ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : مكتب حديثي شيعه در كوفه : تا پايان قرن سوّم هجري/ سعيد شفيعي.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمي فرهنگي دارالحديث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : 352ص.
فروست : پژوهشكده علوم و معارف حديث؛ ۲۰۷. مجموعه تاريخ حديث شيعه؛ ۲.
شابك : ۶۵۰۰۰ ريال
يادداشت : كتابنامه.
موضوع : احاديث شيعه -- تاريخ
شناسه افزوده : دار الحديث. مركز چاپ و نشر
رده بندي كنگره : BP۱۰۶/۵/الف۳ت۲۶ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۲۹
سخنى با خوانندهحديث، پس از قرآن، مهمترين ميراث تاريخ اسلام و تمدّن اسلامى است كه در بردارنده بسيارى از مباحث و مسائل مطرح در سه قرن نخستينِ حيات اسلام است . آگاهى از چگونگى شكلگيرى اين ميراث گرانبها مىتواند به فهم حديث در ابعاد مختلف اعتقادى، اخلاقى، فقهى، تاريخى و... كمك كند . در حوزه تشيّع، تاريخ حديث، كمتر مورد توجه قرار گرفته است و لازم است حديثپژوهان و مؤسّسات حديثپژوهى، بخشى از توان خويش را صرف مباحث مربوط به تاريخ حديث نمايند. به همين منظور، گروه پژوهشى تاريخ حديث، در پژوهشكده علوم و معارف حديث، شكل گرفت و نخستين اقدام آن، تدوين يك دوره «تاريخ حديث شيعه از ابتدا تا عصر حاضر» بود. اين مجموعه، در پنج جلد، طرّاحى شد كه چهار جلد آن، تاكنون، منتشر شده و تدوين پنجمين مجلّد آن نيز به زودى به پايان مىرسد. گام بعدى ما، به يارى خدا، پرداختن به تاريخ حديث مناطق، مناسبات و مبادلات حديثى، منابع محدّثان و مكاتب حديثى است و شايد مهمترين مكتب حديثى شيعه در طول تاريخ، مكتب حديثى كوفه باشد. مكتب حديثى كوفه، در شكلگيرى مكتبهاى حديثى ديگر و نيز بسيارى از علوم و باورهاى شيعه، نقش نخست را داشته و بسيارى از كتابهاى شيعه در علوم مختلف، در اين شهر، تدوين شدهاند و شايد بتوان گفت كه هيچ يك از حوزههاى تاريخىِ حديث شيعه (نظير: بغداد، رى، قم، اصفهان، حِلّه، بحرين، خراسان و...)، با همه تلاشها و آثار و خدماتشان، اهميت كوفه را ندارند؛ چرا كه اگر كوفه را از تاريخ حديث شيعه حذف كنيم، بخش اعظم احاديث شيعه حذف خواهند شد. به همين خاطر، پژوهش در باره مكتبهاى حديثى شيعه را با كوفه آغاز كرديم. كتابى كه اكنون پيش روى شماست، به حوزه حديثى كوفه پرداخته است. داورى درباره ارزش كار را به خوانندگان محترم، واگذار نموده، از زحمات و تلاشهاى محقق گرامى، جناب آقاى سعيد شفيعى ـ كه تأليف كتاب را به عهده داشته است ـ ، تشكر مىكنيم و توفيق ايشان را از خداوند متعال، خواستاريم. گروه تاريخ حديث پژوهشكده علوم و معارف حديث
.
. .
پيشگفتارتعريف مكتب حديثي، عوامل تشكيلدهنده، و راه دستيابي به آن«مكتب» در لغت، به معناي جايگاه تعليم نوشتن يا جايگاه تعليم به صورت مطلق است. (1)در گذشته، اصطلاحاً به جايي مكتب ميگفتند كه در آن، به كودكان، خواندن و نوشتن ميآموختند (2)و مكان آن هم در مساجد بود. بعدها وقتي مدارس ديني داير شدند، در مدرسه، مكاني را به مكتب، اختصاص دادند تا كودكان را براي رفتن به مدرسه، آماده كنند. امروزه اين واژه، اين گونه تعريف ميشود: «مجموع انديشهها و افكار يك استاد كه در جمعي نفوذ يافته باشد، يا يك نظر فلسفي و ادبي و جز اينها». (3)افكار استاد، توسّط شاگردان مكتب دنبال ميشود و مجموعاً انديشههاي اعضاي مكتب، جهتگيري همسويي دارند و ايدئولوژي مستقل و متفاوت با ديگر انديشهها را پديد ميآورند. بنا بر اين، وقتي واژه «مكتب» با «حديث» جمع شود، انديشههاي ياد شده، جهت حديثي و روايي پيدا ميكنند و به مجموعه انديشههايي گفته مي شود كه در مباني، اخذ و نقل حديث، ديدگاهي همسو داشته، ايدئولوژي حديثي مستقل و متفاوت با ديگر انديشههاي حديثي دارند. (4)عوامل تشكيلدهنده يك مكتب را ميتوان در سه محور كلّي بررسي كرد: نخست، «مؤسّس (آغازگر)» يك مكتب كه ميتواند فرد يا گروهي همسو در جهتي خاص باشند. مؤسّس بايد در انديشه و تأثيرگذاري آن، به اندازهاي قوي باشد كه ديگر اعضاي مكتب را با خود همراه گردانَد. محور دوم، «شاگردان (رهروان)» مؤسّس مكتب هستند كه وظيفه نشر افكار مؤسّس يا تقويت و دفاع از آن را بر عهده دارند. سومين محور در يك مكتب، استقبال و پذيرش محيطي است كه مكتب در آن شكل ميگيرد؛ زيرا بدون استقبال همگاني از يك مكتب، انديشههاي اعضا، هرچند پَُرمايه باشند، راه به جايي نخواهند برد و مكتب، عقيم ميمانَد. راه دستيابي به يك مكتب، با شناسايي مؤسّس و اعضاي مهم مكتب آغاز ميگردد، و به تدريج، ميتوان از طريق گفتهها و آثار اين افراد، به انديشههاي آنان دست يافت. سپس افكار مشترك، در كنار هم گذاشته ميشوند تا ايدئولوژي مكتب فراچنگ آيد. بررسي محيطي كه مكتب در آن شكل گرفته، و نيز مقايسه افكار اعضاي مكتب با ديگر مكاتب و انديشهها، در يافتن ويژگيهاي مكتب، بسيار حائز اهمّيت است. بنا بر اين، تحقيق درباره مكاتب حديثي، در درجه اوّل، بر كتابهاي رجال و فهرستنگاري تكيه دارد و در مرتبه بعدي، كتابهاي حديثي را نيز شامل خواهد شد. در اين نوع پژوهشها، نوشتههايي كه از اعضاي مكتب به جاي مانده، يا بازسازي شدهاند نيز از اهميت والايي برخوردار خواهند بود. البته در اين ميان، به نوشتههاي تاريخي، كلامي، فقهي، تفسيري، و به طور خلاصه، همه كتابهايي كه نشاندهنده علوم و عقايد آن مكتب هستند، نياز خواهد بود.
.
تعريف مسئلهپژوهش درباره مراكز حديثي، از روشهاي نوين در پژوهشهاي حديثي است. كوفه، از مراكز حديثي مهم شيعه در آغاز شكلگيري تشيع است. اقامت پنجساله امير مؤمنان عليه السلام در كوفه، بيشترين تأثير را در بناي پايههاي تشيع كوفه بر جاي گذارد. امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز با تربيت شاگردان فراوان، بيشترين نقش را در پيدايش و نموّ اين مكتب ايفا كردند. علاوه بر آن، صحابه و تابعيان بسياري در اين شهر سكونت داشتهاند و اين شهر، از مهمترين مراكز در همه علوم اسلامي (از قبيل: قرائت، تفسير، نحو، حديث، فقه، كلام و...) بوده است. همه اين عوامل، سبب شده است تا اين شهر، مركز تضارب افكار و انديشهها و پيدايش نحل مختلف باشد. از آغاز، اين بيم وجود داشت كه با توجّه به تعداد انبوه راويان كوفي و شكلگيري اغلب روايات شيعه در اين محيط، جمعبندي مطالب دشوار باشد. اين اشكال، در طول كار، رخ نشان داد؛ امّا مشكل، به همين جا پايان نيافت. كوفه، مانند قم يا برخي ديگر از شهرهاي شيعي نبود كه براي شناخت آن بتوان به راويان و روايات شيعه بسنده كرد. راويان شيعي در كوفه، در كنار راويان اهل سنّت بودند، با آنان تعامل داشتند، مجادله و مناظره ميكردند، و البته گاه از آنان تأثير ميپذيرفتند يا اثر ميگذاردند، و شناخت روايات شيعي، بدون در نظر گرفتن راويان و روايات اهل سنّت، غير ممكن مينمود. از سوي ديگر، راويان شيعي كوفه، خود نيز امّت واحد نبودند و هر گروهي براي خود سخني داشت: غاليان، عليه فقيهان روايت ميساختند؛ متكلّمان، در درون خود اختلاف داشتند؛ فرق مختلف كيساني، زيدي، اسماعيلي، فَطَحي و واقفي، هر يك مذهب و مسلكي براي خود داشتند. اين امر، تا آن جا پيش رفت كه شيعيان در اواخر دوران امامت، از شناخت روايات درست درماندند و با عرضه برخي روايات مشكوك يا مجموعههاي فقهي يا سؤالات مكرّر از ائمّه عليهم السلام در مورد روايت فَطَحيه، واقفيه، غُلات، مفوّضه و... در صدد تشخيص روايت صحيح برآمدند. از همه اينها كه بگذريم، شيعيان كوفه، روشي واحد در نقل يا اداي روايات نداشتند. اساساً اين دوران، آغاز راه شكلگيري مباحث مربوط به اسناد و ضبط و علوم اصطلاحي مربوط به آن است. حتّي در ميان اهل سنّت، اصطلاحات امروزي، همانند: حديث ضعيف و صحيح و انواع سند، رايج نبود، و اين امر، مشكلات را در پيجويي اسناد روايات، دوچندان ميكرد. در اين ميان، آنچه ضروري به نظر ميرسد، بررسي و شناخت چگونگي تشكيل حديث در كوفه و بررسي نقاط قوّت و ضعف آن و نيز شناخت صبغه حديثي غالب در اين منطقه است كه در شناخت راويان و روايات اين شهر ـ كه بيشترين تعداد راويان را در خود جاي ميداده است ـ ، كمك شاياني خواهد كرد.
.
سؤالات بنيادين پژوهش۱. منشأ پيدايش مكتب حديثي شيعه در كوفه و سير تطوّر آن تا پايان قرن سوم هجري چگونه است؟ ۲. مهمترين محدّثان مكتب حديثي كوفه، چه كساني هستند و چه آثاري پديد آوردهاند؟ ۳. رابطه راويان اهل سنّت با راويان شيعي كوفه، و تأثيرپذيري آنها از يكديگر چگونه است؟ ۴. مهمترين ويژگيها و وجوه تمايز مكتب حديثي شيعه در كوفه چيست؟
.
فرضيه ها۱. گرچه محبّت كوفيان به امير مؤمنان عليه السلام، عامل اصلي پيدايش تشيع در اين شهر است، امّا در اين زمان، مكتب تشيع و باور نياز به پيروي از امام پديد نيامد. بنا بر اين نميتوان آن را دوره تأسيس مكتب حديثي شيعيان كوفه خواند؛ بلكه نهال اين مكتب، به دست امام باقر عليه السلام كاشته شد و در دوران امام صادق عليه السلام، به شكوفايي رسيد و پس از شهادت امام صادق عليه السلام، اندك اندك از اين شعله، كاسته شد تا اين كه در اواخر قرن سوم هجري، به افول نشست. ۲. راويان كوفي، بيشترين و مهمترين رُوات و محدّثان مكتب حديثي شيعه هستند. بزرگاني چون: زرارة بن اَعين، محمّد بن مسلم، هشام بن حكم و... از جمله آنان هستند كه آثار آنان اغلب شامل اصول وكتب اوّليه حديثي شيعه است. برخي كتب حديثي و تاريخي نيز از آنان به جاي مانده است. ۳. تأثيرات متقابل مكاتب حديثي شيعه و اهل سنّت در كوفه، در حوزههاي مختلف، يكسان نبوده است؛ يعني درباره مباحث فقهي شيعه، كمترين تأثير را از اهل سنّت پذيرفته است كه اين مسئله، در گرو ارشاد ائمّه عليهم السلام بخصوص صادقين (امام باقر و امام صادق) عليهما السلام بوده است. متكلّمان شيعه كوفه، در حوزه توحيد و عدل، با معتزله روبه رو بودند و طبيعتاً تأثيرات متقابلي بر يكديگر داشتند. درباره تاريخ نميتوان ميان روايات شيعه و اهل سنّت، تفاوت چنداني قائل شد؛ زيرا دست سياست و جانبداريهاي يك سويه علوي يا اُموي، اخبار تاريخي را دچار تحريفات اساسي كردند. ۴. مهمترين ويژگيها و وجوه تمايز مكتب حديثي كوفه، پيشرو بودن اين مكتب، نسبت به ديگر مراكز حديثي شيعه، و شكوفايي آن در زمان حضور صاحبان اصلي روايت است. طبيعي است كه بسياري از راويان و روايات، از اين شهر به ديگر مراكز حديثي منتقل شدهاند و اغلب پژوهشهاي حديثي، ناگزير به اين شهر برميگردد. كثرت راويان از همه فِرَق شيعه، فراواني انواع روايات و تدوين كتب اوّليه حديثي، فراواني روايات غلوآميز، و اهتمام به تاريخ عراق و حوادث آخر الزمان، از ديگر ويژگيهاي اين مكتب حديثي است.
.
پيشينه پژوهشدرباره مراكز و مكاتب حديثي اهل سنّت، چند كتاب و پاياننامه تأليف شده است؛ ولي در شيعه، تنها يك پاياننامه درباره مكتب حديثي قم و پاياننامه ديگري درباره مكتب حديثي ري و كتابي نيز دربار? مكتبهاي حديثي قم و بغداد (و روابط آنها) نوشته شده است؛ امّا در مورد كوفه، نه در ميان اهل سنّت و نه در شيعه، چنين تأليفي وجود ندارد. از سوي ديگر، شناخت مباني فكري يك مركز حديثي، كمك شاياني به تبيين تاريخ تحوّلات حديث، شناخت دقيقتر راويان آن منطقه و فهم بهتر روايات آن خواهد كرد و درباره كوفه ـ كه بيشترين راويان و روايات شيعه در اين منطقه شكل گرفته است ـ ، اين ضرورت، دو چندان خواهد بود. همچنين از اين رهگذر، امكان مقايسه ميان مراكز حديثي و تحليل روابط آنها فراهم خواهد شد.
قدردانياز زحمات همه استادان محترمي كه نويسنده را در اين پژوهش، راهنمايي و در ارتقاي كيفيت آن، تلاش كردند، بويژه حجّة ا?سلام دكتر محمّدعلي مهدويراد و خانم دكتر شادي نفيسي، تشكر ميكنم. از والدين گراميام، به خاطر تشويقهايي كه همواره بدرقه راهم كردند، تشكّر ميكنم و دست آنها را براي زحمات فراوانشان ميبوسم. همچنين از صبر و تحمّل همسر گراميام كه زمينه لازم را براي كار در محيطي آرام و صميمي فراهم نمود، قدرداني ميكنم. نيز از زحمات محقّقان پژوهشكده علوم و معارف حديث، بويژه مدير گروه تاريخ حديث و همچنين مديريت آمادهسازي كتاب كه مرا در نشر اين پژوهش ياري دادند، سپاسگزارم. اجر فراوان براي همه اين بزرگواران، آرزو دارم! ومن الله التوفيق وعليه التكلان! سعيد شفيعي هشتم ديماه ۱۳۸۶ هجدهم ذي حجّه ۱۴۲۸ (عيد غدير)
.
. .
بخش اوّل : موقعيّت تاريخي ـ جغرافيايي كوفه
.
. .
«كوفه»، نخستين شهري است كه مودّت و دوستي اهل بيت عليهم السلام در آن پديدار شد. اين شهر در آغاز، به عنوان پايگاهي نظامي و محلّي براي تجهيز لشكر مسلمانان در فتوحات اسلامي تأسيس شد؛ امّا به تدريج، صحابه و پس از آن، تابعيان بسياري در آن ساكن شدند و قبايل مختلف براي جهاد، به آن شهر هجرت كردند. در زمان امير مؤمنان عليه السلام، اين مهاجرتها بيشتر شد. علي عليه السلام كوفه را «كنز الإيمان و جمجمة الإسلام و سيف الإسلام و رمحه» ميخواند و سلمان فارسي ميگفت: «أهل الكوفة أهل الله و هي قبّة السلام». (1)در ضمن، مجاورت اين منطقه با سه تمدّن بسيار اصيل: آرامي، كَلداني، و بابِلي را نبايد از نظر دور داشت كه تأثير بهسزايي در وارد شدن انواع علوم كهن در آن جا ميشد. اين دو نكته، خواهي نخواهي، تأثير شاياني در اقتصاد و فرهنگ كوفه گذاشت و زمينههاي پيشرفت و حتّي تأسيس بسياري از علوم اسلامي را در اين شهر پديد آورد، به طوري كه در قرون نخست اسلامي، كوفه، يكي از قطبهاي اصلي علوم مختلف اسلامي به شمار ميرفت. بنا بر اين، شناخت تاريخ و موقعيت كوفه در ميان شهرهاي اسلامي، در بررسي سير تحوّل علوم و اختلافات بسياري كه در اين زمينه پديد آمد، از اهمّيت بهسزايي برخوردار است. در اين بخش، به بررسي موقعّيت تاريخي ـ جغرافيايي كوفه، در قبل و بعد از اسلام تا قرن سوم هجري ميپردازيم.
الف ـ موقعيت جغرافيايي عراق پيش از اسلامسرزمين «عراق» يا «بين النهرين»، بنا بر كاوشهاى باستانشناسان، يكى از كهنترين جايگاههاى سكونت انسان و تمدّن بشرى است و پيشينه تاريخى آن، به هزاران سال پيش از ميلاد مسيح عليه السلام باز مى گردد. از اين رو، در جاىجاى عراق، آثار تاريخى و باستانى متعلّق به دوره هاى گوناگون (از هزاران سال پيش از تولّد حضرت مسيح عليه السلام تا پس از ظهور اسلام) را مى توان ديد. برخي از حكومتها و خاندانهاى حاكم بر عراق، از چهارهزار و پانصد سال قبل از ميلاد مسيح، تا فتح آن به دست مسلمانان، به ترتيب تاريخى، بدين شرح است: سومريان، اَكْديان، ايلاميان (عيلاميان)، بابليان، آشوريها، كَلدانيها، مادها، پارسها، يونانيها، پارتيان، ساسانيان. (2)لغت «بين النهرين»، اختصاص به اين منطقه خاص داشته و براى هيچ منطقه ديگرى كه بين دو رود واقع شده باشد، استعمال نمى شود. به عنوان مثال، به مناطق اطراف دو رودخانه سيحون و جيحون در شرق ايران، «ماوراء النهر» مى گويند. كلمه «عراق» در لغت، «ساحل دريا به طور درازا»، «بستر رودخانه از ابتداى جريان تا ريزش به دريا»، و «پايين تا بالاى رودخانه» معنا شده و به معنا صخره و ساحل هم آمده است. نگاهى به وضعيت طبيعى سرزمين عراق، با توجّه به وجود دو رود دجله و فرات، علّت اين نام گذارى را روشن مى نمايد. جنوب بين النهرين، در گستره خاكىِ بسيار وسيعي پديد آمده كه از طرف شرق، در پناه چنبره عظيم زاگرس قرار دارد و از طرف غرب، با شيبى ملايم به سوى بيابان شام بالا مى رود. (3)برخي، نام عراق را برگرفته از نام فارسى «ايرانشهر» يا «ايراك» به معناى «سرزمينهاى پست» دانستهاند كه پس از تعريب، عراق گرديده است. برخى از مستشرقان نيز، نام اين سرزمين را برگرفته از كلمه آرامى «آراكا» مى دانند كه به معناى سرزمين مقدّس است. ماسينيون، نام سُرياني كوفه را «عاقولا» ميداند، و با استناد به برخي مصادر، از دو نقّاش چيني به نامهاي «فانشن» و «ليوته» نام ميبَرَد كه در سالهاي۷۵۱ ـ۷۶۲ ق، در «ياكيولو» يا همان كوفه، ميزيستهاند، البته با نام سرياني آن. (4)شهر باستاني «حيره»، مهمترين شهر عراق قديم و مركز حكومت «لَخميون» به شمار ميرفته است. لَخميون، در واقع، دستنشانده ساسانيان در اين منطقه بودهاند تا مرزهاي عراق را از غارت عربهاي بدوي، حفظ كنند. (5)حيره براي اوّلين بار، در زمان بُخت النصر بنا شد؛ ولي پس از مرگ وي و پديد آمدن شهر «اَنبار»، رو به خرابي رفت، تا اين كه پس از پنج قرن، عمرو بن عدي، آن را مجدداً آباد كرد و اين آباداني، بيش از پنج قرن ادامه يافت. در اين هنگام، با ورود اسلام به اين سرزمين و تأسيس شهر كوفه در نزديكي آن، آبادي حيره، بار ديگر رو به افول نهاد. (6)حيره، علاوه بر اينكه حافظ منافع سياسي ايران به شمار ميرفت، ارتباط ايران با شبهجزيره عربستان را نيز برقرار ميكرد. راه تجارت با مكّه و يمن نيز از آن جا بود و براي ايران، مرز بيابان به حساب ميآمد. بر اساس برخي نوشتهها، كتابت از آن جا به جزيرة العرب راه يافت. اصل اين كلمه را از «حَرتا» به معناي حرم يا خيمهگاه دانستهاند. (7)
.
. .
ب ـ بناي شهر كوفه پس از اسلامبه نوشته مورّخان، كوفه در سال هفده (1)يا هجده (2)هجري، به صورت شهر درآمد. طبري در تاريخ خود، در حوادث سال هفده، داستان را به چند صورت نقل كرده است. فشرده آنها اين كه پس از پيروزى مسلمانان در نبرد قادسيه در سال چهاردهم هجرى، و تصرّف شهر مدائن يا تيسفون (پايتخت ساسانيان)، خليفه دوم، به سعد بن ابى وقّاص (فرمانده سپاه اسلام در عراق)، دستور داد تا در آن جا بماند. پس از مدّتي، مردم احساس نمودند كه آب و هواي اين شهر، آنان را دگرگون ساخته است و نتوانستند با محلّ جديد سكونت خود ـ كه داراى آب و هوايى مرطوب، ناسالم و متعفّن بود ـ خو بگيرند. آنها به دليل در اختيار داشتن گلّه ها و رمه ها و بويژه شترهايى كه از جزيرة العرب با خود آورده بودند، بايد جايى را پيدا مى كردند كه هم داراى محيطى خشك، اِستپى و صحرايى باشد و هم از موقعيت كشاورزي مناسبى برخوردار باشد. سعد بن ابى وقّاص، پس از مكاتبه با خليفه دوم و منعكس كردن مشكلات ناشى از حضور مسلمانان در مدائن، طبق دستور وى، به دنبال جايى بود تا براي زندگى اعراب و شترهايشان مناسب باشد. (3)سلمان فارسى، به دليل ايرانى بودن و آشنايى با منطقه، به همراه حُذيفة بن اليمان، مأمور پيدا كردن چنين مكانى شدند. آنها در طول رود فرات حركت كردند و پس از بررسى چند منطقه (مثل شهر انبار)، مكان نسبتاً مرتفعى را در كنار ساحل غربى رود فرات و نزديك شهر باستانى حيره، انتخاب نمودند. به دنبال آن نيز، سعد بن ابى وقّاص، به نيروهاى تحت امر خود دستور داد تا همگى به اين منطقه كوچ كرده، در آن جا چادر بزنند و ساكن شوند. نزول در كوفه، يك سال و دو ماه پس از فتح مدائن و در سال چهارم خلافت عمر (در محرّم سال هفده هجري) بود. (4)درباره سال نزول مسلمانان در بصره و كوفه، ميان مورّخان، اختلاف وجود دارد؛ (5)امّا به نظر ميرسد كه طبري در لفظ «سنة و شهران (يك سال و دو ماه)»، پس از فتح مدائن، مرتكب خطا شده است؛ زيرا به نقل خود وي، تصرّف شهر مدائن در سال چهارم رخ داده است. احتمال ديگر، اين است كه تصحيفي در لفظ «سنة» اتّفاق افتاده و درستِ آن، «سنتان» بوده است. سعد بن ابي وقّاص، نخست، محلّ مسجد را تعيين كرد و به توصيه عمر، مسجدي به گنجايش رزمندههاي مسلمان (يعني ظرفيت چهل هزار نفر) ساخت. برخي از مسلمانان، در همان مدائن ماندند؛ ولي اكثريت، به اين شهر جديد مهاجرت كردند. پس از آن، دهقاني ايراني به نام «روزبه»، پسر بزرگمهر، مهندسي خانه سعد را بر عهده گرفت كه بعدها به صورت قصر و بيت المال درآمد. بناي مسجد جامع نيز به دست همين فرد ساخته شده است. (6)بلاذري، گزارشي آورده است كه پيش از مسجد كوفه، مسجدي در مدائن ساخته شده بود. (7)سپس افراد ديگري از قبايل مختلف، به ساختن خانههاي خود پرداختند. بنا بر اين، بنيان شهر كوفه در سال هفده هجرى، به دستور خليفه دوم، به دست سعد بن ابى وقّاص، و به منظور برپايى يك پادگان نظامى براى پيگيرى هر چه بيشتر فتوحات اسلامى در داخل كشور ايران پى ريزى شد. در وجه تسميه كوفه، اختلاف نمودهاند. برخي آن را به معناي تجمّع و اجتماع گرفتهاند (تكوّف الرمل: تجمّع) و بعضي آن را به معناي ريگ، ريگ سرخ، ريگ مدوّر، يا سرزمين ريگزار و شني دانستهاند؛ به اين علّت كه محلّ انتخاب شده، در قطعه زمين دايره واري كه در آن، ريگ و گل و شن درهم آميخته و خاك آن سرخرنگ بود، قرار داشت. عرب، به چنين زمينى «كوفانا» مى گويد. اين نام به تدريج، به كوفه تغيير يافت. (8)جمعي هم بر اين باورند كه اصل آن، قبل از اسلام، «كوفان» بوده است. هشام بن محمّدكلبى (از اوّلين جغرافىنويسان مسلمان) در اين باره چنين مى گويد: نام كوفه، از تپّه كوچكى به نام «كوفان» ـ كه در وسط آن شهر واقع بود ـ ، گرفته شده و به قول بعضى، كوفان به معناى بلا و شر است. (9)مُتَنَبّي هم در اشعار خود، از كوفه، به نام «كوفة الجُند» (10)ياد ميكند، كه تقريباً به معناي «پادگان ارتش» است. تعيين تعداد دقيق اوّلين مهاجران و قبايل حاضر در كوفه، بسيار مشكل است. ياقوت حموى درباره جمعيت و ساختمان كوفه مى گويد: عمربن خطّاب، به سعد بن ابى وقّاص دستور داد كه مسجد جامع كوفه را به نحوى طرّاحى كند كه گنجايش چهل هزار نفر سربازى را كه بايد در آن جا مستقر شوند، داشته باشد. (11)بنا بر اين مى توان چنين نتيجه گيرى كرد كه كوفه در آغاز تأسيس، حدود چهل هزار سرباز داشته است كه با توجّه به اين كه بسيارى از اين سربازان، زن و فرزند خود را نيز همراه داشته اند، مى توانيم به جمعيتى در حدود صدهزار نفر در زمان تأسيس، دست پيدا كنيم كه رقم معقولى به نظر مى رسد. كوفه پس از تأسيس، به علّت آب و هواى خوش و نزديكى به رود فرات و ايران، و وضعيت اقتصادى نيكويى كه از راه غنايم و خراج سرزمينهاى فتح شده كسب نموده بود، پذيراى سيل مهاجرت اقوام و گروههاى مختلف از سرتاسر مملكت وسيع اسلامى آن روز گرديد. اين مهاجرتها بخصوص در سال ۳۶ ق ـ كه امام على عليه السلام، اين شهر را پايتخت كشور اسلامى قرار داد ـ ، شدّت بيشترى پيدا كرد، به گونه اى كه تنها تعداد سپاهيان كوفىِ آن امام را در جنگ صفّين (۳۷ ق) بالغ بر ۶۵ هزار نفر ذكر كرده اند (12)كه با در نظر گرفتن خانواده آنان و نيز افرادى كه در جنگ شركت نكرده اند، به راحتى مى توان به رقم صد و پنجاه هزار نفر دست يافت. بعد از صلح امام حسن عليه السلام در سال چهل هجرى، بعضى از ياران امام، به عنوان اعتراض به اين عمل، سخن از وجود سپاه صد هزار نفرى اهل كوفه به ميان مى آوردند. (13)از سال پنجاه هجرى كه زياد بن ابيه، از طرف معاويه، عهده دار امارت كوفه شد، با توجّه به فراوانى شيعيان على عليه السلام در كوفه، دست به انتقال عظيم نيروى انسانى از كوفه به شام، خراسان و نقاط ديگر زد. در اين موقع، جمعيت كوفه، به صد و چهل هزار نفر كاهش يافت كه شامل شصت هزار جنگجو و هشتاد هزار نفر خانواده هاى آنان مى شد. (14)بيشتر جمعيت كوفه را مى توان به دو بخش عرب و موالي تقسيم نمود. بخش اندكي نيز يهوديان و نصارا بودند. بخشي از عربهاى ساكن كوفه را قبايلى تشكيل مى دادند كه با آغاز فتوحات اسلامى در ايران، از شبه جزيره عربستان، به قصد شركت در جنگ، به سمت عراق كوچ كردند و سرانجام پس از پايان فتوحات، در كوفه و بصره مسكن گزيدند. عربهايي كه به شهر جديد كوفه وارد شدند، از اعراب جنوب و حدود بيست هزار نفر بودند: دوازدههزار يماني و هشتهزار نِزاري، چنانكه اين روايت شَعْبي بر آن تصريح ميكند كه: ما اهل يمن را دوازده هزار نفر، شمارش كرديم، حال آن كه نزاريان، هشت هزار نفر بودند. (15)قبايل يمني، زودتر در كوفه ساكن شدند و عبارت بودند از: قُضاعه، غَسّان، بُجَيله، خَثعَم، كندَه، حَضَرَ مَوْت، اَزْد، مِذحَج، حِمير، هَمْدان، نَخَع؛ امّا قبايل عدناني (نزاري) ساكن در كوفه، از دو خانواده تشكيل ميشدند: تَميم و بنو عصر.
.
1) . اين قول، از «واقدي» نقل شده است. ر.ك: فتوح البلدان، ج۲، ص۳۳۸؛ تاريخ الطبري، ج ۳، ص۱۴۹؛ تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۱۵۰.
2) . اين قول، از «أبو عبيدة» نقل شده است. ر.ك: فتوح البلدان، ج۲، ص۳۴۰؛ تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۱۵۰.
3) . تاريخ الطبري، ج ۳، ص ۱۴۷ـ ۱۴۹؛ فتوح البلدان، ج۲، ص۳۳۸ ـ۳۳۹.
4) . تاريخ الطبري، ج۳، ص۱۴۵ـ ۱۴۷.
5) ..۱ التنبيه والأشراف، ص۳۱۰ .
6) . تاريخ الطبري، ج۳، ص۱۴۹.
7) . فتوح البلدان، ج۲، ص۳۵۵.
8) . همان، ص۳۳۸؛ لسان العرب، ج۹، ص۳۱۱.
9) . معجم البلدان، ج ۴، ص۴۹۰.
10) . همان جا.
11) . همان، ص ۴۹۱.
12) . تاريخ الطبري، ج۴، ص۵۹.
13) . ا?مامة والسياسة، ج۱، ص۱۸۵.
14) . فتوح البلدان، ج۲، ص۴۲۹.
15) . معجم البلدان، ج۴، ص۴۹۲؛ فتوح البلدان، ج۲، ص۳۴۰.
. .
. .
. .
ج ـ وضعيت شهري كوفهمهمترين رود كوفه، «فرات» است كه ريشه ديگر آبهاست و كشتها از اين رود آبياري ميشوند. از ديگر آبهاي كوفه، نهر «سورا» است كه بر فراتْ عمود است و نهر «كوثي» كه اوّلين رود جدا شده از فرات است و همچنين نهرهاي اَبا، بردان، غدير و... . (1)خندق كوفه در شمال شرقي، و نهر «بني سليم»، در جنوب شرقي آن قرار داشت كه از آب آن براي مزارع و حمّامها استفاده ميشد. منصور دوانيقي نيز كوفيان را به كشيدن خندقي گرداگرد كوفه، وادار كرد كه از فرات سيراب ميشد. (2)از ويژگيهاي شهري كوفه، «جبّانه» است. جبّانه، فضاي باز اطراف و ميانه قبايل بوده كه غالباً محلّ دفن مردگان آنان نيز بوده است. (3)گاه اين فضاهاي باز، ميدان مناسبي براي فعّاليتهاي سياسي ـ اجتماعي، ايراد سخنراني، گردآوري نيروي رزمنده، تمرين و مسابقه ميشده است. بسياري از جنگهاي داخلي در كوفه نيز در اطراف جبّانهها رخ ميداده است، مثلاً ابن زياد براي دستگير كردن حُجر بن عَدي، قبايل مختلف كوفه را در اطراف جبّانهها مستقر كرد. (4)به غير از مسجد جامع كوفه ـ كه در وسط شهر قرار داشت و مهمترين مسجد كوفه به شمار ميرفت ـ ، مساجد بسيار ديگري نيز وجود داشتند كه برخي از آنها عبارتاند از: مسجد عبد القيس ـ كه همان «مسجد سهله» است ـ ، مسجد صَعصَعة بن صوحان، مسجد زيد بن صوحان، مسجد احمس، مسجد بارق، مسجد جُذَيمه، مسجد خالد، مسجد سمّاك، مسجد اشعث، مسجد الموالي و مسجد الحمراء. (5)در غرب كوفه، فضاي بازي به نام «كَناسه» بود كه محلّ زبالههاي بني اسد به شمار ميرفت. اين محل، به مرور زمان، مركز رفت و آمد كاروانها، و تدريجاً تبديل به يك محلّ حسّاس و مهمّ تجارتي گرديد. كناسه در كوفه، مانند «مربد» در بصره بود و در دروازه غربي كوفه قرار داشت و تجارت با ديگر بلاد عربي، از آن جا انجام ميشد و محلّي براي بارگيري و حمل كالاها به شمار ميرفت. در گوشهاي از كناسه، بازار ستوران قرار داشت كه چوبداران (گلّهفروشان) در آن جا حيواناتي از قبيل: اسب، الاغ و شتر را معامله ميكردند. بردگان نيز در اين محل فروخته ميشدند. (6)مهمترين قبايل اطراف كوفه را عَبَس، ضَبّه و تميم تشكيل ميدادند كه بعدها به عنوان مركز اصلي قبايل اهل سنّت درآمد. در همين محل، زيد بن علي عليه السلام را چهار سال بر تنه درختي به دار آويختند. (7)مهمترين راههاي ارتباطي كوفه به ديگر شهرها عبارتاند از: يك راه به بغداد (شمال شرقي)، يك راه به نَخيله و از آن جا به كربلا (شمال غربي)، يك راه به نجف و از آن جا به شامات (غرب)، دو راه به شهر باستاني حيره (جنوب و جنوب غربي)، يك راه به شهر باستاني خَوَرنَق و از آن جا به واسط، قادسيه، بصره و مكّه (جنوب غربي). براقي در تاريخ الكوفة، فاصله كوفه تا منازل مختلف را بيان كرده است. (8)
.
د ـ كوفه به عنوان مركز خلافتعلى بن ابي طالب عليه السلام، پس از غلبه بر پيمانشكنان جمل، در سال ۳۶ ق، از بصره به كوفه رفت و شهر نوبنياد كوفه را پايتخت خود قرار داد و تا پايان عمر، به مدينه بازنگشت. برخي از عواملي كه موجب شد امير مؤمنان عليه السلام كوفه را به عنوان مركز خلافت برگزيند، عبارتاند از: ۱. حضور بسياري از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و همچنين قبايل و شخصيتهاي مسلمان از شهرهاي حجاز، يمن و ديگر شهرها در كوفه. به روايت ابن سعد، سيصد نفر از اصحاب شجره و هفتاد نفر از اصحاب بدر، در كوفه ساكن شدند. (1)در برخي نقلها تعداد صحابهاي كه همراه امير مؤمنان عليه السلام در صفّين حضور داشتند، شامل ۸۷ نفر از اصحاب بدر و نهصد نفر از اصحاب شجره بوده است و تعداد ديگر صحابه، به هزار و هشتصد نفر ميرسيده است. (2)بنا بر اين، تعداد كلّ صحابه همراه آن حضرت در صفّين، تقريباً به دو هزار و هشتصد نفر ميرسد. ۲. كوفه از نظر جغرافيايي، در قلب جهان اسلامِ آن روزگار، جاي داشت و بر ايران، حجاز، مصر و جزيره، مسلّط بود. موقعيت خاص نظامي اين شهر در برابر شام و سركشي معاويه بر اهمّيت آن ميافزود، حال آن كه حجاز، توانايي رويارويي با معاويه را نداشت و جمعيت اندك كوفه نميتوانست در برابر سپاه شام بايستد. ۳. بيتوجّهي و عدم علاقه ديگر شهرها نسبت به اهل بيت عليهم السلام، و عكس آن، مودّت كوفيان نسبت به آنان. از امام سجاد عليه السلام نقل شده است كه فرمود: در مكّه و مدينه، بيست مرد يافت نميشود كه محبّت ما را [در دل] داشته باشد. (3)اسماعيل بن عبد الخالق نيز روايتي نقل ميكند كه نشان ميدهد در بصره، مردمي كه تحت امر امامتْ باشند، اندك بودهاند. (4)در برابر، امير مؤمنان عليه السلام قبل از سكونت در كوفه، مردمِ آن جا را گرامي داشت و در نخستين نامه خويش به آنان نوشت: من عبد الله امير المؤمنين إلي أهل الكوفة جبهة الأنصار وسنام العرب. (5)به روايت طبري، وقتي علي عليه السلام، در تعقيب ناكثين، به ربذه رسيد و خبر يافت كه آنها قصد دارند كه به بصره بروند و نه كوفه، فرمود: مردم كوفه، بيش از ديگرانْ مرا دوست دارند، بخصوص كه رؤساي عرب و بزرگان آنها در ميان آناناند. سپس به آنها نوشت: «من [شهر] شما را بر ديگر شهرها برگزيدم». (6)البته اين محبّت را نبايد به عنوان تشيع حقيقي و اعتقادي به حساب آورد و بيوفاييهاي مشهور كوفيان را از ياد برد؛ زيرا اين روايات، تنها نشاندهنده امتياز كوفه نسبت به ديگر شهرها در آن زمان است، و البته روايات بسياري از آن حضرت در سرزنش كوفيانْ نقل شده است كه صدور اين روايات، به دليل سستي و بيوفايي مردم كوفه در جنگها و عدم اطاعت از اوامر ايشان است. از زمان ورود امام علي عليه السلام به كوفه، اين شهر، اهمّيتي خاص يافت و تا زمان شهادت ايشان در سال چهلم هجري، مركز تحوّلات نظامي، سياسي و اجتماعي جهان اسلام بود. بعد از شهادت امام علي عليه السلام، كوفيان با امام حسن عليه السلام بيعت كردند؛ امّا سستي مردم كوفه در برابر ترفندهاي بنياميه، باعث صلح امام حسن عليه السلام با معاويه شد. پس از صلح امام حسن عليه السلام و ترك ايشان از كوفه، خاطر معاويه از درگيري با سپاهي منظّم در عراق، آسوده شد. در اين دوران، معاويه، تا آن جا كه توانست، از آزار كوفيانْ دريغ نكرد. بسياري از مردم ديندار را با مكر و حيله و دادن امان، به دام انداخت و سپس دستور كشتن آنان را داد و چه بسيار تحقيرها كه در حضور شاميان، بر بزرگان كوفه روا نداشت. اندكاندك كوفيان، از تحمّل اين همه ستمها و تحقيرها به ستوه آمدند و همين كه معاويه مُرد، احساس كردند كه فرصت مناسبي براي اقدامي تازه به دست آمده است. در اين موقعيت، تنها ايالتي كه سرنگوني رژيم اُموي را ميخواست و براي اجراي اين منظور، عملاً دست به كار شد، كوفه بود. نامههاي زيادي براي امام حسين عليه السلام نوشتند و از او دعوت كردند كه به طرف كوفه حركت كند. امام بر اساس خواست مردم كوفه، به طرف آن شهر حركت كرد؛ ولي بيشتر كوفيان، خلاف نامههاي خويش، به امام خيانت كردند و وي را در مقابل امويان، تنها گذاشتند. خلافت امويان و سيطره آنان بر عراق تا سال ۱۳۲ ق، ادامه يافت. پس از سقوط امويان، ابو العبّاس سفّاح، نخستين خليفه عبّاسى در سال ۱۳۲ ق، در شهر هاشميه (نزديك كوفه) اعلان خلافت عبّاسى نمود. (7)۳۷ خليفه عبّاسى، ۵۲۴ سال از عراق (بيشتر در بغداد) بر جهان اسلام حكومت راندند، و سرانجام، آخرين خليفه عبّاسى، مستعصم بالله، در سال ۶۵۶ ق، از هلاكوخان مغول شكست خورد و حكومت عبّاسيان به پايان رسيد.
.
. .
. .
بخش دوم : مكتب حديثي اهل سنّت در كوفه
.
. .
كوفه، از مهمترين مراكز علمي جهان اسلام در سدههاي اوّليه آن است. علومي چون: قرآن، فقه، ادبيات، و ... همه در كوفه پيگيري ميشده و اين شهر، از قطبهاي علوم اسلامي در آن زمانْ به شمار ميرفته است. كوفه، از شهرهايي است كه از همان قرن نخست هجري، صحابه بزرگ و دانشمندان زيادي را در خود جاي داد. بسياري از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله ـ كه سيصد نفر از آنها اصحاب شجره، و هفتاد نفر ديگر آنها از اصحاب بدر بودند ـ در كوفه ساكن شدند. (1)ابن سعد و خليفة بن خياط در كتابهاي الطبقات الكبري و طبقات خليفة، راويان مشهور كوفي را نام بردهاند. ابن سعد، صحابه و تابعيان كوفه را در نه طبقه، و خليفه در يازده طبقه، جاي داده است. اهميت و فراواني راويان كوفي به حدّي است كه ابن سعد، يكي از هشت مجلّد كتاب خود را (جلد ششم) ويژه كوفيان قرار داده است، حال آن كه مثلاً تابعيان مدينه، و همه صحابه و تابعيان مكّه و طائف و يمن و يمامه و بحرين، در يك مجلّد (جلد پنجم)، و همه صحابه و تابعيان بصره و شام و مصر و خراسان و ديگر شهرهاي اسلامي نيز در يك مجلّد (جلد هفتم) قرار گرفتهاند. خليفه نيز به دليل اهمّيت كوفيان، طبقات آنها را بلافاصله پس از مدنيان ذكر ميكند.
الف ـ حديث كوفه در عصر صحابهبيشترين دانشمندان تابعي كوفه، شاگردان علي عليه السلام و ابن مسعود هستند و ابن سعد، اين افراد را در چند طبقه مفصّل، نام برده است. طبق آمار به دست آمده از طبقات ابن سعد، بيشترين تابعيان كوفي، در مرتبه نخست از راويان علي عليه السلام و در مرتبه بعد از اصحاب ابن مسعود هستند. ابن سعد در طبقه نخست از طبقات الكوفيين ـ كه بيشترين راوي را شامل ميشود ـ ، (2)از نُه طبقه (3)براي تابعيان كوفه ياد ميكند كه در اين ميان، راويان امير مؤمنان عليه السلام، ابن مسعود، و عمر بن خطّاب، هر كدام در پنج طبقه قرار ميگيرند، و راويان از بقيه صحابه، تنها دو طبقه را شامل ميشوند. آمار زير، نتيجه بررسي اين افراد است: راويان از علي عليه السلام: ۱۹۴ نفر؛ راويان از ابن مسعود: ۱۴۴ نفر؛ راويان از عمر بن خطّاب: ۱۰۸ نفر. به نظر ميرسد كه طول عمر بيشتر امير مؤمنان عليه السلام نسبت به دو صحابي ديگر، باعث شده است كه راويان آن حضرت، حتّي از ابن مسعود ـ كه بيشترين نقش را در شكلگيري تفكّرات اهل سنّت كوفيان داشته ـ ، بيشتر باشند. شايان ذكر است كه امير مؤمنان عليه السلام اغلب عمر مبارك خويش را در مدينه گذرانده و تنها در زمان خلافت ـ حدود چهار سال و نيم ـ در كوفه بوده است، و در اين مدّت نيز بيشتر به جنگهاي داخلي و نظام بخشيدن به امور حكومتي مسلمانان مشغول بوده است؛ ولي با اين حال، بيشترين سخنان و خطبههايي كه از ايشان باقي مانده، از همين زمان است. بسياري از فتاوا و احكام فقهي صادر شده از ايشان نيز از اين دوران و ناظر به مردم كوفه است. (4)در روايتي، زُراره از امام باقر عليه السلام روش امير المؤمنين عليه السلام را در تدريس چنين بيان ميكند: هر روز پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب، در حال تعقيبات نماز بود و هنگامي كه آفتاب سر ميزد، مردم، بر گرد ايشان مينشستند و امام، فقه و قرآن تدريس ميكرد. اين كلاس، زمان مشخّصي داشت و هنگامي كه وقت مقرّر تمام ميشد، امام، درس را به پايان ميرساند. (5)از ادامه اين روايت به خوبي پيداست كه اين روش، در كوفه پيگيري ميشده است. همچنين ديلمي در إرشاد القلوب نقل ميكند كه امام علي عليه السلام هرگاه از نبرد باز ميگشت، كلاسهاي درس را برپا ميكرد و به آموزش مسلمانان ميپرداخت. (6)
.
1) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۹.
2) . ر.ك: همان، ص ۶۶ ـ ۱۷۶.
3) . بايد توجّه داشت كه طبقه در اين جا به معناي گروههاي راوي است كه از صحابه نقل ميكنند، و نُه طبقات زماني رايج، كه بر حسب سال و نسلها مرتّب ميشود.
4) . با جستجوي عباراتي همچون: «قال علي في مسجد الكوفة»، «قضا علي في الكوفة»، «علي منبر الكوفة»، و تغيير دادن واژههاي كليدي به كلماتي چون: حدّث، أفتي، عمل و... اين امر به راحتي قابل اثبات است. گاه از يك مورد از اين جستجوها، دهها روايت به دست ميآيد.
5) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۴، ص ۱۰۹.
6) . إرشاد القلوب، ص ۲۱۸.
. .
۱. امير مؤمنان علي بن ابيطالب عليه السلام (1)(۱۰ سال پيش از بعثت ـ ۴۰ ق)علي بن ابي طالب بن عبد المطلّب بن هاشم بن عبد المناف بن قصي ابو الحسن، فرزند فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصي بود. ابن سعد مينويسد: از حاضران در بدر بود. در كوفه در فضايي باز ـ كه «رحبة علي» نام گرفت و سقف آن پر از درز و شكاف بود ـ ساكن شد و در قصري كه واليان قبلي در آن منزل ميكردند، وارد نشد. (2)ذهبي مينويسد: امير المؤمنين علي بن ابي طالبرضي الله عنه أبو الحسن الهاشمي، قاضي امّت و سردار دلاور اسلام و داماد مصطفى صلي الله عليه و آله، از سابقين به اسلام و كساني است كه در پذيرفتن اسلام، لحظهاي درنگ نكرد. در راه خداوند، حقّّ جهاد را به جا آورد و بار علم و عمل را به دوش كشيد. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، بهشت را براي او تضمين نمود و درباره ايشان فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، و نيز: «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبي بعدي»، و «لا يحبّك إلّا مؤمن ولا يبغضك إلّا منافق». امير المؤمنين ـ رضي ا? تعالي عنه ـ در هفدهم ماه رمضان سال چهلم هجري، در حدود شصت سالگي به شهادت رسيد. (3)ابن حجر، پس از بيان پارهاي از شرح احوال و مناقب آن امام مينويسد: حديث موالات، از تعداد زيادي نقل شده است كه ابن جرير طبري، طرق آن را در نوشتهاي، جمع و تصحيح كرده است. همچنين أبو العبّاس بن عقده، طرق اين حديث را از هفتاد صحابي يا بيشتر، روايت كرده است. از احمد بن حنبل نيز روايت شده است كه براي هيچ يك از صحابه به اندازه علي عليه السلام فضيلت نقل نشده است. نسائي و ديگران نيز اين گفته را تأييد كردهاند. (4)
.
1) .ذكر امير مؤمنان علي عليه السلام در مكتب اهل سنّت، منافاتي با باورهاي تشيع ندارد؛ زيرا اوّلاً بسياري از راويان آن امام، از روات عامّه بودند و روايات ايشان اهل سنّت را نيز سيراب ساخته است؛ ثانياً خواهيم ديد كه در زمان حضور ايشان، تشيع در كوفه، به مكتب فكري جداگانهاي تبديل نشد.
2) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۲ .
3) . تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۱۰ .
4) . تهذيب التهذيب، ج۷، ص۲۹۴ـ ۲۹۸.
ويژگيهاي علميهمه علما و بزرگان، بر جايگاه علمي امير مؤمنان عليه السلام به عنوان اوّلين مردي كه به پيامبر صلي الله عليه و آله ايمان آورد، اذعان دارند. علي عليه السلام از سوي پيامبر صلي الله عليه و آله به «أقضي أمتي» ملقّب شده است و ابن مسعود، در روايتي كه ابن حجر آن را موثّق ميداند، علي عليه السلام را «أفضل أهل المدينة» معرفي كرده است. (1)دانشمندان اهل سنّت، آن امام را از شيوخ تشريع و بزرگان صحابه در دانش و فقه ميدانند و در اين باره، روايات و داستانهاي بسياري نقل كردهاند. (2)محمّد حسين ذهبي ميگويد: علي، اقيانوسي از دانش و شخصيتي توانمند در مقام استدلال بوده است. داراي ذوق سرشار در مقام استنباط و بهرهاي والا در فصاحت، خطابه و شعر بود. عقلي رشيد و بصيرتي نافذ داشت. در موارد فراوان، صحابه براي فهم مبهمات امور و روشن شدن مشكلات به او پناه ميبردند و پيامبر آن گاه كه وي را به قضاوت يمن فرستاد، براي او دعا كرد و فرمود: «بار الها، زبانش را استوار بدار و قلبش را به حقْ رهنمون ساز». او انساني موفّق بود و نظري صائب داشت. مشكلگشاي مبهمات بود، تا آن جا كه بدو مثل زدهاند و گفتهاند: «قضية ولا أبا حسن لها». اين امر، تعجّبي ندارد؛ چرا كه وي پرورشيافته بيت رسالت بود و عمق معارف نبوي را از سرچشمه اصلياش دريافت نموده و شعاع پرتو نبوّت، سرتاسر وجودش را روشن ساخته بود. (3)به عطاء گفتند: آيا در اصحاب پيامبر، داناتر از علي يافت ميشود؟ گفت: «نه. سوگند به خداوند كه ديگري را نميشناسم!». سعيد بن جبير از ابن عبّاس نقل ميكند كه اگر در موضوعي، سخني از علي برايمان به اثبات ميرسيد، به غير او عدول نميكرديم. (4)سعيد بن مسيب، معتقد است كه هيچ كس جز علي، جمله «سلوني» (از من بپرسيد) را بر زبان نرانده است. (5)همچنين گفته شده كه عمر، هنگامي كه با مشكلي رو به رو ميشد، به خدا پناه ميبُرد، اگر علي براي حل آن مشكل حضور نداشت. (6)ابن ابي الحديد ميگويد: به ابن عباس گفتند: دانش تو در مقابل دانش پسر عمويت علي در چه حد است؟ پاسخ داد: «همچون قطرهاي باران در برابر اقيانوس بيكران». (7)اُم سلمه، همسر پيامبر صلي الله عليه و آله از آن حضرت نقل ميكند كه فرمود: قرآن، با علي و علي با قرآن است و اين دو، تا هنگام رستاخيز و حضور نزد من از يكديگر جداييناپذيرند. (8)حاكم نيشابوري، اين روايت را صحيح به شرط شيخين ميداند كه آن دو در كتب خود نياوردهاند. (9)بايد گفت كه آنچه ابن عباس، سعيد بن مسيب يا عمر بن خطّاب از دانش امير مؤمنان عليه السلام نقل ميكنند، مربوط به دوران مدينه است؛ ولي اين امر، منافاتي با حضور عالمانه و مؤثّر ايشان در كوفه نيست. از ميان صحابه، چهار تن به تفسير قرآن شهرهاند: امير مؤمنان عليه السلام ـ كه سر آمد و داناترين آنان است ـ ، عبد الله بن مسعود، ابي بن كعب، و عبد الله بن عبّاس ـ كه از نظر سن، كوچكترين آنان است؛ ولي در رواج تفسير، از ديگران جلوتر است ـ . (10)ذهبي، پس از ذكر صحابهاي كه تفسير از آنان نقل شده، ميگويد: تنها چهار نفر از آنان به كثرت روايت در تفسير ممتاز گشتهاند: علي بن ابيطالب، ابن مسعود، ابي بن كعب و عبد الله بن عبّاس. روايت تفسيري از اين چهار نفر، فراوان است، به طوري كه در طول تاريخ، مكتبهاي تفسيري شهرهاي مختلف را ـ به رغم تعدّد و كثرت ـ اشباع ساخته است. (11)بدر الدين زركشي ميگويد: سرآمد مفسّران صحابه، علي بن ابي طالب است و سپس ابن عبّاس كه حيات خود را وقف تفسير كرده بود؛ لذا تفسير به جاي مانده از وي، افزون از تفسير بر جاي مانده از علي است، گرچه ابن عبّاس، تفسير خود را از علي گرفته است. (12)ابن عبّاس، خود گفته است كه تفسيرم را از علي بن ابي طالب آموختهام. همو ميگويد: علي، دانشي دارد كه پيامبر بدو آموخته و خداوند، به پيامبر دانش آموخته است. بنا بر اين، دانش پيامبر، از خداوند و دانش علي، از پيامبر است و دانش من، از علي است و اندوختههاي علمي من و اصحاب پيامبر، جملگي در برابر دانش علي، به سان قطرهاي در برابر هفت درياست. (13)ابو عبد الرحمان سلّمي ميگويد: هيچ كس را در قرائت قرآن، همپاي علي عليه السلام نديدم. او بود كه ميفرمود: «درباره كتاب خدا از من بپرسيد؛ زيرا آيهاي وجود ندارد، مگر اين كه ميدانم در شب نازل شده يا در روز و در دشت فرود آمده يا در كوهسار». ايشان علّت اين امر را چنين ميفرمايد: «پروردگارم مرا دروني ژرفانديش و زباني پرسشگر بخشيده است». به وي گفتند: چرا از ديگر ياران پيامبر بيشتر حديث ميداني؟ فرمود: «زيرا هرگاه از او (پيامبر) ميپرسيدم، مرا آگاه ميساخت و اگر سكوت ميكردم، خود با من سخن را آغاز ميكرد». (14)ابن ابي الحديد معتزلي درباره نقش علي عليه السلام در تفسير مينويسد: و امّا تفسير قرآن، حضرتش سرچشمه زلال آن است، و با مراجعه به كتب تفسير، درستي اين گفتار، روشن ميشود؛ زيرا اكثر تفسير، از آن حضرت و عبد الله بن عبّاس است. همگان حال ابن عبّاس را با آن حضرت ميدانند، كه چگونه همچون شاگردي، از محضر شريفش بهرهها ميجست. از ابن عبّاس در باره نسبت دانش او با دانش امير المؤمنين عليه السلام سؤال كردند، گفت: «همچون قطره باران در مقابل اقيانوس». (15)مشغول نشدن به خلافت و پرداختن به دانش تا زمان وفات عثمان، كثرت همراهي با پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، ازدواج با فاطمه(، دختر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، و فطرت پاك علي عليه السلام، از عواملي است كه دانشمندان اهل سنّت درباره دانش فراوان امير مؤمنان عليه السلام در تفسير ذكر كردهاند. (16)فضايل امير مؤمنان عليه السلام بيش از آن است كه در اين جا قابل بيان باشد و همواره مورد بحث محافل علمي و ادبي از صدر اسلام تاكنون بوده است و بيان اين چند جمله در اين جا، از باب روايت مشهورِ «ذكر علي عبادة» (17)است؛ زيرا علي عليه السلام خورشيدي است كه نياز به روشنگري ندارد.
.
1) . ر.ك: فتح الباري، ج۷، ص۴۷.
2) . ر.ك: جامع المسانيد والسنن، ج۱۹، ص۵ـ ۹۴؛ المدخل إلي فقه الإمام عليرضي الله عنه، ص۱۹ـ ۲۳ .
3) . التفسير والمفسّرون، ج۱، ص ۹۲.
4) . الإصابة، ج۴، ص۴۶۷.
5) . اُسد الغابة، ج۴، ص۲۲.
6) . المناقب للخوارزمي، ص۹۵؛ أنساب الأشراف، ص۱۰۰.
7) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۱، ص۱۹.
8) . المعجم الصغير، ج۱، ص۲۵۵؛ المعجم الأوسط، ج۵، ص۱۳۵؛ الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير، ج۲، ص۱۷۷.
9) . المستدرك علي الصحيحين، ج۳، ص۱۲۴.
10) . تفسير و مفسّران، ج۱، ص۱۹۴.
11) . همان، ص۱۹۵ .
12) . البرهان، زركشي، ج۲، ص۱۵۷.
13) . سعد السعود، ص ۲۸۵.
14) . أنساب الأشراف، ص۹۸ـ ۹۹.
15) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۱، ص ۱۹.
16) ..۱ تفسير الثعالبي، ج۱، ص۵۲ .
17) . الجامع الصغير، ج۱، ص۶۶۵ .
. .
. .
راويان امير المؤمنين عليه السلامبه گفته ابن حجر، امير مؤمنان علي عليه السلام از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، ابوبكر، عمر، مقداد بن اسود، و فاطمه، دختر پيامبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است. (1)طبق آمارِ ابن سعد، راوياني كه صرفاً از علي عليه السلام روايت كردهاند، بالغ بر ۱۰۷ نفرند. عبد الرحمان مِزّي، اين راويان را به بيش از ۲۲۰ نفر رسانده است، (2)البته برخي از آنها مرسلاً از ايشان روايت كردهاند. مهمترين راويان امير مؤمنان عليه السلام به گزيده ابن حجر، عبارتاند از: از خاندان ايشان: دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام، محمّد بن حنفيه، فاطمه(، محمّد بن عمر بن علي (نوه ايشان)، امام زين العابدين عليه السلام، عبد الله بن جعفر بن ابي طالب، جعدة بن هبيره مخزومي (خواهرزاده آن حضرت)، و عبيد الله بن أبي رافع (كاتب ايشان) از وي روايت كردند؛ از ميان صحابه: عمر، عبد الله بن مسعود، براء بن عازب، ابو هريره، ابو سعيد خُدري، بشر بن سحيم غفّاري، زيد بن اَرقم، سفينه (غلام پيامبر صلي الله عليه و آله)، صُهَيب رومي، ابن عبّاس، ابن عمر، ابن زبير، عمرو بن حريث، نَزّال بن سَبره هلالي، جابر بن سَمره، جابر بن عبد الله، ابو جُحيفه، ابو اَمامه، ابو ليلى انصاري، ابو موسى، مسعود بن حكم زرقي، ابو الطفيل عامر بن واثله و ...؛ از تابعيان، كساني همچون: زرّ بن حبيش، زيد بن وهب، ابو ا?سود دؤلى، حارث بن سؤيد تيمي، حارث بن عبد الله اَعور، ربعي بن حراش، شريح بن هانئ، ابو وائل شقيق بن سلمه، شيث بن ربعي، سؤيد بن غفله، عاصم بن ضَمره سَلولي، عامر بن شَراحيل شَعبي، عبد الله بن مَعْقِل بن مقرن، عبد الرحمان بن ابي ليلى، علقمة بن قيس نخعي، قيس بن عباد بصري، مالك بن اوس بن حدثان، مروان بن حكم، نافع بن جبير بن مطعم، يزيد بن شريك تيمي، ابو بردة بن ابي موسى اشعري، ابو عبد الرحمان سلّمي، و... . (3)اغلب افراد نامبرده در اين فهرست، از راويان غير شيعي هستند و تنها افرادي همچون حارث بن عبد الله، به شيعه بودن شهرهاند. البته ابن سعد از شيعيان معروفي همچون: حُجر بن عَدي، صعصعة بن صوحان، و اصبغ بن نباته نيز نام برده است؛ ولي به هر حال، تعداد راويان شيعياي كه مستقيماً از امير مؤمنان عليه السلام نقل كردهاند، كمتر از راويان غير شيعي است. طبق بررسي روايات آن حضرت در جامع المسانيد و السنن ابن كثير، كساني كه بيشترين روايت را از ايشان نقل كردهاند، عبارتاند از: حارث بن عبد الله، ابو عبد الرحمان سلّمي، عبد خير بن يزيد همداني خيواني، عبد الرحمان بن ابي ليلي، عبيدة بن عمرو سلماني، و محمّد بن حنفيه (فرزند امير المؤمنين عليه السلام). (4)
.
صحيحترين طرق روايت اهل سنّت از علي بن ابي طالب عليه السلامدرباره صحيحترين طرق روايت اهل سنّت از امير مؤمنان عليه السلام در كوفه، عبد الله بن احمد از پدرش (ابن حنبل)، نقل كرده است كه طريق سفيان، از سليمان تيمي، از حارث بن سويد، از علي عليه السلام، صحيحترين طريق است. (1)همچنين نسايي، دو طريق نقل از علي عليه السلام را صحيحترين طرق روايت از پيامبر صلي الله عليه و آله عنوان كرده است: يكي طريق زهري، از علي بن حسين، از پدرش، از علي عليهم السلام و ديگري طريق ايوب، از محمّد بن سيرين، از عبيده، از علي عليه السلام. (2)طريق ديگر، سلسله سند معروف به اهل بيت عليهم السلام است كه جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن علي، از پدرش، از جدّش، از علي عليهم السلام نقل ميكنند. حاكم نيشابوري، اين طريق را اگر راوي از امام صادق عليه السلام ثقه باشد، بهترين طريق روايت دانسته است. (3)
.
آثار و رواياتآنچه در كتب شيعه از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده، بحثي گسترده ميطلبد كه از آن، بسيار سخن رفته است؛ امّا با وجود راويان و روايات و فتاواي فراوان ايشان در كتابهاي شيعه ـ كه از طريق اهل بيت عليهم السلام نقل شده ـ ، روايات و فتاواي امير المؤمنين عليه السلام در كتابهاي اهل سنّت، اندكاند. ابن كثير، در جامع المسانيد و السنن، ۱۰۹۴ روايت براي امير مؤمنان عليه السلام برشمرده است كه بسياري از آنها تكرارياند. (1)ايشان در زمره مكثّران حديث اهل سنّت قرار ندارد، يعني تعداد روايات وي از امير المؤمنين عليه السلام به هزار روايت نميرسد. (2)دانشمندان اهل سنّت، دو علت براي اين امر ذكر كردهاند: ۱. برخي از عالمان تندرو همچون ابن القيم، افراط شيعيان در فضايل و روايات ايشان و دروغ بستن آنها بر ايشان را علّت كمي فتاواي منقول از علي عليه السلام ميدانند. ابن القيم، بر اين باور است كه شيعيان، با دروغ بستن بر علي عليه السلام، علم ايشان را ضايع كردند، از اين رو، اصحاب حديث، بر روايات و فتاواي رسيده از ايشان اعتماد نميكنند، مگر اينكه از طريق اهل بيت او يا اصحاب ابن مسعود (همچون: عبيده سلماني، شُريح قاضي، يا ابو وائل) نقل شده باشد، و علي عليه السلام، خود، از نيافتن حاملي براي علم خويش شكايت ميفرمود. (3)بي ترديد، اين سخن، با واقعيتْ تطبيق ندارد؛ زيرا شيعيان، آنچه را از آن حضرت نقل ميكنند كه از اهل بيت ايشان شنيدهاند، مگر اهل بيت ايشان، به غير از باقر و صادق عليهما السلام و ديگر ائمّه عليهم السلام كيستاند؟ ۲. برخي از دانشمندان معتدل، همچون ابو زهره، معتقدند كه حكومت اُموي، آثار و فتاواي علي عليه السلام را از ديدگان مردمْ پنهان ميكردند، و معقول نيست كه علي عليه السلام را بر منابر، لعن كنند و در عين حال، روايات او را نقل كنند. ابو زهره، عقيده دارد كه: عراقي كه علي عليه السلام در آن به سر ميبُرد و علم او در آن جا منتشر ميشد، در تسلّط حاكمان و قُلدران اُموي بود. آنان جلوي نشر احاديث ايشان را گرفته بودند و شكّ و ترديد در ميان آنها ميانداختند. تا جايي كه كنيه «ابو تراب» را ـ كه پيامبر صلي الله عليه و آله بر وي نهاده بود و او از اين كنيه، به وجد ميآمد ـ به مثابه راهي براي تنقيص ايشان ميپنداشتند. سخن ابو زهره، سخن درستي است كه با شواهد متقن ديگري، تأييد ميشود. از جمله، ابن ابي الحديد، از مدائني نقل ميكند كه معاويه در نامهاي رسمي به عمّال خود در سرتاسر بلاد اسلامي، دستور داد تا از نقل فضايل علي عليه السلام جلوگيري كنند و هر كس چيزي در فضيلت وي نقل كرد، ذمّه از او برداشته شده است و كوفه، چون مركز شيعيان بود، بيشترين سختي را تحمّل كرد. (4)طبيعي است در جامعهاي كه سخن گفتن از علي عليه السلام جرم است، نميتوان روايت و فتوا از ايشان نقل كرد. البته طول عمر بيشتر صحابهاي كه روايات زيادي از آنان نقل شده، ميتواند علّت مهمي بر اين امر نسبت به امير المؤمنين عليه السلام يا ابن مسعود ـ كه از مكثّران حديث نيست ـ باشد.
.
1) . همان جا.
2) . مكثّران حديث عبارتاند از: ابو هريره (۵۳۷۴ روايت)؛ عبد الله بن عمر (۲۶۳۰ روايت)؛ انس بن مالك (۲۲۸۶ روايت)؛ عبد الله بن عبّاس (۱۶۶۰ روايت)؛ جابر بن عبد الله (۱۵۴۰ روايت)؛ ابو سعيد خدري (۱۱۷۰ روايت)؛ عايشه (۲۲۰۸ يا ۲۲۱۰ روايت). در اين باره، ر.ك: علم الحديث، ص۳۲ـ ۳۴ (به نقل از: تدريب الراوي، ص۲۰۵).
3) . فتح الملك العلى، ص۱۵۵؛ المدخل إلي فقه الإمام عليرضي الله عنه، ص۲۴ (به نقل از: أعلام الموقعين، ج۱، ص۲۱).
4) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۱۱، ص۴۴ .
۲. عبد الله بن مسعود بن غافل هُذَلي (م ۳۲ يا ۳۳ ق)از اصحاب مشهور پيامبر صلي الله عليه و آله و در اصل، از بني هذيل بود؛ امّا او را بيشتر به نام مادرش «اُمّ عبد» ميشناسند. به گفته خود ابن مسعود، وي ششمين فردي بود كه به پيامبر اسلام ايمان آورد (1)و اوّلين كسي بود كه قرآن را آشكارا و با صداي بلند در مقابل مشركان مكّه تلاوت كرد و آزار بسيار ديد. (2)وي پس از هجرت به مدينه، از نزديكترين ياران پيامبر صلي الله عليه و آله بود و رابطه مستمر و نزديكي با ايشان داشت. وي همواره عهدهدار بستر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، مسواك، نعلين، و آب مورد نياز ايشان در سفرها بود. هنگام غسل، پيامبر صلي الله عليه و آله را ميپوشانْد، از خواب بيدارشان ميكرد و كفشهاي ايشان را در پايشان ميكرد و همواره همراه و نگاهبان جان پيامبر صلي الله عليه و آله بود. (3)ابن مسعود، قرآن را به زيبايي تلاوت ميكرد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به شنيدن آيات از زبان وي علاقهمند بود و ميفرمود: هر كه ميخواهد قرآن را به همان طراوتي كه نازل شده بخواند، آن را مانند ابن اُمّ عبد، تلاوت كند. (4)وي قاري قرآن، فقيه در دين و عالم به سنّت بود و اصحاب خود را به اداي صحيح آيات فرا ميخواند و در نقل روايتْ سختگير بود و شاگردانش را از سستي در ضبط الفاظ حديثْ منع ميكرد. (5)عبد الله مردي خوشخلق، خوشمجلس، پرهيزگار، و آموزگاري مهربان بود. (6)بهتر از همه، لباس سپيد ميپوشيد و بوي خوش بسيار استفاده ميكرد. (7)كوتاه قد، لاغر و گندمگون بود (8)و ساقهاي پاي او به قدري باريك بود كه باعث تمسخر ميشد و به علّت ضعف جسماني، كمتر روزه ميگرفت و نماز را ترجيح ميداد. (9)گيسواني بلند داشت، به گونهاي كه در نماز، آنها را پشت گوشهاي خود قرار ميداد. (10)
.
1) . ا?صابة، ج۴، ص۱۹۹؛ سير أعلام النبلاء، ج۱، ص۴۶۴.
2) . اُسد الغابة، ج۳، ص۲۵۶ـ ۲۵۷ .
3) . همان، ص۲۵۷.
4) . التاريخ الكبير، ج۱، ص۳۶۰و ج۶، ص۳۰۸؛ تهذيب الكمال، ج۲۲، ص۶۰۲؛ تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۱۴.
5) . سير أعلام النبلاء، ج۱، ص۱۳ـ ۱۴؛ الطبقات الكبري، ج۳، ص۱۵۹.
6) . الطبقات الكبري، ج۶، ص ۱۵۶.
7) . همان، ص ۱۵۷.
8) . سير أعلام النبلاء، ج ۱، ص ۴۶۷ .
9) . الطبقات الكبري، ج۶، ص ۱۵۵.
10) . همان، ص ۱۵۸.
. .
مذهب ابن مسعودشيعيان، ابن مسعود را يكي از دوازده نفري ميدانند كه بر خلافت ابو بكر اعتراض كردند. (1)وي همچنين با خليفه سوم، درگيريهايي داشته است كه شرح اين اختلافها از قديم، به صورت مناظرات كلامي، در نوشتهها ثبت شده است. (2)به اين دلايل و به دليل رواياتي كه از وي در فضايل علي عليه السلام، فاطمه( و حسن و حسين عليهما السلام نقل شده است، (3)شيعيان، ابن مسعود را به خود نزديك ميدانند. سيد مرتضي در الشافي، وي را ستوده و از روايات وي عليه مخالفان، بهره برده است. (4)علّامه اميني نيز روايات بسياري در مدح وي نقل كرده است. (5)استاد سيد علي شهرستاني نيز با توجّه به منزلت ابن مسعود در خانه پيامبر صلي الله عليه و آله و رواياتي كه وي در فضايل اهل بيت عليهم السلام نقل كرده است، ميگويد: با توجّه با اين روايات، ابن مسعود چه طور ميتواند از منحرفان راه علي عليه السلام باشد؟! (6)امّا به علّت موضعگيريهاي فقهي ابن مسعود ـ كه برخلاف علي عليه السلام و همسو با خليفه دوم است ـ ، وي را از شيعيان و پيروان علي عليه السلام ندانستهاند. وقتي از فضل بن شاذان درباره حذيفه و ابن مسعود سؤال شد، حذيفه را از اركان شيعه برشمرد؛ ولي ابن مسعود را همسو و همگام با جريان اهل سنّت و خلفا معرفي كرد. (7)آية الله خويي و علّامه شوشتري، كلام سيد مرتضي را «جدلي» در برابر عامّه دانستهاند. (8)به هر حال، قضاوت درباره موضع ابن مسعود در برابر اهل بيت عليهم السلام، بسيار دشوار است؛ زيرا گزارشهاي بر جاي مانده درباره اين صحابي بزرگ، با يكديگر در تناقض است. از سويي، ستايشهاي فراواني از امير مؤمنان عليه السلام از وي و اصحاب ايشان در كتبي همچون الطبقات الكبري (9)وجود دارد، و نيز نام وي در معترضان خلافت ابو بكر ثبت شده است و از ديگر سو، موضعگيريهاي ناهمسو با علي عليه السلام، و رواياتي در نكوهش وي در كتبي همچون: الكافي، (10)تهذيب ا?حكام (11)و كتاب من لا يحضره الفقيه (12)ديده ميشود كه باعث شدهاند علمايي همچون آية الله خويي، وي را در ولايت علي عليه السلام ثابتقدم ندانند (13)و به دليل مخالفت با كتابت حديث ـ كه منجر به از ميان رفتن برخي از روايات فضايل اهل بيت عليهم السلام شد ـ ، از منحرفان راه علي عليه السلام و همسو با مخالفان ايشان بوده است. (14)ابن مسعود، در اواخر عمر خويش به مدينه بازگشت و در خلافت عثمان، در سال ۳۲ يا ۳۳ ق، درگذشت و در قبرستان بقيع، به خاك سپرده شد. (15)
.
1) . ر.ك: الخصال، ص۴۶۱.
2) . الإيضاح، ص۵۶ ـ ۵۹؛ الشافي في الامامة، ج۴، ص۲۷۹ـ ۲۸۶؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۳، ص۴۰ ـ ۴۵.
3) . بسياري از اين روايات، در مجلّدات بحار الأنوار گرد آمدهاند. عالم جليل، حاج شيخ علي نمازي، فهرست اين موارد را در مستدركات علم الرجال (ج۵، ص۱۰۷ و ۱۰۸) و مستدرك سفينة البحار (ج۴، ص۴۲۵) گزارش كرده است (ر.ك: «منع تدوين حديث؛ رازها ورمزها»، محمّد مهدوي راد، علوم حديث، تابستان ۱۳۷۷، ش۸، ص۱۵، پاورقي). همچنين براي نمونه، حديث مشهور «نقباء اثنا عشر» را بايد ياد كرد كه در آثار اماميه، بسيار مورد توجّه قرار گرفته و در اثبات امامت دوازده امام بدان استناد شده است. در اين باره، ر.ك: الخصال، ص۴۶۷ ـ ۴۶۹؛ الغيبة، ص۱۱۶ـ ۱۱۹؛ الاستنصار، ص۲۴.
4) . ر.ك: الشافي في ا?مامة، ج۲، ص۲۷۲ و ج۳، ص۱۹۲ و ج۴، ص۱۲۸و ۱۹۸.
5) . ر.ك: الغدير، ج۹، ص۳ ـ ۱۴.
6) . منع تدوين الحديث، ص۳۶.
7) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۱۷۹.
8) . ر.ك: «منع تدوين حديث؛ رازها و رمزها»، علوم حديث، ش۸، ص۱۵.
9) . ر.ك: الطبقات الكبري، ج۶، طبقات الكوفيين.
10) . الكافي، ج۲، ص۶۳۴، ح ۲۷.
11) . تهذيب الأحكام، ج۹، ص۲۵۹، ح۹۷۱.
12) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۱، ص۴۰۱، ح۱۱۹۰ .
13) . معجم رجال الحديث، ج۱۱، ص۳۴۱.
14) . دراسات في الحديث والمحدّثين، ص۱۳. در اين باره، در آينده، بيشتر سخن خواهد رفت.
15) . الطبقات الكبري، ج۳، ص۱۵۹؛ تاريخ مدينة دمشق، ج۳۳، ص۵۰.
راويان ابن مسعودابن مسعود، از مهمترين صحابه در كوفه است كه بيشترين نقش را در تربيت شاگردان اين منطقه ايفا كرده است. خليفه دوم، او را به عنوان معلّم و راهنماي مردم كوفه فرستاد (1)و وي در آموختن علوم، به اندازهاي موفّق بود كه وقتي امام علي عليه السلام وارد كوفه شد، فرمود: خداوند، ابن مسعود را رحمت كند كه اين شهر را از دانش، آكنده ساخت! (2)بسياري از روايات مدح كوفه، به دليل نقش ابن مسعود در دانش اين شهر است كه در الطبقات الكبري و ديگر كتب، نقل شده است. (3)مسلم در مقدّمه خود از ابو بكر بن عياش نقل ميكند كه: از مغيره شنيدم كه ميگفت: «بر حديث علي عليه السلام اعتماد نميشد، مگر اين كه از اصحاب عبد الله بن مسعود نقل شده باشد». (4)بسياري از راويان، از ابن مسعود ، روايت كردهاند و چنانكه ديديم، تعداد راويان ابن مسعود، به نقل از ابن سعد، به ۱۴۴ نفر ميرسد. از ميان صحابه ميتوان به: ابو موسى اشعري، ابو هريره، ابن عبّاس، ابن عمر، عمران بن حصين، جابر، انس و ابو اَمامه، و از تابعيان: علقمه، اسود، مسروق، عبيده، ابو وائله، قيس بن ابي حازم، زرّ بن حُبَيش، ربيع بن خُثَيم، طارق بن شهاب، زيد بن وهب و دو پسرش ابو عبيده و عبد الرحمان، عوف بن مالك، ابو عمرو شيباني، و... اشاره كرد. (5)طبق روايات جامع المسانيد، بيشترين روايات را اين افراد از ابن مسعود روايت كردهاند: اسود بن يزيد، زرّ بن حُبَيش، شقيق بن سلمه، طارق بن شهاب، عبد الله بن يزيد، علقمة بن قيس، عوف بن مالك، و مسروق بن اجدع. (6)
.
طرق روايت از ابن مسعودطرق روايت از ابن مسعود، بسيار است كه سه طريق آن نزد اهل سنّت، صحيحترين است: ۱. طريق اعمش، از ابو الضحى، از مسروق، از ابن مسعود؛ ۲. طريق مجاهد، از ابو معمر، از ابن مسعود؛ ۳. طريق اعمش، از ابو وائل، از ابن مسعود. بخاري در صحيح خود، از اين سه طريق، روايت كرده است. دو طريق ديگر نيز مشهور است: ۱. طريق سدّي كبير، از مره همداني، از ابن مسعود. حاكم در المستدرك، و ابن جرير در تفسيرش، از اين طريق بسيار روايت ميكنند؛ ۲. طريق ابو رَوق، از ضحّاك، از ابن مسعود. اين طريق كه ابن جرير در تفسيرش از آن روايت ميكند، منقطع خوانده شده است؛ زيرا ضحّاك، ابن مسعود را ملاقات نكرده است. (1)برخي نيز صحيحترين طريق نقل از ابن مسعود را طريق سفيان ثوري، از منصور، از ابراهيم نخعي، از علقمه، از ابن مسعود دانستهاند. (2)
.
آثار و رواياتدر مورد ابن مسعود نيز با وجود راويان فراوان، تعداد روايات از وي چندان زياد نيستند و او را از مكثّران حديث به شمار نميآورند. علّت اين امر را ميتوان طول عمر كمتر وي (م۳۲ يا ۳۳ق) نسبت به صحابه مكثّر دانست. بخاري و مسلم، متّفقاً ۶۴ روايت از او نقل كردهاند، و بخاري، در ۲۱ حديث و مسلم، در ۳۵ حديث از وي منفردند. (1)بسياري از روايات ابن مسعود را به طور مجموع، در مسانيدي همچون مسند أحمد ميتوان يافت. (2)ابن كثير، ۹۴۸ روايت از او نقل كرده كه بسياري از آنها تكرارياند. (3)در كتاب مرويات ابن مسعود، تعداد روايات ابن مسعود در كتب ستّه، الموطأ، و مسند أحمد، به ۱۸۳۵ روايت رسيده است. در احاديث ابن مسعود، موضوعات متنوّع فقهي، زهد و اخلاق، تفسير، تاريخ و معرفة الصحابه ديده ميشود. همچنين موضوع جالب «ملاحم و فتن» در روايات او زياد به چشم ميخورد تا جايي كه ميتوان گفت وي يكي از معدود صحابهاي است كه احاديث ملاحم و فتن، بر محور آنان ميگردد. (4)ابن مسعود، به فراگيري دانش، مخصوصاً معاني قرآن، بسيار همّت ميگماشت و همچنين علاقه زيادي به گسترش دانش در ميان مردم داشت. مسروق بن اجدع ميگويد كه: عبدالله بن مسعود، سورهاي بر ما تلاوت مينمود و سپس درباره آن، به سخن گفتن ميپرداخت و در تمامي طول روز، برايمان تفسير ميكرد. (5)در سال ۲۲ ق، خليفه دوم، او را به عنوان معلّم و راهنماي مردم كوفه و والي بيت المال اين شهر، به كوفه فرستاد و اين مأموريت را در دوران خلافت عثمان نيز بر عهده داشت. (6)از تلاشهاي علمي ابن مسعود، اطّلاعات چنداني در دست نيست؛ ولي ميدانيم كه رشد مكاتب فقهي و تفسيري در عراق، بسيار با ابن مسعود در ارتباط است، به طوري كه امير مؤمنان علي عليه السلام درباره شاگردان ابن مسعود ميفرمود: «أصحاب عبد الله سرج هذه القرية». (7)وي شاگرداني تربيت كرد كه پس از او از مهمترين چهرههاي علمي و مؤثّر در حوادث سالهاي بعد شدند.
.
رويكرد فقهي ابن مسعودگفتهاند كه ابن مسعود در فقه، روش عمر بن خطّاب را ميپيمود و بر طريقت وي در جايي كه نصّي از كتاب و سنّت وجود نداشت، راه رأي را در پيش ميگرفت. ابو جعفر اسكافي، از برخي بزرگان معتزله نقل كرده است كه ابن مسعود، اوّلين كسي بود كه اساس دين را بر «رأي»، استوار كرد و خود او بود كه ميگفت: درباره احكام، با رأي خود نظر ميدهم، اگر درست بود، از خداست و اگر نادرست بود، از خودم است. (1)در كتب روايي اهل سنّت، نقلهاي فراواني از ابن مسعود وارد شده است كه بر اعتقاد وي، به اجتهاد و رأي تأكيد ميكنند. (2)وي نظر خود را به عمل صحابه (بويژه خليفه دوم)، مستند ميكرد و ميگفت: «إنّما نقضي بقضاء أئمّتنا» (3)و از اين رو، مورد اعتراض فضل بن شاذان قرار گرفته است. (4)ابن مسعود، خود گفته است كه: اگر همه مردم در راهي بروند و عُمر در راهي ديگر، عبد الله، راه عُمر را در پيش ميگيرد و اگر عمر، قنوت نمايد، عبد الله نيز قنوت خواهد كرد (5)و جز در مواردي اندك، با عمر مخالفت نميكرد. (6)البته جالب است كه در همان موارد اندك، قول ابن مسعود براي كوفيانْ پسنديدهتر بود. اَعمش از ابراهيم نخعي نقل كرده است كه ميگفت: هرگاه عمر و ابن مسعود، در مسئلهاي اختلاف داشتند، قول ابن مسعود نزد وي بهتر است؛ زيرا دقّت آن بيشتر است، (7)امّا بسياري در صدد دفاع از ابن مسعود برآمدهاند. ابن قُتيبه در تأويل مختلف الحديث، به سختي از ابن مسعود دفاع كرده و چنين گفته است كه او رأي خود را هميشه صواب ندانسته و امكان خطا را مد نظر داشته است. (8)
.
1) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۲۰، ص۳۱.
2) . سنن النسائي، ج۸، ص۲۳۰؛ السنن الكبرى، ج۱۰، ص۲۱۵؛ فتح الباري، ج۱۳، ص۲۴۴.
3) . المحلى، ج۹، ص۲۸۳و ۲۸۶.
4) . الإيضاح، ص۳۴۱ـ ۳۴۲.
5) . المصنّف، ج۲، ص۲۰۹.
6) . تهذيب التهذيب، ج۱، ص۵۸.
7) . العلل و معرفة الرجال، ج۲، ص۹۱.
8) . تأويل مختلف الحديث، ص۳۱ ـ ۴۰.
ب. مكتب حديثي اهل سنّت كوفه پس از عصر صحابهدر آغاز، علوم اسلامي، بههم آميخته، و همه درباره قرآن كريم بود و صحابه به آموزش همه آنها ميپرداختند. آنچه مربوط به لفظ قرآن بود، در علم قرائت، و آنچه به محتواي قرآن مربوط ميشد، در تفسير قرآن و فقه، جاي ميگرفت. پس از دوران صحابه، دانشهاي اسلامي اندك اندك، از هم جدا شدند و عدّهاي در علوم مختلفْ مشهور شدند. با اين حال، هنوز همه اين علوم در درجه نخست، بر قرآن تكيه داشتند و در مرتبه دوم، بر سنّت پيامبر صلي الله عليه و آله و روايات صحابه. در كوفه نيز ـ كه از مراكز مهم علوم اسلامي بود ـ ، اين شيوه دنبال ميشد. از اين رو براي بررسي مكتب اهل سنّت، در آغاز از دانش قرائت، و سپس از تفسير و فقه، سخن خواهد رفت.
۱. علم قرائت در كوفهدر كوفه، بزرگترين صحابهاي كه به جمع و قرائت قرآن ميپرداختند، علي بن ابي طالب عليه السلام و ابن مسعود بودند كه بنا بر نقل كتب طبقات (از جمله الطبقات الكبري) و كتب رجال، شاگردان بسياري از آنان قرآن فرا گرفته بودند. علي عليه السلام و عبد الله بن مسعود، بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله قرائت كرده بودند. پس از پيامبر صلي الله عليه و آله، صحابه، معلّم قرآن مردم بودند و سپس، تابعيان، اين مقام را يافتند. در دورانهاي بعد، هفت نفر از قاريان به قرائت قرآن مشهور شدند كه اصطلاحاً به آنها «قرّاء سبعه» گفته ميشود. اين عده كه ميان سالهاى پنجاه تا ۱۹۰ هجرى زندگي ميكردند، عبارتاند از: نافع بن عبد الرحمان، عبد الله بن كثير، ابو عمرو بن علاء، عبد الله بن عامر، عاصم بن ابى النجود، حمزة بن حبيب زيات، على بن حمزه كسائى. از ميان اين هفت نفر، سه نفر آنها به نامهاي: عاصم بن ابى النجود، حمزة بن حبيب زيات، و على بن حمزه كسائي، از اهالي كوفهاند. همه اين افراد بر «ابو عبد الرحمان سُلَّمي» و «زِرّ بن حُبَيش» قرائت كردهاند و اين دو، بر امير المؤمنين علي عليه السلام و ابن مسعود.
.
يك. ابو عبد الرحمان سُلَّميعبد الله بن حبيب بن ربيعه كوفي، از قرّاء قرآن و اهل ورع در آشكار و نهان (م ۷۳ يا ۷۴ ق) بود. وي در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله متولّد شد. او قاري كوفه بود و قرآن را به زيبايي قرائت ميكرد و آن را بر علي عليه السلام و ابن مسعود عرضه كرد. خود وي گفته كه قرائت را از علي عليه السلام فرا گرفته است. (1)روايات حاكي از عرضه قرآن بر عثمان، ضعيف است و شُعبه، معتقد بوده كه از عثمانْ نشنيده است. (2)ابو اسحاق، نقل كرده است كه ابو عبد الرحمان سلّمي، چهل سال در مسجد جامع براي مردم قرائت ميكرد. (3)وي در اوايل حكمراني حجّاج، (4)بر كوفه يا زمان بُشر بن مروان، (5)در اين شهر درگذشته است.
دو. ابو مريم زِرّ بن حُبَيش اسدي كوفي (م ۸۱ يا ۸۲ ق)وي به همراه سلّمي، قاري كوفه بوده است. زمان جاهليت را درك كرده (6)و گفتهاند كه صد و بيست سال يا بيشتر، عمر كرده است. (7)بر امير المؤمنين علي عليه السلام و ابن مسعود قرائت كرده (8)و از محبّان علي عليه السلام بوده است، (9)به طوري كه وي را علوي خواندهاند. (10)وي را شيعه (11)و اهل سنّت، توثيق كردهاند و گفتهاند كه از علماي عربيت بوده و عبد الله بن مسعود در عربي، از وي ميپرسيده است. (12)
.
1) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۷۲؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۲۶۷ .
2) . دكتر محمّدرضا ستودهنيا، چند دليل بر نادرستي اين قرائت ذكر كرده است. ر.ك: نگرشي بر قرائت عاصم به روايت شُعبه و تأثير آن بر تفسير شيعي در عهد صفويه، ص۳ـ۴.
3) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۲۶۷.
4) . همان، ص۲۷۱.
5) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۷۵ .
6) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۱۶۶.
7) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۰۵؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۱۷۰.
8) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۱۶۷.
9) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۰۵.
10) . تاريخ مدينة دمشق، ج۱۹، ص۲۹؛ تهذيب الكمال، ج۹، ص۳۳۸؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۱۶۸.
11) . معجم رجال الحديث، ج۸، ص۲۲۵.
12) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۰۵.
سه. عاصم بن بَهدلة بن ابي النُّجود اسدي كوفى (م ۱۲۷ـ ۱۲۸ ق)يكي از قرّاء هفتگانه است كه منصب و رياست اِقراء در كوفه پس از استادش ابو عبد الرحمان سُلّمي، به او مي رسد. عاصم، از صغار تابعيان بوده و از قاريان طبقه سوم به شمار مي رود. (1)حوزه قرائت وي در كوفه به مدّت ۵۴ سال برپا بوده است. وي قرآن را بر ابو عبد الرحمان سُلّمى، زِرّ بن حُبيش و ابو عمرو سعد بن الياس شيباني (م ۹۶ ق) قرائت كرد. بنا بر اين، عاصم با يك واسطه، راوى قرائت امير المومنين عليه السلام است. همچنين نقل شده است كه عاصم در هيچ موردي از قرائت، با ابو عبد الرحمان سُلّمي مخالفت نكرد و سُلّمي نيز در هيچ چيزي با علي عليه السلام مخالفت نداشت. (2)به همين جهت، گفته اند كه فصيح ترين قرائات، قرائت عاصم است؛ زيرا وى قرائت اصيل آورده است. ابو اسحاق سبيعي نيز گفته است كه در قرائت، هيچ كس را بهتر از عاصم نديده است. (3)عاصم، شيخ اِقراء و از خوشصوت ترين قاريان كوفه بوده است. وي ميان فصاحت و اتقان و تجويد و زيبايي صوت، جمع كرده بود. (4)ابو بكر بن عياش معتقد است كه هيچ كس را ماهرتر از عاصم در امر قرائت نديده است. (5)همو ميگويد: بر عاصم وارد شدم، در حالي كه در احتضار بود و اين آيه را چنان نيكو تكرار مي كرد، مثل اين كه در نماز مي خواند: ثم ردّوا الي الله مولاهم الحق (6). (7)اغلب رجاليان، عاصم را ثقه ميدانند؛ ولي برخي وي را به علّت سوء حافظه، در حديثْ ثقه ندانستهاند. (8)عاصم، از موالي كوفه بوده (9)و در همان جا در گذشته است. با توجّه به اين كه عاصم، امام قرائت و پيشتاز مكتب كوفه در امر قرائت بوده، شاگردان زيادي در محضر وي به عرضه و تعلّم قرائت، اشتغال داشته اند. مِزّي، نزديك به پنجاه نفر از آنان را بر شمرده است؛ (10)ولي بيش از همه، دو روايت از قرائت وي مشهورتر است: روايت ابو عمر حفص بن سليمان بزّاز كوفي، (11)و روايت ابو بكر عياش بن سالم اسدي كوفي كه در سال ۹۵ ق، متولّد و در سال ۱۹۳ ق، در كوفه وفات يافت. (12)
.
1) . سير أعلام النبلاء، ج۵، ص۲۵۶.
2) . همان، ص۲۵۷.
3) . التعديل والتجريح، ج۳، ص۱۱۱۸، ش۱۱۲۹.
4) . سير أعلام النبلاء، ج۵، ص۲۵۷.
5) . تهذيب الكمال، ج۱۳، ص۴۷۸.
6) . سوره انعام، آيه ۶۲.
7) . تهذيب الكمال، ج ۱۳، ص۴۷۹.
8) . التعديل والتجريح، ج۶، ص۳۴۱، ش۱۸۸۷؛ ميزان الاعتدال، ج۲، ص۳۵۷.
9) . ميزان الاعتدال، ج۲، ص۴۷۳.
10) . تهذيب الكمال، ج۳۱، ص۴۷۵ .
11) . همان، ج۷، ص۱۳.
12) . همان، ج۳۳، ص۱۲۹.
قرائت حفص از عاصمحفص بن سليمان بن مغيرة بن ابي داوود اسدي كوفي (۹۰ ـ ۱۸۰ ق)، داناترين اصحاب عاصم به قرائت وي بوده است و قرائت مشهوري كه اكنون در بيشتر ممالك اسلامي رايج است، منسوب به اوست. بنا بر اين، قرائت حفص از عاصم، بهترين قرائت قرآن است كه حفص از استاد خود، عاصم، و عاصم از استاد خود، ابو عبد الرحمان سُلّمى، و وي از امير المؤمنين علي عليه السلام و ايشان از پيامبر صلي الله عليه و آله اخذ كرده است و اين، سندي است كه تماماً از طريق بزرگان قرائت در كوفه، به ما رسيده است. احمد بن حنبل، قرائت عاصم را بر ديگر قرائاتْ ترجيح ميداد؛ زيرا مردم كوفه، اين قرائت را برگزيده بودند. (1)
چهار. ابو عُماره حمزة بن حبيب زَيات كوفي (م ۱۵۶ ق)وي از مردم كوفه و از قرّاء سبعه است. ابن نديم، در وجه ملقّب شدن حمزه به «زيات» مى نويسد: «وى با آوردن روغن از كوفه به حلوان و آوردن پنير و گردو از حلوان به كوفه، امرار معاش ميكرد». (2)حمزه، بعد از عاصم، پيشواي مردم در قرائت، و حافظ حديث و آشنا به فقه، و از موالي بوده (3)و احمد بن حنبل و يحيى بن معين، او را توثيق كردهاند. (4)برخي از شيعيان، حمزه را از خود ميدانند و بر اين باورند كه وي اوّلين نگارنده علم «متشابه القرآن» است. (5)شيعه خواندن حمزه ميتواند به ذكر نام وي در اصحاب امام صادق عليه السلام توسط شيخ طوسي برگردد؛ (6)ولي اين امر براي اثبات تشيع وي كافي نيست، همان طور كه روايت قابل توجّهي نيز از وي در كتب شيعي ذكر نشده است و برخي از رجاليان نيز به اين امر، تصريح كردهاند. (7)
.
پنج. ابو الحسن على بن حمزه كسايي (م ۱۹۹ ق)ابن نديم، وى را «على بن حمزة بن عبد الله بن بهمن بن فيروز»، معرفي كرده است. كسايى، از مشاهير ادب عربى و از بزرگان نحويان است. وي از مردم سرزمين ايران بوده و در ميهن خود در «رى» وفات كرد. (1)او معلّم فرزندان هارون بود. در سفر هارون به خراسان، همراه وى بود و در رى درگذشت و از قضا، محمّد بن حسن شيبانى، فقيه و قاضى القضاة معروف ـ كه او نيز همراه هارون بود ـ ، در همان روز درگذشت و در رى دفن شد. هارون، در مورد اين دو گفت: «امروز، فقه و عربيت را در رى دفن كرديم». (2)برخي كسايى را شيعه دانستهاند، (3)با اين كه حتّي نام وي در رجال الطوسي نيامده است، و مهمتر از آن، اين كه كسايي از مقرّبان دستگاه خلافت حاكمي چون هارون الرشيد بوده، پذيرفتني نيست! كسايي، قرآن را بر عبد الرحمان بن ابى ليلى و حمزة بن حبيبْ قرائت كرد و هر چيزي كه در آن، با حمزه مخالف بوده، به قرائت ابن ابى ليلى است و ابن ابى ليلى، به قرائت على عليه السلام ميخوانده است. راويان مشهور وى عبارتاند از: حفص بن عمر، ابو عمر دورى و ابو الحارث. (4)كتابها و آثار زيادى به كسايى منسوب است، از جمله: دو كتاب در قرائت، به دو روايت متفاوت، كتابي در حروف و كتابي در معاني قرآن. (5)
.
۲. تفسير در كوفه پس از عصر صحابهديديم كه مكتب اهل سنّت كوفه را صحابي بزرگ پيامبر صلي الله عليه و آله، عبد الله بن مسعود، بنا نهاد. وي در زمان خلافت عمر، به عنوان معلّم و مربّي به كوفه آمد و تعدادي از بزرگان تابعيان، به دست او پرورش يافتند. برخي از مهمترين مفسّران تابعيان كوفه، عبارتاند از:
يك. ابو عبد الله سعيد بن جُبَير (م ۹۵ ق)وي از موالى بني والبة بن حارث و از بني اسد بن خزيمه است. (1)سعيد بن جبير، قاري، مفسّر، فقيه و محدّث كوفي و از بزرگان تابعيان است كه در مكّه ساكن شد (2)و از ابن عبّاس، دانش آموخت؛ امّا ظاهراً اين سكونتْ دائمي نبوده و به زودي به كوفه برگشته است؛ زيرا گفتهاند كه وقتي ابن عبّاس، نابينا شد، مردم كوفه را به سعيد بن جبير ارجاع ميداد و ميگفت: «تسألوني وفيكم ابن اُم دهماء». (3)اين گفته وي، نشان ميدهد كه سعيد، لااقل از اين زمان ـ كه اواخر عمر ابن عبّاس (م۶۸ ق) (4)بود ـ ، ساكن كوفه بوده است. از خود سعيد نيز روايت شده است كه: وقتي در كوفه درباره چيزي اختلاف ميكرده، آن را مينوشته تا بعد از ابن عمر بپرسد. (5)بنا بر اين، در زمان عبد الله بن عمر (م ۷۳ ق) وي در كوفه ساكن بوده است. سعيد را بايد از عالمان كوفه دانست كه در اين شهر به دنيا آمد و شاگرد پروراند؛ شهري كه روايت كردن در آن را دوست ميداشت و خطرات آن را بر جان ميخريد و به گفته خودش، مردمِ آن جا قدر گوهر او را ميشناختند. (6)وي در زهد و تقوا، سرآمد بود. نقل شده كه قرآن را در دو شب ختم ميكرد. شبها را به عبادت ميايستاد و آن را با اشك چشم به صبح ميرسانيد. (7)قاسم بن ابي ايوب نقل ميكند كه شنيدم سعيد در نماز، بيش از بيست بار آيه وَاتَّقُوا يوماً تُرجَعُونَ فيه إلَي اللهِ(8)را تكرار ميكرد. (9)او از غيبتْ گريزان بود و اجازه نميداد كسي در مجلس او غيبت كند. (10)سعيد، از معدود ياران امام سجاد عليه السلام دانسته شده (11)و از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: او (سعيد بن جبير) در راه مستقيم حركت كرد و از پيروان امام سجاد عليه السلام بود و قتل او به دست حجّاج، به همين سبب بود. (12)وي درباره خلفا موضع آشكاري از خود نشان نميداد و وقتي حجّاج از او درباره علي عليه السلام و خلفا سؤالاتي كرد، پاسخ روشني به او نداد و تنها گفت: «لست عليهم بوكيل». (13)سعيد را «جِهبَذ العلماء»، (14)يعني ناقد و آگاه به مشكلات امور (15)ناميدهاند و عدّهاي درباره او گفتهاند كه: هيچ كس بر زمين گام برنميدارد، مگر اين كه به علم او محتاج است. (16)وي بخصوص در تفسير، دانش زيادي داشت و قتاده، او را اعلم تابعيان در تفسير به شمار ميآورد. (17)در علم قرائت نيز توانايي بالايي داشت و قرآن را گاه بر قرائت ابن مسعود، گاه بر قرائت زيد بن ثابت و گاه بر قرائت ديگران تلاوت ميكرد. خُصَيف، معتقد است كه اعلم تابعيان در طلاق: سعيد بن مسيب، در حج: عطاء، در حلال و حرام: طاووس، در تفسير: مجاهد بن جَبْر، و در همه اين علوم: سعيد بن جُبير است. (18)وي از بزرگان علم تفسير و فقه در سدههاي نخستين است كه دانش خود را از ابن عبّاس، حِبْر القرآن، گرفته بود و به تعليم بسيار علاقه داشت و ميگفت كه: دوست دارم مردم آنچه را كه ميدانم، از من بپرسند، و اين چيزي است كه مرا به خود مشغول ميدارد. (19)وي بخصوص در تفسير، دانش زيادي داشت و قتاده، او را اعلم تابعيان در تفسير به شمار ميآورد. (20)وي بر محيط علمي خود بسيار تأثيرگذار بوده و بسياري از او روايت كردهاند كه مِزّي، نزديك به يكصد نفر آنها را ذكر كرده است. در اين فهرست، اغلب راويانْ كوفي، و در مرتبه بعد، بصري و مكّياند و تأثير وي را بر اين سه حوزه مهم نشان ميدهد. (21)تراجم و فهرستهاي كهن بجز تفسير وي، از اثر ديگري نام نبردهاند. بنا بر اين، همان طور كه صاحب أعيان الشيعة نوشته، ميتوان نتيجه گرفت كه سعيد، جز تفسير خود، كتاب ديگري بر جاي نگذاشته است. از ميان ۷۲۰ روايتي كه در تفسير الطبري از او نقل شده، بيش از ۶۷۰ روايت آن از ابن عبّاس است. (22)روايات تفسيري وي در كتبي همچون تفسير الطبري، تفسير القرطبي، و الدر المنثور سيوطي، و روايات فقهي او بخصوص در المصنّف ابن ابي شيبه كوفي، و المصنّف عبد الرزّاق صنعاني، به وفور نقل شده است. صاحبان صحاح ستّه نيز بسياري از روايات او را نقل كردهاند. (23)در ميان مفسّران شيعي، شيخ طوسي در التبيان، طبرسي در مجمع البيان، و علّامه طباطبايي در الميزان، از وي نقل فراوان دارند. وي در سال ۸۳ ق، در نهضت قاريان، به رهبري ابن اشعث، عليه حجّاج بن يوسف شركت داشت (24)و پس از شكست قيام در «دير الجماجم»، (25)چند وقتي متواري بود و مدّتي در قريه «سنبلان» از توابع اصفهان و مدّتي در فارس زندگي كرد. (26)سرانجام به دست خالد بن عبد الله قسري، در مكّه دستگير و نزد حجّاج فرستاده شد و در شعبان سال ۹۵ ق، در ۴۹ سالگي به دستور حجّاج، سر از تنش جدا كردند. (27)سعيد (به گفته خودش) از مرگ خويش خبر داشته و همواره از خدا درخواست شهادت ميكرده است. (28)نقل كردهاند كه هرگاه فردي از قيامكنندگان را براي كشتن نزد حجّاج ميآوردند، حجاج از وي ميپرسيد: آيا از قيام خود پشيمان نيستي و خود را كافر نميداني؟ اگر پاسخ مثبت ميشنيد، او را رها ميكرد. هنگامي كه اين سؤال را از سعيد پرسيد، سعيد گفت: نه. پس از آن، حجّاج، دستور قتل وي را صادر كرد. (29)نيز نوشتهاند كه وقتي سر از بدن سعيد جدا كردند، سر بريدهاش، بر روي خاك ميغلطيد و «لا إله إلّا الله» ميگفت. (30)حجّاج پس از مرگ سعيد، به هراس افتاد و تا هنگام مرگش ـ كه در همان سال رخ داد ـ ، همواره خود را سرزنش ميكرد و از كشتن وي پشيمان بود. (31)
.
1) . الطبقات الكبري، ج۶، ص ۲۵۶.
2) . معجم رجال الحديث، ج۹، ص۱۱۸.
3) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۵۷؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص ۳۳۴ .
4) . الطبقات، ص۲۰۳.
5) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۵۸.
6) . طبقات المحدّثين باصبهان، ج۱، ص۳۱۶.
7) . تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۷۷.
8) . سوره بقره، آيه ۲۸۱.
9) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۳۲۴.
10) . تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۷۷.
11) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۳۲.
12) . روضة الواعظين، ص۲۹۰؛ معجم رجال الحديث، ج۹، ص ۱۱۸ـ ۱۲۰.
13) . تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۷۲.
14) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۳۳۳؛ معجم رجال الحديث، ج۹، ص ۱۱۹.
15) . تاج العروس، ج۲، ص۵۵۸.
16) . تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۶۴؛ تهذيب التهذيب، ج۴، ص۱۲ .
17) . تهذيب الكمال، ج۲۰، ص۲۷۲؛ سير أعلام النبلاء، ج۵، ص۱۷ .
18) . التفسير والمفسّرون، ج۱، ص۱۰۸ .
19) . تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۶۷.
20) . همان، ج۲۰، ص۲۷۲؛ سير أعلام النبلاء، ج۵، ص۱۷ .
21) . ر.ك: تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۵۸ـ ۳۶۱.
22) . تفسير سعيد بن جبير و نقش آن در تطوّر تفسير، ص۳۴ .
23) . الكاشف في من له رواية في الكتب الستّة، ج۱، ص۴۳۳، ش۱۸۶۰.
24) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۶۳.
25) . الثقات، ابن حبّان، ج۴، ص۲۷۵.
26) . طبقات المحدّثين باصبهان، ج۱، ص۳۱۶ـ ۳۱۸؛ تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۶۴؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۳۲۴.
27) . الثقات، ابن حبّان، ج۴، ص۲۷۵.
28) . تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۶۱.
29) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص ۳۳۸.
30) . تهذيب الكمال، ج۱۰، ص۳۶۹.
31) . همان، ص۳۷۴.
. .
. .
دو. عطاء بن سائب بن زيد ثقفى (م ۱۳۶ ق)تاريخ ولادت او معلوم نيست؛ امّا از برخي رواياتْ استفاده ميشود كه وي امام علي عليه السلام را درك كرده است. او خود ميگويد: «علي عليه السلام دست بر سرم كشيد و برايم دعا كرد». بنا بر اين وي از تابعيان مُعمّر است و حدود صد سال زيسته است. وي از بزرگان تابعي بود كه هر شب، قرآن را ختم ميكرد و از قارياني بود كه قرآن را از ابو عبد الرحمان سُلّمي فرا گرفت. ابو بكر بن عياش درباره تهجّد وي ميگويد: در هر برخوردي كه با عطاء بن سائب داشتم، اثر گريه را بر گونه او مشاهده ميكردم. (1)علماي اهل سنّت در وثاقت و صداقت وي ترديدي ندارند؛ ولي برخي او را متّهم كردهاند كه در آخر عمر، دچار تخليط شده بود. (2)از اين رو، يحيي بن معين، روايات او را پس از اختلاط، بيارزش دانسته است (3)و عدّهاي ديگر، تنها اندكي از روايات وي را كه آن هم از طريق شعبه، سفيان ثوري، زهير، زائده، حمّاد بن زيد و ايوب نقل شدهاند، معتبر دانستهاند. (4)ذهبي، تصريح ميكند كه وي از بزرگان است؛ امّا در اواخر عمرش اندكي دچار فراموشي شد (5)و ابن حبّان، نام وي را در كتاب الثقات آورده و اختلاط وي را دليل بياعتمادي به مذهب او ندانسته است. (6)وي از سعيد بن جُبير، مجاهد، عِكرِمه، ابو عبد الرحمان سليم، ابراهيم نخعي، انس بن مالك، حسن بصري، طاووس بن كيسان و گروهي ديگر روايت كرده و كساني چون: اعمش، ابن جُريح، سفيان ثوري، شعبه، حمّاد بن سلمه و حمّاد بن زيد از وي روايت كردهاند. (7)در كتب شيعي نيز كساني چون: ابن ابي عمير، ابان بن عثمان و حَريز سِجِستاني از وي نقل كردهاند. عطاء بن سائب، در منابع رجالي شيعه، جز در مشيخه صدوق ـ كه نام وي را در سلسله روايي خود ميآورد ـ ، (8)مجهول است؛ امّا رواياتي با واسطه وي از امام زين العابدين عليه السلام و امام باقر عليه السلام در كتبي چون: كتاب من لا يحضره الفقيه، تهذيب ا?حكام و ا?مالي شيخ طوسي آمده است. برخي با استناد به روايات وي درباره دوازده امام و تقيه به تشيع و حُسن حال وي رسيدهاند. (9)برخي نيز چون محدّث نوري، با استناد به روايات ابان بن عثمان و ابن ابي عمير از وي، به او اعتماد كردهاند. (10)وي سرانجام نابينا شد و پس از عمري طولاني در سال ۱۳۶ ق، در كوفه درگذشت. روايات تفسيري عطاء در بسياري از كتب تفسيري اهل سنّت، همچون: تفسير الطبري، تفسير القرطبي، و الدرّ المنثور، نقل شده است. نام وي در كتب حديثي: مسند أحمد، (11)سنن الترمذي، سنن النسائي، (12)صحيح ابن حبّان، مسند أبي يعلي، المصنّف، ابن ابي شيبه و المصنّف، عبدالرزاق صنعاني، فراوان به چشم ميخورد. پس از دوران تابعيان، مفسّران نامي بزرگي ظهور كردند كه آثار آنان در طول تاريخ، به عنوان منابع اصيل تفسيري براي مفسّران، شناخته شده است. برخي از اين تفاسير، در دست است و برخي در دل متون تفسيري ديگري مانند: تفسير الطبري، تفسير التبيان، تفسير ابن كثير، تفسير الطبرسي و ... باقي مانده است. در ادامه، دو نفر از آنها نام برده ميشوند و شيعيان اين گروه، در فهرست بخش چهارم ميآيند.
.
1) . تهذيب الكمال، ج۲۰، ص۹۰.
2) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۳۳۸.
3) . العلل و معرفة الرجال، ج۳، ص۲۹.
4) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۵، ص۳۶۱.
5) . ميزان الاعتدال، ج۳، ص۷۱.
6) . الثقات، ابن حبّان، ج۷، ص۲۵۱.
7) . تهذيب الكمال، ج۲۰، ص۸۷ـ ۸۹.
8) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۴، ص۵۱۳.
9) . معجم رجال الحديث، ج۱۲، ص۱۵۹.
10) . مستدرك الوسائل، ج ۳، ص ۶۳۲ .
11) . من له رواية في مسند ابن حنبل، ص۵۹۹، ش۱۳۵۷ و۱۳۵۸.
12) . سير أعلام النبلاء، ج۲، ص۲۲، ش۳۷۹۸.
. .
سه. سُدّي كبير اسماعيل بن عبد الرحمان قُرَشي كوفي (م ۱۲۸ ق)وي از مفسّران برجسته كوفه بود. ابن حنبل، او را از ثقات شمرده است (1)و ابن عدي، وي را فردي درستگفتار و راستگو ميداند. وي به تشيع گرايش داشت (2)و گفتهاند كه آشكارا نسبت به شيخين، بدگويي ميكرد، و در عين حال، او را توثيق كردهاند. (3)شيخ طوسي، وي را در اصحاب سه امام: سجّاد، باقر و صادق عليهم السلام شمرده و او را از مفسّران كوفه دانسته است. (4)تفسير سُدّي، از بزرگترين منابع تفسير نقلي به شمار ميرود و در جامع البيان و الدرّ المنثور و ديگر تفاسير معتبر، فراوان از آن نقل شده است. (5)جلال الدين سيوطي، تفسير او را از بهترين تفاسير شمرده است. اين تفسير، اخيراً با جمعآوري و تحقيق دكتر محمّد عطا يوسف، در مصر به چاپ رسيده است. خليلي، معتقد است كه اسماعيل سُدّي، تفسيري دارد كه آن را از ابن عبّاس و ابن مسعود نقل كرده است و همه پيشگامان تفسير، همچون ثوري و شُعبه، در تفسير، از سُدّي روايت نمودهاند. البته تفسيري را كه سُدّي گرد آورده است، از طريق اسباط بن نصر، روايت شده و هر چند ثقه بودن اسباط، مورد اتّفاق نيست، ولي تفسير سُدّي، بهترينِ تفاسير شمرده شده است. (6)
.
چهار. ورقاء بن عمرو بن كليب شيباني يشكري كوفي مروزي (م حدود ۱۶۰ ق)وي محدّث و مفسّري است كه در درجه اوّل، بر تفسير مجاهد به روايت ابن ابي نَجيح تكيه دارد. طبرسي و ثعلبي، از تفسير وي بهره گرفتهاند. ذهبي، او را پيشوا و حجّت و شيخ اهل سنّت، وصف كرده است. احمد بن حنبل و يحيي بن معين، تفسير وي را بر تفسير شيبان از قتاده، ترجيح دادهاند. (1)
۱. مكتب فقهي اهل سنّت پس از عصر صحابهدر نيمه دوم قرن اوّل هجري و در موازات مكتب مدينه، در عراق، مكتب ديگري به مركزيت كوفه تأسيس شد و به رقابت با مكتب مدينه پرداخت. اين مكتب، به سبب تلاشهاي فقهاي آن، مقامي والا و شهرتي فراوان پيدا كرد، و گرچه به مكتب مدينه و شهرت آن دست نيافت، امّا در قرن دوم هجري و بخصوص در زمان ابو حنيفه و ياران و شاگردان وي، مركزيت خود را در فقه و حديث، به اثبات رسانيد. مكتب فقهي كوفه را همواره در برابر مكتب مدينه و به عنوان «اهل رأي» ميشناسيم. اختلافات فقهي اين دو مكتب، به قدري زياد است كه فضل بن شاذان، بخشي از كتاب الإيضاح خود را به ذكر اختلاف ميان عراقيان و حجازيان اختصاص داده است. (2)مكتب رأي در كوفه، به دو دليل به وجود آمد: يكي اين كه كوفه، شهري تازهتأسيس و نزديك به تمدّنهاي بزرگ آن زمان بود و گروههاي مختلف ديني و مذهبياي، در آن زندگي ميكردند كه اغلب سؤالات ديني، اقتصادي، جنايي و پرسشهاي نوظهور فراواني داشتند؛ دليل ديگر، اين كه كوفه از مدينه و حجاز، فاصله زيادي داشت و روايات متناقض پراكنده در جامعه آن روز عراق، قابل اطمينان نبودند. بنا بر اين، فقها و علماي آن روزگار، به رأي و اجتهاد روي آوردند تا براي سؤالات مردم تازهمسلمان شده مملو از پرسش، جواب داشته باشند. (3)اوّلين صحابهاي كه رأي را بنا كرد و به اجتهاد، دستور داد، خليفه دوم بود. (4)ميگويند وقتي عمر، گروهي از انصار را به كوفه ميفرستاد، آنها را از روايت زياد نهي ميكرد و ميگفت: «شما به سوي قومي ميرويد كه دلهايشان براي قرآن در جوشش است، پس نزد شما ميآيند و ميگويند: اصحاب محمّد آمدند و از شما درباره حديث ميپرسند. پس، از پيامبر صلي الله عليه و آله كم روايت كنيد». (5)چنين نهيهايي از سوي خلافت، دلايل نياز به اجتهاد را تأكيد ميكرد و آن را افزايش ميداد. دانشمندان اهل سنّت، اجتهاد را در جايي صحيح دانستهاند كه نصّي نباشد و از عُمر نقل كردهاند كه هر جا سنّت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله وجود داشته باشد، اجتهاد، جايز نيست. (6)امّا برخي دانشمندان معاصر، نشان دادهاند كه عُمر، رأي را در ميداني فراختر از اين به كار ميگرفت (يعني فراتر از جايي كه نصّ نبود). (7)آقاي خالد محمّد خالد نوشته است: عمر بن خطّاب، چون مصلحت اقتضا ميكرد، نصوص قرآن و حديث را يكسر به كنار مينهاد و بدانها توجّه نميكرد. بدين سان، در حاليكه قرآن، بهرهاي از زكات را از آن «مؤلّفة قلوبهم» ميداند، و به مقتضاي آن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و ابو بكر عمل كرده بودند، عمر، از آن، روي برتافت و گفت كه ما براي اسلام آوردن، چيزي نميدهيم (هر كه ميخواهد، اسلام بياورد و آن كه نميخواهد، كفر بورزد). (8)با ورود ابن مسعود به كوفه و اجتهادات وي، مكتب «رأي» در كوفه تقويت شد و پس از او فقهاي دوران تابعيان، همچون ابراهيم نخعي و شاگرد وي حمّاد بن سلمه، اين راه را ادامه دادند تا آن كه ابو حنيفه ـ رهبر مكتب قياس ـ ، آن را به اوج رسانيد. طبيعي بود كه اصحاب مكتب قياس، در تحمّل حديث، سختگيري كرده، روايات اندكي را نقل ميكردند. ابو يوسف، شاگرد ابوحنيفه، معتقد است كه تنها احاديثي را كه عموم ميشناسند، بايد نقل كرد و از روايات شاذ، بايد پرهيز كرد. (9)اهل كوفه، عبد الله بن مسعود و اصحاب وي را فقيهترين مردم ميدانستند و معتقد بودند كه آنان در تحقيق، به آخرين مرتبه رسيدهاند و قلوب آنها به اصحاب خودشان تمايل داشت. ابوحنيفه ميگفت: حمّاد، فقيهتر از زهري، و ابراهيم، فقيهتر از سالم است، و اگر فضل صحابيت نبود، ميگفتم كه علقمه، فقيهتر از ابن عمر است. كوفيان تا ميتوانستند فتاواى ابن مسعود و قضاوتهاي علي عليه السلام را جمع كردند و با آثار اصحاب خود، همان طور عمل كردند كه اهل مدينه عمل ميكردند و قلوب آنان تحمّل بررسي و جمع اقوال علماي ديگر شهرها را نداشت. آنان داراي تيزهوشي و حدس و سرعت انتقال ذهن از چيزي به چيز ديگر بودند و به سرعت، جواب مسائل را مطابق با اقوال اصحاب خود به دست ميآوردند. از اين رو، فقه را بر مبناي قاعده تخريج، پياده كردند. (10)نزاع در مباني استنباط مسائل فقهي، سنّت، اجماع، قياس و ... بين اهل رأي (صاحب قياس) و اهل حديث (صاحب آثار) در دوره تابعيان آغاز شد و به دورههاي بعدي منتهي گشت. اِعمال رأي اغلب، ميان اهل عراقْ شايع بود و عمل به حديث، در بين اهل حجاز. ميگويند كه ربيعة بن فرّوخ (ربيعة الرأي) از سعيد بن مسيب (از بزرگان فقهاي مدينه)، پرسيد: ديه يك انگشت زن چيست؟ گفت: ده شتر. گفت: دو انگشت؟ گفت: بيست شتر. پرسيد: سه انگشت؟ گفت: سي شتر. پرسيد: چهار انگشت؟ گفت: بيست شتر. پرسيد: جرح كه زيادتر شد، ديه كمتر ميشود؟ سعيد از او پرسيد: آيا تو عراقي هستي؟ گفت: نه؛ بلكه جاهلي متعلّم يا عالمي جستجوگر هستم. سعيد گفت: اين، سنّت است. (11)البته بايد به دو نكته توجّه داشت: يكي اين كه گرايش فقهاي عراق به رأي يا مدينه به حديث، گرايش غالب بوده است، نه اين كه همه آنان از اين قاعده پيروي كنند و اهل مدينه، احياناً به رأي، و اهل عراق به حديثْ عمل كردهاند. نكته بعدي، اين كه ابو زهره در تاريخ مذاهب فقهي، اشاره كرده است كه رأي غالب بر فقهاي عراق، رأي مستند به قياس و رأي فقهاي مدينه، رأي مستند بر مصالح بوده است. (12)برخي از مشهورترين فقهاي تابعي در كوفه، عبارتاند از:
.
1) . تهذيب التهذيب، ج ۱۱، ص ۱۱۳، ش ۲۰۰.
2) . ا?يضاح، ص۵۰ ـ ۵۳.
3) . البته همه اين مشكلاتْ از نظر شيعه، به دليل آن است كه از اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله پيروي نشد و مردم، همچون گلّه بيچوپان بودند.
4) . فتح الباري، ج۱۳، ص۲۴۴.
5) . سنن الدارمي، ج۱، ص۸۵.
6) . الفصول في الاُصول، ج۳، ص۳۴۶.
7) . «منع تدوين حديث؛ رازها و رمزها»، علوم حديث، ش۸ ، ص۳۳ ـ ۳۴ (به نقل از: فجر الإسلام، ص۲۳۶ـ ۲۳۸).
8) . همان جا (به نقل از: الديمقراطية ابداً، ص۱۵۵).
9) . كتاب الأم، ج۷، ص۳۵۸.
10) . الإصابة، ج۱، ص۵۹.
11) . تحفة الفقهاء، ج۳، ص۱۱۴ـ ۱۱۵؛ بدائع الصنائع، ج۷، ص۲۲۲.
12) . به نقل از: تاريخ فقه و فقها، ص۶۲.
. .
. .
يك. ابو شِبْل علقمة بن قيس نَخَعي كوفي (م پس از ۶۰ ق) (1)علقمه، وابسته به تيره نَخَع، شاخهاي از مَذْحِج از قبيله بزرگ هَمْدان است؛ قبيلهاي كه در ميان ديگر قبايل عرب، به علم و دانش و جهاد شهرت دارد. برادران وي (حارث، أبي و يزيد)، برادرزادگانش (اسود بن يزيد و عبد الرحمان بن يزيد)، خواهرزادهاش (ابراهيم بن يزيد نخعي)، كميل بن زياد نخعي و مالك اشتر نخعي، همه از محدّثان و بزرگان اين قبيلهاند. علقمه، در فقه و حديث، از شاگردان و ياران نزديك عبد الله بن مسعود و يكي از شش شاگرد وي بود كه به مردم، قرآن و سنّت ميآموختند. سلسله روايي ابراهيم، از علقمه، از ابن مسعود، طريق بسياري از روايات فقهي اهل سنّت در كوفه است كه ارتباط وي را با فقه ابن مسعود نشان ميدهد. (2)علقمه، از راويان طبقه دوم و سرآمد تابعيان است و اغلب رجاليان اهل سنّت، وي را به عظمت و وثاقتْ ياد كردهاند، به طوريكه روايت او را از ابن مسعود، صحيحترين اسناد به شمار آوردهاند. (3)وي فقيهي پرهيزكار، قاري قرآن، زاهد و پارسا بود و به عنوان راهب كوفه شناخته ميشد. از شركت در مجالس عمومي گريزان بود و وقتي به او گفته شد كه چرا در ميان مردم حاضر نميشوي تا از علم و حديث تو بهره بگيرند، گفت: نميخواهم با انگشتْ نشانم دهند و بگويند كه اين، علقمه است. دانشمندان رجالي شيعه نيز وي را توثيق كردهاند. كشّي در رجال خود، او را از افراد قابل اعتماد و موثّق نزد امام علي عليه السلام معرّفي كرده است. (4)ابن داوود (5)و علّامه حلّي (6)نيز وي را در قسم اوّل كتابهايشان و در شمار معتمدان آوردهاند. آية الله خويي نيز وي را موثّق دانسته است. (7)علقمه، همانند ديگر افراد قبيلهاش، شجاع و مبارز بود و گاهي به رفتار نادرست حاكمان و واليانْ اعتراض ميكرد. در جنگ صفّين و نهروان، همراه علي عليه السلام بود. در جنگ صفّين، يك پاي خود را از دست داد، و بعدها ميگفت: هيچگاه آرزو نداشتهام كه پايم سالم باشد؛ چرا كه اميدوارم در محضر پروردگار، به وسيله آن پا، رستگار شوم. (8)به هر حال، علقمه نيز از راويان اهل سنّت و دوستدار علي عليه السلام به شمار ميرود؛ امري كه در كوفه رايج بود.
.
1) .۱. التاريخ الكبير، ج۷، ص۴۱؛ تاريخ مدينة دمشق، ج۴۱، ص۱۶۱.
2) . عصر التابعين، ص۵۱۳ .
3) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۶۰.
4) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۷۱۴.
5) . رجال ابن داوود، ص۱۳۴، ش۱۰۰۷.
6) . خلاصة الأقوال، ص۲۲۴.
7) . معجم رجال الحديث، ج۱۲، ص۲۰۰.
8) . تاريخ بغداد، ج۱۲، ص۲۹۳ـ ۲۹۴؛ وقعة صفّين، ص۲۸۷.
دو. ابراهيم بن يزيد بن اسود نَخَعي (۵۰ـ ۹۵ يا ۹۶ ق)وي معروف به ابراهيم نَخَعي، از اهالي مَذْحِج (1)و فقيه عراق، حافظ قرآن و از اَعلام شمرده شده است. (2)وي مردي صالح، پرهيزكار و بي تكلّف بوده است. (3)از علم ابن مسعود، آگاه بوده و روايات زيادي از وي نقل كرده است. (4)فقه را از دايي خود، علقمة بن قيس نَخَعي، از بزرگترين شاگردان ابن مسعود آموخت. شعبي ـ كه خود از بزرگان فقه و حديث است ـ معتقد است كه ابراهيم از همه عالمان و فقيهان بصره، كوفه، حجاز و شام، داناتر بود. (5)او را «صيرفي الحديث» ناميدهاند، و اعمش گفته است كه: «هر گاه حديثي از اصحاب ميشنيدم، آن را بر ابراهيم عرضه ميكردم». (6)اغلب رجاليان، ابراهيم را ثقه دانستهاند و در عين حال، يادآور شدهاند كه بسياري از روايات او مرسل است. (7)يحيي بن معين گفته است: «مراسيل ابراهيم نزد من، از مرسلات شعبي، بهتر است»؛ (8)ولي ابن حجر، مرسلات ابراهيم را حجّت نميداند. (9)برخي از علماي شيعه، ابراهيم را ناصبي دانستهاند. (10)اين در حالي است كه به باور ابراهيم، علي عليه السلام از عثمان، افضل است، گرچه درباره دو خليفه اوّل، چنين نظري نداشته است. (11)همچنين از ابراهيم، رواياتي در كتب روايي شيعه وجود دارد، (12)و شيخ طوسي، وي را يك بار در اصحاب امير المؤمنين علي عليه السلام (13)و بار ديگر در اصحاب امام سجاد عليه السلام ذكر كرده است. (14)در ضمن، ابراهيم، حديث: «نگاه به چهره علي، عبادت است» را روايت كرده است. صاحب أعيان الشيعة نيز دلايلي در ردّ ناصبي بودن ابراهيم، نقل كرده است، (15)گرچه هيچ يك از موارد ياد شده، شيعي بودن وي را نيز اثبات نميكند. ابراهيم، از مخالفان مرجئه بوده و از مجالست با آنان نهي ميكرده و افكار آنها را بدعت ميخوانده است. (16)ابراهيم، در زمان حكومت حجّاج بن يوسف بر كوفه، در اين شهر ميزيست و او را به سبب ستمكاريهاي فراوانش سبّ و لعنت ميكرد. از اين رو، حجّاج بر او خشم گرفت و ابراهيم، مجبور شد كه در خانهاي مخفي شود. در همين احوال، حجّاج درگذشت و گفتهاند زماني كه ابراهيم از اين امر آگاه شد، از شادي گريست و به سجده افتاد. (17)هر چند خود نيز چند ماه پس از مرگ حجّاج، در سال ۹۶ ق و در زمان خلافت وليد بن عبد الملك وفات كرد. (18)گفتهاند كه ابراهيم، به اهل رأي تمايل داشت و وي استاد حمّاد بن سلمه (19)بوده است. حمّاد نيز استاد ابو حنيفه (رهبر مكتب قياس) بوده است. (20)ابراهيم، از فقه علقمه تأثير بسياري گرفته است، به طوري كه طبق بررسي يكي از محقّقان اهل سنّت، از ميان پنجاه فتواي علقمه، ابراهيم در ۳۹ فتوا با وي موافق است، در پنج مورد، مخالف، و در شش مورد، فتواي ابراهيم يافت نشده است. (21)از ابراهيم نقل شده كه ميگفت: «لا يستقيم رأي إلّا برواية ولا رواية إلّا برأي». بنا بر اين گفتهاند كه وي به نقل و رأي، هر دو پايبند بوده است. (22)حتّي از اعمش نقل كردهاند كه ميگفت: «هرگز نديدم نخعي در چيزي، از رأي خود سخن بگويد». (23)به نظر ميرسد كه تابعيان فقيه كوفه، تعريف خاصّي از رأي و اجتهاد داشتهاند و بسياري از مواردي را كه محدّثان، رأي و قياس ميدانستند، آنان استنباط فقهي به شمار ميآوردند؛ امري كه درباره ابو حنيفه نيز گفته شده است. (24)
.
1) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۷۰ .
2) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۵۲۰.
3) . معرفة الثقات، ج۱، ص۲۱۰.
4) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۵۲۱.
5) . تهذيب الكمال، ج۲، ص۲۳۸.
6) . معرفة علوم الحديث، ص۱۶.
7) . معرفة الثقات، ج۱، ص۲۱۰؛ تقريب التهذيب، ج۱، ص۶۹.
8) . تهذيب الكمال، ج۲، ص۲۳۸.
9) . ميزان الاعتدال، ج۱، ص۷۵.
10) ..۱ المناقب، ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۸۹. نيز ر.ك: بحار الأنوار، ج۳۸، ص۲۲۹.
11) ..۱ الطبقات الكبري، ج۶، ص ۲۷۵.
12) ..۱ ر.ك: معجم رجال الحديث، ج۱، ص۳۳۱.
13) ..۱ رجال الطوسي، ش۴۷۷.
14) . همان، ش۱۰۷۳.
15) . أعيان الشيعة، ج۲، ص۲۵۰.
16) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۷۳ـ ۲۷۵ .
17) . همان، ص ۲۷۹؛ تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۷۴.
18) . الطبقات الكبري، ج۶، ص ۲۸۴ .
19) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص ۵۲۱ .
20) . بزرگان معتزله، بر ابراهيم نيز به دليل رواج مكتب رأي، انتقاد كردهاند. در اين باره، رك : شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۲۰، ص۳۱.
21) . عصر التابعين، ص۵۱۲ .
22) . نصب الراية، ج۱، ص۲۹.
23) . سنن الدارمي، ج۱، ص۴۷؛ سنن النسائي، ص۱۳؛ العلل و معرفة الرجال، ج۳، ص۴۹۱.
24) . ر.ك: ابوحنيفه و اصحابه المحدّثون، ص۳۶ـ ۶۸؛ نصب الراية، ص۶ـ ۳۵.
. .
سه. عامر بن شراحيل بن عبد شَعْبي كوفي (۵۱ ـ ۱۰۵ ق)عامر بن شراحيل، معروف به شعبي كوفي، از اهالي «حِمْير» است؛ ولي از هَمْدان به شمار ميآيد. (1)وي علّامه عصر خويش بوده و او را اعلم فقها دانستهاند. ابن عُيينه گفته است كه: «علما سه نفرند: ابن عبّاس در زمان خود، شعبي در زمان خود، و ثوري در زمان خود». (2)وي حافظهاي چنان قوي داشت كه ميگفت: هيچ سياهي بر سفيدي ننوشتم و هيچ كس براي من حديثي نقل نكرد، مگر آن كه آن را حفظ كردم، و هيچ كس برايم حديثي نگفت كه از او بخواهم دوباره تكرار كند. (3)با اين كه عدّهاي شَعْبي را از دشمنان علي عليه السلام خواندهاند، (4)جالب آن است كه شهرستاني، وي را در زمره شيعيان ذكر ميكند. (5)عامر بن شراحيل شعبي، معاصر ابراهيم نَخَعي بود؛ (6)امّا بر خلاف ابراهيم، شَعْبي با بهكارگيري رأي در استنباط احكام، مخالف بود و به حديث، بيشتر تمايل داشت، به طوري كه او را در برابر نخعي، محدّث كوفه خواندهاند. شَعْبي، بيشتر به نقل اسرائيليات از نومسلمانان ـ كه پيش از آن، از اهل كتاب بودند ـ ، مشهور است و قصص و اخبار يمن و مغازي را نيز روايت كرده است. (7)از آثار تاريخي او اين عناوين است: المغازي، كتاب الفتوح، كتاب المبتدأ، كتاب الشوري، مقتل عثمان، و مقتل الحسين عليه السلام. قطعهاي از المغازي او را خطيب بغدادي در دست داشته است. (8)بخشي از كتاب الشوري و مقتل الحسين او هم در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد آمده است. (9)شعبي، استادان و شاگردان بسيار زيادي داشته (10)و خودش گفته است كه پانصد نفر از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله را درك كرده است. (11)عجلي ميگويد: از ۴۸ صحابي، حديث شنيد و حديث مرسلي نميگفت، مگر آن كه سندش صحيح باشد. ميگويند شعبي نيز در قيام قُرّاء عليه حَجّاج، شركت داشت، و پس از شكست قيام، مدّتي متواري بود تا اين كه با وساطت يزيد بن ابي مسلم و عذرخواهي از حجّاج، مورد عفو وي قرار گرفت. (12)شَعْبي در سال ۱۰۴ يا ۱۰۵ ق، وفات كرده است. (13)بعد از دوران تابعيان و در قرن دوم و سوم هجري، فقه در مكتب «قياس» به اوج خود رسيد. در اين دوره، ابو حنيفه ظهور كرد و با رهبري خود، اين مكتب را به عنوان يكي از مذاهب چهارگانه اهل سنّت (و شايد مهمترين و پرطرفدارترين آنها) درآورْد. از ميان فقهاي فراوان اين دوره، به بررسي احوال پنج تن از مهمترين آنان ميپردازيم: اَعمش، ابن ابي ليلي، ابو حنيفه، سفيان ثوري، و سفيان بن عُيينه.
.
1) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۴۶ .
2) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۲۹۵و ۲۹۸ ـ ۳۰۰.
3) . كتاب العلم، ص۱۲؛ تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۸۴.
4) . معجم رجال الحديث، ج۱۰، ص۲۱۰؛ البيان في تفسير القرآن، ص۵۰۱ ـ ۵۰۳.
5) . منع تدوين الحديث، ج۱، ص۱۹۰.
6) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۲۹۵و ۲۹۸ ـ ۲۹۹.
7) . تاريخ نگاري در اسلام، ص۵۸.
8) . تاريخ بغداد، ج۱۲، ص۲۳۰.
9) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۹، ص۴۹ـ ۵۸.
10) . تهذيب الكمال، ج۱۴، ص۲۹ـ ۳۳.
11) . سير أعلام النبلاء، ج۴، ص ۲۹۸ .
12) . تاريخ مدينة دمشق، ج۲۵، ص۳۹۸.
13) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۵۵.
. .
چهار. سليمان بن مهران اَعمش (۶۱ـ ۱۴۸ ق)اعمش، علّامه اسلام، (1)محدّث كوفه در زمان خود و از قاريان برجسته قرآن است. (2)پدر وي از موالي بني كاهل از بني اسد (3)و اصالتاً از «دباوند» (دنباوند، دماوند)، (4)ناحيهاي ميان ري و طبرستان بود. (5)سليمان در همان سالي به دنيا آمد كه امام حسين عليه السلام در كربلا به شهادت رسيد، (6)در حاليكه به نقلي پدرش در جنگ با امام حسين عليه السلام شركت داشت. (7)طبق اين نقل، سليمان در كوفه به دنيا آمده است؛ امّا برخي گفتهاند كه سليمان در روستاي مادري خود در نواحي طبرستان به دنيا آمد و از كودكي يا زمان حمل، به كوفه آورده شد. (8)اعمش از آغاز جواني به تحصيل علم پرداخت و دانشآموزي را با فراگيري قرآن و حديث از نسل نخست تابعيان كوفه آغاز كرد و به جهت ضعف بينايي، به «اَعمش» شهرت يافت. قرآن را در نقلي، بر يحيى بن وثاب (قاري عراق) و در نقلي ديگر، بر ابو العاليه رياحي خوانده است. حمزه زيات و زائدة بن قدامه، نزد وي قرائت كردند و كسايي، قرآن را نزد زائده با قرائت اعمش ميخواند. (9)علم اعمش نسبت به قرآن، به اندازهاي بود كه او را «مصحف» ميخواندند. (10)اعمش به اعتراف همگان، متمايل به تشيع و از دوستداران اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله است. (11)وي نزد شيعيان نيز مورد اعتماد و وثاقت است. شيخ طوسي، نام وي را در زمره اصحاب امام صادق عليه السلام آورده است (12)و مرحوم خويي، او را با توجّه به برخي روايات، از متّفقات اهل سنّت و شيعه ميداند. (13)البته چنانچه گفته شد، تشيع در اين موارد، به معناي اعتقاد به امامت و پيروي از اهل بيت عليهم السلام نيست. علي بن مديني آورده است كه اعمش نزديك به هزار و سيصد روايتْ نقل كرده است. (14)اعمش در عهد خود، به عنوان يكي از فقيهان بنام در بلاد اسلامي شناخته ميشده و ابن ابي ليلي (فقيه كوفه)، او را به عنوان «بزرگ فقيهان» به والي عيسي بن موسي، معرّفي نموده است. وي را به عنوان فقيه آگاه به فرائض (15)(يعني مباحث عبادي فقه) ميشناختند. بنا بر اين، پس از درگذشت ابراهيم نخعي، هنگامي كه مسئله جانشيني او به عنوان مرجع پرسشهاي فقهي كوفه مطرح بود، كوفيان در انتخاب ميان اعمش و همدرس او حمّاد بن ابي سليمان ـ كه فقيهي صاحب رأي بود ـ ، بر آن شدند تا فرائض را نزد اعمش، و حلال و حرام (يعني مباحث حقوقي) را نزد حمّاد بجويند. (16)اعمش در فقه نيز سخت به تعاليم بومي كوفه، پايبند بوده است. به تعبير عجلي، وي خود، بر مذهب ابن مسعود بود و كوفيان بر مذهب او بودهاند. (17)
.
1) . تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۱۵۴.
2) . تاريخ بغداد، ج۹، ص۷.
3) . معرفة الثقات، ج۱، ص۴۳۲.
4) . الثقات، ابن حبّان، ص۱۷۹؛ تهذيب الكمال، ج۱۲، ص۷۶؛ تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۱۵۴.
5) . معجم البلدان، ج۲، ص۴۳۶ و ۴۶۲و ۴۷۵.
6) . الثقات، ابن حبّان، ص۱۷۹.
7) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۳۴۲.
8) . تهذيب الكمال، ج۱۲، ص۷۶؛ سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۲۲۷.
9) . سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۲۲۸.
10) . تهذيب الكمال، ج۱۲، ص۸۶ ـ ۸۷ .
11) . معرفة الثقات، ج۱، ص۴۳۴؛ تاريخ بغداد، ج۹، ص۷؛ تهذيب الكمال، ج۱۲، ص۸۷؛ تهذيب التهذيب، ج۴، ص۱۹۶.
12) . رجال الطوسي، ش۲۸۳۴.
13) . معجم رجال الحديث، ج۹، ص۲۹۵.
14) . سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۲۲۸.
15) . معرفة الثقات، ج۱، ص۴۲۶.
16) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۳۳۲ ـ ۳۳۳؛ تهذيب التهذيب، ج۴، ص۱۹۵.
17) . دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج۹، ص۴۰۵.
. .
پنج. محمّد بن عبد الرحمان بن ابي ليلي انصاري (م ۱۴۸ ق) (1)وي علّامه فقيه و قاضي كوفه (2)بود. به گفته عِجْلي، ابن ابي ليلي، صاحب سنّت، صدوق، جائز الحديث، قاري و عالم به قرآن بود. وي قرآن را بر برادرش عيسى تلاوت كرد و تلاوت خود بر علقمه را بر شَعْبي عرضه كرد. همچنين بر مِنْهال تلاوت ميكرد. (3)حمزه زيات، قرآن را بر وي قرائت ميكرد و ميگفت: «ما زيبايي قرآن را از ابن ابي ليلي فرا گرفتيم». (4)اوّلين بار، يوسف بن عمر ثقفي (از عمّال بني اميه) او را به قضاوت گماشت و در هر ماه، صد درهم برايش مقرّر كرد. (5)وي قضاوت را در اين زمان و در دوران بني عبّاس بر عهده داشت؛ (6)قضاوتي كه بازار و داخل شهر كوفه شامل ميشد. (7)جدّ وي، ابو ليلي، از اصحاب پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و پدرش از ياران علي عليه السلام بوده است؛ (8)امّا علي رغم آن كه شيخ طوسي، نام او را در اصحاب امام صادق عليه السلام آورده (9)و ابن داوود او را ممدوح دانسته است، نميتوان وي را شيعه به شمار آورد؛ زيرا رواياتي در ذمّ وي وجود دارد. در روايتي از امام صادق عليه السلام، وي به دليل اين كه در احكام قضاوت از علي عليه السلام پيروي نميكرد، نكوهش شده است. (10)مرحوم خويي، رواياتي را كه در ذمّ وي وجود دارد، جمعآوري كرده (11)و نتيجه گرفته است كه: دليلي بر ناصبي بودن وي نداريم؛ امّا مدحي نيز براي او وجود ندارد. (12)با اين حال، رواياتي وجود دارند كه طبق آنها وي را ميتوان ممدوح دانست. در روايتي ديگر، اين گونه نقل شده است كه وي حكم خود را به خاطر قضاوت ديگري كه محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السلام، از امير مؤمنان عليه السلام مشاهده كرد، برگردانيد. (13)اين موضع در روايتي ديگر، باز از محمّد بن مسلم، تقويت شده است. (14)درباره وثاقت و حفظ ابن ابي ليلي، اقوالْ متناقض است. برخي وي را ستودهاند و برخي جرح كردهاند. جالب آن است كه حكّام و قضات آن دوره، ابن ابي ليلي را بسيار ميستودند. هنگامي كه از منصور درباره فقيهترين عالم كوفه پرسيدند، گفت: «قاضي آن، ابن ابي ليلي». حفص قاضي گفته است: در بزرگي ابن ابي ليلي، همين بس كه قرآن را نزد ده شيخ بزرگ قرائت كرد. بُشر بن وليد از قاضي ابو يوسف نقل ميكند كه ميگفت: هيچ قاضي اي فقيهتر، حقگوتر و امانتدارتر از ابن ابي ليلي نيست. (15)در مقابل، محدّثان و رجاليان، وي را به سوء حفظ متّهم كردهاند. از شعبه نقل شده است كه هيچ كس را در حفظ، بدتر از ابن ابي ليلي نديدم. علّت اين امر هم به گفته ابو حاتم، اشتغال وي به قضاوت است. (16)احمد بن حنبل نيز وي را «مضطرب الحديث» عنوان كرده است (17)و احمد و يحيي بن معين، از او روايت نميكردند. ابن ابي ليلي به وهم و خطا نيز متّهم شده است. (18)از دلايل ديگر اتّهامات وي آن است كه او نقل از كسي كه نبيذ نمينوشيد را جايز نميدانست. گر چه كوفيان در آن دوره، نوشيدن نبيذ را جايز ميدانستند و تنها از مسكر آن پرهيز ميكردند، امّا اعتقادي اين چنين، غلو دانسته شده است. (19)شايد بهترين قول درباره وي قول ساجي است كه عقيده دارد: وي «سيئ الحفظ» است؛ امّا دروغ عمدي نميگفت. در قضاوت، ممدوح است؛ امّا در حديثْ حجّت نيست. ابن ابي ليلي در فقه، بخصوص در قضاء، از عالمان برجسته است؛ ولي در حديث، ضعيف به شمار ميآيد، همان طور كه احمد بن حنبل، فقه او را از حديثش بهتر ميدانست. ابن ابي ليلي، معاصر با ابو حنيفه و چند سالي از او بزرگتر بود. فقه وي همچون فقه ابو حنيفه است؛ (20)يعني فتوا بر اساس رأي و قياس؛ (21)امّا بين آن دو، ناسازگاريهايي بر سر مسائل فقهي وجود داشت (22)و وي به همراه شريك، سفيان ثوري و حسن بن صالح، در بسياري از نظريههاي فقهي، با ابو حنيفه مخالفت ميكردهاند. (23)
.
1) .۱. التاريخ الكبير، ج۱، ص۱۶۲.
2) . تهذيب الكمال، ج۲۵، ص۶۲۲؛ سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۳۱۰.
3) . سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۳۱۱.
4) . معرفة الثقات، ج۲، ص۲۴۴
5) . همان جا؛ تهذيب الكمال، ج۲۵، ص۶۲۶.
6) . معرفة الثقات، ج۲، ص۲۴۶.
7) . همان، ص۳۳.
8) . همان، ص۲۴۴ـ ۲۴۵.
9) . رجال الطوسي، ش۴۱۸۵.
10) . تهذيب ا?حكام، ج۶، ص۲۲۱؛ الاحتجاج، ج۲، ص۱۰۳.
11) . معجم رجال الحديث، ج۱۷، ص۲۲۹ـ ۲۳۱.
12) . همان، ص۲۲۸.
13) . تهذيب الاحكام، ج۶، ص۲۹۱، ح۱۳.
14) . همان، ج۷، ص۶۶، ح۲۶.
15) . سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۳۱۴.
16) . تهذيب الكمال، ج۲۵، ص۶۲۶.
17) . ضعفاء الكبير، ج۴، ص۱۰۰.
18) . ر.ك: كتاب المجروحين، ج۲، ص۲۴۴.
19) . سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۳۱۲.
20) . همان، ص۳۱۱.
21) . معرفة الثقات، ج۲، ص۲۴۶.
22) . تاريخ بغداد، ج۱۳، ص۳۵۰.
23) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۲، ص۳۱۰؛ تاريخ بغداد، ج۱۳، ص۳۷۰.
. .
شش. ابو حنيفه نعمان بن ثابت بن زَوطي كوفي (۸۰ ـ ۱۵۰ ق)نعمان بن ثابت، فقيه و متكلّم نامدار كوفه و پايهگذار مذهب حنفي از مذاهب چهارگانه اهل سنّت است. اتّفاق منابع، بر آن است كه ابو حنيفه، خود در خانوادهاي مسلمان در شهر كوفه نشئت يافته است؛ ولي درباره گرويدن پدرانش به اسلام، بين روايات، ناهمگوني ديده ميشود. بر پايه كهنترين منابع شرح حال ابو حنيفه، خاندان او با طايفه بني تَيم الله بن ثعلبه از قبيله ربيعه (يكي از شاخههاي مهم قبيله بزرگ بكر بن وائل)، نسبت ولاء داشت. (1)بر پايه روايت عمر بن حمّاد، پدربزرگ ابو حنيفه، «زَوطي» نام داشت. او از مردمان كابل بود كه احتمالاً در جريان فتح خراسان، به اسارت درآمده بود و به عراق آورده شده بود. زوطي، به اسلام گرويده و آزادي خويش را باز يافت و فرزندش «ثابت»، زماني به دنيا آمد كه وي مسلمان شده بود. (2)در روايت ديگري كه از اسماعيل بن حمّاد، برادر عمر بن حمّاد نقل شده، نسب وي «نعمان بن ثابت بن نعمان بن مرزبان» ياد شده است و ضمن تكيه بر پارسي بودن تبار وي، سوگند ياد شده كه هيچ يك از پدران وي، در قيد بندگي نبودهاند. نيز گفته شده است كه پدربزرگ ابو حنيفه، در نوروز يكي از سالها براي علي عليه السلام فالوده تهيه كرد و علي عليه السلام به او فرمود: «همه روزها براي ما نوروز است». بجز آنچه نقل شد، شماري روايات نيز در دست است كه اصل ابو حنيفه را به شهرهاي نسا، ترمذ يا قريه انبار در خراسان باز ميگردانند؛ (3)امّا سرچشمه اين سخنان، به هيچ روي روشن نيست. وي امام «اهل رأي»، فقيه اهل عراق و بنيانگذار مذهب «حنفي» است. حديث و فقه را از علماي بزرگي چون حمّاد بن ابي سليمان فرا گرفت. ابو حنيفه در پذيرفتن حديثْ سخت ميگرفت و در استنباط احكام، بيشتر به قياس و استحسان عمل ميكرد. وي فقيهترين مردم زمان خود بوده و شافعي معتقد است كه مردم در فقه، ريزهخواران ابو حنيفه هستند. (4)به دليل دانش فراوان و موضعگيريهاي او در مسائل سياسي دوران خويش، برخي، اتّهامات زيادي به او وارد كردهاند (5)و در مقابل، عدّهاي وي را به سختي ستودهاند. (6)همانند ابن داوود كه معتقد است مردم درباره ابو حنيفه دو دستهاند: گروهي او را نميشناسند و گروهي به او حسادت ميورزند. (7)امّا علّامه تَهانَوي، از برخي نقل ميكند كه ابو حنيفه، طالب حديث بود و بيشترين تلاش را در جمعآوري احاديث داشت. وي بر اين باور است كه ابو حنيفه، به حديثْ عمل ميكرد، گرچه مخالف قياس بود، و حديث ضعيف را بر قياس و رأي ترجيح ميداد. اين دانشمند، علّت مشهور شدن ابو حنيفه به اهل رأي را اجتهاد قوي و هوش بالاي او در كشف احكام ميداند. در واقع، ابو حنيفه به تنهايي، بر روايت تكيه نميكرد و شرح و تفسير روايات را نيز بيان ميكرد. وي شهرت مغيرة بن شعبه به «مغيرة الرأي» را شاهدي بر نظر خود ميآورد و بيان ميدارد كه منظور از رأي در اين جا قياس نيست؛ بلكه قدرت استنباط و اجتهاد است و در آن زمان، هر كس را كه فقه و استنباط مسائل بر او غلبه داشت، اهل رأي ميناميدند. (8)ابو حنيفه، پس از درگذشت حمّاد بن ابي سليمان (م ۱۲۰ ق) به عنوان برجستهترين شاگرد حلقه او، مرجع صدور فتوا و تدريس فقه در كوفه گرديد و از جايگاه اجتماعي ويژهاي برخوردار شد. در فاصله سالهاي ۱۲۱ تا ۱۳۲ ق ـ كه امويان، واپسين سالهاي حكومت خود را ميگذراندند ـ ، ابو حنيفه، به عنوان فقيهي مخالف با فساد دستگاه حكومت، با ديدگاههاي اعتقادي خاص خود، بسيار مورد توجّه جناحهاي مخالف حكومت (غير از خوارج) قرار گرفت. در جريان قيام زيد بن علي عليه السلام در سالهاي ۱۳۱ ـ ۱۳۲ ق، ابو حنيفه، پنهاني او را ياري نمود و مال و جنگافزار در اختيارش قرار داد. (9)وي به همراهي ابراهيم بن عبد الله بن حسن، در قيام او نيز فتوا داد، (10)و حتّي پس از معاقبه توسط منصور، موضع خود را تغيير نداد و دولت را ظالم ميدانست. او در واقع، به علويان كمك ميكرد تا آرمان خود را در پديد آوردن نظامي عدلگستر، و مخالفت خويش را با نظام جور مطرح سازد. برخي از نويسندگان، مسلّم دانستهاند كه ابو حنيفه، منكر خلافت عبّاسيان بود و هرگز با سفّاح و منصور، بيعت ننمود. (11)در آخرين روزهاي زندگاني ابو حنيفه، منصور، او را به بغداد فرا خواند و پيشنهاد منصب قضاوت را به او داد؛ امّا ابو حنيفه نپذيرفت و به دليلي كه دقيقاً روشن نيست، منصور، وي را به حبس افكند و ابو حنيفه پس از چند روز در حبس درگذشت. (12)برخي نويسندگانْ معتقدند كه ابو حنيفه با اهل بيت عليهم السلام پيوند داشت و خلافت علي عليه السلام را حق ميدانست و معتقد بود اگر در زمان علي عليه السلام و معاويه بود، در صف پيروان علي عليه السلام قرار ميگرفت. (13)از شواهد اين عدّه، آن است كه ابو حنيفه براي سؤال از امام صادق عليه السلام از لفظ «جعلتُ فداك» استفاده ميكرد. (14)اين سخن نيز از ابو حنيفه مشهور است كه: «لو لا السنتان لهلك النعمان». (15)در كتابي چون: مختصر تحفة الإثنا عشرية از محمود شُكري آلوسي، به اين امر اعتراف شده است كه منظور از اين دو سال، زماني است كه نزد امام صادق عليه السلام دانش ميآموخت. (16)
.
1) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۳۶۸؛ الطبقات، ص۲۸۴.
2) . تهذيب الكمال، ج۲۹، ص۴۲۲.
3) . همان، ص۴۲۲ـ ۴۲۳؛ سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۳۹۴ـ ۳۹۵.
4) . تهذيب الكمال، ج۲۹، ص۴۲۲ـ ۴۳۳.
5) . ضعفاء الكبير، ج۴، ص۲۸۰ـ ۲۸۵؛ كتاب المجروحين، ج۳، ص۶۱ ـ ۶۸.
6) . تهذيب التهذيب، ج۱۰، ص۴۰۳.
7) . تهذيب الكمال، ج۲۹، ص۴۴۱.
8) . ابوحنيفه و اصحابه المحدّثون، ص۳۶ـ ۶۸.
9) . مقاتل الطالبيين، ص۹۹ ـ ۱۰۰.
10) . همان، ص۲۴۰.
11) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۱۶، ص۱۵۸.
12) . الأعلام، ج۸، ص۳۶.
13) . ا?مام الصادق عليه السلام والمذاهب ا?ربعة، ج۲، ص۳۱۸ـ ۳۱۹؛ وضوء النبي صلي الله عليه و آله، ج۱، ص۳۷۶.
14) . براي نمونه، ر.ك: الاختصاص، ص۱۹۰؛ بحار الأنوار، ج۱۰، ص۲۰۸ ـ ۲۰۹.
15) . نظرات في الكتب الخالدة، ص۱۸۳.
16) . ا?مام الصادق عليه السلام والمذاهب ا?ربعة، ج۵، ص۱۰۳.
. .
. .
هفت. سفيان بن سعيد بن مسروق بن حمزة بن حبيب ثوري (۹۵ـ ۱۶۱ ق)از حفّاظ و فقيهان دين و اهل ورع بود. سفيان بن عُيينه، اعتقاد دارد كه علما سه نفرند: ابن عبّاس در زمان خود، شعبي در دوران خويش، و ثوري نيز در زمان خود. (1)به گفته ابن مبارك، وقتي از فهم چيزي ناتوان ميشد، نزد سفيان ميآمد و از او سؤال ميكرد؛ گويي از دريا قطرهاي برميگيرد. (2)ابو بكر خطيب، معتقد است كه سفيان، امامي از ائمّه مسلمين، و علمي از اعلام دين بود. بر امانت او اجماع است و بينياز از آن است كه از اتقان و حفظ و معرفت و ضبط و ورع و زهد او سخني به ميان آوريم. (3)شُعْبه، او را حافظتر از خود ميدانست، و در مسائل اختلافي ميان آن دو، همواره غلبه با سفيان بود. (4)نسايي ميگفت: «سفيان، بزرگتر از آن است كه بگويند: او ثقه است». ابن مديني ميگويد: به يحيى بن سعيد گفتم: رأي سفيان نزد تو بهتر است يا رأي مالك؟ گفت: «بيترديد، رأي سفيانْ بهتر است». (5)سفيان، از بزرگان و ناقدان حديث، فقيه عرب، و مفتي كوفه است. او را در مباحث فقهي، «درياي دانش»، (6)و در حديث، «امير المؤمنين» (7)خواندهاند. سفيان بن عُيينه ميگفت: داناتر از سفيان ثوري در حلال و حرام نديدم. وي آگاهترين فرد به حديث اعمش بوده است و روايات اعمش را بر او عرضه ميكردند تا درستي يا نادرستي آن را بسنجند. (8)گرچه شيخ طوسي، نام سفيان ثوري را در زمره اصحاب امام صادق عليه السلام آورده (9)و در كتب روايي شيعه، از وي روايت شده، (10)ولي اين ذكر، تنها به معناي همعصر بودن وي با امام عليه السلام است و نميتوان وي را در ميان شيعيان جاي داد؛ امري كه علّامه حلّي و ابن داوود به آن تصريح كردهاند، (11)و همان گونه كه كَشّي آورده، وي اختلافاتي با آن حضرت داشته است. (12)البته برخي با توجّه به رواياتي كه از سفيان در دفاع از جابر جعفي نقل شده، وي را به شيعيان نزديك دانستهاند. (13)وي در ورع و پرهيزگاري شهره بوده و از ياد مرگْ غافل نميشد. (14)سفيان ثوري در دانشاندوزي، حرص و علاقه زيادي داشت. (15)وي از بسياري از تابعيان و اتباع آنها روايت كرده و بسياري نيز از وي روايت كردهاند. (16)سفيان ثوري، تصنيفاتي داشته است، از جمله: التفسير، الجامع الكبير في الحديث والفقه والاختلاف، و الجامع الصغير. تفسير سفيان ثوري به روايت ابو جعفر محمّد، از ابو حذيفة نهدي، از سفيان توسّط دار الكتب العلمية، چاپ شده است. كتاب جامع وي بسيار مشهور بوده و گفتهاند اوّلين كتابي است كه حديث در آن بر حسب ابواب مرتب شد، و با اجتهاد درآميخت. با اين حال، احمد، كثرت رأي در اين كتاب را عيب دانسته و از آن، مفرداً روايت نكرده است. (17)ثوري كتابي نيز با عنوان الفرائض داشته كه توسّط محمّد بن سليمان بن حارث واسطي روايت شده و در دار العاصمة، چاپ شده است.
.
1) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۱، ص۸۵ .
2) . الجرح والتعديل، ج۱، ص۵۷ .
3) . تهذيب الكمال، ج۱۱، ص۱۶۸.
4) . همان، ص۱۶۶.
5) . تهذيب التهذيب، ج۴، ص۱۰۱.
6) . الجرح والتعديل، ج۱، ص۵۶ .
7) . تاريخ أسماء الثقات، ص ۸؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج۱، ص۸۱ .
8) . الجرح والتعديل، ج۱، ص۵۵ ـ ۷۱.
9) ..۱ رجال الطوسي، ص۲۲۰، ش۲۹۲۴.
10) ..۱ براي نمونه، ر.ك: الكافي، ج۳، ص۱۵۲، و ج۶، ص۲۳.
11) ..۱ ر.ك: خلاصة الأقوال، ص۳۵۶؛ رجال ابن داوود، ص۲۴۸ .
12) ..۱ ر.ك: اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۹۰ ـ ۶۹۹؛ منتقى الجمان في الاحاديث الصحاح والحسان، ج۳، ص۳۱۳.
13) ..۱ تهذيب المقال، ج۵، ص۷۶ .
14) ..۱ تهذيب الكمال، ج۱۱، ص۱۶۷.
15) ..۱ الكامل في ضعفاء الرجال، ج۱، ص۸۳ .
16) ..۱ تهذيب الكمال، ج۱۱، ص ۱۵۵ـ ۱۶۴.
17) . الفرائض رواية محمّد بن سليمان بن الحارث الواسطي، ص۵.
. .
هشت. وَكيع بن جَرّاح بن مَليح بن عدى رُؤاسي (۱۲۹ـ ۱۹۶ ق)از حفّاظ برجسته و اهل فضل و كتابت و از برجستهترين علماي عصر خويش است. پدرش جَرّاح، از طرف مهدي عبّاسي، بر بيت المال نظارت داشت. (1)در برخي گزارشها آمده است كه وي در اصفهان زاده شد و اصالتاً از نواحي ماوراءالنهر (سُغد) و به نقلي، از خراسان يا شهرستان ري است. (2)همه بزرگان رجالي اهل سنّت، او را به وثاقت و امانت و راستگويي وصف كردهاند. احمد بن حنبل، او را مردي بيمانند، حافظي توانا و علّامهاي بيبديل ميداند. يحيي بن معين عقيده دارد كه برتر از وكيع را نديده است. عِجلي از او به عنوان فقيهي عابد، صالح و اديب ياد ميكند؛ امّا برخي تصريح كردهاند كه وكيع در نقل حديث، دچار لحن و خطا ميشد. (3)در سال ۱۹۳ق، از طرف محمّد امين (پسر هارون الرشيد عبّاسي) به وي پيشنهاد قضاوت شد و او به بهانه پيري، اين مقام را نپذيرفت. (4)روزها روزه ميگرفت و شبها به تهجّد و تلاوت مشغول بود و ميگفت: هركس پيش از وقت نماز آماده نشود، نماز را سبك شمرده است. او كمتر به سفر رفته و غالباً از مشايخ كوفه استفاده كرده است. از او تنها دو سفر ياد شده است: يكي سفر به عَبادان (آبادان) در سال ۱۸۵ ق، كه در آن جا بيش از هزار و پانصد حديث روايت كرد و ديگري سفر به مكّه در سال ۱۹۳ ق، كه سه سال به طول انجاميد و در بازگشت از همين سفر درگذشت. (5)وكيع، مانند بسياري از كوفيان، متمايل به تشيع خوانده شده است. علي بن مديني درباره او ميگويد: «فيه تشيع قليل». (6)مؤلّف كتاب الزهد وكيع، اين تشيع اندك را به دليل كتابي ميداند كه وكيع در مناقب صحابه نوشته بود و در آن مناقب، علي عليه السلام را بر عثمان مقدّم كرده بود. وي اين امر را مذهب اهل كوفه ميداند. (7)با اين حال، مبناي فقهي وي مبناي ابو حنيفه بود و همانند او خوردن نبيذ را حلال ميدانست و آن را مينوشيد. (8)وكيع، نسخهاي داشته كه آن را از اعمش روايت كرده است. اين كتاب، در الدار السلفيه كويت و با تحقيق عبد الرحمان عبد الجبّار الفريوائي، به چاپ رسيده است. همچنين، كتاب الزهد وكيع بن جراح، با تحقيق همين محقّق، در دار الصميعي، چاپ شده است. در اين كتاب، ۵۳۹ روايت از وكيع، نقل و بررسي شده است. وي سرانجام پس از ۶۹ سال زندگي در روز عاشوراي سال ۱۹۷ ق، در «فَيد» (محلّي ميان مكّه و كوفه) وفات يافت.
.
1) ..۱ المعارف، ابن قتيبه، ص ۵۰۷.
2) . معجم قبائل العرب، ج۲ ، ص۴۵۰.
3) . تهذيب التهذيب، ج۱۱، ص۱۳۰ .
4) . المعارف، ابن قتيبه، ص ۳۸۴؛ سير أعلام النبلاء، ج۹، ص۱۵۱.
5) . سير أعلام النبلاء، ج۹، ص۱۴۶.
6) . ميزان الاعتدال، ج۴، ص۳۳۶.
7) . كتاب الزهد، ج۱، ص۱۰۶.
8) . سير أعلام النبلاء، ج۹، ص۱۶۵؛ تذكرة الحفّاظ، ج۱، ص۳۰۹.
نه. سفيان بن عينيه هلالي كوفي (ت ۱۹۸ ق)ابن عينيه در سال ۱۶۳ ق، در مكّه رحل اقامت افكند و تا آخر عمر در همان جا ماند. او از بزرگان سلف از جمله امام صادق عليه السلام روايت كرده است و بسياري از بزرگان حديث از وي روايت كردهاند. احمد بن حنبل، معتقد است كه در ميان فقيهان، كسي را به اندازه او دانا به قرآن و سنن نديده است. ابن سعد، او را ثقه، ثبت، كثير الحديث و حجّت ميخوانَد. (1)درباره علم و فقاهت و حديث و گستردگي دانش او بسيار سخن گفتهاند. شيخ طوسي، او را در اصحاب امام صادق عليه السلام شمرده است. كليني در الكافي، شيخ طوسي در تهذيب ا?حكام و علي بن ابراهيم قمي در تفسير خود از او روايت كردهاند. (2)
ج ـ برخي ويژگيها و نقدهاي وارد بر مكتب كوفهبجز شهرت كوفه به مكتب رأي، در لابه لاي كتابهاي حديث و رجال اهل سنّت، براي مكتب حديثي اهل سنّت در كوفه، ويژگيهاي ديگري بيان شده است كه در اين جا به مهمترين آنها اشاره ميشود:
.
۱. كثرت راويان مشهور به تشيعكوفه، شهري مشهور به تشيع بود و مُهر تشيع بر پيشاني راويان آن قرار داشت. خطيب بغدادي از علي بن مديني (از پيشوايان اهل سنّت) نقل ميكند: اگر اهل كوفه را به خاطر اين رأي (يعني تشيع)، ترك كنيم، همه كتابها از بين ميروند و حديث نابود ميشود. (1)بيترديد، منظور خطيب از تشيع ـ چنان كه در بخش بعدي خواهيم ديد ـ ، تشيع به معناي اعتقاد به امامت و لزوم پيروي از ائمّه اهل بيت عليهم السلام نيست؛ زيرا شيعه خواندن كوفيان، امري رايج بوده است، مثلاً ابن قتيبه، بسياري از كوفيان، از جمله: سليمان اعمش، ابو اسحاق سبيعي، حكم بن عُتيبه، ابراهيم نَخَعي، سفيان ثوري، منصور بن معتمر، حسن بن صالح، فطر بن خليفه، وَكيع بن جَرّاح، و فضل بن دُكَين را در كنار يكديگر ذكر كرده و آنها را شيعه ميخواند. (2)حال آن كه اين افراد، فرسنگها از شيعه به معناي پيروي از امامتْ فاصله دارند. كوفيان، اغلب بهخاطر برتري دادن علي عليه السلام بر ديگر صحابه، شيعه خوانده شدهاند، مثلاً ابن عساكر، با سند خود از عبد الرزّاق صنعاني نقل ميكند كه يكبار كه با مَعمَر تنها بوده، معمر به وي ميگويد: از اهل كوفه در شگفتم! گويا كوفه بر دوستي علي، بنيان نهاده شده است. آن گاه علّت اين حبّ را چنين بيان ميكند: با هيچ يك از آنها سخن نگفتم، مگر اين كه [حبّ علي عليه السلام را در دل داشت و] ميانهروي آنها علي را بر ابو بكر و عمر برتري ميدهد، حتّي سفيان ثوري. (3)
۲. علاقه فراوان به نقل روايات فضايل اهل بيت عليهم السلامكوفه، شهر شيعيان بود و راويان آن، علاقه زيادي به نقل روايات فضايل اهل بيت عليهم السلام داشتند. بسياري از راويان اهل سنّت نيز به نقل روايات فضايل اهل بيت عليهم السلام اهتمام داشتند. گذشته از ابن مسعود كه رواياتي در فضايل علي عليه السلام، فاطمه( و حسن و حسين عليهما السلام، از وي نقل شده، از ابراهيم نخعي نيز رواياتي در كتب روايي شيعه وجود دارد. (4)از جمله اين روايات، ميتوان به حديث: «نگاه به چهره علي، عبادت است»، اشاره كرد كه اين روايت را اعمش از وي نقل كرده است. اعمش، روايات زيادي در فضايل اهل بيت عليهم السلام نقل كرده كه برخي از اين سخنان، در حضور منصور عبّاسي بوده است و به گفته خود، در يكي از اين مجالس، ده هزار حديث در فضايل علي عليه السلام در حافظه داشت. (5)وي از ابراهيم، از علقمه، از ابن مسعود، از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه: «نگاه به چهره علي، عبادت است»؛ روايتي كه به طرق متعدّد، از اعمش نقل كردهاند (6)و برخي دانشمندان اهل سنّت بر روايت و راويان آن، طعن زدهاند. (7)وي حتّي تا آخرين روزهاي زندگي از نقل فضايل علي عليه السلام پشيمان نبود. وقتي ابو حنيفه، ابن شُبْرُمَه، و ابن ابي ليلي به عيادت او رفتند و از او خواستند كه از نقل روايات فضايل علي عليه السلام توبه كند، گفت: «أسندوني أسندوني»، و روايتي از ابو سعيد خُدْري در اين مورد نقل كرد. (8)به هر حال، اعمش، غلوّ نمودن در باب امامت را محكوم ميكرده و در همين راستا، نظريه غاليانه مغيرة بن سعيد را به نقد گرفته است. (9)طبق نقل خوارزمي، ابو ميسره از راويان حديث غدير است. (10)ابن حجر نيز در الإصابة، به نقل از طبراني با اسناد از عمرو آورده است كه گفته است: از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود: خدايا! ياري كن كسي كه علي را ياري ميكند و گرامي دار كسي كه علي را گرامي ميدارد و وا گذار كسي كه علي را واميگذارَد. (11)وَكيع بن جَرّاح، از ديگر راويان ناقل روايات فضايل اهل بيت عليهم السلام است. از جمله مصنّفات وكيع، رسالهاي بوده كه در آن، فضايل امام علي عليه السلام را پيش از فضايل عثمان بن عَفّان، ذكر كرده است. شايد اين تأليف و رواياتي كه درباره فضايل اهل بيت عليهم السلام نقل كرده و به بدگويي از برخي صحابه پرداخته، سبب شد تا او را شيعه و رافضي تلقّي كنند. (12)همچنين از او نقل شده كه در پاسخ سؤالي از معناي حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» گفت: «من كنت نبيه فعلي وليه». (13)
.
1) . الكفاية في علم الرواية، ص۱۵۷.
2) . المعارف، ابن قتيبة، ص۶۲۴ .
3) . تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۵۳۰ .
4) . ر.ك: معجم رجال الحديث، ج۱، ص۳۳۱.
5) . ينابيع المودّة لذوي القربى، ج۳، ص۳۷.
6) . المناقب، ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۴۷؛ تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۳۵۱.
7) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۲، ص۲۳۹ و ج۷، ص۲۱۸؛ الموضوعات، ج۱، ص۳۵۹؛ ميزان الاعتدال، ج۱، ص۵۰۷ و ج۴، ص۲۸۲.
8) . مناقب الامام أمير المؤمنين عليه السلام، ج۲، ص۵۲۷ .
9) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۶، ص۳۵۳.
10) . الغدير، ج۱ ص۷ ، ش۹۳.
11) . الاصابة، ج ۴، ص۵۳۵، ش۵۸۸۴.
12) . سير أعلام النبلاء، ج ۹، ص۱۵۴.
13) . بشارة المصطفى، ص۴۰۵.
. .
۳. ضعف روايات و طرق رواييدانشمندان اهل سنّت، بر اين سخن تأكيد دارند كه صحيحترين طرق روايت، از اهل مدينه است. خطيب بغدادي، دامنه روايات صحيح را گسترش ميدهد و آن را مربوط به اهل حرمين ميداند، يعني: مكّه و مدينه؛ زيرا تدليس در ميان آنان اندك، و كذب و وضع حديثْ نادر است. آنان اهل يمن را نيز داراي روايات نيكو و طرق صحيح، و در عين حال، نقل اندك ميدانند. در بصره نيز سنن ثابت با اسانيدي روشن و رواياتي فراوان نقل شده است؛ امّا هنگامي كه سخن از كوفه به ميان ميآيد، آنها را مانند بصره، كثير الحديث، امّا رواياتي پر از دَغَل و بيماري، عنوان ميكنند. شافعي معتقد است كه هر روايتي را كه از عراق ميرسد و اصلي در حجاز ندارد، نبايد پذيرفت. طاووس، بر اين عقيده است كه از يكصد روايت عراقي، ۹۹ روايت را بايد دور انداخت. زُهَري نيز حديث اهل كوفه را پُر از دغل ميداند. (1)گرچه رجاليان اهل سنّت، علّت تضعيف راويان كوفي را در همه موارد بيان نكردهاند، امّا از لابه لاي سخنان آنها در شرح حال برخي راويان كوفي ميتوان دريافت كه علّت اين امر در بسياري موارد، تشيع كوفيان بوده است. مثلاً ابن حجر در شرح حال ابان بن تغلب، معتقد است كه ابن عدي، او را در نقل روايت، ثقه دانسته است، گرچه مذهب شيعه را برگزيده بود. وي ميافزايد: اين سخن، منصفانه است؛ امّا حمله جوزجاني بر كوفيان، اهمّيتي ندارد؛ زيرا تشيع در عرف متقدّمان، باور به برتري علي عليه السلام بر عثمان است... و ممكن است راوي، علي عليه السلام را بعد از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله افضل مخلوقات بداند. در اين صورت نيز اگر پرهيزكار و صادق باشد، روايتش ردّ نميشود. (2)نكته ديگر، اختلافات قبيلهاي است كه به تدريج، به جنگ ميان شهرها كشيده شد و دفاع از روايات و راويان هر شهر، از زبان محدّثان آن ديار باب شد. براي نمونه، ابن عساكر، سخناني در صحّت روايات شامي مربوط به غزوات، و درهم آميختگي روايات عراقْ نقل كرده است. (3)آن گاه سخن عبد الرحمان بن مهدي را ميآورد كه بهترين احاديث را به ترتيب، مربوط به حجاز، بصره و كوفه دانست؛ امّا نسبت به روايات شام، اظهار ترديد كرد. ابن عساكر، پس از نقل اين خبر، آن را داراي اشكال ميداند و راوي آن را كذّاب ميخواند و در ادامه، به توجيه آن ميپردازد. (4)امّا جالب آن است كه ابن عبد البر اندلسي ـ كه از دياري در آن سوي مغربزمين است ـ ، اين خبر را بدون هيچ نقدي آورده است. (5)
.
۴. اتّهام به تدليسكوفه، از جمله شهرهايي است كه بسياري از بزرگان حديث آن، به تدليسْ متّهم شدهاند. گفته شده كه اعمش و ابو اسحاق سبيعي، حديث اهل كوفه را فاسد، يعني دچار تدليس كردند. (1)البته با نگاهي به كتابهاي رجالي اهل سنّت ميتوان دريافت كه اتّهام به تدليس، مخصوص كوفيان نبوده، و دامن آن، پاي بسياري از راويان و محدّثان بزرگ را نيز به ميان كشانده است و اين امر را نميتوان ضعفي بر مكتب كوفه دانست. براي نمونه، اين افراد به تدليس متّهم شدهاند: مالك بن انس، بخاري، مسلم نيشابوري، طاووس بن كيسان يماني، يحيي بن سعيد مدني، محمّد بن مسلم زُهَري مدني، قتادة بن دعامه بصري، عبد العزيز بن جُرَيج مكّي، عطاء بن ابي مسلم خراساني، مقاتل بن حيان بلخي و... . (2)به هرحال، ابن حجر در طبقات المدلّسين (3)در مجموع، ۱۵۲ نفر را در زمره مدلّسان آورده است كه از اين ميان، ۲۸ نفر كوفي خوانده شدهاند. وي در اين كتاب، راويان را به پنج مرتبه تقسيم كرده است كه راويان كوفي هر طبقه، ذكر خواهند شد:
.
مرتبه اوّل:كساني كه در مواردي اندك، به تدليس وصف شدهاند. ابن حجر در اين مرتبه، ۳۳ نفر را نام برده كه از اين ميان، سه نفر، وصف كوفي دارند: حفص بن غياث كوفي (قاضي مشهور و از ثقات اتباع تابعيان)؛ شباك ضبي (مصاحب ابراهيم نخعي)؛ و فضل بن دكين (از بزرگان و شيوخ بخاري). (1)
مرتبه دوم:آنانكه بزرگان، احتمال تدليس آنها را دادهاند، و در عين حال، در كتابهاي صحيح، از آنها نقل شده است، يا كساني كه جز از ثقات، تدليس نميكنند. ابن حجر در اين مرتبه نيز از ۳۳ نفر نام برده است كه يازده نفر آنها كوفي هستند: ابراهيم بن يزيد نَخَعي، بشير بن مهاجر غَنَوي (از صغار تابعيان)؛ حكم بن عُتَيبه (تابعي و از فقيهان كوفه)؛ حمّاد بن اُسامه (از حافظان كوفه و از جمله اتباع تابعيان)؛ زكريا بن ابي زائده (از اتباع تابعيان و راوي از شعبي و ابن جُرَيج)؛ سِفيان بن سعيد ثوري؛ سفيان بن عُيينه؛ سليمان بن مهران اَعمش؛ شُريك بن عبد الله نخعي (قاضي مشهور كوفه)؛ محمّد بن خازم كوفي (مشهور به ابو معاويه ضرير)؛ يونس بن ابي اسحاق سَبيعي (حافظ مشهور كوفي). (2)
مرتبه سوم:كساني كه بسيار تدليس كردهاند و از اين رو برخي بزرگان، به روايات آنها احتجاج نكرده، مگر آن كه به سماع تصريح كنند. برخي نيز حديث اين عدّه را به كلّي ردّ كرده، و در برابر، گروهي پذيرفتهاند. در اين مرتبه، پنجاه نفر نام برده شدهاند كه شش نفر آنها از اهل كوفه هستند، يعني: حبيب بن ابي ثابت كوفي (تابعي مشهور)؛ عبد الملك بن عُمَير قبطي كوفي؛ علي بن غرّاب كوفي قاشي؛ عمرو بن عبد الله سَبيعي، مغيرة بن مِقْسَم ضَبّي؛ يزيد بن ابي زياد كوفي (از اتباع تابعيان). (3)
مرتبه چهارم:كساني كه بهخاطر كثرت تدليس از ضعفا و مجاهيل، بر عدم احتجاج بر حديثشان اتفاق كردهاند، مگر اين كه به سماع خود تصريح كنند. ابن حجر در اين مرتبه، از دوازده نفر نام برده است كه سه نفر آنها كوفي هستند، يعني: حجّاج بن اَرطاة (فقيه مشهور كوفي)؛ حميد بن ربيع كوفي؛ عطية بن سَعْد عوفي (تابعي معروف). (4)
.
مرتبه پنجم:آنانكه بجز تدليس، به ضعف ديگري نيز متّهم هستند كه در اين صورت، حديث آنها مردود است، گرچه به سماع خود تصريح كنند، مگر اين كه جارح، آن ضعف را به صورتي جبران كرده باشد. در اين مرتبه، ۲۴ نفر نام برده شدهاند كه پنج نفر آنها از اهل كوفه هستند اسماعيل بن ابي خليفه (مشهور به ابو اسرائيل مُلائي)؛ تَليد بن سليمان محاربي؛ جابر بن يزيد جُعفي؛ حسن بن عماره كوفي؛ هيثم بن عدي طائي. (1)
.
1) . ر.ك: همان، ص۵۲ ـ ۵۷.
بخش سوم : از پيدايش تا افول مكتب حديثي شيعه در كوفه
.
. .
«كوفه» را اغلب به عنوان مركز تشيع و محبّان علي بن ابي طالب عليه السلام ميشناسند. اين شهر، نخستين شهري است كه مودّت و دوستي اهل بيت عليهم السلام در آن پديدار شد. تشيع كوفيان آن قدر مشهور بوده كه بيشترين انتقادات اهل سنّت بر راويان كوفي، به دليل شيعه بودن آنهاست. (1)مثلاً رجاليان اهل سنّت، اصبغ بن نباته را توثيق كردهاند، امّا روايات وي را ضعيف ميدانند. ابن حبّان، علّت تضعيف وي را شدّت علاقه وي به امير مؤمنان علي عليه السلام عنوان كرده است. (2)ابن حجر نيز بر آن است كه روايات اصبغ، به دليل اتّهام وي به رفض، رد شده است. (3)همچنين، بيشتر رجاليان قديم اهل سنّت، همچون ابن سعد، يحيي بن معين، عِجْلي و مدائني، كميل را شخصي موثّق و پرهيزكار ميشناسند، به طوري كه او را در كنار پارساياني چون اويس قرني و ربيع بن خِيثم نام ميبرند. (4)با اين همه، گروهي از دانشمندان اهل سنّت، او را به خاطر عشق مفرط به امام علي عليه السلام سرزنش كردهاند. (5)امير مؤمنان عليه السلام و ديگر اهل بيت عليهم السلام به كوفه عشق ميورزيدهاند. از علي عليه السلام منقول است: كوفه، سرزميني است كه دوستمان ميدارد و دوستش ميداريم. (6)در روايتي كه گاه از علي عليه السلام، (7)گاه از امام صادق عليه السلام (8)و گاه از سلمان (9)نقل شده، آمده است:زماني خواهد آمد كه هيچ مؤمني باقي نميمانَد، مگر اين كه يا آرزوي رفتن به كوفه را دارد يا قلبش متوجّه آن جاست. علي عليه السلام درباره كوفه ميفرمايد: كوفه، شهر ما، محلّه ما و مقرّ شيعيان ماست. (10)گرچه بيشتر اين اخبار و روايات، به دلايلي چون ضعف يا انقطاع سند و يا كوفي بودن راويان آن، در معرض شكّ و ترديدند، امّا تعداد چنين نقلهايي، آن قدر زيادند (11)كه شكّي در تشيع كوفيان و علاقه آنها به اهل بيت عليهم السلام و علاقه متقابل اهل بيت عليهم السلام به كوفه، باقي نميمانَد. نوشتهاند كه وقتي مردم كوفه، زياد بن ابيه را در حال خطابه بر منبر سنگ زدند، دستان هشتاد نفر از آنان را بريد و تصميم گرفت كه خانههايشان را خراب كند و نخلهايشان را آتش بزند. پس از آن، كوفيان را در مسجد جمع كرد تا آنان را به برائت از على عليه السلام وادار كند و ميدانست آنها چنين نخواهند كرد. در واقع، زياد بن ابيه، قصد داشت بهانهاي براي نابود كردن آنها و خراب كردن خانههايشان داشته باشد (12)و بهانهاي بهتر از اطمينان به تشيع آنان و عدم برائت از علي عليه السلام پيدا نميكرد. در اين بخش، ابتدا به تعريف شيعه و آغاز پيدايش آن، و سپس به شكلگيري و رشد مكتب حديثي شيعه در كوفه ميپردازيم.
.
1) . براي نمونه، ر.ك: ميزان الاعتدال، ج۱، ص۳۷۰، ش۱۳۸۸ و ص۳۷۹، ش۱۴۲۵ و ص۴۰۷، ش۱۵۰۳ و ج۲، ص۳۷۹، ش۴۱۴۹ و ج۳، ص۱۶۰، ش۵۹۶۰ و ج۴، ص۹، ش۸۰۶۲ وص۳۳۵، ش۹۳۵۶.
2) . كتاب المجروحين، ج ۱، ص ۱۷۴.
3) . تهذيب التهذيب، ج ۱، ص ۳۱۶.
4) . الجرح والتعديل، ج۷، ص۱۷۵، ش۹۹۵؛ لسان الميزان، ج۷، ص۳۴۶، ش۴۴۹۱؛ تهذيب الكمال، ج۲۴، ص۲۱۹.
5) . كتاب المجروحين، ج۲، ص۲۲۱.
6) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۳، ص۱۹۸.
7) . نوادر المعجزات، ص۱۹۹.
8) . همان، ص۱۹۸.
9) . فتوح البلدان، ج۲، ص۳۵۴؛ المصنّف، ابن ابي شيبة، ج۷، ص۵۵۴ .
10) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۳، ص۱۹۸.
11) . براي نمونه، ر.ك: المصنّف، ابن ابي شيبة، ج۷، ص۵۵۳ ـ ۵۵۵؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۳، ص۱۹۸ ـ ۱۹۹؛ فضل الكوفة ومساجدها، ص۱۱ـ ۱۷.
12) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۳، ص۱۹۸.
الف) تعريف تشيع و آغاز پيدايش آنكتابهاى لغت، «شيعه» را به معناى پيرو و ياور دانسته اند: «شيعة الرجل أى أتباعه و أنصاره؛ شيعه مرد، يعنى پيروان و ياورانش». (1)در قرآن كريم نيز اين واژه در اين معنا به كار رفته است. مثلاً در داستان حضرت موسى عليه السلام آمده است: فَوَجَدَ فِيها رَجُلَينِ يقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ؛ (2)[حضرت موسى عليه السلام] در شهر، دو مرد را با هم در زد و خورد يافت: يكى از پيروان او و ديگرى از دشمنانش [بود]. در اصطلاح، به هر كس كه ولايت علي عليه السلام و اهل بيت او را بر گردن دارد، شيعه گفته ميشود. (3)شهرستاني، تعريف كاملي از شيعه به دست ميدهد: شيعه، كساني هستند كه از عليرضي الله عنه پيروي كردند و معتقد به امامت و خلافت وي هستند و اين امامت را از طريق نص و وصيت، جلي يا خفي، ميدانند. شيعه، معتقد است كه امامت از فرزندان علي خارج نميشود و اگر چنين شد، يا به دليل ظلم ديگران است و يا امام، تقيه كرده است. امامت، قضيه مصلحتي نيست كه به اختيار مردم باشد و آنان امام را نصب كنند؛ بلكه امامت، از اصول و اركان دين است و بر پيامبرانْ شايسته نيست كه از آن اغفال كنند يا آن را به مردم واگذارند. از اعتقادات عام شيعيان، وجوب تعيين امام و تنصيص بر امامت، عصمت انبيا و ائمّه از همه كبائر و صغائر، تولّا و تبرّا در قول و فعل و عقد، مگر در حال تقيه است. (4)در باره اين كه آغاز پيدايش شيعه، به عنوان پيروان امام علي عليه السلام، از چه زماني است، نظرهاي گوناگوني بيان شده است. (5)شيعيان، اغلب ظهور اين مذهب را به وفات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و حتّي زمان حيات ايشان ميدانند. سَعْد قمي، معتقد است كه اوّلين فرقه از فرق اسلامي، شيعه است كه پيروان علي بن ابي طالب عليه السلام در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله و بعد از آن بودند و آنان به دلبستگي به علي عليه السلام و قول به امامتْ معروف هستند. وي اوّلين شيعيان را چنين برميشمرد: مقداد بن اسود، عمّار بن ياسر، ابوذر و سلمان. (6)يعقوبي در تاريخ خود، از تعدادي نام ميبَرد كه از بيعت با ابو بكر سر باز زدند و به علي عليه السلام تمايل داشتند: عبّاس بن عبد المطّلب، فضل بن عبّاس، زُبير بن عوام، خالد بن سعيد، مقداد بن عمرو، سلمان فارسي، ابوذر غفّاري، عمّار بن ياسر، براء بن عازب و اُبي بن كَعْب. (7)روايات مربوط به ظهور تشيع در زمان پيامبر صلي الله عليه و آله آن قدر زياد است كه سيد حامد حسين، كتاب مشهور خود عبقات الأنوار را از آن پر كرده است. (8)در كتاب الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة، بسياري از صحابهاي كه به امير مؤمنان علي عليه السلام ارادت و علاقه داشتهاند، جمعآوري شدهاند. (9)بايد توجّه داشت كه ذكر الفاظي همانند «شيعة علي» در سخنان پيامبر صلي الله عليه و آله به معناي شيعه اصطلاحي نيست؛ بلكه لفظ «شيعة» در زمان آن حضرت و حتّي تا مدّتها بعد، به معناي لغوي آن به كار ميرفته است. شاهد اين سخن، به كار رفتن الفاظي مانند «شيعة آل ابي سفيان» در لسان اهل بيت عليهم السلام براي پيروان بني اميه است. (10)بنا بر اين، نظريه بالا گرچه نظري درست است و تكوين تشيع، به عصر پيامبر صلي الله عليه و آله باز ميگردد، ولي بروز اجتماعي آن، به عنوان يك جريان مشخّص فكري و سياسي، به مقطع زماني بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله برميگردد، به اين معنا كه ائمّه عليهم السلام به تدريج و حسب شرايط جامعه، ابعاد مختلف اين فكر را تبيين كردند و اين گونه نبود كه از همان روز نخست، همه ابعاد فكري و اخلاقي تشيع بر همگان معلوم باشد.
.
1) . تاج العروس، ج ۵، ص ۴۰۵؛ لسان العرب، ج ۷، ص ۲۵۸.
2) . سوره قصص، آيه ۱۵.
3) . تاريخ ابن خلدون، ص۱۹۰.
4) . الملل والنحل، ج۱، ص ۱۴۶ ـ ۱۴۷.
5) . ر.ك: نشأة التشيع، ص۲۵ـ ۷۸؛ الشيعة في التاريخ، ص۳۹ـ ۴۴.
6) . المقالات والفرق، ص۱۵.
7) . تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۱۲۴.
8) . أصل الشيعة واُصولها، ص۱۹۲.
9) . ر.ك: الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة، ص۴۱ـ ۴۵۲.
10) . اللهوف في قتلى الطفوف، ص۷۱ .
. .
۱. تشيع اعتقادى و سياسىبرخى از محقّقان، مفهوم تشيع را به دو بخش اعتقادى و سياسى تقسيم كرده اند و به تبيين جداگانه آنها پرداخته اند. در نظر اينان، شيعه اعتقادى، كسى است كه اولاً در بُعد كلامى به خلافت بلا فصل على عليه السلام اعتقاد داشته باشد و ثانياً در بُعد فقهى، مشروعيت انحصارى مرجعيت علمىِ امير مؤمنان عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام را بپذيرد، نه آن كه آنها را مانند صحابه و تابعيان ديگر، تنها داراى حقّ اِفتا بداند. در نگاه شيعه اعتقادى، حقّ اظهار نظر نهايى در بيان احكام فقهى، تنها به على عليه السلام و ائمّه عليهم السلام تعلّق دارد؛ امّا تشيع سياسى، آن است كه شخص، بدون اعتقاد به مبانىِ فكرى شيعه، در جهت درگيرى هاى سياسى، از رهبرى اهل بيت عليهم السلام در مبارزه با ظلم و بيداد خلفا حمايت كند. (1)طبق اين تعريف، بسيارى از زيديه كه در قيامهايى همچون قيام زيد و فرزندش يحيى، عليه حكومت اُموى شركت جسته يا از آن جانبدارى كردند، شيعه سياسى به شمار مى آيند. شيعه، تا مدّتها نوعي گرايش سياسي ضدّ نظام موجود دانسته ميشد (شيعه سياسي) و تنها از اوايل قرن دوم بود كه نهاد تشيع، به عنوان مكتبي حقوقي و نظاممند (شيعه اعتقادي) تشخّص پيدا كرد. اين امر، به دوران امام باقر عليه السلام برميگردد. (2)پس از اين دوران و در زمان امامت امام صادق عليه السلام، بهترين تعريف شيعه را بايد از قول ابان بن تَغْلِب شنيد: شيعه، كسي است كه وقتي مردم در گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله اختلاف پيدا كردند، قول علي عليه السلام را بپذيرد و وقتي در گفتار علي عليه السلام اختلاف پيدا كردند، قول جعفر بن محمّد عليه السلام را بپذيرد. (3)
.
۲. تشيع در نگاه دانشمندان رجالي اهل سنّتبايد توجّه داشت كه وقتي رجاليان اهل سنّت، از شيعه سخن ميگويند، منظور، شيعه اعتقادي يا تعريف اصطلاحي شيعه نيست؛ بلكه آنان مفهومي عام از شيعه را مدّ نظر دارند. مثلاً ذهبي در ميزان الاعتدال، براي شيعيان، واژههاي متفاوتي به كار برده است: «يتشيع»، «فيه تشيع»، «فيه تشيع يسير»، «شيعي»، «رافضي»، «شيعي جَلد»، «رافضي جلد»، «رافضي كذاب»، «من غلاة الشيعة»، «من عتق الشيعة» و ... . اين الفاظ، همه مفهوم عامّي از شيعه هستند و تفاوت آنها در شدّت و ضعف تشيع است. غالب اين افراد، كساني بودهاند كه به طعن در صحابه (1)اعتقاد داشته و يا روايات فضايل شگفتآوري نقل كردهاند. (2)به هر حال، ذهبي، تشيع را به معناي اصطلاحي آن به كار نبرده است. شاهد سخن، آن كه وي در شرح حال «ابان بن تَغْلِب» ميگويد: شيعي جَلد، لكنّه صَدوق، فلنا صِدقُه وعليه بِدعَتُه وقد وثّقه أحمد بن حنبل وابن معين وأبو حاتم وأورده ابن عدى وقال: كان غاليا في التشيع. وقال السّعدى: زائغ مجاهر. وي در ادامه، در پاسخ به اين سؤال كه «اگر كسي بپرسد: چگونه مبتدعي توثيق شده است و حد ثقه عادل چيست؟»، ميگويد: بدعت بر دو نوع است: بدعت صغرا، مانند غلوّ تشيع يا تشيع بدون غلوّ و تحريف، كه بسياري از تابعيان و تابعيانِ تابعيان، علي رغم دين و ورع و صداقت، بر اين عقيده بودهاند و اگر حديث اين افراد را رد كنيم، همه آثار نبوي از بين ميرود و اين، فسادي آشكار است؛ و بدعت كبرا، مانند رفض كامل و غلوّ در آن، و اهانت به ابو بكر و عمر، و دعوت به اين عقيده. ما به روايت اين افراد، احتجاج نميكنيم و مورد احترام نيستند. من فرد صادق و مورد اعتمادي در اين گروه نميشناسم؛ بلكه دروغ، لباس زيرين آنهاست، و تقيه و نفاق، رويه لباسشان. پس چگونه روايت چنين فردي پذيرفته شود! حاشا وكلاّ!. آن گاه تعريف ديگري از شيعه غالى بيان ميكند: شيعه غالى، در زمان و عرف قدما، كسي است كه درباره عثمان و زبير و طلحه و معاويه و گروهي از كساني كه با عليرضي الله عنه جنگيدند، بدگويي كند و در زمان و عرف ما كسي است كه اين بزرگان را تكفير كند و از شيخين بيزاري جويد. اين شخص، فردي گمراه و خطاكار است [و ابان بن تَغْلِب هرگز متعرّض شيخين نميشد؛ بلكه علي را افضل از آن دو ميدانست]. (3)از سخنان ذهبي بر ميآيد كه وي ابان بن تَغْلِب را شيعه غالي نميداند، حال آن كه ابان، از راويان بزرگ و از شيعيان اعتقادي است و چنان كه ديديم، اوّلين تعريف از شيعه اعتقادي را وي ارائه ميدهد. ابن حجر مينويسد: تشيع، عبارت است از محبّت و دوستي علي، و مقدّم دانستن وي بر ساير صحابه (غير از ابو بكر و عُمَر)؛ امّا اگر كسي علي را بر ابو بكر و عمر مقدّم بدارد، در تشيع خود، غالي است و عنوان رافضي بر او اطلاق ميشود و در غير اين صورت، شيعه است. حال اگر چنين فردي، سبّ و شتم صحابه را نيز بيفزايد، يا به كينه خود نسبت به آنان تصريح كند، غالي است، و اگر به رجعت نيز معتقد باشد، در غلوّ خود از حد گذرانده است. (4)انتساب به تشيع، بسياري از بزرگان اهل سنّت را نيز شامل شده است. شافعي، (5)محمّد بن جرير طبري (مورّخ و مفسّر مشهور)، (6)احمد بن حسين بيهقي (صاحب السنن)، (7)و عبد الرزّاق بن هُمام (مؤلّف المصنف) (8)از اين دستهاند. اين قضيه، مشهور است كه شافعي در هنگام حج گريه ميكرد و ميگفت: يا راكباً قف بالمحصّب من منىو اهتف بقاعد خيفنا و الناهضسحراً إذا فاض الحجيج إلى منىفيضاً كملتطم الفـرات الفائضإن كـان رفضاً حبّ آل محمّدفليشهد الثـقلان أنّي رافـضي. (9)و نيز گفته است:إذا فـي مجلس ذكـروا عـلياًو سبطيه و فاطمة الزكيةفأجرى بعضهم ذكرى سواهمفـأيقن أنّـه لسلـقلقيـة. (10)
.
1) . ميزان الاعتدال، ج۱، ص۲۷ (ابراهيم بن حكم) و ص۱۳۹ (احمد بن محمّد بن السري) و ج۲، ص۳۷۹ (عباد بن يعقوب) و ج۴، ص۴۹۰ (ابو اسرائيل المُلائي).
2) . همان، ج۱، ص۶۳ (ابراهيم بن محمّد بن ميمون) و ص۴۵۰ (حبة بن جوين عُرَني) و ج۳، ص۳۴۰ (فرات بن اَحنف).
3) . همان، ج۱، ص۵.
4) . فتح الباري، ص۴۶۰.
5) . تاريخ دمشق، ج۵۱، ص۲۹۹.
6) . ميزان الاعتدال، ج۳، ص۴۹۹.
7) . معجم البلدان، ج۱، ص۵۳۸.
8) . ميزان الاعتدال، ج۲، ص۶۱۰.
9) . كتاب الأم، شافعي، ج۱، ص۱۴؛ سير أعلام النبلاء، ج۱۰، ص۵۸.
10) . نظم درر السمطين في فضائل المصطفي والمرتضي والبتول والسبطين، ص۱۱۱.
. .
ب ـ تولّد تشيع در كوفهريشههاي محبّت مردم كوفه به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله به پيش از زمان اقامت امير مؤمنان عليه السلام در كوفه برميگردد. به عقيده ابو زهره، شيعه، ابتدا در مصر و در عصر عثمان آغاز شد و سپس عراق را فرا گرفت. (1)بيترديد، وي در اين عقيده، به استناد عبد الله بن سبأ نظر دارد كه نااستواري اين رأي، در جاي خود بحث شده است. پيش از آغاز حركت شيعه، صحابه بزرگي همچون: ابوذر غفّاري، (2)عمّار بن ياسر، (3)مقداد بن عمرو، (4)و حُذَيفة بن يمان، (5)مخالفت خود را با عثمان و حمايت از امير مؤمنان عليه السلام اعلام كرده بودند. امّا پيدايش شيعه در آغاز، يك حركت سياسي و اعتراضآميز بود كه از كوفه آغاز شد. (6)بسياري از ياران نزديك امير مؤمنان علي عليه السلام (۲۳ سال قبل از هجرت ـ ۴۰ ق) از پيش از خلافت آن حضرت در كوفه و در زمره معترضان عثمان، و در واقع، طالب عدالت بودند. طبري در وقايع سال ۳۳ ق، از نه نفري نام ميبرد كه در كوفه، بر عثمان اعترض داشتند و عليه سعيد بن عاص (حاكم كوفه)، قيام كردند و وي به دستور عثمان بن عَفّان، آنها را به شام تبعيد كرد. برخي از اين افراد، عبارت بودند از: مالك اشتر نَخَعي كوفي، صَعصَعة بن صوحان عبدي، كميل بن زياد نَخَعي و ثابت بن قيس بن مُنقع (به رهبري و سخنگويي مالك اشتر). سعيد براي عثمان نوشت: «گروهي از مردم كوفه، بر تو و من عيب وارد ميكنند و بر دينمان طعن ميزنند و ميترسم كه اين امر، استوار شود و تعدادشان زياد گردد». عثمان در جواب نوشت: «آنها را نزد معاويه بفرست»، و معاويه در آن زمان، حاكم شام بود. معاويه نيز پس از مدّتي، براي عثمان نوشت: «اين افراد، قصد فتنه دارند.... اينان بسياري از مردم كوفه را فاسد كردهاند و بيم آن دارم كه اگر در شام بمانند، مردم شام را بفريبند و جادو كنند... ». عثمان، دستور داد كه آنان را به كوفه بازگردانند. طولي نكشيد كه از كوفه به «حِمص» (محلّ حكومت عبد الرحمان بن خالد بن وليد)، تبعيد شدند. حاكم شهر، آنان را نزديك ساحل جاي داد و برايشان مقرّي تعيين كرد. طبري به نقلي ديگر، اين گروه را از اشراف عراق دانسته و چنين بر ميشمرد: مالك بن حارث اشتر، ثابت بن قيس نَخَعي، كميل بن زياد نَخَعي، زيد بن صوحان عبدي، جُندب بن زُهير غامدي، جُندب بن كَعْب اَزْدي، عروة بن جَعْد و عمرو بن حَمِق خُزاعي. (7)بلاذري، اين عدّه را چنين برميشمرد: مالك اشتر، زيد بن صوحان، صَعصَعة بن صوحان، عائذ (از بني تميم)، كميل بن زياد نَخَعي، جُندب بن زُهير اَزْدي، حارث بن عبد الله اَعور هَمْداني، يزيد بن مكفف نَخَعي، ثابت بن قيس بن مُنَقِّع نَخَعي، و اَصعَر بن قيس بن حارث حارثي. (8)اين گروه پس از به خلافت رسيدن علي عليه السلام با ايشان بيعت كردند و از ياران نزديك امام به شمار ميآمدند. امير مؤمنان عليه السلام پيش از ورود به كوفه، مردم آن جا را گرامي ميداشت و آنها را دوستدار خويش ميشمرد و حتّي در اواخر حكومت و اندكي پيش از شهادت، با اين كه از كوفيانْ دلآزرده بود، آنها را از همه مسلمانان، برتر و برگزيدهتر ميخواند. (9)البته بيوفاييها و عهدشكنيهاي فراوان مردم كوفه، آن قدر مشهور است كه اين مدح و ستايشها را بيرنگ كرده است. عتابها و نارضايتيهاي امير مؤمنان عليه السلام از مردم كوفه (بخصوص پس از جنگ نهروان)، به دليل همين روحيه مردم كوفه است. بسياري از اين نامردميها و عتابهاي امير مؤمنان عليه السلام در كتب تاريخي و روايي، گرد آمدهاند. (10)از اين رو، اكثريت مردم كوفه را در اين زمان نميتوان شيعه علي ناميد و شيعيان ايشان بسيار اندكاند. به فرموده امام باقر عليه السلام در ميان ياران و بيعتكنندگان با امير مؤمنان عليه السلام، تنها پنجاه نفر از آنها علي عليه السلام را به عنوان امام ميشناختند. (11)اين عدّه، افرادي همچون عمّار ياسر، حُذَيفة بن يمان، محمّد بن ابي بكر، مالك اشتر، حُجر بن عَدي و ميثم تمّار بودند. بايد توجّه داشت كه گرچه مذهب شيعه در كوفه پديد آمد و در آغاز، يك حركت سياسي بود، امّا اين مطلب، منافاتي با آنچه شيعه از شواهد تاريخي درباره اصل نظريه امامت از زمان پيامبر خدا صلي الله عليه و آله مطرح كرده و كساني از صحابه بدان معتقد بودند، ندارد. ريشههاي تشيع اعتقادي، از آغاز در ميان صحابه نزديك پيامبر صلي الله عليه و آله و ياران مخلص امير مؤمنان عليه السلام وجود داشته است. صحابه بزرگ، با توجّه به روايات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، علي بن ابي طالب عليه السلام را وصي پيامبر خدا و باب علم آن حضرت ميدانستند و اطاعت از ايشان را لازم ميشمردند. سلمان فارسي، علي عليه السلام را صاحب «علم المنايا و علم الوصايا» دانسته (12)و ميگويد: با پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بيعت كرديم كه خيرخواه مسلمانان باشيم و علي بن ابي طالب را امام و ولي خود قرار دهيم. (13)اَبو ذر، پيروي از آن حضرت را لازم شمرده است. (14)عمّار ياسر در جنگ صفّين و در مناظره با عمرو بن عاص، حديث غدير را يادآوري كرده است. (15)ابو سعيد خُدْري، ولايت علي عليه السلامرا امر واجبي دانسته كه مردم، آن را ترك نمودند. (16)نظير چنين سخناني را از بسياري از صحابه ميتوان ديد. (17)علاوه بر اين، ياران مخلص امير مؤمنان عليه السلام چون مالك اشتر نيز به وصايت و امامت آن حضرت تصريح كردهاند. مالك در سخنان خود به هنگام بيعت با امير مؤمنان علي عليه السلام ايشان را «وصي الأوصياء و وارث علم الأنبياء» خوانده است. (18)صعصعه، از علي عليه السلام به «الولي التقي الجواد ... » (19)ياد كرده و سوده هَمْداني (از زنان شجاع قبيله هَمْدان)، عبارات «الإمام، أخو النبي، علم الهدي و منارة الإيمان» (20)را در وصف ايشان به كار برده است. از سوي ديگر، بيش تر ياران امير مؤمنان عليه السلام در كوفه بودند و ميتوان دريافت كه ريشههاي تشيع اعتقادي در كوفه، از آغاز و پيش از اقامت علي عليه السلام وجود داشته است؛ ولي اين نهال، سالها بعد، به درخت تنومند شيعه تبديل شد. در اين زمان، هنوز شيعه داراي مكتبي مشخّص و متمايز در علم و فرهنگ نيست، و نميتوان مكتب يا روشي خاص در تفسير، فقه و ديگر علوم اسلامي براي آنان در نظر گرفت. اساساً بجز در فقه ـ كه شيعيان، از عهد امام باقر و امام صادق عليهما السلام روشي متفاوت با اهل سنّت در پيش گرفتند ـ ، در علومي همچون: قرائت، ادبيات، تاريخ و... شيعه و اهل سنّت در كوفه، بسيار به هم نزديك بودند. گرچه راويان بسياري در اين دوران زندگي ميكردند، امّا از آن ميان ميتوان از سه راوي مهم براي حديث امير مؤمنان عليه السلام در كتابهاي شيعه و اهل سنّت نام برد:
.
1) . تاريخ المذاهب الإسلامية في السياسة و العقائد و تاريخ المذاهب الفقهية، ص۳۲.
2) . تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۱۷۱ـ ۱۷۲.
3) . همان، ص۱۷۳.
4) . تاريخ الطبري، ج۳، ص۲۹۷.
5) . تاريخ دمشق، ج۴۳، ص۴۵۶.
6) . البته اين مطلب، با اعتراض تعدادي از اصحاب امير المؤمنين عليه السلام در پي ماجراي سَقيفه، منافاتي ندارد؛ زيرا در سقيفه، اعتراض، به حركتْ تبديل نشد.
7) . تاريخ الطبري، ج۳، ص۳۶۵ـ ۳۶۷.
8) . به نقل از: الغدير، ج۹، ص۳۱.
9) . الغارات، ج۲، ص۶۲۵ (أدعوكم وانتم الأفضلون الأخيار فتراوغون ...).
10) . براي نمونه، ر.ك: وقعة صفين، ص۶ ـ ۷؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۷۹؛ نهج البلاغة، خطبه ۷۰؛ الإرشاد، ج۱، ص۲۸۳.
11) . تهذيب ا?حكام، ج۱، ص۲۶.
12) . همان، ص۷۸.
13) . الأمالي، طوسي، ص۱۵۵؛ كشف الغمّة، ج۲، ص۱۶.
14) . تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۱.
15) . وقعة صفّين، ص۳۳۸.
16) . الامام الصادق عليه السلام والمذاهب الأربعة، ج۱، ص۲۳۸.
17) . ر.ك: همان، ج۶، ص۳۹۴ـ ۳۹۶؛ موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام، ج۸، بخش ششم: «علي عن لسان أصحاب النبي»؛ مواقف الشيعة، ج۱ ـ ۳.
18) . تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۱۷۹.
19) . مواقف الشيعة، ج۲، ص۳۱۶؛ موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام، ج۸، ص۳۶۴.
20) . بلاغات النساء، ص۳۰.
. .
. .
. .
۱. حارث بن عبد الله هَمْداني (م ۶۵ ق)وي به حارث اعور (يك چشم) معروف بود. تابعي برجسته كوفه، به دانش وسيع در امور ديني و فقه و علم حساب شهرت داشت. حارث، از قبيله يمَني هَمْدان و از طايفه حوث يا خارِف (دو تيره از قبيله بزرگ هَمْدان) است. هَمْدان از هواداران سرسخت امام علي عليه السلام بود و از آن هنگام كه صحابه با يكديگر به مشاجره و اختلاف پرداختند، شيعه شدند. (1)شايد ريشههاي تشيع در اين قبيله را بتوان در زمان خود پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله جست؛ يعني سال هشتم هجري كه پيامبر صلي الله عليه و آله علي بن ابي طالب عليه السلام را به سوي آنان در يمن فرستاد. هَمْدان، پُرتعدادترين و قويترين قبيله يمن بود و همگي افراد آن قبيله، در يك روز به دست علي عليه السلام اسلام آوردند، به صورتيكه وقتي خبر به پيامبر صلي الله عليه و آله رسيد، دو بار فرمودند: «السلام علي هَمْدان». (2)حارث، يكي از كساني بود كه عليه عامل عثمان در كوفه شورش كردند و اداره شهر را در اختيار گرفتند. (3)وي از اصحاب نزديك امير مؤمنان علي عليه السلام بود. ابو عمرو بزّاز، از شَعْبي نقل ميكند كه حارث گفت: نزد امير مؤمنان عليه السلام آمدم، فرمود: «به چه منظور آمدهاي؟». گفتم: به خدا سوگند، محبّت و دوستي شما مرا به اين جا كشانيد! حضرت فرمود: «حديثي بگويم تا سپاسگزار اين نعمت باشي. كسي از دوستانم نميميرد، مگر آن كه مرا به آن گونهاي كه دوست دارد، ميبيند. و كسي از دشمنانم نميميرد، مگر آن كه مرا به گونهاي كه دوست ندارد، ملاقات ميكند». (4)سيد حِمْيري در شعر معروفش به اين كلام اشاره ميكند: يا حارِ هَمْدان مَن يمُت يرَني مِن مؤمنٍ أو منافقٍ قُبُلاً. (5)امير مؤمنان عليه السلام در كلامي اشاره كردهاند كه حارث، از شيعيان ميانهرو و بهترين ياران آن حضرت هستند. (6)حارث در سال ۶۵ ق، در زمان فتنه عبد الله بن زُبَير، وفات يافت و عبد الله بن يزيد حُطَمي (حاكم كوفه) بر وي نماز گذارد. (7)
.
وثاقت حارثرجاليان و علماي شيعه، حارث را توثيق يا مدح كردهاند. برقي، وي را در اولياي امير مؤمنان عليه السلام ذكر كرده است و شيخ طوسي نيز نام وي را در اصحاب ايشان آورده است. (1)علّامه حلّي و ابن داوود، وي را در شمار راويان معتبر و ممدوح ذكر كردهاند و شيخ بهايي، به خود ميباليد كه از نوادگان حارث هَمْداني است. (2)با اين حال، برخي از دانشمندان اهل سنّت، وثاقت او را مورد ترديد قرار دادهاند و وي را دروغگو خواندهاند. (3)دانشمند مراكشي، عبد العزيز بن محمّد بن صديق الحسيني القماري (م ۱۴۱۸ق) نوشتهاي با عنوان «الباحث عن علل الطعن في الحارث» دارد و در آن، اقوال مختلف در طعن حارث را بررسي كرده است. (4)وي بر اين باور است كه اوّلين بار، شَعْبي، بر حارث طعن زد و گفت: «حدّثني الحارث و كان أحد الكذّابين». علّت اين طعن، افراط حارث در محبّت علي عليه السلام، و تفضيل ايشان بر ديگر صحابه بود، در حالي كه دروغي از حارثْ به اثبات نرسيده است. (5)
ويژگيهاي علمياز حارث ميتوان به عنوان يكي از نخستين فقيهان شيعه نام برد. او فقه و حديث را از علي بن ابي طالب عليه السلام و عبد الله بن مسعود فرا گرفت (6)و در علم حساب، سرآمد روزگار خود بود. شَعْبي، علم حساب را از حارث فرا گرفته است. (7)ابن سعد از شَعْبي روايت كرده است كه: ديدم حسن و حسين عليهما السلام درباره احاديث امير مؤمنان عليه السلام، از حارث اَعور پرسش ميكنند. (8)رجاليان اتّفاق دارند كه حارث، فردي بسيار دانشمند و از منابع بزرگ علم در روزگار خود، آگاه بوده است. مثلاً ذهبي از وي با عناويني چون: امام، فقيه، علّامه و كثير العلم ياد ميكند؛ (9)امّا درباره وثاقت او اختلاف نظر وجود دارد. گروهي همچون: يحيي بن معين و نسائي، او را توثيق كردهاند و گروهي ديگر چون: شَعْبي، ابوحاتم رازي، دارقطني، ابن حبّان و ابن حجر، وي را تضعيف يا متّهم به كذب نمودهاند؛ ولي ذَهَبي در باره او توقّف كرده و گفته است: أنا متحير فيه. (10)شگفت از شَعْبي است كه از وي روايات بسياري نقل كرده و در عين حال، وي را تكذيب كرده است. ذَهَبي با وجود اين تضاد، براي توجيه آن، منظور شعبي از كذب را خطا و اشتباه قلمداد كرده است. (11)
.
1) . معجم رجال الحديث، ج۵، ص۱۷۳.
2) . الغدير، ج ۱۱، ص ۲۱۸.
3) . ر.ك: الضعفاء الكبير، ج۱، ص۲۰۸ ـ ۲۱۰؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج۲، ص۱۸۵ـ ۱۸۶.
4) . ر.ك: «الباحث عن علل الطعن في الحارث»، علوم الحديث، ش ۵، سال سوم، ص ۳۰۷ ـ ۳۶۰.
5) . همان، ص۳۲۶ ـ ۳۲۷.
6) . تاريخ الإسلام، ج۵، ص۹۰.
7) . الطبقات، ج۶، ص۲۴۸.
8) . همان، ص۱۶۸.
9) . سير أعلام النبلاء، ج ۴، ص ۱۵۲.
10) . همان، ص ۱۵۵.
11) . تاريخ ا?سلام، ج ۵، ص۹۰.
روايات و آثارحارث، علاوه بر امام علي عليه السلام از ابن مسعود، زيد بن ثابت، و بقيره (همسر سلمان فارسي) روايت كرده و از او كساني چون: ضحّاك بن مُزاحم، شَعْبي، عطاء بن ابي رَباح و ابو اسحاق سَبيعي، روايت كردهاند. (1)حارث، روايات زيادي در كتب روايي شيعه و اهل سنّت دارد كه بيشتر اين روايتها را ابو اسحاق عمرو بن عبدالله سَبيعي هَمْداني (م ۱۲۶ـ ۱۲۹ ق) از حارث نقل كرده است. (2)گفته ميشود كه او با بيوه حارثْ ازدواج كرد و بر كتب وي دست يافت. (3)به گفته شُعْبه، او تنها چهار روايت به طور شفاهي از حارث شنيده (4)و بقيه روايات وي از كتاب حارث بوده است. (5)
.
۲. اَصبغ بن نُباته تَميمي حَنظلي مُجاشِعياو مردي شاعر، از دلاوران كوفه و صحابي نزديك و عضو سربازان نخبه امام علي عليه السلام در كوفه بود. اصبغ از ديدگاه شيعيان، از ياران وفادار و پرهيزگار امام علي عليه السلام بوده و ستايش شده است. او در شمار كساني است كه متعهّد شدند تا پاي جان براي آن حضرت بجنگند و امام نيز به آنان وعده بهشت داد. (1)رجاليان اهل سنّت، اصبغ بن نباته را توثيق كردهاند؛ امّا روايتهاي او را ضعيف ميدانند. ابن حبان، علّت تضعيف وي را شدّت علاقه او به امير مؤمنان علي عليه السلام بيان كرده است. (2)عقيلي، اصبغ را به عقيده رجعت، متّهم كرده است (3)و ابن عدي، بياعتمادي بر روايات او را به دليل بي اعتمادي از كساني كه از وي نقل ميكردهاند، ميداند و معتقد است كه اگر كسي كه از وي روايت كرده، مورد اعتماد باشد، اشكالي در روايت اصبغ نيست. (4)
روايات و آثاراصبغ، علاوه بر امام علي عليه السلام از امام حسن عليه السلام، ابو ايوب انصاري، عمّار بن ياسر، و عمر بن خطّاب روايت كرده و از او افرادي چون: اَجلَح بن عبد الله كندي، ثابت بن اَسلم، ابو حمزة ثمالي، ابو الجارود زياد بن منذر، سَعْد بن طَريف اِسكاف، فِطْر بن خليفة و محمّد بن سائب كلبي، روايت كردهاند. (5)اصبغ ميگويد: از مواعظ علي بن ابي طالب، صد فصل به خاطر سپردم و از خطابههايش گنجهايي كه بازگويي آنها، جز فزوني و گستردگي نياورد. (6)روايات اصبغ در جوامع حديثي شيعه و برخي از مسانيد اهل سنّت (مانند: سنن الترمذي و سنن ابي داوود) آمده است. وي در جوامع حديثي شيعه، ۵۶ روايت دارد كه همه را (بجز دو مورد) از امام علي عليه السلام نقل كرده است. (7)او علاوه بر اين، روايات ديگري در كتب روايي اهل سنّت و شيعه دارد؛ (8)ولي نجاشي و شيخ طوسي، تنها دو سند مكتوب طولاني و يك حديث بلند را به وي نسبت دادهاند. سند اوّل، عهدنامه مالك اشتر است كه امام علي عليه السلام در هنگام اعزام وي به مصر، براي وي نوشت و متن آن در نهج البلاغه آمده است. سند دوم، وصيت آن حضرت به فرزندش محمّد بن حنفيه است كه اين متن، در كتاب من لا يحضره الفقيه، بيان شده است. (9)حديث طولاني اصبغ، يك گزارش طولاني درباره شهادت امام حسين عليه السلام است كه احمد بن عبد الله بن جُلَين دوري ورّاق (م ۳۷۷ ق) به روايت ابن عُقْدَه و با سندي كه به ابو الجارود ميرسد، نقل كرده است. (10)
.
1) . قاموس الرجال، ج ۲، ص۱۰۳ .
2) . كتاب المجروحين، ج ۱، ص ۱۷۴.
3) . الضعفاء الكبير، ج ۱، ص ۱۲۹.
4) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۱، ص ۴۰۸.
5) . تهذيب الكمال، ج۳، ص۳۰۸.
6) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۱، ص۲۴؛ بحار الأنوار، ج۴۱، ص۱۴۶.
7) ..۱ معجم رجال الحديث، ج ۴، ص ۱۳۵.
8) ..۱ ر.ك: ميراث مكتوب شيعه، ص ۹۲ـ ۱۰۸.
9) . ر.ك: كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۴، ص ۳۸۴ـ ۳۹۲.
10) . الفهرست، طوسي، ص ۸۵، ش۱۱۹؛ ميراث مكتوب شيعه، ص۹۲.
۳. كميل بن زياد بن نَهيك نَخَعي صُهْباني (م ۸۲ ق)از اصحاب نزديك امير مؤمنان علي عليه السلام و يكي از اشراف و وجوه كوفه بود. وي از نخستين معترضان عثمان در كوفه به شمار ميآمد و در سال ۳۲ ق، از كوفه به حمص تبعيد شد. كميل از همان روزهاي نخستين خلافت امام علي عليه السلام، به ياران نزديك ايشان تبديل گشت و بعدها از طرف آن حضرت، عامل هِيت ـ كه منطقهاي سوق الجيشي در شمال كوفه بود ـ ، شد و توانست با موفّقيت، يكي از نخستين حملات سپاه معاويه را به عراق دفع كند. (1)او در جنگ صفّين، در كنار امام علي عليه السلام حضور داشت و سالها بعد، در جريان قيام عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث، عليه حجّاج، در سال ۸۲ ق، به عبد الرحمان پيوست. كميل در نودسالگي، به دليل شركت در قيام و به خاطر نيم قرن عشق و دوستي علي عليه السلام و در حالي كه پيشبيني شهادت خود را از زبان مولايش براي حجّاج بيان ميكرد، به دست او به شهادت رسيد. (2)كميل را شيعه (3)و نيز اهل سنّت توثيق كرده و از بزرگان دانستهاند. ابن سعد، او را در طبقه نخست كوفيان و از اصحاب امير مؤمنان عليه السلام آورده و ابن مسعود، او را ثقه و قليل الحديث خوانده است. (4)مدائني، نام او را در ميان عبّاد كوفه و در كنار افرادي چون اويس قرني و ربيع بن خَيثَم قرار ميدهد. عِجْلي نيز كميل را ثقه ميداند؛ (5)امّا ابن حبان، وي را به دليل عشق مفرط به علي عليه السلام و نقل روايات مشكل، منكر الحديث معرّفي ميكند. (6)
.
روايات و آثارشيخ طوسي، كميل را در شمار اصحاب امام علي عليه السلام و امام حسن عليه السلام نام برده است. (1)او علاوه بر اين، از عبد الله بن مسعود، عثمان بن عَفّان، عمر بن خطّاب، ابو مسعود انصاري، و ابوهريره روايت كرده و از او: رشيد هجري، سليمان اَعمش، عبّاس بن ذُرَيح، عبد الله بن يزيد صهباني، عبد الرحمان بن جُندب فَزاري، عبد الرحمان بن عابس، و ابو اسحاق سَبيعي، روايت كردهاند. (2)كميل، رواياتي در كتب روايي اهل سنّت و شيعه دارد؛ امّا از مشهورترين روايات او حديث معروف وي است كه از امام علي عليه السلام نقل كرده و با عبارت «القلوب أوعية» آغاز ميشود. اين روايت، متني طولاني و بسيار شگرف درباره فضيلت علم حقيقي است كه در بسياري از منابع اهل سنّت و شيعه نقل شده است. جملهاي در اين روايت وجود دارد كه بسيار مورد توجّه شيعيان بود؛ اين جمله بيان ميكند كه زمين، هيچ گاه از حجّت، خالي نخواهد بود: «إما ظاهر مشهور و إما خائف مغمور». بعدها شيعيان واژه «مغمور» را به غايب تفسير كردند و در مناظرههاي كلامي خود، از آن بهره بردند. (3)روايت مشهور ديگر كميل به نقل از امام علي عليه السلام ، دعاي خضر نبي است كه بعدها به دعاي كميل مشهور شد. (4)اين دعاي مشهور ميان شيعيان، در شبهاي جمعه خوانده ميشود و نقل شده كه امير مؤمنان عليه السلام آن را در سجده نماز ميخواندند. (5)سنّ كميل را در هنگام مرگ، هفتاد يا نود نوشتهاند. اين تضاد ميتواند به دليل تصحيف دو واژه «سبعين» و «تسعين» در زبان عربي دانست؛ امّا گزينه نود، صحيحتر مينمايد؛ زيرا در سخنان فراواني از حجّاح، خودِ كميل و ديگران، به پيري و كهنسالي او اشاره شده است. (6)گفته شده است وقتي حجّاج قصد جان وي كرد، گرد پيري، موهاي سر و سيماي او را سپيد كرده بود. كميل، ناگزير پنهان شد. حجّاج نيز بر نَخَعيها سخت گرفت و آنان را در بند كرد. كميل كه درس جوانمردي را از مولاي خود آموخته بود، نپسنديد كه ديگران به خاطر او در رنج باشند، بنا بر اين از پنهانگاه خود خارج شد و نزد حجّاج رفت و به فرمان آن فرماندار خونريز، سر از بدن آن يار كهنِ امير مؤمنان عليه السلام جدا كردند. (7)
.
1) . رجال الطوسي، ص۸۰، ش۷۹۲ و ص۹۵، ش۹۴۶.
2) . تهذيب الكمال، ج۲۴، ص۲۱۸.
3) . الغيبة، نعماني، ص۲۵؛ كمال الدين، ص۱۴۰ و۲۹۴؛ بحار الأنوار، ج۲۳، باب الاضطرار إلي الحجّة وأنّ الأرض لا تخلو من حجّة.
4) . مصباح المتهجّد، ص ۸۴۴ ـ ۸۵۰ .
5) . همان، ص ۸۴۴؛ الذريعة إلي تصانيف الشيعة، ج۸، ص۱۹۳، ش۷۶۰.
6) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۱۱.
7) . الإرشاد، ج۱، ص۳۲۷؛ الإصابة، ج۵، ص۴۸۶، ش۷۵۱۴؛ شجرة طوبى، ج۱، ص۹۳.
ج ـ بيداري مردم كوفه پس از شهادت امام حسين عليه السلامدر زمان امام حسن عليه السلام (۳ ـ ۴۹ ق)، شيعيان آن حضرت، گروهي معترض بودند كه حكومت امام علي عليه السلام را پذيرفته و با گرايش عثماني مخالف بودند، امّا هنوز دو خليفه نخست را از ديگر صحابه برتر ميدانستند. ابن شوذب از ليث بن ابي سليم (م ۱۴۳ ق) نقل ميكند كه وي گفت: شيعيان نخستين را در كوفه درك كردم و آنان هيچ كس را بر ابو بكر و عمر، تفضيل نميدادند. (1)معاويه پس از صلح با امام حسن عليه السلام، زياد بن سميه را به حكومت كوفه گماشت. زياد، كه شيعيان را خوب ميشناخت، آنها را تحت نظر قرار ميداد يا به قتل ميرسانيد. در همين زمان، حُجر بن عَدي و يارانش به سبب سرباز زدن از لعن علي بن ابي طالب عليه السلام و خروج بر حاكم مسلمانان، به شهادت رسيدند و پس از آن، شعار «لا صلاة إلّا بلعن أبي تراب» بر همه جا سايه افكند. (2)امام حسن عليه السلام در اين زمان براي حفظ خون شيعيان، دست به حركت نزدند و در جواب آنها كه به صلح معترض بودند، فرمود: ... فصالحت بقياً علي شيعتنا خاصّة من القتل. (3)شيعيان خالص در اين زمان، بسيار اندك بودند و ديگر اطرافيان، تنها تمايلات علوي داشتند. (4)حتّي عدهاي از همين اطرافيان بودند كه بر امام عليه السلام حمله بردند و ايشان را مجروح كردند. پس از اين كه امام براي مداوا در منزل سعد بن مسعود (عموي مختار ثقفي)، اقامت كرد، مختار از عموي خود درخواست كرد كه امام را به معاويه تسليم كند تا خراج جوخي را به دست آورد؛ ولي سعد، وي را به شدّت سرزنش كرد و گفت: قبّح الله رأيك! أنا عامل أبيه وقد ائتمنني وشرّفني، وهبني بلاء أبيه، أنسى رسول الله صلي الله عليه و آله ولا أحفظه في ابن ابنته وحبيبته. (5)اين نقل نشان ميدهد كه شيعياني چون سعد بن مسعود، همچنان به وفاداري خود پايبند بودند. برخي قبايل شيعي كوفي، مانند: ربيعه و هَمْدان نيز بر پيمان خود با علي عليه السلام پايبند بودند و امام حسن عليه السلام در هنگام مجروح شدن، آنان را فرا خواند. (6)پس از شهادت امام حسن عليه السلام، شيعيان كوفه، نامه تسليتي به امام حسين عليه السلام نوشتند. در آن نامه آمده بود كه درگذشت امام از يكسو براي تمامي امّت و از سوي ديگر براي تو و شيعه خاصّ تو، مصيبت است. آنان در اين نامه، با القاب «ابن الوصي»، «علم الهدي» و «نور البلاد» از امام مجتبي عليه السلام ياد كردهاند. (7)تعبيرات موجود در اين نامه، همانند برخي عبارات در سخنان صحابه و ياران مخلص امام علي عليه السلام است كه پيش از اين، از آن سخن رفت و گوياي نوعي تشيع اعتقادي است؛ ولي اين كه دقيقاً آنان از اين الفاظ چه چيزي ميفهميدند، به درستي مشخص نيست؛ زيرا تفكّر شيعي، به عنوان نهادي اعتقادي و حقوقي، تنها از زمان امام باقر عليه السلام به منصّه ظهور رسيد. بيشتر عقايد شيعه از دوران امام علي عليه السلام تا زمان امام سجاد عليه السلام، مربوط به مخالفتهاي سياسي با گرايش عثماني است. در واقع، هر چه زمان بيشتري از شهادت امام علي عليه السلام ميگذشت، مردم كوفه، بيشتر از گرايش عثماني متنفّر ميگشتند و تحت تأثير امامان و ياران نزديك آنها، «علوي الرأي» ميشدند. مخالفت با عثمان و بدنامي وي در اين شهر، از همان عصر امام علي عليه السلام به اندازهاي بود كه ـ به نقل جرير بن عبد الحميد از مغيره ـ ، عدي بن حاتم، جرير بن عبدالله بَجلي و حنظله كاتب، كوفه را ترك كردند و گفتند: در شهري كه رسماً به عثمان دشنام ميدهند، نخواهيم ماند. (8)در باره اين كه چرا كوفيان امام حسين عليه السلام را در كربلا تنها گذاشتند، علل گوناگوني بيان شده است. شايد مهمترين علّت، همان ترسي است كه فرزدق شاعر، در جواب امام حسين عليه السلام در راه كوفه به آن حضرت گفت: يابن رسول الله! إنّ قلوب النّاس معك و سيوفهم عليك ... . (9)از اين رو، امام حسين عليه السلام حتّي در آخرين سخنانش آنان را شيعه ابوسفيان خواند: يا شيعة آل أبي سفيان! إن لم يكن لكم دين ولا تخافون المعاد فكونوا أحراراً في دنياكم. (10)تنها پس از شهادت امام حسين عليه السلام و يارانش ـ كه بيشتر اين عده نيز كوفي بودند، از جمله: حبيب بن مظاهر، زُهير بن قين، عمرو بن خالد صَيداوي، مجمع العائذي و فرزندش، جُنادة بن حارث سلماني، نافع بن هلال، عمرو بن قَرَظة بن كعب انصاري، يزيد بن مهاصر، عبد الله بن عُمَير كلبي و... ـ بود كه شيعيان كوفه به خود آمدند. در اين هنگام، شيعه به طور رسمي، اعلام موجوديت كرد. در همين زمان، شيعيان در منزل سليمان بن صُرَد خُزاعي، جمع شدند و او را به رهبري قيام برگزيدند. وي در كتب تاريخي با عنوان «شيخ الشّيعة» (11)ياد شده است و اين، نشاندهنده خاص شدن اين اسم براي شيعيان است. در زمان امام سجاد عليه السلام (۳۸ـ ۹۴ يا ۹۵ ق) بيشتر شيعيان در مكّه و مدينه بودند و به كوفه، به عنوان مركز گرايشهاي شيعي، از طرف حاكمان، به شدّت حمله ميشد و عدّه اندكي از شيعيان باقيمانده در اين شهر، جرئت ابراز وجود نداشتند. در اين زمان، با پديد آمدن نهضت توّابين و نهضت مختار، انحرافاتي در عقايد شيعيان به وجود آمد و فرقه «كيسانيه» از مسير تشيع جدا شد. امام سجاد عليه السلام عليه غُلات، موضعگيري كردند و اين، نشاندهنده وجود انحراف در ميان شيعيان عراق است. ايشان، خطاب به گروهي از مردم عراق فرمودند: أحبّونا حبّ الإسلام ولا ترفعونا فوق حدّنا. (12)همچنين، ابو خالد كابلي، از ياران نزديك امام سجاد عليه السلام، از آن حضرت نقل ميكند: إنّ قوماً من شيعتنا سيحبّونا حتّى يقولوا فينا ما قالت اليهود في عزيز وما قالت النصارى في عيسى بن مريم، فلاهم منّا ولا نحن منهم. (13)اوّلين قدمهاي فقهي شيعه در اين زمان را اين امام بزرگوار برداشت. امام سجاد عليه السلام جمله «حي علي خير العمل» را در اذان آورد و وقتي مورد اعتراض قرار گرفت، فرمود:«اين اذان اوّل است». (14)
.
1) . ميزان الاعتدال، ج۳، ص۴۲۱؛ سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۱۸۲.
2) . تاريخ الطبري، ج۴، ص۲۰۵؛ تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۲۳۰؛ جامع المسانيد، ج۸، ص۵۸؛ تاريخ دمشق، ج۸، ص۲۵؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۷، ص۱۲۲.
3) . الأخبار الطوال، ص۲۲۰.
4) . نشأة الشيعة الإمامية، ص۶۹.
5) . تنزيه الأنبياء، ص۲۲۲؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۲۸.
6) . ر.ك: الأخبار الطوال، ص۲۱۷.
7) . تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۲۲۸.
8) . تاريخ بغداد، ج۱، ص۲۰۴؛ تهذيب الكمال، ج۱۹، ص۵۳۱.
9) . مقاتل الطالبيين، ص۷۳؛ مقتل الحسين عليه السلام، ص۶۹.
10) . اللهوف في قتلي الطفوف، ص۷۱.
11) . تاريخ الطبري، ج۴، ص۴۳۴؛ مقتل الحسين عليه السلام، ص۲۵۰.
12) . الطبقات الكبري، ج۵، ص۲۱۴؛ روضة الواعظين، ص۱۹۷.
13) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۳۶، ش۱۹۱.
14) . السنن الكبري، ج۱، ص۴۲۵؛ المصنف، ابن ابي شيبة، ج۱، ص۲۴۴؛ سنّت و بدعت در اذان از ديدگاه روايات و فقه اهل تسنّن، ص۱۱.
. .
. .
د ـ شكلگيري مكتب حديثي شيعه در كوفهآغاز حركت حديثى شيعه در كوفه را نميتوان از زمان ورود اميرمؤمنان عليه السلام به اين شهر دانست؛ زيرا در اين دوران، گرچه سخنان پُربار اميرمؤمنان عليه السلام و موضعگيريهاي ايشان در مسائل مختلف، پيش روي كوفيان بود، امّا آنان به آن حضرت مانند ديگر صحابه پيامبر مينگريستند و حتّي گاه ديدگاههاي صحابهاي مانند ابن مسعود را بر نظر ايشان ترجيح ميدانند. مردم كوفه، دوستدار علي عليه السلام بودند، امّا اين محبّت، اغلب از قلبها فراتر نميرفت. از سوي ديگر، عدهاي از ياران مخلص آن حضرت، حركت حديثي خود را سالها پيش از ورود اميرمؤمنان عليه السلام به كوفه آغاز كرده بودند. اين عدّه اندك، سخنان ايشان را همچون درّ گرانبها ميدانستند و به گردآوري آن مشغول بودند. بنا بر اين بايد گفت: تشكيل نهاد نظاممند و عقيدتي در شيعه، سيري تدريجي را طي كرده است. حركتي كه پيش از ورود امير مؤمنان عليه السلام به كوفه آغاز شد و در دوران امام باقر عليه السلام به ثمر نشست. اين حركت، همزمان با دوران حكومت امويان است كه از بُعدِ بيروني، دوران تلخ شيعه محسوب ميشود: مجبور شدن امام حسن عليه السلام به صلح با معاويه، شهادت امام حسين عليه السلام در سال ۶۱ ق و همچنين مصيبتها و رنجهايي كه شيعيان در زندانها و قتلگاههاي حاكمان خونريزي همچون ابن زياد و حجّاج متحمّل ميشدند. امويان در برابر علويان، سياستي بيرحمانه داشتند، از اين رو، علويان همواره يا در حال قيام بودند و يا انديشه آن را در سر ميپروراندند؛ (1)با اين حال، جنبشهاي برخاسته از شيعه (توّابين) با شعار انتقام خون حسين عليه السلام نيز توفيق چنداني حاصل نميكردند. از سوي ديگر و از ديدگاه دروني، در زماني هستيم كه هنوز بنيان اعتقادي شيعه، به معناي امامت و رهبري ديني، شكل نگرفته است. در اين دوران، شيعيان كوفه، بيش از آن كه با اين مفاهيم آشنا باشند، به اميد پايان يافتن روزهاي تلخ سختيها هستند و آرزوي رجعت علي عليه السلام و حسين عليه السلام را در دل دارند يا منتظر منتقم خون او هستند. درباره انتشار فرهنگ اهل بيت عليهم السلام در اين دوران، اطلاعات ما نسبتاً اندك است؛ زيرا عوامل مختلف در اين جريان دستاندركار بوده، كه مهمترين آنها را بايد در تعقيب و شكنجه و آزار شيعيان دانست. به علاوه حكومت اُموي، خود، علاقهاي به مسائل علمي نشان نميداد. با ملاحظه تمامي اين مشكلات، باز هيچ گاه رابطه شيعيان با امامت، قطع نشد؛ بلكه شواهد انكارناپذيري بر رشد و توسعه آن در دست است. به گفته ابو مِخنف، پس از شهادت امام حسن عليه السلام، چهل هزار نفر از مردم كوفه، نامه تسليتي به امام حسين عليه السلام نوشتند كه خود، بيانگر اين رابطه عميق و گسترده است. شهادت حُجر بن عَدي و يارانش به دستور معاويه، شهادت و زنداني شدن صدها نفر از شيعيان به دست زياد بن ابيه و فرزندش عبيد الله، سنگباران شدن زياد در اوّلين سخنراني بر فراز منبر مسجد ـ كه در همان جلسه، دست هشتاد نفر را بريد! ـ و آن همه ظلم حجّاج بن يوسف بر شيعيان، به طوري كه مردم از ترس نميتوانستند نام اهل بيت را براي فرزندانشان انتخاب كنند، (2)همگي حاكي از شيوع فرهنگ اصيل اهل بيت عليهم السلام در ميان مردم كوفه بود. گرچه در دوران امامت ائمّه بعدي (بويژه امام سجّاد عليه السلام و به دست آن حضرت)، گامهايي در نظام فقهي و حقوقي شيعه برداشته شد، امّا در اين زمان، هنوز شيعيان با فرهنگ اهل بيت عليهم السلام و نياز به پيروي از آنان در مسائل ديني آشنا نبودند. شايد اوّلين گزارش مربوط به تشكيل نظامي فقهي و پيروي از دستورهاي امام در اين زمينه، نامهاي از هشام بن عبد الملك به يوسف بن عمر، والي كوفه، درباره زيد بن على است كه در اين نامه آمده است: از علاقه و محبّت مردم كوفه به اين خاندان آگاهي داري و ميداني كه آنان را در جايگاه خود قرار نميدهند؛ زيرا كوفيان، اطاعت اين خاندان را بر خود فرض ميدانند و شرايع ديني خود را از آنان ميگيرند و گمان ميكنند كه آنها به همه هستي علم دارند ... . (3)همچنين در روايتي از امام صادق عليه السلام ـ كه كليني رحمه الله و كشي رحمه الله نقل كردهاند ـ ، تصريح شده است كه شيعيان تا پيش از امام باقر عليه السلام، بجز آنچه از اهل سنّت فرا گرفته بودند، چيزي از حلال و حرام نميدانستند، تا اين كه امام باقر عليه السلام باب علم را براي آنها گشود و امور را بيان كرد، و از آن به بعد، ديگران در مشكلات ديني خود، نيازمند شيعيان بودند ... . (4)از اين روايت برميآيد كه شيعيان تا زمان امام باقر عليه السلام (۵۷ـ ۱۱۴ ق) آموزههاي فقهي و عملي مخصوص به خود نداشتند و از فقه رايج اهل سنّت پيروي ميكردند. اغلب مردم كوفه، حتّي در زمان امام صادق عليه السلام و پس از آن، از ديدگاههاي فقهي ابو حنيفه، سِفيان ثوري و ابن ابي ليلي پيروي ميكردند. (5)به هرحال در زمان امام باقر و صادق عليهما السلام اوّلين گامهاي تشيع اعتقادي به معناي پيروي از نظر و عمل امام برداشته شد و مكتب حديثي شيعه، از اين زمان شكل گرفت. موقعيت علمي اين دو امام بزرگوار سبب ميشد تا بسياري از علماي شيعه و اهل سنّت در محضر آنها حضور داشته باشند و از آنان حديث دريافت كنند. در اين ميان، مردم كوفه، شيفته اهل بيت عليهم السلام بودند. درباره علاقه كوفيان به امام باقر عليه السلام از هشام بن عبد الملك نقل شده است كه ميگفت: اين مرد (امام باقر عليه السلام) پيامبر كوفه است. (6)اين نقل نشان ميدهد كه مردم كوفه در اين زمان، امام باقر عليه السلام را پيشواي ديني و راهنماي خود در تشريع ميدانستند. همچنين، نقل شده است كه وي تعبير «المفتون به أهل العراق» را براي آن حضرت به كار ميبرده است. (7)در برخي نقلها نيز تعبير «إمام أهل العراق» براي آن حضرت به كار رفته است. (8)مفتون، شيفتگي و علاقه فراوان را ميرسانَد و امام به معناي علم فراوان و پيشوايي در امور ديني است و براي پيشوايان مذهبي به كار ميرفته است. (9)چنانكه ديديم، ديدگاه غالب بر مكتب فقهي اهل سنّت در كوفه، مكتب رأي بود. شيعيان تا دوران امام باقر عليه السلام هنوز مكتب خاصي در فقه نداشتند و اوّلين گامهاي شيعه در فقه، در زمان امام باقر عليه السلام برداشته شد. تنها با تلاشهاي فراوان امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود كه شيعيان، به تدريج، مباني فقهي مستقلي پيدا كردند.
.
1) . ضحي الاسلام، ج۳، ص۲۷۸.
2) . همان، ج۳، ص۲۸۰.
3) . تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۸۹.
4) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۷۲۴ ؛ الكافي، ج۲، ص۲۰.
5) . ر.ك: حصر الاجتهاد، ص۹۴؛ فرائد الاُصول، ج۴، ص۱۳۵.
6) . الكافي، ج۸، ص۱۲۰؛ المناقب، ابن شهر آشوب، ج۳، ص۳۲۹.
7) . تاريخ دمشق، ج۵۴، ص۲۷۹؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۴۰۵.
8) . الكافي، ج۶، ص۲۴۹.
9) . مثلاً براي ابوحنيفه، ر.ك: المجدي في أنساب الطالبيين، ص۹۴؛ براي سفيان ثوري: الجرح والتعديل، ج۱، ص۶۶؛ براي ابن أبي داوود: تذكرة الحفّاظ، ج۲، ص۷۶۸.
. .
. .
اهتمام امام باقر عليه السلام به فروع فقهروايتهاي امام باقر عليه السلام دلالت دارد بر اين كه ايشان به فروع فقه، بيشتر از اصول آن توجّه داشتند و مذهب باقري، تأثيري در پيدايش رأي و قياس ـ كه برخي علماي عصر ايشان به كار ميگرفتند، ـ نداشت. لازم است به چند مورد از اين فروعات فقهي در كلام امام باقر عليه السلام اشاره كنيم.
۱. مسح بر خفّين (جوراب يا كفش) در وضومسح بر خفّين، از مباحث فقهي پذيرفته شده و جايز ميان عامه است و اختلاف تنها در انجام دادن آن در سفر و حضر است؛ يعني آيا در حضر نيز اين امر جايز است يا خير؟ (1)در حديث منقول از ابو اسحاق سَبيعي (م ۱۲۸ يا ۱۲۹ق) آمده است كه ميان شيعيان نيز اين امر رايج بود، تا اين كه امام باقر عليه السلام آنها را از اين كار منع فرمود. (2)مسح نكردن بر خفّين، از اموري بوده كه شيعيان حتّي در آن تقيه هم نميكردند، با اين كه تقيه جايز بود. (3)در فقه امروز شيعه، مسح كردن از روى جوراب و كفش باطل است؛ ولى اگر به دليل سرماى شديد يا ترس از دزد و درنده و مانند اينها، نتوان كفش يا جوراب را بيرون آورد، مسح كردن بر آنها اشكال ندارد. (4)برخي از فقها حكم اين امر را در اين حالت تيمّم دانسته، ولي اگر تقيه در بين باشد، مسح بر جوراب و كفش جايز، و تيمّم نيز لازم است. (5)
.
۲. مسئله نبيذنبيذ، از جمله مسائلي است كه مكتب امام باقر عليه السلام در آن با فقهاي كوفه اختلاف داشت. در آن زمان، مردم كوفه به شرب انواع مشروبات به دست آمده از ميوههاي گوناگون عادت داشتند و تشخيص مشروبات حرام با حلالِ آن، مشكل بود. (1)البته نبيذ تا وقتي كه مدّت طولاني نگاه داشته نميشد، يا به روشهايي خاص به دست نميآمد، مسكر و حرام نبود. به هر حال، امام باقر عليه السلام همه انواع مشروبات مسكر را حرام دانستند، مگر اين كه عصاره ميوه تازهاي باشد كه تنها يك روز و يك شب مانده باشد و به حالت سكرآور در نيامده باشد، در غير اين صورت، هر مقدار از آن، حرام خواهد بود. (2)اين تحريم، سه مذهب شيعي را فرا گرفت، همانگونه كه سه مذهب از مذاهبهاي چهارگانه اهل سنّت را نيز شامل ميشد. (3)در اين زمان، برخي از شيعيان كوفه، خواستار قيام عليه حكومت بودند؛ ولي اين امر، به دليل فشار حكومت و نداشتن وضعيت لازم براي قيام ممكن نبود. البته نپذيرفتن اين دعوتها دليل مهمتري نيز داشت: سوابق تاريخي غير قابل اعتماد مردم كوفه. از بريد عجلي، اين گونه نقل شده است كه به امام باقر عليه السلام گفتند: اصحاب ما در كوفه بسيارند، اگر به آنها امر كنيد، از شما پيروي خواهند كرد. امام عليه السلام فرمود: «آيا ميتوانيد از جيب برادرتان آنچه نياز داريد برداريد؟». گفتند: نه. امام پاسخ داد: «آنها به خونشان بخيلتر هستند». (4)
.
هـ ـ امامت امام صادق عليه السلام (۸۳ ـ ۱۴۸ ق)امامت ششمين امام در هنگام به وجود آمدن فرقههاي مختلف شيعه واقع شد؛ فرقههايي كه بيشتر در عراق و بويژه كوفه ريشه داشتند. بنا بر اين، امام عليه السلام وظيفه مهم نگهداري شيعيان از انحرافات را در رأس برنامههاي خويش قرار داد. در اين زمان، بيشترين شيعيان در كوفه بودند. شمار فراوان راويان كوفياي كه سخنان امام صادق عليه السلام را نقل كردهاند، شاهدي بر اين مطلب است. در كتاب رجال الطوسي، گاه دهها راوي پشت سر هم قرار دارند كه وصف مشترك آنها، كوفي بودن است. دوران امامت امام صادق عليه السلام را ميتوان دوران اوج مكتب حديثي شيعه خواند. در واقع، مكتب حديث شيعه، به معناي اعتقاد به امامت و لزوم پيروي از امام، در زمان امام باقر عليه السلام بنيان نهاده شد و در زمان امام صادق عليه السلام به شكوفايي رسيد؛ زيرا مهمترين محدّثان و فقيهان شيعه، كساني هستند كه امام باقر عليه السلام را درك كردند، در محضر ايشان دانش آموختند، به دوران امام صادق عليه السلام رسيدند و استعداد خود را در اين زمان شكوفا كردند. آنچه براي علم و فرهنگ شيعيان در اين دوران حائز اهميت است، رشد علمي فوق العاده شيعه، در دو حوزه فقه و كلام است. در اين دوران، مهمترين فقيهان شيعه از جمله: زرارة بن اَعين، محمّد بن مسلم، بُريد بن معاويه، ابو بصير، جميل بن درّاج و بزرگترين متكلّمان شيعي: هشام بن حكم و مؤمن الطاق، ظهور كردند. از سوي ديگر، بناي برخي فرقههاي انحرافي در شيعه از اين زمان شروع شد. جدايي غاليانِ پيرو ابو الخطّاب در حدود سال ۱۳۸ ق، انشعاب فطحيها پس از وفات امام صادق عليه السلام (سال ۱۴۸ ق) و انشعاب واقفيها پس از رحلت امام كاظم عليه السلام (سال ۱۸۳ ق) از اين گونه انشعابها بود. از نظر بيروني، اين دوران، همزمان با اختلافها و درگيريهاي امويان با عبّاسيان است. انقلاب عبّاسيان، به عمر حكومت ضدّ هاشمي اُمويان در دمشق پايان داد و مركز خلافت براي مدّت كوتاهي به كوفه (شهري كه گرايش تشيع بر آن غلبه داشت) منتقل شد. براي چند سال، اندكي پيش و اندكي پس از انقلاب عبّاسي، شيعيان ـ كه هنوز بيشتر در كوفه و در مقياس بسيار كمتر، در برخي مناطق ديگر عراق تمركز داشتند ـ ، روزگار آرامي را گذراندند؛ امّا نبرد ميان عبّاسيان و شاخه حسني از علويان ـ كه پيشتر زير پرچم «الرّضا من آل محمّد» با آنان همپيمان شده بودند ـ ، به سرعت اين وضعيت را دگرگون كرد. در روزگار منصور، دومين حاكم عبّاسي (خلافت ۱۳۶ـ ۱۵۸ق) آزار علويان از نو آغاز شد و با قدرت تمام، تا پايان حكومت نوادهاش هارون الرّشيد (خلافت ۱۷۰ـ ۱۹۳ ق) ادامه يافت. در اين مقطع، جامعه شيعي شاهد چندين حادثه تلخ بود كه خاطرات و فجايع دوران اُمويان را براي آنان زنده ميكرد و حتّي گاه از ظلم اُمويان، شدّت بيشتري داشت؛ زيرا عبّاسيان، ارتباط نزديكتري با علويان داشتند و از روشها و فنون آنان در قيام آگاه بودند. شدّت عمل عبّاسيان در مقايسه با علويان به اندازهاي بود كه به تعبير احمد امين، جهنّم امويان در برابر آن، بهشت مينمود: يا ليتَ جور بني مروان عاد لنا! يا ليتَ عدل بني العبّاس في النّار! (1)در وهله نخست، شاخه حسني از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله بسياري از شخصيتهاي ماندگار خود را در سركوب بيرحمانه منصور از دست داد؛ رخدادهايي كه به قيام و در پي آن، كشتار بزرگاني چون: محمّد بن عبد الله، معروف به نفس زكيه (از بزرگان و سادات بنيهاشم) در مدينه، و برادرش ابراهيم بن عبد الله بن حسن در بصره (هر دو در سال ۱۴۵ ق) و عموزادهشان حسين بن علي بن حسن، معروف به شهيد فَخ (سال ۱۶۹ ق) و يحيي بن عبد الله بن حسن، برادر كوچك نفس زكيه (سال ۱۷۵ ق) منجر شد و در مرحله بعد، سركوب شاخه حسيني و پيروانشان آغاز شد كه با شهادت امام كاظم عليه السلام در زندان هارون (سال ۱۸۳ ق) به اوج خود رسيد. سركوب حكومت و انشعابهاي داخلي ـ كه مشخّصه عمده جامعه امامي در اين دوره بود ـ ، تا آخرين سالهاي اين قرن ادامه يافت؛ يعني تا زماني كه جنگ داخلي جهان اسلام، مأمون (خلافت ۱۹۸ـ ۲۱۸ ق) را به خلافت رساند. (2)عبّاسيان، برگ برندهاي در دست داشتند و آن، نسبت خوني آنها به جدّ اعلايشان عبّاس بن عبد المطّلب، عموي پيامبر صلي الله عليه و آله بود كه بدين وسيله در برابر علويان احتجاج ميكردند كه قرابت به عمو، نزديكتر از قرابت به پسر عموست و با اين ترفند، بسياري از اطرافيان را فريفتند و ظلمهاي فراوان بر علويان روا داشتند. (3)از آن جا كه امام باقر و امام صادق عليهما السلام در مدينه اقامت داشتند، شيعيان كوفه براي ديدار با امامِ خود به اين شهر سفر ميكردند. بهترين موقعيت براي اين ديدارها، مراسم حج بود. همه ساله در موسم حج، بسياري از شيعيان با ائمّه عليهم السلام ملاقات ميكردند و مسائل خود را مطرح ميساختند. چنان كه امام رضا عليه السلام نقل اخبار ائمّه عليهم السلام به ديگر شهرها را از فوايد حج دانستهاند. (4)هشام بن حكم ميگويد: در منا از امام صادق عليه السلام پانصد سؤال پرسيدم و گفتم آنان چنين ميگويند و امام در باره هر مسئله ميفرمودند: تو هم اينگونه پاسخ بده! (5)افزون بر آن، امام صادق عليه السلام به دلايلي، مدّت كوتاهي را در عراق به سر برده است. اين جا به جايي از مدينه به كوفه يا هاشميه (شهري در نزديكي كوفه، بنا شده به دست سفّاح عباسي) (6)در زمان منصور عباسي، احتمالاً بيش از يك بار بوده است. (7)به احتمال قوي، يكي از مهمترين نتايج اين سفرها ارتباط با شيعيان كوفه و پاسخ به پرسشها و مشكلات آنان بوده است. براي مثال، ابان بن تَغلب در اين سفر، همراه امام بوده و آن حضرت، محلّ قبر اميرمؤمنان علي عليه السلام را به وي نشان داده است. (8)در يكي از همين سفرها به حيره بود كه ابو حنيفه، به دستور منصور و براي تحقير امام، نزد آن حضرت آمد و چهل سؤال دشوار مطرح كرد و امام عليه السلام همه سؤالات را به شكل: «أنتم تقولون فيها كذا وكذا و أهل المدينة يقولون كذا و نحن نقول كذا فربّما تابعنا و ربّما تابع أهل المدينة و ربّما خالفنا جميعاً» پاسخ دادند. پس از اين مناظره، ابو حنيفه ميگفت:ما رأيت أحدا أفقه من جعفر بن محمّد. (9)در اين زمان، شيعه، نهاد اعتقادي ـ فقهي مشخّصي داشت، به گونهاي كه مردم عراق، ايشان را به امامت پذيرفته بودند و زكات خود را به آن حضرت ميدادند. يكي از دلايلي كه در سال ۱۴۷ ق، منصور عباسي را وادار كرد كه امام صادق عليه السلام را به دربار خلافت آورد، همين مطلب بود. (10)در زمان امام باقر و امام صادق عليهما السلام فقه شيعه به پويايي رسيد و در كوفه، فقيهان بزرگي همچون: بُرَيد بن معاويه عِجلي، زَرارة بن اَعين و محمّد بن مسلم ظهور كردند. از سيره ائمّه عليهم السلام به دست ميآيد كه آنان در مسائل فقهى، به صراحت، وظيفه خود را بيان اصول و قواعد كلّى ميدانستند و تفريع و استنتاج احكام جزئى را به عهده پيروان خويش ميگذاشتند. اين افراد كساني بودند كه قدرت تميز ميان اخبار درست و نادرست را داشتند و مرجع راويان شيعه و برطرف كننده شبهات و اختلافهاي آنان به شمار مىآمدند. امام صادق عليه السلام به فيض بن مختار دستور مىدهد: آنگاه كه جوياى احاديث اهل بيت عليهم السلام شدى، به زرارة بن اعين رجوع كن. (11)ابن ابىعمير از شعيب عَقَرْقوفى روايت مىكند كه به امام صادق عليه السلام گفتم: گاه به تحقيق، درباره مسئلهاي نيازمند شما مىشويم و به شما دسترس نداريم. در اين گونه مواقع، به چه كسي مراجعه كنيم؟ حضرت فرمود: بر تو باد به ابو بصير اسدى! (12)از جمله روايات امام صادق عليه السلام در امر به فتوا، استدلالهاي لغوي، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاص، حجّيت خبر واحد و ... دلالت دارد. از سوي ديگر، همراه با آموزش قواعد كلّي، بسياري از اصول و قواعد نقلي در سخنان امام باقر و امام صادق عليهما السلام آمده است كه به بعضي از آنها اشاره مي كنيم:
.
1) . ضحي الاسلام، ج۳، ص۲۷۸.
2) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۶۹ـ ۱۷۰.
3) . ضحي الاسلام، ج۳، ص۲۸۲.
4) . ثواب الأعمال، ج۱، ص۲۷۳؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ج۱، ص۱۲۶.
5) . الكافي، ج۱، ص ۲۶.
6) . معجم البلدان، ج۵، ص۳۸۹.
7) . ر.ك: الكافي، ج۶، ص۴۴۵، ح۳.
8) . كامل الزيارات، ص۸۳؛ الكافي، ج۴، ص۵۷۲؛ فرحة الغري، ص۸۶ .
9) . ر.ك: الكامل في ضعفاء الرجال، ج۲، ص۱۳۲؛ تهذيب الكمال، ج۵، ص۷۹؛ الاختصاص، ص۱۹۰ (و شگفت از ابنعدي كه نام امام صادق عليه السلام را در فهرست ضعفا ذكر ميكند!).
10) . مطالب السّؤول في مناقب آل الرّسول، ص۱۱۵ـ ۱۱۶؛ كشف الغمّة، ج۲، ص۳۷۱؛ وفيات الأئمّة، ص۲۴۱.
11) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۵۱؛ معجم رجال الحديث، ج۱، ص۳۴۷.
12) . معجم رجال الحديث، ج۱، ص۴۰۰، ش۲۹۱.
. .
. .
. .
يك. قاعده فراغمحمّد بن مسلم، قاعده فراغ را از امام باقر عليه السلام چنين نقل كرده است: كلَّ ما شَككتَ فيهِ مِمَّا قَد مَضَي فَامضِهِ كمَا هُو؛ (1)هرگاه در چيزي كه محلّ و زمان آن گذشته است شك كردي، بنا را بگذار بر آنچه بايد باشد. اين قانون، ثمرههاي بسياري در فروع فقهي دارد و فقها با تكيه بر همين قاعده، به شكّ بعد از محل در نماز اعتنا نميكنند.
دو. قاعده لاضَرَرامام باقر عليه السلام به نقل از پيامبر صلي الله عليه و آله حديثِ «لاضَرَرَ و لا ضِرارَ فِي الإسلامِ» (2)را براي زراره نقل كرده است. اين قانون، ثمرههاي بسياري در فروع فقهي و مباحث دقيق و سنگين اصولي دارد.
سه. قواعد تعادل و تراجيحعلاج تعارض ميان اخبار و ترجيح روايت مشهور يا موافق كتاب و سنّت نيز از امام باقر عليه السلام نقل شده كه خطاب به زراره است.
چهار. اصل استصحابمهمترين اصل از اصول عمليه (3)است كه از عبارت «يقين با شك نقض نميگردد و فقط يقين ديگر است كه ياراي نقض يقين سابق را دارد»، به دست ميآيد. اين اصل را امام صادق عليه السلام در روايتهاي گوناگون به اصحاب خود آموزش داد. براي مثال، به عبد الله بن بُكَير آموخت: اگر يقين داشتي كه قبلاً وضو گرفتهاي، ولي اكنون در پايداري آن وضو شك كردي، بنا را بر بقاي وضو بگذار، مگر آن كه به بطلان وضو يقين كني. (4)
.
1) ..۱ تهذيب الأحكام، ج۲، ص۳۴۴، ح ۱۴.
2) . .۱الكافي، ج ۵، ص ۲۸۰، ح ۴.
3) . در موضوعاتي كه قانونگذار حكمي را بيان نكرده، اين امكان را به مجتهد داده كه با استفاده از اصول عمليه ـ كه شامل مجموعهاي از قوانين و قواعد تعليمي شارع است ـ ، حكم آن موضوع را استخراج كند.
4) . تهذيب الأحكام، ج ۱، ص ۱۰۲، ح ۲۶۸. همچنين ر.ك: همان، ج ۲، ص ۱۵۹، ح ۴۴۵.
پنج. اصل حِلّيتحلّيت و حرمت پارهاي از امور را شارع بيان كرده است؛ ولي در برخي از امور، يا شارع سكوت كرده يا مكلّفِ عالِم، از حكم آن بيخبر است، كه در اين جا اصل حِلّيت جاري ميشود. بر مبناي اصل حلّيت، اصل اوّل در هر چيزِ مشكوك، حلّيت آن است، مگر آن كه حرمت آن ثابت شود. (1)
شش. اصل برائتهر آنچه خداوند متعال در مورد آن حكمي صادر نفرموده، به اين معناست كه بندگان در آن مورد، از هر حكمي آزاد هستند. (2)اين قانون، بر روايتي از امام صادق عليه السلام استوار است كه ميفرمايد: كُلُّ شَيءٍ مُطلَقٌ حَتَّي يرِدَ فيهِ نَهي. (3)در واقع، خداوند تنها در اموري بندگان را مؤاخذه ميكند كه حكم آن را به گونهاي به آنها آموخته باشد. (4)گفتني است كه قواعد فقهي و اصولي، فراوان و بيش از اين تعداد است و بيشتر آنها از امام صادق عليه السلام نقل و گزارش شده است.
رفتار امام صادق عليه السلام با مكتب رأي در عراقدر پاسخ به اين سؤال كه «آيا گرايش سُنّى حاكم بر كوفه در رأى و اجتهاد، به محافل حديثى ـ فقهى شيعه نيز رسوخ كرده بود يا خير؟» و روى هم رفته، «آيا مى توان مكتب حديثى شيعه را در كوفه با مكتب حديثى شيعه در مدينه در تقابل دانست؟»، بايد گفت: با توجّه به آموزههاي ائمّه عليهم السلام كه در قالب حديث از عصر اميرمؤمنان عليه السلام به بعد در محافل شيعى (بخصوص كوفه) عرضه مى شد (يعني تأكيد بر حجيت كتاب الله، سنّت نبوى صلي الله عليه و آله و تبعيت از سنّت و سيره ائمّه كه جانشينان به حقّ پيامبر صلي الله عليه و آله بودند)، شيعيان، به خلاف اهل سنّت و از آن جا كه در طول دو و نيم قرن پس از رحلت نبىّ اكرم صلي الله عليه و آله قادر به استفاده از سرچشمه علوم معصومان عليهم السلام بودند، به مراجعه به شيوههاي ظنّي (همچون قياس) نيازي نداشتند؛ زيرا در شكل غلط آن، امرى شيطانى شمرده ميشد. (5)بدين جهت، گرايش به رأى و اجتهاد بدان سان كه در محافل حديثى ـ فقهى اهل سنّت در كوفه جريان داشت، چندان در محافل حديثى ـ فقهى شيعه تأثير نداشت؛ بخصوص كه رهنمودهاى روشنگرانه ائمّه عليهم السلام و بويژه امام صادق عليه السلام عليه قياسِ باطل، در تضعيف جريان گرايش به رأى در ميان محدّثان و فقهاى شيعى، بسيار مؤثّر بود. امام صادق عليه السلام ميفرمايد: إنّ عندنا ما لا نَحتاج مَعَه إلي النّاس و إنّ النّاس ليحتاجون إلينا و إنَ عِندنا كتاب املاء رسول الله و خَطّ علي صحيفة فيها كُلّ حَلال و حَرام. (6)در روايت مشهوري كه درباره مناظره امام صادق عليه السلام با ابو حنيفه نقل شده، امام، او را از قياس در دينْ منع كرد. (7)در اين مناظره، امام نشان داد كه استفاده از قياس، فقيه را به آرا و فتاوايي بر ضدّ احكام ثابت اسلامي وا ميدارد. به يقين، اگر امام صادق عليه السلام با اين قاطعيت در برابر قياس نميايستاد، فقه شيعه ـ كه در عراق، فاصله چنداني با اصحاب رأي نداشت ـ ، از آن متأثّر ميشد. و اصالت خود را از دست ميداد. برعكس، امام صادق عليه السلام اصحاب خود را از قياس در دين منع ميكرد. با وجود اين، بعضي قرائن، حاكى از آن است كه ارتباط شيعيان با گروه هاى غيرشيعى، موجب آن شده بود كه به طور طبيعى، حركت هايى به سوي مكتبِ رأى و اجتهاد ميان برخى دانشمندان شيعه پديد آيد. براي نمونه، ابان بن تَغْلِب، يكى از محدّثان برجسته مكتب كوفه، بر اثر همين همنشينى با اهل رأى در كوفه، به حكم تنصيف ديه زن در مقايسه با مرد، پس از گذر از ثلث، در مسئله قطع انگشتان، به امام صادق عليه السلام اعتراض مى كند و امام عليه السلام نيز او را از افتادن در دام قياس، با اين جمله كه: «السنّة اذا قيسّت محق الدّين» بر حذر مى دارد. (8)همچنين، ميتوان به سخن امام صادق عليه السلام به مؤمن الطّاق، پس از مناظره با يكى از خوارج در محضر آن حضرت كه: «القياس ليس من دينى» اشاره كرد. (9)همچنين، وجود روابط مستمر ميان شيعيان كوفه و امامان معصوم عليهم السلام، بجز در مواردى معدود، همواره آنان را از انحرافها مصون نگه مى داشت. حضور نمايندگان ائمّه عليهم السلام در نقاط مختلف شيعه نشين، بويژه كوفه ـ كه يكى از مهم ترين مراكز اسكان و حضور شيعيان به شمار مى آمد ـ ، در اين امر، مؤثّر بود. براي نمونه، قبل از آن كه امام صادق عليه السلام مفضّل بن عمر جُعفى را به نمايندگي خود در ميان شيعيان كوفه تعيين كند، ابو الخطّاب، محمّد بن مِقلاص اسدى، اين نقش را در اين ناحيه ايفا مى كرد. از روايت كشّى، اين نكته استفاده ميشود كه وى راهنماى فكرى شيعيان كوفه در آن محيط بوده است؛ ولى به علّت بروز انحراف فكرى و گرايش هاى غلوآميز، از سوى امام صادق عليه السلام مطرود و ملعون اعلام شد و بر اثر اصرار شيعيان كوفه براى تعيين جانشين، امام عليه السلام، مفضّل بن عمر را معرّفى كرد. (10)اين امر، حتّي در دوران پس از امام صادق عليه السلام و تا عصر غيبت ادامه داشت. يكى از مهم ترين وظايف وُكلا، رساندنِ نامه هاى حاوى پرسشهاي شيعيان از ائمّه عليهم السلام و دريافت پاسخ آنها بود كه اين امر، در گسترش حديث شيعى و دورى آنها از گرايش به رأى و قياس، سهم خوبى داشته است. سرانجام بايد گفت: بجز موارد محدودي كه ذكر شد، گزارشهاي چنداني از تمايل شيعيان به رأي و قياس نرسيده است كه بر اساس آن بتوان به گرايش آنان به اين امر حكم داد. تأثير امام صادق عليه السلام بر مذهب و عقايد شيعه، آنقدر آشكار است كه مذهب شيعه، به سبب انتساب به ايشان، «جعفري» خوانده ميشود و نيازي به بحث از آن نيست؛ ولي آنچه در اين جا شايان ذكر است، دستهبنديهايي است كه در اين زمان، ميان شيعيان كوفه به وجود آمده بود و ائمّه عليهم السلام را دچار مشكلات فراوان ميكرد و تشخيص درستي روايات امام باقر و امام صادق عليهما السلام را در دورههاي بعد، با سختيهاي بسيار مواجه ساخت.
.
1) . قال ابو عبد الله عليه السلام: «كلُّ شيءٍ يكونُ فيه حلالٌ و حرامٌ فَهُوَ لَك حلالٌ أبداً حتّي تَعرِفَ الحرامَ مِنهُ بِعَينِهِ فَتَدَعهُ» ( كتاب من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ص ۲۱۶، ح ۱۰۰۲). همچنين عبدالله بن سليمان از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: «كلُّ شَيءٍ لَك حلالٌ حَتّي يجيئَك شَهيدانِ يشهَدانِ عِندَك أنَّ فيه مَيتَةً» ( الكافي، ج ۶، ص ۳۳۹، ح ۲).
2) ..۱ الكافي، ج ۱، ص ۱۶۴، ح ۳.
3) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج ۱، ص ۳۱۷، ح ۹۳۷.
4) . الكافي، ج ۱، ص ۱۶۴، ح ۴.
5) . امام صادق عليه السلام به ابو حنيفه فرمود: «اوّل من قاس ابليس» ( المحاسن، برقي، ج۱، ص۲۱۱؛ دعائم الاسلام، ج۱، ص۹۱).
6) . الكافي، ج۱، ص۲۴۲.
7) . همان، ص۵۸؛ علل الشرائع، ج۱، ص۸۶.
8) . المحاسن، برقي، ج۱، ص۲۱۴؛ الكافي، ج۱، ص۵۷.
9) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۳۰، ش۳۳۱.
10) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۲۰، ش۵۹۲.
. .
. .
و ـ شيعيان كوفه پس از شهادت امام صادق عليه السلامپس از شهادت امام صادق عليه السلام، پيروان ايشان در تعيين جانشين، اختلاف پيدا كردند. علاقه امام صادق عليه السلام به فرزندش اسماعيل، باعث شد كه شيعيان گمان كنند وي جانشين امام است؛ ولي اسماعيل، پيش از وفات پدر بزرگوارشان در گذشته بود. در اين جا گروهي كه معتقد بودند امام را خداوند يا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله يا امام قبلي انتخاب ميكند، دچار مشكل شدند. در اين بخش، به دو عقيده مهمي كه در اين دوران براي شيعيان بسيار بحثبرانگيز بود، اشاره خواهيم كرد.
۱. ظهور عقيده بداء ميان شيعيان اماميبرخي براي رفع مشكل امامت اسماعيل، فرزند امام صادق عليه السلام، مفهوم «بداء» را پيشنهاد كردهاند. بداء، از عقايد صعب و پيچيدهاي است كه از پيش از اسلام وجود داشته و در مورد آن، بحث شده است. براي مثال، يهوديان، معتقد بودند كه خداي متعال از كار دست كشيده و غير از تقدير اوّل، تقدير ديگري رخ نميدهد و از اين رو، به نَسخ شرايع معتقد نيستند. (1)در قرآن كريم به اين امر اشاره شده و اين عقيده باطل دانسته شده است:.وَ قالَتِ الْيهُودُ يدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يداهُ مَبْسُوطَتانِ ينْفِقُ كيفَ يشاءُ. (2)بداء، افزون بر روايات شيعه، در روايات اهل سنّت نيز نقل شده است. از جمله اين روايات، روايات معراج پيامبر صلي الله عليه و آله است كه در آن شب، خداي متعال، نمازهاي واجب روزانه را به خواهش پيامبر صلي الله عليه و آله از ۵۱ ركعت به هفده ركعت كاهش داد. (3)محو كردن يا افزايش روزي و سعادت يا شقاوت انسان، طبق آيه «يمْحُوا اللَّهُ ما يشاءُ وَ يثْبِتُ» (4)، از امور مسلّم است و صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله به آن معتقد بودند؛ چنانكه اين امر را به عمرو بن مسعود نسبت دادهاند، هنگامي كه از خدا ميخواستند تا آنان را سعادتمند قرار دهد، نه نگونبخت، و گفتند: خداوند رزق را محو ميكند يا در آن ميافزايد و اجل، سعادت، شقاوت، ايمان و كفر نيز چنين است. (5)در روايتي از امام هادي عليه السلام آمده است: بَدَا الله في اسماعيل بعد ما دلّ عليه أبو عبد الله عليه السلام و نصبه. (6)در معناي صحيح بداء بايد گفت كه در اين واژه، دو معنا محتمل است: يكي ظهور و آشكار شدن (مانند آيه و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون و بدا لهم سيئات ما كسبوا(7)و دوم، تغيير اراده و عزم به دنبال تغيير و تجدّد علم. بداء به معناي دوم را نميتوان به خداي متعال نسبت داد و شيعه بدان معتقد نيست؛ ولي قصد شيعه از بداء، به معناي اوّل است كه در روايات ائمّه عليهم السلام آمده و علما بدان تصريح كردهاند. شيخ مفيد در شرح اعتقادات صدوق رحمه الله، و سيد مرتضي در نخستين كتاب اصولي شيعه، به اين امر اشاره كرده كه اصل در بداء، ظهور است؛ يعني كارهايي از خدا كه در حساب و تقدير بندگان نبود، برايشان آشكار شد. (8)در ضمن، شيعه، معتقد است كه بداء در قضاي غير محتوم رخ ميدهد؛ ولي در قضاي محتوم بايد مشيت نيز با قضا همراه باشد. مرحوم خويي، قضا را به سه دسته تقسيم ميكند: ۱. قضايي كه مختصّ خداست و هيچ كس را بر آن آگاه نميكند كه بداء در اين قسم راه ندارد؛ ۲. قضايي كه طي آن خداي متعال به پيامبر و ملائكه خبر داده كه اين امر، حتماً واقع ميشود. در اين قسم نيز بداء رخ نميدهد؛ ۳. قضايي كه طي آن، خداي متعال به پيامبر و ملائكه خبر داده كه اين امر واقع ميشود؛ ولي موقوف بر آن است كه مشيت الهي بر خلاف آن قرار نگيرد، و اين، نوعي است كه بداء در آن رخ ميدهد. (9)بنا بر اين، اختلاف ميان شيعه و اهل سنّت، در صحّتِ اطلاق لفظ بداء است و نه معناي آن؛ زيرا شيعه، لفظ بداء را مانند الفاظي چون غضب و رضا، به طور مجاز بر خداي متعال اطلاق ميكند. (10)
.
1) . الجذور التاريخية للغلو والغلاة، ص۱۵۷.
2) . سوره مائده، آيه ۶۴.
3) . دراسات في الحديث و المحدثين، ص۲۲۶.
4) . سوره رعد، آيه ۳۸.
5) . أجوبة مسائل جار الله، ص۱۰۰؛ الصحيح من سيرة النبي الأعظم صلي الله عليه و آله، ص۵۶.
6) . الغيبة، طوسي، ص۲۰۰.
7) . سوره زمر، آيه ۴۷ ـ ۴۸.
8) . تصحيح اعتقادات الإمامية، ص۶۵؛ الذريعة، ج۱، ص۲۴۱.
9) . البيان في تفسير القرآن، ص۳۸۷.
10) . الجذور التاريخية للغلو و الغلاة، ص۱۵۷.
. .
۲. منشأ صلاحيت علمي امامدر باره امامت امام جواد عليه السلام مشكلي جديد پديد آمد؛ زيرا آن حضرت در كودكي به امامت رسيد. در اين جا عدّهاي معتقدند كه معناي امامت ايشان آن است كه امامت، حقّ ايشان است و هنگامي كه به بلوغ رسيد و شرايط علمي لازم را به دست آورد، آنگاه امام خواهد بود (مانند مسئله حيازت در ميراث). امّا سؤال اصلي در اين بود كه منشأ اين صلاحيت علمي از كجاست؟ نظر غالب، آن بود كه وي با نگريستن به كتب پدران بزرگوار خود و ديگر كتابهاي خاندان عصمت، مانند ديگر ائمّه، صلاحيت علمي را به دست خواهد آورد و با تطبيق قواعد كلّي بر فروعات، به مسائل مستحدثه هر عصر، دست خواهد يافت. البته امام به دليل عصمت، در اجتهاد، خطا نخواهد داشت. (1)ائمّه عليهم السلام، خود همواره تأكيد داشتند كه سخنان آنان، روايت از امامان قبلي است كه آنان از امير مؤمنان علي عليه السلام و ايشان از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله روايت كردهاند. (2)امام صادق عليه السلام ميفرمايد: سوگند به خدا! شما دين خدا و پيامبر او و علي بن ابي طالب عليه السلام را داريد و علم ما جز رواياتي كه از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله حفظ كردهايم، نيست. (3)هم او در جاي ديگر ميفرمايد: اگر ما به رأي خود فتوا ميداديم، از هلاك شدگان بوديم. (4)به ابي بكر بن عياش گفتند: چرا با اين كه جعفر بن محمّد را درك كرده، از وي حديثي استماع نكرده است؟ او گفت: از جعفر بن محمّد پرسيدم، آيا اين احاديث را خود شنيده است؟ گفت: نه؛ امّا رواياتي است كه آنها را از پدرانمان، نقل كردهايم. (5)امير مؤمنان عليه السلام ميفرمايد: إنا أهل بيت من علم الله علمنا و بحكم الله حكمنا و من قول صادق سمعنا؛ (6)ما خانداني هستيم كه علم ما علم الهي است و حُكم ما، حكم خدايي است و از زبان پيامبر راستگو شنيدهايم. بنا بر اين، علم روايت از زمان امير مؤمنان عليه السلام به صورت كامل آن، در خاندان آن حضرت محفوظ بوده و فرزندان او احاديثي را كه وي از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده و همچنين فتواها و فقه آن حضرت را به طور كامل يا تقريباً كامل، نقل كردهاند. (7)نظر دوم، آن بود كه خداوند ميتواند علم شريعت را به طور كامل به هر كس كه ميخواهد، بدهد و او را امام سازد، حتّي اگر كودكي خردسال باشد؛ چنان كه براي عيسي و يحيي عليهما السلام چنين كرد. (8)البته لازمه اين سخن، امامت موروثي از پدر به پسر نيست تا خداوند نتواند امامت را از كودكي به خاندان ديگر و شخص بالغ و دانشمند ديگري از خاندان پيامبر منتقل كند؛ بلكه امام به نصّ امام پيشين تعيين ميشود. برخي آغاز پيدايش چنين بحثهايي را در شيعه، از زمان شهادت امام حسين عليه السلام و امامت امام سجّاد عليه السلام ميدانند. فرد شاخص در اين گروه، طبق گزارش همين عدّه، ابوخالد كابلي است. البته در درستي اِسناد اين ماجرا به امامت امام سجّاد عليه السلام ترديد وجود دارد؛ ولي در اصل قديم بودن اين مباحث در شيعه، چندان نادرست نيست؟ (9)علّامه طباطبايي رحمه الله ذيل روايتي از علي عليه السلام، منشأ ديگري براي علم ائمّه عليهم السلام مطرح ميكند. در روايتي آمده است كه از آن حضرت پرسيدند: آيا به شما وحي ميرسد؟ فرمود: نه، به خدايي كه دانه را شكافت و بندگان را برآورد! مگر فهمي از قرآن كه خدا به بندهاي ميدهد. علّامه طباطبايي، معتقد است كه اين روايت، از غرر احاديث است و كمترين دلالت آن، اين است كه همه معارفِ حيرتآور و مدهوش كنندهاي كه از ايشان نقل شده، برگرفته از قرآن كريم است. (10)
.
1) . فرق الشيعة، ص۹۸ـ ۹۹؛ مقدّمهاي بر فقه شيعه، ص۳۳.
2) . الكافي، ج۱، ص۵۳؛ روضة الواعظين، ص۲۱۱.
3) . المحاسن، برقي، ج۱، ص۱۴۶.
4) . بصائر الدرجات، ص۳۱۹ـ ۳۲۰.
5) . ر.ك: تهذيب الكمال، ج۵،ص۷۷؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج۲، ص۱۳۱.
6) . المسترشد، ص۵۶۱؛ الارشاد، ج۱، ص۲۴۰.
7) . الامام الصادق عليه السلام و المذاهب الاربعة، ج۵، ص۱۱۴.
8) . بصائر الدّرجات، ص۲۵۸؛ الكافي، ج۱، ص۳۸۲ـ ۳۸۴.
9) . مكتب در فرآيند تكامل، ص۴۵ـ ۴۸.
10) . الميزان في تفسير القرآن، ج۳، ص۷۱.
. .
ز ـ اختلافات فرقهاي در كوفه و انتقال مكتب حديثي شيعه به ديگر شهرهابا تلاشهاي فراوان امام باقر و امام صادق عليهما السلام تعداد شيعيان از جهت كمّي و كيفي، رو به فزوني نهاد. مناطق جغرافيايي شيعي نيز از كوفه به: قم، طبرستان، خراسان، بغداد (كه مركز حكومت و تازه تأسيس بود)، مصر، يمن و ديگر شهرها گسترش پيدا كرد. از زمان امام صادق عليه السلام، گستردگي جغرافيايي مناطق شيعهنشين و افزون شدن تعداد شيعيان، موجب شكلگيري سازمان و گروهي به نام «وكالت» (1)گرديد كه تشكيلاتي منسجم و منضبط داشت و امور مالي منصب امامت را سامان مي داد. (2)كوفه، پس از شهادت امام صادق عليه السلام، درگير اختلافات فرقهاي فراوان شد؛ ولي اين شهر در اين دوران نيز، همچنان از مهمترين مراكز شيعه در فقه و كلام بود. بَزَنطي، ابن فضّال و صَفْوان بن يحيي در اين دوران ميزيستند. از سوي ديگر، اين زمان با ظهور مورّخان بزرگي چون: هشام كلبي، نصر بن مُزاحم و ابراهيم ثَقَفي همراه بود و بسياري از روايات تاريخي و حتّي بسياري از روايات مشهور شيعه (مثلاً از طريق ابن عُقْده) از اين دوران، باقي مانده است. پس از شهادت امام كاظم عليه السلام، اين اختلافْ بيشتر شد. بيشتر اين فرقهها در كوفه پديد ميآمدند و ائمّه عليهم السلام را در حلّ اختلافات، دچار مشكلات فراوان ميكردند. گزارشهايي از مخالفت و سرزنشهاي امام جواد عليه السلام درباره غاليان اين دوره، از جمله جعفر بن واقد و هاشم بن ابي هاشم وجود دارد. (3)حتّي در روايتي، آن حضرت به اسحاق انباري دستور كشتن دو تن از غُلات به نامهاي ابو السمهري و ابن ابي زرقاء را صادر فرمود. (4)در زمان امام هادي و امام عسكري عليهما السلام نيز غاليانْ فعّاليت داشتند و آن دو امام بزرگوار در ادامه فعّاليتهاي ائمّه پيشين، با غاليانْ درگير شدند. از مراكز فعّاليت غُلاتِ اين زمان، اطّلاعات چنداني در دست نيست؛ ولي از بررسي القاب اين افراد ميتوان دريافت كه همزمان با گسترش تشيع در ايران و بويژه شهر قم و پديد آمدن محدّثان بزرگ شيعي در اين شهر، غالياني نيز در آن جا ظهور كردند و همواره ميان محدّثان بزرگي همچون احمد بن محمّد بن عيسي اشعري و غُلات اين شهر، درگيري وجود داشت و اين راوي بزرگ و شيعه معتدل ـ كه با هرگونه غلو در دين مخالف بود ـ ، اين افراد را از شهر بيرون ميكرد. برخي از غالياني كه كشّي در باب «الغلات في وقت أبي محمّد العسكري عليه السلام» نام برده، عبارتاند از: علي بن مسعود حسكه قمي، قاسم بن يقطين قمي، (5)حسن بن محمّد بن بابا قمي، محمّد بن نصير نُمَيري و فارِس بن حاتم قزويني. (6)كشّي در ذيل عنوان اين عدّه، حكايتهاي مخالفت و مبارزههاي ائمّه عليهم السلام را با آنان نقل كرده است. در اواخر اين دوران و پس از وفات امام حسن عسكري عليه السلام، كوفه، مركز گردهمايي گرايشهاي مختلف از همه نوع بود. بسياري از شيعيان در كوفه و ديگر مناطق عراق، سردرگم شده بودند و نميدانستند چه بايد بكنند. سعد بن عبد الله اشعري، پس از ذكر پانزده دسته در شيعه، پس از وفات امام حسن عسكري عليه السلام، درباره فرقه پانزدهم مينويسد: ما نميدانيم در اين باره چه بگوييم و امر بر ما مشتبه شده است. نميدانيم حسن بن علي عليه السلام فرزندي دارد يا خير؟ يا امامت از آنِ جعفر است يا محمّد؟ (7)بسياري از اين افراد به ساير فِرَق شيعي و غير شيعي پيوستند و گروه بزرگي از آنان جعفر كذّاب را به امامت برگزيدند. (8)به گفته نوبختي، يكي از متكلّمان كوفه به نام علي الطّاحن، از فرقه طرفدار جعفر بن علي حمايت كرد و خواهر فارِس بن حاتم قزويني نيز او را در اين امر ياري داد. (9)جعفريه، سرسختترين مخالفان اماميه بودند و در ميان شيعيان نيز هواداراني داشتند. نمونه آنها علي الطّاحن و نيز علي بن حسن بن فضّال است كه از فَطَحيمذهبان بود و در ادامه به امامت جعفر معتقد شد. (10)در اين هنگام، مكتب حديثي كوفه، رو به زوال نهاده و بسياري از محدّثان مشهور آن به قم و بغداد منتقل شده بودند. با اين شرايط، به تدريج، مكتبهاي حديثي قم و بغداد نيز پا به عرصه وجود گذاردند و شيعيان اين مناطق، در كنار شيعيان كوفه، به نقل حديث و تفقّه در روايات پرداختند. شيعيان قم در وفاداري به امامت دوازده امام، استوار بودند و هيچ گونه انشقاق فطحي، يا واقفي در ميان تعداد بيشمار محدّثان امامي اين شهر، ياد نشده است. در واقع، با وجود آن كه بيشتر ياران امام صادق عليه السلام كوفي بودند، ولي تشيع امامي در قم انتشار يافت. شهر قم از شهرهاي پيش از اسلام ايران بود كه در حوالي سال ۲۳ ق، به دست اعراب و با فرماندهي ابوموسي اشعري فتح شد. (11)آغاز شهر شدن اين منطقه، شصت سال بعد، يعني در سال ۸۳ ق بوده است. (12)حَمَوي در معجم البلدان، داستاني درباره تشيع قوي مردم قم نقل ميكند: مردم اين شهر، به دليل بُغض بر صحابه، فرزندان خود را ابو بكر و عُمَر نميناميدند. روزي والي شهر، آنان را تهديد كرد كه بايد فردي با نام ابوبكر يا عمر را نزد من حاضر كنيد! آنان سه روز مهلت خواستند و پس از تلاش فراوان، مردي با نام ابو بكر يافتند. وي مردي فقير، پابرهنه، يك چشم و زشتچهره بود. (13)حتّي اگر اين داستان را افسانه بدانيم، باز نشان ميدهد كه تشيع مردم قم تا چه اندازه قوي بوده است كه چنين داستانهايي براي آنان ميساخته اند. مذهب تشيع حتّي در قرن چهارم همچنان در عراق (بويژه كوفه) باقي ماند (14)و بجز شهرهايي چون: قم، (15)سبزوار، (16)و كاشان، (17)مردم ايران در بيشتر شهرها از پيروان اهل سنّت بودند و به طور كلّي، ايران، يكي از مركزهاي اصلي اهل سنّت به شمار ميرفت. (18)ابو الحسن اشعري، متكلّم قرن سه و چهار، تشيع را در قم، طنجه و ولايتهاي آن (سرزميني در غرب و محلّ سكونت ادريس بن ادريس) (19)و در كوفه، مذهب غالب دانسته است. (20)
.
1) . الغيبة، طوسي، ص۳۴۶ـ ۳۵۳.
2) . تهذيب المقال، ج۱، ص۱۳۲.
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۱۱، ش۱۰۱۲.
4) . همان، ص۸۱۱، ش۱۰۱۳.
5) . همان، ص۸۰۲.
6) . همان، ص۸۰۵.
7) . المقالات و الفرق، ص۱۱۵ .
8) . كمال الدّين، ص۵۵.
9) . فرق الشّيعه، ص۹۹.
10) . حيات فكري و سياسي امامان شيعه عليهم السلام، ص۵۷۳.
11) . فتوح البلدان، ج۲، ص۳۸۴ ـ ۳۸۵.
12) . معجم البلدان، ج۴، ص۳۹۷.
13) . همان، ص۳۹۸.
14) . پيدايش و گسترش تشيع، ص۹۳ (به نقل از: أحسن التقاسيم في معرفة الأقاليم، ص۳۹، ۱۳۶ و ۱۴۲).
15) . ر.ك: معجم البلدان، ج۴، ص۳۹۷.
16) . ر.ك: همان، ج۱، ص۵۳۸.
17) . ر.ك: همان، ج۴، ص۲۹۶.
18) . تاريخ تشيع در ايران، ص۲۴۲.
19) . تاريخ ابن خلدون، ج۳، ص ۲۱۶ و ج۴، ص۱۵۳.
20) . مقالات الاسلاميين، ص۶۵.
. .
. .
. .
. .
بخش چهارم : دستهبنديهاي راويان مكتب حديثي شيعه در كوفه
.
. .
چنان كه ديديم، بسياري از صحابه و تابعيان و اتباع آنها در كوفه سكونت داشتند و روايتهاي پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در اين محيطِ مملو از راويان فرقههاي گوناگون نقل ميشد. راويان شيعي نيز در اين ميان، مشغول فعاليتهاي علمي خويش بودند. بيترديد، مكتب حديثي شيعه در كوفه، متمايز از مكتب اهل سنّت است؛ گرچه نقاط مشترك بسياري نيز ميان اين دو وجود دارد و بعضي راويان بر مرزهاي اشتراك دو فرقه ايستادهاند. اين راويان، اغلب با يكديگر ارتباطات علمي و فرهنگي فراوان داشتهاند و بيشترين تأثيرهاي دو سويه از طريق اين راويان است. در اين بخش، منظور از راويان شيعي، كساني هستند كه رجال شيعه، در كتابهاي خود، نام آنها را در شمار راويان شيعه آوردهاند، و روايات آنها در كتابهاي حديثي شيعه، نقل شده است. بر اساس اين نيز، اغلب راويان شيعه، كوفي بودهاند و همگان بر اين امر، اذعان دارند. شيخ طوسي در رجال خود، ۶۴۲۹ راوي ذكر كرده كه البته بخشي از اين اسامي تكرارياند و برخي راويان در ذيل اصحاب دو يا چند امام نام برده شدهاند. ارقام ذيل، حاصل بررسيهاي تقريبي انجام شده در رجال الطوسي است كه بر اساس نام شهرهاي آن دوران انجام شده است: تعداد كل عنوانها: ۶۴۲۹ نفر؛ تعداد راويان ملقّب به شهر: ۳۳۶۷ نفر؛ راويان ملقّب به كوفي، الكوفي و مانند آن: ۲۳۶۴ نفر؛ راويان ملقّب به مدني، قمي و ديگر شهرها: ۱۰۰۳ نفر. اين آمار نشان ميدهد كه بيش از دو سوم راويان شيعي، كوفي بودهاند. البته برخي از پسوندهاي كوفي، مربوط به پدر يا اجداد راوي است، يا نشاندهنده تعلّق فكري راوي به اين مكتب است؛ زيرا كوفي بودن، ملازم شيعي بودن است و بسياري از شيعيان، به اين كه حتّي لقب آنها لقبي شيعي باشد، افتخار ميكردند. (1)اين در حالي است كه القاب پُركاربرد ديگر همچون: مَدَني، بَصْري و قُمي، بين صد تا دويست راوي را شامل ميشوند و شهرهاي ديگر، همه يك يا دو رقمياند. بيشترين راويان كوفي، در ميان ياران امام صادق عليه السلام هستند. اين دوران، اوج مكتب حديثي شيعه در كوفه است و در دورانهاي پيش و حتّي بعد از آن، اين آمار، كاهش پيدا ميكند؛ زيرا از زمان صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله تا زمان امام سجّاد عليه السلام بيشتر پسوندهاي شهري، مربوط به شهرهاي حجاز (مدني، مكّي، وادي القري و...) است و در زمان امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام، پسوند كوفي به ناگاه زياد ميشود. بعد از دوران اين دو امام عليهما السلام، پسوند كوفي به تدريج كمتر ميشود و پسوندهاي ديگر شهرهاي عراق (بغدادي، انباري، موصلي و...) و پسوندهاي ايراني (قمي، رازي، مروزي، كشّي، سمرقندي) افزايش مي يابند. همچنين، بر اساس آماري كه از بررسي راويان كوفي در كتاب گرانسنگ رجال النجاشي به دست آمد، از مجموع راوياني كه نجاشي براي آنها الفاظ جرح و تعديل را به كار برده، ۲۷۰ راوي با الفاظ «ثقه»، «ثبت»، «وجه» و يا الفاظ بالاتر، مانند تكرار لفظ ثقه، توثيق شدهاند. ۶۳ راوي با الفاظ «ضعيف»، «غال»، «وضاع» و مانند آن، جرح شدهاند. نجاشي براي ده راوي، به وثاقت در نقل حديث يا درستي حديث حكم كرده است. پنج راوي را به نقل از ضعفا متّهم ساخته كه احمد بن محمّد بن خالد برقي، نصر بن مُزاحم مِنْقري و جابر بن يزيد جُعفي از آن جملهاند. براي نُه نفر، الفاظ تعديل كمتر از وثاقت، همانند «خير»، «فاضل» و «قريب الأمر» به كار رفته و سه راوي، «كثير الرّواية» شمرده شدهاند. بنا بر اين، ذكر تمامي راويان كوفي، كاري بيفايده است و كافي است كه رجال الطوسي يا رجال النجاشي و ديگر كتابهاي رجالي مطالعه شوند، تا با انبوهي از راويان كوفي رو به رو شويم. در اين جا بهتر است با توجّه به دستهبندي شيعيان و راويان كوفه و افكار و اعتقادات هر دسته، از آنها سخن بگوييم. اين دستهبندي براي شناخت فضاي صدور و زمينههاي پيدايش روايتهاي شيعه و عيبهاي تضعيف برخي راويان بزرگ، همچون زُراره، و مهمتر از همه، در تشخيص روايتهاي صحيح از سقيم نيز، اهميتي فراوان دارد. (2)بر اين اساس، به نظر ميرسد كه در اين زمان، حداقل شش شاخه فكري ميان شيعيان كوفه وجود داشت:
.
1) . اعلمي در حدود دو هزار و دويست نفر را نام برده است (دايرة المعارف الشّيعية العامة، ج۱۵، ص۳۴۶ ـ ۳۹۹). البته ناگفته پيداست كه اين آمار چندان دقيق نيست؛ چرا كه مثلاً ابو حنيفه يا ضحّاك بن مزاحم خراساني نيز در راويان شيعي كوفي جاي گرفتهاند، چنانكه در رجال شيخ نيز ـ كه منبع اصلي است ـ ، اين امر، مشهود است.
2) . با اين وجود، در ميان كتب فراواني كه درباره پيدايش تشيع و سير تاريخي آن پديد آمده، هيچ اشارهاي به اين مبحث نمييابيم. تنها، استاد محقّق، دكتر سيد حسين مدرسي در برخي كتب خويش (مقدمهاى بر فقه شيعه؛ كليات وكتابشناسى، مترجم: محمّد آصف فكرت، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۶۸، ص۳۰ـ ۳۳؛ مكتب در فرآيند تكامل، البته به شكل پراكنده؛ ميراث مكتوب شيعه، فصل دوم، ص۶۷ و۱۲۰و۱۳۰و...) به صورت پراكنده به برخي از شاخههاي موجود از دوران امويان اشاره كرده و برخي از اعتقادات آنان را برشمرده است. ما با حفظ امانت از ايشان و افزودن شاخهها و عنوانهاي نو و نيز مصداقهاي جديد و بعضي استدلالهاي لازم، به اين دستهها اشاره ميكنيم.
. .
الف ـ شيعه سياسي و مردميتشيع، در قالب حركتي ضدّ عثمان آغاز شد؛ ولي دامنه اعتراضها به تدريج، به دو خليفه نخست نيز كشيد. بسياري از شيعيان كوفه به اين باور رسيدند كه تاريخ، بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله دچار نوعي انحراف شد. با اين نگاه، خلافت عثمان و پس از آن حكومت بنياميه، چيزي جز نتيجه منطقي همان انحراف نخستين نبوده است. در خبري از ابو حنيفه نقل شده است كه وي به امام صادق عليه السلام اظهار كرد: بيش از ده هزار نفر از مردم كوفه، اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله را لعن ميكنند. اگر ممكن است آنان را از اين كار بازداريد. امام فرمود: «آنها حرف مرا نميپذيرند». (1)اين نقل، نشان ميدهد كه در آن دوره، هنوز بسياري از شيعيان مردمي كوفه، به لزوم اطاعت از امامْ آشنا نبودند. البته، موضع امام باقر عليه السلام در برابر مسئله دو خليفه اوّل، به درستي مشخص نيست. ابن سعد به نقل از جابر روايت ميكند كه: امام باقر عليه السلام سبّ دو خليفه نخست را شيوه اهل بيت عليهم السلام نميدانست و دوستي و استغفار براي آنان را توصيه ميفرمود. (2)مِزّي و ذَهَبي نيز رواياتي با مضمونهاي مشابه نقل كردهاند. (3)برخي از كوفيان، معتقد بودند كه امام باقر عليه السلام رأي حقيقي خود را در اين باره پنهان ميكرد. (4)از سوي ديگر، رواياتي از آن حضرت در برابر روايات اهل سنّت نقل شده و علّامه مجلسي نيز بيشتر اين روايات را نقل كرده است. (5)برخي شيعيان، تقيه را در اين موارد براي ائمّه عليهم السلام جايز نميشمارند و اين گونه روايات را كذب و جعل ميدانند. (6)كتاب سليم بن قيس، كهنترين كتاب شيعي است كه از اين روزگار، به دست ما رسيده است. درباره اين كتاب، سخن بسيار است و در آن بسيار دست رفته است؛ ولي هسته اصلي كتاب، به مقدار زيادي در نوشته كنوني آن، باقي مانده كه به يقين، از دوره هشام بن عبد الملك (حكومت ۱۰۵ـ ۱۲۵ق) و مربوط به سالهاي پاياني حكومت اوست. روايات جابر جُعفي (محدّث سرشناس كوفي) در اواخر دوره اموي را نيز ميتوان گزارشي از عقايد و گفتمان اين مكتب شيعيان كوفه در آن زمان دانست. وي از كساني است كه به عقيده رجعتْ متّهم شده، و علي عليه السلام را «دابة ا?رض» ميدانسته است. (7)اعتقاد به «دابة الأرض»، بخشي از عقيده به رجعت است كه وي و بسياري ديگر بدين سبب به رجعت متّهم شدهاند. جابر، معتقد بود پنجاه هزار حديث ميداند كه براي هيچ كس نقل نكرده است و به اين دليل و نيز اعتقاد به رجعت، وثاقت وي مورد اختلاف رجاليان اهل سنّت قرار گرفته است. (8)عقيده به رجعت (يعني اين انديشه كه امام علي عليه السلام و اولاد مظلومشان روزي باز خواهند گشت و از دشمنانشان انتقام خواهند گرفت) كه سوابق مشابهي در انديشههاي پيش از اسلام و در باورهاي فرقه كيسانيه نيز داشته، در اين زمان، در تفكّرات شيعي نيز رسوخ پيدا كرد. پيش از اين زمان، اين عقيده، به رُشَيد هَجَري نسبت داده شده بود. حبيب بن صَهبان نقل ميكند كه رُشَيد هَجَري، به علي عليه السلام گفت: شهادت ميدهم كه تو دابة الأرض هستي و علي عليه السلام او را به سختي نكوهش كرد. (9)تبرّي جُستن از خلفاي پيش از امام علي عليه السلام، از ويژگيهاي عمده اين شاخه از تشيع كوفي است كه در روايات جابر جُعفي نيز ديده ميشود. وي به شَتم اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله متّهم شده است. (10)گرچه رواياتي هم از وي نقل شده كه خلاف آن را ثابت ميكند، امّا اين روايات، بيشتر عليه شيعه و براي تضعيف مواضع و احتجاجهاي آنان جعل شده است، نه آن كه جابر را تبرئه كند. (11)نقلهاي بسياري نيز از جابر درباره انديشه مهدويت وجود دارد كه بازتاب آمال و آرزوهاي جامعه شيعه در اواخر دوره اُموي، براي بازگشت اوضاع به نفع خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله است. در برخي روايات، از فردي به نام قائم كه انتقام گيرنده شيعيان از خاندان اُموي است، نام برده شده و حتّي گاهي اين منتقم، امام باقر عليه السلام خوانده شده است. (12)به طور كلّي، عقايد شاخه مردمي تشيع كوفي در اواخر دوره اُموي به شكل زير است: يك. تأكيد بر دوستي علي عليه السلام و فرزندان ايشان با جهتگيري به سمت شاخه حسيني؛ دو. تبرّي جُستن از خلفاي پيش از امام علي عليه السلام و طبعاًَ از عثمانيه؛ سه. انتظار بازگشت و تغيير اوضاع به نفع خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله كه در عقايد رجعت و مهدويت ظهور ميكرد؛ چهار. طرز تفكّر ساده و بدون پيچيدگيهاي كلامي در مباحث؛ پنج. تعداد امامان ستمگر هنوز از دوازده نفر ـ كه اعتقاد كوفيان بود ـ تجاوز نكرده بود. اين دوازده نفر، عبارت بودند از: دو خليفه اوّل، عثمان، معاويه، فرزندش يزيد و هفت نفر از نسل حكم بن ابي العاص كه نخستين ايشان مروان بود. (13)شش. هنوز عقيدهاي كه امامان را پس از انبيا عليهم السلام برتر ميداند، شكل نگرفته بود و گفته ميشد كه سروران بهشت از اولاد عبد المطّلب، عبارتاند از : پيامبر صلي الله عليه و آله، علي عليه السلام، برادرش جعفر، عمويش حمزه، حسن و حسين عليهما السلام، فاطمه(، و مهدي عليه السلام. (14)در اين جا براي تكميل بحث، از دو راوي مهم در اين شاخه (يعني سُلَيم و جابر) بيشتر سخن ميگوييم:
.
1) . بحار الأنوار، ج۱۰، ص۲۲۰.
2) . الطبقات الكبري، ج۵، ص۳۲۱.
3) . تهذيب الكمال، ج۲۶، ص۱۴۰ـ ۱۴۱؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۴۰۲.
4) . الفكر الشيعي المبكر، ص۱۱۹.
5) . بحار الأنوار، ج۳۰، ص۳۸۰ـ ۳۸۴.
6) . الصوارم المهرقة في جواب الصواعق المحرقة، ص۲۸۰ـ ۲۸۱.
7) . ضعفاء الكبير، ج۱، ص۱۹۴.
8) . ميزان ا?عتدال، ج۱، ص ۳۷۹.
9) . همان، ج۲، ص۵۲.
10) . همان، ج۱، ص۱۹۳؛ كتاب المجروحين، ج۲، ص۷۵؛ تهذيب التهذيب، ج۲، ص۴۳.
11) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۳۰.
12) . كتاب الغيبة، نعماني، ص۳۱۱ـ ۳۱۲.
13) . كتاب سليم بن قيس، ص۲۱۲ .
14) . همان، ص۳۸۰؛ ميراث مكتوب شيعه، ص۱۲۰ـ ۱۲۲.
. .
. .
۱. سُلَيم بن قيس هِلالي (م ۹۵ ق)از اصحاب امير مؤمنان عليه السلام در كوفه بود كه از ترس حجّاج به ايران گريخت و در شهر نوبندگان فارس، پنهان شد (1)و در همان روزگارِ حجّاج، درگذشت. برخي بر اين باورند كه چنين شخصي، هيچ گاه وجود خارجي نداشته و نام سُلَيم بن قيس، تنها، نام مستعاري بود كه شيعيان كوفه از روي تقيه، براي كتاب شديد اللّحني به كار بردند كه در سالهاي ناآرام پاياني حكومت اُموي، عليه آن نظام و پايههاي اعتقادي آن نشر كردند. (2)ابن غضائري از دانشمندان شيعه عصر خود، نقل كرده است كه: سُلَيم، ناشناخته بود و از وي در هيچ روايتي ياد نشده است؛ ولي من ذكر وي را در مواردي غير از اين كتاب و به سندي غير از روايت ابان بن ابيعياش از او ديدهام. (3)دو قرن و نيم پس از ابن غضائري، يكي از علماي شيعه معاصر ابن ابي الحديد، به وي گفته بود كه اين نام، معادل خارجي ندارد و شخصي با اين مشخّصات، هرگز وجود نداشته است. (4)رجاليان و محدّثان اهل سنّت نيز نامي از سُلَيم به ميان نياوردهاند. (5)با جستجوي انجام شده در كتابهاي تاريخي، نام سُلَيم، تنها در دو موضع، يكي كتاب أخبار الدولة العبّاسية (6)ـكه مؤلّف آن مجهول است ـ و ديگري كتاب التنبيه و الأشراف مسعودي ديده شد. (7)
.
1) . بحار الأنوار، ج۱، ص۷۷.
2) . ميراث مكتوب شيعه، ص ۱۱۹ـ ۱۲۰.
3) . رجال ابن غضائري، ص ۶۳، ش ۵۵.
4) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج ۱۲، ص۲۱۷.
5) . برخي از فهرستنويسان اخير اهل سنّت، با توجّه به چاپهاي كتاب سليم از آن سخن گفتهاند (ر.ك: الأعلام، زركلي، ج۳، ص۱۱۹).
6) . أخبار الدولة العبّاسية، ص۴۵. در اين جا عبد الله بن زاهر كوفي از محمّد بن ابي عمير از عمر بن اُذَينه از ابان بن ابي عياش، از سليم، حكايتي از ديدار معاويه از مدينه نقل ميكند.
7) . ر.ك: التنبيه والاشراف، ص۱۹۸ (نقلي از كتاب سليم، به روايت ابان بن ابي عياش، از سليم درباره تعداد امامان).
روايات و آثاركتاب سليم بن قيس، همواره از متون اختلافي و بحثانگيز ميان عالمان شيعه بوده است. گروهي چون: شيخ مفيد، ابن غضائري، ابن داوود حلّي، مرحوم شوشتري و علّامه شعراني، اين كتاب را جعلي ميدانند كه ابان بن ابيعياش، آن را وضع كرده و به سُلَيم نسبت داده است. (1)گروهي نيز همچون: ابن نديم، شيخ طوسي و علّامه مجلسي اوّل و دوم، اين كتاب را پذيرفتهاند. (2)
۲. جابر بن يزيد بن حارث جُعفي كوفي (م ۱۲۸ ق)جابر، از طايفه ريشه دار و قديمي جُعفي (شاخهاي از قبيله بزرگ مَذْحِج) و از دانشمندان بزرگ شيعه و محدّثان سرشناس كوفه در اواخر دوره اُموي است. وي مرجع عمده ديني در زمان خودش به شمار ميرفت و بسياري از دانشمندان معروف اوايل دوره عبّاسي، همچون سفيان ثوري و شُعْبَه، نزد وي شاگردي ميكردند و از او با عنوان راوي قابل اعتماد و دانشمند حديث روايت ميكردند، حتّي اگر با عقايد شيعي او موافقت نداشتند. (3)او از جواني، دلبسته دانش علوي بود. بدين جهت، از كوفه به مدينه آمد تا از محضر امام باقر عليه السلام بهره بگيرد. (4)جابر، ميان شيعيان، جايگاهي والا دارد. شيخ طوسي، وي را در شمار اصحاب امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام آورده و شيخ مفيد، او را از فقها و بزرگان فتوا و اصول و داراي تأليفاتي ميداند كه حلال و حرام از آنها نقل ميشد و حَرَجي بر آنان نيست. (5)كرامتها و معجزههايي نيز به وي نسبت دادهاند. (6)ولي راوياني كه از او روايت ميكردند و منقولاتي كه از جابر روايت ميشد، برخي رجاليان شيعه زمانهاي بعد را واداشت تا نه تنها در روايات وي، كه در عقيده شخصي او هم ترديد كنند؛ (7)امّا خود جابر، چنانكه ابن غضائري گفته، ثقه است. (8)كشّي از عبد الحميد بن ابو العلاء روايت ميكند: وقتي وليد كشته شد، وارد مسجد شدم. مردم گرد آمده بودند. من هم به جمع آنان پيوستم. در اين هنگام، جابر جُعفي را ديدم كه عمامهاي سرخ و گرانبها به سر داشت و ميگفت: «وصي اوصيا و وارثِ علم انبيا، محمّد بن علي به من فرمود: ... »، كه در اين هنگام، مردم گفتند: جابر ديوانه شده است! جابر ديوانه شده است! (9)از اين رو، جرير، به اين دليل كه جابر، به رجعتْ عقيده داشته، نقل روايت از او را جايز نميشمارد. درباره ابو الاحوص گفته شده كه هرگاه از كنار جابر ميگذشته، از خداوند، عافيت ميخواسته است. (10)از روايات مشهوري كه وي نقل كرده، روايت «إنّ حديثنا صعب مستصعب ... » است كه در بسياري از كتابهاي شيعه، نقل شده است. (11)
.
1) . رجال ابن الغضائري، ص ۳۶، ش ۱؛ تصحيح اعتقادات الامامية، ص۱۴۹.
2) . ر.ك: «كتاب سليم بن قيس»، علوم حديث، ش۳۵و ۳۶، ص۱۶۳ـ ۱۷۹.
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۴۶؛ الجرح و التعديل، ج۲، ص۴۹۷، ش۲۰۴۳.
4) . الجرح و التعديل، ج۲، ص۴۳۸، ش۳۳۹.
5) . جوابات أهل الموصل، ص۲۵ و۳۵.
6) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۴۳، ش۳۴۵ وص۴۴۴، ش۳۴۶.
7) . رجال النجاشي، ص ۱۲۸، ش۳۳۲؛ خلاصة الأقوال، ص۹۵.
8) . رجال ابن الغضائري، ص۱۱۰، ش۱۶۰؛ خلاصة الأقوال، ص۹۴.
9) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۳۷، ش۳۳۷.
10) . ر.ك: ضعفاء الكبير، ج۱، ص۱۹۲؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج۲، ص۱۱۵.
11) . براي نمونه ر.ك: الاُصول السّتة عشر، ص۶۱؛ اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۳۹.
روايات و آثارجابر، از مشايخ بسياري حديث شنيده بود؛ ولي بيشتر دانش خود را از امام باقر عليه السلام دريافت كرده بود؛ نزديك به هفتاد هزار حديث (1)كه خود ميگفته بسياري از آنها را براي هيچ كس بازگو نكرده است؛ زيرا امام باقر عليه السلام به او فرموده بود: هرگاه سينهات از بار سخنان من فوران كرد، سر در چاه بگذار و احاديث را در چاه، بازگو كن! (2)گفته شده كه وي مدّت هجده سال نزد امام باقر عليه السلام شاگردي كرده است. (3)جابر، شاگردان فراواني داشته كه يكي از آنان، به نام شريك بن عبد الله نََخَعي (م ۱۷۷ ق) گفته است كه از جابر، ده هزار حديث شنيده است. (4)نجاشي، كساني چون: عمرو بن شمر، مفضّل بن صالح، مُنَخَّل بن جميل و يوسف بن يعقوب را ـ كه تضعيف شدهاند ـ از راويان جابر ميداند. (5)از معروفترين نوشتههاي جابر، كتاب التّفسير اوست كه نجاشي و شيخ طوسي، آن را با سندهاي متفاوتْ دريافت كردهاند. جابر، به دانش تفسير قرآن و علاقه به آن، معروف بوده است. روايتي در صحيح مسلم (6)نشان ميدهد كه مردم از جابر درباره معناي آيات قرآن ميپرسيدند. شهرت اين كتاب از مدخل مربوط به جابر در الاختصاص (7)معلوم ميشود كه به صورت: «جابر بن يزيد الجُعفي، صاحب التّفسير» آمده است. نقلهاي بسياري نيز در تفسير قرآن از جابر در آثار شيعه و اهل سنّت موجود است كه بيشتر آنها به احتمال زياد از همين كتاب است. (8)كشّي، از مفضّل بن عمر روايت كرده است كه: از امام صادق عليه السلام درباره تفسير جابر پرسيدم. حضرت فرمود: با مردمِ فرومايه درباره آن سخن مگوي، كه آن را ناروا پخش ميكنند. (9)جابر در نقل حديث، صادق خوانده شده است. وكيع، معتقد است كه در هر چيزي ميتوان شك كرد؛ ولي در اين كه جابر، ثقه است، نبايد شك روا داشت! (10)و همچنين اگر جابِر جُعفي نبود، كوفه از حديث خالي ميشد. (11)از سوي ديگر، برخي او را بدون بيان هيچ علّتي، متّهم به كذب دانستهاند. (12)نجاشي، معتقد است كه جابر در فقه، روايات زيادي ندارد و از هشت اثر جابر (كتاب التّفسير، الفضائل، النوادر، الجمل، صفّين، النهروان، مقتل الحسين عليه السلام و مقتل امير المؤمنين عليه السلام) ياد ميكند. به نظر وي، كتب و روايات ديگري كه به جابر منسوب است، بر وي بستهاند. (13)نجاشي همچنين معتقد است به اين دليل كه عمرو بن شمر، موادّي به كتابهاي جابر افزوده، برخي كتابهاي جابر، به عمرو منسوب شده است. (14)از معروفترين نوشتههاي جابر، كتاب التفسير اوست كه نجاشي و شيخ طوسي، آن را با سندهاي متفاوت دريافت كردهاند.
.
1) . صحيح مسلم، ج۱، ص ۱۵.
2) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۴۲، ش۳۴۳.
3) . الأمالي، طوسي، ص ۲۹۶، ش۵۸۲.
4) . ميزان الاعتدال، ج۱، ص۳۸۰، ش۱۴۲۵.
5) . رجال النجاشي، ص۱۲۸، ش۳۳۲.
6) . صحيح مسلم، ج۱، ص۱۶.
7) . الاختصاص، ص ۲۰۴.
8) . ميراث مكتوب شيعه، ص ۱۳۳ـ ۱۳۶.
9) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۳۷، ش۳۳۸.
10) . ر.ك: الجرح و التعديل، ج۲، ص۴۹۸، ش۲۰۴۳.
11) . سنن ابن ماجة، ج۱، ص۲۴۰.
12) . التاريخ الكبير، ج۲، ص۲۱۰، ش۲۲۲۳.
13) . رجال النجاشي، ص۱۲۹، ش۳۳۲.
14) . همان، ص۲۸۷، ش۷۶۵.
. .
ب ـ شاخه معتدل فقيهان كوفهشاخه ديگر راويان كوفه در اين زمان، گروهي از برجستهترين دانشمندان فقيه شيعه بودند كه ديدگاهي معتدل و محتاط با قضايا داشتند و در متن داد و ستد فرهنگي و علمي آن روزگار، حضور پيدا ميكردند. (1)اينان، در ميان شيعه يا اهل سنّت، به دروغ يا غلوّ در عقايدشان متّهم نشدهاند و فقط به تشيع آنها تصريح شده است. از همان زمان حضور امامان، در جامعه شيعي، گرايشهايى وجود داشت كه با طرز تفكّر و اعتقاد سنّتى شيعه در مورد امامان خويش مخالفت داشته است. بسياري از شيعيان براى امامان عليهم السلام، فقط مرجعيتي علمى قائل بودند و با نسبت دادن صفات فوق بشري به ائمّه عليهم السلام مخالف بودند. (2)مرحوم بحر العلوم در رجال خود از شهيد ثاني نقل ميكند كه بسياري از اصحاب ائمّه عليهم السلام و شيعيان متقدّم، ائمّه عليهم السلام را تنها «علماي ابرار» ميدانستند و حتّي به عصمت آنان هم قائل نبودند. با اين حال، ائمّه عليهم السلام آنان را مؤمن و عادل ميدانستند؛ (3)نظرى كه برخى متكلّمان شيعى دورههاى بعد نيز (از جمله ابوجعفر محمّد بن قِبّه رازى) (4)از آن پشتيبانى كردهاند. (5)وي امامان را فقط دانشمندان و بندگانى صالح و عالم به قرآن و سنّت مىدانست و منكرِ دانايى آنان به غيب بود. (6)با وجود اين، مشى عقيدتى او مورد تحسين جامعه علمى شيعه در آن ادوار قرار داشت. (7)گويا نوبختيان نيز در برخي امور مربوط به ائمّه عليهم السلام (همچون: معرفت امام به همه زبانها، علم غيب، علم به ضماير مردم و معجزههاي امام)، نظرهاي موافقي با شيعيان عصر خويش نداشتهاند. (8)حتّي گروهى از اصحاب امامان، معتقد بودند كه آنان در مسائل فقهى، مانند ساير فقهاي آن اعصار، به اجتهاد آزاد شخصى (رأى) يا قياس، عمل مىكنند و اين نظر نيز مورد پشتيبانى و قبول گروهى از محدّثان قم بود. (9)امّا در زمان شيخ مفيد، تنها اقلّيتي از علماي شيعه، عصمت ائمّه عليهم السلام را انكار ميكردند. (10)بحر العلوم، تنزيه مخالفان عصمت را تنها مخصوص به آن زمان ميداند و در دوران بعد جايز نميشمارد. (11)در اين دوران، حتّي اخباري درباره اختلافات ميان غُلات و شيعيان مورد علاقه امام صادق عليه السلام (يعني: بُريد، زُراره، ابو بصير (12)، و محمّد بن مسلم) وجود دارد كه آن حضرت، اين چهار نفر را با تعبيرهايي چون: زندهكنندگان ياد اهل بيت، حافظان دين، امينان پدرم و سابقين، ياد ميكرد (13)و شيعيان غالي آن دوره ـ كه متمثّل در ابو الخطّاب و پيروانش بودند ـ، از اين چهار نفر، نفرت داشتند، تا آن جا كه جميل بن درّاج، اصحاب ابوالخطّاب را از بغض آنها درباره اين چهار نفر ميشناخته است. (14)چنان كه در اسناد روايت ذمِّ زراره، محمّد بن مسلم و ابو بصير تأمّل كنيم، در مييابيم كه بسياري از اسناد اين روايات، از طريق جبرئيل بن احمد، از محمّد بن عيسي بن عُبَيد يقطيني نقل كرده (15)، كه اوّلي مجهول بوده و شيخ، محمّد بن عيسي را تضعيف كرده و در زمره كساني كه از غُلات خوانده شدهاند، قرار داده است. (16)مرحوم خويي نيز در اين موارد، مجهول بودن جبرئيل و ضعف اسناد اين روايات را خاطر نشان كرده است. (17)همچنين، نام محمّد بن بَحْر رُهْني نَرماشيري در اين اسناد آمده كه خود كشّي، به غالي بودن وي، تصريح كرده است. (18)از سيره ائمّه عليهم السلام به دست ميآيد كه آنها در مسائل فقهى، به صراحت، وظيفه خود را بيان اصول و قواعد كلّى دانسته و تفريع و استنتاج احكام جزئى را به عهده پيروان خويش گذاردهاند. (19)اين افراد، كساني بودند كه قدرت تميز ميان اخبار درست و نادرست را داشتند و مرجع راويان شيعه و برطرف كننده شبهات و اختلافهاي آنان به شمار مىآمدند. امام صادق عليه السلام به فيض بن مختار دستور مىدهد كه هرگاه جوياى احاديث اهل بيت ميشود، به زُرارة بن اَعْين رجوع كند! (20)با توجّه به اين گونه ارجاعها عمر بن اُذَينه، كتاب ارث خود را به تمامى، بر زُراره عرضه كرد و در نقل رواياتش از او اجازه گرفت. (21)ابن ابى عُمَير، از شعيب عَقَرْقوفى، اين گونه روايت مىكند: به امام صادق عليه السلام گفتم: گاه به تحقيق، درباره مسئلهاى محتاج مىشويم و به شما دسترسى نيست. در اين گونه مواقع، به چه كسي مراجعه كنيم؟ حضرت فرمود: «بر تو باد به ابو بصير اسدى». (22)همچنين، روايت شده است كه محدّث جليل القدر، عبد الله بن ابى يعْفور به امام صادق عليه السلام گفت: براى من امكان ندارد هميشه به خدمت شما برسم. گاه بعضى از شيعيان نزد من مىآيند و از من سؤالهايى مىكنند كه جواب آنها را نمى دانم. در اين گونه موارد چه كنم؟ امام عليه السلام فرمود: به محمّد بن مسلم مراجعه كن! او از پدرم حديث شنيده و نزد او منزلت داشته است. (23)بنا بر اين، ميتوان گفت كه فقه شيعه در زمان امام باقر عليه السلام تأسيس شد و در زمان امام صادق عليه السلام به شكوفايي رسيد؛ زيرا مهمترين فقيهان شيعه، كساني بودندكه امام باقر عليه السلام را درك كردند و در محضر ايشان دانش آموختند. در عين حال، به دوران امام صادق عليه السلام نيز رسيدند و استعداد خود را در اين زمان شكوفا كردند. در دوران امامت، با همه فقيهان بزرگ و دانشمندي كه پديد آمدند، هرگز فقيهاني همچون ايشان ظهور نكردند. داوود بن سِرْحان مى گويد: شنيدم كه ابو عبد الله عليه السلام فرمود: برخى از افراد را در جريان بعضى مطالب قرار مى دهم و آنها را از جدل و ريا در دين خدا، و از قياس نهى مى كنم؛ ولى همين كه ايشان از نزد من خارج مى شوند، به تأويل و توجيهِ ناروا مى پردازند. به بعضى دستور مى دهم كه سخن بگويند و برخى را از گفتگو و مباحثه نهى مى كنم؛ امّا هر كسى [امر و نهى مرا] براى خود تأويل مى نمايد و با اين كار، خدا و رسولش را عصيان مى كند. اگر آنچه پدرم به اصحابش سپرد، مى شنيدند و اطاعت مى كردند، من نيز به آنان مى سپردم. به درستى كه اصحاب پدرم بُرَيد عِجْلي، زُراره، ابو بصير و محمّد بن مسلم در حال حيات و مرگ، مايه افتخارند. (24)برخي از مهمترين راويان متعلّق به اين شاخه از شيعه، عبارتاند از:
.
1) . ميراث مكتوب شيعه، ص۶۷.
2) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۴۴.
3) . الفوائد الرجالية، ج۳، ص۲۲۰.
4) . از دانشمندان و متكلّمان مورد احترام شيعي در قرن چهارم كه رئيس بزرگ شيعه در زمان خود بوده و آراي او مورد توجّه و استناد دانشمندان شيعي پس از وي بوده است.
5) . خلاصة الأقوال، ص۲۴۳، ش۳۲.
6) . مقدّمهاى بر فقه شيعه، ص۳۳ (به نقل از: كشف القناع، ص۲۰۰) .
7) . الفهرست، طوسي، ص۲۰۷، ش۵۹۶.
8) . ر.ك: اوائل المقالات، ص۶۷ ـ ۶۹.
9) . تصحيح اعتقادات الإمامية، ص۱۳۶.
10) . اوائل المقالات، ص ۱۳۵.
11) . الفوائد الرجالية، ج۳، ص۲۲ .
12) . در برخي نقلها به جاي ابو بصير، ابو جعفر اَحول آمده است (ر.ك: همان، ج ۱، ش ۲۱۵ و ج ۲، ش ۳۲۶).
13) . همان، ج ۱، ش ۲۱۷، ۲۱۹ و ۲۲۰.
14) . همان، ص ۳۴۹، ش ۲۲۰.
15) . ر.ك: معجم رجال الحديث، ج ۸، ص ۲۴۲ ـ ۲۵۲.
16) . ر.ك: الفهرست، طوسي، ص ۲۱۶، ش ۶۱۱.
17) . ر.ك: معجم رجال الحديث، ج ۸ و ۱۷ و ۲۱ (ذيل عنوان اين راويان).
18) . اختيار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۶۳.
19) . بَزَنطي از امام رضا عليه السلام نقل كرده است: «علينا القاء الاُصول إليكم وعليكم التفرّع» (مستطرفات السرائر، ص۵۷۵).
20) . تاريخ آل زرارة، ص۵۱؛ اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۴۷.
21) . الكافي، ج۷، ص۹۵، ح۳.
22) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۴۰۰، ش۲۹۱.
23) . همان، ص۳۸۳، ش۲۷۳.
24) . همان، ج۱، ص۳۴۸ـ ۳۴۹، ش۲۲۰.
. .
. .
۱. ابو محمّد عبد الله بن ابي يعْفور عبدي واقِدي كوفي (م ۱۳۱ ق)از قاريان و مدرّسان قرآن در مسجد كوفه و از اصحاب نزديك امام صادق عليه السلام بود كه به زهد و تقوا شهرت داشت. ابن ابي يعفور، از مهمترين اين افراد و از نزديكترين ياران امام صادق عليه السلام بود كه در زبان آن حضرت، با توصيفات نادري ستايش شده است. زيد شَحّام از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود: هيچ كس را نيافتم كه حرف مرا بپذيرد و امر مرا اطاعت كند و در مسير اجدادم گام بردارد، مگر اين دو مرد: عبد الله بن ابي يعْفور و حمران بن اَعْين. خدا آنان را رحمت كند كه شيعيان مؤمن و خالص ما هستند و نام آنها نزد ما، در كتاب اصحاب يمين كه خدا به پيامبرش داد، آمده است! (1)
.
1) ..۱ اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۴۱۸، ش۳۱۳.
استادان و راويانوي افزون بر امام صادق عليه السلام، از برادرش عبد الكريم و ابو الصّامت روايت كرده است. گروه بسياري از راويان، همچون ابن مُسْكان، اَبان بن عثمان، حَماد بن عثمان، حَماد بن عيسي، علاء بن رَزين، علي بن رِئاب، فضالة بن ايوب و هشام بن سالم از او روايت كردهاند. (1)
روايات و آثارنام اين راوي در ۷۸ مورد از اسناد روايات، ذكر شده است. فهرستي بيش از يكصد مورد از روايتهاي او در كتب اربعه حديثي شيعه ـ كه در اصل ميتواند از اين كتاب باشد ـ در معجم الرّجال، و حدود دويست مورد ديگر در ساير منابع حديثي، در فهارس بحار الأنوار ذكر شده است. (2)ابن ابي يعفور، كتابي داشته كه ثابت بن شُرَيح، از وي روايت كرده است. (3)
۲. اَبان بن تَغْلِب بن رَباح رَبَعي بَكري جُرَيري كوفي (م۱۴۱ق)ابان، از شخصيتهاي برجسته تايخ اسلام و اعضاي مشهور و سرشناس جامعه شيعه در روزگار خود بوده است. وي چنان شأن و منزلتي در ميان شيعه و اهل سنّت داشت كه وقتي وارد مدينه ميشد، حلقههاي درسي به دور او گرد مي آمدند و ستوني كه پيامبر صلي الله عليه و آله بر آن تكيه ميزد، براي نشستن او خالي ميشد. (4)اين امر، نشان دهنده تعامل گسترده ابان، با راويان و محدّثان اهل سنّت بود.
.
ويژگيهاي علمي و وثاقتابان را شيعه و اهل سنّت، توثيق كردهاند. اغلب رجاليان اهل سنّت، وي را موثّق و راستگو دانستهاند، گرچه تشيعِ وي را ـ كه در راويان كوفي معروف است ـ يادآور شدهاند. (1)ابان، دانشمندي است كه در همه رشتههاي علوم اسلامي، از قبيل: قرائت، فقه، لغت، نحو و ... سِمَت استادي داشت و نماينده شيعيان آن زمان به شمار ميرفت. دانشمندان اهل سنّت نيز روايات ابان را پذيرفتهاند و اذعان دارند كه وي اهل غلو نبود و در دين، بدعتي ايجاد نكرد؛ زيرا متعرّض شيخين نميشد؛ بلكه تنها علي عليه السلام را برتر از آن دو ميدانست. (2)شماري از نقلها بر آن است كه ابان، در مسجد جامع كوفه مينشست و مردم ـ كه بسياري از آنها غير شيعي بودند ـ ، در مسائل ديني به او مراجعه ميكردند. (3)وي از سوي امام صادق عليه السلام بسيار مورد احترام بود. محمّد بن ابان ميگويد: با پدرم نزد امام صادق عليه السلام رفتيم. وقتي امام عليه السلام پدرم را ديد، مصافحه و معانقه كرد و خوش آمد گفت. آن گاه بيدرنگ دستور داد فرشي انداختند و از پدرم چيزهايي پرسيد. (4)كشّي از جميل نقل ميكند كه: وقتي خبر وفات ابان به امام صادق عليه السلام رسيد، آن حضرت فرمود: به خدا قسم، مرگ اَبان، قلبم را به درد آورد! وي در يكي از سفرهاي حج و نيز در سفر به كوفه، (5)همراه امام صادق عليه السلام بوده است. ابان از استادان قرائت بود و اغلب مترجمان، او را قاري يا مقري خواندهاند. قرائت ابان، طبق گفته نجاشي و شيخ، قرائتي خاص بود كه بخشهايي از آن در منابع، باقي مانده است؛ از جمله ابن جني در المحتسب و نُحاس در اعراب القرآن، پارهاي از اين اختلافها را يادآور شدهاند. (6)ابونعيم از وي با عنوان «غاية من الغايات» ياد ميكند و سفيان بن عُيينه (م ۱۹۸ ق) ـكه شاگرد او بود ـ وي را به فصاحت و بلاغت ميستود. (7)وي قرآن را نزد چهار استاد از جمله عمويش و عاصم فراگرفت. فَسَوي در المعرفة و التاريخ نقل ميكند: يكي از اُمراي بلندپايه دولت، بر گروهي گذشت كه اَبان در ميان آنان بود. همه برخاستند؛ ولي ابان برنخاست. وقتي دليلش را پرسيدند، گفت: «نخواستم قرآن را ذليل كنم! روشن است كه مجلس آنان مجلس قرائت قرآن بوده است». (8)وي همچنين در ادبيات عرب، تخصّص داشت و از دانشمندان اين علم به شمار ميرفت. استادي وي در زبان عرب، از اخباري به دست ميآيد كه در منابع ادبي آمده و حكايت از شنيدههاي وي از اعراب بدوي دارد كه معيار زبان عربي فصيح بودند؛ حكاياتي كه اغلب، اَصْمَعي از ابان نقل ميكند. (9)استادي وي در نحو را بسياري از شرححالنويسان از جمله ابن عدي (10)يادآور شدهاند. در اين نقل، ابان، سفيان بن عُيينه را به تلفّظ صحيح يك واژه راهنمايي ميكند. كشّي، داستاني آورده كه امام صادق عليه السلام وي را به مناظره با مردي از شام در بحثي درباره عربي فرمان داد و ابان، در اين رقابتْ پيروز به در آمد. (11)
.
1) . تهذيب الكمال، ج۲، ص۷.
2) . ميزان الاعتدال، ج۱، ص۵.
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۲۲، ش۶۰۲.
4) ..۱ رجال النجاشي، ص۱۱.
5) . كامل الزيارات، ص۸۳؛ الكافي، ج۴، ص۵۷۲؛ فرحة الغري، ص۸۶.
6) . ر.ك: ميراث مكتوب شيعه، ص۱۵۳.
7) . تهذيب التهذيب، ج۱، ص۸۲، ش۱۶۶.
8) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۴۹ (به نقل از: المعرفة و التاريخ، ج۲، ص ۴۶۷) .
9) . بلاغات النّساء، ص۴۱ـ ۴۲ و ۵۳.
10) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۱، ص۳۸۹.
11) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۵۵.
استادان و راويانوي علاوه بر امام سجّاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام، از اَعمش، فُضيل بن عمر، ابو اسحاق هَمْداني، سعيد بن مسيب، زُراره، انس بن مالك و حكم بن عُتَيبه روايت كرده است و كساني چون: شُعْبه، ادريس بن يزيد اَوْدي، سفيان بن عُيينه، ابو الفرج، ابو ايوب، ابو جميله، ابن ابي عُمَير و جميل بن دُرّاج از او روايت كردهاند.
روايات و آثارابان، نزد بسياري از دانشمندان معروف زمان خود و بويژه امام صادق عليه السلام ـ كه گفته ميشود از ايشان نزديك به سي هزار حديث شنيده ـ ، (1)شاگردي كرده است. از كتابهاي ابان، ميتوان به: كتاب الفضائل، كتاب صفّين، كتاب القرائة و يك اصل اشاره كرد كه در كتابهاي فهرستنگاري از آنها ياد شده است. از ابان، حدود صد روايت در كتب اهل سنّت نقل شده است، با اين حال، بخاري از ابان، روايتي نقل نكرده است. (2)ابن نديم، (3)نجاشي، (4)و شيخ طوسي، (5)از شماري از آثار ابان ياد كردهاند. ابنعدي نيز در الكامل، از اخبار و آثار او ذكري به ميان آورده و معتقد است كه درباره روايت وي ضعفي نرسيده و او صالح الرّوايه است. (6)از مشهورترين كتابهاي ابان، كتاب القرائة است كه نجاشي و شيخ از آن ياد كردهاند و احتمالاً همان كتاب القرائات ذكر شده ابننديم است. (7)شيعيان، معتقدند كه اين كتاب، نخستين تأليف در علم قرائت به شمار ميرود. بنا بر اين، وي را ـ كه از اهل كوفه و شيعيان امام زين العابدين عليه السلام است ـ ، بايد اوّلين مدوّن در علم قرائت دانست. ابان همچنين، كتابي در غريب القرآن داشته است. (8)از كتاب وي درباره تفسير نيز بر ميآيد كه وي در دانش تفسير هم استاد بوده است. (9)اين كتاب، تفسير غريب القرآن نام دارد كه احتمالاً همان كتاب معاني القرآن ياد شده ابننديم است. شيخ طوسي ميگويد : ابان، كتاب تفسير غريب القرآن را با شواهدي از شعر عربي توضيح ميدهد. نقلهايي از ابان درباره كلمات گوناگون قرآن در دست است كه ميتواند از همان كتاب باشد. (10)نجاشي ميگويد: محمّد بن عبد الرّحمان، كتاب تفسير ابان و كتاب ابو رواق عطية بن حرث و محمّد بن سائب را جمع كرد و از مجموع آنها كتابي فراهم آورد. مسلم و چهار تن ديگر از اصحاب مسانيد (يعني: ابنماجه، ابوداوود، ترمذي و نسايي) از او نقل كردهاند. در اين روايات، عِكْرِمه، حكم بن عُتَيبه، شُعْبه و ابن مبارك از او نقل ميكنند. (11)سنّ ابان هنگام وفات، درست مشخص نيست؛ ولي با توجّه به اين كه وي از امام زين العابدين عليه السلام نيز حديث شنيده است (12)و رجاليان شيعه، وي را در اصحاب آن حضرت ذكر كردهاند، (13)بايد گفت كه وي در حدود سال هشتاد هجري (سال ولادت امام صادق عليه السلام) نوجواني با قابليت سماع بود. بنا بر اين، سنّ وي هنگام وفات (۱۴۱ ق) در حدود ۷۴ سال بوده است. (14)ابان را ميتوان سرآغاز شكلگيري دوران اوج مكتب حديثي شيعيان كوفه دانست. وي تعريفي خاص از شيعه ارائه داد و امام را رهبر ديني ميدانست. او ميگويد: شيعه، كسي است كه وقتي مردم در گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله اختلاف پيدا كنند، سخن علي عليه السلام را بپذيرد و وقتي در گفتار علي عليه السلام اختلاف پيدا كنند، سخن جعفر بن محمّد عليه السلام را قبول كند. (15)
.
1) . رجال النجاشي، ص۱۲، ش۷.
2) . سير أعلام النبلاء، ج۶، ص ۳۰۸، ش۱۳۱.
3) . الفهرست، ابن نديم، ص۲۷۶.
4) . رجال النجاشي، ص۱۱.
5) . الفهرست، طوسي، ص ۱۷ـ ۱۸.
6) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۱، ص۳۹۰.
7) . الفهرست، ابن نديم، ص۲۷۶.
8) . رجال النجاشي، ش۷، ص۱۰.
9) . ميراث مكتوب شيعه، ص ۱۵۰.
10) . همان، ص ۱۵۴و ۱۵۵.
11) . سير أعلام النبلاء، ج۱، ص۲۰۵، ش۱۰۴.
12) . الكافي، ج۶، ص۲۳۶.
13) . رجال الطوسي، ص ۱۰۹، ش۱۰۶۶.
14) . ر.ك: ميراث مكتوب شيعه، ص۱۵۰ـ ۱۵۱.
15) ..۱ رجال النجاشي، ش۷، ص۱۲.
. .
۳. زرارة بن اَعْين كوفي (م ۱۴۸ يا ۱۵۰ ق)وي سرشناسترين عضو خاندان اَعْين و برجستهترين راوي شيعي است. نام اصلى او عبد رّبه و كنيه او ابو الحسن و ابو على است. وي فرزند اعين بن سُنْسُن شيبانى و از خاندان مشهور به شيعه آل اعين است. زراره از اعيان فقها، ادبا، متكلّمان اماميه و از بزرگان روايى عصر خود و از مشايخ برجسته و مورد اعتماد حساب مىشود كه در ديانت، فقاهت، وثاقت و زهد، گوى سبقتْ از همگان ربوده است. چهره ظاهرى او نيز به محاسنش افزوده بود. او فردى تنومند و سفيدچهره بود كه اثر سجود بر پيشانى مباركش نقش داشت. ابو غالب زُرارى (م ۳۶۸ ق) ـ كه در زمان غيبت صغرا مى زيست و خود، از خاندان زُراره بود ـ ، درباره ويژگيهاى زُراره مى گويد: زُراره، فردى خوشسيما، تنومند و سفيدپوست بود. [وي] براى نماز جمعه خارج مى شد، در حالى كه كلاهى سياه بر سر و عصايى در دست داشت. اثر سجده در پيشانياش ديده ميشد. مردم در دو طرف راه مى ايستادند و به خاطر جلال و هيبتش، وى را مى نگريستند. (1)
.
1) . الفوائد الرجالية، ج۱، ص۲۳۲ ـ ۲۳۳.
ويژگيهاي علمي و وثاقتزُرارة بن اَعْين را فقيهترين فردِ گروه اوّل اصحاب اجماع شمرده اند. نجاشي درباره او مي گويد: در زمان خويش، استادِ حديث شيعيان و سرآمد اصحاب به شمار ميآمد. او قاري قرآن، فقيه، متكلّم، شاعر و اديب بود و مجموعهاي از صفات و فضايل را در خود داشت. (1)او سالها شاگرد امام باقر و امام صادق عليهما السلام بوده و چنانكه خودش گفته، چهل سال از عمرش را فقط در محضر امام صادق عليه السلام سپري كرده است. (2)وي از معدود اشخاصي است كه كتاب امام علي عليه السلام را مشاهده كرده و آن را خوانده است. (3)از ويژگيهاي زُراره، پرسشهاي دقيق و فقيهانه او و همچنين پرسش از دليل احكام است. براي نمونه، وي حكم مسح در وضو را ميدانسته و خود، آن را از امام باقر عليه السلام روايت كرده است. (4)با اين حال، دليل اين حكم را از امام صادق عليه السلام جويا ميشود و امام عليه السلام با استدلال به «باء» در آيه وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُم وَ أرْجُلَكُمْ، (5)آن را براي زُراره بيان ميكند. (6)توانايي زُراره در پاسخگويي به سؤالات نيز بسيار ستودني است. هيچ كس قدرت نداشت كه او را در مناظره مغلوب سازد، فقط كثرت عبادت، او را از كلام بازداشته بود. (7)هشام بن سالم در اين باره چنين مى گويد: با جماعتى از اصحاب، نزد امام صادق عليه السلام بوديم كه مردى از اهل شام آمد و اجازه ورود خواست و درخواست مناظره با ايشان را داشت. امام عليه السلام به زراره فرمود: «زُراره، با او به مناظره برخيز! ». زُراره با مرد شامى، به مناظره برخاست و او را رها نكرد تا آن هنگام كه مرد شامى از جواب باز ايستاد. وقتي مناظره او پايان يافت، لبخند رضايت بر چهره امام نمايان شد. (8)زُراره با همه دانش خود، به شدّت از تفرقه ميان اصحاب پرهيز مى كرد و حاضر نبود در امور اختلافى بين اصحاب با ديگران به بحث بپردازد. او معتقد بود كه اين كار، باعث كينه و عداوت مى شود. تنها زمانى وارد ميدان بحث مى شد كه طرف مقابل، به اين كار، تمايل نشان مى داد. (9)اصحاب و ياران ائمّه عليهم السلام نيز به جايگاه علمى و موقعيت برتر او اعتراف داشتند. ابن ابى عمير مىگويد: به جميل گفتم: محضر درس تو چه باشكوه برقرار است! گفت: آري، به خدا سوگند كه ما نزد زرارة بن اَعْين، به منزله كودكان مكتبى هستيم كه اطراف معلّمشان باشند! (10)از سوي ديگر، در كتابهاي رجالي، گزارشهاي نسبتاً فراواني در مذمّت زُراره آمده است. چون كه اين متون، بيشتر در رجال الكشّي نقل شده (11)و از اين طريق، به كتب رجالي راه پيدا كردهاند، نيازمند دقّت و تأمّل است. آية الله خويي، پس از نقل تمامي اين روايات مي نويسد: نخست اين كه صدور اكثر اين روايات از معصوم عليه السلام ثابت نيست؛ دوم اينكه، دستهاي از رواياتي را كه صدور آنها يقيني است، بايد بر تقيه حمل كنيم؛ چرا كه امام، زُراره را بخصوص و از روي دلسوزي، مذمّت ميكرد تا حكومت او را آزار ندهد. گذشته از اين بيانها، احاديث مستفيض بسياري در مدح زُراره آمده است كه به صدور آنها از جانب معصوم عليه السلام اطمينان داريم. (12)براي نمونه در صحيحه عبدالله بن زراره آمده است كه امام صادق عليه السلام به من فرمود: سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو، من به خاطر دفاع از تو، تو را مذمّت ميكنم؛ چرا كه مردم و دشمنان، كسي را كه به ما نزديك ميشود، دشمن ميدارند و بر ستيزه با او ميشتابند. (13)ناگفته نماند كه در اين باره، نقش غاليان و حتّي كينهتوزيهايي را كه در مورد برخي خاندانهاي مهمّ شيعي (همچون آل اعين)، وجود داشت، نميتوان ناديده گرفت. (14)در كتب رجال اهل سنّت، زُراره، راوي شيعي رافضي است كه به تقيه پايبند بوده و شگفت از سفيان ثوري كه گفته: زُراره، امام باقر عليه السلام را درك نكرده و فقط احاديث ايشان را دنبال نموده است. (15)حتّي چنين گفته اند كه زُراره پس از شهادت امام صادق عليه السلام در امامت موسي بن جعفر عليه السلام ترديد داشت و از تشيع خود برگشت. (16)نقل شده است كه زُراره هنگام وفات درباره امامِ پس از امام صادق عليه السلام ترديد داشت و ميگفت: من أثبت هذا المصحف إمامته فهو إمامي. (17)آنچه باعث اين اتّهامها ميشد، مناظرههاي كلامي زُراره و اعتقاد وي به حدوث عالَم بود كه حتّي برخي را واداشت كه او را از غُلات بخوانند و فرقهاي به نام «زُراريه» به وي نسبت دهند. (18)مرحوم خويي، پس از ذكر روايتهاي نقل شده در اين باره مينويسد: اين روايات، هيچ شبههاي بر زُراره وارد نميكنند؛ زيرا بر هر مكلّف، واجب است كه امام زمانش را بشناسد؛ ولي شناخت امام بعد از خود، واجب نيست، و هر گاه امام زمانش از دنيا رفت، بر او واجب است كه از امام بعدي پرس و جو كند و اگر در همين حال از دنيا رفت، در كار خود معذور است. اين كار را زُراره انجام داد و مؤيد آن در روايتها نيز آمده است. (19)
.
1) ..۱ رجال النجاشي، ص۱۷۵، ش۴۶۳.
2) ..۱ كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۲، ص۵۱۹، ح۳۱۱۱.
3) . ر.ك: الكافي، ج۷، ص۹۵، ح۳؛ معالم المدرستين، ج۲، ص۳۴۱.
4) . منتهي المطلب، ج۲، ص۴۶.
5) . سوره مائده، آيه ۶.
6) . ر.ك: الإمام جعفر الصادق عليه السلام، ص۲۶۸.
7) . تاريخ آل زرارة، ص۲۷.
8) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۵۴ـ ۵۵۵، ش۴۹۴.
9) ..۱ ر.ك: همان، ج۱، ص۳۶۹ـ ۳۷۰، ش۲۴۹.
10) .۱ . همان، ج۱، ص۳۴۸، ش ۲۱۳.
11) ..۱ همان، ج۱، ص۳۷۰ـ ۳۸۱.
12) . .۱معجم رجال الحديث، ج۸، ص۲۴۰ـ ۲۴۲.
13) ..۱ اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص ۳۴۹، ش۲۲۱.
14) .۱ . ر.ك : تاريخ آل زرارة، ص۷ (توضيحات محقّق كتاب).
15) . ضعفاء الكبير، ج۲، ص۹۶، ش۵۵۷؛ ميزان الاعتدال، ج۲، ص۶۹، ش۲۸۵۳.
16) . لسان الميزان، ج۲، ص۴۷۴، ش۱۹۰۸.
17) . تاريخ آل زرارة، ص۷۹، ش۴۸.
18) . الأنساب، سمعاني، ج۳، ص۱۴۴؛ الأعلام، زركلي، ج۳، ص۴۳.
19) . معجم رجال الحديث، ج۸ ، ص۲۴۰ـ ۲۴۲. نيز، ر.ك : كمال الدين، ص۷۴ـ ۷۵.
. .
. .
شاگرداندر ميان شاگردان امام باقر و امام صادق عليهما السلام، چيزى كه زُراره را از ديگران ممتاز مى كرد و حلقه درسى وى را در كوفه شكوه مى بخشيد، آگاهى وى به بيش از هزاران حديثى بود كه از امام باقر عليه السلام فرا گرفته بود، و اين، خود، بالاترين امتياز براى وى به شمار ميرفت. در واقع، زُراره يكى از پيشآهنگان تأسيس حوزه علوم امام باقر و امام صادق عليهما السلام در كوفه بوده است؛ زيرا وى پيش از سفر امام صادق عليه السلام به كوفه (بين سالهاى ۱۳۲ تا ۱۳۶ ق)، حوزه درسى داشته است، حال آن كه بيشتر خاندانهاى علمى و افرادى كه در كوفه حوزه درسى داشته اند، جزو راويان احاديث امام صادق عليه السلام بودهاند. فهرستي از اسامي برخي از مهمترين شاگردان و راويان زُراره به ترتيب تعداد حديثى كه از وى نقل كرده اند، چنين است: حَريز بن عبد الله، عبد الله بن بُكَير، عمر بن اُذَينه، موسى بن بكر، جميل بن دُرّاج، على بن رِئاب، اَبان بن تَغْلِب، اَبان بن عثمان، ثعلبة بن ميمون، عبد الله بن مُسْكان، حماد بن عثمان، هشام بن سالم، ربعى بن عبد الله، داوود بن سِرْحان، خالد بن نُجَيح، حماد بن عيسى، صفوّان بن يحيي، هشام بن حكم، محمّد بن سماعه، بُكَير بن اَعْين، جميل بن صالح، حمران بن اعين، رومى بن زُراره، عبد الله بن ابى يعفور، عبد الرحمان بن حجّاج، عبيد بن زُراره، فضالة بن ايوب و محمّد بن مسلم. (1)
روايات و آثارزُراره از راوياني بود كه با وجود علم، فهم و حافظه بسيار، مقيد به كتابت بود و تصنيفاتي داشت. (2)با وجود اين، در آثار رجالى، كتابهاى بسياري از او ياد نكرده اند! در بيشتر كتابهاي رجالى آمده است: «زرارة مصنّفات منها كتاب الاستطاعة و الجبر» (3)و بيش از همين كتابِ استطاعت و جبر، كتاب ديگرى براى ايشان ياد نكردهاند؛ ولى اين نمى رساند كه او جز كتاب ياد شده، كتاب ديگرى نداشته است. حتّي برخي از اصحاب (همانند عمر بن اُذَينه)، شنيدههاي حديثي خويش را بر او عرضه ميكردند و از او ميخواستند كه متون صحيح را تأييد و گزارشهاي نادرست را رد نمايد. در مورد تعداد احاديث روايت شده از زُراره، آراى گوناگوني بيان شده است. مرحوم خويي عليه السلام مينويسد: اسم زُراره در اسناد بسياري از روايات نوشته شده كه به ۲۰۹۴ مورد مى رسد. وي از ابو جعفر عليه السلام، ۱۲۳۶ و از ابىعبد الله عليه السلام، ۴۴۹ روايت دارد. همچنين، وى تعدادى روايت از ابي جعفر و ابى عبد الله عليهما السلام نقل كرده است كه به بيش از ۸۲ مورد ميرسد و رواياتى كه به عنوان «احدهما» از يكى از آن بزرگواران نقل كرده، كه بيش از ۱۵۶ مورد مى شود. همچنين، زُراره، تعدادى از روايت را بدون اينكه مشخّص كند از كدام امام نقل مى كند، با الفاظ: قال عليه السلام، سمعت عليه السلام، قلت له عليه السلام بيان كرده كه به بيش از ۷۸ حديث مى رسد. (4)اخيراً دو كتاب از روايات زُراره انتشار يافته و در آن، سعي شده همه روايات وي به صورت موضوعي فراهم شود. يكي مسند زَرارة بن أعين از بشير محمّدي مازندراني است؛ و ديگري، اثر شيخ كاظم جعفر مصباح به نام ما رواه الحواريون (مجلّدات ۴ ـ ۶: زُرارة بن أعين). در كتاب مسند زرارة بن أعين، ۱۹۲۰ روايت از زُراره نقل شده است كه بيشتر آنها بي واسطه از امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل شده اند و در ضمن، ۵۹ عنوان فقهى، تاريخى و ... ثبت شده است. جالب اينكه، از مجموع احاديثى كه زُراره روايت كرده است، فقط ۲۴ حديث با واسطه از ائمّه عليهم السلام نقل شده و جداى از نوزده حديث ديگر، همگى بي واسطه بودهاند، به اين معنا كه فقط آن سخنان را از امام عليه السلام شنيده و سپس نقل كرده است. در كتاب ما رواه الحواريون، تعداد روايات زُراره، به ۲۳۲۳ مورد رسيده است. زُراره، شخصيت نامور حديثي شيعه، مدّتي كوتاه پس از شهادت امام صادق عليه السلام در نودسالگي رحلت كرد. درباره سال وفات او اختلاف است. برخي سال ۱۵۰ ق را درست دانستهاند و برخي معتقدند كه تصريح بعضي از متون به اين كه او دو ماه بعد از امام صادق عليه السلام زنده و در بستر بوده، احتمال سال ۱۴۸ ق را قوّت مي بخشد. (5)
.
. .
۴. محمّد بن مسلم بن رَباح كوفي (م ۱۵۰ ق)محمّد بن مسلم، از راويان برجسته حديث شيعه، فقيه سرشناس و عربي اصيل بود و فردي ثروتمند و از بزرگان و اشراف كوفه به شمار ميآمد. وي آسيابان بود و از شيعيان و شيفتگان علم و حديث به شمار ميرفت. (1)محمّد بن مسلم، به شوق يادگيري علوم اسلامي، از كوفه به مدينه رفت و چندين سال در محضر امام محمّد باقر و امام صادق عليهما السلام (2)علوم ديني را فرا گرفت و سپس به وطن خويش بازگشت. امام صادق عليه السلام او را بسيار ستايش ميكرد و با الفاظ بزرگي توصيف مينمود. گذشته از مقامِ شامخِ علمي محمّد بن مسلم، او را از عابدترين، راستگوترين و متواضعترين افراد معرفي كردهاند. از ويژگيهاي بارز او، اطاعت و فرمانبرداري از امامان است. عبد الله بن محمّد بن خالد، معتقد است كه او فردي گشاده دست و مرفّه بود. محمّد بن مسلم، بنا بر سفارش امام باقر عليه السلام كه به او فرموده بود، تواضع پيشه كند، وقتي به كوفه بازگشت، سبدي خرما تهيه كرد و همراه با ترازويي در آستانه درِ مسجد جامع كوفه ـ كه محلّي پر رفت و آمد بود ـ ايستاد و مانند دورهگردها خرما ميفروخت. بستگان او خواستند تا دست از اين كار بردارد و موجبات شرمندگي آنان را فراهم نكند. او در پاسخ گفت: مولايم به من دستوري داده است و من هرگز سرپيچي نميكنم. خويشان او گفتند: اگر تصميم گرفتهاي كه حتماً داد و ستد كني، آسيابان شو! او نيز پذيرفت و به آسياباني مشغول شد. (3)
ويژگيهاي علمي و وثاقتوي در ميان رجالنويسان، با توصيفات بسيار ارزندهاي چون: وجه أصحابنا بالكوفة، فقيه، ورع، و من أوثق النّاس، (4)توصيف شده است. گفتهاند كه هيچ كس ميان شيعه، فقيهتر از محمّد بن مسلم نبوده است. (5)شيخ مفيد نيز محمّد بن مسلم را در شمار فقيهان اصحاب اماميه برشمرده و معتقد است كه هيچ گونه نكوهشي به او روا نيست. (6)او در كوفه بسيار سرشناس و مورد مراجعه شيعيان و حتّي غير شيعيان بود، تا بدان جا كه گاه اختلافات علمي عالمان شيعه را نيز حل ميكرده است. (7)شريك ، قاضي كوفه و ابن ابي ليلي براي آگاهي از ديدگاههاي امام باقر عليه السلام به او مراجعه مي كردند. (8)خود ميگويد: هيچ سؤال علمي و فقهي برايم پيش نيامد، مگر آن كه آن را از اين دو امام پرسيدم. تا آن جا كه از امام باقر عليه السلام سي هزار حديث و از امام صادق عليه السلام شانزده هزار حديث شنيدم. (9)وقتي عبد الله بن ابي يعفور به امام صادق عليه السلام مي گويد: «شيعيان به من مراجعه ميكنند و سؤالاتشان را از من ميپرسند و من پاسخ همه آنها را ندارم و از سويي مرا توان آن نيست كه هر وقت ميخواهم خدمت شما برسم»، امام صادق عليه السلام او را به محمّد بن مسلم ارجاع ميدهد و ميفرمايد: چه چيزي تو را از مراجعه به محمّد بن مسلم ثقفي بازميدارد؟ او از پدرم احاديث [بسياري] شنيده و نزد وي چهره اي سرشناس بوده است. (10)
.
1) . رجال النجاشي، ص۳۲۳ـ ۳۲۴، ش۸۸۲ .
2) . هشام بن سالم مي گويد: «اقام محمّد بن مسلم بالمدينة أربع سنين يدخل علي أبيجعفر عليه السلام يسأله ثمّ كان يدخل علي جعفر بن محمّد» ( اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۹۱، ش۲۸۰).
3) . همان، ص۳۸۹، ش۲۷۸.
4) . همان جا.
5) . همان، ش۲۸۰.
6) . ر.ك: جوابات أهل الموصل، ص۲۵ و ۲۶.
7) . هشام بن سالم مي گويد: «ما اختلفت أنا و زرارة قط فأتينا محمّد بن مسلم فسألناه عن ذلك إلّا قال لنا: قال أبو جعفر فيها كذا و كذا و قال أبو عبد الله فيها كذا و كذا» ( الاختصاص، ص۵۳).
8) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص ۳۸۵، ش ۲۷۵.
9) . همان، ص۳۸۶، ش۲۷۶.
10) . همان، ص۳۸۳، ش۲۷۳.
روايات و آثارمحمّد بن مسلم، از معدود راوياني است كه كتاب علي عليه السلام را نزد امام باقر عليه السلام ديده و از آن روايت كرده است. (1)او كه يكي از راويان پركار در عصر امام باقر و امام صادق عليهما السلام به شمار ميرود، روايات بسياري را از ايشان نقل كرده است. در كتاب مسند محمّد بن مسلم الثقفي، ۱۹۸۲ حديث، از محمّد بن مسلم نقل شده است. (2)همچنين، شيخ كاظم جعفر مصباح در كتاب ما رواه الحواريون، ۲۵۸۲ روايت، از محمّد بن مسلم آورده است؛ ولي به گفته مؤلّف، برخي از روايات تكرارياند. (3)مرحوم خويي، مجموع روايات او را ۲۲۷۶ حديث برشمرده است؛ ولي برخي از اين روايتها تكراري هستند و رقم ۱۹۸۲، صحيح تر است. بجز چند حديث انگشتشمار، همگي اين احاديث، بيواسطه از معصوم عليه السلام نقل شده اند. (4)گذشته از احاديث بيشماري كه محمّد بن مسلم روايت كرده است، تأليف كتاب الأربعمئة مسألة في أبواب الحلال و الحرام (5)نيز در فهرست فعّاليتهاي حديثي وي قرار دارد و به همين علّت، شيخ مفيد، او را از نويسندگان مصنّفات و اصولِ مورد اعتماد معرّفي كرده است. (6)وي پس از عمري تلاش در راه احياي ياد اهل بيت عليهم السلام، در سال ۱۵۰ ق، در هفتادسالگي وفات كرد. (7)
.
۵. بُرَيد بن معاويه عِجْلي كوفي (م ۱۵۰ ق)بُرَيد بن معاويه عِجْلي، فقيه و راوى ثقه و جليل القدري است كه نزد ائمّه عليهم السلام مكانتى عظيم داشت. امام صادق عليه السلام ميفرمايد: اوتاد زمين و اعلام دين، چهار نفرند: بُرَيد بن معاويه، محمّد بن مسلم، ابو بصير و زُرارة بن اَعْين. همچنين در حديثى در حقّ ايشان فرموده است: اين چهار تن، اُمناى الهى در حلال و حرام خدايند. اگر ايشان نبودند، آثار نبوّت، منقطع و مندرس مىشد. (1)بريد، نزد دانشمندان اهل سنّت نيز شناخته شده و محترم بوده است. (2)
.
ويژگيهاي علمي و وثاقتبُرَيد، فقيه، و راوى ثقه و جليل القدر و از خواصّ اصحاب امام باقر و امام صادق عليهما السلام است كه ميان ياران اين دو امام، موقعيتى برتر داشت. پيشوايان دين، در سخنان خود، اين راوى بزرگ را ستودهاند. دانشمندان رجالى نيز در آثارشان او را بسيار تكريم كردهاند و به صدق، امانت، ورع و ديانت ستودهاند. (1)مرحوم كشّى مىنويسد: همه علماى شيعه، او را به عدالت و صحّت گفتار تصديق كردهاند و به فقاهت وى معترفاند. (2)
استادان و راويانبُرَيد، افزون بر امام باقر و امام صادق عليهما السلام از محمّد بن مسلم، اسماعيل بن رجاء و ديگران روايت كرده، و كساني چون: ايوب خَزّاز، ابن اُذَينه، ابن بُكَير، ابن رِئاب، ابان بن عثمان، جميل بن صالح، حماد بن عثمان، داوود بن ابي زيد، يحيي حلبي، صَفوان، ابن ابي عُمَير و يونس از وي روايت كردهاند.
روايات و آثارروايات بُرَيد در كتب اربعه شيعه و درّ المؤتلف و المختلف دارقطني و الخصائص نسايي آمده است. (3)بُرَيد، كتابى داشت كه على بن عُقْبَه از او روايت مىكند. (4)فرزندش قاسم نيز از راويان و اصحاب امام صادق عليه السلام، كتابى داشته است. (5)فرزند ديگرش، موسى نيز در زمره راويان حديث بوده است. (6)دارقطني معتقد است كه بُرَيد، از راويان حديث «خاصف النّعل» است.اين حديث، با اندكي تفاوت در مجامع روايي شيعه و اهل سنّت آمده است؛ ولي بُرَيد، تنها در سند روايات شيعي قرار دارد. وي حديث را از ابوسعيد خُدْري چنين روايت ميكند: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در حالي كه بند كفشش پاره بود، در جمع اصحاب حاضر شد و كفشها را به علي عليه السلام داد، تا آنها را تعمير كند. آن گاه فرمود: «آيا ميان شما كسي هست كه بر اساس تأويل قرآن بجنگد، همان گونه كه من بر اساس تنزيل جنگيدم؟». ابو بكر و عمر گفتند: آيا ما آن كس هستيم؟ فرمود: «نه، او همان خاصف النّعل است». (7)بُرَيد درباره مسئله استطاعت، با زُرارة بن اعين همعقيده بوده است. (8)
.
1) . رجال النجاشي، ص۱۱۱۲، ش۲۸۷.
2) .۱ . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۰۷، ش۴۳۱.
3) . راويان مشترك (پژوهشي در بازشناسي راويان مشترك شيعه و اهل سنّت)، ج۱، ص۱۴۸.
4) .۱ . رجال النجاشي، ص۱۱۱۲، ش۲۸۷.
5) .۱ . همان، ص۱۱۲ و ۳۱۲، ش۸۵۷؛ خلاصة الأقوال، ص۸۱ ـ ۸۲.
6) .۱ . رجال النجاشي، ص۴۰۸، ش۱۰۸۴.
7) . مسند أحمد، ج۳، ص۳۳؛ اُسد الغابة، ج۳، ص۲۸۳؛ خصائص اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب، ص۱۳۱.
8) . لسان الميزان، ج۲، ص۱۰، ش۳۱.
۶. ابوبصير يحيي بن قاسم كوفي (م ۱۵۰ ق)وي از موالي بني اسد و از اصحاب فقيه امام باقر و امام صادق عليهما السلام است (1)و به همراه زُراره و محمّد بن مسلم، سومين راوي موثّقي بود كه ائمّه عليهم السلام كتاب علي عليه السلام را به او نشان دادهاند. (2)از آن جا كه «ابوبصير»، كنيه پنج تن بوده كه برخى از آنان مسلّماً ثقهاند، بزرگان ما كتابهاى مستقلى با نام «ابو بصير» نوشتهاند. مرحوم آية الله خويى با بيان قرينه، گفته است: هرجا ابو بصير به طور مطلق آورده شود، مراد، يحيى بن قاسم ثقه است. (3)به هر حال، همين عبارت كشّي، ابو بصير مرادي ليث بن بَختري را نيز تمجيد كرده است. گرچه نجاشي (4)و شيخ (5)، براي وي مدح و ذمّي ياد نكردهاند.
استادان و راويانابو بصير، از مشاهير ياران امام باقر و امام صادق( و راوى روايات آن دو بزرگوار است. وى علاوه بر اين، از ابو حمزه ثُمالى و صالح (عمران) بن ميثم نيز روايت مىكند. راويان از ابو بصير، در كوفه بسيارند. از جمله ميتوان اَبان بن عثمان احمر، عاصم بن حميد حَنّاط، حسين بن ابى العلاء و عبد الله بن حَمّاد انصارى را نام برد.
.
روايات و آثارابو بصير را ميتوان كثيرالروايهترين راوي حديث شيعه در قرن دوم هجري خواند. صاحب معجم رجال الحديث معتقد است كه در سلسله اسناد روايات، بيش از ۲۲۷۵ مورد، با عنوان ابو بصير آمده است. (1)همچنين، نجاشي براي وي كتاب يوم و ليلة (2)و شيخ، كتاب مناسك الحج را برشمرده است. (3)
۷. حَمّاد بن عثمان الناب (م ۱۹۰ ق)از موالي كوفه و از راويان پُركار و مورد وثوقى است كه بزرگان علم رجال، به فقيه بودن و درستي حديث او اقرار دارند و جلالت قدر و قداست نفسش را ستودهاند. (4)صاحب التحرير الطاووسى درباره حمّاد و برادرش حسين، اين ويژگيها را بيان ميكند: «فاضلان، خيران، ثقتان». (5)
استادان و راويانحمّاد بن عثمان از امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهم السلام روايت كرده و بيش از پنجاه راوى، از جمله: محمّد بن وليد خزّاز، حسن بن على فضّال و عبد الرّحمان اصم، از او روايت ميكنند. گفتنى است كه در اين باره كه حمّاد بن عثمان ناب بن زياد رواسى (م۱۹۰ق) با حمّاد بن عثمان بن عمرو بن خالد فَزارى عَرْزَمى، اتّحاد دارد يا تغاير، ميان رجاليان شيعه اختلاف است. (6)
.
روايات و آثاراُمّ حَمّاد بن عثمان، ۷۳۴ بار در اسناد روايات آمده است. (1)حمّاد، كتابى نيز داشته كه راوى نامور، حسن بن على بن فضّال، از وى روايت مىكند. (2)
۸. اَبان بن عثمان احمر بَجَلي (م حدود ۲۰۰ ق)اَبان بن عثمان احمر بَجَلي از موالي بَجيله و عالِم برجسته در ادبيات عرب و تاريخ بود كه در بصره و كوفه زندگي كرده است. وي فقيه، اديب، نسّابه و مورّخى آشنا به اخبار شعرا و ايام عرب و از اصحاب و شاگردان امام صادق و امام كاظم عليهما السلام بود و از آن دو امام همام، روايت نقل كرده است. (3)محمّد بن ابى عمير ميگويد: ابان، از حافظترين راويان حديث بوده است، به طوري كه براى حفظ هر كتابى، يك بار مطالعه آن برايش كافى بوده و پس از آن، كلّ كتاب را بدون يك حرف پس و پيش، تكرار ميكرده است. (4)
مذهب و وثاقتبرخى همچون ابن فضّال، ابان را از ناووسيه دانستهاند. اين موضوع، اوّلين بار در اختيار معرفة الرجال (5)مطرح شده و به برخي كتابهاي ديگر نيز راه يافته است؛ (6)ولي برخي از رجاليان متأخّر شيعه، اين سخن را نپذيرفتهاند. استدلال اين عدّه، آن است كه ابان، از امام كاظم عليه السلام روايت نقل كرده و نيز رواياتى نقل مىكند كه امامان معصوم را دوازده تن معرّفى كرده است و اين، با ناووسى بودن او سازگارى ندارد. بنا بر اين، همان گونه كه در پارهاى از نقلها آمده و مقرون به صحّت هم هست، به جاى ناووسيه، «قادسيه» صحيح است و همين تبديل، سبب چنين نسبت ناصوابى شده است. علّامه حلّى نيز در كتاب خود، سخناني گفته كه با هم ناسازگارند؛ زيرا گاهى او را فَطَحى، گاهى واقفى و گاهى ناووسى قلمداد كرده است. در حالى كه اين سخن، هيچ گونه دليل و برهانى ندارد و نجاشى و شيخ، به اين اتّهام اشاره نكردهاند. (7)در ميان رجاليان اهل سنّت، عقيلي، نام ابان را در الضعفاء الكبير ذكر كرده است. (8)برعكس ابن حبان كه وي را در كتاب الثّقات آورده و با اين حال، معتقد است كه او داراي خطا و اشتباه است. (9)ذهبي، اعتبار ابان را مورد ترديد قرار داده، ولي او را متروك نميداند. (10)
.
1) . همان، ص۲۲۷.
2) . الفهرست، طوسي، ص۱۱۵، ش۲۴۰.
3) . رجال النجاشي، ص۱۳، ش ۸؛ الفهرست، طوسي، ص۵۹، ش۶۲. البته شيخ طوسى در كتاب رجال خود (ص۱۶۴، ش۱۸۸۶)، از وى فقط در اصحاب امام صادق عليه السلام نام برده است.
4) . لسان الميزان، ج۱، ص۲۴، ش۲۰.
5) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۴۰، ش۶۶۰.
6) . خلاصة الأقوال، ص۷۴، ش۱۲۱؛ رجال ابن داوود، ص۳۰، ش۶؛ التحرير الطاووسي، ص۷۱، ش۴۲.
7) . قاموس الرجال، ج۱، ص۸۴؛ معجم رجال الحديث، ج۱، ص ۱۶۴.
8) . ضعفاء الكبير، ج۱، ص۳۷، ش۲۱.
9) . الثقات، ج۸، ص۱۳۱.
10) . ميزان الاعتدال، ج۱، ص۱۰، ش۱۳.
استادان و راويانشمارى از مشايخِ ابان بن عثمان، عبارتاند از: زُرارة بن اعين، اسحاق بن عمّار، ابان بن تَغْلِب، معاوية بن عمّار، ابو بصير، فضيل بن يسار، بشير نبّال، زيد شحّام، صفوان بن مهران جمّال، حمزة بن صياد، عبد السّلام بن نعيم، عطاء بن سائب و محمّد بن مسلم. از كوفيان، بزرگانى چون: ابن ابى عمير، علي بن حكم، حسن بن علي بن وشّاء، حسن بن محمّد بن سماعه و بزنطى، و از بصريان: ابو عبيدة معمّر بن مثنّى، ابو عبد الله بن مثنّى و ابو عبد الله محمّد بن سلام عجمى نيز از او روايت كردهاند. وى از كسانى چون ابو بصير، ابان بن تَغْلِب، زُراره، محمّد بن مسلم، فضيل بن يسار و ديگران روايت مىكند و راويان او نيز بسيارند، از جمله: ابن ابى عمير، حسن بن محبوب، صالح بن عَقَبه، ابو مالك حَضْرَمى، صفوان بن يحيى، حمّاد بن عثمان و ... . (1)
روايات و آثارابان بن عثمان، افزون بر روايات بسيار و پراكنده در كتابهاي حديث اماميه، همچون: الكافي، تهذيب ا?حكام و كتاب من لا يحضره الفقيه ـ كه تعداد آن حداقل به هفتصد مورد مي رسد ـ ، (2)كتابي داشته كه به گفته نجاشى، المبتدأ، المغازى، الوفاة و الردّة را يكجا گرد آورده است. (3)شيخ طوسي دو مورد المبعث و السقيفة را نيز بر اين چهار عنوان افزوده است. (4)در تاريخ وفات ابان بن عثمان، اختلاف است. منابع شيعي، تاريخ مشخّصي ذكر نكردهاند؛ ولي ابنحجر و زِرِكْلي، سال دويست هجري را ذكر كردهاند. (5)
.
۹. عبد الله بن مُسْكان كوفي (زنده قبل از ۲۰۳ ق)عبد ا? بن مُسْكان كوفي، فقيه برجسته و راوي كثير الرّوايهاي است كه از ياران امام صادق و امام كاظم عليهما السلام و از جمله اصحاب اجماع به شمار ميرود. (1)وى با اينكه از راويان پركار امام صادق عليه السلام قلمداد ميشود، ولي از ايشان عليه السلام به طور مستقيم، تنها يك روايت نقل كرده است و بيشتر احاديث را از طريق ياران امام صادق عليه السلام روايت مىكند. در علّت اين امر نوشتهاند كه او از ترس آن كه نتواند حقّ احترام امام صادق عليه السلام را به جا آورد، خودش خدمت ايشان نمىرسيد؛ بلكه پرسشهاي مردم را به كمك دوستانش به خدمت امام صادق عليه السلام مىفرستاد تا پاسخ بگيرند. آن گاه پس از بازگشت ياران خود، احاديث آنان را يادداشت مىكرد. (2)نجاشى، او را «ثقه» و «عين» معرّفى كرده و (3)علّامه حلّى نيز وي را به همين نحو ستوده است. (4)شيخ مفيد ايشان را از فقهاى اصحاب امام باقر و امام صادق عليهما السلام و رؤساى شيعه معرّفي كرده كه صاحب فتوا در احكام الهى هستند، و افزوده كه موردى براى ذمّ او وجود ندارد. (5)
روايات و آثارنام ابن مُسْكان، در ۱۲۵۲ مورد از اسناد روايتها آمده است و راويان بسيارى، از جمله: محمّد بن ابى عُمَير، صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان، از او حديث نقل كردهاند. (6)ابن مُسْكان، نگاشتههايى از جمله كتابى در امامت و كتابى در حلال و حرام داشته است. (7)وى تا قبل از سال ۲۰۳ ق، در قيد حيات بوده است.
.
۱۰. جميل بن دُرّاج بن عبد الله كوفي (زنده قبل از ۲۰۳ ق)جميل بن دُرّاج بن عبد ا? كوفي، از موالي نَخَع و فقيه سرشناس اواخر قرن دوم بود كه در ميدان عبادت و تقوا، مقامى والا داشت و سجدههاى طولانى او زبانزد خاصّ و عام بود. (1)او در علوم زمان خود، تبحّر و نزد محدّثان، منزلتى رفيع داشت و با اين كه از نظر مالى، وضعش چندان خوب نبود، از همكارى با حاكمان جور، سخت پرهيز مىكرد و دانشمند فروتنى بود. اين حقيقت، از گفتگوى ابن ابى عُمَير با او معلوم مىشود. ابن ابى عمير مىگويد: به جميل گفتم: محضر درس تو چه باشكوه برقرار است! گفت: آرى، به خدا سوگند! ما نزد زُرارة بن اَعْين، به منزله كودكان مكتبى بوديم كه اطراف معلّمشان باشند. (2)جميل از ياران امام موسى كاظم عليه السلام نيز بوده است. (3)نجاشى، او را اين گونه ستوده است: شيخنا و وجه الطّائفة، ثقة، روى عن أبى عبد اللّه و أبى الحسن(. (4)شيخ طوسى، او را ثقه ميداند و براي او «اصل»ي قائل است. (5)كشّى، او را از اصحاب اجماع دانسته و روايتهايي در مدح و منزلت والا و وثاقتش نقل كرده است. (6)وي، در پايان عمر بابركت خود، نابينا شد و در زمان امام رضا عليه السلام رحلت كرد. (7)
.
1) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۲۲، ش ۴۶۹.
2) . همان، ج۱، ص۳۴۸، ش ۲۱۳ .
3) . رجال الطوسي، ص۱۷۶، ش ۲۱۰۱ (از اصحاب امام صادق عليه السلام) و ص۳۳۳، ش ۴۹۶۴ (از اصحاب امام كاظم عليه السلام).
4) . رجال النجاشي، ص۱۲۶، ش۳۲۸.
5) . ر.ك: اختيار معرفة الرجال؛ الفهرست، طوسي، ص۹۴، ش۱۵۴.
6) . اختيار معرفة الرجال، شماره ۲۱۳، ۲۵۲، ۳۷۳، ۴۶۷، ۴۶۹ و۷۰۵.
7) . خلاصة الأقوال، ص۹۲، ش۲۰۹.
روايات و آثارآقاي خويي، رواياتى را كه جميل در اسناد آن واقع شده، ۵۷۰ مورد مىداند و رواياتى را كه خود از امام باقر، امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهم السلام نقل كرده، به ۲۳۹ مورد ميرسانَد. (1)ابندُرّاج، «اصل»ى داشته كه گروه بسيارى آن را روايت كردهاند (2)و نيز كتابى را با همكارى محمّد بن حُمْران تأليف نموده كه حسن بن علىّ بن بنت الياس، آن را روايت كرده است. كتاب ديگرى را هم با مشاركت مُرازِم بن حكيم تدوين نموده كه حسين بن عبيد الله، آن را روايت كرده است. (3)
۱۱. عبد الله بن بُكَير بن اَعْينعبد ا? بن بُكَير بن اَعْين، فقيه و متكلّم برجسته شيعه است كه به فطحيه پيوست. وي يكى از ستارگان درخشان خاندان عريق و اصيل آل اَعْين است كه به فقه و وثاقتش اعتراف شده و او را از اصحاب اجماع مىدانند. (4)ابن بُكَير، فَطَحى مذهب بود؛ ولي در وثاقت او ترديدى نكردهاند. (5)علّامه حلّى ميگويد: من به روايتهاى او اعتماد ميكنم، اگرچه فاسد المذهب است. (6)شيخ الطّائفه مىنويسد: شيعيان، به اخبار فَطَحىها، مثل عبداللّه بن بُكَير و… عمل كردهاند. (7)البته گفتنى است كه برخى از فقها (چون محقّق حلّى)، (8)روايتهاى او را به دليل فَطَحى بودن وى نپذيرفتهاند. شيخ مفيد، او را از فقهاى بزرگى مىداند كه حلال و حرام الهى، فتاوا و احكام از ايشان اخذ ميشود و موردى براى طعن و ذمّشان نيست. (9)
.
1) . معجم رجال الحديث، ج۵، ص۱۲۴ـ ۱۲۵.
2) . رجال النجاشي، ص۱۲۶، ش۳۲۸؛ الفهرست، طوسي، ص۹۴، ش۱۵۴؛ خلاصة الأقوال، ص۹۲، ش۲۰۹.
3) . رجال النجاشي، ص۱۲۶، ش۳۲۸.
4) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۷۳، ش۷۰۵.
5) . الفهرست، طوسي، ص۱۷۳، ش۴۶۳.
6) . خلاصة الأقوال، ص۱۹۵، ش۶۰۹ .
7) . عدّة الاُصول، ج۱، ص۳۸۱.
8) . المعتبر في شرح المختصر، ج۱، ص۲۱۰.
9) . جوابات أهل موصل، ص۲۵ و۳۷.
استادان و راويانمشايخ وى، بزرگانى چون: پدرش (بُكَير بن اَعْين)، عمويش (زُرارة بن اَعْين)، حمزة بن حُمْران، حُمْران بن اَعْين، عبيد بن زُرارة، حفص بن ابى عيسى هستند. گروه بسياري از جمله: ابن ابى عُمَير، صفوان بن يحيى، حسن بن محبوب، على بن اَسباط، حسن بن فضّال، فضالة بن ايوب، عبد الله بن مُغَيرة، جعفر بن بشير، عبّاس بن عامر، على بن رِئاب، علاء بن رَزين، عبد الرّحمان بن ابى نَجْران، عبد الله بن جبلة، عبد الله بن حمّاد انصارى، مروان بن مسلم، موسى بن قاسم، نصر بن سُوَيد صيرفى، زياد بن مروان قندى و… از وي روايت ميكنند. (1)
روايات و آثارعبد الله بن بُكَير، كثير الحديث و كثير الرّوايه بود. (2)نام وي ۳۴۳ بار در اسناد روايات آمده است. (3)شيخ طوسى و نجاشى براى او كتابى ذكر كردهاند. (4)ابن بُكَير، مُسندي نيز داشته كه ابن عُقْدَه آن را روايت كرده است.
۱۲. احمد بن محمّد بن ابي نصر بَزَنطي (م ۲۲۱ يا ۲۲۲ ق)بَزَنطي، از جمله اصحاب اجماع دسته سوم (5)و از ياران امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهم السلام است. (6)شيخ طوسى، اصل وى را از آل مهران ميداند. (7)وي فقيه و راوى ثقهاى است كه نخست، واقفيمذهب بوده، امّا با ديدن معجزههايي از امام رضا عليه السلام مستبصر شده است. (8)ابن ابي نصر بَزَنطي، نزد امام رضا عليه السلام مرتبه و منزلتى والا يافت، به حدّى كه شبى كه همراه صفوان بن يحيى، محمّد بن سنان و عبد الله بن مُغَيره ـ يا عبد الله بن جُنْدَب ـ به حضور بابركت امام رضا عليه السلامرسيده بودند، موقع بازگشت، امام، از او خواست كه بماند، و او آن شب در خانه حضرت ماند. پس از صرف شام و گفتگوى علمى، امام رضا عليه السلام بستر پهن كرد و او در بستر امام استراحت كرد. (9)شيخ طوسى درباره وى مىگويد: ثقة، لقى الرّضا عليه السلام وكان عظيم المنزلة عنده. (10)نجاشى نيز از منزلت والاى او نزد امام رضا عليه السلام و امام جواد عليه السلام، ياد كرده است. (11)
.
1) . معجم رجال الحديث، ج۱۱، ص۱۳۳.
2) . رجال النجاشي، ص۲۲۲، ش۵۸۱.
3) . معجم رجال الحديث، ج۱۱، ص۱۳۳.
4) . الفهرست، طوسي، ص۱۷۴، ش۴۶۳؛ رجال النجاشي، ص۲۲۲، ش۵۸۱.
5) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۳۰، ش۱۰۵۰.
6) . رجال الطوسي، ش ۴۹۵۴ و۵۱۹۶ و ۵۵۱۸ .
7) . الغيبة، طوسي، ص۷۱، ح۷۶.
8) . الفوائد الرجالية، ج۳، ص۴۸؛ معجم رجال الحديث، ج۳، ص۱۸.
9) . معجم رجال الحديث، ج۲، ص۸۵۲ ـ ۸۵۳، ش۱۰۹۹.
10) . الفهرست، طوسي، ص۶۱، ش۶۳.
11) . رجال النجاشي، ص۵۸۷ ـ ۵۸۹، ش۱۰۹۹ـ ۱۱۰۱.
روايات و آثاراين راوي جليل القدر، روايتهاي فراوانى در همه ابواب اصول و فروع نقل كرده و نام وي در حدود ۷۸۸ مورد از سلسله اسناد آمده شده است. از تأليفات وى الجامع (معروف به جامع بَزَنطى) و دو كتاب النوادر را ميتوان نام برد. در كتب رجالى، اسامى راويان از بَزَنطي به تفصيل ذكر شده است، از جمله: محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب، احمد بن هلال، يحيى بن سعيد اهوازى، احمد بن محمّد برقى و محسن بن موسى الخشّاب. بَزَنطى در سال ۲۲۱ يا ۲۲۲ ق، چشم از جهان فروبست و به سراى باقى شتافت. (1)
۱۳. حسن بن علي بن فضّال (م ۲۲۴ ق)حسن بن علي بن فضّال، از محدّثان مشهور و راويان امام رضا عليه السلام و از خاصّان ايشان به شمار ميرفته كه به عبادت، زهد و دانش، معروف بوده است. فضل بن شاذان نقل ميكند كه: در مسجد ربيع، بر يكي از قاريان به نام اسماعيل بن عباد قرائت ميكردم. گروهي در گوشه مسجد سخن ميگفتند. يكي از آنان گفت: مردي به نام ابن فَضّال ـ عابدترين فردي كه ديده يا شنيدهايم ـ در كوهستان است، و افزود: او به صحرا ميرود و آن قدر سجدهاش را طولاني ميكند كه پرندگان ميآيند بر بدنش مينشينند و ميپندارند كه لباس يا پارچهاي است؛ حيوانات وحشي با او انس دارند و در اطرافش زندگي ميكنند و راهزنان از ترس او غارت را رها مينمايند و ميگريزند. فضل ميگويد: گمان كردم كه اين مرد، از رجال دورانهاي گذشته است تا اين كه روزي در ميان محلّه ربيع با پدرم رحمه الله نشسته بوديم كه مردي خوشرو و متناسب قامت، با لباس و ردايي نَرْسي را ديديم. بر پدرم سلام كرد. پدرم بلند شد و به او خوشآمد گفت و او را گرامي داشت. وقتي رفت، گفتم: اين شيخ كه بود؟ گفت: اين حسن بن علي بن فضال است. گفتم: همان عابد فاضل؟ گفت: همان است. گفتم: اين همان نيست. او در كوه است. گفت: بله، هماني است كه در كوه بود، و افزود: پسرِ كمخرد! چه ميگويي؟ شنيدههايم را براي او تعريف كردم. گفت: بله، درست است. (2)
.
ويژگيهاي علمي و مذهباين راوى، مكانت والايى نزد دانشمندان حديث و رجال دارد. شيخ طوسى درباره وى ميگويد: او نخستْ فَطَحىمذهب بود؛ ولي در زمان فوتش، به امامت امام كاظم عليه السلام رجوع كرد و از امام رضا عليه السلام نقل ميكرد و از نزديكان حضرت به شمار ميرفت. وي مردى جليل القدر، عظيم المنزله و در حديث و رواياتش، ثقه بود. (1)نجاشي نيز نظير همين سخنان را درباره او دارد. (2)بنى فضّال، از خاندانهاى علمى شيعه است كه محدّثان فراوانى را به جامعه ارزانى داشته است؛ امّا اينان پس از امام صادق عليه السلام به امامت عبد الله افطح، فرزند آن حضرت، اعتقاد پيدا كردند. ايشان افرادى ثقه بودند. از اين رو، جمعى به امام حسن عسكري عليه السلام گفتند كه انبوهى از كتابهاى رجالياي كه خاندان بني فضّال نوشتهاند، در منازل ما وجود دارد. تكليف ما در مورد آنها چيست؟ فرمود: خذوا (بـ)ما رووا و ذروا ما رأوا؛ (3)به روايات آنان عمل كنيد؛ ولى اعتقادات آنها را كنار بگذاريد. كشّى، از بعضى نقل مىكند كه به جاى حسن بن محبوب، حسن بن على بن فضّال را از اصحاب اجماع برشمردهاند. (4)
.
روايات و آثارنام ابن فَضّال، حدّاقل در ۲۹۷ مورد از اسناد روايات قرار دارد. (1)تأليفات ابن فضّال عبارتاند از: التّفسير، الابتداء و المبتدأ (مربوط به توحيد و نبوّت)، البشارات، اصفياء أمير المؤمنين عليه السلام، الطب، الصلاة، الرجال (كه گويا در عصر نجاشى، معروف و شايد در اختيار او بوده است)، الزهد، الملاحم، الديات، الردّ على الغالية، النوادر، شواهد من كتاب الله، الزيارات، الناسخ و المنسوخ و المتعة (كتابي كه قميها از فرزندش، از امام رضا عليه السلام روايت ميكنند و در آن جاي تأمّل است). (2)
۱۴. ابو محمّد حمّاد بن عيسى بن عبيده جُهَني (م ۲۰۷ يا ۲۰۸ ق)حمّاد بن عيسي، از اصحاب امامان صادق، كاظم، رضا و جواد عليهم السلام است؛ ولي به تصديق علماى رجال، او از اين بزرگواران، جز در مواردى محدود، نقل روايت ندارد. در اين مورد، نجاشى مينويسد: از حمّاد، روايتى از امام رضا و امام جواد عليهما السلام به ثبت نرسيده است. در مورد امام صادق عليه السلام نيز با آن كه حمّاد، معاصر آن حضرت بوده، ولى بيشتر روايتهاي خود را با واسطه عبد الله بن مُغَيره و عبد الله بن سَنان از آن بزرگوار نقل كرده است. (3)خود حمّاد ميگويد: من و عبّاد بن صهيب بصرى، دويست حديث از ابو عبد الله صادق عليه السلام شنيديم. عبّاد همه را به خاطر سپرد و براى ديگران بازگو مىكرد؛ امّا من، تنها هفتاد حديث را به خاطر سپردم؛ لكن بعدها به پنجاه حديث آن ترديد كردم و هم اينك، به نقل بيست حديث كه به درستي آن از امام صادق عليه السلام اطمينان دارم، بسنده ميكنم. (4)نجاشى درباره او مىنويسد: وكان ثقة فى حديثه صدوقاً. (5)شيخ طوسى نيز حمّاد را ثقه ميداند. (6)
.
روايات و آثارنام حمّاد بن عيسي در اسناد ۱۰۳۶ روايت نقل شده است. (1)حمّاد، كتابهايي داشته است، از جمله: الصلاة، الزكاة، النوادر و منافع الأعضاء، كه دانشمندان شيعه، آنها را به اسناد متّصل از او نقل مىكنند. (2)راويان بسيارى از حمّاد بن عيسي نقل حديث مىكنند، از جمله: حسين بن سعيد، اسماعيل بن سهل، سلمان بن سيف حرّاء و محمّد بن خالد برقى. وي در سال ۲۰۷ يا ۲۰۸ ق، (3)در حالى كه براى انجام غسل احرام به ميان رودخانه رفته بود، غرق شد و به لقاء الله پيوست. غلامانش با زحمت زياد، كالبد بىجانش را از آب گرفتند و او را در «سياله» (4)دفن كردند.
۱۵. صَفوان بن يحيي بَجَلي كوفي (م ۲۱۰ ق)كنيه اين راوىِ ثقه و جليل القدر، ابو محمّد بياع السّابرى (فروشنده پارچه شاپوري) است. وى، از اصحاب و ياران امامان كاظم، رضا و جواد عليهم السلام شمرده شده است (5). او همچنين، وكيل امام رضا عليه السلامو امام جواد عليه السلام در كوفه بود (6)و مسئوليت هدايت شيعيان را در كوفه به عهده داشت و از امامان رضا و جواد عليهما السلام و حدود چهل تن از اصحاب امام صادق عليه السلام روايت كرده است. (7)صفوان، موثّقترين و عابدترين فرد زمان خود نزد اصحاب حديث بود. وي در شبانهروز، پنجاه ركعت نماز مىخواند و در هر سال، سه ماه روزه مىگرفت و سه نوبت، زكات مالش را خارج مىكرد. (8)در زهد و وارستگى صفوان همين بس كه گروهى از واقفيان، از راه تطميع تصميم گرفتند كه پول هنگفتى را به او پيشنهاد دهند، تا او را به واقفيه بكشانند؛ ولى او دست رد به سينه آنان زد. (9)امام رضا عليه السلام در اينباره ميفرمايد: صفوان، هيچ گاه جاهطلب نبود و رياست را دوست نداشت. (10)از صفات ديگر وى، شدّت ورع او بود كه زندگى خود را بر آن بنيان نهاده بود. نقل است كه فردى در هنگام سفر، دو دينار به او داد و از او خواست كه آن را در كوفه به خانوادهاش برساند. وى گفت: شترم كرايهاى است. در اين مورد، از صاحبش اجازه ميگيرم. (11)طبق نقلى، امام جواد عليه السلام از او به نيكى ياد كرده و از او اظهار رضايت نموده و فرموده است: صفوان، هيچ گاه با من در امرى مخالفت نكرد. (12)كشّى در رجال خود آورده است كه امام رضا عليه السلام فرمود: خداوند، صفوان را رحمت كند! اين دو تن [اسماعيل بن خطّاب و صفوان بن يحيى] از حزب پدرم بودند. هر كس به حزب ما بپيوندد، خداوند، او را داخل بهشت خواهد كرد. (13)صفوان بن يحيى در سال ۲۱۰ ق، در شهر مدينه از دنيا رفت. امام جواد عليه السلام حنوط و كفن خود را براى وى فرستاد و به اسماعيل بن موسى بن جعفر( فرمان داد كه بر او نماز بخواند. (14)
.
1) .۱ . معجم رجال الحديث، ج۷، ص۲۴۲.
2) .۱ . رجال النجاشي، ص۱۴۲، ش۳۷۰؛ الفهرست، طوسي، ص۱۱۵، ش۲۴۱.
3) .۱ . رجال النجاشي، ص۱۴۲، ش۳۷۰.
4) .۱ . نخستين منزلى كه اهالى مدينه وقتى به مكّه مىروند، بر آن وارد مىشوند.
5) .۱ . رجال النجاشي، ص۱۹۶، ش۵۲۴؛ الفهرست، طوسي، ص۱۴۵، ش۳۵۶؛ رجال الطوسي، ش ۵۰۳۸ و۵۳۱۱ و ۵۵۵۹.
6) .۱ . رجال النجاشي، ص۱۹۶، ش۵۲۴.
7) .۱ . الفهرست، طوسي، ص۱۴۶، ش۳۵۶.
8) .۱ . رجال النجاشي، ص۱۹۷، ش۵۲۴؛ الفهرست، طوسي، ص۱۴۵، ش۳۵۶.
9) . رجال النجاشي، ص۱۹۷، ش۵۲۴ .
10) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۷۹۳، ش۹۶۵.
11) . رجال النجاشي، ص۱۹۷، ش۵۲۴؛ الفهرست، طوسي، ص۱۴۶، ش۳۵۶.
12) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۷۹۳، ش۹۶۴ و ۹۶۶.
13) . همان، ص۷۹۲، ش۹۶۱.
14) . همان، ش۹۶۲.
ويژگيهاي علمي و وثاقتدر وثاقت و عدالت اين راوى، احدى شك نكرده است. همه كساني كه از او نام بردهاند، وى را به جلالت قدر، عظمت، شرافت، زهد و عبادت ستودهاند. نجاشى، او را ثقة و عين ميداند. (1)علماى شيعه، احاديث مرسله وى را در حكم مسانيد دانستهاند و به رواياتى كه از راويان ضعيفى چون: على بن ابى حمزه بطائنى، يونس بن ظبيان و ابىجميله نقل كرده نيز، به ديده اعتبار مينگرند. صفوان در روزگار خود مرجعي براي مشكلات فقهي بوده است. كشّى ميگويد: ابو عبد الله شاذانى نوشته بود: من از عاصمى شنيدم كه مى گفت: در مسجد كوفه، خود شاهد بودم كه محمّد بن سنان مى گفت: هر كس طالب حلّ مُعضَلات است، به من مراجعه كند، و هر كس در حلال و حرام سؤالى دارد، به اين شيخ (يعنى صفوان بن يحيى) رجوع نمايد. (2)
.
راويانراويانى كه از صفوان روايت كردهاند، بيش از شصت نفرند؛ از آنها ميتوان افرادى مانند: اسماعيل بن مهران، فضل بن شادان، حسن بن على وَشّاء، ايوب بن نوح بن دُرّاج، ايوب بن عطية، سعد بن سعد، محمّد بن خالد برقى، جعفر بن عبد الله، حسين بن سعيد بن حمّاد بن مهران اهوازى، يعقوب بن يزيد را برشمرد. (1)
روايات و آثارنام صفوان، ۱۱۸۱ بار در اسناد روايات آمده است. (2)تعداد تأليفات صفوان را سى كتاب و رساله نوشتهاند كه شمارى از آن كتابها عبارتاند از: الآداب، التجارات، الفرائض، الصلاة، الصوم، الحج، الزكاة، النكاح، الطلاق، الشراء و البيع، العتق و التدبير، البشارات، مسائل عن ابى الحسن موسى عليه السلام، الوضوء، الوصايا، المحبّة و الوظائف، النوادر. (3)شيخ طوسى به نقل از ابن نديم، تجارات و شراء را دو كتاب ميداند.
۱۶. عثمان بن عيسي كلابي رواسي كوفي (زنده تا قبل از ۲۰۳ ق)شيخ طوسى، وى را در شمار اصحاب امام كاظم و امام رضا عليهما السلام نام برده است. (4)
.
وثاقت و مذهبوى از سران واقفيه بود و از ناحيه امام كاظم عليه السلام در مصر وكالت داشت و وجوه مختلف مالى را از شيعيان ميگرفت و به حضرت تحويل ميداد. چون نهاد وكالت، گسترش چشمگيرى يافته بود و از طرفى، امام عليه السلام در زندان به سر مىبُرد، امكان ارسال وجوه به ايشان نبود. به همين دليل، اموال زيادى از امام كاظم عليه السلام پس از شهادت آن حضرت، نزد وى بود. امام رضا عليه السلام براى او نوشت تا اموال را نزد ايشان بفرستد. وى ابتدا خوددارى كرد. امام رضا عليه السلام بر او خشم گرفت. وى پشيمان شد و توبه كرد و اموال را براى امام فرستاد؛ (1)ولي كشّي معتقد است كه اتّهامي بر عثمان بن عيسي نيست. همچنين، كشّى در اصحاب اجماع دسته سوم، پس از نام بردن شش نفر آخر از اصحاب اجماع، از بعضى نقل ميكند كه به جاى ابن فضّال، از عثمان بن عيسى ياد كردهاند. (2)مرحوم خويي رحمه الله ميگويد: وي در ابتدا منحرف بود و به امامت امام رضا عليه السلام اعتراف نداشت و اموال را بازنگرداند. از اين رو، توبهاش نيز ثابت نيست؛ زيرا از نصر بن صبّاح نقل شده، ولي به شهادت شيخ و ابن شهر آشوب، وي ثقه است و بر وي ادّعاي اجماع نيز شده است. (3)شيخ طوسى نيز در عدّة الاُصول مىفرمايد: طايفه شيعه، بر عمل به روايات گروهي از راويان غير شيعي، در صورتي كه در نقل روايت واثق باشند، اجماع دارند، از جمله: عبد الله بن بُكَير (از فطحيه)، سماعة بن مهران، علي بن ابي حمزه و عثمان بن عيسي (از واقفه)، بني فضّال، بني سماعه، طاطريون، (4)و برخي ديگر. (5)
.
1) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۶۰، ش۱۱۱۷؛ رجال النجاشي، ص۳۰۰، ش۸۱۷ .
2) . همان، ج۲، ص۸۳۰، ش۱۰۵۰.
3) . معجم رجال الحديث، ج۱۲، ص۱۳۲.
4) . از طاطريون ميتوان به على بن حسن بن محمّد طائى جرمى، معروف به طاطرى اشاره كرد، كه به دليل فروختن نوعي لباس به نام «طاطريه» به اين نام شهرت داشت. وي فقيه و در حديث ثقه بود؛ ولي از بزرگان و شيوخ واقفه به شمار ميرفت. او استاد حسن بن محمّد بن سماعة صيرفى بود.
5) .۱ . عدّة الاُصول، ج۱، ص۳۸۱.
روايات و آثارنام عثمان بن عيسي، ۷۴۳ بار در اسناد روايات آمده است. (1)عثمان بن عيسى، تأليفاتى از جمله: كتاب المياه، كتاب القضايا، كتاب الأحكام، كتاب الوصايا، و كتاب الصلاة دارد. (2)وي از جمعى از بزرگان، از جمله: ابو حمزه ثُمالى، على بن مهزيار، على بن سندى و سهل بن زياد آدمى، روايت كرده است.
۱۷. عبد الله بن مغيره خزّاز كوفي، مولي بني نوفل بن الحرث (زنده تا قبل از ۲۰۳ق)وي راوياي كوفى، مكنّى به ابو محمّد، و از اصحاب امام كاظم و امام رضا عليهما السلام بود كه از فقهاى بزرگ، پارسا، پرهيزگار و از راويان بسيار موثّق به شمار ميرود. عبد ا? بن مُغَيره، ميان معاصران خود، از نظر ديانت و پرواپيشگى، كمنظير است. نجاشى مىگويد: ثقة ثقة، لايعدل به أحد من جلالته و دينه و ورعه. (3)
مذهبوى نخست از واقفيه بود. سپس مستبصر شد و امامت امام رضا عليه السلام را پذيرفت. خود او داستان هدايت يافتنش را چنين بيان كرده است: در مكّه از خداوند خواستم كه به بهترين دين، هدايتم كند. سپس در خاطرم گذشت كه نزد امام رضا عليه السلام بروم. بر در خانه ايشان رفتم و به خادم خانه گفتم: به مولايت بگو مردي از مردم عراق بر در خانه ايستاده است. همين موقع، صداي آن امام را شنيدم كه فرمود: «عبد الله بن مُغَيرة، وارد شو! ». وقتي امام به من نظر كرد، فرمود: «خداوند، دعايت را اجابت كرد و به دين خود، هدايتت ساخت». گفتم: شهادت ميدهم شما حجّة الله و امين بر مردم هستيد. (4)
روايات و آثارنام عبد الله بن مُغَيره، ۵۲۱ بار در اسناد روايات نقل شده است. (5)گفته شده كه او سى جلد كتاب داشته كه اسامى برخى از آنها: الوضوء، الصلاة، الزكاة، الفرائض و أصناف الكلام است. (6)بيش از چهل تن از راويان، مانند: على بن اَسباط، محمّد بن ابى عُمَير و اسماعيل بن مهران، از عبد الله بن مُغَيره، اخذ روايت كردهاند. (7)
.
1) . معجم رجال الحديث، ج۱۲، ص۱۳۲.
2) . رجال النجاشي، ص۳۰۰، ش۸۱۷؛ الفهرست، طوسي، ص۱۹۳، ش۵۴۵.
3) . رجال النجاشي، ص۲۱۵، ش۵۶۱.
4) . الكافي، ج۱، ص۳۵۵؛ اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۵۷، ش۱۱۱۰؛ الثاقب في المناقب، ص۴۷۵.
5) . معجم رجال الحديث، ج۱۱، ص۳۶۴.
6) . رجال النجاشي، ص۲۱۵، ش۵۶۱.
7) . معجم رجال الحديث، ج۱۱، ص۳۶۴.
۱۸. حسن بن محبوب سَرّاد كوفي، مولي بَجيله (۱۴۹ـ ۲۲۴ ق)حسن بن محبوب بن وهب بَجَلى، معروف به سَرّاد (زرهساز) يا زرّاد و مكنّى به ابو على، از راويان و محدّثان نامى و فقهاى امامى كوفه و از مشايخ عظيم الشّأن و جليل القدري بوده كه تمامي دانشمندان رجال، به وثاقت او شهادت دادهاند. جدّش وهب، از مردم سِند (شهرى بين هند و كرمان و سيستان) (1)و در صدر اسلام، غلام خانه جرير بن عبد الله بَجَلى بود. جرير، ابتدا از اصحاب امير مؤمنان عليه السلام به شمار ميرفت؛ ولي پس از جنگ جمل، از خرگاه معاويه سر در آورد. در اين هنگام، وهب، نزد امير مؤمنان عليه السلام شرفياب شد و از ايشان خواست كه او را از جرير بخرد. جرير، از فروش وهب، سر باز زد و ناگزير، وهب را آزاد كرد تا حقّ ولا بر او را از دست ندهد. (2)وهب سِندى، پس از آزاد شدن، به خدمت افتخارى امام على عليه السلام نائل شد؛ ولي نام او و فرزندانش در افراد قبيله بجليه ـ كه جرير، بزرگ آن بود ـ ثبت شده است. روايت شده كه محبوب، چندان در تربيت فرزند خود اهتمام داشت كه با وى شرط كرده بود كه در مقابل هر حديثى كه از ثقه بزرگوار، على بن رئاب كوفى، گوش دهد و بنويسد، يك درهم پاداش خواهد گرفت. (3)ابنمحبوب، مردى سبزهرو و متمايل به سياه بود. موهاى دو طرف پيشانىاش ريخته بود. ريشهاي كمپشت و لحيهاى تُنُك داشت و از لگنِ راستش مىلنگيد. (4)
.
1) . معجم البلدان، ج۳، ص۲۶۷.
2) . حق ولا، از حقوقى است كه آزاد كننده عبد با آزاد كردن او اين حق را پيدا مىكند و طبق آن، كسى حقّ فروش و يا بخشيدن عبد را ندارد. همچنين، اگر عبدْ وارثى نداشته باشد، آزاد كننده، وارث او به شمار ميرود (ر.ك : اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۵۱ ، ش۱۰۹۴؛ معجم رجال الحديث، ج۶، ص۹۷).
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۵۱، ش۱۰۹۵.
4) . همان، ش۱۰۹۴.
ويژگيهاي علمي و وثاقتشيخ طوسى، ابن محبوب را در زمره ياران امام كاظم و امام رضا عليهما السلامذكر كرده و به توثيق او پرداخته است. (1)علّامه حلّى درباره وى، تعبير ثقه و عين را به كار برده است. (2)ابن داوود حلّى مىگويد: او مورد اطمينان و جليل القدر است و تمام فقها بر اين نكته اتّفاق نظر دارند كه هرچه او روايت ميكند، صحيح است. (3)با اين حال، به نظر عجيب ميآيد كه رجالي بزرگ شيعه، نجاشي رحمه الله، شرح حال وي را در كتاب خود نياورده است، با اين كه دو بار، يكي در شرح حال جعفر بن بشير، و بار ديگر، در شرح حال داوود بن كوره قمى، از كتاب مشيخه وي نام برده است. احتمال دارد كه اين مورد، از رجال النجاشي افتاده باشد يا نجاشي از آن غفلت كرده است. (4)
روايات و آثارنام ابن محبوب، بيش از ۱۵۸۰ بار در اسناد روايات نقل شده است. (5)اين راوى جليل القدر، آثار فراوانى داشته است، از جمله كتابهاى وى، عبارتاند از: المشيخة (ابو جعفر اودي، اين كتاب را به ترتيب نام رجال، فصلبندى كرد و كار مراجعه را براى محدّثان و محقّقان، آسانتر ساخت. يك بار ديگر هم مشيخه ابن محبوب دستهبندى شد، منتها به گونه كتابهاى فقهى، از كتاب طهارت آغاز گرديد و به كتاب نوادر خاتمه يافت. اين فصلبندى را ابو سليمان داوود بن كوره قمى انجام داد)، (6)الفرائض، الحدود، الديات، النكاح، الطلاق، النوادر (كه حدود هزار ورق بوده است)، و المراح (المزاح). ابننديم، كتابهاي: التفسير، العتق (7)و معرفة رواة الأخبار را به آنها افزوده است. (8)
.
استادان و راويانابن محبوب، از امام رضا عليه السلام و شصت نفر از اصحاب امام صادق عليه السلام روايتْ نقل مىكند و از اركان اربعه عصر خود بوده است. (1)ابنمحبوب، علاوه بر اين شصت نفر، مشايخ ديگرى هم داشته كه نام برخى از آنها چنين است: ابان بن تَغْلِب، ابان بن عثمان، ابن ابى عُمَير، احمد بن ابى نصر بَزَنظى، اسحاق بن حَريز، اسحاق بن عمّار، اسحاق بن غالب، ثابت بن دينار (ابو حمزه ثُمالى)، جميل بن دُرّاج، جميل بن صالح، حارث بن نعمان، حديد بن حكيم، حديد مدائنى، حمّاد بن عيسى، حمّاد بن زياد، حمّاد بن عثمان، زيد شحّام، سدير صِيرفى، صفوان جمال، عبد الله بن ابى يعفور، عبد الله بن بُكَير، عبد الله بن غالب، عبد الله بن مُسْكان، علاء بن رزين، على بن ابى حمزة، على بن رِئاب قمى، مؤمن الطّاق، محمّد بن سنان، معاوية بن عمّار، مفضّل بن صالح، مقاتل بن سليمان، هشام بن سالم، يونس بن عمّار. روايت كنندگان از ايشان، بيش از يكصد نفرند؛ بزرگانى چون ابراهيم بن هاشم قمى، ابراهيم بن حسن، ابراهيم بن سليمان، احمد بن محمّد، احمد بن حسين، حسين بن سعيد اهوازى، احمد بن ابى عبد الله برقى، فضل بن شادان، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى، عبد العظيم حسنى، حسن بن محمّد ابزارى، حسن بن حسين لؤلؤى، سهل بن زياد، عبد الله بن صَلْت، عبد الله بن مُغَيره، على بن فضّال، محمّد بن على بن محبوب، يونس بن عبد الرحمان. (2)
ج ـ شاخه متكلّمان شيعهشاخه سوم در شيعيان كوفه آن زمان، گروه متكلّمان شيعه است؛ افرادي چون: قيس الماصر، هشام بن حكم، مؤمن الطّاق، هشام بن سالم، زُرارة بن اَعْين، علي بن منصور كوفي (از شاگردان هشام) و علي بناسماعيل بن ميثم تمّار كه ديدگاههاي دقيقى در مسائل كلامى از آنان نقل شده است. بنا بر آنچه از روايات مذهبى به دست مىآيد، به اين دليل كه امامان شيعه به تحريك و ايجاد زمينه تفكّر تعقّلى و استدلالى ميان شيعيان خود، علاقه فراوانى داشتهاند و متكلّمان شيعى زمان خود (بويژه هشام بن حكم و مؤمن الطّاق) را به بحثهاى كلامى و عقيدتى تشويق ميكردند (3)و حتّي روش مناظره را به آنها ميآموختند، (4)متكلّمان نيز به تربيت شاگرداني براي مناظرههاي مذهبي در نسلهاي بعد همّت ميگماشتند؛ چنانكه فضل بن شاذان، خود را خَلَف محمّد بن ابي عُمَير و صفوان بن يحيى ميناميد و يونس بن عبد الرحمان را خَلَف هشام بن حكم براي مناظره با مخالفان ميدانست. (5)برخي از اين افراد، حتّي پيش از پيدايش معتزله به بحثهاي كلامي ميپرداختند. قيس بن ماصر كوفي، از متكلّمان شيعه به شمار ميرود كه پيش از تكوين معتزله، به دست امام سجّاد عليه السلام تربيت شده است. (6)بحثهاى متكلّمان شيعه، اختصاصى به امامت نداشته و در همه مسائل، جارى بوده است؛ چنان كه سه اثر از آثار هشام بر ردّ ارسطو و ثَنَويان و اصحاب طبايع بوده است. (7)در اين زمان، ميان شيعيان، گرايشهاى گوناگون كلامى وجود داشت و باعث درگيريهاى جدّياى ميشد كه شواهد آن در كتابهاي رجال و حديث، بويژه رجال الكشّي، به وفور ديده ميشود، و از نام كتابهاي راويان در كتابهاي فهرستنگاري نيز قابل استفاده است، مانند كتابهاي هشام بن حكم در ردّ هشام بن سالم و مؤمن الطّاق. (8)اختلاف ميان هشام بن حكم و هشام بن سالم، چندان جدّي بود كه رؤساي شيعه، مناظرهاي ميان آن دو ترتيب دادند تا اختلافاتشان را حل كنند. با اين همه، هشام بن سالم، ستايشگر دانش هشام بن حكم بوده است. (9)يا اختلافي كه ميان ابن ابي عُمَير حضرمي، از شاگردان هشام، درباره مبحثي در امامت پيش آمد و وقتي براي داوري نزد هشام بن حكم آمدند، هشام، جانب ابو مالك را گرفت و همين امر، سبب جدا افتادن ابن ابي عمير از هشام شد. (10)جالب آن كه، گاهى افراد يك گروه در تمامى اصول فكرى، جز اصل پذيرفتن امامت ائمّه با رهبر و رئيس علمى خود، اختلاف نظر پيدا ميكردند، مانند ابو جعفر سكّاك بغدادي كه شاگرد هشام بن حكم بود؛ ولي غير از امامت، در ديگر عقايد با هشام مخالفت ميكرد. (11)در هر حال، متكلّمان شيعي آن دوران در بناي پايههاي اعتقادي شيعه، نقش به سزايي داشتند و با مناظرات مذهبي موفّق با مخالفان، راه را براي تثبيت عقايد شيعي در نسلهاي بعدي فراهم كردند.
.
1) . الفهرست، طوسي، ص۹۶، ش۱۶۲.
2) . معجم رجال الحديث، ج۶، ص۹۹ـ ۱۰۲.
3) . ۱. ر.ك: همان، ج۲، ص۴۲۴ و۴۲۹ (ترجمة مؤمن الطاق) و ص۵۵۴، ش۴۹۴.
4) . همان، ج۲، ص۴۲۵.
5) . الإيضاح، ص۱۷؛ اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۸۱۸ ، ش۱۰۲۵.
6) . الكافي، ج۱، باب الاضطرار إلي الحجة، ح۴.
7) . رجال النجاشي، ص۴۳۳، ش۱۱۶۴.
8) . همان جا.
9) . ميراث مكتوب شيعه، ص۳۲۲.
10) . الكافي، ج ۱، ص ۴۰۹ ـ ۴۱۰.
11) . طرائف المقال، ج۱، ص۵۷۷.
. .
۱. هشام بن حَكَم (م ۱۷۹ ق)هشام بن حَكَم، از موالي كوفي الاصلي بود كه در شهر واسط بزرگ شد و سپس به بغداد رفت. هشام را ميتوان بزرگترين متكلّم شيعه در عصر امامت دانست. وي براي تجارت كرباس به بغداد ميرفت و مدّتي در آن جا سكني گزيد. هشام، در آغاز از پيروان جَهم بن صفوان بود؛ ولي هنگامي كه با امام صادق عليه السلام آشنا شد و شاگردان فراوان، هيبت، حُسن بيان و شيريني كلمات آن حضرت را ديد، مذهب خود را رها كرد و به امام عليه السلام پيوست. امام صادق عليه السلام نيز كه هشام را از قبل ميشناخت، به شيوه خود سؤالي از وي پرسيد كه او نتوانست جوابي بدهد. بدين طريق، راه حق را شناخت و از خواصّ و بزرگترين اصحاب آن حضرت شد. (1)پس از آن، هشام از شاگردان خاصّ امام صادق و امام كاظم عليهما السلام بود كه بر اثر تربيت امام صادق عليه السلام، به برجستهترين متكلّم شيعي عصر خود، بلكه سه قرن نخستين تاريخ شيعه، تبديل گشت. هشام، در نقل روايات ثقه، و در امر امامت، بهترين محقّق خوانده شده است. (2)
ويژگيهاي علمي و وثاقتهشام، جوانترين و در عين حال برجستهترين متكلّم دوران ائمّه عليهم السلام بود كه با آراي دقيق و مناظرات موفّقيتآميز خود، تأثير بسياري بر جامعه شيعي زمان خود و زمانهاي بعد بر جاي نهاد. به طوري كه هارون الرشيد ميگفت: زبان هشام از هزار شمشير در جان مردم، كارسازتر است. (3)هشام از متكلّمان حاذق و بويژه در مبحث امامت ـ كه مهمترين تفاوت شيعه با مخالفان است ـ استادي تام بوده و امام صادق عليه السلام وي را در مناظرات مربوط به امامت، بر ديگران مقدّم ميكرده است. (4)ابن نديم، قدرت وي را در كلام اين چنين وصف ميكند: من متكلّمي الشّيعة، مِمَّن فَتَّقَ الكَلامَ في الإمامَةِ، و هذَّب المذهب بالنَّظر. (5)از هشام پرسيدند كه: آيا معاويه در جنگ بدر شركت داشت؟ گفت: «آري، از آن طرف»؛ (6)، يعني در طرف مشركان. شهرستاني مينويسد: هشام بن حكم، دانشمندي عميق در مباني ديني است و پيروزيهاي او بر معتزله، قابل انكار نيست. وي بالاتر از تهمتهايي است كه دشمنان بر وي وارد ميكنند و پايينتر از تشبيهي است كه اظهار ميكند. (7)هشام بن حكم، در بحث عصمت ائمّه عليهم السلام نظرات اساسي داشته و از بنيانگذاران اين مبحث در شيعه است، به طوريكه محمّد بن ابي عُمَير ميگويد: «در طول همنشيني با هشام، از هيچ بحثي مانند مبحث عصمت ائمّه از وي بهره نبردم». (8)هشام در علم كلام و فنّ مناظره تا آن جا شهرت يافت كه يحيى بن خالد برمكى، وزير مقتدر هارون الرشيد، او را به رياست و مقام داورى در مجالس مناظره متكلّمان برگزيد. هارون الرشيد بر اين باور بود كه زبان هشام، از هزار شمشير در قلب مردم بيشتر اثر دارد. (9)برخي از مناظرههاي او در مباحث «ضرورت نياز مردم به حجّت»، «برتري علي عليه السلام نسبت به خلافت»، «برتري علي عليه السلام بر همه امّت پيامبر صلي الله عليه و آله»، «اثبات واجب بودن موالات علي عليه السلام»، «لزوم اطاعت از امام حق» و... در كتابهاي روايي و تاريخي گرد آمده است. (10)هشام از سوي مخالفان، به عيب گذاشتن بر علي عليه السلام متّهم شد و حتّي ادّعا شد كه وي محبّ اهل بيت عليهم السلام نبود، بلكه قصد نابود كردن اركان اسلام و توحيد و نبوّت را داشت. (11)وي به همراه برخي ديگر از متكلّمان شيعه، به تشبيه و تجسيم متّهم شدند. ابن حزم معتقد است كه هشام بن حكم در مناظره خود با ابو هُذَيل گفت: خدا طول دارد و آن هفت شبر است. (12)ابن حجر نيز هشام را از مجسمه خوانده است. (13)بغدادي، هشام را رهبر فرقهاي به نام «هشاميه» ميداند كه خدا را به انسان تشبيه كردند و او را داراي جسم و طول و عرض دانستند. (14)اين اتّهامات از دوران امامت مطرح بوده و ائمّه عليهم السلام كه متوجّه سوء استفاده مخالفان از اين رأي بودند، با اين نظر مخالفت ميكردند، (15)هرچند در فرصتهاي مناسب، او را از اعتقاد به تشبيه بركنار ميخواندند. به نظر مى رسد آنچه به هشام نسبت داده شده، ساخته دست معتزله است؛ زيرا هشام دهها كتاب نوشته است كه اسامى آنها در فهرست نجاشي و شيخ طوسى و ابن نديم، معالم العلماء ابن شهر آشوب و ... موجود است و مطالبى كه به هشام نسبت مى دهند، هيچ يك به كتابهاى او استناد ندارد كه مثلاً او در فلان كتاب، قائل به تجسيم و تشبيه است. برعكس، هشام، آثاري مانند كتاب التوحيد و كتبي در ردّ بر زنادقه و ثنويون (16)دارد كه نشاندهنده خلاف گفته اين عدّه است. ابن راوندى، علّت دشمنى جاحظ با هشام را در كتاب فضلية المعتزلة، مناظرات هشام با ابو هُذَيل علاف ميداند كه سبب شد جاحظ، مطالبى بر ضدّ هشام بنويسد تا به اين ترتيب، انتقام استادش را از هشام بگيرد. (17)احمد امين نيز به اين مطلب اشاره دارد كه جاحظ در انتقام از هشام، و در نقد او به خاطر تعصّب نسبت به معتزله، تندروي كرده است. (18)نظر مرحوم مفيد درباره هشام چنين است: ما آنچه را معتزله عليه هشام بن حكم حكايت كردهاند، صحيح نميدانيم و معتقديم كه همه اين سخنان به خاطر دشمني آنان با هشام است ... ما هيچ كتاب يا مجلسي در اثبات اين امر نداريم و سخنان او در اصول امامت بر ضدّ آنچه دشمنان از وي نقل كردهاند، دلالت ميكند. (19)برخي از محقّقان چنين گفتهاند كه ـ بر فرض صحّت چنين سخناني ـ هشام با به كار بردن لفظ جسم درباره خداوند، قصد بيان يك نظريه تشبيهي نداشته است؛ بلكه وي جسم را با شيء، هممعنا و به اصطلاح «مساوق» ميدانسته و از آن، موجود را اراده ميكرده است. (20)
.
1) . الامام الصادق عليه السلام و المذاهب ا?ربعة، ج۳، ص ۸۰ ـ ۸۱ .
2) . رجال النجاشي، ص۴۳۴، ش۱۱۶۴.
3) . المجلس الأعلى للشئون الإسلامية ص۲۲۲.
4) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۵۶.
5) . الفهرست، ابن نديم، ص۲۲۳.
6) . همان، ص ۲۳؛ الأعلام زركلي، ج۸، ص۸۵ .
7) . الملل والنحل، ج۱، ص۱۸۵.
8) . علل الشرائع، ج۱، ص۲۰۴؛ معانيالأخبار، ص۱۳۳.
9) . ر.ك: الفهرست، طوسي، ص۲۵۹، ش۷۸۳؛ الأعلام، زِرِكْلي، ج۸، ص۸۵ .
10) . ر.ك: الامام الصادق عليه السلام و المذاهب الاربعه، ج۳، ص۸۴ـ ۸۸ .
11) . همان، ص۹۰ ـ ۹۱.
12) . سير أعلام النبلاء، ج۱۰، ص۵۴۳.
13) . لسان الميزان، ج۶، ص۱۹۴.
14) . الفرق بين الفرق، ص۱۳۹.
15) . الفصول المهمّة في اُصول الأئمّة، ج۱، ص۱۴۷ و۱۸۷.
16) . رجال النجاشي، ص۴۳۳، ش۱۱۶۴.
17) . ر.ك: الامام الصادق عليه السلام و المذاهب ا?ربعة، ج۳، ص۹۲ـ ۹۶.
18) . ضحي ا?سلام، ج۳، ص۲۷۸.
19) . اوائل المقالات، ص۵۵ .
20) . ر.ك: مقولة جسم لا كالاجسام بين موقف هشام بن الحكم و مواقف ساير أهل الكلام، ش۱۹، ص۷ـ ۱۰۸.
. .
. .
استادان و راويانوي غير از امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام از ابو عبيده حذّاء، ثابت بن هرمز، زُرارة، سَدير صيرفي، شهاب بن عبد ربه و عمر بن يزيد روايت ميكند و از او افرادي همچون: ابن ابي عُمَير، داوود بن رَزين، عبّاس بن عمرو فُقَيمي، عبد الله بن مغيره، علي بن بلال، علي بن معبد، علي بن منصور، نضر بن سُوَيد، نوح بن شعيب و يونس بن عبد الرحمان روايت كردهاند. (1)ابن ابيعمير در آغاز، از شاگردان هشام بود؛ ولي بعدها به خاطر اختلاف نظرهاي عقيدتي، هشام را ترك كرد. با اين حال، بيشتر روايات نقل شده از هشام در كتابهاي شيعه، از ابن ابي عُمَير است. (2)
روايات و آثارنام هشام حدّاقل در اسناد ۱۶۷ روايت كتب اربعه شيعه قرار گرفته است. هشام، تصنيفات بسياري داشته است كه به نقل از نجاشي، عبارتاند از: علل التّحريم، الفرائض، الامامة، الدلالة على حدث الاجسام، الردّ على الزنادقة، الردّ على أصحاب الاثنين، التّوحيد، الردّ على هشام الجواليقي، الردّ على أصحاب الطّبائع، الشيخ و الغلام في التوحيد، التدبير في الإمامة و هو جمع علي بن منصور من كلامه، الميزان، في إمامة المفضول، الوصية و الردّ على منكريها، الميدان، اختلاف النّاس في الإمامة، الجبر و القدر، الحكمين، الردّ على المعتزلة و طلحة و الزبير، القدر، الألفاظ، الاستطاعة، المعرفة، الثمانية أبواب، على شيطان الطاق، الاخبار، الردّ على المعتزلة، الردّ على ارسطاطايس في التوحيد، المجالس في التوحيد و المجالس في الإمامة. (3)در فهرست شيخ طوسي، نام برخي كتابها اندكي متفاوت از ليست نجاشي است، بويژه در مورد كتاب الألفاظ كه به صورت كتاب الألطاف (4)آمده است و چنانكه در مباحث بعد ميبينيم، با اين تغيير، اشتباهي كه درباره اوّلين مؤلّف در علم اصول پديد آمده است، برطرف ميشود. هشام، پس از آن كه برمكيها قدرت خود را از دست دادند، پنهان شد و در همين ايام، به سال ۱۷۹ ق، در كوفه درگذشت. (5)
.
۲. محمّد بن علي بن نعمان كوفي اَحْوَل (صاحب الطّاق)محمّد بن علي بن نعمان، متكلّم سرشناس، فقيه و شاعر مشهور شيعي است. وي در روايات شيعه، اغلب با عنوان «صاحب الطاق» شناخته ميشود. او از اصحاب امام صادق عليه السلام است و گفتهاند براي اوّلين بار، ابو حنيفه، نام «شيطان الطاق» بر وي نهاد و وقتي اين خبر به هشام بن حكم رسيد، او را «مؤمن الطاق» ناميد و ميان شيعيان، به اين نام مشهور شد. (1)
ويژگيهاي علمي و وثاقتوي از نوابغ روزگار خود در شعر، و بسيار حاضر جواب در كلام بود و حكايات و مناظرات وي با مخالفان، در نوشتهها محفوظ است. نجاشي مينويسد: منزلت علمي و حسن خاطر او مشهورتر از وصف ماست. (2)وي در مباحث امامت، خبره بوده و امام صادق عليه السلام وي را به مناظرات كلامي، دستور ميداده است. (3)ابو خالد كابلي نقل ميكند كه: ديدم صاحب الطاق در حال مناظره با اهل مدينه بود و پي در پي از او سؤال ميكردند. به او نزديك شدم و گفتم: ابو عبد الله عليه السلام ما را از كلام نهي كرده است. گفت: «آيا او تو را امر كرده كه به من چنين بگويي؟». گفتم: نه، به خدا قسم! وليكن به من امر كرد با هيچ كس مناظره نكنم. گفت: «برو و در آنچه به تو امر كرده، از او اطاعت كن! ». من نزد ابو عبد الله عليه السلام آمدم و ماجرا را براي ايشان تعريف كردم. امام خنديد و فرمود: «اي ابو خالد! صاحب الطاق مناظره ميكند و موفّق بيرون ميآيد؛ ولي تو چنين نتواني كرد». (4)مؤمن الطاق، با ابو حنيفه و نيز با مرجئه و خوارج، مناظراتي داشته است و مناظره او با ابو حنيفه درباره ردّ الشمس براي علي عليه السلام (5)و نيز درباره رجعت، مشهور است. (6)از حاضرجوابيهاي وي، حكايات فراواني نقل شده است. براي نمونه، در پاسخ به اين سؤال ابو حنيفه كه: «اگر علي عليه السلام در خلافت بر حق بود، چرا خود اين حق را نطلبيد؟» گفت: چون ميترسيد كه جنّيان، او را نيز مانند سعد بن عباده بكشند. (7)اين سخن، علاوه بر اينكه جوابي براي پرسش ابو حنيفه بود، كنايه به ماجراي كشته شدن سعد بن عباده دارد كه به صورتي مشكوك كشته شد (8)و مرگ او را به گردن جنّيان انداختند. نوشتهاند كه روزي مؤمن الطاق براي لباس خود به دنبال خريدار بود. ابو حنيفه با او برخورد كرد و گفت: «آيا اين لباس را به من ميفروشي تا زماني كه علي بازميگردد؟». (كنايه از اينكه با رجعت علي عليه السلام به دنيا، آن را به تو برميگردانم). مؤمن الطاق به سرعت پاسخ داد: «اگر ضمانت ميدهي كه به شكل ميمون به دنيا بازنگردي، آن را به تو ميفروشم!». ابو حنيفه از اين جواب سريع، حيرتزده شد. (9)استاد اسد حيدر، برخي از مناظرات وي را نقل كرده است. (10)مؤمن الطاق در شعر نيز تبحّر داشته است. تسلّط وي بر شعر از برخي گزارشها مشخص ميشود. مرزباني، نام وي را در اخبار شعراء الشيعة آورده و برخي از اخبار و مناظرات وي را يادآور شده است (11). ابن حجر نقل ميكند: امام صادق عليه السلام وي را در مناظراتْ مقدّم ميداشت و تحسين ميكرد، بخصوص در شعر، او را بر ديگران ترجيح ميداد؛ ولي او به كلامْ مشغول شد و از ديگر دانشها بازماند. (12)وي در ميان اهل سنّت، به سبّ صحابه، متّهم شده است و ابن الدِمياطي در شرحي كه بر تاريخ بغداد نوشته، خطيب بغدادي را به خاطر سبّ صحابه و ترجيح سخن مؤمن الطاق بر ابو حنيفه، سرزنش كرده است. (13)مؤمن الطاق، به تشبيه و تجسيم متّهم شده و فرقهاي به نام «شيطانيه» به وي نسبت دادهاند. (14)اين اتّهام، به دليل مخالفتهاي او با فضاي حاكم (بخصوص عقايد وي درباره امامت) و مناظراتي بود كه اغلب به شكست مخالفان منجر ميشد. (15)حتّي برخي همچون مَقريزي وي را، به خاطر مناظرات كلامياش، از معتزله ميدانند. (16)
.
1) . رجال النجاشي، ص۳۲۵، ش۸۸۶؛ لسان الميزان، ج۵، ص۳۰۰، ش۱۰۱۷.
2) . رجال النجاشي، ص۳۲۵، ش۸۸۶.
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۵۵.
4) . همان، ص۴۲۴، ش۳۲۷.
5) . لسان الميزان، ج۶، ص۳۰۰، ش۱۱۰۷.
6) . مواقف الشيعة، ج۲، ص۳۵۲.
7) . الاحتجاج، طبرسي، ج۲، ص۱۴۸؛ المناقب، ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۳۲.
8) . به دست مغيرة بن شعبه يا خالد بن وليد (ر.ك: الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۴۸).
9) . تاريخ بغداد، ج۱۳، ص۱۴.
10) . الامام الصادق عليه السلام و المذاهب ا?ربعة، ج۳، ص۷۱ـ ۷۳.
11) . مختصر أخبار شعراء الشيعة، ص۸۹ ـ ۹۵.
12) . لسان الميزان، ج۵، ص۳۰۱، ش۱۰۱۷.
13) . المستفاد من ذيل تاريخ بغداد، ج۲، ص۸۶ .
14) . الفرق بين الفرق، ص۱۳۱؛ الأنساب، سمعاني، ج۳، ص۵۰۱ .
15) . الامام الصادق عليه السلام و المذاهب ا?ربعة، ج۳، ص۷۶.
16) . الأعلام، زِرِكْلي، ج۶، ص۲۷۱.
. .
روايات و آثارمؤمن الطاق، از امام سجّاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام نقل روايت كرده است. نجاشي، تأليف اين كتابها را به وي نسبت داده است: كتاب افعل لا تفعل (كتابي نيكو و بزرگ كه برخي متأخّران، احاديثي فاسد بر آن افزودهاند كه نشاندهنده اختلاف أقوال صحابه است)، كتاب الاحتجاج في إمامة أمير المؤمنين عليه السلام، كتاب كلامه على الخوارج و كتاب مجالسة مع أبي حنيفة و المرجئة. ابننديم، اين كتابها را نيز اضافه ميكند: كتاب الإمامة، كتاب المعرفة، كتاب الردّ على المعتزلة في إمامة المفضول، كتاب في أمر طلحة و الزبير و عايشة. (1)سال وفات مؤمن الطاق، به درستي مشخص نيست و رجالنويسان شيعه، چيزي در اين مورد نياوردهاند؛ امّا مترجمان اهل سنّت، حدسهايي از خود بيان كردهاند. زِرِكْلي، (2)حدود سال ۱۶۰ ق، و اسماعيل پاشا بغدادي، (3)پس از ۱۸۰ ق را سال وفات اين متكلّم بزرگ شيعه دانستهاند.
.
۳. هشام بن سالم جواليقيهشام بن سالم جواليقي، از ديگر شاگردان و اصحاب امام صادق عليه السلام است كه به دليل تخصّص در علم توحيد، بيشتر در اين موضوع به بحث و مناظره پرداخته است. هشام، مولاى بشر بن مروان و از اسيران جوزجان بوده است. وي علاوه بر امام صادق و امام كاظم عليه السلام، از كساني همچون: ابو بصير، ابو حمزه ثُمالي، ابو خالد كابلي، ابن ابي يعفور، ابان بن تَغْلِب و ابان بن عثمان روايت كرده است. برخي همچون: ابن ابي عُمَير، ابن محبوب، ابن مسكان، بَزَنطي، حماد بن عثمان و صفوان بن يحيى از او روايت كردهاند. نام وي در اسناد بسياري از روايات، از جمله ۶۶۳ روايت در كتب اربعه حديث شيعه آمده است (1)و مشهورترين كتاب وي، بجز كتاب يا اصلي كه براي او ذكر كردهاند، كتابى درباره معراج است. (2)
۴. علي بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم تمّار كوفيوي از موالي بني اسد و از نوادگان ميثم تمّار و ساكن بصره بود. علي بن اسماعيل، از متكلّمان شيعه دوران امام رضا عليه السلام است كه با ابو هذيل و نظام نيز مناظره كرده است. (3)طوسي، وي را نخستين كسي ميداند كه بر اساس باورهاي شيعه مناظره ميكرد. (4)كتابهاي وي در مباحث كلامي، كتاب الإمامة، كتاب الاستحقاق، و همچنين كتابي است كه از مجالس هشام بن حكم گرد آورده بود. (5)
.
د ـ شاخه مورّخان كوفهصبغه و ساختار مكتب تاريخنگاري عراق، بخصوص در كوفه، شيعي است و به جرئت ميتوان گفت كه در آثاري كه مورّخان غير شيعي نيز پديد آوردهاند، همه عيال مورّخان و اخباريان شيعهاند. از ديدگاه تاريخنگاري كوفه، نگرش به حوادث و اخبار تاريخي، متفاوت با سيرهنگاري در مكتب مدينه است؛ يعني استمرار ديدگاه قبيلهاي پيش از اسلام يا ادامه روايات «ايام» و «انساب» (1)عرب توسط راويان شعر و اخبار و شيوخ قبيله، كه به مبالغه و تفاخر ختم ميشد. (2)پس از آن، تحزّب بر بنياد سياست، سرزمين و شهر پيدا شد و باعث پيدايش روايات فرقهاي و منطقهاي گرديد تا آن جا كه يك واقعه به اعتبار راوي آن و نوع گرايش سياسي، مذهبي، قبيلهاي و حتّي وابستگي جغرافيايي آن، ميتوانست ويژگي خاصّي داشته باشد. براي نمونه، ميتوان به ابو مِخْنَف، عوانة بن حكم و سيف بن عمر اشاره كرد كه بر اساس علاقه علوي يا شامي و با نگرش قبيلهاي، به تدوين تاريخ ميپرداختند. (3)از مورّخان كوفه ميتوان اين افراد را برشمرد:
۱. محمّد بن سائب كلْبي (م ۱۴۶ ق)وي، همان مفسّر و نَسَبشناس معروف است كه از طريق ابو صالح از ابن عبّاس، روايت ميكند. گرچه بايد گفت كه اهتمام وي بيشتر به تحقيق در تاريخ قديم عرب و انساب است. (4)ذهبي، او را علّامه، مفسّر و استاد در علم انساب ميخواند، و در عين حال، حديث او را متروك ميداند. (5)تشيع وي ريشهدار بود و جرح او به همين دليل است. ساجي، معتقد است كه حديث محمّد بن سائب، متروك است و به خاطر زيادهروي در تشيع، به شدّت تضعيف ميشود. (6)يحيى بن يعلى ميگويد: از زائده شنيدم كه ميگفت: حديثِ چهار نفر را ترك كنيد: حجّاج، جابر جُعفي، حميد (همنشين مجاهد) و كلبي؛ امّا از كلبي شنيدم كه ميگفت: دانشم را فراموش كردم. پس نزد آل محمّد رفتم. آنها عسلي به من نوشاندند كه از علم، آكنده شدم. (7)امّا نجاشي، اين داستان را اين گونه نقل ميكند: كلبي گفت: در اثر بيماري سختي، دانشم را فراموش كردم. نزد جعفر بن محمّد عليه السلام رفتم. وي جام علم را به من چشاند و علم مرا به من بازگرداند. امام صادق عليه السلام او را به خود نزديك و با او مهرباني ميكرد. (8)مرحوم كليني نيز پس از بيان داستاني درباره حضور كلبي نزد امام صادق عليه السلام، ميگويد: همواره با دوستي و محبّت اهل بيت عليهم السلام ميزيست تا بدرود حيات گفت. (9)
.
1) . ايام، يعني روزهايي كه جنگ و كشتار ميان قبايل روي ميداد؛ روزهايي كه براي غالب، افتخار و براي مغلوب، سرافكندگي به حساب ميآمد. انساب، يعني تبارشناختي به منظور فخرفروشي بر رقيبان و قبايل ديگر كه جدال بر سر آن، مفاخره نام گرفت.
2) . تاريخنگاري در اسلام، ص۵۷.
3) . علم تاريخ در گستره تمدّن اسلامي، ج۱، ص۵۱۶؛ ضحي الاسلام، ج۲، ص۳۳۹ ـ ۳۴۰.
4) . علم تاريخ در گستره تمدن اسلامي، ج۱، ص۴۸۱.
5) . ر.ك: سير أعلام النبلاء، ج۶، ص۲۴۸.
6) . تهذيب التهذيب، ج۹، ص۱۵۹.
7) . ضعفاء الكبير، ج۴، ص۷۷.
8) . نجاشي اين داستان را ذيل نام هشام بن محمّد بن سائب (ش ۱۱۶۶)، فرزند وي آورده است كه ظاهراً نادرست است؛ زيرا هشام، بيش از پنجاه سال پس از شهادت امام صادق عليه السلام، در سال ۲۰۶ ق، وفات كرده است.
9) . الكافي، ج۱، ص۳۵۱.
۲. ابو مِخْنَف لوط بن يحيى اَزْدي كوفي (م ۱۵۷ ق)ابو مخنف، مشهورترين مورّخ مكتب عراق است كه در علم انساب نيز شهرت دارد. (1)احمد بن حارث خزّاز، معتقد است كه واقدي، در موضوع حجاز و سيره، مدائني درباره خراسان و فارس و هند، و ابو مِخْنَف در فتوح عراق و اخبار مربوط به آن، سرآمد است، و جملگي در اطّلاع از فتوح شام برابرند. (2)نجاشي، وي را شيخ اصحاب اخبار در كوفه ميخواند و روايات او را قابل اطمينان ميداند. وي از امام صادق عليه السلام روايت كرده است؛ ولي نقل كردن او از امام باقر عليه السلام ثابت نيست. (3)ابو مِخْنَف نيز به دليل مشهور بودن به تشيع، تضعيف شده است. (4)روايات مورّخان بزرگي چون طبري و بلاذري درباره خلفاي راشدين و فتوح و حوادث اين منطقه، غالباً متّكي بر ابو مِخْنَف است. از مهمترين خصوصيات آثار وي، نخست شيوه وي در تك نگاري درباره وقايع است و دوم آن كه، روايات او بيشتر قبيلهاي، يعني منقول از راويان ازدي (قبيله وي) و سپس قبايلي چون: هَمْدان، طي، كِنْده و تَميم است. همچنين، فزوني روايات كوفي او در برابر روايات مدني مندرج در آثارش و بلاخره عنوانهاي اين آثار، حاكي از گرايشهاي عراقي و علوي او بر ضدّ شام و امويان است، (5)گرچه در نقل تاريخ، خالي از تعصّب است. (6)
.
روايات و آثارآثار ابو مخنف را بين ۳۲ تا ۴۰ كتاب بيان كردهاند كه به نقل از ابن نديم عبارتاند از: الرّده، فتوح الشام، فتوح العراق، الجمل، صفّين، اهل النهروان و الخوارج، الغارات، الخريت بن راشد و بنى ناجيه، مقتل على عليه السلام، مقتل حُجر بن عدى، مقتل محمّد بن ابى بكر والأشتر و محمّد بن ابى حذيفه، الشورى و مقتل عثمان، المستورد بن علفه، مقتل الحسين عليه السلام، وفاة معاوية و ولاية (ابنه) يزيد و وقعة الحرة و حصار ابن الزبير، المختار بن ابى عبيد، سليمان بن صرد و عين الوردة، مرج راهط و بيعة مروان و مقتل الضحّاك بن قيس، مصعب و ولايته العراق، مقتل عبد الله بن الزبير، مقتل سعيد بن العاص، حديث يا حميرا و مقتل ابن الاشعث، بلال الخارجي، نجدة ابى فديك، حديث الازارقة، حديث روشنقباد، شبيب الحروري و صالح بن مسرح، المطرف بن المغيرة، (دير) الجماجم و خلع عبد الرحمان بن الأشعث، يزيد بن المهلب و مقتله بالعقر، خالد بن عبد الله القسرى و يوسف بن عمر و موت هشام و ولاية الوليد (بن يزيد)، كتاب زيد بن على عليه السلام، كتاب يحيى (بن زيد)، كتاب الضحّاك الخارجي. (1)
.
1) . الفهرست، ابن نديم، ص۱۰۵ .
۳. ابو مُنْذر هشام بن محمّد بن سائب كَلْبي كوفي (م ۲۰۴ يا ۲۰۶ ق)ابو مُنْذر كوفي، نَسَبشناس و عالم به ايام عرب، و مشهور به فضل و علم، و به گفته نجاشي، مختص مذهب شيعه است (1). درباره حافظه عجيب او گفتهاند كه: درون خانهاي شد و سه روز در آن ماند، تا همه قرآن كريم را از بَر كرد و بيرون آمد. (2)هشام كلبي، در ميان اهل سنّت، به شدّتْ تضعيف شده است و او را رافضي و كذّاب خواندهاند. در عين حال، به حفظ و دانش او اعتراف كردهاند. (3)هشام، تاريخ قديم را از پدرش به ارث برد و در انساب نيز، از كتاب پدرش سود جُست. گفتهاند كه همچون پدرش از كتيبهها، نوشتههاي كنيسهها و ديرهاي حيره براي آگاهي از تاريخ لخميان استفاده كرده است. هشام كلبي و پدرش از اعجوبههاي روزگارند و بيشك، تاريخ اسلام و نسب، وامدار اين دو تناند. كتاب وي در تاريخ عرب جاهلي، مرجع و مأخذ مورّخان به شمار ميرود. احمد زكي پاشا در مقدّمه مبسوط و محقّقانه خود بر كتاب الأصنام مينويسد: ما پسر كلبي را در روزگاري كه تمدّن اسلامي به پايان آمد و آوازه بلند و نام جاويدانش را به دست آورده بود، از اركان جنبش خاور زمين، استوانههاي استوار دانش و از سران فرهنگ و معرفت ميشماريم. (4)
روايات و آثارهشام از پدرش محمّد بن سائب، مجالد، ابو مخنف و گروهي ديگر روايت كرده است، و از او فرزندش، عبّاس، محمّد بن سعد، خليفة بن خياط، ابن ابي السّري عسقلاني و احمد بن مقدام عجلي روايت كردهاند. (5)براي هشام، بيش از ۱۵۰ كتاب ذكر كردهاند. (6)به نقل نجاشي، اين كتابها از اوست: المذيل الكبير في النسب ، الجمهرة، حروب الأوس و الخزرج، المشاتمات بين الأشراف، القداح والميسر، أسواق العرب، أخبار ربيعة و البسوس و حروب تغلب و بكر، أنساب الاُمم، المعمرين، الأوائل، أخبار قريش، أخبار جرهم، أخبار لقمان بن عاد، أخبار بني تغلب و أيامهم و أنسابهم، أخبار بني عجل و أنسابهم، بنيحنيفة، كلب، أخبار تنوخ و أنسابها، مثالب ثقيف، مثالب بني اُمية، الطاعون في العرب، الأصنام، فتوح العراق، فتوح الشّام، الرّدة، فتوح خراسان، فتوح فارس، مقتل عثمان، الجمل، صفّين، النهروان، الغارات، مقتل أمير المؤمنين عليه السلام، مقتل حجر بن عدي، مقتل رشيد و ميثم و جويرية بن مسهر، عين الوردة، الحكمين، مقتل الحسين عليه السلام، قيام الحسن عليه السلام، أخبار محمّد بن الحنفية، التباشير بالأولاد، الموؤودات، من نسب إلى اُمّه من قبائل العرب، الطّائف، رموز العرب، غرائب قريش و بني هاشم في سائر العرب، أجزاء الخيل، الرواد، الجيران، الخطب. (7)آثار وي را به ده قسم تقسيم كردهاند: احلاف، مَآثر و بيوتات و منافرات، اخبار اوايل، كتب بين عصر جاهليت و اسلام، تاريخ اسلام، بُلدان و جغرافيا، اخبار و ايام عرب، اخبار شهرها، انساب، و خلفا. (8)از كتابهاي وي، الجمهرة و الأصنام باقي مانده، و علاوه بر آن، آثار وي در كتابهاي مشهوري همچون تاريخ طبري، معجم ياقوت، شرح ابن انباري بر مفضّليات، العقد الفريد، الأغاني و ... برجاي مانده است. (9)
.
1) . رجال النجاشي، ص۴۳۴، ش۱۱۶۶.
2) . تاريخ بغداد، ج۱۴، ص۴۵، ش۷۳۸۶.
3) . ر.ك: ميزان الاعتدال، ج۴، ص۳۰۴، ش۹۲۳۷؛ لسان الميزان، ج۶، ص۱۹۶، ش۷۰۰.
4) ..۱ علم تاريخ در گستره تمدن اسلامي، ج۱، ص۴۸۵.
5) . سير أعلام النبلاء، ج۱۰، ص۱۰۱.
6) . ميزان الاعتدال، ج۴، ص۳۰۴، ش۹۲۳۷.
7) . رجال النجاشي، ص۴۳۴، ش۱۱۶۶.
8) . علم تاريخ در گستره تمدن اسلامي، ج ۱، ص۴۸۵.
9) . ضحي الإسلام، ج۲، ص۳۴۸.
۴. نصر بن مزاحم بن سيار مِنقَري كوفي (م ۲۱۲ ق)از مورّخان مشهور شيعي است كه بعضي نيز وي را از غُلات شمردهاند. (1)نجاشي، او را مستقيم الطريقة و صالح الأمر ميخواند و با وجود اين، يادآور ميشود كه از راويان ضعيفْ روايت ميكند. (2)شيخ طوسي، نام وي را در اصحاب امام باقر عليه السلام آورده است، (3)كه به طور قطع، صحيح نيست و از سوي رجاليان متأخّر، ردّ شده است. (4)
.
روايات و آثارنجاشي، كتابهاي او را حَسَن ميداند و از اين آثار ياد ميكند: الجمل، صفّين، النهروان، الغارات، المناقب، مقتل الحسين عليه السلام، أخبار محمّد بن إبراهيم و أبي السّرايا. نجاشي اين كتابها را از دو طريق، يكي طريق كوفيان (ابن عقده)، و ديگري طريق قميها (علي بن احمد) دريافت كرده است. شيخ طوسي نيز عين الوردة و أخبار المختار را اضافه ميكند (1)و ابن نديم از كتاب مقتل حجر بن عدي نام ميبرد. مشهورترين كتاب وي، وقعة صفّين است كه مجموعهاي گردآوري شده از روايتهاي نصر در كتابهاي متأخّرتر، از جمله شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد است.
۵. ابو اسحاق ابراهيم بن محمّد بن سعيد ثقفي كوفي (م ۲۸۳ ق)وي از مورّخان و عالمان معروف عصر خود به شمار ميرفته و حدود پنجاه كتاب تأليف كرده است. نسب وي به سعد بن مسعود ثقفي، عموي مختار بن ابي عبيد ميرسد. ابراهيم، در اوايل عمر، زيديمذهب بود. سپس به مذهب اماميه گرويد و حتّي او را غالي خواندند. (2)وي از كوفه به اصفهان رفت و در همين شهر وفات كرد. سبب هجرت وي از كوفه به اصفهان آن بود كه او كتابي به نام المعرفة در مناقب اهل بيت عليهم السلام و مثالب دشمنان ايشان نوشت. برخي از دانشمندان كوفه، او را از نشر آن كتاب به سبب داشتن مثالب دشمنان اهل بيت پيامبر عليهم السلام منع كردند. ابراهيم پرسيد: كدام شهر از عقايد شيعيان دورتر است؟ گفتند: اصفهان. ابراهيم قسم خورد كه آن را در اصفهان روايت كند. سپس به آن جا رفت و در آن جا رحل اقامت افكند. (3)گروهي از محدّثان بزرگ اصفهان، از جمله حسن زعفراني و احمد بن علويه اصفهاني از وي روايت كردهاند.
آثارابراهيم، آثار فراواني داشت؛ ولي بيشتر آنها از ميان رفته است. اين كتابها به دست نجاشي رسيده بود: المبتدأ، السيرة، معرفة فضل الافضل، أخبار المختار، المغازي، السّقيفة، الرّدة، مقتل عثمان، الشّورى، بيعة علي [ عليه السلام ]، الجمل، صفّين، الحكمين، النهر، الغارات، مقتل أمير المؤمنين عليه السلام، رسائله و أخباره [ عليه السلام ]، قيام الحسن [ عليه السلام ]، مقتل الحسين [ عليه السلام ]، التوّابين، فدك، الحجّة في فضل المكرمين، السّرائر، المودّة في ذوي القربى، المعرفة، الحوض و الشّفاعة، الجامع الكبير في الفقه، الجامع الصّغير، ما نزل من القرآن في أمير المؤمنين عليه السلام، فضل الكوفة ومن نزلها من الصحابة، في الإمامة كبير، في الإمامة صغير، المتعتين، الجنائز، الوصية، الدلائل. (4)بيشتر آثار وي از ميان رفتهاند. از جمله آثاري كه از اين مورّخ گرانقدر بر جاي مانده، الغارات يا الاستنفار و الغارات است. علاوه بر مورّخاني كه برشمرديم، نگاهي به ديگر مورّخان اين دوران، براي اثبات تأثير عميق راويان شيعه بر تاريخنگاري در عراق كافي است: عبّاس بن بكّار ضَبّي (۱۲۹ـ ۲۲۲ق) از پيشگامان وَفْدنگاري و از مورّخان شيعي عراق؛ علي بن حسن بن فضّال، از فقيهان و مورّخان و محدّثان كوفه كه فَطَحيمذهب و مورد وثوق است؛ عبد العزيز بن يحيي جلودي ازدي، شيخ بصره و مورّخ نامدار اين ديار است كه كتابهاي فراواني در اخبار داشته است؛ علي بن ابراهيم، معروف به ابو الحسن جواني؛ احمد بن محمّد بن خالد برقي (م ۲۷۴ يا ۲۸۰ ق)؛ ابان بن عثمان احمر (م ۱۷۰ ق) از چهرههاي برجسته مكتب تاريخنگاري كوفه؛ جابر يزيد جُعفي (م ۱۲۸ ق) كه از اخباريان و محدّثان كوفي الأصل است. در برابر اين عدّه، برخي راويان تاريخنگار، با شيعيان موافق نبودند، مانند: عوانة بن حكم (م۱۴۷ ق)، از اخباريان و عالمان به شعر و انساب كوفه، كه بويژه در اخبار فتوح برجسته است و بيشتر، روايات مدائني از او نقل شده؛ امّا او به اسناد روايات توجّهي نداشت. روايات عوانه ـ كه به عثمان گرايش داشت ـ ، اُموي و به تعبيري شامي است. (5)مدائني، ابو عبيده، اَصْمعي، هيثم بن عدي و هشام كلبي، از او روايت كردهاند. او غير از اخبار عصر خلفاي راشدين و جنگهاي داخلي و واقعه كربلا، درباره اُمويان و وقايع عراق و سوريه، تا دوره عبد الملك بن مروان، روايات بسياري نقل كرده است. از آثار او ميتوان كتاب التاريخ و سيرة معاوية و بني اُمية را نام برد. به نظر ميرسد كه عنوان «التاريخ» را او براي اوّلين بار بر كتابي تاريخي اطلاق كرده و نيز براي نخستين بار، به دست وي كتابي درباره خاندان حاكم نوشته شده است. (6)همچنين، بايد از سيف بن عمر تميمي اسدي كوفي (م ۱۸۰ ق) ياد كرد كه آثاري در جنگهاي رده و فتوح دارد؛ ولي بيشتر رجاليان و علماي حديث، وي را ضعيف دانسته و به وي اهميتي ندادهاند. ابن حجر، شيوخ او را يك يك برشمرده و از همين گزارش، پيداست كه بسياري از راويان برجسته، او را ضعيف و جعّال خوانده و حتّي وي را به زندقه متّهم ميكردهاند. (7)مستشرقاني همانند ولهاوزن و كايتاني ـ كه آثار او را بررسي و با ديگران مقايسه كردهاند ـ ، وي را دور از دقّت علمي، ولي با تفصيل زياد دانستهاند. (8)در ميان محقّقان شيعه مسلمان نيز، سيد مرتضي عسكري، پس از تفحّص روايات او، بيشتر سخنان او را بيپايه دانسته است. مهمترين ويژگي سيف، ارتباطي است كه ميان رده و فتوح در عراق برقرار كرده است. سيف، در باره فتوح، گرايشهاي تميمي دارد و از روايات قبيله خود سود ميجسته و اسلوب «ايام» از آثار او پيداست؛ ولي از روايات مدني نيز استفاده كرده است. (9)
.
1) . الفهرست، طوسي، ش۷۷۳.
2) . ذكر أخبار إصبهان، ج۱، ص۱۸۷ .
3) . رجال النجاشي، ص۱۶، ش۱۹؛ لسان الميزان، ج۱، ص۱۰۲.
4) . رجال النجاشي، ص۱۶، ش۱۹.
5) . تاريخنگاري در اسلام، ص ۵۹.
6) . علم تاريخ در گستره تمدن اسلامي، ج۱، ص۴۷۰.
7) . تهذيب التهذيب، ج۴، ص۲۵۹ ـ ۲۶۰.
8) . ضحي الاسلام، ج۲، ص۳۴۳.
9) . تاريخنگاري در اسلام، ص۶۱.
. .
هـ ـ شاخه غاليانشاخه بعدي در ميان شيعيان آن دوران، (1)مذهب معتقدان به غلو، به مفهوم عام آن است كه خود، فِرقههاي گوناگون داشت؛ امّا به هر حال، غلوّ در مقامات ائمّه عليهم السلام به هر شكل آن، نكوهيده و مورد لعن آن بزرگواران بود. كوفه، مهمترين شهري بود كه غُلات در آن فعّاليت مي كردند. بحث از غلوّ و غاليان، از مباحث مهم و پرجنجالي است كه همواره ميان مسلمانان و بخصوص شيعيان، مطرح بوده است. جريان غلوّ و عقايد افراطي غُلات، براي تشيع خطرناك بود؛ زيرا علاوه بر آشفتگي در عقايد آنان و ايجاد اختلاف و تفرقه ميان شيعيان، شيعه را در نظر ديگران، افرادي بيقيد و بند در برابر فروع دين نشان ميداد و دستاويزي براي حاكمان و متعصّبان اهل سنّت قرار ميگرفت، و آنان به بهانه تفكّر انحرافي غُلات، به سركوبي و تحقير و شماتت همه شيعيان ميپرداختند. غلو در ميان اديان گذشته و نيز در همه فرقههاي اسلامي، ريشه دارد؛ ولي اين لفظ اغلب براي شيعياني به كار رفته است كه در حقّ علي عليه السلام و اهل بيت ايشان غلو كردهاند. شيخ مفيد مينويسد: غُلات فقط به اسلام تظاهر ميكنند. آنان امير مؤمنان و ائمّه عليهم السلام را به الوهيت و نبوّت نسبت دادند و در برتري در دين و دنيا از حدْ تجاوز كردند و از راه ميانه خارج شدند. آنها گمراه و كافرند و امير مؤمنان عليه السلام آنها را با قتل يا سوزاندن از بين برد و ائمّه عليهم السلام حكم آنان را كفر و خروج از اسلام رقم زدند. (2)ابن خلدون نيز غُلات را از طوايف شيعه ميداند كه از حدّ عقل و ايمانْ تجاوز كردند و ائمّه را ـ كه بشر هستند ـ ، به صفات خدايي وصف نمودند يا معتقد بودند كه خدا در ذات بشر وارد شده و اين قول، به حلول است كه از اعتقادهاي نصارى در مورد عيسى عليه السلام بوده است. (3)
.
حدود غلو و عقايد غُلاتدر ميان علما درباره ضابطه تشخيص غلوّ و تفويض، اختلافات زيادي ديده ميشود. بسياري از رجاليان متأخّر، طعن و جرح قدما را نسبت به برخي راويان، ناشي از اختلاف ديدگاه نسبت به مباحث اعتقادي ميدانند و اين اتّهامها را ملاك عمل نميدانند. (1)امّا در اين حد، اختلافي نيست كه افراد يا فرقههايي كه به ربوبيت امامان شيعه يا حلول روح خدايي در آنان اعتقاد دارند، به طوري كه به انكار ضروري دين بينجامد، (2)از «غُلات» به شمار ميآيند. شيخ مفيد رحمه الله اصول امامت را در سه اصل كلّي خلاصه ميكند: وجوب امامت، عصمت امام و نص بر امامت. (3)
.
حلول و تناسخحلول، به معناي وارد شدن ذات يا روح الهي در بشر است و از مهمترين پايههاي اعتقادي بيشتر غُلات به شمار ميرود. (1)مبدأ فكري حلول، بسيار قديم است و حتّي گفته ميشود كه به عصر فرعون باز ميگردد؛ زيرا فرعون، ادّعاي ربوبيت ميكرد و بر اين عقيده بود. (2)حلول، مبناي قول به اُلوهيت ائمّه عليهم السلام نيز بوده است. تناسخ، به معناي بازگشت روح به بدني غير از بدن اوّل است، يا بدين معناست كه روح از شخصي به شخص ديگر، اعم از انسان يا حيوان منتقل شود. (3)بنا بر اين، تناسخ، شاخهاي از حلول است و به قولي، حلول به تناسخ ميانجامد. تناسخ نيز مذهبي قديمي است كه مردم هند به آن معتقد بودهاند. (4)قائلان به تناسخ، منكر قيامت شدند؛ زيرا تناسخ در دنياست و ثواب و عقاب در همين دنيا و در همين بدنها صورت ميگيرد. (5)
پيدايش غاليان و فرقههاي آناندر كتابهاي ملل و نحل، عبد الله بن سبا و پيروان او ـ كه به ربوبيت امام علي عليه السلام عقيده داشتند ـ ، از نخستين غاليان شمرده شدهاند. شهرستاني، غاليان را به ده گروه تقسيم كرده است: سبأيه، كامليه، علياويه، مغيريه، منصوريه، خطابيه، كياليه، هشاميه، نعمانيه، يونسيه و نصيريه. (6)گذشته از اختلافهاي عمدهاي كه در اين تقسيمها ميان شيعه و اهل سنّت وجود دارد، نظر افراطي برخي از مؤلّفان كتابهاي فرقهها را نبايد از نظر دور داشت، براي نمونه، شهرستاني، بزرگاني چون هشام بن حكم و محمّد بن نعمان را به تشبيه و تجسيم متّهم كرده است كه از نظر شيعيان، امري پذيرفته شده نيست. (7)كوفه، از مهمترين شهرهايي است كه مركز پيدايش يا فعّاليت غُلات بوده است؛ امّا فرقه سبأيه بر فرض اثبات چنين فرقهاي، حركت خود را از مصر آغاز كرد و عبد الله بن سبأ، براي اوّلين بار، عقايد خود را در آن جا نشر داد. (8)همچنين، مصادر اهل سنّت و شيعه، بر يهودي بودن ابن سبأ و سكونت وي در يمن اجماع دارند. (9)با اين حال، برخي از محقّقان و نويسندگان معاصر، وجود چنين شخصيتي را از اساس انكار كردهاند. علّامه محقّق سيد مرتضي عسكري در كتاب گرانسنگ عبد الله بن سبأ، اين شخصيت را از اوهام و جعليات سيف بن عمر ميداند كه در كتابهاي رجال و تاريخْ تضعيف شده است. دكتر علي وردي ميكوشد كه ثابت كند ابن سبأ، همان عمّار بن ياسر، صحابي مشهور پيامبر صلي الله عليه و آله است، و اين نواصب بودند كه اين شخصيت خيالي را پروردند؛ شخصيتي كه ميان شيعه و اهل سنّت، ملعون است. دكتر طه حسين، جعل اين شخصيت را از سوي دشمنان شيعه، به منظور وارد كردن عنصري يهودي در شيعيان و براي گشودن باب انتقاد به ايشان ميداند. (10)
.
1) . الجذور التاريخية للغلو والغلاة، ص۱۰۳.
2) . همان، ص۱۰۱.
3) . الملل و النحل، ج۱، ص ۱۵۱.
4) . الجذور التاريخية للغلو و الغلاة، ص۱۰۷.
5) . الملل و النحل، ج۱، ص ۱۵۱.
6) . همان، ج۱، ص۱۷۳ـ ۱۸۸.
7) . ر.ك: كليات في علم الرجال، ص۴۱۸؛ الامام الصادق عليه السلام و المذاهب ا?ربعة، ج۳، ص۸۸ ـ ۱۱۰.
8) . تاريخ مدينة دمشق، ج۲۹، ص۴.
9) . الجذور التاريخية للغلوّ و الغلاة، ص۱۴۴.
10) . همان، ص۱۴۵.
۶. مغيرة بن سعيد بَجَليمغيرة بن سعيد بَجَلي (رهبر فرقه مغيريه)، فعاليت خويش را از كوفه آغاز كرد. وي محمّد بن علي، معروف به نفس زكيه را امام منتظر ميدانست (1)و پس از چندي براي خود ادّعاي نبوّت كرد. (2)فرقه مغيريه، معتقد بودند كه خداوند به شكل مردي از تاج نور است و بر سرش تاجي است. (3)علي بن محمّد نوفلي ميگويد: مغيرة بن سعيد نزد امام باقر عليه السلام آمد و گفت: تو به مردم بگو من علم غيب دارم، من هم عراق را براي پذيرش آن آماده ميكنم. امام باقر عليه السلام به شدّت او را از خود راند و بعد مطلب را با ابو هاشم بن محمّد بن حنفيه در ميان گذاشت. (4)اين نقل، استعداد فراوان كوفيان را براي پذيرش مطالب جديد و غلوآميز نشان ميدهد. مغيره، بارها از سوي امام صادق عليه السلام لعنت شد. (5)مغيره در زمان خالد بن عبد الله قسري از كوفه خروج كرد و خالد و پيروانش را در سال ۱۱۹ ق، در آتش سوزاند. (6)از امام صادق عليه السلام نقل شده است: خداوند مغيرة بن سعيد را لعنت كند! او بر پدرم دروغ ميبست و خدا، طعم داغ آتش را به او چشانيد. خدا لعنت كند كسي را كه براي ما چيزي بگويد كه خود براي خويش نميگوييم! (7)
.
۷. ابو الخطّاب محمّد بن ابي زينب مِقلاصابو الخطّاب (رهبر فرقه خطابيه)، راوي كوفي، معروف به ابو الخطاب اسدي (1)و از موالي بني اسد است. وي در ابتدا از اصحاب امام صادق عليه السلام به شمار ميرفت؛ امّا پس از چندي، منحرف شد و در حقّ امام عليه السلام غلوّ كرد و ائمّه عليهم السلام را در آغاز، پيامبر و پس از چندي خدا ميدانست. (2)در رجال الكشي، روايات مختلفي در سبب برائت امام صادق عليه السلام از وي نقل شده است كه بيشتر آنها درباره غلو در حق آن امام در ادعاي نبوّت يا علم غيب است. (3)شيخ طوسي او را ملعون و غالي ميخوانَد. (4)ابنغضائري مينويسد: لعنه الله تعالى، أمره شهير، و أرى ترك ما يقول أصحابنا حدّثنا أبو الخطّاب في حال استقامته. (5)مرحوم خويي، پس از ذكر و بررسي روايات كشّي، به اين نتيجه ميرسد كه محمّد بن ابي زينب، راوياي گمراه، گمراه كننده و فاسد العقيده است. (6)پيروان ابو الخطّاب در كوفه آن قدر زياد شدند كه كشّي نقل ميكند: ابو الخطاب، كوفه را فاسد كرد، به صورتي كه آنان به سمت مغرب نماز نميخوانند تا زماني كه شفق پنهان شود. (7)آنان معتقد بودند كه در هر زماني بايد دو پيامبر باشد: يكي ناطق و ديگري صامت. مثلاً محمّد صلي الله عليه و آله پيامبر ناطق و علي عليه السلام پيامبر صامت بود. (8)غلوّ در كوفه به حدّي رسيد كه امام صادق عليه السلام فرمود: اگر به آنچه اهل كوفه درباره من ميگويند، اقرار كنم، زمين مرا خواهد بلعيد، حال آن كه من بندهاي مملوك هستم و قدرتي بر سود و زيان خويش ندارم. (9)همچنين، اخباري از اين زمان درباره اختلافات ميان غُلات و شيعيان مورد علاقه امام صادق عليه السلام وجود دارد. امام صادق عليه السلام درباره چهار نفر از شيعيان مورد علاقه خود، به نامهاي: بُرَيد بن معاويه عجلي، زُراره، ابو بصير (10)و محمّد بن مسلم، با تعبيرهايي چون زندهكننده ياد اهل بيت عليهم السلام، حافظان دين، امينان پدرم عليه السلام و سابقان ياد ميكرد. (11)شيعيان غالي آن دوره ـ كه متمثّل در ابو الخطّاب و پيروانش بودند ـ ، از اين چهار نفر نفرت داشتد، تا آن جا كه جميل بن درّاج ميگويد: ما اصحاب ابو الخطّاب را از بغض آنها به اين چهار نفر ميشناختيم. (12)ظهور اين فرقه در اواخر حكومت بني اميه و اوايل حكومت بني عبّاس بود كه از هر سو، قيامها و نهضتهايي عليه حكومت صورت ميگرفت و حكمرانان، هنوز كاملاً بر اوضاع مسلّط نبودند. ابو الخطّاب در اين هنگام، با طرح كردن ائمّه اهلبيت عليهم السلام و غلو درباره آنان و ادّعاي جانشيني و نبوّت خود، سعي در جذب نيرو (شايد براي قيام) كرد و با رواج بيبند و باري، فساد، اباحه و مُجاز شمردن شهوتها توانست عدّه زيادي از فاسدان آن زمان كوفه را پيرامون خود گردآورد. وي در كناسه كوفه، خيمهاي برپا كرد و اصحاب خود را به عبادت امام صادق عليه السلام فرا خواند. (13)امّا سرانجام نتوانست كاري از پيش ببرد و در سال ۱۳۸ ق، خود و هفتاد تن از يارانش در حاليكه مسجد كوفه را پناهگاه قرار داده بودند، به دست فرماندار كوفه، عيسي بن موسي بن علي بن عبد الله بن عبّاس، از سوي منصور، قتل عام شدند و به قولي، ابو الخطّاب را در كناسه كوفه به دار كشيدند. (14)از اين ماجرا فقط يك نفر جان سالم به در بُرد و آن ابو سلمه سالم بن مكرم جَمّال، معروف به ابو خديجه است كه قاتلان، او را جزو مردگان پنداشتند. وي شبهنگام در حاليكه جراحتهاي سختي برداشته بود، فرار و سپس توبه كرد. (15)همچنين، در برخي نوشتهها از ارتباط نزديك فرقه خطابيه با اسماعيليه سخن رفته و حتّي گفته شده است كه اسماعيليه خالصه، همان خطابيه هستند و ابو الخطّاب، يكي از دستاندركاران اصلي در تشكيل فرقه اسماعيليه و از رهبران آنان است. (16)با اين كه ابو الخطّاب كشته شد، امّا عقايد وي باقي ماند؛ به گونهاي كه همه فرقههاي غُلات بعد از خود را تحت الشّعاع قرار داد و بسياري از غُلاتِ پس از او، عقايد خود را از او اقتباس كردند. پيروان ابو الخطّاب پس از مرگ وي، به پنج دسته تقسيم شدند: مُعَمّريه (كه فردي به نام مُعَمّر را پس از ابو الخطّاب امام ميدانستند)، (17)بَزيغيه (18)يا بَزيعيه (19)(پيروان بَزيغ يا بَزيع بن موسي حائك)، عميريه يا عجليه (پيروان عمير بن بيان عجلي)، (20)مفضّله (21)يا مفضّليه (22)(پيروان مفضّل صيرفي) و خطابيه مطلقه (كه بر موالات ابو الخطّاب باقي ماندند). (23)
.
1) . رجال الطوسي، ص ۴۳۲۱.
2) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۳.
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۷۵ ـ ۵۸۸ .
4) . رجال الطوسي، ش۴۳۲۱.
5) . رجال ابن الغضائري، ص۸۸، ش۱۱۹.
6) . معجم رجال الحديث، ج۱۵، ص۲۷۰.
7) . همان، ج۲، ص۵۸۲.
8) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۳.
9) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۹۰.
10) . در برخي نقلها به جاي ابو بصير، ابو جعفر احول آمده است (ر.ك: همان، ج۱، ش۲۱۵؛ ج۲، ش۳۲۶).
11) . همان، ش۲۱۷، ۲۱۹ و ۲۲۰.
12) . همان، ص۳۴۹، ش۲۲۰.
13) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۳. شهرستاني اين مطلب را به عمير بن بيان عجلي نسبت داده است ( الملل و النحل، ج۱، ص۱۸۰).
14) ..۱ الفرق بين الفرق، ص۲۲۴.
15) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۴۱.
16) . المقالات والفرق، ص۸۱ .
17) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۴؛ مقالات الاسلاميين، ص۱۱.
18) . مقالات الاسلاميين، ص۱۲؛ الفرق بين الفرق، ص۲۲۴.
19) . طرائف المقال، ج۲، ص۲۴۳ ـ ۲۴۴؛ رجال خاقاني، ص۱۳۱.
20) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۵؛ الملل و النحل، ج۱، ص۱۸۱.
21) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۵.
22) . مقالات الاسلاميين، ص۱۳؛ الملل والنحل، ج۱، ص۱۸۱.
23) . الفرق بين الفرق، ص۲۲۵.
. .
. .
ديگر راويان متّهم به غلوابن داوود از ۶۴ راوي غالي نام ميبَرَد (1)كه متأسّفانه بسياري از اينان مجهول هستند. البته با بررسيهاي دقيق ميتوان به جريانهاي غلو، راه يافت و برخي از سرشاخههاي آن را به دست آورد. براي مثال، كشّي از نصر بن صبّاح نقل ميكند كه: موسى سوّاق، پيرواني علياوي داشت كه بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله طعن ميزدند. وي معتقد است كه علي بن حسكه حواري قمي و شاگردانش: قاسم شعراني يقطيني، ابن بابا و محمّدبن موسى شريقي، همگي ملعون هستند. (2)در اين نقل، تعدادي از غاليان، با ذكر عقايد و روابط استاد و شاگردي آنان، نشان داده شده است. با اين حال، غالياني كه به كوفي بودن آنان تصريح شده، عبارتاند از: محمّد بن ابي زينب ابو الخطّاب كوفي؛ مغيرة بن سعيد؛ احمد بن بشير الوقي؛ (3)حسين بن يزيد بن محمّد عبد الملك نوفلي؛ (4)خيبري بن علي طحان؛ (5)ربيع بن زكريا ورّاق؛ (6)عبد الرحمان بن ابي حمّاد؛ (7)علي بن احمد ابو القاسم؛ (8)فرات بن اَحنف عبدي؛ (9)محمّد بن حسين بن سعيد صائغ؛ (10)محمّد بن سنان زاهري؛ محمّد بن عيسى بن عبيد بن يقطين؛ محمّد بن فرات جُعفي؛ (11)ابو سعيد عبيد بن كثير بن محمّد عامري؛ (12)عبد الرحمان بن كثير هاشمي؛ (13)ابو جعفر محمّد بن موسى بن عيسى هَمْداني سمّان؛ (14)يونس بن ظبيان؛ (15)ابو داوود سليمان بن هارون نخعي (كذاب النخع)؛ (16)و منخل بن جميل اسدي. (17)
.
1) . رجال ابن داوود، ص۲۹۳ـ ۲۹۶.
2) . ر.ك: اختيار معرفة الرجال، ج۲، ش۱۰۰۱.
3) . رجال الطوسي، ش۱۶۹۸.
4) . رجال النجاشي، ش۷۷.
5) . همان، ش۴۰۸.
6) . همان، ش۴۳۴.
7) . همان، ش۶۳۳.
8) . همان، ص۲۶۵، ش۶۹۱.
9) . رجال ابن داوود، ش۳۹۰.
10) . رجال النجاشي، ش۹۰۰.
11) . همان، ش۹۷۶.
12) . همان، ص۲۳۴، ش۶۲۰.
13) . همان، ص۲۳۴، ش۶۲۱؛ خلاصة الأقوال، ص۳۷۴.
14) . رجال النجاشي، ص ۳۳۸، ش۹۰۴.
15) . همان، ص۴۴۸، ش۱۲۱۰؛ نقد الرجال، ج۵، ص۱۰۸.
16) . خلاصة ا?قوال، ص۳۵۱.
17) . رجال النجاشي، ش۱۱۲۷؛ رجال الطوسي، ش۴۶۲۳.
و ـ مفوّضهدر اين ميان، فرقه ديگري از غُلات به نام «مفوّضه» شكل گرفت كه اختلاف در مورد آن، بسيار بيشتر است؛ زيرا روايتهاي بسياري در كتابهاي روايي ما آمده كه شبيه به عقايد اين فرقه است. به نظر ميرسد كه جريان مفوّضه براي نخستين بار به دست مفضّل بن عمر جُعفي بنياد نهاده شد كه يك راوي كوفي است. اين فرقه، معتقدند كه خداوند، پيامبر صلي الله عليه و آله را آفريد و امور و تدبير عالم را به ايشان سپرد. آن گاه آن حضرت، اين امر را به علي بن ابي طالب عليه السلام تفويض كرد. پس او مدبّر ثاني است. (1)آنها عقيده دارند كه به اين دليل در ركوع ميگوييم: «سبحان ربي العظيم و بحمده» و در سجود ميگوييم: «سبحان ربّي الأعلي وبحمده»، كه إله، علي و اولاد او هستند؛ ولي إله اعظم، كسي است كه امور را به آنان تفويض كرده است. (2)آنها ميگويند ائمّه عليهم السلام شرايع را نسخ ميكنند و ملايكه بر آنان فرود ميآيند و به آنان وحي ميشود. برخي از آنان بر ابرها سلام ميكنند و اگر ابري ديدند، ميگويند علي در آن است و شاعر درباره آنان گفته:برئتُ من الخوارج لستُ منهممـن الغزّال منهم و ابنِ بابو مِـن قـومٍ إذا ذَ كـروا علياًيردّون السّلام على السّحاب. (3)
۱. عقايد منسوب به مفوّضهيك. تفويضعلّامه مجلسي چندين معنا درباره تفويض بيان كرده است (4)كه ميتوان همه اين معاني را در دو قسم جاي داد: يكي، تفويض امر خلق و رزق و دوم، تفويض امر دين و سياست كه هر يك از اين دو، خود به دو قسم تفويض مطلق و مقيد تقسيم ميشوند. به طور خلاصه، خالق، صانع و شارع اساسي همه امور، خداي متعال است و آيات قرآن، به اين امر فراوان اشاره دارند و ائمّه عليهم السلام خود را از تفويض بدين معنا مبرّا دانستهاند. (5)ولي تفويض به معناي مقيد، بدين معناست كه ائمّه عليهم السلام چيزي از خداوند متعال بخواهند و خداوند در اجابت آنان، امري را براي آنان محقّق سازد. اين موضوع در پاسخ وليعصر (عج) به اختلاف شيعيان، مورد تأييد قرار گرفت كه خداوند، خالق اجسام و مقسّم روزيهاست؛ ولي ائمّه عليهم السلام از خدا ميخواهند و اوست كه ميآفريند و روزي ميدهد، تا آنها را اجابت كند و حقّ آنها را بزرگ بشمارد. (6)در قضيهاي ديگر، آن حضرت (عج)، مفوّضه را كذّاب ميخواند و ميفرمايد: قلبهاي ما ظرفهايي براي مشيت خداست. اگر او بخواهد، ما نيز ميخواهيم. (7)يعني اراده ما تابع اراده الهي است و اگر در امور نيز تصرّفي انجام دهيم، به اذن و اراده اوست. بنا بر اين، معجزهها و كرامتهاي ائمّه عليهم السلام نيز بدين شكل توجيهپذيرند كه اين امور، به اذن خداست؛ چنانكه عيسي عليه السلام به اذن الهي، كور را بينا ميكرد و مردگان را زنده ميساخت. در روايتي از ابو بصير، امام باقر عليه السلام در پاسخ وي درباره توانايي امام در زنده كردن مردگان و شفاي نابينايان فرمود: «بله، امّا به اذن خداي متعال»، و در همين داستان، چشمان نابيناي ابو بصير را شفا دادند كه به درخواست خود وي به حالت اوّل بازگشت. (8)امّا آنچه مفوّضه ميگفتند، فراتر از اين روايات بود. مفوّضه، بر اين باور بودند كه پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام تمام كارهايي را كه بايد خدا انجام دهد، انجام ميدهند، با اين تفاوت كه قدرت خداوند، اصلي است و قدرت آنها تبعي. (9)آنان معتقد بودند كه رزق مردم و امور آسمان و زمين، به دست ائمّه عليهم السلام است. (10)تفويض بدين معنا (يعني بسته دانستن دست قدرت الهي در امور تكويني)، مورد تأييد شيعيان نيست و اين عقايد، كفر به شمار ميرود. (11)امام رضا عليه السلام در روايتي مشهور، از كساني كه براي ائمّه عليهم السلام مقامي كه حقّ آنان نيست، ادعّا كنند، بيزاري جسته و خَلق، رزق و عبوديت را مخصوص خداي متعال دانسته است. (12)
.
1) . همان، ص۲۲۶.
2) . المقالات والفرق، ص۲۳۸.
3) . مقالات الاسلاميين، ص۱۶.
4) . بحار الأنوار، ج۲۵، ص۳۴۷ ـ ۳۵۰.
5) . شبهة الغلو عند الشيعة، ص۱۶۳.
6) . الغيبة، طوسي، ص ۲۹۴؛ الاحتجاج، ج۲، ص۲۸۵.
7) . دلائل الإمامة، ص۵۰۶؛ الهداية الكبرى، ص۳۵۹؛ الغيبة، طوسي، ص۲۴۷.
8) . بصائر الدرجات، ص۲۸۹.
9) . طرائف المقال، ج۲، ص۳۵۸.
10) . ر.ك: اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۱۵ ـ ۶۱۷، ش۵۸۷ و ۵۸۸ .
11) . الاعتقادات في دين الإمامية، ص۹۷.
12) . همان، ص۱۰۰.
. .
دو. خلقت اظلّهاز ديگر اعتقادهاي منسوب به مفوّضه، اعتقاد به خلقت اظلّه پيش از اجسام است. در برخي روايتها چنين بيان شده كه ائمّه عليهم السلام پيش از خلقت، در اظلّه بودند. در روايتي از مفضّل بن عمر، از امام صادق عليه السلام به اين امر تصريح شده است (1)و در روايت ديگري چنين بيان شده كه اهل بيت عليهم السلام پيش از خلقت، به صورت اشباح نوراني، به سر ميبردند. (2)شيخ مفيد، قديم بودن اشباح را نادرست ميداند و مغاير با حدوث عالم ميشمارد؛ زيرا تنها قديم ازلي، خداي واحد است و غير از او همه حادث و مصنوعاند. (3)شيخ، خلقت ذات ائمّه عليهم السلام را پيش از آدم ابو البشر، صحيح نميداند و در صورت درستي تقدّم خلقت اشباحِ آنان بر آدم عليه السلام، اين امر را چيزي بيشتر از شرف و شأن والاي آن بزرگواران به شمار نميآورد. (4)ايشان اخبار نقل شده درباره اشباح را در لفظ، مختلف، و در معنا، متباين عنوان ميكند و آن را ساخته غُلات ميداند و براي نمونه، كتاب الأشباح والأظلّه را نام ميبرد كه منسوب به محمّد بن سنان است. محمّد بن سنان، متّهم به غلو شده و در صورت درست بودن انتساب كتاب به او، فردي گمراه از حق است. (5)كتابي با نام الهفت و الأظلّة به مفضل بن عمر منسوب شده، كه مجموعهاي از درسهاي امام صادق عليه السلام به مفضّل است كه شرحي باطنگرايانه از هستي و برخي از اصول دين ارائه ميدهد. (6)
.
سه. آگاهي مطلق امام به علم غيبروايات بسياري، آگاهي امام به حوادثي كه در آينده براي مردم پيش ميآيند را تأييد ميكنند. امام علي عليه السلام از شهادت ميثم تمّار و روز و ساعت آن خبر داد و حتّي بريدن زبان وي را پيشبيني كرد. (1)روايات فراواني در الكافي، بصائر الدرجات و الإرشاد، در اثبات اين امر وجود دارد. براي مثال، در روايت روضة الكافي، امام باقر عليه السلام حادثه قرقيسيا و كشته شدن قيس را پيشبيني كرده است. (2)در روايتي ديگر، امام صادق عليه السلام آگاهي از حوادث آينده را نياز حجّت بودن امام بر مردم بيان ميكند. (3)امّا سؤال در اين است كه آيا اين پيشبينيها به معناي علم غيب است؟ و آيا اطلاق علم غيب براي ائمّه عليهم السلام جايز خواهد بود؟ مفوّضه، اطلاق علم غيب به ائمّه عليهم السلام را جايز ميدانستند. شيخ مفيد رحمه الله آنان را در اين موضوع، در رديف غُلات قرار ميدهد. ايشان اطلاق علم غيب براي ائمّه عليهم السلام را منكَر و بين الفساد ميداند و اين ديدگاه را نظر اغلب اماميه، بجز مفوّضه و غُلات معرّفي ميكند. (4)امّا در مورد آگاهي ائمّه عليهم السلام از علم غيب، دو دسته روايت وجود دارد: دستهاي از روايات، علم غيب را از ائمّه عليهم السلام نفي كردهاند. هنگامي كه امير مؤمنان علي عليه السلام از حوادث آينده بصره خبر داد، يكي از اصحاب پرسيد: آيا اين سخنان از علم غيب است؟ حضرت خنديد و فرمود: اين، علم غيب نيست؛ بلكه علمي است كه از آموزگاري فرا گرفتهام! علم غيب، آگاهي به قيامت است. آن گاه به آيه ۳۴ سوره لقمان اشاره كرد كه پنج امر غيبي مختص به خدا در آن ذكر شده است. (5)امام صادق عليه السلام ميفرمايد:در شگفتم از گروهي كه گمان ميكنند ما به علم غيب آگاهيم؛ حال آن كه جز خداي متعال، كسي به غيب آگاه نيست. در ادامه همين روايت، سَدير ـ كه از كلام امام در نفي علم غيب از خاندان نبوّت به شگفت آمده بود ـ پرسيد: ما شما را به غيب نسبت نميدهيم؛ ولي ميدانيم كه شما دانش زيادي داريد، و توضيح بيشتري طلبيد. امام عليه السلام با اشاره به آيه وَ يقُولُ الَّذِينَ كفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَينِي وَ بَينَكمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكتابِ، (6)دو بار فرمود: سوگند به خدا كه همه علم كتاب، نزد ماست. (7)اين روايت، منشأ علم ائمّه عليهم السلام را قرآن معرّفي ميكند و ميگويد كه كلام الهي براي بهترين بنده درگاهش، پيامبر اسلام است و ائمّه عليهم السلام اين علم را نسل به نسل از اجداد خود از پيامبر صلي الله عليه و آله دريافت ميكردند. (8)سيد مرتضى رحمه الله ميگويد: به خدا پناه ميبريم از اينكه براي امام، علمي غير از آنچه لازمه ولايت و نياز احكام شرعي است، واجب بدانيم و علم غيب، از اين مواردْ خارج است. (9)وي معتقد است كه واجب نيست امام به همه حرفهها و صنايع ـ كه ربطي به شريعت ندارد ـ ، علم داشته باشد؛ زيرا هر يك از اين امور، متخصّص خود را دارد و بر امام، لازم است فقط علم به احكام داشته باشد. (10)شيخ طوسي رحمه الله امام را بندهاي از بندگان خدا ميداند كه در طبيعت و صفات، مانند ديگر مردم است و تنها امتياز او، رياست عام در دين و دنياست كه لازمه آن، علم به احكام شريعت است. نسبت دادن شيعه اماميه به اين قول كه ائمّه عليهم السلام، غيب ميدانند، درست نيست؛ زيرا شيعيان، به كتاب خدا ايمان دارند و در آن ميخوانند كه پيامبر فرمود: لو كنت أعلم الغيب لاستكثرت من الخير، و إنّما الغيب لله و قل لا يعلم من في السموات والأرض الغيب إلّا الله. (11)طبرسي در تفسير آيه ۱۲۳ از سوره هود مينويسد: كساني كه به شيعه اماميه، قول به علم غيب را به ائمّه عليهم السلام نسبت ميدهند، به شيعه ظلم كردهاند. ما شيعهاي نميشناسيم كه صفت علم غيب را براي احدي جايز بداند، مگر خداي متعال كه آگاه به همه داناييهاست. (12)وي اخبار منقول از امير مؤمنان عليه السلام در خطب ملاحم و ديگر روايات شبيه به آن را برگرفته از پيامبر صلي الله عليه و آله و از علوم الهي آن حضرت ميداند. (13)در ميان علماي معاصر نيز، برخي علم غيب را از ائمّه عليهم السلام نفي ميكنند. (14)از سويي ديگر، رواياتي در تأييد علم غيب وجود دارد. در روايتي، راوي از امام صادق عليه السلام ميپرسد: امام از كجا به چيزهايي كه نميداند، جواب ميدهد؟ امام ميفرمايد: ينكت في القلب نكتاً أو ينقر في الأذن نقراً. (15)اين روايت، منشأ غيبي علم امام را بيان ميكند. همچنين، عمّار ساباطي از امام صادق عليه السلام ميپرسد: آيا امام، علم غيب ميداند؟ امام ميفرمايد: «نه، ولكن هرگاه بخواهد چيزي را بداند، خداوند به او آگاهي ميدهد». (16)از اين روايت بر ميآيد كه علم امام به حوادث آينده، هميشگي نيست و بر اساس اراده امام و اذن خداي متعال در مواقعي خاص، اين علم به ائمّه عليهم السلام افاضه ميشود؛ چنان كه امام صادق عليه السلام در جواب عيسي بن حمزه ثقفي ميفرمايد: فإذا نكت أو نقر نطقنا و إذا أمسك عنّا أمسكنا. (17)از اينرو، شيخ حرّ عاملي باب مربوط به اين مبحث را در كتاب الفصول المهمة چنين مينامد: «باب إنّ النبي والأئمّة عليهم السلام لا يعلمون جميع علم الغيب و انّما يعلمون بعضه بإعلام الله إياهم و إذا أرادوا أن يعلموا شيئاً علموا». (18)مرحوم مظفّر نيز، اين دسته از روايات را كه بيان كننده علم ارادي امام و تفويض شده از خداي سبحان است، حدّ معتدل ميداند و آن را براي جمع ادلّه مختلف مناسب ميشمارد. (19)امام باقر عليه السلام در پاسخ به حمران بن اعين در سؤال از آيه «عالِمُ الْغَيبِ فَلا يظْهِرُ عَلَى غَيبِهِ أَحَداً» (20)، به آيه بعد از آن «إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ» (21)استناد ميكند و ميفرمايد: به خدا سوگند! محمّد صلي الله عليه و آله از بندگان مورد رضايت خدا بود ... علم غيبِ مخصوص خدا، علمي است كه تقدير شده و در علم الهي، پيش از انجام دادن آن و پيش از تفويض به ملائكه، به قضا درآمده است. اين علم نزد خداست و قضاي الهي بر آن جاري است؛ ولي امضا نميشود و علمي كه قضا و امضا ميشود، همان علمي است كه به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله رسيد و پس از او به ما منتقل شد. (22)شيخ مفيد نيز معتقد است كه علم از طريق الهام را نميتوان نفي كرد؛ زيرا عمده معجزههاي انبيا و اوصيا و خبر از غيب را آنان از اين طريق ميدهند. ايشان شناخت ائمّه عليهم السلام به همه صنايع و زبانها را ممكن ميداند، گرچه از نظر عقل و قياس واجب نيست؛ ولي اخباري وجود دارد كه آن را تصديق ميكند. وي علم ائمّه عليهم السلام به ضماير و كاينات را نيز ميپذيرد، ولي واجب نميداند؛ زيرا در صفات و ويژگيهاي امام نيست، و تنها كرامت و لطف الهي است. (23)
.
1) . روضة الواعظين، ص۲۸۹؛ اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۲۹۸.
2) . الكافي، ج۸، ص۲۹۵.
3) . بصائر الدرجات، ص۵۰۴؛ الكافي، ج۱، ص۲۵۸.
4) . اوائل المقالات، ص۶۷.
5) . نهج البلاغة، خطبه ۱۲۸.
6) . سوره رعد، آيه ۴۳.
7) . بصائر الدرجات، ص۲۳۳؛ الكافي، ج۱، ص۲۵۸.
8) .۱ . ر.ك: بخش سوم، مبحث «منشأ صلاحيت علمي امام».
9) . الشّافي في الإمامة، ج۳، ص۱۶۴.
10) .۱ . همان، ج۳، ص۱۶۵.
11) . الشيعة في الميزان، ص۴۲ (به نقل از: تلخيص الشافي، ص۳۲۱ ).
12) . مجمع البيان، ج۵، ص۳۵۲ـ ۳۵۳.
13) . همان جا.
14) . الشيعة في الميزان، ص۵۷.
15) . بصائر الدرجات، ص۳۳۷؛ الأمالي، طوسي، ص۴۰۸.
16) . الكافي، ج۱، ۲۵۷.
17) . بصائر الدرجات، ص۳۳۶.
18) . الفصول المهمة في اُصول الأئمّة، ج۱، ص۳۹۴.
19) . علم الإمام، ص۶۴ .
20) . سوره جن، آيه ۲۶.
21) . سوره جن، آيه ۲۷.
22) . الكافي، ج۱، ص۲۵۶.
23) . اوائل المقالات، ص۶۷.
. .
. .
۱. مفضّل بن عمر جُعْفي (زنده پيش از ۱۸۳ ق)مفضّل، رهبر مكتب مفوّضه و از اصحاب دوران اخير زندگي امام صادق عليه السلام در كوفه به شمار ميرفت. زندگي و عقايد وي ميان شيعيان، بسيار مورد اختلاف و بحث برانگيز است. از رجاليان متقدّم شيعه، نجاشي و ابن غضائرى، او را فردي ضعيف و غير قابل اعتماد دانستهاند. نجاشي، او را «فاسد المذهب و مضطرب الرواية» خوانده است و گفتهاند كه از خطابيه بود. (1)ابن غضائرى، معتقد است كه مفضّل بن عمر، مرتفع القول و خطابى است. غاليان، در احاديث وي دست بردهاند و جايز نيست حديث او نوشته شود. (2)كشّي، رواياتي در ذم و رواياتي نيز در مدح وي نقل كرده است و معتقد بوده كه مفضّل، ابتدا مستقيم الأمر بود و سپس خطابي شد. (3)شيخ طوسى در دو كتاب الفهرست (4)و رجال خود، مدح و ذمّي براي وي بيان نكرده است. رجاليان سدههاي مياني نيز (همچون ابن شهر آشوب (5)و ابن داوود) (6)بر سخنان رجاليان متقدّم چيزي نيفزودهاند. البته علّامه حلّي، (7)نام وي را در قسم دوم كتاب خود آورده و معتقد است كه روايات بر ذمّ او دلالت دارد. در مقابل، رجاليان متأخّر شيعه از مفضّل حمايت كرده و روايات وي را تلقّي به قبول كردهاند. علّامه شوشترى، و مرحوم خويى رحمه الله، مفضّل را از ياران خاص امام صادق عليه السلام، و در زمره شيوخ ياران امام صادق عليه السلام و از محبّان و ثقاث و از بزرگان فقها مى دانند. مرحوم خويى، با استناد به اين سخن شيخ طوسي، ذيل روايتي در تهذيب الأحكام، كه: «اين خبر را تنها محمّد بن سنان از مفضّل بن عمر نقل كرده، و محمّد بن سنان، مورد طعن اصحاب و جداً ضعيف است»، (8)نتيجه گرفته است كه: سخن شيخ در اعتمادش بر مفضّل بن عمر، صراحت دارد و طعني بر او وارد نيست. (9)مرحوم شوشتري نيز از اين جمله چنين بهرهاي گرفته است. (10)آية الله خويي، به شمار آمدن مفضّل از خواصّ اصحاب امام صادق عليه السلام را ـ كه ابن شهر آشوب در المناقب آورده ـ ، دليل ديگري بر اين امر ذكر ميكند. (11)ايشان در ادامه روايات، هم مدح (يك روايت از شيخ مفيد و بقيه از كشّي) و هم ذمّ مفضّل را نقل كرده است و نتيجه ميگيرد: از آنچه ذكر كرديم، ميتوان دريافت كه نسبت تفويض و خطابيه، به مفضّل بن عمر، ثابت نيست؛ زيرا نسبت كتاب ابن غضائري به مؤلّفْ اثبات نشده است، و ظاهر كلام كشّي كه گفته است: «مفضّل، بر خطّ مستقيم بود و سپس خطابي شد»، شاهدي ندارد. سخن نجاشي نيز كه با لفظ «قيل» از آن خبر داده، مؤيد نظر ماست؛ زيرا نشان از نارضايتي نجاشي از اين امر دارد. امّا روايتهاي وارد در ذمّ وي، ضعيف السند و غير قابل اعتماد است، بجز سه روايت كه سند صحيح دارد و علم آن نزد اهل آن است و با روايات فراوان و متضافري كه به ادّعاى علم اجمالي به صدور از معصومان نزديك هستند، مقابله نميكند. در بزرگي مفضّل، همين بس كه امام صادق عليه السلام او را به روايت كتاب معروف به توحيد مفضّل اختصاص داد. (12)مرحوم خويي، عبارت «مضطرب الرواية» را بر فرض درستي آن، دليلي بر بيوثاقتي آن نميداند و نسبت مصنّفات فاسد منتسب به مفضّل را نيز نميپذيرد. (13)آية الله خويي در اين جا، سخن شيخ مفيد را بر گفته نجاشي مقدّم ميدارد؛ ولي در يكي از آثار فقهي خود در بررسي سندي كه مفضّل بن عمر در آن واقع شده، با توجّه به اينكه نجاشي را اضبط از مفيد معرّفي ميكند، به روايت مفضّل، اعتماد نكرده است. (14)
.
1) ..۱ رجال النجاشي، ص۴۱۶، ش۱۱۱۲.
2) . رجال ابن غضائري، ص۸۷، ش۱۱۷.
3) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۱۴، ش۵۸۵ .
4) . الفهرست، طوسي، ص۲۵۱، ش۲۵۸.
5) . معالم العلماء، ص۱۵۹، ش۸۳۶ .
6) . رجال ابن داوود، ص۲۰۸، ش۵۱۲.
7) . خلاصة الأقوال، ص۴۰۷.
8) . تهذيب الأحكام، ج۷، باب المهور والاجور، ح۴۶۴.
9) . معجم رجال الحديث، ج۱۹، ص۳۱۹.
10) . قاموس الرجال، ج۱۰، ص۲۱۴.
11) . المناقب، ابن شهر آشوب، ج۳، ص۴۰۰.
12) . معجم رجال الحديث، ج۱۹، ص ۳۲۸ ـ ۳۲۹.
13) . همان، ص۳۳۰.
14) . ر.ك: «داوري در باب تعارض آراي نجاشي و ديگر رجالشناسان متقدّم شيعه»، علوم حديث، ش۳۵ و ۳۶، ص۲۲۱.
. .
استادان و راويانمفضّل، از امام صادق عليه السلام، امام كاظم عليه السلام، ابو ايوب عطّار، اسماعيل بن ابي فُدَيك ، ابو حمزه ثُمالي، جابر بن يزيد جُعفي، يونس بن ظَبْيان و خَيبَري بن طحان روايت ميكند. از او كساني چون: ابن سنان، ابراهيم بن خلف اَنْماطي، اسحاق بن عيسى، عبد الرحمان بن كثير، عثمان بن عيسى، عمر بن اَبان كَلْبي، قاسم بن ربيع، محمّد بن سنان، مُعلّى بن خنيس، منصور بن يونس، موسى صيقل و خَيبَري روايت كردهاند. (1)نام مفضّل جُعفي در ۱۰۶ مورد از روايات قرار گرفته است. مفضّل، آثاري از خود به يادگار گذاشت كه برخي تا امروز نيز باقي ماندهاند: ما افترض الله على الجوارح من الايمان يا الايمان و الاسلام (كه به گفته نجاشي، راويان اين كتاب، آن را گوناگون نقل كردهاند)، يوم و ليلة، فكر (معروف به توحيد مفضّل يا كتاب في بدء الخلق و الحثّ على الاعتبار)، وصية المفضل، علل الشرايع، الاهليلجة، الهفت و الأظلة، ما يكون عند ظهور المهدي، دعاء سمات يا شبّور. (2)
.
۲. محمّد بن سنان زاهري (م ۲۲۰ ق)محمّد بن سنان زاهري، شاگرد معروف مفضّل بن عمر است كه فضل بن شاذان، ابن عقده، شيخ مفيد، نجاشي، ابن غضائري و شيخ طوسي، او را ضعيف دانستهاند و راهي براي توثيق و اعتماد به روايات او نيست. (1)همچنين، بيشتر رواياتى كه از مفضّل روايت شده، از طريق اين راوي است. تنها در كتب اربعه شيعه، ۷۹۷ بار، نام محمّد بن سنان تكرار شده است. وي علاوه بر مفضّل، امام رضا عليه السلام و امام جواد عليه السلام، از راويان بسياري روايت كرده است. (2)
برخي ديگر از راويان مفوّضهاصطلاح غُلات در كتابهاي رجال و روايي براي مفوّضه نيز به كار رفته است؛ امّا اين گروه همچنان در داخل مذهب تشيع باقي ماندند و به اصطلاح، غُلات درونگروهي بودند. آنان در تعبيرهاي رجالي، با الفاظي چون: «أهل الارتفاع في مذهبه»، «في حديثه ارتفاع»، «مرتفع القول» يا «فيه غلوّ و ترفّع» ممتاز شدهاند. اين تعبيرها نشان از بلندپروازي و تندروي در مقام ائمّه عليهم السلام دارد؛ ولي به مرحله الوهيت براي ائمّه عليهم السلام نرسيدهاند. گاه به صراحت غُلات از مفوّضه، تميز داده شده و در كنار هم به كار رفتهاند: در روايتي آمده است: الغلاة كفّار و المفوضة مشركون. (3)شيخ مفيد نيز در اوائل المقالات، در بحث علم غيب نداشتن امام مينويسد: و علي قولي هذا جماعة أهل الامامة إلّا من شذّ عنهم من المفوّضة و من انتمي إليهم من الغلاة. (4)اين ويژگي، موضعِ درونِگروهي بودن مفوّضه را در برابر جدايي كامل غُلات نشان ميدهد. برخي از راوياني كه بدين سبب تضعيف شدهاند، عبارتاند از: عبد الله بن سالم صيرفي؛ عبد الله بن بحر كوفي؛ (5)عبد الرحمان بن احمد بن نهيك سمري؛ (6)يوسف بن يعقوب جُعفي؛ (7)خَيبَري بن علي طحان كوفي؛ (8)جعفر بن محمّد بن مالك بن عيسى بن سابور كوفي. (9)
.
عكسالعمل دانشمندان قم در برابر افكار مفوّضهافكار مفوّضه ـ كه در ميان شيعيان طرد نميشدند ـ ، تا قرنهاي بعد نيز ادامه داشت. دانشمندان قم ـ كه مركز اصلي شيعه در اواخر قرن سوم در اختيارشان بود ـ ، در برابر افكار مفوّضه، عكس العمل نشان ميدادند و با انتساب هر گونه صفات فوق بشري به ائمّه عليهم السلام مخالفت ميكردند. آنان تصميم گرفتند كه هر كس به ائمّه، نسبت امور فوق بشري بدهد، غالي معرّفي كنند و چنين افرادي را از شهر خود اخراج سازند. افرادي چون: سهل بن زياد آدمي، (1)ابو سمينه محمّد بن علي قرشي، (2)حسين بن عبيد الله محرّر (3)و احمد بن محمّد بن خالد برقي ـ كه به خاطر بيدقّتي در نقل اخراج شد ـ ، (4)از اين جملهاند. اين، مجازاتِ نقل چنين مطالبي بود؛ ولي اعتقاد واقعي به اين مطالب در حدّ كفر شمرده ميشد و حتّي ممكن بود كه مجازات مرگ به همراه بياورد. يك بار مردم قم كوشيدند كه يك راوي متّهم به اعتقاد به اين افكار را به قتل برسانند؛ ولي چون ديدند كه او نماز ميخواند، از اين كار خودداري كردند. (5)اين داستان نشان ميدهد كه شيعيان قم، فرقي ميان غلوّ و تفويض نمينهادند و معتقد بودند تمام كساني كه ائمّه را موجودات فوق بشري ميدانند، اهل روزه و نماز و ساير عبادتها نيستند. آنان معتقد بودند كه هر كس پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله يا ائمّه اطهار عليهم السلام را از سهو و اشتباه در جزئيات كارهاي شخصياي كه ارتباطي به ابلاغ پيام الهي ندارد، مصون بداند، غالي است. (6)گروهي از دانشمندان قم، حتّي ائمّه عليهم السلام را در نحوه علم بر شريعت، مانند ديگر دانشمندان ميدانستند؛ يعني آنان براي كشف احكام جزئي، به اجتهاد روي ميآورند و از راه عرضه فروع بر اصول، به احكام دست مييابند. (7)مفوّضه نيز در برابر علماي قم، عكس العمل نشان دادند و آنان را «مقصّره» خواندند؛ (8)نامي كه پيش از اين بر عثمانيه و طرفداران امويان اطلاق ميشد؛ زيرا آنها به مقام علي عليه السلام بياحترامي كرده بودند و اين چنين توجيه ميشد كه آنان در درك و وصول به حقيقت و كُنه مقام ائمّه عليهم السلام عاجز و قاصر ماندهاند و حتّي در اين نام، رايحه ضدّيت با آل علي عليه السلام و ناصبيت وجود داشته است. (9)با درگذشت مفضّل، محمّد بن سنان زاهري (م ۲۲۰ ق) جانشين او شد. چند سال بعد، محمّد بن نصير نِمْيري، مكتب غلوّ را با افزودن عقايد باطني ديگر در باب حلول و تناسخ، به صورت اوّليه خطابي آن بازگرداند و بدين ترتيب، مذهب «نُصَيري» متولّد شد. آنان در تناسخ، غلو و حلال دانستن محرّمات، پا را فراتر گذاشتند و محمّد بن نصير، به ربوبيت امام حسن عسكري عليه السلام قائل بود. (10)
.
1) . همان، ص۳۵۷.
2) . همان، ص۳۹۸.
3) . همان، ص۳۳۹.
4) . همان، ص۶۳.
5) . رجال النجاشي، ص۳۲۹، ش۸۹۱ .
6) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۱، ص۳۵۹ـ ۳۶۰.
7) . تصحيح اعتقادات الإمامية، ص۱۳۶.
8) . همان، ص۱۳۵ـ ۱۳۶.
9) . اين مورد در بحار الأنوار (ج۲۶، ص۶)، از يك متن ناشناخته به نقل از سلمان و جُندب، از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده است.
10) ..۱ معجم رجال الحديث، ج۱۸، ص۳۱۷ـ ۳۱۸.
. .
. .
بخش پنجم : ارتباطات راويان كوفه با محدّثان و راويان مناطق ديگر
.
. .
كوفه از آغاز، شهري پر آمد و شد و مركزي براي مباحثات و گفتگوهاي علمي بود و بسياري از صحابه، تابعيان و ديگر راويان و محدّثان، به آن وارد شدهاند. بخاري گفته است: دو بار به شام، جزيره و مصر مسافرت كردم و چهار بار به بصره و شش سال در حجاز اقامت كردم و نميدانم چند بار به همراه محدّثان، وارد كوفه و بغداد شدم. (1)اين در حالي است كه بخاري پس از زمان اوج كوفه در دانشهاي اسلامي در قرون اوّل و دوم، به اين شهر پا گذاشته است. خطيب بغدادي، به نقل از عبيد الله بن عدي بن خيار (از نوادگان بنينوفل بن عبد مناف) نقل ميكند كه: حديثي از علي عليه السلام برايم نقل شد. ترسيدم بميرم و آن را نزد فرد ديگري نيابم. از اين رو، به عراق سفر كردم و آن حديث را از علي عليه السلام پرسيدم. وي حديث را برايم نقل كرد و عهد گرفت كه آن را براي كسي نقل نكنم. (2)از شاذكوني نقل شده است كه: براي نوشتن حديث، بيش از بيست بار وارد كوفه شدم و يك بار، تنها براي شنيدن حديثي از حفص بن غياث ـ كه از جعفر بن محمّد عليه السلام شنيده بود ـ ، از بصره به كوفه بازگشتم. (3)از سوي ديگر، چنان نبود كه راويان و محدّثان كوفي، به نقل و سماع در اين شهر بسنده نمايند و به شهرهاي ديگر سفر نكنند؛ بلكه همواره سفرهاي علمي در جريان بود كه با اهدافي همچون: به دست آوردن حديث، طلب اسناد عالي، جستجو از احوال راويان و مذاكره با دانشمندان صورت ميگرفت. از سعيد بن جبير نقل كردهاند كه: مردم كوفه درباره آيه «ومن يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم» (4)اختلاف دارند. بنا بر اين به مكّه سفر كردم تا آن را از ابنعبّاس بشنوم. (5)ابن عساكر با سند خود نقل ميكند كه: از شعبي پرسيدند: از كجا اين همه دانش به دست آوردي؟ گفت: با دوري از نااميدي و اندوه، و سير و سفر در شهرها، و صبري مانند صبر الاغ و سحرخيزي همچون سحرخيزي كلاغ. (6)ابان بن ابي عياش گفته است: ابو معشر كوفي به من گفت: از كوفه به بصره آمدم تا حديثي كه از تو برايم نقل كردهاند، از زبان خودت بشنوم. پس آن را برايش نقل كردم. (7)اين ارتباطات، تنها به سماع راويان اهل سنّت از اهل سنّت يا شيعه از شيعه محدود نميشد؛ بلكه ارتباط دو سويه سنّي ـ شيعه نيز وجود داشت. براي مثال، راوي بزرگ شيعه كوفه، ابو حمزه ثُمالي، از برخي بزرگان اهل سنّت، همچون انس بنمالك ـ كه در مدينه يا بصره سكونت داشت ـ ، روايت كرده است. (8)همچنين، ابان بن تَغْلِب، از بزرگان شيعه كوفه، تعامل گستردهاي با راويان و محدّثان اهل سنّت كوفه و ديگر بلاد اسلامي داشت. وي از راويان كوفي اهل سنّت، همچون: اعمش و حكم بن عُتَيبه و راويان ديگر شهرها، همچون: سعيد بن مسيب و انس بن مالك، روايت كرده است و كساني چون شعبه (محدّث بزرگ بصري اهل سنّت) و سفيان بن عُيينه (راوي بزرگ اهل سنّت و ساكن مكّه) از او روايت كردهاند. به گفته ذهبي، مسلم و چهار تن ديگر از اصحاب مسانيد (يعني: ابن ماجه، ابو داوود، ترمذي و نسايي) از او نقل كردهاند و در اين روايات، عُكْرمه، حكم بن عُتَيبه، شُعبه و ابن مبارك از او نقل ميكنند. (9)امّا راويان شيعه كوفه، در اين زمان ـ كه عصر حضور ائمّه عليهم السلام بود ـ ، براي دريافت حديث از منابع اصلي آن، به شهرهايي كه ائمّه عليهم السلام در آن حضور داشتند، در رفت و آمد بودند، يا مترصّد ايام حج بودند تا روايات را در مراسم حج از امامان خود بشنوند. بنا بر اين، اين مبحث را از شهرهاي سرزمين وحي آغاز ميكنيم.
.
1) . سير أعلام النبلاء، ج۱۲، ص۴۰۷.
2) . الرّحلة في طلب الحديث، ص۱۲۹ ـ ۱۳۱.
3) . همان، ص ۱۵۹ ـ ۱۶۲.
4) . سوره نساء، آيه ۹۳.
5) . همان، ص ۱۳۸ ـ ۱۴۰.
6) . تاريخ دمشق، ج ۲۵، ص ۳۵۵.
7) . المحدّث الفاضل، ص۲۲۳.
8) . ميزان الاعتدال، ج۱، ص۳۶۳.
9) . الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستّة، ج۱، ص۲۰۵، ش۱۰۴.
. .
الف ـ شهرهاي حجاز۱. مدينهمدينه، شهر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و محلّ حضور بسياري از ائمه عليهم السلام بود. امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام در مدينه بودند و شيعيان كوفه براي ديدار با امام، خود به اين شهر سفر ميكردند، يا مدّتي در آن جا اقامت داشتند؛ ولي از آن جا كه اقامت در مدينه، بويژه براي شيعيان كوفه، با مشكلاتي همراه بوده است، امكان اقامت طولاني جز براي تعدادي اندكْ فراهم نميشد. تنهايي و دوري از اصحاب، حتّي براي ائمّه عليهم السلام دشوار بوده است. بنا بر برخي روايات، امامان عليهم السلام از نبودن ياران خود در اين شهر شكايت داشتند و با ديدن شيعيان خود، بسيار خشنود ميشدند. (1)درباره نقل روايت راويان كوفي، نيازي به ذكر موارد نيست. كافي است بدانيم كه بيشترين روايات شيعه از امام باقر و امام صادق( در اين شهر را راويان كوفي نقل كردهاند. براي مثال، ابان بن تَغْلِب ـ كه ميان شيعه و اهل سنّت، شأن و منزلتي والا داشت ـ ، بسيار به مدينه سفر ميكرد و وقتي وارد اين شهر ميشد، حلقههاي درسي به دور او گرد مي آمدند و ستوني كه پيامبر صلي الله عليه و آله بر آن تكيه ميزد، براي نشستن او خالي ميشد. (2)وي از بزرگان مدينه، همچون سعيد بن مسيب و انس بن مالك، حديث نقل كرده است. همچنين، بايد از راوي اهل سنّت، حاتم بن اسماعيل مدني، (3)ياد كرد كه اصلش كوفي بود (4)و به مدينه مهاجرت كرد و با راويان اهل سنّت اين شهر ارتباط داشت. (5)حسن بن حسين انصاري عُرَني نيز اصلش از مدينه است (6)كه در زمره كوفيان به شمار ميآيد. وي از كوفيان روايت كرده و از رؤساي شيعه به حساب آمده است. همچنين، از راويان روايت «إنّما أنت منذر ... » قلمداد شده است. (7)
.
۲. مكّهبهترين موقعيت براي ديدار راويان كوفي با ائمّه عليهم السلام، مراسم حج بوده است. همه ساله در موسم حج، بسياري از شيعيان، با ائمّه عليهم السلام ملاقات ميكردند و مسائل خود را مطرح مينمودند. چنان كه امام رضا عليه السلام، نقل اخبار ائمّه عليهم السلام به ديگر شهرها را از فوايد حج دانستهاند. (1)هشام بن حكم ميگويد: در مِني از امام صادق عليه السلام پانصد سؤال پرسيدم و گفتم آنان چنين ميگويند و امام در مورد هر مسئله ميفرمود: تو هم اينگونه پاسخ بده. (2)عبد الله بن احمد نَهيك نَخَعي، از راويان خاندان نَهيك در كوفه بود كه به مكّه رفت. نجاشي از حميد بن زياد آورده است كه وي كتابهايي از عبد الله شنيده است؛ ولي در اينكه اين كتابها از خود وي بود يا ديگري، ترديد داشت. (3)برخي نيز ساكن مكّه بوده و با راويان كوفي ارتباط داشتهاند. از جمله اين افراد، احمد بن علي علوي بود كه روايتهاي بسياري از كوفيان شنيده و كتابهاي بسياري از شنيدههاي خود، گرد آورده بود. (4)
ب ـ شهرهاي عراق۱. بصرهچنان كه اشاره شد، كوفه و بصره، همواره در علوم اسلامي رقابت داشتند، با اين تفاوت كه بصره، برخلاف كوفه، شهري با گرايشهاي عثماني بود. از اين رو، شيعيان كوفه در حديث، به اندازه ديگر دانشها با اين شهر ارتباط نداشتند. از جمله راوياني كه اصالتاً كوفي و ساكن بصره بود، حمّاد بن عيسي جُهَني است كه از امامان صادق، كاظم و رضا عليهم السلام روايت كرده و در زمان امام محمّد تقي عليه السلام، در سال ۲۰۹ ق، در جُحفه (روستايي ميان مكّه و مدينه و يكي از ميقاتهاي احرام مردم مصر و شام) در آبراهي غرق شد. (5)همچنين، علي بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم، از متكلّمان كوفي شيعه بود كه در بصره سكونت كرد و با ابو الهذيل علّاف و نظام بصري، مناظرههايي داشت. (6)ابان بن عثمان احمر بَجَلي، از راويان بزرگ و مورّخان شيعه است كه افرادي همچون ابو عبيده مُعمّر بن مُثنّي و محمّد بن عثمان از وي بسيار نقل كردهاند. وي اصلش كوفي است و گاه در اين شهر و گاه در بصره سكونت داشت. (7)از سوي ديگر، غياث بن ابراهيم اسدي بصري در كوفه سكونت كرد و در اين شهر، در كنار راويان شيعه كوفه، به نقل روايت از امام صادق و امام كاظم عليهما السلام پرداخت. (8)
.
۲. بغدادپس از شهادت امام صادق عليه السلام، به دليل حضور موقّت برخي از امامان شيعه، همچون امام كاظم و امام جواد عليهما السلام در بغداد و پيدايش محلّه شيعهنشين كرخ در اين شهر، رفت و آمد راويان شيعه كوفه به اين شهر بيشتر شد. انتقال مركز رهبري سازمان وكالت در عصر غيبت صغرا نيز در استمرار اين آمد و شدها مؤثّر بود. هشام بن حكم، از جمله متكلّمان بزرگ شيعه است كه در كوفه تولّد يافت. جواني را در واسط گذراند و در اواخر عمر (به نقلي سال ۱۹۹ ق) به قصد تجارت به بغداد آمد و در قصر وَضّاح سكني گزيد و در همين شهر درگذشت. (1)علي بن يقطين نيز از اين راويان بود. پدرش، يقطين بن موسي، از دست مروان گريخت و به كوفه آمد. علي بن يقطين در سال ۱۲۴ ق، در كوفه به دنيا آمد و در سال ۱۸۲ ق، در زندان هارون در بغداد، درگذشت. (2)حفص بن غياث، معروف به ابو عمر قاضي، راوياي كوفي بود كه از امام صادق عليه السلام روايت كرده است. وي نخست از سوي هارون، قضاوت بخش شرقي بغداد را به عهده گرفت و سپس به قضاوت كوفه گماشته شد و در سال ۱۹۴ ق، در آن شهر وفات يافت. (3)از ديگر راويان كوفي ساكن بغداد، ميتوان از احمد بن محمّد بن عاصم، حفص بن ابو البَخْتَري، نضر بن سُوَيد صيرفي، قاسم بن محمّد جوهري، محمّد بن محمّد بن احمد بَجَلي و علي بن منصور (متكلّم شيعي و از اصحاب هشام بن حكم) ياد كرد. (4)برخي از راويان كوفي، از آغاز در بغداد رشد يافتند و با سبك و سياق اين مكتبْ آشنا بودند، از جمله، ظريف بن ناصح كه كتاب الديات وي از كتابهاي معروف شيعه بود. (5)پس از وي، پسرش حسن نيز در اين شهر اقامت گزيد. (6)سعيد بن جناح نيز از امام كاظم عليه السلام و امام رضا عليه السلام روايت ميكرد. (7)برخي راويان نيز در شهرهاي كوچك و روستاها سكونت ميكردند، از جمله، محمّد بن حُمْران نَهدي كه به گفته نجاشي، اين راوي كوفي در جَرجَرايا (8)سكونت گزيد. وي از امام صادق عليه السلام روايت كرده و كتابي داشته كه راويان بسياري، آن را نقل كردهاند. (9)
.
ج ـ شهرهاي ايرانبرخي از راويان كوفي نيز به قصد تجارت، به شهرهاي دورتر سفر ميكردند. از سوي ديگر، به دليل خطرهايي كه همواره راويان شيعه را در شهر شيعهنشين كوفه تهديد ميكرد، بسياري از راويان و علويان، به دنبال مكاني امن، رهسپار ديگر شهرها، بويژه شهرهاي شيعهنشين ايران ميشدند.
.
۱. قمشروع تشيع در قم، با مهاجرت اشعريان از كوفه به قم بود. نخستين فرد از اين خاندان كه ساكن قم شد، سعد بن مالك بن اَحوَص بود (1)و به تدريج، ديگر اعضاي اين خاندان در قم سكني گزيدند و محدّثان بزرگي از ميان آنها برخاستند. نخستين كسي كه حديث كوفه را در قم رواج داد، ابراهيم بن هاشم است كه كتابهايي همچون: نوادر و قضاياي امير المؤمنين عليه السلام را داشته است. (2)احمد بن محمّد بن خالد برقي، راوي و محدّثي كوفي است كه پس از كشته شدن جدّش به دست يوسف بن عمر، در كودكي به همراه پدرش از كوفه گريخت و به برقرود (از روستاهاي قم) پناه آورد. برقي، به نقل از راويان ضعيفْ متّهم شده است و كتابهايي داشته كه مشهورترين آنها المحاسن، بابهاي بسياري داشت و اكنون فقط بخشهايي از آن باقي مانده است. (3)عبد الرحمان بن ابي حمّاد صيرفي كوفي، راوي ديگري است كه به قم رفت و در آن جا ساكن شد و راويان اين شهر از وي روايت كردهاند. وي صاحبخانه احمد بن ابي عبد الله برقي بود كه به ضعف و غلو، متّهم شده است. (4)همچنين بايد از حسين بن سعيد كوفي اهوازي ياد كرد كه در آغاز، به همراه برادرش حسن، به اهواز رفت و از آن جا به قم منتقل شد و در منزل حسن بن اَبان سكونت كرد و در همين شهر درگذشت. شيخ طوسي، او را صاحب سي كتاب دانسته، (5)كه امروزه الزهد و المؤمن وي در دست است. راوي ديگر، محمّد بن بشير است كه اصلش كوفي بود، و به قم آمد و در اين شهر درگذشت. (6)افزون بر آن، برخي از راويان ديگر مناطق، ساكن كوفه ميشدند و در اين شهر به نقل و سماع حديث ميپرداختند، از جمله، جعفر بن حسين بن علي بن شهريار قمي، كه از بزرگان قم بود و به كوفه آمد و در اين شهر اقامت كرد. وي حتّي كتابي در زيارات و فضيلت كوفه و مساجد آن تأليف كرد. (7)شيخ محدّثان قم، عبيد الله بن جعفر بن حسين حِمْيري، معروف به ابو العبّاس قمي نيز در اواخر قرن سوم هجري به كوفه آمد و راويان آن جا از او حديث بسياري شنيدند. (8)
.
۲. ريشهر ري، از مراكز مهمّ حديثي شيعه است؛ چنان كه برخي، حوزه فقهي ـ حديثي قم و ري را با هم، جانشين مكتب كوفه دانستهاند. (1)رواج حديثي اين مكتب، در سدههاي سوم و چهارم هجري بود. از جمله راويان كوفياي كه در ري ساكن شدند، ابو عبدالله حسين بن يزيد نوفلي است كه در شعر و ادبيات نيز دستي داشت. وي در ري ساكن شد و در همين شهر وفات يافت. برخي از قميها گفتهاند كه وي در آخر عمر، به غلوّ درافتاد؛ ولي نجاشي روايتي دالّ بر اين امر نيافته است. وي دو كتاب التقية و السنّة را نوشته بود. (2)ابو الحسين محمّد بن جعفر اسدي، راوي كوفي ديگري است كه ري را براي سكونت برگزيد. وي، ثقه و صحيح الحديث معرّفي شده است؛ ولي دو اتّهام براي وي برشمردهاند: يكي روايت از ضعفا و ديگر، قول به جبر و تشبيه. (3)راوي كوفي ديگر، يحيي بن علاء بجلي است كه ثقه بود و كتابي نيز براي او ذكر كردهاند. (4)همچنين، بايد از ابو جعفر محمّد بن بكران رازي ياد كرد كه در كوفه ساكن شد و باقي عمر خويش را در آن جا سپري كرد و كتاب الكوفه و موضع قبر امير المؤمنين عليه السلام و نيز شرف التّربة را نوشت. (5)
.
۳. اصفهانشهر اصفهان در سدههاي نخست اسلامي، از شهرهاي سنّينشين ايران به شمار ميآمد. با اين حال، راويان و محدّثان شيعه به اين شهر، رفت و آمد داشتند. ابراهيم بن محمّد بن سعيد ثقفي، از اين جمله است كه از كوفه به اصفهان رفت و در همين شهر وفات كرد. سبب هجرت وي از كوفه به اصفهان آن بود كه وي كتابي به نام المعرفة در مناقب اهل بيت عليهم السلام و مثالب دشمنان ايشان نوشت. برخي از دانشمندان كوفه، او را از نشر آن كتاب به سبب داشتن مثالب دشمنان اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله منع كردند. ابراهيم پرسيد: كدام شهر از عقايد شيعيانْ دورتر است؟ گفتند: اصفهان. ابراهيم قسم خورد كه آن را در اصفهان روايت كند. سپس به آن جا رفت و رحل اقامت افكند. (1)گروهي از محدّثان بزرگ اصفهان، از جمله حسن زعفراني و احمد بن علويه اصفهاني، از وي روايت كردهاند.
۴. سيستانحريز بن عبد الله اَزْدي، از راويان شيعه كوفه بود كه براي تجارت به سيستان رفت و آمد ميكرد و به سِجِستاني معروف شد. وي از شيعياني بود كه در زمان امام صادق عليه السلام با خوارج سيستان جنگ كرد و گفتهاند كه اين موضوع را از امام صادق عليه السلام مخفي ميداشت. (2)
۵. طبرستانمحمّد بن اسلم طبري بجلي، از راوياني معرّفي شده كه براي تجارت، به طبرستان سفر ميكرد. وي را غالي و فاسد الحديث دانستهاند. (3)
د ـ ديگر مناطق۱. مصرمصر نيز از مناطقي است كه برخي راويان كوفي در آن جا ساكن شدند، از جمله: ابو عيسي عبيد الله بن فضل نَبْهاني (4)و محمّد بن احمد بن ابراهيم جُعفي، معروف به صابوني. وي ابتدا زيدي بود، امّا به اماميه گرويد و در مصر، منزلتي والا داشت. ابراهيم جُعفي، كتابهاي بسياري نيز نوشته است. (5)همچنين، محمّد بن محمّد بن اشعث، مكنّي به ابو علي كوفي، در مصر سكونت كرد و كتاب الحج را نوشت كه در آن، روايات اهل سنّت از امام صادق عليه السلام در موضوع حج، گرد آمده است. (6)
.
۲. آذربايجانبرخي از راويان كوفي، به تفليس (از شهرهاي واقع در سرزمينهاي ارامنه) مهاجرت كردند. شريف بن سابق تفليسي، از اين راويان است كه كتابي نيز داشته است. (1)راوي ديگر، فضل بن ابو قُرّه تميمي سهندي آذربايجاني است كه با راوي اوّل، مصاحبت داشته و هر دو را ابن غضائري تضعيف كرده است. (2)
۳. نيل (3)ابو جعفر محمّد بن حسن بن ابي ساره، معروف به رواسي، از راويان اصالتاً كوفي بود كه خود او و پيش از او پدرش در نيل ساكن شدند. ابو جعفر و پدرش هر دو از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت كردهاند. معاذ بن مسلم بن ابي ساره نيز پسر عموي اوست و همگي اين خاندان، از فاضلان و اديبان بودهاند. گفتهاند كه كسايي، دانش عربي را از معاذ و محمّد آموخت. كسايي و فَرّاء در كتابهاي خود بسيار از عبارت: «قال أبو جعفر الرّواسي و محمّد بن الحسن» استفاده كردهاند. اين خاندانْ ثقهاند و طعني بر آنها روا نيست. (4)
.
بخش ششم : كتابت حديث و تصنيفات شيعيان در كوفه
.
. .
كوفه، شهري است با انواع فرق و عقايد، و طبيعي است كه انواع نوشتهها نيز بايد در آن جريان داشته باشد. بنا بر اين، در ميان شيعيان كوفه، انواع دستهبندي و در نتيجه، تنوّع كتب ديده ميشود. با توجّه به منع تدوين حديث در قرن نخست هجري، نوشتههاي زيادي باقي نمانده است و بدين سبب، بسياري از روايات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به دست فراموشي سپرده شدهاند. بنا بر اين، اوّلين گام در اين بخش، مسئله كتابت حديث در كوفه خواهد بود.
الف ـ كتابت حديث در كوفهدرباره موضع «ابن مسعود»، بنيانگذار مكتب سنّي كوفه، نسبت به كتابت حديث، دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: برخي محقّقان، با استناد به روايات تاريخي، وي را از مخالفان كتابت دانستهاند، به صورتي كه هر صحيفهاي به دست او ميرسيد يا از آن آگاهي مييافت، از بين ميبُرد. بنا بر اين، اين گروه بر اين عقيدهاند كه ابن مسعود، چيزي ننوشته است؛ مگر اين كه نوشتهاي مربوط به قبل از نهي عمر، يا در باره احكام تشهّد باشد. (1)نيز در نقلي از علقمه آمده است كه وي، نوشتهاي را كه دربردارنده برخي از فضايل اهل بيت عليهم السلام بود، در آب شست و از بين برد و آيه: نحن نقصّ عليك أحسن القصص بما أوحينا إليك هذا القرآن(2)را خواند. (3)وي، همانند خليفه دوم، معتقد بوده است كه مردم بايد به قرآن بپردازند و دلهاي خود را مشغول چيزهاي ديگر نكنند. (4)در ديدگاه موافق ـ كه با استناد به برخي نقلهاي حديثي و تاريخي بنا شده است ـ ، زنداني شدن ابن مسعود به دست خليفه دوم، به سبب نشر و گستراندن حديث، دليل روشني بر موافقت وي با كتابت حديث است. (5)در برخي نقلها نيز، وي در زمره موافقان كتابت حديث قرار گرفته است. (6)استاد ارجمند، محمّد علي مهدويراد، از گزارشي خبر ميدهد كه نشانگر اين است كه نزد ابن مسعود، نسخههايي از حديث بوده است. ايشان پس از ذكر دو نقل از نابود شدن برخي نوشتههاي شگفتانگيز توسط ابن مسعود، در پاسخ به اين نقلها، مينويسد: آنچه ابن مسعود تباه ساخته، مشتمل بوده است بر مطالبي شگفتآور و باور نكردني ... و ابن مسعود به لحاظ حسّاسيتي كه در مقابل اسرائيليات داشته، از نشر اينگونه مطالب، جلوگيري كرده است. (7)وي به نقل از علّامه عسكري مينويسد: ابن مسعود، بر ثبت و ضبط حديثْ تأكيد ميكرده است و آنچه در اين نقلها آمده، با موضع ابن مسعود در نشر فضايل اهل بيت عليهم السلام نميسازد؛ از جمله، اين روايت از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله: «من زعم أنّه آمن بي و هو يبغض علياً، فهو كاذب ليس بمؤمن». (8)به هر حال، از اين گفتهها، نميتوان همسويي ابن مسعود را با كتابت حديث، لا اقلّ پس از نهي عمر، نتيجه گرفت. نقل رواياتي در فضيلت اهل بيت عليهم السلام نيز، نميتواند نشاندهنده موضع وي در مسئله كتابت حديث باشد؛ زيرا اساساً شرايط آن زمان به گونهاي بود كه بسياري از صحابه، از سر ميل يا اجبار، كتابت حديث را روا نميدانستند؛ چرا كه حكومت به بهانههاي گوناگون، از نشر حديثْ جلوگيري ميكرد. از اين رو، خطيب بغدادي، موفّق به جمعآوري روايات بسياري از صحابه در مخالفت با كتابت ميشود، (9)حال آن كه بيشتر اين صحابه، از جمله: ابو سعيد خُدْري، ابو هريره، و عبد الله بن عمر، از مكثّران حديث هستند. برخي از شاگردان ابن مسعود نيز، به كتابت حديث توجّه نداشتند. آوردهاند كه اعمش، آگاهترين فرد به حديثِ ابن مسعود، (10)احاديث شنيده خود را نمينوشت. (11)ابراهيم نخعي نيز از كتابت پرهيز ميكرد و نقل شده است كه مي گفت: هرگز چيزي ننوشته و معتقد بوده است كه انسان با نوشتن، بر نوشته خود تكيه ميكند و اگر كسي از خدا علمي بخواهد، خداوند به اندازه نيازش به او ميدهد. (12)خطيب بغدادي، بسياري از روايات مخالفت تابعيان با كتابت را گرد آورده است. (13)برخي بر اين باورند كه اين، روش معهودِ اصحاب ابن مسعود در پرهيز از كتابت بود. (14)مؤيد اين سخن، آن است كه سعيد بن جبير، از راويان كوفي و شاگرد ابن عبّاس، وقتي از ابن عبّاس يا ابن عمر حديثي ميشنيد، آن را در صحيفهاي مينوشت. (15)چنانچه ديديم، وي تفسيري نيز داشته، حال آن كه براي ابراهيم نَخَعي و اَعمش، كتابي گزارش نشده است. البته اين امر تا پيش از دوران آزادي تدوين حديث ادامه داشت و از سده دوم هجري، نوشتههايي از راويان كوفي اهل سنّت به يادگار مانده است؛ مثلاً وكيع، نسخهاي از روايات اعمش داشت كه هنوز باقي است و پيش از اين، از آن سخن رفت. با اين حال، برخي از محقّقان، شاگردان ابن مسعود را همانند استادشان، اهل كتابت حديث ميدانند. (16)مايكل كوك در مقالهاي، به بررسي روايات مخالفت با كتابت حديث پرداخته و بسياري از انگيزههاي بصري ـ كوفي ـ مدني را در نقل چنين رواياتي، باز نمايانده است. (17)بر خلاف اهل سنّت كوفه، در شيعه، امر كتابت حديث، كاملاً شفّاف است و شيعيان از دوران امير مؤمنان عليه السلام و به تشويق خود ايشان به كتابت حديث ميپرداختند. شواهد زيادي نيز وجود دارد كه شيعيان كوفه در قرن اوّل نيز به نوشتن رواياتْ اهتمام داشتند. ايشان در اين امر، به مولاي خود علي عليه السلام اقتدا ميكردند؛ چرا كه مطابق نقلها، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله املا ميفرمود و علي عليه السلام بر ورقي از پوست مينوشت تا جايي كه پشت و روي آن پر ميشد. (18)عبيد الله بن ابي رافع، فرزند خادم پيامبر صلي الله عليه و آله و كاتب رسمي امير مؤمنان عليه السلام در دوران خلافت آن حضرت در كوفه، از اوّلين كساني است كه علاوه بر نگارش نامهها و فرمانهاي حكومتي امير مؤمنان عليه السلام، كتابي با عنوان كتاب السنن و القضايا و الأحكام داشته است. نجاشي، (19)اين كتاب را به ابو رافع نسبت داده است؛ امّا از روايات موجود كتاب در منابع فعلي، ميتوان دريافت كه كتاب، متعلّق به عبيد الله، فرزند ابو رافع است. (20)حارث اَعْوَر كوفي را نخستين تدوينگر كلمات علي عليه السلام ميدانند. روزي علي عليه السلام براي مردم سخنراني كرد و فرمود: «چه كسي دانشي را با يك درهم ميخرد؟». حارث اعور، كاغذهايي را به يك درهم خريد و آنها را نزد علي عليه السلام آورد. ايشان هم دانش فراواني در آنها نگاشت. بعدها امير مؤمنان عليه السلام در سخنراني خود فرمود: «اي اهل كوفه! نيمهمردي، (21)بر همه شما پيشي گرفت». (22)توجّه حارث به سخنان امام عليه السلام سبب مراجعه مردم به وي شد. ابو اسحاق سبيعي ميگويد كه: امام عليه السلام خطبهاي خواند كه مردم از زيبايي و اوج كلام وي در عظمت خداوند، شگفتزده شدند. به حارث گفتم: آن را به خاطر سپردهاي؟ گفت: «نگاشته ام». پس بر ما املا كرد. آغاز اين خطبه چنين است: «الحمد الذي لا يموت ولا تنقضي عجائبه، لأنّه كل يوم في شأن من إحداث بديع لم يكن، الذي لم يلد فيكون في العزّ مشاركاً ولم يولد فيكون موروثاً هالكاً ... ». (23)همچنين اصبغ بن نباته، صحيفهاي داشته كه علي بن ابي طالب عليه السلام يا براي وي نوشته و يا اين كه املا كرده و اصبغ نوشته است كه در آن، وصيت پيامبر صلي الله عليه و آله در مورد لزوم تمسّك به اهل بيت عليهم السلام ذكر شده است. (24)جابر بن يزيد جُعفي نيز از راويانِ شيعي كوفي و از آن معدود علماي متقدّم حديث بود كه آنچه را ميشنيدند، به صورت مكتوب ثبت ميكردند. (25)ربيع بن سعد، ديده است كه جابر، نزد عبد الرحمان بن سابط در الواحي مينوشت. (26)در دوران بعد نيز، ائمّه عليهم السلام اصحاب خود را به نوشتن تشويق مي كردند و راويان شيعي كوفه به اين امر، بسيار توجّه داشتند. امام صادق عليه السلام به ابوبصير فرمود: اكتبوا فانّكم لا تحفظون حتى تكتبوا. (27)در روايتى ديگر ميفرمايد: القلب يتّكل على الكتابة. (28)نيز ميفرمايد: احتفظوا بكتبكم فانكم سوف تحتاجون اليها. (29)در اثر همين امر بود كه نقل كردهاند كه زرارة بن اَعين، هرگاه نزد امام باقر يا امام صادق عليهما السلام مى رفت، لوحه اى نيز همراه خود مى بُرد تا پاسخهاى آن بزرگواران را عيناً يادداشت كند. (30)
.
1) . مكاتيب الرسول، ج۱، ص۴۵۹ و ص۵۱۸ ـ ۵۲۰ .
2) . سوره يوسف، آيه ۳.
3) . دراسات في الحديث والمحدثين، ص۲۲. براي ديدن رواياتي به اين مضمون، ر.ك: تقييد العلم، ص۵۴ ـ ۵۶، ش ۷۳ ـ ۷۸.
4) . ر.ك: مكاتيب الرسول، ج۱، ص۵۱۸ـ ۵۲۰؛ تدوين السنّة الشريفة، ص۴۱۲.
5) . ر.ك: «تدوين حديث (۳)، صحابه و كتابت حديث»، محمّدعلي مهدوي راد، علوم حديث، ش۳، ص۳۳.
6) . ناسخ الحديث ومنسوخه، ص ۴۷۲.
7) . «تدوين حديث (۳)، صحابه و كتابت حديث»، علوم حديث، ش۳، ص۳۲ ـ ۳۵.
8) . «منع تدوين حديث؛ رازها ورمزها»، علوم حديث، ش۸، ص۳۳. براي روايت، ر.ك: المناقب، خوارزمي، ص۷۶؛ تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۲۸۰.
9) . تقييد العلم، ص۳۷ـ ۴۵.
10) . التاريخ الكبير، ج۴، ص۳۷.
11) . معرفة الثقات، ج۱، ص۴۳۲؛ تاريخ بغداد، ج ۹، ص۷.
12) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۷۱؛ أعيان الشيعة، ج۲، ص۲۴۹.
13) . تقييد العلم، ص۴۶ـ ۴۹.
14) . ر.ك: دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج۹، ص۴۰۴.
15) . الطبقات الكبري، ج۶، ص۲۵۷؛ سير أعلام النبلاء، ج۴، ص۳۳۵؛ مكاتيب الرسول، ج۱، ص۴۵۵.
16) . «تدوين حديث (۳)، صحابه و كتابت حديث»، علوم حديث، ش۳، ص۳۳ .
17) . ر.ك: «مخالفان نگارش حديث در صدر اسلام»، مايكل كوك، علوم حديث، ش۸، ص۴۰ ـ ۸۸ .
18) . أدب الإملاء والإستملاء، ص۱۹؛ المحدّث الفاضل، ص۶۰۱؛ مكاتيب الرسول، ج۱، ص۴۱۳ و ج۲، ص۳۷.
19) . رجال النجاشي، ص۶، ش۱.
20) . ر.ك: ميراث مكتوب شيعه، ص۴۷ و۵۰ـ ۵۳ .
21) . به نظر ميرسد اين تعبير امام علي عليه السلام درباره وي، به دليل يك چشم بودن حارث بوده است.
22) . المحدّث الفاضل، ص۳۷۰؛ الغارات، ج۲، ص۷۱۸؛ الطبقات الكبري، ج۶، ص۱۶۸.
23) . الكافي، ج۱، ص۱۴۱، ح۷؛ التوحيد، صدوق، ص۳۱؛ مكاتيب الرسول، ج۱، ص۴۴۹.
24) . مناقب الامام أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، ج۲، ص۱۶۶ .
25) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۳۰.
26) . تاريخ ابن معين برواية الدارمي، ج۱، ص۳۷۳، ش۲۵۲۱؛ تقييد العلم، ص۱۱۰.
27) . الكافي، ج۱، ص۵۲.
28) . همانجا.
29) . همانجا.
30) . اختيار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۵۵، ش۲۲۶.
. .
. .
. .
ب ـ تصنيفات شيعيان در كوفهآنچه در اين جا ميآيد، كتابها و نوشتههاي راويان شيعي كوفه در سه قرن نخست هجري است كه اغلب بر اساس فهرستهاي نجاشي و شيخ طوسي تنظيم شدهاند. بايد اذعان داشت كه اگر اين جستجو به كتابهاي فهرستنگاري دورههاي مياني و متأخّر نيز تعميم يابد، تعداد كتابها بسيار بيشتر از عدد به دست آمده در اين تحقيق خواهند بود. تنها نگاهي به جلدهاي كتاب ارزشمند آقا بزرگ تهراني، الذريعة إلي تصانيف الشيعة، گواه اين مدّعاست كه در تقسيمبندي آن از كتاب الشيخ النجاشي، نوشته دكتر حسن عيسي الحكيم، بهره برده شده است. براي جلوگيري از تكرار منابع در پاورقي، بخصوص در رجال النجاشي، نام منبع، تنها در اوّلين بار كه كتابي از راوي ميآيد، ذكر ميشود؛ امّا در صورت تغيير منبع، مأخذ جديد، ذكر خواهد شد.
.
۱. كتابهاي تفسير و علوم قرآندر ميان انواع كتب راويان كوفي در سه قرن نخست هجري، ۳۱ عنوان، مربوط به تفسير و علوم قرآن است. از اين ميان، پانزده عنوان، كتاب التفسير و يك عنوان، تفسير الباطن است. كتاب اخير به علي بن حسّان بن كثير هاشمي نسبت داده شده كه از غُلات بوده و نجاشي، كتاب او را سراسر تخليط ميداند. (1)قابل توجّه است كه اين عنوان كتاب، تنها دو بار به كار رفته است: يكي، براي راوي مذكور و بار ديگر، براي محمّد بن اورمه قمي ـ كه وي نيز از غُلات معرفي شده است ـ . (2)كوفي بودن راوي ما تصريح نشده است؛ امّا با توجّه به اينكه عموي علي بن حسّان، عبد الرحمان بن كثير هاشمي، (3)كوفي و ضعيف است و علي بن حسّان از وي بسيار روايت ميكند، (4)ميتوان دريافت كه وي، حداقل، در كوفه زندگي ميكرده يا منتسب به اين مكتب است. به نظر ميرسد كه عنوان «التفسير» در اغلب موارد، به معناي تفسير روايي است و اگر تفسير لغات و شرح واژهها منظور بود، با عناويني همچون « تفسير غريب القرآن»، كه يكي از كتب ابان بن تَغْلب است، (5)به آن اشاره مي شد. علاوه بر كتاب تفسير غريب القرآن از ابان بن تغلب، درباره علوم مربوط به قرآن، پنج كتاب ديگر، شامل: كتاب الوقف و الابتداء، كتاب الهمز، وكتاب إعراب القرآن از محمّد بن حسن رواسي و (6)الشواهد من كتاب الله، و الناسخ و المنسوخ از حسن بن علي بن فضال فَطَحي (7)نوشته شده است. در موضوع فضايل قرآن و تلاوت سورههاي آن نيز، هفت عنوان كتاب وجود دارد. جالب آن است كه بسياري از كتب تأليف شده در اين موضوع، مربوط به راويان بزرگ شيعي غير امامي است. افرادي همچون: ابو الجارود زيدي در تفسير القرآن، (8)علي بن ابي حمزه بَطائني واقفي در كتاب التفسير ـ كه بيشتر آن را از أبو بصير نقل كرده ـ ، (9)حسن بن علي بن ابي حمزه واقفي در فضائل القرآن، (10)حسن بن علي بن فضّال فَطَحي در الشواهد من كتاب الله و الناسخ و المنسوخ، علي بن حسن بن علي بن فضّال فطَحي در كتاب التفسير، (11)علي بن اسباط فطحي، ـ كه از اين عقيده بازگشت ـ در كتاب التفسير (12)و ابن عقده زيدي در كتاب تفسير القرآن وكتاب الجهر ببسم الله الرحمن الرحيم (13). از آن جايي كه عدّه اندكي از راويان و فقيهان بزرگ امامي، همچون: هشام بن سالم، (14)حسن بن محبوب (15)و ابو حمزه ثمالي، (16)به نوشتن كتب تفسيري اقدام كردهاند، اين امر نشان ميدهد كه راويان غير امامي، بيشتر از اماميان به تفسير توجّه داشتهاند. همچنين، سه كتاب با عنوان «تحريف» ديده ميشود: نخست، كتاب التنزيل من القرآن و التحريف، از علي بن حسن بن علي بن فضّال. وي با اينكه فطحي بوده، به گفته نجاشي، از فقيهان و ثقات كوفه است و روايت زيادي از پدرش نقل نكرده است. (17)كتاب ديگر، با عنوان التبديل و التحريف از محمّد بن حسن صيرفي است كه شيخ طوسي از آن نام برده است. (18)كتاب ديگري با همين عنوان نيز به علي بن احمد ابو القاسم كوفي نسبت داده شده است، با ذكر اين نكته كه راوي اخير، در سال ۳۵۲ ق، وفات كرده است. وي، غالي و فاسد المذهب خوانده شده و به گفته نجاشي، اغلب كتابهاي وي سراسر تخليط و فاسد است. (19)دو كتاب، يكي با عنوان كتاب التحريف و ديگري كتاب معاني الحديث و التحريف نيز، به احمد بن محمّد بن خالد برقي، منسوب است. وي اصالتاً كوفي است؛ ولي از اعضاي مكتب حديثي قم به شمار ميآيد. (20)همچنين، كتاب القرائات معروف به تحريف، از احمد بن محمّد بن سيار است كه راوي، بصري است و در زمره كوفيان به شمار نميآيد. (21)شايان ذكر است كه تحريف را در اين موارد، نميتوان به معناي اعتقاد به تحريف الفاظ قرآن دانست؛ زيرا تحريف، به معناي اعمّ از تغيير در معنا و لفظ است. (22)در روايات، اين لفظ به دو معنا به كار رفته است: يكي اختلاف قرائات و اجتهاد در آن، مانند اين روايت امام صادق عليه السلام كه ميفرمايد: اصحاب العربية يحرّفون كلام الله عن مواضعه. (23)و ديگري به معناي تحريف معنوي، مانند روايت امام باقر عليه السلام كه ميفرمايد: وكان من نبذهم الكتاب أنّهم أقاموا حروفه و حرّفوا حدوده. (24)به هر حال، برخي از كتابهاي نوشته شده توسط كوفيان نيز، شامل رواياتي است كه شبهه تحريف قرآن در آن وجود دارد، از جمله: تفسير ابو الجارود، و كتاب الاستغاثه از علي بن احمد كوفي، كه محدّث نوري در فصل الخطاب از آنها بهره برده است. (25)
.
1) . رجال النجاشي، ص۲۳۴، ش۶۲۱.
2) . همان، ص۳۲۹، ش۸۹۱.
3) . همان، ص۲۵۱، ش۶۶۱؛ جامع الرواة، ج۱، ص۴۵۳.
4) . معجم رجال الحديث، ج۱۰، ص۳۷۳ـ ۳۷۵ و ج۱۲، ص۳۳۹ ـ ۳۴۰.
5) . رجال النجاشي، ص۱۱، ش۷.
6) . همان، ص۳۲۴، ش۸۸۳.
7) . همان، ص۳۶، ش۷۲.
8) . همان، ص۱۷۰، ش۴۴۸.
9) . همان، ص۲۵۰، ش۶۵۶.
10) . همان، ص۳۷، ش۷۳.
11) . همان، ص۲۵۸، ش۶۷۶.
12) . همان، ص۲۵۲، ش۶۶۳.
13) . همان، ص۹۵، ش۲۳۳.
14) . همان، ص۴۳۴، ش۱۱۶۵.
15) . الفهرست، طوسي، ص ۹۷، ش۱۶۲.
16) . رجال النجاشي، ص۱۱۵، ش۲۹۶.
17) . همان، ص۲۵۷، ش۶۷۶.
18) . الفهرست، طوسي، ص۲۳۰، ش۶۶۱.
19) . رجال النجاشي، ص۲۶۵، ش۶۹۱.
20) . همان، ش۱۸۲.
21) . همان، ص۸۰، ش۱۹۲.
22) . سلامة القرآن من التحريف و تفنيد الافترائات علي الشيعة الإمامية، ص۳۴۵.
23) . البيان في تفسير القرآن، ص۲۲۸.
24) . همان، ص ۲۲۹.
25) . سلامة القرآن من التحريف، ص۱۲۲.
. .
۲. كتابهاي حديث و علوم مربوط به آندر اين قسمت، به بررسي كتابهايي كه در حوزه حديث و علوم آن، يا كتب نزديك به آن تأليف شده است، ميپردازيم:
.
يك. كتاب، اصل، نوادرنجاشي براي نوشتههاي بسياري از راويان، عنوان «كتاب» را ذكر كرده وليكن در برابر شيخ طوسي، اغلب از كلمه «اصل»، بهره گرفته است. مؤلّف كتاب الذريعة إلي تصانيف الشيعة، معتقد است كه عبارت «له كتاب»، همانند «له اصل» است. وي مينويسد: اصطلاح كتاب ـ كه در رجال النجاشي بسيار به كار رفته ـ مشتمل بر رواياتي است كه مؤلّف، آن روايات را مستقيم يا با واسطه از امام شنيده است. از اين رو، به رواياتي كه به دست مؤلّف، وجود يافته و از فرع ديگري نشئت نگرفته، «اصل»، گفته ميشود. (1)مرحوم آقا بزرگ تهراني، درباره نوادر، مينويسد: نوادر، عنواني عام براي نوعي از نوشتههاي راويان شيعي، در چهار قرن اوّل هجري است كه احاديث غير مشهور، يا رواياتي كه دربردارنده احكام غير متداول يا تكميل كننده ديگر روايات بود، در آن جمع شده بود. (2)نجاشي براي راويان كوفي، در ۲۷۵ مورد عنوان «له كتاب» و در ۶۱ مورد «له نوادر» يا «له كتاب النوادر» به كار برده است.
دو. كتابهاي عدديگروهي از محدّثان، كتابهايي نوشتهاند كه در عنوان آن، يكي از اعداد (اعمّ از اعداد يك رقمي، دو رقمي و بيشتر) ديده ميشود. شايد اين امر، براي تفنّن در اسلوبهاي بيان و سهولت در ضبط و ارائه روايات، آسان شدن حفظ و فراگيري آنها و ... باشد. (3)براي راويان كوفي، كتب عددي زير نام برده شده است: كتاب مفرد از حسن بن علي بن ابي مغيره زبيدي كوفي، (4)كه با توجّه به روايات باقيمانده از اين راوي، به نظر ميرسد كه كتاب يادشده، كتابي حديثي بوده است؛ (5)سه كتاب با عنوان الثلاث و الأربع از حميد بن زياد دهقان، (6)عبد الله بن احمد نهيك (7)و علي بن ابي صالح (ملقّب به بُزُرْج). (8)
.
1) . الذريعة إلي تصانيف الشيعة، ج۲، ص۱۲۵ـ ۱۲۶.
2) . همان جا، ج۲۴، ص۳۱۵ـ ۳۱۶.
3) . مقدمه سيد مهدي خرسان بر كتاب خصال، ص۴ (به نقل از: الشيخ النجاشي، ص۲۴۵).
4) . نجاشي وي را ثقه، و راوي از امام باقر و امام صادق عليهما السلام معرفي ميكند (رجال النجاشي، ش۱۰۶).
5) . ر.ك: الكافي، ج۳، ص۳۴۱، ح۴؛ كامل الزيارات، ص۲۰۹، ش۲۹۸؛ تهذيب الأحكام، ج۶، ص۷۴، ح۱۴۶.
6) . اين راوي، واقفي و ثقه دانسته شده و در سال ۳۱۰ ق، وفات كرده است (رجال النجاشي، ش۳۳۹).
7) . عبد الله از آل نَهيك، خانداني از شيعيان كوفه است (همان، ش۶۱۵).
8) . به گفته نجاشي، وي در حديث به چيزي گرفته نميشود و به ضعفْ نزديكتر است (همان، ش۶۷۵).
سه. كتابهاي رجال و مشيخهپيش از كتب اربعه رجالي شيعه و در زمان ائمّه عليهم السلام، كتابهايي در خصوص رجال حديث نوشته شده كه متأسّفانه به دست ما نرسيدهاند و در كتب فهرستنگاري نيز، توضيح چنداني در مورد آنها ذكر نشده است. براي راويان كوفي، هجده كتاب، با عنوان: الرجال يا تاريخ الرجال را ميتوان نام برد، از جمله: احمد بن علي بن محمّد علوي عقيقي، (1)جعفر بن عبد الرحمان كاهلي، (2)حميد بن زياد دهقان، ابو يعلي، (3)حمزة بن قاسم بن علي عبد الله بن جبله كِناني، (4)علي بن حسن بن علي بن فضّال، محمّد بن عيسي بن عبيد بن يقطين، (5)محمّد بن حسن بن علي محاربي، (6)موسي بن قاسم بن معاويه بجلي (ملقّب به مجلّي). (7)براي ابن عُقْدَه، به تنهايي، نُه عنوان كتاب، در مورد راويان ذكر شده است: التاريخ و هو في ذكر من روي الحديث من الناس كلهم العامة و الشيعة و أخبارهم ـ خرج منه شيء كثير ولم يتمّه ـ ؛ من روى عن امير المؤمنين عليه السلام و مسنده؛ من روى عن الحسن والحسين؛ من روى عن علي بن الحسين عليهما السلام و اخباره؛ من روى عن ابي جعفر محمّد بن علي عليهما السلام و اخباره؛ من روى عن زيد بن علي و مسنده، و هو كتاب من روى عن جعفر بن محمّد عليهما السلام؛ الشيعة من اصحاب الحديث؛ من روى عن فاطمة( من اولادها. در مورد دو راوي، كتبي با اين عنوان ذكر شده: كتاب النوادر عن الرجال (ابان بن محمّد بجلي معروف به سِنْدي بزّاز) (8)و كتابه عن الرجال (حسن بن حسين سكوني). (9)در اين جا دو فرض مطرح است: يكي اينكه «عَن» به معناي «از» باشد، چنانكه در اسناد شايع است؛ يعني، رواياتي كه راوي با واسطه نقل كرده است كه در اين صورت، اين كتابها كتاب رجالي به معناي سرگذشت راويان نيست؛ ديگر اينكه، «عَن» به معناي «درباره» باشد كه در اين حالت، محتواي اين كتب، شرح حال رجالي راويان است. همچنين، ابو علي احمد بن محمّد بن عمّار كوفي، (10)كتابي با عنوان الممدوحين و المذمومين داشته، و نيز احمد بن ابراهيم بن ابي رافع، كتابي با عنوان الضعفاء في تاريخ الأئمّة عليهم السلام نگاشته است. (11)علاوه بر آن، دو كتاب با عنوان المشيخه براي راويان كوفي نام بردهاند: نخست كتاب حسن بن محبوب ـ كه يك بار توسّط ابو جعفر احمد بن حسين اودي و بار ديگر به دست داوود بن كوره قمي باببندي شد ـ و ديگر، (12)كتاب ابو محمّد جعفر بن بشير بجلي وشّاء (م۲۰۸ ق) ـ كه مانند كتاب حسن بن محبوب، ولي كوچكتر از آن بوده است ـ . (13)
.
1) . اين راوي، مقيم مكّه بوده است؛ ولي بيشتر سماع او از كوفيان بوده است (همان، ش۱۹۶).
2) . همان، ص۱۲۶، ش۳۲۶.
3) . اين راوي، ثقه و كثير الحديث است (همان، ص۱۴۰، ش۳۶۴).
4) . عبد الله از بيت جبله، واقفي، فقيه و ثقه است (همان، ش۵۶۳).
5) . نجاشي، اين راوي را ثقه و عين ميداند؛ امّا شيخ صدوق از استادش ابن وليد نقل كرده است كه آنچه وي منفرداً از يونس نقل كرده، مورد اعتماد نيست. كشّي نيز از نصر بن صباح نقل كرده كه محمّد بن عيسي، به دليل سنّ كم، نميتوانسته از ابن محبوب روايت كند (همان، ش ۸۹۶). شيخ طوسي وي را ضعيف معرفي ميكند و معتقد است كه ابن وليد، او را از نوادر الحكمه استثنا كرده است و گفتهاند كه وي از غاليان است ( الفهرست، طوسي، ش۶۱۱).
6) . دانشمند عظيم القدر و عالم به علم انساب (رجال النجاشي، ص۳۵۰، ش۹۴۳).
7) . راوي ثقه ثقه جليل و حسن الطريقه (همان، ص۴۰۵، ش۱۰۷۳).
8) . همان، ص۱۴، ش۱۱.
9) . راوي كوفي عربي و ثقه (همان، ص۵۲، ش۱۱۴).
10) . وي ثقه، جليل و از اماميه معرفي شده است (همان، ش۲۳۶).
11) . اين راوي در حديث، ثقه و صحيح الاعتقاد است (همان، ش۲۰۳).
12) . همان، ش۴۱۶.
13) . اين راوي از زاهدان و ثقات معرفي شده، و مسجدي در كوفه داشته كه تا زمان نجاشي، باقي بوده است (همان، ص۱۱۹، ش۳۰۴).
چهار. كتابهاي طرق روايات، قرب الأسناد و مسانيدكتب طرق روايات، از ديگر كتابهايي است كه برخي از راويان، به نگارش آنها اهتمام داشته و بدين روش، اسناد بسياري از روايات را حفظ كردهاند. ديديم كه ابن عُقْدَه، بيشترين اهتمام را به نگارش اين نوع از كتب داشته است. براي اين راوي بزرگ، هفت عنوان كتاب در اين مورد، ذكر شده است: الولاية و من روى غدير خم؛ من روى عن علي عليهما السلام انه قسيم الجنة و النار؛ الطائر؛ حديث الراية؛ ذكر النبي صلي الله عليه و آله و الصخرة و الراهب و طرق ذلك؛ طرق تفسير قول الله(: (انما انت منذر ولكل قوم هاد)؛ طرق حديث النبي صلي الله عليه و آله لعلي عليه السلام: انت منّي بمنزلة هارون من موسى. قرب الأسناد، نوعي ديگر از كتب روايي است كه محدّث در آن، روايات را با كمترين تعداد راوي، به معصوم ميرسانَد. اين كتابها در ميان اهل سنّت به «عوالي» مشهور است. ابن معمر (1)ابو الحسين كوفي و محمّد بن عيسي بن عبيد، (2)دو راوي كوفي هستند كه كتاب قرب الأسناد را نوشتهاند. محمّد بن عيسي، كتابي نيز با عنوان بعد الأسناد داشته كه ظاهراً بر خلاف قرب الأسناد است. همچنين برخي راويان، به جمعآوري مسانيد ديگر راويان و محدّثان بزرگ دست يافتهاند كه از آن جمله است: أخبار أبي حنيفة و مسنده و مسند عبد الله بن بكير بن أعين از ابن عُقْدَه.
.
پنج. كتابهاي مسائل حديثيبه دليل دسترسي نداشتن بسياري از راويان به ائمّه عليهم السلام (بخصوص پس از شهادت امام صادق عليه السلام)، راويان پرسشهاي خود را به صورت مكتوب نزد ائمّه عليهم السلام ميفرستادند و جواب ميگرفتند و بدين ترتيب كتب «مسائل»، پديد آمد. يكي از محقّقان معاصر در مقالهاي، ۵۴ كتاب مسائل را برشمرده است كه به ترتيب ائمّه عليهم السلام، آمار آن چنين است: از امام باقر و امام صادق عليهما السلام، هفت مورد؛ از امام كاظم عليه السلام، پنج مورد؛ از امام رضا عليه السلام، بيست و يك مورد؛ از امام جواد عليه السلام، يك مورد؛ از امام هادي عليه السلام، هفت مورد؛ از امام حسن عسكري عليه السلام، سه مورد؛ از امام عصر عليه السلام، يك مورد؛ بدون ذكر امام، هشت مورد. بر اساس اين بررسي، از هر راوي، تنها يك كتاب مسائل گزارش شده و تراكم اين كتب در عصر امام رضا عليه السلام و دوران امام هادي عليه السلام بيشتر است. (1)البته همه اين كتابها در كتب رجال، نيامدهاند و مؤلّف، برخي از آنها را از كتب حديثي جستجو كرده است. با اين حال، سهم راويان كوفي، ۲۱ كتاب و بدين ترتيب است: محمّد بن قيس بجلي، (2)مسائلي از امام باقر عليه السلام داشت. محمّد بن مسلم الأربع مائة مسألة في أبواب الحلال والحرام از امام باقر و امام صادق عليهما السلام كه (3)با تعبير «عن أحدهما»، داشته است. حمّاد بن عيسي جُهَني، (4)عبيد الله بن علي حلبي (5)و ابو جعفر محمّد بن حسين بن ابي الخطّاب زَيات هَمْداني (م ۲۶۲ ق) (6)كتابهاي خود را با پرسشهايي كه از امام صادق عليه السلام به عمل آورده بودند، نگاشتند. حسن بن علي بن يقطين (7)و صفوان بن يحيي، (8)از امام كاظم عليه السلام كتاب مسائل داشتند. احمد بن محمّد بن ابي نصر بَزَنطي، محمّد بن ابي عُمَير، (9)حسن بن جَهْم بن بُكَير، (10)حسن بن علي وشّاء، (11)احمد بن عمر بن حلّال، (12)صباح بن نصر هندي، (13)معاوية بن سعيد (14)و محمّد بن سنان زاهري، (15)از امام رضا عليه السلام كتاب مسائل داشتند. يعقوب بن اسحاق سِكّيت، مسائلي از امام جواد عليه السلام داشت. (16)ايوب بن نوح بن درّاج (17)و داوود بن مافِنّه صِرمي (18)نيز مسائلي نزد امام هادي عليه السلام فرستادند. محمّد بن سليمان بن حسن ابو طاهر زُراري (۲۳۷ـ ۳۰۱ ق) (19)مسائلي نزد امام حسن عسكري عليه السلام فرستاده بود. و سرانجام، حسين بن مهران سَكوني، (20)و محمّد بن فضيل بن كثير صيرفي اَزْدي (21)نيز دو كتاب مسائل داشتند. بنا بر اين، مجموع اين كتابها به ۲۴ مورد ميرسد.
.
1) . «كتب مسائل در نگارشهاي حديثي با تأكيد بر مسائل علي بن جعفر»، احسان سُرخهاي، فصلنامه علوم حديث، سال دهم، پاييز و زمستان ۱۳۸۴، شماره سوم و چهارم، ص۳۸.
2) . راوي كوفي ثقه (همان، ش۸۸۱).
3) . همان، ش۸۸۲.
4) . همان، ش۳۷۰.
5) . معالم العلماء، ص ۱۷۹، ش ۱۰۷۱.
6) . راوي جليل، عظيم القدر، ثقه و كثير الروايه (رجال النجاشي، ش۸۹۷) .
7) . همان، ص۴۵، ش۹۱.
8) . الفهرست، طوسي، ش۳۵۶.
9) . «كتب مسائل در نگارشهاي حديثي با تأكيد بر مسائل علي بن جعفر»، ص۳۵ و ۳۶ (اين دو مورد يافت نشد).
10) . الفهرست، طوسي، ش۱۶۳.
11) . رجال النجاشي، ش۸۰ .
12) . همان، ش۲۴۸.
13) . اين مسائل را ريان بن شبيب گرد آورده بود (همان، ش ۵۳۹).
14) . رجال النجاشي، ش۱۰۹۴.
15) . همان، ش۸۸۸ .
16) . همان، ش۱۲۱۴.
17) . الفهرست، طوسي، ش۵۹؛ اين راوي عظيم المنزلة، كثيرالعبادة، و ثقه در روايات، وكيل امام هادي و عسكري عليهما السلام، و قاضي كوفه بود (رجال النجاشي، ش۲۵۴).
18) . همان، ش۴۲۵.
19) . وي ثقه و عين معرفي شده است (همان، ش۹۳۷).
20) . همان، ش۱۲۷.
21) . همان، ش۹۹۵.
. .
۳. كتابهاي تاريخ، اخبار و سيره پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلامبرخي از راويان، به نگارش تاريخ، اخبار و انساب عرب يا امّتهاي قبل از اسلام و برخي سيره پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام اهتمام ورزيدند. در اين قسمت، ابتدا به كتابهاي كوفيان در مورد اخبار امّتهاي پيش از اسلام و عرب، سپس تاريخ پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام و در ادامه، حوادث و قيامهاي آن دوران خواهيم پرداخت.
يك. كتابهاي در موضوع اخبار امّتهاي پيش از اسلام و انساب عرببرخي افراد، به اخبار امّتهاي پيش از اسلام توجّه داشتند: ابراهيم بن سليمان نِهْمي، دو كتاب أخبار ذي القرنين و أخبار إرم ذات العماد (1)و علي بن حسن بن فضّال نيز كتاب عجائب بني اسرائيل را نوشت. هشام بن محمّد كَلْبي، (2)متخصّص نسبشناس در اخبار و انساب عرب بود و بيشترين نگاشتهها را در اين باره دارد، كه عبارتاند از: المذيل الكبير في النسب؛ الجمهرة؛ حروب الاوس و الخزرج؛ المشاتمات بين الاشراف؛ أسواق العرب؛ أخبار ربيعة و البسوس و حروب تغلب و بكر؛ أنساب الاُمم؛ أخبار قريش؛ أخبار جرهم؛ أخبار لقمان بن عاد؛ أخبار بني تَغْلب و أيامهم و أنسابهم؛ أخبار بني عجل و أنسابهم؛ بني حنيفة؛ كلب؛ أخبار تنوخ و أنسابها؛ الطاعون في العرب؛ الاصنام؛ الموؤودات؛ من نسب إلى اُمّه من قبائل العرب؛ الطائف؛ رموز العرب؛ غرائب قريش و بني هاشم في سائر العرب. ابو جعفر محمّد بن سلمة بن اَرتبيل يشكري، فقيه، قاري، لغوي و راوي كوفي عظيم القدري است كه ابن سِكّيت و محمّد بن عبدة نسبشناس، نزد او شاگردي كردهاند. (3)كتابهاي بجيلة و أنسابها و أخبارها و أشعارها، خثعم و أنسابها و أشعارها، و النواقل من العرب (4)از اوست. از ابراهيم بن سليمان نَهْمي نيز كتاب جرهم، باقي مانده است. بنا بر اين، مجموع اين كتابها به ۲۸ مورد ميرسد.
.
دو. كتابهاي سيره و اخبار پيامبر صلي الله عليه و آلهبرخي از اخباريان كوفه، به نگارش تاريخ، سيره و جنگهاي پيامبر صلي الله عليه و آله اقدام كردند كه طبق بررسيهاي موجود، اين كتب، بالغ بر نه مورد است: ابان بن عثمان، كتاب بزرگي داشته كه در آن، موضوعات: مبتدا (يعني آغاز نبوت)، مغازي، مبعث، وفات پيامبر صلي الله عليه و آله، سقيفه، و ردّه (جنگهاي ارتداد) گرد آمده بود. (1)ابو مخنف لوط بن يحيي ازدي، (2)و ابن ابي عمير، (3)كتاب المغازي را نوشتند. ابراهيم بن محمّد ثقفي، در اين زمينه، سه كتاب داشت: المبتدأ، السيرة و المغازي. (4)حسين بن محمّد بن علي ازدي، از سيره نويسان ثقه شناخته شده؛ (5)كه كتابي با عنوان الوفود علي النبي داشته است. منذر بن محمّد قابوسي، شاگرد و راوي از حسين بن محمّد، كتابي با عنوان مشابه، وفود العرب إلي النبي نوشته بود. (6)احمد بن محمّد بن علي، صاحب كتاب الممدوحين و المذمومين، كتاب أخبار النبي صلي الله عليه و آله را داشت.
.
سه. كتابهاي مربوط به امير مؤمنان علي عليه السلامراويان كوفي، به دليل تشيع و علاقه به اميرمؤمنان عليه السلام، و حضور ايشان در كوفه، در اين زمينه، كتابهاي بسياري نوشتند. برخي ديگر نيز در مورد زندگي ايشان، از تولّد تا شهادت، به نگارش كتاب پرداختند: وهب بن وهب ابو البَختري، (1)كتابي با نام مولد امير المؤمنين داشت. علي بن عبد الله بن محمّد خديجي، كتابي درباره كارهاي امير مؤمنان عليه السلام با نام الصِّفينيات و الكوفيات نوشته بود كه ظاهراً به سيره آن حضرت در جنگ صفّين و كوفه اختصاص داشت. اين كتاب، به گفته نجاشي، پر از اضافات و دروغ است. (2)ابراهيم ثقفي نيز كتاب بيعة علي عليه السلام را نوشت. درباره شهادت آن حضرت نيز چند نفر، كتاب مقتل امير مؤمنان عليه السلام را نوشتهاند: ابراهيم ثقفي، جابر بن يزيد جُعفي، ابو مِخْنف، و هشام كَلْبي. همچنين معاوية بن عمّار دُهْني، كتابي با عنوان مزار امير المؤمنين عليه السلام (3)را نوشت. درباره فضايل اميرمؤمنان عليه السلام، حسن بن علي بن ابي حمزه و حسن بن علي طاطري كوفي، (4)كتاب نوشتند. كتب ديگري نيز با عنوان مطلق المناقب و الفضائل، به دست راويان كوفي نوشته شده كه با توجّه به علاقه فراوان كوفيان به امام علي عليه السلام، دست كم تعدادي از آنها در فضايل ايشان بوده است. ابان بن تَغْلب، نصر بن مزاحم (5)و احمد بن ابراهيم بن ابي رافع، (6)از زمره اين مؤلّفان بودهاند. عدّهاي نيز، خطبههاي امام علي عليه السلام را جمعآوري كردند كه عبارتاند از: ابراهيم بن محمّد ثقفي، ابراهيم بن سليمان نِهْمي، اسماعيل بن مهران سَكوني (7)و زيد بن وهب جُهني. (8)قضاوتهاي آن حضرت را نيز، ابو نصر محمّد بن قيس اسدي (9)و عبد الله بن احمد بن عامر (10)گرد آوردند. در مورد جنگهاي امام علي عليه السلام (جمل، صفّين و نهروان) اين افراد، كتاب نوشتهاند: ابان بن تغلب، ابو مِخْنف، نصر بن مزاحم مِنْقَري، منذر بن محمّد قابوسي و ابراهيم ثقفي. بنا بر اين، مجموع كتابهاي مربوط به امير مؤمنان عليه السلام به ۲۳ مورد ميرسد.
.
1) . همان، ش۱۱۵۵.
2) . راوي كتاب نيز ضعيف و فاسد المذهب معرفي شده است (همان، ش۶۹۲).
3) . همان، ش۱۰۹۶.
4) . اين راوي، واقفي، شديدالعناد ومتعصب خوانده شده است (الفهرست، طوسي، ش۳۹۰).
5) . رجال النجاشي، ش۱۱۴۸.
6) . همان، ش۲۰۳.
7) . همان، ش۴۹.
8) . الفهرست، طوسي، ش۳۰۱.
9) . اين راوي، از بزرگان عرب در كوفه، و نزديكان عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك شناسانده شده است (رجال النجاشي، ش ۸۸۰).
10) . جدّ ششم اين راوي در كربلا با حسين عليه السلام، و جدّ هفتم وي در صفّين با علي عليه السلام بودند و در اين نبردها به شهادت رسيدند (همان، ش۶۰۶).
چهار. كتابهاي مربوط به حضرت خديجه و فاطمه عليهما السلامعلي بن عبد الله خديجي، (1)كتابي با عنوان خديجة و عقبها و أزواجها داشته است. درباره حضرت فاطمه( از بصريان، كتب بيشتري ذكر شده است و براي راويان كوفه، تنها دو كتاب با عنوان فدك، يكي از ابراهيم ثقفي و ديگري از عبد الرحمان بن كثير هاشمي، (2)نام بردهاند.
پنج . كتابهاي با موضوع تاريخ امام حسن و امام حسين عليهما السلامدر تاريخ امام حسن عليه السلام، ابراهيم ثقفي و هشام كلبي، كتاب قيام الحسن عليه السلام، ابن عقده و عبد الرحمان بن كثير هاشمي، كتاب صلح الحسن عليه السلام و ابو مِخْنف، كتاب مقتل الحسن عليه السلام را نوشتند. در مورد شهادت امام حسين عليه السلام، چند تن از اخباريان بزرگ كوفه، از جمله: ابو مخنف، جابر بن يزيد جُعفي، نصر بن مزاحم، هشام كلبي، نضر بن سويد (3)و ابراهيم ثقفي، كتاب مقتل الحسين عليه السلام را نوشتند.
شش. كتابهاي مربوط به امام سجّاد تا امام حسن عسكريدر اين باره، كتب زيادي از كوفيان وجود ندارد و تاريخنگاران بصري، همچون: عبد العزيز جلودي، محمّد بن زكريا بن دينار و محمّد بن رهبان ديبلي، بيشتر به اين موضوع پرداختهاند. از كوفيان، ابو حمزه ثُمالي، كتاب معروف رسالة الحقوق را از امام سجّاد عليه السلام روايت كرده و حسن بن محمّد بن سماعه، (4)كتاب وفاة ابي عبد الله عليه السلام را نوشته است. كتابهايي نيز در مورد زندگاني ائمّه عليهم السلام نوشته شدهاند كه از جمله آنها ميتوان به: مواليد الأئمّة و أعمارهم، از احمد بن محمّد بن احمد بن طلحه عاصمي، (5)أخبار الأئمّة و مواليدهم، از جعفر بن محمّد بن مالك، و وصايا الأئمّة، از محمّد بن حسين زَيات، اشاره كرد. بنا بر اين، مجموع كتابهاي نوشته شده درباره خديجه(، حضرت فاطمه( و امامانِ بعد از علي عليه السلام، به هجده مورد ميرسد.
.
هفت. كتابهاي با موضوع غيبت امام و ملاحم آخر الزماندر اين باره، كتابهايي با عنوان الغيبة، از ابراهيم بن صالح اَنماطي، (1)حسن بن علي بن ابي حمزه، فرزندش علي بن حسن بن علي، حسن بن محمّد بن سماعه، عبد الله بن جبله و علي بن عمر اعرج، (2)به ثبت رسيده است. جالبْ آن است كه اغلب اين افراد از واقفه هستند و به احتمال قوي، اين كتابها درباره امام غايب، از ديد مذهب آنها بوده و نه امام دوازدهم، از ديد شيعيان امامي. البته بدين امر تصريح نيز شده است، مثلاً نجاشي درباره عبد الله بن جبله مينويسد: «وله كتاب الصفة في الغيبة علي مذهب الواقفة». يك كتاب الغيبة نيز به عبّاس بن هشام ناشري اسدي، (3)نسبت داده شده است. البته به كوفي بودن اين راوي، تصريح نشده است؛ امّا با توجّه به قبيله وي (اسد)، احتمال كوفي بودن ايشان زياد است. محمّد بن عيسي بن عبيد، كتاب التوقيعات و حسن بن علي بطائني نيز كتابي با نام القائم الصغير را داشتهاند. برخي نيز كتابهاي الفتن و الملاحم نوشتند. اين دو عنوان، به هم نزديك بوده و اغلب به معناي حوادثي است كه از قبل پيشبيني ميشود؛ ولي ميتواند به معناي عامّ تاريخ نيز باشد. افرادي چون: حسن بن علي بن ابي حمزه، حسن بن علي بن فضّال، اسماعيل بن مهران سَكوني، علي بن ابي صالح، جعفر بن محمّد بن مالك فزاري كوفي (4)و حسن بن محمّد بن سماعه ، در اين زمينه كتاب داشتند. با توجّه به مذهب اين راويان ـ كه اغلب از واقفه و فطحيه و غير امامي هستند و نيز در علم تاريخ به معناي عامّ آن متخصّص نبودند ـ ، اين نظر تقويت ميشود كه اين كتابها مربوط به حوادث پيشبيني شده در جهت پشتيباني از مذهب راوي بوده است. همچنين، متني با عنوان ما يكون عند ظهور المهدي، به مفضّل بن عمر منسوب است. اين متن كه در الهداية الكبري و با تفاوتهايي در مختصر البصائر آمده است، درباره اوضاع عالَم در زمان ظهور مهدي (عج) و اقدامات ايشان است. (5)جمع كتابهاي مربوط به غيبت و ملاحم، بالغ بر شانزده مورد است.
.
هشت. كتابهاي اخبار مربوط به حوادث دوران خلفا و فتوحاتموضوعاتي مانند سقيفه، شورا و مقتل عثمان، اهميت فرقهاي ـ كلامي زيادي داشتند و راويان بزرگي در مورد آنها به تحقيق و تصنيف پرداختهاند. به غير از ابان بن عثمان ـ كه قسمتي از كتابش به مبحث ردّه اختصاص داشت ـ ، ابو مِخْنف، هشام كلبي و ابراهيم ثقفي نيز كتاب الردّة نوشته بودند. ابو مخنف و ثقفي، كتاب السقيفة نيز نگاشته بودند. احمد بن ابراهيم ابي رافع نيز كتابي با عنوان الكشف فيما يتعلّق بالسقيفة، تحرير كرده بود. مورّخاني چون: ابو مخنف، ابراهيم ثقفي و ابن عقده، كتاب الشوري نوشتند. در مورد فتوحات نيز، ابو مخنف، كتاب فتوح الإسلام، فتوح العراق، و فتوح خراسان را نوشت. كتابهاي فتوح العراق، فتوح الشام، فتوح خراسان و فتوح فارس، از هشام كلبي است. آنچه از اخبار خلفا در كوفه نوشته شده، كتابي با عنوان أخبار عمر و عثمان از ابراهيم ثقفي و كتابهايي با عنوان مقتل عثمان از ابو مِخْنف، هشام كلبي و ابراهيم ثقفي موجود است. مجموع اين كتب، ۲۱ مورد است.
نه. كتابهاي مربوط به حوادث و قيامهاي عراقاغلب مورّخان بزرگ كوفه، درباره غارتهاي معاويه در زمان خلافت امير مؤمنان علي عليه السلام، كتابهاي الغارات نوشتهاند، از جمله: ابو مِخْنف، هشام كلبي، نصر بن مزاحم مِنْقري، ابراهيم ثقفي و منذر بن محمّد. در باره حكميت نيز، ابو مخنف و ثقفي، كتاب الحكمين را نگاشتهاند. در مورد قيامها و نهضتهاي عراق ـ كه پس از شهادت امام حسين عليه السلام به اوج خود رسيدـ ، كوفيان، كتابهاي زيادي نوشتهاند كه ابو مخنف، با تحرير كتاب هاي: مقتل حجر بن عدي، أخبار زياد، أخبار المختار، أخبار الحجاج، أخبار محمّد بن أبي بكر، مقتل محمّد، أخبار ابن الحنفية، أخبار يوسف بن عمر، أخبار شبيب الخارجي، أخبار مطرف بن المغيرة بن شعبة، أخبار آل مِخْنف بن سليم، أخبار الحريث بن أسد (الخريت بن راشد)، الناجي وخروجه، بيشترين سهم را در اين باره دارد. هشام كلبي نيز اين كتابها را نوشت: أخبار محمّد بن الحنفية، أخبار زيد، مقتل حجر بن عدي، مقتل رشيد و ميثم و جويرية بن مسهر و عين الوردة. نصر بن مزاحم، أخبار محمّد بن ابراهيم و أبي السرايا (سري بن منصور شيباني) را به رشته تحرير درآورد. ابراهيم ثقفي نيز، كتاب أخبار من قتل من آل ابي طالب، التوّابين، الأحداث، حروراء، أخبار يزيد، أخبار محمّد و ابراهيم، أخبار المختار و ابن الزبير نوشته بود. كتابهاي مختلفي نيز در مورد كوفه و فضايل آن نوشته شده كه عبارتاند از: الكوفه، از علي بن حسن بن فضّال، فضل (يا فضائل) الكوفة (و من سكنها)، از محمّد بن احمد بن خاقان، ابراهيم ثقفي و ابن عقده و كتاب فضل الكوفة علي البصرة، از محمّد بن عبيد الله زراري. مجموع كتب مربوط به حوادث عراق، به ۳۸ مورد ميرسد كه رقم قابل توجّهي است و اين، به دليل مليت اين افراد و نيز تخصّص آنها در اين مبحث است. ابراهيم ثقفي، كتابي با نام التاريخ به صورت مطلق داشته است. اين عنوان را ميتوان مربوط به كتب رجالي، كه «التاريخ» يا «الأخبار» در ابتدا براي آن به كار ميرفت، دانست؛ امّا با توجّه به اين كه مؤلّف كتاب، به علم رجال شناخته نميشود، احتمال تاريخي بودن آن، بيشتر است. همچنين هشام بن حكم، كتابي با نام الأخبار داشته كه با تحقيق آقاي مدرّسي، ميتواند نقلي از هشام درباره حجّيت خبر متواتر باشد. (1)بدون اين فرض نيز، احتمال تاريخي بودن اين كتابْ اندك است؛ زيرا هشام بن حكم، مورّخ به شمار نميآيد.
.
1) . همان، ص۳۲۶.
. .
۱. كتابهاي فقهيدرباره فقه و فروع فقهي، كتب بسياري در زمان ائمّه عليهم السلام، بويژه در زمان امام صادق عليه السلام، در كوفه نوشته شد؛ امّا در علم اصول، كتابي به رشته تحرير در نيامد. البته برخي با توجّه به عنوان كتاب الألفاظ هشام بن حكم، پنداشتهاند كه اين كتاب، يكي از قديميترين كتابها در مبحث اصول فقه است؛ (1)امّا دكتر سيد حسين مدرسي، نكتهاي دارد كه درست به نظر ميآيد. ايشان مينويسد: در فهرست طوسي، نام آن كتاب الألطاف آمده است كه يك مفهوم معروف كلامي و عنوان مناسبي است براي كتابِ كسي كه درگير مناظرات شديد كلامي با معتزله بوده است. بلكه حتّي اگر نام كتاب، همان الألفاظ باشد، اثر متكلّمي چون هشام در اين مسئله بايد به حسب قاعده مربوط، به شناخت ريشههاي وجودشناسي الفاظ باشد، نه جنبههاي لفظي آن. هيچ يك از مؤلّفان متقدّم شيعي در اصول فقه، كمترين اشارهاي به اين كتاب ندارند، چه رسد كه از آن نقل كرده باشند. (2)به هر حال، كتب فقهي مدوّن در كوفه، بر حسب ابواب فقهي، به دستههايي تقسيم ميشوند. برخي از كتابها نوشتههايي جامع در فقه هستند كه با عناوين « الجامع»، «الفرائض»، «كتاب في الحلال و الحرام» و مانند آن، مشخص ميشوند. تعداد كتب نوشته شده به دست راويان كوفي در اين موضوع، هفده عنوان است كه به اين افراد منسوب است: حسن بن علي بن ابي حمزه، حسن بن محبوب، حميد بن زياد دهقان، محمّد بن مسلم، عبد الله بن سنان، عبد الله بن مسكان، عبد الله بن مغيره، احمد بن ابي نصر بَزَنطي، علي بن ابي حمزه بَطائني، رفاعة بن موسي، صفوان بن يحيي، ابراهيم بن محمّد ثقفي، ظريف بن ناصح، عمرو بن عثمان ثقفي، محمّد بن ابي يونس (معروف به تسنيم)، محمّد بن عبيد كاتب و منذر بن محمّد بن منذر. ديگر كتب فقهي بر مبناي ابواب معمول فقهي، عبارتاند از:
.
يك. ابواب عباداتكتاب الطهارة: دو مورد كتاب الطهارة ـ كه گاهي با عنوان الطهور نيز از آن ياد ميشود ـ ، از ادريس بن فضل خَوَلاني و حسن بن محمّد بن سماعه؛ يك عنوان المياه، از عثمان بن عيسي كلابي؛ سه عنوان الحيض، از علي بن سماعة حضرمي، محمّد بن محمّد سكوني و معاوية بن عمار؛ دو عنوان الحيض و النفاس، از علي بن حسن طاطري و علي بن حسن بن علي بن فضّال؛ سه عنوان الجنائز، از حسن بن محمّد بن سماعه، علي بن حسن بن علي بن فضّال و ابراهيم ثقفي؛ پنج عنوان الوضوء (كه به دليل اختلافي بودن، جايگاه ويژهاي دارد)، از علي بن حسن بن علي بن فضّال، صفوان بن يحيي، احمد بن حسن بن علي و عبد الله بن مغيره؛ يك عنوان الدفائن، از ابراهيم بن سليمان نهمي. مجموع اين كتابها هفده مورد است. كتاب الصلاة: عنوان كتاب الصلاة، براي بيست نفر از اصحاب كوفي ائمّه عليهم السلام به كار رفته است كه بيشترين نوع كتب فقهي است. همچنين، محمّد بن احمد بن خاقان نَهْدي، علي بن حسن طاطري و حسن بن محمّد بن سماعه، كتاب المواقيت في الصلاة داشتهاند. علي بن حسن طاطري و حسن بن محمّد بن سماعه، كتابي با عنوان القبله را نوشتهاند. براي حسن بن محمّد بن سماعه، كتاب السهو نيز عنوان شده است. بنا بر اين، كتب مربوط به صلات، به ۲۶ مورد ميرسد. كتاب الزكاة: هفت مورد كتاب الزكاة از: علي بن ابي حمزه بطائني، عبد الله بن جبله كِناني، عبد الله بن مغيره، صفوان بن يحيي، علي بن حسن بن علي بن فضّال، حمّاد بن عيسي و محمّد بن عيسي بن عبيد، موجود است. دو عنوان كتاب الفطرة، از علي بن حسن طاطري و عبد الله بن جبله، مجموع كتب مربوط به مبحث زكات را به نه مورد ميرساند. كتاب الخمس: از ميان راويان كوفي، علي بن حسن بن علي بن فضّال و حميد بن زياد دهقان، كتاب الخمس داشتهاند. كتاب الصوم (الصيام): سه راوي كوفي، از اين نوع كتابهاي فقهي نوشته بودند: صفوان بن يحيي، محمّد بن ابي عمير، و علي بن حسن بن علي بن فضّال. كتاب الحجّ: درباره موضوع حج، كتابهاي زيادي نوشته شده كه برخي نيز از ملحقات اين مبحث به شمار ميآيند. راويان كوفي، دوازده عنوان كتاب الحج داشتهاند. همچنين، در مورد ثواب و فضايل حج، راوياني چون: عبيد الله بن احمد نَهيك نخعي، حسن بن علي وشّاء، معاوية بن وهب بجلي و ابن ابي عمير، كتاب داشتهاند علي بن حسن بن علي بن فضّال نيز كتابي با عنوان العقيقه نوشته است. بنا بر اين در موضوع حج، مجموعاً هفده مورد كتاب در كوفه نوشته شد.
.
دو. ابواب معاملاتكتاب التجارة: دو عنوان كتاب المكاسب، از محمّد بن سنان زاهري و جعفر بن بشير بجلي؛ چهار مورد كتاب البيع و الشراء، از حسن بن محمّد بن سماعه، صفوان بن يحيي، محمّد بن سنان و عبد الرحمان بن ابي نجران؛ دو عنوان كتاب الميسر والقداح، از هشام بن محمّد كلبي و محمّد بن سلمة يشكري. مجموع كتب مربوط به مبحث تجارت، هشت مورد است. كتاب النكاح: نه مورد كتاب النكاح، از حسن بن محمّد بن سماعه، صفوان بن يحيي، علي بن اسماعيل تمّار، علي بن حسن بن علي بن فضّال، ابن ابي عمير، محمّد بن قاسم بجلي، معاوية بن حكيم دُهْني، حسن بن محبوب و علي بن حسن طاطري. جالب آن است كه هفت عنوان كتاب المتعة (يا المتعتين) از ابراهيم ثقفي، حسن بن علي بن فضّال، حسن بن علي بطائني، علي بن اسماعيل تمّار، علي بن حسن طاطري، علي بن حسن بن علي بن فضّال و ابن ابي عمير گزارش شده است كه با توجّه به اختلافي بودن اين مبحث، خصوصاً در آن دوران، درخور تأمّل است. كتاب الوصية: هشت عنوان كتاب الوصية (يا الوصايا)، از محمّد بن سنان، علي بن حسن بن فضّال، ابراهيم ثقفي، (1)حكم بن مسكين، (2)صفوان بن يحيي، علي بن حسن بن علي بن فضّال، عثمان بن عيسي و محمّد بن عيسي بن عبيد. كتاب الطلاق: يازده عنوان كتاب الطلاق، توسط اين افراد نوشته شده است: علي بن حسن طاطري، حسن بن محمّد بن سماعه، حكم بن مسكين، صفوان بن يحيي، عبد الله بن جبله كِناني، علي بن اسماعيل، علي بن حسن بن علي بن فضّال، محمّد بن ابي عمير، محمّد بن محمّد كوفي بجلي، معاوية بن عمار و معاوية بن حكيم دُهْني. كتاب الظهار و الإيلاء: يك عنوان كتاب الظهار، از حكم بن مسكين. كتاب العتق و التدبير و المكاتبة: يك مورد كتاب العتق و التدبير، از صفوان بن يحيي و يك مورد كتاب العتق، از حسن بن محبوب. كتاب الصيد و الذباحة: دو مورد كتاب الصيد و الذبائح، از جعفر بن بشير بجلي و محمّد بن سنان زاهري. كتاب الأطعمة و الأشربة: دو مورد كتاب الأشربة، از ابراهيم ثقفي و احمد بن ابراهيم بن ابي رافع و يك مورد كتاب المطعم و المشرب، از عبد الرحمان بن ابي بحران. كتاب احياء الموات: يك مورد الارضين و الجبال و الأودية، از يعقوب بن اسحاق سكّيت و يك مورد كتاب النهر، از ابراهيم ثقفي. كتاب القضاء: سه مورد كتاب القضايا، از اسماعيل بن ابي خالد، عبد الرحمان بن ابي نجران و محمّد بن قيس بجلي و يك مورد القضايا و الأحكام، از عثمان بن عيسي. كتاب الحدود و الديات: چهار مورد كتاب الحدود، از حسن بن محبوب، حسن بن محمّد بن سماعه، ظريف بن ناصح، و معاوية بن حكيم دهني و شش مورد كتاب الديات از ظريف بن ناصح، علي بن رئاب، معاوية بن حكيم، حسن بن محمّد بن سماعه، محمّد بن حسين خزّاز كوفي و حسن بن محبوب. كتب اصول و علل شرايع: يك عنوان اُصول الشرائع، از منصور بن حازم بجلي؛ يك عنوان علل التحريم، از هشام بن حكم؛ يك عنوان علل الشرائع، مفضّل بن عمر؛ يك عنوان العلل، از علي بن حسن بن علي بن فضّال. جالب آن است كه در مورد «اذان» كه مسئلهاي جدلي ميان اهل سنّت و شيعه بوده، كتابي ديده نميشود. شايد اين امر، ناشي از تقيه حاكم بر شرايط آن زمان بوده است.
.
۱. كتابهاي دعا و زيارات (مزار) و ثواب اعمالراويان كوفي، در مجموع، شانزده كتاب در دعا، ثواب اعمال و زيارت نوشتهاند. اين راويان، عبارتاند از: حميد بن زياد دهقان، علي بن حسن بن فضّال، محمّد بن عبّاس بن عيسي، معاوية بن عمّار، ابراهيم بن سليمان نِهْمي، كه در باب دعا نوشتهاند؛ محمّد بن عيسي بن عبيد كه در ثواب اعمال كتاب نوشته است؛ حسن بن معلي بن فضل كوفي، داود بن كثير رقي، حسن بن محمّد بن سماعه، علي بن اسباط، يونس بن علي قطان، كه در موضوع زيارات نوشتهاند؛ معاوية بن عمّار كه در زيارت امير مؤمنان عليه السلام كتاب داشته است؛ محمّد بن ابي عمير، معاوية بن عمّار، مفضّل بن عمر و ابو بصير اسدي يحيي بن قاسم نيز كتاب يوم و ليله داشتهاند، كه ظاهراً مربوط به اعمال و ادعيه اوقات مختلف روز است.
.
۲. كتابهاي در موضوع اخلاق، آداب، زهد و موعظهبسياري از راويان در زهد و اخلاق و سنن كتاب نوشتهاند. از راويان كوفي: حسن بن علي بن فضّال، حسن بن محمّد بن سماعه و علي بن حسن بن علي بن فضّال، كتاب الزهد داشتهاند. موسي بن قاسم بجلي، كتابي با عنوان اخلاق المؤمن داشته است. برخي نيز در مورد حقوق و فضايل مؤمنان كتاب تأليف كردهاند، از جمله: اسماعيل بن مهران سكوني، ابراهيم ثقفي، احمد بن علي بن محمّد علوي عقيقي و حميد بن زياد دهقان. برخي نيز كتبي با عنوان المروءة يا المروءة و التّجمل داشتهاند، از جمله: محمّد بن عيسي بن عبيد، قاسم بن حسن بن علي بن يقطين (تكملهاي بر كتاب حسين بن سعيد نوشته بود). ابن عقده، كتابي با عنوان الآداب داشته و كتاب ديگري با عنوان السنن. ادريس بن فضل خولاني نيز الآداب نوشته و حسين بن يزيد نوفلي، كتاب السّنة تأليف كرده بود. در موضوع پندها و وصايا، علي بن حسن بن فضال، كتاب المواعظ داشته است. حماد بن عيسي نيز، كتابي داشته كه به گفته نجاشي، حاوي عبرتها و مواعظي بوده است. كتاب وصية المفضل نيز از متون منسوب به مفضّل بن عمر جُعفي است كه وصيتنامهاي است از سوي مفضّل براي جامعه شيعه كه به طور كامل در تحف العقول، نقل شده است. (1)مجموع اين كتب، به هفده مورد ميرسد.
۳. كتابهاي عقايد و فرقبحث عقايد نيز داراي شاخههاي متعدّدي است و بر طبق روال رايج بيان ميشود.
يك. كتابهاي توحيد و خداشناسيدر باب توحيد، پانزده عنوان كتاب نگاشته شد: هشام بن حكم، ابو مالك حضرمي، علي بن منصور، ابن ابي عمير و محمّد بن حسين زَيات، كتاب التوحيد نوشتند. هشام بن حكم، دو كتاب ديگر به نامهاي المجالس في التوحيد و الشيخ و الغلام في التوحيد نيز داشته است. همچنين كتابهاي وي در ردّ بر زنادقه، اصحاب الاثنين، و ارسطاطاليس، مربوط به مبحث خداشناسي است. برخي ديگر از كتابهاي هشام در ردّ بر معتزله، يا با عنوان قدر و استطاعت ميتوانست رگههايي از مباحث خداشناسي داشته باشد كه در جاي خود خواهد آمد. همچنين، كتاب فَكِّر از مفضّل بن عمر ـ كه نجاشي آن را كتاب في بدء الخلق و الحثّ علي الاعتبار ميشناساند ـ ، (2)در موضوع توحيد بوده و بعدها به توحيد مفضّل شهرت يافت. (3)نيز از سه كتاب الإهليلجة، از اسماعيل بن مهران سكوني، داوود بن كثير رقي، (4)و حمدان بن معافي (معافا) ياد شده است. (5)الإهليلجة، عنواني است براي كتابهايي كه از رهگذر مسائل طبي و بدن انسان، به توحيد رهنمون ميشدند. ابن شهر آشوب نيز كتابي با عنوان الإهليلجة في التوحيد، به مفضل بن عمر نسبت داده است. (6)
.
1) . الذريعة، ج۲۵، ص۱۰۶، ش۵۸۱؛ ميراث مكتوب شيعه، ص۳۹۷ـ ۳۹۸.
2) . رجال النجاشي، ش۱۱۱۲.
3) . الذريعة، ج۱۶، ص۳۰۰.
4) . نجاشي، او را بسيار ضعيف و منبعي براي غلات ميشناساند (رجال النجاشي، ش۴۱۰).
5) . همان، ش۳۵۶. در مورد راوي اخير، به كوفي بودن وي تصريح نشده است؛ امّا با توجّه به روستاي «قسين» (از روستاهاي كوفه، كه در آن به قتل رسيده)، كوفي بودن وي احراز ميشود. البته برخي از تراجمنويسان متأخّر نيز وي را كوفي دانستهاند (هدية العارفين، ج۱، ص۳۳۵).
6) . معالم العلماء، ص۱۵۹، ش۸۳۶.
دو. كتابهاي در موضوع نبوّتدر موضوع نبوّت، حسن بن موسي خشّاب و علي بن حسن بن علي بن فضّال، (1)كتاب الأنبياء را نوشته بودند. احمد بن يحيي اودي صوفي، كتاب دلائل النبي را نوشت كه جعفر بن مالك فزاري، از او روايت ميكرد. (2)علي بن حسن بن فضّال و وهب بن وهب ابو البَختريـ (3)كه راوي كذّاب معرفي شده است ـ ، كتاب صفات النبي نوشته بودند. و سرانجام متكلّم شيعي، هشام بن سالم، كتاب المعراج را نوشته بود. (4)
.
سه. كتابهاي در موضوع امامت و ولايتاين اصل، به دليل اهميت و پاسخ به سؤالات مخالفان، داراي نوشتههاي زيادي است. علي بن اسماعيل تمّار، علي بن حسن طاطري، محمّد بن عيسي بن عبيد و هشام بن حكم، كتبي با عنوان الإمامة داشتهاند. ابي ابي عمير، كتابي با عنوان الاحتجاج في الإمامة داشت. هشام بن حكم ـ كه متخصّص اين مبحث بود ـ كتابهاي ديگري در امامت نوشته كه عبارتاند از: اختلاف الناس في الإمامة، التدبير في الإمامة ( كه علي بن منصور، شاگرد هشام، آن را گرد آورده بود)، في إمامة المفضول، المجالس في الإمامة، الوصية و الردّ علي منكريها. علي بن حسن طاطري و ابن عقده نيز در مورد ولايت، نوشتههايي داشتهاند. همچنين ابراهيم ثقفي، احمد بن حسين بن عمر بن يزيد صيقل، (1)عبد الله بن مُسْكان، علي بن رئاب، محمّد بن حسين زَيات و حكم بن هشام بن حكم، درباره امامت كتاب نوشتهاند. علي بن حسن بن فضّال نيز كتابي به نام الأصفياء داشته است. در مجموع، كتب مربوط به امامت و ولايت در كوفه، به نوزده مورد ميرسد.
چهار. كتابهاي درباره معاددر باره موضوع معاد، كتابي با اين لفظ ديده نميشود؛ بلكه كتابهايي كه مورد بهشت و جهنّم است، يا مواردي كه با معاد ارتباط دارند، مجموعاً به هفت مورد ميرسد. راوياني چون: علي بن ابي صالح، علي بن حسن بن علي بن فضّال، حنّان بن سرير صيرفي، محمّد بن عبّاس بن عيسي و سعيد بن جناح، كتبي با عنوان الجنة و النّار داشتهاند. ابراهيم ثقاني، كتاب الحوض و الشّفاعة را نگاشته است. هشام بن حكم نيز كتابي با عنوان ثمانية أبواب داشته است. اين اثر ميتواند همان متن طولاني در أمالي صدوق باشد كه مشتمل بر وصف بهشت و ابواب آن است؛ گر چه در متن برجاي مانده، تنها وصف شش در از هشت در آن آمده است. (2)
.
پنج. كتابهاي ايمان و كفرابن ابي عمير، كتابي با عنوان الكفر و الايمان، و مفضّل بن عمر، كتاب ما افترض علي الجوارح من الايمان را داشتهاند. ابراهيم بن سليمان نَهْمي، كتاب قبض روح المؤمن، اسماعيل بن ابان، كتاب موت المؤمن و الكافر، و سعيد بن جناح، كتاب قبض روح المؤمن و الكافر را نگاشتهاند. مجموع اين كتابها پنج مورد است.
شش. كتابهاي با موضوع جبر و تفويض، قدر و استطاعت و ديگر مباحث كلامياز مباحث كلامي رايج در آن زمان، مبحث جبر و تفويض و قدر و استطاعت بود كه هشام بن حكم و محمّد بن ابي عمير، در مورد استطاعت كتاب داشتند و زرارة بن اعين و محمّد بن جعفر اسدي كوفي، كتاب الاستطاعة و الجبر نوشته بودند. راوي اخير، كتابي نيز با عنوان الجبر و التشبيه داشت. هشام بن حكم، كتاب الجبر و القدر، و عبد الله بن مغيره، كتاب فيه آفات الكلام را نوشتهاند. هشام، كتابي نيز با عنوان الدلالة علي حدوث الأجسام داشت و سرانجام علي بن حسن طاطري، كتابي با عنوان الفطرة تأليف كرده بود. اين كتابها مجموعاً به نه مورد ميرسد.
هفت. كتابهاي دلايل و احتجاجاتبرخي كتب، عنوان عام الدلائل دارند و راويان اين چنين كتابهايي، عبارتاند از: علي بن اسباط، حميد بن زياد دهقان، علي بن حسن بن فضّال، حسن بن محمّد بن سماعه، حسن بن علي بن ابي حمزه و ابراهيم ثقفي. احمد بن يحيي اودي، دلائل النبي نوشته بود و سعيد بن احمد غرّاد، كتاب براهين الأئمّة. (1)همچنين مؤمن الطاق، كتابي با عنوان الاحتجاج في إمامة امير المؤمنين داشته است. مجموع اين كتب به نه مورد ميرسد.
هشت. كتابهاي مربوط به عقايد خاص شيعهاحمد بن محمّد بن عمّار، كتاب ايمان ابي طالب را نوشت و در مورد رجعت، حسن بن علي بن ابي حمزه و حسن بن علي بطائني كتاب داشتند. در مورد تقيه نيز، حسين بن يزيد نوفلي و محمّد بن مفضّل بن ابراهيم اشعري، و در مورد بداء و مشيت، محمّد بن ابي عمير و علي بن ابي صالح نوشتهاند. برخي كتابها نيز با عنوان الأظلّة بود كه چنانچه ديديم، اغلب، توسط مفوّضه نوشته ميشد. كتابي نيز با نام الهفت و الأظلّة به مفضّل بن عمر منسوب است كه مورد احترام فرقه نُصَيري است و در بيروت، از آن چاپهاي متعدّدي شده است. اين متن، مجموعهاي از درسهاي امام صادق عليه السلام به مفضّل است و نوعي شرح باطنگرايانه از هستي و برخي از اصول دين را ارائه ميدهد. (2)كتاب الأشباح و الأظلّة منسوب به محمّد بن سنان زاهري است كه وي متّهم به غلو است و در صورت درست بودن انتساب كتاب به وي، فردي گمراه از حق است. (3)عبد الرحمان بن كثير هاشمي (راوي ضعيف و واضع حديث) نيز، كتابي با عنوان الأظلّة داشته كه به گفته نجاشي، كتابي فاسد و مختلط است. (4)علي بن ابي صالح، ملقّب به بزرج نيز ـ كه به گفته نجاشي در حديث و مذهب به چيزي گرفته نميشود و به ضعفْ نزديكتر است ـ ، كتابي با اين عنوان داشته است. (5)مجموع اين كتابها به يازده مورد بالغ ميشود.
.
نه. كتابهاي مطاعن و مثالبدر موضوع مثالب ـ كه ظاهراً كوفه از شهرهاي پر تأليف در اين زمينه است ـ ، دستكم ده كتاب، به راويان كوفي منسوب است. مورّخ و نسبشناس بزرگ، هشام كلبي، دو كتاب مثالب بني اُميه و مثالب ثقيف را نوشته بود. ديگر مورّخ كوفي، محمّد بن سلمه يشكري، كتابي با عنوان النواقل من العرب در موضوع مثالب داشت. به عبيد الله بن احمد نَهيك نَخَعي و علي بن حسن بن علي بن فضّال نيز كتاب المثالب نسبت داده شده است. احمد بن علي علوي عقيقي، راوي ساكن مكّه و ناقل روايات كوفيان، كتابي با عنوان مثالب الرجلين و المرأتين داشته است. عبّاس بن هشام ناشري (م ۲۲۰ ق)، كتابي در مثالب داشت كه آن را خالدات فلان و فلان ناميده بود. (1)احمد بن ابراهيم بن ابي رافع ـ كه بيشتر كتب وي در فضايل و مناقب است ـ ، كتابي با عنوان السرائر داشته كه در مثالب بوده است. ابراهيم ثقفي نيز كتاب مشهور خود با عنوان كتاب المعرفة را در موضوع مناقب و مثالب تأليف كرد. سرانجام، علي بن احمد كوفي، كتاب البدع المحدّثة را نوشت كه اين كتاب، موجود است و با نام الاستغاثة، چاپ شده است.
.
1) . وي راوي ثقه و كثير الروايه، معرفي شده است (همان ش۶۲۱۸).
ده. كتابهاي نقض و ردّ بر عقايد و افراددر رد بر غاليان، حسن بن علي بن فضّال، كتاب نوشته است و در ردّ بر معتزله، براي هشام بن حكم، دو كتاب نام برده شده: الرد علي المعتزلة و الرد علي المعتزلة و طلحة و الزبير. مؤمن الطاق، كتابي با عنوان افعل لا تفعل في تباين أقاويل الصحابة داشته است. در ردّ بر اسماعيليه، علي بن احمد كوفي، كتاب الرد علي الاسماعيلية في المعاد و فساد اقاويل الاسماعيلية داشت. در ردّ بر واقفه، جعفر بن محمّد بن اسحاق بجلي، (1)محمّد بن احمد جمال و حسن بن موسي خشّاب كتاب نوشتهاند و محمّد بن عيسي بن عبيد، كتابي با عنوان الواضح الكشوف في الرد علي اهل الوقوف نوشته بود. در ردّ بر فطحيه، جعفر بن محمّد بجلي كتاب داشته و سرانجام هشام بن حكم، هم در ردّ بر زنادقه نوشته است و هم كتابي دارد با عنوان: في الردّ علي اصحاب الاثنين و اصحاب الطبايع. برخي كتابها نيز در ردّ بر افراد بوده است. هشام بن حكم، كتابي در ردّ بر شيطان الطاق داشته، كه احتمالاً يا كتاب جعلي است و يا عنوان آن ردّ بر مؤمن الطاق بوده است؛ زيرا هشام، خود، وي را مؤمن الطاق ناميد. به هشام دو كتاب ديگر با عناوين الردّ علي ارسطاطيس في التوحيد و الردّ علي هشام الجواليقي نسبت دادهاند. اين ردّيه، طبعاً در مسئله صورت و جسم الهي است كه مورد اصلي اختلاف، ميان آن دو بوده است. (2)همچنين، علي بن احمد كوفي، كتابي با نام ابطال مذهب داوود بن علي الاصبهاني نوشته بود. مجموع اين كتابها به شانزده مورد ميرسد.
يازده. كتابهاي در موضوع علم و معرفتمعرفت، عنواني است عام براي مباحث اعتقادي كه تا حدّ زيادي ميتوان انديشههاي مؤلّف و ديدگاه او به جهان را از دل اين كتابها به دست آورد. در كوفه، نُه كتاب با عناوين مشابه در اين زمينه نوشته شد: تعدادي از راويان، كتابهاي المعرفة نگاشته بودند، از جمله: هشام بن حكم، ابراهيم ثقفي، احمد علوي عقيقي، عبيد بن كثير عامري، علي بن حسن طاطري، علي بن حسن بن فضّال و محمّد بن عيسي بن عبيد. محمّد بن حسين زُيات، كتابي با عنوان المعرفة و البداء داشت. كتابي از ابن ابي عمير با نام المعارف نيز ذكر شده است.
.
دوازده. كتابهاي مجالس و اماليبرخي از راويان، به نگارش كتابهاي مجالس ائمّه عليهم السلام يا راويان بزرگ اهتمام داشتهاند. گرچه مجالس، تنها نوعي سبك كتابنويسي بود، امّا نام كتابهاي مورد بحث، خبر از محتواي كلامي و مناظرات دارد و ذيل كتب كلامي ذكر ميشود. محمّد بن مفضّل بن ابراهيم بن قيس بن رمانة اشعري، (1)كتاب مجالس الأئمّة، محمّد بن علي بجلي، كتاب مجالس مؤمن الطاق مع أبي حنيفة و المرجئة، علي بن اسماعيل بن ميثم تمّار، كتاب مجالس هشام بن حكم، و اسحاق بن محمّد بن ابان نخعي، كتاب أخبار السيد و كتاب مجالس هشام را نوشتهاند. (2)
۱. كتابهاي ادبيات و شعرمحمّد بن حسن رواسي، از متقدّمان نحو عربي، كتاب الهَمْز داشته است. يعقوب بن اسحاق سِكّيت، از محبّان اهل بيت عليهم السلام و پيروان امام جواد و امام هادي عليهما السلام و از بزرگان ادبيات عرب، چندين كتاب در ادبيات و شعر داشته، از جمله: اصلاح المنطق (كه باقي مانده است)، الألفاظ، ما اتفق لفظه و اختلف معناه، الأضداد، المذكر و المؤنث، المقصور و الممدود، الأصوات، ما صنعه من شعر الشعراء (شعر امرئ القيس، زهير، النابغة، الاعشى، أبي داوود، بشر بن أبي حازم، أوس بن حجر، علقمة الفحل، طرفة، عنترة، عمرو بن كلثوم، الحارث بن حلزة اليشكري، الفرزدق، الاخطل، جرير، عامر بن الطفيل، السليك بن السلكة، جامع بن مرحبة (مرخية)، عمرو بن أحمر و حسان بن ثابت). (3)با احتساب همه نوشتههاي مربوط به شعر در يك كتاب، اين كتابها نه موردند.
.
۲. كتابهاي طبّي و طبيعياتدر اين زمينه، كوفيان، شانزده كتاب دارند، از جمله: الطب، از محمّد بن احمد بجلي؛ خلق السماوات، از ابراهيم نَهْمي؛ النجوم، از احمد بن محمّد بن عاصمي؛ اللباس، از حسن بن محمّد بن سماعه؛ دو كتاب با عنوان اللؤلؤة از محمّد بن عيسي بن عبيد و محمّد بن حسين زَيات؛ الأواني، از محمّد بن علي بن تمام؛ أجزاء الخيل، از هشام كلبي؛ الطير، النبات، الوحش، الارضين و الجبال و الاودية، از يعقوب بن اسحاق سِكّيت.
نتيجه بررسيآمار زير از شمارش كتابهاي ياد شده به دست ميآيد: مجموع كل كتابها: ۹۲۰ مورد (كه با احتساب تكراريها در حدود نهصد مورد فرض ميشود)؛ كتابهاي مربوط به تفسير و علوم قرآني: ۳۱ مورد؛ كتابهاي مربوط به حديث و علوم آن: ۴۱۰ مورد؛ كتابهاي تاريخي: ۱۵۴ مورد؛ كتابهاي فقهي: ۱۵۹ مورد؛ كتب اخلاق و دعا: ۳۳ مورد؛ كتابهاي عقايد و فرق: ۱۲۰ مورد؛ كتابهاي ادبيات: نُه مورد؛ كتابهاي طبّي و طبيعيات: شانزده مورد. بايد توجّه داشت كه بيشترين مورد در كتابهاي حديثي، از آنِ عناوين «له كتاب» است كه عموماً كتب حديثي فرض ميشود؛ امّا نكتهاي كه حائز اهميت است، توجّه كوفيان، به نگارش كتابهاي تاريخي است كه شامل ۱۵۴ مورد ميشود و اين امر، با توجّه به ريشههاي تاريخنگاري در كوفه و جنگها و قيامهاي فراوان آن، طبيعي مينمايد. اين اهتمام، اغلب مربوط به حوادث عراق است؛ امّا چنانچه ديديم، در مورد تاريخ اماماني كه در عراق نبودند، كتابهاي چنداني نوشته نشده است. همچنين، اهتمام راويان كوفي به برخي از شاخههاي كلام، همچون مبحث مثالب و نقض و ردّ ديگر عقايد، درخور توجّه است و در اين حوزه، چندين كتاب تأليف شده است. آنها به مبحث غيبت و فتنههاي آخر الزمان نيز اهتمام ويژهاي داشتند. البته اين امر، ريشه در مسائل فرقهاي و اتّفاقات سرزمين عراق دارد؛ عراقي كه درباره آن، به تنهايي ۳۸ كتابْ تأليف كرده بودند.
.
ج ـ مكتوبات بهيادگار مانده از كوفيانهدف ما در اين بخش، ذكر كتابهايي خواهد بود كه در دورانهاي بعد، با تصريح به نام كتاب، همراه با نام نويسنده، از آنها نقل شده است؛ همانند كاري كه اِتان كُلبرگ درباره كتابهاي ابن طاووس انجام داده است. البته اين كار براي كتابهاي راويان كوفي سه قرن نخست هجري، براساس تصريح مؤلّفان كتابهاي متقدّم انجام ميپذيرد. ناگفته نماند كه دكتر سيد حسين مدرّسي، در كتاب ميراث مكتوب شيعه براساس طرقي كه فهرستنگاران متقدّم شيعه به كتابها ميدهند، چنين احتمال داده است: اگر روايتي با همان اسناد كه در كتابشناسيهاي قديم شيعي براي دفاتر حديثي اصحاب ائمّه عليهم السلام آمده، روايت شده و يا دستكم به همان راوي اعلي كه فهرستها به عنوان راوي كتاب از مؤلّف معرفي ميكنند، استناد داده شده باشد، به احتمال زياد، از همان اثر مكتوب متقدّم سرچشمه گرفته است. همين مطلب در مواردي كه شمار زيادي روايت از يك مؤلّف متقدّم، به سند واحد نقل شود و نيز در مواردي كه از يك مؤلّف، همزمان، با چندين سند كه همواره يكساناند، نقل شود، صادق است. (1)البته همانگونه كه مؤلّف اشاره كرده، اين احتمالْ بسيار قوي است و ميتوان شواهد بسياري براي آن آورد. براي نمونه، شيخ صدوق پس از نقل روايتي مينويسد: اين روايت را در نسخه خودم به همين شكل يافتم و در نسخه ديگري به اين صورت: «......» و معناي هر دو نزديك است. (2)اين نقل، به خوبي نشان ميدهد كه علاوه بر نقل روايت از كتابها، نسخههاي مختلف از يك كتاب نيز در دسترس مؤلّفان متقدّم حديث بوده و از روي آنها مينوشتهاند. شيخ مفيد نيز در نقد روايتي از محمّد بن يعقوب بن شعيب مينويسد: محمّد، نميتواند اين حديث را از پدرش نقل كرده باشد؛ زيرا يعقوب بن شعيب، اصلي دارد كه همه روايات خود را از امام صادق عليه السلام، در آن گرد آورده است. پس اگر اين روايت از روايات يعقوب بن شعيب بود، آن را در اصل خود ميآورد و نبودن حديث مذكور در اصل يعقوب، دليل بر ساختگي بودن حديث است. (3)با اين حال، تصريح مؤلّفان به نام كتابها در استناد روايات به صاحبان آن، اطمينان بيشتري به همراه دارد و هدف ما در اين جا بررسي اين گونه كتابهاست. اين كتابها، مربوط به راويان كوفي سه قرن نخست هجري است؛ با اين حال، در چند مورد انگشتشمار، از راوياني كه نيمه اوّل سده چهارم را درك كردهاند نيز ياد شده است. ترتيب كتابها بر اساس آخرين زمان تقريبي است كه كتاب در دسترس دانشمندان (بر مبناي سال وفات) بوده و از آن نقل كرده، يا آن را وصف نموده اند. اگر صحّت مطالب كتابي، مورد ترديد واقع شده (مانند مقتل ابو مخنف)، زمان نقل از آن، آخرين كتابي خواهد بود كه مطالب كتاب از آن نقل شده است.
.
۱. كتابهاي برجاي مانده تا سده چهارميك. كتاب «مقتل الحسين عليه السلام» ابو مِخْنَفتصريح كننده: طبري (م ۳۱۰ ق) اين كتاب، از كتابهاي مشهور بوده و مؤلّفان بعدي، مطالب آن را در كتابهاي خود نقل كردهاند. نقلهايي از اين كتاب، در آثار سدههاي اخير، باقي مانده است. احتمالاً ابن عساكر، شرح حال زينب دختر حسين بن علي بن ابي طالب عليه السلام را كه به قرائت خود در كتاب ابو مخنف ارجاع داده، از همين كتاب بوده است. (1)مجلسي (م ۱۱۱۱ ق) نيز آن را در مصادر بحار ا?نوار آورده است. (2)حويزي (م ۱۱۱۲ ق) در تفسير نور الثقلين، (3)بارها به نقل از آن تصريح كرده است. سيد محسن امين، در شرح حال سليمان بن علي بن محمّد بن سليمان عاملي مزرعاني آورده كه نسخهاي از كتاب مقتل الحسين عليه السلام اثر ابو مخنف را يافته كه وي به خطّ خود و به تاريخ ۱۱۱۷ ق، نوشته بود. (4)اين كتاب، يك بار به صورت سنگي در بمبئي چاپ شد و بار ديگر (به سال ۱۲۸۷ ق) به همراه مجلّد دهم بحار الأنوار. امّا آقا بزرگ تهراني، معتقد است كه برخي از مطالب اين كتاب، جعلي است (5)و نقلهاي آن، دقّت كافي ندارد، تا جايي كه برخي بر اين باور شدند كه كتاب موجود، تنها برخي از مطالب مقتل ابو مِخْنَف را در بر دارد. (6)بنا بر اين، اصل كتابي كه ابو مِخْنَف در مقتل امام حسين عليه السلام نوشته، از گرد حوادث در امان نمانده و جز نقلها و گزارشهايي كه در كتبي چون تاريخ طبري بيان شده، اثر ديگري از آن نمانده است؛ ولي آنچه امروز به نام مقتل الحسين يا اوّلين تاريخ شيعه از واقعه كربلا و قيام مختار نشر شده، معتبر نيست و بسياري از كتابشناسان، به ساختگي بودن آن تصريح كردهاند. محدّث قمي نيز اعتبار اين كتاب را زير سؤال ميبرد و مينويسد: مقتل منسوب به ابي مِخْنَف، از ابي مِخْنَف و يا حتّي از مورّخ معتبر ديگري نيست و اين امر، با تأمّل در روايات اين كتاب و مقايسه آن با منقولات طبري و ديگران بر ميآيد. (7)از اين رو، محقّق معاصر، حسن غفّاري، با مبنا قرار دادن تاريخ طبري، كوشيد تا پراكندههاي كتاب را گردآوري نمايد و اشكالاتي را كه در نسخههاي قبلي كتاب بود، برطرف كند. اين كتاب، با تحقيق و حواشي به سال ۱۳۹۸ ق، در قم (انتشارات كتابخانه آية الله مرعشي) به چاپ رسيده است.
.
1) . تاريخ مدينة دمشق، ج ۶۹، ص ۱۶۸.
2) . بحار الأنوار، ج۱، ص۲۵.
3) . تفسير نور الثقلين، ج۱، ص۴۱۴ و ج۲، ص۱۶۰ و ج۳، ص۲۴۰ و ۲۶۸ ـ ۲۶۹ و ۳۶۶ و ۵۶۴ و ج۴، ص۲۲۲ و ۲۵۹ و ج۵، ص۹۸، ۹۵، ۱۵۹، ۱۶۶ و ۲۴۷.
4) . أعيان الشيعة، ج ۷ ، ص ۳۰۸.
5) . الذريعة، ج۲۲، ص۲۷.
6) . ر.ك: مقتل الحسين، ص۴.
7) .۱ . الكني و الألقاب، ج۱، ص۱۵۵.
دو. كتاب «المعراج» هشام بن سالمتصريح كننده: علي بن ابراهيم قمي (زنده تا تاريخ ۳۲۹ ق) به احتمال بسيار، اين، همان متني است كه علي بن ابراهيم در تفسير خود با واسطه ابن ابي عمير، از هشام نقل كرده است. (1)
.
1) . تفسير القمي، ج۲، ص۳ـ ۱۲.
سه. كتاب «الصوم» حسين بن سعيد كوفي اهوازيتصريح كننده: ابو غالب زراري (م ۳۶۸ ق) ابو غالب زراري، در سال ۲۹۷ ق، در حالي كه هنوز دوازده سال بيشتر نداشت، اين كتاب را به خطّ عبد الله بن جعفر ديده بود. (1)وي در جايي ديگر تصريح ميكند كه اين كتاب، با زياداتي از ابن مهزيار همراه بوده و آن را از عبد الله بن جعفر حِمْيري، از احمد بن محمّد بن عيسى، از ابن سعيد شنيده است و كتاب سه جزء دارد. (2)
چهار. «رسالة الحقوق» ابو حمزه ثماليتصريح كننده: شيخ صدوق (م ۳۸۱ ق) ابو حمزه، اين كتاب را از امام سجّاد عليه السلام روايت كرد. اين رساله در الخصال شيخ صدوق و نيز تحف العقول حسن بن علي بن شعبه حلبي، با اندكي تفاوت نقل شده است. الخصال، با اين عبارت شروع شده است: «هذه رسالة علي بن الحسين عليه السلام إلى بعض أصحابه: اعلم أن لله( عليك حقوقاً ... » و در تحف العقول آمده: «رسالة علي بن الحسين عليه السلام المعروفة برسالة الحقوق: اعلم رحمك الله أن الله عليك حقوقاً محيطة بك في كل حركة ... ». (3)اين رساله، مورد توجّه شيعيان قرار گرفت و شرح و ترجمه نيز شد، مثلاً سيد علي قپانچي، آن را شرح كرد و به سال ۱۴۰۶ ق (قم: مؤسّسه اسماعيليان)، به چاپ رسيد. مرتضوي نيز، در سال ۱۳۵۹ ش، آن را به فارسي ترجمه كرد.
پنج. كتاب «وصية المفضّل»تصريح كننده: ابن شعبه حرّاني (قرن ۴ ق) اين كتاب، از متون منسوب به مفضّل بن عمر جعفي است كه وصيتنامهاي از سوي مفضّل براي جامعه شيعه است. احمد بن محمّد بن خالد برقي (م ۲۷۴ ق) در المحاسن (4)و كليني (م ۳۲۹ ق) در الكافي (5)از آن روايت كردهاند. برقي، روايت مفضّل از امام صادق عليه السلام را درباره لزوم تفقّه در دين نقل كرده است. كليني، روايتي ديگر از مفضّل از امام صادق عليه السلام در مذمّت شك و ظن را بيان نموده و ابن شعبه حرّاني (م چهارم ق)، متن كامل آن را در تحف العقول نقل كرده است. (6)در سده ششم، ابن ادريس (م ۵۹۸ ق) همان روايت المحاسن را از وصيت مفضّل آورده است؛ (7)ولي به نقل مستقيم از كتاب، تصريح نكرده است.
.
۲. كتابهاي برجاي مانده تا سده پنجميك. اصل يعقوب بن شعيب بن ميثمتصريح كننده: شيخ مفيد (م ۴۱۳ ق) اين كتاب، نزد شيخ مفيد بوده است. وي درباره روايتي از محمّد بن يعقوب بن شعيب مينويسد: محمّد نميتواند اين حديث را از پدرش نقل كرده باشد؛ زيرا يعقوب بن شعيب، اصلي دارد كه همه روايات خود را از امام صادق عليه السلام در آن گرد آورده. پس اگر اين روايت از روايات يعقوب بن شعيب بود، آن را در اصل خود ميآورد و نبودن حديث مذكور در اصل يعقوب، دليل برساختن حديث است. (1)
دو. كتاب «صفة الجنّة و النّار» سعيد بن جناح كوفيتصريح كننده: شيخ مفيد به نظر ميرسد كتاب صفة الجنّة و النّار ـ كه در اختصاص شيخ مفيد با واسطه احمد بن محمّد بن عيسي نقل شده ـ ، همان كتاب نام برده شده توسط نجاشي است. (2)علّامه مجلسي تصريح ميكند كه نقل اختصاص، از كتاب سعيد بن جناح بوده است. (3)
سه. كتاب «أخبار أبي حنيفه و مسنده»تصريح كننده: ابو نعيم اصفهاني (م ۴۳۰ ق) نجاشي و شيخ طوسي، در آثار ابن عقده، از اين كتاب نام بردهاند. (4)در ميان مسندهايي كه از ابو حنيفه ياد شد، نام مسند ابن عقده نيامده است، (5)بنا بر اين، اين كتاب ميتواند تنها معرفي مسندي از ابو حنيفه باشد. با اين حال، ابو نعيم اصفهاني در مهمترين مسند ابو حنيفه، در دو موضع، از كتاب ابن عقده ياد كرده است. (6)
.
1) . جوابات أهل الموصل، ص ۲۴.
2) . الاختصاص، ص۳۴۵ ـ ۳۶۵.
3) . بحار ا?نوار، ج۸، ص۲۲۰.
4) . رجال النجاشي، ص۹۴، ش۲۳۳؛ الفهرست، طوسي، ص۷۴، ش۸۶ .
5) . مسند أبي حنيفة، ص۱۱ ـ ۱۲ (مقدّمه).
6) . مورد اوّل، در روايتي است از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره نماز خواندن با يك لباس (ص ۶۸) و مورد بعدي، كتاب ابوالعباس بن عقده به جاي العباس بن عقده كه اين روايت پيامبر صلي الله عليه و آله را آورده: «اللهم بارك لاُمّتي في بكورها» (ص ۲۷۱).
چهار. كتاب حذيفة بن منصورتصريح كننده: شيخ طوسي (م ۴۶۰ ق) اين كتاب در سده چهارم هجري، شهرت داشت و شيخ طوسي از آن ياد كرده است. شيخ، در نقد يك روايت، چند دليل ميآورد: يكي اين كه متن حديث در هيچ يك از اصول مصنّفه يافت نميشود، مثلاً در كتاب حذيفة بن منصور ـ كه كتابي معروف است ـ ، موجود نيست. (1)
۳. كتابهاي برجاي مانده تا سده ششميك. كتاب ابان بن عثمان (ت ۱۷۰ ق)تصريح كننده: امين الاسلام طبرسي (م ۵۴۸ ق) ابان بن عثمان، كتابي بزرگ داشته كه در آن، آغاز نبوّت، مغازي، مبعث، وفات پيامبر صلي الله عليه و آله، سقيفه و ردّه (جنگهاي ارتداد) گرد آمده بود. (2)اين كتاب در اختيار طبرسي بوده و در إعلام الوري از آن نقل كرده است. (3)اخيراً پراكندههاى كتابهاى: المبعث، المغازى، الوفاة، السقيفة والردّة، به كوشش آقاى رسول جعفريان، از نصوص مختلف، استخراج و توسّط دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم منتشر شده است. اين كتاب با روايت ابان، از ابو بصير، از امام باقر عليه السلام درباره وضعيت مكّه، آغاز و با نقل خطبه شقشقيه به نقل از ابان بن عثمان، از ابان بن تغلب، از عكرمه، از ابن عبّاس پايان ميپذيرد. اين روايات، به نقل از افراد مختلفي، از جمله امام باقر عليه السلام، امام صادق عليه السلام، زُراره و ... نقل شده است. در اين روايات، اخبار مرفوع و مرسل نيز به چشم ميخورد و گاه راوي داستان، خودِ ابان است (4)كه بيشتر اين موارد، به دليل تقطيع روايات بوده و سند به روايت پيشين بر ميگردد.
.
دو. كتاب «التفسير» جابر بن يزيد جُعفي (م ۱۲۸ ق) (1)تصريح كننده: ابن شهر آشوب (م ۵۸۸ ق) ابن شهر آشوب در المناقب، در دو موضع، از اين كتاب نقل كرده است. يك بار، روايتي نسبتاً طولاني مربوط به تفسير آيه وأولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض (2)است كه در آن، جابر بن يزيد از امام عليه السلام (نام امام ذكر نشده) نقل ميكند كه: «خداوند توسط اين آيه، ولايت علي بن ابي طالب را ثابت كرده است» ... و شواهدي در نزديكتر بودن علي عليه السلام به پيامبر صلي الله عليه و آله ذكر ميشود؛ (3)و بار ديگر، روايتي كوتاه از جابر از امام صادق عليه السلام، در مورد اين كه ولايت علي به پيامبر خدا، هم در دين بود و هم در خويشاوندي. (4)
سه. كتاب «خطب أمير المؤمنين» زيد بن وهب جُهني (5)تصريح كننده: ابن شهر آشوب احتمال دارد كه اين كتاب، در واقع، همان كتاب خطب أمير مؤمنان عليه السلام، به نقل اسماعيل بن مهران سَكوني، از زيد بن وهب باشد كه ابن شهر آشوب در المناقب، از آن ياد كرده است. (6)
.
چهار. كتاب «الدلالات» حسن بن علي بن ابي حمزهتصريح كننده: ابن شهر آشوب ابن شهر آشوب در المناقب، از اين كتاب با نام الدلالات روايت كرده است. در اين كتاب، چهار روايت است كه در سه مورد آن، از علم غيبي امام صادق عليه السلام نسبت به افكار و اعمال افراد (ابو بصير، مهزم (1)و يك كنيز)، و در روايت چهارم، از علم امام نسبت به زمان مرگ اسحاق بن عمّار، (2)سخن رفته است.
پنج. كتاب ابان بن تغلبتصريح كننده: ابن ادريس حلّي (م ۵۹۸ ق) ابن ادريس، از اين كتاب ياد كرده و چند روايت با موضوعات متفاوت از آن نقل كرده است. روشن نيست كه منظور ابن ادريس، كدام كتاب ابان بوده است. (3)مدرّسي، با توجّه به اسناد روايات، بر اين باور است كه اين ابان، شخص ديگري است كه ميبايست در اواسط قرن سوم هجري، زندگي كرده باشد. (4)
شش. اصل اسماعيل بن أبي زياد سكونيتصريح كننده: ابن ادريس حلّي ابن ادريس، در السرائر از اين كتاب ياد كرده و گفته است كه اين كتاب با خطّ ابن اشناس بزّاز، نزد من است و بر شيخمان ابو جعفر (شيخ طوسي) خوانده شده و خطّ او بر كتاب است كه در آن به فرزندش ابو علي و برخي ديگر، اجازه نقل و سماع داده است. ابن ادريس، معتقد است كه اين كتاب، از اصول شمرده ميشود. (5)
.
هفت. كتاب موسى بن بكر واسطي (1)تصريح كننده: ابن ادريس حلّي ابن ادريس، كتاب را در اختيار داشته و موارد زير را در آن نقل كرده است: دو روايت در مورد شب قدر؛ يك روايت درباره اصحاب واقعي پيامبر صلي الله عليه و آله؛ يك روايت درباره همسران پيامبر صلي الله عليه و آله؛ و چند روايت و نقل فقهي مختلف. (2)
هشت. كتاب جميل بن درّاجتصريح كننده: ابن ادريس حلّي اين كتاب ـ كه شيخ طوسي آن را اصل ميخواند ـ (3)در سده چهارم هجري، با طرق مختلفي نقل شده است. نجاشي آن را از يك طريق (4)و شيخ، از طريقي ديگر و با اندكي تفاوت با طريق نجاشي، دريافت كرده است. ابن ادريس، بخشي از آن را در مستطرفات آورده است: يك نقل در مورد طلاق، يك نقل و يك روايت در مورد احكام حج، روايتي درباره غسل و روايتي درباره نماز مسافر. (5)
نُه. كتاب جعفر بن محمّد بن سنان دهقانتصريح كننده: ابن ادريس حلّي نجاشي و طوسي، از اين كتاب نام نبردهاند. تنها ابن ادريس، اين كتاب را در اختيار داشته و دو روايت از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله درباره بيفايده بودن برخي دانشها، همچون: انساب، ايام و شعر و عربيت، از اين كتاب نقل كرده است. (6)
ده. كتاب معاوية بن عمّارتصريح كننده: ابن ادريس حلّي احتمالاً روايتي كه ابن ادريس در مستطرفات، درباره فضل دعا بر تلاوت قرآن، از اين راوي نقل كرده است، از كتاب الدعاء باشد. البته ابن ادريس، يك نقل درباره زكات و دو نقل در مورد حج نيز از اين كتاب آورده است؛ (7)ولي كتابي در موضوع حج يا زكات، به اين راوي نسبت ندادهاند.
.
۴. كتابهاي برجاي مانده تا سده هفتميك. «تفسير القرآن» ابو الجارود (م ۱۴۱ـ ۱۶۰ ق) (1)تصريح كننده: سيد بن طاووس (م ۶۶۴ ق) (2)اين تفسير را تفسير الباقر عليه السلام نيز ميشناختند. قسمتي از اين تفسير، در تفسير القمي باقي مانده كه بخش عمدهاي از آن را از ابتداي سوره آل عمران تا پايان قرآن، در خود جاي داده و موارد آن، به صراحتْ مشخص شده است. اسناد اين قطعات به راوي تفسير، كثير بن عياش، باز ميگردد. (3)گزارشي از اين تفسير از سده چهارم هجري در دست داريم. در اين نقل، خطيب بغدادي با سند، از محمّد بن عمر داوودي، از دارقطني (م ۳۸۵ ق) نقل ميكند كه ابن شاهين (م ۳۸۵ ق) كتابي در تفسير نوشته بود و از من خواست كه خطاهاي آن را تصحيح كنم. با بررسي تفسير دريافتم كه او تفسير ابو الجارود را در فصلهايي، طبقهبندي كرده و در كتاب خود جاي داده و آن را از طريق ابو الجارود، از زياد بن منذر، نقل كرده است. (4)روشن است كه در اين نقل، خطايي رخ داده و آن، نسبت دادن نقل ابو الجارود از زياد بن منذر است؛ زيرا چنانكه ذهبي نيز دريافته، ابو الجارود، همان زياد بن منذر است. (5)حال بايد ديد كه سرنوشت تفسير ابن شاهين چه شده است. ذهبي از قول عماد الدين حزامي، نقل ميكند كه: تفسير ابن شاهين، نزد ما در واسط بود و جلدهاي آن به سي ميرسيد. (6)اين نقل، نشاندهنده بزرگي اين تفسير است. با اين حال، اثر ديگري از اين تفسير بزرگ در دست نيست؛ ولي همين كافي است تا بدانيم روايات تفسير ابو الجارود، بسيار بيشتر از مقداري بوده كه اكنون در تفسير القمي جاي دارد. در ميانه قرن هفتم هجري، نسخهاي از تفسير ابو الجارود در دسترس ابن طاووس (م۶۶۴ق) بوده كه آن را با عبارت «قالب الثمن العتيق» توصيف كرده و از پنج جزءِ نخست آن در كتاب سعد السعود نقل كرده است. بنا بر اين، تفسير القمى موجود در دست ما، تأليفى است مركّب از تفسير ابو الجارود و قمى. تنها برخى از موارد نقل شده از ابن طاووس در تفسير قمى آمده است. يك ارزيابى موقّت، اين است كه اين موارد، مشتمل بر نقلهايى از روايت ابو الجارود است كه در تفسير القمى نيامده يا از تفسير متفاوتى منسوب به امام باقر عليه السلام بوده كه در جايى ثبت نشده است. (7)
.
1) . رجال النجاشي، ص۱۷۰، ش۴۴۸.
2) . از اين نمونه تا نمونه سيزدهم، تصريح كننده آنها سيد بن طاووس است.
3) . تفسير القمي، ج۱، ص۱۰۲، ۱۹۸، ۲۲۴ و ۲۷۱.
4) . تاريخ بغداد، ج۱۱، ص۲۶۶. نيز ر.ك: تاريخ مدينة دمشق، ج۴۳، ص۵۳۶ ـ ۵۳۷.
5) . تذكرة الحفّاظ، ج۳، ص ۹۸۸.
6) . همان جا. همو در تاريخ الإسلام (ج۲۷، ص۱۹۷) اين شيخ را احمد بن ابراهيم موصلي شناسانده است.
7) . كتابخانه ابن طاووس، ص۵۳۳.
دو. تفسير محمّد بن سائب كلبى (1)از سخنان زَركِشي و سيوطي كه از قول ابن عدي (م ۳۶۵ ق) در الكامل آمده، اين تفسير را از بزرگترين تفسيرها ميشناسند. يكي به جهت فراواني روايات آن و ديگر اين كه، در زمان ابن عدي، در دسترس دانشمندان بوده و شهرت داشته است. (2)اين كتاب، تا ميانه قرن هفتم هجري، در دسترس دانشمندان بوده و ابن طاووس، از سه جلد اين تفسير در كتاب سعد السعود نام برده و از آن روايت كرده است: اوّل، جزء يازدهم تا نوزدهم، مشتمل بر بخشى از سوره آل عمران تا پايان سوره انعام؛ دوم، جزء هجدهم تا بيست و چهارم؛ سوم، سوره محمّد تا پايان قرآن. در همه سندهايى كه ابن طاووس آورده، كلبى توسط ابو صالح باذام، از ابن عبّاس نقل مىكند. (3)
سه. «تفسير القرآن» ابن عقدهنجاشى، اين تفسير را ديده و آن را كتابي بزرگ و زيبا توصيف كرده است كه هيچكدام از شيوخ وى، از آن ياد نكردهاند. (4)ابن طاووس، در دو كتاب محاسبة النفس و سعد السعود از آن روايت كرده است. در محاسبة النفس، از آن با عنوان «تفسير القرآن» و در سعد السعود با عبارت «ابن عقده ... في كتاب تفسيره» ياد شده است. (5)
.
چهار. كتاب «الجمل» ابو مِخْنَفلوط بن يحيى ازدي (م ۱۵۷ ق) و ابن ابي الحديد اشعاري، از كتاب وقعة الجمل ابو مخنف نقل كردهاند و در همينجا، ابو مخنف را از مورّخاني ميدانند كه معتقد به صحّت امامت به اختيار بودهاند و او را از زمره شيعيان نميدانند. (1)ابن طاووس در طرائف، از كتابي متعلّق به ابو مخنف نقل ميكند كه آن را به عنوان «كتاب عتيق» توصيف مىكند كه اين كتاب، داراى متن نامههاى مبادله شده بين امام على عليه السلام و معاويه بوده است. اوّلين نقل، مشتمل بر نامه معاويه به زبير است كه در آن، با زبير بيعت كرده و او و طلحه را تحريك مىكند تا مجازات قاتلان عثمان را خواستار شوند. پس از آن، طلحه و زبير، از امام على عليه السلام مىخواهند تا براى انجام عمره به مكّه برود. امام گر چه از مكر آنها آگاه است، امّا با رفتن آنها موافقت مىكند. اين نقل، در برگ سوم بخش مربوط به نامههاى امام على عليه السلام به معاويه آمده است. در متن اصلى، بعد از هر نامه امام، نامهاى از معاويه آمده بود. مورد نقل شده را از ابو مخنف، از عبد الرحمان بن مسعود روايت كرده است. در مورد دوم، معاويه در نامهاى به ابن عبّاس، از او مىخواهد تا مردم با ابن عبّاس بيعت كنند؛ امّا ابن عبّاس پاسخ مىدهد كه مردم با كسى كه بهتر از اوست بيعت كردهاند؛ يعنى، امام على عليه السلام. اين احتمالْ وجود دارد كه تأليف مورد بحث، همان كتاب الجمل باشد كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة و طبرى بدون واسطه (و احتمالاً توسّط كتاب الجمل مدائنى) قطعاتى از آن را نقل كردهاند. (2)
پنج. كتاب «المعرفة» ابراهيم ثقفى (م ۲۸۳ ق)به نظر ميرسد كه سيد مرتضي، اين كتاب را در دسترس داشته و در الشافي في الإمامة از آن ياد كرده است. وي در موضعي، ستمهايي را كه به اهل بيت عليهم السلام روا داشتهاند، يادآور ميشود كه هركس ميخواهد روايات اهل بيت عليهم السلام را در اين باره ببيند، به كتاب المعرفه، اثر ابراهيم ثقفي مراجعه كند. ايشان روايات اهل بيت عليهم السلام را در اين موضوع، تك به تك و با اسانيد روشن، گرد آورده است. (3)طبرسي (م ۵۴۸ ق) در اعلام الورى، نام اين كتاب را برده و نقلي از آن آورده است كه مشتمل بر تمجيد پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از امام على عليه السلام در جريان فتح خيبر است. (4)ابن طاووس نيز كتاب را در اختيار داشته و در كشف المحجّة، سعد السعود، طرائف و اليقين از آن نقل كرده است. وي يك نسخه چهار جزئى را در اختيار داشته كه ظاهراً در دوره حيات مؤلّف، كتابت شده بود. ابن طاووس، به عبارتى درباره توطئه قتل پيامبر صلي الله عليه و آله اشاره مىكند و افزوده كه در اين عبارت، اسامى توطئهگران، آشكارا آمده است. در كشف المحجّة، اشاره به خبرى (از جزء چهارم) است كه جسد پيامبر خدا عليه السلام پس از وفات آن حضرت، سه روز دفن نشده، روى زمين باقى ماند. در طرائف نيز اشاره به جزء سوم كتاب شده كه داراى رواياتى (به روايت راويان اهل سنّت) درباره انتقادات تند از همه افراد شركت كننده در شورا بجز امام على عليه السلام است. موارد نقل شده در اليقين، مشتمل بر متن سيزده روايت در فضيلت امام على عليه السلام است كه دو روايت آن، با دو سند مختلف آمده و مجموعاً پانزده حديث مىشود.
.
شش. تفسير «غريب القرآن» ابان بن تَغْلِب (م ۱۴۱ ق) (1)شيخ طوسي، معتقد است كه ابان بن تغلب، كتاب غريب القرآن را ـ كه شواهدى از شعر داشته ـ تأليف نموده است. (2)گفته شده كه مطالب ابان با تأليفات ديگرى از محمّد بن سائب كلبى (م ۱۴۶ ق) و ابو رَوْق عطية بن حارث همداني، توسّط عبد الرحمان بن محمّد ازدى كوفى، در يك كتاب (كه طوسى به آن با عنوان المشترك اشاره مىكند) فراهم آمده و موارد اتّفاق و اختلاف اين سه مؤلّف، شرح داده شده است. تأليفى كه نجاشى و طوسى از آن ياد كردهاند، در سعد السعود سيد بن طاووس (ص۱۹ و ۲۲۱) نقل شده است. اين نقل، درباره آيه ۲۸ سوره مريم (يا اخت هارون) است. (3)
.
هفت. «مقتل امير المؤمنين عليه السلام» ابراهيم ثقفيابن طاووس، متني در كتاب طرائف از كتاب مقتل على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده كه آن را جلد دوم كتاب الغارات توصيف مىكند. در نسخههاى چاپى كتاب الغارات چنين جلد دومى وجود ندارد، همچنين مطالبى كه ابن طاووس نقل كرده (خطبه شقشقيه). نيز نقلى از كتاب مقتل على بن ابي طالب كه عبد الكريم برادرزاده ابن طاووس آورده است، در اين نسخههاى چاپى، وجود ندارد. از طرف ديگر، نجاشى و طوسى، كتاب مقتل امير المؤمنين عليه السلام را ـ كه به احتمال زياد، همان كتاب مقتل على بن ابي طالب عليه السلام است ـ تأليفى جداى از كتاب الغارات بيان مىكنند و اين، نظريهاى است كه عموماً پذيرفته شده است. در اين جا دو احتمال وجود دارد: يكى اين كه آنچه ابن طاووس مىگويد، درست است كه در اين صورت، آنچه ما از الغارات در اختيار داريم، تنها بخش نخست آن است؛ دوم اينكه او اشتباه كرده است. شايد بدان جهت كه دو تأليف در يك مجموعه بوده يا به دليل نشانهاى كه بر روى نسخه بوده كه سبب اين اشتباه شده است. در اين صورت، آنچه وجود ندارد، تأليف مستقلى به نام مقتل على بن ابي طالب عليه السلام خواهد بود. (1)از سوي ديگر، مرحوم محدّث اُرمَوي، بر اين باور است كه سندي كه ابن طاووس براي اين كتاب ذكر كرده، همان سندي است كه كتاب الغارات، از آن طريقْ نقل شده است؛ يعني، محمّد بن يوسف، از حسن بن على زعفراني، از ابراهيم بن محمّد ثقفي. (2)
هشت. كتاب «التاريخ» ابراهيم ثقفياين عنوان را ميتوان مربوط به كتب رجالياي دانست كه در ابتداي آنها، عبارت «التاريخ» يا «الأخبار» به كار ميرفته است؛ امّا با توجّه به اين كه مؤلّف كتاب، به رجال شناخته نميشود، احتمال تاريخي بودن آن، بيشتر است. سخن ابن طاووس ـ كه اين كتاب را در اختيار داشته و در طرائف از آن ياد كرده ـ ، مؤيد اين ادّعاست. ابن طاووس، معتقد است كه اين كتاب، مشتمل بر جزئياتى درباره ظلمهايى است كه بر امام على عليه السلام وارد شده و نيز در مثالب خلفاى نخست، بويژه عثمان. (3)
.
نه. كتاب «البهار» حسين بن سعيد كوفي اهوازي (زنده در ۳۰۰ ق)ابن طاووس در اليقين، از اين كتاب نقل كرده است. نجاشى و طوسى، هيچ كدام از اين تأليف ياد نكردهاند و اوّلين بار در اليقين از آن نقل شده است. ابن طاووس از نسخهاى كه اجازهاى با تاريخ صفر ۴۳۹ ق بر آن بوده، استفاده كرده است. موارد نقل شده، مشتمل بر رواياتى در فضايل امام على عليه السلام، همراه با انتقاد شديد از خلفاى ثلاثه است. مجلسي، در بحار الأنوار و حرّ عاملي در اثبات الهداة، از ابن طاووس نقل كردهاند. در اثبات الهداة (اشتباهاً!) كتاب النهار آمده است. (1)
ده. كتاب «الرجال» ابن عقده (م ۳۳۳ ق)شيخ طوسي، بجز كتابهاي رجالي خود، در تهذيب ا?حكام، از آن نام برده و روايت كرده است. (2)اين كتاب، در اختيار ابن طاووس بوده و در إقبال ا?عمال از آن نقل كرده است. در مورد نقل شده، امام صادق عليه السلام از سرنوشت بنى الحسن ـ كه بر ضدّ عبّاسيان قيام كردند ـ ، اظهار تأسّف مىكند. ابن طاووس، اين حديث را در دو جهت نقل كرده: يكي اثبات اين كه عبد الله بن حسن و بنى الحسن در نگاه امام محترم بودند و ديگر اين كه، قيام آنان موجّه بوده است. (3)
يازده. «فضائل على عليه السلام» ابن عقدهابن طاووس در اليقين از اين كتاب، به عنوان يك جزء نقل كرده است، كه عبد الواحد بن محمّد بن عبد الله فارسى از آن روايت كرده و آن را در تاريخ ذى حجه ۴۰۶ ق، املا كرده است. اليقين، تنها منبعى است كه از اين تأليف ياد مىكند. (4)كتاب با ابناء و القاب امير مؤمنان عليه السلام آغاز و با آيات نازل شده در مورد ايشان و اهل بيت عليهم السلام پايان مييابد. كتاب، در ۲۲ فصل تنظيم شده و مجموعاً ۲۳۶ روايت در بر دارد. اغلب روايات، متّصل بوده و راويان مختلفي در نقل روايات شركت دارند كه اين، نشان از وسعت اطّلاعات و حفظ و كثرت استادان ابن عقده دارد.
.
دوازده. كتاب «الشيعة من اصحاب الحديث» ابن عقدهاِتان كُلبرگ، احتمال داده كه كتاب مشايخ الشيعة يا كتاب تسمية المشايخ ـ كه ابن طاووس در جمال الاُسبوع و فتح الأبواب از آن نقل كرده است ـ ، همين كتاب باشد. مورد نقل شده در جمال الاُسبوع، مشتمل بر دعايى است براى پيامبر عليه السلام كه عبد الله بن جعفر الصادق عليه السلام به محمّد بن اشعث، تعليم داده است. مورد نقل شده در فتح الأبواب، از بابى درباره ادريس ـ كه متعلق به جزء ششم بوده ـ اخذ شده است. (1)
سيزده. «فضائل على عليه السلام» ابن سمّاك عثمان بن احمد دقاق (م ۳۴۴ ق)ابن طاووس در طرائف و اليقين، از اين كتاب نقل كرده است. عنوان تأليف در اليقين، «فضائل امير المؤمنين» آمده است. اطّلاعى درباره اين كه كتاب، باقى مانده يا نه، در دست نيست. ابن طاووس، از نسخه مورخّه ذى حجّه ۳۴۰ ق، استفاده كرده كه داراى مطالبى (و شايد حواشى) با خطّ مؤلّف بوده است. در طرائف، اشارهاى (توسط برهان ابن شهر آشوب) به كتابي از عثمان بن احمد شده است كه احتمالاً فضائل على باشد. (2)
چهارده. اصل عبيد الله بن على بن ابى شعبه حلبي (3)(م قبل از ۱۴۸ ق)تصريح كننده: سيد بن طاووس (م ۶۶۴ ق) (4)اين كتاب، از منابع معتبر و شناختهشده شيعه در سدههاي متقدّم بوده است. (5)از اين اثر، به عنوان كتاب (در الإقبال) و كتابِ اصل (در المضايقة) يا اصل (در بحار الأنوار، ج ۸۸، ص ۲۹۹، مستدرك الوسائل، ج ۳، ص ۱۴۸ و هر دو از المضايقة) ياد شده است. (6)
.
1) . همان، ص ۴۱۷.
2) . همان، ص ۲۵۰.
3) . راوي، كوفي است و تنها به خاطر تجارت خانوادگي با حلب به اين لقب شهرت يافته است (رجال النجاشي، ص۲۳۰، ش۶۱۲).
4) . از اين نمونه تا نمونه چهل و هشتم، كتابها يا اصلهاي موجود در كتابخانه ابن طاووساند.
5) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۱، ص۳؛ رسائل المرتضي، ج۲، ص۳۳۱.
6) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۲۰۷.
پانزده. كتاب عبد الله بن بكير بن اعين بن سنسن شيباني (زنده در اواسط قرن دوم) (1)اين كتاب، در دسترس ابن ادريس بوده و چند روايت با موضوعات مختلف همچون: ريا در نماز، ضمان، احتجاج اهل سنّت به ماجراي غار، جواب دادن به سلام غيرمسلمانان، ذمّ شعر و... از آن نقل كرده است. (2)ابن طاووس نيز كتاب را در اختيار داشت و در كشف المحجّة از آن نقل كرده است. مورد نقل شده، مربوط به دارايى امام سجّاد عليه السلام است. (3)
شانزده. كتاب حريز بن عبد الله سجستاني (4)(زنده در اواسط قرن دوم)اين كتاب، از منابع معتبر و شناختهشده شيعه در سدههاي متقدّم بوده است. (5)ابوغالب زراري، اين كتاب را به خطّ حميد بن زياد و با واسطه حمّاد بن عيسى، از حريز دريافت كرده بود. (6)ابن ادريس در مستطرفات السرائر، از اين كتاب بهره برده و حريز را از بزرگان شيوخ دانسته است. (7)ابن طاووس نيز در فلاح السائل، از اين كتاب ياد كرده و روايتي درباره تجويز سه روز سوگوارى بعد از فوت، از آن نقل كرده است. (8)
هفده. اصل عمّار بن موسى ساباطى (زنده در نيمه قرن دوم)اين اصل، در غياث سلطان الورى نقل شده است. تنها ابن طاووس، اصل را به او نسبت مىدهد، بنا بر اين، احتمالاً با كتابي كه شيخ طوسى به او نسبت داده، يكى باشد. (9)گفته ميشود كه علّامه حلّي نيز اين كتاب را در دست داشته و از آن نقل كرده است. (10)
.
1) . رجال النجاشي، ص۲۲۲، ش۵۸۱.
2) . مستطرفات السرائر، ص ۶۳۲ـ ۶۳۴.
3) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۳۵۰.
4) . اين راوي، اصالتاً از مردم كوفه است (رجال النجاشي، ص۱۴۴، ش۳۷۵).
5) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج۱، ص۳.
6) . رسالة في آل أعين، ص۴۶.
7) . مستطرفات السرائر، ص ۵۸۵.
8) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۳۵۷.
9) . همان، ص۲۰۳.
10) . الحدائق الناضرة، ج۵، ص۶؛ ميراث مكتوب شيعه، ص۲۵۱ (به نقل از مختلف الشيعة، ج۸، ص۳۱۰). با همه تلاشي كه انجام شد، اين نقل يافت نشد.
هجده. اصل هشام بن سالم جواليقى (زنده در ميانه قرن دوم)اين اصل، در غياث سلطان الورى و اقبال نقل شده است. ابن طاووس از نسخه مورخّه ۳۷۳ بهره برده است. مورد نقل شده، روايتى از هشام است كه مستقيماً از امام صادق عليه السلام نقل مىكند. (1)
نوزده. اصل حسين بن سيف بن عميره (زنده در ميانه قرن دوم)اين اصل، در فلاح السائل، نقل شده است. مورد نقل شده، روايتى به نقل از امام صادق عليه السلام است. (2)
بيست. اصل مسعدة بن زياد ربعي كوفي (زنده در ميانه قرن دوم)اين اصل، در فلاح السائل و مهج الدعوات، نقل شده است. موارد نقل شده، روايتى است از امام باقر عليه السلام در اهميت دعا كه در هر دو كتاب آمده است. ابن طاووس از اين تأليف، با عنوان «كتاب» ياد مىكند، با افزودن اين نكته كه اين، يكى از اصول شيعه است. احتمالاً اين اشاره، به كتاب في الحلال والحرام مسعده است كه در رجال النجاشي (ص ۴۱۵، ش ۱۱۰۹) به وى نسبت داده شده است. (3)
بيست و يك. اصل اخو مغلس محمّد بن يحيى بن سلمان خثعمي (زنده در اواسط قرن دوم)اين اصل، در فرج المهموم نقل شده است. تنها ابن طاووس، به اصل او اشاره كرده است. احتمال دارد كه اين تأليف، همان كتابي باشد كه در مصادر ديگر آمده است. مورد نقل شده، روايتى است از امام صادق عليه السلام كه موارد استفاده جايز از علم نجوم را شرح مىدهد. (4)
.
بيست و دو. كتاب ابو ايوب ابراهيم بن عثمان (يا عيسى) خزّاز كوفى (زنده در ميانه قرن دوم)اين كتاب، در فلاح السائل و سعد السعود آمده است. برخى (از جمله آقا بزرگ تهراني) اين تأليف را اصل دانستهاند. مورد سعد السعود، تفسير آيه ۳۲ فاطر است و مورد فلاح السائل، مشتمل بر قرائتي از آيه ۲۳۸ سوره بقره است كه ضمن آن كلمه «وصلوة العصر»، بعد از «والصلوة الوسطى» افزوده شده است. (1)
بيست و سه. كتاب سليمان بن صالح جصاص كوفى (زنده در ميانه قرن دوم)اين كتاب، در فرج المهموم آمده است. آـآكابن طاووس از نسخهاى كه براى هارون بن موسى تَلّعُكبرى خوانده شده بود، استفاده كرده است. مورد نقل شده، مشتمل بر تفسير آيه ۷۵ سوره انعام است. (2)
بيست و چهار. كتاب عمر بن اُذَينه كوفى (زنده در ميانه قرن دوم)اين كتاب، در فلاح السائل نقل شده است. برخى بر اين باورند كه عمر، نام پدرش بوده و نام خودش محمّد (يا احمد) بوده است. گفته شده است كه او از دست مهدى عبّاسى، به يمن گريخت و در آن جا درگذشت. در مورد نقل شده، «الصلاة الوسطى» به نماز ظهر تفسير شده است. (3)در طريقي كه ابو غالب زراري اين كتاب را دريافت كرده، ابن ابي عمير، آن را از مؤلّف نقل كرده است. (4)
بيست و پنج. كتاب «المسائل» حسن بن علي بن يقطين (5)ابن طاووس در غياث سلطان الورى، از كتابي با نام المسائل، از على بن يقطينْ روايت كرده است. اين تأليف، مشتمل بر سؤالات على بن يقطين از امام كاظم عليه السلام بوده است. (6)به نظر ميرسد در نسخه ابن طاووس، كلمه حسن، از ابتداي نام راوي افتاده باشد.
.
بيست و شش. كتاب «النوادر» (اصل) ابو جعفر صيقل احمد بن حسين بن عمر بن يزيد (زنده در اواخر قرن دوم)نجاشي، تنها كتاب شناخته شده وي را كتاب النوادر ميداند كه آن را به همراه احمد بن حسين (ابن غضائري) بر پدر احمد قرائت كرده بود؛ (1)امّا ابن طاووس در لهوف، با عنوان اصل از آن نام برده است. وي از نسخهاى بهره برده كه متعلّق به احمد بن محمّد بن داوود قمى بوده است. در مورد نقل شده، محمّد بن حنفيه، بدون موفّقيت، بر آن است تا امام حسين عليه السلام را از خروج از مكّه به كربلا منع كند. (2)
بيست و هفت. اصل ابو المغراء حميد بن مثنى عجلى (زنده در اواخر قرن دوم)اين اصل در الملاحم والفتن آمده است. ابن طاووس از اين تأليف، با عنوان «كتاب ابى المغراء من اُصول الشيعة» ياد كرده است. مورد نقل شده، اين است كه ابو المغراء با واسطه منصور بن حازم، از امام صادق عليه السلام روايت مىكند. (3)
بيست و هشت. كتاب عبد الله بن قاسم حضرمي كوفى (زنده در اواخر قرن دوم)اين كتاب، در فرج المهموم نقل شده است. ابن طاووس، اين تأليف را با اين عبارت مىشناساند: «و رويت هذا الحديث باسانيد إلى ابان بن تغلب عن الصادق عليه السلام من كتاب عبد الله بن القاسم الحضرمي من كتاب اصله». كلمه اصل ـ كه در آخر اين عبارت آمده ـ ، يا اشاره به تأليف از ابان با اين عنوان دارد، يا به كتاب حَضرمي. در صورتى كه از حضرمى باشد، اين، تنها آگاهىاي است كه تا به امروز از كتاب حضرمى، به عنوان اصل در دسترس ما قرار دارد. (4)
بيست و نُه. كتاب حفص بن بخترى (زنده در نيمه دوم قرن دوم)گرچه ابن طاووس به اين تأليف، با عنوان كتاب اشاره مىكند، به احتمال بايد آن را با «اصل» شيخ طوسى (در الفهرست، ص ۹۱، ش ۲۴۴) و ابن شهر آشوب (در المعالم، ص۴۳، ش۲۸۱) كه از مؤلّف ياد كردهاند، يكى دانست. در مورد نقل شده، امام صادق عليه السلام توضيح مىدهد كه روايتى از اوست كه بايد همچون روايت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله تلقّى گردد. (5)
.
سي. اصل علي بن ابي حمزةابن طاووس، در غياث سلطان الورى، از اين كتاب نام برده و از آن نقل كرده است. روايت ياد شده، عباداتي همچون: حج، عمره، نماز، روزه و صدقه از سوي پدر و مادر را، حتّي براي ناصبي، تخفيف دهنده گناهان ميداند. (1)
سي و يك. كتاب «الصيام» (يا «الصوم») ابن فضّال علي بن حسن بن عليابن طاووس، اين كتاب را در دسترس داشته و در إقبال الأعمال، از آن روايت كرده است. (2)وي در كتاب الدروع الواقيه نيز از اين كتاب نقل كرده است. (3)
سي و دو. كتاب حمّاد بن عثمان [ذى] ناب بن عمرو فَزارى (م ۱۹۰ق)اين كتاب، در غياث سلطان الورى و الملاحم والفتن آمده است. ابن طاووس در ملاحم، به اين تأليف با عنوان «من اُصول أصحابنا» اشاره مىكند. مورد نقل شده در ملاحم، تصويري از عمر بن عبد العزيز به دست داده است. دو روايت نقل شده غياث، درباره «القضاء عن الميت» است. (4)
سي و سه. كتاب صفوان بن يحيى بجلى (م ۲۱۰ ق)اين كتاب، در فلاح السائل آمده است. روشن نيست آنچه در اين جا آمده، مربوط به كدام يك از كتابهايى است كه نجاشى و طوسى از او ياد كردهاند. در مورد نقل شده، امام صادق عليه السلام شرح مىدهد كه چرا حضرت نوح عليه السلام، «عبداً شكوراً»، (5)خوانده شده است. (6)
.
سي و چهار. كتاب «النوادر» ابو جعفر احمد بن محمّد بن عمرو بن ابى نصر بَزَنطي (م ۲۲۱ ق)ابن ادريس در مستطرفات از اين كتاب نام برده و از آن روايت كرده است. در كتاب موجود، روايات فقهي نقل شده است. همچنين ابن طاووس در محاسبة النفس، از كتاب بَزَنطي روايت كرده است. متن نقل شده در كتاب اخير، مشتمل بر سه روايت كوتاه از جملاتى براى طلب كمك از خداوند است. در اين جا چند مسئله وجود دارد؛ الف. ابن طاووس از مؤلّف، تنها با عنوان «البزنطى» ياد مىكند، البته هويت او تقريباً يقينى است؛ زيرا تنها مؤلّف متقدّم كه با اين عنوان معروف است، همان احمد بن محمّد ياد شده است كه يكى از اصحاب امام كاظم و امام جواد عليهم السلام بوده است؛ (1)ب. در محاسبة النفس، قطعهاى كه در آن، ابن طاووس، منبع خود را براى اين سه روايت مىشناساند، داراى يك سقط است كه آن را توسط نقل اين قطعه در بحار الأنوار (ج ۹۳، ص ۲۳۴) مىتوان اصلاح كرد؛ ج. براى ابن طاووس روشن نبوده (و براى ما نيز روشن نيست) كه منبع مورد استفاده، تأليف بَزَنطى بوده است يا نه. آن چنان كه ابن طاووس توضيح مىدهد، در پايان نسخه مناسك الزيارات شيخ مفيد، تعليقهاى وجود داشته كه مشتمل بر مواردى از كتاب بَزَنطى بوده است؛ د. روشن نيست كه كداميك از تأليفات بَزَنطى، مورد اشاره بوده است. احتمالاً يكى از سه كتابي بوده كه نجاشى از آن ياد كرده: كتاب الجامع (كه قطعاتى از آن در السرائر ابن ادريس نقل شده) و دو تأليف ديگر با عنوان كتاب النوادر. (2)
سي و پنج. كتاب «المسائل» صباح بن نصر هندي (3)اين كتاب، در دسترس ابن طاووس بوده و با نام مسائل عن الرضا در فرج المهموم از آن روايت كرده است. ابن طاووس از اين تأليف، به روايت محمّد بن احمد صفوانى و ابو العبّاس بن نوح نقل مىكند. وي، نسخهاى از آن داشته كه ظاهراً در دوره حيات اين دو راوي، كتابت شده است. مورد نقل شده، مشتمل بر روايتى از امام رضا عليه السلام درباره علم نجوم است. (4)
.
سي و شش. اصل على بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم بن يحيى تمّار كوفى (زنده در اوائل قرن سوم)سيد در غياث سلطان الورى و اقبال الأعمال از آن نقل كرده است. در غياث سلطان الوري، به اين تأليف به عنوان «اصل كتابه» و در اقبال به صورت «كتاب اصله» اشاره شده است. مورد نقل شده در اقبال الأعمال، روايتى درباره امام سجّاد عليه السلام نقل مىكند كه ايشان در هر روز از ماه رمضان، يك درهم صدقه مىداده تا مطمئن باشد كه شب قدر، صدقه داده است. ابن طاووس، شرحي ارائه داده تا اين شبهه را كه امام سجّاد عليه السلام شب قدر را مىدانسته يا نه، بر طرف كند. (1)
سي و هفت. اصل ابو الفرج ابان بن محمّد سندي بزّاز بجلى (زنده در نيمه اوّل قرن سوم)ابن طاووس در إقبال الأعمال و كشف المحجّة از آن نقل كرده است. مورد نقل شده در إقبال الأعمال، روايت امام صادق عليه السلام درباره ظهور حضرت مهدى عليه السلام است. در كشف المحجّة، تعدادى از بنى الحسن شهادت مىدهند كه مهدى(عج) از نسل جعفر صادق عليه السلام خواهد بود. (2)
سي و هشت. اصل روايت شده از حسن بن محبوب سَرّاد كوفى (م ۲۲۴ ق)اين اصل، در فتح الأبواب و إقبال الأعمال آمده است. در إقبال الأعمال، اين تأليف به عنوان اصل شناسانده شده است. ابن طاووس، از نسخهاى كه تاريخ ۳۷۳ ق، بر آن بوده، بهره برده است. مورد نقل شده، دعاى سحر ماه رمضان است. در يكى از عبارتهاى فتح الأبواب نيز، به اين تأليف، به عنوان اصل اشاره شده است. ابن طاووس در فتح الأبواب گفته كه مىگويد، نسخه مورد استفادهاش، تاريخ ربيع الأوّل ۳۱۴ ق را داشته است. در اين صورت، او دو نسخه مختلف از اين تأليف را ملاحظه كرده است. (3)
.
سي و نُه. اصل محمّد بن ابى عُمَير (زنده در اوايل قرن سوم)اين اصل، در فتح الأبواب، جمال الاُسبوع، و فرج المهموم نقل شده است. در فتح الأبواب و فرج المهموم، به اين تأليف با عنوان «كتاب اصل» اشاره شده است. دو روايت در فتح الأبواب مربوط به فضيلت استخاره است. روايت نقل شده در جمال الاُسبوع، درباره ثواب دعاى روز جمعه تأكيد مىكند. مورد نقل شده در فرج المهموم، متخصّصان در علم نجوم را به عنوان خاندانى در هند و خاندانى در عرب (يعنى بنى هاشم) معرفى مىكند. (1)
چهل. كتاب ابو عبد الله موسى بن قاسم بن معاوية بن وهب بجلى (م اوايل قرن سوم)اين كتاب، در الملاحم و الفتن آمده است. ابن طاووس، به اين تأليف، با عنوان اصل اشاره مىكند؛ امّا ترديد وجود دارد كه وى اين كلمه را به معناى مصطلح آن به كار برده باشد. او دو روايت به نفع عمر بن عبد العزيز نقل مىكند و پس از آن، بخشى از شرح حال مؤلّف را از رجال النجاشى (ص ۴۰۵، ش ۱۰۷۳) نقل مىكند. روشن نيست تأليفى كه از آن نقل شده، كداميك از تأليفاتى است كه نجاشى و طوسى ( الفهرست، ۱۹۴، ش ۷۱۷) از او ياد كردهاند. ابن طاووس تأكيد ميكند كه او كاملاً موافق ستايشى است كه از خليفه اُموى (عمر بن عبد العزيز) شده است. (2)
چهل و يك. اصل يونس بن بكير (زنده در اوايل قرن سوم)اين اصل، در مهج الدعوات نقل شده است. اين تأليف، با عنوان «كتاب اصل» و «كتاب» ياد شده است. در مورد نقل شده، امام رضا عليه السلام دعايى را به يونس تعليم داده تا در وقت سختى، آن را بخواند. (3)به احتمال زياد، اين راوي همان يونس بن بكير بن واصل جمّال شيباني كوفي (م ۱۹۹ ق)، مورّخ مشهور و ناقل از محمّد بن اسحاق است. براي اطّلاع بيشتر از روايات وي در كتابهاي شيعه، به مستدركات علم رجال الحديث (ج۸، ص۲۹۷) و براي روايات او در كتابهاي حديثي اهل سنّت، به الكاشف ذهبي (ج۲، ص۴۰۳) مراجعه كنيد.
.
چهل و دو. اصل معاوية بن حكيم (زنده در اوايل قرن سوم)اين اصل، در فرج المهموم آمده است. گفته شده كه معاويه، ۲۴ اصل را روايت كرده است؛ (1)امّا ظاهراً اصلى را تأليف نكرده است. بنا بر اين، ابن طاووس، بايد از اصلى استفاده كرده باشد كه معاويه روايت كرده است. او به اين تأليف، با عنوان «كتاب اصله» اشاره مىكند. در فرج المهموم نقلى آمده با عنوان «من غير كتاب معاوية بن حكيم». اين، نشانگر آن است كه پيش از آن، نقلى از كتاب اصل وى وجود داشته است. (2)
چهل و سه. كتاب «المعرفة في معرفة الصحابة رواجني» عبّاد بن يعقوب (م ۲۵۰ ق)سيد بن طاووس، كتاب المعرفة را در اختيار داشته و برخي از روايات آن را در كتاب اليقين خود نقل كرده است. (3)بياضي (م ۸۸۷ ق) نيز، روايتي از اين كتاب نقل كرده است (4)كه به عقيده اِتان گُلبرگ، اين روايت با واسطه، از ابن طاووس و تلخيصي از روايت كتاب اوست. (5)
چهل و چهار. كتاب «الحلال و الحرام» ابراهيم ثقفيبه نظر ميرسد كتابي با اين نام كه ابن طاووس در إقبال الأعمال از آن ياد كرده و نام مؤلّف را اسحاق بن ابراهيم ثقفي آورده، همين كتاب بوده است و حدس آقا بزرگ تهراني در اين كه ابن طاووس نام مؤلّف را به اشتباه آورده، درست مىنمايد. راه حل، آن است كه بگوييم اسحاق در اصل ابي اسحاق بوده كه همان كنيه ثقفي بوده است. (6)بايد خاطرنشان كرد كه نجاشى كتاب الحلال و الحرام را در ميان تأليفات ابراهيم بن محمّد ثقفي نياورده و شايد اين كتاب، همان عنوان جامع في الفقه و ا?حكام باشد كه نجاشى از آن ياد كرده است. ابن طاووس ـ كه نسخه زيباى عتيقي را در دست داشته ـ ، روايتى را كه ثقفي از امام صادق عليه السلام با دو واسطه نقل كرده، آورده است. (7)
.
چهل و پنج. كتاب جعفر بن محمّد بن مالك (زنده در اواخر قرن سوم)اين كتاب، در فلاح السائل و البشارة آمده است. در قطعه نقل شده در فلاح السائل، امام باقر عليه السلام، فضيلت دعا در وقت زوال را بيان مىكند. در مورد نقل شده در البشارة، حمران بن اعين مىگويد: دنيا، براى صد هزار سال باقى خواهد ماند. در بيست هزار سال نخست، غير شيعيان (سائر الناس) مسلّط خواهند بود؛ امّا براى هشتاد هزار سال پس از آن، خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله حكومت خواهند كرد. (1)
چهل و شش. كتاب «الصلاة» حسين بن سعيد اهوازيابن طاووس در فتح الأبواب، فلاح السائل و المضايقة، از اين كتابْ نقل كرده است. در نقلى كه از فتح الأبواب در بحار الأنوار آمده (البته به غير از نسخه چاپى آن)، با عنوان اصل ياد شده است. در اين قطعه، ابن طاووس اظهار مىدارد از نسخهاى كه به خطّ شيخ طوسى بوده، استفاده كرده است. اين عبارت، چندان دقيق به نظر نمىآيد و منظور ابن طاووس، از چند جمله بعد روشن مىشود؛ وقتى كه اظهار مىدارد نسخه مزبور در حيات مؤلّف نوشته شده و يادداشتى به خطّ شيخ طوسى بر آن بوده كه وى، آن را خوانده است. در ضمن، موارد نقل شده در فتح الأبواب مربوط به استخاره است. در فلاح السائل، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از فضيلت دعا در هنگام زوال سخن مىگويد و مورد المضايقة نيز، مشتمل بر رواياتى از امام صادق عليه السلام مربوط به قضاى نماز است. (2)
چهل و هفت. كتاب «الدعاء و الذكر» حسين بن سعيد اهوازيابن طاووس، آن را در اختيار داشت و در مهج الدعوات و المجتنى از آن روايت كرده است. موارد نقل شده، مشتمل بر دعاى پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در روز جنگ احزاب، دعاى امام على عليه السلام در روز جنگ صفّين و دعايى براى مرض الخنازير (آبسه كردن گردن) است. (3)
.
چهل و هشت. كتاب ابو العبّاس احمد بن محمّداين كتاب، در فرج المهموم آمده است. محتمل است كه مؤلّف آن، يا ابن عقده (م ۳۳۳ ق)، يا ابو العبّاس احمد بن محمّد فرغانى (كه در اين صورت، تأليف مورد بحث، همان جوامع علم النجوم است) و يا ابو العبّاس احمد بن محمّد بن نوح سيرافى (م اواسط قرن پنجم) باشد. نسخه آن به خطّ شيخ طوسى بوده است. مورد نقل شده، مشتمل بر يك پيشبينى اخترشناسانه است كه محقَّق شده است. (1)
۵. كتابهاي برجاي مانده تا سده هشتميك. كتاب «الرجال» احمد بن علي بن محمّد علوي (2)تصريح كننده: علّامه حلّي (م ۷۲۶ ق) ظاهراً اين كتاب، به دست علّامه حلّي رسيده و در كتاب رجال خود از آن بهره برده است. (3)
دو. كتاب «الجامع» احمد بن محمّد بن أبي نصر بَزَنطي (م ۲۲۱ يا ۲۲۲ق)تصريح كننده: علّامه حلّي به نظر ميرسد كه اين كتاب، در دسترس علّامه حلّي بوده و در المختلف، از آن روايتي آورده است. (4)احسائي همين روايت را نقل كرده است. (5)
سه. «المناقب» عبّاد بن يعقوب رواجنيتصريح كننده: شمس الدين ذهبي (م ۷۴۸ ق) اين كتاب را ذهبي نام برده است. وي بر اين باور است كه عبّاد، كتابي به نام المناقب، در فضايل اهل بيت عليهم السلام داشته و جزئي از آن در اختيار او بوده است. (6)وي در جايي ديگر، روايتي از اين كتاب، درباره دوستي فطر بن خليفه، به اهل بيت عليهم السلام نقل كرده است. (7)
.
1) . همان، ص۳۵۱.
2) . اين راوي، مقيم مكّه بوده، ولي بيشتر سماع او از كوفيان بوده است (رجال النجاشي، ش۱۹۶).
3) . خلاصة الأقوال، ص۹۴ (شرح حال جابر جعفي)، ص۱۰۳ (شرح حال حسن بن حبيش)، ص۱۴۹ (شرح حال ابوعبيده حذاء)، ص۳۰۰ (شرح حال ابوعلي علوي) و ص۴۲۴ (شرح حال ابو رُوَيم انصاري). نيز ر.ك: قاموس الرجال، ج ۱۲، ص۵۷ ـ ۵۸.
4) . مختلف الشيعة، ج ۷، ص ۳۴۶ ـ ۳۴۷.
5) . عوالي اللآلي، ج ۲، ص ۲۷۹.
6) . سير أعلام النبلاء، ج۱۱، ص۵۳۸ .
7) . همان، ج ۷، ص۳۳. نيز ر.ك: ميزان الاعتدال، ج۳، ص۳۶۴.
۶. كتابهاي برجاي مانده تا سده نهميك. كتاب «المعمرين» ابو مخنفتصريح كننده: ابن حجر عسقلاني (م ۸۵۲ ق) (1)ابن حجر، اين كتاب را در اختيار داشته و چندين بار از آن نقل كرده است. (2)در يكي از اين نقلها ابو مخنف بر اين باور است كه عالمان به احاديث اجماع دارند كه خضر، بيشترين عمر را در ميان آدميان دارد و او همان خضرون بن قابيل بن آدم است. (3)
دو. «مسند على بن ابى طالب عليه السلام» ابو جعفر محمّد بن عبد الله بن سليمان حضرمي كوفى مُطَين (م ۲۹۷ ق)سيد بن طاووس در طرائف، از اين كتاب روايت كرده است و از كتاب اليقين وي بر ميآيد كه اين مسند، در دسترس او بوده است. سيد، برخي احاديث آن را انتخاب كرده و در كتابي با نام ري الظمآن نقل كرده است. احتمالاً مسند على، بخشى از مسند مُطَين بوده كه سزگين از آن ياد نكرده و ظاهراً مفقود شده است. در نقلهاى موجود در طرائف، قُثَم بن عبّاس معتقد است كه حقّ على عليه السلام بود تا خليفه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله شود؛ زيرا اوّلين فردى بود كه اسلام آورد و بيش از همه بر آن استقامت داشت. در نقلي ديگر آمده است كه ابو بكر، يك بار در هنگام امامت نماز جمعه، گرفتار حدث شد. آن گاه از منبر پايين آمد و ابوذر جاى او را گرفت. زمانى كه مردم از اين كار اظهار شگفتى كردند، امير مؤمنان عليه السلام اقدام او را مورد تأييد قرار داد. در نقلي ديگر از امام على عليه السلام نقل شده كه بهتر است مشايعين، پشت سر جنازه حركت كنند، نه جلوى آنها (چنان كه ابو بكر و عمر چنين مىكردهاند). در اليقين، روايتى از مُطَين نقل شده است؛ امّا از تأليفى كه روايت از آن اخذ شده، يادي نشده است. در طرائف، كتابي از مُطَين توسّط كشف المخفي ابن بِطريق ذكر شده و آمده است كه اين تأليف، داراى سه روايت درباره حضرت مهدى عليه السلام بوده است. (4)ظاهراً ذهبي، قطعهاي از اين مسند را در اختيار داشته است. (5)ابن حجر عسقلاني نيز در مشيخهاش آن را ياد كرده و در دوازده جزء، وصف نموده است. سپس اسناد آن را نقل و از مؤلّف روايت كرده است. (6)
.
سه. كتاب «الجمهرة (جمهرة النسب) » هشام كلبي (م ۲۰۴ يا ۲۰۶ ق)اين كتاب، نزد دانشمندان و مورّخان مشهور است و تكيه همه نسبشناسان، بر اين كتاب بوده است؛ ولي با كمال تأسّف، جز قطعه كوچك سيزده برگي، چيزي از آن نمانده است. ابن حزم اندلسي در جامع المفضليات، در نوشتن انساب عرب، از اين كتاب بهره برده است. ياقوت حموي (م ۶۲۶ ق) نيز كتاب را تلخيص كرده و آن را المقتضب من كتاب جمهرة النسب ناميده است. (1)ياقوت در معجم البلدان نيز از آن نقل كرده و سند آن را به صورت سُكَّري، از محمّد بن حبيب، از هشام، ذكر كرده است. (2)ابن حجر نيز در الاصابة، از اين كتاب نقل كرده است. (3)در اين كتاب، معلومات فراواني درباره افراد و گروههايي كه نقشي در حوادث دوران اسلام داشتهاند، وجود دارد. (4)كتاب حاضر، به روايت سُكَّري (۲۱۲ ـ ۲۷۵ يا ۲۹۰ ق) از محمّد بن حبيب (صاحب كتاب المُحَبَّر) از هشام است. سلسله انساب در كتاب موجود، همان سلسله كتاب المقتضب من كتاب جمهرة النسب ياقوت حموي است. در عين حال، اضافات و تعليقاتي وجود دارد كه ظاهراً از افزودههاي سُكَّري است. (5)
.
چهار. كتاب «الولاية و من روى غدير خم» ابن عقدهخطيب بغدادي (تا ۴۶۳ ق) در شرح حال حسين بن هارون بن محمّد ضبي، معتقد است كه كتابهاي وي از بين رفته و جز دو جزء از سماعات قديم او، باقي نمانده است: يكي از احمد بن محمّد بن اسماعيل اَدمي و ديگري، كتاب الولاية از ابن عقده. ديگر روايات او از راه اجازه بوده است. (1)به نظر ميرسد كه اين كتاب در دسترس ابن شهر آشوب (2)و ابن بطريق (م ۶۰۰ ق) نيز بوده و هر دو بر اين باورند كه ابن عقده، حديث غدير را در اين كتاب از ۱۰۵ طريق نقل كرده است. (3)ابن طاووس از آن، در چند كتاب خود ( الأمان، اقبال، طرائف و اليقين) ياد كرده است. به گفته ابن حجر عسقلاني، اين كتاب، حداقل مشتمل بر هفتاد سند براى حديث غدير خم بوده است. ابن طاووس، همانند ابن شهر آشوب و ابن بطريق، گفته است كه تعداد اسناد، ۱۰۵ مورد بوده است و اسامى ۹۵ نفر از صحابه را كه در تأليف ابن عقده، اين حديث را روايت كردهاند، ياد مىكند. نسخه خطّىاي كه ابن طاووس استفاده كرده، در سال ۳۳۰ ق، كتابت شده و داراى خطّ شيخ طوسى و ديگران بر آن بوده است. (4)همين كتاب، در دسترس شاگرد معروف ابن طاووس، علّامه حلّى نيز بوده است. (5)ابن حجر (م ۸۵۲ ق)، آن را از كتاب الموالاة (احتمالاً همان كتاب الولاية، ذكر شده توسّط نجاشي)، به دوازده طريق از وي روايت كرده است. (6)اين كتاب، به كوشش عبد الرزاق حرز الدين (انتشارات دليل، ۱۴۲۱ ق)، چاپ شده است. مؤلّف، براي اثبات وجود اين كتاب، تعداد بيشتري از اهل سنّت را نام برده كه به تأليف كتاب توسّط ابن عقده گواهي دادهاند؛ افرادي چون خطيب بغدادي (كه ذكر شد)؛ مجد الدين ابن اثير جزري (م ۶۰۶ ق) در اُسد الغابة؛ محمّد بن يوسف كنجي شافعي (م ۶۵۸ ق) در كفاية الطالب؛ ابن تيميه حراني (م ۷۲۸ ق) در منهاج السنّة؛ جمال الدين يوسف مِزّي (م ۷۴۲ ق) در تهذيب الكمال؛ ذهبي (م ۷۴۸ ق) در رسالة الذهبي في طرق حديث من كنت مولاه فعلي مولاه؛ عبد الله بن يوسف بن محمّد زيلعي (م ۷۶۲ ق) در تخريج الأحاديث والآثار الواقعة في تفسير الكّشاف؛ احمد بن علي بن حجر عسقلاني (بجز الاصابة) در تهذيب التهذيب و... . (7)به نظر ميرسد كه محقّق در ديگر موارد، خود كتاب را نديده و تنها سخنان پيشينيان را نقل كرده است.
.
1) . تاريخ بغداد، ج ۸، ص۱۴۰ ـ ۱۴۱.
2) . المناقب، ابن شهر آشوب، ج۲، ص۲۸۸.
3) . العمدة، ابن بطريق، ص ۱۱۲.
4) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۲۸۵ ـ ۲۸۶.
5) . ر.ك: بحار ا?نوار، ج۱۰۴؛ الاجازة الكبيرة لبنى زهرة الحلبي، ص ۱۱۶ ـ ۱۱۸.
6) . ر.ك: بخش چهارم، شرح حال ابن عقده: روايات و آثار.
7) . كتاب الولاية، ص ۱۳۸ ـ ۱۴۲.
۷. كتابهاي برجاي مانده تا سده دهمكتاب «المشيخه» حسن بن محبوبتصريح كننده: شهيد ثاني (م ۹۶۵ ق) اين كتاب، يك بار توسّط ابو جعفر احمد بن حسين اَودي و بار ديگر، به دست داوود بن كوره قمي، باببندي شده است. (1)اين كتاب، در دسترس بسياري از دانشمندان شيعه بوده و از آن نقل كردهاند، مانند: سيد مرتضي (م ۴۳۶ ق) در جوابات المسائل الواسطيات (درباره ميراث اهل ذمّه)؛ (2)شيخ طوسي در تهذيب الأحكام (ج۱، ص۱۲۱ و ج۶، ص۱۵۹ و ج۷، ص۳۸۳)؛ ابن ادريس حلّي (م ۵۹۸ ق) در مستطرفات السرائر (3)(ص۵۸۹ ـ ۶۰۰). اين كتاب، در اختيار ابن طاووس نيز بوده و از آن در الأمان، فتح الأبواب، فلاح السائل، غياث سلطان الورى، الملاحم و محاسبة النفس ياد كرده است. مورد نقل شده در الأمان، در فتح الأبواب نيز آمده است. در اين نقل، امام صادق عليه السلام درستى قرعه را براى رسيدن به يك تصميم مشخّص و درست، بيان مىكند. ابن طاووس در الملاحم، خطبهاى از امام على عليه السلام نقل مىكند كه آن را در جزءِ اوّل كتاب يافته است. در مورد اوّل از فلاح السائل، امام صادق عليه السلام روش درست به جاى آوردن نمازهاى واجب را بيان مىكند و مورد بعدي، مشتمل بر دعايى است كه انسان بايد آن را در وقت سرگردانى و اضطراب بخواند. در اين جا، از نام مؤلّف ياد نشده؛ امّا نوري، مؤلّف را حسن بن محبوب دانسته است. (4)مورد غياث، مربوط به وظايف مختلفى است كه از طرف ميت مىتوان انجام داد. در محاسبة النفس نيز، دعايى كه امام باقر عليه السلام به يكى از اصحاب خود تعليم مىدهد، نقل شده است. عدّهاي، پس از ابن طاووس نيز از اين كتاب نقل كردهاند: محقّق حلّى، در المعتبر (باب ايام الاستظهار، ج۱، ص۲۱۵)؛ يحيي بن سعيد حلّي (م ۶۸۹ ق) در الجامع للشرايع (باب في الاحصار والصد، ص۲۲۲)؛ علاّمه حلّي (م ۷۲۶ ق) در تذكرة الفقهاء (ج۲، ص۴۹۵) و مختلف الشيعة (ج۴، ص۴۱۰)؛ شهيد اوّل (م ۷۸۶ ق) در ذكري الشيعة (ج۲، ص۷۰)؛ ابن ابي جمهور احسائي (م ۸۸۰ ق) در عوالي اللآلي (ج۱، ص۳۴۰ و ج۴، ص۴۱). (5)ظاهراً آخرين كسي كه اين كتاب را در اختيار داشته، شهيد ثاني است. به گفته شيخ حرّ عاملي، شهيد ثاني، هزار روايت از كتاب مشيخه انتخاب كرده و در كتابي جمع آورده بود و شيخ حر، آن را به خطّ شهيد، ديده بود. (6)
.
۸. كتابهاي برجاي مانده تا سده دوازدهميك. كتاب «فَكِّر» مفضل بن عمر (زنده در ميانه قرن دوم)تصريح كننده: علّامه مجلسي (م ۱۱۱۱ ق) نجاشي، اين كتاب را في بدء الخلق والحثّ علي الاعتبار ميشناساند (1)و به جهت موضوع آن ـ كه توحيد بوده ـ ، بعدها به توحيد مفضّل شهرت يافت. (2)اين كتاب، توسّط محمّد بن سنان زاهري، به عنوان مجموعهاي از درسهاي امام صادق عليه السلام به مفضّل نوشته شده كه امام ضمن آن، براي اثبات وجود خداوند استدلال ميكند. (3)توصيف ابن طاووس از كتاب مفضّل بن عمر جعفي ـ كه در الامان و كشف المحجّة از آن نقل كرده ـ نيز با محتواى توحيد مفضّل منطبق است. ابن طاووس، به كتابي كه امام صادق عليه السلام بر مفضّل بن عمر املا كرده بود، اشاره مىكند و آن را مربوط به خلق عالم توسط خداوند و حكمت او در خلق دنيا و نماياندن اسرار آن مىداند. (4)اين كتاب، در دسترس شيخ حرّ عاملي و علّامه مجلسي بوده است. عاملي در كتاب الفصول المهمّة في اُصول الأئمّة (ج۱، ص۱۳۹ و ص۱۷۶ ـ ۱۷۷) دو روايت از آن آورده است. مجلسي نيز، متن كامل آن را در بحار الأنوار (ج۳، ص۵۷ـ ۱۵۱، باب الخبر المشتهر بتوحيد المفضل بن عمر) نقل كرده است. سپس، كتاب به صورت مستقل چاپ شد.
.
دو. «الإهليلجة في التوحيد» مفضّل بن عمرتصريح كننده: علّامه مجلسي ابن شهر آشوب نيز كتابي با عنوان الإهليلجه في التوحيد به مفضّل بن عمر، نسبت داده است. (1)اين كتاب، نامهاي است منسوب به امام صادق عليه السلام در پاسخ به پرسشي از مفضّل درباره وجود و توحيد كه به صورت گفتگويي ميان امام صادق عليه السلام و يك طبيب هندي، نوشته شده است. اين كتاب در دورانهاي بعد، مورد توجّه قرار گرفت. علّامه مجلسي، متن كامل آن را با شرح در بحار الأنوار (ج۳، ص۱۵۲ـ ۱۹۸) نقل كرده است. شروح و ترجمههايي نيز بر آن نوشته شده است. حتّي گفته ميشد كه سيد بن طاووس، توصيه كرده كه اين كتاب را در سفرها همراه داشته باشيد و در آن نظر و تفكّر نماييد. (2)
.
سه. كتاب «وقعة صفّين» نصر بن مزاحم منقري (م ۲۱۲ق)تصريح كننده: علّامه مجلسي ابن ابي الحديد، اشعاري از جنگ صفّين از نصر بن مزاحم مِنْقَري در كتاب صفّين آورده است. (1)علّامه مجلسي، اين كتاب را در اختيار داشته و از مصادر بحار الأنوار قرار داده است. (2)اين كتاب، با جمعآوري روايات نصر در اين اواخر به چاپ رسيده است و در آن گرايشهاي عراقي و علوي او به وضوح ديده ميشود و همواره از امام علي عليه السلام با القاب شايسته ياد شده است. وي، از اسلوب روايت ايام العرب متأثر بوده است؛ چنان كه در همين اثر، شعر و مناظره و خطابه نيز آورده است. اين كتاب كه درباره جنگ صفّين است، با ورود امام علي عليه السلام به كوفه در رجب سال ۳۶ ق و خطبه امام آغاز ميشود و سرانجام به داستان حكميت و نيرنگ عمرو بن عاص ميپردازد. نامهها و خطبههاي حضرت، در بخشهاي گوناگون اين كتاب ديده ميشود. نامه امام علي عليه السلام به عبد الله بن عباس را نصر بن مزاحم در اين كتاب آورده است. (3)از چاپهاي اين كتاب، چاپ مؤسسة العربية در قاهره است كه به سال ۱۳۸۲ ق، با تحقيق و شرح عبد السلام محّمد هارون انجام گرفت و در مصر و ايران، از آن استقبال شد.
۹. كتابهاي بهيادگار مانده تا عصر حاضراين عنوان، مجموعهاي از كتابهايي است كه علّامه مجلسي، بسياري از محتويات آن را در بحار الأنوار نقل كرده و پس از وي، بهخاطر اهميت آن، نسخههاي آن زياد شده است. صاحب المستدرك نيز اين كتابها را در دسترس داشته و از آنها نقل كرده است. (4)از مشيخه من لا يحضره الفقيه بر ميآيد كه پنج عدد از اين اصول، نزد وي بوده است: عاصم، كاهلي، علي بن اسباط، علاء و درست. شيخ نيز در تهذيب ا?حكام، نام اين اصول را، بجز اصل زيد زرّاد و سلام بن ابي عمره در كتاب خود آورده و در زمره مشيخه قرار داده است. علّامه مجلسي، آن را از نسخهاي قديم و تصحيح شده به خطّ منصور بن حسن آبي و او از خطّ محمّد بن حسن قمي، به تاريخ ۳۷۴ ق، گرفته است. (5)اين كتابها در مجموعهاي به نام الاُصول الستّة عشر گرد آمده است. از ميان اين راويان، بجز سه مورد، بقيه كوفياند كه به آنها اشاره ميشود: يك. اصل زيد زَرّاد كوفي (6)دو. اصل عباد بن يعقوب رَواجني عُصْفُري (م ۲۵۰ ق) سه. اصل عاصم بن حميد حنّاط كوفي چهار. اصل زيد نَرسي كوفي پنج. اصل محمّد بن مثنى حَضرمي كوفي شش. اصل عبد الملك بن حكيم خَثعمي كوفي هفت. اصل مثنى بن وليد حنّاط كوفي هشت. اصل خَلّاد سندي بَزّاز كوفي نُه. اصل حسين بن عثمان بن شريك عامري وحيدي كوفي ده. اصل سلام بن ابي عمره خراساني كوفي يازده. نوادر علي بن اَسباط كوفي (7)دوازده. كتاب الديات ظريف بن ناصح (زنده در اوايل قرن سوم) ابن ادريس تصريح كرده كه اين كتاب، نزد اوست. (8)ابن طاووس نيز در الملاحم و الفتن، آن را ذكر و از آن نقل كرده است. گفته شده كه ظريف بن ناصح، از عبد الله بن سعيد بن حيان بن ابجر (م ۲۴۰ ق) و او به نوبه خود از امام على عليه السلام توسّط چندين نفر روايت كرده است. اين تأليف، به عنوان كتاب عبد الله بن ابجر نيز شهرت دارد. از ابن طاووس آمده كه او مجموعهاى در اختيار دارد و از كتاب الديات آغاز مى شود. (9)
.
1) . شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۴۷.
2) . بحار الأنوار، ج۱ ص۱۹.
3) . وقعة صفّين، ص۱۵۰.
4) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج ۱، ص ۸ ـ ۱۲.
5) . الاُصول الستة عشر، ص ۸ (مقدّمه).
6) . از اين نمونه تا نمونه سيزدهم، اصلهايي است كه به دست محدّث نوري (م ۱۳۲۰ ق) رسيدهاند.
7) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج ۱، ص۹. محدّث نوري، جزئي از آن را در اختيار داشته است.
8) . السرائر، ج۳، ص۳۷۹.
9) . كتابخانه ابن طاووس، ص۲۴۲ ـ ۲۴۳.
. .
سيزده . اصل علاء بن رَزينمحدّث نوري، مختصري از آن را در اختيار داشت. (1)ابن طاووس نيز در غياث سلطان الورى، از اين كتاب نام برده است. (2)
چهارده. كتاب «السقيفه» ابو مخنفتصريح كننده: سيد محسن امين (م ۱۳۷۱ ق) احتمال دارد كتابِ مخطوط: في أوراق من كتاب مخطوط من تأليف أبي مخنف ـ كه خبر اخراج ابوذر به ربذه را از آن نقل كرده ـ ، (3)برگهايي از اين كتاب باشد. مؤيد اين نظر، آن است كه: اوّلاً، خبر مذكور در كتاب السقيفه ابو بكر جوهري موجود بوده و ابن ابي الحديد، (4)آن را به نقل از جوهري آورده و در نسخه چاپي كتاب نيز نقل شده است؛ (5)ثانياً، اين خبر در نسخههاي چاپي مقتل ابو مخنف نيست. در ضمن، مرحوم امين نيز اين خبر ابو مخنف را در كنار روايت جوهري آورده و آن دو را با هم مقايسه كرده است و اين، خود، شاهدي ديگر بر صحّت اين گفته خواهد بود.
پانزده. «تفسير القرآن» ابو حمزه ثُمالي (6)تصريح كننده: آقا بزرگ تهراني (م ۱۳۸۹ ق) (7)همان طور كه آقا بزرگ در الذريعة اشاره ميكند، اصل اين تفسير، مفقود است؛ امّا در فهرست بعضي از كتابخانههاي مصر، از وجود نسخه اصلي آن، ياد شده است. اين نسخه، به خطّ يكتمر بن عمر در سال ۷۲۴ ق، نوشته شده و بيشتر روايات آن از مَعمر بن راشد صنعاني بصري، نقل شده است. (8)اخيراً اين تفسير را عبد الرزاق محمّد حسين حرز الدين، بازسازي كرده است. به گفته وي، اين تفسير، بيش از چهار قرن و نيم در دسترس دانشمندان بوده و آخرين كسي كه از آن بهره برده، ابن شهر آشوب مازندراني (م ۵۸۸ ق) در المناقب است و پس از آن، كتاب، مفقود شده است. (9)
.
1) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج۱، ص۹.
2) . كتابخانه ابن طاووس، ص۳۵۲.
3) . أعيان الشيعة، ج۱، ص۴۳۹.
4) . شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۸، ص۲۵۲.
5) . السقيفة و الفدك، ص۷۸.
6) . رجال النجاشي، ص۱۱۵، ش۲۹۶.
7) . از اين مورد به بعد را آقا بزرگ تهراني، تصريح كرده است.
8) . الذريعة، ج۴، ص۲۵۰ ـ ۲۵۱.
9) . تفسير أبي حمزة الثمالي، ص۵۹ ـ ۶۰ (مقدّمه).
شانزده. كتاب «أخبار ربيعة و البسوس و حروب تغلب و بكر»، هشام كلبي (م ۲۰۵ ق)آقا بزرگ از نسخهاي قديمي با نام أخبار بكر و تغلب ياد ميكند كه آن را در بغداد در كتابخانه آل سيد عيسي عطّار ديده بود. وي معتقد است كه كتابي با نام أخبار ربيعة و البسوس و حروب تغلب و بكر نيز وجود دارد كه ظاهراً هر دو كتاب، يكي است. (1)
هفده. كتاب «من نسب إلى اُمّه من قبائل العرب»، هشام كلبيآقا بزرگ بر اين باور بود كه نسخه موجود در كتابخانه خديويه، با عنوان من نسب إلى اُمه من الشعراء، تأليف محمّد بن حبيب (م ۲۴۵ ق) همين كتاب هشام است كه محمّد بن حبيب، آن را تغيير داده و به نام خود زده است؛ زيرا اين تغيير اسم كتابها و ادّعاي تأليف آن توسّط خودش شيوه او بوده است. حداكثر آن كه بخش مخصوص به شعراء را انتخاب كرده و به نام خودش ثبت نموده است. (2)
هجده. كتاب «المعمّرين» هشام بن محمّد كلبينجاشي و ابن نديم، اين كتاب را نام بردهاند. آقا بزرگ معتقد است كه اين كتاب، اكنون موجود است، ابتدا در كتابخانه شيخمان نوري بوده و سپس به نوهاش آقا ضياء الدين نوري در تهران منتقل شده است. (3)به نظر ميرسد كتاب المعمرين كه برخي به ابن ابي الدنيا نسبت دادهاند و طريق نقل آن، كلبي از ابو صالح از ابن عبّاس است، همين كتاب بوده است. (4)
.
نوزده. كتاب سليم بن قيساين اثر، كهنترين كتاب شيعي است كه تاكنون باقي مانده و از نمونههاي بسيار نادر روزگار اُمويان است. نقلهايي از اين كتاب، از همان سدههاي نخستين در كتابهاي شيعي برجاي مانده و تا دوران ما ادامه يافته است. (1)زبان كتاب، زبان ملاحم است كه برخي از حوادث قرن اوّل اسلامي را از نگاه شيعه، در قالب پيشگوييهايي از پيامبر صلي الله عليه و آله و امام علي عليه السلام وصف ميكند. هسته اصلي كتاب يقيناً از دوره هشام بن عبد الملك (حكومت ۱۰۵ـ ۱۲۵ ق) و مربوط به سالهاي پاياني حكومت اوست. امّا پيشگوييهاي موجود در كتاب، در دورههاي بعدي، با افزايش كلمات يا جملاتي ديگر به روز شدهاند. (2)از جمله اين اضافات، عبارتي است كه بيان ميكند خداوند، نظري بر زمين افكند و پس از علي عليه السلام، دوازده نفر از فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله را برگزيد تا از برگزيدگان امّت در هر نسلي باشند. پردازنده اين عبارت، توجّه نداشت كه وقتي نام امام علي عليه السلام بر آن رقم، افزوده شود، عدد امامان، به سيزده ميرسد و همين امر، موجب طعن در كتاب ميشود. (3)اين اثر، به زبان قابل فهم عامّه نوشته شده و ظرافتهاي كلامي در آن وجود ندارد؛ ويژگي اي كه مربوط به شيعيان كوفي در اواخر دوره اُموي است. همچنين كتاب مذكور، اشاره به مواضع اُمويان درباره برخي از مسائل مطروح در آن روزگار دارد. (4)به هر حال، كتاب موجود، اشكالات محتوايي زيادي دارد كه برخي از آنها توسّط محقّقان معاصر، بررسي شدهاند. (5)اين كتاب، چند بار به صورت عربي يا ترجمه فارسي چاپ شده است. (6)
.
1) . مثلاً: در سده چهارم، نعماني در كتاب الغيبة (ص۷۴، و ص۱۰۳ كه كتاب سليم را از بزرگترين اصول حديثي شيعه ميخواند) و در سده هفتم، ابن ابي الحديد (شرح نهج البلاغة، ج۱۲، ص۲۱۶) از معروفيت آن در ميان شيعيان ياد ميكند. در سده نهم، حسن بن سليمان حلّي در مختصر البصائر، ص۴۰ و در سده دوازدهم، شهرت آن با نقل محدّثان بزرگي همچون: علامه مجلسي، شيخ حرّ عاملي، و سيد هاشم بحراني از آن، به اوج ميرسد و تا عصر ما تداوم مييابد.
2) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۲۱.
3) . رجال ابن الغضائري، ص۶۳، ش۵۵.
4) . ميراث مكتوب شيعه، ص۱۲۲.
5) . «كتاب سليم بن قيس»، قاسم جوادي، علوم حديث، ش۳۵و ۳۶، ص۱۶۳ـ ۱۷۹.
6) . ر.ك: اسرار آل محمّد عليهم السلام، تحقيق: اسماعيل انصاري زنجاني، تهران: دليل ما، ۱۳۸۰ ش.
بيست. كتاب «الهفت و الأظلّة» منسوب به مفضّل بن عمررجاليان، از اين كتاب نام نبردهاند و تا آن جا كه به نظر ميرسد، هيچ محدّثي نيز به صراحت از آن روايت نكرده است. با اين حال، اين كتاب، مورد احترام فرقه نُصَيري است و چندين بار در بيروت، چاپ شده است. اين كتاب، مجموعهاي از درسهاي امام صادق عليه السلام به مفضّل است و نوعي شرح باطنگرايانه را از هستي و برخي از اصول دين ارائه ميدهد. (1)از چاپهاي آن، يكي چاپ عارف تامر، به سال ۱۹۶۰ م و ديگري چاپ مصطفي غالب، به سال ۱۹۶۴ م در بيروت: دار الاندلس است. در چاپي كه دكتر مصطفي غالب از آن انجام داد، عنوان الهفت الشريف را به او داد. كتاب با حمد و درود بر اهل بيت عليهم السلام آغاز ميشود، سپس به علم باطن و يكساني باطن و ظاهر ميپردازد. روشن نيست كه اين سخنان از كيست و حتّي نام خود مفضّل بن عمر در اسناد آمده است (با اين توصيف: وهو أصل كلّ رواية باطنة). كتاب، ۶۷ باب دارد و هر باب، با عبارت «في معرفة» آغاز ميشود. باب اوّل كتاب به اين صورت آغاز ميشود: «قال المفضّل: قرأت علي أبي عبد الله عليه السلام ... ». در هر مسئلهاي مفضّل ميپرسد و امام پاسخ ميدهد. همه روايات، بدون سند نقل شدهاند. باور به مسخ و تركيبهاي مسخشده از نكاتي است كه فراوان در اين كتاب يافت ميشود. برخي، اين كتاب را ساختگي و مكذوب و براي نشر، غلو شناسانده و اعتقاد به روايات آن را روا ندانستهاند. (2)
بيست و يك. كتاب «الأصنام» هشام كلبي (م ۲۰۴ ق)اين كتاب در طول تاريخ اسلام، توجّه بسياري از دانشمندان را به خود معطوف كرده است. ياقوت حموي (م ۶۲۶ق) نسخهاي از آن را ـ كه به خطّ ابو منصور جواليقي، از خطّ محمّد بن عباس بن فرات به اسناد از كلبي بود ـ ، (3)به دست آورد و قسمت عمده آن را در معجم البلدان نقل كرد. بعدها عبد القاهر بن عمر بغدادي (۱۰۳۰ـ ۱۰۹۳ ق) تقريباً تمام آن را در خزانة ا?دب گنجانيد. (4)اين كتاب، در دسترس زبيدي (م ۱۲۰۵ ق) نيز بود و از آن در تاج العروس نقل كرده است؛ (5)امّا نسخه كتاب در دو سده اخير گم شد و سالها خاورشناسان در گنجينههاي اروپا و شهرهاي مشرقزمين به دنبال آن بودند، ولي اين كوششها به جايي نرسيد. خاورشناس آلماني، ولهاوزن، كتابي در مورد بتپرستي تازيان نوشت. ديگر هموطن وي، نولدكه نيز، همواره در آرزوي يافتن اين كتاب بود؛ امّا سرانجام احمد زكي، به اين گمشده دست يافت و آن را به صورت منقّح و مصحّح در سال ۱۹۱۴ م، انتشار داد. (6)
.
بيست و دو. كتاب «المثالب» هشام بن محمّد كلبى (م ۲۰۴ ق)ابن طاووس از اين كتاب در طرائف المقال، ياد كرده كه احتمالاً همان كتاب مثالب العرب است. (1)موارد نقل شده، درباره وضع نامناسب ابو بكر پيش از اسلام و روشهاى غير اخلاقى برخى از اجداد، عمر، طلحه، عثمان و معاويه است. (2)اين كتاب، در دسترس مرحوم علّامه اميني (م ۱۳۹۲ ق) نيز بوده و در آن درباره نسب نامناسب عمرو بن عاص، نقلي آورده است، (3)به گفته برخي، هشام، اين كتاب را از كتاب الموفّقيات زبير بن بكار، اقتباس كرده است. (4)كتاب در بيروت: دار الهدى، و لندن به چاپ رسيده است.
بيست و سه. كتاب «نسب الخيل» هشام كلبىابن طاووس در الأمان، از اين كتاب ياد كرده است. ابن طاووس، اين تأليف را به راوي آن، محمّد بن صالح (بن نطاح) مولاى جعفر بن سليمان منسوب مىكند؛ امّا همان طور كه آقا بزرگ نيز يادآور شده، كتاب، از هشام بن سائب است. (5)نقل در الأمان، دو روايت است از ابن عبّاس، در مورد مهارت حضرت اسماعيل در تيراندازي و اسبسواري در هنگام جواني. (6)ظاهراً از اين كتاب، با عنوانهاي ديگري، همچون نسب فحول الخيل في الجاهلية والاسلام، اجراء الخيل و الخيل نيز ياد شده است. نسخهاي از اين كتاب در كتابخانه تهراني در سامرّاء وجود دارد. اين كتاب نيز مانند كتاب الأصنام، با تصحيح احمد زكى، در مصر چاپ شده است. (7)
.
بيست و چهار. كتاب «الغارات» ابراهيم ثقفىابن طاووس، اين كتاب را از نسخهاى كه در كتابخانه قديم نظاميه ـ كه تاريخ ۱۳ شوال ۳۵۵ ق در آن بوده ـ ، استفاده كرده است. متن نقل شده در كتاب طرائف المقال، به روايت ابن عبّاس و مشتمل بر خطبه على عليه السلام معروف به «شقشقيه» است. (1)اين كتاب ـ كه تا كنون برجاي مانده است ـ ، از زمانهاى پيشين و ادوار گذشته، مورد استفاده دانشمندان اسلام بوده و مطاوى، آن را در كتب خود نقل نمودهاند تا آن جا كه ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه، بسيارى از قصص و روايات آن را درج كرده و بر ساير كتب تاريخ، مقدّم شمرده است. بروكلمن، معتقد است كه مجلسى، با آن كه كتابهاى تاريخي بسيارى داشته، از كتاب الغارات او به طور وفور نقل مىكند (اين را ريتر گفته است). (2)آقا بزرگ نيز تصريح كرده است كه نسخهاى از الغارات ثقفي، نزد مجلسي رحمه الله بوده است و در بحار الأنوار از آن نقل ميكند و نسخهاى نيز به دست حاجى ميرزا حسين نوري رحمه الله رسيده و آن را به خطّ خود، نسخهبردارى نموده است و نيز نسخهاى از آن در كتابخانه راجه در فيضآباد است. محدّث اُرمَوي، كتاب را از نسخهاي كه خود در دست داشته، تصحيح نموده است و بيشتر مطالب را با شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و بحار الأنوار علّامه مجلسي تطبيق داده است. (3)گرچه غرض اصلي تأليف الغارات، ذكر اين غارتها بود، ولي چون مؤلّف، بسيار پُرمايه و با اطّلاع بوده، در لابهلاي اوراق كتاب، مطالب بسيار ارزندهتري از اصل موضوع گنجانده است. وضع حيات و چگونگي زندگاني امير مؤمنان عليه السلام و روش اداري و سياسي و اخلاقي آن حضرت را ـ كه براي نوع بشر آموزنده است ـ در اختيار خواننده قرار ميدهد.
.
بيست و پنج. كتاب «الزهد» حسين بن سعيد كوفي اهوازيدر سدههاي سوم و چهارم هجري، اين كتاب، بسيار مشهور بوده است، مثلاً شيخ صدوق در مقدّمه كتاب من لا يحضره الفقيه، از آن ياد كرده و آن را از كتب مشهور و مورد اعتماد خوانده است. كتابهاي حسين بن سعيد، آن قدر مشهور بود كه كتابهاي ديگر راويان را با آنها ميسنجيدند و مثلاً درباره راوي ميگفتند: «له كتب مثل كتب الحسين بن سعيد». ظاهراً كتاب الزهد، به دورههاي بعدي نيز رسيد و مجلسي در بحار الأنوار، آن جا كه اصول و كتابهاي مورد اعتماد را ياد ميكند، از اين كتاب نيز نام برده است. (1)شيخ حرّ عاملي نيز اين كتاب را در اختيار داشته است. (2)مؤلّف الذريعة، نسخهاي قديمي از اين كتاب را در كتابخانه تهراني در سامراء ديده بود. اين كتاب با تحقيق غلامرضا عرفانيان، به سال ۱۳۹۹ق، در قم به چاپ رسيد.
بيست و شش. كتاب «المؤمن» حسين بن سعيداين كتاب، به دست برخي از محدّثان متأخّر، همچون علّامه مجلسي و محدّث نوري رسيد و آن را از مصادر روايي خود قرار دادند. (3)آقا بزرگ تهراني نيز كتاب را از اصول موجود معرفي ميكند و دو نام ديگر براي آن ذكر ميكند: كتاب ابتلاء المؤمن يا ما يبتلى به المؤمن. آقا بزرگ، نسخهاي از آن را در كتابهاي راجه فيضآباد نيز ديده بود. كتاب از هشت باب تشكيل شده است: ۱. شدّة ابتلاء المؤمن؛ ۲. ما خصّ الله به المؤمنين من الكرامات؛ ۳. ما جعل الله بينهم من الاخاء؛ ۴. حقّ المؤمن على أخيه؛ ۵. قضاء حاجته؛ ۶. زيارته؛ ۷. اطعامه؛ ۸. ما حرّمه الله من حرمته. (4)اين كتاب نيز به سال ۱۴۰۴ و به كوشش انتشارات مدرسة الإمام المهدي عليه السلام در قم به چاپ رسيده است.
.
بيست و هفت. تفسير فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى (زنده در نيمه دوم قرن سوم)درباره اصل اين كتاب و مؤلّف آن، سخن بسيار است. (1)محمّدعلى غروى اردوبادى، در مقدّمه خود بر تفسير فرات آورده كه ابن طاووس در اليقين، از آن بهره گرفته؛ امّا در اليقين چاپى از آن ياد نشده است. به گفته محمّد الكاظم، روشن نيست كه هيچ مؤلّفى پيش از مجلسى (در بحار الأنوار) از اين تفسير نقل كرده باشد، به استثناى حسكاني در شواهد التنزيل. (2)اين سخن، درست به نظر ميآيد، گرچه از زمان شيخ صدوق، نام فرات بن ابراهيم در اسناد برخي روايات ديده ميشود؛ (3)امّا اين نقلها هيچ يك از تفسير وي نيست و تنها در اواخر سده يازدهم، يعني توسّط شيخ حرّ عاملي (م ۱۱۰۴ ق) و علّامه مجلسي (م ۱۱۱۱ ق) اين كتاب بر سر زبانها افتاد. اين دو محدّث بزرگ، تفسير فرات را از مصادر خود قرار دادند (4)و از آن پس، نقلها از آن فراوان شد. بجز وسائل الشيعة و بحار الأنوار، كتابهايي كه از اين تفسير، مستقيماً نقل كردهاند، عبارتاند از: حرّ عاملي در الفصول المهمّة (ج۱، ص۳۷)؛ شيخ محمّد مشهدي (زنده تا ۱۱۳۵ ق) در كنز الدقائق (ج ۲، ص ۱۸۶، ۲۸۵، ۳۳۴، ۳۴۶، ۴۳۴ ـ ۴۳۵، ۴۴۸ ـ ۴۴۹، ۴۸۴ ـ ۴۸۵، ۵۰۱، ۵۲۸ ـ ۵۲۹، ۶۸۱)؛ محدّث بحراني (م ۱۱۸۶ ق) در الحدائق الناضرة (ج۱، ص۵۳۵)؛ شيخ محمّدباقر كجوري (م ۱۳۱۳ ق) در الخصائص الفاطمية (ج ۱، ص ۲۴۷، ۶۰۲، ۶۳۳ و ج ۲، ص ۷۱ ـ ۷۲ و ۳۷۶).
بيست و هشت. كتاب «تاريخ (الفتوح) » ابو محمّد احمد بن اعثم كوفى (م ۳۱۴ ق)
.
1) . ر.ك: «نگاهي به تفسير فرات كوفي» عبدالله موحّدي محب، آيينه پژوهش، سال دهم، شماره ششم (پياپي ۶۰)، بهمن ـ اسفند ۱۳۷۸، ص۳۳ ـ ۴۵.
2) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۵۳۶.
3) . بيشترين نقلها توسط شيخ صدوق در كتابهايي همچون: الهداية، الأمالي، معاني ا?خبار، كمال الدين، علل الشرائع، عيون أخبار الرضا عليه السلام و پس از ايشان (بسياري از نقلها از شيخ صدوق): محمّد بن احمد قمي در مأة منقبة، ابن طاووس در اليقين، التحصين، اقبال الأعمال و فرحة الغري، ابن شجري در فضل زيارة الحسين، طبري در بشارة المصطفي و راوندي در قصص الأنبياء است.
4) . وسائل الشيعة، ج۳۰، ص ۱۵۹؛ بحار الأنوار، ج۱، ص ۱۹.
رجاليان متقدّم و حتّي سدههاي مياني شيعه، از احمد بن اعثم كوفي، يادي به ميان نياوردهاند؛ امّا به گفته ياقوت حموي (م ۶۲۶ ق)، وي از مورّخان شيعه است و نزد محدّثان، ضعيف به شمار ميآيد. ياقوت، دو كتاب تاريخي از مؤلّفات ابن اعثم ديده بود: يكي كتاب الفتوح كه آن را تا دوران هارون الرشيد نگاشت و ديگري، تاريخي از آغاز دولت مأمون تا انتهاي دولت مقتدر (م ۳۲۰ ق). (1)بنا بر اين، منظور از انتهاي دولت مقتدر، آخرين زماني است كه ابن اعثم از دوران مقتدر درك كرده است. (2)ابن طاووس (م ۶۶۴ ق) از اين كتاب در كشف المحجّة نقل كرده است. در مورد نقل شده آمده است كه امام على عليه السلام به عمر مىگويد كه: نيروهاى مسلمانان، شام را فتح خواهند كرد، چه او به آنان ملحق شود چه در خانه بماند. عمر به نوبه خود، امام على عليه السلام را وارث علم پيامبر خدا صلي الله عليه و آله مىخواند. (3)اِربلي (م ۶۹۳ ق) نيز در كشف الغمّة از اين كتاب نقل كرده است. (4)به نقل مرحوم امين، قاضي نور الله نيز در مجالس المؤمنين، از كتاب الفتوح ابن اعثم نقل كرده است. (5)علّامه مجلسي نيز اين كتاب را در زمره مصادر بحار الأنوار ذكر كرده است. (6)محمّدتقي تستري نيز در چند موضع، از تاريخ ابن اعثم نقل كرده است؛ نقلي درباره كساني كه از واقعه كربلا نجات يافتند (7)و خبري ديگر از اين كتاب، درباره تحريك شدن عايشه توسّط ابن زبير براي جنگ جمل. (8)با توجّه به زمان وقوع اين دو نقل، روشن است كه نقلها از كتاب الفتوح بوده است. به گفته زِرِكلي، نسخهاي خطّي از كتاب الفتوح، در ۳۶۱ ورقه در كتابخانه شستربتي (رقم ۳۲۷۲) و نسخهاي ديگر در دانشگاه كويت قرار دارد؛ امّا تاريخ نسخ كتابها روشن نشده است. بخشي از كتاب الفتوح، به فارسي نيز ترجمه شد و فتوح أعثم ناميده شد. سپس نسخه فارسي، به زبان اردو ترجمه شد و تاريخ أعثم نام گرفت. (9)تاريخ او با عنوان كتاب الفتوح به چاپ رسيده و اين عنوانى است كه كتاب با آن شهرت دارد: يك بار به سال ۱۳۸۸ - ۱۳۹۵ ق در حيدر آباد و بار ديگر در سال ۱۴۱۱ ق، در دار الأضواء و با تحقيق علي شيري. همچنين كتاب ديگري با نام كتاب المألوف براي ابن اعثم نام بردهاند. (10)قطب راوندي، كتاب ديگري با نام المولد و المبعث براي وي برشمرده است و روايتي درباره نماز عصر پيامبر صلي الله عليه و آله در غزوه «ذات الرقاع» از آن نقل كرده است. (11)
.
1) . لسان الميزان، ج ۱، ص ۱۳۸.
2) . أعيان الشيعة، ج ۲، ص ۴۸۱.
3) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۵۶۲.
4) . كشف الغمّة، ج ۳، ص ۲۷۹.
5) . أعيان الشيعة، ج ۷، ص ۲۴۳و ۲۴۴.
6) . بحار الأنوار، ج۱، ص ۲۵.
7) . قاموس الرجال، ج ۱۰، ص ۳۳.
8) . همان، ج ۱۲، ص ۲۰۷.
9) . الأعلام، زِرِكلي، ج۱، ص ۲۰۶.
10) . الوافي بالوفيات، ج ۶، ص ۱۶۰.
11) . فقه القرآن، ج۱، ص ۱۴۹ ـ ۱۵۰.
بيست و نه. كتاب «الجعفريات» ابو على محمّد بن محمّد بن اشعث كوفى (زنده در ۳۵۰)اين كتاب، در دسترس بسياري از علما و فقيهان پيش از محدّث نوري بوده است و از آن روايت كردهاند كه نام برخي از آنها ميآيد: ابن عدي (۲۷۷ـ ۳۶۵ ق) كه معاصر ابن اشعث بود، كتاب را ديده بود و آن را نسخهاي داراي نزديك به هزار حديث از موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، از پدرش، از جدّش، از پدرانش توصيف ميكند. وي اكثر روايات را ناشناخته خوانده است. وقتي ماجرا را براي حسين بن علي حسنى علوي (شيخ اهل بيت در مصر)، بازگو كرد، پاسخ شنيد كه اين موسى، چهل سال در مدينه بود و هرگز نگفت كه روايتي از پدر يا ديگران در اختيار دارد. ابن عدي، رواياتي در اثبات سخنان خود از نسخه كتاب آورده است. (1)سهمي نيز از دارقطني نقل ميكند كه برساختن اين كتاب (يعني العلويات)، نشانهاي از آيات خداست. (2)راوندي (م ۵۷۱) در النوادر، (3)ابن طاووس (م ۶۶۴ ق) در فلاح السائل، جمال الاُسبوع و اقبال الأعمال، از آن نقل كردهاند. جعفر كه در عنوان آمده، همان جعفر الصادق عليه السلام است، كه در همه اسانيد از وى ياد شده است. اين كتاب، با عنوان الأشعثيات (به نام راوي) معروف است. عنوان كتاب، رواية الابناء عن الآباء من آل رسول الله (يا من اهل البيت) در فلاح السائل (به جاى انبياء، ابناء بخوانيد) و جمال الاُسبوع آمده است. اين كتاب، در سال ۳۱۴ ق، به وسيله ابن اشعث از واسطه قبل از خود، موسى بن اسماعيل (نوه امام كاظم عليه السلام) روايت شده است. اين تأليف، مشتمل بر ابواب مختلف فقه اماميه است و فهرست كتاب، توسّط نجاشي و شيخ طوسي در الفهرست آمده است. ابن طاووس، معتقد است كه اين كتاب، شامل هزار روايت با اسناد واحد، از امام كاظم عليه السلام به ائمّه پيشين و از آنها به امام على عليه السلام است. در برخى روايات، امام على عليه السلام از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نقل مىكند. نسخه ابن طاووس بايد چند جزء داشته باشد. وى در جمال السبوع از الجزء العاشر نقل مىكند. (4)توصيف علّامه حلّي از كتاب، در اجازه خود به بني زهره، همانند وصف ابن طاووس (شامل هزار روايت با اسناد واحد) است. محدّث نوري، جمعي ديگر از راويان كتاب را نام برده است. طبرسي (ق ۷ ق) در مشكاة الأنوار، از آن ياد كرده است. (5)ظاهراً ابن حجر (م ۸۵۵ ق)، بخشي از كتاب را ديده بود كه «السنن» نام داشت و با يك سند، در ابواب مختلف نقل شده بود. (6)شهيد اوّل (م ۷۸۶ ق) در ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة (ج۲، ص ۱۲۶ ـ ۱۲۷ و ج۲ ص۲۳۰ و ج۳ ص۲۳۶ و ۳۵۷) ازآن نام برده است. متّقي هندي (م ۹۷۵ ق) در كنز العمّال، (7)آورده است كه توصيف رجاليان اهل سنّت از ظاهر كتاب، با توصيفات شيعه هماهنگي دارد و ميتوان بخشي از روايات را از اين طريق به دست آورد. محقّق سبزواري (م ۱۰۹۰ ق) در ذخيرة المعاد (ج۱، ق۳، ص۴۲۷) و فاضل هندي (م ۱۱۳۷ ق) در كشف اللثام (ج۷، ص۱۴) از آن ياد كرده اند. با اين حال، اين كتاب به دست علّامه مجلسي و حرّ عاملي (8)نرسيد و تنها محدّث نوري آن را به دست آورد و آن را از مصادر مستدرك الوسائل قرار داد. (9)وي، در خاتمة المستدرك، اعتبار آن را به اثبات رسانيد و آن را پيش از ديگر مصادر آورد و حتّي روايات آن را بر ساير احاديث كتاب المستدرك مقدّم داشت. كتاب الجعفريات، با نام الأشعثيات، در نسخه چاپىاي كه با قرب الاسناد حميري (با صفحهشمارى مستقل) در يك جلد چاپ شده، در دسترس است.
.
1) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج۷، ص۳۰۰ـ ۳۰۱.
2) . سؤالات حمزه، ص۱۰۱.
3) . ر.ك: النوادر، راوندي، ص ۶۷ ـ ۶۸.
4) . كتابخانه ابن طاووس، ص ۳۱۹ ـ ۳۲۰؛ الذريعة، ج ۲، ص ۱۰۹ ـ ۱۱۱.
5) . ر.ك: مشكاة الأنوار، ص ۶۰۷.
6) . لسان الميزان، ج ۵، ص ۳۶۲.
7) . كنز العمّال، ج۴، ص۵۲۸، ح۱۱۵۵۸.
8) . حرّ عاملي، كتاب اختصار الجعفريات را كه به اندازه يك سوم الجعفريات است، ديده بود. اين كتاب، به خط شيخ محمّد بن علي جباعي (جدّ شيخ بهايي)، بوده است. (تكملة أمل الآمل، ص ۳۶۹).
9) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج۱، ص۷.
. .
. .
. .
بخش هفتم : مهمترين ويژگيهاي مكتب حديثي شيعه در كوفه
.
. .
از مهمترين مباحث در حوزه حديث، چگونگي روايت از لحاظ دقّت در نقل و اداي حديث، و اهتمام به نقل از راويان مورد وثوق معتمد است. در كوفه، بنيانگذاران اين مكتب، به نقل صحيح، توجّه بسيار داشتند. ذهبي در مقدّمه كتاب تذكرة الحفّاظ، دو روايت از امير مؤمنان علي عليه السلام نقل ميكند. اسماء بن حكم فزاري ميگويد: از علي عليه السلام شنيدم كه ميفرمود: هرگاه از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله حديثي ميشنيدم، اگر خداوند ميخواست، از آن سود و بهرهاي داشتم؛ امّا اگر حديث [پيامبر خدا] را فرد ديگري برايم نقل ميكرد، او را سوگند ميدادم [كه آيا به درستي، آن را از آن حضرت شنيده است؟]. پس اگر سوگند ميخورد، سخنش را ميپذيرفتم. (1)معروف بن خربوذ، از ابو الطفيل، از على عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: با مردم حديثي بگوييد كه آن را ميشناسند، و آنچه را نميشناسند، رها كنيد. آيا دوست داريد بر خدا و رسولش دروغ بسته شود؟ (2)چنانكه ديديم، ابن مسعود نيز در روايتْ سختگير بود و از نقل روايات ضعيف، پرهيز داشت. آنچه در ادامه ميآيد، برخي از ويژگيهاي راويان و روايات كوفه در سه سده نخست هجري قمري است.
الف ـ كثرت راويان و محدّثان كوفىچنانچه در مبحث راويان شيعه در كوفه ديديم، بر اساس آمار كتاب رجال الطوسي، بيش از دو سوم راويان شيعي، كوفي بودهاند. حافظ ابو العبّاس بن عقده همداني كوفي (م ۳۳۳ ق)، كتابي در نامهاي راويان امام صادق عليه السلام تأليف كرده بود كه مشتمل بر چهار هزار نفر ميشد. كوفه به اندازهاي راوي شيعي داشت كه بسياري از آنان به صورت خانوادگي، راوي احاديث اهل بيت عليهم السلام بودند. مرحوم بحر العلوم، خاندانهاي راوي از ائمّه عليهم السلام را برشمرده است كه اغلب آنان كوفي هستند. از جمله بيوت علمى كوفه مى توان به بيوت زير اشاره كرد: آل ابي شعبة، آل اَعين، آل ابى صفية، آل ابى جعد، آل ابى جهم، آل نعيم ازدي غامدى، آل حيان تغلبي، بنو حرّ جُعفي، بنو الياس بجلى، بنو عبد رَبّه، بنو ابى سَبْرة، بنو سوقة، بنو نعيم صحّاف، بنو عطيه، بنو رِباط، بنو فَرقد، بنو درّاج، بنو عمّار بَجَلى دُهْنى. (3)در اين ميان، خاندان اَعين، امتياز والايي داشت و زُراره و برادران او از راويان بزرگ شيعه به شمار ميآمدند. بيشترين ارتباط شيعيان كوفه با امام صادق عليه السلام، و در شهر مدينه بود. در اين زمان، راويان شيعى، از كوفه به صورت فردى يا گروهى، به خدمت امام ميرسيدند و حديث دريافت مى نمودند. كشّى از زيد شحّام نقل كرده كه گفت: «ما جماعتى از اهل كوفه، به محضر ابا عبدالله عليه السلام رسيديم كه جعفر بن عفّان طايى، بر آن حضرت وارد شد». (4)اين امر، باعث شده بود تا مسجد كوفه براي راويان شيعه، محل نقل و بحث از روايات امام صادق عليه السلام باشد. يكى از شواهد دالّ بر اين سخن، روايت نجاشى از حسن بن على بن زياد وشّاء است كه به ابن عيسى قمى گفت: من در اين مسجد (مسجد كوفه) نهصد شيخ را درك كردم كه همگى مى گفتند: جعفر بن محمّد به من چنين گفت. (5)كشّى نيز ضمن رواياتى، به مباحث حديثى برخى از شاگردان امام صادق عليه السلام در مسجد كوفه اشاره كرده است؛ به عنوان نمونه، وى درباره ابراهيم بن عبد الحميد صنعانى نقل كرده كه او در مسجد كوفه مى نشست و به ذكر رواياتى كه از امام صادق عليه السلام شنيده بود، مى پرداخت و از آن حضرت، با كنيه «ابو اسحاق» ياد كرده و از اين عبارات، استفاده ميكرد: «أخبرنى أبو اسحاق كذا، قال ابو اسحاق كذا، فعل ابواسحاق كذا». راويان، هنگام روايت از آن امام، اوصاف ديگري نيز به كار ميبردند، مانند: حدّثنى الصادق، سمعت الصادق، حدّثنى العالم، قال العالم، حدّثنى الشيخ، قال الشيخ، حدّثنى ابو عبد الله، قال ابو عبد الله، حدّثنى جعفر بن محمّد عليه السلام و قال جعفر بن محمّد عليه السلام. كشى با نقل روايتى، كثرت راويان حديث در مسجد كوفه و تفاوت سبك آنان در وصف امام صادق عليه السلام را چنين بيان ميكند: وكان فى مسجد الكوفة خلق كثير من أهل الكوفة من أصحابنا فكلّ واحد منهم يكنّى عن ابى عبداللّه باسم، فبعضهم يسمّيه، و يكنّيه بكنيته. (6)
.
. .
ب ـ كثرت احاديث و تدوين كتب اوّليه حديثىراويان كوفي در اين دوره، روايات زيادي در اختيار داشتند. به عنوان نمونه، جابر بن يزيد جُعفي، از مشايخ زيادي حديث شنيده بود؛ امّا بيشتر دانش خود را از امام باقر عليه السلام دريافت كرده بود. خودش ميگفت كه نزديك به هفتاد هزار حديث، (1)از امام فرا گرفته كه بسياري از آنها را براي هيچ كس بازگو نكرده بود. شريك بن عبد الله نخعي (م ۱۷۷ ق)، يكي از شاگردان جابر، ميگفت كه از جابر، ده هزار حديث شنيده است. (2)نمونه ديگر، ابان بن تُغْلب است كه گفته ميشود از امام صادق عليه السلام، نزديك به سي هزار حديث شنيده است. (3)از سوي ديگر، ديديم كه راويان شيعي كوفه، به خلاف راويان سده نخستين اهل سنّت، از همان قرن نخست هجري، به كتابت حديث توجّه داشتند. اين نكته، از ويژگى هاى مهمّ مكتب حديثى كوفه است، به طوري كه مى توان ادّعا كرد كه بخش عمده اى از شش هزار و ششصد كتابى را كه شيخ حرّ عاملى در آخر فائده چهارم خاتمة الوسائل، (4)به شيعيان نسبت مى دهد، محدّثان كوفى تدوين كردهاند و «اصول اربعمئة» از همين كتاب ها پديد آمد. همچنين، طبق آمارِ كتابهاي شيعيان كوفه در بخش پيش، به اين نتيجه رسيديم كه در سه قرن نخست هجري، بيش از نهصد كتاب، به دست كوفيان نوشته شده بود.
.
ج ـ كثرت راويان شيعي غير اماميچنانچه ديديم، شيعيان كوفه، بويژه پس از شهادت امام صادق عليه السلام چند دسته شدند و فرقههاي مختلفي به وجود آوردند. از اين رو، تعداد بسيار زيادي از راويان ياد شده، در كتب رجال شيعه امامي، راويان غير امامي هستند كه نقش بهسزايي در نقل روايات و تدوين كتب حديثي شيعيان امامي داشتند. گاه، راويان زيدي، فَطَحي، واقفي و... محدّثان بزرگي هستند كه شيعيان امامي براي روايات آنان، ارزش زيادي قائل هستند و اين افراد، نقش مهمي در ميراث علمي شيعه، در زمينههاي مختلف: تفسير، فقه، ادبيات، تاريخ و ديگر علوم اسلامي دارند. امّا در اين ميان، بيشترين راويان غير امامي را واقفه، و پس از آن، زيديه تشكيل ميدهند كه فهرست آنان، به ترتيب تاريخي، در ذيل ميآيد:
۱. راويان كيسانيدر كتب رجالي، از اين راويان كوفي، به عنوان «كيساني» نام برده شده است: يك . عبد الرحمان بن حجّاج بجلي كوفي، بياع السّابري. وي از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السلام بود و تا زمان امام رضا عليه السلام نيز زنده ماند و آن حضرت را ملاقات كرد. در ابتدا، كيساني بود؛ امّا به اماميه پيوست. نجاشي، وي را با الفاظ «ثقه، ثبت و وجه» توثيق كرده است. (1)رواياتي نيز در مدح او وارد شده است. (2)عبد الرحمان از وكلاي امام صادق عليه السلام نيز بوده است؛ (3)دو. علي بن حزور كناسي (م بعد از ۱۳۰ ق). (4)نام وي در رجال الكشي، ذكر شده و نقل شده است كه به قول محمّد بن حنفيه (يعني كيسانيه) معتقد بود. در ادامه اين مطلب آمده است: «إلا أنه كان من رواة الناس». (5)اين جمله، در رجال ابن داوود به شكل «من وراء الناس» (6)نقل شده كه صحيحتر به نظر ميرسد؛ سه. مرقع بن قمامه اسدي. شيخ طوسي، نام او را در اصحاب امير مؤمنان عليه السلام ذكر كرده و او را كيساني خوانده است. (7)در رجال الكشي نيز روايتي دال بر كيساني بودن وي وجود دارد. (8)
.
۲. راويان زيديمهمترين راويان كوفياي كه در كتب رجالي شيعه، به عنوان زيدي معرفي شدهاند، عبارتاند از: يك . ابراهيم بن محمّد بن سعيد ثقفي كوفي؛ (1)دو. احمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرحمان (ابن عقدة) ـ كه از مهمترين محدّثان كوفه است ـ ؛ سه. ابو محمّد حكم بن عتيبة كندي؛ (2)چهار. ابو الجارود زياد بن منذر همداني؛ پنج. عامر بن كثير سراج؛ (3)شش. عبادة بن زياد اسدي؛ (4)هفت. عبد العزيز بن اسحاق بن جعفر زيدي همداني؛ (5)هشت. ابو سلمة غالب بن عثمان همداني؛ (6)نُه. ابو محمّد غياث بن ابراهيم تميمي اسدي؛ (7)ده. كثير نواء؛ (8)يازده. محمّد بن احمد بن ابراهيم؛ (9)دوازده. يحيى بن سالم فراء. (10)درباره احمد بن صبيح اسدي نيز گفته شده است كه زيديه، او را از خود ميدانند؛ ولي صحّت ندارد. (11)
۳. راويان ناووسيدر كتب رجالي، اين راويانِ كوفي، به عنوان «ناووسيه» معرفي شدهاند: يك . ابان بن عثمان احمر؛ (12)دو. سعيد بن طريف حنظلي اسكاف (يا دُئِلي و يا خَفّاف). (13)
.
1) . رجال النجاشي، ش ۱۹ (كان زيديا اوّلاً ثم انتقل إلينا).
2) . رجال الطوسي، ش ۲۲۴۵.
3) . رجال النجاشي، ش ۷۹۵.
4) . همان، ش۸۳۰ .
5) . رجال الطوسي، ش ۶۱۹۴.
6) . رجال النجاشي، ش۸۳۶ .
7) . رجال الطوسي، ش۱۵۴۲.
8) . همان، ش۱۵۶۲.
9) . رجال النجاشي، ش ۱۰۲۲ (كان زيديا ثم عاد إلينا).
10) . همان، ش۱۲۰۱.
11) . همان، ش۱۸۴.
12) . اختيار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۴۰ .
13) . همان، ج۲، ص۴۷۶.
۴. راويان فَطَحيبرخي از راويان كوفي فطحي، به نقل از كتب رجالي، عبارتاند از: يك. احمد بن محمّد بن حسن بن علي بن فضّال؛ دو. اسحاق بن عمّار؛ سه. حسن بن علي بن فضّال؛ چهار. عبد الله بن بُكَير شيباني؛ پنج. ابو الحسن علي بن اَسباط مقري؛ شش. علي بن حسن بن علي بن فضّال؛ هفت. عمّار بن موسى ساباطي؛ هشت. محمّد بن وليد بجلي؛ نُه. معاوية بن حكيم.
۵. راويان واقفيعلي بن ابي حمزه بطائني (رهبر واقفه)، در آغاز، از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السلام و قائد (عصاكش) ابو بصير، يحيي بن قاسم بود؛ امّا پس از چندي، بر امام كاظم عليه السلام وقف كرد و امام رضا عليه السلام را انكار نمود. (1)ابن غضائري، او را چنين لقب ميدهد: أصل الوقف و أشدّ الخلق عداوة للولي من بعد ابي ابراهيم عليهما السلام. شيخ طوسي مينويسد: ثقات ما نقل كردهاند كه اوّلين كسي كه اين اعتقاد را ظاهر كرد، علي بن ابي حمزه بطائني است، سپس زياد بن مروان قندي، و عثمان بن عيسي رواسي. اينان در دنيا طمع كردند و به مال بيارزش آن، رو كردند. (2)برخي ديگر از راويان كوفي واقفي، به نقل از كتب رجالي عبارتاند از: يك. ابراهيم بن ابى بكر بن ربيع بن ابي سَمّال؛ دو. برادرش اسماعيل؛ سه. ابراهيم بن صالح انماطي؛ چهار. احمد بن حارث انماطي؛ پنج. احمد بن حسن بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم تمّار؛ شش. احمد بن سرّي؛ هفت. احمد بن محمّد بن علي بن عمر بن رباح قلاء؛ هشت. بكر بن محمّد بن جناح؛ نُه. جعفر بن سماعة؛ ده. حسن بن على بن ابى حمزه بطائني؛ يازده. حسن بن محمّد بن سماعة؛ دوازده. حسين بن مختار قلانسي؛ سيزده. حسين بن مهران بن محمّد بن ابى نصر سكوني؛ چهارده. حصين بن مخارق؛ پانزده. حميد بن زياد؛ شانزده. حنان بن سدير؛ هفده. سماعة بن مهران؛ هجده. عبدالله بن جبلة بن حُرّ كناني؛ نوزده. عبد الكريم بن عمرو بن صالح خثعمي؛ بيست. عثمان بن عيسى رؤاسي علوي؛ بيست و يك . علي بن ابي حمزه بطائني؛ بيست و دو. علي بن حسين طاطري كوفى؛ بيست و سه. علي بن خطّاب؛ بيست و چهار. علي بن عمر اعرج؛ بيست و پنج. ابو الحسن علي بن محمّد بن عمر بن رباح سواق (يا قلاء)؛ بيست و شش. عمر بن رباح؛ بيست و هفت. عيسى بن عيسى كلابي؛ بيست و هشت. غالب بن عثمان؛ بيست و نُه. محمّد بن جناح؛ سي. يحيى بن حسين بن زيد بن علي بن حسين. شرح حال يا معرفي بسياري از اين افراد، در بخشهاي پيش (از كتابهاي رجالي همچون رجال النجاشي) گذشت.
.
د ـ عرضه حديثپس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله مسلمانان، با برخي از شبهات و ابهامات در احاديث نبوي رو به رو شدند و هرچه از زمان رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله بيشتر فاصله ميگرفتند، نياز عرضه حديث بر منابع مطمئن را بيشتر احساس ميكردند. در ميان اهل سنّت، رسم بر آن بود كه روايات محدّثان را بر مهمترين شاگردان آنها عرضه ميكردند تا از طريق اين افراد، به درستي آن روايات، مطمئن گردند. كوفه نيز از اين قاعده مستثنا نبود، مثلاً روايات اعمش را بر سفيان ثوري عرضه ميكردند تا درستي يا نادرستي آن را بسنجند؛ (1)زيرا وي آگاهترين فرد به حديث اعمش بوده است. (2)در ميان شيعيان، همين ضرورت نسبت به احاديث ائمّه عليهم السلام وجود داشت. از همان آغاز صدور روايات، به دليل اختلافات و تعارضاتي كه در برخي روايات پيش ميآمد، بعضي از راويان، كتب روايي عصر خويش را بر ائمّه عليهم السلام، يا راويان بزرگ عرضه ميكردند تا از صحّت محتواي آن اطمينان يابند. اين شيوه براي درك بيشتر و شناخت صحيح احاديث و متون ديني در همه زمانها جاري بوده است. بنا بر اين، ميتوان شيعيان كوفه را در اين امر، بر اهل سنّت مقدم دانست كه از زمان امام باقر عليه السلام به عرضه حديث بر آن حضرت اقدام كردند. عبيد بن محمّد بن قيس بجلي، كتابي داشته كه توسط پدر اين راوي، بر امام باقر عليه السلام عرضه شده و صحّت اقوال منسوب به امير مؤمنان عليه السلام مورد تأييد قرار گرفته است. عبيد الله بن علي بن ابي شعبه حلبي، كتاب خود را بر امام صادق عليه السلام عرضه داشت و آن را تصحيح نمود. عبد الله بن سعيد بن حيان، كتاب دياتي داشته كه از اجداد خود روايت ميكرد و آن را به امام رضا عليه السلام عرضه كرد. شايسته است گفته شود كه عرضه احاديث و كتب حديثي بر اصحاب ائمّه پيشين نيز معمول بوده است؛ مثلاً به جهت تخصّص زُراره در باب ارث (فرائض)، احاديث گزارش شده درباره ارث، بر او عرضه ميشده است. (3)
.
هـ ـ توجّه به روايات علاجيهاز ديگر ويژگى هاى مكتب كوفه، توجّه محدّثان اين حوزه، به روايات علاجيه بود. اين بدان جهت بود كه در اين حوزه حديثى، به دليل اختلافات فرقهاي و تعارض روايات، اختلاف راويان درباره احاديث، بالا گرفت و به خاطر بروز جعل و تحريف و خلط در حديث، و نقل روايات متعارض با يكديگر، محدّثان مبرّز شيعى، ناچار به مراجعه نزد ائمّه عليهم السلام شدند و درباره علاج دو يا چند خبر متعارض، كسب تكليف كردند. لذا امامان شيعه عليهم السلام نيز آنان را ضمن راهنمايى هايى ـ كه اكنون به «اخبار علاجيه» موسوم است و در منابع اصولى و رجالى نقل شده ـ ، هدايت مى كردند. (1)طبق اين روايات، ائمّه عليهم السلام، راويان را به رجوع به قرآن، سنّت قطعي، اخبار مشهور، يا بررسي صفات راوي راهنمايي ميكردند. از مشهورترين اين روايات، دو روايت معروف به مقبوله عمر بن حنظله و مرفوعه زُراره است كه طي اين دو روايت، راههاي تشخيص روايت صحيح، از ميان دو روايت متعارض، به دقّت تبيين شده است. (2)البته طبيعى است كه در نقاطى مثل كوفه، بيش از منطقه اى همچون مدينه، نياز به اخبار علاجيه احساس شود؛ چرا كه دوري مسافت، و كمبود ارتباط مستقيم محدّثان شيعى با امام معصوم عليه السلام و از سوى ديگر، برخورد با مخالفان و بروز دسّ و جعل و تحريف در اخبار، موجب پيدايش تعداد زياد اخبار متعارض مى شد.
.
و ـ اهتمام راويان غير امامي كوفه، به حوادث آخر الزمانچنانچه ديديم، راويان شيعه غير امامي كوفه (بخصوص واقفه)، اهتمام زيادي به نگارش در مباحث آخر الزمان و حوادث آن داشتند و در اين باره، تعداد قابل توجّهي كتاب نوشتند. حسن بن علي بن ابي حمزه، علي بن حسن بن علي، حسن بن محمّد بن سماعه، عبد الله بن جبله، و علي بن عمر اعرج، از واقفياني هستند كه كتاب الغيبة نگاشتند. حسن بن علي بن ابي حمزه، حسن بن علي بن فضّال، و حسن بن محمّد بن سماعه، در زمينه «ملاحم و فتن» كتاب نوشتند. بسياري از اين تلاشها در جهت پشتيباني از مذهب راوي بوده است كه در مواردي نيز بدان تصريح شده است. بنا بر اين، در برخورد با روايات مربوط به مبحث غيبت بايد به اين امر توجّه داشت و هر روايتي را به صرف مضمون آن به شيعه امامي و امام غايب آنان نسبت نداد؛ بلكه لازم است فضاي صدور و مذهب راويان آن، به دقّت بررسي شود، حوادث آن دوران و فرقههايي كه در آن فعاليت ميكردند، مورد توجّه قرار گيرد، و الفاظ مهم روايت به دقت تجزيه شوند تا بتوان روايت را به درستي تحليل كرد و اهداف راويان (بويژه راوي آخر)، فراچنگ آيد.
ز ـ فراواني روايات غلوآميزبا همه اختلافاتي كه در مورد حدود و مرزهاي غلو وجود دارد، ديديم كه غاليان، چه ضرباتي بر پيكر جامعه شيعي وارد آوردند. رواج بيبند و باري و فساد و اباحيگري و مجاز شمردن شهوات و دست بردن در كتب حديثي، از اعمال آنان بود. امّا كوفه، تقاطع درگيريهاي فرقهاي و مذهبي بود و جعل روايات فرقهاي در جهت سودجوييهاي شخصي و گروهي، امري رايج به شمار ميرفت. ائمّه عليهم السلام بارها از جعل و دست بردن برخي راويان غالي و وضّاع حديث در كتب روايي، شكايت كردند. برخي همچون محمّد بن ابي زينب و مغيرة بن سعيد، بارها مورد لعن امام صادق عليه السلام قرار گرفتند. كار به جايي كشيد كه راوي بزرگ شيعه و فقيهترين افراد گروه سوم اصحاب اجماع، يونس بن عبد الرحمان، تعداد زيادي از احاديث كوفه را بر امام رضا عليه السلام عرضه كرد و آن امام بزرگ، بسياري از روايات را بربافته غاليان خواند. يونس ميگويد: در عراق، تعدادي از اصحاب امام باقر عليه السلام و عده فراواني از اصحاب امام صادق عليه السلام را يافتم، از آنان حديث شنيدم و كتابهايشان را گرفتم و سپس آنها را بر امام رضا عليه السلام عرضه كردم. امام، بسياري از آنها را انكار كردند و انتساب آنها به امام صادق عليه السلام را نپذيرفتند و فرمودند: ابو الخطّاب، بر امام صادق عليه السلام دروغ بست. خدا لعنتش كند و تا امروز نيز پيروان ابو الخطّاب، احاديث ساختگي را در كتابهاي امام صادق عليه السلام ميگنجانند. (1)اين نقل، علاوه بر اشاره به جعل روايات غاليانه، نشان ميدهد كه پديده جعل روايات غلوآميز، به دوران ابو الخطّاب ختم نشد و تا دورانهاي بعدي نيز ادامه يافت. دستههاي غاليانِ پيرو ابو الخطّاب نيز ـ كه از آن سخن رفت ـ ، شاهد ديگري بر اين امر است. بايد توجّه داشت كه نزد رجاليان اهل سنّت، محبّت به علي عليه السلام و نقل روايات فضايل اهل بيت عليهم السلام نيز از موارد غلو است، و كوفياني مانند: حارث بن عبد الله اعور همداني (م ۶۵ ق)، حبة بن جوين عرني كوفي (م ۷۶ ق)، سالم بن ابي حفصه عجلي (م ۱۴۰ ق)، ابو الجارود زياد بن منذر همداني (م ۱۵۰ ق)، ابراهيم بن محمّد بن ميمون، ابو بحر فرات بن احنف هلالي كوفي، اسماعيل بن سلمان بن مغيره ازرق عتيمي كوفي، حسين بن اشقر فزاري كوفي (م ۲۰۸ ق)، حكيم بن جبير اسدي كوفي، و داوود بن ابي عوف برجمي كوفي، بدين خاطر غالي شمرده شدهاند. حتّي تقديم علي بن ابي طالب عليه السلام بر صحابه، خصوصاً بر شيخين، از ديگر موارد غلو است. ابن حجر مينويسد: تشيع، عبارت است از محبّت و دوستي علي، و مقدّم دانستن وي بر ديگر صحابه (غير از ابو بكر و عمر)؛ امّا اگر كسي علي را بر ابو بكر و عمر مقدّم بدارد، در تشيع خود، غالي است و عنوان رافضي بر او اطلاق ميشود و در غير اين صورت، شيعه است. حال اگر چنين فردي، سبّ و شتم صحابه را نيز بيفزايد، يا به كينه خود نسبت به آنان تصريح كند، غالي است، و اگر به رجعت نيز معتقد باشد، در غلوّ خود، از حد گذرانده است. (2)برخي از كساني كه به اين دليل غالي ناميده شدهاند، عبارتاند از: عامر بن واثله (م ۱۰۷ ق)، عطية بن سعد بن جناده عوفي كوفي (م ۱۱۱ ق)، عمرو بن ابي مقدام (م ۱۷۲ ق).
.
. .
ح ـ فراواني اخبار و كتب مربوط به حوادث عراق و خلفاهمان طور كه در بخشهاي پيش ذكر شد، راويان و مورّخان كوفه، در موضوع اخبار و حوادث عراق، كتابهاي بسياري نوشتند و توجّه خاصّي به اين موضوع داشتند. مجموع كتابهايي كه اين راويان در تاريخ امير مؤمنان، امام حسن و امام حسين عليهم السلام، نوشتند، به ۳۴ مورد ميرسد. در مورد اخبار خلفا ۲۱ كتاب، و در حوادث و قيامهاي عراق ۳۸ عنوان كتاب نوشته شد كه مجموع اين كتابها به رقم ۹۳ عنوان ميرسد كه رقم قابل توجّهي است و به تنهايي، نزديك به دو سوم كتابهاي تاريخي مكتوب در كوفه را شامل ميشود. اين، به دليل ملّيت اين افراد، و نيز تخصّص آنها در اين مبحث است. متأسّفانه، بيشتر اين كتابها در حوادث پيش آمده تاريخ، به مرور زمان، از ميان رفتهاند و تنها تعداد انگشتشماري از آنها باقي ماندهاند. اخيراً برخي از اين كتابها نيز از دل كتابهاي تاريخي و حديثي بيرون كشيده شدهاند.
ط ـ فراواني احاديث مطاعن و مثالبهمان گونه كه پيش از اين بيان شد، كوفه در موضوع مثالب، از شهرهاي پُرتأليف است. البته در بخش شعر كوفه بيان شد كه شيعيان كوفه، به دليل عاطفه شديد و حُزني كه بر دل داشتند، ادبياتي قوي و احساسي برجاي گذاشتند. دعبل خُزاعي، از اين جمله بود كه كينه بني عبّاس را به دل داشت تا آن جا كه بالاخره زبانش، سرش را بر باد داد. اساساً برخي از راويان كوفي، به نگارش در زمينه مثالب، شهره بودند. اين راويان در حوزههاي متفاوتي فعاليت ميكردند. مورّخ و نسبشناس بزرگ، هشام كلبي را راوي مثالب دانستهاند. (1)وي دو كتاب مثالب بني اميه، و مثالب ثقيف را نوشته بود. سبّ و تكفير خلفاي ثلاثه، از ديگر مصاديق عيبجويي و نقل مثالبْ تلقّي شده است كه رجالياني همچون ذهبي، افراد متّهم به اين عقيده را گمراه و خطاكار ميدانند، و از غاليان به شمار ميآورند. (2)برخي از راوياني كه به اين دليلْ غالي ناميده شدهاند، عبارتاند از: ابو حمزه ثُمالي، ابو اسرائيل اسماعيل بن خليفه ملائي كوفي (م ۱۶۱ ق)، حكم بن زهير كوفي نزاري (م ۱۸۰ ق)، جرير بن عبد الحميد قرطبي كوفي (م ۱۸۸ ق)، ابراهيم بن حكم بن ظهير كوفي، خالد بن مخلّد قطواني كوفي (م ۲۱۳ ق)، عبد الرزّاق بن همام بن نافع حميري صنعاني (م ۲۱۱ ق)، عباد بن يعقوب رواجني كوفي (م ۲۵۰ ق)، و احمد بن محمّد بن سرّي كوفي (م ۳۵۷ ق). از كتب تأليف شده در كوفه در موضوع سبّ خلفا ميتوان از دو كتاب نام برد: يكي كتاب مثالب الرجلين و المرأتين، از احمد بن علي علوي عقيقي؛ و ديگري، كتاب خالدات فلان و فلان، از عبّاس بن هشام ناشري، كه با وجود كنايه در الفاظ رجلين، امرأتين، و فلان و فلان، غرض نويسندگان تا حدودي مشخّص است. از مهمترين كتابهاي به جاي مانده از راويان كوفي در اين باره، كتاب الاستغاثة في بدع الثلاثة، از ابو القاسم كوفي است كه به بدعتهاي ايجاد شده توسط خلفاي ثلاثه پرداخته است.
.
نتيجهگيرياز آنچه گفته شد، ميتوان دريافت كه شيعيان كوفه، روشي واحد در نقل يا اداي روايات نداشتند. اساساً اين دوران، آغاز راه شكلگيري مباحث مربوط به اسناد و ضبط و علوم اصطلاحي مربوط به آن است، و حتّي در ميان اهل سنّت، اصطلاحات امروزي، همانند حديث ضعيف و صحيح و انواع سند رايج نبود، و اين امر، مشكلات را در پيجويي اسناد روايات، دوچندان ميكرد. البته شيعيان در برخي موارد، همچون پيجويي عدالت، فقاهت، پرهيزگاري و... ـ كه از ويژگيهاي سند به شمار ميرود ـ ، و بخصوص در نقد متن، از عرضه روايات بر قرآن، سنّت قطعي، و حتّي عقل، بسيار اهتمام داشتند. اين امر، به دستور ائمّه عليهم السلام و اغلب طي روايات علاجيه، بيان ميشد و راويان، به راه تشخيص روايات صحيح، هدايت مي شدند. علاوه بر آن، اين دوران، زمان حضور ائمّه عليهم السلام است و ميتوان از روشهايي همچون عرضه حديث بر ائمّه عليهم السلام سراغ گرفت كه شيعيان، با عرضه برخي روايات مشكوك يا مجموعههاي فقهي يا سؤالات مكرّر از ائمّه عليهم السلام در مورد روايت فطحيه، واقفيه، غُلات، مفوّضه و... در صدد تشخيص روايت صحيح برآمدند. نكته ديگر، كثرت راويان و روايات در كوفه است كه مركز حديث شيعه بود. از اينرو، فراواني غلوّ و غاليان نيز در اين شهر، امري طبيعي مينمايد. البته بايد يادآور شد كه حجم بسياري از روايات غلوآميز كوفيان، در لابه لاي كتب روايي، باقي مانْد كه تصفيه آن، امري ضروري است. بنا بر اين، آنچه از ميراث حديثي كوفيان باقي مانْد و بسياري از آنها به نسلهاي بعدي راه يافت، مجموعهاي سترگ از روايات در همه زمينههاي: تاريخ، فقه، تفسير، كلام، و ... بود كه شناخت سره از ناسره آن، كاري بسيار دشوار و طاقتفرسا مينمود. در جداسازي اين روايات، محدّثان بزرگي، رنج كار را به تن خريدند و بسياري از روايات جعلي و عقايد غاليان را مشخص كردند و از كتابها حذف نمودند. امّا باز، حجم بسياري از اين مطالب، در لابه لاي كتب روايي، باقي ماند و به تدريج، با عقايد ناب شيعه درآميخت؛ امّا با دستهبنديهاي ريز و موضوعي و با توجّه به فضاي صدور روايات، ميتوان تا حدّي آنها را بازشناخت و حديث شيعه را به شكل صاف و پيراسته، به جهانيان عرضه كرد.
.
. .
. .
فهرست منابع و مآخذابوحنيفه و اصحابه المحدّثون، علي التهانوي، ادارة القرآن و العلوم السياسية، الطبعة الثالثة، ۱۴۱۴ق. الإتقان في علوم القرآن، جلال الدين السيوطي، تحقيق: سعيد المندوب، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۶ق / ۱۹۹۶م. كتاب الاُم، محمّد بن ادريس الشافعي، بيروت: دار الفكر، الطبعة الثانية، ۱۴۰۳ق / ۱۹۸۳م. أجوبة مسائل جار الله، عبد الحسين شرف الدين، صيدا: مطبعة العرفان، الطبعة الثانية، ۱۳۷۳ش. الاحتجاج، احمد بن علي الطبرسي، نجف: دار النعمان، ۱۳۸۶ق / ۱۹۶۶م. أحكام القرآن، احمد بن علي الرازي الجصّاص، تحقيق: عبد السلام محمّد علي شاهين، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى ۱۴۱۵ ق / ۱۹۹۴م. الأخبار الطوال، أحمد بن داوود الدينوَرَي، تحقيق: عبد المنعم عامر، بيروت: دار إحياء الكتب العربي / قم: منشورات شريف الرضي، الطبعة الاُولى،۱۹۶۰م. الامامة والسياسة، أحمد بن داوود الدينوَرَي، قاهره: مؤسسة الحلبي وشركاه. اختيار معرفة الرجال، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، تصحيح و تعليق: مير داماد، تحقيق: السيّد مهدي الرجائي، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، ۱۴۰۴ق. تهذيب الأحكام، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، تحقيق و تعليق: السيّد حسن الخرسان، تهران: دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثالثة، ۱۳۶۴ش. أدب الإملاء و الإستملاء، عبد الكريم بن محمّد بن منصور التميمي السمعاني، تحقيق: سعيد محمّد اللحام، بيروت: دار و مكتبة الهلال، الطبعة الاُولى، ۱۴۰۹ق / ۱۹۸۹م. إرشاد القلوب، حسن بن محمّد الديلمي، مترجم: عبد الحسين رضايي، تصحيح: محمّدباقر بهبودي، تهران: انتشارات اسلاميه، ۱۳۷۷ش. الإرشاد، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد)، بيروت: دار المفيد، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. المسائل العكبرية، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد)، تحقيق: علي أكبر إلهي الخراساني، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. الاستنصار، ابوالفتح الكراجكي، بيروت دار الأضواء، الطبعة الثانية، ۱۴۰۵ق. اُسد الغابة، علي بن ابي الكرم محمّد الشيباني (ابن الأثير الجَزَري)، بيروت: دار الكتاب العربي / تهران: إسماعيليان. الإصابة في تمييز الصحابة، احمد بن علي العسقلاني (ابن حجر)، تحقيق: عادل احمد عبد الموجود و علي محمّد معوّض، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۵ق. أصل الشيعة و اُصولها، محمّد حسين كاشف الغطاء، تحقيق: علاء آل جعفر، قم: مؤسسة الإمام علي عليه السلام. الاصنام (تنكيص الاصنام)، هشام بن محمّد الكلبي، تحقيق: احمد زكي پاشا، مقدمه و ترجمه: سيّد محمّدرضا جلالي ناييني، تهران: نشر نو، ۱۳۶۴ش. اُصول الحديث، عبد الهادي فضلي، بيروت: مؤسسة اُم القرى، ۱۴۲۱ق. خزانة الأدب، عبد القادر بن عمر البغدادي، تحقيق: محمّد نبيل الطريفي و إميل بديع يعقوب، بيروت: دار الكتب العلمية، ۱۹۹۸م. الاعتقادات في دين الإمامية، محمّد بن علي بن بابويه القمي (الشيخ الصدوق) تحقيق: عصام عبد السيد، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. إعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن حسن الطبرسي، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق. الأعلام، خيرالدين الزِرِكلي، بيروت: دار العلم، ۱۹۸۰م. أعيان الشيعة، السيد محسن الأمين، بيروت: دار التعارف. مدرسة الحديث في البصرة حتي القرن الثالث الهجري، أمين القضاة، بيروت: دار ابن حزم، الطبعة الاُولي، ۱۴۱۹ ق / ۱۹۹۸ م. الألفين في إمامة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، حسن بن يوسف الحلّي (العلّامة الحلّي)، كويته: مكتبة الألفين، ۱۴۰۵ق / ۱۹۸۵م. الأمالي، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، قم: دار الثقافة، ۱۴۱۴ق. الامام الصادق عليه السلام و المذاهب الأربعة، حيدر أسد، بيروت: دار الكتاب العربي، ۱۳۹۰ق / ۱۹۶۹م. الإمام جعفر الصادق عليه السلام، عبد الحليم جندي، قاهره: المجلس الأعلى للشئون الإسلامية ، ۱۳۹۷ق / ۱۹۷۷م. أمل الآمل، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، تحقيق: سيّد أحمد حسيني، بغداد: مكتبة الأندلس. أنساب الأشراف، احمد بن يحيي بن جابر البلاذري، تحقيق: محمّدباقر المحمودي، بيروت: مؤسسة الأعلمي، الطبعة الاُولي، ۱۳۹۴ق. ايضاح المكنون، اسماعيل باشا بغدادي، بيروت: دار إحياء التراث العربي. الإيضاح، فضل بن شاذان الأزدي، تحقيق: السيّد جلال الدين حسيني الاُرموي، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۶۳ش. بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقي المجلسي (العلّامة المجلسي)، بيروت: مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳ق / ۱۹۸۳م. البداية و النهاية، إسماعيل بن عمر الدمشقي (ابن كثير) بيروت: مكتبة المعارف، ۱۴۰۸ق / ۱۹۸۸م. البرهان، محمّد بن بهادر الزَركشي، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، بيروت: دار إحياء الكتب العربية، الطبعة الاُولى، ۱۳۷۶ق / ۱۹۵۷م. بشارة المصطفى، محمّد بن علي الطبري، تحقيق: جواد قيومي اصفهاني، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۲۰ق. بلاغات النساء، احمد بن ابي طاهر (ابن طيفور)، قم المقدسة: مكتبة بصيرتي. تاج العروس، محمّد بن محمّد مرتضي الزبيدي، تحقيق: علي شيري، بيروت: دار الفكر، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۴م. تاريخ آل زرارة، ابو غالب الرازي، شرح: موحّد ابطحي اصفهاني، اصفهان: مطبعة رباني، ۱۳۹۹ق. تاريخ ابن خلدون، ابن خلدون، بيروت: دار إحياء التراث العربي. تاريخ ابن معين برواية الدارمي، يحيي بن معين البغدادي، تحقيق: أحمد محمّد نور سيف، دمشق: دار المأمون للتراث. تاريخ أسماء الثقات، عمر بن شاهين، تحقيق: صبحي السامرائي، تونس: دار السلفية، الطبعة الاُولى، ۱۴۰۴ق. تاريخ الإسلام، شمس الدين الذهبي، دار الكتاب العربي، ۱۴۰۷ق / ۱۹۸۷م. تاريخ الاُمم و الملوك (تاريخ الطبري)، محمّد بن جرير الطبري، بيروت: مؤسسة الأعلمي، الطبعة الرابعة، ۱۴۰۳ق / ۱۹۸۳م. تأريخ التراث العربي، فؤاد سزكين، قم: مكتبة آية الله العظمي المرعشي النجفي، الطبعة الثانية، ۱۴۱۲ق. التاريخ الكبير، محمّد بن اسماعيل البخاري، ديار بكر (تركيه): المكتبة الإسلامية. تاريخ الكوفة، تحقيق: سيّد محمّد صادق بحر العلوم، بيروت: دار الأضواء، ۱۴۰۷ ق. تاريخ تشيّع در ايران (از آغاز تا قرن هفتم هجري)، رسول جعفريان، تهران: چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، پنجم، ۱۳۷۷ش. تاريخ مدينة دمشق، علي بن الحسن بن هبة االله (ابن عساكر)، بيروت: دار الفكر، ۱۴۱۵ق. تاريخ يعقوبي، احمد بن اسحاق اليعقوبي، بيروت: دار صادر. تأسيس الشيعة لعلوم الإسلامية، سيّد حسن صدر، تهران: اعلمي، دوم، ۱۳۷۵ش. تأويل مختلف الحديث، أحمد بن داوود الدينوَرَي، بيروت: دار الكتب العلمية. التحرير الطاووسي، حسن بن زين الدين الشهيد الثاني، تحقيق: فاضل جواهري، قم: مكتبة آية الله مرعشي نجفي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۱ق. تدوين السّنة الشريفة، محمّدرضا جلالي، قم: مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة الثانية، ۱۴۱۸ق/ ۱۳۷۶ش. تذكرة الحفّاظ، شمس الدين الذهبي، بيروت: دار إحياء التراث العربي. تصحيح اعتقادات الإمامية، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد) تحقيق: حسين درگاهي، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. التعديل و التجريح، سليمان بن خلف الباجي، تحقيق: أحمد البزّار، مراكش: وزارة الأوقاف والشؤون الإسلامية. تفسير الثعالبي، عبد الرحمان الثعالبي، تحقيق: علي محمّد معوّض و عادل أحمد عبد الموجود، بيروت: دار إحياء التراث العربي و مؤسسة التاريخ العربي. تفسير الثعلبي، احمد بن محمّد بن ابراهيم الثعلبي، بيروت: دار إحياء التراث العربي، ۱۴۲۲ق / ۲۰۰۲م. تاريخ بغداد، احمد بن علي الخطيب البغدادي، بيروت: دار الكتب العلمية، ۱۴۱۷ق / ۱۹۹۷م. التفسير السدي الكبير، تحقيق: محمّد عطا يوسف، بيروت: دار الوفاء، الطبعة الاُولي، ۱۴۱۱ق / ۱۹۹۲م. تفسير القمي، علي بن إبراهيم القمي، قم: مؤسسة دار الكتاب، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۴ق. تفسير الميزان، السيّد محمّد حسين الطباطبائي، قم: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية. تفسير سعيد بن جبير و نقش آن در تطوّر تفسير، جواد ترندك، تهران: پيام آزادي، اوّل، ۱۳۷۸ش. تفسير مجمع البيان، فضل بن حسن الطبرسي، بيروت: مؤسسة الأعلمي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م. التفسير و المفسّرون، محمّد حسين الذهبي، بيروت: دار القلم، الطبعة الاُولي. تفسير و مفسّران، محمّد حسين المظفّر، قم: مؤسسه فرهنگي التمهيد، اوّل، ۱۳۷۹ش. تقييد العلم، احمد بن علي الخطيب البغدادي، بيروت: المكتبة العصرية، الطبعة الاُولي، ۱۴۲۲ق / ۲۰۰۱م. التمهيد، يوسف بن عبد الله القرطبي (ابن عبد البرّ)، تحقيق: مصطفى بن أحمد العلوي و محمّد عبد الكبير البكري، مغرب: زارة عموم الأوقاف و الشؤون الإسلامي، ۱۳۸۷ ق. تهذيب التهذيب، احمد بن علي العسقلاني (ابن حجر)، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى، ۱۴۰۴ق / ۱۹۸۴م. تهذيب الكمال، يوسف المزّي، تحقيق: بشار عوّاد معروف، بيروت: مؤسسة الرسالة، الطبعة الرابعة، ۱۴۰۶ق / ۱۹۸۵م. الثقات، ابو حاتم التميمي (ابن حبان)، تحقيق: مؤسسة الكتب الثقافية، حيدرآباد: مجلس دائرة المعارف العثمانية بحيدر آباد الدكن الهند، الطبعة الاُولى، ۱۳۹۳ق. جامع الرواة، محمّد علي اردبيلي، قم: مكتبة المحمدي. الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير، جلال الدين السيوطي، بيروت: دار الفكر. جامع المسانيد والسنن، إسماعيل بن عمر الدمشقي (ابن كثير) تخريج و تعليق: عبد المعطي امين قلعجي، بيروت: دار الفكر، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۴م. الجذور التاريخية للغلو و الغلاة، سامي الغريري، قم: دليل ما، الطبعة الاُولي، ۱۳۸۲ش / ۱۴۲۴ق. الجرح و التعديل، محمّد بن ادريس التميمي الرازي، بيروت: دار إحياء التراث العربي، الطبعة الاُولى، ۱۳۷۱ق / ۱۹۵۲م. جوابات أهل الموصل، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد)، تحقيق: الشيخ مهدي نجف، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. حصر الاجتهاد، محمّد محسن بن علي المنزوي (آقا بزرگ الطهراني)، تحقيق: محمّدعلي الأنصاري، قم: مطبعة الخيام، ۱۴۰۱ق. حيات فكري و سياسي امامان شيعه عليهم السلام، رسول جعفريان، قم: انتشارات انصاريان، پنجم، ۱۳۸۱ش. خاتمة المستدرك، حسين بن محمّد تقي النوري، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، قم: مؤسسه آل البيت: ۱۴۱۵ق. خصائص امير المؤمنين علي بن ابي طالب، احمد بن شعيب النسائي، تهران: مكتبة نينوى الحديثه. الخصال، محمّد بن علي بن بابويه القمي (الشيخ الصدوق) تصحيح و تعليق: علي أكبر الغفاري، قم: منشورات جامعة المدرسين، ۱۴۰۳ق / ۱۳۶۲ش. خلاصة الأقوال، حسن بن يوسف الحلّي (العلّامة الحلي)، تحقيق: جواد قيّومي، قم: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق. دراسات في الحديث و المحدّثين، هاشم معروف حسني، بيروت: دار التعارف، الطبعة الثانية، ۱۳۹۸ق / ۱۹۷۸م. الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة، صدر الدين سيّد علي خان، قم: مكتبة بصيرتي، الطبعة الثانية، ۱۳۹۷ق. دروس في علم الاُصول، السيّد محمّد باقر الصدر، بيروت: دار الكتاب اللبناني/ مكتبة المدرسة، الطبعة الثانية، ۱۴۰۶ق / ۱۹۸۶م. دعائم الإسلام، نعمان المغربي، تحقيق: آصف بن علي أصغر الفيضي، قاهره: دار المعارف، ۱۳۸۳ق / ۱۹۶۳م. دلائل الإمامة، محمّد بن جرير الطبري، قم: مؤسسة البعثة، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۳ق. الذريعة (اُصول فقه)، عبد الكريم بن محمّد بن منصور التميمي السمعاني، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۴۶ش. الذريعة إلي تصانيف الشيعة، محمّد محسن بن علي المنزوي (آقا بزرگ الطهراني)، بيروت: دار الأضواء، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۳ق/ ۱۹۸۳م. ذكر أخبار إصبهان، حافظ اصفهاني، ليدن: بريل، ۱۹۳۴م. راويان مشترك (پژوهشي در بازشناسي راويان مشترك شيعه و اهل سنّت)، حسين عزيزي و پرويز رستگار و يوسف بيات، تحقيق: پژوهشكده تاريخ و سيره اهل بيت عليهم السلام، قم: بوستان كتاب، اوّل، ۱۳۸۰ش. رجال ابن داوود، حسن بن علي الحلّي، تحقيق و تقديم: سيّدمحمد صادق آل بحر العلوم، النجف الأشرف: منشورات مطبعة الحيدرية / قم: منشورات الرضي، ۱۳۹۲ق / ۱۹۷۲م. رجال ابن غضائري، احمد بن حسين بن عبيد الله الغضائري الواسطي البغدادي، تحقيق: السيّد محمّدرضا الجلالي الحسيني، الطبعة الاُولي، قم: دار الحديث، ۱۴۲۲ق/ ۱۳۸۰ش. رجال الخاقاني، علي الخاقاني، قم: مركز نشر مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة الثانية، ۱۴۰۴ق. رجال الطوسى، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، تحقيق: جواد قيومى اصفهانى، قم: مؤسسة النشر الإسلامى، ۱۴۱۵ق. الرحلة في طلب الحديث، احمد بن علي الخطيب البغدادي، تحقيق: نورالدين عتر، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، ۱۳۹۵ ق. رسالة في آل أعين، ابوغالب الرازي، شرح: موحّد ابطحي اصفهاني، اصفهان: مطبعة رباني، ۱۳۹۹ق. روضة الواعظين، فتال النيسابوري، قم: منشورات الرضي. سعد السعود، علي بن موسي الحلّي (ابن طاووس)، قم: منشورات الرضى، ۱۳۶۳ش. سلامة القرآن من التحريف و تفنيد الافترائات علي الشيعة الإمامية، فتح الله نجارزادگان، تهران: مؤسسه فرهنگي مشعر، ۱۴۱۴ق/ ۱۳۸۲ش. سلسلة الذهب، احمد بن علي العسقلاني (ابن حجر)، تحقيق: عبد المعطي امين قلعهجي، بيروت: دارالمعرفة، ۱۴۰۶ ق. سنن الدارمي، عبد الله بن بهرام الدارمي، دمشق: مطبعة الاعتدال، ۱۳۴۹ق. السنن الكبرى، احمد بن الحسيني البيهقي، بيروت: دار الفكر. سنن النسائي، احمد بن شعيب النسائي، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى، ۱۳۴۸ق / ۱۹۳۰م. سير أعلام النبلاء، شمس الدين الذهبي، تحقيق: حسين الأسد، بيروت: مؤسسة الرسالة، الطبعة التاسعة، ۱۴۱۳ق / ۱۹۹۳م. الشافي في الإمامة، عبد الكريم بن محمّد بن منصور التميمي السمعاني، قم: مؤسسة إسماعيليان، الطبعة الثانية، ۱۴۱۰ق. شبهة الغلو عند الشيعة، عبد الرسول الغفّار، بيروت: دار الرسول الأكرم و دار المحجّة البيضاء، الطبعة الاُولي، ۱۴۱۵ق. شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، بيروت: دار إحياء الكتب العربية، الطبعة الاُولى، ۱۳۷۸ق / ۱۹۵۹م. شناخت و تحليل مكتب حديثي قم از آغاز تا قرن پنجم هجري، محمّد رضا جبّاري، تهران: دانشگاه تربيت مدرّس، ۱۳۷۵ش. الشيخ النجاشي، حسن عيسي الحكيم، النجف الاشرف: مطبعة الآداب، ۱۴۱۵ق/۱۹۹۴م. الشيعة في التاريخ، عبد الرسول موسوي، قاهره: مكتبة مدبولي، الطبعة الاُولي، ۲۰۰۲م. الشيعة في الميزان، محمّد جواد المغنية، بيروت: دار التعارف، الطبعة الرابعة، ۱۳۹۹ق / ۱۹۷۹م. صحيح مسلم، مسلم القشيري النيسابوري، بيروت: دار الفكر. الصحيح من سيرة النبي الأعظم صلّي الله عليه و آله، جعفر مرتضي العاملي، بيروت: دار الهادي و دار السيرة، الطبعة الرابعة، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م. الصراط المستقيم، علي بن يونس العاملي، قم: المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، ۱۳۸۴ق. الصوارم المهرقة في جواب الصواعق المحرقة، السيّد قاضي نور الله التستري، تصحيح: سيّد جلال الدين محدّث، تهران: نهضت، ۱۳۶۷ ش. ضحي الاسلام، احمد امين مصري، قاهره: مطبعة الاعتماد، الطبعة الاُولي، ۱۳۵۱ق / ۱۹۳۳م. ضعفاء الكبير، محمّد بن عمرو بن حمّاد العقيلي، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الثانية، ۱۴۱۸ق. الطبقات الكبير (طبقات ابن سعد)، محمّد بن سعد كاتب الواقدي (ابن سعد)، بيروت: دار صادر. طبقات المدلسين، احمد بن علي العسقلاني (ابن حجر)، عمان: مكتبة المنار. طبقات خليفة، خليفة بن خياط، تحقيق: سهيل زكار، بيروت: دار الفكر، ۱۴۱۴ق. طرائف المقال، علي بروجردي، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، ۱۴۱۰ق. عدّة الاُصول، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، تحقيق: محمّدرضا الأنصاري، قم: الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق / ۱۳۷۶ش. العراق القديم، حمد امين سليم، بغداد: جامعة بغداد، ۱۹۸۳م. عصر التابعين، عبد المنعم الهاشمي، دمشق: دار ابن كثير، الطبعة الثالثة، ۱۴۲۱ق / ۲۰۰۰م. العلل ومعرفة الرجال، احمد بن محمد الشيباني (ابن حنبل)، تحقيق: وصي الله بن محمود عباس، رياض: دار الخاني/ بيروت: المكتب الإسلامي، ۱۴۰۸ق. علم الإمام، محمّد حسين المظفّر، بيروت: دار الزهراء، الطبعة الثانية، ۱۴۰۲ق / ۱۹۸۲م. علم الحديث، كاظم مديرشانه چي، قم: دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۸۲ش. علم تاريخ در گستره تمدن اسلامي، صادق آيينهوند، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، اوّل، ۱۳۷۷ ش. العمدة (عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار)، يحيي بن الحسن الأسدي الحلّي (ابن البطريق)، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، ۱۴۰۷ق. الموضوعات، ابن جوزي، المدينة المنوّرة: المكتبة السلفية، الطبعة الاُولى، ۱۳۸۶ق / ۱۹۶۶م. الغارات، ابراهيم بن محمّد الثقفي، تحقيق: سيّد جلال الدين حسيني اُرموي، تهران: انجمن آثار ملّي، ۱۳۵۵ ش. الغدير، عبد الحسين بن أحمد الأميني، بيروت: دار الكتاب العربي، الطبعة الرابعة، ۱۳۹۷ق / ۱۹۷۷م. الغيبة، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، تحقيق: عباد الله طهراني و علي أحمد ناصح، قم: مؤسسة المعارف الإسلامية، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۱ق. الفائق في رواة و اصحاب الامام الصادق عليه السلام، عبد الحسين شبستري، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۸ق. فتح الباري، احمد بن علي العسقلاني (ابن حجر)، بيروت: دار المعرفة، الطبعة الثانية. فتح الملك العلى، احمد بن محمّد بن الصديق الحسن المغربي، تحقيق و تعليق: محمّد هادي الاميني، اصفهان: مكتبه الإمام أمير المؤمنين عليه السلام. فتوح البلدان، تحقيق: صلاح الدين المنجد، قاهره: مكتبة النهضة المصرية، ۱۹۵۶ م. فرائد الاُصول، مرتضي بن محمّد امين الأنصاري، قم: مجمع الفكر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۹ق. الفرائض رواية محمّد بن سليمان بن الحارث الواسطي، سفيان بن سعيد الثوري، تخريج: أبي عبد الله عبد العزيز بن عبدالله الهليل، رياض: دار العاصمة. فرحة الغري، علي بن موسي الحلّي (ابن طاووس)، تحقيق: السيّد تحسين آل شبيب الموسوي، قم: مركز الغدير، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۹ق/ ۱۹۹۸م. فرق الشيعة، حسن بن موسي النوبختي، تعليقات: بحر العلوم، قم: مكتبة الفقيه. الفرق بين الفرق، عبد القاهر بن طاهر البغدادي، تحقيق: محمّد محي الدين عبد الحميد، بيروت: المكتبة العصرية، ۱۴۱۱ق / ۱۹۹۰م. الفصول المختارة، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد) تحقيق: السيّد ميرعلي الشريفي، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. أوائل المقالات، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد) تحقيق: إبراهيم الأنصاري، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. الاختصاص، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري (الشيخ المفيد)، تحقيق: علي أكبر الغفاري و السيّد محمود الزرندي، بيروت: دار المفيد، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ق / ۱۹۹۳م. الفصول المهمّة في اُصول الأئمّة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، قم: مؤسسة معارف إسلامي إمام رضا عليه السلام ، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۸ق / ۱۳۷۶ش. الفصول في الاُصول، احمد بن علي الرازي الجصّاص، تحقيق: عجيل جاسم النمشي، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، ۱۴۰۵ق. فضل الكوفة و مساجدها، محمّد بن جعفر المشهدي، تحقيق: محمّد سعيد الطريحي، بيروت: دار المرتضى. الفكر الشيعي المبكر، ارزينا لالاني، بيروت: دار الساقي و معهد الدراسات الاسلامية، الطبعة الاُولي، ۲۰۰۴ م. الفوائد الرجالية، بحر العلوم، تحقيق و تعليق: محمّد صادق بحر العلوم و حسين بحر العلوم، تهران: مكتبة الصادق، الطبعة الاُولى، ۱۳۶۳ش. فهرست اسماء مصنّفى الشيعة (رجال النجاشى)، احمد بن علي النجاشي، تحقيق: سيّدموسى شبيرى زنجانى، قم: مؤسسة النشر الإسلامى، ۱۴۱۶ق. الفهرست، محمّد بن اسحاق (ابن النديم)، تحقيق: رضا تجدّد، تهران: امير كبير، ۱۳۶۶ش. تاريخ المذاهب الإسلامية في السياسة و العقائد و تاريخ المذاهب الفقهية، محمّد ابو زهره، قاهره: دار الفكر العربي. الفهرست، محمّد بن حسن الطوسي (الشيخ الطوسي)، قم: نشر الفقاهة، ۱۴۱۷ق. قاموس الرجال، محمّد تقي التستري، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۹ق. قرب الإسناد، عبدالله بن جعفر الحِمْيري القمي، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۳ق. الكافي، محمّد بن يعقوب الكليني، تحقيق: علي أكبر الغفاري، تهران: دار الكتب الإسلامية، الطبعة الخامسة، ۱۳۶۳ش. كامل الزيارات، جعفر بن محمّد بن قولويه (ابن قولويه)، تحقيق: جواد القيّومي، قم: نشر الفقاهة، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق. الكامل في ضعفاء الرجال، عبد الله ابن عدي، بيروت: دار الفكر، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۹ق / ۱۹۸۸م. كتاب الزهد، وكيع بن الجراح، تحقيق: عبد الرحمان عبد الجبّار الفريوائي، رياض: دار الصميعي، الطبعة الثانية، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۴م. كتاب العلم، زهير بن حرب النسائي، تحقيق: محمّد ناصر الدين الألباني، بيروت: المكتب الإسلامي، الطبعة الثانية، ۱۴۰۳ق / ۱۹۸۳م. كتاب المجروحين، ابو حاتم تميمي (ابن حبان)، تحقيق: مكّة المكرّمة: دار الباز. كتاب سليم بن قيس، سليم بن قيس، تحقيق: محمّد باقر انصاري زنجاني، قم: الهادي، ۱۴۲۰ ق. كتاب من لا يحضره الفقيه، محمّد بن علي بن بابويه القمي (الشيخ الصدوق) تصحيح و تعليق: علي أكبر الغفاري، قم: مؤسسة النشر الإسلامي. كتابخانه ابن طاووس (فارسي)، اِتان گُلبرگ، ترجمه: سيّد علي قرائي و رسول جعفريان، قم:كتابخانه عمومي آية الله مرعشي نجفي، ۱۳۷۱ش. كشف الغمّة، علي بن عيسي الإربلي، بيروت: دار الأضواء، الطبعة الثانية، ۱۴۰۵ق / ۱۹۸۵م. كليات في علم الرجال، جعفر سبحاني، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الثالثة، ۱۴۱۴ق. كتاب الغيبة، محمّد بن إبراهيم النعماني، تحقيق: فارس حسّون كريم، أنوار الهدى، الطبعة الاُولى، ۱۴۲۲ق. كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن علي بن بابويه القمي (الشيخ الصدوق) تصحيح و تعليق: علي أكبر الغفاري، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، ۱۴۰۵ق / ۱۳۶۳ش. ثواب الأعمال، محمّد بن علي بن بابويه القمي (الشيخ الصدوق) تقديم: السيّد محمّد مهدي السيّد حسن الخرسان، قم: منشورات الشريف الرضي، الطبعة الثانية، ۱۳۶۸ ش. بصائر الدرجات، محمّد بن حسن الصفّار، تهران: منشورات الأعلمي، ۱۴۰۴ق / ۱۳۶۲ش. كوفه و نقش آن در قرون نخستين اسلامي، محمّد حسين رجبي (دواني)، تهران: دانشگاه امام حسين عليه السلام، اوّل، ۱۳۷۸ش. لسان العرب، محمّد بن مكرم المصري الأنصاري، قم: نشر أدب الحوزة، ۱۴۰۵ ق. لسان الميزان، احمد بن علي العسقلاني (ابن حجر)، بيروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، ۱۳۹۰ق / ۱۹۷۱م. لغتنامه دهخدا، علي اكبر دهخدا، زير نظر: محمّد معين (تا آذرماه ۱۳۴۵ش) و سيّد جعفر شهيدي، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم از دوره جديد، ۱۳۷۷ش. اللهوف في قتلى الطفوف، علي بن موسي الحلّي (ابن طاووس)، قم: أنوار الهدى، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق. ما رواه الحواريون، كاظم جعفر مصباح، تحقيق: محمّد بن مسلم الثقفى، قم: مؤسسة أنصار الحسين الثقافية، ۱۴۱۸ـ ۱۴۲۱ق. مجمع البحرين، فخرالدين الطريحي، تحقيق: السيّد احمد الحسيني، قم: مكتب النشر الثقافة الإسلامية، الطبعة الثانية، ۱۴۰۸ق / ۱۳۶۷ش. المحدّث الفاصل بين الراوي و الواعي، حسن بن عبد الرحمان الرامهرمزي، تحقيق: محمّد عجاج خطيب، بيروت: دار الفكر، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۴ق. مختصر أخبار شعراء الشيعة، محمّد بن عمران المرزباني الخراساني تحقيق: محمّد هادي الأميني، بيروت: شركة الكتبي، الطبعة الثانية، ۱۴۱۳ق / ۱۹۹۳م. المدخل إلي فقه الإمام علي عليه السلام، محمّد عبد الرحيم محمّد، قم: دار الحديث. مدرسة الكوفة و منهجها في دراسة اللغة و النحو، مهدي المخزومي، أبوظبي: المجمع الثقافي، ۲۰۰۲م. مستدرك الوسائل، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، بيروت: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، الطبعة الثانية، ۱۴۰۸ق / ۱۹۸۸م. المعتبر في شرح المختصر، جعفر بن حسن المحلّي، قم: منشورات مؤسسة سيد الشهداء عليه السلام، ۱۳۶۴ش. المستدرك علي الصحيحين، عبد الله الحاكم النيسابوري، إشراف: يوسف عبد الرحمان المرعشلي، بيروت: دار المعرفة. مستطرفات السرائر، ابن إدريس الحلّي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الثانية، ۱۴۱۱ق. المستفاد من ذيل تاريخ بغداد، ابن دمياطي، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق / ۱۹۹۷م. مسند أحمد، احمد بن محمد الشيباني (ابن حنبل)، بيروت: دار صادر. مسند محمّد بن مسلم الثقفى، بشير محمّدي مازندراني، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولي، ۱۴۱۶ق. المصنّف، عبدالله بن محمّد العبسي الكوفي (ابن أبي شيبة)، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى، ۱۴۰۹ق / ۱۹۸۹م. مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام، تحقيق: ماجد بن احمد العطية، بيروت: مؤسسة اُم القري، الطبعة الاُولي،۱۴۲۰ق. المعارف، أحمد بن داوود الدينوَرَي، تحقيق: ثروت عكاشة، قاهرة: دار المعارف. معالم المدرستين، السيّد مرتضي العسكري، بيروت: مؤسسة النعمان، ۱۴۱۰ق / ۱۹۹۰م. المعجم الأوسط، ابو القاسم الطبراني، دار الحرمين، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م. معجم البلدان، ياقوت بن عبد الله الحموي، بيروت: دار إحياء التراث العربي، ۱۳۹۹ق / ۱۹۷۹م. المعجم الصغير، ابو القاسم الطبراني، بيروت: دار الكتب العلمية. معجم المؤلّفين، عمر رضا كحالة، بيروت: دار إحياء التراث العربي. معجم رجال الحديث و تفصيل طبقاة الرواة، السيّد ابوالقاسم الخوئي، قم: منشورات مدينة العلم، ۱۴۱۳ ق / ۱۹۹۲م. البيان في تفسير القرآن، السيّد ابوالقاسم الخوئي، بيروت: دار الزهراء، الطبعة الرابعة، ۱۳۹۵ق / ۱۹۷۵م. معجم قبائل العرب، عمر رضا كحالة، بيروت: دار العلم، الطبعة الثانية، ۱۳۸۸ق / ۱۹۶۸م. معرفة الثقات، عبدالله بن صالح العجلي الكوفي، مدينه: مكتبة الدار، الطبعة الاُولى، ۱۴۰۵ق. معرفة علوم الحديث، عبد الله الحاكم النيسابوري، بيروت: منشورات دار الآفاق الحديث، الطبعة الرابعة، ۱۴۰۰ ق / ۱۹۸۰م. مقاتل الطالبيين، علي بن الحسين الأصبهان (أبو الفرج)، النجف الأشرف: المكتبة الحيدرية، الطبعة الثانية، ۱۳۸۵ق / ۱۹۶۵م. مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلّين، علي بن اسماعيل الأشعري، تصحيح: هلموت ريتر، ويسبادن: فرانز شتاينر، ۱۹۸۰م. المقالات و الفرق، سعد بن عبد الله اشعري، تهران: مؤسسه مطبوعاتي عطائي، ۱۹۶۳م. مقتل الحسين عليه السلام، أبو مخنف أزدي، تعليق: حسين غفاري، قم: مطبعة العلمية، ۱۳۹۸ق. مقدمهاى بر فقه شيعه (كليات و كتابشناسى)، السيّد حسين المدرسي الطباطبائي، مترجم: محمّد آصف فكرت، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۶۸ش. مكاتيب الرسول، علي احمدي ميانجي، قم: دار الحديث، الطبعة الاُولى، ۱۹۹۸م. مكتب در فرايند تكامل، السيّد حسين المدرسي الطباطبائي، ترجمه: هاشم ايزدپناه، نيوجرسي: داروين، دوم، ۱۳۷۵. الملل و النحل، محمّد بن عبد الكريم الشهرستاني، تحقيق: محمّد سيّد كيلاني، بيروت: دار المعرفة. مناقب آل أبي طالب، محمّد بن علي المازندراني (ابن شهر آشوب)، النجف الأشرف: المكتبة الحيدرية، ۱۳۷۶ق / ۱۹۵۶م. معالم العلماء، محمّد بن علي المازندراني (ابن شهر آشوب)، قم: نشر الفقاهة. مناقب الإمام أمير المؤمنين عليه السلام، محمّد بن سليمان الكوفي، تحقيق: محمّدباقر محمودي، قم: مجمع احياء الثقافة الإسلامية، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۲ق. المناقب، الموفق بن أحمد الخوارزمي، تحقيق: مالك المحمودي، قم: مؤسسة النشر الاسلامي، الطبعة الثانية، ۱۴۱۱ ق. منتقى الجمان في الأحاديث الصحاح و الحسان، حسن بن زين الدين الشهيد الثاني، تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، ۱۴۰۶ق/ ۱۳۶۴ش. منع تدوين الحديث، علي شهرستاني، قم: مركز الأبحاث العقائدية، الطبعة الاُولي، ۱۴۲۰ق. مواقف الشيعة، علي احمدي ميانجي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۶ق. موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام، محمّد محمّدي ريشهري، قم: دار الحديث، اوّل، ۱۴۲۱ق. موسوعة التاريخ الإسلامي، محمّد هادي اليوسفي، قم: مجمع الفكر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۷ق. الموسوعة الفقهية الميسرة، محمّد علي انصاري، قم: مجمع الفكر الإسلامي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۵ق. ميراث مكتوب شيعه از سه قرن نخستين هجري، السيّد حسين المدرسي الطباطبائي، دفتر اوّل، ترجمه: سيّد علي قرائي و رسول جعفريان، قم: كتابخانه تخصّصي تاريخ اسلام و ايران، ۱۳۸۳ش. ميزان الاعتدال، شمس الدين الذهبي، بيروت: دار المعرفة، ۱۳۸۲ق / ۱۹۶۳م. ناسخ الحديث و منسوخه، عمر بن شاهين، تحقيق: كريمة بنت علي. نشأة التشيّع و الشيعة، السيّد محمّد باقر الصدر، تحقيق: عبد الجبّار شرارة، قم: مركز الغدير، الطبعة الثانية، ۱۴۱۷ق/ ۱۹۹۷م. نشأة التشيّع، طالب خرسان، الشريف الرضي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۲ق / ۱۹۹۱م. نشأة الشيعة الإمامية، نبيلة عبدالمنعم داوود، بيروت: دار المؤرّخ العربي، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۴م. نصب الراية، عبد الله بن يوسف الحنفي الزيلعي، تحقيق: أيمن صالح شعبان، قاهره: دار الحديث، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م. نظرات في الكتب الخالدة، حامد حفني داوود، قاهرة: دار المعلم، الطبعة الاُولى، ۱۳۹۹ ق/ ۱۹۷۹م. نظم درر السمطين في فضائل المصطفي و المرتضي و البتول و السبطين، جمالالدين الزرندي الحنفي، تهران: مكتبة النينوي الحديثة، الطبعة الاُولى، ۱۳۷۷ق / ۱۹۵۸م. نقد الرجال، مصطفي بن حسين الحسيني التفرشي، قم: مؤسسة آل البيت، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۸ق. نهاية الدراية، سيّد حسن صدر، تحقيق: ماجد الغرباوي، قم: مشعر. وسائل الشيعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، بيروت: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة الثانية، ۱۴۱۴ ق. وضوء النبي صلّي الله عليه و آله، علي شهرستاني، مشهد: مؤسسة جواد الأئمّة، الطبعة الاُولى، ۱۴۱۵ق. وقعة صفّين، نصربن مزاحم منقري، قم: مكتبة آية الله مرعشي نجفي، ۱۳۸۲ق. الهداية الكبرى، حسين بن حمدان الخصيبي، بيروت: مؤسسة البلاغ، الطبعة الرابعة، ۱۴۱۱ق / ۱۹۹۱م. هدية العارفين، اسماعيل باشا بغدادي، استانبول، ۱۹۵۱ق، افست (بيروت: دار إحياء التراث العربي).
.
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
مقالهها«ابن مسعود»، احمد پاكتچي، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، زير نظر: كاظم موسوي بجنوردي، ۱۳۷۰ش. «اصحاب اجماع»، ناصر باقري بيدهندي، علوم حديث (فصلنامه)، ش ۶، زمستان۱۳۷۶ و ش ۹، پاييز۱۳۷۷. «اعمش»، احمد پاكتچي، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، زير نظر: كاظم موسوي بجنوردي، ۱۳۷۰ش. «أهل البيت عليهم السلام في المكتبة العربية»، السيّد عبد العزيز الطباطبائي، تراثنا (فصلنامه)، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، سال پنجم، ش ۳، رجب ۱۴۱۰ق. «تدوين حديث (۳)، صحابه و كتابت حديث»، محمّدعلي مهدويراد، علوم حديث (فصلنامه)، سال دوم، ش۳، بهار ۱۳۷۶. «تدوين حديث (۶)، منع تدوين حديث؛ رازها و رمزها»، محمّدعلي مهدويراد، علوم حديث (فصلنامه)، ش ۸، تابستان ۱۳۷۷. «داوري در باب تعارض آراي نجاشي و ديگر رجالشناسان متقدّم شيعه»، محمّد تقي دياري بيدگلي، علوم حديث (فصلنامه)، ش۳۵ و ۳۶، بهار و تابستان ۱۳۸۴ ش. «كتاب سليم بن قيس»، قاسم جوادي، علوم حديث (فصلنامه)، ش۳۵ و ۳۶، بهار و تابستان ۱۳۸۴ش. «كتب مسائل در نگارشهاي حديثي با تأكيد بر مسائل علي بن جعفر»، احسان سرخهاي، علوم حديث (فصلنامه)، شماره ۳۷ و ۳۸، پاييز و زمستان ۱۳۸۴ش. «مخالفان نگارش حديث در صدر اسلام»، مايكل كوك، علوم حديث (فصلنامه)، سال دوم، ش۸، تابستان ۱۳۷۷. «مقولة جسم لا كالاجسام بين موقف هشام بن الحكم و مواقف ساير أهل الكلام»، سيد محمّدرضا حسيني، تراثنا (فصلنامه)، سال پنجم، ش۱۹. «نگاهي به تفسير فرات كوفي»، عبد الله موحدي محب، آيينه پژوهش (فصلنامه)، سال دهم، ش ۶ (پياپي ۶۰)، بهمن و اسفند ۱۳۷۸ش.
.
. .
. .
فهرست تفصيلي .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .