ghaemiyeh.com
سرشناسه : تربتي كربلايي، حيدر، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پديدآور : پرسشها و پاسخها: در موضوعات جبر، عصمت پيامبران، علم و عصمت اهل بيت عليهمالسلام/حيدر تربتيكربلايي.
مشخصات نشر : قم: حبيب، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۲۰۸ ص.
شابك : 978-964-6119-96-3
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه.
موضوع : جبر و اختيار -- جنبههاي قرآني-- پرسشها و پاسخها.
موضوع : جبر و اختيار -- احاديث-- پرسشها و پاسخها
موضوع : عصمت -- احاديث -- پرسشها و پاسخها
موضوع : عصمت -- جنبههاي قرآني -- پرسشها و پاسخها
رده بندي كنگره : BP۲۱۹/۶/ت۴پ۴ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۶۵
شماره كتابشناسي ملي : ۲۹۶۷۲۷۱
بسم الله الرّحمان الرّحيم
الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي سيّدنا محمّد و آله الطّاهرين و لعنة الله علي أعدائهم و ظالميهم و غاصبي حقوقهم و مخالفيهم و منكري فضائلهم و مناقبهم و مدّعي شئونهم و مراتبهم و الرّاضين بذلك من الأوّلين و الآخرين إلي أبدالآبدين آمين.
پرسش، كليد دانستن و دانش، كليد انديشه است. طرح مسأله راهي است كه پيشرفت را در پي دارد و به تعالي روح باورها ميانجامد امّا آفت آن، نرسيدن به پاسخ صحيح است. پس بايد به محض ايجاد، براي رسيدن به بهترين پاسخ، تلاش كرد تا پرسش بيپاسخ، آفت باورها نشود و آن را در آتش ندانستن، نسوزاند.
در همين راستا، بر آن شديم تا پرسشهايي را كه در موضوعات معارف، احكام، اخلاق و... براي ما مطرح شده بود، همراه با پاسخ، در مجموعههايي به چاپ برسانيم. باشد تا راهنمايي نيكو باشد.
مجموعهي نخست، شماري از شبهههاي مطرح شده از جانب وهّابيان ـ كه فرقهاي از نواصب و خوارج و الدّ آنان در زمان ما هستند ـ همراه با پاسخ به آنها
است كه با نام «پرتوي حق» به چاپ رسيده است.
اين كتاب، دوّمين مجموعه و شامل پرسشهايي در موضوعات جبر، علم و عصمت اهلبيت(ع) و عصمت انبياي كرام(ع) است. اميد است كه در آيندهاي نزديك، توفيق نشر ساير اين مجموعهها را بيابيم.
خداي تبارك و تعالي را سپاسگزاريم كه ما را به مخزن اسرار خود، آلمحمّد صلوات الله عليهم، رهنمون شد و آنان را وسيلهٴ دريافت اسرار و حقايق معاني و رحمت خويش قرار داد: *يٰا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ *.(1)
از اين رو دست به سوي باب علوم كاملهٴ الهيّه، لسان الله النّاطق و وليّ الله الأعظم حضرت آيةالله العظمي حجّة بن الحسن المهدي سلام الله و صلواته عليه و علي آلبيته و روحي و ارواح من سواه فداه دراز كرده و عرض كردم: يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِين(2)تا آن امام رئوف براي پاسخگويي ياري كند كه خداوند دربارهٴ پيامبر و اهلبيت ايشان(ع) فرموده است: *فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون *(3).
پرسشهاي اين مجموعه از موضوعات مرتبط با وحي بوده و بايسته است بدانيم كه وحي ظاهر و باطن دارد. وحيِ ظاهر، همان تنزيل قرآن و وحي باطن، تأويل و تفسير آن است. از آنجا كه هر دو نوع وحي، بر پيامبر اسلام(ع)ـ كه وليّ معصوم
هستند ـ نازل شده، وظيفهي بيان آن نيز بر عهدهٴ ايشان و امامان معصوم(ع) نهاده شده است و جز آنان هيچكس ديگري، از علم به وحي تنزيلي و تأويلي، بهرهاي ندارد. بنابراين مفسّر و مبيّن منحصر به فرد آيات كتاب تكوين و تشريع، حضرات معصومين محمّد و آلمحمّد صلوات الله عليهم هستند و تنها منبع علم صحيح و بيخطا آنان هستند.(1)بنابراين با تمسّك به سنّت و سيرهٴ مطهّرهٴ ايشان،
1) (٦) سوره الأنعام: آيه٢٠- ... وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغ ـ بگو (اي پيامبر!) ... و اين قرآن به من وحي شده تا شما و هركسي را كه قرآن به او رسد، با آن انذار كنم... . (١٤) سوره ابراهيم(ع): آيه٢- الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميد ـ الف، لام، را، كتابي است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را به اجازه پروردگارشان از تاريكيها به سوي نور، به راه خداي توانا و ستوده ببري. (١٦) سوره النحل: آيه٤٥- وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ـ و قرآن را بر تو نازل كرديم تا براي مردم آنچه را به سوي (براي) ايشان نازل شده است، بيان كني و (براي اينكه) انديشه كنند. آيه ٦٥- وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون ـ و ما قرآن را بر تو نازل نكرديم، مگر براي آنكه آنچه را در آن اختلاف دارند براي آنها روشن كني و هدايت و (براي اينكه) رحمتي (باشد) براي قومي كه ايمان ميآورند. (٤٢) سوره الشوري: آيه٨- وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فيه ـ و اينچنين قرآني عربي (روشن) را بر تو وحي كردهايم، تا اهل مكّه و آن كساني را كه در اطراف آن هستند، هشدار داده و (آنان را از) روز گرد آمدن (همه) بيم دهي (كه) در آن هيچ شكّي نيست. (٦٥) سوره الطلاق: آيه ١٢- رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ... ـ پيامبري كه آيات روشن الهي را بر شما تلاوت ميكند تا آن كساني را كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته انجام دادند، از تاريكيها به سوي نور خارج سازد.
در پي پاسخگويي برميآييم، و الله الموفّق و المعين.
پيش از آغاز لازم است توضيحاتي ارائه شود. پرسشها سه قسمت هستند:
قسمت اوّل كه شامل دو بخش است:
بخش اوّل آياتي از قرآن كريم است كه از آنها برداشت «جبر» شده است. مواردي نظير اينكه افراد شرك شيطان، حرامخوار زاده، زنازاده و حرام زاده، از آنجا كه تحت تأثير اين موارد، تمايل به انجام گناه دارند و مرتكب گناه ميشوند، براي انجام گناهان، مؤاخَذ نيستند و نبايد مورد عقوبت قرار گيرند.
هركس مطابق با شاكلهٴ خود عمل ميكند، خبيثزاده، جز خبيث نخواهد بود، عدّهاي براي جهنّم آفريده شدهاند و خدا ميفرمايد: ما خود براي پيامبران دشمن قرار داديم. بنابراين از پيش عاقبت آنها رقم خورده و براي انجام گناهان، مؤاخذ نيستند.
بخش دوّم شامل احاديثي از اهلبيت عصمت و طهارت(ع) در اين زمينه است كه با توجّه به آنها عنوان كردهاند كه سعادت يا شقاوت انسانها از عالم ازل و صرفاً به خواست خدا، رقم خورده است. بنابراين افراد پيرو تصميمي كه خدا براي آنها گرفته است، دنيا را ميپيمايند و به سوي مقصدي از پيش تعيين شده گسيل ميشوند. مثلاً اهلبيت(ع) فرمودهاند: آنكس كه ما اهلبيت را دوست دارد، بايد خداوند را براي نخستين نعمت سپاس گويد و آن حلالزادگي است. پس حرامزاده بدون اينكه گناهي داشته باشد، دشمن اهلبيت بوده و از پيش، جهنّمي است.
قسمت دوّم: با بيان آياتي از قرآن كريم چنين برداشت كردهاند كه پيامبران
مرتكب گناه ميشوند و نتيجه گرفتهاند كه اين با عصمت ايشان تناقض دارد.
قسمت سوّم شامل تناقضي است كه پرسشگر با توجّه به برخي آيات و روايات برداشت كرده است. برخي از علم اهلبيت(ع) نسبت به گذشته و آينده و عصمت ايشان خبر ميدهند و برخي ديگر... .
هرچند ناگزير از بيان خلاصه هستيم امّا بايسته است مطالبي را به اطّلاع عزيزان مطرح كنندهي سؤالات و ساير خوانندگاني كه احياناً شبههاي براي ايشان به وجود آمده است، برسانيم تا آمادگي لازم براي برّرسي پرسشها و دسترسي به پاسخهاي صحيح ايجاد شود.
در آيات قرآن و نيز احاديث اهلبيت(ع):
١- موارد محكم (آنهايي كه بايستي به آنها ايمان آورد و عمل نمود) و متشابه (مواردي كه ايمان اجمالي به آنها كافيست و از ما غور و موشكافي در آنها خواسته نشده است) وجود دارد.
٢- همچنين موارد ناسخ (آنهايي كه موارد پيش از خود را از تكليف خارج كرده و عمل به آنها الزامي است) و منسوخ (آنهايي كه پيش از موارد ناسخ بيان شده است و با آمدن موارد ناسخ، ديگر عمل به آنها تكليف نيست بلكه بايد به ناسخها عمل شود) وجود دارد.
٣- معمولاً خطابها به صورت كنايهاي و از باب «ايّاك اعني و اسمعي يا جارة» بيان ميشوند. به عنوان مثال در دعاهاي اهلبيت(ع) چنين آمده است: «اي كاش مادر مرا نزاييده بود». بايد توجّه داشت كه اهلبيت(ع) اين موارد را نسبت به خودشان نفرمودهاند و بلكه اين عبارتها جنبهٴ تعليمي دارد.
٤- بسياري متون نيز هستند كه علم به تأويل، تفسير و... را ميطلبند و چنانچه آن علم وجود نداشته باشد، فهم مطلب غيرممكن است.
و شناسايي مصداقهاي هريك از اين موارد در آيات و احاديث، اهمّيّت فوقالعادهاي در فهم مطلب دارد.
٥- دربارهٴ قرآن كريم بايد دانست كه تنها مرجع شايستهٴ تفسير، تبيين و تأويل آن، خاتمالنّبيّين، صدّيقهي طاهره و ائمّهٴ اهلبيت عليهم صلوات الله هستند.
٦- درباره احاديث اهلبيت(ع)، بحمدالله آنچه از سنّت و سيرهٴ اهلبيت به ما رسيده، چاپ شده و در دسترس ماست، هرچند نمي از اقيانوس علوم و معارف اهلبيت است، لكن اضعاف مضاعفه و بلكه فراتر از پاسخ به سؤالاتي است كه تا قيام دولت كريمهٴ آلمحمّد صلوات الله عليهم به ذهن بشر ميرسد؛ امّا دربارهٴ آن نيز ذكر نكاتي لازم است:
الف: اهلبيت(ع) نوعاً در حكومتهاي جائر زندگي كردهاند و ناچار بودهاند تقيّه نمايند. بنابراين ما نميتوانيم به ظاهر تمامي احاديث اكتفا كنيم بلكه بايد آنها را با ساير احاديث تأويل، تفسير و تبيين نماييم.
ب: بايد دانست كه تمام مخاطبان اهلبيت(ع) در يك سطح علمي نبودهاند و پيامبر اكرم(ع) در اين باره فرمودند: «إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ ـ ما گروه پيامبران فرمان داريم كه با مردم به اندازهي عقل آنان سخن بگوييم»(1). بنابراين فرمايشات اهلبيت(ع) نيز با توجّه به ميزان معرفت
1) الكافي شريف:١/٢٣ كتاب العقل و الجهل... ح١٥ و ج٨/٢٦٨ حديث نوح(ع) يوم القيامة... ح٣٩٤- عن أبي عبداللّه(ع) قال: ما كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ(ع) الْعِبادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ. و قال: قالَ رَسُولُ اللَّهِ(ع): إِنّا مَعاشِرَ الْأَنْبِياءِ أُمِرْنا أَنْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ عُقُولِهِمْ ـ امام صادق(ع) فرمودند:پيامبر اكرم(ع) هرگز به كنه و تمام عقل خود با مردم سخن نگفتند و فرمودند: ما پيامبران فرمان داريم كه با مردم به اندازهٴ عقل آنان سخن بگوييم. المحاسن برقي:١/١٩٥ ب١ ح١٧- ... قال رسول اللّه(ع): إِنّا مَعاشِرَ الْأَنْبِياءِ نُكَلِّمُ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ عُقُولِهِمْ. الأمالي صدوق:٤١٨ مجلس٦٥ از امام صادق(ع) مانند الكافي. تحفالعقول:٣٧- و قال(ع): إِنّا مَعاشِرَ الْأَنْبِياءِ أُمِرْنا أَنْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ عُقُولِهِمْ. عوالي الّلآلي:٢/١٠٣ المسلك٤ ح٢٨٤ و ج٤/١٢٥ الجملة٢ ح٢١٣- قال(ع): أُمِرْنا مَعاشِرَ الْأَنْبِياءِ أَنْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ عُقُولِهِم. مشكاةالأنوار:٢٥١ الفصل٢ قال النّبيّ(ع): يا عَلِيُّ! إِذا تَقَرَّبَ الْعِبادُ إِليٰ خالِقِهِمْ بِالْبِرِّ فَتَقَرَّبْ إِلَيْهِ بِالْعَقْلِ تَسْبِقْهُمْ، إِنّا مَعاشِرَ الْأَنْبِياءِ نُكَلِّمُ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ عُقُولِهِمْ ـ رسولالله(ع) فرمودند: اي علي! هنگامي كه مردم به وسيلهٴ نيكيها به آفريدگارشان تقرّب ميجويند، تو با عقل به او تقرّب بجوي (كه در اين صورت) از آنان پيشي خواهي گرفت. همانا ما پيامبران، با مردم به اندازهٴ (ظرفيّت) عقل آنان سخن ميگوييم. بحارالأنوار:١/٨٥ ح٧ از الأمالي صدوق و ج١/١٠٦ ب٣ ح٤ و ج٢/٢٤٢ ب٢٩ ح٣٥ از المحاسن و ج١٦/٢٨٠ ح١٢٢ از الكافي. مستدرك الوسائل: ١١/٢٠٨ ب٨ ح١٢٧٥٩- ١٩ از المحاسن. شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد:١٨/١٨٦ عن الرّسول(ع) مرفوعاً: إِنّا مَعاشِرَ الْأَنْبِياءِ نُكَلِّمُ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.
مخاطب بيان شده و همگي در يك سطح نيستند. از سوي ديگر، اهلبيت(ع) بارها فرمودهاند: «كلام ما هفتاد بطن دارد و...». پس به اندازهي فهم آنان، برايشان از حقايق پردهبرداري ميكردند و افراد به اندازهٴ درك خود، برداشت كردهاند.
ج: اهلبيت(ع) بنابر دلايلي از بيان بسياري دانستهها اجتناب فرمودهاند.
د: و نيز آنچه را به بعضي از اصحاب خاصّ خود فرمودهاند، همان اصحاب، كسي كه توانايي حمل و درك آن مطالب را داشته باشد، نيافتهاند و در نتيجه به
نشر آن مطالب نپرداختهاند كه به دست ما نرسيده است.
هـ: و با وجود اينكه به آتش مغضوبين سوخته(1)و از مخزن و مهبط دانشهاي الهي محروم هستيم؛
امّا باز هم از ميراث غني و گرانبهاي فرهنگ اهلبيت(ع) بهرهمند هستيم و اميد است با ايمان و خلوص، تسليم آن حضرات، سوار بر كشتيهاي نجات الهي شويم تا به مهالك اعتقادي و... دچار نشويم.(2)
سپس حضرت(ع) فرمود: هركس پس از من از علي جدا شود، روز قيامت مرا نبيند و من نيز او را نخواهم ديد و هركس با علي مخالفت كند، خداوند بهشت را بر او حرام كند و آتش را جايگاه او قرار دهد. هركس علي را واگزارد خدا در روز عرض حساب او را واگزارد، هركس علي را ياري كند خدا در آن روز كه ملاقاتش كند (قيامت) او را ياري كند و هنگام سؤال و جواب حجّت خود را به او تلقين نمايد. سپس حضرت(ع) فرمودند: حسن و حسين پس از پدرشان، دو امام امّت و دو سيّد جوانان اهل بهشت هستند. مادرشان سيّدهٴ زنان اهل دو عالم است و پدرشان سرور اوصياء (جانشينان) است و نُه امام از فرزندان حسين باشند كه نهمين آنها قائم از اولاد من است. پيروي آنان پيروي من است و سرپيچي از (فرمان) آنان، سرپيچي از من است. نزد خدا از انكاركنندگان فضل (برتري) آنان و ضايعكنندگان حرمت آنها پس از خودم، شكايت ميكنم و خدا بس است كه ولي و ياريگر براي عترتم و ائمّهٴ امّتم باشد. و از انكار كنندگان حقّ آنها انتقام كشد «وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ـ و آنان كه ظلم روا داشتند به زودي خواهند دانست به كدامين بازگشتگاه، بازميگردند». (٢٦) سوره الشعراء: آيه٢٢٨.
1) محدّث جليلالقدر محمّد بن يعقوب كليني در كتاب شريف الكافي:١/٣٤٣ باب في الغيبة... ح٣١- به سند خود از محمّد بن الفرج نقل ميكند كه او گفت: امام جواد(ع) برايم نوشتند: إِذَا غَضِبَ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالٰى عَلٰى خَلْقِهِ نَحّانا عَنْ جِوارِهِمْ ـ هرگاه خداوند تبارك و تعالي بر آفريدگان خود غضب نمايد، ما را از همجواريِ آنان دور ميكند.
2) حديث سفينه در كتابهاي خاصّه و عامّه به تواتر بلكه مزيد بر آن، آمده است و ما به ذكر يك طريق آن اكتفا ميكنيم: بحارالأنوار:٣٦/٢٥٤ ب١٤ ح٧٠ از إكمال الدّين و إتمام النّعمة، شيخ صدوق به سندش از امام رضا(ع) از پدران گراميشان(ع) از رسولالله(ع) نقل كردهاند كه فرمودند: مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَسْتَمْسِكَ بِديني، وَ يَرْكَبَ سَفينَةَ النَّجاةِ بَعْدي، فَلْيَقْتَدِ بِعَلِيِّ بْنِ أَبي طالِبٍ، وَ لْيُعادِ عَدُوَّهُ، وَ لْيُوالِ وَلِيَّهُ، فَإِنَّهُ وَصِيّي وَ خَليفَتي، عَلٰى أُمَّتي في حَياتي وَ بَعْدَ وَفاتي، وَ هُوَ إِمامُ كُلِّ مُسْلِمٍ، وَ أَميرُ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدي، قَوْلُهُ قَوْلي، وَ أَمْرُهُ أَمْري، وَ نَهْيُهُ نَهْيي، وَ تابِعُهُ تابِعي، وَ ناصِرُهُ ناصِري، وَ خاذِلُهُ خاذِلي. ثُمَّ قالَ(ع): مَنْ فارَقَ عَلِيّاً بَعْدي لَمْ يَرَني، وَ لَمْ أَرَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَ مَنْ خالَفَ عَلِيّاً حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ، وَ جَعَلَ مَأْواهُ النّارَ، وَ مَنْ خَذَلَ عَلِيّاً خَذَلَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْعَرْضِ عَلَيْهِ، وَ مَنْ نَصَرَ عَلِيّاً نَصَرَهُ اللَّهُ يَوْمَ يَلْقاهُ، وَ لَقَّنَهُ حُجَّتَهُ عِنْدَ الْمُساءَلَةِ. ثُمَّ قالَ(ع): الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ إِمامَا أُمَّتي بَعْدَ أَبيهِما، وَ سَيِّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، أُمُّهُما سَيِّدَةُ نِساءِ الْعالَمينَ، وَ أَبُوهُما سَيِّدُ الْوَصِيّينَ، وَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ، تاسِعُهُمُ الْقائِمُ مِنْ وُلْدي. طاعَتُهُمْ طاعَتي، وَ مَعْصِيَتُهُمْ مَعْصِيَتي، إِلَى اللَّهِ أَشْكُو الْمُنْكِرينَ لِفَضْلِهِمْ، وَ الْمُسْتَنْقِصينَ لِحُرْمَتِهِمْ بَعْدي، وَ كَفٰى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ ناصِراً لِعِتْرَتي وَ أَئِمَّةِ أُمَّتي، وَ مُنْتَقِماً مِنَ الْجاحِدينَ لِحَقِّهِمْ وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ـ هركس دوست دارد به دين (ابلاغ شده از جانب خدا توسّط) من تمسّك جويد و پس از من سوار كشتي نجات شود،بايد به عليّ بن ـ ابيطالب اقتدا كند و دشمن او را دشمن دارد و دوستدار او را دوست بدارد؛ زيرا او جانشينم و خليفهام بر امّتم ميباشد، در دوران زندگيام و پس از وفاتم. اوست امام هر مسلمان و امير هر مؤمني پس از من. سخن او سخن من و دستور او دستور من است. نهي او نهي من است، فرمانبردار او فرمانبردار من، ياريگر او ياريگر من و واگزاركنندهٴ او واگزاركنندهٴ من است.
٧- نكتهٴ بسيار مهمّ ديگر درباره آيات قرآن و احاديث اهلبيت(ع) استفاده از علم «درايه» است. چنانچه فرمودهاند: «وَ بِالدِّرايَاتِ لِلرِّوَاياتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلٰى (1).
1) بحارالأنوار:١/١٠٦ ب٣ ح٢ از معانيالأخبار به سندش از امام صادق(ع) از پدر گرامي خود امام باقر(ع) نقل ميكند كه فرمود: يا بُنَيَّ! اعْرِفْ مَنازِلَ الشّيعَةِ عَلٰى قَدْرِ رِوايَتِهِمْ، وَ مَعْرِفَتِهِمْ، فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرايَةُ لِلرِّوايَةِ، وَ بِالدِّراياتِ لِلرِّواياتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلٰى أَقْصٰى دَرَجاتِ الْإِيمانِ، إِنّي نَظَرْتُ في كِتابٍ لِعَلِيٍّ(ع) فَوَجَدْتُ فِي الْكِتابِ: أَنَّ قيمَةَ كُلِّ امْرِئٍ وَ قَدْرَهُ مَعْرِفَتُهُ، إِنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالٰى يُحاسِبُ النّاسَ عَلٰى قَدْرِ ما آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ في دارِ الدُّنْيا ـ پسرم! مقام و منزلت شيعيان را با توجّه به اندازه نقل احاديث و شناختي كه (درباره مفاهيم و معارف حديثي) دارند، بشناس! چرا كه همانا معرفت، در حقيقت، همان درك آگاهانهٴ (علوم و مفاهيم) حديث است. و با همين درك آگاهانهٴ محتواي احاديث است كه مؤمن به بالاترين پايههاي ايمان (شناخت اعتقادي و عملي) ميرسد. من در نامهاي از حضرت علي(ع) نظاره كردم. در آن نامه (اين مطلب را) يافتم: ارزش و ارج هركس معرفت اوست. همانا خداوند تبارك و تعالي مردم را با توجّه به ميزان خردي كه در دار دنيا به ايشان ارزاني داشته است، حسابرسي ميكند.
أَقْصَى دَرَجاتِ الْإِيمان»
٨- همچنين پيش از برّرسي محتوايي احاديث، بايد از حيث اعتبار منبع آن اطمينان يافت، سپس سند آن را برّرسي كرد و در آخر به درايت حديث پرداخت.
واضح است كه برداشتهاي صورت گرفته، با رعايت اين موارد هشتگانه نبوده است. ضمن اينكه در بيشتر موارد ترجمهي متون به غلط آورده شده است. اين در حالي است كه در رابطه با ترجمه متون ديني:
٩- بايستي تحقيق تخصّصي بر روي تك تك واژههاي وارد شده در آيات و روايات (از جمله: تاب علي، غفر، موارد شرطي و...) صورت پذيرد؛ زيرا در زبانهاي مختلف به خصوص در لغت عرب، يك واژه به تنهايي معنايي دارد ولي اگر همراه با يك حرف ديگر بيايد، معناي ديگري پيدا ميكند.
١٠- همچنين بايد دقّت كرد كه لغات استفاده شده در قرآن و احاديث، در چه مواردي به كار برده شدهاند. چرا كه گاهي واژهها در لغت عرب معنايي خاص و
در اصطلاح اسلام در قرآن و احاديث، براي معنايي ديگر به كار برده ميشوند. به عنوان مثال كلمهي «صلاة» در لغت عرب به معناي دعا و در اصطلاح قرآن و احاديث به معناي «نماز» به كار برده ميشود.
پيش از آغاز بايد از اصولي بسيار بديهي سخن بگوييم. اصولي كه بدون در نظر داشتن آنها، به معناي آيات و روايات مطرح شده در اين بخش، دست نخواهيم يافت. اصولي كه در ضرورت آنها مناقشهاي نيست امّا بايد به خوبي درك شوند تا باوري داشته باشيم كه در آن عدل، حكمت، تدبير يا علم خدا را انكار نكنيم و مخلوقات را مجبور يا مختار مطلق نبينيم.
الف: تعريف اختيار: واژهٴ «اختيار» از ريشهٴ «خير» و به معناي برگزيدن ميباشد. «مخيّر» اسم مفعول و به معناي كسي است كه به او اختيار داده شده است. عمل اختياري نيز عملي است كه با رضايت نفس و بدون الزام يا اجبار انجام شود.
با توجّه به تعريف اختيار، آيا ميتوان گفت خداوند انسانها را آفريده و آنان را رها كرده است تا هر كاري كه ميخواهند انجام دهند و هرگز در قبال كارهايشان، مسئول نخواهند بود؟ به اين آيات توجّه فرماييد:
«فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلينَ ـ قطعاً از كساني كه (پيامبران را) به سوي آنان فرستاديم، خواهيم پرسيد و قطعاً پيامبران را مورد بازخواست قرار خواهيم داد»(1). «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ ـ به پروردگارت سوگند! قطعاً تمامي آنها را مورد بازخواست قرار خواهيم داد * درباره كارهايي كه انجام دادند».(2)«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ كُلُّ أُولـٰئِكَ كانَ عَنْهُ
مَسْؤولاً ـ به راستي كه گوش و چشم و قلب (انديشهها و باورها)، (انسان) دربارهٴ تمام آنها، مورد بازخواست خواهد بود»(1).
ميبينيم كه در اين آيات، به صراحت از بازخواست انسانها سخن به ميان آمده است. آيهٴ نخست بيانگر اين است كه تمامي امّتها بايد در ازاي ارسال رسل و انزال كتب، پاسخگو باشند و اين تدبير حكيمانهٴ خداوند براي نشان دادن راه هدايت به بشر است. در سوّمين آيه نيز تأكيد شده است كه تك تك اعضاي انسان، به طور ويژه بازخواست خواهند شد و انسان در ازاي تمام تكاليفي كه براي او مقرّر شده است، مسئول خواهد بود.
به اين آيات نيز توجّه كنيد: «أَمْ نَجْعَلُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجَّارِـ يا اينكه ما كساني را كه ايمان آوردند و كارهاي نيك انجام دادند، مانند گناهكاران در زمين قرار ميدهيم؟ يا پرهيزكاران را چون كساني قرار ميدهيم كه پيوسته بدكرداري و اعمال منافي عفّت انجام ميدهند؟»(2)«أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِمينَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـ آيا ما مسلمانان را چون گناهكاران قرار ميدهيم؟ * شما را چه ميشود؟ چگونه حكم ميكنيد؟»(3)«أَمْ حَسِبَ الَّذينَ اجْتَرَحُوا السَّـيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ ـ آيا گناهكاران گمان ميكنند كه ما آنان را چون كساني قرار ميدهيم كه ايمان آوردند و كارهاي
شايسته انجام دادند؟ كه زندگي و مرگ آنان، يكسان باشد؟ چه بد حكم ميكنند».(1)
استفاده از استفهام انكاري در اين آيات، نشان از بديهي بودن اين تفاوتها دارد، يعني انسانها هرگز به حال خود رها نشدهاند تا هر كاري كه ميخواهند انجام دهند و سپس دربارهٴ كردارشان بازخواست نشوند.
و بديهي است كه بازخواست، هنگامي معنا پيدا ميكند كه فرد در انجام كارهايش، مختار باشد و به همين دليل است كه اعمال هركس، تنها به خودش نسبت داده ميشود و اوست كه براي انجام آن، مؤاخذه خواهد شد.
ب: تعريف اجبار: واژهٴ «اجبار» از ريشهٴ «جبر» و به معناي اصلاح شيء با نوعي قهر است. جبّار در انسان صفت ذمّ و به معناي ظالم و تحميل كنندهٴ ارادهٴ خود بر ديگرى به ناحق است و در خدا صفت مدح و از اسماء حسنى به معناي مصلح و ترميم كنندهاي است كه بر اصلاح تواناست. همچنين به معناى مقتدرى است كه مشيّت او در عالم جاري است ولي ظلم در آن راه ندارد. «مجبور» اسم مفعول و به معناي كسي است كه بدون داشتن اختيار، ملزم به انجام كاري شود. عمل اجباري نيز عملي است كه اختياري در انجام آن نباشد.
با در نظر داشتن واژهٴ «اجبار» و معناي آن، به اين آيات توجّه كنيد: «إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاًـ همانا اين (قرآن) تذكرهاي است، هركس خواست به سوي پروردگارش راهي در پيش گرفت».(2)«إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا
شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً ـ همانا ما او را به راه (راست) هدايت كرديم، خواه سپاسگزار باشد (و پيروي كند) خواه ناسپاس باشد (و گمراهي جويد)».(1)
همچنين اين آيات: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ ـ و بگو حق از جانب پروردگارتان است. پس هركس خواهد ايمان آورد و هركس خواهد، كفر ورزد»(2). «قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلٰى رَبِّهِ سَبيلاً ـ بگو: من بر رسالت، از شما پاداشي نميخواهم جز اينكه هركس خواهد، به سوي پروردگارش راهي جويد»(3). و آياتي ديگر.
ميبينيم كه خداوند به صراحت اعلام ميدارد كه هيچكس دربارهٴ كارهايي كه انجام ميدهد مجبور نبوده و خودِ اوست كه راهش را برمي گزيند و با اختيار آن را ميپيمايد و به همين دليل است كه همه در قبال كردارشان، مسئول هستند. به امام صادق(ع) عرض شد: قربانت شوم! خدا بندگان را بر انجام دادن گناهان مجبور كرده است؟ فرمود: اللَّهُ أَعْدَلُ مِنْ أَنْ يُجْبِرَهُمْ عَلَى الْمَعاصي ثُمَّ يُعَذِّبَهُمْ عَلَيْها ـ خدا دادگرتر از آن است كه ايشان را به انجام دادن گناهان مجبور كند، سپس آنان را به خاطر انجام آن گناهان عذاب نمايد... .(4)يعني اصل بازخواست و نيز تعيين ثواب و عقاب، با وجود اختيار معنا مييابد و اين اقتضاي عدل خداوند است.
ج: امر بين الامرين چيست؟ دانستيم كه انسان مجبور نيست و مختار است،
برميگزيند و نتيجهٴ كردار خود را خواهد ديد. امّا نقش خدا در اين بين چيست؟ آيا خداوند در اين بين، هيچ نقشي ندارد؟ قضا و قدر الهي، چه جايگاهي دارد؟
ميدانيم كه براي برگزاري يك آزمون، بايد گزينههاي درست و نادرست، روش شناسايي و توانايي انتخاب هريك از گزينهها، در اختيار آزمون شوندگان قرار گيرد، تا بشناسند و انتخاب كنند و سرانجام نتيجهٴ انتخاب خود را ببينند.
ارادهٴ الهي چنين بود كه دنيا سراي آزمون باشد و مخلوقات آزمونشوندگان. تمام شرايط براي برگزاري يك آزمون سالم، فراهم شده است و مخلوقات مختار هستند هر راهي را كه ميخواهند برگزينند و در پايان، نتيجهٴ تشخيص و انتخاب خويش را ببينند. در واقع خداوند، نقش برگزاركنندهٴ آزمون را دارد و معناي امر بين الأمرين همين است.
در اين بين، نقش اراده و مشيّت الهي، چيست؟ امام رضا(ع) در پاسخ به اين پرسش كه آيا خداوند در اين بين، هيچ اراده و مشيّتي ندارد، فرمودند: أَمَّا الطّاعاتُ فَإِرادَةُ اللَّهِ، وَ مَشِيَّتُهُ فيهَا الْأَمْرُ بِها، وَ الرِّضا لَها، وَ الْمُعاوَنَةُ عَلَيْها ـ اراده و مشيّت خداوند دربارهٴ پيروي از فرمانهاي او، اين است كه به انجام آن دستور دهد، راضي شود و بر انجام آن، ياري كند.
وَ إِرادَتُهُ وَ مَشِيَّتُهُ فِي الْمَعاصي النَّهْيُ عَنْها، وَ السَّخَطُ لَها، (وَ الْعُقُوبَةُ عَلَيْها)، وَ الْخِذْلانُ عَلَيْهاـ و اراده و مشيّت خداوند دربارهٴ سرپيچي از فرمانهاي او، اين است كه از انجام آن بازدارد و براي انجام آن سخط كند (و عقوبت كند) و ياري نكند. راوي گويد: عرض كردم: آيا خداوند در اين مورد (پيروي يا سرپيچي از فرمانهايش)، قضا دارد؟ فرمود: بله هيچ كار خوب يا بدي نيست كه بندگان انجام
دهند مگر اينكه خداوند دربارهٴ آن قضا دارد. راوي گويد: عرض كردم: معناي اين «قضا» چيست؟ فرمود: الْحُكْمُ عَلَيْهِمْ بِما يَسْتَحِقُّونَهُ عَلٰى أَفْعالِهِمْ مِنَ الثَّوابِ وَ الْعِقابِ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَة ـ (معناي اين قضا، اين است كه) خداوند حكم ميكند آن پاداش و كيفري كه در دنيا و آخرت به خاطر كارهايشان، سزاوار آن هستند، به ايشان داده شود.(1)
در پايان، كلامي را از امير كلام ميآوريم: اميرالمؤمنين(ع) پس از بازگشت از جنگ صفّين در كوفه نشسته بودند كه پيرمردى آمد و در برابر آن حضرت زانو زد و عرض كرد: اى اميرمؤمنان، آيا رفتن ما به جنگ با اهل شام براساس قضا و قدر الهي بود؟ حضرت فرمود: آرى اى پيرمرد. از هيچ تپّهاي بالا نرفتيد و به هيچ درّهاى سرازير نشديد مگر به قضا و قدر خدا. پيرمرد گفت: اى اميرمؤمنان! رنجى كه در اين راه بردم، به حساب خدا گزارم (يعنى چون رفتن من به قضا و قدر الهي بوده است پس اجرى نخواهم داشت). حضرت فرمود: ساكت باش اى پيرمرد. به خدا سوگند! خداوند براي رفتن به آنجا و اقامت در آنجا و بازگشت از آنجا پاداشي بزرگ به شما داده است. شما در هيچكدام از اين حالتهايتان، مجبور و ناچار نبوديد.
پيرمرد گفت: چگونه مىشود كه ما در هيچيك از اين حالات مجبور و ناچار نباشيم حال آنكه رفتن و حركت و بازگشت ما به قضا و قدر خدا باشد؟ حضرت به او فرمود: وَ تَظُنُّ أَنَّهُ كانَ قَضاءً حَتْماً وَ قَدَراً لازِماً، إِنَّهُ لَوْ كانَ كَذٰلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ
1) الإحتجاج على أهل اللجاج:2/414، روضة الواعظين:١/٣٨، عيون أخبار الرّضا(ع): ١/١٢٤ ب١١ ح١٧.
وَ الْعِقابُ، وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْيُ وَ الزَّجْرُ مِنَ اللَّه، وَ سَقَطَ مَعْنَى الْوَعْدِ وَ الْوَعيدِ، فَلَمْ تَكُنْ لائِمَةٌ لِلْمُذْنِبِ، وَ لا مَحْمَدَةٌ لِلْمُحْسِنِ، وَ لَكانَ الْمُذْنِبُ أَوْلٰى بِالْإِحْسانِ مِنَ الْمُحْسِنِ، وَ لَكانَ الْمُحْسِنُ أَوْلٰى بِالْعُقُوبَةِ مِنَ الْمُذْنِبِ، تِلْكَ مَقالَةُ إِخْوانِ عَبَدَةِ الْأَوْثانِ، وَ خُصَماءِ الرَّحْمانِ، وَ حِزْبِ الشَّيْطانِ، وَ قَدَرِيَّةِ هٰذِهِ الْأُمَّةِ وَ مَجُوسِها، إِنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالٰى كَلَّفَ تَخْييراً، وَ نَهٰى تَحْذيراً، وَ أَعْطٰى عَلَى الْقَليلِ كَثيراً، وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً، وَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً، وَ لَمْ يُمَلِّكْ مُفَوِّضاً، وَ لَمْ يَخْلُقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً، وَ لَمْ يَبْعَثِ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ عَبَثاً، ذٰلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ (1)ـ تو گمان مىكنى كه قضاي خدا بر بنده حتمي و قدر او بايسته است و از بنده سلب اختيار مىكند؟ اگر چنين بود، ثواب و عقاب و امر و نهى و بازداشت خدا بيهوده بود و وعدهٴ پاداش و وعيد كيفر لغو ميشد. نه گناهكار سزاوار سرزنش بود و نه نيكوكار شايستهٴ ستايش. بلكه در اين صورت، گناهكار نسبت به نيكوكار، به احسان سزاوارتر است و نيكوكار نسبت به گناهكار، به عقوبت سزاوارتر است. (زيرا گناهكار، تنها به خواست خدا، به آلودگي گناه دچار شده است در حالي كه اين رنج بر نيكوكار بار نشده، بنابراين آن كسي كه رنج كشيده است، به ستايش شايستهتر است).
اين سخن، گفتار برادران بتپرستان و دشمنان خداى رحمان، باور حزب شيطان و قدريّه و مجوس اين امّت است. همانا خداوند تبارك و تعالى تكليف را با اختيار قرينه و همراه ساخته است (نه با اجبار) و براى بيم دادن (از نافرماني خدا و عذاب جهنّم)، نهى فرموده است (كه اگر مختار نبودند، بيم دادن و عذاب كردن، بيمعنا بود) و براي انجام اندك كار نيكويي، ثواب بسيار عطا فرموده
1) الكافي:1/١٥٥ باب الجبر و القدر و الامر بين الامرين ح1.
است (اصل تعيين ثواب، تنها در صورت مختار بودن، معنادار است و اينكه خداوند، در برابر اندك خوبي، پاداش بسيار ميدهد، تشويق بندگان به فرمانبرداري و نشاندهندهٴ لطف اوست).
نافرمانى از او، چيرگى بر او نبوده و فرمانبردارى از وى، به زور و اكراه نيست. مالكيّت را به يكباره به مردم واگذار نكرده است و آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست، بيهوده نيافريده و پيغمبران مژده دهنده و بيم دهنده را بيجهت مبعوث نكرده است. آن سخن، گمان كافران است و واى بر كساني كه (نسبت به باور صحيح) كافر شدند از آتش دوزخ.(1)
اكنون، با در نظر داشتن تمام اصولي كه بايد به آن معتقد و ملتزم باشيم، به سراغ برّرسي پرسشها ميرويم.
1) الاحتجاج:١/٢٠٨، عنه بحارالأنوار:٥/٩٥ ب٣ ح١٩، ر.ك: نهجالبلاغة:٤٨١ كلامه٧٨، عنه البحار:٥/١٢٦ ب٣ ح٧٨، روضةالواعظين:١/٤٠، الفصولالمختارة:٧٠، متشابهالقرآن: ١/١٩٧.
پرسشها
بعضي آيات و روايات هستند كه صراحتاً مسئله جبر را مطرح ميكنند كه بدين قراراند.
وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً.(1)
چرا خدا به شيطان دستور ميدهد در نطفه شريك شود و بچّهاي كه به دنيا نيامده مظلوم واقع ميشود چون شرك شيطان متولّد ميشود و در اصول كافي است: بچه شرك شيطان، زنا و غيبت و گناهان را دوست دارد و انجام ميدهد و لذا گناهاني هم كه ميكند مطابق شرك شيطان با او است و نبايد مؤاخذه شود و جهنّم برود.
پاسخ
نتيجهگيري انجام شده، بر مبناي حديثي است كه پرسشگر از كتاب شريف الكافي نقل كرده است. امّا اين حديث نه در كافي شريف آورده شده و نه چنين مضموني دارد، بلكه در برخي از معتبرترين و مهمترين كتابهاي فقهي و حديثي شيعه، از امام صادق(ع) چنين آمده است:... مَنْ شَغَفَ (شَعَفَ) بِمَحَبَّةِ الْحَرامِ، وَ شَهْوَةِ الزِّنا، فَهُوَ شِرْكُ شَيْطانٍ(2)... ـ ... كسى كه سخت شيفتهٴ انجام گناهان و اعمال منافي عفّت باشد، شرك شيطان است... .
با وجود اينكه تمايل به انجام گناه را نميتوان تعبير به اجبار كرد امّا پرسشگر از كلام امام برداشت كرده است كه شيفتگي به گناه در فرد شرك شيطان، موجب سلب اختيار و اجبار به گناه ميشود. امّا چنانچه ميبينيم، فقرهٴ
«و انجام ميدهد» در حديث نيامده است و در واقع پرسشگر، برداشت خود را به امام نسبت داده است. آنچه در اين بين به آن توجّه نشده است، وظيفهٴ ما در قبال فرمايشات معصومين است كه بايد متن فرمايش معصوم را با دقّت بسيار بخوانيم و نهايت تلاش خود را به كار گيريم تا به مقصود امام پي ببريم. برداشت نخست، الزاماً مقصود گوينده نيست و مخاطب به جاي اينكه تبادر ذهن خود را به گوينده نسبت دهد، بايد تلاش كند مقصود را بيابد. ضمن اينكه نسبت دادن برداشتهاي شخصي به امام، به معناي تحريف فرمايش معصوم بوده و هيچ توجيهي ندارد. فتأمّل.
امّا دربارهٴ شرك شيطان: شرك شيطان و چيستي و چرايي آن، از موضوعات مهم و بسيار گستردهاي است كه مجال بسياري براي سخن دارد. ولي از آنجا كه ناگزير از بيان كوتاه هستيم، به ذكر مختصري دربارهٴ آن ميپردازيم و به شما خوانندهٴ گرامي توصيه ميكنيم تا پايان اين سخن را با حوصلهٴ تمام مطالعه بفرماييد تا پرسشي بيپاسخ نماند.
شرك شيطان
١) معناي شرك شيطان چيست؟ آشكار است كه اين عبارت بر دخالت شيطان، دلالت دارد. امام صادق(ع)، دربارهٴ شراكت شيطان در مال، فرمودند: هر مال
حرامي، شرك شيطان است.(1)و دربارهٴ شراكت او در اولاد فرمودند: چنانچه مرد (هنگامي كه نزد همسرش ميرود) نام خدا را ببرد، شيطان از او دور ميشود امّا
اگر چنين نكند، شيطان داخل شده و در عمل با او شريك ميشود در حالي كه نطفه يكي است (شيطان در نطفهٴ فرزند، شريك است)(2). همچنين فرمودهاند: چون مردي زنا كند، شيطان داخل شده و با او همراه ميشود و نطفه از هر دوي آنهاست كه فرزند از آن به وجود ميآيد و شرك شيطان ميشود.(3)البته در برخي ديگر از بيانات اهلبيت(ع)آمده است كه چون شيطان در نطفه شريك شود، ممكن است فرزند از يكي از آن دو نطفه آفريده شود و ممكن است از هر دوي آنها به وجود آيد.(4)
٢) ماجراي دستور به شيطان براي شراكت در اموال و اولاد، چيست؟ به چندين آيهٴ پيش بازميگرديم: «و چون به فرشتگان گفتيم: براي آدم سجده كنيد. همه سجده كردند جز ابليس. گفت: آيا براي كسي سجده كنم كه او را از گِل آفريدي؟ * گفت: آيا اين همان است كه (او را) بر من برتري دادي؟ اگر مرا تا روز قيامت
1) تفسيرالعياشي:٢/٣٠٠ ح١٠٨، عنه بحارالأنوار:١٠٠/٢٩٤ ب٨ ح٤٨ و تفسيرالعياشي: ٢/٢٩٩ ح١٠٢، عنه بحارالأنوار:١٠١/١٣٦ ب٨ ح٥ و ج٥٧/٣٤٢ ب٤١ ح٢٥.
2) الكافي:٥/٥٠١ باب القول عند دخول الرجل بأهله... ح٣ از امام باقر عليه السّلام.
3) ثوابالأعمال:٢٦٣، المحاسن:١/١٠٧ ح٩٥. ر.ك: تفسيرالعياشي:٢/٢٩٩ ح١٠٤ و ج٢/٢٩٩ ح١٠٢ و ج٢/٣٠٠ ح١٠٨.
4) الكافي:٥/٥٠٣ باب القول عند الباه و... ح٦،تفسيرالعياشي:٢/٣٠٠ ح١٠٨، عوالياللآلي: ٣/٣٠٦ ح١١٧.
مهلت دهي، به يقين فرزندان او جز اندكي را افسار ميزنم (كنايه از اينكه بر آنان چيره ميشوم). * (خداوند) فرمود: برو، از ميان آنان هركس به دنبال تو روان شد، همانا (عذاب) جهنّم سزاي شماست، سزايي تمام * و از ميان آنان هركس را ميتواني با صدايت (به سوي گناه) برانگيز و با سواران و پيادگان خود، بر آنان بتاز، و با آنان در داراييها و فرزندان شريك شو و به آنان وعده بده. همانا شيطان جز براي فريب، آنان را وعده نميدهد * همانا بندگان (راستين) من، تو هرگز بر آنان چيرگي نداري و به راستي كه پروردگارت براي نگاهباني و كارسازي، كافي است».
چنانچه ميبينيم، فرمان شراكت در اموال و اولاد، مقيّد است. خداوند به شيطان دستور ميدهد كه از ميان بنيآدم «هركس را ميتواند» چنين و چنان كند، در حالي كه اگر شيطان ميتوانست بر تمام بنيآدم چيره شود، اين قيد بيمعنا بود. به بيان ديگر، وجود اين قيد، به معناي محدوديّت توانايي ابليس براي سلطه بر بنيآدم است. به اين آيات دقّت كنيد: إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون * إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ ـ به راستي كه شيطان هرگز بر كساني كه ايمان آورده و هماره بر پروردگارشان توكّل ميكنند، هيچ چيرگي ندارد * همانا چيرگي او بر كساني است كه او را سرپرست گرفته و پيروي ميكنند و به وسيلهٴ او مشرك ميشوند(1)و آيات بسيار ديگري كه بر اين معنا دلالت دارد. بنابراين شيطان نميتواند بر تمام
1) (١٦) سوره النحل: آيه١٠٠.
بنيآدم استيلاء يافته و در اموال و اولاد همهٴ آنان شريك شود.
٣) چرا قانون شرك شيطان وضع شد و موضع آن كجاست؟ بنابر آيات و احاديث، بنيآدم، پيش از ورود به عالم دنيا در عالمهاي «ذر»، «اشباح» و «اظلّه» بودهاند. خداوند در هر كدام از اين عالمها، تمام فرزندان حضرت آدم را از پشت ايشان خارج ساخت، وسيلهٴ دريافت پيام و اختيار براي گزينش را به آنان داد و سپس معارف را به آنان عرضه نمود. آنجا بود كه هركس، راه خويش را برگزيد، بر رهروي آن، پيمان بست و اينچنين جايگاه و سرنوشت خود را تعيين كرد.
همچنانكه پيامبر اكرم(ع) نخستين كسي بودند كه دعوت حق را لبّيك گفتند و به جهت پيشي جستن بر سايرين، سرور تمام مخلوقات قرار گرفتند. به همين ترتيب، خداوند به شيطان فرمان داد كه در نطفهٴ كساني كه او را به سرپرستي برگزيدند و از پذيرش حق روگردان شدند، شراكت كند و اين فرمان، تنها دربارهٴ آنان صادر شد.
بنابراين ملاك توانايي شيطان براي شراكت در نطفه، گزينشي است كه انسان در آن عالمها انجام داده است و چنانچه آنجا پيرو شيطان شده باشد، خداوند فقط و فقط در ازاي انتخاب او، به شيطان توانايي و فرمان شراكت در نطفهٴ او را داده است و چنانچه از پيروان حق باشد، فرمان شرك شيطان دربارهٴ او صادر نشده و شيطان هرگز توانايي شراكت در نطفهٴ او را نخواهد داشت.
٤) آزمون حق چه بود؟ راههايي كه در برابر بنيآدم قرار گرفت، چه بود؟ پيمانها بر چه چيزي ستانده شد؟ آيات و احاديث بسياري وجود دارد كه به بيان جزئيّات عالمهاي پيش از دنيا، ميپردازد. به اين آيه توجّه كنيد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ
مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ ـ و به ياد آور زماني را كه پروردگارت از بنيآدم از پشت آنان، از فرزندان آنان پيمان گرفت و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بله گواهي داديم (كه چنين است). (تا اينكه) روز قيامت نگوييد از اين (گواهي و پيمان) ناآگاه بوديم»(1). اهلبيت عليهم السّلام نيز تصريح فرمودهاند كه اين پيمان، بر ربوبيّت خداوند، نبوّت پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و ولايت اميرالمؤمنين علي(ع) بسته شده است.(2)
در اين آيات نيز دربارهٴ ميثاق سخن رفته است: «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمٰى إِنّما يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الْأَلْبابُ * الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق * وَ الَّذينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ ـ آيا آنكس كه ميداند آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل ميشود، حق است مانند كسي است كه نسبت به اين حقيقت، كور (دل) و نابيناست، همانا تنها خردمندان متذكّر ميشوند * كساني كه به عهد خداوند وفا ميكنند و پيمان نميشكنند * و كساني كه نسبت به آنچه خداوند امر به پيوند آن داده است، ميپيوندند و در برابر پروردگارشان خاشع هستند و از سختي و شدّت حساب، هراسان هستند».(3)
امام باقر(ع) (دربارهٴ آنكس كه به حق بودن وحي ايمان دارد) فرمودند: مقصود عليّ بن ابيطالب(ع) است و مقصود از كوردل در اين آيه، دشمن حضرت است و خردمندان، شيعيان حضرت هستند كه به اين كلام خداوند تعالي توصيف شدهاند: «آنان كه به عهد خداوند وفا ميكنند و پيمان را نميشكنند» (پيماني) كه بر ولايت، در عالم ذر و روز غدير، از آنان ستانده شد. سپس خداوند آنان را به وصفي ديگر توصيف كرده و فرموده است: «وَ الَّذينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ ـ و كساني كه نسبت به آنچه خدا امر به پيوند آن داده است، ميپيوندند»(1)آن (چيزي كه خداوند امر به پيوند بدان داده است) رحم آلمحمّد(ع) است كه خداوند به پيوند و دوستي آن فرمان داده است.(2)
همچنين ابوحمزه ثمالي از امام باقر(ع) نقل ميكند كه دربارهٴ اين آيه «يُريدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ـ خداوند براي شما، يُسر (آساني) را اراده فرموده است و براي شما عُسر (سختي) را اراده نكرده است»(3)فرمودند: مقصود از «يُسر» در اين آيه، امام علي(ع) هستند و مقصود از «عُسر»، فلاني و فلاني (ابوبكر و عمر) هستند. بنابراين هركس از فرزندان آدم باشد، در ولايت فلاني و فلاني (ابوبكر و عمر) وارد نميشود.(4)
يعني شراكت شيطان، تنها در نطفهٴ كساني صورت ميگيرد كه در عالمهاي «ذر»، «اشباح» و «اظلّه»، ولايت اميرالمؤمنين را نپذيرفته و شيطان را به سرپرستي گرفتهاند. پس آزمون حق، ولايت اميرالمؤمنين (ع) بوده است.
در روايتي ديگر، جابر گويد: شنيدم امام باقر عليه السّلام دربارهٴ اين آيه «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً ـ و اگر آنان بر راه پايداري ميورزيدند، هرآينه آب فراواني به آنان مينوشانديم»(1)فرمودند: مقصود كساني هستند كه به قدر ناچيزي، سرپرستي شيطان را پذيرفتند و شرك شيطان در ايشان راه يافت. «پايداري بر راه» يعني پايداري بر ولايت، در اصل، در عالم اظلّة، آن زمان كه خداوند، پيمان فرزندان آدم را ستاند. «آب فراواني به آنان مينوشانديم» يعني هرآينه سايههاي آنان را در آب شيرين گوارا قرار ميداديم(2). بنابراين شيطان تنها در وجود كساني راه يافت كه در عالم «اظلّه»، در پذيرش ولايت اهلبيت(ع) سستي كردند و ولايت شيطان را پذيرفته و بدين ترتيب، شرك شيطان شدند. نتيجه اينكه آزمون حق، علاوه بر يگانگي خدا و نبوّت پيامبر(ع)، ولايت اهلبيت(ع) نيز بوده است.
٥) شيطان، سخن ميگويد: در روايات آمده است كه اميرالمؤمنين(ع) طيّ ماجراهايي، با شيطان مبارزه كرده و او را به زمين كوبيدند. در اين ميان، شيطان
مواضع شراكت و عدم شراكت خويش را بيان ميكند. در روايات مبارزهٴ اميرالمؤمنين(ع) با شيطان، اين معاني، با الفاظ متفاوتي آمده است كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
شيطان به حضرت علي(ع) عرض كرد: به خدا سوگند! هيچكس تو را دشمن نميدارد جز اينكه نطفه من پيش از پدرش به رحم مادرش ريخته شود. من با دشمنانت در داراييها و فرزندهايشان شراكت داده شدهام(1)و اين همان سخن خداي عزّوجل در محكم كتابش است كه فرمود: وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد... ـ و با آنان در داراييها و فرزندان، شريك شو. (2)
شيطان به اميرالمؤمنين(ع) چنين عرض ميكند: «فَوَ اللَّهِ مَا شَرِكْتُ أَحَداً أَحَبَّكَ فِي أُمِّهِ ـ به خدا قسم! اي علي من در (انعقاد نطفهٴ) كسي كه تو را دوست بدارد، شريك نميشوم»(3). (4)
1) هنگامي كه خداوند فرمان و توانايي شراكت در اموال و اولاد دشمنان اهلبيت را به شيطان ميدهد (كه دليل آن بيان شد) در واقع به اين معنا است كه او را در نطفهٴ دشمنان اميرالمؤمنين(ع) شراكت داده است.
2) عللالشرائع:١/١٤٢ ب١٢٠ ح٧، بحارالأنوار:١٨/٨٨ ب٩ ح6 و ج٣٩/١٧٤ ب٨٣ ح١٦ و ج٢٧/١٥١ ب٥ ح٢٠ و ج٦٠/٢٣٦ ب٣ ح٨٠.
3) چون شيطان بداند كه چه كساني دشمنان اميرالمؤمنين(ع) هستند، مسلّما از شمار دوستان ايشان نيز آگاهي دارد (در پيش دلايل بيشتري عرضه خواهد شد) زيرا بدين جهت كه فرمان شراكت در اموال و اولاد، در حقّ آنان نبوده است، شيطان توانايي شراكت در نطفهٴ آنان را ندارد و خودِ او نيز ـ چنانچه اذعان دارد ـ از اين حقيقت مطّلع است.
4) المحاسن:٢/٣٣٢ ح٩٧، بحارالأنوار:١٨/٨٨ ب٩ ح٥ وج٣٩/١٦٦ ب٨٣ ح٥ وج٦٠/٢١٥ ب٣ ح٥٠ عن المحاسن.
روزي اميرالمؤمنين(ع) شيطان را در صورت پيرمردي ميبينند و او را ميشناسند و به مبارزه طلبيده و به زمين ميزنند... چون براي سوّمين بار او را به زمين ميكوبند... شيطان به حضرت عرض ميكند: (اي علي! مرا نكُش و) از روي من برخيز تا تو را بشارت دهم. حضرت فرمودند: پذيرفتم در حالي كه از تو بيزارم و تو را لعنت ميكنم. عرض كرد: اي فرزند ابوطالب، به خدا سوگند! هيچكس نيست كه تو را دشمن داشته باشد مگر اينكه در (نطفهٴ او در) رحم مادرش و دربارهٴ فرزندان و مال او، شريك ميشوم. سپس گفت: كتاب خدا را خواندهاي كه ميفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إلّا غُروراً ـ و با آنان در اموال و اولاد شريك شو و آنان را وعده بده، شيطان جز به فريب و نيرنگ آنان را وعده نميدهد».(1)
پيامبر(ع) به اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: ... همانا من بر او (ابليس) شرطهايي گرفتهام (او را ملزم به شروطي كردهام) اينكه هيچ ستيزهجويي با تو دشمني نكند مگر اينكه در رحم مادر (در نطفهٴ) او شريك شود. و اين همان سخن خداوند تعالي است كه فرمود: «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ».(2)
ابليس به اميرالمؤمنين(ع) عرض كرد: اي فرزند ابوطالب! مرا با تو چه كار
است؟ رهايم كن كه به عزّت پروردگارم سوگند! با تو دشمني نميكند مگر آن كسي كه در (رحم) مادرش (با نطفهٴ پدرش) شريك هستم. اميرالمؤمنين او را رها كردند و در اين باره آيهٴ «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ... إنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطان ـ و با آنان در اموال و اولاد، شريك شو... همانا تو بر بندگان (پاك) من هيچ چيرگي و تسلّطي نداري» نازل شد كه مقصود از آنان (كساني كه
شيطان بر آنان چيرگي ندارد) شيعيان عليّ بن ابيطالب هستند.(1)در جايي ديگر عبارت اين چنين آمده است: مرا با تو چه كار است اي فرزند ابيطالب. به خدا سوگند هيچكس تو را دشمن نميدارد مگر اينكه من با پدرش (در نطفهٴ او) شريك هستم.(2)
در كتابهاي مخالفين، در پايان همين ماجرا، ابليس چنين سخن ميگويد: اي علي! مرا رها كن تا تو را بشارت دهم زيرا من بر تو و شيعيان تو، هيچ چيرگي و تسلّطي ندارم. به خدا سوگند! هيچكس با تو دشمني نميكند مگر اينكه من (در نطفهٴ او) با پدرش شريك هستم، چنانچه در قرآن آمده است: «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ».(3)همچنين آمده است كه شيطان، به اميرالمؤمنين(ع) عرض
1) الفضائل:١٥٥.
2) بحارالأنوار:٣٩/١٧١ ب٨٣ ح١٠ از كشف اليقين از كتاب «الأربعين» ابن ابيالفارس.
3) المناقب:٢/٢٤٩ عنه بحارالأنوار:٣٩/١٧٩ ب٨٣ ح٢٢- تاريخ الخطيب و كتاب النطنزي: بإسنادهما عن ابن جريح، عن مجاهد، عن ابن عبّاس و بإسناد الخطيب عن الأعمش، عن أبي وائل، عن أبي عبد الله، عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، و في إبانة الخركوشي بإسناده عن الضحّاك، عن ابن عبّاس و قد رواه القاضي أبو الحسن الأشناني عن إسحاق الأحمر و روى من أصحابنا جماعة منهم أبو جعفر بن بابويه في الإمتحان و لفظ الحديث للخرگوشي:... .
كرد: هيچكس با تو و فرزندانت دشمني نميكند مگر اينكه من در رحم مادرش (با پدر او)، شراكت ميكنم. آيا خدا نفرموده است:«وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ».(1)
تمام اين نقلها، در ذيل آيهاي آمدهاند كه پرسش اصلي دربارهٴ آن مطرح شده بود. با اين وجود آيا ديگر جاي ترديدي باقيست؟
٦) چرا برخي، از شيطان پيروي كردند؟ شيطان با سرپيچي از فرمان پروردگار، در برابر حق جبهه گرفت و نظر خود را ملاك قرار داد: «من از او (آدم) بهتر هستم. مرا از آتش آفريدي و او را از گِل». چنين استدلالي، تنها ميتواند از تكبّر نشأت بگيرد. چنانچه خداوند ميفرمايد: «(از سجده كردن) امتناع كرد و تكبّر ورزيد و از جملهٴ كافران شد».
دربارهٴ پيروان او نيز به همين ترتيب است. آنان در عالمهاي پيش از دنيا، در برابر ارادهٴ خداوند، جبههگيري كرده و تكبّر ورزيدند. و اين تنها به جهت عرض اندام در برابر اراده و فرمان خدا بود كه خداوند دربارهٴ چنين كساني ميفرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ * وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ـ و آنكس كه از ياد خداوند رحمان روي گرداند، براي او شيطاني قرار ميدهيم كه همواره همنشين او باشد * و همانا آنان (شياطين) به يقين ايشان را از (پيروي) راه حق بازميدارند در حالي كه
1) شواهدالتنزيل:١/٤٤٩ ح476.
گمان ميكنند (به راه راست) هدايت يافتهاند»(1). چنانچه اهلبيت(ع) فرمودهاند: و شيطان، اعمال آنها (يعني روگرداني از ارادهٴ خداوند) را برايشان آراست و آنان را از راه حق، بازداشت در حالي كه (نسبت به حق بودن آن) آگاهي و بينش داشتند. همانا از اختيار خداوند، پيامبرش(ع) و اهلبيت(ع) روي تافتند و به اختيار خويش روي آوردند.(2).. . مقصود آشكار است و نياز به توضيح نيست.
٧) آيا شيطان، پيروانش را ميشناسد تا با آنان شريك شود؟ به اين آيات توجّه كنيد: «... مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً * إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلّا شَيْطاناً مَريداً * لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصيباً مَفْرُوضاً ـ هركس براي خداوند شريك قائل شود، به راستي كه به گمراهي بسيار دوري افتاده است * همانا (مشركان) به جاي خداوند جز بتهايي ـ كه نام دختران را بر آنها نهادهاند ـ نميخوانند و جز شيطاني سركش را سرپرست خويش قرار نميدهند * خداوند او را لعنت فرمود و (شيطان) گفت: به يقين از ميان بندگان تو، تعدادي مشخّص را سرپرست خواهم شد».(3)ميبينيم كه شيطان به صراحت بيان ميكند كه تعداد پيروانش را ميداند (نَصيباً مَفْرُوضاً).
به اين آيه نيز دقّت كنيد: «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ ـ
(شيطان) گفت: به يقين تمامي ايشان را گمراه خواهم كرد * جز پاكشدگان از ميان بندگان تو را».(1)چنانچه خوانديم، شيطان، بندگان «مخلَص» را مستثني ميسازد يعني او ميداند كه گروهي از مردم، هرگز به اغواي او تن نخواهند داد.در آيهاي ديگر خداوند ميفرمايد: «فَريقاً هَدٰى وَ فَريقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ـ گروهي هدايت يافتند و گروهي گمراهي بر آنان محقّق گشت زيرا شياطين را به جاي خدا سرپرست گرفتند و گمان ميكنند هدايت يافتهاند (در حالي كه گمراه هستند)»(2). در آيهٴ ديگري نيز آمده است: «إِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُون ـ همانا ما شياطين را سرپرستان كساني قرار داديم كه ايمان نميآورند» . با اين وجود، چگونه ممكن است خداوند شيطان را سرپرست قرار دهد در حالي كه پيروانش را به او نشناساند؟
البته ممكن است كسي به اين آيه استناد كند: «فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلٰى مَوْتِهِ إِلاّ دابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهينِ ـ چون بر او (حضرت سليمان) مرگ را مقرّر داشتيم، آنان (مردم و جنهايي كه زير سلطهٴ سليمان بودند) را از مرگ او آگاه نكرد مگر موريانهاي كه عصاي او را ميخورد. چون سليمان افتاد، جنيّان دانستند
كه اگر از غيب آگاه بودند، در عذاب خواركننده نميماندند»(1)و بگويد: بنابر اين آيه، جنّيان از غيب خبر ندارند. پس نميدانند چه كسي از دشمنان اميرالمؤمنين است تا در نطفهٴ او شريك شوند. در پاسخ بايد گفت: اين آيه تنها دربارهٴ جنهايي است كه در تسخير حضرت سليمان بودند و «الـ» معرفه در كلمهٴ «الجن»
اشاره به گروه خاصّي از جنيّان دارد و شامل حال تمام آنان نميشود.
٨) نتيجهٴ شراكت شيطان در نطفه چيست؟ به عبارتي تفاوت شرك شيطان با ديگران، چيست؟ شيطان با شراكت در نطفهٴ پيروانش، ميل به انجام گناهان را به آنان تلقين نموده و ميتواند بيشترين زمينهٴ ارتكاب گناه را براي آنان فراهم آورد. البته اين به معناي استيلاي كامل شيطان نيست و هيچگاه نميتوانيم فراهم آوردن زمينه گناه يا تلقين تمايل به آن را، تعبير به اجبار كنيم.
به اين آيه و تأويل آن دقّت كنيد: «يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلٰى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ ـ خداوند از آسمان بر شما آبي فرو فرستاد كه شما را بدان پاك گردانَد و وسوسهٴ شيطان را از شما ببَرد و دلهاي شما را محكم و استوار گردانَد و قدمها را بدان ثابت نمايد».(2)
امام باقر(ع) دربارهٴ معناي اين قسمت از آيه «وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً ـ براي شما از آسمان آبي فرو ميفرستد» فرمودند: همانا مقصود از «آسمان» رسولالله(ع) هستند و «آب» اميرالمؤمنين عليّ بن ابيطالب(ع) است كه (خدا) علي را از رسولالله(ع) قرار داد. اين معناي سخن خداوند است كه ميفرمايد: «وَ
يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً ـ از آسمان آبي را بر شما فرو فرستاد».
امّا اين كلام خداوند «لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ ـ تا شما را بدان (آب) پاك گرداند» مقصود از آن (آب) عليّ بن ابيطالب(ع) هستند كه خداوند به سبب و وسيلهٴ ايشان، دلهاي پيروان حضرت را پاك ميگرداند. اين معناي سخن خداوند است كه ميفرمايد: «لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ ـ تا شما را بدان (آب) پاك گرداند».
و امّا اين سخن خداوند «وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ ـ و براي اينكه وسوسهٴ شيطان را از شما ببرد» يعني هركس عليّ بن ابيطالب(ع) را پيروي كند، خداوند پليدي و وسوسهٴ شيطان را از او ميبرد (و او را مورد بخشش خويش قرار ميدهد) يا فرمودند: (و (قلب) او را بر وسوسهٴ شيطان، نيرومند ميگرداند)(1).
در تفسير عيّاشي همين حديث با اندكي اختلاف از امام صادق(ع) آورده شده است كه حضرت دربارهٴ اين فقره «وَ لِيَرْبِطَ عَلٰى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ ـ و براي اينكه دلهاي شما را محكم و استوار گرداند و بدان قدمها را ثابت نمايد» ميفرمايند: همانا او (كسي كه خداوند به سبب و وسيلهٴ او چنين و چنان ميكند) علي است. هركس علي را پيروي كند، خداوند قلب او را به سبب و وسيلهٴ علي استوار ميكند و از اين رو، بر ولايت حضرت علي(ع) ثابت قدم ميشود.(2)
بنابراين خداوند علاوه بر اينكه به شيطان اجازهٴ شراكت در اموال و اولاد
پيروان اميرالمؤمنين(ع) را نميدهد، تأثير وسوسهٴ شيطان را نيز از آنان ميبرد و آنان را ياري ميكند تا بر ولايت اميرالمؤمنين(ع) ثابت قدم بمانند و همچنان از شيطان پيروي نكنند.
همچنين در احاديث اهلبيت(ع)آمده است: شيطان از سايهٴ كسي كه به خاطر ترس از خدا، از اعمال منافي عفّت روي گرداند، فرار ميكند. يعني تقوا در برابر انجام گناه، موجب ميشود شيطان به شخص نزديك هم نشود تا چه رسد بخواهد او را وسوسه كرده و بر او چيره شود.
امّا موضع شيطان دربارهٴ پيروانش ـ همان كساني كه در اموال و اولاد آنان شريك است ـ عكس اين حالت است. چون آنان از فرمان خداوند سرپيچي كردند و شيطان را به سرپرستي برگزيدند؛ خداوند به شيطان فرمان و توانايي شراكت در اموال و اولاد ايشان را داد و شيطان را قرينه و همراه آنان قرار داد، شيطان نيز لحظهاي از وسوسه كردن آنان دست برنميدارد.
امّا با وجود اينكه آنان، در برابر ارادهٴ الهي قد علم كردند، خداوند دوباره به آنان اختيار بخشيد و حق و ناحق را عرضه نمود و ثواب و عقاب تعيين فرمود تا هركس ميخواهد، راهي به سوي پروردگارش اختيار كند.
وسوسهٴ دائمي شيطان، نميتواند اختيار را از آنان سلب كند كه اگر چنين بود، وجود اختيار بيهوده ميشد زيرا اختياري كه نتوان در برابر وسوسههاي شيطان، از آن استفاده كرد، به كار نميآيد. آيا ميتوانيم معتقد باشيم كه خداوند راه حق و باطل را در برابر كسي قرار دهد كه چارهاي جز انتخاب باطل ندارد؟ و آيا اين عدل است كه خداوند كسي را به رهروي حق مكلّف كند كه توانايي
انتخاب حق را ندارد، چه رسد به رهروي؟ و آيا ديگر رهروي حق يا باطل، ميتواند شايستهٴ پاداش يا عذاب باشد؟
خداوند، اختيار بخشيده است تا چون حق و باطل را عرضه نمود، هركس راه خود را برگزيند و سرانجام به ثواب يا عقاب اعمال خود برسد. خداوند، پيش از آنكه تكليفي را قرار دهد، قطعاً راه را براي پيروي يا سرپيچي از آن باز گزارده است و البته اختيار براي گزينش را نيز به مكلّف عطا ميكند(1)تا او بتواند با اختيار خود برگزيند و راه را بپيمايد و وجود وسوسههاي پياپي نيز نميتواند فرد را مجبور نمايد.
٩) نشانههاي شرك شيطان چيست؟ احاديث بسياري به بيان نشانههاي شرك شيطان، اشاره دارند: سليم بن قيس از اميرالمؤمنين(ع) نقل ميكند كه حضرت فرمودند: رسولالله(ع) فرمودند: همانا خداوند بهشت را بر هر ناسزاگوي بيآبروي كمشرم كه باكي ندارد از آنچه ميگويد و آنچه به او گفته ميشود (دشنامگويِ دشنامجوي) حرام كرده است. زيرا اگر (نَسَب) او را مورد برّرسي قرار دهي، يا فرزند زني ناپاك است يا شرك شيطان. عرض شد: يا رسولالله! آيا در مردم، شرك شيطان وجود دارد؟ رسولالله(ع) فرمودند: آيا اين سخن خداوند عزّوجل را نخواندهاي كه (به شيطان) ميفرمايد: «با آنان در داراييها و فرزندان شريك شو». اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: يك نفر از فقيهي (انسان فرزانهاي) پرسيد: آيا در ميان مردم كسي هست كه از آنچه دربارهٴ او گفته ميشود، باكي نداشته باشد؟ گفت: كسي كه متعرّض مردم شود و به آنان ناسزا گويد در حالي كه ميداند مردم او را رها نميكنند (و پاسخ وي را با دشنام ميدهند)، او كسي است كه دربارهٴ آنچه خود ميگويد و آنچه دربارهٴ او گفته
1) الكافي:١/١٥٨ باب الجبر و القدر و... ح٥.
ميشود، باكي ندارد.(1)همچنين امام صادق(ع) فرمودند: آنكس كه باك ندارد چه ميگويد و دربارهٴ وي چه گفته ميشود، شرك شيطان است. و آنكس كه باك ندارد مردم او را در حال گناه ببينند، شرك شيطان است. و آنكس كه بيجهت غيبت برادر مؤمن خود را بكند، شرك شيطان است. و آنكس كه سخت شيفتهٴ انجام گناهان و اعمال منافي عفّت باشد، شرك شيطان است. سپس فرمودند: همانا زنازاده، نشانههايي دارد كه نخستين آن، كينهٴ ما اهلبيت است. دوّم آنكه علاقهمند به عمل حرامي است كه از آن به وجود آمده است و سوّم سبك شمردن دين است. چهارم بدزباني و بدكرداري با مردم است. هيچكس در حضور برادران خود، با آنان بدرفتاري و بدكرداري نميكند مگر زنازاده يا آنكس كه مادرش در حال حيض به او باردار شده باشد.(2)
١٠) چگونه از شراكت شيطان بگريزيم؟ اميرالمؤمنين(ع) در وصيّت خويش به كميل فرمودند: يا كُمَيْلُ! انْجُ بِوَلايَتِنا مِنْ أَنْ يَشْرَكَكَ الشَّيْطانُ في مالِكَ وَ وُلْدِكَ (كَما أَمَرَ).
يا كُمَيْلُ! إِنَّهُ مُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ فَاحْذَرْ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُسْتَوْدَعينَ. (يا كُمَيْلُ!) وَ إِنَّما تَسْتَحِقُّ أَنْ تَكُونَ مُسْتَقَرّاً إِذا لَزِمْتَ الْجادَّةَ الْواضِحَةَ الَّتي لا تُخْرِجُكَ إِلٰى عِوَجٍ وَ لا تُزِيلُكَ عَنْ مَنْهَجٍ (ما حَمَلْناكَ عَلَيْهِ وَ هَدَيْناكَ إِلَيْهِ)(1)ـ اي كميل! به سبب و وسيلهٴ ولايت ما، از اينكه شيطان در مال و فرزندان با تو شريك شود ـ چنانچه دستور
داردـ خود را رهايي ببخش. اي كميل! همانا (ايمان بر دو قسم است) استوار و عاريهاي. بترس از اينكه در شمار كساني باشي كه ايماني عاريهاي دارند. اي كميل! همانا براي تو سزاوار است كه (در ايمان خويش) استوار باشي (اين در صورتي محقّق ميشود كه) بر جادّهٴ روشني ملتزم باشي كه تو را به سوي كژي نبرد و از آن ديني كه تو را بر آن ملتزم ساخته و هدايت كرديم، بيرون نكند.
1) - تحفالعقول:١٧٤، عنه بحارالأنوار:٧٤/٤١٧ ب١٥ ح٣٨، بشارةالمصطفى:٢٨ عنه بحارالأنوار:٧٤/٢٧٤ ب١١ ح١.
وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً * إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً*.(1)
به صراحت بيان ميشود كه بچّه كافر يا فاجر ذاتاً متولّد ميشود پس اين بچّه مظلوم واقع شد و هر گناهي هم ميكند به جهت ذات مؤاخذ نيست و نبايد جهنّم برود.
پاسخ
براي ارايه پاسخ، ابتدا ترجمهي آيه را ميآوريم: «و نوح گفت: پروردگارا! هيچيك از كافران را روي زمين باقي مگذار * همانا اگر آنان را باقي گذاري، بندگانت را گمراه ميكنند و جز فاجر و كافر هيچ فرزندي نميآورند».
برداشت از آيه چنين است: فرزندان كافران، تنها كافر و فاجر خواهند بود و بدين جهت بدون ارتكاب گناهي به دام معصيت گرفتار ميشوند. امّا پاسخ:
در كافي شريف به سند صحيح از امام صادق(ع) درباره حضرت نوح(ع) آمده است كه حضرت فرمودند: ... و حضرت نوح در قوم خود ٩٥٠ سال زندگي كرد و آنان را به سوي (فرمانبرداري) الله عزّوجل دعوت كرد. آنان او را مسخره ميكردند. چون آنان را چنين ديد، گفت: وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً * إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً كَفَّاراً.(2)
امام باقر(ع) فرمودند: حضرت نوح(ع) ميدانست كه از ميان آنان ديگر كسي ايمان نميآورد. سدير گفت: از كجا ميدانست؟ فرمود: خداوند به او
چنين وحي نمود: از ميان قوم تو جز آنان كه پيش از اين ايمان آوردهاند، فردِ ديگري ايمان نخواهد آورد. بدين جهت آن هنگام آنان را چنين نفرين نمود.(1)در تفسير قمي به سند صحيح، حديثي طولاني آمده است كه مؤيّد اين حديث نيز هست.(2)پس اين عبارت، در واقع ابراز علم و آگاهي حضرت نوح(ع) است كه ميدانست جز كافر از آنان به دنيا نخواهد آمد و از ميان قوم او، ديگر كسي ايمان نميآورد. نه اينكه دربارهي همهي كافران عموميّت داشته باشد كه تنها كافر به دنيا آورند. خداوند ميفرمايد: يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ـ (خداوند) از مرده (كنايه از كسي كه روح و انديشهاش، مغلوب شيطان و نابود شده است) زنده (كنايه از كسي كه روان سالم و روحي پاك دارد) بيرون ميآورد و از زنده، مرده خارج ميسازد.(3)
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ.(1)
از آدم خبيث جز پليد متولّد نميشود كه فرزند خبيث خبيث است و مظلوم واقع شده و براساس خبث طينت، هر گناهي هم بكند مؤاخذ نيست و نبايد به جهنّم برود.
پاسخ
بيان كردهاند كه با توجّه به اين فراز از آيه وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً، فرد خبيث، استعداد داشتن فرزند صالح را ندارد و فرزندان وي بدون داشتن هيچ گناهي، از همان ابتدا خبيث متولّد ميشوند.
در تفسير قمي درباره اين آيه آمده است: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ... مَثَل است براي امامان(ع) كه علم آنان به اذن پروردگارشان، خارج ميشود. وَ الَّذي خَبُثَ مَثَل است براي دشمنان ايشان كه از آنان جز علمي كدر و فاسد شده، چيز ديگري بروز نميكند.(2)بنابراين، تفسير اهلبيت(ع) از اين آيه چنين است.
تحقيق در معناي واژهها و تركيبهاي موجود در آيه:
البلدالطّيّب: زميني كه قابليّت و استعداد زراعت و درختكاري را دارد. يخرج نباته: گياه و حبوب و ميوههاي خوشبوي خود را بيرون ميآورد. بإذن ربّه: به قدرت و ايجاد پروردگارش.
نتيجه: تنها فاعليّت فاعل كافي نبوده و قابليّت محل نيز از شروط ثمردهي
است. در اين مسأله كه خداوند توانايي دارد از زمين طيّب نيز خار و خس خارج كند شكّي نيست و معمولاً در گلزارها، خار و خس بسيار است. از سوي ديگر مطمئنّاً خداوند ميتواند در بيابانهاي لم يزرع هم گلهاي زيبا به وجود بياورد. در اين زمينه ميتوان به جعفر كذّاب و محمّد بن ابيبكر اشاره كرد.
و الّذي خبث لا يخرج الّا نكداً: از زمين شورهزار، جز اندك فايدهاي، حاصل نميشود.
نتيجه: براي ثمردهي و رسيدن به نتيجهي صحيح و مطلوب، فاعليّت فاعل به تنهايي كافي نيست بايد قابليّت، قابل فعل فاعل نيز باشد و اين شرط است.
زمين پاك و داراي قابليّت، همراه با باران رحمت الهي، ثمرهاي جز گل و ميوههاي گوناگون نميدهد و در مقابل زمين شورهزار با وجود همان باران رحمت الهي، جز خار و خس، هيچ ثمر ديگري ندارد جز اندك... .
از سوي ديگر درست است كه «طيّب» يعني داشتن استعداد ثمردهي صحيح و مطلوب و «خبث» يعني آنكه استعداد باردهي مثبت را ندارد، امّا بايد به اين نكته توجّه كرد كه اين خبث بلد، به دليل قرارداد الهي نيست بلكه «صُنْعَ اللَّهِ الَّذي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْء ـ خداوند عزّوجل هر چيزي را استوار و محكم صنعت نمود»(1). رحمت الهي بر تمامي آفريدگان افاضه شده(2)و اين مردم هستند كه در پذيرش رحمت و
1) (٢٧) سوره النمل: آيه٨٩.
2) (٧) سوره الأعراف: آيه١٥٧: وَ اكْتُبْ لَنا في هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ قالَ عَذابي أُصيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَ رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الَّذينَ هُمْ بِآياتِنا يُؤْمِنُونَ ـ و (خداوندا!) براي ما در دنيا و در آخرت نيكي بنويس (مقرّر فرما) كه ما به سوي تو هدايت يافتهايم. (خدا) فرمود: عذابم را به هركه خواهم رساند و رحمتم دربر گيرنده تمامي موجودات است و البته براي آناني كه پرهيزكاري كنند و زكات پردازند و به آيات ما ايمان آورند، رحمتم را مينويسم.
استفاده از آن متفرّق شدند.
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبيلاً*.(1)
بگو هر انساني بر شالوده و شاكله (طينت) خود عمل ميكند كه مفهوم آيهي فوق است و لذا كسي كه از خبيث متولّد شده خبيث است و طبق آيهي فوق بر شاكلهي خود عمل ميكند هم مظلوم است و نبايد مؤاخذ شود. يعني شقيزاده، كافرزاده، حرامخوار زاده و زنازاده بر همان شاكله و طينت خود عمل ميكند و اختيار ندارد.
پاسخ
با وجود اينكه ميان ملكات نفساني، احوال روح، ويژگيهاي دروني انسان و رفتارهاي او نوعي پيوستگي وجود دارد، ولي با اين حال، از مرز اقتضا تجاوز نكرده و اثرش تا آنجا نيست كه انسان را به انجام كارهايي متناسب با آن ويژگيها مجبور كند به طوري كه ترك آن كارها را غيرممكن نمايد.
به بيان ديگر؛ اثر صفات دروني، علّت تامّهي رفتارهاي انسان نيست. از سوي ديگر قرآن كريم، دين را امري فطري بيان ميكند و بيمعنا مينمايد كه از يك سو فطرت آدمي او را به سوي دين حق و سنّت معتدله دعوت كند و از ديگر سوي آفرينش او، وي را به سوي شر و فساد و انحراف فرا بخواند؛ زيرا آن نيز به نوع خود عليّت تامّه و تخلّفناپذير است.
امّا كلام امام كه معناي كلام الله را درك و بيان ميكند: امام صادق(ع) در تفسير كلمهي «شاكلة» فرمودند: يَعْني عَلٰى نِيَّتِهِ (كلمهي «شاكلة» در آيه *قُلْ كُلٌّ
1) (١٧) سوره الإسراء: آيه٨٥.
يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ ـ (اي پيامبر!) بگو: هركس طبق شاكلهي خود عمل ميكند*) يعني هركس براساس نيّت خود عمل ميكند.(1)در تفسير قمّي و تفسير عيّاشي نيز از امام صادق(ع) همين معنا آمده است.(2)با توجّه به اين بيان امام، ديگر نه سؤالي هست و نه شبههاي. امّا به نكتهي ديگري نيز اشاره ميكنيم:
اموري كه از اسباب و مقتضيّات افعال و عادات است، بسيار است از جمله: نطفه، لقمه، پدر و مادر، استاد و معلّم (مربيّان)، رفيق، اخلاق و عادات، دوره و زمان، مملكت و... لكن تمام اينها به نحو اقتضا است و علّت تامّه نبوده و قابل ـ تغيير هستند، از خوب به بد و بالعكس و اختيار انسان را براي انجام دادن يا ندادن تكاليف نفي نميكند و براساس همان اختيار، پاداش و جزا داده ميشود.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون(1). ما براي جهنّم عدّهاي جن و انس خلق نمودهايم.
و در حديث قدسي هست: خلقتهم للنّار و لا أبالي آنها را براي آتش آفريدم و مرا باكي نيست.
پاسخ
خداي تعالي ميفرمايد: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا» و سبب آن را نيز فرموده است: «لَهُمْ قُلُوبٌ...». «آنها براي فهميدن و تفقّه داراي قلب هستند امّا در عمل تفقّه نميكنند يعني از روي اختيار نميخواهند تفقّه كنند. چشم دارند لكن بصيرت نميكنند. گوش براي آگاهي يافتن از حقيقت دارند لكن از آن بهرهبرداري نميكنند».
ميبينيم كه خداي تعالي فعلهاي «لا يَفْقَهُونَ»، «لا يُبْصِرُونَ» و «لا يَسْمَعُونَ» را به آنان نسبت ميدهد: «تفقّه نميكنند» «بصيرت نميورزند» «گوش فرا نميدهند» و اين نشان ميدهد كه از روي اختيار نميخواهند به سخن حق گوش فرا دهند، نسبت به آن بينش يابند و آن را بشناسند و بپذيرند. «آنان چون چهارپايان هستند بلكه از آنان نيز گمراهتراند. آنان(به دليل بهرهبرداري نكردن از ابزارهاي دريافت و درك حقيقت) از شمار غافلان هستند».
دليل جهنّمي بودن آنها و علّت «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ...» بدين قرار است: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ...». آنان از چهارپايان نيز گمراهتر هستند زيرا از مميّزات
1) (٧) سوره الأعراف: آيه١٨٠.
انساني كه آنان را از چهارپايان جدا كرده و به ايشان برتري داده است، بهره نميبرند. در آيهي ديگري نيز همين بيان آمده است: «وَ الَّذينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ... ـ ... و آن كساني كه كافر شدند، به شهوتراني و شكمپرستي همچون چهارپايان مشغول هستند...».(1)
در حقيقت خداوند به آنان چشم و گوش و قلب بخشيده است ولي خودشان نميخواهند از اهل بهشت باشند.
امّا حديثي كه در متن پرسش آورده شده است: «آنان را براي آتش آفريدم و باكي ندارم». اين تنها يك ادّعا بوده و متني كه چنين استدلالي داشته باشد، به دست ما نرسيده است.
بلكه حديث در كافي شريف به سند صحيح از امام باقر(ع) از خداي تعالي چنين آمده است كه خطاب به حضرت آدم(ع) فرمود: «إِنَّما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ لِيَعْبُدُونِ وَ خَلَقْتُ الْجَنَّةَ لِمَنْ أَطاعَني وَ عَبَدَني مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ رُسُلي وَ لا أُبالي وَ خَلَقْتُ النّارَ لِمَنْ كَفَرَ بي وَ عَصاني وَ لَمْ يَتَّبِعْ رُسُلي وَ لا أُبالي وَ خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُ ذُرِّيَّتَكَ مِنْ غَيْرِ فاقَةٍ بي إِلَيْكَ وَ إِلَيْهِمْ وَ إِنَّما خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَكَ وَ أَبْلُوَهُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً في دارِ الدُّنْيا في حَياتِكُمْ وَ قَبْلَ مَماتِكُمْ فَلِذٰلِكَ خَلَقْتُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ وَ الْحَياةَ وَ الْمَوْتَ وَ الطّاعَةَ وَ الْمَعْصِيَةَ وَ الْجَنَّةَ وَ النّار... ـ همانا جن و انسان را آفريدم تا مرا بپرستند و بهشت را براي كساني از آنان آفريدم كه مرا اطاعت كرده، بپرستند و از فرستادگانم پيروي كنند و باكي ندارم. دوزخ را آفريدم براي هركس كه نسبت به من كفر ورزد و مرا نافرماني كند و از فرستادگانم پيروي نكند و باكي ندارم.
1) (٤٧) سوره محمّد(ع): آيه١٣.
تو را (اي آدم) آفريدم و فرزندان تو را آفريدم در حالي كه نيازي به تو و فرزندانت نداشتم و همانا تو و آنها را آفريدم تا تو را بيازمايم و آنان را بيازمايم و شما را بيازمايم كه كداميك در دار دنيا، در دوران حيات و پيش از مرگ، كردار بهتري داريد. پس بدين جهت بود كه آفريدم دنيا و آخرت، زندگي و مرگ، طاعت و گناه، بهشت و دوزخ را...».(1)
از طرفي اين ادّعا كه از ازل بهشتيان براي بهشت و جهنّميان براي جهنّم آفريده شدهاند، با ساير آموزههاي مسلّم ديني، ناسازگار است، از جمله اختيار انسان. چنانكه آيات قرآن نيز بر آن گواهي ميدهد از جمله:إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً ـ به راستي كه ما راه را به او شناسانديم، خواه شكرگزار (فرمانبردار) باشد و خواه ناسپاس (نافرمان)(2)، وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعٰى * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرٰى * ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفٰى ـ و نيست براي انسان مگر آنچه عمل كرده است * و عمل او حتماً ديده ميشود * سپس با آن مجازات ميشود مجازات تمام(3)، همچنين از تأثير اعمال انسان در جلب لطف خداوند و يا محروميّت از آن سخن به ميان آمده: *عَسٰى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرينَ حَصيراً ـ اميد است كه پروردگارتان (اگر توبه كرده و صالح شويد) به شما رحم كند و اگر (به نافرماني خداوند) بازگرديد، ما به كيفر شديد و مجازات شما) بازميگرديم و جهنّم را براي كافران زندان مقرّر
داشتهايم(1)*. آشكار است كه آيات مزبور، تنها در پرتوي مختار بودن انسان، بامعنا است. بنابراين بهشت و جهنّم، ثمرهي تلاش خود انسان بوده و دستيابي به آن، وامدار اعمال اختياريِ خود اوست.
1) (١٧) سوره الإسراء: آيه٩.
وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ أَجْمَعينَ(1). هركس را نميخواهيم هدايت نميكنيم.
پاسخ
ترجمهي آيه بدين ترتيب است: «و اگر اراده ميكرديم، هركس را از روي اجبار به هدايت ميكشانديم، امّا وعدهي من بر اينكه جهنّم را از جن و انس همگي پر خواهم نمود، قطعي و عملي شدني است». اين آيه بر اين امر تأكيد دارد كه هدايت انسانها از روي اجبار صورت نميپذيرد و ايمانآورندگان از روي اختيار خود و نه اجبار الهي، ايمان ميآورند و آنان كه ايمان نميآورند، اهلِ ـ دوزخ خواهند بود.
در تفسير شريف القمّي درباره آيه كريمه آمده است: لَوْ شِئْنٰا أنْ نَجْعَلَهُمْ كُلُّهُمْ مَعْصُومينَ لَقَدَرْنا ـ الله تعالي (در اين آيه) ميفرمايد: اگر اراده ميكرديم كه همگي را معصوم قرار دهيم، به يقين بر اين كار توانا بوديم.(2)
از طرفي هم بديهي است اگر خداي تعالي همه را از روي اجبار به ايمان و عمل هدايت ميكرد، جريان تكليف و استحقاق ثواب و عقاب از بين رفته و لغو ميشد و معيارها بيهوده ميگشت، ولي او هدايت و ضلالت را به اختيار انسان گذاشت تا هركس راه خود را انتخاب و طي نمايد و نيكوكار مستحقّ ثواب و بدكار مستحقّ عقوبت شود و تنها در اين صورت وعدهي «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ...» مطابق
با عدل عملي ميشود و با توجّه به عمل هركس، جايگاه او مشخّص ميگردد.
امّا اگر اين قسمت آيه به صورت حكايت ميآمد: «ما هركس را هدايت ميكنيم» در اين حالت، هدايت اجباري بود و امكان گمراه بودن وجود نداشت. امّا به صورت شرطي آمده است به اين معنا كه اگر ميخواستيم: «لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها ـ به يقين همه را هدايت ميكرديم». امّا از آنجا كه پس از آن ميفرمايد: «جهنّم را از جن و انسان همگي پر خواهم نمود»، يعني هدايت اجباري، عملي نشده و كساني هستند كه از روي اختيار راه هدايت را برنميگزينند و پيروان راه حق نيز از روي اختيار اين مسير را انتخاب و طي ميكنند. در مورد «وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنّي»، وعدهي حقّ القول همان وعدهاي است كه در مخالفت شيطان در سجده بر آدم داده شده است و خداوند در جواب شيطان لعين فرموده است: قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ * لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعين ـ گفت: پس حق (چنان است كه گفتي، كني) و من نيز به حق ميگويم كه همانا جهنّم را از تو و همهي پيروانت پر خواهم نمود.(1)
1) (٣٨) سوره ص: آيه ٨٥-٨٦.
وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحي بَعْضُهُمْ إِلٰى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُون.(1)ما خودمان براي هر پيامبري دشمن قرار داديم پس دشمن اختياري ندارد.
پاسخ
آيه ديگري نيز اين عبارت را دارد: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمينَ وَ كَفٰى بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصيراً(2).
در قسمت: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ» به خوبي آشكار است كه اگر خداوند ميخواست مشيّت او بر اين قرار ميگرفت كه اختيار را از آنان سلب كند كه ديگر نتوانند به شيطنت خود ادامه دهند لكن به آنها اختيار داده است. خود اين مطلب دلالت بر اختيار داشتن آنان دارد و نه مجبور بودن ايشان، فتأمّل.
و اين مطلب نه باعث جبر است و نه با دستگاه تشريع منافات دارد. در آيهي سي و يكم سوره فرقان نيز با توجّه به كلمهي «الْمُجْرِمينَ» ميبينيم كه جرم به اشخاص اسناد داده ميشود و اين خود دلالت بر اختيار دارد و چنانچه كسي از روي اجبار، كار بدي را انجام دهد، مجرم نخواهد بود.
إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ.(1)
پاسخ
ترجمه ي آيه چنين است: «اي پيامبر! تو هر آنكس را كه بخواهي هدايت نتواني كرد، امّا خداوند هر آنكس را كه بخواهد هدايت ميكند و خداوند نسبت به آنان كه هدايت شدهاند، آگاهتر است».
براي هدايت دو شرط لازم است:
١- بايد هادي در هدايت، تام الفاعليّة باشد.
٢- بايد مهتدي در قبول هدايت، تام القابليّة باشد.
خداي تعالي اسباب هدايت جن و انس را از هر جهت تمام فرموده است: چه اسباب تكويني همچون اعطاي عقل كه به وسيلهي آن حق را از باطل و خير را از شر تشخيص دهد، چه اسباب تشريعي مانند ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام و بيان مواعظ و نصب امامان و جعل علماء و اعطاي توفيق و... .
لكن شرط دوّم كه قابليّت محل است، غالباً مفقود است. سياهشدگي و قساوت قلب، عناد و تعصّب، تبعيّت از هواي نفس، دوستيِ دنيا، جاهطلبي و زيرـ سلطهي شيطان بودن، زمين قلب را از داشتن قابليّت محروم ميكند. چون چشم قلب كور باشد حق را از باطل تمييز نميدهد و ميان سحر و معجزه فرق نمينهد. چون گوش قلب كر و پر از پنبهي غفلت و خودخواهي باشد، حق را نميشنود تا ايمان بياورد و هدايت شود. وقتي زبان قلب از اقرار به حق لال باشد، قابل
1) (٢٨) سوره القصص: آيه٥٧.
هدايت نيست. بدين جهت است كه خداوند ميفرمايد: إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْت. پيامبر رؤوف دوست ميداشت تمام اهل عالم هدايت شوند: وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ. امّا تنها كساني هدايت ميشوند كه قابليّت آنها، تام القابليّة باشد. وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ ـ و او (خداوند) از آنهايي كه هدايتپذير هستند و قابليّت دارند، آگاه است.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلٰى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ * إِنّا جَعَلْنا في أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ * وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ * وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ*(1).
اجباراً نميتوانند ايمان بياورند.
پاسخ
در آيه آمده است: «لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلٰى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ـ بر بيشتر آنان حقيقت آشكار شده امّا آنان ايمان نميآورند». سپس درباره نتايج بيايماني آنان سخن به ميان آمده است. آيه در حقيقت بر اختياري بودن انتخاب راه تأكيد دارد نه بر اجباري بودن آن. در پايان نيز اين تأكيد دوباره آورده شده است: وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ... بدين معنا كه آنان اهل ايمان آوردن نيستند؛ خواه به آنان اصراري بر بيم از عذاب بشود يا نه.
منظور از «الْقَوْلُ» در اين آيه، وعدهي عذاب است كه دليل آن نيز ايمان نياوردن آنان است: «فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ـ ايمان نميآورند». چنانچه ميبينيم فعل، به آنان اسناد داده شده كه البته اين مطلب، در دو آيهي بعد نيز بيان شده است. و اين دلالت دارد بر اينكه آنان از روي اختيار ايمان نميآورند.
*إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمانَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَريمٍ ـ به راستي تنها آن را بيم ميدهي كه از قرآن پيروي كند و در نهان از خداي رحمان بترسد. از اين رو (به خاطر انذار پذيري) او را به آمرزشي (خاص) و
1) (٣٦) سوره يس(ع): آيات٨-١١.
پاداشي كريم مژده بده*.(1)
به عبارت «اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمانَ» توجّه كنيد. در اينجا نيز فعل به آنان نسبت داده شد و اين خود دلالت بر اختيار داشتن آنان ميكند. پس اين آيه به هيچ وجه دلالت بر اجبار نميكند.
آنان از اينكه ايمان بياورند ناتوان نيستند، بلكه بنابر روحيّاتي كه دارند، در برابر حق كرنش نميكنند و تسليم نميشوند و اگر اختيار براي ايمان آوردن را نيز از دست دادهاند خودشان باعث شدهاند.
1) (٣٦) سوره يس(ع): آيه١٢.
پرسش ها
همچنين برخي از روايات كه بدين قراراند:
در جنگ صفّين شخصي به حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام عرض كرد من بيش از شما دشمنان را ميكشم. حضرت فرمودند: تو بيحساب ميكشي. من نگاه ميكنم اگر در نسل او بعد از او مؤمني بود... و متولّد خواهد شد او را نميكشم. (اختياري نبودن ايمان و كفر).
پاسخ
در ابتدا بايد بيان كنيم كه اين سخن با آياتي كه در ابتدا آورده شد تناقض دارد چرا كه در ابتدا گفته شده بود كافران نميتوانند فرزندان صالح داشته باشند و در اينجا نواصب كه بسيار بدتر از آنان هستند ميتوانند فرزنداني با ايمان داشته باشند!!!...
ضمن اينكه اين مطلب، هيچ ارتباطي به مسألهي مطرح شده ندارد و آنچه در ذيل حديث مبني بر اختياري نبودن ايمان و كفر آمده است، موردي نيست كه بتوان از متن حديث استفاده نمود.
اصول كافي باب ايمان و كفر: من بعضي از بندگانم را كافر خلق كردم تا آنكه مؤمن است قدر نعمت ايمان را بداند.
پاسخ
فقرهي مورد نظر و ترجمهي صحيح آن در كافي شريف به سند صحيح خود از امام باقر(ع) از خداي متعال چنين است: «وَ يَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الْكافِرِ فَيَحْمَدُني عَلٰى ما هَدَيْتُهُ فَلِذٰلِكَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ فِي السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ فيما أُعافِيهِمْ وَ فيما أَبْتَليهِمْ وَ فيما أُعْطيهِمْ وَ فيما أَمْنَعُهُمْ ـ و مؤمن به كافر بنگرد و مرا سپاس گزارد كه او را رهنمودم، براي اين آنها را آفريدم كه در خوشي و ناخوشي آنها را بيازمايم، و هم در آنچه آنان را عافيت دهم و هم در آنچه گرفتار سازم و در آنچه به آنها بدهم و در آنچه از آنها دريغ دارم».(1)به سند صحيح خود از حبيب سجستاني گويد: شنيدم امام باقر(ع) فرمودند: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمّا أَخْرَجَ ذُرِّيَّةَ آدَمَ(ع) مِنْ ظَهْرِهِ لِيَأْخُذَ عَلَيْهِمُ الْميثاقَ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَهُ وَ بِالنُّبُوَّةِ لِكُلِّ نَبِيٍّ فَكانَ أَوَّلَ مَنْ أَخَذَ لَهُ عَلَيْهِمُ الْميثاقَ بِنُبُوَّتِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ(ع) ثُمَّ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لآِدَمَ: انْظُرْ ما ذا تَرٰى. قالَ: فَنَظَرَ آدَمُ(ع) إِلٰى ذُرِّيَّتِهِ وَ هُمْ ذَرٌّ قَدْ مَلَئُوا السَّماءَ. قالَ آدَمُ(ع) َا رَبِّ! مَا أَكْثَرَ ذُرّيَّتي! وَ لِأَمْرٍ ما خَلَقْتَهُمْ؟ فَما تُريدُ مِنْهُمْ بِأَخْذِكَ الْميثاقَ عَلَيْهِمْ؟ قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئاً وَ يُؤْمِنُونَ بِرُسُلي وَ يَتَّبِعُونَهُمْ. قالَ آدَمُ(ع) يا رَبِّ! فَما لي أَرٰى بَعْضَ الذَّرِّ أَعْظَمَ مِنْ بَعْضٍ وَ بَعْضَهُمْ لَهُ نُورٌ كَثيرٌ وَ بَعْضَهُمْ لَهُ نُورٌ قَليلٌ وَ بَعْضَهُمْ لَيْسَ لَهُ نُورٌ؟ فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: كَذٰلِكَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ في كُلِّ حالاتِهِمْ. قالَ آدَمُ(ع): يا رَبِّ! فَتَأْذَنُ لي فِي الْكَلامِ فَأَتَكَلَّمَ؟ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: تَكَلَّمْ فَإِنَّ رُوحَكَ مِنْ رُوحي وَ طَبيعَتَكَ [مِنْ] خِلافِ كَيْنُونَتي. قالَ آدَمُ: يا رَبِّ! فَلَوْ كُنْتَ خَلَقْتَهُمْ عَلٰى مِثالٍ واحِدٍ وَ قَدْرٍ واحِدٍ وَ طَبِيعَةٍ واحِدَةٍ وَ جِبِلَّةٍ واحِدَةً وَ أَلْوانٍ واحِدَةٍ وَ أَعْمارٍ واحِدَةٍ وَ أَرْزاقٍ سَواءٍ لَمْ يَبْغِ بَعْضُهُمْ عَلٰى بَعْضٍ وَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُمْ تَحاسُدٌ وَ لا تَباغُضٌ وَ لا اخْتِلافٌ في شَيْءٍ مِنَ الْأَشْياءِ. قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يا آدَمُ !بِرُوحي نَطَقْتَ وَ بِضَعْفِ طَبيعَتِكَ تَكَلَّفْتَ ما لا عِلْمَ لَكَ بِهِ وَ أَنَا الْخالِقُ الْعالِمُ بِعِلْمي خالَفْتُ بَيْنَ خَلْقِهِمْ وَ بِمَشِيئَتي يَمْضي فيهِمْ أَمْري وَ إِلٰى تَدْبيري وَ
1) الكافي شريف:٢/٨ باب آخر ح٢-
تَقْديري صائِرُونَ لا تَبْديلَ لِخَلْقي. إِنَّما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ لِيَعْبُدُونِ وَ خَلَقْتُ الْجَنَّةَ لِمَنْ أَطاعَني وَ عَبَدَني مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ رُسُلي وَ لا أُبالي وَ خَلَقْتُ النّارَ لِمَنْ كَفَرَ بي وَ عَصاني وَ لَمْ يَتَّبِعْ رُسُلي وَ لا أُبالي وَ خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُ ذُرِّيَّتَكَ مِنْ غَيْرِ فاقَةٍ بي إِلَيْكَ وَ إِلَيْهِمْ وَ إِنَّما خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَكَ وَ أَبْلُوَهُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً في دارِ الدُّنْيا في حَياتِكُمْ وَ قَبْلَ مَماتِكُمْ فَلِذٰلِكَ خَلَقْتُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ وَ الْحَياةَ وَ الْمَوْتَ وَ الطّاعَةَ وَ الْمَعْصِيَةَ وَ الْجَنَّةَ وَ النّارَ وَ كَذٰلِكَ أَرَدْتُ في تَقْديري وَ تَدْبيري وَ بِعِلْمِيَ النّافِذِ فيهِمْ خالَفْتُ بَيْنَ صُوَرِهِمْ وَ أَجْسامِهِمْ وَ أَلْوانِهِمْ وَ أَعْمارِهِمْ وَ أَرْزاقِهِمْ وَ طاعَتِهِمْ وَ مَعْصِيَتِهِمْ فَجَعَلْتُ مِنْهُمُ الشَّقِيَّ وَ السَّعيدَ وَ الْبَصيرَ وَ الْأَعْمٰى وَ الْقَصيرَ وَ الطَّويلَ وَ الْجَميلَ وَ الدَّميمَ وَ الْعالِمَ وَ الْجاهِلَ وَ الْغَنِيَّ وَ الْفَقيرَ وَ الْمُطيعَ وَ الْعاصِيَ وَ الصَّحيحَ وَ السَّقيمَ وَ مَنْ بِهِ الزَّمانَةُ وَ مَنْ لا عاهَةَ بِهِ فَيَنْظُرُ الصَّحيحُ إِلَى الَّذي بِهِ الْعاهَةُ فَيَحْمَدُني عَلٰى عافِيَتِهِ وَ يَنْظُرُ الَّذي بِهِ الْعاهَةُ إِلَى الصَّحيحِ فَيَدْعُوني وَ يَسْأَلُني أَنْ أُعافِيَهُ وَ يَصْبِرُ عَلٰى بَلائي فَأُثِيبُهُ جَزيلَ عَطائي وَ يَنْظُرُ الْغَنِيُّ إِلَى الْفَقيرِ فَيَحْمَدُني وَ يَشْكُرُني وَ يَنْظُرُ الْفَقيرُ إِلَى الْغَنِيِّ فَيَدْعُوني وَ يَسْأَلُني وَ يَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الْكافِرِ فَيَحْمَدُني عَلٰى ما هَدَيْتُهُ فَلِذٰلِكَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ فِي السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ فيما أُعافيهِمْ وَ فيما أَبْتَليهِمْ وَ فيما أُعْطيهِمْ وَ فيما أَمْنَعُهُمْ وَ أَنَا اللَّهُ الْمَلِكُ الْقادِرُ وَ لي أَنْ أَمْضيَ جَميعَ ما قَدَّرْتُ عَلٰى ما دَبَّرْتُ وَ لي أَنْ أُغَيِّرَ مِنْ ذٰلِكَ ما شِئْتُ إِلٰى ما شِئْتُ وَ أُقَدِّمَ مِنْ ذٰلِكَ ما أَخَّرْتُ وَ أُؤَخِّرَ مِنْ ذٰلِكَ ما قَدَّمْتُ وَ أَنَا اللَّهُ الْفَعّالُ لِما أُريدُ لا أُسْأَلُ عَمّا أَفْعَلُ وَ أَنَا أَسْأَلُ خَلْقي عَمّا هُمْ فاعِلُونَ ـ همانا خداوند عزّوجل آن هنگام كه فرزندان آدم(ع) را از پشت ايشان خارج ساخت تا از آنان بر ربوبيّت خودش و نبوّت هر پيامبري ميثاق بگيرد. نخستين كسي كه از آنان (انبياء) به نبوّت او پيمان گرفت، حضرت محمّد بن عبدالله(ع) بود. سپس خداوند عزّوجل به آدم فرمود: بنگر چه ميبيني. امام(ع) فرمودند: در اين هنگام، آدم(ع) به فرزندان خود نگريست در حالي كه آنان مانند ذرّات ريز (پراكنده در فضا) بودند كه آسمان را پر كرده بودند.
آدم(ع) عرض كرد: پروردگارا! نسلم چه بسيارند! اينها را براي چه كاري خلق فرمودي؟ چه ارادهاي از ميثاق گرفتن از آنان داري؟ خداوند عزّوجل فرمود: (تا) مرا بپرستند و هيچ چيز را با من شريك نسازند و به فرستادگانم ايمان آورده و آنان را پيروي كنند. آدم(ع) عرضه داشت: اي خدا! چگونه است كه ميبينم بعضي از اين ذرّهها از برخي ديگر عظيمتر هستند و برخي نور بسيار زيادي دارد و بعضي نور بسيار كمي دارد و برخي بينور است؟
پس خداوند عزّوجل فرمود: آنان را اين چنين آفريدم تا آنان را در تمامي حالاتشان مورد سنجش قرار دهم. آدم(ع) عرض كرد: اي خدا! به من در سخن گفتن اجازه بده تا سخن گويم. خداوند عزّوجل فرمود: سخن بگو چرا كه روح تو از روح من است (اين اضافه تشريفي است يعني روح برگزيدهي من و ممتاز هستي) و طبيعت تو خلاف هستي من است (يعني خلقت جسماني و بدني تو با عوارض و طبايعش خلاف عالم قدس است). آدم عرض كرد: اي خدا!
اگر تو همه آنها را يكسان و يك اندازه ميآفريدي كه داراي يك طبيعت و يك خلقت بودند و رنگها و عمرهايشان يكنواخت بود و در روزي برابر بودند، هرگز برخي از آنان بر برخي ديگر ستم نميكردند و ميان آنان حسدورزي و كينهتوزي و هيچ اختلافي در چيزي از چيزها وجود نداشت.
خداوند عزّوجل فرمود: اي آدم! تو را به وسيلهي روحي از جانب خودم به نطق درآوردم و تو از روي ضعف طبيعت، در مورد چيزي كه درباره آن علمي نداري تكلّف ميكني (خود را به زحمت مياندازي). (يعني اصل نيروي نطق و بيان تو، به وسيلهي روحي است كه من به تو دادهام و آن خير و صلاح است، ولي مضمون سخن تو كه عقيده به تساوي ذريّه و نسل توست، مقتضاي اوهام و خيالاتي است كه از قواي جسماني تو سرچشمه ميگيرد، از اين رو خلاف حكمت و صلاح است). در حالي كه من آفرينندهي دانا هستم. به سبب علمم ميان خلقت آنان اختلاف قرار دادم و به وسيلهي مشيّتم در ميان آنان امر خود را جاري سازم و آنان به سوي تدبير و تقدير من ميگرايند. در آفرينش مخلوقاتم، دگرگوني راه ندارد. همانا جن و انسان را آفريدم تا مرا بپرستند. و بهشت را براي آنكه مرا اطاعت كند و مرا بپرستد و فرستادگانم را پيروي كند آفريدم. و مرا باكي نيست. و آتش را خلق كردم براي كسي كه نسبت به من كفر ورزد و از من نافرماني كند و فرستادگانم را پيروي نكند. و مرا هيچ باكي نيست. و تو (اي آدم) و نسل تو را آفريدم در حالي كه هيچ نيازي به تو و نسلت نداشتم و همانا تو و ايشان را آفريدم تا شما را بيازمايم كه كداميك در دنيا، هنگام زندگاني و پيش از مرگ، نيكوكردارترين
است. بدين جهت دنيا و آخرت، زندگي و مرگ، اطاعت و سرپيچي و بهشت و جهنّم را آفريدم و اين گونه در تدبير و تقدير خود اراده كردم.
و به وسيلهي علم نافذ خود (كه نسبت به آنان دارم) در ميان آنان در صورتها و تنها و رنگها و عمرها و روزيها و فرمانبرداري آنان و سرپيچي ايشان اختلاف قرار دادم. پس آنان را به فرد شقي (فرومايه) و سعادتمند، بينا و نابينا، كوتاه قد و بلند قامت، زيبا و زشت، دانا و نادان، توانگر و ناتوان، فرمانبردار و نافرمان، سالم و بيمار و زمينگير و بيآفت تقسيم كردم (تا هركس را به اندازه استعدادش مكلّف كنم و به اندازهي اطاعتش پاداش دهم). پس بدين وسيله سالم به بيمار بنگرد و مرا به سبب عافيت خود، سپاس گويد و بيمار به صحيح بنگرد و مرا بخواند و از من بخواهد كه او را عافيت ببخشم و بر بلايي كه از جانب من بر او نازل شده است، صبر پيشه سازد و من بدين جهت به او عطاي جزيل خود را بدهم. و توانگر به فقير بنگرد و مرا سپاس گويد و شكر گزارد. نادار به دارا بنگرد و بدين جهت مرا بخواند و از من درخواست كند و مؤمن به كافر نظاره كند و بدين وسيله مرا به خاطر آنچه او را بدان هدايت نمودم سپاس گويد.
پس بدين جهت آنان را آفريدم تا در خوشي و ناخوشي آنان را بيازمايم در آنچه به ايشان عافيت عطا كردم و آنچه آنان را مورد امتحان قرار دادم و آنچه به ايشان بخشيدم و آنچه به آنان ندادم. منم خداوند مالك توانمند. من حق دارم تمامي آنچه را مقدّر قرار دادم، بر تدبير خود جاري سازم. براي من سزاوار است كه از آن (اراده) هر چه را عقب انداختم به پيش اندازم و هرچه را پيش انداختم به عقب اندازم. و منم خداوند كه آنچه را بخواهم عملي ميكنم و درباره آنچه انجام ميدهند، ميپرسم. (خداي سبحان از لحاظ ذات و صفات كامل و نسبت به هر چه خواهد و كند، عادل و عالم است و مصالح نهان و دقيقي را كه عقول مخلوقش به آن نرسد، ميداند و ملاحظه ميكند، از اين رو بازخواست و حساب كشيدن از او معني ندارد، برخلاف مخلوقش).
و در كتاب علل الشّرائع:١/١٠ ب٩ ح٤ و الإختصاص شيخ مفيد:٣٣٢، هر دو به سند خود از امام باقر(ع) مانند آن را آوردهاند.
هنگامي ايمان براي مؤمن تحقّق مييابد كه از روي اختيار به الله و عقايد حقّه معتقد باشد و كفر نيز براي كافر زماني محقّق ميشود كه از روي اختيار و نيّت اقدام به كفر نمايد. در غير اين صورت مصداق مؤمن و كافر نخواهند بود و اسناد ايمان و كفر به آنان صحيح نيست.
لطف ديگر خداوند به فرد هدايتپذيري كه مؤمن شده اين است كه به برّرسي كافر و كسي كه هدايت خداوند را نپذيرفته است بپردازد و از او عبرت بگيرد و خداوند سبحان را سپاسگزاري كند.
در اين حديث شريف نيز اثري از جبر نيست.
هرگاه خداوند ميخواهد مؤمني خلق كند در شبش از درخت مزن قطرهاي ميچكد كه به هر علف يا گياه يا... برسد هركس آن را بخورد از او مؤمن متولّد ميشود.
پاسخ
فقرهي مورد نظر، همان طور است كه در پاورقي به آن اشاره شده است.(1)
و در بحارالأنوار:٦٤/٧٧ ب٣ ح٤ از المحاسن برقي به سند خود از امام صادق(ع) نقل ميكند كه فرمود: إِنَّ اللَّهَ إِذا أَرادَ أَنْ يَخْلُقَ الْمُؤْمِنَ مِنَ الْمُؤْمِنِ وَ الْمُؤْمِنَ مِنَ الْكافِرِ بَعَثَ مَلَكاً فَأَخَذَ قَطْرَةً مِنْ ماءِ الْمُزْنِ فَأَلْقاها عَلٰى وَرَقَةٍ فَأَكَلَ مِنْها أَحَدُ الْأَبَوَيْنِ فَذٰلِكَ الْمُؤْمِنُ مِنْهُ ـ همانا خداوند هنگامي كه بخواهد مؤمن را از مؤمن و از كافر بيافريند، فرشتهاي را ميفرستد تا قطرهاي از آب «مُزن» برگرفته و آن را بر برگي افكند و يكي از دو پدر (مؤمن يا كافر) از آن بخورند، بنابراين مؤمن از آن مايه است.
امّا در اين مورد، از آنجا كه «خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْواحَ قَبْلَ الْأَجْسادِ بِأَلْفَيْ عامٍ ـ خداوند متعال ارواح را دو هزار سال پيش از اجساد خلق نمود»(2). و با توجّه به اينكه در
1) بحارالأنوار:٥٧/٣٨٥ ب٤١ ح٤٤ و ج٦٤/٨٤ ب٣ ح٨ از كافي شريف به سند خود از امام صادق(ع) نقل ميكند كه فرمودند: إِنَّ فِي الْجَنَّةِ لَثَمَرَةً تُسَمَّى الْمُزْنَ فَإِذا أَرادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ مُؤْمِناً أَقْطَرَ مِنْها قَطْرَةً فَلا تُصيبُ بَقْلَةً وَ لا ثَمَرَةً أَكَلَ مِنْها مُؤْمِنٌ أَوْ كافِرٌ إِلّا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْ صُلْبِهِ مُؤْمِناً ـ در بهشت ميوهاي به نام «مُزن» (آبي روان از زير عرش الهي) وجود دارد. هنگامي كه خداوند بخواهد مؤمني را بيافريند، از آن قطرهاي را ميچكاند. اين قطره به سبزي و ميوهاي نميچكد جز اينكه (اگر) مؤمني يا كافري آن را بخورد خدا از پشتش مؤمني برآرد.
2) بحارالأنوار:٥٨/١٣٢ ب٤٣ ح٤ از رجال كشّي به سندش از امام صادق(ع) از پدران گرامياش از پيامبرخدا(ع).
عالم ذر، هنگام عرضهي معارف توحيدي و نبوي و ولوي، عقل براي درك حقايق و تمايز حق از باطل و همچنين اختيار به همه داده شد و افراد در آن عالم با اختيار پذيرفته يا انكار كردند و يا نفاق پيشه ساختند و هركس كه بر ايمان و اقرار از سايرين سبقت گرفت، فضيلت يافت و صاحب درجه شد و بالعكس و بالعكس. بنابراين خداوند هرگاه بخواهد در اين عالم خلق نطفه و علقه و مضغه و... انسان مؤمن را بنمايد، از آب مزن بهشتي بر گياه و ميوهاي كه پدر آن مؤمن ميخورد، ميريزد تا اينكه آب مزن بهشتي ـ كه عامل تأثيرگزار بر اعمال صالحهي مؤمن
است ـ توسّط پدر او خورده شود و آن مؤمن خلق ديگري غير از خلق اوّل گردد: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ ـ سپس او را با آفرينشي ديگر پديد آورديم، (بدين جهت) مبارك و خجسته باد خداوند كه نيكوترين آفرينندگان است.(1)
1) (٢٣) سوره المؤمنون: آيه١٥.
من احبّنا فليحمداللّه علي اوّل النّعم و هو طيب الولادة.
بنابراين زنازاده و نطفهي حيض ذاتاً اميرالمؤمنين و ائمه را دوست ندارد و جنساً مجبور به دشمني و اعمال فسق و فجور هستند.
پاسخ
ترجمهي حديث بدين قرار است: هركس ما (اهلبيت) را دوست ميدارد، بايسته است كه الله تعالي را براي نخستين نعمتي كه به وي ارزاني داشته سپاس گويد و آن حلالزادگي است. مطلب ذكر شده از رسولالله(ع) و اهلبيت(ع) نقل شده است و در صحّت آن ترديدي وجود ندارد.(1)
و بحارالأنوار:٢٧/١٥٠ ب٥ ح١٨ از الأمالي شيخ طوسي به سند خود از امام صادق(ع) از پدران گراميشان از رسولخدا(ع) نقل كرده است كه فرمودند: يا با ذَرٍّ! مَنْ أَحَبَّنا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَحْمَدِ اللَّهَ عَلٰى أَوَّلِ النِّعَمِ. قالَ: يا رَسُولَ اللَّهِ! وَ ما أَوَّلُ النِّعَمِ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ. إِنَّهُ لا يُحِبُّنا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلّا مَنْ طابَ مَوْلِدُهُ ـ اي ابوذر! كسي كه ما اهلبيت را دوست بدارد، بايد خداوند را بر نخستين نعمتها سپاسگزاري نمايد. (ابوذر) عرض كرد: اي رسولخدا! نخستين نعمتها چيست؟ حضرت فرمود: پاكيزه بودن ولادت، زيرا ما اهلبيت را دوست نميدارد مگر كسي كه حلالزاده باشد.
و بحارالأنوار:٢٧/١٤٥ ب٥ ح٤ از عللالشّرائع و معانيالأخبار و الأمالي شيخ صدوق به سند خود از چندين شخص از امام باقر(ع) نقل نموده كه فرمودند: مَنْ أَصْبَحَ يَجِدُ بَرْدَ حُبِّنا عَلٰى قَلْبِهِ فَلْيَحْمَدِ اللَّهَ عَلٰى بادِئِ النِّعَمِ. قيلَ: وَ ما بادِئُ النِّعَمِ؟ قالَ: طيبُ الْمَوْلِدِ ـ هركس بامداد كند و خوشي و خنكي محبّت و دوستي ما را در دل خود احساس كند، خداي را به نخستينِ نعمتها ستايش كند. گفته شد: نخستين نعمتها چيست؟ فرمود: حلالزادگي.
بحارالأنوار:٢٧/١٤٨ ب٥ ح١٢ از الخصال شيخ صدوق در حديث معروف به اربعمأة از اميرالمؤمنين(ع) نقل ميكند كه فرمودند: احْمَدُوا اللَّهَ عَلٰى مَا اخْتَصَّكُمْ بِهِ مِنْ بادِئِ النِّعَمِ أَعْني طيبَ الْوِلادَةِ ـ خدا را به خاطر آنچه شما را بدان مخصوص داشته است، سپاس نهيد، (به خاطر) نخستينِ نعمتها، منظورم حلالزادگي است.و بحارالأنوار:٢٧/١٥٢ ب٥ ح٢٣ از المحاسن برقي: به سند خود از امام صادق(ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: مَنْ وَجَدَ مِنْكُمْ بَرْدَ حُبِّنَا عَلٰى قَلْبِهِ فَلْيَحْمَدِ اللَّهَ عَلى أُولَى النِّعَمِ. قُلْتُ: وَ ما أُولَى النِّعَمِ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ ـ هر كدام از شما، خنكي محبّت ما (خاندان عصمت و طهارت) را در دلش بيابد، بايد خدا را براي نخستين نعمتها (كه به او داد) سپاس گويد. (راوي گويد:) عرض كردم: اوّلين نعمتها كدام است؟ فرمود: حلالزادگي.
1) بحارالأنوار:٢٧/١٤٥ ب٥ ح٣ از عللالشّرائع و معانيالأخبار و الأمالي صدوق و المحاسن برقي هركدام به سندش از امام صادق(ع) از پدران گرامي خود از رسولخدا(ع) نقل كردهاند كه فرمودند: مَنْ أَحَبَّنا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَحْمَدِاللَّهَ عَلٰى أَوَّلِ النِّعَمِ. قيلَ: وَ ما أَوَّلُ النِّعَمِ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ. وَ لا يُحِبُّنا إِلّا مَنْ طابَتْ وِلادَتُهُ ـ هركس كه ما اهلبيت را دوست بدارد، بايسته است كه خداوند را براي نخستين نعمتها (كه به او ارزاني شده) سپاس گويد. عرض شد: نخستين نعمتها كدام است؟ فرمودند: حلالزادگي. ما را جز شخص حلالزاده دوست ندارد.
پيش از اين گذشت كه: شيطان به اميرالمؤمنين(ع) عرض كرد: اي علي! به خدا قسم من در (انعقاد نطفه) كسي كه تو را دوست بدارد، شريك نميشوم.
و به حضرت علي(ع) عرض كرد: به الله سوگند! كسي كه بغض تو را داشته باشد، جز اين نيست كه انعقاد نطفه او از من به رحم مادرش، از پدرش سبقت گيرد و همانا در (انعقاد نطفه) و دارايي فرزنداني كه بغض تو را داشته باشند شريك ميشوم.
با توجّه به اين مضامين آشكار است كه شيطان نيز از افرادي كه در عالم ذر
مبغض اميرالمؤمنين(ع) بودهاند و در دنيا نيز مبغض آن حضرت خواهند بود آگاه است. براي روشنتر شدن مطلب بعضي از رواياتي كه در تفسير آيهي «عرضهي معارف در عالم ذر» آمده است، ارايه ميشود:
*وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلٰى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنَّا عَنْ هٰذا غافِلينَ ـ و هنگامي كه پروردگارت از پشت بنيآدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري گواهي ميدهيم.
تا در روز قيامت نگوييد كه ما از آن بيخبر بوديم*.(1)
جابر به امام باقر(ع) عرض كرد: چرا اميرالمؤمنين(ع) به اين نام ناميده شد؟ فرمود: خداوند او را به اين نام ناميد و در كتاب خداوند چنين نازل گشت: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولي وَ أَنَّ عَلِيَّاً أَميرُالْمُؤْمِنينَ.(2)
امام صادق(ع) نيز درباره اين آيه فرمودند: أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ إِلٰى يَوْمِ الْقِيامَةِ فَخَرَجُوا وَ هُمْ كَالذَّرِّ فَعَرَّفَهُمْ نَفْسَهُ وَ لَوْ لا ذٰلِكَ لَمْ يَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّهُ. ثُمَّ قالَ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا: بَلٰى. قالَ: وَ أَنَّ مُحَمَّداً(ع) رَسُولي وَ عَلِيّاً أَميرَالْمُؤْمِنينَ خَليفَتي وَ أَميني؟ ـ خداوند از پشت آدم نسل او تا روز قيامت را خارج كرد. آنها در حالي كه به صورت ذرّات (پراكنده در هوا) بودند، بيرون
آمدند. خداوند خود را به آنها معرّفي نمود و اگر چنين نبود، هيچكس خدايش را نميشناخت. سپس خدا به آنها فرمود: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آيا من خداي شما نيستم؟ گفتند: آري. فرمود: و آيا محمّد رسول من و علي اميرالمؤمنين و خليفه و امين من نيست؟(1)
جابر بن يزيد جعفي گويد: به امام باقر(ع) عرض كردم: مَتٰى سُمِّيَ أَميرَ الْمُؤْمِنينَ؟ قالَ: قالَ لي: أَ وَ ما تَقْرَأُ الْقُرْآنَ؟ قالَ قُلْتُ: بَلٰى. قالَ: فَاقْرَأْ. قُلْتُ: وَ َا أَقْرَأُ؟ قالَ: اقْرَأْ وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ فَقالَ لي: هيَهْ إِلٰى أَيْشٍ، وَ مُحَمَّدٌ رَسُولي، وَ عَلِيٌّ أَميرُ الْمُؤْمِنينَ فَثَمَّ سَمّاهُ يا جابِرُ أَميرَ الْمُؤْمِنينَ ـ در چه زماني حضرت علي(ع) اميرالمؤمنين ناميده شد؟ فرمود: مگر قرآن نميخواني؟! گفتم: بله ميخوانم، فرمود: پس بخوان. عرض كردم چه بخوانم؟ فرمود: بخوانوَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ. سپس فرمود: اين است آن آيهاي كه ميخواستي ولي نميداني به كجا منتهي ميشود (ادامهي آن چنين است:) وَ مُحَمَّدٌ رَسُولي وَ عَلِيٌّ أَميرالْمُؤْمِنينَ. اي جابر! آن زمان (در عالم ذر) خداوند او را اميرالمؤمنين ناميد.(2)
و امام باقر(ع) فرمود: لَوْ أَنَّ الْجُهّالَ مِنْ هٰذِهِ الْأُمَّةِ يَعْرِفُونَ مَتٰى سُمِّيَ أَميرَ الْمُؤْمِنينَ لَمْ يُنْكِرُوا، وَ أَنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعٰالٰى حينَ أَخَذَ ميثاقَ ذُرِّيَّةِ آدَمَ(ع) وَ ذٰلِكَ فيمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلٰى مُحَمَّدٍ(ع) في كِتابِهِ فَنَزَلَ بِهِ جَبْرَئيلُ كَما قَرَأْناهُ. ياجابِرُ! أَ لَمْ تَسْمَعِ اللَّهَ يَقُولُ في كِتابِهِ: *وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ
أَشْهَدَهُمْ عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلٰى وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ عَلِيّاً أَميرُ الْمُؤْمِنينَ*، فَوَ اللَّهِ لَسَمّاهُ اللَّهُ تَعالٰي أَميرَ الْمُؤْمِنينَ فِي الْأَظِلَّةِ حَيْثُ أَخَذَ ميثاقَ ذُرِّيَّةِ آدَمَ ـ اگر افراد نادان اين امّت (اسلام) نسبت به اين امر كه چه وقت (حضرت علي(ع)) اميرالمؤمنين ناميده شدند، معرفت داشتند، (فضيلتها و جايگاه ايشان را) انكار نميكردند كه خداوند تبارك و تعالي آن هنگام كه پيمان نسل حضرت آدم(ع) را گرفت (ايشان را بدين نام ناميد). و بيان اين مطلب در كتاب خداوند در ميان آياتي است كه خداوند بر حضرت محمّد(ع) نازل فرمود. بنابراين جبرئيل، اين آيه را، همانگونه كه ما قرائت ميكنيم نازل كرد. اي جابر! آيا نشنيدهاي كه
خداوند در كتاب خود (قرآن) چنين ميفرمايد: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلٰى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلٰى وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ عَلِيّاً أَميرُ الْمُؤْمِنينَ پس همانا به الله سوگند! الله تعالي ايشان را در عالم اشباح و اظلّه، آن هنگام كه پيمان نسل آدم را گرفت، اميرالمؤمنين ناميد.(1)
بنابراين الله در عالم ظلّ و سايه (اشباح) و ذرّ از فرزندان حضرت آدم(ع) بر يگانگي خود، نبوّت خاتمالأنبياء(ع) و ولايت اميرالمؤمنين(ع) ميثاق گرفته است.
در تفسير قمي آمده است كه ابنمسكان درباره آيه *وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني
1) تفسير الفرات:١٤٦ ح١٤٦-١٨١، تفسير شريف البرهان:٢/٦١٠ از بصائرالدّرجات:٩١ ح٦، بحارالأنوار:٢٦/٢٩٣ ب٦ ح٥٣ از تفسير الفرات به سند خود از علي بن عتّاب از امام باقر(ع).
آدَمَ...* از امام صادق(ع) نقل ميكند: قُلْتُ: مُعايَنَةً كانَ هٰذا؟ قالَ: نَعَمْ. فَثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ وَ نَسُوا الْمَوْقِفَ وَ سَيَذْكُرُونَهُ وَ لَوْ لا ذٰلِكَ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خالِقُهُ وَ رازِقُهُ. فَمِنْهُمْ مَنْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ فِي الذَّرِّ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ فَقالَ اللَّهُ: فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ ـ (ابنمسكان گويد:) عرضه داشتم: آيا معاينت كردند (حقيقت را ديدند)؟ فرمود: آري، پس آنگاه معرفت در آنان قرار يافت ولي آن جايگاه را فراموش كردند امّا به زودي آن را به ياد خواهند آورد و اگر آن (عرضه معارف) نبود، هرگز كسي نميدانست آفريننده و روزيدهندهاش كيست. و در عالم ذر، در ميان آنان كساني بودند كه تنها با زبان خود اقرار كردند امّا هرگز با قلب خود ايمان نياوردند. از اين رو الله تعالي فرمود: فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ ـ (مردم منافق و كافر) ايمان نخواهند آورد چون پيش از اين (در عالم ذر) تكذيب كردهاند (و اقرار ننمودهاند).(1)
در حديث شريف بر اين مطلب تصريح شده است كه تمامي فرزندان حضرت آدم(ع) حقيقت توحيد را با معرفت، بالمعاينه يافتند (بدان اشراف ديداري پيدا كردند)، امّا در ميان آنها كساني بودند كه به زبان اقرار كردند ولي ايمان قلبي نياوردند و امام صادق(ع) با استناد به اين آيه كريمه فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ(2)، به بيان اين مطلب ميپردازند، فتامّل.
1) تفسير شريف قمي:٢٤٨.
2) (٧) سوره الأعراف: آيه١٠٢: تِلْكَ الْقُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرينَ ـ اين است قريههايي (آباديهايي) كه از خبرهاي مهمّ آن بر تو ميخوانيم. و به تحقيق پيامبران آنان با دلايل (معجزات) به سوي آنها آمدند، ولي ايمان نياوردند به آنچه قبلاً آن را تكذيب كرده بودند، خدا چنين بر دلهاي كافران مهر ميزند. (١٠) سوره يونس(ع): آيه٧٥:ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ كَذٰلِكَ نَطْبَعُ عَلٰى قُلُوبِ الْمُعْتَدينَ ـ آنگاه پس از او (نوح) پيامبراني به سوي قومشان فرستاديم و آنها با دلايل (روشنگر) به سوي آنان آمدند ولي آنان ايمان نميآوردند به آنچه قبلاً تكذيب كرده بودند؛ بدين طريق بر دلهاي تجاوزكاران مهر ميزنيم.
عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: (معناي) فطرت در اين سخن خداي متعال فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها ـ فطرتي كه خداوند انسانها را بر آن آفريده(1)چيست؟ حضرت فرمود: هِيَ الْإِسْلامُ فَطَرَهُمُ اللَّهُ حينَ أَخَذَ ميثاقَهُمْ عَلَى التَّوْحيدِ، قالَ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ وَ فيهِ الْمُؤْمِنُ وَ الْكافِرُ ـ فطرت در
اين آيه به معناي اسلام است كه خداوند آنان (مردم) را براساس آن سرشت، آن هنگام كه از آنان بر توحيد (يگانهپرستي) ميثاق گرفت. به آنان فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ و در آن (پيمان) مؤمن و كافر شركت داشتند.(2)
همچنين در حديث آمده است كه در عالم ذر بعضي از افراد مؤمن و بعضي كافر بودند.
رسولالله(ع) به امام علي(ع) فرمودند: أَنْتَ الَّذِي احْتَجَّ اللَّهُ بِكَ فِي ابْتِدائِهِ الْخَلْقَ حَيْثُ أَقامَهُمْ أَشْباحاً فَقالَ لَهُمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟قالُوا: بَلٰى. قَالَ: مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّهِ؟ قالُوا: بَلٰى. قالَ: وَ عَلِيٌّ أَميرُ الْمُؤْمِنينَ؟ فَأَبَى الْخَلْقُ كُلُّهُمْ جَميعاً إِلّا
اسْتِكْبَاراً وَ عَتَوْا عَنْ وَلايَتِكَ إِلّا نَفَرٌ قَليلٌ وَ هُمْ أَقَلُّ الْقَليلِ وَ هُمْ أَصْحابُ الْيَمينِ ـ تو كسي هستي كه خداوند به وسيلهي تو (بر) مخلوقات احتجاج نمود (تو را بر مردم حجّت قرار داد)، ابتداي آفرينش آن هنگام كه ايشان را به صورت شبحهايي درآورد به آنان فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري. خداوند فرمود: و آيا محمّد پيامبر من نيست؟ گفتند: آري. خداوند فرمود: و آيا علي اميرالمؤمنين نيست؟ تمامي مخلوقات (از پذيرش و اقرار ولايت و فضيلت تو) امتناع ورزيدند و اين جز از روي تكبّر و عناد (نسبت به ولايت تو) نبود، جز گروهي كه بسيار كماند و آنان كمترينِ كمترينها (بسيار كم) هستند و هم آنان اصحاب يمين هستند.(1)
واضح است كه حضرت الله به آنان عقلي كه با آن بتوانند حق را از باطل تشخيص بدهند عطا فرموده بود. همچنين به آنان اختيار داده بود تا بتوانند هر كدام را كه ميخواهند برگزينند. بنابراين از روي تشخيص ميتوانستند راه حق را انتخاب كنند امّا چنين نكردند.
علامه مجلسي مينويسد: ارواح بر آن ذرها (ريزانسانها از نسل حضرت آدم(ع)) تعلّق گرفت و عقل و وسيلههاي دريافت كلام الله و سخن گفتن و پاسخ دادن در آنان قرار داده شد و در آخر، خطاب الهي را فهميدند و پاسخ
1) بحارالأنوار:٢٤/٢ب٢٣ح٢ و ج٢٦/٢٧٢ ب٦ ح١٢ از الأمالي شيخ طوسي به سندش از جابر از امام باقر از پدرشان و ايشان از جدّشان(ع) از رسولخدا(ع) روايت كردهاند، و ج٦٤/١٢٧ ب٣ ح٣١ از بشارةالمصطفي از پسر شيخ طوسي از شيخ طوسي، تفسيرنورالثّقلين: ٢/٩٧ ح٣٥٦ از الأمالي شيخ طوسي.
دادند در حالي كه در عالم ذر بودند.(1)
وَ لَمّا قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِجَميعِ أَرْواحِ بَنيآدَمَ: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلٰي قالَ: أَوَّلُ مَنْ قالَ بَليٰ مُحَمَّدٌ(ع)، فَصارَ بِسَبْقِهِ إليٰ بَليٰ سَيِّدَ الأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ وَ أَفْضَلَ النَّبيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ ـ چون خداي عزّوجل به تمامي ارواح بنيآدم فرمود: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلٰي ـ آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري. امام فرمودند: نخستين كسي كه عرضه داشت «بله»، حضرت محمّد(ع) بودند. بدان جهت كه بر «آري» گفتن سبقت گرفتند، سرور اوّلين و آخرين و برترينِ انبياء و مرسلين قرار گرفتند.(2)
ابوبصير گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: مرا از عالم ذر آگاه كنيد.
هنگامي كه خداوند ايشان (مردم) را بر خودشان گواه گرفت. (به ايشان فرمود:) أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلٰي ـ آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها گفتند: آري. به الله سوگند! برخي از آنان خلاف آنچه را كه آشكار كردند (در سينهها) پنهان داشتند. (مرا آگاه كنيد كه) چگونه متوجّه كلام شدند آن هنگام كه به آنان گفته شد: «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ـ آيا من پروردگار شما نيستم»؟ حضرت فرمود: إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ فيهِمْ ما إِذا سَأَلَهُمْ أَجابُوه ـ همانا خداوند در آنها توانايي آن را قرار داد كه چون از آنها بپرسند، بتوانند پاسخ دهند.(3)
با توجّه به حديث ميبينيم كه آنها خلاف آنچه را كه اظهار نمودند (در سينهها) پوشاندند، يعني در عالم ذر نيز اقرار و «آري» گفتن آنان منافقانه بوده است. و امام ميفرمايند: خداوند به آنان توان تعقّل براي تشخيص و اختيار براي انتخاب و ابزار پاسخگويي را عطا فرموده بود.
بنابراين انسانها پيش از اين دنيا، در صحنهاي قرار گرفتهاند كه همگي به يك ميزان علم و قدرت تشخيص و انتخاب داشتهاند. هر كس در آنجا از انتخاب راه صحيح سر باز زد، در اين دنيا به اين موارد مبتلا ميشود. پس باز هم ابتلا به اين موارد به خود انسان بازميگردد.
من... و هو شارب الخمر كان من الخطايا بعدد نجوم السماء و كل مولود يولد منه فهو نجس.
شراب در علم امروز دهها عارضهي جسمي دارد و از نظر روحي در طبّ فرانسه ثابت شد فرزند شراب خوار كه اينال يعني جاني بالفطره است و قتل و زنا به عنف و ساير جنايات را مرتكب شود. براي چه خدا شراب را خلق كرده است و اين همه عوارض در آن گذاشته است و بچّه نجس متولّد شود مظلوم است و هر جنايتي بكند در اثر شراب است و مؤاخذ نيست و بدبخت متولّد شود.
پاسخ
در اين قسمت، دو مورد مطرح شده: اوّل: فرزند فرد شرابخوار، نجس است. دوّم: چرا خداوند شراب را آفريده است كه نجس است و خوردن آن براي انسان عوارض جسمي و روحي بسياري در بر دارد؟
روايت مورد نظر از رسولالله(ع) چنين آمده است: أَيُّمَا امْرَأَةٍ أَطاعَتْ زَوْجَها وَ هُوَ شارِبُ الْخَمْرِ كانَ لَها مِنَ الْخَطايا بِعَدَدِ نُجُومِ السَّماءِ، وَ كُلُّ مَوْلُودٍ يَلِدُ مِنْهُ فَهُوَ نَجِسٌ، وَ لا يَقْبَلُ اللَّهُ تَعاليٰ مِنْها صَرْفاً وَ لا عَدْلاً حَتّيٰ يَمُوتَ زَوْجَها، أَوْ تَخْلَعَ عَنْهُ نَفْسَها ـ هر زني كه همسر شرابخوار خود را اطاعت كند، به تعداد ستارگان آسمان براي او گناه نوشته ميشود و هر فرزندي كه از وي متولّد شود، نجس است. و خداي تعالي از آن زن هيچ كارِ واجب و مستحبي را نميپذيرد تا وقتي كه همسرش بميرد يا از او طلاق بگيرد.(1)
1) إرشادالقلوب:١/١٧٥ ب٥١.
اين روايت سند و اعتبار سندي ندارد. از متن روايت نيز معنايي كه ايشان در نظر داشتهاند برداشت نميشود. ظلمي كه در اينجا بيان شده است، از جانب خداوند متعال نيست بلكه از سوي پدر يا مادر ميگسار و منحرف است. اين در حالي است كه خداوند انسانها را بر نهاد توحيدي و خداپرستي آفريده و كسي را ذاتاً كافر يا نجس نيافريده است.(1)ضمن اينكه لازم است يادآور شويم اين مورد تمام علّت براي كافر شدن و منحرف بودن نيست. و چنانچه ديديم در اين روايت مطلبي دالّ بر جبر وجود ندارد.
امّا در اين مورد كه پرسيده بودند: چرا خداوند شراب را ـ كه خوردن آن مفاسدي در بر دارد ـ آفريده است؟
اوّل: واضح است كه خداوند متعال در دنيا چيزهاي خوب و بد را آفريده است و ابزار شناسايي و تشخيص خوب از بد را نيز براي ما، كه در صحنه و عالم تكليف هستيم قرار داده است و ميتوانيم با استفاده از اختيار خود، خوب يا بد را انتخاب كنيم. همچنان كه فرموده: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواهاـ و سوگند به نفس و آن چيز كه آن را به اعتدال پرداخت (آفريد) (مقصود الله است) * سپس فجور (گناهان) و تقوا (خير) را به او الهام كرد(2) و بديهي
1) الكافي شريف:٢/١٣ باب فطرة الخلق علي التّوحيد...: ... عَنْ أَبِيعَبْدِاللَّهِ(ع) في قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها قالَ: فَطَرَهُمْ عَلَى التَّوْحيدِ ـ از امام صادق(ع) نقل شده است كه در مورد اين كلام خداي عزّوجل: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها فرمودند: (خداوند) آنان (مردم) را براساس توحيد، فطرت نهاد.
2) (٩١) سوره الشّمس: آيات٨-٩.
است كه خداوند هر كس را به اندازهاي كه به او بخشيده، مكلّف قرار داده است.
دوّم: ميتوان با طرح يك پرسش نيز اين شبهه را برطرف ساخت: چرا خداوند شيطان و نفس را آفريد؟ واضح است كه اگر آنها را نميآفريد و تنها امكان درستكاري فراهم بود، ديگر نه تكليف معنايي داشت و نه ثواب و عقاب. ضمن اينكه اين عين جبر بود.
سوّم: ميدانيم كه هنگام تهيهي سركه، پيش از به وجود آمدن سركه، شراب توليد ميشود. از هيدروليز چربيهاي ساده نيز اسيد چرب و الكل به دست ميآيد. البته راههاي ديگري نيز براي تهيّهي الكل وجود دارد. نام مادهي مؤثّر الكل «اتانول» است.
ما نيز قبول داريم كه خوردن شراب، مضرّات بسياري دارد و به بيان برخي از آنها نيز ميپردازيم. امّا اين موجب نميشود كه به وجود آمدن آن بدون هيچ حكمتي باشد. اين سؤال كه چرا خداوند شراب را با وجود داشتن اين همه مضرّات، خلق فرموده، بيجا است. بايد گفت اين سؤال نه اينكه جوابش آشكار است، نه. بلكه از اصل اشتباه است. شايد كسي كه اين سؤال را ميپرسد، گمان كرده كه خداوند همه چيز براي خوردن آفريده است. بديهي است كه اينطور نيست. هر چيزي مورد مصرف مخصوص به خود را دارد و براي موردي خاص آفريده شده است. همچنان كه الماس جلاي بسيار زيبايي دارد و سنگي گرانبها است و در صنعت نيز كاربردهاي مهمّي دارد، اگر به تكّه هاي ريز تبديل و توسّط انسان يا هر جاندار ديگري خورده شود، مرگ را در پي خواهد داشت.
بنابراين هر چيزي مورد مصرف خود را دارد. خداوند هر چيزي را براي
كاري آفريده است. چنانكه گوش را براي شنيدن و چشم را براي ديدن آفريده است. از همان الكل و الماس ميتوان بهترين استفادهها را كرد امّا استفادهاي كه مربوط به خود آن باشد و آن چيز براي آن استفاده خلق شده باشد. در بيان برخي فوايد الكل ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
از محلول يك در ده اسانس خردل در الكل، براي ماليدن روي عضو در موارد فلج، نقرس و روماتيسم نتايج خوبي گرفته شده است. گلهاي خشك گياه سوسن زرد را با روغن يا الكل مخلوط ميكنند و مانند پماد به اگزماي بچّهها ميمالند. گياه حشرهخوار را در الكل خيس ميكنند و به ميخچه و قسمتهاي سفت شده كف پا ميمالند كه باعث نرم شدن آن ميشود. روغني كه از خيساندن چند گياه يا ريشهي گياه رزيندار معطّر در الكل به دست ميآيد، براي تسكين دردهاي روماتيسمي استفاده ميشود.
از الكل براي ضدّعفوني كردن و همچنين در تركيب مواد ضدّعفوني كننده استفاده ميشود. از شعلهي چراغ الكلي براي ضدّعفوني كردن وسايل پانسمان استفاده ميشود. الكل جزو حلالهاي آلي است و ميتواند چربيها را در خود حل كند. همچنين به دليل قطبي بودن و وجود پيوندهاي هيدروژني در شبكه ملكولهايش، ميتواند موادّ قطبي مانند آب را نيز در خود حل كند و از همين رو در موارد بسياري كاربرد دارد.
ضررهاي الكل
اين مطالب و همچنين بيان فوايد الكل، همه از نظر پزشكان مطرح ميشوند: الكل به هيچ وجه خاصيت غذايي نداشته و بدن انسان در مقابل اين مادّه رفتاري
را نشان ميدهد كه در رويارويي با يك سم بروز ميدهد.
اثر الكل با توجّه به مقدار مصرف و وضعيّت فيزيولوژيك بيمار، ميتواند محرّك يا مضعف سيستم عصبي باشد. بارزترين علامتهاي مسموميّت با الكل عبارت است از: افسردگي و تحريك معده، همچنين نشانههاي ديگري مانند عدم تعادل، اختلال در صحبت كردن، ياوهگويي، اختلال بينايي، گيجي، افت درجه حرارت بدن، تهوّع، استفراغ، گشادي مردمكها، برافروختگي صورت، قرمزي چشمها، خوابآلودگي و در نهايت تشنّج و كما نيز از علايم مسموميّت با الكل هستند. براي نجات كسي كه دچار مسموميّت با الكل شده است اقداماتي ضروري است كه بايد در برخورد با او به انجام برسد.
افزايش بروز ناهنجاري در بچّههاي مادراني كه حتّي ماهي يك بار مشروبات الكلي مصرف ميكنند مشاهده شده است. در بچّههاي مادران الكلي اختلالهايي مانند كم بودن وزن در هنگام تولّد، كوتاهي قد، كاهش رشد بدن، ناهنجاريهاي قلب و عروق، ناهنجاريهاي استخوانهاي صورت، كمهوشي، اختلال در يادگيري در مدرسه و اختلال تكلّم مشاهده ميشود. كاهش رشد قد از زمان تولّد تا شانزدهسالگي ادامه دارد. مصرف الكل توسّط مادر ياعث ايجاد سندرم الكلي جنين ميشود كه با ناهنجاريهاي متعدّد مثل كوچك بودن جمجمه و ناهنجاريهاي مادرزادي قلب همراه است.
مصرف الكل موجب ناهنجاريهاي صورت و جمجمه و تغيير شكل اندامها، نقص در قلب و عقبماندگي عقلي و نارسايي رشد ميشود. مصرف الكل و دهانشويههاي حاوي الكل در پيدايش پلاك سفيد مؤثّر هستند. مصرف الكل
همچنين از علل ابتلا به سرطان دهان است. مصرف الكل موجب افزايش چربي ذخيره بدن و ايجاد كبد چرب ميشود. مصرف موادي همچون آبجو، شراب، عرق، كنياك و... باعث ايجاد مستي شده و احتمال بروز بيماريهاي كبدي را افزايش ميدهد. همچنين افراط در مصرف آنها منجر به كمبود ويتامينهاي گروه بي شده و ارزش بيولوژيك ساير موادّ غذايي را نيز كاهش ميدهد.
مصرف زياد الكل (مستي) باعث بلع مواد به درون ريه ميشود. يكي از علل بروز حالت سوزش سر دل مصرف الكل به خصوص شراب قرمز است. معتادان به الكل به دليل آسيب ديدن اعصاب محيطي در معرض ابتلا به سيروز كبدي، سوء تغذيه و اختلالات حسّي و حركتي هستند.
مصرف طولاني مدّت الكل سبب تحليل رفتن مخچه ميشود. كمبود ويتامين «بي» به ويژه در مصرف كنندگان مشروبات الكلي سبب التهاب دو طرفه عصب بينايي ميشود. افراد الكلي براي ابتلا به سرمازدگي جزو افراد مستعد هستند. پنجاه درصد خودكشيها به علّت مصرف موادي چون الكل و موادّ مخدّر است. ميزان خودكشي در الكليها ٣ تا ٤ برابر متوسّط است. در افراد الكلي استفراغ صبحگاهي وجود دارد و مصرف الكل موجب سوء جذب مواد غذايي ميشود.
يكي از دلايل بروز هپاتيت حاد، مصرف الكل است. در مورد هپاتيت الكلي گفته ميشود كه يك ضايعه بسيار شديد بوده و پيشآگهي بدي را به همراه دارد. گاهي فاقد علامت بوده و گاهي به علّت دارا بودن نارسايي كبدي، بيماران فوقالعاده بدحال هستند. بياشتهايي، تهوّع، استفراغ، كاهش وزن و درد شكمي علايم شايع اين بيماري را تشكيل ميدهند. تب و يرقان در هپاتيت الكلي شايع
است.
سيروز كبدي، تغيير ساختار طبيعي كبد است كه در نتيجه عوامل التهابي و سمّي و پرخوني كبد ايجاد ميشود. بافت كبد در جريان اين روند مزمن از بين ميرود و اعمال طبيعي كبد مختل ميشود. اين تغيير ساختار غيرقابل برگشت است. يكي از سه دليل بروز اين بيماري مصرف الكل است. در سيروز الكلي به دليل جمع شدن چربي در كبد، كبد بزرگ ميشود. چون قدرت سمّيّت زدايي و متابوليسم كبد كم ميشود برخي هورمونها توسّط كبد پاك نشده و سطح آن در خون بالا رفته و علايم ناشي از آن بروز ميكند. گاه يرقان ايجاد ميشود و اگر انسداد مجاري صفراوي وجود نداشته باشد، دليل بر وخامت بيماري است.
از مهمترين بيماريها و عواملي كه باعث بروز بيهوشي ميشوند الكليسم (مصرف زياد يا محروميّت) است. كاهش مقدار منيزيم پلاسماي خون در الكليسم مزمن مشاهده ميشود كه در اين مورد علايمي شبيه به نقصان كلسيم پديدار ميشود: (مانند تشنّج و لرزش عضلات). الكليسم از شايعترين علل بروز پانكراتيت مزمن است. مسموميّت با الكل يكي از فراوانترين مسموميّتها در بعضي از كشورهاي جهان است. الكل از راه معده، روده و حتّي كمي هم از راه مخاط دهان جذب شده و وارد خون ميشود. و دفع آن از طريق كليهها و مقدار كمي از راه ريهها صورت ميگيرد.(1)
1) تمام اين اطّلاعات، از لوح فشردهي نرمافزار پزشك خانواده ٢ (دانشگاه پزشكي و توانبخشي) استخراج شده است كه ناظر علمي توليد آن دكتر يوسف شفقتي عضو هيئت علمي دانشگاههاي علوم پزشكي كشور و رييس مركز كشوري مشاورهي پزشكي است. اين نرمافزار با تلاش بيست و پنج نفر كه بيشتر آنان پزشك هستند، تهيّه شده است.
با توجّه به تمامي آنچه بيان شد، خداوند الكل را براي خوردن نيافريده است كه اگر كسي آن را خورد و مشمول ضررهاي آن شد، اعتراض كند كه چرا شراب خلق شد تا بر اثر خوردن آن، اين همه ضرر متوجّه روح و جسم انسان و فرزند و خانوادهي او شود.
وقتي حضرت امام سجّاد(ع) از پدرشان پرسيدند: خودتان را معرّفي كرديد؟ جواب دادند: بله ولي اينها قبول نكردند چون «ملئت بطونهم من الحرام ـ شكمهايشان از حرام پر شده است». در اخبار آمده است كه شخص حرامخوار، سيّدكش ميشود اگر اختياراً بخورد هيچ، ولي فرزندي كه از كودكي، پدرش رباخوار و دزد بوده و رزق حرام به او ميدهد گناهي ندارد و مظلوم واقع ميشود و چون جنايتي ميكند مؤاخذ نيست.
پاسخ
متن و ترجمهي حديثي كه از آقا سيّدالشّهداء(ع) نقل شده است، به ترتيبي است كه در پاورقي آمده است.(1)و في رواية أخري: لمّا ضاق الأمر بالحسين(ع) و قد بقي وحيداً فريداً، التفت إلي خيم بني أبيه فرآها خالية منهم، ثمّ التفت إلي خيم بني عقيل فوجدها خالية منهم، ثمّ التفت إلي خيم أصحابه فلم ير منهم أحداً، فجعل يكثر من قول: لا حول و لا قوّة إلا باللّه العليّ العظيم. ثمّ ذهب إلي خيم النّساء، فجاء إلي خيمة ولده زين العابدين(ع) فرآه ملقي علي نطع من الأديم. فدخل عليه و عنده زينب تمرّضه، فلمّا نظر إليه عليّ بن الحسين أراد النّهوض فلم يتمكّن من شدّة المرض، فقال لعمّته: أسنديني إلي صدرك فهذا ابن رسولاللّه(ع) قد أقبل، فجلست زينت خلفه و أسندته إلي صدرها، فجعل الحسين(ع) يسأل ولده عن مرضه، و هو يحمد اللّه تعالي، ثمّ قال: يا ابتاه! ما صنعت اليوم مع هؤلاء المنافقين؟ فقال له الحسين(ع): ياولدي! قد استحوذ عليهم الشّيطان فأنساهم ذكر اللّه، و قد شبّ الحرب بيننا و بينهم لعنهم اللّه حتّي فاضت الأرض بالدّم منّا و منهم. فقال عليّ(ع): يا ابتاه! أين عمّي العبّاس؟ فلمّا سأل عن عمّه اختنقت زينب بعبرتها، و جعلت تنظر إلي أخيها كيف يجيبه، لأنّه لم يخبره بشهادة عمّه العبّاس، خوفاً من أن يشتدّ مرضه. فقال(ع): يا بنيّ! إنّ عمّك قد قتل، قطعوا يديه علي شاطئ الفرات! فبكي علي بن الحسين(ع) بكاءً شديداً حتّي غشي عليه، فلمّا أفاق من غشوته جعل يسأل عن كلّ واحد من عمومته، و الحسين(ع) يقول له: قتل. فقال: و أين أخي عليّ، و حبيب بن مظاهر، و مسلم بن عوسجه، و زهير بن القين؟ فقال له: يا بنيّ! إعلم أنّه ليس في الخيام
1) الدّمعة السّاكبة بهبهاني:٤/٣٥١ و معالي السّبطين:٢/٢٢ و ذريعة النّجاة: ١٣٩-
رجل حيّ إلّا أنا و أنت، و أمّا هؤلاء الّذين تسأل عنهم فكلّهم صرعي علي وجه الثّري. فبكي عليّ بن الحسين بكاءً شديداً، ثمّ قال لعمّته زينب: يا عمّتاه! عليّ بالسّيف و العصا. فقال له أبوه: و ما تصنع بهما؟ فقال: أمّا العصا فأتوكأ عليها، و امّا السّيف فأذبّ به بين يدي ابن رسولاللّه(ع) فإنّه لا خير في الحياة بعده. فمنعه الحسين من ذلك، و ضمّه إلي صدره و قال له: يا ولدي! أنت أطيب ذرّيّتي، و أفضل عترتي، و أنت خليفتي علي هؤلاء العيال و الأطفال، فإنّهم غرباء مخذولون، قد شملتهم الذّلة و اليتم و شماتة الأعداء و نوائب الزّمان، سكّتهم إذا صرخوا، و آنسهم إذا استوحشوا، و سل خواطرهم بلين الكلام، فإنّهم ما بقي من رجالهم من يستأنسون به غيرك، و لا أحد عندهم يشكون إليه حزنهم سواك، دعهم يشمّوك و تشمهم، و يبكوا عليك و تبكي عليهم. ثمّ لزمه بيده(ع) و صاح بأعلي صوته: يا زينب! و يا أمّ كلثوم! و يا سكينة! و يا رقيّه! و يا فاطمة! إسمعن كلامي و اعلمن أنّ ابني هذا خليفتي عليكم، و هو إمام مفترض الطّاعة. ثمّ قال له: يا ولدي! بلّغ شيعتي عنّي السّلام، فقل لهم: إنّ أبي مات غريباً فاندبوه، و مضي شهيداً فابكوه! ـ وقتي كار به امام حسين(ع) دشوار شده و تك و تنها ماندند، به سوي خيمههاي برادران خود آمدند. خيمههاي ايشان را خالي و بيصاحب ديدند. سپس به سوي خيمههاي فرزندان عقيل رفتند، خيمهها را خالي از آنان يافتند. آنگاه به سوي خيمههاي اصحابشان رفتند ولي هيچيك از آنها را نديدند. از اين رو دمادم ميفرمودند: «لا حول و لا قوّة إلا باللّه العليّ العظيم». سپس حضرت به سوي خيمههاي زنان رفتند. سپس به سوي خيمه پسرشان زينالعابدين(ع) آمدند. ايشان را ديدند كه روي تكّه پوستي روي زمين افتاده بودند. بر ايشان داخل شدند در حالي كه حضرت زينب از ايشان پرستاري مينمود. هنگامي كه عليّ بن الحسين امام را ديدند، خواستند از جا برخيزند ولي از شدّت بيماري نتوانستند. به عمّهي خود (حضرت زينب) فرمودند: مرا روي سينهات نگهدار و تكيه بده زيرا اين پسر رسولخدا(ع) است كه نزديك شده است. زينب پشت ايشان نشست و ايشان را به سينهاش تكيه داد. امام حسين(ع) از پسرشان درباره بيماري ايشان پرسيدند و ايشان خداوند تعالي را سپاس ميگفتند. سپس عرضه داشتند: پدر جان! امروز با اين منافقين چه كردي؟ امام حسين(ع) به ايشان فرمودند: پسرم! به درستي كه شيطان بر آنان چيره شده است بدين جهت ياد خدا را از خاطر آنان برده و آتش جنگ و فتنه را بين ما و آنان ـ كه خداوند رحمت خود را از آنان دور سازد ـ روشن ساخته است تا اينكه
سيلاب خون از ما و آنان به زمين جاري شود. سپس امام زينالعابدين(ع) عرضه داشتند: پدر جان! عمويم عبّاس كجاست؟ هنگامي كه از عمويش سؤال نمود، گريه راه گلوي زينب را گرفت و به برادرش حسين(ع) نگاه كرد كه چگونه ميخواهد جواب او را بدهد؛ زيرا از ترس اينكه بيماري ايشان شدّت يابد، خبر شهادت عمويش عبّاس(ع) را به ايشان نداده بودند. امام(ع) فرمودند: پسرم! همانا عمويت كشته شده و دو دستش در كنار فرات جدا گرديده است. عليّ بن الحسين(ع) به شدّت گريستند تا اينكه از هوش رفتند. چون به هوش آمدند از همهي عموها و عموزادههاي خود پرسيدند. و امام حسين(ع) به ايشان ميفرمودند: كشته شد. پس عرضه داشتند: برادرم علي و حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهير بن قين كجا هستند؟ امام(ع) فرمودند: پسرم! بدان كه در خيمهها جز من و تو هيچ مرد زندهاي نيست و اينان كه درباره آنها از من پرسيدي، همگي روي خاك افتادهاند (شهيد شدهاند). از اين رو عليّ بن الحسين به شدّت گريست. سپس به عمّهاش زينب فرمود: عمّه جان! عصا و شمشير را به من بده. امام حسين(ع) به ايشان فرمودند: ميخواهي با آنها چه كني؟ عرض نمود: ميخواهم به عصا تكيه دهم و با شمشير از فرزند رسولخدا(ع) دفاع نمايم؛ چرا كه خيري در زندگي بعد از او نخواهد بود. امام حسين(ع) مانع ايشان از انجام اين كار شدند و ايشان را به سينه خود چسباندند و به ايشان فرمودند: پسرم! تو پاكترين نسل من و بافضيلتترين افراد خانواده من هستي. پس از من تو جانشين من بر اين اهلبيت و كودكان هستي. چرا كه اينان غريبان و خوارشدگان هستند. همانا خواري و يتيمي و شماتت دشمنان و سختيهاي روزگار ايشان را در بر گرفته است. هرگاه ناله و گريهشان بلند شد، آنان را آرام كن، در هنگام ترس همراه آنان باش، با سخنان نرم آنان را تسلّي خاطر بده. چرا كه از مردان آنها، جز تو كسي كه مايه انس و آرامش آنان باشد، زنده نمانده است و هيچكس جز تو را ندارند كه شنواي شكوهها و درد دلهاي آنان باشد. بگذار تو را ببويند و تو نيز ايشان را ببوي. بگذار بر تو گريه كنند و تو نيز بر ايشان گريه كن. سپس حضرت(ع) دست ايشان را گرفتند و با بلندترين صداي خود ندا دادند: اي زينب! اي امّكلثوم، اي سكينه، اي رقيّه و اي فاطمه! كلام مرا بشنويد و بدانيد كه اين پسرم جانشين من بر شماست و او امام واجب الاطاعة است. سپس به ايشان فرمودند: پسرم! به شيعيانم از جانب من سلام برسان سپس به آنها بگو: همانا پدرم غريب درگذشت، از اين رو براي او ندبه (گريه با صداي بلند) كنيد، و شهيد شد، از اين رو براي او گريه كنيد.
بحارالأنوار:٤٥/٨ بقيّة الباب٣٧: ... و أحاطوا بالحسين من كلّ جانب حتّي جعلوه في مثل الحلقة فخرج(ع) حتّي أتي النّاس فاستنصتهم فأبوا أن ينصتوا حتّي قال لهم: وَيْلَكُمْ ما عَلَيْكُمْ أَنْ تُنْصِتُوا إِلَيَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلي؟! وَ إِنَّما أَدْعُوكُمْ إِلٰى سَبيلِ الرَّشادِ فَمَنْ أَطاعَني كانَ مِنَ الْمُرْشَدينَ وَ مَنْ عَصاني كانَ مِنَ الْمُهْلَكينَ وَ كُلُّكُمْ عاصٍ لِأَمْري غَيْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلي فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرامِ وَ طُبِعَ عَلٰى قُلُوبِكُمْ وَيْلَكُمْ أَ لا تُنْصِتُونَ؟ أَ لا تَسْمَعُونَ؟ فَتَلاوَمَ أَصْحابُ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ بَيْنَهُمْ وَ قالُوا: أَنْصِتُوا لَهُ ـ و از هر طرف، امام حسين(ع) را احاطه كردند تا ايشان را در وسط قرار دادند. امام(ع) (از حلقهي محاصره) بيرون آمدند تا خود را به آن مردم رساندند. سپس از آن مردم خواستند كه سكوت كنند، امّا آنها از اينكه سكوت كنند امتناع ورزيدند. تا اينكه امام به آنها فرمودند: اي واي به شما! اگر سكوت كنيد و به سخنان من گوش فرا دهيد، چه زياني به شما ميرسد؟ در حالي كه همانا من شما را به سوي (ايمان به) راه رشد (رستگاري) دعوت ميكنم. هر كه اطاعتم كند به سرفرازي خواهد رسيد و هركس مرا نافرماني كند نابود خواهد شد. و تمامي شما امر مرا نافرماني ميكنيد و به سخن من، گوش فرا نميدهيد؛ زيرا كه شكمهاي شما از مال حرام پر است و بر قلبهاي شما مهر زده شده است. (خداوند به جهت گناهاني كه مرتكب شدهايد، بر دلهاي شما مهر گمراهي زده است و هرگز هدايت نخواهيد شد). اي واي بر شما! آيا سكوت نميكنيد؟ آيا گوش فرا نميدهيد؟ پس از اين نكوهش، اصحاب عمر سعد با ملامت به يكديگر گفتند: براي او از صدا بيفتيد.
با توجّه به بيان سيّدالشّهداء(ع) دشمنان حضرت (لعنهم الله) از افراد حرام خوار بودند و به همين دليل به كلام امام گوش فرا نميدادند و اگر ميشنيدند،
سخن حق را پذيرا نبودند. امّا در اين باره لازم است سه نكته بيان شود:
١- فرزندي كه توان تشخيص روزي حلال را از حرام ندارد، تكليفي ندارد و در بزرگسالي ميتواند با توجّه و پرداخت ردّ مظالم عباد، بريءالذّمه شود.
اينكه بيان شده است «حراملقمه سيّدكش و يا امامكش ميشود» مقصود كسي است كه در سنّ تمييز و تكليف، با علم و اختيار، اقدام به حرامخواري كند. نه كسي كه طفل بوده و بدون آگاهي و اختيار چنين كاري كرده است زيرا در اين صورت، در قبال آثار آن، معاقب نخواهد بود.
٢- گرچه لقمه حرام آثار وضعي خود را دارد امّا باز هم تمام علّت براي سرپيچي از انجام دستورات شرع و ارتكاب جنايت و... نيست.
٣- در اينجا نيز ظلمي كه عنوان شده، از جانب خداوند نيست بلكه از طرف پدر و يا مادر يا خود شخص حرامخوار است. آن كسي كه با علم به حرام بودن مال و علم به حرام بودن تناول آن، از آن استفاده كرده يا به فرزند خود خورانده است.
در كتاب مفاتيح الجنان در تعقيبات نماز آمده است: اگر مرا شقي قرار دادهاي فاجعلني سعيداً فإنّكَ تمحو ما تشاء و تثبت ـ مرا سعادتمند قرار بده چرا كه تو هر آنچه را كه بخواهي محو و يا اثبات ميكني.
پاسخ
حديث عنوان شده، همراه با مدرك اوّل آن ـ كه كتاب شريف فلاح السّائل و نجاح المسائل است ـ در پاورقي آمده است.(1)
1) - سيّد بن طاووس در كتاب شريف فلاح السّائل و نجاح المسائل:٢٢٢ به سند متّصل خود از امام صادق(ع) نقل ميكند كه فرمودند: چه ميشود بر شما (خوب است) كه هنگام صبح و شام، سه بار بگوييد: اللَّهُمَّ مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصارِ، ثَبِّتْ قَلْبي عَلٰى دينِكَ، وَ لا تُزِغْ قَلْبي بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَني، وَ هَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً، إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ، وَ أَجِرْني مِنَ النّارِ بِرَحْمَتِكَ. اللَّهُمَّ امْدُدْ لي في عُمُري، وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ في رِزْقي، وَ انْشُرْ عَلَيَّ رَحْمَتَكَ، وَ إِنْ كُنْتُ عِنْدَكَ في أُمِّ الْكِتابِ شَقِيّاً فَاجْعَلْني سَعيداً، فَإِنَّكَ تَمْحُو ما تَشَاءُ وَ تُثْبِتُ، وَ عِنْدَكَ أُمُّ الْكِتاب ـ خداوندا اي گرداننده و زير و رو كننده دلها و ديدگان، قلبم را بر دينت استوار گردان و دلم را بعد از آنكه هدايت فرمودي منحرف نفرما و رحمتي از جانب خويش به من ارزاني دار، به راستي كه تو بسيار بخشندهاي. و مرا به رحمت خويش از آتش جهنّم در پناه خود درآور. خدايا! عمر مرا طولاني كن، و روزيام را فراخ نما، و رحمتت را بر من بگستران، و اگر نزد تو در امّ الكتاب بدبخت هستم، مرا سعادتمند قرار ده، چرا كه تو هرچه را بخواهي نابود يا ثابت ميگرداني و امّالكتاب تنها نزد توست. و در فلاح السّائل و نجاح المسائل:٢٤٧ در ذكر آنچه كه در ميان نماز مغرب و عشاء در روايات رسيده است به سند خود از حسن بن محمّد نهشلي... آورده است كه پس از نماز بگو: اللَّهُمَّ مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصارِ، ثَبِّتْ قَلْبي عَلٰى دينِكَ، وَ دينِ نَبِيِّكَ وَ وَلِيِّكَ، وَ لا تُزِغْ قَلْبي بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَني، وَ هَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً، إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ، وَ أَجِرْني مِنَ النّارِ بِرَحْمَتِكَ. اللَّهُمَّ امْدُدْ لي في عُمُري، وَ انْشُرْ عَلَيَّ رَحْمَتَكَ، وَ أَنْزِلْ عَلَيَّ مِنْ بَرَكاتِكَ، وَ إِنْ كُنْتُ عِنْدَكَ في أُمِّ الْكِتابِ شَقِيّاً فَاجْعَلْني سَعيداً، فَإِنَّكَ تَمْحُو ما تَشَاءُ وَ تُثْبِتُ، وَ عِنْدَكَ أَمُّ الْكِتابِ ـ خدايا! اي گرداننده و زير و رو كننده دلها و ديدگان، قلبم را بر دينت و دين پيامبرت استوار گردان، و قلبم را پس از آنكه هدايت فرمودي، منحرف نفرما، و رحمتي از جانب خويش به من ارزاني بدار، به راستي كه تو بسيار بخشندهاي. و به رحمت خويش مرا از آتش جهنّم در پناه خود درآور. خدايا! عمر مرا طولاني گردان، و رحمتت را بر من بگستران، و از بركات خود بر من فرود آور، و اگر نزد تو در امّالكتاب بدبخت هستم، مرا سعادتمند قرار بده؛ چرا كه تو هرچه را بخواهي نابود و يا ثابت ميگرداني و امّالكتاب تنها نزد توست. سپس ده بار بگو: «أَسْتَجيرُ بِاللَّهِ مِنَ النّارِ»: به خدا پناه ميبرم از آتش جهنّم. سپس ده بار بگو: «أَسْأَلُ اللَّهَ الْجَنَّةَ»: از خدا بهشت را ميخواهم. سپس ده بار بگو: «أَسْأَلُ اللَّهَ الْحُورَ الْعينَ»: از خدا حور العين و زنان سياه چشم و درشت چشم بهشتي را خواهانم.
با توجّه به اين حديث، با درخواست بنده، خدا، نام بنده را در امّالكتاب ـ كه لوح محو و اثبات است ـ از شقي (بدبخت) به سعيد (سعادتمند) تبديل ميكند. امّا امّالكتاب، لوح محفوظ نيست كه آنچه در آن باشد حتم باشد. بنابراين تقدير حتمي نيست و اين، خلاف جبري است كه برداشت شده است.
صحيفه سجّاديّه:ام للشّقاء ولدتني... فليتني لم تلدني امّي و لم...آيا براي شقاوت آفريده شدم و براي رنج مرا پروراند. اي كاش مادر مرا نزاييده بود.
پاسخ
متن كامل فرمايش معصوم به قراري است كه در پاورقي آمده است.(1)
بحارالأنوار:٩١/١٤٣ب٣٢- از كتاب العدد القويّه مرسلاً از ابيحمزه ثمالي از ابراهيم بن محمّد از امام سجّاد(ع) نقل كرده است، مناجات سوّم از ادعيه مناجات، مناجات خائفين: ... لَيْتَ شِعْري أَ لِلشَّقاءِ وَلَدَتْني أُمّي؟ أَمْ لِلْعَناءِ رَبَّتْني؟ فَلَيْتَها لَمْ تَلِدْني، وَ لَمْ تُرَبِّني، وَ لَيْتَني عَلِمْتُ أَ مِنْ أَهْلِ السَّعادَةِ جَعَلْتَني؟ وَ بِقُرْبِكَ وَ جِوارِكَ خَصَصْتَني؟ فَتَقِرَّ بِذٰلِكَ عَيْني، وَ تَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسي، ... ـ اي كاش ميدانستم كه آيا مادرم مرا براي شقاوتمند شدن، به دنيا آورد؟ يا براي رنج و سختي مرا پروراند؟ (اگر چنين است) اي كاش هرگز مرا نميزاييد و پرورش نميداد. و (خدايا) اي كاش ميدانستم آيا مرا در زمرهي افراد سعادتمند قرار دادهاي و به نزديكي و همسايگي خود مخصوص گرداندهاي؟ تا (اگر چنين است) ديدهام به اين مقام روشن ميشد و جانم بدان آرامش ميگرفت... .
بحارالأنوار:٩٧/٤٢٢ ب٦ از سيّد بن طاووس مرسلاً از...؟: ... لَيْتَ شَعْري أَلِلشَّقاءِ وَلَدَتْني أُمّي؟ فَلَيْتَها لَمْ تَلِدْني، بَلْ لَيْتَ شَعْري أَ لِلنَّارِ رَبَّتْني؟ فَلَيْتَها لَمْ تُرَبِّني ـ اي كاش ميدانستم كه آيا مادر مرا براي شقاوت (فرومايگي) زاييد؟ (اگر چنين است) اي كاش مادر هرگز مرا به دنيا نميآورد. بلكه اي كاش ميدانستم كه آيا مرا براي (رفتن به) آتش دوزخ پروراند؟ (اگر چنين است) اي كاش هرگز مرا پرورش نميداد.
1) - بحارالأنوار:٩١/٩٩ و ج١٠٧ ب٣٢ ح١٤- از كتاب البلد الأمين مرسلاً: قسمتي از مناجات مولا اميرالمؤمنين(ع) است كه از امام عسكري از پدران گرامش(ع) نقل كرده كه فرمودند: ... إِلٰهي لا تَغْضَبْ عَلَيَّ فَلَسْتُ أَقْوٰى لِغَضَبِكَ، وَ لا تَسْخَطْ عَلَيَّ فَلَسْتُ أَقُومُ لِسَخَطِكَ. إِلٰهِي أَ لِلنّارِ رَبَّتْني أُمّي؟ فَلَيْتَها لَمْ تُرَبِّني، أَمْ لِلشَّقاءِ وَلَدَتْني؟ فَلَيْتَها لَمْ تَلِدْني ـ خداي من! بر من غضب نكن چرا كه من نيرو و تاب غضب تو را ندارم و بر من خشم مگير كه من توانايي ايستادگي در برابر خشم تو را ندارم. خدايا مگر مادر مرا براي آتش (دوزخ) پروريده است؟ پس (اگر چنين است) اي كاش مرا نپروريده بود! و آيا براي شقاوت و بدبختي مرا زاييده است؟ پس (اگر چنين است) اي كاش مرا نزاييده بود.
در ابتدا بايد يادآور شويم كه دعاهايي از اين دست، جنبهي تعليمي دارند. همچنين اين عبارت در دعا، به صورت استفهام انكاري است و نه ارسال مسلّمي كه بدان معتقد باشند. ترجمهي حديث نيز اشتباه آورده شده است و ضمير در «ولّدتني» به مادر بازميگردد.
اينگونه مناجات كردن با خدا، در حقيقت برّرسي و نظارت شخص بر خود و بازنگري در باطن و اعمال خودش است. به اضافهي اينكه اين سبك گفتار بسيار سازنده است و انسان را به تفكّر و بازنگري نيّتها و اعمالش واميدارد. پس ديديم كه در اين مورد نيز مطلبي كه بر جبر دلالت داشته باشد، وجود ندارد.
الكيّس في القصير و الطّرش في الطّويل. زيركي در كوتاه قد و حماقت در بلند قد است.
پس حماقت ذاتي است و فرزند مظلوم و بدبخت است.
پاسخ
متن روايت چنين است: الطرش في الكرام و الهوج في الطوال و الكيس في القصار و النبل في الربعة و حسن الخلق في الحول و الكبر في العور و البهت في العميان و الذكاء في الخرس.(1)
اين خبر را تنها ابن ابي الحديد كه از پيروان اصحاب سقيفه و متعصّب و معتزلي است، آن هم بدون ذكر منبع و سند نقل كرده است.
علاوه بر اينكه اصل اين مطلب مورد بحث است امّا: پيش از اين نيز بيان شد كه اين موارد، اگر هم صحّت داشته و مؤثّر باشد، تمام علّت نيستند و كلّيّت ندارند. چه بسيار كساني بودهاند كه قدّ بلند و كياست داشتهاند. همچنين در كلام اولياء الله دستورهاي گوناگون و بسياري براي رفع و اصلاح نواقص و كامل شدن انسان به ما رسيده كه قابل اجراست. نكتهي ديگر اينكه اين اختلافها براساس مصلحتهايي هستند و اين قانون تفاضل است كه در عالم جاري و ساري است از جمله در خوراكيها: وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلٰى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ ـ و ما برخي را بر برخي ديگر در خوراكيها، فضيلت داديم.()
1) شرح نهجالبلاغة اين ابي الحديد:٢٠/٣٠٣ حكمت منسوب به امام علي(ع) شماره٤٦٩.
) (١٣) سوره الرعد: آيه٥: *وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقٰى بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلٰى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ إِنَّ في ذٰلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ
يَعْقِلُون ـ و در زمين قطعههاي مجاور هم وجود دارد و باغهايي از انگور و كشت و نخلهايي از يك پايه و غير يك پايه است (گوناگون) كه با يك آب آبياري ميشوند ولي ميوهي بعضي از آنها را بر ديگري برتري ميدهيم، كه در اين امر آيههايي (نشانههايي از ربوبيّت و توحيد) است براي گروهي كه انديشه كنند*.
پيش از آغاز بحث و ارايه پرسشها و پاسخها، لازم است مقدّمهاي ذكر شود. اعتقاد به عصمت انبيا، از ضروريّات دين مبين اسلام است. امّا در اين مورد نيز بايد به مواردي توجّه كرد: اوّل اينكه عصمت درجات مختلف دارد و از سوي ديگر: مجموعهي اوامر و نواهي الهي، شامل اوامر و نواهيِ تشريعي (آن دسته از اوامر و نواهي كه موظّف به انجام دادن آن هستيم و براي سرپيچي از آن مورد مؤاخذه قرار خواهيم گرفت) و اوامر و نواهي ارشادي (كه در صورت عمل نكردن به آنها مورد عقاب قرار نميگيريم) ميباشد. با توجّه به اين نكته، آنچه ذيل اين عنوان براي انبياء ذكر شده است، اگر هم موردي بوده، معصيت و سرپيچي از اوامر تكليفي خداوند نبوده، بلكه ترك اولي بوده است.
پرسشها
حضرت آدم(ع): فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصٰى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوٰى(1).
پاسخ
أبوالصّلت الهرويّ قال: لمّا جمع المأمون لعليّ بن موسى الرّضا(ع) أهلالمقالات من أهلالإسلام و الدّيانات من اليهود و النّصارى و المجوس و الصّابئين و سائر أهل المقالات. فلم يقم أحد إلّا و قد ألزمه حجّته كأنّه قد ألقم حجراً فقام إليه عليّ بن محمّد بن الجهم فقال له: يا ابن رسولاللّه! أتقول بعصمة الأنبياء؟ قال: بَلٰى.قال: فما تعمل في قول اللّه عزّوجلّ: وَ عَصٰى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوٰى و قوله عزّوجلّ: *وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ *(2)و قوله في يوسف: *وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها(3)و قوله عزّوجلّ في داود:*وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ *(4)و قوله في نبيّه محمّد(ع): وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ (5).
فقال مولانا الرّضا(ع): وَيْحَكَ يا عَلِيُّ! اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تَنْسُبْ إِلٰى أَنْبِياءِ اللَّهِ الْفَواحِشَ وَ لا تَتَأَوَّلْ كِتابَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ بِرَأْيِكَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (6).
أَمّا قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ في آدَمَ(ع): وَ عَصٰى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوٰى فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ آدَمَ حُجَّةً في أَرْضِهِ وَ خَليفَتَهُ في بِلادِهِ لَمْ يَخْلُقْهُ لِلْجَنَّةِ وَ كانَتِ الْمَعْصِيَةُ مِنْ آدَمَ فِي الْجَنَّةِ لا فِي الْأَرْضِ لِتَتِمَّ مَقادِيرُ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ. فَلَمّا أُهْبِطَ إِلَى الْأَرْضِ وَ جُعِلَ حُجَّةً وَ خَليفَةً عُصِمَ بِقَوْلِهِ عَزَّوَجَلَّ: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفٰى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ (1).
وَ أَمّا قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ إِنَّما ظَنَّ أَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لا يُضَيِّقُ عَلَيْهِ رِزْقَهُ أَ لا تَسْمَعُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: *وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ *(2)أَيْ ضَيَّقَ عَلَيْهِ وَ لَوْ ظَنَّ أَنَّ اللَّهَ لا يَقْدِرُ عَلَيْهِ لَكانَ قَدْ كَفَرَ.
وَ أَمّا قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ فِي يُوسُفَ: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها فَإِنَّها هَمَّتْ بِالْمَعْصِيَةِ وَ هَمَّ يُوسُفُ بِقَتْلِها إِنْ أَجْبَرَتْهُ لِعِظَمِ ما داخَلَهُ فَصَرَفَ اللَّهُ عَنْهُ قَتْلَها وَ الْفاحِشَةَ وَ هُوَ قَوْلُهُ: كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ يَعْنِي الْقَتْلَ وَ الْفَحْشاءَ يَعْنِي الزِّنا.
وَ أَمّا داوُدُ فَما يَقُولُ مَنْ قِبَلَكُمْ فيهِ. فقال عليّ بن الجهم: يقولون: إنّ داود كان في محرابه يصلّي إذ تصوّر له إبليس على صورة طيرٍ أحسن ما يكون من الطّيور فقطع صلاته و قام ليأخذ الطّير فخرج الطّير إلى الدّار فخرج في أثره فطار الطّير إلى السّطح فصعد في طلبه فسقط الطّير في دار أوريا بن حتانٍ فأطلع داود في أثر الطّير فإذا بامرأة أوريا تغتسل فلمّا نظر إليها هواها و كان أوريا قد أخرجه في بعض غزواته فكتب إلى صاحبه أن قدّم أوريا أمام الحرب فقدّم فظفر أوريا بالمشركين فصعب ذلك على داود فكتب الثّانية أن قدّمه أمام التّابوت فقتل أوريا رحمه اللّه و تزوّج داود بامرأته.
فضرب الرّضا(ع) بيده على جبهته و قال:إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ(1). لَقَدْ نَسَبْتُمْ نَبِيّاً مِنْ أَنْبِياءِ اللَّهِ إِلَى التَّهاوُنِ بِصَلاتِهِ حَتّىٰ خَرَجَ في أَثَرِ الطَّيْرِ ثُمَّ بِالْفاحِشَةِ ثُمَّ بِالْقَتْلِ!!! فقال: يابن رسول اللّه! فما كانت خطيئته؟ فقال: وَيْحَكَ! إِنَّ داوُدَ إِنَّما ظَنَّ أَنْ ما خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَبَعَثَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ الْمَلَكَيْنِ فَتَسَوَّرَا الْمِحْرابَ فَقالا: خَصْمانِ بَغٰى بَعْضُنا عَلٰى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلٰى سَواءِ الصِّراطِ * إِنَّ هٰذا أَخي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنيها وَ عَزَّني فِي الْخِطابِ(2).
فَعَجَّلَ دَاوُدُ(ع) عَلَى الْمُدَّعٰى عَلَيْهِ فَقالَ: لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلٰى نِعاجِهِ(3)(٣٨) سوره ص: آيه٢٥.(4) وَ لَمْ يَسْأَلِ الْمُدَّعِيَ الْبَيِّنَةَ عَلٰى ذٰلِكَ وَ لَمْ يُقْبِلْ عَلَى الْمُدَّعٰى عَلَيْهِ فَيَقُولَ ما تَقُولُ فَكانَ هٰذا خَطيئَةَ حُكْمِهِ لا ما ذَهَبْتُمْ إِلَيْهِ أَ لا تَسْمَعُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: *يا داوُدُ! إِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ إِلٰى آخِرِ الْآيَةِ *(5)فقلت: ياابن رسولالله! فما قصّته مع أوريا؟
فقال الرّضا(ع): إِنَّ الْمَرْأَةَ في أَيّامِ داوُدَ إِذا ماتَ بَعْلُها أَوْ قُتِلَ لا تَتَزَوَّجُ بَعْدَهُ أَبَداً وَ أَوَّلُ مَنْ أَباحَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ أَنْ يَتَزَوَّجَ بِامْرَأَةٍ قُتِلَ بَعْلُها داوُدُ(ع). فَذٰلِكَ الَّذي شَقَّ عَلٰى أُورِيا.
وَ أَمّا مُحَمَّدٌ نَبِيُّهُ(ع) وَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ لَهُ: وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَ نَبِيَّهُ(ع) أَسْماءَ أَزْواجِهِ في دارِ الدُّنْيا وَ أَسْماءَ أَزْواجِهِ فِي الْآخِرَةِ وَ أَنَّهُنَّ أُمَّهاتُ الْمُؤْمِنينَ وَ أَحَدُ مَنْ سَمّىٰ لَهُ زَيْنَبُ بِنْتُ جَحْشٍ وَ هِيَ يَوْمَئِذٍ تَحْتَ زَيْدِ بْنِ حارِثَةَ فَأَخْفٰى(ع) اسْمَها في
نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِ لَهُ لِكَيْلا يَقُولَ أَحَدٌ مِنَ الْمُنافِقينَ إِنَّهُ قالَ فِي امْرَأَةٍ في بَيْتِ رَجُلٍ أَنَّها أَحَدُ أَزْواجِهِ مِنْ أُمَّهاتِ الْمُؤْمِنينَ وَ خَشِيَ قَوْلَ الْمُنافِقينَ. قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ في نَفْسِكَ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ ما تَوَلّىٰ تَزْويجَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ إِلّا تَزْويجَ حَوّاءَ مِنْ آدَمَ وَ زَيْنَبَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ع) وَ فاطِمَةَ مِنْ عَلِيٍّ(ع). قال: فبكى عليّ بن الجهم و قال: يابن رسولاللّه! أنا تائبٌ إلى اللّه عزّوجلّ أن أنطق في أنبياء اللّه بعد يومي هذا إلّا بما ذكرته.(1)
ابوصلت هروي گويد: چون مأمون صاحبنظران اهل اسلام و ديانات يهود و نصاري و مجوس و صابئيّه و ديگر صاحبنظران را جمع كرد تا با عليّ بن موسي الرّضا(ع) مباحثه كنند؛ هيچكس براي مباحثه از جا بلند نشد جز اينكه (امام) او را محكوم ساختند و گويا سنگ در دهانش نهادند.
عليّ بن محمّد بن الجهم از جا برخاست، پيش آمد و به امام عرضه داشت: اي فرزند پيامبر خدا! آيا شما معتقد به عصمت پيامبران هستيد؟ فرمود: آري. عرض كرد: چه ميكني با اين كلام خداوند عزّوجل: وَ عَصٰى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوٰى ـ آدم نافرماني كرد و گمراه شد و اين كلام خداي عزّوجل وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ ـ ذا النون زماني كه خشمناك رفت و گمان كرد كه ما بر او هرگز سخت نخواهيم گرفت و كلام او درباره يوسف: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهاـ آن زن به وي همّت گماشت و يوسف هم بدو همّت گماشت و گفتهي او درباره داوود: وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ ـ داوود دانست كه ما او را آزموديم و گفتارش
1) الأمالي صدوق:٩٠-٩١ مجلس٢٠ ح٣ و عيون أخبار الرّضا(ع):١/١٩٩-١٩٣ ب١٤ ح١ به سند خود از اباصلت هروي از امام رضا(ع)، بحارالأنوار: ٤٩/١٧٩ ب١٤ ح١٤ و تفسير البرهان:٣/٧٨٢ ح٧٠٦٢ و تفسير نورالثّقلين: ٤/٢٨١ ح١٢٩ از عيون أخبار الرّضا(ع).
درباره پيامبرش حضرت محمّد(ع): وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ ـ در دل خود نهان كني آنچه را خدايش عيان كند و از مردم ميترسي و الله سزاوارتر است كه از او بترسي؟ مولانا امام رضا(ع) فرمود: واي بر تو اي علي! از (نافرماني) الله بپرهيز و هرزگي را به رسولان الله نسبت نده و كتاب خداي عزّوجل را به رأي خود تأويل نكن؛ زيرا خداوند عزّوجل فرموده است: وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ ـ تأويل (معناي باطني و غيرآشكار) آن را نميداند جز الله و راسخان در دانش.
امّا اينكه خداوند فرموده است: وَ عَصٰى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوٰى ـ آدم عصيان پروردگارش نمود و گمراه شد. همانا خداوند عزّوجل آدم را حجّتي در زمين و خليفهاي بر بندگانش آفريد. او را براي بهشت نيافريد و نافرماني آدم در بهشت بود نه در زمين و اين بدان جهت بود كه مقدّرات امر خداي عزّوجل تمام (عملي) شود. از اين رو چون به سوي زمين پايين برده شد و به دليل اين كلام خداوند عزّوجل إِنَّ اللَّهَ اصْطَفٰى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ـ همانا خداوند آدم و نوح و آلابراهيم و آلعمرن را بر تمامي جهانيان برگزيد حجّت و خليفهاي قرار داده شد، معصوم گشت.
و امّا گفتار خداي عزّوجل وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ ـ ذوالنون هنگامي كه خشمناك رفت و گمان كرد كه ما هرگز بر او سخت نخواهيم گرفت. همانا (داوود) گمان كرد خداوند روزياش را بر او تنگ نميگيرد. مگر اين كلام خداوند عزّوجل را نشنيدهاي: وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ ـ و امّا چون خداوند او را آزمود، روزياش را بر او تنگ كرد (يعني روزي را) بر او
تنگ گيرد. و اگر گمان كرده بود الله بر او توانا نيست، به تحقيق كافر شده بود.
و امّا گفتار خداي عزّوجل درباره يوسف: : وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهاـ آن زن به او همّت گماشت و يوسف هم بدو همّت گماشت، زليخا قصد معصيت كرد و يوسف تصميم گرفت در صورتي كه مجبورش كند، او را بكشد (و اين) به خاطر خشمي (بود) كه بر او گرفت. از اين رو الله كشتن او (زليخا) و هرزگي را از وي گرداند و اين همان كلام الله است: كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ ـ همچنان از او بدي يعني كشتن وَ الْفَحْشاءَ ـ و فحشاء را گردانديم يعني زنا.
و امّا داوود، درباره او از جانب شما چه ميگويند؟ عليّ بن الجهم گفت: ميگويند داوود در محرابش نماز ميخواند كه شيطان به شكل زيباترين پرندهاي در نظرش مجسّم شد. او نمازش را بريد و خواست آن را بگيرد. پرنده به حياط پريد. دنبال او بيرون رفت. پرنده به بام پريد. دنبال او بالاي بام رفت. پرنده در خانه اوريا پسر حتان پريد. داوود به دنبال او بدان خانه سر كشيد و زن اوريا مشغول غسل كردن بود و داوود او را ديد و عاشق او شد. حال آنكه داوود، اوريا را در برخي جنگهايش به جبهه فرستاده بود. داوود به فرمانده او نوشت كه اوريا را به ميدان بفرست. اوريا به ميدان رفت و بر مشركان پيروز شد. اين بر داوود ناگوار آمد. دوباره نوشت او را جلوي تابوت، به جنگ بفرست. اين بار كشته شد. پس داوود زنش را تزويج كرد.
امام رضا(ع) با دست مبارك به پيشاني خود زدند و فرمودند: *إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا
إِلَيْهِ راجِعُونَ*(1)شما به پيامبري از پيامبران خداوند نسبت داديد كه به نمازش بياعتنايي كرد تا آنجا كه به دنبال پرندهاي (از محراب) بيرون رفت. سپس به او نسبت هرزگي دادهايد و بعد نسبت قتل!!! عرض كرد: اي فرزند پيامبرخدا! خطاي او چه بود؟ فرمود: واي بر تو! همانا داوود گمان كرد خداوند خلقي داناتر از او نيافريده است. از اين رو خداوند عزّوجل دو فرشته را به سوي او فرستاد تا از ديوار محرابش بالا آمدند و گفتند: خَصْمانِ بَغٰى بَعْضُنا عَلٰى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلٰى سَواءِ الصِّراطِ * إِنَّ هٰذا أَخي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنيها وَ عَزَّني فِي الْخِطابِ ـ ما دو طرف هستيم كه يكي بر ديگري ستم كرده است. بدين جهت به حق ميان ما حكم كن و خلاف مگو و ما را به راه حق راهنمايي كن. به راستي كه اين برادر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم و ميگويد آن يكي را هم به من بده و به من درشتگويي ميكند. داوود(ع) بر مدّعي عليه، شتاب كرد و گفت: لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلٰى نِعاجِهِ ـ به درستي كه به تو ستم كرده است كه يك ميش تو را هم خواسته است. و از مدّعي بر آن دليل نخواست و به طرف او هم نگفت كه در جوابش چه ميگويي؟ اين خطاي او در حكمش بود نه آنچه شما ميگوييد. مگر نميشنوي كه خداوند عزّوجل ميفرمايد: يا داوُدُ! إِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ إِلٰى آخِرِ الْآيَةِـ اي داوود! به راستي ما تو را خليفه در زمين قرار داديم، بنابراين ميان مردم درست حكم كن تا آخر آيه.
(راوي گويد:) عرضه داشتم: اي فرزند پيامبرخدا! پس داستان او با اوريا
1) كنايه از رويارويي با مصيبت.
چه بود؟ امام رضا(ع) فرمودند: در روزگار داوود، چون شوهر زني ميمرد يا كشته ميشد ديگر ازدواج نميكرد و نخستين كسي كه خداي عزّوجل براي او مباح كرد كه پس از قتل شوهر زني، وي را تزويج كند، داوود(ع) بود و اين امر بر اوريا سخت و ناگوار آمد.
و امّا پيامبرش محمّد(ع) و كلام خداوند عزّوجل در مورد ايشان: وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ ـ در دل نهان كني آنچه را كه الله آشكار ميسازد و از مردم ميترسي و الله سزاوارتر است كه از او بترسي، بدان جهت است كه خداي عزّوجل پيامبرش(ع) را از نام زنان ايشان در دنيا و آخرت و اينكه آنان امّالمؤمنين هستند، آگاه كرد. يكي از كساني كه براي ايشان نام برد، زينب دختر جحش بود كه آن زمان، زن زيد بن حارثه بود. از اين رو پيغمبر(ع) نام او را در دل خود پنهان كرد و به او (زيد) نگفت، مبادا منافقين طعن زنند كه زن شخص ديگري را در زنهاي خود نام ميبرد و امّالمؤمنين ميشمرد و از بدگويي منافقين بيم كرد. خداي عزّوجل فرمود: وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ ـ و خداوند سزاوارتر است كه در درونت از او بترسي و همانا خداي عزّوجل متصدّي تزويج احدي از خلق خود نگرديد مگر تزويج حواء به آدم و زينب به رسولخدا(ع) و فاطمه به علي(ع). (راوي گويد:) عليّ بن الجهم گريست و گفت: اي فرزند رسولخدا! من به درگاه خداي عزّوجل توبهكارم از آنكه درباره رسولان الله چيزي را جز آنچه شما يادآور شُديد، بگويم.
در ادامهي پاسخ، خلاصه سخن شيخ طبرسي را ميآوريم كه چنين است: معصيت هم در مقابل واجب گفته ميشود و هم در مخالفت امر مستحب.
پس مانعي نيست كه ترككننده مستحب را عاصي بنامند. آنگاه مينويسد: شكّي نيست كه احتمال دارد فغوٰي به معناي نااميدي باشد. (يعني) جايز است معناي فغوٰي اين باشد كه آدم از رسيدن به جاودانگي نااميد شد يعني از درخت خورد ولي به آرزوي خود نرسيد.
معصيت حضرت آدم در مقابل امر ارشادي بود نه امر مولوي و وجوبي. پيامبران از معصيت و مخالفت حق معصوم هستند... . اين است معناي سخت گوينده (كه ميگويد): انبياء با آنكه معصوم هستند مانعي نيست ترك اولي از آنها سر بزند. خوردن آدم از شجره، ترك اولي بود.
وَ عَصٰى آدَمُ رَبَّه گفتيم اين عصيان معصيت نبوده حتّي مكروه هم نبوده است. زيرا در اينجا نهي ارشادي است يعني خلاف صلاح خود اقدام نمودند. به خصوص به قرينهي فغوٰي ـ به ضرر خود اقدام كرد. (كه واژه غوي خلاف رشد است).
فَتَلَقّىٰ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ(1).
پاسخ
فَتَلَقّىٰ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ نشان ميدهد كه توفيق و الهام توبه از جانب الله بوده است. پس توبهي بنده در پي توفيق و عنايت الهي است. در روايات آمده است كه كَلِماتٍ همان سوگند آدم(ع) است كه الله را به حقّ پيامبر، اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه، امام مجتبي و سيّدالشّهدا صلوات الله عليهم قسم داد.
فَتابَ عَلَيْهِ: توبه و متاب به معناي رجوع است. «تاب» اگر به «إلي» متعدّي شود، فعل عبد، به معناي بازگشت به سوي الله است مانند: إِنّي تُبْتُ إِلَيْك ـ همانا به سوي (فرمانبرداري از) تو بازگشتم(2). و اگر به «عَليٰ» متعدّي شود، فعل خدا، به معناي پذيرش توبه است مانند همين آيه فَتابَ عَلَيْهِ ـ پس توبهي او را پذيرفت. توبهي بنده آن است كه با ترك گناه از نافرماني الله به سوي اطاعت او بازگردد و توبهي خداوند آن است كه با لطف و عنايت و قبول توبه، بنده را مشمول رحمت خود قرار دهد.
وجوب توبه از طرف بنده مطلبي عقلي است؛ زيرا توبه دفع ضرر است و دفع ضرر به اندازهي امكان ضروري است. اوامر شرعي نسبت به توبه، ارشادي است و در آنها اِعمال مولويّت نشده است؛ زيرا اگر امر مولوي بود مستلزم اين بود كه هرگاه توبه به تأخير افتد، يك معصيت، موجب عقوبات غيرمتناهي شود؛
زيرا هر لحظه كه در توبه تأخير شود يك معصيت محسوب شده و اين بالضّرورة باطل و منافي آيه شريفه: وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزٰى إِلاَّ مِثْلَها ـ و هركس گناهي بياورد (انجام دهد)، جز به مانند (عقوبت) آن، جزا داده نخواهد شد(1)
خواهد بود.
فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ: «توّاب» همواره در وصف الله آمده جز در اين آيه: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ(2). قبول توبهي آدم آن نشد كه به جاي اوّل بازگردد ولي با رهروي راه الله و عمل به احكامي كه از جانب الله خواهد آمد، به رحمت حضرت الله خواهد رسيد.
حضرت نوح: قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ.(1)(نوح صبر نكرد و اعتراض كرد).
پاسخ
در اين آيه جواب نوح و نقض استدلال او آمده است. منظور خداوند از أَهْلِكَ در آيه، اهلي است كه شايسته و نيكوكار باشد و چون پسر حضرت نوح يكپارچه عمل ناصالح بود، پس در زمرهي اهلي كه براي آنها وعده نجات داده شد، نبود. جمله إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ نشان ميدهد كه مراد از أَهْلِكَ، اهلِ صالح و نيكوكار است و پسر نوح به دليل نداشتن اين قيد و وصف، از اهل بودن خارج شده است.
ناگفته نماند كه استدلال حضرت نوح(ع) اين بود: «خدايا پسرم از اهل من است، وعدهي تو در نجات دادن اهل من حق است». ديگر از خداوند درخواست نكرد كه بايد پسرم نجات يابد و زنده شود و چيزي را كه نميدانست از الله نخواست. بنابراين لازمهي جملهي فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اين نيست كه نوح چيزي را كه بدان آگاه نبوده، از الله تعالي درخواست كرد، بلكه نهي به طور مطلق و بدين معناست كه چنين چيزي نخواهد.
همچنين لازمهي جمله إِنّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ آن نيست كه آن حضرت در زمرهي جاهلين داخل شود. اين در صورتي بود كه نجات پسرش را از
1) (١١) سوره هود(ع): آيه ٤٧.
خداوند ميخواست.
خلاصهي سخن آنكه: اي نوح براي نجات يافتن از غرق شدن، ايمان و عمل شرط است. ياران تو كه نجات يافتند مصداق مَنْ آمَنَ بودند امّا پسر تو چنان ناصالح است، گويا در عمل ناشايست محو و يكپارچه عمل غيرصالح شده است.
اين جريان، نشان ميدهد كه حضرت نوح(ع)، علم گستردهاي نداشتند نه اينكه صبر نكردند يا اعتراض كردند.
قالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لي بِهِ عِلْمٌ وَ إِنْ لا تَغْفِرْ لي وَ تَرْحَمْني أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ.(1)
پاسخ
ترجمه آيه فوق بدين شرح است: «نوح عرض كرد: پروردگارم، همانا من به تو پناه ميبرم از اينكه از تو چيزي را بخواهم كه نسبت به آن آگاهي ندارم و اگر تو مرا مشمول بخشش و رحمت خود قرار ندهي، از زيانكاران خواهم بود».
چون بر حضرت نوح(ع) روشن شد كه اقدام و استدلال او نزديك به لغزش بود ولي الله تعالي او را حفظ كرد، در مقام استعاذه برآمد. جملهي أَعُوذُ بِكَ أَنْ... نشان ميدهد آنچه را نميدانسته، از خداوند درخواست نكرده است. با اين وجود شايسته بود از خداوند طلب مغفرت و رحمت كند. آيه نشان ميدهد كه هم در مواقع گناه ميشود از خداوند طلب مغفرت كرد و هم در غير آن. بنابراين معناي استغفار در قسمت دوّم آيه اين است كه خداوند به او توفيق دهد تا به خطا نيافتد.
1) (١١) سوره هود(ع): آيه٤٨.
حضرت موسي: قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً * قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً * قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْرا(1). حضرت موسي ـ نستجير بالله ـ مثل عوام به كارها اعتراض ميكرد.
پاسخ
امام صادق(ع) فرمودند:إِنَّما مَثَلُ عَلِيٍّ وَ مَثَلُنا مِنْ بَعْدِهِ مِنْ هٰذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ مُوسَى النَّبِيِّ عَلٰي نَبِيِّنا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلامُ وَ الْعالِمِ حينَ لَقِيَهُ وَ اسْتَنْطَقَهُ وَ سَأَلَهُ الصُّحْبَةَ فَكانَ مِنْ أَمْرِهِما مَا اقْتَصَّهُ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ(ع) في كِتابِهِ وَ ذٰلِكَ أَنَّ اللَّهَ قالَ لِمُوسٰى: إِنّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّاسِ بِرِسالاتي وَ بِكَلامي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ(2)، ثُمَّ قالَ: *وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ *(3)، وَ قَدْ كانَ عِنْدَ الْعالِمِ عِلْمٌ لَمْ يُكْتَبْ لِمُوسٰى فِي الْأَلْواحِ وَ كانَ مُوسٰى يَظُنُّ أَنَّ جَميعَ الْأَشْياءِ الَّتي يَحْتاجُ إِلَيْها [في تابُوتِهِ] وَ جَميعَ الْعِلْمِ قَدْ كُتِبَ لَهُ فِي الْأَلْواح ـ همانا مَثَل حضرت علي و مَثَل ما پس از او، از اين امّت، مانند مَثَل موسيِ پيامبر علي نبيّنا و آله و عليه السّلام است چون عالم (حضرت خضر) او (حضرت موسي) را ملاقات كرد و (حضرت موسي) او را به سخن آورد و از او خواستار همنشيني شد.
از جملهي امر آنها، چيزي است كه خداوند براي پيامبرش(ع) در قرآن بيان كرده و آن چنين است كه خداوند به موسي فرمود: *إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ
بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرينَ ـ همانا من تو را بر مردم به رسالتهايم و كلامم برگزيدم، بنابراين آنچه را به تو دادم بگير و از جملهي شكرگزاران باش*. سپس فرمود: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ ـ و براي او در الواح از هر چيزي موعظهاي و براي هر چيزي تفصيلي نگاشتيم در حالي كه نزد حضرت خضر علمي بود كه براي موسي در الواح نوشته نشده بود. حال آنكه موسي گمان ميكرد تمام چيزهايي كه به آنها نيازمند است در تابوت اوست و تمام علم براي او در الواح نوشته شده است.(1)
عن جعفر بن محمّد أنّه قال: إِنَّ الْخَضِرَ كانَ نَبِيّاً مُرْسَلاً بَعَثَهُ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالٰى إِلٰى قَوْمِهِ فَدَعاهُمْ إِلٰى تَوْحيدِهِ وَ الْإِقْرارِ بِأَنْبِيائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ آيَتُهُ أَنَّهُ كانَ لا يَجْلِسُ عَلٰى خَشَبَةٍ يابِسَةٍ وَ لا أَرْضٍ بَيْضاءَ إِلّا أَزْهَرَتْ خُضْراً وَ إِنَّما سُمِّيَ خَضِراً لِذٰلِكَ وَ كانَ اسْمُهُ بالِيا [تالِيا] بْنَ مِلْكانَ بْنِ عابِرِ بْنِ أَرْفَخْشَدَ بْنِ سامِ بْنِ نُوحٍ(ع).
وَ إِنَّ مُوسٰى لَمّا كَلَّمَهُ اللَّهُ تَكْليماً وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ التَّوْراةَ وَ كَتَبَ لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ جَعَلَ آيَتَهُ في يَدِهِ وَ عَصاهُ وَ فِي الطُّوفانِ وَ الْجَرادِ وَ الْقُمَّلِ وَ الضَّفادِعِ وَ الدَّمِ وَ فَلْقِ الْبَحْرِ وَ غَرَقَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فِرْعَوْنَ وَ جُنُودَهُ وَ عَمِلَتِ الْبَشَرِيَّةُ فيهِ حَتّىٰ قالَ في نَفْسِهِ: ما أَرٰى أَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ خَلْقاً أَعْلَمَ مِنّي، فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلٰى جَبْرَئيلَ: يا جَبْرَئيلُ! أَدْرِكْ عَبْدي مُوسٰى قَبْلَ أَنْ يَهْلِكَ وَ قُلْ لَهُ: إِنَّ عِنْدَ مُلْتَقَى الْبَحْرَيْنِ رَجُلاً عابِداً فَاتَّبِعْهُ وَ تَعَلَّمْ مِنْهُ.
فَهَبَطَ جَبْرَئيلُ عَلٰى مُوسٰى بِما أَمَرَهُ بِهِ رَبُّهُ عَزَّوَجَلَّ فَعَلِمَ مُوسٰى أَنَّ ذٰلِكَ لِما
1) تفسير العيّاشي:٢/٣٣٠ ح٤٦، الإختصاص:٢٥٨، بحارالأنوار:٢/٢٠٧ ب٢٦ ح١٠٠ از آن دو و ج١٣/٣٠٤ ب١٠ ح٣١ از تفسير العيّاشي، تفسير شريف البرهان: ٢/١٣٦ ح٢٥٨٥/[٥] از الإختصاص.
حَدَّثَتْ بِهِ نَفْسُهُ فَمَضٰى هُوَ وَ فَتاهُ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ(ع) حَتَّى انْتَهَيا إِلٰى مُلْتَقَى الْبَحْرَيْنِ فَوَجَدا هُناكَ الْخَضِرَ(ع) يَتَعَبَّدُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ كَما قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ في كِتابِهِ: فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً * قالَ لَهُ مُوسٰى: هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلٰى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً؟(1) قالَ لَهُ الْخَضِرُ: إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً(2) لِأَنّي وُكِّلْتُ بِعِلْمٍ لا تُطيقُهُ وَ وُكِّلْتَ أَنْتَ بِعِلْمٍ لا أُطيقُهُ.
قالَ مُوسٰى لَهُ: بَلْ أَسْتَطيعُ مَعَكَ صَبْراً. فَقالَ لَهُ الْخَضِرُ: إِنَّ الْقِياسَ لا مَجالَ لَهُ في عِلْمِ اللَّهِ وَ أَمْرِهِ وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلٰى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؟ (3) قالَ مُوسٰى: سَتَجِدُني إِنْ شاءَاللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِيَ لَكَ أَمْراً (4) فَلَمَّا اسْتَثْنَى الْمَشِيَّةَ قَبِلَهُ *قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَني فَلا تَسْئَلْني عَنْ شَيْءٍ حَتّىٰ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً *(5)فَقالَ مُوسٰى(ع): لَكَ ذٰلِكَ عَلَيَّ.
فَانْطَلَقا حَتّىٰ إِذا رَكِبا فِي السَّفينَةِ خَرَقَها الْخَضِرُ(ع) فَقالَ لَهُ مُوسٰى(ع): *أَخَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً * قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً *(6)قالَ مُوسٰى: لا تُؤاخِذْني بِما نَسيتُ أَيْ بِما تَرَكْتُ مِنْ أَمْرِكَ وَ لا تُرْهِقْني مِنْ أَمْري عُسْراً * فَانْطَلَقا حَتّىٰ إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ الْخَضِرُ(ع) فَغَضِبَ مُوسٰى وَ أَخَذَ بِتَلابيبِهِ وَ قالَ لَهُ: أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً(7). قالَ لَهُ الْخَضِرُ: إِنَّ الْعُقُولَ لا تَحْكُمُ عَلٰى أَمْرِ اللَّهِ تَعالَى ذِكْرُهُ بَلْ أَمْرُ اللَّهِ
يَحْكُمُ عَلَيْهَا فَسَلِّمْ لِما تَرٰى مِنّي وَ اصْبِرْ عَلَيْهِ فَقَدْ كُنْتُ عَلِمْتُ أَنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً(1). قالَ مُوسٰى: إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْني قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنّي عُذْراً (2).
فَانْطَلَقا حَتّىٰ إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ وَ هِيَ النّاصِرَةُ وَ إِلَيْها تُنْسَبُ النَّصارٰى وَ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَوَضَعَ الْخَضِرُ(ع) يَدَهُ عَلَيْهِ فَأَقامَهُ فَقالَ لَهُ مُوسٰى: لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً (3). قالَ لَهُ الْخَضِرُ: هذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْويلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (4).
فَقالَ: أَمَّا السَّفينَةُ فَكانَتْ لِمَساكينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفينَةٍ صالِحَةٍ غَصْباً(5)فَأَرَدْتُ بِما فَعَلْتُ أَنْ تَبْقٰى لَهُمْ وَ لايَغْصِبَهُمُ الْمَلِكُ عَلَيْها. فَنَسَبَ الْأَنانِيَّةَ في هٰذَا الْفِعْلِ إِلٰى نَفْسِهِ لِعِلَّةِ ذِكْرِ التَّعْييبِ لِأَنَّهُ أَرادَ أَنْ يَعيبَها عِنْدَ الْمَلِكِ إِذا شاهَدَها فَلا يَغْصِبُ الْمَساكينَ عَلَيْها. وَ أَرادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ صَلاحَهُمْ بِما أَمَرَهُ بِهِ مِنْ ذٰلِكَ.
ثُمَّ قالَ: وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ وَ طَلَعَ كافِراً وَ عَلِمَ اللَّهُ تَعَالٰى ذِكْرُهُ إِنْ بَقِيَ كَفَرَ أَبَواهُ وَ افْتَتَنا بِهِ وَ ضَلّا بِإِضْلالِهِ إِيّاهُمَا فَأَمَرَنِيَ اللَّهُ تَعالٰى ذِكْرُهُ بِقَتْلِهِ وَ أَرادَ بِذٰلِكَ نَقْلَهُمْ إِلٰى مَحَلِّ كَرامَتِهِ فِي الْعاقِبَةِ فَاشْتَرَكَ بِالْأَنانِيَّةِ بِقَوْلِهِ:فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً * فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً(6)
وَ إِنَّمَا اشْتَرَكَ فِي الْأَنانِيَّةِ لِأَنَّهُ خَشِيَ ـ وَ اللَّهُ لا يَخْشٰى لِأَنَّهُ لا يَفُوتُهُ شَيْءٌ وَ لا يَمْتَنِعُ عَلَيْهِ أَحَدٌ أَرادَهُ وَ إِنَّما خَشِيَ الْخَضِرُ مِنْ أَنْ يُحالَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ ما أَمَرَ فيهِ فَلا يُدْرِكُ ثَوابَ الْإِمْضاءِ فيهِ وَ وَقَعَ في نَفْسِهِ أَنَّ اللَّهَ تَعالٰى ذِكْرُهُ جَعَلَهُ سَبَباً لِرَحْمَةِ أَبَوَيِ الْغُلامِ فَعَمِلَ فيهِ وَسَطَ الْأَمْرِ مِنَ الْبَشَرِيَّةِ مِثْلَ ما كانَ عَمِلَ في مُوسٰى(ع) لِأَنَّهُ صارَ فِي الْوَقْتِ مُخْبِراً وَ كَليمُ اللَّهِ مُوسٰى(ع) مُخْبِراً وَ لَمْ يَكُنْ ذٰلِكَ بِاسْتِحْقاقٍ لِلْخَضِرِ(ع) لِلرُّتْبَةِ عَلٰى مُوسٰى(ع) وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنَ الْخَضِرِ بَلْ كانَ لِاسْتِحْقاقِ مُوسٰى لِتَبْيينِ [لِلتَّبْيينِ].
ثُمَّ قالَ: وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي الْمَدينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً وَ لَمْ يَكُنْ ذٰلِكَ الْكَنْزُ بِذَهَبٍ وَ لا فِضَّةٍ وَ لٰكِنْ كانَ لَوْحاً مِنْ ذَهَبٍ فيهِ مَكْتُوبٌ: عَجَبٌ لِمَنْ أَيْقَنَ بِالْمَوْتِ كَيْفَ يَفْرَحُ عَجَبٌ لِمَنْ أَيْقَنَ بِالْقَدَرِ كَيْفَ يَحْزَنُ عَجَبٌ لِمَنْ أَيْقَنَ أَنَّ الْبَعْثَ حَقٌّ كَيْفَ يَظْلِمُ عَجَبٌ لِمَنْ يَرَى الدُّنْيا وَ تَصَرُّفَ أَهْلِها حالاً بَعْدَ حالٍ كَيْف يَطْمَئِنُّ إِلَيْها. وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً كانَ بَيْنَهُما وَ بَيْنَ هٰذَا الْأَبِ الصّالِحِ سَبْعُونَ أَباً. فَحَفِظَهُمَا اللَّهُ بِصَلاحِهِ. ثُمَّ قالَ: فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما فَتَبَرَّأَ مِنَ الْأَنانِيَّةِ في آخِرِ الْقِصَصِ وَ نَسَبَ الْإِرادَةَ كُلَّها إِلَى اللَّهِ تَعالٰى ذِكْرُهُ في ذٰلِكَ لِأَنَّهُ لَمْ يَكُنْ بَقِيَ شَيْءٌ مِمّا فَعَلَهُ فَيُخْبِرَ بِهِ بَعْدُ وَ يُصَيِّرَ مُوسٰى(ع) بِهِ مُخْبِراً وَ مُصْغِياً إِلٰى كَلامِهِ تابِعاً لَهُ فَتَجَرَّدَ مِنَ الْأَنانِيَّةِ وَ الْإِرادَةِ تَجَرُّدَ الْعَبْدِ الْمُخْلِصِ ثُمَّ صارَ مُتَنَصِّلاً مِمّا أَتاهُ مِنْ نِسْبَةِ الْأَنانِيَّةِ في أَوَّلِ الْقِصَّةِ وَ مِنِ ادِّعاءِ الِاشْتِراكِ في ثانِي الْقِصَّةِ فَقالَ: رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْري ذٰلِكَ تَأْويلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً(1).
ثُمَّ قالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(ع): إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ تَعالٰى ذِكْرُهُ لا يُحْمَلُ عَلَى الْمَقاييسِ وَ مَنْ حَمَلَ أَمْرَ اللَّهِ عَلَى الْمَقاييسِ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ إِنَّ أَوَّلَ مَعْصِيَةٍ ظَهَرَتِ الْأَنانِيَّةِ عَنْ إِبْليسَ اللَّعينِ حينَ أَمَرَ اللَّهُ تَعالٰى ذِكْرُهُ مَلائِكَتَهُ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ فَسَجَدُوا وَ أَبٰى إِبْليسُ
1) آيه٨٣.
اللَّعينُ أَنْ يَسْجُدَ. فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: ما مَنَعَكَ أَلّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ(1) فَكَانَ أَوَّلُ كُفْرِهِ قَوْلَهُ: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ، ثُمَّ قِياسَهُ بِقَوْلِهِ: خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ. فَطَرَدَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْ جِوارِهِ وَ لَعَنَهُ وَ سَمّاهُ رَجيماً وَ أَقْسَمَ بِعِزَّتِهِ لا يَقيسُ أَحَدٌ في دينِهِ إِلّا قَرَنَهُ مَعَ عَدُوِّهِ إِبْليسَ في أَسْفَلِ دَرَكٍ مِنَ النّارِ ـ حضرت امام جعفر بن محمّد الصّادق فرمودند: خضر، پيامبر فرستاده شدهاي بود كه خداوند تبارك و تعالي او را به سوي قومش فرستاد. وي ايشان را به سوي يگانگي خداوند و اقرار به پيامبرانش و فرستادگانش و كتابهايش دعوت نمود. معجزهي آن حضرت اين بود كه هيچگاه روي چوب خشك يا زمين سپيدي (بيآب و علف) نمينشست مگر آنكه بلافاصله آن چوب يا خاك سبز ميشد و به همين خاطر او را خضر ناميدند. حال آنكه اسم آن حضرت باليا بود و نسبت آن جناب به اين شرح ميباشد: باليا بن ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح(ع).
و همانا چون خداوند با او (حضرت موسي(ع)) سخن گفت چنان سخني، و تورات را بر او نازل كرد و براي او در الواح از هر موضوعي پندي و براي هر چيزي تفصيلي نوشت و معجزهي او را در دست و عصايش قرار داد و به منظور اثبات حقّانيّت و آگاه ساختن قوم او، آنها را به طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون شدن آب مبتلا ساخت و به جهت سركوب نمودن دشمنش دريا را شكافت و فرعون و لشكريانش را در آن غرق نمود و آنچه لازمهي كمال بشريّت است در او اعمال كرده و فراهم ساخت. تا آنجا كه با خود گفت: نميبينم (گمان ندارم) كه
1) (٧) سوره الأعراف: آيه١٢.
خداوند عزّوجل مخلوقي داناتر از من آفريده باشد. از اين رو خداوند عزّوجل به جبرئيل چنين وحي نمود: اي جبرئيل! بندهام موسي را درياب پيش از آنكه هلاك شود، و به او بگو: در مكاني كه دو دريا با هم تلاقي نمودهاند، مرد عابدي است. از او پيروي كن و از او بياموز.
جبرئيل با آنچه خدايش ـ عزّوجل ـ به او امر كرده بود، بر موسي نازل شد. موسي دانست كه اين (فرمان الهي) به خاطر آن چيزي است كه نفسش گفته بود. موسي و رفيق جوانمردش، يوشع بن نون(ع)، حركت كردند تا به ملتقي البحرين رسيدند. در آنجا خضر(ع) را يافتند در حالي كه خداي عزّوجل را عبادت ميكرد چنانچه خداي عزّوجل در كتابش ميفرمايد: فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً * قالَ لَهُ مُوسٰى: هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلٰى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً؟ ـ (موسي و يوشع بن نون) بندهاي از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود به او رحمتي عطا كرديم و از نزد خود به وي علمي لدنّي آموختيم. موسي به او گفت: آيا تو را پيروي كنم تا از آنچه آموختهاي از رشد و تعالي، به من بياموزي؟ خضر به او گفت: إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً ـ تو هرگز نميتواني با من صبر پيشه كني؛ زيرا من واگذار به علمي شدهام كه تو طاقت آن را نداري و تو واگذار به علمي شدهاي كه من طاقت آن را ندارم.
موسي به او گفت: من ميتوانم در همراهي با تو صبر پيشه سازم. خضر به او گفت: در علم و امر خداوند قياس راه ندارد وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلٰى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؟ ـ تو چگونه ميتواني بر امري كه به آن احاطهي علمي نداري، شكيبايي پيشه سازي؟ موسي گفت: *سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَاللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصي لَكَ أَمْراً ـ
انشاءالله به زودي مرا صابر خواهي يافت و خواهي ديد كه در هيچ امري از تو نافرماني نخواهم كرد*. چون او (موسي) كلمهي مشيّت (انشاءالله) را به كار برد،(خضر همراه شدن با) او را پذيرفت.قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَني فَلا تَسْئَلْني عَنْ شَيْءٍ حَتّىٰ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً ـ (خضر) گفت: اگر تابع من شدي درباره هيچ چيز از من نپرس تا وقتي كه خودم تو را از آن آگاه سازم. موسي(ع) گفت: پذيرفتم.
هر دو رفتند تا اينكه سوار كشتي شدند. حضرت خضر(ع) كشتي را شكافت و شكست. از اين رو موسي(ع) به او گفت: أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراًقالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً ـ آيا كشتي را ميشكافي تا سرنشينان آن را غرق كني؟ عمل بسيار زشت و ناپسندي مرتكب شدهاي * (خضر) گفت: آيا نگفتم تو هرگز نميتواني با من صبر پيشه كني؟* موسي گفت: لا تُؤاخِذْني بِما نَسيتُ ـ مرا به خاطر آنچه فراموش كردم، مؤاخذه مكن. يعني به خاطر آنچه از امر تو ترك كردم. وَ لا تُرْهِقْني مِنْ أَمْري عُسْراً * فَانْطَلَقا حَتّىٰ إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ ـ و بر من به خاطر اين كارم سخت مگير * پس با هم روان شدند تا پسري را ديدند، (خضر) پسر را كشت. موسي عصباني شد و يقه او (خضر) را گرفت و به او گفت: أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراًـ آيا نفس محترمي كه كسي را نكشته بود (بيگناه) كشتي، به راستي كه كار بسيار ناپسندي كردي. خضر به او گفت: همانا عقول بر امر خداوند حاكم نيستند بلكه امر خدا بر آن حكومت ميكند. بنابراين در مقابل آنچه از من ميبيني تسليم باش و صبر كن و من ميدانستم كه تو لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً ـ هرگز در همراهي با من توانايي شكيبايي نداري. موسي گفت: *إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ
شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْني قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنّي عُذْراً ـ اگر از اين پس از تو درباره چيزي پرسيدم، مرا همراهي نكن چرا كه در ترك رفاقتت با من عذر داري*.
فَانْطَلَقا حَتّىٰ إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ ـ (موسي و خضر) راهي شدند تا اينكه به اهل روستايي رسيدند. آن روستا، روستاي ناصره بود و آن روستايي است كه مسيحيان را به آن منسوب ميكنند. اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فيها جِداراً يُريدُ أَنْ يَنْقَضَّـ از اهل آن روستا درخواست غذا كردند، مردم از اينكه آنها را مهماني دهند، امتناع كردند. آنها (از آن قريه به عزم خروج، حركت كردند تا نزديكي دروازه آن قريه) ديواري را يافتند كه نزديك به انهدام بود. خضر(ع) دست خود را روي آن ديوار نهاد فَأَقامَهُ ـ سپس آن را برپا داشت (استوار كرد). موسي به او گفت: لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً ـ كاش براي انجام اين كار مزدي ميگرفتي (تا با آن براي خود غذا تهيه ميكرديم). خضر به او گفت: هذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْويلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراًـ اين عذر مفارقت بين من و تو است، به زودي تو را از تأويل آنچه كه نتوانستي بر آن شكيبايي ورزي، آگاه ميسازم.
سپس گفت: أَمَّا السَّفينَةُ فَكانَتْ لِمَساكينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفينَةٍ امّا كشتي، از آنِ بينواياني بود كه در دريا كار ميكردند، خواستم آن را معيوب سازم زيرا به دنبال آنها پادشاهي بود كه تمام كشتيهاي سالم را غصب ميكرد. پس قصدم از كاري كه انجام دادم اين بود كه كشتي بدين وسيله براي صاحبانش بماند و پادشاه، كشتي آن بينوايان را غصب نكند.
پس (خضر(ع)) اين كار (يعني شكستن كشتي و امتيازي كه براي كشتي مساكين پديد آمد) را به خود نسبت داد (نه به خداوند) زيرا بيان پيدا شدن امتياز مزبور با ذكر لفظ تعييب صورت گرفته (و ادب مقتضي بود آن را به خداي تعالي نسبت ندهد) چون خضر خواست كشتي را معيوب كند تا سلطان با مشاهده عيب، از غصبش صرفنظر كند و خداوند عزّوجل (از دادن فرمان مزبور به خضر) صلاح مساكين را اراده فرموده بود (و ادب اقتضا ميكند كه مجري فرمان، پديد آوردن عيب را به حضرتش نسبت ندهد بلكه آن را فعل خويش معرّفي كند. از اين رو خضر(ع) فرمود: اعيبها ـ آن را معيوب كنم).
سپس گفت: وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ ـ و امّا آن نوجوان: پدر و مادر او مؤمن بودند و او كافر متولّد شد(1)و خداوند تعالي ميدانست كه اگر او (زنده) باقي بماند، پدر و مادر او كافر شده و فريفتهي وي ميشدند و از گمراهي او پيروي ميكردند. بدين جهت خداوند تعالي مرا به كشتن او امر كرد و با اين كار اراده فرمود كه سرانجام پدر و مادر او را، به محلّ كرامت خويش انتقال دهد. خضر در اِخبار از اين فعل، خلاف فعل قبلي، از فاعل فعل تعبير مشترك آورد، يعني خود را با خداوند در فعل شريك قرار داد و گفت: *فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً * فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً ـ ما باك داشتيم كه آن پسر آنها (پدر و مادرش) را به كفر و طغيان بكشد * پس خواستيم پروردگارشان به جاي او فرزندي بهتر و صالحتر از حيث سرپرستي ارحام به آنها
1) در عالم ذر كافر شده بود.
عطا كند*.
و همانا دليل اينكه (خضر) فاعل دو فعل را مشترك آورد («خَشينا» و «أَرَدْنا»، در حالي كه مناسبتر آن بود كه «باك» را به خود و «اراده» را به الله نسبت دهد. اين است كه وقتي خدا، او را به قتل آن پسر مأمور نمود و به وي خبر داد كه به زودي كفرش ظاهر خواهد شد، جناب خضر از وقوع بداء در امان نبود) و بيم داشت ولي خدا هراس و بيم نداشته زيرا هيچ فعلي از او فوت نشده و بين او و انجام هيچ عملي، در حقّ او مانعي تصوّر نميشود. و همانا خضر بيم آن داشت كه بين او و آنچه به انجام آن مأمور شد، فاصله افتد و مانعي پيدا شود و بدين ترتيب از امضا و انجام كاري كه به آن مأمور شده بود، محروم شده و ثواب آن را درك نكند. امّا در عين حال در نفس جناب خضر خطور كرد كه خداوند ـ تعالي ذكره ـ او را سببي براي رحمت پدر و مادر آن پسر قرار داده است. (پس چون پيدا شدن اين بيم و خشيت در او به واسطهي اخبار خداي عزّوجل بود از اين رو در وسط كلام دو فعل «خشيت» و «اراده» را به خدا نسبت داد، نسبت ـ خشيت به خود بالمباشره (اقدام خودش) و به خدا بالتسبيب ميباشد (فرمان از خدا است) چنانچه در اراده نسبتش به خدا بالمباشره و به خضر تبعاً صورت گرفته است). خضر در وسط كلام به جنبهي بشري عمل نمود (و خشيت را به خود و خدا نسبت داد) چنانچه در برخورد و عملش با موسي(ع) چنين كرد زيرا وي در آن هنگام خبر دهنده بود و كليم الله حضرت موسي(ع) گيرندهي خبر. نه اينكه خضر(ع) مقام و رتبهاش بر موسي(ع) ترجيح داشت بلكه وي افضل از خضر بود، بلكه بدين جهت كه موسي مستحق بود به او گفته شود كه وي همه چيز را
ندانسته و جاهلي است كه فقط به تعليم خداوند علم برايش حاصل ميشود، ناگزير خضر واسطه و مأمور براي رساندن اين خبر به موسي شده بود.
سپس فرمود: وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي الْمَدينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً ـ و امّا آن ديوار، از آنِ دو پسر بچّهي يتيم در آن شهر بود و زير آن ديوار گنجي از آنِ آنان بود و پدرشان مردي نيكوكار بود. آن گنج طلا و نقره نبود، بلكه نوشتهاي از طلا بود كه در آن نوشته شده بود: شگفت است از كسي كه به مرگ يقين دارد و چگونه شاد و مسرور است؟! تعجّب است از كسي كه يقين به قَدَر دارد و چگونه محزون است؟! شگفت است از كسي كه به زنده ـ شدن در روز رستاخيز يقين دارد و چگونه ستم ميكند؟! تعجّب است از كسي كه بيثباتي و بياعتباري دنيا را ديده و مشاهده ميكند كه اهل آن از حالي به حالي ديگر دگرگون ميشوند ولي با اين حال به آن اطمينان دارد.
پدر اين دو پسر مردي نيكوكار بود. بين او و اين دو پسر هفتاد پدر ديگر قرار داشتند كه خداوند تعالي به سبب صلاحش اين دو پسر را محافظت فرمود. سپس گفت: فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما ـ پروردگار تو چنين اراده نمود كه آن دو پسر به حدّ رشد رسند و (به كمك لطف او) خودشان گنجشان را خارج سازند.
(خضر(ع)) هنگام خبر دادن در آخرين قصّهها (سوّمين قصّه)، از اسناد فعل به خويش، خود را بر حذر داشت بلكه اراده را در آن به طور كلّي به خداوند ـ تعالي ذكره ـ نسبت داد چرا كه غير از فعل اوّل و دوّم كه اوّلي را به خود نسبت داد و دوّمي را مشترك بين خويش و خدا معرّفي كرد، عمل ديگري باقي نماند كه
مستند به او و ارادهاش باشد تا وي از آن خبر داده و موسي(ع) هم شنوندهاش باشد. از اين رو در هنگام اِخبار از فعل سوّم، به طور كلّي خود را مجرّد از انجام آن دانست و ارادهي فعل را نيز از خدا قرار داد بدون اينكه براي خودش كوچكترين دخالت و شراكتي در فعل و ارادهي آن قايل شود، چنانچه بندهي مخلص در درگاه الهي چنين كند. سپس (خضر(ع)) از نسبت دادن فعل در اوّلين قصّه به خود و از ادّعاي اشتراك در فعل با خداوند در دوّمين قصّه به نحوي تبرّي جست و گفت: رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذٰلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراًـ پروردگار تو ارادهي اين معنا كرده از جهت رحمت و بخششي كه دارد و من اين كارها را از روي نظر خويش انجام ندادم بلكه به فرمان خداوند تعالي بود، اين است تأويل كارهايي كه تو طاقت و ظرفيّت صبر بر آنها را نداشتي.
سپس امام جعفر بن محمّد صادق فرمود: امر خداوند تعالي بر قياسها حمل نميشود و كسي كه امر خداوند را حمل بر قياس كند هلاك شده و ديگران را نيز هلاك نمايد. اوّلين معصيتي كه در عالم به ظهور رسيد، اظهار فضل و برتري از ناحيهي ابليس لعين بود و آن در وقتي صورت گرفت كه خداوند ـ تعالي ذكره ـ تمام فرشتگان را مأمور به سجده در مقابل آدم نمود. جملگي سجده كردند مگر ابليس لعين كه از سجود امتناع كرد. خداوند عزّوجل فرمود: ما مَنَعَكَ أَلّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ ـ وقتي به تو امر كردم چه چيز تو را از سجده كردن بازداشت؟ گفت: من از او بهتر هستم زيرا مرا از آتش و او را از گل آفريدي.
پس اوّلين كفري را كه مرتكب شد اين بود كه گفت: من بهتر از آدم هستم،
سپس قياسي كه نمود و گفت: مرا از آتش و او را از گل آفريدي. در نتيجه خداوند عزّوجل او را از جوار قرب خويش رانده و لعنت فرمود و او را رجيم (رانده شده از رحمت خويش) ناميد و به عزّت خود قسم ياد نمود كه هر كسي در دين خدا قياس نمايد، نباشد مگر اينكه او را قرين و همراه دشمن خود، شيطان، در پايينترين جاي آتش (جهنّم) جاي دهد.(1)
امام باقر(ع) فرمودند: لَقَدْ سَأَلَ مُوسَى الْعالِمَ مَسْأَلَةً لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ جَوابٌ وَ لَوْ كُنْتُ شاهِدَهُما لَأَخْبَرْتُ كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما بِجَوابِهِ وَ لَسَأَلْتُهُما مَسْأَلَةً لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُما فيها جَوابٌ ـ موسي، از عالم (حضرت خضر) سؤالي پرسيد كه جوابش نزد او (خضر) نبود و اگر من شاهد آن دو بودم، هر كدام از آنها را به پاسخ آن آگاه ميكردم. و حتماً از آن دو سؤالي را ميپرسيدم كه جوابي براي آن نزد آنها نبود.(2)
امام باقر(ع) فرمودند: لَقَدْ سَأَلَ مُوسَى الْعالِمَ مَسْأَلَةً لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ جَوَابُها وَ لَقَدْ سَأَلَ الْعالِمُ مُوسٰى مَسْأَلَةً لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ جَوابُها وَ لَوْ كُنْتُ بَيْنَهُما لَأَخْبَرْتُ كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما بِجَوابِ مَسْأَلَتِهِ وَ لَسَأَلْتُهُما عَنْ مَسْأَلَةٍ لا يَكُونُ عِنْدَهُما جَوابُها ـ به راستي كه موسي از عالم (خضر) سؤالي پرسيد كه خودش جواب آن را نميدانست و همانا عالم نيز از موسي سؤالي كرد كه خودش جواب آن را نميدانست. و اگر من
ميان آن دو بودم، هر آينه هريك از آن دو را به پاسخ سؤالش آگاه ميكردم و حتماً از آنها سؤالي ميپرسيدم كه هيچكدام جوابش را نميدانستند.(1)
سدير از امام باقر(ع) نقل ميكند كه حضرت فرمودند: لَمّا لَقِيَ مُوسٰى الْعالِمَ كَلَّمَهُ وَ ساءَلَهُ نَظَرَ إِلٰى خُطّافٍ يَصْفَرُّ يَرْتَفِعُ فِي السَّماءِ وَ يَتَسَفَّلُ فِي الْبَحْرِ. فَقالَ الْعالِمُ لِمُوسٰى: أَ تَدْرِي ما يَقُولُ هٰذَا الْخُطّافُ؟ قالَ: وَ ما يَقُولُ؟ قالَ: يَقُولُ «وَ رَبِّ السَّماءِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ ما عِلْمُكُما في عِلْمِ رَبِّكُما إِلّا مِثْلَ ما أَخَذْتُ بِمِنْقارِي مِنْ هٰذَا الْبَحْرِ». قالَ: فَقالَ أَبُوجَعْفَرٍ(ع): أَما لَوْ كُنْتُ عِنْدَهُما لَسَأَلْتُهُمَا عَنْ مَسْأَلَةٍ لا يَكُونُ عِنْدَهُما فيهَا عِلْمٌ ـ وقتي موسي با عالم (خضر) ملاقات كرد، با او سخن گفت و از او پرسيد. به چلچلهاي نظر افكند كه در آسمان بالا ميرود و در دريا پايين ميآيد. عالم به موسي گفت: آيا ميداني اين چلچله چه ميگويد؟ پرسيد: چه ميگويد؟ گفت: ميگويد «سوگند به پروردگار آسمان و سوگند به پروردگار زمين! علم شما در مقابل علم پروردگارتان، نيست مگر مانند همين مقدار آب كه با منقارم ميگيرم نسبت به اين دريا. راوي گويد: حضرت باقر(ع) فرمودند: اگر من نزد آن دو بودم، هر آينه از آنها درباره سؤالي ميپرسيدم كه نزد آنها درباره آن هيچ علمي نبود (جواب آن سؤال را به هيچ عنوان نميدانستند)(2).
سيف تمّار گويد: همراه با امام صادق(ع) در «حِجْر» بوديم. حضرت فرمود: يك نفر مراقب ماست. ما متوجّه چپ و راست شديم، كسي را نديديم. عرض
1) بصائرالدّرجات:٢٢٩ ب٦- باب في أئمّة(ع) أفضل من موسي و الخضر ح١ به سند خود از كثير بن أبيحمران از امام باقر(ع)، بحارالأنوار:٢٦/١٩٥ ب١٥ ح٤ از بصائر الدّرجات، الخرائج والجرائح:٢/٧٩٧ ب١٦، تفسير شريف البرهان:٣/٤٤٥ ح٦١١٨.
2) بحارالأنوار:٢٦/١٩٦ ب١٥ ح٥ از بصائرالدّرجات به سند خود از سدير از امام باقر(ع).
كردم: كسي مراقب ما نيست. فرمود: وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ وَ رَبِّ الْبَيْتِ ثَلاثَ مَرّاتٍ لَوْ كُنْتُ بَيْنَ مُوسٰى وَ الْخَضِرِ لَأَخْبَرْتُهُما أَنّي أَعْلَمُ مِنْهُما وَ لَأَنْبَأْتُهُما بِما لَيْسَ في أَيْديهِما لِأَنَّ مُوسٰى وَ الْخَضِرَ أُعْطِيا عِلْمَ ما هُوَ كائِنَ وَ لَمْ يُعْطَيا عِلْمَ ما هُوَ كائِنٌ إلٰي يَوْمِ الْقِيامَةِ. وَ إنَّ رَسُولَ اللَّهِ أُعْطِيَ عِلْمَ ما كانَ وَ ما هُوَ كائِنُ إلٰي يَوْمِ الْقِيامَةِ فَوَرِثْناهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ع) وِراثَةً ـ قسم به پروردگار كعبه و پروردگار خانه (سه مرتبه اين عبارت را فرمود)، اگر من بين موسي و خضر بودم، به آن دو خبر ميدادم كه از آنان عالمتر هستم. و به آنها از چيزي اطّلاع ميدادم كه در دستان آنها نبود (به علم آن آگاهي نداشتند)؛ زيرا موسي و خضر علم گذشته را داشتند ولي به آنها علم آينده تا روز قيامت داده نشده بود. و همانا علم گذشته و آينده تا روز قيامت به پيامبرخدا داده شده و ما آن علم را از رسول الله(ع) به ارث بردهايم.(1)
1) بصائرالدّرجات:١٢٩ ب٧ ح١، الكافي شريف:١/٢٦٠ باب أنّ الأئمّة(ع) يعلمون علم ما كان و... ح١ و دلائل الإمامة:١٣٢ و بحار الأنوار:٢٦/١١١ ب٦ ح٩ از بصائر و ج١٣/٣٠٠ ب١٠ ح٢٠ و تفسير شريف البرهان:٣/٤٤٥ ح٦١٢٢ از الكافي، همگي با اندك اختلافي به سند صحيح از سيف تمّار.
حضرت داوود: فَغَفَرْنا لَهُ ذٰلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفٰى وَ حُسْنَ مَآبٍ(1). گناه داوود چه بود؟ معروف است با اينكه ايشان همسران زيادي داشته زن زيبايي را ميخواسته و با سؤال او را متوجّه ساختهاند.
پاسخ
مطلب بيان شده نه تنها معروف نيست بلكه يكي از اقوال ضعيف است و در تفسير تبيان از ضعف اين بيان سخن رفته و مردود دانسته شده است. اين مطلب نه مصدر معتبر و نه سند معتبري دارد و از هيچ معصومي نقل نشده است. و ربّ مشهور لا أصل له. همچنين همانطور كه در پاسخ به نخستين پرسش در اين فصل از امام رضا(ع) بيان شد، جرياني كه در رابطه با حضرت داوود(ع) نقل ميكنند، به هيچ عنوان صحّت ندارد و به حدّي مسأله عميق است كه مولانا امام رضا(ع) با دست بر پيشاني مبارك زده و استرجاع فرمودند. شرح ماجرا در همان حديث بيان شده است. در مورد اينكه چرا ايشان طلب آمرزش كرد به پاسخ پرسش بعد توجّه كنيد.
1) (٣٨) سوره ص: آيه٢٦.
قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلٰى نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغي بَعْضُهُمْ عَلٰى بَعْضٍ إِلاّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَليلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَناب(1).
پاسخ
شرح اين جريان در پاسخ به نخستين پرسش اين فصل از امام رضا(ع) نقل شده است. در اين رابطه افرادي كه به مخاصمه بر داوود وارد شدند، ملائكهي خدا بودند و خدا آنان را به سوي وي فرستاد تا امتحانش كند. ليكن خصوصيّات اين داستان دلالت ميكند كه آن، يك واقعهي طبيعي (هرچند به صورت آمدن ملائكه به نزد حضرت) نبوده، زيرا اگر طبيعي بود بايد آن اشخاص كه فرشته بودهاند، از راه طبيعي بر داوود وارد ميشدند، نه از ديوار و نيز با اطّلاع قبلي ميآمدند نه به طوري كه او را دچار فزع كنند. ديگر اينكه اگر اين جريان، امري عادي بود، داوود از كجا فهميد كه آن، تنها صحنهاي براي امتحان وي بوده است؟
از جملهي يا داوُدُ! إِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوٰى...(2)نيز چنين برميآيد كه خداوند او را با اين صحنه آزمود تا راه درست داوري كردن را به او ياد بدهد و او را در خلافت و حكمراني بين مردم، استاد سازد. در نتيجه واقعهي مذكور چيزي بيش از يك تمثّل نظير رؤيا نبوده كه در آن حالت افرادي را ديده كه از ديوار محراب بالا آمدند و ناگهان بر او وارد
شدند. يكي گفته است: من يك ميش دارم و اين ديگري نود و نه ميش دارد، ميخواهد يك ميش مرا هم از من بگيرد. و در آن حالت به صاحب يك ميش گفته: رفيق تو به تو ظلم ميكند... .
پس سخن داوود(ع) به فرض اينكه حكم رسمي و قطعي او بوده باشد، در حقيقت حكمي در ظرف تمثّل است. همانطور كه اگر اين صحنه را در خواب ديده بود و در آن عالم حكم خلافي صادر كرده بود، گناه شمرده نميشد، خلاف حكم كردن در عالم تمثّل نيز گناه و خلاف نيست، چون عالم تمثّل، مانند عالم خواب، عالم تكليف نيست. از طرفي اگر مسألهاي را تقديري يا فرضي مطرح كنند و انسان با فرض صحّت آنچه به وي گفته شده، به خلاف حكم كند، مرتكب گناه نشده است، لكن نبايد پيش از آنكه از طرفين دعوا اطمينان يابد، حكم كند.
ظرف تكليف تنها عالم مشهود و بيداري است كه عالم مادّه است. در عالم مشهود و واقع، نه كسي به داوود(ع) مراجعه كرد، نه ميشي در كار بود و نه ميشهايي. پس خطاي داوود(ع) خطا در عالم تمثّل بوده است و در آنجا تكليفي نيست، همچنان كه درباره خطا و عصيان آدم گفتيم كه عصيان در بهشت بوده است. هنگامي كه در بهشت از درخت خورد هنوز به زمين هبوط نكرده بود و هنوز شريعت و ديني نيامده بود.
امّا درباره اينكه با اين وصف، استغفار و توبه چه معنايي دارد؟ بايد گفت: استغفار و توبهي آن عالم نيز مانند خطا در آن عالم و درخور آن است، مانند استغفار و توبهي آدم. نكتهي ديگر اينكه استغفار انبيا براي انجام معصيت نيست بلكه به خاطر ترك اولي است و اين منافاتي با عصمت ايشان ندارد.
كلمات «استغفر ـ أناب ـ غفرنا» حكايت از اين دارند كه آن حضرت ميبايست دقّت كند تا ديگر چنين جرياني پيش نيايد. جملهي وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفٰى وَ حُسْنَ مَآبٍ(1) براي گرامي داشتن ايشان و جهت جبران و تدارك اين جريان است كه مبادا فكر، نسبت به ايشان عوض شود چرا كه آن فقط يك امتحان با شرايط و هدف خاصّي بود. بنابراين ساحت مقدّس داوود(ع) منزّه از نافرماني خداست و خداي تعالي براي اينكه متوجّه شويم ايشان مرتكب گناهي نشده، درباره ايشان چنين ميفرمايد. حضرت داوود نزد خدا جايگاه ارزشمندي دارد و در آينده اهل بهشت است و بازگشت خوبي دارد. نكره آمدن «زلفي» و «حسن مآب» نيز براي تفخيم است. از طرفي، در جاي ديگر خدا آن جناب را خليفهي خود خوانده، همانطور كه به خلافت آدم(ع) در كلام خود تصريح نموده است.
بنابراين حضرت داوود(ع) در اين مورد مرتكب گناهي نشدند چرا كه مسأله در عالم تمثّل يا تقدير و فرض بوده و براي آموزش صحيح قضاوت كردن و درست حكم صادر نمودن به ايشان بوده است.
معناي آيه نيز به اين ترتيب است: ... وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَناب ـ داوود دانست اين واقعه امتحاني بود كه ما وي را بدان آزموديم (و فهميد در قضاوت خطا كرده است) بدين جهت از پروردگار خود آمرزش طلبيد و (به خاطر آنچه از او سر زده بود) بيدرنگ به ركوع درآمد و توبه كرد.
1) - (٣٨) سوره ص: آيه٢٦.
حضرت سليمان: *وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلٰى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ
أَنابَ(1).
پاسخ
ترجمهي آيه چنين است: «به درستي كه ما سليمان را آزموديم و بر كرسي او جسدي افكنديم، سپس به درگاه خدا توبه كرد و به سوي او بازگشت».
«و بعضي از مفسّرين از صادق آلمحمّد(ع) چنين روايت ميكنند: خدا پسري به سليمان كرامت فرموده بود و آن پسر را بسيار دوست ميداشت. جنّيان از ترس اينكه آن پسر آنان را بعد از پدر مسخّر نمايد، اجتماع بر قتل وي نمودند. سليمان او را به ملائكه سپرد كه او را حفظ كنند و از شرّ ديوان محفوظ ماند. به قضاي الهي آن پسر مرد و ديوها او را بر تخت سليمان انداختند».(2)
از ميان اقوال مختلف اين قول را ميتوان پذيرفت: سليمان كودكي داشته است. خداوند او را بميراند و بر تخت سليمان انداخت در حالي كه سليمان به آينده آن كودك اميد بسته بود. مردن او سليمان را آگاه كرد كه كار خويش را به خدا بسپارد و به او دل نبندد. به نظر ميآيد كه اين بهترين تفسير از ميان تفاسير گوناگون است.
«ثمّ أناب» نشان ميدهد كه مردن آن كودك و گذاشته شدن جنازهاش روي تخت سليمان، او را متوجّه كرد كه نميبايست به او دلبسته و مطمئن باشد، لذا به خدا روي آورده و توبه كرده است.
قرآن آزمايش سخت سليمان و حكومت گسترده او را بازگو ميكند و نشان ميدهد كه انسان به هر پايهاي از قدرت برسد باز از خود چيزي ندارد و هر چه هست، از جانب خداوند است.
نخست درباره يكي از آزمايشهايي سخن ميگويد كه خدا درباره سليمان انجام داد، آزموني كه با «ترك اولي» روبرو شد كه به دنبال آن، سليمان به درگاه خداوند روي آورد و از اين «ترك اولي» توبه كرد.
«سليمان» آرزو داشت فرزندان برومند شجاعي نصيبش شود كه در اداره كشور و مخصوصاً جهاد با دشمنان، به او كمك كنند. او داراي همسران متعدّد بود. با خود گفت: من با آنها همبستر ميشوم تا فرزندان متعدّدي نصيبم گردد و به هدفهاي من كمك كنند، ولي چون در اينجا غفلت كرد و لفظ «انشاءالله» ـ جملهاي كه بيانگر اتّكاي انسان به خدا در همه حال است ـ را به كار نبرد، در آن زمان هيچ فرزندي از همسرانش متولّد نشد، جز فرزندي ناقصالخلقة، مانند جسدي بيروح، كه آن را آوردند و بر كرسي او افكندند! سليمان سخت در فكر فرو رفت و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا غفلت كرده و بر نيروي خود تكيه كرده است، پس توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت. قرآن توبه سليمان را بازگو كرده ميفرمايد: قالَ رَبِّ اغْفِرْ لي ـ گفت: پروردگارا! مرا ببخش (1).
1) (٣٨) سوره ص: آيه٣٦.
و در مورد انبياء گفته ميشود هرگز پيروي هواي نفس ندارند: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ(1). اين آيهي شريفه يعني چه؟
پاسخ
ترجمهي آيه بدين قرار است: اي پيامبر! چرا آنچه را كه خدا بر تو حلال فرموده است، (بر خود) حرام ميكني؟ (با اين كار) ميخواهي رضايت همسرانت را به دست آوري. و به راستي كه خداوند بسيار بخشنده و بسيار مهربان است.
مراد از «تحريم» در جمله لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ، تحريم از طرف خدا نيست، بلكه تحريم به وسيله نذر و سوگند است. آيهي بعدي نيز بر اين معنا دلالت دارد، چون در آن سخن از سوگند آمده است: قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُم...(2) . بنابراين آشكار است كه آن جناب با سوگند، آن حلال را بر خود حرام كرده است؛ زيرا خاصيت سوگند همين است كه وقتي به انجام عملي متعلّق شود آن را واجب و چون به ترك عملي متعلّق شود آن را حرام ميكند. پس معلوم ميشود آن جناب سوگند به ترك آن عمل خورده است و آن عمل را بر خود حرام كرده است، امّا حرام به وسيلهي سوگند.
بنابراين حضرت(ع)، حرمت آن عمل را براي شخص خود يا سايرين تشريع نفرموده؛ زيرا پيغمبر نميتواند چيزي را كه خدا حلال كرده است، بر خود يا بر
همه تحريم كند و چنين اختياري ندارد و هرگز متعرّض چنين كاري نميشود، بلكه فكر سهو و خطا نيز به قلب مبارك ايشان خطور نميكند.
«لم تحرّم» خطابي است آميخته با عتاب خفيف و در مقام دلسوزي، مانند: *عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ *(1).
و به اين معنا كه چرا آن جناب پارهاي از حلالهاي خدا را بر خود حرام كرده است. ولي در آيه به صراحت نيامده كه آنچه حرام كردهاند، چيست و جريان چه بوده است؟ چيزي كه هست اينكه جملهي «(با اين كار) ميخواهي رضايت همسرانت را به دست آوري» اشاره دارد بر اينكه آنچه آن جناب بر خود حرام كرده است، عملي از اعمال حلال بوده كه پيامبرخدا(ع) آن را انجام ميدادهاند و بعضي از همسران ايشان از انجام آن عمل ناراضي بوده، آنجناب را در تنگنا قرار ميدادند و اذيّت ميكردند تا ناگزير شود سوگند بخورد كه ديگر آن عمل را انجام ندهد.
و ميبينيم كه در جمله «يا أيّها النّبي» خطاب متوجّه ايشان است بدان جهت كه نبي است و نه بدان جهت كه رسول است و اين دلالت دارد كه مسألهي مورد عتاب، مسألهي شخصي آن جناب بوده، نه مسألهاي كه جزو رسالتهاي ايشان براي مردم باشد. وقتي صحيح و مناسب است بفرمايد «يا أيّها الرّسول» كه موضوع مربوط به يكي از رسالتهاي پيامبر باشد و اينجا چنين نيست.
*تَبْتَغي مَرْضاتَ أَزْواجِك ـ با اين تحريم، ميخواهي رضاي زنان خود را به
1) (٩) سوره التّوبه: آيه٤٣.
دست بياوري*: اين جمله بدل از جمله «لم تحرّم» است. البته ممكن است كه حال از فاعل آن باشد. اين جمله قرينهاي است بر اينكه عتاب مذكور در حقيقت متوجّه زنان آن حضرت است، نه خود ايشان. جمله وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ و جمله إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما(1) نيز اين معنا را تأييد ميكند.
اينكه انسان براي مصلحتي چيزي را بر خود حرام كند، گناه نيست نظير اين آيه: كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلاًّ لِبَني إِسْرائيلَ إِلاّ ما حَرَّمَ إِسْرائيلُ عَلٰى نَفْسِهِ(2) . آيه در اين رابطه است كه حضرت يعقوب براي مصلحتي گوشت شتر را بر خود تحريم نمود.
دليل آمدن واژهي «النّبي» به جاي «الرّسول» اين است كه خطاب مخصوص شخص پيامبر است و ربطي به ديگران ندارد خلاف اين آيه: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ(3).
از عبارت تَبْتَغي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ نيز آشكار است كه پيامبر(ع) اين كار را به خاطر همسران خود انجام دادهاند. در شأن نزول آمده است كه آن، شربت عسل و يا ماريه بود.
وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ حاكي است كه خدا نميخواهد انسان چنين مشقّتي را بر خود هموار كند و نيز حاكي است كه راه چاره باز است و ميشود در شكستن قسم از غفران خدا استفاده كرد.
در پايان آيه «والله غفور رحيم» اين غفران و رحمت نسبت به همسران آن حضرت است كه توطئه نمودند تا اينكه پيامبر(ع) قسم ياد كند و بر خود برخي از حلال را حرام نمايد كه اگر توبه راستين كنند، مشمول مغفرت و رحمت الهي قرار بگيرند.
در آيهٴ بعد «قد فرض اللّه لكم...» اضافه ميفرمايد كه خداوند با دادن كفّارهٴ قسم راه گشودن سوگندها و آزاد كردن خودتان را روشن نموده است كه از روايات نقل شده برميآيد كه پس از نزول اين آيه پيامبر(ع) بردهاي را آزاد نمودند و خود را از قسم رها فرمودند.
در آيه چهارم اين سوره، خداوند آشكار مينمايد كه رازي را به برخي از همسران خود فرمودند و او اين راز را آشكار نمود و خداوند آن حضرت را از اين خيانت آگاه فرمود و از اين آيه معلوم ميشود كه بعضي از همسران پيامبر با سخنان و عدم رازداري آن حضرت را آزار ميدادند. منظور از آنان عايشه و حفصه ميباشند و در ادامه خداوند آنان را مخاطب فرموده: «ان تتوبا الي الله فقد صغت قلوبكما ـ اگر شما از كار خودتان توبه نماييد دلهايتان با اين كارهايتان از حق منحرف گشته است».
«و إن تظاهرا عليه فإنّ الله هو مولاه و جبرئيل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهيرا». و اگر بر ضد پيامبر باشيد و دست به دست هم دهيد كاري از پيش نميبريد چون خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و صالح از مؤمنين و فرشتگان پس از او پشتيبان او ميباشند
و در آيه ششم سخن از طلاق دادن آنان است: «عَسٰى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ
أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً»(1).
در اين آيه نيز آنها را تهديد ميفرمايد تا تصوّر نكنند كه پيامبر هرگز آنان را طلاق نميدهد و يا اگر طلاق دهد همسراني بهتر و برتر از آنان را نخواهد گرفت و به همسري او درنميآيند.
از مجموع اين آيات برميآيد كه اين كار پيامبر و آيات كريمه آشكار نمودن توطئهٴ همسران پيامبر را حكايت ميكند و دفع توطئهٴ آنان بوده است.
1) (66) سوره التّحريم: آيه6.
در اخبار و روايات فرمايش سيّد المرسلين آمده است: «أوّل ما خلقالله نوري» و آنها انواري بودند ١٤٠٠٠ سال قبل از خلقت آدم در ساق عرش، خدا را تسبيح و تقديس ميكردند و ملائكه از آنها تسبيح و تقديس را ياد گرفتند.
و اينكه ميگوييم: «أشهد أنّك كنت نوراً في الأصلاب الشّامخة و الأرحام المطهّرة» و اينكه آنها عالم به گذشته و آينده هستند و هر چيز را ميدانند:
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ ـ همانا ما هستيم كه مردگان را زنده كرده و آنچه را از پيش فرستاده و آثار آنان را مكتوب ميداريم و ما همه چيز را در امامي مبين، به شماره درآوردهايم.(1)
وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفٰى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ ـ و آنان كه كفر ورزيدند ميگويند: تو پيامبر نيستي، (به آنان) بگو: خداوند و آنكه علمالكتاب نزد اوست، براي گواه بودن ميان من و شما، كافي هستند.(2)
بعضي از آيات قرآني طوري است كه با مطالب بالا ظاهراً تناقض دارد:
متن كامل فرمايش رسولالله(ع) دربارهي اينكه نور ايشان، اوّل ما خلقالله بوده است، در پاورقي آمده است.()
) بحارالأنوار:٢٥/٢٢ ب١ ح٣٨ از جابر بن عبدالله انصاري در تفسير آيه كريمه:كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ ـ شما بهترين امّتي هستيد كه براي مردم پديد آمد، تنها به كارهاي نيك امر مينماييد / (٣) سوره آلعمران: آيه١١١ از رسولالله(ع) روايت ميكند كه آن حضرت فرمودند: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلالِ عَظَمَتِهِ فَأَقْبَلَ يَطُوفُ بِالْقُدْرَةِ حَتّىٰ وَصَلَ إِلٰى جَلالِ الْعَظَمَةِ في ثَمانينَ أَلْفَ سَنَةٍ ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعْظيماً فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِيٍّ(ع) فَكانَ نُوري مُحيطاً بِالْعَظَمَةِ وَ نُورُ عَلِيٍّ مُحيطاً بِالْقُدْرَةِ ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهارِ وَ نُورَ الْأَبْصارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ وَ أَبْصارَ الْعِبادِ وَ أَسْماعَهُمْ وَ قُلُوبَهُمْ مِنْ نُوري وَ نُوري مُشْتَقٌّ مِنْ نُورِهِ فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ وَ نَحْنُ السّابِقُونَ وَ نَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ وَ نَحْنُ الشّافِعُونَ وَ نَحْنُ كَلِمَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خاصَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أَحِبّاءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ جَنْبُ اللَّهِ وَ نَحْنُ يَمينُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أُمَناءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَزَنَةُ وَحْيِ اللَّهِ وَ سَدَنَةُ غَيْبِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَعْدِنُ التَّنْزِيلِ وَ مَعْنَى التَّأْويلِ وَ في أَبْياتِنا هَبَطَ جَبْرَئيلُ وَ نَحْنُ مَحالُّ قُدْسِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَصابيحُ الحِكْمَةِ وَ نَحْنُ مَفاتيحُ الرَّحْمَةِ وَ نَحْنُ يَنابِيعُ النِّعْمَةِ وَ نَحْنُ شَرَفُ الْأُمَّةِ وَ نَحْنُ سادَةُ الْأَئِمَّةِ وَ نَحْنُ نَواميسُ الْعَصْرِ وَ أَحْبارُ الدَّهْرِ وَ نَحْنُ سادَةُ الْعِبادِ وَ نَحْنُ ساسَةُ الْبِلادِ وَ نَحْنُ الْكُفاةُ وَ الْوُلاةُ وَ الْحُماةُ وَ السُّقاةُ وَ الرُّعاةُ وَ طَريقُ النَّجاةِ وَ نَحْنُ السَّبيلُ وَ السَّلْسَبيلُ وَ نَحْنُ النَّهْجُ الْقَويمُ وَ الطَّريقُ الْمُسْتَقيمُ مَنْ آمَنَ بِنا آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ عَلَيْنا رَدَّ عَلَى اللَّهِ وَ مَنْ شَكَّ فينا شَكَّ في اللَّهِ وَ مَنْ عَرَفَنا عَرَفَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلّىٰ عَنّا تَوَلّىٰ عَنِ اللَّهِ وَ مَنْ أَطاعَنا أَطاعَ اللَّهَ وَ نَحْنُ الْوَسيلَةُ إِلَى اللَّهِ وَ الْوُصْلَةُ إِلٰى رِضْوانِ اللَّهِ وَ لَنَا الْعِصْمَةُ وَ الْخِلافَةُ وَ الْهِدايَةُ وَ فينَا النُّبُوَّةُ وَ الْوَلايَةُ وَ الْإِمامَةُ وَ نَحْنُ مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ وَ بابُ الرَّحْمَةِ وَ شَجَرَةُ الْعِصْمَةِ وَ نَحْنُ كَلِمَةُ التَّقْوٰى وَ الْمَثَلُ الْأَعْلٰى وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمٰى وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقى الَّتي مَنْ تَمَسَّكَ بِها نَجا ـ نخست چيزي كه خدا آفريد نور من بود كه آن را از نور (برگزيدهي) خود به وجود آورد و آن را از جلال عظمت خويش مشتق ساخت. شروع به طواف قدرت كرد تا اينكه در هشتاد هزار سال به جلال عظمت رسيد. سپس براي بزرگداشت خدا به سجده درآمد. سپس از آن نور، نور علي(ع) جدا شد. نور من به عظمت و نور علي به قدرت محيط بود.
سپس خداوند عرش، لوح، خورشيد، روشنايي روز و روشنايي ديدگان، عقل، معرفت، ديدگان بندگان، گوشها و قلبهاي آنان را از نور من آفريد در حالي كه نور من، مشتق از نور (برگزيدهي) خداوند بود. بنابراين ما هستيم اوّلين و آخرين (مقدّم بر ديگران در تمامي فضيلتها) و ما هستيم پيشيگيرندگان و ما هستيم تسبيحگويان و ما هستيم شفاعتكنندگان. ما هستيم كلمةالله. ما هستيم بندگان ويژهي خداوند. ماييم كساني كه خدا را دوست داريم و خدا آنان را دوست دارد. ما وجهالله، جنبالله و يمينالله هستيم. ما افراد مورد اطمينان خداوند (در دريافت اسرار الهي) هستيم. ما هستيم گنجينههاي وحي پروردگار. ما هستيم پردهداران و نگاهبانان غيب خداوند. ما هستيم معدن تنزيل و معني تأويل و جبرئيل (تنها) در خانههاي ما فرود ميآيد. و ما جايگاه قدس خدا و چراغهاي حكمت و كليدهاي رحمت و سرچشمههاي نعمت هستيم. ما باعث شرافت امّت هستيم. ما هستيم سروران تمامي پيشوايان (پيشوايان برجسته). و ما هستيم نواميس زمان و دانشمندان روزگار. ما هستيم رهبر مردم و زمامدار تمامي شهرها. ما هستيم كفايتكنندگان و ولايتداران و پشت و پناهان و سقايت كنندگان و محافظان و (تنها) راه نجات. ما هستيم راه (ـي كه منتهي به رضاي خداوند ست) و چشمهي سلسبيل. ما راه پايدار و طريق مستقيم هستيم. هركس به (ولايت و فضيلتهاي) ما ايمان آورد به راستي كه به خدا ايمان آورده است و هركس (ولايت و فضيلتهاي) ما را انكار كند، به راستي كه (اراده و انتخاب) خدا را انكار كرده است. و آنكه درباره (مراتب و پيروي از) ما شك كند، درباره خداوند شك كرده است. و كسي كه نسبت به (مراتب و حقوق) ما، شناخت (آگاهي همراه با ايمان) داشته باشد، چنان است كه نسبت به خدا شناخت داشته باشد. آنكه از ما روي گرداند، از خدا روي گردانده است. آنكه ما را پيروي كند، خدا را فرمانبرداري كرده است. و به راستي كه ما هستيم وسيله به سوي (درگاه) خدا و ما هستيم مايهي رسيدن به رضايت خدا. و تنها مختصّ به ماست (تمام) پاكي و جايگاه جانشيني (خليفةاللّهي) و منزلگاه هدايت (به حق). نبوّت و ولايت و امامت در ماست و ما هستيم معدن حكمت و يگانه درب رحمت و درخت عصمت. ما هستيم كلمهي تقوا و مَثَل اعلي و حجّت عظمي و محكمترين ريسمان كه هركس بدان چنگ زند نجات يابد.
اهلبيت انواري بودند كه چهارده هزار سال پيش از خلقت آدم، در ساق عرش الهي، خداوند را تسبيح ميگفتند. ملائكه، تسبيح و تقديس را از ايشان آموختند و ايشان بودند كه تسبيح و تقديس را به آنان آموزش دادند. اهلبيت در پشت مردان پاك و رحم زنان پاك بودهاند و اين موارد مكرّراً در روايات، با تعابير مختلف بيان شده است.(1)درباره اين نكته نيز كه اهلبيت علم به گذشته و آينده دارند هيچ ترديدي وجود ندارد و مواردي از آن ذكر خواهد شد.
مراد از «امام مبين» در آيه سيزدهم سوره يس(ع)، لوح محفوظ است و اهلبيت(ع) هستند كه بدان عالماند.(2)
بحارالأنوار:٤٠/١٧٦ ب٩٣ ح٥٨ از كتاب الرّوضة و الفضائل ابنشاذان از عمّار ياسر نقل ميكند كه گفت: كنت عند أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب في بعض غزواته فمررنا بواد مملوء نملاً. فقلت: يا أميرالمؤمنين! ترٰى يكون أحد من خلقاللّه تعالى يعلم عدد هذا النّمل؟ قال: نَعَمْ يا عَمّارُ. أَنَا أَعْرِفُ رَجُلاً يَعْلَمُ عَدَدَهُ وَ كَمْ فيهِ ذَكَرٌ وَ كَمْ فيهِ أُنْثٰى. فقلت: من ذلك الرّجل، يا مولاي؟ فقال: ياعَمّارُ! ما قَرَأْتَ في سُورَةِ يس: وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ؟ فقلت: بلى يا مولاي. فقال: أَنَا ذٰلِكَ الْإِمامُ الْمُبينُ ـ با اميرالمؤمنين عليّ بن ابيطالب در بعضي جنگهاي ايشان، همراه بودم. از بياباني گذشتيم كه پر از مور بود. به حضرت عرض كردم: اي اميرالمؤمنين! به نظر شما كسي از آفريدگان خداي تعالي هست كه شمار اين مورچهها را بداند؟ فرمود: آري، اي عمّار. من كسي را ميشناسم كه شمار اين مورچهها را ميداند و اينكه چند تاي آنها نر و ماده هستند (را نيز ميداند). پس عرض كردم: آن مرد كيست، مولاي من؟ فرمود: اي عمّار! در سورهي ياسين نخواندهاي:وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ؟ عرض كردم: آري، اي مولاي من. فرمود: آن «امام مبين» من هستم.
1) تهذيبالأحكام:٦/١١٣ در زيارت اربعين امام حسين(ع) از امام صادق(ع) آمده است: بِأَبي أَنْتَ وَ أُمّي يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلابِ الشّامِخَةِ وَ الْأَرْحامِ الطّاهِرَةِ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجاهِلِيَّةُ بِأَنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْكَ الْمُدْلَهِمّاتُ مِنْ ثِيابِها ـ پدر و مادرم به فدايت اي فرزند پيامبرخدا! گواهي ميدهم كه تو نوري بود در پشت افراد عاليمقام و رحمهاي پاك. هرگز جاهليّت شما را به آلودگي خود ناپاك نگرداند و هرگز اندكي از لباسهاي تاريكيها (ـي شرك و كفر) بر شما پوشيده نشد.
2) معانيالأخبار:٩٥ باب معني الإمام المبين... ح١ و الأمالي صدوق:١٧٠ المجلس٣٢ ح٥ به سندش از امام باقر(ع) از پدرش از جدّ گرامياش نقل ميكند كه فرمود: لَمّا نَزَلَتْ هٰذِهِ الْآيَةُ عَلٰى رَسُولِ اللَّهِ(ع) وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبِينٍ قامَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ مِنْ مَجْلِسِهِما فَقالا: يارَسُولَاللَّهِ! هُوَ التَّوْراةُ؟ قالَ: لا. قالا: فَهُوَ الْإِنْجيلُ؟ قالَ: لا. قالا: فَهُوَ الْقُرْآنُ؟ قالَ: لا. قالَ: فَأَقْبَلَ أَميرُ الْمُؤْمِنينَ(ع) فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ(ع): هُوَ هٰذا. إِنَّهُ الْإِمامُ الَّذي أَحْصَى اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالٰى فيهِ عِلْمَ كُلِّ شَيْءٍ ـ هنگامي كه آيه وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبِينٍ بر پيامبرخدا(ع) نازل شد، ابوبكر و عمر از جاي خود برخاستند و گفتند: آيا مقصود (از امام مبين در آيه) تورات است؟ فرمود: نه. هر دو گفتند: پس آن انجيل است؟ فرمود: نه. هر دو گفتند: پس آن قرآن است؟ فرمود: نه. فرمود: پس اميرالمؤمنين علي(ع) پيش آمدند. پس پيامبرخدا(ع) فرمود: آن (امام مبين) اوست. همانا او امامي است كه خداوند تبارك و تعالي دانش هر چيزي را در ايشان، گرد آورده است. المناقب:٣/٦٤ از الأمالي، بحارالأنوار:٣٥/٤٢٧ ب٢٣ ح٢ از معانيالأخبار.
مراد از علمالكتاب در آيه چهل و چهارم سوره الرّعد، لوح محفوظ است كه قابل تغيير نيست و دارندهي علم آن، اهلبيت(ع) هستند.(1)
1) الكافي:١/٢٢٩ باب أنّه لم يجمع القرآن كلّه الّا الأئمّة(ع) و أنّهم يعلمون علمه كلّه... ح٦- بريد بن معاويه گويد: به امام باقر آيه شريفه را عرض كردم، فرمود: إِيّانا عَنٰى، وَ عَلِيٌّ أَوَّلُنا وَ أَفْضَلُنا وَ خَيْرُنا بَعْدَ النَّبِيِّ ـ (خداوند در اين آيه) ما را قصد نموده و حضرت علي اوّلينِ ما و برترين ما و بهترين ما خاندان بعد از پيغمبر است.الأمالي صدوق:٥٦٥ المجلس٨٣ ح٣ به سندش از ابوسعيد خدري، گويد: از رسولخدا درباره اين سخن خداي تعالي: قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ ـ گفت آن كس كه نزد او علمي از كتاب بود ((٢٧) سوره النمل: آيه٤١) پرسيدم، فرمود: ذٰاكَ وَصِيُّ أَخي سُلَيْمانَ بْنِ داوُدَ. فقلت له: يا رَسُولَ اللَّهِ! فَقَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: قُلْ كَفٰى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ؟ قَالَ: ذاكَ أَخي عَلِيُّ بْنُ أَبي طالِبٍ ـ او (آنكه علمي از كتاب نزد او بود) وصيّ برادرم، سليمان بن داوود بود (مقصود آصف بن برخيا است). عرضه داشتم: يارسولالله! پس در كلام ديگر خداي عزّوجل:قُلْ كَفٰى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ ـ (اي پيامبر به آنان) بگو: براي گواه ميان من و شما، خداوند و آن كسي كه علمالكتاب نزد اوست، كفايت ميكند (آنكه علمالكتاب نزد اوست، كيست؟) فرمود: او، برادرم عليّ بن ابيطالب است.
بنابراين «امام مبين»، لوح محفوظ است و لوح محو و اثبات نيست كه در آن براي خداي تعالي بدا حاصل ميشود. لذا اميرالمؤمنين(ع) در حديثي به اين امر تصريح فرمودند كه: اگر نبود آيهييَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب ـ آنچه را خداوند اراده كند، محو و ثبت نمايد و نزد اوست اُمّالكتاب(1) هر آينه به شما خبر ميدادم از آنچه صورت گرفته و آنچه در حال شدن است و آنچه در آينده صورت خواهد پذيرفت.(2)
تفسير العيّاشي:٢/٢١٥ ح٥٩- از زراره از امام باقر(ع) نقل ميكند كه حضرت فرمود: امام سجّاد(ع) ميفرمود: لَوْ لا آيَةٌ في كِتابِ اللَّهِ لَحَدَّثْتُكُمْ بِما يَكُونُ إِلٰى يَوْمِ الْقِيامَةِ. فقلت: أيّة آية؟ قال: قَوْلُ اللَّهِ: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ ـ اگر يك آيه در كتاب خدا نبود، همانا به شما از آنچه تا روز قيامت انجام خواهد شد، خبر ميدادم. زراره ميگويد: به حضرت عرض كردم: كدام آيه است؟ فرمود: سخن خدا: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب.
قرب الإسناد:١٥٥ الجزء٣- امامان بزرگوار باقر، صادق، سجّاد، سيّدالشّهداء، امام مجتبي و اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: وَ اللَّهِ لَوْ لا آيَةٌ في كِتابِ اللَّهِ لَحَدَّثْناكُمْ بِما يَكُونُ إِلٰى أَنْ تَقُومَ السّاعَةُ يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ ـ به خدا سوگند! اگر يك آيه در كتاب خداوند عزّوجل نبود، همانا به شما خبر ميداديم به آنچه تا روز قيامت انجام خواهد شد: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ.
بحارالأنوار:٤/٩٧ ب٣ ح٤ از الإحتجاج و ج٤/١١٨ ب٣ ح٥٢ از تفسير العيّاشي و ج١٠/١١٧ ب٨ ح١ از التّوحيد و الأمالي شيخ صدوق.
1) (١٣) سوره الرّعد: آيه٤٠.
2) التّوحيد:٣٠٤ ب٤٣ ح١، الأمالي شيخ صدوق:٣٤١ المجلس٥٥ ح١، الإختصاص شيخ مفيد:٢٣٥، إرشادالقلوب:٢/٣٤٧، روضةالواعظين:١/١١٨، الإحتجاج:١/٢٥٨ همه به سند خود از اميرالمؤمنين(ع) نقل كردهاند كه حضرت در آغاز خلافت بر منبر رفته و در ضمن خطبهاي فرمودند: وَ لَوْ لا آيَةٌ في كِتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ لَأَخْبَرْتُكُمْ بِما كانَ وَ ما يَكُونُ وَ بِما هُوَ كائِنٌ إِلٰى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ هِيَ هٰذِهِ الْآيَةُ: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابـ و اگر يك آيه در كتاب خداوند عزّوجل نبود، همانا به شما از آنچه صورت گرفته و آنچه در حال شدن است و آنچه تا روز قيامت انجام خواهد شد، خبر ميدادم و آن آيه اين است:يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب.
لازم به ذكر است: مواردي كه در احاديث اهلبيت(ع)، «امام مبين» تفسير به ائمّهي معصومين(ع) شده، به اين معناست كه آنان، لوح محفوظ هستند كه در آن مقدّرات محتوم و اطّلاعات مربوط به آن، ثبت شده است، يعني علم به مقدّرات محتوم و تفسير اطّلاعات راجع به آنها، نزد اهلبيت است.
پرسشها
وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لٰكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدي إِلٰى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ـ (1)...*.
پاسخ
شكّي نيست كه سياق كلام براي بيان اين مطلب است: ايپيامبر! آنچه از معارف و شرايع ـ كه به آن تلبّس و مردم را به سوي آن دعوت ميكني ـ نزد توست، مُدرَكات نفساني و نظرات شخصي تو نيست بلكه امري است كه از جانب ما نازل شده و منبع آن وحي است و بدون آن، هرگز توانايي آگاهي يافتن از كتاب تكوين و تشريع و ايمان را نداشتي.
اگر وحي از جانب ما نبود، هرگز به خودي خود، از كتاب وحي (اجمالاً و تفصيلاً) آگاهي نداشتي و از ايمان نيز بياطّلاع بودي و براي تو راهي براي آگاهي يافتن از آنها نبود. اين مختص به پيامبر ما نيست بلكه ساير پيامبران نيز به خودي خود، از كتاب و ايمان آگاهي ندارند و تنها راه آگاهي يافتن از آن وحي است. بنابراين براي آگاهي از كتاب و ايمان و دستيابي به حقايق آنها، حتماً بايد از طريق وحي و روحالإمري وارد شد.
*وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ـ همچنان كه انحاء وحي (گونههاي وحي) را به تو و پيامبران قبل از تو ايحاء كرديم (وحي كرديم)، بر تو نيز اين
1) (٤٢) سوره الشّوري: آيه٥٣.
قرآن كريم را وحي نموديم روحي از جانب ما (كه اعظم و اشرف از ساير ملائكه است)*.
وحي به صورتهاي زير انجام ميگيرد:
١- بدون واسطه وحياً
٢- با واسطهي خفي: من وراء حجاب
٣- با واسطهي مرئي: رسولاً
٤- و كذلك أوحينا إليك روحاً من أمرنا
واژهي كذلك در آيه اشاره به سه گونه وحي دارد كه در آيهي پيشين از آنها سخن رفته است. سپس گونهي چهارم كه وحي روحالأمري است، ذكر شده است.
مطلب ديگر اينكه سياق كلام مجراي «إيّاك أعني و اسمعي يا جارة» است كه مردم بدانند پيامبر آنچه از كتاب، تشريع، معارف و ايمان گفته و آورده است، ساخته و پرداخته فكر، عقل و نظر خودش نيست.
همانند آيهي كريمهي: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويل ـ اگر (پيامبر) پارهاي سخنان را (به دروغ) به ما نسبت ميداد (1).
اين بدان جهت است كه مردم اطمينان داشته باشند كه پيامبر هيچيك از مطالب معارف را از روي نظر خود نياورده است و از جانب خود هيچ حلال و حرامي را اعلام نفرموده است و اِعمال نظر شخصي نميكند. نكتهي ديگري كه
1) (٦٩) سوره الحاقّة: آيه٤٥.
در اين آيات وجود دارد اين است كه اصلاً در كار علم كتاب تكوين و تشريع، بدون وحي، نميشود راه به جايي برد و اين ممكن نيست.
ترجمهي صحيح آيه چنين است: و همچنين (مانند سه قسم ديگر وحي كه در آيه قبل بيان شد) روحي از امر خود را بر تو وحي نموديم. اگر چنين نبود (از منبع وحي نبود) تو را اينگونه از كتاب و ايمان آگاهي نبود (چرا كه كتاب و ايمان ساخته تو نيست).
برخي از نكات موجود در آيه:
الف. همچنان كه از سه قسم پيشين وحي بر تو نازل كرديم و تو معارف و احكام را دريافت مينمودي، از اين قسم چهارم نيز بر تو وحي نموديم كه وحي روحالأمري است.
ب. اگر بر تو وحي نميشد، هرگز از كتاب (به اجمال و تفصيل) و ايمان و حقايق ايمان آگاهي نمييافتي.
ج. لكن ما اين وحي روح الأمري را نور (منوّر و روشنگر) قرار داديم تا از ميان بندگانمان هركس را مشيّت خودمان اقتضا كرد، به صراط مستقيم هدايت كنيم.
د. و به راستي كه تو نيز حتماً به صراط مستقيم هدايت ميكني.
هـ. هدايت الرّسول نيز به حتم و جزم هدايتالله است.
و. با توجّه به اين قسمت از آيه إِنَّكَ لَتَهْدي إِلٰى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ و وجود ادات تأكيد «إنّ» و «لَـ» براي هدايت الرّسول، آشكار است كه ابزار هدايت الرّسول از جانب خداوند بوده و منبع آن وحي است و ساخته و پرداخته پيامبر
نيست.
البته ما در اين نوشته تنها درصدد پاسخگويي به شبهات يا اشكالاتي هستيم
كه بعضاً به نظر ميرسد و قصد تفسير آيات را نداريم وگرنه معارف بسياري در آيه هست كه با بيان اهلبيت(ع) ميتوان به آن پي برد.
فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرينَ.(1)
پاسخ
ترجمهي آيه بدين صورت است: «اگر در آنچه بر تو نازل كردهايم ترديدي داري، از كساني كه كتاب(هاي) آسماني پيش از تو را ميخوانند بپرس. به درستي كه آنچه از جانب پروردگارت براي تو آمد، حق است. بنابراين در شمار ترديدكنندگان نباش».
يحيي بن اكثم براي امام جواد(ع) نامهاي نوشت و از امام درباره مسايلي پرسش نمود از جمله اينكه: مرا از اين كلام خداوند تبارك و تعالي:فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ آگاه كنيد كه مخاطب آيه كيست؟ چنانچه مخاطب در اين آيه پيامبر(ع) بوده است، آيا به اين معنا نيست كه ايشان به آنچه خداوند نازل فرمود، شك كرد؟ و چنانچه مخاطب اين كلام، كسي جز پيامبر اكرم بوده، در اين صورت قرآن بر كسي جز ايشان نازل شده است. موسي (برادر امام(ع)) در جواب نوشت از برادرم حضرت امام عليّ بن محمّد(ع) پرسيدم و آن حضرت فرمود: فَأَمّا قَوْلُهُ: فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ فَإِنَّ الْمُخاطَبَ بِذٰلِكَ رَسُولُ اللَّهِ(ع) وَلَمْيَكُ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ لٰكِنْ قَالَتِ الْجَهَلَةُ كَيْفَ لا يَبْعَثُ إِلَيْنا نَبِيّاً مِنَ الْمَلائِكَةِ إِنَّهُ لَمْ يُفَرِّقْ بَيْنَهُ وَ (2)بَيْنَ غَيْرِهِ فِي الإِسْتِغْناءِ عَنِ الْمَأْكَلِ وَ الْمَشْرَبِ وَ
الْمَشْيِ فِي الْأَسْواقِ، فَأَوْحَى اللَّهُ إِلٰى نَبِيِّهِ: فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ بِمَحْضَرِ الْجَهَلَةِ هَلْ بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً قَبْلَكَ إِلّا وَ هُوَ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَشْرَبُ وَ يَمْشي فِي الْأَسْواقِ، وَ لَكَ بِهِمْ أُسْوَةٌ. وَ إِنَّما قالَ: فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ وَ لَمْ يَكُنْ وَ لٰكِنْ لِيَتْبَعَهُمْ كَما قالَ لَهُ(ع): فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبينَ (1)، وَ لَوْ قالَ: تَعالَوْا نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ لَمْ يَكُونُوا يَجيئُونَ لِلْمُباهَلَةِ وَ قَدْ عَرَفَ أَنَّ نَبِيَّكُمْ مُؤََدٍّ عَنْهُ رِسالَتَهُ وَ ما هُوَ مِنَ الْكاذِبينَ. وَ كَٰذلِكَ عَرَفَ النَّبِيُّ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ أَنَّهُ صادِقٌ فيما يَقُولُ، وَ لٰكِنْ أَحَبَّ أَنْ يُنْصِفَ مِنْ نَفْسِهِ ـ امّا اين كلام خداوند كه فرمود: فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ به درستي كه مخاطب در اين آيه پيامبرخدا(ع) هستند در حالي كه هرگز در آنچه خداوند نازل فرموده است، شكّي نداشتند. ولي افراد بسيار نادان ميگفتند: چگونه است كه خدا براي ما پيامبري از جنس فرشتگان نميفرستد؟ (تا با ما متفاوت باشد). خدا ميان پيامبرش و ديگران از جهت احتياج به خوردنيها و نوشيدني و رفتن به بازارها (براي رفع نياز) تفاوتي نگذارده است (پس او امتيازي بر ما ندارد و نميتواند پيامبر و اطاعتش بر ما واجب باشد). از اين رو خدا به پيامبرش چنين وحي نمود: فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ در حضور اين افراد نادان، از كساني كه كتاب(هاي) آسماني پيش از تو را ميخوانند بپرس آيا خدا پيش از تو پيامبري فرستاده است جز اينكه غذا ميخورده و ميآشاميده و به بازار ميرفته است (يا تمام پيامبران چون سايرين اين كارها را انجام ميدادهاند)؟ و تو نيز (اي پيامبر) همچون آنها هستي. (پس ايراد چنين اشكالاتي از جانب آنان بر تو وجهي
1) (٣) سوره آلعمران: آيه٦٢.
ندارد).
و همانا خداوند فرموده است: فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ ـ پس اگر ترديدي داري و نفرمود: «و لكن» (قطعاً پيامبر نسبت به آنچه بر ايشان نازل شده بود، هيچ ترديدي نداشت و خداوند از اين موضوع آگاه بود و بايد در آيه «و لكن» آورده ميشد امّا چنين نيامده است و اين به جهت آن است كه ترديد از جانب افراد نادان بوده و) براي تبعيّت ظاهري از آنان، عبارت چنين بيان شده است. چنانچه خدا به پيامبر(ع) فرموده است: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبينَ ـ حال كه چنين است به آنان بگو: بياييد ما فرزندان خود و شما فرزندان خود، ما زنان خود و شما زنان خود و ما آن كساني را كه به منزلهي جانمان هستند و شما آناني را كه به منزلهي جانتان هستند بخوانيم، سپس مباهله كنيم و اينگونه دروغگويان را مورد لعنت خداوند قرار دهيم.
اين در حالي است كه اگر به آنان گفته ميشد: «تَعالَوْا نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ـ بياييد به مباهله برخيزيم و اينگونه لعنت خداوند را بر شما قرار دهيم» (نصاراي نجران) براي مباهله نميآمدند. (از اين رو كلام به صورت خطاب آورده نشد تا آنها براي مباهله حاضر شوند) اين در حالي بود كه خداوند به راستي آگاه بود كه پيامبر شما، رسالتش را از جانب خدا ادا نموده است و هرگز از شمار دروغگويان نبوده و نيست. همچنين پيامبر عليه و آله السّلام نيز آگاه بود كه در آنچه ميفرمايد، راستگو است امّا دوست داشت كه آنان حضرت را تصديق
كنند و به خانهي انصاف درآيند. (از اين رو كلام اينگونه بيان شد).(1)
عن أبيعبدالله(ع) قال: لَمَّا أُسْرِيَ بِرَسُولِ اللَّهِ(ع) إِلَى السَّماءِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ في عَلِيٍّ(ع) ما أَوْحٰى ما يَشاءُ مِنْ شَرَفِهِ وَ عِظَمِهِ عِنْدَ اللَّهِ وَرَدَ إِلَى الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ جَمَعَ لَهُ النَّبِيّينَ فَصَلَّوْا خَلْفَهُ عَرَضَ في نَفْسِ رَسُولِ اللَّهِ(ع) مِنْ عِظَمِ ما أُوحِيَ إِلَيْهِ في عَلِيٍّ(ع) فَأَنْزَلَ اللَّهُ فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ يَعْنِي الْأَنْبِياءَ فَقَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمْ في كُتُبِهِمْ مِنْ فَضْلِهِ ما أَنْزَلْنا في كِتابِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرينَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرينَ(2)فَقالَ الصّادِقُ(ع): فَوَ اللَّهِ ما شَكَّ وَ لا سَأَلَ ـ امام صادق(ع) فرمودند: هنگامي كه پيامبرخدا(ع) را در شب معراج به سوي آسمان بردند، خداوند به ايشان آنچه را كه ميخواست درباره شرافت و عظمت حضرت علي صلوات الله عليه وحي نمود. پيامبر به بيتالمعمور برده شدند و تمامي پيامبران به خاطر حضور ايشان گرد هم آمدند. سپس پشت سر ايشان به نماز ايستادند. در جان پيامبرخدا(ع) از عظمت آنچه بر ايشان درباره حضرت علي(ع) وحي شده بود، (نپذيرفتن آن از طرف اكثر مردم) عارض شد. از اين رو خدا بر ايشان چنين وحي نمود: *فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ ـ اگر در آنچه بر تو نازل كردهايم ترديدي داري، از
1) تفسير العيّاشي:٢/١٢٨، تفسير نورالثّقلين:٣٥٠ ح١٦٧ از كتاب عللالشّرائع به سند خود از امام جواد(ع) در تفسير آيه مانند فرمايش امام هادي(ع) در حديث قبل را نقل كرده است. تفسير شريف البرهان:٤/٨٣١ ح٩٥٤٥/[٣] از كتاب الإختصاص شيخ مفيد به سندش از امام هادي(ع) با اختلافي روايت نموده است.
2) (١٠) سوره يونس: آيه95.
كساني كه كتاب(هاي) آسماني پيش از تو را ميخوانند بپرس* يعني (از) پيامبران (بپرس). چرا كه ما همان مطالبي را كه در فضيلتهاي ايشان (حضرت علي(ع)) در كتاب تو (قرآن) نازل كردهايم، بر آنان نيز در كتابهايشان نازل كردهايم. لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرينَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرينَ ـ به درستي كه آنچه از جانب پروردگارت براي تو آمد، حق است. بنابراين در شمار ترديد كنندگان نباش و از آن كساني نباش كه به آيات خداوند دروغ بستند، چرا كه در اين صورت از زيانكاران خواهي بود. امام صادق(ع) پس از تلاوت اين آيات فرمود: به خدا سوگند! پيامبر ترديد نكرد و از پيامبران ديگر نيز در اين باره سؤالي نفرمود.(1)
اين آيات متضمّن استشهادي است كه بر حقّانيّت معارف مبدأ و معاد و قصص انبياء و امّتهاي آنان دلالت دارند. خطاب در اين آيات از باب «ايّاك اعني و اسمعي يا جارة» است بدين صورت كه در آيه آمده است: فَإِنْ كُنْتَ ـ اگر چنين بود، نه اينكه تو حتماً در ترديد هستي بلكه خداوند در اين آيه پيامبر را به كنايه از آن افراد نادان مخاطب قرار داده است.
خطاب در اين آيه مانند آيه يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ... ـ اي پيامبر! چون خواستيد زنان را طلاق بدهيد(2)است. بنابراين آيه قضيهي شرطيّه و فرضيّه است و تا شرط آن تحقّق نيابد، مشروط آن نيز محقّق نميشود.
از طرفي، اينگونه سخن گفتن، روشي است كه در عرف تخاطب و تفاهم شايع است. مثلاً وقتي بخواهند امري از امور را اثبات كنند، نخست به دليلي كه دارند استدلال ميكنند سپس به مخاطب ميگويند: اگر در اين باره شك داري و يا فرض كنيم قانع نشدهاي، دليل ديگري نيز هست و آن فلان دليل است و خيال نكن كه آنچه پيش از اين گفتيم تنها دليل ما بود (كنايه از اينكه دلايل اين مطلب محدود نيست).
خلاصه اينكه مقصود آيه بيان اين مطلب است: دليل نبوّت پيامبر و راستيِ آنچه بر ايشان نازل شده است، منحصر به دعوي نبوّت و اقامهي معجزه نيست، بلكه در كتب پيامبران پيشين نيز به مبعوث شدن ايشان بشارت داده شده و اين كتابها اگرچه تحريف شدهاند، ولي هنوز بشارتهاي زيادي (تقريباً شست مورد) در آنها باقي مانده و در دست اهل كتاب است.
وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاًـ ...(1).
پاسخ
امام صادق(ع) فرمودند: آنچه كه خداوند عزّوجل در قرآن با آن، پيامبر را به ظاهر مورد سرزنش قرار داده است، مانند آنكه فرموده: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً در حقيقت شخص ديگري را قصد نموده است.(2)
واژهي «لَوْ» در آيه «امتناعيّه» است به اين معنا كه قطعاً خدا، انبيا و اولياي ـ خود را به واسطهي افاضهي مقام عصمت و علم و ايمان راسخ از هر نوع لغزش طوري حفظ ميكند كه حتّي خيال مخالفت در قلوب آنها خطور نكرده و سهو، خطا و اشتباه از آنها سر نميزند. به همين جهت قول و فعل و تقرير آنان حجّت است.
لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً: اين جمله جزاي «لولا» است بدين معنا: البته بر فرض محال (اي پيامبر) اگر داراي مقام عصمت نبودي، با مكرهاي كفّار و مشركين هر آينه نزديك بود اندكي به مساعدت آنها تمايل كني. يعني هرچند نفس ايمان مانع از مساعدت كفر و شرك است امّا نياز به تأييدات پياپي الهي همواره پابرجاست.
امام حسن بن عليّ زكيّ عسكري(ع) فرمود: كَأَنّي بِكُمْ وَ قَدِ اخْتَلَفْتُمْ بَعْدي فِي الْخَلَفِ مِنّي أَما إِنَّ الْمُقِرَّ بِالْأَئِمَّةِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(ع) الْمُنْكِرَ لِوَلَدي كَمَنْ أَقَرَّ بِجَميعِ أَنْبِياءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ ثُمَّ أَنْكَرَ نُبُوَّةَ رَسُولِ اللَّهِ(ع) وَ الْمُنْكِرُ لِرَسُولِ اللَّهِ(ع) كَمَنْ أَنْكَرَ جَميعَ الْأَنْبِياءِ اللَّهِ لِأَنَّ طاعَةَ آخِرِنَا كَطاعَةِ أَوَّلِنا وَ الْمُنْكِرَ لآِخِرِنا كَالْمُنْكِرِ لِأَوَّلِنا
أَما إِنَّ لِوَلَدي غَيْبَةً يَرْتابُ فِيهَا النّاسُ إِلّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ـ گويا ميبينم شما را در حالي كه پس از من دربارهي جانشينم اختلاف داريد. آگاه باشيد! همانا هركس به امامان بعد از رسولخدا(ع) اعتراف كند و منكر امامت فرزندم شود، چون كسي است كه به تمامي پيامبران خدا و فرستادگان او اعتراف كند و منكِر نبوّت رسولخدا(ع) شود و انكاركنندهي رسولخدا(ع) مانند كسي است كه تمام پيامبران خدا را انكار كند؛ زيرا فرمانبرداري از آخرين نفر از ما اهلبيت، مانند اطاعت از نخستين فرد ماست و كسي كه آخرينِ ما را انكار كند، مانند كسي است كه نخستين ما را انكار كند. آگاه باشيد! همانا فرزندم غيبتي دارد كه همهي مردم در آن به شك افتند مگر آنكس كه خداي عزّوجل او را حفظ كند.(1)
در حديث آمده است: بر همهي مكلّفين از جمله پيامبر و ائمّهي هدي نيز واجب است نماز بگزارند و نماز بدون فاتحةالكتاب، نماز نيست:
محمّد بن مسلم ميگويد: دربارهي كسي كه نماز را بدون سورهي فاتحه بخواند از امام باقر(ع) پرسيدم، ايشان فرمودند: لا صَلاةَ لَهُ إِلّا أَنْ يَبْدَأَ بِها في جَهْرٍ أَوْ إِخْفاتٍ. قلت: أيّهما أحبّ إليك إذا كان خائفاً أو مستعجلاً يقرأ بسورةٍ أو فاتحة الكتاب؟ قال: فاتِحَةَ الْكِتَاب ـ نماز (اين شخص صحّت) ندارد مگر اينكه (نماز را با سورهي فاتحه به جهر يا اخفات آغاز كند. عرض كردم: اگر ترسان يا شتابزده باشد، سوره بخواند يا فاتحةالكتاب را؟ حضرت فرمود: فاتحةالكتاب را.(2)
محمّد بن مسلم ميگويد: از امام باقر(ع) دربارهي كسي كه نماز را بدون سورهي فاتحه بخواند پرسيدم، فرمودند: لا صَلاةَ لَهُ إِلّا أَنْ يَقْرَأَ بِها في جَهْرٍ أَوْ إِخْفاتٍ ـ نماز (او صحّت) ندارد مگر اينكه سوره فاتحه را به جهر يا اخفات بخواند.(1)
و در سورهي فاتحةالكتاب آمده است: إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ـ ما را به راه راست هدايت فرما.(2)
محمّد بن عليّ حلبي گويد: در حالي كه پشت سر امام صادق(ع) نماز ميگزاردم، شنيدم بيشمار ميفرمود:إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ.(3)
در تفسير منسوب به امام حسن زكيّ عسكري(ع) آمده است كه دربارهي آيه إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ فرموده باشند: نَقُولُ أَدِمْ لَنا تَوْفيقَكَ الَّذي أَطَعْناكَ في ماضي أَيّامِنا حَتّىٰ نُطيعَكَ كَذٰلِكَ في مُسْتَقْبَلِ أَعْمارِنا ـ توفيقي را كه از جانب خود به ما ارزاني داشتي كه به واسطهي آن، تو را در روزهاي گذشته، اطاعت ميكرديم، به ما عطا فرما تا تو را همانگونه در روزهاي آيندهي عمرهايمان، فرمانبرداري كنيم.(4)
همهي اينها براي دوام توفيق و زيادت معرفت و تضرّع ايشان به درگاه خداوند و آموزش دادن به ديگران است.
*وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ
مِنَ الْخاسِرينَ*(1).
پاسخ
ترجمهي آيهي آورده شده بدين قرار است: «و به درستي كه به تو و به آنان كه پيش از تو بودند (ساير پيامبران) وحي شد، به يقين اگر براي خداوند، شريك قائل شوي، عمل تو نابود خواهد شد و از جملهي زيانكاران خواهي بود».
امام صادق(ع) فرمودند: نَزَلَ الْقُرْآنُ بِإِيّاكِ أَعْني وَ اسْمَعي يا جارَةُ ـ قرآن براساس «تو را خطاب ميكنم ولي همسايه، تو گوش فرا ده» نازل شده است (ظاهر خطاب تو هستي ولي مقصود شخص ديگري است است، به در ميزنند تا ديوار گوش دهد)(2).
همچنين از جملهي اين خطابها آن است كه امام صادق(ع) فرمودند: إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ نَبِيَّهُ بِإِيّاكِ أَعْني وَ اسْمَعي يا جارَة، وَ الدَّليلُ عَٰلى ذٰلِكَ قَوْلُهُ: بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرينَ (3) وَ قَدْ عَلِمَ أَنَّ نَبِيَّهُ(ع) يَعْبُدُهُ وَ يَشْكُرُهُ وَ لٰكِنِ اسْتَعْبَدَ نَبِيَّهُ بِالدُّعاءِ إِلَيْهِ تَأْديباً لِأُمَّتِهِ ـ همانا خداي تعالي پيامبرش را به «إيّاك أعني و اسمعي يا جارة» برانگيخته است و دليل بر آن، اين كلام اوست كه فرمود: *بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ ـ البته تنها خدا را بپرست (اطاعت كن) و از شمار
شكرگزاران باش* حال آنكه خدا ميدانست پيامبرش(ع) او را ميپرستد و سپاسگزاري ميكند، لكن از پيامبرش خواست او را بپرستد به جهت تأديب و آموزش امّت حضرت (ظاهر خطاب، پيامبر(ع) و مقصود امّت ايشان هستند)(1).
عليّ بن محمّد بن الجهم گويد: در مجلس مأمون حاضر شدم در حالي كه امام رضا(ع) حضور داشتند. (مأمون) به حضرت عرض كرد: اي فرزند رسولخدا! آيا از سخنان شما نيست كه فرموديد: پيامبران معصوماند؟ فرمود: آري. (مأمون سؤالاتي از حضرت پرسيد از جمله اين سؤال): اي اباالحسن! مرا از معناي اين سخن خداوند تعالي عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ ـ خدا تو را مورد بخشش خود قرار داد، از چه رو به آنان اجازه دادي؟(2)آگاه كن. راوي گويد: امام رضا(ع) به او فرمودند: هٰذا مِمّا نَزَلَ بِإِيّاكِ أَعْني وَ اسْمَعي يا جارَة، خاطَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذٰلِكَ نَبِيَّهُ() وَ أَرادَ بِهِ أُمَّتَهُ، وَ كَذٰلِكَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ وَ قَوْلُهُ تَعالٰي: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً (3). قال: صدقت يابن رسول اللّه ()ـ اين آيه از جمله مواردي است كه براساس خطاب ايّاك أعني و اسمعي يا جارة نازل شده است. خداوند، پيامبرش() را با اين آيه مخاطب قرار داده ولي مراد او، امّت ايشان بودهاند. و همچنين است اين كلام خداي عزّوجل كه فرمود: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ و اين سخن خداي ـ متعال: *وَ لَوْ لا أَنْ
ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً*. (اين آيات نيز از باب إيّاك أعني و اسمعي يا جارة هستند). مأمون گفت: اي فرزند رسولخدا () راست گفتي.(1)
1) تفسير شريف البرهان:٤/٧٢٦ ح٩٢٨١/[٥] از شيخ صدوق به سند خود از عليّ بن محمّد بن الجهم.
ذٰلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ.(1)
پاسخ
ترجمهي آيه چنين است: «آن از جمله خبرهاي غيب است كه به تو وحي ميكنيم، آن دم كه قلمهاي خويش را ميافكندند تا (تصميم بگيرند) كداميك از آنان مريم را سرپرستي كند و نيز آن دم كه با هم كشمكش ميكردند، تو در كنار آنها حاضر نبودي».
آيه كريمه تصريح دارد كه آگاهي پيامبر نسبت به اجتماع آنان، به وسيلهي وحي به دست آمده است بدين معنا كه منبع اطّلاعات نبي، وحي از جانب پروردگار است و اين مطلب گوياي جهل ايشان نبوده و تناقضي با علم ايشان ندارد. بنابراين در اين آيه قسمتي وجود ندارد كه با علم يا عصمت پيامبر(ع)، تعارضي داشته باشد و اين مطلب نيازي به توضيح ندارد.
1) (٣) سوره آلعمران: آيه٤٥.
*تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ *(1).
پاسخ
مسلّم است كه اهلبيت ـ پيامبر اكرم، دخت گرامي ايشان، اميرالمؤمنين و امامان صلوات الله عليهم اجمعين ـ هيچ چيز را بالاستقلال ندارند و آنچه دارند (از علم و عصمت و ولايت و...) همه از جانب خداي تعالي به ايشان افاضه شده است. بنابراين هيچ نداشتند تا آنگاه كه خداوند به ايشان افاضه فرمود.
اين زمان هنگامهي خلقت انوار ايشان بود. همچنانكه پيامبر(ع) فرمودند: اوّلين مخلوق من بودم و فرمودند: اوّلين مخلوق عقل بود. بنابراين وجود ايشان با عقل قرين و عين عقل است. يا حضرت امام محمّد باقر(ع) درباره حضرت زهرا فرمودند: لَمّا وُلِدَتْ فاطِمَةُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلٰى مَلَكٍ فَأَنْطَقَ بِهِ لِسانَ مُحَمَّدٍ(ع) فَسَمّاها فاطِمَةَ. ثُمَّ قالَ: إِنّي فَطَمْتُكِ بِالْعِلْمِ وَ فَطَمْتُكِ عَنِ الطَّمْثِ. ثُمَّ قالَ أَبُوجَعْفَرٍ(ع): وَ اللَّهِ لَقَدْ فَطَمَهَا اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالٰي بِالْعِلْمِ وَ عَنِ الطَّمْثِ بِالْميثاقِ ـ چون حضرت فاطمه متولّد شدند، خداوند عزّوجل به يكي از فرشتگان وحي نمود تا نام فاطمه را بر زبان پيامبرخدا(ع) جاري نمايد. بدين سبب پيامبر ايشان را فاطمه ناميدند. سپس (خدا) به ايشان (حضرت زهرا) فرمود: من تو را با علم و دانش همراه (از جهل بريده) و از پليدي پاك نمودم. سپس امام باقر(ع) فرمودند: به خدا سوگند! خداي تبارك و تعالي، فاطمه را در
1) (١١) سوره هود(ع): آيه٥٠.
روز عهد و ميثاق (عالم ذر) با علم قرين كرده و از پليديها و حيض جدا نمود.(1)و همچنانكه اهلبيت(ع) فرمودند: ما تسبيح و تقديس و... را به فرشتگان آموزش داديم.
نكتهي ديگر اينكه خداوند هماره به خلق علم مشغول است: يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ ـ آن كساني كه در زمين و آسمان هستند از او درخواست ميكنند، او هر روز در كاري است(2).
خداوند اين علوم را طيّ مراحل خاصّي به حضرات معصومين(ع) ميدهد. در روايات بسياري آمده است كه هر لحظه اين افاضهي علوم از سوي خداوند براي ايشان صورت ميگيرد. ابتدا به پيامبر اكرم و سپس به ساير معصومين تا امام زمان حي (زنده) صلوات الله عليهم داده ميشود.
ابوحمزه ثمالي گويد: به امام زينالعابدين(ع) عرض كردم: از شما سه پرسش دارم كه ميخواهم بدون تقيّه به من پاسخ دهيد. فرمودند: پذيرفتم. عرض كردم: درباره آن دو نفر از شما ميپرسم، فرمود: فَعَلَيْهِما لَعْنَةُ اللَّهِ بِلَعَناتِهِ كُلِّها ماتا وَ اللَّهِ وَ هُما كافِرانِ مُشْرِكانِ بِاللَّهِ الْعَظيمِ. ثمّ قلت: الأئمّة يحيون الموتى و يبرءون الأكمه و الأبرص و يمشون على الماء؟ قال: ما أَعْطَى اللَّهُ نَبِيّاً شَيْئاً قَطُّ إِلّا وَ قَدْ أَعْطاهُ مُحَمَّداً(ع) وَ أَعْطاهُ ما لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ. قلت: و كلّ ما كان عند رسول اللّه(ع) فقد أعطاه أميرالمؤمنين(ع)؟ قال: نَعَمْ ثُمَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ ثُمَّ مِنْ بَعْدُ كُلَّ إِمامٍ إِلٰى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَعَ الزِّيادَةِ الَّتي تَحْدُثُ في كُلِّ سَنَةٍ وَ في كُلِّ شَهْرٍ إِي وَ اللَّهِ
في كُلِّ ساعَةٍ ـ بر آن دو باد لعنت خداوند به تمامي لعنتهايش. آنان از دنيا رفتند در حالي كه كافر و مشرك به خداي عظيم بودند. سپس عرض كردم: آيا امامان، مردگان را زنده كرده و كور و پيسيدار را شفا ميدهند و روي آب راه ميروند؟ فرمود: خداوند به هيچ پيامبري چيزي (از معجزات و علوم) نداده است مگر اينكه آن را به محمّد(ع) نيز داده است و افزون بر آن، چيزهايي به آن حضرت داده است كه به آنان (ساير پيامبران) نداده است. عرض كردم: و تمام آنچه نزد رسولالله(ع) بوده است، تحقيقاً به اميرالمؤمنين(ع) داده است؟ فرمود: آري، سپس (به) حسن و حسين، سپس بعد از آنان، (از) هر امامي به امام ديگر (داده است) تا روز قيامت، به اضافهي علوم افزون در هر سال و هر ماه و به خدا سوگند در هر ساعتي كه اتّفاق ميافتد.(1)
ابوحمزه ثمالي گويد: به امام سجّاد(ع) عرض كردم: آنچه (از علوم) نزد پيامبر(ع) بود، همه را به اميرالمؤمنين(ع) دادند؟ سپس به امام حسن و امام حسين سپس به همهي امامان(ع) تا هنگامهي برپايي روز قيامت (سپرده) ميشود؟ فرمود: نَعَمْ مَعَ الزِّيادَةِ الَّتي تَحْدُثُ في كُلِّ سَنَةٍ وَ في كُلِّ شَهْرٍ إِي وَ اللَّهِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ ـ آري، به اضافهي علم زيادتي نسبت به حوادثي كه در هر سال و در هر ماه و به خدا سوگند در هر ساعت، رخ ميدهد.(2)
امام محمّد باقر(ع) فرمودند: لَوْ لا أَنّا نَزْدادُ لَأَنْفَدْنا. قال قلت: تزدادون شيئاً لا يعلمه رسول اللّه(ع) قال: أَما إِنَّهُ إِذا كانَ ذٰلِكَ عُرِضَ عَلٰى رَسُولِ اللَّهِ(ع) ثُمَّ عَلٰى
الْأَئِمَّةِ ثُمَّ انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْنا ـ اگر افزايش علمي پيدا نكنيم، بيعلم ميمانيم. عرض كردم: آيه به علم شما چيزي اضافه ميشود كه پيامبرخدا(ع) آن را نميدانستند؟ فرمود: هرگاه بناي افزايش علم باشد، نخست به پيامبرخدا(ع) عرضه ميشود، سپس بر امامان تا برسد به ما.(1)
صفوان بن يحيي ميگويد: شنيدم امام رضا(ع) فرمود: امام صادق(ع) ميفرمود: لَوْ لا أَنّا نَزْدادُ لَأَنْفَدْنا ـ اگر نبود كه ما را علم افزوده ميشد، هر آينه بيعلم ميشديم.(2)
امام جعفر صادق(ع) فرمود: لَيْسَ يَخْرُجُ شَيْءٌ مِنْ عِنْدِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ حَتّىٰ يَبْدَأَ بِرَسُولِ اللَّهِ(ع) ثُمَّ بِأَميرِالْمُؤْمِنينَ(ع) ثُمَّ بِواحِدٍ بَعْدَ واحِدٍ لِكَيْلا يَكُونَ آخِرُنا أَعْلَمَ مِنْ أَوَّلِنا ـ چيزي (از علم) از نزد خداي عزّوجل خارج نشود، جز اينكه (افاضه از) رسولخدا(ع) آغاز شود، سپس به اميرالمؤمنين(ع) رسد و سپس به امامان ديگر، يكي پس از ديگري، بدان جهت كه امام آخر از امام اوّل عالمتر نباشد.(3)
ابوبصير گويد: از امام صادق(ع) شنيدم چنين ميفرمود: إِنّا لَنَزْدادُ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ لَوْ لَمْ نُزَدْ لَنَفِدَ ما عِنْدَنا ـ به درستي كه در هر شب و روز (بر علم) ما (اهلبيت) افزوده ميشود. و اگر بر (علم) ما فزوني نيايد، هر آينه آنچه نزد ما
است، تمام شود.(1)
عمر بن يزيد گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: إِذا مضى الإمام يفضي من علمه في اللّيلة الّتي يمضي فيها إلى الإمام القائم من بعده مثل ما كان يعلم الماضي؟
قال: وَ ما شاءَ اللَّهُ مِنْ ذٰلِكَ يُورَثُ كُتُباً وَ لا يُوكَلُ إِلٰى نَفْسِهِ وَ يُزادُ في لَيْلِهِ وَ نَهارِهِ ـ آيا چون امامي از دنيا برود، آنچه علم دارد را در شبي كه از دنيا ميرود، به امام قائم پس از خود ميسپارد، همانگونه كه امامان پيش از او چنين كردند؟ فرمود: و آنچه مشيّت خداوند بر آن تعلّق گيرد، كتابهايي به ارث ميبرد و به خود واگذار نميشود و در هر شب و روز به علم و آگاهي او افزوده ميشود.(2)
همچنين روايات بسياري وجود دارد كه بيان ميدارد اين افاضهي علوم در شبهاي جمعه براي اهلبيت(ع) رخ ميدهد و در آن شب تمام ايشان به عرش خدا رفته و در آنجا علوم جديد را تحويل ميگيرند.
امام جواد(ع) از رسولالله(ع) نقل كردند كه ايشان فرمودند: إِنَّ أَرْوَاحَنا وَ أَرْواحَ النَّبِيّينَ تُوافِي الْعَرْشَ كُلَّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ فَتُصْبِحُ الْأَوْصِياءُ وَ قَدْ زيدَ ِي عِلْمِهِمْ مِثْلُ جَمِّ الْغَفيرِ مِنَ الْعِلْمِ ـ به درستي كه روح ما (اهلبيت) و روح پيامبران در هر شب جمعه به عرش ميروند. در نتيجه اوصيا (جانشينان پيامبر) صبح ميكنند در حالي كه به دانش آنان، جمع بسيار فراواني از دانش، افزوده شده باشد.(3)
امام جواد(ع) از امام صادق(ع) نقل نمود كه فرمودند: وَ اللَّهِ إِنَّ أَرْوَاحَنا وَ
أَرْواحَ النَّبِيّينَ لَتُوافِي الْعَرْشَ كُلَّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ فَما تَرِدُ في أَبْدانِنَا إِلّا بِجَمِّ الْغَفيرِ مِنَ الْعِلْمِ ـ به خدا سوگند! همانا روحهاي ما (اهلبيت) و روح پيامبران در هر شب جمعه به عرش ميروند و به بدنهاي ما بازنميگردند مگر با علم فراواني.(1)
ابويحيي صنعاني ميگويد: امام صادق(ع) به من فرمود: يا أَبايَحْيٰى! إِنَّ لَنا في لَيالِي الْجُمُعَةِ لَشَأْناً مِنَ الشَّأْنِ. قال: قلت: جعلت فداك! و ما ذاك الشّأن؟ قال: يُؤْذَنُ لِأَرْوَاحِ الْأَنْبِياءِ الْمَوْتٰى(ع) وَ أَرْواحِ الْأَوْصِياءِ الْمَوْتٰى وَ رُوحِ الْوَصِيِّ الَّذي بَيْنَ ظَهْرانَيْكُمْ يُعْرَجُ بِها إِلَى السَّماءِ حَتّىٰ تُوافِيَ عَرْشَ رَبِّها فَتَطُوفَ بِهِ أُسْبُوعاً وَ تُصَلِّيَ عِنْدَ كُلِّ قائِمَةٍ مِنْ قَوائِمِ الْعَرْشِ رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ تُرَدُّ إِلَى الْأَبْدانِ الَّتي كانَتْ فيها. فَتُصْبِحُ الْأَنْبِياءُ وَ الْأَوْصِياءُ قَدْ مُلِئُوا سُرُوراً وَ يُصْبِحُ الْوَصِيُّ الَّذي بَيْنَ ظَهْرانَيْكُمْ وَ قَدْ زيدَ في عِلْمِهِ مِثْلُ جَمِّ الْغَفيرِ ـ اي ابايحيي! براي ما در شبهاي جمعه شأن بزرگي است. گويد: عرض كردم: قربانت شوم! آن شأن چيست؟ فرمود: به ارواح پيغمبران و اوصياي درگذشته(ع) و روح وصيّي كه در ميان شما است (امام زمان) اجازه داده ميشود كه به آسمان بالا روند تا به عرش پروردگارشان برسند. در آنجا هفت دور طواف كنند و نزد هر ركني از اركان عرش دو ركعت نماز گزارند، سپس به كالبدهاي پيشين خود برگردند. چون صبح شود، پيامبران و اوصيا، از شادي سرشار باشند و آن وصيّي كه در ميان شماست در حالي كه مقدار زيادي به علم او افزوده شده باشد، صبح ميكند.(2)
مفضّل بن عمرو گويد: روزي امام صادق(ع) به من فرمودند: إِنَّ لَنا في كُلِّ
لَيْلَةِ جُمُعَةٍ سُرُوراً. قلت: زادك اللّه و ما ذاك؟ قال: إِذا كانَ لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ وافٰى رَسُولُ اللَّهِ(ع) الْعَرْشَ وَ وافَى الْأَئِمَّةُ(ع) مَعَهُ وَ وافَيْنا مَعَهُمْ فَلا تُرَدُّ أَرْواحُنا إِلٰى أَبْدانِنا إِلّا بِعِلْمٍ مُسْتَفادٍ وَ لَوْ لا ذٰلِكَ لَأَنْفَدْنا ـ براي ما در هر شب جمعه سروري (ويژه) است. عرض كردم: خدا براي شما فزوني بخشد، آن سرور چيست؟ فرمود: چون شب جمعه شود، پيغمبرخدا(ع) به عرش خدا برآيد و ائمّه(ع) همراه ايشان برآيند و ما نيز همراه با ايشان برآييم. پس ارواح ما به بدنهاي ما بازنگردد مگر با علمي سودبخش و اگر چنين نباشد، به يقين علم ما نابود شود.(1)
امام صادق(ع) فرمود: ما مِنْ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ إِلّا وَ لِأَوْلِياءِ اللَّهِ فيها سُرُورٌ. قلت: كيف ذلك جعلت فداك؟ قال: إِذا كانَ لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ وافٰى رَسُولُ اللَّهِ(ع) الْعَرْشَ وَ وافَى الْأَئِمَّةُ(ع) وَ وافَيْتُ مَعَهُمْ فَما أَرْجِعُ إِلّا بِعِلْمٍ مُسْتَفادٍ وَ لَوْلا ذٰلِكَ لَنَفِدَ ما عِنْدي ـ شب جمعهاي نيست جز اينكه در آن براي اولياي خداوند، سُروري (ويژه) است. (راوي گويد) عرض كردم: قربانت شوم! آن سرور چيست؟ فرمود: چون شب جمعه شود، پيغمبرخدا(ع) و ائمّه(ع) به عرش برآيند و من هم با ايشان برآيم و جز با علمي سودبخش بازنميگردم و اگر چنين نبود، به يقين آنچه نزد من است، نابود ميشد.(2)
امام صادق(ع) فرمودند: إِنَّ لَنا في كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ وَفْدَةً إِلٰى رَبِّنا فَلا نَنْزِلُ إِلّا بِعِلْمٍ مُسْتَطْرَفٍ ـ به درستي كه براي ما در هر شب جمعه ورودي است به درگاه
پروردگارمان. پس از آن، فرود نميآييم مگر با علمي جديد و نو.(1)
امام صادق(ع) فرمودند: ما مِنْ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ إِلّا وَ لِأَوْلِياءِ اللَّهِ فيها سُرُورٌ. قلت: كيف ذاك جعلت فداك؟ قال: إِذا كانَتْ لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ وافٰى رَسُولُ اللَّهِ(ع) الْعَرْشَ وَ وافَيْتُ مَعَهُ فَما أَرْجِعُ إِلّا بِعِلْمٍ مُسْتَفادٍ وَ لَوْ لا ذٰلِكَ لَنَفِدَ ما عِنْدَنا ـ شب جمعهاي نيست مگر اينكه براي اولياي خدا (امامان)، در آن شب شادماني (مخصوصي) است. (راوي گويد:) عرض كردم: جانم به فدايت! آن (شادماني) چگونه است؟ فرمود: هنگامي كه شب جمعه شود، پيامبر(ع) به عرش برود و من نيز همراه با ايشان به عرش ميروم. از آنجا (به زمين) بازنميگردم مگر همراه با علمي سودبخش و اگر چنين نبود (هر شب جمعه به دانش ما افزوده نميشد) هرآينه آنچه (از علم) نزد ماست، تمام ميشد.(2)
امام صادق(ع) به داوود رقّي فرمودند: أَيُّكُمْ يَنالُ السَّماءَ؟ فَوَ اللَّهِ إِنَّ أَرْواحَنا وَ أَرْواحَ النَّبِيّينَ لَتَنالُ الْعَرْشَ كُلَّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ... ـ كداميك از شما، به آسمان (منبع علوم الهي) دسترسي دارد؟! پس به خدا سوگند! همانا روح ما (اهلبيت) و روح پيامبران در هر شب جمعه به عرش الهي ميرسد... .(3)
روايات بسيار ديگري نيز وجود دارد كه شب قدر را جزو اين شبها بيان ميكند. در اين شب فرشتهي روح كه مقامي عظيمتر از مقام جبرئيل و ميكائيل(ع) دارد، نازل ميشود و علوم مربوط به هر چيزي را ـ كه تمام اين
علوم صحيح و سلام هستند ـ همچنين تمامي مقدّرات را به امام زمان حي تحويل ميدهند و ايشان بر مقدّرات مهر تأييد ميزنند و اجازهي دست بردن در آن را نيز دارند.
امام جواد فرمودند: قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ: فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ(1) يَقُولُ يَنْزِلُ فيها كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ وَ الْمُحْكَمُ لَيْسَ بِشَيْئَيْنِ إِنَّما هُوَ شَيْءٌ واحِدٌ فَمَنْ حَكَمَ بِما لَيْسَ فيهِ اخْتِلافٌ فَحُكْمُهُ مِنْ حُكْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ حَكَمَ بِأَمْرٍ فيهِ اخْتِلافٌ فَرَأَىٰ أَنَّهُ مُصيبٌ فَقَدْ حَكَمَ بِحُكْمِ الطّاغُوتِ. إِنَّهُ لَيَنْزِلُ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ إِلٰى وَلِيِّ الْأَمْرِ تَفْسيرُ الْأُمُورِ سَنَةً سَنَةً يُؤْمَرُ فيها في أَمْرِ نَفْسِهِ بِكَذا وَ كَذا وَ في أَمْرِ النّاسِ بِكَذا وَ كَذا وَ إِنَّهُ لَيَحْدُثُ لِوَلِيِّ الْأَمْرِ سِوٰى ذٰلِكَ كُلَّ يَوْمٍ عِلْمُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْخاصُّ وَ الْمَكْنُونُ الْعَجيبُ الْمَخْزُونُ مِثْلُ ما يَنْزِلُ في تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنَ الْأَمْرِ. ثُمَّ قَرَأَ: *وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ * (2)ـ خداوند عزّوجل درباره شب قدر ميفرمايد: فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍـ در آن (شب) هر چيز محكم و استواري، از يكديگر جدا ميشوند (خداوند در اين آيه) ميفرمايد: در آن (شب) هر امر محكمي نازل ميشود و امر محكم دو چيز نيست بلكه به يقين يك چيز است. بنابراين هركس درباره چيزي كه در آن اختلافي نيست حكم كند، حكم او از حكم خداي عزّوجل است و هركس درباره چيزي حكم كند كه درباره آن اختلاف باشد و (حكم و باور) خود را حق بداند، به حكم طاغوت حكم كرده باشد. همانا به درستي در شب قدر تفسير امور سال به سال بر وليّ امر نازل و به او ابلاغ ميشود كه درباره
خود چنين و چنان دستور دارد و درباره مردم چنين و چنان. و همانا براي وليّ امر (امام معصوم زمان(ع)) علاوه بر اين مورد، هر روز، علم مخصوص و مكنون (باطني) و شگفتانگيز خداوند عزّوجل پديد ميآيد، مانند همان چيزي كه در شب قدر از امر نازل ميشود. سپس اين آيه را تلاوت نمود: وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ ـ و اگر هر درختي در زمين است قلم شود و دريايي مداد گردد و هفت درياي ديگر بدان پيوندند، كلمات خدا تمام نشود همانا خدا عزيز و حكيم است.(1)
بنابراين اهلبيت(ع) بالاستقلال از خود هيچ ندارند و آنچه دارند به افاضهي الهي بوده و هست و اين مطلب هيچ تضادّي با عصمت و علم ايشان ندارد بلكه گوياي فزوني لحظه به لحظهي علم ايشان و آگاهي از علوم جديده است كه از جانب خداي تعالي به آنان افاضه ميشود.
نتيجهي اين احاديث:
١- روح امامان معصوم و روح پيامبران خدا، در هر شب جمعه، به عرش ميرسند و از آنجا بازنميگردند مگر اينكه علمي فراوان به آنها ارزاني شده است. كه اگر چنين نبود، علم آنان تمام ميشد.
٢- تمامي علوم پيامبران و امامان پيشين، به امام وقت ميرسد.
٣- علم عطا شده، علم تفصيلي نسبت به حوادث لحظه به لحظه است.
1) الكافي شريف:١/٢٤٨ باب في شأن إنّا أنزلناه في ليلة القدر و تفسيرها... ح٣، تفسير نورالثّقلين:٤/٢١٥ ح٩٠، بحارالأنوار:٢٥/٧٩ ب٣ ح٦٦.
٤- چون اراده ميشود كه به علم امامان زيادتي شود، از پيامبر(ع) آغاز شده و سپس به امامان تك تك تا امام وقت افاضه ميشود.
٥- علم تمام اهلبيت(ع)، همه از يك منبع است و به همهي آنان به طور مساوي داده ميشود و همه در علم يكسان هستند.
٦- روح پيامبران گذشته و امامان پيشين و روح امام وقت، همه، در دريافت علوم جديد الهيّه همراه هستند.
٧- همه چيز به امام واگذار نميشود بلكه در هر شبانهروز به علم ايشان افزوده ميشود.
٨- اهلبيت(ع) به منبع علوم الهيّه دسترسي دارند.
البته احاديث بسيار ديگري نيز وجود دارند كه دالّ بر اين معاني هستند. بنابراين علم آنان رو به زيادت است و به تفصيل حوادث و آنچه متعلّق به آنهاست و... آگاهي مييابند و علم حق و بالتّبع علم اهلبيت(ع) ايستايي ندارد. نكتهي ديگر اينكه خداوند هفتاد و سه حرف علم دارد كه تنها دوازده تاي آن را به تمام انبياء داده است و در اين ميان، هفتاد و دو حرف را به اهلبيت(ع) داده است. يك حرف ديگر علم كه به آن «علم مستأثر» ميگويند، تنها نزد خداوند است كه علم مختص به اوست و اين علم را به هيچكس نميدهد.()
) در احاديث بسياري از علم مستأثر خداي تعالي سخن گفته شده است و به ذكر دو حديث از آنها بسنده ميكنيم: در الكافي:١/٢٣٠ باب ما أعطي الأئمّة(ع) من إسم الله الأعظم... ح١ به سندش از امام باقر(ع) نقل ميكند كه فرمودند: إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلٰى ثَلاثَةٍ وَ سَبْعينَ حَرْفاً وَ إِنَّما كانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْها حَرْفٌ واحِدٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَريرِ بِلْقيسَ حَتّىٰ
تَناوَلَ السَّريرَ بِيَدِهِ ثُمَّ عادَتِ الْأَرْضُ كَما كانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ نَحْنُ عِنْدَنا مِنَ الإِسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ واحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعالٰى اسْتَأْثَرَ بِهِ في عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ ـ به راستي نام اعظم خدا، هفتاد و سه حرف است و همانا يك حرف از آن را آصف داشت و آن را به زبان آورد و زمين ميان او و تخت بلقيس (از بيت المقدّس تا صنعاء يمن، در حدود دو ماه راه) فرو رفت و به هم درنورديد تا آن تخزمين به حال خود برگشت. اين كار در كمتر از يك چشم بر هم زدن انجام شد. هفتاد و دو حرف از اسم اعطم نزد ما است و يك حرف از آن مخصوص خدا است كه براي خويش در علم غيب برگزيده و لا حول و لا قوّة الّا بالله العليّ العظيم.
و در همان كتاب حديث ٣ به سند خود از امام هادي(ع) نقل ميكند كه حضرت فرمودند: اسْمُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ ثَلاثَةٌ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً كانَ عِنْدَ آصَفَ حَرْفٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَانْخَرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ فيما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَبَإٍ فَتَناوَلَ عَرْشَ بِلْقيسَ حَتّىٰ صَيَّرَهُ إِلٰى سُلَيْمانَ ثُمَّ انْبَسَطَتِ الْأَرْضُ في أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ عِنْدَنا مِنْهُ اثْنانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ عِنْدَ اللَّهِ مُسْتَأْثِرٌ بِهِ في عِلْمِ الْغَيْبِ ـ اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است. آصف يك حرف داشت و (آن يك حرف را) به زبان آورد و زمين ميان او تا سبأ (در يمن) شكافت و تخت بلقيس را در بر گرفت و به سليمان(ع) رسانيد و سپس در كمتر از يك چشم به هم زدن، زمين باز شد و به حال خود برگشت. هفتاد و دو حرف آن نزد ماست و يك حرف مخصوص خداست كه در علم غيب، آن را مخصوص خود قرار داده است.
و بحارالأنوار:٥٠/١٧٦ ب٣ ح١٠ از كشفالغمّة از كتاب الدّلائل حميري آورده است.
وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدٰى*.
پاسخ
امام عليّ بن موسي الرّضا(ع) در احتجاج با مأمون عبّاسي در تفسير آيه أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوٰى ـ آيا (خداوند) تو را يتيم نيافت، سپس پناه داد، فرمودند: يَقُولُ أَ لَمْ يَجِدْكَ وَحيداً فَآوٰى إِلَيْكَ النّاسَ وَ وَجَدَكَ ضالّاً يَعْني عِنْدَ قَوْمِكَ فَهَدٰى أَيْ هَداهُمْ إِلٰى مَعْرِفَتِكَ وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنٰى(1)يَقُولُ أَغْناكَ
بِأَنْ جَعَلَ دُعاءَكَ مُسْتَجاباً. قال المأمون: بارك اللّه فيك يا بن رسول اللّه... ـ خدا (در اين آيه) ميفرمايد: آيا تو را تنها نيافت و مردم را به سوي تو سوق داد؟ وَ وَجَدَكَ ضالّاً ـ و تو را راه گم گشته يافت يعني نزد قوم خود گمشده و ناشناخته بودي، فَهَدٰى ـ پس راه نمود يعني مردم را به سوي شناخت تو راهنمايي فرمود. وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنٰى ـ و نيازمندت يافت پس بينياز و توانگر ساخت. يعني با پذيرش دعايت تو را بينياز كرد. مأمون گفت: خداوند به وجودت بركت دهد اي فرزند رسولخدا.(2)
زراره از امام باقر يا امام صادق(ع) (ترديد از زراره است) نقل كرده كه درباره اين كلام خدا أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوٰى فرمود: فَآوٰى إِلَيْكَ النّاسَ وَ وَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدٰى أَيْ هَدٰى إِلَيْكَ قَوْماً لا يَعْرِفُونَكَ حَتّىٰ عَرَفُوكَ وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنٰى أَيْ وَجَدَكَ تَعُولُ أَقْواماً فَأَغْناهُمْ بِعِلْمِكَ ـ (اين آيه يعني) خدا مردم را به
سوي تو پناه داد. وَ وَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدٰى يعني قوم تو را در حالي كه تو را نميشناختند، به سويت هدايت كرد تا نسبت به (مقام و فضيلت) تو آگاهي يابند. وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنٰى يعني خداوند تو را در حالي يافت كه قومهايي را سرپرستي مينمايي، پس آنان را به وسيلهي علم تو بينياز نمود.(1)
1) تفسير القمّي:٣/٤٢٧ به سند خود از زراره.
لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً.(1)
پاسخ
محمّد بن هرب هلالي، امير مدينه، از امام صادق(ع) نقل ميكند كه حضرت فرمود: پيامبر به حضرت علي(ع) فرمودند: يا عَلِيُّ! إِنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالٰى حَمَلَني ذُنُوبَ شيعَتِكَ ثُمَّ غَفَرَها لي وَ ذٰلِكَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرـ اي علي! همانا خداوند تبارك و تعالي گناهان شيعيان تو را بر من حمل نمود، سپس آنها را براي من بخشيد و آن (معناي) سخن خداي عزّوجل است كه فرمود: لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ.(2)
از امام هادي(ع) درباره اين كلام خداي متعال لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ پرسيده شد، فرمودند: وَ أَيُّ ذَنْبٍ كانَ لِرَسُولِ اللَّهِ(ع) مُتَقَدِّماً أَوْ مُتَأَخِّراً؟ وَ إِنَّما حَمَلَهُ اللَّهُ ذُنُوبَ شيعَةِ عَلِيٍّ(ع) مِمَّنْ مَضٰى مِنْهُمْ وَ بَقِيَ ثُمَّ غَفَرَها لَه ـ و كدامين گناه در پيش و پس براي پيامبرخدا(ع) بود؟! همانا خدا گناهان شيعيان علي(ع)، كساني از آنان كه گذشتهاند و آنان كه باقي ماندهاند را بر او (پيامبر) حمل نمود، سپس آن (گناهان) را براي ايشان بخشيد.(3)
1) (٤٨) سوره الفتح: آيه ٣.
2) علل الشّرائع:١/١٧٣-١٧٥ ب١٣٩ ح١ و معانيالأخبار:٣٥٠-٣٥٢ باب معني حمل النّبي(ع)... ح١ به سند خود از ابنحرب هلالي، تفسير شريف البرهان:٣/٥٧٦ ح٦٥٢٨/[٧] و بحارالأنوار:٣٨/٧٩-٨٢ ب٦٠ ح٢ به نقل از معانيالأخبار و عللالشّرائع.
3) بحارالأنوار:٢٤/٢٧٣ ب٦٣ ح٥٧ از كنزجامعالفوائد و تأويلالآياتالظّاهرة.
مفضّل بن عمرو از امام صادق(ع) نقل ميكند كه كسي درباره اين آيه از حضرت پرسيد، فرمودند: وَ اللَّهِ ما كانَ لَهُ ذَنْبٌ وَ لٰكِنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ ضَمِنَ لَهُ أَنْ يَغْفِرَ ذُنُوبَ شيعَةِ عَلِيٍّ(ع) ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِمْ وَ ما تَأَخَّرَ ـ به خدا سوگند! پيامبر هيچ گناهي نداشت و لكن خداوند سبحان براي او تضمين نمود كه گناهان شيعيان حضرت علي(ع) را ببخشد، از گناهان گذشته و آينده آنان.(1)
اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: هنگامي كه آيه لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ بر پيامبرخدا نازل شد، به جبرئيل فرمودند: يا جَبْرَئيلُ! مَا الذَّنْبُ الْماضي وَ مَا الذَّنْبُ الْباقي؟ قالَ جَبْرَئيلُ: لَيْسَ لَكَ ذَنْبٌ يَغْفِرُها لَكَ ـ اي جبرئيل! گناه گذشته و باقيمانده چيست؟! جبرئيل عرض كرد: تو را گناهي نيست تا برايت بخشوده شود.(2)
امام صادق(ع) در پاسخ به پرسش درباره اين آيه فرمود: ما كانَ لَهُ مِنْ ذَنْبٍ وَ لا هَمَّ بِذَنْبٍ وَ لٰكِنَّ اللَّهَ حَمَّلَهُ ذُنُوبَ شيعَتِهِ ثُمَّ غَفَرَها لَهُ ـ پيامبر هيچ گناهي نداشت و براي انجام هيچ گناهي همّت نكرده بود. و لكن خدا گناهان شيعيانش را بر او حمل نمود، سپس برايش بخشيد.(3)
اينكه از آيات قرآن كريم (بدون تمسّك به اهلبيت(ع)) يا از روايات اهلبيت(ع) (بدون تمسّك به قرآن كريم)، تناقضهايي برداشت شود، امر جديدي نيست، بلكه در زمان اهلبيت ـ از جمله اميرالمؤمنين(ع) ـ نيز چنين برداشتهايي وجود داشته كه با تمسّك به اهلبيت و راهنمايي ايشان، پرسش به خوبي پاسخ داده شده است و به علاوه درهاي بسيار ديگري از علم ـ به روي آنكس كه خانه را از درب آن وارد ميشود ـ باز شده است.
بنابراين دليل پيدايش چنين برداشتهايي، مراجعه مستقيم به متون نقلي، بدون استفاده از ارشاد اهلبيت وحي است. در حالي كه خداي تعالي در آياتي چند فرموده است: (اي پيامبر) ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا تو (آن را) براي مردم تبيين نمايي.(1)
(٤) سوره النّساء: آيه ٨٤: وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَليلاًـ و اگر (به منافقين) خبر ايمني پيروزي و يا هراس از شكست برسد (آن را) شايع ميكنند. ولي اگر آن را (بدون تحليل و پذيرش خود) به پيامبر و اولي الأمر باز ميگرداندند (تا آنان حقيقت را بگويند)، هر آينه استنباط كنندگان، (حقيقت) آن را ميدانستند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز اندكي از شما، (همه) از شيطان پيروي كرده بوديد. بحارالأنوار:٢٣/٢٩٥ ب١٧ ح٣٦ از تفسير العيّاشي به سندش از امام رضا(ع) در تفسير اين آيه كريمه فرمود: عُنِي آلَ مُحَمَّدٍ(ع) وَ هُمُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَ مِنَ الْقُرْآنِ وَ يَعْرِفُونَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ هُمُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلٰى خَلْقِهِ ـ مقصود (خداوند از اولي الأمري كه توانايي استنباط از قرآن را دارند)، آلمحمّد(ع) هستند و همانان هستند كساني كه از قرآن استنباط ميكنند و حلال و حرام را ميشناسند و آنان هستند حجّتهاي خداوند بر آفريدگانش.
1) - (١٦) سوره النحل: آيه٤٥: بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون ـ و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا تو (اي پيامبر) براي مردم روشن سازي آنچه را به سوي آنها نازل شده است و شايد انديشه كنند!(١٦) سوره النّحل: آيه٦٥: وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ـ ما قرآن را بر تو (اي پيامبر) نازل نكرديم مگر براي اينكه آنچه را (مردم) در آن اختلاف دارند، براي آنها روشن كني و هدايت و رحمتي است براي قومي كه ايمان ميآورند!*
و فرموده است: از تأويل قرآن جز خدا و راسخان در دانش ـ كه همانا اهلبيت(ع) هستند ـ (هيچ كس ديگري) آگاهي ندارد.(1)
1) (٣) سوره آلعمران: آيه٨:وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ ـ در حالي كه تفسير آن را جز خدا و راسخان در دانش، نميدانند. آنها ميگويند: «ما به آن ايمان آورديم: همه از سوي پروردگار ماست» و جز خردمندان، متذكّر نميشوند (و اين حقيقت را درك نميكنند). الكافي:١/٢١٣ باب أنّ الرّاسخين في العلم الأئمّة(ع)... ح٢ به سندش از بريد بن معاويه از يكي از دو امام (باقر يا صادق) روايت كرده كه در تفسير آيه كريمه وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ... فرمودند: فَرَسُولُ اللَّهِ(ع) أَفْضَلُ الرَّاسِخينَ فِي الْعِلْمِ قَدْ عَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَميعَ ما أَنْزَلَ عَلَيْهِ مِنَ التَّنْزيلِ وَ التَّأْويلِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُنْزِلَ عَلَيْهِ شَيْئاً لَمْ يُعَلِّمْهُ تَأْويلَهُ وَ أَوْصِياؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ يَعْلَمُونَهُ كُلَّهُ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ تَأْويلَهُ إِذا قالَ الْعالِمُ فيهِمْ بِعِلْمٍ فَأَجابَهُمُ اللَّهُ بِقَوْلِهِ: يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ الْقُرْآنُ خاصٌّ وَ عامٌّ وَ مُحْكَمٌ وَ مُتَشابِهٌ وَ ناسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ فَالرّاسِخُونُ فِي الْعِلْمِ يَعْلَمُونَهُ ـ رسولالله(ع) برترين راسخون در دانش است. به تحقيق خداي عزّوجل به او آموخته است تمام آنچه را بر او نازل فرموده از تنزيل و تأويل. و خداوند چيزي كه تأويل آن را به ايشان نياموخته بود، بر ايشان نازل نميكرد و جانشينان ايشان، پس از وي نيز تمام آن (تأويل) را ميدانند و كساني كه تأويل آن را نميدانند و چون عالم (امام) ـ كه ميان آنها است ـ از روي علم به آنها سخن بگويد، خدا پذيرش (ايمان) آنها را با اين كلام خود اعلام كرده است: يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّناـ ميگويند ما بدان ايمان داريم، همهي آن از جانب پروردگار ماست و قرآن خاص و عام دارد، محكم و متشابه دارد، ناسخ و منسوخ دارد. و راسخون در علم همهي آنها را ميدانند.
و پيامبراكرم(ع) در موارد بسياري، از جمله در حديث ثقلين ـ كه به سندهاي فوق حدّ تواتر از فرقه حقّه شيعه اماميّه ـ پيروان چهارده معصوم(ع) ـ و نيز مخالفين آنها لعنة الله عليهم به ما رسيده است ـ تصريح فرمودهاند كه قرآن و عترت هرگز از يكديگر جدا نميشوند.(1)
كمالالدّين و تمامالنّعمة:١/٢٤٠ ب٢٢ ح٦٣ به سندش از سليم بن قيس از اميرالمؤمنين(ع) نقل ميكند كه فرمود: إِنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالٰى طَهَّرَنا وَ عَصَمَنا وَ جَعَلَنا شُهَداءَ عَلٰى خَلْقِهِ وَ حُجَجاً في أَرْضِهِ وَ جَعَلَنا مَعَ الْقُرْآنِ وَ جَعَلَ الْقُرْآنَ مَعَنا لا نُفارِقُهُ وَ لا يُفارِقُنا ـ به درستي كه خداي تبارك و تعالي ما را پاكيزه و معصوم كرد و ما را گواه بر خلق خود و حجّتهايي در زمينش قرار داد و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرار داد. نه ما از آن جدا شويم و نه آن از ما جدا شود.
1) الكافي:٢/٤١٤ باب أدني ما يكون به العبد مؤمنا أو كافراً أو ضالاً... ح١- به سندش از سليم بن قيس گويد: شنيدم حضرت علي(ع) مي فرمودند: پيامبر(ع) در آخرين خطبهي خود در روزي كه خداوند عزّوجل جان ايشان را گرفت، فرمود: إِنّي قَدْ تَرَكْتُ فيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتي أَهْلَ بَيْتي فَإِنَّ اللَّطيفَ الْخَبيرَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّىٰ يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ كَهاتَيْنِ وَ جَمَعَ بَيْنَ مُسَبِّحَتَيْهِ وَ لا أَقُولُ كَهاتَيْنِ وَ جَمَعَ بَيْنَ الْمُسَبِّحَةِ وَ الْوُسْطٰى فَتَسْبِقَ إِحْداهُمَا الْأُخْرٰى فَتَمَسَّكُوا بِهِما لا تَزِلُّوا وَ لا تَضِلُّوا وَ لا تَقَدَّمُوهُمْ فَتَضِلُّوا ـ همانا من در ميان شما دو چيز (به امانت) ميگزارم تا زماني كه به آن دو چنگ زنيد، هرگز پس از من، گمراه نشويد: كتاب خدا و عترتم، اهلبيتم. كه همانا خداي لطيف و بسيار آگا نزد من پيمان داده است كه آنها از هم جدا نشوند تا آنگاه كه بر سر حوش بر من وارد شوند مانند اين دو انگشت ـ در اين حال دو انگشت مسبّحه (اشاره) خود را (از دو دست) كنار هم قرار داد ـ و نميگويم مانند اين دو ـ در حالي كه انگشت مسبّحه و ميانه را (از يك دست) كنار هم قرار داد ـ تا (در اين صورت) يكي بر ديگري پيشي گيرد. به آن دو چنگ زنيد تا نلغزيد و گمراه نشويد. و از آنها پيشي نگيريد كه در اين صورت گمراه شويد.
در اين زمينه، احاديث بسيار ديگري نيز وجود دارد كه اعلام ميكنند تنها آناني كه مورد خطاب قرآناند ـ كه همانا اهلبيت(ع) هستند ـ شناخت و آگاهي كامل و صحيح از قرآن دارند.(1)
و نيز فرمودهاند: عقل مردانِ غير معصوم بر حقايق قرآن و وحي نميرسد.(2)
1) الكافي:٨/٣١١ حديث الفقهاء و العلماء... ح٤٥٨ به سند خود از امام باقر(ع) در احتجاج با قتاده فقيه بصره فرمودند: وَيْحَكَ يا قَتادَةُ! إِنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ ـ واي بر تو اي قتاده! قرآن را تنها آنكس ميفهمد كه بدان خطاب شده است (مقصود حضرات چهارده معصوم(ع) هستند).
2) وسائلالشّيعة:٢٧/١٩٢ ب١٣ ح٣٣٥٧٢- جابر بن يزيد گويد: از امام باقر(ع) درباره چيزي از تفسير، پرسيدم. حضرت به من جواب دادند. سپس دوباره از ايشان پرسيدم، پاسخ ديگري به من فرمودند. از اين رو به ايشان عرض كردم: شما به من درباره اين پرسش، پاسخي جز اين فرموديد. امام فرمود: ياجابِرُ! إِنَّ لِلْقُرْآنِ بَطْناً [وَ لِلْبَطْنِ بَطْناً] وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ لِلظَّهْرِ ظَهْرٌ. يا جابِرُ! وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَبْعَدَ مِنْ عُقُولِ الرِّجالِ مِنْ تَفْسيرِ الْقُرْآنِ. إِنَّ الْآيَةَ يَكُونُ أَوَّلُها في شَيْءٍ وَ آخِرُها في شَيْءٍ وَ هُوَ كَلامٌ مُتَّصِلٌ مُتَصَرِّفٌ عَلٰى وُجُوهٍ ـ اي جابر! همانا قرآن باطني دارد [و باطن نيز باطني ديگر دارد] و ظاهري دارد و ظاهر نيز ظاهري ديگر دارد. اي جابر! چيزي مانند تفسير قرآن دورتر از (توان درك) عقل مردان، نيست. همانا آيه، اوّل آن درباره چيزي است و آخر آن درباره چيز ديگري است، در حالي كه كلامي پيوسته است و بر وجوه متعدّدي (و مواردي چند) متصرّف ميشود (تفسير و تأويل آيات قرآني، چيزي نيست كه بتوان با تكيه بر عقل و انديشه ـ و حتّي عقل و انديشه جمع بسياري) بدان دست يافت).
نتيجه اينكه علوم قرآن و وحي منحصراً در اختيار محمّد و آلمحمّد(ع) است و براي فهم آيات قرآن و تبيين، تفسير و تأويل آنها و تمامي اطّلاعات قرآن كريم، همچنين براي درايت و آگاهي از مرادات (منظور و مفهوم) بيانات قرآن و عترت(ع)، بايد به سوي فرهنگ و ميراث غني خاندان عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين دست برآوريم تا دچار برداشتهاي غلط، سردرگمي و گمراهي نشويم، والله العاصم.
قال مولانا و مقتدانا الإمام أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب صلوات الله و سلامه عليهما: ...عَصَمَنَا اللَّهُ وَ إِيّاكُمْ بِالْهُدٰى، وَ ثَبَّتَنا وَ إِيّاكُمْ عَلَى التَّقْوٰى، وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لي وَ لَكُمْ.(1)
ميلاد سبط اكبر حضرت امام حسن مجتبي(ع)
پانزدهم ماه مبارك رمضان ١٤٣٠هـ.ق
حيدر حسين التّربتي الكربلائي
عفي الله عن والديه و عنه
آمين
1) الكافي:١/١٤٢ باب جوامع التّوحيد... ح٧ به سندش از اميرالمؤمنين(ع) كه در خطبهاي چنين فرمودند.
سوره/آيه صفحه
پيشگفتار
يٰا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ (٥)المائده:٣٦ 8
يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ... (١٢) يوسف(ع):٨٩ ٨
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون (١٦) النحل:٤٤
و (٢١) الأنبياء(ع):٨ ٨
...وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ... (٦) الأنعام:٢٠ 9
الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ... (١٤) ابراهيم(ع):٢ 9
...وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ (١٦) النحل:٤٥ ٩
وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ... (١٦) النحل:٦٥ ٩
وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا... (٤٢) الشوري:٨ ٩
رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ... (٦٥) الطلاق:١٢ ٩
...وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (٢٦) الشعراء:٢٢٨ ١٤
قسمت يكم: جبر
بخش يكم:
فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلينَ (7) الأعراف:7 20
فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (١٥) الحجر:٩٣-٩٤ 20
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ كُلُّ أُولـٰئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤولاً (١٧)الأسراء:٣٧ 20
أَمْ نَجْعَلُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ... (٣٨)
ص:٢٩ 21
أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِمينَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(٦٨) القلم:٣٦-٣٧ 21
أَمْ حَسِبَ الَّذينَ اجْتَرَحُوا السَّـيِّئاتِ أَنْ... (٤٥) الجاثيه:٢٢ 21
إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاً (٧٣) المزمل:٢٠
و (٧٦) الإنسان:٣٠ 22
إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً (٧٦) الإنسان:٤ 23
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ (١٨) الكهف:٣٠ 23
قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شاءَ... (٢٥) الفرقان:٥٨ 23
وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ... (١٧) الإسراء:٦٥ 28
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا... (١٦) النحل:١٠٠ 31
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ... (٧) الأعراف:١٧٣ 33
أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ... (13) الرعد:٢٠-٢٢ 33
وَ الَّذينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ... (13) الرعد:20 34
يُريدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ (٢) البقره:١٨٦ 34
وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً (٧٢) الجن:١٧ 35
وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً... (٤٣) الزخرف:٣٧-٣٨ 39
مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً... (٥) النساء:١١٧- ١١٩ 40
لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ (١٥) الحجر:٤٠،
و (٣٨)
ص:٨٣ 40
فَريقاً هَدٰى وَ فَريقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ ... (٧) الأعراف:٣١ 41
إِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُون (7) الأعراف:28 41
فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلٰى مَوْتِهِ... (34) سبأ: 15 41
يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ... (٨) الأنفال: ١٢ 42
وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ... إِلاّ فاجِراً كَفّاراً (٧١) نوح(ع):٢٧-٢٨ 48
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ... (6) الأنعام:96
و (30) الرّوم:20 49
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ... (٧) الأعراف:٥٩ 50
...صُنْعَ اللَّهِ الَّذي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْء... (٢٧) النمل:٨٩ 51
وَ اكْتُبْ لَنا في هٰذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً... (٧) الأعراف:١٥٧ 51
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلٰى شاكِلَتِهِ... (١٧) الإسراء:٨٥ 53
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ... (٧) الأعراف:١٨٠ 55
وَ الَّذينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ... (٤٧) محمّد(ع):١٣ 56
إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً (٧٦) الإنسان:٤ 57
وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ... الْجَزاءَ الْأَوْفٰى (٥٣) النجم:٤٠-٤٢ 57
عَسٰى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ... (١٧) الإسراء:٩ 57
وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها (٣٢) السجده:١٤ 59
قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ * لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ... (٣٨) ص:٨٥-٨٦ 60
وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ... (٦) الأنعام:١١٣ 61
وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمينَ... (٢٥) الفرقان:٣٢ 61
إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ... (٢٨) القصص:٥٧ 62
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ... أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (٣٦) يس(ع):٨-١١ 64
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ... (٣٦) يس(ع):١٢ 64
قسمت يكم: جبر
بخش دوّم:
ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ... (٢٣) المؤمنون:١٥ 74
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ... (٧) الأعراف:١٧٣ 77
تِلْكَ الْقُرٰى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها... (٧) الأعراف:١٠٢ 80
فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها (٣٠) الروم:٣١ 81
ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلى قَوْمِهِمْ... (١٠) يونس(ع):٧٥ 81
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها*فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (٩١) الشّمس:٨-٩ 86
وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ... (١٣) الرعد:٥ 102
قسمت دوّم: عصمت انبياء(ع)
فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما... (٢٠) طه(ع):١٢٢ 107
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً... (٢١) الأنبياء(ع):٨٨ 107
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها.. (١٢) يوسف(ع):٢٥ 107
...وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ... (٣٨)
ص:٢٥ 107
وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ... (٣٣) الأحزاب:٣٨ 107
وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ... (٣) آلعمران:٨ 107
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفٰى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ... (٣) آلعمران:٣٤ 108
وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ... (٨٩) الفجر:١٧ 108
...إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (٢) البقره:١٥٧ 109
خَصْمانِ بَغٰى بَعْضُنا... وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ (٣٨) ص:٢٣-٢٤ 109
لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلٰى نِعاجِهِ (٣٨)
ص:٢٥ 109
يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ... (٣٨)
ص:٢٧ 109
فَتَلَقّىٰ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ... (٢) البقرة:٣٨ 116
...إِنّي تُبْتُ إِلَيْك... (٤٦) الأحقاف:١٦ 116
...وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزٰى إِلاَّ مِثْلَها... (٦) الأنعام:١٦١ 117
إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ... (٢) البقرة:٢٢٣ 117
قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ... (١١) هود(ع):٤٧ 118
قالَ رَبِّ إِنّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ... (١١) هود(ع):٤٨ 120
قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (١٨) الكهف:٦٨ 121
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (١٨) الكهف:٧٣ 121
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْرا (١٨) الكهف:٧٦ 121
إِنّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّاسِ بِرِسالاتي... (٧) الأعراف:١٤٥ 121
وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ... (٧) الأعراف:١٤٦ 121
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا... مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً؟ (١٨) الكهف:٦٦-٦٧ 123
إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (١٨) الكهف:٦٨ 123
وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلٰى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؟ (١٨) الكهف:٦٩ 123
سَتَجِدُني إِنْ شاءَاللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصٰي لَكَ أَمْراً (١٨) الكهف:٧٠ 123
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَني فَلا تَسْئَلْني... (١٨) الكهف:٧١ 123
فَانْطَلَقا حَتّى إِذا رَكِبا... لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (١٨) الكهف:٧٢-٧٣ 123
لا تُؤاخِذْني... لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً (١٨) الكهف:٧٤-٧٥ 123
لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (١٨) الكهف:٧٦ 124
إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها... (١٨) الكهف:٧٧ 124
فَانْطَلَقا حَتّىٰ إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ... (١٨) الكهف:٧٨ 124
هٰذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ... (١٨) الكهف:٧٩ 124
أَمَّا السَّفينَةُ... (١٨) الكهف:٨٠ 124
وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ... وَ أَقْرَبَ رُحْماً (١٨) الكهف:٨١-٨٢ 124
وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي الْمَدينَةِ... (١٨) الكهف:٨٣ 125
ما مَنَعَكَ أَلّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ... (٧) الأعراف:١٢ 126
فَغَفَرْنا لَهُ ذٰلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفٰى وَ... (٣٨)
ص:٢٦ 137
قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلٰى نِعاجِهِ... (٣٨)
ص:٢٥ 138
يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ... (٣٨)
ص:٢٧ 138
...وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفٰى وَ حُسْنَ مَآبٍ (٣٨)
ص:٢٦ 140
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً... (٣٨)
ص:٣٥ 141
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لي... (٣٨)
ص:٣٦ 142
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ... (٦٦) التّحريم:٢ 143
قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُم... (٦٦) التّحريم:٣ 143
عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ... (٩) التّوبه:٤٣ 144
إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما... (٦٦) التّحريم:٥ 145
كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلاًّ لِبَني إِسْرائيلَ... (٣) آلعمران:٩٤ 145
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ... (٥) المائده:٦٨ 145
عَسٰى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ... (66) التّحريم: 6 146
قسمت سوّم: علم و عصمت أهلبيت(ع)
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتٰى... (٣٦) يس(ع):١٣ 150
وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً... (١٣) الرّعد:٤٤ 150
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ... (٣) آلعمران:١١١ 151
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب (١٣) الرّعد:٤٠ 155
قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب... (٢٧) النمل:٤١ 155
وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا... (٤٢) الشّوري:٥٣ 157
وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويل (٦٩) الحاقّة:٤٥ 158
فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ... (١٠) يونس(ع):٩٥ 161
فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ... (٣) آلعمران:٦٢ 162
لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ... (١٠) يونس(ع):95 164
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ... (٦٥) الطّلاق:٢ 165
وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً (١٧) الإسراء:٧٥ 167
إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ (١) فاتحةالكتاب:٦ 169
وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ... (٣٩) الزّمر:٦٦ 170
بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ (٣٩) الزّمر:٦٧ 170
عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ... (٩) التّوبة:٤٣ 171
وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً (١٧) الإسراء٧٥ 171
ذٰلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيْكَ... (٣) آلعمران:٤٥ 173
تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ... (١١) هود(ع):٥٠ 174
يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ (٥٥) الرّحمان:٣٠ 175
فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ (٤٤) الدّخان:٥ 182
وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ... (٣١) لقمان:٢٨ 182
أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوٰى (٩٣) الضّحي:٧ 186
وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدٰى (٩٣) الضّحي:٨ 186
وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنٰى (٩٣) الضّحي:٩ 186
لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ... (٤٨) الفتح:٣ 188
سخن پاياني
بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ... (١٦) النحل:٤٥ 190
وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ... (١٦) النّحل:٦٥ 190
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ... (٤) النّساء:٨٤ 191
وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ... (٣) آلعمران:٨ 191
الذّكر الحكيم: كلام الله تبارك و تعالى.
1- الإحتجاج: أبو منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطّبرسي (ت560هـ)، منشورات دارالنّعمان- النّجف الأشرف. و طبع دار الأسوة- طهران،١٤١٦هـ.
٢- الإختصاص: محمّد بن محمّد بن نعمان العكبري البغدادي المفيد (ت٤١٣هـ)، انتشارات كنگره جهاني شيخ مفيد قم، ١٤١٣ه.ق.
٣- إرشاد القلوب: حسن بن أبي الحسن محمّد الدّيلمي، من أعلام القرن الثّامن، نشر الرّضي- قم، الطّبعة الثّانية 1409 هـ. و طبع دارالأسوة، طهران1417هـ .
٤- الأمالي: أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي الصّدوق (ت381هـ)، المكتبة الإسلاميّة، 1362ش.
٥- الأمالي: أبوجعفرمحمّد بن الحسن الطّوسي (ت460هـ)، مطبعة دارالثقافة- قم، الطّبعة الأولي، 1414هـ. طبع مؤسّسة البعثة- قم، الطّبعة الأولي1414هـ.
٦- بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار(ع): العلّامة محمّد باقر المجلسي (ت1111هـ) ، دار الكتب الإسلاميّة - طهران، الطّبعة الرّابعة 1362ش. و طبع مؤسّسة الوفاء- بيروت، 1403.
٧- بصائر الدّرجات: محمّد بن حسن الصفّار(ت290هـ)، انتشارات كتابخانه آيةالله مرعشى نجفى، چاپ دوم.
٨- تأويل الآيات الظّاهرة في فضائل العترةالطّاهرة(ع): السّيّد شرف الدّين عليّ الحسيني الأسترآبادي النجفي، من أعلام القرن العاشر، مطبعة أمير- قم، الطّبعة الأولي1407هـ.
٩- تحف العقول: حسن بن شعبه حرانى(القرنالرّابع)، نشر جامعه مدرسين قم، 1404 ه.ق.
١٠- البرهان في تفسير القرآن: المحدِّث الجليل السيّد هاشم بن سليمان البحراني (ت1107هـ)، مؤسّسه بعثت- قم، الطّبعة الأولي1415هـ.
١١- تفسير العيّاشي: محمّد بن مسعود العيّاشي(ت٣٢٠هـ)، المطبعة علميه- طهران، 1380 هـ.
١٢- تفسير فرات الكوفي: أبيالقاسم فرات بن إبراهيم بن فرات الكوفي (من أعلام الغيبة الصّغري)، طبع الإرشاد- طهران، ١٤١٠هـ.
١٣- تفسير القمّي: أبو الحسن عليّ بن إبراهيم القمّي (ت329هـ)، مطبعة مؤسّسة دارالكتاب- قم، الطّبعة الثّالثة1404هـ.
١٤- تفسير منهج الصّادقين: ملافتحالله الكاشاني (القرن العاشر)، كتاب فروشي محمّدحسن علمي، تهران - ١٣٣٦ش.
١٥- تفسير نورالثّقلين: شيخ عبد علي بن جمعة العروسي الحويزي(ت١١١٢هـ)، تحقيق سيّدهاشم الرّسولي المحلّاتي، طبع و نشر مؤسّسة اسماعيليان- قم.
١٦- التّوحيد: محمّد بن عليّ بن بابويه القمّي الصّدوق (ت٣٨١هـ)، انتشارات جامعة مدرّسين- قم، ١٣٩٨هـ.
١٧- تهذيب الأحكام: أبوجعفر محمّد بن الحسن الطّوسي (ت460هـ)، نشر دارالكتب الإسلاميّة 1365ش.
١٨- الخرائج و الجرائح: أبو جعفر سعيد بن هبة الله القطب الرّاوندي (ت573هـ)، مؤسّسة الإمام المهدي(ع)- قم، الطّبعةالأولي، 1409هـ.
١٩- الخصال: أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي الصّدوق (ت381هـ)، جامعة المدرّسين في الحوزة العلميّة- قم.
٢٠- الدّمعة السّاكبة: محمّد باقر بن عبد الكريم البهبهاني (ت١٢٨٥هـ)، مؤسّسةالأعلمي- بيروت، الطّبعة الأولي ١٤٠٩هـ.
٢١- دلائل الإمامة: جرير بن رستم الطّبري الصّغير (من أعلام القرن الخامس)، مؤسّسة البعثة- قم، ١٤١٣هـ.
٢٢- ذريعة النّجاة: ميرزا رفيع گرمرودي، انتشارات كتابفروشي بنيهاشمي- تبريز.
٢٣- روضة الواعظين: محمّد بن الفتّال النّيشابوري، (استشهد في سنة508هـ)، منشورات الرّضي- قم. و طبع نشر دليل ما- قم، الأولي1423.
٢٤- شرح نهج البلاغة: عبدالحميد بن ابي الحديد المعتزلي(ت656هـ)، چاپ دار احياء الكتب العربيّة، 1385هـ.
٢٥- علل الشّرائع: أبوجعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي الصّدوق (ت381هـ)، المطبعة الحيدريّة- النّجف الأشرف،1386هـ.
٢٦- عوالي اللآلي العزيزيّة في الأحاديث الدّينيّة: محمّد بن عليّ بن إبراهيم الإحسائي، إبن أبي جمهور (ت880هـ)، تحقيق مجتبي العراقي، من منشورات مطبعة سيّدالشّهداء- قم.
٢٧- عيون أخبار الرّضا(ع): أبوجعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي الصّدوق (ت381هـ)، نشر مؤسّسة الأعلمي- بيروت.
٢٨- فلاح السّائل: السّيّد أبوالقاسم عليّ بن موسي بن جعفر بن محمّد الطّاووس (ت664هـ)، انتشارات دفتر تبليغات الحوزة العلميّة- قم.
٢٩- الكافي: ثقةالإسلام أبوجعفر محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكليني الرّازي (ت329هـ)، نشر دارالكتب الإسلاميّة- طهران، الطّبعة الثّالثة 1388هـ.
٣٠- كمال الدّين و تمام النّعمة: أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي الصّدوق (ت381هـ)، مؤسّسة النّشر الإسلامي- قم، 1405هـ.
٣١- المحاسن: الشّيخ احمد بن محمد بن خالد البرقي (ت280هـ)، نشر دارالكتب الإسلاميّة.
٣٢- مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل: الحاج ميرزا حسين النّوري الطّبرسي (ت1320هـ)، مؤسّسة آل البيت(ع) - قم، 1407هـ.
٣٣- معالي السّبطين: الشّيخ محمّد مهدي المازنداراني (توفّي في قرن14)، منشورات الشّريف الرّضي- قم، الطّبعة الثّانية 1363هـ.ش.
٣٤- معاني الأخبار: الشّيخ الصّدوق محمّد بن عليّ بن حسين بن بابويه القمّي (ت٣٩١هـ)، تصحيح علياكبر الغفّاري، نشر مكتبة صدوق- طهران ١٣٧٩هـ.
٣٥- وسائل الشّيعة إلي تحصيل مسائل الشّريعة: محمّد بن الحسن الحرّ العاملي (ت1104هـ)، تحقيق مؤسّسة آل البيت(ع)- قم ، الطّبعة الأوّلي1411هـ.
ص:207پيشگفتار.............................................................................................................................................................................................٥
قسمت يكم: جبر؟؟؟
بيان.............................................................................................................................................................................................20
بخش يكم: برداشت جبر از برخي آيات قرآني..............................................................................28
پرسش يكم: وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ...........................................................................28
پرسش دوّم: وَ لا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً.......................................................................................48
پرسش سوّم: وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاّ نَكِداً...........................................................................50
پرسش چهارم: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلٰى شاكِلَتِهِ...............................................................................53
پرسش پنجم: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ.........................................55
پرسش ششم: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها....................................................................59
پرسش هفتم: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا........................................................................61
پرسش هشتم: وَ لٰكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ...................................................................................62
پرسش نهم: وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ............................64
قسمت يكم: جبر؟؟؟
بخش دوّم: برداشت جبر از برخي احاديث.......................................................................................67
پرسش يكم: تو بيحساب ميكشي...................................................................................................67
پرسش دوّم: من بعضي از بندگانم را كافر خلق كردم........................................................68
پرسش سوّم: هركس آن را بخورد از او مؤمن متولّد ميشود....................................73
پرسش چهارم: من أحبّنا فليحمدالله علي اوّل النّعم... ..............................................75
پرسش پنجم: ... و كلّ مولود يولد منه فهو نجس..........................................................85
پرسش ششم: ملئت بطونهم من الحرام....................................................................................93
پرسش هفتم: و إن كنت عندك في أمّالكتاب شقيّاً... ......................................................98
پرسش هشتم: أم للشّقاء ولدتني أمّي........................................................................................100
پرسش نهم: الكيّس في القصير و الطّرش في الطّويل...............................................102
قسمت دوّم: عصمت انبياء(ع)
بيان..............................................................................................................................................................................................................106
پرسش يكم: وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوٰى............................................................................................107
پرسش دوّم: فَتَلَقّىٰ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ........................................................116
پرسش سوّم: فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ.......................................................................118
پرسش چهارم: وَ إِنْ لا تَغْفِرْ لي وَ تَرْحَمْني أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ...........................120
پرسش پنجم: قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً..................................................................121
پرسش ششم: فَغَفَرْنا لَهُ ذٰلِكَ...........................................................................................................137
پرسش هفتم: فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَناب...............................................................138
پرسش هشتم: وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَ... ......................................................................................141
پرسش نهم: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ.......................................................143
قسمت سوّم: علم و عصمت اهلبيت(ع)
استدلال پرسشگر..........................................................................................................................................................150
بيان..........................................................................................................................................................................................151
پرسش يكم: ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ......................................................157
پرسش دوّم: فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ... ..........................................................161
پرسش سوّم: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً..................167
پرسش چهارم: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ........................................................................170
پرسش پنجم: وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ... وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ....................173
پرسش ششم: ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هٰذا.....................................174
پرسش هفتم: وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدٰى.............................................................................................186
پرسش هشتم: لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ... ..........................188
سخن پاياني.................................................................................................................................................................................191
فهرستها
فهرست آيات..................................................................................................................................................197
فهرست منابع و مآخذ..............................................................................................................................204
فهرست مطالب.............................................................................................................................................207