نيز، زمين كربلا ساختار تپه تپه داشته و قسمتهاي مختلف آن در ارتفاعهاي متفاوتي نسبت به سطح دريا قرار دارند. برّرسي زمينشناسي جغرافيايي پهنه كربلا، گود بودن حرم سيّدالشّهداء عليه السّلام و نيز حرم حضرت اباالفضل عليه السّلام و فرازي كه با نام «تلّ زينبيّه» از آن ياد ميشود، همگي گواه بر يكپارچه و همارتفاع نبودن نقاط مختلف اين منطقه و نيز برپا شدن اردوي امام، بر روي يكي از همين تپههاست. البته ميتوان به شكل طبيعي شنزارهاي خالي از سكنه نيز اشاره كرد كه ساختار تپه تپه دارند. قرائن ديگري نيز وجود دارد كه ثابت ميكند اردوي امام، بر فراز بلندي بوده است؛
در نيمههاي شب عاشورا به فرمان امام يگانه و دليرمان، پشت خيمهها، درون گودالهايي كه به صورت طبيعي در زمين وجود داشت، خندق حفر و درون آن با خار و هيزم پر شد تا در روز عاشورا، همزمان با آغاز جنگ، درون خندقها آتش افروخته شود و اينچنين، دشمن تنها از پيشِ رو، حمله كند و از دستاندازي به ساير جوانب، ناتوان گردد.(1)
در اين راستا همچنين ميتوان به وصفي كه درباره محلّ اردوي امام وجود دارد، اشاره كرد: امام را وادار كردند در مكاني پياده و مستقر شود كه پناهگاه نباشد، بدون آب و آبادي باشد و محصور ساختن اردوي امام، ميسّر باشد. بديهي است در زميني با بستر شن، تنها تپه است كه همزمان تمام اين ويژگيها را داراست. بنابراين اردوي امام، بر فراز تپه قرار داشته و چنانچه ميدانيم در مناطق مرتفع، سطح ايستابي آب در سفرههاي زيرزميني ـ كه مرز ميان فضاي
1) الإرشاد: ج2 ص94، إعلام الوري: ج1 ص475. تاريخ طبري: ج5 ص421-423، أنساب الأشراف: ج3 ص393-396، المنتظم: ج5 ص339، الكامل في التّاريخ: ج2 ص560، البداية و النّهاية: ج89 ص178، تذكرة الخواص: ص251.
اشباع شده و اشباع نشده است ـ در عمق بيشتري قرار دارد و آيا «نويسنده» فكر نميكند دشمني كه با برنامهريزي، به دنبال تحميل تشنگي به خاندان رسالت باشد، به چنين بياحتياطي سادهلوحانهاي دچار نميشود و در صورت وجود آب در عمق 4 يا 5 متري محلّ استقرار لشكر امام، به يقين از حفر چاه ممانعت خواهد نمود؟؟؟(1)
طبق گفتار شيعيان اين رويداد در تابستان و هواي گرم و جهنمي رخ داده، ... عاشورا در روز چهارشنبه 21 مهر ماه بوده است. البته 21 مهر نيز هواي كربلا آن چنان خنك نيست، ولي آن تابستان جهنمي هم كه شيعيان مي گويند نيست.
ضمن تعجّب از اين همه بيپروايي «نويسنده» شكايت او را نزد پروردگار ميبريم كه اينچنين بيشرمانه تهمت ميزند و به يقين بدانيم، اين يك ذهن غافل يا انديشه بيبنيه و بنيان نيست... تنها يك منبع ـ فقط يكي ـ نام ببريد كه ادعا كرده باشد واقعه كربلا در تابستان رخ داده است؟ به راستي كداميك از شيعيان ادّعا كرده كه عاشورا در فصل تابستان واقع شده است؟؟؟ اينها سرودههاي مغرضانه دشمنان است كه براي نابود ساختن شيعه و تشيّع، هجا
1) رجوع كنيد به صفحه 31 از همين كتاب.
ميشود.
آنچه ما تا كنون شنيديم، زمان رخداد اين واقعه عظيم، اوايل فصل پائيز بوده است.
مصادري كه درباره زمان وقوع واقعه عاشورا سخن گفتهاند، آن را در «تشرين الأوّل» دانستهاند. «تشرين الأوّل» نام اولين ماه از فصل پاييز در تقويم ميلادي است(1)كه مشتمل بر 31 روز بوده و به آن اكتوبر نيز گفته ميشود.(2)بر اين اساس، زمان دقيق بيان شده براي 10 محرم الحرام سال 61 هجري، مصادف با روز عاشورا، 10 ماه
1) رجوع كنيد به پايان كتاب، تصوير تقويم سال ميلادي، فصلها و ماههاي آن.
2) فرهنگ ابجدى: ص231 تِشْرين- جمع تَشارين: نام دو ماهى است كه بين ايلول و كانون اول از سال شمسى ميلادى قرار دارد. اين دو ماه از فصل سال معادل ماههاى مهر و آبان از سال شمسى هجرى مىباشد؛ «تشرين الأوّل»: ماه دهم از سال ميلادى است و داراى 31 روز مىباشد كه به آن نيز (اكْتُوبر) گويند؛ «تشرين الثّانى»: ماه يازدهم از سال ميلادى است و داراى 30 روز است كه به آن نيز (نوفمبر) گويند.
اكتوبر و 18 مهرماه است.(1)
تاريخ اليعقوبي: ج2 ص232: و كان مقتله لعشر ليال خلون من المحرّم سنة إحدى و ستّين و اختلفوا فى اليوم فقالوا: فى يوم السبت. و قالوا يوم الإثنين، و قالوا يوم الجمعة، و كان من شهور العجم في تشرين الأوّل.
موسوعة كربلاء: ج1 ص564 بداية سنة 61 هجرية (1 محرّم الحرام سنة 61 ه) (1 تشرين الأوّل سنة 680 م) مدخل: انتهت سنة 60 هجريّة، و بدأت سنة 61 هـ بشهرها المحرّم الحرام، الّذي حرّم الله فيه القتل و القتال حتّى مع الكفار، و الذي ارتكبت فيه أكبر مجزرة في تاريخ الأمم و الإسلام حيث قتل الحزب الأمويّ الحاكم سيّد شباب أهل الجنّة، الحسين بن عليّ عليهما السّلام، كما ذبح أخاه العبّاس عليه السّلام و ابنه عليّ الأكبر عليه السّلام و ابن أخيه القاسم بن الحسن عليه السّلام، و أربعاً و عشرين بدراً من بدور بني هاشم، من سلالة المجاهد الأكبر أبي طالب عليه السّلام... و قد مضى على مسير الحسين عليه السّلام إلى كربلاء 22 يوماً، و بقي له يومان ليصل إليها.
اين عدد تنها 3 روز با ادعاي مدعي تفاوت دارد و از همين جا، نه تنها ناآگاه بودن، بلكه دروغ گويي و1) حياة الإمام الحسين عليه السّلام: ج3 ص296 أمّا السنة التي استشهد فيها فهي سنة (61 هـ) حسبما ذ كره أغلب المؤرّخين (أسد الغابة: ج2 ص20، الإصابة: ج1 ص334، الإستيعاب: ج1 ص381، مجمع الزوائد: ج9 ص197، تاريخ اليعقوبي: ج2 ص218) و هي تصادف سنة (680 م) في 10 اكتوبر تشرين الأوّل (تاريخ الدول العربية (ص144)، الجدول الملحق بفجر الإسلام (ص305)، الجدول الملحق بتاريخ الدول لابن العبري، و هو يتّفق مع ما ذكره اليعقوبيّ في تحديد الشهر).
افتراي نويسنده مزبور، آشكار ميشود.
درباره شرايط آب و هوايي كربلا در اين فصل نيز كافيست از كساني كه در همين سالهاي اخير، فصل پاييز را در كربلا تجربه كردند، بپرسيم تا بگويند با وجود امنيّت و آرامش، آب خنك و سايه بان، هواي كربلا در اين فصل، تا چه اندازه تشنگيافزا است. ديگر ببينيد اگر تكاپو، استرس، حال و هواي جنگ و نبود آب را به آن اضافه كنيم، چه خواهد شد؟ جالب توجّه است كه نويسنده، منكر گرماي هوا نيست، ولي پذيرش ظاهري، براي فريفتن ذهن است كه تا نيمه راه، او را همراه شود و ضربه نهايي با واژه «جهنمي» وارد شود. اينجاست كه ذهن مسخ و تسخير ميشود.
ميگويند: شرايط آب و هوايي 1400 سال پيش با امروز فرق دارد... 1400 سال پيش نسبت به امروز، خنك تر بوده.
بيان اينكه ميانگين دماي هواي كره زمين، نسبت به 1400 سال پيش چند درجهاي بالا رفته، هيچ ربطي به موضوع بحث ما ندارد. درباره منطقهاي كه از 1400 سال پيش تا كنون، دست نخورده باقي مانده است، ميتوانيم بگوييم «دما» نسبت به گذشته بالاتر رفته، اما درباره شهري مانند كربلا كه از زمان شهادت سيّدالشّهداء و
ياران ايشان عليهم افضل الصّلوة و السّلام، بسيار تغيير كرده است، نه.
«نويسنده»، انديشه خويش را تباه ساخت؛ زيرا سخن از آب و هواي 1400 سال پيش كربلايي است كه نه ساكني داشته و نه باغي. ميدانيم كه بسته به تراكم پوشش گياهي در يك منطقه آفتابخيز، دماي آنجا بسيار تغيير ميپذيرد و هرچه گياهان بيشتري در آنجا پرورش يابد، نور خورشيد كمتر به زمين تابيده و در نتيجه ميانگين دما در دورههاي مختلف، رفته رفته كاهش مييابد. (اينطور نيست؟)
اندكي پس از واقعه عاشورا، نخستين ساكنان اين سرزمين به آنجا كوچ كردند و از آن زمان تا كنون، كربلا به سكونتگاه دائمي براي عدّهاي و پيوسته به اقامتگاه موقّتي بسياري ديگر تبديل شده است و در همين راستا دستخوش تغييرات محيطي بسياري شده تا اين جمعيّت، بتوانند راحتتر در آنجا دوام بياورند كه احداث باغات و نهرهاي مختلف از جمله اين اقدامات است.
بنابراين، قياس مع الفارق صروت گرفته و منشأ آن جهل و غفلت است، يا نيرنگ و دسيسه.
در داستانهايي كه از واقعه عاشورا گفته شده اشاره اي به گرسنگي نگرديده؛ يعني كاروان حسين مشكل گرسنگي نداشته است.
اين عبارت بدان معناست كه «نويسنده»، تمامي متون موجود درباره كيفيت شرايط حاكم بر واقعه عاشورا را مطالعه كرده و با به كارگيري چنين لحني، درصدد ترسيم تصوير ما وقع در ذهن خواننده است؛ حال آنكه هيچ گواهي بر سخن خويش ارائه نميدهد.
و آيا اينچنين عمل كردن، جز چينش دسيسه و پرداخت توطئه نيست؟ بگذريم؛
درباره شخص سيّدالشّهداء عليه السّلام، علاوه بر تشنگي؛ به گرسنگي نيز اشاره شده است: امام صادق عليه السّلام فرمودند: فَإنَّ الْحُسَيْنَ قُتِلَ حَزيناً مَكْرُوباً شُعَثاً مُغْبَرّاً جائِعاً عَطْشاناً ـ امام حسين عليه السّلام در حالى كشته شدند كه غمگين، ناراحت و محزون، ژوليده و غبارگرفته و گرسنه و تشنه بودند.(1)
درباره گرسنگي همراهان امام نيز اگر به متن معتبر و قابل استنادي دست نيافتيم، نبايد بينديشيم آيا حكم عقل است كه در چنان شرايط
1) كاملالزّيارات: ص131 ب48 ح3 و4، المزار شيخ مفيد: ص96 ب48، ثواب الأعمال: ص89 .
بحراني، غذا طبخ و سفره پهن شود؟؟؟ آيا طبخ غذا نيازي به آب ندارد؟ آيا خوردن غذاهايي كه بدون آب طبخ ميشود، تشنگي را افزون نميسازد؟
در ميان جنگ و خونريزي، عطش و بيتابي، چه جاي غذا خوردن است؟ «نويسنده» حقيقت شرايط حاكم بر رزمگاه را درك نكرده كه چنين پرسشي مطرح ساخته و الا هرگز چنين بيهوده فرياد ناصواب سر نميداد؛ شايد هم به خوبي درك كرده كه ميتواند راست و دروغ را درآميزد و در قالب واقعيت بريزد و توطئه حاصل كند...
اين كاروان نيز مانند ساير كاروانها حيوانات اهلي به همراه خود داشته كه با مشكل گرسنگي مواجه نشود؛ مثلاً گوسفند يا بز، براي رفع تشنگي نيز ميتوانستند از شير همين حيوانات اهلي استفاده كنند.
در منابع تاريخي اشاره نشده كه همراه با كاروان امام، جز اسب و شتر، حيوان ديگري برده شده است. وقتي خودِ اين حيوانات نباشند، شيرشان هم نيست... (اينطور نيست؟) اصلاً مسير حركت كاروان امام را برّرسي كنيد تا بفهميد چندين وادي و صحرا سر راه ايشان بوده است ؛(1)كدام عقل سالمي حكم ميكند كه در چنين
1) رجوع كنيد به پايان كتاب نقشه شماره 2
مسيري، گوسفند و بز همراه خود ببرند، آن هم فقط براي تهيه غذا؟ آيا خود اين حيوان دائماً به آب و علف نياز ندارد تا بخورد و زنده بماند و دست آخر در صورت شيرده بودن، شير بدهد؟ اين هم يك امتياز منفي ديگر... «نويسنده» چه خوب بياطّلاعي خويش را آشكار ساخت، تيري كه در تاريكي رها كرد، در چشم خودش نشست...
در ضمن شتر نيز همراه آنها بوده، عرب ها كه به خوردن شير شتر علاقه بسيار دارند، مي توانستند از شير شترها نيز استفاده كنند.
در زبان عربي «جَمَل» به شتر نر و باركش گفته ميشود. «ناقة» به شتر ماده ميگويند. «إبل» نيز بر شتر نر و ماده اطلاق دارد. واژه «بعير» گاه بر بچهشتر و گاه نيز بر شتر بالغ ـ صرف نظر از نر يا ماده بودن ـ دلالت دارد.
نقلهايي كه درباره تجهيز كاروان امام است، به استفاده از 40 اسب براي مردان و 40 كجاوه براي حمل زنان و كودكان، اشاره دارد.(1)مردان بر اسب و زنان بر كجاوهها سوار شدند.
1) أسرار الشّهادة: ص367-368، معالي السّبطين: ج1 ص220-221، وسيلة الدّارين: ص53-54.
البته خبر ديگري نيز ذكر شده كه بدين قرار است: تمام كساني كه از مدينه با سيّدالشّهداء عليه السّلام همراه شدند، با احتساب حضرت علياصغر شيرخوار (كه در آن زمان كمتر از 1 ماه داشتند)، 222 نفر بودند. به دستور امام، كاروان بدين شرح تجهيز شد: 250 اسب براي سواري، 250 ماده شتر براي بارگزاري وسايل مورد نياز سفر، 50 كجاوه كه براي حمل افراد بر پشت چارياپان قرار داده شود و بقيه چارپايان كه براي حمل ساير لوازم مورد نياز استفاده شدند. الي آخره.
جداي از مجهول و مرسل بودن اين خبر، حجم گزارش شده در آن، با حركت شبانه كاروان امام و حتّي تعداد كاروانيان تضاد آشكاري دارد؛ براي 222 نفر كه بسياري از آنان، زنان و كودكان هستند، 250 اسب سواري مهيا شده است؟ و با وجود 250 اسب، 250 ماده شتر، 50 چارپا و نيز چارپاياني ديگر، شبانه از شهر بيرون رفتند و با اين حال، والي مدينه از خروج اين كاروان، كاوران امام حسين عليه السّلام، آن هم با اين حجم، آگاه نشد؟ متن خبر ادامه دارد و تناقض در آن بسيار است كه برّرسي و مقايسه آن با ساير نقلهاي تاريخي، مجعول بودن آن را هرچه بيشتر آشكار ميسازد.
بنابراين نميتوان به اين خبر اعتماد نمود.
امام، پس از خروج از مدينه، به سوي مكه رهسپار شدند. سازمان و سامان سپاه امام، در مكه شكل گرفت و نقلها همگي بيان ميكند كه حضرت، شتران نر و باركش به سپاهيان خويش دادند تا بر آن بار نهاده و همراه امام رهسپار شوند.(1)
درباره سحرگاه روزي كه امام عليه السّلام، از مكّه به سوي كوفه راهي شدند؛ روايت شده است كه محمّد بن حنفيّه ـ كه به مكّه آمده بود ـ زمام مادهشتري را كه مولا بر آن سوار بود، در دست گرفت و با ايشان سخن گفت.(2)اين تنها موضعي است كه به وجود يك مادهشتر در كاروان امام اشاره شده است.
بسيار جالب توجّه است كه اين شتر خاص، سرانجامي ويژه نيز دارد كه در كتب تاريخ و مقاتل ثبت شده است: شام عاشورا، زماني كه
خيام حرم آلالله به غارت رفت، اين مادهشتر را به غارت بردند و (كشتند و) در گوشت آن آتش و تلخي يافتند.(1)اين خبر در كتابهاي بسيار و به سندهاي مختلفي ذكر شده است. در برخي از مصادر، لفظ «جمل» آمده كه براي شتران نر به كار ميرود و اشاره به ساير شتران موجود در كاروان امام دارد. در برخي ديگر نيز واژه «بعير» براي مذكّر آمده كه اين نيز بر شتر نر اطلاق ميشود. واژه «إبل»، در آنجا كه به صورت مفرد مؤنث آمده(2)اشاره به همان
1) «نحروا ناقة في عسكره» = مقتل الحسين عليه السّلام، خوارزمي: ج2 ص90-91، بحارالأنوار: ج45 ص310، عوالم العلوم: ج17 ص619. «نحروا ناقة [له] في عسكرهم» = ترجمة الإمام الحسين عليه السّلام: ص365، تاريخ دمشق: ج14 ص222، الحسين عليه السّلام، تحقيق محمودي: ص248 رقم304، مختصر تاريخ دمشق: ج7 ص150، تهذيب الكمال: ج6 ص434-435، تاريخ الإسلام: ج2 ص348، سير أعلام النّبلاء: ج3 ص211؛ تهذيب التّهذيب، ابن حجر: ج2 ص354.«نحروا ناقة في عسكرهم» = تاريخ الخلفاء: ص207. الصّواعق المحرقة: ص116، ينابيعالمودّة:ج3 ص199.
2) «الإبل الّتي نهبوها من معسكر الحسين و نحروها و طبخوها» = المناقب، لمحمّد بن سليمان الكوفي: ج2 ص263 رقم728. «أصابوا إبلاً في عسكر الحسين عليه السّلام يوم قتل، فنحروها و طبخوها» = إعلام الوري: ص220 از او: إثبات الهداة: ج2 ص578. تاريخ دمشق: ج14 ص223، بغيّة الطّلب: ج6 ص2641، تهذيب التّهذيب لابن حجر: ج2 ص354، تاريخ الإسلام: ج2 ص348، سير أعلام النّبلاء: ج3 ص211، شرح الشّافية: ص376. دلائل النّبوّة بيهقي: ج6 ص472. «إبل كانت معه، فانتهبوها» = المناقب ابن المغازلي: ص383 رقم433، بغية الطّلب: ج6 ص2620 و 2640. «نحرت الإبل الّتي كانت مع الحسين» = مثيرالأحزان: ص44. «كانت معه إبل فجزروها، فصارت جمرة في منازلهم» = المحاسن و المساوئ: ص53. «كانت معه إبل... فلمّا نحرت» = فرائد السّمطين: ج2 ص165 ح452.
ناقهاي است كه متعلّق به شخص سيّدالشّهداء عليه السّلام است(1)البته گاه براي جمع شتران نر و ماده نيز استفاده شده و از آنجا كه تنها وجود يك شتر ماده در كاروان امام حسين عليه السّلام، ثابت است نتيجه ميگيريم كه در اردوي سيّدالشّهداء عليه السّلام، تنها يك شتر ماده و ساير شتران، نر بودهاند (و ناگفته نماند كه تاريخ براي همه آنها، تبديل شدن به آتش، سنگ و يا تلخ شدن را ذكر
1) «إبل كانت للحسين و نهبت لمّا قتل»= مقتلالحسين عليه السّلام خوارزمي: ج2 ص90، بحارالأنوار: ج45 ص310، عوالم العلوم: ج17 ص618. «إبل الحسين عليه السّلام لمّا أخذوها فنحروها» = شرحالأخبار: ج3 ص165-167ح1095-1098.«نحرت إبل الحسين» = شرح الشّافية: ص376-377.
كرده و اين نشان ميدهد كه شتران غارت رفته از داراييهاي سپاه سيّدالشّهداء عليه السّلام، چه نر و چه ماده، هيچكدام سودي براي دشمنان غارتگر نداشته و هيچيك نتوانستهاند از اموال غارت شده، بهرهاي ببرند).
حال به فرض اينكه شتر ارباب، شير داشته، چطور امكان دارد افراد خانواده و اصحاب امام، همگي بتوانند از شير آن يك ماده شتر، سيراب شوند؟
به يقين «نويسنده» مغرضانه وارد عمل شده و گواه، عملكرد خودِ اوست كه به منابع تحقيق دسترسي داشته امّا تنها به دنبال چيزي ميرود كه مقصود وي را محقّق سازد... و البته هرچند توطئهاي به واقع «توطئه» پرداخته شده و روش جالبي براي پياده ساختن آن به كار رفته است ولي «عدو شد سبب خير»
و البته كه سرانجام، از آنِ خداست...
اصغر كه از عطش به رخ رنگ نداشت
يـاراي سـخـن با مـن دلتـنگ نـداشـت
يـارب، تـو گواه باش، شـشمـاهه مـن
شـد كشته ظلم و با كسي جنگ نداشت
در آغاز هر فصل، متن شبههها به طور كامل آورده شده، سپس بخشهاي مختلف آن، تفكيك و جداگانه برّرسي ميشوند، ضمن اينكه در سراسر كتاب، متن شبههها با قاب احاطه شده و خطّ شاخصي نيز دارد.
متن شبههها
دوم حرمله و گردن علي اصغر : اين داستان علي اصغر هم از آن افسانههاي جالب عاشوراست كه تنها ذهن مسخ شده يك مسلمان مي تواند باورش كند. داستان از اين قرار است: حسين به علت عطش فراوان كه در پست قبلي اشاره كردم عطشي در كار نبوده، فرزند شيرخوارش را در بغل گرفته و جلوي سپاه مي رود و ميگويد دست كم به اين طفل آب بدهيد. از آن طرف (سپاه يزيد) شخصي به نام حرمله كه گويا تيرانداز قابلي بوده تيري را به قصد گلوي نوزاد رها كرده و او را مي كشد، يا شهيد ميكند يا هر چه شما بگوييد. در ظاهر تراژدي واقعاً دردناكي است، ولي با كمي تأمل مطالبي دال بر خرافي و غير واقعي بودن اين داستان مي يابيم.
نخست آن كه نوزاد شيرخوار و چندين ماهه اصلاً گردني به آن صورت كه ما تصور مي كنيم ندارد. اگر دقت كنيد سر نوزاد به بدنش چسبيده است، دليلش هم آن است كه هنوز استخوان و عضلات گردن چنان رشد نكرده اند كه وزن سر را تحمل كنند. پس تير حرمله به كجا خورده است؟ تنها در يك صورت ميتوان گردن نوزاد را تا حدودي ديد، در صورتي كه سر كودك به پشت برگشته و به سمت زمين آويزان شود. هيچ ديوانه اي چنين كاري با بچه اش نمي كند زيرا مطمئنا در اين حالت نخاع كودك صدمه خواهد ديد.
دوم آن كه فاصله دو سپاه در هنگام نبرد معمولاً 200 يا 300 متر بوده است. اگر قهرمان تيراندازي المپيك با آن كمان هاي مجهز و مدرن را نيز بياوريم نمي تواند از آن فاصله گردن كودك كه هيچ حتي پدر كودك را نشانه بگيرد و به هدف بزند. شايد با دراگانوف نيز چنين كاري
دشوار باشد چه رسد به تير و كمان.
سوم آن كه براي چه حرمله نوزاد را نشانه گرفته؟ در تمام جنگها مهمترين شخص فرمانده سپاه است. حرمله بايد حسين را مي زده نه نوزاد را. كدام عقل سالمي چنين چيزي را مي پذيرد؟ حرمله فرمانده سپاه را ول كرده و نوزاد را از پاي درآورده؟ اگر به قول مسلمانان واقعاً هوا جهنمي بوده مگر اين حرمله مازوخيسم داشته كه در آن شرايط، جنگ را كش بدهد و خودش را بيشتر اذيت كند؟ در جايي مسلماني گفت حضرت كودك را در دست گرفته و نزديك سپاه رفته تا صداي او را بشنوند، در اين صورت بايد به عقل حضرت شك كرد كه هم خودش و هم فرزندش را اينگونه به خطر انداخته. او كه فك و فاميل وحشي خود را بهتر مي شناخته .
چهارم كه از همه نيز جالب تر است آن كه اصلاً كودك چند ماهه چه نيازي به آب دارد؟ نوزاد چندين ماهه شير مي نوشد و نه آب و مادرش مي تواند به نوزاد شير بدهد و تشنگي او را بر طرف سازد. در ضمن شير آن حيوانات اهلي كه پيشتر گفتم نيز موجود بوده. آيا مذهب ذهني را كه فكر مي كند نمي ربايد؟
درباره شهيد شدن طفل تشنه و شيرخوار امام حسين عليه السّلام در كربلا، هيچ ترديدي وجود ندارد و دوست و حتّي دشمن به واقعيّت آن اذعان دارند. هر چند سؤالاتي درباره چرايي و چگونگي اين رخداد مطرح است لكن اصل موضوع قابل انكار نيست، بلكه تحليل
دقيق ميطلبد كه ضمن پاسخ به قسمتهاي مختلف شبهه، به تحليل بخشهايي از آن پرداخته ميشود، انشاءالله.
نوزاد شيرخوار و چندين ماهه اصلاً گردني به آن صورت كه ما تصور ميكنيم ندارد.
كسي كه درباره گردن نداشتن يك طفل شيرخوار سخن ميگويد، يا هيچگاه بيتابي كردن طفل شيرخوار را نديده، يا گمان كرده همه چيز را ميداند و هيچكس جز او، درباره يك كودك شيرخوار آگاه نيست. به هر حال، يك شيرخوار، هنگام بيتابي، دست و پا ميزند و مرتب سر خود را بالا برده و به سمت عقب ميكشد و سپيدي گلوي او به خوبي نمايان ميشود. هيچ نيازي به اصرار نيست، كافيست يك نوزاد گرسنه و بيتاب را زير نظر بگيريد...
از آنچه در نقلهاي تاريخي آمده چنين برميآيد كه امام حسين عليه السّلام فرزند خويش، علياصغر را روبروي لشكر، سر دست بالا بردند؛ آنكه توان دارد، تصور كند طفلي را كه تشنگي بر او غالب شده و بر سر دست بلند است و آنچه را رخ مي دهد: «فذبحوه [فذبحه] (1). (2)
كتاب العين: ج3 ص201: ذبح: الذبح: قطع الحلقوم من باطن عند النصيل، و موضعه المذبح.
مجمع البحرين ،ج2،ص:349 و" الذبح" بالفتح: الشق. و الذبح مصدر قولك ذبحت الحيوان فهو ذبيح و مذبوح. ذبحْتُ الْحَيَوَانَ (ذَبْحاً) فهُوَ (ذَبيحٌ) و (مَذْبُوحٌ) و (الذَّبيحَةُ) ما يُذْبَحُ و جَمْعُها (ذَبائِحُ) مِثْلُ كَريمَةٍ و كَرائِمَ. وَ أَصْلُ (الذَّبْحُ) الشَّقُّ يُقالُ (ذَبَحْتُ) الدِّنَّ إذا بَزَلْتَهُ.
لسان العرب ،ج2،ص:436: ذبح: الذَّبْحُ: قَطْعُ الحُلْقُوم من باطنٍ عند النَّصيل، و هو موضع الذَّبْحِ من الحَلْق... الذَّبْحُ في الأصل: الشَّقُّ...
و من الأذن إلي الأذن» (3)1) الإرشاد: جلد2 صفحه112؛ مانند آن: إعلام الورى: ص247- 248؛ روضة الواعظين: ص161. مثيرالأحزان: ص36. اللّهوف: ص117، تسلية المجالس: ج2 ص314، مانند آن: بحارالأنوار: ج45 ص46-47؛ عوالم العلوم: ج17 ص289. مقتلالحسين عليه السّلام خوارزمي: ج2 ص32، مانند آن: شرح الشّافية: ص370- 371. تذكرةالخواصّ:ص144. الكامل في التاريخ: ج3 ص294، مانند آن: نهاية الإرب: ج20 ص457. تاريخ طبري: ج5 ص448.
2) «ذبح» معنايي دارد، بسيار فراتر از آنچه به ذهن ميرسد؛ «تير» در محل اصابت، سوراخ ايجاد مىكند «ذبح» نميكند:
3) مقتل أبيمخنف: ص83- 84 از او: معالي السّبطين: ج1 ص424، 425. كبريت احمر: ص125- 12٦ از المنتخب.
امّا... اگر واقعاً... علياصغر... عبدالله رضيع... گردن نداشته باشند... كافيست كه كمي از بسيار بيان شود...................
فاصله دو سپاه در هنگام نبرد معمولاً 200 يا 300 متر بوده است
در روز عاشورا، چون عمر بن سعد لعنهالله، سپاه خويش را براي جنگيدن با امام آماده ساخت و آنان را به ترتيب در جايگاه خودشان قرار داد، پرچمها را برپا داشته و راست و چپ را فراهم آورد، خطاب به آنان گفت: «در جايگاه خويش پايدار باشيد» و أحاطوا بالحسين من كلّ جانب ـ حتّى جعلوه في مثل الحلقة ـ و حسين (عليه السّلام) را از همه سو در بر گرفتند تا اينكه مثل حلقه (دور تا دور) او را گرفتند.(1)
حرّ بن يزيد رياحي رضوان الله عليه نيز طيّ سخناني كه با لشكر عمر بن سعد دارد، به اين موضوع اشاره ميكند: «عدوتم عليه لتقتلوه، أمسكتم بنفسه، و أخذتم بكظمه، و أحطتم به من كلّ جانب ـ به او (يعني امام حسين عليهالسّلام) ستم كرده و تاختهايد تا او را بكشيد، جانش را به چنگ گرفته و راه نفسش را بستهايد و از هر سو او را محاصره كردهايد»(2). مواردي از اين دست بسيار است كه
به نقل همين ٢ مورد بسنده ميشود و البته آشكار است كه حلقه محاصره، شعاع 200 الي 300 متري ندارد.
پس چرا جهل، اينچنين فرياد سر ميدهد؟ مگر ندانستن، افتخار دارد؟ واضح است؛ ادّعاي علم است كه مجال جولان ميدهد و گرنه هيچ انديشه جوياي واقعيتي، در پي جهل روان نميشود... و اين لازمه اجراي نقشه و تحميل باور است...
امّا شايد پرسيده شود اگر چنين است، چطور در شب عاشورا (كه فرمان جنگ صادر و هجوم آغاز شد) يا همان ابتداي روز عاشورا (كه هجوم ناگهاني صورت گرفت)، كار يكسره نشد؟ اصلاً چطور ممكن است سپاه امام حسين عليه السّلام، با تمام اوصاف، بتواند در برابر صفوف لشكر دشمن، بيش از نيمروز دوام بياورد حال آنكه محاصره شده، آب در اختيار ندارد و مشتي زن و بچه همراه اوست؟ بله، اين تدابير الهي و جنگي امام بود كه شرايط را مديريت فرمود و چنين مقاومتي را ميسر ساخت:
به اندازه شب عاشورا از دشمن مهلت گرفته و جنگ را تا روز
عاشورا به تأخير انداختند.(1)
با دستور به حفر خندق در گودالهاي موجود پشت خيمهها و هيزم ريختن درون آن و آتش زدن آن در ابتداي روز عاشورا، از حمله دشمن از جانب پشت به خيمهها، جلوگيري فرمودند.(2)
در شب عاشورا فرمان دادند تا ياران، خيمههاي خود را از سه سو، به يكديگر متّصل سازند و به اين شكل، تعدادي از خيمهها نيز سدّي در برابر هجوم دشمن از طرفين باشد و تنها يك راه از روبرو براي برخورد با دشمن، باز گذاشته شود تا مديريت نبرد با امام و ياران ايشان باشد و دشمن نتواند، به يك باره حمله كرده و كار را تمام كند.(3)
اين تدابير، به جهت تنگ بودن حلقه محاصره و تعداد زياد لشكريان دشمن در مقابل سپاه امام صورت گرفت و گرنه حفر خندق
سخت و طاقتفرسا است، آن هم در شبي كه فردايش، روز نبرد باشد، آتش افروختن درون گودالها نيز گرماي هوا را بيشتر و تشنگي را افزون ميسازد.
براي چه حرمله نوزاد را نشانه گرفته؟
اين يكي از گرههاست؛ وقايع ١٠ محرم الحرام سال 61 هجري، گرههاي بسيار دارد، از جمله:
دليل طراحي و اجراي چنين كشتاري با تمام اوصاف ويژهاي كه دارد، معمّاي بسيار بزرگي است كه پاسخ آن نميتواند خروج عليه يزيد باشد زيرا هنگامي كه نيرنگ و ناجوانمردي بسياري از كاتبان نامهها هويدا گشت، امام فرمود: «كَتَبَ إِلَيَّ أَهْلُ مِصْرِكُمْ هٰذا أَنْ أَقْدِمْ، فَأَمّا إِذا كَرِهْتُمُوني فَأَنَا أَنْصَرِفُ عَنْكُمْ ـ اهاليِ اين مصرِ شما (يعني شهر كوفه كه به دليل آباداني، براي اهل عراق به منزله مصر بود)، براي من نوشتند كه پيش بيايم، امّا در صورتي كه (سرپرستي و فرماندهي) مرا ناخوش ميداريد، از شما روي ميگردانم و بازميگردم».(1)
ر.ك: أنساب الأشراف: ج3 ص177. البداية و النّهاية: ج8 ص175. الفتوح: ج5 ص156. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص241.
1) الإرشاد: ج2 ص87 از او: بحارالأنوار: ج44 ص385؛ عوالم العلوم: ج17 ص236؛ مانند آن: روضة الواعظين: ص156. إعلام الورى: ص234. مناقب آل أبيطالب عليهم السّلام: ج4 ص97. تاريخ طبري: ج5 ص411 از او: الإمام الحسين عليه السّلام و أصحابه: ج1 ص224. الكامل في التّاريخ: ج3 ص283. نهاية الإرب: ج20 ص427. تجارب الأمم: ج2 ص65. المنتظم: ج5 ص336.
ولي ابنزياد در پاسخ ميگويد: «الآن إذا علقت مخالبنا به * يرجو النّجاة و لات حين مناص ـ اينك كه چنگال ما به او فرو رفته است * اميد رهايي دارد امّا ديگر گريزگاهي نيست». (1)چه كسي ميتواند پيام اين بيان را دريابد؟
سرباز زدن از بيعت با يزيد لعنهالله نيز دليل اين پيكار نيست، زيرا كسان بسياري با يزيد بيعت نكردند ولي هيچيك اينچنين قتل عام نشدند؛ اين نيز سند مكتوب ابنزياد براي عمر بن سعد كه هرچه
1) الإرشاد: ج2 ص87 از او: بحارالأنوار: ج44 ص385؛ عوالم العلوم: ص17 ص236؛ روضة الواعظين: ص156؛ إعلام الورى: ص234. مناقب آل أبيطالب: ج4 ص97. أنساب الأشراف: ج3 ص177. تاريخ طبري: ج5 ص411 عنه: الإمام الحسين عليه السّلام و أصحابه: ج1 ص225. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص241. الكامل في التّاريخ: ج3 ص283. نهاية الإرب: ج20 ص427.
بيشتر دستاويز بودن اين بهانههاي واهي را آشكار ميكند: «أعرض على الحسين أن يبايع ليزيد بن معاوية هو و جميع أصحابه فإذا فعل ذلك رَأَيْنا رَأْيَنا ـ بيعت با يزيد را بر حسين و تمام ياران او عرضه كن، چون چنان كردند، تصميم ميگيريم(؟؟؟)(1)
ر.ك: الأخبار الطّوال: ص252 از او: بغية الطّلب: ج6 ص2626؛ الإمام الحسين عليه السّلام و أصحابه: ج1 ص226.
» اگر مشكل بيعت با يزيد است، بيعت كردن امام و ياران ايشان، غائله را ختم ميكند، ديگر «رَأَيْنا رَأْيَنا» چه صيغهاي است؟ معناي اين عبارت چيست؟از طرفي، طبيعي است كه هرچه به «روز واقعه» نزديكتر شويم، بحث بر سر «چرايي برپايي پيكار» بالا بگيرد، ولي اين كوتاهتر شدن بازه زماني همانا، بيرنگ شدن اين بهانهها همانا. كافيست سخنان امام، ياران امام و دشمنان امام را در شب عاشورا و روز عاشورا، به دقّت مرور كنيم؛ پردهها كنار ميرود و حقيقت آشكار
1) الإرشاد: ج2 ص88 از او: بحارالأنوار: ج44 ص385؛ عوالم العلوم: ج17 ص236. روضة الواعظين:156؛ إعلام الورى: ص235. مناقب آل أبي طالب عليهم السّلام: ج4 ص97. أنساب الأشراف: ج3 ص179. تاريخ طبر: ج5 ص412 عنه: الإمام الحسين عليه السّلام و أصحابه: ج1 ص226. نهاية الإرب: ج20 ص427.
ميشود.
و حقيقت، آنجا بيشتر نمود مييابد كه پس از واقعه نيز، سخني از بيعت نيست كه اگر واقعاً بيعت با يزيد يا ابنزياد، موضوع جنگ بود، چرا پس از عاشورا، و در ايّام اسارت، از امام سجّاد، بيعت ستانده نشد؟؟؟ نه براي ابنزياد و نه حتّي براي يزيد؟؟؟ در هيچيك از منابع معتبر يا غيرمعتبر، دست اوّل يا دست دوّم، هيچ اشارهاي به اين موضوع نميشود؛ در حالي كه پس از پايان جنگ، كساني امان مييابند كه حجّت قتل بر آنان جريان نداشته باشد، يعني مثلاً اگر دليل برپايي جنگ، كشورگشايي باشد، كساني كه تسليم ميشوند و قوانين جديد را ميپذيرند، در امان هستند، ولي اينجا چرا سخني از «بيعت!!!» نيست؟ و چطور امام سجّاد عليه السّلام زنده ميماند، در حالي كه بيعتي داد و ستد نميشوند؟
اين يكي از اصليترين گرههاي عاشوراست...
چرا بايد اردوي امام در محلّي دور از آب و آبادي برپا شود، سپس دسترسي به آب براي ايشان ممنوع گردد و در مرحله بعدي از حفر چاه توسّط سپاهيان امام
جلوگيري شود تا جايي كه حتّي يك قطره آب هم به آنان نرسد؟(1)چرا سايرين «اجازه نوشيدن از فرات را دارند»(2)ولي تشنگان حرم آلالله، نه، حتّي اگر «از تشنگي بميرند»؟(3)چرايي «عطش»، موضوعي عظيم در واقعه عاشوراست...
بازگرديم به محور بحث:
امام، كودك خويش را سر دست بالا برد تا اندكي آب براي او طلب كند زيرا طفل از تشنگي بيتاب شده بود. امام، رحمت واسعه الهي است، رحمتي كه چون گسترده شود، عذاب رخت بندد و برود و علياصغر عليه السّلام، كودكي كه بر روي دست پدر بلند ميشود تا پرچم حقانيت و مظلوميت امام شده، اتمام حجّت را تمام كند.
واضح است كه طلب آب براي علياصغري كه از تشنگي بيتاب
است، بيجا نيست، امّا چه رخ ميدهد؟ چرا به او آب نميدهند؟ مگر يك كودك شيرخوار چقدر آب ميخواهد تا بخورد و سيراب شود؟ اصلاً آب ندادند، چرا مورد اصابت تير قرارش ميدهند؟ چرا او را اينچنين بيرحمانه هدف قرار دادند؟ چه ميشد اگر تيري به گلوي علياصغر نميزدند؟ اين حركتي بسيار تأمّل برانگيز است. اين كار، نميتواند بيهوده و بيمعنا باشد...
از علياصغر كه بگذريم؛ در روز عاشورا، براي امام نوزادي به دنيا ميآيد كه او را عبدالله نام نهادند و حرمله لعنهالله، همان لحظه كه نوزاد در آغوش پدر بود، او را مورد اصابت تير قرار ميدهد.(1)اگر امام، علياصغر را براي طلب آب، سر دست بالا برد، عبدالله كه ديگر سر دست گرفته نشد، ولي چرا او نيز به شهادت ميرسد؟
آري، به حق، موضوع عظيمي است. يك كودك شيرخوار، موجودي نيست كه بخواهد يا بتواند آسيبي به كسي وارد سازد. هيچ شريعت الهي، كشتن شيرخوارگان را روا نميدارد؛ حتي اگر خانواده آن نوزاد، بدترينها باشند، باز هم آن كودك گناهي
1) تسمية من قتل: ص150 عنه: الأمالي شجري: ج1 ص171؛ مانند آن: الحدائق الورديّة: ج1 ص120. تاريخ يعقوبي: ج2 ص217- 218.
ندارد و هيچكس نيز به چنين ننگي دست نميآلايد مگر اينكه بخواهد نسل خانداني را نابود سازد و ريشه آنان را بسوزاند...
بله؛ «نسلكشي» تنها معناي اين رفتار غيرانساني و جنونآميز است. اين يك گمان بيپايه و اساس يا توهّمي از سر شور و تعصّب نيست؛ در تمام ماجرا، همين، ماجراي تمام است... و دلايل و قرينههاي بسياري اين مهم را تأييد ميكند. بايد پرسيد، دانست و فهميد. پس بخوانيم تا بدانيم، بدانيم تا بفهميم (امّا، كيست كه بخواهد يا بتواند «بفهمد»؟)
يزيد در نامهاي كه براي ابنزياد مينويسد تا او را امير كوفه قرار دهد، وظيفه كشتن حسين بن علي و تمامي فرزندان او را بر عهده وي مينهد.(1)آشكار است كه علياصغر و عبدالله نيز مشمول اين حكم ميشوند زيرا در شمار فرزندان حسين بن علي هستند(!!!)
امام حسين عليه السّلام، در شب عاشورا، «اصحاب» خويش را مورد خطاب قرار داده(2)
الحسين عليه السّلام، ابن سعد: ص70- 71 از او: سير أعلام النّبلاء: ج3 ص202. الفتوح: ج5 ص169- 171. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص246- 247. تجارب الأمم: ج2 ص68- 69. الكامل في التاريخ: ج3 ص285. نهاية الإرب: ج20 ص434- 435. البداية و النّهاية: ج8 ص176- 177
فرمودند: «وَ هٰذَا اللَّيْلُقَدْ غَشِيَكُمْ، فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً، وَ لْيَأْخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتي، وَ تَفَرَّقُوا في سَوادِ هٰذَا اللَّيْلِ،
وَ ذَرُوني وَ هٰؤُلاءِ الْقَوْمَ، فَإِنَّهُمْ لا يُريدُونَ غَيْري ـ (تاريكي) شب شما را فرا گرفته، آن را مركب قرار دهيد و بايسته است كه هر مرد از شما، يكي از مردان خاندان مرا همراه خويش سازد، سپس در تاريكي اين شب (از گِرد من) پراكنده شويد و مرا وانهيد و اين مردم، كه در اين صورت، جز در پي (كشتن) من نيستند»(1). محتوا بسيار سليس و در عين حال، سنگين و ارزشمند است امّا گره دارد:
مگر مردان اهلبيت، خود نميتوانستند از گريزگاه، جان سالم به در برند؟ آيا بنيهاشم، جنگاوراني دلير و بيمثال نبودند؟ يا در ميان مردم شهرها و روستاها، مقبوليّت نداشتند؟ از قبيله بنياسد، 90 تن
1) اللّهوف: ص90- 91.
براي ياري امام رهسپار شدند ولي لشكريان عمر سعد، از پيوستن آنان به سپاه امام، جلوگيري كردند.(1)اصلاً به همين دليل بود كه راهها بسته شد(2)و اگر ابنزياد لعنهالله، خروجيهاي كوفه را مسدود نميساخت، افراد زيادي بودند كه ميخواستند خود را به امام برسانند امّا موانع، مانع شد.(3)
پس در همان نزديكي بسياري بودند كه پذيراي قدوم خاندان رسولالله باشند، ضمن اينكه اگر كسي ميخواست به آنان آسيب برساند، همراه بودن يك نفر ديگر، موجب كشته شدن او بود؛ پس چرا امام از اصحاب خويش ميخواهد مردان اهلبيت را با خود
1) بحارالأنوار: ج44 ص386-387 از او: عوالم العلوم: ج17 ص237-238. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج1 ص243- 24. ر.ك: أنساب الأشراف: ج3 ص180. الفتوح: ج5 ص159-162.
2) أنساب الأشراف: ج3 ص178-179. ر.ك: الإرشاد: ج2 ص71 و 73 از او: بحارالأنوار: ج44 ص369 و 371؛ عوالم العلوم: ج17 ص219 و 221 مانند آن: روضة الواعظين: ص152. أنساب الأشراف: ج3 ص166 و 170 و 173 و 225. تاريخ طبري: ج5 ص392 مانند آن: البداية و النّهاية: ج8 ص170.
3) الحسين عليه السّلام، ابن سعد: ص69-70.
ببرند؟ آيا به اين دليل كه مردان اهلبيت، خود حاضر نبودند امام را رها كنند و لازم بود كسي آنان را با خود همراه كند؟ يعني اگر ديگري دست ايشان را ميگرفت، ميتوانست به جدا ساختن آنان از امام، دست يابد؟ حاشا و كلا. سروراني كه من ميشناسم، فراتر از اين هستند...(1)
اگر مقصود اين بود كه اصحاب، ضامن اهلبيت شوند و آنان را از مهلكه رهايي بخشند، ديگر نيازي نبود «تاريكي شب را مركب گيرند و پراكنده شوند»؛ بلكه اگر امام، مردان اهلبيت خود را به اصحاب خويش ميسپارد، بدان جهت است كه اصحاب حقّ خروج از محاصره را داشتند امّا اهلبيت، نه.
دشمن به اصحاب، اجازه جدا شدن از امام را ميداد؛ شاهد فردي است كه از سدّ محاصره ميگذرد و خود را به سپاه امام ميرساند تا خبر اسيري فرزند يكي از اصحاب را به او بدهد و وي را با خود ببرد.(2)اگر ميخواست به امام بپيوندد، هرگز اجازه ورود به اردوگاه
1) چنانچه در سخنان حبيب بن مظاهر خطاب به بنياسد، اين موضوع با صراحت و همراه با تأكيد بيان ميشود.
2) اين شخص همان كسي است كه در زيارت شريفه ناحيه مقدّسه دربارهاش چنين آمده است: السَّلامُ عَلٰى بِشْرِ بْنِ عُمَرَ الْحَضْرَمي، شَكَرَ اللّهُ لَكَ قَوْلَكَ [سَعْيَكَ] لِلْحُسَيْنِ عليه السّلام وَ قَدْ أذِنَ لَكَ فِي الِانْصِرَاف: أكَلَتْني إِذَنِ السِّباعُ حَيّاً إِنْ فَارَقْتُكَ وَ أسْأَلُ عَنْكَ الرُّكْبانَ وَ أخْذُلُكَ مَعَ قِلَّةِ الْأعْوانِ؟! لا يَكُونُ هٰذا أبَداً.ر.ك: مثيرالأحزان: ص27. اللّهوف: ص93- 94؛ الحسين عليه السّلام ابنسعد: ص71 رقم 292 از او: الحسين عليه السّلام تحقيق محمودي: ص154، مختصر تاريخ دمشق: ج7 ص129-130؛ مانند آن: تهذيب الكمال: ج6 ص407. مقاتل الطّالبيّين: ص78.
امام را نداشت (چنانكه مردان بنياسد، اجازه نيافتند).
بنابراين راه براي پراكنده شدن اصحاب باز بود و مزيّت هم داشت: اگر اصحاب از گرد امام پراكنده ميشدند، ضمن اينكه دشمن، سريعتر به هدف پليد خويش ميرسيد، تعداد شهدا كم ميشد و به تبع آن، بعدها تعداد طالبان دم (يعني خونخواهان) شهداي كربلا، كمتر ميشدند؛
ولي خروج اهلبيت ممنوع است، چرا؟ چون تمام صحنه براي نابود ساختن نسل پيامبر، آراسته شده است، كشتن تمام آلعلي نيز مزيّت داشت: موجب ميشد تا طالب دَم، از اين خاندان باقي
نماند.(1)مردان اهلبيت، تنها در صورت همراهي كسي، جز آلعلي، ميتوانستند از حلقه محاصره، «پنهاني» بيرون روند، در غير اين صورت، كشته ميشدند. اين تنها راه گريز براي ايشان بود.
امّا امام كه ميداند يارانش او را ترك نخواهند گفت، چرا چنين فرمود؟ هدف دشمن، خاندان رسولالله است و امام، به خوبي از اين مهم آگاه است و با آنكه ميداند هيچيك از اصحاب، او را ترك نميگويند، چنين ميفرمايد تا بماند براي من و ما، تا بفهميم دشمنان امام غريب ما، قصد جان او و تمامي خاندان او را داشتند و اگر نه چنين بود، به اصحاب نميفرمود شب را حجاب گيريد، دست مردان خاندانم را گرفته و پراكنده شويد.
از ميان پسران امام حسين عليه السّلام، تنها امام سجّاد عليه السّلام است كه از اين معركه جان سالم به در ميبرد، چنانچه سيّدالشّهداء عليه السّلام در شب عاشورا، فرمودند: من فردا كشته خواهم شد و همه شما (ياران و همراهانم) نيز همراه با من، كشته ميشويد. سپس امام درباره به شهادت نرسيدن امام
1) چنانچه پس از عاشورا و در جريان تصميم به قتل امام سجّاد عليه السّلام، دقيقاً همين هدف، با همين صراحت بيان ميشود.
سجّاد عليه السّلام فرمودند: «لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَقْطَعَ نَسْلي مِنَ الدُّنْيا ـ چنين نيست كه خداوند، نسل مرا از دنيا، ببُرد»(1). و اين يعني تمام پسران سيّدالشّهداء عليه السّلام كشته ميشوند، جز امام سجّاد عليه السّلام. روايات قابل استناد بسياري اين مهم را ثابت ميكند.
تاريخ نيز صراحتاً بيان ميكند كه غير از امام سجّاد عليه السّلام، تمام پسران امام كشته شدند(2)حال آنكه نوزاد و شيرخوار، كوچك و كودك، نوجوان و جوان بودند و تمامي شيعيان ميدانند كه زنده ماندن امام سجّاد عليه السّلام نيز معجزهاي بود كه به اراده الهي و با دستان مقتدر زينب كبري سلام الله عليها، تحقّق يافت.
شمر لعنهالله به سوي خيمههاي نيمسوخته رو آورده و تصميم به كشتن امام سجّاد عليه السّلام ميگيرد(3)و دليل اين تصميم
1) الهداية الكبري: ص205 از او: اثبات الهداة: ج1 ص654 رقم 825 و ج2 ص587 رقم61، مدينة المعاجز: ص286.
2) الأنساب للسّمعاني: ج3 ص476، مرآة الجنان: ج1 ص133. تاريخ طبري: ج5 ص390 از او: البداية و النّهاية: ج8 ص197، مثله الأمالي شجري: ج1 ص192، تهذيب الكمال:6/429. سير أعلام النّبلاء: ج3 ص208.
3) الطّبقات الكبير: ج5 ص156- 157، از او: كشف الغمّة: ج2 ص90- 91. الكامل في التاريخ: ج3 ص295. نهاية الإرب: ج20 ص460. البداية و النّهاية: ج8 ص188- 189. الفصول المهمّة: ص198. تذكرة الخواصّ: ص147. جواهر المطالب: ج2 ص290.
را دستور عبيدالله بن زياد، مبني بر كشتن تمامي فرزندان امام حسين عليه السّلام، اعلام ميكند.(1)
عبيدالله بن زياد لعنهالله چون امام سجّاد را ميبيند، نام ايشان را ميپرسد و چون ميفهمد او فرزند امام حسين عليه السّلام است، از زنده ماندن ايشان تعجّب ميكند (زيرا قرار بود تمامي فرزندان حسين در كربلا كشته شوند) و بدون فوت وقت، فرمان به قتل ايشان ميدهد (2)، به مضمون يكي از اين متون دقّت كنيد: «كيف
1) الإرشاد: ج2 ص117 عنه: بحارالأنوار: ج45 ص61.
2) الإرشاد: ج2 ص120- 121، مانند آن: إعلام الورى: ص252؛ كشف الغمّة: ج2 ص66- 67؛ الأمالي شيخ طوسي: ص252 ح449. مثيرالأحزان: ص49، اللّهوف: ص162. تسمية من قتل: ص157 از او: الأمالي شجري: ج1 ص173. تاريخ دمشق: ج44 ص153 مانند آن: المنتظم: ج5 ص345، الطّبقات الكبير: ج5 ص157، أنساب الأشراف: ج3 ص207، تاريخ طبري: ج5 ص390 از او: البداية و النّهاية: ج8 ص197؛ الأمالي شجري: ج1 ص192؛ تهذيب الكمال: ج6 ص429، شرح الأخبار: ج3 ص157 و 251-252. الحسين عليه السّلام: ص79. مانند آن: نسب قريش زبيري: ص58. تاريخ دمشق: ج44 ص152، مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص231 و 232؛ سير أعلام النّبلاء: ج3 ص208- 209. حياة الحيوان: ج1 ص204.
سلم هذا؟ اقتلوه ـ چگونه اين يك تن، سالم مانده است؟ او را بكُشيد».(1)
و بسيار جالب است هنگامي كه حضرت زينب سلام الله عليها، در مقام دفاع از جان امام سجّاد، در برابر ابنزياد ميايستد، همين نقشه شوم و پليد را برملا ساخته و بر رخ پست دشمن ميكوبد: «يَابْنَ زِياد! حَسْبُكَ مِنّا، أَما رَوَيْتَ مِنْ دِمائِنا! وَ هَلْ أَبْقَيْتَ مِنّا أَحَداً؟ ـ ابنزياد، آنچه نسبت به ما (اهلبيت) انجام دادي، براي تو كافيست. آيا از خونهاي ما سيراب نشدي؟ و آيا يك تن از ما را باقي گزاردي؟»(2)
همين ماجرا عيناً تكرار ميشود، يعني يزيد لعنهالله از زنده بودن امام سجّاد تعجّب ميكند و دستور به قتل ايشان ميدهد.(3)به
عبارت نقل شده دقّت كنيد: «و إلى القتل أتى بك يا عليّ؟ ثمّ أمر بقتله ـ براي كشته شدن به اينجا آورده شدي؟ اي علي (مقصود امام سجّاد است). سپس دستور به كشتن حضرت داد». يعني بايد تو را ميكشتند و زحمت را بر تو بسيار ساختند كه تا اينجا آورده شدي، ولي اكنون ديگر تمام است(!!!)
به راستي، امام سجّادي كه بيمار است، از نبردي عظيم و بيمثال، جان سالم به در برده و بيرون شده، اسير است و هيچ حركتي عليه حكومت انجام نميدهد، چرا بايد فرمان قتل او صادر شود؟ و چرا اين فرمان، مقارن با شناسايي اوست؟ قيام عليه يزيد يا بيعت نكردن، جواز قتل بود يا نسل حسين بودن؟ آيا اينها همه، به معناي اراده دشمن بر كشتن تمامي نسل امام غريب ما، سيّدالأنام، حسين عليه السّلام نيست؟
يزيد لعنه الله با اهل شام درباره اينكه با بازماندگان اهلبيت عليهم السّلام چه كند، مشورت كرد و در پاسخ چنين شنيد: «كوچك و بزرگ آنان را بكش و يك تن از
ايشان را زنده نگذار».(1)
مضمون يكي ديگر از نقلها نيز چنين است: «لا يتّخذنّ من كلب سوء جرواً، اقتل عليّ بن الحسين حتّى لا يبقى من ذرِّيّة الحسين أحد ـ كوچك و بزرگ اينان، نبايد زنده گذاشته شود، عليّ بن الحسين (يعني امام سجّاد عليه السّلام) را بكش تا از فرزندان حسين عليه السّلام يك تن نيز زنده نماند».(2)
امّا نقل بسيار قابل توجّه ديگري نيز وجود دارد: در حالي كه سر مطهّر سيدالشّهداء عليه السّلام در مقابل يزيد لعنهالله بود، خطاب به او گفته ميشود: «قد أمكنك اللّه من عدوّك و عدوّ أبيك، فاقتل هذا الغلام ينقطع هذا النّسل، فإنّك لا ترى ما تحبّ و هم أحياء آخر من ينازع فيه ـ يعني عليّ بن الحسين عليهم السلام، لقد رأيت ما لقى أبوك من أبيه، و ما لقيت أنت منه، و ما صنع مسلم بن عقيل بن أبي
طالب، اقطع أصل هذا البيت و هؤلاء القوم، فإنّك إذا أنت قتلت هذا الغلام انقطع نسل الحسين خاصّة، و إلّا فالقوم ما بقى منهم أحد طالبك بهم، و هم قوم ذو مكر و النّاس إليهم مائلون، و خاصّة غوغاء أهل العراق، و يقولون: ابن رسول اللَّه و ابن عليّ و فاطمة، فليسوا بأكبر من صاحب هذا الرّأس ـ خداوند دشمن تو و پدرت را در اختيارت قرار داده است، اين جوان را (كه مقصود امام سجّاد است) بكُش كه اينچنين اين نسل، بريده ميشود زيرا تا زماني كه اينان زنده باشند، مطلوب خودت را مشاهده نخواهي كرد حال آنكه او ـ كه مقصودش عليّ بن الحسين بود ـ آخرين كسي است كه دربارهاش درگيري صورت ميگيرد. ديدي كه پدرت (معاويه) از پدرش چهها ديد و خودت از او چه ديدي و [ديدي] مسلم بن عقيل بن ابيطالب چه كرد. ريشه اين خانه و اين قوم را قطع كن، كه چون اين جوان (يعني امام سجّاد عليه السّلام) را بكشي، نسل حسين، بريده خواهد شد و اينچنين يك تن از اين قوم باقي نميماند كه از تو خونخواهي ايشان كند. اينان قومي صاحبنيرنگ هستند و مردم نيز به سوي ايشان مايلاند، به خصوص آشوبگران اهلعراق كه ميگويند: فرزند رسولالله است و فرزند علي و فاطمه است. اينان
بزرگتر از صاحب اين سر (يعني حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام) نيستند».(1)
اراده بر كشتن بازماندگان اهلبيت عليهم السّلام، تا جايي پيش ميرود كه امام صادق عليه السّلام فرمودند: لَمّا أَتٰى بِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلامُ يَزيدُ بْنُ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِما لَعائِنُ اللَّهِ وَ مَنْ مَعَهُ، جَعَلُوهُ في بَيْتٍ، فَقالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّما جَعَلَنا في هٰذَا الْبَيْتِ لِيَقَعَ عَلَيْنا فَيَقْتُلَنا. فَراطَنَ الْحَرَسُ فَقالُوا: انْظُرُوا إِلٰى هٰؤُلاءِ يَخافُونَ أَنْ تَقَعَ عَلَيْهِمُ الْبَيْتُ وَ إِنَّما يَخْرُجُونَ غَداً فَيُقْتَلُونَ ـ چون (امام سجّاد) عليّ بن الحسين عليهما السّلام و همراهان ايشان را نزد يزيد بن معاويه ـ عليهما لعائن الله ـ آوردند، ايشان را درون خانهاي (كه در شُرف تخريب بود) جاي دادند. برخي از همراهان امام گفتند: «ما را در اين خانه قرار دادهاند تا بر سر ما خراب شود و ما را بكُشد». پاسبانان (كه رومي بودند و اين سخن را شنيدند، به زبان رومي) به يكديگر گفتند: اينان را بنگريد؛ ميترسند خانه، روي آنها فرو
1) الأمالي شجري: ج1 ص175- 176 مانند آن: تاريخ دمشق: ج73 ص117- 119؛ تراجم النّساء: ص101- 103. ر.ك: مختصر تاريخ دمشق: ج8 ص369.
ريزد حال آنكه فردا بيرون ميروند و كشته ميشوند.(1)
ايشان را در چنان مكاني اسكان ميدهند و با قراري از پيش تعيين شده، برنامه كشتار اعلام ميكنند طوري كه نگهبانان از آن آگاهند... اين امري پنهان و پوشيده نبوده است...
اينجاست كه درمييابيم معناي دقيق كلام امام را، هنگامي كه علياصغر شيرخوار او هدف واقع گشت، دستان را از خون آن غنچه غرق خون پر ساخته، به سوي آسمان پرتاب مينمود و ميفرمود: «اللَّهُمَّ إِنّي أُشْهِدُكَ عَلٰى هٰؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَإِنَّهُمْ نَذَرُوا أَنْ لا يَتْرُكُوا أَحَداً مِنْ ذُرِّيَّةِ نَبِيِّكَ ـ بارخدايا، تو را گواه ميگيرم بر اين مردم كه بر خويش واجب ساختند يك تن از نوادگان پيامبرت را رها نكنند (و بكشند)» (2)در نقلي ديگر ميخوانيم: «اللَّهُمَّ إِنّي أُشْهِدُكَ عَلٰى هٰؤُلاءِ الْقَوْمِ الظّالِمينَ، إِنَّهُمْ آلَوْا عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَنْ لا يُبْقُوا مِنْ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَحَداً ـ الاها، تو را گواه ميگيرم بر اين مردم ستمكار،
اينان بر خويش سوگند ياد كردهاند كه از نوادگان محمّد صلّي الله عليه و آله، يك تن را باقي نگذارند (و همه را بكشند)».(1)
اينجاست كه درمييابيم چرا حرمله، طفل را هدف قرار داده است؛ نشانه گرفتن شيرخوارگان، وقت تلف كردن نبود، قسمتي از برنامه بود، هدف بود.
بسيار شنيدهايم كه چون امام، طفل شيرخوار خويش را براي طلب آب، سر دست گرفتند، ميان لشكر دشمن، اختلاف افتاد. تاريخ، ماجرا را اينچنين حكايت ميكند: درباره آب دادن به علياصغر، ميان لشكر دشمن اختلاف افتاد. ابنسعد [چون چنين ديد]، به حرمله گفت: اين درگيري را پايان ده.(2)
نقل جالب توجّه ديگري نيز موجود است: در ميان لشكر دشمن اختلاف افتاده و سه گروه شدند: عدهاي گفتند: اگر بزرگان گناهكارند، گناه اين طفل چيست؟ بعضي ديگر گفتند: او را بكشيد و
احدي از اين خانواده باقي نگذاريد. بعضي فقط به گريه براي طفل شيرخوار بسنده كردند. ابنسعد خطاب به حرمله گفت: چرا جواب حسين را نميدهي؟ گفت: امير، جواب پدر را بگويم يا پسر را؟ عمر سعد گفت: مگر سپيدي زير گلوي طفل را نميبيني؟...(1)
نقلهايي كه گره نه، بلكه «خلأ» دارند. آيا اختلاف در ميان لشكريان دشمن، با هدف قرار دادن آن طفل شيرخوار، (بايد) پايان ميپذيرفت؟ اين، تنها در يك صورت ممكن است: مخالفان در اقليت و ضعف باشند و بيشتر لشكريان با كشته شدن آن طفل موافق باشند و بگويند: « او را بكشيد و احدي از اين خانواده باقي نگذاريد»!!!
يعني از 30 هزار نفر، چند نفر موافق بودند چند نفر مخالف؟ چند نفر بايد مخالفت كرده باشند تا بتوان نام آن را نزاع در ميان لشكر نهاد؟ و آيا آن «مخالفان»، با كشته شدن علياصغر، دست از مخالفت برداشتند؟؟؟ آب طلب ميشود، از سيراب نمودن طفل دفاع ميكنند بعد در مقابل كشته شدن او هيچ واكنشي از خود نشان
1) رياض القدس: ص١٠١.
نميدهند بلكه نزاع پايان مييابد؟؟؟ اين كه بايد آغاز شكاف بسيار عميق و تأثيرگذاري باشد... آيا اين نيز روشي براي منحرف نمودن اذهان، از هدف شوم دشمنان نيست؟ اختلافي كه از آن سخن به ميان آمده، از مخالفت عدّهاي و تأثّر شماري ديگر، حكايت ندارد... و همين است كه عمرسعد لعنهالله، كليد پايان اختلاف را كشته شدن علياصغر ميداند... و همين هم ميشود... صداها خاموش ميشود و داد و قال پايان ميپذيرد...
حقيقت اين است كه گفتند: او را بكشيد تا يك تن از اين خاندان زنده باقي نماند... و كسي مخالف نبود... آن لحظه اتمام حجّتها، تمام بود... و به همين دليل ـ و براساس آنچه به دست ما رسيده است ـ ديگر كسي از لشكر دشمن جدا نميشود. آن لحظه، تنها كساني باقي بودند كه به دنبال كشتن تمامي نسل اين خاندان بودند... و همين است كه به شهادت علياصغر ميانجامد... و پس از آن هيچ رخنه و شكافي به وجود نميآيد... فراتر از يك نگاه سطحي و هيجاني... فهم ما وقع، شعور ميطلبد تا منجر به شور شود... شوري درخور عظمت آنچه رخ داده است...
بسيار غريب است و البته عظيم؛ آنچه كردند و آنچه آنان را وادار
ساخت تا چنين كنند... خود نيز بر اين غربت و عظمت واقف بودند كه براي رهايي از پليدي انديشه و گفتار و كردار خويش، تلاش كردند ـ به هر شكل ـ تصوير طفل شيرخواري كه بر روي دست پدر شهيد شد، مخدوش و محو شود... و در همين راستا است نسبت دادن خردسالي به امام سجّاد عليه السّلام:
عليّ بن الحسين، امام زينالعابدين عليهماالسّلام در سال 61 هجري ـ سالي كه واقعه عاشورا رخ ميدهد ـ مردي كامل بودند. بيشتر منابع زمان ولادت امام سجّاد عليه السّلام را 38 هجري(1)ذكر
1) تاريخ أهل البيت (إبن أبيالثّلج): ص77، الكافي: ج1ص466 باب مولد علي بن الحسين عليهما السّلام...، الهداية الكبرى: ص213 ب6، إثبات الوصيّة: ص170، المقنعة: ص472 ب17، الإرشاد: ج2 ص137، دلائل الإمامة: ص191، تهذيب الأحكام: ج6 ص77 ب23، روضة الواعظين: ج1 ص201، تاج المواليد:89 فصل٢، إعلام الورى: ص256 فصل١، مناقب آل أبي طالب عليهم السّلام: ج4 ص175، كشف الغمة: ج٢ ص٧٣، ٨٢-٨٣، ٩١، ١٠٥، الدر النظيم: ص579، العدد القوية: ص55، الدروس الشرعيّة: ج2 ص12. مجموعة نفيسة في تاريخ الأئمة عليهم السّلام: ص13، ٥٦، ٨٩، ١٣٤، ٢٩٣، ٣٦٥. ر.ك: بحارالأنوار: ج46 ص7 ب1.
كردهاند. برخي نيز اين زمان را سال 36 هجري(1)نقل كردهاند. بر اين اساس، سنّ شريف امام در سال 61 هجري، (2)22 يا 23 الي 24 (3)سال بوده است.(4)
از طرفي در بيشتر منابع، زمان ميلاد امام باقر عليه السّلام، سال
1) مصباح المتهجّد: ج2ص792 ، إقبال الأعمال: ج2 ص621 ، العدد القويّة: ص55 از تاريخ المفيد و كتاب الذّخيرة و المصباح.
2) كامل بهائى: ص630 فصل5.
3) الإرشاد: ج2 ص138-139 از او: بحارالأنوار: ج46 ص12. الطّبقات الكبير: ج5 ص156-157 از او: كشف الغمّة: ج2 ص90-91. نسب قريش زبيري: ج2 ص58. تاريخ دمشق: ج44 ص152-153، عليّ بن الحسين عليه السّلام: ص19-20 رقم24 و 25، مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص231؛ مانند آن: تهذيبالكمال: ج20 ص385 و 402. تهذيب التّهذيب: ج7 ص307. المنتظم: ج5 ص344- 345. سير أعلام النّبلاء: ج5 ص332، 333 (ط دارالفكر). شرح الأخبار: ج3 ص154 و ص196-199 و ص250 و 265 و 266. صفةالصّفوة: ج2-1 ص66. تذكرة الخواص: ص291 (ط بيروت). ناگفته نماند كه تمام اين نقل ها، دليل نجنگيدن و زنده ماندن امام را در واقعه كربلا، بيماري ايشان ذكر كردهاند.
4) برخي نقلها نيز سنّ امام را در سال 61 هجري 25 سال دانستهاند: تاريخ دمشق: ج44 ص152، عليّ بن الحسين عليه السّلام تحقيق محمودي: ص19، تهذيب الكمال: ج20 ص403.
57 هجري(1)ذكر شده است. البته برخي از منابع اين زمان را سالهاي 56، 58 و 60 هجري دانستهاند كه در اين صورت امام باقر عليه السّلام در سال 61 هجري، ٢ (2)الهداية الكبرى: ص237. مطالب السؤول: ص79 از او: كشف الغمّة: ج2 ص117 و 136؛ بحارالأنوار: ص46 ص218 و 219؛ عوالم العلوم: ج19 ص254 و 438. وفيات الأعيان: ج4 ص174.(3)تا 3 (4)الي 4 (5)سال داشتهاند
1) الكافي: ج1 ص469، المقنعة: ص473 ب18، الإرشاد: ج2 ص158، دلائلالإمامة: ص215، تهذيبالأحكام: ج6 ص77ب24، مصباحالمتهجّد: ج2 ص801، روضةالواعظين: ج1 ص207، إعلام الورى: ص264 فصل اول، مناقب آل أبي طالب عليهم السّلام: ج4 ص210، كشف الغمّة: ج2 ص117 از كمال الدّين ابنطلحه، الدرّالنظيم: ص603، مختصر البصائر: ص439، مجموعة نفيسة:ص58 اليوم الأول و ص298 و ص٣٥٨. الدروس الشرعيّة: ج2 ص12. ر.ك: بحارالأنوار: ج46 ص212 ب1: تاريخ ولادته و وفاته عليه السّلام...، ملحقات إحقاق الحق: ج19 ص488 از بعضي از مصادر عامّة.
2) شرح الأخبار: ج3
3) ص154.
4) كامل بهائى: 630 فصل5. من لا يحضره الفقيه: ج2 ص158. إعلام الورى: ص259 (چاپ دارالتّعارف). مناقب آل أبي طالب عليهم السّلام: ج4 ص210. بحارالأنوار: ج46 ص212 و 216. عوالم العلوم: ج19 ص253 و 440.
5) الكافي: ج4 ص223 ح2 از او: بحارالأنوار: ج46 ص220؛ عوالم العلوم: ج19 ص436؛ مانند آن: من لا يحضره الفقيه: ج2 ص158. شرح الأخبار: ج3 ص196- 199 و ص250، 265، 266.
و در كربلا حاضر بودند(1)و چنانچه ميدانيم، پدر ايشان، امام سجّاد عليه السّلام هستند. يعني امام سجّاد در سال 61 هجري، فرزند داشتند. امّا...
در نقل اخبار و آثار حماسه سيّدالشّهداء عليه السّلام، گاه امام سجّاد را «طفل، اصغر، صغير ـ به معناي كودك، خردسال» «صبي ـ به معناي پسربچه» يا «فتيً حَدَث ـ به معناي نوجوان» خواندهاند. اين موضوع تا حدي جالب توجّه بوده كه در مهمترين منابع تاريخي مخالفين، بحث بر سر تشخيص قول صحيح به ميان آمده و كمسن خواندن حضرت، به صراحت رد ميشود.(2)پس چرا دشمن سعي كرده مردي كامل را كوچك يا كودك جلوه دهد؟
زماني كه شمر يا همراهان او، تصميم دارند امام سجّاد
1) ر.ك: الفصول المهمّة: ص209، عمدة الطّالب: ص160، الطّبقات الكبير: ج5 ص164 از او: تاريخ دمشق: ج44 ص192، عليّ بن الحسين عليه السّلام تحقيق محمودي: ص118، مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص256؛ كشف الغمّة: ج2 ص91.
2) ر.ك: الفصول المهمّة: ص209، عمدة الطّالب: ص160، الطّبقات الكبير: ج5 ص164 از او: تاريخ دمشق: ج44 ص192، عليّ بن الحسين عليه السّلام تحقيق محمودي: ص118، مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص256؛ كشف الغمّة: ج2 ص91.
را به قتل برسانند، «حميد بن مسلم» ـ كه خبرنگار بنياميه لعنهمالله است ـ شرّ آنان را از امام دفع ميكند آن هم به اين بهانه كه حضرت «صبي»(1)يا «صغير»(2)است(؟؟؟) به برخي از اين عبارتها دقت كنيد: «سبحان اللّه! أتقتل الصّبيان؟ ـ آيا بچهها را ميكشي؟» «سبحان اللّه! أنقتل الصّبيان! إنّما هذا صبيّ ـ آيا بچهها را ميكشيم؟ اين يك پسربچه است» «سبحان اللّه! ما معنى قتل الصّبيان؟ ـ كشتن كودكان چه معنايي دارد؟»
در نقلهايي ديگر كه نامي از «حميد بن مسلم» نيست، امام سجّاد اينگونه مورد دفاع واقع ميشوند: «سبحان اللّه أتقتل فتىً حدثاً، مريضاً، لم يقاتل؟! ـ آيا نوجواني كم سن و سال را ميكشي كه بيمار است و نميجنگد؟» «أتقتل صغيراً معلّلاً؟ ـ آيا بچهاي آسيبديده را ميكشي؟» «يا قوم! هذا صبيٌّ صغير السّنّ، لم يبلغ الحلم، فلا يحلّ
لكم قتله ـ اي مردم، اين پسركي كمسن است و بالغ نيست، بنابراين كشتن او براي شما حلال نيست»(1). «صبيٌّ عليلٌ لا يحلّ قتله ـ پسركي آسيبديده، كشتن او حلال نيست».
امّا مرور ساير نقلها، حقيقت را هرچه بيشتر آشكار ميسازد كه همين «حميد بن مسلم»(2)و نيز افرادي ديگر(3)بيمار بودن را دستاويزي براي دفاع از امام قرار ميدهند و سخني از كوچك يا كودك بودن نيست. ضمن اينكه صفحاتي از تاريخ، كه سنّ امام سجّاد عليه السّلام را در سال 61 هجري روايت ميكنند، همگي «بيماري» را دليل رهايي امام از كشته شدن دانستهاند.(4)پس، دليل وجود چنان نقلهايي، چنين بياناتي چيست؟
1) اين عبارتي است كه جهتگيري تمام اين نقلها را آشكار ميسازد. در ادامه اين موضوع بيشتر برّرسي شده است.
2) نهايةالإرب: ج20 ص460، البداية و النّهاية:ج8 ص188-189.
3) الفصول المهمّة: ص209. تاريخ دمشق: ج44 ص152- 153، مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص231؛ مانند آن: تهذيب الكمال: ج20 ص385. المنتظم: ج5 ص344- 345. تجارب الأمم: ج2 ص73. نسب قريش للزبيري: ج2 ص58. سير أعلام النّبلاء: ج5 ص332، 333 (ط دار الفكر).
4) رجوع كنيد به صفحه 98 از همين كتاب.
مسلّماً نميشد بگويند امام سجّاد در كربلا كودك بوده، در كوفه مردي كامل!!! و كاملاً طبيعي است كه اينجا نيز دست از امام سجّاد برندارند، امّا آنان براي پرداخت اين دروغ، دست به كاري شگفت زدند: گفتند به اشاره ابنزياد، امام سجّاد عليه السّلام مورد تفحّص واقع شده(1)و بسيار جالبتر اينكه چون گفته ميشود امام سجّاد، نوجواني بالغ است، بلافاصله، دستور قتل ايشان صادر ميشود؛ گويي جواز حكم اعدام ارائه شده است! و اين موضوعي بسيار عظيم است... اين حكم دوران جاهليت است كه پس از جنگ، در ميان اسيران، تفحّص ميكردند و تمامي افراد بالغ را ميكشتند!...
هرچند كلّ اين نظريهپردازي، جز دروغي زشت و كثيف نيست، امّا نبايد به سادگي از كنار آن گذشت. اين همه، در پي كدامين هدف،
1) أنساب الأشراف: ج3 ص207، 208. تاريخ طبري: ج5 ص457- 458، مثله البداية و النّهاية: ج8 ص193- 194. الفتوح: ج5 ص228- 229. تجارب الأمم: ج2 ص73- 74. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج2 ص42- 43، مانند آن: تسلية المجالس: ج2 ص364- 365. الكامل في التاريخ: ج3 ص297. الحدائق الورديّة: ج1 ص124. نهاية الإرب: ج20 ص465- 466. جواهر المطالب: ج2 ص292.
پرداخته ميشود؟ آيا واقعيّت چنين بود؟ (نه) پس چرا بنياميه ـ كه فرياد مسلمان بودن سر دادند ـ چنين ننگي را بر خود بار ميكنند؟ آيا ميخواستند پايبندي خود را به سنّتهاي جاهليّت، در تاريخ ثبت كنند؟ (آري) يعني ميخواستند تاريخ را نشانهگذاري كنند؟ (بله) يعني اين مهر صحّت بر ننگ «جاهلي بودن» دشمنان آلالله است؟ (بله) براساس كدامين پيشينه؟؟؟...
البته و در هر حال، بايد بهانهاي دست و پا ميكردند تا بگويند متعرّض حريم خصوصي امام هم شديم ولي اتّفاقي رخ نداد، حال آنكه هرگز چنين نبوده و ضمن اينكه اين مطلب تنها در برخي نقلها آمده است و در ساير نقلها، خبري از آن نيست ؛ (1)چگونه به چنين چيزي دست مييابند حال آنكه در ماجراي جمّال لعنهالله، امام حسين عليه السّلام، پس از شهادت نيز از تعرّض دشمن به حريم
1) اينها علاوه بر مواردي است كه در پيش آورده ميشود: الطّبقات الكبير: ج5 ص157. مثله: نسب قريش للزّبيري: ص58. أنساب الأشراف: ج3 ص207، 208. شرح الأخبار: ج3 ص157 و 251-252. الإرشاد: ج2 ص120- 121، مانند آن: إعلام الورى: ص252؛ كشف الغمّة: ج2 ص66- 67. مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص231. الأمالي شجري: ج1 ص173. تاريخ دمشق: ج44 ص153. مثير الأحزان: 49. اللّهوف: ص162.
خصوصي خويش جلوگيري ميكنند؟(1)
شايد مي خواستند شخصيتكشي كنند، كسي چه ميداند؟ شايد هم ميخواستند چنين وانمود كنند كه هرچه اراده كرديم، بدون استثناء، به انجام رسانديم، اين را هم كسي چه ميداند؟... بگذريم از اين بحثهاي تخصّصي و بازگرديم به سخن خودمان كه مجال، اينجا نيست... انشاءالله، وقتي ديگر، جايي ديگر...
ما ميدانيم كه اين همه، دروغي بيش نيست و البته كه هدفي ويژه را دنبال ميكند، امّا واقعيت: چون كاروان آزادگان حسيني، به مجلس ابنزياد وارد ميشوند، توجه ابنزياد به سوي امام سجّاد عليه السّلام جلب ميشود و بيحرف، فرمان قتل امام را صادر ميكند(2)در حالي كه كودكان بسياري در ميان كاروان اهلبيت وجود
1) الهداية الكبرى: ص207- 209. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج2ص102؛ بحارالأنوار: ج45 ص316- 319 از او: عوالم العلوم: ج17 ص629- 631؛ مدينةالمعاجز:ص262. بحارالأنوار: ج45 ص311- 312 از او: عوالم العلوم: ج17 ص628- 629. الأنوار النّعمانيّة: ج3 ص256- 260.
2) تسمية من قتل: ص157 از او: الأمالي شجري: ج1 ص173. الأمالي شيخ طوسي: ص252 ح449؛ عوالم العلوم: ج17 ص374؛ مانند آن: تاريخ دمشق: ج44 ص152، مختصر تاريخ دمشق: ج17 ص231 مانند آن: المنتظم: ج5 ص345. سير أعلام النّبلاء: ج3 ص208- 209. حياة الحيوان: ج1 ص204. تاريخ طبري: ج5 ص390 از او: البداية و النّهاية: ج8 ص197؛ مانند آن: الأمالي شجري: ج1 ص192؛ تهذيب الكمال: ج6 ص429؛ تهذيب التّهذيب ابن حجر: ج2 ص353. تذكرة الخواصّ: ص147.
داشتند و اگر امام سجّاد عليه السّلام، طفل يا صبي بودند، اصغر يا صغير بودند، توجه ابنزياد به سوي امام جلب نميشد؛ بنابراين مورد توجه قرار گرفتن امام سجاد به طور خاص، با كودك يا كوچك بودن ايشان منافات دارد.
معني اين عبارتها چيست؟ مطمئناً وراي اين همه برنامهريزي، اين همه دروغپردازي، هدفي نهفته است... چرا دشمن بايد يك مرد كامل را كمسن جلوه دهد؟ تا بعد او را به دليل كمسن بودن، از مرگ معاف كند؟؟؟ و اين يعني هيچ نابالغي در كربلا كشته نشد؟ يعني دشمنان امام حسين عليه السّلام دست به كشتن بچهها نزدند؟ يعني هيچكس در كربلا متعرّض جان كوچكان، كودكان و تازهجوانها نشد، آن هم به دليل كم سنّ و سالي آنها؟؟؟
پس چه كسي عبدالله رضيع را كشت؟ چه كسي علياصغر را كشته
است؟ چه كسي پسران سيّدالشّهداء را كشت؟ آنها كه كوچك و كودك بودند؟؟؟ چه كسي عبدالله بن الحسن(1)را كه تنها 11 سال داشت، به شهادت رساند؟
بله، چنين ثبت كردند تا بگويند در كربلا، به ريختن خون كودكان اقدام نشده و بچهها به حال خويش رها شدهاند؛ در حالي كه شيرخوار، طفل، كودك و خردسال، هيچيك از گزند آنان در امان نبود: عبدالله رضيع، علياصغر شيرخوار، ابوبكر بن الحسين خردسال، جعفر بن الحسين طفل، عبدالله بن الحسن خردسال و... حال آيا ممكن است قتل اين همه را به يك باره انكار كرد؟ آن هم با خردسال خواندن امام سجّاد؟؟؟ و آيا كسي ميتواند با چنين نيرنگ ـ به واقع ـ مسخرهاي، حقيقت را كتمان و واقعيّت را انكار كند؟
هرگز، هرگز نه با اين دسيسه پليد و نه از هيچ راه ديگري، نه با
1) الإرشاد: ج2 ص114- 115؛ مانند آن: إعلام الورى: ص249. مثير الأحزان: ص38- 39. اللّهوف: ص122- 123 از او: بحارالأنوار: ج45 ص53- 54؛ عوالم العلوم: ج17 ص296- 297. أنساب الأشراف: ج3 ص202. تاريخ طبري: ج5 ص450- 451. مقاتل الطّالبيّين: ص77. الكامل في التّاريخ: ج3 ص294- 295 مانند آن: نهاية الإرب: ج20 ص458- 459.
روانه ساختن سيل شبههها، نه با طرح پرسشهاي مسموم، نميتوانند، نميتوانند ننگي را كه با كشتن سيّدالشّهداء و فرزندان و خاندان ايشان بر خويش بار كردند، پاك كنند ـ چنانچه دختر زهرا عليهما السّلام، به مردم نيرنگباز كوفه فرمودـ(1)و البته مورد خطاب آن بانوي يگانه هستند آنجا كه در شام ندا داد: «فَهٰذِهِ الْأَيْدي تَنْطِفُ مِنْ دِمائِنا ـ اين دستهاست كه خون ما از آن ميچكد».(2)
مگر اين حرمله مازوخيسم داشته كه در آن شرايط، جنگ را كش بدهد و خودش را بيشتر اذيت كند؟
بايد دانست كه در سپاه دشمن، نيرو بسيار بود، از كوفه حركت كرده
1) بلاغات النساء: ص38. الأمالي شيخ مفيد: ص321-324 از او: الأمالي شيخ طوسي: ص91-93؛ بحارالأنوار: ج45 ص164-166. الإحتجاج: ص29-31؛ اللّهوف: ص146-149؛ مانند آن: تسلية المجالس: ج2 ص353-355. مثيرالأحزان: ص86. مناقب آلأبيطالب عليهم السّلام: ج4 ص115.
2) بلاغات النّساء: ص31- 33؛ اللّهوف: ص180- 186 از او: بحارالأنوار: ج45 ص133-135؛ عوالم العلوم: ج17 ص433-435؛ تسلية المجالس: ج2 ص387- 390. مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمي: ج2 ص63- 66؛ الحدائق الورديّة: ج1 ص125- 127. ر.ك: الاحتجاج: ج2 ص34-37 از او: بحارالأنوار: ج45 ص157-160؛ عوالم العلوم: ج17 ص402-406.
بودند و كوفه فاصلهاي با كربلا ندارد، چند روزي بيشتر از استقرار آنان در كربلا نگذشته بود، نهر علقمه هم كه در اختيار آنان بود، پس كشتن علياصغر، نه تنها خارج از برنامه نبوده و در جهت نسلكشي خاندان رسولالله صورت گرفت، ارمغان جامه ننگين ديگري از عداوت و مدال عظيمتري از شقاوت براي دشمنان امام و البته وارد نمودن ضربه هرچه سنگينتر بر وجود نازنين امام بود، چنانچه در زيارت امام حسين عليه السّلام ميخوانيم: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَيْهِمْ وَ عَلٰى وَلَدِكَ عَلِيٍّ الْأَصْغَرِ الَّذي فُجِعْتَ بِهِ ـ صلوات خداوند بر تو و بر ايشان و بر فرزندت، علياصغر كه به سبب شهادت او، به مصيبتي دردناك و جانسوز دچار شدي».(1)
به راستي، مصيبتي بس عظيم است كه ناگهاني، فواره ميزند... چه كسي ميتواند هجوم اين همه درد و اندوه را، كه بر جگر تفتيده سرورم وارد گشت، درك كند؟...
در جايي مسلماني گفت حضرت كودك را در دست گرفته و نزديك سپاه رفته تا صداي او را بشنوند... او كه فك و فاميل وحشي خود را بهتر مي شناخته.
1) إقبال الأعمال: ج٢ ص572 ذكر الزيارة في يوم عاشوراء.
گذشته از اينكه براي چندمين بار، بياطّلاعي و غرضورزي نويسنده مزبور آشكار ميشود، بدانيد كه هيچيك از نقلها بر نزديك شدن امام به سپاه دشمن دلالت ندارد؛ ضمن اينكه براي شنيده شدن طنين نداي مولا توسّط دشمنان، نيازي نبود امام به آنان نزديك شوند زيرا خودشان اردوي امام را در حلقه محاصره قرار داده بودند و بحث درباره اين موضوع، پيش از اين گذشت.(1)
امّا درباره نَسَب دشمنان امام؛ چه كسي گفته سپاه ابن زياد، فك و فاميل امام بودند؟ سيّدالشّهداء، فرزند پيامبرخدا، عليّ مرتضي و فاطمه زهرا صلوات الله عليهم اجمعين است، پاكزادهاي از نسل پاكان دو سرا. علم المهتدين و يعسوب الدّين، مولانا اباعبدالله الحسين صلوات الله و سلامه عليه، از قبيله قريش و خاندان بنيهاشم هستند و بنيهاشم در مدينه مستقر بودند و بسياري از آنان همراه امام بودند. لشكر عمر سعد از كوفيان و شاميان بودند، نه از مدينه و بنيهاشم.(2)
از طرفي، مردم عرب به صورت قبيلهاي زندگي ميكردند و هر قبيله، متشكّل از خاندانهايي كاملاً مجزّا بود، مثلاً قبيله قريش شامل خاندانهايي نظير بنيهاشم، بنيزهره، بنياسد، بنيمخزوم و... است و در ميان اعراب، رسم است كه چون پدر يا مادر يك نفر، متعلّق به قبيلهاي باشد، تمام افراد آن قبيله، وي را فاميل بخوانند در حالي كه شايد هيچ نسبتي ميان آنها و پدر يا مادر آن فرد نباشد.
اين كاربرد، نظير همان معنايي است كه واژههايي چون «همشهري» يا «هممحلهاي» دارد و واضح است كه اين، هرگز به معناي فاميلي و نسبت خويشي نيست؛ بنابراين اگر بخواهيم بگوييم تمام افراد يك قبيله، با هم فاميل هستند، بايد بگوييم تمام كساني كه در يك روستا يا شهرستان زندگي ميكنند، با هم فاميلاند!!! آشكار است كه چنين بياني، از روي ناداني، تعصّب يا دسيسه است.
حال اگر كسي، مثلاً عمر سعد لعنهالله را ـ كه گفته ميشود از قبيله قريش و خاندان بنيزهره است ـ به پسرعمويي با مسلم بن عقيل و امام حسين عليهما السّلام نسبت دهد؛ حتّي اگر جعلي نبودن چنين فرازهايي را بپذيريم؛ آيا به معناي خويشي او با امام و خاندان
بنيهاشم است؟
يكي از دسيسههاي صورت گرفته درباره قيام سيّدالأنام حسين بن عليّ و فاطمه صلوات الله عليهم، همين است؛ گفتند حسين با عمر سعد فاميل است تا بگويند نزاع فاميلي بوده و جنگ و اختلاف بر سر حكومت و فرمانروايي شكل گرفته است؛ هرچه بود نزاع فاميلي بود، تمام شد و رفت حال آنكه آنچه مسلّم و محرز است اينكه دشمنان امام، زنازادگاني پليد و بياصل و نسب بودند (از جمله همين عمرسعد لعنهالله كه معلوم نيست مادر او كيست(1)
تاريخ الأمم و الملوك: ج3 ص340-341 : بشرى بنت قيس بن ابى الكيسم، عند سعد بن مالك، فولدت له عمر.
الإصابة في تمييز الصحابة: ج5 ص218: ... و ذكر سيف في «الرّدّة» أنّ سعدا كانت عنده يسرى [بشري] بنت قيس بن أبي الكيسم من كندة في زمان الرّدّة، فولدت له عمر بن سعد.
و1) الطّبقات ابن الخيّاط: ص423 از او: تاريخ دمشق: ج48 ص26، مختصر تاريخ دمشق:ج19 ص61؛ تهذيب الكمال: ج21 ص360؛ تهذيب التّهذيب ابن حجر: ج7 ص451: عمر بن سعد بن مالك: امّه ماريّة بنت قيس بن معدي كرب بن الحارث بن السّمط ابن امرئ القيس بن عمرو بن معاوية، من كندة، يكنّى أباحفص. ر.ك: الطبقات الكبير: ج5،ص:128، رقم705.
همينطور پدرِپدرش (1)
قال النوفلي: و في ذلك يقول السيد بن محمد الحميري:
سائل قريشا بها إن كنت ذا عَمَهٍ من كان أثْبَتَها في الدين أوتادا
مـن كان أقدمها سلما، و أكثرها عـلما، و أطهرها أهـلا و أولادا
مــن وحَّد اللَّه إذ كانـت مكـذبـة تـدعو مـع الله أوثـانـاً و أنــدادا
من كان يُقْـدِمُ في الهيجاء إن نـكلوا عنـها و إن بخـلوا في أزمـة جادا
من كان أعدلها حكماً و أقسطها حـلماً، و أصدقـها وعداً و إيـعادا
إن يَصْدُقُوك فلم يَعْدُوا أبا حسـن إن أنت لم تلق للأبرار حسـادا
إن أنت لم تلق من تيم أخا صَلَف و مـن عدي لحق اللَّه جُحَّـادا
أو من بني عامر، أو من بني أسـد رَهْطِ العبيد ذوي جهل و أوغادا
أو رهط سعد، و سعد كان قد علموا عـن مستقيم صـراط الله صَدَّادا
قـوم تَـدَاعَوْا زنيما ثـم سادهُـمُ لـو لا خمول بني زهر لـما سـادا
ر.ك: بحار الأنوار: ج44 ص309 ب36. عبقات الأنوار: ج11 ص804 دليل هجدهم. الغدير: ج3 ص282-383 و ج10 ص362.
!!!)احاديث بسياري ما را رهنمون است كه هيچكس پيامبران و امامان را
1) مروج الذهب: ج3 ص15 رقم24/ 3 و وجدت في وجه آخر من الروايات، و ذلك في كتاب علي بن محمد بن سليمان النوفلي في الأخبار، عن ابن عائشة و غيره، أن سعداً لما قال هذه المقالة لمعاوية و نهض ليقوم ضَرَطَ له معاوية، و قال له: اقعد حتى تسمع جواب ما قلت، ما كُنْتَ عندي قط ألأم منك الآن... فقال سعد: و الله إني لأحق بموضعك منك، فقال معاوية: يأبى عليك ذلك بنو عذرة، و كان سعد فيما يقال لرجل من بني عذرة،
به قتل نميرساند مگر آنكه زنازاده باشد. اهميت اين موضوع تا آنجاست كه در موسوعه شريف بحارالأنوار يك باب مستقل درباره ويژگي خاصّ قاتل پيامبر و امام ذكر شده و آن زنازاده بودن است: جلد27 باب11: «باب عقاب من قتل نبيّاً أو إماماً و أنّه لا يقتلهم إلاّ ولد زنا».
اين مهم، بارها درباره قاتلان پيامبران و فرزندان پيامبران(1)به طور عام و درباره قاتلان مولانا سيّدالشّهداء به خصوص وارد شده كه «آنان ولدالزّنا هستند».(2)در همين راستا، به نقل برخي از اين متون ميپردازيم:
-يزيد لعنهالله خطاب به امام سجّاد عليه السّلام گفت: اي عليّ بن الحسين، كار خدا را چگونه ديدي؟ فرمود: «ديدم آنچه را خداوند عزّوجل قضا نمود پيش از آنكه آسمانها و زمين را
بيافريند». (يزيد با پرسيدن اين سؤال ميخواست چنين جلوه دهد كه كشته و اسير شدن اهلبيت، مورد رضايت خدا بوده است و امام با اين پاسخ، ضمن رد كردن سخن باطل و باور كثيف يزيد لعنهالله، خود را تسليم رضا و قضاي الهي اعلام نمودند). يزيد با همنشينان خود (درباره اينكه با امام چه كند) مشورت نمود كه او را به كشتن امام رهنمون شدند. در اين هنگام، ابومحمّد (امام باقر عليه السّلام) شروع به سخن كرده، سپاس و ستايش خدا نمود، سپس به يزيد فرمود: اينان تو را به انجام كاري اشاره كردند خلاف آنچه همنشينان فرعون، او را اشاره كردند آن زمان كه با آنان درباره موسي و هارون، مشورت نمود؛ آنان به او گفتند: «أَرْجِهْ وَ أَخاهُ ـ او و برادرش را نگاه دار»(1)حال آنكه اينان تو را به كشتن ما اشاره كردند و اين علّتي دارد. يزيد گفت: علّت چيست؟ فرمود: همانا آنان حلالزاده بودند ولي اينان حلالزاده نيستند و پيامبران و فرزندان پيامبران را جز فرزندان زنا، نميكُشند.(2)
(قريب به همين مضمون از امام سجّاد عليه السّلام نيز آمده است: ر.ك: مقتل الحسين عليه السّلام مقرّم: ص451- 452).
-در روايت ديگري امام باقر عليه السّلام ميفرمايند: به راستي كه موسي و هارون عليهما السّلام چون بر فرعون وارد شدند، آن زمان در ميان همنشينان او، زنازاده نبود، همگي حلالزاده بودند و اگر در ميان آنان حرامزادهاي بود، به يقين دستور به كشتن آن دو ميداد، به همين جهت گفتند «أَرْجِهْ وَ أَخاهُ ـ او و برادرش را نگاه دار» و او را به تأمّل و درنگ فرمان دادند. (سپس امام عليه السّلام دست بر روي سينه مبارك نهاده) فرمود: وَ كَذٰلِكَ نَحْنُ لا يَنْزَعُ (لا يَقْصُدُنا بِشَرٍّ) (لا يَتَسَرَّعُ) إِلَيْنا إِلّا كُلُّ خَبيثِ الْوِلادَةِ ـ ما (اهلبيت) نيز چنين هستيم كه جز زنازادگان، براي آسيب رساندن به ما، اقدام نكنند.(1)
امام صادق عليه السّلام نيز درباره اينكه فرعون گفت: «ذَرُوني أَقْتُلْ مُوسٰى ـ بگذاريد موسي را بكشم»(2)ولي چه چيزي او را از انجام
اين كار بازداشت؟ فرمود: حلالزادگي او مانع انجام اين كار شد، زيرا پيامبران و فرزندان پيامبران را جز زنازادگان، نميكشند.(1)
-امام باقر عليه السّلام ميفرمايند: به راستي كسي كه شتر حضرت صالح را كشت، ازرق نامي زنازاده بود (و قوم ثمود ميگفتند در ميان خودمان براي او پدر و اصل و نسبي نميشناسيم) [و همانا قاتل امام علي صلوات الله عليه، زنازاده بود و قبيله «مُراد» ميگفتند: ما در ميان خودمان براي او پدر و اصل و نسبي نميشناسيم] و به راستي كه قاتل امام حسين بن علي صلوات الله عليه، زنازاده بود. همانا پيامبران و فرزندان پيامبر را جز زنازادگان، نميكُشند.(2)
-امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشّريف، در زيارت ناحيه مقدّسه، در مقام سلام به جدّ بزرگوار و گرامي خويش عرضه داشتند: السَّلامُ عَلٰى قَتيلِ الْأدْعِياءِـ سلام بر پاكزادهاي كه به دست
زنازادگان، كشته شد.(1)
-پس از شهادت سرور جوانان اهل بهشت، امام مظلوم بيياورمان، چون بازماندگان اهلبيت را از ميان پيكرهاي پاك شهدا عبور دادند، دخت صدّيقه كبري، العقيلة الحوراء، زينب سلام الله عليها رو به سوي مدينه نموده نزد رسولالله شكايت نمود. اين قامت صبر، در ميان سخنان جانگداز خويش، به پيامبر عرضه ميدارد: «هٰذا حُسَيْنٌ ... قَتيلُ أَوْلادِ الْأَدْعِياءِ ـ اين حسيني است كه... توسّط فرزندان زناكاران كشته شده است».(2)
نيازي به اطاله كلام نيست، اين همه پرسيدند، ما پاسخ گفتيم، خوب است ما نيز بپرسيم نسب يزيد بن معاويه، عبيدالله بن زياد، عمر بن سعد، شمر بن ذيالجوشن، خولي بن يزيد، سنان بن انس، شبث بن ربعي، حرملة بن كاهل، عمرو بن حجّاج، حصين بن نمير و
كساني كه با امام جنگيدند و ايشان را شهيد كردند، چيست؟ آيا كسي ميتواند با استناد به منابع تاريخي معتبر، حلالزادگي آنان را اثبات كند؟ ما كه هر چه گشتيم، نتيجهاي جز حرامزاده بودن آنان حاصل نشد و نسبي براي اينان نيافتيم جز اينكه منسوبين به قبـايل هستند و نه جزو افراد قبيلهاي مشخّص و معيّن.
در اين مطالبه آب، گره ديگري، معنا را پنهان ساخته است: ـ به يقين ـ امام، به اراده و لطف الهي ميداند كه شيرخوارش را خواهند كشت، چرا او را در برابر دشمن سر دست بالا برد؟ به راستي؛ اگر علياصغر عليه السّلام، درون خيمهها از تشنگي جان ميداد، كسي ميفهميد چرايي بسته شدن آب بر روي خانواده امام را؟ و عمق پستيِ دشمنان اهلبيت را؟ و معناي اين كلام «بُرير» را كه خطاب به عمر سعد گفت: «اين فرات است... و اين حسين بن علي و برادران و زنان و خانواده او هستند كه از تشنگي ميميرند و تو ميان ايشان و آب فرات مانع شدي كه از آن بنوشند»(1)يا بدين سياق: «آيا خاندان نبوّت را رها
1) مطالب السّؤول: ص75 از او: كشف الغمّة: ج2 ص47. مقتل الحسين خوارزمي: ج1 ص247. ر.ك: الفصول المهمّة: ص191.
ميكني تا از تشنگي بميرند؟»(1)و پاسخي كه آن ملعون داد... و از انجام وظيفه گفت... و بدان ميباليد... و نيز بر پاداشش... حتّي اگر به بهاي جان زنان و كودكان حرم حسين عليهم السّلام باشد...
مگر يك طفل، چه گناهي دارد كه در معركه جنگ، از عطش جان دهد؟ اگر امام، علي شيرخوار را بر دست بلند نميكرد، كجا چشمها مات ميماند بر تصوير نوزادي تيرخورده و خوني كه به آسمان بالا رفت؟ و خطوط چطور مشخّص ميشد؟ و كجا معناي «قَدْ صَرَعَهُمُ(2)» الْعَطَشُ(3)هويدا ميگشت كه حر رضوان الله عليه در ابتداي روز
1) الفتوح: ج5 ص171.
2) - كتاب العين: ج1 ص299: صرع: صَرَعَه صرعاً، أي: طرحه بالأرض. لسان العرب: ج8 ص197 صرع: الصَرْعُ: الطَّرْحُ بالأرض. مجمع البحرين: ج4 ص358-359 (صرع) في الحديث: سَأَلْتُهُ عَمّا صَرَعَ الْمِعْراضُ مِنَ الصَّيْدِ- أي طرحه، من الصَّرْع و يكسر: الطرح على الأرض. و صَرَعَتْهُ الدابّة صَرْعاً من باب نفع: طرحته. تاج العروس: ج11 ص268 [صرع]: الصَّرْعُ، بالفَتْحِ و يُكْسَر، هو الطَّرْحُ على الأرض.
3) - الإرشاد: ج2 ص103-104 از او: بحارالأنوار: ج45 ص11-12؛ إعلام الورى: ص243؛ عوالم العلوم: ج17 ص255. تاريخ طبري: ج5 ص428- 429. الكامل في التّاريخ: ج3 ص288-289، نهاية الإرب: ج20 ص445- 446. البداية و النّهاية: ج8 ص180.
عاشورا، خطاب به لشكريان عمر سعد گفت، چون نداي «هل من ناصر» ريحانه رسولالله را شنيد؟؟؟ «حر» هنوز به اردوي امام ملحق نشده بود، ولي ميدانست «عطش»، چه بر سر اهل حرم آورده است...
فَلَعْنَةُاللهِ عَلٰي مَنْ جارَ عَلَيْكَ وَ ظَلَمَكَ وَ مَنَعَكَ الْماءَ وَ اهْتَضَمَكَ...(1)
نوزاد چندين ماهه شير مي نوشد و نه آب و مادرش مي تواند به نوزاد شير بدهد و تشنگي او را برطرف سازد.
هرچند بارها در روضهها گفته شده و به يقين شنيدهايم كه مادر علياصغر، شير نداشت تا طفل بيتابش را آرام سازد، ولي اين نويسنده ـ به حق ـ ملعون، ببين براي پياده ساختن هدف شوم خويش، چطور دسيسه ميچيند؟ بريده باد اين پنجههاي آغشته به خون علياصغر... تنها براي اتمام حجّتي تمام، از مادراني كه شيرخوار 2-9 ماهه داشتند، پرسيدم. باشد مورد رضايت آن طفل شيرخوار بيتابي قرار گيرد كه نواي ناله از كام تشنهاش برنميآمد:
-با وجود دلهره و نگراني حداكثر تا 40 ساعت شير دارم
-بدون آب، حداكثر تا 48 ساعت شير دارم
1) رجوع كنيد به صفحه 23 از همين كتاب.
بدون آب و با وجود دلهره و نگراني، حداكثر 24ساعت شير دارم
پسر شيرخوار شش ماهه، تا 5 ساعت در برابر فقدان شير، مقاومت ميكند
در اين آمار، زمان حداكثر ذكر شده آن هم براي مادر و كودكي كه بـُنيه بسيار خوبي دارند.
بسياري از اين مادران تأكيد داشتند كه در صورت وجود استرس و بيآبي، حداكثر تا 3 ساعت شير خواهند داشت و شيرخوار نيز بدون شير، حداكثر تا 2 ساعت دوام ميآورد و كمكم به دليل فشار گرسنگي و بيتابي، حالت افروختگي و خفگي به او دست ميدهد.
ضمن اينكه با وجود غذاي كمكي، كودك در روز بايد حداقل 8 مرتبه شير بخورد تا سير شود كه در صورت نگران بودن مادر، يا شير نميخورد و بيتابي ميكند و يا شير ميخورد ولي سير نميشود و مدام بيتابي ميكند زيرا دلپيچه گرفته و نميتواند بخوابد...آيا سخن ناگفتهاي هست؟؟؟
حتّي اگر از هفتم محرّم كه آب بر روي سپاه امام بسته شد تا روز عاشورا كه تنها ٣ مرتبه آب به اردوي تشنه سيّدالشّهداء رسيد، مادر علياصغر، به اندازه كافي آب نوشيده باشد، باز هم روز
عاشورا شير نخواهد داشت.
حتي اگر فقط سپاه 1000 نفري كه همراه با حر، راه را بر امام بستند، تنها آنها با امام ميجنگيدند و روز به روز به شمار ايشان اضافه نميشد... حتي اگر با وجود درياي آب، ميديد كه منزل در محاصره دارد... حتّي اگر صداي هجوم دشمن را در شب عاشورا نميشنيد و نيز صداي تاختن اسبها را در نيمههاي شب، گرداگرد خيمهها... باز هم از دوم تا هفتم محرم، به اندازهاي استرس و نگراني بر قلب او هجوم آورد تا شير را در سينهاش بخشكاند.
فقط كافي بود 5 ساعت از خشكيدن شير مادر ميگذشت تا كودكش نيمهجان شود...
شير آن حيوانات اهلي كه پيشتر گفتم نيز موجود بوده.
پاسخ به اين عبارت، در پاسخ به شبهه يكم آمده است.(1)
اينكه اگر كسي اندكي در متون تاريخ و مقاتل سير كند، متوجّه گسست و شكست تحيّر برانگيزي خواهد شد كه در نقل اخبار شهادت عبدالله رضيع و علياصغر عليهماالسّلام وجود دارد. اين
1) رجوع كنيد به صفحه 19 الي61 از همين كتاب.
آشفتگي به حدّي است كه برخي گمان كردهاند اين دو تن، يك نفر هستند. حال ببينيد چگونه اين دو نفر، يكي ميشوند: حضرت علياكبر عليه السّلام در سال 61 هجري، 28 سال داشتند، علياوسط يعني امام سجّاد عليه افضل الصّلاة و السّلام، 22-24 سال داشتند، حضرت علياصغر عليه السّلام هم، شيرخوار بودند؛
ولي گاه علياكبر، «علياصغر» خوانده ميشود (18 ساله دانستن ايشان نيز ريشه در همين نقلها دارد) و امام سجّاد هم «علياكبر» دانسته ميشوند. گاهي نيز علياكبر جاي خويش را حفظ ميكند ولي امام سجّاد، «علياصغر» خوانده ميشود و در هر دو صورت، يك نتيجه مهم حاصل ميشود: ديگر جايي براي علياصغر ـ شيرخواري كه بر روي دست پدر، شهيد شد ـ باقي نميماند... و اينچنين با عبدالله رضيع، يكي دانسته ميشود...
چه خوب انتقام گرفتند از سيّدالشّهداء عليه السّلام، كه نام فرزندان خويش را (نه دو بار، بلكه «مراراً» يعني بارها)(1)«علي» نهاد...
1) مناقب آل أبيطالب عليهمالسّلام: ج4 ص173 از او: بحارالأنوار: ج45 ص175؛ عوالمالعلوم: ج17 ص411؛ نفس المهموم: ص442؛ معالي السّبطين: ج2 ص187.
اينها همه ساخته و پرداخته ميشود تا خون را پايمال كنند، حال آنكه با اندوهي جانكاه، به آسمان پرتاب شد تا نزد رسولالله حفظ شود و خونخواهي از آن خواهد شد در روزي كه نداي «يالـ ثـارات الحسين» در گوش فلك بپيچد و منتقم آلمحمّد عليهم السّلام لواي انتقام در دست گيرد...
آن روز، روزي عظيم خواهد بود...
آن روز كه شط، در تب و تاب آمده بود
وز سـوز عطـش در التهـاب آمـده بـود
ديدند كه آن بحر كرم مشك به دوش
تا بر لـب شـط رسـاند آب، آمـده بـود
در آغاز هر فصل، متن شبههها به طور كامل آورده شده، سپس بخشهاي مختلف آن، تفكيك و جداگانه برّرسي ميشوند، ضمن اينكه در سراسر كتاب، متن شبههها با قاب احاطه شده و خطّ شاخصي نيز دارد.
متن شبههها
سوم: ابوالفضل رفته آب بياره: اين داستان آب آوردن ابوالفضل بي سر و ته ترين افسانه عاشوراست. به اندازه اي اين داستان مسخره ساخته شده كه گمان مي كنم با يك بار مرور آن ديگر نيازي به تجزيه نباشد. داستان از اين قرار است كه آقا ابوالفضل كه مسلمانان ماشين شان را بيمه ايشان مي كنند براي رفع تشنگي لشگر حسين به دل دشمن زده و مشكي را از آب رودخانه پر كرده و در مسير برگشت شخصي آن دستش را كه مشك را گرفته بوده قطع مي كند. حضرت مشك را با دست ديگرش مي گيرد و به راهش ادامه مي دهد. دوباره يك از خدا بي خبري آن دست ديگر را هم قطع مي كند. حضرت اكنون مشك را با دندانش مي گيرد و در آخر چند از خدا بي خبر ديگر وي را به شهادت مي رسانند.
لطفاً يكي براي من توضيح بدهد كه حضرت چگونه مشك را از دستي كه قطع شده مي گيرد؟ آيا حضرت از اسب پياده شده و مي رود مشك را كه همراه دست قطع شده اش روي زمين افتاده بر مي دارد و دوباره سوار اسب مي شود و مي رود؟ دوباره كه آن يكي دستش قطع مي شود چه كار مي كند؟ آيا حضرت باز از اسب پياده شده و مي رود به سراغ دست افتاده و دولا شده و مشك را با دندان مي گيرد؟ آيا در اين ميان كه هي حضرت از اسب پياده و دوباره سوار مي شده اند كسي نبوده ايشان را بكشد؟ يا اصلاً هيچ كدام از اينها رخ نداده و پيش از آن كه دست مباركشان را قطع كنند، حضرت بر اساس مهارت هايشان مشك را به هوا پرتاب كرده اند با آن يكي دست گرفته اند و به دنبال آن دوباره مشك را به هوا پرتاب كرده و اين بار با دندان مي گيرند؟ مگر حضرت
هنرمند سيرك بوده؟
اصلاً دست حضرت چگونه قطع شده؟ از مچ؟ از آرنج؟ از كتف؟ با چه چيز قطع شده؟ شمشير؟ خاطرم هست در يك مراسم مذهبي در محرم روضه خوان گفت با كمان به سوي دست حضرت نشانه رفته اند و دست را قطع كرده اند. مگر كمان هاي آن ها تبر پرتاب مي كرده است؟
خون ريزي شديد ناشي از قطع شدن دست در اين ميان كشك بوده؟ آيا حضرت به خاطر حضرت بودنشان چند ليتر بيشتر از انسان هاي معمولي خون داشته اند كه در ميانه راه به دليل كم خوني نمرده اند؛ يا دست كم از هوش نرفته اند؟ به راستي مذهب عقلي را كه فكر مي كند نمي ربايد؟
اين تنها سه نمونه از افسانه هاي عاشورا بود. به داستان غسل كردن قاسم نيز اشاره اي نكردم؛ زيرا برخي از مسلمانان خود اين داستان رو قبول ندارند. از اين دست افسانه ها بسيار است. اميدوارم بياموزيم كه تنها عقل و انديشه خود را ميزان قرار دهيم.
آشكار است كه اين سياق «پرسش» نيست، حتّي «شبهه» هم نيست بلكه «حرمتشكني» است. هرچند اين همه بيحيايي نميتواند بيپاسخ بماند، ولي هيچ واژهاي، پستي و پليدي چنين بيپروايي را درخور نيست و البته نيكوتر است كه به آتش قهر و غضب الهي، پاسخ داده شود «ملعوني» كه بر عبّاس، متعرّض ميشود.
مقام ماه بنيهاشم، بر هيچ انسان منصفي پوشيده نيست و حتي
مذاهب غير شيعه و ادياني غير از اسلام نيز براي ايشان احترام خاصي قائل هستند ولي با اين وجود؛ دشمنان دين سعي دارند وجود مبارك و جايگاه ويژه قمر بنيهاشم را كوچك جلوه دهند، و اين امر عجيبي نيست... آنكه نور را ميبيند ولي برنميتابد، انكارش ميكند... آنكه خود سراپا تاريكي است، نبايد نور را بخواهد... بخواهد تا زشتي و پليدي او را به نمايش بگذارد؟... تا بازار او را كِساد كند؟
عبّاس بن علي عليهما السّلام، قمر بنيهاشم، اباالفضل؛ كيست كه عبّاس را نشناسد؟ او كه امام زينالعابدين عليه السّلام دربارهاش فرمود: رَحِمَ اللَّهُ الْعَبّاسَ، فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلٰى وَ فَدٰى أَخاهُ بِنَفْسِهِ حَتّىٰ قُطِعَتْ يَداهُ فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِما جَناحَيْنِ يَطيرُ بِهِما مَعَ الْمَلائِكَةِ فِي الْجَنَّةِ كَما جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبي طالِبٍ، وَ إِنَّ لِلْعَبّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبارَكَ وَ تَعالٰى [لَـ] مَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَوْمَ الْقِيامَةِ ـ خداوند عبّاس را رحمت كند، كه به راستي ايثار نمود و سختيها كشيد و جان خود را براي برادرش فدا نمود تا آنجا كه دستانش جدا شد. خداوند به جاي آن، دو بال به او بخشيد كه با آن همراه با فرشتگان در بهشت پرواز ميكند، همان طور كه براي جعفر بن ابيطالب قرار
داد و همانا عبّاس نزد خداي تبارك و تعالي جايگاه ويژهاي دارد كه همه شهدا در روز قيامت بدان رَشك برند.(1)
و در زيارت شهداي كربلا ـ كه صادره از ناحيه مقدّسه امام عصر عجّل الله فرجه الشّريف ميباشد ـ ميخوانيم: السَّلامُ عَلٰى [أَبِي الْفَضْلِ] الْعَبّاسِ بْنِ أَميرِ الْمُؤْمِنينَ، الْمُواسي أَخاهُ بِنَفْسِهِ، الْآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ، الْفادي لَهُ، الْواقي السّاعي إِلَيْهِ بِمائِهِ، الْمَقْطُوعَةِ يَداهُ، لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ [قاتِلَيْهِ] يَزيدَ بْنَ الرُّقادِ الحيتيَّ [الْجُهَنِيَّ] وَ حَكيمَ بْنَ الطُّفَيْلِ الطّائِيَّ ـ سلام بر [اباالفضل] عبّاس فرزند اميرالمؤمنين كه با جان خويش، برادرش را همراهي نمود، كه از ديروزش براي فردايش [توشه] برگرفت، فداييِ حسين، نگهدارنده و كوشنده براي رساندن آب به او، كسي كه دستهايش جدا شد. خداوند قاتلان او ـ يزيد بن رُقاد حيتي و حكيم بن طفيل طائي ـ را لعنت كند.(2)
1) الأمالي شيخ صدوق: ص462 مجلس70 ح10، الخصال: ج1 ص68 ح101. بحارالأنوار:ج22ص274 ب5 ح21 و ج44ص298 ح4. عوالمالعلوم: ج17 ص349 ب7. تفسير نورالثقلين: ج4 ص346 ح9.
2) المزار الكبير ابن المشهدي: ص489 ب8؛ إقبال الأعمال: ج2 ص574؛ مصباحالزّائر: ص279 از او: بحارالأنوار: ج45 ص66 و ج98 ص270 ب19؛ عوالم العلوم: ج17 ص336.
عبّاس آن كسي است كه «سقا» ناميدند وجود گرامياش را و «اَباقِربَة ـ يعني صاحب مشك آب» كنيهاش دادند.(1)
از نگاه پژوهشي و با توجه به منابع موثق تاريخي و روايي، ماجراي آب آوردن و قطع شدن دستان حضرت اباالفضل عليه السّلام، از معتبرترين و صحيحترين وقايع عاشوراست كه اخبار و روايات بسياري بر آن دلالت دارد.
در منابع معتبر كيفيّت شهادت آن جناب، چنين آمده است: سيّدالشّهداء عليه السّلام همراه با ماه بنيهاشم به سوي فرات روان شدند... [دشمنان] گرداگرد عبّاس را گرفتند و او را از حسين عليه السّلام، جدا ساختند. او نيز به تنهايي با ايشان جنگيد تا اينكه كشته شد و در حالي كه چندان زخمهاي بسيار برداشته بود كه توان حركت نداشت، زيد بن ورقاء حنفي و حكيم بن طفيل سنسي او را كشتند.(2)
1) نسب قريش زبيري: ص43 مانند آن: مقتل الإمام أمير المؤمنين عليه السّلام ابن أبي الدّنيا: ص120. ر.ك: السّيرة النّبويّة ابنحبّان: ص559.
2) الإرشاد: ج2 ص113- 114. مانند آن: إعلام الورى: ص248. ر.ك: إعلام الوري: ص244، مثيرالأحزان: ص36- 37، اللّهوف:ص117-118 از او: بحارالأنوار: ج45 ص50؛ عوالم العلوم: ج17 ص292.
در ساير منابع معتبر، شرح بيشتري از كيفيّت شهادت آقا اباالفضل العبّاس عليه السّلام ارائه ميشود:
عبّاس، سقّا، ماه بنيهاشم، پرچمدار حسين و از ديگر برادران، بزرگتر بود كه در طلب آب، روان شد [در حالي كه ميگفت:
أَقْسَمْتُ بِاللَّهِ الْأَعَزِّ الْأَعْظَمِ
به خداى با عزّت و بزرگ
وَ بِالْحُجُورِ صادِقاً وَ زَمْزَمِ
و به حجر و زمزم
وَ ذُو الْحَطيمِ وَ الْفَنَا الْمُحَرَّمِ
و حطيم و «فنا»ى با حرمت، صادقانه سوگند خوردم
لَيُخْضَبَنَّ الْيَوْمَ جِسْمي بِالدَّمِ
كه امروز پيكرم به خونم آغشته مىشود،
أَمامَ ذِي الْفَضْلِ وَ ذِي التَّكَرُّمِ
پيش روي (شخصي) فضيلت مآب و با كرامت
ذاكَ حُسَيْنٌ ذُو الْفِخارِ الْأَقْدَمِ
او حسين است، صاحب برتري و جلودار پيشرو](1)
بر او هجوم آوردند، او نيز بر آنان حمله برد (رَجَز ميخواند) و ميگفت:
1) الفتوح: ج5 ص207. ر.ك:مقتلالحسين عليهالسّلام خوارزمي: ج2 ص29-30.
لا أَرْهَبُ الْمَوْتَ إِذِ الْمَوْتُ رَقٰى
از مرگ نمىهراسم هنگامي كه مرگ صعود باشد
حَتّىٰ أُوارٰى فِي الْمَصاليتِ لَقا
تا جايي كه شمشيرها، مرا به خاك افكنند
نَفْسي لِنَفْسِ الْمُصطَفَى الطُّهْرِ وَقا
جانم، سپر جان پاك مصطفي باشد
إِنّـي أَنَـا الْـَعبّـاسُ أَغْـُدو بِالـسَّـقا
اين منم، عبّاس، كه «سقّا» شدهام
وَ لا أَخـافُ الـشَّرَّ يـَوْمَ الْمُـلْتَـقٰى
و در هنگامه رويارويي، از شر نميهراسم
سپس آنان را پراكنده ساخت [به ياران ابنزياد ـ كه مانع از دسترسي به آب بودند، يورش برد و از آنان كُشت و در ميانشان ضربه زد تا جايي كه مسير (منتهي به) آب را باز نمودند. وارد فرات شد و مشك را پُر نمود و بر دوش نهاد. در حالي كه آب به همراه داشت و مقهور بود، دليرانه ميجنگيد. زخمهايي كه بر اثر بارش تيرها بر پيكرش وارد شده بود، او را ضعيف ساخت](1)
زيد بن وَرقاى جُهَنى، پشت درخت خرمايى به كمين او نشست و حَكيم بن طُفَيل سِنبِسى نيز او را يارى داد و بر دست راست عبّاس
1) شرح الأخبار: ج3 ص191.
عليه السلام ضربهاى زد [و آن را قطع كرد]. عبّاس عليه السّلام، شمشير به دست چپ گرفت و به آنها حمله بُرد در حالي كه چنين رَجَز مىخواند:
وَ اللَّهِ إِنْ قَـطَـعْتُمُ يَميـني
به خدا سوگند، اگرچه دست راستم را قطع كرديد
إِنّي أُحامي أَبَداً عَنْ ديني
من، هميشه از دين خويش حمايت مىكنم
وَ عَنْ إِمامٍ صـادِقِ الْيَـقينِ
و نيز از امام راستگوي استوارباورى
نَجْلِ النَّبِيِّ الطّاهِرِ الْأَمينِ
كه نواده پيامبرِ پاك و اميـن اسـت
سپس آنقدر جنگيد تا ناتوان شد. حَكيم بن طُفَيل طايى، از پشت درخت خرما بر او كمين كرد و بر دست چپش ضربهاى زد [و آن را قطع كرد]. عبّاس عليه السّلام نيز خواند:
يا نَفْسُ لا تَخْشَيْ مِنَ الْكُفّارِ
اى جان! از كافران نترس
وَ أَبْشِري بِرَحْمَةِ الْجَبّارِ
و به رحمت خداوند جبرانگر بشارت بده
مَعَ النَّبِيِّ السَّيِّدِ الْمُخْتارِ
همراه با پيامبر، آن سَرور برگزيده!
قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيِهِمْ يَساري
با سركشىشان، دست چپم را قطع كردند
فَأَصْلِهِمْ يا رَبِّ حَرَّ النّارِ
پروردگارم! آنان را به داغىِ آتش، متّصل كن
در آن هنگام، آن ملعون، عبّاس را با عمود آهنين [زد] و به شهادت رساند. چون حسين عليه السّلام، او را بر [كنار] رود فرات، نقش بر زمين ديد، گريست و چنين خواند:
تَعَدَّيْتُمُ يا شَرَّ قَوْمٍ بِفِعْلِكُمْ
اى بدترينِ مردمان! با كارتان، تجاوز كرديد
وَ خالَفْتُمْ قَوْلَ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ
و با سخن محمّد پيامبر، مخالفت كرديد
أَما كانَ خَيْرُ الرُّسْلِ وَصّاكُمْ بِنا؟
آيا برترين فرستادگان، سفارش ما را به شما نكرد؟
أَما نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِيِّ الْمُسَدَّدِ؟
آيا ما از نسل پيامبرِ تأييد شده نيستيم؟
أَما كانَتِ الزَّهْراءُ أُمّي دُونَكْمْ
آيا چنين نيست كه زهرا، مادر من بوده، نه شما؟
أَما كانَ مِنْ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ أَحْمَدِ
آيا احمد، بهترينِ مردمان نبود؟
لُعِنْتُمْ وَ أُخْزيتُمْ بِما قَدْ جَنَيْتُمُ
نفرين شُديد و به خاطر جنايتي كه كرديد، خوار شُديد
فَسَوْفَ تُلاقُوا حَرَّ نارٍ تَوَقَّدِ(1)
به زودى، داغىِ آتشى برافروخته را ملاقات خواهيد كرد
[و چون عبّاس كشته شد، حسين عليه السّلام فرمود: اَلْآنَ انْكَسَرَ ظَهْري وَ قَلَّتْ حيلَتي ـ اكنون پُشتم شكست و چارهام اندك گرديد].(2)رحمت خداوند دور باد از كافراني كه چنين غمي را بر قلب سرور يگانهام، تحميل كردند...
پس از ذكر كيفيّت شهادت آن جناب بيمثال، با توجّه به منابع معتبر حديث و تاريخ، اكنون به برّرسي شبهه و پاسخ آن ميپردازيم.
لطفاً يكي براي من توضيح بدهد كه حضرت چگونه مشك را از دستي كه قطع شده مي گيرد؟ آيا حضرت از اسب پياده شده و مي رود مشك را كه همراه دست قطع شده اش روي زمين افتاده بر مي دارد و دوباره سوار اسب مي شود و مي رود؟ دوباره كه آن يكي دستش قطع مي شود چه كار مي كند؟ آيا حضرت باز از اسب پياده شده و مي رود به سراغ دست افتاده و دولا شده و مشك را با دندان مي گيرد؟
در منابع معتبر، در باب كيفيّت شهادت آن جناب، اشارهاي به جابجايي مكرّر مشك نميشود و چنانچه گذشت، مشك بر روي دوش مولا حمل شده است. امّا در يكي از نقلها، چگونگي شهادت حضرت، چنين توصيف ميشود:
... اباالفضل العبّاس عليه السّلام، صداي كودكان شنيد كه نداي العطش العطش داشتند. بر اسبش سوار شد، نيزهاش و نيز مشك را برگرفت و به سوي فرات روان گشت. 4 هزار نفر از كساني كه بر نگهباني فرات گمارده شده بودند، او را محاصره كرده و تيرباران نمودند. آنان را كنار زد و بنابر آنچه روايت شده است 80 تن از ايشان را به درك واصل نمود، از ميان ايشان بيرون شده، خود را به فرات رساند.
چون خواست مشتي آب بنوشد، تشنگي امام حسين و خانواده ايشان عليهمالسّلام را ياد آورد، آب را پرتاب نموده، مشك را پر كرد و بر روي كتف راست خويش قرار داده، به سوي خيمه رو نمود. راه را بر او بستند و از همه سو او را محاصره كردند. با آنان جنگيد تا آنكه نوفل ازرق روي دست راست ايشان ضربه زد و آن را جدا
كرد. مولا مشك را روي كتف چپ خويش نهاد. نوفل ضربهاي به ايشان وارد كرد كه دست چپش از ساعد جدا شد. مشك را با دندانهايش حمل نمود. تيري آمد و به مشك برخورد كرد و آب آن را ريخت... .(1)
اين تنها روايتي است كه حكايت از جابجايي مكرر مشك دارد. امّا جالب اين است كه «نويسنده» براساس گمانِ صرف و صرف گمان شخصي (كه صد البته نميتواند خالي از غرضورزي باشد)، مشك را در پنجه حضرت عبّاس عليه السّلام ميبيند و ميسرايد تا قعر دوزخ، گويي تا كنون مشك نديده است... كودكان هم ميدانند كه مشك بندي دارد تا آن را بر روي دوش ثابت كند و نگه دارد!!!
خيلي جاي تعجّب ندارد، به هر حال آنكه از نزديك، مشك نديده، به يقين نميداند وقتي يك مشك از آب پُر ميشود، تا چه حد سنگين است و اگر كسي بخواهد آن را با پنجه دست نگه دارد، خيلي زود خسته ميشود، چه رسد به اينكه بر اسب سوار باشد،
1) بحارالأنوار: ج45 ص41 بقيه باب37. علامة مجلسي رحمهالله فرموده: هذه رواية مرسلة عن كتاب مجهول... . از او: عوالم العلوم: ج17 ص284- 285؛ نفس المهموم: ص336-337.
مهار اسب را به دست گرفته و در ضمن شمشير بزند و بجنگد. «بند» براي استفاده در همين مواقع است... وقتي برداشتها و گمانهاي مغرضانه، چشمان انديشه را كور كند، طبعاً به چنين گسترهاي قد نميدهد...
نكتهاي كه در تمامي مقاتل ـ از جمله اين متن ـ صراحتاً بيان ميشود اين است كه مولا مشك را بر دوش خويش حمل فرمود، يعني بند مشك را بر روي شانه انداخته و آن را روي كمر قرار داد تا ضمن تحمل سنگيني مشك و حفاظت هرچه بيشتر از آن، جنگيدن آسانتر شود؛ با دست راست، شمشير گرفته و ميجنگيد و مشك بر پشت او تكيه داشت.
با توجّه به آنچه در اين روايت آمده: چون دست راست جدا ميشود، مولا مشك را از دوش راست، به دوش چپ منتقل كرده و شمشير به دست چپ گرفتند و هنگامي كه دست چپ ايشان جدا ميشود، مشك را به دندان ميكِشند.
توضيحي كه به نظر لازم ميآيد اينكه دليران و قهرمانان در ميدان كارزار، براي دفاع، تنها يك سلاح برنميداشتند بلكه دو يا گاه تعداد بيشتري سلاح همراه داشتند تا در صورتي كه به هر نحو، يكي
از آنها را از دست دادند، از ديگري استفاده كنند. يعني چنانچه شمشير در دست راست حضرت بوده و از ايشان جدا شده، سلاح ديگري به همراه داشتهاند تا بتوانند دفاع را ادامه دهند (كما اينكه در روايت مذكور، به حمل «شمشير» و «نيزه» اشاره شده است).
البته گاهي نيز طوري ميجنگيدند كه سلاح از كف دشمن بستانند؛ بنابراين نيازي نيست شمشير را از دست راست بگيرند و به دست چپ بدهند، ضمن اينكه در مقاتل نيامده همان شمشيري كه در دست راست بود، به دست چپ گرفتند.
درباره به دندان گرفتن مشك نيز ترديدي نيست عبّاسي كه دستانش از بدن جدا شده و تمام هدفش رساندن آب به خيام حرم است، از هيچ تلاشي دريغ ندارد، حتي اگر مجبور باشد مشك را با دندانهاي خويش نگه دارد.
اصلاً دست حضرت چگونه قطع شده؟ از مچ؟ از آرنج؟ از كتف؟
آيا چنان ماه رشادتي را ميتوان با چنين پردهاي از جنس دود، بينور جلوه داد؟ هيهات كه اين طرح و طراح، بتوانند ذرّهاي از پرتوافشاني ماه بنيهاشم، بكاهند.
كسي كه سوار بر اسب باشد، به يقين نميتواند به راحتي خود را
پشت نخل پنهان كند مگر اينكه اسبش در ميان انبوه گياهان، پنهان شود كه در اين صورت باز هم احتمال ديده شدن او بسيار است و اصل مخفيگاه و كمينگاه از ميان ميرود. بنابراين به احتمال زياد، دو نفري كه كمين كرده و دستان حضرت را از بدن جدا نمودند، پياده بودهاند. در اين حالت نيز، با توجّه به زيركي و چالاكي مولا اباالفضل العبّاس عليه السّلام، بايد بسيار مراقب ميبودند تا ديده نشوند. بنابراين كاملاً پشت سر حضرت قرار گرفته و در اين حالت، دستاني را كه بوسهگاه اميرالمؤمنين عليه السّلام بود، مورد اصابت ضربه شمشير قرار دادند.
از طرفي، اگر اين جسارت زماني صورت ميگرفت كه مولا در حال جنگيدن با ديگري بود، ذكر ميشد كه آن دو ملعون، از مشغول بودن حضرت، سوءاستفاده كردند و ديگر نيازي به كمين گرفتن نبود. ضمن اينكه در اين صورت، فرصت نبود تا مشك دوش به دوش شود؛ يا سلاح از دست رفته، بازآيد، در حالي كه تاريخ و مقاتل، صراحتاً به آن اشاره دارد و چنانچه گذشت، حتّي حضرت پس از جدا شدن دستان مبارك، اشعاري خواندند كه نشان ميدهد ضربه هنگامي فرود آمده كه مولا در حال جنگيدن نبودند بلكه به
سوي خيام حرم، ره ميسپردند.
با توجّه به آنچه گفته شد، كسي بر اسب سوار است و ميتازد ولي در حال جنگيدن نيست؛ كسي كمين كرده و پياده است و خود را كاملاً پشت سر سوار قرار ميدهد، وقتي دست سوار از جانب پياده، مورد اصابت ضربه شمشير واقع شود، به يقين از ناحيه مچ يا ساعد يا آرنج ضربه نميخورد بلكه از ناحيه كتف يا بازو، مورد آسيب واقع ميشود و اين، همان است كه در مقاتل آمده: «يد» كه اگر «مچ» «ساعد» يا «آرنج» بود، همان به كار ميرفت. (البته به جز نقلي كه دلالت داشت دست چپ مولا، از ناحيه ساعد مورد اصابت ضربه قرار گرفته كه روايتي مرسل از كتابي مجهول است).
با چه چيز قطع شده؟ شمشير؟
آنچه در تاريخ و مقاتل ذكر ميشود اين است كه دشمنان پشت نخلها در كمين نشسته و دستان مولا را از پشت سر قطع كردند، يعني دو دست حضرت عبّاس عليه السّلام، مورد اصابت ضربه قرار گرفته و از بدن جدا شد. البته در برخي مقاتل آمده است كه طوري ايشان را تيرباران ساختند كه پيكر مبارك، بسيار آسيب ديد، لكن در نهايت...
خون ريزي شديد ناشي از قطع شدن دست در اين ميان كشك بوده؟
هرچند؛ كسي كه اينچنين سخن ميراند، به يقين مورد رحمت الهي نيست امّا... از درگاه خداوند تبارك و تعالي ميخواهم كه رحمت را از «نويسنده» دور سازد و قهر و غضب را بر او بباراند كه اينچنين مصرّانه، درصدد خاموش ساختن نور خداست...
مسلماً چنين زخم سنگيني، خونريزي بسيار شديدي دارد، چنانچه در مقاتل صراحتاً به آن اشاره شده و سخن از ضعفي به ميان ميآيد كه پس از تيرباران، جدا شدن دست راست و نيز دست چپ حضرت، بر وجود گرامي ايشان غالب شد.
البته اگر «نويسنده»، كمي ميانديشيد، متوجه ميشد كه دستان مبارك قمر بنيهاشم، ناجوانمردانه و با كمين كردن در پشت درختان نخل، از بدن جدا شده و اين يعني مسلماً آن سرور تشنهكام، تا زمان جدا شدن دست چپ، نتوانستند از حاشيه نهر علقمه دور شوند، كه اگر ضعف ناشي از زخمها و خونريزيها را به آن اضافه كنيم، ميتواند تصوير روشني از ماوقع براي ما ترسيم كند.
اگر نقشه كربلا را از بالا بنگريد و به جايگاه جدا شدن دستان مبارك اباالفضل العبّاس عليه السّلام (كه مسمّي به كفّالعبّاس است) دقت
كنيد (1)، به راحتي قابل فهم است كه حضرت پس از خروج از آب، محاصره شدند و پس از جدا شدن دست راست و در پي خونريزي شديد، از سرعت سير ايشان به سوي خيام حرم، بسيار كاسته ميشود، اما باز هم تلاش ميكنند تا خود را به خيام حرم برسانند.
آقا اباالفضل العبّاس چون كسي كه جان ميدهد اما به اميدي زنده است، مقاومت ميفرمود. هنگام قطع شدن دست چپ ايشان، با وجود اينكه ضعف بر وجود نازنين عبّاس، مستولي گشت، باز هم تلاش براي رساندن آب به خيام حرم ادامه مييابد و چنانچه بارها شنيدهايم، مولا هنگامي نااميد شدند كه تيري به مشك اصابت كرده و آبهاي درون مشك، بيرون ميريزد؛
آن هنگام بود كه عباس، پريشان و مضطر از اينكه نه آبي همراه دارد و نه مشك سالمي، نه جاني در تن و نه دستي در پيكر... آن زمان راه چاره بر او بسته و نااميد شد كه چه كند با زخمهاي عميقي كه در بدن دارد و مشك پارهاي كه آبي ندارد و حلقه محاصرهاي كه لحظه لحظه تنگتر ميشود...
1) رجوع كنيد به پايان كتاب، تصوير محلّهاي كفالعبّاس عليه السّلام در كربلا.
اكنون، عطش را شناختم به گونهاي ديگر و نيز آنچه را در كربلا گذشت؛ آن همه، كه پس از شهادت رسولالله صلّي الله عليه و آله و سلّم؛ با غصب خلافت آغاز شد و تا شعله گرفتن خيام حرم ادامه يافت... اين بنا با دست ننگيني بنا شد كه بر رخ مهتاب ناموس حق فرود آمد... و پيش رفت... تا انگشت و انگشتري سليمان كربلا، اين... ادامه همان جريان است...
در اوج غم امّا، دلخوش دارم كه ميدانم روزي خواهد رسيد كه در آن، از ظالمان انتقام گرفته شود؛ آنان كه نميتوان به قالب واژه ريخت بيحياييشان را و آتش قهر و غضب الهي ببارد بر قلبهاي قساوتبارشان كه به زبان گردان در كام «علياصغر» رحم نكردند...
عظمت مصيبت، همان است كه خدا فرمود: «مُصيبَةً ما أَعْظَمَها...» و خونخواهي نيز تنها و تنها با خودِ اوست «لا يُدْرِكُهُ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ»(1)
و مباد كه ستمكاران گمان كنند «توانستهاند خون را پايمال سازند» كه زينب كبري با آهي سوزان از سينه آتشبار خويش خطاب به ايشان ميفرمايد: «فَلا يَسْتَخِفَّنَّكُمْ الْمَهَلُ فَإِنَّهُ لا يَحْفِزُهُ الْبِدارُ، وَ لا يُخافُ عَلَيْهِ فَوْتُ الثّارِ، كَلّا إِنَّ رَبَّكَ [لَنا وَ لَهُمْ] لَبِالْمِرْصادِ ـ پس مهلتها شما را دلخوش نسازد (و فريب ندهد) زيرا كه پيشى گرفتن شما (موجب از دست رفتن زمان نميشود و) خدا را شتابزده نميسازد و بيم از دست رفتن خونخواهى و انتقام بر او نرود. چنين نيست؛ بلكه «إِنَّ رَبَّكَ [لَنا وَ لَهُمْ] لَبِالْمِرْصادِ ـ به راستي، پروردگارت [براي ما و آنان] در كمينگاه است (و هيچكس را ياراي گريز از سلطه خداوند نيست)».(2)
در پايان، سپاسي شايسته تقديم ميكنم به همه عزيزاني كه در تدوين اين كتاب ياريم كردند و به خصوص پدرم كه تمام نمود
رحمت الهي را بر خويش و مشمول دعاي مولايم، امام محمّد باقر عليه السّلام قرار گرفت آنجا كه ميفرمايند: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً حَبَسَ نَفْسَهُ عَلَيْنا، رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيا أَمْرَنا ـ خدا رحمت كند بندهاي را كه خود را در اختيار ما قرار دهد و خويشتن را وقف ما (اهلبيت) كند. خدا رحمت كند بندهاي را كه امر ما اهلبيت را زنده كند».(1)
و نيز از سرورم، سيّدالشّهداء عليه السّلام ميخواهم ما را در زمره خونخواهان خويش قرار دهد نه آنانكه بر اين خون، مؤاخذه ميشوند... و الحمدلله ربّ العالمين
1) المحاسن: ج1 ص173 ب38 ح148 و كمال الدين: ج2 ص644 ب55 ح2، از آن ها: بحارالأنوار: ج52 ص162 ب22 ح16. أعلام الدين: ص449 از امام صادق عليه السّلام و در آن است: [مَنْ] بدل [عَبْداً]. ر.ك: الكافي: ج15 ص201 ح37. از او: الصّراط المستقيم: ج2 ص262 فصل14 و الوافي: ج5 ص833 ب1 ح1.
همراه با امام صادق عليه السّلام اينچنين دست برميآوريم به درگاه الهي:
اللَّهُمَّ رَبَّ الْحُسَيْنِ، إِشْفِ صَدْرَ الْحُسَيْنِ
بارالها! اي خداي حسين! سينه حسين را شفا عنايت فرما
اللَّهُمَّ رَبَّ الْحُسَيْنِ، أُطْلُبْ بِدَمِ الْحُسَيْنِ
بارالها! اي خداي حسين! خون حسين را خونخواهي نما
اللَّهُمَّ رَبَّ الْحُسَيْنِ، إِنْتَقِمْ مِمَّنْ رَضِيَ بِقَتْلِ الْحُسَيْنِ
الاها اي خداي حسين از هركس به كشتن حسين راضي شد، انتقام بگير
اللَّهُمَّ رَبَّ الْحُسَيْنِ، إِنْتَقِمْ مِمَّنْ خَالَفَ الْحُسَيْنَ
الاها اي خداي حسين از هركس با حسين مخالفت نمود انتقام بگير
اللَّهُمَّ رَبَّ الْحُسَيْنِ، إِنْتَقِمْ مِمَّنْ فَرِحَ بِقَتْلِ الْحُسَيْن
الاها اي خداي حسين از هركس به خاطر شهادت حسين شاد شد انتقام بگير
¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬ آمين
كامل الزيارات: ص237 ب79 ح17
بحارالأنوار: ج98 ص230 ب18 ح37 و 39
رحم الله العباس
الذّكر الحكيم: كلام الله تبارك و تعالي.
الأخبار الطّوال: أبو حنيفة أحمد بن داوود الدّينوري (ت281ق) مطبعة السّعادة- مصر، ط 1، (1330 ه ق).
الأمالي: محمّد بن عليّ ابن بابويه القمّي (ت381ق) ناشر: تهران- كتابچى ط6 1376ش.
الأمالي: محمّد بن محمّد بن النّعمان العكبري البغدادي المفيد (ت413 ق) تحقيق و تصحيح حسين استاد ولى و على اكبر غفارى، ناشر: كنگره شيخ مفيد - قم، ط1 1413 ق.
الأمالي: الشيخ الطّوسي، محمّد بن الحسن (ت460ق) دار الثقافة - قم ط1 1414 ق.
الأمالي الخميسيّة: يحيى بن الحسين بن إسماعيل الجرجانيّ، الشّجريّ
(ت479ق) عالم الكتب بيروت، مكتبة المتنبّي- القاهرة.
أسرار الشّهادة: الآخوند ملّا آقا الدّربنديّ (ت1286ق) منشورات الأعلمي- طهران.
أعلام الدّين في صفات المؤمنين: الشّيخ أبو محمّد الحسن بن محمّد (أبي الحسن) الدّيلميّ (ت771ق) مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1408 ه ق).
أنساب الأشراف: أحمد بن يحيى بن جابر البلاذريّ (ت279ق) ج3 تحقيق محمّدباقر المحموديّ، دار التعارف- بيروت، ط 1، (1397 ه ق).
الأنساب: أبو سعيد عبد الكريم بن محمّد بن منصور السّمعاني التّميمي (ت562ق) مؤسسة الكتب الثّقافية، ط 1 1408 ه ق.
الأنوار النّعمانيّة: السيّد نعمة اللّه الموسويّ الجزائريّ (ت1112ق) مطبعة شركت چاپ- تبريز.
إثبات الوصيّة: أبو الحسن عليّ بن الحسين المسعوديّ (ت346ق) طبع حجري- ذي حجّة الحرام 1388 ه ق.
إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات: محمّد بن الحسن الحرّ العامليّ (ت1104ق)، المطبعة العلميّة- قم.
الإحتجاج: أبو منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطّبرسيّ (ت588ق)، دار الطّباعة و النّشر النعمان- النّجف، 1386 ه ق.
إحقاق الحقّ و إزهاق الباطل: القاضى نور الله المرعشي التستري (م1019) نشر مكتبة آية الله المرعشي النجفي- قم، ط1 1409ق.
الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد: محمّد بن محمّد بن النّعمان، الشّيخ المفيد (ت413ق) انتشارات علميّة الإسلاميّة- طهران.
الإصابة في تمييز الصحابة: ابن حجر العسقلاني (م852ق) دار الكتب العلمية - بيروت، ط1 1415ق.
إعلام الورى بأعلام الهدى: الفضل بن الحسن الطبرسيّ (ت548ق) مكتبة الحيدريّة- النّجف- ط 3 1390 ه ق.
إقبال الأعمال: علىّ بن موسى ابن طاووس (ت664)، دار الكتب الإسلاميه - تهران، ط2 1409ق.
الإمام الحسين عليه السّلام و أصحابه: الحاج الشّيخ فضل عليّ القزوينيّ (ت1361) مطبعه باقري- قم، ط 1، 1415 ه ق.
الإمامة و السّياسة: أبو محمّد بن عبد اللّه بن مسلم ابن قتيبة الدّينوريّ (ت276ق) تحقيق الدّكتور طه محمّد الزّينيّ، مؤسسة الحلبيّ و شركاه.
بحارالأنوار: محمد باقر بن محمد تقي، العلّامة المجلسي (ت1110ق)، دار إحياء التراث العربي- بيروت، ط2 1403ق.
البداية و النّهاية: أبو الفداء إسماعيل بن كثير ابن كثير الدّمشقيّ (ت774ق) مطبعة السّعادة- مصر.
البرهان في تفسير القرآن: البحرانى، سيد هاشم بن سليمان (ت1107ق) تصحيح مؤسسة البعثة، نشر مؤسسه بعثه- قم، ط1 1374ش.
بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم: محمّد بن الحسن الصفّار (ت290ق) تحقيق و تصحيح: محسن بن عباسعلي كوچه باغي، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، ايران- قم، ط2 1404.
بغية الطّلب (بغية الطّلب في تاريخ حلب): ابن العديم، الصّاحب كمال الدّين عمر بن أحمد (ت660ق)، تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار القلم العربيّ.
بلاغات النساء: ابن أبي طاهر، احمد بن أبي طاهر (ت280ه) ط1، نشر
الشريف الرضي - قم.
تاج العروس من جواهر القاموس: سيد مرتضى الحسيني الزبيدي الواسطي (ت1205)، دار الفكر- بيروت، 1414 ق.
تاريخ أهل البيت نقلاً عن الأئمّة عليهم السّلام: ابن ابي الثلج البغدادي، محمّد بن احمد (ت325ق) تحقيق و تصحيح محمّدرضا جلالي حسين، نشر آلالبيت، ايران- قم، ط١ 1410ق.
التّاريخ (تاريخ اليعقوبيّ): اليعقوبيّ، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (م 292)، مكتبة المرتضويّة- النّجف.
تاريخ الأمم و الملوك: محمّد بن جرير بن يزيد الطبري (ت310 ق) تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار المعارف- مصر، ط2. و طبع دار التراث- بيروت، ط2 1387ق.
تاريخ الإسلام (و طبقات المشاهير و الأعلام): الذّهبيّ، شمس الدّين محمّد بن أحمد (م 748) مكتبة القدسي- القاهرة 1368 ه ق.
تاريخ الخلفاء: السّيوطيّ، جلال الدّين عبد الرّحمان بن أبي بكر بن محمّد (ت911ق)، مطبعة السّعادة- مصر، ط 1- 1371 ه ق.
تاريخ كربلا و حائر حسين عليه السّلام: دكتر عبدالجواد كليددار، ترجمه محمّد صدر هاشمي، ديماه 1337 شمسي.
تاريخ مدينة دمشق (تاريخ دمشق الكبير): ابن عساكر، الحافظ أبو القاسم عليّ بن الحسن بن هبة اللّه الشّافعيّ (م 571)، تحقيق عليّ عاشور الجنوبيّ، دار إحياء التّراث العربيّ، ط 1 1421 ه ق.
تجارب الأمم: أبو عليّ مسكويه الرّازيّ، (م 421)، دار سروش للطّباعة و النّشر (سروش)، ط 1 1407 ه ق.
تحفة الزائر: العلّامة الشيخ محمّد باقر المجلسي (ت1111هـ).
تراجم النّساء: ابن عساكر، الحافظ أبو القاسم عليّ بن الحسن بن هبة اللّه الشّافعيّ (م 571)، تحقيق الشّهابيّ، دمشق، ط 1.
تسلية المجالس و زنية المجالس: محمّد بن أبي طالب، الحسينيّ الموسويّ الحائريّ (ت ق10)، تحقيق فارس حسّون كريم، مؤسّسة المعارف الإسلاميّة، ط 1 1418 ه ق.
تسمية من قتل مع الحسين عليه السّلام من ولده و إخوته و أهل بيته و شيعته: الرّسّان، الفضيل بن الزّبير بن عمر بن درهم الكوفيّ الأسديّ (ت ق 2)، نشرت في (تراثنا) الّتي تصدرها مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث، قم- إيران، السّنة الأولى، العدد الثاني، تحقيق السّيّد محمّد رضا الحسينيّ.
تهذيب الأحكام: الشّيخ الطّوسي، محمد بن الحسن (ت460ق)، تحقيق و تصحيح حسن الموسوي، دار الكتب الإسلاميه- تهران، ط4 1407ق.
تهذيب الكمال: المزّي، جمال الدّين أبو الحجّاج يوسف (م 742)، تحقيق الدّكتور بشّار عوّاد معروف، مؤسسة الرّسالة.
تيسير المطالب في أمالي الإمام أبي طالب: أبوطالب الزّيديّ، يحيى بن الحسين بن هارون ... بن زيد بن الحسن عليه السلام (م 424)، مؤسسة الأعلميّ- بيروت، 1395- 1396 ه ق.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: الشّيخ أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ (م 381) منشورات المطبعة الحيدريّة- النّجف (1392 ه ق- 1972 م).
جلاءالعيون: المجلسيّ، محمّد باقر (ت1110ق) انتشارات سرور، ط 1
(1373 ه ش).
جمل من أنساب الأشراف: أحمد بن يحيى بن جابر البلاذريّ(م 279) تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دارالفكر، ط1 1417 ق.
جواهر المطالب في مناقب الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: الباعونيّ، شمس الدّين أبو البركات محمّد بن أحمد (ت871)، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة.
الجوهرة في نسب الإمام عليّ و آله: البرّيّ، محمّد بن أبي بكر الأنصاريّ التّلمسانيّ (ت645ق)، مكتبة النّوريّ- دمشق، ط 1 1402 ه ق.
حبيب السير في أخبار أفراد البشر: غياث الدين محمد بن همام الدين المدعوّ بخواند مير (ت941 أو 942ق) كتابفروشى خيّام، ط 2، 1353 ه ش.
الحدائق الورديّة في أخبار الزّيديّة: المحلّي، أبو الحسن حسام الدّين حميد بن أحمد (م 652)، دار أسامة- دمشق، ط 2 1405 ه ق.
الحسين عليه السّلام (ترجمة الإمام الحسين عليه السّلام و مقتله من القسم غير المطبوع من الطبقات الكبير): تحقيق السّيّد عبد العزيز الطّباطبائيّ، مؤسّسة آل البيت لإحياء التّراث، ط 1 1415 ه ق.
حياة الإمام الحسين عليه السّلام: باقر شريف القرشي (معاصر) دارالمعروف بيروت، ط1 1430ق.
حياة الحيوان الكبرى: الدّميريّ، الشيخ كمال الدّين (ت808ق) طبع بمطبعة محمّد عليّ صبيح بالأزهر- مصر، 1274 ه ق.
الخرائج و الجرائح: قطب الدين الراوندى، سعيد بن هبة الله (ت573ق)، تحقيق مؤسسة الإمام المهدى عليه السّلام، نشر مؤسسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف- ، ط 1409ق.
تذكرة خواصّ الأمّة: سبط ابن الجوزيّ، شمس الدّين أبو المظفّر يوسف بن عبد الرّحمان (قزأوغلي) (ت654ق)، ايران- كردستان، چاپ سنگي 1287 ه ق.
تظلّم الزّهراء عليها السّلام: رضيّ الدين بن نبي القزويني (ت بعد1134ق) منشورات الشّريف الرّضيّ- قم ط 1360.
تفسيرالصّافي: فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى (ت1091ق) تحقيق و تصحيح: حسين الأعلمي، مكتبه الصدر- تهران، ط2 1415ق.
تفسير العيّاشي: العيّاشي، محمد بن مسعود (م320ق) تحقيق و تصحيح هاشم رسولي محلّاتي، نشر المطبعة العلمية - تهران، ط1 1380ق.
تفسير نورالثقلين: العروسى الحويزى، عبد على بن جمعة (ت1112ق) تحقيق: هاشم رسولى محلاتى، نشر اسماعيليان- قم، ط4 1415ق.
السّيرة النّبويّة (السّيرة النّبويّة و أخبار الخلفاء): محمّد بن حبّان (ت 354ق) مؤسسة الكتب الثّقافيّة، بيروت، لبنان، ط 1 1407 ه ق.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: ابن بابويه، محمد بن على (ت381ق) دار الشريف الرضي- قم، ط2 1406ق.
دائرةالمعارف الحسينيّة (أضواء علي مدينة الحسين(عليه السّلام)): الكرباسي، محمّدصادق محمّد (معاصر) المركز الحسيني للدّراسات- لندن، ط1 1432ق.
دانشنامه امام حسين عليه السّلام: محمّدي الرّيشهري قم: دارالحديث 1430ق.
الدروس الشرعيّة في فقه الإماميّة: الشّهيد الأوّل، أبو عبد الله محمّد بن مكّي العاملي (استشهد في 786ق)، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ط2
1417ق.
الدرّ النظيم في مناقب الأئمّة اللهاميم: الشّامي، يوسف بن حاتم (ت القرن٧ق) نشر جامعه مدرسين- قم، ط1 1420ق.
دلائل الإمامة: الطبري الآملي الصغير، محمّد بن جرير بن رستم (ت القرن5) تحقيق و تصحيح مؤسسة البعثة- قم، ط1 1412ق.
دلائل النّبوّة: البيهقيّ، أبو بكر أحمد بن الحسين (م 458) دار الكتب العلميّة - بيروت، ط 1 1405 ه ق.
الدّمعةالسّاكبة: البهبهاني، محمّد باقر بن عبد الكريم (م 1285) مؤسّسة الأعلميّ للمطبوعات- بيروت، ط 1 1409 ه ق.
روضة الصّفا: مير خواند، مير محمّد بن سيد برهان الدّين (م ق 9)، خيّام.
روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين: فتّال النيشابوري، محمّد بن احمد (استشهد في508 ق) انتشارات الرضي- قم، ط1 1375ش.
رياض القدس في نفائس الأنس: (نفائس القدس في روح الأنس): الفاضل الميرزا صدر الدين محمد بن المولى محمد حسن الشعبان كردي القزويني، (المتوفّي حدود1330ق).
سرّ السّلسلة العلويّة: أبو نصر، سهل بن عبد الله بن داود بن سليمان بن أبان بن عبد اللّه البخاريّ (م قرن4) تحقيق السّيّد محمّد صادق بحر العلوم، المطبعة الحيدريّة- النّجف (1381 ه ق).
سير أعلام النّبلاء: الذّهبيّ، شمس الدّين محمّد بن أحمد (م 748) تحقيق الدّكتور محمّد أسعد طلس، دار المعارف- مصر.
شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار: القاضي نعمان المصري، نعمان بن محمّد التّميميّ المغربيّ (م 363) تحقيق السيّد محمّد الحسينيّ الجلاليّ،
مؤسّسة النّشر الإسلاميّة- قم، ط 1 1412 ه ق.
شرح شافية أبي فراس: ابن أمير الحاجّ، أبو جعفر محمّد بن أمير الحاجّ الحسينيّ (م ق 12) تحقيق صفاء الدّين البصريّ، مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزارة الثّقافة و الإرشاد الإسلامي- طهران، ط 1 1416 ه ق.
شهر حسين عليه السّلام: نوشته محمّدباقر مدرّس چاپ 1414 هجري قمري.
الصراط المستقيم إلى مستحقي التقديم: العاملي النباطي، عليّ بن محمّد بن عليّ بن محمّد بن يونس (م877) تحقيق و تصحيح ميخائيل رمضان، المكتبة الحيدريّة- نجف الأشرف، ط1 1384ق.
الصحيفة المهديّة: إبراهيم بن محسن الفيض الكاشاني، مؤسّسة الإمام المهدي عليه السّلام- قم، 1405هـ.
الصّواعق المحرقة: ابن حجر الهيثميّ، (م 974)، مطبعة العائرة الشّرقيّة- مصر، ط 1 1308 ه ق.
صفةالصّفوة: ابن الجّوزيّ، أبو الفرج عبد الرّحمان بن عليّ بن محمّد (م 597) دار الوعي- حلب، ط 1 (1389 ه ق).
الطّبقات الكبير: ابن سعد تحقيق ادوارد سخو، مطبعة بريل- ليدن، 1321ق.
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار: مير سيّد حامد حسين اللكهنوى (1306ق) كتابخانه عمومى امام امير المومنين على عليه السلام- اصفهان، ط2 1366ش.
العقد الفريد: ابن عبدربّه، أبو عمر أحمد بن محمّد بن عبدربّه الأندلسيّ، (م 328)، مطبعة لجنة التّأليف و التّرجمة و النّشر- (1365 ه ق).
عللالشرائع: ابن بابويه، محمّد بن علي (م381) كتاب فروشى داورى- قم،
ط1 1385 ش / 1966 م.
عليّ بن الحسين عليه السّلام (ترجمة الإمام زين العابدين عليّ بن الحسين عليهما السّلام و ابنه الإمام محمّد الباقر عليه السّلام): تحقيق محمّدباقر المحموديّ - طهران، ط 1 1413 ه ق- 1993 م.
عمدة الطّالب في أنساب آل أبي طالب: ابن عنبة الحسنيّ، جمال الدّين أحمد بن عليّ (م 828) منشورات دار مكتبة الحياة- بيروت.
عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال: البحرانيّ، الشّيخ عبدالله البحرانيّ الاصفهانيّ (م ق 12) مدرسة الإمام المهديّ- قم، ط 1 1407 ه ق.
الغدير في الكتاب و السنة و الأدب: علامه امينى (1349ش) مركز الغدير للدراسات الاسلاميه- قم، ط1 1416ق.
الفايق في غريب الحديث: الزمخشري، محمود بن عمر(م583) تحقيق و تصحيح ابراهيم شمس الدين، دارالكتب العلميّة- بيروت، ط1 1417ق.
الفتوح: ابن أعثم الكوفيّ، أحمد بن أعثم (م 314) دائرة المعارف العثمانيّة - حيدرآباد الهند، ط 1 1391 ه ق.
فرائد السّمطين: الحموئيّ الخراسانيّ، إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد (م730)، تحقيق محمّد باقر المحموديّ. مؤسسة المحموديّ- بيروت، ط 1 1400 ه ق.
فرهنگ ابجدى: بستانى، فؤاد افرام / مهيار، رضا (1906م) انتشارات اسلامي- تهران، ط2 1375ش.
الفصول المهمّة في معرفة أحوال الأئمّة: ابن الصّبّاغ، عليّ بن محمّد بن أحمد المالكيّ (م 855) مؤسسة الأعلمي- طهران.
قصص الأنبياء عليهم السّلام: قطب الدين الراوندي، سعيد بن هبة الله (م573) تحقيق و تصحيح غلامرضا عرفانيان يزدي، مركز پژوهش هاى اسلامى- مشهد، ط1 1409ق.
الكافي: الشّيخ الكلينى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق (م329) تحقيق و تصحيح علياكبر غفّاري و محمّد آخوندي، دار الكتب الإسلاميّة- تهران، ط4 1407ق.
كامل بهائى: عماد الدّين طبري، الحسن بن عليّ بن محمّد (م 657)، مكتب مرتضوى.
كاملالزّيارات: ابن قولويه، جعفر بن محمّد (م367) تحقيق و تصحيح عبدالحسين اميري، دار المرتضويّة- نجف اشرف، ط1 1356ش.
الكامل في التاريخ: ابن الأثير الجزريّ، عزّ الدّين أبو الحسن عليّ بن محمّد (م 606) دار الكتاب العربيّة- بيروت، ط 2 1387 ه ق.
كبريت احمر في شرائط المنبر: بيرجندي، محمّد باقر خراساني قائني بيرجندي (م ق 14)، انتشارات اسلاميّه- تهران، ط 3 1376 ه ش.
كتاب الطّبقات: ابن الخيّاط، أبو عمرو خليفة بن خيّاط (م 242) تحقيق سهيل زكّار، دار الفكر- بيروت، ط 1.
كتاب العين: فراهيدى، خليل بن أحمد (م175ق) نشر هجرت- قم، ط2 1409ق.
كشف الغمّة في معرفة الأئمّة: الإربلي، عليّ بن عيسى (م692) تحقيق و تصحيح رسولي محلّاتي، نشر بنى هاشمى- تبريز، ط1 1381ق.
كمال الدين و تمام النعمة: ابن بابويه، محمّد بن علي (م381) تحقيق و تصحيح علي اكبر غفّاري، نشر اسلاميّه- تهران، ط2 1395ق.
لسان العرب: ابن منظور، محمّد بن مكرم (م711) تحقيق و تصحيح جمال الدين ميردامادي، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع- دار صادر، بيروت، ط3 1414ق.
اللّهوف على قتلى الطّفوف: ابن طاووس، السّيّد عليّ بن موسى بن جعفر بن طاووس (م 677)، انتشارات جهان- طهران.
مثيرالأحزان: ابن نما الحلّيّ، نجم الدّين جعفر بن محمّد (م 645) دار الخلافة- طهران، كارخانه مشهدي خداداد، (1318 ه ق)، ط حجري.
مجمع البحرين: الطّريحي، فخر الدين بن محمّد (م1085) تحقيق و تصحيح احمد حسيني اشكوري، نشر مرتضوى- تهران، ط3 1375ش.
مجموعة نفيسة في تاريخ الأئمّة عليهم السّلام: نشر دار القاري- بيروت، ط1 1422 ق / 2002 م.
المحاسن: البرقي، احمد بن محمّد بن خالد (م274 أو280) تحقيق و تصحيح جلال الدين محدث، دار الكتب الإسلاميّة- قم، ط2 1371ق.
المحاسن و المساوئ: البيهقيّ، إبراهيم بن محمّد (م 320)، دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 1420 ه ق.
مختصر البصائر: الحلّي، حسن بن سليمان بن محمّد (م القرن8) تحقيق و تصحيح مشتاق مظفّر، مؤسسة النشر الإسلامي- قم، ط1 1421ق.
مختصر تاريخ دمشق: ابن عساكر، الحافظ أبو القاسم عليّ بن الحسن بن هبة اللّه الشّافعيّ (م 571)، دار الفكر- دمشق، ط 1 1410 ه ق.
مدينة معاجز الأئمّة الإثني عشر: البحراني، سيد هاشم بن سليمان (م1107) مؤسّسة المعارف الإسلاميّة- قم، ط1 1413ق.
مرآة الجنان و عبرة اليقظان: عبدالله بن أسعد اليافعيّ الشّافعيّ اليمنيّ،
(ت768ق)، دائرة المعارف النّظاميّة الكائنة- حيدرآباد- دكن، 1337 ه ق.
مروج الذّهب و معادن الجوهر: المسعودي، علىّ بن الحسين (346ق) دارالهجرة- قم، ط2 1409ق.
المزار القديم: لـِ ...؟ نسخه خطّي در كتابخانه آية الله مرعشي شماره462.
المزار الكبير: أبو عبد الله محمّد بن جعفر المشهدي (ت610هـ)، تحقيق جواد القيّومي، مؤسّسة النّشر الإسلامي- قم، 1419هـ.
المزار الكبير: أبو عبد الله محمّد بن جعفر المشهدي (ت610هـ)، نسخه خطّي در كتاب خانه آية الله مرعشي شماره4903.
المزار: ، محمّد بن محمّد بن النّعمان العكبري البغدادي المفيد (م413)، نشر مدرسة الإمام المهدي عليه السّلام.
المزار: نسخه خطي در كتابخانه آيةالله مرعشي شماره245 منسوب به شيخ مفيد رحمهالله.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل: النوري، حسين بن محمد تقي (م1320) تحقيق و تصحيح و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام، قم، ط1 1408ق.
مشكاة الأنوار في غرر الأخبار: الشّيخ الطّبرسي، عليّ بن حسن (م600) نشر المكتبة الحيدريّة- النّجف الأشرف، ط2
1385 ق / 1965 م / 1344 ش
مصباح الزّائر: السّيّد أبو القاسم عليّ بن موسي بن جعفر بن محمّد بن الطّاووس (م664) تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت- قم، 1417هـ.
مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد: الشّيخ الطّوسي، محمّد بن الحسن (م460) مؤسّسة فقه الشيعة- بيروت، ط1 1411ق.
المصباح المنير في غريب الشرح الكبير: الفيومي، أحمد بن محمّد (م770) موسّسه دار الهجرة- قم، ط2 1414ق.
مطالب السؤول: ابن طلحة، محمّد بن طلحة الشّافعيّ (م 652)، ايران- كردستان، چاپ سنگي- 1287 ه ق.
معالي السّبطين: المازندرانيّ، الشّيخ محمّد مهدي (م ق 14)، منشورات الشّريف الرّضي- قم، ط 2 1363 ه ش.
معجم مقاييس اللغة: ابن فارس، أحمد بن فارس (م395) تحقيق و تصحيح محمّد عبدالسلام، مكتب الإعلام الإسلامي- قم، ط1 1404ق.
مفردات الفاظ القرآن: راغب الإصفهاني، حسين بن محمّد (م401) دار القلم- الدار الشاميّة- بيروت- دمشق، ط1 1412ق.
مقاتل الطّالبيّين: أبو الفرج الإصفهانيّ، عليّ بن الحسين بن محمّد (م 356)، مطبعة الحيدريّة- النّجف 1385 ه ق.
مقتل أبي مخنف: انتشارات أعلميّ- طهران.
مقتل الإمام أمير المؤمنين عليه السّلام: إبن أبيالدّنيا، أبو بكر عبد الله بن محمّد بن عبيد (م281)، مؤسّسة الطّبع و النّشر التّابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الاسلاميّ، ط 1 1411 ه ق.
مقتل الحسين عليه السّلام: الخوارزميّ، أبو المؤيّد الموفّق بن أحمد (م 568) تحقيق و تعليق الشّيخ محمّد السّماويّ، مكتبة المفيد- قم.
مقتل الحسين عليه السّلام: المقرّم، السيّد عبد الرّزاق الموسويّ (م 1391) مكتبة بصيرتي- قم، ط 5 1394 ه ق.
مقتل الشّهيد الحسين عليه السّلام (مصرع الحسين عليه السّلام): عزّالدين ابو محمّد عبدالرزّاق الجَزَري الرسعني ت661ق.
مقصد الراغب: حسين بن محمّد (مخطوط).
المقنعة: ، محمّد بن محمّد بن النّعمان التلعكبري البغدادي المفيد (م413) كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد- قم، ط1 1413ق.
مناقب الإمام أمير المؤمنين عليه السّلام: الحافظ محمّد بن سليمان الكوفيّ (م ق 3)، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة- قم، ط 1 (1413 ه ق).
مناقب آل أبيطالب عليهم السّلام: أبو جعفر رشيد الدّين محمّد بن عليّ بن شهر آشوب السّرويّ المازندرانيّ (م 588) المطبعة العلميّة- قم.
و نشر العلّامة- قم، ط1 1379ق.
مناقب عليّ بن أبي طالب: ابن المغازلي، أبو الحسن عليّ بن محمّد الواسطيّ الجلّابيّ الشّافعيّ (483) مكتبة الإسلاميّة- طهران، ط 2، 1402 ه ق.
المنتخب: الطّريحي، فخر الدين بن محمّد (م1085) كتابخانه اروميّة- قم.
المنتظم في تاريخ الملوك و الأمم: ابن الجوزيّ، أبو الفرج عبد الرّحمان بن عليّ بن محمّد (م 597) دار الكتب الإسلاميّة بيروت، ط 1 (1412 ه ق).
من لا يحضره الفقيه: محمّد بن عليّ ابن بابويه القمّي(م381) تحقيق و تصحيح علياكبر غفاري، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ط2 1413ق.
موسوعة كربلاء: لبيب بيضون (معاصر) نشر مؤسسة الأعلمى- بيروت، ط1 1427ق.
ميراث كربلا: سلمان هادي آلطعمه، ترجمه محمّدرضا انصاري، 1373 ش.
نسب قريش: مصعب الزّبيريّ، أبو عبد الله المصعب بن عبد الله بن المصعب الزّبيريّ (م 236)، عني بنشره لأوّل مرّة و تصحيحه و التّعليق عليه إ. ليفي بروفنسال، دار المعارف للطّباعة و النّشر، 1953 م.
نفسالمهموم: القمّيّ، الشّيخ عبّاس القميّ (م 1359) منشورات مكتبة بصيرتي- قم.
النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين: الجزائري، السيّد نعمة الله بن عبد الله (م1112) مكتبة آية الله المرعشي النجفي- قم، ط1 1404ق.
نهاية الإرب في فنون الأدب: النّويريّ، شهاب الدّين أحمد بن عبدالوهّاب (م730) المكتبة العربيّة- القاهرة 1395 ق.
الوافي: فيض الكاشاني، محمّد محسن بن شاه مرتضى (1091 ق) نشر كتابخانه امام أمير المؤمنين على عليه السّلام- اصفهان، ط1 1406ق.
وسيلة الدّارين في أنصار الحسين: الزّنجانيّ، الموسوي الزّنجاني (م ق 14) مؤسّسة الأعلمي- بيروت، ط 1، 1395 ه ق.
وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزّمان: ابن خلّكان، أحمد بن محمّد بن أبي بكر (م 681) دار صادر- بيروت 1397 ه ق.
الهداية الكبري: الخصيبى، حسين بن حمدان (م334) نشر البلاغ- بيروت، 1419ق.
ينابيع المودّة لذوي القربى: القندوزيّ، سليمان بن إبراهيم (م 1294) دار الأسوة للطّباعة و النّشر، ط 1 1416 ه ق.