تتمه المنتهی فی وقایع ایام خلفا

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

سرشناسه : قمی، عباس، ۱۲۵۴ - ۱۳۱۹.

عنوان قراردادی : تتمه‌المنتهی وقایع ایام خلفا .فارسی

عنوان و نام پديدآور : تتمه‌المنتهی فی وقایع ایام خلفا بضمیمه کتاب طبقات خلفا و اصحاب ائمه و علماء و شعراء/ تالیف عباس قمی.

مشخصات نشر : تهران: کتابخانه مرکزی، ۱۳۲۵ -

مشخصات ظاهری : ج.

وضعیت فهرست نویسی : برون‌سپاری.

يادداشت : عنوان روی جلد: تتمه‌المنتهی فی وقایع ایام خلفا.

عنوان روی جلد : تتمه‌المنتهی فی وقایع ایام خلفا.

موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه

موضوع : ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه

موضوع : امویان -- تاریخ

موضوع : عباسیان -- تاریخ

موضوع : اسلام -- تاریخ

شناسه افزوده : کتابخانه مرکزی

رده بندی کنگره : BP۳۶/ق‌۸م۸۰۹۵ ۱۳۲۵

رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵

شماره کتابشناسی ملی : ۲۵۴۷۴۱۵

اشاره

مقدمه فرزند مؤلف (قده)

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمۀ كتاب به قلم حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج ميرزا علي محدث زاده (ره) يكي از كتب بسيار مفيد و معتبر، كه تا كنون كمتر به زيور طبع آراسته گرديده، كتاب تتمة المنتهي است كه به قلم حضرت ثقة المحدثين مرحوم آقاي حاج شيخ عباس قمي - رضوان الله عليه - والد بزرگوارم، كه هم از جهت اهميت موضوع، كه تاريخ خلفاء و وزراء و علماء و معاصر ايشان باشد و هم از جهت اتفان و اعتبار در ميان كتب فارسي بي نظير و بي مثل است، مخصوصاً نگارنده آن مردي متتبع و محقق و با ذوق بوده و مطالب آن را از مواضع كثيرۀ معتبره جمع آوري نموده و در نهايت احكام و اتفان با رعايت اختصار، موافق ذوق عموم نگاشته، البته خوانندگان دانشمند پس از مطالعه و دقت تصديق خواهند نمود.

اين كتاب با آن كه در حال اختصار است لكن محتوي بر مطالب بسيار سودمند، و حكايات بسيار جذاب و داستانهاي دلپذير است كه مي توان گفت خواننده همين كه به قرائت قسمتي از آن شروع كرد، چندان مفتون و مسخّر قلم نويسندۀ آن مي گردد كه به اختيار نتواند رشتۀ مطالعه را قطع نمايد، و چنان در قرائت اين نگارش برخوردار گشته، از خود بي خود مي شود، گذشته از آن كه از صرف وقت غافل [مي شود كه] پس از اتمام مطالعه بركوتاهي كتاب و نادر بودن امثال آن در بين كتب فارسي تأسف مي خورد. البته اين جهت مخصوص نگارش هاي دانشمنداني است كه خود را راستگو و صحيح القول و بي غرض در جامعه معرفي مي كنند. مؤلف اين كتاب نظر كلي او به كتب صحيحه معتبره بوده، به خصوص به كتابهاي اهل سنّت و جماعت مانند اسد الغايه، و تاريخ طبري، و كامل ابن اثير، و

باقي تواريخ معتبرۀ منقنه است.

مؤلف كتاب: مرحوم ثقة المحدثين محدث قمي ، تولدش در قم سنۀ ۱۲۹۴ هجري بوده. اوان طفوليت و جواني را در قم گذرانيده و فنون ادبيه را مطابق معمول آن زمان تحصيل و تكميل نموده تا آن كه در سن هيجده سالگي به نجف اشرف مشرف گرديد.

از آنجايي كه بيشتر به احاديث مرويه - كه علم مورث اهل بيت عصمت و طهارت است - علاقه مند بوده و رسم ديرين بزرگان و دانشمندان چنين بود كه براي فراگرفتن علم حديث و استفاده از مشايخ و اساتيد آن سفرها مي كردند و رنج ها مي بردند، لهذا خدمت و تلمّذ حضرت خاتم المحدثين و ثقة الاسلام و المسلمين آقاي حاج ميرزا حسين نوري - رحمه الله - را اختيار نمود و مدتي را هم در نزد آن دانشمند بزرگ به كسب علم و استفاده پرداخت.

چنانچه خود مؤلف در كتاب فوائد الرضويه كه در تراجم علماء اماميه است (كه به خواست خدا و توفيق الهي در آتيۀ نزديكي در دسترس خوانندگان گذاشته خواهد گرديد) در ترجمه استادش مرحوم محدث نوري مي نگارد كه: من هميشه اوقات ملازم استاد خود بودم، سفر و حضر شبها و روزها از او استفادۀ وافري نمودم تا آن كه عمرش به پايان رسيد. و ايشان صورت اجازه كه از استاد خود دارند در اغلب كتب مؤلفه خود مرقوم داشته اند.

و پس از مدتي اقامت در نجف اشرف بر اثر عارضه مزاجي و ضيق

النفسي را كه مبتلا شده و اين علت تا پايان زندگاني با او بود، به قم مراجعت نمود و در مولد و موطن اصلي خود اقامت فرمود و چندين كتاب در طول مدت اقامتش در قم تأليف نموده.

تا آن كه در سنۀ ۱۳۳۲ به واسطه گرفتاري ها و ابتلائات داخلي به مشهد مقدس رضوي مهاجرت نمود، و آن آستان مقدس را موطن خود قرار داد، و مجاور آن شهرستان علم و فضيلت گرديد، و از بركات مجاورت آن آستانه مقدسه كتب بسيار

مفيده تأليف و تصنيف نمود، و در اوقات فراغت به خصوص ايّام اقامۀ عزا مردم را به موعظۀ شيرين و سخنان سودمند مستفيذ مي نمود، كه الحق سخنانش آثار ديگري داشت و جذابيتي تمام كه قلوب را به خود جذب مي نمود، و اخلاق و زهد و تقوي و پاكي او كه بدون مبالغه هر يك راهنما و دليل جميعت بود كه مي توان گفت كه در عصر خود نمونه اي از پيشينيان و بزرگان بود. در طول زندگاني در پيري و جواني جز رشته حق پرستي راهي نپيمود. و در انجام وظايف خود آني كوتاهي نكرد خوشا به احوال جمعيتي كه وظايف خود را بدانند و موفع عمل كوتاهي نكنند.

در سال هزار و سيصد و پنجاه و دو به عزم زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ثانياً به نجف اشرف مشرف شده، مجاور آن آستان مقدس گرديد، و در طول آن مدت كه اواخر زندگاني او بود دائماً اشتغال به تأليف داشت و چند كتاب هم نگاشت.

تا آن كه در سنۀ ۱۳۵۹ آن كسالت و بيماري دائمي و ضعف مزاجي شدت پيدا كرد، و در شب بيست و سوم ذي حجه در نجف اشرف به رحمت ايزدي واصل ، و از دنيا رخت بربست، و در صحن مطهر حضرت امير عليه السلام در ايوان سوم از ايوانهاي شرقي باب القبله جنب استادش مرحوم محدث نوري مدفون گرديد، رضوان الله عليه .

مؤلفات مرحوم محدث قمي

ما به چند جلد از كتب مؤلف كه مشهور است اشاره كرده، و مفصل آن را به كتاب فوائد الرضويه محول مي سازيم:

1.

سفينة البحار و مدينة الحكم والآثار

2.

منتهي الآمال

3.

مفاتيح الجنان

4.

هدية الحباب في المعروفين بالكنى والألقاب

5)أنوار البهية

6.

فوائد الرضوية(1)

7.

نفس المهموم

8.

الكني و الألقاب

إلي غير ذلك، كه هر كدام در موضوعي نگاشته شده، و متجاوز از هشتاد كتاب است.

علي محدث زاده قمي

۲ ربيع الأوّل 1373

مقدّمه مؤلف (ره)


1) اين كتاب نيز با تحقيق اين بنده در دست انتشار است.

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدُللهِ كُلَّما وَقَبَ لَيلٌ و غَسَق، و صَلَّي الله عَلي مُحَمَّدٍ و آلِهِ ما لاحَ نَجمٌ و خَفَقَ.

و بعد چنين گويد اين بنده بي بضاعت و متمسكِ به ذيل احاديث اهل بيت رسالت، عباس بن محمد رضا القمي، - خَتَمَ اللهُ لَهُما بِالحُسني وَ السَّعادة - كه چون توفيق الهي شامل حال اين شكسته احوال و گرفتار دام آماني و آمال گرديد و كتاب منتهي الآمال في مصائب النبي و الآل را نگاشتم، گاهي كه رشته كلام منتهي شد به ذكر احوال سبط اكبر پيغمبر خدا حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام، خواستم مختصري از احوال بني حسن را ذكر كنم، و مقاتل ايشان را شرح دهم. چون مقداري نگاشتم، ديدم از وضع رساله بيرون شدم، با خود انديشيدم كه نيكو باشد رسالۀ بالاستقلال در مقاتل بني حسن و ساير آل ابي طالب بنويسم، و آن را به منزله تكمله و تتمه از براي كتاب منتهي الآمال قرار دهم.

پس از حق تعالي استعانت جستم، و اين رساله را نگاشتم، و ناميدم آن را به «تتمة المنتهى فى وقائع أيام الخلفاء»، و عنوان آن را ذكر ايام خلفاء فرار دادم و مقائل طالبيين را در تاريخ ايام ايشان به طور اختصار نگاشتم.

و به علاوه نيز در ذكر وقايع ايام خلفاء، [و] وفيات معروفين از اصحاب ائمه عليهم السلام و علماء فريقين و مشاهير و اعيان روزگار و پارۀ از خصائص و نوادر آثار ايشان را با مختصري از وقايع و اتفاقات ديگر كه در ايام خلفاء امويّه و عباسيّه واقع شده به طور اتقان و اختصار ذكر كردم. چه آن كه در مطالعه احوال گذشتگان و سير

در وقايع ايام ايشان فوائد بسيار و منافع بي شمار است. وكفى لذلك قول اميرالمؤمنين عليه السلام في وصيّته لولده الحسن عليه السلام: إنّي و إن لَم أكُ قَد عُمِّرتُ عُمرَ مَن قَد كانَ قَبلي، فَقَد نَظَرتُ في أعمارِهِم وَ فَكَّرتُ في أخبارِهم، و سُرت في آثارهم حتّى عُدْتٌ كَأحدِهِم، بَل كَاَنّي بما انتهى إلى مِن أُمورِهِم قد عُمّرتُ مَعَ أَوَّلِهم إلى آخَرهم، فَعَرَفتُ صَفوَ ذلك مِن كَدِرِهِ، وَ نَفعهُ من ضَررِه.(1)

و شبهۀ نيست كه سير در آثار سلف، باعث عبرت و آگاهي خلف، و موجب زهد در دنيا و رغبت در آخرت مي شود. لهذا خداوند مجيد در كتاب شريف اشاره به احوال و آثار پيشينيان فرموده و امر نموده كه نظر در عواقب امر ايشان كنيم و از ايشان پند و عبرت گيريم، و در خطب و كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به اين مطلب اشاره بسيار شده.

اينك ما در افتتاح رساله به ذكر دو خطبه شريفه تيمن و تبرّك جوئيم، پس از آن شروع به مقصود كنيم.

قال عليه السلام: فإنَّه و الله الجدّ لا اللَّعب، و الحقّ لا الكذب، و ما هو إلأ الموت قد أسمعَ داعيه، و أعجل حاديه، فلا يغرّنّك سواد النّاس من نفسك، فقد رأيت من قد كان قبلك ممّن جمع المال، و حذر الإقلال، و أمن العواقب، طول أمل و استبعاد أجل، كيف نزل به الموت فأزعجه عن وطنه، و أخذه من مأمنه، محمولاً على أعواد المنايا، يتعاطى به الرّجالُ الرّجالَ، حملأ على المناكب، و إمساكاً بالأنامل.

أما رأيتم الّذين يأمُلُون بعيداً، و يبنونَ مَشِيداً، و يجمعون كثيراً، كيف أصبحت بيوتهم قبوراً، و ما جمعوا بوراً و صارت اموالُهُم للوارثين، و أزواجهم لقوم آخرين، لافي حسنة يزيدون، و لا من سيئةٍ يستعتبون!

فمن أشعر التّقوي قلبه برَّز مهله، و فاز عمله، فاهتبلوا هبلها، و اعملوا للجنّة علمها، فانَّ الدنيا لم تُخلَق لكم دار مقامٍ، بل خُلقت مجازاً لتزوّدوا منها الأعمال إلي دار القرار،


1) نهج البلاغه، نامۀ 31، حدائق الحقائق في شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 451.

فكونوا منها على أوفاز، و قربوا الظهور للزيال.(1)

و قال عليه السلام أيضاً: دار بالبلاء محفوفة، و بالغدر معروفة، لا تدوم أحوالها، و لا تسلم نزّالها، أحوال مختلفة، و تاراتٌ متصرفة، العيش فيها مذموم، و الأمان منها معدوم، و إنّما أهلها فيها أغراضٌ مستهدفة ترميهم بسهامها، و تفنيهم بحِمَامِها.

و اعلموا عبادالله، أنّكم و ما أنتم فيه من هذه الدّنيا على سبيل من قد مضى قبلكم ممّن كان أطولَ منكم أعماراً، و أعمر دياراً، و أبعد آثاراً، أصبحت أصواتهم هامدةً، و رياحهم راكدةً، و أجسادهم باليةً، و ديارهم خاليةً، و آثارهم عافيةً، فاستبدلوا بالقُصُور المُشَيّدةٍ و النّمارقِ المُمَهَّدةِ الصّخور و الأحجار المسنّدة، و القبور اللآطئة الملحَدَة الّتي قد بُني بالخراب فناؤها، و شِيدَ بالتّراب بناؤها، فمحلها مقترب، و ساكنها مغترب، بين أهل مَحَلّةٍ موحشين، و أهل فراغ متشاغلينَ، لا يستأنسون بالأوطان، و لا يتواصلون تواصل الجيران علي ما بينهم من قرب الجوار و دنوّ الدار، و كيف يكون بينهم تزاورٌ و قد طحنهم بكلكله البلي، و اكلتهم الجنادل و الثّري، و كأن قد صِرتُم إلي ما صاروا اليه، و ارتهنكم ذلك المضجعُ، و ضمَّكم ذلك المستودعُ، فكيف بكم لو تناهت بكم الأمور، و يعثرت القبور؟ «هنا لك تبلوا كلّ نفس ما أسلفت، و رُدُّوا إلى الله مولاهُمُ الحقّ و ضلّ عنهم ما كانوا يفترون.»(2)(3)

فهذا أوان الشروع في المقصود فأقول مستمدّاً من الله الرئوف الودود:

ذكر خلافت ابي بكر بن ابي قحافه


1) نهج البلاغه، خطبه 132.

2) سوره يونس، آيه 30.

3) نهج البلاغه، خطبه 226.

اوّل كسي كه بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم لباس خلافت بر خود پوشيد، عبدالله بن عثمان بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم بن مرّة بن كعب بن لؤي، معروف به ابوبكر بن ابي قحافه بود.

و اين در روز دوشنيه بيست و هشتم صفر سال دهم هجري، و در سنۀ شش هزار و صد و سي و شش از هبوط آدم عليه السلام واقع شد.

و ايام خلافت او دو سال و چهار ماه الاّ چند روزي طول كشيد، و در شب سه شنبه ما بين نماز مغرب و عشاء، هشت شب به آخر ماه جمادي الآخره مانده، سال سيزدهم هجري از دنيا برفت. و مدت عمر او شصت و سه سال بوده.

و مورخ امين و معتمد عند الفريقين علي بن الحسين مسعودي در سبب موت او گفته كه: يهود زهري در طعام داخل كردند. ابوبكر و حارث بن كَلده از آن بخوردند، حارث از اثر زهر كور شد، و در ابوبكر اثر كرد تا آن كه مريض شد و پانزده روز به حالت مرض بود تا وفات كرد، و در حالت احتضار گفت : سه كار در دنيا كردم كه كاش به جا نياورده بودم، تا آن كه مي گويد: يكي از آن سه چيز آن بود كه كاش تفتيش خانه فاطمه عليها السلام نمي كردم - الخ.(1)

و بالجمله، خليفه نشد هيچ كس در حال حيات پدرش، مگر ابوبكر كه پدرش(2)زنده بود در ايام او. و در زمان خلافت عمر سال سيزدهم يا چهاردهم هجري وفات


1) مروج الذهب، ج 2، ص 329 - 330.

2) و ديگر طائع لله كه پدرش مطيع لله زنده بود و از خلافت خلع شده بود، چنانچه بيايد مؤلف (ره).

كرد، و نود و نه سال عمر داشت.

و ابوبكر را از اولاد ذكور، عبدالله، و عبدالرحمن و محمّد بود.

و مادر محمّد اسماء بنت عميس بود، و محمّد را عابد قريش مي گفتند به جهت نسك و زهد او، و تربيت شدۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، و در ايام معاوية بن ابي سفيان معاوية بن خديج(1)به امر عمرو بن عاص در فتح مصر او را بكشت و جسدش را در پوست الاغي گذاشت و بسوخت.(2)

و ابوبكر را از اولاد اناث دو دختر بوده، يكي عايشه، و ديگر اسماء ذات النطاقين كه مادر عبدالله بن زبير بوده.

و در ايام خلافت ابوبكر در سنۀ ۱۲ وفات يافت: زيد برادر عمر، و ابوحذيفه، و سالم مولي [ابي] حذيفه، و ثابت بن قيس خطيب انصار، و ابودُجانه سِماك بن خَرشه، و ابوالعاص بن ربيع قرشي زوج حضرت زينب دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم.

و در سنۀ ۱۳ وفات كرد ابان بن سعيد بن العاصي اموي.

ذكر خلافت عمر بن الخطاب

اشاره


1) حديج، خ.ل

2) نگاه كنيد به البداية و النهاية، ج 8، ص 416. دار احياء التراث العربي، بيروت.

چون ابوبكر از دنيا رخت بربست. عمر بن الخطاب حسب وصيت ابوبكر بر جاي وي نشست و ده سال و شش ماه و چهار شب خلافت كرد.

و موافق تواريخ ، مقتل او در روز چهارشنبه بيست و ششم ذي حجۀ سال بيست و سيم هجري به دست فيروز، غلام مغيره بن شعبه معروف به «ابولؤلؤة» واقع شد، و او را در جنب ابوبكر دفن كردند. او مدت عمر او موافق بود با عمر ابوبكر. و عمر اول كسي بود كه نام خود را اميرالمؤمنين نهاد، و اول كسي كه او را به اين نام بر متبر ذكر كرد ابوموسي اشعري بود.

اولاد عمر : عبدالله ، و حفصه، و عاصم، و فاطمه، و زيد، و عبدالرحمن، و دختران ديگر، و عبدالرحمن اصغر بوده، و اين عبدالرحمن همان است كه محل شراب خوردن بر وي جاري شده. و عاصم جد مادري عمر بن عبدالعزيز مرواني است.

وفيات معاصران او

و در ايّام خلافت عمر در سنۀ ۱۴ وفات كرد ابوعبيده پدرمختار، و ابوقحافه پدر ابوبكر، و در همان سال عمر امر كرد به صلاة تراويح. و فتح شام نيز در آن سال شد.

و در سنۀ ۱۵ وفات كرد عكرمة بن ابي جهل، و فضل بن عباس ، و خالد بن الوليد، و عمرو بن ام مكتوم اعمي، و ابوزيد انصاري، و سعد بن عياده.

و در سنۀ ۱۶ فتح اهواز و فتح جلولا دست داد. و وضع تاريخ هجري در اين سال شد.

و در سنۀ ۱۷ فتح تستروسوس دست داد.

و در سنۀ ۱۸ وفات كرد معاذ بن جبل، و ابوعبيدۀ جراح.

و در همان سال قحط عظيمي شد. و طاعون عَمواس در شام واقع شد، كه بيست و پنج هزار كس هلاك شد، و از جمله بلال مؤذن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بوده.

رُوي أنَّ بلالاً أبى أن يبايع أبابكر، و أنَّ عمر أخذ بتلابيبه و قال له: يا بلال! هذا جزاء أبي بكر منك أن اُعتقك، فلا تجيىء تبايعه! فقال: إن كان أعتقني لله فليدعني لله، و إن كان أعتقني لغير ذلك فيها أنا ذا، و أمّا بيعته، فما كنت اُبايع من لم يستخلفه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و الّذي استخلفه بيعته في أعناقنا إلى يوم القيامة. فقال له عمر: لا أباً لك لا تقم معنا.

فارتحل إلى الشام.

و توقي بدمشق بياب الصغير، و له شعر في هذا المعني.(1)

و عن (يه):(2)روي أبوبصير، عن أحدهما عليهم السلام أنَّه قال: إنَّ بلالاًكان عبداً صالحاً. فقال: لا اُؤذُّن لأحدٍ بعد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم؛ فُترك يومئذٍ حيّ على خيرِ العَمَلِ.(3)

و در سنۀ ۱۹ وفات كرد اُبي بن كعب، و زينب بنت جحش، و ابوالهيثم بن التّيهّان، و اُسيد بن خُضير، و ابوسفيان بن الحرث بن عبدالمطلب. و در اين سال در حره آتش باريد، عمر امر به تصدق كرد. او در اين سال عمر به حج رفت.

و در سنه ۲۰ فتح مصر شد بر دست عمرو عاص ، و فتح شد اسكندريه.

و در سنّ 21 وقعه نهاوند واقع شد، و فتح شد بر دست ابوموسي، و فتح دينور


1) تعليقة الوحيد البهبهاني، ص 27، روضة المتقين، ج 14، ص 69: منتهي المقال، چاپ آل البيت (ع)، ج 14، ص 176 - 177.

2) علامت اختصاري من لا يحضره الفقيه است.

3) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 184 / 827.

و همدان واقع شد، و شروع شد به فتح ملك اعاجم در زمان يزدجرد، و هم واقع شد فتح اصفهان. و حسن بصري و شعبي در اين سال متولد شدند.

و در سنۀ ۲۲ واقع شد فتح آذربايجان، و در هيجده گفته اند بعد از فتح همدان و ري و جرجان و فتح قزوين و زنجان و قومس و خراسان و بلخ و غيرها در اين سال واقع شد، و الله العالم.

ذكر خلافت عثمان بن عفان و مقتل او

گاهي كه عمر بن الخطاب در جناح سفر آخرت بود امر خلافت را در ميان شش نفر شوري افكند و مدت آن را سه روز قرار داد. و آن شش تن : اميرالمؤمنين علي عليه السلام، عثمان، و طلحه، و زبير، سعد، و عبدالرحمن بن عوف بودند.

پس از آن كه عمر درگذشت، تا سه روز كار خلافت به جهت شوري تأخير افتاد، روز چهارم كه غرّۀ محرّم سال بيست و چهارم هجري بود عثمان قميص(1)خلافت را بر تن پوشيد و دوازده سال الاّ كسري مدت خلافت او طول كشيد، و در اواخر سال سي و پنجم هجري روز چهارشنبه بعد از عصر، مقتل او واقع شد.

و نقل شده: آن روزي كه از دنيا رفت، نزد خازن او از مالش صد و پنجاه هزار دينار و هزار هزار درهم بوده، و قيمت ضياع او كه در وادي القري و حنين بوده صد هزار دينار به شمار رفته، و اسب بسيار و شتر بي شمار از او باقي بماند.

و در ايام او جملۀ از صحابه به سبب عطاياي او مال دار شدند، مانند: زبير بن العوام كه خانه هاي قيمتي بنا كرد و بعد از وفاتش پنج هزار دينار و هزار اسب و هزار بنده و هزار كنيز و اشياء ديگر از او به جاي بود. و مانند: طلحه كه دولتش به مرتبۀ رسيد كه غلۀ عراقش هرروزي هزار دينار مي شده و بعضي بيشتر گفته اند. و ديگر عبدالرحمن بن عوف كه صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت، و بعد از فوتش ربع ثمن مالش هشتاد و چهار هزار بوده. و هكذا سعد بن ابي وقاص،


1) قميص، پيراهن، فرهنگ نوين، ص 563.

و زيد بن ثابت، و غير ايشان.

و هم عثمان به اقارب و خويشان خود از بني اميه مال بسيار بخش كرد.(1)

واقدي روايت كرده كه : ابوموسي اشعري مال عظيمي از بصره به سوي عثمان فرستاد، عثمان تمام آن مال را ميان اهل و اولاد خود به كاسه قسمت كرد كه زياد از نگريستن او بگريست.(2)

و هم نقل شده كه : سيصد دينار به حكم بن ابي العاص و صد هزار درهم به سعيد بن العاص بخشيد كه مردم او را ملامت و طعن كردند. و اشتران صدقه را به حارث بن الحكم بخشيد. و حكايات عطاياي او به مروان بن الحكم و دامادهاي خود و غير ايشان معروف است.

و از صاحب استيعاب نقل شده كه : بعد از كشتن عثمان، سه زن و به قولي چهار زن از او بماند و از ثمن تركۀ عثمان هر يك را هشتاد و سه هزار دينار ارث رسيد.

و عمّال عثمان در مصر عبدالله بن ابي سرح ، و در شام: معاويه، و در بصره: عبدالله بن عامر، و در كوفه : وليد بن عقبة بن ابي معيط برادر مادري او بوده.

و وليد به كثرت فسق و فجور معروف بوده، و چون در كوفه فسق و فجور و شرب خمر كردن وليد بر مردم علانيه و ظاهر شد به حدي كه با حالت مستي به نماز صبح به مسجد آمد و چهار ركعت فريضه صبح را به جا آورد و گفت: اگر خواهيد زيادتر كنم. و به قولي در نماز سجدۀ طولاني به جاي آورد و در آن حال گفت: اشرب و اسقني!(3)و امثال اين حركات از او در ميان مردم شايع شد ، مردم كوفه به مدينه رفتند و شهادت به شرب خمر و فسق او دادند، عثمان او را طلبيد و حد براو نزد(4)و سعيد بن العاص را به جاي او روانه كرد، چون سعيد وارد كوفه شد بالاي منبر


1) نك: شرح تجريد قوشچي، ص: 484: تجريد الاعتقاد، ص 255، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 39.

2) نك: صواعق، ص 68، سيره حلبي، ج 2، ص 87.

3) نگاه كنيد به انسان العيون، ج 3، ص 299.

4) نگاه كنيد به تجريد الاعتقاد، ص 257؛ شرح تجريد قوشچي، ص 485.

نرفت تا آن كه امر كرد منبر را شستشو كردند رگفت: وليد نجس رجس بوده، خواستم منبر را تطهيركنم.

و از سعيد نيز در ايام امارت او در كوفه منكراتي ظاهر شد تا آن كه اشتر نخعي به جهت عزل او به مدينه رفت و داستان او طويل است. بالاخره سعيد از امارت كوفه معزول شد و ابوموسي اشعري والي كوفه شد.

و از عثمان در ايام خلافتش چيزهايي ظاهر شد كه بر مردم گران آمد، از آن جمله كردار او با عبدالله بن مسعود،(1)و عمار ياسر،(2)و بيرون كردن ابوذر را از مدينه(3)و فرستادن او را به ربذه.

و از آن جمله آن كه مصريان به مدينه آمدند و از عامل او عبدالله بن ابي سرح تشكّي و تظلّم كردند، عثمان، محمد بن ابي بكر را والي مصر كرد و با مصريان او را به جانب مصر فرستاد، در بين راه قاصدي از عثمان ديدند كه به مصر مي رود، او را تفتيش كردند، نامه اي(4)نزد او يافتند كه به عبدالله نوشته شده كه : محمّد را بكش و جماعتش را سر و ريش بتراش و حبس كن و بعضي را بردار بكش!

مصريان به مدينه برگشتند و با قبائل بنوزهره و هذيل و بنو مخزوم و غفار و احلاف ايشان كه هواخواه ابن مسعود و عمار و ابوذر بودند همدست شدند و دور


1) نگاه كنيد به: ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص 59، الصراط المستقيم، ج 3، ص 32، الشافي، ج 4، ص 279 - 282: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 2، ص 41 - 44.

2) نگاه كنيد به: تاريخ طبري، ج 4، ص 26: شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 47 - 49: الصراط المستقيم، ج 3، ص 33، الشافي، ج 4، ص 286: الامامة و السياسة، ص 51، تجريد الاعتقاد، ص 257.

3) شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 52 - 59: تجريد الاعتقاد، ص 256.

4) يكي از علماي معاصر درباره اين نامه مي نويسد: اين نامه را اكابر اهل سنت معترفند مثل طبري در تاريخ خود (ج 5، ص 118) و ابن اثير در كامل (ج 3، ص 70): شرح ابن ابي الحديد (ج ... ص 166)، الانساب (ج 5، ص 26 و 69 و 955)، الامامة و السياسة (ج 1، ص 33) المعارف لابن قتيبه (ص 84)؛ العقد الفريد (ج 2، ص 263): الرياض النضر، (ج 2، ص 123): تاريخ ابن خلدون (ج 2، ص 397): تاريخ ابن كثير (ج 7، ص 173 الي 189): حياة الحيوان (ج 1، ص 53): الصواعق (ص 69): تاريخ الخلفاء للسيوطي (ص 106): السيرة للحلبيه (ج 2، ص 84 الي 87): تاريخ الخميس (ج 2، ص 259).

خانه عثمان را محاصره كردند و آب را از او منع نمودند.

چون اين خبر به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد، سه مشك آب براي او روانه كرد. و چهل و نه روز مدت محاصره عثمان بود و آخرالامر محمّد بن ابي بكر با دو تن ديگر از بام خانه هاي انصار داخل خانه او شدند، محمّد ريشش را به دست گرفت و خواست او را ضربتي زند، اقدام نكرد و برگشت، و آن دو نفر بر عثمان آويختند و خونش بريختند، زوجه اش كه چنان ديد بالاي بام رفت و فرياد كشيد كه: اميرالمؤمنين كشته شد. مردمان داخل خانه او شدند وقتي رسيدند كه عثمان دنيا را وداع كرده بود، و اين واقعه در سه روز به آخر ماه مانده بود در سنۀ سي و پنج. و از كساني كه با او بودند مروان بود با هفده نفر ديگر. و تا سه روز بدنش بر روي زمين بود تا روز شنبه پيش از ظهر در مدينه در موضع معروف به «حش كوكب» او را دفن كردند. او در مدت عمر او اختلاف بسيار است از شصت و دو سال تا نود سال نقل شده.

و اولاد او چنين به شمار رفته: عبدالله اكبر، عبدالله اصغر، و ابان، و خالد، و سعيد، و وليد، و مغيره ، و عبدالملك، و امّ ايان، و امّ سعيد، و امّ عمر، و عايشه. و ابان مردي احول و ابرص بوده، وليد مردي شرابخوار و بي باك بوده و گفته شده كه : در وقت قتل پدر مست و سكران بود.

و در ايام خلافت عثمان، در سنۀ ۲۵ فتح شد اسكندريه و افريقيه و غيرها، و در سنۀ ۲۶ عثمان به عزم عمره به مكه رفت و امر نمود به توسعه مسجد الحرام.

و در سنۀ ۲۹ عثمان حج كرد و نماز دو ركعتي را چهار ركعت گزاشت و بدعت گذاشت. و در اين سال مسجد نبوي را توسعه دادند.

و در سنۀ ۳۰ عثمان امر كرد مصاحف را جمع كردند و چند مصحف نوشتند و به كوفه و بصره و شام و مكّه و يمن و بحرين هر كدام يك نسخه فرستاد.

و در سنۀ ۳۱ ابوسفيان بن حرب و حكم بن ابي العاص وفات كردند. و هم در اين سال يزدجرد كه آخر ملوك فرس بود كشته شد، و سلطنت آل دارا كه دويست و پنجاه پا چهار صد سال بوده منقرض شد.

و در ماه رمضان سنۀ ۳۲ عباس عموي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم وفات كرد، و قبر او در بقيع است در همان بقعه كه ائمه بقيع عليهم السلام مدفونند.

و هم در اين سال جناب ابوذر غفاري عليه السلام و عبدالرحمن بن عوف و عبدالله بن مسعود وفات كردند.

و در سنۀ ۳۳ مفداد بن اسوادكندي - رضوان الله عليه - در جرف - كه يك فرسخي مدينه است -وفات كرد، پس جنازه او را حمل كردند و در بقيع دفن نمودند و قيري كه در شهروان به وي نسبت دهند واقعي ندارد، بلي محتمل است كه قبر فاضل مقداد سبوري يا قبر يكي از مشايخ عرب باشد.

و مقداد بن اسود يكي از اركان اربعه است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرموده كه : خداوند امر فرموده مرا به محبت ايشان ،(1)و يكي از آن چهار نفر است كه بهشت مشتاق ايشان است.

و ضباعه بنت زبيربن عبدالمطلب زوجه او بوده و در جميع غزوات در خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم مجاهده نموده. و اخبار در فضيلت او بسيار است، و كافي است در اين باب آن حديثي كه شيخ كشي از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام نقل كرده كه فرمود:

اِرتَدَّ الناسُ الاّ ثَلاثُ نفَر: سلمانُ و أبوذر و المقداد، قال الرّاوى: فقلتُ عَمّار؟ قال: كان حاص(2)حَيصَةً ثمّ رَجَعَ ثمّ رَجَعَ. ثمّ قال عليه السلام: اِن اَرَدتَ الّذي لَم يَسكَ و لم يَدخُلهُ شيءٌ فالمقدادٌ.(3)


1) الاستيعاب.

2) بالمهملتين، و حكي بالمعجمعتين أيضاً، أي: جال جوله يطلب الفرار، (مؤلّف رحمة الله)

3) رجال كشي، ج 1، ص 47 (ش 24): مجالس المؤمنين، ج 1، ص 203.

و وفات مقداد پيش از وقات جناب سلمان بوده به سه سال، چه آن جناب در سال سي و ششم در مدائن وفات يافت چنانچه قاضي نورالله در مجالس المؤمنين فرموده.(1)


1) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 203 - 205.

در ذكر خلافت اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام و بيان قتال آن حضرت با ناكثين و قاسطين و مارقين

اشاره

در روزي كه عثمان كشته شد، مردم بر بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام اتفاق كردند، پس آن حضرت بعد اللّتيا و الّتي بر مسند خلافت نشست، و مدت خلافتش چهار سال و نه ماه و چند روزي بود، و در اكثر اين مدت با ناكثين و قاسطين و مارقين به قتال اشتغال داشت، و شرح اين وقايع طولاني است و شايسته باشد در اين كتاب مستطاب به طور اختصار به هر يك اشاره شود.

ذكر مجملي از جنگ جمل

(1) در سال سي و ششم هجري ، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به جهت دفع اصحاب جمل به جانب بصره كوچ فرمود، و در دهم جمادي الاولي از همان سال واقعه جمل اتفاق افتاد، و از لشكر عايشه سيزده هزار كس كشته شد، و از اصحاب آن حضرت پنج هزار نفر.

و بَدو اين حرب از طلحه و زبير شد كه نكث بيعت كردند، و به عنوان عمره از مدينه بيرون شدند و به جانب مكّه شتافتند، و عايشه در آن وقت در مكه بود. عبدالله بن عامر كه عامل عثمان بود در بصره، او نيز پس از قتل عثمان و بيعت مردم با اميرالمؤمنين و قرار دادن آن حضرت عثمان بن حُنيف را عامل بصره، از بصره


1) براي دريافت اطلاع بيشتر از نبرد جمل: نگاه كنيد به الجمل، از شيخ مفيد (ره) و ترجمه فارسي آن.

فرار كرد و به مكّه شتافت و مدد كرد طلحه و زبير و عايشه را، و جملِ عسكر نام را كه در يمن به دويست دينار خريده شده بود براي عايشه آورد، و ايشان را به جانب بصره حركت داد.

چون به «حَوأب»(1)رسيدند سگهاي «حوأب» نُباح كردند و بر شتر عايشه حمله آوردند. عايشه اسم آن موضع را پرسيد. سائقِ جمل او گفت: «حوأب» است، عايشه كلمه استرجاع گفت و ياد فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم افتاد كه از اين مطلب خبر داده بود(2)و او را تحذير فرموده بود. گفت: مرا به مدينه برگردانيد، ابن زبير و طلحه با پنجاه نفر شهادت دريغ دادند كه اينجا «حوأب» نيست و اين مرد غلط كرده در نام اين موضع، و از آنجا حركت كرده به بصره رفتند.(3)

و لقد أجاد الجاحظ في حقّهم:

جائت مع الأشقين في هَودَجٍ***تُرجى إلى البَصرة أجنادها

كأنَّها في فِعلها هِرَّة*** تُريد آن تأكلَ اولادها

و چون به بصره وارد شدند در يك شب به خانه عثمان بن حنيف عامل اميرالمؤمنين عليه السلام ريختند و او را اسير كردند و بسيار زدند و ريش او را از جا كندند، پس قصد بيت المال كردند، خزّان و موكّلين مانع شدند، ايشان جمعي را مجروح خسته كردند و هفتاد نفر از ايشان بكشتند كه پنجاه تن از ايشان صبراً مقتول شدند. و هم حكيم بن جَبَلة عبدي را كه از سادات عبدالقيس بود مظلوم بكشتند.(4)

چون چهار ماه از واقعه خروج طلحه و زبير بگذشت، جناب اميرالمؤمنين عليه السلام با هفتصد سوار كه جمله از ايشان از اهل بدر و انصار بودند به جهت دفع ايشان از


1) موضعي است در حوالي بصره.

2) فرمايش حضرت در منابع فراواني آمده است از جمله نگاه كنيد به مستدرك الصحيحين، ج 3، ص ۱۱۹، الاحتجاج، ج 1، ص 166: بحار الانوار، ج 32، ص 141: الصراط المستقيم، ج 3، ص 163: الغدير، ج 5، ص 365.

3) مروج الذهب، ج 2، ص 366 - 367. (تحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد).

4) مروج الذهب، ج 2، ص 367.

مدينه حركت فرمود، و پيوسته به جهت ياري آن حضرت از مدينه و طَيّ لشكر آمد و ملحق شدند.

و چون آن حضرت به رَبَذه كاغذي به ابوموسي نوشت، كه در آن وقت عامل كوفه بود كه مردم را به جهاد حركت دهد، ابوموسي مردم را از جهاد قاعد نمود، چون اين خبر به حضرت رسيد فُرَظة بن كعب انصاري را عامل كوفه كرد و به ابوموسي نوشت كه از عاملي كوفه تو را عزل كردم «يابن الحائك» ابن اوّل اذيت تو به ما نيست بلكه بايد ما از تو مصيبتها ببينيم.(1)و اين اشاره بود ظاهراً به آن چه از ابوموسي ظاهر شد در زمان نصب حَكَمين كه او و عمرو عاص باشد.

و چون آن جناب به ذِي فار رسيد امام حسن عليه السلام و عمّار ياسر را به كوفه فرستاد كه مردم كوفه را به جهاد بصريين كوچ دهند، پس آن دو بزرگوار به كوفه شدند و قريب به هفت هزار نفر كوفي با ايشان همداستان شدند(2)و به اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام شدند، پس آن حضرت با لشكر خويش به جانب بصره رفتند.

و با آن حضرت بود: ابوايوب انصاري، و خُزيمة بن ثابت ذي الشهادتين، و ابوقتاده، و عمار ياسر، و قيس بن سعد بن عباده، و عبدالله بن عباس، فُثَم بن عباس، و حسنين عليهم السلام، و محمّد بن حنفيه، و عبدالله [بن] جعفر، و اولاد عقيل، و جملۀ از فتيان(3)بني هاشم، و مشايخ بدراز مهاجر و انصار.

پس چون مصاف جنگ آماده شد، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مسلم مُجاشعي را با فرآني فرستاد به ميدان كه بصريان را به حكم قرآن بخواند، بصريان مسلم را هدف تير ساختند و شهيدش كردند، پس جنازه مسلم را به خدمت آن حضرت بردند، مادرش در آن واقعه حاضر بود و در مرثيه فرزند خود اين اشعار بگفت:

يا رَبِّ إنَّ مُسلِماً أتاهُم***بِمَصحَفٍ أرسَلَهُ مَولاهُم


1) مروج الذهب، ج 2، ص 368: الجمل، ص 283.

2) مروج الذهب، ج 2، ص 368.

3) جوانها.

يَتلُوا كِتابَ الله لا يَخشاهُم***و اُمُّهُ قائِمَةً تَراهُم

فَخَضَّبوا مِن دمِهِ ظِباهُم(1)

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمان داد كه هيچ كس از شما ابتداء به قتال نكند و تير و نيزه به كار نبرد، لاجرم اصحاب آن حضرت منتظر بودند تا چه شود، كه ناگاه عبدالله بن بُديل بن وَرقاء خزاعي از ميمنه، جنازه برادرش را آورد كه بصريان او را كشته اند، و از ميسره نيز مردي را آوردند كه به تير بصريان كشته شده بود، و هم عمار بن ياسر ما بين دو صف رفت و مردم را موعظتي كرد تا شايد از گمراهي روي برتابند، او را نيز تيرباران كردند، عمار برگشت و عرض كرد: يا علي، انتظار چه مي بريد اين لشگر جز جنگ و مقاتلت چيز ديگر مقصدي ندارند.(2)

پس اميرالمؤمنين عليه السلام بدون سلاح از ميان صف بيرون شد و در آن وقت بر استر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سوار بود، زبير را ندا در داد، زبير شاكِي السّلاح به نزد آن حضرت آمد، عايشه از رفتن زبير به نزد آن حضرت وحشتناك شد و گفت: اسماء خواهرم بيوه گشت، او را گفتند: مترس اميرالمؤمنين عليه السلام بي سلاح است. عايشه آن وقت مطمئن شد.

و بالجمله، آن حضرت زبير را فرمود: براي چه به جنگ من بيرون شدي؟ گفت: به جهت مطالبۀ خون عثمان.

فرمود: خدا بكشد هر كدام يك از ما را كه در خون عثمان مداخله كرده باشيم.

فرمود: خدا بكشد هر كدام يك از ما را كه در خون عثمان مداخله كرده باشيم.

هان اي زبير، ياد مي آوري آن روزي را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را ملاقات كردي و آن جناب سوار بر حماري بود، چون مرا ديد تبسّم كرد و سلام بر من نمود، تو نيز خنده كردي و گفتي: يا رسول الله، علي دست از تكبر خويش برنمي دارد.

فرمود: علي تكبر ندارد، آيا دوست مي داري او را؟

گفتي: به خدا قسم كه او را دوست مي دارم.


1) نگاه كنيد به الجمل، 339 - 340؛ مناقب آل ابي طالب، ج 3، ص 155؛ بحار الانوار، ج 32، ص 174؛ الكامل، ج 3، ص 261 - 262 و 529؛ مروج الذهب، ج 2، ص 370.

2) مروج الذهب، ج 2، 370 - 371.

فرمود: والله به جنگ او خواهي شد از روي ظلم.

زبير چون اين بشنيد گفت : استغفرالله، من اين حديث را فراموش كرده بودم و اگر ياد مي داشتم به جنگ تو بيرون نمي شدم، الحال چه كنم كه كار گذشته و دو لشكر مقابل هم صف كشيده اند و بيرون رفتن من از جنگ عار است براي من.

فرمود: عار بهتر از نار است.(1)

پس زبير برگشت و با پسر خود عبدالله گفت كه: علي ياد من آورد مطلبي را كه فراموش كرده بودم، لاجرم دست از جنگ او برداشتم.

پسر گفت: نه به خدا قسم از شمشيرهاي بني عبدالمطلب ترسيدي و حق داري «فإنَّها طِوال حِدّاد، تحملها فتيةً أنجاد».

گفت: چنين نيست به خدا قسم ترس مرا فرو نگرفته، بلكه من عار را بر نار اختيار كردم. آن گاه گفت: اي پسر، مرا به ترس سرزنش مي كني! اينك ببين جلادت مرا.

پس نيزه خود را حركت داد و بر ميمنه لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كرد. حضرت فرمود كه: زبير را كاري نداشته باشيد و از براي او كوچه دهيد كه بنايش بر جنگ نيست. پس زبير چون از ميمنه كرّت كرد به ميسره تاخت، پس از آن بر قلب لشكر زد، آن گاه به سوي عبدالله برگشت و گفت: اي پسر، شخص ترسان مي تواند چنين كاري كند كه من كردم؟

پس در همان وقت روي از جنگ برتافت و به وادي السباع تاخت و در آن وادي اَحنَف بن قيس با طايفه بني تميم اعتزال جسته بود، شخصي به او گفت كه : اين زبير است. گفت : مرا با زبير چه كار و حال آن كه دو طائفه عظيمه را به هم انداخته و خود راه سلامت جسته، پس جمعي از بني تميم به زبير ملحق شدند و عمرو بن جُرموز بر ايشان پيشي گرفت به نزد زبير رفت ديد مي خواهد نماز بخواند، چون


1) مروج الذهب، ج 2، ص 371 - 372؛ و نيز نگاه كنيد به: مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 366؛ كنزالعمال، ج 6، ص 82؛ خصائص سيوطي، ج 2، ص 137؛ الصراط المستقيم، ج 3، ص 171 - 172.

زبير مشغول نماز شد عمرو او را ضربتي زد و بكشت.(1)و به قولي در وقت خواب او را بكشت، آن گاه خاتم و شمشير زبير را برداشت و به قولي سر او را نيز حمل كرد و به نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آورد. حضرت شمشير او را بر دست گرفت و فرمود:

سَيفٌ طالَما جَلّا الكَربَ عن وجهِ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.(2)

اين شمشيري است كه غصه ها از روي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم برطرف كرده، همانا زبير شخصي ضعيف نبود «لكنّه اَلحَينٌ و مَصارعٌ السّوءِ، و قاتلُ ابن صفيّة في النّار»! عمرو بن جرموز چون بشارت نار بشنيد اين اشعار بگفت:

أَتَيتُ عَليّاً برَأسِ الزُّبير***و قد كُنتُ أرجوبِهِ الزُّلفَة

فَبَشَّرَ بالنّار قبلَ العِيانِو بئسَ بشارةُ ذي التُّحفَة لَسِيّان عنديَ قتلُ الزّبيرو ضرطَةُ عَنزٍ بذي الجُحفة

و زبير هنگام قتلش سنين عمرش به هفتاد و پنج رسيده بود و قبرش در وادي

السبّاع است.

و طلحه را مروان بن الحكم تيري بر اَكحَل او زد و چندان خون از او آمد تا بمرد و در بصره مدفون گشت.

و بالجمله علم لشگر اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل با فرزندش محمّد بود، محمّد را فرمان داد كه : حمله كن بر لشكر، چون مقابل محمّد بصريان تير مي انداختند محمّد توانايي كرد و منتظر بود كه تيرها كمتر شود آن وقت حمله كند، حضرت به محمّد فرمود: «إحمِل بَينَ الأسِنّةِ: فإنَّ للمَوت عَليكَ جَنّةٌ»، پس محمد حمله كرد و ما بين تيرها و نيزه ها توفف كرد، حضرت به نزد او آمد «فَضَربَهُ بقائمِ سَيفِهِ و قالَ: أَدرَكَ عِرقٌ مِن اُمّك»، پس علَم را از محمد بگرفت و حمله سختي نمود، لشكر آن حضرت نيز حمله عظيمي نمودند و مثل باد عاصف كه خاكستر را ببرد، لشكر بصره را از جلو مي راندند، و كعب بن سور قاضي در آن روز قرآني


1) همان، ص 372.

2) همان، ص 373.

حمايل كرده بود و با طائفه بنوضَيّه دور شتر عايشه را گرفته بودند.

و بنوضيه اين رجز را مي خواندند:

نَحنُ بَنُوضَبَّةَ أصحابُ الجَمَل***نُنازلُ الموتَ إذا لموتُ نَزَل

و المَوت أحلى عِندنا مِنَ العَسَل

و هفتاد دست از بنوضيّه در آن واقعه به جهت زمام جمل قطع شد. و هر يك از ايشان كه دستش بريده مي گشت و زمام را رها مي كرد ديگري مهار جمل را مي گرفت، و هر چه آن شتر را پي مي كردند باز به جاي خود ايستاده بود تا آخرالامر اعضاي او را قطعه قطعه كردند و شمشيرها بر او زدند تا از پا درآمد، آن وقت بصريان هزيمت كردند(1)و جنگ بر طرف شد.

اميرالمؤمنين عليه السلام بيامد و قضيبي بر هودج(2)حميرا زد و فرمود: يا حميرا! پيغمبر تو را امر كرده بود كه به جنگ من بيرون شوي؟ آيا تو را امر نفرمود كه در خانه خود بنشيني و بيرون نشوي؟ به خدا سوگند كه انصاف ندادند آنان كه زنهاي خود را پشت پرده مستور داشتند و تو را بيرون آوردند.

پس محمّد برادر عايشه خواهر را از هودج بيرون كشيد، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود تا او را در خانه صفيه بنت الحارث بن ابي طلحه بردند.

و اين واقعه در روز پنجشنبه دهم جمادي الآخره سال سي و ششم هجري بوده، و در موضع معروف به حربيه در بصره، و از لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام پنج هزار ، و از بصريان و اصحاب جمل سيزده هزار نفر كشته شدند. و زيد بن صوحان كه از ابدال به شمار رفته نيز در جنگ جمل شهيد شد، چون بر زمين افتاد اميرالمؤمنين عليه السلام بالاي سرش آمد و فرمود: رَحِمَكَ اللهُ يا زيدٌ، كُنتَ خَفيفَ المؤنِة، عظيمَ المَعُونَة.(3)

يعني : اي زيد، خدا رحمت كند تو را كه مؤنه و تعلقات دنيوي تو را اندك بود و


1) مروج الذهب، ج 2، ص 375.

2) نوعي كجاوه. كجاوهاي كه زنان بر آن سوار شوند.

3) رجال كشي، ج 1، 284.

معونة و امداد تو در دين بسيار بود.

و در كتاب رجال كبير است كه زيد و دو برادرانش سبحان خطيب و صَعصَعه در وقعه جمل بودند و رايت حضرت امير عليه السلام در دست سبحان بود، چون سبحان شهيد شد، علم را زيد گرفت، چون زيد شهيد شد، علم را صعصعه گرفت، و صعصعه در ايام معاويه در كوفه وفات يافت.

پس حضرت داخل بصره شد و خطبه خواند كه از جمله كلمات آن خطبه است: يا جُند المَرأةِ، يا أتباعَ البَهيمَة، رَعا فَأَجَبتُم، و عُقِرَ فَانهَزمتم، أخلاقكم رقاقٌ، و أعمالُكُم نفاقٌ، و دينكُم زيغٌ و شقاقٌ ، و ماؤكم أُجاجٌ [و] و زعاق.(1)

و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه هاي ديگرش نيز مكرر ذم اهل بصره فرموده.

و بالجمله حضرت امير عليه السلام بعد از جنگ پا در طريق عفو و صفح گذاشت، و امر فرمود عايشه را به طريق خوشي به مدينه برگردانند، و عبدالله بن زبير و وليد بن عقبه و اولاد عثمان و ساير بني اميّه را عفو فرمود و از ايشان درگذشت، و حسنين عليهم السلام شفاعت از مروان حكم كردند، حضرت از او نيز درگذشت و ايشان را از كشتن ايمن فرمود.

و واقعه جمل طويل است، اين مختصر مجملي بود از آن، والله العالم.

ذكر مجملي از واقعه صفّين و شهادت عمار و غيره

(2) در روز پنجم شوال سال سي و ششم هجري اميرالمؤمنين عليه السلام به جهت دفع معاويه آهنگ صفين فرمود، و ابومسعود عُقبَة بن عامر انصاري را در كوفه خليفه خويش گذاشت، و از طريق مدائن و انبار حركت فرمود تا به رقه رسيد، جِسري براي آن جناب درست كردند تا حضرت از آنجا بگذشت.(3)و نود هزار جمعيت


1) مروج الذهب، ج 2، ص 377، نهج البلاغه، ج 13.

2) براي اطلاع بيشتر از تفصيل جنگ صفين رك: وقعة صفين، نصر بن مزاحم متقري (م 212 ق) و ترجمه فارسي آن.

3) مروج الذهب، ج 2، ص 384.

عدد لشكر آن جناب بوده.

از آن طرف معاويه با هشتاد و پنج هزار ساخته جنگ آن حضرت شده به جانب صفين آمد و پيش از آن كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به آنجا رسد پيش دستي كرد و شريعه فرات را بگرفت و ابوالاعور سُلمي را با چهل هزار موكل شريعه كرد.

چون اميرالمؤمنين عليه السلام به صفين وارد شد از آب ممنوع شدند تشنگي بر اصحاب آن جناب غلبه كرد، عمرو عاص ، معاويه را گفت كه: بگذار علي و اصحابش آب ببرند و اگر نه اهل عراق با شمشيرهاي بران قصد ما خواهند نمود گفت: نه به خدا قسم تا از تشنگي بميرند چنان كه عثمان تشنه از دنيا رفت.

و چون تشنگي بر اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام زياد اثر كرد اشعث با چهار هزار نفر قاصد شريعه كرد، و اشتر نيز با چهار هزار نفر به دنبال اشعث شد، و اميرالمؤمنين عليه السلام با بقيۀ جيش از عقب اشتر حركت كردند.

اشعث بر لشكر معاويه هجوم آورد و بالأخره آنها را از طرف شريعه دور كرد و جماعت بسياري از ايشان را نيز دستخوش هلاك و غرق كرد، و چون لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام به جملگي جنبش كرده بودند معاويه را تاب استقامت نماند، از جاي خويش حركت كردند و لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام به جاي لشكر معاويه شدند و بر آب مستولي گشتند، معاويه خوف تشنگي كرد و خدمت آن حضرت فرستاد و اذن برداشتن آب خواست و حضرت مباح كرد برايشان آب را و فرمان داد كسي مانع ايشان نشود.(1)

چون دو روز از ورود آن حضرت به صفين گذشت غره ذي حجة الحرام شد اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد نزد معاويه، و او را به سوي اتحاد كلمه و دخول در جماعت مسلمين خواند، و مراسله بسيار ما بين ايشان رد و بدل شد، و در پايان كار قرار بر آن شد كه بعد از انقضاء ماه محرم الحرام جنگ شود.(2)


1) مروج الذهب، ج 2، ص 384 - 385.

2) همان، ص 387.

چون ايام محرم به آخر رسيد و صبح چهارشنبه غرّه صفر سنۀ 37 دميد لشكر عراق مقابل لشكر شام صف كشيدند، و از لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام اشتر بيرون شد، و از [سپاه] معاويه، حبيب بن مسلم (مسلمه - خ ل) فهري، و آن روز جنگ بسيار شد و از طرفين بسياري كشته و مجروح گشتند.(1)

روز دوم هاشم بن عتبة بن ابي وقاص مِرقال برادرزاده سعد بن ابي وقاص از لشكر عراق به مبارزت بيرون شد، و از لشكر شام سفيان بن عوف معروف به ابوالاعور سلمي به جنگ او بيرون شد، و جنگ آن روز ما بين اين دو تن و اصحاب ايشان بود تا روز به پايان رسيد و از طرفين جمع كثيري كشته گشته بود.

روز سيّم ابواليقظان(2)عمار ياسر با جماعتي از بدريين و مهاجر و انصار ساخته جنگ شدند، و از لشگر معاويه، عمرو عاص با رجال او از لشكر شام به جنگ او بيرون شد، و پيوسته جنگ بود تا وقت ظهر، آن وقت عمّار حمله سختي كرد و عمرو را از مقام خود حركت داده و به عسكر معاويه رسانيد، و از لشكر شام جماعت بسياري كشته شد.

روز چهارم محمّد حنفيه با رجال هَمدان به جنگ بيرون شدند، و از شاميين عبيدالله عمر با طائفه حمير و لخم و حذام آهنگ محمّد كرد. او سبب لحوق عبيدالله بن عمر به معاويه آن بود كه زماني كه عمر را ابولؤلؤه كشت و ابولؤلؤه در ارضي عجم غلام هرمزان بوده، عبيدالله هرمزان را بي سبب كشت و گفت: در مدينه و غير مدينه مردي فارسي نخواهم گذاشت مگر آن كه خواهم كشت، پس چون خلافت به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد عبيدالله از ترس آن كه مبادا آن حضرت او را به جهت هرمزان به قتل رساند فرار كرد و در شام به معاويه ملحق شد، و ببود تا در اين روز به جنگ محمّد بيرون شد و ما بين او و محمّد جنگ عظيمي شد و ظفر براي عراقيين بود و عبيدالله در آخر روز خود را نجات داد.


1) مروج الذهب، ج 2، ص 387.

2) كنيۀ عمار است.

روز پنجم عبدالله بن عباس عازم جنگ شد، معاويه، وليد بن عقبة بن ابي معيط را به جنگ وي فرستاد و مقاتله سختي شد، و وليد سب بني عبدالمطلب كرد، و روز صعبي بود و غلبه براي ابن عباسي بوده.

روز ششم سعيد بن قيس همداني سيد همدان بيرون شد، و معاويه ، ذوالكلاع را به جنگ او فرستاد، و مقاتله بسياري ما بين دو طرف واقع شد.

روز هفتم قرعه جنگ به نام اشتر نخعي افتاد، از لشكر معاويه حبيب بن سلمه قهري عازم جنگ او شد و آن روز مقاتله سختي واقع شد.

روز هشتم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عازم جنگ شد، در حالي كه عمامه سفيدي بر سر بسته بود و استر رسول خدا را سوار بود و مردم خويش را تحريص به جهاد مي فرمود و آداب جنگ تعليم ايشان مي كرد و مي فرمود:

إنَّكم بِعَينِ اللهِ، و مَعَ ابنِ عَمِّ رَسُول الله، عاودوا الكرَّ، و استَقبِحُوا الفرَّ، فإنه عارٌ في الأحقاب.(1)و نارٌ يوم الحساب. و دونكم هذا السّواد الأعظم، و الرّواق المُطَنَّب. فاضربوا نَهجَه، فإنّ الشّيطان راكبٌ صَعيده، مُعتَرِض(2)ذِراعَيه، قد قَدَّمَ لِلوَثبَةِ يَداٌ، و أخَّر للنّكُوصِ رِجلاً، فَصَبراً جميلاً حَتي يَنجَليَ عَن وَجهِ الحقّ، «و أنتُم الاعلَونَ، و اللهُ معكم و لن يَتِرَكم أعمالكم».(3)(4)

و در آن روز(5)اميرالمؤمنين عليه السلام جنگ عظيمي نمود تا شب شد و هر دو لشكر دست از جنگ كشيدند.

روز نهم ديگر باره حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به مبارزت بيرون شد و جنگ


1) در مروج الذهب، الأعقاب.

2) در بعضي منابع: مفترش.

3) مروج الذهب، ج 2، ص 389 - 390.

4) سوره محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آيه 35.

5) روى المسعودى في مروج الذهب عن أبى مختف أنّه ذكر أنَّ معاوية لما نظر إلى عساكر أهل العراق و قد أشرقت و أخذت الرجال مراتبها من المصفوف، و نظر إلى على عليه السلام على فرس أشقر حاسر الرأس برتب الصفوف كأنه يغرسهم في الأرض غرسا فيتبتون كأنهم بنيان مرصوص، قال لعرو: يا أبا عبدالله أما تنظر إلى ابن أبي طالب و ما هو عليه؟ فقال له عمرو: من طلب عظيماً حاضر بعظيمهم. (مؤلف رحمة الله).

سختي شد، و در آن روز عمّار ياسر داد مردي و مردانگي مي داد و مي فرمود: إنّي لأرى وجوه قوم لايزالون، يقاتلون حتى يرتاب المبطلون، و الله لوهزمونا حتى يبلغوا بنا سَعَفات الهَجَر لكنّا على الحق و هم على الباطل.(1)

پس حمله كرد و جنگ نماياني نمود و برگشت به موضع خود و طلب آبي نمود، زني از بني شيبان كاسه لبني براي او آورد، عمار چون كاسه لبن را ديد گفت: «الله اكبر» امروز روزي است كه شهيد شوم و دوستان خود را در آن سرا ملاقات نمايم، پس رجز خواند و مقاتله كرد تا آن كه ابوالهاويه (ابوالعاديه -خ ل) عاملي و ابوحواء سكسكي در آخر روز او را شهيد كردند، و در آن وقت از سنين عمر شريفش نود و سه سال گذشته بود. شهادتش براميرالمؤمنين عليه السلام خيلي اثر كرد و آن حضرت بر او نماز گزاشت و در صفين مدفون شد، رضوان الله عليه.

و در مجالس المؤمنين است كه چون عمار شهد شهادت نوشيد، اميرالمؤمنين عليه السلام بر بالين او آمد و سر او را بر زانوي مبارك نهاده، فرمود:

ألا أيّها المَوتُ الّذي لَستَ تاركي(2)***اُرِحني فقد أفنَيتَ كل خَليل

أراك بصيراً بالّذينَ أُحِبُّهم***كَانَّكَ تَنحُو نَحوَهُم بِدَليلٍ

پس زبان به كلمه «انّا لله و انّا اليه راجعون» گشود، و فرمود كه: هر كه از وفات عمار دلتنگ نشود او را از مسلماني نصيب نباشد، خداي تعالي بر عمار رحمت كناد در آن ساعت كه او را از نيك و بد سؤال كنند، هرگاه كه در خدمت رسول صلي الله عليه و آله و سلم سه كس ديدم چهارم ايشان عمار بوده و اگر چهار كس ديدم عمار پنجم ايشان بوده، نه يك بار عمار را بهشت واجب شده، بلكه بارها استحقاق آن پيدا كرده كه جنات عدن او را مهيّا و مهنّا بود كه او را بكشتند، و حق با او بود و او يار حق بود، چنان كه رسول صلي الله عليه و آله و سلم در شأن او فرمود: «يَدُور مع عمّار حَيثُ دارَ».(3)


1) مروج الذهب، ج 2، ص 391.

2) در مجالس المؤمنين: ألا أيّها الموت الذي هو قاصدي.

3) طبقات ابن سعد، ج 3، ص 187.

و بعد از آن علي عليه السلام گفت كه : كشندۀ عمار و دشنام دهنده و رباينده سلاح او به آتش دوزخ معذب خواهد شد، آنگاه قدم مبارك پيش نهاده بر عمار نماز گزارد، و با دست همايون خويش او را در خاك نهاد. «رحمة الله و رضوانه عليه و طُوبي له و حسن مَآب. (انتهي)».(1)

و بالجمله ، چون عمّار شهيد شد در لشكر اميرالمؤمنين شورشي پيدا شد، پس پيشي گرفت سعيد بن قيس هَمداني با قبيله همدان، و قيس بن سعد بن عباده انصاري با قبيله انصار، و ربيعه و عدي بن حاتم با طائفه طيّ و اين جمله بر لشكر شام حمله كردند و طائفه همدان بيشتر آنها بودند و لشگر شام را در هم شكستند تا ايشان را به مقام معاويه رسانيدند.

و روايت شده كه چون عمار شهيد شد خزيمة بن ثابت معروف به ذوالشهادتين(2)سلاح از تن باز كرد و داخل خيمه خود شد و غسل كرد، پس شمشير كشيد و گفت شنيدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمود: «عَمّارُ تَقتُلُه الفِئَةُ الباغِيَة». پس قتال كرد تا شهيد شد، رحمه الله.

و در وقعۀ صفين اميرالمؤمنين عليه السلام به اشتر فرمود تا با قراء پيشي گيرد به جنگ اهل حِمص و قنسرين، اشتر تقدم جست و از ايشان بسيار بكشت.

و مرقال نيز در اين گير و دار با لشكر خود مقاتله سختي با لشكر معاويه نمود، و ساخته جنگ ذي الكلاع و طائفه حمير شد، و صاحب لواء را با هفده تن ديگر بكشت، و يك باره برلشكر ذي الكلاع حمله كرد و بسياري را به خاك هلاك افكند، و در آخر كار شربت شهادت نوشيد. و از آن طرف ذوالكلاع نيز كشته شد، و عَلَم مرقال را فرزندش به دست گرفت و مشغول جنگ شد.

و بعد از شهادت عمار و مرقال ، صفوان و سعد پسران حذيفة بن اليمان شهي


1) مجالس المؤمنين، ، ص ۲۱۴ - 215 .

2) وجه آن كه او را ذوشهادتين مي گفتند آن است كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم شهادت و گواهي او را به منزلۀ دو گواه اعتبار فرموده بود. (مؤلف رحمة الله)

شدند.(1)و هم عبدالله بن حارث برادراشتر با عبدالله و عبدالرحمن پسران بديل بن ورقاء خزاعي و جماعت بسياري از خزاعه شهيد شدند.

و از شجاعان لشكر معاويه به جز ذوالكلاع جماعت بسياري نيز كشته شدند، و از جمله عبيدالله بن عمر بود كه به دست حريث بن جابر جعفي و به قولي به دست اشتر نخعي مقتول شد و جيفه اش بر زمين افتاده بود، يكي از لشكريان طناب خيمه خود را بر پاي او به عوض ميخ بسته بود، و زوجه عبيدالله كه دختر هاني بن قبيصه شيباني بوده خواستار جثّه او شد به او رد كردند.

و نقل شده چون هاشم مرقال مجروح شد و بر زمين افتاد در حال جان كندن بود كه نگاهش به عبيدالله عمر افتاد كه به روي زمين افتاده، مرقال به همان حالت به زحمت تمام خود را به سوي عبيدالله كشيد و خويشتن را بر روي وي افكند و پستان او را به دندان گرفت چندان كه در وي اثر كرد و از دنيا برفت.

و بالجمله، چون عمّار و مرقال و ديگران از وجوه لشكر اميرالمؤمنان عليه السلام شهيد شدند، آن حضرت مردم را تحريص به جنگ نمود، و به طائفۀ ربيعه فرمود: «أنتم دِرعي و رُمحي»، شما به منزلۀ خفتان و نيزه من مي باشيد، آماده جنگ باشيد، پس ده هزار نفر يا بيشتر جان خود را در معرض شهادت در آوردند، اميرالمؤمنين عليه السلام سوار بر استري بود و مقدّم ايشان مي رفت و مي فرمود:

من أىّ يومَيّ مِنَ المَوتِ أفرّ***أيومَ لَمْ يُقدَر أو يَومٌ قُدِر

پس حضرت حمله كرد و آن جماعت نيز يك دفعه حمله كردند، پس باقي نماند صفي از لشكر معاويه مگر آن كه بر هم ريخت، و اميرالمؤمنين عليه السلام به هر كه مي گذشت او را ضربتي مي زد و هلاك مي كرد، و بدين طريق جنگ كردند تا به قبۀ معاويه رسيدند.

اميرالمؤمنين عليه السلام ندا درداد كه : اي معاويه! براي چه مردم را به كشتن مي دهي؟ به مبارزت من بيرون شو تا با هم رزم كنيم، هر كدام از ما دو تن كه كشته شود امر مر ديگري را باشد.


1) مروج الذهب، ج 2، 394

عمرو عاص با معاويه گفت كه :

علي با تو به انصاف تكلم كرد.

معاويه گفت : لكن تو انصاف ندادي در اين مشورت، چه آن كه تو مي داني كه علي آن كسي است كه هر كس به مصاف او بيرون شود روي سلامت ديگر نبيند.

از اين گونه كلمات ما بين ايشان گفتگو شد، و در پايان كار معاويه عمرو را قسم داد كه به جنگ علي عليه السلام بيرون شود، لاجرم عمرو عاص باكراهتي تمام به مصاف آن حضرت آمد، همين كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را بشناخت شمشير بلند كرد تا او را ضربتي زند.

عمرو حيله كرد و عورت خود را مكشوف ساخت، آن جناب رو از آن بي حيا برگردانيد، عمرو فرصتي به دست آورده به تعجيل تمام خود را به مصاف خويش رسانيد و از شمشير اميرالمؤمنين به سلامت جست.(1)

و به طريقي ابسط از اين مبارزت عمرو فرار او را نقل كرده اند، و ما بين معاويه و عمرو در اين مقام كلماتي لطيفه رد و بدل شده كه مقام ذكرش نيست.

و بالجمله، داستان جنگ صفين طويل است و در اين جنگ واقع شد «ليلۀُ الهَرير» و كشته شدن حوشب ذوظليم از لشكر معاويه، و ليلة الهرير شب جمعه بود و در آن شب چندان جنگ مغلوبه شد كه كس كسي را نمي شناخت و آلات حرب تمام شد. و در پايان كار لشكر همديگر را در بر مي گرفتند و مشت و سيلي بر هم مي كوفتند. و اميرالمؤمنين عليه السلام پانصد و بيست و سه تن از ابطال رجال را به خاك هلاك افكند، و هركه را مي كشت تكبيري مي گفت، و آن شب تا روز ديگر جنگ بوده، و از بسياري غبار هوا تار شده بود و مواقيت نماز معلوم نبود، و اشتر جنگ نماياني نمود و در آن روز كه جمعه بود نزديك شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام فتح كند كه مشايخ اهل شام فرياد كشيدند: شما را به خدا قسم ملاحظه زنان و دختران را


1) مروج الذهب، ج 2، ص 396 - 397.

نماييد كه تمام بيوه و يتيم مي شوند. و معاويه عمرو عاص را گفت : هر حيله كه در نظر داري به كار بركه هلاك شديم، و او را نويد ايالت مصر داد. و عمرو عاصي كه خمير مايه خديعت و مكيدت بود لشكر را ندا كرد كه : ايّها النّاس! هركه را قرآني باشد بر سرنيزه كند. پس فريب به پانصد قرآن بالاي نيزه ها رفت، و صيحه از لشكر معاويه بلند شد كه كتاب خدا حاكم باشد ما بين ما و شما.

نجاشي بن حارث در اين واقعه گفته:

فأَصبح أهلُ الشامِ قد رَقَعوا القَتا***علَيها كتابُ الله خَيْرُ قرآنِ

و نادشوا عَلَياً: يَابن عم محمّد صلي الله عليه و آله و سلم***أما تَتقّي أن تهلِكَ الثقلان؟(1)

لشكر اميرالمؤمنين چون اين مكيدت بديدند بسياري از ايشان فريب خوردند و خواهان موادعه شدند و با آن حضرت گفتند: يا علي! معاويه حق مي گويد، تو را به كتاب خدا خوانده او را اجابت كن . و اشعث بن قيس از همه درين كار شديدتر بود، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اين كار از روي خدعه و مكر است.

گفتند: ما را ممكن نيست كه به سوي قرآن خوانده شويم و اجابت نكنيم.

آن حضرت فرمود: واي بر شما ، من با ايشان جنگ مي كنم كه به حكم قرآن متدين شوند و ايشان نافرماني كردند و كتاب خدا را طرح كردند و برويد به جنگ دشمنان خودتان و فريب ايشان را مخوريد، همانا معاويه و عمرو عاص و ابن ابي معيط و حبيب بن سلمه و بني النابغه اصحاب دين و قرآن نيستند، و من ايشان را بهتر از شماها مي شناسم.

و از اين نوع كلمات بسيار گفته شد و هر چه اميرالمؤمنين عليه السلام آن بدبختان را نصيحت فرمود نپذيرفتند، و بالأخره اشعث و اصحاب او اميرالمؤمنين عليه السلام را تهديد كردند كه با تو چنان مي كنيم كه مردم با عثمان كردند يعني تو را به خواري تمام مي كشيم، و ما بين اشتر نخعي و ايشان نيز كلمات بسياري رد و بدل شده و چاره ايشان نشد، لاجرم اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

إنّي كُنتُ أمسِ أميراً فأصبَحتُ اليَومَ مَأمورا!.(2)


1) مروج الذهب، ج 2، 400.

2) مروج الذهب، ج 2، 400.

من پيش از امروز امير بودم و لكن امروز مأمورم و كسي اطاعت امر من نمي كند!

پس اشعث به نزد معاويه رفت و گفت: چه اراده داري؟ معاويه گفت: مي خواهم با شما پيروي كتاب خدا كنيم، يك مردي را شما اختيار كنيد و يك نفر را ما اختيار مي كنيم، و از ايشان عهد و ميثاق مي گيريم كه از روي قرآن عمل كنند و يك تن را برگزينند كه امر امّت از براي او باشد. اشعث اين مطلب را پسنديد، پس بناي انتخاب شد، اهل شام عمرو عاص را براي تحكيم انتخاب كردند، اشعث و كساني كه رأي خوارج داشتند ابوموسي اشعري را انتخاب كردند.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: شما در اول امر نافرماني من نموديد، الحال نافرماني من ننماييد، من ابوموسي را براي اين كار نمي پسندم.

اشعث و اصحاب او گفتند: ما هم جز او را نخواهيم.

حضرت فرمود: كه او موثق نيست و از من مفارقت جست و بر طريق خذلان من رفت و چنين و چنان كرد، عبدالله بن عباس را اختيار كنيد، اشعث و اصحابش قبول نكردند، فرمود: اگر ابن عباس را نمي پسنديد اشتر را اختيار كنيد. گفتند: ما جز ابوموسي كسي ديگر را نمي پسنديم.

لاجرم اميرالمؤمنين عليه السلام از روي لاعلاجي فرمود: هر چه خواهيد بكنيد، پس كس فرستادند به نزد ابوموسي و از براي تحكيم طلبيدند.(1)

و در سنۀ ۳۸ در دومة الجَندل(2)حكمين تلاقي كردند، و داستان حكمين و فريب دادن عمرو عاص ابوموسي را و خلع اميرالمؤمنين عليه السلام و نصب معاويه مشهور است و مقام گنجايش ذكر ندارد.

و ما بين اهل تاريخ در عدد كشتگان صفين خلاف است، يحيي بن معين گفته: آن چه از طرفين در مدت صد و ده روز به صفين كشته شد صد و ده هزار بوده كه بيست هزارش از اهل عراق و مابقي از اهل شام بوده اند. و «مسعودي» گفته: صد


1) مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۰۱-۴۰۲

2) مكاني است ميان شام و مدينه، ولي مشهور آن است كه حكمين در سرزمين «اذرح» منطقه مرزي ميان شام و حجاز گرد آمدند).

و پنجاه هزار سوار به غير از خدم و اتباع كشته گشت و با ايشان سيصد هزار. و غيراز اين نيز گفته شده.

و از آل ابوطالب كسي كه در جنگ صفين شهيد شد، محمّد بن جعفر بن ابي طالب بوده چنان كه ابوالفرج گفته كه: او و عبيدالله بن عمر با هم مبارزت كردند و دست به گردن شدند، و از طرفين به معاونت ايشان لشكر آمد و هر دو متعانقاً با هم كشته گشتند. و جمعي از مورخين گفته اند كه: محمّد با برادرش عون در شوشتر ( يعني در نزديكي دزفول) شهيد شده اند، والله العالم.

ذكر مختصري از جنگ نهروان

چون به مكيدت عمروعاص، اهل شام قرآن ها را بر نيزه ها رفع كردند، و اشعث و ساير خوارجي كه در لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام جاي داشتند دست از جنگ برداشتند و بنابر نصب حكمين گذاشتند، از وقعۀ تحكيم ما بين قوم بغضاء پديد شد به طوري كه برادر از برادر و پسر از پدر تبرّي مي جست. اميرالمؤمنين عليه السلام چون دانست كه اختلاف كلمه و تفاوت رأي حاصل شده و ديگر امور ايشان مننظم نخواهد شد امر به رحيل كرد، پس جملگي به كوفه برگشتند و از آن سوي معاويه نيز با لشكر خويش به دمشق مراجعت كرد. همين كه اميرالمؤمنين عليه السلام وارد كوفه شد دوازده هزار نفر از قرّاء و غيره از آن حضرت اعتزال جستند، شبيب بن ربيع تميمي را امير خود نموده، و عبدالله بن كوّاء يشكري را امام جماعت خويش نمودند، و به سوي «حروراء» كه قريۀ بوده از كوفه رفتند، و بدين سبب ايشان را «حروريه » گفتند. اميرالمؤمنين عليه السلام به جانب ايشان بيرون شد و مناظراتي با ايشان نموده، و ديگر باره ايشان به كوفه برگشتند بر طريق عداوت آن حضرت بودند و گاه گاهي بعض كلمات جسارت آميز به آن جناب مي گفتند، از آن جمله وقتي اميرالمؤمنين عليه السلام برفراز منبر بود ندا كردند كه:

يا عَلي! جَرَعتَ مِن البَليّة، وَ رضيتَ بالقَضِيَّة، وَ قبلتَ الدّنيَة، لا حُكم إلاّ لِلّه. حضرت پاسخشان داد كه من منتظر مي باشم حكم خدا را دربارۀ شما.

گفتند: و وَ لَقَد أُوحي إليكَ و إلَى الّذينَ مِن قَبلِكَ لَئِن أشرَكتَ لَيَحبطَنّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنّ مِن الخاسرينَ.(1)

آن حضرت در جواب اين آيت مبارك تلاوت فرمود:

فاصبِر إنَّ وَعدَاللهِ حَقٌّ وَ لا يَستَخِفَنَّكَ الّذينَ لا يُوقِنُونَ.(2)

و بالجمله، چهار هزار تن از خوارج بر اميرالمؤمنين عليه السلام خروج كردند، و با عبدالله بن وهب راسبي بيعت كرده و به جانب مدائن رفتند، و عبدالله بن خياب عامل آن حضرت را بر مدائن شهيد كردند، و زوجه او را كه حامله بود شكم شكافتند، و ديگر از زنان را نيز بكشتند. و اميرالمؤمنين عليه السلام در آن وقت با سي و پنج هزار نفر از كوفه بيرون شده بود، و از بصره عامل او ابن عباس نيز ده هزار تن براي ياري او روانه كرده بود كه از جمله ايشان بودند : احنف بن قيس ، و حارثة بن قدامه سعدي، و اين در سال سي و هشتم هجري بود.

پس آن حضرت در انبار توقف فرمود تا لشكرش جمع شدند، پس بر ايشان خطبه خواند و تحريص بر قتال معاويه كرد لشكر آن حضرت از جنگ با معاويه امتناع كردند.

و گفتند: ابتدا به جنگ خوارج بايد كرد، لاجرم حضرت به جهت دفع خوارج به جانب نهروان حركت كرد و از پيش رسولي به جانب ايشان فرستاد.

آن بدبختان پيك آن جناب را بكشتند و پيغام دادند كه : اگر از اين حكومت كه قراردادي توبه مي كني ما سر در اطاعت و بيعت تو درمي آوريم، و اگر نه از ما كناره


1) سوره زمره آيۀ ۶۵.

2) سوۀ روم، آيۀ 60؛ نك: مروج الذهب، ج ۲، ص 405 - 406.

گير تا براي خود امامي اختيار كنيم.

حضرت، پيغام فرستاد كه: كشندگان برادران مرا به سوي من بفرستيد تا از ايشان قصاص كنم، آن وقت من دست از جنگ شما برمي دارم تا از قتال اهل مغرب فارغ شوم، و شايد مقلّب القلوب هم شما را از اين گمراهي برگرداند. ايشان در جواب آن جناب پيغام دادند كه ما جميعاً قتله اصحاب تو مي باشيم و در قتل ايشان شركت كرده ايم .

اين هنگام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اصحاب خود را فرمود: كوچ كنيد به جنگ خوارج ، به خدا قسم كه از ايشان زياده از ده نفر جان بيرون نبرد و از شما ده نفر كشته نشود. و به تواتر خدمت آن حضرت خبر رسيد كه خوارج از نهر عبور كردند، حضرت قبول نمي كرد و سوگند ياد مي كرد كه ايشان عبور نكردند و نمي‌كنند(1)و مقتل ايشان در رميله پايين نهر خواهد بود.

پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با لشكر خويش حركت كردند تا به نهروان رسيدند، و چون آنجا وارد شدند ديدند كه خوارج در رميله پيش از نهر لشگرگاه كرده اند چنان كه آن حضرت خبر مي داد، پس آن جناب فرمود:

الله أكبر صَدَقَ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.(2)

پس دو لشكر مقابل هم صف كشيدند، حضرت پيش ايستاد و خوارج را امر فرمود كه توبه كنند و به سوي حضرتش رجوع كنند، ايشان امتناع نمودند و لشكر آن حضرت را تيرباران نمودند، اصحاب عرضه داشتند كه: خوارج ما را تيرباران كردند. حضرت فرمود: شما دست باز داريد. تا سه كرت اين مطلب را اظهار داشتند و حضرت ايشان را امر مي كرد كه جنگ نكنند تا آخرالأمر مردي را آوردند كه به تير خوارج كشته شده بود.

حضرت فرمود: الله اكبر، الآن حلال است قتال با ايشان، پس فرمان جنگ داد و


1) مجمع الزوائد، ج۶ ، ص ۲۴۱ مناقب ابن مغازلي، ص 6 - 4، ح۴۶۰.

2) مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۱۶.

فرمود: حمله كنيد بر ايشان و از خوارج چند تني عازم ميدان حضرت امير عليه السلام شدند تا شايد آن حضرت را شهيد كنند، و هر يك كه به ميدان مي آمدند رجز مي خواندند و آن حضرت را طلب مي كردند، حضرت مقابل ايشان شد و هر يك را سير دركات جحيم فرمود. و ابوايوب انصاري بر زيد بن حصين حمله كرد و او را بكشت، و عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهير سعدي كه از وجوه خوارج بودند نيز كشته شدند.

و بالجمله، آن چه از لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام كشته شد نه نفر بود و از خوارج جز ده تن بيشتر جان به سلامت بيرون نبُرد، چون جنگ بر طرف شد، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه: در ميان كشتگان خوارج عبور كنيد ببينيد كه «مخدج ذي الثديه» كشته شده يا نه؟ هر چه يافتند او را نيافتند، حضرت نزديك فتلي آمد و فرمود كه : جسدهاي ايشان را از هم تفريق كردند در ميان آنها «ذوالثديّه» را پيدا نمود آن گاه فرمود:

اللهُ اكبرُ، ما كَذََبْتُ عَلى مُحمّد صلي الله عليه و آله و سلم.

پس پا از ركاب بيرون كرد و فرود آمد و سجده شكر به جاي آورد.(1)

و «ذُوالثديّه، مردي بود كه دستش كوتاه و بي استخوان بود و در مِنكب او گوشتي جمع بود مثل پستان زنان كه هرگاه او را حركت مي دادند از جاي خود حركت مي كرد، و بر او بود موهاي سياهي.

پس حضرت سوار شد و بر كشتگان خوارج عبور كرد و فرمود:

لَقَد صَرَعَكُم مَن غَرَّكُم؟ قيلَ: وَ مَن غَرَّهُم قال عليه السلام: الشَّيطان و اَنفُسُ السُّوءُ.

پس سلاح و دواب كه در لشگرگاه خوارج بود، جمع كردند و بر مسلمانان قسمت نمودند، و آن چه از متاع و عبيد و اماء بود به اهل ايشان برگردانيدند، پس حضرت خطبه خواند و فرمود: حق تعالي شما را ياري كرد، الحال ساخته جنگ


1) تاريخ بغداد. ج ۷، ص ۴۳۷، مسند احمد، ج ۱، ص 121 و ۱۹۳، الكامل از ابن اثير، ج ۱۳، ص ۳۴۷: مروج الذهب، ج 2، ص ۴۱۷.

دشمن شويد، يعني آماده جنگ معاويه باشيد.

اشعث و همراهان او گفتند: يا علي! شمشيرهاي ما كند شده و جعبه ها از تير خالي مانده و نيزه ها بي پيكان شده، ما را مهلتي ده كه استعدادي پيدا كنيم. پس حضرت به نخيله آمد و آنجا را لشگرگاه قرار داد.(1)

اصحاب آن حضرت بناي غدر نهادند و دسته دسته به اوطان خود ملحق شدند، تا آن كه باقي نماند با آن حضرت جز جماعت قليلي.

و حرث بن راشد ناجي با سيصد تن مرتد شدند و دين نصرانيت اختيار كردند،(2)حضرت، معقل بن قيس رياحي را به جنگ ايشان فرستاد، معقل در سيف البحر با ايشان جنگ كرد و آنها را بكشت، و عيال و ذراري ايشان را اسير كرد و حركت داد ايشان را تا به بعضي از بلاد اهواز رسيد، و در آنجا مصقلة بن هبيره شيباني عامل اميرالمؤمنين عليه السلام بود، زنهاي اسير چون به آنجا رسيدند مصقله را ندا در دادند كه : بر ما منّت گذار و ما را از اسيري خلاص كن ، مصقله ايشان را به سيصد هزار و موافق روايتي به پانصد هزار درهم خريد و آزاد كرد و از وجه آن دويست هزار بيشتر نداد، آنگاه فرار كرد و به معاويه ملحق شد، چون اين خبر به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد فرمود:

قَبَّحَ اللهُ مَصقَلَةَ فَعَلَ فِعلَ السَّيِّدِ، وَ فَرَّ فَرارَ العَبدِ.(3)

و واقعه نهروان در سال سي و هشتم هجري بوده.

و در همان سال ولادت حضرت علي بن الحسين عليه السلام واقع شد.

ذكر شهادت محمّد بن ابي بكر و مالك اشتر و شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام

در سال سي و هشتم هجري معاويه، عمرو عاص را عامل مصر كرده به جانب مصر فرستاد و با او بود: معاويه بن خديج، و ابوالاعور سلمي، و چهار هزار تن از لشكر. و از آن


1) مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۱۸.

2) مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۱۸.

3) نهج البلاغه، ك۴۴؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۴19.

طرف اميرالمؤمنين عليه السلام محمّد بن ابي بكر را عامل مصر فرموده و به مصر روانه داشت.

اين دو عامل چون به جانب مصر حركت كردند در موضع معروف به «منشاة» با هم تلاقي نمودند و محاربه كردند، لشكر محمّد دست از ياري او برداشتند و محمّد را تنها گذاشتند، لاجرم محمّد عزيمت كرده در موضعي از شهر مصر مختفي گشت ، لشكر عمرو عاص مكان او را پيدا كرده و دور آن خانه را احاطه كردند، محمّد با بقيه اصحاب خود از خانه بيرون شد، معاوية بن خديج و عمرو عاص محمّد را بگرفتند و در موضع معروف به «كوم شريك» او را در پوست حِماري(1)كردند و آتش زدند و بسوختند.(2)

چون خبر شهادت محمّد و اصحابش به معاويه رسيد اظهار فرح و شادي نمود، و چون اين خبر به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد بسيار غمنده گشت و فرمود: جزع و حزن ما بر محمّد بن ابي بكر به قدر سرور معاويه است. او فرمود: از زماني كه من داخل در اين حرب شدم (يعني حرب با معاويه ) از براي هيچ كشته اين قدر محزون نشدم كه براي محمّد محزون شدم، همانا محمّد ربيب من بود و من او را به جاي اولاد گرفته بودم و با من برّ و نيكويي كرده بود.(3)

مؤلف گويد: كه اينك در مصر قبر محمّد كه مدفن بقيّه اعضاء آن ولي صالح يا موضع قتل اوست مهجور است، و عادت اهل سنّت چنان است كه چون به قبر او برسند پشت به جانب قبر او مي كنند و فاتحه براي پدرش ابوبكر مي خوانند! (در اينجا مورد مثل معروف است كه: خير به خانه صاحبش راه مي برد.)

و قبل از شهادت محمّد چون ضعف او از حكومت مصر ظاهر شد، اميرالمؤمنين عليه السلام اشتر نخعي را با جمعي از لشكر به جانب مصر فرستاد، چون اين خبر گوشزد معاويه شد پيغام داد براي دهقان «عريش» كه: اشتر را مسموم كن تا من


1) الاغ.

2) مرآة الجنان، ذيل حوادث سال ۳8؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۲۰.

3) مروج الذهب، ج ۴، ص ۴۲۰.

خراج بيست سال از تو نگيرم. چون اشتر به «عريش» رسيد دهقان آنجا پرسيد كه از طعام و شراب چه چيزي محبوب تر است نزد اشتر؟ گفتند: عسل را بسي دوست مي دارد، پس آن مرد دهقان مقداري از عسل مسموم براي اشتر هديه آورد و برخي از اوصاف و فوائد آن عسل بيان كرد، اشتر شربتي از آن عسل زهرآلود ميل فرمود و آن روز را هم روزه بود هنوز عسل در جوفش مستقر نشده بود كه از دنيا رحلت فرمود - «رضوان الله عليه» -، و بعضي گفته اند كه شهادت او در «قلزم» واقع شد، و نافع غلام عثمان او را مسموم كرد.

چون خبر شهادت اشتر به معاويه رسيد، چندان خوشحال شد كه در پوست خود نمي گنجيد و دنياي وسيع از خوشحالي بر او تنگ گرديد و گفت: همانا از براي خداوند جندي است از عسل.(1)

و چون خبر شهادت اشتر به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد به موات او بسي تأسف خورد و زياده اندوهناك و كوفته خاطر شد، و كلماتي در مدح اشتر گفت، از جمله فرمود:

لَقَد كان لي كَما كُنتَ لِرَسُولِ اللهِ صلي الله عليه و آله و سلم.(2)يعني: اشتر از براي من چنان بود كه من از براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بودم، و هم فرمود:

رَحِمَ اللهُ مالِكاً وَ ما مالِك ؟، لَو كانَ صَخراً لكانَ صَئداً، و لو كان جَبَلاً لَكانَ فِنداً وَ كأنَّه قد مني قدا.

و چون بزرگان لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام شهيد شدند، و با آن جناب باقي نماند جز جماعتي كه غالب ايشان بي وفا و گروهي بر طريقه خوارج و جمله بر سبيل نفاق بودند، ديگر آن حضرت را ميسّر نشد كه با معاويه جنگ نمايد، چه ايشان را به جهاد خواند اجابت نكردند و عذرها آوردند، حضرت از نافرماني و نفاق ايشان


1) مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۲۱.

2) نهج البلاغه، كلمات قصار. كلمه ۴۴۳؛ قاموس الرجال، ج ۷، ص۴۶۴.

بسيار دل تنگ شد و دردها و غصه ها در دل نازنينش پديد آمد، چنان كه بعضي از خطبات آن جناب بر اين مطلب گواهي مي دهد لاجرم مكرر از خدا طلب مرگ نمود، و كرّة بعد كَرّة از شهادت خود به دست ابن ملجم خبر داد،(1)تا سال چهلم رسيد.

گروهي از خوارج در مكّه با يكديگر جمع شدند و مذاكرۀ نهروان نمودند و بر كشتگان نهروان بگريستند، و سه نفر با هم معاهده كردند كه در يك شب اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه و عمرو عاص را بكشند. عبدالرحمن بن ملجم كشتن اميرالمؤمنين عليه السلام را بر ذمت نهاد، و «برك» قتل معاويه را، و «زاذويه» قتل عمرو عاص را، و وعده در شب نوزدهم ماه رمضان شد. پس ابن ملجم به جانب كوفه شد و آن دو نفر ديگر به جانب شام و مصر رفتند، چون ابن ملجم وارد كوفه شد راز خود را با كسي اظهار نكرد، روزي به خانه مردي از تيم الرباب رفت و قطام بنت اخضر تميميه را ملاقات كرد، و قطام زني بود كه اميرالمؤمنين پدر و برادر او را در نهروان كشته بود و در نهايت حسن و جمال بود. ابن ملجم خواستگار او شد، قطام گفت: مهر من سه هزار درهم است با غلامي و كنيزي و كشتن علي بن ابي طالب!

ابن ملجم گفت: آن چه گفتي قبول است به جز كشتن علي كه مرا ممكن نخواهد شد.

قطام گفت: وقتي كه علي مشغول به امري باشد و از تو غافل باشد ناگهان بر او شمشير ميزني و غيلةً او را مي كشي، پس اگر او را كشتي قلب مرا شفا دادي و عيش خود را با من مهنا ساختي، و اگر تو كشته شوي، پس آن چه در آخرت به تو مي رسد از ثوابها بهتر است از دنيا.

ابن ملجم گفت: به خدا سوگند كه من به اين شهر نيامده ام جز براي كشتن علي.


1) نگاه كنيد به: تاريخ الخميس، ج ۲، ص ۲۸۰: الاستيعاب، ج ۳ ص ۱۱۲۷؛ الرياض النضرة، ج ۳ ص ۲۳۳:الصواعق المحرقة، ص ۱۳۵: عيون المعجزات، ص۵۰ اثبات الهداة، ج ۲. ص ۴۷4، ح ۲۵۸.

پس قطام، وَردان بن مُجالد را كه از قبيله او بود به جهت ياري ابن ملجم ملعون طلبيد، و ابن ملجم نيز شبيب بن بحيرۀ خارجي را همدست خويش نموده و مترصد شب نوزدهم بودند، تا آن شب رسيد و آن سه ملعون به اين عزيمت به مسجد كوفه در آمدند، و قطام خيمه در مسجد زده بود و مشغول اعتكاف بود، و در آن شب آن سه نفر در خيمه قطام بودند، و آن ملعونه بافتۀ چند از حرير بر سينه هاي ايشان بست، و شمشيرهاي زهرآب داده به دست ايشان داد تا حمايل كردند، و بيامدند نزديك آن دري كه اميرالمؤمنين عليه السلام از آن در به مسجد داخل مي شد نشستند، و پيشتر راز خود را با اشعث بن قيس خارجي گفته بودند و او نيز با ايشان در اين امر متفق شده بود و به ياري ايشان به مسجد آمده بود.

و در آن شب حجر بن عدي رحمة الله در مسجد بيتوته كرده بود، ناگاه شنيد كه اشعث مي گويد: يابن ملجم زود باش، زود باش، و حاجت خود را برآور كه صبح نزديك شد و رسوا خواهي شد. چون حجر اين سخن بشنيد مطلب ايشان را فهميد، به اشعث گفت: اي اعور ملعون! اراده كشتن علي عليه السلام را داري، اين بگفت و به تعجيل تمام به جانب خانه اميرالمؤمنين عليه السلام رفت كه آن حضرت را خبر كند تا در حذر باشد، از قضا آن حضرت از راه ديگر به مسجد رفته بود، چون حجر برگشت ديد كه كار گذشته و مردم مي گويند:

قُتِلَ أميرُ المُؤمنين عليه السلام.

و از آن طرف اميرالمؤمنين عليه السلام چون داخل مسجد شد و صداي نازنينش بلند شد به: «يا أيُّها النّاس، الصَّلاة» كه ابن ملجم و همراهانش شمشير كشيدند و بر آن حضرت حمله كردند و گفتند:

اَلحُكمُ للهِ، لِالَكَ يا عليّ.

پس شمشير شبيب خطا كرد و بر در مسجد يا به سقف گرفت، و شمشير ابن ملجم بر فرق همايون آن حضرت جا كرد و فرقش شكافته شد و محاسن شريفش به خون سرش خضاب شد.

و اين واقعه در صبح چهارشنبه نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري بوده و شهادتش در شب جمعه بيست و يكم آن ماه واقع شد. (1)

و ما در كتاب منتهي الآمال شهادت آن حضرت را رقم كرديم و هم قتل ابن ملجم لعين، و عدد اولادهاي اميرالمؤمنين عليه السلام و مطالب ديگر را در آنجا شرح داديم، طالبين به آنجا رجوع نمايند.


1) مرآة الجنان، ج ۱، ص ۸۹، مروج الذهب، ج ۲، ص 42۶.

ذكر خلافت امام حسن مجتبي سبط اكبر پيغمبر خدا - عليهما السلام و الثناء

پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام، مردم با فرزند آن حضرت امام حسن عليه السلام بيعت كردند و آن جناب قريب به شش ماه، بر سرير خلافت مستقر بود، پس از آن با معاويه بن ابي سفيان صلح(1)نمود به شرحي كه در «منتهي» رقم گشت، و اين در پنج روز به آخر ماه ربيع الاول مانده سال چهل و يكم هجري بود.

پس از آن معاويه داخل كوفه شد و بر گردن آرزو و آمال خويش سوار گشت، و امام حسن عليه السلام به مدينه رفت و پيوسته كظم غيظ فرموده و ملازمت منزل خويش داشت و منتظر امر پروردگار بود تا آن كه جعده بنت اشعث آن جناب را مسموم كرد، و آن جناب چهل روز به حالت مرض بود و پيوسته زهر در وجود مباركش اثر كرد تا در ماه صفر سال پنجاهم هجري وفات فرمود و در بقيع در قبه عباس عموي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مدفون گشت.

و مدت عمر گراميش بنابر مشهور چهل و هفت سال است، و شيخ مفيد چهل و هشت گفته(2)و مسعودي در مروج الذهب پنجاه و پنج گفته. (3)و در منتهي الآمال تاريخ احوال آن حضرت با احوال اولادهاي آن جناب به شرح رفت.


1) راجع به تفصيل كيفيت صلح و اسرار آن تك نگاريهاي مستقلي در دست است از جمله كتاب ارزنده صلح الحسن: بامداد روشن در اسرار صلح امام حسن عليه السلام از سيد علي اكبر برقعي قمي.

2) الارشاد، ج ۲، ص ۱۵.

3) مروج الذهب، ج ۲، ص ۴.

ذكر إمارت و خلافت معاوية بن ابي سفيان و مختصري از حال والدين او

اشاره

پس از آن كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح فرمود، معاويه سلطنت امت را به دست گرفت، و نوزده سال و هشت ماه خلافت او طول كشيد، و قريب به چهل سال مدت إمارت و خلافت او بود، و در نيمۀ رجب سال شصتم هجري به سن هشتاد بود كه از دنيا در گذشت، و او را در شهر دمشق در باب صغير دفن نمودند.

و در ايام إمارت معاويه در سنۀ ۴۱ معاويه، مغيرة بن شعبه را بر كوفه حاكم كرد و مغيره شروع به شتم اميرالمؤمنين عليه السلام در اين سال كرد.

عيد فطر سنۀ ۴۳ عمرو بن العاص وفات كرد و او نود سال عمر كرده بود و ده سال و چهار ماه در مصر حكومت كرد كه وفات كرد.

و در سنۀ ۴۵ حفصه وفات كرد.

و در سنۀ ۴۹ طاعون در كوفه واقع شد و مغيرة بن شعبه والي كوفه گريخت قَطُعن نمات.

و در سنۀ ۵۰ به قول مشهور شهادت حضرت امام حسن عليه السلام واقع شد. و در سنۀ ۵۱ حُجر بن عدي كِندي شهيد شد.

و در سنۀ ۵۲ ابوموسي اشعري وفات كرد.

و در سنۀ ۵۳ زياد بن آبيه هلاك شد.

و در سنۀ ۵۵ سعد بن ابي وقاص وفات كرد.

و در سنۀ ۵۷ حضرت امام محمّد باقر عليه السلام متولد شد.

و وفات كرد عايشه و ابوهريره در اين سال، و به قولي عايشه در سال بعد وفات كرد.

و در سنۀ ۵۹ وفات كرد امّ سلمه، و سعيد بن العاص امير كوفه، و جرول بن اياس معروف به حُطيئه شاعر.

و الحُطيئة مُصغرّاً بمعنى الرّجل الذّميم القصير، وكان كثير الهجاء، و نقل أنّه هجا الزّبرقان بن بدر بقوله:

دَعِ المكارم لا تَنهض لِبُغيتها***فَاقْعُدُ فانّك أنتَ الطّاعمُ الكاسي

فَاستَعدى عليه عمر بن الخطاب، قال له عُمر: ما أراء هجاك ألا ترضى أن تكون طاعماً كاسياً؟ ثم بعث عمر إلى حسّان بن ثابت، فسأله عن البيت هل هُوَ هجاءً؟ فقال: ما هجاه ولكن سلخ عليه، فحبسه عمرو قال له: يا خبيث، لأشغلتّك عن أعراض المُسلمين. فما زال في السّجن إلى أن شفّع فيه عمرو بن العاص، فخرج. و له عند مَوته كلمات لطيفة لامجال لنَقلها.(1)

و در ماه رجب سنۀ شصت معاويه وفات كرد، و او اوّل خلفاي بني اميّه است. و شايسته باشد كه ما در اين مختصر، مختصري از حال معاويه و حال مادر و پدر او ذكر كنيم:

مادر معاويه، هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس است، و او در عداوت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كوشش كرده و در جنگ احد حاضر بود و اين رجز را مي خواند:

نحنُ بَناتُ طارِقٍ***تَمشي عَلى النّمارق

اِن تُقبلوا نُعائِق***اُو تُدبِروا نُفارق فَراقَ غير وامِقٍ

وكفّار را بر قتال مسلمانان تحريص مي كرد.

و از ابن ابي الحديد و ابن عبد ريّه نقل شده كه گفته اند: هند متهم به زنا بوده، و از


1) روضات الجنات، ج ۴، ص 221 - 222.

كتب تواريخ نقل شده كه او از زَواني معروفه بوده.(1)

و از هشام بن سائب كلبي نسّابه منقول است كه: چون وحشي غلام جبير بن مطعم، حمزه سيدالشهداء عليه السلام را در جنگ احد شهيد كرد هند بر سر نعش حمزه بيامد و كبد آن حضرت را بيرون آورد و در دهان گذاشت، به قدرت خداي تعالي سخت شد و دندان در وي اثر نكرد، پس جسد حمزه را مثله كرد و آن اعضاء مقطوع را به رشته كشيده به جاي قلاده(2)برگردن آويخت، زنان قريش به او اقتداء كرده با ساير شهداء چنين كردند، و اين كار بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به غايت گران و جگر شكاف آمد، و خون هند را هدر فرمود.

اين ببود تا در عام الفتح چون ابوسفيان از اضطرار، اسلام نفافي خود اظهار كرد، وي نيز اظهار اسلام كرد، و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به حكم عموم رحمت قبول كرده عفو فرمود.

و چون با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بيعت كرد، به عادت ساير زنان، حضرت يكي از شرايط بيعت زنان را كه زنا نكردن بود ذكر فرمود. هندگفت: «وَ هل تزني الحُرّة؟» پيغمبر روي با عمر فرمود و بخنديد! و شايد كنايت بود از آن كه با آن طهارت ذيل؟ و نقاوت جيب از در تعجب سؤال مي كند كه آيا زنان آزاد هم زنا مي دهند؟!

بالجمله ، هند بعد از اسلام به طريق نفاق بود تا در خلافت عمر همان روز كه ابوقحافه پدر ابوبكر از دنيا رفت، او نيز به جانب دوزخ رخت بربست، و از آن روز كه جگر حمزه سيدالشهداء عليه السلام را بمكيد « آكِلَة الاًكباد» لقب گرفت و اين طعن تا دامنه قيامت دامن گير فرزندانش شد.


1) صاحب رياحين الشريعه مي نويسد: زانيه بودن هند مسلّم است: در تذكرة الخواص، ص ۱۱۴: و در شرح ابن ابي الحديد، ج ۱، ص ۱۱۱، و راغب اصفهاني در محاضرات. و زمخشري در ربيع الابرار علي ما نقل عنه. و ابوالفتوح در بهجة المستقيد. و سمعاني. و كلبي، و نزهة القلوب قطب شيرازي علي ما تقل عنه، و غير ذلك من الكتب المعتبرة.

2) گردن بند.

چنان كه عقيله خِدر رسالت و هدايت، و رَضيعه ثَدي نبوت و ولايت، عليا مكرمه زينب بنت علي عليه السلام كه در آن خطبه(1)شريفه كه در شام در محضر يزيد خواند به اين مطلب اشاره فرمود، در اين فقره:

و كَيفَ يُرتَجي مراقبة مَن لَفِظَ فُوهُ أكباد الأزكياءِ و نَبتَ لَحمُهُ مِن دِماءِ الشُّهداء.

و جاحظ - كه عدوِّ مُجاهر اميرالمؤمنين عليه السلام است - در رسالۀ مفاخرۀ بني هاشم و بني اميه مي گويد:

وَ اَكَلَت هِندٌ كَبِدَ حَمزَةَ آكِلَةُ الأَكباد، و مِنهُم كَهفُ النّفاق؛ و مِنهُم مَن تَقَر ثَنِيَّتَي الحُسينِ بِالقَضيبِ. (أنتهي).

و لقد أجاد الحكيم السّنائيّ فيما قال:

داستان پسر هند مگر نشنيدي***كه از او و سه كس او به پيامبر چه رسيد

پدر او دُر دندان پيمبر بشكست***مادر او جگر عام پيمبر بمكيد

او به ناحق، حق داماد پيمبر بستاد***پسر او سر فرزند پيامبر ببريد

بر چنين قوم تو لعنت نكني شرمت باد***لعن اللهُ يزيداً و علي آل يزيد(2)

اين بود حال هند.

و اما حال ابوسفيان: پس اسم او صَخر بن حرب بن اميّه است، و مادر او صفيّه دختر مُزن الهلاليه است، تولدش ده سال قبل از عام الفيل واقع شد، و تا بود در عداوت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اجلاب حروب(3)و سوق جنود بر آن حضرت كوشش داشت. و هيچ فتنه اي در قريش برپا نشد مگر آن كه وي را در او قدمي راسخ و سعيي بالغ بود، تا اين كه در عام الفتح قهراً اسلام آورد و با نفاق بزيست.

و نقل شده كه در طائف ملازم ركاب بود، يك چشم او به زخم تير نابينا شد و چشم ديگر در برموك و يك سره كور بماند، و در حرب هوازن كه به مؤلّفة القلوب


1) اين خطبۀ شريفه در منابع بسياري ثبت شده است از جمله: بلاغات النّساء، ص ۲۰، بحارالأنوار، ج ۴۵، ص۱۵۷: مثيرالاحزان، ص ۱۸: احتجاج طبرسي، ص ۱۲۲: الملهوف، ص ۱2۷.

2) حبيب السير، ج ۲، ص ۱۲۵.

3) لشكر كشي در نبردها.

بذل عطايا شد، او را صد شتر و چهل اوقيه نقره بهره افتاد، و پسران او يزيد و

معاويه را چنين بخشي دادند.

و پسر ديگرش حنظله كه به وي مكني مي شد در جنگ بدر به دست اميرالمؤمنين عليه السلام طليعه جيش پدر و برادر و اقرباء خود به سوي دوزخ شد.

و اولاد ابوسفيان: معاويه، عمر، و عتيبه، و صخره، و هند، و رمله، و آمنه، و امّ حبيبه، و جويريه، و امّ الحكم، و حنظله، و عنبسه، و محمّد، و زياد به استلحاق(1)معاويه، و يزيد، و رملة الصغري، و ميمونه بوده اند.

و ابوسفيان در سال سي ام هجرت وفات كرد، و در آن وقت از عمرش هشتاد و دو سال گذشته بود. او در ايام مهاجاة بين مسلمين و كفّار حسّان بن ثابت در هجو او شعر بسيار سروده ، از جمله اشعار وي است در هجو ابوسفيان:

عَضَضتُ باَيرٍ مِن اَبيك وَ خالِهِ***و عَضَتْ بَنُو النجّار بالسَكرَ الرََّطبِ

و هم در هجو او گفته:

و لستَ من المَعشر الأكرمين***و لا عبد شمسٍ و لا نوفلٍ

و ليس أبوك بساقِى الحَجيج***فاقْعُد على الحَسَب الأرذل

و لكن هجينٌ منوطُ بِهِم***كما نُوّطَت حلقَهُ المُحمِل

و اين ابيات صريح در خبث مولد و فساد نسب اوست، چه او را از عيد شمس نفي كرده و منوط به ايشان شمرده، و حال ابوسفيان در نفاق و معادات با خانواده رسالت واضح تر از آن است كه نوشته آيد،(2)و روشن تر از آن است كه انكار تواند شد، و نص كتاب كريم در آيه رؤيا شاهد لعن اوست چه اوفي الحقيقه اصل اين شجره ملعونه(3)است.


1) شرح چگونگي استلحاق در منابع فراواتي آمده است از جمله: كامل ابن اثير، ج ۳، ص ۲۱۹: الاتحاف، ص ۶۶: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج۴، ص ۷۰: نهج الحق، ص ۳۰۷: تاريخ قخري، ص ۱۴۱.

2) شفاء الصدور، ج ۲، ص ۱۸۷ - 189.

3) نگاه كنيد به: سوره اسراء، آيه 60.

و مورخين عامه و خاصه در كتاب خود ثبت كرده اند، و هم در فرمان معتضد عباسي اشاره شده است كه: بعد از استقرار امر خلافت بر عثمان، چون به سراي خويش در آمد جماعت بني اميه به شادماني گرد او فراهم شدند، و در خانه را از بيگانگان مسدود داشتند، اين وقت ابوسفيان بانك برداشت كه: آيا غير از بني اميّه كسي ديگر مي باشد؟ گفتند: نه.

فقال، يا بني اميّة! تَلَقَّفُوها تَلَقُّفَ الكُرَةِ، فو الّذي يَحلِفُ بِهِ اَبُوسفيانَ ما مِن عَذابٍ و لا حِسابٍ و لاجِنَّةٍ و لا نارٍ و لا بَعثٍ و لا قيامَة!

يعني: هان، اي بني اميّه! چنانچه گوي را در ميدان در مي ربايند خلافت را بربابيد و غنيمت شماريد، سوگند به آن كه ابوسفيان را سوگند به او رواست، نه عذابي است و نه حسابي و نه بهشتي است و نه دوزخي و نه حشري و نه قيامتي!

عثمان چون اين كلمات بشنيد بيمناك شد كه مبادا مسلمانان بشنوند و انگيزش فتنه كنند، بگفت او را از مجلس بيرون كنند.

و از اخبار مشهوره است كه بيهقي و زمخشري روايت كرده اند، و ابن ابي الحديد نقل كرده، و در فرمان معتضد عباسي از ثقات روايت كرده كه: روزي ابوسفيان بر حماري(1)سوار بود و معاويه زمام او بر دست داشت و يزيد [بن ابوسفيان] از عقب سر مي راند، پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

لَعَنَ اللهُ الرّاكبَ و القائِدَ والسّائِقَ.(2)

و هم روايت شده كه مجلس شد در منزل معاويه كه عمرو بن عاص ، و عتبة بن ابي سفيان و مُغيرة بن شعبه در آنجا مجتمع شدند، و حضرت امام حسن را طلبيدند، چون تشريف آورد هر كدام جسارتي كردند. پس آن سيد جوانان بهشت تكلم فرمود، و معاويه را مخاطب داشت و در مكالمات خويش بيان فرمود كه:


1) درازگوش.

2) و نيز نگاه كنيد به: «وقعة صفين، جزء چهارم، ص ۲2۰: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد در شرح خطبه ۸۳ (عجباً لاين التابعة - الخ): تاريخ الامم و الملوك، ج ۱، ص ۵۸: مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱13.

رسول خدا در هفت موطن ابوسفيان را لعن فرمود، و آن هفت موطن را شرح داد، هر كه خواهد رجوع كند به شرح نهج حديدي كه از كتاب مفاخرات زبير بن بَكّار نقل كرده است.(1)

بالجمله، حال ابوسفيان بر منصف با تتبع ظاهر است، اگر چه اهل سنت از روي قول به عموم عدالت صحابه بايد ملتزم شوند كه:

عداوت با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و استمرار نفاق ، و گفتن به عباس: لَقَد أصبَحَ مُلكُ ابن اَخيكَ عَظيماً!

و ايستادن روبروي ثَنيَۀ احد و گفتن او به عصاكش خود در هنگامي كه كور شده بود: هيهُنا رَمَينا مُحمّداً و قَتَلنا اَصحابَهُ.

و گفتن او در روز فتح، هنگامي كه بلال بر ظهر كعبه اذان گفت و شهادت بر رسالت محمّد صلي الله عليه و آله و سلم داد:

لَقَد اَسعَد اللهُ عُتبَة بن ربيعَة اذ لَم يَشهَد هذا المَشهدَ.

و ساير كفريات منافي عدالت نباشد.

و اتفاق غريبي افتاده كه: ابوسفيان به ازاء پيغمبر است، و معاويه به ازاء اميرالمؤمنين عليه السلام، و يزيد به ازاء سيدالشهداء عليه السلام، و عداوت هر يكي با ديگري نه چندان است كه در حيطه بيان در آيد.

و چه خوب گفته حكيم سنائي:

داستان پسر هند مگر نشنيدي ( الخ).

و اما معاويه: به حسب ظاهر پسر هند است از ابوسفيان، ولي محققين نسب او را ولد زنا دانند. راغب اصفهاني در محاضرات گفته، و هم ابن ابي الحديد از ربيع الابرار زمخشري نقل كرده است كه معاويه را نسب به چهار كس مي دادند:(2)


1) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 2، ص۱0۲.

2) تذكرة الخواص،ص ۲۱۱: الغدير، ج ۱۰، ص ۱۶۹: ربيع الابرار، ج ۳، ص ۵۵۸.

مسافر بن ابى عمرو، و عُمارة بن الوليد بن المُغيرة، و عبّاس [بن عبدالمطلب]، و صبّاح كه سرود خوان و مغنّي عمارة بن الوليد بود.

و ابوسفيان بسي زشت و كوتاه بود، و صباح كه مزدوري ابوسفيان مي كرد جواني خوش سيما بود، هند را با وي الفتي افتاد، و به خويشتن دعوت كرد، و با وي در آويخت. و علماء نسب گفته اند كه: عتبة بن ابي سفيان هم از صباح است، و هم گفته اند كه: چون هند به معاويه بارور شد مكروه داشت كه وي را در خانه بزايد، كنار كوه «اجباد»(1)آمد و در آنجا وضع حمل كرد، و اين است كه حسّان در ايام مهاجات اشاره به حال معاويه كرده و مي گويد:

لِمَنِ الصَّبيُّ بجانِب البطَحاء***في التّرب مُلقيٌ غَير ذي مَهدٍ

و آيت الله العلامة - نَضَّرَ اللهُ وَجهَهُ - از كلبي نسّابه -كه از ثقات نزد علماء سنت است - نقل كرده، و ابن روزبهان هم تقرير كرد كه معاويه فرزند چهار نفر بوده: عمارة، و مسافر، ابوسفيان، مردي ديگر كه نام نبرده.(2)

و هند مادر او از ذوات الأعلام بوده، و بيشتر شهوت او در آميزش با غلامان سياه بوده(3)و هرگاه بچه سياه مي زاد او را مي كشت.

و حمامه كه يك تن از جدّات معاويه است رايتي در سوق المجاز داشته، و در زنا به نهايت رسيده بود،(4)و از اينجا نسب ابوسفيان هم معلوم مي شود.(5)

و شرحي مبسوط دراين مقام سبط ابن الجوزي در تذكره از كتاب كلبي آورده، در ذيل كلام حضرت حسن عليه السلام كه با معاويه فرموده:

و لَقَد عَلِمت الفراشَ الَّذي وُلِدتَ عَلَيهِ.


1) بعضي كتب: اجيار. اجياد كوهي است يا زميني در مكّه معظمه.

2) نهج الحق، ص ۳۰۷: ربيع الابرار، ج ۳، ص۵5۱: الاربعين، ص ۶۳۱: شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱1۱: تذكرة الخواص، ص ۳0۲: ط نجف.

3) نك كنيد ايضاً به: تذكرة الخواص، ص ۲۰۳.

4) نك كنيد ايضاً به: كشف الهاويه. ص ۳۶: فرسان الهيجا، ج ۱، ص ۷۰.

5) شفاء الصدور، ج ۲، ص ۱۸7 - 194.

و هم در نهج الحق است كه: چون پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خون او را هدر كرد در فتح مكّه، بعد به اضطرار پنج ماه قبل از وفات رسول صلي الله عليه و آله و سلم آمد و خود را به روي عباس انداخت، و وي را شفيع كرد و اسلام اظهار كرد، و هم به شفاعت عباس اذن كتابت يافت، و گاه گاهي مكتوبي براي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مي نوشت، و اين كه وي را از كُتّاب وحي شمرده اند، از افتراء و اختلاق(1)است.(2)

بالجمله ، چون ابوبكر تسبير جبش و ارسال عساكر به جانب شام كرد، يزيد بن ابي سفيان را امير كرد، و معاويه و ابوسفيان هر دو را در تحت رايت او مأمور داشت، چون وي به پدران خود ملحق شد معاويه را امير كرد و حكومت شام داد، و [معاويه] در بقيه زمان ابوبكر و تمام خلافت عمر و عثمان منصوب و والي بالاستقلال بود، و در احداث بدع و احياي سنن كسروانيت و قيصرانيت و اظهار معالم تجبر و تبختر چندان سعي كرد كه روزي عمر با وي گفت: «اَنتَ كسريَ العَرَب».

و چون اميرالمؤمنين علي عليه السلام زيب او رنگ خلافت شد، معاويه را كه به ظلم و طغيان و فسق و عصيان شهرۀ آفاق بود تقرير نكرد. وي هم به بهانه طلب خون عثمان با حجت خداي و امام زمان طريق محاربت سپرد و شمشيرها كشيد و جنگها با اميرالمؤمنين عليه السلام مي نمود، تا آن كه آن حضرت با قلب محزون و سينۀ پر خون از مفاسد و مكائد او و عمرو عاص آسوده شد و شربت شهادت چشيد.

پس معاويه با امام حسن عليه السلام آغاز جنگ كرد تا صلح واقع شد.

اين جمله بيست سال بود كه امير بود، و بيست سال ديگر بالاستقلال خليفه بود، پس مدت چهل سال امارت او طول كشيد.(3)

و در واقعۀ صفّين كه ما بين او و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ارسال رسل و رسائل


1) ساختگي.

2) شفاء الصدور،ج 2، ص 197. ترجمه فارسي ابوالشهداء عباس محمود عقاد، ط 4، ص 74: شبهاي پيشاور، ط 3، ص ۷۷۵: نهج الحق، ص 309.

3) شفاء الصدور، ج ۲، ص ۱۹۷.

بود، آن حضرت در يكي از مكتوبات خود به معاويه بسي از أخبار غيبيّه إخبار فرموده.(1)

از جمله در خاتمه آن معاويه را مخاطب داشته كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مرا خبر داد: زود باشد كه موي ريش من به خون سرم خضاب گردد و من شهيد شوم ، و تو بعد از من سلطنت امت به دستگيري و فرزند من حسن را از در غدر و خديعت به سم ناقع شهيدكني، و از پس تو يزيد فرزند تو و به دستياري و همدستي پسر زانيه، حسين پسرم را شهيد سازد، و دوازده تن از ائمه ضلالت از اولاد ابوالعاص و مروان بن الحكم بعد از تو والي بر امت شوند، چنان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را در خواب نمودار شد ايشان را به صورت قِرده(2)ديد كه بر منبر مي جهند و امت را از شريعت باز پس مي برند.

پس فرمود: آن گاه جماعتي كه رايات ايشان سياه و علمهاي سياه علامت دارند، خلافت و سلطنت از ايشان بازگيرند، و بر هر كس از اين جماعت كه دست يابند از پاي درآورند و به كمال ذلت و خواري ايشان را بكشند.

آن گاه إخبار فرمود به مغيبات بسيار از امر دجال ، و پارۀ از ظهور قائم آل محمّد صلي الله عليه و آله و سلم، و در ذيل مكتوب مرقوم فرمود: همانا من مي دانم كه اين كاغذ براي تو نفعي و سودي نبخشد و حظي از آن نيري مگر آن كه فرحناك شوي به اخبار من از سلطنت تو و سلطنت فرزند تو ، لكن آن چه باعث شد مرا كه اين مكتوب را براي تو نگاشتم آن بود كه كاتب خود را گفتم كه آن را نسخه كند تا شايد شيعه و اصحاب من از آن نفع برند، يا يك تن از كساني كه نزد تو مي باشند آن را بخواند بلكه از گمراهي روي برتابد و طريق هدايت پيش گيرد، و هم حجتي باشد از من بر تو!

علي الجمله، در حال ابوسفيان، حديث لعن او را از رسول خدا شنيدي.


1) نگاه كنيد به: الملاحم و الفتن از سيد ابن طاووس، ص ۲۷: وسائل، ج ۱۱، ص ۴۷۸: اعلام الوري، ص ۱۷۴: الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۹0.

2) بوزينه، ميمون.

و در نهج الحق علامه است، و ابن روز بهان هم اعتراف و تقرير كرده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم دائماً او را لعن مي كرد و مي فرمود:

اللَّعينُ بن اللَّعين، و الطَّليقُ بُن الطَّليق.(1)

و هم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده، چنانچه در فرمان معتضد است كه فرمود:

إذا رَأيتُم معاويةَ عَلى مِنبَرى، فَاقتُلُوه.(2)

هرگاه معاويه را بر منبر من ببينيد بكشيد.

و هم از صحاح اهل سنّت منقول است كه:

اَلخِلافَةُ بَعدي ثَلاثون ثُمَّ يَعُودُ مُلكاً عَضُوضاً (اَي شديداً).(3)

از اين جهت ابن روزبهان اعتراف كرده كه: معاويه از خلفاء نيست، بلكه از ملوك

است.

و سايرين در ضيق خناق تأويل افتاده اند، وجوهي چند تلفيق كرده اند كه محصل پاره از آنها اين است كه: ملك درجۀ نازلۀ خلافت است و منافي با اين كه صدق خلافت هم كند نيست.

و اين وجه باطل است به جهاتي چند كه از آن جمله روايت است كه سيوطي در كتاب تاريخ مصر روايت كرده كه عمر گفت: والله ما أدري أخليفةٌ أنا أم مَلِكٌ، فإن كنتُ مَلِكاً فهذا أمرٌ عظيمٌ، قال قائل: يا أميرالمؤمنين، إنَّ بينهما فَرقاً. قال: ما هو؟ قال: اَلخَليفَةُ لا يأخُدُ الاّ حقّاً و لا يَضَعَهُ إلاّ في حَقٍّ، و أنتَ بحمدِالله كذلِكَ، و المَلِكُ يَعتَسِفُ النّاسَ فَيَأخُذُ مِن هذا و يُعطي هذا.(4)

پس اين روايت كه تقرير عمر را دارد صريح است بر فرق ما بين خلافت و ملك،


1) نهج الحق، ص ۳۰۹.

2) كنوز الحقائق،ج ۴، ص ۱۹: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج ۳، ص ۴۴۲: الغدير، ج ۱۰، ص ۱۴2 - 143: نهج الحق، ص ۳۰۹: ميزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷2( به جاي معاويه، كلمه فلاناً به كار برده): البداية و النهاية، ج ۸، ص ۱۳۳: النصائح الكافية، ص ۳۶: تاريخ الامم و الملوك، ج ۱۰، ص ۵۶.

3) البداية و النهاية، ج ۸، ص ۱۹ و ۱۳۵: به نقل از معجم الاوائل، ص ۲۶؛ صواعق، ص ۲۱۷: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۹: نهج الحق، ص ۳۱۶.

4) شفاء الصدور، ج ۲، ص ۲۰۰ به نقل از تاريخ مصر سيوطي.

چه معلوم شد كه مراد به ملك: ظالم و عاسف است، و اين روايت مبطل خلافت معاويه و متأخرين است. و ابن اثير در اسد الغابه از عبدالرحمن زبيري نقل مي كند كه عمر گفت:

إنَّ هذا الأمر في أهل بَدرٍ ما بقيَ منهم أحدٌ، ثمَّ في أهل اُحُد ما بقي مِنهُم أحَدٌ، ثُمَّ في كذا وكذا؛ و ليس فيها لطليقٍ ولا لوليد طليقٍ و لا لِمُسلِمةِ الفَتحِ شيءٌ.(1)

ازين روايت ظاهر است كه خليفه ثاني به سه عنوان نفي خلافت از معاويه كرده چه او هم طليق بود و هم ابن الطليق و هم از مسلمۀ فتح .

و هم در اسد الغابه است، و سايرين نيز نقل كرده اند از ابن عباس مسنداً كه گفت: من با صبيان مشغول لعب(2)بودم كه ناگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بيامد، من [از خجالت] در پشت دري متواري شدم، رسول خدا دست بر پشت من زد و فرمود: معاويه را طلب كن نزد من، من آمدم و برگشتم و گفتم: مشغول چيز خوردن است، فرمود:

لا اَشبَعَ اللهُ بَطنَهُ.(3)

خداي شكمش را سير نكناد.

و ابن خلّكان در ترجمه نسائي صاحب خصائص - كه او را به حافظ و امام عصر في الحديث ستوده اند - آورده كه: از او پرسيدند در فضائل معاويه چه روايت دارى؟ كفت: لا أعرِفُ لَهُ فضيلةٌ إلاّ لا أشبَعَ اللهُ بَطنَك.(4)


1) شفاء الصدور، ج 2، ص 200.

2) بازي.

3) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج ۳، ص ۴۴۴: صحيح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۴: مسند ابوداود، ج ۱۱، ص ۳۵۹: الصراط المستقيم، ج 3، ص 47: جامع الاصول، ج 10، ص 71: تاريخ الامم و الملوك، ج 10، ص 58: تيسير الوصول، ج ۳، ص ۲۹۳: النصائح الكافية، ص 97 - 168 و ۱۶۹: انساب الاشراف، ج ۱، ص ۵۳۲: البداية و النهاية، ج ۸، ص ۱۱۹.

4) نيز نگاه كنيد به: الحضارة الاسلامية في القرن الرابع الهجري، ج ۱، ص ۱۲۱: وفيات الاعيان، ج ۱، ص۱۷۷: تهذيب التهذيب، ج ۱، ص ۳۸: مرآة الجنان، ج ۲، ص ۲۴۱: طبقات سبكي، ج ۵، ص ۸۴.

و اين حجّۀ حموي در ثمرات الأوراق از حضرت امام حسن عليه السلام در مجلس

مفاخره نقل كرده كه فرمود:

اُنشِدُكُم اللهَ و الإسلامَ أتعلمون أنَّ معاوية كان يَكتُبُ الرّسائل لِجدّي، فأرسل إليه يوماً، فرجع الرَّسول و قال: هو يَأكُلُ، فردَّ الرَّسولَ ثلاثَ مرّات، كلّ ذلك و هو يقول: هُوَ يَأكُل، فقال النَبيّ صلي الله عليه و آله و سلم: لا أشبَعَ اللهُ بَطنَهُ أما تَعرِفُ ذلِكَ في بَطنِكَ يا مُعاويَةَ».

و سيد شهيد(1)از تاريخ يافعي [مرآت الجنان] آورده كه: معاويه به دعاي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مبتلا شد به مرض جوع، و اين از مسلّمات و متواترات است كه معاويه چندان مي خورد كه خسته مي شد و سير نمي شد. مي گويند يك شتر درست مي خورد.

قال الرّاغب و ابن أبي الحديد و غيرهما: كان معاوية يأكل حتّى يربع، ثمّ يقول: اِرفَع، ما شَبَعتُ. أَكَلتُ حتّى مَلَلتُ. قال الشاعر:

و صاحبٌ لي بطنُه كالهاوِية***كَأَنََّ في أمعائِه معاوية(2)

هست چون معده معاريه آز*** گه به خاك از تو دست دارد باز

جرجي زيدان در تاريخ تمدن اسلام، ج ۵، ص ۱۴۴ مي نويسد: «عده اي از خلفا و امرا به پرخوري مشهور بودند از آن جمله معاوية بن ابي سفيان و عبيدالله بن زياد و حجاج بن يوسف و سليمان بن عبدالملك و امين عباسي بيش از حد معمول غذا مي خوردند.»

و در نهج الحق از ابن عمر روايت كرده كه به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم شدم، شنيدم كه فرمود: بر آيد بر شما مردي كه بر غير سنّت من بميرد، پس معاويه بر آمد.(3)

و اخبار متواترۀ متكاثره در كفر و نفاق مبغض اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده كه: در طريق صحيحه اهل سنت هم منقول است، و در ذيل حديث غدير متواتر است كه: «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ»، و عداوت و سب كردن معاويه


1) قاضي نور الله شوشتري.

2) و قال سنائي:

3) تاريخ طبري، ج ۱۱، ص ۳۵۷: كتاب صفين، نصر بن مزاحم، ص۲۴۷: نهج الحق، ص 310.

اميرالمؤمنين عليه السلام را اظهر از آن است كه بتوان شرح داد.(1)

و ابوالمؤيد خوارزمي و سبط ابن الجوزي نقل كرده اند: كه يك وقتي اَصبَغ بن نُبانه وارد محضر معاويه شد، ديد جماعتي از لئام را كه بر اطراف او حلقه زده اند و ابوهريره و ابودرداء با جمعي ديگر در مقابل او نشسته اند، اصبغ با اباهريره گفت:

يا صاحب رسول الله! إنّي أحلفك بالله الّذى لا إله إلاّ هو عالم الغيب و الشَّهادة، و بحقّ حبيبه محمد المصطفي صلي الله عليه و آله و سلم إلاّ أخبرتني أشهدتَ غدير خُمٍّ؟ قال: بَلي، شَهدتُه.

قلت: فما سمعته يقول في عليّ؟ قال: سَمعتُ يقول: «مَنْ كُنتُ مِولاه فعليٌّ مَولاه، اللّهمّ والِ مَن والاه و عاد مَن عاداه، وانصُر مَن نصره و أخذل من خذله».

قلت له: فأنت إذاً واليت عَدُوَّه و عادَيت وليّه؟ فَتَنَّفَسَ أبوهريرة صَعداء و قال: إنّا لله و

إنّا إليه راجعون - الخ.

در اخبار كثيره به طرق معتبره وارد شده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با عمار فرمود:

تَقتُلُكَ الفِئَةُ الباغيةُ.(2)

و لشكر معاويه او را شهيد كردند، و چون در جماعت شاميان غوغا شد به جهت اين حديث شريف كه اخبار از بغي و طغيان ايشان داده شده، معاويه محض تدليس گفت: عمار را آن كشته كه او را طعمۀ سيوف و رماح كرده و او علي است، چون اين سخن به سمع همايون آن حضرت رسيد فرمود: اگر چنين است بايد حمزه را هم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كشته باشد.(3)

بالجمله، آثار و اخبار بر ذمّ معاويه بيش از حد احصاء است. و از بعض متتبعين فضلاء هند حكايت شده كه دويست خبر از طرف معتمد، اهل سنّت در مذمت او نقل كرده.


1) شفاء الصدور، ج ۲، ص ۲۰۳.

2) نگاه كنيد به: مستدرك، ج ۳، ص ۳۸۶: اخبار الدول، ج ۱، ص ۳۷۷: تهذيب التهذيب، ج ۷، ص ۴۰۹: الاصابة، ج ۲، ص ۵۱۲: الاستيعاب، ص ۴۸۰.

3) ابن عباس نيز چنين استدلال كرده است. نگاه كنيد به: نهج الحق، چاپ هجرت، ص ۳۰۷.

و خلاف بين او و بين اميرالمؤمنين عليه السلام چون خلاف بين ابوجهل و پيغمبر بالضروره ثابت است، و جمع بين متضادين محال است، پس بايد يا محبت او داشت و عداوت علي عليه السلام، يا به عكس.(1)

و به همين ملاحظه بود كه مردم بر ابوهريره طعن زدند و از در استعجاب از او سؤال كردند كه اي ابوهريره! تو جمع بين ضدين كرده اي، در وقت خوردن طعام حاضر خوان معاويه خوّان مي گردي و اداء صلاة خلف جناب امير عليه السلام مي كني؟! ابو هريره بلا محابا اظهارداشت: كه مَضيرة معاوية أدسم و أطيب، و الصلاة خلفَ عليّ افضل، فكان يقال له: شيخ المضيره. و اين مطلب را زمخشري در باب رابع ربيع الابرار ايراد كرده.(2)

و مورّخ امين و معتمد كلا الفريقين مسعودي در مروج الذهب در ذيل احوال مأمون آورده، و هم ابن ابي الحديد اشاره به او كرده كه: در سال دويست و دوازده، منادي مأمون ندا كرد كه: امان نيست آن را كه معاويه را به خير ياد كند يا او را مقدم دارد بر يكي از صحابه، و مردم را نزاع است در سبب اين امر و اقاويل مختلفه در اين باب گفته اند، از آن جمله يكي از ندماء او خبر داد او را به حديثي كه از مُطرّف بن المغيرة بن شعبه آورده اند، و هم اين خبر را زبير بن بكار زبيري در كتاب اخبار معروف به موفقيات كه به نام موفّق بالله نوشته، ايراد نموده چه گفته:

از مدائني شنيدم كه مي گفت: مطرف بن مغيره گفته كه: بر معاويه وفود كردم با پدرم مغيره، و پدرم مي رفت نزد معاويه و مي آمد و بر عقل و ملك داري او ثنا مي كرد، شبي باز آمد مغموم و اندوهناك بود چندان كه غذا نخورد، من اندكي صبر كردم و گمانم اين بود كه در اموال يا اعمال ما سانحۀ رخ داده، پرسيدم: تو را چه شده كه امشب غمنده مي بينمت؟ گفت: من از نزديك پليدترين مردم بيامدم گفتم:


1) شفاء الصدور، ج۴، ص۲۰۴.

2) ربيع الابرار، باب ۴۴، ح ۱۲۹.

مگر چه شده؟ گفت: به معاويه گفتم: تو به آرزوي خود رسيدي، كاش اكنون نشرالويه اشفاق و بسط بساط عدل مي كردي، چه سن تو زياد شده، و هم كاش نظري به حال برادران خود از بني هاشم نمودي و ارحام ايشان را پيوسته داشتي كه به خدا سوگند كه اكنون چيزي نزد ايشان نمانده كه بيم آن داشته باشي. چون اين بشنيد گفت: هيهات، هيهات ، برادر نيم (يعني ابوبكر) پادشاهي كرد و عدالت پيشه گرفت، و كرد آن چه كرد، به خداي كه بيش از آن نشد كه بمرد و نامش بمرد جز آن كه كسي گويد ابوبكر، آن گاه برادر عَدِيّ (يعني عمر) ملك يافت و رنج كشيد و دامن فرا زد ده سال، پس به خداي كه تجاوز نكرد از اين كه هلاك شد و هلاك شد ذكرش، مگر اين كه كسي گويد عمر، آن گاه برادر ما را عثمان ملك نصيب شد و پادشاه شد كسي كه احدي چون او در نسب نبود، پس بكرد آن چه كرد و مردم نيز با او مجازات دادند تا اين كه هلاك شد، و هلاك شد ذكرش و هم نماند ذكري از آن چه با او كردند، و برادر هاشم (يعني رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم) هر روزه پنج نوبت به نام او فرياد بزنند و گويند:

أشهد أنَّ محمداً رسول الله، فأيّ عمل يبقى مع هذا؟ لا أمّ لك، و الله إلا دفناً دفناً!! يعني: پس از آن كه نام خلفاء ثلاث بميرد و نام پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در هر شبانه روزي پنج مرتبه بلند باشد، ديگر با اين حال چه عملي باقي خواهد ماند جز آن كه نام محمّد صلي الله عليه و آله و سلم هم دفن شود و اسم او از بين برود؟! چون مأمون اين خبر بشنيد فرمان داد تا منادي ندا كرد به آن چه در صدر حكايت نقل شد و نامه ها انشاء شد كه به آفاق ببرند كه بر منابر معاويه را لعن كنند، مردم اين كار را عظيم شمردند و بزرگ داشتند، و عوام مضطرب شدند و مصلحت را به ترك اين كار ديدند، وي نيز از اين خيال دست باز داشت.(1)

اين ترجمه عبارت مروج الذهب مسعودي بود و او خود ثقه و معتمد اهل سنّت


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۴۰- ۴۱.

است و كتابش در نهايت اعتبار است و در مطبعۀ بولاق قاهرۀ مصر طبع كرده اند علاوه بر اين كه سند را دست داده، و كتاب موفقيات زبير بن بكار هم از اصول معتمده و مراجع معتبره اين طائفه است.(1)

[اوليات معاويه]

بالجمله معاويه را اُولياتي چند است كه از كتب تواريخ به دست آمده:

۱ - كسي است كه وضع بريد كرد.(2)

۲- و بنياد ديوان خاتم نهاد.(3)

متر، ج ۱، ص ۱۰۳: و تاريخ فخري، ص 146.

۳- و اتخاذ مقصوره در مسجد كرد.

۴ - خطبه نشسته خواند.

۵۔ و بر منبر در ملاء مردم اخراج ريح كرد.(4)

۶- و نقض عهد را بي محابا اظهار كرد، چنانچه بعد از مصالحه با امام حسن عليه السلام در كوفه بر فراز منبرگفت: إنّي شرطتُ لِلحَسَنِ شُروطاً، و كُلُّها تَحتَ رِجلي.(5)

۷- و با حديث: اَلوَلَدُ لِلفراشِ و لِلغاهِر الحَجَرُ، مخالفت كرد،(6)چنانچه زياد بن ابيه را به شهادت ابومريم سلولي خمار برادر خود خواند، و خواهر خود را نزد زياد فرستاد و موي خود را به او نمود و گفت: تو برادر مني چنانچه ابومريم


1) الموفقيات، ص ۵۷6 - 577.

2) نگاه كنيد به الاوائل ابوهلال عسكري، ج ۱، ص ۳۴4 - ۳۴۵: المختصر في اخبار البشر، ج ۲، ص ۱۰۴: الوسائل الي معرفة الاوائل، ص 102.

3) و اين چنان بود كه در حق كسي صد هزار درهم نوشته بود، مكتوب را باز كردند و دويست هزار كردند. از اين جهت ديوان خاتم را قرار داد. شفاء الصدور، ج ۱، ص ۲۰۵. درباره ديوان خاتم نگاه كنيد به: الحضارة الاسلامية از آدام

4) راغب نقل كرده است.

5) شرح ابن ابي الحديد، ج ۴، ص ۱۶.

6) نگاه كنيد به: المختصر في اخبار البشر، ج 1، ص ۱۸۴: الغدير، ج ۱، ص ۲۱۶ به بعد: و علي و بنوه، ط مصر، ص 2۲۹: تاريخ الفخري، ص ۱۰۹؛ الكامل ابن اثير، ج ۳، ص ۴۴۱. معناي حديث؛ بچه از شوهر است و زاني از پدر ندانيد.

خبر داد مرا.(1)

۸ - و اوّل كسي است كه سب اميرالمؤمنين عليه السلام را ترويج كرد.

۹- و در قتل ذريه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اقدام كرد و امام حسن عليه السلام را مسموم نمود.(2)

و في ابن هندوقي ابن المصطفي حسن*** أتت بمعضلة الالباب و الفكر

فبغضنا قاتل ما التا له احد***و بغضنا ساكت لم يؤت من حصر

۱۰- و بيعت براي پسر خود يزيد گرفت و او را خليفه كرد. و وزرهاي خود او را كافي نبود كه متحمل اوزار يزيد پليد نيز گرديد.

۱۱- و خواجگان به جهت خدمت خاص خود مقرر كرد.(3)

۱۲ - و طيب معروف را «غاليه» نام نهاد.

۱۳- و اذن داد كه كعبه را مجرد از كسوت كنند، و قيل از او جامه كعبه را به تدريج مي پوشانيدند بدون اين كه او را تجريد كنتد.

۱۴- و اسم اكاسره را إحيا كرد و در مجلس بر سرير نشست.

۱۵- و در اسلام قتل به صبر(4)كرد چنانچه با حجر بن عدي نمود.(5)(6)

۱۶ - و در اسلام سر را بر نيزه زد چنانچه با عمرو بن حمق(7)كرد.


1) مروج الذهب، چاپ قاهره، ج ۳، ص ۱۶.

2) چنانچه در كتاب تواريخ معتمد، اهل سنّت است و در قصيده ابن عبدون است كه مي گويد:

3) الاوائل ابوهلال عسكري، ج 1، ص 358: الوسائل الي معرفة الاوائل، ص 102: در پاورقي التوابين ابن قدامه مقدسي، ص ۲۱۱ گويد: اوّل كسي كه اين طيب مخصوصي را غايه نام نهاد سليمان بن عبدالمطلب است.

4) در صحاح اللغة گويد: كل ذي روح يُصبَر حياً ثمّ يَرمي حتي يُقتَل فقد قُتل صَبراً. الصحاح، ج 2، ص 706.

5) طبري، ج ۴، ص ۱۸۷: ابن اثير، ج ۳، ص ۲۳۳.

6) حجر بن عدي كندي كوفي رحمة الله يكي از فضلاي صحابه و مستجاب الدعوه بود، و در حرب صفّين از جانب اميرالمؤمنين عليه السلام اُمارت لشكر كند، به او متعلق بود، و در روز نهروان امير لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام بود، و در سال پنجاه و يكم معاويه او را با بعضي از اصحاب او به سعايت زياد بن أبيه بكشت. قبر منورش در عذرا دو فرسخي دمشق واقع است. مؤلف رحمة الله.

7) عمر بن حمق رحمة الله از حواريين اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار رفته و حكايت او را شيخ كشي در رجال ذكر فرموده، مؤلف رحمة الله.

۱۷ - و اوّل كسي است كه انگشتر را به دست چپ كرد و اهل سنّت متابعت او

نمودند.

و غير ذلك كه در تواريخ مسطور است.(1)


1) نگاه كنيد به: معجم الاوائل في تاريخ العرب و المسلمين، ص ۲۶- ۲۸: الوسائل إلي معرفة الاوائل از سيوطي و الاوائل أبوهلال عسكري و محاضرة الاوائل از سكنواري و الاوائل از آيت الله شيخ محمد تقي شوشتري، و مؤلف رحمة الله از كتاب شفاء الصدور، ج ۲، ص 205 ، 206 گرفته است.

ذكر امارت و سلطنت يزيد بن معاويه و مختصري از شنايع اعمال او - لعنة الله عليه -

معاوية بن ابي سفيان در زمان خلافت خويش از مردم براي يزيد فرزند خويش

بيعت گرفت و او را ولي عهد خود نمود، تا گاهي كه از دنيا رخت بربست يزيد به جاي وي نشست، و مدت سه سال و نه ماه خلافت كرد.

تولد او را سيوطي در سال بيست و پنجم و اگر نه بيست و ششم هجري نوشته . و مشهور در تاريخ انتقال او آن است كه در شب چهاردهم ربيع الاول سال شصت و چهارم به دركات جحيم شتافته، و در حَوّارين - كه نام محلي است - به خاك رفت.

و لقد أيُّها من قال:

يا أيُّها القبرُ بِحَوّارِيَنا***ضَمِنتَ [ضممت خ.ل] شَرَّ النّاس أجمعينا(1)

و از براي او سيزده پسر و چهار دختر به شمار رفته.

و حالات و مقامات پدر و جد و جدّه او را چندان كه فراخور حال اين مختصر بود شنيدي، اينك شمه اي از حال او بشنو:

ما در يزيد «مَيسون»(2)دختر بَجدل كلبي است، در بحار از الزام النواصب و غيره آورده كه «ميسون» غلام پدر خود(3)را بر نفس خود متمكن ساخت و به


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۶۳.

2) براي اطلاع بيشتر درباره ميسون نگاه كنيد به: تاريخ مدينه دمشق، ص ۴۰۰، شاعرات العرب، ص ۱۵۷؛ معجم النساء الشاعرات في الجاهلية و الاسلام، ص 2۴۵: تراجم اعلام النساء، ج ۲، ص۴۰۶: رياحين الشريعه، ج ۵، ص ۳۵۶.

3) نامش سفّاح بود نگاه كنيد به: شفاء الصدور، ج ۲، ص ۲۸۷.

خويشتن راه داد، و به يزيد ملعون بارور شد،(1)و نسابۀ كلبي اشاره به اين نسب كرده مي گويد:

فإن يكُن الزََّمانُ أتى عَلَينا***بقَتل التّرك و الموتِ الوَحِيّ

فقد قَتَل الدَّعيُّ و عَبدُ كَلبٍ***بأرض الطّفِّ أولادَ النّبّي

و مراد وي از «دَعي» ابن زياد است، و از «عبد كلب»، يزيد. و مؤيد اين است اخباري كه از اهل بيت رسالت عليهم السلام وارد شده كه فرمودند: قاتل حسين بن علي عليه السلام ولد زنا است.(2)و قاتل حسين عليه السلام عنواني است كه شامل حال شمر و ابن سعد و ابن زياد و يزيد - عليهم لعائن الله - مي شود و تمام ايشان حرامزاده بوده اند، چنانچه در مقام خود ثابت شده.(3)

و يزيد در ايام عمر خود از لعب به قرود «جمع قرد: ميمون»، و فُهود، و شرب عُقار، و انواع قمار، و هتك حرمات اسلام: از قتل ذريۀ طاهره، و كشف ستر نساء مهاجر و انصار، و توهين حرم شريف نبوي صلي الله عليه و آله و سلم، و سَفك دِماء اهل مدينه، و اِسترقاق احرار كبار تابعين ، و هَدم بيت و احراق ثوب كعبه، و جز اينها آن چه كرد جاي بسط و بيان نيست، و هر يك در محلّ خود در غايت اشتهار و انتشار است.

و او كسي است كه تشييع و تشهير فنون فسق كرد و اعلان شرب خمر و استماع اغاني نمود.(4)

مسعودي گفته: و كان يسمّي يزيد السّكران الخمّير.

ابن جوزي در رسالۀ تجويز لعن يزيد مي گويد كه: وفدي(5)از مدينه +به شام رفتند، چون بازگشتند اظهار شتم او كردند و گفتند:


1) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۰۹: عوالم العلوم، ص ۶۰۱: شفاه الصدور، ج ۲، ص ۲۱۹: الزام النواصب، ص ۱۶۹ - ۱۷۰.

2) بحارالانوار، ج ۴ ص ۳۰۲ عوالم العلوم امام حسين عليه السلام، ص ۶۰۰: كامل الزيارات. ص ۷۸.

3) نگاه كنيد به: شفاء الصدور، ج ۱، ص ۳۷۰ ، ۳۷۵ و...

4) شفاء الصدور، ج ۲، ص ۲۲۱.

5) وَفد: نمايندگان اعزامي، فرهنگ نوين، ص ۸۰۴.

قَدِمنا مِن عِند رَجُلٍ ليس له دين، يشربُ الخمر، و يعرف بالطّنابير، و يلعب بالكلاب. و از عبدالله بن حنظله نقل كرده كه در حق او مي گفت:

«إنََّ رَجُلاً ينكحُ الأُمّهاتِ و البَناتِ و الأخوات، و يَشرَبُ الخَمرَ، و يَدَعُ الصَّلاة-الخ)(1)

از اين عبارت و امثال آن واضح است كه كار يزيد شرب خمر، و ترك صلاة و لعب با كلاب ، و محاوله طنبور و ناي، و وطي مادران و خواهران و دختران بوده!

در مروج الذهب است كه: يزيد بعد از قتل حضرت سيدالشهداء بر روي بساط شراب بنشست و مغنّيان احضار كرد و ابن زياد را به جانب دست راست خود بنشاند و روي به ساقي نموده اين شعر ميشوم قرائت كرد: اسقِني شَربةٌ تُروِّي مُشاشيِ***ثُمّ صِل(2)فاسق مِثلها ابن زياد

صاحبُ السرّ و الأمانةِ عندي***و لِتسديدِ مَغنمي، و جهادي(3)

پس مغنّيان را امر كرد كه تغني كنند.

و هم در مروج الذهب است كه: يزيد را بوزينه خبيثي بود كه او را ابوقيس نام گذاشته ، در مجلس منادمۀ خود حاضر مي كرد و متكائي براي او در محفل خود طرح مي نمود، و گاه گاهي او را بر گورخري كه رام و آرام كرده بود و رياضت شده براي اين كار بود سوار مي نمود، و بر او زين و لگام مي بست، و در حلبه سبق مسابقه خبول مي نمود. يك روز چنان افتاد كه آتان (گورخر) بر] ابوقيس سبقت گرفت و قصب السّبق بربود، و همچنان سواره و نيزه به دست گرفته به حجرۀ يزيد داخل شد، در حالي كه قبائي از ديباي سرخ و زرد در بر كرده بود و قلنسوۀ از حرير ملوَّن بر سر داشت، و گورخرش را زيني از حرير احمر منقوش و ملمّع به الوان كرده بودند، يكي از شعراء شام آن روز اين دو بيت بگفت:

تمسَّك أبا قَيسٍ بِفَضلِ عِنّانها***فليس عَلَيها إن سَقَطتَ ضَمانٌ


1) شفاء الصدور، ج 2، ص ۲2۱ به نقل از ابن جوزي.

2) در بعضي نسخ به جاي صل، مِل دارد.

3) مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۷: تذكرة الخواص، ص ۳۰0.

ألا مَن رأي القرد الذي سَبَقَت به***جياد أميرالمؤمنين أتان(1)

و اخبار در مذمت يزيد بسيار است. سيوطي در تاريخ الخلفاء از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت كرده كه فرمودند:

لا يَزالُ أمرُ أمّتي قائماً بِالقِسطِ، حتى يكونَ أوّلَ مَن يَثلَمُهُ رَجُلٌ مِن بني أميّة يقال لهُ: يزيدُ.(2)

و هم از ابوالدرداء نقل كرده كه گفت:

سعت النّبي صلي الله عليه و آله و سلم يقول: اوّلُ مَن يبدِّل سُنَتي رجلٌ من بني اميّة يقال له يزيد.(3)

و بالجمله ، مدت سه سال و نه ماه خلافت كرد. در سال اول سلطنت خود شهيد كرد جناب سيدالشهداء عليه السلام را با جماعتي از آل ابوطالب و غيره، چنانچه به تفصيل در منتهي الآمال رقم شد. و در سال سيم سلطنت خويش كه سنۀ شصت و سيم هجري باشد واقعه حرّه اتفاق افتاد، و جمع كثيري از اهل مدينه با چند نفر از اولاد ابوطالب در آن واقعه مقتول شد، و قضيه آن ملفَّقاً از مروج الذهب و تذكره سبط و غيرهما به طور اختصار رقم مي شود:


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۷.

2) تاريخ الخلفاء، چاپ منشورات رضي، ص ۲۸: تطهيراللسان، ط قاهره، ص ۶۴: الاصواعق المحرقة، ص ۲۲۱.

3) شفاه الصدور، ج ۲، ص 2۲۴: الصواعق المحرقة، ص ۲۲۱.

ذكر واقعه حَرِّه و اِحراق بيت

اشاره

بدان كه چون ظلم و طغيان يزيد و عمّال او عالم را فرا گرفت و فسق و فجور او بر مردم ظاهر گشت، و هم بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در سال شصت و دوم جمعي از اهل مدينه به شام رفتند و به عين اليقين مشاهده كردند كه يزيد پيوسته مشغول است به شرب خمر و سگ بازي و حليف قمار و طنابير و آلات لهو و لعب مي باشد، چون برگشتند به مدينه، اهل مدينه را به شنايع اعمال يزيد اخبار كردند.

مردم مدينه عامل يزيد، عثمان بن محمّد بن ابي سفيان را با مروان الحكم و ساير امويين از مدينه بيرون كردند و سب و شتم يزيد را آشكار كردند و گفتند: كسي كه قاتل اولاد رسول صلي الله عليه و آله و سلم، و ناكح محارم، و تارك صلاة و شارب خمر است لياقت خلافت ندارد.

پس با عبدالله بن حنظلة «غسيل الملائكه» بيعت كردند، اين خبر چون گوشزد يزيد پليد شد، مسلم بن عَقبه(1)مري را كه تعبير از او به «مجرم» و «مسرف» كنند، با لشكري فراوان از شام به جانب مدينه گسيل داشت. مسرف بن عقبه با لشكر خويش چون نزديك به مدينه شد، در سنگستان مدينه كه معروف به «حرة


1) در كامل ابن اثير است كه: يزيد خواست عمرو بن سعيد [بن عاص الاشدق] را بفرستد به جنگ اهل مدينه اقدام نكرد، پس خواست كه ابن زياد را روانه نمايد و قبول نكرد و گفت: و الله لأجمعتهما للفاسق: قتل ابن رسول و غزو الكعبة، فبعث إلى مسلم بن عقبة المري -و هو شيخ كبير مريض - فأرسله، و قيل: إنَّ معاوية قال ليزيد: إنَّ لك من أهل المدينة يوماً فإن فعلوا فارمهم بمسلم عن عقبة فانَّه رجل قد عرفت نصيحته. (مؤلف رحمة الله) [الكامل في التاريخ. ج ۴، ص ۱۱۱].

واقم»(1)است و به مسافت يك مبل از مسجد سرور انبياء صلي الله عليه و آله و سلم است رسيده بودند كه اهل مدينه به دفع ايشان بيرون شدند، لشكر يزيد شمشير در ميان ايشان كشيدند و حرب عظيمي واقع شد و جماعت بسياري از مردم مدينه مقتول گشتند، و پيوسته مروان بن الحكم، مسرف را تحريص بر كشتن اهل مدينه مي كرد تا آن كه مقتل عظيمي واقع شد و مردم مدينه را تاب مقاومت نماند، لاجرم به مدينه گريختند و پناه به روضۀ مطهره نبوي صلي الله عليه و آله و سلم برده و قبر منوّر آن حضرت را ملاذ خود قرار دادند.

لشكر مُسرِف [= مسلم بن عقبه ] نيز در مدينه ريختند و به هيچ وجه آن بي حياها احترام قبر مطهر را نگه نداشتند و با اسبان خود داخل روضۀ منوّره شدند و اسب هاي خود را در مسجد رسول صلي الله عليه و آله و سلم جولان دادند و پيوسته از مردم مدينه كشتند تا روضه و مسجد پر از خون شد و تا قبر رسول صلي الله عليه و آله و سلم خون رسيد، و اسب هاي ايشان در روضه - كه ما بين قير و منبر است و روضه اي است از رياض جنت - ، روث و بول كردند، و چندان از مردم مدينه كشت كه مدائني از زهري روايت كرده كه: هفتصد نفر از وجوه ناس از قريش و انصار و مهاجر و موالي كشته شد، و از ساير مردمان غير معروف از زن و مرد و حر و عبد عدد مقتولين ده هزار تن به شماره رفت.

ابوالفرج گفته كه: از اولاد ابوطالب دو تن در واقعه حرّه شهيد گشت: يكي ابوبكر بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب، و ديگر عون اصغر. و او نيز فرزند عبدالله بن جعفر برادرعون اكبر است كه در كربلا شهيد گشت و مادر او جمانة دختر مسيب بن نجبه است كه به جهت خونخواهي امام حسين بر ابن زياد خروج كرد و در عين ورده كشته شد.(2)

مسعودي فرموده كه: جعفر بن محمّد بن علي بن ابي طالب عليه السلام نيز در واقعه حره


1) نگاه كنيد به معجم البلدان، ج ۲، ص ۲۴۹: مراصد الاطلاع، ج ۱، ص ۳۹۴ و ۳۹۶. و ج ۵، ص 1422.

2) مقاتل الطالبين، ص ۸۲ و ۸۳.

شهيد شد. و از بني هاشم غير از اولاد ابوطالب نيز جماعتي كشته گشتند، مانند: فضل بن عباس بن ربيعة بن الحارث بن عبدالمطلب و حمزة بن عبدالله بن نوفل بن الحارث و عباس بن عتبة بن ابي لهب، و غير ايشان از ساير قريش و انصار و مردمان ديگر از معروفين كه عدد مقتولين ايشان چهار هزار به شمار رفته به غير از كساني كه معروف نبودند.

پس از آن مسرف بن عقبه دست تعدي بر اعراض و اموال مردم گشاد(1)و اموال و زنان اهل مدينه را تا سه روز بر لشكر خويش مباح داشت، تا هر چه خواهند از اموال ايشان غنيمت گيرند و با زنان و دختران زنا كنند، لشكر شام كه اصلاً دين نداشتند و به حكم «النّاس عَلي دينِ مُلوكهم» آئيني جز آئين يزيد نمي دانستند، دست تعدي بر اموال و اعراض مسلمانان گشودند، و فسق و فساد و زنا را مباح ساختند تا به حدي كه نقل شده كه در مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زنا كردند.

و مدائني روايت كرده كه: بعد از واقعه حرّه، هزار زن بي شوهر فرزند زنا متولد كرد(2)و ايشان را أولاد الحرة ناميدند،(3)و به قولي ديگر ده هزار زن! و در اخبار الدول قرماني» است كه: با هزار دختر با كره زنا كردند.

و نقل شيخنا المحدث النوري - طاب ثراه - في كتاب كشف الأستار عن تاريخ عبدالملك العصامي ما هذا لفظه: إنَّ رجلاً من أهل الشام وقع على امرئةٍ في مسجد النبي صلي الله عليه و آله و سلم في واقعة الحرة - الخ.(4)فسبحان من أمهلهم و لم يُهلكهم بصاعقةٍ من السّماء أو بحجارةٍ من سِجّيل، و إنما يعجل من يخاف الفَوت. قلت: و ذكر الشيخ سليمان النقشبندي في ينابيع المودّة ما لفظه:

و اُخيف اهل المدينة أياماً، فلم يمكن لأحدٍ أن يدخل المسجد حتّى دخلها الكلاب و بالت على منبره صلي الله عليه و آله و سلم تصديقاً لما أخبر به النّبي صلي الله عليه و آله و سلم.(5)(انتهى موضع الحاجة). و نقل


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۹.

2) البداية و النهاية، ج ۸، ص ۲۴۱.

3) معجم البلدان، ج ۲، ص ۲۴۹.

4) كشف الاستار، ص ۸۸ - 89.

5) ينابيع المودّة، ج ۳، ص ۳۵.

نحوه ابن حجر بزيادة «الذئاب» بعد الكلاب.

و بالجمله ، چون مسرف از قتل و زنا بپرداخت، مردم را به بيعت يزيد بر عهد عبوديت و بندگي خواند و هر كه ابا مي كرد او را مي كشت، تمامي اهل مدينه جز امام زين العابدين عليه السلام و علي بن عبدالله بن عباس از ترس جان اقرار بر بندگي يزيد كردند و به اين مطلب بيعت نمودند.

و امّا سبب آن كه مسرف قصد حضرت علي بن الحسين و علي بن عبدالله بن عباس نكرد، آن بود كه چون خويشان مادري علي بن عبدالله در ميان لشكر مسرف جاي داشتند، مسرف را در باب او مانع شدند. و امّا حضرت سجاد عليه السلام پس پناه به قبر پيغمبر برد و خويشتن را به آن چسبانيد و اين دعا [را] خواند:

اَللَّهُمَّ ربّ السماوات السّبع و ما أظللن، و الأرضين السّبع و ما أقللن، ربَّ العرش العظيم، ربّ محمّد و آله الطّاهرين، أعوذُ بِكَ من شرّه، و أدرأُ بِكَ في نَحرِه، أسألُكَ أَن تُؤتيني خَيرَهُ، وَ تكفيني شَرَّهُ.(1)

پس به جانب ابن عقبه رفت و پيش از آن كه آن حضرت بر او وارد شود، آن ملعون در كمال غيظ و غضب بود و بر آن جناب و آباء كرام او [عليهم السّلام ] ناسزا مي گفت، چون آن جناب وارد شد و نگاه مسرف بر آن حضرت افتاد، چندان ترس و رعب از آن حضرت در دل او جا كرد كه لرزه او را فرا گرفت، و از براي آن جناب به پا خاست و او را در پهلوي خويش جاي داد و در كمال خضوع عرض كرد كه حوائج خود را بخواهيد، هر چه بخواهيد قبول است، پس هركه را كه آن حضرت شفاعت كرد مسرف به جهت آن حضرت از او درگذشت، و مكرّماً از نزد او بيرون رفت.

و بالجمله ، اين قضيه را سنّي و شيعه در كتب خود ايراد كرده اند و وقوعش در

ماه ذي حجه سال شصت و سيم هجري سه ماه به مرگ يزيد مانده بود.(2)

و كان جابر بن عبدالله يومئذ قد ذهب بصره، فجعل يمشي في بعض أزقة المدينة، و هو يقول: تعس من أخاف الله و رسوله. فقال له رجل: و من أخاف الله و رسوله؟ فقال: سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول: من أخاف المدينة فقد اخاف ما بين جنبي، فحمل عليه رجل بالسيف لقتله، فترامى عليه مروان فأجاره، و أمر أن يدخله منزله، و يغلق عليه بابه. ثم ذكر قتل جماعة من الاشراف صبراً الى أن قال: فبلغ عدّة قتلى الحرّة يومئذ من قريش و الأنصار و المهاجرين و وجوه الناس ألفاً و سبع مأة، و سائرهم من الناس عشرة آلاف، سوى النساء و الصبيان.

قال ابومعشر: دخل رجل من أهل الشام على أمراة نفساء من نساء الانصار و معها صبّى لها. فقال لها: هل من مال؟ قلت: لا و الله ما تركوا لي شيئا. فقال: و الله لتخرجن إلي شيئاً أو لأقتلتك و صبيك هذا، فقالت له: ويحك انه ولد ابن ابي كيشة الأنصاري صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و لقد بايعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم معه يوم بيعة الشجرة، علي أن لا أزني، و لا اُسرق، و لا أقتل ولدي، و لا اتي بيهتان أفتريه. فما أتيت شيئاً فائق الله، ثم قالت لايتها، يا بني، و الله لو كان عندي شيء لا قندينك به. قال: فأخذ برجل الصبي، و الثدي في قمه، فجذيه من حجرها، فضرب به الحائظ فانتثر دماغه في الأرض، قال يخرج من البيت حتي اسود نصف وجهه و صار مثلاً.

و قال في ذكر موت مسلم بن عقبة: انه أرتحل عن المدينة، بريد مكة و هو يجود بنفسه، فمات قدقن قي ثنية المشلل، فلما تفرق القوم عنه، أننه امّ ولد لزيد بن عبدالله بن زمعة، وكانت من وراء العسكر تترقب موته، قنبشت عنه، فلما انتهت الى لحده. و جدت أسود من الأساود متطويا في رقبته، فاتحاً فاه، فنهيبه، ثم لم تزل به حتى تنحى لها عنه فصلبته علي المشلل [اصلاح بر اساس الامامة و السياسة، چاپ منشورات رضي از ص ۲۳۵ تا ۲۴۲] قلت: و يزيد بن عبدالله المذكور هو الذي قتله مسلم بن عقبة لعنه الله، بأن ركضه برجله و رماه من فوق السرير فقتله، و كان يزيد بن عبدالله جدته امّ مسلمة زوج النبي صلي الله عليه و آله و سلم و كان ابن بنته جاء به عمرو بن عثمان بعد أن اخذه من امّ سلمة بعهد و ميثاق ان يرده اليها. و حكي ابن قتيبة في موضع آخر: ان امّ ولد يزيد بن عبدالله، لما نبشت قبر مسلم بن عقبة احرقت عليه النار و اخذت اكفاته و شقتها و علقتها بالشجرة، فكلّ من مر عليه يرميه بالحجارة (مؤلف رحمة الله).


1) الصحيفة السجادية، دعاي ۱۵۷.

2) و ذكر ابن قتيبة في كتاب الامامة و السياسة واقعة الحرة و مما ذكر فيه قال: و اوّل دور انتهيت و الحرب قائمة دور بنى عبد الأشهل، فما تركوا في المنازل من أثاث و لا حليّ و لا فراش إلا نقض صوفه، حتى الحمام و الدجاج كانوا يذبحوتها، فدخلوا دار محمّد بن مسلمة، فصاح النساء، فأقبل زيد بن محمّد بن مسلمة إلى الصوت، فوجد عشرة ينهبون، فقاتلهم و معه رجلان من أهله حتى قتل الشاميون جميعا، و خلّصوا منهم ما اخذوه، فألقوا متاعهم فى بئر لا ماء فيها، و أبقى عليها التراب، ثم أقبل تقر من أهل الشام، فقاتلوهم أيضاً، حتى قتل زيد بن محمّد أربعة عشر رجلاً، فضربه بالسيف منهم أربعة في وجهه، و لزم ابوسعيد الخدري بيته فدخل عليه نفر من أهل الشام، فقالوا: ايّها الشيخ، من أنت؟ فقال: ابوسعيد الخدري، صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فقالوا: ما زلنا نسمع عنك، قبحظك أخذت في تركك قتالنا، و كفك عنا، و لزوم بيتك، و لكن اخرج إلينا ما عندك. قال: و الله ما عندي مال، قنتفوا لحيته، و ضربوه ضربات، ثم أخذوا كلما وجدوه في بيته حتي الصواع و حتي زوج حمام كان له.

[تاخت و تاز به كعبه]

و چون مسرف بن عقبه از كار مدينه فارغ شد، به قصد دفع عبدالله بن زبير و اهل مكّه به امر يزيد عازم مكّه شد، و عبدالله بن زبير از كساني است كه بعد از مرگ

معاويه سر در بيعت يزيد در نياورد و ملازمت كعبه را اختيار كرده مردم را به بيعت

خويش مي خواند، چون مُسرف راه مكّه پيش داشت در موضع معروف به قُدَيد(1)به دركات دوزخ شتافت.

و كان مسلِم بن عقبة ليزيد و ما عمل بالمدينة في واقعة الحرّة كما كان بُسرِ بن أرطاة لمعاوية و ما عمل بالحجاز و اليمن «من أشبه أباه فما ظلم».

نبني كما كانت أوائلنا***نبني و نفعل مثل ما فَعلوا

حصين بن نمير پس از او اميرلشكر شد و به آن گروه به مكه رفت، و دور مكه را احاطه كرد، عبدالله بن زبير با مختار بن ابي عبيده(2)و جمعي ديگر كه با عبدالله بيعت كرده بودند پناه به خانه خدا بردند، پس لشكر شام در بالاي كوه هاي مكّه كه مشرف برخانه ها و مسجدالحرام است اجتماع كردند، و تعبيه منجنيق نمودند و پيوسته سنگ و نفط بر مكّه و مسجد مي افكندند، و جامه ها از پنبه و كتان به نفط آلوده مي ساختند و بر خانه خدا مي انداختند، تا آن كه كعبۀ معظمه بسوخت و بناي آن منهدم گشت و ديوارهاي آن برهم ريخت، و شاخهاي گوسفندي كه به جهت

فداي اسماعيل عليه السلام آمده بود و بر سقف آويخته بودند، هم سوخته شد.

ابوحرّه مديني گفته:

ابنُ نُمَيرٍ بئسَ ما تَوَلّي***قَد اَحرَقَ المَقَام و المُصَلَّي

و ابتداي اين واقعه در روز شنبه سيّم ربيع الاول سال شصت و چهارم(3)يازده روز به مرگ يزيد مانده بوده، و بالجمله از آسيب سنگ و آتش و شمشير و ساير ظلم تعديات لشگر شام، كار بر اهل مكه سخت شد، تا آن كه خداي عزّوجل يزيد را مهلت نداده به جحيم پيوست، خبر مرگش به مكّه رسيد، حصين بن نمير دست از جنگ برداشت و در طريق مهادنه با ابن زبير پا گذاشت و با لشگر خويش به جانب


1) قديه بر وزن رجيل منزلي است ما بين مكّه و مدينه.

2) ابوعبيد.

3) نگاه كنيد به: اخبار مكّه، ج ۱، ص ۲۰۳: مروج الذهب، ج ۳، ص ۸۰ و 81 به نقل از مقامع الفضل، ج ۲، ص ۱۳۸.

شام روانه شدند و اهل مكّه از آسيب ايشان راحت شدند.(1)

در اخبار الدول است كه: يزيد در ماه ربيع الاول سنۀ ۶۴ به مرض ذات الجنب در حوران از دنيا رفت، جنازه اش را به دمشق آوردند و در باب صغير او را دفن كردند، و قبرش اينك مزبله مي باشد، و سنين عمرش به سي و هفت سال رسيده بود، و خلافتش سه سال و نه ماه طول كشيده . (انتهي ).(2)

تذييل و تسجيل

(3) بدان كه در تجويز لعن يزيد ما بين علماي اهل سنت خلاف است، احمد بن حنبل و جماعت بسياري تجويز لعن كرده اند، بلكه ابن الجوزي در اين باب كتابي نوشته موسوم به كتاب الرّد علي المتعصب العنيد المانع عن لعن يزيد.(4)اگر چه شايسته بود كه در امّت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خلافي واقع نشود در اين كه اگر كسي جگر گوشه رسول صلي الله عليه و آله و سلم را بكشد، و عيال او را اسير كند و به اطراف و نواحي چون اسيران كفار بي رعايت احترام بگرداند، و آن چه شايستۀ هيچ مسلمي نيست در حق ايشان بكند، البته چنين كسي را مستوجب لعن دانند، لكن با وجود اينها غزالي كه لاف متابعت شريعت مي زند، بلكه دعوي وصول و شهود دارد و خود را سرچشمه علم و عمل، و واصل به اقصي مراتب مُني و أمل مي داند، منع اكيد و تحريم شديد از لعن يزيد كرده، گروهي بعد از او نيز متابعت او كرده و تخلف از عترت طاهره نموده تحريم لعن يزيد نموده اند.

و عبارت غزالي در اين مقام در كتاب آفات اللسان از مجلد ثالث احياء العلوم،(5)


1) تاريخ الخلفاه سيوطي، ص ۲۰۹: الامامة و السياسة، ج ۲، ص 20: اخبار مكة، ج ۱، ص 20۵ به نقل از مقامع الفضل، ج ۲، ص ۱۳۸.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص 1۴و نيز نگاه كنيد به: وفاء الوفاء، ج ۱، ص ۱۳۷.

3) نك: شفاء الصدور، ج ۴، ص ۲۲۴ به بعد.

4) اين اثر با تحقيق آقاي شيخ محمّد كاظم محمودي در سال ۱۴۰۴ه به چاپ رسيده است.

5) احياء العلوم، ج ۱۳، ص ۱۰۶ در آفت هشتم از آفات زبان: وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۲۸۹.

و در تاريخ ابن خلّكان در ترجمه علي بن محمّد طبري مشهور به «الكياء»(1)و در حياة الحيوان دميري(2)در لفظ «فهد» و غيرها مسطور است.

و خلاصۀ كلام او آن است كه در جواب سائل از لعن يزيد و از صحت قتل سيدالشهداء عليه السلام به دست او و از جواز ترحم بر او مي نويسد كه: لعن مسلمانان جايز نيست، و يزيد مسلمان است و نسبت قتل يا امر، يا رضاي به قتل حسين عليه السلام به او دادن سوء ظن به مسلمين است و به حكم كتاب و سنّت حرام است، و هر كس گمان صحت اين نسبت كند در غايت حماقت است، چه اگر سلطاني يا اميري يا وزيري در اين زمان كسي را بكشد، پي بردن به حقيقت آن كه قاتل يا آمر يا راضي كه بود اگرچه آن سلطان نزديك او باشد و مشاهده او نمايد مقدور نيست، فكيف به اين كه زمان بعيد و مكان شاسع(3)باشد، و قريب چهارصد سال گذشته باشد كه اين امري است كه حقيقت او هرگز معلوم نخواهد شد، و با عدم علم بايد حسن ظن به اهل اسلام داشت. و بر فرض كه بر مسلمي قتل مسلمي ثابت شود نزد «اُشاعره» موجب كفر نيست، و تواند بود كه قاتل بعد از توبه بميرد، و لعن كافر بعد از توبه جايز نيست، فكيف به قاتل، و چگونه معلوم شود كه يزيد توبه نكرده، پس لعن هيچ مسلمان جايز نيست، و هر كه او را لعن كند فاسق و معصيت كار خواهد بود، و اگر لعن او هم جايز باشد و سكوت كند از شمار عاصيان محسوب نخواهد بود. و اگر كسي در تمادي(4)ايام حيات لعن ابليس نكند مسؤوليت نخواهد داشت، و اگر لعن كند سؤال دارد، چه ملعون بعيد از رحمت الهي است و از كجا معلوم مي شود كه او دور است، و اخبار به او تخرص(5)به اخبار غيب است مگر در حق كسي كه به كفر مرده باشد.

و اما ترحم بر يزيد جايز است بلكه مستحب است، بلكه داخل در عموم «اَللهُمَّ


1) وفيات الاعيان، ش۴۳۰.

2) حياة الحيوان، ج ۲، ص ۳۰۷.

3) دور.

4) تمام مدت.

5) سخن حدسي گفتن، افترا و دروغ.

اغفر لِلمُؤمنين و المؤمنات» است كه در هر نماز مي خوانيم و يزيد مؤمن بوده است!. اين است ما حصل تحقيق غزالي، و حقاً كه بر مسلم موالي اهل بيت بسيار گران مي آيد كه كسي دعوي ايمان يزيد كند كه فرزندان پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را بكشت، و زنان و دختران ايشان را بر شترهاي برهنه از شهر به شهر و صحرا به صحرا مانند اسيران ترك و كابل شهرۀ آفاق و انگشت نماي حجاز و عراق كرد، و سر پسر پيغمبر را در ملأ عام گاهي بر در خانه آويخت، و گاهي بر طشت نهاد و شراب خورد و زيادي شراب را كنار او ريخت و اظهار مسرّت كرد و شادماني نمود و لب و دندان او را از در استهزاء و تخفيف با چوب خيزران بكوفت كه اعظم مصائب است نزد انسان غيور.

يا للعجب، چنين كس مؤمن است و دعاء براي او مستحب است؟(1)

زادك الله لعنة و عذاباً***و له الله ضعف ذاك يزيد

از ديوان آيت الله ميرزا ابوالفضل طهراني، ص ۲۸۰.

بسي عجب است از غزالي كه كافۀ علماء سنّت او را «حجةالاسلام» مي دانند، يزيد را مؤمن و مسلمان دانسته و لعن بر او را حرام، و حال آن كه مسلمان بودن يزيد اول كلام است، چه اقوال و افعال او هر يك دليل كفر او است با اين كه سببي براي انتقال او به اسلام نيست. اما دلالت اقوال او:

پس اوضح [از] آن است كه ذكر شود، و كسي كه مراجعه كند به كلمات و اشعار او، بر او اين مطلب هويدا خواهد شد، و اين مختصر را مجال بسط نيست، لكن من باب نمونه به جزيي از آن اشاره مي شود، از جملۀ اشعار او كه دلالت بر كفر و زندقۀ او دارد اين شعر معروف است كه در صفت خمر گفته:

شُمَيسة كُرم بُرجُها قَعردُنَها***و مشرقُها الساقي و مغربها فَمي

فَاِن حرمت يوماً على دين أحمد***فَخُذها عَلى دين المَسيح بنِ مَريَم

و جماعتي از مورخين گفته اند كه: بعد از ورود اهل بيت عليهم السلام به مجلس آن


1) قل لمن لا يجهز لعن يزيد***أنت ان فاتنا يزيد يزيد

ميشوم اين اشعار را تمثل كرد كه سجلي است بر كفر او:

لَعِبَت هاشِمُ بالمُلكِ فَلا***خَبَرٌ جاءَ و لا وَحيٌ نَزَل

لَستُ مِن خِندِفَ اِن لَم اَنتَقِم***مِن بَني اَحمَدَ ما كانَ فَعَلَ

لَيتَ اَشياخِي بِبَدرٍ شَهدوا***جَزَعَ الخَزرجِ مِن وَقَعِ الأسَل

لأهلّوا و استهلّوا فرحاً***ثم قالوا يا يزيد لا تَشَل(1)

و هم از ديوان او منقول است و سبط ابن الجوزي شهادت به او داده و در كتب مقاتل معروف است كه: بعد از ورود اهل بيت به شام و اشراف بر محلۀ جبرون كه مجاز در جامع اموي است، اين دو بيت كه از كفر ديرين و نفاق پيشين خبر مي دهد انشاد كرد:

لَمّا بَدَت تِلكَ الحُموُلُ و اَشرَقَت***تِلكَ الشُّمُوسُ علي رَّبي جِيرونِ

نَعِبَ الغُرابُ فَقُلتُ نُح أو لا تَنُح***فَلَقَد قَضَيتُ من النّبّي دُيوُني

و هم از يزيد است:

معشَر النَّدمانِ قُومُوا***و اسمَعُوا صوتَ الأغاني

و اشربوا كأس مُدامٍو اترُكُوا ذِكر المَعاني شَغَلَتني نغمةُ العيدانعَـن صَـوتِ الأذان

و تَعَوَّضتُ عن الحور***عَجوزاً في الدِّنانِ

إلي غير ذلك.(2)

اما دلالت افعال او بركفراو:

پس كفايت مي كند قتل سيدالشهداء عليه السلام كه ريحانۀ پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و سيّد شباب(3)اهل جنّت، و محبوب حبيب خداست. علاوه بر آن استخفافاتي كه به عترت طاهره


1) تذكرة الخواص، ص 271: مقاتل الطالبين، ص 120: البداية و النهاية، ص 92 و 197 و 204: الاتحاف، ص 18: البدء و التاريخ، ج 6، ص 12.

2) تذكرة الخواص، ص 300 و 301.جوانان.

3) جوانان.

بعد از قتل جگرگوشگان رسول صلي الله عليه و آله و سلم كرد، از نهب(1)و اَسر و جلب به ديار، «ليس معهنّ من حماتهنّ حميّ و لا من ولاتهنّ وليّ يتصفّح وجوههنّ القريب و البعيدُ و الشّريف و الوضيعُ».

ابن جوزي در رسالۀ رد بر متعصب عتيد گفته: ليس العجب من فعل عمر بن سعد و عبيدالله بن زياد [بما صنعوا و أتو إلي أهل بيت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من عظيم الأجرام] و إنّما العجب من خذلان يزيد، و ضربه بالقضيب علي ثنية الحسين عليه السلام و إغارته علي المدينه، أفيجوز أن يفعل هذا بالخوارج؟ أو ليس في الشّرع أنّهم [يصلى عليهم و] يدفنون؟(2)

أما قوله: لي أن اسبيهم،(3)فأمر لا يقع(4)لفاعله و معتقده باللعنة، و لو أنه احترم الرأس حين وصوله [اليه] و صلّي عليه و لم يتركه في طستٍ، و لم يضربه بقَضيبٍ، ما الذي كان يضرّه، و قد حصل مقصوده من القتل؟ ولكن أحقاد جاهليّة، و دليلها ما تقدّم من انشاده [شعر ابن الزبعري]:

ليت اَشياخي ببدر شهدوا(5)

و همچنين دليل كفر اوست واقعه «حرّه» و انتهاك حرمت رسول صلي الله عليه و آله و سلم. و ديگر هتك كعبۀ معظّمه چنانچه اجمالاً به هر دو مطلب اشاره كرديم.

و نقل شده كه بعد از شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام ابن عباس به يزيد


1) فرات.

2) در اصل: و إعادته [رأسه الشريف] إلى المدينة - و قد تغيّرت ريحه - لبلوغ الغرض القاسد.

3) هر نسخه چاپي، أن أهيهم. و ظاهراً اين صحيح تر است دنباله آن در نسخه چاپي اين است: تأمر لا يقع الفاعله و معتقده الاّ اللعنة، ص 53.

4) در چاپ كتابفروشي مركزي و نيز چاپ داوري، لايقنع.

5) يعني: كار عمر بن سعد و ابن زياد عجيب نيست، تعجب در بدبختي يزيد است، چوب زدن او بر دندان حسين و غارت كردنش در مدينه، آيا اين كار در شرع حتي نسبت به خوارج جايز است؟ آيا دستور شرع آن نبود كه كشته ها به خاك سپرده شوند؟ اينكه او گفته بود من آنها را اسير مي كنم، براي فاعل كار و معتقد به آن سبب لعن نمي شود. اما اگر او هنگام رسيدن سر (ابي عبدالله) احترام مي كرد و نماز بر آن مي خواند و در طشت قرارش نمي داد و با چوب آن را نمي زد چه زياني بر او داشت، او به مقصودش كه كشتن حضرت باشد رسيده بود، ولي كينه هاي جاهلي نمي گذاشت و دليلش هم اشعاري كه گذشت، ليت اشياخي.

مكتوبي نوشت كه يك فقره از او اين است:

و إنَّ من أعظم الشماتة حَملُك. بنات رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و أطفاله و حرمه من العراق إلى الشّام، اُساري مَجلوبين مَسلوبين، تري الناس قُدرتك علينا، و أنَّك قد قهرتنا و استوليت على آل رسول الله، و في ظنك أنّك أخذتَ بثار أهلك الكفرة الفجرة يوم بدر، و أظهرتَ الانتقام الذي كنتَ تخفيه. - الخ.

و مسعودي در مروج الذهب گفته كه: فرعون در رعيت خود أعدل از يزيد بود(1)و ولايت او ننگ بزرگي بر اسلام شد. ابوالعلاء مَعري گفته:

أرى الأيامَ تَفعَلُ كُلَّ نُكرٍ***وَ ما أنا في العَجائِب مستزيد

أليس قريشُكم قَتَلَت حُسيناً***و كان علي خلافتِكُم يَزيدُ

و بالجمله شرح كفر و زندقه و الحاد يزيد و اشعار كفرآميز او، و لعنت كردن ابوالفرج جوزي او را در منبر بغداد در كتب مشهور است.

و جماعتي از اهل سنّت و جماعت نيز اعتقاد به كفر يزيد كرده اند.(2)چنانچه ابن حجر در صواعق گفته است كه: اهل سنّت اختلاف كرده اند در كفر يزيد، طائفۀ وي را كافر دانسته اند به جهت كلام سبط بن الجوزي و جز او كه گفته اند: مشهور آن است كه چون سر مبارك را آوردند اهل شام را فراهم كرد و با خيزران همي زد و اين ابيات بخواند: «ليتَ أشياخي». الخ. آن گاه كلام ابن جوزي را كه ما نقل كرديم به توسط كتاب تذكره سبط او نقل كرده. و مذهب مجاهد و امام احمد و ملا علي قاري نيز بر كفر يزيد است، و كلام تفتازاني عما قريب ذكر خواهد شد ان شاء الله تعالي. و بالجمله ، اين مذهب از بدع روافض نيست.

و اما اين كه غزالي نسبت قتل يا امر يا رضاي به قتل جناب امام حسين عليه السلام را به يزيد دادن سوء ظن دانسته، بسي مطلب عجيب ذكر كرده، و ملا سعد تفتازاني -كه


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۸.

2) علماي بسياري لعن يزيد را تجويز كرده اند از جمله: روح المعاني، ج ۸، ص ۱۲۵: رسائل جاحظ، ص 2۹۸: تذكرة الخواص، ص ۱۶۲: السيرة الحلبية، ج ۱، ص ۱۷۲.

صبت فضل او گوش جهانيان را پر كرده -، كفايت مؤنة اين جواب را كرده:

در شرح عقايد نسفيه گفته:

الحقّ أنّ رضا يزيد بقتل الحسين عليه السلام و استبشاره بذلك، و إهانته أهل بيت رسول الله [صلي الله عليه و آله و سلم] ممّا تواتر معناه، و إن كان تفاصيله آحاداً، فنحن لا نتوقف في شأنه بل فى «عدم ظ» إيمانه، فلعنة الله عليه، و على أنصاره و أعوانه.(1)

خلاصه آن كه رضا و استبشار و فرح يزيد به قتل حضرت سيدالشهداء عليه السلام و اهانت او اهل بيت رسول را از جمله اموري است كه به تواتر معنوي ثابت شده، اگر چه تفصيل او به خبر آحاد نقل شده باشد، نظير شجاعت علي عليه السلام و سخاوت حاتم. و ما در شأن و عدم ايمان او توقفي نداريم، (يعني او را كافر مي دانيم) لعنت خداي بر او باد و بر ياران و معينان [او].

و هم در شرح مقاصد مي گويد:

ما وقع بين الصحاية من المحاربات و المشاجرات على الوجه المسطور في كتب التواريخ، و المذكور على ألسنة الثقات، يدلّ بظاهره على أنّ بعضهم قد حادّ عن طريق الحقّ و بلغ حدّ الظلم و الفسق، وكان الباعث له [عليه] الحقد و العناد، و الفساد و الحسد و اللداد، و طلب الملك و الرياسة، و الميل إلى اللّذات و الشهوات، إذ ليس كل صحابي معصوماً، و لا كلّ من لقى النبي صلي الله عليه و آله و سلم بالخير موسوماً، إلاّ أنّ العلماء لحسن ظنّهم بأصحاب رسول الله ذكروا لها محامل و تأويلات بها تليق، و ذهبوا إلي أنّهم محفوظون عمّا يوجب التضليل و التنسيق، صوناً لعقائد المسلمين عن الزيغ و الضلالة في حقّ كبار الصحابة، سيّما المهاجرين منهم و الأنصار، و المبشّرين بالثواب في دار القرار.

و أمّا ماجرى بعدهم من الظلم على أهل بيت النبي صلي الله عليه و آله و سلم فمن الظهور بحيث لامجال للإخفاء، و من الشناعة بحيث لا اشتباه على الآراء، إذ يكاد يشهد به الجماد و العجماء، و يبكي به من في الأرض و السماء، و ينهدّ منه الجبال، و تنشقّ الصخور، و يبقي سوء عمله


1) شرح الحقائد تسفي ، ۲۴۳.

على كرّ الشهور و مرّ الدهور، فلعنة الله على من باشر أو رضي أو سعى، و لعذاب الآخرة أشدّ و أبقى.

فإن قيل: فمن علماء المذهب من لا يجوّز اللعن على يزيد، مع علمهم بأنّه يستحق ما يريو علي ذلك و يزيد؟

قلنا: تحامياً عن أن يرتقي إلى فالأعلى فلأعلى، كما هو شعار الرّوافض على ما يروى في أدعيتهم، و تجرى في أنديتهم، فرأى المُعتنون بأمر الدين إلجام العوام بالكليّة طريقاً إلى الاقتصاد في الاعتقاد، بحيث لاتزّل الأقدام عن السواء، و لا تضلّ الأفهام بالأهواء، و إلاّ فمن يخفى عليه الجواز و الاستحقاق؟ وكيف لا يقع عليها الاتفاق. إلى آخر ما قال.(1)

از اين كلمات واضح شد كه اين علامۀ عظيم الشأن اهل سنّت اعتراف كرده به ظهور فسق و ظلم ناشي از حقد و عناد از صحابه، و به اين كه ظلم بر اهل بيت به حدي است كه جمادات و حيوانات را به شهادت در آورده و سكنۀ آسمان و زمين را به گريه در آورده، و علماء سنت متفقند بر لعن يزيد، و منع، به جهت اين است كه از يزيد به سايرين تعدي و سرايت نكند.

و اما اين كه غزالي گفته: «چگونه معلوم مي شود كه يزيد توبه نكرده»، جواب او آن است كه ظهور اصرار او در توهين اهل بيت بعد از قتل و استبشار او و مجالست او در مجلس شراب با ابن زياد و امر ساقي به سقايت او و مدح او به امانت و صاحب سر بودن در اشعار سابقه، كافي است در اثبات مرام.

و سبط ابن الجوزي شرح اين قضيّه را چنان نقل مي كند كه: بعد از قتل امام حسين عليه السلام يزيد كس فرستاد به طلب ابن زياد، و اموال كثيره و تحف عظيمه به وي داد و جاي وي را در مجلس نزديك خود قرار داد و مكانت منزلت او را رفيع داشت و او را بر زنان خود داخل كرد و نديم خود قرار داد، يك شب مست شد و به مغني گفت غنا بخوان. و يزيد بديهةً اين شعر را انشاد كرد:


1) شرح المقاصد، ج ۵، ص ۳۱۰ - 311.

امارات يزيد

اسقني شريةُ تُروّي مشاشي(1)***ثم صِل فاسق مثلَها ابن زياد

صاحِبُ السرّ و الأمانةِ عندي***و لِتَسديدِ مَغنَمي و جَهادي

قاتل الخارجي أعني حُسَيناً***و مبيد الأعداء و الحُسّاد(2)

و از فتاوي كبير كه از اصول معتمده اهل سنّت است روايت شده كه: اكتّحل يزيد يوم عاشورا بدم الحسين عليه السلام و بالأثمد ليقرّ عينيه!(3)

با اين كه توبه از او نقل نشده و حكم كفر او ثابت است تا دليل بر خلافش اقامه شود، و دليل بر وجوب قبول توبه هر گناهكاري نداريم، چه وجوب قبول توبه عقلي نيست، بلكه به موجب وعده است و اين وعده در حق يزيد نيست.

و لقد اُجاد ابن الجوزي حيث قال:

و أنين العباس - و هو مأسور ببدر-منع النبي صلي الله عليه و آله و سلم النّوم، فكيف بأنين الحسين عليه السلام؟ و لمّا أسلم وحشي قاتل حمزة، قال له النبي صلي الله عليه و آله و سلم: غَيب وجهك فإنّي لا اُحب أن أرى من قتل الأ حبّة، و هذا الإسلام يجبّ ما قبله، فكيف يقلبه أن يرى من ذبح الحسين عليه السلام و أمر بقتله، و حمل اهله على أقتاب الجمال؟. (انتهى).(4)(5)

كدام مسلماني راضي مي شود بر فرض محال اگر يزيد تويه كرده باشد خداي او را بيامرزد با اين كه حق هر مسلماني در اين واقعه ير او ثابت است، ولو بر فرض نفع ، مسقط حق الله است نه مسقط حق الناس.

و اما اين غزالي گفت: لعن هيچ مسلماني جايز نيست، اين محض باطل


1) مشاش - سر استخوان است.

2) تذكرة الخواص، ص ۳۰۰: مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۵.

3) يزيد روز عاشورا با خون حسين عليه السلام سرمه كشيد تا ديده اش روشن گردد.

4) الرد علي المتعصب العنيد.

5) يعني: و چه نيكو گفته ابن جوزي: نالۀ عباس كه در جنگ بدر اسير بود مانع خواب پيغمبر شد، پس با ناله حسين عليه السلام چه مي كرد؟ و وحشي كه اسلام آورد (قاتل حمزه) فرمود چهره ات را دور كن، من دوست ندارم قاتل دوستان را ببينم. او اين اسلام گذشته را قطع مي كند. پس چگونه منقلب مي شد اگر قاتل حسين و دستور دهنده به قتل او و حمل كنندۀ خاندانش بر روي شتران بي جهاز را مي ديد.

است. خداي تعالي در قرآن مجيد چند طائفه را لعن كرده است كه مشتمل بر عناويني مي باشند كه جميع آن عناوين بر يزيد منطبق است و معلوم مي شود از آنها جواز لعن يزيد، به علاوه آيۀ شريفۀ «و الشَّجرةَ الملعونةَ في القرآنِ»(1)كه مجوّز لعن جميع بني اميه است چنانچه تحقيق آن بعد از اين بيايد ان شاء الله تعالي. و ما در اينجا اكتفا مي كنيم به ذكر سه آيه شريفه:

آيه اُولي: وَ مَن يَقتُل مُؤمِناً مُتعمِّداً فَجَزائه جَهَنَّم خالداً فيها و غَضِبَ اللهُ عَلَيهِ و لَعَنهُ و أعَدَّ لَهُ عَذاباً عظيماً.(2)

آيه ثانيه: فَهَل عَسَيتُم اِن تَوَلَّيتُم أن تُفسِدُوا في الأرضِ و تُقَطِّعُوا أرحامَكُم اُولئك الّذينَ لَعَنَهُمُ اللهُ و أصمّهم و أعمى أبصارهم.(3)

ابن جوزي: از صالح بن احمد بن حنبل روايت شده كه گفت: با پدرم گفتم كه: گروهي مرا به موالات يزيد نسبت مي دهند.

پدرم گفت: اي پسرك من! مگر يزيد را مؤمني دوست مي دارد؟

گفتم: چرا لعنت نمي كني او را؟ گفت: كي مرا ديدي كه چيزي را لعنت كنم؟ آيا تو لعنت نمي كني كسي را كه خداي تعالي در كتاب خود لعنت كرده؟

گفتم كجاي قرآن است لعن او؟ پدرم اين آيت مبارك تلاوت نمود «فهل عسيتم» (الآية ). آن گاه گفت: آيا فسادي اعظم از قتل هست؟ (4)

آية ثالثه. إنّ الّذينَ يُؤذونَ الله وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ في الدُّنيا و الآخرة و أعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً.(5)

و تطبيق عناويني كه در اين آيات است بر يزيد محتاج به بيان نيست.


1) إسراء (17)، آيۀ ۶۰.

2) سوره نساء، آيۀ ۹3.

3) سوره محمّد، آيه ۲۲ و ۲۳.

4) الصواعق الحرقة، ج ۲، ص ۴۳۵؛ الرد علي المتعصب العتيد، ص ۱۵ -۱۷.

5) أحزاب (۳۳). آية ۵۷.

علاوه بر اين آيات شريفه لعن او از كلام رسول صلي الله عليه و آله و سلم نيز ثابت است. كما روي ابن الجوزى عنه صلي الله عليه و آله و سلم قال: من أخاف أهل المدينة [ظلماً] أخافه الله، و عليه لعنة الله و الملائكة و الناس أجمعين. لا يقبل الله منه يوم القيامة صرفاً و لا عَدلاً.(1)

و يزيد أخاف أهل المدينة في واقعة الحرّة كما صرّح به جمع من العلماء و قرع سمعك آنفاً.


1) كسي كه بترساند اهل مدينه را خدايش بترساند و بر او لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم باد و خدا نمي پذيرد از او در روز قيامت هيچ بازدارنده اي از عذاب و هيچ باوري را. ينابيع المودّة، ج ۳، ص 34 به نقل از ابن جوزي.

ذكر خلافت معاوية بن يزيد بن معاوية و عبدالله بن زبير

اشاره

(1) چون ايام عمر يزيد بن معاويه به پايان رسيد و در روز چهارشنبه چهاردهم ربيع الاول سنۀ ۶۴ رهين اعمال خويش گرديد، معاويه فرزندش به جاي وي نشست، و مدت چهل روز در شام سلطنت كرد، پس از آن بر فراز منبر رفت و خطبه خواند(2)و اعمال پدران خود را ياد كرد، و موافق روايات كامل بهائي بر جد و پدر خود لعنت كرد، و از افعال ايشان تبرّا جست، و گريۀ شديدي نمود، آن گاه خود را از خلافت خلع كرد.

مروان بن حكم از پاي منبر برخاست و گفت: الحال كه طالب خلافت نيستي، پس امر خلافت را به شوري بيفكن ، چنانچه عمر بن الخطاب كرد يا ابا ليلي!- و ابوليلي كنيه اي است كه مستضعفين عرب را به آن مي خوانند.(3)

معاويه در جواب مروان گفت: من حلاوت خلافت را نچشيدم، چگونه راضي شوم كه تلخي أوزار آن را بچشَم ؟ و به قولي اين كلام را هنگام مرگ گفت، در وقتي كه بني اميه از او خواستار تعيين خليفه شدند.(4)

پس معاويه از منبر به زير آمد و در خانه بنشست و مشغول گريه شد، مادرش نزد


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد: اخبار الدول، ج 2، ص ۹۵: الجوهر الثمين، ج 1، ص ۸۱، دول الاسلام، ص ۳۹؛ بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۹: مروج الذهب، ج ۳، ص ۸۲.

2) تاريخ الخميس، ج ۲، ص ۳۳۵، چاب اول، ط مصر 1۳0۲: الصواعق المحرقة: ص ۱۳۴، ط مصر سال ۱۳۱2: البدء و التاريخ، ج ۶، ص ۱۷: تاريخ يعقوبي، ج ۲، ص ۲۵۴: حياة الحيوان الكبري، ج ۱، سري ۸۸.

3) كامل بهائي، ج ۲، ص ۲۶۰.

4) اخبار الدول، ج ۲، ص 16.

او آمد و گفت: اي فرزند! كاش خرقه حيضي بودم و اين كلمات منبريّه تو را نمي شنيدم. و به قولي گفت: كاش خون حيض مي شدي و به وجود نمي آمدي تا چنين روز از تو نمي ديدم. در جواب گفت: اي مادر، دوست مي داشتم والله كه

چنين مي بودم، قلادۀ اين امر بر گردن نمي افكندم آيا من وزر و وبال اين كار را بر خود حمل دهم و بني اميه به حلاوت آن فائز شوند؟! اين نخواهد شد.(1)

و سبب خلع معاويه خلافت را از خود، چنانچه شيخ احمد بن فهد حلي رحمة الله در عُدّه به مناسبتي نگاشته آن بوده كه: روزي معاويه شنيد دو تن از كنيزانش با هم منازعه مي كنند و يكي از آن دو كنيز در نهايت حسن و جمال بود، آن ديگري با او گفت: كه جمال تو تكبّر سلاطين را براي تو حاصل كرده. كنيزك خوشرو گفت: چه سلطنتي است بهتر از سلطنت حسن و جمال؟ بلكه واقع سلطنت در او است، چه او بر تمام ملوك و سلاطين حكمران است و تمامي ايشان مقهور جمال مي باشند.

كنيز ديگر گفت: مگر در سلطنت چه خوبي و خير است و حال آن كه سلطان يا ايستادگي مي كند به حقوق سلطنت و سپس آن را به جا مي آورد و توجه از رعيت مي كند، پس با اين حال لذت و راحتي از براي او نيست و پيوسته عيش او منقص است، و يا متابعت شهوات و اختيار لذات خويش مي كند و تضييع حق سلطنت و رعيت مي نمايد، پس چنين سلطاني مكانش در آتش است، پس از براي سلطان راحت دنيا و آخرت جمع نخواهد شد.

حرف كنيزك در دل معاويه اثر كرد و به اين سبب خود را از خلافت خلع كرد.

و بالجمله، چون معاويه خود را خلع نمود، طائفه بني اميه، عمر بن مقصوص ( قوصي خ ل) مؤدب او را گفتند كه تو او را به حبّ علي و بغض امويه تأديب كرده اي او گفت: چنين نيست، بلكه جِبلي اوست. اين سخن را از او نشنيدند و او

را گرفتند و زنده در گور كردند!(2)


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۶؛ و نيز نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۱۸ - 119.

2) حياة الحيوان دميري، ج ۱، ص ۹۴.

و از پس بيست و پنج روز يا چهل روز ديگر نيز معاويه دنيا را وداع كرد، و بعضي گفتند كه: او را به شربت زهري مسموم كردند، و در آن وقت بيست و دو سال از عمر او گذشته بود.

پس وليد بن عتبة بن ابي سفيان به طمع خلافت برخاست تا بر جنازه او نماز گزارد، گاهي كه تكبير دوّم نماز گفت او را زخمي زدند و به معاويه ملحقش ساختند، پس ديگري بر او نماز خواند، و در دمشق او را دفن كردند، و به موت او دولت و سلطنت از آل ابوسفيان منقرض شد و به مروان و آل مروان انتقال يافت.

[عبدالله بن زبير و خلافت او]

مشكوف باد، كه چون يزيد بن معاويه بر سرير سلطنت نشست چند نفر از بيعت او امتناع كردند، از جمله عبدالله بن زبير بود كه سر از بيعت او برتافت و به جانب مكّه شتافت، يزيد بعد از فراغ از واقعه طف و حرّه لشكر را مأمور داشت كه به دفع او به مكه بروند، و در ايامي كه لشكر يزيد با ابن زبير مقاتلت مي كردند يزيد سير دركات جحيم شد، و عبدالله بن زبير در مكّه بلا مزاحم شد و دعوي خلافت كرد، جملۀ از مردم با او بيعت كردند و في الجمله كار خلافت بر او مستقر شد.

آن گاه شروع كرد به تأسيس بناء بيت الله،(1)در آن هنگام هفتاد نفر از شيوخ شهادت دادند كه اين خانه را وقتي كه قريش بنا كردند به جهت آن كه اموالشان كفايت نمي كرد هفت ذرع از سعه اساس اصلي آن كه ابراهيم عليه السلام و اسماعيل عليه السلام بنا نهاده بودند كم كردند، اين زبير آن مقدار كاسته را بر بناء خانه افزود و از براي خانه دو در قرار داد، يكي براي دخول و ديگري براي خروج.

اين ببود تا وقتي كه حجاج از جانب عبدالملك مروان به دفع اين زبير به مكّه شد و او را بكشت، و بنايي كه ابن زبير در خانه كرده بود منهدم نمود و به همان طريقي


1) نگاه كنيد: اخبار مكّه، ص ۲۰۵: مقامع الفضل، ج ۲، ص 138.

كه قريش بنا كرده بودند و در عصر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بوده بنا كردند، و از براي خانه يك در قرار دادند.

و هم مكشوف باد، كه در ايامي كه يزيد و معاوية بن يزيد هلاك شدند ابن زياد در بصره امارت داشت، مردم را جمع كرد و خطبه خواند و خبر مرگ يزيد و معاويه را بديشان داد و گفت: يكي را امير خويش كنيد و با او بيعت كنيد كه با دشمنان شما جهاد كند و با مظلومان انصاف دهد و اموال شما را در بين شما قسمت كند.

جماعتي از اشراف بصره كه از جمله آنها بود احنف بن قيس و قيس بن هيثم و مسمع بن مالك عبدي گفتند: ما غير تو را سزاوار اين كار ندانيم، الحال تو امير باش تا مردم خليفه براي خود اختيار كنند.

عبيدالله چون چنين ديد كاغذي براي عمرو بن حريث عامل خود در كوفه نوشت كه اهل كوفه را بر اطاعت او بخواند.

عمرو بن حريث چون اهل كوفه را به بيعت ابن زياد خواند يزيد بن رژيم شيباني به پا خاست و گفت: ما را حاجتي به امارت بني اميه و پسر مرجانه نيست، و جز اين نيست كه بيعت براي اهل حجاز است. و بعضي خواستند با عمر بن سعد بيعت كنند، زنهاي هَمدان با نساء كهلان و انصار و ربيعه و نخع صيحه زنان و گريه كنان داخل مسجد جامع شدند و ندبه برجناب امام حسين عليه السلام كردند و گفتند: آيا كفايت نكرد عمر سعد را كشتن حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه الحال مي خواهد امير بر ما شود، مردم از گريه زنها به گريه در آمدند و به اين سبب با عمر سعد بيعت نكردند.

چون خبر اهل كوفه به عبدالله بن زبير رسيد، طمع در تسخير كوفه كرد و عبدالله بن مطيع عدوي را عامل كوفه نموده و به كوفه فرستاد، مختار با ابن زبير گفت كه: من در كوفه جماعتي را مي شناسم كه اگر امير شود برايشان مردي كه صاحب رفق و علم باشد هر آينه جمع شوند لشكر عظيمي كه بتواني بر اهل شام غلبه كني گفت:

آن جماعت كيانند؟

گفت: شيعۀ بني هاشم.

گفت: پس تو را براي اين كار اختيار كردم.

پس مختار به جانب كوفه شد و در ناحيه فرود آمد، و پيوسته گريه مي كرد بر طالبيين و شيعه ايشان، و اظهار جزع و حنين مي نمود، و مردم را به خونخواهي كشتگان اهل بيت تحريص مي كرد.

شيعيان بر گرد او جمع شدند تا كارش قوت گرفت و داخل قصرالاماره شد، و عبدالله بن مطيع عامل اين زبير را بيرون كرد، و بر اهل كوفه غلبه نمود، و خانه و باستاني از براي خود بنا نمود و اموال بيت المال كوفه را بر مردم قسمت كرد، و قلادۀ طاعت اين زبير را از گردن خود برداشت.

و كم كم كار او بالا گرفت و مردمان بر او گرد آمدند، و در صدد كشتن قتلۀ حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر آمد و بسياري از ايشان را بكشت، كه از جمله عبيدالله بن زياد و عمر بن سعد و شمر و سنان و غيرهم - عليهم لعائن الله - بودند.

و در پايان كار به دست مصعب بن زبير برادر عبدالله كشته شد، چنانچه بعد از اين اشاره به آن خواهيم كرد. ان شاء الله تعالي.

و بالجمله، عبدالله بن زبير در مكّه اظهار عبادت و زهد مي كرد، و حرص بسيار بر خلافت داشت، و خود را عائذ بيت الله مي گفت، و بني هاشم را بسيار اذيت مي كرد، و برادر خود عمرو بن زبير را در باب مسجد الحرام برهنه كرد و چندان او را تازيانه زد تا از دنيا برفت، به سبب آن كه عمرو منحرف بود از او، و در ايام سلطنت يزيد بن معاويه با لشكري از مدينه به تحريك وليد بن عتبۀ حركت كرده بود براي قتال با برادرش عبدالله ، و گاهي كه لشكر او با لشكر عبدالله مقابل شدند ظفر از براي عبدالله شد و لشكر عمرو فرار كردند، لاجرم عبدالله عمرو را دستگير كرد و به آن طريق كه ذكر شد او را بكشت.

و نيز عبدالله بن زبير حسن بن محمد بن حنفيه را در زندان تاريك موحشي

محبوس كرد، و مي خواست او را بكشد، كه حسن در خلاص خويش تدبيري كرد و

خود را خلاص نموده و فرار كرد و در مني به پدر خود ملحق شد.

و نيز عبدالله زبير كساني را كه از بني هاشم در مكه بودند كه از جمله ايشان محمد بن حنفيه بود در شعب محصور كرد، و هيزم بسياري جمع كرد و خواست ايشان را بسوزاند، كه از جانب كوفه جماعتي كه مختار ايشان را فرستاده بود دفعۀ بيامدند و هاشميين را خلاص كردند، و خواستند تا عبدالله بن زبير را بكشند كه او خود را به مسجدالحرام رسانيد و آستار كعبه را گرفت و گفت: «أنَا عائذُالله». و مسعودي بعد از نقل اين قضيه در مروج الذهب از كتاب نوفلي حديث كرده كه او از ابن عايشه از پدرش از حماد بن سلمه نقل كرده كه : عروة بن زبير عذر مي خواست از جانب برادرش در وقتي كه ذكر بني هاشم مي شد، و حكايت محصور كردن برادرش ايشان را در شعب مكّه و جمع كردن او هيزم را براي سوزانيدن ايشان، و مي گفت: اين است و جز اين نيست برادرم عبدالله اراده كرده بود كه ايشان را بترساند تا در اطاعت او داخل شوند، همچنان كه ترسانيدند بني هاشم را و جمع كردند از براي ايشان هيزم براي سوزانيدن ايشان در وقتي كه ايشان از بيعت امتناع كردند در زمان سلف (يعني از بيعت ابي بكر تخلّف كردند در زماني كه خليفه گشت).

پس مسعودي فرموده : اين خبري است كه ذكرش در اينجا شايسته نيست، و ما در كتاب حدائق الاذهان كه در مناقب اهل بيت عليهم السلام و اخبار ايشان است اين مطلب را شرح داده ايم.(1)

و عبدالله بن زبير در طريق عداوت اميرالمؤمنين عليهم السلام و اهل بيت آن جناب عليهم السلام بود، و چهل روز خطبه خواند و در خطب خود ذكر صلوات بر رسول صلي الله عليه و آله و سلم را كه در خطبه بايد ذكر شود ترك كرد، و گاه گاهي در خطبه هاي خود سب اميرالمؤمنين عليه السلام مي نمود، و مردي بود به لئامت طبع معروف.

سعيد بن جبير نقل كرده كه: عبدالله بن عباس بر ابن زبير داخل شد، ابن زبير به


1) مروج الذهب، ج 3، ص ۸۶.

او گفت: تو بي آن كه مرا به لئامت و بخالت نسبت مي دهي؟

گفت: بلي همانا شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه مي فرمود: از دائرۀ اسلام بيرون است كسي كه شكم خود را سير كند و همسايه اش گرسنه باشد.

ابن زبير گفت: يا ابن عباس، من چهل سال است كه بغض شما اهل بيت را در دل گرفته ام، پس كلماتي ما بينشان گفتگو شد، ابن عباس از ترس جان خويش به جانب طائف رفت و در همانجا وفات يافت.(1)

و مقتل ابن زبير در وقايع ايام خلافت عبدالملك نگاشته خواهد شد.

اينك رجوع كنيم به ذكر دولت آل حكم بن ابي العاص :


1) مروج الذهب، ج 3، ص ۸۹.

ذكر دولت مروان بن الحكم بن ابي العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف

چون خلافت از آل ابوسفيان به مردن معاوية بن يزيد بر طرف شد، منتقل گشت به آل حكم. اوّل كسي كه از ايشان بر سرير سلطنت نشست، مروان بن الحكم(1)بن ابى العاص بن أميّة بن عبد شمس بن عبد مناف بود.

و مروان معروف بود به ابن الطريد(2)و ملقب به «وَزَغ» و مشهور به «خَيط باطل»(3)به جهت بلندي قد و اضطراب قامت. و او از اشد ناس بود در عداوت خداي تعالي و رسول و آل او عليهم السلام، خصوصاً اميرالمؤمنين عليه السلام كه از زمان عثمان تا آخر ايام حيات خود پيوسته در اخفاي مناقب و افتراي مثالب بر آن جناب كوشش داشت.

و پدر او حَكَم، عم عثمان بن عفان است، و او دشمن رسول صلي الله عليه و آله و سلم بود. و پيوسته مجاهرت به عداوت آن حضرت، و تصريح به شنآن آن جناب مي نمود، و او طريد(4)رسول است، بالاتفاق با جماعتي از اهل بيتش .

و سبب طرد او به طريق اشهر آن است كه او در كوچه ها در قفاي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم راه مي رفت و حركتهاي ناشايسته مي كرد، و حركات آن جناب را از در استهزاء به


1) درباره او و كارهايش نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۲۸۵: التنبيه و الاشراف، ص ۳۰۷- ۳۱۲: تاريخ اليعقويي. ص ۲۵۵ و ۲۶۸: الجوهر التمين، ص 82: مروج الذهب ج ۳، ص ۹۴ به بعد.

2) نگاه كنيد به: شذرات الذهب، ج ۱، ص ۳۸: تكت الهميان، ص ۱۴۶.

3) نگاه كنيد به: البدء و التاريخ، ج ۶، ص ۱۹: الجوهر الثمين، ص۸۲: ثمار القلوب ذيل مادۀ: (مخاط الشيطان)، و خبط باطل در عرب اسم است براي شعاعي كه از روزنه اطاق در اطاق مي افتد.

4) تبعيد و نفي بلد شده.

خود مي‌بست، و از اين سوي به آن سوي آن متمايل مي‌گشت. حضرت رسول او را بديد و فرمود : «فكذلك فلتكن» همچنين بمان او از اثر نفرين آن جناب مبتلا به مرض اختلاج شد، و تا زنده بود گرفتار اين درد بود، و از اين روي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم او را طرد كرد و به طائف فرستا.

و از اصل ابوسعيد عصفري منقول است كه حذيفه بن اليمان از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت كرده كه فرمود :

«أذا رأيتم معاوية بن ابي سفيان علي المنبر فاضربوه بالسيف، و إذا رأيتم الحكم بن العاص فاقتلوه و لو تحت أستار الكعبه».(1)

و مادر حكم: زرفاء بنت موهب است.

و از تاريخ ابن اثير منقول است كه : زرفاء از ذوات الاعلام و مشهور به زنا بوده است.(2)

و بالجمله، مروان با پدرش حكم در طائف بماند تا رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا حلت فرمود، عثمان به ملاحظه قرابت و خويشي با او در نزد ابوبكر شفاعت او كرد، قبول نشد. و چون كار با عمر شد باز از در شفاعت بيرون شد، قبول نشد. چون نوبت خلافت به او رسيد حكم و مروان را با كسان ايشان به مدينه رد كرد و صد هزار درهم از فيء مسلمين به وي عطاكرد، و خمس افريقبه را كه موافق نثل جماعتي صد هزار دينار بود در يك مجلس به مروان داد و فدك را تيول (3)وي كرد، و خراج بازار مدينه را كه پيغمبر صدقة مسلمين كرده بود به حارث ابن الحكم داد، و هم مروان را به وزارت و كتابت سر خود اختيار كرد، و او در ايام خلافت عثمان فتن


1) اصل ابوسعيد، دومين اصل از 16 اصل ، ص 19 انتشارات شبستري، به نقل شفاءالصدور،ج 1، ص 319.

2) كامل ابن اثير، ج 4، ص 194، ط بيروت، و در تعبير مروان و آل مروان در اخبار و اشعار و كلمات مردم اين نسبت وارد است. نگاه كنيد به : طهوف، 17_17، بحارالانوار، ج 44، ص 425؛ تفسير فرات، ص 90 ، كافي، جلد 6 ، ص 19 بالااسماء الكني.

3) ملك و آب و زمين كه دولت يا پادشاه به كسي واگذار كند كه از درآمد او زندگاني كند.

موحشه، و بدع غريبه بر طبق اهواء باطله خود پديد آورد و آخرالامر سبب قتل عثمان شد.

به عقيدۀ اهل سنت كه نوشتن كاغذ قتل محمّد بن ابي بكر را - كه به خاتم عثمان بود و به دست غلام خاص او كه بر مركب مخصوص او سوار بود به اسم عبدالله بن ابي سرح والي مصر - به مروان نسبت دهند، و گويند عثمان بري بود از اين امر باطل ، چنانچه در محل خودش مسطور است.

و مروان در جنگ جمل همراه عايشه بود، و در آن جنگ طلحه را تيري بزد كه جان بداد و بمرد، و بعد از فتح اسير شد و حسنين عليهم السلام را شفيع كرد [و] اميرالمؤمنين او را رها كرد.

عرض كردند: بيعت بگير از او. فرمود: مگر بيعت نكرد با من بعد از قتل عثمان ؟! مرا حاجت به بيعت او نيست، همانا دست او دست يهودي است، چه يهود به غدر معروفند اگر به دست بيعت كنند به سَبّۀ خود غدر كنند، و مر او را امارتي است محقر و بي قدر چنانچه سگي بيتي خود را بليسد، پس فرمود: وَ هُوَ أبوالأكبشِ الأربعة، و سَتَلقَى الأُمّةُ مِنه و مِن وُلدِهِ يَوماً أحمَرَ.

ابن ابي الحديد اكبش اريعه را مراد گرفته از چهار نفر از اولاد او كه وجوه فرزندان او بوده اند، يكي عبدالملك كه خليقتي روي زمين يافت، و ديگر عبدالعزيز كه والي مصر شد، سيم محمّد كه ولايت جزيره يافت، چهارم بشر كه حكمران عراقين بوده.

و لكن اظهر آن است كه اشاره به چهار نفر اولاد عبدالملك فرزند مروان بود كه تمامي خليفه شدند، و روزگار امت در عهد ايشان سياه و حالشان تباه شد، و ايشان: وليد و سليمان و يزيد و هشام بوده اند. و اتفاق نيفتاده كه چهار برادر جز ايشان خلافت كرده باشند.

و مصدق اين معني است آن چه در اخبار الدول ذكر شده كه: مروان در خواب

ديد كه در محراب رسول صلي الله عليه و آله و سلم چهار مرتبه بول كرد، ابن سيرين تعبير نمود كه چهار

تن از اولاد تو لباس خلافت مي پوشند و در محراب رسول صلي الله عليه و آله و سلم مي ايستند. و همان نحو واقع شد، و ايشان وليد و سليمان و هشام و يزيد بودند. (انتهي ).(1)

بالجمله ، مروان پس از واقعه جمل ملحق به معاويه شد، و در بغضاء اميرالمؤمنين عليه السلام به حكم خبث مولد و سوء عقيدت، جد و جهد كرد، و بعد از وفات آن حضرت دو مرتبه حكومت مدينه يافت. و ابن اثير گفته: كه در هر جمعه بر منبر رسول صلي الله عليه و آله و سلم بالا مي رفت و در محضر مهاجرين و انصار مبالغه در سبّ اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - مي كرد.

و در زماني كه يزيد بن معاويه سلطنت يافت ، مروان در مدينه بود و در واقعه حرّه ، مسلم بن عقبه را تحريص بر كشتن اهل مدينه مي نمود، و در زمان خلافت معاويه بن يزيد به شام بود و چون معاويه وفات كرد و دولت آل ابي سفيان منقرض شد و مردم به بيعت ابن زبير داخل شدند، مروان خواست كه داخل در بيعت ابن زبير شود و به جانب مكّه رود، بعضي او را منع كردند و به خلافت تطميعش نمودند، مروان به جانب «جابيه» شد كه ما بين شام و اردن است

عمرو بن سعيد بن العاص معروف به « أشدق، مروان را گفت كه: من مردم را در بيعت تو در مي آورم به شرط آن كه بعد از تو من امارت و خلافت يابم. مروان گفت: بعد از خالد بن يزيد بن معاويه خلافت براي تو باشد، أشدق قبول كرد و مردم را به بيعت او خواند.

اول مردمي كه با او بيعت كردند اهل اردن بودند(2)كه از روي كراهت به جهت ترس از شمشير بيعت كردند، پس اهل شام و بعضي از امصار و بلدان ديگر بيعت كردند.

پس مروان عمّال خويش را به بلاد فرستاد، و خود به جانب مصر سفر كرد و اهل مصر را محاصره نمود، و في الجمله با ايشان قتال كرد تا اين كه ايشان بيعت


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۹.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۹۴.

ابن زبير را از خود خلع كردند و در تحت اطاعت مروان در آمدند، پس مروان فرزند خود عبدالعزيز را والي ايشان كرد و به شام برگشت.

چون وارد شام شد حسّان بن مالك را كه سيّد و رئيس قحطان بود در شام طلبيد و از جهت آنكه مبادا به داعيۀ رياست بعد از او طغيان و سركشي كند او را ترغيب و ترهيب كرد كه خود را از اين خيال مأيوس كند و طمع خلافت و رياست را از خود دور افكند، حسان كه چنين ديد به پا خاست و خطبه خواند و مردم را به بيعت عبدالملك بن مروان بعد از مروان و به بيعت عبدالعزيز بن مروان بعد از عبدالملك دعوت كرد، مردم نيز بيعت كردند و مخالفت ننمودند.(1)

و چون اين خبر گوشزد فاخته مادر خالد بن يزيد كه زوجۀ مروان شده بود گرديد، در صدد قتل مروان شد به سبب آن كه خلاف عهد خود كرد، چه آن كه قرار داده بود كه بعد از خودش خلافت براي خالد بن يزيد باشد، پس سمّي داخل در لبن(2)كرد و به مروان داد، چون مروان از آن بنوشيد زبانش از كار بيفتاد و به حالت احتضار شد.

عبدالملك و ساير فرزندانش نزد او حاضر شدند، مروان به انگشت خود به جانب مادر خالد اشاره مي كرد (يعني او مرا كشت)، مادر خالد از جهت آن كه امر را پنهان كند مي گفت: پدرم فداي تو باشد چه بسيار مرا دوست مي داري كه در وقت مردن هم ياد من مي باشي و سفارش مرا به اولادهاي خود مي كني.

و به قولي ديگر، چون مروان در خواب بود مادر خالد وساده اي(3)بر صورت او گذاشت و خود با كنيزكان روي او نشست تا مروان جان بداد.(4)

و اين واقعه در سال شصت و پنجم هجري بود و مروان شصت و سه سال عمر كرد و نه ماه و كسري خلافت نمود، و او را بيست برادر و هشت خواهر، و يازده

پسر و سه دختر بوده.


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۹۷.

2) شير.

3) بالش.

4) مروج الذهب، ج ۳، ص ۹۷.

و در كتب فريفين اخباري در لعن او وارد شده است، و در جمله از كتب اهل سنّت است روايتي به اين مضمون كه عايشه به مروان گفت: شهادت مي دهم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم لعن كرد پدرت را در حالي كه تو در صلب او بودي.(1)

و در حياة الحيوان و تاريخ خميس و اخبار الدّول از مستدرك حاكم، اين حديث نقل شده كه: عبدالرحمن بن عَوف گفته كه: هيچ مولودي متولد نمي شد مگر اين كه او را مي آوردند در نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دعا كند براي او، و چون مروان را آوردند نزد آن حضرت، در حق او فرمود: هو وَزَغُ بنُ الوَزَغ، لملعون بن الملعون».(2)

او چلپاسه(3)پسر چلپاسه، و ملعون پسر ملعون است. آن گاه حاكم گفته كه: اين حديث صحيح الاسناد است.

و هم حاكم روايت كرده : عن عَمرو بن مُرَّة الجَهنِي و كانَت لَهُ صُحبٌَة [قال]: إنّ الحكم بن أبي العاص استأذَنَ على النّبي صلي الله عليه و آله و سلم، فَعَرفَ صوتَه فقالَ: «ائذَنُوا له، لعنة الله عليه و على من يخرج من صلبه الأ المؤمن منهم و قليلٌ ما هُمْ، يشرَفُون(4)في الدُّنيا و يضيعون في الآخرة، ذَوُو مَكرٍ و خديعةٍ، يعطون في الدّنيا و ما لهم في الآخرة من خلاق.(5)

و مناسب روايت اول است حديثي كه ثقةالاسلام در كافي ايراد فرموده مسنداً از جناب صادق عليه السلام كه عبيدالله بن طلحة مي گويد: سؤال كردم از آن جناب از حكم وزغ؟ فرمود: رجس است، و هرگاه او را بكشي غسل كن، همانا پدرم در حجره


1) النزاع و التخاصم، ص 15.

2) حياة الحيوان، ج 1، ص 61. ط بيروت: النصائح الكافية. ص 49 - 54: تطهير الجنان، ص 155: صواعق، ص 111: المستدرك، ج 4، ص 479: اخبار الدول، ج 2، ص 18: السيرة الحلبية، ج 1، ص 317: السيرة النبوية زيني دحلان، ج 1، ص 317.

3) چلياسه: مارمولك.

4) در كتاب: يترفّهون.

5) المستدرك، ج 4، ص 481: اخبار الدول، ج 2، ص 19: مجمع الزوائد، ج 5، ص 242: انساب الاشراف، ج 1، ص 151.و ج 5. ص 126: السيرة الحلبيّه، ج 1: ص 317: الاغاني، ج 6، جزء شانزده، ص 90 و 91: البداية و النهاية، ج 1: ص 243: كنز العمال، ج 11، ص 357 و 359: حياة الحيوان دميري، ج 2، ص 422.

نشسته بود و با وي مردي بود كه حديث مي كرد او را، ناگاه وزغي زبان خود را متحرك كرد، پدرم به آن مرد فرمود: مي داني اين وزغ چه مي گويد؟ عرض كرد: علم نداړم به كلام او.

فرمود: مي گويد: والله اگر عثمان را به بدي ياد كني هر آينه علي عليه السلام را سب خواهم كرد هميشه تا از اينجا برخيزي، آن گاه فرمود: پدرم گفت: نمي ميرد از بني اميّه ميتي مگر اين كه مسخ مي شود به وزغ.(1)

چه از اين خبر معلوم مي شود كه وزغ را با بني اميّه سنخيت و اتحادي است كه در طريقۀ مودت عثمان و عداوت اميرالمؤمنين عليه السلام موافق با ايشان است، و اموات ايشان به صورت او مسخ مي شوند، و از اين جهت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم حَكَم و مروان را وزغ لقب داد.

و تصريح به اين مناسبت شده در حديثي كه در كافي از عبدالرحمن بن ابي عبدالله نقل مي كند كه مي گويد: شنيدم از ابوعبدالله عليه السلام كه فرمود: بيرون آمد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از حجرۀ خود در حالي كه مروان و پدرش استراق سمع و استماع حديث او مي كردند.

فقال له: الوزغُ بنُ الوزغ. قال ابوعبدالله عليه السلام: فَمِن يَومئذٍ تَرونَ أنَّ الوزغَ يَستَمِعُ الحديثَ.(2)

فرمود: از آن روز كه حضرت به مروان فرمود: وزغ پسر وزغ. مي بينيد كه گويا وزغ گوش مي دهد حديث را.

و از اين خبر شريف معلوم مي شود كه حقيقت وزغ و مروان يكي بوده، و اختلاف در صورت بوده، و پيغمبر مطلع بر حقايق اشياء و [مشرف بر] ماهيات

موجودات خبر از اين داد، و شاهد صدق، مواففت مروان وزغ است در اين صفت


1) روضة كافي، ج ۸، ص ۲۳2، ح ۳۰۵.

2) روضة كافي، ج ۸، ص ۲۳۸،ح ۳۲۳.

محسوسه كه استراق سمع باشد.(1)

و ابوالفرج اصبهاني -كه خود مرواني است - در اغاني در ذيل قصّۀ وفود مروان بر معاويه بعد از عزل از ولايت مدينه و مكالماتي كه بين ايشان ترديد شده مي گويد: معاويه برآشفت و گفت: يابن الوزغ! لست هُناك. مروان گفت: چنين است كه گفتم، و من اكنون پدر ده نفرم ، و برادر ده نفر، و عم ده نفر، و نزديك است عده كامل شود (يعني چهل نفر).

ابوالفرج گفته: اين اشاره است به حديث نبوي صلي الله عليه و آله و سلم:

إذا بَلَغَ بَنُو اَبِى العاصِ، أربعينَ رَجُلاً اتَّخَذُوا مالَ اللهِ دُولاً و عباد اللهِ خَوَلاً.(2)

و اولاد ابوالعاص منتظر اين وقت بودند.

و هم در آخر حكايت از معاويه اين حديث را نقل مي كند كه احنف از او پرسيد: چرا چندين تحمل از مروان كردي؟ و كلام مروان اشاره به چه بود؟ وي اين حديث را روايت كرد و گفت: فوالله لقد تلقّاها مروان منِ عينٍ صافيةٍ».(3)


1) شفاء الصدور، ج ۱، ص ۳۲۵.

2) يعني: هرگاه بنو ابي العاص به چهل نفر رسيدند مال خدا را دولت و ثروت خود قرار دهند، و بندگان خدا را بردگان و كنيزان خود گيرند. اين حديث در منابع بسياري آمده است از جمله نگاه كنيد به: الخصائص الكبري سيوطي، ج ۲، ص ۱۱۷ و ۱۱۸: مستدرك حاكم، ج ۴، ص ۴۷۹، النصائح الكافيه، ص 110.

3) شفاء الصدور، ج ۱، ص ۳۲۶ به نقل از اغاني0

ذكر سلطنت عبدالملك بن مروان و مقتل مختار، و مصعب و عبدالله ابنَي زبير

اشاره

(1) در شب يك شنبه غرّه ماه رمضان سال شصت و پنجم، عبدالملك بن مروان بعد از مرگ پدر بر تخت سلطنت نشست، و پيش از آن كه بر تخت نشيند پيوسته ملازمت مسجد داشت و قرائت قرآن مي نمود و او را «حمامة المسجد»(2)مي ناميدند، و زماني كه خبر خلافت به او رسيد مشغول تلاوت قرآن بود، قرآن را بر هم نهاد و گفت: سلامُ عليك، هذا فراق بيني و بينك». راغب در محاضرات بعد از نقل اين قضيه گفته : كه عبدالملك مي گفت كه: من مضايقه داشتم از كشتن مورچه، و الحال حَجّاج براي من مي نويسد كه: فئامي از مردم را كشته، و در من هيچ اثر نمي كند.

زهري روزي به او گفت: كه شنيده ام شرب خمر مي كني؟.

گفت: بلي ، والله، و شرب دماء(3)نيز مي كنم!(4)

و از تاريخ سيوطي نقل شده كه : مردي يهودي يوسف نام اسلام آورد، و او علم تمامي به كتب مُنزَله داشت، وقتي از در خانۀ مروان عبور كرد گفت: واي بر امت محمّد صلي الله عليه و آله و سلم از اهل اين خانه، راوي گفت: تا كي امت مبتلا به ايشان مي باشند؟ گفت: تا زماني كه رايات سود از جانب خراسان بيايد، كه مراد زمان سلطنت


1) درباره او و كارهايش نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۲۸۶- ۳۲۵: تاريع الخلفاء سيوطي، ص 234 - 242: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص 30 - 31: التنبيه و الاشراف، ص 312 - 317: مروج الذهب، ج ۳، ص ۹9.

2) اخبار الدول ،ج ۲ ص ۲۱، حمامة: كبوتر.

3) جمع دم: خون ها.

4) محاضرات الدباء، ج ۱، ص ۱۷۳.

بني عباس باشد.

و اين يوسف يهودي صديق عبدالملك بود، روزي دستي بر شانه عبدالملك زد و گفت: از خدا بپرهيز در باب امت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در زماني كه خليفه شوي، عبدالملك گفت: اين چه سخن است كه مي گويي ، مرا كجا خلافت قسمت شود؟. يوسف يهودي ثانياً گفت: اتق الله في أمرهم.

و گفته كه: زماني كه يزيد بن معاويه لشكر فرستاد به مكّه به جهت قتال با عبدالله بن زبير، عبدالملك گفت : پناه به خدا مي برم! آيا كسي لشكر به حرم خدا مي فرستد؟ يوسف دستي بر شانه او زد و گفت: لشكر تو به سوي مكّه بيشتر خواهد بود.(1)

و بالجمله، عبدالملك مردي بخيل و فنّاك و خون ريز بود، و عمّال و گماشتگان او نيز تمام شبيه با او بودند در بخل و فخر و خُبلاء و خون ريزي، و اسامي ايشان چنين به شمار رفته: حجّاج عامل او در عراق، و مهلب بن ابي صفره در خراسان، و هشام بن اسماعيل در مدينه، و عبدالله فرزند او در مصر، و موسي بن نصير در مغرب، و محمّد بن يوسف برادر حجاج در يمن و محمّد بن مروان در جزيره، و تمام اين عمال ظلوم و غشوم بودند، و حجاج از همه افزون بود، چنانچه به آن اشاره خواهيم نمود.(2)ان شاء الله تعالي.

و نقل شده كه عبدالملك را «أبو ذُباب»(3)مي گفتند، به سبب آنكه دهانش گند بسيار داشت، به طوري كه هرگاه مگس از طرف دهانش مي گذشت از شدت گند مي مرد، و هم از كثرت بخل او را « رَشحُ الحَجَر»(4)مي گفتند.

و عبدالملك اوّل كسي است كه در اسلام به اين اسم مسمي شد، و اوّل كسي است كه وجوه دنانير و دراهم را به سكه اسلامي نقش زد از پس آن كه نقش رومي


1) تاريخ الخلفاء، چاپ رضي، ص 216 - 217؛ اخبار الدول، ج ۲، ص ۲۱ - ۲۲.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۲۰.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۲۰.

4) اخبار الدول، ج ۲، ص ۲۰.

داشت.(1)و تفصيل آن را دميري در حيات الحيوان نقل كرده، و هم اوّل كسي است كه نهي كرد از امر به معروف.(2)

[نهضت توابين]

(3) و در اوايل سلطنت او سنۀ ۶۵، شيعيان كوفه به حركت در آمدند، و با هم ملاقات مي كردند و همديگر را ملامت و سرزنش مي كردند كه چرا ياري امام حسين عليه السلام نكرديد و او را اجابت ننموديد، و گفتند: خذلان ما آن جناب را آلايش و عاري است كه به هيچ آب شسته نشود، جز آن كه به انتقام خون آن حضرت كشتادگان او را بكشيم يا ما نيز كشته شويم، پس پنج نفر را برگزيدند و ايشان را امير خويش نمودند و آن پنج نفر: سليمان بن صُرَد خزاعي، و مسيّب بن نجيه فزاري، و عبدالله بن سعيد بن نفيل ازدي، و عبدالله بن وال تميمي ، و رفاعة بن شداد بجلي بودند، پس لشكرگاه را تخليه كردند، و مختار ايشان را از اين كار منع مي كرد قبول نكردند و حركت كردند تا رسيدند به «عين ورده» كه شهري است بزرگ از بلاد جزيره.

از آن سوي، عبيدالله بن زياد كه در آن هنگام در شام بود با سي هزار تن لشكر شامي به همدستي حصين بن نمير و شراحيل بن ذي الكلاع حِميري به جهت قتال شيعيان از شام حركت كرد در عين وارده به هم رسيدند، و دو لشكر كارزار عظيمي نمودند و سليمان بن صرد مردانگي نمود و جماعت زيادي از لشكر اين زياد بكشت، آخرالامر حصين بن نمير او را تيري زد و شهيدش نمود، آن وقت مسيب كه از وجوه لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام در سابق بوده عَلَم را بگرفت و بر لشكر دشمن حمله كرد و رجز خواند تا او نيز كشته شد.


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۲۱.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص 2۱: نهاية الارب، ج ۲۱، صي ۹۸، ۲۸0: مختصر التاريخ، ص ۸۹، تاريخ الخلفا،، ص 237 - 238.

3) قمقام زخار، ج ۲، ص 681 - 704.

شيعيان كه چنين ديدند يك باره دست از جان بشستند و غلافهاي شمشيرهاي خود را بشكستند و مشغول جنگ شدند، و علم با عبدالله بن سعيد بود.

در اين گير و دار بودند كه پانصد تن از شيعيان بصره و مدائن به ياري ايشان آمدند، ايشان دل قوي شدند و پاي اصطبار استوار نهادند، و جنگ عظيمي نمودند و پيوسته مي گفتند: أقِلنا رَبّنا تفريطَنا فقد تبنا.

و بالجمله، چندان جنگ كردند تا آن كه سليمان بن صرد و عبدالله بن سعيد با جمله از وجوه لشكر شيعه شهيد شدند، مابقي چون ديدند كه طاقت جدال با لشكر شام ندارند روي به هزيمت نهادند و به بلاد خويش ملحق گشتند.

[كشته شدن ابن زياد]

و چون ابن زياد از كار شيعيان بپرداخت از «عين ورده» به قصد محاربۀ با اهل عراق حركت كرد، چون به موصل رسيد ابراهيم اشتر با لشكر عراق از كوفه به امر مختار به جنگ او بيرون شدند و با لشكر عبيدالله محاربۀ عظيمي نمودند، و در پايان كار ظفر براي اهل عراق شد، و عبيدالله بن زياد، و حصين بن نمير، و شرحبيل بن ذي الكلاع، و ابن حوشب ذي ظُليم، و عبدالله بن اياس سلمي با جمله از اشراف شام سير دركات جحيم شدند، ابراهيم سر ابن زياد و ديگران را براي مختار حمل كرد، مختار سر او را به جانب حجاز فرستاد. و اين واقعه در سال شصت و ششم هجري بوده.

و داستان خونخواهي مختار از قتلۀ حضرت سيدالشهداء عليه السلام، و تسلط او بر كوفه، و كشتن او قتله آن حضرت را از خولي و عمر سعد و شمر و ابن زياد و غير ايشان ، طويل است(1)و اين مختصر را گنجايش ذكر نيست، طالبين رجوع كنند به كتاب اخذ الثار(2)شيخ ابن نما و غيره، بلي شايسته باشد كه در آن مقام به چند كلمه از نسب ابن زياد اشاره شود


1) ابوالمؤيد خوارزمي گفته: عدد كشتگان مختار به چهل و هشت هزار و پانصد و شصت نفر رسيد. (مؤلف رحمة الله).

2) اين كتاب «ذوب النقار» و يا «شرح الثار» نام دارد كه همۀ آن در بحارالانوار آمده و جداگانه تيز چاپ شده است.

[نسب ابن زياد]

همانا پدر عبيدالله زياد معروف است به زياد بن ابيه، و زياد بن امه، و زياد بن عبيد، و زياد بن سميّه، و بعد از استلحاق به معاويه، مشهور به زياد بن ابي سفيان شد!

و عبيد و سميه هر دو از موالي كسري(1)بوده اند. و كسري آنها را به ابوالخير بن عمرو كندي كه از ملوك يمن بوده عطا كرد، وقتي ابوالخير را مرضي عارض شد به جانب طائف شد و در آنجا حارث بن كلده طبيب عرب سكني داشت وي را علاج كرد، ابوالخير سميّه را به حارث عطا كرد، سميه نزد حارث بماند و نافع را بزاد و او را نفي كرد، آن گاه ابوبكره كه صحابي معروف است برفراش او آورد، باز حارث او را نفي كرد از خود، و اقرار به ولادت او نكرد، و سميه را تزويج كرد با عبيد مذكور.

و اين جماعت [چهار پسر سميه] آنان بودند كه با شِبل بن معبد كه هم از اولاد سميه بود شهادت به زناي مغيرة بن شعبه دادند نزد عمر، زياد به اشارۀ عمر تلجلج كرد و عمر مغيره را حد نزد، بلكه بر شهود اقامه حد كرد، به شرحي كه در مقام خودش مسطور است.

و از عقد الفريد نقل شده كه: زنان زانيه را در جاهليت چنان رسم بود كه علمهايي نصب مي كردند كه معروف شوند و جوانان زناكار به طلب آنها برآيند. و طريقه اكثر مردم چنان بود كه كنيزهاي خود را اكراه و الزام به زنا مي كردند تا حُطام فاني و عرض زايل حيات دنيوي را نايل شوند، چنانچه خداي تعالي بدين مطلب اشاره فرموده در كتاب مجيد: «ولا تُكرِهُوا فَتياتِكُم عَلَي البِغاء».(2)(الآيه ).

و در مروج الذهب است كه: اين سُمَيّه از ذوات الاعلام(3)بود و ضريبه(4)به


1) پادشاه ايران.

2) سوره نور، آيه ۳۳.

3) پرچمداران فواحشي كه بر سر در خانۀ خود پرچم مي زدند به نشانۀ آمادگي براي فحشاء.

4) عوارض.

حارث بن كلده مي داد، و در طائف در محلۀ كه موسوم به «حارة البغايا»(1)بود منزل داشت. يك روز ابوسفيان به جانب ابومريم سلولي كه خمّاري بود شتافت و مست شد، و از او زانيه خواست، ابومريم گفت: جز سميه كسي نيست. ابوسفيان گفت: بيار اگرچه زير بغلهاي او بوي گند مي دهد، و پستان بلند دارد. و از اين كلمه معلوم مي شود كه قبل از اين نيز او را ديده بود. ابومريم بعد از فراغ از ابوسفيان پرسيد كه: چگونه بود؟ جواب داد: اگر استرخاي ثَدي(2)و نتن و نكهت نداشت عيبي نبود.(3)

بالجمله، سميّه زياد را در سال اوّل هجرت بر فراش عبيد بزاد، و او معروف به زياد بن عبيد، و ابن امه، و ابن ابيه، و ابن سميّه شد، و چون اندكي رشد كرد كاتب ابوموسي اشعري شد، و عمر او را به كاري امر كرد و نيكو قيام به آن عمل نمود.

و يك روز در مسجد بيامد، خطبه ادا كرد كه به غايت معجب بود، عمرو عاص گفت: اگر اين جوان قرشي بود شايسته رياست بود، ابوسفيان گفت: سوگند با خداي ، من مي شناسم كه او را در رحم مادرش گذاشت، با وي گفتند: كه بود؟ گفت: من بودم، اين بود تا اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت نشست، و زياد به جهت اين كه ظاهراً كاري ناشايسته نكرده بود و به كفايت و فطانت ممتاز بود، از جانب آن جناب حكمران حدود فارسي شد، و معاويه هر چه خواست او را بفريبد نتوانست ، و زياد بعد از نوشتن معاويه به او، خطبه ادا كرد و گفت: أتعجَبٌ من ابن آكِلة الأكباد و رأس النّفاق يخوّفنى يقصده إيّاي.

و در آن خطبه ثناي بليغ بر اميرالمؤمنين عليه السلام كرد، و آن جناب منشوري به وي كرد، و از فريب معاويه او را بيم داد، و او بماند به حالت خويش تا خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقضي شد.


1) محلۀ فواحش.

2) فروافتادگي پستان.

3) مروج الذهب، چاپ قاهره، ج ۳، ص ۱۶، و چاپ هجرت، ج ۳، ص ۶.

آن گاه معاويه شبكۀ ابليسي بگشود، و خبائت فطريه و دنائت مولد مدد كرد، و به معاونت مغيره بن شعبه كه معدن نصب، و رأس نفاق بود او را بفريفت، و او را ادّعا كرد و برادر خود قرار داد، و زياد به جهت حبّ دنيا و ميل به جاه اقرار به حرام زادگي خود، و اخوت معاويه، و بنوت ابوسفيان را به خود پسنديد، و ابوبكره برادر مادري او قسم ياد كرد ديگر با او مكالمه نكند، چه زناي سميّه را ثابت كرد، و نسبت او را نيز مقدوح ساخت. و چون رأي هر دو طرف مستقر شد، معاويه، جويريه خواهر خود را فرستاد نزد زياد و موي خود را به او نمود و گفت: تو برادر مني چنانچه ابو مريم خبر داد مرا.

آن گاه در مسجد محضري كردند، و معاويه بر فراز منبر نشست و زياد را يك پله فروتر نشانيد، آن گاه ابومريم سُلولي كه اولاً خماري بود در طائف، و آخر كار از اصحاب معاويه شد، برخاست و اداء شهادت كرد، و گفت: گواهي مي دهم كه ابوسفيان در طائف نزد ما آمد و من خماري بودم در جاهليت، و گفت: زانيه براي من بيار، نزديك او آمدم و گفتم: زانيه جز سميّه جاريۀ حارث بن كلده نيافتم، گفت: بياور او را با قذارت و بدبويي كه دارد.

زياد گفت: آرام باش اي ابومريم، كه تو را به شهادت خواستند نه براي شتم. ابومريم گفت: اگر از من عفو مي كردند و اين شهادت نمي طلبيدند نيكوتر بود براي من، ولي شهادت ندادم جز به آن چه معاينه كردم، و به خدا سوگند ديدم كه ابوسفيان آستين پيراهن سميّه را گرفت و در را بست، و من متحيرانه نشسته بودم، هنوز مكثي نكرده بودم كه بيرون آمد و پيشاني خود را مسح مي كرد، گفتم: هان اي ابوسفيان چگونه بود؟ گفت: مثل او نديدم اگر استرخاي پستان و گند دهان نداشت.

و به روايت كامل ابومريم گفت: فخرجت من عنده و إنَّ اسكتيها لتقطران منيّاً.(1)

أقم المسالح حول شفر سميّة***انّ المنيّ بحلفتيها خضرم

خلاصه سخن آن كه معاويه زياد را به اين شهادت برادر خود خواند، شخصي


1) گويا متنيّي در حق او گفته است:

برخاست و گفت: اي معاويه! رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم حكم كرد و گفت: «ألوَلَدُ لِلفِراش، و لِلغاهِرِ الحَجُر».

تو حكم كردي كه فرزند از زناكار است و براي فراش سنگ است از روي مخالفت كتاب و انصراف از سنت رسول صلي الله عليه و آله و سلم، به شهادت ابومريم بر زناي ابوسفيان،(1)و الحق اين آلايش و عاري است كه به هيچ آب شسته نمي شود، و طعني است كه در هيچ كتابي جواب ندارد.(2)

و اهل آن عصر در اشعار خود از دور و نزديك مطاعن عظيم بر معاويه و زياد توجيه كردند.(3)

و گفته شده كه دُهات(4)و محتالان(5)عرب چهار نفر بودند: معاويه، و عمرو عاص، و زياد، و مغيرة بن شعبه، چنانچه شاعر گفته:

مِنَ العَرَب العَرباء قَد أربع***دُهاةٌ فما يُؤتى لهم بشبيه

معاويةُ، عمرو بن عاصٍ، مُغيرةٌ***زيادُ هو المعروف بابنِ أبيه(6)

و اين هر چهار حرام زاده بودند و متفق الكلمه در عداوت اميرالمؤمنين عليه السلام.

و بالجمله زياد كسي است كه شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بصره و كوفه گرفت و بكشت، و دست و پا بريده، و كور كرد و ميل در چشمشان كشيد، چه خود سابقاً در عداد شيعيان بود، و معاريف ايشان را خوب مي شناخت، و اول كسي است كه به قتل صبر در اسلام رفتار كرد، و عبدالرحمن بن حسّان را به محبت اميرالمؤمنين عليه السلام به روايت ابن خلدون و ابن اثير زنده در گرو كرد، و اوّل كسي است


1) كامل بن اثير، ج ۳، ص ۴۴۲. ط بيروت.

2) شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳۱۲، ۳۱۴.

3) نگاه كنيد به: شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳14، الوافي بالوفيات، ج ۱، ص ۱۱۸، چاپ افست: انساب الاشراف بلاذري، ج ۱۴،ص ۷۸.

4) جمع داهي: تيزفهم.

5) حيله گران، فريبكاران.

6) صلاح صفدي در شرح لامية العجم، ص ۴۳ نقل كرده است.

كه ولايت عراقين كرد، و اوّل كسي است كه سبّ اميرالمؤمنين را در عراق تشييد و ترويج كرد، و بعضي گمان كردند كه اين عبارت نهج البلاغه كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده: «سَيَظهَرُ عَلَيْكُمْ رَجُلٌ رَحبُ البُلعُوم، مُنَد حِقُ البطنِ، يَأكُلُ ما يَجدُو ما لا يجد، فاقتُلُوه و لن تَقتُلُوه، ألا و إنّه سَيَأمُرُ بِسَبي و البرائةِ عَني».(1)اشاره به اوست، و لكن اظهر آن است كه اشاره به معاويه باشد، به هر حال بدع و فتن زياد در اسلام بيش از آن است كه ذكر گردد.

ابن ابي الحديد گفته : كه زياد خواست بر اهل كوفه عرض كند برائت از علي عليه السلام و لعن او را - العياذ بالله - و بكشد هر كه قبول نكند، و خانه او را خراب كند، خداوند او را مهلت نداد و در همان روز مبتلا به طاعون گرديد، و بعد از سه روز به دارالبوار رفت، و اين واقعه در ايام معاويه بود. و موافق روايت مروج الذهب سنۀ پنجاه و سه. و مؤيد كلام ابن ابي الحديد است قضيه «نقاد ذوالرفيه» كه در مروج الذهب و امالي ابن الشيخ است.

اين بود حال زياد پدر عبيدالله.

و اما حال خود و مادرش ، پس بدان كه ما در اين زياد، مرجانه نام داشته و از زواني(2)معروفه بوده و در اشعار اشاره به آن شده، چنانچه سراقۀ باهلي مي گويد:

لَعَنَ اللهُ حَيثُ حَلّ زياداً***و ابنُهُ و العجوزُ ذاتُ البُعولِ

و عجوز ذات البعول(3)را مرجانه مراد گرفته اند.

و عبيدالله در سال بيست و هشت يا بيست و نه هجري متولد شد، و در سنۀ

شصتم كه سي و دو ساله بود، ولايت عراقين يافت، و در سال شصت و يكم هجري به قتل سيدالشهداء عليه السلام پرداخت، و سي و نه ساله بود كه به دست ابراهيم اشتر، سير دركات جحيم شد.(4)


1) نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبۀ ۵۷.

2) و قد أشار إليها أميرالمؤمنين عليه السلام في قوله للميثم التمّار: لَيَاخُذَنّك العُتل الزَّنيمِ ابنُ الامَةِ الفاجرة عُبيدالله بن زياد.

3) ذات البعول : زني كه داراي چند شوهر است.

4) نك: الفتوح، ج ۳. ص ۳۱۴: قمقام خار، ج 2، ص 750.

و از عجائب آن است كه روز قتل او، روز عاشوراء بوده! و چون مختار سر نحس او را براي حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرستاد، گاهي كه سر آن ملعون را خدمت آن جناب آوردند آن حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجدۀ شكر به جاي آورد و فرمود: روزي كه ما را بر ابن زياد وارد كردند غذا مي خورد، من از خداي خود درخواست كردم كه از دنيا نروم تا سر او را در مجلس غذاي خود مشاهده كنم همچناني كه سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا مي خورد، خدا جزاي خير دهد مختار را كه خون خواهي ما نمود، و به اصحاب خود فرمود: همه شكر كنيد.

و نقل است كه: در مجلس حضرت، يكي عرضه داشت كه : چرا حلوا امروز در غذاي ما نيست؟

فرمود: امروز زنان ما مشغول عيش بودند، چه حلوائي شيرين تر از نظر كردن به سر دشمنان ماست.

و از اينجا معلوم مي شود حال مختار كه چگونه قلب مبارك امام را شاد كرد، بلكه دلجويي و شاد نمود قلوب شكسته دلان و مظلومان و مصيبت زده گان و آرامل و ايتام آل محمّد عليهم السلام را كه پنج سال در سوگواري و گداز بودند و به مراسم تعزيت اقامت فرموده بودند، چنانچه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: بعد از شهادت امام حسين عليه السلام يك زني از بني هاشم سرمه در چشم نكشيد، و خود را خضاب نفرمود،(1)و دود از مطبخ بني هاشم برنخواست، تا پس از پنج سال كه عبيدالله بن زياد كشته شد.

و در سنۀ ۶۵ و به قولي در سنۀ ۶۴ طاعون در بصره در افتاد و چهار روز آن داهيۀ

دهبا و طامّۀ كبري بصره را زير و زبر كرد، روز نخستين هفتاد هزار تن ، و روز دوّم هفتاد و يك هزار، و روز سيم هفتاد و سه هزار كس عرضۀ هلاك شدند، و روز چهارم از مردم جز عدد قليل از زندگاني بهره نداشت، هيچ كس از مردگان را كس به دفن و كفن نتوانست پرداخت، ابواب خانه ها را بر روي مرده ها بربستند، و آنان كه


1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۴۴؛ عوالم العلوم، ج ۱۷، ص 652.

در شمار زنده ها بودند نيز ناتندرست و خسته مي زيستند.

و در سنۀ ۶۷ مصعب بن زبير از جانب برادرش عبدالله به دفع مختار بيرون شد و در «حَرورا» - كه قريه اي است از كوفه -، بين او و مختار جنگ عظيمي واقع شد و جماعت بسياري كشته گشت، و مختار منهزم شد و در قصرالامارۀ كوفه با جمع بسياري متحصن گشت.

و لكن در هر روز به جهت محاربه با مصعب بيرون مي شد و جنگ مي نمود، تا روزي از قصرالاماره بيرون شد در حالي كه بر استر اشهبي سوار بود، عبدالرحمن بن اسد حنفي بر او حمله كرد و او را بكشت و سرش را جدا كرد. و اين واقعه در چهاردهم رمضان سنۀ ۶۷ بوده، پس دارالاماره را محاصره كردند تا چندي كه اصحاب مختار در سختي افتادند، آخرالامر در امان آمدند، ايشان را امان داد و چون بر ايشان مستولي شد آنها را بكشت.

پس مصعب بر كوفه مسلط شد و داخل قصرالاماره شد و در صدد تفتيش اصحاب مختار بر آمد و هركه را يافت بكشت، و آن چه مصعب از لشكر مختار كشته هفت هزار تن به شمار رفته، آن گاه مصعب حرم مختار را بطلبيد و امر كرد كه از مختار تبري جويند و او را لعنت كنند و اگر نه كشته شوند، تمامي تبرّي جستند جز دو تن از زن هاي او كه يكي دختر سمرة بن جندب بود و ديگر دختر نعمان بن بشير انصاري، گفتند، چگونه بيزاري جوييم از مردي كه مي گفت: ربّ من خداست، و قائم الليل و صائم النهار بود و جان خود را در راه خدا و رسول صلي الله عليه و آله و سلم و در خون خواهي از كشتگان امام حسين عليه السلام بذل نمود، و دلها را از كشتن ايشان شفا داد؟. مصعب براي برادرش عبدالله نوشت قضيه اين دو زن را، جواب آمد كه بايد تبري جويند از مختار و الاّ ايشان را عرصۀ دمار بايد داشت. مصعب ايشان را در معرض شمشير در آورد، و دختر سمره مختار را لعنت كرد و گفت: اگر مرا با شمشير به سوي كفر بخوانيد اجابت مي كنم، همانا شهادت مي دهم كه مختار كافر بوده، دختر نعمان از لعن ابا كرد و گفت: من شهادت را اختيار مي كنم، پس او را شهيد كردند.

و بالجمله، مصعب كوفه را در تحت تصرف در آورد، و پيوسته در صدد جمع جنود و جيوش بود، تا در سنۀ هفتاد و دو عساكر خود را جمع نموده به دفع عبدالملك بن مروان به جانب شام حركت كرد.

عبدالملك نيز با لشكري عظيم جنگ او را آماده شده به جنگ او بيرون شد، و بيايد تا در اراضي «مسكِن » - به كسر ميم -كه موضعي است بر نهر«دجبل» و قريب به «بلد» كه يك منزلي سامره است تلاقي دو لشكر شد، و جنگ سختي واقع شد و ابراهيم بن اشتر كه در لشكر مصعب بود در آن حرب كشته گشت، و سر او را ثابت بن يزيد غلام حصين بن نمير جدا كرد و جسدش را نزد عبدالملك حمل كردند.

پس غلام حصين هيزم جمع كرد و بدن ابراهيم را بسوزانيد، و مسلم بن عمرو باهلي نيز در جمله جيش مصعب بود و از كثرت زخم و جراحت او نيز هلاك شد.

و مصعب نيز جراحت بسيار بر بدنش رسيد تا آن كه توانايي از او برفت، و عبدالله بن زياد بن ظبيان ضربتي بر او زد و او را بكشت، و سر او را براي عبدالملك برد، عبدالملك سر به سجده نهاد و شكر خداي به جاي آورد، و هم عيسي پسر مصعب در آن حرب كشته گشت.

و اين واقعه در روز سه شنبه سيزدهم جمادي الاولي سنۀ ۷۲ اتفاق افتاد، پس عبدالملك امر كرد كه بدن مصعب و پسرش را در « ديرجاثليق» دفن كردند.

و مصعب مردي صاحب جمال و هيئت و كمال بود، و جناب سكينه بنت الحسين عليه السلام زوجه او بود، و خطيب در تاريخ بغداد گفته كه: قبر او با قبر ابراهيم در «مسكن» واقع است.(1)

فقيرگويد: اينك قبر ابراهيم كه مدفن بقيه اعضا يا موضع قتل اوست در اراضي «مسكن » در طريق سامره معروف است.

و بالجمله، عبدالملك بعد از كشتن مصعب اهل عراق را به بيعت خويش خواند، مردم با او بيعت كردند، آن گاه به كوفه رفت و كوفه را تسخير كرده و داخل


1) تاريخ بغداد، ج ۱۳، ص 107 - 108.

دارالاماره گشت و بر سرير سلطنت تكيه داد، و سر مصعب را در مقابل او نهاده بودند و در كمال فرح و انبساط بود، كه ناگاه يك تن از حاضرين را كه عبدالملك بن

عمير(1)مي گفتند لرزه فرو گرفت و گفت: امير به سلامت باشد، من قضيۀ عجيبي از اين قصرالاماره به خاطر دارم.

و آن همچنان است كه من با عبيدالله بن زياد در اين مجلس بودم كه ديدم سر مبارك امام حسين عليه السلام را براي او آوردند و در نزد او نهادند، پس از چندي كه مختار كوفه را تسخير كرد با او در مجلس نشستم و سر ابن زياد را نزد او ديدم، پس از مختار با مصعب صاحب اين سر در اين مجلس بودم كه سر مختار را در نزد او نهاده بودند، و اينك با امير در اين مجلس مي باشم و سر مصعب را در نزد او مي بينم، و من در پناه خدا در مي آورم امير را از شر اين مجلس.

عبدالملك بن مروان تا اين قضيه را بشنيد لرزه نيز او را فرو گرفت، و امر كرد تا قصرالاماره را خراب كردند.(2)

و اين قضيه را بعضي از شعراء به نظم آورده(3)و چه خوب گفته:

نظم

يك سَرَه(4)مردي ز عرب هوشمند***گفت به عبدالملك از روي پند

روي همين مسند و اين تكيه گاه***زير همين قبه و اين بارگاه

بودم و ديدم بر ابن زياد***آه چه ديدم كه دو چشمم مباد


1) درباره او نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج 3، ص 164.

2) مروج الذهب، ج 3، ص 117: حياة الحيوان دميري، ج 1: ص 12. چاپ ايران: وفيات الاعيان، ج 3، ص 165: الغيث المنسجم، ج 2، ص 132: ينابيع المودّة، ج 3، ص 28: الصواعق المحرقة، ص 198 به نقل از ينابيع.

3) نگاه كنيد به: فارسنامه ناصري، ج ۱، ص ۷۳: درباره قائل اين اشعار اختلاف است. ظاهراً از محمد صادق قائم تفرشي است. و در مجله يغما سال ۲۱ شماره ۷ (مهر ۱36۷) شرحي درباره اين قطعه عبرت انگيز آمده است. (نگاه كنيد به: تعليقات و حواشي تجارب السلف. ص ۴۲).

4) سَرَه، يعني بي عيب و راست و نيكو. (مؤلف رحمة الله).

تازه سري چون سپر آسمان***طلعت خورشيد ز رويش نهان

بعد ز چندي سر آن خيره سر***بُد بر مختار بروي ســـپر

بعد كه مصعب سر و سردار شد***دست كش(1)او سر مختار شد

اين سر مصعب به تقاضاي كار***تا چه كند با تو دگر روزگار(2)

بالجمله ، چون عبدالملك كوفه را تسخير نمود و اهلش را در بيعت و طاعت خود در آورد ، بشر بن مروان برادر خود را با روح بن زنباع جذامي و جمعي ديگر از صاحبان رأي و مشورت از اهل شام در كوفه، و حجاج بن يوسف بن عقيل ثقفي(3)را كه مردي بي باك و فنّاك بود براي قتل عبدالله بن زبير به مكّه فرستاد، و خود با بقيه لشكر به جانب شام مراجعت كرد.

[قتل ابن زبير]

و حجاج با جنود و عساكر خويش به جانب حجاز شد، و چند ماهي در طائف بماند، آن گاه وارد مكّه شد، و او نيز مثل حصين بن نمير، ابن زبير را محاصره كرد و منجنيق بر كوه ابوقبيس نصب نمود و پنجاه روز مدت محاصره او و به قولي مدت چهار ماه طول كشيد تا بر عبدالله زبير ظفر يافتند و به ضرب سنگ او را از پا در آوردند و سرش را ببريدند، حجاج سر او را براي عبدالملك فرستاد، و بدنش را واژگونه به دار كشيد و گفت: او را از دار به زير نياورم تا وقتي كه مادرش اسماء دختر ابي بكر شفاعت او كند.

و نقل شده كه مدت يك سال بردار آويخته بود و مرغ در سينه او آشيانه كرده بود، وقتي مادرش اسماء بر او عبور كرد و گفت: وقت آن نشده كه اين راكب را از


1) دستكش، يعني اسير و گرفتار و زبون و زيردست. (مؤلف رحمة الله)

2) اين داستان را مؤلف محترم رحمة الله در منتهي الآمال چاپ هجرت، ج ۲، ص ۶۱۱ نيز ذكر كرد.

3) دربارۀ او نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۳۲۸- ۳۲۹: رقيات الاعيان، ج ۲، ص 29 - 54: نهاية الارب، ج ۲۱، ص 321 - 325.

مركوبش پياده كنند! پس او را از دار به زير آوردند و در مقابر يهود دفن نمودند.

و عبدالله در قوت و شجاعت ممتاز بود، و قتل او در روز سه شنبه چهاردهم جمادي الآخره سال هفتاد و سوم واقع شد، و مدت امارت او نه سال و ده شب طول كشيد.

و اميرالمؤمنين عليه السلام در اخبار غيبيۀ خود اشاره به مآل كار او فرموده در آن جا كه فرموده: «حَبٌّ ضَبٌّ يرومُ اَمراً و لا يُدركه، يَنصَبُ حَبالةَ الدّين لاصطياد الدّنيا، و هو بعد مصلوبُ قريش».(1)

[حجاج خون آشام]

بالجمله، عبدالملك، حجاج را مكتوب كرد كه عروة بن زبير برادر عبدالله را متعرض نشود، و هم براي حجاج نوشت كه بناي خانه كعبه را كه عبدالله بنا كرده بود منهدم سازد و به همان طريقي كه قريش بنا كرده بودند و در عصر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بوده بنا كنند، و از براي خانه يك در قرار دهد، حجاج چنان كرد كه عبدالملك گفته بود.

و از براي حجاج در زمان عبدالملك در كشتن اهل عراق، و خونريزي او هنگام غلبه خوارج بر بصره، و هنگام فتنه ابن اشعث تفصيلي است كه مقام را گنجايش ذكر نيست، و لكن شايسته باشد كه مجملي از حال حجاج نگاشته شود.

بدان كه پدر حجاج ، يوسف بن عقيل است و از طايفه بني ثقيف بوده، و مادر حجاج فارعه نام داشت و پيش از آن كه در تحت يوسف در آيد در خانۀ حارث بن كلده طبيب معروف بود.

روزي وقت سحر حارث بر او وارد شد، ديد كه دندانهاي خود را خلال مي كند، او را طلاق گفت، فارعه گفت: به چه سبب مرا طلاق دادي؟ گفت: به اين جهت كه در هنگام سحر خلال مي كردي، چه خلال كردن در اين وقت يا به جهت آن است


1) بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۵۱.

كه در همان وقت غذا خورده بودي ، پس تو زن پرخور و حريص بر طعام باشي ، يا به سبب آن است كه در شب كه غذا خورده و خلال نكرده اي بقيه طعام در بين دندان هاي تو مانده تا صبح كه خلال مي كردي، پس تو زن قَذره(1)و كثيفه باشي و در هر حال من چنين زني را نخواهم. گفت: هيچ يك از اين دو قسم نبوده، بلكه به سبب آن خلال كردم كه ريزه هاي مسواك كه در بن دندانهايم مانده بود بيرون آيد.(2)

و بالجمله، پس از حارث، «فارعه» زوجه يوسف بن عقيل گرديد و در فراش او حجاج را متولد كرد و چون آن پليد متولد شد، سوراخ دُبر(3)نداشت، لاجرم در موضع دبر او سوراخي كردند، و هم پستان قبول نميكرد متحير شدند دربارۀ او چه كنند.

گفته شده كه: شيطان به صورت حارث بن كلده در آمد و براي معالجۀ او دستورالعملي داد، گفت: بز سياهي ذبح كنيد و از خون او به دهان حجاج گذاريد، او با زبان خود آن خون را بليسد و در روز دوم نيز چنين كنيد؛ چون روز سوم شود تَكّه سياهي ذبح كنيد و خون او را به دهان او گذاريد. پس از آن مار سياهي را بكشيد، باز خون او را در دهان او كنيد، و هم از آن خون بر صورت او بماليد، چون چنين كرديد در روز چهارم پستان قبول خواهد كرد.(4)

و ايشان به همان دستورالعمل رفتار كردند، روز چهارم پستان مادرش را قبول كرد، و به اين سبب حجاج خون خوار شد و از خونريزي صبر نمي توانست كرد، و خبر مي داد كه بيشتر لذت من در ريختن خون است.(5)و عدد مقتولين او به غير از آنچه به سبب حروب و عساكر او كشته شده اند به صد و بيست هزار به شمار


1) قُذِر: ناپاك و كثيف. فرهنگ نوين، ص ۵۳۰.

2) وفيات الاعيان، ج ۲، ص 29 - 30: مروج الذهب ج ۳، ص ۱۳۲.

3) مقعد.

4) وفيات الاعيان، ج ۲، ص 2۹ -۳۰: مروج الذهب، ج ۳، ص۱۳۲.

5) اخبار الدول، ج 2: ص ۲۹؛ التنبيه و الاشراف، ص 274: مروج الذهب، ج ۳، ص 132.

رفته،(1)و وقتي كه هلاك شد و در محبس او پنجاه هزار مرد و سي هزار زن بود كه شانزده هزار از آنها برهنه و عريان بودند، و مرد و زن را با هم حبس مي كرد، و محبس او را سقفي و ساتري نبود.

و روايت شده كه: روز جمعه سوار شده بود و به نماز جمعه مي رفت كه صداي ضجّه شنيد، پرسيد اين شيون و ضجه چيست؟ گفتند: صداي كساني است كه در زندان تو مي باشند كه از گرسنگي و سختي ضجه و صيحه مي زنند. حجاج به ناصيۀ ايشان التفات كرد و گفت: إخسئوا فيها و لا تكلّمون.(2)

پس از آن جمعه خداوند او را مهلت نداد، و نماز جمعه ديگر نخواند كه به جهنم پيوست.(3)

و در اخبار الدول است كه علماء سنّت، حجاج را به اين كلمه تكفير كرده اند، و

هم گفته كه: بعد از حجاج، در حبسخانه هاي او سي و سه هزار تن يافتند كه غير مستحق و بي جهت محبوس شده بودند، وليد بن عبدالملك ايشان را رها نمود.

و از شعبي نقل كرده كه گفته: اگر هر امتي خبيث و فاسق خود را بيرون آورند و ما

حجاج را در مقابل ايشان در آوريم، هر آينه بر تمامي ايشان غلبه و زيادتي خواهيم نمود.(4)

و نقل شده كه وقتي عبدالملك براي حجاج نوشت كه: از آل ابوطالب كسي را مكش، چه آن كه آل حرب گاهي كه خون اولاد ابوطالب را ريختند، مرگ ايشان را

فرو گرفت و دولتشان زائل شد، پس حجاج از ريختن خون طالبيين اجتناب مي كرد از ترس زوال ملك و سلطنت، نه از خوف خالق عزّوجل.


1) همان.

2) سوره مؤمنين، آيه ۱۰۸.

3) الخبار الدول ج ۲، چاپ عالم الكتب، ص ۲۹.

4) اين كلام عمر بن عبدالعزيز است نگاه كنيد به: نهاية الارب، ج ۲۱، ص ۳۳4: الوافي بالوفيات، ج ۱۱، ص ۳۰۸: البته اخبار الدول از شعبي نقل كرده است. ج ۲، ص ۳۰.

و حجاج از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و خواص آن جناب بسيار بكشت. و كميل بن نخعي، و قنبر غلام آن حضرت را او شهيد كرد، و عبدالرحمن بن ابي ليلي انصاري را چندان تازيانه زد كه كتف هايش سياه شد، و او را امر كرد به سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام، او در عوض سبّ، مناقب آن حضرت را بگفت. حجاج امر به قتل او نمود. و هم يحيي بن امّ طويل را كه يكي از شيعيان و حواريين حضرت سيد سجاد عليه السلام بوده، دست و پا بريد تا شهيد شد.

و آخر كسي را كه كشت سعيد بن جبير بود، و بعد از پانزده شب از مقتل سعيد گذشته، مرض آكله در جوف او پيدا شد و همان سبب هلاك او گرديد، و قتل سعيد و هلاك حجاج در ايام خلافت وليد سال نود و پنجم در شهر « واسط» بوده،(1)چنانچه بعد از اين بيايد و سنين عمر نحس حجاج به پنجاه و چهار رسيده بود، و بيست سال مدت امارت او بود.

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كرَةً بعد كرّة در مخاطبات خود با اهل كوفه از امارت و خون ريزي او خبر داده بود(2)هنگامي كه حجاج به دنيا نيامده بود، چنانچه در يكي از خطبات خويش بعد از آن كه غدر اهل كوفه را اظهار مي فرمايد و دردهاي دل خويش را وانمود مي كند مي فرمايد:

يا أهل الكوفة، أنتم كاُمِّ مُجالد، حَمَلَتْ فأملَصَت، فماتَ قَيّمها فَطالَ تأيُّمُها و ورثها أبعدها، و الّذي فلق الحَبَّةَ و برأ النَّسَمة انّ من ورائكم الأعور الأدبر، جهنّم الدّنيا، لا تبقي و لا تذر، و من بعده النّهاسُ الفّراس، الجموعُ المنوع، ثم ليتوارثنكم من بني اُميّة عدّةٌ، ما الأخر بأرءف بكم من الأوّل إلا رجلاً و احداً بلاءُ قضاء الله على هذه الامة لامحالة كائن، يقتلون خياركم و يستعبدون ارذالكم، و يستخرجون كنوزكم و ذخائركم من جوف حجالكم، تقمة بما ضيعّتم من اُموركم و صلاح انفسكم و دينكم.


1) اخبار الدول ج ۲، ص ۳۰.

2) نگاه كنيد به: الخرائج و الجرائج ۱، ص ۱۹۹؛ بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۲۹۹، ح ۲۸ به نقل از خرائج: اثياه الهداة. ج 4، ص 563: دلائل النبوة بيهقي، ج 6، ص 489: تاريخ الاسلام ذهبي، ج 6، ص 321.

يا أهل الكوفة، اُخبركم بما يكون قبل أن يكون لتكونوا منه على حذر، و لينذر به من اتعظ و اعتبر كأنّي يكم تقولون إنَّ علياً يكذب، كما قالت قريش لنبيّها و سيدها نبي الرحمة محمّد بن عبدالله حبيب الله صلي الله عليه و آله و سلم، فياويلكم أفعلي من اكذب؟ أعلي الله فأنا أوّل من عبده و وحَده، أم على رسول الله فأنا أوّل من آمن به و صدّقه و نصره، كلاً و الله و لكنّها لهجة خدعة كنتم عنها أغنياء، و الّذي فلق الحبّة و بره النّسمة لتعلمنّ نبأها بعد حين. - الخ.(1)

و هم مسعودي روايت كرده كه: چون بُسر بن ارطاة عامل معاويه، بر يمن غلبه كرد و هم جماعتي از اهل مكّه و مدينه را با دو پسران عبد (عبيد-خ ل) الله بن عباس بكشت، اين خبر چون به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد سخت غمناك شد و به پا خاست و خطبه خواند:

فحمدالله و أثني عليه و صلّي علي نبيه محمّد صلي الله عليه و آله و سلم، ثم قال: إنَّ بُسر بن أرطاة قد غَلَبَ على اليمن، و الله ما أرى هؤلاء القوم إلاّ سيغلبون على ما في أيديكم، و ما ذلك بحق في أيديهم، و لكن بطاعتهم و استقامتهم و معصيتكم لي، و تناصرهم و تخاذلكم، و إصلاح بلادهم و إفساد بلادكم، و تالله يا أهل الكوفة، لوَددت أنّي صرفتكم صرف الدنانير العشرة، بواحد.

ثم رفع عليه السلام يديه فقال: الّلهم إنّي قد مللتهم و مَلّونى، و سئمتهم و سئمونى فأبدلني بهم خيراً منهم و أبدلهم بي شراً مني، اللّهمَّ عجَّل عليهم بالغلام الثقفى، الذّيّال الميّال، يأكل خضرتها و يلبس فروتها، و يحكم فيها بحكم الجاهلية، لايقبل من محسنها و لايتجاوز عن مسيئها.

قال: و ما كان ولد الحجاج يومئذِ!

و در ايام عبدالملك واقع شد وفات حارث اعور كه از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار مي رفت و حديث معروف «مَن يَمُت يَرني»(2)را اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود. و نسب شيخنا البهايي به او منتهي مي شود.(3)


1) الارشاد، ج 1، ص ۲۷۸.

2) در منتهي الآمال، ج ۱ گذشت.

3) خلاصه الاثر، ج ۳، ص ۴۵۵.

و هم در ايام عبدالملك سال شصت و هفتم يا نهم احنف(1)بن قيس وفات كرد و در «ثويّه» به خاك رفت. و «ثويه» در زمان ما موضعي است در خارج نجف اشرف نزديك به مسجد «حنّانه» و در آنجا قبور جمعي از اصحاب مي باشد و قبر كميل بن زياد فعلاً در آنجا معروف است و مغيره و زياد بن ابيه و ابوموسي اشعري نيز در آنجا به خاك شده اند. و احنف همان است كه در حلم به او مثل مي زنند و از بزرگان بصره و از سادات تابعين به شمار رفته، و چون بر صورتش مو نروئيده بود از اين جهت او را از «سادات الطلس » شمرده اند.

و احنف در صفين با اميرالمؤمنين عليه السلام بود، و در جمل اعتزال جسته بود، و در زمان مصعب با او به كوفه آمد، و در كوفه بود تا وفات يافت. و از براي او با معاويه حكاياتي است،(2)و در آخر كار معاويه دين او را به پنجاه هزار درم خريد چنانچه شيخ كشي و غيره نقل كرده اند. و كلمات حكمت آميز از او منقول است، و از جمله كلمات اوست: كثرة الضّحك تُذهِب الهيبةَ، و كثرةُ المزاح تُذهب المروّة، و مَن لَزِم شيئاً عُرِفَ به.(3)

و در سنۀ ۶۸ زيد بن ارقم خزرجي انصاري وفات كرد، و زيد در اكثر غزوات پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم همراه بوده، و او همان است كه به عرض حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم رسانيد كه عبدالله بن ابيّ ابن سلول مي گويد: «لَئِن رَجَعنا إلي المَدينةِ لَيُخرِجَنّ الإعَزُّ مِنها الأذل»(4)عبدالله منكر شد و سوگند خورد، و حق تعالي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم را خبر داد كه زيد صادق است.

و زيد در كوفه ساكن شده بود، و مكالمۀ او با ابن زياد هنگامي كه سر مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السلام را نزد او آورده بودند و آن ملعون قضيب بر لب و دندان آن

حضرت مي زد مشهور است.


1) نامش ضحاك بن قيس بن معاوية است، نك: جمهرة الانساب، ص 206: دول الاسلام، ج 1، ص 53.

2) نك: كتاب مقامات العلماء بين يدي الخلفاء و الامراء، ص 221، 227، 229: البيان التبيين، ج 2، ص 200: الكامل في اللغة و الادب، ج 1، ص 30: العقد الفريد، ج 4، ص 27.

3) مرآة الجنان، ج 1، ص 118.

4) سورۀ منافقون، آيۀ 8.

و هم در سنۀ شصت و هشتم يا نهم ابوالعباس عبدالله بن عباس(1)در طائف وفات يافت، و محمّد حنفيه بر او نماز خواند، و سنين عمرش به هفتاد و يك رسيده بود، و ديدگانش نابينا شده بود از كثرت گريستن بر اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام، و در علم فقه و تفسير و تأويل امتيازي تمام داشت بسبب تلمذ او بر اميرالمؤمنين عليه السلام و دعاي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در حق او، چه آن كه وقتي آبي از براي غسل آن حضرت در خانه خاله اش ميمونه زوجه آن حضرت حاضر كرد، حضرت دعا كرد در حق او و گفت: «اللهُمَّ فَقَّههُ في الدّينِ، و عَلَّمُه التّأويلَ».(2)

و فرزندان ابن عباس: علي ابوالخلفاء است، و عباس، و عبدالرحمن ، و لبانه، و عبيدالله، و محمّد، و فضل. و اين سه برادر را عقب نبود.

و در سنۀ ۶۹ گفته شده كه در بصره طاعوني حادث شد و ابوالاسود دئلي قاضي بصره در آن سال وفات كرد.

و در سنۀ ۷۰ عبدالملك عمرو بن سعيد بن العاص اشدق را بكشت و هم در سنۀ ۷۰ عاصم بن عمر بن الخطاب جد مادري عمر بن عبدالعزيز وفات كرد.

و در سنۀ ۷۲ براء بن عازب وفات كرد.(3)

و در سنه ۷۳ عبدالله بن زبير كشته گشت.

و در سنۀ ۷۴ عبدالله عمر، و ابو سعيد خُذري، و سلمة بن اكوع وفات كردند.

و در سنۀ ۷۵ شريح قاضي كوفه وفات كرد.

و در سنۀ ۷۶ يا ۷۷حبۀ عرني كه يكي از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده وفات كرد.

و در سنۀ ۷۸ جابر بن عبدالله صحابي انصاري وفات كرد، و در آن وقت چشمان


1) در منتهي الآمال شرح حال او در ج 1، گذشت، و در كتاب اعلام الحفاظ و المحدثين، ج ۲، ص ۴۱۱ و ۴۱۲ منابع شرح حال او آمده است.

2) نگاه كنيد به: اعلام الحفاظ و المحدثين، ج ۲، ص ۴۱۷.

3) نگاه كنيد به: اعلام الحفاظ و المحدثين، ج ۲، ص ۴۶۸.

او نابينا شده بود و زياده از نود سال عمر كرده بود، و سلام حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم را به حضرت محمّد بن علي باقرالعلوم عليه السلام تبليغ كرد.

و او است اول كسي كه زيارت امام حسين عليه السلام نمود و آن روز اربعين آن حضرت بود.

و جابر پيوسته مردم را به دوستي علي عليه السلام تحريص مي كرد و مكرر در كوچه هاي مدينه و مجالس مردم عبور مي كرد و مي گفت: «عليٌّ خيرُ البَشر فَمَن أبي فَقَد كَفَر».(1)

و هم مي فرمود: معاشر انصار، تاديب كنيد اولادهاي خود را به دوستي علي عليه السلام، پس هر كه ابا كرد از دوستي او ببينيد مادرش چه كرده.

و در زمان معاويه سفري به جانب دمشق كرد و خواست بر معاويه داخل شود، معاويه تا چند روز او را اذن بار نداد، بعد از چند روز كه اذن يافت و داخل بر او شد گفت: اي معاويه آيا نشنيدي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه صاحب فاقه و حاجتي را از خود محجوب كند حق تعالي در روز فاقه و حاجت او، او را محجوب فرمايد؟ معاويه در غضب شد و گفت: شنيدم كه پيغمبر مي فرمود: «إنَّكم سَتلقَونَ بعدي اَثَرةٌ، فاصبروا حتّي تَرِدوا عَليَّ الحَوضَ ».

چرا صبر نكردي؟ جابر گفت: ياد آوردي مرا چيزي را كه فراموش كرده بودم، اين بگفت و از نزد معاويه بيرون شد و بر رحله خود سوار گشت و از شام مراجعت كرد، و معاويه ششصد دينار براي او فرستاد، جابر پولها را رد كرد و براي معاويه چند شعري نوشت كه صدر آن اشعار اين است «و إنّي لأختار القُنوعَ علي الغِني».

آن گاه با پيك معاويه گفت كه : او را بگو: ياين اَكلة الاكباد، به خدا سوگند كه نخواهي يافت در صحيفه خود حسنۀ را كه من سبب آن بوده باشم.

و در سنۀ ۸۱ محمّد بن حنفيه فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام از دنيا برفت و در بقيع به خاك رفت،(2)و بعضي گفته اند كه: از فتنه اين زبير فرار كرد به جانب طائف و در آنجا داعي حق را لبيك گفت، و مدت عمر شريفش شصت و پنج سال بوده، و اولاد او


1) درباره نقل هاي مختلف حديث فوق از جابر نگاه كنيد به: نوادرالأثر في ان علياً خيرُ البشر، ص 57. 83.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۲۳.

حسن، و ابوهاشم، و قاسم، و ابراهيم است و به قاسم مكنّي بود، و ما در كتاب منتهي در باب اولاد اميرالمؤمنين عليه السلام مختصري از حال او نگاشتيم.(1)

و شيخ كشي از حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرده، كه فرمود: اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمود: كه محامده (يعني محمدها) ابا دارند از معصيت خداي عزّوجل . راوي پرسيد كه اين محامده كيانند؟ فرمود: محمّد بن جعفر، محمّد بن ابي بكر، محمّد بن ابي حذيفه و محمّد بن اميرالمؤمنين عليه السلام.(2)

مؤلف گويد كه : محمّد بن ثلاثه ديگر در ايام معاويه شهيد شدند، و محمّد بن جعفر بن ابي طالب در صفين، و محمّد بن ابي بكر در مصر، چنانچه به شرح رفت.

و محمّد بن ابي حذيفه پسر دائي معاويه بود، و از انصار و اشياع اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار مي رفت عامل مصر بود، و معاويه او را بگرفت و در زندان حبس كرد و مدتي مديد در زندان او بود تا شهيد شد.

و در سنۀ ۸۲ جميل بن عبدالله شاعر معروف وفات كرد، «و هو أحد عشّاق العرب، و صاحبه بُثينه، و تشبييه بها و إظهار تعشّقه بها مشهور».

و در سنۀ ۸۳ كميل بن زياد به دست حجاج شهيد شد.

و هم اعشي همدان به حكم حجاج در اين سال كشته گشت، و هم در اين سال ابوالبَختري الطائي و عبدالرحمن بن ابي ليلي و زرّ بن حبيش جهان را بدرود كردند.

و در سنۀ ۸۰ يا ۸۴ عبدالله بن جعفر بن ابي طالب در مدينه و به قولي در «ابواء» وفات كرد.

و عبدالله به كثرت جود و سخاوت معروف بود، و چون اموالش تمام شد روز جمعه در مسجد جامع از خدا طلب مرگ كرد و گفت: بارالها تو مرا عادتي دادي


1) اين قول موافق است با قول نوبختي در فرق الشيعه، مرحوم صدوق سال 84 را ذكر كرده (نگاه كنيد به: كمال الدين، ص 220، بحار الانوار، ج 42، ص 81. چاپ بيروت و از كامل جزري، ص 80 نقل شده است).

2) رجال كشي، ص 70: معجم رجال الحديث، ج 6، ص 48: سفينة البحار، ج جديد، ج 2، ص 281: تنقيح المقال در ترجمۀ محمد بن ابي بكر.

به جود و عطا، و من عادت دادم مردم را به بذل مال، پس اگر مال دنيا را از من قطع خواهي كرد مرا باقي نگذار.

پس آن هفته نگذشت كه از دنيا برفت «رحمة الله عليه».

و در سنۀ ۸۳ ولادت حضرت صادق عليه السلام و ابتداء بناي دارالايمان قم شد. قاضي نورالله رحمة الله در مجالس گفته: بلدۀ قم شهري عظيم و بلدهاي كريم است، و از جمله بلادي است كه هميشه دارالمؤمنين بوده و بسياري از اكابر و افاضل و مجتهدان شيعه اماميه از آنجا برخاسته اند، و انتساب به چنين بلدي از اقوي ادّله صحت عقيدۀ منسوب اليه است.

و در كتاب معجم البلدان و غير آن مسطور است كه: بلدۀ طيّبه قم از مدائن مستحدثه اسلاميه است و اهالي آنجا هميشه شيعه اماميه بوده اند، و ابتداي بناي آن در سنۀ ثلاث و ثمانين در زمان عبدالملك بن مروان [عليه اللعنة و النيران] شد.

و آن چنين بود كه عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بن قيس كه از قِبَل حجاج امير سيستان بود چون بر او خروج كرد، در لشكر او هفده كس از علماء تابعين عراق بودند، و چون پسر اشعث از حجاج منهزم شد آن جماعت به ناحيه قم افتادند، و از آن جمله چند برادر بودند نام ايشان عبدالله، و احوص، و عبدالرحمن، و

اسحاق ، و نعيم ، پسران سعد(1)

و اخباري كه در فضيلت قم و اهل قم از رسول و ائمه عليهم السلام روايت شده بي نهايت است.

و از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه گفت: «ألا إنَّ الله حرماً و هو المدينه، ألا إنَّ لأميرالمؤمنين عليه السلام حرماً و هو الكوفة. ألا إنَّ حرمي و حرم ولدي من بعدي قم. ألا إنَّ قم كوفة صغيرة، ألا إنَّ للجنة ثمانية أبواب: ثلاث منها إلى قم، تقبض فيها امرءة هي من ولدي و اسمها فاطمة بنت موسي، تدخل بشفاعتها شيعتي الجنّه بأجمعهم.

پس چند حد يثي در فضيلت قم و اهلش نقل كرده، پس فرموده: و از طرائف حكايات كه صاحب معجم در باب تشيّع اهل قم نقل كرده آن است كه در زمان استيلاي سلاطين اهل سنّت و جماعت. يكي از سنيّان متعصب را در آنجا حاكم ساختند، و چون او شنيده بود كه اهل قم بنا بر عداوتي كه با خلفا دارند در ميان ايشان كسي كه موسوم به ابوبكر و عمر و عثمان پيدا شود نمي شود. حكم به احضار اهالي آن ديار نمود، با اعيان ايشان خطاب فرمود كه: من شنيده ام كه شما صحابه سه گانه را دشمن مي داريد و بنابر آن بر اولاد خود نام ايشان نمي گذاريد. به خدا سوگند كه اگر از مردم خود كسي پيش من نياريد ك ابوبكر، يا عمر، يا عثمان نام داشته باشد شما را مؤاخذه و عقوبت نمايم. آن گاه آن جماعت سه روز مهلت طلبيدند و از روي اهتمام به خانه هر يك از اهل شهر خود رسيدند و به غير از مردي مفلوك و منكوب سر و پا برهنۀ روي ناشايستۀ احوال كه اقبح خلق خدا بود موسوم به نام ابوبكر نديدند، و اين هم در اصل از قم نبود بلكه پدر او مردي غريب بود كه در كناره از شهر قم رحل اقامت انداخته پسر خود را به آن نام مكرم! نامي ساخته بود.

القصه، ابوبكر موسوم را با هيأتي كه تقرير نموده شد در حضور حاكم به جلوه در آوردند و چون نظر حاكم نيك محضر بر ابوبكر كريه منظر افتاد آن جماعت را دشنام داده گفت كه: بعد از چند روز كه ابوبكر نام جهت من آورديد اين چنين كسي است كه اقبح خلق خداست؟؟ و در اثناء خطاب و عتاب او يكي از ظرفاي قم عرض كرد: كه ايّها الامير! هر چه خواهي بكن كه در آب و هواي قم ابوبكر نام بهتر از اين پرورش نمي يابد. و چون امير خالي از لطافت طبعي نبود بي اختيار خنديد و ايشان را بخشيد.

و اين حكايت بعينه در باب شيعيان سبزوار نيز مشهور است، و حضرت مولوي در مثنوي به آن اشاره نمود. او فرمود:

سبزوار است اين جهان بي مدار***ما چو بوبكريم در وي خوار و زار

به هر حال، مادۀ هر يك از اين دو شهر اين حكايت را قابل است و تحقيق و تخصيص به يكي دون ديگري امري [است] بي حاصل. مؤلف رحمة الله نيز نگاه كنيد به: مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۱۱۳.

بن مالك بن عامر الاشعري و در آن موضع چند

1) در مجالس المؤمنين (ج ۱ ص ۸۳) گفته: و ايضاً در كتاب معجم [ج۴، ص ۳۹7] مذكور است كه مقدم برادران مذكور عبدالله بن سعد بوده، و او پسري داشت كه در ميان شيعه كوفه نشو و نما كرده بود و امامي مذهب بود، مقارن آن حال از كوفه به قم انتقال نموده، اهل آن ديار را قبل از آن كه نقش غيار اغيار در لوح خاطر قرار گيرد در متابعت مذهب ائمه اطهار و التزام احكام طريقه ايشان استوار ساخته، و اهل هرگز سني از آنجا پيدا نمي شود. اين است كلام صاحب معجم.

قريه بود كه يكي از آنها «كُمَندان» نام داشت، و برادران مذكور در آنجا به قهر و غلبه نزول كردند و بني اعمام ايشان از عراق عرب بر ايشان جمع شدند، و آن چند موضع را از كثرت عمارت به هم متصل ساخته بنام «كمندان» كه يكي از مواضع بود تسميه نمودند، بعد از آن به مقتضاي مثل مشهور كه «عجَميُّ، فَالعب به ما شئتَ» بعضي از حروف آن نام را اسقاط كردند از روي تعريب قم گفتند.(1)

مؤلف گويد كه: در وجه تسميۀ دارالايمان قم چند روايت وارد شده كه ذكرش مناسب با اين مقام نيست.


1) مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۸۲ - ۸۳.

و در سنۀ ۸۴(1)حجاج شروع كرد به بناء شهر «واسط»، و در سنۀ ۸۶ از بناء آن فارغ شد و در آنجا ساكن شد.

و آن بلده را «واسط» گفتند به جهت آن كه در وسط كوفه و بصره و بغداد و اهواز است، و گفته شده كه: به هر يك از اين چهار بلد پنجاه فرسخ مسافت دارد، و آبش از دجلۀ بغداد است.(2)

و در روز شنبه چهاردهم شوال سنۀ ۸۶(3)عبدالملك بن مروان در دمشق وفات يافت. و سنين عمرش به شصت و شش رسيده بود و بيست و يك سال و يك ماه و نيم مدت خلافت او بود، كه سيزده سال و چهار ماه الاّ هفت روز بدون مزاحم بود، و سابق بر آن عبدالله بن زبير مزاحم سلطنت او بود. و هفده پسر از براي او بوده كه چهار تن از ايشان خليفه شدند.

و نقل شده كه عبدالملك در خواب ديد كه چهار دفعه در محراب بول كرد، سعيد بن المسيّب تعبير كرد كه چهار نفر از صلب او خليفه و صاحب محراب شوند و چنان شد كه او تعبير كرده بود، و شرح حال ايشان بعد از اين بيايد، ان شاء الله تعالي.


1) در تاريخ مختصرالدول، ص ۱۱۲ سال ۸۳ آمده است.

2) معجم البلدان، ج ۵، ص ۳۴۷.

3) تاريخ مختصرالدول، ص 112.

ذكر سلطنت وليد بن عبدالملك بن مروان

(1) در شنبه چهاردهم شوال سنۀ ۸۶ كه عبدالملك وفات كرد، مردم با وليد فرزند او بيعت كردند. و او مردي جبّار و عنيد و ظلوم و قبيح المنظر و قليل العلم بوده، و در سال هشتاد و هفتم يا نهم شروع كرد به بناء مسجد اموي در شام، و تعمير مسجد رسول صلي الله عليه و آله و سلم در مدينه و او را وسعت داد، و مال بسيار در مصارف اين دو مسجد صرف كرد.

و نقل شده كه: چون شروع كردند به بناء مسجد دمشق در حائط مسجد لوحي از سنگ ديدند كه خط يوناني بر آن نقش است، آن كتابت را بر كتّاب و مستوفيان عرضه داشتند نتوانستند بخوانند، پس براي وهب بن منيّه فرستادند كه ترجمه كند، وهب گفت: اين نوشته اي است كه در ايام حضرت سليمان بن داود عليه السلام نوشته شده و ترجمه اش به عربي اين است:

بسم الله الرحمن الرحيم، يابنَ آدم، لو عاينتَ مابقي من يَسير أجَلك، لَزهدتَ فيما بقي من طول أملك، و قصرت عن رغبتك و حيلك، و إنّما تلقى ندمك، إذا زلّت بك قدمك و أسلمك أهلك، و انصرف عنك الحبيب، و ودَّعك القريب، ثمّ صرت تُدعى فلا تجيبُ، فلا أنت إلى أهلك عائدٌ، و لا في عملك زائدٌ، فاغتِنَم الحَياةَ قبل الموت، و القوّة قبل الفوت، و قبل أن يؤخذ مِنكَ بالكظم، و يُحالَ بَينَكَ و بين العمل. و كُتب زَمَنُ سُليمان بن داود عليه السلام.

پس اوليد امر كرد كه بنويسند به آب طلا بر لاجورد در ديوار مسجد: «رَبُّنا الله، لا


1) درباره او نگاه كنيد به: الاخيار الطوال، ص ۳۲۶- 32۹: تاريخ الخلفاء، ص ۵۰: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص 31: التنبيه و الاشراف، ص 317 - 318: الجوهر الثمين، ص 86: مروج الذهب، ج 3، ص 166.

نَعبُدُ إلاَّ الله، أمر ببناء هذا المسجد و هدم الكَسيمَة التي كانت فيه عبدالله الوليد أميرالمؤمنين، في ذي الحجة سنة سبع (تسع - خ ل) و ثمانين.»(1)

و در ايام وليد سنۀ ۸۷ عبيدالله بن عباس وفات يافت، و او همان است كه ملحق به معاويه شد و با حضرت امام حسن عليه السلام بي وفايي نمود، و او از برادر خودش عبدالله يك سال كوچك تر بود، و بعضي وفات او را در ايام عبدالملك سنه ۸۵ ذكر كرده اند.

و در سنۀ ۹۱ سهل بن سعد ساعدي صحابي و انس بن مالك صحابي وفات كردند، و به قولي انس در سال نود و سه وفات كرد.

و در سنۀ ۹۴، و به قولي سنۀ ۹۵ حضرت سيد الساجدين و زين العابدين علي بن الحسين -روحي فداه - وفات فرمود، چنانچه در منتهي نگاشته شد.

و سال وفات آن حضرت را سنة الفقهاء مي گفتند؛ چه در آن سال با حدود آن سال جماعت بسياري از فقهاء و علماء وفات يافتند كه از جمله ايشانند: سعيد بن جبير،(2)و ابوبكر بن عبدالرحمن مخزومي ،(3)و عبيدالله بن عبدالله هذلي ،(4)و سعيد بن المسيب،(5)و عروة بن الزبير،(6)و عامه فقهاء مدينه.

و گفته شده كه در آن ايام طاعون عظيمي شد كه در مدت قليلي سيصد هزار نفر هلاك شدند،

و سعيد بن جبير همان است كه حجاج او را به قتل رسانيد، و بعد از پانزده شب از قتل او مرض آكله در جوف او پديد گشت و هلاك شد. و ابوبكر، و عبيدالله، و

سعيد، و عروه از فقهاي سبعه معروفه مدينه بودند.(7)

اَلاّ كُلّ من لا يَقتدى بأئمّةٍ*** فقمَتُه ضيزي عن الحق خارجه

فمتهم عبيدالله عروة قاسم***سعيدُ سليمان ابوبكر خارجه

قاسم پسر محمّد بن ابي بكر، پسرخاله حضرت علي بن حسين عليه السلام است. و سليمان فرزند يسار مولي ميمونه زوجه رسول صلي الله عليه و آله و سلم است. و خارجه فرزند زيد بن ثابت انصاري، و نسب چهار ديگر در متن مذكور شد.

نقل شده كه: از خواص اسامي فقهاء سبعه آن است كه اگر بر حبوب نوشته شود از شر سوس سالم مي ماند، و هم صداع را برطرف مي كند اگر بر سر آويزان كنند. والله العالم. مؤلف رحمة الله [نگاه كنيد به: تعليقات و حواشي بر تجارب السلف، ص ۴۴: براي اطلاع بيشتر درباره آنان نگاه كنيد به: اصحاب الفتيا من الصحابة و التابعين. و به نقل از ابن خلّكان، ج ۱، ص 2۵۶ چاپ محمّد محيي الدين عبدالحميد].

*- و نيز در اين دو بيت:

إذا قيلَ مَن في العلم سبعةً أبحُرٍ***روايَتُهُم لَيسَت عن العلم خارِجَة؟

فقل هم عبيداللهِ عروةً قاسمٌ***سعيدً ابوبكرٍ سليمانُ خارجَة

نگاه كنيد به: فقهاء المدينة السبعة از عبدالمنعم هاشمي، چاپ دمشق، دار ابن كثير، ص ۱۳۷،۶ به نقل از اعلام الموقعين، ج۱.


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۶۶ - ۱۶۷.

2) درباره سعيد بن جبير نگاه كنيد به: اعلام الحفاظ و المحدثين عبر اربعة عشر قرناً، ج 4، ص ۲۶۱.

3) نگاه كنيد به: همان، ص ۲۲۲.

4) همان، ص ۴0۱.

5) نگاه كنيد به: اعلام الحفاظ و المحدثين، ج۴، ص ۸۵.

6) اعلام الحفاظ، ج۴، ص ۱۸۴.

7) بدان كه در مدينه در عصر واحد هفت نفر از فقهاء بودند كه فتوي مي دادند و مرجع فتاوي بودند، و ايشان را فقهاء سبعه مي گفتند و اسامي ايشان در اين دو بيت مذكور شده:

و سعيد همان كسي است كه به كثرت علم در تابعين ممتاز بوده، و مرسلات او را «أصحَ مراسيل» گفته اند، بلكه مرسلات او در نزد شافعيه مثل مرسلات محمّد بن ابي عمير است در نزد اصحاب ما كه در سلك صحاح منتظم مي شود.

و روايت شده كه: چون حضرت علي بن الحسين عليه السلام وفات فرمود تمام اهل مدينه از بر و فاجر بر جنازۀ آن حضرت حاضر شدند و بر او نماز خواندند مگر سعيد بن المسيّب كه حاضر نشد بر نماز آن حضرت، و به مسجد رسول صلي الله عليه و آله و سلم رفت كه تنها دو ركعت نماز كند، چه مسجد در آن وقت از مردم خالي شده بود، گفت: چون به نماز ايستادم صداي تكبير از آسمان شنيدم و بعد از آن صداي تكبير اهل زمين را شنيدم تا آن كه هفت تكبير از آسمان و زمين شنيدم، و از شنيدن تكبيرات بر روي در افتادم و مدهوش شدم، چون به هوش باز آمدم مردم از نماز بر آن حضرت برگشته بودند، و نه نماز بر او را يافتم و نه نماز مسجد را، و مرا زيانكاري بزرگ واقع شد و پيوسته بر اين حسرت هستم كه چرا بر آن حضرت نماز نكردم.(1)

و اما عروه، پس برادر اعياني عبدالله بن زبير است، و مادر اين هر دو برادر،


1) بحارالأنوار، ج ۴۶، ص ۱۵۰.

اسماء «ذات النطاقين» دختر ابوبكر است كه اهل سنّت او را يكي از عجائز اهل بهشت گفته اند، و عروة سالي با پسرش محمّد بن عروة به شام آمد و وارد بر وليد بن عبدالملك شد، و در آن سفر پسرش را ستور لگد زد و هلاك شد، و هم مرض آكله در پاي عروه پديد شد پاي او را بريدند گفت: «لَقَد لَقينا من سَفَرِنا هذا نَصَباً».(1)

گويند: وقتي به عبدالملك مروان گفت: مي خواهم شمشير برادرم عبدالله را نشان من دهي، گفت: در ميان شمشيرهاست و من تميز آن نمي دهم. عروه گفت: بفرما شمشيرها را حاضر كنند، من خود تميز مي دهم. چون شمشيرها را حاضر كردند عروه شمشيري كند برداشت و گفت : همين است، عبدالملك گفت: مگر او را مي شناختي؟ گفت: نه. گفت: پس از كجا گفتي اين است؟ گفت: تميز دادم او را به قول نابغۀ ذبياني .

و لا عَيبَ فيهم غَيرَ أنَّ سُيُوفَهُم***بِهِنََّ فَلُولٌ مِن قِراعِ الكَتائِب

و نوادر حكايات عروه بسيار است، و بِئر عروه در مدينه منسوب به او است. و بعضي تاريخ وفات او را سال نود و سيّم يا چهارم گفته اند.

و هم در سنۀ ۹۵(2)حجاج ثقفي به دركات جحيم پيوست، و در بلدۀ واسط(3)كه از بناهاي خود اوست به خاك رفت.

و قد عُفِيَت آثار مقبرته الملعونة، و اُجرى عليها الماء، و اتصلت بها إلى يوم القيامة لعائن أهل الأرض و السّماء.

قال ابن خلّكان: و كان مرضه بالآكلَة وقعت في بطنه، و دعا بالطّبيب لينظر إليها، فأخذ لحماً و علّقه في خيط و سَرّحه في حلقه و تركه ساعةٌ، ثمَّ أخرجه و لقد لصِقَ به دود كثير. و سلّط الله تعالى عليه الزّمهرير، فكانت الكوانين تجعل حوله مملوءة ناراً و تدنى منه حتى تحرق جلده و هو لايحسّ بها: و شكي ما يجده إلي الحسن البصري، فقال: قد كُنت نهيتُكَ


1) سورۀ كهف، آية ۶۲ بحارالانوار، ج ۴6، ص ۱۱۷.

2) الجوهر الثمين، ص ۸۹.

3) معجم البلدان، ج ۵، ص ۳۴۸.

الا(1)تتعرض الى الصالحين فلججت. فقال له: يا حسن، لا أسألك أن تسأل الله أن يُفرّج عني، ولكن أسألك أن تسأله آن يعجّل قَبَضَ روحي و لا يطيل عذابي، فبكي الحسن، و أقام الحجاج على هذه الحالة بهذه العلة خمسة عشر يوماً، إلى أن مات.(2)عليه لعائن الله تعالي.

و قد مضى في أيام عبدالملك نبذة من حالاته فتذكّر.

و در روز شنبه، نيمه جمادي الأولي سنه ۹۶ وليد در شام وفات كرد، و مدت دولتش نه سال و هشت ماه و دو شب طول كشيد(3)و سنين عمرش به چهل و سه رسيده بود، و او را چهارده پسر بوده كه از جمله عباس بود كه فارِس بني مروان لقب داشت.

و در اخبار الدول است كه از عمر بن عبدالعزيز منقول است كه گفت: چون وليد را در لحد نهادم ديدم كه پاهاي خويش را بر زمين مي كوبد و دستهايش را ديدم كه به گردنش غل كرده بودند.(4)


1) در دو نسخۀ ان تتعرض، ار روي وقيات اصلاح شد.

2) وقيات الاعيان، ج ۲، ص ۵۳.

3) تاريخ مختصر الدول، ص ۱۱۳.

4) اخبار الدول، ج 2، ص 33.

ذكر خلافت سليمان بن عبدالملك بن مروان

(1) در روز فوت وليد مردم با برادرش سليمان بن عبدالملك بيعت كردند، و او مردي فصيح اللسان بود به عكس وليد نظير خالد و عبدالله پسران يزيد بن معاويه، و از براي خالد و سليمان در باب فصاحت لسان قصه لطيفه اي است كه مقام ذكرش نيست.

و سليمان پيوسته جامه هاي قيمتي و لطيف مي پوشيد، و مسجد جامع اموي را كه وليد بنا كرده بود او تمام كرد، و نمازها را در اوائل اوقات به جا مي آورد و در سابق خلفاء بني اميه تأخير مي انداختند و آخر وقت مي گزاشتند.

[ پرخوري او]

و سليمان مردي اكول و پرخور بوده، و گفته شده كه : در هرروزي قريب به صد رطل شامي طعام مي خورده، و مورخ امين مسعودي نقل فرموده كه : غذاي او هر روز صد رطل عراقي(2)بوده، و گاهي طباخ ها جوجۀ مرغ براي او كباب مي كردند، همين كه سيخ هاي كباب براي او مي آوردند او را فرصت نبود كه سرد شود تا بتواند از سيخ بكشد، لاجرم دست خود در آستين مي كرد و با آن جامۀ قيمتي لطيف كه


1) درباره او نگاه كنيد به: الاخبار الطول، ص 329 - 330: تاريخ الخلفاء، ص ۵۰: تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص ۲45 - 248: تاريخ الخلفاء ابن يزيد،31 - 32: الجوهر الثمين، ص ۹۱: مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸۳.

2) رطل عراقي صد و سي درهم است كه عبارت باشد از شصت و هشت مثقال صيرفي و ربع آن است. مؤلف رحمة الله، نيز نگاه كنيد به: فيض العلام، ص ۱۹۰: مروج الذهب، ج ۱۳، ص ۱۸۵.

داشت، گوشت ها را از سيخ ها مي كشيد، و با آن حرارت در دهان مي گذاشت. حكايت شده كه: وقتي اصمعي اين حكايت را براي رشيد نقل كرد، گفت: «قاتَلَكَ اللهُ! فما أغلَمَكَ بأخبارِهِم.»

پس از آن رشيد گفت كه: گاهي كه جبّه هاي بني اميّه را براي من مي آوردند و بر من عرضه مي كردند، جبّه هاي سليمان را ديدم كه در آستين آنها اثر چربي و روغن بود و سبب آن را ندانستم، مگر الحال كه حال او را براي من گفتي، پس رشيد امر كرد كه جبّه هاي سليمان را آوردند و اثر سيخهاي كباب كه در آنها بود به مردم نمود، پس يك جبّه از آن را به اصمعي پوشانيد، اصمعي گاه گاهي آن جبّه را مي پوشيد و به مردم مي نمود و مي گفت: اين جبّه سليمان بن عبدالملك است كه رشيد به من پوشانيده.(1)

و نيز منقول است كه: روزي سليمان از حمام بيرون شد و گرسنگي بر او غلبه كرده بود، طعام خواست. گفتند: هنوز طبخ نشده، گفت: آن چه الحال ممكن است بياوريد، پس بيست بره پخته آوردند، اجواف آنها را با چهل دانه نان تنگ بخورد، و بعد از زمان كمي طعام به عمل آمد، چون غذا آوردند به عادت هميشه طعام خورد، چنانچه گويا هيچ چيز نخورده بود!(2)

و از تاريخ نيشابور نقل شده كه: صبحگاهي سليمان چهل مرغ پخته و چهارصد تخم و هشتاد و چهار قلوه با پي هاي آن با هشتاد گرده نان بخورد، چون طعام آوردند به عادت هميشه طعام خورد!

و حكايت او در پرخوري معروف است، و به قولي سبب موتش همان تداخل در طعام و پرخوري شد، چنانچه در اخبار الدول است كه وقتي چهارصد تخم ، با هشتصد دانه انجير، و چهارصد قلوه با پي هاي آنها، و بيست مرغ پخته بخورد، پس تب كرد و به سبب تداخل در غذا وفات كرد. (انتهي ).(3)


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸۵.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸۵.

3) اختيار الدول، ج۴، ص ۳۶.

و ابوحازم اعرج او را موعظتي بليغ كرده كه شايسته باشد در اينجا ذكر شود.

نقل است كه: وقتي ابوحازم بر سليمان وارد شد، سليمان گفت: به چه سبب ما از مردن كراهت داريم؟

گفت: به سبب آن كه دنيا را تعمير كرديد و آخرت را خراب نموديد، لاجرم از آباداني ميل نداريد به جاي خراب منتقل شويد.

گفت: ورود ما بر آخرت در معرض الهي به چه نحو است؟

گفت: اما نيكوكار حالش حال مسافري است كه از سفر به وطن مي رود و به اهل و عيال خويش مي رسد و از رنج و تعب سفر راحت مي شود، و اما بدكار حالش حال غلام گريخته مي ماند كه او را گرفته به نزد آقايش مي برند.

گفت: بگو چه عملي افضل اعمال است؟

گفت: اداء واجبات و اجتناب از محرمات.

گفت : كلمۀ عدل چيست؟

گفت: كلمۀ حقي كه بر زيان براني نزد كسي كه از او بترسي و هم از او اميدي داشته باشي.

سليمان گفت: عاقل ترين مردم كيست؟

گفت: آن كه اطاعت خدا كند.

گفت: جاهل ترين مردمان كيست؟

گفت: آن كه آخرت خود را براي دنياي ديگري بفروشد.

گفت: مرا موعظه موجزء كن.

گفت: سعي كن كه خدا نبيند تو را در جاهايي كه نهي از آن فرموده، و ببيند تو را در جاهايي كه امر به آن فرموده است، اين وقت سليمان گريه سختي كرد.

يكي از حاضرين ابوحازم را گفت: كه اين حرفها چه بود كه در محضر امير گفتي؟ گفت: ساكت باش حق تعالي از علماء عهد و پيمان گرفته كه علم خويش را بر مردم ظاهر كنند و كتمان ننمايند، اين بگفت و از نزد سليمان بيرون شد، سليمان

مالي از براي او فرستاد او رد نمود و گفت: والله من اين مال را در نزد تو نمي پسندم تا چه رسد به خودم.(1)

و ابوالفرج اصفهاني گفته كه: از كساني كه از آل ابوطالب در ايام سليمان شهيد شد، عبدالله بن محمّد بن علي بن ابي طالب عليه السلام بود و او وصي پدرش محمّد حنفيه بود، و اهل خراسان را در آن زمان اعتقاد آن بود كه او امام است و از پدر به وصايت ميراث به او رسيده، و او نيز وصيت كرد به محمّد بن علي بن عبدالله بن عباس، و محمّد وصيت كرد با ابراهيم الامام، پس خلافت به اين جهت از وصيت به بني عباس منتقل شد.(2)

مؤلف گويد كه: خواهد آمد كه ابراهيم وصيت كرد به سفّاح، و ابومسلم خراساني داعي ابراهيم پس از وصيت ابراهيم به سّاح و مرگ او سعي كرد در زوال ملك بني مروان و استقامت دولت آل عباس، تا به سعي و سفّاح خليفه شد.

و سبب فوت عبدالله آن شد كه در سنه ۹۸ سليمان زهري پنهاناً به او خورانيد و مقتول شد، و در «حميمه»(3)از اراضي شام مدفون شد.

و در دهم با بيستم صفر سنه ۹۹ در «مَرج دابق» (4)از اراضي «قنّسرين» سليمان وفات يافت، و مدت دولت او دو سال و هشت ماه(5)و پنج شب، و به قولي دو سال و نه ماه و هيجده روز بوده، و سنين عمرش به سي و نه يا به چهل و پنج رسيده بود.

و در همان سال ابوزيد خارجة بن زيد بن ثابت انصاري كه يكي از فقهاء سبعۀ مدينه است وفات كرد.


1) تاريخ مختصر الدول، ص ۱۱۴، الامامة و السّياسة، ط مصر، ج ۲، ص 62 - 88: مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸۷.

2) مقاتل، ص ۱۲۳.

3) سميعه: ملك آل عباسي بوده و در ايام بني اميّه در آنجا بودند. مؤلف رحمة الله.

4) معجم البلدان، ج 2: ص 416 - 417.

5) تاريخ مختصرالدول، ص ۱۱۴.

ذكر خلافت عمر بن عبدالعزيز بن مروان

(1) در سنۀ ۹۹ كه سليمان از دنيا رخت كشيد، عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد. و نقل شده كه: سبب خلافت او آن شد كه چون سليمان را حالت موت ظاهر شد وصيت نامه نوشت، و جمله از اكابر و اعيان و وجوه مردمان را بر آن شاهد گرفت، و وصيت كرد كه چون مرگ من رسيد مردم را جمع كنيد و اين وصيت نامه را برايشان بخوانيد و هركه را من تعيين كرده ام خليفه كنيد. پس چون سليمان رحلت كرد و از كار دفن او فارغ شدند نداي «الصّلاة جامعة » در دادند، طايفۀ بني مروان و ساير طبقات مردمان جمع گشتند تا ببينند قباي خلافت بركي استوار خواهد شد، زُهري به پا خاست و فرياد برداشت كه: اي مردم هر كه را سليمان براي خلافت نام برده باشد شما به آن راضي مي باشيد؟ گفتند: بلي.

پس وصيت نامه را خواندند نوشته بود كه: عمر بن عبدالعزيز خليفه است، پس از آن يزيد بن عبدالملك و در آن وقت عمر در آخر مردم جاي داشت، چون اين مضمون را شنيد كلمۀ استرجاع گفت.

آن گاه مردم به جانب او شتاب كردند و دست و بازوي او را بگرفتند و به منبر بالا بردند، و منبر را پنج پله بود عمر بر پله دوّم نشست، اول كسي كه با او بيعت كرد يزيد بن عبدالملك بود، پس ساير مردمان بيعت كردند جز سعيد و هشام، آن دو


1) درباره او نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۳۳1: الأتباء في تاريخ الخلفاء، ص 50 - 51: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۲48 - 268: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص ۳۲: الجوهر التمين، ص ۹۳: مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۹3.

تن نيز بعد از دو روز بيعت كردند.

و چون امر خلافت بر او مستقيم شد او خطبه اي كه خواند اين بود كه بپا خاست و گفت:

«أيّها النّاس! إنَّما نحن من أصولٍ قد مَضَتْ فروعُها، فما بقاء فرع بعد أصله، و إنَّما النّاس في هذه الدنيا أغراض تَنقل فيهم المنايا، و هم فيها نصب المصائب، مع كل جرعة شرق، و في كلّ أكلة غُصَص، لا ينالون نعمة إلاّ بفراق اُخرى، و لا يعمّر معمّر منكم يوماً من عمره، إلاّ بهدم آخر من أجله».

و نوشت به عامل مدينه كه ده هزار دينار در بين اولاد علي عليه السلام پخش كن.

و مسعودي از بلاغت او نقل كرده كه: وقتي به يكي از اعمال خويش نامه نوشت به اين عبارت: «قد كَثُرَ شاكوكَ و قَلَّ شاكِروك، فإمَّا اِعتَدَلتَ و أمَّا اِعتَزَلتَ، والسلام».(1)يعني: شكوه كنندگان تو بي حساب و شكرگزارندگانت ناياب، يا بر تخت عدالت آويز با از مسند حكومت برخيز.

و ابن خلّكان برمكي اين عبارت را به جد خود جعفر برمكي نسبت داده.

ولادت عمر بن عبدالعزيز در شب شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام بوده، و هم در آن شب متولد شده هشام بن عروه، و قتاده، و زهري، و اعمش.

و بالجمله عمر بن عبدالعزيز مردي وجيه و اهل عبادت و نجيب(2)بني اميّه، و اعدل بني مروان در رعيت بود، مادرش دختر عاصم بن عمر بن الخطاب بود و او را عمر صغير و عمر ثاني مي گفتند، و هم او را «أشجّ بني اميه» مي ناميدند به جهت شجه و شكافي كه در سر يا صورت او بود كه در زمان طفوليت از آسيب لگد ستور حاصل شده بود، و اشاره به او و يزيد بن الوليد است اين عبارت معروفه: الناقص و الأشجّ أعدَلا بني مروان.

و گاهي كه بر خلافت مستقر شد عمّال بني اميّه را معزول كرد و مردمان صالح


1) مروج الذهب، ج ۱۳، ص ۱۹۶.

2) قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: في كل حي نجيب إلاّ في بني أميّة. (مؤلف رحمة الله) [الخصال، ص 108].

خيرانديش را به جاي ايشان نصب كرد، و هم امر كرد كه دار ضيافت و مهماني بنا كردند، و از براي ابناء سبيل چيزي قرار گذاشت.

و از محاسن كارهاي او آن كه فدك را به اهل بيت رسول صلي الله عليه و آله و سلم رد كرد بعد از آن كه عثمان تيول مروان كرده بود و به ايشان رسيده بود، و با اهل بيت و آل علي عليهم السلام احسان مي كرد و متعرض ايشان نمي شد.

و هم از محاسن اعمال او آن كه سب اميرالمؤمنين عليه السلام را كه معاويه تأسيس آن كرده بود و در ايام خلفاء سابقين بر او رواج داشت از ميان مردم برداشت، و فرمان داد آيه مباركه: «ربنا اغفرلنا و لإخواننا»،(1)و كريمۀ: «إنَّ الله يأمر بالعدل و الاحسان»(2)- الخ، در خطبه ها به جاي سبّ اميرالمؤمنين و اهل بيت او - صلوات الله عليهم اجمعين - بخوانند.(3)

و نوادر سيرت او بسيار است. و مجملاً سيرۀ ظاهريۀ او از ساير بني اميّه امتيازي تمام داشت. او از اين جهت است كه يكي دو تن از اكابر علماي شيعه در ذمّ او توقف نموده با آن كه شيعه او را غاصب خلافت و امامت مي دانند و مي گويند: چه معصيتي بالاتر از غصب اين منصب عظيم است كه در آن زمان حق حضرت امام محمّد باقر عليه السلام بوده و عمر غصب كرد.

و بالجمله، در ماه رجب سال صد و يكم هجري در «دير سمعان»(4)از اعمال و «حمص» از دنيا رحلت كرد، و مدت خلافت او دو سال و پنج ماه و پنج روز، و مدت عمر او سي و نه سال بوده، و قبر او نيز در «دير سمعان» است، و بني عباس گاهي كه اموات بني اميّه را از گور بيرون آوردند و بسوختند متعرض گور او نگشتند.


1) سورۀ حشر (۵۹). آيه ۱۰.

2) سوره نحل، آيه ۹۰.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۴۰: مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۹۳..

4) ديري است با صفا در نواحي دمشق، معجم البلدان، ج ۲، ص ۵۱۷.

و جماعتي او را مرثيه گفته اند و اشعار فرزدق شاعر(1)و كثّير عزّه و سيد رضي رحمة الله در مرثيه او معروف است، و مطلع قصيده سيّد رضي در مرثيه او اين بيت است.

يابنَ عَبدِالعَزيزِ لَو بَكَتِ اَلع***ينُ فَتيِّ مِن اُميّةَ لَبَكَيتُكَ(2)


1) نك: مروج الذهب، ج 3، ص ۲۰۵.

2) ديوان سيد رضي، ج 1، ص 215.

ذكر خلافت يزيد بن عبدالملك بن مروان

(1) در عشر اخير ماه رجب سنۀ ۱۰۱ كه عمر بن عبدالعزيز از دنيا رخت بربست، يزيد بن عبدالملك بن مروان سبط يزيد بن معاويه بن ابي سفيان بر اريكۀ سلطنت نشست، و تا مدت چهل روز به سيرۀ عمر بن عبدالعزيز رفتار كرد، آن گاه چهل نفر از مشايخ شام نزد او آمدند و قسم ياد كردند كه خلفاء را در آخرت حساب و عقابي نيست، يزيد فريفته گرديد و از سيرت عمر دست كشيد.

و نقل شده كه: غلبه كرده بود بر او محبت جاريه «حبّابه»(2)نام، و پيوسته با او در عيش و عشرت بود تا گاهي كه حبابه بمرد، يزيد از مرگ او سخت غمنده شد و عيشش منقص و عقل او ناقص گرديد، و مدتي نگذاشت كه مردۀ حبابه را دفن كنند، و پيوسته او را مي بوسيد و مي بوئيد تا آن كه بدن «حبابه» متعفن شد و گنديد، و مردمان خليفه را بر اين كار عيب كردند، اذن داد تا دفنش نمودند و خود بر سر قبر او مقيم شد.(3)

دميري و غيره گفته اند كه: ديگر باره امر كرد تا قبر «حبابه» را نبش كردند و جيفه گنديدۀ او را از گور در آوردند.


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۳32 - 334: الأنباء في تاريخ الخلفاء، ص ۵۱: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۲68 - 269: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص 33: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۰۶.

2) بدان كه حبّابه جاريۀ بود مغنيّه، و در طرب و تغنّي كامل بود، و حكايت تعشقات و طرب يزيد [بن عبدالملك] با او در آخر جزء سيزدهم اغاني نوشته شد. (مؤلف رحمة الله)

3) نك: تاريخ مختصر الدول، ص ۱۱۵ - ۱۱۶: اغاتي، ج ۱۵، ص ۱۲۲، ط دار الكتب: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۰۹.

و بالجمله، بعد از پانزده روز از مرگ «حبابه» گذشته، يزيد نيز بمرد.(1)

و نقل است كه: ابوحمزۀ خارجي گاهي بني مروان را ذكر مي كرد و مثالب ايشان را مي گفت تا به اسم يزيد مي رسيد مي گفت: يزيد نشانيد «حبابه» را به طرف راست خود «و سلّامه» را در طرف چپ خود و گفت: مي خواهم از طرب طيران كنم، پس طيران كرد به سوي لعنت خدا و عذاب اليم.

و در ايام خلافت يزيد در ۱۲ صفر سنه ۱۰۲ يزيد بن مهلّب بن ابي صفره(2)كشته شد با جماعت بسياري، و يزيد بن مهلّب(3)آن كس است كه پدرش مهلب در زمان عبدالملك مروان از جانب حجاج ثقفي عامل خراسان بود و در ذي حجۀ سنۀ ۸۳ وفات كرد، و يزيد به جاي او نشست و قريب شش سال والي خراسان بود، تا آن كه عبدالملك به اشاره حجاج او را عزل نمود و به جاي او قتيبه بن مسلم باهلي را منصوب نمود.

پس يزيد به جانب عراق آمد حجاج او را بگرفت و در محبس افكند و او را تعذيب نمود، و اين به جهت آن بود كه حجاج از او خوف داشت و بيم آن داشت كه يزيد دولتش قوي شود و او را ذليل كند، و يزيد در تعذيب و حبس حجاج بود تا گاهي كه فرار كرد و به جانب شام رفت و سليمان بن عبدالملك نزد برادرش وليد او را شفاعت كرد. وليد او را امان داد. اين بود تا زماني كه سليمان خليفه شد ديگر باره او را عامل خراسان كرد، و ببود تا سليمان بمرد و عمر بن عبدالعزيز خليفه شد ديگر باره او را گرفتند و در محبس افكندند، و پيوسته در زندان عمر بن عبدالعزيز بود تا آن كه در سنۀ ۱۰۱ از زندان بگريخت و به جانب بصره و كوفه شد و مردمان را بر دور خود جمع كرد و به داعيه رياست بناي مخالفت با سلطان نهاد، و به تدريج


1) حياة الحيوان دميري، ج ۱، ص ۱0۷.

2) ابي صفره كتبت ظالم بن سراق ازدي است. و او از شيعه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، و در روز حرب جمل به خدمت آن حضرت رسيد و در بصره وفات يافت. و حضرت بر او نماز گزاشت. (مؤلف رحمة الله)

3) بدان كه گفته اند كه: بلدۀ جرجان كه آن را آستراباد نيز گويند. از بناهاي يزيد بن مهلب بن ابي صفره است، و آن مدينه اي است مشهور عظيم و بزرگ در ميان طبرستان و خراسان. (مؤلف رحمة الله)

كار او بالا گرفت و دولتش قوي شد تا آن كه يزيد بن عبدالملك برادرش مسلمه را با پسر برادرش عباس بن وليد معروف به فارس بني مروان را با جيش عظيمي به دفع او فرستاد، و جنگ سختي فيما بين واقع شد و در پايان كار عراقيين بگريختند و لشكر شام بر يزيد بن مهلب غلبه جستند و او را با ساير اخوۀ او در معركه قتال بكشتند.

پس يزيد بن عبدالملك هلال بن احوز مازني را به طلب آل مهلب فرستاد، امر كرد كه هر كه از آل مهلب به حد بلوغ رسيده باشد گردن زند، پس هلال در تفتيش ايشان شد و هر كدام را كه به حد بلوغ رسيده بودند گردن زد.

و از ابن قتيبه نقل شده كه گفته: « يقال: إنَّه وقع إلى الارض من صُلب المَهلب ثَلاث مأةَ وَلد. و قال ابن خلكان: أجمع علماء التّاريخ على أنّه لم يكن في دولة بني أميّةَ أكرم من بني المهلب، كما لم يكن في دولة بني العباس أكرم من البرامكة. و الله أعلم.(1)

و هم در ايام يزيد سنۀ ۱۰۳ عطاء بن يسار(2)مولي ميمونه زوجه رسول صلي الله عليه و آله و سلم، و مجاهد بن جبير، و جابر بن زيد بصري وفات كردند.

و در سنۀ ۱۰۴ وهب بن مُنَبّه و طاووس(3)يماني وفات كردند، چنانچه مسعودي نگاشته، و به قولي وفات وهاب در اوّل سنۀ ۱۱۰ بوده، چنانچه بعد از اين نگاشته خواهد شد، و ابن خلّكان و غيره گفته اند كه: طاووس يماني يك روز پيش از ترويه در سنه ۱۰۶ به مكّه معظمه وفات كرد و هشام بن عبدالملك بر او نماز گزاشت.(4)

و او يكي از فقهاء عصر خود بوده و روايت او مناجات حضرت سيد الساجدين


1) وفيات الاعيان، ج ۶، ص ۲۸۳.

2) درباره او نگاه كنيد به: تذكرة الحفاظ، ج ۱، ص ۹۰؛ تهذيب الكمال، ج ۲، ص ۱۲۴.

3) بعضي اسم او را ذكوان و لقبش را طاووس مي دانند. درباره او نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۵۰۹ صفة الصفوة، ج ۲، ص ۱۶: تهذيب التهذيب، ج ۵، ص ۸: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۱۴.

4) وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۵۰۶.

را در حجر مكّه و گفتگوي او با آن حضرت معروف است،(1)و او از علماء عامه به شمار رفته اگر چه صاحب روضات او را در طبقات خاصه به شمار آورده.(2)

و نيز در سنۀ ۱۰۴ (3)عامر بن شراحيل مشهور به علم ، و معروف به شعبي(4)در كوفه به مرگ فجأه وفات كرد.

در سنۀ ۱۰۵ عبدالله بن جبير وفات كرد.

و نيز در سنۀ ۱۰۵ كثير بن عبدالرحمن (5)خزاعي شيعي شاعر مشهور در مدينه وفات كرد، و او از شعراء حضرت باقر عليه السلام و از خواص آن حضرت بود، و چون وفات كرد حضرت بر جنازۀ او حاضر شد، و او را بلند كرد و بر دوش گرفت. و اتفاقاً در روز وفات او عِكرمه مولي ابن عباس نيز در مدينه وفات كرد، مردم گفتند: امروز افقه مردم و اشعر مردم وفات كرد.

و كثير أحد عشّاق العرب المشهورين به و صاحبته «عزّة» (بفتح المهملة و تشديد الزاي) بنت جميل بن حفص، و لذلك يقال له «كثير عزة».

و نوادر حكاياته كثيرة.

و كُثيّر تصغير كَثير، و صغِّر لأنه كان حقيراً شديد القِصَر. قال الوقّاصى: رأيت كثيراً يطوف بالبيت، فمن حدَّثك أنَّه يزيد على ثلاثة أشبار فلا تُصدّقه، وكان إذا دخل على عبدالعزيز بن مروان بمصر يقول طَأطِأ رأسَكَ لئلاً يؤذيك السَّقف، يمازِحُهُ بذلك، وكان عبدالملك يحبّ النّظر إلى كُثَّير، فلمّا ورد عليه فإذا هو حقير قصير تزدريه العين، فقال:


1) مناقب اين شهرآشوب، ج ۲، ص 272.

2) او از علماي عامه است قطعاً نگاه كنيد به: خاتمۀ مستدرك، ج ۲، ص 319 و در اين اثر شواهدي بر اين مدعا اقامه شده.

3) بعضي وفات او را ۱0۳ نوشته اند.

4) الشعبى: (به فتح الشى المعجمة و سكون العين المهملة و في آخرها الياء المعجمة بواحدة). هذه النسية إلى الشعب و هو بطن من همدان، و المشهور بها ابوعمرو و عامر بن شراحيل الشعبي من اهل الكوفة، كان من كبار التابعين وجلّتهم و كان كان فقيهاً شاعراً، روى عن خمسين و مأة من اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم. انساب سمعانى (مؤلف رحمة الله). [وفيات، ج۳، ص ۱۲: تهذيب تاريخ دمشق، ج ۷، ص ۱۴۹].

5) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج۴، ص ۱۰۶.

تسمع بالمُعيدي خيرٌ من أن تراه! فقال: مهلاً يا اميرالمؤمنين! فانَّما المرء بأصغرَيه، قلبه و لسانه، إن نطق نطق بالبيان و إن قاتل قاتل بالجنان. وأنا الّذي أقول:

تَرَي الرّجل النّحيف فتزدريه***و في أثوابه أسد زئيرٌ «الأبيات»

فاعتذر إليه عبدالملك و رَفَعَ مجلسه.(1)

و در جمعه ۲۵ شعبان همين سال يزيد بن عبدالملك در ارض «بلقا» از اعمال دمشق وفات كرد، جنازۀ او را حمل كردند و در مابين «جابيه» و «باب صغير» در دمشق دفن نمودند، مدت عمر او سي و هفت سال، و ايام خلافت او چهار سال و

يك ماه و دو روز به شمار رفته.(2)


1) الدرجات الرفيعه، ص ۵۸۱.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۰۶.

ذكر سلطنت هشام بن عبدالملك بن مروان و شهادت زيد بن علي بن الحسين

اشاره

(1) در سنۀ ۱۰۵ در همان روزي كه يزيد بن عبدالملك از دنيا رخت بربست، برادرش هشام به جاي وي نشست، و او مردي احول و غليظ و بدخو و موصوف به حرص و يخل بوده، و آن چه از اموال در خزانه جمع آورد هيچ يك از خلفاء سابقين بر او اندوخته نكرده بودند، و نقل شده كه: در سفر حجي جامه هاي او را سيصد شتر حمل مي كرد.

و چون هشام وفات يافت وليد بن يزيد طريق احتياط پيش داشت و از مالهاي اندوختۀ او صرف كفن و دفن او ننمود بلكه او را از قرض و عاريه تجهيز كرد.

و در اخبار الدول است كه ما بين هشام و وليد منافرت بود، لاجرم پس از مرگ هشام، وليد او را غسل نداد و كفن نكرد به عنوان احتياط، تا آن كه مردۀ هشام گنديد. و بالجمله، زماني سخت تر از زمان او بر رعيت نگذشت. و هشام مردي با تدبير و سياست بوده، و گفته شده كه: در بني اميه سه نفر در امور سياسي بي نظير بودند يكي معاوية بن ايي سفيان، دوم عبدالملك بن مروان، سيم هشام، و منصور دوانيقي در امر سياست و تدبير امور مملكت تقليد هشام مي كرد.

و در ايام خلافت هشام سنۀ ۱۰۸ قاسم بن محمد بن ابي بكر(2)وفات يافت


1) براي اطلاع بيشتر نك : الاخبار الطوال، ص 325 - 237 ، الأمناد في تاريخ الخلفاء، ص 51، تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 269- 372، تاريخ الخلفاء ابن زياد، ص 23 - 34 ؛ الجوهر النعين، ص 98 ؛ مروج الذهيب، ج 3 ، ص 216.

2) درباره او نگاه كنيد به: فقهاء المدينة السبعة، ص ۹۷ - 117.

در «قُدَيد» بر وزن «رجيل» - و آن منزلي است ما بين مكّه و مدينه - و قاسم سبط يزدجرد پادشاه عجم، و پسر خاله حضرت سجاد عليه السلام، و جد امّي حضرت صادق عليه السلام است و او يكي از فقهاء سبعه مدينه و از ثقات حضرت علي بن

الحسين عليهم السلام بوده چنانچه در خبري وارد شده.(1)

[حسن بصري]

و در سنۀ ۱۱۰ حسن بن يسار بصري وفات كرد، و بعد از چندي از وفات او گذشته محمّد بن سيرين بصري(2)وفات كرد، و ما بين حسن بصري و ابن سيرين منافرت تامي بوده به طوري كه مثل شده:

«جالس إمّا الحسن أو ابن سيرين على سبيل منع الجمع دون منع الخلو، و ذلك أوجب تقارب أجلهما أيضاً كما سيجيي، آنفاً بيان ذلك في تاريخ فرزدق و جرير».

و ابن خلّكان گفته كه: بعد از صد روز از وفات حسن، ابن سيرين وفات كرد.

و اين سيرين در تأويل رؤيا و تعبير خواب يد طولي داشت، و حكايات تعبيرات او معروف است. و او مردي بزاز بوده و پدرش بندۀ انس بن مالك بوده .

و حسن بصري همان است كه به فصاحب و بلاغت معروف بوده، از ابوعمرو بن العلا نقل شده كه گفته: نديدم فصيح تر از حسن بصري و حجاج بن يوسف ثقفي. گفتند: از اين دو كدام فصيح تر بودند؟ گفت: حسن، و ولادت او در مدينه دو سال قبل از وفات عمر بن الخطاب واقع شد.

و در همان شبي كه حسن وفات كرد ابوعبيده نحوي بصري متولد شد. و نقل شده كه: مادر حسن خَيرَة كنيز امّ سلمه زوجه پيغمبر بوده ،(3)و گاهي كه خيره پي حاجتي مي رفت و حسن مي گريست، امّ سلمه پستان خود را در دهان او مي گذاشت و او را مشغول مي ساخت و گاهي شير از پستان امّ سلمه بيرون مي آمد و


1) مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۳۳۵.

2) درباره ابن سيرين نگاه كنيد به: طبقات المعتزله، ص ۱۷،ثقات عجلي، ص ۴۰۵.

3) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۳۵۴: تهذيب التهذيب، ج ۱، ص ۴۸۱.

او مي مكيد،(1)لاجرم گفتند: حكمت و فصاحت حسن از بركت پستان امّ سلمه

بوده.

و بالجمله، صوفيه و اهل سنّت(2)را اعتقاد تمامي است به حسن، و اكثر شيعه او را منحرف مي دانند(3)از اميرالمؤمنين و ائمه طاهرين عليهم السلام.

و از براي او مطاعن بسيار نقل كرده اند و گفته اند كه: اميرالمؤمنين عليه السلام مواجهةً او را لعن فرمود و او را لفتي(4)فرمود، و او را سامري امّت لقب داد،(5)و هم دعا كرد در حق او كه هميشه محزون و غمين باشد، لاجرم پيوسته غمنده و حزين بود تا زنده بود وَ كانَ كَمَن رَجَعَ عَن دَفنِ حَميمٍ، أو كَخَريَندَجٍ ضَلَّ حمارُهُ.

و هم روايت كرده اند كه: چون اميرالمؤمنين عليه السلام از جنگ اهل بصره مراجعت فرمود، به حسن فرمود: كه چرا تو به جنگ حاضر نشد؟ گفت: به جهت آن كه ندائي شنيدم كه مي گفت: قاتل و مقتول در جهنم است! حضرت فرمود: آن منادي برادرات ابليس بوده، و راست گفته ، قاتل و مقتول لشكر مرئه در نار است.(6)

و هم از مطاعن حسن شمرده اند ياري نكردن او حضرت سيدالشهداء عليه السلام را،(7)و غيرذلك .

و نادري از علماء اماميه گفته (اند) كه حسن در آخر كار از دوستان اهل بيت گشته ، والله العالم.


1) نگاه كنيد به: الزهد و الزهاد الثمانيه، ص ۱۳۵ - 136: الامالي سيد مرتضي، ج ۱، ص ۱۵۲.

2) نگاه كنيد به: طبقات الصوفيه، ص ۲۲۵ و ۱۳۰: كشف المحجوب، ص 103.

3) نگاه كنيد به: كامل بهائي، ج 3، ص۸6: تحفة الاخبار، ص ۱۴۵ و ۱۴۹ (پاورقي): روضات الجنات، ص: بنيان رفيع در حالات خواجه ربيع، ص ۲۹۲: هدية الاحباب، ص ۱۴۷؛ اختيار معرفه الرجال، ج ۲، ص ۹: ريحانة الادب، ج ۲: ص ۳۹۵؛ بحارالانوار، ج ۷، ص ۱۳۷.

4) لفتي: لقبي است كه مادر حسن در طفوليت او را به آن مي ناميد و كسي مطلع نبود و آن به زبان تبطية يعني شيطان، مؤلف رحمة الله)

5) بحار الانوار، ج 42، ص 131: الاحتجاج، ج 1، ص 404.

6) الاحتجاج، ج ۱، ص 402 - 403.

7) كامل بهايي، ج ۲: ص ۸۶.

و بالجملة، هو من كبار مشايخ الصوفية، و له حكم و مواعظ، منها قوله - و قد سأل عن حال الدنيا - شغلني توقّع بلائها عن الفرح بلقائها.

و منها: تفقّد الحلاوة في ثلاثة أشياء: الصلاة و الذكر و قرائة القرآن، فإن وجدتم و إلاّ فاعلموا أنَّ الباب مغلق.

و منها قوله: ما رأيت يقينا لا شك فيه، أشبه بشك لايقين فيه من الموت.

و نيز در سنۀ ۱۱۰ ابوالطفيل عامر بن واثله صحابي وفات كرد. و او هشت سال از حيات پيغمبر خدا را درك نموده، و به او ختم شد صحابه در دنيا. و از براي او حكايت لطيفي است با معاويه و اصحاب او، از مناقب ابن شهرآشوب دريافت شود.

و نيز در سنۀ ۱۱۰ ابوفراس ، همام بن غالب بصري شاعر شيعي معروف به فرزدق وفات كرد.

و فرزدق از شعراء معروفين(1)است، و از اشعار اوست قصيدۀ معروفه: يا صاحِبي أينَ حَلَّ الجُودُ و الكَرَمٌ،(2)كه در مدح علي بن الحسين عليه السلام در محضر هشام بن عبدالملك مرتجلاً انشاء كرد، و اين قصيده را شيعه و سني نقل كرده اند و از ملاحظۀ آن معلوم مي شود كه فرزدق در چه مرتبه از شعر بوده كه مرتجلاً اين قصيدۀ شريفه را گفته ، و از يونس معروف است كه گفته: لو لاشعر الفَرَزدَق لَذَهَبَ ثُلث لغة العرب.

و علامه بهبهاني رحمة الله از ملا جامي صوفي سني معروف نقل كرده كه: زني از اهل كوفه فرزدق را بعد از مرگ او به خواب ديد از او پرسيد كه خدا با تو چه كرد؟ گفت: مرا آمرزيد به بركت اين قصيده كه در مديح علي بن الحسين عليه السلام گفته بودم.(3)

ملا جامي گفته: سزاوار است كه خدا تمام عالم را بيامرزد به اين قصيده كه در مدح آن حضرت است.(4)


1) نگاه كنيد به: منتخب من كتاب الشعراء از حافظ ابو نعيم اصفهاني، ص ۲۸.

2) بحارالانوار، ج ۴، ص ۱۲۵.

3) مجالس المؤمنين، ج ۱۲، ص ۴۹۸.

4) نگاه كنيد به: مقامع الفضل، ج 2، ص 450: روضة المتقين، ج 14، ص 413 و 414: مجالس المؤمنين، ج 2، ص 495.

و ما بين فرزدق و جرير(1)شاعر پيوسته منافرت و مهاجات بود. و چون خبر وفات فرزدق به جرير رسيد گريست و گفت: «أنا و الله بني لَأعلم أنّي قليل البقاء من بعده، و لقد كان نُجمنا واحداً و كان كل واحدٍ منّا مشغول بصاحبه، و قلَّ ما مات ضد او صديق ألاّ و تبعه صاحبُه».

و اتفاقاً در همان سال، و به قولي بعد از چهل روز جرير نيز وفات يافت.

و علما اتفاق كرده اند كه در اسلام مثل فرزدق و جرير و اَخطل شاعري نبوده، و گفته شد كه: اخطل نصراني بوده و اهل ادب، شعر اين سه شاعر را تشبيه كرده اند به شعر اين سه شاعر زمان جاهليت، فرزدق به زهير، و جرير به اعشي، و اَخطل به نابغه.

و زهير والد كعب صحابي مشهور صاحب قصيدۀ معروفۀ «بانت سعاد» است، و بيت زهير تمام شاعر بوده اند چه خودش و پدرش ابي سلمي و خالش و خواهرش سلمي و دو پسرش كعب و بحير و خواهرش خنساء، تمام شاعر بوده اند.

و نيز در سنۀ ۱۱۰ وهب بن منبه يماني صاحب اخبار و قصص متعلقه به امم سالفه و احوال انبياء و اوضاع دنيا در صنعاء يمن وفات كرد، و نود سال عمر كرده بود، و از او نقل شده كه گفته: هفتاد و دو كتاب از كتاب الهيه قرائت كرده ام. و در سنۀ ۱۱۴ بنابر مشهور شهادت حضرت امام محمّد باقر عليه السلام واقع شده. و ما در منتهي شهادت آن حضرت را نگاشتيم.

و نيز در سنه ۱۱۴ يا يك سال بعد حَكَم بن عتيبه بتري زيدي كوفي وفات كرد، و از ابي مريم روايت شده كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام به من فرمود:

« قُل لِسَلَمَة بن كُهَيل و الحَكَم بن عُتيبة: شَرِّقاً او غرِّباً لن تجدا عِلماً صَحيحاً إلاَّ أشياءَ خَرَجَ مِن عندنا أهل البَيت».(2)

و هم آن حضرت فرموده كه: «حكم» هر چه خواهد به طلب علم به يمين و شمال برود، به خدا سوگند كه نخواهد يافت علم را مگر در خانواده اي كه جبرئيل


1) وي جرير بن عطيّة بن الخَطَفي است نگاه كنيد به: منتخب من كتاب الشعراء، ص ۳۵.

2) بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۳۳۵.

برايشان نازل شده.(1)

و در سنۀ ۱۱۵ عطاء بن ابي رياح مفتي مكّه كه از رؤساء علماء سنت است وفات يافت، و گفته شده كه عطا مردي بوده مشلول و لنگ و كور و سياه رنگ.(2)

و در سنۀ ۱۱۷ حضرت سكينه بنت الحسين عليها السلام در مدينه وفات يافت.

و هم در آن سال قتادة بن دعامة كه يكي از علماء كبير اهل سنّت است و كلام او را در تفسير آيات ذكر مي كنند در «واسط» وفات يافت، و او كور مادرزاد بوده. و ابن خلّكان گفته: در «دجيل» غرق شده.(3)

و نيز در سنۀ ۱۱۷ غَيلان بن عُقبه(4)«ذوالرّمه» شاعر در اصفهان وفات كرد.

«وَ هُوَ احد فحول الشّعراء، و أحد عشّاق العرب المشهورين بذلك، و صاحبته مَيَّةٌ. و كان ذوالرمة كثير التشبيب بها في شعره».(5)

و هم در آن سال يا در سنة ۱۲۰ نافع غلام عبدالله بن عمر كه يكي از ثقات محدثين اهل سنت است وفات يافت.

و در سنۀ ۱۱۸ علي بن عبدالله بن عباس وفات كرد، و او جدّ سفّاح و منصور دوانيقي است، و اميرالمؤمنين عليه السلام او را علي نام نهاد و ابوالحسن كنيه داد و «ابوالأملاك» از او تعبير فرمود، و چون عبدالملك مروان خليفه شد از شدت بغض و عداوتي كه با اميرالمؤمنين عليه السلام داشت به علي گفت كه: من طاقت ندارم كه بشنوم نام و كنيۀ علي عليه السلام را در تو، كنيه و نام خود را تغيير بده، پس كنيه خود را ابومحمّد كرد و لكن گفت اسم خود را تغيير نمي دهم.

و در سنۀ ۱۲۰ عبدالله بن كثير(6)كه يكي از قراء سبعه است در مكّه وفات كرد، و


1) رجال كشي، ج ۲، ص ۴۶۹، ح۲۷۰.

2) دانشمندان اهل سنّت به اتفاق او را كه رواياتش در جميع كتب صحاح سته موجود است، توثيق نمودند. نگاه كنيد به: ثقات ابن حيّان، ج ۵، ص ۱۹۸: سير اعلام التيلاء، ج۵، ص ۷۸: ثقات عِجلي، ص ۳۲۲.

3) نگاه كنيد به: نكت الهميان، ص ۲۳۰: دانشوران روشندل، ص ۱۰۳.

4) درباره او نگاه كنيد به: الشعر و الشعراء، ص ۴۳۷: الاغاني، ج ۱۷، ص 304: سمط اللألي، ص ۸۱.

5) نگاه كنيد به: وقيات الاعيان، چاپ دارالفكر، ج ۴، ص ۱۱.

6) درباره او نگاه كنيد به: قراء فرات، ص ۵۷ به بعد.

«قُنبل» و «بزّي» دو راوي او مي باشند.

و در سنۀ ۱۲۲ ابوواثله ، اياس بن معاويه وفات كرد، و ابوواثله در فطانت و ذكاوت كم نظير بوده و حكايات فراست و فطانت او معروف است و جملۀ از آن را ابن خلّكان ذكر نموده.

و در سنه ۱۲۳ يا يك سال بعد محمّد بن مسلم بن عبيدالله [بن شهاب ] بن عبدالله بن الحارث بن شهاب بن زهرة بن كلاب، فقيه مدني تابعي معروف به زهري(1)- به ضم زاء و سكون هاء - وفات كرد.

«و قد ذكره علماء الجُمهور و أثنوا عليه ثناء بليغاً. قيل: إنَّه قد حفظ علم الفقهاء السَّبعة. و كان إذا جلس في بيته وضع كتبه حوله فيشتغل بها عن كل شيء من اُمور الدّنيا، فقالت له امرأته: والله لهذه الكتب أشد علىّ من ثلاث ضرائر.(2)

و كان جدّه عبدالله بن شهاب شهد بدراً مع المشركين. قيل للزُّهرى: هل شهد جدّك بدراً؟ قال: نعم، و لكن من ذلك الجانب (يعنى كان في الصف الذي كان فيه المشركون).

و اختلف كلمات علمائنا في مدحه و قدحه، و فصّل صاحب الروضات فقال: إنّه كان في بدأ أمره من جملة علماء أهل السنة و ندماء حزب الشيطان - أراد بهم عبدالملك بن مروان و بنيه -، ثم إنَّ علمه و إدراكه أدركاه و أرشداه إلى الحق المبين فصيرَّاه في أواخر عمره من الراجعين إلى إلامام زين العابدين عليه السلام و في زمرة المستفيدين من بركات أنفاسه الشّريفة. ثم ذكر شواهد قوله، و ليس مقام ذكره فراجع ثمّة».

در انساب سمعاني است كه: زهري به - ضم الزاء و سكون هاء - منسوب است به زُهرة بن كلاب، و از تابعينت مدينه است و، ده نفر از اصحاب رسول را ملاقات كرده، و احفظ اهل زمان خويش بوده، در شب سه شنبه ۱۷ شهر رمضان سنه ۱۳۴ وفات كرد در ناحيۀ شام ، و قبرش به «بيدار» مشهور و مزار است.


1) درباره او نگاه كنيد به: مشاهير القضا، ص ۱۱ - ۳۱.

2) تقريب التهذيب، ج ۲، ص ۲۰۷، ش ۷۰۲.

[زيد شهيد]

و هم در ايام هشام در اوائل ماه صفر سنه ۱۲۱ شهادت زيد بن علي بن الحسين عليهم السلام(1)

و نقل شده كه: چون او را تير زدند و از پشت اسب جدا شد گفت: «اين سائلي عن أبي بكر و عمر. هما اقاماني هذا المقام». و در حبي السير مذكور است كه: چهل هزار نفر از اهل كوفه با زيد بيعت كردند و زيد داعيۀ خروج نموده. در خلال آن احوال طائفه از معارف كوفه كه دست بيعت بر آن جناب داده بودند به سببي كه در تواريخ مشهور و مسطور است از قول امامتش برگشته بيتش را شكستند گفتند: امام زمان امام جعفر صادق عليه السلام است و زيد آن طايفه را مخاطب گردانيده گفت: «يا قوم، رفضتموني».

يعني: اي قوم، ترك بيعت من نموده از راه به يك طرف افتاديد، و بنابراين سخن اسم رافضي بر شيعه اطلاق يافت الخ. (مؤلف رحمة الله)

نقل است كه: چون خبر شهادت زيد و صلب او به شام رسيد حكم بن عباس كلبي اين دو بيت بگفت:

صَلَبنا لكم زيداً على جِذع نَخلَةٍ***و لم نر مهديّاً على الجذع يُصئَبُ

و قسم بعثمان علياً سَفاهة***و عثمان خير من على و أطبيب

و اين دو بيت را چون حضرت صادق عليه السلام شنيد فرمود: «اللهم إن كان عبدك كاذباً فسلط عليه كلبك» در آن ايام حكم كلبي متوجه كوفه گشت. از نفرين حضرت صادق عليه السلام شيري او را دريد، حضرت صادق عليه السلام چون شنيد فرمود: «الحمدلله الذي آنجز لنا ما وعدنا».(مؤلف رحمة الله) [حبيب السير، ج ۲، ص ۱۸۵-۱۸۶].

واقع شد، و ما در كتاب منتهي در باب اولاد حضرت علي بن الحسين عليه السلام به احوال زيد و شهادت او اشاره كرديم، و در اينجا اكتفا مي كنيم به آن چه شيخ جليل علي بن الحسين المسعودي نگاشته، و طالب تفصيل رجوع كند به مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهاني زيدي.(2)

مسعودي در مروج الذهب فرموده كه: چون زيد اراده خروج كرد، با برادر خود حضرت امام محمّد باقر مشورت كرد، حضرت فرمود: اعتماد بر اهل كوفه


1) زيد بن علي بن الحسين عليه السلام ظهور كلمات نفساني و مجاهدات او با مَرَدۀ مرواني مستغني از تعريف است، صيت فضل و شجاعت او مشهور، و مآثر سيف و سنان او بر السنه مذكور، و احاديث بسيار در فضيلت او وارد شده. و شك نيست كه او مدعي خلافت نمود و يقين مي دانست كه مستحق خلافت حقيقي در زمان او حضرت امام جعفر صادق عليه السلام است، بلكه مقصود او از خروج بر متغلّبان زمان انتقام كشيدن ثارات اهل البيت عليهم السلام بود، «و كان يدعو إلى الرضا من آل محمّد عليهم السلام».

2) مقاتل الطالبيين، ص ۱۲۴ - ۱۳۹، تحقيق از سيد احمد صفر.

نشايد، چه ايشان اهل غدر و مكر مي باشند، و در كوفه شهيد شد جد تو اميرالمؤمنين ، و زخم زدند بر عم تو حسن بن علي، و شهيد شد پدرت حسين بن علي عليهم السلام، و در كوفه و اعمال آن ما اهل بيت را شتم كردند، پس اخبار فرمود زيد را به مدت دولت بني مروان و آن چه متعقب مي شود ايشان را از دولت بني عباس. زيد ابا

كرد از قبول نصيحت آن حضرت، و پيروي عزم خود نمود در مطالبه حق از بني مروان.

حضرت باقر عليه السلام فرمرد: همانا من مي ترسم بر تو اي برادر، كه تو را در كُناسه كوفه به دار كشند، پس با او وداع كرد و خبر داد كه ديگر همديگر را ملاقات نخواهيم نمود.

و ابتداء خروج زيد از آن شد كه در «رصافه»(1)كه از اراضي «فنَّسرين» است بر هشام داخل شد، و چون وارد مجلس او شد جايي از براي خود نيافت كه بنشيند و هم از براي او جايي نگشودند، لاجرم در پايين مجلس بنشست و رو به هشام كرد و فرمود:

«ليس أحدٌ يَكبُرُ عن تَقوي اللهِ، و لا يَصغُرُ دونَ تَقوَي اللهِ، وَ أنَا أوصيك بِتَقوي اللهِ فاتَّقِه». هشام گفت: ساكت باش لا اُمّ لك، تويي آن كسي كه به خيال خلافت افتادۀ و حال آن كه تو فرزند كنيزي مي باشي؟!

زيد گفت: از براي حرف تو جوابي است اگر مي خواهي بگويم و اگر نه ساكت باشم، گفت: بگو. گفت: «انَّ الامُهّاتِ لا يُقعِدنَ بالرّجال عن الغايات»: پستي رتبه مادران موجب پستي قدر فرزندان نمي شود [و اين باز نمي دارد ايشان را از ترقي رسيدن به پايان].

پس فرمود: مادر اسماعيل كنيزي بود از براي مادر اسحاق، و با آن كه مادرش كنيز بود حق تعالي او را مبعوث به نبوت فرمود، و فرارداد او را پدر عرب، و بيرون آورد از صلب او پيغمبر خاتم خيرالبشر صلي الله عليه و آله و سلم، اينك تو مرا به مادر طعن مي زني و حال آن كه من فرزند علي و فاطمه عليهما السلام مي باشم؟ پس به پا خاست و اشعاري


1) شهري است كه در كشور سوريه واقع است. مراجعه شود به: المتجد لغت «الرصافة».

خواند كه صدرش اين است.

شَرَّدَهُ الخَوف و اَزري بِهِ***كذاكَ مَن يَكره حرّ الجِلاد

قَد كان في الموتِ لَهُ راحةٌ***و الموتُ حَتمٌ في رِقاب العِباد

اِن يُحدِث اللهُ لَهُ دَولَةٌ***يَترُكَ آثارَ العِدي كالرّماد

پس از نزد هشام بيرون شد و به جانب كوفه رفت.

قراء و اشراف كوفه با او بيعت كردند، پس زيد خروج كرد و يوسف بن عمر ثقفي(1)عامل عراق از جانب هشام حرب او را آماده گشت، همين كه تنور حرب تافته شد اصحاب زيد بناي غدر نهاده و نكث بيعت كرده و فرار كردند، و باقي ماند زيد با جماعت قليلي ، و پيوسته قتال سختي كرد تا شب داخل شد و لشكريان دست از جنگ كشيدند، و زيد زخم بسيار برداشته بود و تيري هم بر پيشانيش رسيده بود، پس حجّامي را از يكي از قراي كوفه طلبيدند تا پيكان تير را از جبهۀ او بيرون كشد، همين كه حجّام آن تير را بيرون آورد زيد دنيا را وداع نمود.

پس جنازۀ او را برداشتند و در جوي آبي دفن نمودند، و قبر او را از خاك و گياه پر كرده و آب بر روي آن جاري نمودند، و از آن حجام نيز پيمان گرفتند كه اين مطلب را آشكار نكند همين كه صبح شد حجام نزد يوسف رفت و موضوع قبر زيد را نشان او داد، يوسف قبر زيد را شكافت و جنازه او را بيرون آورد و سر مباركش را جدا كرد براي هشام فرستاد، هشام او را مكتوب كرد كه زيد را برهنه و عريان بردار كشد، يوسف او را دركناسۀ كوفه برهنه بر دار آويخت، و به همين قضيّه اشاره كرده بعضي شعراء بني اميّه - لعنهم الله - و خطاب به آل ابوطالب و شيعه ايشان نموده و گفته:

صَلَبنا لَكُمْ زَيداً على جِذعِ نَخلَةٍ***و لَم أرَ مَهديّاً على الجِذعِ يُصلَبُ

آن گاه بعد از زماني هشام براي يوسف نوشت كه: جثۀ زيد را به آتش بسوزاند و خاكسترش را به باد دهد.(2)


1) عموزادۀ حجاج ثققي سفاك معروف.

2) مروج الذهب، ج ۲، ص 206 - 208.

و ابوالفرج روايت كرده كه: زيد بر دار آويخته بود تا ايام خلافت وليد بن يزيد، پس همين كه يحيي بن زيد خروج كرد وليد نوشت براي يوسف «أمّا بعد فإذا أتاك كتابي فانظر (فانزل خ ل) عِجل أهل العراق فأحرقه و انسفه في اليّم نسفاً، والسّلام».

يوسف بر حسب اين مكتوب، خراش بن حوشب را امر كرد تا زيد را از دار به زير آورد و سوزانيد و خاكسترش را در فرات به باد داد.

و در جمله از روايات است كه: چهار سال بردار آويخته بود، از آن او را فرود آوردند و سوزانيدند، و هم روايت است كه: شخصي در خواب ديد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را كه تكيه بر دار زيد كرده بود و با مردم مي فرمود: آيا با فرزند من چنين مي كنيد؟(1)

مسعودي از هَيثَم بن عَدي طائي روايت كرده، و او از عمرو بن هاني كه گفت: بيرون شديم در زمان سفّاح با علي بن عبدالله عباسي به جهت نبش كردن گورهاي بني اميه، پس رسيديم به قبر هشام، او را از گور بيرون آورديم، ديديم بدنش هنوز متلاشي نشده بود و اعضايش صحيح مانده بود جز نرمه بيني اش ، عبدالله هشتاد تازيانه(2)بر بدن او زد، پس او را بسوزانيد.

آن گاه رفتيم به ارض «وابق» سليمان را از گور در آورديم، چيزي از آن نمانده بود جز صلب و اضلاع و سرش ، او را هم سوزانيديم، و هم چنين كرديم با ساير مردهاي بني اميّه كه قبرهاي ايشان در قنّسرين بود، پس رفتيم به سوي دمشق و قبر وليد بن عبدالملك را شكافتيم هيچ چيز از او نيافتيم، پس قبر عبدالملك را شكافتيم چيزي از او نديديم جز شئون سرش ، قبر يزيد بن معاويه را كنديم چيزي نديديم جز يك استخوان، و در لحدش خطي سياه و طولاني ديديم مثل اين كه در طول الحد خاكستري ريخته باشند، پس تفتيش كرديم از قبرهاي ايشان در ساير


1) مقاتل الطالبين، ص ۱۳۹.

2) بعضي گفته، ظاهراً زدن هشتاد تازيانه به هشام به جهت حد قاف بوده. چه ظاهراً به جناب زيد فحش مادر داده بود. (مؤلف رحمة الله)

بلدان و سوزانيديم آن چه را كه يافتيم از ايشان.(1)

و بالجمله، در روز چهارشنبه ششم ربيع الآخر هشام در رصافه «فنّسرين» وفات

يافت، و آن در سال صد و بيست و پنجم هجري بود، و مدت عمر او پنجاه و سه

سال، و سلطنت او قريب بيست سال طول كشيد.(2)


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۱۹.

2) همان، ص 216.

ذكر دولت وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان و مقتل يحيي بن زيد

اشاره:

(1) در سنۀ ۱۲۵، روز وفات هشام، وليد پليد بر سرير دولت آرميد. و او مردي خبيث السيره و ملحد و بد كيش و معروف به فسق و جور بود. او به هيچ گونه ملتزم به ظواهر اسلام نبود، و پيوسته به شرب خمر و غنا و لهو و لعب و انواع فسق و فجور و طرب اشتغال داشته، و هيچ يك از بني اميه مثل او شرب خمر نكردند.

امر كرده بود بركه(2)مملو از شراب كرده بودند، گاهي كه طرب بر او غلبه مي كرد خود را در آن «بركه» مي افكند و چندان مي آشاميد كه اثر نقص در بركه پديدار مي گشت.(3)

و در تاريخ خميس و اخبار الدول است كه: يك روز وليد ملحد به خانه آمد ديد دخترش را كه با دايه اش نشسته، بر زانوي وي بنشست و ازالۀ بكارت وي كرد، دايه او را گفت: دين مجوس پيشه كردي؟ وليد اين شعر بخواند:

مَن راقَبَ النّاس مات همّاً «غمّا خ د»

و فاز باللّذة الجَسُور(4)

و ابن ابي الحديد در طي اخبار حمقاي عرب نقل كرده كه: يك روز سليمان برادر


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۳۴۷ - 349: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۲۷2 - 275: الانباء في تاريخ الخلفاء، ص ۵۱ - ۵۲: تاريخ الخلفاء، ابن يزيد، ص ۲۴: الجوهرالثمين، ص ۱۰۰: مروج الذهب، ج ۲، ص ۲۲۴.

2) حوض آب.

3) اخبارالدول، ج ۲، ص ۵۲.

4) اين داستان و بيت در اغاني، ج ۷، ص ۶۰ - 61 نيز آمده است. اخبار الدول، ج ۲، ص ۵۲: تاريخ الخميس، ج ۲، ص ۳۲۰: ط بروت: شفا الصدور، ج ۱، ص ۳۴0.

وليد در مجلسي گفت: خدا لعنت كند برادرم وليد را كه او مرد فاجري بود، و مرا تكليف به فاحشه كرد (يعني تكليف به لواط نمود). كسي از خويشان وي با وي گفت: ساكت باش، به خدا قسم كه اگر او قصد كرده باشد همانا كرده است!(1)

و در جمله از كتب اهل سنّت است كه: يك شب مؤذن اذان صبح گفت، وليد برخاست و شراب خورد و با جاريۀ كه او هم مست بود در آويخت، با او نزديكي كرد و قسم ياد نمود كه با مردم نماز نكند جز او، پس لباس خود را به وي پوشانيد و آن جاريه مست را با آلايش جنابت و مني به مسجد فرستاد تا با مردم نماز گزاشت!(2)

و هم در اخبار الدّول و تاريخ خميس است: كه آن كافر عزيمت حج كرد و اراده كرد كه بر بام تجرّع، كؤوس عقار، و نيل لذت بوس و كنار كند!(3)

و هم در اكثر كتب مسطور است كه از جمله حيات الحيوان دميري و ادب الدين و الدنياي ماوردي باشد كه: يك روز وليد پليد به قرآن مجيد تفأل كرد، اين آيه آمد «و استَفتَحوا، و خابَ كُلُّ جبّار عَنيدٍ»(4)قرآن را بر هم گذاشت و او را نشانۀ تير خود كرد، و چندان كتاب خداي را تير زد كه پاره پاره شد، و اين شعر بخواند.

تُهَدِّدُني بجَبّارٍ عَنيدٍ***فَها أنا ذاكَ جَبّارٌ عنيدٌ

إذا ما جئتَ ريّكَ يومَ حَشرٍ***فَقُل يا ربِّ مَزََّقَني الوليدُ(5)

و حكايت تعشق او با زن نصرانيه در تزئين الاسواق داود انطاكي مذكور است.(6)

و مسعودي در مروج الذهب نقل كرده كه: يك وقت ابن عائشه مغنّي نزد او آمد


1) ابن ابي الحديد، ج۱۸، ص ۱۶۲. ط بيروت، تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۲۵۱.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۵۲: تاريخ الخميس، ج ۲: ص ۳۲۰. ط بيروت.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۵۱: تاريخ الخميس، ج ۲، ص ۳۲۰.

4) سوره ابراهيم (۱۴)، آيه ۱۵.

5) و نيز نگاه كنيد به: نهاية الارب، ج ۲۱، ج ۴۸۴: الفخري، ص ۱۳۴: البدء و التاريخ، ج ۶، ص ۵۳: مروج الذهب، ج 3، ص 228: حيات الحيوان، ج 1: ص 103: تاريخ الخميس، ج 2، ص 320: الاغاني، ج 7، ص 49: الحورالعين، ص۱۹۰.

6) تزيين الاسواق، ج ۱، ص 250.

و به اين ابيات تغنّي كرد:

إني رأيت صبيحة النَّحرِ***حُوراً نَعينَ(1)عزيمة الصَّبر

مثل الكواكب في مَطالعها***عند العشاء أطَفنَ بالبَذرِ

و خرجتُ أبغِي الأجر مُحتَسِباً***فرجعتُ مَوفُوراً من الوِزرِ

وليد گفت: احسنت والله، و او را به حق عبدالشمس سوگند داد تا اعاده كند، اجابت كرد، بازش سوگند به حق اميه داد، اعادت كرد، همچنين اين شجره ملعونه را پدر بر پدر ياد كرد و استعاده نمود، و ابن عائشه اجابت كرد، تا به خودش رسيد و گفت:

به جان من باز بخوان، باز خواند، حالت طرب در وي اثر نمود، بنا كرد اعضاي ابن عائشه را بوسيدن. پس از فرق سر تا پايين يكايك اعضاي او را بوسيد تا به مذاكير او رسيد! خم شد تا او را ببوسد ابن عائشه رانهاي خود را فراهم آورد و او را مستور كرد.

وليد گفت: والله دست برنمي دارم تا نبوسم، پس حشفۀ او را بوسيد! آنگاه مستانه فرياد واطرباه واطرباه كشيد، و لباس خود را يك سره از تن بيرون كرد و بر اين عائشه بيفكند و خود برهنه و عريان ايستاد تا لباس براي او آوردند. او هم امر كرد كه هزار دينار براي ابن عائشه بياورند، و استري فرمان داد تا آوردند و ابن عائشه را سوار كرد و گفت: بايد بر استر بر بساط من مشي كني كه آتشي پاينده در جگر من افروختي(2)

و هم در مروج الذهب در كامل مبرّد است كه وليد سوء عقيدات خود را افشا كرده اين شعر بخواند.

تَلَعَّب بالخلافة هاشِميٌ***بلا وَحيٍ أتاه و لا كتاب

فقل للهِ يَمنَعُنِي طَعامي***و قل للهِ يَمنَعُنِي شرابي(3)


1) در بعضي نسخ «حوراً نفين عزيمة الصبر»: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۲۷.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۲۷ - 228.

3) همان.

و وليد اين كفر مخصوص را از يزيد دريافت نموده و او از ابوسفيان، و وليد بعد از اين به فاصلۀ چند روزي كشته شد.

و از صفات معروفه وليد آن است كه كنيزهاي پدرش را كه منكوحه پدرش بودند و اولاد از وي آورده بودند وطي كرد، و معروف بود در زمان خلفاء لاحق و در السنۀ مورخين اهل سنّت به وليد فاسق وليد زنديق!

و در اخبار الدّول از مسند احمد و هم در تاريخ خميس از ذهبي نقل شده كه: روايت كرده از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود: «لَيَكُونَنَّ في هذه الاُمّةِ رَجُلٌ يُقالُ لَهُ الوَليد، [و] هو أشدُّ لِهذهِ الأمّةِ مِن فِرعَونَ لِقَومِهِ».(1)

و بسي عجب است از قاضي عياض كه گفته: وليد يكي از خلفاء اثنا عشر است كه در حديث متواتر النقل متفقٌ عليه بين الخاصة و العامه منصوصند.(2)

عجيب تر آن است كه اين حجر عسقلاني در كتاب ارشاد الساري گويد: آن چه قاضي عياش اختيار كرده نيكوترين و بهترين اقوال در تعيين خلفاي دوازدگانه است.

و در اخبار الدّول است كه صاحب كوكب الملك نقل كرده كه: وليد به سي و سه بليّه مبتلا شده بود، و كمتر بليه او آن بود كه از ناف خويش بول مي كرد!

و بالجمله، چون فسق و فجور وليد پليد فاش و شايع شد مردم كمر عداوت او را بر ميان بستند و جملگي بر او خروج كردند و اهل دمشق اجماع كردند بر خلع او از خلافت، و آن كه او را بكشند و لباس خلافت بر پسرعمش يزيد ناقص بپوشانند، پس يزيد را از باديه به شهر طلبيدند و با او حليف و متفق شدند كه او را اعانت كنند

تا با وليد قتال كند، و در آن وقت وليد به طلب صيد به ناحيۀ «تدمر» بيرون شده


1) نيز نگاه كنيد به: امالي سيّد مرتضي، ج ۱، ص ۷۹: الاغائة حزين لاهيجي با تحقيق اين بنده: تاريخ الخلفاء، ص 2۷۴: تاريخ الاسلام، ص ۲۸۸: اخبار الدول، ج ۲، ص ۵۲: تاريخ الخميس، ج ۲، ص ۳2۰: الخصائص الكبري سيوطي،ج ۲، ص ۱۳۹: مجمع الزوائد، ج ۵، ص ۲۴0 و ج ۷، ص ۳۱۳: كنزالعمال، ج ۱۱، ص ۲۵۷: البدايه و النهاية، ج ۶، ص ۲۴۲.

2) نگاه كنيد به: شفاء الصدور، ج ۱، ص ۳۴۴.

بود، پس يزيد ساخته جنگ وليد شد و كارزار عظيمي ما بين ايشان واقع گرديد تا آخرالامر وليد مغلوب شد و به قصر خود فرار كرد و متحصن شد، لشكر يزيد دور قصر را احاطه كردند و بالاخره داخل قصر شدند و وليد را به بدتر وجهي بكشتند و سرش را بر سور قصر آويختند و تن او را در خارج باب فرديس دفن نمودند. و مسعودي فرموده كه: مقتل او در «بحراء» - يكي از قراء دمشق - واقع شد در دو روز به آخر جمادي الآخر مانده سنۀ ۱۲۶، و مدت دولتش يك سال و دو ماه و بيست و دو روز، و مدت عمرش به چهل سال رسيده بود و در بحراء دفن شد. (انتهي ).(1)

و در اوّل سلطنت وليد، خالد بن عبدالله قسري(2)(3)كشته شد، و خالد همان است كه هشام بن عبدالملك او را والي عراقين كرده بود پس از آن كه عمرو بن هبيرۀ والي را عزل نمود، و مدتي خالد والي عراقين بود تا در سنۀ ۱۲۰ كه هشام او را عزل كرد و يوسف بن عمر ثقفي پسرعم حجاج را به جاي او نصب كرد، يوسف خالد را بگرفت و در محبس افكند و در اواخر سنه ۱۲۵ كه اوائل سلطنت وليد بود او را به طور سختي بكشت.

گويند: خالد مردي بود به سخاوت معروف و هم گويند: عربي بر او وارد شد و گفت: من به دو شعر تو را مدح كرده ام و توقع دارم كه ده هزار درهم و خادمي مرا جايزه دهي ، گفت : بخوان، خواند:

لزمتَ «نَعَم»، حتّي كانّك لم تكن***سَمِعت من الاشياء شيئاً سوي نعم

و انكرت «لا»، حتى كأنّك لم تكن***سَمِعت بها في سالف الدّهر و الأمم خالد او را ده هزار درهم و خادمي عطا كرد.(4)


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۵۳: الجوهر الثمين، ج ۱، ص ۱۰۱ از ابن جوزي.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج 2، ص ۲۲۶.

3) قسري: (به فتح قاف و سكون سين وراء مهمله) منسوب است به قسر كه بطني است از قيس. و قيس بطني است از بجيله:(انساب سمعاني) (مؤلف رحمة الله).

4) وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۲۲۷.

و لكن در اغاني ابوالفرج او را از بخيلان شمرده، و حكاياتي از بخل او نقل كرده، و هم نقل كرده كه: او مخنث بوده و مادرش نصرانيه بوده و به حكم آن كه (با علي كي شود مخنّث دوست) با اميرالمؤمنين، بي اندازه دشمني و عداوت داشت و كلماتي از آن ملعون در سب آن جناب نقل كرده كه نقلش شايسته نيست، بلكه حكاياتي از او نقل كرده كه معلوم مي شود آن كافر زنديق و ملحد بوده «لعنة الله عليه».(1)

و نيز در روز وفات خالد، محمّد و ابراهيم دو پسران هشام بن اسماعيل مخزومي كه هر دو از اخوال هشام بن عبدالملك بودند، در حبس يوسف بن عمر هلاك شدند. و يوسف ايشان را به امر وليد حبس كرده بود، و مادامي كه در حبس بودند در نهايت شكنجه و عذاب بودند، و اين به سبب بغضي بود كه وليد از ايشان در دل داشت و هم مي گفت: مي خواهم خون خواهي پسر عم «عرجي» را بكنم، و «عرجي» عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفّان است كه محمد بن هشام مخزومي مذكور او را در زندان حبس كرد، تازيانه بسيار بر او زد، و در بازار او را بگردانيد، و مدت نه سال او را در حبس داشت تا وفات كرد، و در ايام حبس خود اشعاري گفته كه از جمله اين بيت معروف است:

أضاعُوني و أيّ فتيّ أضاعوا***ليَوم كَريهَةٍ و سِداد ثَغرٍ

«وعرج» موضعي است به مكّه.

و هم در اوائل سلطنت وليد خروج كرد يحيي بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام به جهت نهي از منكر و دفع ظلم شايعۀ امويه، و در پايان كار كشته گرديد، شايسته باشد كيفيت مقتل او را به طور اختصار در اينجا درج كنيم:

مقتل يحيي بن زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام

مكشوف باد كه چون زيد بن علي بن الحسين عليه السلام در سنۀ ۱۲۱ در كوفه شهيد شد و يحيي از دفن پدر فارغ شد، و اصحاب و اعوان زيد متفرق شدند و با يحيي باقي نماند جز ده نفر، لاجرم يحيي شبانه از كوفه بيرون شد و به جانب «نينوا»


1) الاغاني، ج ۵، ص ۳۱.

رفت، و از آنجا حركت كرد به سوي مدائن، و مدائن در آن وقت طريق خراسان بود. يوسف بن عمر ثقفي والي عراقين براي گرفتن يحيي، حُرَيث كلبي را به مداين فرستاد، يحيي از مدائن به جاني «ري» شتافت و از «ري» به «سرخس» رفت و در «سرخس» بر يزيد بن عمرو تيمي وارد شده و مدت شش ماه در نزد او بماند. جماعتي از مُحَكِّمَه(1)

•
• شعار خوارج اقتباس از آيۀ ۵۷ سورۀ انعام است.خواستند با او همدست شوند به جهت قتال با بني اميّه، يزيد بن عمرو، يحيي را از همراهي ايشان نهي كرد و گفت: چگونه استعانت مي جويي بر دفع اعداء بر جماعتي كه بيزاري از علي عليه السلام و اهل بيتش مي جويند؟ پس يحيي ايشان را جواب داد و از «سرخس» به جانب «بلخ» رفت و بر حريش بن عبدالله شيباني ورود كرد و نزد او بماند تا هشام از دنيا برفت و وليد خليفه شد.

آن گاه يوسف بن عمرو براي نصر بن سيّار عامل خراسان نوشت كه به سوي «جريش» بفرست تا يحيي را مأخوذ دارد، و نصر براي عقيل عامل بلخ نوشت كه «جريش» را بگير و او را رها نكن تا يحيي را به تو سپارد، عقيل حسب الامر نصر بن سيار «جريش» را بگرفت و او را ششصد تازيانه زد و گفت: به خدا سوگند كه اگر يحيي را به من نسپاري تو را مي كشم، «جريش» هم سخت از اين كار ابا كرد. «قريش» پسر «جريش»، عقيل را گفت كه با پدر من كاري نداشته باش كه من كفايت اين مهم بر عهده مي گيرم و يحيي را به تو مي سپارم، پس جماعتي را با خود برداشت و در تفتيش يحيي بر آمد و يحيي را يافتند در خانه اي كه در جوف خانۀ ديگر بود، پس او را با يزيد بن عمرو كه يكي از اصحاب كوفه او بود گرفتند و براي نصر بن سيار فرستادند، نصر او را در قيد و بند كرده و محبوس داشت و شرح حال را براي يوسف بن عمر نوشت، يوسف نيز قضيه را براي وليد نوشت.

وليد در جواب نوشت كه: يحيي و اصحاب او را از بند رها كنند، يوسف مضمون نامۀ وليد را براي نصر نوشت، نصر بن سيّار يحيي را طلبيد و او را توصيت


1) محكمه: خوارج را گويند به سبب آن كه كلمه لا حُكمِ الاّ لله* را شعار خود كرده بودند. (مؤلف رحمة الله)

نمود و تحذير از فتنه نمود، و هزار درهم با دو استر به وي داد و او را امر كرد كه ملحق به وليد شود.

و چون يحيي را از قيد رها كردند، جماعتي از مالداران شيعه به نزد آن حدّاد رفتند كه قيد يحيي را از پاي او بيرون كرده بود، با وي گفتند كه آن قيد آهن را به ما بفروش، حداد آن قيد را در معرض بيع در آورد و هر كدام كه مي خواست ابتياع كند ديگري بر قيمت او مي افزود تا قيمت آن به بيست هزار درهم رسيد، آخرالأمر به جملگي آن مبلغ را دادند و به شراكت خريدند، پس آن قيد را قطعه قطعه كرده قسمت نمودند و هر كس قسمت خود را براي تبرك نگين انگشتر نمود.

و بالجمله ، چون يحيي رها شد، به جانب «سرخس» رفت و از آنجا به نزد عمرو بن زراره والي«ابرشهر» شد، عمرو يحيي را هزار درهم بداد تا نفقۀ خود كند و او را بيرون كرد به جانب «بيهق» كه اقصي بلاد خراسان باشد، يحيي در «بيهق» هفتاد نفر با خود همدست نمود و براي ايشان ستور خريد و به دفع عمرو بن زراره عامل ابرشهر بيرون شد، عمرو چون از خروج يحيي مطّع شد قضيه را براي نصر بن سيار نوشت، نصرنوشت براي عبدالله بن قيس عامل «سرخس» و براي حسن بن زيد عامل «طوس» كه به «ابرشهر» روند و در تحت فرمان عمرو بن زراره عامل او شوند و با يحيي كارزار كنند.

پس عبدالله و حسن با جنود خود به نزد عمرو رفتند و ده هزار تن از عساكر و جنود تهيه كردند و جنگ يحيي را آماده گشتند.

يحيي با هفتاد سوار به جنگ ايشان آمد و با ايشان كارزار سختي كرد و در پايان كار عمرو بن زراره را بكشت و برلشكر او ظفر جست و ايشان را منهزم و متفرق كرد و اموال لشگرگاه عمرو را به غنيمت برداشت، پس از آن به جانب «هرات» شتافت و از « هرات» به «جوزجان»-كه مابين «مرو» و «بلخ» و از بلاد خراسان است وارد شد، نصر بن سيّار، سَلَم(1)بن اَحور را با هشت هزار سوار شامي و غير شامي به


1) سالم (خ ل).

جنگ يحيي فرستاد، پس در قريۀ «ارغوي» تلاقي دو لشكرشد و تنور جنگ تافته گشت، يحيي سه روز و سه شب با ايشان رزم كرد تا آنكه لشكرش كشته شد و در پايان كار، در بلواي جنگ تيري بر جبهه(1)يحيي رسيد و از پا در آمد و شهيد گرديد.

پس چون ظفر براي لشكر سلم واقع شد و يحيي كشته گشت، آمدند بر مقتل او و بدن او را برهنه كردند و سرش را جدا نمودند و براي نصر فرستادند، نصر براي وليد فرستاد، پس بدن يحيي را در دروازه شهر «جوزجان» بردار آويختند، و پيوسته بدن او بر دار آويخته بود، تا اركان سلطنت امويه متزلزل گشت و سلطنت بني عباس قوت گرفت، و ابومسلم امروزي داعي دولت عباسيه، «سلم» قاتل يحيي را بكشت و جسد يحيي را از دار به زير آورد و او را غسل داد و كفن نمود و نماز بر او خواند و در همان جا او را دفن نمود، پس نگذاشت احدي از آنها را كه در خون يحيي شركت نموده بودند مگر آن كه بكشت، پس در خراسان و ساير اعمال و مردمان تا يك هفته عزاي يحيي به پا داشتند، و در آن سال هر مولودي كه در خراسان متولد شد يحيي نام نهادند.(2)

و قتل يحيي در سنه ۱۲۵ واقع شد، و مادر او «ريطه» دختر ابوهاشم عبدالله ابن محمّد حنفيه بوده.(3)

و دعبل خزاعي اشاره به قبر او نموده در اين مصرع: «و اُخرى بِأرضِ الجُوزجانِ مَحَلُّها».(4)

و در سند صحيفه كامله برخي از مطالب متعلقه به يحيي اشاره شد، و ملخّصش


1) پيشاني.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۱۳.

3) مقاتل الطالبين، ص ۱۰۳-۱۰۸: و اين بحث در منتهي الآمال، ج ۲، ص ۱۱۷ به بعد آمده بود و اين جا تكرار شده است.

4) ديوان دعبل الخزاعي، ص ۱۲۶، تحقيق دجيل.

آن كه: متوكل بن هارون راوي صحيفه مي گويد: در زماني كه يحيي متوجه به خراسان بود به خدمتش رسيدم و سلام كردم، گفت: از كجا مي آيي؟ گفتم: از حج ، پس احوال اهل بيت و بني عم خود را كه در مدينه بودند از من بپرسيد، و من خبر دادم تا آن كه گفت: پسر عمم جعفر بن محمّد عليها السلام را ملاقات كردي؟ گفتم: بلي. گفت: دربارۀ من از او چه شنيدي؟ گفتم: فدايت شوم دوست ندارم آن چه شنيدم نقل كنم، گفت : مرا از مرگ مي ترساني ؟بگو آن چه را كه شنيده اي. گفتم: خبر داد كه تو شهيد مي شوي، و مانند پدرت زيد بر دار آويخته مي شوي، يحيي از شنيدن اين خبر صورتش تغيير كرد و اين آيه مباركه را تلاوت كرد: «يَمحُو اللهُ ما يَشاءُ و يُثبت و عِندَهُ اُمّ الكتاب».(1)

پس بعد از كلماتي چند كه با هم گفتگو كردند يحيي گفت: نزد من صحيفه اي است از دعا كه پدرم حفظ كرده از پدرش علي بن الحسين عليهم السلام، و به من وصيت فرموده كه آن را محفوظ دارم و از غير اهلش پنهان دارم، اينك آن صحيفه مكرمه را به تو مي سپارم كه بعد از قتل من برساني؟ آن را به دو پسران عمم محمّد و ابراهيم پسران عبدالله بن حسن بن حسن بن علي عليهم السلام، چه من مي دانم كه فرمايش پسر عمم جعفر در اخبار از قتل من حق است و از پدرانش به وي رسيده، و مي ترسم چون كشته شوم به دست بني اميه افتد و از مردم كتمان آن كنند.

متوكل گفته: پس من آن صحيفه كامله را گرفتم، و چون يحيي كشته شد به مدينه رفتم و شرفياب خدمت جعفر بن محمّد عليه السلام شدم و حديث خود را با يحيي براي آن حضرت نقل كردم، پس آن جناب گريست و حزنش بر يحيي شديد شد و فرمود: خدا رحمت كند پسر عمم يحيي را و ملحق فرمايد او را به آباء و اجدادش. الخ.(2)


1) سوره رعد، آيه 39. و نيز نگاه كنيد به: الصحيفة السجادية الكاملة، ص 4 - 8 اثبات الهداة، ج 4، ص 88، ح 36 به نقل از صحيفه سجاديه.

2) رياضي السالكين، ج ۱، ص 69 - 124.

و شيخ صدوق رحمة الله از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه: چون آل ابوسفيان، حسين بن علي عليه السلام را شهيد كردند، خداوند سلطنت را از ايشان بر طرف كرد، و چون هشام، زيد بن علي بن الحسين را شهيد كرد، خداوند سلطنت را از ايشان برطرف كرد، و چون وليد، يحيي را شهيد كرد، حق تعالي سلطنت او را از او گرفت.

ذكر خلافت يزيد و ابراهيم پسران وليد بن عبدالملك بن مروان

اشاره

(1) (2) همانا يزيد بن وليد بن عبدالملك در شب جمعه بيست و سيم جمادي الآخر سنۀ ۱۲۶ علم خلافت برافراشت، مردم شام پسر عمش وليد را از خلافت خلع كردند و دست بيعت با يزيد دادند. آن گاه يزيد فرمان قتل وليد داد و گفت: هر كه سر او را بياورد صد هزار درهم جايزه بگيرد.

اصحاب او به جانب «بحراء» كه نام قريه اي است از دمشق شتافتند و دور وليد را احاطه كردند، وليد گفت: حال من در امروز مثل حال عثمان بن عفّان است. پس بر او ريختند و خونش بريختند و سرش را جدا كردند و در دمشق بگردانيدند، پس از آن بر سور دمشق آويختند.

آن گاه امر خلافت بر يزيد مستقر شد، پس يزيد طريق نسك و عدالت را پيش داشت و بر طريقۀ عمر بن عبدالعزيز سلوك كرد، و او را ناقص مي گفتند به جهت آن كه موجب جنود را ناقص كرد و كم نمود، و عبارت معروفۀ «الناقصُ و الأشج أعدلا بني مروان»،(3)اشاره به او و عمر بن عبدالعزيز است.


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الاخبار الطوال، ص ۳۴۹ - 350: الأنباء في تاريخ الخلفاء، ص ۵۲: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 275 - 276: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص 34 - 35: الجوهر الثمين، ص 103: مروج الذهب، ج 3، ص 233.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد : الاخبار الطوال، ص 350-351؛ الأتباء في تاريخ الخلفاء، ص 52؛ البلد و التاريخ، ج 6 ، ص 52-53؛ تاريخ الخلفاء سيوط، ص 276- 278

3) وليد و عمر بن عبدالعزيز نسبت به ساير اموي ها عادل بودند، و اين منافات ندارد با اين كه نسبت به عدول اهل حق ظالم باشند.

و يزيد بر مذهب معتزله بود، لهذا معتزله او را بر عمر بن عبدالعزيز ترجيح و فضيلت مي دادند.

و يزيد، اول خليفه بود كه مادرش امّ ولد بوده، و بني اميه از وقوع اين امر خيلي احتراز داشتند به جهت تعظيم خلافت ، و هم به سبب آن كه شنيده بودند كه سلطنت ايشان بر دست خليفه اي كه مادرش امّ ولد باشد زائل خواهد شد.

و مدت خلافت يزيد از زمان قتل وليد تا وقتي كه وفات او رسيد پنج ماه و دو شب بوده، و در روز يك شنبه هلال ذي حجه سنۀ ۱۲۶ در دمشق وفات كرد و ما بين «باب جابيه» و «باب صغير» مدفون گشت، و سنين عمرش به چهل و شش و

اگر نه به چهل رسيده بود.

[كميت]

و در همان سال مادح اوحدي لآل احمدي، ابوالمستهل، كميت(1)بن زيد اسدي رحمة الله وفات كرد، و مدايح كميت مر اهل بيت عليهم السلام و حديث حضرت باقر عليه السلام با او معروف است، و ما به برخي از مدايح كميت در كتاب منتهي الآمال اشاره كرديم، و از اشعار اوست:

وَ يَومَ الدَّوح دَوحِ غَديرِ خُمِّ*** أبانَ لَهُ الوصيةَ(2)لَو اُطيعا

وَ لكِنَّ الرِّجال تيبايَعُوها***فَلَم اَر مَثلُهَا خطباً(3)بديعاً ( فضيعاً خ . ل)

و نقل شده كه: كميت بعد از اين اشعار به خواب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را


1) برخي منابع درباره كميت در منتهي الآمال معرفي شد نگاه كنيد ايضاً به: تأسيس الشيعة، ص ۱۸۹: معالم العلماء، ص۱۵۱: الشعر و الشعراء، ص ۳۸۵.

2) در بعضي منابع و منتهي الآمال: الولاية.

3) در بعضي منابع: خطراً منيعاً.

ديد كه با وي فرمود بگو:

و لَم اَرَ مِثلَ ذاكَ اليَومَ يَوماً***وَ لَم اَرَ مِثلَهُ حَقّاً اُضيعا(1)

و هم از اشعار او قصيده هاشميات معروفه است كه بعد از آن كه انشاء كرد، براي فرزدق شاعر خواند، فرزدق او را تحسين كرد و امر به اشاعه آن نمود، پس به جانب مدينه رفت و به عرض حضرت باقر عليه السلام رسانيد، حضرت او را دعا كرد به عبارتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حق حسّان فرموده بود.(2)

پس كميت به نزد عبدالله بن حسن و ساير بني هاشم رفت و آن اشعار را بخواند براي ايشان، پس عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر جامه از پوست بگرفت و چهار طرف آن را به دست كودكان خود داد و در خانه هاي بني هاشم گردش كرد و گفت: اي بني هاشم، اين كميت است كه در حق شما شعر گفته هنگامي كه مردم از ذكر فضائل شما سكوت كرده اند، و خون خود را در نزد بني اميّه در معرض ريختن در آورده، پس هر چه شما را ممكن مي شود براي صلۀ او بياوريد.

پس هر كه هر چه ممكنش بود از درهم و دينار در آن جامه پوستي مي ريخت تا آن كه نوبت به زنهاي هاشميت رسيد آنها هم هر چه داشتند عطا كردند، حتي آن كه حلي و زيورهاي خويش را از بدن بيرون كردند و براي كميت آوردند.

پس جمع شد از براي كميت مقدار صد هزار درهم، پس عبدالله آنها را به نزد كميت آورد و گفت: يا اَبَا المُستَهِل، أتَيناكَ بِجهد المُقِلِّ.

ما از تو عذر مي خواهيم، چه آن كه در زمان دولت دشمنان خود مي باشيم و در دست ما چيزي نيست، و اين مقدار را جمع كرديم و در اوست زيور زنان چنانچه مي بيني.

كميت گفت: پدر و مادرم فداي شماها باد، همانا زياد عطا كرديد، و من غرضم در مدح شما خوشنودي خدا و رسول بود و از شما چيزي نمي گيريم و به


1) الغدير، ج 1، ص 265: مصنفات الشيخ المفيد، ج 8، ص 18 (رسالة في معني المولي): كنز الفوائد، ج 1، ص 333.

2) عبارت اين است: لا زلت مؤيداً بروحِ القَدَسِ ما ذَبَّيتَ عنا اهل البيت.

صاحبانش رد كن. و هر چه كردند قبول كند او قبول نكرد.(1)

و از براي كميت فضائل بسياري نقل شده.

و از ابوعبيده مروي است كه گفته: اگر نبود از براي بني اسد منقبتي جز بودن كميت از ايشان هر آينه كفايت مي كرد ايشان را.

و از طائفه بني اسد منقول است كه مي گفتند: ما فضيلتي داريم كه هيچ يك از عالميان ندارند، و آن فضيلت آن است كه هيچ مردي از ما نيست مگر آن كه بركتي از كميت به ارث برده به سبب آن كه كميت در خواب خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسيد، حضرت فرمود: بخوان براي من قصيده: «طَرِبتُ و ما شَوقاً اِلَي البِيضِ اَطرَبُ» چون كميت آن قصيده را كه همان هاشميات اوست بخواند، حضرت دعا كرد به بركت در حق او و قوم او فرمود: «بُورِكتَ و بُورِكَ قَومُكَ».(2)

و كميت به علاوه آن كه شيعه و شاعري مجيد بوده، مردي فقيه و خطيب و نسابه و حسن الخط و فارس و رامي و سخي و دَيِّن بوده، و مقام را گنجايش ذكر مدح او نيست.

چون يزيد ناقص از دنيا رخت بربست ، ابراهيم برادرش بر حسب وصيت او بر تخت نشست و مدت چهار ماه يا دو ماه و ده روز مدت خلافت او بود، و لكن خلافت بر او مستقر نبود و در ايام او هرج و مرج و اختلاط و اختلاف كلمه پديد گشت، مردمان يك هفته او را بر خلافت سلام مي دادند و يك هفته بر خلافت او واقعي نمي نهادند و بر او اعتنا نمي كردند، چنانچه شاعر عصر او گفته:

تُبايعُ إبراهيمَ في كلّ جُمعَةٍ***ألا إنَّ أمراٌ أنت واليه ضائعُ(3)

و بدين منوال كار بر او مي گذشت تا گاهي كه مروان بن محمد خروج كرد و از جزيره داخل دمشق شد و قنال او را آماده گشت، ابراهيم چون دولتش قوتي

نداشت لاجرم طريق فرار را پيش داشت، مروان در صدد او برآمد تا بر او ظفر


1) الغدير، ج ۲، ص ۱۸۷ - 188.

2) تاريخ مدينه دمشق از ابن عساكر، ج ۱۴، ص ۵۹۷.

3) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۳۳.

يافت و او را بكشت و جسدش را به دار آويخت.

و از زمان ابراهيم و مروان سلطنت بني مروان رو به ضعف و اضمحلال آورده تا وقتي كه مروان مقتول گشت، و يك سره دولت از ايشان بگشت و به بني عباس منتقل گشت.

و در ايام ابراهيم و به قول بعضي در ايام وليد(1)وفات حضرت باقرالعلوم عليه السلام واقع شد، و ما در منتهي شهادت آن حضرت را نگاشتيم.


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۳۲.

ذكر سلطنت مروان بن محمّد بن مروان بن الحكم الجعدي المنبوز بالحمار و مقتل او

اشاره

(1) در روز دوشنبه چهاردهم صفر سنۀ ۱۲۷ بعد از قتل ابراهيم در «دمشق» يا در «حرّان» -كه يكي از ديار مصر است -، مردم با مروان بن محمّد بيعت كردند.

و مروان ملقب به «حمار» بود و سبب اين لقب را مختلف گفته اند. و در اخبار الدول(2)است كه مروان ملقب به حمار بود به سبب كثرت صبر او بر شدائد و مكاره حرب، و هيچ گاه از جنگ روي برنمي تافت، و از اين باب است كه مي گويند «فُلانٌ أصبَرُُ مِن حِمارٍ في الحُروُب».(3)

و مقتل او در اوائل سنۀ ۱۳۲ واقع شد، و ايام دولت او تا وقتي كه كشته گشت پنج سال و ده روز و به قول ديگر پنج سال و سه ماه بود.

و در ايام او در حدود سنۀ ۱۲۸ اسماعيل بن عبدالرحمن معروف به «سدي»(4)

و في مجمع البحرين و السُدِّيً: هي نسبةٌ لاسماعيل السُدِّي المشهور.

قال الجوهرى: لأنّه كان يبيع المقانعَ والخُمُر في سُدّة من مسجد الكوفة، و هى ما يبقى من الطاق المَسدُود. و جمع السُدّة سُدّه، مثلُ غُرفةٍ و غُرف.

و في ميزان الإعتدال المُعتبر عندهم: إسماعيل السُدّي شيعي لا بأس به. و كان يشتم أبابكرٍ و عُمر، و هو السُدّي الكبير، و الصغير ابن مَروان. (مؤلف رحمة الله) [مجمع البحرين، چاپ مؤسّسه بعثت. ج ۲، ص ۸۳۰: ميزان الاعتدال،

ج ۱۱، ص 236 / 907].


1) نگاه كنيد به: عيون الاخبار الرضا عليه السلام، ج ۱، ص ۳۰۴، ح ۶۴: بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۶۲ و ۱۷۸: مناقب اين شهرآشوب، ج ۴، ص ۲۵2: مهج الدعوات، ص 186، 192، 244. براي اطلاع نگاه كنيد به: الاخبار الططوال، ص 351-369؛ انباء في تاريخ الخلفاء ص 52-53؛ تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 278-279؛ تاريخ الخفلاء ابن يزيد، 35-36؛الجوهر الثمين، ص 106؛ مروج الذهب ، ج 3، ص 252

2) اخبار الدول، ج 2، ص 58. و نيز نگاه كنيد به: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 278: الجوهر الثمين، ص 106.

3) درباره اين مثل نيز نگاه كنيد به: الخبر و المثل في تاريخ الاسلام، ص ۵۳۴.

4) سُدّي: (به ضم سين و تشديد دال مهمله، منسوب است به سُدّه جامع). و الجعفي كسدي، نسبة الي الجمقي بن سعد العشيرة من مذحج.

كوفي مفسر مشهور وفات يافت.

و هم در آن سال و به قولي در سنۀ ۱۲۷ جابر بن يزيد جعفي شيعي وفات كرد، و غرائب حالات او معروف است، و دميري وفات او را در سنه ۱۶۶ گفته «و قال في الداية و في الميزان للذهبي، عن جابر الجعفي انه كان يقول: دابةُ الأرضِ عليّ بن أبي طالب عليه السلام. قال: وكان جابر الجُعفى شيعيّاً يرى الرّجعة، أى أنّ علياً يرجع إلى الدنيا. الخ».

و در سنۀ ۱۲۹ عاصم بن ابي النَّجُود بهدله كوفي كه يكي از قراء سبعه معروفه است در كوفه وفات كرد، و اسامي قراء سبعه(1)

و ذكر بلاد ايشان در اين دو قطعه از نصاب الصبيان ذكر شده:

استاد قرائت بشمر پنج و دو پير***بو عمرو علا و نافع و ابن كثير

پس حمزه و ابن عامر و عاصم را***از جنس كسائي شمر و هفت بگير

نافع مدني ابن كثير از مكّه است***بو عمرو ز بصره ابن عامر از شام

پس عاصم و حمزه و كسائي كوفي***اين نسبت جمله شان بود بالاتمام(2)

و اما قرآت عشر، پس قرائت اين سبعه است، با قرائت ابي جعفر معروف به مدني اول، و يعقوب بصري، و خلف، و اما قرائت شواذ - يعني مطروح - ، پس قرائت مطوعي، و شنبوذي، و ابن محيصن كوفي، و سليمان اعمش، و حسن بصري است.

و بدان كه از براي هر يك از قراء سبعه دو راوي است و اسامي قراء با اسامي روات و القاب ايشان و رموز ايشان بدين ترتيب است.


1) نگاه كنيد به: قراء القرآن اثر عبدامنعم هاشمي چاپ دمشق - بيروت، دار ابن كثير.

2) نصاب الصبيان، ص 36.

۱ - نافع(1)بن عبدالرحمن بن ابي نعيم مدني، دو راوي او عيسي ملقب به «قالون» و عثمان ملقب به «ورش» است، و رمز ايشان (ابج) است.

۲- عبدالله بن كثير(2)مكي، و دو راوي او احمد بَزّي و محمّد قنبل، و رمز ايشان ( دهز).

۳۔ ابوعمرو بن العلاء المازني النحوي البصري ،(3)دو راوي او يكي دوري است كه از كسائي نيز روايت مي كند، و ديگر يحيي سوسي است، و رمز ايشان (حطي ) است. ۴- عبدالله بن عامر شامي ،(4)دو راوي او هشام و عبدالله بن ذكوان، و رمز ايشان (كلم).

۵ - ابوبكر بهدله حناط معروف به عاصم بن ابي النجود كوفي ،(5)دو راوي او شعبه ابوبكر بن عياش و حفص ابوعمرو البزاز، و رمز ايشان (نصع).

۶- حمزة بن ابي جليب كوفي ،(6)دو راوي او خلف و خلاد، و رمز ايشان

(فضق ).

۷- علي بن حمزه كسائي كوفي نحوي ،(7)دو راوي او ابوالحارث و حفص الدوري، و رمز ايشان (رشت).


1) متوفي ۱۶۹ هجري.

2) معروف به ابن كثير متوفي ۱2۰ هجري.

3) متوفي ۱۵۴ هجري.

4) متوفي ۱۱۸ هجري.

5) متوفي۱2۸ هجري.

6) متوفي ۱۵۶ هجري.

7) متوفي 1۸۹ هجري.

هذا الجدول المجزاء احدى و عشرين جزء

يدل على رمز القراء و رواتهم منفردين

هذا الجدول اربعة عشر سطراً يدل علي رمز القراء و روايتهم مجتمعين

عمر - نافع و ابن عامر

سما - نافع و ابن كثير و ابوعمرو

حق - ابن كثير و ابوعمرو

نفر - ابن كثير و ابوعمرو و ابن عامر

حرمي - نافع و ابن كثير

حصن - الكوفيون و ابن نافع

و بدان كه اضبط قرائات واحب آن نزد علماء قرائت عاصم است، و لهذا قرائت او را در مصاحف اختيار كردئد و قرائت سايرين را به سرخي مي نويسند.

و در سنۀ ۱۳۱ مالك بن دينار بصري معروف به زهد و عرفان در بصره وفات كرد، و علماء سنت بز او كراماتي نقل كرده اند، و در سبب توبۀ او كلماتي گفته اند و هم كلماتي از او در زهد و موعظه نقل كرده اند، و اين مختصر را گنجايش نقل آن نيست.

و هم در ايام مروان، عبدالرحمن بن محمّد معروف به ابومسلم مروزي خراساني خروج كرد و مردم را به بيعت ابراهيم بن محمّد بن علي بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب ملقب به امام دعوت مي كرد، چه آن كه اعتقاد او آن بود كه امام بعد از اميرالمؤمنين عليه السلام محمّد حنفيه است و بعد از او فرزندان او ابوهاشم و بعد از او محمّد بن علي بن عبدالله بن عباس و بعد از او ابراهيم پسرش امام است، و پيوسته در بلاد خراسان مردم را به بيعت بني عباس دعوت مي كرد تا آنكه مردم با او شدند و امر او قوت گرفت.

و نصر بن سيّاركه در آن وقت از گماشتگان مروان در بلاد خراسان بود دولتش به ضعف و اضمحلال آورد و هر چه به مروان مكاتبه كرد و اعانت از او خواست

مروان نتوانست او را ياري كند و لشكر برايش روانه نمايد، چه در آن وقت مبتلا بود

بدفع خوارج و جنگ با ايشان، لاجرم نصر بن سيّار چون تاب مقاومت با ابومسلم نداشت دست از خراسان كشيد و به جانب ري سفر كرد و از آنجا به «ساوه» رفت و از كثرت حزن و غصه رخت سفر به جانب آن دنيا بر بست و وفات كرد، و از آن طرف كار ابومسلم بالا گرفت و امارت خراسان بر وي صافي گشت، پس امر كرد مردمان را كه لباس سياه را شعار خود كنند و علم و رايات را نيز سياه قرار دهند.

مروان چون مطلّع شد كه ابراهيم الامام خيال سلطنت دارد و ابومسلم مردمان را به بيعت او مي خواند، به گماشتگان خود نوشت كه ابراهيم را هر جا يابند دستگير نمايند، پس ابراهيم را در قريۀ «كداد» و «حُميمه»(1)دستگير كردند و براي مروان فرستادند، مروان او را در «حرّان» زندان كرد و چندي در زندان بود تا آن كه انباني پر از آهك كردند و سر او را در ميان آن انبان نمودند، ابراهيم مدتي دست و پا زد تا جان تسليم كرد.

و در ايامي كه ابراهيم در حبس بود چون از خلاصي خود نوميد گشت وصيت نامه نوشت و خلافت را براي برادر خود عبدالله سفاح قرار داد، و آن وصيت نامه را به شخصي سپرد و گفت: اين مكتوب را با خود دار، هرگاه كه من كشته شوم به سفاح برسان.

و چون ابراهيم كشته شد و آن مكتوب در «حميمه» به سفاح رسيد، منصور برادر خود را با عبدالله بن علي عم خود با جماعتي از اهل بيت خويش طلبيد و به موازرت و همراهي ايشان به جانب كوفه شتافت. او در «دومة الجندل» داود بن علي و سليمان فرزند او نيز با سفاح ملحق شدند و به سرعت تمام به كوفه رفتند و در كوفه مردم را به بيعت سفّاح خواندند، مردم نيز بيعت مي كردند و در تحت بيعت او در آمدند، و اين بيعت در سال صد و سي و دوم بود.

پس سفّاح لشكر ابوسلمۀ خلّال را كه بعد از اين به ذكر او اشاره خواهد شد با


1) حُمَيمه، (به ضم مهمله و فتح ميم)، قريه اي است در حدود شام كه از علي بن عبدالله بن عباس و اولاد او بوده در ايام بني اميّه. (مؤلف رحمة الله)

خود ضم كرد، و در كوفه عم خود داود بن علي را خليفه گذاشت، و عم ديگر خود عبدالله بن علي را به قتال مروان فرستاد.

عبدالله با عساكر خراسان راه پيمود تا در «زاب موصل» در دوّم جمادي الآخر سنۀ ۱۳۲ با مروان تلاقي نمود و كارزار سختي فيمابين ايشان واقع شد ، لشكر بني عباس ظفر يافتند و بسياري از لشكر مروان را بكشتند و بسياري هم از ايشان در آب غرق گشتند، و عدد غرقي از بني اميّه سيصد تن به شمار رفته، و اما از غير بني اميه عدد بي شمار بوده.

پس لشكر مروان منهزم شدند، و در روز شنبه يازدهم همان ماه مروان نيز هزيمت جست و به جانب «موصل» فرار كرد، اهل موصل او را راه ندادند، از آن جا به«حران» رفت و مقام مروان و خانه و خزائن او در «حران» بود.

و اهل «حران» با اميرالمؤمنين عليه السلام در نهايت نصب و عناد بودند و پيوسته آن حضرت را سب مي كردند، حتي آن كه بعد از رفع سب آن جناب از بين مردمان، اهل «حران » ترك نكردند و مي گفتند: «لا صلاةَ الاّ بِلَعن أبي تراب».

و بالجمله ، مروان از ترس عبدالله در «حران» توقف ننمود و يا اهل بيت خود و جماعت بني اميّه و بقيه عساكر و جنود خود از «حران» بيرون شد و به جانب «نهر اردن» و «فلسطين» سفر كرد.

عبدالله بن علي به جانب «حران» آمد و قصر مروان را خراب كرد و خزاين و اموال او را غارت نمود، آنگاه به جانب دمشق رفت و اهل دمشق را محاصره كرد، و وليد بن معاوية بن عبدالملك را با جماعتي بسيار از مردم شام بكشت، و يزيد و برادر او را با عبدالجبار بن يزيد بن عبدالملك اسير كرد و براي سفّاح فرستاد، سفاح امر كرد ايشان را بكشتند و در حيره به دار آويختند.

آن گاه عبدالله به جهت دفع مروان به جانب «نهر اردن»، سفر كرد، عبدالله در نيمۀ ذي قعده سنۀ ۱۳۲ به «نهر اردن» رسيد و جماعت بسياري از بني اميّه كه زياده از هشتاد تن بودند بكشت.

و دميري و غير او گفته اند كه: امر كرد فرشي بر روي كشتگان بني اميه بگستردند، آن گاه با اصحاب خويش بر روي ايشان بنشست و طعام طلبيد و مشغول به خوردن طعام شدند در حالي كه بني اميه در زير ايشان ناله و اضطراب مي كردند و جان مي دادند. عبدالله گفت كه اين روز مقابل آن روزي كه بني اميه حسين بن علي: را بكشتند، و مقابلت نخواهد نمود.

پس صالح بن علي را با ابوعون عبدالملك بن يزيد و عامر بن اسماعيل مذحجي به دفع مروان حركت كردند و در «بوصير» كه از قراي «فيّوم» است مروان را دريافتند و تا وارد شدند او را محاصره نمودند و طبل جنگ زدند، و نداي «يا لَثارات ابراهيم» در دادند.

اين وقت مروان در كنيسۀ بوصير بود، چون صداي هياهوي لشكر شنيد، شمشير كشيد و بيرون دويد، لشكر بني عباس دور او را احاطه كردند و با وي جنگ كردند تا او را بكشتند.

پس عامر بن اسماعيل امر كرد سر او را قطع كردند و زبانش را بريدند و دور افكندند، و در زمان گربه اي حاضر شد و زبان مروان را بخورد.

و از عجائب امر آن كه قبل از اين واقعه مروان يكي از خدام خود را شنيده بود كه تمامي كرده، زبانش را بريده بود و همين گربه زبان او را خورده بود.

و نقل شده كه در اين واقعه، عبدالحميد كاتب مروان نيز مقتول شد. و عبدالحميد همان است كه در كتابت و ادبيات مهارتي تمام داشته و در بلاغت به او مثل مي زدند.

حتى قيل: فتحت الرّسائل بعيد الحميد، و ختمت يابن العميد، و من كلامه لمن كان خطّه رَديّاً أطِل جلفة قلمك و اَسمِنها، و حرّف قطتك و اَيمنها، ففعل فجاد خَطُّهُ.

و بالجمله ، چون در روز يك شنبه بيست و هفتم ذي حجه سنۀ ۱۳۲ مروان كشته گشت و دولت بني اميه منقرض گشت، عامر بن اسماعيل داخل شد در كنيسه كه

زنان و دختران مروان در آن جاي داشتند، و بر بساط مروان بنشست و بقيۀ طعام

مروان را بخورد، چه آن كه قبل از آن كه مروان به قتل رسد طعام برايش حاضر كرده بودند و مشغول به خوردن بود كه لشكر بني عباس رسيده بودند، مروان را فرصت نشده بود كه از طعام فارغ شود، لاجرم دست از طعام كشيده بود و رو به حرب آورده بود، و بقيه طعام او بود كه قسمت عامر گشت.

پس از آن عامر، دختر مروان را براي عيش با او به مجلس خود طلبيد و او دختر بزرگ مروان و عاقل و سخن دان بود، چون بر عامر وارد شد، او را خطاب كرد كه: اي عامر، از براي موعظت تو در اين روزگار غدّار همين بس است كه بر فرش مروان بنشيني و طعام خاص او را بخوري و به مصباح او استضائه كني و با دختر او منادمه كني، پس از خواب غفلت بيدار شو و دل بر اين روزگار بي وفا مبند، چه، روزگاري كه اين نحو با مروان كند ممكن است كه با تو و سّاح نيز چنين كند. عامر چون اين بشنيد حيا كرد و او را از نزد خود دور كرد.

و چون اين خبر به سفّاح رسيد بر آشفت و براي عامر مكتوبي فرستاد و زجر بليغي از او نمود، و امر كرد كه در ازاء اين كار ناستوده صدقه دهد و به نماز و سه روز روزه كفارۀ اين فعل قبيح نمايد و لشكر عامر نيز روزه بگيرند.

و مسعودي روايت كرده: كه چون عامر از كار مروان بپرداخت، خواست تا داخل آن كنيسه شود كه زنان و دختران مروان در آنجا بودند، چون نزديك آن جا شد خادمي را ديد كه شمشيري برهنه بر دست گرفته و منع از دخول مي كند، عامر فرمان داد تا او را بگرفتند.

چون دستگير شد گفت: اي امير، مروان مرا امر كرد كه چون كشته شود با اين شمشير زنان و دختران او را گردن زنم، الحال مرا نكشيد كه ميراث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را كه در نزد خلفاي بني امّه بوده و به مروان رسيده به شما نشان دهم و غير از من كسي از موضع آن اطلاعي ندارد و اگر من كشته شوم مفقود خواهد شد.

پس آن خادم را مهلت دادند گفت: همراه من شويد تا شما را بنمايانم، پس ايشان را از قريه بيرون برد تا به موضع رَملي رسيد، گفت: اين مكان را حفر كنيد.

چون زمين را كندند بُرد و قضيب و مخصر(1)رسول خدا را بيافتند كه مروان پنهان كرده بود كه به بني هاشم نرسد.

عامر آنها را براي عبدالله فرستاد، عبدالله براي سفاح روانه داشت، و آنها دست به دست به خلفاي بني عباس منتقل شد، و به قولي مروان بُرد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم را در روز قتل خويش در بر داشت و چون كشته گشت از تنش بيرون كردند.

پس عامر زنان و دختران و جواري مروان را با آن چه اسير كرده بودند براي صالح بن علي فرستاد، چون ايشان به نزد صالح رسيدند، دختر بزرگ مروان با صالح گفت كه: اي عم اميرالمؤمنين، حق تعالي تو را در دنيا و آخرت حافظ باشد، اما دختران تو و دختران برادر تو مي باشيم، عفو خود را شامل حال ما گردان و از كشتن ما چشم بپوشان.

صالح گفت: يك تن از شما را زنده نخواهم گذاشت، آيا پدرت فرزند برادرم

ابراهيم را در«حرّان» نكشت؟

آيا هشام بن عبدالملك زيد را مقتول نساخت و در كناسۀ كوفه او را به دار نكشيد؟

آيا يوسف بن عمر از جانب هشام زوجۀ زيد را در حيره نكشت؟

آيا وليد بن زيد، يحيي بن زيد را شهيد نكرد؟

آيا ابن زياد پسر زنا زاده، مسلم بن عقيل را شهيد نساخت؟

آيا يزيد، امام حسين عليه السلام را با اهل بيتش شهيد ننمود؟

آيا زنان و حرم آن جناب را اسير ننمود؟

آيا سر امام را بر نيزه نكرد و در شهرها نگردانيد؟

آيا زنان اهل بيت پيغمبر را مثل اسيران در مجلس خود در محضر اهل شام حاضر نكرد؟ ديگر استخفافي از اين بالاتر به حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم چه مي شود؟ چه با ما نكرديد كه جاي اين توقعات باشد.


1) مِخصَر: (به تقديم خاء معجمه بر صاد مهمله) يعني عصا.(مؤلف رحمة الله)

دختر مروان گفت: با اين همه چه شود ما را معفو داري و كرم خود را شامل ما گرداني؟

گفت: از شما عفو كردم، الحال اگر خواهي تو را به حبالۀ پسرم فضل درآورم و خواهرت را به برادر او عبدالله تزويج نمايم. گفت: الحال كه ما در مصيبت مي باشيم چه جاي عروسي است، پس ما را به «حران» برسان، آن گاه هر چه رأيت بدان تعلق گيرد عمل كن. گفت: چنين كنم.

پس به جانب «حرّان» رفتند، اهل بيت مروان چون به «حران» رسيدند صدا به گريه و شيون بلند كردند و گريبان چاك زدند و بر مروان گريه سختي نمودند و چنان در عزاي مروان گريستند كه لشكر عباسيين نيز به گريه در آمدند.

و چون سر مروان را براي سفّاح بردند و در نزد او نهادند سفّاح سجده اي طولاني به جاي آورد، آن گاه سر بلند كرد و گفت: الحمدلله كه مطالبه خون خود از تو و از خط تو نمودم، و در مقابل شهادت امام حسين عليه السلام و اهل بيت او دويست تن از بني اميّه بكشتم ، و در ازاي زيد بن علي بن الحسين عليه السلام استخوانهاي هشام را سوزانيدم، و در عوض برادرم ابراهيم، مروان را بكشتم، ديگر باكي از مردن ندارم، پس ديگر باره رو به قبله كرد و سجده طولاني نمود و برخاست و نشست در حالي كه رويش از خوشحالي برافروخته شده بود.

و مدت سلطنت مروان تا زمان بيعت مردم با سفّاح پنج سال و هفتاد روز بوده و تا زماني كه كشته شد پنج سال و ده ماه و دو روز بوده، پس از زمان بيعت مردم با سفّاح و قتل مروان هشت ماه بوده. «والله العالم».

«تذييل»

چون دولت امويه به پايان رسيد، شايسته ديدم كه تذييل و تزيين كنم اين مقام را به ذكر چند آيه و حديثي در مثالب بني اميّه، و اكتفا كنم به آن چه علماء اهل سنّت نگاشته اند:

بدان كه اميه(1)بنابر مشهور پسر عبد شمس بن عبدمناف و برادرزادۀ هاشم و مطلب و نوفل است، و بني اميّه دو فرقه اند:

يكي اعياص كه «ابوالعاص، و عاص، و ابوالعبص، و عيص، و اولاد ايشان باشند، و ديگري عنابس كه اولاد حرب بن اميّه باشند، چه اسم حرب عنبسه بود، و عثمان و آل حكم از اعياص شمرده مي شوند و آل ابوسفيان از عنابس.

و در قرآن مجيد در چند آيه شريفه اشاره به ايشان شده از جمله اين آيه مباركه است «و ما جعلنا الرؤيا التي أريناك إلاّ فتنةً للنّاسِ و الشََّجَرَةَ الملعونَةَ في القرآنِ و نُخَوِّفُهُم فَما يَزيدُهُم إلاّ طُغياناً كبيراً».(2)

خلاصه معني چنان است كه: ما قرار نداديم خوابي را كه تو ديدي مگر امتحان مردم، و هم چنين شجرۀ ملعونه در قرآن را، و مي ترسانيم ما ايشان را، و زياد نمي كند - يعني فائده نمي بخشد - ايشان را مگر طغيان بزرگ.

مراد از شجرۀ ملعونه به تفسير عامۀ مفسرين بني اميّه اند.(3)

فخر رازي در تفسير كبير گفته: سعيد بن المسيّب روايت كرده كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم در خواب ديد كه بني اميّه بر منبر او جست و خيز مي كنند چنانچه بوزينه


1) و لكن بعضي از محققين گفته اند كه: اميّه پسر عبد شمس نبوده، بلكه غلامي بود از اهل روم و چون حليف عبد شمس بود به او منسوب گرديد، و دليل بر اين مطلب آن كه چون معاويه در بعضي از كتابات خود كه به حضرت اميرالمؤمنين نوشته بود كه: إنَّما نحن و انتم بتوعبد مناف. حضرت نفي آن نمود و و در جواب او نوشت كه: ليس المهاجر كالطّليق و ليس الصريح كاللّصيق. و معاويه انكار آن نتوانست نمود. و هم مؤيد اين مطلب است آن كه به بني اميّه تأويل شده آيه شريفه اول سوره روم، بنابر قرائت غلبت (به فتح) سيغلبون به ضم. (مؤلف رحمة الله)

2) سوره اسراء (۱۷)، آيه ۶۰.

3) نگاه كنيد به: تفسير كبير و تفسير در المنثور در ذيل آيه: السبعة من السلف، ص ۲۰۶: كنزالعمال، ج ۷، ص ۱۴۲: تبيان، ج ۶، ص ۴۹۴: مجمع البيان، ج ۳، ص ۴2۴: تفسير البرهان، ج ۲، ص ۴۲۴ - 425: تفسير صافي، ج ۱، ص ٬۹۷5النصائح الكافيه، ص ۱۴۲: تفسير عياشي، ج ۲، ص ۲۹۷: الفوائد الطوسية، ص ۵۱۵: تفسير طبري، ج ۱۵، ص ۷۷: تاريخ طبري، ج 11، ص ۳۵۶: العمدة، ص ۴۵۲ - 453: بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۵۲5: كنزالعمال، ج۱۷، ص ۱۴۲: طرف من الأنباء و المناقب، ص ۲۲۸ و ۲۸۰: الغدير، ج ۸، ص ۲۴۸.

جست و خيز مي كند، پس محزون كرد او را اين كار.(1)

و هم در آن تفسير و تفسير نيسابوري است كه ابن عباس گفته: شجرۀ ملعونه در قرآن مراد از او بني اميّه اند و حكم بن ابي العاص و اولاد ايشان.(2)

و نيز فخر رازي گفته: پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در خواب ديد اولاد مروان بر منبر او بالا مي روند، و خواب خود را براي ابوبكر و عمر نقل كرد و با ايشان در خانه خلوت كرده بود، چون برخاستند شنيد كه حكم خواب را نقل مي كند، و پيغمبر عمر را متهم كرد در افشاء سرّ خود، چون معلوم شد كه حكم گوش داده بود او را طرد كرد.(3)

و بيضاوي گفته كه: قولي چنين است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قومي از بني اميّه را ديد كه بر منبر او بالا مي روند، و جست و خيز مي نمايند مانند بوزينگان، فرمود: اين حظ ايشان است در دنيا كه به جزاي اسلام ظاهري به ايشان داده مي شود، كنايه از آن كه در آخرت نصيبي ندارند.

و قريب به اين كلام در كشاف است با نسبت به روايت.

و در بحار از عمده ابن بطريق حلي از تفسير ثعلبي به دو طريق اين حديث روايت شده است.(4)

و ابن ابي الحديد هم از امالي ابوجعفر محمد بن حبيب آورده در ذيل حديثي مبسوط، كه عمر از كعب پرسيد: در اخبار شما آمده كه خليفتي از آن كيست؟ گفت: [بعد] از پيغمبر و دو نفر از اصحابش به دشمنان او رسد كه با ايشان جنگ كرد، [و ايشان با او جنگ كردند] عمر گفت: «انّا لله و انّا اليه راجعون» و روي به ابن عباس آورد و گفت: شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شبيه اين كلام، شنيدم كه مي گفت: لَيصَعدَنَّ بنو اميّة علي مِنبَري، و لقد رَأَيتُهُم في مَنامي يَنزونَ عليهِ نَزوَ القِرَدَةَ، و


1) شفاء الصدور، ج ۱، ص ۳۳۰. تفسير فخر رازي، ج ۲، ص ۲۳۳.

2) تفسير غرائب القرآن نيشابوري، ج ۴، ص ۳۶۲.

3) شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳۲۵: تفسير فخر رازي، ج ۲، ص ۲۳۴.

4) و نيز نگاه كنيد به: عمده، ص ۵۱۸: بحارالانوار، ج ۸. ص ۳۵۹. ط افست.

فيهم أنزِلَ: «و ما جَعَلنا». (الآية).

و از رساله مفاخرۀ بني هاشم و بني اميّه كه تصنيف جاحظ است نقل شده كه گفته: بني هاشم را عقيده آن است كه شجره ملعونه بني اميّه هستند، و ناچار بني هاشم قاطبةً تا حديث صحيحي نداشته باشند چنين گمان نكنند.

و بالجمله، تفسير شجره ملعونه به بني اميّه از كتب تفسيريه فريقين بس ظاهر و هويدا است. او از محاسن اين تفسير و بدايع اين تأويل جمله « فَمَا يَزيدُهُمْ إلاّ طُغياناً كبيراً.(1)است كه توان احتمال داد يزيد اسم باشد، و حمل طغيان بر او به جهت مبالغه به دعوي اين كه او چندان طاغي است كه گويي از افراد حقيقت طغيان شده، و ذكر خصوص او به جهت آن كار عظيم و گناه بزرگ و داعيه هائله است كه وقعۀ طف باشد،(2)به علاوۀ واقعۀ حرّه و احراق بيت و ساير شنايع اعمال او، چنانچه در ذيل احوال او به شرح رفت.

و از جمله آياتي كه مأوّل به بني اميّه شده اين آيه مباركه است: «الّذين بَدَّلُوا نعمةَ اللهِ كُفراً و اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ البَوار، جَهَنَّم يَصلَونَها و بِئسَ القَرار.(3)

چنانچه از عمدۀ ابن بطريق نقل شده كه او از تفسير ثعلبي روايت كرده مي گويد كه: عمر بن الخطاب گفت: «هما الأفجران من قريش: بَنو المغيرة و بنواُميّة».

اما بني مغيره پس كفايت شديد از شر ايشان در يوم بدر، و اما بنو اميّه پس مهلت داده شدند تا روزي.(4)

و از اميرالمؤمنين عليه السلام نيز اين تفسير نقل شده ولي بدون تقسيم مذكور.(5)

و هر دو آيه در مقدمه صحيفه كامله مذكور است.(6)


1) سورۀ اسراء، بخشي از آيۀ 60.

2) نگاه كنيد به: شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳۳۱ - 332.

3) سوره ابراهيم (۱۴)، آيۀ ۲۸- ۲۹.

4) عمده، ص 519. الدر المنثور، ج 4، ص 84: بحار الانوار، ج 8، ص 260: ط افست: اثبات الهداة، ج 2، ص 388 از واحدي در وسيط.

5) بحارالانوار، ج ۸، ص ۳۵، ط افست.

6) رياض السالكين، ج ۱، ص ۱۸۶.

و مراد از «نعمة الله»؛ در اين آيه مباركه رسول خدا و اهل بيت طاهرۀ او عليهم السلام است. و اين مطلب به غايت معلوم است، چه جميع ما سوي الله به بركات وجود ايشان خلق شده اند، و هر چيزي به هر كس رسيد به واسطۀ ايشان رسيد «بِيُمنِهِم رُزِق الوَري، و بِوُجودِهِم ثَبَتَتِ الارضُ و السَّماءُ» پس نعمت حقيقيه ايشانند كه بني اميّه كفران كردند و تبديل نعمت خدا كردند و فوم خود را در «دارالبوار»، و «بئس القرار» جاي دادند.(1)

و موافق اين است اخباري كه از صادقين عليهما السلام در تفسير آيۀ كريمۀ: «ثُمّ لَتُسئَلُنَّ يَومَئِذٍ عَن النَّعيم»(2)وارد شده كه گاهي به اهل بيت و گاهي به محبت و موالات ايشان تأويل شده.(3)

و نيز از آياتي كه در ذم بني اميّه وارد شده، سوره مباركۀ قدر است، چه مراد از «الف شهر» دولت بني اميّه است كه هزار ماه بود. او از بركات و ثواب ليلة القدر محروم بودند، و خير اخروي يك شب قدر از خير دنيوي هزار ماه رياست بني اميّه بيشتر است.

چنانچه فخر رازي در تفسير كبير و ابن اثير در اسد الغابه از حضرت مجتبي عليه السلام نقل مي كنند كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در خواب ديد بني اميّه را كه پاي بر منبرش مي گذارند.

و مي گويد: روايتي آمده كه [فرمود: ديد ] جست و خيز مي كنند بر منبرش چون بوزينگان، و شاق شد بر آن حضرت اين كار، پس خداي تعالي اين آيت مبارك فرستاد: «انّا أنزَلناهُ - تا - مِن ألفِ شَهر». يعني هزار ماه ملك بني اميّه.

قاسم كه راوي حديث است گفته كه: حساب كرديم ديديم مالك بني اميّه


1) شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳۳۲.

2) سورۀ تكاثر (۱۰۲)، آيه ۸.

3) عيون، ج 2، باب 35، ح 8، ص 139: كافي، ج 6، ص 280، باب 33 - اطعمه، ش 3: تفسير برهان، ج 4، ص 503: بحار الانوار، ج 24، ص 49.

هزار ماه است.

آن گاه فخر رازي گفته:

قاضي طعن در اين وجه زده، چه ايام بني اميّه مذمومه بودند، و فضيلتي از براي شب قدر در ترجيح شب قدر بر ايام بني اميّه نيست، و خود جواب داده از قاضي كه: چون ايام بني اميّه سعادات دنيويه داشتند از اين روي عظيم بودند، و شب قدر در سعادات دينيه بيش از آن است كه اين هزار ماه در سعادات دنيويه.(1)

و همين حديث با اختلاف يسيري در صحيح ترمذي در باب تفسير قرآن مذكور است.(2)

و مسعودي در مروج الذهب گفته كه جميع مدت سلطنت بني اميّه تا زماني كه منقرض شدند و خلافت به بني عباسي منتقل شد هزار ماه كامل بوده بدون كم و زياد. بعد بيان اين اجمال را نموده و عدد ايام سلطنت هر يك از خلفاء امويه را ذكر كرده و حساب نموده تا به هشتاد و سه سال و چهار ماه تمام رسيده و اين عدد هزار ماه است، چنانچه حق تعالي فرموده: «لَيلَةُ القَدرِ خَيرٌ مِن الفِ شَهر»(3)هر كه خواهد به آن جا رجوع كند، يا به كتاب شرح قصيدۀ ابي فراس يا شرح زيارت عاشوراء مرحوم حاج ميرزا ابوالفضل - طاب ثراه - كه در اين دو جا نيز نقل شده.

و اما احاديثي كه در مذمت بني اميّه وارد شده بسيار است و چند حديث در تفسير آيات گذشت، و اينك به ذكر چند حديث ديگر از كتب اهل سنّت اكتفا مي كنيم:

۱- در حيات الحيوان از مستدرك حاكم نقل كرده كه او مسنداً از ابوهريره روايت كرده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: در خواب ديدم گويا اولاد حكم بن ابي العاص مي جهند بر منبر من چنانچه بوزينه مي جهد، پس ديده نشد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در مجمعي كه بخندد تا وفات كرد.(4)


1) تفسير فخر رازي، ج ۳۲، ص۳۱.

2) نيز نك: شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳۳۵.

3) شفاه الصدور، ص ۳۳۵ - 336 به نقل از مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۴۹.

4) حيات الحيوان، ذيل قردة، ج ۲، ص 2۰۳ و چاپ ديگر، ص 323.

و دانستي كه در اخبار ديگر مطلق بني اميه بودند، پس دور نيست كه خواب آن حضرت متعدد باشد.(1)

۲ - آيت الله العلامة الحلي رحمة الله در نهج الحق از كتاب الهاوية - كه از علماء سنت است - نقل مي كند كه از ابن مسعود روايت كرده: «لِكُلِّ شَيءٍ آفَةٌ هذا الدين بنو اميّة».(2)هر چيزي را آفتي است و آفت اين دين بني اميه است . ۳- در صحيح مسلم از رسول خدا صلي الله عليه و آلهو سلم مروي است كه فرمود: «هلاكُ امّتي عَلي يد هذا الحَيّ».(3)

و اين خبر را بعد از ذكر خبري نقل مي كند كه متضمن ذكر بني اميه است، و نقل او قرينه مي شود بر ارادۀ بني اميه از «هذا الحي».

و علماء هم، چنين فهميده اند، و از اين جهت اين بطريق او را از اخبار مذمت بني اميه شمرده، و حديثي كه بخاري در باب «قول النبي صلي الله عليه و آله و سلم: هَلاكُ اُمّتي عَلي يَدَي اُغَيلِمَةٍ سُفَهاء»(4)نقل كرده، مؤيد اين معني است.(5)

۴- ابن حجر در رساله تطهير اللسان گفته كه: در حديث صحيح است كه حاكم گفته: به شرط شيخين است: «كانَ أبغَضَ الأحياءِ -او النّاس - إلى رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بَنو أميّة ».(6)

۵- ايضاً ابن حجر گفته: به سند حسن روايت شده از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود: «شَرُّ قبائل العَرب بَنو أميّة و بنو حَنيفَةَ و ثَقيفٌ» إلى غير ذلك.(7)


1) نگاه كنيد به: شفاه الصدور، چاپ آقاي موحد ابطحي، ج ۱، ص ۳۳۸.

2) نهج الحق، ص ۳۱۲: ط لبنان: كنز العمال، ج ۶. ص ۹۱: تطهيرالجنان و اللسان، ص ۱۴۳، چاپ هامش الصواعق.

3) شفاه الصدور، ج ۱، ص ۳۳۸: صحيح مسلم، ح 2917.

4) و نيز نگاه كنيد به صحيح بخاري، ج ۹، ص ۴۷: كتاب الفتن باب قول النبي: هلاك امتي...

5) صحيح مسلم، ج ۸، ص ۱۸6: كتاب الفتن، و چاپ ديگر، ج ۴، ص 2۲۳۶: رقم ۲۹۱۷ كتاب فتن: عمده، ص ۵۱۸.

6) تطهير اللسان، ص ۱۴۳ و ۱۴۴.

7) همان.

و از محاسن كتب و بدايع رسل منشوري است كه معتضد عباسي فرمان داد بنويسند در سنۀ ۲۸۴ و بر منابر بخوانند، و منع كرد سقايان را از ترحم بر معاويه كه مرسوم بود، و آن منشور مشتمل است بر طايفه اي از اخبار و آثار در مساوي بني اميّه عموماً و خصوصاً، و اكثر اخبار مذكوره را حاوي است، و ساير بدع و فتن ايشان را به نحو اشاره و اجمال متضمن است، و اگر مقام را گنجايش ذكر بود نقل مي كرديم. لكن نقلش خارج از وضع اين مختصر است هر كه خواهد رجوع كند به تاريخ طبري و شرح نهج حديدي.

و فاضل اديب و محقق اريب جناب حاج ميرزا ابوالفضل طهراني كه در شفاء الصدور تمام آن رساله را ايراد كرده،(1)هر كه خواهد نيز بدانجا مراجعه نمايد كه مطالعه آن باعث مسرت و ابتهاج است.

و اعثم كوفي نيز قضيه اي از هشام بن عبدالملك با مردي از عرب نقل كرده مشعر بر نكوهش و مذمت بني اميّه است.

و مرحوم سپهر در كتاب صفين در ميان مكاتيب اميرالمؤمنين عليه السلام با معاويه ايراد فرموده:

خاتمه

بدان كه خلفاي بني اميه دو قسمند: يك قسم آنان بود كه در شام اقامت كردند و به كشته شدن مروان منقرض شدند، و قسم ديگر آنان مي باشند كه در مغرب زمين اقامت كردند، و سببش آن شد كه چون خلافت به بني عباس منتقل شد عباسيين در صدد قتل امويين بر آمدند و ايشان را بكشتند و هر چه فرار كردند به جستجوي ايشان برآمدند و ايشان را زنده نگذاشتند.

از جمله كساني كه فرار كرد و جان به در برد عبدالرحمن بن معاوية بن هشام بن


1) شفاء الصدور، ج ۱، ص ۳۴۵ به بعد: تاريخ طبري، ج ۸، ص ۸2: وقايع سال، ص ۲۴۸؛ بحارالانوار، ج ۸، ص ۵۴۳، ط افست.

عبدالملك بود كه به جانب مغرب فرار كرد، اهل اندلس با او بيعت كردند در سنۀ

۱۳۹ هجري و مردم را به خويش دعوت كرد، مردم قلادۀ طاعت او را بر گردن نهادند، و ببود تا در سنۀ ۱۷۱ وفات كرد و پسرش هشام بن عبدالرحمن به جاي پدر نشست، و از پس او حَكَم بن هشام و بعد از او عبدالرحمن بن حكم و پس از او محمّد بن عبدالرحمن، و پيوسته سلطنت از پدران به پسران و برادران منتقل شد تا به اميّه [كذا] كه رسيد سلطنت از ايشان منتقل شد، و دولت بني اميه ساكن اندلس منقرض شد والله العالم .

ذكر خلفاء بني عباسي و نوادر ايام و سيرت ايشان و مختصري از مقاتل طالبيين و تواريخ وفيات اعيان و مشاهير و معارف روزگار كه در ايام ايشان واقع شد

در بيان خلافت ابوالعباس السّفاح عبدالله بن محمّد بن على بن عبدالله بن العباس بن عبدالع

(1) در روز جمعه سيزدهم ربيع الاول و يا نيمه جمادي الآخره سنه ۱۳۲ هجري بود كه سفاح لباس خلافت پوشيد و مردم با وي بيعت كردند، پس سوار شده به جانب مسجد رفت و بر منبر صعود كرد و ايستاده خطبۀ روز جمعه خواند، صداي مردمان بلند شد كه احيا كردي سنت رسول خداي را، و از اين سخن كنايتي با بني اميّه بود چه ايشان نشسته خطبه مي خواندند.(2)

در اخبار الدّول است كه: در مبايعت سفّاح آن قدر از بني اميه و جُند ايشان كشته شد كه به شمار در نمي آمد، و سفّاح امر كرد كه قبرهاي بني اميّه را شكافتند و مردگان ايشان را از گور در آوردند و سوزانيدند.(3)و ما اين مطلب را در ذيل خلافت هشام بن عبدالملك نقل كرديم.

پس گفته كه: در صدد كشتن بني اميه در آمدند و هر چه يافتند بكشتند، كسي سالم در نرفت جز اطفال رضيع و كساني كه به اندلس فرار كرده بودند. پس كشتگان بني اميّه را در راهها ريختند تا سگها ايشان را بخوردند و هم پايمال مردم شدند.

و چون سفّاح بر خلافت مستولي شد يزيد بن عمر بن هُبيره را كه از جانب مروان


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الانباء في تاريخ الخلفاء، ص ۶۱: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۲۷۹- ۲۸۴: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص ۲۶: الجوهر الثمين، ص ۱۱۲: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶۶.

2) الجوهر الثمين، ص ۱۱۴.

3) اخبارالدول، ج ۲، ص ۷۳.

حمار والي عراقين يعني بصره و كوفه بود و به كثرت اكل معروف بود، امان داد، لاجرم ابن هبيره به نزد منصور آمد و در مجلس او حاضر مي شد تا آن كه سفّاح فرمان قتل او را داد، پس در ۱۷ ذي قعده در اواسط او را با پسرش داود و كاتبش بكشتند.

و معن بن زائده يكي از خواص ابن هبيره بود، چون اين بدانست خود را مخفي كرد تا در ايام منصور خود را ظاهر نمود به شرحي كه در محلش نگاشته خواهد شد، ان شاء الله تعالي.

و سفّاح مردي رئوف و مهربان بود، و در وقت طعام از همه حالات خوشحال تر و گشاده روئيش بيشتر بود، و ابوسلمه حفص خلال را وزير خويش كرده بود و او را وزير آل محمد مي گفتند، و او اول كسي بود كه در دولت عباسيه وزارت بر او قرار گرفت.

پس ابومسلم درصدد قتل او برآمد و انتهاز فرصت مي برد تا شبي كه ابوسلمه از نزد سفّاح بيرون شد كه به خانه رود اصحاب ابومسلم بر او ريختند و خونش بريختند، و قتل ابوسلمه بعد از چهار ماه از خلافت سفاح بوده، و چون دولت عباسيه به سعي ابومسلم بوده، سفّاح، ابومسلم را آسيبي نرساند بلكه او را احترام مي كرد.

و ابومسلم بود تا سفّاح وفات كرد. و منصور به جاي او نشست. پس در ۲۵ شعبان سنۀ ۱۳۷ در «رومية المداين» به امر منصور كشته گشت.(1)و ابومسلم به صفت حزم و بطش و غيرت معروف بوده، و مردي سفّاك و خونريز بوده، چنانچه عدد مقتولين او كه صبراً كشته شده بودند ششصد هزار تن به شمار رفته .(2)

و بالجمله، چنان شد كه گفته بود، ابوجعفر منصور با يكي از عقلاء در كشتن او مشورت كرد. با وي گفت: «لوكان فيهما آلهة إلاّ الله لفسدتا». [سورۀ انبياء، آيه 2۲] حاصل آن كه صلاح تو در كشتن اوست، و گاهي كه منصور خواست او را بكشد ابومسلم گفت: مرا به جهت دشمنان خود باقي گذار. منصور گفت: چه دشمني از تو بزرگتر دارم. و چون ابومسلم كشته شد خلافت بر عباسيان مستقر شد.

و عن ربيع الابرار للزمخشري قال: كان ابومسلم يقول بعرفات: اللهم إنّي تائب إليك مما لا أظنك ثغفر لي. فقيل له: أفيعظم علي الله غفران [ذنب]؟ فقال: إنّي نسجت ثوب ظلم ما دامت الدولة لبنى العباس، فكم من صارخة تلعنني عند تفاقم الظلم، فكان يغفر لمن هذا الخلق خمسمائه؟ (مؤلف رحمة الله) [ربيع الابرار، ج ۳، ص ۳۱۵]


1) مراة الجنان، ج ۱، ص ۲۲۶.

2) گفته شده كه: وقتي ابومسلم مي گفته كه حال من با عباسيان چنان است كه مردي از صالحان استخوانهاي شير ديد جايي افتاده، ادعا كرد تا خداي تعالي او را زنده كرد، و چون شير زنده شد گفت: تو را با من حقي عظيم است. لكن مصلحت آن است كه تو را بكشم زيرا كه تو مردي مستجاب الدعوه اي شايد كه تو باري ديگر دعا كني تا خداي تعالي مرا بميراند يا شيري قوي تر از من بيافريند و آن سبب مضرت من شود. پس مصلحت من در آن است كه من تو را بكشم، پس عباسيان چون قوت از من يافتند مصلحت ايشان در كشتن من باشد.

و در ايام خلافت سفّاح سنۀ ۱۳۵ رابعۀ عدويه(1)بنت اسماعيل قرة العين عرفا

و صوفيه وفات يافت. و من شعرها:

لك ألف معبود مطاع أمره***دون الإله و تدّعي التوحيدا

و لقد أجادت في قولها.

و در سنۀ ۱۳۶ ربيعة الرأي ابن ابي عبدالرحمن فَروّح ،(2)فقيه اهل مدينه و استاد مالك بن انس وفات كرد.(3)

و در ذي حجۀ همان سال كه ماه وفات سفاح بوده عبدالملك بن عمير قاضي كوفه وفات كرد، و حكايت عجيب او از قصرالاماره كوفه يا عبدالملك بن مروان در سابق گذشت.

و سفّاح چهار سال و نه ماه(4)خلافت كرد، و نقل شده كه وقتي با او گفتند كه:


1) نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۲۸۵: رابعة العدوية شهيدة المشق الالهي از دكتر بدوي.

2) درباره او نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۲۸۸: تاريخ بغداد، ج ۸، ص ۴2۰: تهذيب التهذيب، ج ۲، ص ۲۵۸: ميزان الاعتدال، ج ۲، ص ۴۴: المعارف، ص ۴۹۶.

3) من كلام ربيعة الرأي: أعز الخلائق و أندرهم أقوام خمسة: عالم زاهد، و فقيه صوفي، و غني متواضع، و فقير شاكر، و شريف - أي هاشمي - ستي. وجدير بان يلتحق بهم خمسة اُخري، و هي سوفي متورع، و بدوي فقيه، و جميل متعفف، و طماع عزيز، و شاعر صادق. فصارت تلك عشرة كاملة.

4) الجوهر الثمين، ص ۱۱۵.

عبدالله بن عمر بن عبدالعزيز به آرزوي خلافت نشسته به سبب آن كه در بعضي از كتب قرائت كرده كه: خليفه خواهد شد عين بن عين بن عين ،(1)و از اين كلام خود را گمان كرده، سّفاح گفت: غلط كرده به خدا سوگند كه مراد من مي باشم، چه آن كه اين سه عين در من و پدران من است به علاوه سه عين ديگر چه آن كه منم عبدالله بن علي بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم ، و هاشم نامش عمرو بن عبد مناف است.

و بالجمله، در روز يكشنبه دوازدهم ذيحجۀ سنۀ ۱۳۶ سفّاح در «انبار»(2)در مدينه كه خود بنا كرده بود و «هاشميه» او را نام نهاده بود دنيا را وداع كرد، و سي و سه سال يا دو سال از عمر او گذاشته بود.

و اميرالمؤمنين عليه السلام در يكي از خطبه هاي خود خبر داده از خلافت بني اميّه و انتقال خلافت به بني عبّاس، و اشاره فرموده به اشهر اوصاف و خصائص بعضي خلفاء بني عباس مانند: رأفت سفّاح، و خونريزي و فتّاكي منصور، و استقرار و بزرگي سلطنت رشيد، و دانايي مأمون، و كثرت نصب و عناد متوكل، و كشتن پسر او منتصر يا غلام خاص او باغر تركي او را، و كثرت تعب و زحمت معتمد به جهت اشتغال او به حروب و جنگ با صفار و با صاحب زنج و غيره، و احسان معتضد با علويين به جهت آن عهدي كه با اميرالمؤمنين عليه السلام نمود در خواب خويش، و كشته شدن مقتدر به دست مونس خادم و دست و پا زدن او در خون خود در معركه جنگ و استيلاء سه فرزند او راضي و متقي و مطيع بر خلافت. چنانچه شرح اين اجمال بعد از اين بيايد، ان شاء الله تعالي.

و اين اخبار در اين خطبۀ شريفه است كه آن حضرت فرموده:


1) و يقرب من هذا قول اميرالمؤمنين عليه السلام لحذيفة بن اليمان: كيف أنت يا حذيفة أذا ظلمت العيون العين؟ مشيراً إلى عتيق و صاحبيه و عبدالرحمن بن ملجم بل و الى عمرو بن العاص و معاوية فهؤلاء العيون المجتمعة على ظلمه عليه السلام. (مؤلف رحمة الله)

2) انبار: شهري است در غرب بغداد كنار فرات.

ويلٌ هذه الأمّة من رجالهم، الشَّجَرَة المَلعُونة الّتي ذكرها رَبُّكم تعالى، أوّلهم خَضراء، و آخرُهم هَزماء، ثم تَلي بَعدَهم أمرَ أُمّة محمد صلي الله عليه و آله و سلم رجالٌ أولهم أرأفهم، و ثانيهم أفتكُهُم، و خامسُهُم كَبشُهُم، و سابِعُهُم أعلَمُهُم، و عاشرُهُم أكفَرُهُم، يَقتُلُه أخَصَّهُم به، و خامِسُ عَشَرِهِم كثير العَناء قَليلُ الغناء، سادسُ عَشرهم أقضاهُم لِلذِّمَم و أوصَلهُم لِلرّحم، كأنّي أري ثامِنَ عَشَرِهم تَفحَّضُ رِجلاهُ في دَمِه بَعدَ أن يَأخُذَهُ جُندُهُ بِكُظمهِ، و من ولد، ثلاثُ رجالٍ سيرتُهُمْ سيرةُ الضّلال.

و در آخر خطبه اشاره فرموده به كشته شدن مستعصم در بغداد و زوال دولت بني عباس بقوله: السادسُ و العشرونَ منهم يُشرَدُ المُلك مِنه، الي ان قال: لكأنّي أراهُ عَلى جِسرِ الزُّوراء قَتيلاً، «ذلكَ بِما قَدَّمَتْ يَداه(1)و أنَّ الله ليس بظلام للعبيد».(2)

و تعبير آن حضرت از مستعصم به سادس و عشرون، محتمل است كه به سبب آن باشد كه او بيست و ششم از عظماء و مستقلين بر دولت بني عباس بوده، چه آن كه جملۀ از ايشان مستقر بر سلطنت نبودند بلكه مغلوب و مقهور بودند و به جز اسم خلافت چيز ديگر براي ايشان نبود، چنانچه بعد از اين واضح شود، يا به سبب آن است كه مستعصم سادس و عشرين عباس و اولاد اوست، والله اعلم بمقاصد اوليائه. و اين خطبه را قطب المحدثين و وجيه عند الفريقين، شيخ اجلّ، محمّد بن شهرآشوب رحمة الله در مناقب ايراد فرموده كه وفاتش قبل از خلافت مستعصم واقع شده به زياده از پنجاه سال، چنانچه در ذكر خلافت ناصرالدين الله معلوم شود.


1) در كتاب: يدك.

2) نگاه كنيد به: مناقب اين شهرآشوب، ج ۲، ص 2۷۶: بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۲۲. ضمن ح ۴۵ از مناقب و آيۀ 10 سورۀ حج.

ذكر خلافت ابي جعفر عبدالله المنصور و وقايع ايام او، و شهادت عبدالله بن الحسن المثنّي و قتل پسران و اهل بيت او

اشاره

(1) در ۱۲ ذي حجۀ سنۀ ۱۳۶ كه سفّاح وفات كرد، از مردم براي برادرش ابوجعفر منصور بيعت گرفتند، و منصور آن روز امارت حج داشت و به مكّه رفته بود، پس با مردم حج گزاشت و به كوفه مراجعت كرد و در «هاشميه» بر تخت نشست، مردم ثانياً با او بيعت عامه كردند.

و از غرائب امر منصور آن كه ولادت او در ذي حجۀ سنه ۹۵ واقع شد، در همان سال كه حجاج وفات كرد، و خلافت به او در ذي حجه منتقل شد، و وفات او نيز در ششم ذي حجه سنۀ ۱۵۸ در راه مكّه در «بثر ميمون» واقع شد و در «حجون»(2)مدفون گشت.

مدت خلافت او بيست و دو سال به غير از نه روز بوده، و عمر او به شصت و سه سال(3)رسيده بود.

و چون از دنيا برفت، ششصد هزار هزار درهم و چهارده هزار هزار دينار از او بماند، و با اين حال در مال خويش بخل مي ورزيد. و دوانيقي او را لقب بود به


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الانباء في تاريخ الخلفاء، ص ۶۲ - 68: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 284 - 296: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص ۳۷: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۹۴.

2) حجون: (به تقديم المهلمة المفتوحة على الجيم). جيل بأعلى مكة، عنده مدافن أهلها. (مؤلف رحمة الله)

3) التنبيه و الاشراف، ص ۳۴۱: مروج الذهب، ج ۲، ص ۲۲۳، به نقل از الجوهر الثمين، ص ۱۱۸.

جهت محاسبه كردن او با عمّال و صنّاع بر «دوانيق» و « حبّات».(1)

و او در ميان خلفاء بني عباس شباهت داشت به هشام بن عبدالملك در خلفاء امويه. و اين به جهت آن بود كه منصور در امور سياسي تقليد او را مي نمود، چنانچه در حال او اشاره كرديم، و منصور پدر خلفاء عباسيين است و او را ده تن عمو بوده: عبدالله، و عبدالصمد، و اسماعيل، و عيسي، و صالح، و سليمان، و اسحاق، و محمّد، و يحيي و داود، اين جمله پسران علي بن عبدالله بن عباس بودند، و داود همان است كه معلّي بن خُنيس را كه از موالي حضرت صادق عليه السلام بود بكشت و به دار كشيد. و حضرت به جهت قتل او غضب فرمود، و از سيرافي قاتل او قصاص كرد، و در حق داود نفرين كرد، او نيز هلاك شد.(2)

و بالجمله ، منصور اوّل خليفه اي است كه منجمين را مقرب گردانيد و به احكام نجوم عمل كرد، و اوّل خليفه اي است كه كتابهاي سرياني و عجمي را از براي او به عربي ترجمه كردند مانند «اقليدس» و كتاب كليله و دمنه.(3)

و از ذهبي نقل شده كه گفته: در ايام منصور سنۀ ۱۴۳ علماء آن عصر شروع كردند در تدوين حديث و فقه، پس ابن جريح(4)در مكّه تصنيف كرد، و مالك در مدينه موطاً را، و اوزاعي در شام، و ابن عمرويه(5)و حماد بن سلمه در بصره، و معمر در يمن ، و سفيان ثوري در كوفه، و ابن اسحاق مغازي را تصنيف كرد، و ابو حنيفه فقه را.(6)

و نيز در ايام منصور شهر بغداد بنا شد به امر او، مسعودي گفته كه: در هر روزي


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۷6: را در مورد دائق و حبه نگاه كنيد به: المكاييل و الاوزان الاسلاميه، ج ۱۰، ص ۲۵.

2) رجال كشي، ج ۲، ص ۵۷۵.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۷۶.

4) نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۶۳.

5) در سه نسخه اخبارالدول اينگونه است، و در تاريخ الاسلام و اخبارالدول چاپ جديد: ابن أبي عروية.

6) تاريخ الاسلام ذهبي، حوادث و وفيات ۱۴۱ - ۱۶۰ ه.، ص ۱۳: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۲۸۵: اخبار الدول، ج ۲، ص ۷۶.

پنجاه هزار عمله در آن كار مي كرد.

مؤلف گويد كه: اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - از بناء شهر بغداد مكرر خبر داد و در خطبه لؤلؤيه فرموده چنانچه شيخ علي بن محمد بن عيسي الخزاز القمي در كفاية الاثر و ابن شهرآشوب در مناقب روايت كرده اند:

قال عليه السلام: ألا و إنّي ظاعِنٌ عن قَريبٍ و مُنطَلِقٌ إلى المغيب «للمغيب - خ ل» فارتَقِبُوا «الفتن -خ ل» الأموِيّة و المملكة الكَسرويَة، و إماتة ما أحياء الله، و إحياء ما أماتَهُ الله، و اتّخذوا صَوامعكم بيوتَكم، و عَضُّوا عَلى مِثلِ جَمرِ الغَضا، و اذكروا الله كثيراً، فَذكُرُه أكبر لو كنتم تَعلَمُونَ . (ثم قال عليه السلام:) و تُبني مدينة يقال لها الزّوراء بين دجلة و دُجيل و الفُرات. فلو رَأَيتُموها مُشَيَّدةً بِالجَصِّ و الآجُر، مُزخرفةٌ بالذّهب و الفِضّةِ و اللاّز ورد، ثم وصفها إلى أن قال: توالت عليها ملك «ملوك - خ ل» بنى الشّصبان أربعة و عشرون ملكاً على عدد سِنِي الكَديدِ، فأوّلهم السفّاح و المِقلاصُ و الجَموحُ. - الخ(1).

[وفات ابان بن تغلب]

و در ايام مصتور سنۀ 141 ثقه جليل القدر ابان بن تغلب وفات كرد، و ابان خدمت حضرت سيد سجاد و حضرت باقر و صادق عليهم السلام را درك كرده بود(2)و احاديث بسيار از ايشان اخذ كرده بود، و سي هزار حديث از حضرت صادق عليه السلام روايت مي كرد، و در علم قرآن و فقه و حديث و ادب و نحو و لغت سر آمد عصر خويش بوده.

حضرت باقرالعلوم عليه السلام به او فرموده بود كه: در مسجد مدينه بنشين و مردم را فتوي بده، همانا من دوست مي دارم كه در شيعيان مثل تو ديده شود.(3)

و حضرت صادق عليه السلام هم با وي فرموده بود كه: با اهل مدينه مناظره كن ، چه من


1) رجال ابن داود، ص ۲۹: كفاية الأثر، ص ۲۱۴.

2) منتهي المقال، چاپ آل البيت عليهم السلام،، ج ۱، ص ۱۳۳.

3) كشي، ص ۳۳۰ و 6۰۳: تهديب المقال، ج ۱، ص ۲۱۸: منتهي المقال، ج ۱، ص ۱۳۳.

دوست مي دارم كه مثل تو از روات و رجال من باشد.

وفاتش در حيات حضرت صادق عليه السلام واقع شد، چون خبر موتش به آن حضرت رسيد فرمود: «أما و اللهِ لقد أوجع قلبي موت أبان» به خدا سوگند كه مرگ ابان دل مرا به درد آورد.(1)

شيخ نجاشي روايت كرده كه هرگاه ابان به مدينه مي رفت، خلايق جهت استماع حديث و استفاده مسائل بر او هجوم مي كردند، چنان كه غير ستون مسجد كه

جهت او آن را خالي مي گذاشتند ديگر جايي نمي ماند.(2)

[عمرو بن عبيد]

و در سنۀ ۱۴۴ عمرو بن عبيد(3)شيخ معتزله و تلاميذ حسن بصري و صديق منصور(4)در «مران» دو منزلي مكّه وفات كرد، و مناظره هشام بن حكم با او در مسجد بصره معروف است و شايسته باشد كه در اينجا ذكر شود:

از يونس بن يعقوب روايت شده كه من با حمران و مؤمن الطاق و هشام بن سالم و جماعتي ديگر در خدمت حضرت صادق عليه السلام بوديم و هشام بن حكم نيز حاضر بود و در آن وقت به سن جواني بود، حضرت رو با وي كرد و فرمود: آيا ما را خبر نمي دهي به حكايت خودت با عمرو بن عبيد؟

عرض كرد: « و أنّي اجلك و أستَحيي مِنكَ فلا يَعمل لساني بين يَدَيك» عرض كرد: من از جلالت شما احيا مي كنم كه در محضر شما تكلم كنم به مناظره كه با او نمودم، و زبان من هم ياراي حرف زدن در نزد شما ندارد. فرمود: چون شما را به چيزي امر كنيم اطاعت كنيد.

عرض كرد: حكايت من با او چنان است كه وقتي شنيدم كه عمرو بن عبيد در


1) خلاصة الاقوال، ص ۲۱: تهذيب المقال، ج ۱، ص ۲۱۸: منتهي المقال، ج ۱، ص ۱۳۳.

2) رجال نجاشي، ص ۱2.

3) دربارۀ او نك: ميزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۹۴: طبقات الزبيدي، ص ۳۴.

4) عمرو داستانهاي خواندني با منصور دارد نگاه كنيد به: امالي سيد مرتضي، ج ۱، ص ۱۷۳ تا ۱۷۶: و كتاب مقامات العلماء، ص 71 و 72.

مسجد بصره براي خود جايي قرار داده و مردم را دور خود گرد آورده و ايشان را اضلال مي كند، اين مطلب بر من عظيم آمد به جانب بصره سفر كردم، روز جمعه بود كه وارد بصره شدم، پس رفتم به مسجد ديدم كه مردم دور عمرو بن عبيد گرد آمده اند و حلقه بزرگي زده اند، و عمرو شمله اي را از پشم به رنگ سياه ازار خود كرده و شملۀ ديگر را رد كرده و مردم از او چيز سؤال مي كنند، من نيز جايي براي خود گشودم و در آخر قوم بر زانوي خود نشستم، آن گاه با وي گفتم كه: «ايّها العالم» من مردي غريبم و سؤالي دارم.

گفت: بپرس.

گفتم: آيا چشم داري؟

گفت: اي پسرك من، اين چه سؤالي است مگر نمي بيني چشم مرا؟

گفتم: سؤال من از اين قرار است.

گفت: بپرس اگر چه سؤال تو احمقانه است.

دوباره گفتم: آيا چشم داري؟

گفت: بلي.

گفتم: چه مي كني يا او؟

گفت: الوان و اشخاص را با او مي بينم.

گفتم: بيني داري؟

گفت: بلي.

گفتم: با او چه مي كني؟

گفت: بوها را با او مي شنوم.

گفتم: آيا دهان داري؟

گفت: بلي.

گفتم: با او چه مي كني؟

گفت: مي چشم با او طعومات را.

گفتم: آيا قلب داري؟(1)

گفت: بلي.

گفتم: با او چه مي كني؟

گفت: به او تميز مي دهم آن چه بر اين جوارح وارد مي شود.

گفتم: با آن كه اين جوارح و اعضاء صحيح و سالم باشد به قلب چه حاجت است؟

گفت: براي آن حاجت است كه قلب رئيس و مرجع اين جوارح است، كه هرگاه در مشموم يا مرئي يا مذوق شك و حيرتي براي ايشان حاصل شود رجوع به قلب كند تا قلب ما بين حق و باطل آنها تميز دهد و آنها را از شك و حيرت در آورد.

گفتم: پس بنابراين خداوند قلب را براي جوارح قرار داده كه به او رجوع كنند، و جوارح نيز مستغني از او نيستند؟

گفت: بلي.

آن گاه گفتم: اي «ابا مروان» خداوندي كه براي جوارح رئيس و امامي قرار داده كه در وقت جهل و حيرت خود به او رجوع كنند، اين خلق را در شك و حيرت گذاشته و براي ايشان امام و رئيسي قرار نداده كه به او رجوع كنند، و شك و حيرت و اختلاف خود را به او زائل كنند؟!

عمرو چون اين كلام را شنيد، ساكت شد، و رو به من آورد گفت: تو هشام مي باشي؟

گفتم: نه.

گفت: با او نشسته اي.

گفت: نه.

گفت پس اهل كجا مي باشي؟

گفت: اهل كوفه.

گفت: يقتياً تو هشام مي باشي، پس برخاست و مرا در بر گرفت، و در جاي خود


1) اينجا محل شاهد است.

نشانيد، و تا وقتي كه من آنجا بودم تكلم نكرد تا برخاستم.

حضرت صادق عليه السلام از حكايت هشام خنديد، و فرمود: اي هشام كي تو را تعليم اين مناظره نموده بود؟ عرض كرد: يابن رسول الله! بر زبانم جاري شد.

فرمود: يا هشام، هذا وَ الله مَكتُوبٌ في صُحفِ إبراهيم و مُوسي.(1)

[ابن مقفع ]

و در سنۀ ۱۴۵ يا در سنۀ ۱۴۲ عبدالله بن المقفّع(2)را سفيان بن معاويه والي بصره به تحريك منصور بكشت و او را در تنور افكند و سوزانيد.

و ابن المقفّع و ابن ابي العوجا، و ابن طالوت و ابن الاعمي جماعتي بودند از زنادقه، و ابن المقفّع در اصل مجوسي بوده، و كتاب كليله و دمنه را او عربي كرد در زمان منصور، و كتاب كليله و دمنه در اصل به زبان هندي بوده(3)كه يكي از حكماء هند تأليف كرده بود، و اهل هند آن كتاب را مثل جواهر بي بها نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه از هند خارج شود، تا آن كه يكي از اذكياء در هند او را با آب پياز نوشت كه معلوم نباشد كتابت او و به مملكت ايران آورد و نزديك آتش برد تا كتابش ظاهر شد، آن گاه نسخه اش در مملكت ايران منتشر شد.

پس بعضي از حكماء(4)دولت انوشيروان او را ترجمه كرد به زبان پهلوي، و ببود تا زمان منصور كه به زبان عربي ترجمه شد، پس از آن او را پارسي كردند. و رودكي شاعر او را به جهت نصر بن احمد ساماني به نظم در آورد،(5)و شيخ


1) كافي، كتاب الحجة، باب لاضطرار الي الحجة، ح ۳: قاموس الرجال، ج ۹، ص ۳۲۷: كشي، ص ۲۳۲: بحارالانوار، ج 2۳، ص ۶.

2) درباره او و آثار و منابع شرح حالش نگاه كنيد به: رياض الجنة، ص 548 - 549.

3) نام آن پنجه تنتره بوده است.

4) بروزيۀ طبيب مَروزي.

5) گويند از كليله و دمنۀ رودكي كه در حدود ۳۲۰ هجري منظوم شده بوده است. معدودي ابيات به جا مانده، نگاه كنيد به: مقدمه مجتبي مينويي بر كليله و دمنه، چاپ انتشارات دانشگاه طهران.

ابوالمعاني نصرالله بن محمد بن عبدالحميد منشي ، به جهت بهرام شاه غزنوي نظم او را بدل به نثر كرد و كليله و دمنه نام نهاد.

و عالم فاضل ملاحسين كاشفي(1)كه وفاتش در سنۀ ۹۱۰ واقع شده و مؤلف روضة الشهداء و اخلاق محسني و غيرهما است، او را توضيح و تلخيص كرد و «انوار السهيلي» نام نهاد به اسم امير شيخ احمد نظام الدوله مشتهر به سهيلي.

و گفته شده كه: در زمان سلطان صلاح الدين پادشاه مصر و شامات او را به نظم عربي نيز در آوردند،(2)

هذا كتابُ ادبٍ و محنة***و هو الّذي يُدعي كليلة وَ دَمنة

فيه احتيالات و فيه رُشدٌ***و هو كتابٌ وضعته الهند

مؤلف رحمة الله

به هر حال در هر زماني به السنۀ مختلفه ترجمه شده، حتي آن كه به تركي نيز ترجمه شده چنانچه نقل شده است.

[اعمش]

و در سنۀ ۱۴۸ در ماه ربيع الاوّل سليمان بن مهران كوفي معروف به «اعمش»(3)وفات كرد. و «اعمش» با آن كه شيعي مذهب است، علماء جمهور او را تجليل و نيجيل نموده اند،(4)و در حفظ و قرائت و حديث مشهور است، و او را مقارن زهري در حجاز گرفته اند.


1) نگاه كنيد به: مقدمه آيت الله شعراني بر كتاب روضة الشهدا.

2) و ابان بن عبدالحميد كه از شعراء برامكه است نيز او را به نظم در آورده است، «و هاك مطلع الترجمة الشعرية»:

3) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: شذرات الذهب، ج ۱، ص ۲۳۰: تذكرة الحفاظ، ج ۱، ص ۱۵۴: تهذيب التهذيب، ج۴، ص 222: سفينة البحار، ج 2، ص 278: تحفة الاحباب، ص 137: وفيات، ج 2، ص 100: ثقات عجلي، ص 204. ثقات ابن حيّان، ج 4، ص 302.

4) نسائي، يحيي بن معين و عِجلي وي با توثيق نموده اند مؤلّفان صحاح سته برخي رواياتش را در كتابهاي خود آورده اند.

وكان رحمة الله حاضر الجواب، لطيف الخلق، مَزّاحاً، قيل: قال له ولود(1)بن الحائك: ما تقول فى الصلاة خلف الحائك؟

فقال: لا بأس بها على غير وضوء.

قال: فما تقول فى شهادة الحائك؟

قال: تقبل مع عَدلين.

قبل عنده يوماً، قال صلي الله عليه و آله و سلم: «من نام عن قيام اللّيل، بالَ الشّيطانُ فى أُذُنه». فقال: ما عمشت عيني إلاّ من بول الشيطان [في اذني].(2)

قلت: «العمش» بالتحريك: ضعف الرؤية مع سيلان الدم فى أكثر الاوقات.

و حُكي أيضاً، أنّه قال له أبوحنيفة يوماً: يا ابامحمّد، سمعتك تقول: إنَّ الله سبحانه إذا سلب نعمة عوَّضه نعمة أخرى؟

قال: نعم.

قال: فما الذى عوّضك بعد أن عمّش عينيك و سلب صحتهما؟

فقال: عوّضنى أن لا أرى تعثلاً مثلك.

قيل: و كان اصل سليمان من «دماوند».(3)

و شيخ عمادالدين طبري در بشارة المصطفي از شريك(4)روايت كرده كه گفت: من در هنگام مرض موت اعمش نزد او حاضر بودم، كه ناگاه ابن ابي ليلي و ابن شبرمه و ابوحنيفه به عبادت او حاضر شدند، ابوحنيفه رو كرد به جانب اعمش و گفت: اي سليمان، از خدا بپرهيز و بدان كه تو در اول روزي از ايام آخرت و آخر يوم از ايام دنيا مي باشي، و تو احاديثي در فضيلت علي بن ابي طالب عليه السلام روايت كرده اي كه اگر نقل نمي كردي افضل بود.


1) در وفيات الاعيان، ج ۲، ص۴۰۲. داود بن عمر الحانك.

2) وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۴۰۲.

3) وفيات، ج ۲، ص 403.

4) شريك بن عبدالله قاضي است.

سليمان گفت: از براي مثل من اين حرف را مي زني؟ «أقعِدُوني، سنّدوتي» گفت: مرا بنشانيد و بر جايي تكيه دهيد.

پس از آن رو كرد به ابوحنيفه و گفت: اي ابوحنيفه، حديث كرد از براي من ابوالمتوكل ناجي از ابوسعيد خدري، كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «چون روز قيامت شود، خداوند عزّوجل به من و علي بن ابي طالب عليه السلام فرمايد: داخل كنيد در بهشت هركه شما را دوست داشته، و داخل آتش كنيد هر كه شما را دشمن داشته. و اشاره به همين است قول خداوند عزوجل: «اَلقيافي جهنّم كُلّ كفّارٍ عنيدٍ».(1)

قال أبوحنيفة: قومُوا بنا، لايَأتى بشىءٍ أعظم من هذا. أبوحنيفه كفت يا رفقا خود

برخيزيد برويم كه ديگر سخت تر از اين بر ما نخواهد آورد.(2)

[ابن ابي ليلي ]

و نيز در سنۀ ۱۴۸ محمّد بن عبدالرحمن معروف به ابن ابي ليلي وفات كرد، و اين ابي ليلي صاحب رأي بود و سه سال قضاوت كوفه كرد، و در قضيه اي ثقۀ جليل القدر محمّد بن مسلم ثقفي نزد او شهادتي داد، شهادت او را رد كرد، و لكن پس از آن كه بر او ظاهر شد كثرت علم و فقه محمّد بن مسلم در امور مشكله و مسائلي كه دانا به حكم او نبود، به جانب محمّد بن مسلم رجوع مي كرد و از او تعلّم مي نمود، چنانچه بر اهل رجال مخفي نيست.

و ما بين ابن ابي ليلي و ابوحنيفه وحشت و منافرتي بود، و ابوحنيفه در يك حكم او شش خطا بر او گرفت او هم سعايت كرد براي ابوحنيفه نزد والي، تا آن كه ابوحنيفه را از فتوي دادن منع كردند.

و از كتاب فقيه نقل شده كه ابن ابي ليلي از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد: چه چيز است كه احلي و شيرين تر است نزد انسان از چيزهائي كه خدا خلق كرده؟


1) سوره ق، آيه ۲۴.

2) بشارة المصطفي، ص ۴۹: بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۳۵۷، ح ۶۶ به نقل از بشارة المصطفي.

فرمود: اولاد جوان.

عرض كرد: چه چيز تلخ تر و سخت تر است؟

فرمود: فقدان او.

گفت: شهادت مي دهم كه شما حجج خدا مي باشيد بر خلق او.

[عيسي بن عمر ثقفي]

و در سنۀ ۱۴۹ عيسي بن عمر ثقفي(1)نحوي بصري وفات كرد «و هو الّذي كان يتقعّر فى كلامه، و يَستَعمل الوحشّية و الغَريبةَ، و اتَّهَمهُ ابن هُبيرة والى العراقين بوديعة فضربه نحو الف سوط، فجعل يقول: والله أن كانت الاّ اثباتٌ فى أسيقاط قَبَضَها عشّاروك.

و حُكّي أنّه سقط عن حماره فاجتمع عليه الناس، فقال: «مالى أراكُم تَكَأكَأتُمْ عَليَّ تَكَأكؤكُمْ على ذي جِنَّةٍ، اِفرَتقَعُوا عنّي». و فى رواية: قال بعض الحاضرين: إنّ جِنّيتَه

تَتَكَلّمُ بالهِندِية.(2)

[ابن جريح]

و نيز در سنۀ ۱۴۹ عبدالملك بن عبدالعزيز معروف به ابن جريح(3)وفات كرد «و يقال: إنّه أوّل من صنف الكتب فى الإسلام.(4)و لكنّ المشهور كما عن ابن شهرآشوب أنّ أوّل من صنف فى الإسلام أميرالمؤمنين عليه السلام، و الظاهر أنّ ما صنّفه هو «كتاب علىّ» عليه السلام المذكور فى أحاديث أهل البيت عليهم السلام و المنقول عنه من الأحكام الجمّ الغفير، ثمّ سلمان الفارسي، ثمّ ابوذر الغفاري، ثمّ الأصبغ بن نباتة، ثمّ عبيدالله بن أبي رافع رحمة الله كاتب اميرالمؤمنين عليه السلام، ثمّ الصحيفة الكاملة عن مولانا زين العابدين عليه السلام.


1) نگاه كنيد به: معجم الادباء ج 16، ص 146: المعارف، ص 239: الاعلام، ج 5، ص 288: البلغة في تراجم ائمة النحو و اللغة، ص 167.

2) وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۴۸۷.

3) ابن خلّكان جريج (به جيمين بر وزن حسين) نقل كرده. مؤلف رحمة الله [وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۶۳].

4) وفيات الاعيان، ج ۱۳، ص ۱۶۴.

[ابوحمزه ثمالي ]

و در سنۀ ۱۵۰ ثابت بن دينار معروف به ابوحمزه ثمالي، لقمان زمان خود وفات يافت. او ابوحمزه خدمت حضرت سيد سجاد و باقر العلوم و جناب صادق عليهم السلام را درك كرده بود، و در بودن او تا زمان كاظم عليه السلام اختلاف است. و بالجمله، او از ثقات اصحاب ائمه است. و حضرت امام رضا عليه السلام از او تعبير نموده به «سلمانُ زمانِه» و «لقمانُ زمانِه».

و اولاد او: نوح، و منصور، و حمزه، با زيد بن علي كشته شدند.(1)

و «ثمالى ، به ضم مثلثه منسوب است به ثمالة «و هى من الأزد».

[مقاتل ]

و نيز در سنۀ ۱۵۰، مقاتل بن سليمان خراساني (2)مروزي در بصره وفات يافت. و مقائل يكي از مشاهير مفسرين اهل سنّت است. و ابن خلّكان از او نقل كرده كه: وقتي تفوّه كرد به كلمه «سَلوني عمّا دُون العَرش»!(3)پس شخصي از او پرسيد كه: چون جناب آدم عليه السلام حج گزاشت سر او را كه تراشيد؟ مقاتل حيران ماند و گفت: اين سؤال از شما نيست، بلكه خدا خواست كه مرا مبتلا سازد به عجز و ذلت به سبب عجبي كه در نفس من به هم رسيد.

مؤلف گويد كه: قائلِ سَلوني اميرالمؤمنين عليه السلام بوده كه مكرر مي فرمود: هر چه خواهيد از من بپرسيد پيش از آن كه من از بين شما بروم،(4)و پيوسته مردم نيز از آن


1) رجال نجاشي، ص ۱۱۵، ش ۲۹۶.

2) درباره او نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۵۵: تاريخ بغداد، ج ۱۳، ص ۱۶۰: ميزان الاعتدال، ج۴، ص ۱۷۳: الشذرات، ج۱. ص ۲۲۷.

3) نگاه كنيد به: منتهي الآمال، ط دار الهجرة، ج ۱، ص ۲۸۱: سلوني قبل أن تفقدوني، ج ۲، ص ۵۶ - ۵۸: وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۵۵.

4) نگاه كنيد به: ارشاد مفيد، ج ۱، ص ۳۳۰: اعلام الوري، ج ۱، ص ۳۴۴: امالي صدوق، ص ۱۱۵: مناقب ابن شهرآشوب. ج ۲، ص 2۶۹: خصائص رضي، ص ۶۲: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج ۲، ص ۲۸۶ و ج ۱۰، ص ۱۴.

حضرت مطالب مشكله و علوم غامضه مي پرسيدند و آن باب مدينة العلم جواب مي فرمود.

و از غرائب آن كه هر كه بعد از آن حضرت اين كلام را گفت در كمال ذلّت و خواري رسوا شد، چنانچه واقع شد اين مطلب براي مقاتل و ابن جوزي و واعظ بغدادي در عهد ناصر عباسي و غير ايشان، و اين به سبب آن بود كه خود آن حضرت خبر داده بود چه آن كه نقل شده كه آن حضرت فرمود: «لا يَقُولها بَعدي إلاّ مُدّعٍ كَذّاب».(1)

(ثمّ اعلم الله صَرَّحَ جمعٌ من العلماء الكبار بأنّ مقاتل كان كذّاباً و انّه معروف بوضع الحديث علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم. و انه متروك الحديث، مهجور القول.(2)

و روى أنّ اباجعفر المنصوركان جالساً، فَسَقَطَ عليه ذبابٌ فطيره، فعاد إليه و أَلَحَّ عليه، و جَعَلَ يقع على وَجهه، و أكثر من السُّقوط عليه مراراً حتى أضجَرَه.

فقال المنصور: انظروا مَن بالباب، فقيل [له]: مقاتل بن سليمان. فقال : عَلَىَّ به. فأذن له، فلمّا دخل عليه، قال [له]: هل تَعلَم لماذا خَلَقَ اللهُ تَعالى الدُّباب؟

قال: نَعَم ليذلّ الله تعالى به الجبابِرَةَ، فَسَكَتَ المَنصُور.(3)

[زراة بن اعين ]

و هم در سال ۱۵۰،(4)ثقۀ جليل القدر زرارة بن اعين بن سُنسن وفات كرد. و جلالت قدر زراره و كثرت علم او زياده از آن است كه ذكر شود، و نقل شده كه


1) بحارالانوار، ج ۱0، ص ۱۲۸.

2) نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۵، ص 2۵۶.

3) وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۵۵.

4) در وفات ايشان اختلاف است، نگاه كنيد به: مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۳۴۵: سفينه، ج ۱، ص ۵۴۸. و سال ۱۴۸ را بيشتر انتخاب كرده اند.

حضرت صادق عليه السلام درباره او فرمود: «لولا زُرارۀ لَقُلتُ أنّ اَحاديث أبي سَتَذهَبُ».(1)

و از زراره منقول است كه مي گفته: به هر حرفي كه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مي شنوم ايمان من زياده مي شود.(2)

از ثقۀ جليل القدر ابن ابي عمير مروي است كه به جميل بن درّاج گفت: چه نيكوست محضر تو و خوب است مجلس تو. گفت: بلي، لكن به خدا سوگند كه ما در نزد زراره به منزله اطفال مكتبي بوديم كه در نزد استاد باشد.(3)

و ابوغالب زراري(4)در رسالۀ كه به جهت فرزند فرزندش محمّد بن عبدالله [عبيدالله ظ] نوشته، فرموده كه: روايت شده كه زراره مردي وَسيم و جَسيم و أبيَضُ اللّون بوده، و گاهي كه به نماز جمعه مي رفت بر سرش بُرنسي بود و در پيشانيش اثر سجده بود و بر دست خود عصايي داشت، مردم احتشام او را بپا مي داشتند و صف مي زدند و نظر بحسن هيئت و جمال او مي نمودند، و در جدل و مخاصمت در كلام امتيازي تمام داشت، و هيچ كس را قدرت آن نبود كه در مناظره او را مغلوب سازد، الاّ آن كه كثرت عبادت او را از كلام وا داشته بود. و متكلمين شيعه در سلك تلاميذ او بودند و هفتاد (نود -خ ل) سال عمر كرد.

و از براي آل اعين فضائل بسياري است و آن چه در حق ايشان روايت شده زياده از آن است كه براي تو بنويسم. انتهي.(5)

و بالجمله ، بيت اعين از بيوت شريفه است، و غالب ايشان اهل حديث و فقه و كلام بوده اند، و اصول و تصانيف و روايات بسيار از ايشان نقل شده است.(6)

و زراره را چند تن اولاد بوده از جمله: رومي و عبدالله مي باشند كه هر دو تن از


1) اختيار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۴۵.

2) همان.

3) همان.

4) وي احمد بن محمد از شاگردان كليني است.

5) رساله ابوغاب زراري، ص ۱۳۶.

6) ر.ك: رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص 222 - 223.

ثقات روانند، و ديگر حسن و حسين است كه حضرت صادق عليه السلام در حق ايشان دعا كرده و فرموده : «أحاطَهُمَا اللهُ و كَلاهُما و دعاهُما و حَفَظَهما بِصَلاحِ أبيهِما كَما حَفِظَ الْغُلامَيْنِ».(1)

و نيز زراره را چند برادر بوده: يكي حمران كه در چند خبر است كه صادقين عليهم السلام شهادت به ايمان او دادند، و حضرت باقرالعلوم عليه السلام در حق او فرموده: «اَنتَ مِن شِيعَتِنا فى الدّنيا و الآخِرةِ».(2)

و در روايتي، از حواريين صادقين عليهم السلام به شمار رفته.

و پسران حمران، حمزه و محمّد و عقبه تمامي از اهل حديث بودند.

و برادر ديگر زراره، بكير بن اعين است كه چون خبر وفاتش به حضرت صادق عليه السلام رسيد، فرمود: «وَ اللهِ لَقَد اَنزَلَهُ اللهُ بَينَ رَسُولِه و (بين -خ) اَميرِالمؤمنينَ - صلواتُ الله عليهما-»(3)و در روايتي است كه او از حواريّين صادقين عليهم السلام بوده.

و او را شش اولاد ذكور بوده: عبدالله و جهم و عبدالحميد و عبدالاعلي و عمرو و زيد، و عبدالله بن بكيراگر چه فَطَحي مذهب است لكن از ثقات (4)و از اصحاب اجماع است.(5)

و اولاد جهم از بزرگان اهل حديث و صاحبان تصنيف اند، از جمله حسن بن جهم ثقۀ عدل است، و سليمان بن حسن بن جهم جد ابوغالب زراري است، و اوّل كسي كه از آل زراره منسوب به زراره گشت سليمان بود كه حضرت امام علي نقي عليه السلام او را زراري لقب داد.(6)

و ديگر برادر زراره، عبدالرحمن بن اعين است كه مشايخ شهادت بر استقامت او داده اند.


1) اختيار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۵۰.

2) منتهي المقال، ج ۳، ص 126.

3) كشي، ج ۱، ص ۴۱۹.

4) نگاه كنيد به خلاصة الاقوال، ص ۱۹۵ ش ۶۰۱:المختلف، ج ۲، ص ۴۹۷: عدةالاصول، ص ۵۶.

5) نگاه كنيد به: رجال كشي، ص ۳۴۵: ش ۶۳۹ و ص ۳۷۵، ش ۷۰۵.

6) رسالة ابوغالب زراري، ص ۱۱۵.

و ديگر برادر او عبدالملك بن اعين است كه روايت شده حضرت صادق عليه السلام قبراو را زيارت فرمود و بر او ترحم نمود، و فرزند او ضريس است كه از ثقات روات است.

[محمّد بن مسلم ]

و هم در سنۀ ۱۵۰، ثقه جليل القدر ابوجعفر محمد بن مسلم بن رباح طحان كوفي وفات كرد، و محمّد بن مسلم به كثرت علم و فقه و حديث در ميان اصحاب صادقين عليهم السلام معروف است، و سي هزار حديث از حضرت باقرالعلوم عليه السلام و شانزده هزار حديث از حضرت صادق عليه السلام شنيده بود،(1)و مرجع و ملاذ اهل علم بوده كه در اخذ مسائل مشكله و تعلم احكام دينيه به او رجوع مي كردند.

عبدالله بن ابي يعفور خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد: كه گاهي بعضي از اصحاب از من مسائلي مي پرسند كه من جواب آن را نمي دانم و ممكنم هم نيست هميشه خدمت شما رسم تا اخذ كنم چه كنم؟

فرمود: چرا رجوع نمي كني به محمد بن مسلم «فإنّه سَمِعَ مِن أبي و كانَ عِندَهُ وَجيهاً».(2)

و رجوع شريك، قاضي كوفه، و ابن ابي ليلي ، و غيره در احكام به او معروف است، و عبدالرحمن بن حجاج و حماد بن عثمان در حق او گفته اند: «ماكان مِنَ الشيعةِ أفقه فى العلمِ عَن محمّدِ بن مُسلِم».(3)

[أصحاب جماع]

و محمّد بن مسلم از آن جماعت است كه گفته اند: «اَجمَعَتِ العِصابَةُ عَلي تصحيحِ ما يَصِحُّ عنهم ».(4)


1) اختيار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۸۶.

2) اختيار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۸۳: وسائل، كتاب القضاء، ص ۱۰5، ح 23.

3) بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۳۹۳.

4) نگاه كنيد به: الرواشح السماوية، ص ۴۵: الوجيزة في الدراية، ص ۲۱.

و اين جماعت در اين اشعار منسوبه به علامۀ بحرالعلوم - طاب ثراه - به شمار

رفته اند:

قَد اَجمَعَ الكلُّ علي تَصحيح ما***يَصِحُّ عَن جماعةٍ فَليُعلمَا

وَ هُـمْ اُولوا نَجابَةٍ و رِفعَة***اَربَعةٌ و خمسَةٌ و تِسعَة

فالسِّتَة الأولى مِنَ الأمجادِ***اَربعةٌ مِنهم مِن الاَوتادِ

زُرَارة كذا بُرَيدٌ قد أتي***ثُمّ محمّدٌ و لَيث يا فَتي

كذا الفُضيل، بَعدَهُ مَعروُف***و هُوَ الّذي ما بينَنا مَعروفٌ

و السِّتةُ الوُسطَي اُولوا الفَضائِلِ***رُتبتَهُمْ أَدنى مِنَ الأوائِلِ

جَمِيلُ الجَميل مع أَبان***و العَبدَلانِ ثُمّ حَمّادانِ

و الستّةُ الأخري هم صَفوانُ***و يُونُس عَلَيهم الرّضوانُ

ثُمّ ابنُ مَحبوبِ كذا محمّدُ***كذاكَ عبدالله ثُمّم اَحمَدُ

و ما ذكرناه الأصَحُّ عِندَنا***و شذُّ قَول مَن به خالَفَتا(1)

و صواب مي نمايد كه ما در اين مقام، مختصر شرحي از اين اشعار رقم كنيم.

همانا اجماع كرده اند همگي علماء شيعه بر تصحيح حديثي كه به سند صحيح از اين جماعت مذكورين نقل شود، و اگر چه اين عبارت اجمالي دارد لكن ظاهر مراد آن است كه اگر حديثي به سند صحيح از زرارة، يا بريد، يا محمّد بن مسلم، و هكذا ما بقي نقل شود، اهل درايت آن حديث را در سلك صحاح آورند و ديگر ملاحظۀ ما بعد سند را تا به معصوم ننمايند، و اين جماعت صاحبان نجابت و رفعتند و هيجده تن به شمار رفته اند:

۱- زرارة بن اعين است كه قبلاً ذكر شد.

۲- بُريد بن معاويه عجلي است (به ياء موحده مضمومه و راء مهمله) و از اصحاب و حواريين صادقين عليهما السلام، و از فقهاء و مخبتين و مبشرين به بهشت(2)و


1) رجال سيد بحرالعلوم، ج ۱، ص ۹۴: خاتمه مستدرك، ج ۷، ص ۶۱.

2) خلاصة الاقوال، ص ۱۲۶.

صاحب منزلت نزد ائمه عليهم السلام است.

و بعضي گفته اند كه: در سنه ۱۵۰ كه سال وفات زرارة و محمّد بن مسلم است وفات او نيز واقع شده، و اين منافي است با آن چه نقل شده كه وفاتش قبل از وفات حضرت صادق عليه السلام بوده، چه وفات آن حضرت قبل از وفات زراره بوده به چند سال، چنانچه بعد معلوم خواهد شد. ۳

• محمّد بن مسلم ثقفي است كه نام مباركش عنوان مطلب شد. ۴- ابوبصير ليث بن البختري است كه در درجه بريد است.

و حضرت صادق عليه السلام در حق اين چهار نفر فرمود كه: أوتاد أرض و اعلام دينند،(1)و در حديث ديگر فرموده: «بَشِّر المُخبِتينَ بالجنّة: بريد بن معاوية العِجلي، و ابوبصير لَيثُ بن البَختَريُّ المرادي، و محمد بن مسلم، و زُرارةُ اَربَعةٌ نُجَباءُ، اُمَناءُ اللهِ عَلى حَلالِهِ و حَرامِهِ، لو لا هؤلاءِ انقَطَعَتْ آثارُ النُّبوَة و اندَرَسَت».(2)

۵- فضيل بن يسار است كه از اصحاب صادقين عليهما السلام است و در زمان حيات حضرت صادق عليه السلام وفات كرد، و روايت شده كه چون آن حضرت فضيل را مي ديد كه رو به آن جناب مي آيد مي فرمود: «بَشِّر المُخبِتينَ، من أَحَبَّ أَن يَنظُرَ إلي رَجُلٍ مِن اَهلِ الجَنَّة فَليَنظُرإلي هذا» و در روايت ديگر است كه مي فرمود: فضيل از اصحاب پدر من است، و من دوست مي دارم كه مرد، اصحاب پدرش را دوست داشته باشد.(3)

و در روايتي است كه: شخصي كه فضيل را غسل مي داده گفت كه: در وقت غسل، دست فضيل بر غسل عورت بر من سبقت مي كرد، پس اين حالت را به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد، فرمودند: «رَحِمَ اللهُ الفُضَيلَ بنَ يَسارٍ وَ هُوَ منّا أهلَ البَيتَ».

۶ - مَعرُوف بن خَرَّبوذ (به تشديد راء مهمله بعد از خاء معجمۀ مفتوحه) است و


1) اختيار معرفة الرجال، ج ۲، ص ۵۰۷.

2) تنقيح المقال، ج ۱، ص ۱۶۵.

3) منتهي المقال، ج ۵، ص ۲۱۳.

از اصحاب علي بن الحسين و صادقين عليهم السلام است.

شيخ كشي از فضل بن شاذان روايت كرده كه وقتي بر ابن ابي عمير وارد شد ديد در سجده است و سجده را بسيار طول داد، همين كه سر از سجده برداشت گفت: شما چه بسيار سجده را طول مي دهيد؟ ابن ابي عمير گفت: چگونه بودي اگر طول سجده جميل بن درّاج را مي ديدي؟ پس نقل كرد كه وقتي وارد بر جميل شدم و او در سجده بود بسيار طول داد، چون سر برداشت صحبت طول سجده را به ميان آوردم جميل گفت: چگونه بودي اگر طول سجده معروف بن خرّبوذ را مي ديدي.(1)

از اين روايت معلوم مي شود كه معروف به كثرت عبادت و طول سجود كه غايت خضوع، و منتهي عبادت و اقرب حالات بنده است به نزد پروردگار و اشدّ اعمال بر ابليس است معروف و محل توجه بوده، چنانچه ابن ابي عمير نيز به طول دادن سجود معروف بوده.

ايضاً فضل بن شاذان روايت كرده كه: وقتي داخل عراق شدم شخصي را ديدم كه با رفيقش عتاب مي كرد و مي گفت: تو مردي مي باشي صاحب عيال، و محتاجي به كسب و كار و با اين حال سجدۀ طولاني به جا مي آوري، و من مي ترسم به سبب طول سجده چشمان تو نابينا شود و از كار بيفتي، و از اين نحو كلمات در نصيحت او بسيار گفت، آخرالامر رفيقش با وي گفت: كه چه بسيار عتاب كردي، واي بر تو اگر بنا بود طول سجده باعث كوري شود بايد ابن ابي عمير نابينا شده باشد، چه او بعد از نماز فجر سر به سجدۀ شكر مي گذاشت و وقت زوال شمس سر از سجده بر مي داشت.

و بالجمله، اين شش نفر كه مذكور شدند افقه و ارفعند از اين شش نفر كه بعد ذكر مي شود، و افقه ايشان زراره است.


1) رجال كشي، ۲۱۱، ۳۷۲: منتهي المقال، ج۴، ص ۲۸۹.

۷- جميل بن دراج است كه از روايت سابق في الجمله فضيلتش معلوم شد، و برادر او نوح نيز از علماء شيعه بوده و در كوفه قضاوت داشته.

قيل له: لِمَ دَخَلتَ فى أعمالِهِم؟ فقالِ: لَم أدخل في أعمال هؤلاءِ حتّى سَألتُُ أَخي جَميلاً يَوماً فقلت له: لِمَ لا تَحضر المَسجد؟

فقال: ليس لى إزارٌ.(1)

و قال حمدان: مات جميل عن مأة اَلف.

۸- ابان بن عثمان الاحمر است، و او اگرچه از ناووسيه(2)است لكن از اصحاب اجماع است، و أبان و جميل هر دو از اصحاب حضرت صادق عليه السلام و ابوالحسن عليه السلام مي باشند.

۹- عبدالله بن مُسكان (بر وزن سبحان) است و از اصحاب حضرت صادق و موسي بن جعفر عليهما السلام است، لكن گفته شده است كه خدمت حضرت صادق عليه السلام نمي رفت از ترس آن كه مبادا اداء حق جلالت و شأن آن حضرت را ننمايد، و از اصحاب آن جناب روايت مي كرد(3)و به اين ملاحظه از حضرت صادق عليه السلام حديث كم شنيده، بلكه نجاشي فرموده كه: روايت شده كه از آن حضرت نشنيده مگر حديث «من أدرَكَ المَشعَر فَقَد أدرَكَ الحَجّ».(4)

۱۰- عبدالله بن المغيره (به ضم ميم و كسر غين معجمه) است.

و هو كوفيِّ ثِقَةٌ ثقة، لا يعدل به احد من جلالته و دينه و وَرعه،(5)روي عن أبي الحسن


1) خلاصه، ۳/۱۷۵: منتهي المقال، ج ۶، ص ۳۸۹.

2) فرقه اي از شيعه كه امامت را بر امام جعفر صادق عليه السلام ختم مي كنند و او را زنده و مهدي موعود مي دانند. اين فرقه باطله به رهبري عبدالله بن ناووس يا عجلان بن ناووس، به وجود آمد و امروزه به طور كلي از بين رفته است. بعضي از بزرگان ما نسبت ناووسي مذهب بودن ابان را رد كرده اند. نگاه كنيد به: البحر الزخار في شرح احاديت الأئمة الاطهار، ج ۱، ص ۳۷ و ۳۸.

3) رجال كشي، ص ۳۸۲، ش ۷۱۶.

4) در رجال نجاشي، چاپ جامعه مدرسين، ص ۲۱۴ در شرح حال او يافت نشد.

5) رجال نجاشي، ص 215.

موسي عليه السلام. قال الكَشّي، انّه كان واقفيّاً ثمّ رُجعَ.(1)

۱۱ - حمّاد بن عثمان ناب است كه از ثقات اصحاب حضرت كاظم و حضرت رضا عليهم السلام است، و حماد و برادرانش جعفر و حسين تمامي ثقه و فاضل مي باشند. و در سنه ۲۰۹ حماد وفات كرد.

۱۲- حمّاد بن عيسي بصري است كه زمان چهار امام را درك كرده، و در ايام حضرت جواد عليه السلام سنۀ ۲۰۹(2)وفات يافت، و در حديث متحرّز و محتاط بوده و مي گفت كه: من هفتاد حديث از حضرت صادق عليه السلام شنيدم و پيوسته در حفظ آن شك بر من وارد شد تا افتصاركردم بر بيست حديث،(3)و حماد مذكور همان است كه حضرت كاظم عليه السلام دعا فرمود كه: حق تعالي او را روزي فرمايد خانه و زوجه و اولاد و خادم و پنجاه حج ، و تمام روزي او شد و پنجاه مرتبه حج كرد و چون خواست حج پنجاه و يكم كند همين كه به «جُحفه» رسيد داخل آب شد كه غسل احرام كند در آب غرق شد و قبرش در «سباله» است، رحمه الله.(4)

۱۳- صفوان بن يحيي كوفي است كه از اجلاء اصحاب ائمه عليهم السلام و صاحب عبادت و زهد و تقوي بوده.

معمّر بن خلّاد از حضرت ابوالحسن موسي عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «ما ذِنبانِ ضارِيان في غَنَمٍ غابَ عَنها رعاؤها بأضرّ في دينِ المُسلِمِ مِن حُبِّ الرّياسة، ثمّ قال: لكِن صَفوان لا يُحِبُّ الرِّياسة».(5)

شيخ طوسي فرموده كه: صفوان اوثق اهل زمان خود بوده، و در هر شبانه روزي صد و پنجاه ركعت نماز مي گزاشت، و در هر سالي سه ماه روزه مي گرفت و سه دفعه زكات مال مي داد، و اين به جهت آن بود كه با عبدالله بن جندب و علي بن


1) رجال كشي، ص ۵۹۴.

2) سال 2۰۷ يا 208 را نيز گفته اند.

3) اختيار معرفة الرجال، ج ۲، ص ۶۰۴.

4) اختيار معرفة الرجال، ج ۲، ص ۶0۵.

5) خلاصة الاقوال، ص ٨9.

نعمان در بيت الله الحرام عهد بسته بودند كه هر كدام از دنيا رفتند اما بقي نماز و روزه به نيابت او به جاي آورد تا زنده باشد، و عبدالله و علي پيش از صفوان وفات يافتند. لاجرم صفوان نماز و روزه و زكات و حج و ساير اعمال خيريه براي ايشان به عمل مي آورد تا زنده بود.

و در سنۀ ۲۱۰ در مدينه وفات يافت، و حضرت جواد عليه السلام براي او حنوط و كفن فرستاد و امر كرد اسماعيل بن موسي بن جعفر عليه السلام را بر او نماز گزاشت.(1)

و از كثرت ورع صفوان نقل شده كه: يكي از همسايگانش در مكّه دو دينار بدو داد كه به كوفه ببرد، گفت: من شتر سواري خود را كرايه كرده ام، پس مهلت گرفت تا از جمّال اذن گرفت.(2)

و قريب به اين حكايت است از كثرت احتياط قضيۀ معروفه از جناب مقدس اردبيلي در باب دادن رقعه به او در يكي از اسفارش.(3)

۱۴- يونس بن عبدالرحمن است كه از اجلّاء اصحاب و صاحب مكانت و منزلت نزد ائمه عليهم السلام است،(4)و حضرت امام رضا عليه السلام عبدالعزيزين مُهتَدي را كه از اخيار اهل قم و وكيل آن حضرت بوده امر فرموده به يونس ارجاع كند در أخذ احكام دين و سه دفعه بهشت را براي يونس ضامن شده.

و يونس را فضيلت بسيار است، و كتاب بسيار تصنيف كرده كه از جمله كتاب يوم و ليله اوست كه ابوهاشم جعفري رحمة الله او را بر حضرت امام حسن عسگري عليه السلام عرضه كرد، حضرت او را ملاحظه كرد و در حق يونس دعا كرد و فرمود: « اعطاء الله بكلِّ حرفٍ نُوراً يَوم القِيامةِ».(5)و يونس در سنۀ ۲۰۸ در مدينه به رحمت الهي پيوست.


1) رجال كشي، ص ۴2۳: رجال نجاشي، ص ۱۹۷.

2) خلاصة الاقوال، ص 88: رجال ابن داود، ص 111: مجالس المؤمنين، ج 1، ص 411 - 412: رجال نجاشي، ص ۱۹۷؛ نقد الرجال، ص ۱۷3: سفينة، چاپ جديد، ج ۲، ص ۱۳۳.

3) قصص العلماء، ص ۳۴۳.

4) نگاه كنيد به: رجال نجاشي، ص ۴۴۶، ش ۱۲۰۸.

5) رجال نجاشي، ص ۴۴۷.

و نقل شده كه جماعت واقفيه مال بسيار به او مي دادند كه شريك ايشان شود در قول به وقف، او از آن امتناع نمود و بر جادۀ حق ثابت ماند،(1)رحمه الله.

۱۵- حسن بن محبوب سرّاد، صاحب مشيخه است و او به جلالت قدر معروف است، و از حضرت امام رضا عليه السلام روايت مي كند، و از اركان اربعه عصر خود به شمار رفته، و در آخر سنۀ ۲۲۴ به سن هفتاد و پنج وفات كرد. او از شصت نفر از اصحاب حضرت صادق عليه السلام روايت مي كرده كه از جمله: علي بن رثاب است كه پدرش محبوب، عوض هر حديثي كه از علي مي نوشته يك درهم به حسن مي داده. و علي بن رثاب از ثقات و اجلاء علماء شيعه است، و برادرش ايمان از رؤساء علماء خوارج بوده، و در هر سالي سه روز با هم جمع مي شدند و مناظره مي كردند پس از آن از هم جدا مي شدند و ديگر با هم به كلام حتي به سلام مخاطبه نمي كردند.

۱۶ - محمّد بن ابي عمير است كه خاصه و عامه حكم به وثاقت و تصديق جلالات او نموده اند، و او اعبد و اورع مردم بوده و او را افضل وافقه از يونس گفته اند، و حال آن كه در فقه يونس از فضل بن شاذان روايت شده كه مي گفت: «ما نَشَأَ في الاسلام رجلٌ من سائر النّاس كان أفقَه من سلمان الفارسي - رضي الله عنه -، و لا نشأ بعده رجلٌ أفقه من يونس بن عبدالرّحمن رحمه الله».

و ابن ابي عمير درك خدمت حضرت كاظم و رضا و جواد عليهم السلام نموده، و در ايام رشيد چهار سال در زندان او محبوس بماند، و خواهرش كتابهاي او را جمع كرده در غرفۀ نهاده بود، باران بر آن باريده بود و از دست رفته بود، لاجرم ابن ابي عمير حديث را از حفظ خود نقل مي كرد و مراسيل او را در حكم مسانيد گرفته اند.

وفاتش در سنۀ ۲۱۷(2)واقع شد. در سال وفات او به برخي از فضيلت او نيز اشاره خواهد شد، چنانچه سابقاً نيز از فضيلت او قلمي شد.


1) نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۵۲ به نقل از غيبت طوسي، ص ۴۲: وسائل الشيعه، ج۱۱، ص ۵۱۱.

2) نك: رجال نجاشي، ص ۳2۷: خلاصة الاقوال، ص ۲۴0.

۱۷- عبدالله بن بكير بن اعين است كه در حال زراره به او اشاره شد.

۱۸- احمد بن محمد بن ابي نصر بَزَنطي است كه در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام منزلتي رفيع داشت، و شبي در خدمت آن حضرت بماند، آن جناب جاريه خود را فرمود كه: مضرب و وسادۀ مرا براي احمد بياور و فرش كن ، احمد چون داخل اطاق آن حضرت شد و در رختخواب آن حضرت بخفت، در دلش گذشت كه كيست مثل من و حال آن كه در خانه ولي الله و بر فراش او جا دارم، چون اين خيال در خاطرش گذشت حضرت او را ندا كرد كه: اي احمد، همانا اميرالمؤمنين عليه السلام به عيادت صَعصعة بن صوحان رفت و فرمود: اي صعصعه! عيادت من تو را باعث آن نشود كه بر قوم خود فخر كني بلكه تواضع كن براي خدا تا تو را بالا برد.(1)

وفات احمد در سنۀ ۲۲۱ واقع شد، رحمه الله.

چون از ذكر اصحاب اجماع فارغ شديم، اكنون رجوع كنيم به اصل مطلب كه ذكر وقايع ايام دوانيقي باشد.

بالجمله منصور مردي فتاك و سفّاك و بد انديش بوده، و با حضرت صادق عليه السلام سخت دشمني مي كرد و صدمات و جسارت بسيار به ايشان روا مي داشت و چند دفعه مهياي ريختن خون آن حضرت شد(2)و امر به قتل آن جناب مي نمود، تا آخر الامر در سال دهم خلافت خود و موافق روايات، سنۀ ۱۴۸ آن حضرت را مسموم نمود و شهيد كرد(3)چنانچه در منتهي به شرح رفت.

شيخ مسعودي رحمة الله در مروج الذهب فرموده كه: در سنۀ ۱۴۸ شهادت آن حضرت واقع شد، و در بقيع در نزد قبر پدر و جد خويش مدفون گشت، و بر قبور مباركه


1) رجال كشي، ج ۲، ص 853.

2) نگاه كنيد به: عيون الاخيار الرضا عليه السلام، ج ۱، ص ۳۰۴، ح ۶۴: بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۶۲ و ۱۷۸: مناقب ابن شهرآشوب. ج ۴، ص ۲۵۲: مهج الدعوات، ص 186 - 192 - 244.

3) نگاه كنيد به كافي، ج ۱، ص ۴۷۲: تهذيب، ج ۴، ص ۷۸: فرق الشيعة، ص ۷۸.

ايشان سنگي است كه اين كلمات بر آن نقش شده است:

بسم الله الرحمن الرحيم، اَلحَمدُ لِلّهِ مُبيدِ الأُممِ، و مُحيِى الرمم، هذا قبرٌ فاطمة بِنتِ رسولِ الله [صلي الله عليه و آله و سلم] سَيّدةَ نساءِ العَاليمين، وَ قَبرُ الحَسنِ بن عَليّ بن أبى طالِبٍ، و عليّ بن الحُسَين بن عَلّي بن ابي طالبٍ، و مُحَمَّدِ بنِ عَليٍّ، وَ جَعفَرِ بنِ محمَّدٍ رضي الله عنهم. (انتهي ).

و اقول: صلوات الله عليهم اجمعين.

و نيز منصور در ايام خلافت خود؛ جماعت بسياري از آل ابوطالب را شهيد كرد مانند عبدالله محض، و برادر مادري او محمّد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان معروف به ديباج، و حسن مثلث، و علي و عبدالله و عباس پسران حسن مثلث، و اسماعيل بن ابراهيم طباطبا، و محمّد برادر او، و ابراهيم بن عبدالله محض ، و محمّد بن عبدالله نفس زكيه، و فرزندان او علي و عبدالله اشتر و كودكي ديگر، و علي بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبي عليه السلام، و حمزة بن اسحاق بن علي بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب رضي الله عنه، الي غير ذلك.

و اين جمله را، بعضي را در محبس به انواع تعذيب و نكال و بعضي را به زهر و برخي را به شمشير بكشت، و ما در كتاب منتهي الآمال اسامي اين جماعت را با مختصر شرحي از حال ايشان در ذكر اولاد امام حسن عليه السلام نگاشتيم.

و هم منصور بعضي از آل ابي طالب را احضار كرد و تازيانه ها بر ايشان زد مانند: موسي بن عبدالله محض ملقب به جون كه او را چندان تازيانه زد تا غش كرد. او گفته شده كه او را هزار تازيانه زد.

و ديگر حسن بن معاوية بن عبدالله بن جعفر است كه منصور او را احضار كرد و او را تازيانه بزد و در حبس افكند و پيوسته در زندان بود تا منصور بمرد و مهدي او را رها كرد.

و هم جمله اي از طالبيين در ايام منصور از ترس او مخفي و متواري شدند از جمله: حسين بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام ملقب به «ذي الدّمعه» است كه

متواري شد،(1)

و صواب مي نمايد كه ما در اين جا كيفيت شهادت طالبيين را در ايام منصور شرح دهيم.

۱- مقاتل الطالبين، ص ۳۳۱.


1) و ديگر عيسي بن زيد بوده كه در ايام مهدي شرح حال او رقم خواهد شد، و هكذا غير ايشان.

ذكر شهادت عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب عليهما السلام و مقتل اهل بيت او رحهمم الله تعالى

(1) مخفي نماند كه چون وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان كشته گشت و سلطنت بني اميّه رو به ضعف و زوال آورد، جماعتي از بني عباس و بني هاشم كه از جملۀ ايشان بود ابوجعفر منصور و برادران او سفّاح و ابراهيم بن محمد و عموي او صالح بن علي و عبدالله محض(2)و دو پسران او محمّد و ابراهيم و برادرش محمد ديباج و غير ايشان در «اَبواء» جمع گشتند و اتفاق كردند كه با پسران عيدالله محض بيعت كنند و يك تن از ايشان را به خلافت بردارند.

از ميانه محمّد بن عبدالله را اختيار كردند، چه او را مهدي مي گفتند، و از خانوادۀ رسالت گوشزد ايشان گشته بود كه مهدي آل محمد عليه السلام هم نام پيغمبراست و مالك ارض شود، شرق و غرب عالم را پر از عدل و داد كند بعد از آن كه از ظلم و جور مملو شده باشد، لاجرم ايشان دست بيعت با محمّد دادند، و با او بيعت كردند.

پس كس فرستادند و عبدالله بن محمد بن عمر بن علي عليه السلام و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را طلبيدند. عبدالله گفت كه: حضرت صادق را بيهوده طلبيديد، زيرا كه او رأي شما را به صواب نخواهد شمرد.


1) اين بحث در منتهي الآمال نيز ذكر شده است.

2) عبدالله محض: فرزند حسن بن حسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام است و مادرش فاطمه دختر سيدالشهداء عليه السلام بود. (مؤلف رحمة الله)

چون آن جناب وارد شد، عبدالله موضعي برايش گشود، و آن جناب را در نزد خود نشانيد، و صورت حال را مكشوف داشت.

حضرت فرمود: اين كار مكنيد، چه آن كه اگر بيعت شما با محمّد به گمان آن است كه او همان مهدي موعود است، اين گمان خطاست و اين مهدي موعود نيست و اين زمان زمان خروج او نيست. و اگر اين بيعت به جهت آن است كه خروج كنيد و امر به معروف و نهي از منكر نماييد باز هم بيعت با محمّد نكنيم ، چه آن كه تو شيخ بني هاشمي، چگونه تو را بگذاريم و با پسرت بيعت كنيم؟!

عبدالله گفت: چنين نيست كه تو مي گويي، لكن تو را حسد از بيعت با ايشان باز مي دارد.

حضرت دستي بر پشت سفّاح گذاشت و فرمود: به خدا سوگند كه اين سخن از در حسد نيست بلكه خلافت از براي اين مرد و برادران او و اولادهاي ايشان است نه از براي شماها.

پس دستي بر كنف عبدالله محض زد و فرمود: به خدا قسم كه خلافت بر تو و پسران تو فرود نخواهد آمد. و همانا هر دو پسران تو كشته خواهند شد.

اين بگفت و برخاست و تكيه فرمود بر دست عبدالعزيز بن عمران زُهري و بيرون شد و با عبدالعزيز فرمود كه: صاحب رِداي زرد، (يعني منصور) را نگريستي؟ گفت: بلي. فرمود: به خدا سوگند كه او عبدالله را خواهد كشت.

عبدالعزيز گفت : محمّد را نيز خواهد كشت؟ فرمود: بلي.

عبدالعزيز گفت: در دل خود گفتم: به پروردگار كعبه كه اين سخن از روي حسد است! و از دنيا بيرون نرفتم تا ديدم چنان شد كه آن حضرت خبر داده بود.

بالجمله، اهل مجلس نيز بعد از رفتن آن حضرت متفرّق شدند، عبدالصمد و منصور در عقب آن حضرت رفتند تا به آن جناب رسيدند، گفتند: آيا واقع دارد آن چه در مجلس گفتي؟

فرمود: بلي والله، و اين از علومي است كه به ما رسيده. بني عباس سخن آن

حضرت را استوار دانستند و از آن روز دل بر سلطنت بستند و در اِعداد كار شدند تا گاهي كه ادراك كردند.

رَوى شيخنا المُفيدٌ عَن عَنبسةِ بن نَجاد العابد، قال: كان جعفر بن محمّد عليهما السلام اذا رَأى مُحمّدَ بنَ عَبدِالله بن الحَسَنِ تَغَرغَرَت عَيناهُ ثُمَّ يَقُولُ: بِنَفسى هُوَ، ان النّاس ليَقُولُونَ فيه، و إنََّهُ لَمَفْتُولٌ، لَيسَ هذا (هو - خ ل) فى كتابِ عَليٍّ عليه السلام مِن خُلَفاءِ هذِهِ الأُمّةِ.(1)

مؤلف گويد: اگر چه از مخاطبات عبدالله محض با حضرت صادق عليه السلام سوءِ رأي او ظاهر گشته، لكن اخبار بسياري در مدح ايشان وارد شده، و بعد از اين مذكور خواهد شد كه حضرت صادق عليه السلام براي ايشان بسيار گريست هنگامي كه ايشان را از مدينه اسير كرده، به جانب كوفه مي بردند و در حق انصار نفرين فرمود، و از كثرت حزن و اندوه تب كرد، و هم تعزيت نامه براي عبدالله و ساير اهل بيت او فرستاده و از عبدالله تعبير فرموده به عبد صالح، و دعا كرده در حق ايشان به سعادت.

و آن تعزيت نامه را سيد ابن طاووس در اقبال(2)ايراد كرده. آن گاه فرموده كه: اين مكتوب حضرت صادق عليه السلام براي عبدالله و اهل بيت او دلالت مي كند بر آن كه ايشان معذور و ممدوح و مظلوم بوده اند، و به حب امام عارف بوده اند.

و هم فرموده: كه اگر در كتب حديثي يافت مي شد كه ايشان از طريق آن حضرت مفارق بوده اند، آن حديث محمول بر تقيه است، به جهت آن كه مبادا خروج ايشان را به جهت نهي از منكر نسبت به ائمه طاهرين عليهم السلام دهند.

و مؤيد اين مقال آن كه، خلّاد بن عُمَير كِندي روايت كرده: شرفياب خدمت حضرت صادق عليه السلام شدم، آن حضرت فرمود: آيا از آل حسن عليهم السلام كه منصور ايشان را از مدينه بيرون برده خبر داريد؟ ما خبر داشتيم از شهادت ايشان، لكن نخواستيم كه آن حضرت را به مصيبت ايشان خبر دهيم، گفتيم: اميدواريم كه خدا ايشان را عافيت دهد. فرمود: كجا عافيت براي ايشان خواهد بود؟ اين بگفت و صدا به


1) ارشاد مفيد، ج 2، ص 193: مقاتل الطالبين، ص 205 - 208» بحار الانوار، ج 46، ص 187 و ج 47، ص 276.

2) الاقبال، ص 579.

گريه بلند كرد و چندان گريست كه ما نيز از گريۀ آن حضرت گريستيم.

آن گاه فرمود كه: پدرم از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام حديث كرد كه گفت: از پدرم حسين بن علي عليه السلام شنيدم كه مي فرمود: اي فاطمه، چند نفر از فرزندان تو به شط فرات مقتول خواهند شدكه « مَا سَبَقَهُمُ الأوَّلُونَ وَ لَم يُدرِكُهُمْ الآخِرُونَ». پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: كه اينك از فرزندان فاطمه بنت الحسين عليه السلام جز ايشان كه در حبس شدند كسي ديگر نيست كه مصداق اين حديث باشند، لاجرم ايشانند آن كساني كه به شط فرات مقتول شوند.(1)

پس سيد ابن طاووس چند خبري در جلالت ايشان و در بيان آن كه ايشان را اعتقاد نبود به آن كه مهدي ايشان همان موعود عليه السلام است ايراد فرموده، هر كه خواهد رجوع كند به اعمال ماه محرم اقبال الأعمال.

بالجمله، محمّد و ابراهيم پسران عبدالله همواره در هواي خلافت مي زيستند و اِعداد خروج مي كردند تا گاهي كه امر خلافت بر ابوالعباس سفّاح درست آمد، اين وقت فرار كردند و از مردم متواري شدند، اما سفّاح، عبدالله محض را بزرگ مي داشت و فراوان اكرام مي كرد.

سبط ابن الجوزي گفته كه: يك روز عبدالله گفت كه: هيچ گاه نديدم كه هزارهزار درهم مجتمعاً در نزد من حاضر باشد. سفاح، گفت: الآن خواهي ديد. و بفرمود هزار هزار درهم حاضر كردند و به عبدالله عطا كرد.(2)

و ابوالفرج روايت كرده كه: چون سفاح بر مسند خلافت نشست، عبدالله و برادرش حسن مثلّث بر سفّاح وفود كردند، سفّاح ايشان را عطا داد و رعايت نمود، و به زياده عبدالله را تكريم مي نمود، و لكن گاه گاهي از عبدالله پرسش مي كرد كه پسران تو محمّد و ابراهيم در كجايند؟ و چرا با شما نزد من نيامدند؟! عبدالله مي گفت كه: مسئوري ايشان از خليفه به جهت امري نيست كه باعث كراهت او شود.


1) اقبال الاعمال، ص ۵۸۱.

2) تذكرة الخواص، ص ۲1۷.

و پيوسته سفّاح اين سخن را با عبدالله مي گفت و عيش او را منغّص مي نمود تا يك دفعه با وي گفت: اي عبدالله! پسران خود را پنهان كرده اي؟ هر آينه محمّد و ابراهيم هر دو تن كشته خواهند شد، عبداشه چون اين سخن بشنيد به حالت حزن و كنايت از نزد سفّاح به منزل خود مراجعت كرد.(1)

حسن مثلّث چون آثار حزن در عبدالله ديد، پرسيد: اي برادر، سبب حزن تو چيست؟ عبدالله مطالبۀ سفاح را در باب محمّد و ابراهيم براي او نقل كرد. حسن گفت: اين دفعه كه سفاح از حال ايشان پرسش كند بگو عمّ ايشان از حال ايشان خبر دارد تا من او را از اين سخن ساكت كنم، اين دفعه كه سفّاح صحبت پسران عبدالله را به ميان آورد عبدالله گفت كه: عمّ ايشان حسن از ايشان خبر دارد.

سفاح صبر كرد تا گاهي كه عبدالله از منزل او بيرون شد، حسن مثلث را بخواند و از محمّد و ابراهيم از او پرسش كرد.

حسن گفت: اي امير! با شما چنان سخن گويم كه رعيت با سلطان گويد، يا چنان گويم كه مرد با پسر عم خود سخن مي گويد؟

گفت: چنان گوي كه با پسر عمّ خود گويي.

گفت: يا امير! با من بگوي كه اگر خداوند مقدّر كرده كه محمّد و ابراهيم ادراك منصب خلافت كنند، تو و تمامت مخلوق آسمان و زمين مي توانند ايشان را دفع دهند؟

گفت: لا والله.

آن گاه گفت: اگر خداوند مقدّر نكرده باشد خلافت را براي ايشان، تمام اهل ارضي و سماء اگر اتفاق كنند مي توانند امر خلافت را برايشان فرود آورند؟

سفّاح گفت: لا والله.

حسن گفت: پس براي چه امير از اين پير مرد اين همه در اين باب مطالبه مي كند؟ و نعمت خود را بر او منغّص مي فرمايد؟


1) در عمدة الطالب مكان حسن، ابراهيم القعر برادرش را ذكر نمود. (مؤلف رحمة الله)

سفاح گفت: از پس اين ديگر نام ايشان را تذكره نخواهم نمود. و از آن پس تا زنده بود ديگر نام ايشان را نبرد، پس سفاح عبدالله را فرمان كرد كه به مدينه برگردد.(1)

و اين ببود تا زماني كه سفّاح وفات يافت و كار خلافت بر منصور دوانيقي راست آمد و منصور به جهت خبث طينت و پستي فطرت خويش، يك باره دل بر قتل محمّد و ابراهيم بست، و در سنۀ ۱۴۰ سفر حج كرد و از طريق مدينه مراجعت نمود، چون به مدينه رسيد، عبدالله را بخواست و از امر پسرانش از او پرسش كرد، عبدالله گفت: نمي دانم در كجايند، منصور سخني چند از راه شتم و شناعت با عبدالله گفت و امر كرد تا او را در دار مروان در مدينه حبس نمودند و زندانيان او رياح بن عثمان بود، و از پس عبدالله جماعتي ديگر از آل ابوطالب را به تدريج بگرفتند و در محبس نمودند، مانند: حسن و ابراهيم و ابوبكر برادران عبدالله، و حسن بن جعفر بن حسن مثنّي، و سليمان و عبدالله و علي و عباس پسران داود بن حسن مثنّي، و محمّد و اسحاق پسران ابراهيم بن حسن مثنّي، و عباس و علي عابد پسران حسن مثلّث، و علي فرزند محمد نفس زكيّه، و غير ايشان كه در منتهي الآمال در ذكر اولادهاي امام حسن مجتبي عليه السلام بدين مطلب اشاره شد.

بالجمله ، رياح بن عثمان جماعت بني حسن را در زندان در قيد و بند كرده و بر ايشان كار را سخت تنگ كرده بود، و در اين ايّامي كه در زندان بودند گاه گاهي رياح بعضي از ناصحين را به نزد عبدالله محض مي فرستاد كه او را نصيحت كند تا شايد كه عبدالله از مكان فرزندانش اطلاع دهد، چون ايشان اين سخن را با عبدالله به ميان مي آوردند و او را در كتمان پسرانش ملامت مي نمودند، عبدالله مي گفت: كه بليّۀ من از بليّه خليل الرّحمن بيشتر است، چه او مأمور شد به ذبح فرزند خود و آن ذبح فرزند طاعت خدا برد و لكن مرا امر مي كنند كه فرزندان خود را نشان دهم تا آنها را بكشند و حال آن كه كشتن ايشان معصيت خداي مي باشد.


1) مقاتل الطاليين، ص ۱۱۸.

و بالجمله، تا سه سال در مدينه در حبس بودند تا سال ۱۴۴ در رسيد، منصور ديگر باره سفر حج كرد و چون از مكّه مراجعت نمود، داخل مدينه نشد و به «رَبَذه» رفت و چون به «ربذه» وارد شد، رياح بن عثمان به جهت ديدن منصور از مدينه به ربذه بيرون شد، منصور گاهي كه او را بديد امر كرد كه برگرد به مدينه و بني حسن را كه در محبس مي باشند. در اينجا حاضر كن.

پس رياح بن عثمان به اتّفاق ابوالأزهر، زندانبان منصور، كه مردي بد كيش و خبيث بود به مدينه رفتند و بنوحسن را با محمّد ديباج برادر مادري عبدالله محض را در غل و قيد كرده و سلاسل و اغلال ايشان را سخت تر نموده و به كمال شدت و سختي ايشان را به جانب «ربذه» حركت دادند.

و گاهي كه ايشان را به «ربذه» كوچ مي دادند حضرت صادق عليه السلام از وراء ستري ايشان را نگريست، و سخت بگريست. چندان كه آب ديده اش بر محاسنش جاري گشت، و بر طايفه انصار نفرين كرد و فرمود كه: انصار وفا نكردند به شرايط بيعت يا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم، چه آن كه با آن حضرت بيعت كردند كه حفظ و حراست كنند او را و فرزندان او را از آن چه حفظ مي كنند خود را و فرزند خود را، پس بنا به روايتي، آن حضرت داخل خانه شد و تب كرد و بيست شب در تب و تاب بود و شب و روز مي گريست تا آن كه بر آن حضرت ترسيدند.

و بالجمله، بني حسن را با محمّد ديباج در «ربذه» وارد كردند و ايشان را در آفتاب بداشتند، و زماني نگذشت كه مردي از جانب منصور بيرون آمد و گفت: محمّد بن عبدالله بن عثمان كدام است؟ محمّد ديباج خود را نشان داد، آن مرد او را به نزد منصور برد.

راوي گفت: زماني نگذشت كه صداي تازيانه بلند شد، و آن تازيانه هايي بود كه بر محمّد مي زدند. چون محمّد را برگردانيدند ديديم چندان او را تازيانه زده بودند كه چهره و رنگ او كه مانند سبيكۀ سيم بود به لون زنگيان شده بود و يك چشم او به واسطۀ تازيانه از كاسه بيرون شده بود.

آن گاه محمّد را بياوردند و در نزد برادرش عبدالله محض جاي دادند، و عبدالله محمّد را بسيار دوست مي داشت، در اين حال تشنگي سخت بر محمّد غلبه كرده بود و طلب آب مي كرد، و مردمان به جهت حشمت منصور از ترحم بر ايشان حذر مي كردند تا گاهي كه عبدالله گفت كه كيست پسر رسول خدا را سيراب كند؟ اين وقت يك تن از مردم خراسان او را به شربتي از آب سقايت كرد.

و نقل شده كه جامه محمّد از صدمت تازيانه و آمدن خون چنان بر پشت او چسبيده بود كه از بدن او كنده نمي شد، نخست او را به روغن زيت طَلي كردند، آن گاه جامه را با پوست از بدن او باز كردند. و سبط ابن الجوزي روايت كرده كه چون محمّد را به نزد منصور بردند، منصور از او پرسيد كه دو كذاب فاسق، محمّد و ابراهيم در كجايند؟ و دختر محمّد ديباج رقيه زوجه ابراهيم بود. محمّد گفت كه: به خدا سوگند كه نمي دانم در كجايند. منصور امر كرد تا چهارصد تازيانه بر وي زدند، آن گاه امر كرد كه جامۀ درشتي بر او پوشانيدند و به سختي آن جامه را از تن او بيرون كردند تا پوست تن او از بدن كنده شد.

و محمّد در صورت و شمايل احسن ناس بود و بدين جهت او را ديباج مي گفتند و يك چشمش به صدمت تازيانه بيرون شد، آن گاه او را در بند كردند و به نزد عبدالله جاي دادند، و محمّد در آن وقت سخت تشنه بود و هيچ كس را جرأت آن نبود كه او را آب دهد، عبدالله صيحه زد كه: اي گروه مسلمانان! آيا اين مسلماني است كه فرزندان پيغمبر از تشنگي بميرند و شما ايشان را آب ندهيد؟!

پس منصور از «ربذه» حركت كرد، و خود در محملي نشسته بود و معادل او ربيع حاجب بود، و بنوحسن را با لب تشنه و شكم گرسنه و سر و تن برهنه با غل و زنجير بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند.

وقتي منصور از نزد ايشان عبور كرد در حالي كه در ميان محملي بود كه روپوش آن از حرير و ديباج بود، عبدالله بن حسن عليه السلام كه او را بديد فرياد كشيد كه: اي

ابوجعفر! آيا با اسيران شما در بدر چنين كرديم؟

و از اين سخن اشارتي كرد به اسيري عباس جد منصور در روز بدر و رحم كردن جد ايشان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به حال او هنگامي كه عباس از جهت بند و قيد ناله مي كرد. حضرت فرمود كه: نالۀ عباس نگذاشت امشب خواب كنم و امر فرمود كه قيد و بند را از عباس بردارند.(1)

ابوالفرج روايت كرده كه منصور خواست كه صدمۀ عبدالله به زيادت باشد امر كرد كه: شتر محمّد را در پيش شتر او قرار دادند. عبدالله پيوسته نگاهش بر پشت محمد مي افتاد و آثار تازيانه مي ديد و جزع مي كرد.(2)و پيوسته ايشان را با سوء حال به كوفه بردند و در محبس «هاشميّه» در سردابي حبس نمودند كه سخت تاريك بود و شب و روز معلوم نبود، و عدد ايشان كه در حبس شدند موافق روايت سبط بيست تن از اولاد حسن عليه السلام بودند.

و مسعودي فرموده كه: منصور، سليمان و عبدالله فرزندان داود بن حسن مثنّي را با موسي بن عبدالله محض و حسن بن جعفر رها كرد و مابقي در حبس بماندند تا بمردند، و محبس ايشان بر شاطئ فرات به قرب قنطره كوفه بود، و الحال مواضع ايشان در كوفه در زمان ما كه سنۀ ۳۳۲ است معلوم و زيارتگاه است و تمامي در آن موضع مي باشند، و قبور ايشان همان زندان است كه سقف آن را بر روي ايشان خراب كردند، و گاهي كه ايشان در زندان بودند ايشان را از براي قضاء حاجت بيرون نمي كردند، لاجرم در همان محبس قضاء حاجت مي نمودند و به تدريج رائحه آن منتشر گشت و بر ايشان از اين جهت سخت مي گذشت، بعضي از موالي ايشان مقداري غاليه بر ايشان ببردند تا به بوي خوش او دفع بوهاي كريهه كنند.

و بالجمله، به سب آن رائحۀ كريهه و بودن در حبس و پند، ورم در پاهايشان پديد گشت و به تدريج به بالا سرايت مي كرد تا به دل ايشان مي رسيد و صاحبش را


1) تذكرة الخواص، ص ۲۱۹.

2) مقاتل الطالبيين، ص ۱۵۰.

هلاك مي كرد، و چون محبس ايشان مظلم و تاريك بود، اوقات نماز را نمي توانستند تعيين كنند، لاجرم قرآن را پنج جزء كرده بودند و به نوبت در هر شبانه روز يك ختم قرآن قرائت مي كردند. و هر خُمسي كه تمام مي گشت يك نماز از نمازهاي پنجگانه به جا مي آوردند،

و هرگاه يكي از ايشان مي مرد، جسدش پيوسته در بند و زنجير بود تاگاهي كه بو بر مي داشت و پوسيده مي گشت، و آنها كه زنده بودند او را بدين حال مي ديدند و اذيت مي كشيدند.(1)

و سبط ابن جوزي نيز شرحي از محبس ايشان بدون ذكر آوردن غاليه بر ايشان نقل نموده، و ما نيز در كتاب منتهي در ذكر حال حسن مثلّث و تعداد فرزندان او اشاره بدين محبس كرديم. و در ميان ايشان علي بن الحسن المثلّث كه معروف به علي عابد بوده ، در عبادت و ذكر و صبر بر شدائد ممتاز بود.

و در روايتي وارد شده كه: بنوحسن اوقات نماز را نمي دانستند مگر به تسبيح و اوراد علي بن الحسن، چه او پيوسته مشغول ذكر بود و به حسب اوراد خود كه موظّف بود بر شبانه روز مي فهميد دخول اوقات نماز را.

و گاهي عبدالله بن الحسن المثني از ضجرت حيس و ثقالت قيد و بند علي را گفت كه: مي بيني ابتلاء و گرفتاري ما را، از خدا نمي خواهي كه ما را از اين زندان و بلاء نجات دهد؟

علي زمان طويلي پاسخ نداد، آن گاه گفت: اي عم، همانا از براي ما در بهشت درجه اي است كه نمي رسيم به آن درجه مگر به اين بليه يا به چيزي كه اعظم از اين باشد، و هم از براي منصور مرتبه اي است در جهنم كه نمي رسد به آن مگر آن كه به جا آورد به ما آن چه را كه مي بيني از بلايا، پس اگر مي خواهي صبر مي كنيم بر اين بلايا و شدائد و به زودي راحت مي شويم چه مرگ ما نزديك شده است، و اگر


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۹۹.

مي خواهي دعا مي كنيم به جهت خلاصي لكن منصور با آن مرتبه كه در جهنم دارد نخواهد رسيد.

گفتند: بلكه صبر مي كنيم، پس سه روز بيشتر نگذشت كه در زندان جان دادند و راحت شدند، و علي بن الحسن عليه السلام به حالت سجده از دنيا رخت كشيد، عبدالله را گمان آن كه او را خواب ربوده گفت: فرزند برادرم را بيدار كنيد، چون او را حركت دادند ديدند بيدار نمي شود دانستند كه وفات كرده، و وفات او در بيست و ششم محرم سنۀ ۱۴۶ واقع شد و مدت عمرش چهل و پنج سال بوده.

و ابوالفرج از اسحاق بن عيسي روايت كرده كه: روزي عبدالله محض از زندان براي پدرم پيغام داد كه نزد من بيا. پدرم از منصور اذن گرفت و به زندان نزد عبدالله رفت. عبدالله گفت: تو را طلبيدم براي آن كه قدري آب براي من آوري چه آن كه عطش بر من غلبه كرده، پدرم فرستاد از منزل سبوي آب يخي براي عبدالله آوردند، عبدالله چون سبوي آب را بر دهان نهاد كه بياشامد، ابوالأزهر زندانيان رسيد، ديد كه عبدالله آب مي خورد در غضب شد، چنان پا بر آن سبو زد كه بر دندان عبدالله خورد و از صدمت آن دندانهاي ثناياي او بريخت.(1)

و بالجمله، حال ايشان در زندان بدين گونه بود و به تدريج بعضي بمردند، و بعضي كشته گشتند، و عبدالله با چند تن ديگر از اهل بيت خود زنده بودند تا گاهي كه محمّد و ابراهيم پسران او خروج كردند و مقتول گشتند و سر ايشان را براي منصور فرستادند، و منصور سر ابراهيم را براي عبدالله فرستاد. و آن گاه ايشان نيز در زندان بمردند و شهيد گشتند.

سبط ابن الجوزي(2)و غيره نقل كرده اند كه: پيش از آن كه محمّد بن عبدالله كشته شود، عامل منصور ابوعون از خراسان براي او نوشت كه: مردم خراسان بيعت ما را مي شكنند به سبب خروج محمّد و ابراهيم پسران عبدالله ، منصور امر كرد محمّد


1) مقاتل الطالبيين، ص ۱۵2.

2) تذكرة الخواص، ص ۲۲۹.

ديباج را گردن زدند و سر او را به جانب خراسان فرستاد كه اهل خراسان را بفريبند و قسم ياد كنند كه اين سر محمّد بن عبدالله بن فاطمه بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم است تا مردم خراسان از خيال خروج با محمّد بن عبدالله بيفتند.(1)

اكنون شروع كنيم به مقتل محمّد بن عبدالله محض .

ذكر مقتل محمّد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام ملقّب به نفس زكيّه

محمّد بن عبدالله، مكنّي به ابوعبدالله و ملقب به صريح قريش است، چه آن كه يك تن از امّهات و جدّات او امّ ولد نبودند.(2)مادر او هند دختر ابي عبيدة بن عبدالله بن زَمعة بن اسود بن مطلب بوده، و محمّد را از جهت كثرت زهد و عبادت نفس زكيه لقب دادند(3)و اهل بيت او به استظهار حديث نبوي صلي الله عليه و آله و سلم «اِنَّ المَهدِيَّ مِن وُلدي، اسمُهُ اِسمي» او را مهدي(4)مي گفتند، و هم او را مقتول به اَحجار زَيت گفته اند، و او را به فقه و دانايي و شجاعت و سخاوت و كثرت فضائل ستايش نموده اند و در ميان هر دو كتف او خالي سياه به مقدار بيضه بوده و مردمان را اعتقاد چنان بوده كه او همان مهدي موعود از آل محمّد [صلوات الله عليهم اجمعين]است.

لهذا با وي بيعت كردند و پيوسته مترصد ظهور و منتظر خروج او بودند. و


1) عن تاريخ خطيب بغداد، مات عبدالله بن الحسن في حبس المنصور بالكوفة يوم عيد الاضحي من سنة ۱۴۵. و قال تاج الدين بن زهرة الحسيني في غاية الاختصار، ثقلاً عن خط عبدالحميد النسابة بن فخار بن معدّ بن فخار الموسوي: إنّه مات ابراهيم بن الحسن في الحبس ۱۴۵، و قبره في الكوفة و هو اوّل من مات من بني الحسن، (مؤلف رحمة الله)

2) مقاتل الطالبيين، ص ۲۰۶.

3) مروج الذهب، ج ۲، ص ۱۶۹.

4) نگاه كنيد به: الغزي، ص ١٢٠: مجلّة التوحيد، العدد الثاتي، مقاله «المهدية فى نظرة جديدة از علامه سيد جعفر مرتضي.

ابوجعفر منصور دو كرت با او بيعت كرده بود. يك مرتبه در مكّه در مسجدالحرام، و چون محمّد از مسجد بيرون شد ركاب او را بداشت تا بر نشست و زياده احترام او را مرعي مي داشت، مردي با منصور گفت كه: اين كيست كه چندين حشمت او را نگاه مي داري؟ گفت: واي بر تو مگر نداني اين مرد محمّد بن عبدالله محض و مهدي ما اهل بيت است ؟ و كرّت ديگر در «ابواه» با او بيعت كرد، چنان كه در بيان حال عبدالله مرقوم گشت.(1)

و ابوالفرج و سيّد ابن طاووس اخبار بسياري نقل كرده اند كه عبدالله محض و ساير اهل بيت او انكار داشتند از آن كه محمّد نفس زكيه مهدي موعود باشد و مي گفتند: مهدي موعود عليه السلام غير اوست.

و بالجمله، چون خلافت بر بني عباس مستقر شد، محمّد و ابراهيم مخفي مي زيستند و در ايام منصور گاهي چون يك دو تن از عرب باديه ، پوشيده به نزد پدر در زندان آمدند و گفتند: اگر اذن فرمايي آشكار شويم، چه اگر ما دو تن كشته شويم بهتر از آن است كه جماعتي از اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم كشته شوند، عبدالله گفت «اِن مَنَعَكُما أَبُوجَعفرٍ أَن تَعيشا كَريمَينِ فلا يَمنَعكُما اَن تَمُوتا كَريمينِ». اگر ابوجعفر منصور رضا نمي دهد كه شما چون جوانمردان زندگاني كنيد، منع نمي كند كه چون جوانمردان بميريد. كنايت از آن كه صواب آن است كه شما در اِعداد كار پردازيد و بر منصور خروج كنيد، اگر نصرت جوييد نيكو باشد و اگر كشته شويد با نام نيك نكوهشي نباشد.

و بالجمله، در ايامي كه محمّد و ابراهيم مخفي بودند، منصور را همّي جز يافتن ايشان نبود و عيون و جواسيس در اطراف قرار داده بود تا شايد بر مكان ايشان اطلاع يابد. ابوالفرج روايت كرده كه محمّد بن عبدالله گفته: گاهي كه در شعاب جبال مخفي

بودم، روزي در كوه «رَضوي» جاي داشتم با امّ ولد خويش و مرا از وي پسري


1) نيز نگاه كنيد به: ناسخ التواريخ، زندگاني امام حسن عليه السلام، ج ۳، ص ۳۳۸.

رضيع بود، ناگاه مكشوف افتاد كه غلامي از مدينه به طلب من مي رسد، من فرار كردم امّ ولد نيز فرزندم را در آغوش كشيده و مي گريخت كه ناگاه آن كودك از دست مادرش رها شد و از كوه در افتاد و پاره پاره شد.

و نقل شده كه اين وقت كه طفل محمّد از كوه بيفتاد و بمرد محمّد اين اشعار را گفت:

مُنخَرِقُ الخُفَّين يَشكُو الوَجي(1)***تَنكته (تَنكُبُه - خ ل)(2)اَطرافُ مَروٍ حدادٍ

شَـرََّدَهُ الخَوفُ فَأزرى بِهِ***كذاكَ مَن يَكرَهُ حرَّ الجِلادِ

قَد كانَ فِي المَوتِ لَهُ راحَۀٌ***وَ الموتُ حَتمٌ في رِقابِ العبادِ(3)

بالجمله، محمّد در سنۀ ۱۴۵ خروج كرد و به اتفاق ۲۵۰ نفر در ماه رجب داخل مدينه شد و صدا به تكبير بلند كردند و رو به زندان منصور آوردند، و در زندان را شكستند و محبوسين را بيرون كردند و رياح بن عثمان زندانبان منصور را بگرفتند و حبس كردند، آن گاه محمّد بر فراز منبر شد و خطبه بخواند و مقداري از مَثالب و مطاعن و خبث سيرۀ منصور را تذكره نمود. مردمان از مالك بن انس استفتاء كردند كه با آن كه بيعت منصور در گردن ماست ما توانيم با محمّد بيعت كنيم؟

مالك فتوي مي داد: بلي، چه آن كه بيعت شما با منصور از روي كراهت بوده.

پس مردم به بيعت محمّد شتاب كردند و محمّد بر مدينه و مكّه و يمن استيلا

يافت.


1) وجي: سوده شدن سم ستور.

2) نكب، (به فتح) به سر در افكندن، و نكب: خون آلود كردن سنگ. پاي را در رنج و سختي رسانيدن. (مؤلف رحمة الله)

3) اشعار در ذيل الامالي، ص ۱۴۲از ابن اشعث طبري، ج ۹، ص ۱۹۱: ابن اثير، ج ۵، ص ۲۱۰؛ زهرة الآداب، ج ۱، ص 117: البيان و التبيين، ج 1، ص 241: التمهيد، ج 2، ص 330: مقاتل الطالبيين، ص 270 و 205: و در منتهي الآمال نيز ذكر شد.

ابو جعفر منصور چون اين بدانست براي محمّد مكتوبي از در صلح و سالم فرستاد. او را امان داد، محمد مكتوب او را جوابي شافي نوشت و در آخر نامه رقم كرد كه تو را كدام امان است كه بر من عرضه داشتي؟ آيا اماني است كه به ابن هُبيره دادي؟ يا اماني است كه به عمويت عبدالله بن علي دادي؟ يا اماني است كه ابومسلم را با آن خرسند ساختي؟ يعني بر امان تو چه اعتماد است چنان كه اين سه نفر را امان دادي و به مقتضاي امان خود عمل نكردي.

ثانياً ابوجعفر او را مكتوبي فرستاد و برخي از در حسب و نسب طريق معارضه سپرد، و اين مختصر را گنجايش ذكر آن مكاتيب نيست طالبين رجوع كنند به تذكره سبط و غيره.(1)

و چون منصور مأيوس گشت از آن كه محمّد به طريق سلم و صلح در آيد، لاجرم عيسي بن موسي برادرزاده و وليعهد خود را به تجهيز جنگ محمّد فرمان داد و در باطن گفت: هر كدام كشته شوند باكي ندارم، چه آن كه منصور طالب حيات عيسي نبود به سبب آن كه سفّاح عهد كرده بود كه بعد از منصور، عيسي خليفه باشد و منصور از خلافت اوكراهت داشت.

پس عيسي با چهار هزار سوار و دو هزار پياده به دفع محمّد بيرون شد و منصور او را گفت كه: اول دفعه قبل از قتل او را امان بده تا شايد بدون قتال او سر در اطاعت ما در آورد. عيسي كوچ كرد تا به «فَبد» - كه نام منزلي است در طريق مكّه - برسيد، كاغذي به سوي جماعتي از اصحاب محمّد نوشت و ايشان را از طريق ياري محمّد پراكنده كرد. و محمّد چون مطلع شد كه عيسي به دفع او بيرون شده در تهيه جنگ بر آمد و خندقي بر دور مدينه كند و در ماه رمضان بود كه عيسي با لشكر خود وارد شدند و دور مدينه را احاطه كردند.

سبط ابن جوزي روايت كرده كه: چون لشكر منصور بر مدينه احاطه كردند،


1) نيز نگاه كنيد به: ناسخ التواريخ، حالات امام حسن عليه السلام، ج ۲، ص ۳۳۸ به بعد.

محمّد را همّي نبود جز آن كه جريده اسامي كساني كه با او بيعت كرده بودند و او را مكاتبه نموده بودند بسوزاند، پس نامهاي ايشان را سوزانيد. آنگاه گفت: الان مرگ بر من گوارا است و اگر اين كار نكرده بودم هر آينه مردم در بلاي عظيم بودند، چه آن كه اگر آن دفتر به دست لشكر منصور مي رسيد بر اسامي كساني كه با او بيعت كرده بودند مطلع مي شدند و ايشان را مي كشتند.

و بالجمله، عيسي بيامد و بر«سلع»-كه اسم جبلي است در مدينه - بايستاد و ندا كرد كه : اي محمّد، از براي توامان است. محمّد گفت: كه امان شما را وفايي نيست و مردن به عزت به از زندگاني به ذلت. و اين وقت لشكر محمّد از دور او متفرق شده بودند و از صد هزار نفر كه با او بيعت كرده بودند، سيصد و شانزده نفر با او بود، به عدد اهل بدر .

پس محمّد و اصحاب او غسل كردند و حنوط بر خود پاشيدند و ستوران خود را پي نمودند و حمله كردند بر عيسي و اصحاب او و سه دفعه ايشان را متهزم ساختند.

لشكر عيسي اعداد كار كردند و به يك دفعه به تمامي برايشان حمله نمودند و كار ايشان را ساختند و ايشان را مقتول نمودند، و حميد بن قحطيه، محمّد را شهيد كرد و سرش را به نزد عيسي برد. و زينب خواهر محمّد و فاطمه دخترش جسد او را از خاك برداشتند و در بقيع دفن نمودند، پس سر محمّد را حمل داده به نزد منصور بردند، منصور حكم كرد كه آن سر را در كوفه نصب كردند و در بلدان بگردانيدند.

و مقتل محمّد در اواسط ماه رمضان سنه ۱۴۵ واقع شد، و مدّت ظهور او تا وقت شهادتش دو ماه و هفده روز بوده، و سنين عمرش به چهل و پنج رسيده بود.

و مقتل او در « احجار زيت» مدينه واقع شد، چنانچه اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - در اخبار غيبيه خود به آن اشاره فرموده بقوله عليه السلام: «َو اِنَّهُ يُقتَلُ عِندَ اَحجارِ الزَّيتِ».(1)

ابوالفرج روايت كرده كه: چون محمّد كشته گشت و لشكر او منهزم شدند،


1) تذكره الخواص، ص 2۲۴.

ابن خُضَير كه يك تن از اصحاب محمّد بود در زندان رفت و رياح بن عثمان زندانبان منصور را بكشت و ديوان محمّد را كه مشتمل بر اسامي اصحاب و رجال او بود بسوزانيد، پس از آن به مقاتلت عباسيين بيرون شد و پيوسته كارزار كرد تا كشته شد.(1)

و هم روايت كرده كه گاهي كه وي را بكشتند، چندان زخم و جراحت بر سر وي وارد شده بود كه ممكن نبود او را حركت دهند، و مثل بادنجان پخته و سرخ كرده شده بود كه برهر موضع از آن كه دست مي نهادي متلاشي مي شد.(2)

ذكر مقتل ابراهيم بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام معروف به قتيل باخَمري

اشاره

در مروج الذّهب مسعودي نگارش يافته كه گاهي كه محمّد بن عيدالله محض داعيه خروج داشت، برادران و فرزندان خود را در بلاد و امصار متفرق كرد تا مردم را به بيعت او بخوانند، از جمله پسرش علي را به مصر فرستاد و در مصر كشته گشت، و موافق روايت تذكره سبط در زندان بمرد، و فرزند ديگرش عبدالله را به خراسان فرستاد لشكر منصور خواستند او را مأخوذ دارند، به بلاد سند گريخت و در همان جا شهيد گشت، و فرزند ديگرش حسن را به جانب يمن فرستاد او را گرفتند و در حبس كردند تا در حبس وفات يافت.(3)

فقيرگويد كه : اين كلام مسعودي است، لكن آن چه از كتب ديگر منقول است حسن بن محمّد در وقعه فخ در ركاب حسين بن علي بود و عيسي بن موسي عباسي او را شهيد ساخت چنان كه در كتاب منتهي در باب اولاد امام حسن عليه السلام به شرح رفت.


1) مقاتل الطابيين، ص ۱۸۶.

2) مقاتل الطالبيان، ص ۱۸۲.

3) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۹۶.

و برادر محمّد، موسي به بلاد جزيره رفت، و برادر ديگرش يحيي به جانب ري و طبرستان سفر كرد، و آخرالامر به دست رشيد كشته گرديد چنانچه در منتهي به شرح رفت، و برادر ديگر محمّد، ادريس به جانب مغرب سفر كرد و جماعتي را در بيعت خويش در آورد آخرالامر كس فرستاد و او را غيلةٌ بكشت. پس از آن ادريس بن ادريس به جاي پدر نشست و بلد ايشان را به نام او مسمي كردند و گفتند: بلد ادريس بن ادريس . و مقتل ادريس نيز در منتهي گذشت.

و برادر ديگر محمّد، ابراهيم به جانب بصره سفر كرد و در بصره خروج كرد، و جماعت بسياري از اهل فارس و اهواز و غيره و جمع كثيري از زيديه و از معتزله بغداديين و غيرهم با او بيعت كردند، و از طالبيين عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام نيز با او بود. منصور، عيسي بن موسي و سعيد بن مسلم را با لشكر بسيار به جنگ او فرستاد، در زمين «باخمري» -كه از اراضي طفّ است و در شش فرسخي كوفه واقع است- ابراهيم را شهيد كردند، و از شيعيان او از جماعت زيديه چهارصد نفر و به قولي پانصد تن كشته گشت.

و كيفيّت مقتل ابراهيم چنانچه در تذكره سبط مسطور است بدين نحو است كه در روزغُرَه شهرشوّال و به قولي شهر رمضان سنه ۱۴۵، ابراهيم در بصره خروج كرد و جماعتي بي شمار با او بيعت كردند، و منصور نيز در همين سال ابتدا كرده بود به بناء شهر بغداد، و در اين اوقاتي كه مشغول به عمارت بغداد بود او را خبر دادند كه ابراهيم بن عبدالله در بصره خروج كرده و بر اهواز و فارس غلبه كرده و جماعتي بسيار دور او را گرفته اند و مردمان نيز به طوع و رغبت با وي بيعت مي كنند و همّي جز خونخواهي برادرش محمّد و كشتن ابوجعفر منصور ندارد.

منصور چون اين بشنيد، جهان روشن در چشمش تاريك گرديد و از بناء شهر بغداد دست بكشيد و يك باره ترك لذات و مضاجعت با نسوان گفت، و سوگند ياد كرد كه هيچ گاهي نزديك زنان نروم و به عيش و لذت مشغول نشوم تا گاهي كه سر ابراهيم را براي من آورند، يا سر مرا به نزد او حمل دهند.

و بالجمله هول و هربي عظيم در دل منصور پديد آمد، چه ابراهيم را صد هزار تن لشكر ملازم ركاب بود و منصور به غير از دو هزار سوار لشكري حاضر نداشت و عساكر و جيوش او در مملكت شام و افريقيه و خراسان متفرق شده بودند.

اين هنگام منصور، عيسي بن موسي بن علي بن عبدالله بن عباس را به جنگ ابراهيم فرستاد و از آن طرف نيز ابراهيم فريفته كوفيان شده از بصره به جانب كوفه بيرون شد، چه آن كه جماعتي از اهل كونه در بصره به خدمت ابراهيم رسيدند و معروض وي داشتند كه در كوفه صد هزار تن انتظار مقدم شريف تو را دارند، هرگاه به جانب ايشان شوي جانهاي خود را نثار رهت كنند.

مردمان بصره ابراهيم را از رفتن به كوفه مانع گشتند، لكن سخن ايشان مفيد نيفتاد. ابراهيم به جانب كوفه شد.

شانزده فرسخ به كوفه مانده در ارض طف معروف به « باخمري» تلاقي شد ما بين او و عسگر منصور، پس دو لشكر از دو سوي صف آراستند و جنگ پيوسته شد، لشكر ابراهيم برلشكر منصور ظفر يافتند و ايشان را هزيمت دادند.

و به روايت ابوالفرج ، هزيمتي شنيع كردند و چنان بگريختند كه اوائل لشكر ايشان داخل كوفه شد.

و به روايت تذكره، عيسي بن موسي كه سپهسالار لشكر منصور بود با صد تن از اهل بيت خويش و خواص خود پاي اصطبار محكم نهادند و از قتال روبرنتافتند و نزديك شد كه ابراهيم نيز بر ايشان ظفر يايد و ايشان را به صحراي عدم راند، كه ناگاه در غلواي جنگ تبري كه رامي آن معلوم نبود و هم معلوم نگشت كه از كجا آمد بر ابراهيم رسيد، ابراهيم از اسب بر زمين افتاد و مي گفت :

«و كانَ اَمرُ اللهِ قَدَراً مَقدُوراً اَرَدنا اَمراً و اَرادَ اللهُ غَيرَهُ».(1)

و ابوالفرج روايت كرده كه مقتل ابراهيم گاهي بوده كه عيسي نيز پشت به معركه كرده بود و فرار مي نمود، ابراهيم را گرمي و حرارت معركه به تعب افكنده بود،


1) تذكرة الخواص، ص ۲۳۶.

تكمه هاي قباي خود را گشود و جامه از سينه باز كرد تا شايد كسر سورت حرارت كند، كه ناگاه تيري ميشوم از رامي غير معلوم بر گودي گلوي وي آمد.

ابراهيم بي اختيار دست به گردن اسب در آورد، طايفه زيديه كه ملازم ركاب او بودند دور او را احاطه كردند، و به روايت ديگر: بشير رحال او را بر سينه خود گرفت.(1)

و بالجمله ، به همان تيركار ابراهيم ساخته شد و وفات كرد، اصحاب عيسي نيز از فرار برگشتند و تنور حرب افروخته گشت تا گاهي كه نصرت براي لشگر منصور شد، ولشكر ابراهيم بعضي كشته و بعضي به طريق هزيمت شدند و بشير رحال نيز مقتول شد.

آن گاه اصحاب عيسي سر ابراهيم را بريدند و به نزد عيسي بردند. و عيسي سر به سجده نهاد و سجده شكر به جاي آورد و سر را از براي منصور فرستاد.

و قتل ابراهيم در وقت ارتفاع نهار از روز دوشنبه ذي حجه سنه ۱۴۵ واقع شد و روايت ابونصر بخاري و سبط ابن جوزي در بيست و پنجم ذيقعده روز دحوالارض واقع شده و سنين عمرش به چهل و هشت رسيده بود، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اخبار غيبيه خود از مآل ابراهيم خبر داده، در آن جا كه فرموده : «بباخَمري يُقتلُ بَعدَ ان يَظهَر، و يَقهَر بعد ان يَقهَرَ».

و هم در حق او فرموده: «ياتيهِ سَهمٌ(2)غربٌ يَكُونُ فيهِ مُنتُهُ قيابُوسَ الرّامي، شَلَّت يَدُهُ، و وَهنَ عَضدُهُ؟».

و نقل شده كه چون لشكر منصور منهزم شدند و خبر به منصور بردند، جهان روشن در چشمش تاريك شد و گفت: «اَين قَولُ صادِقِهم، اَينَ لَعبُ الغِلمانِ وَ الصّبيانِ»؟ يعني : چه شد قول صادق بني هاشم كه مي گفت : كودكان بني عياس با خلافت بازي خواهند كرد ؟ و كلام منصور اشاره است به اخبارات حضرت


1) مقاتل الطالبيين، ص ۲۳۱. ۲

2) سهم غرب: الذي لا يعلم راميه. {مؤلف: عليه السلام}

صادق عليه السلام از خلافت بني عباس و شهادت عبدالله و پسران او محمّد و ابراهيم .

و پيش از اين نيز دانستي كه چون بني هاشم و بني عباس در « ابواء» جمع گشتند و با محمّد بن عبدالله بيعت كردند، چون حضرت صادق عليه السلام وارد شد راي ايشان را تصويب نكرد و فرمود: خلافت از براي سفّاح و منصور خواهد بود و عبدالله و محمّد و ابراهيم را در آن بهره اي نيست و منصور ايشان را خواهد كشت، منصور از آن روز دل برخلافت بست تاگاهي كه ادراك كرد، و چون مي دانست كه آن حضرت جز به صداق سخن نگويد، اين هنگام كه هزيمت لشكرش مكشوف افتاد در عجب شد و گفت: خبر صادق ايشان چه شد؟ و سخت مضطرب گشت كه زماني دير نگذشت كه خبر شهادت ابراهيم بدو رسيد و سر ابراهيم را به نزد او حمل دادند و در پيش او نهادند، منصور چون سر ابراهيم را نگريست سخت بگريست چندان كه اشكش برگونه هاي آن سر جاري شد و گفت: به خدا سوگند كه دوست نداشتم كه كار تو بدين جا منتهي شود.

و از حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام مروي است كه گفت: من در نزد منصور بودم كه سر ابراهيم را در ميان سپري گذاشته بودند و به نزد وي حاضر كردند، چون نگاه من بر آن سر افتاد غصه مرا فرو گرفت و جوشش گريه راه حلق مرا بست و چندان منقلب شدم كه نزديك شد صدا به گريه بلند كنم، لكن خودداري كردم و گريه سر ندادم كه مبادا منصور ملتفت من شود، كه ناگاه منصور روي به من آورد و گفت: يا ابامحمّد، سر ابراهيم همين است؟

گفتم: بلي يا امير، و من دوست مي داشتم كه اطاعت توكند تا كارش بدين جا منتهي شود.(1)

منصور نيز سوگند ياد كرد كه من هم دوست مي داشتم كه سر در اطاعت من در آورد و چنين روزي را ملاقات ننمايد، لكن او از در خلافت بيرون شد و خواست سر مرا گيرد چنان افتاد كه سر او را براي من آوردند.


1) مقاتل الطالبيين، ص ۲۳۴.

پس امر كرد كه آن سر را در كوفه آويختند تا مردمان نيز او را مشاهده نمايند، پس از آن ربيع را گفت كه: سر ابراهيم را براي پدرش به زندان برد، ربيع آن سر را گرفت و به زندان برد، عبدالله در آن وقت مشغول نماز بود و توجه او به جانب حق تعالي بود. او را گفتند كه: اي عبدالله، نماز را سرعت كن و تعجيل نما كه تو را چيزي در پيش است، چون عبدالله سلام نماز بداد نگاه كرد، سر فرزند خود ابراهيم را ديد سر را بگرفت و بر سينه چسبانيد و گفت:

«رَحِمَكَ اللهُ يا اَبا القاسِم و اَهلاً بك و سهلاً، لَقَد وَفَيتَ بِعَهدِ اللهِ و ميثاقِهِ».

اي نور ديده من ابراهيم، خوش آمدي، خدا تو را رحمت كند هر آينه تويي از آن كساني كه خدا در حق ايشان فرموده :

«الّذينَ يُوفُونَ بِعَهدِ اللهِ و لا يَنقُضونَ الميثاقَ(1)(الآية).

ربيع، عبدالله را گفت كه : ابراهيم چگونه بود؟ فرمود: چنان بود كه شاعر گفته:

فَتيٌ كان يَحمِيهِ مِنَ الذُّلِّ سيفه(2)*** ويَكفيه سَوءاتِ (ان يأتي -خ ل) الذُّنُوبِ اجتِنابها

آن گاه با ربيع فرمود كه : با منصور بگو كه ايام سختي و شدت ما به آخر رسيد و ايام نعمت تو نيز چنين است و پاينده نخواهد ماند و محل ملاقات ما و تو روز قيامت است و خداوند حكيم، ما بين ما و تو حكم خواهد فرمود.

ربيع گفت: وقتي كه اين رسالت را به منصور رسانيدم، چنان شكستگي در او پديدار گشت كه هيچ گاهي او را به چنين حال نديده بودم.

و بسيار كس از شعراء محمّد و ابراهيم را مرثيه گفته اند، و دعبل خزاعي نيز در قصيده تائيه كه جماعتي از اهل بيت رسول صلي الله عليه وآل وسلم را مرثيه گفته اشاره بديشان نموده چنان كه گفته :

قُبُورٌ بِكُوفانٍ و اُخرى بِطَيبَةٍ***واُخرى بِفَخِ نالَها صَلوات


1) سوره رعد، آيه ۲۰.

2) نفه.

و اُخرى بِاَرضِ الجَوزَ جانِ مَحَلُّها***وَ قبرٌ بِباخَمرى لدى القُربات

و ابراهيم را پنجه قوي و بازويي توانا بوده، و در فنون علم صاحب مقامي معلوم بوده .

و گاهي كه در بصره پوشيده مي زيست در سراي مفضّل [ بن محمّد) ضَبّي بود و از مفضّل كتبي طلب نمود كه با او انس گيرد، مفضل دواوبن اشعار عرب را به نزد او آورد و او هفتاد قصيده از آنها برگزيد و ازبر كرد، و بعد از فتل او مفضّل آن قصايد را جمع كرد و مقضّليات واختيار الشَعراء نام كرد.(1)

و مفضّل در روز شهادت ابراهيم، ملازمت ركاب او را داشته و شجاعتهاي بسيار از ابراهيم و اشعاري چند از او نقل كرده كه مقام را گنجايش ذكر آن نيست.

و ابراهيم گاهي كه خروج نمود و مردم با او بيعت كردند، به عدالت و سيرت نيكي با مردمان رفتار مي كرد، و گفته شده كه در واقعه و «باخمري» شبي در ميان لشكر خود طوف مي كرد، صداي ساز و غنا از ايشان شنيد، همّ و غم او را فرو گرفت و فرمود: گمان نمي كنم لشكري كه اين گونه كارها كنند ظفر يايند.(2)

و جماعت بسياري از اهل علم و نقله آثار با ابراهيم بيعت كردند(3)و مردم را به ياري او تحريص مي نمودند، مانند: عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام و بشير رحّال، و سلام بن ابي واصل، و هارون بن سعيد فقيه با جمعي كثيراز وجوه و اعيان اصحاب و تابعين او، و عبّاد بن منصور قاضي بصره، و مفضّل بن محمّد، و مِسَعر بن كدام و غير ايشان.

و نقل شده كه اعمش بن(4)مهران مردم را به ياري ابراهيم تحريص مي كرد و مي گفت: اگر من اعمي نبودم خودم نيز در ركاب او بيرون مي شدم.(5)


1) نگاه كنيد به : امالي قالي، ج 3، ص130: فهرست ابن نديم، ص102، مقاتل الطالبيين، ص291.

2) تذكر الاغواص، ص ۲۲۶.

3) مقاتل الطالبيين، ص ۳۰۴.

4) عباد بن منصور رياحي( م۱۴۳) است.

5) در منتهي الامال ذكر شده و اين جا تكرار گرديد.

(ابوحنيفه)

و ابوحنيفه را در حق محمّد و ابراهيم عقيدتي استوار بود و مردم را به بيعت با ابراهيم فتوي مي داد و مي گفت: شهيد در راه ابراهيم مانند شهيد غزوه بدر است. با او مي گفتند: اگر چنين است چرا خود به ياري او نمي روي؟ مي گفت: امانات مردم تزد من است .

آورده اند كه عجوزه اي نزد ابوحنيفه آمد و گفت: تو فتوي دادي پسر مرا به خروج با ابراهيم، و او رفت و كشته شد. ابوحنيقه گفت: كاشكي به جاي فرزند تو من بودمي.

و روايت شده كه گاهي كه ابراهيم به «باخمري» به جنگ عيسي بيرون شد، ابوحنيفه براي او مكتوبي فرستاده، در جمله نوشته شده بود كه : گاهي كه سپاه خصم را ديدار كردي و ظفر جستي كار با ايشان چنان كن كه پدرت علي عليه السلام با اهل صفين كرد، مدبر را بكش و مجروح را زنده مگذار، و چنان مكن كه پدرت در جنگ جمل كرد، چون كه اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل لشكر را فرمان داد كه خستگان را زحمت نكنند و منهزمين را تعاقب ننمايند و از اخذ مال و سبي عيال مقتولين دست باز دارند.

اين مكتوب به دست منصور افتاد بر ابوحنيفه سخت خشمناك شد، تاگاهي كه امر كرد او را از كوفه به بغداد حركت دادند، و در پايان كار او را زهر بداد و بكشت ، و قبر او در بغداد در مقابر خيزران واقع است، وفاتش در سنه ۱۵۰ در ماه رجب اتفاق افتاد، و در روز فوت او شافعي متولد شد.

در زمان سلاطين سلجوقيه سنه ۴۵۹ بر قبر او قبه و بارگاه بنا كردند، و اسم او نعمان بن ثابت بن زوطي است، و با آن كه او يكي از ائمه اربعه اهل سنت است و در نزد ايشان ملقب به امام اعظم است، پاس حرمت او را نگاه نداشتند و مطاعن بسيار براي او نگاشتند. صواب مي نمايد كه ما به چند كلمه از آن اشارت كنيم تا گمان

نكنند كه ذكر اين كلمات از موضوعات روافض است.

فَعَن ربيع الابرار للزِّمَخشري في باب العلم مِنهُ قالَ: قالَ يوُسُفُ بنُ اَسباطٍ: ردِّ ابوحنيفة عَلى رسولِ اللهِ صَلَي اللهُ عَلَيه وَآلِ وَسَلَم اَربَعمِأَةَ حديثٍ اَو اَكثرَ.

قيل: مِثلُ ماذا؟

قال: قال رسول الله صَلَي اللهُ عليه وَآلِ وَسَلَم : لِلفارِسِ سَهمانِ و للرِّاجلِ سَهمٌ.

قال أبوحنيفة: لا أَجْعَلُ سَهمَ بهيمةِ أَكثَرَ مِن سَهمِ المُؤمن.

و أشعَرَ رسول الله صَلي اللهُ عَليهِ وآلِ وَسلَم و أصحابُه البُدنَ. قال أبوحنيفة: الإشعارُ مُثلَهٌ.

و قال صلي اللهُ عليه وآلِ وَسَلَم : البَيِعان بالخيار ما لَم يَفتَرِقا. قال أبوحنيفة : اذا وَجَبَ البَيعُ فلاخِيارَ.

وكان صَلَي اللهُ عليه وآلِ وَسَلَم يُقرعُ بين نِسائِهِ اذا اَرادَ سَفَراً وأقرَعَ اَصحابُهُ، وقال أبوحنيفة: اَلقُرعَةُ قِمارً(1)انتهي.

و عن الغَزّالى اَنَّه اَجازَ أبوحنيفة وَضعَ الحَديثِ عَلى وِفقِ مذهَبه.(2)

و عن يُوسُفَ بنِ اَسباطٍ، قال ابوحنيفة: لَو اَدركَني رَسُول الله صَلَي اللهُ عليه وآلِ وسَلَم لأَخَذَ يكثيرٍ مِن قولي.(3)

و عن تاريخ بغداد، قال شعبة: كفٌّ مِن تُرابِ خيرٌ مِن ابي حنيفة.

و عن الشّافعي، قال: نَظَرتُ فى كُتُب أصحابِ ابى حنيفة، فَإِذا فيها مأةً و ثَلاثُونَ وَرَقَةٌ خلاف الكتاب و السُّنَتِة.(4)

و عن سفيان و مالكٍ و حُمادٍ و الاوزاعي و الشّافعي، قالوا، ما وُلِدَ في الاسلام اَشأَمُ مِن أبى حنيفة.(5)

و عن مالك، قال: فِتنَهُ ابى حنيفة أضرُّ على الأُمَّةِ مِن فِتنَهِ إِبليسَ.(6)


1) ربيع الابرار، ج ۳ ص ۱۹۷-۱۹۸.

2) الاربعين، ص301: منتهي المفال، ص 317، به نقل از المتبخول.

3) تاريخ بغداد، ج 3، ص ۳۸۷.

4) الاربعين شيرازي، ص ۶۴۴.

5) تاريخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۹۶، كتاب الانتفاه. ص 150.

6) تاريخ بغداد، ج ۱۳. ص ۴۱6.

و قال غيرُهُ: ما فتنهٌ علي الاسلام بعدَ الدَّجالِ اَعظم مِن رَاي ابي حنيفة.

و عن كتابِ «المَنخُولِ، لِلغَزالي، قال: فَأمًا ابوحنيفة فقد قَلَّبَ الشَّريعةَ ظَهر البَطنِ و شَوَّشَ مَسلَكَها وَ غَيِّر نِظامَها و اَردَفَ جَميعَ قَواعِدِ الشَّرع بِأصلٍ هَدَمَ بِهِ شَرعَ محمّدٍ المُصطَفى صَلَي اللهُ عليه وآلِ وَسَلَم وَ مَن فَعل شيئاً مِن هذا مُستَحِّلاً فَقَد كَفَّرَ وَ مَن فَعَلَّهُ غَيْرَ مُستَحِلِّ فَسَقَ. انتهى.(1)

وَ قَد استَهَرَ عَنهُ أنَّه كانَ يَقُولُ: لَو أَنََّ رَجُلاً عَقَدّ عَلى أُمِّهِ وَ هُوَ يَعلَمُ أنّها أُمُّه يَسقُطُ عَنه الَحدُّ وَ لَحِقَ بَه الوَالد، وَكَذا في أختهِ وبِنتِه.

وَ كَذالَو اَستَاجَر غَسالهٌ اَو خَبازَهٌ اَو اَشباهُهُما ثُمَّ وَطَئها و حَمَلَت مِنهُ.

و إِذا لَفُّ عَلى إخليلهِ حَريرةً ثُمَّ أوَلَجَة في قُبُلِ امرأَةِ، لَمْ يَكُن زانياً وَ لأ يَجِبُ عَلَيهِ الحدُّ وَلكن يُردَعُ بِكَلامٍ غَليظٍ.

وَ يَقُولُ: إِنَّ الرَّجُلَ إِذا يَلُوطُ بِغُلأمٍ فَأَوقَبُه لَم يَجِب عَليه الَحدُّ وَلكِن يُردَعُ.

وَ يَقُوُلُ: إنّ شُربَ النَّبيذِ المُسكِرِ حَلالٌ.

إلى غَيرِ ذلِكَ مِمّا لأ يُناسِبُ المَقامَ ذَكَرُه.

و سَيَجي ءُ بَعدَ ذلِكَ كَيفيه الصَّلاهِ بِمذهبِهِ.

وَ اَمّا عملُهُ بالرّأيِ و القياسِ و ردهُ عَلي رَسُولِ الله صَلَي اللهُ عليه وآلِ وَسَلَم في كَثيرٍ مِنَ الأحكامِ فَمِمّا لا يَخفي.

وَ مِن لَطائِفِ الحِكاياتِ ما نُقِلَ عَن السِّيِدِ المُحَدث الجَزايري رحمَهُ الله عليه تَقلّاً عَن صاحِبٍ لَه: اَنَّه كانَّ يَتُوضَّاً، فَلَمّا مَسَحَ رِجلَيهِ نَظَرَ فَإِذا واحدٌ مَن طُغُاتِهِم فَوقَ رَأسِهِ فَبادَرَ إِلى غَسلِ رِجلَيهِ فَقالَ لَه: كَيفَ مَسَحتَ أوّلاً و قَسَلتَ ثانياً؟

فَقالَ: نَعَم يا مُؤلأنا هذِهِ المَسأَلة مِن مَسائِل الخِلافِ بَينَ الله سُبحانه وَ بَينَ مُولأنا اَبي حَنيفِه، قالَ الله (تعالي): «وَ اَمسَحُوا برُوسِكُم وَ اَرجُلَكُم اِلَي الكَعبَينِ»،(2)وَ قالَ اَبوحنيفة. يَجِبُ غَسلُ الرِّجلَينِ فَمَسَحتُ خَوفاً مِن اللهِ وَ غَسَلتُ خَوفاً مَن السُّلطانِ. فَضَحِكَ الرَّجُلُ وَ خَلّي عَنهُ.


1) منتهي المقال. ص ۳۱۷ به نقل از المنخول.

2) سوره مائد، آيه 6.

(محمد بن اسحاق)

و در ايام منصور سنه ۱۵۱ محمّد بن اسحاق بن يسار صاحب مغازي و سِير، در بغداد وفات كرد، و ابن اسحاق مغازي را در «حيره» به جهت منصور تصنيف كرد.

و ما بين او و مالك بن انس متافرتي بوده، و مالك در حق او گفته: «و ما ابن اسحاق، انّما هو دجّال من الدّجاجلة، نحن اخرجناه من المدينة». و به همين جهت بخاري از كتاب او در صحيح خود نقل نكرده، و هكذا مسلم مگر يك حديث در رجم .

(معن بن زائده)

و نيز در سنه ۱۵۱ يا يك سال بعد معن بن زائده شيباني(1)در مدينه «بُست» به دست خوارج مقتول شد. و معن به كثرت جود و شجاعت معروف بوده، و نسب به ذهل بن شيبان مي رساند.

و در ايام بني اميه بايزيد بن عمربن هبيره امير عراقين مخالطه و آميزش داشت، و چون دولت امويه به عباسيه رسيد و منصور يزيد را بكشت، معن خود را پنهان كرد و مدتي مستور بود و از ترس خود را ظاهر نمي نمود، تا آن كه صورت خود را مدتي در آفتاب داشت تا رنگش سياه شد، پس جبه از پشم پوشيد و تغيير هيئت داد و سوار بر شتري شد و به قصد باديه از بغداد بيرون شد، چون از دروازه «باب حرب» بيرون آمد، مردي سياه رنگ از پاسبانان «باب حرب» دنبال او را گرفت و بر شتر او چسبيد و گفت: تو معن بن زائده مي باشي كه منصور در طلب تست، كجا فرار ميكني؟

معن گفت: اي مرد من معن نيستم.


1) نگاه كنيد به: وقيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۴۴: تاريخ بغداد، ج ۱۳، ص ۲۳۵: معجم الشعرا، مرزباني، ص ۳۲۴؛ امالي مرتضي، ج ۱، ص ۲۲۲: زهرآلاداب، ج ۴، ص ۹۱۲: طبقات الشعراء ابن معتز، ج ۱، ص ۲۲۲.

گفت: من تو را خوب مي شناسم. معن هر چه كرد خود را مستور دارد ديد فائده نمي كند، لاجرم عقد جواهري همراه او بود كه قيمت بسياري داشت آن عقد را به آن مرد سياه داد و گفت: اي مرد، منصور آن قدر به تو جايزه نخواهد داد اگر مرا ببري نزد او، اينك اين عقد جواهر را بگير و مرا نديده بگير.

آن مرد سياه عقد جواهر را گرفت و تماشا كرد و گفت: راست گفتي ، قيمت اين چند هزار دينار است و مواجب من در هر ماهي بيست درهم است، لكن من اين عقد را به تو بخشيدم و تو را رها كردم تا بداني كه در دنيا سخي تر از تو هم پيدا مي شود و عُجب نكني به عطاهاي خودت.

پس عقد جواهر را رد كرد و او را رها كرد!

معن گفت : مرا شرمنده كردي و ريختن خون من بهتر بود از اين كارتو، و هر چه اصرار كرد كه آن عقد را قبول كند نكرد، بالاخره معن فرار كرد و پيوسته مختفي بود تا «بوم هاشميه » كه اهل خراسان بر منصور در «هاشميه» كوفه ريختند و جنگ ما بين منصور و ايشان واقع شد، معن خود را ظاهر كرد و لثام بر صورت زده بود كه كس او را نشناسد، و آمد در مقابل منصور و به حمايت او جنگ كرد و چنان رزم داد كه دشمن منصور را شكست داد، و چون جنگ بر طرف شد منصور گفت: تو كيستي؟

معن صورت خود را مكشوف كرد و گفت: من آنم كه در جستجوي من مي باشي. منصور او را نوازش كرد و خلعت بخشيد.(1)

و بالجمله، معن به كثرت جود و سخا معروف بود و حكايات جود او معروف و مشهور است(2)و پيوسته شعرا قصد او مي كردند و او را مدح مي نمودند و صله و جايزه مي گرفتند، و شاعر او مروان بن ابي حفصه بوده كه بسيار شعر در مدح او


1) وقيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۴۵-۲۴۷.

2) نگاه كنيد به: المستجاد عن فعلات الاجواد از تئوخي، ص 174، 186، 191، 200، 236، 252.

گفته ، و بهترين قصايد مروان قصيده لاميه است كه در مدح معن گفته و مال بسيار صله گرفته، و از جمله اشعار آن قصيده اين يك بيت است.

تَجَنَّبَ(1)«لا» في القوِل حَتّي كانه***حرامٌ عَلَيهِ قولُ لا حينَ يُسئَل

و بعد از قتل معن، جماعتي از شعرا او را مرثيه گفتند، از جمله حسين بن مطير در مرثيه او گفته:

اَلِمّا عَلي مَعنٍ و قُولا لقَبره***سَقَتكَ العَوادي مَربَعاً ثُمَ مَربعاً

فيا قبرَ معنٍ كيف واريتَ جُودَهُ***وَ قَدكانَ مِنهُ البَرَ و البَحرَ مُترَعاً(2)

و بهترين مراثي كه براي معن گفته شده مرثيه مروان بن ابي حفصه است. و آن قصيده طويل است از جمله اين سه بيت است:

و كانَ النّاسُ كُلَُّهُم لِمَعنٍ***إلى أن زارَ حُفرَتَهُ عيالاً

و قُلنا اَينَ نَرحَلُ بعد مَعنٍ***و قد ذَهَبَ النَّوال فلا تَوالأ

و لا بَلَغَتْ أكُفَّ ذَوِى العَطايا***يَميناً مِن يَدَيهِ و لا شِمالاً

و در سنه ۱۵۴ ابوعمرو، زيّان بن العلا كه يكي از قرّاء سبعه است و مردي اديب بوده، در كوفه وفات كرد. و اختُلف في اسمه علي احد و عشرين قولاً و كان امام اهل البصرة في علم القرانه و النحو و اللغة و ايام العرب. قيل: كانت دفاتره، ملاً بيته الي السقف، ثم تنسَك فأحرقها، وكان من أشراف العرب، مدحه الفرزدق، و وثّقه يحيى بن معين و غيره. و كان نقش خاتمه.

و اِنَّ امرَءَ دُنياهُ اَكبَرُ هَمَهِ***لَمُستَمسِكٌ منها بِحَبلٍ غُرورٍ

و مِمَّن قَرَاَ عَلَيهِ عبدُالملِكِ الأصمَعيُ، و حُكِيَ اَنَّه سُألِ عنه عَنِ الذبيح، اسماعيلُ ام


1) هذا المضمون قد تكرر فى اشعار الشّعراء، وأحسن ما قبل فيه قول الفرزدق في القصيدة المعروفة بين الفريقين فى مديح مولانا علي بن الحسين عليه السلام: ما قال «لاتطّ» الا في تَشهده*** لولا التّشهد كانت لائه نعم(مؤلف رحمه الله عليه)

2) وقيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۵۴: شرح المرزوقي، حماسية شماره ۳۱۹.

اسحاق ؟ فقال: يا أُصَيمعُ أَيْنَ ذَهَبَ عَقلُكَ، ومتى كانَ إِسحاقُ بِمَكَةٍ؟ و إنّما كانَ بِمَكَة

اسماعيلُ و هو بَنّي البَيتَ مع اَبيهِ والنَّحرُ بِمَكَّه لا شكَّ فيه.

و در سنه ۱۵۷ عبدالرحمن بن عمر معروف به أوزاعي(1)اعلم اهل شام در بيروت

وفات كرد و «اوزاع» قريه اي است به دمشق.



1) درباره اوزاعي، تك: المعارف، ص ۴۹۷؛ حلية الاوليا، ج6، ص ۱۳۵: كتاب مقامات العلما، بين يدي الخلفاء و الامراء از غزالي، ص۸۹.

ذكر ايام خلافت مهدي عباسي محمد بن عبدالله المنصور

اشاره

در سابق گذشت كه در روز ششم ذي حجه سنه ۱۵۸ در طريق مكّه مرگ منصور

رسيد، در همان روز رييع از مردم براي محمّد پسرش بيعت گرفت و محمّد در بغداد بود. چون خبر خلافت بدو رسيد بعد از دو روز به منبر رفت و خطبه خواند و از مردم بيعت گرفت، عامه مردم با او بيعت كردند.

ولادت مهدي در سنه ۱۲۷ بوده و در سنه ۱۶۷ از بغداد به بلاد « دينور» كوچ كرد براي اين كه وصف «ماسبذان» را به طيب آب و هوا شنيده بود.

و در قريه «رزين»(1)در بيست و سيم محرم سنه ۱۶۹ وفات او در رسيد، هارون رشيد بر او نمازگزاشت و او را در همانجا به خاك سپردند. مدت خلافتش ده سال و يك ماه و نيم و سنين عمرش به چهل و سه رسيده بود.

دميري و غير او گفته اند كه : وفاتش به سيب آن شد كه سوار بر اسب بود اسب او دويدن گرفت و او را به در خرابه بكوفت و از صدمت آن هلاك شد.(2)و بعضي ديگر گفته اند كه: يكي از كنيزكان او براي ضَرّه خود طعامي مسموم كرده بود كه او را بكشد، مهدي ندانسته از آن طعام بخورد و بمرد.(3)و از براي او سريري نيافتند كه او را



1) ظاهراً اين كلمه «زد» باشد كه در ده فرسخي ماسبذان بوده و اصل ماسبذان ماه سبلان بوده و مشتمل بر چند مدينه بوده كه فعلاً آن بلاد خراب شده و در طريق شيروان در حدودكلهر بوده است. (مؤلف رحمه الله عليه)

2) تاريخ بغداد، ج ۵، ص ۴۰۰: الواقي بالوقيات، ج ۲۲، ص ۳۰۰، تاريخ طبري، ج ۸، ص ۱۶۹ : تاريخ يعقوبي، ج ۲، ص 401- 402.

3) نگاه كنيد به: الجوهر التمين، ص ۱۲۱.

حمل دهند، لاجرم او را بر روي دري نهادند و در زير درخت گردويي او را دفن نمودند.(1)

و دميري گفته كه : مهدي مردي جواد و خوش خلق و ممدوح و رعيت شناس بوده،(2)و گفته شده كه پدرش صد هزار هزار درهم و شصت هزار هزار دينار در خزائن داشت، مهدي آن اموال را بر مردم بخش كرد. و نقل شده كه شاعري را صد هزار درهم جايزه بداد.

و در مروج الذهب است كه خيزران زوجه مهدي و مادر هادي و رشيد در خانه مهدي مرتبتي رفيع و منزلتي منيع داشت، و امّهات اولاد خلفاء و بنات بني هاشم به جملگي در خدمتش بودند، و در ميان ايشان زينب دختر سليمان بن علي از همه قربتش بالاتر بود، چه آن كه مهدي خيزران را گفته بود كه: زينب پيره زن دانايي است از او كسب آداب و اخلاق كن.

روزي خادمه آمد و گفت: زني صاحب حسن و جمال با لباسهاي كهنه اذن دخول مي طلبد و از گفتن نام خود مضايقه دارد.

خيزران گفت: او را بياوريد، چون داخل شد زني ديدند در نهايت كمال و جمال با زباني فصيح و بياني مليح با لباسهاي كهنه. او را گفتند كه: تو كيستي؟ گفت: من مُزينه زن مروان بن محمّد مي باشم كه روزگار مرا چنين كرده، و به خدا سوگند كه اين لباسهاي كهنه كه در بر دارم از خودم نيست و به عاريت گرفته ام. و اينك به نزد شما آمدم تا شايد در حجاب شما داخل شوم.

خيزران از اين حال رقتي كرد و بگريست، زينب، مزينه را گفت كه: ياد مي آوري روزي را كه بر همين بساط نشسته بودي در «حرّان»(3)و من بر تو داخل شدم و از تو خواستم كه جثه ابراهيم الامام را به من واگذاري تا او را به خاك سپارم، مرا از مجلس خود بيرون كردي و گفتي كه زنها را با رأي مردان چه كار است؟


1) حياة الحيوان دميري، ج ۱، ص۱1۲.

2) نيز نگاه كنيد به: دول الاسلام، ج 6، ص ۱۱۲؛الجوهر التمين، ص ۱۲۲.

3) حران: شهري است بزرگ و مشهور سر راه موصل و شام و مركز صائبيان بوده است. معجم البلدان.

مزينه گفت : همين حالت بد ما بود كه كار ما را به اينجا رسانيد و روزگار ما را سياه كرد، اين بگفت و گريان بيرون شد، و اين آيت مبارك را بخواند:

« وَ ضَرَبَ الله مَثَلاً قَريةً كانَت آمِنَةً مُطمَئِنَةً يأتيها رزقُها رَغَداً مِن كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَت نأُنعُمِ اللهِ فَاداقُهَا اللهُ لباسَ الجُوعِ و الخَوفِ بِما كانُوا يَصنَّعُونَ ».(1)

خيزران به بعضي از كنيزان خود اشاره كرد كه مزينه را ببرد در يكي از مقاصير(2)جاي دهد و لباس و حال او را تغيير دهد و با او احسان كند.

و چون مهدي داخل شد و حكايت مزينه را براي او نقل كردند، بسيار گريست و با خيزران گفت: به خدا قسم اگر چنين نكرده بودي ديگر با توتكلم نمي كردم، و اگر زينب پيره زن و بزرگ زنها نبود ديگر با وي سخن نمي گفتم، و امر كرد كنيزكي را كه برو و سلام مرا به مزينه برسان. پس مزينه را نزديك طلبيد و ترحبب كرد و منزله او را بلندتر از منزله زينب نمود.(3)

و مزينه زني فصيح اللسان بود و راه كلام را بر زنها بسته بود، و در ايام مهدي و هادي و مقداري از ايام رشيد زنده بود آن گاه وفات يافت، و در اين اوقات خلفا او را با زنهاي بني هاشمي فرق نمي گذاشتند و احترام او را مرعي مي داشتند، و خيزران را كنيزكي بود عتبه نام، ابوالعتاهيه(4)شاعر، عاشق او شده بود و اشعار او در تعشق عتبه و نوادر فضاياي او با عتبه در زمان مهدي و هادي و رشيد بسيار است و لكن عتبه به هيچ وجه او را نمي خواست.

و در زمان رشيد چندان ابوالعتاهيه اظهار شوق با عتبه كرد كه رشيد رادل بسوخت و خواستگار عتبه شد كه او را به ابوالعتاهيه تزويج كند، پس با جمله از


1) سور، نحل، {۱۶}، آيه ۱1۲.

2) جمع مقصوره.

3) مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۲۳- ۳۲۵.

4) وي ابواسحاق اسماعيل بن قاسم بن سُويد بن كيسان غَنّزي است. نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۱، ص 3۱۹؛ الاغاني. ج ۴، ص ۳. تاريخ بغداد، ج ۶، ص ۲۵: شدرات الذهب، ج ۲ ص ۲۵: الشعر والشعرا، ص ۶۷۵: منتخب من كتاب الشعراء، ص ۴۱؛ مقدمه ديوان ابي العتاهية.

خواص و خدم خود به منزل عتبه رفت به جهت خاطر ابوالعتاهيه ، و با عتبه گفت كه: من چيزي از تو خواهش مي كنم. گفت: بفرما مطلب خويش را، گفت: نمي گويم مگر آن كه شرط كني، كه امتثال كني گفت: هر چه فرمايي قبول است جز تزويج ابوالعتاهيه كه من براي پدرت قسم ياد كردم و نذر كردم كه پيوسته به مكّه روم و هر چه به دستم آيد تصدق كنم اگر مزاوجت او را اختيار كنم. هارون گفت: حاجت من همين است، عتبه گريه بسياري كرد كه مرا عفو كنيد از اين مطلب كه من با اين نذر كه كردم نمي توانم، و چندان گريست كه هارون بر حال او رّقت كرد و عذر او را قبول نمود، آن وقت ابوالعتاهيه از وصال عتبه مأيوس گشت. و از اشعار اوست در اظهار تعشق به عتيه.

يا عُتبَ مالي و لَكِ***يا لَيتَني لم ارَكِ

مَلَكتِني فَانتَهِكي***ما شِئتِ اَن تَنتَهِكيي

اَبيت لَيلي ساهِراً***اَرعي نُجومَ الفَلَكِ

مُفتَرِشاً جَمرَ الغَضى***مُلتَحِاً بِالحَسَكِ(1)

و ابوالعتاهيه مردي شيرين زبان و فصيح اللسان و شاعري مجيد بوده، و از اشعار اوست.

إنَّ أخاكَ الصِّدقَ مَن كانَ مَعَكَ***و مَن يُضِرُّ نَفسَهُ لِيَنفَعَكَ

وَ مَن إذا رَيبَ الزَّمان صَدعك***شَتَّتَ شَملَ تَفسِهِ كَي يَجمَعَكَ(2)

و له أيضاً:

اَلمَرءُ في تأخير مُدَّتِهِ***كَالثَّوبُ يُبلي بَعدَ جِدَّتِهِ

عَجَباً لِمُنئَبه يُضَيَّع ما***يَحتاجُ فيه اليَوم رَقدَتِه(3)

و له أيضا:

نَسيتُ المَوتَ فيما قد نُسيتُ***كّأنى لَم أر أحداً يَمُوتُ

أليس المَوتٌ غايَة كُلِّ حيٍّ*** فَمالي لا اُبادِرُ ما يَفُوتُ


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۳۸.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۲۹.

3) مروج الذهب ج ۳، ص 369.

و هم در مروج الذهب از فضل بن ربيع منقول است كه : روزي شريك بن عبدالله بن سنان نخعي بر مهدي وارد شد. مهدي او را گفت كه : بايد يكي از سه امر را اختيار كني، يا منصب قضاوت پيشه كني، يا آن كه اولاد مراحديث و علم آموزي، يا آن كه يك دفعه از طعام من بخوري.

شريك اگر چه از هر يك از اين سه امر ابا داشت لكن چاره نديد با خود تأملي

كرد و گفت: خوردن طعام آسان تر است بر من از آن دو امر.

پس مهدي امر كرد طباخ را كه طعام پاكيزه عمل آورد، و الواني از مخ معقود با شكر طبرزد و عسل درست كند، چون طعام را آوردند و شريك از خوردن آن فارغ شد، قيّم به امر طعام، با مهدي گفت كه: « يا اميرالمؤمنين؛ لَيسَ يُفلِحُ الشَيخُ بَعدَ هذه الأكلةِ أبداً».

بعد از اين طعام ديگر شريك رستگار نخواهد شد هرگز.

فضل بن ربيع گفته : به خدا سوگند كه شريك پس از آن طعام، اختيار كرد محادثت عباسيين را، و اولاد ايشان را تعليم مي داد، و متولي قضاي ايشان شد.(1)

و نقل شده كه زماني كه منصور مهدي را در ري گذاشته بود شَرفي بن قَطامي را به جهت منادمت او اختيار كرده و مهدي را گفته بود كه از او تعليم كند مكارم اخلاق و داراست اخبار و قرائت اشعار را.

شبي مهدي با شرفي گفت كه: مي خواهم حكايتي براي من نقل كني كه بهجت و سروري براي من حاصل شود.

شرفي گفت: «أصلح الله الأمير» نقل شده كه يكي از ملوك حيره را دو نديمي بود كه پيوسته با او بودند و از او مفارقت نمي نمودند، و آن ملك خاطر ايشان را بسيار مي خواست ، شبي آن ملك از كثرت نوشيدن شراب و اشتغال به لهو و لعب عقلش زايل شد، شمشير كشيد و آن دو نديم را بكشت، چون صبح شد احوال نديمان خود را پرسيد گفتند: ايشان را ديشب بكشتي ، سلطان از اين كار خيلي در هم شد و


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳2۰: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۴۶۵.

جزع بسيار كرد و به جهت مفارقت ايشان از طعام و شراب امتناع نمود، پس امر كرد ايشان را به خاك سپردند و بر قبرهاي ايشان قبه ساختند و «غريين» نام نهادند، و قرار داد كه هر كه از آن جا بگذرد براي آن دو قبرسجده كند و هر كه از سجده كردن ابا و امتناع كرد او را بكشند! بعد از آن كه دو حاجت او را روا سازند، و اين سنت لازمي شد در آن عصر كه هر كه از آنجا مي گذشت براي قبر آن دو نديم سجده مي كرد.

تا مدتي امر بدين منوال گذشت، تا آن كه روزي «قصّاري» كه به فارسي گازر گويند از آنجا عبور كرد با لباسهايي كه براي شستن بر دوش خود حمل كرده بود و با او بود «مدّقه» و آن آلتي است كه جامه ها را با آن ميكوبند، موكلين « غريبن» قصار را گفتند كه : سجده كن ، ابا كرد. او را به نزد سلطان بردند. ملك گفت : چرا سجده نكردي؟ گفت: اينها دروغ ميگويند من سجده كردم. گفت: بلكه تو دروغ ميگويي و سجده نكردي، اينك دو حاجت بخواه و مهياي كشته شدن بشو، گفت : اگر چنين است حاجت اول من اين است كه از اين «مدقه» برگردان ملك زنم.

ملك گفت: اي جاهل نادان، حاجتي ديگر بخواه كه براي تو يا براي اهل بيت و عيالات تو نفع داشته باشد.

گفت : حاجت من همين است كه گفتم ! ملك رو به وزراء كرد و گفت: با حاجت اين نادان چه كنم؟

گفتند: چاره نيست، اگر دست از سنت خود برداري اين عار و ننگ است براي شما، البته بايد شما ملتزم باشيد بدانچه قرار داده ايد. گفت: واي بر شما قصار را ببينيد و بگوييد چيز ديگر بخواهد اگر چه نصف سلطنت مرا بخواهد قبول نماييد كه مرا طاقت «مدقّه» او نيست.

قصار گفت: جز آن كه گردن ملك را بكوبم چاره ديگر نيست و من چيزي ديگر نمي خواهم.

ملك ناچار شد و تن به قضا داد، قصار «مدقه» خود را به قوت بلند كرد و چنان

برگردان ملك كوبيد كه بر روي زمين افتاد و غش كرد و از صدمت آن بستري شد و تا يك سال مداوا مي كردند، به حدي كه آب را با پنيه به حلق او مي كردند.

چون بهتر شد و دانست كه طعام و شراب خورد و به جاي خود بنشيند از حال قصار سؤال كرد، گفتند: او را محبوس كرده ايم، امر به احضارش نمود، چون حاضرش كردند گفت : حاجت دوم خود را بخواه كه مي خواهم تو را بكشم.

گفت: حاجت ديگر من آن است كه از اين «مدقه» به طرف ديگر گردن ملك بكوبم.

ملك چون آن بشنيد چنان جزع و فزع كرد كه بر روي زمين افتاد و گفت: اي نادان، چيزي بخواه كه تو را فايده رساند.

گفت: همين است كه گفتم.

پادشاه با وزراء مشورت كرد گفتند: بايد قبول كرد، گفت : واي بر شما ، من مدت يك سال از ضرب آن «مدقه» بستري بودم و اين مرتبه خواهم مرد.

گفتند: ما ديگر چاره ندانيم.

ملك چون چنين ديد قصار را گفت: آن روز كه تو را آوردند نزد من آيا نمي گفتي كه من سجده كرده ام، اينها مسجده نكردن را دروغ به من نسبت داده اند؟

گفت: بلي من گفتم، لكن تصديق من نكرديد.

گفت: الحال بگو تا بشنوم آيا سجده كردي؟

گفت: بلي.

پادشاه تا اين بشنيد از جاي خود برجست و سرش را ببوسيد و گفت: شهادت مي دهم كه تو راست گويي در گفته خود و موكلين «غربين» دروغ گويند، الحال اختيار آنها را با تو گذاشتم و تو را امير ايشان نمودم.

مهدي عباسي از شنيدن اين حكايت چندان خنديد كه پا بر زمين سابيد و گفت: احسنت، و او را صله داد.(1)


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۲۹-۳۳۱.

و در ايام خلافت مهدي سنه ۱۵8 وفات زفر بن هذيل فقيه صاحب ابوحنيفه واقع شد.

[سفيان ثوري]

و در اوّل سنه ۱۶۱ سفيان بن سعيد ثورى(1)(به فتح مثلثه) منسوب به «ثور تميم» در بصره وفات كرد.

دميري گفته كه سفيان از اهل كوفه بود، وقتي از او سؤال كردند از عثمان و علي ، ثوري گفت: كه اهل بصره عثمان را تفضيل مي دهند و اهل كوفه علي عليه السلام را.

گفتند: تو بر چه مذهبي؟

گفت: من از اهل كوفه ام. يعني قائل به تفضيل علي عليه السلام : مي باشم ( انتهي ).(2)

و نقل عن الثّوري قال: لَقَيتُ الصّادق جَعفَرَ بنَ مُحَمَد عَلَيهِ السَلام فَقُلتَ له: يابنَ رَسُول الله! اَوصِني. فَقالَ لي: يا سفيانُ؛ لامُروَّة لِكَذوبٍ، و لا اَخَ لِمُلوكٍ، و لا راحةَ لِحَسُودٍ، ولا سُؤدَدَ لسيّىءِ الخُلق.

فقلت: يابن رسول الله صَلَي اللهُ عَلَيه وآلِ وَسَلَم، زِدني، فقالَ لي: يا سفيان ثِق باللهِ ان كُنتَ مؤمناً و ارضَ بِما قَسَّمَ اللهُ لَكَ غَنيّاً و أَحسِن مُجاوِرَةً مَن جاوَرَكَ تكُنْ مُسلِماً، وَ لأ تَصحَبِ القاجِرَ فَيُعَلِمُكَ مِن فُجْورِهِ و شاوِر في أَمرِكَ الّذينَ يَخئونَ اللهَ عَزَّوّجَل، -إلى أن قال عَلَيه السلام :- وكانَ فيما قال لى والِدى: يابُنَيَّ مَن يُصحَب صاحِبَ السُّوءِ لا يَسلَم، و مَن يَدخُل مَداخِلَ السُّوء يُتّهم، ومَن لأيَملِكُ لِسأنَهُ يَأثِم.

و عن الثّورى أيضاً، قال: لَمّا حَجَجْتُ فى بعض السِّنينَ أَرَدْتُ زيارةَ الصّادق عَلَيه السَلام، فَدَخَلتُ عَلَيهِ وَ قُلتُ لَهُ: مالي اَراكَ قَدِ اعتَزَلتَ؟ قال عَلَيهِ السَلام: يا سُفيانُ، فَسَدَ الزَّمانُ، و تَغَيَّر الإِخوانُ، وتُقَّلَبَت الأعيانُ، فَرَأَيتُ الانفِرادَ اَسكَنَ لِلّفُواد. ثم قال: اُكتُب:

ذَهَبَ الوَفاءُ ذِهابَ اَمسِ الذِّاهب***و النّاسُ بَينَ مُخاتِلٍ و مُواربٍ(3)


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات، ج ۲، ص ۳۸۶: تاريخ بغداد، ج ۹، ص ۱۵۱: تحفة الاحباب، ص ۱۸۸.

2) حياه الحيوان، ج ۱، ص ۳۵۱.

3) مُواربة: با هم زيركي كردن.

يُفشُونَ بَيْنَهُمْ المَوَّدةَ و الصَّفا***و قُلُوبُهُمْ مَحشُوِةً بِعَقاربٍ(1)

ثمّ استزاده الثّورى، فَوَعَظّهُ عَلَيه السَلام -إلى أن قال :-إذا تَظاهَرَت عَلَيْكَ الْهُمُومُ فَقُل: لأحَؤلَ و لأ قُوّة إلأّ بالله. وإذا استَبطَأتَ الرِّزقَ فَعَليكَ بالإِستِغفارِ، و عَلَيْكَ بِالتِقوى و لُزومِ الصَّبر، و كن عَلي حَذَرً في أمرِ دينِكَ و آخِرَتِكَ. فَقُئتُ و انصَرَفتُ.

و در احاديث اماميه روايات بسيار در مذمت ثوري وارد شده ،(2)و در روايت كافي است كه ثوري خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد در حالي كه آن حضرت سوار شده بود و ارادة جايي داشت، سفيان عرض كرد كه : حديث فرما ما را به حديث خطبه رسول الله صلي الله و عليه وآل وسلم : در مسجد خيف، فرمود: مهلت ده مرا تا بروم پي حاجت خود و برگردم آن وقت حديث كنم، سفيان قبول نكرد و قسم داد آن حضرت را كه فعلاً مرا حديث كن، حضرت پياده شد، سفيان گفت: بفرما دوات و كاغذي هم حاضر كنند . حضرت فرمود: آوردند آنگاه فرمود بنويس :

«بسم الله الرحمن الرحيم. خطبةُ رسول الله صلي الله عليه و آل و سلم في مسجد الخيف:

نَضَّرَاللهُ عَبداً سَمِعَ مقالّتى فَوّعاها و بَلَّغها إلى مَن لَمْ يَبلَّغُه، يا أَيُّها النّاس، ليُبلَغ الشّاهِدٌ الغائبَ، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ لَيسَ بِفَقيهٍ وَ رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقهُ مِنهُ. ثَلاثٌ لا يَغُلِّ عليهنَّ قلبُ امرىءٍ مُسلم: إخلاصُ العَمَلِ ِلله، والنَّصيحَةُ لأئمَّةِ المُسلِمين، واللّزومُ لِجَماعَتِهِم، فَإِنَّ دَعوَتَهُمْ مُحيطهٌ مِن وَرائهم، المُؤمُنونَ إخوةٌ تَتَكافى دِماؤُهُم و هُمْ يَدُ عَلى مَن سِواهُم يَسعي بِذِمَّتِهم أَدناهُم.

سفيان نوشت خطبه را و برحضرت عرضه كرد آن گاه حضرت پي حاجت خود رفت و سفيان برگشت، در بين راه مطالعه حديث كرد و تفكري كرد در كلمه «و النصيحة لائمة المسلمين » فهميد مراد، أميرالمؤمنين و اولاد اوست ، همان وقت كاغذ را پاره كرد و با رفيق خود گفت كه: اين حديث را كتمان كن و با كسي مگو.(3)


1) العدد القوية، ص ۱۵۳: بحارالانوار، ج ۴۷، ص 60: تذكرةالاولياء، ص ۱۵.

2) نگاه كنيد به: اصول كافي، ج ۱، ص ۳ و ۳۹۲.

3) اصول كافي، كتاب الحجة، باب ما امر النبي صلي الله عليه وآل وسلم بالنصيحة الأئمة المسلمين، ج ۱، ص ۴۰۳. ح ۲.

[ابراهيم ادهم]

و نيز در سنه ۱۶۱ بنابر قولي ابراهيم ادهم بلخي معروف وفات كرد. و ابراهيم از زهدة ابناء ملوك و رؤسا، ارباب سير و سلوك است. او پس از آن كه در بلخ سلطنت و رياست داشت ترك ملك و دولت گفت و لياس فقر پوشيد و به سياحت و گردش در بلاد مشغول شد.

و نوادر حكايت او بسيار است، و در سبب توبه و تنبه او به اختلاف سخن گفته اند، بعضي گفته اند كه : روزي در قصر خود تماشا مي كرد، مرد فقيري را ديد كه در سايه قصر او نشست و كهنه انباني با خود داشت، يك قرص نان از آن انبان بيرون آورد و بخورد و بر روي آن آبي آشاميد و به راحت بخفت، ابراهيم از خواب غفلت بيدار شد و با خود گفت : هرگاه نفس انسان به اين مقدار غذا قناعت كند و راحت بخفتد، من اين زخارف دنيوي براي چه خواهم كه جز زحمت و حسرت در وقت مردن نتيجه ندارد؟ پس يك باره ترك مملكت گفت و لباس فقر بپوشيد و از بلخ هجرت كرد.

و نقل كرده كه روزي خواست داخل حمام شود، مرد حمامي چون لباسهاي بسيار كهنه در تن او ديد و دست او را از مال دنيا تهي ديد، او را به حمام راه نداد ابراهيم گفت: واعجياه ، از براي كسي كه ممنوع شود از دخول حمام بدون مال چگونه طمع دارد داخل شود در بهشت بدون اطاعت و اعمال .(1)(2)

و هم از او منقول است كه وقتي چند نفر از ابدال بر من ميهمان شدند به ايشان گفتم: مرا وصيت بالغه فرماييد تا از خدا بترسم چنانچه شما از خدا ترس داريد.

گفتند: شش چيز تو را ياد مي دهيم:

اوّل آن كه كسي كه بسيار شد كلامش، پس طمع نكند در رقت قلب خود.


1) تذكرةالاولياء، ص ۱22.

2) روضات الجنات، ج ۱، ص 140.

دوّم: كسي كه بسيار شد خواب او، پس طمع نداشته باشد در بيداري شب و قيام درليل .

سيم: كسي كه آميزش او با مردم بسيار شد، پس طمع نكند در حلاوت عبادت.

چهارم: كسي كه اختيار كرد ظالمين را، پس طمع نداشته باشد در استقامت دين .

پنجم: كسي كه غيبت و دروغ عادت او گشت، پس طمع نكند كه با ايمان از دنيا بيرون رود.

ششم: كسي كه طالب رضا و خوشنودي مردم است پس طمع نكند در رضا و خوشنودي خدا.

ابراهيم گفت: چون تأمل كردم اين موعظه را يافتم در آن علم اولين و آخرين را.(1)

و از مجمع البيان و غيره نقل شده كه ابراهيم ادهم مي گذشت در بازارهاي بصره كه مردم نزد او جمع شدند و گفتند: اي ابراهيم! حق تعالي در قرآن مجيد فرموده: «أُدعُوني اَستَجِب لَكُم»(2)و ما مي خوانيم خدا را و مستجاب نمي شود دعاي ما، ابراهيم گفت: اي اهل بصره، اين به سبب آن است كه دلهاي شما مرده است در ده چيزي گفتند: آن ده چيز كدام است اي ابواسحاق؟

گفت: اوّل: آن كه شناختيد خدا را و ادا نكرديد حق او را.

دوّم: آن كه قرائت كرديد قرآن را و عمل به آن نكرديد.

سيم: آن كه ادعا كرديد محبت پيغمبر را و دشمن داشتيد اولاد او را.

چهارم: آن كه ادعا كرديد عداوت شيطان را و با او موافقت كرديد.

پنجم: آن كه ادعا كرديد محبت بهشت را و عمل و كاري نكرديد براي آن.

ششم: آن كه ادعا كرديد ترس از آتش را و بدنهاي خود را در آتش افكنديد.


1) اثناعشريه، ص ۲۳۶.

2) سورة غافر، آيه ۶۰.

هفتم: آن كه مشغول شديد به ذكر عيبهاي مردمان و از عيوب خود غافل شديد.

هشتم: آن كه ادعا كرديد بغض دنيا را و جمع كرديد او را.

نهم: آن كه اقرار كرديد به مرگ و تهيه و استعدادي نكرديد براي او.

دهم: آن كه دفن كرديد مردگان را و از ايشان عبرت نگرفتيد، پس به اين سبب مستجاب نمي شود دعاي شما.(1)

و مضمون اين كلمات از رسول خدا صلي الله عليه وآل وسلم روايت شده و شايد ابراهيم از كلمات آن حضرت اخذ كرده باشد.

و بالجمله، نوادر و حكم ابراهيم بسيار و مقام را گنجايش بيش از اين نيست.

و نيز در سنة ۱۶۱ حمّاد عَجرد شاعر وفات يافت و او از مُخَضرَميين بوده. و مخضرمي ( به خاء و ضاد معجمتين كمعظمي) شاعري را گويند كه درك جاهليت و اسلام نموده باشد مانند: لبيد و نابغه، و لكن مجازاً اطلاق مي كنند بر آن كه درك دو دولت نموده باشد مانند حماد عجرد كه درك دولت امويه و عباسيه نموده.

و گفته شده كه : در كوفه سه نفر بودند مسمي به « حماد» و مرميّ به زندقه و الحاد: حمّاد عجرد، و حمّاد بن زبرقان، و حمّاد راويه.

و حمّاد راويه حماد بن ابي ليلي است كه او نيز در ايام مهدي به قولي در ايام منصور سنة ۱۵۵ وفات كرد. و او را حماد راويه مي گفتند به جهت كثرت روايت او اشعار شعرا را، و او اعلم مردم بود به ايام عرب و انساب و اشعار و اخيار ايشان ، و ملوك امويه او را احترام مي كردند. وقتي در محضر وليد بن يزيد بود، وليد پرسيد براي چه تو را راويه مي گويند؟

گفت: براي آن كه شعر هر شاعري را روايت مي كنم.

گفت: چه مقدار شعر از حفظ داري؟

گفت: از بسياري نمي دانم، لكن به عدد هر حرفي از حروف معجم صد قصيدة كبيره به غير از مقطّعات، از شعراء جاهليه غير از شعراء اسلاميه انشاد مي كنم.

وليد گفت: او را امتحان كردند، چون يافت كه او راست گفته است صد هزار


1) تذكرةالاولياء، ص۱2۱. تك: روضات الجنات، ج ۱، ص ۱۳۹ به بعد.

درهم او را جايزه بداد.

و شبيه به او در حفظ اشعار و اطلاع بر دواوپن عرب ابوعمرو بُندار بن عبدالحميد اصفهاني معروف به ابن لره صاحب متوكل است، و نقل شده كه نهصد قصيده از حفظ داشت كه اول آنها «بانت سُعاد» بوده «كذا حكي عن الترمذي في طبقات النحاة ».

و بالجمله، از براي حماد عجرد وقايعي است، و اشعار او در مذمت بشّار، و هجاء بشار در حق او بسيار است، و درج ۱۳ اغاني حال او مذكور است،(1)وفات كرده در شيراز در ايام فرار او از محمّد بن سليمان بن علي العباسي .

و هم در سنة ۱۶۱ ابودلامه زند بن الجون وفات كرد و نوادر حكايات او با منصور و مهدي بسيار است و اگر بنا بر اختصار نبود چند نادره از او را ذكر مي كردم.

و در سنة ۱۶۸ حسن بن زيد بن الحسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام وفات كرد.

و هم در ايام مهدي ثقة جليل القدر عمر بن محمّد بن عبدالرحمن معروف به ابن أذينه از ترس مهدي فرار كرد و در يمن وفات كرد، و او از ثقات اصحاب اماميه است .

و هم در ايام مهدي، عباس بن علي بن حسن مثلّث شهيد شد، و سببش آن شد كه عباس بن علي به بغداد آمد و مردم را به بيعت خود دعوت نمود، جماعتي از زيديه به او گرويدند، چون خبر به مهدي رسيد امر كرد او را بگرفتند و در حبس افكندند، و پيوسته در زندان بود تا پسر عمويش حسين بن علي شهيد فخ شفاعت او را نمود، مهدي او را به حسين بخشيد و از زندان رها كرد او را، لكن به شربتي از سم او را مسموم نمود، و پيوسته آن زهر عباس را كاهانيد، و تا وارد مدينه گشت گوشت بدنش فاسد گشت و اعضايش از هم متلاشي شد و بعد از سه روز از ورود به مدينه از دنيا بيرون شد.


1) علاوه بر اغاني، چاپ دارالكتب، ج ۱۴، ص ۳۲۱: نگاه كنيد به: تهذيب ابن عساكر، ج ۴، ص ۴۲۵: امالي مرتضي، ج ۱ ص ۱۳3: معجم الادباء، ج ۱۵، ص ۲۵۰: الديارات، ص ۲۵۱:لسان الميزان، ج ۲، ص ۳۴۹.

و هم در ايام خلافت مهدي، عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام؛ متوارياً از ترس مهدي در كوفه وفات يافت، و كودكان يتيم او را براي مهدي آوردند مهدي ايشان را كفالت نمود و قضيه او چنان است كه به شرح مي رود.

ذكر احوال عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام

مكشوف باد كه : ابوالفرج از عيسي بن زيد ستايش بليغي كرده و گفته كه : او مردي جليل القدر و صاحب علم و ورع و تقوي و زهد بوده، و از حضرت صادق عليه السلام و برادر آن جناب عبدالله بن محمّد و از پدر خود زيد بن علي و غيرهم روايت مي كرد، و علماء عصر او مقدم او را مبارك مي شمردند.

و سفيان ثوري را ارادتي تام با او بود و او را به زيادت تعظيم و احترام مي نمود.

ولكن مخفي نماند كه موافق روايتي كه در كافي مسطور است، مدح او محل نظر است چه سوء عقيدت او با امام زمان خود حضرت صادق عليه السلام ظاهر گشته و جسارتي از او بالنّسبة به آن حضرت معلوم گشته.

و بالجمله، ولادت او در طريق شام واقع شد، چه گاهي كه زيد به نزد هشام بن عبدالملك مي رفت در يكي از منازل به «ديرنصاري » منزل نمود و در همان شب عيسي از مادر متولد شد، زيد او را به نام حضرت مسيح عيسي بن مريم عليه السلام نام نهاد. و عيسي در واقعة محمّد و ابراهيم پسران عبدالله بن حسن حاضر بود و محمّد وصيت كرده بود كه بعد از من امر مردم با برادرم ابراهيم است و از پس او با عيسي بن زيد است، لكن چون محمد و ابراهيم مقتول گشتند عيسي از مردم اعتزال جست و در كوفه در خانه علي بن صالح بن حي متواري گشت و نسبش را از مردم پوشيده داشت تا گاهي كه در ايام مهدي وفات يافت.

و در ايامي كه عيسي از ترس خليفه پنهان بود، يحيي بن حسين بن زيد (و به قول صاحب عمدة الطالب: محمّد بن محمد بن زيد) برادرزاده عيسي با پدر گفت كه : دوست دارم كه مرا بر عمويم دلالت كني و بگويي در كجاست تا او را ملاقات

كنم، همانا قبيح است بر من كه چنين عمويي داشته باشم و او را ديدار ننمايم.

پدر گفت: اي پسر، اين خيال از سر به دركن، چه آن كه عموي تو عيسي خود را پنهان كرده و دوست ندارد كه شناخته شود، و مي ترسم اگر تو را به سوي او دلالت كنم و به نزد او روي به سختي افتد و منزل خود را تغيير دهد.

يحيي در اين باب مبالغه و اصرار بي حد كرد تا آن كه پدر را راضي نمود كه مكان عيسي را نشان او دهد.

حسين گفت: اي فرزند، اگر خواهي عموي خويش را ملاقات كني ساز و برگ سفر را مهيا كن و از مدينه به جانب كوفه كوچ كن ، گاهي كه به كوفه رسيدي از محله « بني حي» پرسش نما، چون اين را دانستي برو به فلان كوچه و آن كوچه را براي او وصف كرد، چون به آن كوچه رسيدي خانه اي بيني كه در آن خانه به فلان صفت و فلان نشاني است همان خانه خانة عموي تو است، لكن تو بر در خانه منشين بلكه برو در اوائل كوچه بنشين تا وقت مغرب، آن گاه مردي بيني بلند قامت به سن كهولت كه صورت نيكويي دارد و آثار سجده در جبهة او نمايان است و جبة از پشم در بر دارد و شتري در پيش انداخته از سقايي برگشته و به هر قدمي كه برمي دارد و مي نهد ذكر خداي به جا مي آورد و اشك از چشمان او فرو مي ريزد، همان شخص عموي تو عيسي است.

چون او را ديدي بر خيز و بر او سلام كن و دست در گردن او درآور. و عمويت ابتدا از تو وحشت خواهد كرد، تو خود را به او بشناسان تا قلبش ساكن شود، پسي زمان كمي با او ملاقات ميكني و مجلس خود را با او طولاني مكن كه مبادا كسي شما را ببيند و او را بشناسد، آن گاه او را وداع كن و ديگر به نزد او مرو و اگر نه از تو نيز متواري و پنهان خواهد شد و به مشقت خواهد افتاد.

يحيي گفت: آن چه فرمودي اطاعت خواهم كرد، پس تجهيز سفر كرده و با پدر وداع نموده به جانب كوفه روان شد، چون به كوفه رسيد و منزل نمود آن گاه در صدد پيدا كردن عم خود برآمد و از محله «بني حي» پرسش نمود، و آن خانه را كه

پدر وصف كرده بود پيدا نمود، پس در خارج كوچه به انتظار عموي بنشست تا وقتي كه آفتاب غروب كرد كه ناگاه مردي را ديد كه شتري در پيش انداخته و مي راند به همان اوصافي كه پدرش نشاني داده بود و هر قدمي كه بر مي دارد و مي گذارد لبهايش به ذكر خدا حركت مي كند و اشك از ديدگانش فرو مي ريزد، يحيي برخاست و بر او سلام كرد و با او معانقه نمود.

يحيي گفت: چون چنين كردم عمويم مانند وحشي كه از انسي وحشت كند از من وحشت كرد، گفتم: اي عمو، من يحيي بن حسين بن زيد فرزند برادر تو مي باشم چون اين بشنيد مرا به سينه چسبانيد و چنان گريست و حالش منقلب شد كه گفتم الحال سكته خواهد كرد، چون قدري به خويشتن آمد شتر خود را بخوابانيد و با من بنشست و از احوال خويشان و اهل بيت خود از مردان و زنان و كودكان يك يك بپرسيد، من حالات ايشان را براي او شرح مي دادم و او مي گريست.

آن گاه كه از حال ايشان مطلع شد حال خود را براي من نقل كرد و فرمود: كه : اي پسرك من ، اگر از حال من خواسته باشي بدان كه من نسب و حال خودم را از مردم پنهان كرده ام و اين شتر را كرايه كرده هر روز به سقايي مي روم و آب بار مي كنم و براي مردم مي برم و آن چه تحصيل كردم اجرت شتر را به صاحبش مي دهم و آن چه باقي مانده باشد در وجه فوت خود صرف مي كنم، و اگر روزي مانعي براي من پيدا شود كه نتوانم در آن روز به آب كشي بيرون روم آن روز را قوتي ندارم كه صرف كنم لاجرم از كوفه به صحرا بيرون مي شوم و از فضول بقولات (يعني برگ كاهو و پوست خيار و امثال اينها كه مردم دور افكنده اند) جمع مي كنم و آن را قوت و غذاي خود مي گردانم.

و در اين مدت كه متواري گشته ام در همين خانه منزل كرده ام و صاحب خانه هنوز مرا نشناخته، و چندي كه در اين خانه ماندم دختر خود را به من تزويج كرد و خدا از او دختري به من كرامت فرمود. چون به حد بلوغ رسيد، مادرش به من گفت

كه : دختر را به پسر فلان مرد سقّا كه همسايه ماست تزويج كن زيرا كه به خواستگاري او آمده اند، من او را پاسخ ندادم، زوجه ام اصرار بليغي كرد و من در جواب ساكت بودم و جرأت نمي كردم كه نسب خود را با وي بگويم و او را خبر دهم كه دختر من اولاد پيغمبر است و كفو و همشأن پسر فلان مرد سقّا نيست.

و پيوسته زوجة من به ملاحظه فقر و افلاس وگمنامي من در اين باب اصرار نمود تا آن كه من از تدبيركار عاجز شدم و از خدا كفايت اين امر را خواستم.

حق تعالي دعاي مرا مستجاب كرد و بعد از چند روزي دخترم وفات يافت و از غصة او راحت شدم، لكن پسر جان من يك غصه در دلم ماند كه گمان نمي كنم احدي اين قدر غصه و درد در دل داشته باشد و آن غصه آن است كه مادامي كه دخترم زنده بود من نتوانستم خود را به او بشناسانم و با او بگويم كه: اي نور ديده، تو از فرزندان پيغمبري و خانم مي باشي نه آن كه دختر يك مرد فعله بوده باشي و او بمرد و شأن خود را ندانست.

پس عمويم با من وداع كرد و مرا قسم داد كه ديگر نزد او نروم، مبادا كه مردم بفهمند و او را بشناسند و دستگير شود.

پس من بعد از چند روز ديگر يك دفعه ديگر رفتم او را ببينم، ديگر او را ديدار نكردم و همان يك دفعه بود ملاقات من يا او.

و بالجمله، مادامي كه عيسي در حيات بود حالش چنين بود ، مهدي را از او ترسي عظيم در دل بود و به هيچ وجه بر امر او مطلع نبود و به هر حيله و تدبير كه خواست او را پيدا كنند نتوانست تا وقتي كه عيسي وفات يافت.

ابوالفرج روايت كرده از «خصيب وايشي» كه از اصحاب زيد بن علي و مخصوصين عيسي بن زيد بود كه گفت: در اوقاتي كه عيسي در كوفه متواري بود گاهي ما به جهت ديدن او با حال خوف به نزد او مي رفتيم و بسا بود كه در صحرا بود و آب كشي مي كرد، پس مي نشست با ما و حديث مي كرد ما را و مي گفت: والله دوست داشتم كه من ايمن بودم بر شما از اينها -يعني خليفه و اعوان او-پس طول

مي دادم مجالست با شما را و توشه مي بردم از حديث با شماها و نظر بر روي شماها، به خدا سوگند كه من شوق ملاقات شما را دارم و پيوسته ياد شما هستم در خلوات و در رختخواب خود در وقت خواب، برويد تا مشهور نشود موضع شما و امر شما پس به شما برسد بدي يا ضرري.

و در عمدة الطالب است كه وقتي محمّد مهدي در بعضي مواضع و «حُلوان» در آمد اين شعرها را بر روي ديواري نوشته ديد «مُنخَرق الخُفَّين يَشكُو الوّجي».

و عيسي را چند نفر مخصوص مي شناختند و پوشيده بر امر او مطّلع بودند، يكي ابن علاّق صيرفي، و ديگر حاضر، و سيّم صباح زعفراني، و چهارم حسن بن صالح. و مهدي در صدد بود كه اگر عيسي را نمي يابد لااقل بر اين چند تن ظفر يابد تا گاهي كه بر حاضر ظفر يافت، و او را در محبس انداخت و به هر حيله كه بايد و شايد خواست تا مگر از عيسي و اصحاب او از حاضر خبر گيرد، او كتمان كرد و بروز نداد تا او را بكشتند.

و چون عيسي دنيا را وداع كرد دو طفل صغير از او بماند، صباح كفالت ايشان مي نمود.

و نقل شده كه صباح حسن را گفت: اكنون كه عيسي وفات كرد چه مانع است كه ما خود را ظاهركنيم و خبر موت عيسي را به مهدي برسانيم تا او راحت شود، و ما نيز از خوف او ايمن شويم؟ چه آن كه طلب كردن مهدي ما را به جهت عيسي است، الحال كه او بمرد ديگر با ماكاري ندارد.

حسن گفت: نه والله، چشم دشمن خدا را به مرگ ولي الله فرزند نبي الله روشن نخواهم كرد، همانا يك شبي كه من به حالت ترس به پايان برم بهتر است از جهاد و عبادت يك سال .

صبّاح گفت: چون دو ماه از موت عيسي بگذشت، حسن بن صالح نيز از دنيا درگذشت، آن گاه من احمد و زيد كودكان يتيم عيسي را برداشتم و به جانب بغداد پا گذاشتم، چون به بغداد رسيدم كودكان را در خانه سپردم و خود با جامه كهنه به

دارالخلافه مهدي شدم. چون به آنجا رسيدم گفتم: من صبّاح زعفراني مي باشم، و اذن بار طلبيدم. خليفه مرا طلب كرد، چون بر او داخل شدم، گفت: تويي صبّاح زعفراني؟

گفتم: بلي

گفت: «لا حيّاكَ الله و لا بَياكَ [الله] و لا قَرَّبَ دارَكَ»، اي دشمن خدا، تويي كه مردم را به بيعت دشمن من عيسي مي خواندي؟

گفت: پس به پاي خود به سوي مرگ آمدي!

گفتم: اي امير، من از براي شما بشارتي دارم و هم تعزيتي دارم.

گفت: بشارت و تعزيت تو چيست؟

گفتم: اما بشارت تو به سبب مرگ عيسي بن زيد، و اما تعزيت نيز براي موت عيسي چه آن كه عيسي پسر عم و خويش تو بود.

مهدي چون اين بشنيد رو به سوي محراب كرد و سجده شكر به جاي آورد و حمد خدا كرد، پس از آن پرسيد كه: عيسي كي وفات كرد؟

گفتم: تا به حال دو ماه است.

گفت: چرا تا به حال مرا خبر ندادي؟

گفتم: حسن بن صالح نمي گذاشت تا اين كه او نيز بمرد من به سوي تو آمدم.

مهدي چون خبر مرگ حسن شنيد سجده ديگر به جاي آورد و گفت: الحمدلله كه خدا شر او را از من كفايت كرد، چه آن كه او سخت ترين دشمنان من بود، آن گاه گفت: اي مرد، هر چه خواهي از من بخواه كه حاجت تو برآورده خواهد شد و من تو را از مال دنيا بي نياز خواهم كرد.

گفتم: به خدا سوگند كه من چيزي از تونمي طلبم و حاجتي نميخواهم جزيك حاجت .

گفت: آن كدام است؟

گفتم: كفالت يتيمان عيسي بن زيد است، و به خدا سوگند كه اگر من چيزي مي داشتم كه بتوانم آنها را كفالت كنم اين حاجت را نيز از تو نمي طلبيدم و ايشان را به بغداد نمي آوردم، پس شرحي از حال عيسي و كودكان او نقل كردم و گفتم: اي امير، گاهي كه عيسي زنده بود سقايي مي كرد هر چه تحصيل مي كرد در وجه اطفال خويش صرف مي نمود، و چون عيسي بمرد چيزي نداشت و كسي نبود كه كودكان او را پرستاري كند، لاجرم من يتيمان او را جزء عيالات خود كردم، لكن از مخارج ايشان عاجزم و چيزي ندارم و چنان گرسنگي و پريشاني برايشان غلبه كرده كه نزديك است هلاك شوند، و چون ايشان ارحام تو و بني عم تو مي باشند سزاوار است كه در حق ايشان پدري كني و ايشان را از گرسنگي برهاني.

مهدي چون حال يتيمان عيسي را شنيد بي اختيار بگريست چندان كه اشك چشمش سرازير شد، گفت: اي مرد، خداي جزاي خير دهد تو را، خوب كردي كه حال ايشان را براي من نقل كردي و حق ايشان را ادا نمودي، همانا فرزندان عيسي نيز مانند فرزندان من اند. اكنون برو و ايشان را به نزد من آور.

گفتم: از براي ايشان امان است؟

گفت: بلي در امان خدا و در امان من و در ذمة من و ذمة پدران من مي باشند.

و من پيوسته او را قسم مي دادم و از او امان مي گرفتم كه مبادا اگر ايشان را براي او آوردم آسيبي به ايشان رساند و مهدي هم پيوسته ايشان را امان مي داد تا آن كه در پايان كلام گفت اي حبيب، من اطفال كوچك را چه تقصير است كه من ايشان را آسيبي رسانم. همانا آن كه با سلطنت من معارض بود پدر ايشان بود، و اگر او نيز نزد من مي آمد و با من منازعات نمي كرد مرا با وي كاري نبود تا چه رسد به كودكان يتيم، الحال برخيز برو و ايشان را به نزد من آور، خداجزاي خيرت دهد، و از توهم استدعا مي كنم كه عطاي مرا قبول كني، گفتم: من چيزي نمي خواهم.

آن گاه رفتم و كودكان عيسي را آوردم. چون مهدي ايشان را بديد به حال ايشان رقت كرد و ايشان را به خود چسبانيد و امر كرد كنيزكي را كه پرستاري ايشان كند و

چند نفر هم موكل خدمت ايشان نمود، و من نيز در هر چند وقتي از حال ايشان تحقيق مي كردم و پيوسته در دارالخلافه بودند تا زماني كه محمّد امين خليفه شد و مقتول گشت، آن گاه از دارالخلافه بيرون شدند و زيد به مرض از دنيا بگذشت و احمد متواري گشت.(1)



1) مقاتل الطالبيين، ص ۳۵۵-۳۵۶.

ذكر خلافت موسي بن المهدي ملقب به هادي

اشاره

(1) در روز بيست و سوم محرم سنة ۱۶۹ كه مهدي در «ماشيذان» وفات كرد خلافت منتقل شد به پسرش موسي هادي و موسي در آن وقت در «جرجان» به حرب اهل طبرستان رفته بود، هارون رشيد برادر هادي از براي او از اهل « ماسبذان» و مردم بغداد بيعت گرفت و قاصدي براي او فرستاد، هادي به جانب بغداد آمد و بيعت عامه واقع شد.

و هادي به فساوت قلب و كثرت ادب و شجاعت معروف بود و او را« أطبِق» مي گفتند،(2)و از جرأت او نقل شده كه روزي در يكي از بساتين خود سوار بر حماري بود و سير مي كرد، از قضا مردي از خوارج را مأخوذ داشته بودند و به نزد او مي بردند، چون آن خارجي وارد بستان شد شمشير يكي از عوانان را بگرفت و به قصد كشتن موسي دويد ، غلامان موسي چون شمشير برهنه در دست دشمن ديدند بر خود بترسيدند و فرار كردند، موسي به همان سنگيني و طمأنينه كه سوار مركوب خود بود بماند و ابداً وحشت و دهشتي نكرد تا آن مرد خارجي نزديك او شد كه ناگاه موسي فرياد كشيد كه اين مرد خارجي را گردن زنيد، در حالي كه هيچ كس نزديك او نبود، خارجي را گمان آن شد كه مگر كسي قصد او كرده، التفات به اطراف كرد تا ببيند موسي با كه بود امرش، چون آن مرد به اطراف خود توجه كرد


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد يه: الأنباء في تاريخ الخلفاء، ص ۷۳-۸۴، تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 3۰۵ - ۳۰۷: تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص ۳۸: الجوهرالثمين، ص ۱2۳: مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۳۴.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۸۱.

كه موسي خود را جمع نمود و دفعة خود را بر او افكند و او را بر زمين زد و شمشير از دست او گرفت و او را گردن زد، غلامان موسي خيلي وحشت كردند كه مبادا موسي قصد ايشان كند، متعرض ايشان نشد الاّ آن كه ديگر سوار حمار نشد و شمشير از خود جدا نكرد.

و موسي در ايام خلافت خود خواست تا برادر خود رشيد را از ولايتعهد خلع نمايد و به جعفر پسر خود تفويض كند كه مرگ او در رسيد و خواهش او به عمل نيامد.(1)

وفاتش در بغداد در شب چهاردهم يا هيجدهم ربيع الاول سنة ۱۷۰ واقع شد. و سنين عمرش قريب به بيست و پنج رسيده بود.

و در همان سال ربيع حاجب نيز وفات يافت و «قطيعة الربيع» كه محله بزرگي در بغداد بوده منسوب به او است. «وإنَما قيلَ لَها تطعيةَ الرَّبيع لأنَّ المَنصورَ أقطَعهُ ايّاها».

[خليل بن احمد]

و نيز در سنة ۱۷۰(2)چنانچه اين خلّكان گفته، خليل بن احمد امامي عروضي(3)نحوي لغوي، در بصره وفات كرد، و خليل استاد سيبويه و نَضر بنُ شميل است، و علم عروض را او استنباط نمود(4)و به عقل و علم و زهد و صلاح و حلم و وقار او را ستوده اند، و كلمات حكميه بسيار از او منقول است، و بسيار مي خواند اين شعر را كه از أخطل است:

و إذا افتَقَرت إلى الذَخائِر لم تَجِد***ذُخراً يَكونُ كصالحِ الأعمالِ(5)


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۳۵.

2) اقوال ديگري نيز در وفات او وجود دارد، نگاه كنيد به: البلغه، ص ۱۹.

3) نگاه كنيد به: البلغة، ص 9۹: طبقات القراء، ج ۱، ص 2۷۵: انباء الرواه، ج ۱، ص ۳۴۱: معجم الادباء، ج ۱، ص ۳۴۱: وقات، ج ۲، ص ۲۴۴: الاعلام، ج ۱، ص ۳۶۳: روضات، ج ۳، ص ۲۸۹: تأسيس الشيعه. ص ۱۵0 و ۱۷۸.

4) نگاه كنيد به: البلغة، ص ۹۹: وفيات الاعيان، ج ۲، مي ۲۴۴.

5) و قيات الاعيان، ج۲، ص ۲۴۸: ديوان اخطل، ص ۱۵۸؛ روضات، ج ۳، ص 2۹۹: نورالقيس، ص ۶۴.

و از كلمات خليل است كه در حق اميرالمؤمنين عليه السلام گفته: «احتياجٌ الكلِّ اليه، واستِغنائُهُ عنِ الكُلّ دليلّ عَلى أنّه إِمامُ الكُلِّ ».(1)

و گفته شده كه پدر خليل اوّل كسي است كه بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآل وسلم احمد ناميده شد.(2)

گويند: وقتي از خليل خواستند كه فضيلتي از اميرالمؤمنين عليه السلام گويد، گفت: چه بگويم در حق كسي كه دوستان او مخفي و كتمان كردند فضائل او را به جهت ترس از اعدا، و دشمنانش سعي كردند در اخفاي فضايل او از روي حسد و بغضاء ، و با اين كه دوست و دشمن فضائل او را پنهان كردند باز هم چندان از فضائل او ظاهر شد كه مشرق و مغرب را پر كرد.(3)

مؤلف گويد كه: فرمايش خليل در كمال متانت است، و اين از خوارق عادات، بلكه از معجزات باهرات اميرالمؤمنين عليع السلام است، و اگر نه با اين حال بايد فضيلتي از آن جناب نقل نشود و نور او خاموش شود، بلكه بدل مناقب، مَثالب موضوعه منتشر شود نه آن كه فضائل و مناقب او شرق و غرب عالم را مملو كند و جمهور مردم و كافة ناس از دوست و دشمن قهرا مدح او را گويند « يُريُدونَ اَن يُطفِئُوا نورَ الله بِاَفواهِهِم و يَأبَي اللهُ اِلاً أن يُتِمَّ نُورَهُ و لو كَرِهَ الكافِرونَ».(4)

ما در كتاب منتهي اشاره بدين مطلب نموديم و از ابن شهرآشوب روايت كرديم كه او نقل كرده كه : اعرابية را در مسجد كوفه ديدند كه مي گفت: اي آن كسي كه مشهوري در آسمانها و مشهوري در زمين ها، و مشهوري در آخرت، سلاطين جور و جبابرة زمان همت بر آن گماشتند كه نور تو را خاموش كنند، خدا نخواست و روشني آن را زيادتر گردانيد.

با او گفتند: از اين كلمات چه كسي را قصد كرده اي؟


1) نگاه كنيد به: روضات الجنات.ج 3،ص ۳۰۰: الخليل بن احمد الفراهيدي از دكتر احمد محمّد البَدَوي، ص ۱۱۸.

2) وفات الاعيان، ج۲. ص ۲۴۸.

3) روضات الجنات، ج ۳، ص ۳۰۰.

4) سوره توبه، آيه ۳۲.

گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام را. اين بگفت: و از ديدها غائب گشت.(1)

و هم به روايت مستفيضه از شعبي(2)روايت شده كه مي گفت: پيوسته مي شنيدم كه خطباء بني اميّه بر منابر سبِ اميرالمؤمنين عليه السلام مي كردند و از براي آن حضرت بد مي گفتند با اين حال گويا كسي بازوي آن جناب را گرفته و به آسمان بالا مي برد و رفعت و مرتبت او را ظاهر مي نمود.

و نيز مي شنيدم كه پيوسته مدائح و مناقب اسلاف و گذشتگان خويش را مي نمودند و چنان مي نمود كه مرداري را بر مردم مي نمودند و جيفه را ظاهر مي كردند، يعني هر چه مدح و خوبي گذشتگان خود مي كردند بدي و عفونت آنها بيشتر ظاهر مي شد.(3)

يا اباالحَسن، بِابي أَنتَ وَ أُمّي، تويي آن كس كه دوست و دشمن به ذكر مدائح و مناقبت رَطب اللسان و عَذب البيان گشتند.

شَهِدَ الأنامُ بِفَضلهِ حتّى العدى***والفضلُ ما شَهِدَت بِهِ الأعداءُ

و بالجمله، خليل مردي جليل است و كلمات حكمت آميز او بسيار است:

مِنها: «العلمُ لا يُعطيكَ بَعَضَهُ حتّى تُعطيهِ كُلَّك، ثم أنت فى إعطائه إياك بعضه مع إعطائك إيّاه كلّك على خطر.

وَ مِنها: لايَعلَم الإنسانُ خَطأَ مُعلَّمِه حتّي يُجالِسَ غَيرَهُ.

وَ مِنها: إِذا نُسِخَ الكِتابُ ثَلاثَ مَرّاتٍ وَ لَمْ يُعارَض تَحَوَلَ بِالفارِسيَّةَ.

وَ مِنها. أَصفي ما يَكُونُ ذِهنُ الإنسانِ وَقَتَ السَحَرِ.(4)

وَ مِنها: إنّ أَفضَلَ كَلِمَةٍ يُرْغِبُ الإنسانَ إلى طَلَبِ العِلمِ وَ المَعرِفَةِ، قُولُ اَميرِالمُؤمِنينَ عَلَيه السَلام: «قَدرُ كُلَّ امرِي ما يُحسِنُ» اِلى غَيرَ ذلِكَ».


1) روضة الواعظين، ج ۱، ص ۱۲۰: الفصول العليه، مؤلف رحمه الله عليه، ص ۱۵.

2) عامر بن شراحيل.

3) مناقب ابن شهرآشوب، ج۲، ص ۳۵1.

4) روضات الجنات، ج ۳ صي ۲۹۶.

وَ حُكِىَ أنََّه دَخَلَ رجل عَلَى الخّليلِ وَ معه ابنُه، فَقالَ: أَيُّها الشَّيخُ، جِئتُكَ مِن سَفَرٍ بَعيدٍ فَأَدِّب ابنِىَ شَيئاً مِن عِلمِ النُّجُومِ وَالنَّحوِ وَ الطِّبِّ وَ فَرائِضِ الفِقهِ، وَ الحِمارُ عَلَى البابِ. فَقالَ لَهُ الخَليلٌ: اِعلم اَنَّ الثُّرَيّا في وَسَطِ السِّماءِ وَ أَنَّ الفاعِلَ مَرفُوعٌ، وَ أََنََّ الهَليلَجٌ الكابُلي دافِعٌ لِلُصَّفراءِ ، وَ اِن ماتَ اَحَدٌ وَ تَرَكَ إِبنَينِ فَالمالُ بَيْنَهُما سَواءٌ، فَقالٌ. قُم يابُنَيَّ.

و در مروج الذهب مسعودي است كه در ايام موسي هادي حسين بن علي حسني خروج كرد، و در «فّخ» - كه نام موضعي است به مسافت شش ميل به مكّه -، در روز ترويه شهيد گشت در كارزاري كه واقع شد ما بين او و جماعتي از بني عباس كه از جمله: سليمان بن ابي جعفر، و محمّد بن سليمان بن علي ، و موسي بن علي، و عباس بن محمّد بن علي بودند كه از جانب هادي با چهار هزار نفر به حرب حسين بن علي آمده بودند، و در « فخ» محاربه عظيمي با حسين نمودند و او را با جماعتي از كساني كه با او بودند شهيد نمودند، و سه روز جسدهاي ايشان بر روي زمين باقي بود كه كس آنها را دفن ننمود تا آن كه درندگان و طيور از اجساد ايشان بخوردند.

و از كساني كه با حسين بن علي در واقعه فخ بودند: يكي سليمان بن عبدالله بن حسن بود كه عباسيان او را اسير كردند و در مكّه او را گردن زدند، و ديگر حسن بن محمّد بن عبدالله بن حسن بود كه او را نيز اسير كردند و گردن زدند، و ديگر عبدالله بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثني بود كه او نيز در آن وقعه شهيد گشت.

و چون خبر شهادت حسين بن علي به موسي هادي رسيد، بر موسي بن عيسي خشمناك شد و اموال او را قبض كرد، و چون سرهاي شهدا را نزد او حاضر كردند و جماعت حاملين خوشحالي مي كردند موسي بگريست و گفت: خوشحالي مي كنيد گويا كه سر مردي از ترك و ديلم را براي من آورديد، همانا اين سر مردي از عترت پيغمبر خدا است و كمتر جزاي شما آن است كه چيزي به شما عطا نكنم.

و از براي حسين و ساير شهداي فخّ از طالبيين، بعضي شعراء آن عصر مرئيه گفته :

فلأبكيّنَ عَلَى الحسينِ بِعَولَةٍ و على الحَسَنِ***و علي ابن(1)عاتِكَة الّذي أثوَوهُ لَيس لَهُ كَفّن

تَرِكُوا بِفَخٍّ غُدرهً في غيرِ مَنزِلِهِ الوَطّن***كانواكراماً قتلوالا طائشين و لا جُبن

عَسَلوا المَذَلَةَ عَنهُمْ غَسلَ الئِيابِ مِنَ الدَرَن*** هُدِىَ العبادُ بِجدِّهم فَلَهُمْ عَلى النّاس المِنّن(2)

و كيفيت واقعة فخ و شرح شهادت حسين بن علي در كتاب منتهي در احوال فرزندان امام حسن عليه السلام به تفصيل رقم شد، به آنجا رجوع شود، ان شاء الله.



1) هو سليمان بن عبدالله بن الحسن.(مؤلف رحمه الله عليه)

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۳۶ - ۳۳۷.

ذكر خلافت هارون الرشيد بن محمد بن المنصور و وقايع ايام او

اشاره

(1) و در صبح همان شب كه موسي هادي از دنيا برفت، مردم با برادرش هارون در مدينة السلام بغداد بيعت كردند، و آن شب ۱۴ يا ۱۸ ربيع الاوّل سنة ۱۷۰ بود، و از براي بني عباس مثل چنين شبي واقع نشد، چه در آن شب وفات خليفه موسي واقع شد و سلطنت به خليفة ديگر كه رشيد باشد منتقل شد و ولادت خليفة ديگر كه مأمون باشد واقع شد.

و هارون بيست و سه سال و چند ماه خلافت كرد، و در شب شنبه سوم جمادي الآخرة(2)سنة ۱۹۳ در طوس در قرية « سناباد» وفات كرد، و قبرش در همان بقعه منورة حضرت رضويه - سلام الله عليه - در پشت سر آن حضرت واقع است،(3)

آري اميّه معذورين ان غَدّرُوا***وآري ليتي العباس مِن عذرٍ

قوم قئلتم على الإسلام أوّلَهم*** حتّي اذا استمكنوا جازوا علي الكفر

الربَع بطوسٍ علي قرب الزّكيً به***أن كنت تربُعُ مِن طينٍ على وطرٍ

قبران في طوس خيرالنّاس كلّهم***و قبر شرَهم هذا على العِيّر

ما ينفع الرّجس من قرب الزكيّ و لا***عَلي الزّكي بقرب الرّجس من ضرر

هيهات كلّ امرهِ رهنً بما كسبت***له يــداء . و خذ نـا شئت او تذر

و سنين عمرش به چهل و چهار سال و چهار ماه رسيده بود.

1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الأتباء في تاريخ الخلفاء، ص ۸۸/۷۵: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۳۰۸- ۳2۲: تاريخ الخلفا، ابن يزيد، ص ۳۸- ۳۹: الجوهر الثمين، ص ۱۲۵؛ مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۴۷ به بعد.

2) نگاه كنيد به:المحبر، ص 39: قوات الوفيات، ج 3: ص 616: المعارف، ص 383: مروج الذهب، ج 3، ص 241.

3) و دعيل شاعر در آن كه قبر رشيد و امام علي بن موسي الرضا عليه السلام به جنب يكديگرند شعري گفته است:

و چون هارون(1)

فقال الرشيد لمن حضره حين وقف على الرقمة: أندرون ما اردات هذه المرأة؟

فقالوا: و ما الذي ارادت يا اميرالمؤمنين ؟

قال: اما قولها، أتم الله أمرك: فانها عنت قول الشاعر:

اذا تم امر دني نقصه***توقّع روالاً اذا قبل تم وأما قولها: و فرحك بما اتاك. فأخذته من قول الله تعالي:حتي اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذاهم ميلسون». [سوره انعام، آيه 44]

و اما قولها: «و زادك رفعه لا، فاته من قول الشاعر:

ماطار طيروارتفع***الاّ كما طار وقع

و اما قولها: لقد عدلت فقسط، فأخذته من قول الله تعالي:«وَ اَمّا القاسطَونَ فَكاتُوا لِجَهَنُمَ حَطّيا».{سوره جن، آيه 15}

فتعجب الحاضرين لوقوع خاطر الرشيد من ذلك، ثم دعى بها وسألها عن حالها وأزاح علتها واكرمها، وانصرفت داعية له. (مؤلف رحمه الله عليه)

بر مسند خلافت نشست بحيي بن خالد برمكي را وزير خويش كرد، و هارون را حظ عظيمي از سلطنت بوده، و نقل شده كه انگشتري عظيم القدر از پدر به هارون رسيده بود، و در ايام هاديان را از رشيد خواست، رشيد امتناع

كرد از دادن، و او الحاح كرد، لاجرم رشيد آن انگشتر را به دجله افكند، و چون خلافت به رشيد رسيد انگشتري از رصاص در همان موضع از دجله افكند و

غواصين را امر كرد كه انگشتر را بيرون آورند. غواصين چون در آب فرو رفتند انگشتر سابق قيمتي را بيرون آوردند. هارون اين مطلب را به فال نيك ديد.

و از جاحظ منقول است كه گفته : از براي رشيد جمع شد چيزهايي كه از براي

غير او جمع نشده بود، چه آن كه وزرايش برامكه بودند، و قاضي او ابويوسف،(2)

و شاعرش مروان بن ابي حفصه، و نديم او عباس بن محمّد پسر عام پدرش ، و

زوجه اش زبيده، و مغنّي او ابراهيم موصلي، و حاجبش فضل بن ربيع(3)بوده، و از


1) حكى ان الرشيد جلس يوماً لازاحة المظالم، فتقدمت اليه امرأة ورفعت اليه رقمة، قائاً فيها: اتم الله امرك، وفرّحك بما أتاك و زادك رفعة، فلقد عدلت فقسطت.

2) او يعقوب بن ابراهيم بن حبيب است. نگاه كنيد به: ابويوسف، حياته و آثار و آراؤه الفقهية.

3) وي نخست حاجب منصور و مهدي و هادي و رشيد بود، پس از برامكّه به وزارت رسيد. نگاه كنيد به: الفخري، ص ۲۱۱: الجوهر الثمين ص ۱۲۸.

براي هر يك از اينها خصايص و امتيازي است.(1)

و در ايام رشيد سنۀ ۱۷۳خيزران مادر هادي و رشيد وفات كرد، رشيد مقدّم جنازه او راه مي رفت، و نقل شده كه غلّۀ خيزران صد و شصت هزار هزار درهم بوده ،(2)و در همان سال محمّد بن سليمان عباسي از دنيا برفت و رشيد اموال او را كه در بصره بود قبض كرد و غلّۀ او در هر روزي صد هزار درهم بوده.(3)

و در سنۀ ۱۷۴ عبدالله بن لهيعه (بر وزن رَبيعه) در مصر وفات كرد. و از جانب منصور قضاوت مصر داشته.

و نيز در سنۀ ۱۷۴ ابوعلي شقيق بلخي بن ابراهيم صوفي را در بلاد ماوراء النهر به تهمت رفض كشتند،(4)و شقيق بلخي از كبار مشايخ خراسان و استاد حائم اصمّ(5)بوده و احتمال تشيع در حق او داده اند.

وَ كانَ مِن أبناءِ، الأغنياء و تابَ بِسَببِ كلمةٍ سَمِعَها مِن خادِمِ الأَصنام.(6)

و از شقيق منقول است كه: پنج چيز را از هفتصد عالم پرسيدم و همگي به يك نحو جواب مسائل مرا دادند، پرسيدم: عاقل كيست؟

گفتند: كسي كه دنيا را دوست نداشته باشد.

پرسيدم كه: زيرك چه كس است؟

گفتند: كسي كه فريفته و مغرور دنيا نشود.

پرسيدم: غني كيست؟

گفتند: كسي كه راضي باشد به آن چه خداوند قسمت او كرده.

گفتم: فقير كيست؟

گفتند: آن كسي كه دلش در طلب زياده باشد.


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۸۳.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۴۸.

3) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۴۸.

4) طرائق الحقائق، چاپ محجوب، ج ۲، ص ۱۶۹.

5) متوفاي ۲۳۷.

6) نگاه كنيد به: صفة الصفوة، ج ۴، ص ۱۳۳؛ حلية الاولياء، ج ۸، ص ۵۹.

پرسيدم: بخيل كيست؟

گفتند: كسي كه منع كند حق الله را كه در مالش تعلق گرفته باشد.(1)

و در سنۀ ۱۷۵ شريك بن عبدالله بن سنان(2)نخعي وفات كرد، و او در كوفه ايام مهدي قضاوت داشت و هادي او را عزل كرد،(3)و حكايت او با مهدي نقل شد در سابق.(4)

و شريك اگر شيعه نبوده با شيعه و ائمه اين معاند هم نبوده «نَعَم، وَرَدَ فيه ذَمٌ كَما عَن مَولانا الصّادق عليه السلام في حديثٍ: ما لِشَريكٍ شَرَّكَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ بِشِراكٍ مِن نارٍ.(5)

و اين شريك ، غير از شريك بن اعور سلمي است كه از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و با ابن زياد از بصره به كوفه آمد و در خانه هاني منزل كرد و ناخوش شد و پيش از شهادت هاني و مسلم وفات كرد و در كوفه به خاك رفت. و به

گمان احقر كه قبرش در «ثَويّه» باشد در همان جا كه جناب احنف و زياد بن ابيه و

ابوموسي اشعري و مغيره به خاك رفته اند. و قبر جناب كميل در آنجا است.

وَ كانَ لَهُ حِكايَةٌ لَطيفَةٌ مَعَ مُعاويَةَ بنِ اَبي سُفيانَ يُعجِبُتي ايرادُهُ:

نَقَلَ المَشايِخُ اَنَّ شَريكَ الاَعوَرِ دَخَلَ عَلى مُعاوِيَة، فَقالَ لَهُ مُعاوِيَة: وَ اللهِ إنَّكَ لَشَريكُ، وَ لَيسَ لِلّهِ شَريكٌ، وَ اِنَّكَ لَابنُ اَعوَر، وَ البَصيرُ خَيرٌ مِن اَعوَرَ، وَ اِنَّكَ لَدَميمٌ، وَ اَلجَيدٌ خَيرٌ مِن الدَّميمِ، فَكَيفَ سُدتَ قَومَكَ؟

فَقالَ لشهُ شَريكٌ : إنَّكَ لَمُعاوِيةُ، وَ ما مُعاوِيةُ اِلاّ كَلَبةٌ عَوَت وَاستَعوَتِ الكِلابَ، و إنَّكَ لَأبُن الصَّخرٍ، وَ السَّهلُ خَيْرٌ مِن الصَّخرِ، وَ إنَّكَ لأبنِ الحَربِ، وَ السِّلمُ خَيرٌ مِن الحَربِ، وَ إنَّكَ لإبنُ أُميَّة، وَ ما أُميَّةُ إلاّ أَمَة صَغُرَت فَاستُصغِرت، فَكَيفَ صِرتَ اَميرالمُؤمنينَ؟


1) طرائق الحقائق، ج ۲، ص ۱۷۲: اثنا عشرية، ص ۲۱۶.

2) درباره او نگاه كنيد به: «وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۴۶۴: تاريخ بغداد. ج ۹، ص ۲۷۹: ميزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۷۰: المعارف، ص ۱۷۰: مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۴۱.

3) وفيات، ج ۲، ص ۴۶۴.

4) ص ۲۷0 همين كتاب. ( 2۴0۸)

5) رجال كشي، 162 / 274: منتهي المقال، ج ۶، ص ۱۹۸.

فَغَضِبَ مُعاوِيَةُ، و خَرَجَ شَريكُ وَ هُوَ يَقُولُ:

أَيَشتِمُني مُعاوِيَةُ ابنُ صَخرٍ***وَ سَيفي صارِمٌ وَ مَعي لِساني

فَلا تَبسُطَ عَلَينا يَابنَ هِندٍ***لِسانَكَ اِن بَلَغتَ ذُري الاماني

(الأبيات)(1)

و نيز در سنۀ ۱۷۵ معاوية بن عماركوفي كه از ثقات اصحاب اماميه است وفات كرد.

و در ربيع الأوّل سنۀ ۱۷۹ مالك بن انس بن مالك اصبحي مدني يكي از ائمه اربعه مذهب اهل سنّت در مدينه وفات كرد. او نقل شده كه مالك در سنۀ ۹۵ متولد شد و مدت حمل او سه سال بوده. (2)و جعفر بن سليمان عباسي پسر عم منصور او را گرفت و هفتاد تازيانه زد.(3)و «موطاً» كه يكي از صحاح سته به شمار رفته از تصنيفات مالك است، و قبرش در بقيع در بقعۀ كه زوجات رسول مدفونند معروف است.

و در سنۀ ۱۸۰ عمرو بن عثمان نحوي فارسي معروف به سيبويه وفات كرد، و او شاگرد خليل بن احمد و عيسي بن عمرو و يونس و اخفش اكبر است، و كتاب او الكتاب معروف است، و جاحظ نسخه او را براي محمّد بن عبدالملك زيّات هديه برد، و حكايت مباحثه او با كسائي معروف است و قصيدۀ زنبوريه متعلق به آن حكايت است.

و در سنۀ ۱۸۱ مروان بن ابي حفصه (4)يمامي شاعر معروف در بغداد وفات كرد، و مروان، مهدي و هارون و معن بن زائده را بسيار مدح كرده. و نقل شده كه نزد


1) المستطرف، ج ۱، ص ۱۳۲: لطائف الطوائف، از فخرالدين علي صفي، ص ۱۳۱-۱۳۳.

2) نگاه كنيد به: تهذيب الكمال، ج ۲۷، ص ۱۱۹؛ وفيات الاعيان، ج ۴، ص ۱۳۷ به نقل از مقامع الفضل، ج 1، ص ۳۵۱: مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۵۰.

3) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۵0.

4) درباره اين شاعر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۱۸۹: الشعر و الشعراء، ص ۶۴۹: تاريخ بغداد، ج ۱۳، ص 142.

رشيد تقرب مي جست به هجو علويين، و از اشعار اوست ظاهراً كه در مدح مهدي گفته، حق تعالي دهانش را پر آتش كند:

و اكرمُ قبر بعد قبر محمّد***نبي الهدي قبر بما سبذان

و در سنۀ ۱۸۱(1)واصل (2)بن عطاي معتزلي وفات كرد «و كان واصل بن عطا يجلس إلي الحسن البصري، فلمّا ظهر الاختلاف و قالت الخوارج بتكفير مرتكب الكبائر و قالت الجماعة بأنهم مؤمنون و إن فسقوا بالكبائر، خرج واصل بن عطا عن الفريقين و قال: إن الفاسق من هذه الأمّة لامؤمن و لا كافر، منزلة بين منزلتين، فطرّده الحسن عن مجلسه، فاعتزل عنه، و جلس إليه عمرو بن عُبيد، فقيل لهما و لأتباعهما معتزلون، و سمّاهم بذلك قتادة بن دعامة السدوسى.(3)

وكان واصل بن عطا أحد الأعاجيب، و ذلك انه كان ألئغ، قبيح اللثغة فى الرّاء، فكان يخلص كلامه عن الرّاء و لا يُفطَن لذلك، لاقتداره على الكلام و سهولة الفاظه،(4)و يضرب به المثل فى إسقاطه حرف الراء من كلامه، و استعمل الشعراء ذلك فى أشعارهم

كثيراً. قال الشاعر:

أجعلت وَصلي الرّا، لم تَنطق به***و قَطَعتني حتي كأنّك واصل

و لا يخفى لطف هذا الشعر، و قال آخر:

فلا تَجعَلَنّي مثل همزة واصل***فتلحقني حذفاً و لاراء واصل

قلت: و يشبهه في ذلك الصاحب بن عباد، كما سيأتي ان شاء الله تعالي.

و در سنۀ ۱۸۲ و به قولي سنۀ ۱۹۲ ابو يوسف (5)قاضي يعقوب بن ابراهيم حنفي قاضي القضات كوفه وفات كرد. و گفته شده كه ابو يوسف اوّل كسي است كه ملقب شد به قاضي القضات، و اوّل كسي است كه لباس علما را تغيير و امتياز داد و پيش


1) يا 180.

2) نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۶، ص ۷: امالي مرتضي، ج 1، ص ۱۶۳: معجم الادباء، ج ۱۹، ص ۲۴۳: مرآة الجنان، ج ۱، ص ۲۷۴.

3) اللباب سمعاني، ج ۳، ص ۱۵۶: وفيات، ج ۶، ص ۸.

4) الكامل ميرد. ج ۳، ص ۱۹۳.

5) درباره ابو يوسف تك: اخبار القضاة، ج 3، ص ۲۵۴: الجواهر المضية، ج ۲، ص ۲۲۰.

از آن عالم از غير عالم از جهت لباس تميز نداشت و تمامي به يك لباس بودند، و قبرش در شرقي صحن مقدس كاظمين است. و در همان سال يونس بن حبيب نحوي نيز وفات يافت.

[علي بن يقطين ]

و نيز در سنۀ ۱۸۲ ثقة جليل القدر علي بن يقطين(1)در بغداد وفات كرد، و پدرش يقطين از وجوه دعات بوده در زمان مروان حمار، پس مروان در طلب او شد او فرار كرد و مخفي شد، و در سنۀ ۱۲۴ در كوفه علي پسرش متولد شد آن گاه زوجه اش نيز با دو پسران خود علي و عبيد فرزندان يقطين از ترس مروان به جانب مدينه فرار كردند و پيوسته مختفي بودند تا مروان كشته گشت و دولت عباسيين ظهور كرد، آن گاه يقطين ظاهر شد و زوجه اش نيز با پسرانش به وطن خويش كوفه عود كردند(2)و يقطين در خدمت سفّاح و منصور بود و با اين حال شيعي مذهب و قائل به امامت بود و هكذا پسرانش، و گاه گاهي اموال به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام حمل مي كرد، و نزد منصور و مهدي از براي يقطين نمامي و سعايت كردند، حق تعالي او را از كيد و مكر ايشان حفظ كرد و يقطين بعد از پسرش علي زنده بود و در سنۀ ۱۸۵ وفات كرد.

و بالجمله، علي بن يقطين را در خدمت حضرت موسي بن جعفر عليه السلام منزلتي عظيم و مرتبتي رفيع بود و حضرت بهشت را از براي او ضامن شده بود، و در چند حديث است كه آن حضرت فرموده: «ضَمِنتُ لِعَلّيِ بن القطين اَن لا تَسمّه النّارُ أبداً».(3)

و در روايتي است كه وقتي علي رو به آن حضرت مي رفت، آن جناب با اصحاب خود فرمود: هر كه دوست دارد كه مردي از اصحاب پيغمبر خدا را بيند، نظر كند به


1) منابع شرح حال ايشان در منتهي الآمال ذكر شد.

2) رجال نجاشي، ص ۲۷۳.

3) رجال كشي، ص 431 / 808: منتهي المقال، ج ۵، ص ۸۴.

علي بن يقطين.

مردي گفت: پس او از اهل بهشت است؟

حضرت فرمود: اما من كه شهادت مي دهم به آن كه او از اهل بهشت است.

و از داود رقّي روايت شده كه روز نحري خدمت حضرت موسي بن جعفر عليه السلام شرفياب شدم، آن حضرت ابتدا فرمود كه: من مادامي كه در موقف عرفات بودم، ياد علي بن يقطين كردم و پيوسته در نظر من و در قلب بود و از من مفارقت نكرد تا افاضه كردم.(1)

و نيز روايت شده كه در يك سالي در موقف عرفات احصا كردند صد و پنجاه نفر را كه براي علي بن يقطين تلبيه مي گفتند كه علي آنها را پول داده بودن و به مكه روانه كرده بود.(2)

و روايت شده كه علي در زمان طفوليت خود با برادرش عُبيد به خدمت حضرت صادق عليه السلام رسد و علي در آن وقت گيسوان بر سر داشت، حضرت فرمود كه: صاحب گيسوان را نزديك من بياوريد، پس نزديك آن جناب آمد، آن حضرت او را در بر گرفت و دعا كرد براي او به خير و خوبي.

و احاديث در فضيلت علي بن يقطين بسيار وارد شده، و روايت شده كه چون حضرت موسي بن جعفر عليه السلام به عراق تشريف آورد، علي شكايت از حال خود كرد كه ابتلا به مجالست و مصاحبت و وزارت رشيد باشد، حضرت فرمود: يا عَلِيُّ، اِنّ للهِ تعالى أَولياء مَعَ أَولياءِ الظّلمَةَ لِيَدفَعَ بِهِم عَن اَوليائه، و أنت منهم يا عَلِيّ.(3)

و في البحار عن كتاب حقوق المؤمنين لأبي علي بن طاهر، قال: استأذن عليّ بن اليقطين مولايَ الكاظم عليه السلام في تركِ عَمَلِ السّلطانِ، فَلَم يأذن له و قال: عليه السلام لا تَفعَل، فَاِنّ لنا بك اُنساً، و لاخوانِكَ بِكَ عَزاً، و عسى أن يُخبِرَ للهُ بك كسراً، و يَكسِرَبك نائرةَ المخالفينَ عن أوليائه. يا علي، كفّارّةُ أعمالكم الاحسان الي اِخوانكم، اضمن لي واحدةٌ و اَضمِنُ لك


1) تنقيح المقال، ج ۲، ص ۳۱۵.

2) نگاه كنيد به: رجال كشي، ص ۴۳۴ و ۴۳۷.

3) اختيار معرفة الرجال، ج ۲، ص 730 - 731.

ثلاثاً، اضمن لي اَن تُلقِيَ احداً من اوليائنا إلا قضيتً حاجتَهُ و اكرَمتَهُ، و اَضمنُ لك اَن لايُظِلَّكَ سقفُ سجنٍ أبداً، ولاينالكَ حدّ سيفٍ أبداً، ولايَدْخُلَ الفقرُ بيتك ابداً، يا علىّ، مَن سَرَّ مُؤمناً فبالله بدأ، و بالنبي صلي الله عليه و آله و سلّم ثنّي، و بنا ثَلَّثَ.(1)

در سنه ۱۸3 عبدالله بن معاوية بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب در «هرات» وفات كرد و قبرش در آن جا واقع است، و او در ايام مروان حمار خروج كرد و مردم را به بيعت خود طلبيد، و ابوجعفر دوانيقي عامل او بود، و اين بود تا سنه 129 كه ابومسلم مروزي به حيله او را گرفت و در هرات حبس نمود و در محبس بود تا بمرد. صاحب عمدة الطالب گفته كه: قبرش در هرات در مشرق زيارت كرده مي شود الي الآن، ديدم قبر او را در سنه ۷۷۶.

در سنه ۱۸۴ احمد پسر هارون رشيد وفات كرد، و او از كساني است كه در دنيا زهد ورزيد و به عبادت مشغول شد. و احمد معروف است به «سبتي» به جهت آن كه در روز «سَبت» (يعني شنبه) عمله گري مي كرد و وجه مزد خود را در ايام هفته صرف مي كرد و به عبادت اشتغال داشت تا وفات يافت.

و در سنه ۱۸۵ عبدالصمد بن علي بن عبدالله بن عباس وفات كرد. و او چهل و چهار سال از برادرش محمد بن علي پدر سفاح كوچكتر بوده، و او عموي جد هارون الرشيد است.

و نيز در سنه ۱۸۵ يزيد بن مزيد بن زائده شيباني پسر برادر معن وفات كرد، و او يكي از امراء و اعيان دولت رشيد بوده و از شجاعان معروفين به شمار مي رفته، و او همان است كه وليد بن طريف شيباني خارجي را در «حدثيه» بكشت، و نوادر اخبار او بسيار است.

و در اوائل سنه ۱۸۷ فضيل بن عياض(2)كوفي عارف مرتاض صوفي در مكه


1) بحارالأنوار، ج ۴۸، ص ۱۳۶ و ج ۷۵، ص ۳۷۹.ح ۴۰ كتاب قضاء حقوق المؤمنين، چاپ نشريه تراثنا، عدد سوم، ص ۱۸۷، ح ۲۵.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج۴، ص ۴۷، ميزان الاعتدال، ج ۲، ص ۳۶۱، طبقات الصوفية، ص 6-14.

وفات كرد، و نقل شده كه او در اول امر از قطاعان طريق بوده، توبه كرد و زهد ورزيد.(1)و حكايت او با رشيد و كلمات عرفانيه او معروف است. «وَ مِن كَلامِهِ ثَلاثَهُ لايَنبَغى أن يُلامُوا عَلى سُوءِ الخُلقِ وَالغَضبِ: الصّائِمُ وَ المَريضُ وَالمُسافِر».

و از تاريخ حبيب السّير منقول است كه : فضيل را پسري بود علي نام ، در زهد و عبادت از پدر افضل بود لكن در اول جواني وفات كرد، و سببش آن شد كه در مسجد الحرام كنار چاه زمزم ايستاده بود شنيد كسي خواند: «وَ تَرَي المُجرِمينَ يَومَئِذٍ مُقَرَّنينَ فِي الاَصفاد».(2)مانند همام(3)صيحه زد و مرغ روحش پرواز كرد.

و در سنه ۱۸۸ گفته شده كه: وفات كرد ابراهيم نديم موصلي، اوحدي عصر خود در غنا و اختراع الحان، و در روز فوت او عباس بن احنف يمامي شاعر، خال ابراهيم صولي شاعر نيز وفات كرد.(4)

و در سنه ۱۸۹ علي بن حمزه معروف به كسائي(5)و محمد بن الحسن الشيباني فقيه حنفي وفات كردند، و كسائي در علم نحو و لغت و قرائت معروف است، و يكي از قراء سبعه است، و مؤدب محمد امين پسر رشيد بوده، و لكن با اين كمالات از شعر بهره نداشت، حَتّي قيلَ لَيسَ في علماءِ العَرَبيَّة اَجهَلَ بِالشِّعرِ مِنَ الكَسائي. و چون رشيد به طوس سفر كرد، كسائي با او بود و در ري فُجاةً بمرد، و در همان روز محمد بن حسن شيباني حنفي فقيه نيز وفات كرد رشيد گفت: «دُفنًا الفِقه وَالعربيّةَ بالرِّي».

(سيد حميري)

و نيز در ايام رشيد، ثقه عظيم الشأن مادح آل احمدي، اسماعيل بن محمد


1) نگاه كنيد به: البداية و النهايه، ج 10، ص ۲۰۶ تهذيب التهذيب، ج ۸. ص ۲۹۴ طبق نقل فقها، مكة، ص ۵۹ - ۶۰

2) سوره ابراهيم، آيه ۲۹.

3) ر.ك: خطبه همام نهج البلاغه.

4) حبيب السير، ج ۴. ص ۲۴۳.

5) درباره او نگاه كنيد به: البلغة، ص ۱۵۲، المعارف، ص ۲۳۷، معجم الادباء، ج ۱۳ ص ۱۶۷: الاعلام، ج۵، ص ۹۳، الفهرست، ص ۲۹

معروف به سيد حميري شامي وفات كرد، و اين مطابق كلمات بعضي از اهل تاريخ است، و لكن آن چه از احاديث و اخبار مستفاد مي شود، وفات او قبل از وفات حضرت صادق عليه السلام در زمان منصور واقع شده.

و سيد بن محمد، مردي جليل القدر، عظيم المنزله و از مادحين اهل البيت عليهم السلام است، و معهود نشده از احدي از اصحاب ائمه عليهم السلام كه مانند سيد حميري نشر فضائل اميرالمؤمنين و اهل بيت طاهرين عليهم السلام نموده باشد.

از اغاني ابوالفرج منقول است كه از مدائني روايت شده كه سيد حميري سواره در كُناسه كوفه(1)ايستاد و گفت: هركس يك فضيلتي از علي عليه السلام نقل كند كه من آن فضيلت را به نظم نياورده باشم اين اسب را با آن چه بر من است به او خواهم داد.

پس محدّثين شروع به حديث فضيلت كردند و سيد اشعار خود را كه متضمن آن فضيلت بوده انشاد مي كرد، تا آن كه مردي او را حديث كرد از ابوالرعل(2)المرادي كه گفت: خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام بودم كه مشغول به تطهير شد از براي نماز و موزه خود را از پا بيرون كرد؛ ماري داخل كفش آن جناب شد، پس زماني كه آن حضرت خواست كفش خود را بپوشد غرابي پيدا شد و موزه را ربود و بالا برد و بيفكند، آن مار از موزه بيرون شد. سيد تا اين فضيلت را شنيد آن چه وعده كرده بود به وي عطا كرد، آن گاه او را در شعر در آورد و گفت:

ألا يا قُـوم لِلعَجَبِ العُجاب

لِخُفِ اَبِي الحُسَين و لِلحُباب(3)(4)

و از ابن المعتز صاحب طبقات الشعراء نقل شده كه: مردي حمّال را در بغداد ديدند كه بار سنگيني بر دوش دارد، پرسيدند: چه بر دوش داري؟ گفت: ميميات سيد را.(5)


1) از محلات كوفه

2) در اغاني، ابوالرعل، در فصول عليه، مرحوم مؤلف. ص ۷4 ابي الوعل.

3) الحباب (بالمهملة والموحدتين) الحية و اسم للشيطان أيضاً. مؤلف رحمه الله

4) نگاه كنيد به: الاغاني، ج7، ص 257، الغدير، ج2، ص241، قاموس الرجال، ج 2، ص 71، ديوان السيد الحميري، ص ۱۲۵. اخبار السيدالحميري، ص50، مناقب ابن شهر آشوب، ج ۲، ص ۳۰۷، بحارالأنوار، ج ۴۱، ص 2۴۳.

5) طبقات الشعراء، ص ۳۶.

و از جمله قصائد سيد قصيده معروفه است كه مطلعش اين بيت است.

لاُمِ عمرو باللِوى َمربَعُ*** طامُسَةٌ أعلامُها بَلقَعُ(1)

و علامه مجلسي (ره) در بحار از بعضي تأليفات اصحاب فضيلتي از براي آن نقل كرده كه محصلش آن است كه : حضرت امام رضا عليه السلام در خواب ديد كه نردباني منصوب است كه صد پله دارد، حضرت به آن بالا رفت و چون به اعلاي آن رسيد داخل قبه خضرائي شد، ديد خمسه طيّبه - سلام الله عليهم - در آنجا نشسته اند و مردي ايستاده مقابل رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اين قصيده را مي خواند.

چون حضرت رضا عليه السلام وارد شد، حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم او را ترحيب كرد و فرمود: سلام كن بر پدرت علي و فاطمه و بر حسن و حسين عليهم السلام، حضرت فرمود: من سلام كردم. آن گاه پيغمبر فرمود: سلام كن بر شاعر ما و مادح ما در دار دنيا، سيد حميري. پس من سلام كردم و نشستم، پس پيغمبر به سيد فرمود: بخوان قصيده را، سيد شروع كرد به خواندن و گاهي كه اين شعر را قرائت كرد.

و رايةٌ يُقدِمُها حَيدَرٌ***وَ وَجهُهُ كَالشَّمسي اِذ تَطلَعُ

حضرت رسول و فاطمه و آن بزرگواران ديگر گريستند، و چون به اين شعر رسيد

قالُوا لَهُ لَو شِئتَ أَعلمتنا***إلي مَنِ الغايَةُ وَالمَفزَعُ

حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم دستها بلند كرد و گفت: «الهي، اَنت الشّاهد عليّ و عليهم انّي اَعلَمتُهُم اَنَّ الغايَةَ والمفزعَ عليُّ بن ابي طالبٍ»و اشاره كرد به اميرالمؤمنين عليه السلام.

و چون سيد از خواندن قصيده فارغ شد حضرت به من فرمود كه: اي علي ابن موسي، اين قصيده را حفظ كن و امر كن شيعيان ما را را به حفظ آن، و اعلام نما ايشان را كه هر كه آن را حفظ كند و به خواندن آن مداومت نمايد، من بهشت را براي او ضامن مي باشم، پس من آن قصيده را حفظ كردم.(2)


1) نگاه كنيد به: قاموس الرجال، ج ۲، بحارالأنوار، ج4۷، ص ۳۲۵

2) بحارالأنوار، ج 47، ص ۳۳۸.

فقيرگويد كه : آن قصيده معروف است و در بحار و سبعه معلقه و غيرهما مذكور است و از براي آن شروحي است.

و اين قصيده را فضيل رسّان بعد از شهادت زيد بن علي در محضر حضرت صادق عليه السلام بخواند بعد از اين كه حضرت پرده كشيد و زنها پشت پرده نشستند و چون شعر «و رايةُ يقدمها حيدر» را بخواند گفت: شتيدم صداي نحيب و گريه از پشت پرده بلند شد. پس حضرت پرسيد كه اين قصيده از كيست؟

فضيل گفت: از اشعار سيد بن محمد حميري است.

فرمود: « رحمه الله. قال: فقلت: اِنّي رأيتُهُ يَشرَبُ النبيذَ، فقال رحمه الله: قلت: اني رَأيتُهُ يَشرَبُ نَبيذَ الرُّستاق، قال: تَعني الخَمر؟ قلت: نَعَم، قال رحمه الله: و ما ذلك عَلي اللهِ اَن يَغفِرَ لِمُحبِّ عَليّ عليه السلام.»(1)

و هم روايت شده كه چون مرگ رسيد رنگش سياه شد گفت:«هكذا يُفعل بأوليائكُمْ يا اميرالمؤمنين؟!».

يعني: با دوستان تو چنين مي كنند يا اميرالمؤمنين ؟! آنگاه رنگش سفيد شد و مثل ماه شب چهارده مي درخشيد، فانشأ يقول:

اُحبُّ الّذي مَن ماتَ مِن اَهل وُدِّهِ***تَلَقّاهُ بالبُشري لَدّي الموت يَضحَكُ(2)

و نوادر اخبار سيد زياده از آن است كه احصا شود، و «سيد» لقب بلكه علم او بوده، چنانچه ابوهاشم كنيه او بوده ، و پدر و مادرش را از نواصب شمرده اند، و وقتي از او پرسيدند چگونه از مذهب قبيله خود «حمير» كه از انصار معاويه مي باشند دست كشيدي و از شيعيان علي شدي؟

گفت: «صبّت عليّ الرّحمهُ صبّاً كما صُبَّت عَلي مُؤمِنِ آل فرعونَ»

و لكن از اثبات الوصية معلوم شود كه پدر او از دوستان خانواده رسالت بوده و از امام حسن عليه السلام استدعا كرد كه خدا به او پسري كرامت فرمايد كه از محبين اهل بيت


1) رجال كشي، ج ۲، ص ۵۷۰

2) تنقيح المقال، ج ۱، ص ۱۴۲-۱۴۴، ش ۹۰۳؛ بهجة الامال، ج ۲، ص ۳۱۰-۳۳۸، قاموس الرجال، ج۲.

باشد، حضرت او را بشارت داد و سيد متولد شد.(1)

و حكايت مهاجات او با سوار بن عبدالله قاضي بغداد در زمان منصور در تواريخ مسطور است.

(شهادت عده اي از طالبيين)

و هم در ايام رشيد جمعي از طالبيين شهيد گشتند، از جمله: ادريس بن عبدالله بن الحسن مثني است كه در واقعه فخ در ركاب حسين بن علي بود و بعد از شهادت حسين و برادر خود سليمان به جانب مصر و اراضي مغرب رفت، مردم مغرب با او بيعت كردند و سلطنت او عظيم گشت، چون اين خبر به هارون رسيد سخت مضطرب شد، لاجرم كسي را فرستاد كه : او را از روي مكر و تلبيس مسموم نمود. و چون به زهر كشته گشت، جاريه اي داشت كه از وي حامله بود، اولياي دولت، تاج خلافت بر شكم او نهادند و او پس از چهار ماه پسري آورد، او را ادريس نام نهادند. و در اسلام به غير از او كسي ديگر را در شكم مادر به سلطنت موسوم نكرده اند. و ادريس بن ادريس نجيب اهل بيت و شجاع ايشان است، چنانچه در خبري است، و جماعتي از فرزند زادگان او در مصر اقامت كردند و معروف شدند به فواطم.(2)

و ديگر يحيي بن عبدالله بن حسن مثني صاحب ديلم است كه در كتاب منتهي در ذكر اولاد حسن عليه السلام شرح شهادت او را نگاشتيم.

و ديگر محمد بن يحيي بن عبدالله است كه بكار بن زبير كه از جانب رشيد والي مدينه بود او را بگرفت و در محبس افكند و پيوسته در زندان بود تا وفات يافت.

و ديگر حسين بن عبدالله بن اسماعيل بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب است كه بكار بن زبير در ايام ولايت خود در مدينه او را بگرفت و تازيانه سختي بر او زد تا از صدمت تازيانه هلاك شد.

و ديگر عباس بن محمد بن عبدالله بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليه السلام است كه هارون او را بكشت، و سيبش آن شد كه وقتي بر هارون وارد شد و مابين او


1) اثبات الوصية، ص ۱۶0

2) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۲۸6.

و هارون كلماتي رد و بدل شد و در پايان كلام، هارون با وي گفت: «يابن الفاعلة»! اي پسر زانيه!. عباس گفت: زانيه مادر تو است كه در اصل كنيزكي بوده و بنده فروشان در فراش او رفت و آمد كرده اند. هارون از اين سخن سخت در غضب شد او را نزديك خويش طلبيد و گرزي بر وي زد و او را بكشت.

و از جمله اسحاق بن حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام است كه در حبس هارون وفات يافت.

و از جمله آل ابوطالب كه در زمان رشيد شهيد كردند سيد آل ابوطالب حضرت موسي بن جعفر - صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه و ابنائه - است و شهادت آن جناب در منتهي به شرح رفت.

و ديگر عبدالله بن حسن بن علي بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليه السلام است كه معروف است به عبدالله افطس، و او همان است كه در هنگام خروج حسين بن علي شهيد «فخّ» چون مؤذن وقت نماز صبح بالاي مناره رفت كه اذان گويد، عبدالله با شمشير كشيده بالاي مناره رفت و مؤذن را گفت كه در اذان حيّ علي خيرالعمل بگويد، مؤذن چون شمشير كشيده ديده «حيّ علي خيرالعمل » بگفت، عمري والي مدينه كه اين كلمه را در اذان شنيد احساس شر كرد، دهشت زده فرياد كشيد كه استر مرا در خانه حاضر كنيد و مرا به دو حبّه آب طعام دهيد، اين بگفت و از منزل خويش بيرون شد و به تعجيل تمام فرار مي كرد و از ترس ضِرطه(1)مي داد تا گاهي كه خود را از فتنه علويين نجات داد و تفصيل اين واقعه در منتهي قلمي شد.

و بالجمله، عبدالله افطس در واقعه «فخّ» حضور داشت و از آن واقعه جان به سلامت بيرون برد و ببود تازمان رشيد رسيد، امر كرد او را از مدينه احضار كردند، و فرمان كرد تا در محبس او را بداشتند، مدتي در زندان بماند تا گاهي كه رقعه اي به


1) ضَرط، ضُرّاط: باد شكم

رشيد نوشت و در آن رقعه فحش و ستم شنيع و هر كلام قبيحي براي رشيد مكتوب كرد.

هارون چون آن كاغذ را بخواند گفت: همانا اين جوان از كثرت سختي و ضجرت حبس، جان به تنگ آمده اين مطالب را براي من نوشته تا امر كنم او را بكشند تا راحت يابد، من چنين نخواهم كرد.

پس جعفر بن يحيي برمكي را امر كرد كه عبدالله را به جانب خود نقل كن و محبس او را توسعه بده، جعفر فرداي آن روز كه يوم نيروز بود امر كرد عبدالله را گردن زدند و سر او را بشست و در طبقي نهاده بر روي او منديلي افكند و براي رشيد با هداياء ديگر هديه فرستاد.

چون هداياي جعفر را به نزد رشيد بردند و سرپوش از سر عبدالله برداشتند، رشيد را اين كار خوش نيامد، جعفر را گفت: واي بر تو براي چه كار را نمودي؟ گفت: براي آن كه به اميرالمؤمنين شتم و شناعت آغاز كرده بود، گفت: واي بر تو، كشتن تو عبدالله را بدون اذن من اعظم است بر من از فحشهاي او.

پس رشيد امر كرد تا او را غسل داده و كفن نمودند و به خاك سپردند، و اين مطلب در دل هارون بود تا گاهي كه مسرور (ياسر-خ.ل) را امر كرد كه برو و گردن جعفر را بزن و بگو او را كه كشتن تو به سبب آن است كه عبدالله بن حسن پسر عم مرا بي اذن من كشتي ، مسرور نيز تبليغ نمود و جعفر را گردن زد، و دولت برامكه به كشته شدن جعفر زائل شد، و اين يك سبب قتل جعفر بوده.

و سبب ديگر نيز نقل شده كه بعد از اين ان شاء الله به شرح خواهد رفت.

و بالجمله، در زمان رشيد جماعت بسياري از علويين و آل ابوطالب شهيد گشتند كه اسامي ايشان تعيين نشده.

شيخ صدوق - عليه الرحمه - به سند معتبر از عبدالله بزاز نيشابوري روايت كرده كه گفت: در ميان من و حميد بن قحطبه طوسي معامله بود، در سالي به نزد او رفتم. چون خبر آمدن مرا شنيد در همان روز ورود من مرا طلبيد پيش از آن كه

جامه هاي سفر را تغيير دهم، و آن هنگام وقت زوال از ماه مبارك رمضان بود. چون بر او وارد شدم، ديدم حميد در خانه اي نشسته است كه نهر آبي در ميان آن خانه جاري است، چون سلام كردم و نشستم آفتابه و لگن آوردند، دستهاي خود را شست و مرا نيز امر كرد كه دستهاي خود را شستم، آن گاه خوان طعام او را حاضر كردند، از خاطر من محو شده بود كه ماه رمضان است و من روزه دارم، چون دست به جاي طعام بردم روزه را به خاطر آوردم دست كشيدم، حميد گفت: چرا طعام نمي خوري؟ گفتم: ماه مبارك رمضان است و من بيمار نيستم و علتي ندارم كه موجب افطار باشد، و شايد امير را در اين باب علتي و عذري باشد كه مجوز افطار او شده باشد.

آن پليد گفت: كه من نيز علتي ندارم و بدنم صحيح است، اين بگفت بگريست.

و چون از خوردن طعام فارغ شد، گفتم: ايها الامير! سبب گريه شما چه بود؟

گفت: سببش آن است كه در وقتي كه هارون در طوس بود، شبي از شبها در ميان شب مرا طلبيد. چون به نزد او رفتم ديدم شمعي به نزد او مي سوزد و شمشير برهنه نزد او گذاشته است و خادمي نزد او ايستاده.

چون مرا ديد، گفت: تا چه اندازه در اطاعت من حاضري.

گفتم: به جان و مال تو را مطيع و فرمانبردارم.

پس ساعتي سر به زير افكند آن گاه مرا رخصت برگشتن داد.

چون برگشتم باز پيك او به طلب من آمد و اين مرتبه ترسيدم گفتم: انالله و انا اليه راجعون. گويا اراده قتل مرا داشت، چون مرا ديد از روي من شرم كرد، اكنون مرا مي طلبد كه به قتل رساند.

چون بر او داخل شدم باز پرسيد كه: چگونه است اطاعت تو مرا؟

گفتم: فرمانبرداري مي كنم به جان و مال و فرزند و عيال.

پس تبسمي كرد باز مرا رخصت برگشتن داد.

همين كه داخل خانه خود شدم ديگر بار رسول او آمد و مرا به نزد او برد. چون بر او وارد شدم سخن سابق را اعاده كرد اين دفعه من جواب گفتم كه: اطاعت مي كنم تو را در جان و مال و زن و فرزند و دين خود.

رشيد چون اين جواب را شنيد بخنديد و گفت: اين شمشير را بگير و آن چه اين خادم تو را امر مي كند به عمل آور، پس خادم شمشير را به دست من داد و مرا به خانه برد كه درِ آن مقفّل بود، پس قفل را گشود و مرا داخل خانه كرد، چون داخل شدم چاهي ديدم كه در صحن خانه كنده اند و سه حجره در اطراف آن صحن بود كه درهاي آنها مقفّل بود. پس در يكي از آنها را گشود، در آن حجره بيست نفر ديدم از پيران و جوانان و كودكان كه گيسوان بر سر داشتند و در بند و زنجير بودند و همگي از فرزندان علي و فاطمه عليها السلام بودند.

پس آن خادم گفت كه: خليفه تو را امر كرده است كه ايشان را گردن زني، پس يك يك را بيرون مي آورد و من در كنار آن چاه ايستاده بودم و ايشان را گردن مي زدم تا آن كه تمامي را بكشتم. پس سرها و تنهاي ايشان را در آن چاه افكند.

و حجره ديگر را گشود، در آن حجره نيز بيست نفر از آل علي و فاطمه عليها السلام مقيد بودند، خادم گفت: خليفه امر كرده كه ايشان را نيز مقتول سازي ، پس يك بك را من گردن مي زدم و او سر و بدن ايشان را در آن چاه مي افكند تا آنكه ايشان را نيز به قتل رسانيدم.

پس حجره سبّم را گشود، در آن حجره نيز بيست نفر از سادات علوي و فاطمي محبوس و در قيد بودند و گيسوها كه علامت سيادت بوده در سر داشتند، خادم گفت كه: خليفه نيز امر كرده به كشتن ايشان، پس يك يك را بيرون مي آورد و من گردن مي زدم تا آن كه از قتل نوزده تن ايشان را بپرداختم. چون بيستم را آورد مرد پيري بود و گفت: دستت بريده باد اي ميشوم ملعون، چه عذرخواهي آورد نزد رسول خدا - صلي الله عليه و آله. در وقتي كه از تو بپرسد براي چه شصت تن اولاد مظلوم مرا به جور و

ستم كشتي؟ من چون اين سخن را شنيدم بر خود بلرزيدم و مرتعش گشتم.

پس خادم نزد من آمد و بانك بر من زد، من نيز آن پيرمرد علوي را به قتل رسانيدم و بدنهاي ايشان را در چاه افكندم.

پس هرگاه من شصت نفر از فرزندان رسول خدا را به ستم كشته باشم روزه و نماز مرا چه فائده بخشد، يقين دارم كه پيوسته در جهنم خواهم بود.(1)

و هم در ايام رشيد، آل برامكه به دولت رسيدند، و در سنه ۱۸۹ دولت ايشان زائل شد و نكبت روزگار، ايشان را فرو گرفت، و شايسته باشد كه در اينجا به طور اختصار به ذكر زوال دولت ايشان اشاره شود، چه تذكر حال ايشان پند و عبرتي است از براي دانايان.

فَاِنَّ فيهيم عبرة فَاعتَبِر***يا ذالحِجي و العقل والفِكر

ذكر قتل جعفر برمكي و انقضاء دولت برامكه

(2) همانا خالد بن برمك مردي بود به جودت رأي و كثرت بأس معروف، و هيچ كدام از اولاد او به مرتبه او نمي رسيدند، نه يحيي در رأي و تدبير، و نه فضل در - جود و بخشش، و نه جعفر بن يحيي در كتابت و فصاحتش، و نه محمد بن يحيي در رأي و همتش، و نه موسي بن يحيي در جرات و شجاعتش.

چون نوبت خلافت به هارون رشيد رسيد، آل برامكه را مرتبتي رفيع داد و امر وزارت را به ايشان واگذاشت و امور مملكت و رعيت را به ايشان تفويض نمود، رياست ايشان بي نهايت شد و امور ايشان مستقيم گرديد، به حدي كه گفتند: «اِنّ اَيّامَهُم عروسٌ و سُرورٌ دائِمٌ لايَزولُ».(3)

و حكايات و نوادر سيرت ايشان در زمان رشيد معروف، و مشهور و عطاياي


1) بحارالأنوار، ۴۸، ص ۱۷۶.

2) وفيات الاعيان، ج ۱، ص 328 در سفينة البحار، ج ۱، ص ۷۳ آمده است: لقد كانت البرامكه مبغضين لال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم مظهر بن العداوة لهم.

3) مروج الذهب ج ۳، ص377

ايشان در كتاب مسطور است، و ابن خلكان برمكي به جمله اي از حال ايشان اشاره كرده، و به اين نحو بود حال ايشان تا سنه ۱۸۹ رسيد، در آن سال طالع ايشان دگرگون گرديد و ستاره سعد ايشان غروب كرد.

و سببش(1)آن شد كه رشيد، جعفر بن يحيي را بسيار دوست مي داشت و پيوسته از او مفارقت نمي جست و هم چنين عباسه خواهر خود را نيز بسيار دوست مي داشت، و هرگاه كه با جعفر بود به جهت مفارقت عباسه عيشش ناقص بود، و هرگاه كه با خواهر خلوت مي كرد از نبودن جعفر سرورش دائم نبود، لاجرم عباسه را به عقد جعفر در آورد ولكن از جعفر عهد و پيمان گرفت كه با او خلوت نكند و جز اوقاتي كه در محضر رشيد باشند با عباسه ننشيند و از او تمنعي نبرد، جعفر از اين كار استنكاف داشت، بالاخره تن در داد و قسم ياد كرد كه با عباسه خلوت نكند.

هارون خواهر خود را تزويج او كرد و هر دو را در مجلس خود جمع مي كرد به سبب رؤيت ايشان عيشش تمام بود، و عباسه را رغبتي تمام با جعفر بود و زياده طالب وصل او بود و هر چه حيله كرد كه با او مضاجعه كند جعفر قبول نكرد، لاجرم عباسه به نزد مادر جعفر شد و او را مال بسيار داد و محبت بي شمار نمود تا او را مطيع خود كرد و دلش را به سوي خود مائل نمود، پس از آن سخن وصل جعفر را در ميان آورد و او را گفت كه: اگر اين مطلب واقع شود عاقبت نيكوئي براي شماها دارد از شرف مصاهرت با رشيد و دوام دولت برامكه و امثال اين كلمات، مادر جعفر كه از عاقبت امر بي خبر و از عقل ناقص بود، فريفته كلمات عباسه شد و گفت من چنان كنم كه تو به مقصود خود برسي. پس جعفر را طلبيد و گفت: كنيزكي را ديده ام كه از هر چه گوئي از صفات و كمال و حسن و جمال بهره وافي دارد و مي خواهم آن را براي تو بخرم كه با او عيش


1) اين سبب كه ذكر ميشود به حسب ظاهر است و عمد، سبب قتل ايشان انتقام الهي بود از ايشان براي حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام چنانچه در روايات است. مؤلف رحمه الله

نمائي ، و اوصاف بسياري از او نقل كرد كه جعفر شيفته او شد و از مادر او را طلب نمود، مادرش او را وعده داد و پيوسته تعريف و توصيف كنيزك را مي نمود، ولكن از آوردن او مضايقه مي كرد و تأخير مي انداخت تا زماني كه جعفر شوقش به نهايت رسيد و طاقتش تمام شد. اصرار بليغي كرد كه پس كجاست اين كنيزك كه مي گوئي؟ مادرش گفت: امشب او را برايت حاضر مي كنم، و در همان روز فرستاد براي عباسه كه امشب بيا كه به وصال پسرم خواهي رسيد.

پس چون شب شد و جعفر از نزد رشيد به منزل برگشت ، عباسه را ديد با جمال نيكو و لباسهاي فاخر و چون شراب بسيار نوشيده بود و حالت مستي داشت او را نشناخت و با او هم بستر شد و مواقعه كرد، چون از كار مضاجعت فارغ شد، عباسه گفت: حيله دختران ملوك را چه ديدي؟ جعفر معني آن را تفهميد، عباسه قضيه را تفسير كرد.

جعفر چون از واقع امر مطلع شد حالت مستي از او برفت و فزع او را فروگرفت و گفت: مرا به قيمت ارزان فروختي و در طريق وحشتناكم افكندي ، اكنون مشاهده كن كه عاقبت اين امر شديد به كجا خواهد رسيد، پس عباسه از نزد او بيرون شد و از جعفر حمل برداشت و چون مدت حمل به پايان رسيد پسري متولد كرد، خادمي با دايه براي آن قرار داد و آن طفل را به ايشان سپرد. و چون ترسيد كه خبر اين امر منتشر شود و گوشزد رشيد گردد خادم و دايه را امر كرد كه آن طفل را به مكه برند و تربيت كنند كه رشيد نفهمد.

و اين مطلب بر رشيد مخفي بود تا گاهي كه زبيده او را مطلع ساخت به جهت دلتنگي كه از يحيي بن خالد داشت در باب سختگيري در امر ايشان، چه آن كه رشيد امر حرم خود را به يحيي تفويض كرده بود و او تفقد از ايشان مي نمود و پيوسته ايشان را در پرده مي داشت و با ايشان به طريق غلظت و سختي رفتار مي كرد و شبها ابواب حرم را قفل مي كرد و كليدها را خود به منزل مي برد.

و چون حكايت مواقعه جعفر با عباسه گوشزد رشيد گشت، در هم شد و با

زبيده گفت كه: دليل و شاهد تو بر اين امر چيست؟

گفت: چه دليل و شاهدي بهتر از آن طفل است كه عباسه از جعفر آورده؟

گفت: كجاست؟

گفت: از ترس تو به مكه روانه كرده است.

گفت: غير از تو كسي ديگر نيز مطلع مي باشد؟

گفت: بلي، كنيزان حرم تو همگي مطلع مي باشند، رشيد اين امر را مستور داشت و هيچ نگفت تا گاهي كه خواست تحقيق اين مطلب را نمايد و به مكه رود، حج را بهانه كرد و سفر مكه را پيش آورد، چون به مكه رسيد تفحص كرد دانست مطلب صحيح است، آن وقت در دل گرفت كه دولت آل برامكه را زائل كند.(1)

پس برگشت به بغداد و مدتي بماند، آنگاه به سوي «انبار» سفر كرد و آن روزي كه عازم قتل جعفر شد، سندي بن شاهك را طلبيد و او را امر كرد برود بغداد و خانه هاي برامكه را و كتابان ايشان را احاطه كند و كسي را هم مطلع ننمايد كه چه خبر است، مگر كساني را كه اعتماد به ايشان دارد.

پس رشيد با جعفر در موضع معروف به « العمر» در «انبار» آن روز را به پايان رسانيدند در كمال عيش و عشرت، تا آن كه جعفر از نزد رشيد مرخص شد و به منزل خود رفت، رشيد مشايعت او كرد و برگشت، چون جعفر به منزل خود رسيد مغنيان خود را گفت كه : ساز زنند و تغنّي كنند و هنوز حالت مستي در او بود، مغني او تغنّي كرد به اين بيت:

ما تريدُ الناسُ مِنّا***ما تنامُ الناسُ عنّا

إنمّا همّتهم أن***يُظهرُوا ما قد دَفنّا

از آن طرف رشيد چون از مشايعت جعفر برگشت، ياسر (مسرور- خ.ل) خادم را طلبيد و گفت: من تو را پي كاري مي خواهم بفرستم كه محمد و قاسم فرزندانم اهل آن نيستند و تو را اهل آن مي دانم، مبادا مخالفت كني. ياسر (مسرور-خ.ل) گفت: ايّها الامير! من در مقابل امر تو چنان مي باشم كه اگر فرمائي شمشير بر شكم


1) نيز نگاه كنيد به اخبار الدول، ج ۲، ص ۸۶-۸۷، وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۳۳۲؛ مروج الذهب ج ۲ ص ۳۸۴.

خود زنم كه از پشتم بيرون آيد اطاعت مي كنم، بندگانيم چشم بر حكم و گوش بر فرمان بفرما هر چه خواهي.

گفت: جعفر برمكي را مي شناسي؟

جواب گفت كه : جعفر كسي است كه كس او را نشناسد؟ بلي ، مي شناسم مطلب چيست؟

گفت: الان مي روي و به هر حالي كه باشد او را گردن مي زني و سرش را براي من مي آوري. ياسر (مسرور- خ.ل) بلرزيد و ساكت بماند.

رشيد گفت: تو نگفتي من مخالفت نمي كنم امر تو را؟

ياسر گفت: بلي چنين است، لكن اين امر خيلي عظيم است و دوست مي داشتم قبل از اين مرده بودم و اين امر بر دست من واقع نمي شد.

رشيد گفت: اين حرفها را كنار بگذار و پي امتثال امر من برو.

ياسر به نزد جعفر رفت، ديد جعفر مشغول به لهو و عيش و طرب است. حكايت رشيد را نقل كرد.

جعفر گفت: رشيد از اين نحو مطالب با من به عنوان مزاح خيلي مي كند شايد مزاح باشد.

گفت: نه والله از روي عقل و جد گفت و شرب خمر هم نكرده بود كه گويم مست بوده و از روي مستي گفته باشد.

جعفر گفت: من بر تو حقوقي دارم، به مكافات آن امشب را به من مهلت بده و به رشيد بگو كه من كشتم جعفر را. اگر صبح گشت و پشيمان گشت از كشتن من، كه به جا بوده و اگر نه امتثال امر وي نما. گفت: نمي توانم مهلت دهم تو را.

گفت: پس مرا به نزد خيمه رشيد ببر و يكدفعه ديگر با او در قتل من مراجعه كن، اگر باز فرمان قتل مرا داد آن وقت مرا بكش.

گفت: اين عيبي ندارد.

پس ياسر و جعفر به نزد خيمه رشيد شدند، ياسر داخل شد بر رشيد گفت: جعفر را آوردم.

رشيد گفت: الان سر او را بگير و اگر نه تو را مي كشم.

ياسر به نزد جعفر شد و گفت: شنيدي فرمان قتل خود را.

پس جعفر دستمال كوچكي بيرون آورد و چشمان خود را ببست و گردن خود را كشيد، ياسر گردن او را بزد و سرش را براي رشيد برد. چون رشيد سر جعفر را بديد با او توبيخ كرد و تقصيرات او را مذاكره نمود.

آن گاه گفت: اي ياسر، فلان و فلان را حاضر كن . ياسر چون ايشان را حاضر نمود با ايشان گفت كه: ياسر را(1)گردن بزنيد، چه آن كه من نمي توانم كشنده جعفر را ببينم.(2)

و واقعه قتل جعفر در سنه ۱۸۹ بوده و سنين عمرش يه چهل و پنج رسيده بود، و به قتل او دولت برامكه زائل شد.

و رشيد يحيي بن خالد و فضل بن يحيي را در حبس كرد، و يحيي در سنه ۱۹۰ فجاة در حبس بمرد، و فضل در سنه ۱۹۳ در حبس نيز وفات كرد، و كيفيت بدبختي ايشان و نكبت روزگار با ايشان طويل است مقام را گنجايش بيش از اين نيست.

از محمد بن عبدالرحمن هاشمي منقول است كه روز عيد قرباني بود كه داخل

شدم بر مادرم ديدم زني با جامه هاي كهنه نزد اوست و تكلم مي كند.

مادرم گفت: اين زن را مي شناسي؟


1) گمان مي كنم كه صحيح مسرور باشد نه ياسر، چون كه ياسر خادم را مأمون در خدمتگذاري حضرت امام رضا عليه السلام گماشته بود و او زنده بود تا بعد از شهادت حضرت رضا عليه السلام و علي بن ابراهيم قمي اخبار رضا عليه السلام را از او نقل مي كند. مؤلف رحمه الله.

2) وفيات الاعيان، ج ۱، ص 328-339، مروج الذهب، ج 3، ص 3۸۹

گفتم : نه.

گفت: اين «عباده» مادر جعفر برمكي است.

پس من رو به جانب «عباده» كردم و با او قدري تكلم نمودم، و پيوسته ازحال او تعجب مي كردم تا آن كه از او پرسيدم كه اي مادر! از اعاجيب دنيا چه ديدي؟

گفت: اي پسر جان، روز عيدي مثل چنين روزي بر من گذشت در حالي كه چهار صد كنيز به خدمت من ايستاده بودند و من مي گفتم: پسرم جعفر حق مرا ادا نكرده، و بايد كنيزان و خدمتكاران من بيشتر باشد، و امروز هم يك عيد است كه بر من مي گذرد كه منتهي آرزوي من دو پوست گوسفند است كه يكي را فرش خود كنم، و ديگري را لحاف خود كنم.

محمد گفت : من پانصد درهم به او دادم، چنان خوشحال شد كه نزديك بود قالب تهي كند. و گاه گاهي «عباده» به نزد ما مي آيد تا از دنيا رفت.

و از براي عاقل دانا همين يك حكايت در بي وفائي دنيا كافي است.

و بالجمله، مدت دولت برامكه هفده سال و هفت ماه و پانزده روز بوده، و بسيار كس از شعرا در اشعار خويش اشاره به نكبت روزگار ايشان نموده اند، از جمله علي بن ابي معاذ قصيده در اين باب گفته:

يا أيُّها المَغتُّر بالدَّهرِ***والدّهر ذو صَرفٍ و ذوغَدر

لا تأمَنِ الدَّهرَ و صَولاته***وكُن عَلي الدّهرِ عَلي حَذرٍ

إن كنت ذاجَهلٍ بتَصريفه***فَانظُر إلي المصلوب بالجسرِ(1)

(القصيدة)

و چون ذكر برامكه شد مناسب ديدم به حال ابن خلكان برمكي اشاره كنم:

مكشوف باد كه: احمد بن محمد بن ابراهيم بن ابي بكر بن خلكان اربلي، مورخ مشهور صاحب تاريخ معروف به وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان از احفاد يحيي برمكي است، و نسبش به يحيي منتهي مي شود، و وجه تسميه جد او به خلكان (به


1) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۸۹

فتح خاء و تشديد لام مكسوره) آن است كه روزي بر افران خود مفاخره كرد به مفاخر آل برامكه، با وي گفتند:

خلّ كان جدي كذا، نسبي كذا و هكذا.

يعني: بگذاركنار مفاخرت به جد و نسب خود را، بلكه مفاخر خود را بگو.(1)

چون شير به خود سپه شكن باش***فرزند خصال خويشتن باش

اِنّ الفَتي مَن يَقُولُ ها اَنَا ذا***ليس الفَتي مَن يَقُولُ كاَن ابي(2)

و ابن خلكان، اشعري الأصول و شافعي الفروع است، و در نهايت عصبيت و نصب است، و در قاهره مصر توقف داشته و به منصب قضاوت اشتغال داشته، و كتاب تاريخ را در حدود سنه ۶۵۴ در آنجا تأليف كرده، و در ۲۶ رجب سنه ۶۸۱ در دمشق وفات يافت و در سفح(3)جبل «فاسيون» به خاك رفت،(4)و كتاب وفيات را با اتقان نوشته و در او ذكر كرده تراجم مشاهير تابعين و من بعدهم را تا زمان خود و از صحابه ذكري نكرده و ما در اين رساله بسيار از او نقل كرده ايم.

و صلاح الدّين صفدي شارح لامية العجم تذييلي بر وفيات نوشته و ناميده او را به وافي بالوفيات، و احوال حضرت اميرالمؤمنين علي السلام را به تفصيل در آن درج كرده، والله العالم.


1) روضات الجنات، ج ۱، ص ۳۲۱.

2) روضات الجنات، ج ۱، ص ۳۲۱.

3) پائين، دامته.

4) روضات الجنات، ج ۱، ص ۳۲۵.

ذكر خلافت ابوموسي محمد الامين بن هارون و كيفيت قتل او

(1) چون روز شنبه سيم جمادي الاولي سنه ۱۹۳ در طوس رشيد از دنيا رخت كشيد، از مردم براي پسرش محمد امين بيعت گرفتند، و محمد در آن وقت در بغداد بود، لاجرم قاصدي خاتم خلافت و قضيب و برد رسول خدا را كه گفته شده در نزد هارون بود در آن روز به تعجيل تمام براي محمد برد و روز نيمه آن ماه به بغداد رسيد، مردم بغداد در آن روز با محمد بيعت كردند.

و محمد مادرش ام جعفر زبيده(2)

يعني: بوديم آنچه بوديم و بدان حمد و شكر كرديم، و بريده شديم و در آن پشيماني نداريم.

و هم از حبيب السير نقل كرده كه تبريز را زبيده خاتون بنا نمود و بعد از مدتي به زلزله خراب شده، و متوكل به تجديد عمارت آن پرداخت (انتهي). [مجالس المؤمنين، ج ۱، ص 1۸۰]

و در فردوس التواريخ است كه زبيده به واسطه مرضي كه داشت از بغداد به سبب تغيير آب و هوا به جانب تبريز رفت و چون تب او به واسطه آن بلد از او دفع شد مسمي به تبريز شد. و مدتي از اين مرحله گذشت، هارون نامه به او نوشت و در آن نامه آمدن او را به جانب بغداد درخواست نمود، او رد جواب نوشت كه (الخلخلة الجميد في الكرز الجديد خير من البغداد و هارون الرشيد) مؤلفة رحمه الله

دختر جعفر بن ابي جعفر منصور بوده كه خانم

1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الانباء في تاريخ الخلفاء، ص 89-95 تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۳۲۲-۳۳۱ تاريخ الخلفا، ابن يزيد، ص ۳۹-۴۰ الجوهر التمين، ص ۱۲۹ مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۹۶.

2) قاضي نورالله، در مجالس گفته كه: زبيده شيعه فدائيه بود، چنان كه شيخ اجل عبدالجليل رازي در كتاب نقض آورده كه چون هارون الرشيد غلو زبيده را در تشيع بديد سوگند بخورد كه او را به دو كلمه طلاق دهم و بيشتر نه، پس بر كاغذي نوشت كه «كُنتِ فَبِنتِ». يعني: بودي آنچه بردي و بريد شدي و آن را به زبيده فرستاد. زبيده از غايت محبت مرتضي و زهرا عليه السلام در پس كاغذ او نوشت كه «كُنّا فَاحمَدنا، و بِنّا و ما نَدَمنا»

زنهاي بني عباس بوده و آثاري از او معروف است، از جمله بناء تبريز يا تجديد و تعمير آن و بعضي عيون و آثار ديگر كه از او نقل شده، و ديگر آباري (چاههائي) كه در طريق مكه حفر كرده.

و محمد امين از عبدالله مأمون به شش ماه كوچكتر بوده، و هارون در زمان خلافت خود محمد را وليعهد خويش نموده بود و از مردم براي او بيعت گرفته بود و از پس او براي مأمون، و چون هيجده شب از بيعت امين بگذشت، امين درصدد بر آمد كه مأمون را از ولايتعهدي خلع كند واز براي موسي ناطق فرزند خود قرار دهد، پس با امراء و وزراء در اين باب مشورت كرد، ايشان صلاح نديدند مگر علي بن عيسي بن هامان كه اقدام بر خلع مأمون نمود.

پس امين، علي بن عيسي را با لشكري عظيم به جهت دفع مأمون به خراسان روانه كرد، چون علي با لشكر امين نزديك به «ري» شدند، طاهر بن حسين(1)از جانب مأمون يا چهار هزار سوار به جنگ او آمد، و چون علي طريق حزم و احتياط را فرو نهاده بود به جهت كثرت لشكر خويش لاجرم منكوب لشكر طاهر شد و او را بكشتند و تنش را در چاهي افكندند، طاهر در اين باب كاغذي به مأمون نوشت، مأمون بسي مسرور گشت.

مأمون نيز برادر خود امين را از خلافت خلع كرد و طاهر بن حسين را با هرثمة بن اعين به جهت دفع امين به سمت بغداد روانه داشت، پس طاهر و هرثمه با لشكر خويش به جانب بغداد روانه شدند و دور بلد را محاصره كردند و جنگهاي بسيار مابين لشكر امين و مأمون واقع شد و منجنيقهاي بسيار بر اطراف بغداد نصب كردند و بسياري از خانه ها سوخته و خراب گشت و اموال بي شمار از مردم بغداد تلف شد و بسياري از عياران در اين گيرودار مال مردم را ببردند و اجناس در بغداد قيمت پيدا كرد به سبب آن كه راه تردد بسته گشت.

و اين واقعه در سنه ۱۹۶ بود، و پيوسته تا چهارده ماه كار بدين گونه مي رفت تا


1) وي طاهر بن حسين بن مصعب خزاعي (م 207 هـ) است. نگاه كنيد به: الاعلام، ج3، ص 321

آن كه مردم بغداد به تنگ آمدند و كار برايشان سخت شد، لاجرم بسياري به عنوان مسافرت به حج از بغداد فرار كردند و كثيري جزء لشكر مأمون گشتند و كار بر امين زياد سخت شد و بيشتر اصحابش دست از او برداشتند و او را تنها گذاشتند، طاهر نيز براي وجوه واعيان بغداد نوشت كه امين را به قتل آوردند، وعده سيم و زر بسيار در مقابل آن كار داد، جميعاً نوشتند كه ما امين را از خلافت خلع كرديم و دست از ياري او برداشتيم.

و بالجمله، طاهر قوت گرفت و كار را بر امين سخت تنگ كرد و طريق تردد به سمت او را مسدود نمود تا آن كه كار به جائي رسيد كه نزديك شد امين و اصحابش از گرسنگي و تشنگي هلاك شوند، لاجرم امين براي هرثمه نوشت كه مرا امان بده و مطمئن گردان تا به نزد تو آئيم، هرثمه قبول كرد و او را وعده داد كه اگر نزد من آئي جز خير و خوبي چيز ديگر نبيني.

پس امين ، موسي و عبدالله پسران خود را بوسيد و بوئيد و با آنها وداع كرد و گريان از نزد ايشان بيرون شد و سوار بر اسب شد و از باب خراسان بيرون رفت به جانب مشرعه و داخل «حراقه»(1)شد و هرثمه را ملاقات كرد، هرثمه مابين ديدگان او را بوسيد و با هم نشستند در «حراقه» كه طاهر جماعتي از «هرويه» را با جمله از ملاّحين و غيره فرستاد كه امين را دستگير كنند، آن جماعت بيامدند و برهنه گشتند و در آب فرو رفتند و از زير «حراقه» در آمدند و حراقه را در آب منقلب كردند.

اهل حراقه كه از جمله امين و هرثمه بودند در آب فرو رفتند. هرثمه به هر طريقي بود خود را به زورقي رسانيد و بيرون آمد و به لشگر خود ملحق شد، و امين نيز جامه هاي خود را از تن بيرون كرد تا سبك شود، پس شنا كرد تا از آب بيرون آمد، لكن اتفاقاً از آن سوي بيرون شد كه لشكر ديراني غلام طاهر جمع بودند. پس بعضي او را بگرفتند از او بوي مشگ و رايحه طيب شنيدند دانستند كه امين


1) حراقه (به فتح و تشديد): نوعي از كشتي هاست كه تفط اندازان، آلت تفط اندازي دروي دارند. (صراح اللغه) (م)

است، او را به نزد طاهر بردند و پيش از آن كه به نزد طاهر برسد طاهر را خبردار نمودند، طاهر حكم قتل او را داد در همان بين راه او را بكشتند در حالي كه صيحه مي زد و مي گفت: «

انّا لله و انّا اليه راجعون، انا ابن عم رسول الله و اَخوالمأمون» چندان شمشير بر او زدند تا هلاك شد، آن گاه سر از تنش گرفتند و براي طاهر بردند. چون سر را نزد او نهادند، طاهر گفت : «اللّهمّ مالك المُلك تؤتِى الملكَ مَن تَشاءُ».(1)(الآية) آن گاه سر امين را براي مأمون به خراسان فرستاد. و قتل امين در شب يكشنبه ۲۵ محرم سنه ۱۹۸ بوده.

و در كيفيت قتل امين طريق ديگر نيز نقل شده، چنانچه از احمد بن سلام منقول است كه او در «حراقه» با امين بود هنگامي كه «حراقه» را متقلب كردند، احمد شنا كرد و خود را بيرون آورد، بعضي از اصحاب بگرفت و خواست تا وي را بكشد، او را وعده دو هزار درهم داد كه در صبح آن شب به او بدهد، احمد گفت: از كشتن من درگذشت و مرا داخل در اطاق تاريكي كرد. من در آن حجره بودم كه ناگاه ديدم مردي را عريان و برهنه آوردند كه جز سر اوايل و عمامه چيزي در تن نداشت و بر كتفش خرقه بود. او را نيز در اطاق حبس كردند و پاسبانان دور اطاق را بگرفتند كه مبادا ما بگريزيم.

چون آن مرد در جاي خود مستقر شد، عمامه از سر و صورت خود برداشت، نگريستم كه او محمد امين است، پس بگريستم و كلمه استرجاع را آهسته گفتم، امين مرا ديد و گفت: تو كيستي؟ گفتم: من يكي از غلامان توأم اي سيد من. گفت: كدام يك از غلامان من باشي؟ گفتم: احمد بن سلامم ، گفت: اي احمد. گفتم: لبيك يا سيدي، گفت: نزديك من بيا و مرا در برگير كه من وحشت سختي در خود مي يابم. نزديك شدم و او را در بغل گرفتم ديدم دلش در اضطراب و خفقان است. پس گفت: بگو براي من كه برادرم مأمون زنده است؟ گفتم: اگر زنده نبود براي


1) سوره آل عمران، آيه 26.

چه اين مقاتلت و كارزار شد؟ گفت: با من گفتند كه او مرده است : گفتم: خدا زشت كند صورت وزراء تو را كه تو را بدين موضع رسانيدند. گفت: الحال وقت عتاب نيست و تقصير آنها نبود. گفتم: اي سيد من، اين خرقه را دور افكن. گفت: كسي كه حالش مثل حال من باشد اين خرقه هم براي او زياد است.

پس گفت: اي احمد، شكي ندارم كه مرا به نزد برادرم مأمون خواهند برد. آيا مأمون مرا مي كشد؟ گفتم: نمي كشد شما را چه آن كه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد كرد.

گفت: هيهات، المُلكُ عَقيمٌ لا رَحِمَ لَهُ.

گفتم: امان هرثمه امان برادرت مي باشد، پس او را استغفار و ذكر خدا تلقين مي كردم كه ناگاه در اطاق گشوده شد و مردي با سلاح وارد شد و نگاهي به صورت محمد كرد و بيرون رفت و در را ببست.

من دانستم كه محمد را خواهند كشت، و من نماز شب خود را خوانده بودم مگر نماز وتر را، ترسيدم كه مرا نيز با او بكشند و نماز وتر از من فوت شود، زود برخاستم براي نماز وتر، محمد گفت كه: نزديك من بيا و نماز بخوان كه من در وحشت سختي مي باشم. پس زماني نگذشت كه جمعي از اعاجم با شمشيرهاي برهنه آمدند كه محمد را بكشند.

محمد امين چون اين بديد از جا برجست و گفت: «انا لله و انا اليه راجئون، ذَهَبَت نَفسي والله في سبيلِ الله، اَما مِن حيلَةٍ؟ اَما مِن مُغيثٍ؟».

آن جماعت بيامدند تا نزديك در هر يك به ديگري مي گفت كه: نزديك او برو و كارش را بساز، محمد وساده اي بر دست گرفت و گفت: «اَنا ابنُ عَمِّ رسول الله، اَنا ابنُ هارون الرّشيدِ، اَنا أخو المَأمونُ، اللهَ اللهَ في دَمي».

پس يكي از غلامان طاهر داخل شد و ضربتي بر پيش سر محمد زد، محمد وساده را جلو صورت وي داد و خواست كه شمشيراز او بگيرد كه آن مرد به فارسي

صدا زد كه محمد مرا كشت، آن جماعت در بيت ريختند و بر محمد هجوم

آوردند، يكي شمشير بر تهيگاه او زد كه محمد بر رو درافتاد. آن گاه سرش را بريدند و به نزد طاهر بردند.

فقيرگويد كه: غرض من از نقل قضيه احمد بن سلام يك مطلب بود و آن بيان آن كه ناظرين بدانند كه سابقين چگونه مواظب بودند بر نماز شب و نوافل ليليه كه اين مرد با آن كه ظاهر مي نمايد كه يكي از غلامان محمد امين بوده و از عباد و زهاد نبوده، و در حالي كه محبوس است واز حيات خود مأيوس، چگونه اهتمام به تهجّد دارد و مي ترسد كه كشته شود در حالي كه نماز وتر از او فوت شده باشد، از براي اهل غيرت مذهب جعفري اين قضيه پند عظيمي است.

و بالجمله، چون سر امين را به نزد طاهر بردند طاهر آن سر را براي مأمون به جانب خراسان فرستاد.

چون سر امين را به نزد مأمون بردند امر كرد كه او را در صحن خانه بر چوبي نصب كردند و لشكر و جنود خود را طلبيد و شروع كرد به عطا دادن، و هركدام را كه جايزه مي داد امر مي كرد كه ابتدا بر آن سر لعنت كند و جايزه خويش بستاند، مردم بر سر امين لعنت مي كردند و جايزه مي گرفتند تا آنكه مردي از اعاجم جايزه خود را بگرفت به وي گفتند كه سر را لعنت كن. گفت: لَعَنَ اللهُ هذا، و لَعَنَ والِدَيهِ، و اَدخَلَهُم فى كذا وكذا مِن اُمّهاتِهِم.

پس مأمون امر كرد كه سر را از دار به زير آوردند و خوشبو كردند و فرستاد براي بغداد كه با جثه اش دفن كنند.

و محمد امين سنين عمرش سي و سه سال و سيزده روز بوده، و مدت خلافتش تا زمان قتلش قريب به پنج سال طول كشيد، و چون در ايام خويش پيوسته مشغول به لهو و لعب و لذت و طرب بود و از پس آن مبتلا به محاصره و حروب با لشكر مأمون گشت لهذا متعرض آل ابوطالب نگشت. و در ايام او حادثه بر طالبيين واقع نشد. و آنچه باعث كشتن و زوال ملك او شد همان كثرت اقبال او به لذات، و اشتغال او به لهو و لعب و ساز و طرب و امثال آنها بوده، چنانچه بعضي از شعراء در

اين دو بيت بدين مطلب اشاره كرده:

إذا غَدا مَلِكُ باللّهو مشتغلاً*** فَاحكُم عَلي مُلكِهِ بِالوَيلِ وَالحَربِ

أما تَرَي الشَّمسَ في الميزانِ هابِطَةٌ*** لمّا غَدا وَ هُوَ برجُ اللَّهوِ وَاللّعَبِ(1)

شه چه بنشست بر دريچه هزل*** ملك بيرون دهد بروزن عزل

هزل با شاه گر مقيم شود*** خاطرش از هنر عقيم شود

شاه را خواب خوش نبايد خفت*** فتنه بيدار شد چو شاه بخفت

و در اوائل خلافت امين بعد از هيجده شب از موت رشيد گذشته، ابوبكر بن

عياش از دنيا برفت و سنين عمرش به نود و هشت ۹۸ سال رسيده بود.(2)

و در سنه ۱۹۸ و به قولي در ۱۹۹ عبدالملك بن صالح بن علي پسر عم سفّاح در

«رقه» از دنيا برفت، و او افصح بني عباس در عصر خود بوده



1) اخبار الدول، ج2، ص ۹۱.

2) مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۹۸.

ذكر خلافت ابوالعباس عبدالله بن هارون ملقب به مأمون و داستان ابوالسرايا

اشاره

(1) از زماني كه عبدالله مأمون، محمدامين را از خلافت خلع كرد و لشگر او به جنگ امين رفتند و او را محاصره كردند، عامه مردم خراسان و ساير بلدان و امصار كه طاهر بن حسين برايشان استيلا يافته بود مأمون را خليفه گفتند و با او بيعت كردند و در منابر نام او را ذكر مي نمودند تا وقتي كه محمد امين مقتول گشت، آن گاه تمام مردم بغداد نيز مأمون را به خليفتي گرفتند.

و مأمون را «نجم بني عباس» مي گفتند واز علم نجوم و حكمت بهره وافي داشت، و علم فلسفه را بسيار دوست مي داشت ، و پيوسته مجالسي منعقد مي كرد براي مناظره و مقالات. و مادرش كنيزكي بود مراجل نام، و مأمون اظهار تشيع مي كرد.

از جمله ندماء او يحيي بن اكثم(2)خراساني بود، و يحيي از پيش در بصره قضاوت مي كرد، و گفته اند به لواطه اشتغال داشت(3)تا آن كه اولادهاي مردم بصره را فاسد كرد، اهل بصره به تنگ آمدند. و به مأمون شكايتها از او پيغام كردند، مأمون او را از قضاوت عزل كرد. و در حق يحيي گفته شده:(4)


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الأنباء في تاريخ الخلفاء، ص ۹۶-۱۰۳. تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۳۳۱-۳۶۰، تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص۴۰، الجوهرالثمين، ص ۱۳۱؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۴.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: «وفيات، ج۶، ص ۱۴۷؛ طبقات الحنابله، ص ۱۴۰، ميزان الاعتدال، ج ۴، ص ۳۶۱.

3) اين نسبت به يحيي در منابعي آمده است از جمله نگاه كنيد به: محاضرات الادباء، ج ۲، ص۲۵۱.

4) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۲

يا لَيتَ يَحيي لَم يَلِدهُ اَكثَمُه*** و لم تَطأ أرضَ العِراق قَدَمَه

اَلُوط قاضٍ في العراق نَعلَمُه*** اَيُّ دواةٍ لَم يَلقِهُ قَلمُه

وَ اَيُّ شَعبٍ لَم يَلِجهُ ارقَمُه(1)

علق القلب ربابا*** بعد ما شبّ و شابا

انّ حكم الله حقٌ*** لا اري فيه ارثيابا

فقال الاب. هذه الأية تعلّمها امس، ان قرأ آية غيرها فلا تحجر عليه، فقال يحيي: فبحّكما الله من اب وابن و حجر عليهما، مؤلف رحمه الله.

از پس آن كه يحيي از قضاوت بصره معزول گشت خود را به مأمون رسانيد، مأمون او را نديم خويش گردانيد و مرتبه او را رفيع كرد.

نقل شده(2)كه روزي مأمون با بحيي گفت كه: اي ابامحمد! اين شعر از كيست؟ قاضٍ يرَي الحدَّ فِي الزّناء، ولأ*** يَرَي علي مَن يَلُوطُ من بَأسِ

گفت: قائل اين شعر ابن ابي تعيم است و او همان كس است كه گفته است: أميرنا يَرتَشي، و حاكِمُنا*** يَلُوطُ، وَالرَأسُ شَرّ ما رأسٍ

قاضٍ يَري الحدَّ في الزناء، ولا*** يَريَ عَلي مَن يَلُوطُ مِن بَأسٍ

ما أحسبُ الجَور يَنقَضي و علي الـ*** ـاُمّة والٍ مِن آل عبّاسٍ(3)

بتجلّدي للثامتين أراهُم

إنّي لريب الدهرِ لا أتضعضعُ

فأجابه العلوي:

و إذا المنبة أنشبّت أظفارها

ألفيت كلٌّ تميمةِ لا تنفعٌ

فعجب الحاضرون من جوابه.

و هذان البيتان من جملة قصيدة طويلة لأبي ذؤيب خويلدبن خالد الهذلي يرثي بها بتيه. و كان قد هلك له خمس بتين في عام واحد، أصابهم الطاعون [وفيات الاعيان، ج6، ص 155].

و قريب من هذا ما يحكي عن معاوية بن ابي سفيان أيضاً انه كان يوماً في مجلس حفل باهل الشام و عنده عقيل بن ابي طالب. فقال معاوية: أتعرفون أبالهب الذي أنزل الله في حقه: «تبّت يدا أبي لَهب».** من هو؟ فقال أهل الشام: لا، فقال معاوية: هو عمّ هذا، و أشار إلي عقيل. فقال عقيل في الحال: أتعرفون امرأته التي قال الله تعالي في حقها: «و امرأتُهُ حمّالةَ الحَطَب في جيدِها حبل من مسد».*** من هي؟ فقالوا: لا، قال: هي عمّة هذا، و أشار الي معاوية. و كانت عمّة امّ جميل بنت حرب بن امية زوجة ابي لهب، فكان ذلك من الأجوبة المسكنة. [وفيات الاعيان، ج6، ص 151- 157] و لها نظائر كثيرة. مؤلف رحمه الله.

*- ديوان الهذابين، ج 1، ص 4

**- سوره مسد، آيه 1

***- سوره مسد، آيه 4


1) حكي ان رجلاً دخل علي يحيي و قال: أيّدالله القاضي، هذا ابني، اسالك ان تحجر عليه لانّه سفيه شارب الخمر تارك الصلاة، فانكر الابن ذلك فقال الاب: اصلح الله القاضى هل تكون صلاة بلا قرائة؟ فأسأله ان يقرأ شيئا من القرآن فسأله. فقال:

2) وفيات الاعيان، ج۶، ص ۱۵۳ و ۱۵۴؛ تاريخ بغداد، ج۱۴، ص ۱۹۶ به نقل از مقامع الفضل، ج ۲، ص ۴۸۶ مروج الذهب، ج۴، ص ۲۲.

3) و يشبه هذا السئوال والجواب ماروي عن معاوية بن ابي سفيان، انّه لمّا مِرض مَرض موته واشتدت علّنه و حصل اليأس منه، دخل عليه بعض أولاد اميرالمؤمنين يعوده، قوجد، قد استند جالساً يتجلد له لئلا يتشفي به، فطعف عن القعود، فاضطجع و انشد:

مأمون ساعتي از خجالت سر به زير افكند و فرمان داد تا ابن ابي نعيم شاعر را نفي بلد كردند و به جانب سند روانه اش نمودند.

و بالجمله، يحيي به كثرت لواطه معروف و متجاهر بوده، و نقل شده كه مأمون چهارصد بچه امرد بسيار وجيه براي لذت و حظ او ملازم او نموده بود كه ملازمت ركاب او داشتند، و اين قاضي بي حيا پرده شرم و حيا را دريده و به مصاحبت ايشان التذاذ مي يافت، و قضاء و طر از ايشان مي نمود، لاجرم جماعتي از شعراء عصر او را هجا گفته اند، از جمله راشد بن اسحاق است كه در هجو او قصيده اي گفته ، و اين دو بيت از آن قصيده است و اشاره است به همان امردهاي ملازمين خدمت او:

يَقُودُهُمْ إلى الهيجاء قاضٍ*** شديدِ الطَّعنِ بالرُّمحِ الرُّدينى

يُغادِرهُم اِلَي الاَذقانِ صَرعي*** و كُلُّهُم جَريحُ الخُصيَتَينِ

و هم راشد در هجو او سروده:

و كُنّا نُرَجّي أن نَري العَدلَ ظاهراً*** فَأعقِبنا بَعد الرَجاء قُنُوطٌ

متي تَصلَحُ الدُّنيا و يَصلَحُ أهلُها*** و قاضي قُضاةِ المُسلمينِ يَلُوطُ(1)


1) وفيات الاعيان، ج۶، ص ۱۵۵؛ الاغاني، ج ۲، ص ۲۷۲ و ۲۷۳.

سيوطي در كتاب رياض النضرة في احاديث الماء والخضرة از تاريخ بخاري نقل كرده كه روايت كرده از محمد بن سليمان يماني، كه گفت: روزي مأمون با يحيي نشسته بود و عباس پسر مأمون نيز در آن مجلس حاضر بود و عباس در نهايت خوشرو و زيبا بود، يحيي چشم خود را به صورت عباس دوخته بود و پيوسته از صورت او لذت مي برد.

چون قاضي ديد كه اين كار خوبي نيست و هم از آن طرف در مقام پسران امرد بي اختيار است و نمي تواند كه خودداري كند، لاجرم از در اعتذار بيرون شد و حديثي جعل كرد و با مأمون گفت كه: يا اميرالمؤمنين؛ خبر داد مرا عبدالرزاق، از معمر، از ايوب، از نافع، از ابن عمر كه او حديث كرد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم كه: نگاه كردن بر روي نيكو چشم را جلا مي دهد، و من چون چشمم ضعف دارد خواستم تا مگر از نگاه كردن به صورت نيكوي عباس چشم خود را جلايي داده باشم!

مأمون برآشفت و گفت: اي يحيي! از خدا بترس! همانا اين حديث افترا است بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم و هرگز پيغمبر چنين حديث نفرموده. مؤلف گويد كه: آن چه در باب لواط يحيي نقل شده اگر مي خواستيم بنويسيم از وضع رساله خارج مي شديم، و هم عمر عزيز اشرف از آن است كه صرف نقل اين مطالب شود.

فعن كتاب الجعفريات مسنداً عن اميرالمؤمنين عليه السلام قال: اَحمقُ النّاسِ مَن حَشي كِتابَهٌ بالتُّزهات، إنّما كانَتِ الحُكَماءُ وَ العُلَماءُ و الأتقِياءُ وَالأبرارُ يَكْتُبُون بثلاثهٍ لَيسَ مَعهنٌ رابعٌ: مَن اَحسَن لِلّهِ سَريرَتُه اَحسَنَ اللهُ عَلانِيَتَهُ، وَ مَن اَصلَحَ فيما بَينَهُ وَ بَينَ اللهِ تَعالي، اَصلَحَ اللهُ فيما بَينَه وَ بَينَ النّاس، و مَن كانَتِ الآخِرَةُ هَمّه كَفاهُ اللهُ هَمّه مِنَ الدُّنيا.(1)

و اما اين مقدار كه در باب يحيي نقل كرديم نكته لطيفي ملحوظ نظر بود و آن بيان آن كه عاقل هوشمند بداند كه چون قاضي پرده شرم و حيا را دريد و از حق تعالي


1) كتاب الجعفريات، با تصحيح احمد صادقي، ص ۳۸۶.

شرم نكرد، چگونه حق تعالي او را رسوا فرموده كه تا اين زمان كه زياد از هزار و صد سال است هنوز نام او به بدي و بي شرمي در تصانيف و السنه مردم برده مي شود، به علاوه گرفتاريهاي نشأة ديگرش، مثل معروف است ما بين عوام: لطف حق يا تو مدارها كند*** چون كه از حد بگذرد رسوا كند

پس هر كسي مراجعه به نفس كند و اگر مبتلا به معصيتي است، به جهت رسوا نشدن خصوص در قيامت كه «نعوذ بالله من خزي يوم المحشره آن معصيت را ترك كند، و اين بابي است وسيع براي اهل تفكر.

و هم از ذكر حال يحيي، حال مأمون نيز معلوم شد، چه اگر كسي حال كسي را بداند از حال جليس و نديم او به حال او پي ببرد.

و بالجمله، ما در اين رساله بناي تاريخ نويسي نداريم، بلكه تاريخ خلفاء عنوان مطلب است و مقصد ذكر فوائد مهمه است كه بر اهل علم و تميز مخفي نيست، والله المؤيد.

و ايام خلافت مأمون قريب به بيست و يك سال طول كشيد، و اول زمان خلافت او حدود سنه ۱۹۶ بود.

و در سنه ۱۹۸ برادر خود قاسم بن رشيد را از عهد خلافت خلع كرد.

و در همان سال سفيان بن عيينه در مكه وفات كرد.

و هم در آن سال موافق تاريخ ابن خلكان حسن بن هاني(1)معروف به ابونؤاس شاعر در بغداد وفات كرد و او را بهره عظيمي از شعر بوده و لكن اكثر اشعار او در باطل و مزخرف بوده.

وَ اِنَّما قيلَ له اَبُونُؤاسِ (بِضَمِّ النُّونِ) لِذَوّابَتَينِ كانَتا تَنُوسانِ عَلي عاتِقَيه، وَ هُوَ غَيرُ اَبي نُؤاسٍ الثّاني المَقَلِّبَ بِاَبي نُؤاس الحقِّ، كَما عَن مَجالِسَ الشّيخ انّ الأمام عليٌ بن محمّد النقي- عليهما السّلام- قال لأبي السّري سَهلِ بن يعقوب بن اسحاق الملقّب هو أيضاً بِاَبي


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۹۵؛ الاغاني، ج ۲۰ ص ۳؛ تاريخ بغداد، ج ۷، ص ۴۳۶؛ الشعرا و الشعراه، ص ۶۸.

نُؤاس، لكثرة ما كان يتخالع و يطائب مَعَ النّاس تَؤطِئَةٌ لأظهار تشيّعه علي الطَّيبَةَ:

يا اَبَا السّري اَنتَ اَبُونَؤاسِ الحقُّ، وَ مَن تَقَدِّمَكَ اَبُو نَؤاس الباطِلُ.

و لأبي نؤاس اشعارٌ راتقَةٌ منها في مَدح سيّدنا عليّ بن موسي الرّضا عليه السلام:

مُطَهَّرُونَ نقياتٌ ثِيابُهُم*** تُتلي الصَّلاةُ عَلَيهِم أَينَما ذُكِرُوا

من لم يكن علويّاٌ حين تنسبه*** فما له من قديم الدّهر مُفتَخَر

وَالله لَمّا بَري خَلقاً فَاَتقَتَهُ*** صَفّاكُمُ وَاصطَفاكُم أَيُّها البَشَرُ

فَأَنتُمُ المَلأ الأعلي و عِندَكُم*** عِلمُ الكِتابِ وَ ما جاءَت بِهِ السُّوَرُ(1)

وَ حُكي عن المأمون قال: لَو وَصفَتِ الدُّنيا نَفسَها لَمّا وَصَفَت بِمِثلِ قَولِ أَبي نُؤاسٍ:

أَلا كُلُّ حيٍّ هالِكٌ وَ ابنُ هالِكٍ*** وَ ذُو نَسَبٍ في العالَمينَ غَريقٍ

اِذَا امتَحَنَ الدُّنيا لبيبٍ تَكَشَّفَت*** لَهُ عَن عَدُوٌّ في ثِيابِ صَديقٍ

و نقل شده كه چون هنگام فوت ابونواس رسيد، عيسي بن موسي هاشمي با وي گفت كه: تو در آخر روزي از ايام دنيا و اول روز آخرت مي باشي، و معاصي و زلات تو بسيار است، پس توبه كن تا خدا تو را بيامرزد. ابونواس گفت: مرا بلند كنيد و بنشانيد. چون او را نشانيدند گفت: مرا تخويف مي كني به عذاب الهي؟ و حال آن كه حديث كرد مرا حمّاد بن سلمه از انس بن مالك كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم فرمود: «براي هر پيغمبري شفاعتي است و من شفاعت خود را ذخيره كرده ام براي اهل كبائر از امت خود در روز قيامت»، آيا گمان مي كني من از ايشان نيستم؟(2)

مؤلف گويد كه : حسن ظن به خدا ممدوح است، خصوص در وقت مردن و روايت شده «حَسِّنوا الظّنَّ بالله»(3)و وارد شده كه حق تعالي فرموده: «اَنَا عِندَ ظَنِّ عَبدي فَليَظُنَّ بي ما شاءَ» و ابونواس حسن ظن داشته، وما أحسن ظنه بريّه حيث يقول:

تَكَثَّر مَا استَطعتَ مِنَ الخَطايا*** فَاِنَّكَ بالِغٌ رَبَّاً غَفُوراً


1) وفيات الاعيان ج ۳، ص ۲۷۱، شعر در بشارة المصطفي، ص ۹۶-۹۷.

2) روضات الجنات، ج ۳، ص ۵۳.

3) بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۶۵.

سَتبصر إن وَرَدتَ عَلَيه عَفواً*** وَ تَلقي سَيِّداً مَلِكاً كَريماً

تَعَضُّ نَدامَةٌ كفّيك مِمّا*** تَرَكتَ مَخافَةَ النّارِ السُّرُورا(1)

و لكن پوشيده نماند كه حسن ظن و رجا ممدوح است مادامي كه با خوف و خشيت مقرون باشد و به مرتبه ايمني از مكرالله نرسد، يعني آدمي از عذاب الهي و امتحانات خدائي ايمن نشيند، و از عظمت و جلال حضرت ذوالجلال نينديشد و به عنوان آن كه من رجا، و حسن ظن به خدا دارم هر چه خواهد بكند. شك نيست كه اين رجا نيست، بلكه غرور و حماقت است و موجب خسران است.

«و لقد احسن من قال: ما اشتار العسل من اختار الكسل». نابرده رنج گنج ميسر نمي شود*** مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد روايت شده كه شخصي به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه: قومي از دوستان شما معصيت مي كنند و مي گويند ما اميدواريم. حضرت فرمود: دروغ مي گويند دوستان ما نيستند، اينها قومي هستند كه غلبه كرده بر ايشان اماني و آمال، همانا كسي كه اميد به چيزي داشته باشد عمل از براي آن مي كند.

و شبهه نيست در آن كه هر قدر معرفت بنده به عظمت و جلال پروردگار بيشتر و به عيوب خود بيناتر باشد ترس او از خدا زيادتر مي شود، و از اين جهت است كه حق تعالي خوف و خشيت را نسبت به علما داده چنانچه فرموده: «اِنَّما يَخشَي اللهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ»(2)

و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم فرمود كه: ترس من از خدا بيشتر است از همه. و از آن حضرت پرسيدند كه چه زود پير شديد؟ فرمود كه: مرا پيركرد سوره هود و واقعه و مرسلات و عم يتسائلون.(3)

و اگر نديده اي شنيده اي حكايات خوف انبياء و مقربين و غشهاي اميرالمؤمنين و تضرع و مناجاتهاي حضرت سيد الساجدين - صلوات الله عليهم جمعين - را.


1) وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۹۸.

2) سوره فاطر، آية ۲۸،

3) الخصال، ص ۳۸

و بالجمله ، روايت شده از يكي از اصدقاء ابي نواس كه گفت: من بعد از مرگ ابونواس براي او جزع بسيار كردم به جهت معاصي بسيار او و عذاب الهي بر او تا وقتي او را در خواب ديدم با هيئت خوشي، از او پرسيدم كه خدايا تو چه كرد؟

گفت: مرا آمرزيد به سبب چند بيتي كه گفته بودم.

گفتم : آن ابيات كدام است؟

گفت: نزد مادرم است، صبحگاهي به نزد مادر او رفتم و حكايت را با وي بگفتم و مطالبه آن ابيات نمودم، مادرش نوشته اي آورد به خط ابونواس اين ابيات در اومكتوب بود:

يا رَبِّ إن عَظُمَت ذُنُوبي كَثرةٌ*** فَلَقَد عَلِمتُ بِأنّ فضلك أَعظَمُ

إن كانَ لايَدعُوكَ إلاّ مُحسنٌ*** فَمَنِ الَّذي يَدعُو وَ يَرجُو المُجرِمُ

أَدعُوكَ ربِّ كَما اَرَدتَ تَضَرُّعاً*** فإذا رَدَدتَ يَدي فمن ذَا يرحَمُ

مالِي إلَيكَ شَفاعَةً اِلاَّ الَّذي*** اَرجُوهُ مِن عَفوٍ وَ اِنّي مُسلِمٌ

يا مَن عَلَيهِ تَوكّلي وَ كِفايَتي*** اِغفِر لِيَ الزَلاّتِ اِنّي آثِمٌ(1)

اي خداي بخشنده غفار، اين عاصي نامه سياه گناهكار را بيامرز. بارالها، با من چيزي نيست كه مقبول درگاه تو باشد جز ولايت و محبت اميرالمؤمنين و شفيع المذنبين و مودت اهل بيت طاهرين او سلام الله عليهم اجمعين.

مَواهِبُ اللهِ عِندي جاوَزَت اَمَلي*** وَ لَيسَ يَبلغها قَولي ولا عَمَلي

لكِنَّ اَشرَفَها عِندي وَ اَفضَلَها*** ولايتي لاَميرالمؤمنينَ عَلي عليه السلام(2)

«اَللّهُمَّ أمِتنا عَلي وَلايَتِهِم وَ محبتهم، وَاحشُرنا مَعهُم وَ في تَحت لوائهم».

و در ايام(3)مأمون سنه 199 ابوالسّرايا خروج كرد.



1) وفيات الاعيان ج ۲، ص 102-۱۰۳.

2) از ابن شهرآشوب است.

3) نك: مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶

ص 334

ذكر خروج ابوالسرايا و مقتل بعضي طالبيين در ايام مأمون

ابوالسرايا نامش سَري بن منصور شيباني است، و مردي شجاع و قوي القلب و بصير در امر حرب بوده و در سنه ۱۹۹ در كوفه خروج كرد و مردم را به بيعت محمّد بن ابراهيم بن اسماعيل طباطبا فرزند ابراهيم بن حسن بن حسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام دعوت كرد، و اين به سبب آن بود كه در راه حجاز با محمد مواعده كرد كه مردم را به بيعت او طلبد و او در دهم جمادي الاولي سنه ۱۹۹ در كوفه خود را ظاهر كند.

چون روز ميعاد شد محمد بن ابراهيم در كوفه خروج كرد و با او بود علي بن عبدالله (عبيدالله -خ.ل) بن حسين بن علي بن الحسين عليهما السلام، مردم كوفه مانند جَراد به بيعت او داخل شدند و گرد او جمع گشتند، و ابوالسرايا با غلامان خود: ابوالسيؤل و بشار و ابوالهرماس از خارج كوفه مردم را به نصرت اهل بيت و خونخواهي شهدا، اهل بيت تحريص نموده و جماعتي را با خود جمع كرده بود، در همان روز موعود وارد كوفه شد.

پس محمّد بن ابراهيم بر فراز منبر شد و خطبه خواند و مردم را به بيعت خويش طلبيد و عهد كرد كه در ميان ايشان به قانون كتاب و سنت عمل كند و جانب امر به معروف و نهي از منكر را فرو نگذارد، مردم كوفه به تمامي رشته بيعت او را در گردن افكندند و به رغبت تمام با وي بيعت نمودند.

ابوالفرج از جابر جعفي روايت كرده كه حضرت باقرالعلوم عليه السلام از خروج محمد بن ابراهيم طباطبا خبر داد هنگامي كه فرمود: در سال صد و نود و نه بر منبر كوفه خطبه مي خواند مردي از ما اهل بيت كه حق تعالي به او با ملائكه مباهات فرمايد.

و بالجمله، چون محمد بر كوفه مستولي شد رسولي به نزد فضل بن عباس بن

عيسي بن موسي فرستاد و او را به بيعت خويش طلبيد و از او استعانت جست، فضل دعوت او را اجابت نكرد و چون تاب مقاومت محمد را نداشت از شهر بيرون شد و در خارج بلد منزل كرد و امر كرد تا در اطراف منازل خود و اصحابش خندقي كندند و غلامان خود را امر كرد كه مكمل و مسلح باشند و او را حراست كنند.

چون اين خبر به محمد رسيد، ابوالسرايا را به جنگ او فرستاد و او را امر كرد كه ابتدا به قتال او نكند بلكه او را به بيعت خود بطلبد ، ابوالسرايا با جماعت بسياري به جانب فضل بن عباس كوچ كرد و ابتدا او را به بيعت محمد دعوت كرد، ايشان سر از بيعت بر تافتند بلكه فضل امر كرد كه لشكر ابوالسرايا را تيرباران كنند، لشكر فضل از پشت سور لشكر ابوالسرايا را تير مي افكندند تا يك نفر از ايشان كشته شد. اين خبر را به محمد رسانيدند محمد اجازت جنگ داد.

لشكر ابوالسرايا هجوم آوردند و جماعتي از لشكر فضل را بكشتند آن گاه داخل سور گشتند و آنچه از اموال يافتند غارت كردند، فضل بن عباس هزيمت كرده به جانب بغداد نزديك حسن بن سهل رفت و از ابوالسرايا تظلم و شكايت كرد.

حسن، زهير بن مسيب را با جماعتي از لشكر به جنگ ابوالسرايا فرستاد، چون لشكر بغداديين به كوفه رسيدند آغاز بي شرمي كردند و ندا در دادند كه: اي اهل كوفه، زنان و دختران خود را براي ما زينت كنيد كه همين دم مردان شما را مي كشيم و با زنان و دختران شماها فجور خواهيم كرد، از اين طرف ابوالسرايا در ميان لشكر خويش فرياد برداشت كه: اي مردم، ذكر خدا كنيد و توبه و استغفار نمائيد و از خدا نصرت بطلبيد و از حول و قوت خود برائت جوئيد و قرآن بخوانيد و فرار از جنگ منمائيد، همانا از براي مرگ وقتي است معين، فرار از دشمن مرگ را تأخير نمي اندازد.

من لم يمت عبطةً(1)يمت هرباً*** الموت كأسُ والمرءُ ذائقها

و مصاف جنگ در كنار فرات بود، و ابوالسرايا كميني ترتيب داده بود و خود از


1) عبطة (بالعين المهلمة ثم الموحدة ثم الطاء المهمة) يقال: مات عبطة اى ثباتاً صحيحاً (ق) مؤلف رحمه الله.

جانبي برلشكر زهير حمله كرد و از طرف ديگر كمين او بيرون شد و پيوسته ابوالسرايا مردم كوفه را به جنگ تحريص مي كرد و خود مبارزاتي عظيم كرد و در غلواي جنگ غلام و بشار علمدار لشكر زهير را بكشت. علم ايشان سرنگون شد، بغداد بين فرار كردند، مردمان كوفه تا قريه «شاهي » ايشان را تعاقب نمودند و ابوالسرايا پيوسته منهزمين را ندا مي داد كه هر كه از اسب خود پياده شود در امان است، و هر كدام از ايشان كه از اسب پياده مي شدند لشكر ابوالسرايا به جاي ايشان سوار مي شدند و همراه ايشان رفتند تا از قريه «شاهي و تجاوز كردند.

آخرالامر زهير فرياد كرد كه : اي ابوالسرايا، ديگر هزيمتي از اين بالاتر چه خواهد بود دست از ما بردار، پس ابوالسرايا لشكر را امر كرد كه دست از تعاقب برداريد و غنيمت جمع نمائيد، كوفيان غنائم بسيار به دست آوردند و اسب و اسلحه بغداديين را بگرفتند، پس به لشكرگاه زهير آمدند و در آنجا هرچه يافتند برداشتند و از غذاهاي ايشان بخوردند بعد از آن كه مدتي بود كه به گرسنگي گذرانيده بودند، پس مالهايي غنائم را با سرهاي بريده به جانب كوفه حمل دادند.

از آن طرف زهير به بغداد رفت و از ترس حسن بن سهل پنهان شد، حسن او را طلبيد و عمودي از آهن بر دست داشت، به جانب زهير افكند كه يك چشمش شكافته شد و امر كرد او را گردن زنند، بعضي شفاعت او نموده او را عفو كرد. و حسن بن سهل و ساير عباسيين را غم عظيمي شامل حال شد، پس حسن، عبدوس بن عبدالصمد را طلب كرد و با هزار سوار و سه هزار پياده او را به جنگ ابوالسرايا فرستاد و امر كرد از آن راهي كه زهير هزيمت كرده بود نرود مبادا لشگرش كشتگان لشكر زهير را ببينند و ترس پيدا كنند.

پس عبدوس راه پيمائيد تا به كوفه رسيد. ابوالسرايا چون از مقدم عبدوس مطلع شد لشكر خود را سه قسمت نموده و در كمين ايشان نشانيد، و يك دفعه دور لشكر عبدوس را احاطه كردند و جنگ عظيمي برپا شد و جماعتي از لشكر عبدوس از هول و هرب در فرات غرق شدند، و ابوالسرايا با عبدوس مقابل شد و ضربتي بر

سر او زد و وي را بكشت. پس لشكر ابوالسرايا غلبه كردند و لشكر عبدوس را تعاقب نمودند و غنيمت بسياري به دست آورده و به كوفه برگشتند.

اين وقت ابوالسرايا بر محمد بن ابراهيم طباطبا وارد شد ديد محمد در حال احتضار است، پس محمد ابوالسرايا را وصيت كرد به تقوي و نهي از منكر، و نصرت ذريه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم، و در باب جانشين و وصي خود اختيار با مردم گذاشت كه هركه را ايشان از اولاد علي - عليه السلام - بپسندند آن كس قائم مقام او باشد و اگر اختلاف كردند جانشين او علي بن عبدالله بن حسين بن علي بن الحسين -عليهما السلام - باشد. اين بگفت و جان تسليم كرد.

ابوالسرايا موت او را از مردم پوشيده داشت تا گاهي كه شب داخل شد، جنازه او را تجهيز كرد و با جماعتي از زيديه به جانب «غَري» برد و به خاك سپرد. و چون روز ديگر شد مردم را جمع كرد و خبر مرگ محمد را آشكار نمود صداهاي مردم براي مرگ محمد به گريه بلند شد و مدتي بگريستند.

آن گاه ابوالسرايا گفت: اي مردم، همانا محمد وصي كرد و اختيار كرد براي شما شبيه خود ابوالحسن علي بن عبدالله را، اگر شما او را مي پسنديد پس او امير شما باشد و اگر نه هركه را خواهيد اختيار كنيد، مردمان به هم ديگر نگريستند و جوابي ندادند جز محمد بن محمد بن زيد بن علي بن الحسين - عليهماالسلام -كه جواني حديث السّن بود برخاست و كلماتي چند بگفت. آن گاه رو كرد به علي بن عبدالله و گفت: ما به تو راضي مي باشيم، دست فرا ده تا با تو بيعت كنيم، علي به بيعت ايشان رضا نداد و با محمد گفت كه: من رياست اين قوم را با تو تفويض كردم و با ابوالسرايا گفت: شما چه مصلحت مي دانيد در اين امر؟ گفت: رضاي من رضاي تو است. پس دست محمد را بگرفتند و با او بيعت نمودند.

آنگاه كه محمد از بيعت مردم بپرداخت عمال خود را در بلدان و امصار متفرق ساخت. از جمله ابراهيم بن موسي بن جعفر -عليهم السّلام - را به يمن فرستاد و

زيد بن موسي بن جعفر - عليهماالسلام - را والي اهواز كرد، و عباس بن محمد بن عيسي بن محمد بن علي بن عبدالله بن جعفر را والي بصره نمود، و حسن بن حسن افطس را والي مكه كرد، و جعفر بن محمد بن زيد بن علي را با حسن بن ابراهيم بن حسن بن علي والي واسط نمود.

پس هر يك از عمال او در سنه ۱۹۹ به بلدان متفرق شدند، و اين افطس بلامزاحم وارد مكه گشت و بر اهل آنجا امارت يافت، و ابراهيم بن موسي چون وارد يمن شد بعد از واقعه يسيره اهل يمن در طاعت او شدند، و اما جعفر و حسن كه در واسط وارد شدند نصر بجلي امير واسط به مقاتلت ايشان بيرون شد ايشان با او جنگ كردند تا وي را هزيمت دادند، پس از آن بر واسط استيلا يافتند، و اما عباس بن محمد كه به جانب بصره مي رفت با علي بن جعفر و زيد بن موسي بن جعفر همدست شدند با حسن بن علي مأموني كه در بصره والي بود مقاتلت كردند و او را هزيمت دادند و برعسكر او استيلا يافتند.

و زيد بن موسي خانه هاي بني عباس را كه در بصره بنا كرده بودند بسوزانيد. و به اين سبب او را زيد النار گفتند، و اين زيدالنّار همان است كه بعد از قتل ابوالسرايا او را مأخوذ داشتند و براي مأمون فرستادند، مأمون او را به حضرت امام رضا عليه السلام بخشيد و زيد زنده بود تا زمان منتصر بالله، و افعال زيد بر حضرت امام رضا عليه السلام گران آمد و او را توبيخ و تعليف بسيار فرموده و در روايتي حضرت قسم خوردند تا زنده باشند با او تكلم نفرمايند، و ما در منتهي مختصري از حال او نگاشتيم.

و بالجمله ، از اطراف و اكناف نامه هاي بسيار مشتمل بر فتوحات براي محمد بن محمد بن زيد بيامد، و اهل شام و جزيره براي او كاغذ نوشتند كه ما سر در اطاعت نو نهاده ايم رسولي به نزد ما روانه كن تا از ما بيعت گيرد.

و روز به روز كار ابوالسرايا بالا گرفت، و اين امر بر حسن بن سهل سخت و شديد گشت، لاجرم به تمهيد دفع ابوالسرايا متوسل به طاهر بن حسين گشت طاهر او را اجايت نكرد.

آن گاه حسن كاغذي براي هرثمة بن اعين نوشت و از او مدد خواست و آن نامه را به سندي بن شاهك داده براي هرثمه فرستاد، سندي در «حلوان» به هرثمه رسيد و كاغذ حسن بن سهل را به وي نمود، هرثمه چون مطلب را مخبر شد اقدام ننمود، از قضا در همان اوقات كاغذي از منصور بن مهدي براي هرثمه آمد و او را به كفايت امر ابوالسرايا فرمان كرده بود.

لاجرم هرثمه با لشكر خود متوجه بغداد شد. اهل بغداد به استقبال ايشان بيرون شدند و فرح و سرور عظيمي از آمدن هرثمه برايشان رخ داد.

پس حسن بن سهل لشكر خود را با اموال بر هرثمه عرض كرد كه هر چه خواهد با خود بردارد، هرثمه از بغداديين لشكري انتخاب كرده و با سي هزار نفر به جانب كوفه كوچ كرد، و ابوالسرايا در آن وقت در كوفه در موضع معروف به «قصر ضرّنين» بود و محمد بن اسماعيل بن محمد بن عبدالله الارقط بن علي بن الحسين را با عباس طبطبي و مسيب با لشكري عظيم به سمت مداين فرستاده بود، و محمد بن اسماعيل با لشكر خود در ساباط مداين با حسين بن علي معروف به ابوالبط ملاقات كردند و قتال عظيمي نمودند و ابوالبط منهزم گشت و محمد بن اسماعيل بر مدائن استيلا يافت و مدائن را تسخير كرد. او اين بود تا گاهي كه حسن بن سهل جماعتي را به همراهي علي بن ابي سعيد و حمّاد تركي به جنگ محمد بن اسماعيل فرستاد. ايشان با محمد مقاتله كردند تا او را هزيمت دادند و در اين ايام محمد بن جعفر عليه السلام خروج نمود.

ذكر خروج محمد بن الامام جعفر صادق و مال كاراو

در همين ايامي كه ابوالسرايا خروج كرده بود، محمد فرزند امام جعفر صادق عليه السلام در مدينه خروج كرد و مردم را به بيعت خود خواند، اهل مدينه با او بيعت به امارت مؤمنين كردند. و بعضي گفته اند كه : محمّد در اول امر مردم را به

بيعت محمد بن ابراهيم طباطبا مي خواند، چون محمد وفات كرد مردم را به بيعت خويش طلبيد.

و محمد بن جعفر را «ديباجه» مي گفتند به جهت حسن و جمال و بها و كمال او، و هم محمد مردي سخي و شجاع و قوي القلب و عابد بود، و پيوسته يك روز روزه مي داشت و يك روز را افطار مي نمود، و هرگاه از منزل بيرون مي شد برنمي گشت مگر آن كه جامه خود را كنده بود و برهنه اي را به آن پوشانيده بود، و در هر روزي گوسفندي براي ميهمانان خود مي كشت.

پس به جانب مكه رفت و با جماعتي از طالبيين كه از جمله ايشان بودند: حسين بن حسن افطس، و محمد بن سليمان بن داود بن حسن مثني ، و محمد بن حسن معروف بالسَّليق، و علي بن حسين بن عيسي بن زيد، و علي بن الحسين بن زيد، و علي بن جعفر بن محمد، با هارون بن مسيب جنگ عظيمي نمودند و بسيار كس از لشكر هارون كشته گشت.

آن گاه دست از جنگ برداشتند هارون بن مسيب حضرت علي بن موسي الرضا عليهما السلام را به رسالت به نزد محمد بن جعفر فرستاد و او را به طريق سلم و صلح طلبيد، محمد بن جعفر از صلح ابا كرد و آماده حرب شد، اين وقت هارون لشكري فرستاد تا محمد را با طالبيين در آن كوهي كه منزل داشتند محاصره كردند و تا سه روز مدت محاصره طول كشيد و آب و طعام ايشان تمام گشت، اصحاب محمد بن جعفر دست از او برداشتند و متفرق شدند، لاجرم محمدرداء و نعلين پوشيد به خيمه هاروان بن مسيب رفت و از او براي اصحاب خود امان خواست هارون او را امان داد.

و به روايت ديگر به جاي هارون، عيسي جلودي ذكر شده.

و بالجمله، طالبيين را در قيد كردند و در محمل هاي بدون وطا نشانيدند و به خراسان فرستادند، و چون به خراسان ورودكردند مأمون، محمد بن جعفر را اكرام نموده و جايزه داد، و با مأمون بود تا گاهي كه در خراسان وفات يافت مأمون به

تشييع جنازه او بيرون شد و جنازه او را حمل داده تا نزديك قبر رسانيده و بر او نماز خواند و در لحد خوابانيد، پس از قبر بيرون آمد و تأمل كرد تا او را دفن نمودند.

بعضي گفتند: يا امير! امروز شما در تعب افتاديد، خوب است سوار شويد و به منزل تشريف بريد، گفت: اين رحم من است كه الحال دويست سال است كه قطع شده است، پس قرضهاي محمد را كه قريب به سي هزار دينار بود ادا كرد.(1)

«عود علي يدء» رجوع كرديم به ذكر خبر هرثمه با ابوالسرايا:

چون هرثمه بن اعين ساخته جنگ ابوالسرايا شد، با لشكري عظيم كه سي هزار تن به شمار رفته از بغداد به جانب كوفه كوچ كرده، از آن طرف ابوالسرايا نيز ساخته جنگ شد و ما بين او و هرثمه جنگ سختي واقع شد و برادر ابوالسرايا در اين واقعه كشته شد و خود هزيمت كرده و تحصيل استعداد نمود.

پس از چندي باز به مقاتلت هرثمه بيرون شد و كارزار سختي ما بين ايشان واقع شد و اين واقعه در دوشنبه نهم ذيقعده بود و در اين دفعه از لشكر هرثمه جمع كثيري مقتول شد، و از لشكر ابوالسرايا غلام او، و روح بن حجاج و حسن بن حسين بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام كشته شدند و آتش جنگ شعله ور شد، و ابوالسرايا سر برهنه كرده بود و فرياد مي كرد كه اي مردم يك ساعت صبر و ثبات آوريد و بعد از آن در راحت باشيد، همانا نزديك شده كه لشكر هرثمه هزيمت كنند، اين بگفت و مثل شير رميده بر سپاه هرثمه حمله كرد و جنگ عظيمي نمود و بسي مردانگي از او ظاهر شد.

بالاخره سركرده لشكر هرثمه را بكشت و لشكر او را در هم شكست، ايشان هزيمتي شنيع نمودند آن وقت كوفيان ايشان را تعاقب نمودند. ابوالسرايا فرياد برداشت كه: اي لشكر، طريق حزم و احتياط را فرو مگذاريد، همانا لشكر عجم مردمان مكاري مي باشند مبادا دوباره بعد از فري كري كنند و كميني داشته باشند و شما را احاطه كنند، كوفيان به حرف او گوش ندادند و لشكر هرثمه را تعاقب كردند.



1) مؤلف محترم در منتهي الامال (چاپ پيشين، ج ۲، ص ۳۰۱-۳۰۲) اين بحث را داشت و اينجا تكرار شد

از قضا هرثمه پنج هزار نفر را عقب لشكر آماده در كمين گذاشته بود كه اگر كار به هزيمت كشد ايشان يورش كنند و كوفيان را از پا درآورند، اين وقت آن جماعت از كمين بيرون شدند و بقيه لشكر هرثمه از هزيمت برگشتند و كوفيان را احاطه نمودند، و هرثمه در غلواي جنگ اسير شده بود او را نجات دادند و بر لشكر ابوالسرايا حمله كردند و جماعتي از ايشان را بكشتند و پيوسته كار بدين گونه مي رفت.

روزي غلبه با ابوالسرايا و روزي با هرثمه، و چند روز بدين منوال گذشت تا آن كه هرثمه فرياد برداشت كه: اي اهل كوفه، براي چه خود را به كشتن مي دهيد و خونهاي ما را مي ريزيد؟ اگر كراهت داريد از امان ما، بيائيد تا تمامي بيعت كنيم با منصور بن مهدي. و اگر خواهيد سلطنت از آل عباس بيرون شود، توقف كنيد تا روز دوشنبه با هم مجتمع شويم و گفتگو كنيم و هركه را اختيار كرديم با او بيعت كنيم.

اهل كوفه چون اين بشنيدند دست از جنگ كشيدند و بدين مطلب رضا دادند، ابوالسرايا فرياد برداشت كه: اي اهل كوفه، اين حيلتي است از اين مردمان اعاجم چون ديدند مغلوب شدند لاجرم به دست آويز اين حيله نجات خود طلبيدند، اين سخن را وقعي ننهيد و حمله در دهيد همانا آثار فتح ظاهر گشته.

كوفيان گفتند كه: ديگر جنگ با ايشان حلال نيست و ما با ايشان جنگ نمي كنيم. ابوالسرايا در غضب شد و ناچار دست از جنگ كشيد و چون روز جمعه شد بر فراز منير رفت و خطبه خواند و اظهار بي وفائي و غدر كوفيان نمود بعد از حمد بر خدا و درود بر رسول از جمله كلمات او اين بود:

يا اهل الكوفة، يا قتلة علي عليه السلام ، و يا خذلة الحسين عليه السلام، إن المغترّ بكم لمغرور، و انّ المعتمد علي نصركم لمخذول، و انّ الذليل لمن اعززتموه، (الي ان قال) هيهات لاعذرلكم إلاّ العجز والمهانة و الرضا بالصغار و الذّلة، انما انتم كفئ الظل، تهزمكم الطبول باصواتها، و يملأ قلوبكم الخرق بسوادها، اما والله لأستبدلنّ بكم قوماً يعرفون الله حق معرفته، و يحفظون محمداً صلي الله عليه و آله و سلّم في عترته، ثم قال:

و مارست أقطار البلاد فلم أجد*** لكم شبهاً فيما وطئت من الارض

خلافاً و جهلاً و انتشار عزيمة*** و وهناً و عجزاً فى الشدائد والخفض

لقد سبقت نيكم الي الحشر دعوة*** فلا فيكم راض ولافيكم مرضي

سابعد داري عن قلي من دياركم*** فذوقوا اذا ولّيت عاقبة النقض

كوفيان را شنيدن اين كلمات غيرتي پديدار گشت، جماعتي به پا خاستند و گفتند: دست فرا ده تا با تو بيعت كنيم و جان خود را فدا كنيم، همانا به خدا قسم ديگر رو از جنگ برنتابيم ناگاهي كه فتح نمائيم.

ابوالسرايا ديگر بر سخن ايشان وقعي ننهاد و دست محمد بن محمد بن زيد را بگرفت با جماعتي از علويين و قومي از كوفيان در شب يكشنبه سيزدهم محرم از كوفه بيرون شد و تا «قادسيه» آمد و در آن جا سه روز بماند تا اصحابش از خستگي در آمدند، آن گاه به جانب بصره روانه گشت.

از آن طرف اشراف كوفه نزد هرثمه رفتند و از براي مردمان كوفه از وي امان گرفتند، هرثمه ايشان را امان داد و منصور بن مهدي داخل كوفه شد و كوفيان را در تحت بيعت خويش در آورد، و هرثمه نيز چندي بماند تا فتنه تسكين يافت و سلطنت كوفه بر منصور بن مهدي خالص شد، آنگاه به جانب بغداد رفت.

از آن طرف ابوالسرايا چون نزديك بصره شد مردي از اعرابي از اهل بلد ديد احوال بصره پرسيد ، گفت: لشكر عباسيين بر بصره غلبه كرده اند و محمد بن اسماعيل عامل محمد بن محمد بن زيد را بيرون كرده اند، ابوالسرايا عطف عنان به جانب واسط كرد. ديگر باره آن مرد گفت: كه واسط نيز چنين است، گفت: پس كجا بروم؟ اعرابي گفت: صلاح آن است كه به جانب «جوخي»(1)و جبل روي و از مردم آنجا بيعت گيري و لشگري از اكراد با خود جمع نمائي آنگاه به جنگ مسوده بيرون شوي، ابوالسرايا مشورت او را قبول كرده و راه جبل را گرفت، به هر قريه و دهي كه


1) جوخي، كسكري: دهي است از اعمال واسط. مؤلف رحمه الله.

مي رسيد خراج آنجا را مي گرفت و غلات آن را مي فروخت و تهيه زاد مي نمود تا به اهواز رسيد و از آن جا به جانب «سوس» بيرون شد، حسين بن علي مأموني كه در «كور اهواز» جاي داشت ساخته جنگ او شد و با ابوالسرايا جنگ عظيمي نمود تا لشكر او را هزيمت داد.

ابوالسرايا طريق خراسان پيش داشت و پيوسته سير مي كرد تا به قريه «برقان»(1)رسيد، محمد (حمّاد- خ.ل) كِندي كه در آن ناحيه جاي داشت با جماعتي به دفع ابوالسرايا بيرون شد و ابوالسرايا را امان داد تا ايشان را به نزد حسن بن سهل فرستد، ابوالسرايا قبول امان او نموده، پس ابوالسرايا را با محمد بن محمد بن زيد براي حسن بن سهل به جانب بغداد فرستاد.

چون محمد را به نزد حسن بن سهل بردند محمد امان طلب كرد، حسن گفت: چاره نيست جز آن كه تو را گردن زنم، بعضي از ناصحين حسن را گفتند كه: اي امير! صلاح نيست در كشتن محمد بي اذن مأمون، چه آن كه جعفر برمكي بي اذن رشيد عبدالله افطس را بكشت رشيد بدين سبب از آل برامكه انتقام كشيد، و گاهي كه مسرور را فرستاد به جهت كشتن جعفر با وي گفت: به جعفر بگو كه: كشتن او به سبب آن است كه پسر عم مرا بي جهت كشتي، الحال مي ترسم كه اگر محمد را بكشي مأمون نيز با تو چنان كند كه پدرش با جعفر كرد، بهتر آن است كه او را براي مأمون بفرستي.

حسن اين نصيحت او را قبول نموده و از كشتن محمد درگذشت. و چون ابوالسرايا را به نزد وي حاضر نمودند، حسن پرسيد كه: تو كيستي؟

گفت: سَريّ بن منصور، گفت: بلكه تو نذل بن نذل ، مخذول بن مخذول مي باشي ، پس امر كرد هارون بن ابي خالد را كه در ازاي قتل برادرش عبدوس او را گردن زند، پس هارون ابوالسرايا را گردن زد.

پس سرش را در جانب شرقي و بدنش را در جانب غربي به دار كشيدند، و از


1) بِرقان (بالكسر) دهي است به خواررم و دهي است به جرجان، مؤلف رحمه الله.

پس آن ابوالشوك غلام ابوالسرايا را گردن زدند و او را نيز به دار كشيدند.

پس محمد بن محمد را به خراسان به نزد مأمون فرستادند، مأمون امر كرد او را در خانه اي سكني دادند و تا چهل روز در «مرو» بود، آن گاه به شربت سمي كه به او سفايت كرده بودند جگرش پاره پاره شد.

و محمد مادرش فاطمه دختر علي بن جعفر بن اسحاق بن علي بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب بوده است.

و في عمدة الطالب، قال: توفّي محمد بن ابراهيم فجأة. فنصب ابوالسرايا مكانه محمد بن محمد بن زيد هذا و لقّبه المؤيد، فندب الحسن بن سهل اليه هرثمة بن اعين فحاريه و اسره و حمله الي الحسن بن سهل، فحمله الحسن الي المأمون بمرو فتعجّب المأمون من صغر سنّه و قال: كيف رأيت صنع الله بابن عمك؟ فقال: محمد بن محمد بن زيد:

رأيت امين الله في العفو و الحلم*** و كان يسيراً عنده اعظم الجرم

و توفّى محمد بن محمد بن زيد بمرو، سقاه المأمون السمّ سنة اثنين ومأتين و هو ابن عشرين سنة فيقال: انه كان ينظر الي كيده يخرج من حلقه قطعاً فيلقيه في طست و يقلّبه بخلال في يده.

و بالجمله، آنچه از طالبيين در ايام مأمون مقتول شدند غير از محمد بن محمد بن زيد چند نفر ديگر مي باشند كه خبر ايشان به ما رسيده:

يكي حسن بن حسن ( حسين -خ.ل) بن زيد بن علي بن الحسين كه در واقعه ابوالسرايا به دست لشكر هرثمه مقتول شد چنانچه در سابق دانستي.

ديگر حسين بن اسحاق بن حسين بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام كه با ابوالسرايا از كوفه خارج گشت و در وقعه «سوس» كشته گشت.

و ديگر محمد بن حسين بن حسن بن علي بن علي بن الحسين عليه السلام كه در ايام ابوالسرايا در «يمن» كشته شد.

و ديگر علي بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن محمد بن علي بن عبدالله بن

جعفر بن ابي طالب است كه در ايام ابوالسرايا در يمن مقتول گشت.

و ديگر عبدالله بن جعفر بن ابراهيم بن جعفر بن حسن مثني است كه در ايام مأمون به جانب فارس بيرون شد، قومي از خوارج را در طريق بكشتند.

و ديگر محمد بن عبدالله بن حسن بن علي بن الحسين عليه السلام، و او همان ابن افطس است كه پدرش در ايام رشيد به دست جعفر برمكي مقتول شد، او را معتصم برادر مأمون به شربت سمي مسموم نمود و شهيد شد.

و ديگر از مقتولين آل ابوطالب، سيد آل ابوطالب حضرت علي بن موسي الرضا - صلوات الله عليه - است كه در ايام مأمون در ماه صفر سنه ۲۰۳ به سبب سمي كه به آن جناب دادند شهيد گشت و در كتاب منتهي شهادت آن جناب به شرح رفت.

و در سنه ۲۰۰ دويست هجري مأمون امر كرد كه آل عباس را احصا نمايند، چون ايشان را به قلم در آوردند عدد ايشان از مرد و زن و بزرگ و كوچك سي و سه هزار به شمار رفت.

و هم در آن سال مأمون، رجاء بن ابي الضحاك و ياسر خادم را به سمت مدينه روانه كرد كه حضرت امام رضا عليه اسلام را احضار به «مرو» نمايند، پس آن جناب را مكرّماً به شهر «مرو» حاضر كردند، و ترجمه حديث رجاء بن ابي الضحاك را كه متضمن سيره حضرت امام رضا عليه السلام است در منتهي (1)

ايراد كرديم.

و چون حضرت امام رضا عليه السلام وارد «مرو» شد، مأمون آن جناب را تبجيل و تكريم نام نمود و خواص اولياء و اصحاب خود را جمع نمود و گفت: اي مردمان، من در آل عباس و آل علي عليه السلام تأمّل كردم هيچ يك را افضل و احق به امر خلافت از علي بن موسي عليه السلام نديدم، پس رو كرد به حضرت امام رضا عليه السلام و گفت: اراده كرده ام كه خود را از خلافت خلع كنم و به تو تفويض كنم.

حضرت فرمود: اگر خلافت را خداوند براي تو قرار داده است جايز نيست كه به


1) نگاه كنيد به منتهي الامال، چاپ پيشين، ج ۲. ص ۴۶۹ تا۴۷۴ و نيز ببينيد: عيون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۸۰، بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۹۱.

ديگري بخشي و خود را از آن معزول كني، و اگر خلافت از تو نيست تو را اختيار آن نيست كه به ديگري تفويض نمائي.

مأمون گفت: البته لازم است كه اين را قبول كني.

حضرت فرمود: من به رضاي خود هرگز قبول نخواهم نمود. و تا مدت دو ماه اين سخن در ميان بود، چندان كه او مبالغه كرد، حضرت چون غرض او را مي دانست امتناع مي فرمود.

چون مأمون از قبول خلافت آن حضرت مأيوس گرديد، گفت: هرگاه خلافت را قبول نمي كني پس ولايتعهد مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد. حضرت فرمود كه: پدران بزرگوارم مرا خبر دادند از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت، و مرا به زهر ستم شهيد خواهند كرد، و بر من ملائكه آسمان و زمين خواهد گريست، و در زمين غربت در پهلوي هارون الرشيد مدفون خواهم شد.

مأمون از استماع اين سخن گريان شد و گفت: تا من زنده ام كه مي تواند تو را به قتل رساند يا بدي نسبت به تو انديشه نمايد؟!

حضرت فرمود: اگر خواهم مي توانم گفت كه مرا شهيد خواهد كرد.

مأمون گفت: غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مرا قبول نكني تا مردم بگويند كه تو ترك دنيا كرده اي.

حضرت فرمود: به خدا سوگند از روزي كه پروردگار من مرا خلق كرده است تا به حال دروغ نگفته ام و ترك دنيا براي دنيا نكرده ام و غرض تو را مي دانم. مأمون گفت: غرض من چيست؟

فرمود : غرض تو آن است كه مردم بگويند كه علي بن موسي الرضا ترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او كرده بود، اكنون كه دنيا او را ميسّر شد براي طمع خلافت ولايتعهد را قبول كرد.

مأمون در غضب شد و گفت: پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مي گوئي و از

سطوت من ايمن شده اي ، به خدا سوگند اگر ولايت عهد مرا قبول نكني گردنت را بزنم!.

حضرت فرمود كه : حق تعالي نفرموده است كه من خود را به مهلكه اندازم. هرگاه جبر مي نمائي قبول مي كنم به شرط آن كه كسي را نصب نكنم و احدي را عزل ننمايم و رسمي را برهم نزنم و احداث امري نكنم و از دور بر بساط خلافت نظر كنم.(1)

مأمون به اين شرايط راضي شد.

پس حضرت دست به سوي آسمان برداشت و گفت: خداوندا، تو مي داني كه مرا اكراه كردند و به ضرورت اين امر را اختيار كردم، پس مرا مؤاخذه مكن چنانچه مؤاخذه نكردي دو بنده و دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را در هنگامي كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا، عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نمي باشد مگر از جانب تو، پس توفيق ده مراكه دين تو را برپا دارم و سنت پيغمبر تو را زنده دارم ، همانا تو نيكو مولايي و نيكو ياوري.

پس محزون و گريان ولايتعهد را از مأمون قبول فرمود.(2)

پس روز ديگر كه روز ششم ماه مبارك رمضان بود چنانچه ظاهر مي شود از تاريخ شرعيه شيخ مفيد مأمون مجلسي عظيم ترتيب داد و كرسي براي آن حضرت در پهلوي كرسي خود گذاشت و دو وساده بزرگ براي آن حضرت قرار داد و جميع اكابر و اشراف و سادات و علما را جمع كرد، اول پسر خود عباس را امر كرد كه با حضرت بيعت كرد و بعد از آن ساير مردم بيعت كردند. پس بدره هاي زر آوردند و جوايز بسيار به مردم بخشيد و خطبا و شعرا برخاستند و خطبه و قصائد غرا در شأن آن حضرت خواندند و جايزه گرفتند، و امر شد كه در رؤس منابر و مناير نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوه دنانير و دراهم را


1) نگاه كنيد به: عيون اخبارالرضا، ج 2، ص۳۹.

2) العوالم، ج۲2، ص ۲۸۴.

به نام نامي و لقب گرامي آن حضرت مزين گردانند.

و در همان سال در مدينه بر منبر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم خطبه خواندند و در دعاي به حضرت امام رضا عليه السلام گفتند: وليّ عَهدِ المسلمين عَليّ بن مُوسي بنِ جَعفَرَ بن مُحَمَّدٍ بن عليّ بن الحُسَين بن عليّ بن اَبي طالب عليهم السلام.

سِتّةٌ آباءِهُمُ ما هُمُ(1)*** اَفضَلُ من يَشرَبُ صَوبَ الغَمام

و هم مأمون امر كرد مردم سياه پوشي را كه بدعت بني عباس بود ترك كنند و جامه هاي سبز بپوشند، و يك دختر خود ام حبيبه را به آن حضرت تزويج كرد و دختر ديگر خود ام الفضل را به امام محمد تقي عليه السلام نامزد كرد، و تزويج كرد به اسحاق بن موسي دختر عمش اسحاق بن جعفر را.

و در آن سال ابراهيم بن موسي برادر حضرت امام رضا عليه السلام به امر مأمون با مردم حج كرد، و در جمله از روايات است كه چون آن حضرت وليعهد شد، شعرا مدح آن جناب گفتند و قصائد غرا در شأن آن حضرت بخواندند و مأمون ايشان را صله داد مگر ابونؤاس شاعر كه ساكت بماند و مدح آن حضرت نگفت، مأمون او را عتاب كرد كه با آن كه تو شيعه مذهبي و مايل به اهل بيت مي باشي و هم شاعر زمان و فريد دهر خويش مي باشي چرا آن حضرت را مدح نگفتي؟! ابونؤاس اين اشعار را بگفت، و چه خوب گفته:

قيلَ لي: أنت أوحَدُ النّاس طُرّاً*** في فنونٍ من الكلام النبيهِ

لَكَ مِن جوهر الكلام بديع*** يُثمِرُ الدّرَ في يدي مُجتنيه

فعلي ما تركتَ مدح ابن موسي*** والخصالِ الّتي تجمَّعنَ فيه

قلت لا استطيعُ مدح امامٍ*** كان جبريلُ خادماً لأبيه

قصرت السنُ الفصاحة عنه*** ولهذا القريضُ لايحتويه

فدعي المأمون بحقّة لؤلؤ، فحشا قاه لؤلؤاً.(2)


1) هُم من هُمُ- خ.ل؛ تك: ارشاد مفيد، ج2، ص 263.

2) نگاه كنيد به: مناقب، ج4، ص 342؛ تذكرة الخواص، ص358؛ وفيات الاعيان، ج3، ص 270. ترجمه منظوم ابيات فوق را در پاورقي منتهي الآمال ذكر كرديم.

مؤلف گويد: اگر چه به حسب ظاهر، مأمون در تعظيم و توقير حضرت امام رضا عليه السلام مي كوشيد و احترام آن جناب را فروگذار نمي كرد، اما در باطن به طور شيطنت و نُكري بر طريقه نفاق با آن حضرت دشمني مي كرد و به حكم آيه شريفه «همُ العَدوّ فاحذرهُم» دشمن واقعي بلكه سخت ترين دشمنان او بود كه به حساب ظاهر به طريق محبت و دوستي و خوش زباني با آن حضرت رفتار مي نمود، اما در باطن مثل مار و افعي آن جناب را مي گزيد و پيوسته كاسه هاي زهر به كام آن بزرگوار مي رسانيد، مثل معروف است «شيطان الفقهاء فقيه الشياطين».(1)

لاجرم از زماني كه آن حضرت وليعهد شد، اول مصيبت و اذيت و صدمات آن حضرت شد. و در همان روزي كه با آن حضرت بيعت كردند يكي از خواص آن حضرت گفت: من در خدمت آن جناب بودم، و به جهت ظاهر شدن فضل آن حضرت مستبشر و خوشحال بودم، آن حضرت مرا به نزد خود طلبيد و آهسته با من فرمود كه به اين امر مباش، چه اين كار به اتمام نخواهد رسيد و به اين حال نخواهم ماند.

و در حديث حسن بن جَهم است كه چون مأمون علماي امصار و فقهاي اقطار را جمع كرد كه با امام رضا عليه السلام مباحثه و مناظره نمايند، و آن حضرت بر همه غالب شد و همگي اقرار به فضيلت آن جناب نمودند، و از مجلس مأمون برخاست و به منزل خود معاودت فرمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: خدا را حمد مي كنم كه مأمون را مطيع شما گردانيده و در اكرام شما مبالغه مي نمايد و غايت سعي مبذول مي دارد، حضرت فرمود: يابن جهم تو را فريب ندهد اين محبتهاي مأمون نسبت به من، زيرا كه در اين زودي مرا به زهر شهيد خواهد كرد از روي ستم و ظلم، اين خبري است كه از پدران من به من رسيده است، اين سخن را پنهان دار و تا من زنده ام با كس نگوي.(2)


1) سوره منافقون، آيه ۱۴.

2) عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج ۲، ص ۲۰۰؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۸۴.

و بالجمله، پيوسته آن جناب از سوء معاشرت مأمون درد در دل نازنينش بود و به كسي نمي توانست اظهار كند و آخر كار چندان به تنگ آمده بود كه از خدا مرگ خود را مي خواست، چنانچه ياسر خادم گفته كه: در هر روز جمعه كه آن حضرت از مسجد جامع مراجعت مي كرد به همان حالتي كه عرق دار و غبار آلوده بود، دستها به درگاه الهي بر مي داشت و عرضه مي كرد: بارالها، اگر فرج و گشايش كار علي بن موسي الرضا در مرگ اوست پس همين ساعت مرگ او را برسان، و پيوسته در غم و حزن بود تا از دنيا رحلت فرمود.(1)

و اگر شخص متفطن تأمل كند در وضع معاشرت و سلوك مأمون با آن حضرت تصديق اين مطلب را خواهد نمود، آيا عاقلي تصور مي كند كه مأمون دنيا پرست كه به جهت طلب خلافت و رياست امر كند برادرش محمد امين را در كمال سختي بكشند و سرش را براي او آورند در صحن خانه خود او را بر چوبي نصب كردند و امر كند جنود و عساكر خود را هر كس برخيزد و بر اين سر لعنت كند و جايزه خود را بگيرد، آيا چنين كسي كه اين قدر طالب خلافت و ملك است امام رضا عليه السلام را از مدينه به «مرو» مي طلبد و تا دو ماه اصرار مي كند كه من مي خواهم خود را از خلافت خلع كنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم، آيا جز شيطنت و نُكري نكته ديگر ملحوظ نظر اوست؟ و حال آن كه خلافت، قرّه العين مأمون بوده و در حق سلطنت گفته اند: «اَلمُلكُ عَقيم».

و برادرش امين خوب او را شناخته بود چنانچه گفت با احمد بن سلام هنگامي كه او را دستگير كرده بودند: آيا مأمون مرا مي كشد؟ احمد گفت: تو را نخواهد كشت، چه آن كه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد كرد. امين گفت: «هيهات الملك عقيم لا رحم له».(2)

و مع ذلك مأمون ابداً ميل نداشت كه از حضرت رضا عليه السلام فضليت و منقبتي


1) عيون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۵: بحارالأنوار، ج ۴۹، ص ۱۴۰.

2) مروج الذهب.ج ۳، ص۴2۱.

ظاهر شود، چنانچه از ملاحظه روايات رفتن آن حضرت به نماز عيد و غيره اين مطلب واضح و هويداست.

و در ذيل حديث رجاء بن ابي الضحاك است كه چون او فضائل و عبادات حضرت امام رضا عليه السلام را براي مأمون نقل كرد، مأمون گفت: خبر مده مردم را به اينها كه گفتي، و براي مصلحت از روي شيطنت گفت: به جهت آن كه مي خواهم فضايل آن جناب ظاهر نشود مگر بر زبان من ،(1)و در آخر امر چون ديد كه هر روز انوار علم و كمال و آثار رفعت و جلال آن حضرت بر مردم ظاهر مي شود و محبت آن حضرت در دلهاي ايشان جا مي كند، نائره حسد در كانون سينه اش مشتعل شد و در مقام تدابير آن حضرت بر آمد و آن حضرت را مسموم نمود.

چنانچه شيخ صدوق از احمد بن علي روايت كرده است كه گفت: از ابوالصلت هروي پرسيدم كه: چگونه مأمون راضي شد به قتل حضرت امام رضا عليه السلام با آن اكرام و محبتي كه نسبت به او اظهار مي كرد و او را وليعهد گردانيده بود؟ ابوالصلت گفت: كه مأمون براي اين آن حضرت را گرامي مي داشت كه فضيلت و بزرگواري او را مي دانست، و ولايتعهد را به او تفويض كرد براي آن كه مردم آن حضرت را چنان بشناسند كه راغب است در دنيا، و محبت او از دلهاي مردم كم شود. چون ديد كه اين باعث زيادتي محبت و اخلاص مردم شد، علماي جميع فرق را از يهود و نصاري و مجوس و صائبان و براهمه و ملحدان و دهريان و علماء جميع ملل و اديان را جمع كرد كه با آن حضرت مباحثه و مناظره نمايند، شايد كه بر او غالب شوند و در آن جناب عجز و نقصي ظاهر شود و به اين سبب در اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت فتوري به هم رسد. و اين تدبير نيز بر خلاف مقصود او نتيجه داد و همگي آنها مغلوب آن حضرت گرديدند و اقرار به فضيلت و جلالت آن جناب نمودند.(2)

و هم آن حضرت مكرر اظهار مي فرمود كه : خلافت حق ما است و ما از ديگران


1) حديث رجاء در عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج ۴. ص ۱۸۰ و بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۹۱ آمده است.

2) عيون اخبار الرضا عليه السلام ج ۲، ص ۲۳۹.

به امامت سزاوارتريم، و بدخواهان اين سخن را به مأمون مي رسانيدند، به اين سبب خشم و حسد بر او غالب شد، و نيز حضرت رضا عليه السلام مداهانه در حق او نمي فرمود، و در اكثر احوال سخنان درشت در روي او مي گفت و موجب مزيد حقد و كينه او مي گرديد، به اين سبب به قتل آن بزرگوار راضي شد، و به سبب زهر آن حضرت را شهيد كرد. و رشته كلام در اين مقام طويل و حديث ذوشجون است. و بالجمله، چون خبر ولايتعهد امام رضا عليه السلام به عراق رسيد، بني عباس از اين مطلب درهم شدند و چنان گمان كردند كه امر خلافت از آل عباس خارج خواهد شد، لاجرم بني عباسيين بغداد اجتماع كردند بر خلع مأمون از خلافت و بيعت با ابراهيم بن مهدي عموي مأمون معروف به ابن الشكله،(1)پس كار بيعت بر او استقامت يافت در پنج شنبه محرم سنه ۲۰۲ يا ۲۰۳ به نام او خطبه مي خواندند و بر او به امارت سلام مي دادند.

(معروف كرخي)

و هم در سنه ۲۰۰ يا۲۰۱ معروف بن فيروز كرخي كه يكي از رجال طريقت است در بغداد وفات كرد، و گفته شده كه پدر و مادرش نصراني بودند(2)و او بر دست جناب امام رضا عليه السلام ايمان آورده،(3)و «كرخ» اسم مواضعي است كه از جمله «كرخ» بغداد است كه نام محله مي باشد.

و المعروف، أنّ معروفاً هو رأس السّلسلة و رئيس الطريقة، يقولون: انه انتهى طريقته الي السّري السّقطي، و هو الي الجُنيد البغدادي، و هو الي الشّبلي و هكذا، و يقولون : انه كان بواباً لمولانا علي بن موسي الرضا عليه السلام.

ولكن لايَخفى انّ كتب الرجال طرّاً خال عن ذكره فى رجال الصّادق، و من بعده من


1) شكله: كنيزي بود سياه چرده و مادر ابراهيم بوده. مؤلف رحمه الله، درباره اين شكله، تك: ثمار القلوب، ص ۱4، اشعار اولاد الخلفا، ص 17-49.

2) وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۲۳1.

3) وفيات الاعيان، ج۵، ص 231، رساله قيشريه، ص ۱۲، طبقات شعراني، ج ۱، ص ۶۲.

الائمة -عليهم السلام-، مَدحاً وذَماً، ولو كان كذلك لكان ينقله اصحاب كتب الرجال مِنَ الشيعة مع انهم لم يدعوا رطباً ولا يابساً من اصحاب الائمة و خواصّهم و خدّامهم و مواليهم من الممدوحين و المذمومين، ولا اقلّ يذكر في عيون اخبار الرّضا عليه السلام(1)(و بالجملة، قبره ببغداد يستشفون بقَبره، يقول البغدادّيون: قبر معروفٍ، ترياق مجرّب).

(حضرت فاطمه معصومه)

و در سنه ۲۰۱ حضرت فاطمه بنت موسي بن جعفر عليهم السلام از مدينه به جانب «مرو» كوچ فرمود به جهت ملاقات برادرش حضرت امام رضا عليه السلام

همين كه به «ساوه» رسيد مريضه شد، پرسيد كه : از اينجا تا به قم چه قدر مسافت است؟ گفتند: ده فرسخ است، پس خادم خود را فرمود كه: مرا به جانب قم ببر، پس آن حضرت را به قم آوردند، و در خانه موسي بن خزرج بن سعد نزول اجلال فرمود.

و قول اصّح آن است كه چون خبر آن مخدّره رسيد به آل سعد، همگي متفق شدند و بيرون رفتند كه از آن حضرت خواهش كنند كه به قم تشريف آورد و در ميان همه موسي بن خزرج براي اين امر تقدّم جست، همين كه به خدمت آن مخدره رسيد مهار ناقه آن حضرت را گرفت و كشيد تا وارد قم ساخت، و در خانه خويش آن سيده جليله را منزل داد.

پس جناب فاطمه مدت هفده روز در دنيا مكث نمود و به رحمت ايزدي پيوست، پس او را غسل داده و كفن نمودند و در ارض «بابلان» كه ملك موسي بوده آن مخدّره را دفن نمودند.(2)

و روايت شده كه از براي مدفن آن حضرت سردابي حفر كردند و آن جنازه را آوردند نزديك سرداب، پس آل سعد با هم گفتگو كردند كه كيست كه داخل


1) نيز نگاه كنيد به: ريحانة الادب. ج۵، ص ۴۷ به نقل از عين الحياه علامه مجلسي روضات، ج ۸، ص 126 و 127.

2) بحارالأنوار، ج ۴۸، ص ۲۹0 به نقل از تاريخ قم، ترجمه تاريخ قم، ص ۲۱۳.

فضل بن سهيل

سرداب شود و جنازه بي بي را دفن نمايد؟ پس بعد از گفتگوها رأي ايشان بر آن قرار گرفت كه خادمي بود از براي ايشان كه نامش «قادر» بوده و پير مرد صالحي بوده، او متصدي دفن شود، چون فرستادند عقب آن شيخ صالح، ديدند كه دو نفر سوار نقاب دار به تعجيل تمام از جانب ريگ زار پيدا شدند، چون نزديك جنازه رسيدند پياده شدند و نماز بر آن مخدره خواندند و داخل در سرداب شدند، و بي بي را دفن نمودند و بيرون آمدند و رفتند و كسي نفهميد كه ايشان چه كس بودند.(1)

پس بر سر قبر آن مخدره سقفي از بوريا بنا كردند، تا آن كه جناب زينب دختر حضرت جواد عليه السلام قبه بنا كرد بر روي قبر، و محراب نماز فاطمه عليها السلام موجود است در خانه موسي بن خزرج.

و در قبه حضرت فاطمه عليها السلام جماعت بسياري از بنات فاطميه و سادات علويه مدفونند، مثل جمله از دختران حضرت جواد عليه السلام و بسياري از دختران موسي مبرقع فرزند حضرت جواد عليه السلام چنانچه در هدية الزائرين ذكر كرديم(2)بازيارت آن مخدّره و فضيلت زيارت او، رزقنا الله الجنة بِشَفاعَتِها، كَما مَن عَلَينا بِمُجاوَرَتها.(3)

(فضل بن سهل)

و در سنه ۲۰۲ فضل بن سهل(4)در حمام سرخس غيلة مقتول شد، هنگامي كه با مأمون و حضرت امام رضا عليه السلام به جانب عراق سفر مي كردند.

و نيز در سنه ۲۰۲ بنابر قولي وفات كرد مالك بن انس بن مالك سركرده مذهب مالكيه صاحب موطأ، كه يكي از اصول سته است، و قبرش در بقيع در بقعه زوجات


1) ترجمه تاريخ قم، ص ۲۱۳، بحارالأنوار، ج ۴۸، ص290.

2) نگاه كنيد به: عوالم، ج ۲۱، ص ۳۳۳.

3) مؤلف محترم در منتهي الامال. چاپ پيشين، ج ۲، ص ۴۲۰، به بعد به ذكر احوال حضرت معصومه عليها السلام پرداخته است.

4) درباره او تك: الوزراء والكتاب: معجم الشعراء، ص183

رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم است.

و در سنه ۲۰۴ مأمون داخل بغداد شد و پيش از آن كه وارد بغداد شود، ابراهيم

بن مهدي از ترس اومخنفي شد و آن در روز دوم نحر سنه ۲۰۳ بوده، و چون مأمون وارد بغداد شد، به خواهش عمه اش زينب دختر سليمان بن علي بن عبدالله بن عباس كه عالي تر از او در نسب در بني عباس نبود، لباس سبز را تغيير داد و همان لباس سياه را كه شعار بني عباس بود پوشيد، پس در صدد پيدا كردن ابراهيم بن مهدي برآمد و جاسوس منتشر كرد براي يافتن او، و پيوسته ابراهيم پنهان بود تا سيزدهم ربيع الاخر سنه ۲۰۷ او را يافتند در حالي كه لباس زنانه پوشيده بود، چون او را به نزد مأمون بردند مأمون او را عفو كرد.(1)

(ابن كلبي)

و در سنه ۲۰۴ هشام بن محمد بن سائب نسابه كوفي معروف به ابن كلبي وفات يافت، آية الله العلامة نضرالله وجهه در خلاصه در حق او فرموده:

هشام بن محمد بن السائب، أبوالمنذر الناسب العالم، المشهور بالفضل والعلم، العارف بالايام، كان مختصاً بمذهبنا، قال: اعتللتُ علة عظيمة نسيتُ علمي فجئت الي جعفر بن محمد عليهما السلام فسقاني العلم في كأس، فعاد إليّ علمي،(2)و كان ابوعبدالله عليه السلام يقريه و يدنيه و ينشطه (انتهي).

و ذكر نحواً منه (جش) و عدَّ له كتاباً كثيرة منها: كتاب مقتل اميرالمؤمنين عليه السلام و كتاب مقتل الحسين عليه السلام.

و نقل ابن خلكان في ترجمته عن تاريخ بغداد انه قال (اي هشام بن محمد): كان لي عم يعاتبني علي حفظ القرآن، قدخلت بيتاً و حلفتُ ان لا اخرج منه حتي احفظ القرآن، فحفظته فى ثلاثة ايام.


1) زهرالآداب، ج ۲، ص 6۰۸، اشعار اولاد الخلفاء، ص ۱۸، الشهاب اللامعه، ص ۱۰۸؛ كتاب مقامات العلماء، ص ۱۷4.

2) خلاصه، فصل ۲۶، باب ۱، رقم ۳.

(شافعي)

و نيز در سنه ۲۰۴ در آخر ماه رجب، محمد بن ادريس شافعي(1)در مصر وفات كرد،(2)

قبّة مولاي قد علاها*** لعظم مقدارها السكينة

لولم يكن تحتها بحار*** ما كان من فوقها سفينة

علي ابن المؤلف رحمه الله

و شافعي نسبش به مطلب بن عبد مناف منتهي مي شود، و منسوب است به جدش شافع بن سائب، و او از كساني است رسول خدا - صلي الله عليه و آله - را ملاقات كرده و درك عصر آن حضرت نموده، و قبر شافعي در مصر در مقبره بني عبدالحكم نزديك قبور شهداء واقع است.

و شافعي يكي از ائمه اربعه اهل سنت است، و اصول فقه را او استنباط نموده، و ولادتش در روز وفات ابوحنيفه سنه ۱۵۰ واقع شده.

و اشتهر بين العامّة انّ الأمام الشافعي بقي في بطن امهّ اربع سنين انتظار لموت امامهم الأعظم ابي حنيفة، حيث يَستحيي منه، لانّ الناس كانوا يستضيئون بنوره، فولد في يوم وفاته و عدّوا ذلك من كرامتهما، هذا ولكن لاأدرى مَا السّبب فى انتظار الأمام مالك ثلاث سنين فى بطن امّه ولكن لأيُهِمُّنا ذلك. وللشافعى اشعارُ لطيفةٌ و ممّا ينسب اليه:

لَو اَنّش المُرتضَي اَيدي مَحَلَّهُ*** لَخَرّش النّاسُ طُرّاً سُجَّداً لَه

وَ ماتَ الشّافِعيّ وَ لَيسَ يَدري*** عَلِيٌّ رَبُّهُ اَم رَبُّهُ اللهُ(3)

و قوله:

إذا فِي مُجلِسٍ ذَكَرُوا عَلِيّاً*** وَ شِبلَيه وَ فاطِمَةَ الزَّكِيَّة


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: تهذيب الكمال۲۴. ص ۳۷۶، تاريخ بغداد ج۲، ص۵۶ نامه دانشوران ج ۹، ص ۲۷۲، روضات ج۷، ص۲۵۷؛ الكني والالقاب ج۲، ص ۳۴۷؛ طبقات الفقهاء، ص ۷۱، غاية النهاية، ج ۲ ص ۹۵

2) قال شيخنا البهائي في الكشكول: قبة الشافعي فيه عظيم البناء واسعة القضاء، قصدت زيارتها في هذه السنة و هي سنة ٩٩٩، وفى رأس ميل القبّة سفينة صغيرة من حديدة، وانشد بعض الشعراء لمّا زار القبة و رأى ذلك الميل و السفينة في رأسه.

3) روضات، ج ۷، ص ۲۶۲،

يُنالُ تَجَاوَزُوا يا قوم هذا*** فهذا مِن حَديثِ الرّافِضيَِة

هَربتَ اِلَي المُهَيمن مِن اُناسٍ*** يَرَونَ الرُّفضَ حُبَّ الفاطمية

عَلي آلِ الرَّسُولِ صَلاة ربّي*** وَ لَعنَتُهُ لِتِلكَ الجاهِليَّة(1)

و له ايضاً برواية ابن الصّباغ المالِكي و ابن حَجَر:

يا راكباً قف بالمحصّب من مِني*** و اهتف بساكن خخيفها والنّاهض

سحراً إذا قاض الحجيج الي مِني*** فَيضاً كملتطم الفراتِ الفائضِ

قِف ثُمَّ وَ اشهَد اَنَّني بِمُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله و سلّم*** وَ وَصِيِّه وَ بَنيهِ لَستُ بِباغِضٍ

اِن كانَ رَفضاً حبُّ آلِ محمّدٍ*** فَليَشهِدَ الثّقلانِ اَنّي رافِضي(2)

و له ايضاً برواية ابن حجر في الصواعق:

يا اَهلَ بَيتِ رَسُول اللهِ حُبُّكُمُ*** فَرضٌ مِن اللهِ في القُرآن اَنزَلَهُ

كَفاكُم مِن عَظيمِ القَدرِ وَ اَنَّكُم*** مَن لا يُصلّي عَلَيكُمُ لا صَلاةَ لَهُ(3)

و له ايضاً

يَقُولُون أسبابُ الفراغ ثلاثةٌ*** و رابعها خلو و هو خيارُها

و قد ذكروا مالاً و امناً و صحّةً*** وَ لَم يَعلَمُوا أنّ الشَّبابَ مَدارها(4)

و در سنه ۲۰۲ محمد بن المستنيرالنحوي معروف به قطرُب(5)وفات كرد «و كان فطرب تلميذ سيبويه و كان يبكر اليه قبل حضور سائر تلامذته، فقال له سيبويه: مُا


1) روضات الجناب، ج7، ص 262؛ شعر الشافعي، ص 241؛ نورالابصار، ص 104؛ الفصول المهمه، ص 4؛ ينابيع المودة، ج2، ص 98 در آن به جاي «هربت» «برئت».

2) صواعق محرقه، ص 79؛ نورالابصار، ص 105؛ معجم الادباءف ج6، ص 387، چاپ دوم؛ الائمة الاربعة، ج3، ص 50 و 51؛ روضات، ج 7، ص 262؛ حلية الاولياء، ج 9، ص 152؛ ينابيع المودة، ج3، ص 19؛ جواهرالمقدين، ج2، ص 186.

3) شعرالشافعي از دكتر مجاهد مصطفي بهجت، ص 176؛ روضات الجناب، ج 7، ص 262؛ نورالابصار، ص104؛ الصواعق المحرقة، ص88؛ ينابيع، ج2، ص 103؛ جواهرالمتدين، ج2، ص 163.

4) روضات الجناب، ج7، ص 261؛ شعرالشافعي، ص44

5) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: البالغة، ص214.

انت الاّ قطرب ليل، فبقي عليه هذا اللُّقب، و له تَصانيفُ مِنها: كتاب غريب الحديث، و مجاز القرآن، و غيرَهما.

و در آخر همان سال نضر بن شميل نحوي بصري(1)در «مرو» وفات كرد.

وكان النَّضر عالماً بفنون من العلم، وضاحب غريب و فقه وشعر و معرفة بأيام العرب، و هو من اصحاب الخليل بن احمد الامام العروضي (ره) ذكره ابوعبيدة في كتاب مثالب أهل البصرة فقال: ضاقت المَعيشة على النضر بن شميل البصرى فخرج يريد خُراسان فشيّعه من أهل البصرة نحو من ثلاثة آلاف رجل، ما فيهم الأ محدّث أو نحوى أو لغوى او عروضي او اَخباري، فلمّا صار بالمربَد جلس و قال: يا أهل البصرة، يعزُّ عليّ فراقكم، و والله لو وجدت كل يوم كَبَلجَة باقَلى ما فارقتكم. قال: فلم يكن أحدٌ فيهم يتكلف له ذلك.(2)نسار حتى وصل خراسان فأفاد بها مالاً عظيماً، وكانت اقامته بمرو.

(قلت): و له مع المأمون لمّا كان مقيماً بمرو حكايات(3)و نوادر.

فمنها ما ذكره الحريري في درّة الغوّاص، و ملخّصه : انّه جري في مجلس المأمون ذكر النّساء. فقال المأمون: حدثنا هشيم، عن خالد، عن الشعبى، عن ابن عبّاس قال: قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم: إذا تَزَوَّجَ الرََّجُلُ المَرَئَّةَ لِدينِها وَ جَمالِها كانَ فيها سَدادٌ مِن عَوزٍ (يعنى درويشي ) فأورد السّداد بفتح السّين.

فقال النّضر: صدق هشيم، حدثنا عوف بن ابى جميلة، عن الحسن، عن عليّ بن ابى طالب عليه السلام، قال: قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم: اذا تزوج الرّجل المرئة لِدينها و جَمالها كان فيه سِداد مِن عَوزٍ، (و تلي بكسر السّين) وَ كانَ المأمون متّكأ فاستوي جالسا و قال: كيف قلت سِداد؟ قال: لأنّ السّداد هيهنا لحن. قال: أو تلحنني؟

قال النّضر: إنما لحن هشيم و كان لحانة، فتبع اميرالمؤمنين لفظه، قال: فما الفرق


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: بقية الوعاة سيوطي، ج ۳، ص ۳۱۶، طبقات النحريين و اللغوبين از زبيدي ج ۷، ص ۵۳ و ۵۴، معجم الادباء، ج ۱۹ ص ۴۳۸؛ البلغة، ص 232.

2) البلغة، ص 233.

3) ياقوت و ففطي و ابن انباري آنها را حكايت كردند. نيز تك: كتاب مقامات العلماء بين يدي الخلفاء والامراء، ص 139

بَينَهُما؟ قال: السّداد (بالفتح) القصد في الدين و السّبيل، والسَّدادٌ (بالكسر) البلغة، و كلّ ما سددت به شيئاً فهو سداد ثُمّ تَمَثّلَ بَبيت العرجي:(1)

اَصاعُوني وايّ فتّي اَضاعُوا*** ليوم كرَيهةٍ وَ سِداد ثَغرٍ

فقال المأمون: قبّح الله من لأ ادب له، فكتب الى الفضل بن سهل بان يعطى النّضر خمسين الف درهمٍ. فلمّا صار النظر الى الفضل سأله الفضل عن سبب العطاء فأخبره النضر بماجري بينه و بين المأمون، فَاَمر لَه الفَضل بِثلاثين الف دِرهمٍ من ماله، فاخذ ثمانين الف درهم بحرف استفيد منه هذا، و لكن في زماننا لا يشترون ثمانين الف مسألة بدينارٍ، و لقد أحسَنَ من قال:

اَتَي الزَّمانُ بنُوهُ في شَيبتهِ*** فَسَرَّهُم و اَتَيناهُ عَلَي الهرم

قلت: وأمّا نحن فاتيناه بعد وفاته و تقسيم ترائه.

و در سنه ۲۰۷ طاهر بن الحسين در «مرو» وفات كرد، و طاهر همان است كه از جانب مأمون به جنگ محمد امين به بغداد رفت و او را بكشت چنانچه در سابق نگاشته شد، و او را ذواليمينين مي گفتند و يك چشم بيشتر نداشت.

و هم در آن سال و به قولي در سنه ۲۰۹ محمد بن عمر بن واقد معروف به واقدي صاحب مغازي قاضي بغداد وفات يافت.

در و همان سال يحيي بن زياد معروف به فرّاء(2)ديلمي كوفي لغوي نحوي در راه مكه وفات يافت و فراء در نحو و لغت و ادب بي بديل بود و مأمون او را احترام مي كرد و مؤدب پسران او بود، و فراء از خواص تلاميذ كسائي بوده و بعضي او را بر كسائي ترجيح داده اند در نحو «وابود زياد هو الاقطع، قطعت يده في الحرب مع الحسين بن علي صاحب الفَخّ»

و در سنه ۲۰۸ يونس بن عبدالرحمن وفات كرد، و شرحي از فضيلت او در تاريخ ايام منصور در ذكر اصحاب اجماع گذشت.


1) وي عبدالله بن عمر بن عمرو بن عثمان است. نك: مقدمه ديوان العرجي.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: البلغه، ص ۲۳۸، معجم الادباء، ج ۲۰، ص ۹الاعلام، ج ۹، ص ۱۷۸؛ معجم المؤلفين، ج ۱۳، ص ۱۹۸.

و در سنه ۲۰۸ فضل بن ربيع حاجب وفات كرد، و فضل بعد از نكبت برامكه

وزير رشيد شد و بعد از رشيد وزير محمد امين بود و او تحريص مي كرد امين را بر خلع مأمون، و چون امين كشته شد از ترس مأمون مستور بود تا آن كه طاهر بن حسين شفاعت از او كرد و او را نزد مأمون برد و لكن در دولت مأمون او را حظي نبود تا وفات يافت.

(نفيسه)

و در ماه رمضان همان سال سيده نفيسه بنت حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام و زوجه اسحاق مؤتمن بن جعفر صادق عليه السلام در مصر وفات كرد و در آنجا به خاك رفت، و مصريين را اعتقاد تمامي است به او، و معروف است كه دعاء در نزد قبر او مستجاب است، و شافعي از آن مخدره استماع حديث كرده.

و شيخ محمّد صبان در اسعاف الراغبين نقل كرده كه نفيسه قبري براي خود به دست خود كنده بود و پيوسته در آن قبر داخل مي شد و نماز مي خواند، و در آن قبر شش هزار ختم قرآن نموده بود، و در ماه رمضان سنه ۲۰۸ وفات كرد، و در وقت احتضار روزه بود او را امر به افطار كردند، فرمود: واعجبا سي سال است تا به حال از خدا مسألت مي كنم كه با حالت صوم از دنيا بروم و حال كه روزه هستم افطار كنم، پس بنا كرد به خواندن سوره انعام چون رسيد به آيه مباركه «لَهُم دارُالسَّلامِ عِندَ رَبِّهم»(1)وفات كرد.

و هم نقل كرده كه بعد از وفات او شوهرش اسحاق مؤتمن خواست كه او را به مدينه معظمه نقل كند و در بقيع دفن نمايد، اهل مصر مستدعي شدند كه آن مخدره را در مصر بگذارد براي تبرك و تيمن و مال بسياري هم بذل كردند، اسحاق راضي نشد تا آن كه در خواب ديد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم را كه فرمود: به اسحاق معارضه


1) سوره انعام، آيه 127.

مكان با اهل مصر در باب نفيسه ، همانا رحمت نازل مي شود برايشان به بركت او، رضوان الله عليها.

و در سنه ۲۰۹ دو ثقه جليل القدر حمّاد بن عثمان و حمّاد بن عيسي وفات كردند و در ذكر اصحاب اجماع به ايشان اشاره نموديم. و در همين سال مأمون تزويج كرد خديجه معروف به بوران دختر حسن بن سهل را و نقل شده حسن چندان اموال در آن واقعه نثار كرد كه هيچ سلطاني در جاهليت و اسلام چنين نكرده بود و مأمون در مقابل آن خراج يك سال فارس و اهواز را تفويض حسن نمود.

و هم در سنه ۲۰۹ يحيي بن حسين بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام در بغداد وفات كرد، مأمون بر او نماز گزاشت و او را به خاك سپردند.

و هم در آن سال مأمون، ابن عائشه عباسي را بكشت و تن او را به دار كشيد، و او اول كسي است از بني عباس كه در اسلام به دار آويخته شد، و ابن عايشه، ابراهيم بن محمد بن عبدالوهاب بن ابراهيم الامام برادر سفاح و منصور است.

و در سنه۲۱۰ ثقه عظيم القدر صفوان بن يحيي وفات كرد، و برخي از جلالت شأن او در تاريخ ايام منصور نگارش يافت.

و در سنه ۲۱۱ معمر بن مثني نحوي بصري(1)وفات يافت و معمر (كجعفر) معروف است به ابوعبيده: و از براي اوست مصنقات مفيده، و گفته شده كه سنين عمرش به صد سال رسيده بود و رأي خوارج مي داشت و متهم بود به ميل به غلمان، لاجرم بر جنازه او كسي حاضر نگشت تا آن كه آدم به كرايه گرفتند.

و نقل شده كه ابونؤاس با ابوعبيده بسيار مزاح مي كرد، مقام ابوعبيده در مسجد بصره نزديك يكي از استوانه ها بود، وفتي ابونواس بر آن ستون نوشت:

صلّي الاِلهُ عَلي لوطٍ و شيعتِهِ*** أبا عُبَيدة قُل باللهِ آمينا


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به وفيات الاعيان. ج۵، ص ۲3۵، نورالقبس، ص۱۰۹؛ عبر ذهبي، ج ۱، ص ۳۵۹، انباء الرواة، ج3، ص 27.

ابوعبيده چون داخل مسجد شد و آن شعر بديد، گفت: اين كار ماجن لواط ابونواس است، او را محو كنيد اگر چه در آن صلوات بر پيغمبر است.(1)

و يحكى عن الأصمعى بطريق آخر، قال: دخلت يوماً أنا و ابوعُبيدة المسجد، فاذاً على الأستوانة التى يَجلس عليها ابوعبيدة مكتوب على سبعة أذرع ما مثاله:

صلى الأله عَلى لوطٍ و شيعتهِ*** أبا عبيدة قل بالله آمينا

فانت عندى بلا شك بقيتهم*** منذ احتلمت و قد جاوزت سبعينا

فقال [لي]: يا أصمعي، امحُ هذا، فركبت ظهره و محوته بعد أن أثقلته، فقال: أثقلتني و قطعت ظهرى، أنزل. فقلت له: قد بقيت الطاء، فقال: هى اشرّ حروف هذا البيت.(2)

وَ كان ابونؤاس الشاعر يتعلّم مته وَيصفه و يذَم الاصمعى. سأل عن الأصمعى فقال: بلبل في قفص. و عن ابي عبيدة فقال: أديم طوي عَلي علم.(3)

وقال بعضهم كان الطلبة اذا أتوا مجلس الأصمعى اشتروا اليعرفى سوق الدّر، واذا أتوا مجلس ابى عبيدة اشتروا الدرّ فى سوق البعر، لأنّ الاصمعى كانَ حسن الأنشاد والزخرفة، قليل الفائدة، وابوعبيدة بضدّ ذلك.(4)و قيل كان ابوعبيدة يرى رأى الخوارج الاباضية، أقدمه الرّشيد من البصرة الى بغداد و قرأ عليه وهو أوّل من صنف غريب الحديث.

و الغريب، امّا غريب اسناداً أو متناً معا و هو ما تفرّد برواية متنه واحد، أو غريبٌ اسناداً خاصَة كحديث يعرف متنه عن جماعة اذا تفرّد واحدٌ بروايته عن آخر غيرهم كما بيَّنا


1) نيز نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۱۰۰

2) وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۴۴۱ و ۲۴۲

3) وفيات الاعيان ج ۵، ص ۲۳۸

4) فائدة. قيل: ابوعبيدة من الشعريية وهم فرقة لاتفضل العرب على العجم، وهو اعلم الناس بلغة الحرب، واخبارهم و ايامهم و اساسهم، وله تصانيف كثيرة تقرب من المأتين، و كان شديد العناية بقيود اللغة و غرائبها. و له في ذلك كلام كثير، منه قوله: لا يقال كأس إلا إذا كان فيها شراب و إلاّ فقدح، ولا مائدة إلاّ اذا كان عليها طعام و إلاّ فخوان، ولا كوز إلاّ إذا كان فيه عروة و الاّ فكوب، ولا قلم إلاّ اذا كان مبرّيا و إلاّ فقصب، ولا فرو إلاّ اذا كان عليه صوف و الاّ فجلد و لا اريكة إلاّ إذا كان عليها حجلة و إلاّ فسرير، ولا خدر الاّ اذا كان خلقه امرأة و الاّ تستر، ولا رضاب إلاّ مادام في القم والأقبصاق. ولا عويل الاّ اذا كان فيه رقع صوت و الاّ فبكاء ولا بركة الاّ اذا كان فيها ماء و الاّ فبئر، و لا كمّي الاّ اذا كان تحت سلاح و الاّ فبطل، و لا آبق الاّ اذا كان عبداً والاّ فهارب. (مؤلف عفي عنه).

ذلك فى شرحنا على الوجيزة، أو غريب لفظاً وهو مَا اشتمل متنه على لفظ غامضٍ بعيد عن الفهم لقلة استعماله و هو فنّ مُهم يجب أن يثبت فيه وقد صنف فيه جماعة مِنَ العلماء، فأوّل من صنف فيه: أبوعُبيدة أو النّضر بن شميل، و بعدهما(1)ابوعبيد القاسم بن سلام، ثم ابن قتيبة الدينوري، ثم الخطابي،(2)فهذه امهاته، ثم تبعهم غيرهم بفوائد و زوائد كابن الاثير فإنه بلغ بنهايته النهاية، و الزمخشري فنفاق في الفائق كل غاية، و الهروي فزاد في غريبيه غريب القرآن مع الحديث كما فعل ذلك الشيخ فخرالدين الطريحي في مجمع البحرين، الي غير ذلك.

و نيز در سنه ۲۱۱ ابوالعتاهيه اسماعيل بن القاسم شاعر معروف وفات كرد، و در تاريخ ايام مهدي برخي از اشعار او ذكر شد.

و در سنه ۲۱۲ منادي مأمون ندا كرد كه از ذمه من بري است هركه معاويه را به نيكي ياد كند با او را بر يكي از صحابه رسول صلي الله عليه و آله و سلّم مقدم دارد.(3)و هم امر كرد كه در آفاق ارسال كتب نمودند كه معاويه را بر منبر لعن كنند، مردم از اين كار سخت مضطرب شدند و اين كار را عظيم شمردند و مصلحت را به ترك اين كار اشاره اش كردند، مأمون از اين خيال دست بازداشت، و اين بدان سبب بود كه مأمون شنيد حكايتي از معاويه مشتمل بر عقايد و مقاصد او كه از جمله قصد او آن بود كه مي خواست كاري كند كه ذكر پيغمير از ميان مردم برداشته شود و در شبانه روزي پنج مرتبه «اشهد انّ محمداً رسول الله صلي الله عليه و آله» ترك شود،(4)و اين حكايت را ما در احوال معاويه ذكر نموديم، به آنجا رجوع شود.


1) از اينجا معلوم مي شود كه ابوعبيده خير از ابوعبيد نحوي است كه نامش قاسم بن سلام (به تشديد لام است) و اين هر دو نفر كتابي در غريب حديث تأليف كرده اند و به هم مشتبه مي شوند و فرق ايشان به زياده هاء و مجرد از آن است.

2) الخطايي هو حمد بن محمد بن ابراهيم بن الخطاب البستي، و كان من ولد زيد الذي هو اخو تصانيف بديعة، منها: غريب الحديث، مات في شهر ربيع الاول سنة 388. (مؤلف رحمه الله).

3) نگاه كنيد به: النجوم الزاهرة، ج ۲، ص ۲۰۱-202، تاريخ الخلفاء، ص ۳۰۱

4) نيز نگاه كنيد به: مروج الذهب، ج ۱۴، ص 40-41.

و در سنه ۲۱۳(1)عبد الملك معروف به ابن هشام صاحب سيره وفات كرد و در مصر به خاك رفت.

و در همان سال اسحاق بن مرار معروف به شيباني(2)نحوي لغوي وفات كرد. و گفته شده كه در روز وفات او ابوالعتاهية شاعر و ابراهيم موصلي نديم نيز وفات كردند.

و در سنه ۲۱۵ سعيد بن مسعده مجاشعي معروف به أخفش(3)اوسط، نحوي معروف وفات كرد، و اخفش اكبر عبدالمجيد هجري است، و سعيد مذكور را اخفش اصغر مي گفتند، و چون علي بن سليمان اخفش ظاهر شد سعيد را اخفش اوسط گفتند و على را اصغر «والاخفش : الصغير العينين مع سوء بصرهما، شبه بالخفّاش ».

و نيز در سنه ۲۱۵ و به قولي در سنه ۲۱۴ سعيد بن اوس بن ثابت بن زيد معروف به ابوزيد نحوي لغوي بصري در بصره وفات كرد.

قيل: كان الاصمعى يحفظ ثلث اللغة، و ابوزيد ثلثى اللغة، و الخليل بن أحمد نصف اللغة، و عمر بن كركرة الاعرابى يحفظ اللغة كلّها، و لأبى زيد مصنّفات فى الادب، وعن المازني قال: رأيت الاصمعي و قد جاء الي حلقة أبي زيد المذكور، فقبّل رأسه و جَلس بين يديه و قال: انت رئيسنا و سيدنا منذ خمسين سنة.

و در سنه ۲۱۶ عبدالملك بن(4)قُرَيب معروف به اصمعي صاحب لغت و نحو و نوادر و ملح و غيره وفات كرد.

و كان الأصمعي، مطايباً ظريفاً مفاكهاً، خفيف الرّوحُ، مليحِ الطبع، لايتمكّن من نَفسه


1) ۲۱۸ نيز گفته اند. نگاه كنيد به: مقدمه السيرة النبويه، چاپ مكتبة المصطفي قم /ف.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: البلغة، ص ۶۸؛ مراتب النحويين، ص ۱۴۸؛ معجم الادباء، ج۶، ص۷۷؛ الاعلام، ج۱،ص ۲۸۸

3) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: البلغة، ص104؛ مراتب النحويين، ص109؛ معجم الادباء، ج11، ص 224؟؛ الاعلام، ج3، ص 154؛ بقية الوعاة،ج1، ص112.

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان. ج ۱۳، ص ۱۷؛ نورالقبس، ص ۱۴۵؛ طبقات الزبيدي، ص183.

الغموم والهموم و مَن هذه الجهة يقال : انّه لم يظهر فيه أثر الشيبة إلى ان بلغ ستين سنة، و لم يَمُت حتي ناهز عمره التّسعين. و كان دميم الوجه، قبيح المَنظر، و كان في اوائل اَمرُه مُعسِراً شديد الفاقة حتي اتصّل بالرشيدُ و حسن خاله. و كان يَرتجل كثيراً مِن الأخبار المضحكة و الأقاصيص المُشتَغرية، وكان حَسن العَبارة جدّاً و توادر كثيرةٌ، فعن كشكول شيخنا البهائي رحمه الله نقلاً عنه، قال: دخلت البادية و معي كيسٌ، فاودعته امرأة منهم، فلما طَلَبتُه اَنكَرَتهُ، فقدّمتها الي شيخ من الأعراب، فاقامت علي انكارها، فَاحلفها فَحَلَقَت، فقال: قد علمت انها صادقة و ليس عليها شىء. فقلت: كأنك لم تَسمع بهذه الآية:

و لا تقبل لسارقة يميناً*** و لو حلفت بربّ العالمينا

فقال: صدقت، ثم تهدّدها فأقرت، وردّت إلى مالي، ثم التفت إلى الشيخ، فقال: فى أيّ سورة هذه الآية، فقلت: فى سورة:

الا هيّي صباحك فاصبحينا*** ولا تبغي حَموراً لاندرينا

فقال: سبحان الله، اني طننت انها في سورة انا فتحنا لك فتحاً مبيناً(1)

وكان جدّ الأصمعى على بن اصمع من النصاب، وله حكاية معروفة مع الحجاج الثقفي.

و عن محاضرات الراغب، قال الأصمعي: احفظ اثني عشر الف ارجوزة، و يحكي عن الأصمعي قال: كنت اقراً «والسّارق و السارقة فاقطعوا اَيديهما جزاء، بما كسبا نكالاً من الله والله غفورٌ رحيم»(2)و كان بجنبي اعرابي فقال: كلامٌ مَن هذا؟ فقلتُ: كلام الله قال: أعد، فَاعدت، فقال: ليس هذا كلام الله، فانتبهت فقرأت «واللهُ عزيزٌ حكيم». فقال، اصبت، هذا كلام الله. فقلت: أتقرأ القرآن؟ قال: لا، فقلت: فمن اين علمت ؟ فقال: يا هذا. عز فحكم يقطع، ولو غفر و رحم لما قطع.

و نيز در سنه ۲۱۶ زبيده(3)بنت جعفر بن ابي جعفر منصور، مادر محمد امين در

بغداد وفات كرد و كارهاي خير از او سرزده، از جمله آن كه از ده ميل راه آب به حرم


1) روضات الجنات، ج ۵، ص ۱۴۹.

2) سوره مائده، آية ۳۸.

3) نامش: امة العزيز و لقبش زبيده بود.

مكه آورد و صد كنيز داشته كه قرآن حفظ داشتند و «كان يسمع في نصرها كدوي النحل من قرائة القرآن».

(ابن ابي عمير)

و در سنه ۲۱۷ ثقه عظيم الشأن محمد بن ابي عمير وفات كرد. و ابن ابي عمير از اعاظم اصحاب اماميه است، و عامه و خاصه حكم به وثافت و تصديق جلالت او نموده اند، و در ايام رشيد او را تازيانه بسيار زدند و سالها در زندان حبسش نمودند.(1)

«و عن (كش): محمد بن ابي عمير أخذ و حُبس، و اصابه من الجهد و الضيق امر عظيم و أخذ كل شي، كان له. و صاحبه المأمون و ذلك بعد موت الرضا عليه السلام، و ذهبت كتب ابن ابي عمير فلم تخلص كتاب احاديثه، فكان يحفظ اربعين جلداً فسمّاه نوادر، و لذلك تؤخذ احاديثه منقطعة الاسانيد».(2)

و روايت شده كه در زمان رشيد، سندي بن شاهك به امر هارون او را صد و بيست چوب زد به جهت تشيع او، پس او را در حبس افكند ابن ابي عمير صد و بيست و يك هزار درهم بداد تا خلاصي يافت.

و نقل شده كه : ابن ابي عمير مردي متمول بوده و صاحب پانصد هزار درهم بوده، و شيخ صدوق در علل روايت كرده از ابن الوليد از علي بن ابراهيم از پدرش كه گفت: ابن ابي عمير بزاز بوده و از مردي ده هزار درهم طلب داشت، پس مالش تمام گشت و فقير شد، پس آن مردي كه مديون او بود خانه اي داشت به ده هزار درهم بفروخت و پولش را براي ابن ابي عمير برد، چون به در خانه ابن ابي عمير رسيد و در را كوبيد ابن ابي عمير بيرون شد آن مرد پولها را تسليم او نمود و گفت: اين طلب تو است آورده ام.

ابن ابي عمير پرسيد كه : از كجا تحصيل اين مال نمودي؟ آيا به ارث به تو رسيده


1) نگاه كنيد به: منتهي المقال ج۵، ص ۳۰۳.

2) رجال كشي ج ۲، ص ۸۵۴.

يا كسي به تو بخشيده؟

گفت: هيچ كدام نبوده بلكه خانه ام را فروخته ام براي قضاء دين خود. ابن ابي عمير فرمود: حديث كرد مرا ذريح محاربي از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: «لايُخرَجُ الرَّجُلُ عَن مَسقَطِ رأسهِ بالدَّينِ»؛ يعني انسان به جهت دين ترك خانه خود نمي گويد.

پس فرمود: اين پولها را بردار من حاجت به چنين پولي ندارم و حال آن كه به خدا قسم است كه فعلاً محتاج به يك درهم مي باشم و لكن از اين پولها يك درهم قبول نخواهم نمود.(1)

و در تاريخ ايام منصور به ذكر برخي از جلالت محمد بن ابي عمير اشاره شد.

و در سنه ۲۱۷ مأمون سفر مصر كرد و عبدوس را كه بناي فتنه در آنجا نهاده بود و در سنه ۲۱۸ به جنگ اهل روم رفت و فتوحات بسيار نمود و در «عين بديدون» كه به رومي «رقه» مي گفتند، و موضعي بود آب بسيار سرد و صاف داشت و هوايش در نهايت خوبي و لطافت و زمينش در كمال خرمي و خضرت بود، قصد اقامه نمود، و از براي او كنيسه بر روي آن نهر بنا كردند.

روزي مأمون نگاه در آب مي كرد، يكي ماهي ديد قريب به يك ذراع مانند سبيكه نقره، ملازمان را امر كرد كه آن ماهي را بگيرند. مردي در ميان آب جست و آن ماهي را بگرفت. چون بيرون آورد ماهي فوت كرده خود را در آب افكند، و مقداري آب بر سينه و نحر و ترقوه مأمون پاشيد.

مأمون را در همان وقت رعد و لرزه فرا گرفت، آن مرد فراش ثانياً در آب رفته و آن ماهي را بگرفت و در نزد مأمون نهاد. مأمون امر كرد كه او را طبخ كنند. ولكن لرزه او را سخت بگرفت، هر چه لحاف و جامه بر روي او افكندند او ضجه مي كشيد كه «اَلبَرد البرد». در اطراف او آتشها افروختند، و جامه هاي زمستاني


1) من لايحضر الفقيه، ج ۳، ص ۱۱۲ تهذيب الاحكام، ج ۶، ص۱۹۸؛ سفينة البحار، چاپ جديد، ج ۲، ص ۳۶6.

هرچه براي او آوردند باز مثل برگ مي لرزيد و از سرما فرياد مي كشيد، تا گاهي كه حالت مرگ بر او ظاهر شد.

معتصم برادر مأمون، بختيشوع و ابن ماسويه طبيب را حاضر كرد تا معالجه مأمون كنند، چون نبض مأمون را گرفتند گفتند: ما براي مرض او شفائي ندانيم، و از بشره و تن مأمون عرقي ظاهر مي شد كه مانند روغن زيت و لعاب افعي مي نمود.

پس مأمون به هوش آمد و گفت: مرا به يك جائي بريد كه يك دفعه نگاهي به حشم و خدم و رعيت و لشكر خويش نمايم. پس او را به موضع بلندي بردند و نگاهي بر جنود خويش و خيام ايشان نمود و كثرت ايشان را ملاحظه كرد آن گاه گفت: «يا مَن لا يَزُولُ مُلكُهُ اِرحَم مَن قَد زَالَ مُلكُهُ». چنانچه پدرش رشيد در وقت مرگ خويش گفت: «ما أَغني عَنّي مالِيَهَ، هَلَكَ عَنّي سُلطانِيَة».(1)

پس مأمون را به خوابگاه خود برگردانيدند و زيانش از كار بماند و چشمهايش بزرگ و سرخ گشت و پيش از مردن زبانش گشوده گشت و گفت: «يا من لايموت، ارحم من يموت». اين بگفت و بمرد، و از آن ماهي پخته روزي او نگشت.

و وفات او در پنج شنبه هفدهم رجب و به قولي در هشتم آن واقع شد در سنه ۲۱۸ دويست و هيجده، و جنازه او را به «طرطوس» حمل كردند و به خاكش سپردند. و ابوسعيد مخزومي در شأن او گفته:

هَل رَأَيتُ النُّجُومَ أغنَت عَنِ المأ*** مُونِ شَيئاً و مُلكِهِ المَأنُوسِ

خلفُوهُ بعرصتي طرطوس*** مثل ما خلّفوا أباء بطُوسٍ(2)و سنين عمرش به چهل و نه رسيده بود، و مدت خلافتش بيست و يك سال بوده ،(3)كه چهاره ماه آن با امين در جنگ بود چنان كه به آن اشاره شد.



1) سوره حاقه، آيه ۲۸ و ۲9.

2) مروج الذهب، ج ۴، ص ۴۵

3) مروج الذهب، ج۴، ص ۴.

ذكر خلافت ابواسحاق ابراهيم المعتصم و وقايع ايام او

اشاره

(1) در روز پنجشنبه هفدهم رجب سنه ۲۱۸ مأمون از دنيا رخت بربست برادرش معتصم به جاي وي نشست، و نام معتصم محمد و به قولي ابراهيم، و مادرش ماريه(2)بنت شبيب و خواهر ريان بن شبيب معروف است.

و معتصم، مردي ظلوم و بطاّش بوده و از علم و ادب بهره نداشته، و سببش آن بود كه رشيد او را دوست مي داشت و او را با غلامي به مكتب مي فرستاد وقتي آن غلام كه هم درس معتصم بود بمرد، رشيد با معتصم گفت كه: يا محمد! غلام تو بمرد؟

گفت: بلي ، يا سيدي، و راحت شد از رنج دبستان.

رشيد از اين كلمه چنين فهميد كه به درس و كتابت ميل ندارد، گفت: او را به حال خودگذاريد، لاجرم معتصم از علم و كتابت حظي نبرد.(3)

و چون برخلافت مستقر شد، محمد بن عبدالملك زيات را وزير خويش نمود،(4)و محمد مردي فاضل و اديب بود، و پيش از آن كه وزير شود در عداد كتاب و مستوفيان بود.


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الانباء في تاريخ الخلفا، ص ۱۰۴- ۱۱۰، تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۳۴۰-۳۶۷، تاريخ الخلفا، ابن يزيد، ص ۴۱؛ الجوهر التمين، ص۱۳۷؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۴۶.

2) در اخبار الدول، ج ۲، ص 99 ماردة.

3) اخبار الدول،ج2، ص100.

4) مروج الذهب، ج۴، ص ۴۷.

و وزير ، احمد بن حماد بصري بود. وقتي مكتوبي از يكي از عمال براي معتصم رسيد، وزير آن مكتوب را براي معتصم ميخواند، از جمله كلمات او لفظ ( كلاء) بود.

معتصم پرسيد: (كلاء ) چيست؟

احمد وزيرش گفت: نمي دانم.

معتصم گفت: «خليفةُ اُمي و وزيرٌ عامي»، پس گفت: ببينيد از كتاب چه كس بيرون در است؟.

گفتند: محمد بن عبدالملك حاضر است.

گفت: بياوريد او را، چون حاضرگشت، معتصم پرسيد: (كلاء) چيست؟

گفت: «الكلاءُ العُنُب علي الاطلاق، فان كان رطباً فهو الخلي، فاذا يبس فهو الحشيش»:

يعني: (كلاء)، مطلق گياه را گويند، پس اگرگياه تر باشد او را «خلي» گويند، و اگر خشك باشد «حشيش» مي گويند، پس شروع كرد در تقسيم انواع نباتات. معتصم بر فضل او مطلع شد او را وزير خود نمود و او را مبسوط اليد قرار داد و كارهاي مملكت را به او واگذاشت، و او در ايام معتصم و واثق به عمل وزارت باقي بود تا در ايام متوكل كه به امر او مقتول گشت، چنانچه بيايد، ان شاء الله تعالي.

و احمد بن ابي داود(1)را نيز در نزد معتصم مكانتي عظيم و منزلتي رفيع بود. و معتصم مردي قوي پنجه و شجاع بود و در قوت و شجاعت و اقدام در حروب در ميان بني عباس ممتاز بود، و از رياشي نقل شده كه ملك روم كاغذي به معتصم نوشت و او را تهديد كرده بود، معتصم چون برنامه او مطلع شد به كاتب خود گفت: بنويس در جواب:

بسم الله الرحمن الرحيم، امّا بعد: فقد قرأتُ كتابك، و سمعت خطابك، و الجواب ماتري لاماتسمع، و سيعلم الكفّار لمن عقبي الدار.(2)


1) ابي دوّاد.

2) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۰۱.

و معتصم دوست مي داشت بناي عمارات و تعميرات را، و از بناهاي اوست

بلده سامره(1)و سبب بناء آن، آن بود كه معتصم اتراك را درست مي داشت و پيوسته در صدد جمع ايشان بود و ايشان را از موالي آنها مي خريد و جمع مي كرد تا آن كه چهار هزار تن از اتراك نزد او جمع شدند.(2)پس ايشان را لباسهاي ديباج و كمربندهاي مذهّب پوشانيد و ايشان را در لباس از سايرجند امتياز داد، ايشان مردمان بغداد را آسيب و اذيب مي رسانيدند به جهت دوانيدن اسبان خود را در بازار بغداد، چه بسيار اتفاق مي افتاد كه اطفال، يا زنان، يا ضعيفان و پيران و كوران مردم بغداد را اسبهاي ايشان لگد كوب مي كرد و مردم هم بدين جهت تاب نمي آوردند و بر آن سوار هجوم مي آوردند و او را مي كشتند.

لاجرم معتصم اراده كرد انتقال كند از بغداد، پس به عنوان صيد كردن گردش كرد تا به زمين سامراء رسيد، سه روز در آنجا به عزم صيد بماند، در اين ايام اشتهاي خود را به طعام زيادتر ديد، از عادت هميشگي دانست اين از تأثير آب و هواي آنجاست، و آن زمين ملك نصاراي دير عادي بوده پرسيد: از اهل دير كه اين زمين چه نام دارد؟ گفتند: سامراء. معتصم پرسيد كه: سامراء يعني چه؟ گفتند: در كتابهاي خود خوانده ايم كه اين بلد سام بن نوح است.

پس معتصم زمين سامرا را از ايشان به چهار هزار دينار بخريد و موضعي از آن را براي بناء قصر خود اختيار كرد، و آن مكان معروف به وزيريه گشت كه (تين وزيريه) نسبت به اوست.

پس عمله و بنايّان را طلبيد و شهر سامراء را بنا نهاد و از انواع و اقسام اشجار و غروس در آنجا نقل نمود، و از براي اتراك موضعي مخصوص بنا كردند كه مردمان شهر را اذيت نكنند، و خانه ها و بازارهاي بسيار در سامراء بنا شد، مردم از اكناف و اطراف به قصد آنجا آمدند و انواع امتعه و اطعمه به آنجا حمل كردند، و احسان


1) صاحب قاموس گفته كه: چون معتصم شروع كرد به بناء سامراء، بر لشكر او اين مطلب ثقيل آمد و چون تمام گشت و به آنجا منتقل شدند هر كس به روايت آن مسرور شد. از اين جهت سُرّ من رأي ناميده شد (مؤلف رحمه الله)

2) مروج الذهب، ج۴، ص ۵۳.

معتصم شامل حال مردم گشت، و بر نوع رعيت در آنجا خوش گذشت.

و در سنه ۲۱۹ معتصم، احمد بن حنبل را از زندان مأمون بيرون آورد و او را سي و هشت تازيانه زد براي آن كه قائل به خلق قرآن نبود، و تفصيل اين مطلب در حياة الحيوان دميري است.(1)

و نيز در سنه ۲۱۹ ابونعيم فضل بن دُكَين در كوفه وفات يافت.(2)

و هم در اين سال پنجم ذيحجه(3)و به قول مشهور در سنه ۲۲۰ در آخر ذي قعده حضرت امام محمد تقي - صلوات الله عليه - در بغداد وفات يافت و در مقابر قريش در پشت سر جدش حضرت امام موسي بن جعفر عليه السلام مدفون گشت، و در سبب شهادت آن حضرت اختلاف است و نقل شده كه زوجه آن حضرت، ام الفضل دختر مأمون آن جناب را مسموم نمود، و ما در كتاب منتهي الامال شهادت آن حضرت را نگاشتيم به آنجا رجوع شود.

و نيز در سنه ۲۱۹ معتصم درصدد دفع ابوجعفر محمد بن القاسم العلوي برآمد، و شايسته باشد اما در اينجا مختصري از حال او را ذكر نمائيم.

ذكر اسيري ابوجعفر محمد بن قاسم الحسيني العلوي

(4) محمد مادرش صفيه دختر موسي بن عمر بن علي بن الحسين عليه السلام، و پدرش قاسم بن علي بن عمر بن علي بن الحسين عليهما السلام بوده، و او مردي بود صاحب عبادت و زهد و ورع و از اهل علم و فقه و دين، و پيوسته لباسهاي پشمينه مي پوشيد، و در ايام معتصم در كوفه خروج كرد.

چون معتصم به دفع او برآمد بر خود ترسيد به جانب خراسان سفر كرد پيوسته از بلاد خراسان نقل و انتقال مي نمود، گاهي به مرو، و گاهي به «سرخس»، و زماني به «طالقان» و زماني به «نسا» منتقل مي شد، و در آنجا حروب و وقايعي براي او رخ داد و خلق بسياري با وي بيعت كردند، و رشته اطاعت و انقياد امر او را در گردن افكندند.


1) حياة الحيوان، ج ۱. ص ۱۱۷؛ مروج الذهب، ج ۴ ص ۵۲.

2) مروج الذهب، ج۴، ص ۵۱

3) مروج الذهب، ج۴، ص ۵۱

4) مروج الذهب، ج۴، ص ۵۱

ابوالفرج نقل كرده: در اندك زماني در «مرو» چهل هزار نفر به بيعت او در آمدند، شبي وعده كرد كه لشگرش جمع شوند و در آن شب صداي گريه شنيد، در تحقيق آن برآمد، مسموع او شد كه يكي از لشگريان اونمد مرد جولائي را به قهر و غلبه گرفته است و اين گريه از آن مرد جولا است، محمد آن مرد ظالم غاصب را طلبيد و سبب اين امر شنيع را از او پرسيد. گفت: ما در بيعت تو درآمديم كه مال مردم را ببريم و هرچه خواهيم بكنيم.

محمد امر كرد تا نمد را بگرفتند و به صاحبش رد نمودند، آن گاه فرمود: به چنين مردم نتوان در دين خدا انتصار جست، امر كرد لشگر را متفرق نمودند چون مردم پراكنده شدند محمد يا خواص اصحاب خود از كوفيين و غيره در همان وقت به «طالقان» رفت و ما بين «مرو» و «طالقان» چهل فرسخ مسافت است.

چون به «طالقان» رسيد خلق بسيار با او بيعت كردند، عبدالله بن طاهر كه از جانب معتصم والي «نيشابور» بود حسين بن نوح را به دفع او روانه كرد چون لشكر حسين با لشكر محمد تلاقي كردند و رزم دادند طاقت مقاتلت لشگر محمد را نياورده هزيمت نمودند.

ديگر باره عبدالله بن طاهر لشكر بسياري به مدد حسين فرستاد، حسين چند كميني ترتيب داده به جنگ محمد حاضر شد، اين دفعه غلبه و ظفر براي حسين رخ داد، اصحاب محمد هزيمت كردند، محمد نيز مختفياً به جانب «نسا» سفر كرد، عبدالله بن طاهر جاسوس روانه كرد و از جا و مكان محمد در «نسا» مطلع شد، آن وقت ابراهيم بن غسان را با هزار سوار منتخب نموده و امر كرد كه به دلالت دليلي به سمت «نسا» بيرون شود و بي خبر وارد «نسا» شود و دور منزل محمد را دفعة واحدةً احاطه كند و او را دستگير نمايد و بياورد.

ابراهيم بن غسان به همراهي دليل با آن سواران به سمت «نساء» كوچ كرده، در روز سيم وارد «نساء» شد و دور خانه اي را كه در آن محمد جاي داشت لشكرش احاطه كردند.

پس ابراهيم وارد خانه شد و محمد بن قاسم را با ابوتراب كه از خواص اصحاب او بود بگرفت و در قيد و بند كرده و به «نيشابور» برگشت، و شش روزه به «نيشابور» رسيد و محمد را به نظر عبدالله بن طاهر رسانيد، عبدالله را چون نظر بر ثقالت قيد و بند او افتاد گفت: اي ابراهيم، از خدا نترسيدي كه اين بنده صالح الهي را چنين دربند و زنجير نمودي؟ ابراهيم گفت: امير، خوف تو مرا از خوف خدا بازداشت.

پس عبدالله امر كرد تا قيد او را تخفيف دادند و سه ماه او را در «نيشابور» بداشت و براي آن كه امر او را بر مردم پنهان دارد امر كرد محاملي ترتيب داده بر استرها حمل كرده به جانب بغداد بفرستند و برگردانند تا مردم چنان گمان كنند كه محمد را به بغداد فرستاده، چون سه ماه بگذشت آن گاه ابراهيم بن غسان را امر كرد كه در شب تاري محمد را حمل كرده به جانب بغداد برد و چون خواستند حركت كنند عبدالله بر محمد عرضه كرد اشياء نفيسه را كه هر چه خواهد با خود بردارد، محمد چيزي قبول نكرد جز مصحفي كه از عبدالله بن طاهر بود او را با خود برداشت.

و بالجمله ، چون نزديك بغداد شدند خبر ورود محمد را به معتصم دادند، معتصم امر كرد تا سرپوش محمل محمد را بردارند و عمامه از سرش بر گيرند تا مكشوف و سر برهنه وارد بلد شود پس محمّد را به اين نحو در روز نيروز سنه ۲۱۹ وارد بغداد كردند، و اراذل و اوباش لشكر معتصم در جلو محمد به لهو و لعاب و رقص و طرب اشتغال داشتند و معتصم در موضع رفيعي تماشا مي كرد و مي خنديد.

و محمد را در آن روز غم عظيمي عارض شد و حال آن كه هيچگاهي حالت انكسار و جزع در شدائد از او مشاهده نگشته بود.

پس محمد بگريست و گفت: خداوندا تو ميداني كه من قصدي جز رفع منكر و تغيير اين اوضاع نداشتم، و زبانش به تسبيح و استغفار حركت مي كرد و بر آن

جماعت نفرين مي نمود.

پس معتصم مسرور كبير را امر كرد تا او را در محبس افكندند، پس محمد را در سردابي شبيه به چاه حبس كردند كه نزديك بود از بدي آن موضع هلاك گردد، خبر سختي او به معتصم رسيد، امر كرد او را بيرون آوردند و در قبه در بستاني او را حبس نمودند و جماعتي را به حراست او گماشت.

و از پس آن اختلاف است مابين كلمات مورخين، بعضي گفته اند كه او را مسموم كرده اند، و بعضي گفته اند به تدبيري خود را از محبس بستان بيرون افكند و خود را به «واسط» رسانيد و در «واسط» از دنيا برفت، و به قولي زنده بود در ايام معتصم و واثق و متواري مي زيست تا در ايام متوكل او را بگرفتند و در محبس افكندند تا در زندان وفات يافت. و بعضي ديگر گفته اند كه جمعي از شيعيان او از «طالقان» بيامدند به همان بوستاني كه محمد در محبس آن جاي داشت و به زراعت و غرس اشجار مشغول شدند تا گاهي كه فرصت به دست كرده محمد را نجات داده و بيرون بردند و ديگر خبرش معلوم نگشت.

و جماعتي بسيار از زيديه را اعتقاد آن است كه او امام است، و برخي را اعتقاد چنان بوده كه او همان مهدي موعود است و نمرده است و ظهور خواهد نمود و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد،(1)و اعتقاد ايشان در باب محمد بن القاسم مانند اعتقاد كيسانيه است نسبت به محمد بن الحنفيه، و واقفيه نسيت به حضرت موسي ابن جعفر عليهما السلام و ايشان معروفند به «ممطوره»

و نيز از طالبيين كه در ايام معتصم شهيد گشت، عبدالله بن حسين بن عبدالله بن اسماعيل بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب است كه از پوشيدن جامه سياه كه شعار بني عباسي بوده امتناع نمود او را در سامراء حبس نمودند و در زندان وفات يافت.

و در سنه ۲۲۱ ثقه جليل القدر احمد بن محمد بن ابي نصر بزنظي (ره) وفات يافت، و برخي از جلالت او در ايام منصور ذكر شد.


1) مروج الذهب، ج ۴، ص ۵۲

و هم در آن سال(1)بابك خروج كرد و لشكر بسياري جمع نموده و دراخذ خلافت از معتصم طمع كرد، معتصم لشكر بسياري به سركردگي افشين به جنگ او فرستاد و جنگهاي سختي ما بين دو لشكر واقع شده و در پايان كار بابك هزيمت كرد و در موضعي از بلاد «ارمنيه» او را بگرفتند و خبر به افشين رسانيدند، افشين چهار هزار سوار فرستاد تا او را مأخوذ دارند و به سامراء حمل دهند، پس در سنه ۲۲۳ بابك را با برادرش عبدالله وارد «قاطول» پنج فرسخي سامراء نمودند.

پس افشين فيل اشهب سلطان را با ناقه مكلّل به جواهر، با لباس و تاج قيمتي براي او فرستاد، پس آن جامه هاي مذهب مرواريد دوز را بر بابك و عبدالله پوشانيدند و بابك را سوار بر فيل و برادرش را سوار بر ناقه نمودند، و از «قاطول» تا سامراء لشكر معتصم با سلاح تمام و علمها و رايات، دو صف آراستند، و بايك و عبدالله را با زينتي تمام از بين صفين عبور دادند، و در روز پنج شنبه دوم صفر سنه ۲۲۳ آن دو نفر را بر معتصم وارد كردند، چند كرت در نزد معتصم طوفي كردند آن گاه معتصم بابك را گفت كه: توئي بابك؟ گفت: من بنده و غلام تو مي باشم، پس امر كرد زينت او را بگيرند و دست راست او را بريدند، پس از آن دست چپ و از پس آن پاي او را قطع كردند، بابك در خون خود بغلطيد و با دست خون آلود به صورت خود زد، پس زبان او را بريدند و به سخت تر وجهي او را بكشتند. پس جسد او را با اعضاي مقطعوعه اش در افاصي سامراء بر دار بلندي آويختند، و سرش را به بغداد و خراسان فرستاد، تا مردم از موت او اطلاع يابند، پس عبدالله را به بغداد فرستادند، اسحاق بن ابراهيم نيز با عبدالله چنان كرد كه معتصم با برادرش بابك نمود. و نام بابك حسين بود پس شعراء در اين باب اشعار بگفتند و معتصم افشين را تاج طلا با جامه هاي زربفت پوشانيد و نوازش بسيار نمود. و اُترجه بنت اشناس را به تزويج پسرش حسن بن افشين نمود و مخارج بسيار صرف عروسي او نمود.

و نيز در سنه ۲۲۳ يا يك سال بعد ابوعبيد قاسم بن سلام (به تشديد لام) وفات


1) مروج الذهب ج۴، ص ۵۵.

كرد، و از مصنفات اوست؛ غريب القرآن و غريب الحديث. و او غير از ابوعبيده (با هاء) معمر بن مثني بصري است كه سهيم او است در جميع مراتب حتي در تصنيف غريب.

و هم در سنه ۲۲۳ نوفل سلطان روم با عساكر و جنود به همراهي ملوك «برجان» و «صقالبه» و غير ايشان از ملوك امم خروج كردند و در بعضي از بلاد معتصم ريختند و صغير و كبير آن بلاد را بكشتند و آن بلاد را فتح نمودند، مردم آنجا در مساجد و ديار استغاثه نمودند و صيحه ها كشيدند، ابراهيم بن مهدي بر معتصم داخل شد و قصيده طويله انشاء كرد و او را تحريص بر جنگ سلطان روم نمود و از جمله قصيده اين دو بيت است:

يا غيرة [غارة خ.ل] الله قد عاينت فانتهكي*** هتك النّساء و ما منهن يرتكبُ هَبِ الرّجالَ على أجرامِها قتلت*** ما بال أطفالها بالذّبح تنتهب

معتصم چون اين بشنيد فوراً از جاي خود برخاست و در غربي دجله لشكرگاه كرد، و اين مطلب در دوشنبه دوم جمادي الاولي سنه ۲۲۳ بود پس منادي معتصم در امصار و بلدان ندا در داد و مردم را اعلاميه جهاد دشمن نمود. پس جماعت بسيار از جنود و ساير مسلمين آماده جنگ شدند و به قول اكثر، عدد ايشان به پانصد هزار تن رسيد و از كثرت عدد احصا نمي گشتند پس كوچ كردند تا به بلاد روم رسيدند و با لشكر روم تلاقي نمودند و با ايشان محاربه كردند و اكثر بطارفه و اصحاب روم را بكشتند، روميين رو به هزيمت نهادند، لشكر اسلام حصون بسيار از ايشان فتح كردند، و مدينه «عموريه» را تسخير نمودند و ماطس و بطريق كبير را اسير كردند، و سي هزار نفر از ايشان را بكشتند و چهار روز خانه هاي ايشان را خراب كردند و سوزانيدند.(1)

آن گاه معتصم بعد از فتح «عموريه»(2)خواست به جانب «قسطنطنيه» كوچ كند و آنجا را فتح نمايد كه خبر رسيد عباس بن مأمون خروج كرده و جمعي با وي بيعت


1) مروج الذهب، ج ۴، ص60.

2) معجم البلدان، ج۴، ص ۱۵۹.

نموده اند و به سلطان روم مكاتبه كرده كه با او همدست شود و سلطنت را از معتصم زائل كند، لاجرم معتصم به تعجيل تمام به دفع عباس بن مأمون مراجعت كرد و عباس را بگرفت و در محبس افكند و در همين سال عباس وفات كرد.

و از مرآت الزمان سبط ابن الجوزي منقول است كه وقتي معتصم در مجلس انس خويش نشسته بود و جام شراب بر دست او بود كه به او خبر دادند كه يك زن شريفه مسلمان را يكي از كفار روم اسير كرد در شهر «عموريه» و لطمه بر صورت آن زن زد، آن زن ندبه كرد و گفت: «وامعتصماه»، پس آن كافر از در تمسخر با وي گفت كه: معتصم نمي آيد تو را خلاص كند مگر با اسب ابلق.(1)

همين كه معتصم اين سخن بشنيد غمنده گشت و جام شراب را مهر برنهاد و به ساقي داد و گفت: اين جام را نمي آشامم مگر پس از آن كه آن زن شريفه را خلاص كنم و آن كافر را بكشم، پس چون شب به روز آمد و آن روز هوا هم در نهايت سردي بود و برف مي آمد و هيچ كس قدرت نداشت كه دست خود را از سرما بيرون كند و كمان به دست گيرد، منادي معتصم نداي كوچ داد كه به جانب «عموريه» بايد رفت و امر كرد لشكر را كه بر اسب ابلق سوار شوند.

پس هفتاد هزار اسب ابلق برداشتند و سوار شدند تا آن كه به «عموريه» رسيدند و آن شهر را محاصره كردند و عنوةٌ فتح نمودند، پس معتصم داخل بلد شد و گفت: لبيك لبيك، و اين جواب «وا معتصماه» آن زن بود.

پس آن كافر را كه آن زن شريفه را اسير كرده بود بگرفت و بكشت و قيد آن زن را برداشت و او را خلاص نمود، پس رو به ساقي كرده و گفت: شراب مرا اينك حاضر كن، پس جام شراب سر به مهر را بگرفت و مهر از او برداشت و گفت: الان شراب بر من گوارا شد، پس اموال آن شهر را غارت كرد و سي هزار تن از ايشان بكشت و به همان مقدار هم از ايشان اسير كرد.(2)

و در آخر سنه ۲۲۴ ثقه جليل الشأن حسن بن محبوب سراد صاحب مشيخه وفات


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۰۰، به نقل از مرآة الزمان.

2) شذرات الذهب، ج ۲، ص ۶۲.

كرد و او يكي از اصحاب اجماع است كه در ايام منصور اسامي ايشان مذكور شد.

و نيز در همان سال ابراهيم بن مهدي معروف به اين شَكله وفات كرد و در ايام مأمون حكايت تغلب او بر خلافت مذكور شد. و ابراهيم بن مهدي در غنا و ضرب ملاهي مهارت تمامي داشته.

و نيز در سنه ۲۲۴ وفات كرد ابا محمّد حسن بن علي بن فضال «و روي عن الرضا عليه السلام و كان خصيصاً به، و كان جليل القدر، عظيم المنزلة، زاهداً عابدأ ورعاً ثقةٌ في رواياته».(1)

و در سنه ۲۲۵ افشين در حبس معتصم وفات كرد، پس جسد او را به دار كشيدند، و نام افشين خيذر بن كاوس است. و در وصف دار او گفته شده است: رمقوا أعالى جذعه فكانّما***رمقوا الهلال عشية الإفطار

و نيز در سنه ۲۲۵ صالح بن اسحاق معروف بجرمي نحوي وفات كرد و الجرمي ( بفتح الجيم و سكون الراء) منسوب الي قبيلة جرم. و هم در آن سال علي بن محمد بن عبدالله بصري مشهور به ابوالحسن مدائني در بغداد وفات يافت:

و له كتب كثيرة جمَةٌ تزيد علي مأتي كتاب، منها: كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام، و كتاب من قتل من الطالبيين، و كتب جمّة في فتوحات الاسلام، و كتب كثيرة فيما تنيف على ثلاثين مصنَفاً كلّها فى أحوال النبى صلى الله عليه وآله و غير ذلك.

و در سنه ۲۲۶ قاسم بن عيسي معروف به ابودُلَف عجلي(2)وفات يافت، و او


1) تنقيح المقال، ج ۱، ص ۲۹۷.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: ابوتمام شاعر الخليفة، ص 166-172؛ مجالس المؤمنين، ج۲، ص ۴0۴، مروج الذهب، ج4، ص 5؛ نامه دانشوران ناصري، ج2، ص 94؛ اعيان الشيعه، ج8، ص 243؛ الكني والالقاب، ج1، ص 68؛ الانساب، ج8، ص 401؛ تهذيب التهذيب، ج8، ص 294؛ دول الاسلام، ج1، ص 136؛ علماء گمنام، ص 18؛ دائرة المعارف فارسي، ج1، ص 37؛ الاعلام، ج5، ص 179؛ تاريخ بغداد، ج12، ص 416؛ ش 6869؛ دائرة المعارف اعلمي، ج23، ص 289؛ عقدالفريد، ج1، ص 77 و 79 و ص 95 و 147؛ شذرات الذهب، ج2، ص 57.

يكي از امراء مأمون و معتصم بوده و به جودت شعر و كثرت سخاوت و شجاعت معروف بود. او از قوت او نقل شده كه: وقتي به يك ضرب نيزه دو نفر را مطعون نمود، ابوبكر شاعر در وصف امير ابودلف گفته :

قالوا: و ينظم فارسين بطعنة*** يوم الهياج و ماتراء كليلاً

لا تعجبوا لو أنّ طول قناته*** ميل اذا نظم الفوارس ميان(1)

و مآثر شجاعت و سخاوت ابودلف بسيار است. و بسيار كس از شعراء او را مدح كرده اند و هم در مدح او ابوبكر گفته :

فكفّك قوس والنّدي وتر لها*** و سهمك فيها اليسر قارم به عسري (2)

و نقل است كه روزي ابودلف بر مأمون وارد شد، مأمون به وي گفت كه: توئي كه شاعر در حق تو گفته:

انّما الدّنيا ابودُلفٍ*** بينَ باديه و محضره

فإذا ولّى أبودُلف*** وَلّت الدّنيا على أَثَره

ابودلف گفت: من اين شعر ياد ندارم، ليكن مي دانم كه من همانم كه علي بن جبله در شأن من گفته:

ابادلف يا اكذب الناس كلّهم*** سِوايَ فانّي مِن مَديحك اكذب

مأمون را حسن اداي او خوش آمد و از جودت فهم و ذكاء او تعجب نمود.(3)و حكي ايضاً انه قال في جواب المأمون : يا اميرالمؤمنين، شهادة زور، و قول غرور، و ملقُ مُعتَفٍ سائل، و خديعة طالب مائل اصدق منه، و اعترف بي ابنُ اخت لي حيث يقول:

ذريني أجوبُ الأرضَ في طلب الغني*** فما الكرج الدّنيا ولاَ النّاس قاسم

فاسفر له وجه المأمون.


1) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۴۰۵؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۶۲.

2) مجالس المؤمنين ج۴، ص۴۱۰

3) مجالس المؤمنين، ج2، ص 406.

و ابودلف در تشيع منصلّب بود، و فرزندش دلف دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام بود و شيعه را نسبت به جهل مي داد و مي گفت: اعتقاد ايشان آن است كه دشمن علي عليه السلام اولاد زنا يا حيض است،(1)و مردم همه مي دانند غيرت امير (يعني ابودلف) را كه هيچ كس را جرأت آن نيست كه با حرم او زنا كند تا من اولاد زنا باشم، ابودلف چون اين بشنيد در محضر مردم برآمد و گفت: همانا اين حديث صحيح است، به خدا سوگند كه دلف فرزند من هم ولد زناست و هم ولد حيض است، و سببش آن است كه گاهي كه من عليل بودم خواهرم، مادر دلف را براي پرستاري من فرستاد، و او حايض بود من چون او را بديدم از او خوشم آمد و با او زنا كردم، پس به او حامله شد چون اثر حمل بر او ظاهر گشت من او را تزويج كردم. و سبب نصب فرزند من زنا با مادر حايض اوست.(2)

و نيز در سنه ۲۲۶ يا يك سال بعد بشر بن حارث حافي معروف وفات كرد،(3)و اصلش از مرو است و در ابتداء امر مردي بوده پيوسته به شرب خمر و استماع ساز و غنا و طرب و سائر ملاهي اشتغال داشته تا آن كه روزي حضرت موسي بن جعفر - صلوات الله عليهما -از در خانه او عبور مي فرمود يكي از كنيزان بشر از خانه بيرون آمده بود، حضرت به او فرمود كه: آقاي تو آزاد است يا بنده؟ گفت: آزاد است، فرمود: چنين است ، اگر بنده بود به شرائط عبوديت رفتار مي كرد.

چون كنيز وارد خانه شد اين سخن را براي بشر نقل كرد، كلام آن حضرت در دل او اثر كرد پابرهنه دويد تا به خدمت آن حضرت رسيد و بر دست آن جناب توبه كرد


1) اين عقيده در اخبار بسياري از طريق اماميه وارد شده است. نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۱۴۷، ج ۴۲، ص ۱۷ و آيه كريمه «و شاركهم في الاموال والاولاد» (اسراء، آيه ۶۴) شاهد اين مدعا است.

2) اين داستان با اندك اختلافي در محبوب القلوب؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۶۲؛ مرآة الجنان؛ وفيات الاعيان آمده است نگاه كنيد به: نامه دانشوران، ج ۲، ص 110- 111؛ سنة الهداية لهداية السنة؛ كشف اليقين، ص ۴۸۲، فصل 4؛ بحارالأنوار، ج ۳۹، ص ۲۸۷؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۳۳۸.

3) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: تهذيب حليةالاولياء، ج ۳، ص ۸۹؛ السيوف البارقة، ص70؛ نفحات الانس، چاپ دكتر عابدي، ص ۴۵؛ طبقات الصوفية، ص39؛ اللباب، ج1، ص 270.

و ترك خانه و زندگي گفت و پيوسته پابرهنه(1)راه مي رفت به جهت آن كه پابرهنه خدمت امام رسيده بود و به سعادت رسيده بود، و به اين سبب او را «حافي» لقب دادند.(2)

و او را سه خواهر بوده و هر سه بر طريقه او سلوك مي كردند و صوفيه را اعتقاد تمامي است به او.

(ابوالهذيل)

و در سال وفات بشر يا در سنه ۲۳۵ محمّد بن هذيل(3)معروف به ابوالهذيل علاف شيخ معتزله بصريين در سرّمن رأي وفات كرد(4)و مناظرات و مقالات او معروف است.

و در سنه ۲۲۷ روز پنج شنبه دوازدهم ربيع الاول با دو ساعت از شب آن گذشته معتصم در سامراء وفات كرد، و سببش آن شد كه حجامت كرد و تب نمود و به همان تب از دنيا بگذشت، ولادتش در ماه هشتم از سال صد و هفتاد و هشتم بوده و مدت خلافتش هشت سال و هشت ماه و هشت روز بوده، و او هشتم خلفاء بني عباس و هشتم اولاد عباس بوده است، و هشت پسر و هشت دختراز او بماند،و هشت هزار دينار و هيجده هزار هزار درهم و هشت هزار اسب و هشت هزار استر و


1) بعضي نقل كرده اند كه از سرّ يا برهنه راه رفتن بشر سؤال كردند. گفت: والله جعل لكم الأرض بساطاً. ادب نباشد كه بر بساط شاهان با كفش روند. (مؤلف رحمه الله)

2) نگاه كنيد به: منهاج الكرامة، ص ۳۲؛ قاموس الرجال، ج ۲، ص 321؛ در منابع ديگر سبب توبه بشر به گونه ديگري نقل شده است نگاه كنيد به: تذكرةالاولياء، ج ۱، ص 104؛ تاريخ گزيده، ص ۶۳۸.

3) درباره او و منابع شرح حالش نگاه كنيد به: رياض الجنة، 568-589.

4) في كتاب العيون والمحاسن: و حدثني الشّيخ ابوعبدالله. (اي المقيد) ايده الله قال: سأل علي بن ميثم اباالهذيل العلاف فقال له: الست تعلم انّ ابليس يتهي عن الخير كله و يأمر بالشرَ كلّه؟ فقال: بلي. قال: فيجوز ان يأمر بالشّرِ كلّه و هو لا يعرفه و ينهي عن الخير كلّه و هو لا يعرفه؟ قال: لا، فقال له ابوالحسن: قد ثبت انّ ابليس يعلم الشّرّ كلّه و الخخير كلّه؟ قال ابوالهذيل: اَجَل. قال: فَاخبرني عن امامِك الّذي تأثم به بعد الرسول صلي الله عليه و آله و سلّم هل يعلم الخير كلّه و الشّرّ كلّه؟ قال: لا، قال له: فابليس أعلم من إمامك اذا. فانقطع ابوالهذيل. (مؤلف رحمه الله.)

به همين عدد شتر و مملوك و كنيز تركه او بوده ، چنانچه مسعودي و دميري و غيره ذكر كرده اند، و او را بدين نسبت به هشت مي دادند و «ثماني» مي گفتند.(1)

و در اخبار الدّول است كه فتوحات او نيز هشت بوده و قصرهائي كه بنا كرده بود نيز هشت بود، و معتصم امّي بود و از خط نوشتن بهره نداشت،(2)و فتوحات بسيار نمود كه از جمله «عَموريّه»(3)است كه از اقصي بلاد روم است، و او مردي مهيب و عنيف بوده، والله العالم.


1) در اين باره نگاه كنيد به فوات الوفيات، ج ۲، ص ۵۳۳؛ خلاصة الذهب، المسبوك، ص 222؛ تاريخ يعقوبي، ج ۲، ص ۳۴۲-۳۴۳؛ الجوهر التمين، ص ۱۳۸؛ اخبارالدول، ج ۲، ص 104.

2) و نيز نگاه كنيد به: تاريخ بغداد ج3، ص ۳۴۳؛ الجوهرالتمين، ص ۱۳۹.

3) مروج الذهب، ج 4، ص ۶۴.

ذكر خلافت ابوجعفر هارون الواثق

(1) در دوازدهم ربيع الاول سنه ۲۲۷ كه معتصم از دنيا گذشت فرزندش هارون واثق به جاي وي نشست و مردم با وي بيعت كردند. مادرش كنيزكي بود روميّه قراطيس نام، وزير او محمد بن عبدالملك زيات، واحمد بن ابي داود قاضي القضاة عصر او بود، و اين دو نفر را در نزد واثق مكانتي عظيم و منزلتي رفيع بود.

و واثق مردي اكّول بود و پيوسته به امر اكل و شرب اشتغال مي داشت، و امر مملكت را به دست ابن ابي داود و محمد بن عبدالملك(2)داده بود، و بر اهل بيت خويش و بر رعيت به طريق تفقد و عطوفت رفتار مي كرد، و اهل علم و نظر را دوست مي داشت، و با اهل تقليد دشمني مي داشت و بسي طالب بود كه اطلاع بر علوم يابد لهذا انواعي از علوم فلاسفه و طب و غيره در محضرش مذاكره مي شد، و پيوسته اين بختيشوع و ابن ماسويه و ميخائيل و ادباء و فضلاء هر فني ملازم محضرش بودند و مذاكره علوم مي نمودند.

و گويند: وقتي مغنيّه در مجلس واثق به اين بيت تغني نمود.

اظليم(3)انّ مُصابَكُم رجلاً*** أهدي السَّلام تَحيةً ظُلم(4)


1) الأنباء في تاريخ الخلقاء، ص ۱۱۱-۱۱۴. تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۳۶۷، ۳۷۳؛ تاريخ الخلفاء ابن يزيد، ص ۴۲؛ الجوهر التمين، ص ۱۴۰؛ مروج الذهب، ج ۴، ص 6۵.

2) پاورقي ص ۱۳۹ الجوهر التمين.

3) در بقية الوعاة، ج ۱، ص ۴۶۴: أظلُومُ.

4) اين بيت طبق نقل حريري در درة النواص، ص43، وابن خلّكان، ج1، ص 92 از عرجي است ولي صاحب الخزانه، ج1، ص217 آن را از حارث بن خالد مخزوعي دانسته است.

و «رجلاً» را به نصب خواند، ادباي محضر واثق اختلاف در رفع و نصب كردند، «فقالت فرقة: رقعه هوالصواب، و قالت طائفة: لا يجوز فيه الأ الانتصاب» و

جاريه مغنيه اصرار داشت كه از ابوعثمان مازني (ره)(1)به نصب شنيده، واثق فرمان داد تا مازني را از بصره به سامراء بياورند.

و از غرائب اتفاقات اين بود كه در همان ايام يك تن از اهل ذمه به نزد مازني آمده بود استدعاي تدريس الكتاب سببويه از او كرده بود، و مازني امتناع فرموده با اين كه صد اشرفي زر سرخ تقديم داشته بود، مبرّد با وي گفت: با كمال حاجت و نهايت فاقت چرا قبول نكردي؟ در جواب گفت: اين كتاب سيصد و چند آيه از كتاب خداوند دارد و شايسته نمي دانم كه كافري را بر آيات كتاب خداي تعالي مسلط نمايم.(2)

خلاصه سخن اين كه مازني به حضرت واثق شتافت و از اعراب شعر مورد سؤال شد، تعيين نصب كرد، كسي با وي مناقشه كرد، مازني گفت : اين عبارت به منزله آن است كه بگوئي: « [إنّ] ضربك زيداً ظلم.» و ظفر براي مازني اتفاق افتاد، واثق امر كرد تا هزار دينار زر سرخ به وي دادند.

و در اين واقعه كرامتي ظاهره براي قرآن مجيد است، و هم به تأمل معلوم مي شود كه در ازمنه سابقه تا چه پايه رغبت در علم و ادب داشتند كه به جهت تحصيل اعراب يك لفظ چه اندازه رنج و تعب مي كشيدند، و قيمت يك كلمه، هزار دينار زر عيار بود، ولي در اين زمان چنان است كه هزار مسئله معضله از علوم متفرقه را به يك دينار نمي خرند و مطالعه و مباحثه علوم را تضييع عمر مي شمرند، والله المستعان.

و در ايام واثق سنه ۲۲۸ و به قولي در سنه ۲۳۱ حبيب بن اوس طائي (3)(4)معروف به


1) وي بكر بن محمد نام دارد.

2) بغية الوعاة، ج ۱، ص ۴۶۴.

3) بدان كه علماء گفته اند كه: از قبيله طي سه كس بيرون آمده اند كه هر كدام در باب خود منفرد بودند: حاتم طائي در جود، و داود طائي در زهد. و ابوتمام در شعر، (مؤلف رحمه الله).

4) درباره او تك: ابوتمام شاعر الخليفة از عمر فروخ: ابوتمام و ابوطيب من ادب المغاربة از دكتر ابن شريفه: ابوتمام بين ناقديه قديما و حديثاً از دكتر عبدالله بن حمدالمحارب، وفيات، ج ۲، ص ۱۱، مروج الذهب. ج ۴ ص ۶۸؛ الخلاصة، ص ۶۱، معالم العلماء، ص ۱۵۲؛ اعيان الشيعة، ج ۲، ص ۳۱۰، تنقيح المقال، ج ۱، ص ۲۵۱.

ابوتمّام صاحب حماسه(1)در موصل وفات كرد، و ابوتمام امامي مذهب بوده.

و ابن خلكان در حق او گفته: قيل: إنّه كان يحفظ أربع عشرة ألف أرجوزةً للعرب غَيرالقصائد وَالمقاطيع، وَ مدح الخلفاء و أخذ جوائزهم (انتهي)(2)و لم يزل شعره غير مرتب حتي جَمَعه ابوبكر الصّولي و رتَبه علي الحُروف، ثم جَمَعه علي بن حمزة الأصبهاني.

و بالجمله ، ابوتمام را در صناعت شعر، محلي منيع و مرتبتي رفيع است، و ابراهيم بن مدبر با آن كه از اهل علم و معرفت و ادب بود از اشعار او چيزي حفظ نمي كرد، چه آن كه او را دشمن مي داشت و گاهي او را سب و لعن مي كرد، روزي شخصي چند شعر از اشعار ابوتمام بدون نسبت به وي براي ابراهيم خواند ابراهيم را خوش آمد و فرزند خود را امر كرد كه آن اشعار را در پشت كتابي بنويسد، پس از آن كه آن اشعار نوشته شد، بعضي گفتند: ايّهاالامير، اين اشعار از ابوتمام است. ابراهيم چون اين بشنيد فرزند خود را امر فرمود كه آن صفحه را پاره كند.

مسعودي اين عمل را از ابن مدبر نپسنديده و فرموده كه: اين عمل از او قبيح است، چه عاقل بايد اخذ فائده كند چه از دشمن باشد يا دوست، از وضيع باشد يا شريف همانا از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده كه فرموده: «اَلحِكمَةُ ضالَّةُ المُؤمِنِ، فَخُذ ضالَتُكَ وَ لَو مِن اَهلِ الشِّركِ».(3)

و از بزرجمهر حكيم نقل شده كه فرموده: من از هر چيزي صفت نيك او را اخذ كردم حتي از سگ و گربه و خوك و غراب، گفتند: از سگ چه آموختي؟ گفت: الفت او را با صاحب خود و وفاء او، گفتند: از غراب چه آموختي؟ گفت: شدت


1) وجه تسميه ديوان ابوتمام به حماسه به جهت آن است كه اشعار اوائل ديوان در وصف حماسه يعني شجاعت است بدين سبب مجازاً بر همه ديوان حماسه گفته اند. كذا في رياض العلماء (مؤلف ره).

2) وفيات الاعيان.ج ۴، ص 12-13.

3) مروج الذهب، ج۴، ص ۷۴.

احتراز او و حذر او را، گفتند: از خوك چه گرفتي؟ گفت: بكور او را در حوائج خود، گفتند: از گربه چه اخذ كردي؟ گفت: حسن نغمه و كثرت تملق او را در مسأله(1)

و نيز در سنه ۲۲۸ احمد بن محمد بن عبدريه صاحب عقد الفريد وفات كرد.

و در سنه ۲۳۰(2)عبدالله بن طاهر وفات كرد.

و در سنه ۲۳۱ ابوعبدالله محمد بن زياد كوفي معروف به ابن اعرابي نحوي لغوى وفات يافت «وكان يقول: ولدت فى الليلة التى مات فيها ابوحنيفة، و ذلك فى رجب سنة ۱۵۰».(3)

و نيز در سنه ۲۳۱ واثق ، احمد بن نصر خزاعي را به سبب عدم قول او به خلق قرآن بكشت، و دميري حكايتي نقل كرده كه واثق از اين اعتقاد برگشت و ديگر درصدد امتحان بر نيامد و تفصيل آن مناسب ذكر نيست.(4)

و نيز دميري نقل كرده كه واثق به جماع رغبت زيادي داشت، از طبيب خود دواء قوت باه خواست، طبيب گفت: كثرت جماع بدن راهدم مي كند من دوست ندارم براي شما چنين امري را، واثق گفت: چاره اي جز اين نيست، پس طبيب امر كرد كه گوشت سبع را هفت مرتبه با سركه از شراب به عمل آمده بجوشانند و بعد از شراب خود به وزن سه درهم تناول كند. واثق به قول او عمل ننموده و از آن دستورالعمل تجاوز كرد و اكثار از آن نمود تا به اندك زماني به مرض استسقا مبتلا گشت، اطباء اتفاق كردند بر آن كه بايد شكم او شكافته شود آنگاه بنشانند او را در تنوري كه تافته شده باشد به آتش زيتون و سرخ شده باشد.


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۷۳-۷۴؛ حياةالحيوان، ج 1، ص ۱۱۶؛ اين داستان در منتهي الامال و نزهة النواظر محدث قمي تكرار شده است.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: البلغة، ص ۱۹۶؛ معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۱۸۹؛ الاعلام، ج۴، ص 365؛ انباءالرواة، ج3، ص128.

3) البلغه، ص ۱۹۶.

4) حياة الحيوان، ج ۱، ص ۱۱۶.

پس واثق را چنين نمودند و سه ساعت آب را از او منع نمودند و پيوسته او استغائه مي كرد و طلب آب مي نمود تا آن كه در بدنش آبله هائي پيدا شد و مثل خربزه شد، پس او را بيرون كردند و او پيوسته مي گفت كه: مرا به تنور برگردانيد و اگر نه خواهم مرد، پس او را داخل تنور كردند صدايش ساكت شد و آن ورمها منفجر شد و آبي از آنها بيرون آمد، پس او را از تنور بيرون آوردند در حالتي كه بدنش سياه شده بود و بعد از ساعتي هلاك شد.

و چون وفات يافت جامه بر روي او كشيدند و مردم مشغول شدند به بيعت كردن با متوكل، و از جنازه واثق غفلت نمودند از بستان خانه چند موشي بيرون آمدند و چشمان واثق را بيرون آوردند و كسي نفهميد تا وقتي كه او را غسل دادند.(1)

و وفات او در شش روز به آخر ذيحجه مانده سنه ۲۳۲ در سرّ من رأي واقع شد، و بعضي گفته اند در ماه رجب بوده، و سنين عمرش قريب به سي و چهار رسيده بود، و مدت خلافتش پنج سال و نه ماه و سيزده روز بوده.(2)



1) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۱۰، تاريخ الخلفاء، ص ۳۷۱؛ حياة الحيوان دميري، ج ۱، ص۱1۸، چاپ تهران و چاپ بيروت، ج۱، ص ۱22.

2) مروج الذهب، ج 4، ص65.

ذكر ايام دولت جعفر بن محمد بن هارون ملقب به متوكل

اشاره

(1) چون مدت عمر واثق سپري گشت برادرش جعفر بن محمد بن هارون متوكل به جاي وي نشست. و اين واقعه در سنه ۲۳۲ بعد از دويست سال از وفات عباس بن عبدالمطلب و صد سال از خلافت ابوالعباس سفّاح بوده.

و چون متوكل بر خلافت مستولي شد امر كرد مردم را به ترك مباحثه و استدلال و نظر به عكس معتصم و واثق، و محدثين را امر نمود به تحديث و اظهار سنت و جماعت، و واداشت مردم را به تسليم و تقليد، و ايام او انظر و احسن ايام بود و لهو و لعب و هزل و طرب در ايام او خصوص در مجلس او بسيار گشت.

و نزديكترين امراء به نزد متوكل، فتح بن خاقان تركي بود، و فتح از علم و ادب بهره داشت و در نزد متوكل مكانتي عظيم داشت.

و چون چند ماه از خلافت متوكل بگذشت بر محمد بن عبدالملك زيّات وزير غضبناك شد و جميع اموال او را بگرفت و او را از وزارت معزول كرد.

و محمّد بن عبدالمك در ايام وزارت خود تنوري از آهن ساخته بود و او را ميخكوب نموده بود به طوري كه سرهاي ميخها در باطن تنور بود و هركه را مي خواست عذاب كند امر مي كرد آن تنور را به هيزم زيتون سرخ مي كردند و او را در آن تنور مي افكندند تا به صدمت آن ميخها و ضيق مكان به سخت تر وجهي معذب بود و هلاك مي شد!.

و چون متوكل بر محمد غضبناك شد امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند،


1) نك: مروج الذهب.ج ۴، ص 85.

محمّد چهل روز در همان تنور معذب بود تا وقتي كه به هلاكت رسيد و در روز آخر عمر خود كاغذ و دواتي طلبيد و اين دو بيت بنوشت و براي متوكل فرستاد: هي السّبيلُ فمن يَوم إلي يومٍ*** كأنّه ما تراك العينُ في نومٍ

لا تجزعنّ، رويداً إنّها دولٌ*** دنيا تَنَقَّلُ مِن قَوم الي قوِم

متوكل را فرصتي نبود كه آن مكتوب را به او برسانند روز ديگر كه رقعه به وي رسيد فرمان كرد كه او را از تنور بيرون آوردند، چون نزد تنور رفتند محمد را مرده يافتند.(1)

و محمد كاتبي بليغ بود و شاعري مجيد بود، و اين مختصر را مقام ذكر نوادر حالات و محاسن اشعار او نيست.

و متوكل در ايام خلافت خويش از مردم بيعت گرفت براي سه فرزندان خويش: منتصر بالله وابوعبدالله معتز بالله و مستعين بالله (ابراهيم مؤيد بالله -خ.ل ).

و اين مدبر به اين بيعت اشاره كرده در شعر خود:

يا بيعةً مثل بيعة الشَّجرة*** فيها لِكُلِّ الخَلائق الخيرة

أكّدها جعفرٌ و صيّرها*** اِلي بَنيه الثّلاثة البَرَرة(2)

و هم متوكل در ايام خلافت خود عمرو بن بحر جاحظ را به سامراء طلبيد براي تأديب بعض فرزندان خود، چون جاحظ را آوردند و نگاهش به صورت جاحظ افتاد و قباحت منظر او را بديد از سر تعليم و تأديب او درگذشت و امر كرد كه ده هزار درهم به وي دهند و به شهر خود برگردد.

و در ايام خلافت متوكل سنه ۲۳۳ يحيي بن معين(3)(4)وفات يافت در مدينه. و بعضي گفته اند كه در همين سال علي بن مدائني نيز وفات كرد.


1) وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۱۰۰؛ مروج الذهب ج۴، ص ۸۸.

2) مروج الذهب، ج۴، ص ۸۷.

3) معين (بر وزن امين) المري من اهل الانبار من قرية يقال له نقياي. (مؤلف رحمه الله)

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج۶، ص ۱۳۹؛ تاريخ بغداد، ج۱۴، ص177؛ ميزان الاعتدال، ج4، ص 410؛ مرآة الجنان، ج2، ص 108.

و گفته شده كه معين پدر يحيي خراج ري در دست او بود، چون وفات كرد هزار هزار و پنجاه هزار درهم به يحيي ارث رسيده و يحيي آن اموال را صرف حديث كرد.

و خلّف من الكتب مأة قمطر و ثلاثين قمطراً، و أربعة حباب شرابية مملّوة كتباً، وَ هُو صاحب الجرح وَ التّعديل، و كتب بَيده ستّمأة ألف حديثٍ.(1)

قلتُ: وَ نظيره فى اصحابنا الأماميّة شيخنا الثقة الجليل أبوالنّضر محمّد بن مسعود بن محمّد بن عيّاش (بالشّين المعجمة) السّمر قندي المعروف بالعيّاشي، فإنه كان في اول عُمره غامّى المَذهب و سمع اَحاديث العامّة، ثم تَبصَّرُ و عاد إلينا، و أنفق على العلم و الحديث تركة ابيه سائرها (إي تمامها) وكانت ثلاثمأة ألف دينارٍ، و كانت داره كالمسجد بين ناسخ أو مقابل أو قارءٍ أو معلّق، مملوّةً من النّاس. و صنّف كتباً كثيرة تزيد علي مأتي مصنف، و كان اكثر اهل المشرق علماً و ادباً و فضلاً و فهماً و ثبلاً في زمانه، و كان له مجلس للخاص و مجلس للعام، شَكَرالله مساعيه الجميلة.

و مِن تلاميذه و غلمانه فى مصطلح أهل الرجال الشيخ أبوعمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز الكَشّي، نسبة الي كشّ (بفتح الكاف و تشديد الشين) قرية بجرجان المشرق، و هو صاحب كتاب الرجال المشهور الذي لَخَصَّه الشّيخ الطوسي (ره) و سمّه باختيار الرّجال الذى هو بأيدينا دون أصله.

و در سنه ۲۳۵ با يك سال بعد عبدالسلام بن رغبان معروف به ديك الجن(2)شاعر امامي معروف وفات كرد.(3)

و لديك الجنّ قصّة لطيفة مع الرّشيد، و ذكرها الشيخ يوسف البحراني في كشكوله،(4)و شيخنا المحدّث النّوري في كتاب ظلمات الهاوية، و في كشكول شيخنا البهائي في


1) وفيات الاعيان ج۶، ص ۱۲۰.

2) درباره او نگاه كنيد به اعيان الشيعة، ج ۸، ص ۱۲؛ الاغاني، ج ۱۴، ص 50؛ الكني والألقاب، ج ۲، ص212؛ سير أعلام النبلاء، ج11، ص 163، ش 67؛ وفيات الاعيان، ج2، ص 184.

3) ديوان ديك الجنّ الحمصني با تحقيق و شرح أنطوان محسن القوال، توسط دارالكتاب العربي منتشر شده است.

4) كشكول بحراني، ج2، ص 108؛ رياحين الشريعة، ج4، ص 235.

ترجمة عبدالسلام المذكور. وكان له جارَية وَ غُلاّمٌ قد بَلَغا فى الحسن اعلى الدّرجات و كانَ مَشعُوفاً بحُبّهما غاية الشّغف فَوَجدهما فى بعض الأيام مختلطين تَحت إزارٍ واحد فَقَتَلهُما و احرق جسديهما و أخذ رَمادُهُما و خلط به شيئاً من التّراب و صنع منه كوزين للخمر. و كان يحضرهما في مجلس شرابه و يضع أَحَدهما عَلى يَمينه والآخر على يساره، فتارة يقبل الكوز المتّخذ من رماد الجارية و ينشد: يا طلعةٌ طلع الحمام عليها - الخ.(1)

و در سنه ۲۳۷ اسحاق بن ابراهيم حنظلي معروف به ابن راهويه وفات كرد. و ابن راهويه از اكابر علماء سنت و استاد بخاري و مسلم و ترمذي است و به حفظ حديث و فقه معروف بوده، احمد بن حنبل در حق او گفته: ما عبر الجسرافقه من اسحاق، و قال: اسحاق: احفظ سبعين ألف حديث و اُذاكر بمأة الف حديث، و ما سمعت شيئاً قطّ الا حفظته، ولاحفظت شيئاً قطّ فنسيته.

و در حدود سنه ۲۳۷ ابوعبدالرحمن حاتم بن عنوان بلخي ملقب(2)به اصمّ در خراسان وفات كرد.

و قد كانَ من كبار أصحاب المعرقة و الذوق، وصحب شقيق البلخى. ووجه تلقبه بالأصم لأنه كما قيل: جاءت عنده امرأة فَسَألت عنه مسألةً، فاتفق انّه قد خرج منها صوت فى تِلك الحالة فخجلت [فقال لهاحاتم: ارفعى صوتك،] فَارى من نفسه أنه أصمّ، فسرّت المرأة بذلك و قالت: إنه لَم يَسمَع الصّوت(3)وله كَلِمات ظريفةً. منها قوله: إلزم بيتك، فان أردت الصّاحب فالله يكفيك، و إن أردت الرفيق فرفيقاتك يكفيانك، و القرآن يونسك، و ذكر الموت يعظك.

و منها قوله: العجلة من الشَّيطان إلا فى خمسٍ: إطعام الطّعام اذا حَضر ضَيفٌ، و تجهيز الميّت اذا مات، و تزويج البكر إذا أدركت، و قضاء الدِّين إذا وَجَب، والتوبة من الذّنب إذا أذنب. وكل ذلك مأخوة من الشّريعة.


1) نگاه كنيد به: مقدمه ديوان، ص ۱۳ به نقل از تزيين الاسواق بتفصيل أشواق العشاق.

2) وفيات الاعيان، ج 1، ص26.

3) وفيات، ج2، ص 28.

و من كلماته: لا تَغتَرَ بموضع صالح، فلا مكان أصلح من الجنة تَلَقى منها آدم (ع) منها ما لقي، ولا تغترّ بكثرة العبادة فانّ ابليسَ بعد طول تعبّده لقي ما لقي، ولا تغترّ بكثرة العلم فإن بلغام بن باعورا كان يحسن اسم الله الاعظم، فانظر ماذا لقى، ولا تغترّ برؤية الصّالحين فلا شخص أكبر من المُصطفى صلي الله عليه و آله و سلّم لم ينتفع بلقائه أقاربه و أعدائه.(1)

و در سنه ۲۳۹ و به قولي در سنه ۲۳۲ متوكل، علي بن جهم شاعر را نفي بلد(2)كرد و به جانب خراسان فرستاد.

و در سنه ۲۴۰ احمد بن ابي داود وفات يافت.

و در ماه ربيع الاخر سنه ۲۴۱ احمد بن حنبل وفات كرد و در بغداد در باب حرب مدفون گشت، و چون جنازه او را حركت دادند جماعت بسياري از دوست و دشمن در جنازه او جمع شده بودند، و در تشييع او امر عجيبي واقع شد، چه جماعتي از آن مردم دشمن احمد بودند و يكي از ايشان پيوسته ندا مي كرد مردم را كه: ايّها النّاس، لعن كنيد اين كس را به ضد احكام شريف حكم مي داد، و جماعتي ديگر كه در محبّت او غائي بودند كسي را گماشته بودند كه به صوت بلند در پيش جنازه اين شعر مي خواند:

و أظلمت الدّنيا لفقد مُحَمّدٍ(3)*** و أظلمت الدّنيا لفقد ابن حنبل(4)

و احمد بن حنبل يكي از ائمه اربعه اهل سنت است، و نسبش به ذي الثّديه رئيس خوارج منتهي مي شود و لهذا به شهرت پيوسته انحراف او، و ابن حنبل از خواص اصحاب شافعي است، و صاحب كتاب مسند است، و گفته : قَد جَمَعَتُ في المُسند الحاديث انتَخَبتها من أكثر من سبع مأة الف وخمسين الفاً، فما اختلفتم فارجعُوا اليه و ما لم تجدُوا فيه فلَيس بحّجة.(5)


1) روضات الجنات، ج ۳، ص ۵.

2) درباره او نگاه كنيد به: الواقي بالوفيات، ج۴، ص ۳۶۳ تاريخ بغداد، ج۴، ص ۴۱۲.

3) مراد محمّد بن ادريس شافعي است. (مؤلف رحمه الله)

4) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۰۲.

5) نگاه كنيد به: اضواء علي السنة المحمدية، ص ۳۲۸؛ علوم الحديث و مصطلحه، ص ۳۰۶

و احمد بن حنبل تجويز مي كرد لعن يزيد را، و قائل بود به عدم خلق قرآن و لهذا در ايام خلفاء محنت او زياد بود از حبس و ضرب تازيانه و غيره.

و نيز سنه ۲۴۱ ابوجعفر محمد بن عبدالله بن محمّد اسكافي معتزلي تفضيلي وفات يافت.(1)

و هو الذى الّفّ كتاب النّقض على الرّسالة العثمانية للجاحظ، وَ يَنقُل عنه ابن ابي الحديد في شرح النهج كثيراً، و قال في حَقّه: وَ امّا ابوجَعفر الأسكافي. فهو شيخنا محمّد بن عبدالله الأسكافى، عَدّه قاضى القضاة فى الطبقة السابعة من طبقات المعتزلة مع عبّاد بن سليمان الصّيمرى، وَ ساق الكَلام الى أن قال: و كان أبوجعفر فاضلاً عالِماً، وَ صنّف سبعين كتاباً في علم الكلام، و هو الّذي نقض كتاب العثمانية علي ابي عثمان الجاحظ في حياته، وَ دخل الجاحَظ الورّاقين ببغداد فقال: مَن هذا الغلام السّوادي الذي بلغني انّه تعرّض لنقض كتابي؟ و ابوجعفر جالسٌ، فاختفي منه حتي لم يره، و كان ابوجعفر يقول: بالتفضيل على قاعدة معتزلة بغداد و يبالغ فى ذلك، و كانَ علوىّ الرّأى مُحققاً ُمنصفاً قليل العَصَبية. (انتهي) .

قُلت: وللسّيّد الأجل احمد بن موسى الطاووس صاحب كتاب الملاذ و البشرى أيضاً كتابٌ فى النَّقض على العثمانيّة سمّاه كتاب «بناء المقالة العلوية فى نقض الرّسالة العثمانية، وَ قَد عثرتُ على نُسخةٍ منه بخطّ تَلميذه الشّيخ تقى الدّين حسن بن داود صاحب الرّجال المعروف، و قرأه علي السّيّد وَ كانَ علي حَواشيه خطّه رضوان اللهِ عليه.

ثم اعلم انّ الأسكافى (بالكسر) فى مصنّفات اَصحابنا يُطلق غالباٌ على الشّيخ الجليل محمّد بن احمد بن الجنيد الاسكافي من مَشايخ المفيد و ابن عبدون، وَ قد يُطلق علي الشّيخ الأقدم ابي علي محمّد بن همام الأسكافي الكاتب المعاصِر للشّيخ الكليني رحمه الله.

و هم در سنه ۲۴۱ در شب پنج شنبه ششم جمادي الآخره ستاره هاي بسيار از آسمان فرو ريخت كه مثل آن ديده نشده بود.(2)

و در نامه دانشوران از كتاب المدهش ابن جوزي نقل كرده و آن كتابي است كه در


1) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۰۳

2) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۰۳

وقايع عجيبه كه در حوادث سنه ۲۴۱ ايراد كرده كه ستاره ها از غروب تا ظهور شفق در سير خود اضطراب و تفرقه گي حاصل نمودند. او در سال بعد در «سويدا» كه ناحيه اي است از نواحي مصر سنگباران شده يكي از سنگها را سنجيدند ده رطل بود، ري و جرجان و طبرستان و نيشابور و اصفهان و قم و كاشان و دامغان را نيز در يكدم زلزله فرا گرفت كه كوه از كوه منقطع شده هريك به جانبي ميل نمودند و در دامغان بيست و پنج هزار نفر شربت فنا چشيدند. و در سنه ۲۴۲ يحيي بن اكثم قاضي در «ريذه» وفات كرد، و اين در وقتي بود كه متوكل بر او غضب كرده بود و اموال او را قيض نموده بود، لاجرم يحيي به جانب مكّه شتافت حين مراجعت وفات كرد، و نبذي از سيرت او در ايام مأمون گذشت.

و در پنجم رجب سنه ۲۴۴ يعقوب بن اسحاق معروف به ابن السكّيت(1)وفات كرد، و او مؤدب اولاد متوكل بود.

روزي متوكل از وي پرسيد كه: دو پسر من معتز و مؤيد نزد تو بهتر است يا حسن و حسين عليهما السلام؟ ابن السكيت شروع كرد به نقل فضائل حسنين عليهما السلام، متوكل فرمان داد تا او را اتراك در زير پاي خود افكندند و شكمش را بماليدند و به همان سبب وفات كرد.(2)

و به قولي در جواب متوكل گفت: قنبر خادم علي عليه السلام بهتر است از تو و دو پسران تو ، متوكل امر كرد زبانش را از قفايش بيرون كشيدند.(3)

و او را ابن السكيت مي گفتند به جهت كثرت سكوت و صمت او.


1) نگاه كنيد به: البلغة، ص 243؛ معجم الادباء، ج20، ص 50؛ الاعلام، ج9، ص 255؛ هدية العارفين؛ ج2، ص 536.

2) نگاه كنيد به: البلغه. ص ۲۴۲؛ مرآة الجنان، ج ۲، ص ۲۴۸؛ سير اعلام التبلاء، ج ۱۲؛ ص 18؛ الكني والالقاب، ج ۱، ص 314-315.

3) بقية الوعاة، ج 2، ص۳۴۹؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه، ج ۱۷، ص ۳۰۴؛ تنقيح المقال، ج ۱۳، ص ۳۳۰؛ مستدرك الرسائل، ج ۵، ص ۲۴.

و در سنه ۲۴۵(1)ثوبان بن ابراهيم معروف به ذوالنون مصري(2)در مصر وفات يافت.

و هو احد رجال الطّريقة و نوادرُ حكاياته كثيرة. حُكي عنه، قال: وَجدت عَلي صخرة في بيت المقدس مكتوبٌ هذِه الكلمات: كلّ خائف هارب، و كلّ راج طالبٌ، و كلّ عاص مُستوحش، و كلّ طائع مستأنِس، و كلّ قانع عزيز، و كلّ طامع ذليل. فنظرت فاذا هذا الكَلام اصلٌ لكلّ شيءٍ.(3)

و نيز در سنه ۲۴۵ وفات كرد شيخ ابومُحَلّم محمّد بن هشام بن عوف شيباني لغوي مشهور به كثرت حافظه .

و ينقل عنه ما ملّخصه: انّ الواثق رأى فى المنام أنّ قائلاً قال له: «لأ يهلك على الله الاّ مَن قلبه مَرتٌ». فَاصبَح فسأل جلسائه عن ذلك، فلم يعرفوا حقيقته، فسئل عن أبى محلم قال: المرت من الأرض الفقر الذى لا نبت فيه، فالمعنى على هذا: لا يهلك على الله الاّ من قلبه خالٍ عَن الايمان.

ثم استشهد علي ذلك مأة بيت معروفٍ لِشاعر معروف، في كلّ بيت منها ذكر المرت، فأمر له الواثق بألف دينار، و لمّا تقدم مكة ولزم ابن عُيينة، امتحنه ابن عيينة فوجده حفوظاً فقال: حدّثنى الزهرى عن عكرمة قال: قال ابن عباس: يقال: انّه يولد فى كلّ سبعين سنة من يحفظ كلّ شىء. ثم ضرب بيده الى جنب ابى مُحَلّم و قال: أراك صاحب السَّبعين.(4)

(دعبل)

و در سنه ۲۴۶ دعيل بن علي خزاعي(5)امامي شاعر معروف وفات يافت. وكانت ولادته سنة وفاة مولانا الصّادق عليه السلام، و هو الّذى هجا الخلفاء، و كان له جُرأةٌ


1) يا ۲۴۰ و يا... نگاه كنيد به: ريحانة الادب، ج ۲، ص ۲۷3.

2) السيوف البارقه، ص ۱۶۹.

3) روضات الجنات،ج 2، ص ۱۷0 به نقل از اثناعشريه.

4) روضات الجنات، ج ۷، ص ۲۷6.

5) براي مزيد اطلاع ر.ك: مجالس المؤمنين، ج۲، ص ۵۱۷؛ وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۲۶۶؛ تاريخ بغداد، ج ۸، ص ۳۸۲؛ لسان الميزان، ج ۲، ص ۴۳۰؛ معجم الادبا، ج ۱۱، ص ۹۹؛ تحفة الاحباب، ص 1۳۹؛ منتخب من كتاب الشعراء، ص ۴۲ و منابع فراوان آن.

عظيمهٌ، و طال عمره، و كان يقول أنا خمسون سنة اَحمل خَسبتي علي كتفي، ادُور علي من يصلبنى عليها فما اجد من يفعل ذلك، و هو صاحب القَصيدة التّانية المشهورة التى تبلغ مأة وعشرين بيتاً راتقاً.(1)

و له حكاية لطيفةٌ فى انشادها على مَولانا الرّضا عليه السلام و اخذه الصَرَة و الجبة و رجوعه الى وطنه و مَا اتّفق له مَن اللّصوص فى طريقه، وَ مَا اتّفق له من اهل قم.(2)

و يحكي عنه انه قيل له: ما الوحشة عندك؟

فقال: النّظر الي النّاس، ثمَ انشدَ:

ما أكثر النّاس بل لها أقلّهم*** الله يعلم انّى لم أقل فَنَداً

انّى لأفتح عينى ثم أفتحها*** عَلى كثيرٍ و لكن لا أرى أحَداً

و دِعبل كزيرج، اسم للناقة الشّارف. و كان يقول: مررت يوماً برجُلٍ قد اصابه الصَرع فدنوت منه، و صحت في اذنه بأعلي صوتي دعبل، فقام يَمشي كأنّه لم يُصبه شِيءً.

و در سنه ۲۴۷ ابراهيم بن عباس صولي كاتب شاعر وفات يافت، و گفته شده كه در ميان كتاب اشعري از او ديده نشده.(3)

و هم در اين سال متوكل به دست ياغر تركي مقتول شد. و دميري در سبب كشته شدن او گفته كه: متوكل اميرالمؤمنين عليه السلام را دشمن مي داشت و تنقيص مي نمود آن جناب را، روزي به حسب عادت مي شوم خويش اسم آن حضرت را برد و بر آن جناب جسارت كرد، منتصر فرزند او در آن مجلس حاضر بود، چون اين بشنيد رنگش متغير شد، و در غضب رفت، متوكل او را شتم كرد و اين بيت انشاد نمود:

غضب الفتي لابن عمّه*** رأس الفتي في حرّامَه(4)

منتصر در صدد قتل او بر آمد و چند نفر از غلامان خاص متوكل را براي كشتن او


1) روضات الجنات، ج ۳، ص ۳۰۷.

2) نگاه كنيد به: مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۵۱۹.

3) مروج الذهب ج۴، ص ۱۰۶.

4) نگاه كنيد به: الكامل في التاريخ، ج ۷، ص ۵۵؛ تاريخ ابن الوردي، ج ۱، ص ۳۰۹؛ الحضارة الاسلامية في القرن الرابع الهجري، ج ۱، ص ۱۲9-۱۲8؛ و در پاورقي از ابوالفداء در حوادث سال ۱۳۶، ج ۲، ص ۱۸۸ به نقل از علامه سيد جعفر مرتضي عاملي.

معين كرد، شبي متوكل در قصر خود با نديمان مشغول به شرب خمر بود و او را حالت سكر و مستي ربوده بود كه بغاء صغير داخل قصر شد و نديمان را مرخص كرد، همگي بيرون شدند مگر فتح بن خاقان كه در نزد متوكل بماند، آن گاه غلاماني كه مهياي كشتن متوكل بودند با شمشيرهاي برهنه داخل شدند و بر متوكل هجوم آوردند.

فتح بن خاقان كه چنين ديد فرياد كشيد كه: واي بر شما، اميرالمؤمنين را مي خواهيد بكشيد؟» و خود را بر روي متوكل افكند، غلامان شمشيرها كشيدند و بر فتح بن خاقان و متوكل فرود آوردند و خون هر دو بريختند، پس بيرون شدند و به نزد منتصر بالله رفتند و بر او به خلافت سلام كردند.

و قتل متوكل در سه ساعت گذشته از شب چهارشنبه سيم يا چهارم شوال سنه ۲۴۷ واقع شد.(1)

مدت خلافتش چهارده سال و ده ماه، و سنين عمرش به چهل و يك رسيده بود و مادرش كنيزكي بود خوارزميه.

و متوكل مردي بود خبيث السيره و بد سريره، و با آل ابوطالب سخت دشمني مي كرد، و به ظن و تهمت ايشان را اخذ مي نمود و پيوسته درصدد اذيت و ايذاء ايشان بود، فتح بن خاقان وزير او نيز چنين بود، ولهذا آن چه در ايام او بر علويين و آل ابوطالب گذشت در ايام هيچ يك از خلفاء بني عباس برايشان چنين نگذشت.

از جمله آن كه عمر بن فرج رخجي را والي مكه و مدينه كرده بود، عمر مردم را منع مي كرد از احسان به آل ابوطالب و سخت در عقب اين كار شد به حدي كه اگر خبر مي رسيد به او كه يكي احساني كرده با ايشان اگر چه به چيز كمي بوده او را عقوبت و تعذيب مي كرد، لاجرم مردمان دست از رعايت طالبيين برداشتند، و به حدي كار برايشان سخت شد كه زنهاي علويات تمام لباسهاي ايشان كهنه و پاره شده بود و يك لباس درست نداشتند كه نماز در آن بخوانند مگر يك پيراهن براي ايشان بود هرگاه مي خواستند نماز بخوانند يك يك به نوبت آن پيراهن را


1) حياة الحيوان دميري، ج ۱، ص 124.

مي پوشيدند و نماز مي خواندند، پس از نماز از تن بيرون مي كردند و برهنه به چرخ ريسي مي نشستند، و پيوسته به اين عسرت روز گذرانيدند تا گاهي كه متوكل هلاك شد و منتصر بالله به جاي وي نشست و بر آل ابوطالب طريق عطوفت پيمود و براي ايشان مالي فرستاد تا برايشان پخش كردند.

و هم از جمله كارهاي متوكل در ايام خلافت خود آن بود كه مردم را منع كرد از زيارت قبر امام حسين عليه السلام و قبر اميرالمؤمنين عليه السلام، و همت خود را بر آن گماشت كه نور خدا را خاموش كند و آثار قبر مطهر امام حسين عليه السلام را برطرف كند و زمين آن را شخم و شيار كند و زراعت نمايد، و ديده بانها در طرق و راههاي كربلاء قرار داد كه هر كه را يايند كه به زيارت آن حضرت آمده است او را عقوبت كنند و به قتل رسانند.(1)

ابوالفرج از احمد بن الجعد الوشا روايت كرده است، و او از كساني است كه ايام متوكل را درك كرده و اين امر را مشاهده نموده، گفته كه: سبب اراده كردن متوكل محو آثار قبر شريف را آن بود كه قبل از خلافت او يكي از مغنيات جواري خود را براي متوكل مي فرستاد كه براي او تغنّي كنند هنگام شرب او، و اين بود تا گاهي كه آن پليد به خلافت رسيد وقتي نزد آن مغنيه فرستاد كه جواري خويش را براي تغني بفرستد، گفتند: سفر رفته است. و اين هنگام ماه شعبان بود و در آن ايام به سفر كربلاء رفته بود. چون مراجعت كرد يكي از كنيزكان خود را براي تغني به نزد متوكل فرستاد.

متوكل از آن جاريه پرسيد كه در اين ايام كجا رفته بوديد؟

گفت: با خانم خود به سفر حج رفته بوديم.

متوكل گفت: در ماه شعبان به حج رفته بوديد.

جاريه گفت: به زيارت قبر حسين مظلوم عليه السلام.


1) نگاه كنيد به تاريخ الخلفاه، ص ۳۴۷؛ شذرات الذهب، ج۲، ص ۸۶؛ البداية والنهاية، ج ۱۰، ص ۳1۵؛ تاريخ الامم و الملوك (چاپ دارالمعارف)، ج ۱، ص ۱۸۵؛ تاريخ ابن الوردي، ج ۱، ص ۳۰۹؛ تاريخ الاسلام (حوادث سال ۲۳۶)، ص ۱۸-۱۹.

متوكل از شنيدن اين كلام در غضب شد كه كار قبر حسين عليه السلام به جايي رسيده كه زيارت او را حج گويند، پس امر كرد تا خانم او را بگرفتند و حبس كردند و اموال او را بگرفت،(1)پس يكي از اصحاب خود را كه ديزج نام و مردي يهودي بود و به حسب ظاهر در نزد قبر شريف اسلام آورده براي شخم و شيار و محو آثار قبر امام حسين عليه السلام و عقوبت كردن زوار آن حضرت، به كربلاء روانه كرد.

مسعودي فرمود كه: اين واقعه در سنه ۲۳۶ بوده، پس ديزج(2)با عجله بسيار سر قبر شريف رفت و هيچ كدام جرأت نكردند كه اقدام كنند بر خراب كردن آن موضع شريف، پس ديزج بيلي بر دست گرفت و اعالي قبر شريف را خراب كرد، آن گاه ساير عمله و فعله بر هدم قبر اقدام كردند و بناء قبر مطهر را منهدم ساختند.

و ابوالفرج گفته كه: هيچ كس را جرأت بر اين امر نبود، ديزج قومي از يهود آورد تا به اين كار شنيع اقدام كردند، و گفته است كه تا دويست جريب از اطراف قبر را شخم كردند و آب بر آن زمين جاري كردند و در اطراف آن زمين به مسافت هر ميل نگاهبانان گماشته بود كه هر كس به قصد زيارت قبر منور آيد او را مأخوذ دارند و به نزد او برند تا او را عقوبت كند.

و حديث كرد از براي من محمّد بن حسين اشناني كه مدتي گذشت بر من كه از ترس به زيارت قبر آن مظلوم نرفتم تا آخرالامر كثرت شوق مرا واداشت كه به هر طريق است به زيارت آن حضرت مشرف شوم، اگر چه در راه زيارت آن مظلوم كشته شوم، پس به رفاقت مردي عطار به زيارت آن قبر شريف رفتيم، روزها پنهان مي گشتيم و شبها راه مي رفتيم تا به نواحي «غاضريه» رسيديم، در نيمه شب از مكاني كه نگاهبانان ما را نبينند خود را به قبر شريف رسانيديم، و پاسبانان را خواب ربوده بود چون به قبر مطهر رسيديم ديديم صندوق مطهر را كنده بودند و سوزانيده بودند و آب بر آن موضع جاري كرده اند.

پس ما خود را بر روي آن زمين افكنديم و زيارت كرديم و بوي خوشي شنيديم


1) نك: الحدائق الناضره (نسخه خطي) به نقل از باقر شريف قرشي؛ قمقام زخار، ج2، ص760.

2) يهوديي كه اسلام آورده بود.

كه هيچ گاه مثل آن را نشنيده بوديم، پس من با رفيق عطار گفتم كه اين چه بوي خوشي است؟ گفت: به خدا سوگند كه هرگز در عطرها و بوهاي خوش بوئي بدين خوبي نشنيده ام، پس با قبر شريف وداع كرديم و علاماتي چند در اطراف قبر در چند موضع در زير زمين نصب كرديم و اين ببود تا گاهي كه متوكل هلاك شد.

پس با جماعتي از آل ابوطالب و شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام به زيارت قبر آن مظلوم رفتيم و آن علامات را از زمين بيرون آورديم و بناء قبر شريف را به همان نحو كه در سابق بود عود داديم.

شيخ عالم اديب و فقيه محدث فاضل فمي در اربعين الحسينيه گفته: آن چه از مناقب و كامل التواريخ و ارشاد القلوب و امالي طوسي و كامل الزياره استفاده شده آن است كه در ايام خلافت هارون الرشيد زيارت حضرت سيدالشهدا عليه السلام در ميان شيعه و سني شايع شد.

چنانچه موافق زيارت كامل الزيارات حتي زنها هميشه به زيارت آن قبر شريف مي رفتند، و موافق روايتي در حائر مطهر از كثرت جمعيت به هم مزاحمت مي نمودند، اين كار سبب خوف هارون الرشيد بود كه مبادا مردم رغبت كنند به اولاد اميرالمؤمنين و خلافت از عباسيين به علويين منتقل شود، حكم كرد موسي بن عيسي عباسي را كه والي كوفه بود به خراب كردن قبر سيدالشهداء عليه السلام و عمارت آن اطراف و كشت و زرع در آن زمين. و او مردي را مأمور اين كار كرد كه نامش موسي بن عبدالملك بود و تمام عمارت و بنيان قبه شريفه را خراب كرد و تمام زمين حائر را شخم زد و زراعت كرد، و مقصود محو اثر قبر شريف بود، و درخت سدري نزديك قبر شريف بود كه علامت بود، آن درخت را نيز از ريشه در آوردند كه بعد از آن هم كسي نتواند قبر را بشناسد، و چون اين خبر به جرير بن عبدالحميد رسيد تكبير گفت و تعجب نمود، زيرا كه حديثي از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم معروف بود كه سه مرتبه فرموده بود: « لَعَنَ اللهُ قاطعَ السِّدرَةِ»(1)و گفت: الآن معني حديث را فهميدم.


1) امالي طوسي، ج ۱، ص ۳۳۳ و نيز نگاه كنيد به: اربعين الحسينيه، ص ۱۵۰؛ موجز تاريخ البلدان العراقيه، چاپ دوم ۱۳۵۶، ص ۶۰-۷۵؛ موسوعة العتبات المقدسة، ج ۱۸، ص ۱۸۱.

و بعد از خلافت رشيد ديگر خلفاي عباسيين متعرض آن قير شريف نشدند تا

ايام متوكل در سنه ۲۳۷ خبر به وي رسيد كه اهل سواد كوفه به زيارت قبر حسين بن علي عليه السلام مي آيند و اجتماعي مي نمايند، سرداري و لشكري معين كرد و رفتند در «نينوا»، و قبر شريف را خراب كردند و مردم را متفرق كردند، باز در موسم زيارت اجتماع كردند و از كشته شدن باكي نداشتند، و گفتند كه: اگر تمامي كشته شويم بازماندگان ما به زيارت خواهند آمد به واسطه بركات و معجزاتي كه از آن قبر مطهر ديده بودند، اين داستان را به متوكل نوشتند، از انقلاب عراق ترسيد و آن سردار را به كوفه فرستاد و نوشت كه اظهار كند كه من مأمور قبر نبودم.

باز مردم سواد و كوفه جمع شدند و بناها در كربلا كردند و بازار بزرگي شد، و زوار روز به روز زياد شد تا در سنه ۲۴۷ باز سرداري و لشكري فرستاد، و منادي او در ميان مردمان ندا درداد كه ذمه خليفه بيزار است از كسي كه به زيارت كربلا رود، و تمام اراضي كربلا را آب بست و زراعت نمود، گاهي آب نرفت و گاهي گاوهايي كه به جهت شخم و شيار بسته بودند پيش نمي رفتند و گاهي قبر مطهر در بين آسمان و زمين معلق شد و گاهي تيرهاي غيبي به عمله و بيلداران مي رسيد.

و لكن موافق آيه مباركه «وَ ما تُغنِي الآياتُ والنُّذُرُ عَن قومٍ لا يُؤمِنُونَ»(1)دست از اين كار برنداشتند و بر بغض و كينه متوكل افزوده مي گشت، تا آن كه موافق روايتي ديزج ملعون قبر مطهر را بشكافت و بورياي تازه كه بني اسد هنگام دفن آورده بودند ديد كه هنوز باقي است و جسد مطهر بر روي اوست، وليكن به متوكل نوشت قبر را نبش نمودم چيزي نيافتم.

و بعد از متوكل، ديگر كسي از خلفا متعرض اين قبر شريف نشد مگر مسترشد عباسي و پسرش راشد كه خزانه و اوقاف كربلا را گرفتند و هر دو به سزاي خود رسيدند.


1) سوره يونس، آيه ۱۰۱.

و متوكل هفده مرتبه اين قبر شريف را خراب كرد و باز به صورت اولي برگشت، تا آن كه در سنه ۳۶۹ عضدالدوله ديلمي بنيان عمارت و بقعه و رواق براي نجف و كربلا بنا نمود بعد از آن كه هارون بناي بقعه در نجف نموده بوده كه چهار درگاه داشت و آن بقعه را خراب كرد و معمارها و بناها را از اطراف آورد براي هر دو مشهد بناي عالي نمود، و عمران بن شاهين هم بناي رواق عمران در نجف و كربلا نمود. انتهي.(1)

مؤلف گويد كه: در اخبار غيبيه از اميرالمؤمنين و غير او عليهم السلام اشاره شده به آن كه اين نور خدا خاموش نخواهد شد و هر چند سلاطين جور و اعوان كفره در محو آثار آن سعي و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد، و مردم پيوسته به قصد زيارت آن قبر شريف از اطراف و اكناف بيايند.

روي شيخنا الصَّدوق مُسنداً عَن مَولانا الرّضا عليه السلام، عن آبائه، عن اميرالمؤمنين عليهم السلام، انّه قال: كأنّي بالقُصُور قد شُيّدت حَول قَبر الحسين عليه السلام، و كأنّي بالمحامِل تُخرَجُ مِنَ الكوفة اِلى قبر الحُسين عليه السلام، وَ لا تَذهَبُ اللّيالى و الأيّام حَتَّى يُسارُ إلَيهِ مِنَ الأفاق، وذلك عند اِنقِطاعِ مُلكُ بني مروانُ.

و شيخ ابن قولويه قمي رحمه الله به سند معتبر از حضرت سيد سجاد عليه السلام روايت كرده كه به زائده فرمود: همانا چون روز عاشورا رسيد به ما آنچه رسيد از دواهي و مصيبات عظيمه، و كشته گرديد پدرم و كساني كه با او بودند از اولاد و برادران و ساير اهل بيت او، پس حرم محترم و زنان مكرّم آن حضرت را بر شتران سوار كردند براي رفتن به جانب كوفه، پس من نظر كردم به سوي پدر و ساير اهل بيت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاي طاهره ايشان بر روي زمين است و كسي متوجه دفن ايشان نشده سخت بر من گران آمد و سينه من تنگي گرفت و حالتي مرا عارض شد كه همي خواست جان از تن من پرواز كند.

عمه ام زينب كبري چون مرا بدين حال ديد پرسيد كه : اين چه حالت است كه در تو مي بينم اي يادگار جد و پدر و برادر من؟ مي نگرم تو را كه مي خواهي جان


1) اربعين حسينيه، ص 150-153.

تسليم كني. گفتم: اي عمه، چگونه جزع و اضطراب نكنم و حال آن كه مي بينم سيد و آقاي خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عشيرت خود را كه آغشته به خون در اين بيابان افتاده اند، و تن ايشان عريان و بي كفن است، و هيچ كس بر دفن ايشان نمي پردازد، و بشري متوجه ايشان نمي گردد، گويا ايشان را مسلمان نمي دانند و از اهل بيت خزر و ديلم مي دانند؟!

عمه ام گفت: از آن چه مي بيني دلگران مباش و جزع مكن، به خدا قسم كه اين عهدي بود از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم به سوي جد و پدر و عم تو، و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم مصائب هر يك را به ايشان خبر داد، و به تحقيق كه حق تعالي در اين امت پيمان گرفته از جماعتي كه فراعنه ارض ايشان را نمي شناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ايشان اين اعضاهاي متفرقه و جسدهاي در خون طپيده را جمع كنند و دفن كنند.

وَ يَنصبون لهذا الطّفّ عَلُماً لقبر اَبيكَ سيّدالشّهداء، لا يُدرَسُ اَثَرُهُ، وَلا يَعفو رَسمه عَلي كُرور الليّالي والأيّام، وَ لَيجهتهدنّ ائمَّة الكفر و اَشياع الضّلالة في محوه و تَطميسه، فلا يَزداد اثره الاّ ظهوراً و امره الاّ علُواً.(1)

يعني: در زمين كربلا بر قبر پدرت سيدالشهداء عليه السلام علامتي نصب كنند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ليالي و ايام محو و مطموس نگردد.

(يعني: مردم از اكناف و اطراف به زيارت قبر مطهرش بيايند و او را زيارت نمايند، و هر چند كه سلاطين كفره و اعوان ظلمه در محو آثار آن سعي و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد و علوش بالاتر خواهد گرفت.

و اين حديث بسيار شريف است و ذكر تمام آن مناسب اين مقام نيست.



1) كامل الزيارات، باب۸۸، ص ۲۷۲.

ذكر خلافت منتصر باالله و محمد بن جعفر متوكل

(1) در صبح همان شب كه متوكل كشته گشت، پسرش ابوجعفر محمّد منتصر بالله به جاي پدر نشست، و آن روز چهارشنبه سيم يا چهارم شوال سنه ۲۴۷ بوده، و در آن حال بيست و پنج سال از عمر او گذشته بود، عامه مردم در آن روز با وي بيعت كردند، و مكان بيعت قصر معروف به جعفري بود كه از بناي متوكل بوده،(2)و گفته شده كه آن مكاني كه متوكل در آن كشته شد همان موضعي بوده كه شيرويه پدرش كسري ابرويز را كشته بود، معروف بود به «ماحوزه» پس منتصر هفت روز در آنجا اقامت كرد و بعد از آن مكان منتقل شد و امر كرد كه آن موضع را خراب كردند.

و از محمّد بن سهل حكايت شده كه در ايام خلافت منتصر روزي نگاهم افتاد بر آن مصلّي و بساطي كه در زير منتصر فرش مي كردند، ديدم اطراف آن بساط صورتهاي سلاطين و خطوط فارسيه بر آن نقش است و من خط فارسي را نيكو مي خواندم.

پس ديدم در اطراف راست آن فرش صورت پادشاهي را كه بر سر تاجي دارد و گويا تكلم مي كند.

پس آن خطي را كه پهلوي آن نوشته بود خواندم، نوشته بود كه اين صورت شيرويه قاتل پدر خويش ابرويز است كه شش ماه سلطنت كرده، و از پس آن صورت، صورتهاي سلاطين ديگر ديدم تا منتهي شد نظرم به طرف چپ مصلي،


1) براي مزيد اطلاع ر.ك اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۱۸؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۱۲۹.

2) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۲۹.

صورت پادشاهي ديدم كه بر آن نوشته بود كه اين صورت يزيد بن الوليد بن عبدالملك قاتل پسر عم خود وليد بن يزيد بن عبدالملك است كه مدت سلطنتش شش ماه بود، از اتفاق اين دو صورت در طرف راست و چپ بساط منتصر كه او نيز قاتل پدر خود بوده، تعجب كردم و در ذهن من گذشت كه مبادا مدت سلطنت منتصر نيز شش ماه بوده باشد و همين نحو واقع شد.

پس به نزد وصيف خادم رفتم و گفتم: اين چه فرش است كه براي خليفه گسترده ايد؟ و حكايت دو صورت شيرويه و يزيد و مدت سلطنت ايشان را براي او نقل كردم. وصيف، ايوب بن سليمان خازن فرش را طلبيد و با او عتاب كرد كه اين بساط را براي چه در مكان خليفه گستردي؟ گفت: خليفه خود مرا به آن امر كرد و من هم عرض با وي كردم كه اين فرش در شب قتل متوكل در تحت او بوده و ملوّث به خون است. گفت: خون او را شست و شو كن و در مكان من فرش كن. لاجرم من نيز اطاعت كرده و آن را بشستم و در مجلس خليفه گستردم، پس بغاء و وصيف گفتند: هرگاه خليفه از روي آن برخاست و از مجلس بيرون شد آن را بيرون آور و بسوزان، چون منتصر از آن مجلس برخاست، ايوب بن سليمان آن را بسوزانيد و چون منتصر آن فرش را طلب كرد حكايت سوزانيدن آن را نقل كرد و منتصر چيزي نگفت.(1)

و نيز مسعودي نقل كرده كه منتصر مردي رئوف و عطوف بر اهل بيت رسول خدا و آل علي عليهم السلام بود، و به عكس پدر خود بود در حالات خود و با آل ابوطالب احسان مي كرد،(2)و به هيچ وجه متعرض ايشان نمي گشت، و مانع نشد احدي را از زيارت قبر حسين عليه السلام، و امر كرد فدك را به اولاد حسن و حسين عليهما السلام رد كنند، و اوقاف آل ابوطالب را اطلاق نمايند، و كسي متعرض شيعيان علي عليه السلام نشود، و از


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۱۳0- ۱۳۹ و نيز نگاه كنيد به: تاريخ الخلفاء، ص ۲۸۶؛ اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۱۸.

2) شعرا در مدايح خود به اين ويژگي متصر اشاره كرده اند از جمله نگاه كنيد به: مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۳۵-۱۳۶؛ سير اعلام النبلاء، ج ۸، ص 155.

براي علويين و علويات مدينه اموالي فرستاد كه برايشان پخش كنند. و بالجمله منتصر مردي بود واسع الاحتمال، راسخ العقل، كثيرالمعروف، راغب در خير، و مردي سخي ، و اديب، و عفيف بوده، و ملتزم بود به مكارم اخلاق و كثرت انصاف و حسن معاشرت، و از تمامي خلفاء در اين سه فضيلت گوي سبقت ربوده بود.(1)و عامه و خاصه به او رغبت داشتند.

و در ايام خلافت خود دو برادر خود معتز و ابراهيم مؤيد را از ولايتعهد كه متوكل براي آنها بيعت گرفته بود معزول ساخت.

و هم در ايام او در ناحيه «يمن» و «بوازيج» و «موصل» ابوعمود شاري خروج كرد و جماعت بسياري بر او گرد آمدند و امر او قوت گرفت، منتصر لشكري به جنگ ايشان فرستاد و در ما بين دو لشكر حروبي واقع شد. آخرالامر شاري را اسير كردند براي منتصر آوردند، منتصر از او بگذشت و عهد گرفت كه ديگر طغيان نكند.

و در پنج شنبه ۲۵ ربيع الاول سنه ۲۴۸ منتصر مريض شد، و در روز پنجم ربيع الثاني وقت عصر از دنيا درگذشت، و گفته شد كه او را مسموم كردند به زهري كه در شاخ حجامت ريخته بودند،(2)و مدت خلافتش شش ماه بوده.

و در همان سال بكر بن محمّد،(3)اديب نحوي معروف به مازني شيباني امامي وفات كرد.

وكانَ سيّد اهل العلم بالنّحو والأدب والعربية و اللغة بالبصرة، و قَد مضى فى أحوال الواثق حكايةً متعلّقةً به.(4)تدلّ علي شدّة ورعه رحمه الله.

و هم در سنه ۲۴۸ در محرم يا رجب، سهل بن محمّد بن عثمان معروف به ابوحاتم سجستاني نحوي لغوي مقري تزيل بصره، در بصره وفات كرد «قيل: انه كان


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۱۳۴-۱۳۵.

2) نگاه كنيد به: تاريخ الخلفاء سيوطي، ص ۳۵۷، مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۳۴.

3) روضات الجنات. ج ۲، ص ۱۳۴، درباره او نگاه كنيد به: بقية الوعاة، ج ۱، ص ۴۶۳.

4) ص ۳۸6 همين چاپ.

عالماً، صالحاً، عفيفا، يتصدق كل يوم بدينار، و يختم القرآن في كل اسبوع».

و مِن طريف ما يحكي عنه، بنقل السّيوطي في طبقات النّحاة: انّه دخل بغداد، فسئل عن قوله تعالى: «قُوا أنفُسَكُمْ».(1)ما يقال منه لِلواحِد؟ فقال: (ق). قال: فالأثنين : قال: (قِيا) قال: فالجمع الى الثلاثة. قال: (قُوا). قال: فاجمع لى الثلاثة، قال: (قِ، قيا، قُوا) قال: و في ناحية المسجد رجلٌ جالسٌ معه قماش، فقال لواحد: اِحتَفِظ بثيابي حتي أجيىء، و مضى إلى صاحب الشُّرطة، و قال: إنى ظفرتُ بقوم زنادقة يقرؤن القرآن على صياح الدِّيك، فما شعرنا حتى هجم علينا الأعوان و الشُّرطة، فأخذونا و أحضرونا مجلس صاحب الشُّرطة، فسألنا، فتقدّمت إليه و أعلمته بالخبر، و قد اجتمع خلقُ من خَلق الله، ينظرون ما يكون، فعنّفني و عذلني، و قال: مثلك يطلق لسانه عند العامّة بهذا! وَ عمد إلي أَصحابى فضربهم عَشَر عشرة، وقال: لا تعودوا إلى مثل هذا، فعاد ابوحاتم إلى البصرة سَريعاً، و لم يُقِم ببغداد، و لم يأخذ عنه اهلها (انتهي).(2)و سجستان: معرب سيستان، و هى ناحيةٌ كبيرة واقعة على جنوب هراة، أرضها كلّها سبحةٌ رملة و الرّياح فيها لا يسكن ابداً و كثيرة الأفاعي، فاكثروا فيها منَ القنافذ و السّلاحف، يَنسَب اليها رُستَم الشّديد (يعني پهلوان). و عَن ميزان الذّهبي: انّ في زمن بَني اميّه لمّا اعلنوا اَهل الشّرق و الغرب وَ مَكّة و المدينة عَلي سبّ عليّ بن ابي طالب عليه السلام اِمتنع اَهل سجستان من ذلك حتّى انّهم شَرطوا فى معاهدتهم مَع بنى اميّة ان لايأتوا ذلك أن شاء الله تعالي (انتهي). و لكن وارد في الخصال حديث في ذَمِم، لايهّمنا نقله.



1) سوره تحريم. آيه ۶.

2) بغية الوعاة، ج ۱، ص 606.

ذكر خلافت مستعين بالله احمد بن محمد بن معتصم

(1) در روز يكشنبه پنجم ربيع الثاني سنه ۲۴۸ كه منتصر بالله از دنيا رخت بربست پسر عمش احمد بن محمد بن معتصم ملقب به مستعين بالله به جاي وي نشست، و احمد بن الخصيب وزير را نفي بلد كرد، و سه سال و نه ماه خلافت كرد.

پس خود را از خلافت خلع نمود.

و در سال اول خلافت او بُغاء تركي كبير وفات كرد، و نود سال از عمر او گذشته بود، و در جنگ هاي بسيار حاضر شده بود، و گفته شده كه: در تمام حروب جراحتي به او نرسيده بود، و او از غلامان معتصم بود و در حروب سلاح آهني نمي پوشيد و مي گفت «الأجل جوشن».(2)گاهي او را ملامت كردند كه چرا سلاح در بر نمي كني؟ خوابي نقل كرد كه مشتمل بود بر دعاي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم و اميرالمؤمنين عليه السلام او به طول عمر و سلامتي از آفات به جهت آن كه احسان كرده بود به مردي از امّت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم.

و بغاء بر آل ابوطالب بسيار احسان و نيكي مي كرد،(3)و چون وفات كرد فرزندش موسي به جاي وي نشست و سركرده جيش پدرش گشت.

و نقل شده كه: مستعين مردي زن دوست و كثيرالجماع و مُبذِّر در اموال بوده و در اواخر ايام خلافت خود با وصيف و بُغاء صغير از سامره به بغداد انتقال كرد و در


1) براي مزيد اطلاع ر.ك: اخبارالدول، ج2، ص120؛ مروج الذهب، ج4، ص 144.

2) مروج الذهب، ج۴، ص ۱6۰.

3) مروج الذهب، ج۴، ص ۱6۰.

خانه محمد بن عبدالله بن طاهر منزل نمود،(1)

خَليفةً في نَقَصٍ*** بين وصيفٍ و بُغّا

يقولُ ما قالا له*** كما يَقُول البيُغا

(«بيغا، يعني طوطي)مؤلف رحمه الله.

[مروج الذهب: ج4، ص 145]

و موالي او در سامرا اجماع كردند بر بيعت معتزبالله و محاربه با مستعين. پس در چهارشنبه يازدهم محرم سنه ۲۵۱ با معتز بيعت كردند و معتز بر خلافت مستقر شد، و از ساير مردم بيعت گرفت و مؤيد برادر خود را وليعهد گردانيد. پس ابا احمد برادر خود را با جمعي از موالي به حرب مستعين به جانب بغداد فرستاد، و از نيمه ماه صفر ۲۵۱ با بغداديين جنگ كردند تا امر معتزّ قوت گرفت و امر مستعين ضعف پيدا كرد، و محمّد بن واثق كه با مستعين بود به جانب معتز ميل كرد و محمد بن عبدالله بن طاهر به معتز كاغذي نوشت و طريق صلح در ميان آورد كه مستعين را از خلافت خلع كند.

پس شرايطي مابين معتز و مستعين به جهت مصالحه مقرر گشت و روز پنجشنبه سيم محرم سنه ۲۵۲ مستعين خود را از خلافت خلع كرد، پس مدت خلافت او تا زمان خلع او سه سال و هشت ماه و بيست و هشت روز بوده.

پس از آن مستعين به جانب واسط سفر كرد، معتز او را به سامراء طلبيد، و پيش از آن كه وارد سامرا شود سعيد حاجب را به استقبال او فرستاد و فرمان قتل او را داد، سعيد در «قاطول» نزديك سامرا مستعين را ملاقات كرد و او را از محمل بيرون كشيد و تازيانه چند بر او زده، آن گاه بر سينه او نشست و سرش را از بدن جدا كرد و جسدش را در ميان طريق افكند تا جماعتي از عامه مردم او را دفن كردند، و سرش را براي معتز برد.

چون سرش را نزد معتز حاضر كرد معتز مشغول شطرنج بازي بود، امر كرد تا سر


1) در ايامي كه مستعين در بغداد محصور بود، امر از براي بقاء و وصيف بود و او را هيچ گونه امري نبود، چنانچه شاعر گفته:

مستعين را در موضعي نهادند چون از شطرنج فارغ شد آن سر را طلبيد و چندي بدان نظركرد آن گاه امر كرد تا دفنش كنند.

و قتل مستعين در ششم شوال سنه ۲۵۲ بوده، و سنين عمرش به سي و پنج سال رسيده بود.(1)

و در ايام خلافت مستعين جماعتي از آل ابوطالب خروج كردند، و بسياري مقتول شدند. از جمله ابوالحسن يحيي بن عمر بن يحيي بن الحسين بن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام كه مادرش امّ الحسن دختر حسين (حسن - خ.ل) بن عبدالله بن اسماعيل بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب بوده است، و او در ايام متوكل در خراسان خروج كرد و او را مأخوذ داشتند و به نزد متوكل بردند، متوكل امر كرد تا او را تازيانه اي چند بزدند و در محبس فتح بن خاقان افكندند و مدتي محبوس بماند تا او را رها كردند.

پس به جانب بغداد رفت و مدتي در بغداد بماند آنگاه به جانب كوفه كوچ كرد و در ايام خلافت مستعين خروج كرد، و گاهي كه اراده خروج كرد ابتدا نمود به زيارت قبر حسين عليه السلام و با جماعت زوار اراده خود را بگفت، جماعتي از ايشان با وي همداستان شدند و به قريه «شاهي» آمدند و در آن جا بماندند تا شب داخل شد آن گاه به كوفه رفتند، اصحاب او مردم كوفه را به بيعت او دعوت كردند و پيوسته ندا در دادند كه «ايّها الناس، اجيبوا داعي الله».

خلق كثيري در بيعت او داخل شدند، چون روز ديگر شد آنچه اموال در بيت المال كوفه بود يحيي بگرفت و در ميان مردم پخش كرد و پيوسته در ميان ايشان به عدل و داد رفتار مي نمود، و مردم كوفه از جان و دل او را دوست مي داشتند، عبدالله بن محمود كه از جانب خليفه در كوفه بود لشگر خود را جمع كرد و به جنگ يحيي بيرون شد، يحيي يك تنه بر او حمله نمود و ضربتي بر صورتش زده و او را با لشگرش هزيمت داد، و يحيي مردي قوي و شجاع و دلير بود.


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۱۴۴.

ابوالفرج از قوت او نقل كرده كه: اورا عمودي ثقيل بود از آهن، هرگاه بر يكي از غلامان يا كنيزانش خشم مي كرد آن عمود را بر گردن او مي پيچيد و كسي نمي توانست او را باز كند مگر خودش كه او را باز مي كرد.

بالجمله، خبر يحيي در بلاد و امصار شايع گشت، چون خبر او به بغداد رسيد محمّد بن عبدالله بن طاهر پسر عم خود حسين بن اسماعيل را با جماعتي از لشكر به دفع يحيي فرستاد، بغداديين به كره و بي رغبتي به حرب يحيي بيرون شدند، چه آن كه اهل بغداد در باطن به يحيي ميل داشتند.

و بالجمله ، بعد از حروب و وقايعي ما بين يحيي و لشكر حسين در قريه «شاهي» تلاقي شد، و جنگ ما بين دو طرف پيوسته گشت و هيضم كه يكي از سركردگان لشكر يحيي بود گاهي كه تنور جنگ تافته شد بگريخت و لشكر يحيي را دل بشكست و لشكر دشمن قوت گرفت.

يحيي چون هزيمت هضيم را بديد قدم مرادنگي را استوار داشت و پيوسته جنگ كرد تا زخم بسياري برداشت و از كار افتاد. و سعد ضبابي نزديك شد و سرش را از تن بريد و به نزد حسين بن اسماعيل برد، و از كثرت جراحت و زخم كه بر صورتش رسيده بود كسي درست او را نمي شناخت، و مردم كوفه قتل او را ثابت ندانستند، و هرگاه منادي حسين به قتل او ندا در مي داد او را سب و شتم مي نمودند.

لاجرم حسين، علي بن محمّد صوفي برادر مادري يحيي را امر كرد كه در ميان مردم ندا در دهد كه اين سر برادرم يحيي است، مردم كوفه چون خبر قتل يحيي را از علي شنيدند تصديق كردند. پس صدا به گريه و شيون بلند كردند آنگاه در پي كار خود رفتند. پس سر يحيي را به جانب بغداد به نزد محمّد بن عبدالله بن طاهر حمل دادند و او آن سر را در قوصره نهاده و به سامراء براي مستعين فرستاد، ديگر باره به بغداد آوردند و آن سر را در بغداد نصب كردند، مردم بغداد ضجه كشيدند و انكار قتل او

نمودند چه آن كه در باطن محبت بسيار به يحيي داشتند به جهت آن كه از يحيي مشاهده كرده بودند از حسن معاشرت و تورع از اخذ مال و كف از دماء و بسياري عدل و احسان او.

پس جماعتي بر محمّد بن عبدالله بن طاهر وارد شدند و او را به فتح و ظفر تهنيت گفتند، و ابوهاشم جعفري نيز بر محمّد داخل شد و يا محمّد گفت كه: ايّها الامير، هر آينه آمد تو را تهنيت گويم به چيزي كه اگر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم زنده بود بايد او را تعزيت گفت، محمّد او را جوابي نگفت، پس ابوهاشم بيرون آمد و چند شعري بخواند و از آن جمله است:

يا بني طاهر كُلوه مريئاً(1)***إن لحم النّبيّ غير مَرِيء

إنّ وِتراً يكون طالبه الله*** لَوِترُ بالفَوتِ غير جَرِيء

فامر محمّد بن عبدالله حينئذٍ اخته و نسوته من حرمه بالشخوص الى خراسان و قال: انّ هذه الرؤس من قتلى اهل هذا البيت لم تدخل بيت قوم الا خرجت منه النعمة و ازالت عنه الدولة.

پس محمد امر كرد خواهر و زنهاي حرم يحيي را به جانب خراسان كوچ دهند، و گفت: سرهاي اولاد پيغمبر در هر خانه باشد باعث زوال آن خانه مي شود. ابوالفرج از ابن عمار حديث كرده كه گاهي كه اسيران اهل بيت يحيي و اصحاب او را به بغداد مي آوردند به سختي تمام با پاي برهنه و دوانيدن ايشان را مي آوردند و هرگاه يكي از ايشان از كثرت خستگي و تعب عقب مي ماند او را گردن مي زدند و تا آن زمان شنيده نشده بود كه با اسيري اين نحو بد رفتاري كنند.

و بالجمله در همان ايامي كه در بغداد بودند، مكتوب مستعين بالله رسيد كه اسيران را از بند و حبس رها كنند، پس محمّد بن طاهر همگي را رها كرد مگر اسحاق بن جناح صاحب شرطه يحيي را كه او را در حبس بداشت تا وقتي كه در محبس وفات كرد، پس محمّد بن طاهر فرمان كرد تا جنازه او را بدون غسل و كفن و


1) در مروج الذهب، ج۴، ص ۱۴۸، وَبيّاً.

نماز در مقابر يهودان دفن نمايند، پس جنازه اسحاق را از زندان بيرون آوردند و با همان جامه كه بر تن داشت او را در خرابه اي افكندند و ديواري بر روي او خراب كردند.

و بالجمله، يحيي مردي شريف و ديّن و خيّر و كثيرالاحسان و عطوف و رؤف بر رعيت و حامي اهل بيت خود از طالبيين بود، و پيوسته با ايشان نيكي و احسان مي نمود، و بعضي از معاصرين او گفته كه: ما أورع از يحيي نديديم، و گاهي كه خروج مي كرد قسم ياد كرد كه خروج من غضباً لله و به جهت نهي از منكر است و لهذا قتل او در قلوب مردم از خاصه و عامه و صغير و كبير و قريب و بعيد سخت اثر كرد، و جماعت بسياري او را مرثيه گفتند، و شهادتش در حدود سنه ۲۵۰ واقع شد، از جمله قصايد كه در مرثيه او گفته شده اين است:

بكَتِ الخيلُ شَجوَها بعد يَحيي*** و بكاهُ المُهَنّدُ المَصقُولُ

وَ بكاهُ(1)العِراقُ شرقاً و غرباً*** و بَكاهُ الكتابُ و التَّنزيلُ

ديگر: حسين بن محمد بن حمزة بن عبدالله بن الحسين بن علي بن الحسين عليه السلام معروف به حرون، بعد از ايام يحيي در سنه ۲۵۱ در كوفه خروج كرد، مستعين مزاحم بن خاقان را با لشگري عظيم به حرب او فرستاد، چون عباسيين نزديك به كوفه شدند حسين از راه ديگر از كوفه بيرون شد و به سامراء رفت و با معتز بالله بيعت كرد، و اين در ايامي بود كه مستعين در بغداد بود و مردم سامراء با معتزبالله بيعت كرده بودند، و مدتي بدين منوال بر حسين بگذشت، ديگر باره اراده خروج كرد، او را بگرفتند و در محبس افكندند و تا سال ۲۶۸ در زندان بود، معتمد او را رها كرد، ديگر باره در كوفه خروج كرد در سنه ۲۶۹ او را بگرفتند و به نزد موفق بردند، امر كرد او را در واسط حبس كردند و چندي در زندان بود تا وفات كرد، موفق امر كرد تا بر او نماز گزاردند و جثه او را دفن نمودند.

ديگر: محمّد بن جعفر بن الحسين بن جعفر بن الحسين بن الحسن بن علي بن


1) در مروج الذهب: و بكنه.

ابي طالب عليه السلام خليفه حسين حرون بود، بعد از حسين در كوفه خروج نمود، ابن طاهر به توليت كوفه او را فريب داد تا گاهي كه بر او دست يافت و او را گرفته به جانب سرّ من راي بردند و در محبس افكندند و در زندان ببود تا بمرد.و شيخ جليل مسعودي در مروج الذهب آورده كه محمّد بن جعفر در سنه 250 در (ري) خروج كرد و مردم را به بيعت حسن بن زيد صاحب «طبرستان» دعوت مي كرد، و ما بين او و مسوّده اهل خراسان حروب بسيار واقع شد تا او را اسير كردند و به نزد محمّد بن عبدالله بن طاهر در نيشابور بردند و او را در محبس افكندند و رماند تا بمرد (انتهي ).(1)

و در سنه ۲۵۰ خروج كرد در بلاد طبرستان حسن بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي عليهما السلام و بعد از حروب كثيره بر طبرستان و جرجان سلطنت يافت، و به همين حال بود تا در سنه ۲۷۰ از دنيا در گذشت و برادرش محمد بن زيد به جاي وي نشست، و در سنه ۲۷۷ به ديلم كوچ كرد و آن جا را به تصرف در آورد.

رافع بن هرثمه كه به محاربه او آمده بود با او بيعت كرد و حسن و محمّد مردم را به رضا از آل محمّد صلي الله عليه و آله و سلّم مي خواندند، و هكذا كساني كه بعد از ايشان در طبرستان سلطنت كردند از طالبيين مانند: حسن بن علي حسني معروف به اطروش، پس از آن حسن بن قاسم حسني معروف به داعي كه در واقعه «تتار» در طبرستان مقتول شد.

و هم در سنه ۲۵۰ حسن بن اسماعيل حسيني معروف به كركي در قزوين خروج كرد و موسي و بُغَاء(2)با او محاربه كردند، كركي به جانب ديلم گريخت و در نزد حسن بن زيد حسني رفت و قبل از او هلاك شد.(3)


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۱۵۳ - ۱۵۴.

2) در بعض نسخ مروج: موسي بن بغاء.

3) مروج الذهب، ج ۴، ص۱۵۴

و نيز در سنه ۲۵۰ فضل بن مروان وزير(1)معتصم وفات كرد، و او فضل چهارم است كه در وزارت خلفا بوده، و آن سه ديگر: فضل بن يحيي، و فضل بن ربيع، و فضل بن سهل بوده اند كه به هريك اشاره شد، و در سنه ۲۲۱ معتصم او را بگرفت و حبس كرد، و اشاره به فضول ثلاثه و سوء عاقبت ايشان كرده آن كه در رقعه خود براي فضل بن مروان نوشته:

تَفَرعنتَ(2)يا فضلُ بن مروان فاعتَبر*** فقبلكَ كانَ الفضلُ و الفَضلُ والفَضلُ

ثلاثة أملاكٍ مَضَوأ لسَبيلهم*** أبادَتُهُمُ الأقيادَ و الحَبس و القَتلُ

و إنّك قَد أَصبحتَ في الناس ظالماً*** سَتُودي كما أودي الثلاثةُ من قبل

و هم در ايام مستعين جماعتي از اهل علم و حديث وفات كردند، مانند: ابوعثمان مازني امامي، و محمّد رفاعي ، و ايوب ورّاق، و محمّد بن العلاء الهمداني در كوفه، و حسن بن صالح بزّاز، و غير ايشان از شيوخ محدثين.

و نقل شده كه: مستعين در سنه ۲۴۸ از خزانه خلافت نگين ياقوتي سرخ بيرون آورد كه از ملوك سابق به جا مانده بود و سلاطين او را حفظ مي كردند و رشيد او را به چهل هزار اشرفي خريده بود، پس مستعين اسم خود احمد را بر آن نقش كرد و در دست نمود، حديث آن در ميان مردم مشهور گشت.

و از خواص آن نگين آن بود كه هر كه اسم خود را بر آن نقش مي كرد كشته مي گشت، لهذا سلاطين او را ساده نگه مي داشتند و هرگاه سلطاني از روي ناداني اسم خود را بر آن كنده بود كشته شده بود و سلطان بعد از او آن خط را محو مي كرد.

و آن ياقوت در شب در خانه تاريك كه نهاده مي شد مانند چراغ روشني مي داد و در شب تماثيلي مرئي مي گشت. و آن نگين تا در ايام مقتدر به جاي بود پس از آن اثرش مخفي گشت، و الله العالم.



1) وفيات الاعيان، ج۴، ص ۴۵.

2) تفرغت. خ.ل

ذكر خلافت معتزبالله بن متوكل

(1) در روز پنجشنبه سيم محرم سنه ۲۵۲ كه مستعين خود را از خلافت خلع كرد، پسر عم او زبير (محمّد -خ ل) بن جعفر متوكل ملقب به معتز بالله به جاي وي نشست. و در روز دوشنبه ۲۷ رجب سنه ۲۵۵ معتز خود را از خلافت خلع كرد و بعد از شش روز مقتول شد، مدت خلافتش چهار سال و شش ماه و چند روزي بود از زمان عزل مستعين و از زمان بيعت بغداديين با او، مدت خلافتش سه سال و هفت ماه بوده، و سنين عمر او به سي و چهار رسيده بود.

و در ايام خلافت او وفات حضرت ابوالحسن هادي امام علي نقي عليه السلام واقع شد در روز دوشنبه چهار روز به آخر جمادي الآخره مانده سنه ۲۵۴، و گاهي كه جنازه شريف آن بزرگوار را حمل مي دادند شنيده شد كه كنيزكي مي گفت: «ماذا لقينا في يوم الاثنين، قديماً و حديثاً». يعني: ما چه كشيديم از نحوست روز دوشنبه از قديم الايام تا اين زمان. و از اين كلمه اشاره اي است به روز وفات حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم الي آخر، پس آن حضرت را در خانه خويش در سامرا دفن نمودند. و وفات آن حضرت به سبب سم بوده، و شرح حال آن بزرگوار در منتهي مذكور شد.

و شيخ جليل علي بن الحسين المسعودي در مروج الذهب فرموده كه حديث كرد مرا محمّد بن الفرج به مدينه «جرجان» و در محله معروفه به [سراي] «غسّان»(2)گفت: حديث كرد مرا أبودعامه، كه گفت: شرفياب شدم خدمت


1) براي مزيد اطلاع ر.ك: اخبار الدول، ج ۲، ص۱۲۲؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۱۶6.

2) در نسخه اي: بئر ابي عنان.

حضرت علي بن محمد بن علي بن موسي عليه السلام به جهت عيادت او در آن علتي كه سبب وفات آن جناب شد، و چون خواستم از خدمت آن حضرت مراجعت كنم ، فرمود: اي ابو دعامه، حق تو بر من واجب شده، مي خواهي حديثي براي تو نقل كنم كه شاد شوي؟

عرض كردم: خيلي شائق و محتاجم به آن.

فرمود: حديث كرد مرا پدرم محمّد بن علي، از پدرش علي بن موسي، از پدرش موسي بن جعفر، از پدرش جعفر بن محمّد، از پدرش محمّد بن علي ، از پدرش علي بن الحسين ، از پدرش حسين بن علي، از پدرش علي بن ابي طالب، از رسول خدا صلوات الله عليهم اجمعين، پس به من فرمود: بنويس، گفتم: چه بنويسم؟ فرمود: بنويس كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم فرمود:

«بسم الله الرحمن الرحيم، الإيمانُ ما وَقَّرَتهُ القُلُوبُ و صدَّقَتهَ الأعمالُ، والإسلامُ ما جرى به اللّسانُ وحلّت بِهِ المُناكَحَةُ».

ابودعامه گفت: گفتم: يابن رسول الله، نمي دانم كه كدام يك از اين دو بهتر است، اين حديث يا اسناد آن؟

فرمود: اين حديث در صحيفه اي است به خط علي بن ابي طالب عليه السلام و املاء رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم كه به هر يك از ماها به ارث رسيده.(1)

و هم در ايام معتز سنه ۲۵۳ نيمه ماه ذيقعده محمّد بن عبدالله بن طاهر از دنيا رخت كشيد، و آن بعد از سيزده روز از قتل وصيف بوده، و محمّد مردي اديب و فصيح و حفوظ ، و به جود و عطا مشهور بوده.(2)

و هم معتز در ايام خلافت خود مؤيد و ابااحمد را در حبس كرد از جهت آن كه شنيد مؤيد در زوال مملكت او سعي مي كند، و مؤيد را چهل عصا زد تا خود را از ولايتعهد خلع كرد، پس او را ثانياً در محبس افكند تا آن كه بشنيد جماعتي از اترك


1) مروج الذهب، ج 4، ص 171.

2) مروج الذهب، ج ۴، ص 172.

همت بر آن گماشته اند كه مؤيد را از حبس بيرون آورند امر كرد تا او را بكشند. پس او را در لحاف مسمومي پيچيدند و دو طرف آن را ببستند تا در لحاف جان بداد، پس روز پنج شنبه ۲۳ رجب سنه ۲۵۲ جنازه او را از محبس بيرون آوردند و فقهاء و قضات را جمع كردند تا ببينند كه اثري در او نمي باشد، پس معتز، اسماعيل برادر اعياني خود را به جاي مؤيد وليعهد كرد.(1)

و در سنه ۲۵۲ ابتدا فتنه مابين «بلالية» و «سعديه» در بصره واقع شد و نتيجه آن ظهور صاحب «زنج» گرديد.

و در ايام معتز جماعتي از آل ابوطالب وفات كردند.

از جمله حسن بن يوسف بن ابراهيم بن موسي بن عبدالله محض در واقعه برادرش اسماعيل با اهل مكه كشته گشت، و در همان واقعه جعفر بن عيسي الجعفري با احمد بن عبدالله بن موسي بن محمد بن سليمان بن داود حسني نيز مقتول گشتند.

و نيز در ايام معتز علي بن موسي بن اسماعيل بن موسي بن جعفر عليهما السلام را از ري بگرفتند و در محبس افكندند و بماند تا بمرد.

و هم سعيد حاجب از مدينه موسي بن عبدالله بن موسي بن عبدالله بن الحسين بن الحسن بن علي عليه السلام را با پسرش ادريس بگرفت و به جانب سر من راي حمل داد، چون به ناحيه «زباله» رسيدند جماعتي از عرب از «فَزاره» و غيره به جهت استخلاص موسي و ادريس حركت كردند. سعيد، موسي را مسموم كرد و او وفات يافت و پسرش رها شد، موسي مردي زاهد و عابد بود.

و هم در ايام معتز، عيسي بن اسماعيل جعفري را ابوالساج بگرفت و به كوفه برد و در حبس افكند تا وفات يافت.

و در سنه ۲۵۴ بغاء صغير از سامرا به ناحيه موصل حركت كرد، گاهي كه به جسر سامرا رسيد بعضي مغاربه او را كشتند و سرش را به بغداد حمل دادند و بر

جسر نصب كردند، و معتز را از بغاء بيم و دهشتي عظيم بود و از ترس او در شب و


1) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۷۶.

روز اسلحه در برداشت و مي گفت: بر اين حالت مي باشم تا گاهي كه بدانم سر من براي بغاء است ياسر بغاء براي من.(1)

و چون بغاء كشته شد طائفه اتراك ديدند كه معتز پيوسته حيله و تدبير مي كند بر كشتن سركردگان اتراك و درصدد فناء ايشان است و مغاربه و فراعنه را مي خواهد مسلط بر ايشان كند، تمامي اتفاق كردند بر خلع معتز.

پس در روز مبعث سنه ۲۵۵ دور معتز را گرفتند توبيخ و سرزنش عظيم در افعال و كردار او كردند و از او مطالبه اموال نمودند، و مدير اين كار صالح بن وصيف بود با فوّاد اتراك.(2)

و دميري گفته كه: صالح امر كرد كه در حجره معتز ريختند و پاي او را گرفتند و بيرون كشيدند و او را در آفتاب گرم به پاي داشتند، و از حرارت زمين گاهي معتز تكيه بر يك پا مي كرد و چون گرم مي شد پاي او، آن پا را برمي داشت و پاي ديگر مي گذاشت، و پيوسته ايشان لطمه بر او مي زدند و مي گفتند: خود را از خلافت خلع كن و او ابا مي كرد و دست خود را سپر صورت كرده بود تا آنكه بيچاره گشت و خود را خلع كرد.

پس صالح سه روز او را از طعام و شراب منع كرد، پس از آن او را در سردابي نمود و در آن را مسدود كرد تا در آن جا هلاك شد، و به قولي او را با آب جوش حقنه كرد تا بمرد، و بعضي ديگر گفته اند كه بعد از پنج روز از خلع معتز او را داخل گرمابه كردند و از آب او را منع نمودند تا نزديك به هلاكت رسيد، پس آب شوري يا آب برفي براي او آوردند تا بخورد و بمرد.

پس وفات او در دوم شعبان سنه ۲۵۵ واقع شد،(3)والله العالم.


1) مروج الذهب، ج ۴. ص ۱۷۹.

2) همان، ص 178.

3) حياة الحيران، ج ۱، ص 126.

ذكر ايام خلافت مهتدي بالله

(1) يك روز به آخر ماه رجب مانده سنه ۲۵۵ مهتدي بالله محمّد (جعفر -خ ل) بن هارون الواثق بن المعتصم بر بساط خلافت نشست، و چون بر خلافت مستقر گشت طريق زهد پيش گرفت و ملاهي را از خود دور كرد و حرام كرد سماع غنا و ساز و آشاميدن شراب را، و امر كرد زنهاي مغنّيه را نفي كردند، و كلاب و سباع را دور كردند، و منكرات را تغيير داد(2)و عدل و داد در ميان رعيت ظاهر گردانيد، و قبّه بنا كرد مشتمل بر چهار در و پيوسته در آن قبه مي نشست از براي مظالم، و عامه و خاصه را دادرسي مي كرد و هر روز جمعه به مسجد جامع مي رفت و خطبه مي خواند و بر مردم نماز مي كرد و مي گفت: من حيا مي كنم از حق تعالي كه در ميان بني عباس مثل عمر بن عبدالعزيز در بني اميّه نباشد.

و علماء و فقها را نزد او منزلتي رفيع بود بر ايشان احسان بسيار مي كرد، و ظروف طلا و نقره را امر كرد شكستند و دينار و درهم نمودند، و صورتهايي را كه خلفا در مجالس خويش كشيده بودند امر كرد محو كردند، و فرشهايي كه در شريعت مطهره حكم به اباحه آن نشده برچيدند و از براي مؤنه و مائده خود مقرر كرد در هر روزي فريب به صد درهم خرج كردند و حال آن كه خلفاي سابق بر او هر روزي ده هزار درهم صرف مي كردند.

و فدك را به اولاد فاطمه عليها السلام رد كرد، و قائم الليل و صائم النهار بود، و گفته شده


1) براي مزايد اطلاع ر.ك: اخبار الدول، ج ۲، ص۱۲۵؛ مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۸۲.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۲۵.

كه او را جبه اي از پشم بود كه شبها آن را مي پوشيد و خود را مغلول مي كرد و به عبادت مي ايستاد، و كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه نوف بكالي از آن حضرت روايت كرده به خط خود نوشته بود و شبها آن كلمات را مي خواند و مي گريست.

و ابن ابي الحديد گفته كه: اميرالمؤمنين عليه السلام را اطاقي بود بيت القصص مي ناميدند، مردم مطالب و عرايض خود را مي نوشتند و در آن جا مي ريختند تا اميرالمؤمنين آنها را مطالعه فرمايد و جواب دهد، و كسي كه اقتدا كرد به آن حضرت در اين كار مهتدي بالله بود.

و بالجمله، چون مهتدي بر خلاف طريقه خلفاي سابقين مشي كرد لهذا عدالت او بر امراء و جنود او كه به عكس آن طريقه تربيت شده بودند گران آمد و در دفع او حيله كردند تا گاهي كه او را بكشتند. و كيفيت مقتل او را مقام مقتضي ذكر نيست و گاهي كه دور او را احاطه كرده بودند و قصد كشتن او را داشتند او را توبيخ مي كردند كه اين چه سيرتي است كه مردم را به آن واداشته اي؟

گفت: مي خواهم به سيره رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم و اهل بيت او و خلفاء راشدين رفتار كنم.

گفتند: اين سيرت را كه رسول صلي الله عليه و آله و سلّم اختيار كرد به سبب آن بود كه در ايام او اصحاب و مردماني بودند كه زاهد در دنيا و راغب در آخرت بودند نه مانند ايام تو كه مردمان و رجال تو تركي و جزري و مغربي و امثال آن مي باشند كه از امر آخرت چيزي نمي دانند و غرض ايشان همين عاجل دنياست، پس چگونه به اين سيرت صبر مي كنند؟

و از اين كلمات مابين ايشان گفتگو شد، بالاخره خنجرها كشيدند و بر او زدند و پسر عم «بايكيال» از آن غضبي كه با مهتدي داشت به سبب كشتن او «بايكيال» را خنجري بر اوداج او زد كه خون جوش زد، پس دهان بر آن خون نهاد و تمام را بمكيد تا شكمش پر شد، آن گاه از روي او برخاست و گفت: امروز از خون مهتدي

سيراب شدم چنانچه از شراب امروز سير شده بودم.

و چون مهتدي كشته شد پشيمان شدند و گريه و نوحه آغاز كردند از جهت نسك و زهد او، و اين واقعه در روز سه شنبه شانزدهم رجب سنه ۲۵۶ اتفاق افتاد. و به نحو ديگر قتل او نيز نقل شده.

و لكن در روايت وارد شده كه سبب قتل او آن شد كه حضرت امام حسن عسكري صلوات الله عليه را در حبس كرده بود و قصد كرده بود كه آن جناب را شهيد كند، حق تعالي عمر او را قطع كرد و طايفه اتراك به اعانت مردم بر او ريختند و خونش بريختند به جهت ميل او به طريقه اعتزال و قدريه، كما في اثبات الوصيّة و في البحار عن مهج. و في آخر الحديث: و كان المهتدي قد صحّح العزم علي قتل ابي محمّد صلوات الله عَليه فشغله الله بنفسه حتي قُتل وَ مضي الي اليم عَذاب الله.

و در ايام مهتدي سه روز به آخر ماه رمضان مانده سنه ۲۵۵ صاحب زنج(1)در بصره خروج كرد و ادعا مي كرد كه من علي بن محمد بن احمد بن عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام مي باشم و جماعتي او را دعي آل ابوطالب مي گفتند. و اصلش از يكي از قراي ري(2)بود و به مذهب و «ازارقه»(3)از خوارج ميل داشت و تمام گناهان را شرك مي دانست و انصار و اصحابش زنجي بودند.

و نيز در سنه ۲۵۵ عمرو بن بحر بصري معروف به جاحظ(4)در بصره وفات كرد، و او غلام ابراهيم بن يسار نظام و شاگرد او بوده و كتابهاي بسيار تأليف كرده، و


1) درباره هويت واقعي صاحب الزنج ميان اهل تاريخ اختلاف است، نام و نسب او را بعضي علي بن محمّد بن عبدالرحيم گفته اند از طايفه عبدالقيس (طبري)، بعضي ديگر وي را علي بن محمّد بن عيسي بن زيد دانسته اند، بعضي نيز او را ايراني و از اهالي ورزنين نزديك ري شمرده اند.

2) نام اين قريه ورزنين است (معجم البلدان، ج4، ص921؛ كه ظاهراً همان بر سنين باشد. نگاه كنيد به: ري باستان، ج2، ص 508.

3) مروج الذهب، ج۴، ص 194، ط سال ۱۳۷۷ هـ.ق.

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۴۷۰؛ تاريخ بغداد، ج۱۲، ص 2۱۲، العير، ج1: ص 456؛ مروج الذهب، ج4، ص 195.

مائل به نصب(1)و عثمانيه بود، و كتاب «عثمانيه»(2)از تأليفات اوست، و ابوجعفر اسكافي معتزلي معاصر جاحظ و شيخ مفيد و سيد احمد بن طاووس هركدام بر آن كتاب نقضي نوشته اند، چنانچه در سال وفات اسكافي به اين مطلب اشاره شد.

و للجاحظ غير العثمانية تأليفات اُخر،(3)منها: الرّسالة التي جمع فيها كلمات اميرالمؤمنين صلوات الله عليه، و منها كتاب الحيوان، قال الدميري في حياة الحيوان: و من أحسن تصانيف الجاحظ كتاب الحيوان، و ينقل عنه كثيراً، و مما تقل عنه قوله: ومن العجب فى قسمة الارزاق ان الذئب يصيد الثّعلب فيأكله، و يصيد الثعلب القُنفذ فيأكله، و يصيد القنفذ الأفعى فيأكلها، و الأفعى تصيد العصفور فتأكله، و العصفور يصيد الجراد فيأكله، والجراد يَلتمس فراخ الزّنابير فيأكلها، و الزّنبور يصيد النحلة فيأكلها، و النحلة(4)تصيد الذبابة فتأكلها، و الذبابة تصيد البعوضة فتأكلها!

و قيل: كان الجاحظ مشوّه الخلق و انّما قيل له «الجاحظ» لان عينيه كانتا جاحظين، والجحوظ الننوء، و نقل انّه احضره المتوكّل لتأديب ولده فلمّا رَآه استبشع منظره، فامر له بجائزة و صرفه.

و عن كشكول شيخنا البهائي رحمه الله قال: كان الجاحظ قبيح الصوّرة جدّاً، حتي قال الشّاعر:

«لو يمسخ الخنزير مسخاً ثانياً*** ما كان إلا دون قبح (وجه- خ ل) الجاحظ

قال يوماً لتلامذته: ما اَخجلنى الاّ امرئةٌ، اَنت بى الى باب صائغ فقال: مثل هذا الشّيطان، فَبقيت حائراً من كلامها، فلمّا ذهبت سألت الصّائع، فقال: استعملتنى أن اَصيغ لها


1) وافل ما صدر عن الجاحظ ممّا يدل على عداوته لأميرالمؤمنين عليه السلام و مخالفته لإجماع المسلمين أنه ظهر فى سنة عشر و مأتين من الهجرة القول بان الامامة بالميراث و ان وارث النبى صلي الله عليه و آله و سلّم هو عمه الباس دون على عليه السلام. وكان ذلك مته تقرباً الى الخليفة المأمون العباسي، فباع دينه بدنياء. (مؤلف عفى عنه).

2) مقالة العثمانيه يا: الرسالة العثمانيه، خطي: كتابخانه كوپريلي ۸۱۵. نگاه كنيد به: زندگي و آثار جاحظ، ص 74.

3) مجموعه رساله هاي جاحظ را جمعي منتشر كرده اند. از جمله پاول كراوس و طه الحاجري در قاهره ۱۹۴۳، و حسن سندوي در قاهره در سال ۱۹۳۳ و ساسي المغربي در قاهره، ۱۳۲۴.

4) و فى صيد النحلة الذبابة والذبابة البعوضة نظر فتأمل، (مؤلف رحمه الله)

صورة جنّي؛ و في قولٍ صورة الشيطان، فقلت: لا اَدري كيف صُورته، فأتت بك (انتهي).(1)

وَ لَه اشباه و اشكال في قبح المنظر و الشّكل ليس هنا موضع ذكره، و الغالب علي اَهل والكمال قلّة المال وَ عدم الجمال، و هذا من لطيف حكمة الله المتعال.

و طال عمر الجاحظ، و أصابه الفالج فى آخر عمره، وكان يُطلي نصفه الأيمن بالصّندل الكافور لشّدة حرارته، والنصف الأيسر لو قُرِض بالمقاريض لمّا أحسّ به من [خدره و] شدّة برده. وكان يَقول فى مَرضه. اصطلحت على جسدى الأضداد، إن أكَلتُ بارداً أخَذ برجلي، و إن أكلت حارّاً أخذ برأسى. و كان يقول: أنا مَن جانبى الأيسر مَفلوجٌ، فلو قرض بالمقاريض ما علمت به، و من جانبى الأيمن مُنَقرَسٌ فلو مر به الذّباب لألمت، و بى حصاة لأ يَنسرح لى البول،(2)و اشد ما علىّ ستّ وَ تسعون سنة، مات بالبصرة سنة ٢٥٥.

و در ايام معتز و مهتدي جماعتي از آل ابوطالب خروج كردند.

از جمله علي بن زيد بن الحسين بن عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام و مادرش از اولاد عقيل بود، در كوفه خروج كرد، جماعتي از عوام و اعراف كوفه با او بيعت كردند، مهتدي شاة بن ميكال را با لشگري عظيم به جنگ او فرستاد، چون اين خبر گوشزد لشگر علي گرديد متوحش شدند، چه آنكه عدد ايشان به دويست سوار مي رسيد.

علي چون وحشت و دهشت ايشان را بديد گفت: همانا اي مردم، اين لشگر مرا مي طلبند و با غير من كاري ندارند، من بيعت خود را از گردن شما برداشتم پي كار خود رويد و مرا با ايشان گذاريد، گفتند: به خدا قسم كه ما چنين نخواهيم كرد، چون لشگر شاة بن ميكال رسيد لشگر علي را فزعي غالب شد، علي گفت: اي مردم، به جاي خود بمانيد و تماشاي شجاعت من نمائيد.

پس شمشير خود را كشيد و اسب خود را در ميان آن لشكر عظيم دوانيد و بر ايشان از يمين و يسار شمشير زد تا آن كه از ميان لشگر بيرون شد و بر فراز تلّي رفت، ديگر باره از پشت ايشان در آمد و بر ايشان حمله كرد، و لشگر از ترس براي


1) روضات الجنات، ج ۵، ص ۳۲۸.

2) وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۴۷۳.

او كوچه مي دادند تا به مكان اوّل خود عود نمود و دو سه كرت اين چنين حمله آورد بر ايشان، لشگر او دل قوي شدند و بر لشگر شاة بن ميكال حمله كردند، لشگر شاة هزيمتي شنيع نمودند و علي بن زيد فتح كرد و ببود تا در ايام معتمد در بصره ماجم او را با طاهر بن محمد(1)علوي و طاهر بن احمد حسني گردن زد.

و هم در اين ايام موسي بن بُغا از همدان لشگري به جنگ كوكبي فرستاد و در واقعه ايشان حسين بن محمّد بن حمزة بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبي عليه السلام مقتول شد.

و هم در اين ايام حارث بن اسد، محمّد بن حسن بن محمد بن ابراهيم بن حسن ابن زيد بن الحسن المجتبي عليه السلام را قيد نموده اسير كرد و به مدينه حمل داد، در «صفراء» محمّد وفات نمود، حارث پاهاي او را قطع كرد و قيدها را بيرون آورد.

و هم در اين ايام سعيد حاجب در بصره، جعفر بن اسحاق بن موسي بن جعفر عليه السلام را مقتول ساخت، و نيز سعيد حاجب، موسي بن عبدالله بن موسي بن عبدالله بن الحسين بن زيد بن الحسن المجتبي عليه السلام را كه مردي صالح و از روات حديث است با فرزندش ادريس بن موسي و فَرزند برادرش محمّد بن يحيي و ابوطاهر احمد بن زيد بن الحسين بن عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام به جانب عراق حمل داد، جماعت بني فزاره در راه با سعيد در آويختند و اين جماعت را از دست سعيد شقي گرفتند و خلاص كردند جز موسي كه ابا كرد از گريختن، لاجرم با سعيد بماند سعيد او را در زباله مسموم كرد و بكشت در ماه محرم سنه ۲۵۶ و سرش را براي مهتدي برد.

و نيز در اين ايام عبدالله بن عزيز، علي بن عبدالرحمن بن قاسم حسني را با محمّد بن عبدالله جعفري را در نزديكي ري مقتول ساخت، و هم عبدالله بن عزيز

محمّد بن حسين حسني را با علي بن موسي بن اسماعيل بن موسي بن جعفر عليهما السلام


1) هو طاهر بن محمد بن القاسم بن حمزه بن الحسن بن عبيدالله بن العباس بن اميرالمؤمنين عليه السلام. و طاهر بن احمد هو ابن القاسم بن محمّد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن ابي طالب عليهم السلام. (مؤلف رحمه الله).

اسير كرد و به سر من رأي برد و هر دو تن را محبوس ساخت تا در حبس بمردند.

و هم در اين ايام محمّد بن احمد بن عيسي المنصور عامل مهتدي در مدينه، ابراهيم بن موسي بن عبدالله حسني را بگرفت و در محبس افكند تا در حبس وفات كرد و در بقيع مدفون شد.

و هم عيسي بن محمد مخزومي، علي بن موسي الحسني را در مكّه در حبس كرد تا در محبس وفات كرد، و موسي بن اسماعيل جعفري را خليفه ابوالساج بگرفت و به جانب كوفه حمل داد و در كوفه جان داد.


ذكر ايام خلافت معتمد علي الله

(1) چون مهتدي از دنيا در گذشت پسر عمش احمد بن جعفر المتوكل ملقب به معتمد به جاي وي نشست، و اوّل زمان خلافت او ماه رجب سنه ۲۵۶ بود و هم در ماه رجب سنه ۲۷۹ از دنيا درگذشت، و مدت خلافتش بيست و سه سال طول كشيد، و سنين عمرش به چهل و هشت رسيد و مدفنش در بغداد واقع شد.

و در سال اوّل خلافت او سنه ۲۵۶ در روز عيد فطر محمّد بن اسماعيل بخاري صاحب صحيح معروف وفات كرد.

و للبخاري حكاية معروفة عند ورُوده في بَغدادَ و اجتماع اَهل الحديث لديه و عرضهم عليه الأحاديث المقلوبة، وَ حكي عنه انّه قال: ما وَضعت في كتابي الصَّحيح الاّ اغتسلت قبل ذلك و صليت ركعتين.

وَ قال أيضاً: صنّقت كتابى الصَّحيح لستٌ عشرة سنة، خرّجته من ستّمأة الف حديث، و جعلته حجّةٌ فيما بيني و بين الله.(2)

و ابن تيميه حرّاني در منهاج السنة گفته كه: بخاري احتياط كرد و از احاديث حضرت صادق در صحيح خود نقل نكرد به جهت آن كه شك و ريبي در بعض احاديث آن جناب براي او حاصل شده بود.

و عجب است از جناب بخاري چگونه مراعات احتياط ننمود در نقل روايت از خوارج و نواصب، و از هزار و دويست نفر از ايشان روايت كرده به تصريح ابن البيع


1) براي مزيد اطلاع ر.ك: اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۲۷؛ مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۹۸.

2) روضات الجنات، ج ۷، ص ۲۷۸.

و غيره، كه از جمله ايشان است: عمران بن حطان سدوسي مادح ابن ملجم(1)و شرح اين مقام طولاني است و ما در فيض القدير و در شرح وجيزه آنچه مناسب اين مقام است بيان كرديم و اين مقام را گنجايش بعضي كلمات نيست.

و نيز در سنه ۲۵۶ زبير بن بكرين بكّار(2)وفات كرد، و زبير بن بكار نسبت به زبير بن عوام قريشي مي رساند، و قاضي مكّه بوده، و بر نسب قريش اطلاعي تمام داشت، و از مؤلفات اوست كتاب انساب قريش.

و در سنه ۲۵۷ در ۱۷ شوال صاحب «زنج» داخل بصره گرديد و مردم بصره را بكشت(3)و خانه ها را با مسجد جامع بسوزانيد. و عباس بن فرج معروف به رياشي نحوي لغوي در جامع بود و مشغول نماز ضحي(4)خواندن بود و در آن واقعه مقتول شد و رياشي (به كسر راء و تخفيف ياء) است.

و در غرّة ربيع الاوّل سنه ۲۵۸ معتمد برادر خود موفق را با مفلح به بصره فرستاد به جهت محاربه با صاحب «زنج»، و در آن واقعه مفلح كشته گشت و جنازه اش را به سامراء حمل كردند و موفق نيز از محاربه دست كشيد.(5)

و در همان سال يحيي بن معاذ رازي واعظ كه يكي از رجال طريقت و معاصر جنيد بغدادي است در نيشابور وفات كرد.

و در سنه ۲۵۹ دولت طاهريان منقرض شد و ابتداء دولت صفاريان شد و از صفاريان چند كس حكومت كردند، اوّل ايشان يعقوب بوده.


1) نگاه كنيد به: فتح الباري (مقدمه)، ص 460- 461: الكفاية في علم الرواية، ص ۱۲۵؛ الغدير، ج ۵، ص ۲۹3- 295، ج ۷، ص ۲۷۳؛ الباعث الحشيث، ص ۳۵.

2) براي مزيد اطلاع ر.ك: نور القبس، ص 321؛ وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۳۱۷، معجم الادباء، ج۴، ص ۲۱۸؛ تهذيب التهذيب، ج ۳، ص 312؛ تاريخ بغداد، ج ۸، ص ۴۶۷.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۲۸.

4) نماز ضحي آن نمازي است كه اهل سنّت به جا مي آورند در چاشتگاه روزها و در عدد ركعات آن اختلاف كرده اند كه آيا چهار ركعت است و يا هشت و يا دوازده، و به اين نماز هم مواظبت دارند و از بدع ايشان است مانند نماز تروايح (ظاهراً للمؤلف رحمه الله).

5) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۹۹.

و در سنه ۲۶۰ وفات كرد حضرت ابومحمّد حسن بن علي العسكري صلوات الله عليه، پدر بزرگوار حضرت مهدي منتظر و امام ثاني عشر صلوات الله عليه و عجل الله فرجه.(1)

و در همان سال ثقه جليل القدر رئيس الطايفه فضل بن شاذان نيشابوري وفات كرد، و فضايل اين شيخ جليل الشأن بسيار است و صد و هشتاد كتاب مصنفات اوست، و حضرت ابومحمّد عسكري عليه السلام سه دفعه بر او رحمت فرستاده. و نيز در سنه ۲۶۰ احمد بن ابي عبدالله محمد بن يحيي المبارك اليزيدي(2)عالم اديب نحوي لغوي وفات كرد.

و يزيديّون سلسلة من اهلَ العلم و الأدب، منهم يحيي بن المبارك الّذي اشتهرَ بهذه النّسبة، لأنّه كان فى أوّل الوهلة مربّيا لأولأد يزيد بن منصور الحميرى الوالى على الكوفة الى البصرة، و ان اتصل بعد ذلك بخدمة الرّشيد واشتغَل بتربية ولده المأمون، و منهم نافلته(3)النَّبيل الفاضل العلاّمة محمّد بن العبّاس بن محمّد بن يحيي المَذكور.

و منهم ابراهيم بن يحيي(4)ابواسحاق النَّحوي صاحب المصنّفات. والّذي حكي عنه انّه كان يَوماً في مَحضر المأمون وَ عنده يحيي بن اكثم القاضي، وَ هم علي الشّراب، فقال لَه يَحيي، يَمازحه: ما بال المعلّمين يلوطون بالصّبيان ؟ فرفع ابراهيم رأسه فاذا المأمون يحرض يحيي علي العبث به، فَغاظه ذلك، و قال: اميرالمؤمنين أعلم خلق الله بهذا، فانّ ابي أدبّه، فقام المأمون من مجلسه مغضباً و رُفِعتَ الملاهي، فَأقبل يحيي علي إبراهيم فقال: اتدري ما خرج مِن رَأسك؟ أني لأري هذه الكلمة سبباً لانقراضكم يا آل اليزيديّ، قال ابراهيم: فزال عنّي السّكر و كتبت الي المأمون:


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۱۹۹.

2) براي مزيد اطلاع ر.ك: روضات الجنات، ج ۸، ص ۲۱۱؛ ريحانة الادب، ج 6، ص ۳۹۴؛ اخبار النحويين، ص ۴۰، خزانة الادب، ج۴، ص ۴۲۶.

3) النافلة، ولد الولد. (ظاهراً للمؤلف رحمه الله.)

4) نگاه كنيد به: البلغة، ص ۴۹؛ معجم الادباء، ج ۲، ص ۹۷.

أنا المذنب، الى آخر الأشعار فى اظهاره النَّدامة و جواب المأمون بالعفو عنه.(1)

و هاهنا كلام اورده صاحب الرّوضات في ذيل ترجمة ابي عبدالله محمّد بن يحيي المقدّم ذكره بعد ان تقل بيته الجامع لمعجمات الحروف، قال: ليس هذا بأمرٍ عجيب، بل العجب كلّ العجب هنا ما اتّفقت عليه نسخ الشّرح الكبير في اوّل كتاب الطّهارة، من نسبة [تفسير] لفظ الطهور الواقع في القرآن بالطّاهر المطهّر إلى جماعة من اللّغويين الأعاظم، منهم التّرمذى، مع أنّ المرادبه اليزيدي المذكور، و ليس الترمذي بالتاء المثنّاة التحتانيّة والرّاء وَ الميم بين العلماء الجمهور إلاّ لقب ابي عيسي محمّد بن عيسي بن سورة، أحد أرباب صخاحهم السّنة المشهورة المُتوفي ببلدة ترمد في سنة تسع و سَبعين و مأتين من الهجرة. (انتهي).(2)

ولكن لا يخفى أنّ التّرمدى قد يطلق أيضاً على محمّد بن أحمد بن نصر التّرمدى الفقيه الشّافعى المتوفّى سنة ٢٩٥، و قد يطلق أيضاً عليّ محمّد بن على بن الحُسين المعروف بالحكيم التّرمدي، فلا حظ التّراجم.

و نيز در سنه ۲۶۰ حنين بن اسحاق طبيب وفات كرد «و هو الذي عرّب كتاب اقليدس و نقله من اليوناني الي العربي وَ هَذَّبه ثابت بن قرة».

و در سنه ۲۶۱ طيفور بن عيسي معروف به اَبايزيد بَسطامي معروف وفات كرد.

و ابويزيد البسطامي: هُو الشّيخ المرشد المتصوّف المعروف، و في جملةٍ من كلمات العرفاء: انّ ابايزيد ارتاض و خَدم مأة وَ ثلاثة عشر من المشايخ حَتّى وصَل بخدمة مولانا جعفر بن محمّد الصّادق عليه السلام فَوجد فى خدمته ما هو المقصود،(3)و قال جمعٌ منهم: انّه كان سقّاءٌ في داره عليه السلام.(4)

و لمّ-ا كان لهذا بعيداً بَحسب الظاهر لمباينة عَصرهما، لما أنّ مولانا الصّادق عليه السلام كانَت


1) روضات الجنات، ج ۸، ص ۲۱2-۲۱3.

2) روضات الجنات، ج ۸، ص ۲۱3-۲۱۴.

3) النور من كلمات ابي الطيفور، ص ۴۷، تذكرةالاولياء، ج ۱، ص 136.

4) نگاه كنيد به: اربعين فخر رازي، ص ۴۷۶؛ طرائف، ص ۵۲۰، مجالس المؤمنين، ج ۲، ص۲۰؛ شرح تجريد، ص ۲۴۹؛ روضات الجنات، ج۴، ص ۱۵۵؛ گوهر مراد، ص 5۵۵؛ و نيز تاريخ ابن زهره اندلسي؛ جامع الانوار سيد حيدر آملي؛ كشكول شيخ بهائي؛ الاغاثة حزين لاهيجي.

وفاته فى سنة ثمان و اربعين و مأة و كان التّفاوت بينهما مأة و ثلاثة عشر مع انّ عمر ابايزيد لم يكن اكثر من الثمانين، ناولوا هذه المقالة فقال بَعضهم: مكان مولانا الصّادق، سيدنا علي بن موسي الرضا (عليهما سلام الله تعالي) و قال بعضهم: كان اَباجعفر محمّد بن على الجواد عليهما السلام، وتخلّص بعض آخر عَن هذا الأشكال بالتزام تعداد فى الرّجل الذى هو متصّف بهذه النّسبة والالقاب بأن بايَزيد اثنان: الأكبر و الأصغر، و الأكبر هو السّقا.(1)(والله العالم)

و نيز در سنه ۲۶۱ مسلم بن حجاح قشيري نيشابوري صاحب صحيح معروف وفات كرد و در حق صحيح او علماء سنت گفته اند: «ما تحت اديم السّماء اصح من كتاب مسلم في علم الحديث».(2)

قال صاحب النّواقض الرّوائض: قال أكثر علماء العرب: اصحّ الكتب بعد كتاب الله صحيح مسلم بن الحجّاج القشيري، وَ قال الاكثرون من غيرهم: صحيح محمّد بن اسماعيل البخارى هو الأصحّ، و هو الاصح، و ما اتّفق عليه هو مَا اتّفق عليه الأمّة، وهو الّذى يقول فيه المحدّثون كثيراً صحيح متفق عليه، و يعنون به اتّفاقهما لا اتفاق الأمّة و ان لزمه ذلك.

(الي ان قال): وَ صارا في الأسلام رفيقي مصحف الكريم و القرآن العظيم.

قُلتُ: و للعلماء و المحدّثين هاهنا كلامٌ لا يناسب المقام ذكره، وَ من اراد الأطلاع عليه فليراجع كتاب عبقات الأنوار. و قال مسلم: صَنَّفت هذا المُسند الصحيح من ثلاثمأة الف حديث مسموعة.

قال عبدالقادر الحنفى، فى المحكى عن جواهر المُضيئة: ان الحافظ رشيد العطّار جمع كتاباً في بيان الأحاديث المقطوعة في صحيح مسلم وَ سمّاه بالغرر الفوائد المجموعة في بيان ما وقع في صَحيح مسلم مِنَ الأحاديث المقطوعة، وَ حكي ان مسلماً لمّا وضع كتابه الصّحيح عَرضه علي ابي زرعة الرازي فانكر عليه وَ قال: سمّيته الصّحيح فجعلت سلّماً لأهل


1) نگاه كنيد به مجالس المؤمنين، ج ۲، ص 2۳؛ روضات، ج۴، ص ۱۵۶؛ طرائق الحقائق، ج2، ص ۴۲۸.

2) مقدمه التاج، ج ۱، ص ۱۵؛ جامع الاصول، ج ۱، ص ۱۸۸.

البدع وَ غيرهم.(1)

و در سنه ۲۶۲(2)يعقوب بن ليث صفار با لشكري عظيم به جانب عراق آمد و بر «دبر عاقول» - كه واقع است بر كنار دجله مابين و «واسط» و بغداد - نزول نمود، معتمد، مفوّض پسر خود را در سامراء گذاشت و خود با لشكري بسيار به جنگ يعقوب بيرون رفت و با او محاربه كرد تا يعقوب صفّار را هزيمت داد و لشكر معتمد غنيمت بسياري به دست آوردند، و نقل شده كه ده هزار رأس از ستور ايشان به غنيمت گرفتند.

و يعقوب در اصل مسگر بوده و به اين جهت او را صفار مي گفتند و كم كم در تهيه جيش و جند برآمد و خوارج را مي كشت تا آن كه كار او بالا گرفت و بلاد خراسان و «سجستان» و ساير بلاد را تسخير كرد و به تصرف خود در آورد.

و چون دولتش قوي شد خروج بر خليفه معتمد بالله [كذا]كرد و به عراق آمد و جنگ كرد تا شكست خورد، پس ديگر باره در تهيه لشكر و استعداد برآمد و خيال خروج داشت كه اجل او را مهلت نداد، و قولنجي او را عارض شد، اطباء او را معالجه به حقنه كردند، قبول نكرد لاجرم به همان مرض در نوزدهم شوال سنه ۲۶۵ وفات يافت.

پس از آن برادرش عمرو بن ليث به جاي او نشست و از جانب خليفه در اطراف خراسان والي بود، تا در سنه ۲۸۷ به جهت گرفتن «ماوراءالنهر» با والي آنجا اسماعيل بن احمد جنگ كرد، تا در پايان كار مغلوب شد و او را اسير كردند و براي خليفه معتضد فرستادند، و او در نزد معتضد اسير بود تا معتضد وفات يافت و مكتفي خليفه شد و بعد از يك روز از خلافت مكتفي گذشته عمرو بن ليث نيز وفات يافت و عمرو در اوّل كار مكاري حمار بوده. گويند: از بناي اوست مسجد جامع عتيق شيراز مشهور به مسجد جمعه كه در

سنه ۲۸۱ بنا كرده. و به شهرت نسبت داده اند كه آن مسجد هرگز از اولياء خالي


1) وفيات، ج۵، ص ۱۹۴.

2) مروج الذهب، ج ۴، ص200.

نباشد، و اخيار و نوادر آثار آل ليث(1)بسيار است.

مسعودي گفته كه : يعقوب صفار مرد سياسي دان بوده و چنان سياست لشكر نموده بود كه مانند آن شنيده نگشته. و نقل كرده كه وقتي فرمان داد كه به جنگ بيرون شوند، جنود او دفعة ستوران خود را از چرا گرفتند و سوار شدند و ديدند مردي را كه اسب او علفي بر دهان داشت علف را از دهان آن حيوان بيرون كشيد كه مبادا به قدر جويدن اسب علف را تأخير كرده باشد و با اسب خود به زبان فارسي خطاب كرد كه: اميرالمؤمنين دواب را از تر بريدند، و چون منادي يعقوب ندا مي داد به پوشيدن سلاح جنگ، تمام لشكر دفعةً سلاح مي پوشيدند. و حكايت شده كه مردي را ديدند كه در زير سلاح رخت نپوشيده، از سبب آن پرسيدند؟ گفت: من مشغول غسل جنابت بودم كه منادي امير ندا كرد كه سلاح بپوشيد، من به جهت آن كه تأخير در امر امير نكرده باشم لباس نپوشيدم و به همان پوشيدن سلاح اكتفا كردم.(2)

قيل: انّه وُجد على قبر الصّفّار هذا:

مَلَكت خراساناً و اكنافَ فارسٍ*** و ما كُنت عن مللي العِراق بآيسٍ

سَلامٌ عَلي الدّنيا وَ طيب نسيمها*** كأن لم يكن يعقوبُ نيها بجالسٍ

و در سنه ۲۶۴ موسي بن بُغَا و اسماعيل بن يحيي مُزني و يونس بن عبدالاعلي وفات كردند،(3)و موسي بن بغا از اتراك و امراء مهتدي و معتمد بوده است، و او همان است كه اهل قم از او به خدمت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام شكايت كردند، آن جناب امر فرمود ايشان را به خواندن اين دعا در قنوت خودشان


1) در مجالس المؤمنين از تاريخ گزيده نقل كرده كه صاحب تاريخ گفته: صفاريه همگي شيعه بوده اند، و مدت ملك ايشان پنجاه و شش سال بوده، و عدد ايشان هفت نفر بوده، و اوّل ايشان يعقوب است. (مؤلف رحمه الله) [مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۳۳۸؛ تاريخ گزيده، ص ۴۲۶].

2) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۰۲.

3) مروج الذهب، ج ۴، ص ۲۰۶.

«الحمدلله شاكراً لنعمائه - الخ» و آن دعاي مبسوطي است كه آن حضرت در قنوت خود مي خوانده و در مهج الدعوات(1)و بحارالانوار مسطور است.

و در سنه ۲۶۵ احمد بن الخصيب وفات كرد، و او در زمان منتصر و مستعين وزارت داشت و لكن در سنه ۲۴۸ مستعين او را نفي كرد به جزيره «اقريطش» فرستاد به سبب جرمي كه از او واقع شده بود.

و ابن الخصيب مردي بطّاش و فتّاك بوده و نقل شده كه وقتي سواره بود شخصي به نزد او تظلم مي كرد و او پا از ركاب خالي كرد و چنان بر قلب آن بيچاره زد كه هلاك شد.

و در ماه صفر سنه ۲۶۷ موفق به جنگ صاحب «زنج» بيرون شد و در بصره با او جنگ كرد تا او را بكشت، و مدت ايام تسلّط و قهر صاحب «زنج» چهارده سال و چهار ماه طول كشيد و در اين مدت قليل بسياري از مردم را بكشت و به زن و طفل رحم نمي كرد و ايشان را به قتل مي رسانيد و خانه هاي بسيار خراب كرد و آتش زد، و مردم در حق مقتولين او بر دو نوعند مكثر و مقلل، مكثر گفته كه: جز عالم الغيوب نداند عدد آن كساني را كه صاحب «زنج» از بلاد و امصار و قري بكشت، چه از كثرت به مرتبه اي است كه ممكن نيست در شمار آيد، و مقلل گفته كه: فاني كرد از مردم پانصد هزار نفس، و كلام هر دو فرقه مبتني بر ظن و حدس است.

فقير گويد كه: من اين مقدار كه نوشتم از تاريخ نقل كردم ولكن تصديق نمي كنم، بلكه تصور هم نمي كنم اين مقدار را.

و بالجمله، نقل شده كه: در يك واقعه در بصره سيصد هزار نفس از مردم بكشت،(2)و فتنه او بر مردم بصره سخت عظيم بود، و مردم بصره در ايام او به غير از قليلي كه سالم ماندند، بعضي مقتول و بعضي غريق گشتند و بسياري از ايشان مخفي و پنهان شده بودند.

روزها پنهان بودند، شبها بيرون مي آمدند، و سگها و گربه ها را مي گرفتند و از


1) مهج الدعوات، ص ۸۵.

2) شورش بردگان، ص ۵۸؛ به نقل از مسعودي، ج ۲، ص ۴۴۴ چاپ مصر.

گرسنگي مي خوردند، تا آن كه سگ و گربه و موش را تمام كردند. پس هرگاه كه يك نفر از ايشان مي مرد گوشت او را بر خود قسمت مي كردند و مي خوردند، و چنان بر مردم كار سخت شد كه نقل كرده اند زني را ديدند، سري بر دست گرفته و مي گريد. سبب آن پرسيدند، گفت: مردم دور خواهرم جمع شدند تا بميرد و گوشت او را بخورند، هنوز خواهرم نمرده بود كه او را پاره پاره كردند و گوشت او را قسمت نمودند و از گوشت او به من قسمت ندادند جز سرش را، و در اين قسمت بر من ظلم نمودند.

مؤلف گويد كه: حضرت اميرالمؤمنين در اخبار غييبيه خود مكرر اشاره فرموده به خروج صاحب «زنج» و قتل مردم بصره و گرسنگي ايشان و ساير گرفتاري هاي ايشان.(1)

و در نهج البلاغه است كه آن حضرت فرمود: «فِتَنٌ كَقِطَعِ اللَّيلِ المُظلَمِ، لاتَقُوم لَها قائِمَةٌ. (الى ان قال عليه السلام)، فَوَيلٌ لكِ يا بصرةُ مِن جَيشٍ مِن نِقمِ الله، لارَهَجَ لَهُ وَ لا حَسَّ، وَ سيبتلى اَهلك بالمَوتِ الأحمر والجوع الأغير.(2)

و در سنه ۲۷۰ احمد بن طولون در مصر وفات كرد و مدت ولايتش هفده سال طول كشيد،(3)و از جانب معتز والي مصر بود و بعد بر «شام» و «ثغور» مستولي شد، و به جود معروف و هم به كثرت خونريزي مشهور بوده، و كساني را كه امر به كشتن ايشان نموده يا در زندان او مرده اند هيجده هزار تن ذكر كرده اند.

و (طولون ) لفظي است تركي و اسم پدر اوست.

و فى كتاب الدّرّ المسلوك، قال: خلّف ابن طولون عشرة آلاف الف دينار و اربعة عشر الف مملوكٍ، وكانت امارته نحو ستً وعشرين سنةً، و كان حارماً، عاقلاً، بنى جامعة المعروف بين مصر و القاهرة عند مشهد السّت نَفيسة بنت الحسين بن زيد بن عليّ بن


1) نهج البلاغه، خطبه ۱۲۸، مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص ۲۷۳؛ اثبات الهداة، ج ۲، ص ۴۴۵؛ بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۲۵۰، و ج ۴۱، ص ۳۳۴؛ شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۱6 و ۳6۰؛ مجمع البيان، ج ۳، ص 205.

2) نهج البلاغه، خطبه ۱۰۲.

3) مروج الذهب، ج ۴، ص ۲۱۰.

الحُسَين عليهما السلام و هناك قبر آسية بِنت مزاحم امرأة فرعون، و قبر رقيّة بنت عليّ بن ابي طالب عليه السلام، و قبر آمنة بنت الباقر عليه السلام، و قبر فاطمة بنت محمّد بن اسماعيل بن جَعفر الصّادق عليه السلام.

و در سنه ۲۷۱ بوران دختر حسن بن سهل زوجه مأمون وفات كرد. و حكايت

عروسي مأمون او را و مخارجي كه در عروسي او صرف كرده مشهور است.

و در سنه ۲۷۳ ابن ماجه قزويني ابوعبدالله محمّد بن يزيد بن ماجه صاحب كتاب سنن مشهور وفات كرد، و بعضي كتاب او را يكي از صحاح ستّ شمرده اند.

و در سنه ۲۷۴ احمد بن محمّد بن خالد بن عبدالرحمن بن محمّد بن علي برقي صاحب مؤلفات كثيره كه از جمله محاسن است وفات يافت.

و برقي منسوب است به «برقه رود» قم. و اين شيخ جليل از ثقات علماء و اصحاب اماميه است، و لكن چون از ضعفا روايت مي كرد و بر مراسبل اعتماد داشت، قمبين طعن در او نمودند و شيخ ثقه ابوجعفر احمد بن محمّد بن عيسي قمي كه شيخ و رئيس و فقيه قم بود او را از قم بيرون كرد، ولكن بعد از آن او را به قم برگردانيد و از او عذر خواست، و چون برقي وفات كرد احمد بن محمّد بن عيسي با سر و پاي برهنه تشييع جنازه او نمود و جد برقي محمّد بن علي را يوسف بن عمرو ثقفي والي عراق بعد از قتل زيد بن علي بن الحسين عليه السلام بكشت، لاجرم خالد با پدرش عبدالرحمن از عراق عرب فرار كردند و به جانب «برقه رود» قم آمدند و ساكن شدند.(1)

و در سنه ۲۷۵ سليمان بن اشعث(2)اَبوداود جستاني صاحب سنن در بصره وفات كرد.

قال ابن خلّكان، و كان يقول ابوداود: كتبتُ عن رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم خمس مأة ألف حديث، إنتَخَبتُ منها لما ضمّنته هذا الكتاب (يعنى السنن) جَمّعت فيه أربعة آلاف و ثمان مأة حَديثٍ، ذكَرتُ الصّحيح وَ ما يشبهه و يقاربه، و يكفي الإنسان لدينه، و من ذلك أربعة


1) تنقيح المقال، ج ۱، ص 82-84.

2) براي مزيد اطلاع ر.ك: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۴۰۴؛ تاريخ بغداد، ج ۹، ص ۵۵؛ تذكرة الحفاظ، ص ۵۹۱.

أحاديث: أحدها قوله صلي الله عليه و آله و سلّم: «إنّما الأعمال بالنيّات».

و الثاني قوله صلي الله عليه و آله و سلّم: «مِن حُسن إسلام المرء تَركه ما لا يُعنيه».

والثّالث قوله صلي الله عليه و آله و سلّم: «لايكونُ المُؤمنُ مؤمناً حتي يَرضي لِأخيه ما يَرضاه لِنَفسِه».

(والرّابع) قوله صلي الله عليه و آله و سلّم: «الحلال بيَّن، والحرام بيّن، و بين ذلك أمورُ مَشتَبهاتُ» (الحديث بكماله).(1)

و در سنه ۲۷۶ عبدالله بن مسلم بن قُتيبه نحوي لغوي به مرگ فجأة وفات كرد. و ابن قتيبه از معاريف و صاحب تأليفات است و مدتي در «دينور» كه از بلاد جبل و نزديك «كرمانشاهان » بوده قضاوت داشته.

و در سنه ۲۷۸ موفق بالله ابواحمد طلحة بن المتوكل برادر معتمد و ولي عهد او وفات كرد. و موفق همان است كه زيير بن بكّار كتاب موفقيات(2)را به اسم او نوشته.

و كان يخطب له بلَقَيين: اللّهم اَصلح الأمير النّاصر لدين الله ابا احمد طلحة الموفّق بالله و وليّ عهد المسلمين و اَخا اميرالمؤمنين. و لقّب بالنّاصر حين فرغ من امر محمّد بن علي صاحب الزنج.

و در سنه ۲۷۹ محمّد بن عيسي ترمذي تلميذ بخاري و مشهور به حفظ حديث وفات يافت.(3)

و در ايام معتمد جماعتي از آل ابوطالب خروج كردند و كشته گشتند، از جمله: احمد بن محمّد بن عبدالله بن ابراهيم بن اسماعيل طباطبا است كه مادرش از احفاد عثمان بن حنيف عامل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در بصره بوده، احمد بن طولون او را بكشت و سرش را براي معتمد حمل دادند.

و ديگر احمد بن محمد بن جعفر بن الحسن بن عمر بن علي بن الحسين عليه السلام كه


1) وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۴۰۴.

2) اين كتاب الأخبار الموفقّيات نام دارد كه با تحقيق دكتر سامي مكّي الماني به چاپ رسيده است.

3) مؤلف الجامع الصحيح معروف به سنن ترمذي.

محمّد بن ميكال او را با پدرش به نيشابور حمل داد و هر دو وفات كردند و پدرش پيش از او وفات نمود. و ديگر عبدالله بن علي بن عيسي بن يحيي بن حسين بن زيد است كه در «طواحين» مقتول شد در وقعه اي كه ما بين احمد بن موفق و كمارويه بن احمد بوده.

و ديگر علي بن ابراهيم بن علي بن عبيدالله بن الحسين بن علي بن الحسين عليه السلام است كه در سرّ من رأي درب خانه جعفر بن معتمد مقتول گشت و قاتلش معلوم نگشت.

و ديگر محمّد بن احمد علوي است كه عبدالعزيز بن دلف او را در قريه «اَبه» -كه از قراء قم است - مقتول نمود. و ديگر حمزة بن الحسين الجعفري است كه صلاب تركي او را بكشت و مُثله نمود.

و ديگر حمزة بن عيسي بن محمد بن قاسم بن حسن بن زيد بن الحسن عليه السلام عليه السلام كه در واقعه صفار و حسن بن زيد در طبرستان او را بكشتند. و هم در اين واقعه محمّد و ابراهيم فرزندان حسن بن علي بن عبيدالله بن الحسين بن علي بن الحسين عليهما السلام و حسن بن محمّد بن زيد بن عيسي بن زيد بن الحسن عليه السلام و اسماعيل بن عبدالله جعفري مقتول گشتند، و محمّد بن حسين بن محمد بن عبدالرحمن بن قاسم بن حسن بن زيد در سرّ من رأي در زندان وفات يافت.

و هم موسي بن محمّد بن سليمان بن داود بن حسن بن حسن در ايام معتمد وفات كرد و در ايام معتز از مصر آمده بود.

و هم سعيد حاجب، علي بن محمّد بن احمد بن عيسي بن زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام را با دو پسرانش احمد و علي بگرفت و در محبس افكند، علي بن محمّد با احمد در زندان وفات كردند و علي بن علي رها شد.

و ديگر حسين بن ابراهيم بن علي بن عبدالرحمن بن قاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام را صفار بگرفت و حبس كرد گاهي كه بر نيشابور غلبه كرد، پس او را به طبرستان حمل داد و در بين راه بمرد.

و ديگر محمّد بن عبدالله بن زيد بن عبدالله بن حسن بن زيد بن حسن عليه السلام است كه در حبس يعقوب صفار در نيشابور وفات يافت و صفار او را از طبرستان اسير نموده بود.

و در ايام معتمد وقايع بسيار و حوادث و فتن بي شمار رخ داد، و معتمد در ايام خود لذت و ملاهي را اختيار نموده بود و كم كم برادرش ابواحمد موفق مدبّر امور سلطنت او گشت تا به حدي كه تمام امور راجع به او بود و معتمد را هيچ تصرف و امري نبود و از خلافت جز اسمي نداشت، و چون موفق وفات يافت پسرش احمد معتضد به جاي او مستقر گشت و بر عم خود معتمد غلبه نموده و او را مقهور كرد مانند پدرش. و معتمد از حال خود در مقهوريت و مقلوبيت خويش خبر داده در اين دو بيت.

اليس من العجائب انّ مثلي*** يَري ما قلُّ ممتنعاً عليه

و تؤخذ باسمه الدّنيا جميعاً*** و ما من ذاك شيءٌ في يَديه(1)

و پيوسته كار معتمد بدين منوال مي گذشت، تا در هيجدهم رجب سنه 279 وفات كرد، و گفته شده كه زهر در شراب او كردند. و ايام سلطنتش بيست و سه سال طول كشيد.(2)و در همان سال محمّد بن عيسي بن سورة ترمذي صاحب صحيح وفات كرد.


1) شذرات الذهب، ج ۲، ص ۱۷۴.

2) مروج الذهب، ج۴، ص 198.

ذكر ايام خلافت معتضد بالله احمد بن طلحه

(1) احمد بن طلحة بن متوكل ملقب به معتضد در روز وفات عموي خود معتمد بر تخت سلطنت مستقر گشت، و آن در ۱۸ رجب سنه ۲۷۹ بوده، و در ايام او فتنه ها تسكين يافت و جنگها برطرف شد و اجناس و نرخها ارزان گشت و شرق و غرب بر او مفتوح گشت و اموال بسيار در خزانه او جمع شد.(2)

و معتضد مردي بخيل و شحيح و كم رحم و خونريز و سفّاك بود، و در مُثله كردن و به انواع شديد عذاب و عقوبت كردن رغبتي عظيم داشت، و از براي لعذيب مردم مطاميري بنا كرده بود.

و نقل شده كه چون بر مردي از غلمان خود غضب مي كرد امر مي نمود كه حفيره در زمين كنند و نصف بالاي او را در آن حفيره كنند، پس از آن خاك بريزند و بمالند تا جانش از دبرش بيرون شود.

و هم از جمله تعذيب او آن بود كه بر كسي كه غضب مي كرد امر مي كرد سوراخهاي بدن او را با پنبه محكم مسدود مي كردند آن گاه دم بر مقعدش مي گذاشتند و مي دميدند تا آن كه بدنش باد مي كرد و بزرگ مي شد پس از آن سوراخ دبر او را با پنبه محكم مي كردند و آن دو رگي كه بالاي ابروهاي او بود فصد مي كردند. آن بيچاره مثل شتر بزرگ مي شد و به تدريج جانش از بالاي ابروهايش بيرون مي آمد.(3)

و بيشتر رغبت و ميل معتضد در زنها و جماع كردن و بناء بود. و نقل شده كه


1) براي مزايد اطلاع ر.ك: اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۳۰؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۲۳۱.

2) مروج الذهب، ج۴، ص 232-233.

3) مروج الذهب، ج۴، ص 232-233.

قصري بنا كرد معروف به ثريا و چهارصد هزار دينار مصارف آن نمود و طول آن قصر سه فرسخ بوده. و غلام خاص معتضد بدر بود كه در ايام مكتفي بالله كشته شد، وزير او عبيدالله بن سليمان بود، و از پس موت او قاسم بن عبيدالله وزير او گشت.

و در ايام خلافت او سنه ۲۸۲ محمّد بن القاسم معروف به ابوالعيناء(1)در بصره وفات كرد، و اين بعد از آن بود كه از بغداد در زورقي نشسته بود با هشتاد نفر ديگر كه به بصره آيند. آن زورق غرق شد و تمام هشتاد نفر هلاك شدند جز ابوالعيناء، كه خود را به تخته از زورق چسبانيده بود و نجات يافت با آن كه چشمانش نابينا بود! و چون داخل بصره شد وفات يافت!!(2)

و ابوالعيناء، مردي خوش مشرب و ظريف و حفوظ و اديب و فصيح اللسان و عذب البيان بوده، و نوادر حكايات و مكالمات او در مجلس متوكل و سايرين معروف است.(3)

و حكايت شده كه روزي خواست بر صاعد بن مخلد وزير داخل شود، حاجب گفت: فعلاً وزير مشغول است مقداري تأمل كن، چون مدتي طول كشيد ابوالعيناء از حاجب پرسيد كه: وزير به چه چيز مشغول است؟ گفت: به نماز كردن، گفت: راست گفتي «لكلّ جديد لذّة. وكان صاعد قبل ذلك نَصرانياً».(4)

و حُكي ايضاً، انّه دخل يَوماً علي المتوكّل و كان في القصر المعروف بالجَعفَرِيّ، فقال المتوكّل: ما تقول في دارنا هذه؟

فقال: انّ الناس بَنُوا الدّور فى الدّنيا، و أنت بنيت الدنيا فى دارك. فاستحسن كلامَة.(5)

الاعتبار، ص 182.


1) براي مزايد اطلاع ر.ك: ابوالعيناء الاديب البصري الظريف.

2) معجم الادباء، ج 8، ص 293.

3) ما به برخي از آنها در كتاب «دانشوران روشندل» از ص۱۳۱ به بعد اشاره كرده ايم.

4) مروج الذهب، ج 4، ص ۲۳۶؛ معجم الادباء، ج ۸، ص 294؛ دانشوران روشندل، ص ۱۳۷.

5) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۳۶؛ دانشوران روشندل، ص ۱۳۷ به نقل از: وفيات الاعيان، ج 4، ص ۳۴۶؛ مرآة

قُلت: و قد اخذ منه مَن قال في مَدح الدّار التي بناها الصّاحب بن عبّاد باصبهان: بنيت الدّار في دُنياكَ ام دنياك في الدّار.

و قد اكثر الشّعراء في مَدح هذه الدّار كما نقل اشعارهم عبدالملك الثّعالبي في يَتيمة الدّهر فى شعراء اهل العصر.

و در سنه ۲۸۳ ابراهيم بن محمّد ثقفي وفات كرد، و اين شيخ جليل از احفاد سعيد بن مسعود عم مختار بن ابي عبيدة بن مسعود است كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را والي مداين كرده بود و در زمان حضرت امام حسن عليه السلام نيز والي بود، و حضرت امام حسن عليه السلام بعد از آن كه جراح بن سنان در مظلم ساباط مدائن، آن جناب را زخم بزد بر او وارد شد و او جرّاح آورد و به معالجه زخم آن جناب مشغول شد. و بالجمله، ابراهيم اولاً زيدي مذهب بوده، پس از آن به مذهب اماميه منتقل شد، و اصلش كوفي بود لكن به اصفهان انتقال نمود، و سببش آن بود كه چون كتاب معرفت را تأليف كرد كه مشتمل بود آن كتاب بر مناقب ائمه اطهار عليهم السلام و مئالب اعداء ايشان، كوفيين تأليف آن كتاب را عظيم شمردند، چه وضعش بر خلاف تقيه بوده و با وي گفتند كه: مصلحت آن است كه اين كتاب را نقل نكني و بيرون نياوري «فقال ايّ البلاد ابعد من الشيعة؟» پرسيد كه: كدام بلد است كه شيعه او كمتر و از شيعه دورتر است؟ گفتند: اصفهان.

پس ابراهيم قسم ياد كرد كه آن كتاب را نقل نكند و روايت ننمايد مگر در اصفهان، پس از كوفه منتقل شد به شهر اصفهان و آن كتاب را كه برخلاف تقيه بود در اصفهان روايت كرد، پس جماعتي از قميين مانند احمد بن محمّد بن خالد و غير او به اصفهان رفتند و از او خواهش نمودند كه به قم منتقل شود، قبول نفرمود و در اصفهان اقامت فرمود، و اين شيخ را تأليفات بسياري است. مؤلف گويد كه: از اينجا معلوم شد كه اهل اصفهان در آن اعصار غير امامي بودند بلكه از جاي ديگر معلوم شده كه در طريق نصب و عناد بودند، پس احاديثي كه در مذمّت اهل اصفهان وارد شده محمول بر زمانهاي سابق

است(1)مانند حديث نبوي صلي الله عليه و آله و سلّم «ما احسن -او ما افلح - اصفهانيٌّ ابدأ».و هم حديث مرتضوي عليه السلام منقول از خرائج راوندي و غيره كه از عبدالله بن مسعود روايت كرده اند كه گفت:در مسجد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم نزد اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودم كه ديدم مردي ندا كرد كه: كيست مرا دلالت كند بر عالمي كه از اواخذ علم كنم؟ من او را ندا كردم كه: اي مرد، مگر نشنيدي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم فرموده: «أنا مدينةُ العلم و عليٌّ بابها»؟ گفت: چرا، گفتم: پس در پي چه مي گردي؟ اين اميرالمؤمنين عليه السلام باب مدينه علم است از او اخذ علم كن.

آن مرد آمد نزد آن حضرت نشست، حضرت فرمود كه: اهل كجا مي باشي؟ گفت: اهل اصفهان، فرمود: بنويس كه املاء كرد علي بن ابي طالب آن كه در اهل اصفهان پنج خصلت نمي باشد: سخاوت و شجاعت و امانت (وفا-خ ل) و غيرت و حب اهل بيت.

آن مردگفت: باز هم بفرماييد، حضرت به زبان اصفهاني ولايتي قديم فرمود: اروت اين وس، يعني امروز همين بس است.(2)

و هكذا امثال اينها تمام مخصوص همان زمانها بوده، و إلاّ در ازمنه متأخره(3)

شيخ عبدالجليل رازي در كتاب (نقض) آورده كه، اصفهاني از قمي پرسيد كه: از كدام شهري؟ گفت: من از شهر دندان كتان.

مرد اصفهاني فرو مانده گفت: معني مفهوم نيست. قمي گفت: معني آن است كه چون بگويم از قم. گويي آه.

و از اينجا مفهوم مي شود كه قمي نباشد الاّ شيعي، و اصفهاني نبودي الاّ سني، و الحمدلله و المنه كه در ايام دولت سلاطين صفويه موسويه-اتارالله يرهانهم- انوار ايمان و هدايت به مرتبه بر در و ديوار آن ولايت تافته كه صد قم در اصفهان گم است و با دارالمؤمنين كاشان در برابر گوئي و اشتلم. (مؤلف رحمه الله) [مجالس المؤمنين، ج ۱، ص 84-85].


1) چنانچه نقل شده كه چون عمر بن عبدالعزيز خليفه شد و سبّ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را از ميان مردم برداشت و امر كرد كه بنويسند براي واليان هر ولايتي كه مردم را منع كنند از سبّ آن حضرت، اهل اصفهان مال بسياري به واليان عمر دادند كه مهلت دهند به ايشان كه اربعين ايشان در سبّ آن حضرت تمام شود آن وقت ديگر سبّ نكنند. والله العالم (مؤلف رحمه الله).

2) الخوائج والجرائح.

3) بدان كه سيد شهيد قاضي نورالله در مجالس گفته كه: در تاريخ ابن كثير شامي مسطور است كه در سال سيصد و چهل و پنج فتنه اي عظيم واقع شد ميان اهل اصفهان و اهل قم كه به آنجا به رسم تجارت رفته بودند، به سبب آن كه اهل قم در آنجا سبّ صحابه نموده بودند تا آن كه اهل اصفهان جمعي كثير از ايشان را كشتند و اموال تجار را غارت كردند و چون اين خبر به ركن الدوله بويهي رسيد به واسطه تشيعي كه داشت در غضب شد و اهل اصفهان را مؤاخذه و مصادره به مال بسيار نمود.

خصوص از زمانهاي سلاطين صفويه تا زمان ما بحمدالله بلده اصفهان قبة الاسلام، و محط رحال اهل ايمان، و هميشه مركز علم و علماء بوده و قبور شريفه بسياري از اعاظم علماء كه حصر نتوان نمود در آن بلده است.

و مسجدي است در آنجا معروف به «لسان الارض» در طرف شرقي مزار تخت فولاد نزديك به قبر فاضل هندي رحمه الله اهل آنجا مي گويند كه: اين موضع زمين با حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام تكلم كرده در زماني كه آن حضرت در ايام خلافت عمر بن الخطاب با لشكر اسلام به جهت فتوحات به اين مكان تشريف آورده،(1)

«آن چه گويند در تشريف آوردن حضرت مجتبي عليه السلام به اصفهان و اين زمين سخن گفته مدركي نيافته ام، فقط در كامل ابن اثير به سال ۳1 تشريف آوردن حضرت مجتبي بلكه حضرت سيدالشهداء عليهما السلام را كه آن هم بسيار مورد تعجّب و تأمّل است با: عبدالله بن عباس، و عبدالله بن زبير به خلافت عثمان در لشگري كه براي فتح جرجان و استرآباد مي رفتند نوشته. حال از اصفهان گذشته باشند يا از طرف اردستان و كهنگ رفته اند يا از نهاوند به قم يا قزوين خدا داناست.

و از اين جهت او را «لسان الارض» مي گويند، و حضرت در آنجا نماز خوانده و در قبله آن مسجد صورت قبري است مشهور به قبر شعباء(2)پيغمبر عليه السلام كه مبعوث بوده بر طايفه يهود كه در آن بلد ساكن بوده اند.

و از خصائص اصفهان شمرده اند آن كه كم مبتلا مي شوند اهل آنجا به وباء شديد و طاعون، بلكه گفته شده از زماني كه آن شهر بنا شده طاعون در آنجا نيامده.

و از خصائص او حكايت منارجنبان اوست كه در قريه «كاردلان» است كه


1) در خصوص مسافرت حضرت مجتبي عليه السلام به اصفهان مرحوم انصاري در تاريخ اصفهان در ص ۳۱۷ قسمت بالاي صفحه ستون اوّل مي نويسد:

2) ر.ك: كتاب نصف جهان في تعريف الاصفهان.

نزديك است به اصل بلد، و حكايت حركت كردن آن دو منار با اصل طاق و پايه به حركت دادن انسان او را معروف است. و جماعتي از ثقات ديده اند كه از جمله صاحب روضات الجنات است و در كتاب خود نوشته و سرّ آن تا به حال معلوم نگشته.

و هم از خصائص اصفهان گفته اند كه: جناب سلمان فارسي عليه السلام از «جِئ» اصفهان است،(1)و ديگر نمردن ملك و سلطاني است در آنجا نظير آن چه در بغداد گفته شده. الي غير ذلك.

و گفته شده كه: اصفهان از بناهاي اسكندر ذوالقرنين است. و در وجه تسميه آن مختلف كلام گفته اند و ذكرش در اينجا مناسب نيست. والله العالم.(2)

و هم در سنه ۲۸۳ علي بن علي بن رزين خزاعي برادر دعبل شاعر معروف وفات كرد و سنين عمرش به صد و يازده سال رسيده بود.

و در همان سال معتضد ورود به «تكريت» نمود و حسن بن حمدان را به جنگ هارون شاري فرستاد، و ما بين حسن و هارون جنگ سخني شد تا آنكه هارون را با برادرش اسير كردند و به نزد معتضد آوردند، معتضد به سمت بغداد مراجعت كرد كوچه هاي بغداد را براي او زينت دادند و از براي او قبه ها بنا كردند. معتضد، حسن بن حمدان را خلعت خوبي با طوق طلايي به او پوشانيد، و هم چنين رؤساء اصحاب او را خلعت پوشانيد و به جلالت عظيم ايشان را وارد شهر كرد، هارون شاري را سوار بر فيل كرده بودند و در پشت سر او برادرش را بر شتري سوار كرده بودند، و به هيئتي غريب با معتضد وارد بغداد شدند.

مردم بغداد براي تماشا جمع شده بودند و بر روي جسر دجله جماعت بسياري بودند كه ناگاه كرسي جسر بشكست و مردم در آب فرو ريختند و در آن روز از كساني


1) نگاه كنيد به: تاريخ الاسلام ذهبي، ج ۲، ص ۵۸؛ سير ابن هشام، ج ۱، ص ۲۲۸- 236؛ حليةالاولياء، ج ۱، ص 190- 195؛ تاريخ اصبهان ابونعيم، ج ۱، ص ۴۹، ۵۰ و ۷۷؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص 365؛ حياةالقلوب، ج۴، ص 1641.

2) روضات الجنات، ج ۱، ص ۱۹- ۲۰.

كه معلوم گشت قريب به هزار تن غرق شدند، صداي ضجه و شيون از مردم بغداد بلند شد و غواصين و ملاّحين شروع كردند به بيرون آوردن جنازه هاي غرقي.

در اين بين طفلي را از آب بيرون آوردند با لباسهاي فاخر و جامه هاي قيمتي و با او بود جواهر و طلاهاي بسياري. چون اين كودك را بيرون آوردند پيرمردي در بين مردمان تماشايي بود، چون نگاهش به آن كودك افتاد بنا كرد سيلي به صورت خود زدن و صيحه كشيدن، و چندان لطمه بر صورت خود زد كه دماغش خون آمد و خود را بر زمين زد و چنان اظهار كرد كه اين طفل من بوده كه غرق شده و مي گفت: اي نور ديده، چگونه ماهيان تو را نخوردند و از اين نحو كلمات بگفت، و بيامد و جنازه آن كودك را برداشت و بر حماري گذاشت و بيرون شد، زماني نگذشت كه مردي از تجار و متمولين پيدا شد و تحقيق آن طفل نمود و بيان كرد كه پدر طفل منم و مقصود من حلي و زينت او نيست بلكه مرادم همان است كه او را كفن و دفن نمايم.

مردم حكايت آن پيرمرد را نقل كردند، خيلي تعجب نمود و با آن جماعت كه با او بودند از تجار مبهوت و حيران ماندند و درصدد پيدا كردن آن مرد پير برآمدند هرچه گشتند او را نيافتند، عياران سر جسر گفتند كه: اين پيرمرد شخصي عيار و محتال است، اما او را مي شناسيم ديگر او را نخواهيد يافت و از او مأيوس بايد شويد بعد شروع كردند به نقل برخي از حيله هاي او.

از جمله آن كه گفتند كه: اين شيخ يك وقتي جامه هاي كهنه در بر پوشيده و صبحگاهي سبوي خالي بر دوش گرفت و كلنگي با زنبيلي برداشت و رفت در خانه مردي از بزرگان و عدول شهر كه مرجع رياست بلد بوده و شروع كرد به خراب كردن دكاكين كه در درِ خانه آن عادل واقع بوده.

آن شخص بزرگ چون صداي كلنگ بشنيد بيرون آمد، مردي را ديد مشغول است به خرابي و آجرها را بيرون مي آورد گوشه اي مي چيند و به كار خود در كمال اطمينان مشغول است، او را گفت كه: اي شيخ ، اين چه كار است كه مي كني؟

جواب نداد و هرچه با او تكلم كرد اعتنا به شأن او نكرد و مشغول به خرابي بود، همسايه ها جمع شدند و هرچه از سبب خرابي مي پرسيدند جواب نمي داد. آخرالامر دست او را بگرفتند، آن پيرمرد گفت: اي مردم، از من چه مي خواهيد؟ حيا نمي كنيد كه با من پيرمرد شوخي مي كنيد، گفتند: شوخي كدام است واي بر تو، كه تو را گفت كه اين جاها را خراب كني؟ گفت: صاحب خانه گفته، گفتند: صاحب خانه اين شخص عادل است، چه وقت به تو گفته؟ گفت: صاحب خانه كسي ديگر است، والله او نيست.

مردم چون چنين ديدند گفتند: اين مرد يا ديوانه است يا آن كه يك نفر از كساني كه حسد به رياست اين عادل برده اند او را فريب داده اند و به اين كار او را وا داشته اند پس بر او رقت كردند، پيرمرد چون ديد نمي گذارند به كار خرابي بپردازد رفت نزد آن سبو و بنا كرد دست در آن گردانيدن و اظهار كرد كه رختهاي من در اين سبو بوده چه شد و بنا كرد صيحه زدن و گريستن، آن شخص عادل يقين كرد كه عياري رخت او را دزديده است، از او پرسيدند رختهاي تو چه بوده؟ شروع كرد به شرح دادن چند جامه قيمتي نو كه تازه خريده بودم.

پس به حال او رقت كردند و آن شخص عادل او را لباس پوشانيد و دراهم بسيار به او اعطا كرد و همسايگان نيز پول بسياري به او دادند، آن پيرمرد با آن مالهاي بسيار به منزل خود عود كرد.

و هم اين پيرمرد بوده كه بختيشوع طبيب را از خانه اش دزديد و براي متوكل برد.

پدر طفل چون اين بشنيد از طفل خود مأيوس گرديد.

مؤلف گويد كه: از قبيل اين حيله ها در هر زماني بسيار بوده، ابن جوزي در كتاب اذكياء مقداري از حكايات محتالين نقل كرده، و حريري هم در مقامات برخي به اسم ابوزيد سروجي از حارث بن همّام به نقل در آورده.

و در سنه ۲۸۴ شخصي به صورتهاي مختلفه در خانه معتضد ظاهر مي شد.

گاهي به صورت و لباس رهبانان، و گاهي به صورت جوان خوشرويي، و گاهي به صورت پيرمرد محاسن سفيدي با لباس تجار، و گاهي با شمشير برهنه ظاهر مي شد و خدم و حشم را شمشير مي زد و از بالاي بام پيدا مي گشت.

و اين قضيه در ميان مردم منتشر شد. مردمان در باب او به اختلاف سخن راندند، بعضي گفتند: شيطان مريدي است كه مي خواهد معتضد را اذيت كند، و بعضي ديگر گفتند كه: يكي از مؤمنين جن است كه به جهت ردع معتضد از منكرات و خونريزي ظاهر شده. و بعضي گفتند كه بعضي از خدم اوست كه به جهت مقصدي اين حيله ها مي نمايد و از بعضي عقاقير خاصه در دهان مي گذارد و شعبده مي كند.

و بالجمله، معتضد سخت مضطرب شد و وحشت نمود و اهل شعبده را حاضر كرد و در امر آن حيران بماند و جماعتي از خدم و جواري خود را غرق كرد و جمله اي را به قتل رسانيد و برخي را در محبس افكند.(1)

و نيز در سنه ۲۸۴ ابوالفرج اصفهاني متولد شد، و بحتري شاعر طائي كه نامش وليد بن عبيد است در «منبج» وفات كرد، «و منبج: (بتوسيط الموحّدة، بين النون و الجيم) بلدة بين الحلب وَ الفراتَ، بناها كسرى لمّا غَلَبَ على الشّام وَ كانَت منبج اَقطاعاً لعبدالملك بن صالح العبّاسي وكان مقيماً بها».(2)

و در سنه ۲۸۵ بيست و هفتم ذي حجه، ابواسحاق ابراهيم بن (اسحاق حربي) محمّد فقيه محدث در بغداد وفات يافت، و او شيخ بغداديين عصر خود بوده و به ظرافت طبع و نسك و زهد وجود و حديث و فقه معروف بوده.

دارقطني گفته: كان اماماً يقاس باحمد بن حنبل في زهده و علمه و ورعه.

از براي اوست مصنفاتي مانند: غريب الحديث و مناسك و مسند علي عليه السلام و مسانيد ديگر.

و حربي منسوب است به حربيه، و آن محله كبيره بوده در نزد قبر بشر حافي و


1) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۶۰ - ۲۶۱.

2) معجم البلدان، ج ۵، ص ۲۰۵- ۲۰۷.

احمد بن حنبل، از بناهاي حرب بن عبدالله سركرده سپاه منصور بوده، در فتنه مغول خرابي در آن راه يافت.

و در اواخر همان سال ابوالعباس محمّد بن يزيد معروف به مبرد،(1)عالم لغوي نحوي بصري وفات كرد و در مقابر «باب الكوفه» در بغداد به خاك رفت «و عَن كشكول شيخنا البهايي: انّ المبرّد اذا اضّاف انساناً حدّثه بسخاء ابراهيم عليه السلام، و اذا اضافه احَد حّدثه بزُهد عيسي عليه السلام و قناعته.

والمبرّد تلميذ الرّمانى، وكانَ بينه وَ بين ثعلب مُنافرةٌ و وحشةٌ».

و در سنه ۲۸۶ ابوالعباس محمّد بن يونس كوفي محدث وفات كرد.(2)

و در سنه ۲۸۷ داعي(3)علوي در طبرستان با لشگري عظيم از ديلم و غيره به شهر جرجان كوچ كرد و اسماعيل به احمد متغلّب بر خراسان لشكر بسياري از مسوده به جنگ داعي فرستاد، و محمّد بن هارون را سركرده لشكر كرد.

پس دو لشكر با هم جنگ عظيمي نمودند و لشكر داعي غلبه كردتد محمّد بن هارون حيلتي كرده لشكر خود را فرمان داد تا فرار كنند لشكر داعي صفوف خود را بر هم ريختند به جهت اخذ غنيمت و از عقب آنها شدند، مسوده از فرار رو برتابيدند و شمشير در ميان لشكر داعي كشيدند و بسياري از ايشان را بكشتند و ضربتي چند بر داعي رسيد كه به همان جراحتها از دنيا درگذشت، و در باب جرجان مدفون گشت، و پسر داعي زيد بن محمد بن زيد را اسير كردند.(4)


1) البلغة، ص 216؛ اخبار النحويين البصريين، ص 96؛ معجم المؤلفين، ج12، ص 114؛ مروج الذهب، ج 4، ص 264؛ نزهة الألباء، ص 148؛ سمط اللآئي، ج1، ص 240.

2) مروج الذهب، ج4، ص 264.

3) داعي علوي هو محمّد بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن الحسن بن زيد بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليهما السلام است كه بعد از برادرش حسن بن زيد داعي الخلق الي الحق، به سلطنت طبرستان و استرآباد رسيد و امر تشيع را ظاهر نمود، و اوست اوّل كسي كه قبه بر سر قبر منور حضرت امير عليه السلام ساخت و همه ساله مبلغ سي و دو هزار دينار پنهاني به بغداد مي فرستاد تا در وجه سادات انفاق كند. مؤلف رحمه الله.

4) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۶۶.

و ابوالفرج گفته كه: او را به جرجان حمل دادند و تا اين زمان در جرجان مقيم است. و نقل شده كه معتضد با آل ابوطالب مهربان بود، و سببش آن بوده كه در ايامي كه پدرش او را در زندان محبوس كرده بود، حضرت اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - را در خواب ديده بود كه با او فرموده بود كه: اي احمد! امر سلطنت بر تو مستقر خواهد گشت، چون به سلطنت رسيدي متعرض اولادهاي من مشو، معتضد هم عرض كرده بود: « السمع و الطاعة يا اميرالمؤمنين».

لهذا در ايام خلافت خود متعرض اولادهاي آن حضرت نمي شد و بر ايشان انعام مي كرد، و وقتي شنيد كه محمّد بن زيد داعي مالي براي طالبيين فرستاده كه پنهاناً بر ايشان قسمت شود، حامل مال را طلبيد و امر كرد كه آشكارا مال را برايشان قسمت كن كه كسي متعرض تو و ايشان نخواهد گشت.

مؤلف گويد كه: حكايت خواب معتضد را مسعودي و غير او نقل كرده اند، و فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام كه در اخبار غيبيه خود فرموده: «و سادسُ عشرِهِم اقضاهُم للذّمم، و اَوصَلُهُمْ لِلرَّحِمِ»(1)اشاره به اين مطلب باشد.

و در سنه ۲۸۶ ابوسعيد قرمطي در بحرين خروج كرد و شوكت و تسلط او قوت گرفت، و ما بين او و لشگر خليفه مقاتلات و كارزار بسيار واقع شد و چند مرتبه لشكر خليفه را شكست داد و بصره و نواحي آن را غارت نمود.

و ابوسعيد را قرمطي مي گفتند، «لأنّه كان قصيراً، مجتمع الخلق، اسمر، كريه المنظر، مأخوذا من القرمطة و هوَ تقارب الشّىء بعضه من بعض، يقال: خط مقرمط و مشي مقرمط».

و ابوسعيد مذكور پدر ابوطاهر رئيس قرامطه است كه پيوسته در بلاد فساد مي كردند، و در سنه ۳۱۷ حج رفتند و اموال حاج را غارت كردند و مردمان را در مسجد الحرام بكشتند و كشتگان را در چاه زمزم ريختند و باب كعبه و حجرالاسود را كندند و جامه كعبه را برداشتند و بر خود تقسيم كردند و يكي از ايشان خواست


1) مناقب، ج ۲، ص ۲۷۶؛ بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۲۲. ضمن ح ۴۵ به نقل از مناقب.

ناودان كعبه را بكند از بام افتاد و هلاك شد.

پس خانه هاي مكه را غارت كردند و حجرالاسود را به «هجر» بردند، و امير بغداد و عراق پنجاه هزار دينار داد كه حجر را رد كنند و به مكّه برند قبول نكردند، و مدت بيست و دو سال نزد ايشان بماند تا آنكه عبيدالله مهدي(1)

فقير گويد كه: حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اخبار لحيبيه خود اشاره به سلاطين اسماعيليه كرده در آنجا كه فرموده: لم يظهر صاحب القبروان الى قوله عليه السلام: من سلالة ذى البداء المسجى بالرداء.

و «قيروان» همانجاست كه عبيدالله مهدي در حدود آن قلعه بنا كرده و آن را به مهديه موسوم ساخته. و مراد از ذي البداء و مسجي به رداء، اسماعيل بن جعفر صادق عليه السلام است.

و نسب عبيدالله را خواجه نصيرالدين به اين نحو نگاشته: ابن محمد بن عبدالله بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام (مؤلف رحمه الله ) نيز نگاه كنيد به: منتهي الآمال چاپ هجرت، ج ۲، ص ۲۹۶ و مقايسه كنيد.

كه او را از احفاد اسماعيل پسر حضرت صادق عليه السلام شمرده اند و در آفريقيه مملكت داشت، براي ابوطاهر كاغذي نوشت و او را بر اين كار ناستوده توبيخ و ملامت نمود و او را لعن كرد و گفت: تو ما را رسوا كردي و دولت ما را نسبت به الحاد دادي، البته حجر را به مكان خود برگردان و اموال مردم را به ايشان رد كن.

پس قرامطه حجرالاسود را به جاي خود برگردانيدند، و در تاريخ ايام مقتدر نيز اشاره به اين مطلب خواهد شد.

و در سنه ۲۸۷ معتضد لشكر بسياري به جنگ قرامطه فرستاد، و سركرده ايشان عباس بن عمرو غنوي بود و عدد لشكر به ده هزار تن به شمار آورده اند، چون مقابل قرامطه رسيدند، قرامطه جميع ايشان را اسير كردند و روز ديگر تمام را كشتند و سوزانيدند مگر عباس را كه رها كردند و تنها به سوي معتضد برگشت، و اين واقعه در آخر شعبان ما بين بصره و بحرين واقع شد.

و در سنه ۲۸۹ جماعتي از قرامطه را از ناحيه كوفه بگرفتند و به دار كشيدند، و از


1) عبيدالله بن محمد ملقب به المهدي بالله اول كسي است كه از آل اسماعيل در ديار مقرب و مصر خليفه شدند در زمان دولت بني عباس، و مدت دويست و هفتاد و چهار سال پادشاهي كردند، و عدد ايشان چهارده است، و ايشان را اسماعيليه و عبيديه مي گفتد، و قاضي نورالله رحمه الله گفته كه: قرامطه وراي اسماعيليه طايفه ديگرند و عباسيان و هوا خواهان ايشان از كمال بغض و عداوت قرامطه را داخل اسماعيليه ساخته اند.

جمله ايشان مردي بود معروف به «ابوالفوارس» كه دست و پاي او را بريدند و در جسر بغداد او را نيز به دار كشيدند، و چون خواستند او را به دار كشند به مردمان عوام كه در پاي دار او جمع بودند، گفت: اي مردم، من بعد از چهل روز ديگر زنده خواهم شد و به دنيا رجوع خواهم كرد.

چون چهل روز بگذشت مردم در پايدار او جمع شدند، ديدند هنوز جسد او در بالاي دار است، بعضي گفتند: دروغ گفته و اين جسد اوست، و بعضي ديگر گفتند كه: سلطان كس ديگر را كشته و جسدش را جاي او نصب نموده، و ما بين ايشان منازعه شد، امر شد كه ايشان را از هم جدا كردند و متفرق نمودند.

و هم در سنه ۲۸۹ چهار ساعت از شب دوشنبه بيست و سيم ربيع الثاني گذشته، معتضد در قصر حسني در بغداد مسموماً وفات كرد،(1)و مدت خلافتش نه سال و نه ماه و دو روز طول كشيد، و مدت عمرش چهل و به قولي چهل و شش يا چهل و هفت سال بوده.

و معتضد را سفّاح ثاني مي گفتند به جهت آن كه تجديد كرد مملكت بني عباس را، پس از آن كه كهنه شده بود، چه از زمان متوكل پيوسته مملكت ايشان در ضعف بوده و به اين سبب ابن رومي در مدح او گفته:

هستيئاً بني العبّاس إنّ إمامِكُم*** إمام الهُدي والبأس والجود أحمد

كَما بِأَبي العَبّاس إنشاء مُلكَكُم*** كذا بِأَبي العَبّاس أيضاً يُجَدَّدٌ(2)



1) مروج الذهب، ج ۴، ص ۲۷۳.

2) تاريخ الخلفاء، ص ۳۹۹؛ اخبارالدول، ج ۲، ص ۱31.

ذكر ايام خلافت مكتفي بالله علي بن المعتضد

(1) در روز وفات معتضد، فرزندش مكتفي بالله علي بن احمد در «رّقه» بود، قاسم بن عبيدالله وزير از براي او از مردم بيعت گرفت تا آن كه يك ماه بگذشت و مكتفي به بغداد وارد شد و در قصر حسني نشست، و از زمان خليفه اول كه ابوبكر باشد تا زمان مكتفي خليفه كه نام او علي باشد نبوده جز خليفة الله الاعظم حضرت اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه و علي اولاده-. (2)

چون مكتفي وارد بغداد شد امر كرد مطموره هايي را كه معتضد براي تعذيب مردم بنا كرده بود خراب كردند و مواضع آن را به صاحبانش رد كردند، زيرا كه معتضد آنها را غصب كرده بود، و امر كرد محبوسين را رها كردند، و اموال بسيار بر ايشان قسمت كرد، قلوب رعيت به اين جهت به او مائل شد و دعاگوي دولت او گشتند.(3)

و لكن در آخر ايام خلافت خود حالش به عكس شد، خواست بناء قصري كند به ناحيه «شماسيه» ضياع و مزارع آن ناحيه را از صاحبانش غصب كرد، و بناء قصر در آنجا نمود. مردمان زبان به نفرين او گشودند و دولتش سپري شد، هنوز قصر به پايان نرسيده بود كه داعي مرگ را لبيك گفت:

و لقد أجاد السعدي الشيرازي:

بسي بر نيايد كه بنياد خود*** بكند آن كه بنهاد بنياد بد


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۳۴؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۲۷۵.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۳۴؛ به نقل از صولي در تاريخ الخلفاء؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۲۷۶.

3) مروج الذهب، ج ۴، ص ۲۷۶.

خرابي كند مرد شمشير زن*** نه چندان كه آه دلا پير زن

چراغي كه بيوه زني بر فروخت*** بسي ديده باشي كه شهري بسوخت(1)

و از سلطان محمود غزنوي منقول است كه مي گفته: من از نيزه شيرمردان اينقدر نمي ترسم كه از دوك پيره زنان. و بالجمله، مكتفي مردي بخيل و ممسك بوده و مال بسيار اندوخته كرد.

و در ايام خلافت او روز جمعه ششم شهر رمضان سنه ۲۸۹ در بين نماز مقتل «بدر» واقع شد، و «بدر» از مخصوصين معتضد بالله بود و هيچ كس در نزد معتضد به مرتبه و مقام او نبود، و مردم مدح او را با مدح معتضد مقرون مي ساختند و حاجات خود را به توسط او مي خواستند، و چون «بدر» كشته شد سر او را براي مكتفي بردند و در نزد او نهادند، مكتفي از ديدن سر «بدر» بسي شاد شد و به سجده رفت و شكر خداي به جا آورد و گفت: الآن طعم حيات و لذت خلافت را چشيدم.(2)

و در همين سال قرمطي در شام خروج كرد.

و در سنه ۲۹۰ عبدالله بن احمد بن حنيل وفات كرد.

و هم در حدود سنه ۲۹۰ ابوالحسن علي بن عباس بغدادي معروف به ابن رومي(3)شاعر وفات كرد، و سبب وفات او همان زهري بود كه قاسم بن عبيدالله وزير به او داد از ترس هجو او، و چون احساس كرد به زهر، از مجلس وزير برخاست برود، وزير گفت: كجا مي روي؟ گفت: آنجا كه مرا فرستادي؟ گفت: سلام مرا به پدرم برسان، گفت: من از راه جهنم نمي روم كه او را ببينم.(4)

و حكي: انّ ابن الرّومي كان شَديد الطّبرة، بحيث كان يغلق ابوابه و لايخرج علي اَحَدٍ


1) كليات سعدي، ص ۱۴۰.

2) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۷۷.

3) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۳، ص 358؛ تاريخ بغداد، ج ۱۲، ص ۲۳؛ معاهد النصص، ج ۱، ص ۱۸0.

4) وفيات الاعيان، ج ۳، ص۳۶۱.

خوفاً من التّطيّر، فاراد بعض أصحابه أن يحضر اليهم فى يوم أنس، فسيّروا اليه غلاماً نظيف الثّوب، طيّب الرائحة، حسن الوجه، فتوجّه اليه، فلمّا طرق الباب عليه و خرج اليه، اعجبه حاله، ثمّ سأله عن اسمه فقال له: اِقبال، فقال: أقبال مقلوبه لا بقاء و دخل و اغلق الباب، و كان كثير الهجاء للاخفش الصّغير، لأنّه كان كثير المَزاح، فَكانَ ايباكره قبل كلّ اَحَدٍ و يطرق الباب عليه، فيقول: مَن بالباب؟ فيقول الأخفش: حرب بن مقاتل، وَ ما اَشبه ذلك.(1)

و در سنه ۲۹۱ مكتفي به جانب «رقه» رفت و قرامطه را بگرفت.

و در همين سال ابوالعباس احمد بن يحيي معروف به ثعلب نحوي (به ثاء مثلثه) وفات يافت، و سبب فوت او آن شد كه: از مسجد جامع بيرون مي آمد و كتابي در دست داشت در بين راه مطالعه مي كرد، اسبي او را صدمه زد از پا درآمد، او را به منزلش حمل كردند روز ديگر وفات كرد.

قال العلاّمة الطّباطبائى فى رجاله: احمد بن زيد ابوالعبّاسُ المعروف بـ ثعلب (بالثّاء المثلّثة و العين المهملة) امام الكوفيّين، بغدادىّ، حجةٌ، ثقة فى صناعة، و هو صاحب الفصيح، اخذ عنه غلامه ابوعمر الزاهد و الأخفش الصَّغير عليّ بن سليمان و غيرهما، وَ كانَ مَعاصراً للمبرّد وَ بَقي بعده، مات سنة احدي و تسعين وَ مأتين ببغداد، و فيه و في المبرّد قيل:

«ذَهَبَ المبرّدُ و انقَضت أيّامُهُ*** و لَيَذهَبَن اِثر المبرّدِ ثَعلَبُ»

و فيه:

«و تزوّدوا من ثعلبٍ، فانّ(2)ما*** شربَ المبرّدُ عن قريبِ يشرب»

«و أرى لَكُمْ أن تكتبوا أنفاسَهُ*** إن كانت الأنفاسُ مما تكتبُ»

و نيز در سنه ۲۹۱ در شب چهارشنبه دهم ربيع الاخر قاسم بن عبيدالله وزير(3)مكتفي وفات يافت، و او مردي عظيم الهيبه و سفّاك و خون ريز بوده، و ابن رومي


1) روضات الجنات. ج۵، ص ۲۰۱.

2) در وفيات الاعيان، ج ۴، ص ۳۱۹ و نزهة الالباء، ص ۲۹۳: فبكأسٍ ما.

3) مروج الذهب، ج ۴، ص ۲۸۱.

شاعر و عبدالواحد بن موفق را او بكشت ، و صغير و كبير از او ترسان بودند و راحت

نبودند(1)و چون وفات يافت بعضي از اهل ادب(2)در مرثيه او گفته:

شربنا عَشِيّة مات الوزيرُ*** وش نَشرَب يا قوم في ثالِثِه(3)

فلا قدَّسَ الله تلك العظامَ*** ولا بارك الله في وارثِه

و در سنه ۲۹۲ ابن جني كه نامش عثمان است(4)و صاحب تصانيف كثيره در نحو و ادب است در بغداد وفات كرد.

و در همان سال ابن خليجي با نود و شش هزار نفر بر مصر غلبه كرد.(5)

و هم در آن سال حريق عظيمي واقع شد و قريب سيصد دكان يا بيشتر سوزانيد. و در سنه ۲۹۳ بر اين خليجي ظفر يافتند و او را بگرفتند و به بغداد بردند.

و در سنه ۲۹۵ در سلخ شوال يا روز يكشنبه سيزدهم ذي قعده مكنفي وفات كرد و سن او به سي و يك سال و سه ماه رسيده بود، و مدت خلافتش شش سال و هفت ماه و بيست و دو روز طول كشيد.(6)



1) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۳۶۱- ۳۶۲.

2) وي عبدالله بن حسن بن سعد است.

3) (سروراً و نشرب في ثالثه- خ ل). نك: مروج الذهب، ج ۲، ص ۲۸۱.

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: البلغة، ص ۱۴۱، معجم الادباء، ج 4، ص 81- 115؛ الاعلام، ج۴، ص ۳۶۴.

5) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۸۶.

6) مروج الذهب، ج۴، ص ۲۷۵.

ذكر ايام خلافت جعفر بن احمد المقتدر بالله

(1) در روز وفات مكتفي برادرش جعفر مقتدر به جاي وي نشست، و در ايام او امر وزارت در انقلاب بود، هر چندي شخصي وزير مي گشت و زماني نمي گذشت كه عزل مي گشت از جمله: علي بن موسي بن الفرات بود كه در ايام او سه مرتبه وزير گشت و عزل شد، و ديگر علي بن عيسي بود كه دو دفعه وزير شد. و در ايام خلافت مقتدر وقايع بسيار اتفاق افتاد از موت علماء و محدثين و غرق شدن اركان بيت الحرام و كشته شدن طالبيين.

و در سنه ۲۹۶ مونس خادم به امر مقتدر، عبدالله بن معتز را بكشت به سبب آن كه مقتدر را از خلافت خلع كرده بود و مردم را به بيعت خود خوانده بود، و ابن معتز در ادبيات و شعر معروف بوده و صاحب تصنيفات است و نزد مبرد و ثعلب تلمذ كرده بود و با اهل بيت اطهار عليهم السلام در طريق نصب و عناد بوده و قصيده گفته در مفاخرت آل عباس بر آل ابوطالب، وارد كرده آن را به قصيده خود قاضي ابوالقاسم تنوخي كه علي بن محمد جد علي بن محسن بن علي قاضي تنوخي امامي معروف است.(2)

و در سنه ۲۹۷ ابوالقاسم بن محمّد معروف به جنيد بغدادي صوفي، در كاظميين وفات كرد، و او بر طريقه سفيان ثوري بوده و مصاحبت كرده بود با خال خود سرّي سقطي و اصل جنيد از نهاوند(3)است و حكايات و كلمات او معروف


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۳۶؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۲۹2

2) روضات الجنات، ج ۵، ص 103- 104.

3) طبقات سبكي، ج ۲، ص 2۳۵؛ ترجمه رساله قشيريه، ص ۵۱.

است، و سرّي از شاگردان معروف كرخي و بشر حافي است، و در سنه ۲۵۱ در بغداد وفات كرد و در مقابر قريش به خاك رفت، و جنيد نيز در جنب قبر او مدفون است.

و عن كتاب الخزائن لمولانا الشيخ النّراقي قال: رأي الجنيد في منام بعضهم بعد موته، فقيل له: ما فعل الله بك؟ فقال: طاَرت تلك الأشارات، و طاحتَ تلك العبارات، وَ غابت تلك العلوم، واندرست تلك الرّسوم، و ما نَفَعَنا الاّ ركعاتٌ كنّا نركعها فى السحر.(1)

وَ بروايةٍ اخري: وَ ما نَفعنا الاّ تسبيحات كنّا نقولها بالغَدوات.

وَ من كَلماته الطّريقة المرويّة عَنه: علامة العاشق أربعةٌ: نومه قليلٌ، و نَفسه عليلٌ، و حَزنه طويلٌ، و مناجاته الي ربٍّ جليل. (2)

وَ سُئل عن الخوف؟ فقال: إخراج الحرام مِن الجوف، و ترك عَسي و سَوفَ.

و كان يقول: مَن لم يحفظ القرآن و لم يكتب الحديث، لا يقتدي به في هذا الأمر، فانّ علمنا مقيّدٌ بالكتاب والسّنّة.(3)

وَ سَئل يوماً عن الصّوفي؟ فقال:؟ هو من لَبِس الصّوف علي الصَّفا، و عاش النّاس علي الوفا، و جعل الدّنيا خَلَف القفا، و سلك طريق المُصطفي صلي الله عليه و آله و سلّم.(4)

و قريبٌ منه المرتضويّ المنقول من شرح باب الحادي عشر بزيادة: و إلاّ فالكلب الكوفي خيرٌ من الف صُوفِي.

ثُمَّ اعلم انّه قد كثرت كلمات المشايخ في مهيّة التّصوّف بَحيث قد قيل إنّ اقوالهم في ذلك تزيد علي الف قولٍ.(5)

منها: انّ إشتِقاق الصّوفيّة من الصّوف(6)و قيل: سُمُّوا صوفيّةً نسبةً الي اصحاب


1) روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۵۰؛ به نقل از خزائن الخزائن، ص ۹۰ چاپ قيام قم.

2) روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۴۸.

3) همان.

4) همان.

5) نگاه كنيد ايضاً به: نفحات الانس، مقدمه مصحح، ص 15 و موارف المعارف سهروردي.

6) كشف المحجوب هجويري، ص 34- 35؛ مقدمه ابن خلدون، ص ۶۴۷؛ مجمع البحرين «صوف».

الصّفّة،(1)وَ هم الفقراء المهاجرين من اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم، و هم أربعمأة رجلٍ لم يكن لهم بالمدينة مساكن ولا عشائر، وَ لهذا سكنوا في الصّفّة الّتي كانت في مسجد الرّسول صلي الله عليه و آله و سلّم و نَزَلَت فيهم الآيات.

وَ قيل: كان في الأصل صفويّاً نسبةً الي الصّفا،(2)ثم جعل صوفيّاً بتَقديم الواو، و قيل: إنّ هذه النَّسبة الي الصّوفة كالكوفي الي الكوفة وَ هي المرمسة الّتي لا يرغب فيها، وَ قيل: إنّهم منسوبون الي بَني صوفة وَ هم جماعةٌ مِنَ العرب،(3)يتزهدون و يتقلّلون مِنَ الدّنيا، و قيل: إنّه مشتقٌ من الصّوف، ثلاثة احرف: صادٌ، و واوٌ، و فاء. والصّاد: صبر و صدق و صَفا، و الواو: ودَ و وردٌ و وفا، والفاء: فردٌ، و فقرٌ، و فناءٌ.

و در سنه ۲۹۹ ابوالحسن محمّد بن احمد بن ابراهيم بن كيسان و معروف به ابن كيسان(4)نحوي وفات كرد.

قيل لما رأى مجلسٌ أكثر فائدة وَ اجمع لأصناف العلوم وَ التّحف من مَجلسه. وله تصانيف كثيرةٌ، منها: كتاب غريب الحديث و كتاب معاني القرآن.

و در سنه ۳۰۰ ابي الرضا محسن بن جعفر بن علي الهادي عليه السلام در اعمال دمشق خروج كرد و او را بكشتند و سرش را به بغداد بردند و بر جِسر به دار كشيدند.

و در سنه ۳۰۱ حسن بن علي علوي معروف به اطروش در ديلم و طبرستان خروج كرد و مسوده را از آن جا بيرون كرد و از براي او قضيه اي است طويله كه مقام را گنجايش نقل نيست.

و نيز در سنه ۳۰۱ ابوسعيد جنابي قرمطي، رئيس قرامطه را خادم او در حمام بكشت و پسرش ابوطاهر سليمان بن ابوسعيد به جاي پدر، رئيس بر قرامطه شد.

و در همان سال محمّد بن يحيي بن منذه حافظ مشهور، صاحب تاريخ اصفهان


1) مقدمه ابن خلدون، ص ۴۶۷ ولي اين وجه ناصواب است زيرا نسبت به صفه، صفي است.

2) نگاه كنيد به: رياض السياحة، ص ۳۰۶.

3) انساب سمعاني «صوف».

4) البلغه، ص ۱۸۳؛ الاعلام، ج۶، ص ۱۹۷؛ مراتب النحويين، ص 140.

وفات يافت (و «منده» بر وزن بنده است).

و نيز در سنه ۳۰۱ و به قولي در ۲۷ شوال سنه ۳۰۰ يا در سنه ۲۹۹ شيخ اجل اقدم ابوالقاسم سعد بن عبدالله بن ابي خلف اشعري قمي وفات يافت، و ابن شيخ جليل خدمت حضرت ابي محمّد العسكري عليه السلام شرفياب شده با احمد بن اسحاق قمي در آن حديثي كه شيخ صدوق رحمه الله در اكمال الدين نقل كرده، اگر چه بعضي از اصحاب اماميه آن حديث را ضعيف شمرده اند.(1)

به هر حال سعد بن عبدالله از ثقات اماميه و شيخ طائفه وقت خود بوده و تصانيف بسيار دارد، از جمله: كتاب بصائر الدرجات است كه شيخ حسن سليمان بن خالد حلي تلاميذ شيخ شهيد رحمه الله او را منتخب كرده و در دست است، و ابن بصائر غير از بصائر الدرجاتي است كه علامه مجلسي رحمه الله در بحار از او نقل مي فرمايد و رمز او را (ير) قرار داده، چه او از تأليفات شيخ افقه نبيل محمّد بن الحسن الصفار متوفي سنه ۲۹۰ و مدفون به قم است و از مشايخ اشياخ شيخ صدوق است.

و در سنه ۳۰۳ احمد بن علي بن شعيب نسائي(2)محدث معروف، صاحب كتاب سنن كه از جمله صحاح ست است وفات يافت، و نسائي منسوب است به «نسا» (به فتح نون) كه از بلاد خراسان است.

قال الفاضل المتبحّر الخبير، الآميرزا عَبدالله الأصبهاني في رياض العلماء: و اعلم انّ النّسائي هذا ممّا يشكّ في تَسنَنه، و قد ينسب الي التّشيّع. قيل: سئل عَن معاوية وَ ما روي في فضائله؟ فقال: اَما يرضي معاوية اَن يخرج رأساً برأس حتي يفضل؟(3)و في رَوايةٍ اخري: ما اعرف له فضيلةٌ الاّ لا اشبع الله بطنك.(4)


1) رجال نجاشي، ص ۱۷۷، ش۶۷.

2) در تهذيب الكمال، ج ۱، ص ۳۲۸ و مقدمه خصائص و روضات، ج ۱، ص ۲۰۹: احمد بن شعيب بن علي، و در وفيات: احمد بن- علي عن شعب.

3) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۷۷.

4) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۷۷.

وَ عن المالكي، في اول كتاب الفصول المهمّة: قال: انه-اي النّسائي - لما أتي دمشق وَ صَنُف بِها كتاب الخَصائص(1)في مناقب عليّ عليه السلام، انكر عليه ذلك و قيل له: لِم لا صنّفت في فضائل الشَّيخين؟

فقال: دخلت علي دمشق و المنحرف عن علي عليه السلام بها كثير، فصنّفت كتاب الخصائص رَجاء أَن يَهديهم الله تعالي به، فدفعوا في خَصييه و اخرجوه مِنَ المسجد، ثمّ ما زالوا به حَتّي اخرجوه من دمشق الي الرّملة فمات بها. (انتهي).

وَ عن الدّار قُطني: لمّا امتُحن النّسائي بدمشق، قال: احملوني الي مكّة، فحمل إليها فتوفّي بها، و هو مَدفون بَين الصَّفا والمروة، و كانت وَفاته في شعبان سنة 303.(2)

و نيز در همان سال وفات كرد محمّد بن عبدالوهاب، ابوعلي جبائي، رئيس معتزله بصره و بغداد، و مناظرات ابوالحسن اشعري با او مشهور است و مقام گنجايش ذكر ندارد.

و در سنه ۳۰۴، ۲۳ شعبان، سيد ابومحمّد اطروش: حسن بن علي بن الحسن بن عمر الاشرف بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليه السلام در «آمل» وفات يافت، و اين سيد جليل معروف به ناصر كبير است و جد امّي سيد مرتضي و رضي است، و زيديه را به او اعتقاد تمامي است و از تفسير كبير او بسيار نقل مي كنند.

«قال ابن أبي الحديد: هو شيخ الطّالبيّين و عالمهم و زاهدهم وَ اَديبهم و شاعرهم، ملك بلاد الدّيلم وَ الجبل، و لقب بالنّاصر للحق، وَ جَرت له حروب عظيمةٌ مع السامانيّة، و توفّي بطبرستان سنة ۳۰۴».

و هم در آن سال، چنانچه قرباني در اخبار الدول گفته: حيواني در بغداد ظاهر شد كه او را «زيزب»(3)مي گفتند، شبها بالاي بامها او را مي ديدند و بچه هاي مردم


1) كتاب خصائص أميرالمؤنين علي بن أبي طالب عليه السلام بارها در ايران و عراق به چاپ رسيده، و اخيراً با تحقيق آقاي محمد الكاظم منتشر شده است.

2) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۷۷.

3) زيزب: حيواني است به قدر سگ كوچكي و روي او ابلق از خطهاي سفيد و سياه، و مشهور آن است كه هر چند او را بزنند فربه مي شود. (مؤلف رحمه الله

را مي خورد و پستان زنها را قطع مي كرد، لاجرم مردمان بغداد شبها حراست مي كردند و طاسها مي زدند تا آن جانور فرار كند و مدتي اين مطلب بود.(1)

و در سنه ۳۰۶ ثقه جليل القدر احمد بن ادريس اشعري قمي محدث فقيه در راه مكه در منزل «قرعا» كه مابين «قادسيه» و «عقبه» است وفات كرد.

و در سنه ۳۰۹ حسين بن منصور حلاج(2)و (3)كشته شد به فتواي علماء، چه علماء و فقهاي آن عصر حكم كردند به حلال بودن خون او(4)به واسطه شنيدن بعضي كلمات از او، و در محضر حامد بن عباس وزير مقتدر، قاضي ابوعمرو فتوي به حليت خون او داد و سائرين نيز فتوي دادند و در سجلي نوشتند.

و حلاج پيوسته مي گفت: «اللهَ. الله في دَمي» پس حلاج را به زندان بردند.

و واقعه را به عرض خليفه رسانيدند، خليفه گفت: اگر علما فتوي به ريختن خون او دادند، بدهيد او را به جلاد تا هزار تازيانه بر او بزند و اگر هلاك نشد هزار تازيانه ديگر بزند پس او را گردن زند.

پس او را در صبح سه شنبه بيست و سيم ذيقعده به جلاد دادند و هزار تازيانه بر او زد پس دستها و پاهاي او را قطع كرد و بعد سر او را جدا كرد و در جسر بغداد به دار كشيد، پس بدن او را سوزانيد و خاكسترش را در دجله ريخت، و اتفاقاً آب دجله آن سال زياد شد، اصحاب حلاج گفتند كه: به واسطه خاكستر حلاج بوده و مردم در حق او دو فرقه اند.

و بالجمله، او از كساني است كه در غيبت صغري از روي كذب و افتراء ادعاي


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۳۸؛ المنتظم، ج۶، ص ۱۳۹.

2) درباره حلاج نگاه كنيد به: الكني و الالقاب، ج ۲، ص 1۶۴؛ مجالس المؤمنين، ج۲، ص ۳۶0؛ دول الاسلام، ج ۱، ص ۱۸۷؛ مرآة الجنان، ج۲، ص ۲۵۳.

3) قيل في الحلاج: انه كان ساحراً مشعوذاً، يخرج فاكهة الشتاء في الصيف و بالعكس، و بعد يده في الهواء و يعيدها و فيها دراهم و عليها مكتوب قل هو الله احد، يسميها دارهم القدرة، و يخبر الناس بما صنعوا في بيوتهم و يتكلم بما في ضمائرهم، وفُتن به خلق كثير، و فنواء فيمن لم يمكنه الحج مشهور و هو احد السبب في قتله. (مؤلف رحمه الله).

4) ابوسهل نوبختي، علي بن بابويه، شيخ صدوق، و قطب راوندي فتوي، به قتل او دادند.

بابيت و سفارت نمودند. و توقيع شريف به لعن و برائت از ايشان(1)بيرون آمد. اول ايشان ابومحمّد معروف به شريعي بود كه در عداد اصحاب حضرت هادي و عسكري عليهما السلام به شمار مي رفت، و اول كسي است كه كذباً علي الله ادعاي بابيت و سفارت از جانب حضرت حجت صلوات الله عليه نمود، پس از آن ظاهر شد از او الحاد و زندقه و غلو و قول به تناسخ، و ادعا مي كرد كه من پيغمبرم از جانب علي بن محمّد عليه السلام و او العياذ بالله پروردگار است، و امثال اين كفريات، پس از جانب حضرت صاحب الامر عليه السلام توقيعي به لعن و برائت از او بيرون آمد.

ديگر محمد بن نصبر نميري بود كه او هم مثل شريعي ادعاي بابيت نمود اولاً، پس از آن غلو كرد در حضرت ابي الحسن عليه السلام و ادعا كرد ربوبيت را براي او و رسالت را در حق خود، و قائل بود به حليت محارم و لواطه و مي گفت كه: لواط باعث تذلل و تواضع است در مفعول و ممدوح است(2)و خود هم لواطه مي داد.

و ديگر احمد بن هلال كرخي است، و ديگر محمّد بن علي بن بلال است، و ديگر حسين بن منصور حلاج است، و ديگر شلمغاني است.

و بالجمله، هر يك از ايشان ابتدا ادعا مي كردند كه ما وكلاء اماميم و مردم ضَعَفه را به سوي خويش مي خواندند، پس از آن الحاد و زندقه خود را ظاهر مي كردند، و در ذكر ايام راضي بالله مختصري از حال شلمغاني بيايد، ان شاء الله تعالي.

و بالجمله حسين حلاج نيز ادعاي اين مقام را مي نمود و مردم را به سوي خويش دعوت مي كرد، وقتي به قم آمد و كاغذي براي شيخ اجل علي بن بابويه قمي - رضوان الله عليه - نوشت و اظهار كرد كه: من رسول امام و وكيل حضرت حجت عصر عليه السلام مي باشم، و اين بابويه را با بعضي ديگر به سوي خود دعوت كرد.


1) مراد از ايشان: شريعي، و نميري، و هلالي، و بلالي، و شلمغاني است، كه توقيع به لعن ايشان بيرون آمده، و اما در باب حلاج در توقيع تصريح به اسم او نيافتم. بلي در كتاب احتجاج ذكر فرموده او را در عداد جماعتي كه «خرج التوقيع بلعنهم» مؤلف رحمه الله). احتجاج، ج ۲، ص 2۸۹؛ حديقة الشيعة، ص ۷۳۷.

2) كتاب الغيبة شيخ طوسي، چاپ جديد، ص ۳۹۸.

چون آن مكتوب به دست ابن بابويه افتاد كاغذ را دريد و به سوي دكان تجارت خود رفت، چون دكان آمد جماعتي را ديد كه در آنجا حاضرند و همگي به جهت احترام او برخاستند، مگر يك نفر كه احترام او را مراعات نكرد و از جهت او به پا نخاست و او حسين حلاج بود.

شيخ ابن بابويه پرسيد كه: اين مرد كيست؟ گفت: چرا از خودم نمي پرسي؟

فرمود: اي مرد، من از تو احترام كردم كه از خودت نپرسيدم، كيستي؟

حسين گفت: من آن كسي مي باشم كه رقعه مرا پاره كردي و حال آن كه من مشاهده مي كردم.

شيخ فرمود: صاحب رقعه تو بودي؟ «ثم قال: يا غلام، برجله و قفاه». فرمود: اي غلام، پا و قفاي اين مرد را بگير و بيرونش كن، پس او را با كمال ذلّت و خواري از آن جا بيرون كردند، حسين نيز در قم نماند و ديگر او را در آنجا نديدند.(1)

و چون حق تعالي خواست او را رسوا فرمايد و پرده از روي كار او بردارد اسباب رسوائي او آن شد كه حلاج چنان مصلحت ديد كه ابوسهل نوبختي را كه يكي از علما و ادباء و موثقين مردم بود- به دام آورد تا شايد بدين سبب مردمان ضعفه و عوام بر او بگروند، پس رقعه براي او نوشت و او را به سوي خويش دعوت كرد و اظهار كرد كه: من وكيل صاحب الزمان عليه السلام مي باشم و مأمور شدم كه تو را مراسله كنم، و مبادا در اين امر شك و ريبي براي تو حاصل شود.

ابوسهل چون بر مضمون مكتوب او مطلع شد، براي او پيغام داد كه اگر تو وكيل صاحب الزمان عليه السلام مي باشي لابد بايد براي تو دلائل و براهيني باشد، اينك به جهت آن كه من ايمان به تو آورم يك چيز كمي از تو خواهش مي كنم تا شاهد دعوت تو باشد، و آن مطلب آن است كه: من دوست دارم جواري را و فعلاً چند

جاريه دارم كه از وصال ايشان حظ مي برم، لكن چون پيري در سر و روي من اثر


1) غيبت طوسي، ص ۲۴۷؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳70- 371.

كرده ناچارم كه در هر هفته خضاب كنم تا سفيدي موي خود را از ايشان مستور دارم، چه اگر ايشان ملتفت سفيدي موي من شوند از من كناره كنند و وصالم ميدل به هجران شود، لاجرم من هر هفته در تعب خضاب كردن مي باشم، اگر تو در دعوت خود صادقي چنان كن كه ريش من سياه شود ديگر محتاج به خضاب نباشم، آن وقت من به مذهب تو داخل شوم و مردم را به سوي تو دعوت كنم.

چون اين پيغام به حسين رسيد، دانست سهمش خطا كرده، لاجرم ساكت ماند و جوابي نگفت.

ابوسهل اين مطلب را در مجالس و محافل نقل مي كرد و او را اُضحوكه مردم كرد و پرده از روي كار او برداشت و او را رسوا نمود و مردم را از دام او ربود.

و اين مطالب را شيخ طوسي و غيره روايت كرده اند، هر كه طالب تفصيل باشد رجوع كند به كتاب غيبت شيخ، يا به سيزدهم بحارالانوار.(1)

و در نوزدهم جمادي الآخره سنه ۳۱۰ ابراهيم بن محمد معروف به زجاج نحوي ، تلاميذ مُبرّد و ثعلب وفات كرد.

و در ۲۶ شوال سنه ۳۱۰ مورخ خبير و محدث بصير، محمّد بن جرير بن يزيد بن كثير طبري شافعي در بغداد وفات يافت. و او يكي از ائمه مجتهدين اهل سنّت و صاحب تفسير كبير و تاريخ شهير است «وله كتاب الولاية (2)ايضاً، جمع فيها احاديث غدير خم في مجلّدين ضَخيمين، و له ايضاً كتابُ آخر جمع فيه طرق حديث الطّير.

و هو غير محمّد بن جرير بن رستم الطّبرى الإمامي صاحب المسترشد و الايضاح وَغَيرهما».

و در ذيحجه همان سال يا در سنه ۳۱۶ وفات كرد ابوبكر محمّد بن السري بن

سهل نحوي ، معروف به ابن سراج.


1) تاريخ بغداد، ج ۸، ص ۱۲۴؛ غيبت شيخ طوسي، 246- 247.

2) نگاه كنيد به: معجم الادباء، ج6، ص452 و 455؛ تذكرة الحفاظ ذهبي، ص 713؛ البداية والنهاية، ج11، ص 146.

و در سنه ۳۱۱ ابوزكريا محمّد بن زكريا رازي طبيب مشهور وفات كرد.

وكان متقناً لهذه الصّناعة، و الفّ كتباً كثيرة، منها: كتاب بُرء الساعة و منها: كتاب من لايحضره الطّبيب الذي وَضع علي مثاله و نسج عَلي منواله شيخنا الصّدوق رحمه اللهكتاب من لايحضره الفقيه باشارة بعض السّادة الأجلة.

و لأبى الزّكريا كلمات نافعةً، منها: مهما قدرت اَن تعالج بالأغذيّة فلا تعالج بالأدوية، و مهما قدرت اَن تعالج بدواء مفرد فلا تعالج بدواء مركّب. و من كلامه ايضاً: عالج فى اوّل العلّة بما لا تسقط به القوّة. و قال أيضاً: السّموم ثلاثة: الشّواء المغموم، واللَّبن الفاسد السّمك المُنتن.

و در سنه ۳۱۲ علي بن محمّد معروف به ابن الفرات وزير را با پسرش محسن به قتل رسانيدند، و ابن الفرات سه مرتبه وزير مقتدر شد بعد از آن كه او را عزل كردند. و نوادر حكايت او بسيار است.

و صاحب بن عبّاد از ابوالحسن بن ابوبكر علاّف معروف به كثرت اكل، نقل كرده كه: پدرم ابوبكر قصيده را كه در مرثيه گريه گفته مرادش، مرثيه محسن پسر ابن الفرات بوده كه در ايام محنت ايشان گفته، و به قولي مرادش ابن المعتز بوده و از ترس خليفه نتوانست اظهار كند و به كنايه او را مرثيه گفت، و آن قصيده را دميري در حياة الحيوان در لفظ «هِرّ» ذكر نموده، و مطلع آن قصيده اين بيت است:

يا هرّ فارقتَنا وَ لَم تَعُدِ*** وَ كُنتَ عندي بمنزلة الوَلَدِ(1)

و برادر ابن الفرات: ابوالعباس احمد بن محمد بن الفرات، اكتب اهل زمان و اضبط ايشان در علوم بوده، و فضل بن جعفر پسر برادر او معروف به «ابن حنزابه» نيز كاتب بوده و در زمان خلفا وزارت و رياست داشته، و پدرش جعفر بن محمّد بن الفرات قبول وزارت نكرد.

و در ماه صفر سنه ۳۱۳ يا ۳۲۳ ابراهيم بن محمّد بن عَرَفه(2)نحوي معروف به


1) حياة الحيوان الكبري، ج ۱۴، ص ۴۴.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به البلغه، ص 4۶؛ معجم الادباء، ج ۱، ص 254؛ الاعلام، ج ۱، ص ۵۷؛ معجم المؤلفين، ج ۱، ص ۱۰۲؛ بقية الوعاة، ج ۱، ص 428.معجم المؤلفين، ج ۱، سي ۱۰۲ بقية الرعاة، ج ۱، ص 428.

نِفطَوَيه تلميذ سيبويه وفات كرد «و قد اشتَهَر أنّ استاده سيبويه لمّا رآه كثيف الهيئة قشيف، بل كثير الدّسومة اللّباس، قال له: كانّك نفطويه، فاَشتهر لذلك بذلك».

و در سنه ۳۱۵ «ديلم» غلبه كرد بر «ري» و «جبال» و خلق بسيار بكشت، حتي اطفال را ذبح كرد.

و در همان سال علي بن سليمان اخفش صغير فجاةً در بغداد بمرد. و در همين سالها طغيان كرد فساد قرامطه، و اذيت كردن ايشان مسلمانان را و كشتن ايشان از مسلمانان، و از براي ايشان اتباع و انصار بسيار جمع شد، تا آن كه چند مرتبه لشكر خليفه را شكست دادند و راه ها مخوف و ناامن شد، مردم از ترس جان ترك حج كردند، اهل مكّه هم به جهت سختي حال خود از مكه بيرون شدند.

و در سنه ۳۱۷ مقتدر منصور ديلمي را امير حاجّ كرد، با قافله حاج به مكّه رفتند و تا مكّه سالم رسيدند، ابوطاهر قرمطي ملعون نيز به جانب مكّه شد و روز ترويه با مسلمانان تلافي كردند و دست تعدي گشادند و مسلمانان را در مسجدالحرام بكشتند و كشتگان ايشان را در چاه زمزم ريختند و با دبوس چندان بر حجرالاسود زدند تا شكسته شد و او را بكندند.

و اين مطلب در ۱۴ ذيحجه ۳۱۷ همان سال واقع شد، پس يازده روز در مكه بماندند و حجرالاسود را با خود حمل كردند و ببرند و زياده از بيست سال نزد ايشان بود، و مسلمانان پنجاه هزار دينار به ايشان دادند كه حجرالاسود را رد كنند قبول نكردند، تا در زمان مطيع لله در سنه ۳۳۹ به امر عبيدالله مهدي به مكّه برگردانيدند چنانچه در تاريخ سنه ۲۸۶ به آن اشاره شد.

و نقل شده كه: چون حجر را كندند ببرند چهل شتر در زير بار او هلاك شد تا به «هجر» رسانيدند و چون حجر را به خانه خدا خواستند برگردانند بار بر يك شتر لاغر بي طاقت كردند، همان شتر او را ببرد و از بركت آن سنگ شريف فربه و چاق شد.

و بدان كه در مجمع البحرين در «قرمط» از شيخ بهائي نقل كرده كه: در سنه ۳۱۰

در ايام موسم، قرامطه داخل مكه شدند و حجرالاسود را ببردند و بيست سال نزد ايشان بود، و خلق بسيار بكشتند، و از جمله علي بن بابويه بود كه در طواف بود، پس شمشير بر او زدند او از پاي درآمد و به زمين افتاد و بگفت:

تَري المُحبّين صَرعي في ديارهم*** كِفتية الكَهف لا يدرون كم لَبثُوا

و اين قضيه غريبي است، با آن كه كسي ذكر نكرده جز در اختيارات مجلسي، مخالف است با تاريخ وفات ابن بابويه، چه آن كه وفات او ماه شعبان سنه ۳۲۹ است.

مؤلف گويد كه: مبادا كسي اين مطلب را استبعاد كند از حجرالاسود، چه او آيتي است از آيات الهي و از براي او شئوني است، از جمله آن كه تنطق كرده از براي حضرت سيد سجاد عليه السلام هنگامي كه منازعه كرد با آن حضرت عم او محمّد در امر امامت.

و از جمله آن كه به شهرت پيوسته كه او اطاعت نمي كند در نصب شدن به مكان خود مگر براي معصومين عليهم السلام، چنانچه واقع شد چند مرتبه.

به همين جهت شيخ اجل اقدم جعفر بن محمّد بن قولويه قمي رحمه الله در همان سالي كه حجرالاسود را مي بردند به مكان خود نصب كنند، حركت كرد به جانب مكه تا مگر به خدمت حضرت صاحب الزمان عليه السلام مشرف شود هنگام نصب حجر، و در بغداد مريض شد و نائب گرفت و به جانب مكه فرستاد و رقعه نوشت و به او داد و گفت: اين رقعه را بده به آن كس كه حجر را بر مكان خود نصب مي كند، و در آن نامه سؤال كرده بود از مدت عمر خود، آن شخص نامه را به آن حضرت رسانيد و بدون آن كه مطالعه آن كند فرمود: به او بگو كه سي سال ديگر عمر خواهي نمود، و چنين شد كه آن حضرت فرموده بود.(1)

و از جمله آن كه حجرالاسود جوهره اي بود كه با حضرت آدم بوده در بهشت، و


1) نگاه كنيد به: خرائج، ج ۱، ص ۴۷۵؛ كشف الغمة، ج ۲، ص ۵۰۴؛ به نقل از آن: اثبات الهداة، ج ۷، ص ۳۴۶؛ مدينة المعاجز، ص ۶۱۴، رقم 9۳؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۸، ۲۲۶.۹۹.

در روايتي است كه : او ملكي از عظماء ملائكه بود، حق تعالي ميثاق بندگان را نزد او وديعه نهاده، و روز قيامت بيايد در حالتي كه لسان ناطقي داشته باشد و شهادت دهد به موافات از براي كسي كه وفا كرده به ميثاق خود.

لهذا در وقت استلام حجر مي گويي : «اَمانَتي اديتَها، و ميثاقي تَعاهدته، لتشهد لي عندك بالمُوافاة»(1).

و در جمله از روايات است و علماء عامه نيز نقل كرده اند كه: سالي عمر بن الخطاب حج كرد و در همان سال حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز تشريف برده بود، عمر نزديك حجرالاسود آمد و او را بوسيد و گفت: والله مي دانم كه تو سنگي مي باشي كه نه ضرر مي رساني و نه نفع، و اگر نه آن بود كه ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم تو را مي بوسيد نمي بوسيدم تو را. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: نه چنين نيست كه مي گويي، بلكه هم ضرر مي رساند هم نفع، چه آن كه حق تعالي زماني كه گرفت مواثيق فرزندان آدم را نوشت در ورقي و بخورد حجر داد، و شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم فرمود: روز قيامت حجرالاسود بيايد و از براي او زباني باشد كه شهادت دهد از براي كسي كه بوسيده آن را و توحيد داشته، عمر گفت: «لا خَير في عيش قومٍ لستَ فيهم يا ابا الحسن».

و در وقايع ايام معتضد به برخي از احوال قرامطه اشاره كرديم.

و نيز در سنه ۳۱۷ عبدالله بن احمد ابوالقاسم كعبي بلخي رئيس طائفه معتزله وفات كرد.

و در سنه ۳۲۰ مونس خادم بر مقتدر شد و بناي مقاتلت و منازعات با او نهاد. و بيشتر لشگر مونس بربر بودند، همين كه دو لشكر صف كشيدند، مردي بربري حربة برخليفه زد او را بر خاك هلاك افكند، پس پياده شد و سرش را از تن بريد و بر نيزه كرد و تمام لباسهاي خليفه را از تنش بيرون كرد تا آن كه مردم حشيش آوردند و عورت او را پوشانيدند، پس جنازه او را برداشته و دفن كردند. و مقتدر خليفه هجدهم از بني عباس است و هر ششم از خلفاي بني عباس يا


1) بحارالأنوار، ج ۱۵، ص ۱۷

مخلوع گشتند، يا مقتول، يا مخلوع و مقتول، چنانچه خليفه ششم محمّد امين بوده كه مخلوع و مقتول گشت، و خليفه ششم ديگر مستعين بوده كه او نيز مخلوع و مقتول گشت.

و مقتدر خليفه ششم ديگر است كه مقتول شد، و مدت خلافتش بيست و پنج سال به غير چهارده روز، و مدت عمرش سي و هشت سال و پانزده روز بوده،(1)و روزي كه بر تخت نشست سيزده سال از عمرش گذشته بود، و گفته شده كه: هيچ خليفه به تخت ننشست كه از او كوچكتر بوده باشد.

و مقتل او در وقت نماز عصر روز چهارشنبه بيست و هفتم شوال سنه ۳۲۰ واقع شد، و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اخيار غيبيه خود به قتل مقتدر اشاره كرده در آنجا كه فرموده: «كأنّي أري ثامنَ عشرِهِم تَفحَصُ رِجلاهُ في دَمِه بعدَ أَن يَأخُذَه جُندُهُ بِكَظمِهِ، و مِن وُلدِه ثلاثُ رجالٍ، سيرتُهُم سيرةُ الضّلال».(2)

و مراد از سه رجل از اولاد او: راضي و متقي و مطيع مي باشد كه هر سه خليفه شدند چنانچه معلوم خواهد شد.


1) مروج الذهب، ج ۴، ص 292.

2) نگاه كنيد به: مناقب ابن شهرآشوب، ج ۲، ص ۲۷۶، بحارالانوار، ج ۴1، ص ۳۲۲، ضمن ح ۴۵ به نقل از مناقب.

ذكر خلافت محمّد بن احمد القاهر بالله

(1) دو روز به آخر شوال مانده از سنه ۳۲۰ قاهر بالله محمّد بن احمد معتضد بعد از مقتدر بر مسند خلافت نشست، و چون بر خلافت مستقر شد آل مقتدر را بگرفت و ايشان را در تعذيب و شكنجه كرد،(2)و فرزند مكتفي برادرزاده خود را در اطاقي حبس كرد و در آن را با آجر و گچ مسدود كرد تا در آنجا بمرد،(3)و «و سيّده» مادر مقتدر را بگرفت و او را بزد و به حلق او را آويزان كرد به حدي كه بولش بر صورتش جاري مي شد و به همين حال معذّب بود تا بمرد.(4)

در سنه ۳۲۱ اباعلي محمّد بن علي بن مقله(5)را وزير خود كرد، پس او را عزل نموده و محمّد بن قاسم بن عبدالله خصيبي را وزير خود نمود.

و ابن مقله همان كس است كه خط عربي را احداث كرد و خط را از كوفي به عربي نقل كرد.

و در همان سال، عالم فاضل اديب، ابوبكر محمّد بن الحسن بن ادريد ازدي(6)نحوي لغوي شاعر و صاحب «جمهره» در بغداد وفات كرد، و ابن ادريد را در شمار


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۴۱؛ مروج الذهب، ج۴، ص۳۱۲.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۴۱.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۴۲.

4) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۴۲؛ المنتظم، ج۶، ص ۲۵۲.

5) اخبارالدول، ج ۲، ص 142.

6) درباره اين ديد نگاه كنيد به: البلغة، ص ۱93؛ الاعلام، ج ۴، ص ۳۱0؛ معجم الادباء، ج ۱۸، ص 127؛ معجم الشعرا، ص ۴۶۱؛ وفيات الاعيان، ج ۴، ص 323.

علماء شيعه ذكر نموده اند، و اين شهر آشوب او را از شعراء اهل بيت عليهم السلام شمرده و جماعتي او را مدح كرده اند و او را اعلم الشعراء و اشعرالعلماء گفته اند.(1)

و نُقل عن حفظ ابن دريد: انّه اذا قُري عليه ديوان شعر مرّة حفظه من اوله الي آخره، و هذا امر غريب و ان وجد له نظير في كثرة الحفظ.

و ذكره الشيخ الحرّ العاملي في اَمل الآمل،(2)و قيل: انّه ابن اُخت الدارقطني المعروف، و ان كان بعيداً يحسب الطبقة.

و بالجمله ، در روز فوت ابن دريد، عبدالسلام بن محمّد معروف به ابوهاشم جبائي نيز وفات يافت.

فقال النّاس: مات علم اللّغة و الكلام بموت ابن دُريد و اَبي هاشم.(3)

قلت: و هذا نظير ما قال الرّشيد في اليوم الّذي مات فيه الكسائي و محمّد بن الحسن الشَّيباني الفقيه بالرّي، قال: «دَفَنّا الفقه وَالعربيّة بالرّي».

و بالجمله، ابوهاشم و پدرش ابوعلي جبائي از بزرگان معتزله مي باشند و در كتب كلاميه عقائد و مذاهب ايشان مذكور است.

و جيا» (به ضم جيم و تشديد موحده ) يكي از قراي بصره است.

رجوع كرديم به اخبار قاهر بالله.

همانا قاهر مردي متلوّن المزاج و شديد البطش بود و پيوسته با حربه بود، و مونس خادم را با جماعتي از اهل دولت هلاك كرد، لاجرم بر او حيله كردند، و در روز چهارشنبه پنجم جمادي الاولي سنه ۳۲۲ در خانه او ريختند و او را بگرفتند و چشمانش را كور كردند و از خلافت او را خلع نمودند.

و مدت خلافتش يك سال و شش ماه و شش روز طول كشيد.(4)

و نقل شده از مردي كه گفت: من در مسجد جامع منصوري در بغداد نماز


1) معالم العلماء، ص ۱۴۸.

2) امل الآمل، ج ۲، ص 256-259.

3) وفيات الاعيان، ج ۴، ص ۳۲۸؛ امل الأمل، ج ۲، ص ۲۵۸.

4) مروج الذهب، ج۴، ص ۳۱۲.

مي خواندم كه ناگاه مرد نابينايي را ديدم كه جبه كهنه در بر داشت كه از كهنگي و اندراس روي آن رفته بود، همين قدر اَستري از آن با قدري پنبه در آن مانده بود و مي گفت: ايّها الناس، بر من تصدق كنيد، همانا من ديروز اميرالمؤمنين بودم و امروز از فقراء مسلمين مي باشم، پرسيدم كه: كيست اين شخص؟ گفتند: قاهر بالله عباسي است.

و بس است از براي عاقل دانا همين يك قضيه در بي اعتباري دنيا، نعوذ بالله من نكبات الزمان.(1)


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۴۴.

ذكر ايام خلافت محمّد بن جعفر الراضي بالله

(1) در روز پنجم جمادي الاولي سنه ۳۲۲ كه قاهر را از خلافت خلع نمودند، روز ديگر كه (ششم جمادي الاولي) باشد مردم يا راضي بالله: محمّد بن جعفر مقتدر بيعت كردند، و راضي، مردي اديب و شاعر و ظريف و سخي و جواد بود و با اهل مجلس خود احسان مي كرد و بوي خوش بسيار به كار مي برد و عارف به ايّام ناس و ايّام مردم بود.(2)نقل شده كه در زمان كودكي او جماعتي از اهل علم و معرفت به اخبار ناس در نزد او جمع شدند و از هرگونه صحبتي در بين آوردند، تا رشته كلام منتهي شد به اين سخن كه: در زمان معاويه بن ابي سفيان مكتوبي از سلطان روم به وي رسيد و از او سراويل(3)بزرگترين مردم نزد او را طلبيد، معاويه گفت: كسي كه بلند قامت و تنومند باشد نيست مگر قيس بن سعد، پس قيس را طلبيد و به او گفت: وقتي كه خانه خود رفتي سراوايل خود را براي من بفرست تا براي سلطان روم روانه كنم. قيس در همان جا سراوايل خود را خلع كرد و به معاويه داد، و معاويه گفت: چرا منزل نرفتي و جامه را بفرستي؟ قيس اين دو شعر قرائت كرد:

أَردتُ لكيلا يعلم النّاسُ أنّها*** سَراويلُ قيسٍ، والوفودُ شُهودٌ

وَ أن لا يقولوا: غابَ قيسُ، و هذه*** سَراويل عادٍ قد نَمَته ثَمودٌ

پس يكي از حضار مجلس راضي بالله گفت كه: «جَبلة بن الأيهم» كه يكي از


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: اخبار الدول، ج ۲، ص 1۴۵؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۳۲۲.

2) مروج الذهب، ج ۴، ص ۳۳۶.

3) شلوار.

ملوك بني غسان بوده، طول قامت او دوازده شير بوده، و چون سوار مي گشت پاهاي او بر زمين كشيده مي گشت، راضي بالله گفت كه: قيس بن سعد نيز چنين بوده و از بلندي قامت وقتي كه پياده در بين مردم راه مي رفت بعضي گمان مي كردند كه او سواره مي باشد، و جد من علي بن عبدالله بن عباس نيز مردي بلند قامت و جميل بوده و مردم از طول قامت او تعجب مي كردند، و قامت او مساوي دوش پدرش عبدالله بوده، و قامت عبدالله نيز مساوي بوده يا دوش پدرش عباس.

پس قامت جدم عباس يك سر و گردن از عبدالله بلندتر بوده، و عبدالله يك سر و گردن از علي بلند بوده، و عباس گاهي كه دور خانه خدا طواف مي كرد چنين مي نمود كه خيمه سفيدي دور خانه خدا مي گردد، حاضرين از سعه علم او تعجب كردند.(1)

مؤلف گويد كه نقل شده كه: عباس بن عبدالمطلب به حدي قامتش بلند بوده كه پياده در پاي محمل مي ايستاد و صورت آن را كه در محمل نشسته بود مي بوسيد! و قيس بن سعد بن عباده يكي از آن ده نفر بوده كه در عصر حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم به قامت بلند امتياز داشتند و طول قامت ايشان ده شِبر بوده از شِبرِ خودشان كه هر شيري موافق ذراع بوده. و سعد پدر قيس نيز قامتش به همين بلندي بوده.(2)

و قيس پدر و جدش پيوسته سيادت داشته اند از زمانهاي پيش، و قيس در سال شصتم هجري در مدينه وفات كرد و در صورت او يك مو نروئيده بود.

و طائفه انصار حسرت داشتند كه ريش در آورد و مي گفتند كه: اگر ممكن بود براي قيس ريشي بخريم، دوست مي داشتيم كه تمامي اموال خود را بدهيم و براي او ريشي بخريم.(3)و اين از جهت آن بود كه قيس و پدرش در جاهليت و اسلام سيّد و بزرگ و صاحب طعام بودند و بر انصار رياست داشتند.


1) مروج الذهب، ج ۱۴، ص 329- 33.

2) نگاه كنيد به: قاموس الرجال،ج 7، ص 307؛ رجال كشي، ص 73.

3) تهذيب الاسماء، ج ۲، ص ۶۲.

و احنف بن قيس معروف به حلم و عبدالله بن زبير و شريح قاضي نيز مانند قيس صورتشان بي مو بوده و به همين جهت اين چهار نفر را «سادات الطّلس» مي گفتند.

و «اطلس» كسي را مي گويند كه مو بر صورتش روئيده نشده باشد.

و بالجمله، راضي بالله را ندماء بسيار بود، كه از جمله آنها: محمّد بن يحيي صولي و ابن حمدون نديم بودند، و از محاسن كارهاي راضي بالله در ايام خلافت خود رد فدك است بر ورثه حضرت فاطمه عليها السلام و تا زمان راضي بالله نُه دفعه فدك غصب شده و رد شده.

چنانچه علامه حلي رحمه الله در نهج الحق فرموده كه: ابوهلال عسكري در كتاب اخبارالأوائل گفته كه: اوّل كسي كه فدك را بر ورثه حضرت فاطمه عليها السلام رد كرد عمر بن عبدالعزيز بود، بعد از آن كه معاويه او را خالصه كرده بود و بر مروان حكم و عمر بن عثمان و يزيد فرزند خود بخش كرده بود؛ پس از عمر بن عبدالعزيز ديگر باره فدك را غصب كردند و سفّاح رد كرد، ديگر باره غصب كردند و مهدي عباسي بر ايشان رو كرد، باز غصب كردند مأمون بر ايشان رد كرد.(1)

و غير ابوهلال گفته كه: پس از آن باز مغصوب شد و واثق بر ايشان رد كرد، ديگر باره غصب شد منتصر برگردانيد، باز فدك غصب شد معتمد رد كرد، باز غصب شد معتضد رد كرد، ديگر باره غصب شد و راضي بالله بر اولاد فاطمه عليها السلام برگردانيد.

فقير گويد كه : در احوال مهتدي دانستي كه او نيز فدك را رد كرد از پس آن كه بعد از منتصر غصب شده بود، پس تا زمان راضي بالله ده دفعه فدك غصب شده و رد شده، والله العالم.

و راضي بالله در ايام خلافت خود در سنه ۳۲۳ امر كرد ابوجعفر محمد بن علي شلمغاني(2)را گرفتند و بكشتند و بدنش را در بغداد به دار كشيدند. و شلمغاني را


1) نهج الحق، ص ۳۵۷.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: تنقيح المقال، ج ۳، ص ۱۵۶ -۱۵۷ش ۱۱۱۱۴؛ تحفة الاحباب، ص ۴۷۱.

ابن ابي العزاقر مي گفتند، و منسوب است به «شلمغان» كه قريه بوده در نواحي «واسط»، و ابن اثير(1)قتل او را در سنه ۳۲۲ گفته.

و بالجمله، او يكي از آن چند نفر است كه كذباً علي الله ادعاي بابيت و وكالت امام عصر عليه السلام نمودند و مقالات شنيعه از ايشان ناشي شد، و توقيع شريف به لعن و برائت از ايشان بيرون آمد،(2)و احوال اين جماعت در تاريخ ايام مقتدر مذكور شد.

و ابوجعفر شلمغاني در اوّل امر بر استقامت بود و نزد طايفه بني بسطام(3)وجيه و صاحب منزلت بود به جهت اختصاص او به جناب ابوالقاسم بن روح رحمه الله نايب سوم امام عصر عليه السلام، پس حسد برد بر جناب ابوالقاسم و مرتد شد و مقالات شنيعه اظهار كرد، چون پرده از روي كار او برداشته شد، شيخ ابوالقاسم حسين بن روح، بني بسطام را نهي كرد از كلام او و امر فرمود ايشان را به لعن و تبري از او. بني بسطام به فرمايش شيخ عمل ننمودند و دست از شلمغاني بر نداشتند، چه شلمغاني مي گفت كه: من اذاعه سرّ كردم معاقب شدم به ابعاد.

ديگر باره شيخ ابوالقاسم مكتوبي نوشت براي بني بسطام مشتمل بر لعن و تبرّي از شلمغاني و تابعين او. بني بسطام آن نوشته را به شلمغاني نشان دادند، چون نگاهش به آن مكتوب شريف افتاد از روي شيطنت گريه سختي كرد و گفت: مراد از لعنت معني باطني او است كه ابعاد باشد، و مراد از [آن] ابعاد از آتش است، فمعني قوله رحمه الله، لعنه الله أي باعده الله عن العذاب و النار.

پس گفت: الان دانستم كه من صاحب منزلت مي باشم نزد شيخ، پس افكند خود را بر خاك و گونه هاي خود را بر خاك ماليد.

و بالجمله، شلمغاني با اين شيطنت ها اعتقادات بني بسطام را فاسد كرد.


1) اين گفته عموم مورخان مثل ياقوت و ذهبي و... است و ظاهراً ۳۲۳ كه در كتاب الغيبة شيخ طوسي آمده صحيح نباشد.

2) نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۷۱- 373؛ الغيبة شيخ طوسي، ص 263.

3) خاندان بني بسطام يكي از خاندانهاي قديم بوده اند كه در دستگاه خلفاي بغداد و براي اطراف در جزء كتاب و عمال ديواني عهده دار پاره اي مشاغل شده اند. نگاه كنيد به خاندان نوبختي، ص ۲۳۲.

وقتي امّ كلثوم دختر شيخ ابوجعفر عمري رضوان الله عليه نائب دوّم امام

عصر عليه السلام، به ديدن مادر ابوجعفر بن بسطام رفت، مادر ابوجعفر او را استقبال كرد و در تعظيم و توقير او سعي بليغ نمود از جمله آن كه افتاد روي پاهاي امّ كلثوم و شروع كرد به بوسيدن، امّ كلثوم دست او را گرفت و فرمود: خانم! اين كار مكن، مادر ابوجعفر گريست و گفت: چرا چنين نكنم با تو؟ و حال آن كه خانم من فاطمه زهرا

فرمود: از كجا اين را مي گويي؟

گفت: شلمغاني سرّي با من گفته و امر كرده كه اظهار آن نكنم؟

امّ كلثوم اصرار كرد تا بگويد، مادر ابوجعفر از او ميثاق گرفت كه اشاعه نكند، آن وقت گفت كه: ابوجعفر شلمغاني گفته كه: روح پيغمبر منتقل شده در بدن پدر تو ابوجعفر محمد بن عثمان عليه السلام، و روح اميرالمؤمنين عليه السلام در بدن شيخ ابوالقاسم منتقل شده، و روح فاطمه عليها السلام به تو منتقل شده، پس چرا از تو تعظيم نكنم اي خانم ما؟

امّ كلثوم فرمود: اين حرفها مگو، همانا اين دروغ است.

گفت: گفتم كه اين سرّ است؟

و بالجمله، امّ كلثوم اين واقعه را براي جناب شيخ ابوالقاسم رحمه الله نقل كرد، شيخ فرمود: ديگر به ديدن اين زن مرو، همانا اين كلام از آن زن كفر به خداوند عظيم و الحاد در دين مبين است كه شلمغاني ملعون در دل ايشان افكنده، تا بدين سبب ادعا كند كه خداوند سبحانه در او حلول كرده و با خدا متحد شده، چنانچه نصاري در حق مسيح عليه السلام گفتند، و مي خواهد به اين سبب قول حلاج را در ميان ايشان شايع كند.

پس شيخ لعن شلمغاني را شايع كرد و توقيع شريف از حضرت صاحب عليه السلام هم به لعن او بيرون آمد، تا آن كه شلمغاني چاشني عذاب را در دنيا چشيد و به كيفر كردار خود رسيد.

و سبب قتل او آن شد كه: چون شيخ لعن او را فاش كرد و تمام شيعه را به لعن او امر كرد، راه تلبيس و شيطنت او بسته شد، روزي در مجلس عظيمي از شيعيان بود و هر يك لعن او را از شيخ نقل مي كردند، شلمغاني گفت: اگر دست من به دست شيخ رسيد و آتشي از آسمان نيامد و او را نسوخت بدانيد كه تمام آن چه گفته در حق من، حق است، اين خبر به راضي بالله رسيد، امر كرد كه او را بگيرند و بكشند. و شلمغاني در خانه ابن مقله بود كه او را كشتند و شيعه را از دست او راحت كردند «لعنه الله تعالي».

و در سنه ۳۲۶ جناب شيخ ابوالقاسم حسين بن روح رحمه الله(1)به رحمت ايزدي پيوست، قبر شريفش در بغداد است و ما ان شاءالله تعالي در ذكر ايام متقي اشاره به مدت نيابت و قبر شريف او خواهيم نمود.

و در سنه ۳۲۸ وفات كرد شيخ المحدثين الحافظ محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكليني الرازي،(2)ثقة الاسلام- عطّرالله مرقده- و اين بزرگوار شيخ و رئيس شيعه اوثق و اثبت ايشان بود در حديث، كتاب شريفي كافي(3)را كه روشني چشم شيعه است و هشتاد هزار بيت و شانزده هزار و صد و نود و نه حديث است در مدت بيست سال(4)تأليف فرمود، و الحق منتي عظيم و حق كثيري بر شيعه خصوص بر اهل علم نهاد.

و به جهت جلالت و عظمت شأن آن جناب، ابن اثير(5)عالم سنّي او را مجدّد مذهب اماميه در رأس مأه ثالثه شمرده، بعد از آن كه حضرت ثامن الائمه عليه السلام را مجدد ماه ثانيه شمرده، قبر شريفش در بغداد شرقيه نزديك جسر است. و آن جناب پسر


1) خاندان نوبختي، ص ۲۱2.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الشيخ الكليني البغدادي و كتابة الكافي، رجال بحرالعلوم، ج ۳، ص ۳۳۵- 336؛ تحفة الاحباب، ص 494.

3) آقاي دكتر محفوظ در مقدمه كافي از شروح فراوان آن ياد كرده است.

4) نگاه كنيد به: الكني و الالقاب، ج ۳، ص ۱۰۳، و طيبي نيز كليني را مجدد مذهب اماميه مي داند.

5) نگاه كنيد به: رجال نجاشي، ص ۳۷۷؛ جامع الرواة، ج ۲، ص ۲۸۱؛ جامع الاصول، ج۱۱، ص ۳۲۳.

خواهر ابوالحسن علي بن محمّد معروف به علان كليني است و از او روايت مي كند.

و «كُلين»(1)(بر وزن زبير) قريه است نزديك ري قرب وادي كرج كه يعقوب به اسحاق والد كليني در آن جا مدفون است. و الان در يك منزل به طهران مانده در

قرب حسن آباد در كنار راه، آن فربه و قبر يعقوب معروف است. و «كُلين» غير از قريه معروفه به «كلين» بر وزن امير است، كه بر صاحب قاموس مشتبه شده و شيخ كليني را بدانجا نسبت داده، و در مثل است كه «اهل مكه اعرف بشعابها». ثمّ اعلم فى هذا المقام نقلاً عن بعض محقّقينا الأعلام: انّ من طريقة الكليني رحمه الله وَضع الأحاديث المخرجة الموضوعة على الأبواب على التّرتيب بحسب الصّحّة والوضُوح، و لذلك احاديث اَواخر الأبواب فى الأغلب لاتَخلو مِن اجمال وَ خفاء.(2)

و بدان كه: از جمله مشايخ شيخ كليني، شيخ اجلّ اقدم ثقه جليل القدر ابوالحسن علي بن ابراهيم بن هاشم قمي صاحب كتاب تفسير و كتاب فضايل اميرالمؤمنين و كتاب ناسخ و منسوخ و غيرها مي باشد، و قبرش فعلاً در قم در نزديكي مقبره محمّد بن قولويه به فاصله شصت قدم از پشت سر او معروف است.

و از مشاهير معاصرين كليني و سهيم در اخذ حديث از علي بن ابراهيم، شيخ ثقة فقيه: محمّد بن أحمد بن عبدالله بن قضاعة بن صفوان بن مهران جمّال معروف به ابوعبدالله صفواني، و شيخ ثقه جليل القدر هارون بن موسي تلعكبري و صاحب كتب كثيره است.(3)

و صفواني همان است كه در محضر سيف الدوله حمداني با قاضي موصل در امامت مباحثه كرد و با او مباهله نمود، و قاضي موصل روز ديگر هلاك شد.

و جدّ صفواني: صفوان جمّال از خبار اصحاب حضرت صادق و كاظم عليهما السلام


1) آقاي دكتر حسين علي محفوظ در مقدمه كتاب كافي تحقيقاتي عميق درباره كليني دارد. ترجمه آن در كتاب مشايخ فقه و حديث در جماران، كُلين و درشت، ص ۵۸ به بعد آمده است.

2) روضات الجنات، ج۶، ص 131.

3) نگاه كنيد به: فهرست شيخ، ص ۱۵۹.

است، و او همان است كه حضرت كاظم عليه السلام به او فرمود:

«كُلُّ شيءٍ منك حسنٌ جميلٌ ما خَلا شيئاً واحداً؛ وَ هو اِكراؤُكَ جِمالَكَ مِن هذا الرَّجلُ- يعني: هارون الرشيد - و حديثه معروف».(1)

و هم بدان كه: از مشاهير تلاميذ شيخ كليني رحمه الله عالم رباني محمّد بن ابراهيم بن جعفر ابوعبدالله كاتب نعماني و معروف به ابن ابي زينب صاحب كتاب تفسير و كتاب غيبت معروف است، در شام وفات يافت.(2)و منسوب است به «نعمانيه» كه بلده بوده ما بين واسط و بغداد «او هي قريةٌ تكون بمصر، علي احتمال بعيد».

و نيز در سنه ۳۲۸ محمّد بن قاسم بغدادي نحوي(3)معروف به «ابن انباري» وفات يافت، و او مردي بوده صاحب كتب كثيره در علم قرآن و غريب حديث، و معروف بوده به كثرت حفظ و امساك، و نقل شده كه صد و بيست تفسير قرآن با اساتيد آن از حفظ داشته(4)و سيصد هزار بيت شاهد قرآن حافظ بوده، و از او پرسيدند: چه مقدار است محفوظات تو؟ گفت: سيزده صندوق!

و هم در آن سال احمد بن محمّد معروف به ابن عبدربه قرطبي اندلسي مرواني صاحب كتاب عقد الفريد وفات يافت.

و هم در سنه ۳۲۸ محمّد بن احمد معروف به ابن شَنبوز قاري وفات كرد، و ابن شنيوز (به فتح شين) همان است كه قرآن را به قرائت شواذ قرائت مي كرده و بعضي كلمات را تبديل مي نموده و بعضي كلمات زياد مي كرده، و ابن مقله وزير او را تأديب كرد و توبه داد، و از جمله قرائات اوست:

« فَامضوا الى ذكرالله، يأخذ كُلّ سفينةٍ صالحة غصباً، و تَجعلون شكركم انّكم تكذّبون، فلمّا خرّ تبينَت الأنس اَنّ الجنَّ لو كانوا يعلمون الغيب لما لبثوا حولاً فى العَذاب المُهين،


1) رجال كشي، ص ۴۴۰ - ۴۴۱؛ قاموس الرجال، ج ۵، ص ۵۰۳.

2) نگاه كنيد به: رجال نجاشي، ص ۳۸۳.

3) درباره او نگاه كنيد به: البلغة، ص 212؛ طبقات الغراء، ج1، ص 330؛ الاعلام، ج7، ص 226؛ معجم المؤلفين، ج11، ص143.

4) البلغة، ص 212.

فاليَوم تتجيك بندائك، و هكذا».(1)

و در دهم شوال سنه ۳۲۸ محمّد بن علي بن الحسين بن مقله كاتب مشهور وفات كرد، و محمّد بن مقله با برادرش حسن بن علي بودند كه خط را از كوفيت نقل كردند و علي بن الهلال تهذيب آن نمود، و از براي ابن مقله حكاياتي است از تكرار عزل و نصب او در ايام خلفاء از عمل وزارت، و بالأخره دست او را بريدند و قلم را بر ساعد مي گرفت و چيز مي نوشت، و در پايان امر زبان او را قطع كردند، و مدتي در حبس بود تا وفات يافت.

و در ايام راضي بالله امر خلافت مختل شد و مردمان بسيار خروج كردند و بر بلاد غلبه نمودند و سلطنت پيدا كردند، و سلطنت مثل ملوك طوائف شد، چنانچه نقل شده كه: بصره و واسط و اهواز در تحت اداره عبدالله بريدي و برادرانش بود، و مملكت فارس در تحت عماد الدولة بن بويه، و موصل و ديار بكر و ديار ربيعه و ديار مصر در دست بني حمدان، و مصر و شام در تحت اخشيد بن طفج، و مغرب و افريقيه در دست عبدالله مهدي، و بلاد اندلس در تحت بني اميّه، و خراسان و اطراف آن در دست نصر بن احمد ساماني، و بحرين و يمامه و هجر در دست ابوطاهر قرمطي، و طبرستان و جرجان در تحت ديلم بوده، و در دست راضي نبود جز بغداد و سواد.

پس اركان دولت عباسيين متزلزل شد و سلطنت ايشان رو به ضعف و اضمحلال آورد، و راضي شش سال و يازده ماه و سه روز خلافت كرد، و در ايام خلافت خود دست ابن مقله را قطع كرد و به قولي او را گردن زد.

و راضي در دهم ربيع الاوّل سنه ۳۲۹ به علت استسقاء از دنيا رفت، و بيشتر اسباب علتش از كثرت جماع بوده. و در «رصافه» مدفون شد و نام مادرش «ظلوم» بوده.



1) مرآت الجنان، ج ۲، ص ۲۱۹.

ذكر ايام خلافت ابراهيم بن المقتدر المتقي بالله

اشاره

(1) در همان روز كه راضي بالله از دنيا در گذشت، برادرش متقي بالله ابراهيم بن

مقتدر به جاي وي نشست.

و در سال اوّل خلافت او كه سنه ۳۲۹ باشد شيخ معظم جليل فقيه علي بن الحسين بن موسي بن بابويه قمي صدوق اوّل رضوان الله عليه(2)وفات كرد.(3)و اين شيخ بزرگوار، شيخ قمبين عصر خود بوده و در سفر عراق خدمت جناب شيخ ابوالقاسم حسين بن روح رحمه الله نايب سيم امام عصر عليه السلام رسيده بود.

و وقتي هم كاغذي نوشت و براي شيخ ابوالقاسم حسين بن روح فرستاد كه به خدمت امام عليه السلام برساند و در آن نامه خواهش اولاد كرده بود، در جواب نامه او آمد: «قَد دَعَونَا اللهَ لَكَ بِذلك، و سَتُرزَقُ وَلَدَينِ ذَكَرَين خيّرينِ» يعني: ما خوانديم خدا را به جهت اولاد براي تو، و زود باشد كه دو پسر خيّر و نيكو تو را روزي شود.

پس حق تعالي محمّد و حسين را به او عطا فرمود، و ابوجعفر محمّد همان است كه تعبير مي شود از او به رئيس المحدثين و صدوق مطلق، و ديده نشد در قميين مثل او در حفظ و كثرت علم. و قريب سيصد(4)كتاب تصنيف فرموده و گاه گاهي فخريه مي كرد و مي فرمود: «ولدت بدعوة صاحب الامر عليه السلام».


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۴۸؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۳۳۹.

2) و نيز نگاه كنيد به: تنقيح المقال، ج ۲، ص ۲۸۳؛ تحفة الاحباب، ص ۳۲۷.

3) رجال نجاشي، ص ۱۸۴.

4) فهرست شيخ، ص 157؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص ۲۷۶.

و در سنه ۳۸۱ وفات نمود، چنانچه بعد از اين به نبذي از جلالت او اشاره خواهيم نمود.

و بالجمله، علي بن الحسين صدوق اول را جلالتي تمام است، قبر شريفش در قبرستان قم معروف است، و از براي اوست بقعه بزرگي با قبّه عاليه، و از براي او توقيعي از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام نقل شده كه جلالت شأنش از ملاحظه آن معلوم مي شود.

صورت توقيع شريف

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، الحمدلله ربّ العالمين، وَ العاقبة للمتّقين، و الجنّة للموحّدين، والنّار للملحدين، وَلا عدوان الاّ علي الظّالمين، ولا إله الاّ الله احسن الخالقين، والصّلاة علي خَير خلقه محمّد وَ عترته الطّاهرين.

امّا بَعد: اُوصيك يا شيخ وَ مُعتَمدي وَ فَقيهي! يا ابا الحسن عَليِّ بن الحُسَين القُمّي، وفَقك اللهُ لِمَرضاتِهِ، وَ جَعَلَ مِن صُلبك أولاداً صالحينَ بِرَحمَتِهِ، بِتَقوَي اللهِ و إقامِ الصَّلاة وَ ايتاء الزّكاةِ، فانّه لا تُقبَلُ الصَّلاة مِن مانعي الزّكاة؛ وَ اُوصيكَ بِمَغفِرَةِ الذَنبِ، و كَظمِ الغَيظِ، و صِلَةِ الرَّحمِ، وَ مواساةِ الإخوان، وَالسّعي في حَوائِجِهم في العُسرِ و اليُسر، و الحِلمِ عِندَ الجهل، و التَّفَقُّهِ في الدّين، و النثبَتُ في الاُمور، والتّعاهد للقرآن، وَ حُسنِ الخُلُقِ، وَالأمر بِالمَعروفِ، والنّهيِ عَنِ المُنكَرِ، قال اللهُ عزّوجلّ: «لاخَيرَ في كَثيرٍ مِن نَجويهُم اِلاّ مَن أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَو مَعرُوفٍ أَو اِصلاحٍ بَينَ النّاس»(1)و اجتناب الفواحش كلّها، و عَلَيكَ بِصَلاة اللّيل! فانّ النّبيّ صلي الله عليه و آله و سلّم أَوصي عَليّاً عليه السلام فقال: يا عليّ، عليك بصلاة اللّيل! ثلاث مرّاتٍ، و مَن استخفّ بِصلاة اللّيل، فَلَيس مِنّا، فاَعمل بوصيّتي، وأمُر شيعتي [بما امرتك به] حَتّي يَعمَلوا عليه، وَ عليك بالصّبرِ و انتظار الفرج، فانّ النّبيّ صلي الله عليه و آله و سلّم قال: افضل اعمال اُمَّتي انتظارُ الفرج، لا تزال امّتي ولا يزال شيعتنا في حُزن حتّي يظهرَ ولدَي الّذي بشّربه النّبي صلي الله عليه و آله و سلّم: «انّه يَملاء الأرض عَدلاً و قِسطاً كَما مُلِئَت ظُلماً و جُوراً»، فَاصبِر يا شَيخي،


1) سوره نساء، آيه ۱1۴.

وأمُر جَميعَ شِيعَتي بالصَّبر، فاِنّ الأرضَ لِلّهِ يُورثُها مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ؛(1)وَالسَّلامُ عَلَيكَ وَ علي جَميعِ شِيعَتنا و رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ، وَ حسبنا الله و نعم الوكيل، نعم المولي و نعم النّصير.(2)

و در نيمه شعبان سنه ۳۲۹ شيخ جليل معظم ابوالحسن علي بن محمّد سمري كه آخر نواب امام عصر عليه السلام بوده وفات نمود، و آن سال تئاتر نجوم(3)بوده و بسياري از علماء و محدثين شيعه در آن سال به عالم بقا ارتحال نمودند، و در آن سال ابتداي غيبت كبري شد، و تا زمان ما هزار سال و كسري است كه غيبت امام عليه السلام طول كشيده و اين نور عالمتاب از انظار محجوب گشته، از خدا خواهيم تعجيل فرج آن حضرت را، همانا بسياري از دلها را شك و ريب فرا گرفته. و شايسته باشد در اين مقام في الجمله كلام را بسط دهيم. مكشوف باد كه: در ميان علماي اسلام شبهه نيست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم فرموده: «مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف امام زَمانِهِ، ماتَ مَيتَةً جاهِلَيَّةً»(4)هركس بميرد و حال آن كه امام زمان خود را نشناخته باشد بر كفر و مردن زمان جاهليت مرده.

اين حديث در كتب شيعه و سني فوق حد استفاضه روايت شده، بلكه در جمله از صحاح عامه و در اكثر كتب اهل سنّت به طور ارسال مسلم نقل شده، حتي آن كه از عبدالله بن عمر بن الخطاب مشهور است، كه در نيمه شب به در خانه حجاج بن يوسف ثقفي رفت، و گفت: از من بيعت بگير براي عبدالملك مروان، كه از

رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم شنيدم كه: هر كه شبي به روز آورد و حال آن كه بيعت امامي در


1) اقتباس از آيه 1۲۸ سوره اعراف.

2) مستدرك وسائل، ج ۳، ص ۵۲۸؛ لؤلؤة البحرين، ص 384؛ قاموس الرجال، چاپ جامعه، ج7، ص 439- 440؛ و مختصر آن در مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص 425؛ بحارالانوار، ج50، ص 317.

3) صاحب روضات الجناب در ترجمه عبدالرحمن بن علي ملقب به ابن الجوزي ذكر مي كند از تئاتر نجوم و بعضي وقايع عجيبه. (مؤلف رحمه الله).

4) نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج23، ص 76- 99؛ كافي، ج1، ص 377، ح3؛ شرح مقاصد تفتازاني، ج5، ص 239؛ شرح العقائد النسفي، ص 181؛ مسند احمد، ج4، ص 96؛ احقاق الحق، ج13، ص 85- 86 و ج 29، ص 88-90.

گردن او نباشد، اگر بميرد به مردن جاهليت مرده.

و هم چنين در طريقه شيعه متواتر است كه: هيچ گاهي روي زمين از حجة الله يعني امام و خليفه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم خالي نخواهد بود، كه اگر طرفة العين زمين بي حجت باشد، اهل خود را فرو مي برد، و اين مطلب مطابق است با قواعد عقليه كه ممكن در استفاضه از حضرت واجب تعالي واسطه فيض مي خواهد كه صاحب عصمت و جنبه قدسيه باشد، پس بر هر مسلماني واجب است كه اگر خواهد از كفر جاهليت خارج شود امام زمان خود را بشناسد و او را واجب الاطاعه و واسطه نزول رحمت و الطاف الهيه قرار دهد، و كسي كه اعتقاد داشته باشد به رسالت حضرت خاتم الانبياء محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلّم و به امامت امامهاي گذشته كه اوّل ايشان اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام است، و يازدهم ايشان حضرت امام حسن عسكري عليه السلام است بايد اعتقاد داشته باشد كه امام زمان او امام ثاني عشر، حضرت خلف صالح حجة بن الحسن العسكري - صلوات الله عليهم اجمعين - مهدي موعود و قائم منتظر و غايب از انظار و ساير در اقطار است، كه به حسب نصوص متواتره از حضرت رسول و اميرالمؤمنين و ساير امامان گذشته - صلوات الله عليهم اجمعين - تصريح به اسم و وصف و شمايل و غيبت آن جناب رسيده.

بلكه اختلافي نيست در ميان فرق معروفه مسلمين در اين كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم خبر دادند به آمدن مهدي عليه السلام در آخر زمان كه همنام است با آن حضرت، و دين آن حضرت را رواج دهد و زمين را از عدل و داد پر كند.

و اخباري كه متعلق به حضرت حجت عليه السلام است پيش از ولادت آن حضرت در كتب معتبره ثقات اصحاب ثبت شده(1)كه جمله از آنها تا حال موجود، و به نحوي كه اخبار نمودند و وصف كردند خلق كثيري ديدند و اسم و نسب و اوصاف مطابق


1) نگاه كنيد به: العرف الوردي في اخبار المهدي از سيوطي اربعين حافظ ابونعيم كه توسط اين بنده آماده نشر شده است، كمال الدين مرحوم صدوق: الطرائف، ج ۱، ص ۲۵۸ به بعد، منتخب الاثر، من هو المهدي عليه السلام و ده ها اثر ديگر.

شد با آن چه فرمودند و خبر دادند.

پس براي منصف عاقل، ريب و شكي نماند در بودن امام زمان مهدي موعود چنانچه از ذكر حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم و شمائل آن جناب در كتب سماويه، منصفين اهل كتاب از يهود و نصاري به مجرد ديدن و منطبق كردن اسلام آوردند، با آن كه خصوصيات و اسباب تعريف در آنجا نزد آنها كمتر بود از آن چه در اينجا شده.

و چون معلوم شد كه امام زمان ما حضرت حجة بن الحسن عليه السلام است، پس بدان كه اشهر در تاريخ ولادت با سعادت آن حضرت سنه دويست و پنجاه و پنج است. او بعضي بيشتر گفته اند، و مسعودي دويست و پنجاه و شش گفته كه مطابق است با عدد نور، و بنابر مشهور بين الفريقين وفات والد بزرگوار آن جناب سال دويست و شصتم بوده.

پس سن شريف آن حضرت در وقت امامت تقريباً پنج سال بوده. و در اين بين معجزات و غرائب حالات بسيار از آن حضرت به ظهور رسيد.

و آن جناب را دو غيبت بود: صغري و كبري: و غيبت اوّل، صغري بود كه از زمان ولادت آن جناب بوده تا زمان انقطاع سفارت كه سنه ۳۲۹ و زمان موت علي بن محمّد سمري باشد كه آخر نواب آن جناب است، و مدت آن هفتاد و چهار سال بود. پس از آن غيبت كبري واقع شد.

و در غيبت صغري جمعي از سفراء و نواب بودند كه مردم عرائض خود را به ايشان مي دادند و جواب به خط شريف بيرون مي آمد و خمس و نذورات كه مي بردند، ايشان گرفته و به خدمت آن جناب عرض مي كردند و به اذن آن حضرت به سادات و فقراي شيعه مي رسانيدند، و از سفراء كرامات بسيار به ظهور مي رسيد كه مردم به يقين مي دانستند كه ايشان از جانب آن حضرت منصوبند، چنانچه مقدار مال را مي گفتند و نام كسي كه مال را فرستاده مي بردند و آن چه بر ايشان در راه گذشته بوده خير مي دادند و موت و بيماري و ساير احوال ايشان را مي فرمودند و به

همان نحو واقع مي شد.

و در اين غيبت صغري جماعت بسيار به خدمت آن حضرت رسيدند.

(سفراي نور)

و سفراي معروف كه مرجع و ملاذ شيعه بودند چهار نفر بودند:

اول ايشان: شيخ اجل سعيد، ابوعمرو عثمان بن سعيد اسدي است، كه حضرت هادي عليه السلام نص بر عدالت و امانت او فرموده و هم شيعيان را فرموده بود كه آن چه او مي گويد حق است و از جانب ما مي گويد، و از پيش وكالت و نيابت از عسكريين عليهما السلام داشته، قبر شريفش در بغداد است.

دوّم ابوجعفر محمّد بن عثمان بن سعيد - رضي الله عنهما - است كه قائم مقام پدر بزرگوار خود گرديد به نص او از جانب حضرت صاحب الامر عليه السلام، و بعد از فوت پدرش حضرت نامه اي براي او مرقوم فرمودند مشتمل بر تعزيت والد او و ذكر سعادت و صلاحيت او آن مقام رفيع را. و چندين توقيع شريف از ناحيه مقدسه مشتمل بر سعادت او براي شيعيان بيرون آمد. و اجماع شيعه بر عدالت و نيابت او منعقد شده بود، و پيوسته در امور دينيه به او رجوع مي كردند و كرامتها و خوارق عادات بسياري از او ظاهر مي شد، و مي فرمود: به خدا سوگند كه حضرت صاحب الامر عليه السلام هر سال در موسم حج در مكه و مشاعر حاضر مي شود و مردم را مي بيند و مي شناسند و مردم هم او را مي بينند، لكن نمي شناسند.

و روايت شده كه: محمّد بن عثمان روز فوت خود را به مردم خبر داد و پيش از فوت مهيا شده بود و قبري براي خود ساخته و نقاشي را امر كرده بود كه در ساجه آيات قرآني و اسماء ائمه عليهم السلام نقش كند كه او را تكيه گاه او قرار دهند، و روز فوتش مطابق شد با همان روزي كه خبر داده بود.

و سال وفات آن جناب سنه ۳۰۵ يا سنه ۳۰۴ بوده و قريب به پنجاه سال به اين

منصب عظيم مفختر بود، قبر شريفش در بغداد در نزديك دروازه سلمان در ميان

قبرستان است با قبه عاليه و فعلاً در آنجاها معروف است به «شيخ خلاّن ».

سوم جناب شيخ ابوالقاسم، حسين بن روح است، كه از طايفه جليله نوبختيين است كه پيوسته آن طايفه علماء و متكلمين و صاحب تأليف بوده اند، و بعد از فوت محمّد بن عثمان تاج نيابت بر سر گذاشت و زياده از بيست و يك سال مشغول به امر سفارت بود و مرجع امور شيعه بود، و در سنه ۳۲۶ به رحمت ايزدي پيوست.

قبر شريفش در بغداد در آخر كوچه اي است كه از وسط بازار عطاران راه او است و در ميان خانه واقع است، بايست استيذان كرد و داخل شد هنوز اهل خيري پيدا نشده اين خانه را بخرد و صحن مختصري با چند ايوان و حوضي بسازد كه منافع خيريه آن احصا ندارد، علاوه بر تبجيل و تعظيم صاحب آن قبر شريف، زيرا كه غالب زوار كه شغل خريد و داد و ستد دارند محل استراحت چند ساعتي به جهت خوردن غذا و انقضاء شدت گرما و تطهير و نماز لازم دارند، و در بغداد براي شيعه چنين محلي نيست، و غالباً خسته و گرسنه و نماز نكرده در آخر وقت خود را به كاظمين مي رسانند، و اگر اين محل ساخته شود هزارها اعانت ديني و دنيوي و عرضي و جاني به هزارها از زوار در هر هفته و ماه كرده مي شود.

چهارم شيخ جليل معظم، علي بن محمّد سمري است كه قائم مقام حسين بن روح شد، و سه سال امر نيابت با او بود، و در نيمه شعبان ۳۲۹ به رحمت حق تعالي واصل شد، و آن سال تئاتر نجوم بود ابتداي غييت كبري شد، قبر شريفش در بغداد نزديك قبر شيخ كليني است. و شيخ صدوق و شيخ طوسي روايت كرده اند از حسن بن احمد مكنّب كه گفت: ما در بغداد بوديم در سالي كه جناب سمري وفات نمود، چند روز قبل از فوتش به خدمت او رفتيم، فرماني از حضرت صاحب الامر عليه السلام بيرون آورد كه مضمونش اين است.

بسم الله الرحمن الرحيم

اي علي بن محمد سمري، خدا عظيم گرداند اجر برادران تو را در مصيبت تو،

تا شش روز ديگر تو از دنيا مفارقت خواهي كرد.

پس جمع كن كارهاي خود را و وصي و قائم مقام از براي خود قرار مده كه غيبت

تامه واقع شده و بعد از اين ظاهر نمي شويم از براي احدي مگر بعد از اذن از حق تعالي، و اين ظاهر شدن پس از آن خواهد بود كه غيبت بسيار به طول انجامد و دلها سنگين شود و زمين مملو شود از ستم و جور، و بعد از اين جمعي از شيعيان دعوي مشاهده خواهند كرد، هر كه دعوي مشاهده كند پيش از خروج سفياني و صداي آسماني دروغگو و مفتري است. ولا قوة الاّ بالله العلي العظيم.(1)

حسن گفت: ما همه نسخه توقيع را برداشتيم و از نزد او بيرون آمديم، چون روز ششم به خدمت او رفتيم او را در حال احتضار يافتيم، كسي با وي گفت كه: وصي تو بعد از تو كيست؟

فرمود: «الله امرُ هو بالغه». خدا را امري و حكمتي است كه آن به عمل خواهد آمد. (كنايه از وقوع غيبت كبري) اين بگفت و جان تسليم كرد «رضوان الله عليه»(2)

و در ايام متقي سنه ۳۳۲ و به قولي در سنه ۳۳۳ حافظ ابوالعباس احمد بن محمّد بن سعيد كوفي معروف به ابن عقده وفات كرد.

و «حافظ» در اصطلاح اهل حديث كسي را گويند كه صد هزار حديث با سند آن حفظ داشته باشد، و «حجة» بر كسي گويند كه سيصد هزار در حفظ او باشد «و الحاكم من أحاط حفظه بالجميع».(3)

و از ابن عقده منقول است كه مي گفت: من صد و بيست هزار حديث در حفظ دارم با اسانيد آن و مذاكره مي كنم، و جواب مي دهم سيصد هزار حديث را.

و دار قطني گفته: به اجماع اهل كوفه از عهد ابن مسعود تا زمان ابن عقده، احفظ از او ديده نشد، و بالجمله ابن عقده مرتبتي جليل و منزلتي عظيم داشت، الاّ آن كه زيدي مذهب و جارودي بوده و كتابهاي بسيار تأليف كرده.

«منها: كتاب اسماء الرّجال الذين روواعَن الصّادق عليه السلام أربعة الف رجل، خرج فيه


1) الاحتجاج، ج ۲، ص ۴۷۸؛ الخرائج، ج ۳، ص ۱۱۲۸؛ كشف الغمة، ج ۳، ص ۳۲0.

2) الغيبة طوسي، ص ۲۴۲.

3) حاكم كسي است كه ازبر محيط بر همه احاديث باشد.

لِكلّ رجل الحديث الّذي رَواه»، و هم از جمله كتاب او كتاب الولاية(1)است كه از طرق حديث غدير نوشته و آن حديث شريف را متجاوز از صد كس از صحابه با اسانيد نقل كرده.

و نقل : ان مجموع كتبه كانت ستّمأة حمل بعير، و عن ابن كثير و الذّهبي و اليافعي في تواريخهم: انّ هذا الشيخ كان يجلس فى جامع براثا بالكوفة و يحدث النّاس بمثالب الشيخّين، و لذا تركت رواياته، و الاّ فلا كلام لأحدٍ في صدقه وَ ثقته (انتهي).(2)

ثم اعلم: انّ ولد هذا الشيخ: محمّد بن احمد بن عقدة المكنّي بابي نعيم الحافظ، علي خلاف طريقة أبيه و من اجلاّء الشيعة الامامية، عظيم الحفظ، شيخ التلعكبري المعروف.و هم در سنه ۳۳۳ چنانچه علامه مجلسي رحمه الله فرموده:(3)وفات كرد شيخ جليل مورخ امين و معتمد عند الفريقين علي بن الحسين بن علي الهذلي معروف به مسعودي(4)مؤلف كتاب اثبات الوصية و مروج الذهب و كتب ديگر.

و بعضي گفته اند كه: مسعودي تا سنه ۳۴۵ را درك كرده و حيات داشته. و اين شيخ از اجلاّء علماء اماميه است، و بسي عجب است از عالم فاضل آقا محمد علي صاحب مقامع كه اين شيخ را از علماء عامه شمرده.(5)و بالجمله، مخالف و موافق بر قول او اعتماد دارند و كتاب مروج الذهب او در نهايت اتقان و احكام است و ما در اين رساله بسيار از او نقل كرده ايم، و «مروج» (به ضم ميم و راء مهمله و سكون واو) است، و مسعودي بر جماعتي از شيعه و سني اطلاق مي شود، و مقام تفصيل

در اين جا نيست.


1) كتاب الولاية توسط انتشارات دليل به چاپ رسيده است.

2) شذرات الذهب، ج ۲، ص ۳۳۲.

3) بعضي گفته اند كه تا سال ۳۴۵ زنده بوده است.

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: المسعودي في كتابة التاريخ؛ موارد تاريخ المسعودي؛ منهج المسعودي في كتابة التاريخ.

5) مقامع الفضل، ج ۳، ص ۳۸۳؛ شفاءالصدور، ج ۲، ص ۲۷۰؛ سبكي در طبقات الشافعيه، ج ۳، ص 456-457 او را شافعي دانسته است ولي شكي در شيعه بودن اين مورخ نامي نيست. نگاه كنيد به: شفاء الصدور، ج ۲، ص ۲۷۰ و خاتمه مستدرك، ج1، ص 117.

و هم در ايام متقي بالله و به قولي در سنه ۳۳۴(1)علي بن اسماعيل ابوالحسن

اشعري در بغداد وفات كرد، و ابوالحسن، اوّل بر طريقه معتزله و تلميذ ابوعلي جبّاني شوهر مادرش بوده، اتفاقاً روزي با هم در وجوب اصلح به اصلاح بر خداي تعالي گفتگو كردند، و ابوعلي را مجاب كرد در اين باب به مثال معروف به سه

برادر: يكي مسلم و يكي كافر و يكي متوفي پيش از بلوغ.

و چون ابوعلي از جواب باز ماند از او مفارفت كرد و از مذهب معتزله دست كشيد و مذهب اشعريه را تأسيس كرد،(2)و قاضي ابوبكر باقلاني(3)او را نصرت كرد. و طايفه اشعريه كه اكثر اهل سنّت باشند منسوب به او مي باشند. و ابوالحسن نسبش به ابوموسي اشعري منتهي مي شود، گويند: چون او را دفن كردند آثار قبرش را محو نمودند كه مبادا حنابله بر قبر او مطلع شوند و جنازه ي او را بيرون آورند، چون حنابله اعتقاد به كفر او داشتند و او را حلال الدم مي دانستند.

رجوع كنيم به احوال متقي بالله:

همانا چون سلطنت متقي خواست سپري شود، «ابوالوفاء توزون» تركي بر سلطنت او غلبه كرد و از براي متقي به جز اسمي از سلطنت نبود، لاجرم براي ناصرالدوله حسن بن عبدالله بن حمدان و برادرش سيف الدوله؛ علي بن عبدالله نوشت كه: مرا از چنگ توزون خلاص كنيد تا من تدبير مملكت را با شما تفويض كن، و بالجمله توزون بر بغداد غلبه كرد و متقي بالله را با علي بن مقله وزير او بگرفت و مالش را غارت نمود و با مستكفي بالله بيعت كرد و چشمان متقي را كور نمود و امر سلطنت را با مستكفي گذاشت.(4)و اين واقعه در روز شنبه سيم صفر سنه ۳۳۳ بوده، و مدت خلافتش چهار سال الاّ هفت روز بوده، و در سنه ۳۵۷ وفات كرد.


1) يا 324 يا 330.

2) برخي از دانشمندان عوامل ديگري را براي تغيير جهت اشعري برشمرده اند.

3) از قدماي متكلمان اشعري و صاحب الانصاف في اسباب الخلاف، اعجاز القرآن، و تمهيد الاوائل است كه در سال ۴۰۳ فوت كرده است.

4) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۴۹؛ تجارب الامم، ج ۱، ص 6۷ و ما بعد.

ذكر ايام خلافت عبدالله بن علي المستكفي بالله

(1) در روز سيم ماه صفر ۳۳۳ كه متقي از خلافت عزل گشت، مستكفي بالله عبدالله بن علي مكتفي به جاي وي نشست، و توزون تركي را كه مشيّد خلافت او بود خلعت بخشيد و تدبير مملكت را با وي واگذاشت، و قريب يك سال و نيم خلافت كرد. و در ۲۳ ماه شعبان سنه ۳۳۴ او را از خلافت خلع كردند و احمد بن بويه ديلمي او را بگرفت و چشمانش را كور نمود، و ما بين مستكفي و مطيع معادات بود و پيوسته در طلب او بود و مطيع از ترس او در بغداد مختفي بود و مستكفي پيش از خلافت خود نبيذ نمي آشاميد، چون به خلافت رسيد نبيذ طلبيد، و به شرب آن مشغول شد.

و در كتاب اخبارالدول است كه: در ايام مستكفي، معزّالدولة بن بويه به بغداد آمد، مستكفي او را خلعت بخشيد و امور مملكت را با وي تفويض كرد و امر نمود سكه به نام او زدند و خطبا بر منابر خطبه به نام او خواندند، چون مدتي گذشت به سمع معزالدوله رسانيدند كه مستكفي خيال هلاكت تو را دارد، معزالدوله بر مستكفي وارد شده و دست او را بوسه داد، خليفه امر كرد براي او كرسي گذاشتند و بر روي او نشست.

زماني نگذشت كه دو نفر از اهل ديلم وارد مجلس شدند و دست به جانب مستكفي گشادند، مستكفي خيال كرد كه مي خواهند دست او را ببوسند، دستهاي خود را به جانب ايشان فرا داشت تا ببوسند، ايشان دستهاي خليفه را محكم گرفتند


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۵۰؛ مروج الذهب، ج ۴، ص ۳۵۵.

و از سرير او را بر زمين كشيدند و عمامه او را برگردنش پيچيدند و او را به خواري و مذلت كشيدند و لباس سلطنت را از او خلع كردند و چشمانش را كور نمودند و از خلافت او را خلع نمودند!

پس در بغداد سه خليفه كور جمع شد: قاهر بالله ، و متقي بالله و مستكفي بالله، پس دارالخلافه را نهب و غارت كردند، و مستكفي بماند تا در سنه ۳۴۳ در خانه معزالدوله وفات كرد.(1)


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۵۰ - ۱۵۱.

ذكر ايام خلافت مطيع لله فضل بن جعفر

(1) چون در ۲۳ شعبان سنه ۳۳۴ مستكفي از خلافت خلع شد، مردم با مطيع لله فضل بن جعفر مقتدر بيعت كردند، و در ايام او وقايع بسيار اتفاق افتاد.

قرماني گفته كه: در سال اوّل خلافت او در بغداد قحطي عظيمي واقع شد به طوري كه مردمان مردار و سرگين مي خوردند! و بسياري از مردم از گرسنگي بمردند و اجسادشان در ميان راهها افتاده بود و سگها مي خوردند!(2)

و در ۲۸ ذي حجه سنه ۳۳۴ جعفر بن يونس خراساني، ثم بغدادي معروف به شِبلي ، صوفي سنّي مالكي، يا شيعي به قول مرحوم قاضي نورالله،(3)در بغداد وفات كرد. و شبلي از كساني است كه جنيد و حلاّج را مصاحبت كرده و نوادر حكايات او بسيار است.

و در سنه ۳۳۵ يا ۳۳۶ ابوبكر محمّد بن يحيي معروف به صولي(4)شطرنجي در بصره مختفياً وفات كرد، و صولي نديم خلفاء بوده و در ادبيّت و علم به شطرنج مهارت تمامي داشته. و بعضي اعتقاد كرده اند كه شطرنج را او وضع كرده، و اين خطا است بلكه «صِصَّة بن داهر هندي» براي پادشاه هند «شِهرام» وضع كرد و شهرام را خيلي خوش آمد و از او خواهش كرد كه در مقابل آن جايزه بطلبد، گفت: جايزه من آن باشد كه به عدد خانه هاي شطرنج كه شصت و چهار خانه است گندم


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۵۱؛ مروج الذهب، ج۴، ص ۳۷۲.

2) الاخبارالدول.ج ۲، ص ۱۵۳.

3) مجالس المؤمنين، ج۴، ص ۳۲.

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: مروج الذهب، ج۴، ص ۳۵۶؛ لسان الميزان، ج ۵، ص 427.

به طور تضعيف به من بدهي، يعني : در خانه اوّل يك گندم بگذاري، و در خانه دوّم

دو گندم، و در خانه سيم چهار، و در خانه چهارم هشت گندم به همين طريق، پادشاه خيلي خواهش او را حقير شمرد، چون مستوفيان حساب كردند گفتند: تمام گندم دنيا را اگر جمع كني به اين مقدار نخواهد رسيد.

ابن خلّكان گفته كه: بعضي از حُسّاب اسكندريه براي من حساب كرد، ديدم قسمت خانه آخر شطرنج شانزده هزار و سيصد و هشتاد چهار شهر پر از گندم مي باشد.

و اما نرد را اردشير بن بابك وضع كرد، و آن را بر مثال دنيا قرار داده و دوازده خانه براي او وضع كرده بعدد ماهها و هر قطعه را سي قسمت كرده به عدد ايام، الخ.(1)

و اردشير اوّل پادشاه فرس است كه مستقل به تمام ممالك شد و ملوك الطوائف را برهم زد. و او جد ملوك فرس است كه آخر ايشان يزدجرد است كه در ايام عثمان دولتشان منقرض شد. و مدت چهارصد سال سلطنت كردند بعد از آن كه چهارصد سال بوده كه ملوك الطوائف بوده.

و در سنه ۳۳۷ عبدالرحمن بن اسحاق زجاجي نحوي بغدادي وفات كرد.

و در آخر سنه ۳۳۸ احمد بن محمد مصري معروف به ابن النحاس نحوي وفات يافت.

و در همان سال عمادالدولة بن بويه وفات كرد.

و در سنه ۳۳۹ معلم ثاني محمد بن طرخان ابونصر فارابي(2)تركي حكيم مشهور در دمشق وفات كرد، و فارابي از اكابر فلاسفه مسلمين بوده و بر قرائت كتب ارسطاطاليس حكيم اهتمام بسيار داشته و عارف بوده به السنه مختلفه، و گفته اند كه: ساز را خوش مي نواخت، و ساز را به عنواني مي زد كه اهل مجلس به خواب


1) مروج الذهب ج۴، ص327-328.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الفارابي في المراجع العربية از دكتر حسين علي محفوظ چاب دارالحريه بغداد.

مي رفتند و خودش به خواب نمي رفته، و هكذا چنان مي نواخت كه تمام مي خنديدند، و گاهي مي نواخت كه تمام گريه مي كردند، و علم فلسفه از زمان مأمون رواج يافت به جهت آن كه مأمون ارسطو را به خواب ديد و از گفتگوي او محظوظ شد، پس ايلچي فرستاد به جانب فرنگ و كتب فلاسفه را به بلاد اسلام نقل كرد، و امر كرد زبان دانان آن را به عربي نقل كردند، و چون دانستن فلسفه باعث قرب به خليفه مي شد مردم شروع به فلسفه كردند و دو كس گوي سبقت از سايرين ربودند: يكي ابونصر فارابي، و ديگري ابن سينا.(1)

و نيز در سنه ۳۳۹ حجرالاسود را به موضع خويش رد كردند، پس از آن كه مدتي بود كه قرامطه او را كنده بودند، و برده بودند چنانچه در ذكر ايام مقتدر به آن اشاره شد. و در سنه ۳۴۲ وفات كرد علي بن محمّد ابوالقاسم تنوخي انطاكي ، عالم به اصول معتزله و نجوم و قاضي بصره و اهواز، و وزير مهلبي او را احترام بسيار مي كرد و به مجلس منادمه او را مي طلبيد و او را ريحانه الندماء و تاريخ الظرفاء مي گفتند، و سيف الدوله نيز او را احترام مي كرد و او جد محسن بن علي قاضي تنوخي امامي است، و همان كسي است كه بر اين معتز عباسي رد كرده قصيده او را در مفاخر بني عباس.

و در سنه ۳۴۳ شيخ ابوجعفر محمّد بن الحسن بن الوليد شيخ القميين و فقيههم وفات يافت.

و در سنه ۳۴۴ زلزله سختي در مصر شد كه خانه ها را خراب كرد.

و در همان سال وفات كرد در بغداد الحافظ محمّد بن عمر بن محمّد معروف به ابوبكر جعابي امامي فاضل جليل حفوظ، و نقل عنه انه كان يقول: احفظ اربعمأة ألف حديث و اُذاكر بستمأة حديث و كان من كبار تلامذة ابن عُقده.

و در سنه ۳۴۵ ابوعمرو زاهد مطرز محمّد بن عبدالواحد بغدادي غلام ثعلب اوحدي در علم لغت وفات يافت «قيل انه جمع جزواً في فضل معاويه بن ابي سفيان».


1) روضات الجنات، ج ۷، ص 323.

و در سنه ۳۵۲ ابوالقاسم علي بن اسحاق بغدادي امامي وفات كرد و در مقابر قريش به خاك رفت، و اين در روز بيستم صفر بوده. و اتفاقاً در همين روز سنه ۳۱۰ ولادت او واقع شده، و اكثر شعر او در مدح اهل بيت عليهم السلام و مدح سيف الدوله و وزير مهلبي و غير ايشان از اعيان شيعه اماميه بوده.

و در سنه ۳۵۲ ابوالقاسم كوفي علي بن احمد بن موسي مبرقع وفات كرد، و قبرش در نزديكي «فسا» از محال شيراز است، و او در آخر عمر مذهبش فاسد شده بود، و كتابهاي بسيار تأليف كرده، از جمله: كتاب تثبيت است كه در معجزات انبياء عليهم السلام است، و شيخ حسين بن عبدالوهاب معاصر سيد مرتضي رحمه الله تتميمي از براي تثبيت نوشته موسوم به عيون المعجزات در معجزات حضرت زهراء و ائمه طاهرين عليهم السلام. و بعضي توهم كرده اند كه عيون معجزات تأليف سيد مرتضي است و خطاست.

و هم از كتابهاي ابوالقاسم كوفي كتاب استغاثه(1)است كه گاهي هم از او تعبير مي شود به « الاغاثة في بديع الثلاثة» و اين كتاب را علامه مجلسي رحمه الله و محدث فيض -رضوان الله عليهما - به شيخ اجل محقق كمال الدين ميثم بن علي بن ميثم بحراني نسبت داده اند، و ظاهر آن است كه او از تأليفات ابوالقاسم كوفي است و شيخ مرحوم محدث نوري - نورالله مرقده - در خاتمه مستدرك اين مطلب را بيان فرموده به آنجا مراجعه شود.

و نيز در سنه ۳۵۲ در روز عاشوراء معزّالدوله ديلمي مردم بغداد را امر كرد كه دكاكين و بازارها را ببندند و طبّاخين طبخ نكنند، و قبه هايي در بازارها نصب كنند، پس زنها با موهاي آشفته بيرون شدند و لطمه بر صورت زدند و اقامه ماتم براي جناب حسين بن علي عليهما السلام نمودند، و اين اوّل روزي بود كه نوحه گري شد(2)در بغداد براي امام حسين عليه السلام و چند سالي اين مطلب دائر شد.(3)


1) اين كتاب بارها چاپ و توسط شادروان دكتر فلاطوري به فارسي ترجمه شده است.

2) نوحه گري آشكار مراد است زيرا عزاداري پنهاني همواره برقرار بوده است

3) المنتظم، ج ۷، ص ۱۵؛ مرآة الجنان، ج ۳، ص ۲۴۷.

و در همان سال حسن بن محمّد معروف به مهلبي وزير معزالدوله ديلمي وفات كرد. و او از احفاد مهلب بن ابي صفره ازدي بوده، و پيش از آن كه به مرتبه وزارت برسد در كمال فقر و فاقه بوده، وقتي ميل او به گوشت كشيده بود و ممكن نشده بود او را از كثرت فقر و بي چيزي لاجرم تمني مرگ كرده و گفته:

اَلا موتٌ يباع فَاَشتريه*** فهذا العيش ما لا خَير فيه

«الأبيات»

و در سنه ۳۵۳ يا در سنه ۳۹۳ اسماعيل بن حمّاد جوهري فارابي وفات كرد. او كتاب صحاح اللغه(1)

هذا كتابُ الصَّحاح سيدّما*** صُنِّفّ قبل الصَّحاحِ في الأَدَبِ

يَشمَل أبوابه و يجمع ما*** فَوق في غيره من الكُتُبِ

بغية الوعاة، ج1، ص 447.

او در نهايت اعتبار است.

«وَ قَد اعتنى الفضلاء بقرائته و تلخيصه و الحاشية عَلَيه.(2)والجوهرى من أعاجيب الدّنيا لأنّه من الفاراب احدى بلاد التّرك، وَ هو امامٌ فى علم لغة العرب وَ يضرب يخطّه المثل في الحسن، و كان يذكر مع ابن مقلة و نظرائه، ثم هو من فرسان الكلام و ممن آتاه الله قوة و بصيرة و حسن سريرة و سيرة، و كان يُؤثر السّفر عَلَى الوطن، والغرية على السّكن و المسكن، وَ قَطع الفيافي و الآفاق، و اخذ من علماء الشّام و العراق، ثمّ سار الي خراسان و اقام في نيسابور، فلم يزل مقيماً بها علي التّدريس و التّاليف وَ تعليم الخطّ الأنيق و كتابة المصاحف و الدّفاتر اللّطائف حتّي مضي لسبيله، وَ من شعره:

فها أنا يونس في بطن حوت*** بنيسابور في ظلل الغمام

فبيتي و الفؤاد و يوم دجمن*** ظلام في ظلامٍ في ظلامٍ

و در ۳۵۴ ابوالطيب احمد بن حسين كوفي معروف به متنبّي شاعر(3)كشته گشت، و در وجه تلقّب او به اين لقب گفته شده كه: او ادعاي نبوت كرد در «باديه»


1) اسماعيل بن محمد بن عبدوس نيشابوري درباره آن گفته:

2) نگاه كنيد به: مقدمه الصحاح با تحقيق احمد عبدالغفور عطّار.

3) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۱۲۰.

سماوه» و خلق بسياري بر او گرد آمدند تا آن كه «امير حمص» او را گرفت و حبس كرد و توبه داد او را و رها كرد. و از كثرت حفظ او سمعاني نقل كرده كه: به يك نظر مطالب سي ورقه را حفظ مي كرده.

و در سنه ۳۵۵ حاكم محدث نيشابوري و منصور بن نوح بن نصر بن احمد ساماني وفات كردند و در همان سال سيد مرتضي ذوالمجدين متولد شد.

و در ۱۷ ربيع الثاني سنه ۳۵۶ معزّالدولة(1)احمد بن بويه وفات كرد و در مقابر قريش به خاك رفت و بيست و دو سال الي يك ماه مدت دولت او بوده ، و او عموي عضدالدوله است، و او را «قطع » مي گفتند به جهت آن كه دست چپش با بعض انگشتان دست راستش را اكراد در ناحيه كرمان بريده بودند به جهت آن زخمهايي كه بر او زده بودند.

و نيز در ۲۵ صفرسنه ۳۵۶ سيف الدوله علي بن عبدالله بن حمدان سلطان حلب

وفات كرد «و كان بنو حمدان ملوكاً، و سيف الدوله مشهور بسيادتهم و واسطة قلادتهم،

و كان اديباً شاعرا».

و نيز در همان سال سلطان كافور اخشيدي ممدوح متنبّي، و ابوعلي قالي، و علي بن الحسين ابوالفرج اصفهاني شيعي زيدي(2)وفات كردند، لاجرم گفتند: در اين سال دو عالم بزرگ و سه نفر از ملوك كبار وفات كردند.

و ابوالفرج صاحب اغاني و مقاتل الطالبيين است، و ما از مقاتل در اين كتاب بسيار نقل كرديم. و نسبت او به مروان منتهي مي شود. و لهذا او را مرواني مي گويند، و نسبش چنين است: علي بن الحسين بن محمّد بن احمد بن ميثم بن عبدالرحمن بن مروان بن عبدالله بن مروان بن محمّد بن مروان بن الحكم.


1) معزالدوله: اميرالامراء بغداد بوده و بسيار ترويج مذهب شيعه نموده، و امر كرده بود تا برادرهاي مساجد بغداد و ساير عمارات آن جا لعن معاويه و ظالمين آل محمّد را نويسند، (نگاه كنيد به: المنتظم، ج ۷ ص 1۹) و سيف الدوله حمداني امير حلب نيز به سبب تشيع خود امر كرد كه در حلبي نيز آن كار كردند. (مؤلف رحمه الله)

2) نگاه كنيد به: طبقات اعلام الشيعه، قرن چهارم، ص ۱۸3- 184.

و وزير مهلبي ، ابوالفرج را زياده احترام و تكريم مي كرد و با آن كه كثيف الهيئة و اللباس بوده با او منادامه و مراكله مي نمود، و كتاب اغاني را در مدت پنجاه سال جمع كرد و تحفه برد براي مجلس سلطان سيف الدوله حمداني امير شام، سيف الدوله او را هزار دينار و به قولي صد هزار دينار جايزه داد و از او عذر خواست. و اين كتاب را فضلاء به خصوص صاحب بن عباد و عضدالدوله و سيف الدوله و غيرهم زياد تبجيل مي كردند و از خويشتن جدا نمي كردند «قيل: لم يكتب مثله في بابه».

و در سنه ۳۵۷ حارث بن سعيد بن حمدان بن حمدون معروف به ابوفراس(1)پسر عم ناصرالدوله و سيف الدوله وفات كرد، و در مسلوك است كه: كشته گشت، و چون خبر قتلش به مادرش رسيد از جزع بر او چشمهاي خود را كند.

و بنوحمدان در زمان خلفاي بني عباس امارت و رياست داشتند و ديار ربيعه و موصل در اداره ايشان بوده، و ابوفراس در ادبيات و فضل و كمال و شجاعت و شعر مشهور بوده، و در فصاحت و حلاوت و عذوبت شعر ممتاز بوده و نظيري از براي او نبود جز عبدالله بن معتزبالله. و اهل صنعت ابوفراس را اشعر از او گفته اند، و متنبّي شاعر تصديق داشت او را، و صاحب بن عبّاد در حق او گفته: «بدء الشعر بملك، و ختم بملك، يعني امره القيس و ابوفراس».(2)و اشعار او معروف است.

و از جمله قصيده ميميه اوست كه در مظلوميت اهل بيت اطهار عليهم السلام و ظلم بني عباس و هجو ايشان گفته و معروف است به شافيه،(3)و در آن تشفّي خاطر خود و ساير مؤمنان نموده، و قصيده شرالعباد عبدالله بن معتزّ عباسي را كه

در فخريه بني عباس و ذم آل ابوطالب گفته جواب داده، و او را بعضي از فضلاء


1) درباره ابوفراس نگاه كنيد به: الكني و الالقاب، ج1، ص 131؛ اعيان الشيعه، ج4، ص 307؛ امل الأمل، ج2، ص 59، 150.

2) كشكول بحراني، ج ۳، ص ۳۳۴؛ شرح شافية، ص ۵۹.

3) اين كتاب شرحي دارد، به نام «شرح شافية ابي فراس» تأليف ابي جعفر محمد بن امير حاج حسيني كه با تحقيق صفاءالدين بصري متشر شده، و ترجمه او به نقل از اعيان الشيعه و منابع شرح حالش در مقدمه محقق آمده است.

حائر شرح كرده، و نقل شده كه چون ابوفراس آن قصيده را گفت چون در زمان تسلط و خلافت بني عباس بود، امر كرد لشكر را كه شمشيرها را بكشند از غلاف، پانصد شمشير در ياري او كشيده شد آن وقت در ميان لشكر شروع كرد به خواندن قصيده مباركه كه مطلعش اين است:

«الحقُّ مُهتَضَمٌ والدَينُ مُختَرمٌ*** وَ فَيءُ آلِ رَسُولِ اللهِ مُقتَسَمُ»

جزاه الله عن اهل بيت النبوة خيرالجزاء.

و در سنه ۳۵۸ سيد عالم فاضل زاهد حسن بن حمزه علوي مرعشي وفات كرد، و اين سيد جليل از اجلاء طائفه اماميه و فقهاء ايشان است و به واسطه شش پدر نسبش به حضرت سجاد عليه السلام منتهي مي شود.

و در همان سال ناصرالدوله، حسن بن عبدالله بن حمدان بن حمدون والي موصل و توابع آن وفات كرد و در موصل به خاك رفت، و او برادر سيف الدوله است و او را بسيار دوست مي داشت، لاجرم بعد از وفات سيف الدوله عقلش ضعيف شد، پسرش او را گرفت و حبس كرد تا وفات يافت.

و در سنه ۳۵۹ وفات كرد ابوعبدالله محمد بن الحسن بن القاسم الحسني، پدرش ابومحمّد الحسن داعي صغير مالك ديلم و يكي از ائمه زيديه بوده، و خود او مردي عظيم القدر بوده، و در خلقت شبيه به اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، و معزّالدوله او را بسيار دوست مي داشت و با او ارادت مي ورزيد، و وقتي مريض شده بود از ابوعبدالله خواست بر او دعا بخواند، و چون ابوعبدالله دست به صورت او نهاد و دعا بر او خواند فارغ شد معزالدوله دست او را بوسيد و به جهت استشفا بر صورت ماليد. و از براي او حكاياتي است كه به مختصري از آن در عمدة الطالب اشاره شده.

و در سنه ۳۶۰ ابوالفضل محمد بن عميد قمي(1)كاتب در بغداد وفات كرد، و


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج5، ص 103؛ اليتيمة، ج3، ص 158؛ معاهد التنصيص، ج2، ص 158.

ابن عميد در علم فلسفه و نجوم و ادب، اوحد عصر خويش بود و او را جاحظ ثاني مي گفتند، و وزارت ركن الدوله ديلمي با او بود. و در حق او گفته شده: «بُدِنَتِ الكتابة بعيد الحميدِ، و خُتِمَت بابنِ العميد».(1) و عبدالحميد، كاتب مروان جعدي بوده كه بني عباس او را نيز به قتل رسانيدند، و در ادبيت و بلاغت معروف بوده.

و بدان كه: از اتباع ابن عميد، صاحب بن عبّاد است و به ملاحظه مصاحبت او با ابن عميد او را «صاحب» مي گفتند، و ابن عميد را استاد نيز مي ناميدند، وقتي صاحب به بغداد سفر كرد چون مراجعت نمود گفتند: بغداد چگونه بلدي بود؟ گفت: «بغداد في البلاد، كالاستاذ في العباد».(2)

و چون ابن عميد وفات كرد، پسرش ابوالفتح علي ذوالكفايتين وزير ركن الدوله شد، و بعد از ركن الدوله مدتي وزارت پسرش مؤيدالدوله با وي بود تا آن كه ميان او و صاحب بن عبّاد نزاعي به هم رسيده و خاطر مؤيدالدوله بر او متغير گرديد، و در سنه ۳۶۶ او را مؤاخذه و تعذيب بسيار نمود و در شكنجه بود تا هلاك شد، و دولت آن خانواده منقرض شد نظير برامكه چنانچه شاعر گفته:

آل العميد و آل البَرمَك*** قلّ المعينُ لكم و نال النّاصرُ

كان الزّمانُ يحبّكم فبدا له*** انّ الزّمان هو الخؤون الغادر(3)

در بعضي از تواريخ است كه صاحب بن عباد بعد از وفات ابن عميد بر در سراي او گذشت، در بيرون آن سرا هيچ كس نديد مگر چند نفر از خدمتكاران زبون، صاحب از روي عبرت بر زبان راند:

ايها الركب لم علاك اكتياب*** أين ذاك الحجاب و الحجّابُ

أين من كانَ يفزع الدّهر منه*** فهو اليوم فى التّراب ترابٌ(4)

۱ - (1)

۲- (2)

۳- (3)

۴- (4)

قالوا ربيعك قد قدم*** ولك* البشارة والنعم [إن سلّم]

قلت الربيع أخر الشتاء*** أم الربيع اُخر الكرم؟

قالوا الذي بنوا له*** يغني المقلّ من الحدم

قلت الرئيس ابن العميـ*** ـد إذاً فقالوا لي نعم

(منه رحمه الله) [وفيات الاعيان، ج5، ص 108]

*- در اليتيمة ج3: فلك البشارة بالنعم.


1) نويسندگي با عبدالحميد آغاز شود و با ابن العميد پايان يافت. مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۴۴۴.

2) وفيات الاعيان، ج ۵، ص 104.

3) مجالس المؤمنين، ج3، ص 445- 446؛ وفيات الاعيان، ج5، ص 112 به جاي «نال»، «ذل».

4) و للصاحب في مدح ابن العميد.

و نيز در سنه ۳۶۰ ابوالقاسم سليمان بن احمد طبراني صاحب معجم كبير در اسماء صحابه در اصفهان وفات كرد، و طبراني از حفاظ علماء سنت است و عدد شيوخ او هزار نفر گفته شده، و منسوب است به «طبريه» به خلاف طبري كه منسوب است به «طبرستان»، و «طبريه» بلدي است نزديك شام به مسافت سه روز راه و در كنار دريا واقع است، و گفته شده كه كوه طور مشرف است بر آن، و قبر حضرت لقمان حكيم در آن جا واقع است، و در آن جا نهر عظيمي جاري است كه نصف آبش گرم است و نصف ديگرش سرد «كذا عن تلخيص الآثار». و در همين سال قرامطه بر دمشق استيلا يافتند.

و در سنه ۳۶۲ بناي قاهره مصر شد بر دست المعز لدين الله اسماعيلي.

و در سنه ۳۶۳ ابوحنيفه شيعه، قاضي نعمان بن ابي عبدالله محمّد بن منصور مصري در مصر وفات يافت، و از براي او است مصنفاتي در مناقب اهل بيت عليهم السلام و ردّ بر مخالفين مانند: ابوحنيفه و مالك و شافعي «وكان مالكيّاً اوّلاً ثُمَّ صار اماميّاً، و له ايضاً: كتاب دعائم الاسلأم، و لم يرو عن الائمة بعد مولانا الصّادق عليه السلام خوفاً من الاسماعيلية، وَ لكن تحت ستر النَّقية اظهر الحقّ، و قد ذكره الشيخ الحرفى (مل) وَ العلاّمة المَجلسي في ديباجة البحار، و العلاّمة الطّباطبائي في رِجاله، وَ شيخنا النّوري رحمه الله في خاتمة مُستَدركه على الوَسائل، وَ ما انصف صاحب الرّوضات حيث قال في ترجمته: الظّاهر عندى انّه لم يكن منِ الامامية الحقّة».

و هم در سنه ۳۶۳ مطيع به مرض فالج مبتلا شد و زبانش از كار افتاد، و خود را از خلافت خلع كرد و تسليم پسرش عبدالكريم كرد، و او را طائع لله نام نهاد، و خود

در سنه ۳۶۴ دره «دبر عاقول» از دنيا برفت، و در اين مدت مديد كه مطيع خلافت كرد مرجع امر و نهي نبود بلكه مرجع رياسات و امورات سلطنتي و تدابير مملكتي معزالدوله بن بويه بود، و معزالدوله از براي خليفه مقرر كرده بود روزي صد دينار به جهت نفقه او، و صواب مي نمايد كه در اينجا مختصري از ذكر سلطنت آل بويه رقم

شود.


ذكر سلطنت و دولت ديالمه

بدان كه اصحاب تاريخ گفته اند كه: بويه مردي فقير بود از اهل ديلم، و كنيت او

ابوشجاع بن فنا خسرو بن تمام بوده، و صيد ماهي مي كرد، و منسوب به فرس بوده، و مي گفته كه: من از اولاد بهرام گورم، و او را پنج تن اولاد شد دو تن از آنها بمردند و سه پسر ديگرش بماند، كه يكي ابوالحسن علي بن بويه عمادالدوله بوده كه از همه بزرگتر بوده، و ديگر ركن الدوله ابوعلي الحسن، و سيم معزّالدوله ابوالحسين احمد بود.

و عماد الدولة سبب سعادت و سلطنت ايشان شد تا آن كه مالك عراقين و اهواز و فارس گشتند و مدّبر امور رعيت شدند.

و آل بويه كه سلطنت كردند پانزده تن بودند، و مدت دولتشان صد و بيست و شش سال طول كشيده.

و بدء ظهور ايشان در سنه ۳۲۲ آخر سلطنت قاهر بالله بوده و سبيش آن شد: كه عمادالدوله به جانب «مرداويج»(1) رفت، «مرداويج» امارت كرخ را به او وا گذاشت، عمادالدوله خوش سلوكي كرد با رعايت و قلاع بسياري فتح كرد و ذخيره هاي بسيار جمع نمود و دل رعيت را به سوي خود مائل كرد تا آن كه اسم او بلند شد و مردم به جانبش ميل نمودند و در ديده هاي مردم با عظمت نمود، چه او را نهصد سواركاري بوده كه با ده هزار سوار مقابلي مي كردند.

۱- (1)


1) مرداويج: عموي قابوس بن وشمگير است كه در گيلان و طبرستان بعد از داعي و ساير سادات به امارت و سلطنت آن جا رسيدند. (مؤلف رحمه الله)

پس برادرش ركن الدوله را به جانب «كازرون» فرستاد، ركن الدوله «كازرون» را بگرفت، پس از آن شيراز را در تحت تصرف درآورد و نامش بلند شد، و از قضاي اتفاق آن كه در آن اوقات «مرداويج» بر دست غلامان خود كشته شد، بيشتر لشكرش به جانب عمادالدوله شدند.

عمادالدوله قوت گرفت. و در روز شنبه يازدهم جمادي الاولي سنه ۳۳۴ بر بغداد مستولي شد و دارالخلافه را نهب(1) كرد، و از براي خليفه عباسي به جز اسمي از خلافت نبود، نه امري داشت نه نهيي! پس بصره و موصل و تمام بلاد را تسخير كرد، و برادرش معزّالدوله را در بغداد گذاشت، و ركن الدوله را در اصفهان و خودش در شيراز اقامت كرد. مؤلف گويد كه: حضرت اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - در اخبار غيبيه خود اشاره به دولت ديالمه فرموده، در آنجا كه فرموده: «وَ يَخرُجُ مِن دَيلَمانَ بَنُوا الصّياد، (الي ان قال): ثمّ يَستَقوي اَمرُهُم حَتّي يَملِكُوا الزَّوراءَ و يَخلَمُوا الخُلَفاءَ، قال قائلٌ: يا اميرالمؤمنينَ، فَكَم مُدَّتُهُم؟ فقالَ: مأَةٌ او يزيدُ قليلاً».(2)

و بالجمله، از غرائبي كه اتفاق افتاد براي عمادالدوله آن بود كه چون در شيراز اقامت نمود، جنود و لشگرش جمع شدند و مطالبه وظيفه و مواجب نمودند، عمادالدوله را چيزي در دست نبود كه به ايشان دهد و نزديك شد كه دولتش مضمحل و زايل شود و پيوسته در غم بود، تا آن كه روزي در مجلس انس خود به قفا خوابيده بود و فكر و تدبير براي رعيت مي كرد، كه ماري را ديد كه از موضعي از سقف اطاق بيرون شد و به موضع ديگر رفت.

عمادالدوله خوف از سقوط مار كرد، فرمان كرد كه نردبان نهند و سقف را بشكافند و آن مار را بيرون آورند، چون سقف را شكافتند و در تفحص مار برآمدند ديدند بالاي

سقف، سقف ديگري است و در مابين آن صندوقهاي مال است، مالها را آوردند يافتند

۱- (1)

۲- (2)


1) غارت

2) بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۳۵۲.

پانصد هزار دينار مي باشد، عمادالدوله آن مالها را بر رعيت خود قسمت كرد. پس عمادالدوله خياطي را طلبيد كه براي او خياطي كند، گفتند: در اين شهر خياطي است كه در سابق خياط مخصوص والي بلد شيراز بوده، چون آن خياط را آوردند آن مرد كر بود و در نزد او مالي از صاحب بلد به وديعه بود، چون خياط حاضر شد گمان كرد كه در باب او سعايت كرده اند و عمادالدوله به جهت آن مالهايي كه نزد اوست او را طلبيده. همين كه عمادالدوله با او مخاطبه كرد او قسم خورد كه بيشتر از دوازده صندوق مال نزد من نيست و نمي دانم در بين آنها چيست عمادالدوله تعجب كرد، امر فرمود آن صندوقها را حاضر نمودند، چون قفل از آنها برداشتند مالهاي بسيار و رختهاي قيمتي در آن بود.

و هم از كثرت حظّ و اقبال عمادالدوله نقل شده كه: روزي سوار بود بر اسب كه ناگاه پاهاي اسب او در زمين فرو رفت، آن موضع را شكافتند گنج عظيمي يافتند.

و بعد از اين لطائف غيبي خزائن و دفائن يعقوب ليث و برادرش عمرو ليث كه پادشاهان فارس و عراق و خراسان بودند و مقدار آن از حد و حصر فزون بود به دست او افتاد و كار او بالا گرفت.

و بالجمله، اين خوشبختي هاي او باعث سلطنت و دوام دولت او شد و نه سال رياست كرد، و در شانزدهم جمادي الاولي سنه ۳۳۸ وفات كرد.

پس از او مؤيدالدوله پسرش به جاي وي نشست، پس از او برادرش ركن الدوله حسن به جاي وي نشست، و از پس او معزّالدوله احمد سلطنت كرد، پس از او عضدالدوله فنا خسروشاه بن حسن بن بويه رياست پيدا كرد.

و بالجمله، دولت ايشان دست به دست گرديد ما بين پانزده تن از آل بويه تا به ابومنصور فولاد ستون بن عمادالدوله رسيد و ما بين او و ابوسعيد خسروشاه بن عمادالدوله محارباتي واقع شد، تا آن كه ابومنصور مقتول گشت و خسرو شاه سلطان شد و به او دولت ايشان منقرض شد.

پس از آن بني سلجوق سلطان شدند، و اول ايشان ميكائيل بن سلجوق بود، و

ايشان جماعتي بودند و مدت دولتشان صد و چهل سال طول كشيد، و از پس ميكائيل طغرل بگ سلطان شد، و آخر دولت ايشان هم طغرل بن ارسلان بن طغرل سلطان شد و به دست او دولت ايشان منقرض شد(1) و دولت به خوارزمشاهيه منتقل شد، و عدد سلاطين ايشان ده نفر و مدت دولتشان صد و سي و هشت سال بوده، و آخر ايشان جلال الدين بود و سبب انقراض ايشان ظهور چنگيز خان و فتنه تاتار شد كه او را بكشتند. و به قولي هنگامي كه لشگر تتار رو به حرم و زنهاي او نمودند از غصه خود را از قلعه افكند و بمرد. اين جمله از اخبار الدول(2) قرماني نقل

شده، والله العالم.


۱- (1)

۲- (2)


1) اخبار الدول، ج2، ص ۴۵۲ و ۴۶۲.

2) همان، ج ۲، ص 465.

ذكر ايام خلافت عبدالكريم بن المطيع الطايع لله

در سنه ۳۶۳ كه مطيع خود را از خلافت خلع كرد پسرش عبدالكريم طايع لله به جاي وي نشست، و در آن وقت چهل و سه سال از عمر او گذشته بود، و در ايام او عضدالدوله ديلمي بر بغداد مستولي شد، طايع او را خلعت سلطاني پوشانيد و تاج بر سر او نهاد و طوقي به او داد، و براي او دو لواء ترتيب داد و او را به جاي پدرانش بر سرير دولت نشانيد.(1)

چون عضدالدوله بر سرير ملك مستقر شد ابوطاهر(2) وزير عزالدوله را مأخوذ

۱- (1)

۲-(2)

و چون ابوالحسن اين مرثيه را گفت، نوشت و در شارع بغداد افكند، به دست ادبا رسيد. كم كم خبر به عضدالدوله منتهي شد. چون اشعار مرثيه ابوطاهر را براي عضدالدوله خواندند آرزو كرد كه كاش مرا به دار مي كشيدند و اين اشعار را در مرثيه من مي گفتند.

پس گفت: شاعر او را پيدا كنيد. مدت يك سال در طلب او بودند و او را نيافتند، بالاخره صاحب بن عباد كه «در ري بود خط امان براي او نوشت، چون ابوالحسن امان يافت خود را ظاهر كرد و به خدمت صاحب رفت، صاحب بن عباد گفت: اين اشعار مرثيه ابوطاهر را توگفته اي؟ فرمود: بخوان از براي من، چه مي خواهم از دهان خودت بشنوم ابوالحسن آن اشعار را خواند تا رسيد به اين شعر:

ولم أرقبل جذعك قطّ جذعاً*** تمكّن من عناق المكرمات

صاحب برخاست و دست به گردن او در آورد و دهان او را بوسيد. پس او را براي عضدالدوله فرستاد. عضدالدوله چون او را بديد فرمود: چرا دشمن مرا مدح كردي!

گفت: به جهت آن حقوقي كه بر من داشت توانستم خودداري كنم، پس دو شعر براي شمعهاي افروخته مجلس عضدالدوله گفت. عضدالدوله او را عفو فرمود و يك اسب و يك بدره زر نيز به او بخشيد. (مؤلف رحمه الله:) [وفيات الاعيان، ج 6، ص 121-122].


1) اخبار الدول، ج ۲، ص 1۵۶.

2) ابوطاهر، محمّد بن [محمّد بن] بقيه ملقب به نصيرالدوله، وزير عزالدوله بود. ابن خلّكان نقل كرده كه: در هر ماهي هزار من شمع صرف مي كرد و در مدت بيست روز بيست هزار خلعت به مردم پوشانيد، و در زماني كه وزير عزالدوله برد عزالدوله او را به حرب پسرعمويش عضدالدوله فرستاد و در ايام وزارت خود به جهت خوش آمد عزالدوله بعضي حرفها در حق عضدالدوله مي زد كه ناخوش مي داشت، از جمله آن كه: از عضدالدوله به ابوبكر عذري تعيير مي كرد و تشبيه مي كرد او را به ابوبكر نامي كه عذره براي بساتين مي فروخت. و بالجمله، چون عزالدوله كشته شد و عضدالدوله بر بغداد مستولي شد ابوطاهر را بگرفت و در زير پاي فيل انداخت تا هلاك شد. پس او را در باب الطاق نزديك خانه خود به دار كشيد و در مدت حيات عهد الدوله به دار آويخته بود. پس ابوالحسن انباري محمّد بن عمر كه نديم ابن بقيه بود او را مدح كرد به قصيده اي كه بيست و يك بيت است. چنانچه ابن خلّكان ذكر كرده است و ماهيت او را در متن ذكر كرديم.

داشت و امر كرد او را بكشتند و به دار كشيدند، ابوالحسن انباري او را مرثيه گفت، و گفته شد كه به اتفاق علماء فن به خوبي آن مرثيه گفته نشده، از جمله آن قصيده

اين چند بيت است:

عُلوُّ في الحيات وَ في الممات*** لحقّ أنت إحدَي المعجزاتِ

كأنّ النّاسَ حولك حين قاموا*** و فود نَدّاك أيّامَ الصِّلات

كأنك قائم فيهم خطيباً*** و كلّهُم قيامٌ للصّلاة

مددت يديك نحوهم احتفالاً(1)*** كمدهما إليهم بالهباتِ

و لمّا ضاق بطن الأرض عن أن*** تضم علاك من بعد المَمات

اصاروا الجو قبرك و استنابُوا*** عن الأكفان ثوب السّافيات

لعظمك في النّفوس تبيتُ ترعي*** بحفّاظٍ و حرّاس ثقاتٍ

و تشعَلُ عندك النّيران ليلاً*** كذلك كنت ايّام الحيات

ركبت مطية من قبل زيد*** علاها في السِّنين الماضيات

و لم أرقبل جذعك قطّ جذعاً*** تمكّن من عناق المكرمات(2)

۱- (1)

۲- (2)


1) در وفيات الاعيان، ج ۵، ص ۱۲۰: احتفاءُ.

2) وفيات الاعيان، ج۵، ص ۱۲۰ وفيات، ص351-380، در ترجمه ابن بقيه: اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۵۶.

و در سنه ۳۶۶ ركن الدوله حسن بن بويه امير عراق عجم پدر عضدالدوله در ري وفات كرد، و او همان است كه ابوالفضل بن عميد وزير او بوده.

و در سنه ۳۶۷ قاضي ابوبكر محمد بن عبدالرحمن بغدادي معروف به ابن فُرَبعه در بغداد وفات يافت، و او از فضلاء عصر خود بوده و بسيار خوش قريحه و حاضر جواب بوده و هر مسأله مضحك غريبي كه از او مي پرسيدند بدون تأمل مطابق سؤال جواب مي داد، از جمله سؤالات از اوست:

«ما يقول القاضي - وفقه الله تعالي - في يهوديّ زني بنصرانيّة فولدت ولداً جسمه للبشر وَ وجهه للبقر؟ فكتب جوابه بديهاً: هذا من أعدل الشهود على المَلاعين اليهود بانّهم اشربوا حُبّ العِجل في صدورهم حتّي خرج من ايُوز هم، وادي اَن يناطَ برأس اليهود رأس العجل، و يَصلَب على عنق النّصرانيّة السّاق وَ الرّجِلَ، وَ يُسحبا على الأرض و ينادى عليهما ظلمات بعضُها فوقَ بَعضٍ، وَالسَّلام».

و نيز در سنه ۳۶۷ بختيار عزالدوله ديلمي كشته شد در حربي كه ما بين او و عضدالدوله پسر عمش واقع شد، و دختر عزالدوله شاه زنان زوجه طائع لله بوده و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اخبار غيبيه خود از سلطنت ديالمه، از قتل عزالدوله بر دست عضدالدوله خبر داده، در آن جا كه فرموده: «وَالمُنرَفُ ابنُ الاَجدمُ يَقتُلُهُ ابنُ عَمّه عَلي دجلَة» تعبير فرموده از عزالدوله به مترف چون كه نقل شده كه او صاحب لهو و شرب بوده، و از او به ابن الاجذم به جهت آن كه پدرش معزالدوله مقطوع اليد بود و او را أقطع نيز مي گفتند چنان كه به آن اشاره شد، و پسر عمش عضدالدوله است كه او را در «قصر الحصين»(1) نزديك دجله بكشت. و در ماه جمادي الاولي سنه ۳۶۸ شيخ اجلّ اقدام احمد بن محمّد بن سليمان بن الحسن بن الجهم بن بكير بن اعين شيباني مشهور به ابوغالب زراري وفات كرد، و اوست صاحب رساله معروفه كه از براي پسر پسرش محمّد بن عبدالله نوشته.

و زراري منسوب است به «زراره». و اوّل كسي كه از آل اعين منسوب به زراري

1- (1)


1) قصر الحصين قصر عظيم قرب سامراء، بناء المعتصم للنزهة. نقل عن مراصد الاطلاع (مؤلف رحمه الله).

شد سليمان بود كه حضرت هادي عليه السلام در توقيعات خود توريةً از او به زراري تعبير فرموده.

و نيز در سنه ۳۶۸ شيخ ابوالحسن محمّد بن احمد بن داود شيخ قميّين عصر خود و فقيه ايشان وفات يافت، و در مقابر قريش مدفون شد به سبب آن كه به بغداد رحلت كرده بود و در آن جا اقامت نموده بود، و او است صاحب كتاب مزار و غيره.

و نيز در آن سال حسن بن عبدالله معروف به سيرافي نحوي وفات كرد و در بغداد به خاك رفت، و سيراف از بلاد فارس است در ساحل دريا در طرف كرمان، و سيرافي استاد سيد رضي بوده(1) در زمان طفوليت سيد، و معروف است كه روزي از سيّد پرسيد در حالي كه سنش به ده سال نرسيده بوده:

«اذا قيل: رأيت عمر، فما علاّمة نصبه؟

قال الرّضيّ: بغض عليّ بن ابي طالب! فتعجّب السّيرافي وَ الحاضرون من سُرعة انتقاله وَحدّة ذهنه، وَ فرح أبوه بذلك و قال أنت ابنى حقّاً».(2)

و هم در آن سال با در سنه ۳۶۹ شيخ اجل ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولويه قمي(3) وفات كرد. و اين شيخ جليل خالوي مادر محمّد بن احمد بن علي بن الحسن بن شاذان قمي صاحب صد منقبت عاميه در حق اميرالمؤمنين است، و هم ابن قولويه استاد شيخ مفيد و صاحب كتاب كامل الزياره و غيره است، قبر شريفش در جنب قبر شيخ مفيد رحمه الله واقع است در بقعه منوره كاظميه در سمت پايين پا.

و اما ابن قولويه كه در قم مدفون است در نزديكي بقعه علي بن بابويه قمي رحمه الله او محمّد پدر اوست نه ابوالقاسم جعفر، چنانچه بر بعضي اشتباه شده.

و در سنه ۳۷۰ حسين بن احمد معروف به ابن خالويه نحوي در حلب وفات كرد و آل حمدان او را اكرام و احترام مي كردند و از او استفاده علوم مي نمودند، و

۱- (1)

٢- (2)۳- (3)


1) سيد رضي در رثاء او قصيده اي سروده است.

2) روضات الجنات، ج3، ص 73.

3) خلاصه، ص ۸۸؛ لسان الميزان، ج ،۲ ص ۱2۵؛ مقدمه كامل الزيارات.

مؤلفات او بسيار است از جمله: كتاب الآل است و در او مواليد و وفيات ائمه

اثني عشر عليهما السلام را ذكر نموده.

و نيز از مؤلفات اوست: كتاب الجمل، و كتاب ليس كه مبناي او بر «ليس في كلام العرب كذا، و ليس كذا» است.

و در همان سال محمّد بن احمد بن الازهر معروف به ازهري هروي لغوي صاحب غريبين و تهذيب اللغة و غيرهما در هرات وفات كرد، و ازهري مدت يك سال اسير قرامطه بوده، و آن كساني كه او را اسير كرده بودند از اعراب باديه بودند، ازهري از كلمات ايشان لغاتي استفاده كرده و در تهذيب ذكر نموده «كذا نقل عنه». و در سنه ۳۷۲ فنا خسرو: عضدالدوله ديلمي از دنيا درگذشت و پسرش صمصام الدوله به جاي وي نشست،(1)و وفات عضدالدوله در بغداد واقع شد، لكن جنازه او را به نجف حمل دادند و به خاك سپردند،(2)و استيلاء عضدالدوله بر ممالك و ملوك از تمامي ملوك بني بويه بيشتر بود.(3)او را شهنشاه(4)مي گفتند و بر منابر بغداد بعد از نام خليفه نام او را مي بردند.

مير سيد شريف او را از مروّجين مذهب اسلام در رأس ماه چهارم شمرده، و بيمارستان عضدي بغداد را عضدالدوله بنا كرده(5)و مشهد اميرالمؤمنين عليه السلام(6)را


1) دول الاسلام، ج ۱، ص ۱۶۷.

2) گفته شده كه: عضدالدوله را در جوار روضه متبركه اميرالمؤمنين عليه السلام دفن كردند و بر لوح قبرش نوشتد: هذا قَبرٌ عَضُدِالدّولَة و تاج المِلّة ابي شُجاع ابن رُكن الدُولة، أَحَبُّ مَجاورَةً هذَا الإمامِ المعصوم، اِطمَعِهِ فِي الخَلاص «يَومَ تَأتي كُلُّ نَفسٍ تُجادلُ عَن نَفسِها» [آيه 111 سوره نحل]، و صلوته علي محمّد و عترته الطاهرة. (مؤلف رحمه الله) [المنتظم، ج7، ص 120.]

3) تاريخ طبرستان، ج ۱، ص ۱۴۰.

4) بغية الوعاة، ج ۲، ص ۲۴۷.

5) نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج۴، ص ۱۵۴.

6) قال في عمدة الطالب: ثم ان هارون امر فبني عليه اي علي قبر اميرالمؤمنين عليه السلام قبة، و اخذالناس زيارته والدفن لموتاهم حوله الي ان كان زمن عضدالدوله فنا خسرو ابن بويه الديلمي، فعمره عمارة عظيمة و اخرج علي ذلك اموالا جزيلة و عيّن له أوقافاً و لم تزل عمارته باقية الي سنة ثلاث و خمسين و سبعمأة و كان قد ستر الحيطان بخشب الساج المنقوش فاحترقت تلك العماة و حددت عمارة المشهد علي ما هي عليه الآن، و قد بقي من عمارة عضدالدوله قليل، وقبور آل بويه هناك ظاهرة مشهورة لم تحترق. (مؤلف رحمه الله).

او بنا كرد و تجديد نمود و مصارف بسيار خرج آنجا كرد، و گفته شده كه: سور مدينة النبى صلي الله عليه و آله و سلّم را او بنا كرد.

و عضدالدوله در فضل و كمال يگانه عصر خود بوده، و فضلا را دوست مي داشت و با ايشان معاشرت مي كرد.

ابن خلّكان گفته كه: عضدالدوله براي ابومنصور أفتكين تركي غلام معزالدولة بن بويه والى دمشق نوشت در جواب كاغذ او«غَرّكِ عزُّك، فصار قُصار ذلك ذلك، فاخشَ فاحِشَ فِعلِكَ فعلّكَ بهذا تُهدا».(1)

فقيرگويد كه : اين عبارت منسوب است به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و معروف است كه براي معاويه نوشت در جواب نامه او كه نوشته بود «عَلي قَدري غَلي قِدري»، و اگر واقع داشته باشد عضدالدوله از آن مشرع فصاحت اخذ كرده.

و در سنه ۳۷۶ شرف الدوله پسر عضدالدوله قصد برادرش صمصام الدوله كرد و بر او غلبه و استيلاء يافت، پس او را نابينا كرد و خود به جاي وي نشست.

و در سنه ۳۷۷ حسن بن احمد معروف به ابوعلي فارسي فسوي نحوي مشهور در بغداد وفات كرد و در مقابر قريش مدفون شد.

«وكان ابوعلى امامَ وقته فى النّحو، وَ صحب عضدّالدولة الدّيلمى وَعَلَت منزلته عنده حَتّى قال له: اَنا غلام اَبى علىّ الفسوى فى النّحو، وَ صَنَّف له ابوعلى «التّكملة» فى النّحو و قصّته فيه مشهورة. و كذا قصّة مسايرته مَع عضدالدولة في ميدان شيراز وَ سؤال الملك عنه عَن نصب المُستثني وَ جوابه بَجواب مَيدَاني.(2)وَ حكي أنّه لما خرج عضدالدّولة لقتال ابن عمّه دَخل عليه اَبوعَلى، فقال له: مارأيك فى صُحبتنا، فَقال له: انا مِن رجال الدّعاء لا من رجال اللّقاء، فخار الله للملك فى عزيمته،


1) وفيات الاعيان، چاپ دارالفكر بيروت، با تحقيق دكتر احسان عباس، ج۴، ص ۵۳.

2) بغية الوعاة، ج ۱، ص ۴۹۶.

و انجح قصده فى نِهضَته، وَ جَعل العافية زاده، و الظّفر تجاهه، والملائكة انصاره، ثمّ انشد:

ودَّعتُه حيثُ لا تُوَدِّعُهُ*** نَفس و لكنُها تَسِيرُ مَعَه

ثمَّ تولَّي و في الفُؤادِ له*** ضِيقُ مَحلٍّ و في الدّموع سَعَه

فقال له عضدالدولة: بارك الله فيك، فانى واثق بطاعتك، و أتيقّن صفاء طويتك».(1)

و در سنه ۳۷۹ شرف الدوله دنيا را وداع كرد و برادرش ابونصر به جاي وي نشست، خليفه او را خلعت پوشانيد و او را لقب بهاءالدوله و ضياء الملهة عطا كرد، بهاءالدوله چون بر امر دولت قوت يافت، امر كرد خليفه را از تخت به زير كشيدند و او را از خلافت خلع كردند و دارالخلافه را غارت نمودند، و اين واقعه در ماه شعبان سنه ۳۸۱ اتفاق افتاد، پس طائع لله مخلوعاً و معتقلاً بماند تا در شب عيد فطر سنه ۳۹۳ وفات كرد.



1) بغيةالوعاة، ج ۱، ص ۴۹۷.

ذكر ايام خلافت ابوالعباس احمد القادر بالله

اشاره

در همان شبي كه طائع را از خلافت خلع كردند، ابوالعباس احمد بن اسحاق المقتدر ملقب به قادر بالله به جاي عموي خويش نشست، و در آن روز چهل و چهار سال از عمرش گذشته بود، و از خلافت جز اسمي بهره نداشت و بر امر خويش مقهور بود(1)تا در ماه ذيقعده سنه ۴۲۲ وفات كرد.

و از براي او تصنيفي است در سنّت و ذم معتزله و روافض.

و در اوائل ايام خلافت او سنه ۳۸۱ شيخ اجلّ عالي مقام، رئيس المحدثين، ابوجعفر محمّد بن علي بن بابويه قمي رحمه الله وفات يافت و در نزديكي حضرت عبدالعظيم در ري به خاك رفت، و از براي او فعلاً بقعه عاليه است در ميان بستان با نضارتي.

و در همين اعصار متأخره در حدود سنه ۱۲۳۸ شكافي در قبر شريفش واقع شده بود، و بسياري از مردم از علماء و صاحبان بصيرت و غيرهم جسد نازنين او را تازه يافتند،(2)و اين مطلب نه مجرد شهرت است، بلكه به صحت پيوسته است.

و كان رحمه الله شَيخ الطّائفة وَفقيههم و وجههم بخراسان، وارد بغداد سنة ۳۵۵ وَ سمع منه شيوخ الطّائفه و هو حديث السّنّ و كان رحمه الله جليلاً حافظاً للأحاديث، بَصيراً بالرّجال، نافداً للأخبار، له نحوُ من ثلاث مأة مصنفٍّ ،(3)لم ير فى القمّيّين مثله فى حفظه وكثرة


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۵۸.

2) روضات الجنات، ج6، ص 140؛ احسن الوديعه، ج2، ص 321؛ تنقيح المقال، ج3، ص 155.

3) در مقدمه كتاب الهدايه ايشان كه توسط مؤسسه امام هادي عليه السلام تحقيق شده است نام ۲۳۱ اثر ايشان آمده است.

علمه، وَ هو المعبّر عنه بالصّدوق، والمولود بدعوة مولأنا صاحب الأمر عليه السلام،(1)و محامده

اكثر من اَن يُحصي و يحصر.

و أنّ قميصاً خَيط من نسج تسعةٍ*** وَ عشرين حرفاً عَن مَعاليه قاصرٌ

و در سنه ۳۸۳ فاضل اديب و شاعر متبحر لبيب محمّد بن العباس ابوبكر خوارزمي در نيشابور وفات كرد «و كان معروفاً بكثرة حفظ اللغة و الأشعار، و له مع سَيف الدّولة وَ صاحب بن عبّاد و غيرهما من عظماء اهلَ زمانه نوادر كثيرةٌ».

و در سنه ۳۸۴ علي بن عيسي معروف به رمّاني نحوي معروف از اهل سرّ من رأي وفات كرد.

و در همان سال محسن بن علي بن محمّد بن ابي الفهم قاضي تنوخي صاحب كتاب الفرج بعد الشدة در بغداد وفات كرد «و محسن كمعلّم على ضبط ابن خلّكان». و در ۲۴ ماه صفر سنه ۳۸۵ كافي الكفاة اسماعيل بن عبّاد طالقاني وفات يافت.(2)لقّب بالكافي، لأنّه كفي السّلطان فخر الدّولة مهمّات ملكه، لأنّه كان وزيره، و له حقّ كثير علي المُسلمين، و لأجله الّف الشّيخ الفاضل حسن بن محمّد القمّي كتاب تاريخ قم و ذكر في اوّله نبذا مِن فضائله، و الّف ايضاً شيخنا الصّدوق رحمه الله كتابَ عيون الاخبار لأجله و صدّر الكتاب بذكرالقَصيدتين له في اهداء السّلام الي مولانا الرّضا عليه السلام

و قال السّيّد الجَليل السّيّد نعمة الله الموسوى الجزائرى رحمه الله فى لوامع الأنوار فى شرح عيون الأخبار، و هُو شرح مشكلات الكتاب، الّفه بعد فراغه من تأليف شرح التوحيد، و بالجملة قال فى وَصف الصّاحب بن عبّاد: وله منَ المَفاخر فى العلم وَالجود وَالكتابة وَ سياسة الملك ما اعترف الثّعالبي و غيره بالعجز عَن توصيفه، و هو استاد الشّيخ عبدالقاهر.


1) نگاه كنيد به: رجال نجاشي، ص ۲۶1؛ كمال الدين، ج ۲، ص ۵۰۲؛ الغيبة شيخ طوسي، ص ۱۹۴ و ۱۹۵.

2) امل الآمل، ص ۴۶۲ - ۴۶۳؛ تأسيس الشيعه، ص ۱۵۹ - ۱۶۱؛ الطليعة في شعراء الشيعه، ج ۱، ص ۱۸؛ رياض العلماء، ج1، ص 84-91؛ الغدير، ج4، ص 42-81؛ يتيمة الدهر، ج3، ص 167-169؛ وفيات الاعيان، ج1، ص 22.

و حكي صاحب روضة الصَّفا: انّه كان يحمل منَ الكتب في سَفره و قر أربع مأة جملٍ، و جانُته الوزارة بالأرث و الأستحقاق كما قال اَبوسعيد الرّستمي في حقه: وَرِث الوزارَة كابراً عن كابرٍ*** مَوصُولة الإسناد بالإسناد

يَروي عن العباس عبّادٌ وزا*** رَتُه و اسماعيلُ عَن عَبّاد(1)

و كان في التشيع و حب اهل البيت عليهم السلام أوحدي الزمان، حتي انّ اهل اصفهان كانوا ينسبون مذهب التّشيّع(2)

پسي شيخ با او عتاب كرد: كه اي دشمن خدا! زنا مي دهي و اين چنين عذر ناموجّه مي گويي؟ خاتون چون اين سخن از او شنيد از روي درد دين فرياد برآورد و گفت: آه! آخر تو ترك سنّت كردي و مذهب ابن عباد را اختيار كردي، [آن] شيخ متنبّه شد. تازيانه از دست افكند و عذر خواست و گفت: أنت سنّيّة حفاً. [حديقة الشيعه، مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۴۵۱] قاضي نورالله فرموده: مخفي نماند كه مشركان قريش جمله جبري بودند و قرآن كريم آن مذهب را از ميان برداشته.

چنان كه مشهور است كه «العدل و التوحيد علويان، و الجبر و التشبيه امويان» ومعاوية و يزيد - عليهما ما يستحقانه-، و يزيد در عهد خويش احياي آن كردند و اهل زمان ايشان تابع ايشان شدند. و غرض اصلي ايشان از آن كه مي گويند: شقاوت جمله اشقياء به ارادة الله تعالي است، آن است كه: چون ديدند كه بعضي از صحابه و تابعين بر خاندان مصطفي ظلم كردند و حق ايشان را به ظلم و طغيان گرفتند و فتوي به خون اهل بيت دادند و عامه جرأت بر استخفاف ايشان نمودند و عقلا بر اين افعال ملامت ايشان مي كردند. براي دفع ملامت اين مذهب را رواج دادند كه بنده را فعالي نيست و جمله فعل خداست و چنين خواست و تقدير چنين رفت كه چنين باشد، تا مردم زبان لعنت از ايشان كوتاه كنند و اقوي شبهه ايشان آن است كه: در عبادت شارع ديده اند كه خداي تعالي خالق خير و شر است، و ندانسته اند كه مراد از شر، فعل قبيح نيست بلكه چيزي است كه به حسب ظاهر مشتمل بر مضرتي يرد مثل سباع و حشرات و مثل قحط و وبا هر چند متضمن حكمت او باشد (انتهى).(مؤلف رحمه الله).

اليه، فيقولون: فلان علي دين ابن عبّاد و كان وفاته في الري ليلة الجمعة من ليالي شهر صفر سنة ۳۸۵، و حمل الي اصفهان و دفن بها، وله مصنّفات كثيرةٌ، منها: كتاب المُحيط فى اللُّغَة سبع مجلّدات و مَن شعره:

1) شعر از ابوسعيد رستمي است نگاه كنيد به: يتيمة الدهر، ج ۳، ص ۲۳۷؛ معجم الادباء، ج6، ص ۲۵۷.

2) نقل است كه در ايام حكومت صاحب بن عباد در اصفهان و ترويج مذهب خود در ميان ايشان، روزي شخصي از اهل اصفهان مردي را ديد كه با خاتون خانه او مباشرت مي نمايد. تازيانه گرفت و خاتون را تأديب مي نمود. خاتون چون سنّيّه بود لاجرم در اثناي تازيانه خوردن مي گفت: القضا والقدر، يعني: زنا گناه من نيست به قضا و قدر خداست.

«أَبا حَسَنٍ لو كانَ حبُّكَ مُدخِلي» الخ

قلت: و قَد مَضي انّه لقّب بالصّاحب لمُصاحبته للأستاد ابن العَميد، و حكي انّه كان أوّلاً وزير مؤيد الدّولة الديلمي، فلمّا توفّي مؤيّد الدّولة في سنة ۳۷۳ و استولي اُخوه فخرالدّولة على مملكته اقرّ الصّاحب على وزارته، و كان مبجّلاً عنده و معظّماً نافذ الأمر وَ أنشده ابوالقاسم(1)الزّعفراني:

أيا مَن عطاياهُ تُهدِي الغِني*** إلي راحَتَي مَن نأي أودنا

كَسَوتَ المُقيمينَ والزّائرينَ*** كسأ لَم تَخَل مِثلَها مُمكناً

و حاشِيَةُ الدّارِ يَمشُونَ في*** صنوف من الخَز إلاّ أنَا(2)فقال الصاحب: قرأت فى أخبار مَعن بن زائدة الشيبانىّ: أن رجلاً قال له: احملنى أيّها الأمير، فأمر له بناقة و فرس و بغل و حمار و جارية، ثم قال: لو علمت أن الله تعالى خلق مركوباً غير هذا لحملنك عليه، و قد أمرنا لك من الخز بجبّة و قميص و عمامة و درّاعة و سَراويل و منديل و مُطرَف و رداء و كساء و جورب و كيس، و لو علمنا لباساً آخر يتخذ من الخز لأعطيناكه.

و اجتمع عنده من الشعراء ما لم يجتمع عند غيره، و مدحوه بغرر المدايح.(3)

و حكي انّه امر فخرالدولة بحفر بئر، و امر الصاحب احد الكتّاب ان ينشيء بذلك كتاباً، و لمّا كان الصاحب لا يفصح عن حرف الراء و يلثغ و له سوء مزاج مع ذلك الكاتب، عمد الكاتب الى كتاب لم تخل كلمة من كلماته عن الراء و هو هذا: أمر أميرالأمراء، - عمره الله - أن يُخفر بئراً فى طريق المارّة، ليشرب منه الصادر والوارد. و حرّر ذلك فى رابع شهر رمضان المبارك، بورك فيه الى يوم المحشر.

فقرأه الصاحب بعبارة لم يوجد فيه راء اصلاً و هى هذه:


1) او عمر بن ابراهيم و اهل عراق است نگاه كنيد به: اليتيمة، ج 3، ص ۳۴۶؛ وفيات الاعيان، ج۱، ص۲۲۹ (پاورقي).

2) نگاه كنيد به: اليتيمة، ج ۳، ص ۱۹۵.

3) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۴۴۹ به نقل از كامل بهائي.

حكم أعدل الحكّام - طولّ الله مدّة حياته-، أن يعمل قليبٌ في سبيل المسلمين لينتفع منه الغادي (والرائح - كذا). و كتب ذلك في اوائل ايّام الصيّام الميمون، لا زال ميموناً الي يوم القيام.

بالجمله، نوادر آثار صاحب بن عباد بسيار است، و از كامل بهائي منقول است كه صاحب را ده هزار بيت در منقبت اهل بيت و تبرّي از اعادي ايشان بوده.

صاحب روضات گفته كه: قبر صاحب در اصفهان در محله اي است معروف به «باب طوقچي » در ميدان كهنه و قبه دارد، و در زمان ما چون منهدم شده بود شيخ علامه حاجي محمد ابراهيم كرباسي امر به تجديد عمارت آن نمود و به زيارت او مداومتي دارد، و عامه مردم تجربه كرده اند كه هركس به زيارت قبر او رود يك هفته نمي گذرد كه خير عاجل نصيب او مي شود.(1)و مراد او از حاجي محمّد ابراهيم كرباسي،(2)علامة عصره و فريد دهره حاجي ملا محمّد ابراهيم بن حاجي محمّد حسن خراساني كاخي(3)ساكن به اصفهان صاحب كتاب اشارات الاصول(4)و نخبه(5)فارسيه است.

و وجه تلّقب والد ماجدش به كرباسي به جهت آن است كه مدتي در محله «حوض كرباس» هرات توطّن فرموده بود، و آن محله را حوض كرباس مي گفتند به جهت آن است كه زني از شيعيان از مزد كرباسي كه به دست خود عمل آورده بود حوضي درست نموده و وقف بر شيعيان نموده.(6)


1) روضات الجنات، ج ۲، ص ۴۱.

2) درباره حاجي كلباسي نگاه كنيد به: كتاب بدر التمام؛ رجال اصفهان، ص۱۱۲؛ تذكرة القبور مرحوم گزي، ص ۱۵۸.

3) كاخ، يكي از حدود خراسان است. و ظاهراً كاخك با كاف باشد. (مؤلف رحمه الله) نگاه كنيد به: لغتنامه دهخدا حرف كاف، ص 94.

4) دو مجلد بزرگ قريب پنجاه هزار بيت.

5) فقه عملي است.

6) روضات الجنات، ج۱، ص ۳۴.

و نزديك قبر صاحب بن عبّاد است قبر علي بن سهل صوفي اصفهاني معاصر جُنيد.

و نيز در سنه ۳۸۵ علي بن عمر معروف به دارقُطني حافظ معروف در بغداد وفات كرد. و چون ديوان سيد حميري را حفظ كرده بود او را به تشيع نسبت دادند، و «دارقطن» به فتح راء اسم محله اي است در بغداد.

و در همان سال محمّد بن عبدالله معروف به ابن سكّره بغدادي شاعر وفات كرد. و او از احفاد مهدي بن ابي جعفر منصور عباسي است، و معاصر است با ابن حجاج شاعر شيعي و ابن حجاج در اشعار خود او را هجو كرده.(1)

و در ششم جمادي الآخره سنه ۳۸۶ محمد بن علي واعظ معروف به ابوطالب مكي صاحب قوت القلوب در بغداد وفات يافت.

و در سنه ۳۸۷ حسن بن ابراهيم بصري معروف به «ابن زولاق» فاضل مورخ وفات كرد.

و نيز در سنه ۳۸۷ فتح «بست» روي داد و ابتداي دولت غزنويان شد، و اين به سبب آن شد كه نوح بن منصور ساماني چون بعد از پدر پادشاه شد امراي خراسان بر او ياغي شدند، او به امير سبكتكين كه شحنه غزنه بود نامه كرد كه شرّ ايشان كفايت كند، و در سنه ۳۸۴ امير نوح امارت بعضي خراسان به سبكتكين و بعضي به پسرش تفويض كرد.

و امير نوح در جمعه سيزدهم رجب سنه ۳۸۷ وفات كرد. و پس از او منصور بن نوح امير شد و در سال سيصد و هشتاد و نه وفات كرد و دولت سامانيان منقرض شد، و مدت سلطنت ايشان صد و دو سال و شش ماه بوده و ملك ايشان از حدود ديار ترك تا حدود هند و فارس و عراق بود، و دارالملك ايشان «بخارا».

و سامان از نسل بهرام چوبين است كه پيش از اسلام بود، و پدر سامان سارباني مي كرد، و سامان را اندك اعتباري پيدا شد پيش خليفه معتمد، و خليفه تمام ماوراء


1) الغدير، ج۴، ص ۸۸-100؛ و ابن حجاج شاعر معروف قرن چهارم، ص ۱۱۹.

النهر را به نصر پسرش داد «نقل من بعض التواريخ، والله العالم».

و در سنه ۳۸۸ حمد بن محمّد خطّابي بُستي در «بست» وفات كرد، و نسب حمد به زيد برادر عمر بن الخطاب منتهي مي شود. و خطابي در ادبيت و علم و زهد شبيه به ابوعبيد قاسم بن سلاّم بوده، و تصنيفات بديعه دارد از جمله: غريب الحديث و معالم السنن شرح سنن ابي داود است.

و در سنه ۳۹۱ حسين بن احمد معروف به ابن حجاج(1)شاعر امامي و مادح اهل بيت وفات كرد، و در پايين پاي حضرت موسي بن جعفر عليه السلام به خاك رفت برحسب وصيت خود، و هم وصيت كرده بود كه بر لوح قبرش بنويسند: «وَ كَلبُهُم باسطٌ ذراعَيه بالوَصيدٍ».(2)و جماعتي او را مرثيه گفته اند مانند سيد رضي(3)و غيره، و او را در درجه امرء القيس(4)شمرده اند، و قصيده معروفه: «يا صاحبَ القُبّةِ البَيضا علي النَّجفِ» از انشادات اوست، و از براي او در باب اين قصيده قضيه لطيفه است كه مقام نقلش نيست(5)جَزاء الله خَير الجَزاء.

و هم در سنه ۳۹۱ حسام الدوله مقلد بن مسبب كه اوّل حكام بني عقيل است كه در ديار موصل و شام و حلب و انبار سلطنت داشتند بر دست يكي از غلامانش كشته شد.

از تاريخ مصر نقل شده كه: حسام الدوله را شعر نيكو و رفض فاحش بود، تا آن كه از او نقل است كه به يكي از حاجيان وصيت كرده بود كه: چون به مدينه طيبه برسي سلام من به حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم برسان و بگو كه: اگر شيخين در جوار تو


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: ابن حجاج شاعر معروف قرن چهارم از نگارنده پاورقي ها.

2) سوره كهف، آيه ۱۸.

3) ديوان الشريف الرضي، ج ۲، ص 862-864.

4) نگاه كنيد به: وفيات الاعيان. ج۱، ص ۱۶۸؛ انوار الربيع في انواع البديع، ص ۱۷0؛ الكني والالقاب، ج۱، ص۲۵۶.

5) نگاه كنيد به: روضات الجنات، ج3، ص 162؛ الغدير، ج4، ص 92؛ رياض العلماء، ج2، ص 14-17؛ ادب الطف، ج2، ص 159.

مدفون نبودند هر آينه به سر و چشم به زيارت تو مي آمدم.

و لكن جناب علامه حلي در اجازه كبيره كه بر بني زهره داده نقل كرده كه مقلد بن المسيّب پيغام جسارت آميز و كلمات كفريّه براي قبر آن حضرت فرستاد، آن شخص مبلّغ تبليغ كرد. لكن در خواب ديد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام را و آن كه جناب اميرالمؤمنين عليه السلام او را به قتل رسانيد، آن خواب را تاريخ برداشت، چون برگشت از حجاز مقلد بن المسيب را كشته بودند در همان

شب كه تاريخ برداشته بود.

و بالجمله، از احفاد اوست شرف الدولة بن قريش كه ملكي بود كريم و فاضل و حليم.

گويند كه: ابن حيّوس شاعر او را مدح كرد به قصيده كه يك بيتش اين است: انت الّذى نفق الثناء بسوقه*** و جرى النَّدى بعروقه قبل الدّم

كه از شنيدن اين شعر شرف الدوله به پا خواست و امر كرد كه براي ابن حيِوس فرش آوردند و او را گفت: بنشين و تنمه قصيده را بخوان، و پس از اتمام قصيده «موصل» را به عنوان اقطاع به او داد و تيول او گردانيد.

و هم نقل است كه شخصي از او حاجتي خواست و به او گفت: «ايّها الامير! لاتَنس حاجتي» گفت: «اذا قضيتُها نَسيتُها».

و در سنه ۳۹۲ ابوالفتح عثمان معروف به ابن جنّي موصلي نحوي صاحب لُمع و غيره در بغداد وفات كرد.

و در سنه ۳۹۸ بديع الزّمان همداني(1)احمد بن الحسين فاضل شاعر امامي در هرات وفات يافت.

و هو المبدع للمقامات، حكي: انّه مات من السّكّتة و عجل دفنه، فأفاق في قبره، وَ سمع صوته باللّيل، وَ انّهم نبشوا قبره فوجدوه قد قبض على لحيته وَ مات من هول


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۱۲۷؛ اليتيمة، ج۴، ص ۲۵۶؛ معجم الادباء، ج۲، ص161؛ ابن حجاج، ص ۹۳؛ مقدمه شرع مقامات بديع الزمان الهمداني.

القبر،(1)وللبديع: الرسائل البَديعة والنَظم المليح.

فمن رسائله:(2)الماء اذا طال مكُثه ظهر خُبثُُه، وإذا سكن مَتنُه تحرّك نَتنهُ، و كذلك الضّيف يَسمَجُ لقاؤه إذا طالَ ثَواؤه، وَ يثقُل ظَّله اذا انتهى محلُّه.(3)

ميهمان گرچه عزيز است ولي همچو قفس*** خفه مي سازد اگر آيد و بيرون نرود (مؤلف رحمه الله)

والسلام.

و تقل: انه قد كان من غاية مهارته فى الكتابة والانشاء يبدء بآخر الكتاب والأرقام و يكتب الي ان ينتهي باوله بعكس الجمهور، و ناهيكَ به فضلاً و كمالاً.

و في الدّرّ المسلوك: في سنة ۳۹۸ توفّي ابونصر اسماعيل بن حمّاد الجوهري صاحب الصّحاح بنيسابور، اعتراه وسوسةٌ فَصعد الى سطح الجامع القديم و قال: أيّها النّاس، انّى عملت فى الدّنيا شيئاً ثمّ انقلب علىّ، فسأعمل للاخرة أمراً لم أسبق اليه، و ضمّ الى جنبيه مصراعى باب وَ شدّهما بخيط وَ صعد مكاناً عالياً و زعم أنّه يطير، فوقع فمات.

و در سنه۰ ۴۰ ابوالفتح(4)بُستي علي بن محمّد كاتب شاعر معروف در «بخارا» وفات كرد.

و هو المشهور بجودة الشعر و الكلمات الرشيقة و الالفاظ البديعة.

فمنها: من أصلح فاسده أرغم حاسده، من أطاع غضبه أضاع أدبه، من سعادة جَدّك و قوفك عند حدّك،(5)و من شعر البستي.

إذا تحدثتَ فى قوم لتؤنسهم*** بما تُحدّثُ من ماضٍ و من آتٍ

فلا تُعِد لحَديثٍ إنّ طبعهُم*** مُوَكّل بمعاداة المعاداتِ(6)


1) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۱۲۹.

2) اليتيمة، ص ۲۶۴؛ وفيات الاعيان، ج ۱ ص ۱۲۸.

3) و يقرب من هذا المعنى قول الشاعر بالفارسية:

4) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۳، ص 376؛ اليتيمة، ج۴، ص 302؛ المنتظم، ج ۷، ص ۷۲؛ تاريخ الحكماء بيهقي، ص ۴۹؛ الشذرات، ج 3، ص ۱۵۹؛ طبقات سبكي، ج۴، ص ۴.

5) وفيات الاعيان، ج ۱۳، ص 376-377.

6) وفيات الاعيان، ج 3، ص 377.

و له قصيدة طويلة مشتملة علي مواعظ و حكمٍ اوردها بتمامها كمال الدّين الدّميري في لغة «الثّعبان» من حيات الحيوان مطلعها:

زيادة المرء في دنياه نقصان***و ريحه غير محض الخير خُسران(1)

و لأبي الفتح البستي ايضاً كما في السلافة.

و اني غريب بين بُست و اهلها*** و ان كان فيها جيرتي و بها اهلي

و ما غرته الانسان في شقّة النَّوي*** و لكنّها والله في عدم الشّكل

و در سنه ۴۰۱ احمد بن محمّد بن عياش صاحب مقتضب الاثر في عدد الائمة الاثني عشر وفات يافت. و ابن عياش جد و پدرش از وجوه اهل بغداد بوده اند.

و خود او از مشايخ اهل حديث بوده الاّ آن كه در آخر عمر اختلال يافت، و او شيخ روايت ابوالقاسم علي بن محمّد بن علي خزّاز قمي صاحب كفاية الاثر في النصوص است.

و در سنه ۴۰۳ محمّد بن الطيب معروف به قاضي ابوبكر باقلائي(2)بصري ناصر طريقه ابوالحسن اشعري در بغداد وفات يافت. و باقلائي (به كسر قاف) منسوب است به باقلا و بيع آن، «و كان الباقلائي معروفاً بالمناظرة».

و هم در سنه ۴۰۳ به قتل رسيد سلطان استرآباد و توابع آن : الامير بن الامير قابوس بن وشمگير ملقب به شمس المعالي، و قابوس به فصاحت و بلاغت معروف بود و خطش خط نسخ بر اوراق خوش نويسان كشيده بود، هرگاه صاحب بن عبّاد را نظر بر خط وي افتادي گفتي: «هذا خط قابوس ام جناح طاووس» و به علت سفّاكي، لشكرش بر او خروج كردند و او را در حبسش كردند تا در سنه ۴۰۳ در حبس مقتول شد.

و در سنه ۴۰۴ بهاء الدولة بن عضدالدوله ديلمي وفات كرد و سلطان الدوله

پسرش به جاي او نشست.


1) حيات حيوان الكبري، چاپ تهران، ج ۱، ص ۲۴۵ و چاپ دارالكتب العلمية بيروت، ج ۱، ص ۲۵0.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: تبيين ابن عساكر، ص 17؛ تاريخ بغداد، ج ۵؛ ص ۳۷۹.

و كان بهاء الدولة ملك العراق والاهواز سنة 379 الي سنة 403 و استوزر سابور بن اردشير، فانشأ هذا الوزير في كرخ بغداد خزانة كتب وقفها علي افادة الناس. قال ياقوت: لم يكن في الدنيا احسن كتب منها، كانت كلها بخطوط الائمة المعتبرة و اصولهم المحرّرة».

و در سنه ۴۰۵ محمّد بن عبدالله نيشابوري معروف به حاكم و ابن البّيع كسيّد صاحب المستدرك علي الصحيحين و غيره وفات كرد.

(سيد رضي)

و در ششم محرم سنه ۴۰۶ سيد اجل شريف و عنصر لطيف، محمّد بن الحسين معروف به سيد رضي ذوالحسبين، نقيب علويه و شريف اشراف بغداد، وفات يافت، و اين سيّد بزرگوار برادر سيد مرتضي است و به عظمت شأن و علو همت و فصاحت زبان معروف است، وفاتش قبل از سيد مرتضي واقع شد و فخر الملك وزير(1)و جميع اعيان و اشراف و قضات به جنازه او حاضر شدند و سيد مرتضي نتوانست از كثرت جزع و غصه بر جنازه شريف نظر كند.

لاجرم در تشييع و دفن او حاضر نشد بلكه در حرم مطهر حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام رفت و فخرالملك بر جنازه سيد رضي نماز خواند و در خانه آن جناب او را دفن نمودند، آن گاه فخرالملك آخر روز بود كه رفت سيد مرتضي را از حرم برگردانيد و به خانه برد، و بعد از چندي جسد شريف رضي را به كربلا حمل كردند و در نزد قبر والدش در جوار حضرت امام حسين عليه السلام دفن نمودند.

و سيد رضي را تصنيفات بسيار است، از جمله: مجازات القرآن و مجازات النّبوية و كتاب معاني القرآن است، و از مجموعات آن جناب كتاب نهج البلاغه است و اشعار بسيار گفته و جماعتي از فضلاء اشعار او را جمع نموده و تدوين


1) وزير سلطان بهاءالدوله ديلمي.

نموده اند و فضلا را به اشعار او عنايتي تمام است و او را، اشعر قريش » مي گفتند.(1)

و نيز در سنه ۴۰۶ ابوحامد احمد بن محمد شافعي اسفرايني در بغداد وفات كرد.

قيل: كان يحضر درسه سبعمأة مُتَفقّهٍ، و روى أنّه قابله بض الفقهاء فى مجلس المناظرة بما لايليق، ثمّ اتاه فى اللّيل معتذراً اليه، فَانشده:

جَفاءٌ جري جهراً لدي النّاس و انبسط*** و عذرٌ اتي سرّاً فأكّد ما فرط

وَ من ظَنّ ان يمحو جليّ جفائه*** خفيّ اعتذار فهو في اعظم الغلط(2)

و در بيست و هشتم ربيع الاول سنه ۴۰۷ ابوغالب محمّد بن علي واسطي ملقب به فخرالملك وزير بهاء الدولة بن عضدالدوله ديلمي مقتول شد، و گفته شده كه: بعد از ابن عميد و صاحب بن عبّاد از براي آل بويه وزيري به عظمت فخرالملك نيامده، و نوادر حكايات او بسيار است:

«قيل أنّ رجلاً شيخاً وقع الى فخرالملك المذكور قصّة سَعى بهلاك شَخصٍ، فلمّا وقف فخرالملك عليها قلبها و كتب فى ظهرها: السّعاية قبيحةٌ و ان كانت صحيحةً، فان كنت اَجريتها مجرى النّصح فخُسرانك فيها أكثر من الريح، و معاذ الله ان نقبل من مهتوك فى مَستورٍ، و لولا انّك فى خفارة من شيبك ثقابلناك بما يشبه مقالك، و تردع و امثالك. فاكتم هذا العيب واتقّ ممّن يعلم الغيب.(3)

و قاضي نورالله در مجالس نقل كرده كه: فخرالملك به غايت كريم و جواد و باذل و نيكو نهاد و كثيرالصلاة والصدقات بود، تا آن كه هر روز هزار فقير را جامه مي پوشانيد. و اوّل كسي است كه در شب نصف شعبان قسمت حلواء به فقرا نمود و مايل به تشيع بود.

و در سنه ۴۰۷ سلطان الدوله(4)او را در اهواز كشت.


1) مرحوم مؤلف در منتهي الآمال، ج ۲، ص ۴۰۷ نيز درباره ايشان سخن گفته است.

2) مرآة الجنان، ج ۳، ص ۱۳.

3) مرآة الجنان، ج ۳، ص ۱۶.

4) سلطان الدوله پسر بهاءالدوله پسر عضدالدوله ديلمي است.

و از تاريخ ابن كثير شامي نقل كرده كه: او وزير سلطان الدوله بود. و اوست كه سور حائر شريف حضرت امام حسين عليه السلام را بنا نهاد، (انتهي).(1)

و نقل عن كتاب انس الجليل: انّ فى سنة سبع و أربع مأة فى شهر ربيع الأوّل وَقعَت النّار فى مشهد الحسين عليه السلام من جَهة بعض القناديل المتبرّكة، وَ جاء الخبر بانّه حدث فى الرّكن اليمانى مِنَ المسجد الحرام أيضاً انكسار و سقط الجدار المقابل لقبر رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم و انهدمت القبّة الكبيرة الّتى هى عَلى صخرة بيت المقدس، وَ هذه من اعجب الأتّفاقات.

و در سنه ۴۱۰ احمد بن موسي معروف به ابن مردويه اصبهاني عالم معروف اهل سنّت وفات يافت.

و در نيمه ماه صفر سنه ۴۱۱ شيخ حسين بن عبيدالله بن ابراهيم بن الغضايري وجه الشيعة و شيخ مشايخهم صاحب رجال وفات يافت، و بسياري گفته اند كه: ابن غضايري مطلق صاحب رجال احمد، نجل جليل حسين بن عبيدالله است، و صاحب روضات الجنات در اين مقام كلام را بسط تمام داده، طالبين به آن جا مراجعه كنند.

و نيز در سنه ۴۱۱ فردوسي صاحب شاهنامه وفات كرد، و در طوس به خاك رفت.

و در سنه ۴۱۳ در شب جمعه سيم ماه رمضان شيخ اجلّ سعيد ابوعبدالله محمّد بن محمّد بن النعمان ملقب به مفيد(2)و معروف به ابن معلّم وفات كرد، و اين شيخ

بزرگوار به كثرت فضايل و مناقب معروف است و عامه و خاصه به فضل او معترف

و از بجر علم او مغترفند(3)و قريب به دويست كتاب تأليف فرموده.(4)


1) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۴۵۵- ۴۵۶.

2) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: رجال نجاشي، ص ۲۸۳؛ رجال طوسي، ص ۵۱۴؛ فهرست طوسي، ص۱۵۷؛ و مقدمه آثار پر ارج ايشان.

3) نگاه كنيد به: مراة الجنان، طبع هند، ج ۳، ص ۲۸؛ البداية و النهايه، ج ۱۲ ص ۱۵؛ سير اعلام النبلاء، ج ۱۷، ص ۳۴؛ المنتظم، ج ۸، ص ۱۱؛ ميزان الاعتدال، ج ۲، ص 30، ش ۸۱۴۳؛ العمر ذهبي، ج ۲، ص ۲۲۵.

4) فهرست طوسي، ص ۱۸۶.

و ابن حجر عسقلاني گفته كه: شيخ مفيد را منتي است بر هر يك از اماميه.(1)

و خطيب گفته كه: خداوند به موت او اهل سنّت را راحت داد، و گفته شده(2)كه: در تشييع جنازه او هشتاد هزار شيعه جمع گشته بود.(3)

«و كان مولده يوم الحادي عشر من ذي القعدة سنة ۳۳۶، و صلّي عليه سيّدنا المرتضي بميدان الأشتان، و ضاق علي النّاس مع كبره، و دُفن في داره سنين، ثمّ نقل الي مقابر قريش و دفن بالقرب من جانب رجلي سيّدنا و امامنا ابي جعفر الجواد عليه السلام الي جانب قبر شيخه الاجل ابي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه القمّي؛ و كان يومَ وفاته يوماً مشهوراً لَم ير اعظم منه من كثرة الناس للصّلاة عليه و كثرة البكاء من المخالف له و من المؤالف، و مدائح ذلك الشّيخ الأجلّ اكثر من أن يكتب، وكفى فى فَضله التّوقيعات المعروفة الصّادرة عن امامنا الغائب - عجل الله فرجه -، و عنوان بَعضها:

للأخ السّديد، و المولي(4)الرَّشيد، الشّيخ المفيد اَبي عبدالله محمّد بن محمّد بن النّعمان، أدام الله إعزازه.

و عنوان بعضها: «من عبدالله المرابط في سبيله، الي مُلهَمِ الحقّ و دَليله:

بسم الله الرّحمن الرّحيم، سَلام الله عليكَ أيّها العَبد الصّالح، النّاصر للحقّ، الدّاعى اِلَيه بكلمة الصِّدق - الخ».(5)

و حُكي انّه وجد مكتوباً عَلي قبره بخطّ القائم عليه السلام:

لا صوّت الناعِي بفقدك إنّه*** يومٌ علي آلِ الرّسُولِ عَظيمٌ

إن كُنتَ قد غُيّبتَ في جَدَثِ الثري*** فالعَدلُ وَالتوحيدُ فيك مقيمٌ

وَالقائم المهديّ يَفرَحُ كُلَّما*** تُلِيَت عَليكَ مِن الدّروس علوم(6)


1) لسان الميزان ج ۵، ص ۳۶۸.

2) نگاه كنيد به تاريخ بغداد، ج ۳ ص 331، ش ۱۲۹۹؛ لسان الميزان، ج ۵، ص ۳۶۸.

3) شذرات الذهب، ج۱، ص 200؛ مرأة الجنان، ج ۳، ص 28.

4) والولي.

5) الاحتجاج، ج ۲، ص 318-325؛ ط نجف.

6) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۴۷۷؛ رجال بحرالعلوم، ج ۳، ص۳۲۲؛ رياض العلماء، ج ۵، ص ۱۷۷؛ الكني والالقاب، ج ۳، ص ۱۶۵.

وَ له مناظراتُ لطيفةٌ و حكايات مع القوم جيدة طريقة، منها: مناظراته مع الثّاني في آية العارفي عالم الرّؤيا، الّتي اَوردها تلاميذه الشّيخ ابوالفتح الكراجكي في كنز الفوائد، و منها: مناظرته مع الرّماني، و اوردها ابن ادريس في آخر مستطرفات السّرائر، إلي غير ذلك.

و در سنه ۴۱۴ قاضي عبدالجبّار معتزلي صاحب مغني وفات كرد.

و در سنه ۴۱۶ ابوالحسن تِهامي علي بن محمّد شاعر مقتول شد و «تهامي» (به كسر تاء) منسوب به «تهامه» است كه اطلاق بر مكّه مي شود و به همين جهت رسول خدا را تهامي مي گفتند.

و نيز در سنه ۴۱۶ سلطان الدوله ديلمي وفات كرد.

و در سيزدهم ماه رمضان سنه ۴۱۸ وفات يافت ابوالقاسم حسين بن علي وزير مغربي(1)كه مردي فاضل و عاقل و شاعر و شجاع و در فن وزارت كم نظير بود، و او را مصنفات بسيار است از جمله: كتاب خصايص در علم قرآن، و مادر او فاطمه دختر ابو عبدالله محمّد بن ابراهيم بن جعفر نعمان [نعماني] صاحب كتاب غيبت است.

و در سنه ۴۲۰ علي بن عيسي معروف به «ربعي» نحوي در بغداد وفات كرد و «ربعي» (به تحريك) منسوب است به ربيعه.

و در سنه ۴۲۱ در شهر ربيع الآخر يا يك سال بعد از آن سلطان محمود سبكتكين غزنوي در «غزنه» وفات يافت، و سلطان محمود از سلطنت حظ عظيمي داشت و بسياري از بلاد را تسخير كرد و از بلاد هند نيز فتح كرد و بت معروف به «سومنات» را او بشكست، و قضيه «سومنات» طويل است.

و به سلطنت سلطان محمود دولت سامانيه منقرض شد و سلطنت سامانيه در


1) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: امل الأمل، ج ۲، ص ۹۷، ۲۶۴؛ الكني والالقاب، ج ۱، ص 237؛ اعيان الشيعه، ج ۶، ص ۱۱۱، لسان الميزان، ج ۲، ص 301؛ شذرات الذهب، ج ۲، ص ۲۱۰.

ماوراء النهر و خراسان بوده، و مدت ملك ايشان صد سال و شصت و شش ماه و ده روز بوده، و پدر سلطان محمود سبكتكين از امراء بوده، و ابوالفتح بُستي كاتب وي

بوده.

چون سلطان محمود وفات نمود پسرش محمّد به جاي پدر بر تخت نشست و چون قائم به تدبير مملكت نبود و منهمك در لذات بود رعيت او را عزل نمودند و حبس كردند و برادرش سلطان مسعود را سلطان كردند.

و در زمان او سلجوقيه قوت گرفتند و با او جنگها كردند، تا بالاخره او را در سنه ۴۳۰ بكشتند و سلجوقيه بر ممالك مستولي شدند و اوّل ايشان طغرل بيك بوده، چنانچه به آن اشاره خواهد شد.

ابن خلّكان نقل كرده كه: سلطان محمود سبكتكين حنفي مذهب بوده و ميل به طريقه شافعي كرد، و در «مرو» فقهاء را جمع كرد و التماس نمود كه ترجيح دهند يكي از دو مذهب را، علماء اتفاق كردند كه در خدمت سلطان دو ركعت نماز موافق مذهب شافعي و دو ركعت موافق مذهب ابوحنيفه بخوانند، هركدام را كه سلطان پسنديد آن مذهب ترجيح داشته باشد، پس «قفال مروزي»(1)كه يكي از فقهاء «مرو» بوده، برخاست وضو گرفت و دو ركعت نماز با شرايط و اركان از طهارت و ستر و قبله با سنن و آداب به جا آورد و گفت: اين نماز شافعي است.

آن گاه براي نماز خواندن به مذهب ابوحنيفه برخاست و پوست سگ دباغي كرده را بر خود پوشيد، و ربع آن را به نجاست آلوده كرد و با شراب خرما وضو منعكساً و مُنكّساً گرفت. و چون تابستان بود مگس و پشه بسيار بر او جمع شد، پس رو به قبله كرد و احرام بست بدون نيت و به فارسي تكبير گفت و قرائت كرد عوض يك آيه به فارسي «دو برگ سبز»، پس دو دفعه سر بر زمين زد مانند خروس


1) وي محمّد بن اسماعيل السّاشي فقال مؤلف رسالة الشافعي و اصول الفقه است كه در سال 365 هـ درگذشته است. درباره او نگاه كنيد به: الاعلام زركلي، ج ۷، ص ۱۵۹؛ طبقات سبكي، ج ۲، ص ۱۷۶؛ وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۴۵۸؛ تهذيب الاسماء واللغات، ج ۳، ص ۲۸۲؛ مفتاح السعادة، ج ۱، ص ۲۵۲؛ وج۲، ص ۱۷۸.

كه منقار بر زمين زند بدون فصلي و بدون ركوعي و تشهد خواند و ضِرطه در آخر داد و گفت: اين نماز ابوحنيفه است.

سلطان گفت: اگر اين نماز او نباشد تو را مي كشم، به جهت آن كه هيچ صاحب دين و مذهبي اين نماز را تجويز نمي كند، طائفه حنفيه نيز انكار كردند.

قفال گفت: كتابهاي ابوحنيفه را آوردند و سلطان امر كرد يكي از كنّاب را كه بر مذهب نصرانيت بود قرائت مذهبين كند، چون تحقيق كردند معلوم شد مذهب ابوحنيفه در نماز همان طريق است كه قفال به جا آورد. سلطان محمود از مذهب ابوحنيفه اعراض كرد و در مذهب شافعي داخل شد.(1)

و در ذي حجه سنه ۴۲۱ احمد بن محمّد بن حسن اصفهاني شاعر معروف به امام مرزوقي وفات كرد و اين شهر آشوب او را از شعراء اهل بيت عليهم السلام شمرده.(2)


1-

۲-


1) وفيات الاعيان، ج ۵، ص 180-181؛ مغيث الخلق في ترجيح قول الحق، ص ۵۹ - ۷۵؛ نجات الرشيد عبدالقادر بداوني طبق نقل حزين لاهيجي در الاغاثه.

2) معالم العماء، ص ۱۳۹، چاپ مكنية الحيدرية نجف.

ذكر ايام خلافت عبدالله بن القادر القائم بأمرالله

اشاره

در ماه ذي قعده سنه ۴۲۲ كه قادر از دنيا رخت كشيد پسرش عبدالله قائم بأمرالله به جاي پدر نشست، و گفته شده كه: او در بين خلفاء امتيازي داشت به احسان و عدل و صدقات و قضاء حاجات، و پيوسته امر خلافت بر او مستقيم بود تا آن كه ارسلان(1)

و نقل شده كه: وجه بساسيري (يعني ارسلان تركي) چون بر بغداد استيلا يافت حي علي خيرالعمل را زياده كرد و خانه خليفه را غارت كرد و عمارتي عالي بر قبر منور امامين همامين حضرت هادي و عسكري عليهما السلام در سامره بنا نهاد.در وجه تسميه بساسيري گويند: چون ارسلان غلام يكي از بزرگان فسا بوده و اهل فارس اهل فسا را بساسيري گويند به مناسبت آن كه فسا در اصل بسا است و سير به معني زمين است مانند گرمسير، و در كتب عربيه مردم فسا را فسوي گويند (مؤلف رحمه الله)

•
• المنتظم، ج ۸، ص 190-196، 201-212؛ سير اعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۱۳۲، شذرات الذهب، ج ۲، ص ۲۸۷- ۲۸۸؛ الوافي بالوفيات، ج ۸، ص ۲۳6.تركي بساسيري او را مأخوذ داشت و به «عانه» برد و حبس كرد، قائم قصه خود را نوشت و به جانب مكّه فرستاد تا به كعبه آويختند، پس طغرل بك به جهت انتصار خليفه با ارسلان طرف شد و او را بكشت و خليفه را مكرماً به مكان خود برگردانيد.(2)

و در ايام او در سنه ۴۲۳ شيخ جليل احمد بن عبدالواحد ابن احمد بزاز معروف


1) ارسلان ابتدا، مملوك بهاءالدوله پسر عضدالدوله ديلمي بوده و كم كم كار او بالا گرفت و بزرگ شد و رشته امورات و تدبير مملكتي با او شد و به اسم او در منابر عراق و غيره خطبه مي خواندند و ملوك از او وحشت داشتند تا آنكه طغرلبك او را در سنه ۴۵۱ بكشت.*

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۶0.

به ابن عبدون وفات يافت «و هو المعروف بابن الحاشر، و يكنّي اباعبدالله، كثيرالسماع والرواية».(1)

و نيز در سنه ۴۲۳ ابن البوّاب(2)علي بن هلال كاتب در بغداد وفات كرد، و علي بن هلال آن كس است كه به حسن خط معروف بوده، و ابن مقله اوّل كسي است كه خط كوفي را تغيير داد و علي بن هلال تنقيح و تهذيب او نمود.

و در اوائل سنه ۴۲۷ ابواسحاق احمد بن محمّد نيشابوري مفسر معروف به ثعلبي صاحب كتاب تفسير و عرائس وفات كرد.

و كان هذا الرّجل إما شيعيّاً أو قليل التّعصّب، و نقل فى تفسيره كثيراً من احاديثنا، وَ لهذا نقل العلاّمة المجلسى عنه فى البحار.

و فيها(3)توفّى عبدالله بن أحمد الشّافِعى الملّقب بالقَفّال المروزى الفقيه المعروف.

(مهيار ديلمي)

(4) و در سنه ۴۲۸ در پنجم جمادي الآخره مهيار ديلمي شاعر شيعي معروف وفات كرد. و مهيار مجوسي(5)و از اولاد انوشيروان عادل بوده و بر دست سيد رضي اسلام آورده.

(ابوعلي سينا)

و نيز در سنه 428 يا سنه 427 ابو علي حسين بن عبدالله بن سينا معروف به


1) ابن عبدوس كتابهايي تأليف كرده از جمله آنهاست تفسير خطبه فاطمه عليها السلام نگاه كنيد به: رجال نجاشي، ص ۸۷؛ رجال شيخ، ص 450.

2) لقب بابن البواب لأن اباء كان بواباً لبني بويه. (مؤلف رحمه الله)

3) مرحوم والدم در كتاب كني و الالقاب وفات قفال مروزي را در سنه ۴۱۷ ضبط فرمود و در اين جا احتمال مي رود اشتباه شده باشد به هر حال ما اين جمله را به حال خود باقي گذاشتيم. (علي بن المؤلف رحمه الله)

4) منابع شرح حال مهيار را در پاورقي فوائد الرضوية آورده ايم.

5) نگاه كنيد به: البداية و النهاية، ج ۱۲، ص 14.

شيخ الرئيس(1)در همدان وفات كرد.

و كان ابن سينا نادرة عصره في علمه و ذكائه، وَ صنّف كتاب الشّفا في الحكمة و الأشارات والقانون فى الطّبّ وَ غير ذلك، و من شعر ابن سينا فى الطّبّ:

اسمع جميع وصيّتي و اعمل بها*** فالطّبّ مجموعٌ بنظم كلامي

اقلل جماعَك ما استطعتَ فإنه*** ماءُ الحَياةُ تَصبُّ فى الأرحام وَ اجعَل غَذاكَ كُلّ يوم مرةً*** واحذَر طَعاماً قبل هَضم طَعامِ

و قيل في تاريخ ولادته و فواته شعراً بالفارسية، و هو هذا:

حجّة الحقّ ابوعلي سينا*** در شجع (۳۷۳) آمد از عدم به وجود

در شصا (۳۹۱) كرد كسب جمله علوم*** در تكز (۴۲۷) كرد اين جهان بدرود(2)

ثمّ اعلم: انّ ابن سينا كانَ معاصراً للحكيم الماهر: ابي علي احمد بن محمّد بن يعقوب بن مسكويه - كنقطويه - الرّازي الأصل، الأصفهاني المسكن و الخاتمة، صاحب طهارة الأعراق الّتي مَدَحها المحقّق الطّوسي بقوله:

«بنَفسى كتاباً حار كلّ فضيلَةٍ*** و صار لتكميل البريّة ضامناً

و كلاهما معاصران للحكيم المتأله: علي بن الهيثم الملقّب بـ «بطلميوس الثاني»، العالم الماهر في فنون الحكمة والرّياضي، صاحب التّصانيف الكثيرة، و الّذي قد حكي فيه انّه قد عَرض له حين موته اسهالٌ دَمَويّ فكان كلّما يعالج نفسه ينتج بالعكس، الي ان آيَس الحياة.

فقال: آه، ضاعت الهنّدسة، و بَطَلت المعالجة وَ علوم الطّبّ و لم يبق الاّ تسليم النّفس الى باريها، ثمّ امتدّ بنفسه الى القبلة و قال: إلَيكَ المَرجَعُ و المصير، رَبّ عَلَيكَ تَوَكَّلتُ وَ اِليكَ اُنيبُ.

و امّا ثانويّته فباعتبار البطلميوس الحكيم المهندس الرّياضي اليوناني صاحب كتاب الثّمرة فى علوم النّجوم، وَالمجسطى المشهور فى الهيئة الّذي قد حرره المحقّق الطّوسى، و شرحه ايضاً كثيرة من مَهَرّة الرّياضيّين، وَ قيل: ان بطلميوس كان تلميذ جالينوس، و جالينوس تلميذ بليناس، و بليناس تلميذ ارسطو، و ارسطو تلميذ افلاطون، و هو تلاميذ


1) وفيات الاعيان، ج ۱۴، ص ۱۵۷؛ تاريخ الحكماء، ص 413؛ لسان الميزان، ج ۲، ص۲۹۱.

2) روضات الجنات، ج ۳، ص۱۷۲.

سقراط، و هو تلميذ بقراط، و هو تلميذ جاماسب، و جاماسب اخو گشتاسب و هو مِن تلامذة لقمان الحكيم عليه السلام.

و در سنه ۴۲۹ عبدالملك بن محمّد معروف به ثعالبي نيشابوري مؤلف فقه اللغة و سر الأدب و يتيمة الدَّهر في محاسن اهل العَصر وفات كرد، قبل في وَصف كتابه:(1)

أبيات أشعار اليتيمة***أفكار أبكار القديمة

ماتوا و عاشت بعدهم*** فلذلك سُمِّيَت اليتيمة

و در همان سال، اوّل ظهور سلطنت سلاطين سلجوقيه شد، و اوّل سلطان ايشان طغرل بك بوده، و اوّل جائي را كه تسخير كردند طوس بوده.

و در سنه ۴۳۰ حافظ احمد بن عبدالله اصفهاني معروف به ابونعيم صاحب كتاب حلية الاولياء(2)وفات كرد.

و فاضل خبير آميرزا عبدالله اصبهاني در رياض العلماء فرموده كه: ابونعيم جد اعلي مجلسيين - عليهما الرضوان - مي باشد، و ظاهر آن است كه از علماء شيعه بوده لكن تقيه مي كرده «والله العالم».(3)

و هم در سنه ۴۳۰ دولت آل بويه منقرض شد و ابتداء دولت سلجوقيه شد، و گفته شده كه مدت دولت آل بويه صد و بيست و هفت سال بوده.

و در سنه ۴۳۱ وفات كرد عالم حكيم عارف ناصر خسرو معروف به جامعيت در علوم ظاهريه و باطنيه و مراتب حكمت و عرفانيه تلميذ علي بن جعفر معروف به ابوالحسن خرقاني متوفي در سنه ۴۲۸ و نقل شده كه ناصر خسرو از رياضت كارش


1) قائل ابوالفتوح نصرالله بن قلافس شاعر اسكندري است.

2) در اين كتاب بسياري از مناقب مولا علي عليه السلام ثبت است. ساير آثار او را در مقدّمه خود بر كتاب الاربعون حديثاً في المهدي عليه السلام او معرفي كرده ايم.

3) و نيز نگاه كنيد به: نامه دانشوران در شرح حال ابونعيم، ص ۷۰۷؛ روضات، ج ۱، ص ۲۷۵. ظاهراً شيعه بودن او صحيح نيست و اكثريت قريب به اتفاق دانشمندان او را عامي مذهب مي دانند. نگاه كنيد به: معالم العلماء، ص ۲۱. طبقات اعلام الشيعه، ج ۵، ص ۱۷؛ اعيان الشيعه، ج ۹، ص ۴؛ ذكر اخبار اصفهان، ص 27-31.

به جايي رسيده بود كه در هر ماهي يك دفعه طعام مي خورد، و مهارت تمامي در تسخير جن داشته، و قبر وي در «بدخشان» است و از اشعار اوست:

ناصر خسرو به جايي مي گذشت*** مست و لا يعقل نه چون خمّارگان

ديد قبرستان و مبرز روبرو*** بانگ بر زد گفت كاي نظّارگان

نعمت دنيا و نعمت خواره بين*** اينش نعمت اينش نعمت خوارگان

و ينسب اليه ايضاً: گويند چه پيغمبر ما رفت ز دنيا (الخ)(1)

و در سنه ۴۳۲ در سلخ جمادي الاولي ابوالعباس جعفر بن محمّد معروف به المستغفري نسفي سمرقندي خطيب حنفي وفات يافت، و اين مرد صاحب كتاب طب النبي صلي الله عليه و آله و سلّم معروف است كه علامه مجلسي در بحار نقل فرموده، و خواجه نصير طوسي در آداب المتعلمين، متعلمين را امر به ارجاع به آن فرموده وله كتب اُخر. و در ۱۴ صفر سنه ۴۳۴ ابوطاهر منجم شيرازي، تبريزيان را گفت كه امشب به جهت زلزله آفتي عظيم به ساكنان اين شهر مي رسد، بنابر آن داروغه شهر به خروج مردم فرمان داده، زمره انقياد كردند و فرقه حركت ننمودند به حسب اتفاق در آن شب زلزله واقع شد، و بيش از چهل هزار كس در زير خاك ماندند، در مجالس المؤمنين از حبيب السير نقل كرده.(2)

(سيد مرتضي )

و در سنه ۴۳۶ در ماه ربيع الاوّل سيد اجلّ تحرير، ذالمجدين ابوالقاسم الشريف علي بن الحسين بن موسي بن محمّد بن موسي بن ابراهيم بن موسي بن جعفر عليهما السلام مشهور به سيّد مرتضي(3)و ملقب به «علم الهدي» وفات كرد. و آن جناب شريف عراق و مجتهد علي الاطلاق و مرجع فضلاي آفاق بوده، علماي اماميه از زمان او تا اين زمان از علوم او استفاده مي نمايند و او ركن ايشان و معلم ايشان است،


1) روضات الجنات، ج ۸، ص 162.

2) مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۸۰.

3) مؤلف محترم در منتهي الآمال، ج ۲؛ ص ۴۰۵ نيز درباره اين عالم بزرگ شيعي بحث كرده.

كتابهاي بسيار تأليف فرموده و كتاب غرر و دررسيد را علماء عامه توصيف و مدح كرده اند، چندان كه هيچ كتابي از علماء اماميه را به آن حد وصف نكرده اند، و هم علماء عامه تمامي سيد را مدح و تجليل كرده اند و او را اعلم مردم به عربيت گفته اند.

و عمري نسابه امامي بيت پدران سيد را اجل بيت بني الكاظم عليه السلام گفته، و صاحب جامع الاصول او را مجدّد مذهب اماميّه در رأس ماه رابعه شمرده.(1)

و ذكر ابن ابي الحَديد في شرحه علي النّهج: انّ الشّيخ المفيد رحمه الله رأي في منامه انّ فاطمة عليها السلام جائت بالحسن و الحسين عليهما السلام و قالت له: «يا شيخي، علّم ولدَي هذين الفقه»، ثمّ جائت الصّباح فاطمة(2)امّ السّيّد المرتضى والرّضى بهما اليه، و قالت: ذلك،(3)و هى

مشهور.

و كذا الرّؤيا الّتى رَآها عند منازعته مع السّيّد المرتَضى رحمه الله، مضمونها: انه قال: يا شيخي و مُعتَمدي، الحقّ مع ولدي.

و حكى انّه كان للسّيّد من الأموال والأملاك ما يتجاوز عن الوَصف، قيل: كان يدخل عليه من املاكه فى كلّ سنة اَربعة وعشرون الف دينارٍ، و خلّف من كلّ شىء ثمانين حتّى انّ عمره كان ثمانين سنة و ثمانية اشهر.

و عَن الشّهيد الثّاني قال: ذكر ابوالقاسم التّنوخي صاحب السّيّد: حصرنا كتبه فوجدناها ثمانين الف مجلّد من مصنّفات و محفوظات و مقروّات،(4)فمن اجل ذلك سمي بالثّمانيني.

و بالجملة، هو فى جمعه بين الدّنيا والآخرة مصداق قول الصّادق عليه السلام لإسحاق بن عمّار


1) جامع الاصول، ج۱۲، ص ۲۲۲.

2) كانت فاطمة امّ السيدين بنت ابي محمّد الحسين بن احمد بن الحسن، المكني بابي محمّد والملقّب بالناصر الكبير، ملك بلاد الديلم و الجبل، و هو ابن علي بن الحسن بن علي بن عمر بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليهم السلام.(مؤلف رحمه الله)

3) نگاه كنيد به: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج ۱، ص ۴۱؛ و ترجمه آن در منتهي الامال، ج ۲، ص ۱۰۶؛ الدرجات الرفيعة، ص ۵۴۹، ط نجف.

4) شهيد ثاني رحمه الله در حواشي خلاصه نگاه كنيد به: امل الآمل، ج ۲، ص ۱۸۴؛ قاموس الرجال، ج ۷، ص ۴۴2-443.

وَ اخيه اسماعيل: و قد يجمعهما الله لأقوام يعني الدّنيا وَ الآخرة.

و حكي: انّه لمّا كانَت العامّة في زَمن الخلفاء تشتّت مذاهبهم في الفروع وَ اختلاف الآراء و تفرّق الأهواء بحيث لم يمكن ضبطها، فقد كان لكلّ واحد من الصّحابة والتابعين و مَن تبعهم الى تلك الأعصار مذهب برأسه، التجأوا الى تَقلبها فاجمعوا على ان يجمعوا النّاس على بعض المَذاهب.

فاتفَقت كلمة رؤسائهم و عقيدة عقلائهم على أن يأخذوا من أصحاب كلّ مذهب خَطيراً من المال. فالحَتفيّة و الشّافعية و المالكيّة و الحنبليّة لوفور عدّتهم جاؤا بما طلبوه، فقررّوهم على عقائدهم وَاجمعوا على صحّة خصوص هذه الاربعة وَ بطلان غيرها، و كان ذلك فى عصر السّيّد فرأى السّيّد الخليفة و كان هو القادر بالله و واطاه عَلى ان يأخذ من الشّيعة مأة ألف دينار ليَجعل مذهبهم فى عدّة تلك المذاهب و يرتفع التّقية، فتقبّل الخليفة ثمّ انّه بذل لذلك من عين ماله ثمانين الفاً و طلب من الشّيعة بقيّة المال، فلم يفوا به، فلم يدخل مذهب الشيعة فى تلك المذاهب.

و كان السّيّد رحمه الله نحيف الجسم، حَسن الصّورة و يُدّرس في علوم كثيرة و يجري علي تلامذته رزقاً، فكان للشّيخ الطّوسي ايّام قرائته عليه كلّ شهر اثني عشر دينارا، و للقاضي ابن البرّاج كل شهر ثمانية دنانير، و كان قد وقف قرية على كاغذ الفقهاء، و تولّى نقابة النّقباء و امارة الحاج بَعد اخيه الرضى و هو منصب والدهما، و قد تلمذ على السّيّد الجم الغفير من علمائنا، كالشّيخ الطوسي، و المتكلّم الفقيه ابي يعلي سلاّر بن عبدالعزيز الدّيلمي، و ابي الصّلاح تقي بن نجم الحلبي و السّيّد عمادالدّين و خليفة المفيد و الجالس مجلسه السّيّد ابي يعلي محمّد بن الحسن الجعفري، و الشّيخ ابي الفتح محمّد بن علي الكراجكي، وَ الشّيخ ابي الحسن سليمان الصّهرشتي، و ابي عَبدالله جعفر الدوريستي وَ المفيد النيشابوري، و غيرهم من الأجلة -رضوان الله عليهم اجمعين -.

و بالجملة، فقضائل السّيّد اكثر من أن يحصر و يعدّ، و كان نصيرالدّين الطوسى كما حكي عنه انّه اذاجري ذكر السّيّد في دَرسه، يقول: - صَلَوات الله عليه -، و يلتفت الي القضاة وَ المدرسين و يقول: كيف لايُصلّى على السّيّد المرتَضى، وَ مات السّيّد فى بلد

الكاظمين و دفن في داره. ثم نقل الي جوار جده الحسين عليه السلام و دفن عند اخيه و ابيه في المحلّ المعروف بابراهيم المجاب و هو جدّه و ابن الأمام موسى الكاظم عليه السلام، و قبر ابراهيم فى الحائر مشهور، كذا نُقل عن العلأمة الطّباطبائى بحر العلوم رحمه الله، و كانه القبر الواقع فى اواخر رواق فوق الرّأس مَن الحرم المطهّر.

و نيز در سنه ۴۳۶ محمّد بن علي الطيب معروف به ابوالحسين بصري معتزلي در بغداد وفات كرد.

و در سنه ۴۳۸ احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبي مفسر مشهور وفات يافت.

و در سيم ربيع الاوّل سنه ۴۴۹ احمد بن عبدالله بن سليمان معروف به ابوالعلاء(1)

ص ۴۶۱- 4۷۰؛ الوافي بالوفيات، ج ۱، ص 275-285؛ و منابع ديگري كه در كتاب دانشوران روشندل، ص 40-44 آورده ايم.

مُعرّي شاعر اديب ماهر معروف وفات يافت، و ابوالعلاء در سن سه سالگي يا چهار سالگي چشمش از آبله نابينا شده بود، و در باب كوري او گفته شده:

اَبا العَلا بن سليمانا*** انّ العمى أولاك احسانا

لو ابصرت عيناك هذا الورى*** لم ير انسانُكَ انساناً

و كان على المشهور: مرميّاً بالزنّدقة والألحاد، و مكث مدّة خمس وَ اربعين سنة لأ يأكل اللحم تدّيناً، و مناظراته مع السّيّد المرتَضي و حكايات جَودة فهمه و علمه مشورة، و نقل: انّه دخل ذات يَوم على السّيّد المرتضى رَضى الله عنه فعثر برجل، فقال الرّجل: مَن هذا الكلب، فقال أبوالعَلاء: الكلب من لايعرف للكلب سَبعين اسماً، فقربّه المرتَضى فوجده علاّمة، ثمّ انّه قد جري في بعض الأيّام ذكر المتنبّي في خدمة السّيّد، فتنقّصه المرتَضي و ذكر معائبه، فقال المعرّي: لو لم يكن للمتنبّي مَن الشّعر إلاّ قوله: «لَك يا منازل في القلوب منازلُ» لكفاه فضلاً و شرفاً.

فغَضب المرتَضى و امر باخراجه من مجلسه، ثمّ قال: أتدرون أىّ شىء أراد بذكر هذه


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: المختصر في اخبار البتر، حوادث سال ۴۴۹؛ تاريخ الاسلام، ج۱۱. قسمت سوم،

القَصيدة؟ فانّ للمتنّبى اجود منها، انّما اراد قوله:

و إذا أتَتكَ مذمّتى من ناقصٍ*** فهى الشّهادة لى بأنّى كامِلٌ(1)

و له أيضاً مع السّيّد محاجَةً بالرّمز فى مَراتب التّوحيد و قِدَم العالم، فليطلب من اواخر كتاب الأحتجاج،(2)و بالجملة، كان المعرّى(3)

الم تر ان العجز قد زوّج ابنه*** ببنت التواني ثم انقدها مهراً

فراشاً وطيّاً ثم قال لها ارقدي*** فانكما لابدّ ان تولدا فقراً

اخذه من قول اميرالمؤمنين عليه السلام: ان الاشياء لما ازدوجت. ازدواج الكسل و العجز فننجا بينهما الفقر. (مؤلف رحمه الله)

نسيج وحده فى العربيّة، ضربت أباط الأبل اليه، و كان يقول: اتمنّي ان اري الماء الجاري و كواكب السّماء، حيث كان اعمي.

والمعرّى: نسبةً الى معرّة النّعمان، و هَى قريةٌ من قرى ارض الشّام بالقرب من حماة.

و نيز در سنه ۴۴۹ چنانچه از مرآت الجنان يافعي منقول است، وفات كرد شيخ عالم ثقه ابوالفتح محمّد بن علي كراچكي، رأس شيعه و تلميذ سيد مرتضي و شيخ مفيد. و كتاب كنزالفوائد و كتاب تعجب از تصنيفات اوست و در كنزالفوائد از شيخ مفيد بسيار نقل مي كند، و له تصنيفات آخر.(4)

و در سنه۴۵۰ ثقه جليل القدر شيخ ابوالعباس احمد بن علي بن احمد معروف به نجاشي صاحب كتاب رجال معروف وفات يافت، و گفته شده كه: نسب شريفش منتهي مي شود به هفت واسطه به عبدالله نجاشي والي اهواز «و كان الشيخ النجاشى رحمه الله شيخاً بهياً ثقة، صدوق اللسان عند المخالف والموافق، و قد يرجّح قوله على قول الشيخ رحمه الله مع التعارض».

و نيز در سنه ۴۵۰ علي بن محمّد بصري معروف به ماوردي فقيه شافعي صاحب حاوي و ادب الدين و الدنيا و غيره وفات كرد، گفته شده كه: تا زنده بود


1) عمدة الطالب، ص 205؛ قاموس الرجال، ج ۷، ص ۴۴۴.

2) الاحتجاج، ج ۲، ص ۶۱۲-617.

3) وللمعرّي:

4) كنزالفوائد و تعجب و معدن الجواهر اين مرد بزرگ به فارسي ترجمه شده است. خداوند سبحان توفيق چاپ مجدد كتاب التفضيل، و كتاب البرهان علي صحّة طول عمرالامام صاحب الزّمان و كتاب معدن الجواهر (همراه با ترجمه فارسي) را به معلق عنايت فرموده كه خدا را شاكرم.

تصانيف خود را ظاهر نكرد مبادا كه در نيت قربت او شوبي داخل شود.

و در سنه ۴۵۴ محمّد بن سلامه معروف به قضاعي فقيه شافعي صاحب كتاب شهاب وفات كرد.

و در اول سنه ۴۵۵ اسماعيل سرقسطي مقري نحوي اندلسي وفات يافت.

و در هشتم يا هيجدهم شهر رمضان سنه ۴۵۵ محمّد بن ميكائيل بن سلجوقي معروف به طغرلبك اوّل سلاطين «سلجوقيه» در ري وفات كرد، و اصل سلاطين «سلجوقيه» از ماوراءالنهر نزديك «بخاري» بوده، و سلطنت ايشان قوت گرفت و بسياري از بلاد را تسخير كردند، طغرل بك دختر قائم بأمرالله را تزويج كرد.

و بعد از فوت طغرل بك الب ارسلان محمّد بن داود بن ميكائيل بن سلجوق سلطان شد و مدت نه سال سلطنت كرد، و در دهم ربيع الاول سنه ۴۶۵ مقتول شد و در «مرو» در نزد قبر طغرلبك و پدرش داود به خاك رفت.

و الب ارسلان همان است كه بر قبر ابوحنيفه مشهدي بنا كرده و مدرسه در بغداد بنا كرد و اموال بسيار صرف آن نمود و «الب» (به فتح همزه و سكون لام)، مركب با «ارسلان» لفظ تركي است، (يعني شجاع) اسد.

و بعد از الب ارسلان پسرش ملكشاه سلطان شد، و محاسن ايام سلطنت او بسيار است، و دخترش را به مقتدي بالله خليفه تزويج كرد، و در شانزدهم شوال سنه ۴۸۵ وفات يافت.

و بعد از او مملكت او ما بين سه پسر او قسمت شد: يكي سلطان سنجر و ديگري بركياروق و سيم ابوشجاع محمّد، ولكن مشاراليه در سلطنت سلطان سنجر بود و دو برادر او مثل تابع او بودند.

و در سنه ۴۹۵ خطبه به نام سلطان محمّد خواندند و بعد از بركياروق سلطنت براي او خالص شد و در ۲۴ ذي حجه سنه ۵۱۱ وفات يافت، و تفصيل سلطنت سلجوقيه را اين مقام گنجايش ذكر ندارد.

و در سنه ۴۵۶ علي بن احمد معروف به ابن حزم اندلسي مشهور به غزارة علم صاحب

كتاب محلي وفات كرد، و ابن حزم همان است كه علماء متقدمين و متأخرين را سبك مي شمرد و احترام ايشان را مراعات نمي نمود و ايشان را حقير ياد مي نمود، لاجرم

احمد بن عريف در حق او گفته: كان لسان ابن حزم و سَيف الحجّاج بن يوسف شقيقَين.(1)

و در سنه ۴۵۸ علي بن اسماعيل معروف به ابن سيده لغوي معروف وفات كرد. و در دهم جمادي الاولي همان سال احمد بن الحسين معروف به امام بيهقي شافعي صاحب سنن و غيره وفات كرد و «بيهق» نزديك نيسابور است به مسافت بيست فرسخ «و كان البيهقي قليل التّعصّب، و له علي الشّافعيّة حقٌ عظيم، و هكذا له على الشّافعى منّة عظيمةً لما صنّف فى نصرة مذهبه».

و در شب دوشنبه بيست و دوّم محرم سنه ۴۶۰ شيخ طائفه و رئيس اماميه، فخرالاعاجم ابوجعفر محمّد بن الحسن الطوسي - نورالله ضريحه - وفات يافت. و كان الشّيخ رحمه الله جليل القدر، عظيم المنزلة، عارفاً بالرّجال و الأخبار و الفقه و الأصول و الكلام و الأدب، وَ جميع الفَضائل تُنسب اليه، صنّف فى كلّ فنّ من فُنون الاسلام، و هو المُهَذِّبُ للعقائد فى الأصول و الفروع، وَ الجامع لكمالات النّفس فى العلم وَ العمل، و كان مرجع فضلاء الزّمان و مُربّيهم، حتّي حُكي انّ فضلاء تلامذته الّذين كانوا مجتهدين، يزيدون على ثلاث مأة فاضل من الخاصّة و من العامّة ما لايحصى، والخلفاء اعطوه كرسىّ الكلام، و كان ذلك لمن كان وَحيد عصره وعلاّمة دهره، و كان ذلك ببَغداد، ثمّ هاجر الي مشهد اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - خوفاً من الفتن الّتي تتجدّد ببَغداد، و احرقت كتبه و كرسىّ كان يجلس عليه للكلام، و له تأليفاتٌ كثيرةٌ فى التّفسير والأصول والفروع و غيرها، منها: كتاب التَّهذيب و الاستبصار المشهوران في جَميع الأعصار، دُفن رحمه الله بداره وَ هى الآن مسجد معروفٌ بمسجد الطّوسى بقرب الحضرة العلويّة، (لازالت مهبطاً للفيوضات السُّبحانيَّة).

و در سنه ۴۶۱ مسجد جامع دمشق بسوخت، و در سنه ۴۶۳ يوسف معروف به ابن عبدالبرّ شافعي: صاحب كتاب استيعاب، و احمد بن علي معروف به خطيب


1) مراة الجنان، ج ۳، ص ۶۱.

بغداد صاحب تاريخ بغداد وفات يافتند «كما قيل: كان عبدالبرّ حافظ المغرب و الخطيب البَغدادي حافظ المشرق، و ماتا في سنة واحدة» و قبر خطيب در بغداد نزديك قبر بشر حافي در باب حرب است.

و در همان سال ابويعلي ، محمّد بن الحسن بن حمزه جعفري وفات كرد «و كان هو خليفة الشّيخ المفيد وَ الجالس مجلسه متكلّم فقيهٌ».

و هم به قولي در آن سال سلاّر بن عبدالعزيز ديلمي جيلاني مؤلف مراسم و شاگرد سيد مرتضي وفات كرد.

و در سنه ۴۶۵ الب ارسلان مقتول شد و پسرش جلال الدوله به جاي وي نشست.

و در همان سال شيخ ابوالقاسم عبدالكريم بن هوازن قشيري صوفي، تلميذ و داماد ابوعلي دقاق وفات نمود و در نيشابور نزديك قبر او به خاك رفت، و قشيري مؤلف رساله كبيره قشيريه است كه براي طوائف عرفا و صوفيه نوشته است، و «قشير» (كزبير) ابوقبيلة من العرب.

و در سنه ۴۶۶ آب دجله سي ذراع زياد شد و بغداد غرق شد و صد هزار خانه با زيادتر خراب شد و بسياري از اموال و نفوس تلف گشت.

و در سنه ۴۶۷ علي بن الحسن معروف به ابوالحسن باخرزي شاعر مشهور در مجلس انس خود كشته شد، و از مؤلفات اوست كتاب دمية القصر و عصرة اهل العصر كه در ذيل يتيمة الدهر ثعالبي است، و باخرز (به فتح خاء معجمه و تقديم راء مهمله ساكنه برزاي)، اسم ناحيه اي است از نواحي نيشابور، و اين رباعي از محقق طوسي در حق باخرزي معروف است:

مفخر دهر شيخ باخرزي*** بالله ارتو به ارزني ارزي

با خردمند كي تواني زيست*** چون تو را گفته اند باخرزي

و هم در سنه ۲۶۷ قائم بأمرالله وفات كرد، و علت موت او آن شد كه: قصد كرد و خوابيد، چون در خواب شده بود موضع فصد گشوده گشته بود و خون بسيار آمده بود تا قوتش برفت و هلاك شد، و وقايع ايام خلافت او بسيار بوده، چنانچه به

مختصري از آن اشاره شد.

و هم نقل شده كه: در ايام خلافت او قحطي سختي در مصر شد كه از زمان يوسف صديق تا آن زمان چنان قحطي ديده نشده بود و هفت سال طول كشيد، و كار به جايي رسيد كه مردم هم ديگر را بخوردند و گرده ناني به پنجاه دينار خريده شد و سگ به پنج دينار قيمتش رسيد.

و حكايت كرده اند كه زني را ديدند كه از قاهره مصر بيرون شده بود و يك مُد جواهر با او بود و فرياد مي كرد كه: كيست اين مد جواهر را به يك مد گندم از من بخرد؟ كسي به نزد او نرفت كه از او بخرد.(1)

فقير گويد كه: فاضل ماهر آسيد محمّد باقر در روضات در ترجمه ملا اسماعيل خاجوئي از جناب آقا هادي نجل آخوند ملا محمّد صالح مازندراني نقل كرده كه: او در بعضي مجامع خود نقل نموده حكايت قحطي مصر را در سنه ۴۶۵، پس از آن گفته كه: در ايام ما سنه ۱۱۳۴ به جهت فتنه افغان و محاصره ايشان شهر اصفهان را چنان قحطي شد تا هشت ماه كه يك من گندم كه هيجده رطل عراقي باشد فروخته شد به پنجاه و پنج تومان كه هزار درهم باشد.

و كار به جايي رسيد كه گندم و برنج و ساير حبوبات تمام شد و مردم گوشت مي خوردند، و گوشت گوسفند و گاو و اسب و استر و حمار تمام شد، گوشت سگ و گربه را خوردند، پس از آن گوشت مردار خوردند و كار به جايي رسيد كه يك ديگر را مي كشتند كه گوشت او را بخورند، و چندان مرگ و قتل شايع شد كه روزي هزار هزار نفس هلاك مي شد و اسباب دنيوي و املاك قيمتش به ربع عشر رسيده بود، و قسم به پروردگار كعبه كه مبالغه و جزاف گفته نشد،(2)«اعاذنا الله من مثله».

(سلاطين صفويه)

مؤلف گويد كه: ابتداء ظهور افاغنه متصل شد به انتهاء دولت سلاطين صفويه و


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۶۲ به نقل از مرآة الزمان.

2) روضات الجنات، ج ۱، ص ۱۱۷- ۱۱۸.

سلطنت ايشان در ايام افاغنه منقرض شد، و اگرچه ذكر سلاطين صفويه اجنبي از مقام است، لكن شايسته باشد كه به طور مختصر اشاره به ايشان شود.

همانا سلاطين صفويه نه نفر بودند، و به زياده از دويست و بيست سال سلطنت كردند، و ترويج دين شيعه و مذهب جعفري نمودند، اوّل ايشان: شاه اسماعيل اوّل بود كه نسبش منتهي مي شود به شيخ صفي الدين ابي الفتح اسحاق اردبيلي موسوي كه نسب او منتهي مي شود به حمزة بن موسي الكاظم عليه السلام.

و شاه اسماعيل در مبدأ امر با جماعتي از صفويّه كه مريد او و مريد اَباء عرفاء راشدين او بودند از بلاد و «جيلان» خروج كرد در سنه نهصد و شش در حالي كه به سن چهارده سالگي بود، و جنگ كرد تا بلاد آذربايجان را فتح و تسخير كرد و سلطنت پيدا كرد و امر كرد كه مذهب اماميه را ظاهر كنند.

چون سن شريفش به سي و نه رسيد وفات كرد و فرزندش شاه طهماسب سلطان شد، و اين در روز دوشنبه ۱۹ ماه رجب سال نهصد و سي هجري بوده، و پنجاه و چهار سال سلطنت كرد، و قزوين درالسلطنه او بوده، و معاصر بوده با شيخ بهائي و پدرش شيخ حسين رحمه الله.

و بعد از او پسرش شاه اسماعيل ثاني سلطان شد، و او بر طريقه و مذهب اهل سنّت بوده و با اهل ايمان و علماء سادات ايشان بد بود، لاجرم حق تعالي او را مهلت نداد و در مجلس طرب خويش ناگهان خناق كرد و بمرد، و زياده بر يك سال سلطنت نكرد.

آن گاه برادرش سلطان محمّد مكفوف، معروف به «شاه خدابنده ثاني» سلطان شد و ده سال سلطنت كرد، و از پس او فرزندش شاه عباس اوّل معروف به ماضي، سلطان شد و مدت چهل و چهار سال در كمال ابهت و جلالت سلطنت كرد.

و بعد از او حفيد او شاه صفي اوّل، فرزند فرزندش صفي ميرزا شهيد، سلطان شد و چهارده سال سلطنت كرد، و در قم وفات كرد.

و بعد از او فرزندش شاه عباس ثاني سلطان شد، و مدت بيست و شش سال

سلطنت كرد.

و بعد از او فرزندش شاه صفي دوّم معروف به شاه سليمان لباس سلطنت پوشيد.

بعد از او فرزندش شاه سلطان حسين، سلطان گرديد و اواخر سلاطين صفويه بوده، و متصل شد دولت ايشان به فتنه افاغنه و محاصره ايشان شهر اصفهان را، چنانچه گذشت. و چون اهل شهر مضطر و ملجأ شدند، سر تسليم پيش آوردند و دروازه ها را مفتوح نمودند، افاغنه در شهر ريختند و خون جمله از اعيان و عظماء دولت صفويّه را بريختند و شاه سلطان حسين را حبس كردند با برادران و فرزندان او. و اين واقعه در سنه ۱۱۳۷ بوده.

در همان سال فاضل هندي وفات يافت.

و پيوسته سلطان در حبس بود تا سلطان محمود افغاني بمرد و سلطان اشرف مردود به جاي وي نشست و اين واقعه در هشتم شعبان همان سال بوده، پس به امر او قريب پانصد حمام و مدرسه و مسجد را خراب كردند. و چون فتوري در دولت خود ديد از اصفهان حركت كرد و امر كرد سلطان حسين صفوي را در محبس هلاك كردند، و او را بدون غسل و كفن بگذاشت، و اهل و عيال او را اسير كرد، و اموالش را به غارت برد.

و اين واقعه در ۲۲ محرم سنه۱۱۴۰ بوده، پس مردم بعد از زماني نعش شريف سلطان را به قم حركت دادند و او را در جوار حضرت فاطميه لازالت مهبطاً للفيوضات الرّبانية، نزديك پدرانش به خاك سپردند، والله العالم.(1)



1) مؤلف محترم در منتهي الآمال، ج ۲، ص 421-425؛ و در فوائد الرضوية، درباره سلاطين صفويه بحث كرده است.

ذكر خلافت عبدالله بن القائم المقتدي بأمرالله

در سال چهارصد و شصت و هفت كه قائم بأمرالله وفات كرد، پسرش ابوالقاسم عبدالله مقتدي بأمرالله قائم به امر خلافت شد، و او مردي عالي همت بوده و از نجباي بني عباس به شمار مي رفته، و از محاسن كارهاي او اين كه مغنيات و خواطي را از بغداد بيرون كرد، و امر كرد كه هيچ كس بي لنگ داخل حمام نشود، و برجهاي حمامها را خراب كنند به جهت صيانت زنهاي مردم و حفظ ناموس ايشان.

و در ايام او در سنه ۴۶۸ ابوالحسن واحدي علي بن احمد صاحب تفاسير: بسيط و وسيط و وجيز و غيره در نيشابور وفات كرد.

و در سنه ۴۷۱ و به قولي سنه ۴۷۴ شيخ مقدم اديب عبدالقاهر بن عبد الرحمن شافعي جرجاني(1)نحوي بياني مشهور وفات كرد، و شيخ عبدالقاهر صاحب تأليفات است كه از جمله شرح ايضاح و اعجاز القرآن و عوامل مأه و غيرها است، و او از تلامذه ابن جني و صاحب بن عباد و غيرهما است، و «جرجان» نزديك به طبرستان است و آن همان «استراباد» و نواحي او است و از بناهاي يزيد بن مهلب بن ابي صفره است، و عوامل جرجان را جماعتي شرح كرده اند، مانند: قطب راوندي، و ملا محسن اديب نحوي تلاميذ قوام الدين قزويني و فاضل هندي و ابن خشاب و خود مانن(2)


1) بغية الوعاة، ج 2، ص106.

2) نگاه كنيد ايضاً به: كتابشناسي كتب درسي حوزه از اين بنده.

و در سنه ۴۷۸ امام الحرمين عبدالملك بن شيخ عبدالله جويني(1)شافعي استاد غزالي و غيره در نيشابور وفات كرد و بعد از چند سال جنازه او را به كربلا حمل دادند و در نزد پدرش به خاك رفت، و نقل شده كه پدرش مادر او را كه جاريه بود از پول حلال خريده بود و از كسب يد او را طعام مي داد و چون امام الحرمين را متولد كرد با مادرش وصيت كرد كه شير ديگري را به او مده كه شير در طفل اثر دارد.

اتفاقاً وقتي مادرش كسالتي داشت و آن طفل مي گريست، يكي از زنان همسايه رقت كرد به حال طفل و مقداري شير به او داد، پدرش كه وارد شد و فهميد، او را سرازير كرد و پيوسته دست به دلش كشيد تا آن شير را قي كرد، و گفت: مردن طفل من آسان تر است تا فساد طبع او به شير غير.(2)

و نقل شده كه: گاهي در حين مناظره فترتي براي او حاصل مي شد، مي گفت: اين از بقيه همان شير است.

فقير گويد كه: شير در طبيعت طفل خيلي اثر مي كند، و در حال حسن بصري فهميدي كه فصاحت او از بركت پستان امّ سلمه زوجه رسول صلي الله عليه و آله و سلّم بوده.

و قال ابن خلّكان: و غلقت الأسواق يوم موته، و كسر منبره بالجامع،(3)و كانت تلامذته قريباً من أربعمأة نفر، فكسروا مخابرهم و اقلامهم، و اقاموا على ذلك عاماً كاملاً.

در نهم شعبان سنه ۴۸۱ وفات يافت عزالمؤمنين ابوالقاسم عبدالعزيز معروف به ابن برج فقيه امامي مؤلف جمله از كتب فقهيه مثل: كامل و موجز و مهذب و غيرها.

«وكان من تلاميذ السّيّد المرتضي و الشّيخ و الكراجكي و ابي الصّلاح الحلبي، و كان قاضياً على طرابلس (بضمّ الموحّدة و اللأم) مدينة بساحل الشّام قريبةً من بَعلبك، و يستفاد من الدّرّة البهيَّة أنّ من القاب ابن البرّاج «الحافي»، قال في مَبحث صلاة الميّت:


1) نگاه كنيد به: الملل والنحل، ج ۱، ص ۹۹: مقدمه ابن خلدون، ص ۴۶۵؛ وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۱۶۷؛ المنتظم، ج ۹، ص ۱۸؛ طبقات سبكي، ج ۳، ص ۲۴۹.

2) وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۶۹.

3) وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۷0.

و الخلع للحذاء دون الأحتفاء*** و سنّ في قَضائه الحافي الحقا(1)

و در حدود سنه ۴۸۱ شيخ ابواسماعيل خواجه عبدالله انصاري صوفي كه از احفاد ابو ايوب انصاري است و صاحب رساله مناجات فارسيه و كلمات حكميه است وفات كرد، و در بقعه «گازرگاه» هرات به خاك رفت.

و در سنه ۴۸۳ علي بن محمد معروف به ابن مغازلي فقيه شافعي صاحب مناقب و ذخاير وفات يافت.

و در سنه ۴۸۵ حسن بن علي ملقب به نظام الملك طوسي وزير سلاطين سلجوقيه (سلطان ملكشاه سلجوقي) به قتل رسيد. و نظام الملك عنايتي تمام به فقهاء و صوفيه داشته، و او اوّل كسي است كه انشاء مدرسه كرد و مردم به او اقتداء كردند در بناء مدارس.

و در سنه ۴۸۷ مقتدي به موت فجأه وفات كرد، و به قولي جاريه او شمس النهار

اورا مسموم نمود.



1) روضات الجنات، ج۴، ص ۲۵.

ذكر ايام خلافت احمد بن المقتدي المستظهر بالله

چون مقتدي از دنيا رخت بربست، پسرش مستظهر بالله ابوالعباس احمد به جاي وي نشست، و گفته اند كه او مردي بوده لين الجانب، كريم الاخلاق ، و خواهان علما وصلحاء.(1)

و در ايام او سنه ۴۸۸ محمّد بن ابي نصر فتوح بن عبدالله بن حميد اندلسي معروف به حُمَيدي صاحب كتاب جمع بين الصحيحين در بغداد وفات يافت، و حميدي (به ضم مهمله و فتح ميم) منسوب است به جدش حميد.

و در سنه ۴۹۲ فرنگيها بيت المقدس را محاصره كردند، و بعد از مدت يك ماه و نيم كه محاصره طول كشيد، زياده از هفتاد هزار از مردم آن جا را بكشتند، و مشاهد آنجا را منهدم و ويران كردند، و يهوديان را در كنيسه شان جمع نمودند و كنيسه را بر ايشان بسوزانيدند و جمعي فرار كردند و به بغداد رفتند، چنان تظلم كردند كه ديدهاي مردم برايشان بگريست.

و هم در آن سال و به قولي در سنه ۵۱۸ قرآن عثمان را از مدينه «طبريه » به جامع دمشق نقل كردند به جهت آنكه مبادا كفار بر او ظفر يابند، مردم به استقبال او بيرون شدند و قرآن را در خزانه شرقيه مسجد مقصوره جامع دمشق نهادند، و آن قرآني بود به مركب نوشته بودند بر پوست، و گفته شده كه: عثمان قرآن ننوشته بلكه مصاحب عثمان به خط زيد بن ثابت بوده كه به امر عثمان نوشته بوده.

و هم در سنه ۴۹۲ مجدالملك ابوالفضل اسعد بن محمّد قمي بر اوستاني وزير


1) عيون التواريخ، ج۱۲، ص ۸۳؛ الكامل، ج ۸، ص ۲۸۱؛ اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۶۶.

سلطان بركباروق را لشكريان بكشتند و در جوار حضرت امام حسين عليه السلام به خاك رفت.

و از آثار اوست قبه ائمه اربعه در بقيع و چهار طاق عثمان بن مظعون رحمه الله، و مشهد كاظمين عليه السلام، و مشهد سيد جليل عبدالعظيم حسني رحمه الله در ري، و غير آن از مشاهد سادات علوي و اشراف فاطمي عليهم السلام.(1)

و در سنه ۴۹۸ ركن الدين بن ملكشاه بن الب ارسلان سلجوقي برادر سلطان سنجر در بروجرد وفات كرد، و ممالك بسيار در تحت تصرف او بوده.

و نيز در سنه ۴۹۸ و به قولي در سنه ۴۹۵ «حلّة سيفيه» بنا شد، چنانچه ابن خلّكان در احوال امير صدقه بن منصور مزيدي(2)اسدي ملقب به سيف الدوله تصريح كرده و از اين جهت معروف است به «حله سيفيه ».

و در اول سنه ۵۰۴ علي بن محمّد معروف به «الكيا هراسي» در بغداد وفات كرد، و «الكيا» (به كسر كاف، يعني كبيرالقدر) و «الكيا» از فقهاء شافعيه است و تجويز كرده لعن يزيد بن معاويه را به عكس غزالي، چنانچه در احوال يزيد به شرح رفت.

و در سنه ۵۰۵ محمّد غزالي طوسي شافعي مؤلف احياء العلوم و غيره وفات كرد، و سن او به پنجاه و چهار رسيده بود، چنانچه شاعر گفته:

نصيب حجة الاسلام ازين سراي سپنج*** حيات پنجه و چار و وفات پانصد و پنج

غزالي (به تشديد زاي، و به تخفيف نيز گفته شده است) منسوب است به «غزاله» - كه يكي از قراء طوس است-، و علماء سنت از غزالي تعبير به «حجة الاسلام» كرده اند و از او ستايش بليغ نموده اند، و تصانيفش در نهايت خوبي و كمال است و احياء العلوم او رب النوع كتب اخلاقيه است، مولدش در طوس سنه


1) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۲۶۰.

2) سلسله جليله بني اسد كه ايشان را مزيدي نيز خوانند و در عراق عرب امارت داشتند، تمام شيعه بوده اند، و از جمله سيف الدوله باني حله است كه مردي حليم و كريم و عفيف و شجاع بوده و خانه او در بغداد محل امان خائفان بود. (مؤلف رحمه الله).

۴۵۰ واقع شده، و در آنجا و در نيشابور نزد امام الحرمين تلمذ كرد و بعد از آن با نظام الملك وزير ملاقات نمود، نظام الملك احترام او را فروگذار نمي كرد و تدريس نظاميه بغداد را به او تفويض نمود.(1)

پس در سنه ۴۸۴ بغداد رفت، اهل عراق چون بر كمال و فضل او مطلع شدند شيفته او گرديدند و مدت ده سال آنجا بود و قريب سيصد نفر از اعيان اهل علم در درسش حاضر مي شدند، آن گاه زهد ورزيد و عزلت اختيار كرد و در دمشق رفت و احياء را تصنيف كرد، آن گاه به جانب مصر و اسكندريه سفر كرد، پس ديگر باره به طوس مراجعت نمود و مشغول تصنيف شد.

و در اوقاتي كه عزلت اختيار كرده بود وزير مكتوب كرد او را، و خواهش كرد از او به آمدن بغداد، غزالي استعفا كرد و جوابي شافي براي او نوشت، چنانچه قاضي نورالله مرحوم در مجالس و غير او نوشته اند،(2)و نقل شده كه: در اواخر عمر كتاب المنقذ من الضلال را در رد اعتقاد شيعه بر عصمت ائمه عليهم السلام نوشت.

و از معاصرين غزالي است، عمر خيام نيشابوري حكيم و صاحب اشعار معروفه.

و در سنه ۵۱۰ يحيي بن عبدالوهاب محمّد بن اسحاق بن محمّد بن يحيي بن منده معروف به ابن منده اصفهاني، محدث صاحب تصنيفات وفات كرد، و ابن منده از بيت علم و حديث است و پدران او تمام تا يحيي بن منده محدث و فاضل بوده اند.

و در سنه ۵۱۲ مستظهر بالله خليفه به علت خوانيق وفات كرد.



1) نگاه كنيد به ايضاً: تاريخ فلسفه اسلامي، ص 242-244؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ج ۲، ص ۵۱۸ - ۵۲۱.

2) مجالس المؤمنين، ج۲، ص۱۹2.

ذكر خلافت فضل بن المستظهر بالله المسترشد بالله

بعد از مستظهر فرزندش ابومنصور فضل مسترشد به جاي وي نشست، و او مردي شجاع و مهيب و صاحب شهامت بوده، و نقل شده كه بعد از معتضد اشهم از او در خلفاء نبوده، و سلطان مسعود پسر برادر سلطان سنجر با او منازعه كرد و بعد از كارزار بر مسترشد غلبه جست و او را با جمله از خواصش اسير كرد و در قلعه قريب به همدان حبس نمود، اهل بغداد از اين واقعه بسيار ضجه كشيدند و بگريستند و زنها سر برهنه در كوچه ها بيرون شدند و بر خليفه گريستند و مردم را از نماز جماعت منع كردند و منابر را شكستند و استغاثه ها كردند.(1)

تا آن كه سلطان سنجر براي سلطان مسعود نوشت كه به رسيدن كاغذ من مسترشد را به مقر سلطنتش با كمال عزت و احترام برمي گرداني، سلطان مسعود قبول كرد و او را با احترام به بغداد روانه كرد، همين كه در «مراغه» رسيدند ناگهان هفده نفر از فدائيه در خيمه مسترشد ريختند و او را با خواصش بكشتند،(2)اين خبر چون به بغداد رسيد مردم از خانه ها بيرون شدند و ندبه آغاز كردند و لطمه بر صورتها زدند و مرائي براي مسترشد گفتند.

و اين واقعه در شانزدهم ذي قعده سنه ۵۲۹ اتفاق افتاد.

و در ايام او در سنه ۵۱۳ يا يك سال بعد، فخرالكتّاب حسين بن علي اصبهاني


1) عيون التواريخ از ابن شاكر كتبي، ج ۱۲، ص 292-294؛ سير اعلام النبلاء، ج۱۹، ص ۵۶۸؛ اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۶۹.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۷۰.

معروف به طغرائي(1)ظلماً مقتول شد، و طغرائي را استاد مي گفتند، و وزير سلطان مسعود سلجوقي بوده و از براي اوست ديوان شعري، و از محاسن اشعار او قصيده معروفه به «لامية العجم» است كه مطلعش اين بيت است:

أصالة الرأى صانتنى عن الخَطَلِ*** و حِلية الفَضل زانتنى لَدَى العَطَلِ

و اين قصيده را در بغداد گفته در وصف حال خود و شكايت از زمان خويش.

فقير گويد كه: اگر طغرائي در زمان ما بود و روزگار ما را سير مي كرد، شكايتها مي نمود و قصيده ها در اين باب انشاء مي نمود و بر آن زمانها و روزگارها حسرتها مي برد، و شايسته باشد چند شعر از قصيده لاميه او را در اين جا ذكر كنم و هديه

فضلاء نمايم، چه فضلا را به آن قصيده عنايتي تمام است و جمله او را شرح

كرده اند كه از جمله صلاح صفدي است، قال الطغرائي و لله درّه:

ما كنتُ أوثر أن يمتدَّ بي زَمَني*** حَتّي أري دولَة الأوغادِ والسُّفَل

تقدَّمَتني أناسُ كانَ شوطُهُمُ*** وراءَ خطويَ و لو أمَشي علي مَهَلٍ

هذا جزاءُ امرءٍ أقرانُه دَرَجُوا*** من قبلِه فتمنّي فُسحةَ الأجل

فَإن عَلانيَ مَن دُوني فلا عَجبٌ*** لي أُسوَةٌ بانحطاط الشّمس عَن زُحَلٍ

فاصبر لها غيرَ مُحتال و لا ضجِرٍ*** في حادِثِ الدّهر ما يُغني عن الحِيَل

أَعدي عَدُوّكَ أدني ما(2)وثقتَ بهِ*** فحاذِر النّاسَ واصحبهُم علي دخَلٍ

فانّما رَجُلُ الدُّنيا و واحدُِها*** مَن لا يعوَّلُ في الدّنيا علي رَجُل

و حَسن ظَنّكَ بِالأيّامِ مَعجزَةٌ*** فَظُنَّ شرّاً بو كن منها علي وجَلٍ

غاضَ الوَفاء و قاضَ الغَدرُ وانفَرَجت*** مسافَةُ الخُلفِ بينَ القولِ و العَمل

و شأن صدقَكَ عَندَ النّاسِ كذبُهُم*** وَهل يطابق مُعوجُّ بمعتدِلٍ

قيمَ اقتحامكَ لُجَ البحر تركيهُ*** و أنتَ يكفيكَ مِنها مَصّة الوَشلي

مُلكُ القناعةِ لا يُخشي عليهِ و لا*** يُحتاج فيه إلي الأنصار والخَولِ


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۸۵؛ معجم الادباء، ج 9، ص ۵۶.

2) در وفيات: من.

ترجو البَقاءَ بذارٍ لاثباتَ لها*** فَهل سَمِعتَ بظلٍ غيرِ مُنتقلٍ

ثمّ اعلم: انّ الطغرائى نسبةٌ الى من يكتب الطغرا، و هى الطّرّة التى تكتب فى اعلى الكتب فوق البسملة بقلم غليظٍ تتضمّن نعوت الملك الّذى صدر الكتاب عنه و القابه، و هى لفظةٌ اعجميّةٌ.

و در شوال سنه ۵۱۵ حسين بن مسعود بن محمّد الفرّاء معروف به محيي السنه بغوي صاحب كتاب مصابيح در حديث، و معالم التنزيل در تفسير، و تهذيب در فقه، و شرح السنه و غيرها در «مرو» وفات كرد.

و در سنه ۵۱۶ قاسم بن علي بن محمّد بصري معروف به حريري(1)صاحب مقامات و درة الغواص في اغلاط الخواص وفات يافت، و گفته شده كه: حريري مقامات را به خواهش و امر وزير مسترشد عميدالدوله(2)انشاء كرد، و اول مقامه كه انشاء كرد مقامه حراميه است، كه ابوزيد سروجي را در مسجد بني حرام كه نام قبيله است ملاحظه كرد كه سؤال مي كند با كمال فصاحت و بلاغت، در حالي كه مسجد مملو از فضلا بود، فضلا از فصاحت و بلاغت ابوزيد حيران ماندند و صحبت او را در ميان آوردند، حريري آن مقامه را در اين باب انشاء كرد، چون بر وزير اظهار كرد وزير را خوش آمد، امر كرد كه از قبيل آن انشا كند.

پس حريري چهل مقامه انشا كرد و به نظر وزير رسانيد، بعضي از فضلا از روي حسد منكر شدند و گفتند: اين از انشائات كس ديگر است حريري به خود بسته است و اگر نتواند باز هم انشا كند، حريري به اين جهت ده مقامه ديگر انشاء كرد و مجموع پنجاه مقامه شد، و زمخشري مقامات را مدح كرده و گفته:


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: «وفيات الاعيان، ج۴، ص 6۳؛ معجم الادباء، ج ۱، ص ۲۶۱؛ طبقات سيكي، ج۴، ص 295؛ شذرات، ج ۴، ص ۵۰۱.

2) عميدالدوله شرف الدين انوشيروان بن خالد قاشاني است كه ابن كثير گفته: او وزير خليفه مسترشد و وزير سلطان محمود غزنوي نيز بوده، و مردي عاقل، مهيب، عظيم الخلقه، كريم، شيعي مذهب بوده، و حريري مقامات را به اشاره او به اسم او نوشته و در مدح او قصايد دارد، و در سنه ۵۳۱ وفات يافت. (مؤلف رحمه الله)

اقسم بالله و آياته*** و معشر الخيف و ميقاته

ان الحريريُّ حريُّ بأن*** تكتب بالنّبر مقاماته

و كسي كه احاطه داشته باشد بر مقامات مي داند كه حريري در چه پايه از فضل و كمال و كثرت اطلاع و طول باع بوده، و پيوسته اهل فضل به مقامات عناياتي داشته اند و شروحي براي آن نگاشته اند، و مبدع مقامات بديع الزمان همداني است و حريري نسج بر منوال او نموده و مراد از حارث بن همّام كه در صدر مقامات نام برده شده خود حريري آمست.

«و هو مأخوذ من قوله صلي الله عليه و آله و سلّم: «كُلَُّكُمْ حارثٌ، وَ كُلَُّكُمْ هَمّامٌ»، فالحارث: الكاسب، والهمّام الكثير الاهتمام، و ما من شخص الاّ و هو حارث و همّام، لأن كل واحد كاسب و مهتم بأموره.(1)

و حكي ان الحريري كان مولعاً بنتف لحيته عند الفكرة».

و نيز در سنه ۵۱۶ علي بن ابي زيد محمّد نحوي شيعي امامي مشهور به فصيحي استرآبادي وفات يافت، و او را فصيحي مي گفتند به جهت ملازمت او در قرائت كتاب «الفصيح» كه از مصنفات ثعلب است و در علم نحو است.

و نيز در سنه ۵۱۶ وفات كرد بغوي محيي السنة.

و در سنه ۵۱۸ ابوالفضل احمد بن محمد ميداني نيشابوري(2)اديب وفات كرد، و از تأليفات او است كتاب «السامي في الاسامي» و كتاب «مجمع الامثال» كه هر دو كتاب معروف و نيكو مي باشند، و ما بين ميداني و زمخشري لطيفه واقع شده كه ذكرش را دوست ندارم، و ميداني منسوب است به «ميدان» و آن (به فتح) اسم محله اي است در نيشابور، و اين دو بيت منسوب است به ميداني مذكور:

تنفَّسَ صُبحُ الشّيب في ليل عارضي*** فقلتُ عَساه يَكتَفِي بعِذارِ


1) وفيات الاعيان، ج۴، ص ۶۵.

2) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۱۴۸؛ معجم الادباء، ج ۵، ص ۴۵؛ انباه الرواة، ج ۱، ص ۱2۱؛ و مقدمه مجمع الامثال، چاپ دارالكتاب العلمية، بيروت.

فلمّا فشا عاتُبتُه فأجابني*** أيا(1)هل تَري صُبحاً بغيرِ نهار(2)

و در سنه ۵۲۰ احمد بن محمد بن طوسي غزالي برادر ابوحامد غزالي در قزوين وفات يافت، و غزّالي - به تشديد زاي و به تخفيف نيز نقل شده - منسوب است به «غزاله» - كه يكي از قراء طوس است-، و احمد كتاب احياء العلوم غزالي را مختصر كرده، در يك مجلد و ناميده او را به احياء الاحياء، چنانچه از علماء اماميه مرحوم محدث كاشاني او را مختصر و مهذب كرده و ناميده او را به محجة البيضاء في تهذيب الاحياء.(3)

و در سنه ۵۲۵ وفات كرد حكيم عارف كامل معنوي و استاد مولوي صاحب مثنوي ابوالمجد مجدود بن آدم مشهور به حكيم سنائي شاعر غزنوي، چنانچه صاحب روضات از بعضي فضلاء نقل كرده، و بعضي گفته اند: وفاتش در سنه ۵۵۵ بعد از وفات انوري شاعر بوده به چهار سال، و از جمله از اشعار حكيم سنائي ظاهر مي شود كه او از شيعيان و دوستان اهل بيت عليهم السلام بوده، رجوع شود به مجالس(4)قاضي نورالله مرحوم رحمه الله، والله تعالي هو العالم. ***


1) در وفيات: ألا هل.

2) مقدمه مجمع المقال، ج ۱، ص ۱۹ و وفيات.

3) ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه نقل كرده كه: احمد غزالي واعظ مقوّه بود، در بغداد آمد و موعظه كرد مردم را، «و كان يتعصب لابليس و يقول: انّه سيّد الموحدين، و قال يوماً على المنبر من لم يتعلم التوحيد من ابليس فهو زنديق، امر ان يسجد لغير سيده فابي، و لست يضارع الّ اليكم، و اما غيركم حاشا و كلاً» و نقل منه امثال فيلد كثيراً «مؤلف رحمه الله)

4) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص 77.

ذكر ايام خلافت راشد بالله

چون در ۱۶ ذيقعده سنه ۵۲۹ مسترشد مقتول گشت، فرزندش ابومنصور جعفر راشد به جاي وي نشست، و گفته شده كه: چون به دنيا آمده بود سوراخ مقعدش مسدود بوده، اطبّا باز كرده بودند.(1)

و در ايام او در بلده موصل از آسمان آتشي باريد كه چند موضع شهر را با خانه هاي بسيار سوزانيد، و هم در بغداد عقربهاي پرنده پيدا شد كه مردم خيلي وحشت كردند و جماعتي از اطفال را بكشت.(2)

و هم نقل شده كه: ما بين راشد و سلطان مسعود منافرتي واقع شد، لاجرم راشد لشكري بسيار به جهت محاربه با او تهيه كرد، سلطان مسعود در ذي حجه سنه ۵۳۰ داخل بغداد شد و قلوب رعيت را به سوي خود مائل كرد و دارالخلافه را غارت نمود، و شهودي نزد قضات جمع آورد كه تمامي شهادت دادند كه راشد سيرتش قبيح است و خونهاي مردم را بي سبب مي ريزد و منكرات به جا مي آورد.

پس قاضي قضات مالكيه ابن كرخي حكم به خلع او كرد، و او را از خلافت خلع كردند، پس راشد به اصفهان فرار كرد و آن جا را محاصره نمود، جماعتي از فدائيه بر او ريختند، و خونش به ريختند و قتلش در سنه ۵۳۲ واقع شد.(3)


1) تاريخ الخلفاء، ص ۴۶۷؛ اخبار الدول، ص ۱۷۱.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص۱۷۲.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص۱۷۲.

ذكر ايام خلافت ابوعبدالله محمد المقتفي الأمرالله

در آن روزي كه راشد از خلافت خلع شد عمويش ابوعبدالله محمّد بر سرير خلافت مستقل [كذا] شد، و او را مقتفي لأمرالله مي گفتند به سبب آن كه شش ماه يا شش روز قبل از آن كه به خلافت رسد حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم را در خواب ديد كه او را بشارت خلافت داد و فرمود: «فاقتف بي».(1)لاجرم چون بر خلافت مستقر شد طريق عدل را پيمود.

و در ايام او در سنه ۵۳۸ فخر خوارزم ابوالقاسم محمود بن عمر معتزلي معروف به جارالله زمخشري(2)در «زمخشر» وفات كرد، و زمخشر (كغضنفر) قريه اي است از قراي خوارزم.(3)

و زمخشري را جارالله گويند به جهت آن كه چندي مجاورت مكّه را اختيار كرده بود، و يك پاي او قطع شده بود به واسطه سرما در بعضي اسفار او به بلاد خوارزم، پس با چوب راه مي رفت.

و مصنفات او بسيار است، از جمله: كشاف است در تفسير قرآن، وفائق است در تفسير حديث، و اساس البلاغه است در لغت، وانموزج است در نحو، و نصايح كبار و نصايح صغار است كه هر دو در زهد و موعظه است، و از زمخشري اشعار


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۷۳؛ عيون التواريخ، ج ۱۲، ص 307. 329-330.

2) براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: الايرانيون و الادب العربي، بخش علوم قرآن، ج ۲، ص ۲۹۹، الزمخشري لغوياً و مفسراً

3) نگاه كنيد به: احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، ص 289؛ معجم البلدان، ج ۴، ص 399.

لطيفه نقل شده و از جمله اشعار اوست كه در مرثيه شيخ خود ابومضر منصور گفته:

و قائلة ما هذه الدُّرر الّتى*** تَساقَط من عينيك سِمطينِ سِمطين

فشقلت: هو الدّرّ الّذي كان قد حشي*** أبو مضَرٍ ادني تساقط من عيني(1)

و در كتاب نصايح كبار كه پنجاه مقامه است، در آخر مقامه كه در خمول است چند شعر گفته و خود را به آن مخاطب ساخته:

اطلب اباالقاسم الخمول و دَع*** غيرك يطلُب اسامياً و كُني

سبّه ببَعض الأموات نَفسَك لا*** تبرزه اِن كُنتَ عاقلاً فَطِناً

ادفته في البَيت قبل مَيتته*** و اجعل له من خموله كَفناً

عَلَّك تُطفى ما أنت موقده*** اذ انت فى الجهلَ تخلع الرَسنا

و هم از اشعار اوست كه در كشاف در تفسير سوره بقره ذكر كرده و هم وصيت كرده كه آن ابيات را بر لوح قبر او بنويسند:

يا من يَري مدَ البعوضَ جناحها*** في ظلمةِ اللّيل البَهيم الأليلِ

و يَري مَناط عروقها في نحرها*** وَ المخّ في تِلكَ العظام النّحلَ(2)

اِغفر لَعبدٍ تابَ عن فرطاته*** ما كانَ منه فى الزََّمان الأوّل

و هم از تصانيف او ربيع الابرار است، و كسي كه مراجعه كند در آن كتاب خواهد دانست كه او مرد منصفي بوده، و بعضي او را شيعه گرفته اند(3)به ملاحظه بعضي كلمات او، والله العالم.

اين چند شعر را نسبت به زمخشري داده اند:

كثر الشّكّ وَ الخلاف و كُلٌّ*** يدّعى الفوز بالصّراط السَوي

فاعتصامي بلا اِله سَواه*** ثم حُبّى لاَحمَد و عَليّ عليه السلام

فاز كلبُ بحُبّ اصحاب كَهف*** كَيف اشقي بحُبّ آلَ النّبي صلي الله عليه و آله و سلّم

و در سنه ۵۳۹ ابومنصور موهوب به احمد بغدادي اديب معروف به


1) وفيات الاعيان، ج۴، ص ۲۵۸.

2) وفيات الاعيان، ج ۴، ص ۲۵۹.

3) روضات الجنات، ج ۸، ص ۱۱۱.

ابن الجواليقي در بغداد وفات كرد. و او معاصر هبة الله بن صاعد معروف به ابن التلميذ نصراني ماهر در طب است كه از خواص متقي بالله بوده. و ابن الجواليقي همان است كه بر درة الغواص حريري تتمه نوشته موسم به تكمله.

و در ۲۶ رمضان سنه ۵۴۲ سيد هبةالله بن علي بغدادي معروف به ابن اشجري(1)نحوي لغوي امامي وفات كرد و در كرخ بغداد به خاك رفت.

و در سنه ۵۴۴ خون از آسمان باريد به طريقي كه زمينها خوني شد اثر خون در لباسهاي مردم بماند.

و در همان سال قاضي عياض مغربي محدث اديب نحوي وفات كرد و از براي او است تصنيفاتي در شرح صحيح مسلم، و تفسير غريب صحاح ثلاثه: موطأ و صحيح مسلم و بخاري، و غير ذلك. و « عِياض» بر وزن رياض است. و در سنه ۵۴۷ سلطان مسعود سلجوقي وفات كرد.

و نيز در سنه ۵۴۷ انوري شاعر وفات كرد و در «بلخ» به خاك رفت.

و در سنه ۵۴۸ محمّد بن عبدالكريم شهرستاني اشعري صاحب ملل و نحل(2)وفات كرد. و در جمادي الاخره همان سال احمد بن منير شامي(3)شاعر امامي وفات كرد، و ابن خلّكان گفته كه: قبرش در «جبل جوشن» در حلب است، و من زيارت كرده ام قبر او را و ديدم بر لوح قبرش نوشته بود:

مَن زارَ قبري فَليَكن موقناً*** انّ الذي ألقاهُ يلقاهُ

فيرحَم الله امرءاً زارَني*** و قالَ لي، يَرحَمُكَ الله(4)

وله قَصيدةٌ لطيفةٌ في اظهار تعشّقه بغلامه المسمّي بنَتر، اَورَدها بتَمامها القاضي نورالله


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: اعيان الشيعه، ج ۱۰، ص ۲۶۲ انباه الرواة، ج ۳، ص ۳۵۶.

2) الملل والنحل بارها به چاپ رسيده و به نام توضيح الملل به فارسي ترجمه شده است.

3) وفيات الاعيان، ج1، ص 156؛ تهذيب ابن عساكر، ج2، ص 97؛ النجوم الزاهرة، ج5، ص 299؛ شذرات الذهب، ج4، ص 146.

4) وفيات الاعيان، ج ۱، ص ۱۵۹.

فى مجالس المؤمنين.(1)

و نيز در سنه ۵۴۸ موافق بعضي اقوال، شيخ اجلّ اقدم سعيد، و حبر فقيه فريد، امين الاسلام ابوعلي فضل بن حسن طبرسي عالم مفسّر محدّث و ثقه جليل در «سبزوار» وفات كرد، و جنازه شريفش را به ارض اقدس حمل كردند و در آن جا به خاك سپردند، و قبر شريفش فعلاً معروف است در موضع معروف به قتلگاه كه در اواخر دولت صفويه قتل عام شد به اشاره عبدالله خان افغان، و شهدا در آنجا به خاك رفتند و آن موضع به اين نام مسمّي شد.

و اين شيخ جليل پدر ابونصر حسن بن فضل صاحب مكارم الاخلاق و جدّ ابوالفضل علي بن حسن صاحب مشكاة الانوار است، و سلسله او از علماء بوده اند، و از تصانيف امين الاسلام طبرسي است كتاب مجمع البيان و جوامع الجامع.

و نقل شده كه چون تفسير مجمع را نوشت كشاف را نديده بود، و بعد از تأليف مجمع كه كشاف را ملاحظه كرد او را خوش آمد، جوامع را تأليف كرد و در او جمع كرد لطائف كشاف و فوائد مجمع را، و بعد از آن تفسير ديگري نوشت مختصرتر از هر دو.

و هم از تصانيف اوست آداب دينيه، و اعلام الوري باعلام الهدي بر نهج ارشاد شيخ مفيد، و نسبت او با ارشاد، نسبت مثيرالاحزان ابن نماء است با لهوف، و عجب آن است كه ربيع الشيعه تأليف سيد ابن طاووس نظير اعلام الوري است بدون تفاوت، چنانچه صاحب روضات نقل كرده.(2)

و بالجملة، محامد امين الدّين الطبرسي اكثر من ان يكتب، و مقالته في الرضاع معروفة وَ هي قوله: بعَدم اعتبار اتّحاد الفحل ني نشر الحرمة، وَ كذا قوله: بأنّ المعاصي كلّها كبيرة، و انّما يكون اتصافها بالصّغيرة بالنّسبَة الى ما هو أكبر.(3)

وَ عن الرّياض قال: و من عجيب امر هذا الطّبرسي، بل من غريب كراماته مَا اشتهر بين


1) مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۵۳۷.

2) روضات الجنّات، ج ۵، ص ۳۵۸.

3) روضات الجنات، ج۵، ص 362.

الخاص والعام، قد اصابته السكتة فظنّوا به الوفاة، فغسّلوه و كفنوه و دفنوه. ثمّ رَجَعوا، فلمّا افاق وَجد نفسه في القَبر وَ مسدوداً عنه سبيل الخروج عنه من كلّ جهة، فنذر في تلك الحالة انّه اذا نجي من تلك الدّاهية اَلَّف كتاباً في تَفسير القرآن.

فاتّفق انّ بَعض النّبّاشين قصده لأخذ كفنه، فلمّا كشف عَن وجه القبر أخذ الشّيخ بيده فتحيّر النّبّاش من دهشَة ما رَآه، ثمّ تكلّم معه فَازداد به قلقاً، فقال له: لا تخف، اَنا حيُّ و قد اَصابتني السّكَتة ففعلوا بي هذا.

و لمّا لم يقدر علي النّهوض والمشي من غاية ضعفه، حَمَله النّباش علي عاتقه وَ جاء به الي بَيته الشّريف، فاعطاه الخلعة و اولاء مالاً جزيلاً، و تاب علي يَده النّبّاش، ثمّ انّه وَفي بَعد ذلك بنذره الموصوف و شرع في تأليف مجمع البيان (انتهي.

و مَع هذا الأشتهار ما وجد في مؤلّف احد قبله، و قد ينسب هذه القضيّة الي المولي فتح الله الكاشاني، و يقال: إنّه ألّف بعد نجاته مِن تلك الواقعة تَفسيره الكبير المسمّي بـ منهج الصّادقين، والله العالم.

ثمّ اعلم: ان هذا الطّبرسي غير احمد بن عليّ بن ابي طالب الطّبرسي(1)صاحب كتاب الأحتجاج علي اهل اللّجاج، شيخ ابن شهر آشوب السّروي والمعاصر له في الزّمان و المقارب له في الشّأن، و ان اشتبه الأمر في ذلك عَلي بعض.

والطّبرستان هي المازندران، و قد توجه النّسبة اليها طبريّاً ايضاً علي غير القياس، بخلاف الطّبراني فانّه نسبةٌ الي طبريّة اردن من بلاد الشّام.

و نيز در سنه ۵۴۸ وفات يافت شيخ اجل قطب الدين سعيد بن هبة الله بن حسن راوندي، چنانچه اين تاريخ در لوح قبر شريفش ثبت شده، و لكن آن چه صحيح است و در بحار از مجموعه شيخ شهيد نقل شده، تاريخ وفات [او] چهارشنبه ۱۴ شوال سنه ۵۷۳(2)) است، و مزار اين بزرگوار در بلده طيبه قم در صحن جديد در


1) درباره صاحب احتجاج نگاه كنيد به: امل الآمل، ج ۲، ص ۱۷؛ معالم العلماء، ص ۲۵۶؛ كشكول بحراني، ج ۱، ص300؛ تذكرة الاعيان، ص ۱۳۳.

2) بحارالانوار، ج ۱05، ص 235.

طرف پايين پاي حرم مطهر حضرت فاطميه عليها السلام(1)لازالَت مهبطاً للفيوضات السّبحانيّة است.

و اين شيخ را تصنيفات بسيار است مانند: شرح نهاية، خلاصة التّفاسير، و خرائج و جرائح، و فقه القرآن، و دعوات، و منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة.

و مشايخ بسيار دارد، از جمله شيخ ابوعلي طبرسي، و عمادالدين طبري، و غيرهما است ، و اولاد او از فضلاء و علما بوده اند.

و اصل او از «راوند» كاشان است كه ضياءالدين ابوالرضا سيد فضل الله بن علي حسيني راوندي تلميذ ابوعلي بن شيخ و صاحب ضوء الشهاب في شرح الشهاب و نوادر و اربعين و غيره نيز از آن جا بيرون آمده است، و بسيار مي شود كه مؤلفات اين دو بزرگوار به هم مشتبه مي شود به سبب اشتراك ايشان در نسبت به «راوند».

و بدان نيز كه قطب الدين بر جماعتي از علماء اطلاق مي شود:

اوّل ايشان قطب راوندي است. دوم: عالم خبير، ماهر اديب، ابوالحسن محمّد بن حسين بيهقي سبزواري نيشابوري، معروف به قطب الدين كيدري، صاحب اصباح در فقه و حدائق در شرح نهج البلاغه و مباهج المبهج في مناهج الحجج است كه ملا حسين كاشفي او را مختصر كرده و ناميده به بهجة المباهج، و تاريخ فراغش از شرح نهج البلاغه اواخر شعبان سنه ۵۷۶ است.

سوم: شيخ عالم اجل، ابوجعفر محمّد بن محمّد بوبهي وراميني است، معروف به قطب رازي و قطب تحتاني به جهت فرق ميان او و قطبي كه با او در مدرسه نظاميّه بوده و در غرفه جاي داشته است، و قطب رازي صاحب محاكمات و شرح مطالع و شمسيه و حاشيه بر قواعد علامه [حلي] و غيره است، و او منسوب است به بابويه قمي يا به آل بويه و از علماء اماميه است، و در دمشق وفات كرد در سنه ۷۶۶.

ص


1) نگاه كنيد به: تنقيح المقال، ج ۲، ص 22؛ ريحانة الادب، ج۴، ص ۴۶۹؛ اعيان الشيعه، ج۷، ص ۴۳۹: سفينة البحار، قوائد الرضوية، ص۲۰۱.

چهارم: قطب الدين محمّد اشكوري لاهيجي تلميذ محقق طوسي، و صاحب كتاب محبوب القلوب است.

پنجم: قطب الدين مشهور به قطب المحيي محمّد كوشكناري است كه استاد متكلم حكيم ملا جلال دواني معروف است.

ششم: علامه شيرازي محمود بن مصلح شافعي فارسي است كه شارح مختصر ابن حاجب و قسم سيم مفتاح و كليات ابن سينا و غيره، و تلميذ خواجه نصير طوسي، و دائي شيخ سعدي است.

و در سنه ۵۵۲ سلطان سنجر به ملكشاه بن الب ارسلان سلجوقي در «مرو» وفات كرد، و سلطان سنجر سلطنت خراسان و ماوراءالنهر با او بوده و در عراقين به نام او خطبه مي خواندند و او را سلطان اعظم معزالدين مي گفتند و نقل شده، كه در خزانه او چندان اموال جمع شده بود كه در خزانه هيچ يك از ملوك اكاسره نبوده.

و پيوسته در ترقي بود تا در سنه ۵۴۸ كه طايفه از اتراك با وي جنگ كردند و نيشابور را تصرف كردند و خلق بسياري بكشتند و سلطان سنجر را اسير كردند، پس خوارزمشاه بر مدينه «مرو» مسلط شد و سلطان سنجر مدت پنج سال اسير بود، بعد از حبس خود را رها كرد و به خراسان آمد و درصدد جمع آوري مملكت بود كه اجل او را مهلت نداد، و به موت او استبداد سلجوقيه بر خراسان تمام شد و خوارزمشاه مستولي شد و در تاريخ سلطان سنجر گفته اند:

جهاندار سنجر كه در باغ ملك*** سر افراز بودي به كردار سرو

چو در مرو مي بود آنجا بمرد*** بجو سال فوت وي از «شاه مرو»

552

رجوع كنيم به اخبار مقتفي لأمرالله:

و بالجمله، در ايام مقتفي رياست بغداد و عراق از براي خلفا صافي و بي منازع شد،(1)چه در زمانهاي سابق ايشان را به جز اسم خلافت چيز ديگر نبود.


1) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۷۷.

و هم در ايام او زلزله هاي عظيم در روي زمين واقع شد،(1)و در خراسان قحطي سختي شد به طوري كه شخصي يكي از سادات علويين را كشته بود و پخته نموده بود و در بازار مي فروخت، چون بر مردم معلوم شد او را بكشتند.(2)

و از كارهاي مقتفي تجديد در كعبه بود.

و دميري گفته كه: مقتفي تابوتي از عقيق براي خود درست كرده بود كه در او دفن شود.(3)

و وفاتش در شهر ربيع الاول سنه ۵۵۵ واقع شد.(4)



1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۷۵.

2) الكامل في التاريخ، ج ۸، ص ۳۶۳ و اخبار الدول،ج ۲، ص۱۷۶.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص 1۷۷؛ تاريخ الخلفاء، ص ۴۷۲؛ حياة الحيوان، ج ۱، ص 140.

4) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۷۷.

ذكر ايام خلافت يوسف بن محمد المستتجد بالله

چون مقتفي از دنيا رخت بربست، فرزندش ابوالمظفر يوسف مستنجد به جاي وي نشست، و اين در سال پانصد و پنجاه و پنج هجري بوده موافق آن خوابي كه ديده بود، چه آن كه ابن خلّكان نقل كرده كه: «مستنجد» در حيات پدرش در خواب ديد كه ملكي از آسمان فرود آمد و بر كف دست او چهار لفظ «خ» نوشت، چون بيدار شد معبّري طلبيد و خواب را با وي بگفت، معبر گفت كه: تعبيرش آن است كه به تو مي رسد خلافت در سنه خمس و خمسين و خمس مأة، و چنين شد كه تعبير كرده بود.(1)

و مستنجد را معرفتي تمام بود به علم اسطرلاب و عمل آلات فلك و گفتن شعر بديع و نثر بليغ، و از اشعار او است:

عَيَّرتني بالشِيَب و هَو وقارٌ*** لَيتها عبّرت بما هُوَ عارٌ

إن يكن شابَتِ الذوائب منّي*** فاللّيالي تزينها الأقمار(2)

و «مستنجد» موصوف به عدل بود، و بسيار سعي داشت در اخذ مفسدين و حبس ايشان و نقل شده كه: مرد نمّام مفسدي را بگرفت و در زندان كرد، وقتي مردي به شفاعت او بيرون شد و ده هزار دينار تقديم خليفه كرد كه او را رها كند،

مستنجد گفت كه: من ده هزار دينار به تو مي دهم كه يكي ديگر از قبيل او براي من


1) اخبار الدول، ج 2، ص ۱۷۸ به نقل از ابن خلّكان.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۷۹.

پيدا كني تا من او را حبس كنم و مردم را از شر او آسوده نمايم.(1)

وفاتش هشم ربيع الثّاني سنه ۵۶۶،(2)و به قولي سنه ۵۷۶ واقع شد.

و در ايام او در سنه ۵۵۹ وفات كرد جمال الدين ابوجعفر محمّد بن علي بن ابي المنصور اصفهاني وزير قطب الدين مودود زنگي صاحب موصل، جنازه اش را حركت دادند ببرند به مدينه، جماعتي از قراء را با جنازه حركت دادند كه در هر منزل براي او قرآن بخوانند، و به هر شهري كه وارد مي شوند مردم را ندا مي كردند براي نماز بر آن. مردم مي آمدند و بر نعش او نماز مي گزاشتند.

و در «حلّه» چون مردم جمع شدند براي نماز بر او جواني بر موضع بلندي بالا رفت و به آواز بلند خواند:

سَري نعشهُ فوق الرّقاب و طالما*** سَري جوده فوق الرّكاب و نائلهُ

يُمّر علي الوادي فَتُثني رمالُهُ*** عليه و بالنّادي و تُثني اَرامله

بفيك الثَّري لم تَدر من حلّ في الثّري*** جهَلت و قد يَستَصغر الشَّيء جاهلهُ

پس جنازه او را به مكّه بردند و طواف دادند و به مدينه آوردند و در جوار قبر رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم به فاصله پانزده ذراع دفن كردند.

و اين جمال الدين همان كس است كه تجديد كرده مسجد خيف را به مني، و بنا كرده حجر را به جانب كعبه، و مال بسيار به مقتفي بالله و به امير مكّه داده تا اين بناها را كرده! و بنا كرده مسجد بر جبل عرفات و درجهاي به سوي آن را. و بركه ها در عرفات بنا كرده، و بنا كرد سور مدينه معظمه را. و بنا كرد رباطهاي بسيار و جَسري بر دجله نزد جزيره ابن عمر از سنگ و آهن و ساروج، و هنوز جِسر تمام نشده بود كه داعي حق را لبيك گفت.

و در سنه ۵۶۰ وفات كرد شيخ عبدالقادر بن محمّد جنگي دوست جيلاني، و

قبرش در بغداد است. و تاريخ ولادتش (عشق) و وفاتش (عشق كمل) است، و


1) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۷۹؛ تاريخ الخلفاء، ص ۴۷۴.

2) الكامل في التاريخ، ج ۹، ص ۱0۸، اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۸۰.

صوفيه و اهل سنّت را اعتقاد تمامي است به او.(1)و او را باز الله اشهب، و غوث اعظم، و شيخ العارفين و قطب زمان گويند، و كراماتي با دعاوي بسيار از او نقل مي كنند شبيه به دعاوي محيي الدين عربي.

فمما حُكِى عنه، قال: عثر الحَجاج ولم يكن من يأخذ بيده، ولو ادركت زمانه لأخذت بيده!

و قال أيضاً: اُعطيت الآن سَبعين باباً من العلم اللّدنّى، سعة كلّ بابٍ ما بين السّماء و الأرض.

و حكي عنه ايضاً قال: سُلّمت في الأرض شرقاً و غرباً، سكني و غير سكني، برّاً و بحراً و سهلاً و جَبَلاً، وكلّهم يخاطبوني بالقُطبيّة.

و بالجمله، او را نسبت به امام حسين عليه السلام داده اند از طريق «موسي الجون»، و لكن از صاحب عمدة الطالب و غير او از علماي انساب نقل شده كه انكار كرده اند و گفته اند چنين نيست، و خود شيخ(2)هم ادعا نكرده، و تفصيل كلام مناسب اين مقام نيست، والله العالم.

و در سنه ۵۶۲(3)ابوسعيد عبدالكريم بن محمد اسمعاني(4)مروزي شافعي مورّخ نسّاب صاحب انساب و تواريخ مشهوره و تذييل تاريخ بغداد و غيرها در «مرو» وفات كرد، و «سمعان: بطن من تميم».(5)

و در سنه ۵۶۳ شيخ سهروردي عبدالقاهر بن عبدالله صوفي معروف وفات كرد. و در سنه ۵۶۵ ابوالقاسم حسين بن محمد بن المفضّل معروف به «راغب


1) نگاه كنيد به: نفحات الانس، ص ۵۰۷-509.

2) قال تاج الدين بن محمّد بن حمزة بن زهرة الحسيني في ذكر موت بني الحسن، و الشيخ عبدالقادر كان رجلاً جليلاً صالحاً لم يدع هذه النسبة و ادعاها احقاده، و هو من يطون يشتبر من فارس، والله أعلم. (مؤلف رحمه الله).

3) ابن جوزي در المنتظم 563 هـ ثبت گرده كه اشتباه است.

4) درباره سمعاني نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۲، ص 378؛ مرآة الجنان، ج 3، ص ۳۷1-372؛ طبقات الشافعية، ج۲، ص 55-56؛ طبقات الشافعية الكبري، ج ۷، ص ۱۸1-185.

5) نگاه كنيد به وفيات الاعيان، ج ۲، ص ۳۸۱ والانساب ورقه 307.

اصفهاني»(1)معروف در لغت و عربيت و ادبيت و حديث و شعر و غيرها وفات يافت.و راغب اگرچه از علماء شافعيه به شمار رفته،(2)لكن مردي منصف و قليل التعصب است، و از اهل بيت طاهرين عليهم السلام بسيار نقل مي كند، و از شاه ولايت عليه السلام پيوسته به اميرالمؤمنين عليه السلام تعبير مي كند، و كتب بسيار در ادبيت و تفسير قرآن و اخلاق تأليف كرده، از جمله كتابي در اخلاق نظير اخلاق ناصري، و از اشعار اوست كه از آن كتاب نقل شده:

ز صد هزار محمد كه در جهان آيد*** يكي به منزلت و جاه مصطفي نشود

و گرچه عرصه عالم پر از علي گردد*** يكي به علم و سخاوت چه مرتضي نشود

جهان اگرچه ز موسي و چوب خالي نيست*** يكي كليم نگردد يكي عصا نشود

و هم از تصانيف اوست: كتاب محاضرات مشتمل بر نوادر حكم و حكايات

طريفه و غيرها.

قال فى المجلّد الثانى منها، فى الحدّ السّادس عشر، عند ذكر ما جاء فى اللّواطة - الخ. ما هذا لفظه: و دفع رجلٌ الي امرد درهماً،(3)فلمّا كشف ايره اِستَعظمه، فامتنع، فقال له الرّجل: اِمّا ان تستدخله و امّا ان تشتم معاوية، فقال: الصّبر على الاستدخال أهون من شَتم

خالى و خال المؤمنين،(4)فلمّا ادخله فيه، قال: أخ يا ربّ، هذا فى هوى وليّك قليلٌ، اللّهم

إنّي قَد بَذَلت نَفسي دون شَتم معاوية فَصبِّرني».(5)



1) درباره او نگاه كنيد به: رياض العلماء، ج ۲، ص ۱۷2؛ طبقات اعلام الشيعه، ج۶، ص ۸۱؛ روضات الجنات، ص۲۴۸؛ الذريعة، ج ۱، ص ۳۷۴، و ج ۴، ص ۲۷۴ و ۳۵۱، ج ۵، ص ۴۵، و ج ۷، ص ۷۳، و ج ۱0، ص ۲۸، و ج۲۰، ص ۱۲۸، و ج ۲1، ص ۳۶۴.

2) برخي مانند: صاحب كامل بهائي او را شيعه دانسته اند. نگاه كنيد به: رياض العلماء، ج ۲، ص 172.

3) در محاضرات: دراهم

4) در محاضرات: خال المؤمنين

5) محاضرات الادباء، چاپ مكتبة الحيدرية، ج 3، ص 246-247.

ذكر ايام خلافت مستضي، بنورالله

چون مستنجد از دنيا درگذشت، ابوالحسن ( ابومحمد حسن -خ ل) علي مستضيء به جاي پدر نشست، و نقل شده كه او مردي جواد و كثيرالخير و الصدقات بود.(1)چون مستضيء به خلافت مستقر شد، هزار و سيصد خلعت بر ارباب دولت پوشانيد(2)و در ايام او دولت بني عُبيد در مصر منقرض شد و خطبه به نام مستضيء خواندند و سكه به نام وي زدند، پس دولت عباسيه در ديار يمن و مصر برگشت(3)از پس آن كه دويست و پانزده سال بود قطع شده بود، و در ايام او آب دجله بغداد زياد شد و بغداد را غرق كرد و فرات نيز اَبش طغيان كرد به حدي كه جمله از مزارع و قري تلف شد، و با اين حال مزرعه هاي ««دُجيل» از بي آبي تلف شد.(4)

و در سنه ۵۶۷ عبدالله بن احمد بغدادي معروف به «ابن خشاب»(5)وفات يافت، سيوطي نقل كرده كه: ابن خشاب بي مبالات بود در حفظ ناموس علم، و شطرنج مي باخت و شوخي بسيار مي كرد و لباسهايش هميشه كثيف و كهنه بود، و زن اختيار نكرد، و شرحي از بي تديني او نقل كرده كه ذكرش مقصود ما نيست.


1) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۸۱.

2) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۸۱؛ المتنظم، ج ۱، ص ۲۳۳.

3) المنتظم، ج ۱۰، ص ۲۳۷؛ الكامل في التاريخ، ج ۹، ص ۱۱۱؛ اخبارالدول، ج 2، ص ۱۸۲.

4) المنتظم، ج ۲، ص ۲۴۷.

5) وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۰۲؛ معجم الادباء، ج ۱۲، ص ۴۷؛ المنتظم، ج ۱۰، ص ۲۳۸؛ شيفتگان دانش.

و در همان سال بوري شافعي و قرطبي امام قرائت نيز وفات كردند.

و در سنه ۵۶۸ ابوالمؤيد احمد بن محمد مكي حنفي معروف به «اخطب

خوارزمي» معاصر زمخشري وفات كرد.

و در غرّة شوال سنه ۵۶۹ سعيد بن المبارك معروف به «ابن الدهان» نحوي بغدادي وفات كرد، و ابن الدهان لقب جماعتي است از نحات.

و در سنه ۵۷۳ محمّد بن محمّد عبدالجليل بلخي عمري معروف به «رشيد و طواط» و منسوب به عمر بن الخطاب، كاتب سلطان خوارزمشاه هندي و مؤلف حدائق السحر في دقائق الشعر درخوارزم وفات كرد. و در سنه ۵۷۴ ابوالفوارس سعد بن محمّد بن سعد بن الصيفي معروف به «حيص بيص»(1)شاعر در بغداد وفات كرد و در مقابر قريش به خاك رفت، «و وجه تلقبه بـ حيص بيص انه رأي الناس يوماً في حركة مزعجة بأمر شديد، فقال: ما للناس في حيص و بيص؟ فبقي عليه هذا اللقب، و من شعره:

(مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَة) الأبيات.

و له قضية لطيفة في انشائها.(2)و در سنه ۵۷۵ و به قولي در سنه ۵۹۵ مستضيء بنورالله وفات كرد.



1) الكني و الالقاب، ج ۱، ص ۳۳۸.

2) نگاه كنيد به: فيض القدير، ص 353؛ الكني والالقاب، ج ۱، ص ۳۳۷ و منتهي الآمال.

ذكر ايام خلافت احمد بن المستضي الناصرالدين الله

چون مستضيء دنيا را وداع كرد، فرزندش ابوالعباس احمد ناصرالدين الله به جاي وي نشست، و آن در غُرة ذي قعده سنه ۵۷۵ و به قولي در سنه ۵۹۵ بود، و ناصر مردي صاحب عقل و شهامت و فطانت بود چون بر خلافت مستقر شد امر كرد هر چه شراب بود بريختند و آلات لهو و لعب را بشكستند،(1)لاجرم بلاد به سبب عدل او معمور شد و رزق مردمان فراوان گشت، مردم به قصد تبرك به جانب بغداد مي آمدند.

و ناصر از تمامي خلفاء بني عباس بيشتر خلافت كرد، و جواسيس و عيون قرار داده بود كه در نزد هر سلطاني بودند و مطالبي كه واقع مي شد به او اطلاع مي دادند، و مردم را چنين اعتقاد بود كه ناصر از اهل كشف و اطلاع بر مغيبات است، و بعضي مي گفتند كه: جنيان او را خدمت مي كنند،(2)و ملوك و اكابر مصر و شام هرگاه نام ناصر را مي بردند صداها را آهسته مي كردند از هيبت و اجلال او، و پيوسته در عزت و جلال بود تا گاهي كه از دنيا بيرون شده.(3)

و گفته شده كه: ناصر(4)شيعي مذهب بوده و ميل به طريقه اماميه داشته به خلاف پدرانش، حتي آن كه از ابن جوزي سني در محضر او پرسيدند كه: افضل


1) اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۸۵.

2) نگاه كنيد به: سير اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۱۹۶، تاريخ الاسلام، ص ۷۹؛اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۸۵.

3) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۸۵.

4) كان للناصر كتاب، قال العلامة رحمه الله في كشف اليقين من رواية الخليفة الناصر من بني العباس، وروينا كتابه عن السيد قخار بن المعد الموسوى - الخ (مؤلف رحمه الله).

مردم بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم كيست؟ جرأت تصريح به نام ابي بكر نكرد و به اجمال جواب داد. و گفت: «افضلهم بعد، من كانت بنته في بيته».(1)يعني: افضل مردم بعد از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم آن كسي است كه دختر او در خانه اوست، و اين عبارت دو احتمال دارد:

يكي آن كه مراد آن باشد كه دختر پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم در خانه اوست كه مقصود اميرالمؤمنين عليه السلام باشد.

احتمال دوم: آن كه دختر شخص افضل در خانه رسول است كه مراد ابوبكر باشد، و اين جواب از لطايف اجويه است.

و هم معروف است كه از ابن جوزي پرسيدند از عدد خلفاء؟ در جواب گفت: «أربع، أربع، أربع».(2)اهل سنّت حمل بر تأكيد كردند، شيعه بر ائمه اثناعشر صلوات الله عليهم.

و ابن خلّكان در ترجمه ملك افضل علي بن يوسف صاحب دمشق و غيره نوشته كه: صلاح الدين يوسف، وزير المصريين، ملك الافضل علي را وليعهد خود كرد، و چون وفات يافت و علي امير دمشق شد، با برادرش عثمان كه عزيز مصرش مي گفت نزاع كرد، و بالأخره برادرش عثمان با عمويش ملك عادل او را در دمشق محاصره كردند و دمشق را از او گرفتند، ملك الافضل نامه براي ناصر نوشت در شكايت از دست برادرش عثمان و عمويش ابوبكر عادل به جهت گرفتن ايشان دمشق را از دست او، و اين اشعار را در برنامه درج كرد و براي ناصر فرستاد: مولاي إنّ أبابكرٍ وَ صاحِبَهُ*** عثمان قَد غَصَبا بالسّيف حقّ عَلي

و هو الّذي كان قد ولاّه والده*** علَيهما فاستقام الأمرً حين وَلي

فخالفاهُ و حَلاّ عَقدَ بيعته*** وَالأمر بَينَهما وَالنّصّ فيه جَلي

فَانظر إلي حظّ هذا الأسم كيف لفي*** منَ الأواخرِ ما لاقي مَن الأوَّل

فجاءه جواب الناصر، و في أوله:


1) نيز نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۴۱؛ اخبارالدول، ج ۲، ص ۱۸۶.

2) روضات الجنّات، ج ۵، ص ۳۸.

وافي كتابُكَ يابن يوسُفَ معلناً*** بالُودّ يُخبر أنّ أصلَك طاهِرٌ

غَصَبا(1)عليّاً عليه السلام حقّه إذ لم يكن*** بعد النَّبيّ له بيثربَ ناصِرٌ

فَاصبِر(2)فَإنّ غداً عليه حسابهم*** وانشُر(3)فَناصِرُك الأمام النّاصِر(4)

و در ايام ناصر ظاهراً در سنه ۵۸۲ كواكب سبعه در ميزان اجتماع كردند، ابوالفضل خوارزمي منجم و ديگر منجمين حكم به خراب شدن عالم كردند به سبب طوفان باد، مردم شروع كردند به حفر مغازه در زيرزمين ها و آب و طعام در آنجا بردند و تهيه وزيدن بادهاي سخت نمودند و شب ميعاد را منتظر بودند، تا آن شب كه ليله نهم جمادي الآخر بود برسيد و ابداً بادي بلكه نسيمي نوزيد، به طريقي كه شمع ها افروختند و هوا آن قدر متحرك نبود كه شعله چراغ ها را حركتي دهد، شعراء در اين باب اشعار گفتند،(5)از جمله اشعار ابوالغنائم محمد بن معلم

است كه در اين واقعه گفته:

قل لأبى الفضل قول معترفٍ*** مَضى جمادي و جاءنا رجبٌ

و ما جَرَت زعزع كما حكموا*** ولا بَدا كوكبٌ له ذَنَب

قد بان كذب المنجّمين وَفي**** اي مقال قالوا و ما كذبوا

مدبّر الأمر واحدٌ اَحَدٌ*** ليس لسَبعٍ لحادثٍ سَبَبٌ

لاَ المشتري سالم ولا زُحَلٌ*** باقٍ ولا زهرة ولا القطب

فليبطل المدّعون ما وضَعوا*** في كتبهم و ليُخرَق الكُتُبُ

و در سنه ۵۷۶ احمد بن محمّد بن ابراهيم بن سلفه صاحب مصنفات معروفه و مشهور به حافظ سلفي وفات كرد.

و سلفي منسوب است به جدش «سلفه»، و آن لفظ است عجمي (يعني سه


1) در وفيات: غصبوا.

2) در وفيات: فابشر.

3) در وفيات: واصبر.

4) وفيات الاعيان، ج ۳، ص 420-421.

5) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۸۶.

لب)، به سبب آن كه يك لبش شكافته بوده، و بعضي گفته اند كه: سلفي (به فتح سين) منسوب است به طريقه سلف.

و در سنه ۵۷۷ عبدالرحمن بن محمد معروف به ابن الانباري نحوي انباري وفات كرد، و «انبار» در قديم بلدي بوده در جنب فرات و در سابق انبار طعام كسري بوده و ما بين او و بغداد ده فرسخ فاصله بوده.

و ابن انباري بر جماعتي اطلاق مي شود و اشهر ايشان همين مرد است كه صاحب تأليفات بسيار و معروف به زهد و ورع و كثرت علم است.

و در سنه ۵۷۸ وفات يافت فخرالأجلة و شيخ فقها، حلّه، محمد بن احمد بن ادريس حلي عجلي فقيه اصولي صاحب كتاب سرائر، و ابن ادريس عمل نمي كرده به اخبار آحاد، و اول كسي است كه بناي اعتراض و طعن بر شيخ طوسي نهاد،(1)و علامه حلي رحمه الله نيز بر او طعن بسيار زده.

و در منتهي المقال است كه: در اين ازمنه مشهور شده است كه ابن ادريس به حال جواني وفات كرد و سنين عمرش به بيست و پنج نرسيده بود، و مي گويند: اين به سبب آن است كه اسائه ادب نموده به شيخ طوسي رحمه الله.

و لكن آن چه در بحار نقلاً از خط شيخ شهيد ديدم آن است كه ابن ادريس در سنه ۵۵۸ به حد بلوغ رسيد و در سنه ۵۷۸ وفات كرد، و بنابر اين سنين عمرش به سي و پنج رسيده بود.(2)

بلكه در رساله مشهور كفعمي در وفيات علما بعد از آن كه حد بلوغ ابن ادريس را در سنه ۵۵۸ نقل كرده، از فرزندش «صالح» نقل نموده كه گفته: پدرم وفات كرد در ظهر روز جمعه ۱۸ شوال سنه ۵۹۸، پس عمرش بنابراين تقريباً پنجاه و پنج بوده، والله العالم (منتهي).

و بدان كه از معاصرين ابن ادريس شيخ ثقه جليل سديدالدين ابوالفضل شاذان بن جبرئيل قمي نزيل مدينه است كه از تأليفات او است كتاب فضائل معروف كه علامه مجلسي رحمه الله در بحار از او نقل مي كند، و نوادر اخبار و معجزات طريفه در او


1) در اين خصوص تك: مقدمه كتاب الاسرائر، چاپ جامعه مدرسين، ص ۲۸ به بعد.

2) منتهي المقال، ص 260.

بسيار است، مانند: حديث مفاخره حضرت زهرا عليها السلام با اميرالمؤمنين ، و مفاخره امام حسين عليه السلام با پدرش عليه السلام، و حديث تكلم سلمان با ميت در مرض موت خود در مدائن، و غير ذلك.

و شاذان مذكور روايت مي كند از پدرش جبرئيل، و از ابوجعفر محمد بن ابوالقاسم بن محمد معروف به عمادالدين طبري صاحب كتاب بشارة المصطفي لشيعة المرتضي و كتاب زهد و تقوي و غيره.

و در سنه ۵۸۱(1)حكيم خاقاني شيرواني(2)

همان شهنشاه اقليم نظم خاقاني*** كه صيت فضل ز شروانش رفته تا در چين

شاعر عجمي معروف وفات كرد، و او در طبقه حكيم نظامي شاعر معروف است، و منسوب است به شيروان و آن بلدي است كه انوشيروان او را تعمير كرده و به نام او مسمي شده.

و در سنه ۵۸۳ نقل شد: كه روز اول سال با روز اول هفته و اول سال شمسي و اول سال عربي موافق شده بود و شمس و قمر در يك برج بودند و اين از اتفاقات عجيبه بوده.

و در آن سال سلطان صلاح الدين بيت المقدس را با بسياري از بلاد شامات فتح كرد و از دست فرنگيها بيرون آورد.

و در سنه ۵۸۵ سيد جليل فقيه عزالدين حمزة بن علي بن ابي المحاسن زهره حسيني معروف به ابوالمكارم بن زهره وفات كرد، و اين سيد جليل به دوازده واسطه نسبش منتهي مي شود به حضرت صادق عليه السلام(3)و تمامي از سادات جليل بودند.

و بنوزهره بيت شريفي مي باشند(4)و بسياري از ايشان از احفاد و بنواعمام


1) يا در ۵۸۲ نگاه كنيد به: الكني و الالقاب، ج ۲، ص 203.

2) وي ابراهيم بن علي شرواني، حسّان عجم.

3) نگاه كنيد به: رياض العلماء، ج ۲، ص 202؛ طبقات اعلام الشيعة، قرن 6، ص ۸۷؛ روضات، ج۲، ص ۳۷۴؛ اعيان الشيعة، ج ۶، ص ۲۴۹.

4) اجازه علامه حلي (668-726هـ) به بنو زهرة در بحارالانوار، ج ۱۰۴، ص 61-62، چاپ بيروت آمده است.

ابوالمكارم هستند كه از فقهاء مي باشند، و از جمله ايشان است: سيد علاء الدين ابوالحسن علي بن محمّد بن علي بن حسن بن زهره كه علامه حلي رحمه الله از براي او و پسرش ابوعبدالله حسيني و برادرش سيد بدرالدين محمّد اجازه كبيره معروفه به

اجازه بني زهره را نوشته.(1)

و بالجمله ، بنوزهره بيت جليل بودند در «حلب» و اشهر ايشان ابن زهره مذكور است كه شيخ و استاد شيخ شاذان بن جبرئيل قمي، و صاحب سرائر، و شيخ محمّد بن مشهدي، و غيرهم بوده.

و ابن زهره را تصانيفي است از جمله: غنية النزوع الي علمي الاصول والفروع،(2)«والنزوع (بضم النون) هنا بمعني الاشتياق».

و هم در حدود سنه ۵۸۵ وفات كرد شيخ منتجب الدين علي بن عبدالله رازي صاحب فهرست معروف در احوال علماي عصر شيخ طوسي تا زمان خويش، و اين شيخ جليل نسبش منتهي مي شود به حسين بن علي بن بابويه قمي، و شيخ صدوق رئيس المحدثين عمّ اعلاي او است، و مشايخ او زياده از آن است كه حصر شود.

و در غُرة ذي حجه سنه ۵۸۶ متولد شد شيخ اديب مورخ متكلم عبدالحميد بن بهاءالدين محمد المدايني الاصولي المعتزلي الحكيم المعروف به ابن ابي الحديد، و او همان است كه نهج البلاغه را شرح كرده براي خزانه كتب وزير مؤيدالدين محمد بن محمّد بن عبدالكريم قمي، و در اول شرح خود گفته:

الحمدلله الّذى تفّره بالكمال، (إلى أن قال). و قدّم المفضول على الأفضل لمصلحة اقتضاها التكليف.(3)

وكان ابن ابى الحديد منصفاً فى المحاكمة بين الفريقين، و هو بين علماء اَهل السّنّة


1) نگاه كنيد به: تاج العروس از زبيدي، ج ۳، ص 248 (ماده زهره)

2) اين كتاب با تحقيق آقاي: ابراهيم بهادري منتشر شده است و در مقدمه اين كتاب فهرست ۱۸ اثر ديگر مؤلف ثبت شده است.

3) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج ۱، مقدمه.

بمنزلة عمر بن عبدالعزيز بين الخلفاء الأمويّّة، و له مؤلّفاتٌ، و له ايضاً القَصائد السَّبع المعروفة في فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام الّتي شرحها نجم الائمة الشّارح الرّضيّ الأسترآبادي الأمامي رحمه الله.

و كان ممّن عاصر ابن ابي الحديد، السّيّد الأجلّ شمس الدّين فَخار بن مَعد الموسوي صاحب كتاب حجّة الذّاهب في ردّ تكفير ابي طالب.(1)

و كان من عظماء وَقته وَ كبراء زمانه في الدّين والدّنيا فخراً و فخارة بحيث لم يخل منه سَندٌ من اسانيد علمائنا الأطياب.

و فَخار: (بفتح الفاء و تخفيف الخاء المعجّمة)، كما أنّ اسم ابيه معد (كمرو) مرادفاً لاسم ابى العَرب مَعد بن عدنان، و قد أرسل السّيد فَخار كتابه حجّة الذاهب إلى ابن ابى الحديد بَعد تَصنيفه، فكتب عَلى ظهره ما يؤذن بمدح أَبى طالب من غَير ان يصرّح باسلامه، عَلي ابن ابي الحديد ما يستحقه.

و مات السّيّد في سنة ۶۳۰، ويروي السّيّد فخارعن يحيي بن الحسن المعروف بـ ابن بطريق الحلى الأمامى صاحب العمدة و المناقب، و بِطريق، (ككبريت): القائد من قواد الروم تحت يده عشرة آلأف رَجلٍ.

و در ۲۲ شعبان سنه ۵۸۸، شيخ اجلّ اعظم، قطب المحدثين محمد بن علي بن شهر آشوب سروي مازندراني، صاحب مناقب و غيره وفات يافت، و در بيرون حلب در بالاي كوفه معروف به «جبل جوشن» به خاك رفت، و در همان جائي كه قبر ابن منير شاعر امامي است كه در سنه ۵۴۸ وفات يافت و در سابق اشاره كرديم به او.

و اين شهرآشوب از شيوخ شيعه است، ولكن علماء عامه نيز به فضل او معترفند، و او را تجليل كرده اند، و در تراجم حال او را نوشته اند،(2)و به كثرت علم و عبادت و خشوع و تهجد او را ستوده اند.


1) الغدير، ج ۷، ص ۴۰۱؛ الحجة علي الذاهب إلي تكفير أبي طالب

2) نگاه كنيد به: الواقي بالوفيات، ج ۴، ص ۱۶۴، رقم ۱۷۰۳.

و نقل شده كه : هميشه باطهارت بوده، و گاهي كه مناقب را مي نوشت هزار كتاب مناقب نزد او جمع بوده، و به اين بضاعت تمام در اول مناقب مي فرمايد: فوقفت فى جمع هذا الكتاب، مع انّى اقول مالى و للتّصنيف والتّأليف مع قلّة البضاعة و عِظم شأن هذه الصّناعة - الخ.

و اين شيخ جليل را مشايخ بسياري است، از جمله مشايخ او: متكلم امين ابوجعفر رابع عمادالدين محمد بن علي محمد طوسي معروف به ابن حمزه طوسي است كه از تأليفات او است وسيله در فقه و كتاب الرابع في الشرايع و كتاب ثاقب المناقب در معجزات حجج طاهره.

و او در طبقه تلاميذ ابوعلي بن شيخ طوسي، و معاصر شيخ ثقه جليل مفضال ابوعلي محمّد بن حسن واعظ فارسي نيشابوري شهيد ملقب به «فتّال» است كه مصنف روضة الواعظين و كتاب التنوير في معاني التفسير است، و او را ابوالمحاسن عبد رزاق رئيس نيشابور ملقب به شهاب الاسلام، شهيد كرده.

و در سنه ۵۹۰ قاسم بن فيره مقري نحوي معروف به شاطبي امام قرائت و صاحب قصيده معروفه موسومه به حرزاليماني و وجه التهاني در قرائات وفات يافت، و جماعتي از فضلاء آن قصيده را شرح كرده اند، از جمله: علي بن محمد شافعي علم الدين سخاوي است، و شاطبي منسوب است به «شاطبه» كه يكي از بلاد «اندلس» است.

و در سنه ۵۹۶ آب نيل مصر توفف كرد و قحط و غلاء عظيمي شد، به طوري كه مردم همديگر را بخوردند، و مردار را باقي نگذاشتند، و خوردن مردار چنان شايع شد كه قبور را مي شكافتند و مرده ها را از گور بيرون مي كردند و مي خوردند.

پس اهل مصر متفرق شدند، و بسياري از گرسنگي هلاك شدند، و كسي كه راه مي رفت چشم و قدمش واقع نمي شد مگر بر مرده و يا كسي كه جان مي دهد، و اهل قري و بريه تمامي بمردند به طوري كه يك جان دار نماند، و بسياري از مردمان آزاد و اطفالها فروخته شدند، و اين قحطي تا چند سال بماند.

و در سنه ۵۹۷ زلزله عظيمي در مصر و شام واقع شد و خيلي از مكانها و خانه ها خراب شد.

و در ماه رمضان همان سال عبدالرحمن بن علي معروف به ابوالفرج ابن جوزي(1)حنبلي در بغداد وفات كرد، و ابوالمظفر يوسف فُزاوغلي(2)صاحب تذكره و تاريخ، سبط اوست كه در اواخر سنه ۶۵۴ در دمشق وفات كرد.

و نقل شده كه: ابن جوزي به خط خود بسيار كتابت كرده بود، و ريزهاي تراش قلم خود را كه به آن حديث نوشته بود جمع كرده بود، و وصيت كرده بود كه آب غسل مرا به آن گرم نمائيد. چون وفات كرد آب غسل او را با آن ريزه هاي قلم گرم كردند و كفايت كرد بلكه زياد هم آمد.

و ابن جوزي نسبش به شانزده واسطه منتهي مي شود به قاسم بن محمد بن ابي بكر، و از براي اوست تأليفات بسيار، و نوادر حكايات او نيز بسيار است.

«وهو رأس الأذكياء، وله قضيّة لطيفة مع امرأةٍ تحت منبره حيث تفوّه بكلمة «سلونى قبل ان تفقدوني»، من ازادها فليُطالع الصرّاط المستقيم».

و في سنة ۵۹۹ توفي الزّاهد العابد ابوعبدالله محمّد بن احمد القرشيّ المغربي(3)ذكره ابن خلّكان، و قال: كانت له كرامات ظاهرة، و مزاره في بَيت المقدّس ظاهرٌ يقصد للزّيارة و التبرّك به. (انتهي ملخّصاً).

و الظّاهر ان الرّجل هو الّذى ينسب اليه حكايةً: انّ مَن خاف عَلى نفسه وجع البطن فوضَع كفّه عَلي بطنه وَ قال ثلاثاً: اللّيلة ليلة عيدي و رَضي الله عن سيّدي اَبي عبدالله القرشى، لم يُصبه ذلك الألم ان شاءالله.

و در سنه ۶۰۱ فرنگيها بر بلد «قسطنطنيه» غلبه كردند و رومي ها را بيرون نمودند


1) براي مزيد اطلاع نگاه كنيد به: وفيات الاعيان، ج ۳، ص ۱۴۰؛ العبر ذهبي، ج۴، ص ۲۷۹؛ الشذرات، ج۴، ص ۲۲۹.

2) قراوغلي، لفظي است تركي يعني دخترزاده. (مؤلف رحمه الله).

3) وفيات الاعيان، ج 4، ص ۳۰۵؛ الواقي، ج ۲، ص ۷۸؛ شذرات، ج۴، ص ۳۴۲.

و آن جا را تصرف كردند، و پيوسته در دست آنها بود تا در سنه ۶۶۰ كه روميها از فرنگيها باز گرفتند.

و ۲ محرم سنه ۶۰۵ ابوالحسن ورّام بن ابي فراس حارثي شيخ زاهد صالح وفات

كرد، و او جد سيّد ابن طاووس و صاحب كتاب تنبيه الخاطر است كه معروف است به مجموعه ورّام، و در اين كتاب از مخالفين خصوص از حسن بصري بسيار نقل مي كند.

و در آخر سنه ۶۰۶ ابن اثير صاحب جامع الاصول در موصل وفات كرد.

قال شيخنا البهائي في كشكوله: كان ابن الأثير مجدالدين ابوالسعادات صاحب كتاب جامع الأصول وَالنّهاية فى غَريب الحديث من اكابر الرّؤساء مخطيّاً عند الملوك، وتولّى لهم المناصب الجليلة، فعرض له مرض كفّ يديه و رجليه فانقطع في منزله و ترك المناصب و الأختلاط بالنّاس، و كان الرّؤساء يغشونه فى منزله، فحضر اليه بعض الأطبّاء و التزم بعلاجه، فلمّا طيّبه و قارب البُر، واشرف على الصّحّة دفع اليه شيئاً من الذّهب و قال: امض لسَبيلك، فلامه اصحابه على ذلك وَ قالوا: هلاّ ابقيته الى حصول الشّفاء، فقال لهم: انّني مَتي عوفيت طلبت المناصب و دخلت فيها و كلّفت قبولها، و أمّا ما دمت عَلي هذه الحالة فانّى لا اصلح لذلك، فَأصرف اوقاتى فى تكميل نفسى و مطالعة كتب العلم وَ لا ادخل معهم فيما يغضب الله وَ يرضيهم، و الرّزق لابدّ منه، فَاختار عطلة جسمه ليَحصل له بذلك الأقامة على العطلةً عَن المناصب، وفى تلك المدّة ألّف كتاب جامع الأصول و النّهاية وَ غَيرها من الكتب المفيدة.

و ابن اثير بر چند نفر اطلاق مي شود: يكي همين شخص كه مبارك بن محمد بن محمد بن عبد الكريم صاحب نهايه و انصاف في الجمع بين الكشف و الكشاف و جامع الاصول است، و جامع الاصول كتابي است كه جميع احاديث صحاح سته عامه كه عبارت است از: صحيح بخاري و مسلم و موطأ مالك و سنن نسائي و جامع ترمذي و سنن ابي داود سجستاني در آن جمع است.

و ديگر علي بن محمد بن محمد بن عبدالكريم مؤلف كتاب كامل التواريخ، و

اسدالغابة في معرفة الصحابه است كه در ايام مستنصر سنه ۶۳۰ وفات كرد.

و ديگر نصرالله بن محمد بن محمد بن عبدالكريم ملقب به ضياءالدين است كه در سنه ۶۳۷ در بغداد وفات كرد.

و نيز در سنه ۶۰۶ در روز عيد فطر فخر(1)بن الخطيب محمد بن عمر معروف به فخر رازي صاحب تفسير كبير و غيره در «هرات» وفات كرد.

و در سنه ۶۰۸ لشكر تاتار داخل بلاد اسلام شدند و كردند آن چه كردند چنانچه ابن اثير در كامل ذكر كرده، و فتنه ايشان را از فتنه بخت نصر و يأجوج و مأجوج و جميع فتن امتياز داده ، به آنجا مراجعه شود.

و در سنه ۶۱۰ علي بن محمد معروف به ابن خروف نحوي وفات كرد.

و نيز در همان سال عيسي بن عبدالعزيز معروف به جزولي وفات يافت «و كان الجزولي اماماً في علم النحو، كثير الاطلاع علي دقايقه و غريبه و شاذَه، و صنف فيه المقدمة التي سمّاها بالقانون، و الجزولي (بضم الجيم و الزاء و سكون الواو) نسبة الي الجزولة، و هي بطن من البرير».

و نيز در سنه ۶۱۰ ناصر بن عبدالسيد فقيه معتزلي حنفي اديب نحوي معروف به مطرزي منسوب به مطرز (كمنجّم) در «خوارزم» وفات كرد- و از براي او مؤلفاتي است كه از جمله: شرح مقامات حريري است. و در ماه رجب سنه ۵۳۸ ولادت او در خوارزم واقع شد، و در همان سال زمخشري در خوارزم وفات كرد به اين سبب او را خليفه زمخشري گفتند.

و در سنه ۶۱۶ شيخ ابوالبقاء عبدالله بن الحسين عُكبَري بغدادي ضرير نحوي حنبلي وفات يافت، و ابوالبقاء از آبله نابينا شده بود و با وجود آن كه نابينا بود كتابها و شروح بسيار تأليف كرده، از جمله كتاب تبيان في اعراب القرآن است معروف به تركيب ابوالبقاء، و «عكبر» (به ضم المهملة و سكون الثاني و فتح الموحدة) بليدة علي شاطي، الدجلة فوق بغداد بعشرة فراسخ، و منها الشيخ مفيد رحمه الله.


1) درباره او نگاه كنيد به: الهميان، ص ۱۷۸؛ تاريخ آداب اللغة العربية، ج ۳، ص ۴۳؛ دانشوران روشندل، ص 23.

و در سنه ۶۱۸ در ماه صفر احمد بن عمر صوفي معروف به نجم الدين كبري و مكني به ابوحباب صاحب كتاب منازل السايرين و غيره در خوارزم به دست عسكر مغول به قتل رسيد.

و نيز در سنه ۶۱۸ لشكر مغول نيشابور را قتل عام كردند، گويند: داماد چنگيز خان «تغاجار» از جانب «توليخان» مأمور فتح نيشابور گرديد و آن جا را محاصره نمود، روز سيم محاصره تيري به او خورد في الحال بمرد، «توليخان» كه اين خبر شنيد بعد از قتل عام «مرو» و «سرخس» نيشابور آمد، اهالي نيشابور قاضي ركن الدين علي را به شفاعت نزد «توليخان» فرستادند، «توليخان» گوش به گفتار قاضي نداد، در ۱۲ صفر نيشابور را محاصره كرد و روز چهارم محاصره، شهر مفتوح گرديد داخل شهر شدند، مجيرالملك حاكم را كشتند، زن و مرد شهر را به صحرا راندند و تماماً را به قتل رسانيدند، دختر چنگيز به قصاص شوهر ابنيه شهر را به كلي ويران ساخت هفت شبانه روز آب به شهر بسته شخم زد و جو كشتند، صاحب حبيب السير نوشته كه: سواي عورات و اطفال هزار هزار و هفتصد و چهل و هفت هزار نفس را كشته بودند. والله العالم.

و در سلخ شهر رمضان سنه ۶۲۲ ناصر عباسي وفات كرد، و ناصر دو سال قبل از وفاتش به علت فلج مبتلا شده بود، و مدت خلافتش چهل و هفت سال بود، و از بناهاي اوست: بقعه عباس و ائمه اربعه عليهم السلام در بقيع، و مادرش هم در سنه ۵۷۰ قبه براي حضرت حمزه در احد بنا كرد. و هم به امر ناصر در سنه ۶۰۶ در سامره در ميان صفه و سرداب مقدس شباكي با دري از چوب ساج بنا كردند و فعلاً در زمان ما كه سنه ۱۳۲۵ است آن در موجود است و به اعلي درجه امتياز منيت شده و الحق در صناعت نجاري از نفايس روزگار است، با آن كه اين همه زمان بر آن گذشته و در مرور دهور به حفظ و نگهداري آن اعتنا نشده و بعضي جاهاي آن را شمع و چراغ سوخته هنوز مثل بهترين جواهر جلوه گر است و در كتيبه آن اين عبارات ثبت است:

بسم الله الرحمن الرّحيم، قل لا اسألكم عليه أجراً الاّ المودة فى القربى، وَ مَن يقترف

حَسَنةً نزد له فيها حسناً انّ الله غفور شكور.(1)

هذا ما امر بعمله سيّدنا و مولانا الامام المفترض طاعته عَلي جميع الأنام، ابوالعبّاس احمد النّاصر لدين الله المبين، اميرالمؤمنين و خليفة ربّ العالمين، الّذي طبَق البلاد احسانه وَ عدله، و غمر البلاد برّه وَ فضله قَرن الله اوامره الشريفة بالنّجح والنّشر و جنوده بالتّأييد والنّصر، جعل لأيّامه المخلدة حداً لا يكبو جواده، و لرأيته الممجّدة سعدا لا يخبو زناده، في عزٍّ تخضع له الأقدار فيطيعه عواصيها، و ملكٍ تخشع له الملوك فتملكه نواصيها و يتولي المولي الحسين بن سعد الموسوي الّذي يرجو الحياة في ايّامه المخلّدة و يتمنّي انفاق عمره في الدّعاءة لدولته المؤيّدة، استجاب الله دعوته في ايّامه الشّريفة السّنيّة من سنة ستً و ستَمأة الهلاليّة».


1) سوره شوري، آيه 23.

ذكر ايام خلافت محمّد بن الناصر الظاهر بأمرالله

در سنه ۶۲۲ كه ناصر وفات كرد فرزندش ابونصر محمّد ظاهر بأمرالله به جاي وي نشست، و او مردي بود، خوش هيئت و نيكو سيرت و بناي عدل و داد نهاد.(1)

ابن اثير گفته كه: ظاهر اظهار عدل و داد كرد و سنت عمرين را اعاده كرد، و اگر گفته شود كه بعد از عمر بن عبدالعزيز خليفه مثل ظاهر نيامده راست خواهد بود. و بالجمله، اموال مغصوبه را به صاحبانش رد كرد، و زندانيان را از بند رهايي داد، و شب عيد نحري صدهزار دينار بر علماء و صلحا بخش كرد و مي گفت: «الجمع شغل التجار، انتم الي امام فعّال احوج منكم الي امام قوّال، اتركوني أفعل الخير فيكم ما بقيت أعيش».(2)

لكن مدت خلافتش قليل بود، نه ماه و چند روز خلافت كرد، و در سنه ۶۲۳ حاجبش او را بكشت.



1) نگاه كنيد به: اخبار الدول، ج ۲، ص۱۹۰.

2) الكامل في التاريخ، ج ۹، ص 362-363.

ذكر ايام خلافت مستنصر بالله

چون ظاهر از دنيا بگذشت پسرش مستنصر بالله ابوجعفر منصور به جاي پدر نشست، و چون بر سلطنت مستقر شد بناي عدل و داد نهاد و اهل علم و دين را ترقي داد و بناي مساجد و پلها كرد و راهها را درست نمود، و در بغداد در جانب شرقي دجله مدرسه بي مثل و مانند بنا كرد و موقوفه بسيار براي آن مدرسه قرار داد، و چهار مدرّس براي او تعيين كرد كه به چهار مذهب درس گويند، و بيمارستاني هم بنا نهاد و لشكر عظيمي به جهت مقاتله با تتار جمع كرد.(1)و گفته شده كه: عدد لشكر او به صد هزار سوار رسيده بود و با تتار جنگ كرد و ايشان را منهزم گردانيد، و در جمعه دهم جمادي الآخره سنه ۶۴۰ دنيا را وداع كرد.

مؤلف گويد كه: ما در ذيل تاريخ مقتدر بالله خليفه هيجدهم بني عباس نقل كرديم كه هر ششم از خلفاي بني عباس يا مخلوع بوده، يا مقتول، يا مخلوع و مقتول، و اين ضابطه محكم بود تا مستنصر بالله كه خليفه سي و ششم و ششم هر ششم است كه نه مخلوع گشت و نه مقتول، بلي اگر بعد از مقتدر عبدالله بن المعتز مرتضي بالله در عداد خلفا شمرده شود، چنانچه دميري كرده، ضابطه به جاي خود محكم است و الا آن قاعده منتقض خواهد بود.

و ممكن است گفته شود، چنانچه دميري گفته كه: اگرچه مستنصر از خلافت خلع نشد الا آن كه چون لشكر تتار در ايام او قوت گرفتند و جمله از بلاد اسلام را

تسخير كردند و بگرفتند، اين اعظم وانم از خلع خواهد بود چه آن كه ديگر از براي


1) اخبار الدول، ج ۲، ص۱۹۳.

بني عباس در عراق امري نماند.

و بعد از مستنصر ديگر از بني عباس در عراق خلافت نكرد جز يك نفر كه مستعصم باشد و او را بكشتند و دولت آل عباس در عراق منقرض شد در سنه

۶۵۶، چنانچه خواهد آمد ذكر آن إن شاء الله.

و در ايام مستنصر در سنه ۶۲۴ چنگيز خان وفات يافت، و فتنه او بر اسلام از قتل و أسر و غارت و تخريب بلاد به خصوص بلاد عجم زياده از آن است كه احصا شود، ابن ابي الحديد در شرح نهج در شرح كلام اميرالمؤمنين عليه السلام: «كأنّي أراهم قَوماً كَأنَّ وُجوهَهُم المجانُّ المُطَرَّقَةُ» بر سبيل اختصار ذكري از آن نموده و گفته: از زمان حضرت آدم تا عصر ما چنين واقعه رو نكرده، هر كه طالب است به آن جا مراجعه كند.

و فيه قال: ثمّ ساروا الي نيشابور، ففعلوا به ما فعلوا بمرو من القتل والأستيصال، ثمّ عمدوا الى طوس فنهبوها وقتلوا اَهَلها و اخربوا المشهد الّذي به عليّ بن موسي الرّضا عليه السلام و الرّشيد هارون بن المهدي.(1)

و در سنه ۶۲۶ ياقوت حموي(2)

صاحب معجم البلدان و معجم الادباء و معجم الشعراء و مراصد الاطلاع و غيره وفات يافت.(3)

وكان أوّلاً مملوكاً لتاجر ببغداد يُعرفُ بِعَسكَر، و كان ياقوت متعصّباً عَلى مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام وَ اراد الناس أن يقتلوه لذلك، فانهَزم من البغداد إلى حلب والموصل ثمّ خراسان و غَيرها، و كان يميل إلى مذهب الخوارج.

و در سنه ۶۲۷ فريدالدين شيخ عطار از دنيا برفت.

و در سنه ۶۳۰ علي بن محمّد معروف به ابن اثير جزري در موصل وفات كرد. و از مؤلفات او است كتاب كامل التواريخ،(4)كه ابتدا كرده در او تواريخ سالها را از اوّل


1) شرح نهج البلاغه، ج ۸، ص ۲۳۵.

2) وي ياقوت بن عبدالله رومي است.

3) نگاه كنيد به وفيات الاعيان، و مقدمه معجم الادباء، چاپ دارالكتب العلمية، بيروت.

4) الكامل مهمترين و آخرين اثر ابن اثير است كه چندين چاپ شده است و ترجمه فارسي آن توسط ابوالقاسم پاينده صورت گرفته و «كامل، تاريخ بزرگ اسلام و ايران» نام دارد.

زمان تا آخر سنه ۶۲۸. و هم انساب سمعاني را كه هشت مجلد بوده مختصر كرده

در سه مجلد، و چون ولادت او در سنه ۵۵۵ در جزيره ابن عمر واقع شده او را جزري گويند، و اين جزيره بلدي است در شمالي موصل كه دجله مثل هلال بر او احاطه كرده.

و در سنه ۶۳۱ ابوالحسن آمدي علي بن محمّد اصولي حنبلي ثم الشافعي وفات كرد و «آمد» ( به مد همزه و ميم مكسوره) يكي از بلاد ديار بكر است.

و نيز در سنه ۶۳۱ محمّد بن ابي بكر معروف به ابن خباز وفات يافت.

و در اوّل سنه ۶۳۲ ابوحفص شهاب الدين(1)عمر بن محمّد سهروردي شافعي صوفي وفات كرد، و سهروردي نسبش به محمّد بن ابي بكر منتهي مي شود، و مرجع ارباب طريقت بوده، و از كساني كه درك خدمت او را نموده شيخ سعدي است و دو كلمه از وصاياي او نقل كرده كه بعضي آن را در ضمن شعر در آورده:

به طرف بوستانش گفته سعدي*** دو پندم داد شيخ سهروردي

يكي بر عيب مردم ديده مگشا*** دوم پرهيز كن از خودپسندي

و «سهرورد» بر وزن هرزه گرد، بلده اي است نزديك «زنجان»، و در انساب سمعاني سهرورد (به ضم سين) ضبط كرده.

و در سنه ۶۳۸ وفات كرد قدوة العارفين ابوعبدالله محمّد بن عليّ بن محمّد المتكرّر ثلاثاً المغربي الأندلسي ثمّ المكي ثمّ الشّامي الملقّب بمحيي الدّين ابن العربي، كان من اركان سلسلة العرفاء و اقطاب ارباب المكاشفة و الصّفاء، مماثلا للشّيخ عبدالقادر الجيلانى، والمدفون بصالحية الدّمشق، صاحب فصوص الحكم و كتاب فتوحات المكّيّة و غيرهما. وَلعلمائنا فيه كلمات(2)تدل علي انحرافه عن مذهب الحق و ابتلائه بالوسوسة


1) قبر شيخ شهاب الدين مقتول در «كلات» است در موضعي كه سرود گويند، و شايد سرود سهرورد باشد. (مؤلف رحمه الله)

2) بشارة الشيعة، ص 150، حديقة الشيعة، ص 566؛ تحفة الاخيار، ص 18، 25، 58؛ عين الحياة، ص 51-52؛ روضات الجنات، ج ۸، ص ۵۱- ۶۰؛ مستدرك، ج ۳، ص ۴22.

والخيال، و تنطقّه بالخرافات الكثيرة، فَراجع آخر كتاب بشارة الشيعة للمحدث الكاشانى و كِتاب مقامع الفَضل فى جواب من سأله عن ادّلة القائلين بوحدة الوجود.

و لكن صاحب المجالس اَظهر تشيعه كما هو داّبه،(1)و نقل عن الفاضل الدّميري صاحب حياة الحيوان، عن الذّهبي، عن الشيخ فتح الدّين اليعمري، عن الشّيخ ابي الفتح القشيري، انّه قال: سمعت الشّيخ عزّالدّين بن عبدالسّلام يقول و قد سُئل عن ابن العربي فقال: شيخ سوء كذّاب، فقيل له: و كذّاب ايضاً؟ قال: نعم، تذاكرنا يوماً نكاح الجن فقال الجنّ روح لطيف والأنس جسم كثيفٌ، فكيف يجتمعان؟

ثمّ غاب عنّا مدّةً وَ جاء و في رأسه شجة فقيل له في ذلك، فقال: تزوجت امرأة من الجنّ فحصل بيني و بينها شيءٌ فشجتني هذه الشجة، ثمّ قال: قال الأمام الذّهبي و ما أظن ابن العربي تعمّد هذه الكذبة و انّما هي من خرافات الرّياضة. (انتهي).

و نقل عنه انّه كان له يد طُولي في علم الحروف، و مَن استخراجه: اذا دخل السّين في الشِّين ظَهَرَ قَبرُ محيي الدّين، فلمّا دخل السّلطان سليم الشّامَ تفحّص عن قبرِه، و عَمَّره بعد الأندراسِ، و منه ما اَنشد في ظهور القائم عليه السلام.

اذا دارَ الزّمانُ علي حُروفٍ*** ببسم الله فَالمهديُّ قاما

اذا دار الحروفُ عقيب صوم*** فأقروا الفاطمي منّي السّلاما(2)

و ذكر في الباب الثّلاث مأة والسّتّة و الستين من الفتوحات صفات امامنا المهدي صاحب الأمر عليه السلام وَ علامات ظهوره، في قوله: «إنّ لِلّه خليفةٌ يخرج من عترة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم من ولد فاطمة عليها السلام يواطي اسمه اسم رسول الله». و له في الباب 318 و غيره منها كلام في الرّد علي اهل الرّأي والقياس كابي حنيفة و اضرابه، لايناسب المقام نقله.



1) نگاه كنيد به مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۶۱؛ و نيز ميرزا محمّد اخباري در نقشة المصدور.

2) روضات الجنات، ج ۸، ص. ۵۶.

ذكر خلافت مستعصم بالله و زوال دولت بني عباس

در سنه ۶۴۰ كه مستبصر وفات كرد فرزندش ابواحمد عبدالله مستعصم به جاي وي نشست، و او آخر خلفاء بني عباس بوده كه در عراق سلطنت كردند، و مدت سلطنت بني عباس پانصد و بيست و چهار سال طول كشيد، چون مستعصم بر سرير سلطنت مستقر شد تدبير مملكت را با وزير خويش مؤيدالدين علقمي(1)قمي واگذاشت و خود مشغول كبوتر بازي و لهو و لعب و لذت و طرب شد.

و هم در آن ايام ابوبكر پسر مستعصم بر محله «كرخ» بغداد كه مسكن شيعيان بود غارت آورد و جماعتي بسيار از سادات را اسير كرد.

و به قولي هزار دختر از علويه و غير ايشان به غارت برد، لاجرم مؤيدالدين وزير علقمي درصدد زوال دولت بني عباس برآمد و خواست تا مگر يكي از اولاد اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - را سلطان كند، لاجرم پنهاناً با تتار مكاتبه و مراسله كرد و ايشان را در اخذ بغداد و هلاك مستعصم تطميع كرد و لشكر مستعصم را از دور او متفرق ساخت.(2)3-(3)

پس در سنه ۶۵۶ هلاكو(3) با لشكر تتار به قصد بغداد حركت كردند و روز


1) وزير علقمي نامش ابوطالب محمّد بن علي بن محمد است. (مؤلف رحمه الله) الفخري في الآداب السلطانية، ص ۳۳۷-339.

2) مجالس المؤمنين، ج۲، ص ۴۴0-443.

3) هلاكوخان از اولاد چنگيز خان مقولي است. و از مكتوب محقق طوسي رحمه الله كه در موكب او بوده به امير حلّه ظاهر مي شود كه ورود هلاكو به بغداد سنه ۶۵۵ بود، چنانچه از كشكول نقل شده كه محقق طوسي به نوشته امير حلة: اما بعد، فقد نزلنا بغداد سنة خمس و خمسين و ستمأة فساء صباح المنذرين، فدعونا مالكها الي طاعتنا، فابي، فحقّ عليه القول. فاخذناه اخذاً وبيلا، و قد دعوناك الي طاعتنا. فإن اتيت فروح و ريحان و جنة نعيم و إن ابيت فلا سلطان منك عليك. فلا تكن كالباعث علي حنفه بطلفه و الجازع مارن انفه بكفه والسلام. (مؤلف رحمه الله).

عاشورا وارد بغداد شدند، وزير علقمي مستعصم را گفت كه: پادشاه تتار قصد كرده دختر خود را به پسر شما امير ابوبكر بدهد و شما بر خلافت خود باقي باشيد، و او با شما چنان باشد كه سلاطين سلجوقيه با پدران شما بودند، اگر مصلحت بدانيد خوب است منزل ايشان برويم و صلح و مواصلت كنيم تا خونهاي مردم ريخته نشود و كار منازعت به اصلاح انجامد.

مستعصم چون رأي و تدبيري نداشت خدعه وزير در وي اثر كرد، با جماعتي از اعيان و اكابر و دولت و علماء به قصد منزل هلاكو بيرون شدند و هلاكو ايشان را در خيمه جاي داد، وزير استدعا كرد از علماء و فقهاء بغداد كه در مجلس صلح حاضر شوند، چون تمامي جمع شدند لشكر تتار شمشير كشيدند و ايشان را گردن زدند، پس با شمشيرهاي كشيده در بغداد ريختند و تا چهل روز خون مردم بريختند.

و نقل شده كه: زياده از دو هزار هزار و سيصد هزار از ايشان بكشتند و نهرها از خون مردم جاري شد و در دجله ريخت،(1)و مستعصم را با فرزندش ابوبكر در جولقين نهادند و چندان ايشان را لگدكوب كردند تا بمردند، و به قولي با آلت گجكوبي چندان به ايشان كوبيدند تا هلاك گشتند.

و اين واقعه در ۲۸(2)محرم سنه ۶۵۶ كه موافق لفظ (خون) باشد واقع شده.

و دميري گفته كه: امر چندان سخت بود بر مردمان كه كس فرصت نوشتن تاريخ مرگ مستعصم و دفن كردن جسد او را نداشت.(3)

و ذهبي گفته كه: گمان نمي كنم خليفه را كسي دفن كرده باشد.(4)

و بليه چندان عظيم بوده كه هيچ گاه مثل آن ديده نشده بود.


1) اخبار الدول و آثار الاول في التاريخ، ج ۲، ص 195-197.

2) و سيد ابن طاووس رحمه الله اشاره كرده به اين واقعه در بيست و هشتم محرم، «اقبال» (مؤلف رحمه الله)

3) حياة الحيوان، ج ۱، ص ۱۴۴.

4) اخبار الدول، ج ۲، ص ۱۹۸ به نقل از ذهبي.

و در اخبار الدول از صاحب طيوريات(1)نقل كرده كه او روايت نموده كه: چون كعب بن زهير شاعر قصيده «بانت سعاد» را براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم انشاء كرد حضرت بُرده خويش را به وي بخشيد و آن برده نزد كعب بود تا زمان معاويه كه ده هزار درهم به او داد كه آن برده را بگيرد قبول نكرد.

چون كعب وفات يافت معاويه بيست هزار درهم براي اولاد او فرستاد و برده را از ايشان بگرفت، و آن برد نزد خلفا بود و پيوسته از خليفه به خليفه ديگر منتقل مي شد و خلفاء به آن عنايتي داشتند و در اعياد بر دوش خويش مي گرفتند و به آن تبرك مي جستند تا به مستعصم رسيد.

مستعصم در آن روزي كه به جهت ملاقات هلاكو بيرون شد آن برد را بر دوش داشت و قضيب رسول صلي الله عليه و آله و سلّم را بر دست گرفته بود، چون هلاكو مستعصم را بكشت آن برد و قضيب را بسوزانيد و خاكسترش را در دجله ريخت، و گفت: من اين كار را به جهت اهانت نكردم بلكه خواستم تا برد و قضيب را تطهير كرده باشم از جهت آن كه بدن خلفاء او را مس كرده بود.(2)

بالجمله ، هلاكو بقيه اولاد مستعصم را بكشت و دختران او را اسير كرد، و سلطنت آل عباس در عراق به كشته شدن مستعصم زايل شد، و مدت سه سال و نيم در دنيا از بني عباس خليفه نبود، پس از آن در مصر جماعتي از بني عباس خليفه شدند.

و در ايام مستعصم در سنه ۶۴۳ علي بن محمّد ملقب به علم الدين سخاوي نحوي مقري شافعي شارح شاطبيه در دمشق وفات يافت، و سخاوي منسوب است به «سخا» از اعمال مصر.

و نيز در سنه ۶۴۳ موفق الدين بعيش بن علي بن بعيش النحوي معروف به ابن الصائغ وفات يافت.


1) سلفي است طبق آن چه سيوطي در تاريخ خلفا نقل كرده است.

2) اخبارالدول، ج ۱، ص 250.

و در سنه ۶۴۵ عمر بن محمّد معروف به شلوبيني اندلسي نحوي وفات يافت، والشلوبين بلغة الأندلس، الأبيض الاشقر.

و در سنه ۶۴۵ طاعون در بصره حادث شد كه ابن جوزي گفته: چهار روز طول كشيد، در روز اول هفتاد هزار مردند، و در روز دوّم هفتاد و يك هزار، و در روز سوم هفتاد و سه هزار، و در روز چهارم مردم مرده بودند مگر آحادي از مردم كه زنده بودند.

و در سنه ۶۴۶ عثمان بن عمر المالكي كردي معروف به ابن حاجب صاحب مختصر اصول و مختصر فقه و كافيه در نحو و شافيه در صرف و غيرها در اسكندريه وفات كرد «و كان أبوه جندياً كردياً حاجباً للأمير عزالدين الصلاحي».(1)

و مشهور است كه ابن حاجب در واقعه هلاكو در بغداد كشته شد، بعد از آن كه خود را پنهان نموده بود و حيله كرده بود در ميان طشتي خون روي كرسي نشسته بود، خواجه نصير به معونت رمل او را پيدا كرد، و حكايت معروف است، و از اشعار نافعه ابن حاجب است در مؤنثات سماعية:

نفسي الفدا لسائل و افاني*** لمسائل فاحَت كفصن البانِ

اسماء تأنيث بغيرَ علامة*** هي يا فتي في عرفهم ضربان(2)

و در ۱۹ شهر رمضان سنه ۶۴۸(3)متولد شد آيت الله جمال الملّة و الحقّ والدّين، ابومنصور حسن بن شيخ فقيه سديدالدّين يوسف بن المطهر الحلّي(4)معروف به علامه (رَفَع الله مقامه)، و كان رحمه الله ابن اخت المحقّق الحلّي، و تَصانيفه اكثر من تسعين، و نقل: ان تَصانيفه وزعت علي ايام عمره الشّريف من المهد الي اللّحد، فجعل


1) بغية الوعاة سيوطي، ج ۲، ص ۱۳۴.

2) روضات الجنات، ج ۵، ص ۱۸۶.

3) در روز ولادت علامه حلي اختلاف نظر وجود دارد. ۱۹ ماه رمضان موافق است با خلاصة، ص ۴۸؛ مجمع البحرين، ج۲، ص ۱2۴؛ منهج المقال، ص ۱۰۹.

4) مقدمه آثار آن جناب، الكني و الالقاب، ج ۲، ص ۴۳۷، الوافي بالوفيات، ج ۱۳، ص 85؛ ش ۷۹؛ لسان الميزان، ج۳، ص ۳۱۷.

نَصيب كلّ يوم منها كرّاساً.

و عن مولانا الاقا حسين الخوانساري قال: حاسَبنا تصانيفه الّتي هي بَين اظهرنا، فصار بازاء كلّ يوم ثَلاثين بيتًا تخميناً،(1)و له حكاية مليحة مشهورة في مباحثته مع المخالفين في مجلس السّلطان الجايتو محمّد المغولي الملقّب بشاه خدابنده، في اخذ نعله وَ نسبة سرقة نعل رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم الي الأئمّة الاربعة السّنيّة، و انكارهم عليه بانّهم لم يكونوا في زمان الرّسول صلي الله عليه و آله و سلبم حتّي يسرقوا نعله، الي آخر ما وقع منه رحمه الله في ذلك المجلس معهم، بحيث غَلب علي العلماء السّنيّة و تشيّع الملك ببركته، و بَعث الي البلاد والأقاليم حتي يخطبوا باسم الائمّة الأثني عشر، و ينقشوا اساميهم علي اطراف المساجد والمشاهد منهم، ولو لم يكن له الاّ هذه المنقبة لفاق بها علي جميع العلماء فخراً فكيف و مناقبه لا يُحصي. و هذه القَضيّة معروفة بين الفَريقين.

فمن بعض تواريخ العامّة، قال: و من سوانح سنة 707 (سبع و سبعمأة) اظهار خدا بنده التّشيّع باضلال ابن المطهّر.

و انت خبيرٌ بأنّ مثل هذا الكلام صَدَر من أيّ قلبٍ محزونٍ، مات رحمه الله بمحروسة الحلّة في ليلة الحادي والعشرين من محرم سنة 726، و دفن في جوار اميرالمؤمنين عليه السلام. و قد تلمّذ علي ابيه و خاله المحقّق و علي المحقّق الطّوسي و علي ابن عمر الكاتبي القزويني صاحب الشَمسيّة و غيرهم من علماء العامّة والخاصّة.

خاتمة كتاب



1) روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۷۶.

صفحات كلي

اعتذار

به دليل حجم زياد كتاب و تأخير در چاپ نتوانستيم شرح حال مرحوم مؤلف و دنباله فهرستهاي راهنما را در اين چاپ داشته باشيم ان شاالله در چاپهاي بعد جبران خواهد شد. والعذر عائد كرام الناس مقبول

انتشارات دليل ما

ص : 671

فهرستواره

انبياء و معصومان

اشخاص

عناوين

خاندانها، گروهها و قبائل

مكان ها

فرق، مذاهب و اديان

اهم منابع و مآخذ

ص : 672

ص : 673

انبيا، و معصومان

آدم(ع)، پيامبر 25، 32، 121، 134، 136، 137، 224، 373، 400، 442، 754، 1005، 1007، 1120، 1176، 1840، 1841، 1975، 2049، 2068، 2156، 2359، 2532، 2608، 2730، 2741

ابراهيم(ع)، پيامبر 26، 29، 123، 126، 239، 242، 321، 348، 442، 634، 661، 664، 1005، 1007، 1105، 1148، 1334، 1417، 1443، 1691، 1695، 1696، 1738، 1973، 1975، 2237، 2354، 2379، 2589

ابوالحسن الرضا- علي بن موسي (ع)، امام هشتم

ابوالحسن خراساني (ع)- علي بن موسي (ع)، امام هشتم

ابوالحسن كاظم (ع)- موسي بن جعفر (ع)، امام هفتم

ابوالحسن موسي- موسي بن جعفر (ع)، امام هفتم (ع)

ابو تراب- علي بن ابيطالب (ع)، امام اول

ابو جعفر باقر (ع)- محمّد بن علي (ع)، امام پنجم

ابو جعفر محمّد بن علي (ع)- محمّد بن علي (ع)، امام پنجم

ابو عبدالله الحسين (ع)- حسين بن علي (ع)- امام سوم

ابو عبدالله جعفر بن محمّد- (ع) جعفر بن محمّد - امام ششم

ابومحمّد حسن عسكري- حسن بن علي (ع)، امام يازدهم

ابومحمّد عسكري- حسن بن علي (ع)- امام يازدهم

ابي عبدالله الحسين- حسين بن علي (ع)- امام سوم

ادريس (ع)، پيامبر 1973، 1975، 2032

اسحاق (ع)، پيامبر 242، 1192، 2302

اسدالله الدائب (ع)- علي بن ابيطالب (ع)، امام اول

اسماعيل بن ابراهيم (ع) 26، 34، 42، 46، 126، 142، 1191، 1192، 1696، 2223، 2237، 2302

الحجة- محمد بن حسن (ع)، امام دوازدهم

المصطفي (ص)- محمّد (ص)- پيامبر اسلام

النبي (ص)- محمّد (ص)، پيامبر اسلام

اليسع، پيامبر 1689، 1691

امام اوّل- علي بن ابيطالب، امام اوّل

امام باقر- محمّد بن علي (ع)- امام پنجم

امام پنجم- محمّد بن علي (ع)- امام پنجم

امام تقي- محمد بن علي (ع)- امام نهم

امام جعفر صادق- جعفر بن محمّد (ع)- امام ششم

امام جواد- محمّد بن علي (ع)- امام نهم

امام چهارم- علي بن حسين (ع)- امام چهارم

امام حسن عسكري- حسن بن علي (ع)- امام يازدهم

امام حسن (ع)- حسن بن علي (ع)- امام دوم

امام حسن مجتبي- حسن بن علي (ع)- امام دوم

امام حسين (ع)- حسين بن علي (ع)- امام سوم

امام دوم- حسن بن علي (ع)- امام دوم

امام دهم- علي بن محمّد- امام دهم

امام رضا (ع)- علي بن موسي- امام هشتم

امام زمان- محمّد بن حسن (ع)- امام دوازدهم

امام زين العابدين- علي بن حسين (ع)- امام چهارم

امام سجاد (ع)- علي بن حسين (ع)- امام چهارم

امام سوم- حسين بن علي (ع)- امام سوم

امام ششم- جعفر بن محمد

امام صادق (ع)- جعفر بن محمّد (ع)- امام ششم

امام عصر- محمّد بن حسن (ع)، امام دوازدهم

امام علي النّقي- علي بن محمّد (ع)، امام دهم

امام علي بن حسين (ع)- علي بن حسين (ع)، امام چهارم

امام علي (ع)- علي بن ابيطالب- امام اول

امام كاظم (ع)- موسي بن جعفر (ع)- امام هفتم

امام محمّد باقر (ع)- محمّد بن علي (ع)، امام پنجم

امام محمّد بن علي الرضا- محمّد بن علي (ع)، امام نهم

امام محمّد بن علي- محمّد بن علي (ع)، امام نهم

امام محمّد تقي- محمّد بن علي (ع)، امام نهم

امام محمّد جواد (ع)- محمّد بن علي (ع)، امام نهم

امام موسي بن جعفر (ع)- موسي بن جعفر (ع)، امام هفتم

امام موسي كاظم، موسي بن جعفر (ع)، امام هفتم

امام مهدي- محمّد بن حسن جعفر (ع)، امام هفتم

امام موسي كاظم، موسي بن جعفر (ع)، امام دوازدهم

امام نقي- علي بن محمّد- امام دهم

ص : 674

امام نهم- محمّد بن علي (ع)، امام نهم

امام هادي- علي بن محمّد- امام دهم

امام هشتم- علي بن موسي، امام هشتم

امام هفتم- موسي بن جعفر(ع)، امام هفتم

امام يازدهم- حسن بن علي(ع)، امام يازدهم

اميرالمؤمنين(ع)- علي بن ابيطالب، امام اول

امير- علي بن ابيطالب (ع)- امام اول

ايّوب (ع)- پيامبر 1975

بار فليحا- محمد (ص)- پيامبر اسلام

باقر ابو جعفر محمّد- محمّد بن علي (ع)- امام پنجم

باقرالعلوم- محمّد بن علي(ع)- امام پنجم

بتول- فاطمه زهرا (س)

پيامبر اسلام- محمّد (ص)- پيامبر اسلام

پيغمبر اسلام- محمّد (ص)- پيامبر اسلام

پيغمبر خاتم- محمّد(ص)- پيامبر اسلام

پيغمبر خدا- محمّد (ص)- پيامبر اسلام

ثامن الائمه- علي بن موسي- امام هشتم

جعفر بن محمّد صادق- جعفر بن محمّد (ع)- امام ششم

جعفر بن محمّد(ع)، امام ششم 50، 54، 67، 68، 86، 99، 112، 116، 140، 231، 241، 243، 263، 265، 268، 275، 279، 281، 284، 285، 292، 303، 320، 323، 327، 329، 342، 363، 401، 438، 459، 480، 510، 529، 530، 534، 550، 600، 614، 624، 629، 630، 631، 634، 637، 660، 661، 663، 678، 680، 683، 686، 690، 692، 705، 752، 793، 829، 907، 908، 917، 960، 983، 1018، 1028، 1036، 1047، 1048، 1060، 1061، 1066، 1072، 1074، 1082، 1094، 1095، 1099، 1109، 1145، 1148، 1149، 1167، 1171، 1183، 1190، 1195، 1197، 1201، 1205، 1212، 1228، 1232، 1244، 1262، 1267، 1269، 1272، 1274، 1278، 1288، 1295، 1305، 1316، 1323، 1329، 1464، 1467، 1490، 1492، 1493، 1496، 1498، 1499، 1502، 1513، 1547، 1583، 1585، 1589، 1590، 1592، 1596، 1603، 1607، 1608، 1611، 1620، 1626، 1646، 1655، 1657، 1664، 1670، 1706، 1721، 1724، 1736، 1739، 1742، 1745، 1748، 1767، 1785، 1786، 1790، 1794، 1830، 1849، 1864، 1896، 1898، 1899، 1918، 1923، 1926، 1949، 1984، 1990، 1993، 2031، 2042، 2070، 2083، 2086، 2098، 2101، 2103، 2108، 2111، 2113، 2119، 2123، 2130، 2247، 2259، 2273، 2295، 2315، 2316، 2329، 2350، 2351، 2354، 2357، 2359، 2361، 2363، 2365، 2367، 2368، 2370، 2371، 2374، 2376، 2380، 2394، 2412، 2417، 2437، 2428، 2441، 2443، 2470، 2494، 2506، 2535، 2557، 2567، 2570، 2571، 2591، 2620، 2630، 2646، 2679، 2719، 2746.

جعفر صادق- جعفر محمّد(ع)- امام ششم

جواد (ع)- محمّد بن علي(ع)- امام نهم

حجة بن الحسن- محمد بن حسن (ع) امام دوازدهم

حزقيل(ع)- پيامبر 1689، 1690، 1691

حسن بن علي (ع)- امام دوم 67، 82، 157، 235، 237، 274، 276، 300، 326، 337، 338، 342، 343، 389، 392، 401، 412، 420، 421، 424، 428، 430، 431، 432، 437، 438، 440، 443، 445، 446، 448، 452، 453، 461، 481، 628، 634، 644، 654، 659، 660، 662، 665، 667، 669، 670، 676، 692، 697، 701، 761، 799، 806، 826، 862، 875، 892، 908، 917، 933، 987، 994، 996، 999، 1036، 1056، 1059، 1092، 1116، 1136، 1143، 1147، 1177، 1182، 1183، 1196، 1197، 1224، 1267، 1328، 1351، 1387، 1490، 1580، 1651، 1721، 1765، 1765، 1790، 1890، 1901، 1913، 1992، 1997، 1998، 2018، 2019، 2122، 2153، 2169، 2194، 2195، 2200، 2202، 2204، 2207، 2211، 2214، 2277، 2302، 2336، 2372، 2379، 2390، 2430، 2422، 2443، 2534، 2545، 2562، 2582، 2584، 2679، 2743، 2788

حسن بن علي (ع)- امام يازدهم 67، 82، 157، 235، 237، 274، 276، 300، 326، 337، 338، 342، 363، 389، 394، 401، 412، 420، 421، 424، 428، 430، 431، 434، 437، 438، 440، 443، 445، 446، 448، 452، 453، 461، 481، 628، 634، 644، 654، 659، 660، 664، 665، 667، 669، 670، 676، 692، 697، 701، 761، 799، 806، 826، 862، 875، 892، 908، 917، 933، 987، 994، 996، 999، 1026، 1054، 1058، 1092، 1116، 1136، 1143، 1147، 1177، 1182، 1184، 1196، 1197، 1224، 1267، 1328، 1351، 1387، 1490، 1580، 1651، 1721، 1765، 1767، 1790، 1890، 1901، 1983، 1992، 1997، 1998، 2001، 2018، 2019، 2122، 2153، 2169، 2194، 2195، 2200، 2202، 2204، 2207، 2211، 2212، 2277، 2302، 2336، 2372، 2379، 2390، 2430، 2442، 2443، 2534، 2545، 2562، 2582، 2584، 2679، 2743، 2789

حسن عسكري- حسن بن علي (ع)- امام يازدهم

حسن (ع)- حسن بن علي (ع)- امام دوم

حسن مجتبي- حسن بن علي (ع)- امام دوم

حسين بن علي (ع)، امام سوم 67، 82، 118، 159، 235، 237، 267، 268، 274، 276، 292، 300، 337، 338، 340، 342، 343، 368، 389، 390، 395، 401، 412، 425، 435، 437، 439، 440، 442، 443، 448، 452، 453، 473، 478، 479، 490، 492، 501، 514، 515، 517، 524، 526، 528،

ص : 675

انبياء و معصومان

545، 548، 550، 552، 555، 557، 559، 569، 573، 577، 584، 591، 593، 594، 631، 654، 1092، 1094، 1108، 1136، 1137، 1144، 1145، 1159، 1160، 1167، 1176، 1185، 1190، 1196، 1197، 1206، 1234، 1260، 1265، 1267، 1268، 1351، 1387، 1389، 1416، 1439، 1456، 1476، 1490، 1515، 1544، 1547، 1549، 1558، 1565، 1580، 1598، 1643، 1669، 1670، 1721، 1766، 1767، 1773، 1776، 1777، 1801، 1883، 1886، 1890، 1899، 1901، 1977، 1996، 1999، 2019، 2077، 2078، 2090، 2095، 2098، 2103، 2204، 2215، 2219، 2225، 2227، 2229، 2231، 2238، 2252، 2253، 2258، 2260، 2262، 2269، 2271، 2286، 2296، 2302، 2316، 2329، 2331، 2344، 2377، 2442، 2480، 2534، 2538، 2540، 2543، 2545، 2550، 2557، 2638، 2667، 2669، 2679، 2681، 2693، 2711، 2719، 2743، 2744، 2755، 2788، 2800

حسين شهيد- حسين بن علي (ع)، امام سوم

حسين (ع)- حسين بن علي (ع)، امام سوم

حضرت آدم- آدم (ع)، پيامبر

حضرت ابراهيم خليل- ابراهيم (ع)، پيامبر

حضرت ابراهيم- ابراهيم، پيامبر

حضرت اسماعيل- اسماعيل بن ابراهيم (ع)

حضرت امام حسن عسكري- حسن بن علي (ع)، امام يازدهم

حضرت امام زين العابدين- علي بن حسين (ع)، امام چهارم

حضرت اميرالمؤمنين- علي بن ابيطالب (ع)، امام اول

حضرت امير (ع)- علي بن ابيطالب (ع)، امام اول

حضرت باقر(ع)- محمّد بن علي، امام پنجم

حضرت جواد (ع) - محمّد بن علي، امام نهم

حضرت حجت (ع)- محمّد بن حسن، امام دوازدهم

حضرت حجّة بن الحسن (ع)- محمّد بن حسن، امام دوازدهم

حضرت حسن عسكري- حسن بن علي (ع)- امام يازدهم

حضرت رسول- محمّد (ص)- پيامبر اسلام

حضرت رضا (ع)- علي بن موسي(ع)، امام هشتم

حضرت زهرا (س)- فاطمه زهرا (س)

حضرت سجّاد (ع)- علي بن حسين (ع)، امام چهارم

حضرت سيدالشّهدا (ع)- حسين بن علي(ع)، امام سوم

حضرت سيد سجاد (ع)- علي بن حسين (ع)، امام چهارم

حضرت صاحب (ع)- محمّد بن حسن (ع)- امام دوازدهم

حضرت صالح (ع)- محمّد بن حسن (ع)- امام دوازدهم

حضرت عسكري- حسن بن علي (ع)، امام يازدهم

حضرت فاطمه (س)- فاطمه زهرا (س)

حضرت كاظم(ع)- موسي بن جعفر (ع)، امام هفتم

حضرت مجتبي (ع)- حسن بن علي (ع)، امام دوم

حضرت محمّد (ص)- محمّد (ص)، پيامبر اسلام

حضرت موسي بن جعفر (ع)- موسي بن جعفر (ع)، امام هفتم

حضرت موسي (ع) 536، 548، 702، 708

حضرت مهدي (ع)- محمّد بن حسن (ع)، امام دوازدهم

حضرت هادي (ع)- علي بن محمّد (ع)، امام دهم

حيقوق (ع)، پيامبر 1697

خاتم الانبياء- محمّد (ص)، پيامبر اسلام

خاتم النّبيّين، محمّد (ص)، پيامبر اسلام

خاتم انبياء، محمّد (ص، پيامبر اسلام

خضر(ع)، پيامبر 283، 424، 470، 548، 1153، 1375، 1822، 1833، 1844، 2002

خليل الرّحمن- ابراهيم، پيامبر

دانيال (ع)، پيامبر 1677، 2486

داود(ع)، پيامبر 68، 186، 382، 998، 1273، 1694، 1696، 1698، 1973، 1990

ذي الكفل نبي (ع) 1248

رسول خدا- محمّد (ص)، پيامبر اسلام

زكريّا(ع)، پيامبر 682

زهرا- فاطمه زهرا (س)

زين العابدين(ع)- علي بن حسين (ع)، امام چهارم

سجاد(ع)- علي بن حسين (ع)، امام چهارم

سليمان بن داود(ع)، پيامبر 1024، 1031، 1295، 1365، 1485، 1961، 1990، 2276

سيدالساجدين(ع)- علي بن حسين (ع)، امام چهارمم

سيدالشهداء- حسين بن علي (ع)، امام سوم

شعب(ع)، پيامبر 1693، 1697، 2584

شعيب (ع)، پيامبر 1374

شمعون(ع)، پيامبر 1963، 1982

صاحب الأمر (ع)- محمّد بن حسن(ع)، امام دوازدهم

صاحب الزمان- محمّد بن حسن (ع)، امام دوازدهم

صالح، پيامبر 1882، 1973

صديقه طاهره- فاطمه زهرا (س)

عسكري، ابو محمّد حسن- حسن بن علي (ع)، امام يازدهم

علي بن ابيطالب (ع)، امام اول 40، 47، 48، 52، 54، 55، 65، 67، 72، 74، 80، 84، 86، 92، 93، 99، 100، 103، 107، 109، 112، 113، 117، 118، 128، 136، 140، 143، 146، 150، 152، 156، 161، 163، 165، 169، 174، 176، 177، 182، 184، 198، 200، 202، 207، 211، 216، 219، 221، 223، 227، 228، 231، 232، 234، 235، 237، 241، 242، 246، 248، 254، 259، 261، 262، 265، 268.

كتاب طبقات خلفا و اصماب المه و علماء و شعرا

اشاره

ص : 601

كتاب طبقات خلفا

واصحاب ائمه وعلما وشعراء

ثقة المحدثين حاج شيخ عباس قمي (قده)

ص : 602

ص : 603

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين، والصلاة على محمّد وآله الطاهرين.

و بعد: چنين گويد اين مجرم مسبيء، «عباس قمي» - عفي الله عنه - كه چون كتاب «تتمة المنتهي في وقايع ايام الخلفاء» مشتمل بود بر مطالب كثيره كه از جمله تعيين طبقات خلفاء و اصحاب ائمه و علما و شعرا و غيرهم باشد، و دانستن طبقات خيلي مهم و لازم بود، لهذا داعي اين فهرست را براي آن كتاب نوشتم و چنان نگاشتم كه خود آن بالاستقلال كتابي باشد در طبقات، لاجرم از بعد از قتل مستعصم كه سنه ۶۵۶ باشد كه كتاب تتمة المنتهي تمام شد، اضافه كردم بر فهرست او، طبقات علما را تا زمان خودم، و در ترجمه هر كدام هم مختصري از حال ايشان نوشتم، و لكن چون گرفتاري و ابتلائات و اشتغال(1)داعي زياد بود، فرصت استيعاب نداشتم و بر اين مقدار كه ظفر يافتم آن را نگاشتم. اميد كه اهل علم قدر آن را بدانند و داعي را از دعاي خير فراموش نفرمايند، «و ما توفيقي الاّ بالله».

وقايع المأة الاولي

در سنه ۱۰ لباس خلافت پوشيد ابوبكر بن ابي قحافه، و اين در سال شش هزار و صد و سي و شش از هبوط آدم واقع شد.

و در سنه ۱۲ وفات كرد زيد بن خطاب و ابوحذيفه و سالم و ثابت بن قيس خطيب انصار و ابودُجانة و ابوالعاص بن ربيع داماد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم.


1) اشغال خ.ل

ص : 604

و در سنه ۱۳ وفات ابوبكر و خلافت عمر بن الخطاب.

و در سنه ۱۴ وفات ابوعبيده پدر مختار، و ابوقحافه پدر ابوبكر، و احداث نماز تراويح، و فتح شام.

و در سنه ۱۵ وفات عكرمة بن ابي جهل و فضل بن عباس و خالد بن الوليد و عمرو بن امّ مكتوم اعمي و ابوزيد انصاري و سعد بن عباده.

و در سنه ۱۶ فتح اهواز و جلولا، و وضع تاريخ هجري.

و در سنه ۱۷ فتح تستر و چالوس.

و در سنه ۱۸ وفات معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح، و طاعون عمواس در شام واقع شد كه بيست و پنج هزار هلاك شدن كه از جمله بلال مؤذن بود.

و در سنه ۱۹ وفات ابي بن كعب و زينب بنت جحش و اسيد بن خضير و ابوسفيان بن الحرث بن عبدالمطلب.

و در سنه ۲۰ فتح مصر و اسكندريه.

و در سنه ۲۱ فتح نهاوند و دينور و همدان و ساير فتوحات. و متولد شد حسن بصري و شهبي.

و در سنه ۲۲ فتح آذربايجان و قزوين و زنجان و فومس و خراسان و بلخ و غيرها.

و در سنه ۲۳ مقتل عمر و خلافت عثمان بن عفان.

و در سنه ۲۵ فتح اسكندريه و افريقيه و غيرها.

و در سنه ۲۶ عثمان به عزم عمره به مكّه رفت و امر كرد به توسعه مسجدالحرام. و در سنه ۲۹ حج كرد عثمان و نماز قصر را تمام كرد، و مسجد نبوي صلي الله عليه و آله و سلّم را توسعه دادند.

و در سنه ۳۰ به امر عثمان مصاحف را جمع كردند و چند مصحف نوشتند و به بلاد فرستادند.

و در سنه ۳۱ وفات ابوسفيان بن حرب و حكم بن ابي العاص و قتل يزدجرد آخر

ص : 605

ملوك فرس و انقراض سلطنت آل دارا.

و در سنه ۳۲ وفات عباس عموي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم، و ابوذر غفاري - رضي الله عنه-، و ابن مسعود، و عبدالرحمن بن عوف.

و در سنه ۳۳ وفات مقداد رحمه الله.

و در سنه ۳۵ مقتل عثمان و خلافت اميرالمؤمنين علي - صلوات الله عليه و علي اولاده -.

و در سنه ۳۶ جنگ جمل، و قتل طلحه و زبير، و شهادت زيد بن صوحان رحمه الله.

و در سنه ۳۶ و ۳۷ جنگ صفين، و شهادت عمار ياسر، و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، و مرقال، و واقعه ليلة الهرير.

و در سنه ۳۸ واقعه نهروان و ايالت مصر براي عمرو عاص، و شهادت محمّد بن ابي بكر، و مالك اشتر رحمهماالله.

و در سنه ۴۰ شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و خلافت امام حسن عليه السلام. و در سنه ۴۱ امارت و خلافت معاوية بن ابي سفيان.

و در سنه ۴۳ وفات عمرو عاص.

و در سنه ۵۰ شهادت امام حسن عليه السلام.

و در سنه ۵۱ شهادت حجر بن عدي رحمه الله.

و در سنه ۵۲ وفات ابوموسي اشعري.

و در سنه ۵۳ زياد بن ابيه هلاك شد.

و در سنه ۵۵ سعد بن ابي وقاص وفات كرد.

و در سنه ۵۷ ولادت حضرت باقر عليه السلام، و وفات عايشه و ابوهريره.

و در سنه ۵۹ وفات ام سلمه و سعيد ابن العاص امير كوفه.

و در سنه ۶۰ وفات معاويه و خلافت يزيد بن معاويه.

و در سنه ۶۱ واقعه طف و شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام.

و در سنه ۶۳ واقعه «حرّه» و احراق بيت الله الحرام واقع شد.

ص : 606

و در سنه ۶۴ وفات يزيد، و خلافت معاوية بن يزيد، و عبدالله بن زبير، و مروان بن الحكم.

و در سنه ۶۵ وفات مروان بن الحكم و خلافت عبدالملك بن مروان.

و در سنه ۶۵ خروج شيعيان كوفه به خونخواهي از كشندگان حضرت سيدالشهداء، و شهادت ايشان در «عين ورده».

و در سنه ۶۶ كشته شدن ابن زياد و حصين بن نمير و جمله از سركردگان شام - عليهم لعائن الله -.

و در سنه ۶۷ در چهاردهم شهر رمضان مختار به دست مصعب بن زبير كشته شد، و احنف بن قيس وفات يافت.

و در سنه ۶۸ وفات زيد بن ارقم، و ابن عباس.

و در سنه ۷۲ مقتل ابراهيم اشتر، و مصعب بن زبير در اراضي «مسكن» واقع شد و سر مصعب را براي عبدالملك آوردند و در قصرالاماره كوفه نهادند، و عبدالملك به جهت شومي دارالاماره امر كرد او را خراب كردند، و در آن سال براء بن عازب وفات كرد.

و در سنه ۷۳ حجاج بن يوسف ثقفي، عبدالله بن زبير را بكشت.

و در سنه ۷۴ وفات عبدالله عمر، و ابوسعيد خدري، و سلمة بن اكوع. و در سنه ۷۵ وفات شريح قاضي كوفه.

و در سنه ۷۸ وفات جابر بن عبدالله انصاري رحمه الله.

و در سنه ۸۱ وفات محمّد بن حنفيه، و در همان سال يا در سنه ۸۴ وفات كرد عبدالله بن جعفر.

و در سنه ۸۳ ابتداء بناء دارالايمان قم.

و در سنه ۸۶ وفات عبدالملك مروان و خلافت وليد بن عبدالملك.

و در سنه ۸۷ يا ۸۹ شروع كرد وليد به بناء مسجد اموي در شام و تعمير مسجد

نبي صلّي الله عليه و آله و سلّم در مدينه.

ص : 607

و در سنه ۸۷ عبيدالله بن عباس وفات كرد.

و در سنه ۹۵ وفات امام زين العابدين عليه السلام، و سعيد بن جبير، و سعيد بن المسبّب، و عامه فقهاء مدينه، و به درك رفتن حجاج شقي.

و در سنه ۹۶ وفات وليد و خلافت سليمان بن عبدالملك.

و در سنه ۹۹ وفات سليمان و خلافت عمر بن عبدالعزيز.

وقايع المأة الثانية

و در سنه ۱۰۱ وفات عمر بن عبدالعزيز، و خلافت يزيد بن عبدالملك.

و در سنه ۱۰۲ يزيد بن مهلّب بن ابي صفره كشته شد.

و در سنه ۱۰۳ وفات عطاء ابن يسار، و مجاهد بن جبير.

و در سنه ۱۰۴ وفات وهب بن منبه، و طاووس يماني.

و در سنه ۱۰۴ وفات عامر بن شراحيل معروف به شعبي.

و در سنه ۱۰۵ وفات كثير عزّه شاعر معروف شيعي.

و در سنه ۱۰۵ وفات يزيد، و خلافت هشام بن عبدالملك.

و در سنه ۱۰۸ وفات قاسم بن محمّد بن ابي بكر.

و در سنه ۱۱۰ وفات حسن بصري، و ابن سيرين، و همام بن غالب معروف به فرزدق، و وهب يماني.

و در سنه ۱۱۴ وفات حكم بن عتيبة بتري زيدي.

و در سنه ۱۱۵ وفات عطا مفتي مكّه.

و در سنه ۱۱۷ وفات حضرت سكينه، و قتاده مفسر، و ذوالرمه شاعر.

و در سنه ۱۱۸ وفات علي بن عبدالله بن عباس جد سفّاح و منصور.

و در سنه ۱۲۰ وفات ابن كثير قاري.

و در سنه۱۲۱ شهادت زيد بن علي بن الحسين عليه السلام.

و در سنه ۱۲۲ وفات ابوواثله.

ص : 608

و در سنه ۱۲۳ وفات محمّد بن مسلم معروف به زهري فقيه مدني تابعي.

و در سنه ۱۲۵ وفات هشام و دولت وليد بن يزيد بن عبدالملك.

و در سنه ۱۲۵ كشته شدن خالد بن عبدالله قسري، و قتل يحيي بن زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليهم السلام در «جوزجان».

و در سنه ۱۲۶ مقتل وليد، و خلافت يزيد، و ابراهيم پسران وليد بن عبدالملك.

و در سنه ۱۲۶ وفات يزيد بن الوليد، و وفات كميت بن زيد اسدي مادح اهل بيت عليهم السلام، و شهادت حضرت باقرالعلوم عليه السلام.

و در سنه ۱۲۷ مقتل ابراهيم، و سلطنت مروان بن محمّد بن مروان بن الحكم.

و در سنه ۱۲۷ يا ۱۲۸ وفات جابر بن يزيد جعفي و سدّي.

و در سنه ۱۲۹ وفات عاصم بن ابي النجود قاري.

و در سنه ۱۳۱ وفات مالك بن دينار.

و در سنه ۱۳۲ مقتل مروان حمار، و اوّل سلطنت آل عباس كه اوّل ايشان است: ابوالعباس السفّاح.

و در سنه ۱۳۵ وفات رابعه عدويه.

و در سنه ۱۳۶ وفات عبدالله سفّاح، و خلافت ابي جعفر منصور دوانيقي.

و در سنه ۱۴۱ وفات ابان بن تغلب رحمه الله.

و در سنه ۱۴۴ وفات عمرو بن عبيد شيخ معتزله.

و در سنه ۱۴۵ كشته شدن عبدالله بن المقفع زنديق، و مقتل محمّد نفس زكيّه، و ابراهيم.

و در سنه ۱۴۸ وفات سليمان بن اعمش، و ابن ابي ليلي، و شهادت حضرت صادق عليه السلام.

و در سنه ۱۴۹ وفات عيسي بن عمر ثقفي رحمه الله و ابن جريح [كذا].

و در سنه ۱۵۰ وفات ابوحمزه ثمالي، و مقاتل بن سليمان مفسر و زرارة بن اعين رحمه الله، و محمّد بن مسلم ثقفى رحمه الله، و وفات ابوحنيفه.

ص : 609

و در سنه ۱۵۱ وفات محمّد بن اسحاق، و كشته شدن معن بن زائده شيباني.

و در سنه ۱۵۴ وفات ابوعمرالعلا قاري.

و در سنه ۱۵۷ وفات اوزاعي.

و در سنه ۱۵۸ وفات منصور، و خلافت مهدي محمّد بن منصور.

و در سنه ۱۶۱ سفيان بن سعيد ثوري وفات كرد، و به قولي هم در آن سال ابراهيم ادهم بلخي وفات كرد، و هم حمّاد عجره وفات كرد.

و در سنه ۱۶۹ وفات مهدي، و خلافت موسي هادي.

و در سنه ۱۷۰ وفات خليل بن احمد عروضي امامي.

و در سنه ۱۷۰ وفات هادي، و خلافت هارون الرشيد. و در سنه ۱۷۳ وفات خيزران مادر هادي، و محمّد بن سليمان عباسي.

و در سنه ۱۷۴ وفات ابوعلي شقيق بلخي.

و در سنه ۱۷۵ وفات شريك بن عبدالله نخعي، و معاوية بن عماركوفي.

و در سنه ۱۷۹ وفات مالك بن انس، و عمرو بن عثمان معروف به سيبويه، و واصل بن عطاء معتزلي.

و در سنه ۱۸۲ وفات ابويوسف قاضي، و يونس نحوي، و علي بن يقطين.

و در سنه ۱۸۴ وفات احمد سبتي ابن هارون الرشيد.

و در سنه ۱۸۵ وفات عبدالصمد عموي سفّاح، و يزيد بن مزيد شيباني.

و در سنه ۱۸۷ وفات فضيل بن عياض مرتاض.

و در سنه ۱۸۸ وفات ابراهيم نديم موصلي.

و در سنه ۱۸۹ وفات علي بن حمزه كسائي، و محمّد بن الحسن شيباني حنفي، و قتل جعفر برمكي، و انقراض دولت برامكه.

و در سنه ۱۹۳ وفات هارون الرشيد، و خلافت محمّد الامين.

و در سنه ۱۹۶ خلافت مأمون.

و در سنه ۱۹۸ مقتل محمد امين، و خلافت عبدالله المأمون.

ص : 610

و [ايضاً] در سنه ۱۹۸ وفات حسن بن هاني معروف به ابونواس شاعر.

و در سنه ۱۹۹ خروج ابوالسرايا، و مقتل بعضي از طالبيين.

وقيع المأة الثالثة

و در سنه ۲۰۰ مأمون حضرت امام رضا عليه السلام را از مدينه به مرو طلبيد، و معروف كرخي وفات كرد.

و در سنه ۲۰۱ وفات حضرت فاطمه بنت موسي عليه السلام.

و در سنه ۲۰۳ شهادت حضرت امام رضا عليه السلام.

و در سنه ۲۰۴ وفات هشام بن محمّد معروف به ابن كلبي نسابه، و محمّد بن ادريس شافعي. و در سنه ۲۰۶ وفات قطرب نحوي، و نضر بن شميل.

و در سنه ۲۰۷ وفات طاهر بن الحسين، و واقدي، و فراء ديلمي نحوي.

و در سنه ۲۰۸ وفات يونس بن عبدالرحمن رحمه الله، و فضل بن ربيع، و سيده نفيسه بنت حسن بن زيد بن حسن عليه السلام در مصر.

و در سنه ۲۰۹ وفات حمّاد بن عثمان، و حمّاد بن عيسي، و يحيي بن حسين بن زيد بن علي عليه السلام، و قتل ابن عايشه عباسي، و تزويج مأمون پوران را.

و در سنه ۲۱۰ وفات صفوان بن يحيي.

و در سنه ۲۱۱ وفات معمر بن مثنّي نحوي معروف به ابوعبيده، و وفات ابوالعتاهيه شاعر.

و در سنه ۲۱۲ منادي مأمون ندا كرد كه: كسي معاويه را به نيكي ياد نكند.

و در سنه ۲۱۳ وفات ابن هشام صاحب سيره، و اسحاق بن مرار شيباني نحوي. و در سنه ۲۱۵ وفات اخفش اوسط، و ابوزيد نحوي.

و در سنه ۲۱۶ وفات اصمعي عبدالملك بن قريب، و وفات زبيده مادر امين.

و در سنه ۲۱۷ وفات محمّد بن ابي عمير رحمه الله، و رفتن مأمون به جانب مصر و

ص : 611

كشتن او عبدوس را و از آن جا رفتن به جنگ اهل روم و فتح بسيار كردن.

و در سنه ۲۱۸ وفات مأمون و خلافت معتصم برادر مأمون.

و در سنه ۲۱۹ شهادت حضرت امام محمّد تقي عليه السلام، و اسير شدن ابوجعفر محمّد بن قاسم حسيني علوي.

و در سنه ۲۲۱ وفات احمد بن محمّد بن ابي نصر بزنطي.

و در سنه ۲۲۲ قتل بابك و برادرش عبدالله.

و در سنه ۲۲۳ وفات ابوعبيد قاسم بن سلاّم، و رفتن معتصم به جنگ سلطان روم و فتح كردن «عمو ريه».

و در سنه ۲۲۴ وفات حسن بن محبوب سرّاد صاحب مشيخه، و حسن بن علي بن فضّال، و ابراهيم بن مهدي معروف به ابن شكله.

و در سنه ۲۲۵ وفات افشين در حبس معتصم، و صالح بن اسحاق معروف به جرمي نحوي، و ابوالحسن مدايني علي بن محمّد.

و در سنه ۲۲۶ وفات امير قاسم بن عيسي معروف به ابودلف، و بشر حافي، و محمّد بن هذيل معروف به ابوالهذيل علاّف شيخ معتزله.

و در سنه ۲۲۷ وفات معتصم و خلافت هارون الواثق.

و در سنه ۲۲۸ وفات حبيب بن اوس طائي معروف به ابوتمام شاعر صاحب حماسه، و احمد بن محمد بن عبدربه صاحب عقد الفريد.

و در سنه ۲۳۱ وفات ابوعبدالله محمّد بن زياد كوفي معروف به ابن اعرابي نحوي، و كشتن واثق احمد بن نصر خزاعي را.

و در سنه ۲۳۲ وفات واثق، و خلافت جعفر المتوكل بن محمّد بن هارون.

و در سنه ۲۳۳ قتل محمّد بن عبدالملك زيات وزير، و وفات يحيي بن معين.

و در سنه ۲۳۵ وفات عبدالسلام بن رغبان ديك الجن شاعر امامي.

و در سنه ۲۳۷ وفات ابن راهويه اسحاق بن ابراهيم و حاتم اصم بلخي.

و در سنه ۲۴۰ وفات احمد بن ابي داود [ابي دؤاد].

ص : 612

و در سنه ۲۴۱ وفات احمد بن حنبل، و ابوجعفر محمّد بن عبدالله اسكافي معتزلي، در شب ششم جمادي الآخره همين سال تناثر نجوم شد.

و در سنه ۲۴۲ وفات يحيي بن اكثم.

و در سنه ۲۴۴ وفات ابن السكيت امامي، و ثوبان بن ابراهيم ذوالنون مصري، و ابومحلم شيباني لغوي.

و در سنه ۲۴۶ وفات دعبل بن علي خزاعي شاعر امامي.

و در سنه ۲۴۷ وفات ابراهيم بن عباس صولي كاتب شاعر.

و در سنه ۲۴۷ كشته شدن متوكل، و خلافت محمّد منتصر بالله ابن المتوكل.

و در سنه ۲۴۸ وفات سهل بن محمّد معروف به ابوحاتم سجستاني نحوي لغوي، و بغاء تركي كبير.

و در سنه ۲۴۸ وفات مستنصر بالله، و خلافت مستعين بالله احمد بن محمّد بن معتصم.

و در سنه ۲۵۰ خروج كرد در بلاد طبرستان حسن بن زيد حسني، و خروج كرد حسن بن اسماعيل حسيني معروف به كركي در قزوين، و وفات كرد فضل بن مروان وزير معتصم.

و در سنه ۲۵۱ مردم سامره با معتزبالله بيعت كردند.

و در سنه ۲۵۲ مستعين خود را از خلافت خلع كرد، و ابتداء فتنه مابين بلاليه و سعديه در بصره شد و نتيجه آن ظهور صاحب زنج شد.

و در سنه ۲۵۲ خلافت معتز بالله زبير بن جعفر المتوكل.

و در سنه ۲۵۴ شهادت حضرت هادي عليه السلام.

و در سنه ۲۵۵ خلع معتز و وفات او، و خلافت مهتدي بالله محمّد بن الواثق.

و در سنه ۲۵۵ وفات عمرو بن بحر بصري معروف به جاحظ، و خروج صاحب زنج در بصره.

و در سنه ۲۵۶ كشته شدن مهتدي، و خلافت معتمد علي الله احمد بن جعفر متوكل.

ص : 613

و [نيز] در سنه ۲۵۶ وفات محمّد بن اسماعيل بخاري صاحب صحيح، و زبير بن بكار.

و در سنه ۲۵۷ دخول صاحب زنج در بصره و كشتن بصريان كه از جمله رياشي نحوي بوده.

و در سنه ۲۵۸ وفات يحيي بن معاذ رازي معاصر جنيد بغدادي، و رفتن موفق به جنگ صاحب زنج.

و در سنه ۲۵۹ انقراض دولت طاهريان و ابتداي دولت صفاريان.

و در سنه ۲۶۰ وفات حضرت امام حسن عسكري عليه السلام، و فضل بن شاذان، و احمد بن محمّد اليزيدي نحوي لغوي، و چنين بن اسحاق طبيب.

و در سنه ۲۶۱ وفات طيفور بايزيد بسطامي، و مسلم بن حجاج نيشابوري صاحب صحيح.

و در سنه ۲۶۲ محاربه معتمد با يعقوب صفّار.

و در سنه ۲۶۴ وفات موسي بن بغاء، و اسماعيل بن يحيي مزني، و يونس بن عبد الاعلي.

و در سنه ۲۶۵ وفات احمد بن الخصيب وزير.

و در سنه ۲۶۷ محاربه موفق با صاحب زنج و كشتن او صاحب زنج را.

و در سنه ۲۷۰ وفات احمد بن طولون والي مصر.

و در سنه ۲۷۱ وفات بوران زوجه مأمون.

و در سنه ۲۷۳ وفات ابن ماجه قزويني.

و در سنه ۲۷۴ وفات احمد بن محمّد برقي صاحب محاسن.

و در سنه ۲۷۵ وفات سليمان بن اشعث ابوداود سجستاني صاحب سنن.

و در سنه ۲۷۶ وفات ابن قتيبه.

و در سنه ۲۷۸ وفات موفق بالله برادر معتمد و ولي عهد او.

و در سنه ۲۷۹ وفات معتمد بالله و خلافت معتضد بالله احمد بن طلحه.

ص : 614

و [نيز] در سنه ۲۷۹ وفات محمّد بن عيسي ترمذي.

و در سنه ۲۸۲ وفات ابوالعيناء.

و در سنه ۲۸۳ وفات ابراهيم بن محمّد ثقفي، و علي بن علي خزاعي برادر دعبل، و محاربه معتضد با هارون شاري.

و در سنه ۲۸۴ وفات بحنري شاعر، و ولادت ابوالفرج اصفهاني.

و در سنه ۲۸۵ وفات ابراهيم بن محمّد بغدادي، و محمّد بن يزيد مبرّد نحوي.

و در سنه ۲۸۶ وفات ابوالعباس محمّد بن يونس كوفي محدث، و خروج

ابوسعيد قرمطي در بحرين.

و در سنه ۲۸۷ خروج داعي علوي و كشته شدن او، و فرستادن معتضد لشكر بسيار به جنگ قرامطه.

و در سنه ۲۸۹ گرفتار شدن جماعتي از قرامطه و كشته شدن ايشان.

و [نيز] در سنه ۲۸۹ وفات معتضد، و خلافت مكتفي بالله علي بن معتضد.

و در سنه ۲۹۰ وفات عبدالله بن احمد بن حنبل، و ابن رومي شاعر.

و در سنه ۲۹۱ وفات احمد بن يحيي معروف به ثعلب نحوي، و قاسم بن عبيدالله وزير.

و در سنه ۲۹۲ وفات عثمان ابن جني نحوي و غلبه كردن ابن خليجي بر مصر.

و در سنه ۲۹۵ وفات مكتفي، و خلافت المقتدر بالله جعفر بن معتضد.

و در سنه ۲۹۶ كشته شدن عبدالله بن معتز.

و در سنه ۲۹۷ وفات ابوالقاسم جنيد بغدادي.

و در سنه ۲۹۹ وفات ابن كيسان نحوي احمد بن ابراهيم.

وقايع المأة الرابعة

و در سنه ۳۰۰ ابي الرضا محسن بن جعفر بن علي الهادي عليه السلام خروج كرد و كشته شد.

ص : 615

و در سنه ۳۰۱ خروج حسن بن علي علوي اطروش ناصر كبير در ديلم و طبرستان، و كشته شدن ابوسعيد جنابي رئيس قرامطه، و وفات ابن منده محمّد بن يحيي و سعد بن عبدالله اشعري قمي.

و در سنه ۳۰۳ وفات احمد بن علي بن شعيب نسائي صاحب «سنن»، و ابوعلي جبائي محمّد بن عبدالوهاب رئيس معتزله بصره.

و در سنه ۳۰۴ وفات سيد ابومحمّد اطروش، جدّ امي سيد مرتضي.

و در سنه ۳۰۶ وفات احمد بن ادريس اشعري قمي.

و در سنه ۳۰۹ قتل حسين حلاج.

و در سنه ۳۱۰ وفات زجاج نحوي ابراهيم بن محمّد، و محمّد بن جرير طبري مورخ، و ابن سراج محمّد بن السري نحوي.

و در سنه ۳۱۱ وفات ابوزكريا محمّد رازي طبيب، صاحب «من لايحضره الطبيب».

و در سنه ۳۱۲ مقتل علي بن الفرات وزير با پسرش محسن.

و در سنه ۳۱۳ وفات نفطويه نحوي ابراهيم بن محمّد.

و در سنه ۳۱۵ وفات علي بن سليمان اخفش صغير، و طغيان قرامطه، و غلبه ديلم برري.

و در سنه ۳۱۷ رفتن قرامطه به مكّه و كشتن حاج و بردن حجرالاسود را به «هجر»، و وفات ابوالقاسم كعبي عبدالله بن احمد بلخي رئيس معتزله.

و در سنه ۳۲۰ وفات مقتدر و خلافت القاهر بالله محمّد بن معتضد.

و در سنه ۳۲۱ وفات ابن ادريد محمّد بن الحسن شاعر نحوي لغوي امامي، و ابوهاشم جبائي عبدالسلام بن محمّد رئيس معتزله.

و در سنه ۳۲۲ خلع قاهر، و خلافت راضي بالله محمد بن جعفر.

و در سنه ۳۲۳ قتل محمّد بن علي شلمغاني ملعون.

و در سنه ۳۲۶ وفات شيخ ابوالقاسم بن روح رحمه الله نايب سيم امام عصر عليه السلام ارواحنا فداه.

ص : 616

و در سنه ۳۲۸ وفات شيخ المحدثين محمّد بن يعقوب الكليني رحمه الله صاحب «كافي»، و ابن انباري محمّد بن قاسم نحوي، و ابن عبد ربه احمد بن محمّد اندلسي صاحب «عقد الفريد»، و محمّد بن احمد معروف به ابن شنبوز قاري، و محمّد بن علي بن الحسين مقله كاتب مشهور.

و در سنه ۳۲۹ وفات راضي و خلافت متقي بالله ابراهيم بن مقتدر.

و [نيز] در سنه ۳۲۹ وفات شيخ علي بن بابويه صدوق اوّل، و شيخ ابوالحسن علي بن محمّد سمري نايب چهارم امام عصر عليه السلام.

و در سنه ۳۳۲ وفات ابن عقده احمد بن محمّد بن سعيد حافظ كوفي.

و در سنه ۳۳۳ به قولي وفات علي بن الحسين مسعودي.

و [نيز] در سنه ۳۳۳ خلع متقي، و خلافت مستكفي بالله عبدالله بن علي.

و در سنه ۳۳۴ خلع مستكفي، و خلافت مطيع لله فضل بن مقتدر.

و [نيز] در سنه ۳۳۴ قحطي سختي در بغداد واقع شد، و جعفر بن يونس خراساني بغدادي معروف به شبلي وفات كرد، و ابوالحسن اشعري علي بن اسماعيل نيز در حدود همين سال وفات كرد.

و در سنه ۳۳۵ وفات محمّد بن يحيي معروف به صولي شطرنجي.

و در سنه ۳۳۷ وفات عبدالرحمن بن اسحاق زجاجي نحوي بغدادي.

و در سنه ۳۳۸ وفات ابن نحاس احمد بن محمّد مصري نحوي و عمادالدولة بن بويه.

و در سنه ۳۳۹ وفات معلم ثاني محمّد بن طرخان ابونصر فارابي تركي، و در همان سال حجرالاسود را به موضع خودش رد كردند.

و در سنه ۳۴۲ وفات علي بن محمّد ابوالقاسم تنوخي معتزلي قاضي بصره و اهواز.

و در سنه ۳۴۳ وفات شيخ ابوجعفر محمّد بن الحسن بن الوليد شيخ قميّين.

و در سنه ۳۴۴ زلزله سختي در مصر شد، و ابوبكر جعابي حافظ محمّد بن عمر در بغداد وفات يافت.

ص : 617

و در سنه ۳۴۵ وفات ابوعمرو زاهد مطرز محمّد بن عبدالواحد بغدادي لغوي.

و در سنه ۳۵۲ وفات ابوالقاسم كوفي علي بن احمد بن موسي مُبرقع صاحب استغاثه، و حسن بن محمّد مهلبي وزير معزّالدوله ديلمي، و در همان سال در روز عاشورا معزالدوله ديلمي امر كرد مردم بغداد را كه دكاكين و بازارها را ببندند و طباخين طبخ نكنند و قبه ها در بازارها نصب كنند و اقامه ماتم كنند براي سيدالشهداء عليه السلام.

و در سنه ۳۵۳ وفات اسماعيل بن حمّاد جوهري صاحب «صحاح اللغة».

و در سنه ۳۵۴ متنبي شاعر احمد بن حسين به قتل رسيد.

و در سنه ۳۵۵ وفات حاكم محدث نيشابوري، و منصور ساماني، و ولادت سيد مرتضي.

و در سنه ۳۵۶ وفات معزالدوله احمد بن بويه، و سيف الدوله علي بن عبدالله بن حمدان، و كافور اخشيدي، و ابوعلي قالي، و ابوالفرج علي بن الحسين اصفهاني.

و در سنه ۳۵۷ وفات حارث بن سعيد بن حمدان ابوفراس شاعر.

و در سنه ۳۵۸ وفات حسن بن حمزه علوي مرعشي و ناصرالدوله حسن بن عبدالله بن حمدان.

و در سنه ۳۶۰ وفات استاد محمّد بن عميد قمي، و سليمان بن احمد طبراني صاحب «معجم كبير» در اسماء صحابه.

و در سنه ۳۶۳ وفات قاضي نعمان مصري.

و [نيز] در سنه ۳۶۳ خلع مطيع لله، و خلافت طائع لله عبدالكريم بن مطيع.

و در سنه ۳۶۶ وفات ركن الدوله حسن بن بويه ديلمي.

و در سنه ۳۶۷ وفات قاضي محمد بن عبدالرحمن معروف به ابن قُريعه، و قتل عزالدوله ديلمي.

و در سنه ۳۶۸ وفات ابوغالب زراري احمد بن محمّد بن سليمان، و شيخ

محمّد بن احمد بن داود قمي صاحب «مزار»، و حسن بن عبدالله سيرافي نحوي.

ص : 618

و در سنه ۳۶۹ وفات ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولويه قمي.

و در سنه ۳۷۰ وفات ابن خالويه حسين بن احمد نحوي، و محمّد بن احمد ازهري هروي لغوي.

و در سنه ۳۷۲ وفات فناخسرو عضدالدوله ديلمي رحمه الله.

و در سنه ۳۷۷ وفات ابوعلي نحوي حسن بن احمد.

و در سنه ۳۷۹ وفات شرف الدوله ديلمي.

و در سنه ۳۸۱ خلع طائع لله، و خلافت احمد القادر بالله.

و در سنه ۳۸۱ وفات رئيس المحدثين ابوجعفر محمّد بن علي بن بابويه قمي رحمه الله.

و در سنه ۳۸۴ وفات علي بن عيسي رماني نحوي و محسن بن علي قاضي تنوخي.

و در سنه ۳۸۵ وفات كافي الكفاة اسماعيل صاحب بن عبّاد رحمه الله، و دارقطني علي بن عمر، و ابن سكره شاعر محمّد بن عبدالله.

و در سنه ۳۸۶ وفات محمّد بن علي واعظ ابوطالب مكي.

و در سنه ۳۸۷ فتح بست، و ابتداي دولت غزنويان.

و در سنه ۳۸۸ وفات احمد بن محمّد خطابي.

و در سنه ۳۹۱ وفات ابن حجاج شاعر حسين بن احمد امامي رحمه الله، و قتل حسام الدوله عقيلي.

و در سنه ۳۹۲ وفات ابن جني عثمان نحوي.

و در سنه ۳۹۸ وفات بديع الزمان همداني احمد بن الحسين مبدع مقامات.

وقايع المأة الخامسة

و در سنه ۴۰۰ وفات ابوالفتح بستي علي بن محمّد كاتب شاعر.

و در سنه ۴۰۱ وفات احمد بن محمّد عياشي صاحب «متقضب الأثر».

و در سنه ۴۰۳ وفات ابوبكر باقلاني محمّد بن الطيب، وقتل قابوس بن وشمگير

ص : 619

امير بن امير.

و در سنه ۴۰۴ وفات بهاء الدولة بن عضدالدوله.

و در سنه ۴۰۵ وفات حاكم محمّد بن عبدالله نيشابوري صاحب «المستدرك علي الصحيحين».

و در سنه ۴۰۶ وفات سيد رضي و احمد بن محمّد بن اسفرايني.

و در سنه ۴۰۷ قتل محمّد بن علي فخرالملك وزير بهاء الدولة بن عضدالدوله ديلمي رحمه الله. و در سنه ۴۱۰ وفات ابن مردويه احمد بن موسي اصفهاني.

و در سنه ۴۱۱ وفات حسين بن عبيدالله الغضائري، و فردوسي صاحب شاهنامه.

و در سنه ۴۱۳ وفات شيخ مفيد محمّد بن محمد بن النعمان.

و در سنه ۴۱۶ قتل ابوالحسن تهامي علي بن محمّد شاعر، و سلطان الدوله ديلمي.

و در سنه ۴۱۸ وفات حسين بن علي وزير مغربي.

و در سنه ۴۲۰ وفات علي بن عيسي ربعي نحوي.

و در سنه ۴۲۱ وفات سلطان محمود بن سبكتكين غزنوي، و امام مرزوقي احمد بن محمّد شاعر.

و در سنه ۴۲۲ وفات قادر بالله، و خلافت عبدالله القائم بأمرالله.

و در سنه ۴۲۳ وفات ابن عبدون احمد بن عبدالواحد، و ابن البواب علي بن هلال كاتب.

و در سنه ۴۲۷ وفات ثعلبي احمد بن محمّد نيشابوري، و قفّال عبدالله بن احمد مروزى.

و در سنه ۴۲۸ وفات مهيار ديلمي، و حسين بن عبدالله بن سينا شيخ الرئيس.

و در سنه ۴۲۹ وفات ثعالبي عبدالملك بن محمّد، و اول ظهور سلطنت سلجوقيه.

ص : 620

و در سنه ۴۳۰ وفات ابونعيم اصفهاني احمد بن عبدالل ، و انقراض دولت آل بويه.

و در سنه ۴۳۱ وفات حكيم ناصر خسرو علوي.

و در سنه ۴۳۶ وفات علي بن الحسين موسوي سيد مرتضي، و ابوالحسين بصري معتزلي محمّد بن علي.

و در سنه ۴۴۹ وفات ابوالعلاء معرّي احمد بن عبدالله، و محمّد بن علي شيخ كراچكي.

و در سنه ۴۵۰ وفات شيخ نجاشي احمد بن علي، و ماوردي علي بن محمّد.

و در سنه ۴۵۴ وفات محمّد بن سلامه قضاعي.

و در سنه ۴۵۵ وفات اسماعيل سرقسطي، و طغرل بك اوّل سلاطين سلجوقيه.

و در سنه ۴۵۶ وفات ابن حزم علي بن احمد اندلسي.

و در سنه ۴۵۸ وفات ابن سيده لغوي علي بن اسماعيل، و امام بيهقي احمد بن الحسين.

و در سنه ۴۶۰ وفات شيخ الطائفه محمّد بن الحسن الطوسي.

و در سنه ۴۶۳ وفات يوسف بن عبدالبر، و خطيب بغداد احمد بن علي، و ابويعلي محمّد بن الحسن، و سلاّر بن عبدالعزيز ديلمي.

و در سنه ۴۶۵ قتل الب ارسلان، و وفات عبدالكريم قشيري صوفي، و قحطي مصر.

و در سنه ۴۶۷ وفات علي بن الحسن باخرزي.

و [نيز] در سنه ۴۶۷ وفات قائم بأمرالله، و خلافت المقتدي بأمرالله عبدالله بن القائم.

و در سنه ۴۷۱ وفات شيخ عبدالقاهر جرجاني.

و در سنه ۴۷۸ وفات امام الحرمين عبدالملك بن عبدالله شافعي.

در سنه ۴۸۱ وفات عبدالعزيز بن براج، و خواجه عبدالله انصاري.

ص : 621

و در سنه ۴۸۳ وفات ابن مغازلي علي بن محمّد.

و در سنه ۴۸۵ قتل نظام الملك حسن بن علي طوسي وزير سلاطين سلجوقيه.

و در سنه ۴۸۷ وفات مقتدي، و خلافت المستظهر بالله احمد بن المقتدي.

و در سنه ۴۸۸ وفات حميدي محمّد بن ابي نصر.

و در سنه ۴۹۲ غلبه فرنگيها بر بيت المقدس و فساد ايشان در آنجا، و وفات اسعد بن محمّد قمي وزير رحمه الله.

و در سنه ۴۹۸ وفات ركن الدولة بن ملكشاه برادر سلطان سنجر، و بناء حلّه سيفيه.

وقايع المأة السادسة

و در سنه ۵۰۴ وفات علي بن محمد الكياهراسي.

و در سنه ۵۰۵ وفات محمّد بن محمّد غزالي مؤلف «احياء العلوم».

و در سنه ۵۱۰ وفات ابن منده يحيي بن عبدالوهاب.

و در سنه ۵۱۲ وفات المستظهر، و خلافت المسترشد بالله فضل بن المستظهر.

و در سنه ۵۱۳ قتل طغرائي حسين بن علي اصفهاني.

و در سنه ۵۱۵ وفات حسين بن مسعود محيي السنة بغوي.

و در سنه ۵۱۶ وفات قاسم بن علي حريري صاحب مقامات، و فصيحي علي بن محمّد نحوي.

و در سنه ۵۱۸ وفات ابوالفضل احمد بن محمّد ميداني.

و در سنه ۵۲۰ وفات احمد بن محمّد غزالي.

و در سنه ۵۲۵ وفات مجدود بن آدم حكيم سنائي.

و در سنه ۵۲۹ قتل مسترشد، و خلافت الراشد بالله جعفر بن مسترشد.

و در سنه ۵۳۲ قتل راشد، و خلافت محمّد المقتفي لأمرالله.

و در سنه ۵۳۸ وفات محمود بن عمر زمخشري.

ص : 622

و در سنه ۵۳۹ وفات ابن الجواليقي موهوب بن احمد.

و در سنه ۵۴۲ وفات ابن الشجري سيد هبة الله بن علي نحوي.

و در سنه ۵۴۴ وفات قاضي عياض مغربي.

و در سنه ۵۴۷ وفات سلطان مسعود سلجوقي و انوري شاعر.

و در سنه ۵۴۸ وفات محمّد بن عبدالكريم شهرستاني، و احمد بن منير شاعر، و امين الاسلام طبرسي، و فضل بن حسن، و قطب راوندي سعيد بن هبة الله.

و در سنه ۵۵۲ وفات سلطان سنجر بن ملكشاه بن الب ارسلان.

و در سنه ۵۵۵ وفات مقتفي و خلافت المستنجد بالله يوسف بن محمّد.

و در سنه ۵۶۰ وفات شيخ عبدالقادر جيلاني.

و در سنه ۵۶۲ وفات سمعاني عبدالكريم بن محمّد.

و در سنه ۵۶۳ وفات سهروردي عبدالقاهر بن عبدالله.

و در سنه ۵۶۵ وفات حسين بن محمّد راغب اصفهاني.

و در سنه ۵۶۶ وفات مستنجد، و خلافت مستضيء بنُورالله.

و در سنه ۵۶۷ وفات ابن خشاب نحوي عبدالله بن احمد، و بوري شافعي، و قرطبي.

و در سنه ۵۶۸ وفات احمد بن محمّد اخطب خوارزمي.

و در سنه ۵۶۹ وفات ابن الدهان سعيد بن المبارك نحوي.

و در سنه ۵۷۳ وفات محمّد بن محمّد بلخي عمري رشيد وطواط.

و در سنه ۵۷۴ وفات حيص بيص سعد بن محمّد.

و در سنه ۵۷۵ وفات مستضيء، و خلافت احمد الناصر لدين الله.

و در سنه ۵۷۶ وفات احمد بن محمّد سلفي.

و در سنه ۵۷۷ وفات ابن الأنباري عبدالرحمن بن محمّد.

و در سنه ۵۷۸ وفات ابن ادريس محمّد بن احمد حلي.

و در سنه ۵۸۱ وفات حكيم خاقاني شاعر.

ص : 623

و در سنه ۵۸۳ نقل شده كه روز اوّل سال با روز اوّل هفته و اوّل سال شمسي و اوّل سال عربي موافق شده بود، و شمس و قمر در يك برج بوده اند.

و در سنه ۵۸۵ وفات ابوالمكارم بن زهرة حمزة بن علي حسيني رحمه الله، و شيخ منتجب الدين علي بن عبيداالله رازي.

و در سنه ۵۸۶ ولادت ابن ابي الحديد عبدالحميد.

و در سنه ۵۸۸ وفات محمّد بن علي بن شهرآشوب.

و در سنه ۵۹۰ وفات قاسم بن قيره شاطبي.

و در سنه ۵۹۶ ايستادن آب نيل مصر، و قحط و غلاء عظيم.

و در سنه ۵۹۷ زلزله عظيمي در مصر و شام واقع شد، و ابن جوزي عبدالرحمن بن علي وفات كرد.

وقايع المأة السابعة

و در سنه ۶۰۶ وفات ابن اثير مبارك بن محمّد صاحب نهاية و جامع الاصول، و محمّد بن عمر فخر رازي.

و در سنه ۶۰۸ غلبه لشگر تاتار بر بلاد اسلام.

و در سنه ۶۱۰ وفات ابن خروف علي بن محمّد نحوي، و جزولي عيسي بن عبدالعزيز، و ناصر بن عبدالسيد مطرزي.

و در سنه ۶۱۶ وفات ابوالبقاء عبدالله بن الحسين.

و در سنه ۶۱۸ وفات نجم الدين كبري احمد بن عمر.

و در سنه ۶۲۲ وفات ناصر، و خلافت محمّد الظاهر بأمرالله.

و در سنه ۶۲۳ وفات ظاهر، و خلافت منصور المستنصر بالله.

و در سنه ۶۲۴ وفات چنگيز خان.

و در سنه ۶۲۶ وفات ياقوت حموي.

و در سنه ۶۳۰ وفات ابن اثير علي بن محمّد جزري صاحب (كامل التواريخ ).

ص : 624

و در سنه ۶۳۱ وفات ابوالحسن اَمدي علي بن محمّد، و ابن خباز محمّد بن ابي بكر.

و در سنه ۶۳۲ وفات عمر بن محمّد سهروردي.

و در سنه ۶۳۸ وفات محمّد بن علي محيي الدين عربي.

و در سنه ۶۴۰ وفات مستنصر، و خلافت عبدالله.

و در سنه ۶۴۳ وفات علي بن محمّد علم الدين سخاوي، و ابن صائغ يعيش بن علي نحوي.

و در سنه ۶۴۵ وفات شلوبيني عمر بن محمّد.

و در سنه ۶۴۶ وفات ابن حاجب عثمان بن عمر.

و در سنه ۶۴۸ ولادت علامه حلي حسن بن يوسف.

و در سنه ۶۵۶ كشته شدن مستعصم، و انقراض دولت بني عباس.

و در سنه ۶۶۱ يا در سنه ۶۷۲ وفات كرد در قصبه «قونو» المولي جلال الدين محمّد بن محمّد معروف به مولي رومي صاحب مثنوي، اصلش از بلخ است ولكن چون هجرت كرد به بلاد روم و در قصبه «قونو» توقف كرده معروف به رومي شده، و او از كساني است كه درك كرده صحبت عطار و سنائي و شمس الدين تبريزي را، و مثنوي را به امر امير حسام الدين چلبي قونوي رومي نوشته، و اشاره به اوست در اين بيت:

گر نبودي خلق محجوب و كثيف*** ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف

در مديحت داد معني دادمي*** غير از اين منطق لبي بگشادمي

ثم اعلم انه قد اطرء في مدح المولي الرومي صاحب مجالس المؤمنين و جعله من خلّص شيعة آل محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم و أيّد ذللي بكونه من اولاد جلال الدين الداعي للدولة الاسماعيلية، و للمحققين معه كلام.

و بالجملة، أمر الرّجل أشهر من أن يذكر و قد ذكره العلماء و العرفاء من الفريقين فى تراجمهم.

ص : 625

و در سنه ۶۶۳ وفات يافت علي بن مؤمن مشهور به ابن عصفور حامل لواء العربية والنحو بمملكة الاندلس.

و در سنه ۶۶۴ وفات يافت سيد اجلّ عالي مقام رضي الدين علي بن موسي بن جعفر طاووس آل طاووس، ينتهي نسبه الشريف الي داود بن الحسن بن الحسن المجتبي عليه السلام صاحب دعاء امّ داود، و اما اُمه و اُمّ اخيه، السيد جمال الدين احمد بن موسي صاحب «البشري والملاذ» فهي بنت الشيخ المسعود ورّام بن ابي فراس.

و فضائل السيد رحمه الله فى الزهد والعبادة و جلالة القدر و حسن التصنيف اظهر من أن يذكر و اكثر من أن يحصر، و من أراد أن يطلع على نبذ من زهده و تقواه فليراجع كتبه لاسيّما كتاب «كشف المحجة»، و كان رحمه الله مستجاب الدعوة و صاحب الكرامات الباهرة، و كان فصيحاً بليغاً قائداً، و بالجملة، اطالة الكلام فى حقه ازراء لشأنه.

او نمي ماند به ما گرچه ز ماست*** ما همه مسّيم و احمد كيمياست

در نهم ربيع الآخر سنه ۶۶۳ هلاكو خان بن تولي خان بن چنگيز خان، مُفني دولت بني عباس وفات يافت، و دار السلطنتش «تبريز» بود، كذا في مجالس المؤمنين.

و در سنه ۶۷۲ وفات كرد محمّد بن عبدالله معروف به ابن مالك اندلسي شافعي صاحب «الفيه» در نحو، و تصانيف ديگر كه بعضي جمع كرده است اسامي آنها را در ابياتي.

و الفيه را جماعتي از علماء شرح كرده اند، از جمله: فرزند ماتن بدرالدين محمّد معروف به ابن ناظم است، و ديگر جلال الدين سيوطي است، و ديگر خالد ازهري است، و ديگر عبدالله بن عقيل، و ديگر جابر اعمي، و ديگر عبدالعزيز موصلي، و ديگر عمر بن مظفر حلبي مشهور به ابن وردي است، و ديگر ابن صانع الحنفي، و ديگر محمّد بن ابي الفتح حنبلي، و ديگر محمّد بن سليمان المصري، و ديگر يوسف بن الخطيب است.

و نيز در سنه ۶۷۲ در روز غدير وفات كرد سلطان المحققين و برهان الموحدين،

ص : 626

محقق متكلم حكيم متبحر، حجة الفرقة الناجية، الخواجه نصير الحق و الملة و الدين محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسي - قدس الله رمسه -، صاحب كتاب تجريد العقايد و شرح اشارات، و مصنقات جمّة.

اصلش از «جهرود» از موضعي كه او را «وشاره» گويند از دهات قم است، و مولد شريفش در «طوس» واقع شده، لهذا معروف گشته به خواجه نصير طوسي، دو مدفنش در بقعه منوره كاظميه در آن موضعي است كه ناصر عباسي براي خود تهيه كرده بود و موفق نشد در آنجا دفن شود، و در «رصافه» به خاك رفت. و نقل شده كه: در وقت وفات، آن جناب را گفتند كه: جنازه ات را به نجف حمل كنيم؟ گفت: من خجالت مي كشم از حضرت امام موسي عليه السلام كه وصيت كنم جنازه ام را به نجف ببرند.

و آن جناب را در دولت هلاكوخان مرتبتي رفيع بوده، و بعد از فتح بغداد و قتل مستعصم مشغول به امر «رصد» شد با جمله از فضلاء، و حكايت آن جناب مفصل است، و از براي او اشعار لطيفي است.

و از صاحب مقامع منقول است كه: جناب خواجه در سفري در كشتي نشسته بود و اهل كشتي سي نفر بودند: پانزده تن مسلمان و پانزده تن ديگر يهود، اتفاقاً كشتي متلاطم شد، اهل كشتي گفتند: بايد قرعه افكند و قرعه به نام هركس كه آمد بايد او را در دريا افكند، پس خواجه ايشان را مدور نشانيد و نه نه قرعه افكند تمام به نام يهود درآمد و ايشان را در آب انداخت و به اين تمهيد يهودان هلاك شدند، و اين حكايت را صاحب «مقامع» در جواب سائل از اين اشعار نقل كرد:

ز تركان چهار و ز هندوست پنج*** دو رومي اب يك عراقي بسنج

سه روز و شبي يك نهار و دو ليل*** دو باز و سه زاغ و يكي چون سهيل

دو ميغ و دو ماه و يكي همچو دود*** ز نه نه شمردن برافتد يهود

و در اين دو شعر نيز اشاره به اين لطيفه شده، و اراده شده از حروف منقوطه يهود و از غير منقوطه مسلمان:

ص : 627

و لمّا فتنت بلحظ له*** ازلت فما خفت من شامت

ايضاً

والله يقضي بكلّ يسر*** و يحفظ الضيف حيث كانا

و هذا الشعر بعكس شعر الاول.

و در سنه ۶۷۳ وفات يافت سيد اجلّ احمد بن موسي بن طاووس رحمه الله.

و در ربيع الثاني سنه ۶۷۶ وفات يافت شيخ اجل افقه اعظم و مولانا المعظم، شيخ الطائفة بغير جاحد، و واحد هذه الفرقه و اي واحد: ابوالقاسم نجم الدين جعفر بن الحسن حلي معروف به محقق صاحب شرايع و معتبر و نافع و غيرها.

و اين بزرگوار دائي علامه حلي است و مزار شريفش در «حله» است، و تاريخ وفات او چنين است: ( زبدة المحققين رحمه الله).

و جماعتي از اكابر علماء بر محقق تلمذ كرده اند، مانند: سيد عبدالكريم احمد بن طاووس مؤلف «فرحة الغري»، و مانند: سيد محمّد بن علي بن طاووس. و او همان است كه پدرش براي او تأليف كرده كتاب «البهجة لثمرة المهجة»، و مانند: شيخ حسن بن ابي طالب اليوسفي الآبي صاحب كتاب «كشف الرموز» در شرح نافع، و مانند: وزير ابوالقاسم علي بن الوزير محمّد بن العلقمي الشيعي وزير مستعصم.

و نيز در سنه ۶۷۶ شيخ عمادالدين طبري حسن بن علي بن محمّد مازندراني كتاب «مناقب الطاهرين» را تمام كرد، و اين شيخ جليل معاصر محقق و علامه است و صاحب كتابهاي شريفه است در فقه و حديث و غيره، و از جمله كتاب «كامل السقيفه» است كه معروف به «كامل بهائي» است به جهت آن كه آن را هديه مجلس وزير معظم بهاءالدين محمّد بن الوزير شمس الدين محمّد جويني مشهور به صاحب ديوان متولي حكومت ممالك ايران در ايام سلطنت هلاكوخان مغولي نموده، و كتاب «كامل» در مثالب اعداء اهل بيت عليهم السلام و در بيان تبرّي است، و

ص : 628

«مناقب» در فضيلت اهل بيت و بيان تولي است، و هر دو كتاب مثل سيف و رمحي است بر مخالفان و زياده از سي هزار بيت مي باشند.

و در سنه ۶۷۹ وفات كرد فيلسوف محقق و حكيم مدقق عالم ربّاني ميثم بن علي البحراني صاحب شروح نهج البلاغه، و شرح صد كلمه، و رساله در امامت و غيرها و اوست صاحب حكايت معروفه (كل يا كُمي)، و بعضي از علما نسبت داده اند به او كتاب «الاستغاثة في بدع المحدثة» [را] و حق آن است كه استغاثه تأليف علي بن احمد كوفي است، و قبر ابن ميثم در قريه «هلتا» است- كه يكي از بلاد بحرين است-، و صاحب مجمع البحرين او را در لغت «مثم» ذكر نموده و اعتراض نموده اند بر او به آن كه شايسته بود ذكرش در لغت «و ثم»، «و عن بعض العلماء: ان ميثم حيثما وجد فهو بكسر الميم الا ميثم البحراني فانه بفتح الميم».

و در سنه ۶۸۱ در بيست و ششم رجب وفات كرد در دمشق احمد بن محمّد بن ابراهيم بن ابي بكر بن خلّكان اريلي مورخ مشهور صاحب تاريخ معروف به «وفيات الاعيان»، و ابن خلّكان از احفاد يحيي برمكي است، و وجه تسميه جدّ او به خلّكان (به فتح خاء و تشديد لام مكسوره) آن است كه: روزي بر اقران خود مفاخره كرد به مفاخر آل برامكه، به او گفتند: «خَل كان جدي كذا كان نسبي كذا» يعني: بگذار كنار مفاخر جد و نسب خود را، بلكه مفاخر خود را بگو.

ان الفتي من يقول ها انا ذا*** ليس الفتي من يقول كان ابي

و ابن خلّكان در نهايت عصبيت و نصب است، و اشعري الاصول و شافعي الفروع است، و در قاهره مصر به قضاوت اشتغال داشته، و كتاب «وفيات» را در آن جا تأليف كرده در حدود سنه ۶۵۴، و الحق با اتقان نوشته، و در او ذكر كرده تراجم مشاهير تابعين و من بعدهم را تا زمان خود، و صلاح صفدي تذييلي بر او نوشته مسمي به «الوافي بالوفيات».

و نيز در سنه ۶۸۱ وفات كرد عبدالرحمن بن عبدالله بن احمد معروف به ابوالقاسم سهيلي نحوي، صاحب شرح الجمل، و كتاب الاعلام بما في القرآن من

ص : 629

الاسماء و الاعلام، و غيرهما، و كتاب اعلام كتاب لطيفي است، و صاحب روضات در ترجمه سهيلي نبذي از آن نقل نموده.

و در سنه ۶۸۵ يا در سنه ۶۹۲ وفات كرد قاضي ناصرالدين عبدالله بن عمر فارسي بيضاوي اشعري شافعي مفسر متكلم اصولي، صاحب تفسير معروف مسمي به «انوار التنزيل و اسرار التأويل»، و در حقيقت تهذيب كشاف است، و همان تفسير باعث ترقي او شد در دولت مغوليه و باعث قضاوت او شد در «بيضا» به طريقي كه در جاي خود به شرح رفته.

«و له تأليفات اخر كشرح مختصر ابن الحاجب و شرح مصابيح بغوي، و له كلام لطيف في تفسير ذبح بقرة بني اسرائيل يشير الي ذبح بقرة النفس و اثره ان يحيي حياة طيبة، و قد أخذ منه الشيخ البهائي المحشي له في «نان و حلوا»:

در جواني كن نثار دوست جان*** رو عوانٌ بين ذلك را بخوان - الخ

و در سنه ۶۸۶ وفات يافت، شيخ اجل نجم الائمة رضي الدين محمّد بن الحسن الاسترآبادي معروف به شارح رضي امامي، و اوست صاحب شروح بر كافيه و شافيه و سبع قصائد ابن ابي الحديد في مدح اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه-.

و نيز در سنه ۶۸۶ وفات كرد بدرالدين محمد بن محمّد بن مالك اندلسي نحوي معروف به ابن ناظم شارح الفيه پدرش و صاحب شرح كافيه و لامية.

و در سنه ۶۸۹ شب عرفه وفات كرد شيخ جليل فقيه يحيي بن احمد بن يحيي بن حسن بن سعيد هذلي پسر عم محقق جعفر بن الحسن بن يحيي معروف به ابن سعيد حلي صاحب «جامع الشرايع » و « نزهة الناظر في الجمع بين الاشياء و النظاير»، مات في الثلث الاول من ليلة العرفة، و له حكاية مع عمه المحقق حين حضر الحلة الخواجه نصيرالدين الطوسي في سلطنة هلاكوخان، و كان رحمه الله ورعاً فاضلاً.

و در بيست و پنجم رمضان سنه ۶۹۳ وفات كرد ابوعبدالله محمّد بن قاضي القضاة احمد بن خليل خوبي شافعي، دمشقي معروف به ابن خوبي صاحب شرح «فصول ابن معط» و غيره.

ص : 630

و در ماه شوال سنه ۶۹۳ وفات كرد سيد اجل غياث الدين عبدالكريم بن احمد بن موسي بن جعفر ابناء طاووس صاحب كتاب «الشمل المنظوم في مصنفي العلوم» و

كتاب «فرحة الغري»، حكي صاحب الروضات عن رجال ابن داود: ان السيّد عبدالكريم اشتغل بالكتابة واستغنى من المعلّم اربعين يوماً و عمره اذ ذاك اربع سنين، فلاحظ.

وقايع المأة الثامنة

و در سنه ۷۱۰ وفات يافت در تبريز قطب شيرازي محمود بن مسعود بن مصلح فارسي شيرازي ملقب به علامه، و در نزديك قبر بيضاوي به خاك رفت، و از مصنفات اوست: شرح مختصر ابن حاجب و شرح مفتاح و شرح كليات ابن سينا و غيره.

و قطب در اوّل شاگرد كاتبي بوده، چون محقق طوسي به قزوين آمد و به منزل كاتبي تشريف برد، كاتبي خواست خدمتي به جناب محقق كند قطب الدين را به او سپرد، و قطب نيز ملازمت خواجه را اختيار كرد و از او علوم بسيار استفاده كرد و به مرتبه اي رسيد كه او را از كثرت علم علامه گفتند، «و كان بينه و بين ابن اخته الشيخ السعدي مطايبات، و كانا في زمن دولة الاتابك الاعظم سعد بن زنگي و لهذا نسب اليه السعدي تخلصه».

و در شعبان سنه ۷۱۱ وفات يافت محمّد بن مكرم مصري صاحب «السان العرب»، جمع فيه بين التهذيب والمحكم والصحاح والجمهرة والنهاية و غيرها. و من نظمه:

بالله ان جزت بوادي الاراك*** و قبلت عيدانه الخضر فاك

ابعث الي عبدك من بعضها*** فانه والله مالي سواك

در بيست و يكم محرم سنه ۷۲۶ وفات كرد آيت الله العلامة الحلي رحمه الله بمحروسة حلّه، و مدفون شد در جوار اميرالمؤمنين عليه السلام به نجف، و نام مباركش جمال الملّة و الحق والدين ابومنصور الحسن بن الشيخ الفقيه السديد سديدالدين يوسف بن علي بن

ص : 631

المطهر، و كان اخوه على بن يوسف صاحب العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، و كان والد العلامة استاده الا قدم فى التفقه والادب والاخلاق، و كان فاضلاً فقيهاً متبحراً، و هو الذي ميزه المحقق من بين تلاميذه عند الخواجة نصير الطوسي في الحكاية المعروفة.

و اعلم: انه كان في طبقة العلامة زكريا بن محمود القزويني صاحب كتاب «عجايب المخلوقات»، وكان من اعاظم أهل السنّة و محدثيهم الحفاظ، و فى طبقته ايضاً السيد علي بن الحسين الباقي صاحب كتاب اختيار المصباح.

و در سنه ۷۳۵ وفات كرد ملا عبدالرزاق كاشي عارف صوفي صاحب تأويلات و شرح فصوص ابن عربي و شرح منازل السائرين خواجه عبدالله انصاري.

و هو غير المولي عبدالرزاق بن علي اللاهيجي الجيلاني القمي الملقب بفياض ختن المولي صدرالشيرازي صاحب «گوهر مراد» و «شرح الشوارق» و غيره، والد الميرزا حسن صاحب «جمال الصالحين في اعمال السنة» و «شمع اليقين في الامامة»، و هو ايضاً غير المولي عبدالرزاق بن مير الجيلاني صاحب شرح قواعد العقايد للمحقق الطوسى.

و در سنه ۷۳۹ وفات كرد به دمشق قاضي القضاة محمّد بن عبدالرحمن قزويني الاصل مشهور به خطيب دمشقي صاحب «تلخيص المفتاح» للسكاكي الذي كتب عليه التفتازاني شرحيه المعروفين بالمطول و المختصر في علمي البيان و المعاني.

و در سنه ۷۴۵ وفات كرد اثيرالدين محمّد بن يوسف اندلسي، مكنّي به ابوحيان نحوي، كان من اقطاب سلسلة العلم و الادب، له تصانيف كثيرة، قيل: انه مال الي مذهب اهل الظاهر والي محبة علي بن ابي طالب عليه السلام و كان كثير الخشوع و البكاء عند قرائة القرآن.

و هو غير ابي حيان التوحيدي علي بن محمّد المتهم بالزندقة و الالحاد، كما عن ابن الجوزي قال: زنادقة الاسلام ثلاثة، ابن الراوندي، و ابوحيان التوحيدي، و ابوالعلاء المعري، و أشرّهم علي الاسلام ابوحيان، (انتهي).

و ابوحيان التوحيدي: هو الذي عمل كتاباً في مثالب الوزير ابي الفضل بن عميد و

ص : 632

الصاحب بن عبّاد، وله كتاب الحج العقلى اذا ضاق القضا عن الحج الشرعى، وكأنه نظير ما كتبه الحسين بن منصور الحلاج في كيفية حج الفقراء من اختراعات نفسه، فصار عمدة السبب في قتله.

و در سنه ۷۴۹ وفات كرد عمر بن مظفر حلبي شافعي معروف به ابن وردي.

و در سنه ۷۵۴ وفات يافت ابن اخت علامه سيد عميدالدين عبدالمطلب بن محمّد بن علي بن الاعرج الحسيني الحلي المدفون بالغري، كان من اهل بيت العلم، و ابوه و جده و اخوه كلهم علماء، له شرح لتهذيب الاصول و غيره من شروحه علي كتب خاله.

و هو غير عميد الرؤساء هبة الله بن حامد، راوى الصحيفة السجادية يقوله: حدثنا. فانه اقدم، و كان من تلاميذ السيد فخار بن معد الموسوى.

و در سنه ۷۵۶ وفات كرد در زندان كرمان قاضي عضدالدين عبدالرحمن بن احمد فارسي ايجي شافعي اصولي متكلم صاحب «شرح مختصر ابن حاجب» و صاحب «مواقف» كه مير سيد شريف او را شرح كرده و غيرهما. و كان هو من علماء دولة السلطان الجايتو محمّد المعروف بشاه خدابنده، و كان قاضي القضاة بشيراز و جرت له محنة مع صاحب كرمان فحبسه بالقلعة فمات مسجوناً.

و در سنه ۷۶۰ وفات يافت جمال الدين عبدالله بن يوسف بن احمد مصري حنبلي معروف به ابن هشام صاحب «مغني اللبيب عن كتب الاعاريب» المشهور في حياته.

و ابن هشام يطلق على جماعة كثيرة: منهم عبدالملك بن هشام صاحب السيرة، و منهم يوسف بن هشام الحنبلي و هو ايضاً صاحب مغني في النحو.

و در سنه ۷۷۶ وفات يافت در دمشق ابوجعفر محمّد بن محمّد بويهي رازي معروف به قطب رازي و قطب تحتاني. و او منسوب است به سلاطين بني بويه چنانچه محقق كركي فرموده، يا به بابويه قمي چنانچه از شيخ شهيد نقل شده، و اصلش از ورامين ري است، و او را قطب تحتاني مي گفتند تا آن كه ممتاز شود از قطب ديگر كه با او در مدرسه نظاميه بوده و در غرفه جاي داشته.

ص : 633

و قطب رازي صاحب محاكمات و شرح شمسيه و شرح مطالع و حاشيه بر قواعد علامه و غيره است. و او از تلامذه علامه حلي است و قواعد را به خط خود نوشته. و علامه در پشت همان قواعد اجازه براي او نوشته، و قطب رازي به شيخ شهيد اجازه داده و شيخ شهيد و ديگران گفته اند كه: او از علماء اماميه بوده و از او تجليل تمام نموده اند، و علماء سني نيز از او تجليل و توقير كرده اند و در تراجم او را ذكر كرده اند. و مير سيد شريف و غيره بر او تلمذ كرده اند لكن صاحب روضات حكم به مخالفت او كرده و بر عامي بودن او اصرار نموده، و شيخ ما محدث طبرسي نوري كلام او را رد كرده و در خاتمه مستدرك الوسائل انتصار از قطب نموده و اعتراض بسيار بر صاحب روضات كرده به آن جا رجوع شود.

و قطب رازي در اواخر امر در «دمشق» توطن كرد و در همان جا مرحوم شد، و او از معاصرين ابن تيميه حراني صاحب «منهاج السنية في رد الشيعة و القدرية» است، و هم از معاصرين قاضي القضاة علي بن عبدالكافي سبكي شافعي اشعري است كه در اغلب علوم ماهر بوده و علماي عامه زياد او را تجليل كرده اند و او را قدوة الائمه و حجة الفضلاء گفته اند و تلميذ او صلاح الدين صفدى شارح لامية العجم زياده از او توصيف كرده و ما بين قطب و سبكي منازعات و مباحثاتي در علوم شده، و قطب رازي غير از قطب شيرازي است كه در سنه ۷۱۰ در تبريز وفات يافت.

و در سنه ۷۶۸ گفته شده: وفات كرد شيخ عبدالله بن اسعد يافعي مكي عالم به علوم ظاهريه و باطنيه صاحب تاريخ معروف به مرآة الجنان و عبرة اليقظان و روض الرياحين في حكايات الصالحين و غيرها.

و در سنه ۷۶۹ وفات كرد قاضي القضاة عبدالله بن عبدالرحمن معروف به ابن ابي عقيل منسوب به عقيل بن ابي طالب مصري شافعي فقيه نحوي شارح الفيّة، و مدفون در نزد شافعي «قرأ عليه الشيخ سراج الدين البلقيني و تزوج باينته، و للسيوطي حاشية على الشرح المذكور موسومة بالسيف الصيقل على عنق ابن ابى عقيل».

ص : 634

و در سنه ۷۷۱ وفات كرد رأس المدققين و فخر المحققين ابوطالب محمّد بن الحسن بن يوسف بن مطهر العلامة صاحب كتاب «الايضاح في شرح القواعد» و «شرح التهذيب» و «نهج المسترشدين» و «مبادي الاصول» و غيره اجوبة مسائل السيد مهنا. و كان والده العلامة رحمه الله يعظمه، و يثني عليه، و يعتني بشأنه كثيراً حتي انه ذكره في صدر جملة من تصنيفاته الشريفة؛ و قال في حقه: جعلني الله فداه و من كل سوء وقاه و غير ذلك، قيل: انه فاز بدرجة الاجتهاد في السنة العاشرة من عمره الشريف، و حكي السيد الجزايري كما عن شرحه علي (يب) ما ملخصه: ان مولانا العلامه و ولده فخرالمحققين كانا مع السلطان خدابنده مصاحبين له فى السفر والحضر و كان ذلك السلطان يتوضأ للصلاة قبل وقتها و مضي عليه زمان علي هذه الحالة.

فدخل عليه العلامة يوماً فسأله عن ذلك، فقال: اعد كل صلاة صليتها على ذلك المنوال، فلمّا خرج من عنده دخل عليه فخرالمحققين، فسأله أيضاً عن تلك المسألة فقال له: اعد صلاة واحدة و هى اوّل صلاتك على ذلك الحال، و ذلك انك لما توضأت لها قبل دخول وقتها و صليتها بعد دخوله كانت فاسدة فصارت ذمتك مشغولة بتلك الصلاة، فكلما توضأت بعد تلك الصلاة كانت وضوئك صحيحاً بقصد استباحة الصلاة لأن ذمتك مشغولة بحسب نفس الامر، ففرح السلطان بذلك و اخبر العلامة بقول ولده، فاستحسنه و رجع الى قول ولده، و لكن المحققين عابوا على العلامة رجوعه عن قوله بان الوضوء الذى وقع من السلطان قبل الوقت انما وقع بقصد استباحة الصلاة المستقبلة لا الفائتة و انّما الأعمال بالنيّات فلا ينصرف إلى ما فى ذمته بل الى ما سيفعله من الصلوات.

و در سنه ۷۷۶ وفات يافت شيخ متبحر شمس الدين محمّد بن عبدالرحمن معروف به ابن الصائع حنفي نحوي صاحب شرح الفيه و شرح قصيده برده و غيرهما، و هذا اللقب يطلق علي جماعة كثيرة.

و در نهم جمادي الاولي سنه ۷۸۶ واقع شد شهادت مولانا السعيد و الركن العميد تاج الفقهاء شمس الملة والدين، ابوعبدالله شيخ محمّد بن مكي العاملي الجزيني (كسكيني)، قتل بالسيف ثم صلب ثم رجم ثم احرق بالنار ببلدة دمشق

ص : 635

في دولة «بيدمرو» و سلطنة «برقوق» بفتوي المالكي يسمي برهان الدين و عباد بن جماعة الشافعى بعد ان حبس فى القلعة الدمشقية سنة كاملة.

و مصنقاته كثيرة، منها اللمعة التي صنفها في سبعة ايام و ما كان يحضره غير المختصر النافع.

ثم اعلم: ان ممن يروي عن الشيخ الشهيد الشيخ الفاضل مقداد بن عبدالله السيوري الحلي الاسدي صاحب شرح نهج المسترشدين و الباب الحادي عشر و كنز العرفان و التنقيح.

و السيورى (بضم السين مع الياء المخففة) نسبة الى السيور قرية من قرى حلّة، و احتمل صاحب الروضات ان تكون البقعة الواقعة في برية شهروان المعروف بقبر مقداد مدفن هذا الرجل الجليل لما ان وفات مقداد بن الاسود الكندى كان بالجرف على ثلاثة اميال بالمدينة فحمل على الرقاب حتى دفن بالبقيع، والله العالم.

و در سنه ۷۹۲ وفات يافت محقق مدقق ملاسعد بن عمر تفتازاني هروي شافعي در سمرقند، و مدفون گرديد به (سرخس)، و مصنفات محقق تفتازاني بسيار است از جمله مطول است كه در سن بيست سالگي شرح كرده و ديگر شرح شمسيه است و ديگر مقاصد و شرح آن است و ديگر شرح تصريف و حاشيه كشاف و غيره است.

گويند كه ملا سعد به يكي از معاصرين خود در مقام هجو اين شعر نوشته است: «و لست جديراً ان تكون مقدماً*** و ما انت الا نصف ضد المقدم»

ضد مقدم مؤخر است، و نصف آن مراد خر است.

و در اين سنه نيز وفات يافت خواجه حافظ شيرازي و مزارش در شيراز است، و

من رفته ام به سر مزار او.

وقايع المأة التاسعة

و در سنه ۸۰۸ سيم ج ۱ وفات كرد شيخ فاضل محيط كمال الدين محمّد بن موسي بن عيسي الدميري المصري الشافعي صاحب «حياة الحيوان» و مختصر آن،

ص : 636

و شرح منهاج و غيرها. و للدماميني شارح المغني ايضاً شرح مختصر لحياة الحيوان سماه بعين الحياة.

و در سنه ۸۱۶ وفات يافت در شيراز شريف الدين علي بن محمّد الحسيني الحنفي الجرجاني الاسترآبادي المشهور به مير سيد شريف فاضل معروف، صاحب شرح مواقف قاضي عضد و تعليقات بر شمسيه و بر مطول و غيره و صاحب صرف مير و كبري و غيره، معاصر سعدالدين تفتازاني و تلميذ قطب الدين رازي بوده.

و در مذهب او اختلاف است، اكثر علماء شيعه او را سني مي دانند، و قاضي نورالله او را از حكما و علماء مذهب شيعه شمرده و استشهاد كرده به تصريح تلميذ او سيد محمد نوربخش و تنصيص شيخ محمّد بن ابي جمهور احسائي و گفته: «به ماهتاب چه حاجت شب تجلي را».

و لكن فرزند او سيد شمس الدين محمّد شيعي امامي است، و فرزند سيد محمّد، ميرزا محمّد علي معروف به ميرزا مخدوم شريفي سني و ناصبي است. و اوست كه سلطان شاه اسماعيل ثاني را اضلال كرد و سني نمود و كتابي هم در رد شيعه نوشته موسوم به نواقض الروافض، و قاضي نورالله - نورالله مرقده -ردي بر آن

نوشته مسمي به مصائب النواصب.

و پسر ميرزا مخدوم ابوالفتح شريفي صاحب آيات الاحكام شيعه و امامي و مصداق «يخرج الحي من الميت» است چنان كه پدرش مصداق «يخرج الميت من الحي» است.

و بالجمله، نقل است كه چون مير سيد شريف خواست دنيا را وداع كند پسرش با وي گفت: بابا مرا وصيتي كن، مير سيد شريف گفت: بابا به حال خود باش، پسر مضمون كلام پدر را به شعر در آورده گفته:

مرا سيد شريف آن بحر زخار*** كه رحمت بر روان پاك او باد

وصيت كرد و گفت ار زانكه خواهي*** كه باشد در قيامت جان تو شاد

ص : 637

چنان مستغرق احوال خود باش*** كه از حال كسي نايد تو را ياد

و در سنه ۸۱۷ وفات يافت مجدالدين محمّد بن يعقوب بن محمّد فيروزآبادي شيرازي صاحب قاموس و غيره، جاور بمكة و صنف بها القاموس، و مات بُزبيد من ديار اليمن. و نيز در سنه ۸۱۷ اتفاق افتاد ولادت عبدالرحمن بن احمد بن محمّد الدشتي الفارسي ملقب به ملاجامي و معروف به شيخ الاسلام در لسان اهل سنّت، و جام از بلاد ماوراء النهر است و ولادت جامي در آنجا شده.

و له مؤلفات: منها كتاب النفحات في طبقات الصوفية، و منها شرحه علي الكافية المعروفة بالفوائد الضيائية، شرحه باسم ولده ضياءالدين.

و كان الجامى من أعاظم علماء النحو و الصرف و الحديث و العروض و المعمى و غيره، و كان شاعراً مجيداً بالعربية والفارسية والملمعات، و تخلصه ايضاً الجامى، و به يتصل سلسلة الصوفية النقشبندية.

و كان فى الظاهر حنفياً اشعرياً، بل قيل: كان ناصبياً كما صرح بذلك القاضى نورالله(1)و الآغا محمّد علي صاحب المقامع و غيرهما، و قد ذكر في المقامع كلاماً متعلقاً به، نعم ذكر السيد الامير محمد حسين الحسيني الخاتون آبادي سبط العلامة المجلسي انه كان في الباطن شيعياً و لكن كان يتقي.

و من اشعاره:

سگ كاشي به از اكابر قم*** با وجودي كه سگ به از كاشي است



1) سيد شهيد قاضي نورالله در مجالس در ذكر بلده «جرجان» گفته: اهل جرجان در تشيع مشهورند و در السنه جمهور به تصلب در آن مذكور، و مؤيد اين است آن كه از ملاجامي - عليه ما عليه - نقل مي كنند كه: روزي مردي غريب با او دچار شد، از او پرسيد كه: تو چه كسي؟ گفت كه سيدم و طالب علم و استرآبادي، ملاجامي گفت: اختصار در كلام مطلوب است، مي بايست گفت: كافر مطلق، و خود را و ما را از اين همه گفت و شنيد فارغ ساخت. (مؤلف رحمه الله).

ص : 638

و من اشعاره ايضاً:

اي مغبچة دهر بده جام ميم*** كآمد ز نزاع سني و شيعه قيم گويند كه جاميا چه مذهب داري*** صد شكر كه سگ سني و خر شيعه نيم

و من نوادره ما حكي انه انشد يوماً بحضرة جماعة من الظرفاء هذا البيت لنفسه: بسكه در جان فكار و چشم بيدارم توئي*** هر كه پيدا مي شود از دور پندارم توئي شخصي گفت: بلكه خري پيدا شود، گفت: باز پندارم توئي.

و قاضي نورالله قاضي مير حسين شارح ديوان اميرالمؤمنين علي عليه السلام نقل كرده كه در ذم ملا جامي گفته:

آن امام به حق ولي خدا*** اسدالله غالبش نامي

دو كس او را به جان بيازردند*** يكي از ابلهي دگر خامي

هر دو را نام عبد رحمن است*** آن يكي ملجم و دگر جامي

و در سنه ۸۱۹ وفات يافت الاستاد العلامة محمّد بن ابي بكر بن قاضي القضاة عبدالعزيز حموي شافعي متكلم اصولي صاحب حواشي و تصانيف كثيره معروف به ابن جماعة، و هو غير عباد بن جماعة الشافعى الآمر بقتل الشهيد الاول رحمه الله.

و در شعبان سنه ۸۲۷ وفات كرد به كلبرجه هند بدرالدين محمّد بن ابي بكر بن الاسكندري المصري المالكي معروف به دماميني صاحب شرح تسهيل و حاشيه بر مغني مسمي به تحفة الغريب في حاشية مغني اللبيب، و حاشيه او بهتر است از حاشيه شمني چه آن كه بنايش بر تحقيق و تدقيق است به خلاف ثاني كه مانند تاريخ است.

و در سنه ۸۳۷ وفات كرد اسماعيل بن ابي بكر صاحب كتاب «عنوان الشرف» كه

مجموع آن كتاب در فقه است و لكن به رمز چهار كتاب ديگر از او بيرون مي آيد در

ص : 639

نحو و تاريخ و عروض و قوافي «و قد أبدع في تأليفه، و قد نسج علي منواله الفاضل السيوطي كتاب النفحة المسكية و التحفة المكية في كراسة في يوم واحد. و من علمائنا الشيخ فرج الله محمّد بن ادريس الجوزي صاحب كتاب الرجال و غيره معاصر شيختا الحر العاملي».

و در سنه ۸۴۱ وفات يافت شيخ جليل احمد بن محمّد بن فهد حلي مؤلف «عدة الداعي» و «تنقيح» و غيرهما، قبر شريفش در كربلا مزار و معروف است. و بدان كه ابن فهد در عده از ارشاد ديلمي (يعني حسن بن حسن ابي الحسن محمّد واعظ ديلمي) نقل كرده معلوم مي شود كه طبقة ديملي بالاتر از ابن فهد است بلكه معاصر علامه يا شهيد است چنانچه بعضي گفته اند. و «ديلم» مدينه «رودبار» و اطراف مازندران است.

و در سنه ۸۵۲ وفات كرد احمد بن علي بن حجر، عسقلاني الأصل، مكي المسكن، شافعي مذهب، مؤلف «فتح الباري شرح صحيح بخاري» و «اصابه» و «دررالكامنة في اعيان المأة الثامنة» و غيرها، معاصر احمد بن تيميه ناصبي معروف بـه شيخ الاسلام مبدع، صاحب منهاج السنية در رد منهاج الكرامه علامه رحمه الله، مؤسس مذهب طايفه وهابيه.

و ما بين ابن تيميه و ابن حجر منافرت تمام بود، و ابن حجر تجويز نمي كرد گفتن شيخ الاسلام بر او، و ابن آلوسي بغدادي كتابي در محاكمه بين اين دو احمد نوشته موسوم به جلاء العينين في المحاكمة بين الاحمدين، و چون با ابن تيميه هم مذاق است علي رغم ابن حجر تعبير مي كند از ابن تيميه شيخ الاسلام. و بدان كه ابن حجر بر دو نفر اطلاق مي شود و بسيار مي شود كه به هم مشتبه مي شوند، و ابن حجر متأخر ذكرش بيايد در سنه ۹۹۴ كه سال وفات اوست.

و در سنه ۸۵۵ وفات كرد بدرالدين محمود بن احمد معروف به فاضل عيني صاحب شرح شواهد كبير و صغير و شرح بخاري و طبقات حنفيه و غيرها.

و در ۱۷ ذيحجه در سنه ۸۷۲ وفات كرد احمد بن محمّد معروف به شمني

ص : 640

محشي مغني استاد سيوطي.

و در سنه ۸۷۶ وفات يافت شيخ محمّد بن علي جباعي جد شيخنا البهائي محمّد بن الحسين بن عبدالصمد [بن] الشيخ محمّد، و قد رأيت مجموعة الشهيد در بخطه.

و در سنه ۸۷۷ وفات كرد شيخ علي بن محمّد بن يونس بياضي صاحب «صراط المستقيم» و «مختصر مختلف» و «مجمع البيان» و «صحاح اللغة» و غيرها.

و در سنه ۸۷۹ وفات كرد محيي الدين محمّد بن سليمان رومي معروف به شيخ كافيجي استاد ملا جلال سيوطي صاحب تصانيف كثيره «قال السيوطي: لازمته اربع عشر سنة فما جئته مرّة إلا و سمعت منه من التحقيقات و العجائب ما لم اسمعه قبل ذلك، و قال: و اما تصانيفه في العلوم العقلية فلا تحصي».

وقايع المأة العاشرة

و در سنه ۹۰۲(1)وفات يافت محبي(2)ملا جلال الدين محمّد بن اسعد الدواني المتكلم الحكيم (دوان كَهوان قريه اي است از قراي كازرون شيراز)، و نسب ملا جلال به ابي بكر مي رسد. و در اوّل امر از اشاعره اهل سنّت بوده، لكن الحمدلله هدايت يافته و كتابي نوشته نور الهدايه و در آن تصريح شده به تشيع او، و اشعار بسيار از او معروف است، از جمله:

خورشيد كمال است نبي، ماه ولي*** اسلام محمّد است و ايمان علي

گر بينّه اي در اين سخن مي طلبي*** بنگر كه ز بيّنات اسماست جلي

مراد بينات اسم محمّد و علي است، چه بينات اسم محمّد ۱۳۲ مي باشد كه موافق عدد اسلام است، و بينات اسم علي بعينه ايمان است چه آن كه نياما است كه قلبش ايمان است.


1) يا 908.

2) كفا.

ص : 641

و له ايضاً:

آن چار خليفه كه ديدي همه نغز*** بشنو سخني لطيف و شيرين و ملغز

بادام خلافت ز پي گردش حق*** افكند سه پوست تا برون آمد مغز

و در سنه ۹۱۰ وفات يافت فاضل اديب ملا حسين بن علي واعظ كاشفي بيهقي سبزواري شيعي، شوهر خواهر عارف جامي، صاحب تفسير قرآن و روضة الشهداء در مقتل كه به خواندن آن روضه خوانان را روضه خوان گفتند يعني روضة الشهداء خوان، چون كه در اوّل امر اقتصار مي كردند بر خواندن روضة الشهداء، و پيوسته اين رشته ترقي كرده تا به زمان ما رسيد كه مي بيني، و هم از تأليفات فاضل كاشفي است مخزن الانشاء و اسرار قاسمي و اخلاق محسني و انوار السهيلي و غيره.

و در سنه ۹۱۰ وفات كرد متبحر اديب جلال الدين ابوالفضل عبدالرحمن بن ابي بكر السيوطي الشافعي، و سيوط و اسيوط: كحدود و اخدود، من قري صعيد مصر، و كان اللسيوطي مصنفات كثيرة في كل فن و كان حسن العبارة.

و نقل عن السيد عليخان الشيرازى رحمه الله، انه قال: كان السيوطى شافعياً لكنه رجع عن التسنن و استبصرو قال بامامة الائمة الاثنى عشر و صار شيعياً امامياً و ختم الله له بالحسني، و قال رحمه الله: رأيت كتاباً من مصنفاته ذكر فيه رجوعه الي الحق و استدل فيه علي امامة مولانا عليّ بن ابي طالب عليه السلام بعد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم بلافصل، (انتهي).

وكان له مشايخ كثيرة و منهم الشمني شارح المغني.

و در سنه ۹۱۱ شهيد ثاني - رحمه الله - متولّد شد.

و در اول سنه ۹۱۸ متولد شد شيخ حسين بن عبدالصمد والد شيخنا البهائي معاصر شاه طهماسب صفوي و شيخ الاسلام بلده قزوين.

و در سنه 919 در مشهد مقدس رضوي عليه السلام وفات يافت ملاسلطانعلي كه در خط نستعليق مشهور بوده و شاگرد به واسطه مير علي علوي تبريزي واضع خط نستعليق بوده و در رساله منظومه خود اشاره به شطري از احوال ميرعلي نموده، از جمله گفته:

ص : 642

نسختعليق اگر خفي و جلي است*** واضع اصل خواجه ميرعلي است

تا كه بوده است عالم و آدم*** هرگز اين خط نبوده در عالم

وضع فرمود او ز ذهن دقيق*** از خط نسخ و از خط تعليق

ني كلكش از آن شكر ريز است*** كاصلش از خاك پاك تبريز است

كاتباني كه كهنه و نويند*** خوشه چينان خرمن اويند

و در سنه ۹۳۵ عبدالصمد پدر شيخ حسين عاملي وفات يافت.

و در سنه ۹۳۷ وفات يافت شيخ اجلّ علي بن الحسين بن عبدالعالي كركي معروف به محقق ثاني و شيخ علائي، مؤلف «جامع المقاصد» و «نفحات اللاهوت» و غيرهما، تلميذ شيخ علي بن هلال جزائري و هو تلميذ ابن فهد الحلي، و قيل في تاريخ وفات المحقق: انه مات في يوم غدير خم من سنة ۹۴۰. و هو يطابق هذه العبارة «مقتداي شيعه»، و هو غير الشيخ علي بن عبدالعالي الميسي المعاصر له المتوفي ۹۳۸.

ثم اعلم: انه كان من تلامذة المحقق الكركي الملا علي بن الحسن الزواري استاد المولي فتح الله الكاشاني. و كان للزواري تفسير كبير فارسي و ترجمة هذه الكتب: نهج البلاغة و كشف الغمة و مكارم الاخلاق و الاحتجاج و عدة الداعى و غيرها.

و كان ايضاً من تلامذة الشيخ علي الكركي السيد شرف الدين علي الحسيني الاسترآبادي المتوطن بالغري، صاحب كتاب «تأويل الآيات الباهرة في فضل العترة الطاهرة» و كتاب «الغروية فى شرح الجعفرية».

و كان ممن عاصر الشيخ الكركي الشيخ الفاضل المحقق محمّد بن الشيخ زين الدين علي بن ابراهيم المعروف بابن ابي جمهور الاحساوي الهجري صاحب كتاب «غوالي اللئالي» و « زاد المسافرين» و «شرح الفية الشهيد» و «شرح الباب الحادي عشر» و «كتاب المجلي» علي مذاق الصوفية و رسالة في مناظرته مع الملا الهروي.

و ممن عاصره ايضاً الشيخ مفلح بن الحسين الصيمرى الفاضل الفقيه تلميذ الشيخ احمد بن فهد و صاحب شرح الشرايع و شرح الموجز و مختصر الصحاح و جواهر الكلمات

ص : 643

فى العقود و الايقاعات.

و كان ابنه الشيخ حسين ايضاً عالماً فاضلاً جليلاً كثير العبادة المتوفي بسلماباد احدي قري البحرين مفتتح شهر محرم الحرام سنة ۹۳۳، و الصيمر كحَيدر و قد يضم ميمه - بلد بين الاهواز و بلاد الجبال علي خمس مراحل من الدينور.

و در سنه ۹۳۸ وفات يافت شيخ علي بن عبدالعالي الميسي العاملي.

و در سنه ۹۴۳ وفات كرد عصام الدين ابراهيم بن محمّد بن عربشاه منطقي متكلم اديب شارح كافيه و غيره.

و در سنه ۹۴۸ وفات يافت سيد متأله متكلم امير غياث الدين منصور بن السيد الكبير الامير صدرالدين محمّد بن ابراهيم بن محمّد الحسيني الدشتكي الشيرازي صاحب المدرسة المنصورية بشيراز.

كان والده ايضاً جامع المعقول و المنقول، و ولداه الصدرالدين محمّد و شرف الدين علي ايضاً من اهل العلم و الورع، و من احفاده السيد علي خان الشيرازي شارح الصحيفة و الصمدية، ينتهي نسبهم الي زيد بن علي بن الحسين.

و من خصائصهم الحديث المسلسل بالآباء عن رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم نحن بنو عبدالمطلب ما عادانا بيت الاّ و قد خرب، و لا عادانا كلب الاّ و قد جرب، و من لم يصدق فليجرب. و من اراد الاطلاع علي حالهم فعليه بكتاب مجالس المؤمنين.

و در سنه ۹۵۹ متولد شد شيخ حسن صاحب معالم نجل شهيد ثاني، و او دائي ميرسيد محمّد صاحب مدارك بوده، و شيخ حسن و سيد محمّد شاگردان مقدس اردبيلي بودند و بر ملاّ عبدالله يزدي و سيد علي بن الحسين الصائغ و والد صاحب مدارك نيز تلمذ كرده بودند.

و در سنه ۹۶۶ واقع شد شهادت شيخنا زين الدين شهيد ثاني رحمه الله، تاريخها: «مثوي الشهيد جنة».

و قال شيخنا البهائي:

«تاريخ وفاة ذلك الأواء*** الجنة مستقرة والله»

ص : 644

و كان الشهيد الثانى اجداده و اولاده و احفاده من اهل العلم، فهو بمنزلة النقطة المتوسطة المحاطة بدائرة المعارف و العلوم، و له تصنيفات كثيرة جيّدة، و تلامذته كثيرة فممن تلمذ عليه و حاز علي حظ وافر من خدمته محمّد بن علي بن الحسن العودي رحمه الله و الف رسالة في أحوال استاده الشهيد سماها بـ بغية المريد من الكشف عن احوال الشيخ زين الدين الشهيد.

و قال بعد الثناء عليه: و لقد شاهدت منه سنة ورودي الي خدمته انه كان ينقل الحطب علي حمار في الليل لعياله و يصلي الصبح في المسجد و يشتغل بالتدريس بقية نهاره، و في (مل): انه الف الروضة البهية في ستة اشهر و ستة ايام، قتل رحمه الله في طريق القسطنطينة عند ساحل البحر.

و در هشتم ربيع الاول سنه ۹۸۴ وفات كرد شيخ حسين والد شيخنا البهائي در بحرين در قريه «هجر»، و كان ينتهي نسبه الشريف الي الحارث الاعور الهمداني بسكون الميم من خواص اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام، و كان للشيخ حسين ولدان: الشيخ محمّد البهائي و عبدالصمد الذي الف له اخوه الصمدية، و للشيخ البهائى قصيدة لطيفة فى مرثية والده -رحمهماالله - من اشعارها.

يا ثاوياً بالمصلي من قري هجر*** كسيت من حلل الرضوان اصفاها

اقمت يا بحر بالبحرين فاجتمعت*** ثلاثة كن امثالاً و اشباها

حويت من درر العلياء ما حويا*** لكن درّك اعلاها و اغلاها

و در سنه ۹۸۸ وفات كرد عالم كامل جليل مفسر ملا فتح الله بن ملا شكرالله شارح كتاب نهج البلاغه و احتجاج طبرسي و تفسيرات قرآن مجيد به فارسي، عالم زمان شاه طهماسب صفوي. تاريخ وفاته: «ملاذ الفقهاء».

و معروف است بين مردم نسبت سكنه و مدفون شدن و بيرون آوردن نبّاش او را از قبر به جناب ملا فتح الله، ولكن صاحب روضات الجنات آن قضيه را نقل كرده در حال امين الدين شيخ ابوعلي طبرسي صاحب مجمع البيان و گفته: اين حكايت نسبتش به ايشان شهرت گرفته و از كرامات اوست.

ص : 645

و در ماه صفر سنه ۹۹۳ وفات يافت، جناب عالم اجلّ متقي ملا احمد بن محمّد معروف به مقدس اردبيلي - طيب الله رمسه و رزقتا من علمه و قدسه -.

و آن جناب را تصنيفاتي است از جمله: شرح ارشاد علامه و كتاب آيات الاحكام است.

و جماعتي از علماء بر او تلمذ كرده اند، از جمله: شيخ حسن صاحب معالم و سيد محمّد صاحب مدارك بوده.

و ديگر ملا عنايت الله قهپائي يعني كوپائي نجفي رجالي است مؤلف كتاب «مجمع الرجال» و ترتيب اخبار كتاب رجال الكشي و ترتيب رجال نجاشي و غير ذلك.

و از خواص تلاميذ مقدس اردبيلي سيد ماجد امير فيض الله حسيني تفرشي محدث جليل است كه شرح كرده اثنا عشريه را و حاشيه نموده مختلف علامه و حاشيه نموده آيات الاحكام استادش را، و اين سيد جليل مطلع بوده بر اسرار مرحوم اردبيلي و بعضي از كرامات آن بزرگوار را نيز نقل نموده.

و در ماه رجب سنه ۹۹۴ وفات كرد احمد بن حجرمكي متأخر صاحب صواعق و غيره. و اين ابن حجر، غير از احمد بن علي بن حجر عسقلاني است كه از علماء مأة ثامنه أست و مؤلف كتاب «درر الكامنه فى احوال علماء المأة الثامنة» است و هم از مؤلفات اوست «فتح الباري شرح صحيح بخاري» و كتاب «اصابه»، و اوست اوّل كسي كه كتاب در علم درايه نوشته، و ابن حجر متأخر شديد النصب والعداوة است به خلاف اوّل و بسيار به هم مشتبه مي شوند خصوصاً تأليفات ايشان.

وقايع المأة الحادي عشر

و در سنه ۱۰۰۹ وفات كرد سيد اجل شمس الدين محمّد بن علي بن الحسين الموسوي العاملي الجبعي صاحب «مدارك الاحكام في شرح عبادات شرائع الاسلام»، و صاحب مدارك پسر خواهر شيخ حسن صاحب معالم است و هم برادر

ص : 646

ابي سيد نورالدين برادر اُمّي صاحب معالم است.

و در سنه ۱۰۱۱ وفات كرد شيخ حسن صاحب معالم.

و در سنه ۱۰۲۰ وفات كرد شيخ عبدالصمد برادر شيخنا البهائي در حوالي مدينه، و نعش او را به نجف اشرف حمل كردند.

و در سنه ۱۰۲۱ وفات يافت عالم كامل زاهد ملا عبدالله بن حسين تستري ساكن اصفهان و صاحب مدرسه كبيره خود در جنب مسجد نقش جهان. وفاتش در محرم در اصفهان واقع شد. و قريب صد هزار نفر در تشييع جنازه او جمع شده بودند و مثل روز عاشورا مردم نوحه و گريه مي كردند و در جوار اسماعيل بن زيد بن الحسن عليه السلام او را سپردند و بعد از يك سال او را به كربلا حمل كردند، و او شاگرد مقدس اردبيلي، و استاد مجلسي اوّل و غيره است.

و از تأليفات اوست كتاب «شرح قواعد»، و از زهد او نقل شده كه هيچ گاه مرتكب مباحات نگشته، بلكه هر عملي كه مي كرده يا واجب بوده يا مستحب، و گفته اند كه: عمامه اي به چهارده شاهي خريده بود و چهارده سال بر سر داشت. و مجلسي اوّل گفته كه: من با استادم ملا عبدالله روزي رفتيم خدمت شيخ ابوالبركات واعظ در جامع عتيق به اصفهان، و او مردي معمّر بود و قريب صد سال عمر كرده بود، چون بر او وارد شديم تكلّم كرد. از جمله حرفهاي او آن بود كه گفت: من از شيخ علي محقق به غير واسطه روايت مي كنم.

آنگاه اجازه داد به جناب مولي، بعد امركرد يك كاسه شربت قند آوردند در نزد مولي نهادند، چون مولي بر او نظر كرد فرمود: منكه مريض نيستم و اين شربت هم مال مريض است. ابوالبركات آيه «قل من حرم زينة الله»(1)خواند بعد عرض كرد: شما رئيس مؤمنين مي باشيد اينها به جهت مؤمنين خلق شده، بعد مولي عذر مال خواست و فرمود: من هنوز خيال نمي كردم كه آب قند را غير مريض هم مي خورد.


1) سوره الأعراف، آيه ۳۲

ص : 647

و اين ملا عبدالله غير از ملا عبدالله بن محمود تستري خراساني، عالم زمان شاه طهماسب صفوي است كه در سنه ۹۹۷ طائفه ازبكيه به مشهد ريختند او را گرفتند و به بخارا و ماوراء النهر بردند و با علماء آنجا مباحثه كرد بر همه غالب شد آن گاه فرمود: من شافعي مي باشم، قبول نكردند و او را شهيد كردند با خنجر و الماس و غيره، آن گاه بدن او را آتش زدند و بسوختند.

و در سنه ۱۰۲۸ وفات يافت سيد جليل ابوعلي سيد ماجد بن هاشم بن علي بحراني ناشر علم حديث در شيراز و مدفون در بقعه شاه چراغ صاحب اشعار رائقه متعلقه به تأسع ربيع الاوّل و غيره صاحب كتاب سلاسل الحديد، و اين سيّد از مشايخ محدث كاشاني ملامحسن فيض است، و من شعره:

جرت عيوني لشيبي و هو لا عجب*** تجري العيون الوقع الثلج في القلل

و در سنه ۱۰۲۸ نيز وفات كرد در مكّه معظمه مولانا المعظم ميرزا محمّد بن علي الاسترآبادي اصلاّ الساكن في الغري و المجاور بمكّة و المدفون بها، له كتاب الرجال الكبير و المتوسط و الصغير و شرح آيات الاحكام و غيره، و كان رحمه الله فقيهاً متكلماً ثقة ورعاً زاهداً، و ذكره العلامه المجلسي رحمه الله في باب من تشرف بلقاء الحجة عليه السلام في الغيبة الكبرى، و صورته انه قال رحمه الله: كنت ذات ليلة اطوف حول البيت اذاتي شاب حسن الوجه فأخذ في الطواف، فلمّا قرب مني اعطاني طاقة ورد احمر في غير اوانه فاخذت منه و شممته و قلت له: من اين يا سيدي ؟ قال: من الخرابات، ثم غاب عنّى فلم أره. والخرابات هى جزيرة المغرب من البحر المحيط منها الجزيرة الخضراء كما عن انساب السمعانى والقاموس و غيرهما.

و در سنه ۱۰۳۰ وفات كرد در مكّه معظمه و مدفون شد بقرب قبر حضرت خديجه عليها السلام الشيخ الجليل ابن الفقهاء و ابوالفقيهين فخرالدين محمّد بن الشيخ حسن بن الشهيد الثاني رحمه الله، و اين شيخ معظم مجاور به مكّه بوده و بر سيّد محمد صاحب مدارك و بر ميرزا محمّد استرآبادي رجالي تلمذ نموده، و كتاب تهذيب و استبصار را شرح نموده و حواشي نوشته بر كتاب شرح لمعه و معالم و اصول كافي و

ص : 648

رجال كبير و مختلف و اثني عشريه والدش و بر مدارك و مطول و غيره، و كان اله اشعار رائقة.

و نيز در سنه ۱۰۳۰ وفات يافت شيخ اجلّ علامه شيختا بهاء الملّة والدين محمّد بن الشيخ حسين العاملي الحارثي، حاله في الفقه و العلم و الفضل و التحقيق و التدقيق و جلالة القدر و رشاقة العبارة اظهر من أن يذكر، و فضائله أكثر من أن يحصر، ذكره صاحب السلافة و أثنى عليه ثناء بليغاً، له كتب مفيدة جيّدة كحبل المتين و مشرق الشمسين و الخلاصة و الكشكول و الصمدية و التهذيب و الزبدة و مفتاح الفلاح و الاربعين الي غير ذلك، و هي كثيرة مشهورة في الآفاق. و له اشعار لطيفة بالعربية والفارسية، توفى باصبهان، ثم نقل قبل الدفن الى المشهد الرضوى، و قبره هناك معروف.

و كان شيخنا البهائى معاصراً للسيد الفاضل الجليل، حامى حوزة الاسلام، القاضي نورالله بن السيد شريف الدين الحسيني المرعشي التستري، صاحب كتاب مجالس المؤمنين و احقاق الحق و الصوارم المهرقة و مصائب النواصب والحاشية علي البيضاوي و علي شرح مختصر العضدي و غيرها، قتل رحمه الله بأكبرآباد هند بسبب تأليف احقاق الحق - نورالله مرقده -.

و در سنه ۱۰۳۳ وفات كرد در مكّه معظمه عالم فاضل ملا محمّد امين استرآبادي اخباري صاحب فوائد المدنية.

و نيز در سنه ۱۰۳۳ متولد شد شيخنا الأجل المحدّث، شيخ محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد معروف به شيخ حر عاملي مشغري يكي از محمدين ثلائه مؤلف كتاب وسائل و غيره، احوال خود را در امل الآمل نوشته: و در روضات گفته كه: حكايت كرده كه در يك سفري كه به عجم آمد برود خراسان، اصفهان رفت و بسياري از علماء آن جا را ملاقات كرد از جمله علامه مجلسي رحمه الله را و هريك به ديگري اجازه روايت دادند، و از قوت نفس آن جناب نقل شده كه روزي بر شاه سليمان صفوي وارد شد بدون رخصت، و نشست بر طرف مسندي كه سلطان

ص : 649

نشسته بود. چون سلطان اين مطلب را جسارت ديد و اسم آن جناب را دانست پرسيد كه: شيخنا فرق ميان «حر» و «خر» چقدر است شيخ بديهة فرمود: يك مسند! يك مسند!

وفاتش در مشهد مقدس واقع شد و قبرش در صحن حضرت امام رضا عليه السلام، درب يكي از حجرات صحن نزديك مدرسه معروفه به ميرزا جعفر معروف است.

و بيت بني الحربيت كبيري از علماء مي باشند و پدر و اجداد شيخ حر تمام از علما و فقهاء مي باشند، و هكذا بني اعمام او، رجوع كن به امل الآمل.

و بدان كه از معاصرين آن جناب، عالم فاضل، ميرزا محمّد بن ملا محمّد رضا قمي است كه صاحب تفسير كبير معروف به كنزالدقائق است و مشتمل است بر احاديث اهل بيت و وجوه اعاريب و لغات و قراءات و دقايق آن مي باشد و آن احسن تفاسير است و قريب به صد و بيست هزار بيت است.

و در سنه ۱۰۳۵ وفات كرد شيخ لطف الله بن عبدالكريم بن ابراهيم بن علي بن عبدالعالي الميسي ساكن در اصفهان، معاصر شيخ بهائي صاحب مسجد معروف در ميدان شاه اصفهان، و شيخ لطف الله از خانواده علم بوده و تاريخ وفات او را به فارسي گفته اند:

چون دو لام از نام او ساقط كني*** سال تاريخ وفاتش ز آن شمار

مراد از نام شيخ لطف الله است و لام مشدد الله دو دفعه حساب مي شود چنانچه

گفته شده:

الله بود يك الف و هاء و دو لام*** عاجز شده از كنه كمالش اوهام

و در سنه ۱۰۴۰ (سنه ۱۴۱ -خ ل) وفات كرد سيد جليل، اعجوبة دهره، آسيد محمّد باقر بن مير محمّد حسيني استرآبادي معروف به ميرداماد، لأن والده المبرور كان ختناً لشيخنا المحقق علي بن عبدالعالي الكركي، و كان رحمه الله معاصراً لشيخنا البهائي و بينهما الفة، و نقل: انه لم يفت منه نوافله مدة تكليفه! و اشتهر انه لم يأو الى فراشه للاستراحة مدة اربعين سنة. و كان يقرء كل ليلة خمسة عشر جزءاً

ص : 650

من القرآن، و كان معاصراً للمير ابي القاسم الفندرسكي الحكيم المدفون باصبهان. و در سنه ۱۰۵۰ وفات يافت حكيم متأله المولي محمّد بن ابراهيم مشهور به ملا صدرا صاحب اسفار و شرح كافي و تفسيرات و غيرها، و كان من تلاميذ شيختا البهائي و السيد الداماد، و مرحوم ملاصدرا پدر زن فيض كاشاني و ملا عبدالرزاق لاهيجي است، و والد ميرزا ابراهيم مرحوم صاحب حاشيه بر شرح لمعه و كتاب تفسير عروة الوثقي است.

و در سنه ۱۰۵۹ وفات كرد شيخ محمّد بن علي بن محمّد حرفوشي عاملي كركي فاضل عالم اديب صاحب شروح بر زبده و تهذيب در نحو و صمديه شيخ بهائي و قواعد شهيد و غيره.

و ينسب اليه انه قد ادرك المعمر المغربي الملقب بابن ابي الدنيا و المسمّي بعلي بن عثمان بن حطاب اليماني الذي اشتهر انه شرب ماء الحياة و ادرك صحبة اميرالمؤمنين عليه السلام و روي عنه الحديث و شهد معه الصفين، و ادرك الحسن عليه السلام بساباط المدائن، و الحسين عليه السلام بوادي كربلا، فادرك الشيخ المعمر في بعض مساجد الشام و استجاز منه فاجازة رواية اصول الحديث والعربية و الكتب الاربعة.

و كان الشيخ الحرفوشي معاصراً للسيد محمّد بن محمّد بن قاسم الحسيني العاملي صاحب الاثني عشرية في المواعظ العددية.

و در سنه ۱۰۶۰ وفات يافت ملا علي نقي كمره اي صاحب رساله در تحريم نماز جمعه، و حرمت استعمال توتون، وارد بر نوح افندي در امر به كشتن شيعه.

و نيز در سنه ۱۰۶۰ وفات كرد در نجف اشرف السيد الجليل شرف الدين علي بن حجة الله شولستاني استاد علامه مجلسي رحمه الله (و شولستان بين شيراز و بنادر است).

و در سنه ۱۰۶۲ متولد شد شيخ فقيه، اعجوبه دهر، مولانا محمّد بن تاج الدين حسن اصفهاني معروف به فاضل هندي، وفاتش در سنه ۱۱۳۷ واقع شد چنان كه مذكور مي شود.

ص : 651

و در سنه ۱۰۶۴ وفات كرد در مكّه شيخ زين الدين بن محمّد بن حسن بن شهيد ثاني استاد روايت شيخ حر عاملي رحمة الله عليه.

و نيز در سنه ۱۰۶۴ وفات يافت سيّد سند وزير حسين بن ميرزا رفيع الدين آملي اصفهاني در اشرف مازندران، و اين سيد معروف است به سلطان العلماء و خليفه سلطان، و صاحب حاشيه بر شرح لمعه و معالم و غيرهما است، و وزير شاه عباس ماضي و داماد او است. و پيوسته وزارت داشت تا در زمان شاه عباس ثاني وفات كرد، و حواشي او در نهايت ايجاز و اتقان است رحمه الله.

و در سنه ۱۰۷۰ وفات كرد مجلسي اوّل ملا محمّد تقي والد علامه مجلسي رحمه الله و شارح فقيه و صحيفه و غيرهما، و قبرش در اصفهان در جنب مسجد جمعه است.

و در سنه ۱۰۷۱ وفات يافت ملا عبدالله توني بشروي ساكن خراسان در كرمانشاهان و مدفون شد، در نزد پل شاه در يمين طريق، و اين شيخ صاحب وافيه در اصول است كه سيد صدرالدين قمي و آسيد محسن اعرجي او را شرح كرده اند، و برادر او آشيخ احمد كه حاشيه بر معالم نوشته و رساله در ردّ صوفيه نوشته نيز مردي عالم بوده، وفاتش بعد از ملا عبدالله واقع شده.

و در سنه ۱۰۸۰ يا سته ۱۰۸۲ وفات كرد، سيد فاضل حكيم متكلم رفيع الدين محمّد بن سيد حيدر طباطبائي معروف به ميرزا رفيعا نائيني - من توابع اصفهان- كان رحمه الله من اعاظم علماء دولة الشاه صفى الصفوى و كان صاحب الشجرة الالهية فى اصول العقائد بالفارسية، و هو من مشايخ العلامة المجلسى رحمه الله والمدفون بتخت فولاد أو بأرض بابا ركن الدين.

و هو غير المولي رفيع الدين محمّد بن المولي فتح الله الواعظ القزويني تلميذ المولي خليل القزويني صاحب كتاب «ابواب الجنان»، المتوفي في شهر رمضان سنة ۱۰۸۹، و الظاهر اتحاده مع المولي رفيع الدين الاخر الذي هو صاحب كتاب «الحملة الحيدرية».

و در سنه ۱۰۸۱ وفات كرد عالم فاضل صالح آخوند ملا صالح سروي

ص : 652

مازندراني، و مدفون شد در اصفهان در مقبره مجلسيين، و از تأليفات اوست شرح اصول كافي و حاشيه بر معالم. و آن جناب داماد مجلسي اوّل، و پدر زن محمّد اكمل و جدّ امّي آقاي بهبهاني است. و اوست والد آقا هادي كه در فتنه افاغنه مرحوم شده.

و در سنه ۱۰۸۴ به سبب زلزله اي قبه مباركه حضرت رضا عليه السلام با منارهاي مسجد جامع خراب شد.

قال الشيخ احمد اخو الشيخ الحر العاملي المتوطن بخراسان في الدر المسلوك: و في سنة اربع و ثمانين و الف في شهر ربيع الاوّل بعد العصر كانت زلزلة عظيمة بخراسان، وقعت منه قبة الرضا عليه السلام و منارتي المسجد الجامع و بيوت و جدران، و اهلكت جماعة من النّاس تحت الحيطان، و تبعها زلازل عديدة فى مدة مديدة اخف منها و خرج اكثر الناس الى الصحارى فأمر الشاه سليمان باعادة قبة الرضا عليه السلام فاعيدت على الاساس القديم و رمم ما استهدم من الحضرة و المسجد و بذل فى ذلك مال عظيم و زاد الذهب فى الهلال و القبة ابتغاءاً لوجه ريه. (انتهي).

قلت: و قد اشير الى هذا الهدم و البناء فى الكتيبة الواقعة فى اطراف القبة المباركة فى الترنجات الأربع و هى املاء المحقق الخوانسارى و هذه عبارتها: من ميامن منن الله سبحانه، الذي زين السماء بزينة الكواكب، و رصع هذه القباب العلي بدرر الدراري الثواقب، ان أستسعد السلطان الأعدل الأعظم، و الخاقان الأفخم الاكرم، شرف ملوك الارض حسباً و نسباً، و اكرمهم خلقاً و ادباً مروج مذهب اجداده الائمة المعصومين و محيي مراسم آبائه الطيبين الطاهرين السلطان بن السلطان بن السلطان شاه سليمان الحسيني الموسوي الصفوي بهادر خان، بتذهيب هذه القبة العرشية الملكوتية و تزينها و تشرف بتجديدها و تحسينها اذا تطرق اليها الانكسار، و سقطت لبنائها الذهبية التي كانت تشرق كالشمس فى رابعة النهار بسبب حدوث الزلزلة العظيمة فى هذه بلدة الطيبة الكريمة فى سنة ۱۰۸۴ و كان هذا التجديد الجديد سنه ۱۰۸۶، كتبه محمّد رضا الامامي.

و اما الكتيبة الواقعة فى القبة المطهرة فوق الترنجات فهى هذه:

ص : 653

بسم الله الرحمن الرحيم، من عظائم توفيقات الله سبحانه ان وفق السلطان الأعظم مولى ملوك العرب و العجم، صاحب النسب الطاهر النبوى، و الحسب الباهر العلوى تراب اقدام خدام هذه العتبة المطهرة اللاهوتية، غبار نعال زوّار هذه الروضة المنورة الملكوتية، مروج آثار اجداده المعصومين، السلطان بن السلطان ابوالمظفر شاه عباس الحسيني الموسوي الصفوي بهادر خان، فاستسعد بالمجيء ماشياً علي قدمه من دارالسلطنة اصفهان الي زيارة هذا الحرم الاشرف، و قد تشرف بزينة هذه القبة من خلص ماله فى سنة الف وعشر، و تم فى سنة الف و ست عشر.

و في تحتها بخط الثلث الخفي: عمل كمال الدين محمود في هزار و پانزده، ثم بخط النستعليق الخفي: كتبه عليرضا العباسي.

و در سنه ۱۰۸۵ وفات يافت شيخ محدث فخرالدين بن محمّد بن علي بن احمد بن طريح النجفي معروف به شيخ طريحي صاحب مجمع البحرين في تفسير غريب القرآن و الحديث و والمنتخب في جمع المراثي و الخطب في المقتل و جامع المقال في تميز المشتركات من الرجال، و غير ذلك.

و كان رحمه الله محدثاً عالماً فاضلا، عابداً ورعاً زاهداً. و ولده الشيخ صفي الدين و اولاد أخيه و أقربائه كلهم علماء صلحاء اتقياء، و كان هو رحمه الله من مشايخ العلامة المجلسى رحمه الله و قد طعن فى السن جداً و الف مجمع البحرين فى اوان توجهه الى مشهد مولانا الرضا عليه السلام و لكن كتاب المجمع لم يكن محيطة بتمام اللغات العربية و غريب الحديث كما يعرفه من له علم و تميز، و دفن في النجف الاشرف في المقبرة المعروفة.

و در سنه ۱۰۸۹ وفات كرد محدث جليل مولانا ملا خليل بن غازي القزويني صاحب صافي شرح كافي به فارسي و شرح ديگر به عربي و غيرهما، و از جمله نعمتهاي الهي بر اين احقر آن كه داخل شد در توبه اين فقير قطعه از شرح كافي فارسي ملاخليل به خط بعضي از تلامذه او و به تصحيح او كه براي ملاخليل نوشته و آن مرحوم هم به خط خود در ظهر آن نسخه نوشته كه: اين نسخه را دادم به فرزندم احمد، و مزين فرموده به مهر خود و سجع مهر آن مرحوم چنين است:

ص : 654

«العلم خليل المؤمن».(1)

و جناب ملا خليل، استاد آقا رضي قزويني است و ما بين او و ملا محمّد طاهر قمي صاحب رساله رد صوفيه و حكمة العين و اربعين في فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام منافرت و مباغضت بوده چنان كه نقل شده، والله العالم.

و در سنه ۱۰۹۰ وفات كرد ملا محمّد باقر بن محمّد مؤمن معروف به محقق سبزواري صاحب كفايه و ذخيره و مفاتيح النجاة، و آن مرحوم شوهر خواهر محقق خوانساري و معاصر شيخ علي سبط صاحب درالمنثور است.

و للشيخ علي تشنيعات عليه في رسالته المعولة فى الغناء -غفرالله لهما - و دفن المحقق السبزوارى فى ارض الخراسان عليه الرحمة والرضوان.

و در سنه ۱۰۹۱ وفات كرد عالم عارف كامل حكيم متأله و محدث جليل فقيه محمّد بن الشاه مرتضي بن الشاه محمود مشهور به ملا محسن فيض كاشاني مدفون در كاشان در قبه معروفه به كرامات.

و كان هو و ابوه و اخوانه و ولده و ابن أخيه من اهل العلم، و بالجملة بيتهم بيت شريف و هو أفضلهم و كان له حظ عظيم فى جودة التصنيف و تطبيق الظواهر بالبواطن و مشربه قريب من مشرب الغزالي، و قد ذهب الي الشيراز بعد التفأل بالقرآن و بالديوان و مجيء آية النفر و الأبيات المصدرة بقوله عليه السلام «تغرب عن الأوطان»، و تلمذ فى الشيراز على السيد ماجد البحراني المدفون في بقعة احمد بن موسي بن جعفر عليه السلام المعروف بشاه چراغ، و تلمذ في المعقول علي المولي صدرالدين الشيرازي، و كان ختناً للمولي صدرا كما ان المولى عبدالرزاق اللاهيجى الفياض ايضاً كان ختناً له، و كان الفيض معاصراً لصاحب الذخيرة و بينهما موافقة كثيرة. و كان الشيخ على الشهيدى معانداً لهما، و تقل ان المولى محمّد طاهر القمي كان ايضاً معانداً للفيض، لكنه تاب إليه و اعتذر عنه بقوله: «يا محسن قد أتاك المسىء»، الحكاية المعروفة.

و له مؤلفات كثيرة و قد كتاب رسالة في تعيين مؤلفاته و عدد ابياتها، و كان رحمه الله من


1) اينك آن نسخه در كتابخانه شخصي مرحوم محدث قعي موجود است. (علي بن المؤلف رحمهما الله)

ص : 655

مشايخ جملة من الأجلاء، منهم العلامة المجلسى رحمه الله و له كلمات لطيفة فى مذمة الصوفية كما ان لصهره النبيل المولي صدرا رحمه الله رسالة في ردهم سمّاها كسر الاصنام الجاهلية في كفر جماعة الصوفية.

و بالجملة، كان المحدّث الكاشانى رحمه الله من أرباب العلم و الفهم و المعرفة و المكاشفة و المتبعين للرسول و آله عليهم السلام الحكيم الرباني و العارف الايماني، و لم يكن الفقير الصوفي و ان رمى بالتصوف حاشاه، ثمّ حاشاه، بل هو من العرفاء الشامخين والعلماء المحدثين، و له اشعار رائقة.

و در سنه ۱۰۹۶ وفات كرد عالم فاضل محمّد بن الحسن معروف به آقا رضي قزويني محدث اخباري صاحب كتاب لسان الخواص و قبلة الافاق و تاريخ علماء قزوين، تلميذ ملاخليل، و معاصر علامه مجلسي رحمه الله و شيخ حرعاملي.

و در روز جمعه ۲۹ شهر رمضان سنه ۱۰۹۸ وفات كرد محقق مدقق علامه ملا ميرزا محمّد بن حسن شيرواني متوطن به اصفهان و داماد مجلسي اوّل، و مدفون به خراسان در مدرسه معروفه به ميرزاجعفر، صاحب حواشي بر معالم و شرح تجريد، شرح مطالع و شرح مختصر عضدي و غيرها.

«وكان من علماء اواخر الصفوية و استاد صاحب الرياض الّذى يعبر عته باستادنا العلامة، و كان معاصراً للسيد الحكيم مؤمن بن الامير محمّد زمان الحسيني التنكاباني المازندراني صاحب كتاب تحفة المؤمن المعنون باسم الشاه سليمان الصفوي».

و در آخرسنه ۱۰۹۹ وفات يافت در اصفهان علامة البشر، و العقل الحادي عشر آقا حسين بن جمال الدين محمّد معروف به محقق خوانساري صاحب شرح دروس، قبر شريفش در تخت فولاد نزديك بقعه بابا ركن الدين است، قيل: تاريخ وفاته: «ادخلي جنتي». و فيه نظر لايخفي.

و نيز در سنه ۱۰۹۹ وفات يافت سيّد سند آسيد حسين بن مير ابراهيم بن مير محمّد معصوم، و در قزوين به خاك رفت.

ص : 656

وقايع المأة الثانية عشر

و در شوال سنه ۱۱۰۰ وفات كرد عالم فاضل آميرزا علاءالدين گلستانه برادر زن علامه مجلسي رحمه الله شارح نهج البلاغه و غيره. و در سنه ۱۱۰۳ وفات يافت شيخ علي بن شيخ محمّد بن شيخ حسن بن شهيد ثاني در اصفهان، و او برادر زين الدين استاد شيخ حر عاملي است، و از تصنيفات شيخ علي است: درّ منثور و شرح كتاب عقل و علم كافي و حاشيه شرح لمعه و رساله در تحريم غنا وارد بر صاحب ذخيره و رساله در رد صوفيه و غيرها، و قريب نود سال عمر كرده بود.

و كان معروفاً بالشيخ علي الصغير بالنسية الي شيخ علي بن عبدالعلي المحقق الثاني.

و در سنه ۱۱۰۷ وفات كرد سيد محدث متنبع ماهر سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل الحسيني البحراني التويلي ، الفقيه المفسر المحدث الرجالي، صاحب التصانيف الكثيرة: كتفسير القرآن المسمى بالبرهان و معالم الزلفى فى النشأة الاخرى و مدينة المعجزات و سلاسل الحديد ملخص شرح نهج ابن ابي الحديد و غاية المرام في فضائل اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام و غير ذلك، و غاية المرام را ناصرالدين شاه مرحوم امر كرده ترجمه كرده و طبع كرده اند.

و در سنه ۱۱۱۱ وفات يافت مروّج مذهب جعفري و فخر الشيعة و محيي الشريعة، العالم الرباني مولانا محمّد باقر ابن محمّد تقي الاصفهاني، المشتهر بالمجلسى المطلق او بالمجلسى الثانى، و شهرته بين الطائفة أغنانا عن ترجمته، و كتب شيخنا المحدث النوري - طاب رمسه - رسالة في احواله ساماها بـ الفيض القدسي في احوال العلامة المجلسي، و تاريخ وفاته كما قيل بالفارسية:

«مقتداي جهان از پا افتاد»

و أيضا:

« عالم علم رفت از عالم»

ص : 657

وايضاً:

«باقر علم شد روان بجنان»

الي غير ذلك

و احسن ما انشد في هذا المقام قول بعضهم والله دره:

ماه رمضان چه بيست و هفتش كم شد*** تاريخ وفات باقر اعلام شد(1)

فانظر الى سحر البلاغة بل معجزتها حيث تضمن هذا المضمون ليوم الوفاة و شهرها و سنتها من غير ارتكاب ضرورة ولا اطناب، و مرقده الشريف الآن ملجأ الخلايق باصبهان، و كان سني عمره ثلاثا و سبعين سنة، و تاريخ ولادته: جامع كتاب بحارالانوار [۱۰۳۷].

و در سنه ۱۱۱۲ وفات يافت سيّد سند و ركن معتمد سيّد نعمة الله جزائري شوشتري رحمه الله صاحب تأليفات رائقه.

و كان من تلامذة العلامة المجلسى رحمه الله و له اختصاص به، و كان حفيده السيد عبدالله بن السيد نورالدين على بن السيد نعمة الله من افاضل اهل العلم و الحديث فى عصره و هو زمن اختلال دولة الصفوية، و له أجازة ذكر فيها تفصيل احواله و احوال والده وجده و احوال جملة من المشايخ، و له شرح على نخبة الفيض و له الأنوار الجلية والذخيرة الباقية و غيرها.

و هو غير السيد عبدالله بن محمّد رضا العلوي الحسيني الكاظمي المعروف بشبّر صاحب التصانيف الكثيرة التى جملة منها فى ترجمة كتب العلامة المجلسى رحمه الله بالعربية و هو تلميذ الشيخ جعفر النجفى و السيد على الرياضى و الشيخ احمد الاحسائى.

ثم اعلم: ان من جملة مشايخ السيد نعمة الله، الشيخ عبد علي الحويزي الساكن بشيراز صاحب كتاب نور الثقلين. جمع فيه احاديث الحجج الطاهرة في تفسير الآيات الذي نسج علي منواله الميرزا محمّد القمي كتاب كنز الدقايق و السيد هاشم البحراني تفسيره نورالانوار، و للشيخ عبد على ايضاً شرح لامية العجم، و كان الشيخ عبد على اخبارياً صلباً و ظاهرياً بحتاً، و من غريب ما يسند اليه انه كان يعمل بما ينسبه الاصحاب في كتبهم


1) از اين اشعار قول ۱۱۱۰ به دست مي آيد.

ص : 658

الفقهية الى القيل و يقول: انه من اقاويل مولانا الصاحب عليه السلام: القاها بين الطائفة ليكون فيهم، نظير ما ينسب الي المولي خليل القزويني رحمه الله في مرسلات الكافي

و در سنه ۱۱۱۵ وفات كرد عالم فاضل مرحوم شيخ جعفر بن عبدالله الحويزي الأصل، والكمرئى المولد، والاصفهانى المسكن، والنجفى المضجع، صاحب حاشيه معروفه بر شرح لمعه، و آن مرحوم شاگرد مجلسي اوّل و محقق سبزواري و آقا حسين خوانساري - رحمهم الله - است، و استاد محمّد اكمل والد آقاي بهبهاني و حاجي ملا محمّد اردبيلي صاحب جامع الرواة و سيد جليل قوام الدين محمّد بن محمّد مهدي قزويني صاحب منظومات و قصارئد است.

و در سنه ۱۱۲۰ وفات يافت سيد عليخان الشيرازي السيد النجيب و الجوهر العجيب ابن نظام الدين احمد، المتتهي نسبه الي زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام بست و عشرين واسطة في البين، صاحب «شرح الصحيفة» و «شرح الصمدية» و «درجات الرفيعه» و «سلوة الغريب» و «انوار الربيع» و غيرها، و قد اخذ فى حياته من شرحه على الصحيفة معاصره الفاضل الجيلانى و نسبه الى نفسه فأحرق لذلك قلب السيد فلم يملك عنان فلمه فصرح بخيانته فى آخر الشرح بعبارات فصيحة لطيفة.

و در روز غدير سنه ۱۱۲۴ وفات يافت عالم رباني المولي محمّد بن عبدالفتاح تنكابني مازندراني مشهور به (سراب) تلميذ محقق خراساني صاحب الذخيرة، و از تصانيف اوست سفينة النجاة در اصول دين و ضياء القلوب در امانت و از براي اوست حواشي بر ذخيره و آيات الاحكام اردبيلي و مدارك و شرح لمعه و معالم.

صاحب روضات از بعضي صلحاء و علماء احفاد او نقل كرده حكايتي طولاني كه: مرحوم ملا محمّد سراب در يكي از اسفار خود به جهت زيارت ائمه عليهم السلام شخصي جني را ديد كه ملازمت ركاب او را دارد، سبب پرسيد گفت: من نذر كرده ام در همراهي يكي از علماء پياده بروم به زيارت، گفت : چرا در منازل از قافله طعام مي گيري و حال آن كه نمي خوري؟ گفت: مي دهم به فقراء قافله، فرمود: طعام شما طائفه جن چيست؟ گفت: هرگاه صورت مليح و بدن صبيح مي بينيم به

ص : 659

سينه خود مي چسبانيم و بو مي كنيم و بدان قوت مي گيريم و آن قوت و قوّت ماست، هرگاه يكي را ديدي كه دماغش مختل و مصروع شده بدان آن از اثر ماليدن بدن ما است به او، و علاجش آن است كه آب سداب را بگيرند و اگر ممزوج با سركه كنند بهتر است و قطره اي از آن در سوراخ دماغ مصروع بچكانند، چون چنين كنند جني خواهد مرد و او خوب خواهد شد به اذن الله تعالي.

و از اين مقدمه زماني گذشت كه در يكي از منازل بر يكي از ارباب منزلت و شأن وارد شديم و ما را ميهمان كرد و خدمت از ما مي نمود و او را خروسي سفيدي بود، رفيق جني من نزد من آمد و گفت: به صاحبخانه بگو كه آن خروس را براي ضيافت ما ذبح كند، چون خواستگار ذبح شديم صاحبخانه خروس را ذبح كرد.

مدتي نگذشت كه صداي گريه و ضجه بلند شد از اهل خانه آن مرد و آن مرد محزون و غمين نزد ما آمد، پرسيديم: مگر چه خبر است؟ گفت چون خروس را ذبح كرديم يكي از دختران ما غش كرده و شبيه به ديوانه شده است و الآن ما متحير در امر او و معالجه او شده ايم.

گفتم: مترس و عجلت مكن، دواء درد او نزد من است گفتم: كمي سداب آوردند آنگاه او را با آب مخلوط كردم و چند قطره از يك سوراخ دماغ او ريختم كه في الحال دختر صحيح و سالم برخاست و صدايي شنيدم كه شخص او را نديديم كه مي گفت: آه خود را به كشتن دادم به يك كلمه كه گفتم و سرّي كه فاش كردم نزد بني آدم، و ديگر آن جني را ديدار نكردم در بين راه دانستم كه همان مرد جني بوده كه متعرض دختر شده و هلاك شد، و اين حكايت عجيبي است والعهدة علي ناقلها.

لكن شكي نيست كه خروس سفيد براي دفع جن نافع است چنانچه در روايات وارد شده.

و در سنه ۱۱۲۵ وفات يافت محقق مدقق آقا جمال الدين بن المحقق آقا حسين خوانساري صاحب حاشيه بر شرح لمعه كه در نهايت احكام و اتقان و تحقيق

نوشته، مزار شريفش در تخت فولاد است در نزد قبة مرحوم والدش كه شاه سليمان

ص : 660

صفوي بنا كرده.

و در سنه ۱۱۲۹ وفات كرد آقا حسين بن ملاحسن ديلماني جيلاني در اصفهان، و اوست شارح صحيفه كه اخذ كرده از شرح صحيفه سيد عليخان.

و در سنه ۱۱۳۰ وفات كرد عالم فاضل ماهر ميرزا عبدالله بن عيسي الاصفهاني المشهور بالافندي مؤلف «رياض العلماء و حياض الفضلاء» و «صحيفه ثالثه سجاديه»، و شاگرد مخصوص علامه مجلسي رحمه الله.

و هو المعبر عن المجلسي بالاستاد الاستناد، و عن السبزواري باستادنا الفاضل، و عن المحقق الخوانساري باستادنا المحقق، و عن المدقق الشيرواني باستادنا العلامة، رضوان الله عليهم.

و در سنه ۱۱۳۵ وفات يافت ملا عبدالله بن صالح سماهيجي بحراني اخباري به عكس والدش در بهبهان در سال فتنه افغان، و اين شيخ صاحب مؤلفات است كه از جمله كتاب صحيفه علويه است كه شيخ ما محدث نوري - طاب ثراه - نيز استدراك آن نموده و صحيفه ثانيه علويه را نوشته.

و در سنه ۱۱۳۷ وفات كرد شيخ فقيه اعجوبة دهره، بهاءالدين مولانا محمّد بن تاج الدين حسن بن محمّد اصفهاني ملقب به فاضل هندي به جهت آن كه در مبدأ امر و حال صغر در بلاد هند بوده، و او را تأليفات بسيار است مانند: كشف اللئام و شرح لمعه و شرح قصيده سيد حميري و تفسير قرآن و شرح عوامل و تلخيص شفاء و غيرها.

و نقل عنه، قال: فرغت من تحصيل العلوم منقولها و معقولها و لم اكمل ثلاث عشرة سنة، و شرعت فى التصنيف و لم اكمل اثنتى عشرة سنة - الخ.

يروي عن والده و هو عن شيخه الثقة المولي حسين علي بن مولي عبدالله التستري عن والده، و قبر الفاضل الهندى فى شرقى بقعة تخت فولاد، كان من علماء اواخر الصفوية، و مات في ايام فتنة الافاغنة.

و در سنه ۱۱۵۰ وفات يافت شيخ احمد بن اسماعيل جزائري به نجف اشرف

ص : 661

صاحب آيات الاحكام و شرح تهذيب و غيرهما.

و در ۲۳ شوال سنه ۱۱۵۱ به قولي وفات كرد سيد جليل مير محمّد حسين نجل مير محمّد صالح و سبط علامه مجلسي، رضوان الله عليهم.

و در عشر سنة ستين بعد مأة و الف وفات يافت سيدنا الأجل سيد صدرالدين رضوي قمي صاحب شرح وافيه، و حكايت مباحثه او با سيد ابوالقاسم جعفر بن حسن موسوي جد صاحب روضات معروف است در مني در هنگامي كه ديدند شخصي كارد بر دست گرفت و گفت: خداوندا، مردم گاو قربان مي كنند، من خودم را قربان مي كنم اين بگفت و سر خود را بريد و افتاد و بمرد.

و برادر سيد صدر، سيد ابراهيم نيز از علماء بوده.

و كان السيد الصدر معاصراً للسيد نصرالله الحائرى المدرس فى الروضة الحسينية - على ثاويها الف سلام و تحية رأس الاذكياء والفقهاء، استشهد فى قسطنطنية و هو الذى ارسله نادر شاه بهدايا الى الكعبة و أرسله سفيراً الى سلطان الروم فقتل. و در يازدهم شعبان سنه ۱۱۷۳ وفات كرد ملا اسماعيل مازندراني خاجوئي شارح مدارك و غيره.

و در سنه ۱۱۷۸ متولد شد ميرزا محمّد بن عبدالنبي اخباري معاصر شيخ جعفر عرب، و بينهما منافرات و رد عليه الشيخ رسالة لطيفة، و كان الميرزا عالماً عريفاً له مصنفات كثيرة.

و در سنه ۱۱۸۰ متولد شد مرحوم حاجي ملا محمّد ابراهيم كرباسي صاحب نخبة و اشارات و غيرها شاگرد علامه بحرالعلوم و شيخ جعفر و سيد محسن كاظمي و آقاي بهبهاني و محقق قمي و ملا مهدي نراقي رحمه الله.

و در ربيع الاول سنه ۱۱۸۶ وفات كرد عالم اجلّ و، شيخ افقه اعظم، عالم ربّاني يوسف بن شيخ احمد آل عصفور درازي بحراني صاحب «حدائق الناضرة» و «درر نجفيه» و «لؤلؤة البحرين» و «كشكول» و «سلاسل الحديد في تقييد ابن ابي الحديد» و الرد عليه في شرحه علي النهج و ذكر في اوله مقدمة شافية في

ص : 662

الامامة يصلح ان يكون كتاباً مستقلاً نظير كتاب كاشف الغطاء للشيخ جعفر الكبير. و له ايضاً كتاب «النفحات الملكوتية في الرد علي الصوفيه» وعد منهم المولي محسن الكاشاني و غير ذلك.

و كان يميل إلى الأخبارية بعكس والده، فانه كان مجتهداً اصولياً صرفاً كثير التشنيع على الأخباريين، و كان أبوه أيضاً من تلامذة الشيخ سليمان الماحوزى، وكان العلامة البهبهاني ينكر علي طريقة الشيخ يوسف و يشدد النكير علي من حضر في مجلس افاداته، بحيث تقل ان ابن اخته الفاضل السيد علي صاحب الرياض كان من خوفه يدخل علي ذلك الجناب بالليل و يقرأ عليه متخافتاً لا جهراً.

و بالجمله، كان الشيخ يوسف عديم النظير في تخلقه باكثر المكارم من سلامة الجنبة، و جودة السليقة، و متانة الطريقة، و رعاية الاخلاص فى العلم و العمل و التحلى بالصفات الشريفة، و التخلى عن الرذائل و كتابه «الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهرة» كتاب جليل لم يعمل مثله، و كان مجاوراًلمولانا ابي عبدالله الحسين عليه السلام دفن في جواره ممايلي الشهداء، قيل في تاريخ وفاته: «قرحتَ قلب الدين بعدك يوسف». و هي من قصيدة في مرثيته مطلعها: «يا قير يوسف كيف أوعيت العلي».

و در سنه ۱۱۹۱ وفات كرد سيد سند سيد حسين بن سيد جعفر جد صاحب روضات و شيخ اجازه بحرالعلوم و محقق قمي رحمهم الله.

و در سنه ۱۱۹۷ وفات كرد عالم جليل، حكيم رباني جناب ملا محمّد بن ملا محمّد رفيع جيلاني معروف به بيدآبادي اصفهاني، و كان معاصراً للمولي محمّد علي المازندراني مؤلف توضيح الاشتباه.

وقايع المأة الثالثة عشر

و در سنه ۱۲۰۹(1)وفات كرد شيخ اجلّ اكمل استاد اكبر المولي محمّد باقر بهبهاني حائري رحمه الله.


1) ۱۲۰۵ صحيح است.

ص : 663

ولادت شريفش بعد از پنج سال يا شش(1)سال از وفات علامه مجلسي رحمه الله گذشته، واقع شد، مدفن شرينش در پايين پاي شهدا است در رواق شرقي حسيني - سلام الله عليه -، والده اش دختر آقا نورالدين پسر جناب ملا صالح مازندراني است، و والده آقا نورالدين آمنه بيگم دختر مجلسي اول است، لهذا از مجلسي اوّل به جد و از مجلسي ثاني به خال تعبير مي فرمايد رحمه الله.

سأل عنه رحمه الله: بم بلغت ما بلغت من العلم و العزة و الشرف و القبول فى الدنيا والآخرة؟ فكتب فى الجواب: لا أعلم من نفسي شيئاً أستحق ذلك، إلاّ انّي لم أكن أحسب نفسي شيئاً أبداً و لا أجعلها في عداد الموجودين، و لم آل جهداً في تعظيم العلماء و المحمدة على أسمائهم، و لم أترك الاشتغال بتحصيل العلم مهما استطعت و قدّمته على كلّ مرحلة ابداً.

و در سنه ۱۲۱۲ وفات كرد سيد الفقهاء المتبحرين، امام المحدثين و المفسرين، العلامه الطباطبائي، السيد مهدي بن السيد مرتضي بن السيد محمّد الحسيني الحسيني المعروف ببحرالعلوم صاحب كرامات باهره،(2)اصل جدش از بروجرد بوده و سيد محمّد جدش پسر دختر مجلسي اوّل و پسر خواهر مجلسي دوّم است.

از اين جهت است كه بحرالعلوم، از علامه مجلسي رحمه الله به خال مفضال تعبير مي كند.

و معروف است كه بحرالعلوم، مكرر خدمت امام زمان عليه السلام مي رسيده، و از بركات مباحثه او با اَحبار يهود نقل شده كه جمله از يهود به شرف اسلام رسيدند.

و نقل شده كه يك سالي به حج بيت الله مشرف شد، چون وقت حج را درك نكرد در مكّه توقف كرد و به مذاهب اربعه تدريس مي فرمود.

حتى قال في حقه بعض أهل السنة: لو كان حقاً ما يقول الشيعة الإمامية في مهدوية ولد الإمام العسكرى عليه السلام لكان هذا السيد المهدى هو ذلك الإمام القمقام.


1) هفت سال

2) مرحوم آقاى حاج ميرزا ابوالفضل - رضوان الله عليه - در القاب بحرالعلوم فرموده: صاحب الكرامات الباهرة والمعجزات القاهرة، و فرموده: من اين لقب را به خط شيخ اعظم صاحب جواهر ديدم در اجازه كه مرقوم فرموده براي شيخ عيسي زهد (مؤلف رحمه الله).

ص : 664

له تصانيف مفيدة، منها: الدرة و عقوده الاثنى عشرية في المرثية، و كتاب المصابيح في الفقه، و الفوائد الرجالية، و مقدار من شرح الوافية، و له ارجوزة سنية فى فضل الرّمان، يقول في اولها:

يا طالباً فضائل الرّمان*** اتل لذاك سورة الرّحمن

تجد بها الرّحمن فيه فضّله*** اجمله طوراً و طوراً فصله

الي تمام ستة و اربعين بيتاً أواخرها: كأنه في لونه الياقوت*** فكله فهو للقلوب قوت

وحسبه فضلاً و فخرا و كفي*** ان خير ياقوت به قد عرفا

هذا ثنائي حين جاش جيشي*** و ان وصف العيش نصف العيش

و له تلامذة كبار كالسيد جواد العاملي و الحاج ملا احمد النراقي و الشيخ احمد الاحسائي و السيد محسن الكاظمي و الشيخ عبد علي استاد العالم الكرباسي و غيرهم، و توفي بوطنه النجف الاشرف، و دفن في مسجد المعروف بالطوسي قريباً من مرقد الشيخ الطوسى رحمه الله، و بجنبه مرقد ولده الفاضل الجليل السيد محمّد رضا.

قيل في تاريخ وفات بحرالعلوم كلا من اربع فقرات تتوالت في هذا المصراع: (يغرب غربي غريب بغريب)، و قيل ايضاً: «قد غاب مهديها جدا و هاديها».

و له أخ جليل صاحب العزة و الجلال و العظمة، الآمر بالمعروف، و الناهى عن المنكر السيد الجواد الاغا سيد محمّد جواد و هو جد صاحب المواهب السنية فى شرح الدرة البهية الفاضل الاغا ميرزا محمود بن الاميرزا علي نقي بن السيد محمّد جواد شارح منظومة عم ابيه و صاحب «مسلي القلوب» نظير «مسكن الفؤاد»، و نقل: ان والد بحرالعلوم رحمه الله رأى فى منامه ليلة ولادة ولده ان مولانا الرضا عليه السلام ارسل شمعة مع محمّد بن اسماعيل بن بزيع و اشعلها علي سطح دارهم فعلي سناها و لم يدرك مداها.

و در سنه ۱۲۱۵ وفات يافت شيخ ابوعلي محمّد بن اسماعيل مازندراني الأصل، و حائرى المولد والمسكن والمدفن صاحب كتاب منتهى المقال فى علم الرجال، و الف كتابه المذكور باشارة استاده السيد محسن الكاظمي و هو زُبدة كتاب

ص : 665

منهج المقال مع تعليقات المولي البهبهاني عليه و مشتركات المقدس الامين الكاظمي مع اسقاط المجاهيل.

و كان تاريخ وفاته قبل غلبة الوهابية على الحائر الشريف بسنة، فإن قتل العام الذى صادر من الجماعة الوهابية - لعنهم الله - كان في سنة ۱۲۱۶ (غريو).

و در سنه ۱۲۲۰ وفات كرد عالم فاضل شيخ اسدالله كاظمي صاحب مقابيس الانوار في احكام النبي المختار» داماد شيخ جعفر نجفي - رضوان الله عليهما -، و در همين سال متولد شد سيد فاضل آسيد محمّد باقر اصفهاني صاحب روضات الجنات.

و در سنه ۱۲۲۶ وفات يافت سيّد سند آسيد جواد بن سيد محمّد علي صاحب مفتاح الكرامة شرح قواعد علامه، و ابن سيد جليل تلميذ بحرالعلوم و وحيد بهبهاني و استاد شيخ محمّد حسن صاحب جواهرالكلام است.

و در اواخر رجب سنه ۱۲۲۷ وفات كرد استاد الفقهاء الاجلة، و شيخ مشايخ النجف و الحلّة، آشيخ جعفر بن شيخ خضر نجفي مؤلف «كشف الغطاء» كه معروف است در يكي از اسفار خود در سرير نوشته و كتاب فقهي غير از قواعد علامه نزد او نبوده.

خرج منه الاصولين والفقه الى آخر الجهاد، وله رسالة فى الطعن علي الميرزا محمّد بن عبدالنبي النيسابوري الاخباري لطيفة سمّاها بـ كشف الغطاء ايضاً، و له اولادكلهم من العلماء و الفقهاء و هم موسي و علي و حسن، رحمهم الله.

و در سنه ۱۲۳۰ وفات يافت حاج ملا محمّد حسن بن حاج محمّد معصوم قزويني حائري شيرازي الخاتمة صاحب شرح بدايه شيخ حر و رياض الشهادة في ذكر مصائب السادة و نورالعين مختصر رياض الشهادة. و در سنه ۱۲۳۱ وفات يافت عالم مجتهد فقيه جناب ميرزا ابوالقاسم بن ملا محمّد حسين(1)جيلاني جاپلقي نزيل قم معروف به محقق قمي صاحب قوانين و


1) كذا في كتابه و في كتابي: حسن.

ص : 666

غنائم و سؤال و جواب و غيره.

و كان معاصرا للسيد على صاحب الرياض و بينهما تنافر و ماتا في سنة واحدة، و كان رحمه الله فقيها، ورعاً، جليلاً، كثير الخشوع، غزير الدموع، دائم الانين باكي العينين، طيب المعاشرة جيّد الحظ قليل الحافظة، و كان مكباً في تحصيل العلم حتي تقل في حقه الحكاية المعروفة من الشمعة و الطاسة، تلمذ على العلامة البهبهانى حتى اجاز له فى الرواية و الاجتهاد.

و بالجملة، شأنه اجل من أن يوصف ببيان، و مزاره فى مقبرة قم معروفة و بالكرامات مشهورة، قيل في تاريخ وفاته: «نقطه مشگين رياي از ناف مشگين غزال» ۱۲۳۱.

و نيز در سنه ۱۲۳۱ وفات يافت سيّد سند سيّد علي بن سيّد محمّد صاحب رياض المسائل في بيان احكام الشرع بالدلائل شرح نافع معروف به شرح كبير، و له ايضاً شرح مختصر و شرح مفاتيح و غيرها، و كان رحمه الله ابن اخت العلامة البهبهانى، و له منافرة مع المحقق القمى -رضوان الله عليهم- و العجب انه كان اصولياً واشتهر كتابه في الفقه بخلاف المحقق القمي صاحب القوانين.

و دفن عند خاله في الرواق المطهر الحسيني رحمه الله، و يروي عن خاله، و يروي عنه جماعة كالسيد محمّد باقر الرشتي المعروف بحجة الاسلام و الفاضل الكرباسي و الحاج المولا محمّد جعفر الاسترآبادي و الشيخ احمد الاحسائي و الشيخ ابي علي الرجالي و ابنيه السيد محمّد و السيد مهدي و غيرهم - رحمهم الله -، و الحاج المولي محمّد تقي قزويني صاحب المجالس و هذا هو المعروف بالشهيد الثالث استشهد في سنة ۱۲۷۰، و اخوه الحاج المولى محمّد صالح كان ايضاً من الفضلاء صاحب مخزن البكاء المتوفى فى حدود سنه 1270.

و نيز در حدود سنه ۱۲۳۱ وفات يافت سيّد اجلّ سيّد محسن بن سيّد حسن كاظمي اعرجي معروف به كثرت ورع و تقوي، تلميذ سيد صدرالدين قمي و استاد حاج سيد محمّد باقر رشتي و سيد حيدر عاملي و غيرهم است، و از مؤلفات اوست محصول في علم الاصول، و شرح وافيه، و منظومه اي شبيه به نزهة ابن سعيد

ص : 667

حلي و مرائي فاخره.

و بالجملة، كان رحمه الله في غاية الورع والتفوي و الزهد و الانصاف. و كان له ولد فقيه صالح توفي في حياة ابيه.

و در سنه ۱۲۳۲ وفات كرد ملا علي اكبر بن محمّد باقر ايجي اصفهاني فقيه متكلم در اصفهان و مدفون در تخت فولاد مؤلف زبدة المعارف و رساله در آن كه نمازهاي نافله به يك سلام است و رد او را سيد باقر نوشته و غير ذلك من الرسائل الفقيهية.

و در ماه رجب سنه ۱۲۴۰ وفات كرد حكيم رباني ملا علي نوري اصفهاني المتوطن، كان بينه و بين المحقق القمي مكاتبات جمة مكتوبة في اجوية مسائله المشهورة، كان رحمه الله حسن الاعتقاد مواظباً للسنن و الآداب المأثورة، و كان يصلى خلف السيد محمّد باقر الرشتي، و له حواشي و تعليقات شريفة في الحكمة و الكلام، و له تفسير سورة التوحيد يزيد علي ثلاثة آلاف بيت، و له رد علي الپادري، مات باصفهان و حمل نعشه الي النجف الاشرف و دفن في عتبة باب الطوسي تحت موضع نعال الزوار.

و در سنه ۱۲۴۲ يا در سنه ۱۲۴۳ وفات يافت شيخ افقه اكبر افخر شيخ موسي بن شيخ جعفر رضوان الله عليهما.

و در اوائل سنه ۱۲۴۳ وفات يافت شيخ احمد احسائي بحراني، و در مدينه در جوار ائمه بقيع به خاك رفت، و شيخ احمد معروف بوده به كثرت عبادت، و در حق او گفته اند: من نظر الي عباداته مدحه، و من نظر الي عباراته قدحه.

و در سنه ۱۲۴۴ وفات كرد عالم فاضل كامل جناب الحاج ملا احمد بن ملا مهدي نراقي، وفاتش در «نراق» واقع شد به وباء عام و نعشش را حمل كردند به نجف و در صحن مطهر در پشت سر حضرت امير عليه السلام به خاك رفت.

و كان رحمه الله سراجاً وهاجاً و يمّاً عجاجاً له كتب مفيدة كالمستند فى الفقه و عوائد الابام و شرح تجريد و اساس الاحكام و مناهج الوصول الي علم الاصول و مفتاح الاحكام في الاصول و معراج السعادة في الاخلاق و الخزائن، الطاقديس و الرد علي الپادري.

ص : 668

و كان ابوه المولي مهدي بن ابي ذر ايضا عالماً فاضلاً كاملاً له كتاب معتمد الشيعة في احكام الشريعة و لوامع الاحكام و جامع السعادات و مشكلات العلوم و انيس التجار و رسالة في اصول الدين و غيرها.

و در سنه ۱۲۴۸ وفات كرد شيخ اجل شيخ محمّد تقي مؤلف هداية المسترشدين برادر صاحب فصول شيخ محمّد حسين.

و در دوم ربيع الاول سنه ۱۲۶۰ وفات يافت سيد سند فقيه جليل حجةالاسلام سيد محمّد باقر رشتي در اصفهان صاحب مؤلفات نفيسه.

و در سنه ۱۲۶۱ وفات كرد جناب شيخ محمّد حسين صاحب فصول في علم الاصول، و قبر شريفش در كربلا در نزديك در صحن است آن دري كه به زيارت حضرت عباس مي روند.

و در سنه ۱۲۶۲ وفات يافت به وباء عراق جناب سيد ابراهيم صاحب ضوابط و غيره، و در كربلا به خاك رفت و قبر شريفش مقابل قبر شيخ محمّد حسين صاحب فصول است.

و نيز در ماه ذيقعده ۱۲۶۲ وفات كرد در نجف اشرف شيخ محمّد حسن نجل شيخ جعفر كبير مرجع درس و تدريس نجف اشرف، و اين شيخ معاصر شيخ محمّد حسن صاحب جواهرالكلام است، و هر دو قريب السن بوده اند.

و در سنه ۱۲۶۳ وفات يافت سيد صدرالدين محمّد بن سيد صالح عاملي اصفهاني داماد شيخ جعفر نجفي، و در نجف اشرف به خاك رفت.

و نيز در دهم صفر سنه ۱۲۶۳ وفات يافت جناب حاجي ملا جعفر استرآبادي در تهران، و نعشش را به نجف حمل كردند و در صحن مطهر در ايوان به خاك رفت.

و در هيجدهم جمادي الآخر سنه ۱۲۸۱ وفات يافت شيخ اعظم اعلم اجل رئيس العلماء و المجتهدين، شيخ طائفه شيخ مرتضي بن محمّد امين تستري دسفولي متوطن در نجف اشرف، تلميذ فاضل نراقي صاحب تأليفات رشيقه،

ص : 669

مانند: مكاسب و رسائل و طهارت و صلاة و غيرها، كه فعلاً مرجع درس و مباحثه كتب آن مرحوم است. و شيخ مطلق در السنه علماء فعلاً منصرف به آن بزرگوار است.

قبر شريفش در صحن مطهر نجف اشرف نزديك باب القبله است، - رضوان الله عليه و اسأل الله تعالى ان يحشرنا معه و مع سائر العلماء الامامية. كتبه الفاني: عباس بن محمّدرضا القمي عفي عنهما.

ص : 670