ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدي ريشهري، محمد، ۱۳۲۵ -
عنوان و نام پديدآور : خاطرههاي آموزنده/ محمديريشهري.
مشخصات نشر : قم : موسسه علمي فرهنگي دارالحديث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۳۷۱ ص.
شابك : ۱۰۰۰۰۰ ريال: 978-964-493-651-7
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
موضوع : محمديريشهري، محمد، ۱۳۲۵ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : DSR۱۶۷۰ /م۳آ۳ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۹۵۵/۰۸۴۰۹۲
شماره كتابشناسي ملي : ۳۰۰۰۹۵۶
درآمدخاطرات آموزنده، تجربههاي گرانبهايي از حوادث مختلف زندگي است كه ميتواند براي ديگران هم، مفيد و سازنده باشد. از اينرو كساني كه با مسائل مهمي در زمينههاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي و امثال آن، سر و كار دارند، شايسته است كه خاطرات و تجربههاي خود را ثبت و ضبط كنند، تا ديگران نيز از آنها بهرهمند شوند.اينجانب، به تناسب مسؤوليتهايي كه داشتهام، خاطرههاي فراواني دارم كه بخشي از آنها منتشر شده و اميدوارم بخشهاي ديگر هم به تدريج آماده انتشار گردد.افزون بر خاطرههايي كه تجربه شخصي اينجانب محسوب ميشود، ديگران نيز، مكرر، خاطراتي را براي من نقل كردهاند كه بسياري از آنها مفيد و آموزنده است. در ميان اين دسته از خاطرات، آنچه به گونهاي با مسائل اعتقادي و اخلاقي مرتبط ميشد، از آموزندگي بيشتري برخوردار بود، و بدين جهت، از گوينده آن تقاضا ميكردم تا خاطره خود را به صورت مكتوب در اختيارم قرار دهد. گاهي هم گفته او ضبط ميشد و پس از پياده شدن و ويراستاري در اختيارم قرار ميگرفت، و گاه شخصاً خلاصه شنيدهها را يادداشت ميكردم.مجموعهاي كه هم اكنون با نام «خاطرات آموزنده» آماده انتشار گرديده است، بيشتر به اين دسته از خاطرهها اختصاص دارد كه در پنج فصل تقديم علاقهمندان ميگردد:
.
فصل يكم: خاطراتي از كرامات و عنايات اهل بيت عليهم السلامفصل دوم: خاطراتي از انقلاب اسلامي ايرانفصل سوم: خاطراتي از شهدا و جانبازانفصل چهارم: خاطراتي از حجفصل پنجم: خاطرات متنوع.پيش از ورود به متنِ اين خاطرهها، لازم است به دو مسئله مهم اشاره شود: نخست شناخت جنبههاي آموزندگي و درسهايي است كه ميتوان از اين خاطرات آموخت و دوم توجه به خطر افراط و تفريط در نقل كرامات اهل بيت عليهم السلام.
توجه به جنبههاي آموزندگي خاطراتخاطرات اين مجموعه اغلب اعتقادي و يا اخلاقي است. بنا بر اين، مطالعه اين كتاب، ميتواند به طور غير مستقيم، در تحكيم عقايد ديني و ارزشهاي اخلاقي و عملي، مؤثر باشد. افزون بر اين، گاهي از نظر سياسي نيز آموزههايي را به مخاطب القا ميكند. مثلاً وقتي ميخوانيم كه توسل به حضرت فاطمه عليها السلام در پيروزي حزب الله در جنگ ۳۳ روزه، بر اسرائيل، مؤثر بوده، درسهاي مختلفي ميتوان از اين خاطره آموخت، مانند اين كه: ۱. وعده الهي كه فرموده است: (وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ؛(1)خدا كسي را كه [دين] او را ياري كند، ياري ميدهد) حق است.۲. مقاومت گروهي اندك، در سايه ايمان و توكّل، پيروزيآفرين است: (كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ؛(2)چه بسا گروهي اندك به فرمان خدا بر گروهي بسيار پيروز شدند) .۳. پيامبر صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام و بهخصوص حضرت فاطمه عليها السلام ميتوانند به اذن خداوند سبحان، در حوادث جهان نقش ايفا كنند.
.
۴. توسل به پيامبر صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام در كنار تلاش، در حل مشكلات سياسي و نظامي مؤثر است.۵. جريان سياسي حزب الله، مورد تأييد خداوند و خاندان رسالت است.همچنين ساير خاطرههايي كه در اين كتاب آمده، اغلب نكات آموزندهاي را در زمينههاي اعتقادي و اخلاقي به مخاطب القا ميكند كه با اندكي تأمل ميتوان آنها را دريافت.
خطر افراط و تفريطنكته ديگري كه پيش از مطالعه كتاب، توجه به آن ضروري است، خطر افراط و تفريط در نقل كرامات اهل بيت عليهم السلام و يا استناد به كرامات و ساير امور خارقالعادهاي است كه براي توده مردم جاذبه دارد و چه بسا به تحريف ارزشهاي ديني ميانجامد!عدّهاي به دليل جهل، و يا با انگيزههاي غير الهي، از علاقه مردم به پيامبر صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام و تمايل طبيعي آنان به حل مشكلات زندگي خود از راههاي خارقالعاده، سوء استفاده ميكنند و در انتساب اينگونه امور به آنان، بدون در نظر گرفتن صحت و سقم مستندات آن، به قدري افراط ميكنند كه به تحريف جايگاه واقعي آن بزرگواران ميانجامد؛ زيرا چنين وانمود ميشود كه: اولاً: آن بزرگواران، موجوداتي هستند فوق انسان و غير قابل الگوگيري، نه انسانهايي فوق ديگران، كه زندگي آنان ميتواند سرمشق انسانهاي طالب كمال باشد!ثانياً: آنان، جز حل مشكلات و گرفتاريهاي شخصي مردم، كار ديگري در جهان ندارند!هر كس كه كمترين شناختي از سيره رسول اكرم صلي الله عليه وآله و خاندان رسالت داشته باشد، ميداند كه چنين تصويري، تحريف شخصيت والاي آنهاست.در مقابل، گروهي ديگر، مقامات و كرامات اولياي الهي را با خرافات، يكسان ميپندارند و تفاوتي ميان گزارشهاي درست و نادرست قائل نيستند.
.
هر چند در جامعه ما خطر انكار، به اندازه خطر خرافهگرايي نيست، ولي به هر حال، انكار مقامات اهل بيت عليهم السلام و پيروان راستين آنها (از اهل معرفت) نيز يك آسيب جدّي براي شناخت حقيقت و حركت در جهت رسيدن به مقصد انسانيت است. خطر اين آفت، به حدّي است كه امام خميني رحمه الله در نامه عرفاني خود به فرزند عزيزش مرحوم حاج احمد آقا، مُنكِران مقامات اهل معرفت را «قُطّاع طريق حق»(1)ناميده است: پسرم! آنچه در درجه اوّل به تو وصيّت ميكنم، آن است كه انكار مقامات اهل معرفت نكني، كه اين، شيوه جُهّال است، و از مُنكِرين مقامات اوليا بپرهيزي كه اينان، قُطّاعِ طريقِ حق هستند.(2)همچنين در توصيه به همسر فرزند بزرگوارش مينويسد: من نميخواهم تطهير مدّعيان را بكنم، كه «اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد!». من ميخواهم اصل معنا و معنويّت را انكار نكني؛ همان معنويّتي كه كتاب و سنّت از آن ياد كردهاند... . در هر صورت، با روح انكار، نتوان راهي به سوي معرفت يافت. آنان كه انكار مقامات عارفان و منازل سالكان كنند، چون خودخواه و خودپسند هستند، هر چه را ندانستند، حمل به جهل خود نكنند، و انكار آنان كنند(3)تا به خودخواهي و خودبينيشان خدشه وارد نشود. (4)
.
1) .. قُطّاع طريق: راهزنان.
2) .. صحيفۀ امام: ج۲۰، ص۱۵۴.
3) .. گويا اين توصيۀ امام خميني، از مواعظ حياتبخش جدّ بزرگوارش امير المؤمنين عليه السلام به فرزندش امام مجتبي عليه السلام اقتباس شده، كه در توصيف انسانهاي جاهل ميفرمايد: «به راستي، نادان، كسي است كه خود را در آنچه نميداند، دانا شمرد... و هر چيزي را كه نميشناسد، گمراه كننده معرّفي نمايد. هر زمان بر او چيزي عرضه شود كه آن را نميشناسد، انكار كند و دروغ شمارد و از روي ناداني بگويد: اين را نميشناسم و گمان نكنم در گذشته وجود داشته يا در آينده محقّق گردد. اين همه، بر پايۀ اعتماد به انديشههاي خود و شناختِ اندك از ناداني خويش است» (دانشنامۀ عقايد اسلامي: ج۲، ص۱۰۶، ح۱۱۲۲).
4) .. صحيفۀ امام: ج۱۸، ص۴۵۴ (نامه به خانم فاطمه طباطبايي سلطاني).
بنا بر اين، افراطگرايي، چه در نقل كرامات اوليا و چه در انكار مقامات آنان، نكوهيده و خطرناك است؛ چرا كه بدون دليل قاطع، نه ميتوان آنچه را به اوليا نسبت داده شده، انكار كرد و نه ميتوان آن را پذيرفت و در گفتار و نوشتار، بدان استناد نمود؛ بلكه براي پيشگيري از افراطگرايي از هر سو، ارزيابي دقيق گزارشهاي ياد شده جهت جداسازي خرافه از حقيقت، سَره از ناسَره و صحيح از سقيم، ضروري است.البتّه اين مهم كار هر كسي نيست؛ بلكه نيازمند تخصّص است. چه بسا كساني كه با انگيزه خرافهزدايي به ميدان ميآيند؛ ولي به دليل نداشتن آگاهي و تخصّص لازم، ندانسته، مرتكب ظلمي فاحش و نابخشودني در حقّ اولياي الهي ميگردند و در دامِ «افراطگري در انكار مقامات» ميافتند و به گفته امام خميني، مصداق «قُطّاع طريق حق» ميشوند.
معيارهاي تشخيص خرافات و كراماتبراي ارزيابي گزارشهايي كه درباره كرامات اهل بيت عليهم السلام و اولياي الهي نقل ميشوند، چند معيار ميتوان ارائه كرد. اين معيارها، عبارت اند از:
يك. صحّت سندنخستين چيزي كه بايد در ارزيابي كراماتِ نقل شده به آن توجه كرد، سند آنهاست. تجربه نشان ميدهد كه بطلان بسياري از گزارشهاي نادرست، در همين مرحله آشكار ميشود.
دو. انطباق با موازين عقلي و علميدومين ميزان ارزيابي گزارش كرامات، انطباق آنها با موازين عقلي و علمي است. در حديثي از امام صادق عليه السلام آمده: إذا أرَدتَ أن تَختَبِرَ عَقلَ الرَّجُلِ في مَجلِسٍ واحِدٍ فَحَدِّثهُ في خِلالِ حَديثِكَ بِما لا يَكونُ، فَإِن أنكَرَهُ فَهُوَ عاقِلٌ، وَ إن صَدَّقَهُ فَهُوَ أحمَقُ. (1)
.
1) .. دانشنامۀ عقايد اسلامي: ج۱، ص۴۰۰، ح۵۱۴.
هر گاه خواستي خِرد كسي را در يك نشستْ بيازمايي، در لا به لاي سخنت به امري مُحال، اشاره كن، اگر انكار كرد، خردمند است و اگر تصديق كرد، احمق است.هر چند كرامات اولياي الهي، خَرق عادت است، امّا خَرق عادت نميتواند بر خلاف موازين عقلي و منطقي باشد. بر اين اساس، گزارشهاي نامعقولي كه سند آنها صحيح است، حاكي از اشتباه و كجفهمي گزارشدهنده اند. همچنين ادّعاهايي كه با موازين عقلي و علمي، ناسازگارند، هر چند مدّعي آنها ظاهر الصلاح باشد، قابل قبول نيستند و كساني كه اين گزارشها و ادّعاها را ميپذيرند، سادهلوح و به تعبير حديث بالا، احمق اند.آية الله بهجت در توصيف نمونه اين حماقتها فرمود: ميگويد: «نوشتهاي گذاشتم در ضريح كه: از من راضي هستيد يا نه؟» و فردا ميآيد و ميبيند جواب آمده كه: «از تو راضي هستم!».چه نياز به اين حرفها هست؟! يكي ميآيد آن نامه را بر ميدارد و جوابي مينويسد! (1)
سه. انطباق با كتاب و سنّتسومين معيار جداسازي كرامات از خرافات، انطباق و يا عدم انطباق كشف و كرامات نقل شده، با محكماتِ كتاب و سنّت است. آية الله بهجت در اين باره فرمودند: ما معيار داريم: قرآن، معيار است: ما خالَفَ القُرآنَ فَاضْرِبُوهُ عَلَي الْجِدارِ! (2)آقاي [سيّد زين العابدين] مقيمي، يكي از نمايندگان مجلس زمان رضا شاه _ كه اهل محلّ ما(3)بود _ [در ارتباط با مسئلهاي] در مجلس گفته
.
بود: آقايي ديد كسي مسجد را نجس ميكند. دستور داد او را بيرون كردند. خواب ديد كه: اين شخص را بيرون نكن! فردا دوباره دستور داد او را بيرون كردند. مجدّداً خواب ديد كه: او را بيرون نكن! بار سوم هم دستور داد او را بيرون كنيد. اين بار، آن شخص در خواب به او گفت: مگر نگفتم او را بيرون نكن؟! به وي گفت: مگر تو كه هستي؟ گفت: من صاحب الزمانم. گفت: پدرْ فلان شده! تو شيطاني.(1)بنا بر اين، براي پيشگيري از خطر افراطگرايي در نقل كرامات، در نظر گرفتن معيارهاي ياد شده، ضروري است.سخن آخر اين كه كرامات پيامبر صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام و خوارق عاداتي كه از پيروان راستين آنها در دوران غيبت امام عصرعجل الله تعالي فرجه صادر ميشود، روزنهاي است به عالم غيب، كه ثبت و ضبط و نقل آنها، در كنار براهين عقلي، ميتواند نقش مؤثري در تحكيم باورهاي ديني و گسترش ارزشهاي اخلاقي و عملي ايفا نمايد، مشروط به در نظر گرفتن معيارهاي ياد شده و اجتناب از افراط و تفريط.اميدوارم، اين مجموعه، گام كوچكي در راه اين هدف بزرگ باشد.ربّنا تقبل منا انك أنت السميع العليممحمّد محمّدي ريشهري۲۵/۱۲/۱۳۹۰۲۲ ربيع الثاني ۱۴۳۳مكّه مكرّمه
.
1) .. زمزم عرفان، يادداشت شمارۀ ۳۲، بند ۶.
. .
فصل يكم : خاطراتي از كرامات و عنايات اهل بيت عليهم السلام
.
. .
۱ / ۱پيروزي حزب الله لبنان با عنايت حضرت فاطمه عليها السلامدو ماه پس از پيروزي بزرگ حزب الله لبنان در جنگ ۳۳ روزه بر صهيونيستها، در تاريخ ۲۳/۷/۱۳۸۵ (۲۱ رمضان ۱۴۲۸) آقاي سيد حسن نصرالله رهبر حزب الله در ضيافت افطاري در تهران حضور يافت. اينجانب كه در جلسه حضور داشتم از ايشان عامل پايان يافتن جنگ ۳۳ روزه را پرسيدم؟ ايشان پاسخ داد: جنگ را حضرت فاطمه عليها السلام پايان داد.اين پاسخ براي ما شگفتانگيز بود. البته من پيش از اين به صورت اجمال عنايت حضرت فاطمه عليها السلام را در اين باره شنيده بودم.باري، ايشان در تبيين چگونگي آتش بس در جنگ، فرمود: اسرائيل در جنگ زميني پيشرفتي نداشت، هزار نفر در برار چهل هزار نفر مقاومت مي كردند، اما در روزهاي پاياني جنگ، با هلي برد(1)شبانه، پشت نيروهاي ما نيرو پياده ميكرد، و اين اقدام براي ما بسيار خطرناك بود؛ چون در آن زمان براي ما زدن هليكوپترهاي آنها در شب امكانپذير نبود.سپس ماجراي عنايت حضرت فاطمه عليها السلام را به نقل از فرمانده عمليات جنوب چنين نقل كرد:
.
1) .. هِليبُرد: جابهجايي نيرو به وسيلۀ هليكوپتر، بهويژه به پشت مواضع دشمن.
فرمانده جنوب آقاي حاجي ابوالفضل گفت: پس از نماز مغرب و عشا براي رفع خستگي قدري استراحت كردم، در عالم رؤيا به محضر حضرت زينب مشرف شدم و از ايشان خواستم كه براي حمايت از نيروهاي حزب الله كاري انجام دهد.ايشان فرمود: «از من كاري ساخته نيست» و اشاره كرد به مادرش حضرت فاطمه عليها السلام كه مشكل را با ايشان مطرح كن.با خود گفتم: حضرت زينب ماجراي كربلا را ديده و لذا مشكلات ما براي او اهميت زيادي ندارد... .خدمت حضرت فاطمه عليها السلام رفتم، و به ايشان شكايت كردم. ايشان فرمود: «خدا با شماست، ما هم براي شما دعا ميكنيم».مجدداً اصرار كردم، فرمود: «ببينم...».بار سوم، ضمن اصرار پيشنهاد كردم كه لااقل يكي از هليكوپترهاي دشمن را كه با آنها نيرو هليبرد ميكند، ساقط كنيد!ايشان در پاسخ اين پيشنهاد فرمود: «بسيار خوب!»در اين حال، حضرتش دستمالي را از زير چادر بيرون آورد و به طرف بالا پرتاب كرد و فرمود: «خواسته شما انجام شد».از خواب بيدار شدم، به اتاق ديگري كه جمعي از فرماندهان حضور داشتند آمدم و ماجرا را توضيح دادم. همان موقع تلفن زنگ زد، يكي از حاضران تلفن را برداشت، چند كلمهاي صحبت كرد كه حالش دگرگون شد و به سجده افتاد، سپس گفت: هليكوپتر دشمن ساقط شد!بعد معلوم شد كه در همان لحظهاي كه حضرت فاطمه عليها السلام دستمال را به آسمان پرتاب كرده، يكي از هليكوپترهاي دشمن به وسيله يكي از نيروهاي حزب الله به گونهاي معجزهآسا هدف قرار گرفته است.شخصي كه هليكوپتر را سرنگون كرده بود، در توضيح اين اقدام ميگويد: در اتاق بودم و به دلم القا شد كه موشكي بردارم و بيرون بروم. بيرون رفتم، احساس كردم كه
.
موشك علامت ميدهد، ولي در آسمان چيزي پيدا نيست، شليك كردم، ناگاه ديدم چيزي در آسمان آتش گرفت، و با سرنشينها سقوط كرد!(1)اينجانب مايل بودم كه اين كرامت بزرگ را از زبان آقاي حاج ابوالفضل فرمانده عمليات جنوب بشنوم، تا اينكه در تاريخ ۴/۱/۱۳۸۸ (۲۶ ربيع الأول ۱۴۳۰) در بازگشت از بازديدي كه از مناطق عملياتي جنگ ۳۳ روزه لبنان داشتم، موفق شدم در شهر «صور» با ايشان ديدار كوتاهي داشته باشم. وي از طريق مطالعه كتاب ميزان الحكمة با نام من آشنا بود. ضمن گفتگو او را شخصي آگاه و دوست داشتني يافتم. به ايشان عرض كردم از موقعي كه جريان رؤياي شما را در ارتباط با چگونگي پايان يافتن جنگ تحميلي ۳۳ روزه از آقاي سيد حسن نصرالله شنيدم، مترصد بودم شما را زيارت كنم و اين ماجرا را از زبان شما بشنوم. ايشان به تفصيل ماجرا را به زبان عربي تعريف كرد كه ترجمه آن چنين است: شب جمعه بود (پنجشنبه شب ۱۹/۵/۱۳۸۵ _ ۱۵ رجب ۱۴۲۷، سه روز مانده به پايان جنگ) از اتاقم به اتاق ديگري رفتم تا نماز مغرب و عشا را بخوانم. برادرانم (فرماندهان جبهه) روزه مستحبي گرفته بودند و در اتاق ديگر بودند. من روزه نبودم با خود گفتم چند دقيقه استراحت كنم تا در افطار از آنها عقب نمانم. در همان مصلا دراز كشيدم. نفهميدم خوابم برد يا بيدار بودم، چون فرصتي براي خوابيدن نبود. در همين حال بين خواب و بيداري متوسل به خانم زهرا عليها السلام شدم و درخواست شفاعت كردم.ديدم حضرت زهرا عليها السلام در قسمت راست اتاق، در حدود دو متر فاصله از من ايستاده و خانم زينب عليها السلام هم در سمت راست ايشان ايستاده است. با خود گفتم: ديدن خانم زينب عليها السلام غمها را برطرف ميكند.
.
1) .. آنچه در متن آمده نقل به معناي ماجراست كه اينجانب پس از جلسهاي كه در محضر آقاي سيد حسن نصر الله بوديم، يادداشت كردهام.
به حضرت زهرا عليها السلام سلام كردم و عرض كردم: ما شيعيان در سختي جانفرسايي هستيم، و همه مشكل ما با ديگران هم به خاطر شما و دوستي شماست.فرمود: «ميدانم، رهايتان نميكنم و همواره برايتان دعا ميكنم».عرض كردم: ما همين الآن طاقتمان سر آمده.فرمود: «نترس».حضرت زينب عليها السلام بسيار مهربان و دلسوز بود، اما چهرهاش گرفته و غمگين بود. احساس كردم صدها سال از عمرش گذشته، با خودم گفتم: اين خانم غمهاي ماتم حسين عليه السلام را در كربلا تحمل كرده، و به مصيبتها عادت كرده، شايسته است كه من از ايشان بيشتر بخواهم. همينطور دودل بودم كه از ايشان خواستم بيشتر مساعدت و عنايت بفرمايد.[ايشان اشاره كردند به حضرت فاطمه عليها السلام. خدمت ايشان رفتم و مشكلات جنگ را توضيح دادم.](1)ايشان كه ملاحظه كرد كه من در وضعيت ناگواري هستم، از زير يقه چادرش دستمال نازك زرد رنگي را بيرون آورد و فرمود: «تمام شد. تو آرام باش من در مورد پرواز [هليكوپترها] اقدام ميكنم.»در اين حال ايشان متوجه آسمان شد و فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم» و با دستش كاري انجام داد [دستمال را به آسمان پرتاب كرد] و مجدداً باز گرداند و به من فرمود: «شما ان شاء الله در امان هستيد».پس از چند لحظه، ديگر ايشان را در اتاق نديدم و شروع كردم به گريه كردن و از خداي پاك و والا سپاسگزاري كردم. سپس وارد اتاق ديگر شدم كه چهار نفر از مسئولان آنجا بودند.
.
1) .. اين قسمت از گفتگو، ضبط نشده بود، ليكن آنچه حذف شده در نقل رهبر حزب الله پيش از اين ملاحظه شد.
حاج مالك، سيد علاء بن سيد ابراهيم و ابو محمد نشسته بودند و ميخواستند غذا بخورند. آنچه ديده بودم را براي آنان تعريف كردم. پس از پانزده دقيقه از منطقه عمليات تماس گرفتند و گفتند: همين الآن هواپيماي اسكورسي اسرائيل، به نام «پرنده يعصور»، سقوط كرد. آنها گفتند اين هواپيما، پنجاه نفر خدمه پرواز داشت.برادر مالك مسئول «قوّات نصر» تلفن را گرفت و الله اكبر سر داد و سجده شكر به جا آورد و گفت: اين از بركات اهل بيت عليهم السلام است كه به دعاهاي شما و رهبري به دست آمد.آن برادر _ كه موشك شليك كرد _ در روستايي نزديك روستاي «ياطر» و روستاي «بيت ليف» بود، كه هواپيماهاي اسرائيلي آنجا در حال پرواز بودند.
.
۱ / ۲تشرّف آقاي عبد الرحيم بلورسازدر تاريخ ۲۱/۱۰/۱۳۹۰ توفيق يافتم با فقيه عاليقدر حضرت آية الله لطف الله صافي گلپايگاني ديداري داشته باشم. ضمن گفتگو با اشاره به دانشنامهاي كه درباره حضرت مهديعجل الله تعالي فرجه در دست تأليف داريم، عرض كردم: در مورد تشرّف به محضر امام عصر _ ارواحنا فداه _ در عصر حاضر، اگر خبري داريد كه صحت آن براي جنابعالي قطعي است، بفرماييد تا در اين دانشنامه مورد استفاده قرار گيرد.ايشان فرمودند: ادعاها زياد است كه بسياري از آنها را نميتوان باور كرد؛ ولي يك مورد هست كه براي من قطعي است و ترديدي در آن نيست، و آن ديدار آقاي بلورساز مشهدي است كه هنوز هم زنده است و جريان ديدارش با آن حضرت را يك بار در حرم حضرت رضا عليه السلام براي من بيان كرد و يك بار هم به پيشنهاد من آمد منزل [محلّ اقامت مرحوم آية الله] آقاي گلپايگاني [در مشهد] و اين جريان را مفصّل گفت و من شكي در آن ندارم.در اين ديدار، آية الله صافي خلاصه ماجراي تشرف آقاي بلورساز را مطرح فرمود؛ اما من درصدد برآمدم آقاي بلورساز را پيدا كنم و بدون واسطه، اين موضوع را از خود ايشان بشنوم، تا اين كه در تاريخ ۸/۱/۱۳۹۱، در مشهد، ديداري داشتم با آية الله سيد جعفر سيّدان و سراغ آقاي بلورساز را گرفتم. ايشان تصور ميكرد آقاي بلورساز از
.
دنيا رفته؛ ولي داستان تشرف وي را كه از خودش شنيده بود، بازگو كرد كه با آنچه از آية الله صافي شنيده بودم، اندكي تفاوت داشت.باري، پس از پيگيريهاي زياد، از طريق آقاي حكيمباشي توانستيم شماره تلفن آقاي بلورساز را پيدا كنيم و حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي الهي خراساني ملاقاتي را ترتيب داد كه در حرم مطهر رضوي، در شبستان شيخ بهايي، به همراه ايشان، ديداري با جناب آقاي بلورساز داشته باشيم.روز پنجشنبه ۱۰/۱/۱۳۹۱ ساعت ۳۰/۹ صبح پس از زيارت ثامن الحجج عليه السلام و دعا، وارد شبستان شيخ بهايي شدم. آقاي بلورساز به دليل اين كه توان راه رفتن نداشت،(1)روي صندلي چرخدار، در كنار پسرش منتظر ما بود كه به محض ورود به شبستان، مرا شناخت. پس از سلام و حال و احوال، چشمهايش را بوسيدم. اندكي بعد، آقاي الهي خراساني هم رسيد، و پس از مشورت، براي گفتگو با آقاي بلورساز، راهيِ دفتر آقاي الهي در پژوهشگاه آستان قدس رضوي شديم. ما جلو رفتيم و آقاي بلورساز هم با كمك فرزندش به دنبال ما آمدند.در دفتر آقاي الهي، قبل از اين كه ايشان ماجراي تشرّف خود را بيان كند، اينجانب به نقل اين ماجرا توسط آقايان صافي و سيّدان اشاره كردم و اظهار تمايل كردم كه داستان را از زبان خود ايشان بشنويم.ايشان پرسيد، چه قدر وقت براي صحبت كردن دارم؟ عرض كرديم: هر قدر طول بكشد، مانعي ندارد. سپس ايشان به تفصيل، ماجراي بيماري و شفا يافتن خود را بدينسان بيان كرد: بسم الله الرحمن الرحيماسم: عبد الرحيم. فاميل: بلورساز مشهدي. اسم پدر: محمد تقي. ساكن خراسان رضوي. بنده [در سال ۱۳۵۵ شمسي] مبتلا شدم به ناراحتي دندان. به چند پزشك
.
1) .. ظاهراً به علت كهولت سن و سكته يك دست و يك پاي او از كار افتاده بود.
مراجعه كردم. همه محوّل كردند به دانشگاه علوم پزشكي مشهد. از شدّت ناراحتي مجبور شدم به دانشگاه علوم پزشكي مشهد _ كه در پارك ملت مشهد است _ مراجعه كردم.نشستم تا نوبتم شد. مأموري آمد مرا برد و رسيدگي كردند. گفتند: بايد دو آمپول تزريق شود تا آماده گردد. دو آمپول تزريق كردند. پس از نيم ساعت آمدند و دست به صورتم زدند. گفت: حالا آماده است. لباس تنم كردند و بردند زير دست يك پزشك و او دندان را كشيد. بندهزاده هم پزشك است به نام محمود بلورساز. ربع ساعت بعد، آقاي پزشك به پسرم گفت: كيستي در دهان ايشان پيدا شده است كه خطرناك است. با ايشان صحبت كنيد كه اگر صلاح ميدانيد، الآن كه در اتاق عمل است، آن كيست را هم برداريم. بنده اشاره كردم كه بلامانع است. آقاي دكتر دستور داد چيزهايي كه لازم بود، گرفتند و آوردند. مرا روي تخت خواباندند و [با جرّاحي،] كيست را برداشتند. من از هوش رفتم، به گونهاي كه متوجه نشدم چه زماني مرا به اتاق بردند. پس از يك ساعت، مرا به منزل منتقل كردند. خيلي ناراحت بودم [و درد داشتم]. قبل از اين عمل [جرّاحي]، آرامش بيشتري داشتم. [خانوادهام] به پزشك مراجعه كردند كه ايشان خيلي درد ميكشد. وي گفته بود كه عمل او سنگين بود. درد او برطرف ميشود. چند روز گذشت؛ اما من قدرت گويايي نداشتم.حدود دو سه ماه، اين وضع ادامه داشت. به پزشك مراجعه كردم. گفت: چيزي نيست. شوكه شدهايد و تا دفع نشود، قدرت گويايي شما به صورت اول بر نميگردد.به همين منوال ماندم. قدرت تكلم نداشتم. اگر كسي چيزي ميپرسيد، پاسخ او را با نوشته ميدادم.مدتي گذشت. خانمم به ناراحتي دندان مبتلا شد. به دكتر شمس مراجعه كرد. موقع كشيدن دندان، بدنش به لرزه درآمده بود دكتر به او ميگويد: خانم! كشيدن دندان، ناراحتي ندارد. چرا ناراحتي؟!
.
وي پاسخ ميدهد كه براي همسرم چنين اتفاقي افتاده و او نزديك سه ماه است نميتواند صحبت كند. پزشك به همسرم ميگويد: من دندان شما را نميكشم... .خانمم پس از اين ماجرا رفتارش با من عوض شد. خيلي به من اظهار محبت ميكرد. اربعين سيد الشهدا پيش آمد. ايشان مشغول زيارت شد. من او را قسم دادم كه بگويد چه اتفاقي افتاده كه اين گونه نسبت به من اظهار محبت مينمايد؟او در پاسخ، شروع كرد به گريه كردن و گفت كه دكتر شمس به او گفته كه عَصَب گويايي شما قطع شده و ديگر به هيچ وجه، خوب نخواهي شد.به پزشكهاي ديگري در تهران، اصفهان و شيراز مراجعه كردم كه نتيجهاي نداشت، تا اين كه روزي به تهران آمده بودم. در مسجد امام، نمازم را فُرادا [با حديث نفس] خواندم. پس از نماز، انقلابي در من پيدا شد. مشغول اعمال خود بودم كه ديدم سيّدي [با لباس روحاني] دستهاي خود را روي پشت من گذاشت و صورت مرا بوسيد و گفت: «چه شده؟ چه مشكلي داري؟ بگو! من مشكلت را حل ميكنم».من كه قدرت سخن گفتن نداشتم، دو سه بار اشاره كردم كه نميتوانم صحبت كنم. آخر، ناچار شدم كاغذ و قلم درآوردم و نوشتم: بنده مطلقاً قدرت گويايي ندارم. مشكل من اين است كه نميتوانم صحبت كنم. چه فرمايشي داريد؟وي گفت: من سيد جلال علوي تهراني هستم. آيا شما اين جا، منتظر كسي هستيد؟ عرض كردم: بله. قرار است ساعت ۲ برادرم بيايد دنبالم، هنوز ساعتِ ۲ نشده.ساعت ۲ شد. برادرم آمد مرا ببرد. آقاي علوي هم حضور داشت. وي گفت: آقاي بلورساز! من نميگذارم ايشان تنها باشد. بايد حتماً بيايد منزل ما. منزل آقاي علوي در قلهك بود. بالأخره آقاي علوي ما را براي صرف نهار به منزل خود برد. پاسخهاي من به سؤالهاي ايشان، همه كتبي بود.پس از صرف ناهار، آقاي علوي به برادرم گفت: اگر شما ميخواهيد تشريف ببريد، برويد. ايشان امشب مهمان ماست. منتظر نباشيد. آدرس منزل و شماره تلفن خودش را هم به او داد.
.
من نوشتم: اجازه رفع زحمت بدهيد. ولي ايشان موافقت نكرد. شب منزل ايشان بودم. پس از تهجّد، به من فرمودند: من تا طلوع آفتاب، بيدار هستم و بعد از نماز صبح، به خواندن قرآن و اعمال مستحبّي ميپردازم. شما اگر مايل هستيد، استراحت كنيد.نوشتم: خير! تا اول آفتاب، در خدمت شما هستم. پس از صرف صبحانه، ايشان فرمود: با قرآن استخاره كردم كه اگر خوب آمد، شما را براي درمان، راهنمايي كنم. اين آيه آمد: (ما هُوَ شِفاءٌ و رَحمَة) . سپس به مطلبي كه آقا شيخ عباس قمي در مفاتيح در مورد مسجد جمكران نقل كرده، اشاره كرد و به من گفت: عهد كن چهل شب چهارشنبه به جمكران مشرّف شويد. تو كه هركجا رفتي، خوب نشدي. يك كاري من گويم، انجام بده. اگر نتيجه نداد كه ثواب ميبَري و اگر نتيجه داد، خدا را شكر كن، و آن اين است كه چهل شب چهارشنبه برو مسجد جمكران و متوسل شو»(1)اگر خداوند صلاح بداند، شفا عنايت ميفرمايد.من راهنمايي ايشان را پذيرفتم و برنامه خود را طوري تنظيم كردم كه چهل هفته مرتب از مشهد به جمكران بروم. به همين جهت، هميشه بليط هواپيما و اتوبوس براي چند هفته داشتم، كه اگر از طريق هواپيما امكانپذير نبود، با اتوبوس مشرّف شوم و برنامه رفتنم تا چهل هفته ادامه داشته باشد، و اگر قطع شد، از نو شروع كنم.در هفته سي و ششم، يا سي و هفتم، شب چهارشنبه مشغول اعمال مسجد جمكران بودم. سر به سجده گذاشتم براي صد صلوات. يكمرتبه ديدم هياهويي بلند شد كه «آقا [امام زمانعجل الله تعالي فرجه] مشرّف شدند». من در حال سجده نميدانستم وظيفه من چيست؟ نذر خود را رها كنم و درك فيض محضر آقا را بنمايم، يا برنامه خود را ادامه دهم؟با خود گفتم: وظيفه من اين است كه به عهد و نذر خود عمل كنم كه آن، واجبتر است. صلوات من تمام شد. بلند شدم در نماز آقا شركت كردم و به تشهّد
.
1) .. قسمتي كه ميان گيومه است، از نقل آية الله صافي _ كه مورد تأييد آقاي بلورساز قرار گرفت _ افزوده شد.
ايشان رسيدم. وقتي كه خواستند تشريف ببرند، جمعيت هجوم آوردند. من توانايي نداشتم. بلند شدم و تكيه به ديوار دادم. وقتي به من رسيدند، حالم منقلب بود. وقتي چشمشان به من افتاد، با شدّتي عجيب و غريب فرمودند: «حاجت تو برآورده شد. بلند سلام كن!». سلام كردم و تمام شد. اما آن هيبت و شدّتِ بيان، مرا از حال برد. به زمين افتادم. ديگر هيچ چيز متوجه نشدم. اطرافيان، خيال كردند حالت غشوه بر من مستولي شده و شروع كردند به آب پاشيدن. به حال آمدم. آن جا نشستم تا آرامش پيدا كردم. تا طلوع آفتاب، حدود يك ساعت طول كشيد. و بعد، از مسجد خارج شدم؛ ولي برنامه آمدن به مسجد جمكران را تا كامل شدن چهل شب چهارشنبه، ادامه دادم.با عنايت و توجهات مولا، قدرت سخن گفتن به من بازگشت. به همين جهت، وقتي به مشهد بازگشتم، عهد كردم آنچه را دارم، تقديم كنم. محلّي داشتم در مقابل بازار رضا به نام پاساژ موسي (فعلي) كه داراي ده هزار متر بناي ساختمان و يكصد و هشتاد مهمانپذير بود. اين بنا را كه در پنج طبقه و دو طبقه همكف آن تجاري با يكصد و هشتاد باب مغازه، به انضمام كليه نيازمنديهاي زائران و مستأجران احداث شده بود، به خيريه انصار الحجه به مديريت آقاي سميعي واگذار نمودم.خدا را سپاسگزارم كه هم نعمت «قدرت تكلم» به من بازگشت و هم اين رحمت و سعادت نصيب من شد» [كه به زيارت مولايم نايل شدم].سؤال: قيافه ايشان چگونه بود؟آقاي بلورساز: قد بلند، موها گندمگون، شانهها پهن، محاسن بلند و گندمگون، ابروها پيوسته، پيشاني بسيار باز و برافروخته، بدن تنومند و معمّم.سؤال: سنّ ايشان چه قدر بود؟آقاي بلورساز: حدود ۴۵ _ ۵۰ سال، از نظر من.
.
۱ / ۳حواله پيامبر صلي الله عليه وآلهآقاي حاج رضا سلطاني شيرازي(1)نقل كرد: در نوجواني كه در قم سكونت داشتم، با فردي وارسته كه حدود هشتاد سال از عمرش گذشته بود به نام ميرزا يحيي زرگر كه شغلش نقرهسازي و انگشترسازي بود آشنا بودم و از نصايح او كه بسيار سودمند بود بهره ميبردم. ايشان نقل كرد كه با يكي دو نفر از دوستان شبهاي چهارشنبه مستمراً به مسجد جمكران ميرفتيم.مسجد جمكران در آن زمان محوطهاي كوچك بود كه حياطي محصور با دري بزرگ داشت. ساختمان مسجد به صورت مربع مستطيل و به مساحت حدود چهل متر مربع در سمت راست حياط واقع شده بود و در دو طرف مسجد دو اطاق وجود داشت. اين مجموعه (مسجد و دو اطاق) از سه طرف داراي ايوان بود. در كنار در ورودي هم يك اطاق ساخته بودند، كه اين محوطه در مجموع شامل ساختمان مسجد، سه اطاق، سه ايوان و يك حياط بود. من در زمان طفوليت و نوجواني بارها همراه پدرم به زيارت مسجد رفته بودم.
.
1) .. ايشان از افراد متدين و باتجربه در امور حج است كه به عنوان مشاور ابنجانب در امور اجرايي حج در بعثۀ مقام معظم رهبري همكاري داشت. وي اين ماجرا را در تاريخ ۷/۵/۱۳۸۳ به درخواست ابنجانب مكتوب كرد.
آقاي ميرزا يحيي نقل كرد كه در يكي از شبهاي چهارشنبه كه شب سرد زمستاني بود و برف سنگيني هم آمده بود، تصميم گرفتيم كه برنامه خودمان را به هم نزنيم و با تحمل مشكل به مسجد برويم. وقتي وارد مسجد شديم، ديديم اطاق دم در و اطاق آخر بعد از مسجد روشن است. معمولاً هر وقت جناب حاج شيخ ابوالقاسم كبير قمي شبهاي چهارشنبه به مسجد ميآمدند اطاق كنار درب ورودي و جناب حاج شيخ عبدالكريم حائري هم اطاق آخر بعد از مسجد را انتخاب ميكردند. با كمال تعجب مشاهده كرديم كه اين دو بزرگوار هم در اين شب سرد زمستاني به مسجد آمدهاند. ما هم طبق معمول همه هفته در اطاق طرف راست مسجد بيتوته كرديم.نيمههاي شب من برخاستم و براي رفتن به داخل مسجد آماده شدم،همين كه آهسته از اطاق بيرون آمدم، متوجه شدم كه جناب حاج شيخ ابوالقاسم از حجره خود خارج شده و به طرف حجره حاج شيخ عبدالكريم ميرود. كمي كنار ستون ايستادم. حاج شيخ درب اطاق آقاي حائري رفته و گفت: شيخ عبدالكريم شما فردا درس داري، مراجعه داري، كمي استراحت كن.ايشان در جواب گفت: چگونه استراحت كنم، مبالغي مقروضم و شهريه طلبهها هم دو ماه عقب افتاده.شيخ در جواب مطلبي مانند اين گفت كه «خدا كريم است» و برگشت.من نيز با شنيدن مشكلات اين بزرگان منقلب شده، داخل مسجد رفتم و مشغول عبادت شدم. چون تا وقت نماز صبح فاصله بود خواستم به اطاق برگردم، ديدم دوباره حاج شيخ ابوالقاسم از اطاق بيرون آمده و به طرف اطاق آقاي حائري ميرود. كمي مكث كردم، ايشان درب اطاق رفته و بدون اين كه داخل شود به آقاي حائري گفتند: بلند شو بخواب، پيغمبر صلي الله عليه وآله حواله فرمودند، و به طرف اطاق خود برگشتند.
.
آقاي ميرزا يحيي اضافه كردند كه فرداي آن روز اوّل ماه بود و ما در منزل روضه داشتيم و آقايي به نام شيخ قوام وشنوهاي(1)براي خواندن روضه به منزل ما ميآمد. ايشان از روحانيوني بود كه به منزل جناب حاج شيخ عبدالكريم حائري رفت و آمد داشت. از ايشان پرسيدم حاج شيخ شهريه دادند؟ ايشان سؤال كرد چطور مگر؟ از ماجراي شب قبل چيزي به او نگفتم و فقط گفتم: ميخواستم بدانم. ايشان گفت: بله. چند گوني پول براي آقا رسيده بود كه شهريه را دادند و بدهيها را پرداخت كردند، براي شهريه ماه بعد هم پول به اندازه كافي باقي مانده است.
.
1) .. آية الله شيخ قوام الدين وِشْنَوي قمي (م ۱۳۶۴ ش).
۱ / ۴يافتن كتابي ناياب با عنايت اميرمؤمنان عليه السلامحجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيد جواد شهرستاني از حجة الاسلام و المسلمين سيد عبد العزيز طباطبايي، از مرحوم علامه اميني، مؤلف گرانقدر كتاب الغدير، نقل كردند كه فرمود: در ارتباط با تأليف كتاب الغدير نياز به ملاحظه كتاب ربيع الأبرار زمخشري پيدا كردم. پس از مدتها جستجو اطلاع يافتم كه نسخهاي از آن نزد شيخ محمد سماوي است. به او مراجعه كردم، از دادن نسخه امتناع كرد. مرحوم سيد ابوالحسن اصفهاني و پس از او مرحوم كاشف الغطا را واسطه كردم، آنها هم نتوانستند او را قانع كنند و من از گرفتن كتاب از او نااميد شدم.روزي در حرم مطهر اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودم، ديدم عربي روستايي آمد و فرزند بيمار خود را به ضريح قبر مطهر بست و خطاب به امام گفت: «من شفاي فرزندم را از تو ميخواهم»، سپس براي انجام كاري بيرون رفت.من كه مشغول دعا و نماز بودم، منتظر ماندم ببينم كار اين روستايي به كجا ميكشد. چيزي نگذشته بود كه ديدم بچه شفا گرفت و در حالي كه كاملاً سالم بود از جا برخاست. به فاصله اندكي عرب آمد و پس از مشاهده فرزند سالم خود گفت: «شكراً يا علي» و رفت!
.
من وقتي ديدم يك عرب روستايي به اين سادگي حاجت خود را از مولا ميگيرد، ولي من نميتوانم براي كتابي كه درباره مولا مينويسم، به حاجت خود كه تهيه يك نسخه كتاب است، برسم، متأثر شدم و خيلي به من برخورد، با خود گفتم: «مگر من براي كه كار ميكنم؟! من براي شما كار ميكنم! چرا...» با ناراحتي به خانه رفتم و با تأثّر خوابيدم. در عالم رؤيا مولا را ديدم كه با ملاطفت فرمود: «تو با او خيلي فرق داري، برو كربلا آنچه ميخواهي از فرزندم بگير»!نزديك اذان صبح بود، از خواب برخاستم وضو گرفتم و عازم كربلا شدم. ابتدا به زيارت سيّدالشهداء عليه السلام رفتم، پس از زيارت مدتي هم نشستم اما خبري نشد، فكر كردم شايد مقصود حضرت از «فرزندم» حضرت ابوالفضل عليه السلام باشد، به زيارت او رفتم آنجا هم خبري نشد، با خود گفتم: «شايد بايد از طريق باب الحسين عليه السلام به زيارت او ميرفتم»، مجدداً به حرم سيّدالشهداء آمدم باز هم خبري نشد، خيلي ناراحت شدم كه اين چه وضعي است؟!...در اين حال يكي از منبريهاي كربلا به نام شيخ محسن ابوالحبّ را ديدم، از من پرسيد چرا اينجا نشستهايد؟ ماجرا را نگفتم. از من خواست به منزلش بروم، قبول نكردم، بالاخره با اصرار ايشان پذيرفتم و به منزلش رفتم.وقتي وارد منزل شديم از من پرسيد ميخواهيد به كتابخانه برويد يا... گفتم: به كتابخانه ميروم. او متوجه شد كه صبحانه نخوردهام، رفت براي تهيه صبحانه. من وارد كتابخانه او شدم، دست بردم كتابي را براي مطالعه برداشتم، با شگفتي ديدم كتاب ربيع الأبرار زمخشري است! تا آن موقع نميدانستم از آن كتاب نسخهاي ديگر هم وجود دارد كه نزد ايشان است.در اين حال صاحبخانه ناگاه صداي گريه و شيون مرا شنيد، آمد ببيند چه خبر است، ديد كتابي در دست من است و به شدت ميگريم.(1)تصور كرد كه مشكلي
.
1) .. گفته ميشود كه ايشان در حال گريه شانههايش تكان ميخورد.
براي من پيش آمده، پرسيد: چه شده؟ بعد از مدتي گريستن، جريان كتاب و خواب را براي او تعريف كردم، و اضافه كردم كه الآن فهميدم اين كتاب حواله امام عليه السلام است.شيخ محسن گفت: عجب! اين حواله امام است؟! مدتي قبل يكي از كتابفروشهاي مهم بغداد به نام قاسم رجب، وقتي فهميد من چنين كتابي را دارم از من خواست آن را به قيمت هزار دينار بخرد!(1)من ندادم، و اكنون آن را به شما هديه ميكنم. من نپذيرفتم و گفتم: فقط ميخواهم آن را مطالعه كنم، اما بالاخره شيخ محسن با اصرار كتاب را به من هديه داد.
.
1) .. با اين مبلغ در آن وقت دو خانه قابل خريداري بود (راوي).
۱ / ۵شفاي بيمار با عنايت اميرمؤمنان عليه السلامحجة الاسلام و المسلمين حسينعلي نيّري در تاريخ ۵/۴/۱۳۸۰ بنا به تقاضاي اينجانب دو خاطره از توسلات مرحوم علامه اميني را به صورت مكتوب ارسال كرد. خاطره اوّل چنين است: در تابستان ۱۳۴۵ مرحوم علاّمه بزرگوار اميني _ قدس سرّه الشريف _ براي گذراندن تابستان به جابان از روستاهاي دماوند تشريف آورده بودند. اينجانب با توفيق خداوند متعال چند بار به زيارت ايشان نائل شدم. جريانات زير از بركات آن زمان است كه در ذهنم باقي مانده است.علامه اميني نقل كردند: شخصي بود به نام ملّا حبيب كه از عشاير چادرنشين اطراف نجف اشرف بود. گاهي كه براي انجام كارهايش به نجف ميآمد، به ديدن من هم ميآمد. يك بار آمد و گفت: آمدهام كه ديگر در نجف مجاور باشم. منزلي در نجف اشرف تهيه كرد، و ارتباطش هم با من برقرار بود.روزي پيشخدمتش به منزل ما آمد و گفت: ملّا حبيب سخت مريض است و من را فرستاده كه از شما خواهش كنم در حرم اميرالمؤمنين عليه السلام برايش دعا كنيد كه خداوند شفايش دهد.من بيشتر، شبها مشرّف ميشدم و روز به حرم نميرفتم. ولي براي گرفتاري و تقاضاي اين بنده خدا كه با من دوستي داشت، تصميم گرفتم كه به حرم بروم. لباس
.
پوشيدم و به حرم مطهّر اميرالمؤمنين عليه السلام مشرّف شدم، و بعد از زيارت و دعا بيرون آمدم. پيش خود گفتم حالا كه از منزل بيرون آمدهام، سري هم به منزل ملّا حبيب بروم و عيادتي كنم.وقتي به منزلش رفتم، ديدم از درد مينالد و حالش به گونهاي است كه حتّي نميتواند قدري بلند شود و بنشيند.كنار بستر او نشستم و شال كمر او را باز كردم. دستم را به كمرش گذاشتم و چيزي خواندم، و بعد به او گفتم دعايي از امام صادق عليه السلام است، من آن را كلمه كلمه ميخوانم، شما هم با من بخوانيد. دعا كه به آخر رسيد، گويي ايشان اصلاً بيمار نبود و دردي نداشت. بلند شد، شال كمر خود را بست و كنار اطاق نشست. من هم كنار اطاق نشستم و شروع كرديم حال و احوال كردن و صحبت كردن. پيشخدمت رفته بود شربت بياورد، وقتي وارد اطاق شد و اين حالت را ديد همان طور كه سيني شربت دستش بود، بهت زده به ما نگاه ميكرد. ملا حبيب متوجّه حالت او شد كه بهت زده شده، به او گفت: چيه؟ تعجّب كردهاي؟ از دستي كه بيست و پنج سال در ولايت نوشته است تعجّب ندارد.
.
۱ / ۶يافتن مطلب مورد نظر با توسّل به پيامبر صلي الله عليه وآلهخاطره دومي كه حجة الاسلام و المسلمين حسينعلي نيّري به نقل از مرحوم علامه اميني نقل كردهاند، به اين شرح است: در اوائل كارم، قبل از آن كه مشغول نوشتن الغدير شوم، مطلبي را ديده بودم، آن موقع در فكر جمعآوري اينگونه مطالب نبودم. بعد كه مشغول نوشتن الغدير شدم، ياد آن مطلب افتادم، ولي هر چه فكر كردم كه آن را در كدام كتاب ديدهام، يادم نيامد. به كتابهايي كه احتمال ميدادم مراجعه كردم، چيزي نديدم. متوسّل به رسول اكرم صلي الله عليه وآله شدم، سه روز حالت توسّل داشتم كه حضرت عنايتي كند كه من مدرك مطلب را پيدا كنم.يك روز صبح يكي از آقايان عشاير، كه از چادرنشينهاي اطراف نجف بود و با من رفت و آمد داشت، به منزل ما آمد و گفت: در منطقه چادرنشين ما، يك پيرزني هم هست كه در چادري تنها زندگي ميكند، او پيش من آمده و كتابي را برايم آورده و گفته است اين كتاب از قديم در ميان اثاثيه ما بوده و من سه شب است كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه وآله را خواب ميبينم كه حضرت ميفرمايد: «اين كتاب را به نجف ببر. من خودم كه نجف نميروم و آنجا كسي را نميشناسم. شما كه به نجف ميرويد و آقايان را ميشناسيد اين كتاب را ببريد نجف». من هم آوردهام خدمت شما. من كتاب را گرفتم ديدم همان كتابي است كه مطلب مورد نظرم در آن است!
.
۱ / ۷سلام دادن بر اهل بيت عليهم السلام در آخرين لحظه زندگيدوست عزيز و بزرگوارم، سيّد آزادگان مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر ابوترابي در تاريخ ۲۹/۱/۱۳۷۹ در ديداري كه با ايشان در دفتر آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام داشتم، خاطره جالب زير را به نقل از شهيد اندرزگو تعريف كرد: در جريان ترور حسنعلي منصور (نخستوزير شاه) تحت تعقيب ساواك بودم. مرحوم آقاي فومني(1)در بيمارستان فيروزآبادي شهرري بستري بود. من نزد ايشان آمدم و ايشان را در جريان اين موضوع قرار دادم، خوشحال شد.گفتم: ترتيبي دهيد كه من همينجا پيش شما بمانم، ايشان پذيرفت و از مسؤلان بيمارستان خواست كه براي پرستاري از او نزد ايشان بمانم.من نزد ايشان بودم تا آن كه قبل از وفاتش يك روز به من گفت: نزديكانم را خبر كن ميخواهم با آنها خداحافظي كنم، زيرا كه من خواهم مرد!
.
1) .. گفتني است كه مرقد ايشان در حرم مطهر حضرت عبدالعظيم عليه السلام در رواق شهيد حاج اسماعيل رضايي قرار دارد و در لوح قبر ايشان آمده: «عالم مجاهد حاج شيخ محمدجواد فومني حائري كه عمري را در راه مبارزه با رژيم ستمشاهي و تحمّل مشقات و زندانها سپري نمود و سرانجام در شب ۲۳ ماه مبارك رمضان ۱۳۷۴ﻫ .ق مطابق با ۶/۱۱/۱۳۴۳ ﻫ .ش، دار فاني را وداع گفت».
گفتم: آنها را خبر ميكنم، ولي شما زنده ميمانيد. چون حالش از روزهاي قبل بهتر بود و هيچ نشانهاي از مرگ در وي ديده نميشد.خانواده ايشان را خبر كردم، آنها آمدند و رفتند، اما سخني از مرگ خود با آنها مطرح نكرد.پس از رفتن آنها به من گفت: وقتي نماز و دعاي من تمام شد و در جاي خود قرار گرفتم، درب اتاق را ببند و ديگر براي پزشكان و پرستاران هم باز نكن.وي پس از نماز و دعا به تخت خواب رفت و منتظر چيزي بود، ناگهان حالش به هم خورد، در يك لحظه نگاهي كرد و گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا اميرالمؤمنين... تا پنج تن عليه السلام و بلافاصله جان داد.در ادامه آقاي ابوترابي از فرد صالحي كه نامش را فراموش كردم، جريان مشابهي را نقل كرد: هنگامي كه وي در حال احتضار بوده، شخصي كه در آنجا حضور داشته ميگويد: ميخواستم براي او سوره يس تلاوت كنم، محتضر ساعتش را درآورد و نگاهي كرد و گفت: نخوان! تعجب كردم كه چرا مانع از خواندن قرآن ميشود.اما پس از چند بار نگاه كردن به ساعت، گفت: حالا بخوان. شروع به خواندن سوره يس كردم، محتضر هم جلوتر از من ميخواند، تا به جايي رسيدم كه اشاره كرد بس است، در اينجا گفت: «السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا امير المؤمنين...» تا پنج تن را سلام داد و جان به جان آفرين تسليم كرد.(1)
.
1) .. گفتني است وقتي اين خاطرهها را در تقويم روزانه ثبت كردم، ذيل آن نوشتم: «ان شاء الله اين داستانها و چند داستان جالب ديگر كه ايشان نقل كردهاند، بايد با ضبط صوت ضبط شود»، اما با كمال تأسف كمتر از دو هفتۀ بعد، يعني در تاريخ ۱۲/۳/۱۳۷۹ خبر جانگداز درگذشت ايشان را در اثر تصادف اتومبيل در راه مشهد، شنيدم. اللهم بلّغ روحه روحاً و رضواناً واحشرنا و اياه مع النبي و اهل بيته عليهم السلام .
۱ / ۸پيروزي بر شيطان و عنايت اميرمؤمنان عليه السلامدر ايام حج، حجة الاسلام و المسلمين سيد جواد گلپايگاني از آقاي مستنبط(1)فرزند مرحوم آقا سيّد رضي تبريزي كه از علماي بزرگ نجف بوده، نقل كرد كه در نجف بيماري وبا آمد و در آن زمان امكان معالجه اين بيماري وجود نداشت. شرايط به گونهاي بود كه هر كس مبتلا به اين بيماري ميشد از بين ميرفت.مرحوم آقا سيد رضي مبتلا به اين بيماري شد و به حال احتضار افتاد. دوستان وقتي ميديدند كار ايشان تمام است، براي آن كه جنازه وي زياد روي زمين نماند و اين بيماري به ديگران سرايت نكند، رفتند دنبال تهيه تابوت و امكانات كفن و دفن. اما ناگهان با شگفتي ديدند ايشان بلند شد و نشست و گفت: من گرسنهام چيزي بياوريد بخورم؟گفتند: آقا شما مريض بوديد!گفت: حالا چيزي بياوريد بخورم!پس از خوردن غذا گفت: من خوب شدم شما برويد!گفتند: چه شد؟
.
1) .. مرحوم آية الله سيد نصر الله مستنبط از علماي بزرگ نجف و داماد آية الله سيّد ابوالقاسم خويي و ابوالزوجۀ آقاي سيد جواد گلپايگاني است.
گفت: وقتي به حال احتضار درآمدم، ديدم شياطين آمدند و درباره اعتقاداتم با من وارد بحث شدند و گفتند: دين تو باطل است و بايد از آن دست برداري، من پاسخ آنها را دادم و گفتم از دينم دست برنميدارم، مدتي اين مباحثه طول كشيد، تا اين كه آنها از نظرم ناپديد شدند.در اين حال ديدم آقا اميرالمؤمنين عليه السلام تشريف آوردند و فرمودند: «آقا سيد رضي! خداوند تبارك و تعالي از مباحثه تو با شياطين خوشش آمد و سي سال به عمر تو افزود.»اين ماجرا گذشت، آقا سيد رضي به تبريز آمد و با توجه به نفوذي كه در ميان مردم داشت، در تبريز حدود الهي را اجرا ميكرد، تا اين كه در زمان اشغال ايران توسط متفقين دستگير شد. ميخواستند او و چند تن ديگر را اعدام كنند، آنها را به چوبه دار بستند، اما آقا سيد رضي آن قدر به مكاشفهاي كه براي وي پيش آمده بود اطمينان داشت كه به مأمورِ چوبه دار ميگويد: اين شَتَب(1)را از جيب من بيرون بياور و آن را چاق كن ميخواهم بكشم!مأمور ميگويد: تو عجب سيّد لودهاي هستي! ميخواهيم تو را بكشيم ميگويي شَتَب را چاق كن!آقا سيد رضي ميگويد: من كشته نميشوم!شَتَبِ خود را پاي چوبه دار كشيد، كه دستور آمد وي را اعدام نكنند! و تا همان مدتي كه اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرموده بود زندگي كرد.(2)
.
۱ / ۹دستيابي به علم تعبير رؤيايكي از ائمه جماعات محترم و متعهد تهران كه با تعبير رؤيا آشناست در رابطه با راز دستيابي به علم تعبير خواب، داستاني را براي اينجانب نقل كرد كه حاكي از موفقيت بزرگ او در آزمودن مخالفت با هواي نفس در عنفوان جواني است. متن ماجرا به اين شرح(1)است: در سال ۱۳۳۸ شمسي حدوداً به سنّ پانزده سالگي رسيده بودم. تقريباً اوائل بهار بود، معمولاً در شمال ماه اوّل بهار كار كشاورزي به اوج خودش ميرسد؛ زيرا از يك طرف كشت نشاء برنج، از طرفي كندن برگ سبز چاي، و از طرف ديگر نوغانداري (پرورش كرم ابريشم)، اين سه كار مهم و طاقتفرسا همه در فصل بهار گُل ميكند، به طوري كه به زبان محلي يك بيت شعر ميخوانند، كه: مسلمانان سه غم آمد به يك باربيجاركار و چائيكار و تِلِمبـار(2)در چنين شرايطي كارگر كم و كار زياد است و معمولاً كارخانههاي چايسازي با كمبود كارگر مواجهاند. از آنجايي كه عموي من مسئول قسمت خشك كردن چاي در
.
كارخانه بود، از من درخواست كرد كه در كارخانه مشغول كار شوم و با درآمد اين دو سه ماه، كمك خرج تحصيليام باشم. من هم با رضايت پدرم قبول كردم و مشغول فعاليت شدم. چون كار زياد بود از ما خواستند كه اضافهكاري كنيم، خيلي از كارگران پذيرفتند، من هم پذيرفتم و شبها تا ساعت ده و گاهي تا ساعت يازده كار ميكردم و بسيار خسته ميشدم. دايي پدرم كه در منزل مجاور كارخانه ساكن بود از من خواست شبهايي كه اضافهكاري دارم، ديگر به منزل نروم و همان جا بخوابم تا صبح هم زودتر به سر كار برسم، ولي با اين كه از محل كار تا منزل ما حدود هفت _ هشت كيلومتر بود، من اغلب شبها به منزل ميرفتم. در يكي از اين شبها كه كارم تا ساعت يازده طول كشيده بود، دايي پدرم نگذاشت به منزل بروم و گفت شام را بخور و همين جا بخواب. من هم پس از صرف شام به اطاق جنب اطاق دايي رفتم. دو دختر يكي در حدود هيجده، نوزده ساله و ديگر در حدود پانزده، شانزده ساله كه در آن منزل كار ميكردند هم،در همان اتاق خوابيدند. من كه خيلي خسته بودم، بعد از خاموش كردن چراغ خوابم برد.در حالي كه خوابآلود بودم متوجه شدم كه كسي در بستر من است و مرا در بر ميگيرد، خيلي برايم تعجبآور بود، ديدم دختر بزرگي است. گفتم: چه كار ميكني، ديوانهاي؟! او با خنده و تمسخر گفت: بيعُرضه! صدا زدم دايي فلاني نميگذارد بخوابم، دايي به زبان محلي يك تشري رفت گفت: «لاكو بخُوس»؛ يعني دختر بخواب. بعد از نيم ساعتي همان صحنه تكرار شد. اين بار از جا برخاستم و لباسم را به تن كردم و بدون اين كه از دايي اذن بگيرم و او بفهمد دوچرخهاش را برداشتم و روانه منزل شدم. ساعت حدود دوازده و نيم شب بود، جاده سنگلاخ و هوا بسيار تاريك بود. با چراغ دوچرخه خودم را به منزل رساندم. در بين راه گاهي با شغال برخورد ميكردم، امّا آنچه در بين راه برايم لذتبخش بود، اين بود كه به ياد امامان و نصايح پدرم و وعظ و خطابه مرحوم [آقا شيخ جعفر] شمس لنگرودي ميافتادم و گريه ميكردم.
.
از فرداي آن روز ديگر سر كار نرفتم و در امور كشاورزي به پدرم كمك ميكردم، علت را از من جويا شدند، گفتم: كارش خيلي سخت است و من توان ندارم. مدتي گذشت تا اين كه شب عاشورا شد. پدرم گفت: امشب بايد شما خانه بماني تا من مادرت و اعضاي خانواده را ببرم بالا محله. همه رفتند و من تنها ماندم. صداي عزاداران حسيني از محلههاي مجاور به گوشم ميرسيد، كلافه شده بودم و ديگر نتوانستم خودم را نگهدارم. از منزل تا بالا محله حدود دو الي سه كيلومتر بود. به تنهايي راه افتادم، از وسط مزارع برنج ميانبُر زدم، نه فكر حمله خوكهاي وحشي بودم و نه حيوانات ديگر. خودم را به مسجد بالا محله رساندم. پس از پايان ذكر مصيبت به سمت خانه راه افتادم، به مزارع برنج رسيدم، ديدم جلوي راه من نوري به رنگ مهتاب به صورت كله قندي روشن شد. اوّل خيال كردم دوچرخه است كه از پشت سرم ميآيد، برگشتم كسي را نديدم و اين در حالي بود كه من روضه را زمزمه ميكردم و گريه ميكردم و اين نور تا منزل همراهم بود. عزاداري آن شب به پايان رسيد، منتظر ماندم تا پدرم با اعضاي خانواده از مسجد آمدند. ديگر موقع خواب بود، خوابيدم. در عالم خواب ديدم كتابي در دست دارم كه در آن ذكر مصيبت امام حسين عليه السلام نوشته شده بود. مشغول خواندن شدم و حال خوشي داشتم، ناگاه ديدم روبروي من آقايي جليلالقدر همراه با دو نفر هستند كه يكي سمت راست و ديگري در سمت چپ آن آقا بودند كه هاتفي از بالاي سرم با اشاره به نفر وسط به من گفت: اين آقا را ميشناسي؟ گفتم: نه. گفت: اين آقا اميرالمؤمنين است آن هم امام حسن عليه السلام و آن ديگري آقا امام حسين عليه السلام.در اين بين اميرالمؤمنين عليه السلام مقابل من ايستاد و لبه آستين خود را بالا زد و به من فرمود: هر كسي اين فرزندانم را ياري كند من او را ياري خواهم كرد.
.
چنان صدايم به گريه بلند شد كه از شدّت گريهام مادرم از خواب بيدار شد و مرا صدا زد كه چه شده؟ از خواب بيدار شدم گفتم: چيزي نيست خواب ديدم! گفت: تو كه ما را كُشتي با اين خوابت.صبح شد بعد از نماز صبح موقع صبحانه پدرم پرسيد: ديشب چه خوابي ديدي كه همه را از خواب بيداري كردي؟ خواستم ماجراي شب گذشته را تعريف كنم كه من ديشب از منزل زدم بيرون، ترسيدم كتك بخورم، از طرفي دلم هم ميخواست كل ماجرا را براي پدر تعريف كنم. خلاصه دل به دريا زدم و كل ماجرا را براي پدرم تعريف كردم. پدر در حالي كه لقمه در دهانش بود بُغض گلويش را گرفت، با كمي مكث گفت: دوست داري بروي طلبه بشي؟من سري تكان دادم و اظهار موافقت كردم. پس از مدتي وارد حوزه علميه شهرستان رودسر شدم و كمكم با علما و مدرسين و طلّاب آشنايي بيشتري پيدا كردم.در دوران تحصيلي رفقا گاهي خوابهايي را ميديدند و براي هم تعريف ميكردند، در بسياري از موارد قبل از اظهارنظر كردن ديگران، من تعبير آن را ميگفتم و اين براي دوستان و حتي مدرسين تعجبآور بود كه يك طلبه مبتدي امثلهخوان بتواند اين گونه خواب تعبير كند. واقعيت آن بود كه خودم هم متوجه اين نكته نبودم كه چرا تعبير خوابها را ميفهمم تا اين كه يك روز يكي از اساتيد لمعه، تعريف از رؤياهاي صادقه و غيرصادقه به ميان آورد و قصه ابن سيرين كه من تا آن روز نشنيده بودم را تعريف كرد، تازه متوجه شدم كه تعبير رؤيا ميدانم. وقتي به حوزه علميه قم آمدم (به احتمال قوي سال ۱۳۴۷)، با مرحوم حجة الاسلام و المسلمين حاج [شيخ محمّد] فكور يزدي در حجره شيخ فضل الله نوري واقع در صحن مطهر حضرت معصومه عليها السلام آشنا شدم و با جنابشان اُنس گرفتم و
.
قضاياي شب عاشورا و كارخانه را برايش تعريف كردم. ايشان فرمودند: همه اينها را از آن دو شب به دست آوردي، مراقب باش كه از دست ندهي.در پايان مايلم يكي از رؤياهايي كه در محضر ايشان تعبير كردم را براي حضرتعالي تعريف كنم: در يكي از روزها كه جناب حاج فكور درسش تمام شد _ ايشان در مقبره حاج شيخ فضل الله رحمه الله رسائل تدريس ميفرمودند _ ، شخصي وارد حجره شد، سلام كرد و عرض كرد آقا من ديشب خوابي ديدم كه مرا پريشان كرده، لطفاً برايم تعبير كنيد. آقاي حاج فكور با اشاره به من فرمودند: خوابت را به اين سيّد بزرگوار صحيح النسب بگو، انشاء الله خير است، شايد ميخواست كيفيت تعبيرم را ببيند. آن شخص اينگونه خوابش را تعريف كرد: ديشب در عالم خواب ديدم يك درياچه نسبتاً بزرگ كه در ساحل آن درياچه پرندگان هوائي؛ مانند غاز، قو، مرغابي و چنگر مشغول آببازي و دانه جمع كردناند و در جنب اين درياچه، صحرائي بسيار وسيع و سبز و خرم، با درختان زيباست. به من گفتند اينها مال شماست، من از خوشحالي ميخواستم بال درآورم، در اين بين ديدم آب درياچه رو به نقصان گذاشت و آب آن به صورت گازوئيل و قير سياه در آمد و قُلقُل ميكرد و فرو ميرفت. تمام پرندگان مردند. نگاه به صحرا كردم ديدم تمام چمنها و درختها زرد شده و طراوت خود را از دست دادهاند. در حالي كه خيلي متأثر بودم از شدت ناراحتي از خواب بيدار شدم، من نگرانم كه نكند به اموالم صدمهاي بخورد!من گفتم: شما گناهي مرتكب شدي كه تمام حسناتت را نابود كردي. يك مرتبه مرحوم آقاي حاج فكور برآشفت و رو به آن مرد گفت: چه گناه بزرگي، از خدا نترسيدي؟ و دو بار گفت: زناي محصنه كردي، زناي محصنه كردي! آن مرد در حالي كه پريشان بود گفت: آقا خود زن از من خواست! آيا راهي هست من توبه كنم؟ خدا مرا ميبخشد؟
.
آقا فرمودند: برو غسل توبه كن و دو ركعت نماز بخوان و از خداوند بخواه كه تو را بيامرزد و از گناهت درگذرد. نكته قابل توجه اين كه مرحوم حاج فكور نوع گناه را فهميد، ولي حقير تنها ميدانستم كه او گناهي مرتكب شده، اما نوع گناه چيست و چه بود نفهميده بودم.همچنين رؤيايي كه جناب حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيّدعلي قاضي عسكر _ زيدَ عِزُّه _ ديده بودند بسيار درخور توجه است: ايشان براي اينجانب (نگارنده خاطره) تعريف فرمودند: خواب ديدم كه حاج آقاي ريشهري بين دو كوه، سقف زدند؛ سقفي كه بسيار جالب و درخور توجه بود؛ ولي سقف تكميل نشد و مقداري را هنوز سقف نزده بودند. من تعبير كردم: مراد از دو كوه شهر مكه و مدينه و مسقف نمودن آن به دست شما (جناب آقاي ريشهري) پوشش سياسي و اداره كردن حجاج در فضاي مكه و مدينه است، و امّا آن مقداري كه هنوز به اتمام نرسيده بود، از خواب بعدي ايشان تعبيرش واضح است؛ زيرا ايشان فرمودند در خواب ديدند حضرتعالي در كنار دريا مشغول نرمش و ورزش هستيد نه در خود دريا. اين به معني رها كردن مسئوليت است، انشاءالله جناب قاضي عسكر _ كه بعد از شما سرپرست حجّاج شدند _ تتمه سقف دو كوه را به اتمام ميرسانند؛ زيرا فرمودند من از سقفي كه حاج آقا ريشهري زده بودند، خيلي خوشم آمد و اين ميرساند كه راه و روش حضرتعالي را پيگيري خواهد كرد. در پايان از خداوند منان براي شما عزيزان كه جهت اعتلاي اسلام و انقلاب زحمت ميكشيد آرزوي توفيقات بيشتر و سعادت دارم.
.
۱ / ۱۰ثبتنام ذاكران سيد الشهداء عليه السلامدر يكي از ديدارهايي كه با يكي از مراجع تقليد معاصر _ كه شاگرد مرحوم آية الله سيد عبدالهادي شيرازي است _ داشتم، از ايشان پرسيدم: آيا از آية الله سيد عبدالهادي، كرامتي ديدهايد؟فرمودند: آقا سيد عبدالهادي خيلي مرد بزرگي بود، من خود از او كرامتي نديدم، اما واجد مطالبي بود، درسش از نظر كيفي نظير نداشت، پنج مجتهد مسلّم پاي درسش بودند، مانند: سيد علي بهشتي و شيخ عباس رُميثي، كه بعد از آل ياسين عربها به او رجوع كردند كه رساله بدهد، ولي او به سيد عبدالهادي ارجاع داد. مرحوم آقاي ميلاني هم همه بيتاش را بعد از سيد ابوالحسن به سيد عبدالهادي رجوع داد. هيچ هوسي در او نبود.ايشان وقتي نابينا شد، مرحوم آقا سيد جعفر شيرازي(1)فرعي از روي عروه ميخواند و ايشان بحث ميكرد _ مثل روزهاي بينائي _ من هم هميشه پهلويش مينشستم. آقا سيد جعفر شيرازي در تقوا و سكوت نمونه بود، آمد تهران و در تهران فوت كرد. خبر فوتش كه به آقا سيد عبدالهادي رسيد، سر در گوش من گذاشت و فرمود: اين قضيه را اكنون كه آقا سيد جعفر فوت شده ميگويم، تا بود نگفتم!
.
1) .. ايشان برادر آقا ميرزا مهدي شيرازي، و هر دو، برادر خانمهاي آية الله سيد عبدالهادي بودند.
يك شب خواب ديدم كه دو تا كرسي گذاشتند در بيروني منزل (همان بيروني كه درس ميگفت)، حضرت سيد الشهداء عليه السلام و حضرت عباس عليه السلام وارد شدند و روي اين دو كرسي نشستند، دفتري را حضرت عباس عليه السلام باز كرد و من اين دفتر را ميديدم. حضرت سيد الشهداء عليه السلام با اشاره به يكي از اسمهايي كه در آن دفتر بود، فرمود: «اين اسم را قلم بزن!» حضرت عباس عليه السلام هم آن نام را قلم زد. سپس فرمود: «جاي اين اسم، اسم آقا سيد جعفر را بنويس!» حضرت عباس هم نام آقا سيد جعفر را نوشت، دفتر را بست و رفتند.من از عظمت اين خواب تا صبح نخوابيدم، فردا وقتي آقا سيد جعفر آمد گفتم: آقا سيد جعفر، من ديشب خوابي ديدم و از عظمت آن تا صبح نخوابيدم، زود قضيه را بگو و خواب را براي ايشان بيان كردم.آقا سيد جعفر منقلب شد و گفت: من ديشب در حرم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بودم، پس از بيرون آمدن به اين فكر افتادم كه من يك عمر براي امام حسين عليه السلام گريه كردم، ولي كسي را نگرياندم و اين اجر نصيب من نشده، اين فكر مرا مشغول كرد، ديشب هم شب اوّل محرم بود، رفتم گشتم و كتاب جلاء العيون مجلسي قدس سره را پيدا كردم، آمدم خانه زن و بچهام را دور هم جمع كردم و گفتم از امشب من روضه ميخوانم، شما هم گريه كنيد.اين خواب را آقا سيد عبدالهادي همان شب ديده بود!(1)
.
1) .. گفتني است آية الله سيد جعفر شيرازي در حرم مطهر حضرت عبدالعظيم عليه السلام نزديك مرقد ابوالفتوح رازي دفن شده است.
۱ / ۱۱بازديد امام رضا عليه السلام از زائر مخلص و متّقيحجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي محسن قرائتي در سخنراني روز يكشنبه مورخ ۲۰/۱۰/۱۳۸۳ كه در جمع زائران حرم نبوي در بعثه مقام معظم رهبري ايراد كرد، به نقل خاطرهاي از شهيد حاج شيخ حسن بهشتينژاد، امام جمعه موقت اصفهان، پرداخت و چنين گفت: اوايل انقلاب و در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان، منافقين در خانه حاج حسن بهشتينژاد امام جمعه موقت اصفهان را زدند و ايشان و يك بچه دو سه ساله را در يك لحظه كشتند. من حدود هفده سال همشاگردي حاج آقا حسن بودم و از اوّل طلبگيمان با هم بوديم. پدر ايشان به نام حاج آقا مصطفي بهشتي، پدر شوهر همشيره دكتر بهشتي، از اولياي خدا و از جمله علماي اصفهان محسوب ميشد.حاج آقا حسن نقل ميكرد كه پدرشان همراه يك گروه براي زيارت بارگاه امام حسين عليه السلام عازم كربلا ميشود. در لب مرز رئيس گمرك ميگويد كه: ميخواهم خانمت را ببينم تا او را با عكسش تطبيق دهم. اين حرف به حاج آقا مصطفي بهشتي برميخورد و ميگويد: يك خانم بيايد و اين تطبيق را بدهد. اما مسؤول گمرك ميگويد: نه! خودم ميخواهم اين كار را بكنم.اين مسئله باعث ناراحتي شديد اين عالم متقي ميشود و ميگويد: من اجازه نخواهم داد شما خانم مرا ببيني.
.
او هم ميگويد: من هم نميگذارم كربلا بروي.بقيه افراد، خانمشان را نشان گمركچي دادند و ايشان هم به مدت سه روز صبر ميكند و سرانجام لب مرز «السلام عليك يا ابا عبدالله» ميگويد و به منزل آية الله اشرفي اصفهاني در كرمانشاه برميگردد. ايشان از او ميپرسد كه چرا نرفتي و او پاسخ ميدهد كه لب مرز به چنين مسئلهاي برخورديم و ديديم كه اين زيارت همراه با گناه است، لذا از خير زيارت گذشتيم.او بعداً عازم اصفهان ميشود و آنجا هم از او سؤال ميكنند و او قصه را تعريف ميكند.آقازاده او (شهيد حاج حسن بهشتي) ميگويد: آقاياني كه رفتند كربلا، دسته جمعي برگشتند و به منزل پدرمان آمدند. من نميدانم كربلا چه صحنهاي بوده، خصوصياتش را براي ما نگفتند كه چه بوده است، اما همهشان آمدند منزل پدرم و گفتند كه ما به كربلا مشرف شديم و حاضريم ثواب كربلايمان را به شما بدهيم و شما ثواب كربلاي نرفتهتان را به ما بدهيد.اين آدم باتقوا (حاج آقا مصطفي بهشتي) بعداً موفق به سفر مشهد ميشود و برميگردد و مدتي زندگي ميكند و سپس بيمار ميشود و از دنيا ميرود.شهيد حاج حسن آقا بهشتي امام جمعه موقت اصفهان به من (قرائتي) ميگفت: لحظهاي كه پدرم جان ميداد من بر بالين او تنها بودم. نفس آخر را كه كشيد به ساعت نگاه كردم و روي يك كاغذ نوشتم مثلاً دوشنبه ساعت دو و بيست دقيقه بعد از نيمه شب و آن را توي جيبم گذاشتم و فاميلها را از خواب بيدار نكردم. مقداري گريه كردم و قرآن خواندم و پارچهاي را روي او كشيدم. فردا فاميل جمع شدند و چون از محبوبين اصفهان بود، مراسم تشييع جنازه و دفن و كفن و ختم را با شكوه برگزار كرديم.حاج حسن آقا بهشتي به من گفت: بعد از مدتها يك جواني به من رسيد و گفت كه پدر شما يك چنين شبي و چنين ساعتي و چنين دقيقهاي جان داده است. من
.
بلافاصله مچ او را گرفتم و گفتم كه: شما كي هستي و اين ساعت و دقيقه را از كجا ميگويي؟آن جوان در برابر اصرار و پافشاري من گفت: واقعش من در عالم خواب رفتم زيارت امام رضا عليه السلام، وقتي كه داشتم وارد حرم ميشدم امام رضا عليه السلام از ضريح بيرون آمد و رفت. من گفتم آقا كجا داريد ميرويد؟ ما زوار شما هستيم. حضرت فرمود: «هر فرد بااخلاص و باتقوايي كه زائر ما باشد، در دقيقه آخر حيات، ما به بازديد او ميرويم. حاج آقا مصطفي بهشتي از علماي اصفهان است و الآن دقيقه آخر عمر اوست. ميروم اصفهان و برميگردم».اين جوان اضافه كرد: من هم نميدانستم كه حاج آقا مصطفي بهشتي كيست. بعد از خواب پريدم و چراغ را روشن كردم و سخناني كه از امام رضا عليه السلام شنيده بودم روي كاغذ نوشتم و ساعت را هم ثبت كردم، مثلاً دوشنبه ساعت دو و بيست دقيقه بعد از نيمه شب. حاج حسن آقا بهشتي گفت كه من هم نوشتهام را درآوردم و ديدم كه مو نميزند!
.
۱ / ۱۲مسلمان شدن زائر مسيحي امام رضا عليه السلامآقاي صديقزاده كه براي انجام كاري از طرف سردار افشار(1)به اينجانب معرفي شده بود، ضمن مطالبي داستان مسلمان شدن همسر مسيحي خود را _ كه از كرامت امام رضا عليه السلام بود _ نقل كرد، من از او خواستم اين جريان را بنويسد. متن نوشته او اين است: بنده در سال ۱۹۶۲ ميلادي بعد از سه سال زندگي، كار و تحصيل در دانشكده فني آلمان در شهر آخن، جهت ادامه تحصيل و كار، به سوئد، كشوري كه در آن زمان فقط سي نفر ايراني در كل آن زندگي ميكردند (در حال حاضر ۱۰۰ هزار نفر)، مهاجرت كردم. بعد از چندي در يك موقعيت استثنايي با خانم گرتا هايستر آشنا شدم. پس از مدتي كه شناخت كامل از همديگر پيدا كرديم، تصميم به ازدواج گرفتيم و طبق مراسم رسمي به عقد هم درآمديم. حدود يك سال و اندي بعد، ايشان كه خيلي كنجكاو و حسّاس با من سفر ميكرد، مرا وادار كرد به اتفاق هم به ايران سفر كنيم. پس از مدتي با ماشين عازم ايران شديم. در طول مسافت هشت هزار كيلومتري و عبور از نه كشور، گاهي براي وي از
.
1) .. سردار عليرضا افشار، فرمانده اسبق بسيج. ظاهراً در آن تاريخ، ايشان معاون فرهنگي و تبليغات دفاعي ستاد كلّ نيروهاي مسلّح بود.
مباني و شريعت دين مبين اسلام سخن ميگفتم. كم كم وي به روش و منش و سيره پيغمبر اسلام صلي الله عليه وآله و امامان عليه السلام علاقهمند شد و از روي كنجكاوي و روشنفكري خاص خودش سؤالاتي ميكرد، تا جايي كه بعد از ورود به تهران از من خواست كه يك كتاب به زبان انگليسي يا آلماني در خصوص زندگاني حضرت محمّد صلي الله عليه وآله تهيه كنم. تهيه چنين كتابي در آن زمان كار سادهاي نبود، اما بالاخره تهيه شد و او تمام كتاب را در مدّت كوتاهي با اشتياق مطالعه كرد. بعد از من خواست كه به مشهد مقدّس سفر كنيم. من هم منتظر چنين پيشنهادي از طرف وي بودم. اتومبيل را جهت فروش گذاشتم تهران و با هواپيما عازم زادگاهم مشهد مقدّس شديم. در مشهد استقبال خيلي خوبي از ما شد، به خصوص كه يك خانم اروپايي به مشهد مقدس آمده، كه كمتر در ۴۲ سال قبل سابقه داشت.با اين كه منزل پدري ما خيلي معمولي بود، ولي به قدري اين خانم متموّل و روشنفكر بيريا و بيآلايش بود كه گويي ساليان دراز اين ساده زيستي جزو فرهنگ اوست. او چنان در مدّت كوتاه خودش را با محيط و موقعيت و جوّ خانواده ما وفق داد كه همه اعضاي خانوادهام وي را دوست ميداشتند، مثلاً هر وقت غذا ميخورد، با اتيكت(1)ما رفتار و به معيارهاي ما توجه ميكرد و بشقاب خودش را ميشست، ولي مادرم ناراحت بود و معتقد بود كه ظروف نجس ميشود. خانم گرتا چنان تحت تأثير قرار گرفته بود كه روز به روز به يكايك اعضاي خانواده ما مأنوستر ميشد.روزي خانم گرتا به من پيشنهاد كرد كه علاقهمندم حضرت رضا عليه السلام را زيارت كنم، من كه منتظر چنين پيشنهادي بودم قبول كردم كه فردا صبح بعد از نماز به حرم حضرت رضا عليه السلام مشرف بشويم، روز قبل همه خانمهاي خانواده ما سعي كردند كه پوشش اسلامي را به وي بياموزند.
.
1) .. اتيكت: ادب و شعور اجتماعي.
از در ورودي جنوب صحن سقاخانه وارد حرم شديم. خانم گرتا به قدري تحت تأثير جو و فضاي روحاني و ملكوتي رواقها قرار گرفته بود كه وقتي بالاسر حضرت پشت پنجره فولاد مشغول خواندن كتاب دعا بودم، متوجه شدم كه اشكهايش از زير عينكش جاري شده است. به من گفت: تا اين سن، اين قدر منقلب نشده بودم و اشكم جاري نشده بود. بعد از طواف از طريق مسجد گوهرشاد، از درب جنوب، وارد فلكه دور حرم شديم. در اين موقع متوجه شدم كه خانم گرتا خم شد و از روي زمين چيزي را برداشت، از وي پرسيدم: چي پيدا كردي؟ جواب داد: اين يك انگشتر است كه امام به من هديه كرده. گرفتم و نگاه كردم، يك انگشتر نقره بود با نگين عقيق ارزشمند يماني. انگشتر را از من گرفت و گفت: ببين كاملاً اندازه انگشت من است، امام اندازه انگشت مرا ميدانسته.رسيديم منزل، سر صبحانه جريان انگشتر را براي اعضاي خانواده شرح دادم، همگي از ايمان و صفاي وي سخن گفتند. فردا صبح كه از خواب بيدار شد، مرا صدا كرد و گفت: ديشب خواب ديدم كه يك مرد بلند قامت خوش اندام با يك عمامه سبز و چهره بشاش در حالي كه نور از سر و صورت ايشان ساطع ميشد به من سلام كردند و من جواب دادم، ايشان به من گفتند: «بانو شما از راه خيلي دور به زيارت ما آمدي، بر ما نيز طبق سنت و مباني اسلامي وظيفه و تكليف است كه بازديد پس بدهيم. حال ما به بازديد آمدهايم، از ما چه حاجتي داري بگو ما برآورده كنيم.» من هم حاجتم را بيان كردم و ايشان حاجتم را برآورده كردند، ولي هر چه اصرار كردم كه چه حاجتي، جواب داد اين موضوع سرّي است بين من و امام.آن روز پدرم از حضرت آية الله سيّد هادي ميلاني وقت گرفت، به اتفاق رفتيم خدمت ايشان و مراسم تشرّف به اسلام انجام شد. اسم گرتا شد فاطمه، سپس
.
كتابهاي متعددي به زبان انگليسي و آلماني براي ايشان تهيه كردم و بعد از يك هفته رفتيم تهران و ايشان عازم سوئد شد. بعد از مدّت چند ماه من هم عازم سوئد شدم. پيش از رفتن تمام پولي را كه گرتا به ايران آورده بود، برايش مال التجاره خريدم و فرستادم، اين مال التجاره سه برابر سود كرد.خانم گرتا (فاطمه) از اين كه به دين اسلام درآمد، هميشه مباهات ميكرد. در يك سفر تجاري كه به شانگهاي چين رفته بودم، موقع مراجعه شنيدم كه گرتا در اثر عارضه قلبي در بيمارستان بستري شده و متأسفانه بعد از چند روزي فوت كرد. عارضه قلبي در خانواده ايشان ارثي بود.
.
۱ / ۱۳شفا يافتن بيمار سرطاني با عنايت امام رضا عليه السلامدر ديداري كه با آقاي دكتر محمد اسماعيل اكبري(1)در ايام حج داشتم، ايشان دو خاطره بسيار آموزنده از دو بيمار نقل كرد. من از ايشان خواستم كه آنها را مكتوب كند. متن نوشته ايشان در مورد شفاي يك بيمار سرطاني چنين است: اگر چه در طول عمر سي و چند ساله طبابت خود موارد عديدهاي از بهبودي بيمار، خارج از عرف علمي پزشكي ديدهام، اما دو مورد(2)كه مستندات علمي كافي داشت را بيان ميكنم و از اين كه اين مستندات به موقع ضبط و ثبت نشدهاند متأسفم.در زمستان سال ۱۳۵۶، بنده دستيار رشته جراحي بودم. يك روز صبح كه با اتومبيل شخصي وارد بيمارستان فيض اصفهان ميشدم، در دهانه درب ورودي پيرمردي را ديدم كه با خانم جواني مضطرب ايستاده است. نگهبان با تندي او را از مسير دور كرد تا بنده وارد شوم، پس از پارك ماشين به سوي او آمدم و متوجه شدم كه دخترش بيمار است.
.
بيمار را به داخل بخش هدايت كردم تا معاينه شود، معلوم شد خانمي است حدود سي ساله، داراي دو فرزند كه دچار تومور بدخيمي در مثانه بوده، يك بار تحت عمل جراحي قرار گرفته، ولي بهبودي نيافته است و امروز با عود تومور در ديواره شكم به صورت گل كلمي (Vegetation) مراجعه كرده است كه مورد پذيرش واقع نشده است. اين بيماري موجب مطلقه شدن ايشان از سوي همسرش شده است، و پدر سالمندش از او و فرزندانش نگهداري ميكرد.بيمار را با كمك آقاي دكتر سيد مهدي ابطحي _ كه دستيار اورولوژي بود _ معاينه كرديم و معلوم شد كه واقعاً اقدام جراحي ديگري نميتوان براي بيمار انجام داد، وقتي پيرمرد اين بيان را شنيد، باز هم گريه كرد و مستأصل ميپرسيد: من چه كنم؟ نهايتاً گفت اگر ميتوانستم به مشهد بروم، او خوب ميشد. اقدامات لازم براي سفر ايشان و دخترشان به مشهد مقدس انجام شد و به او قول دادم كه پس از بازگشت از مشهد براي او وقت راديوتراپي بگيرم، شايد انشاءالله نتيجه بخش باشد. لازم به ذكر است كه حدود بيست سال قبل امكانات شيمي درماني و حتي راديوگرافي براي معاينه سرطان كمتر از امروز بود، اما در تكنيكهاي جراحي تفاوتهاي محسوسي وجود ندارد.مدتي (شايد دو هفته) بعد، روزي در بخش جراحي همان بيمارستان، پيرمرد را ديدم كه به دنبال من ميگشت. از او حال دخترش را پرسيدم، گفت: بحمدالله بهتر است و زخمش خوب شده است. بيمار را معاينه كردم. در كمال ناباوري، اثري از توده زخمي داخل شكاف جراحي روي شكم نبود و در معاينه هم توده ديگري به دست نميخورد. از آقاي دكتر ابطحي خواهش كردم بيمار را معاينه كرد، او هم جز تعجب نكتهاي به زبان نياورد. در بررسيهاي راديولوژيك بعدي هم نكته مرضيِ واضحي پيدا نكرديم.براي ما يقين بود كه قلب پاك پيرمرد و استيصال خانواده، كار خودش را كرده است و مولايمان امام رضا عليه السلام گوشه چشمي به بيمار داشته است.
.
۱ / ۱۴دلجويي از زائر معترضبرادر عزيز و بزرگوارم حجة الاسلام و المسلمين محمدي گلپايگاني رئيس دفتر مقام معظم رهبري خاطرهاي را از حجة الاسلام سيد علي ميرلوحي درباره كرامتي از حرم مطهر عسكريَّين نقل كرد و بعد، لوح فشرده (CD) آن را براي اينجانب فرستاد كه حاوي متن سخنان آقاي ميرلوحي بود بدين شرح: (1)روز پنجشنبه صبح رفتيم سامرا. يك حجره توي مدرسه علميه گرفتيم كه چند روز هم سامرا بمانيم. بعد رفتيم زيارت. قبل از ظهر رسيديم به صحن مطهر امام حسن عسكري و امام علي النقي عليهما السلام و زيارت خوانديم. حرم اين قدر خلوت بود كه فقط چند تا گنجشك لب ضريح اين امامان نشسته بودند و حتي يك نفر هم از ايران نبود. بعد از زيارت هم نهار صرف كرديم و كمي استراحت كرديم.براي شب جمعه قدري گوشت تهيه كرديم و عصر، گوشتها را بار گذاشتيم و گفتيم ميرويم حرم از حرم كه برگشتيم نان هم ميگيريم و ميرويم براي صرف شام.
.
1) .. حجة الاسلام آقاي ميرلوحي متولد سال ۱۳۰۴ شمسي ساكن جوي آباد از توابع خميني شهر اصفهان است. گفتني است كه متن سخنان ايشان ويراستاري شده است، ضمناً تاريخ اين كرامت مشخص نشده، ولي از متن سخنان ايشان معلوم ميشود كه اين حادثه مربوط به قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و پيش از تخريب مدرسۀ علميه شيرازي در سامرا بوده است.
رفتيم حرم چند مرد، زن و بچه عرب در چند جاي اطراف صحن مطهّر نان ميفروشند. در آنجا دكان نانوايي نبود، نان را بستهاي آورده بودند و هر كسي ميخواست از اينها ميگرفت. من به رفيقم گفتم: قبل از اين كه برويم حرم مقداري نان تهيه كنيم. گفت: نه، حالا برويم حرم، نان تا هر موقع بخواهيم هست. اوّل مغرب بود و نماز جماعتي هم تشكيل نميشد، ما بوديم و حرم؛ ما دو نفر. وارد حرم شديم و آداب زيارتي و نماز را به جا آورديم. به رفيقم گفتم: فلاني، در السنه عوام مصطلح است ميگن سي سال به سي سال، يك مرتبه شنبه به نوروز ميافتد، اين حرم توفيق الهي بوده كه نصيب ما شده، موقعي آمديم كه اين قدر خلوت است، والاّ از كثرت جمعيت نه انسان حضور قلب پيدا ميكرد و نه دستش به ضريح ميرسيد يا ضريح را ميبوسيد، من به اين آساني از اين حرم بيرون نميآيم، تا رمق دارم و زبان در دهانم نخشكيده است، امشب ميخواهم اينجا بمانم و دعا بخوانم.رفيقم گفت: خيلي خوب اختيار با شماست. ما آن طور كه برايمان ميسّر بود زيارت عاشورا، زيارت جامعه كبيره، دعاي عاليةُ المضامين و زيارت خود امامان را انجام داديم و در سرداب مقدّس امام زمان هم نماز و اعمالمان را انجام داديم، طوري كه واقعاً خسته شديم، دوستم گفت كه من خسته شدم بلند شو برويم، گفتم حالا برويم.وقتي آمديم بيرون از صحن، ديديم كه نه دكاني باز است، نه آدمي ديده ميشود و نه ناني وجود دارد، فهميديم دير شده، دكّانها را بسته اند و رفتهاند. عجب! چه كار كنيم؟ اين طرف و آن طرف هم كسي نبود ازش بپرسيم. مانده بوديم كه نان را از كجا تهيه كنيم.آمديم به طرف مدرسه، در حدود ۸۰، ۹۰، ۱۰۰ متر فاصله، ديديم يك دكان باز است و آدم تنومند و قوي هيكلي كه يك چوب بزرگ دستش بود، روي يك چارپايه جلوي دكان نشسته و صاحب دكان هم در مغازه است. از دكاندار پرسيدم: اينجا نان گير نميآيد؟
.
گفت: نه اينجا دكّان نانوايي ندارد، نان همان مغرب، خلاص ميشود.ما مأيوس شديم و برگشتيم كه برويم، چند قدم كه رفتيم يك وقت ديديم آن مرد تنومند گفت: بيا بيا.ايستاديم. گفت: نان ميخواهيد؟گفتيم: بله.گفت: دنبال من بياييد.گفتيم شايد دكاني، خانهاي، جايي دارد، ما دنبالش راه افتاديم، از كوچه اصلي ما را داخل يك كوچه فرعي برد، از آن كوچه فرعي دوباره بردمان توي يك كوچه ديگر، از آن كوچه ما را برد داخل يك كوچه ديگر كه ديديم برق هم نيست، يك وقت ديديم دارد ما را به طرف شط ميبرد. به سيد گفتم: اين داره ما را كجا ميبره، ما دو تا غريب، اينجا هم نه چراغ است، نه دكان، نه خانه، نه ساختمان؟! نبرد ما را بزند، بكشد و بيندازد توي شط؟! او گفت: من هم همين را ميخواستم بگويم.گفتم: برگرد تا برويم.ما برگشتيم كه برويم، يك چند متر كه فاصله گرفتيم، آن مرد عقب سرش را نگاه كرد ديد ما نيستيم، رو كرد به طرف ما و به عربي گفت: نترسيد، نترسيد كجا ميرويد، بايستيد. ما بنا كرديم دويدن، او هم پشت سر ما ميدويد، توسل به امامان پيدا كرديم و بدنمان هم ميلرزيد، غرق عرق از ترس، ميترسيديم برويم داخل كوچهاي كه بنبست باشد، آمديم تا رسيديم به يك كوچه اصلي كه مصادف بود با صحن مطهر امامان. از ترس گويا نيمه جان شده بوديم. يك وقت ديدم سيد بزرگواري كه رفيق ما بود عصايش را برداشت و مقابل صحن با صدايي بلند خطاب به امام حسن عسكري و امام علي النقي عليهما السلام گفت:
.
آهاي امام حسن عسكري! آهاي امام علي النقي! آهاي امام زمان! اين رقم مهماننوازي ميكنيد؟ ميخواستيد ما را به كشتن بدهيد؟! ما از چهارصد فرسخ راه آمديم، خواستيد ما را به كشتن بدهيد؟ اگر رسيدم به نجف، شكايتتان را به جدّتان علي بن ابيطالب ميكنم. اگر رفتم كربلا چه ميكنم و... .من درِ دهن ايشان را گرفتم و گفتم: اي مرد خداشناس! مگر با بچه صحبت ميكني؟! چي چي ميگي؟ براي چه ميگي؟ براي نان ميگي كه نان، امشب نيست؟! گفت: نه، من دو روز و سه شب نخورم، گرسنه نميشوم، اما ميهمان سه امام باشيم، سر بيشام زمين بگذاريم كه هيچ، ما را براي كشتن ببرند؟! من از اين امامها گله دارم. به هر وسيلهاي بود، او را ساكت كردم و به زور كشيدم و بردم مدرسه. در زديم، باز كردند، رفتيم داخل اطاق. به رفيقم گفتم: اي مرد بزرگوار! مگر خبر نداري كه امام، زنده و مرده ندارد؟ چرا اينجور با امام صحبت كردي؟ من بدنم دارد ميلرزد!گفت: من عيب ميدانم، من بايد بميرم كه مهمان سه امام باشيم و اين قدر وحشت كنيم!گفتم: خدا كريم است. درِ قابلمه را باز كرديم ديديم كه گوشتها سوخته و جزغاله شده. چاي را آماده كرديم و خورديم. يك وقت ديديم كسي در اطاق را ميزند: حاج آقا، حاج آقا! در چوبي بود، كُلوني داشت من بلند شدم در را باز كردم. تا در را باز كردم ديدم حاج شيخ عبدالرسول، اهل اصفهان است. ما ايشان را ميشناختيم، مردي بزرگوار و اهل علم و تقوا بود و در زهد و ورع، شهره آفاق و در اصفهان به نيكي معروف بود.در را باز كرديم و گفتيم: بسم الله، بفرمائيد. تشريف آوردند. مصافحه كرديم و نشستند. براي شيخ عبدالرسول، مشكلات راه و آنچه امشب پيش آمده بود را توضيح داديم. او گفت: اينجا افراد متعصبي دارد، بعضيهايشان ثواب ميدانند شيعه را
.
بكشند. عمر شما دو نفر باقي بوده است وگرنه آن شخص درباره شما سوء نيت داشته. ميآمديد مدرسه نان پيدا ميشد.گفتيم: نميدانستيم در مدرسه نان هست. براي ايشان چاي ريختيم، گفت: نميخواهم. رفيق ما سيگار ميكشيد، يك بسته پنجاهتايي باز كرد جلو گذاشت، گفت: من اهل دود نيستم. گفتيم: شما كجا تشريف داريد؟ كجا بوديد؟گفت: من گاهي در همين مدرسه هستم، گاهي توي صحن هستم، گاهي توي حرم، [خلاصه] همين جا هستم.قدري از اين صحبتها كردند، نه چاي خوردند نه سيگار كشيدند.گفتيم: انشاءالله فردا خدمت شما خواهيم رسيد، خداحافظي كردند و رفتند. وقتي ايشان از حجره بيرون رفتند، شايد به اندازه نيم دقيقه هم طول نكشيد، ديديم دو مرتبه در زده شد، كلون در را انداخته و نشسته بوديم، دوباره در را باز كرديم ديديم شيخ عبدالرسول سفرهاي كرباسي دستش است. گفت: اين هم نان، من گفته بودم توي مدرسه نان پيدا ميشود، بستانيد كه سر بيشام زمين نگذاريد، شما ميهمان امام بوديد.گفتم: دست شما درد نكند. ما كه نگفتيم نان ميخواهيم.گفت: نه، بستانيد. بعد، خداحافظي كرد و رفت.ما سفره را باز كرديم ديديم يك دسته نان بود. شمرديم چهارده تا بود و به هر كدام كه دست ميزدي آنقدر داغ بود كه دست را ميگزيد، گويي الآن از توي تنور درآورده بودند. ما متوجه نشديم كه اين نان كجا بوده، در داخل مدرسه كه نانوايي نيست، بر فرض كه تنور نانوايي باشد، چطور چهارده نان با اين سرعت تهيه شد! از آن نان شام خورديم، ولي متوجه اين معنا نشديم.
.
قبل از صبحانه رفتيم حرم و برگشتيم. بعد از ناشتايي به رفيقم گفتم: برخيز برويم به سراغ شيخ عبدالرسول ببينيم حجرهاش كجاست.از طلبههاي مدرسه پرسيديم كه حجره شيخ عبدالرسول كدام است؟ گفتند: كدام شيخ عبدالرسول؟ مدرسه علميه سامرا دو طبقه بود، از هر كس پرسيديم گفتند اصلاً كسي كه طلبه باشد و اهل ايران و اصفهان هم باشد اينجا نداريم. ابداً متوجه واقع مطلب نبوديم. بالاخره پس از چند روز آمديم ايران. از آنجا كه شيخ عبدالرسول را ميشناختيم گفتيم ميرويم به سراغ آقا شيخ عبدالرسول تا از خود ايشان جريان را بپرسيم. رفتيم خانه ايشان، در زديم، ايشان با يك تا پيراهن از منزل بيرون آمدند، سلام و تعارف و مصافحه و معانقه كرد و گفت: بفرمائيد. گفتيم: شما كي تشريف آورديد؟گفتند: از كجا؟گفتيم: از عراق.گفت: من عراق نبودم.گفتيم: مگر شما نبوديد سامرا آن شب براي ما نان آورديد؟وي با تعجب پرسيد: من؟! جريان چيست؟! من هشت يا ده سال قبل از اين، سفري رفتم عراق براي زيارت، پس از آن اصلاً عراق نرفتهام. نه! من نبودم.ما جريان را براي ايشان توضيح داديم.ايشان با گريه گفت: «من بودم براي شما نان آوردم؟ من آوردم؟ من بودم؟ بنا كرد زارزار گريه كردن، كه: من چنين لياقتي داشتم كه آن كه براي شما نان آورده است به صورت من خودش را به شما نشان داده؟ من و چنان لياقتي؟! من بايد تا پايان عمرم بروم آنجا و تا آخر عمر آنجا باشم و همان جا دفن بشوم» و همين كار را هم كرد. ما تازه بيدار شديم كه اي داد بيداد... ما هنوز نفهميدهايم آن شخص كه بود؟!به هر حال، ما سفرهاي كه نانها در آن بود را نصف كرديم، نصف آن را رفيقم برداشت و نصف آن را من برداشتم تا در كفنم بگذارند، اما در نقل مكاني كه براي
.
رفتن به منزل جديد داشتيم، متوجه نشدم آن سفره چه شد. اين جريان را براي [مرحوم] آية الله سيد اسماعيل هاشمي نماينده اصفهان در مجلس خبرگان گفتم. ايشان از من خواست قدري از آن سفره را براي ايشان ببرم، ولي هر چه جستجو كردم آن را نيافتم.»
.
۱ / ۱۵بركت توبه حقيقييكي از خطباي معروف ضمن سخنراني در حسينيه كوثر،(1)كرامتي از امام عصرعجل الله تعالي فرجه در مورد طلبهاي نقل كرد، از ايشان پرسيدم منبع اين داستان كيست؟ ايشان خطيب ديگري را معرفي نمود. از او هم منبع خبر را پرسيدم، گفت: اين ماجرا را از يكي از مراجع تقليد معاصر، در زماني كه ايشان در مشهد منبر ميرفت شنيدم. به دليل اهميت موضوع، خدمت آن مرجع عاليقدر رسيدم،(2)و خبر منسوب به ايشان را نقل كردم. ايشان منكر مطلب شد و فرمود: آنچه من نقل كردهام چيز ديگري است كه شايد آنان اشتباه نقل كردهاند، سپس ايشان جريان ديگري را نقل كردند كه خلاصه آن اين است: اين قضيه را من بلاواسطه از آقاي خويي(3)نقل ميكنم و ايشان هم بيواسطه از آقاي شيخ محمد حسين اصفهاني و ايشان هم از صاحب اصلي ماجرا.قضيه چنين بوده كه يكي از دهات شاهرود ملّايي داشته كه فوت ميكند، پس از او پسرش آخوند آن محل ميشود. وي با اينكه بيسواد بوده، همه امور ديني آن محل را اداره ميكرد و تنها چيزي كه از پدر برايش مانده بود، اين بود كه روزهاي جمعه غسل جمعه ميكرد!
.
يك روز به آينه نگاه ميكند ميبيند موي سفيد در ريشش پيدا شده، متنبّه ميشود كه مردم در اين مدت هر مسئلهاي از من پرسيدند، هر چه به نظرم آمد، گفتم، در هر امري دخالت كردم، الآن وقت مرگ است، چه كنم؟! آنجا بيچاره ميشوم، آينه از دستش ميافتد.پس از اين ماجرا، براي جبران مافات، مردم محل را جمع ميكند و منبر ميرود و ميگويد: ايها الناس! داستان من چنين بوده. هر چه گفتم بيخود گفتم. هر مسئلهاي كه پرسيديد و من جواب گفتم، اساسي نداشت. هر چه از شما گرفتم به ناحق بود! اين من و اين شما! هر كاري ميخواهيد بكنيد!مردم به او هجوم بردند، آب دهن به او افكندند، زدند و مجلس به هم خورد.او آمد به منزل، به زن و بچهاش گفت ديگر من نميتوانم اينجا بمانم، من ميروم و شما را به خدا ميسپارم.سر به بيابان گذاشت، گرسنه و تشنه، هر جا ميرسيد، نان خشكي پيدا ميكرد، ميخورد تا رسيد به تهران. خود او نقل ميكند كه وقتي به تهران رسيدم، همه غمهاي عالم به دلم هجوم آورد، با خود گفتم آن گذشتهام، اين هم آخرتم و اين دنيا! وقتي بيچاره شدم، ديدم يك نفر كنارم راه ميرود، نگاهي به من كرد و گفت: غصه نخور! ديدم ديگر هيچ غصهاي ندارم، بعد به من فرمود: ميروي فلان مدرسه (نشاني داد) به خادم ميگويي كه به تو اتاق بدهد، ميدهد! بعد ميروي پيش فلاني _ كه اوّل فقيه شهر بود _ ميگويي برايت شرايع تدريس كند، بعد ميروي پيش فلان حكيم _ كه او هم اوّل حكيم شهر بود _ ميگويي كه منطق برايت بگويد، هر وقت هم دلت گرفت من حاضرم.وي نزد خادم مدرسه رفت، فوري حجرهاي در اختيارش گذاشت. پيش فقيه و حكيم رفت و درس را نزد آنها شروع كرد (گويا خود حاج شيخ محمد حسين اصفهاني هم نزد آن حكيم، حكمت خوانده بود). روزي به استاد ميگويد شما همسر
.
صيغهاي گرفتهاي و او هم كتاب را گذاشته در دولابچه(1)و شما بيمطالعه براي من درس ميگويي.استاد، بهت زده ميشود، كه اين شخص كيست كه اسرار زندگي مرا ميداند. از وي ميپرسد كه: شما كي هستيد؟ وي ماجراي خود را ميگويد، استاد دست وي را ميبوسد و براي وي خضوع ميكند، شاگرد، متحير ميشود كه اين يعني چه؟!استاد ميگويد: من از تو فقط يك درخواست دارم، فقط پنج دقيقه از آن آقا براي من وقت بگير كه من خدمتش برسم. وي ميگويد: اين كه مشكل نيست، من هر وقت بخواهم او وقت ميدهد، هر چه بگويم گوش ميدهد.استاد گريه ميكند و التماس ميكند كه براي من وقت بگير، ولي او متوجه اهميت موضوع نميشود... . بار ديگر كه او را ميبيند، ميپرسد چه شد؟ پاسخ ميدهد: از اينجا كه رفتم، خواستم، آقا حاضر شد، من هنوز چيزي نگفته بودم كه ايشان فرمود كه به ايشان بگو: آن كاري (توبهاي) كه تو كردي، اگر او انجام دهد، ما خودمان ميآييم. نميخواهد وقت بگيرد.در ادامه، استاد ميگويد: درس را شروع كنيم؟ ميگويد: آقا فرمود: درس لازم نيست و خداحافظي ميكند و ميرود و ديگر ديده نميشود.پس از اين ماجرا براي آن استاد هم انقلابي روحي پيدا شد و اعتزال پيشه كرد.
گزارشي ديگر از اين ماجرانگارنده (ريشهري) ميگويد: اين داستان، شباهت فراواني دارد به ماجرايي كه در كتاب شرح احوال حضرت آية الله اراكي از ايشان نقل شده؛ بلكه ظاهراً دو گزارشِ
.
1) .. دوُلا بْچه: گنجۀ كوچك.
متفاوت از يك واقعه است. متن گزارشي كه آية الله حاج شيخ محمد علي اراكي _ رضوان الله عليه _ نقل كرده اين است: «نقل كرد جناب مستطاب شريعتمآب آقاي حاج شيخ محمّد باقر(1)سلّمه الله، نجل نبيل مرحوم خلد آشيان حاج محمّد ابراهيم خونساري طاب ثراه از جناب مستطاب علّام فهّام آخوند ملّا محمّد علي سلّمه الله، ساكن در قريه بازنه، بعد از آن كه تعريف از فضل ايشان در معقول و خصوص تقواي ايشان نمودند و گفتند كه در نجف اشرف درس ميخوانده در محضر مرحوم آخوند [خراساني] و مرحوم آميرزا محمّد باقر اصطهباناتي، منقول را و نقل كرد كه ايشان ترجيح [استاد] ثاني بر اوّل دادهاند و از خواصّ [شاگردان] ثاني بودهاند، حتّي آن كه در زمان فوت وصيّت كرده بود كه ايشان بر جنازهاش نماز بخوانند.الحاصل اين آخوند _ دام بقاءه _ نقل كرده از استاد خودش مرحوم آميرزا محمّد باقر كه ايشان گفته من قريب بيست سال قبل در تهران بودم و هم درس ميخواندم و هم تدريس ميكردم، تا آن كه وقتي آخوندي آمد و اظهار داشت كه كتاب شفاء الصدور را كه در اصول دين بود بر نهج موافق شرع برايش درس بگويم. پس من گفتم وقت ندارم. او مصر شد تا بالاخره راضي شدم. پس من هم بايد آن كتاب را داشته باشم و ندارم. آن آخوند گفت: نسخه كه من دارم شبها پيش شما و روزها پيش من باشد.پس از چندي به اين طريق گذشت تا آن كه يك روز صبح كه آمد هر چه گرديديم پي كتاب، نيافتيم و در خانه ما آن كتاب گم شد. پس آن آخوند گفت: اين طور نميشود، بيكتاب امر من نميگذرد. پس رفت و روز ديگر يا دو روز ديگر آمد و سه بقچه كه در اطاق بود، بقچه سِيّمي را دست كرد باز كرد و كتاب را از ميان آن بيرون آورد. پس من تعجّب بسيار كردم و گفتم: تو از كجا اين را دانستي كه در اين بقچه است و من آنچه كردم نيافتم و تو به اين زودي آن را پيدا كردي؟
.
1) .. برادر همسر آية الله اراكي.
گفت: حال من تفصيلي دارد و آن اين است كه من تحصيل فقه و اصول را در عتبات عاليات نمودم و به درجه اجتهاد نائل شده و به وطن مألوف عودت نموده، مرجع امور شرعيّه گرديدم، تا آن كه يك وقت پيش خود به اين فكر افتادم كه من در اصول دين ناقصم و تحصيلاتم در اين خصوص ناقص است، پس عزم جزم كردم كه مسافرت اختيار كنم براي تحصيل آن. پس مردم و اقوام كه از اين خيال مطّلع شدند، از در ايراد داخل شدند كه تو مردي هستي ملّا، من گفتم هنوز ملّا نشدهام و هشت سال ديگر بايد بروم و تحصيل كنم. زوجهام نيز راضي نبود. پس او را طلاق داده، اثاثيه را فروختم روانه شهر تهران شدم. تا چند وقتي هم با كسي مأنوس نبودم و در دهن زخم بدي داشتم و دستمالي بر دهن بسته بودم، تا آن كه يك روز از ميان خيابان عبور ميكردم، شخصي به من برخورد، بدون سابقه آشنايي از من پرسيد: فلاني چرا دهن خود را بستهاي و چرا فلان دوا را استعمال نميكني كه خوب شود؟ چون به منزل آمدم گفتم ضرر ندارد اين دوا را استعمال كنم. پس استعمال نمودم. فوراً اثر كرده، دهن خوب شد. پس دانستم كه از اثر نفس آن شخص بوده و اين كه او شخص جليلالقدري است، تا دفعه ديگر كه ملاقات با او حاصل شد با او طرح رفاقت انداختم تا آن كه معلوم شد اين شخص شبها در بيرون دروازه تهران، در خرابهاي كه آنجاست منزل دارد و روزها داخل شهر ميشود و از اين نحو شغلها دارد. پس كم كم معلوم شد از نوّاب حضرت حجّتعجل الله تعالي فرجه است كه مأمور شهر تهران از جانب آن حضرت شده است.پس آن شخص مرا دلالت كرد سوي كتاب مذكور و درس شما و يك شخص ديگر، ولي آن شخص ديگر را سپرد كه داخل حجرهاش نشوم، بلكه از در حجره كلماتش را استماع نمايم؛ زيرا كه بد عمل است.پس نقل كتاب را كه به او گفتم، گفت: آقا ميرزا محمّد باقر را منقطعهاي(1)است، و وقتش مضيّق است، و به آن منقطعه نميرسد، فقط همين وقتي كه تو درس داري
.
1) .. منقطعه: زوجه در عقد ازدواج موقت.
وقت داشته كه آن را هم تو گرفتهاي فلهذا كتاب را برداشته، در ميان بقچه فلاني گذاشته است.پس جناب ميرزا ميگويد: ما را به خدمت او مشرّف ساز. پس چون دستور ميطلبد، ميگويد: خير! اگر بنا شد ما خود به منزل ميرزا ميآييم.پس ميرزا به توسط آن آخوند سه مسئله استفسار مينمايد: اوّل آن كه تسبيحات اربع در نماز يك دفعه واجب است يا سه دفعه؟ جواب ميآورد: يك دفعه.دويم آن كه عمل اُمّداوود بر همان نحو است كه مرحوم مجلسي نقل كرده است يا نه؟ جواب آورده كه خير و نسخه صحيح آن را نيز تحصيل ميكند. پس آخوند ملا محمّد علي گفته بوده است كه هر چه ميرزا در شيراز از پي آن نسخه گرديد، گم شده بود و پيدا نشد.امّا مسئله سِيُّم را ناقل فراموش نموده بود.پس ميرزا ميگويد: پس از چندي آن آخوند نيز مفقود شد و معلوم نشد به كجا شد.»(1)
.
1) .. شرح احوال حضرت آية الله العظمي اراكي رحمه الله، رضا استادي، ص۵۴۳ _ ۵۴۵.
۱ / ۱۶هشداري به مبلّغانفاضل ارجمند حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي(1)فرمود: بنده به لحاظ شرايط مساعدي كه از نظر تحصيلي داشتم، در كمتر از شش سال، مقدمات و سطح يك و سطح عالي را طي كرده و حدود پنج سال هم درسهاي خارج فقه و اصول را نزد اساتيدي همچون آيات عظام داماد و حائري و اراكي قدس سره بهره برده بودم و در شرايط بسيار اميدواركنندهاي از نظر آينده علمي قرار داشتم و در حوزه، رسائل و مكاسب و كفايه تدريس ميكردم و در ضمن از اساتيد مدرسه حقّاني هم بودم. در اين موقعيت بود كه در تابستان ۱۳۵۰ شمسي مرحوم شهيد قدوسي رحمه الله به بنده فرمودند: با نظر مساعد حضرت امام، حجج اسلام حاج آخوند و زرندي و كريميان مدرسهاي در كرمانشاه تأسيس كردهاند و بنا دارند كه به سبك جديد، نظير مدرسه حقاني، برنامهريزي كنند، شما كه به مجموعه برنامههاي ما آشنايي كامل داريد، تابستان سال جاري را به كرمانشاه برويد و اين مدرسه را راهاندازي كنيد.
.
1) .. حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي نمايندۀ سابق ولي فقيه در كردستان بودند. ايشان در سفري كه اينجانب به كردستان داشتم، اين خاطره و چند خاطرۀ ديگر _ كه در فصلهاي بعدي بيان خواهد شد _ را برايم تعريف كردند. سپس بنا بر تقاضاي من آنها را به صورت كتبي در اختيارم گذاشتند.
بنده هم آن سال به جاي اصفهان به كرمانشاه رفتم. در آنجا وضعيتي پيش آمد كه مجبور شدم سال تحصيلي بعد هم آنجا بمانم. بعد از آن هم به لحاظ اوجگيري انقلاب و نياز جدّي كرمانشاه به روحاني مرتبط با جوانان و مراكز علمي و دانشگاهي و نفوذ گسترده انجمن حجتيّه و جريانات ماركسيستي در بين جوانان، با مشورتي كه با برخي از اساتيد بزرگوار، از جمله حضرت آية الله مشكيني (دام ظله)(1)داشتم، و اكثر آنان با مجموعه شرايط موجود، مصلحت را در ماندن بنده در كرمانشاه ديدند، گرچه سروراني هم نظير مرحوم آية الله العظمي [حاج شيخ مرتضي] حائري به شدت ابراز مخالفت كرده و حتي در غياب بنده فرموده بودند: فلاني خود را ذبح كرده است.بالاخره به هر گونه بود چند سالي با نگراني شديد فكري و تحيّر در كرمانشاه ماندم. بحمدالله با توفيق الهي و با برنامههايي كه با كمك دوستان، در مسجد و مراكز فرهنگي داشتيم، عرصه را هم بر ماركسيستها و هم انجمن حجتيه تنگ كرديم، به طوري كه آنها كاملاً به حاشيه رفتند و حتي برنامهاي براي قتل بنده ريختند كه به صورتي معجزهآسا نجات يافتم. سال حدود ۵۴ يا ۵۶ بود كه به رغم همه موفقيتها بسيار منقلب شدم و تصميم گرفتم استخاره كنم و اگر خوب آمد همان وسط سال به قم بازگردم. در ساعت و حال مناسبي استخاره كردم، آيه «زحف»(2)آمد، ولي باز به جهت شدت تأثر با اين كه هم معتقد و هم عامل به استخاره هستم به تصميم خود باقي مانده و مشغول جمع اثاثيه براي انتقال به قم شدم. در شب همان روز خواب عجيبي ديدم كه مهمترين و شيرينترين فراز زندگيام را رقم زد. در عالم رؤيا ديدم در خيابان، جلوي مدرسه خان(3)اتوبوسهايي بسيار زيبا و
.
1) .. اين متن در حال حيات آية الله مشكيني رحمه الله تنظيم شده بود.
2) .. آيات ۱۵ _ ۱۶ از سورۀ انفال. در اين آيات پشت كردن به جبهۀ جنگ موجب خشم الهي و گرفتار شدن به عذاب جهنم دانسته شده است.
3) .. مدرسۀ علميّۀ «خان» يا «مهديقُلي خان»، در خيابان «اِرَم» قم، نزديك حرم مطهّر و در مجاورت گذرِ خان قرار دارد. بناي فعلي مدرسه، به دستور مرحوم آية الله بروجردي ساخته شده است.
غيرقابل وصف ايستاده و جمع خاصي را از انبوه متقاضيان انتخاب كرده و سوار ميكنند، همه ميدانند كه مقصد سفر بسيار مهم است، ولي به هيچكس از چگونگي آن خبر نميدادند. بالاخره جمع محدودي از جمعيت عظيم حاضر را سوار و حركت كردند. در نزديكيهاي مقصد، بوي عطر عجيبي به مشام رسيد كه همه را مدهوش كرد. بعد فهميديم همه اين عطر از فضاي باغ غيرقابل وصفي متصاعد است. دم باغ همه را پياده كردند. باز هيچ كس نميدانست در داخل باغ چه خبر است. آنجا هم از همين جمعيت محدود، اكثر افراد را راه ندادند. فردي بود از بستگان بنده، هر چه اصرار كردم [كه به او اجازه ورود بدهند]، سه عيب از او گفتند _ كه دقيقاً نقصهاي مهم معنوي اوست _ و فرمودند به جهت اين عيبها نميتواند وارد شود. سپس افراد منتخب را گروه گروه وارد باغ ميكردند. بنده و جناب حجة الاسلام اوسطي و جناب حجة الاسلام حاج شيخ محمود عبداللهي و مرحوم حاج شيخ معصومي را با هم وارد باغ كردند. بعد از ورود فهميديم كه مولايمان مولي الكونين حضرت بقية الله _ ارواحنا فداه _ داخل باغ هستند. حضرت در خيمهاي وسط باغ بودند. به محضر مقدسشان رفتيم، شيريني و عظمت محضر قابل وصف نيست. بنده ناگهان به يادم افتاد كه اين بهترين فرصت است كه با كسب نظر مستقيم از حضرت [در باره ماندنم در كرمانشاه] تصميم بگيرم. پس از سؤال بنده، حضرت _ روحي فداه _ آنچنان روي در هم كشيدند كه هنوز پس از سالها تلخي آن در ذائقه بنده مانده است و فرمودند: «دل من از دست روحانيون خون است كه يا در قم و حوزههاي مشابه آن به بهانههاي مختلف ميمانند يا به جاهاي خوش آب و هوا و همراه با اقبال مردم ميروند. پس اين گونه مناطق را _ كه بسيارند _ چه كساني تأمين نياز كنند!»
.
۱ / ۱۷دو كرامت از حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلامآية الله سيد عبدالجواد عَلَم الهُدي، در ضمن سخنرانياي در تالار شيخ صدوقِآستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام، دو كرامت از آن حضرت نقل كردند. من از ايشان تقاضا كردم كه آنها را مكتوب كنند. ايشان در تاريخ ۲۵/۷/۱۳۷۶ متن ذيل را ارسال فرمود: مرحوم مغفور سيّد عبدالمهدي سِلمي نجفي، پسر دايي پدرم، كه در زمان رضاخان پهلوي در تهران تبليغ ميكرد، به دستور طاغوت وقت دستگير ميشود. ايشان بعد از آزادي به ما فرمود: بعد از يك سال زندان به شهر بيرجند تبعيد شدم. يكي از شبها كه بسيار دلتنگ بودم،به حضرت عبدالعظيم متوسّل شدم و با چشم گريان به خواب رفتم. در رؤيا ديدم وارد مجلسي شدم كه جالسين همه روحاني بودند، و صدر مجلس، سيّد عبدالعظيم با صورتي نوراني و مجلّل نشسته است. جلو رفتم و بعد از سلام شكايت حالم را به عرض رساندم. فرمودند: «وقتي در تهران بودي نزد ما نميآمدي؛ ولي بعد از اين به ديدار ما بيا.» از خواب بيدار شدم و تا صبح فكر ميكردم. بعد از اذان صبح مأمور شهرباني در منزل آمد و گفت: عبدالمهدي سِلمي اينجاست؟در منزل رفتم و خود را معرّفي كردم، گفت: مرخّص شدي، هر كجا ميخواهي برو!
.
بدون هيچ تعرّض و تعقيب و تعهّد به تهران آمدم و با خود عهد كردم تا آخر عمر زيارت آن حضرت را شبهاي جمعه ترك نكنم.كرامت دوم آن بود كه حقير يكي دو سال قبل از پيروزي انقلاب اسلامي شبهاي جمعه در مجلس توسّلي شركت ميكردم كه جمع خاصّي در آن بودند و تا صبح طول ميكشيد. در آن مجلس بزرگاني بودند كه در مسأله احضار ارواح اوليا نصيبي داشتند. يكي از آنان شبي از قول شخصي كه راضي نبود با وضع اختناق و سلطه ساواك معرّفي شود، اين ماجرا را نقل كرد: يكي از مشاورين محمد رضا پهلوي كه تا حدّي ايمان داشت و از عاقبت طغيان طاغوت ناراحت بود از من خواست اگر ممكن است به حضرت عبدالعظيم عليه السلام متوسّل شوم و عاقبت اين سلطنت را از روح آن حضرت بپرسم. مدّتي بعد با مقدمات زياد توفيق يافتم تا به روح مطهّر آن جناب نزديك شوم. گويا آن حضرت ميدانست حاجت من چيست، با خطابي تند فرمود: «به اين مرد(1)بگوئيد بايد اين هرزگيها را كنار بگذاري. من از خداي متعال خواستهام ريشه تو و اهلت را براي هميشه قطع نمايد.» آنجا ديگر اجازه نداشتم سؤال ديگري بكنم، ولي اصل مطلب را گرفتم. بعد نديم شاه را ديدم و مطلب را به او گفتم، او سخت مضطرب شد و گفت چگونه اين خطاب تند را به شاه برسانم. چندي بعد نديم شاه گفت: به هر طوري بود خودم را آماده كردم و روزي به شاه عين جريان را بدون نقل واسطه بيان كردم. شاه معني كلمه هرزگي را نفهميد. حسين علا _ كه نخستوزير وقت بود _ را به حضور خواست و گفت ميگويند در مملكت هرزگي هست؟ حسين علا گفت: خاطر شهرياري آسوده باشد، هيچ گونه هرزگي در مملكت وجود ندارد!
.
1) .. مقصود، شخص شاه بوده است.
۱ / ۱۸گزارشي از عالم برزخ!در تاريخ ۲۳/۶/۱۳۸۶ يكي از دوستان، ماجراي عجيبي را نقل كرد كه براي يكي از قاريان قرآن به نام آقاي محمد رضا خُرّميان(1)در حال سكته پيش آمده و لحظاتي را در عالم برزخ گذرانده بود. من مايل بودم شخصاً ايشان را ببينم و داستان را از زبان خودش بشنوم. چندي بعد به درخواست اينجانب ايشان به دفتر آستان حضرت عبدالعظيم عليه السلام تشريف آورد و آن ماجرا را همراه با چند خاطره جالب ديگر تعريف كرد. از ايشان خواهش كردم كه خاطرات خود را به صورت مكتوب ارائه نمايد، ايشان به درخواست اينجانب پاسخ مثبت داد. خاطره نخست ايشان كه مربوط به جريان سكتهاي است كه برايشان رخ داد، به اين شرح است: در ۲۲/۹/۱۳۸۴ كه روز شنبه بسيار سردي بود و فرداي آن مصادف با شهادت امام جعفر صادق عليه السلام بود، مشغول كار در دفتر امور مجلس وزارت امور خارجه بودم. ساعت يازده صبح جهت انجام كاري و براي رفتن به طبقه پنجم داخل آسانسور شدم. من در آسانسور تنها بودم. در حين حركت به طرف بالا احساس كردم گويا شخصي يك مشت محكم به شكمم زد. به اطاق خودم برگشتم و از دل درد به خود ميپيچيدم. فكر كردم كه شايد مسموم شدهام، لذا دو سه مرتبه آب خوردم، اما اثر
.
1) .. آقاي محمد رضا خُرميان، قاري بين المللي قرآن و كارمند وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران، براساس تقاضاي اينجانب در تاريخ ۲۳/۲/۱۳۸۸ خاطرات موردنظر را مكتوب و ارسال كرد.
نكرد. پس از نيم ساعتي متوجه شدم دست چپم از مچ تا آرنج درد شديدي گرفته و انگار كسي دارد آن را با ارّه ميبُرد. سپس چانهام هم مثل سنگ شد و درد تقريباً همه بدنم را گرفت. دوستان همكار، مرا به بيمارستان سينا بردند. پس از سؤال و جوابهاي پزشكي، دكتر گفت: بايد از شما نوار قلب بگيريم، ظاهراً مشكل مهمي پيش آمده است. پس از اين كه نوار قلب را گرفتند و آن را دقيق بررسي كردند اعلام كردند كه سكته وسيعي كردهام، و حدود يك ساعت هم دير به بيمارستان آمدهام.مرا با برانكار به اطاق ديگري بردند. تا وسايل پزشكي را بياورند و آماده كنند، شايد به اندازه يك دقيقه اطاق خلوت شد و من توانستم در همين فرصت كوتاه، به حضرت فاطمه زهراء عليها السلام توسل پيدا كنم. با چشماني اشك آلود به آن حضرت سلام دادم و عرض كردم: يا فاطمه زهراء! من عمري است كه از كودكي تا به امروز، قاري و تالي كتاب و قرآني هستم كه بر پدر بزرگوارت، پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نازل شده، به بسياري از شهرهاي ايران و كشورهاي جهان مسافرت كردم و با افتخار براي مردم دنيا اين آيات الهي را تلاوت كردم، ضمن اين كه در انجمن خيريهاي به نام خودتان (موسسه خيريه حضرت زهراي اطهر عليها السلام كه توسط عدهاي از بانوان متديّنه به ثبت رسيده) افتخار خادمي دارم؛ خودتان دست مرا بگيريد و عنايت ويژهاي بفرمائيد.پس از اين توسل كوتاه، به همكارم كه كنارم ايستاده بود گفتم با موبايلش به خانوادهام خبر بدهد. ايشان به منزل ما تلفن زد و داستان مريضي مرا به همسرم اطلاع داد و گفت هر چه سريعتر خود را به بيمارستان برساند.بلافاصله همسرم به قصّاب موسسه خيريه تلفن ميزند و از او ميخواهد كه فوراً چهارده گوسفند به نيّت چهارده معصوم ذبح كند و گوشت آنها را براي افراد بيبضاعتي كه تحت پوشش موسسه خيريه هستند بفرستد.بالاخره عمليات پزشكي شروع شد. طبق معمول رشته سيمهايي كه به بدنم متصل شده بود را به صفحه مانيتور وصل كردند. پزشك معالجي كه بالاي سرم بود،
.
آقايي بود به نام دكتر مولائي كه فرد متديني به نظر ميرسيد و به سرعت مشغول تزريق و عمليات پزشكي بود. در يك لحظه با «ايست قلبي» مواجه شدم و قلبم از كار افتاد.در اين لحظه ديدم صحنه بيمارستان عوض شد، چنان كه گويي در يك دنياي ديگري وارد شدم. ديدم كه در مقابل من هزاران نفر نشستهاند و هر كسي حرفي ميزند. در عين حالي كه همگي به من نگاه ميكردند و من با تعجب به خود ميگفتم: من تا چند دقيقه قبل كجا بودم؟ الآن كجا هستم؟ اين آدمها كي هستند؟ چه ميگويند؟ با كه حرف ميزنند؟ اصلاً چرا مرا به اينجا آوردند؟در همين اثنا متوجه شدم شخصي در كنارم ايستاده كه انگار فكر مرا ميخواند. آن شخص به من گفت: ميخواهند شما را به طرف آسمان ببرند. يك دفعه ديدم همين تختي كه روي آن خوابيده بودم، مانند آسانسور، به طرف بالا حركت كرد و از طبقات مختلفي گذشت. از هر طبقهاي كه ميگذشتم، آدمهاي زيادي با لباسهاي سفيد نشسته بودند و بعضي مانند كساني كه مشغول ذكر گفتن هستند و بدن خود را جلو و عقب ميبرند، خود را تكان ميدادند.در يك طبقهاي كه چند لحظهاي در آنجا توقف كردم، آدمهاي بسيار بلند قد با لباسهاي سفيد را ديدم كه روي نوك انگشتان پايشان، مانند كساني كه رژه ميروند، راه ميرفتند و در همان حال مرا نگاه ميكردند.من خيلي از ديدن اين منظره ترسيدم و فكر كردم كه اينها از اجنّه هستند. جيغ زدم. آن شخص كه همراهم بود به من گفت: نترس، اينها انسان هستند، اما دليلي دارد كه بايد روي نوك پاهايشان راه بروند. همراهم كمي به من آرامش داد و گفت اين طبقه كه الآن ميرويم آخرين طبقه آسمان است و تو در آنجا مشكلت حل خواهد شد. خواستم از او سؤال كنم كه اينجا كجاست و براي چه مرا به اينجا آوردهاند، كه با چشم و ابرو به من اشاره كرد كه حرف نزن!
.
وقتي به طبقه آخر رسيديم، ديدم كه صحراي بسيار بسيار عظيم و بزرگي است كه شايد ميليونها انسان به صورت كفنپوش در آن نشستهاند و تا آنجا كه چشم كار ميكند مملو از جمعيت است.برخي از آنها چهرههاي بسيار شاد و خندان داشتند و برخي ديگر بسيار بسيار غبارآلود و غمناك و چهره در هم كشيده و ناراحت، گويي ميخواهند گريه و زاري كنند. بسياري از آنها زانوان غم در بغل گرفته بودند و به صورت انسانهاي متحير و بهت زده نشسته بودند و همه آنها در حال نگاه كردن به من بودند و انگار كه منتظر بودند كه من براي آنها قرآن بخوانم. يك دفعه متوجه شدم كه صداي تلاوت قرآن ميآيد، خوب كه دقت كردم متوجه شدم صداي خودم است كه با صداي بلند اين آيه را تلاوت ميكردم: (ونُنَزّلُ مِن القُرآن ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحمَة لِلمؤمِنان وَلا يَزيدُ الظالِمينَ اِلا خَسارا).(1)در همين اثنا كه اين آيات الهي پخش ميشد، متوجه شدم كه سيد بزرگواري با لباس روحاني و يك شال سبز دور كمر، بسيار بسيار زيبا و با جبروت، آهسته آهسته، قدمزنان، به طرف من ميآيد. جلوتر كه آمد ديدم در عمرم، انساني به اين زيبايي و نورانيت و با اين هيبت و جبروت نديده بودم؛ پيشانياي بلند، چشماني درشت با ابرواني پيوسته و مشكي و محاسني سياه و تقريباً بلند، با قد و قوارهاي بسيار مناسب و كمي سمين. سيّد آمد و گوشه تختي كه من روي آن خوابيده بودم، ايستاد و همچنان به من نگاه ميكرد. خيز برداشتم كه به جمال پرفروغ و نورانيش سلام كنم، اما متوجه شدم كه زبانم قفل شده است. مجدداً خواستم عرض ارادت كنم، تا سه مرتبه، اما ديدم كه دهانم قفل شده، و نميتوانم صحبت كنم. شايد كه تصرف كرده بودند، نميدانم، اما هم چشمم ميديد و هم گوشم صداها را ميشنيد.در همين اثنا كه جمعيت همچنان مرا نگاه ميكردند و آيات قرآن همچنان پخش ميشد و من و آن آقاي بزرگوار، همزمان به همديگر نگاه ميكرديم، ايشان به آن آقايي
.
1) .. اِسرا: ۸۲.
كه از اوّل كنار بنده بود، با پشت دستشان اشاره فرمودند و به يك حالت تشر، و فوقالعاده پر جاذبه فرمودند: «اين آقا را به دنيا برگردانيد!»پس از شنيدن اين سخنان، صحنه عوض شد و من خودم را بر روي تخت بيمارستان ديدم و يك دفعه بلند شدم روي تخت نشستم. ديدم كساني كه دور من جمع شده بودند با صداي بلند گفتند: صلوات بفرستيد، مرده زنده شد، مرده زنده شد!برخي بلند بلند صلوات ميفرستادند و بعضي از نزديكان _ از جمله همسرم كه در اين فاصله آمده بود _ مشغول گريه كردن بودند و مرتب خدا را شكر ميكردند.در اين فاصله كه قلب من ايستاده بود، دكتري كه بالاي سرم بود، از آن دو نفر همراهم كه مرا از اداره به بيمارستان برده بودند، پرسيده بود كه اين آقا كيست؟ آنها در جواب گفته بودند كه ايشان همكار ما در وزارت امور خارجه است و ضمناً قاري قرآن هم هست.وقتي كه پس از چند ثانيه من تازه متوجه شدم كه قضيه چي بوده و فهميدم كه از اين دنيا رفته بودم و به لطف و عنايت خداوند متعال و محبت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، دوباره به اين دنيا برگشتم، شروع كردم به گريه كردن و با صداي بلند چند مرتبه گفتم: يا فاطمه زهراء، يا فاطمه زهراء!سپس آن آقاي دكتري كه ظاهري آراسته داشت و به نظر متدين ميرسيد، به من گفت: برو خداي را شكر كن، زيرا خدا به احترام همين قرآني كه تلاوت ميكني، شما را مجدداً به دنيا بازگرداند.گفتم: مگر چطور شده؟ گفت: وقتي انسان ايست قلبي پيدا ميكند، حدّاكثر در پانزده تا بيست ثانيه ميتوان قلب را به وسيله شوك به كار انداخت، در حالي كه قلب شما نزديك به دو دقيقه از كار افتاد و هر چه تلاش كرديم، نتوانستيم كاري بكنيم تا احيا شود. آن دو خانم پرستاري هم كه مشغول كارهاي اوّليه براي برگرداندن قلبتان بودند، مأيوس شدند و گفتند كار ايشان تمام شده و روي برگه بيمارستان نوشتند كه او را به
.
سردخانه منتقل كنيد و خودشان هم رفتند. اما من وقتي شنيدم كه شما قاري قرآن هستيد، گويا شخصي در گوشم گفت كه نرو، اين آقا برميگردد و من به احترام قرآن، اينجا در كنار شما ايستادم تا اين كه شما مجدداً به اين دنيا برگشتيد. قدر و منزلت خودت را بدان، چون زنده شدن شما به طور قطع و يقين، معجزه خداوند بوده است كه شامل حالت شده. هر لحظه خدا را شكر كن و در نمازهايت مرا هم دعا كن.پس از اين قضايا، به بخش C.C.U بيمارستان قلب شهيد رجائي منتقل شدم و حدود پانزده روز در آن بيمارستان بستري بودم. در اين مدت برخي از بزرگان و علما و رؤساي هيأتهاي مذهبي، از جمله وزير خارجه و معاونين و مديران كل و ديگر همكاران وزارتخانه و اكثر طبقات قاريان قرآن به ديدنم آمدند. وقتي جناب شهريار پرهيزگار تشريف آوردند و ماجرا را برايش تعريف كردم، فرمودند: از شنيدن اين اتفاقي كه براي شما افتاده، ما به خودمان اميدوار شديم كه همين آيات قرآني كه همه روزه تلاوت ميكنيم، يقيناً يك روزي دست ما را خواهد گرفت كه تاكنون هم گرفته و ما را از خيلي خطرات نجات داده است.پس از مرخص شدن از بيمارستان، حدود دو ماه در منزل استراحت كردم. يك روز به اتفاق سفرا و كارداران نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران كه براي سمينار به تهران آمده بودند، خدمت مقام معظم رهبري رسيدم. پس از اتمام برنامه، در موقع صرف شام، جناب آقاي دكتر خرازي داستان بيماري بنده را به حضرت آقا فرمودند و مقام معظم رهبري با تعجب به بنده فرمودند: خودت از زبان خودت داستان بيماري را شرح بده. من هم داستان را از لحظهاي كه از اين دنيا رفتم تا لحظهاي كه برگشتم، به طوركامل براي حضرت آقا نقل كردم. ايشان خيلي تعجب كردند و فرمودند: اگر ممكن است يك بار ديگر از اوّل تا آخر برايم شرح بده. مجدداً داستان را از اوّل تا آخر شرح دادم. در پايان، مقام معظم رهبري فرمودند: اين داستان و قضيه عجيبي كه براي شما اتفاق افتاده، اوّلاً شبيه به يك معجزه است كه در اين عصر و زمانه، خيلي كم براي كسي اتفاق ميافتد. ثانياً تمامي اين
.
حوادث، مطابق با روايات و اعتقادات ماست كه از لحظه ورود به عالم برزخ نوعاً براي كساني كه در مسير صراط مستقيم الهي و در مسير اهل بيت عليهم السلام هستند اتفاق ميافتد و آن سيد بزرگواري كه قدرت تصرف داشته و توانسته شما را از آن نشئه به اين نشئه دنيا برگرداند، مسلماً يكي از ذوات محترم اهل بيت عليهم السلام بوده است و چون اين قضيه در شب شهادت امام جعفر صادق عليه السلام اتفاق افتاده است، و با آن نشانههايي كه بيان داشتيد، احتمالاً يا حضرت امير عليه السلام و يا امام جعفر صادق عليه السلام بوده است.بعد فرمودند: شما قدر خودت را بدان و از اين پس صداي هر اذاني را كه ميشنوي، همان لحظه خدا را شكر كن و بگو كه خدايا سپاس ميگويم تو را كه به من عمر طولاني مرحمت فرمودي تا يك بار ديگر صداي اذان دين تو را بشنوم.سپس دستور فرمودند: به صدا و سيما بفرمائيد كه از اين قضيه گزارش يا فيلمي تهيه شود تا مردم ببينند و در جريان قرار گيرند، شايد موجب عبرت مردم قرار گيرد.
.
۱ / ۱۹مسلمان شدن مسيحي با توسل به اهل بيت عليهم السلامخاطره دومي كه جناب آقاي محمدرضا خُرّميان(1)براي اينجانب مكتوب كردند، بدين شرح است: در سال ۱۳۷۲ جهت برنامههاي ماه مبارك رمضان به ايتاليا سفر كردم. پس از اجراي چندين برنامه قرآني در مسجد بزرگ رُم و در نمازخانه دفتر نمايندگي ايران، براي ديدن آثار تاريخي شهر پُمپِي، به شهر بزرگ ناپولي مسافرت كردم. برادري كه از سفارت جهت راهنمايي و ترجمه زبان همراه ما بود، گفت: اخيراً در اين شهر يك خانم مسيحي شيعه شده، اگر تمايل داريد به ديدن ايشان برويم.به منزل ايشان وارد شديم. به نامبرده عرض كردم اگر داستان مسلمان شدن خود را براي ما بازگو كنيد بسيار خوب است، ما در ايران و يا خارج از كشور براي دوستان نقل ميكنيم كه مفيد خواهد بود.همسر آن خانم، ماجرا را اين گونه شرح داد: من در يك خانواده مسيحي بزرگ شدم. پس از گذراندن مقاطع مختلف تحصيلي براي اخذ مدرك دكتري، رشته علم الاديان را انتخاب كردم. يكي از ادياني كه در اين رشته بررسي ميكرديم، دين مبين اسلام بود. پس از مطالعه فراوان پيرامون قرآن و
.
1) .. ر.ك: ص۷۴ (پانوشت).
كتب اسلامي به اسلام علاقهمند شدم و با تحقيق و تفحص و ملاقات با علماي اهل سنت. بالاخره مسلمان شدم، البته مسلمان اهل سنت. وقتي مسلمان شدم، ديگر پدر و مادرم مرا به خانهشان راه ندادند و حتي برادرم مرا كتك زد، اما من مقاومت كردم، چون به اسلام اعتقاد پيدا كرده بودم.پس از مدتي متوجه شدم كه مذهب اهل تسنن، پاسخگوي بعضي از سؤالات و شبهات من نيست. بالاخره با مطالعه كتب شيعه و رفت و آمد با سفارت جمهوري اسلامي ايران در رُم، به مكتب اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام ارادت پيدا كردم و شيعه شدم.مشكل اصلي من، همسر مسيحيام بود كه حاضر نبود مسلمان شود. ما دو فرزند هم داشتمي و من نميخواستم مادر فرزندانم مسيحي باشد. هر چه به او كتابهاي مذهبي و ديني و شيعي دادم، مطالعه كرد اما مسلمان نشد و ميگفت: من دين اسلام را دوست ندارم.در يك روز تابستاني كه هوا هم بسيار گرم بود، همسرم را داخل اطاق آوردم و در اطاق را بستم و خيلي صريح به او گفتم: تو بايد مسلمان شوي، اگر مسلمان نشوي من نميتوانم با تو زندگي كنم و علي رغم اين كه تو را دوست دارم و مادر بچههايم هستي، به طور قطع و يقين از تو جدا خواهم شد.همسرم گفت: من هم عليرغم اين كه تو را خيلي دوست دارم و پدر بچههاي من هستي، اما بدان كه من مسلمان نميشوم و من مسيحيت را دوست دارم و من هم از تو جدا خواهم شد.در آن شرايط، قلب و فكر و ذهنم متوجه اهل بيت عليهم السلام شد و با خود گفتم: يا رسول الله! يا علي بن ابيطالب! يا فاطمه زهرا! يا حسين! مرا كمك كنيد. مرا راهنمايي كنيد. يك لحظه گويا برقي در ذهن من زد و گفتم: خانم اگر در اين هواي گرم، من دعا كنم و از آن بزرگواران (اهلبيت عليهم السلام) بخواهم كه باران ببارد، آيا تو قبول ميكني كه اين دين بر حق است؟ آيا مسلمان ميشوي؟
.
همسرم گفت: اگر در اين هواي گرم و سوزنده باران ببارد، معلوم است كه دين اسلام حق است و من مسلمان خواهم شد؛ زيرا كه اين يك معجزه است.وقتي جواب مساعد را از همسرم گرفتم به اطاق مجاور رفتم، در اتاق را بستم و گوشه فرش را كنار زدم، به حالت سجده سرم را روي خاك گذاشتم و شروع كردم به گريه كردن. گفتم: يا علي! تو همسرت زهرا را دوست داشتي، من هم همسرم را دوست دارم. سيلي به صورت همسرت زدند براي خدا صبر كردي و تحمل كردي و چيزي نگفتي و دندان به جگر گذاشتي. يا فاطمه زهرا! تو را به آن عشق و ارادتي كه به علي داشتي، تو را به آن پهلوي شكستهات، تو را به آن محسن سقط شدهات قسم ميدهم بزرگواري كنيد چند دقيقهاي باران ببارد. اگر باران ببارد اين زنِ من مسلمان ميشود و اگر او مسلمان و شيعه شود، يقيناً در دانشگاه چندين نفر را مسلمان ميكند.آن قدر گفتم و اشك ريختم و از اين ذوات محترم درخواست كردم و به آنها التجا كردم كه وقتي سر از روي زمين برداشتم ديدم دور تا دور جاي سجده من خيس شده است. از اتاق بيرون آمدم، به ايوان كه رسيدم ديدم هوا ابري شده، فهميدم كه خبري خواهد شد. بعد از مدتي هوا باراني شد و عليرغم شرايط خاص جوّي و منطقهاي باران آمد! شب دهها كانال تلويزيون اعلام كردند كه باريدن باران در اين هواي گرم ايتاليا شبيه معجزه است.همسرم از اتاق بيرون آمد و با ديدن و لمس كردن باران از من پرسيد: تو به كي توسل جُستي كه اين قدر قدرت داشته كه توانسته اين عظمت را بيافريند؟ گفتم: به علي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام. همسرم بعد از اين ماجرا مسلمان و شيعه شد و نام خود را فاطمه زهرا گذاشت.بعد، به همسرش كه با مانتو و مقنعه كاملاً پوشيده نشسته بود، اشاره كرد و گفت: همسرم از روزي كه مسلمان و شيعه شده بيش از هشتاد نفر را در دانشگاه يا از مسيحيت به تشيّع آورده و يا سُنّي بودند و آنها را شيعه كرده است.
.
۱ / ۲۰محجّبه شدن يك خانم بيحجاب در زوريخخاطره سوم جناب آقاي محمدرضا خُرّميان(1)اين چنين است: سال ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶ دو مرتبه به شهر زوريخ كه از شهرهاي بزرگ كشور سوئيس است، دعوت شدم. در آنجا مسجدي هست به نام «امام علي عليه السلام» كه متعلق به ايرانيان مقيم زوريخ است. البته شيعيان افغاني و عراقي هم در آنجا حضور مييابند.هر دو دعوت در ماه محرم الحرام بود. بنده هر شب نماز جماعت مغرب و عشاء را اقامه ميكردم و سپس چند دقيقهاي قرآن تلاوت كرده، بعد از آن حدود يك ساعت پيرامون علل قيام امام حسين عليه السلام و بعضاً احاديث اخلاقي سخنراني ميكردم. پس از آن عزاداري و توسل و سينهزني مفصل و روضهخواني سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام شروع ميشد كه خودم همه را ميخواندم. پس از دعا و اتمام مراسم نيز، شام داده ميشد.در چندين شب متوالي وسط روضه خواندن متوجه شدم كه در قسمت خانمها كه پشت پرده بودند، خانمي با صداي بلند گريه ميكند و بعضاً جيغ ميكشد و نعره ميزند. از آقاي خياباني كه مسئول و گرداننده مسجد بود پرسيدم: آيا اين خانم مشكلي دارد و يا مثلاً اولادش فوت شده كه اين طور گريه و ناله ميكند؟
.
1) .. ر.ك: ص۷۴ (پانوشت).
آقاي خياباني گفت: اين خانم داستاني دارد كه ميگويم بيايد در دفتر مسجد تا خودش براي شما تعريف نمايد.آن خانم به دفتر مسجد تشريف آوردند. به او گفتم: شنيدهام كه حال خوشي داريد، ميخواستم ببينم اگر داستاني داريد برايم نقل كنيد تا استفاده كنيم.آن خانم گفت: من و شوهرم با دختر و پسرم حدود پانزده سال قبل براي زندگي به شهر زوريخ آمديم. از روز اوّلي هم كه آمديم متأسفانه دينمان را كنار گذاشتيم. من حجابم را كنار گذاشتم و نماز و روزه و عبادات را هم ديگر به جا نياورديم. مادرم وقتي فهميد كه من بيحجاب شدهام، مرتّب از تهران تلفن ميزد و مرا نصيحت ميكرد. مادرم با گريه ميگفت: پدرت از وقتي كه فهميده تو بيحجاب شدي، نماز نميخواني و عبادت نميكني، دائماً گريه ميكند و سر نمازها برايت دعا ميكند كه هر چه زودتر با خدا آشتي كني.پس از گذشت پانزده سال، امسال دو ماه به محرم مانده، شبي در عالم رؤيا ديدم كه در سالني هستم كه مردها و زنهاي زيادي در آن جمع بودند. يك دفعه در سالن باز شد، آقايي آمد و با صداي بلند اعلام كرد: آقايان و خانمها آماده باشيد، الآن آقا امام حسين عليه السلام تشريف ميآورند. طولي نكشيد كه در سالن باز شد و آقا امام حسين عليه السلام با جبروت و چهرهاي بسيار زيبا و نوراني كه من در عمرم شخصي به آن شُكوه و زيبايي نديده بودم، تشريففرما شدند. جمعيت، كوچه باز كردند، آقا آمدند و شروع به سلام و عليك با حاضران كردند. من در عالم خواب با خودم گفتم: اي واي بر من! من كه حجاب ندارم، چطور با آقا روبرو شوم؟ حضرت كه نزديك من شدند، من دو دستم را روي سرم گذاشتم كه جلوي آقا خجالت نكشم. وقتي حضرت نزديك من رسيدند، من به ايشان سلام كردم. تا سلام كردم آقا روي مباركشان را از من برگرداندند. يك لحظه ساكت شدم و نفس در سينهام حبس شد. بعد، امام حسين عليه السلام فرمودند: دخترم! ما به تو چه بدي كرديم كه شما با ما قهر كرديد؟
.
من ديدم هيچ جوابي ندارم؛ زيرا راست ميگفت. آنها كه به ما بدي نكرده بودند. ما خودمان به خودمان بدي كرديم و با اين بزرگواران و با مكتب انسانساز آنها قهر كرديم.در اينجا شروع كردم به گريه كردن. جيغ ميزدم و مرتب ميگفتم: آقا! غلط كردم، اشتباه كردم، جبران ميكنم. سپس آقا امام حسين عليه السلام فرمودند: دخترم! اگر ميخواهي عاقبت به خير شوي و اگر ميخواهي ما از شماها راضي شويم اين گوشه عباي مرا بگير. تا خم شدم و گوشه عباي آقا را گرفتم از خواب پريدم.بعد از اين ماجراي خواب، دو ماه است كه باحجاب شدهام. دخترم هم باحجاب شده است. خودم و شوهرم نماز ميخوانيم و با خدا و قرآن و پيامبر صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام آشتي كردهايم. گريهها و آه و سوزهاي من از گذشتهام است كه چطور پانزده سال در جهل و ناداني بوديم و چقدر مردها موي سرم را ديدند. گريه ميكنم تا گناهانم پاك شود. به او گفتم: اين كه امام حسين عليه السلام شما را از ضلالت و گمراهي نجات داد، همه از دعاهاي پدر و مادرت بوده، هميشه آنها را دعا كن و مواظب خود و بچههايت باش.
.
۱ / ۲۱خاطرهاي از زادگاه بلال حبشيچهارمين خاطره آقاي محمدرضا خُرّميان،(1)قاري بينالمللي قرآن كريم، به اين شرح است: در سال ۱۳۷۴ جهت اجراي برنامههاي قرآني در ايام هفته وحدت و ميلاد النبي صلي الله عليه وآله به كشور اتيوپي _ كه از كشورهاي قاره آفريقاست _ مسافرت كردم.در نزديكيهاي آديس آبابا (پايتخت)، شهري است كه زادگاه حضرت بلال حبشي است. براي اجراي برنامه به آن شهر رفتم. در زادگاه او يك مسجد بسيار عظيم به نام مسجد بلال حبشي ساختهاند. در بالاي سردر مسجد نوشته كه در اوّلين ديدار بلال حبشي با پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله، بلال، اين شعر را به زبان آفريقايي خوانده است: اَرَبـَـرَ كَنـگَــرَهكَري كَري مَندَرَهكه اين شعر را به عربي ترجمه كردهاند كه اين جمله شده است: اِذِالمكارمُ في آفاقِنا ذُكِرَتفانّما بكَ فينا يُضربُ المَثلُظاهراً اين عبارت فارسي، ترجمه همان شعر بالاست: آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري.
.
1) .. ر.ك: ص۷۴ (پانوشت).
نكته جالبي كه در آنجا مشاهده كردم اين بود كه قبل از من يك قاري قرآني كه اهل همان قريه بلال حبشي بود تلاوت قرآن كرد. او هم مخرج «ش» نداشت و به جاي آن «س» تلفظ ميكرد. مثلاً ميگفت: «إذا السَّمسُ كُوّرَت». ميگفت كه ما از نسل بلال حبشي هستيم. آنها پس از گذشت چهارده قرن هنوز هم مخرج «ش» ندارند.اكثر مردم اتيوپي (حبشه) مسلمان اهل تسنن هستند و اكثر مساجد آنها به نامهاي خلفاي راشدين و عايشه و حفصه است كه بنده در خيلي از اين مساجد تلاوت قرآن داشتم.روزي به ما خبر دادند كه مسجدي به تازگي يافتهاند، به نام «فاطمه الزهراء». گفتم: حتماً براي قرائت قرآن به اين مسجد برويم.شبي را وقت گرفتند و ما براي قرائت قرآن به آن مسجد رفتيم. ديدم كه جلوي در ورودي مسجد با يك سنگ مرمر بسيار بزرگ نوشته: «مسجد فاطمة الزهراء». پس از تلاوت كلام الله مجيد از صاحب مسجد كه يك مسلمان سُنّي اهل يمن بود سؤال كردم كه: چطور شد مسجد را به اين نام نهاديد؟گفت من تصميم داشتم نام اين مسجد را «مسجد عايشه» بگذارم و حتي سنگ آن را هم تهيه كرده بودم؛ اما شبي در عالم رؤيا پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله را ديدم كه فرمودند: فلاني! از اين كه ميخواهي نام اين مسجد را به نام همسرم عايشه بگذاري از تو ممنونم، اما در اين شهر مسجد به نام عايشه زياد است. شما اين مسجد را به نام دخترم قرار بده كه اين نام براي تو بركت دارد.صبح كه از خواب بيدار شدم از هر كه سؤال كردم كه نام دختر پيامبر چه بوده، هيچ كس جواب صريحي به من نداد تا اين كه به سفارت جمهوري اسلامي ايران در آديس آبابا مراجعه كردم و گفتم كه: نام دختر پيامبر اسلام چيست؟ آنها گفتند: «فاطمة الزهراء». من هم اين نام زيبا را بر روي مسجد گذاشتم.
.
بنده (خرّميان) احاديثي راجع به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام از لسان پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله براي ايشان نقل كردم و او را براي اين كار تشويق كردم. در پايان خودش هم اذعان داشت كه يقيناً نام فاطمه زهرا در روز قيامت موجب آبروي من و دستگيريام خواهد شد و اميد دارم كه فاطمه عليها السلام از من شفاعت كند. حتي گفت چندين مرتبه سنّيهاي وهّابي، با سنگ، شيشههاي اين مسجد را شكستند و از من خواستند تا نام اين مسجد را تغيير دهم؛ اما من مقاومت كردم.
.
۱ / ۲۲تأثير غذا در كاهش لذت عبادتدر سفري كه در تاريخ ۱۲/۵/۱۳۸۹ به كشور تركمنستان داشتم، آقاي سيّد محمّد موسي هاشمي گلپايگاني،(1)سفير جمهوري اسلامي ايران در آنجا، به نقل پدرشان از جدّش فقيه بصير و عالِم وارسته آية الله سيد جمال گلپايگاني نقل كرد كه ايشان در سن ۲۴ يا ۲۵ سالگي با اين انگيزه از اصفهان به نجف ميرود كه از بركات جوار مرقد امام علي عليه السلام بهره ببرد و نيز از درس بزرگان علماي نجف استفاده كند.پس از مدتي كه در نجف ماند احساس ميكند كه ديگر از عبادات خوب لذت نميبرد، حتي حالاتي كه در اصفهان داشت نيز براي او پديد نميآيد، و لذا سه بار در زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به آن حضرت ميگويد: آقا! من آمدم اينجا از بركات همجواري شما استفاده كنم، اما فكر ميكنم آنچه در اصفهان داشتهام نيز كمتر شده.در بار سوم ميگويد: اگر درست نكني برميگردم!بعد از بار سوم، به مدرسه بر ميگردد و وسايل خود را ميبندد و آماده بازگشت ميشود. براي گرفتن وضو، سر حوض مدرسه ميرود. پس از وضو وقتي ميخواهد وارد
.
1) .. نوۀ عارف سالك آية الله سيد جمال گلپايگاني (م ۱۳۷۷ ق).
حجره شود، شخصي را ميبيند كه روي سكّوي حجره نشسته است (وي احتمالاً سيد احمد كربلايي يا سيد علي قاضي بوده).(1)آن شخص به ايشان ميگويد: سيد جمال! چرا ناراحتي؟ احساس لذّت نكردن شما از عبادت مثل گذشته به دليل آن است كه گوشتي را كه از قصابي ميخري تطهير نميكني. احتياطاً آن را آب بكش. در اصفهان قصابها پس از ذبح گوسفند، گردن آن را شستشو ميدهند و آن را تطهير ميكنند، ولي در نجف گردن گوسفند را تطهير نميكنند. اين است كه ذائقه عبادت شما مثل سابق نيست.
.
1) .. ترديد از راوي است.
۱ / ۲۳تشرّف حجة الاسلام و المسلمين آقاي سيّد حسن دُر افشاندر تاريخ ۸/۱/۱۳۹۱ ديداري داشتم با آية الله سيّد جعفر سيّدان. از ايشان تقاضا كردم كه داستان تشرف مرحوم حجّة الاسلام و المسلمين سيّد حسن دُرافشان، ساكن مشهد و عموزاده حضرت آية الله سيد علي سيستاني _ حفظه الله _ را تعريف كنند.آية الله سيّدان فرمود: داستان شيريني است. آقاي دُرافشان، مرد بسيار فوق العادهاي بود. از نظر زهد، نمونه بود. منبر ميرفت، منبرهاي يكي _ دو ساعته! يكصد و پنج سال عمر كرد، و تا همان روزهاي آخر، منبرش را ميرفت. الغدير تدريس ميكرد. تأليفي در علم تجويد دارد. در علوم غريبه هم قوي بود. جلسه تفسيري داشت شبهاي سهشنبه. جلسهاش در منزل همشيرهزاده بنده، آقاي حسينپور، بود. قبل از يكي از جلسات، به همشيرهزاده گفتم: به آقاي درافشان بگو امشب تفسير نگويد و به جاي آن، كراماتي را كه او از جدّشان مرحوم [آية الله] سيد علي سيستاني(1)ديده بگويد و مطالب ايشان را ضبط كن. حيف است.در آن شب، خودم و يكي دو نفر ديگر از رفقا در جلسه شركت كرديم. به ايشان گفتم: تقاضا دارم شما امشب تفسير نگوييد و اين داستانها را بگوييد. چهار _ پنج داستان شنيدني بود.
.
1) .. آية الله سيّد علي بن محمّدرضا سيستاني (م ۱۳۴۰ ق)، جدّ آية الله سيد علي حسيني سيستاني كه هم اكنون مرجع تقليد و ساكن نجف است (ر.ك: نقباء البشر: ج۴، ص۱۴۳۴).
آقاي حسين پور گفت: حاجآقاي درافشان، خودشان هم داستاني دارند. گفتم: خوب، بفرماييد.آقاي در افشان با اشاره به سفري كه حدود شصت سال قبل به مكه داشت فرمود: شخصي ششصد تومان به من و رفيقم داد كه مكه برويم. ما راه افتاديم. به جدّه كه رسيديم، رفيقمان مريض شد. سيصد تومانِ آن، خرج شد. من در فكر بودم كه سيصد تومان باقيمانده براي هزينههايي كه در پيش داريم، كم است. ناراحت بودم كه با سيصد تومان چه كار كنيم!رفيقم از اتاق بيرون رفته بود. آقايي در زيِّ خيلي گيرا وارد اتاق شد و پهلوي من نشست و گفت: سلام عليكم.گفتم: عليكم السلام.به زبان عربي گفت: ثَلاثُمِئةْ تَكفيكْ (سيصد تومان براي شما بس است)!گفتم: براي عمّهات بس است!وي تبسّمي كرد و به زبان فارسي گفت: «سيصد تومان، بس است! هر كس هر چه خواست، به او بده».اين جمله را گفت و بلند شد و رفت.جمله دوم، مرا تكان داد. بلند شدم و دنبال او رفتم كه ببينم كيست؛ ولي او را پيدا نكردم. برگشتم و شروع كردم به گريه كردن. رفيقمان آمد و گفت: چه شده؟ چرا گريه ميكني؟گفتم: مكّه است. آدم گريه ميكند.رفتيم مكه. خواستيم خانه اجاره كنيم، صاحب خانه، پول اجاره را پيش از تحويل منزل خواست. براي هر نفر، صد تومان. دويست تومان به او داديم.شخصي كه در تهران حصيربافي داشت، آمد. ديدم ناراحت است.گفتم: چه شده؟گفت: پولم را در حرم دزديدند.
.
گفتم: چه قدر بود؟گفت: صد تومان.صد تومان هم به او دادم.پيرزني به نام بيبي فاطمه آمد، گريه ميكرد. پول او را هم زده بودند. به او هم يكصد تومان دادم.آن سال براي رفتن به عراق هم اجازه دادند؛ امّا گفتند هر كس ميخواهد عراق برود، بايد صد تومان بدهد. دويست تومان هم براي خودم و رفيقم براي رفتن به عراق دادم!اين شد ششصد تومان، علاوه بر همه مخارج ديگري كه در مكه و مدينه و عراق داشتيم.در نجف، به ديدن آقاي سيستاني(1)رفتم. پس از احوالپرسي، از او پرسيدم: پول ميخواهي؟ چيزي نميگفت. با اصرار من معلوم شد كه ايشان سيصد تومان مقروض است. سيصد تومان هم به ايشان دادم!برگشتيم مشهد. حسين آقا [پسرم] گفت: آقاجان! پولها [يي كه گذاشته بودي] تمام شد و چهل تومان كم داشتيم، قرض كردم.گفتم: از صندوق امام زمان عليه السلام، اين هم چهل تومان! در اين جا، آن پول، تمام شد!
.
1) .. آية الله سيدعلي [بن محمّد باقر] سيستاني (متولّد ۱۳۰۹ ش)، از مراجع تقليد فعلي كه آن سالها براي تحصيل، از مشهد به نجف رفته بود و آقاي درافشان، عموزادۀ ايشان ميشود.
۱ / ۲۴توسّل به امام عصر عليه السلامدر ديداري كه در تاريخ ۸/۱/۱۳۹۱ با آية الله سيّد جعفر سيّدان در مشهد داشتم، چند خاطره تعريف كردند، از جمله اين كه فرمودند: در سال دومي كه براي منبر به تهران رفته بودم _ يعني قاعدتاً پنجاه و سه سال قبل _ ، شايد آن وقت بيست و پنج سال داشتم، هوسم اين شده بود كه منبرم مفيد، مؤثر، حكيمانه، متناسب با مقتضاي حال باشد. براي پير، جوان، دانشجو و ... و از طرفي بدون مطالعه قبلي! نه اين كه مطالعه نكنم، ولي آن منبر مطالعه خاص لازم نداشته باشد.عصر جمعهاي بود. رفتم مسجد ارك، درب مسجد باز بود و مسجد، خلوت. تنها يك نفر در آن حضور داشت. دو ركعت نماز امام زمان عليه السلام خواندم (همان نمازي كه يكصد بار اياك نعبد و اياك نستعين دارد) بعد، گفتم: آقا! ميخواهم منبرم مفيد باشد (با همان خصوصيات).در آن وقت، من و آقاي آقا شيخ علي اصغر مرواريد با هم در قُلهك در مسجد آقاي سيد عباس مشكوري كه عرب بود، منبر ميرفتيم. پاي منبر نشسته بودم، استكان چاي دستم بود كه چاي بخورم، مردم هم نشسته بودند، شخصي، تقريباً ۴۵ ساله، عبا بر دوش، عرق چين بر سر، آمد كنار من در دست چپم نشست و گفت: آقاي سيّدان! دوست داريد منبرت مفيد، مؤثر، حكيمانه و هر كجا متناسب آن جا باشد، مثل برقي كه هر جا متناسبِ آن جا، كار ميكند ... و بي مطالعه؟!
.
گفتم: بفرماييد. (خيلي بياعتنا، اصلاً توجه نداشتم كه لحظاتي قبل، همين خواسته را از امام زمان عليه السلام داشتم!).گفت: پنج چيز را رعايت كن: اول: شبها سعي كن قبل از اذان، نيمساعت، يكساعت، بيدار باشي. دوم: هميشه با وضو باش. سوم: سعي كن كم حرف بزني. چهارم: كم بخور. و پنجم: كم معاشرت كن.رفتم منبر و آقاي مرواريد هم بعد از من رفت منبر، پس از اين كه منبرش تمام شد از مجلس بيرون آمديم. چند نفر بلند شدند. آن شخص هم بلند شد. هنگام خروج از مسجد يادم آمد كه: عجب! آنچه اين شخص گفت، همان چيزهايي بود كه من درخواست كرده بودم.گفتم: چي فرموديد؟وي با دستش اشاره كرد به طرف مسجد ارك و گفت: «اگر آن كار را نكرده بودي، به ما نميگفتند كه اينها را به تو بگويم».من هم در فكر منبر بعدي بودم كه دير نشود (و لذا توجه زيادي به حرفهاي او نكردم). بيست و پنج شب، آن جا منبر رفتم؛ ولي ديگر او را نديدم. من مطمئن هستم كه او از طرف امام زمان عليه السلام اين مطلب را مطرح كرد.يك هفته اين دستور العمل را انجام دادم. به خاطر دارم كه در جلسهاي كه آقاي [آية الله حاج سيد احمد] خوانساري حضور داشت، حتّي تا وقتي كه لام «عزّوجلّ» از «قال الله عزّوجلّ» را ميگفتم، نميدانستم چه بايد بگويم؛ ولي بلا فاصله يك آيه به ذهنم ميزد، و يك ساعت حرف ميزدم!
.
فصل دوم: خاطراتي از انقلاب اسلامي در ايران
.
. .
۲ / ۱پيشگويي در باره پيروزي انقلاب اسلاميحجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ علي بهجت (فرزند مرحوم آية الله محمدتقي بهجت)، براي اينجانب تعريف كردند كه: قبل از پيروزى انقلاب، دانشجويى _ كه الآن فيزيوتراب است _ به من گفت: اگر مىتوانى، از آقا (پدرت) بپرس بالأخره شاه پيروز مىشود، يا امام خمينى؟من منتظر فرصت بودم. يك روز ظهر ديدم كه آقا در حال وضو گرفتن، خيلى بشّاش است و در اين عالم نيست، به گونهاى كه متوجّه رفت و آمد ما نمىشود. در اين گونه مواقع بود كه مىشد چيزى از ايشان پرسيد و جواب گرفت؛ يعنى تا مىخواست از آن عوالمْ بيرون بيايد و به اينجا توجّه كند، در اين بين، مىشد از او پاسخى دريافت كرد، و گر نه وقتى به اين عالم مىرسيد، رازدار بود.ايشان در حال شستن صورت بود كه به ايشان گفتم: آقا! بالأخره در اين زد و خورد، شاه پيروز مىشود يا آقاى خمينى؟ايشان فرمود: بله؟سؤالم را تكرار كردم.
.
فرمود: بله! آن آقاى سِدِهى(1)هم گفت كه بار دوم، آقاى خمينى پيروز مىشود، و... .(2)گفتنى است كه آقا اين طور مسائل را به خود، نسبت نمىداد.(3)
.
1) .. احتمالاً مقصود، مير سيّدعلي آقاسِدِهي (م۱۳۵۸ق) يا حاج آقا رحيم ارباب (م۱۳۹۶ق) است.
2) .. چنين نقلي، از شهيد مطهري نيز رسيده است (ر.ك: استاد شهيد مطهري از نگاه خانواده: ص۹۱) كه ممكن است آن را مرحوم بحر العلوم بن سيّد اسد الله سدهي ميردامادي (م۱۳۶۹ش) يا ملّا رمضانعلي املايي سدهي (م۱۳۸۵ق) براي ايشان روايت كرده باشند.
3) .. زمزم عرفان، ويرايش دوم، ص۲۶۷.
۲ / ۲رؤياي پيروزيدر ديداري كه در تاريخ ۲۳/۱۲/۱۳۷۵ با حضرت آية الله بهجت رحمه الله داشتم، فرمودند: قبل از پيروزى انقلاب، خواب ديدم كه شاه به سيّد جوانى، خيلى احترام مىكرد. در عالم رؤيا فهميدم كه پس از شاه، او خواهد بود. پس از پيروزى انقلاب، ديدم كه همان طور شد؛ ولى قيافه آقاى خمينى با آن جوان، تطبيق نمىكرد؛ امّا وقتى عكس جوانى ايشان را آوردند، ديدم عيناً همان است.در عالم رؤيا، آن جوان، چيزى گفت كه از آنچه مىگويم، معلوم مىشود. پس از انقلاب، آقاى خمينى گفت: «هر كس در برابر اين انقلاب بايستد، هلاك مىشود» و به اين ترتيب آنچه در خواب ديده بودم، تعبير شد.(1)
.
1) .. زمزم عرفان، يادداشت شمارۀ ۱۲ بند ۲.
۲ / ۳پيروزي و تداوم انقلابفاضل ارجمند جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي(1)نقل كرد: در اواخر سال ۱۳۴۲ و يا اوايل ۱۳۴۳ شمسي و اوان تبعيد حضرت امام قدس سره به نجف اشرف و اوج دستگيريهاي گسترده شاگردان و ياران اوليّه حضرت امام توسط رژيم منحوس بود كه خفقان حاكم بر جوّ عمومي كشور همه را نگران ساخته بود و بسياري حتي بر جان امام هم بيمناك بودند و سرنوشت نهضت، بسيار مبهم به نظر ميرسيد.مرحوم آية الله حاج شيخ عباس تهراني _ كه از اصحاب مرحوم آية السالكين عارف ربّاني ميرزا جواد آقاي ملكي تبريزي و از دوستان امام بودند و همان روزها در بين خواص مطرح بود كه ايشان مكرّر توفيق محضر قدسي حضرت بقية الله (أرواحنا فداه) را يافتهاند _ روزهاي جمعه بعد از دعاي ندبه درس اخلاقي در مدرسه حجتيه داشتند كه عموم بزرگان اهل معرفت امروز حوزه، در آن شركت ميكردند. يك روز جمعه در سال مزبور جمعي از دوستان اهل معني از جمله دو نفر از دوستان مهذّب بنده: حجج اسلام ميرشمسي و معتمدي، كه هر دو اهل سلوك و مقامات بالاي عرفاني هستند، پس از مراسم دعا و درس اخلاق به منزل مرحوم حاج
.
1) .. ر.ك: ص۶۹ (پانوشت).
شيخ عباس تهراني قدس سره [در محلّه عشقعلي] رفتند كه بنده متأسفانه با اين كه مصمّم به رفتن بودم، محروم شدم. وقتي دوستان برگشتند گفتند: به جهت نگراني شديدي كه از آينده امام و انقلاب بود، از ايشان راجع به وضعيت آينده سؤال كرديم.ايشان با اطمينان خاصي لبخند زدند و فرمودند: نگران نباشيد. خداوند منّان اراده فرموده حاج آقا روح الله سالم به ايران برگردد؛ ولي نه به اين نزديكي. اين هجرت حدود پانزده سال طول ميكشد و ايشان در شرايطي با عزّت به ايران برميگردد كه شاه را قبلاً بيرون رانده و خدا اراده كرده به دست ايشان _ كه از نسل حضرت فاطمه عليها السلام است _ پس از قرنها تشكيل حكومت اسلامي بدهد و اين پرچم در دست نسل حضرت فاطمه عليها السلام ميماند تا تحويل صاحب اصلياش حضرت بقية الله _ ارواحنا فداه _ شود.
.
۲ / ۴گلستان آتشدر سفري كه نوزدهم ديماه ۱۳۶۸ به اصفهان داشتم، در ديدارم با مرحوم آية الله [سيّد اسماعيل] هاشمي _ نماينده اسبق مردم اصفهان در مجلس خبرگان رهبري _ ايشان از آية الله [سيّد عبد الحسين] طيّب نقل كرد: وقتي امام خميني قدس سره از پاريس به تهران آمد، نگران بودم چه ميشود. در حال مكاشفه ديدم كه در فضا اين شعر را ميخواندند: خميني بت شكنآمـده انـدر وطـنآتش نمـروديـانزمقدمش گلسِتان.
.
۲ / ۵جانشين حضرت امام خميني رحمه اللهفاضل ارجمند جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي(1)نقل كرد: «مرحوم ماموستا عبدالرحمان سعيدي عالم بزرگواري بود كه در يكي از روستاهاي اطراف بانه زندگي ميكرد. ايشان از معدود روحانيون اهل سنّت منطقه (كردستان) بود كه هم اهل سلوك بود و هم به بعضي از علوم غريبه تسلّط داشت؛ بسيار هم زاهد بود؛ خودش در مزرعهاي كار ميكرد و از آن طريق تأمين معاش ميكرد. به زحمت، ايشان را راضي كرديم مدتي در شهر بانه سكونت كند و مدت كوتاهي هم امامت جمعه شهرستان سردشت را متقبل شد؛ ولي پس از مدتي با اصرار شديد كنارهگيري كرد. دليل عمدهاش هم اين بود كه گفت: از مدتي كه زندگيام با بيت المال عجين شده، احساس اُفت معنوي در خودم و فرزندانم ميكنم. ايشان چندين سال قبل از عزل آية الله منتظري به من فرمودند: من متحيّرم! شما آقاي منتظري را جانشين امام ميدانيد؛ ولي با حسابهايي كه من دارم، بايد جانشين امام، فردي سيّد و از اولاد فاطمه عليها السلام باشد.
.
1) .. ر.ك: ص۶۹ (پانوشت).
۲ / ۶صاحب اصلي پرچمآقاي عليمحمد بشارتي وزير اسبق كشور نقل كرد: در تابستان ۱۳۵۸ هنگامي كه مسئول اطلاعات سپاه بودم، گزارشي داشتيم كه آقاي شريعتمداري در مشهد گفته است: من بالأخره عليه آقاي خميني اعلام جنگ ميكنم.آن هنگام امام خميني قدس سره هنوز در قم بود. من خدمت امام رسيدم و ضمن ارائه گزارشهاي ديگر، خبر ياد شده را نيز مطرح كردم. ايشان موقع صحبتهاي من سرش پايين بود و گوش ميداد، ولي همينكه گزارش مربوط به سخن آقاي شريعتمداري را گفتم، سر بلند كرده، فرمود: «اينها چه ميگويند؟! پيروزي ما را خدا تضمين كرده است. ما موفق ميشويم، در اينجا حكومت اسلامي تشكيل ميدهيم و پرچم را به صاحب پرچم ميسپاريم».پرسيدم: خودتان؟امام قدس سره سكوت كردند و پاسخ ندادند.
.
۲ / ۷آينده انقلاب اسلاميدر تاريخ ۶/۲/۱۳۸۷ در ديداري كه همراه جمعي از دوستان در تهران با آقاي سيّد حسن نصر الله رهبر حزب الله لبنان داشتيم، ايشان فرمود: دو سه سال پيش از رحلت حضرت امام خميني رحمه الله، شخصي به نام «الحارس» كه از نيروهاي استشهادي حزب الله بود، گفت: با اتومبيل شخصي از بيروت خارج ميشدم. شخصي را با لباس و هيئت عربي ديدم كه حدود شصت سال سن داشت. از او خوشم آمد و او را سوار كردم. در راه با روشن شدن ضبط صوت اتومبيل، صداي شعار مردي شنيده شد كه ميگفت: «حتي ظهور المهدي اِحفظ لنا الخميني» و در ادامه آن ميگفتند: «اِحفظ لنا المنتظري خليفة الخميني».آن شخص وقتي شعار نخست را شنيد، گفت: شما تصور ميكنيد كه پرچم جمهوري اسلامي به دست امام خميني تحويل حضرت مهديعجل الله تعالي فرجه ميشود؛ ولي اشتباه ميكنيد... .در مورد شعار دوم هم گفت: منتظري خليفه خميني نخواهد شد؛ اما انقلاب ايران مشكلي پيدا نميكند، به جاي امام خميني سيّدي خواهد آمد.همچنين اضافه كرد: شما فكر ميكنيد جنگ ادامه پيدا ميكند و سپاه ايران براي فتح قدس به لبنان خواهد آمد؛ اما اشتباه ميكنيد. جنگ ايران و عراق پايان مييابد و ميان سربازان آنها گُل رد و بدل ميشود.
.
وي افزود: سه جنگ ميان حزب الله و اسرائيل پيش ميآيد كه در دو جنگ حزب الله پيروز ميشود؛ ولي در جنگ سوم، پيروزي حزب الله خيلي گسترده است!او گفت: در عراق، حكومت اسلامي برپا نميشود؛ ولي حكومتي روي كار ميآيد كه گويا عراق، جزئي از ايران است... .نگارنده اين سطور از آقاي نصرالله پرسيد: شما در چه تاريخي اين مطالب را از «الحارس» شنيديد؟ ايشان پاسخ داد: من دو سه سال پس از آن پيشگويي؛ ولي ديگران، همان موقع، اين مطالب را از وي شنيده بودند.وي افزود: به استثناي دو مورد، همه پيشگوييهاي وي تحقق يافته است.
.
۲ / ۸نويد پيروزي ايران در جنگ تحميليدر ايامي كه مقام معظم رهبري حضرت آية الله خامنهاي براي ديدار با اقشار مختلف مردم قم در اين استان بودند، شبي (۲۸/۷/۱۳۸۹) به ديدار ايشان رفتم. جمعي از علما حضور داشتند، از جمله آية الله حاج آقا نصرالله شاه آبادي _ فرزند استاد بزرگِ امام خميني رحمه الله _ كه در كنار من نشسته بود. فرصت را غنيمت شمردم و ضمن اشاره به خاطرهاي كه از ايشان در كتاب عارف كامل آمده، عرض كردم: آيا آن مطلب را تأييد ميكنيد؟ آقاي شاهآبادي ضمن تأييد اصل مطلب، برخي از آنچه را در آن كتاب از ايشان نقل شده، نادرست خواند. من از ايشان خواستم آنچه را صحيح است، بفرمايند. ايشان شروع به نقل خاطره خود كرد. به ذهنم رسيد كه مقام معظم رهبري هم بيميل نيست اين خاطره را بشنود. با توجه به اين كه با ايشان قدري فاصله داشتيم و لازم بود سكوت در مجلس رعايت شود، من به مقام معظم رهبري عرض كردم: آقاي شاه آبادي خاطره جالبي از امام دارند. اگر اجازه دهيد، تعريف كنند. ايشان از اين پيشنهاد، استقبال كردند و جلسه را سكوت فرا گرفت و آقاي شاه آبادي به تفصيل، خاطره خود را بازگو كرد؛ خاطرهاي كه براي حاضران جلسه شگفتآور بود. بعد از اين كه از دفتر رهبري بيرون رفتيم، من از آقاي شاه آبادي تقاضا كردم كه ترتيبي دهيم كه خاطره ياد شده را ضبط كنيم. ايشان اجابت كرد و در تاريخ
.
۱۱/۹/۱۳۸۹ در منزل آية الله علياكبر مسعودي مجدداً خاطره خود را بدين شرح، بازگو فرمود: زماني كه مرحوم امام _ رضوان الله عليه _ در تركيه (شهر بورسا) تبعيد بودند، من در نجف خوابي ديدم. خواب ديدم كه آمدم ايران و در خوزستان هستم. جنگي بين ايران و دشمناني واقع شده. معيّن هم نبود كه چه كساني هستند. حضرت سيد الشهداء عليه السلام هم در همان ميدان جنگ، منزل داشتند و اين جنگ، زير نظر ايشان بود. جنگ خيلي طولاني شد، خيليها كشته شدند، حتي يكي از داييزادههاي من به اسم حبيب الله هم شهيد شد. همه درختها سوخت، نخلها هم شكست و سوخت، تا بالأخره ما پيروز شديم. ما كه پيروز شديم، من زود دويدم بروم به حضرت سيد الشهداء عليه السلام تبريك بگويم. در عالم رؤيا ديدم كه حضرت، منزلي چوبي داشتند، مانند منزل ما در مازندران، و من ميدانستم اينجا دو تا اتاق دارد و اتاق دست راست براي حضرت سيد الشهداء عليه السلام است. من فوراً دويدم و از پلهها بالا رفتم و رفتم خدمت حضرت. ديدم حضرت چهار زانو نشستهاند، يك متّكايي هم روي دامنشان هست كه به آن تكيه دادهاند. حضرت، قيافهاي نوراني داشتند، اما عمامه سرشان نديدم؛ ولي خيلي زيبا و خوشگل بودند. به ايشان تبريك گفتم: كه الحمد لله ما غالب شديم. ايشان تبسم و خنده مختصري كردند كه برخلاف توقع من بود. من توقعم اين بود كه آقا خيلي خوشحال و شادمان ميشوند. عرض كردم: آقا! آن طوري كه انتظار داشتم شاد نشديد. ناراحتيتان چيست؟حضرت فرمود: از دست اين دو. گفتم: آنها كجايند؟ فرمودند: در آن اتاق. من رفتم آن اتاق، بنا كردم به آنها تشر زدن و فحاشي كردن، و در اين دعواها از خواب پريدم.
.
اين خواب گذشت. يادم رفت تا امام رحمه الله مشرّف شدند نجف. مدتي طول كشيد. بعد از ديد و بازديدها كه ظاهراً يك سال از تشريففرمايي ايشان گذشته بود، روزي همين آقا عبد العلي(1)آمد منزل ما و گفت: آقا شما را كار دارند. رفتم خدمت ايشان. در ديدارها رويه اوليه ايشان سكوت بود. حرفي نميزدند تا ديگري شروع كند. من سلام عليك و احوالپرسي كردم و گفتم: امري داشتيد؟ ايشان مطالبي گفتند و من هم جواب دادم. نميدانم چه مناسبتي داشت كه دفعتاً اين خواب به ذهنم آمد. به ايشان عرض كردم: آقا شما كه در بورسا بوديد، من خوابي ديدم، و خواب را عيناً نقل كردم. وقتي نقل كردم، ايشان دستهايشان را به هم ماليد و گفت: «لا حول ولا قوّة الا بالله»، بعد هم گفت: جنگ ميشود. براي من خيلي اعجابآور بود. آن موقع اصلاً صحبت اين چيزها نبود، اصلاً احتمال اين كه ايشان به ايران برگردد نبود، چه برسد... .من اصرار كردم كه: آقا به چه مناسبتي در اين موقعيت و با اين وضعيت، چنين مطلبي ميفرماييد؟ من خيلي كنجكاوي كردم و فشار آوردم؛ ولي ايشان از گفتن استنكاف كردند. وقتي اصرارم زياد شد، ايشان تصميم گرفت كه بلند شود و از اتاق برود و با من صحبت نكند. بالأخره به اصرار من فرمودند: يك شرط دارد: به شرط اين كه تا وقتي من زنده هستم، اين را به كسي نگويي!من گفتم: خدا ميداند اين خواب دفعتاً يادم افتاد. فرمودند: اين، تخطيطي(2)است كه پدرت براي ما كشيده و اين برنامه، ميشود و ما هم بايد برويم و جنگ هم ميشود و ما هم پيروز خواهيم شد.
.
اين را فرمودند. ما هم گفتيم: چشم! و ديگر دنبال نكرديم. اين مسئله را فراموش كردم، تا اين كه در سال ۱۳۴۹ كه به تهران آمده بودم، ممنوع الخروج شدم. بالأخره انقلاب پيروز شد و آخر شهريور جنگ شروع شد. آبادان محاصره شد. اعلام شد كه به آبادان كمك كنيد. ما يك كاميون ارتشي جنس بار كرديم براي آبادان و برديم اهواز. روز آخر مهرماه پنجاه و نه رسيديم آنجا. رفتيم استانداري، آقاي مهندس غرضي استاندار بود. آقاي خامنهاي _ حفظه الله _ هم تشريف داشتند. دكتر چمران و چند نفر ديگر هم بودند، ما هم رفتيم آنجا. ناهار آبگوشتي داشتند كه خورديم.به ايشان گفتيم: آقا جنس آورديم به كي بدهيم؟ ايشان گفتند: حاجي شوشتري زينبيه را مهيا كرده و به من گفته كه زينبيه براي كمكرساني به مردم آماده است. رفتيم آنجا،حاجي شوشتري سلام عليكي با ما كرد و سربازي را صدا زد. گفت: اين سرباز الان از آبادان آمده و جنسها را تحويل ميگيرد. صورت جنسها را نگاه كرد و ديد تمام اجناس را آورديم، الّا بيل و كلنگ. حاجي شوشتري گفت: ما بيل و كلنگ داريم. ديدم حاجي شوشتري دارد از آنجا ميرود. به سرباز گفتم: كجا ميرود؟ گفت: بندر امام. گفتم: ما هم ميتوانيم برويم؟ گفت: بله. ما هم راه اتفاديم به سمت بندر امام، اسكله سي و پنج يا سي و شش. وقتي ميرفتيم بندر، از نخلستانها كه رد ميشديم، همين كه نگاهم به نخلهاي شكسته افتاد، ياد آن خواب و تعبيري كه امام فرمودند، افتادم... .
.
۲ / ۹درخواست امام خميني در آغاز قيام، از حضرت رضا عليه السلامآية الله سيّد جواد علم الهدي فرمودند: امام خميني در آغاز نهضت، در سال ۱۳۴۲ مرا خواستند و دَه نامهاي را كه براي شماري از علماي بزرگ شهرهاي: سمنان، شاهرود، مشهد، بيرجند، تربت و زاهدان، نوشته بودند، به من دادند كه براي آنها ببرم. ضمناً فرمودند: «به خانوادهات هدف مسافرتت را نگو. بگو: زود بر ميگردم».همچنين فرمودند: «وقتي به مشهد رسيدي، منزل پدرت نرو؛ بلكه به محض رسيدن به مشهد، وضو بگير و به محضر حضرت رضا عليه السلام مشرف شو و از جانب من خدمت ايشان عرض كن: آقا! من امر بسيار خطيري را در نظر گرفتهام و اين منوط به تأييد اهل بيت عليهم السلام است. اگر شما اين حركت را تأييد ميفرماييد و اين اقدام صحيح است، عنايت كنيد كمك بدهيد و اگر مصلحت نيست، همين الآن جلوي مرا بگيريد». من هم طبق فرمايش ايشان عمل كردم و عين عبارت ايشان را خدمت حضرت، عرض كردم.خدمت آية الله سيّد هادي ميلاني رسيدم كه نامه امام را به ايشان بدهم، عرض كردم امانتي است كه بايد خصوصي تقديم شود. اجازه فرمودند به اندرون بروم. نامه را باز كردند و بلند خواندند. مضمون آن اين بود: «قصد كردهايم ان شاء الله اين نظام
.
طاغوتي را منهدم كنيم و نظام صالحي را جايگزين آن نماييم و اگر آمريكا از او حمايت كرد، با او هم مبارزه خواهيم كرد...».آية الله ميلاني پس از قرائت نامه امام فرمودند: «جواب نامه را بعداً مينويسم. من همه جا همراه ايشان خواهم بود. اگر به تهران بيايند، من هم خواهم آمد؛ اما مقابله با آمريكا به نظرم مشكل است».يكي ديگر از مخاطبان نامههاي امام، آية الله حاج شيخ احمد كفايي بود. وقتي نامه را خواند، گفت: «اين نامه بوي خون ميدهد. من در جريان مشروطه بودهام. ميدانم چه ميشود؛ اما بسيار خوب! چَشم! من آن را به اطرافيان خواهم داد».يكي ديگر از مخاطبان نامهها، امام جمعه زاهدان آقاي كفعمي بود. از نامه امام، خيلي استقبال كرد. آن را به چشم خود كشيد و فرمود: «چه وقت خوبي آمدي! ما با اهل سنّت زاهدان قرار گذاشتهايم كه يك هفته آنها به نماز جمعه ما ميآيند و يك هفته ما به نماز جمعه آنها ميرويم. فردا جمعه است و نوبت آنهاست كه به نماز جمعه ما بيايند. من نامه ايشان را در نماز جمعه براي همه خواهم خواند!»فرداي آن روز، ايشان در حالي كه كفن پوشيده بود و شمشير در دست داشت، در خطبههاي نماز جمعه، متن نامه امام را به عنوان نامه مرجع تقليد براي مردم نمازگزار قرائت كرد. همچنين دستور داد موضوع نامه را در پارچه سفيدي نوشتند و از مردمي كه به نماز آمده بودند، خواست كه آن را امضا كردند.به من فرمود: اين طومار را به وسيله ديگري براي آية الله خميني ميفرستم. مصلحت نيست شما آن را ببريد.
.
فصل سوم : خاطراتي از شهدا، جانبازان و آزادگان
.
. .
۳ / ۱رؤياي شهادت آية الله بهشتييكي از خاطرات جالب و شنيدني در ارتباط با شهادت آية الله بهشتي (هفتم تيرماه ۱۳۶۰) اين است كه يكي از اساتيد مدرسه عالي شهيد مطهري اين حادثه را از طريق رؤيا پيشگويي كرده بود و راه پيشگيري از آن را نيز گفته بود.من جريان اين رؤيا را شنيده بودم. در تاريخ ۱۴/۸/۱۳۷۹ در جلسه «مجمع تشخيص مصلحت نظام»، آية الله امامي كاشاني در كنارم نشسته بود. از ايشان خواستم آن را براي من بنويسند و ايشان چنين نوشتند: مرحوم آقاي محقّق رفسنجاني، از اساتيد مدرسه عالي شهيد مطهري در ادبيات بود. ايشان اهل منبر هم بودند. روزهاي آخر سال ۱۳۵۹ خوابي را براي اينجانب به طور مجمل نقل كردند به اين عبارت: بچههاي من(1)خواب ديدهاند كه شما و آقاي دكتر بهشتي و آقاي مهدوي كني ترور خواهيد شد (يا شهيد خواهيد شد)؛ ولي اگر نماز امام زمان _ صلوات الله عليه _ را بخوانيد،(2)از اين حادثه جلوگيري ميكند.گفتم: خواب، چه بوده است؟ايشان مايل نبودند نقل كنند.
.
هفته بعد آمدند و گفتند: دوباره خواب ديدهاند... . آيا شما به آقاي دكتر بهشتي و آقاي مهدوي كني اطلاع داديد؟ و خود شما نماز را خوانديد؟به ايشان گفتم: خودم خواندم و به آقايان هم گفتم. در دفتر نشستند و گفتند: دوباره به آقايان تلفن كنيد. من همان ساعت با آقاي مهدوي صحبت كردم. ايشان گفتند: فلاني! ميداني كه من در اين امور، عوام هستم. از همان وقت كه گفتي، تا كنون، دو بار خواندهام.به آقاي دكتر بهشتي رحمه الله تلفن زدم و گفتم: آقاي محقق اينجا نشستهاند و تأكيد ميكنند كه نماز را بخوانيد. ايشان فرمودند: جناب آقاي امامي! ما از صبح كه از خواب بيدار ميشويم تا آخر شب كه ميخوابيم، همه كارهايمان براي امام زمان عليه السلام است.به ايشان گفتم: درست است؛ ولي اين نماز، نقش ديگري دارد. آقاي دكتر بهشتي فرمودند: بسيار خوب! خيلي متشكرم. و خداحافظي كردند.جناب آقاي امامي اضافه كردند كه در جريان انفجار دفتر نخست وزيري و شهادت شهيد رجايي (هشتم شهريور ۱۳۶۰)، آقاي مهدوي كني هم قرار بود در آن جلسه حضور داشته باشند؛ اما ايشان گفتند: آن روز، سرم درد ميكرد و مقداري استراحت كردم. به همين جهت، دير راه افتادم. وقتي نزديك نخستوزيري رسيديم، صداي انفجار را شنيدم.همچنين آقاي امامي، طرح ترور خودشان را تعريف كردند كه چگونه آقاي مرتضي الويري به ايشان اطلاع داده و خنثي گرديده است.
.
۳ / ۲مكاشفه مادر شهيددر ديداري كه در تاريخ ۱۸/۸/۱۳۷۹ در شهر ري، با خانواده شهيد هاشم كلهر داشتم، از مادر ايشان پرسيدم: تاكنون آن شهيد را در خواب ديده؟ ايشان پاسخ داد: در بيداري ديدهام! يك بار در آشپزخانه مشغول كار بودم. ديدم وي با لباس سياه در حالي كه دست بر كمر زده بود به سوي من آمد و گفت: مادر! ببين من هم دست دارم و هم سر. ديگر گريه نكن و نگو پسرم نه سر داشت و نه دست!(1)جلو رفتم تا او را در بغل بگيرم؛ اما او از پلهها(2)پايين رفت. بعد، دوباره آمد و همان جملات را گفت و از نظرم ناپديد شد.همچنين وقتي خبر شهادتش را شنيدم، خيلي بيتابي ميكردم. امام را ديدم كه به شدت مرا از بيتابي كردن منع كرد و يك استكان آب به من داد، خوردم. به محض فرو بردن آب، وجودم آرام گرفت و ديگر گريه نكردم! ديگران براي پسرم گريه ميكردند؛ اما من گريه نميكردم و حتي تنها قطعه باقيمانده از بدنش را خودم در قبر گذاشتم!
.
دوست همرزمش كه در مجلس مذكور حاضر بود نيز گفت: روزي در جبهه صحبت درباره اين بود كه هر كس ميگفت دوست دارم چگونه شهيد شوم. من از هاشم پرسيدم كه دوست داري چگونه شهيد شوي؟ وي گفت: «من شهيد بشوم، هر جور كه شد، شد! من به ملاقات خدا بروم، به هر شكلي كه او ميخواهد، شهادت باشد يا غير شهادت، حتي اگر او ميخواهد، در مستراح بيفتم!» و اين جمله آخر را آهسته گفت.
.
۳ / ۳ديدار خدا با بدن زخمي!فاضل ارجمند جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي(1)سه خاطره هم از شهدا نقل كرد كه ملاحظه ميفرماييد: سال آخر عمر بابركت عارف ناسك شهيد آية الله سيد عبدالحسين دستغيب بود. بنده به لحاظ معضلات خاصّي كه در كردستان پيش آمده بود _ از جمله استانداري وابسته به حزب جمهوري منصوب شده بود كه در منطقه با جمع ما و نيروهاي نظامي و انتظامي ناهماهنگ بود و هر چه هم به بالا منتقل ميكرديم، مؤثر واقع نميشد و همچنان برخي از بزرگان كشور از ايشان حمايت ميكردند _ ، تصميم گرفتم مطلب را به حضرت امام رحمه الله منتقل كنم. وقتي هماهنگ شد و خدمت حضرت امام رسيدم، هم حيا كردم و هم در محضر ايشان از طرح اين مسائل پشيمان شدم. لذا مصمّم شدم حل مشكلات را از راههاي ديگري پيگيري كنم.چون از نظر روحي به شدت متأثر شده بودم، به نظرم رسيد با ارادت و ارتباط ويژهاي كه با آية الله دستغيب داشتم، به شيراز رفته و به محضر قدسي ايشان برسم، شايد مقداري آرام بگيرم.
.
1) .. ر.ك: ص۶۹ (پانوشت).
از بس ناراحت بودم، در شرايط اوج ترورهاي منافقين و خطراتي كه وجود داشت، تنها و بدون محافظ به شيراز رفتم. بعد از نيمه شب به شيراز رسيدم. براي استراحت به هتلي رفتم و صبح اوّل وقت بدون اطلاع قبلي به دفتر آن شهيد بزرگوار رفتم. وقتي وارد شدم، مسئول دفتر ايشان پرسيدند: شما فلاني هستيد؟ گفتم: از كجا شناختيد يا مطلع شديد؟ گفتند: آقا بعد از نماز صبح به من فرمودند امروز اوّل صبح، فلاني ميآيد. براي من ملاقات ديگري نگذاريد! عجيبتر از اين اطلاعِ غيبيِ آن بزرگوار، گشودن گره قلبي من قبل از طرح مشكل بود. ايشان در همان ابتداي صحبت و قبل از اين كه بنده مشكلات خاصّ خود و منطقه را شرح دهم، به من فرمودند: فلاني! به نظر شما عاليترين نعمتي كه در اين دنيا خداوند عزوجل نصيب بعضي انسانها ميكند، كه رنگي بهشتي دارد و بالاتر از آن نيست، چيست؟ عرض كردم: خود حضرت عالي بفرماييد.فرمودند: بالاترين نعمت براي انسانهاي عادي كه خود مظهر ولايت الهي نيستند، اين است كه خداوند، زندگي عادي دنيوي آنها را با شكل دادن حكومت ولايي در زمانشان تحت ولايت خود قرار دهد كه خواب و خوراك، تلاش و عبادت و همه چيز آنها تحت ولايت، سامان داده شود. اين نعمت در مقطعهاي محدود و كمتري [از تاريخ] براي انسانها شكل گرفته است. امروز با ولايت امام خميني كه با تشكيل حكومت، سايهاش بر همه زندگي ما گسترده شده، خداوند، اين نعمت را به كلّ جامعه ما عطا فرموده است. ايشان به گريه افتادند و بعد فرمودند: من مثل روشني اين روز و آفتاب، ولايت اين امام بزرگوار را ولايت ائمه معصومين عليهم السلام و ولايت معصومين عليهم السلام را ولايت خدا ميدانم.بعد ادامه دادند: ماها كه نماينده امام هستيم، در مركز اين نعمت قرار داريم و از هيچ چيزي نبايد گلهاي داشته باشيم. از نارحتي روحياي كه داري استغفار كن! در
.
برابر اين نعمت اصلي و بزرگي كه خداوند به خصوص نصيب ماها كرده، اين گرفتاريها، هَوْن و ناچيز است.اين ملاقات شايد حدود دو هفتهاي قبل از شهادت ايشان بود. بعد از صحبت با بنده جمعي از عزيزان بسيجي كه در عملياتي زخمي شده بودند، پس از گذارندن معالجه و ترخيص از بيمارستان، خدمت ايشان رسيدند.اين شهيد بزرگوار به آنان فرمود: جاي زخمهاي بدن شما، هم نور قيامت است، و هم شافع ديگران در روز جزا.سپس ايشان در حالي كه اشك ميريختند فرمودند: چون خداوند، نعمت اين زخمها را نصيبتان كرده، به شكرانه اين نعمت، در شب جمعه اين هفته براي من دعا كنيد تا خداوند، مرا كه توفيق رفتن به جبهه و آن گونه شهادتها را ندارم، لااقل با چند زخم در بدنم، كه در راه او به وجود آمده باشد، بپذيرد.
.
۳ / ۴پيشگويي در باره لحظه شهادتخاطره ديگري كه حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي(1)نقل كردند، به اين شرح است: شهيد حاج حسين روح الأمين را شايد بتوان با مجموعه خصوصيتهاي فكري، اخلاقي و سهم بالايي كه در موفقيتهاي نظام در كردستان داشت، سيّد شهداي كردستان ناميد. او از اوّلين سربازان مخلص امام و انقلاب بود كه وارد كردستان شد. در كمتر نبرد سرنوشتساز و دشواري بود كه نام، تدبير، توان و شجاعتش سر زبانها نباشد. ويژگيهاي اخلاقي او بينظير بود. ايشان علاوه بر اين كه از مهمترين فرماندهان عمليات در بيشتر محورهاي پاكسازي شده در كردستان بود، از فرماندهاني بود كه نظير دو همراه ديرينهاش، سردار شهيد كاظمي و سردار شهيد [حاج حسين] خرّازي، در اغلب نبردها، در عين حالي كه فرمانده بود، سرباز خطشكن مقدم جبهه هم بود و به قدري مجروح شده بود كه ديگر به حقيقت جاي سالمي در بدنش پيدا نميشد.حاج حسين روح الأمين با همه تأثير و حضوري كه در كردستان داشت، به جهت دوستي عميقي كه با شهيد خرّازي داشت، هر بار كه عمليات مهمي در جنوب و
.
1) .. ر.ك: ص۶۹ (پانوشت).
غرب شكل ميگرفت، هر گونه بود خود را به طور جدي در آنجا سهيم ميساخت و به صورت فرمانده موفقي ميدرخشيد. در عمليات والفجر نُه سردار عزيز جناب آقاي ايزدي به بنده تلفن زدند و گفتند كه فلان روز آماده باشيد، شما را جهت حضور در قرارگاه در شب عمليات به مريوان ميبرند. همان شب بنده در عالم رؤيا ديدم كه شهيد محمدرضا افيوني و چند نفر ديگر از شهدا كه از فرماندهان كردستان و از دوستان شهيد روح الأمين بودند، آمدند پيش بنده و فرمودند: ما هم فردا همراه شما به منطقه عمليات ميآييم و شركت ميكنيم و مطلع باشيد در بازگشت، حاج حسين روح الأمين را هم همراه خود ميبريم! بنده صبح بسيار نگران بودم و تا شب كه در خاك عراق به منطقه عمليات و قرارگاه عملياتي رسيدم، همچنان نگران بودم. در اوّلين فرصت كه به قرارگاه رسيدم، از روح الأمين جويا شدم. گفتند ايشان جنوب است. خوشحال شدم.شب عمليات گذشت و عمليات شروع شد. چون درگيري شديد بود، به ما اصرار كردند به مريوان برگرديم. در بين راه كه هنوز در خاك كردستان عراق بوديم، ديديم ماشيني چراغ ميزند. نگه داشتيم. ديديم حاج حسين است؛ شنيده عمليات است، سريع از جنوب برگشته است. من دوبار به زبانم آمد كه بگويم «حاجي! شهيد ميشوي»؛ دلم نيامد. ايشان لبخندي زد و فرمود: يك چيزي ميخواستي بگويي، ميخواستي بگويي شهيد ميشوم، خودم ميدانم. پس حلالم كنيد! روز بعد در منطقه عمليات، از تپهاي بالا ميرفتهاند، به دوست صميمياش سردار مقيمان _ كه اكنون فرمانده سپاه بيت المقدس كردستان است _ گفته بود: «از عمر من فقط بالا رفتن از اين تپه باقي مانده» و لحظاتي بعد، روي همان تپّه به شهادت ميرسد.
.
۳ / ۵پيشگويي در باره روز شهادتسومين خاطرهاي كه جناب حجة السلام و المسلمين سيد موسي موسوي(1)در باره شهدا نقل كردند، اين است: در سالهاي اوليّه پاكسازي كردستان از لوث ضدّ انقلاب (حدوداً اواخر سال ۱۳۵۸ و يا اوايل سال ۱۳۵۹ شمسي) بود كه جواني به نام مصطفي طيّاره از محله حسين آباد شهر اصفهان _ كه در دوران ستمشاهي پايگاه اصلي انقلابيون اصفهان بود _ با شنيدن نداي ملكوتي حضرت امام رحمه الله به صورت بسيجي ساده به سوي كردستان شتافت و در اوّلين نبردهاي خونين و حماسي كردستان، حضوري جدّي و مؤثر داشت. ايشان در شكلگيري و تربيت و ساماندهي «سازمان پيشمرگان مسلمان» كه نقش حياتي در پاكسازي كردستان داشتند، نقش محوري داشت. هنوز خاطره كارهاي فكري و تفسير و تبيين شيرين او از عبارات قرآن و نهج البلاغه براي پيشمرگان مسلمان كُرد، در كام آنها باقي مانده است. شهيد مصطفي طيّاره كه برادر كوچكتر و تنها برادرش هم در كردستان به شهادت رسيد، پس از مدتي به فرماندهي سپاه سقّز كه از حساسترين شهرها بود،
.
1) .. ر.ك: ص۶۹ (پانوشت).
منصوب گرديد. او در پاكسازي سقّز، به ويژه روستاهاي آن كه به مرز منتهي ميشد و بسيار آلوده به ضد انقلاب بود، نقش عمده داشت. در اين موقعيت، شهرستان سردشت، كه شهري مرزي در آذربايجان غربي است، از همه طرف در محاصره ضد انقلاب بود و همه محورهاي زميني آن به دست ضد انقلاب افتاده بود. نيروهاي نظامي سپاه و ارتش هم كه در آن شهر مستقر بودند، فقط از طريق هوا، و با هليكوپتر و مشابه آن پشتيباني ميشدند و لذا به شدّت دچار مضيقه بودند. روزي شهيد بزرگوار محمّد بروجردي، كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه حمزه سيد الشهداء را به عهده داشت، با بنده تماس گرفت و فرمود: برنامهريزي كردهايم كه محور سردشت به بانه را پاكسازي كنيم و اين عمليات از سختترين عملياتهاي جاري ما خواهد بود و ممكن است تلفات سنگيني داشته باشيم. من خودم از طريق بانه به سردشت، رزمندگان را همراهي ميكنم، شما هم براي تقويت روحيه رزمندگان به سقّز برويد و با آقاي طيّاره و به وسيله هليكوپتر به سردشت برويد و روزهاي اوّل عمليات را در سردشت باشيد. بنده رفتم سقّز. شبي كه فردايش عازم سردشت بوديم، دو نفري با شهيد طيّاره نشسته بوديم. تلفن زنگ زد. شهيد ناصر كاظمي فرمانده وقت سپاه كردستان بود. من صداي كاظمي را ميشنيدم كه به شهيد طيّاره برنامههاي سردشت را توضيح ميداد. شهيد طيّاره با جدّيت خاصّي گفت: من همراه موسوي به سردشت ميروم و تا روز هفتم عمليات، آنجا هستم. شهيد كاظمي با لحني مزاحگونه فرمودند: طيّاره! توي اين موقعيت حساس، هوس اصفهان كردهاي؟ گفت: نه! اصفهان نميروم. شهيد ميشوم. آن موقع، نه بنده و نه شهيد كاظمي گفته ايشان را جدّي نگرفتيم. فرداي آن شب همراه ايشان به سردشت رفتم. عمليات شروع شد و دقيقاً شهيد طيّاره صبح روز
.
هفتم، روي پل «ربط» كه بخش حساسي اطراف سردشت است، با گلولهاي كه به قلبش اصابت كرد، به شهادت رسيد! چند روز بعد از اين حادثه بنده خدمت حضرت امام رحمه الله شرفياب شدم و در آن ملاقات، ماجراي آن شهيد بزرگوار را براي امام تعريف كردم.امام فرمودند: همه مراحل را خودت از نزديك ناظر بودي؟ عرض كردم: بله. فرمودند: باز تكرار كنيد.وقتي شرح ميدادم، اشك، اطراف چشم مبارك امام حلقه زده بود.
.
۳ / ۶شفاي معجزهآساي مادر شهيددر تاريخ ۲/۶/۱۳۷۸ در قم به ديدار خانواده شهيد محمد معماري رفتم. مادر شهيد، جريان شفا يافتن پاي شكسته خود را با توسل به امام حسين عليه السلام توسط فرزند شهيدش بيان كرد. تفصيل ماجرا كه بعداً به صورت مكتوب ارائه گرديد چنين است: سال ۱۳۶۸ شمسي بود. روز اوّل محرّم من با حاجي (پدر شهيد) و دو تا از دامادهايم براي گردش به روستاي كِرمِجِگان رفته بوديم. ساعت پنج بعد از ظهر به منزل يكي از دوستان رسيديم. نوه من دستهايش را نجس كرده بود، من دستهاي نوهام را آب كشيدم و گفتم: دست به پله نگذار و بالا برو، بچّه همين كار را انجام داد، به پلّه آخر كه رسيد، ديدم دارد ميافتد. دويدم كه بچّه را بگيرم، چون يكي از ميلههاي پله كنده شده بود، پايم در پله فرو رفت و به عقب برگشتم و با پشت سر به نهر سيماني كه آنجا بود خوردم. حاجي و دامادهايم مرا بلند كردند و به اتاق آوردند. در اين حادثه هم پايم شكست و هم سرم ضربه سختي خورد.در اتاق، ديگر متوجه چيزي نبودم. از درمانگاه برايم دكتر آوردند. دكتر گفت: اينجا نميشود كاري كرد، بايد سريع به قم برويد، چون ممكن است خونريزي مغزي كرده باشد، و فقط يك آمپول فشار به من زد.بين راه من بچههايم را ميديدم، ولي براي من مشخص نبود كدامشان هستند. بعد كه كمي حالم بهتر شد گفتم: مرا بيمارستان نبريد، ببريد پيش حاج محمد شكستهبند تا پايم را درست كند.
.
مرا نزد حاج محمّد شكستهبند بردند و او قاپك پايم را جا انداخت و بعد، مرا به منزل آوردند. من شب تا صبح از فشار درد در سر و پا خواب نداشتم. صبح به دامادم گفتم: مرا به درمانگاه علي بن ابيطالب (زنبيل آباد) ببريد تا عكسي از پايم بگيرم.وقتي كه مرا به آنجا بردند دكتر عكس را ديد و گفت: پايت شكستگي دارد، به بيمارستان نيكويي برويد. دامادم به من گفت: چه كار كنم؟گفتم: به منزل برويم ان شاء الله خودش خوب ميشود.صبح همان روز مجداً نزد حاج محمّد شكستهبند رفتيم و عكس را نشان حاج محمّد دادم. ايشان گفتند: پاي شما شكستگي دارد و بايد استراحت كني، حتي اگر گچ هم بگيري بايد استراحت كني تا پايت جوش بخورد. پايم را بست و به منزل آمدم. صبح روز هفتم محرم خون دماغ كردم، به صورتي كه خون لخته شده از بينيام ميآمد و اگر ميخوابيدم خون به صورت لخته در گلويم جمع ميشد. اين خونها آمد تا تبديل به خونابه شد و از آن وقت سر دردم سبك شد. روز هشتم محرم از مسجد المهدي در بلوار امين براي بردن ديگ و ظروف آمدند. به آنها گفتم: از مسجد چه خبر؟ گفتند: كارها عقب مانده است، نيروي كمكي نداريم. گفتم: من ميتوانم بيايم؟گفتند: اگر بياييد خانمهاي مسجد خيلي خوشحال ميشوند. با عصا سوار ماشين شدم و به مسجد رفتم. در آنجا كارهايي مثل نخود و لوبيا پاك كردن را انجام دادم. شب مرا به خانه آوردند، به حاجي گفتم كه من به مسجد رفته بودم.صبح روز نهم، يعني روز تاسوعا، حاجي مرا به مسجد برد. با عصا به آشپزخانه مسجد رفتم و كارهايي را كه ميتوانستم انجام دادم. بعد از ظهر بود كه يك گوسفند [ذبح شده] آوردند تا آن را خُرد كنيم. من با ديگر خانمها گوشتهاي گوسفند را خرد
.
كرديم. هنگام پاك كردن گوسفند چندين مرتبه حالم بد شد كه شربت قند به من دادند. وقت نماز شد. من نشسته نماز را با حاج آقاي حسيني پيشنماز مسجد به جماعت خواندم. بعد از نماز سينهزني شروع شد. در آن هنگام حالم خيلي منقلب شد، متوسل به سيدالشهداء و حضرت فاطمه زهرا شدم و خواستم كه مرا تا فردا صبح، كه روز عاشوراست، شفا دهند و گفتم كه يا امام حسين! اگر اين يك مقدار كار من قابل قبول شماست، شما از خدا بخواهيد مرا شفا دهد، و نذر كردم كه اگر من تا فردا صبح پايم به زمين برسد، ديگهاي مسجد المهدي و ديگهاي منزل عمهام را بشورم. بعد از مراسم همه براي صرف شام به زيرزمين مسجد رفتند. به من گفتند شما را ببريم؟ در جوابشان گفتم: من شام نميخواهم. شب به منزل آمديم و خوابيدم. هنگام سحر حاجي مرا براي خواندن نماز صبح بيدار كرد. در آن هنگام اذان مسجد زينبيه تمام شده بود، نماز صبح را خواندم و گفتم: يا امام حسين عليه السلام صبح عاشورا شد، ولي خبري از شفاي پاي من نشد! هنوز هوا تاريك بود، خوابيدم. خواب ديدم كه در مسجد المهدي هستم و ميگويند يك هيئت عزاداري به مسجد ميآيد. با خودم گفتم بروم و ببينم چه كساني هستند.ديدم هيئتي فوقالعاده منظّم، با لباسهاي سفيد و روبانهاي مشكي هستند كه در گردن آنها يك كفن به صورت خونآلود بود. سيد محمّد سعيد آلطه هم برايشان نوحهخواني ميكرد و بقيه سينه ميزدند. با خود گفتم سيد محمّد سعيد آلطه كه شهيد شده است! يك مرتبه ديدم محمّد، پسرم كه شهيد شده، در جلو هيئت قرار دارد و بقيه از دوستان محمد هستند. برايم مسلّم شد كه اينها همه شهدا هستند.وارد مسجد شدند و مقابل محراب ايستادند. من از طرف زنانه آمدم و كنار پرده ايستادم و به آنها نگاه ميكردم. آنها نوحهخواني ميكردند و شهدا جواب ميدادند
.
و بعد از اين كه نوحهخواني كردند ديدم محمد، جمعيت را دور زد و به طرف من آمد. من او را در آغوش كشيدم و گفتم: محمد! خيلي وقت است كه تو را نديدهام. چه قدر بزرگ شدهاي! محمد به من خنديد و گفت: بله. من از روزي كه به اينجا آمدهام خيلي بزرگ شدهام. شهيد حسن آزاديان نزد من آمد و گفت: سلام حاج خانم! خدا بد ندهد! چه شده؟محمّد گفت: نه! مادر من مريض نيست. بعد با اشاره به باندهاي پايم گفت: مادر! اينها چي است؟ من گفتم: چيزي نيست. چند روزي است پايم درد ميكند و با عصا راه ميروم. اِنشاءالله خوب ميشود. محمد گفت: مادر! ما چند روزي است كه با دوستان رفتهايم كربلا، از ضريح امام حسين عليه السلام يك شال سبزي براي شما آوردهام،ميخواستم به ديدن شما بيايم، ولي دوستان گفتند صبر كن با هم برويم. ما هم امشب كه شب عاشورا بوده آمديم به زيارت حضرت امام خميني و صبح آمدهايم زيارت عاشورا را با آقا سيد جعفر حسيني بخوانيم و شما را ببينيم و برگرديم.دستهايش را باز كرد و از روي سر من كشيد تا روي پايم و باندها و پارچههايي كه حاج محمد شكستهبند روي پاي من بسته بود را باز كرد و شال سبزي را كه برايم آورده بود به پايم بست و گفت: مادر! پايت خوب شده است و اگر كمي درد دارد، عضله آن است. اين شال را باز نكن، عضله آن هم خوب ميشود. بعد ديدم كه يكي از شهدا به طرف در مسجد رفت. سؤال كردم: اين چه كسي بود كه به طرف در مسجد رفت. گفت: اين شهيد ابوالفضل رئيسيان است. پدرش جلوي در مسجد است، ميرود پدرش را ببيند.
.
بار ديگر دو شهيد به طرف انتهاي مسجد رفتند، سؤال كردم: اينها چه كساني هستند؟ گفت: اينها بچههاي... هستند، مادرهايشان در آشپزخانه مسجد كمك ميكنند، رفتهاند مادرشان را ببينند. در همين حال از خواب بيدار شدم. حال آشوب و اضطرابي در من بود كه قدرت تكلم نداشتم. به خودم گفتم: ببينم خواب ديدهام يا واقعيت است؟ همين كه نگاه كردم ديدم آن باندهايي كه روي پاي من بسته شد بود در كنار تشك بود و شالي كه محمّد آورده بود روي پاي من بسته شده بود! گفتم بگذار بلند شوم و ببينم پاي من خوب شده است؟ بلند شدم ديدم پايم درد نميكند. تمام باندها را جمع كرده و در سطل ريختم و گفتم: من لياقت دست امام حسين عليه السلام را نداشتم، اما با شال امام حسين و به دست پسرم محمّد شفا گرفتم.اين شال بوي عطر خاصي داشت كه از چند متري متوجه ميشديم. صبح آن روز غسل زيارت امام حسين عليه السلام را كردم و به مسجد رفتم تا ديگهاي مسجد را بشويم. همين كه وارد مسجد شدم خانمهايي كه روز قبل مرا ديده بودند همه تعجب كردند و گفتند: حاج خانم! شما كه نميتوانستي راه بروي؟ گفتم: من امروز صبح شفا گرفتم و ماجرا را تعريف كردم. خانمها شال را گرفتند و بوسيدند. يك خانمي كه سردرد سختي داشت گفت: يا امام حسين! من اين شال را به سرم ميبندم كه اِنشاءالله سرم خوب شود، همان لحظه سر آن خانم هم خوب شد!اين خبر در سطح شهر پيچيد، از طرف بيت حضرت آية الله گلپايگاني قدس سره آقازاده ايشان آقا سيد باقر و دو روحاني ديگر به منزل ما آمدند و پس از مشاهده اين شال و اين شفا به من گفتند: بيائيد خدمت حضرت آية الله گلپايگاني. ما دسته جمعي روز دوازدهم محرم به منزل آية الله گلپايگاني رفتيم و خدمت ايشان رسيديم. من ماجراي خواب و شفا را براي آقا عرض كردم. همين كه شال را به
.
دست آقا داديم، آقا بوسيدند و فرمودند: بوي جدّم حسين عليه السلام را ميدهد. چند بار بوسيدند و گريه كردند و فرمودند: شما قدر اين شال را بدانيد و كمي از اين شال را براي سند بودن به من بدهيد كه اين اثري از مقام شهداست. چنين اتفاقي در تاريخ خيلي نادر و كمنظير بوده است.من به آقا گفتم: مردم زياد پيش ما ميآيند و مريض ميآورند، شما دعا بفرماييد خدا مريضها را شفا بدهد.آقا فرمودند: كار ما دعا كردن است. سپس حضرت آية الله گلپايگاني دستور دادند تا تربت مخصوصي را كه از قبل علما براي ايشان آوردهاند، بياورند. ايشان فرمودند: يك مقدار از اين تربت را به شما ميدهم، شما كمي از اين شال و از اين تربت را در شيشهاي بريزيد و به مريضهايي كه دكترها جواب كردهاند بدهيد، ان شاء الله امام حسين عليه السلام عنايت ميفرمايند.
.
۳ / ۷آموزش شهيد در عالم برزخ!در يكي از ديدارهايي كه در شهر ري از خانواده شهدا داشتم، آقاي مرادعلي تقوينيا كه پدر دو شهيد بود، ماجراي رؤياي شگفت خود از فرزندانش را بيان كرد كه اجمال آن چنين است: بنده بازنشستهام و ۷۷ سال سن دارم و شش پسر و يك دختر داشتم: دخترم شوهر كرده است. پسر بزرگم علي تراشكاري دارد، دومي كارمند راه آهن است، سومي دكتر است. محمد و حميد كه شهيد شدند، چهارمين و پنجمين پسران من بودند و آخرين پسرم كارمند مخابرات است.من روزگار را با كارهاي سخت سپري كردم تا به بچههايم نان حلال بدهم، كارهايي كردم كه خدا ميداند اگر اين پيراهن را روزي چند بار فشار ميدادي، از آن عرق ميچكيد. بحمدالله خدا را سپاسگزارم كه با نان حلالي كه در دامن فرزندانم گذاشتم، آن دو تا كه شهيد شدند به جاي خودش، اينها هم كه هستند سربار جامعه نشدند، هر كدام شغلي براي خودشان دارند كه زندگي خودشان را تأمين ميكنند. طوري كار ميكردم كه وقتي سيمان داغ خالي ميكردم، گاهي از انگشتهايم خون ميآمد! يك روز حميد زانو زده بود و داشت مشق مينوشت. اين انگشتم را بسته بودم. حميد گفت: آقا! گفتم: بله.
.
گفت: چرا تو اين طور سخت براي ما نان درميآوري؟ گفتم: بابا جان اين وظيفه هر پدري است، كه كار كند تا اولادش بزرگ شوند. آمد دو تا دست من را زد به هم و بوسيد و زد سر چشمش. حميد روزي دو يا پنج ريال ميگرفت ميرفت مدرسه _ از پنج ريال زيادتر نبود و از دو ريال هم كمتر نبود _ از فردا ديگر اين پول را نگرفت. من شب آمدم خانه مادرش گفت كه حميد پول نگرفته رفته مدرسه. حميد را صدا كردم، گفتم: حميد جان چرا پول نگرفتي بروي مدرسه؟ گفت: آقا! تو آنطور پول دربياوري آن وقت من بيخودي ببرم مصرفش كنم. من ظهرها ميآيم ناهار ميخورم، صبح هم كه صبحانه ميخورم ميروم مدرسه. خرجي ندارم.محمد بيست و دو ساله بود كه شهيد شد. موقعي كه ما داشتيم محمّد را دفن ميكرديم حميد جبهه بود، چه جور خبر شد و آمد نميدانم. ديديم براي دفن آمد. يك عكس از محمد گرفت. آمد پهلوي من و گفت: آقا بيا تا محمد را دفن ميكنند ما برويم دفتر بهشت زهرا، قبر بغل دست او را رزرو كنيم، نگذاريم از دست برود. گفتم: براي چه؟ گفت: يعني زحمت خودتان زياد نشود. ما گوش نكرديم، الآن محمد افتاده اين قطعه و حميد افتاده آن قطعه. موقعي كه ميرويم بهشت زهرا مادرش اگر وسط پاركينگ پياده شود همان آنجا ميماند، ديگر بلد نيست كجا برود، اگر خودم با او نباشم نميداند كجا برود.حميد به ما ميگفت: ميخواهيد برويد بهشت زهرا چيز خوبي ببريد، ميوه پَست نبريد. اگر شيريني ميخواهيد ببريد نان و شيريني خوبي ببريد، چيز پست براي شهدا نبريد.در سالگرد محمد، حميد مداحي كرد. نميدانستيم كه او مداح است. سالگرد محمد كه تمام شد، فردايش حميد رفت جبهه، بعد از هفده روز ديگر ديديم جنازه حميد را آوردند. حميد خيلي ايمانش قوي بود.
.
موقعي كه حميد شهيد شد روز تاسوعا بود. چهلمش هنوز نشده بود، رفتم سر خاك حميد، هنوز روي قبرش سنگ نينداخته بوديم. پائين پايش نشستم، صورتم را گذاشتم روي خاك، گفتم: حميد تو را به جان آن كسي كه به عشق او جان خودت را فدا كردي، امشب بيا به خواب من.آمدم خانه و شب خوابيدم. در عالم خواب ديدم از خياباني خاكي عبور ميكردم، دري باز شد، گويا باغ خودم است. در باغ كه باز شد، رفتم داخل باغ. منظره آن باغ را اصلاً نميتوان توصيف كرد! از بس درخت داشت، آفتاب داخل آن نميشد! به تمام درختان ميوهاي آويزان شده، قناريها خواندني ميكنند! من هر چه نگاه كردم، نديدم قناريها كجا هستند. در خيابانش يك نهر آب زلال از آن طرف و يك نهر آب زلال از اين طرف جريان داشت. من همان طور كه نگاه ميكردم ديدم حميد و يك آقايي كه عبا به دوشش است، پشتشان طرف من است. حميد دستش كتاب بود و آن را ميخواند و نگاه ميكرد به صورت آن آقا كه عبا داشت، آقا هم سرش را تكان ميداد.(1)يك مرتبه ديدم حميد عقب را نگاه كرد و من را ديد. كتاب را تا كرد و داد دست آقا و آقا رفت. حميد مثل پرندهاي كه بال درآورد همان طور بال درآورد، چهار پنج متر با من فاصله داشت، بغلش را باز كرد و آمد بغل من. مرا بغل زد، اما احساس نميكردم كه چيزي به بدن من ميخورد، احساس سنگيني نميكردم. خلاصه من را بغل زد و بوسيد و گفت: آقا! آمدي اينجا، چكار كني؟گفتم: خوب آمدم، مگر بدكاري كردم؟گفت: بد كاري نكردي، ولي چرا من را به جان آن آقا قسم دادي؟
.
1) .. روايات متعددي بيان ميكنند كه در عالم برزخ قرآن را به شيعياني كه آن را خوب نياموختهاند، آموزش ميدهند؛ از جمله از امام صادق عليه السلام روايت است كه: هر كس از دوستان و شيعيان ما بميرد و قرآن را خوب بلد نباشد، در قبرش قرآن به او آموخته ميشود تا خداوند به سبب آن درجهاش را بالا ببرد؛ زيرا درجات بهشت به اندازۀ شمار آيات قرآن است، پس به قرآنخوان گفته ميشود: بخوان و بالا برو (ميزان الحكمه، ج۱۰، ص۴۸۱۵، ح۱۶۴۶۰).
گفتم: كدام آقا؟گفت: همان آقايي كه با من بود.گفتم: كي بود؟گفت: مگر نشناختي؟گفتم: نه.گفت: او امام حسين عليه السلام بود! من درسم تمام نشده، دارم پيش او درس ميخوانم. آن ساختمان امام حسين عليه السلام است و اين هم ساختمان من است. با همديگر همسايه هستيم، بيا برويم.دست انداخت گردن من، در حالي كه ميرفتيم دستش را دراز كرد و يكي از آن ميوهها را چيد و داد به من، گفت: آقا بخور، ببين چقدر خوشمزه است؟!من خم شدم كه با آب كنار خيابان بشويمش، من را بلند كرد و گفت: اينها شستني نيست، بخور، تميز است.من آن را خوردم، ديدم دو تا كليد زرد رنگ كوچك از جيبش درآورد و به من نشان داد، گفت: يكياش براي توست، يكياش براي مامان.گفتم: بده به من، من كليد مامانت را ميدهم.گفت: حالا نميدهم، به موقعاش ميدهم، حالا موقعاش نيست، آن ها را گذاشت جيبش و راه افتاديم. من ايستادم، ببينم اين قناريها كجا هستند كه اينطور قشنگ ميخوانند.گفت: آقا! به چي نگاه ميكني؟گفتم: ميخواهم ببينم كه اين قناريها كجا هستند؟گفت: اينها قناري نيستند، اين برگ درختان هستند كه ميخوانند، برويم. ما هم رفتيم. رسيديم به يك ساختماني كه شش _ هفت پله ميخورد، رو به بالكن، بعد ميرفت داخل ساختمان، همينطور كه داشتيم ميرفتيم بالا، اصلاً بالاي ساختمان و اين طرف و آن طرفش معلوم نبود.
.
گفتم: حميد، اين ساختمان براي كيست؟گفت: همهاش براي من است.گفتم: مستأجر هم داري؟گفت: نه.گفتم: پس اين همه ساختمان را ميخواهي چكار كني؟گفت: اين باغ را به من دادهاند، تا چشمت كار ميكند براي من است.از پله بالا ميرفتيم روي بالكن، ديديم دختري از اتاق بيرون آمد، و تكيه داد به ديوار. من همينطور كه روي سينه دختر را نگاه كردم، ديدم مثل شيشه است، سينه را كه نگاه ميكنم ديوار معلوم است. رفتيم داخل، آن دختر به من سلام كرد و من جواب سلام را دادم. مثل اين كه تعارف كند، دستش را گذاشت پشت شانه من، تعارف كرد، رفتم داخل. داخل اتاق اصلاً نميدانم چطور زيبا بود! اين مبل و صندليهايش چه جور بود! روي مبل كه نشستم، در قسمت بالا يك قبه زرد اين طرف و يك قبه زرد آن طرف بود. به ديوارها نگاه ميكردم، عكسمان روي ديوارها ميافتاد! دخترخانم يك طبق ميوه گذاشت جلوي من، دست انداخت به گردن من و اين ور و آن ور صورت مرا بوسيد، من غرق خجالت شدم، اين ديگر كيست كه نديده و نشناخته دست به گردن من انداخته است! طبق ميوه را گذاشت و پرسيد: مادر چطور است؟گفتم: الحمد لله.گفت: خدا را شكر.وقتي دختر رفت به پسرم گفتم: حميد! اين چه كسي بود؟حميد خنديد و گفت: آقا! غريبه نبود، عروست بود.هنوز چهلمش نشده بود حميد آنجا كار خودش را كرده بود!از آن ميوهها به من تعارف كردند و از آنها خوردم. بلند شديم كه بيايم، حميد يك دستمال پهن كرد، هفت هشت تا ده تا از اين ميوهها چيد، گذاشت توي
.
دستمال و آن را گره زد و داد به من و گفت: آقا اين را ببر، بده به مامانم، داداشهايم و به سكينه، به علي آقا شوهرش هم بده.گره دستمال را انداختم به انگشتم و راه افتادم. يك پايم داخل ساختمان، يك پا بيرون بود كه با صداي «الله اكبر» اذان مسجد علي بن ابي طالب عليه السلام در «چشمه علي» چشمانم را باز كردم، ديدم نه دستمال ميوهاي در دستم هست، نه حميدي و نه باغي!به پدر شهيد گفته شد: در مورد شهيد، محمد آقا، جريان ديگري را از شما نقل ميكنند، كه جالب است، لطفاً براي ما بفرماييد.ايشان پاسخ داد: هر دو برادر را من خواب ديدم. در مورد شهيد محمد آقا در عالم خواب ديدم كه من را داشتند ميبردند دفن كنند. در اين حال، هر كس كه پشت سرم بود را ميديدم و ميشناختم. آوردند و من را دفن كردند و تمام شد. در اين موقع قبر فشاري به من داد _ كه وقتي بيدار شدم مجبور شدم، زير پيراهنيم را عوض كنم، همسرم گفت: چرا زير پيراهنت را عوض ميكني؟ گفتم: نميدانم چرا خيس خيس شده است _ وقتي كه فشار قبر تمام شد، و نفسي گرفتم، ديدم محمد و حميد آمدند. گفتند: بابا بلند شو برويم، ما آمديم تو را ببريم. يكي از آنها يك دستم را گرفت و آن ديگري، دست ديگر را و راه افتاديم، اين از يك طرف دست انداخت گردن من و آن هم از طرف ديگر دست انداخت گردنم، صحبت ميكرديم و ميرفتيم. حميد گفت: برويم منزل ما. محمد گفت: آخه با معرفت، من بزرگتر هستم، برويم منزل من.حميد گفت: باشه برويم. رفتيم همان ساختمان، همان باغ، همان بساط و همان ميز مبلمان، اما آقا محمد و خانمش. رفتيم داخل اتاق نشستيم. اين ميگفت و آن ميخنديد و آن ميگفت و اين ميخنديد؛ با قهقهه ميخنديدند. يكي ميزد سر شانه من ميگفت: آقا ببين چه جايي داريم، چه باغي داريم.
.
گفتم: چه خوب! شما باغتان خيلي بزرگ است، اما ما باغ نداريم. گفت: شما هم باغدار ميشويد، غصهاش را نخور، ناراحت نباش. خانمش يك طبقي ميوه آورد، گذاشت جلوي ما. او هم احوالپرسي كرد و گفت: مادر چطور است؟ گفتم: الحمدلله خوب است. بلند شدم بيايم او هم ميوه داد به من كه بدهم به مادرشان... .
.
۳ / ۸مجلس درس شهداحجة الاسلام جناب آقا سيد محمد باقر بني سعيد لنگرودي فرمود: (1)حدود چهل شب قبل از شهادت فرزند شهيدم (شهيد سيد محمّد حسين) در عالم رؤيا ديدم وارد بازاري شدم كه بسيار بزرگ بود. مقداري كه راه رفتم متوجه شدم كه در زيرزمين اين بازار، بازار ديگري است. به طرف بازار زيرزمين رفتم. در انتهاي خيابان كه دو طرف آن مغازه بود، مسجد مجلّلي نظرم را جلب كرد. به طرف مسجد روانه شدم. خواستم وارد مسجد شوم، ديدم در مسجد قفل است، ولي از پنجرههاي در، داخل مسجد ديده ميشد. ديدم سيد جليل القدري بالاي منبر مشغول تدريس است و در پاي درس ايشان شهيد مرحوم آية الله دكتر بهشتي، شهيد مفتح، شهيد دستغيب، شهيد اشرفي اصفهاني و علماي معدود ديگري كه هنوز به شهادت نرسيده بودند، نشستهاند. خواستم وارد شوم شخص مكلّايي پشت در آمد و اظهار داشت كه ممنوع است. در اين بين چشمم به حضرت عالي (حاج آقاي ريشهري) افتاد كه در بيرون در سمت راست ايستادهايد، گويا انتظار كسي را داريد. به آن آقاي مكلّا فرموديد در را باز
.
1) .. گفتني است كه پس از نقل اين خاطره به درخواست ابنجانب (ريشهري)، متن آن به صورت مكتوب در اختيارم قرار داده شده كه تاريخ كتابت آن ۸/۸/۱۳۸۸ است.
كنيد ايشان از خودمان است. صداي شما را آقاي دكتر بهشتي شنيد، متوجه ما شد و فرمود: در را باز كن. من داخل مسجد شدم. ديگر پايان درس بود، ولي آنچنان فضاي مسجد برايم لذتبخش بود كه توصيف آن برايم مقدور نيست. در اين حال من از آية الله شهيد بهشتي سئوال كردم كه: چرا آقاي ريشهري بيرون ايستادهاند؟ ايشان فرمودند: جهت حفاظت آقايان مأمورند. از خواب بيدار شدم.اوّل تصورم اين بود كه من هم شهيد خواهم شد، ولي حدوداً بعد از چهل روز از اين رؤيا خبر شهادت فرزندم رسيد. دانستم كه سبب راه ندادنم به مسجد، اين است كه شهادت نصيب من نميشود، اما حقير را در محفل شهدا حظّي هست.امّا در مورد سؤالم از آية الله بهشتي و جواب ايشان به حقير، تعبير من اين است كه حضرت عالي شهيد نميشوي و از خيانت بد خواهان در پناه خدا در اماني. اما اين كه فرمودند: «ايشان جهت حفاظت مأمورند»، به نظر ميرسد كه حفاظت از شهدا، پاسداري از راه آنها به وسيله تأسيس «دار الحديث» است... .
.
۳ / ۹مهلت گرفتن از عزرائيلفاضل ارجمند، جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر اُجاقنژاد(1)در تاريخ ۷/۱۲/۱۳۷۹ در مكه خاطره شگفتانگيزي از مادر شهيد سهراب (اِلتفات) برنجي نقل و بعداً متن مكتوب آن را ارائه كرد: اينجانب در فاصله سالهاي ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ به مدت سه سال به عنوان امام جمعه در شهرستان آستارا اقامت داشتم. در سال ۱۳۶۰ و در بحبوحه جنگ تحميلي و روزهاي سنگين دفاع مقدس يكي از اهالي بخش لوندويل (پانزده كيلومتري شهرستان آستارا) به نام سهراب (التفات) برنجي كه به دليل ديانت و اعتقاد قلبياش با بنده نيز مراوده داشت، به اينجانب مراجعه كرد و اظهار داشت كه ميخواهد به جبهههاي دفاع مقدس اعزام شود.او متأهل بود و پنج فرزند داشت (چهار دختر و يك پسر). افزون بر آن سرپرستي مادر پير خود را نيز عهدهدار بود. وقتي از جزئيات زندگي او سؤال كردم، معلوم شد كه فرزند ارشد او دختري دوازده ساله است و فرزند كوچكش تنها بيست روز عمر دارد. كشاورز بود و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان راننده در جهاد سازندگي آستارا مشغول فعاليت شده بود و وضعيت مادي نابساماني داشت.
.
1) .. نمايندۀ مقام معظّم رهبري در جمهوري آذربايجان.
با آگاهي از وضعيت خانوادگي او با خود انديشيدم كه اي كاش اين مرد با اين وضعيت سنگين از رفتن به جبهه صرف نظر ميكرد، ليكن مسئوليت امامت جمعه ايجاب ميكرد برخلاف باورم با او سخن بگويم، چرا كه بيم آن ميرفت برداشتهاي سوء از سوي مغرضان و كوتهنظران مشكلاتي ايجاد كند. بر اين اساس تنها به دعا اكتفا و نامبرده را به سوي جبهههاي حق عليه باطل بدرقه كرديم.دو ماه بعد خبر شهادت او و يكي از همرزمانش (شهيد نقيبزاده) در آستارا واصل شد. عصر چهارشنبهاي جنازه مطهّر دو شهيد وارد آستارا شد. مطابق معمول يكي از افراد مطلع دفتر را فرستادم تا وضعيت شهدا را بررسي كند، تا اگر در معركه نبرد به شهادت رسيدهاند به استناد موازين شرعي با لباس جنگ دفن شوند و الاّ مقدمات غسل و كفن فراهم آيد. آقاي حاج آصف خنداني، مسئول دفتر كه براي بررسي وضعيت شهدا رفته بود، اطلاع داد كه شهيد در كردستان به دست عوامل ضد انقلاب به شهادت رسيده است. آنها با قساوت هر چه تمامتر پوست بدن شهيد برنجي را كنده بودند!گرچه شهدا آماده تشييع بودند، تصميم گرفتم مراسم با يك روز تأخير انجام گيرد، چرا كه ميخواستم براي اين شهيد مظلوم مراسم تشييع باشكوهي در آستارا برگزار شود. از سوي ديگر چون او نخستين شهيد روستاي لوندويل بود مراسم تشييع درخوري نيز در زادگاهش انجام گيرد.صبح روز جمعه پيكرهاي پاك دو شهيد در ميان اندوه انبوه مردم تشييع و به مصلاي محل برگزاري نماز جمعه منتقل شدند، تا پس از اقامه نماز جمعه و نماز ميّت براي اين دو شهيد، شهيد نقيبزاده در مزار شهداي آستارا دفن شود و شهيد برنجي به زادگاه خود حمل و پس از تشييع مردم لوندويل به خاك سپرده شود.پس از انتقال شهيد برنجي به زادگاهش، انبوه مردم در مقابل مسجد فاطمة الزهراي لوندويل اجتماع كرده بودند و پيكرِ پاك شهيد در داخل آمبولانس و در ميان انبوه تشييع كنندگان قرار داشت. من در حاليكه پيام شهيد را به هموطنان او
.
ميرساندم و مشغول سخنراني بودم، ديدم سه چهار نفر به سوي آمبولانس روانند. به يقين ميدانستم اگر جنازه را ببينند با ناله و شيون خود نظم و آرامش جمع را به هم خواهند زد و جوّ آرامي كه بر حاضرين حاكم است آشفته خواهد شد. به اشاره از آقاي خنداني خواستم به طرف آنان برود و تا پايان سخنراني مانع زيارت آنها بشود. نامبرده پس از مذاكره با آن جمع و در فاصله تكبيرهاي مردم به من اطلاع داد كه يكي از خانمها مادر شهيد است و ميگويد: آمدهام فرزندم را زيارت كنم، مانع من نشويد، چرا كه فرصتي اندك دارم، سه روز پيش عزرائيل عليه السلام به سراغ من آمده بود تا مرا ببرد از او مهلت خواستم پس از زيارت فرزندم بميرم!موضوع را جدي نگرفته، گمان كردم پيرزن سادهاي است كه عطوفت مادري او را در مصيبت فرزندش وادار به بيان چنين سخني كرده است، لذا گفتم: در چنين شرايط روحي نميتوان او را متوجه كرد كه براي حفظ آرامش اجتماع دقايقي صبر كند. اجازه دهيد داخل آمبولانس بشود و در را ببنديد تا صداي نالههايش نظم را آشفته نكند.دقايقي بعد آقاي خنداني بازگشت و اطلاع داد كه مادر شهيد پس از ورود به داخل آمبولانس، خود را روي جنازه فرزند شهيدش انداخت و در همان حال دعوت حق را لبيك گفت! در عين تحير و ناباوري موضوع را با مقدمهاي كوتاه به مردم رساندم، شور و غوغاي بينظيري برخاست و ناله و شيوني كه هرگز نظير آن را نديده بودم و تصور ميكنم هرگز نتوانم ببينم.توصيه كردم هر دو جنازه را به امامزاده آستارا منتقل كنند و پس از غسل مادر داغديده (كوچك خانم گنبدي مقدم)، هر دو را در كنار هم و در صحن امامزاده به خاك بسپارند كه (مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ)(1)، «والسلام عليهما يوم يبعثان حياً».
.
1) .. طه: آيۀ ۵۵.
شهيد سهراب برنجي مشهور به التفات در تاريخ ۲۵ فروردين ماه ۱۳۲۴ در لوندويل متولد ميشود. در تاريخ ۲۵ مرداد ماه ۱۳۴۳ ازدواج ميكند و حاصل اين وصلت چهار دختر و يك پسر بوده است. كشاورزي مشغله او بوده است، ليكن پس از انقلاب اسلامي ايران به عنوان راننده به استخدام جهاد سازندگي درميآيد. در زمستان ۱۳۶۰ پس از گذراندن يك دوره نظامي يك ماهه به كردستان اعزام و در شهرهاي سقز و بانه به خدمت ميپردازد و روز ۲۹ بهمن ماه ۱۳۶۰ به دست مزدوران ضد انقلاب به مقام رفيع شهادت نائل ميآيد.به هنگام وداع با خانوادهاش، مادر شصت سالهاش، كوچك خانم گنبدي مقدم، خطاب به فرزندش ميگويد: پسرم! تو اولاد صغير داري، وضع مالي چندان مناسبي هم نداري، اگر منِ مريض هم بعد از تو مُردم، اين بچههاي خردسال چه ميشوند؟التفات در پاسخ مادر ميگويد: من هر جا بروم و حتي اگر شهيد شوم، برميگردم و دست تو را ميگيرم با هم وارد بهشت شويم! بعد به شوخي ميافزايد: آنجا تو چايي دم ميكني و من ميخورم. آنگاه رو به همسر خود ميگويد: اي دختر حبيب الله! من وصيت كردهام و سهم تو را نيز تعيين نمودهام. پس از من در ازدواج، مخيّر هستي.همسر شهيد ميگويد: وقتي اين سخن را شنيدم بغضم تركيد و گريان اتاق را ترك گفتم. مادر شهيد در خصوص مهلت گرفتن از عزرائيل سه بار سخن به ميان آورده بود. مَلك ناز، دختر بزرگ شهيد كه به هنگام شهادت پدرش دوازده سال داشته ميگويد: در سوگ پدر ميگريستم، مادربزرگ از من پرسيد: چرا مردم جمع شدهاند؟ پاسخ دادم: پدر شهيد شده است، جنازهاش را ميآورند. گفت: من از عزارئيل اجازه گرفته بودم پس از زيارت فرزندم از دنيا بروم، مطمئن بودم او را زيارت خواهم كرد!
.
همسر شهيد ميگفت: ميخواستم عكس التفات را كه بر ديوار نصب شده بود بردارم تا در مراسم تشييع استفاده شود، مادر شهيد گفت: «چرا عكس التفات را برميداري؟» پاسخي ندادم، او افزود: «عروسم! چرا نميخواهي به من بگويي فرزندم شهيد شده است؟» و پس از مكثي گفت: «من از عزارئيل اجازه گرفتهام پيش از زيارت فرزندم مرا از اين دنيا نبرد!»آقاي فرضالله حيائي داماد عموي شهيد ميگويد: آنگاه كه جنازه را ميآوردند، با همسرم آمديم تا كوچك خانم را به زيارت فرزند شهيدش ببريم. آمديم خانه، دست مادر پير را گرفتيم و به سوي مسجد روان شديم. وقتي از در حياط مسجد داخل شديم و چشم او به انبوه جمعيت تشييع كننده افتاد، خطاب به فرزندش گفت: فرزندم من از عزرائيل مهلت گرفته بودم كه پس از ديدار تو از اين دنيا بروم. نزديك آمبولانس رسيده بودم، مادر نتوانست كنترل خود را حفظ كند. نزديك بود به زمين بيفتد. او را بغل گرفتم. درِ آمبولانس را باز كردند، به او كمك كردم داخل شود. دستش را بر روي تابوت گذاشت، دست ديگرش در دست من بود، با ناله گفت: «التفات! تويي؟» لحظهاي بعد دستم فشرده شد و او آرام بر روي جنازه فرزندش تسليم حق شد. اطمينان يافتم مرده است. چشمانش را بستم و از ماشين پياده شدم.
.
۳ / ۱۰نمادي از زندگي شهداخاطره ديگري كه حجّة الاسلام و المسلمين آقاي اجاقنژاد(1)نقل كرد به اين شرح است: در سالهايي كه امامت جمعه آستارا را به عهده داشتم، ضمن انجام وظايف اجتماعي و تبليغي محوله، فرصت را مغتنم شمرده، با قصد همكاري با آموزش و پرورش و براساس نياز و تقاضاي مسئولين مربوط، تدريس كتاب بينش ديني را در سطح دبيرستان پذيرفتم. به خاطر انجام اين رسالت، تعدادي از دوستان فاضل و محترم را جهت همكاري دعوت كرده بودم كه از آن جمله مرحوم شهيد ابوالفضل پيرزاده _ رضوان الله تعالي عليه _ بود. ابوالفضل پيرزاده اردبيلي از طلاب بسيار فاضل، متفكر، متعهد و پرتلاش بود كه در سال تحصيلي ۱۳۵۹ _ ۱۳۶۰ با دعوت اينجانب جهت تدريس معارف اسلامي در دبيرستانهاي آستارا به اين شهر آمد و كار خود را شروع كرد.ايشان پس از يك هفته تدريس به خاطر عذري موجّه، آستارا را ترك و به شهرستان اردبيل سفر كرد و در آنجا خدمات شايستهاي در سپاه پاسداران و مركز صدا و سيماي اردبيل انجام داد.
.
1) .. ر.ك: ص ۱۴۴ (پانوشت).
پيرزاده پس از رفتن از آستارا و در مدت اقامتش در اردبيل هر وقت مرا ميديد به شوخي ميگفت: شنيدهام غذايي به نام «لونگي ماهي» در ميان مردم آستارا معروف است. خوشحال ميشوم مرا با جمعي از دوستان مشتركمان جهت صرف «لونگي» دعوت كنيد. به خاطر خوردن لونگي بياييم و شما را هم زيارت كنيم.من هم در مقابل اين خواسته ايشان ميگفتم: شما را به مركز لونگي دعوت كرده بودم، ما را در ميدان كار تنها گذاشتيد و رفتيد اردبيل. حالا از من لونگي ميخواهيد؟ در عين حال، مايلم به خاطر لونگي بياييد و ما هم شما را ميگيريم و نميگذاريم برگرديد.مدتي بر اين منوال گذشت تا اين كه ايشان به تاريخ ۷/۹/۱۳۶۰ توسط منافقين به درجه شهادت نائل شد. يادش گرامي و راهش پررهرو باد! شهادت اين شهيد بزرگوار جداً ضايعه جبرانناپذيري بود. چند ماه بعد از شهادت پيرزاده، به داماد آنها و دوست مشتركمان آقاي حاج جواد صبور گفتم: برادر خانم شما جهت اطعام لونگي از سوي اينجانب در آستارا پيوسته درخواست و اصرار ميكردند و من به شوخي از دادن سور، امتناع ميكردم. اكنون بسيار ناراحت هستم كه چرا به خواسته ايشان جواب مثبت ندادم. حال كه او شهيد شده است، از جناب عالي و تعدادي از دوستان (اسامي دوستان مورد نظر را ذكر كردم) دعوت ميكنم كه جمعه آينده به آستارا تشريف بياوريد. ميخواهم به ياد آن شهيد عزيز، با غذاي لونگي از شما پذيرايي كنم. آقاي صبور در معيّت جمعي از دوستان گرامي در تاريخ مقرر، دعوت اينجانب را اجابت فرمودند. حقير، طبق وعده، سفرهاي باز كرده و از دوستان عاليمقدارم با غذاي لونگي پذيرايي كردم. آن روز با دوستان، بر سر سفره ذكر، گرد آمده بوديم و اوصاف و كلمات قصار آن شهيد عزيز را يادآوري كرده، گاهي ميخنديديم و گاهي اشك حسرت بر رخسار خود جاري ميكرديم. نهايتاً وقت به سر آمد و عزيزان را به سوي اردبيل بدرقه كردم.
.
چند روز بعد از اين ميهماني، من به مناسبتي به اردبيل رفتم. جناب آقاي صبور در ديداري كه با ايشان داشتم به من فرمودند: جمعه گذشته كه به اتفاق دوستان به آستارا آمدم، قبل از انجام سفر به كسي اطلاع ندادم و حتي به خانمم (خواهر شهيد پيرزاده) نگفته بودم. لذا ايشان نه از داستان لونگي اطلاع داشت و نه از سفر من به آستارا. پس از مراجعتم از سفر، وارد خانه كه شدم، خانمم گفت: به آستارا رفته بوديد؟ گفتم چطور؟ گفت: لونگي خورديد؟ با تعجب گفتم: كي به شما خبر داده است؟! گفت: بعد از ظهر امروز خوابيده بودم. برادرم را در خواب ديدم. وارد منزل شد و سلام كرد. بعد از رد جواب، با تصور اين كه به دنبال شما آمده است، قبل از آن كه چيزي از من بپرسد، من به او گفتم: جواد منزل نيست. با يك نگاه معنيدار گفت: ميدانم. جواد با دوستان با هم رفتهاند به آستارا لونگي بخورند. آنگاه از خواب بيدار شدم.آقاي صبور افزودند: با توجه به اين كه من از شنيدن ماجراي خواب شگفتزده شده بودم، علت سفر به آستارا و داستان لونگي را براي خانمم تعريف كردم و فهميدم كه حقيقتاً شهيدان زندهاند و پيوسته بر احوال ما نظارت ميكنند.
.
۳ / ۱۱روشنبيني مجروح جنگيجناب آقاي دكتر محمد اسماعيل اكبري(1)در ايام حج، خاطره ديگري از يك مجروح جنگي، بدين شرح نقل كرد: در زمان جنگ تحميلي عراق عليه ايران (احتمالاً سال ۱۳۶۵ شمسي) بنده مسئوليت دانشگاه علوم پزشكي اصفهان را داشتم. قريب ۷۵ درصد از تختهاي بستري اصفهان در اختيار مجروحان جنگ بود. در يكي از بازديدهاي خود متوجه شدم كه مجروح عزيزي در بخش ويژه بيمارستان آية الله كاشاني بستري است كه دچار «هيدرو نِفروز» شديد كليه چپ است و بايد عمل شود؛ ولي مجروح، اجازه انجام عمل جراحي نميدهد. در ويزيت ايشان معلوم شد كه حدود سه هفته قبل مورد اصابت گلوله كلاشينكف قرار گرفته است. گلوله در لگنچه كليه چپ، جا خوش كرده و منجر به انسداد مجراي خروجي ادرار و بزرگي غير متعارف كليه شده است كه خطر نارسايي را براي بيمار در بر دارد. به او توضيح دادم كه انجام عمل جراحي به نفع اوست، گفت ميدانم؛ ولي مطمئن هستم كه اين گلوله به زودي دفع ميشود و نيازي به عمل جراحي نيست.
.
1) .. ر.ك: ص۵۴ (پانوشت ۱).
عرض كردم: بسيار بعيد است راه پر پيچ و خم خروج ادرار، اجازه دفع گلوله را بدهد. ايشان فرصتي ۲۴ ساعته خواست. در كمتر از ۲۴ ساعت و در كمال ناباوري پزشكان، گلوله به داخل مثانه رها شد و كليه نجات پيدا كرد و روز بعد با سيستوسكوپي خارج شد! بعدها مجروح عزيز توضيح داده بود كه اين اتفاق را به وضوح ديده است و از پيش آمدن آن اطمينان داشته است. او به دعا و استجابت آن، اطمينان كافي داشت.
.
۳ / ۱۲درخت باكرامتدر تاريخ ۶/۲/۱۳۸۷ (۱۸ ربيع الثاني ۱۴۲۹) در ديداري كه با آقاي سيد حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان داشتيم، ايشان چند مطلب جالب و شنيدني تعريف كرد. يكي از آنها اين بود كه در نمايشگاه مربوط به شهداي جنگ ۳۳ روزه در «بنت جُبَيل»، تنه درخت خشك شدهاي به صورت معجزهآسايي سبز گرديده و به تعداد شهداي آن منطقه برگ سبز بر آن روئيده است. اين ماجرا در حال حاضر (۶/۲/۸۷) نيز ادامه دارد و تاكنون جمع كثيري از مردم از آن بازديد كردهاند.در سفري كه در تاريخ ۱۰/۱/۱۳۸۸ به لبنان داشتم، هنگام بازديد از منطقه جنوبي لبنان در ديدار آقاي شيخ نبيل فرمانده حزب الله در جنوب لبنان، به اين داستان اشاره كردم و از ايشان خواستم در اين باره توضيح دهد. ايشان ضمن تأئيد قطعي اين ماجرا و توضيح آن گفت: اين نمايشگاه اكنون جمع شده است. درخت مزبور نيز تا مدتها سبز بود و سپس خشكيد، اما توضيح كامل آن در سيدي (لوح فشرده) ضبط شده است. من سيدي مربوط را توسط ايشان تهيه كردم. آنچه اينك ملاحظه ميفرمائيد ترجمه متن گفتار آن [فيلم مستند] تحت عنوان «درخت باكرامت» است: درختي كه عقلها را به شگفتي واداشت، يا بگو: تعدادي شاخه خشكيده كه حاج ابو محمد سليمان داوود با صدها درخت ديگر آنها را بيش از يك سال پيش از
.
حور بريده بود، تا با آنها لوح و جعبه مصحف درست كند و نام امامان را در آنها حك نمايد. برادران از او خواستند كه با شاخههاي خشك، لوحهاي گردي فراهم آورد تا به مناسبت يادبود اولين سالگرد نبرد تموز ۲۰۰۶ (جنگ ۳۳ روزه لبنان)، نام شهيداني را كه در رويارويي با دشمن صهيونيستي به شهادت رسيده بودند، بر روي آنها حك كند و بر درخت بياويزد. حاج سليمان داوود درخت خشكيدهاي درست كرد، با شاخههايي كه گويي لفظ جلاله الله را نشان ميدادند و آنها را پس از اينكه با ماده فرنيش عايقكاري كرد، بر روي آسفالت گذاشت.هاتفي در عالم خواب به حاج سليمان داود گفته بود كه او درختي خواهد ساخت كه در ميان مردم شهره خواهد شد. آن روز كه كار او تمام شد، ماشيني به كارگاهش آمد و مردي با هيبت و وقار از آن پياده شد و به سوي او آمد و از حاجي درخواست كرد كه ۴۳ فاتحه قرائت كند و برگشت. حاج سليمان نفهميد او كه بود، اما درخت بايد با ماده قطران قهوهاي به رنگ خاك بنت جبيل مقاوم، به اضافه عايق حرارتي عايقبندي ميشد.درخت همواره در طول آئينهاي مختلف در بنت جبيل از اين سو به آن سو برده ميشد و سپس به جايگاه اصليش (سالن شهيدان) در برابر سمبُل «بهار آزادي و مقاومت»، بازگردانده ميشد. و هر شهيدي كه از مقاومت بنت جبيل پر ميكشيد، نامش بر لوحهاي آويزان بر درخت شهيدان بنت جبيل افزوده ميشد. پس از جنگ تَمّوز، شهيدان «الوعد الصادق» زياد شدند و در مجموع نامهاي آويخته شده به درخت به ۴۳ شهيد رسيد. شب شنبه ۲۸ تَمّوز (ژولاي) سال ۲۰۰۷ و پيش از همايشي كه قرار بود سيد مقاومت در آن سخنراني كند و مردم در سالن شهيدان به انتظار سخنراني دبير كل نشسته بودند، ناگهان جواني براي انجام كاري وارد سالن درخت حاوي نامهاي شهيدان شد، و ديد كه شاخههاي پيشتر بريده شده، برگ دادهاند و برگهاي سبزي
.
بر آنها روئيده است. شگفتتر اينكه تعداد برگهاي سبز شده، ۴۳ برگ به تعداد نامهاي آويخته شهيدان بود. به علاوه در تنه اصلي درخت، تَرَك بزرگي ايجاد شده بود و از آن بوي عطري همانند مشك ميتراويد كه سالن را معطر كرده بود.اكنون چند شاخه بريده و خشك، بيدار شده و از نو سر برآورده بودند و در برابر ديدگان شركت كنندگان در مراسم سالگرد پيروزي و آزادي و در برابر شهيدان مقاومت كه درخت را براي آنها ساخته بودند، به خود ميباليدند و به اين نيكان افتخار ميكردند كه حامل تصاوير آنها هستند كه روحشان در اين شاخه خشك، حيات دميده تا شاخههايش به تعداد نام شهيدان، برگ سبز بروياند. پس از آن كه درخت اين كرامت را از خود بروز داد، در وسط سالن شهيدان شهر در كنار نماد آزادي قرار داده شد، تا زيارتگاهي باشد براي هزاران نفر كه هر روزه از گوشه و كنار و از جاهاي گوناگون به ديدن آن ميآيند؛ از نمايندگان، وزيران، قضات، رئيسان شوراهاي شهر، عالمان دين، دانشمندان كشاورزي و گياهشناسي و خاكشناسي، آكادميسينها و روزنامهنگاران محلي و بينالمللي. اين خبر بزرگ وقتي به دو زبان عربي و انگليسي در ۶۸۱ پايگاه مختلف اينترنتي منتشر شد، ميليونها نفر آن را ديدند. اكنون كرامت شهيدان بر شاخههاي درخت خشك كه نامشان را بر خود داشت، آشكار شده بود؛ پس از آنكه پژواك پيروزيشان با جهادشان پيچيد، چشمان دشمن بر شكست خود باز شد. اينجا پيروزي، همانند كوههاي بلند، سرافراز است و بار ديگر اين برگهاي سبز نشان از نصرت الهي دارد.(1)
.
1) .. اين گزارش مستند را بخش «تبليغات جنوب لبنان»، وابسته به جنبش حزب الله تهيه كرده است.
۳ / ۱۳خاطره يك خلبان آزادهسرهنگ دوم خلبان آزاده ارسلان شريفي در سال ۱۳۷۸ براي انجام مناسك حج در مكه بود. ايشان خاطره جالبي از دوران اسارت داشت كه بنا به تقاضاي اينجانب آن را نوشت. مكتوب ايشان كه در تاريخ ۱۲/۱/۱۳۷۸ به روابط عمومي بعثه مقام معظم رهبري واصل گرديد، بدين شرح است: بعد از اين كه هواپيماي من و فرماندهام در هنگام مأموريت مورد اصابت قرار گرفت و سرنگون شد، ما نيز به دست مزدوران ارتش بعث عراق به اسارت درآمديم. بعد از گذراندن مراحل بازجوئي در اداره اطلاعات و امنيت عراق، سرانجام به يكي از اردوگاههاي كمپ رُماديه به نام اردوگاه شماره نُه منتقل شديم. چندي بعد از ورود به اردوگاه متوجه شديم كه ۶۲ نفر ديگر از اسراي ايراني نيز در همان اردوگاه هستند كه از تماس آنها با ما جلوگيري ميشد و ما دو نفر را در يك سلول به صورت انفرادي نگهداري ميكردند. از آنجايي كه هم عشق و محبت هموطنانمان در دلمان بود و هم از تنهايي و بيكاري و دوري از عزيزانمان بسيار رنج ميبرديم، در هر ملاقات با فرمانده اردوگاه تقاضاي ديدار و ملاقات ساير اسرا را داشتيم. سرانجام بعد از اصرار فراوان موفق شديم در هفته يك يا دو ملاقات يك ساعته با اسراي آن اردوگاه داشته باشيم.
.
ساير اسرا نيز به ما بسيار لطف داشتند و هنگام ورود ما براي روبوسي و احوالپرسي صف ميكشيدند و ما را همچون نگين انگشتري در ميان ميگرفتند، به طوري كه اين استقبال مورد توجه و تعجب نگهبانان شده و به اطلاع فرمانده اردوگاه نيز رسيده بود و بارها خود به شخصه از زبان نگهبانان شنيدم كه: آيا در ايران همه اقشار مردم اين همه به خلبانانشان علاقه دارند؟مدتي بعد در اردوگاه جمعي از اسرا در مقابل زورگويي برخي از نگهبانان مقاومت كردند و همين مسئله منجر به درگيري بين آنان شد. وقتي فرمانده اردوگاه از ماجرا خبردار ميشود در پايان صحبتهايي كه براي اسرا ميكند، براي تنبيه آنان و اين كه اين گونه موارد تكرار نشود، ميگويد: تا اطلاع ثانوي ديگر اجازه ملاقات خلبانانتان را نميدهيم و آن طور كه خبر دارم اين بدترين تنبيه براي شماست. بدين طريق سه ماه از ملاقات ما با اين عزيزان جلوگيري شد. روشن است كه در اين سه ماه ما دو نفر از لحاظ روحي چه فشار و زجري را متحمل شديم. در اين مدت هميشه در دعاهايمان از خداوند ميخواستيم تا فرج و گشايشي در حل مشكلمان بفرستد. بعد از سه ماه روزي در اردوگاه باز شد و فرمانده اردوگاه مستقيماً به سراغ ما آمد و بعد از سلام و احوالپرسي بسيار گرم و صميمانه به اتاقمان آمد و پيش ما نشست و گفت: امروز آمدهام تا مطلبي را برايتان تعريف كنم و آن جريان خوابي است كه ديشب ديدهام. من شب گذشته در عالم خواب پدرم _ كه سالها از فوتش ميگذرد _ را ديدم. پدرم از من بسيار عصباني بود. وقتي علت را جويا شدم، گفت: تو پسر من نيستي و آدم بيغيرتي هستي چون به دو زنداني خود، اجازه ملاقات دوستانشان را نميدهي. سراسيمه از خواب پريدم، طوري كه همسرم هم از خواب بيدار شد و علت امر را پرسيد. وقتي ماجراي خواب را برايش گفتم او از صحت موضوع پرسيد. من گفتم:
.
بله. يك چنين افرادي هستند و من چند ماه است كه به آنها اجازه ملاقات دوستانشان را نميدهم. او نيز از من روي برگرداند و گفت: تو خيلي ظالمي.من امروز آمدهام تا در مورد گذشته از شما پوزش بخواهم. از امروز هر وقت كه خواستيد ميتوانيد به ملاقات دوستانتان برويد. بدين گونه خداوند در گوشه اسارت و بيكسي و غربت كمكهايش را براي ما به اين روشني ميفرستاد تا از برايمان حجتي باشد بر آيه شريفه (اُدعوني اَستَجِب لَكُم).(1)شكر و سپاس ميگويم چنين پروردگار مهرباني را كه فريادرس فريادخواهان است و كَسِ بيكسان در غربت. به آستان كبريايي و ملكوتياش پيشاني بندگي بر خاك ميرسانم، آن هم در جوار كعبهاش كه مولودگاه مولاي متقيان است و كعبه دلهاي عاشق، آن هم درست در سالروز آزادي و روز پرشكوه جمهوري اسلامي ايران، دوازدهم فروردينماه.
.
1) .. غافر: آيۀ ۶۰.
. .
فصل چهارم: خاطراتي از حج
.
. .
۴ / ۱نخستين خاطره عبرتآموز در مسئوليت سرپرستي حجّاجسه سال پس از حجّ خونين سال ۱۳۶۶ كه در جريان برگزاري مراسم برائت از مشركين در مكه، حدود چهارصد زائر ايراني به خاك و خون كشيده شدند، مقام معظم رهبري حضرت آية الله خامنهاي در تاريخ ۱۷/۱/۱۳۷۰ (۲۰ رمضان ۱۴۱۱) حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خميني را به نمايندگي خود و سرپرستي حجاج منصوب فرمود. چند روز پس از اين انتصاب، در تاريخ ۲۳/۱/۱۳۷۰ ايشان با اعتذار از عدم رضايت والده ماجده خود، از اين مسئوليت استعفا داد، و يك روز پس از اين ماجرا، اين مسئوليت به اينجانب پيشنهاد گرديد.اين پيشنهاد غيرمنتظره، در شرايط سياسي آن روز و مشكلاتي كه برگزاري حجّي توأم با عزّت و اقتدار در پيش داشت، پرسشهاي مختلفي را در برابرم قرار ميداد: اوّلين سؤال اين بود كه چرا فرزند حضرت امام رحمه الله از اين مسئوليت استعفا داد؟ آيا علت، فقط همان است كه بدان اشاره شد يا دلايل ديگري هم در ميان است كه بازگو كردن آنها مصلحت نيست؟آيا در شرايطي كه ايشان استعفا داده، پذيرفتن من درست است؟از اينكه بگذريم اصليترين دغدغه من اين بود كه آيا پس از حادثه خونين حجّ ۱۳۶۶ و توقف سه ساله اعزام زائران ايراني، امكان برگزاري حجي آبرومند و با ويژگيهايي كه امام و مقام معظم رهبري ميخواهند امكانپذير است؟
.
آيا در حاليكه تنها چهل و چهار روز به اعزام زائران باقي مانده، ميتوان تشكيلات مربوط به حج را سازماندهي و برنامهريزيهاي لازم را انجام داد؟ آيا ميتوان امكاناتي كه در سال ۱۳۶۶ از بين رفته را جايگزين كرد؟ و... .باري، شرايط به گونهاي بود كه آقاي موسوي خوئينيها _ كه در دوران رهبري حضرت امام قدس سره مدتي مسئوليت نمايندگي امام و سرپرستي حجاج را به عهده داشت _ در ملاقاتي كه پيش از سفر داشتم، برگزاري آبرومندانه حج در وضعيت آن روز را تنها در صورت وقوع يك معجزه امكانپذير ميدانست.به هر حال در روزهاي نخستي كه اين مسئوليت به من واگذار گرديد مسائل ياد شده، ذهن مرا به خود مشغول كرده بود، اما اصليترين نگراني من برگزاري آبرومندانه و آرام مراسم برائت از مشركين بود. شايد روز دوم و يا سومِ پذيرفتن اين مسئوليت، هنگامي كه بعدازظهر ميخواستم استراحت كنم، در نخستين لحظاتي كه سر بر بالش نهادم، صداي هاتفي را شنيدم كه گفت: امسال در مكه هر چه ميخواهيد بگوييد، فقط به فهد (شاه آن روز عربستان) چيزي نگوييد(1)هيچ اتفاقي هم نخواهد افتاد!اين پيام آرامشبخش كه به روشني نشان ميداد كه مراسم برائت در مكه بدون حادثه برگزار خواهد شد، در آن تاريخ براي من بسيار اميدوار كننده بود. به فضل خداوند متعال و به رغم توطئه دشمنان و نااميدي دوستان، حماسه حجّ ابراهيمي در اين سال به گونهاي اعجازآميز و اعجابانگيز، همان طور كه امام خميني قدس سره در آغاز پيام حجّ ۱۳۶۷ بدان اشارت كرده و بشارت داده بودند،(2)در فضايي آرام، امّا شورانگيز و پرشكوه برگزار شد كه اجمالي از آن در كتاب سيماي حجّ سال ۱۳۷۰ آمده و تفصيل آن در كتاب خاطرهها (بخش مربوط به خاطرههاي حج) خواهد آمد، ان شاء الله.
.
1) .. پس از بازگشت از حج هنگامي كه اين مطلب را با آقاي خوئينيها در ميان گذاشتم ايشان گفت: امام نيز همين مطلب را به ما توصيه ميفرمود.
2) .. پيام امام خميني رحمه الله در رابطه با حج ۱۳۶۷ كه برگزار نشد، با آيۀ ۲۷ سورۀ فتح آغاز شده است: (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاء اللَّهُ آمِنِينَ).
جالب توجه اين كه بامداد روز چهارشنبه ۱۲/۴/۱۳۷۰ پس از اداي فريضه صبح در روضه نوراني نبوي صلي الله عليه وآله و بازگشت به محلّ اقامت، خواستم استراحت كنم. مجدّداً هنگامي كه سر بر بالين نهادم، شنيدم هاتفي جملهاي بدين مضمون گفت: مراسم سال آينده فوقالعاده و كمنظير خواهد بود.اين بشارت نيز براي كساني كه در متن ماجراهاي سياسي حج بودند قابل پيشبيني نبود.اين پيشگويي نيز به فضل خداوند متعال و عنايت بقية الله الاعظم تحقّق يافت و شكوه و عظمت مراسم حجّ زائران ايراني در سال ۱۳۷۱، بهويژه برگزاري «مراسم برائت از مشركين»، در طول بيست سال كه اينجانب مسئوليت برگزاري حج را داشتم، بينظير بود.(1)
.
1) .. شرح ويژگيهاي حج سال ۱۳۷۱ در كتابِ با كاروان ابراهيم در سال ۱۳۷۱ آمده است.
۴ / ۲امداد غيبي به گمشده در راه جمراتدر سال ۱۳۷۰ هجري شمسي كه براي نخستين بار به عنوان نماينده رهبري و سرپرست حجاج ايراني به حج مشرف شدم، پس از انجام مناسك مِنا، آگاهي يافتم كه شخصي در بازگشت از رمي جمرات، مورد عنايت الهي قرار گرفته است.در تاريخ ۷/۴/۱۳۷۰ مطابق چهاردهم ذي حجه ۱۴۱۱ ترتيب ملاقات با وي در دفتر بِعثه داده شد تا آنچه رخ داده را از زبان خودش بشنوم. او پيرمردي بود به نام حاج عباس قاسمي اهل نيشابور. ماجراي خود را به تفصيل گفت و سخنانش ضبط شد كه خلاصه آن چنين است: روز دهم ذي حجه پس از رمي جمره عقبه، همراهانم را نديدم. به جمره دوم رفتم، آنجا هم نبودند يا من نديدم. به جمره سوم رفتم، در آنجا هم آنان را نيافتم. پيرامون جمره از جمعيت، خالي و خلوت بود. از بالاي پل رد ميشدم كه در آن حال، صداي اذان عصر را شنيدم. به خود گفتم: عباس! نماز نخواندهاي! نمازم را خواندم و از مسجد، دور شدم. كنار جاده ماشين قرمز رنگي ايستاده بود؛ سه عرب يك طرف ماشين، دو خانم هم در طرف ديگر بودند و ميوه ميخوردند. از آنجا كه حدود هفت سال در نجف كار ميكردم و تا حدّي به زبان عربي آشنايي دارم، گفتم: حاجي! سوار شوم؟
.
گفتند: سوار شو.وقتي خواستم بنشينم، گفتم: يا الله، يا محمّد، يا علي! تا اين جملات را گفتم، يكي از آنها كه پيرمردي بود، چشمانش را سرخ كرد و به عربي گفت: محمد نيست، علي نيست. آنان مردهاند!با خود گفتم: خدايا! چرا چنين گفتم؟ پس از لحظاتي گفتم: حاجي! عيبي ندارد. كمي آب به من بدهيد. تشنهام.گفت: بلند شو برو، آب نيست!و پرسيد: تو شيعه هستي؟گفتم: بله.ديدم چهرهاش بيشتر به سرخي گراييد. پسر كوچكش كه در كنارش بود گفت: برو بيرون ماشين بِايست برايت آب بياورم تا پدرم مرا نزند.آن سوي ماشين ايستادم. آب آورد، خوردم. گفت: برو... رفتم. قلبم شكست و شروع كردم به گريه كردن. گفتم: خدايا! كجا افتادهام؟ چادري نميبينم! رفتم و رفتم تا اين كه به دو راهي رسيدم. گفتم: خدايا! به اميد تو، از دست راست ميروم. به راهم ادامه دادم. ناگاه به پشت سرم نگاه كردم. ديدم هيچ چيز معلوم نيست و آفتاب سر كوه است. به خود گفتم: عباسِ ديوانه! كجا ميروي؟!... اي خدا! اي امام زمان، مرا درياب! خدايا! من در برابر تو از يك پشه كوچكترم. خودت ميداني كار من كشاورزي بوده، نه مال كسي را دزديدهام، نه سينما رفتهام و... .در آن حال خستگي و تحيّر، در حالي كه با خدا و امام زمان سخن ميگفتم، ناگهان صدايي از پشت سر شنيدم كه گفت: حاج عباس قاسمي! كجا ميروي؟ عقل از سرم پريد. از ترس آن عرب، به او هم سلام كردم. دستمال سفيدي روي سرش بود و پيراهنش دكمه نداشت.
.
فرمود: تو در دو كيلومتري عرفاتي. گفتم: حاج آقا! من نميدانم. سواد ندارم. مرا ببخشيد.پرسيد: رئيس قافلهات كيست؟گفتم: رئيس قافله ما حاج آقاي خزاعي است.گفت: ميل داري به قافله برسي؟گفتم: دنبال همان ميگردم.از من خواست دستش را بگيرم. دستش را گرفته، بوسيدم. بوي خوشي داشت و بسيار معطّر بود. در دلم گفتم: عباس! تو تنگي نفس سختي داري و عطر برايت مضر است. اين سخن كه از دلم گذشت. نگاهي به سينهام كرد؛ اما چيزي نگفت.در اين حال از فاصله دور، به شُرطهاي اشاره كرد و پرسيد: او را ميبيني؟ گفتم: آري.اشاره به «بالون قرمزي» كه بالاي خيمههاي ايرانيها بود كرد و فرمود: آن را ميبيني؟گفتم: آري.فرمود: آنجا چادرهاي شماست. دست مرا رها كن و برو. دستش را رها كردم. فرمود: حالا دوباره نگاه كن! ناگهان متوجه شدم كه در كنار خيمه خودمان هستم؛ اما ديگر او را نديدم. چندين بار بر سرم كوفتم كه چه نعمت بزرگي را از دست دادم. چرا نامش را نپرسيدم؟... .آقاي حاج عباس قاسمي افزود: پس از اين واقعه، ديگر دارو براي سينهام مصرف نكردهام و ناراحتي ندارم.
.
۴ / ۳چگونگي آشنايي يك نيجريايي با مكتب اهل بيت عليهم السلامخانم اكرم عليفرد، از مبلّغان بعثه مقام معظم رهبري، گفت: در سال ۱۳۸۱، در شهر مكه و در مسجدالحرام، روزي با يك خانم نيجريايي آشنا شدم كه در كنار دوستانش در صف نماز نشسته بود. اسمش خديجه بود. آغاز صحبتم با ايشان بحث سياسي بود و در ادامه بحث را به سمت و سوي ديني و مذهبي سوق دادم. صحبت از ولايت و امامت شد و اين كه در واقع، تفاوت شيعه و سنّي همين است. هر چه من ميگفتم، گويي كه برايش توضيح واضحات بود؛ زيرا با سر تأييد ميكرد و من هم ادامه ميدادم.به يكباره مرا متوقف ساخت و گفت: لازم نيست توضيح بيشتري بدهيد. هر چه شما بگويي من قبول دارم! فقط بگو اكنون چه بايد بكنم كه راه درست را رفته باشم؟گفتم: آخر اين طور كه نميشود كه انسان هر چه را ميشنود، بي هيچ منطق و بحثي قبول كند. اين عاقلانه نيست!خديجه در جواب گفت: چند شب قبل، خوابي ديدم. خواب ديدم كه حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وآله به مسجدالحرام آمدهاند و در جاي خود نشستهاند. همه مسلمين حاضر در مسجدالحرام به سمت پيامبر صلي الله عليه وآله دويدند و پيامبر صلي الله عليه وآله گويي نوري بود كه
.
هر كس تلاش ميكرد تا سرانگشتي به سويش دراز كند و از او نوري بگيرد و فيضي ببرد. در جايي كه پيامبر نشسته بود، در پشت سر، پارتيشن و نردههاي مخصوصي بود كه گروهي از مردم را از سايرين جدا ميكرد و افراد خاص و برتري در داخل آن حصار بودند. من به سرعت به آن قسمت نزديك شدم تا دستي به سوي منبع نور رسالت دراز كنم و بهرهاي بيابم كه ديدم مانع من شدند و گفتند: اين قسمت، مخصوص افراد خاصّي است و شما نبايد نزديك پيامبر صلي الله عليه وآله شويد.گفتم: امّا من عاشق وصال رسول الله صلي الله عليه وآله هستم. مگر من چه كاري نكردهام كه اينها كردهاند؟صدايي از سمتِ نورِ رسالت به گوشم رسيد كه ميگفت: خانم سفيدپوشي در چند روز آينده به نزد تو ميآيد و راه رسيدن به ما و گذشتن از اين حصار را به تو نشان ميدهد. تا آن زمان، منتظر باش!من اكنون چندين روز است كه حال عجيبي دارم و گويا مدّتهاست منتظرم كه تو را بيابم و تو برايم همين سخنان را بگويي و من اكنون دانستم كه آن حصار، ولايت بود كه نميدانستم و نميشناختمش و رمز رسيدن به پيامبر صلي الله عليه وآله همين بوده است و من ميخواهم به هر ترتيب كه شده خود را به حضرت رسول صلي الله عليه وآله نزديكتر كنم. حال بگو چه كنم؟خديجه با حال عجيبي سخن ميگفت. اوّلين بار بود كه كسي اينگونه مشتاق پذيرش حرفهايم بود. او را به بعثه دعوت كردم. با يكي از علماي عضو هيئت علمي ديدار كرد. بحث ادامه يافت تا اينكه شهادت بر ولايت امام علي عليه السلام را بر زبان جاري كرد و رسماً تشيّع را پذيرفت و قرار شد كه پس از بازگشت از حج برايش رسالهاي جهت شروع به تقليد بفرستم كه همين كار را هم كردم.خديجه گفت: روزي كه من با آن صدا صحبت ميكردم با چند نفر از دوستانِ همكاروانيام بودم و در رؤيايم آنها هم حضور داشتند و جالبتر اين كه امروز هم به
.
راستي با همانها نشستهام و سخنان شما را ميشنوم. اكنون بحمد الله راه حق و حقيقت را يافتهام و خدا را بر اين نعمت شاكر هستم.قابل ذكر است كه چند روز پس از اين واقعه خديجه خانم و همان دوستانش را جهت شركت در مراسم ازدواج آقاي حسين رضا زاده _ قهرمان جهاني وزنهبرداري _ دعوت كرديم و آنها در اين جشن شركت كردند.(1)
.
1) .. گفتني است كه اين متن، توسط خانم نفيسه بلنديان بازنويسي شده است.
۴ / ۴معرفتجويي يك مالزيايي در عرفاتيكي ديگر از همكاران بعثه مقام معظم رهبري گزارش كرد: روز چهارشنبهاي كه تولّد امام هادي عليه السلام بود، پس از نماز ظهر به حرم رفتيم. در مسيري كه ميرفتم متوسل به حضرت موسي بن جعفر، امام رضا، حضرت جواد الائمه و امام هادي عليهم السلام شدم و به طور خاص به امام هادي عليه السلام عرض كردم: مولاي من! توفيقي نصيب فرماييد تا امروز با كارم دل مادرم فاطمه زهرا عليها السلام را شاد كنم، و كار آن روز خود را هديه به آن بزرگواران كردم.خود را به خداوند سپردم تا خود مرا هدايت نمايد كه به سويي كه بروم، با كه سخن بگويم، چه بگويم و... .به طبقه دوم رفتم. برخلاف هر روز كه كنار پاكستانيها مينشستم آن روز كنار يك مالزيايي نشستم. گويي ندايي در درونم ميگفت با ايشان سخن بگو. پس از معارفه ابتدايي، از رشته تحصيلي و شغلم پرسيد. گفتم: دكتري اديان و عرفان دارم و استاديار دانشگاه هستم. پرسيد: آيا در مورد طريقت تحقيق داشتهايد؟ گفتم: بله. گفت: نظر شما در باره طريقت چيست؟
.
گفتم بسياري از فرق صوفيه به انحراف رفته و ميروند. مهمترين خطاي ايشان اين است كه به شريعت توجه نميكنند. امكان ندارد كه انسان بدون توجه دقيق به شريعت الهي به قرب پروردگار نائل شود. در تأئيد صحبت من گفت: دوستم مرا به جلسات فرقه نقشبنديه در مالزي برد، در آنجا ديدم شيخ اين فرقه با خانمهاي مريد، دست ميدهد. اين كار حرام است. مريد، حقّ سؤال و جواب از مراد خود ندارد. به ايشان گفته ميشود ايمان بياوريد و چيزي نپرسيد و يا اينكه صاحبخانه براي ايشان در ظرف نقرهاي غذا آورد و ايشان خوردند. مگر اين كار حرام نيست؟گفتم: بله، اين همان نكته ظريفي است كه به شما گفتم.از حرفهاي ايشان متوجه شدم كه دغدغههاي معنوي دارند و طالب حقيقت اند. مشغول قرآن خواندن شد. نيرويي مرا در كنار او نگه ميداشت.در فرصت مناسب به او گفتم: سراسر حج، معنويت است. فيض و رحمت الهي همه جا را دربر گرفته است. ما بايد موانع را از درون خود برداريم تا بتوانيم اين معنويت و رحمت الهي را دريافت كنيم، و يكي از مهمترين موانعي كه مانع دريافت فيض و رحمت الهي ميشود، بدگماني و بدبيني به مسلمانان است. خوب است اگر انسان نكتهاي را نميداند، بپرسد و تحقيق كند و سپس داوري كند.نگاه عميقي كرد و به فكر فرو رفت و سپس گفت: من سؤالاتي درباره شيعه دارم. و سپس سؤالات خود را درباره: تحريف قرآن، جانشيني پيامبر، جايگاه صحابه نزد شيعه و... پرسيد.بسيار روشن و تيز بود و اگر پاسخي موجه و قابل دفاع بود، ميپذيرفت و در نهايت از پاسخها اظهار رضايت كرد و گفت: من ميدانم بسيار مضحك است كه ميگويند شيعيان، علي عليه السلام را نبي ميدانند يا ميگويند شيعيان معتقدند كه جبرئيل، اشتباه كرده است.با اينكه حدوداً چهار ساعت از گفتگويِ ما ميگذشت، مشتاق شنيدن بيشتر بود.
.
به او گفتم: به نظر ميرسد شما خيلي دغدغه معرفت پروردگار را داريد و حتماً از او طلب كردهايد تا شما را به خود نزديك كند؟ اشك ميريخت و ميگفت: همينطور است كه شما ميگوييد و يادداشتهاي خود را كه در روز عرفه نوشته بود بيرون آورد و به من نشان داد كه چگونه عاجزانه از خداوند، طلب معرفت كرده است!گفتم: ميخواهي راه ميانبر را به شما نشان بدهم؟مشتاقانه گفت: بله.گفتم: راه معرفت پروردگار، معرفت اهل بيت عليهم السلام و ولايت ايشان است.گفت: ولايت يعني چه؟آيه ولايت(1)را بيان كردم. ولايت مطلقه الهي را برايش توضيح دادم. معناي واژه «وليّ» و اينكه ولايت رسول خدا صلي الله عليه وآله چه ارتباطي با ولايت «الله» دارد و در مرتبه بعد «والذين آمنوا...» را توضيح دادم، كه با توجه به قيودي كه آيه بيان ميفرمايد قضيه عمومي نيست و شخصيه است. بعد پرسيدم: خوب، مصداق اين قضيه شخصيه، كدام شخص است كه اين آيه در حقّش نازل شده است و ولايتش در طول ولايت رسول خدا و خداوند است و به بيان ديگر، همه اين ولايتها مراتب يك حقيقت است؟گفت: نميدانم.منتخب تفسير الطبري همراهم بود. ذيل آيه ۵۵ از سوره مائده را نشانش دادم كه ميگويد: برخي گفتهاند «اُنزِلَت في عَليِّ بنِ أبي طالِبٍ، مَرَّ بِهِ سائِلٌ في رُكوعٍ، فَنَبَذَ إلَيهِ خاتَمَهُ...».(2)در ادامه گفتم پيامبر صلي الله عليه وآله خود فرمودند: «أنَا مَدينَةُ العِلمِ وعَليٌّ بابُها»،(3)بايد از در وارد شد و الّا نميتوان به حقيقت دست يافت.
.
1) .. مائده، آيۀ ۵۵. (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ) .
2) .. «اين آيه دربارۀ علي بن ابيطالب نازل شد كه گدايي از كنارش گذشت و او در حال ركوع، انگشترش را به وي بخشيد».
3) .. من شهر علم هستم و علي دروازۀ آن.
چهره اش باز شده بود و اشك در چشمانش حلقه زده بود. مشتاق شنيدن بيشتر بود، بسيار خوب مرا همراهي كرد و با سؤالهاي دقيق خودش مرا به توضيح بيشتر تشويق ميكرد. گفتم: قرآن كريم ميفرمايد: (لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى)(1)و در جاي ديگر ميفرمايد: (مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاء أَن يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا)(2). از كنار هم گذاشتن اين دو آيه چه ميفهميد؟ قسمت اوّل دو آيه مشترك است، پس قسمت دوم آيه (مستثني) هم تباين ذاتي ندارد و بيان يك حقيقت است، و مثالهايي از رياضيات براي فهم اين مسئله زدم. خود نتيجه گرفت و گفت: پس راه رسيدن به خدا مودّت قُربيٰ است... . مصاديق «اهل بيت» را با توجه به آيه مباهله برايش گفتم و نام ائمه را پرسيد و يادداشت كرد. به امام دوازدهم كه رسيد، گفتم: ايشان، امام حيّ و حاضر است. بيشتر ميخواست بداند. گفتم: ايشان از فرزندان فاطمه عليها السلام است و پيامبر صلي الله عليه وآله فرمودهاند: «المهدي منّا أهل البيت» ايشان به حال ما مطلعاند و امام معصوماند... در مكتب اهل بيت عليهم السلام زمين هيچگاه از حجت، خالي نيست. هيچ دورهاي را نميبيني كه امام _ كه هادي امت است و معصوم است _ در ميان امت نباشد. در حال حاضر نيز چنين است. اما در مكاتب ديگر اسلامي پس از مرگ پيامبر صلي الله عليه وآله تا دورهاي اين فترت و خلأ مشهود است.پرسيدم: تا پيش از شكلگيري اوّلين مكتب فقهي (از مذاهب چهارگانه اهل سنّت)، مسلمانان چه ميكردند؟گفت: نميدانم. اين، جاي تأمّل است.گفت: ارتباط شما با ائمه عليهم السلام و امام زمانعجل الله تعالي فرجه چگونه است؟
.
برايش از توسّل بيشتر گفتم و نقش «وسيله بودن» اهل بيت عليهم السلام را بيشتر توضيح دادم و گفتم: شيعه اظهار ادب و ارادت ميكند و خدمت امام سلام ميكند... نسبت به امام حي و زنده نيز چنين است.گفت: چگونه؟ بايد چه گفت؟گفتم: «السلام عليك يا صاحب الزمان يا بقية الله...» يادداشت كرد و تكرار كرد، معنياش را پرسيد و نوشت.روز جمعه(1)پس از نماز صبح قرار داشتيم، به بعثه آمد. ميگفت: سه روز است كه از خواب كه بلند ميشوم اوّل ميگويم: السلام عليك يا بقية الله يا مهدي... .در بعثه دعاي ندبه برقرار بود. برايش از جمعه و انتظار و دعاي ندبه و مفهوم ندبه گفتم. خيلي مشتاق به شركت بود. او را بردم. مجلس بسيار معنوياي بود، روز عيد غدير، جمعه و ندبه. برايش از غدير گفتم و از حديث نبوي«مَن كُنتُ مَولاه فهذا عليٌ مولاه». صداي يا علي يا عليِ شيعيان منتظر، فضاي مجلس را پر كرده بود. دعا را تا حدّي برايش ترجمه كردم و مضمون اشعاري را كه مدّاح ميخواند، برايش گفتم.به پهناي صورتش اشك ميريخت و ميگفت: زماني كه(2)شهادت جديدم را دادم (منظورش «اَشهد اَنّ علياً وليّ الله» بود)، از خداوند خواستم اگر راهم درست است خداوند به من علامت نشان دهد تا قلبم آرام گيرد، از آن روز تا كنون سه علامت خداوند به من داده است: اوّلين علامت، شب اوّل اتفاق افتاد، با اينكه كم خوابيده بودم، انرژي كافي را براي تهجّد داشتم و هنگام اذان براي اوّلين بار در عمرم گريه كردم.علامت بعد در نماز بعدي اتفاق افتاد كه هنگام ركوع، از محبت خداوند در نماز گريستم. تاكنون چنين تجربهاي نداشتم.
.
و علامت سوم، امروز در دعاي ندبه رخ داد، با اينكه زبان ايشان را نميفهميدم، در حال دعا و مناجات با خدا ميگريستم.عمري است كه دعا خواندهام، اما اثر معنوي بر من نگذاشته است. اصلاً نميدانستم كه ميتوان دعا كرد و به خدا نزديك شد و گريست و در نماز، چنين حالي داشت. آنچه تا حال انجام دادهام پوستهاي بيمحتوا بوده است... .گفتم: روح عبادت، ولايت اهل بيت عليهم السلام است كه شما آن را يافتهايد، گنجي باارزش كه امام هادي عليه السلام به شما عنايت كردند و در غدير خم محكم شد.(1)
.
1) .. ايشان جمعه ساعت ۹:۲۰ با اينجانب (ريشهري) ملاقات داشت و خود، اين نكات معنوي را بازگو كرد.
۴ / ۵مهمان امير مؤمنان عليه السلام در حجدر سفري كه در تاريخ ۲۲/۹/۱۳۷۹ (۱۶ شوال ۱۴۲۱) به باكو داشتم، فاضل ارجمند، جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر اجاقنژاد، نماينده ولي فقيه در جمهوري آذربايجان، از اينجانب خواست تا سه نفر از شخصيتهاي علمي و ديني اين كشور را به عنوان ميهمان به بعثه مقام معظم رهبري _ دامت بركاته _ دعوت نمايد. ايشان، بعدها، جريان اين دعوت را چنين بازگو و سپس به صورت مكتوب ارائه كرد: پس از كسب اجازه دعوت سه نفر ميهمان براي حج از جناب عالي، حقير نسبت به انتخاب افراد اقدام كردم. در انتخاب نفر سوم بين چند نفر مردّد بودم. پس از بررسي بيشتر و ملاحظه اولويتها بالأخره آقاي علي عظيمزاده را در نظر گرفتم. ايشان در دانشگاه خزر باكو در رشته زبان انگليسي و عربي تحصيل ميكند و در جهت تكميل كردن ادبيات و مكالمه عربي تمام جهد خود را مصروف ميدارد.آقاي عظيمزاده دانشجويي باهوش، متديّن و فعّال است كه به فراگيري علوم اسلامي علاقه شديد دارد و بيشتر اوقاتش را با فراگيري علوم اسلامي و كارهاي علمي ميگذراند. ايشان در ميدان مبارزه با وهّابيون هم حضور فعّال دارد و با مهارت كامل با آنها بحث ميكند و با بيان دلائل نقضي و حَلّي، واهي بودن ادعاهاي آنها را با سهولت به اثبات ميرساند.
.
پس از آنكه تصميم اينجانب نسبت به دعوت از ايشان به عنوان ميهمان بعثه قطعي شد، سفارش كردم تا به دفتر نمايندگي ولي فقيه در باكو تشريف بياورد. بعد از احوالپرسي و انجام تعارفات معمول گفتم: من از بدو آشناييام، با شما ديدارهاي متعدد و صميمي داشتهام و بارها بيان كردهام كه از ملاقات و مصاحبت با شما احساس مسرّت ميكنم؛ اما دعوت امروز من از شما يك دعوت ويژه و مباركي است و آن اين است كه ميخواهم در مراسم حجّ امسال حضور يابيد و شما را از طرف نماينده حضرت آية الله العظمي خامنهاي _ دامت بركاته _ در امور حج، به بعثه معظّم له به عنوان ميهمان دعوت كنم.ايشان بلافاصله پس از شنيدن اين جمله سرشان را پايين انداختند و با حالت حُزنانگيزي گريه كردند. لحظاتي گذشت. سرشان را بلند كرده، در حالي كه به سختي ميتوانستند خودشان را كنترل كنند با تمام احترام و محبت به من نگاه كرده و گفتند: حضرت علي عليه السلام در شب پانزدهم ماه مبارك رمضان، شب ولادت امام حسن عليه السلام، خودشان مرا به مراسم حج امسال دعوت كردند.گريه ايشان شديدتر شد، به طوري كه قدرت حرف زدن را از او سلب كرد. با توجه به اينكه روح باصفا و منكسر ايشان بنده را هم بسيار منقلب كرده بود، لحظاتي ساكت ماندم و مهلت دادم تا بتوانند خودشان را كنترل كنند. بعد از گذشت مدتي كوتاه گفتم: خوب، قضيه چيست؟ چگونه حضرت، شما را دعوت فرموده است؟ تعريف كنيد.گفت: روز چهاردهم ماه مبارك رمضان در دانشگاه بودم. بعد از نماز ظهر با عدهاي از وهّابيون، بحثمان شد. طبق روال قبلي من به سؤالات آنها جواب گفتم و مقداري هم از فضائل حضرت علي عليه السلام سخن گفتم. يكي از آنها كه خيلي عصباني شده بود، گفت: تو كه اين همه از غيرت علي ميگويي، پس چگونه بود كه زنش را در مقابل چشمش كتك زدند و نتوانست دفاع كند؟
.
من اين جمله را كه شنيدم، خيلي ناراحت شدم، چنان كه گويي آب داغ به سرم ريختند و در عين اينكه جواب او را گفتم، ناخودآگاه عقب عقب رفته و از شدت ناراحتي سرم را به ديوار تكيه دادم و اين جمله را گفتم: شما هر چه ميخواهيد بگوييد. او تا آخرين نَفَس، مولاي من است. از دانشگاه خارج شدم. ساعتي در خيابانها گشتم تا حالم مساعد شود؛ اما نشد. به خانه رفتم و خودم را سرگرم كردم. باز حالم درست نشد. سر سفره افطار حاضر شدم؛ اما نتوانستم غذا صرف كنم. نهايتاً نماز مغرب و عشا را خواندم و با همان شكستگي دل و انكسار روح خوابيدم. در خواب ديدم پنجرهاي به روي من باز شد. دو نفر كه موي سرشان بلند و مجعّد بود، به من گفتند: بيا برويم. گفتم: كجا؟ من نميتوانم بيايم. با صداي آرام و دلنشين گفتند: نه، بيا برويم. من كه در روح خودم نسبت به آنها احساس تبعيت ميكردم، يك قدم برداشتم. يك مرتبه تصور كردم در نجف اشرف هستم. آنگاه ديدم يك نفر ايستاده كه گويي كوهي از وقار است و به من فرمود: ناراحت نباش! همه چيز درست خواهد شد. قرآن زياد بخوان. من فهميدم در حضور مولاي خودم امير مؤمنان علي عليه السلام هستم. به جمال مباركشان خيره شده بودم. سپس مولا به من نگاه كرده فرمودند: در حجّ امسال، ميهمان من هستي. از خواب پريدم. از آن زمان، منتظر اين لحظه بودم.
.
۴ / ۶اجابت دعا در خانه خداآقاي سيد محمد علي هاشمي، از آزادگان دفاع مقدّس كه در سال ۱۳۷۵ توفيق تشرّف به حج يافته بود، چند سال بعد، ضمن نامهاي به اينجانب نوشت: من در حوزه نمايندگي ولي فقيه در سپاه رفسنجان خدمت ميكنم و آزاده هستم. در سال ۱۳۷۵ توسط بعثه مقام معظم رهبري جهت تشرف به مكه آمدم. هنگام حركت حضرت عالي از مدينه به مكه، در كنار ماشين، از شما التماس دعا خواستم. حضرت عالي فرموديد: من فراموش ميكنم. بنده عرض كردم: من دعا ميكنم كه شما فراموش نكنيد. شما رفتيد و من با آقاي خانهمسجدي در مدينه مانديم. بعد از اتمام اعمال حج من و آقاي خانهمسجدي به مكه آمديم، حضرت عالي فرموديد: فلاني پيش من بيايد. من خدمت رسيدم، فرموديد: من دعوت به غبارروبي كعبه شدم، همين كه وارد كعبه شدم، شما در نظرم آمديد _ كه گفتيد من دعا ميكنم كه فراموش نكنيد _ و اوّلين دعاي من براي تو بود.
.
من كه بعد از بيست و سه سال ازدواج فرزندي نداشتم، به الطاف خداوند و توجهات ائمه و آن دعاي خالص حضرت عالي صاحب دو فرزند به نام سيد طاها و فاطمه سادات شدهام و فرزند سوم هم، به نام سيد ياسين، در راه است. اميد است كه مرا از دعاي خير خود فراموش نفرماييد.
.
۴ / ۷ديداري شگفتانگيز در مسجدالحرامخانم اقبال حسيني كه با بعثه مقام معظم رهبري در حج همكاري دارد، ميگويد: عصر مورخه ۲۲/۹/۱۳۸۶ از بالاي پشت بام مسجدالحرام به كعبه خيره شده بودم كه ناگهان دستي با مهرباني بر شانهام زد. به سمت او برگشتم. خانمي بود كه از من پرسيد: ايراني هستي؟گفتم بله.گفت: دوستي ايراني دارم كه چهار سال پيش در روضة النبي با او آشنا شدم و مدتي از طريق نامه و تلفن با او ارتباط داشتم. او اهل قم است.گفتم: من هم قمي هستم. اسمش چيست؟گفت: خانم اقبال حسيني.به او گفتم: اين اسم من است. چگونه مرا ميشناسي؟با بهت و حيرت گفت: من زبيده بوشايش اهل الجزاير هستم. از لحظهاي كه براي آمدن به حج، سوار هواپيما شدم، از خدا خواستم كه با تو ملاقات كنم و گفتم: خدايا! آيا ميشود بار ديگر او را كنار كعبه ببينم؟! ناگهان، او را به ياد آوردم و همديگر را در آغوش گرفتيم و اشك شوق در چشمانمان حلقه زد. حُجّاجي كه در اطراف ما بودند و صحنه را مشاهده كردند
.
ميگفتند: اين معجزه است كه در بين اين همه جمعيت، شما توانستيد همديگر را پيدا كنيد. حدود سه ساعت با همديگر صحبت كرديم. او از مشكلات خانوادگياش گفت و از من درخواست كرد به او كمك كنم. هيچ كدام از ما باور نميكرديم كه با هم صحبت كرده باشيم، هر دو خيال ميكرديم در رؤيا و خواب به سر ميبريم. در پايان با خداحافظي گرمي از يكديگر جدا شديم
.
۴ / ۸نامهاي تاريخي به وزير حج عربستانهمه ساله در ايام حج، دولت عربستان، در يازدهم ذي حجه، از رؤساي بِعثههاي حج و شخصيتهاي سياسي و مذهبي كشورهاي مختلفي كه براي انجام مناسك حج به آن كشور آمدهاند، دعوت ميكند تا در مراسم ضيافتي كه با حضور پادشاه و مقامات عربستان برگزار ميشود، شركت كنند.من تا سال ۱۳۷۹ در اين مراسم شركت نميكردم؛ ولي از آن سال تا دو سه سال مانده به پايان مسئوليتم در حج، به دليل مصالح سياسي شركت كردم.در اين مراسم، پس از قرائت قرآن، گزارش كوتاهي از حج ارائه ميشد و بعد، يكي از حضار به نمايندگي از ساير بعثهها از دولت عربستان تشكر ميكرد. پايانبخش مراسم طبق برنامه، سخنراني پادشاه بود، امّا آقاي فهد به دليل شدت بيماري قادر به سخن گفتن نبود. پس از اين كه آقاي عبدالله جانشين او شد، وي چند كلمهاي از روي نوشته ميخواند، و پس از آن، حاضران با شام يا ناهار پذيرايي ميشدند.سومين باري كه اينجانب در اين مراسم شركت كردم (يازدهم ذي حجه ۱۴۲۳ مصادف با ۲۳/۱۱/۱۳۸۱) وزير حجّ عربستان آقاي دكتر اياد مدني(1)استثنائاً سخنراني خوبي داشت. اين سبك سخنراني در آن مراسم تازگي داشت و در سالهاي
.
1) .. وي تحصيلكرده آمريكا و از علاقهمندان به دكتر علي شريعتي بود. خاطراتم در اين باره را، در كتاب خاطرات حج خواهم آورد، ان شاء الله.
بعد هم تكرار نشد. احتمالاً به وي تذكر داده شد كه در محضر پادشاه، جاي اينگونه حرفها نيست. اينجا، تنها جاي ارائه آمار خدمات انجام شده و تقدير و تشكر است و بس!باري، نكته اصلي در سخنراني وزير حجّ عربستان، راز عقبماندگي جهان اسلام بود كه ضمن آن، به چند حديث، از جمله حديث ثقلين، استناد كرد؛ اما در نقل اين حديث، جاي «عترت» را به «سنّت» داد، و متن حديث ياد شده را چنين قرائت كرد: «إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و سنّتي».پس از اين سخنراني، تصميم گرفتم كه با بهرهگيري از اين فرصت، نامهاي به وزير حجّ عربستان بنويسم و ضمن تشكر از وي به خاطر سخنراني او در مراسم ياد شده، يادآور شوم كه متن صحيح حديث ثقلين، «كتاب الله وعترتي» است و عبارت «كتاب الله و سنّتي» كه در برخي منابع آمده، سند معتبري ندارد.موضوع را با برخي از محققان مؤسسه دار الحديث در ميان گذاشتم و نامهاي براي ايشان تنظيم شد كه ترجمه آن در پي خواهد آمد. پس از ارسال اين نامه بارها با واسطه از وي پاسخ خواستم. بالأخره پس از حدود يك سال پيگيري، در چند سطر كوتاه پاسخ داد كه اين حديثِ مُرسَل، چون در كتاب مُوَطّأ مالك آمده، از نظر ما معتبر است. البته ما متن «كتاب الله و عترتي» را هم قبول داريم.(1)و اينك ترجمه نامه اينجانب خطاب به وي: جناب آقاي دكتر اياد بن امين مدنيوزير محترم حجّ كشور عربستان سعوديالسلام عليكم و رحمة الله و بركاتهسخنان جناب عالي در گردهمايي مديران بعثههاي حج و جمعي از مسئولان عالي رتبه كشورهاي اسلامي، از جنس گفتههايي كه معمولاً در چنين نشستهايي
.
1) .. متأسفانه متن پاسخ ايشان در ميان اسناد يافت نشد.
گفته ميشود، نبود؛ بلكه داراي محتوايي خوب و حاوي مباحثي ارزشمند بود كه شايسته توجه است، به ويژه آنچه به اين حديث شريف نبوي مربوط است: پيامبر خدا صلي الله عليه وآله فرمود: زود باشد كه امتها بر شما يورش آورند، همانند يورش آوردن گرسنگان به ظرف غذا.يكي از آن ميان گفت: آيا به خاطر اندكي جمعيت ماست؟فرمود: نه! بلكه شما زياديد؛ اما چونان كف و خاشاك روي سيلاب هستيد. خداوند، هيبت و شكوه شما را از دلهاي دشمنانتان ميبرد، و در دل شما وهن ايجاد ميكند.يكي از آن ميان گفت: اي رسول خدا! وهن چيست؟فرمود: دنيادوستي و ناخشنودي از مرگ.(1)اين رهنمود پيامبر صلي الله عليه وآله، در حقيقت، اشاره به راز عقبماندگي جوامع اسلامي و دليل سلطه بيگانگان بر آنها در دوران ماست.به هر حال، گفتار شما در آن شب، دليل ديگري است بر شايستگيهايي كه شما بِحَمدِ الله به آنها آراستهايد؛ شخصيت اصيل فرهنگي با نگاهي نو و روشن! و همين، به من انگيزه داد كه نكتههايي را درباره حديث ديگري از پيامبر صلي الله عليه وآله كه در سخنان شما بود، ابراز نمايم، و آن، حديث ثقلين است: من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم: كتاب خدا و سنّتم.پيش از هر چيز، بايسته يادآوري است كه تمسّك به سنّت رسول خدا، از واجباتي است كه قرآن كريم، بارها در آياتي مورد تأكيد قرار داده و فرموده است: هر كس از رسول، تبعيت كند، از خدا تبعيت كرده است (نساء / ۸۰). هر چه رسول خدا به شما داد، بگيريد، و از هر چه نهيتان كرد، خودداري كنيد (حشر / ۷).
.
1) .. سنن أبي داوود، ج۴، ص۱۱۱، ح۴۲۷۹؛ مسند ابن حنبل، ج۸، ص۳۲۷، ح۲۲۴۶، هر دو به نقل از ثوبان غلام رسول خد صلي الله عليه و آله.
اگر در چيزي بگومگويتان شد، به خدا و رسول خدا ارجاعش دهيد (نساء / ۵۹).پس، وجوب تمسّك به سنّت نبوي، نيازي به حديث ياد شده ندارد؛(1)اما نكتههايي كه درباره حديث ثقلين به آنها ميپردازم، به اين شرح اند: متن حديث ثقلين در كتابهاي «صحاح» و «سنن» و «مسانيد» اهل سنّت، اينگونه آمده است: مسلم در صحيح خود با سندش از زيد بن ارقم _ در يادكرد سخنراني رسول خدا صلي الله عليه وآله در آبگير خُم _ اين چنين آورده است: اما بعد! اي مردمان! من هم بشري هستم، كه نزديك است فرشته پروردگارم [براي گرفتن جانم] بيايد و من پاسخش گويم. من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم: يكي كتاب خدا كه در آن، هدايت و نور است. پس كتاب خدا را برگيريد و به آن، چنگ بزنيد.آن گاه پيامبر، به كتاب خدا تشويق و ترغيب كرد، و سپس فرمود: و ديگري اهل بيتم. در حقّ اهل بيتم خدا را به يادتان ميآورم. در حقّ اهل بيتم، خدا را به يادتان ميآورم. در حقّ اهل بيتم خدا را به يادتان ميآورم.(2)تِرمِذي با سند صحيح، از جابر بن عبدالله انصاري، سخنراني رسول خدا صلي الله عليه وآله را در عرفه اين گونه نقل كرده است: هلا اي مردمان! من در ميان شما چيزي را به جا ميگذارم كه اگر آن را بگيريد، هرگز گمراه نميشويد: كتاب خدا و عترتم؛ اهل بيتم.(3)
.
1) .. بحث دربارۀ منع كتابت حديث پس از پيامبر صلي الله عليه و آله _ كه تا عصر عمر بن عبد العزيز در سال ۱۰۰ هجري ادامه يافت _ و آنچه در اين مدّت بر سر «سنّت» آمد، مجال ديگري ميطلبد.
2) .. صحيح مسلم، ج۴، ص۱۸۷۳، ح۲۴۰۸؛ سنن الدارمي، ج۲، ص۸۸۹، ح۳۱۹۸.
3) .. سنن الترمذي، ج۵، ص۶۲۲، ح۳۷۸۶؛ ترمذي پس از نقل حديث، نوشته است: اين حديث، حسن و در عين حال از جهت اوّلين راوي غريب است. شيخ ناصر الدين آلباني، اين حديث را صحيح دانسته است (سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج۴، ص۳۵۶، ح۱۷۶۱).
نيز ترمذي از زيد بن ارقم و ابو سعيد، حديث ثقلين را به اين گونه آورده است: كتاب خدا، كه ريسمان كشيده شده از آسمان به سوي زمين است، و عترتم؛ اهل بيتم. اين دو هرگز از هم جدا نميشوند تا در كنار حوض، بر من وارد شوند. پس بنگريد كه چگونه در نبود من، حقّم را درباره اين دو، ادا ميكنيد.(1)در روايت زيد بن ارقم از سخنراني رسول خدا صلي الله عليه وآله در كنار بركه خُم، عبارت: «كتاب خدا و عترت من» آمده و منابع حديثي گوناگون، آن را نقل و به صحت آن، اذعان كردهاند.(2)عبارت «كتاب خدا و عترت من» در روايت زيد بن ثابت نيز آمده، كه احمد بن حنبل، آن را در مسند خود، ابن ابي عاصم در كتابش السنة، هيثمي در مجمع الزوائد و سيوطي در الجامع الصغير، آوردهاند. بايد توجه داشت كه اينها از كتابهاي معتبر به شمار ميآيند.۳از امام علي عليه السلام روايت شده كه پيامبر صلي الله عليه وآله فرمود:
.
1) .. سنن الترمذي، ج۵، ص۶۶۳، ح۳۷۸۸. و در ادامه گفته است: اين حديث حسن غريب است. شيخ ناصر الدين آلباني سند اين حديث را صحيح شمرده است (ر.ك: الجامع الصغير، ج۱، ص۴۸۲، ح۲۴۵۸).
2) .. المستدرك علي الصحيحين، ج۳، ص۱۱۸، ح۴۵۷۶، و ص۱۴۸. حاكم در دو جا گفته است: اين حديث بر اساس مباني شيخين دربارۀ حديث، صحيح است. ذهبي هم نظر حاكم را در حاشيه مستدرك تأييد كرده است.
من در ميان شما چيزي را بر جاي ميگذارم كه اگر آن را بگيريد، هرگز گمراه نميشويد: كتاب خدا _ كه يك سر آن در دست خدا و سر ديگرش در دست شماست _ و اهل بيتم.(1)عبارت «كتاب خدا و عترتم» در كتابهاي ديگر مثل: سنن الدرامي، السنن الكبري (بيهقي)، فضائل الصحابة (ابن حنبل)، السنن الكبري (نَسايي) و نيز ديگر منابع حديثي آمده است.بر اساس آنچه گفته شد، ميبينيم كه حديث «كتاب الله و عترتي» از جمعي از صحابه، از طرق گوناگون، و با اسناد صحيح، روايت شده است. پس ميتوان گفت كه: الف. رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين حديث، بنا داشته كه اهل بيتش را به اعتبار اين كه حافظ سنّت و مُجري آن هستند، معرفي كند؛ چرا كه حتي قانون خوب نيز اگر مجري صالح قابل اعتماد و مطمئن نداشته باشد، امكان تطبيق و اجراي دقيق ندارد.ب. عبارت «كتاب خدا و سنّتم» به دلايلي كه در پي ميآيند، قابل اعتماد نيست. پس نميتواند بر روايت «كتاب خدا و عترتم» ترجيح داشته باشد و يا جايگزين آن شود. شواهد ضعف آن عبارت، به اين شرح است: ۱. مالك بن انس در كتاب الموطّأ، آن را به صورت مُرسَل، اين گونه آورده است: رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود: در ميان شما دو چيز را باقي گذاردم كه اگر آن دو را نگه داريد، هرگز گمراه نشويد: كتاب خدا و سنت پيامبر خدا.(2)در المستدرك علي الصحيحين و السنن الكبري به نقل از ابن عباس و ابوهريره
.
آمده است: كتاب خدا و سنّت نبي خدا. كتاب خدا و سنّت من.(1)۲. عبارت كتاب الموطأ، مرسل است، و از اين رو، امكان احتجاج با آن وجود ندارد، و بحث از وثاقت و عدم وثاقت آن، راه به جايي نميبرد.۳. هيچ يك از مؤلفان صحاح ششگانه، اين متن را روايت نكردهاند، در حالي كه عبارت «كتاب خدا و عترتم»، در كتابهايي مانند: صحيح مسلم، و سنن ترمذي و نسايي و دارمي و مسند احمد بن حنبل آمده است.۴. مؤلف كتاب المستدرك علي الصحيحين، اين عبارت را به دو شكل آورده است: روايت اوّلي را از ابن عباس و دومي را از ابوهريره، و دومي را گواه اوّلي آورده است؛ چرا كه سند حديث دومي بر اساس ديدگاههاي بخاري درست و صحيح نيست، به همين رو آن را شاهد روايت اوّل آورده است. در اين سند، از صالح بن موسي طلحي ياد شده، كه از رجال بخاري و مسلم نيست، و رجالشناسان اهل سنّت، او را تضعيف كردهاند و در بارهاش _ همان طور كه در تهذيب التهذيب آمده _ گفتهاند: او شخص قابل اعتماد و ثقهاي نيست. به رغم خوب بودن خودش، احاديثش ضعيف اند. اخبار مُنكَر از افراد ثقه زياد نقل كرده است. حديث وي غير قابل نوشتن است، ضعيف است، مورد اعتنا نيست، به احاديث وي عمل نميشود، و روايات مُنكَر را نقل ميكند... .(2)در سند اين روايت، همچنين اسماعيل بن ابي اويس است كه در ضعف، مثل صالح بن موسي است؛ چون اكثر رجالشناسان، او را تضعيف كردهاند.(3)ابن معين گفته است: او و پدرش ضعيف و دزد حديث اند. و نيز گفته: او آدم پريشانعقل و دروغگويي است و قابل اعتنا نيست. نَسايي گفته: او ضعيف است و ثقه نيست.
.
نصر بن سلمه مروزي، او را دروغزن شمرده است. سيف بن محمد گفته: ابن ابي اويس، حديث ميساخت. سلمة بن شبيب گفته: از اسماعيل بن ابي اويس شنيدم كه ميگفت: وقتي اهل مدينه درباره موضوعي اختلافشان ميشد، من براي ايشان حديث ميساختم.(1)منابع ديگر، مانند سنن بيهقي و دارقطني، كه اين روايت را آوردهاند، همين مشكل سند روايت المستدرك علي الصحيحين را دارند. در سلسله سند اين حديث، در دو كتاب ياد شده نيز، صالح بن موسي و اسماعيل بن ابي اويس آمدهاند. با اين حساب، اين نقل، ظاهراً هيچ سند معتبري ندارد.از همين جا روشن ميشود كه نبايد از حديث صحيح مشهور قابل قبول «كتاب خدا و عترتم» چشمپوشي كرد و به روايت غير قابل اعتماد «كتاب خدا و سنّتم» چنگ زد.ج. انگيزههاي پنهان احتمالي پشت پرده روايت ياد شده: سلطه طولاني دو دولت اموي و عباسي، و مواضع خصمانه آنها نسبت به اهل بيت عليهم السلام، ياد كردن از اهل بيت عليهم السلام را با ترس و وحشت، همراه كرده بود و در چنين فضاي رعبآوري، طبيعي بود كه برخي از راويان، بر حسب تصوراتشان، در نقل حديث، به نقل به معناي حديث، روي آورند و براي حفظ جانشان، كلمه «عترتي» را به «سنّتي» بدل سازند.اما خلاف اين عمل، يعني بدل كردن «سنّتي» به «عترتي» يا «اهل بيتي» محتمل نيست؛ چرا كه در بسياري از مصادر، مانند صحيح مسلم _ كه در آن با تأكيد، سه بار آمده: «أذكّركم الله في أهل بيتي» _ تغيير عبارت به اين شكل، امكان ندارد. در چنين فضايي كه فشار سياسي زياد است، عاقلانه نيست كه كسي زندگياش را به خاطر تبديل «سنّتي» به «عترتي» به مخاطره بيندازد.
.
1) .. تهذيب التهذيب، ج۱، ص۲۵۷.
برخي راويان در اسناد روايت «كتاب الله و سنّتي» به دشمني با اهل بيت عليهم السلام مشهورند؛ بلكه متمايل به خوارج اند، و اين نكته، احتمال تحريف و دستكاري شدن روايت صحيح «كتاب الله و عترتي» را توسط آنها، تقويت ميكند.بنا به آنچه گذشت، عبارت «كتاب الله و سنّتي» نميتواند با عبارت «كتاب الله و عترتي» معارضه كند، چون از جهت سند و اشتهار و صحّت، اين دو، همسان نيستند.*در پايان، بار ديگر، ناگزيرم تأكيد كنم كه تمسّك به سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله، بيترديد، بر ادله قرآني استوار است، و براي اثبات آن، نيازي به پناه بردن به متون روايي ضعيف و مخدوش نيست و نپذيرفتن روايت «كتاب الله و سنّتي» نيز هرگز به معناي نپذيرفتن حُجّيت سنّت يا بسنده كردن به قرآن كريم نيست.با تقديم احترامات فائقهمحمد محمدي ري شهري۱۴/۱۰/۱۳۸۲ هجري شمسي
.
۴ / ۹خاطرهاي از حج آية الله اراكي قدس سرهجناب آقاي حاج ابوالقاسم جواديان _ كه سالهاست مديريت اجرايي كاروان بعثه مقام معظّم رهبري را به عهده دارد _ در سفر حج نقل كرد: (1)در سال ۱۳۵۱ معاون كاروان حاج محمد روحانينژاد بودم. روزي حاج غلامرضا قديري، شناسنامه آية الله محمد علي اراكي رحمه الله _ از مراجع بزرگ تقليد معاصر _ را آورد و گفت: ايشان استخاره كرده كه با گروه شما به حج بيايد، خوب آمده است.خدمت آية الله اراكي رسيدم و خود را معرفي كردم. فرمود: ما با شما به مكه خواهيم آمد.گفتم: شرمندهام كه پذيرايي ما آنگونه كه شايسته شما باشد، نيست.فرمود: من آمادگي دارم.روز موعود فرا رسيد و از تكيه عشقعلي (محلّه معروف قم) حركت كرديم. روحاني كاروان، حاج احمد آقا تهراني، فرزند مرحوم حاج شيخ عباس تهراني بود. آية الله اراكي به ايشان فرمود: ما از الآن در خدمت شما هستيم. هر كجا بگوييد، ميخوابيم، هر كجا بگوييد، مينشينيم!
.
1) .. اين خاطره را ايشان در روز چهارشنبه ۱۷/۱۲/۱۳۷۹، در مكه مكرمه، در جلسهاي كه فرزند آية الله اراكي رحمه الله (مرحوم حجة الإسلام و المسلمين حاج شيخ ابو الحسن مصلحي) نيز حضور داشت، نقل كرد.
حاج احمد آقا خيلي خجالت كشيد و عرض كرد: اختيار داريد! ما در خدمت شما هستيم.در مدينه در يك خانه قديمي كه در شارع حج بود اقامت كرديم، دو اتاق جلو را در اختيار آية الله اراكي و فرزندانشان گذاشتيم. در همين خانه، نماز جماعت به امامت ايشان برگزار ميشد و آية الله حاج آقا مرتضي حائري هم شركت ميكردند.يك روز به ديدن ايشان رفتم. ديدم خيلي گريه ميكند و اشك از محاسنش ميريزد. ناراحت شدم. من هم به گريه افتادم. گفتم: آقا! چرا گريه ميكنيد؟!فرمود: پسفردا، عازم مكه هستيم؛ ولي اعمالي را كه بايد در كنار ضريح انجام دهم، بر اثر ازدحام جمعيت، هيچ يك را انجام ندادهام!خيلي ناراحت شدم و بيرون آمدم. مدّتي بعد، در خانه را زدند. در را باز كردم. ديدم آقاي [عباس] مهاجراني _ نماينده شاه در حج _ است و اين پيام را با خود دارد كه ساعت ده شب، حرم را براي آية الله اراكي قُرق كردهاند!خيلي خوشحال شديم كه زمينه زيارت دلخواه ايشان فراهم شد. ساعت ده شب، مشرف شدند و خوشحال برگشتند.يك روز بعد با يك ماشين سواري روباز، ايشان را به مكه برديم. ايشان در مكه اصرار داشت حجر الأسود را ببوسد. گفتم: فرهنگ اينها خيلي پايين است، روي سر هم ميروند!فرمود: نه، من حَجَر را ميبوسم.بعد، فرزند ايشان آقاي مصلحي گفت: آقا رفتند حجرالأسود را بوسيدند!گفتم: مگر ميشود؟!گفت: شُد! شُرطهها كوچه گرفتند، آقا جلو رفت و حَجَر را بوسيد، و الآن هم دارد نماز ميخواند!پس از وقوف در عرفات و مشعر، هنگام رَميِ جَمَرات، به ايشان گفتم: حاج آقا! وكالت بدهيد از طرف شما رمي كنيم.
.
فرمود: من خودم ميزنم.گفتم: خيلي شلوغ است!فرمود: نه!ديدم صداي حيواني (اُلاغي) از كنار چادر بلند شد. رفتم پيش صاحبش و گفتم: اين را از اينجا ببر.گفت: من آمدهام براي لقمه ناني خدمتي بكنم و پولي به دست آورم.چيزي نگفتم. با مشورت حاج آقا محمد روحانينژاد، تصميم گرفتيم حيوان را براي بردن آية الله اراكي به جمرات، اجاره كنيم.حيوان را اجاره كرديم و پتويي روي آن انداختيم. فردي را هم آورديم تا با يك بلندگوي كوچك، آقا را معرفي كند تا جمعيت راه بدهند، پاي جمره كه رسيديم، شُرطهها جلو آمدند و كوچه باز كردند. ايشان هم جلو رفت و جمره عقبه را رمي كرد و برگشت.روز دوم و سوم نيز به همين منوال، ايشان جمرات را رمي كرد. پس از پايان رمي جمرات، ديگر صاحب آن حيوان را نديديم و ظاهراً پولي هم به او پرداخت نشد!(1)
.
1) .. گفتني است كه اين خاطره توسط نگارنده از صورت گفتاري به نوشتاري تبديل گرديده است.
۴ / ۱۰دعا جهت تداوم تشرف به حججناب حجة الاسلام سيد يحيي حسيني(1)چند خاطره جالب از حج دارد كه بنا به درخواست اينجانب به صورت مكتوب ارائه شده است. خاطره نخست به اين شرح است: در سال ۱۳۴۶ هجري شمسي براي بار نخست با كارواني از تهران توفيق تشرف به مكه مكرمه را پيدا كردم. در فرودگاه جدّه، كه جنب شهر جدّه قرار داشت، مكاني بود معروف به «مدينة الحاج» داراي سه طبقه كه طبقه تحتاني آن، آشپزخانه كاروانها بود. چون وسيله نقليه براي مدينه و يا جُحفه كم بود، ميبايست زائران دو روز يا بيشتر در مدينة الحاج ميماندند تا نوبت وسيله به آنها برسد.در طبقه اوّل و دوم مدينة الحاج اطاقهاي بزرگ و زيادي بود كه زائران اسكان مييافتند تا نوبت حركتشان برسد. اطاقي كه به كاروان ما اختصاص يافت ۳۶ تخت سه طبقه داشت كه براي كل كاروان كافي بود. هر يك از زائران تختي را گرفتند، من صبر كردم همه جاي دلخواه خود را بگيرند، هر تختي خالي ماند، آن را بگيرم. هر كس جاي خود را گرفت و طبقه سوم يك تخت در گوشه اطاق خالي ماند، كه من هم آن را گرفتم.
.
1) .. بر اساس گزارشهاي ناظران بعثۀ مقام معظم رهبري، آقاي سيد يحيي حسيني يكي از روحانيون موفق كاروانهاي حج است كه ساليان متمادي در خدمت زائران خانۀ خدا بوده است.
زائران هر يك مشغول كاري بودند؛ يكي تخمه ميشكست، جمعي با هم حرف ميزدند و خلاصه هر يك به كاري مشغول بودند. همان طوري كه نشسته بودم ديدم آقايي با موهاي خيلي مشكي برّاق و محاسن مشكي ولي سربرهنه وارد اطاق شد و به زائران نگاه ميكرد، مانند كسي كه گمشدهاي دارد و به دنبال او ميگردد؛ تخت به تخت و نفر به نفر. هيچ يك از زائران هم متوجه ايشان نبودند و هر كسي مشغول كار خودش بود.من فكر كردم ايشان دنبال كسي ميگردد، از تخت پائين آمدم، جلو رفتم و به ايشان سلام كردم، او هم جواب داد. با اين كه ميخواستم بپرسم كه دنبال كي ميگرديد؟ ناخواسته پرسيدم: آقا شما امسال براي حجّ آمدهايد يا هر سال ميآييد؟فرمود: من هر سال ميآيم. سؤال كردم: هر سال براي خودتان ميآييد يا به نيابت كسي و به خرج كسي ميآييد؟فرمود: هر سال براي خودم و با خرج خودم ميآيم.گفتم: حال كه شما هر سال ميآييد دعا كنيد من هم هر سال بيايم.لبخندي زد و فرمود: تو هم اِن شاء الله ميآيي!بعد فرمود: آن دفترچه سُربي توي جيبت را بيرون بياور، يك ختم ميگويم، بنويس.دفترچه كوچكي كه جلد سُربي داشت و در جيب بغلم بود را بيرون آوردم. دقيق يادم نيست كه ختم را خودم نوشتم يا ايشان نوشتند، هر چه بود دفترچه مفقود شد، ولي دستور اين بود: در زمان واحد (هر وقت از شبانهروز، مثلاً دو بعد از ظهر يا دو نيمهشب) و در مكان واحد؛ طوري كه كسي نبيند و متوجه نشود و خود هم به كسي نگويي، اين عمل را چهارده روز يا شب، پياپي تكرار كن، نتيجه آن در خواب بر تو آشكار ميشود.جلسه اوّل دو ركعت نماز و بعد از نماز يك هزار صلوات تقديم به حضرت رسول، جلسه دوم تقديم به حضرت علي بن ابي طالب و همين كيفيت تا جلسه چهاردهم
.
به نام مقدّس حضرت مهدي عليه السلام. تسبيح گِلي سياه كه با آن صلوات ميفرستي را هم به ديوار رو به قبله آويزان كن كه كسي آن را نبيند و فقط خود برداري و صلوات را بشمري و به جاي اوّلش آويزان كني.اين دستور را نوشتند يا نوشتم و ايشان از اطاق خارج شدند. من از زائري كه در تخت خواب نزديك مكان ايستادن ايشان بود، پرسيدم: اين آقا كجايي بودند و دنبال چه كسي ميگشتند؟زائر گفت: من كسي را نديدم.به او گفتم: همين آقايي كه الآن كنار من ايستاده بود و خيلي وقت هم ايستاده بود.گفت: من كسي را نديدم كه با شما صحبت كند.از ديگري پرسيدم، او هم گفت من كسي را نديدم!بحمدالله به دعاي آن آقا تا كنون غير از سالهايي كه سفر حج تعطيل شد، همه سالها مشرف بودم؛ يا به عنوان خدمه يا به عنوان معاون مدير و يا به عنوان روحاني، و اميدوارم خداوند اين توفيق را تا وقت مرگ از من نگيرد. البته من هم به اميد بيت الله الحرام و مدينه منوره زندهام.ناگفته نماند من دستور را سال اوّل عمل كردم، شايد يك هفته بيشتر نگذشت كه خواب ديدم كاروان حج از ايران عازم است. رفتم جلو كه سوار هواپيما شوم، شخصي بازويم را گرفت و گفت: سيد يحيي! تو با اين كاروانها نخواهي رفت؛ ولي ميروي. من تعبير خوابم را اين طور تشخيص دادم كه به من گفتند امسال صلاح نيست و نميروي، ولي غير از اين بود. همان سال و بدون مدرك از طريق عراق به حج مشرف شدم كه ۱۱۰ روز هم طول كشيد و بدون اختيار همه جا مرا ميبردند كه اين خود اعجازي عجيب و باورنكردني است. اين دومين تشرفم به مكه بود. از سال سوم به بعد ديگر تشرفم روي روال قرار گرفت و توفيق مستمر حاصل شد.
.
۴ / ۱۱عنايت امام عصرعجل الله تعالي فرجه به مادر شهيدخاطره ديگر حجة الاسلام سيد يحيي حسيني(1)درباره عنايت امام عصرعجل الله تعالي فرجه به مادر شهيد است: در سال ۱۳۶۱ هجري شمسي برابر با سال ۱۴۰۲ هجري قمري با كاروان ۱۹۰۴ يزد به مديريت مرحوم حاج محمد تقوي رحمه الله عازم حجّ تمتّع شدم. روحاني كاروان مرحوم حاج سيد كاظم رضوي بود. مادر اوّلين شهيد انقلاب در يزد (شهيد حسين زنبق) به نام فاطمه هم زائر كاروان بود كه شوهر و دامادش خاصه سفارش او را كردند. من همه جا در خدمت كليه زائران، خاصه اين خانم بودم. روز عرفه در عرفات نزديك غروب آفتاب، چادرها را كارگران مطوّفين جمع ميكردند و به مني ميبردند تا براي ورود زائران آماده كنند.بعد از دعاي عرفه و زيارت مولانا سيّدالشهداء به زائرين اين نكته را تذكر داديم كه چنانچه براي تجديد وضو از خيمه بيرون رفتيد، تنها نرويد، ممكن است در همين فرصت خيام را بخوابانند و نتوانيد ما را پيدا كنيد. در اين شرايط امكان گم شدن زياد است.
.
1) .. ر.ك: ص۱۹۷ (پانوشت).
آفتاب روز عرفه غروب كرد، كم كم اذان و نماز مغرب و عشا خوانده شد. ابتدا زنها را براي سوار شدن و سرشماري به صف كرديم، يكي از خانمها كم بود و او هم مادر شهيد زنبق بود. جستجو با صدا زدن با بلندگو شروع شد. هر چه اطراف را گشتيم و صدا زديم، فايدهاي نداشت. تقريباً يك ساعت به اين كيفيت گذشت.زنها را سوار اتوبوس كرديم و بعد مردها را به صف كرده و سوار كرديم و همچنان تجسس جهت پيدا كردن خانم زنبق ادامه داشت، ولي بيثمر. راننده هم به فرياد آمد كه چرا معطليد؟ خلاصه يك ساعت ديگر حركت را تأخير انداختيم. اطراف ما از جمعيت خالي شد و هوا هم كاملاً تاريك. آن زمان وضع روشنايي مثل حالا نبود و تاريكي هوا و خالي شدن آن سرزمين از زائر ترسناك بود. كم كم زائرين هم به صدا درآمدند كه خودش نبايد ميرفت، يك نفر بماند او را بياورد ما به مزدلفه نميرسيم، حجّمان خراب ميشود و... .در آن شرايط چارهاي جز حركت نبود. حركت كرديم ولي من در ركاب ماشين ايستادم و دائماً او را صدا ميزدم و به حضرت صاحبالزمان _ اَرواحُنا لِتُراب مَقدَمِهِ الفداء _ متوسل ميشدم.سكوت غمباري زائران را در برگرفته بود. به هر تقدير در مُزدَلَفه نزول كرديم، ضمن جمعآوري سنگ براي فرداي مِنا، من جستجوي خود را براي پيدا كردن گمشدهام ادامه دادم. در اجتماعات زائران با بلندگوي دستي قسمتهايي از وادي را دور زده و صدا زدم، اما فايده نداشت.در آن زمان زائران در وادي نيت وقوف كرده، هر كس مشغول سنگ جمع كردن و يا استراحت ميشد و شب را آنجا ميماندند، با اعلان اذان صبح زائران را جمع كرديم و نيت وقوف تذكر داده شد. كم كم زنها را سوار اتوبوس كرده، حركت داديم. مردها هم سوار و آماده حركت به سوي منا شدند و به طلوع خورشيد كم مانده بود. وارد وادي مشعر شديم، آفتاب هم طالع گرديد. به طرف خيام راه افتاديم.
.
من پرچم در دست داشتم و مردها را به سوي خيمه اوّل هدايت ميكردم. چون زنها زودتر حركت كرده بودند، فكر ميكردم مدير آنها به خيمه آورده است. وارد خيمه شدم. تنها كسي كه در خيمه نشسته بود فاطمه زنبق بود! با گريه شوق به سويش دويدم و گفتم حاجي فاطمه كجا رفتي؟ كجا بودي؟ چطور شد كه گم شدي؟با حالتي متعجب گفت: آقاي حسيني! شوخيات گرفته، چه كسي گم شده، شما خودت مرا آوردي و برايم سنگ جمع كردي و نشاندي و دعا خواندي و نيت را گفتي و بعد هم مرا آوردي اينجا و گفتي اينجا خيام ماست، بنشين الآن سايرين ميآيند و بيرون رفتي و الآن به من ميگويي كي آمدي؟! كجا بودي؟!
.
۴ / ۱۲عنايت امام عصرعجل الله تعالي فرجه به زائر بيمارسومين خاطره جناب حجة الاسلام سيّد يحيي حسيني(1)از عنايت به يكي از زائرين بيمار به اين شرح است: در حج تمتع سال ۱۳۶۳ هجري شمسي برابر با ۱۴۰۴ هجري قمري به عنوان معاون مدير كاروان ۱۹۰۴ يزد به مديريت مرحوم حاج محمد تقوي بافقي رحمه الله در خدمت زائران بيت الله الحرام و رسول اكرم صلي الله عليه وآله اسلام بودم. در آن سفر مرحوم حاج سيّد كاظم رضوي بحرمردي روحاني كاروان بودند.برنامه هميشگي اينجانب در سالهايي كه مسئوليتي (معاون، مدير يا روحاني) عهدهدار بودم، اين بود كه بعد از فراغت از اعمال حج، اتوبوسي كرايه ميكردم و زائريني كه توانايي جسمي خوبي داشتند را با كرايه خودشان به زيارت دوره ميبردم.در آن سال نيز اتوبوسي كرايه و از توانمندان ثبت نام كرديم. برنامه طوري تنظيم شده بود كه بعد از نماز صبح حركت كنيم. بعد از نماز راه افتاديم، طوري كه وقتي طلوع كرد، قسمتي از جبل النور را بالا رفته بوديم. زائران با شوقي زايدالوصف به طرف غار حرا در حركت بودند. بالاي كوه مقداري از تاريخ مرتبط با آنجا را براي زائرين بيان كردم. بعد از مدتي به طرف پائين حركت كرديم و خودم پشت سر همه به سمت پايين كوه ميآمدم.
.
1) .. ر.ك: ص۱۹۷ (پانوشت).
همه كنار ماشين جمع شدند و بعد از سوار شدن، عازم عرفات شديم. زائران را طبق صورت سرشماري، اسامي آنها را خواندم همه حاضر و سوار بودند و بعد هم صدا زدم: آقايان و خانمها كسي از بغلدستيهايتان نمانده باشد. از عقب ماشين خانمي گفت: آقاي حسيني! بيبي زهرا كه كنار من نشسته بود را نخواندي و نيامده.بيبي زهرا صبيّه مرحوم سيّد اشرف فقيهي بافقي، زوجه حاج كاظم عامري، دختر عموي آقايان سليماني بافقي، مادر عيال امام جمعه بافق و از سادات بسيار بزرگوار بود.چون ايشان هم مسن و هم مريض احوال بودند، قبلاً به خانمها گفته بوديم كه بيبي زهرا را خبر نكنيد، اگر خبر شود ميخواهد بيايد، هم براي خودش زحمت است و هم براي ديگران. من گمان ميكردم كه ايشان را خبر نكردند و ايشان نيامده، اما وقتي آن خانم گفت كه بيبي زهرا كنار من نشسته بود، تازه فهميدم كه همراهمان بوده است.مقداري اطراف را گشته و با بلندگو صدا زدم، حتي مقداري به طرف بالاي كوه رفتم و صدا زدم، اما خبري نشد. هوا كم كم گرم شده بود و هنوز ميبايست به عرفات، مسجد نَمِرَه، جبل الرحمة، مسجد مَشعر و محل غار ثور برويم. زائران با مرحوم رضوي حركت كردند و بنده براي پيدا كردن بيبي زهرا ماندم.مقداري نمك و شكر در يك بطري آب حل كردم و با چند شيشه آب و يك نوشابه به طرف غار حركت كردم. مقداري از كوه را كه بالا رفتم دو نفر زن كه از بالا به پايين ميآمدند به من گفتند: شما از كاروان يزد كسي را ميشناسيد؟گفتم: من از كاروان يزد هستم. چه امري داريد؟گفتند: يك خانم يزدي كه روي چادرش نوشته از كاروان يزد است، بالاي كوه غش كرده و افتاده و ما هيچ كمكي نتوانستيم انجام دهيم؛ زيرا ما پروازمان ساعت دوازده شب است و بايد برويم تهران، اگر تا نيم ساعت ديگر به اين خانم نرسيد ميميرد.
.
من از آنها تشكر كردم و به سرعت به طرف بالاي كوه حركت كردم. البته بسيار خسته بودم، چون يك مرتبه با زائران رفته بودم و براي مرتبه دوم تا نيمه كوه را رفته و برگشته بودم. اين دفعه هم با دلهره و آخرين توان به طرف بالا رفتم.وقتي رسيدم ديدم سيّده افتاده و صورتش سياه شده است. وضع بسيار بدي داشت، اوّل يك شيشه آب سرد را روي سر و صورت و بدنش خالي كردم و از حضرت صاحب الزمانعجل الله تعالي فرجه استمداد كردم. يك وقت چشم باز كرد و گفت: چه كسي هستي؟گفتم: بيبي زهرا! حسيني هستم.گفت: آقا ببخشيد هم خودم را به زحمت انداختم و هم شما را. بلند شد و نشست، آب توي دستش ريختم، گفتم به صورت بزن. مقداري محلول قند و نمك به او دادم و خورد و چادر و روسري را با آب خنك خيس كرد و بلند شد. يك چوب پيدا كردم و به دستش دادم كه عصا قرار دهد و خودم وسط چوب را گرفتم و او قدم به قدم پايين ميآمد و من هم قدم به قدم قهقرا به پايين ميآمدم.شايد دويست متر پايين آمده بوديم كه مجدداً غش كرد. با مقوّا روي او را سايه كردم و با آب به سر و صورت او پاشيدم. صدايش زدم، مجدّد به هوش آمد و مقداري نوشابه به او دادم و به همان كيفيت به طرف پايين حركت كرديم. مقداري پايين آمديم، شايد دويست متر، دوباره خود را به كنار سنگي كشيد و از حال رفت.من كه ديگر طاقتي نداشتم رو به كعبه كردم و حضرت صاحب الزمانعجل الله تعالي فرجه را با آخرين نفس صدا زدم: يا صاحب الزمان ادركني! يا ابا صالح المهدي ادركني! يا ابا القاسم ادركني! نعره ميزدم.ساعت حدود يازده شده بود و هوا به شدت گرم بود. كم كم ترددها تمام ميشد و فقط برخي از هنديها، پاكستانيها و افغانيها از بالا به پايين ميآمدند، آن هم خيلي كم، ولي من فقط متوجه بيبي زهرا بودم و گريه ميكردم.
.
يك وقت آقايي با لباس و شال هندي _ كه برخلاف هنديها كه صورتي تيره و گندمگون داشتند، ايشان صورت سرخ و سفيد داشت _ از بالا آمد، به من كه رسيد، دستي بر شانه من گذاشت و فرمود: آسيد يحيي! چرا فرياد ميزني؟ چرا ناراحتي؟من اصلاً متوجه نشدم كه اسم مرا بردند، فقط به بيبي زهرا اشاره كردم و گفتم: اين خانم چند مرتبه غش كرده و نميدانم چه كنم.لبخندي زد، متوجه بيبي زهرا شد و فرمود: آسيد يحيي! خيلي زحمت كشيدي، خدا اجرت را زياد كند، غصه نخور، الآن دعايي ميخوانم خوب ميشود. زير لب زمزمهاي كرد و به طرف بيبي زهرا دميد و به طرف پايين حركت كرد. من فقط نگاهم به بيبي زهرا بود، يك وقت بلند شد و گفت: آقا امروز شما را اذيت كردم، برويم.گفتم: بيبي چوب را بگير.گفت: لازم ندارم، من مشكلي ندارم و به طرف پايين حركت كرد. هر چه داد زدم: بيبي نيفتي! آرام به من گفت: مواظب باش خودت نيفتي و به سرعت به طرف پايين ميرفت و التماس من فايدهاي نداشت. آمديم تا ميدان مَوقِف سيّارات،(1)پايين كوه.به فكرم افتاد كه اي كاش آن دعا را ياد گرفته بودم، شروع كردم دنبال آن آقا گشتن تا دعا را از او بپرسم، هر چه گشتم فايدهاي نداشت و آقا را نديدم. يك مرتبه يادم آمد كه آن آقا اسم مرا برد! افسوس خوردم و فهميدم كه او را نخواهم يافت. تاكسي گرفتم و با بيبي زهرا به هتل برگشتيم. همزمان با برگشتن ما آقاي رضوي هم با زائران برگشتند.
.
1) .. توقّفگاه خودروها.
۴ / ۱۳قبولي حجيكي از دوستان اهل علم كه مايل نيست نام او را ببرم، خاطره جالبي از يكي از سفرهاي خود براي اينجانب تعريف كرد كه به تقاضاي من آن را مكتوب كرد. متن نوشته ايشان چنين است: قبل از پيروزي انقلاب و در سالهاي اقامت در كرمانشاه چندين بار زمينه انجام حج تمتّع برايم پيش آمد. يك سال به جهت موقعيت خاص انقلاب و نيازي كه به بنده در منطقه بود و بعد از آن هم چون تحت تعقيب و فراري بودم، از اين عبادت جامع البركات محروم شدم. پس از پيروزي هم در سالهاي اوّليه انقلاب به جهت شرايط حساس منطقه، به رغم اين كه دعوت ميشدم، باز محروم ماندم.يك سال در روز بيست و هشتم صفر در حاليكه زيارت حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وآله را ميخواندم، به شدت از اينكه تا به حال از زيارت قبر مطهّر آن حضرت محروم ماندهام منقلب شدم و آتشي بيسابقه و غيرقابل وصف، همه وجودم را فرا گرفت و ساعاتي بياختيار فقط گريه كردم. بعد از همين ماه و در زمان مسئوليت جناب حجة الاسلام و المسلمين موسوي خوئينيها در امور حجاج، به شكلي غيرمنتظره به بعثه دعوت شدم. پس از آن هم با عنايت ربّ متعال و توجهات رسول اكرم صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام در بيشتر سالها با لطف و محبت نمايندگان مقام معظم رهبري در حج حضور داشتهام.
.
چند سال پيش، قبل از اينكه رابطين تقسيمبندي شوند و يك سال در ميان مشرّف شوند، بنده از ابتداي مهيّا شدن جهت حج احساس عجيبي بر همه وجودم حاكم شد كه چرا برخي از مردم كه فقط يك بار در عمرشان توفيق حج پيدا ميكنند، همه بار سنگين سفر آخرت خود را با آن ميبندند، اما افرادي مثل من كه اين همه با عنايت خداوند مشرف ميشوند، شايد با نقايصي كه حجشان دارد محروم ميمانند؟ در آن سال حال عجيبي داشتم؛ در هنگام احرام، در طواف، در سعي و به ويژه در عرفات و مشعر و مِنا، الحاح و التماس عميقي به درگاه خداوند منّان داشتم و به خصوص در مركز بركات حج (مشعر)، همه دعايم در آن شب مقدّس اين بود كه: خدايا! من كه ميدانم لياقت ارتباطهاي قدسي را ندارم، ولي افراد لايقِ اينگونه لياقتها فراوانند، اگر به لطف تو در سالي حج من قبول شده، براي آرامش دل مضطربم توسط يكي از بندگان خوب خودت مطّلعم گردان.برگشتيم. شايد شانزده روز يا كمتر از بازگشتم از همين سفر حج نگذشته بود كه جناب حجة الاسلام و المسلمين ابراهيم فاضل فردوسي(1)_ كه بحمد الله از اهل معرفت و عرفان است و بنده توفيق داشتهام تا چندين سال در حج، مصاحب ايشان باشم _ از بوشهر زنگ زدند و فرمودند: فلاني! من نميدانم قضيه چيست، ولي امروز صبح پيرمردي از فلان روستاي دور افتاده بوشهر به دفتر من آمده، ميگويد پيامي دارم. وقتي وارد اطاقم شد، اوّل، همه خصوصيات دقيق شما را؛ از جمله اينكه سيد هستيد و وضع جسمي و بسياري خصوصيات ديگر شما را بيان كرد و حتي گفت ايشان در بعثه هماطاقي شماست، سپس گفت: سلام مرا به او برسانيد و بگوييد حجّ امسالش مورد قبول خداوند قرار گرفته است!در ضمن جناب آقاي فاضل فرمودند: من فقط شنيده بودم كه در آن روستا پيرمردي اهل دل هست؛ ولي او را نديده بودم.
.
1) .. نمايندۀ پيشين مقام معظّم رهبري در استان بوشهر و امام جمعۀ پيشين اين شهر.
۴ / ۱۴حادثهاي آموزنده در آتشسوزي مِناگاه انسان تصوّر ميكند كه چيزي به صلاح اوست امّا خداوند متعال، كار ديگري را مصلحت او ميداند. در اين باره حاج آقا رضا سلطاني(1)خاطرهاي را نقل كرد كه جالب و آموزنده است: در سال ۱۳۵۴ هجري شمسي قرار بود با زائراني از استان چهار محال و بختياري به حج مشرف شويم. در آن زمان، نيازهاي حاجيان از قبيل: مسكن، حمل و نقل، خيمه و چادر در عرفات، منا و... توسط حملهداران(2)تهيه و تدارك ميشد. من در اين راستا براي آمادهسازي و فراهم آوردن امكانات، به عربستان رفته، منازل مورد نظر را در مكه و مدينه اجاره كردم. سپس براي مشخص نمودن خيمههاي عرفات و منا، به آقاي محمدعلي غَنّام _ كه هماكنون رئيس مؤسّسه مطوّفين(3)است _ مراجعه كرده، از وي خواستم خيمههاي ما را در قطعه زميني بزرگتر در نظر بگيرد، چون او در دو منطقه از منا زمين داشت كه در زمين بزرگتر، كاروانهاي قم (همشهريهاي من) و تعدادي از دوستان كارواندار من نيز اسكان داده شده بودند.
.
غنّام،قول مساعد داد و من خداحافظي كرده، رفتم. امّا بعد كه به مكه آمدم و براي تحويل گرفتن خيمهها مراجعه كردم، معلوم شد كه براي خيمههاي ما در زمين كوچك جا نگه داشته است. ناراحت شدم و به شدت به وي اعتراض كردم.او گفت: اشكالي ندارد، تعدادي چادر به خيمههاي شما اضافه ميكنم تا مشكلتان برطرف شود. همين كار را هم كرد و من ناگزير پذيرفتم.روز عيد قربان، پس از رمي جمرات، مشغول گرفتن وكالت از حُجّاج براي قرباني و آماده سازي غذا براي ظهر آنان بودم كه ناگهان متوجه شدم در منا آتشسوزي رخ داده است.با يك بررسي سريع معلوم شد كه آتش از خيمههاي ما فاصله دارد. اما به دليل انفجار كپسولهاي گاز و باك بنزينِ اتومبيلها و وزيدنِ باد، آتش به سرعت گسترش يافت و در كمتر از يك ساعت منطقه وسيعي از منا را در بر گرفت. در اين حال حاجيان را به سرعت به سمت كوه هدايت كردم. حجّاج ديگر، از كشورهاي مختلف نيز كه تلفاتي نداشتند، به كوهها پناه ميبردند.همه امور از كنترل خارج شده بود و از وسايل اطفاي حريق و فعّاليّت دو فروند هليكوپتر، به خاطر گستردگي آتش، كاري ساخته نبود. با نگراني در مقابل خيمههاي خالي از زائر دست به دعا برداشته بودم كه ناگهان با فرياد يكي از حملهدارها متوجّه رسيدن آتش شدم و به طرف كوه حركت كردم. در دامنه كوه به هر يك از زائران كه برميخوردم، توصيه ميكردم در ارتفاعات بنشيند.سرانجام پس از ساعاتي، همه چيز در آن منطقه سوخت و آتش خاموش شد و ما بازگشتيم و با كمال تعجّب ديديم كه چادرهاي ما با همه وسايلش بدون كمترين خسارتي سرپاست! و اين در حالي بود كه چادرهاي فراواني كه از آتش در امان مانده بودند، در رفت و آمد ماشينها و ازدحام جمعيّتِ در حال گريز، نابود شده بودند.
.
براي پيدا كردن زائرانِ خود به طرف كوه بازگشتم و در حالي كه از تشنگي خود غافل بودم، به جستجو پرداختم. با اضطراب و نگراني در قسمتهاي صعبالعبور كوه در جستجو بودم كه شخصي از پشتِ سر، كتفم را گرفت و قدحي چيني پر از آب خنك بر دهانم گذاشت. پس از خوردن آب، از او تشكر كردم و به راه افتادم. لحظاتي بعد كه متوجّه تشنگي خود شده بودم، به ياد لحظهاي افتادم كه شخصي با آب خنك سيرابم كرد، ولي من به علت اضطراب و عجلهاي كه داشتم، هنگام ملاقات با آن شخص، دقت كافي براي شناختش نكردم!نكته جالب توجه اين بود كه محلي را كه من براي برپايي چادرهاي زائران خود درنظر داشتم و بر آن اصرار ميكردم، در اين آتشسوزي به كلي سوخته و از بين رفته بود!ذكر چند نكته را در اينجا مفيد ميدانم: ۱. در زميني كه چادرهاي گروه ما برپا شده بود، غير از چادرهاي زائران همراه من و تعداد ديگري از زائران اصفهاني، متأسفانه بقيه چادرها با همه وسايل سوخت و از ميان رفت.۲. وسايل و آذوقه فراواني كه به مقدار بيش از نياز برداشته بودم، در اين وضعيّت، نياز حجاج فراواني را برآورده ساخت. بدين وسيله توفيق جمعآوري و پذيرايي از تعداد زيادي از زائران را پيدا كرديم.سرانجام متوجه شدم كه در خصوص برپايي چادرها در زميني به غير از آن كه من اصرار ميكردم، آيه شريفه (وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)(1)به خوبي صادق است.
.
1) .. بقره: آيۀ ۲۱۵: چه بسا چيزي را خوش نداشته باشيد، حال آنكه خير شما در آن است و يا چيزي را دوست داشته باشيد در حاليكه شرّي براي شما در آن است و خدا ميداند و شما نميدانيد.
۴ / ۱۵حادثه آموزندهاي ديگر در آتشسوزي مِناحاج آقا رضا سلطاني،(1)كه پيش از اين نيز خاطراتي را از او نقل كردم، از همسفرش كه در حادثه آتشسوزي منا (در سال ۱۳۵۴ش) حضور داشته چنين نقل كرد: هماتاقي من پيرمرد زمينگيري بود كه به زحمت راه ميرفت. زماني كه در منا آتشسوزي رخ داد و نزديك بود آتش به چادر ما برسد، همگي فرار كرديم و در حال خود نبوديم تا به وسط كوه رسيديم. ناگهان متوجه شديم كه آن پيرمرد در خيمه مانده و آتش، منطقه را فرا گرفته است.مطمئن شديم كه وي در آتش سوخته است؛ امّا وقتي كمي جلوتر رفتيم و به بالاي كوه رسيديم، پيرمرد را در حالي كه ظرف آبي در كنارش بود يافتيم! از او پرسيدم: چگونه به اينجا آمدي؟گفت: وقتي شما مرا تنها گذاشتيد، آقايي آمد و دستم را گرفت و به كنار اين چادر آورد و گفت: همينجا بنشين تا رفقايت بيايند. اين هم آب است. هرگاه تشنه شدي بنوش.
.
1) .. ر.ك: ص۲۶ (پانوشت).
۴ / ۱۶اجابت دعا در حِجر اسماعيلاز فاضل ارجمندي در حوزه علميه قم كه به وي ارادت دارم خواستم كه خاطره زيبايش از بركات بيت الله الحرام را برايم بنگارد. او چنين كرد، امّا راضي نشد نامش در اينجا بيايد: اولين بار بود كه توفيق رفيق ميشد كه اين بنده در حرم نبوي و وادي امن الهي در هنگامه عظيم حجّ تمتّع در ميان انبوه دلدادگان به حق، چونان خَسي در ميعادگاه بزرگ عاشقان الله حضور يابم.آنان را كه توفيق اين نعمت فخيم فراهم آمده است ميدانند كه سفر آغازين حالي ديگر دارد و شور و هيجان و شوريدگي ديگر.در اين سفر ابتدا به مدينه رفتيم، شهر پيامبر، ديار آل الله، شهري كه «بقيع» در دل آن، انبوه انبوه خاطره را بر سينه دارد و اكنون نمادِ شگرف مظلوميتِ آل الله است و... .روزها يكي پس از ديگري گذشت و ما به لحظههاي كوچ نزديك ميشديم. حال و هوايي را كه روز خروج از مدينه داشتم هرگز نميتوانم به خامه بياورم. در آخرين لحظات بارها و بارها بر بام شدم و با چشماني اشك بار بر قبّه سبز نگريستم و غم انباشته از جدايي را فرياد كردم... .به مكّه وارد شديم، وادي قدس، حريم حق... كه كعبه در درون آن، نمادِ برترين جلوههاي توحيد و ديرپايترين خانه خدا و مردم، همچنان باشكوه و ديدهگشا، سپيده باوران را به دلدادگي و شيدايي فرا ميخواند.
.
روزها ميگذشت و من همراه راهيان نور در حدّ توان از زيباييها، والاييها، ارجمنديها و... بهره ميگرفتم.آن سال در محضر عالمي بودم، كاملمرد و به اصطلاح پاي به سن نهاده و سرد و گرم دنيا چشيده كه براي بيست و يكمين بار، توفيق يارش بود.آن نيك مرد، بيآن كه در ظاهر بنماياند، اهل دل بود و حرمت حريم حق را به خوبي ميشناخت و پاس ميداشت.روزي كه با هم از اينجا و آنجا سخن داشتيم، گفت: براي بچهها چه خريدهاي؟هيچ نگفتم.دوباره تكرار كرد، با لحني آميخته به مزاح و جملاتي شيرين.به آرامي سرم را فرو آوردم و گفتم: بچه ندارم.پيرمرد از اينكه شايد مرا آزرده باشد، نگران شد، و پس از جملاتي گفت: چند سال است ازدواج كردهاي؟گفتم: بيش از هفت سال.گفت: خدا بزرگ است و شما جوان! دير نشده است. آن روز گذشت و من با آن پير خردمند هيچ نگفتم. از زندگي و چه چههاي آن گله نداشتم. در سالهايي كه بر زندگاني مشتركِ خوب و سرشار از محبّت و صفاي ما (من و همسرم) گذشته بود، ما براي حلّ مشكل گاه به پزشكان متخصص مراجعه كرده بوديم و نتايج را با جملاتي اميدواركننده اما با آهنگي كه در پسِ آن ميشد يأس را خواند شنيده بوديم.با راهنمايي و پايمرديِ دوستي بزرگوار، آخرين بار به پزشكي مراجعه كرديم كه در آن سالها گفته ميشد در رشته خود بينظير است و سخنش از سر دقّت و استواري؛ كارهاي شگفت او نيز زبان زد خاص و عام بود.در يكي از مراجعهها و از پسِ آزمايشها و... متأسفانه آن بزرگوار با لحني به دور از خُلق و خوي پزشكي به من گفت: فايدهاي ندارد. همسر شما هرگز باردار نخواهد شد. ميتواني زندگاني را ادامه دهي و يا... .
.
من فقط گفتم: دكتر! از نوع سخن گفتن شما متأسفم. زندگي وراي فرزند داشتن هم ميتواند زيبايي و شكوه و... را به همراه داشته باشد.اظهارنظر او را متأسفانه همسر نيكنهاد و وارستهام شنيد، و آن شب، بسي اشك ريخت و گاه گفت: هر چه ميخواهد بگويد و بگويند. دلم روشن است و به فضل خداوند، اميدوار.من از اين همه، با همسفر ارجمندم هيچ نگفتم.فرداي آن روز، آن همسفر خردمند به من گفت: ميداني كجايي؟! ميداني ميهماني؟! توجه داري كه ميزبانت كيست؟! چرا از خدا نميخواهي؟ حاشا كه اگر مصلحت باشد، خداوند، نياز برآمده از سوز دلت را پاسخ نگويد. سپس گفت: ميخواهم قصهاي بگويم و آنگاه توصيهاي: «سالي در محضر زائران تهراني بودم. در ميان كاروان ما زائري بود بيقرار و ملتهب. روزي او را بسيار نگران ديدم. گفتم: چه شده است؟ گفت: حاج آقا! دعا كن. همسرم مريض است. «سِل» دارد و حالش بسيار وخيم است. امروز صبح به خانه تلفن زدم. پسري دارم به نام كريم. گفتم: بابا! چه ميخواهي برايت بگيرم؟ گفت: من هيچ چيز نميخواهم. من مادرم را ميخواهم. از خدا شفاي مادرم را بگير.ديگر طاقتم تمام شده است. بيقرارم. اگر حادثهاي پيش آيد، جواب كريم را چه بدهم؟!گفتم: مأيوس نباش. امشب برو و در «حِجر اسماعيل» بنشين و با سوز و اخلاص، با خدا زمزمه كن و فقط بگو: اي خداي كريم! كريم از تو مادر ميخواهد.گفت: همين؟!گفتم: همين!گويا برق اميد در چشمانش درخشيد و رفت. فراد نزديك ظهر آمد. شگفتا! چهره دگرگون، شاد و سرحال. گفتم چه شد؟!
.
گفت: حاج آقا! خداوندِ كريم، به كريم، مادر داد! دستور شما را عمل كردم و يك ساعت پيش با دلهره به خانه تلفن زدم. خانه ما غوغايي بود. گفتند: اكنون همسرت به پا خاسته است و خود، خانه را تميز ميكند و... .»آنگاه روي كرد به من و با لحني بسيار صميمي گفت: ببين! با خدا خيلي خودماني حرف بزن! در حِجر اسماعيل بنشين و زمزمه كن و بگو: خداوندا! تو به ابراهيم در كهنسالي اسماعيل دادي. من جوانم. آيا سزاوار است انتظار مرا برآورده نكني؟ اي خداي ابراهيم! اي خداي اسماعيل! به من ابراهيم بده، اسماعيل بده و... .مرد، لحني بس گدازنده داشت، گويا خود با خدا زمزمه ميكرد و نتيجه زمزمه را ميديد. نميدانم اين را هم گفت و يا من تصميم گرفتم كه اگر خداوند لطف كرد و پسر داد، برايش يكي از سه نام ابراهيم، محمّد يا اسماعيل را برگزينم و اگر دختري عطا كرد فاطمه و يا هاجر را.با قلبي اميدوار، امّا سياه، زباني گويا امّا آلوده، آن شب را به توصيه آن بزرگوار عمل كردم و در ادامه سفر هم بسيار اين درخواست را بر زبان آوردم. از حج بازگشتم. چندان طول نكشيد كه لطف خداوند، شامل اين بنده روسياه گرديد و كاشانه كوچك ما با حضور پسري روشن شد! براي نامش آهنگ قرعه كردم. دوستانم ميگفتند اسماعيل نگذار، با توجيههايي بيربط و يَخ. شگفتا! سه بار قرعه زديم، هر سه بار اسماعيل بود.اميدوارم من و اسماعيل و خانوادهام بندگان شايستهاي براي خداوند باشيم و اين موهبت را پاس بداريم و حرمت حريم حق را نشكنيم.
.
۴ / ۱۷اجابت دعايِ دلشكستهاي ديگرشبيه خاطرهاي كه گذشت، خاطره شيرين و عبرتآموزِ دوست ديرين، فاضل پرتلاش و خدمتگزار جناب حجة الاسلام و المسلمين محسن قرائتي از تولّد خويش است. او نقل كرد: پدرم تا چهل و چند سالگي صاحب فرزند نشده بود. دو همسر گرفت اما از هيچ يك صاحب فرزند نشد.يكي از همسايگان ما، فرزندان و نيز گربههاي بسيار داشت. روزي گربهها را در يك گوني مياندازد و به در خانه ما ميآيد و به پدر ميگويد: ما، هم بچه زياد داريم و هم گربه؛ ولي شما نه بچه داريد و نه گربه! حال كه خدا فرزندي به شما نداده، اين گربهها را براي شما آوردم! سپس گوني گربهها را روي دستان پدرم رها ميكند و ميرود.پدرم به خانه برميگردد و بسيار منقلب ميشود و به شدّت گريه ميكند و ميگويد: خدايا! آن قدر به من بچه ندادي كه همسايهها احساس دلسوزي كرده، برايم گربه ميآورند.بعد از آن برميخيزد و چند قالي كاشان را كه همه دارايياش بوده، ميفروشد و (حدود شصت سال قبل) عازم سفر حج ميشود.
.
وقتي به كعبه ميرسد، پشت مقام ابراهيم، ايستاده، عرض ميكند: خدايا! به ابراهيم در سن صد سالگي بچه دادي. من هم بچه ميخواهم. سپس دعا و توسل و مناجات ميكند و ادامه ميدهد: خدايا! ميخواهم فرزندم مروّج دين تو باشد.پس از آن، خداوند، دوازده فرزند به وي عطا ميكند؛ يازده فرزند از مادر من و يك فرزند از همسر ديگرش!گاهي به شوخي ميگويم: شايد در آن گوني، دوازده بچه گربه بوده است.من بزرگ شدم و مبلّغ دين شدم. بسياري از من ميپرسند: چطور شد كه پس از بيست سال،(1)مردم از حرفهاي تو خسته نشدهاند و كهنه نشدهاي؟ميگويم: اشكهاي پدرم پشت مقام ابراهيم عليه السلام كارساز بوده و من خودم را مولود كعبه ميدانم.
.
1) .. اين تاريخ مربوط به وقتي است كه آقاي قرائتي خاطره را نقل كرد، احتمالاً سال ۱۳۸۰ ش.
۴ / ۱۸شفاي بيمار، در راه مكهدر سال ۱۳۷۷ شمسي، در مكّه برايم خبر آوردند كه خانمي مبتلا به بيماري صعب العلاج در راه مكّه شفا يافته است. ترتيبي داده شد كه ضمن تحقيقات لازم از همراهان ايشان، از نزديك اظهارات وي را بشنوم.در تاريخ ۱۵/۱/۱۳۷۷ خانم زاهدي همراه همسرش به دفتر بعثه مقام معظّم رهبري آمدند، ابتدا شوهر خانم زاهدي گفت: خانم من به علت ابتلا به تشنج، از سالها پيش فكّش قفل شده بود و باز نميشد و به همين دليل نميتوانست حرف بزند. در ايران به چند پزشك مراجعه كرديم. بالاخره پزشكي به نام آقاي دكتر شمشاد ايشان را عمل كرد، ولي نتيجه نداد. گفتند: بايد پلاتين تهيه كنيد.با ايتاليا و آلمان تماس گرفتيم و نتوانستيم پلاتين مورد نظر دكتر را پيدا كنيم، ولي در آمريكا اين پلاتين را به بهاي سه ميليون تومان داشتند كه پرداخت اين پول براي ما آسان نبود و نتوانستم آن را تهيه كنم. امسال كه اسممان براي حج درآمده، بسيار خوشحال شديم و تصميم گرفتيم شفايش را در اين سفر بگيريم.سپس خانم زاهدي داستان شفا يافتن خود را چنين تعريف كرد: من از اين بيماري به شدّت رنج ميبردم و پزشكان ايراني مرا جواب كرده بودند. دكتر شمشاد هم گفته بود كه اگر پلاتين پيدا كني، براي شما پلاتين ميگذارم، ولي
.
عمل آن بسيار مشكل است و معلوم نيست صد در صد نتيجه داشته باشد. ايشان دو بار مرا عمل كرد و نتيجه نگرفت. بار سوم هم فكّم به طور كلي بسته شد و غذا خوردن برايم خيلي مشكل بود. دندان كرسيام را كشيده بودم و غذاهاي مايع را كم كم به دهانم ميريختم. وقتي اسمم براي حج درآمد، به دكتر مراجعه كردم. ايشان گفت: مشكلي براي سفر نداري و ان شاء الله خداوند در اين راه، شما را كمك خواهد كرد. بعد از بازگشت بياييد تا ببينيم كه چه كاري ميتوان انجام داد.زماني كه وارد مدينه شدم، يكسره به حرم پيامبر و قبرستان بقيع رفتم. موقع حركت به مكه ديگر نااميد شده بودم، ولي چارهاي نبود و بايد به مكه ميآمديم. در مسجد شجره با دلي شكسته محرم شدم، به هنگام غسل كردن خيلي ناراحت بودم. گفتم: خدايا! در اين راه مرا شفا بده، من با اين وضع چگونه به ايران برگردم. نه آن پول لازم را براي خريد پلاتين دارم و نه نتيجه عمل معلوم است چه خواهد شد.در اتوبوس كه ميآمديم يكي از آقايان كه همراه ما بود، گفت: دو نفر از خانمها بلند شوند و شام را بين زائران پخش كنند. من بلند شدم و شام را توزيع و آب و ميوهها را تقسيم كردم. بعد كه ظرفهاي غذا را جمع كردم، خسته شدم. فردِ همراهم گفت: شما با اين حالتان بياييد و استراحت كنيد. همين كه آمدم استراحت كنم، ديدم آقايي با لباس معمولي و آقاي ديگري با عباي سبز و عمامه مشكي و صورت جوگندمي آمدند. اين آقا، دو بار به سمت چپم زد و به من گفت: دخترم چرا پريشان و ناراحتي؟ گفتم: من به خانه ائمه آمدم ولي نتيجه نگرفتم، كجا ميتوانم با اين مشكلي كه دارم، نتيجه بگيرم؟او گفت: نااميد نباش، خداوند كمكت ميكند.گفتم: آقا! سر به سرم نگذار، ديگر از كجا كمك بگيرم؟
.
دستش را كنار چانهام آورد و دو بار به چانهام كشيد و گفت: دخترم دهانت را باز كن.گفتم: آقا! اذيتم نكن، دهانم باز نميشود.براي بار دوم گفت: دهانت را باز كن.گفتم: دهانم باز نميشود.بار سوم گفت: بگو يا محمد!گفتم: آقا! ميخواهم بگويم ولي دهانم باز نميشود.گفت: بله، ولي سرت را بلند كن.سرم را بلند كردم، و در همين حال گفتم: آقا! تو كيستي كه با اين جلال آمدهاي؟گفت: همان كسي كه خواستي، منم. با لحن خاص عربي سخن ميگفت.بعد سه بار به صورتم دست كشيد و گفت: بگو محمدٌ رسول الله.من در انتهاي اتوبوس بودم، به من گفت: دهانت باز ميشود، ولي آرام و بيصدا باش. من كه سرم را بلند كردم تا صورتش را ببينم، آن قدر نوراني و درخشان بود كه نتوانستم تشخيص دهم، مثل نوري كه چشم انسان را ميزند. نورش در اتوبوس پخش ميشد و او دستش را تكان ميداد و ميگفت: آهسته.يكباره به خود آمدم و ديدم دهانم باز است! خواستم فرياد بزنم، يادم آمد كه گفته بود: صدا نكنم. از خود بيخود شده بودم. مدت يك ربعي با خود ذكر خدا و استغفر الله والحمدلله ميگفتم. بعد از آنكه توانستم خود را كنترل كنم، به شخص همراهم _ كه زن باايماني است و براي ائمه قرآن ميخواند _ گفتم: من شفا يافتم.گفت: چه ميگويي خانم؟ تو دهانت بسته بود. دهانم را باز كردم و به او نشان دادم. گفت: چه طوري شفا گرفتي؟ كه بود؟ چه كرد؟گفتم: حضرت رسول الله آمد.
.
ميخواست فرياد بزند. گفتم: فرياد نزن، حضرت فرمودند كه بيصدا باشم.ولي همراهان فهميده بودند، ماشين را كناري نگه داشتند. گفتم پايين بروم و سجده شكر بگزارم.سينه سمت چپم نيز ناراحتي داشت و ميخواستند سينهام را هم بردارند. وقتي از ماشين پياده شدم و بر سينهام دست كشيدم، غدهاي كه در سينهام بود، محو شده و همه جاي بدنم شفا گرفته بود. نميدانم چه چيزي باعث شد؟ خواست خدا بود يا دعاي دوستان؟ چگونه شفا يافتم؟الآن دهانم باز شده و غذايم را ميخورم.(1)
.
1) .. گفتني است كه نوار صحبتهاي خانم زاهدي عصر روز عرفه در عرفات پيش از دعا پخش شد و شور و حالي به حاضران داد.
۴ / ۱۹امداد غيبي در عرفاتشخصي به نام آقاي علي اصغر بلاغي گزارش كرد: در سال ۱۳۵۶ شمسي، در مسير حركت به عرفات، در كاميوني، با يك مرد و يك راهنما با گروه خواهران، همراه بودم و مدير گروه، همراه ماشين مردها رفت. در برخورد با يك چراغ قرمز، ميان ما و مدير گروه، جدايي افتاد. در كف ماشين فرشي پهن كرده بودند تا خواهران بنشينند. و من با آن مرد، در بالاي اتاق راننده روي باربند نشستيم. راهنما هم كه مردي از لبنان بود، در كنار راننده بود.از ساعتي كه وارد عرفات شديم، در هر مرحله، با پليسي رو به رو ميشديم كه اعلام ميكرد جاده يك طرفه است و با عبارت «روح اِلي مِنا» به سمت منا هدايتمان ميكرد. به هر حال براي ورود به عرفات، به منا رفتيم.وقتي رسيديم، راهنما پياده شد تا چادرها را پيدا كند؛ امّا رفت و برنگشت. راننده هم هر چه از پليس راهنمايي ميخواست، جواب درستي نميدادند. سرانجام پسر نوجواني با عنوان «كشّاف» را همراهم كردند، ولي او هم نتوانست چادرهاي ما را پيدا كند و رفت و نيامد. به نظرم رسيد كه بايد به امام زمانعجل الله تعالي فرجه متوسل شوم. به خواهران كه همگي آماده توسل بودند و خود را مضطر ميديدند، توصيه كردم با قرائت آيه كريمه (أَمَّن يُجِيبُ...) به حضرت زهرا عليها السلام متوسل شوند و امام زمان را بخوانند. با خواندن دعاي فرج، دلها شكست و حالي پيدا شد و نسيم فرجي وزيدن گرفت.
.
با مشورت راننده و شخص همراه به خيابان اصلي رفتيم و توقف كرديم تا روز فرا برسد. چون عرفات در آن زمان، روشنايي كافي نداشت، جدا شدن از كاروان، هم براي ما جدّي و نگرانكننده بود و هم براي گروه برادران، و از همه بيشتر براي مدير.همينطور كه در بالاي باربند در خيابان اصلي حركت ميكرديم، شخص شريفي كه آثار عظمت بر جبينش هويدا بود، مقابل ماشين آشكار شد و به راننده فرمان داد «إلي هُنا (به اين طرف)» يا «مِن هُنا حَرِّك (از اين طرف حركت كن)» و مانع ما از حركت به مسيري شد كه تصميم داشتيم برويم. راننده پياده شد و اصرار كرد كه او مانع حركت ما نشود، ولي او با صورتي باز و تبسّم بر لب جمله «مِن هُنا (از اين طرف)» را تكرار ميكرد. من پياده شدم و خود را به عنوان هادي جمعيت معرفي كردم و دستش را گرفتم تا ببوسم. ضمن اينكه اجازه نداد، فرمود: «إلي هُنا حَرِّكُوا» و چند بار تكرار كرد. مجبور شديم به سمتي كه ايشان هدايت ميكرد، ادامه مسير بدهيم. با عوض كردن يك دنده و طي كردن مسافت كوتاهي، خود را مقابل خيمههايمان ديديم، و من در حالي كه مي گريستم، با مدير گروه _ كه فرياد ميزد _ روبهرو شدم. پس از چند لحظه به خودم آمدم و نگاهي به پشت سرم انداختم؛ اما كسي را نديدم!
.
۴ / ۲۰تشرّف به محضر وليّعصرعجل الله تعالي فرجه در عرفاتجناب حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ حسين انصاريان نقل كرد: فردي بود به نام محمدعلي اربابي تهراني كه با آقاي شيخ رجبعلي خيّاط، بسيار نزديك بود. درباره سفرش به مكه ميگفت: شب نهم به عرفات رسيدم. در آن زمان، عرفات بسيار تاريك بود و از چراغ دستي استفاده ميشد. ساعت ده شب بود كه پيوسته متذكّر حضرت امام عصرعجل الله تعالي فرجه بودم، البته نه براي زيارتشان؛ چرا كه خود را لايق زيارت ايشان نميدانستم. بيرون چادر، متذكّر بودم در حاليكه هيچ كس حضور نداشت، صدايي به زبان فارسي روان شنيدم كه گفت: آقاي حاج محمد علي!برگشتم و با يك چهره منوّر، روحاني و آسماني مواجه شدم.گفت: بيا كنار دست من.گفتم: چشم! و در حقيقت به سوي ايشان كشيده شدم. كنارش نشستم. فرمود: امشب شب عرفه است، زيارت حضرت سيدالشهداء وارد است، دلت ميخواهد من يك زيارت بخوانم؟من از كودكي زيارتهاي معروف را شنيده بودم و با آنها آشنايي داشتم و مضامين و كلمات آنها را ميدانستم. به ايشان گفتم: خيلي دوست دارم. حدود يك ساعت زيارتي را خواند كه من تا آن زمان نشنيده بودم. كلمه به كلمه كه ميخواند، من حفظ ميكردم و تا آخر به حافظهام سپرده شد. گريه كردن آن
.
شخص هم غيرقابل توصيف بود. پس از زيارت خداحافظي كرد و رفت، هر قدر از من دور ميشد، زيارت هم از خاطرم ميرفت تا اينكه به كلي آن را فراموش كردم.از مكه به كاظمين رفتم. كنار راه آهن ايستاده بودم، ناگاه همان شخص را ديدم. نزديك آمد، سلام كرد و گفت: به تهران كه رفتي، سلام مرا به آقا شيخ محمد حسن طالقاني برسان.(1)وقتي به تهران آمدم، نزد آقا شيخ محمد حسن رفتم و قضيه را نقل كردم. ايشان بسيار گريست و مرا متوجه كرد كه آن شخص امام عصرعجل الله تعالي فرجه بوده است. در حاليكه من نه در عرفات و نه در كاظمين، آن بزرگوار را نشناخته بودم.
.
1) .. آقا شيخ محمد حسن، پدر آقا شيخ يحيي عبادي طالقاني (داماد مرحوم آية الله سيد صدر الدين صدر) بود؛ ايشان از علماي بزرگ تهران و در امر به معروف و نهي از منكر فوقالعاده بود.
۴ / ۲۱اللّهم أرِنِي الطَّلعَةَ الرَّشيدةدوست عزيزم حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ هادي مروي رحمه الله در مكه نقل كرد: مرحوم آية الله شيخ راضي نجفي تبريزي، ابوالزوجه شهيد حاج شيخ عباس شيرازي،(1)از شنيدن خبر شهادت ايشان، بسيار ناراحت شد و تا مدتها گريه ميكرد و ميگفت: نميتوانم شهادت حاج شيخ عباس شيرازي را باور كنم. زمينهاي فراهم شد كه ايشان به حج مشرف شد. پس از بازگشت، داستاني را نقل كرد كه در مجلس ترحيم وي نقل كردم. او گفت: خداوند عنايت كرد و در كارواني كه نزديك حرم مستقر بود، قرار گرفتم (چون پايش ناراحت بود و با عصا راه ميرفت). بين ساعت نُه تا ده كه وقت خلوتي است، به مسجدالحرام ميرفتم. روزهاي هفتم و هشتم ذيحجّه بود و همه زائران به مكه آمده بودند و خيابانها شلوغ بود. يك بار كه به طرف حرم ميرفتم، ديدم هيچ كس در خيابان نيست. ماشين
.
1) .. شهيد حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ عباس شيرازي، در ۱۳۲۳ شمسي، در كشكوئيۀ رفسنجان به دنيا آمد. در رفسنجان و قم به تحصيلات حوزوي پرداخت. در قم به جريان مبارزه با سلطنت پهلوي پيوست و به زندان افتاد. پس از پيروزي انقلاب، مسئوليتهاي مهمّي از جمله: قائم مقام رئيس سازمان تبليغات و نيز فرماندهي كلّ تبليغات جبههها (در ستاد تبليغات جنگ) را به عهده داشت و همزمان، امام مسجد نارمك (تهران) بود وي در هفدهم خرداد ۱۳۶۴ در سانحهاي در منطقۀ جنگي در نزديكي دزفول به شهادت رسيد و پيكرش در حرم حضرت معصومه عليها السلام؟ (در كنار مزار شهيد محمد منتظري) دفن گرديد (ر.ك: خطيب فرمانده).
ديده ميشود، ولي كسي در داخل آنها نيست. از اين كه چرا اين خيابانهاي شلوغ، امروز خلوت است، تعجّب كردم. در همين فكر بودم كه ناگاه ديدم فردي از روبهرو ميآيد، نعلين مردانهاي در پا و نقابي بر چهره داشت. به محض اينكه خواستم سؤالي بكنم، مثل كسي كه برق او را گرفته باشد، خشكم زد.در مقابلم ايستاد و هيچ حركتي نتوانستم بكنم. نقاب را تا بالاي ابرو بالا زد و وقتي چشمم به آن صورت زيبا افتاد، مكرر گفتم: ماشاءَ الله، لا حَولَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِالله. اين جمله را چند بار تكرار كردم و مبهوت جمال ايشان شدم. سپس نقاب را انداخت و من دوباره غوغاي جمعيت را ديدم.يكي از منسوبين ما از ايشان پرسيد: چه درخواستي از خدا كرده بودي كه اين ماجرا برايت رخ داد؟ گفت: وقتي چشمم به كعبه افتاد، بياختيار اين جمله بر زبانم جاري شد كه اَللّهُمَّ أَرِنِي الطَّلعَةَ الرَّشيدَةَ، والغُرَّةَ الحَميدة... .آنگاه افزود: خيلي غصه خوردم كه اي كاش غير از «رؤيت»، «تكلّم» را هم خواسته بودم؛ چون در مرتبه اوّل كه چشم انسان به خانه كعبه ميافتد، هر آرزويي كه داشته باشد، اجابت ميشود.(1)
.
1) .. معروف است كه در اوّلين تشرف به حج، وقتي كه چشم به خانۀ كعبه ميافتد، هر چه انسان از خداوند متعال بخواهد به او عنايت ميكند، اما سندي براي اين معنا يافت نشده است، البته در روايتي آمده كه يكي از مواطن اجابت دعا هنگام ديدن كعبه است (ر.ك: نهج الدعاء، ج۱، ص۳۵۵، ح۵۸۰).
۴ / ۲۲امداد غيبي در راه جُحفه در اثر توسّل به امام عصرعجل الله تعالي فرجهآية الله سيد جواد علم الهدي، در مكه، در جلسهاي فرمودند: در گذشته معمولاً، چهار پنج نفري به جدّه ميآمديم و چون كارواني وجود نداشت، صبر ميكرديم كه تعدادمان به سي چهل نفر برسد تا كاميوني را اجاره كنيم و به جُحفه برويم. در سفري بين سالهاي ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۰ شمسي، با گروهي حركت كرديم. شب هنگام به «رابغ» رسيديم و از آنجا به طرف جحفه حركت كرديم. راننده ادعا ميكرد كه راه را بلد است. جادهها خاكي بود، احساس كرديم كه به طور غير متعارف جلو ميرود، پس از قدري كه رفت، يكمرتبه ايستاد و با رنگ پريده گفت: راه را گم كردهايم!تعدادي از مسافران، خواب و تعدادي هم بيدار بودند. چارهاي جز اينكه به حضرت ولي عصرعجل الله تعالي فرجه متوسل شويم، نداشتيم. هيچ چراغ و نشاني جز ستارهها پيدا نبود. وقتي همگي سه مرتبه تكرار كرديم «يا صاحب الزمان أدرِكني»، جوان عربي را ديديم كه از ركاب ماشين، بالا آمد و گفت: «أنا دليلُكم» و ماشين حركت كرد. پس از چند دقيقه كه تپهها را دور زد، ما را به مقصد رساند و به مجرّد رسيدن، از ماشين پياده و غايب شد.حجة الاسلام آقاي محمد حسين مؤمنپور نيز داستاني نقل كرد شبيه به آنچه ذكر شد. وي گفت:
.
در سالي كه مدير كاروان بودم به همراه دو كاروان ديگر _ كه مدير يكي از آنها آقاي كاشاني بود _ از قم براي زيارت خانه خدا، راهي ديار وحي شديم. چون ابتدا به مكه ميرفتيم، لذا بايد در جحفه مُحْرم ميشديم. كساني كه سابقه بيشتري دارند، ميدانند كه در گذشته راه جحفه شني بود و حركت از اين مسير به ويژه شبها خطر بسيار داشت. به هر حال، از مديران دو كاروان ديگر تقاضا كردم كه همگي با هم حركت كنيم تا اگر حادثهاي رخ داد، يكديگر را ياري كنيم. نُه ماشين بوديم كه بايد نُه كيلومتر راه را طي ميكرديم و در بعضي از جاها، زير جاده به ارتفاع حدود پنج متر شن بود؛ نه از برق خبري بود و نه از امكانات ديگر. پس از طي دو كيلومتر، يكي از ماشينها كه خانمها را سوار كرده بود، در شن فرو رفت. مجبور شديم مسافران آن را به ماشينهاي ديگر منتقل كنيم. پس از طي دو كيلومتر ديگر، ماشين ديگري هم در شن فرو رفت و چارهاي جز آمدن جرثقيل و خارج كردن ماشين از لابهلاي شنها نبود. ما سه مدير كاروان نگران و مضطرب بوديم و امكان سوار كردن صد نفر با يك ماشين هم وجود نداشت.در همين حال، ناگهان نور چراغ وانتي ما را متوجه خود كرد. وانت، نزديك آمد و راننده آن گفت: راهي كه ميرويد، اشتباه است. به دنبال من حركت كنيد تا راه را نشان دهم.به دنبال او راه افتاديم و به جادهاي رسيديم كه گويا از قبل سنگچين شده و آماده براي حركت ماشين بود. به راحتي به نزديك مسجد رسيديم و نفهميديم كه آن شخص كه بود و چگونه در وسط بيابان، ما را يافت و هدايت كرد.بيشك حالت اضطراري كه پيدا كرده بوديم و دلها همگي متوجه آقا امام زمانعجل الله تعالي فرجه شده بود، در خلاصي از اين گرفتاري مؤثر بود.(1)
.
1) .. در اين گونه موارد، ممكن است مُنجي، از ياران امام عصر عجل الله تعالي فرجه باشد.
۴ / ۲۳امداد غيبي در راه عرفات با توسل به امام عصر عجل الله تعالي فرجهحجة الاسلام آقاي محمد حسين مؤمنپور گفت: حدود سال ۱۳۵۱ شمسي، به عنوان روحاني كاروان به حج مشرف شده بودم. در آن دوران كاروانها سازماندهي امروز را نداشتند و برخي از مديران كاروانها، هر طور كه ميخواستند عمل ميكردند و خيلي مقيد به رعايتِ دقيق مسائل شرعي نبودند.نزديك ظهر روز هشتم ذيحجه بود كه زائران را جمع كرده، كيفيت احرام حج تمتع و مسائل مربوط به آن را برايشان توضيح دادم و گفتم: اگرچه احرام بستن در تمام شهر مكه جايز است، ولي به لحاظ رعايت احتياط و براي درك ثواب بيشتر، ان¬ شاء الله دسته جمعي به مسجدالحرام ميرويم و پشت مقام ابراهيم نيت كرده، محرم ميشويم. وقتي سخنانم به آخر رسيد همراه زائران براي صرف نهار رفتيم. مدير كاروان با حالتي عصباني آمد و خطاب به من گفت: چرا اين سخنان را به زائران گفتيد؟ پرسيدم: چطور؟گفت: مگر ممكن است در اين وضعيت شلوغي حاجيان را به مسجدالحرام ببريم؟ امكان ندارد، حتماً بايد همين جا محرم شويم و به عرفات برويم!در پاسخش گفتم: من فقط مسائل شرعي حاجيان را گفتم، اگر نگراني، زمان حركت را به من بگو، من زائران را ميبرم و به موقع نيز برميگردانم.
.
سپس به زائران گفتم: سريع نهار را صرف كرده، آماده رفتن به مسجدالحرام شوند. آنان نيز به سرعت آماده شده، پياده از محل ساختمان كه در حجون بود، به طرف مسجدالحرام حركت كرديم. وارد مسجد كه شديم آنها را نزديك مقام ابراهيم آوردم و ده نفر ده نفر مُحرم كردم و از آنان خواستم بيدرنگ به هتل برگردند. وقتي خود تنها شدم، دو ركعت نماز خواندم، سپس نيت كرده محرم شدم و به طرف هتل راه افتادم. به هتل كه رسيدم ديدم مدير كاروان با حالتي عصباني آمد و گفت: به شما نگفتم نميشود زائران را در اين وضعيت به مسجدالحرام برد؟ يك نفر از حاجيان ساوهاي گم شده و شما بايد بماني و او را پيدا كني و با هم به عرفات بياييد!گفتم: بسيار خوب، حرفي ندارم.زائران با ناراحتي و تأثر به من نگريستند و من هم نگاه حسرتآميزي به آنان كردم و بيرون آمدم. اما اطميناني در قلبم وجود داشت كه گويا گمشده را به زودي خواهم يافت. ابتدا به طرف قبرستان ابوطالب آمدم. سوره حمدي خواندم و ثوابش را به رسول خدا صلي الله عليه وآله هديه كردم. آنگاه به طرف مسجدالحرام رو كرده، به آقا امام زمانعجل الله تعالي فرجه عرض كردم: يابن رسول الله، به يقين شما اين روزها در اين سرزمين حضور داريد، عنايت كنيد زوتر گمشده خود را پيدا كنم. اين را گفتم و راهي مسجدالحرام شدم.آن سالها، وسيله نقليه بسيار كم بود، بيشتر حاجيان لبيك گويان و پياده به سوي مِنا و عرفات در حركت بودند. من از سويي حاجي گمشده را دقيق نميشناختم و از سوي ديگر همه مردم محرم شده بودند، لباسها همه سفيد بود و يافتن او بسيار دشوار.در آن زمان ستادي براي گمشدگان تشكيل شده بود. به آنان مراجعه كرده قضيه را گفتم. آنها با برخورد بدي به من گفتند: بايد به ستاد گمشدگان در منا بروي و من مأيوس بيرون آمدم.از طريق بازار ابوسفيان به سمت مسجدالحرام ميرفتم و گاهي هم زير لب لبيك ميگفتم. كمي كه جلوتر آمدم، ديدم دو نفر ميآيند؛ يكي نسبتاً قدي رشيد دارد و
.
بسيار خوشچهره است و فردي هم همراه اوست. كمي دقيقتر كه شدم نود درصد احتمال دادم يكي از آنان همان حاجي گمشده ساوهاي است! به سرعت به طرف آنها رفتم و ديدم حدسم درست است. خواستم با پرخاش با او سخن بگويم كه ديدم آن آقا به من اشاره كرد كه آرام باشم؛ يعني هشدار داد كه تو در حال احرامي پس مراقب باش. آنگاه از من پرسيد: اين حاجي شماست؟گفتم: آري. سپس از حاجي ساوهاي پرسيدم: پس شما كجا رفتيد؟گفت: كفشهايم را گم كردم، مقداري دنبال آنها گشتم آخر هم پيدا نكردم و هماكنون با پاي بيكفش آمدهام.از اينكه اين مشكل به راحتي حل شد خدا را سپاس گفتم، ولي مشكل دوم آن بود كه كاروان حركت كرده و من بايد همراه اين زائر به عرفات بروم، آن هم با كمبود وسيله نقليه و شلوغي راه و ندانستن محل خيمهها. به هرحال از خدا استمداد جستيم و سرانجام وسيلهاي پيدا شد و هر دو نفر سوار شديم.مسافران معمولاً محل سكونت و خيام خود را در عرفات ميدانستند و به موقع پياده ميشدند، اما من نميدانستم، راننده هم نميدانست. يكي دو مرتبه از راننده خواستم تا قدري جلوتر برود، او هم مقداري جلو رفت ولي به محلي رسيد كه گفت ديگر از اينجا جلوتر نميروم و ما به ناچار پياده شديم. در اين حال ناگهان به ذهنم خطور كرد كه مطوّف ايرانيان محمد علي غَنّام است، خوب است سراغ او را بگيرم و از اين طريق خيمهها را پيدا كنم. مشغول نگاه كردن به تابلو راهنما بودم كه ديدم آقاي عسكري، يكي از مديران سابقهدار با حالتي مضطرب و خسته دنبال خيمههاي خود ميگردد، به ما كه رسيد، پرسيد: خيمههاي ما كجاست؟
.
ديدم او كه مدير است خيمه خود را گم كرده، چه رسد به من! ليكن نقطه اميد آن بود كه فهميدم خيمههاي ايرانيها در همين حدود است. مقداري كه جلوتر آمديم و به خيمههاي ايرانيها رسيديم متوجّه شديم كه خيمه سوم خيمه كاروان ماست. وقتي من و حاجي ساوهاي وارد خيمه شديم، ديديم كه كاروان ما هم تازه از راه رسيدهاند، و هنوز كامل مستقر نشدهاند! شادي و شعف، وجودم را فرا گرفت و با تمام وجود از عنايتي كه آقا امام زمانعجل الله تعالي فرجه كردند، خوشحال و سپاسگزار شدم.
.
۴ / ۲۴امداد غيبي در مِناامام جمعه سابق طُرقبه مشهد، مرحوم حجّة الاسلام و المسلمين علياصغر عطايي خراساني گفت: در سال ۱۳۷۱ شمسي با كاروان حاج تقي اميدوار با عنوان روحاني، توفيق برگزاري حج داشتم. تعدادي از مسافران كاروان از روستاي «گرو» كه در چند فرسنگي «راتكانِ» مشهد است، ثبت نام كرده بودند و بقيه از مشهد مقدس بودند. در ميان روستائيان، فردي بود كه حافظهاش را از دست داده بود، به طوري كه به زحمت اسم خودش به يادش ميآمد.به بستگانش كه همراهش بودند، گفتم: او با اين وضع نميتواند حج انجام بدهد. ليكن فرزندان برادرش گفتند: ما از او محافظت ميكنيم و مواظبش هستيم.با زحمت، نيّت احرام و لبيّك را به او تلقين دادم. عمره تمتّع را انجام داد. به عرفات آمديم و آنگاه به مشعر. او را در ماشين زنها كه بعد از نيمه شب عازم مِنا بودند، با تعدادي از معذورين و يك نفر از خدمه به منا فرستادم.صبح كه وارد خيمههاي مِنا شديم، خبر دادند او از ديشب در جمرات گم شده است. تلاشها آغاز شد؛ زيرا او نه اسم خودش را ميدانست و نه كارتي به همراه داشت. هر چه كوشيدند، نتيجه نگرفتند.
.
شب شد، نماز مغرب را كه به جماعت خواندم يكي از زائران نزد من آمد و گفت: حاج آقا! نگران نباشيد. او آمد. خوشحال شدم. بعد از انجام فريضه عشا و سخنراني، او را خواستم. گفتم: كجا بودي؟ چه كسي تو را آورد؟گفت: همان نزديكيهاي جمرات بيحال افتاده بودم. همين چند دقيقه قبل يك نفر آمد كه اسم مرا ميدانست. به من گفت: بلند شو تا تو را به چادرت برسانم. تا حركت كردم ديدم اينجا هستم. به من گفت: برو توي چادرت! آري، چهره او نوراني شده بود. همه ميخواستند به صورت نوراني او نگاه كنند. همه فهميدند او مشمول عنايات خاصّ حضرت بقيّة الله شده است و احترام خاصّي در بين كاروان پيدا كرد. يكي از نزديكانش ميگفت: از خصوصيات اين مرد، آن است كه نميداند گناه چيست. تا به حال، خلاف و گناهي از او ديده نشده و با همه بيحواسي كه دارد، اذان را كه ميشنود، براي نماز به مسجد ميرود و گاهي در مسجد، تنها كسي است كه نماز اوّل وقت ميگزارد. او اكنون زنده است و در روستاي گرو در منطقه راتكانِ مشهد به سر ميبرد. تمام زائران كاروان تا آخر سفر، حال خوشي داشتند و توسلشان به وليّ عصرعجل الله تعالي فرجه زياد بود. يقين كردم كسي كه او را به چادرها راهنمايي كرد، يا شخص بقيّة اللهعجل الله تعالي فرجه بوده و يا از اعوان و ياران آن حضرت. اَللَّهُمَّ أَرِنِي الطَّلعَةَ الرَّشيدَةَ وَ الغُرَّةَ الحميَدة.
.
۴ / ۲۵شفاي بيمار ساوهاي در مِنانگارنده (ريشهري) در سال ۱۳۵۸ شمسي براي نخستين بار به حج مشرّف شدم. در اين سفر، روحاني كاروان نيز بودم. كاروان ما از ساوه بود. پيرمردي در كاروان داشتيم، حدود شصت ساله كه مبتلا به بيماري شديد آسم بود.پس از وقوف در عرفات با سختي به مشعر آمديم. بعد از نماز صبح بايد تا محلّ خيمههاي ايرانيها در مِنا پياده ميرفتيم. هر كس وسايل شخصي خود را همراه داشت. آن شخص نيز با كسالت و بار همراه ما پياده آمد. با زحمت خود را به مِنا رسانديم، امّا خيمههاي ايرانيها را پيدا نكرديم، و در شدّت گرما تا نزديك ظهر سرگردان بوديم. سرانجام حدود ظهر خيمه خود را يافتيم. پس از خوردن قدري آب خنك و خاكشير، براي رمي جمره عقبه به مِنا رفتيم.آن مرد در بازگشت راه را گم كرده بود، پس از چند روز داستان خود را براي من چنين تعريف كرد: پس از گم شدن، بسيار گريه كردم، حالم بد شد. بالاخره راه را پيدا كردم و به خيمه آمدم. بر اثر خستگي زياد به خواب رفتم. در عالم رؤيا سيّد بزرگواري را ديدم كه وارد خيمه شد. يك استكان شير در دست داشت و به من داد. گرفتم و قدري از آن نوشيدم. از خواب پريدم. همه بدنم خيس عرق بود. حالت تهوّع به من دست داد. به دستشويي رفتم. مرتّب چيزهايي مانند چرك از گلويم خارج ميشد. از آن روز به بعد، حالم خوب شد.تا آنجا كه به ياد دارم تا زماني كه با ما بود، دارو مصرف نميكرد.
.
۴ / ۲۶اجابت دعا در كنار كعبهآية الله حاج سيّد جواد عَلَم الهُدي نقل كرد: عمويم مرحوم حاج اكبر آقا نجفي _ رضوان الله عليه _ به همراه پدر به زاهدان و از آنجا به كويته [در پاكستان] و بمبئي [هند] رفته بودند و يك ماه هم معطّل شدند تا با يك كشتي، با هزار و پانصد مسافر و در مدت ده روز سفر دريايي، به جَدّه رسيدند.ايشان ميگفتند: در مكه پولم تمام شد و چون هر كسي فقط مقداري پول براي خود آورده بود و كسي نميتوانست به ديگري كمك كند، لذا به كنار خانه كعبه مشرّف شدم و عرض كردم: پولم تمام شده! يا مرا پيش خودتان نگه داريد يا اگر مصلحت است كه برگردم، به من پول بدهيد.در آن زمان، مُطوِّف، محمّدعلي غَنّام بود و ما نيز مسافر بوديم. به من گفت: اگر داخل گرم است و پشه دارد، در بيرون تخت ميزنم، بخوابيد.همگي خوابيديم. نميدانم در حال خواب بودم يا بيداري، چراغها خاموش بود، هيچ كس هم در اطراف من نبود، كيسهاي در زير عبايم احساس كردم، ولي از آنجا كه در حال بيداريِ كامل نبودم، چندان توجهي نكردم.وقتي بيدار شدم، يازده عدد سكه طلاي عثماني در كيسه ديدم و مشكلم برطرف شد!
.
۴ / ۲۷پيشگويي يك زائر جوانآية الله سيد جواد علم الهدي نقل كرد: آقاي محقق رفسنجاني،(1)از اساتيد مدرسه عالي شهيد مطهري، داستاني از سفر حج نقل ميكرد. اين داستان مربوط به سالهايي است كه حجّاج در مدينه، در باغ صفا بودند. او ميگفت: وارد باغ صفا شدم. ديدم خانمها پيرامون پيرزني كه گرمازده شده بود، حلقه زدهاند و به او خاكشير ميدهند و به سر و صورتش يخ ميمالند. در آن زمان، مثل امروز، پزشك نبود و ايراني هم در حج، زياد نبود.پسر پيرزن كه از حرم برميگشت، به چهره مادر خيره شد و گفت: مادر! تو [خوب ميشوي و] به مَشعر الحرام ميروي. به من وعده دادهاند.همه كمك كردند و حال پيرزن خوب شد؛ ولي من مراقب آن پسر بودم كه چه ميكند.حالت خاصّي داشت. تا صبح مشعر در گروه ما بود. شبي كه در مشعر بوديم، تسبيح به دست گرفته بود و پيوسته قدم ميزد و در ميان مردم نبود.
.
1) .. آية الله امامي كاشاني، خاطرۀ ديگري از ايشان نقل كردند كه در صفحۀ ۱۱۷ گذشت.
پس از نماز صبح _ كه به طور معمول و با عجله همه را سوار ماشين ميكرديم تا زودتر راه بيفتيم و پيش از طلوع آفتاب وارد مشعر شويم _ لحظهاي از ديدن او غافل شدم. وقتي حاجيان را سوار كرديم، از ماشين پياده شدم. اثري از او نيافتم. پس از جستجو به پشت اتومبيل رفتم. او را در جويهايي كه براي جادهسازي كنده بودند، ديدم كه رو به قبله و تسبيح به دست، جان به جانآفرين تسليم كرده است!
.
۴ / ۲۸اجابت دعا در حرم پيامبر صلي الله عليه وآلهآية الله سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي(1)فرمود: پيش از انقلاب شكوهمند اسلامي، چند سالي پشت سر هم موفّق شدم به مكّه بروم؛ گاهي به عنوان حج و گاهي به عنوان عمره.در يكي از سالها كه ميخواستم به عمره بروم، در ايران مريض شدم به مرض كليه، كليه من سنگساز بود. رفتم پيش آقاي دكتر عطريان، ايشان عكس گرفتند و گفتند: كليهات مقداري سنگ ساخته كه از كليه هم حركت كرده و مشكلساز است، عمل كنيد بهتر است.چند روزي طول كشيد، درد كليهام شديد شد. رفتم بيمارستان پارس، تا نگاه كردند، گفتند: بايد الآن عمل كنيد، اگر الآن عمل نكنيد ممكن است مثلاً به فاصله يك ساعت تا دو ساعت حال بدي پيدا كنيد و برگرديد همين جا.من كه با ماشين يكي از دوستان به بيمارستان رفته بودم، گفتم: فعلاً آمادگي ندارم، اجازه بدهيد بروم منزل بعد ببينم چه ميشود. منزل دردم شديد شد. يك مُسكني به من معرفي كردند، قطره خوراكي به نام ظاهراً «پارلُفين»، اين قطره را ميريختم در آب و سر ميكشيدم، بعد دو سه ساعتي حالم خوب ميشد، مجدداً درد آغاز ميشد.
.
1) .. رياست ديوان عالي كشور در دوران رهبري حضرت امام خميني رحمه الله.
در همان ايام حدود پنج نفر از رفقا كه قبلاً قرار گذاشته بوديم با هم به مكه برويم، عازم عمره بودند، اما اين بيماري ميتوانست مانع رفتن من شود. چون به دوستان قول داده بودم و آمادگي عمل جراحي را هم نداشتم، لذا قطره دارويي را برداشتم و با وسايل مورد نياز عازم سفر عمره شدم. درد كليهام ادامه داشت تا مدينه منوّره. اين وضع دو يا سه يا پنج روز ادامه داشت و به تدريج درد شديدتر ميشد. يك روز براي من صبحانه آوردند، من از درد افتاده بودم و به تعبير دوستان چنگ ميزدم. وقتي مرا با اين حال ديدند، رفقا دو سه دكتر ايراني كه براي سفر عمره آمده بودند را به بالين من آوردند. دكترها بعد از معاينه گفتند: حال شما اصلاً خوب نيست و بايد فوراً عمل كنيد؛ يا در مدينه و يا برويد ايران.من جرأت نكردم در مدينه عمل كنم؛ زيرا آن وقت در مدينه امكانات كافي فراهم نبود. گفتم: ميروم ايران. دوستان براي من بليط گرفتند و مقدمات سفر به ايران را فراهم كردند و خودشان نيز در حال تدارك رفتن به مسجد شجره براي عمره بودند.به نظرم رسيد بروم و يك زيارت خداحافظي و وداع با پيغمبر صلي الله عليه وآله انجام بدهم. مابين ظهر و عصر، زمان خلوتي مسجد، به مسجد النّبي رفتم. بالاي سر پيغمبر رفتم و مقابل ايشان _ دقيقاً از شبكههاي بالاي سر پيامبر صلي الله عليه وآله نگاه كردم _ با حالت درد دو ركعت نماز خواندم، البته نمازم هم خيلي باحضور قلب نبود. بعد از نماز مقداري دعا كردم و به حضرتش عرض كردم: به من گفتند بايد بروم، آمدم زيارت وداع انجام دهم و دو ساعت ديگر از اينجا ميروم، امّا با اين وضعيت برگشتن من، براي من خوب نيست، دشمن پي بهانه است. ممكن است بگويند: تا مدينه رفتي خدا به شما توفيق مكّه نداد، حتّي اجازه نداد به مسجد شجره بروي و احرام ببندي. براي شما هم خوب نيست، اينجا جزء محلهايي است كه دعا مستجاب ميشود، شايد عدّهاي كه ايمان درستي ندارند
.
بگويند: ديدي مطالبي كه درباره شما ميگفتيم دروغ است، و يا بگويند: اين بنده خدا هم درد ميكشد، و هم زائر است! و... در هر صورت خداحافظ.بلند شدم و از مسجد بيرون آمدم. در راه احساس كردم دردم مقداري تخفيف پيدا كرده است. رسيدم به هتل، تا دوستان بيايند و براي رفتن به مسجد شجره آماده شوند يكي دو ساعت طول كشيد. من حالم كم كم خوب شد. وقتي دوستان سوار خودرو ميشدند، من حالم خوب بود و درد نداشتم. به نظرم رسيد فعلاً با اينها به مسجد شجره بروم و احرام ببندم، بعداً چند ساعت فاصله دارم بروم مكّه عمره به جا بياورم، اگر درد داشتم از همانجا هم ميتوانم برگردم. اما دوستان به من گفتند: برگرد ايران.گفتم: نميروم.گفتند: ما بليط گرفتيم!گفتم: ميروم مسجد شجره. من با دوستان رفتم مسجد شجره و احرام بستيم. سپس سوار يك وانت روباز شديم، و به سمت مكّه راه افتاديم. نزديك مكّه يك مقدار احساس درد كردم، ولي شديد نبود، به دوستان گفتم: برويد هتل بگيريد، من عمره را به جا بياورم و بيايم.رفتم مدخل ورودي مسجد وضو گرفتم و آماده انجام اعمال شدم. طواف كردم، نماز طواف را خواندم و اعمال را انجام دادم. بعد از اعمال ديگر حوصله نداشتم ببينم دوستان كجا اتاق گرفتهاند و همانجا خوابيدم. دردم كم شده بود، وقتي از خواب بيدار شدم آفتاب زده بود، نزد رفقا رفتم در حالي كه بيماري برطرف شده بود و ديگر سراغم نيامد. تا در مكّه بودم نيز حالم خوب بود.در ايران هم اصلاً بيماري نداشتم، متوجه نشدم سنگ كليهام دفع شد؟ آب شد؟ خُرد شد؟ با توجه به اينكه كليه من سنگساز بود، در اين مدّت الحمدلله تاكنون درد كليه نديدم.
.
بعد از انقلاب نيز تا اين ساعت كه در خدمت شما هستم، درد كليه نداشتهام. من اين كرامت را از پيغمبر اكرم ميدانم و آن را به حساب خوبي خودم نميگذارم، به حساب عظمت رسول الله صلي الله عليه وآله ميگذارم.(1)
.
1) .. اين كرامت را ايشان در يكي از ديدارهايي كه اينجانب معمولاً با ايشان قبل از حج داشتم، بيان كرد. آنچه در بالا آمد، متن ويراستاري شدۀ سخنان ايشان است.
۴ / ۲۹شفاي بيمار با توسل به اُمّ البنينحجّة الاسلام حاج شيخ حبيب الله يوسفي _ روحاني كاروان _ طي يادداشتي كه برايم فرستاد، نوشت: گرفتار بيماري سختي شدم؛ به طوري كه از شدّت درد و ناراحتي، در ماشيني كه ما را به مدينه ميبرد به خود ميپيچيدم.وقتي به مدينه رسيديم، در «دار السمّان» اسكان يافتيم. بيدرنگ، به درمانگاهي كه در همين ساختمان بود مراجعه كردم و با تزريق آمپول مُسكن مقداري آرام شدم.تشخيص پزشك اين بود كه علّت درد، وجود سنگ مثانه است و جز عمل جراحي راه ديگري ندارد و بايد تا ايران همچنان تحمّل كنم چون در مدينه و مكّه امكانات موجود نيست.با اين حال مرا به بيمارستان ايران معرفي كرد. روز بعد به بيمارستان رفتم، تشخيص همان بود و من مجبور بودم تحمّل كنم و كمكم به درد عادت كردم و با مسكن خود را آرام ميكردم. راه رفتن برايم بسيار سخت بود، امّا گاهي به زحمت تا حرم ميرفتم.يك شب حدود ساعت ده از حرم بيرون آمدم و تا حدود دوازده پشت بقيع به زيارت جامعه و استماع مداحي مدّاحان مشغول شدم. آخر شب بود و خلوت و من آرام آرام كنار قبرام البنين عليها السلام آمدم و به آن خانم متوسّل شدم. سرم را بر نردههاي بقيع
.
گذاشته گريه ميكردم. بعد از ربع ساعتي به طرف قبر پيامبر صلي الله عليه وآله برگشتم و پاي ديوار نشستم و به درد و ناراحتي خود بسيار گريستم. گفتم: يا رسول الله! خوب ميداني كه من براي خدمت به زائران شما آمدهام، حال چگونه ميپسنديد كه اين بيماري را از مدينه سوغاتي ببرم.بعد از ساعتي از جا برخواستم و به طرف منزل رفتم. همان شب در عالم خواب ديدم كه روضه امام حسين عليه السلام را ميخوانم و مستعمين زيادي گريه ميكنند و خودم نيز زياد گريه ميكردم. با صداي اذان از خواب بيدار شدم، وضو گرفتم و نماز خواندم و دوباره خوابيدم. ساعت هشت از خواب بيدار شدم و پس از صبحانه به اتفاق حاج آقاي روحاني كه در خدمت ايشان بودم به بعثه رهبري (قصر الدَّخيل) رفتيم و از آنجا به حرم و بعد از نماز ظهر از حرم به منزل آمديم. وقتي به خانه رسيديم، متوجّه شدم كه امروز با اين كه راه زيادي را پيمودم، اما هيچ دردي احساس نكردهام! خداوند را شاهد ميگيرم كه از آن روز اثري از آن بيماري در خود نديدهام و ديگر به پزشك مراجعه نكردهام.
.
۴ / ۳۰درخواست بيست بار حج بر كوه صفاحجّة الاسلام حاج شيخ حبيب الله يوسفي خاطره ديگري را نيز بدين شرح نقل كرد: در سال ۱۳۶۰ به عنوان خدمه كاروان به حجّ مشرف شدم. در آن دوران هنوز لباس روحانيت نپوشيده بودم. چون زبان عربي بلد بودم مدير كاروان، حقير را با چند نفر پيش پرواز فرستاد كه اوّل به مدينه و از آنجا به مكّه رفتيم. اوّلين بار كه مُحرم شدم و به طرف مكّه حركت كرديم، از مسجد شجره تا مكّه مشغول ذكر بودم و لحظه شماري ميكردم كعبه و مسجدالحرام را ببينم.وقتي از باب ابراهيم وارد شديم و چشمم به كعبه افتاد، حدود ده دقيقه ايستاده بودم و در حالي كه به كعبه نگاه ميكردم اشك ميريختم.بعد از آن به طواف پرداختيم و پس از نماز طواف براي سعي به جانب كوه صفا رفتيم.با دوستان بر كوه صفا نشستيم و همگي به خواندن دعا پرداختيم. در آن حال و در آن مكان عرض كردم: خدايا! اين حرم و كعبه را خيلي دوست دارم. از تو ميخواهم كه حداقل بيست مرتبه مشرّف شوم و اين در حالي بود كه اصلاً اميد نداشتم كه بتوانم بعد از آن سفر مشرف شوم و پولي هم نداشتم.امّا فكر ميكنم اين دعا مستجاب شد، چون سال بعد يكي از اقوام به من گفت: ميخواهم شما را به نيابت از پدرم به حجّ بفرستم، قبول ميكنيد؟
.
گفتم: البته. او پول ثبت نام مرا داد و در سال ۱۳۶۲ به عنوان زائر آمدم و در سال ۱۳۶۳ به عنوان مسئول تبليغات گروه جانبازان از طريق بنياد شهيد مشرف شدم. در سالهاي ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ به عنوان معين و تا به حال (سال ۱۳۷۷) حدود ۱۰ مرتبه مشرّف شدهام و معتقدم كه ان شاء الله خداوند سفرهاي بعدي را هم (تا بيست سفر) قسمت خواهد كرد.حال ميترسم كه بعد از بيست سفر، ديگر موفق نشوم و لذا مرتّب التماس ميكنم كه خدايا! من گفتم حدّ اقل بيست مرتبه، اما حدّ اكثر آن به كرم و لطف شما بستگي دارد!
.
۴ / ۳۱نعمتِ غيرمترقبه در مِناجناب حجّة الاسلام و المسلمين محسن قرائتي نقل كرد: زماني كه در مِنا و عرفات لولهكشي نشده بود و آب را در بشكهها ميريختند و داغ ميكردند، سالي به سفر حج مشرّف شدم. در مِنا خيمههايمان را گم كرده بودم. هوا بسيار گرم بود و من هم تشنه بودم. شخصي مرا ديد و پس از احوالپرسي گفت: دنبال چه ميگردي؟ چه ميخواهي؟گفتم: گم شدهام، هر چه جستجو ميكنم محل اسكان را نمييابم.دوباره پرسيد: خوب، چه ميخواهي؟به شوخي گفتم: دوش آب سرد و يك انار يزدي!دستم را گرفت و به خيمهاي برد كه بعد فهميدم مربوط به آقاي مهندس [سيّد محمّدعلي] شهرستاني(1)است. به گوش آقاي مهندس چيزي گفت. او هم تعارف كرد. او در خيمهاش دوشي درست كرده بود. با آن دوش، آب سردي روي تنم ريختم كه جگرم حال آمد. وقتي خواستم خداحافظي كنم، يك انار در مقابلم گذاشت و قسم خورد كه انار يزد است. اين خاطره برايم حادثهاي غيرمنتظره و بسيار شيرين بود.
.
1) .. معمار برجستۀ ايران و جهان اسلام كه در كربلا در يكي از خاندانهاي مرجعيّت شيعه به دنيا آمد، مهندسي خود را از دانشگاه تهران و دكتري خود را از دانشگاه لندن گرفت و در نوسازي حرمهاي امام رضا عليه السلام و حضرت معصومه عليها السلام؟ پيش از پيروزي انقلاب و حرم امام حسين عليه السلام بعد از سقوط صدّام، نقش محوري و مؤثّر داشت و نخستين طرّاح راههاي مواصلاتي مِنا و شبكۀ آبرساني مِنا و عرفات بود. وي در اسفند ۱۳۹۰ در هشتاد سالگي در تهران درگذشت.
۴ / ۳۲امدادِ غيبي در مِناجناب حجّة الاسلام و المسلمين محمّد كاظم راشد يزدي نقل كرد: در سال ۱۳۴۸ شمسي كه به سفر حج مشرف شده بودم، آمدن از مسير مشعر تا مِنا و نيز رمي جمرات بسيار سخت بود. بسياري از آفريقاييها به هنگام اذان صبح براي رمي ميرفتند، سپس به مسلخ ميآمدند كه در مسير پايين (مسير مشعر به مِنا) قرار داشت. در اين مسير باريك، به ويژه در منطقه «سوق الحرب» در ازدحام اتوبوسها گير كرده و مانديم.هر سال در اين محلّ تصادفي پيش ميآمد كه در آن سال هم پيش آمد. جمعيت از دو طرف آمده و فشار ميآوردند. افراد زيادي كه براي رمي ميرفتند، سبب ازدحام ميشدند؛ به هر صورت ما مانديم.معمولاً از مشعر كه به مِنا ميآمديم به خيمهها نميرفتيم، بلكه مستقيماً براي رمي جمرات ميرفتيم.در آن زمان من روحاني كاروان بودم، همسر حاج اسدالله نانوا اهل يزد، كه پيرزني وارسته و از نظر عبادت و اخلاق و تقوا نمونه بود، همراه من بود. چشمش هم كمسو بود، به طوري كه بايد كسي دستش را ميگرفت و راه ميبرد و معمولاً همسرش حاج اسد الله اين كار را ميكرد.
.
از محل توقف اتوبوسها كه گذشتيم، پس از طي مسافت حدود پنج دقيقه، در آن ازدحام جمعيت، اين خانم را گم كرديم.در آن سال، هشت نفر زير دست و پا تلف شدند. من و يكي از دوستانم مجبور شديم تا به كوه زده و از پشت خيمههاي مصريها كه بالاي محل استقرار چادر ايرانيها بود خود را به محل چادرها برسانيم. پس از چهار پنج ساعت و در حاليكه زخمي شده بوديم، خود را به خيمهها رسانديم، ولي احدي از اعضاي كاروان ما نرسيده بود. وقت ظهر بود، كه با كمال تعجب ديديم آن پيرزن در كنار خيمه با آرامش و سلامت كامل نشسته است. وقتي سؤال كردم: كجا بودي؟ گفت: وقتي نگاه كردم و شما را نديدم، كسي آمد و گفت: ناراحت نشو، بيا تا راهنماييات كنم. همينطور كه دستم را گرفته بود و بدون آنكه مسافت زيادي را طي كنيم، به اينجا رسيديم. چون پايم درد ميكرد، خوشبختانه راه زيادي هم نبود.نكته تعجبآور آنكه چشمش هم بهبود يافته بود و تا سالهاي بعد هم كه حالش را ميپرسيديم، ميگفت: چشمم خوب است.برايمان شگفتآور بود كه چطور شد در آن روز حتي كه تعداد زيادي از مردان گم شدند، اين خانم به راحتي و با سلامتي كامل به چادرها رسيد. جز اينكه بگوييم عنايت حضرت بقية الله بود كه اين زن پارسا را نجات داد، چيز ديگري نميتوان گفت.
.
۴ / ۳۳شفاي درد چشم با توسّل به امام مجتبي عليه السلامحجة الإسلام و المسلمين محمّد اشرفي اصفهاني، فرزند شهيد محراب آية الله عطاء الله اشرفي اصفهاني نقل كرد: پدرم تا روز شهادت احتياجي به استفاده از عينك نداشت و ميفرمود: در سفري به مدينه، به چشم درد شديدي مبتلا شدم به طوري كه در قبرستان بقيع كه آفتاب ميتابيد، عبايم را بر سرم ميكشيدم كه از اذيت آفتاب در امان باشم و چون دكتري هم براي معالجه نبود، به ناچار هر روز صبح چشمهايم را با چاي ميشستم. به آقا امام مجتبي عليه السلام عرض كردم: آقا! ما طلبهايم، بايد درس بخوانيم و مطالعه كنيم... .ايشان معتقد بودند كه ائمه بقيع را فقط به مادرشان حضرت فاطمه عليها السلام قسم بدهيد، چون به مادرشان زهرا خيلي حساسيت دارند. به مظلوميت زهرا قسم بدهيد، و خود، اين كار را كردند. ميگفت: به منزل برگشتم. صبح كه از خواب بيدار شدم، گويا اصلاً دردي در چشمهايم وجود ندارد. بعد از اين ماجرا ايشان به مدت شصت سال به عينك احتياج پيدا نكردند تا يك ماه قبل از شهادتشان كه به علت بيخوابي و مشكلات ناشي از جنگ، چشمهايشان دوباره درد گرفته بود. روزي خدمت حضرت امام قدس سره رسيدند و به ايشان گفتند: امام مجتبي عليه السلام مدت شصت سال چشمهايم را بيمه كرده است، از شما خواهش ميكنم دستتان را روي چشم من بگذاريد كه تا آخر عمر بيمه شوم.
.
حضرت امام، ابتدا مقداري استنكاف كردند، ولي با اصرار ايشان، عينك ايشان را برداشتند و دست خود را بر چشمهاي ايشان كشيدند و اين آيه را خواندند: (وَنُنَزِّلُ مِن القُرآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحمَةٌ لِلمُؤمِنينَ)(1)و به چشمان ايشان دميدند و ايشان از همان جا عينك را در جيب خود گذاشتند و در اين مدت تا زمان شهادت احتياجي به آن پيدا نكردند. ايشان تا زمان شهادتشان مكرر ميفرمودند: اين سيّد فرزند پيامبر، از زماني كه دست خود را به چشم من كشيد، اصلاً ناراحتي چشم ندارم.
.
1) .. اسرا: آيۀ ۸۲.
۴ / ۳۴شفاي بيماري در مدينه با عنايت حضرت فاطمه عليها السلامحجة الإسلام و المسلمين محمد اشرفي اصفهاني، فرزند شهيد آية الله عطاء الله اشرفي اصفهاني خاطره ديگري نقل كرد كه به اين شرح است: همسر من علوي و از سادات است. او مدت شش هفت سال به آرتروز شديد مبتلا بود و خيلي از بيماري خود رنج ميبرد. عليرغم معالجه زياد، پزشكان اعلام كردند كه اين بيماري علاجپذير نيست و تا آخر عمر با ايشان همراه است. يك سال در ماه رجب و در روز ميلاد حضرت علي عليه السلام به مشهد مشرف شديم. شب جمعه را در حرم حضرت رضا عليه السلام مانديم و از آقا خواستيم تا توفيق تشرّف به عمره را در ماه رمضان عنايت فرمايد تا آغاز سال نو را در مدينه باشيم. ايشان هم از حضرت شفاي بيماري و ناراحتي پايشان را درخواست كردند. پس از اذان صبح به هتل برگشتيم. پس از صرف صبحانه ايشان استراحتي كردند و من به حرم رفتم. وقتي ساعت ۱۱ صبح برگشتم. ديدم منقلب است و گريه ميكند. پرسيدم: چه شده است؟ گفت: خانم محجبهاي را در خواب ديدم كه صورت جواني داشت، به من فرمود: آنچه از فرزندم حضرت رضا خواستيد، اجابت شد. عرض كردم: پايم درد ميكند و شما عنايتي كنيد. فرمود: بايد به مدينه بياييد و حاجت خود را در آنجا بگيريد.
.
ايشان در عالم خواب التماس ميكنند كه: شما كي هستيد؟ مگر با من نسبتي داريد؟ ميفرمايند: من فاطمه هستم.بعد از اين خواب ايشان از من خواست كه هر طور شده بايد امسال به حج برويم. روز ۲۳ شعبان به معاونت امور روحانيون بعثه مقام معظم رهبري تلفن كردم و با مسئول اعزام روحانيون عمره صحبت كردم. وقتي حضوري خدمتشان رسيدم، هنوز صحبت نكرده بودم كه ايشان گفت: آقاي اشرفي! مايليد در ماه رمضان [به عنوان روحاني كاروان] به مكه برويد؟ پاسخ مثبت دادم و بلافاصله دستور داد اسم بنده را براي حج همان سال بنويسند. سفر ايشان هم به طور معجزهآسايي درست شد.وقتي مشرّف شديم، در مدينه منوّره، با حرم، فاصله چنداني نداشتيم، اما درد پاي ايشان بيشتر شد، به طوري كه هر ده قدمي كه راه ميرفتند، روي صندلياي كه تهيه شده بود، مينشستند و مجدداً حركت ميكرديم.شب اوّل خيلي مشكل بود. اما شب دوم كه مشرف شديم، وقتي برگشتيم، خدا شاهد است كه ايشان اصلاً پادردي نداشت! از ايشان پرسيدم: چه شد؟ گفت: به مادرم زهرا عليها السلام گفتم كه حاجتم را برآورده سازد. سؤال كردم: آيا در قبرستان بقيع گفتي؟ گفت: سمت باب جبرئيل، جا نمازم را پهن كردم و نماز خواندم و پس از نماز، سرم را به ديوار گذاشتم و عرض كردم: شما مرا دعوت كرديد و من اجابت كردم. بايد شفايم بدهيد. بعد دستمالم را به باب جبرئيل كشيدم و به پايم ماليدم.از آن زمان، پا درد ايشان به طور كامل خوب شد و صندلي را كنار گذاشت. وقتي به ايران برگشتيم فرزندانمان تعجب كرده بودند و پرسيدند: چه كار كرديد؟گفت: شفايم را از مادرم، حضرت زهرا عليها السلام گرفتم و آمدم. بعد از آن هر عكسي كه از پاي ايشان گرفتند، گفتند: هيچ اثري از آرتروز مشاهده نميشود. در حاليكه عكسهاي قبلي بر بيماري ايشان صحّه گذاشته بود.
.
۴ / ۳۵شفاي بيماري در مدينه با توسل به حضرت فاطمه عليها السلامكرامتي ديگر از حضرت زهرا عليها السلام براي مادرِ يكي از همكاران اتفاق افتاد كه او ماجرا را چنين تعريف كرد: در سال ۱۳۶۵ به اتفاق پدر و مادرم به حج مشرّف شديم. من در ستاد حج در خدمت حُجّاج بودم و پدر و مادرم در كاروان. چند روزي از آمدنشان به مدينه نگذشته بود كه مادرم دچار سكته مغزي شد و نيمي از بدنش فلج گرديد و زبانش از تكلّم باز ماند. مادر را در بيمارستان هيئت پزشكي حج، بستري كرديم و دكتر متكلّم (رئيس وقت بيمارستان قلب شهيد رجايي تهران) دكتر معالج ايشان بود.دو روز از بستري شدن مادر گذشته بود كه دكتر متكلّم، مرا خواست و گفت: مادر شما سكته كامل كرده و حدّ اقل شش ماه به صورت فلج باقي خواهد ماند. بعد از آن هم ممكن است با فيزيوتراپي و تستهاي ورزشي بهبود يابد و ممكن است كه سكته مجدّد كند و تمام بدنش فلج شود.فرداي آن روز، بعد از نماز مغرب و عشا كه از مسجد شريف نبوي خارج شدم، بسيار گريه كردم و از حضرت صديقه طاهره شفاي مادرم را خواستم و تا ساعت سه بعد از ظهر در كوچههاي مدينه سرگردان بودم و توان رفتن به بيمارستان را نداشتم. بالاخره به بيمارستان رفتم و به محض ورود به اتاق، مادرم را در حاليكه روي تخت
.
نشسته بود و دست و پاي خود را تكان ميداد، مشاهده كردم. با ديدن من به گريه افتاد و فرياد زد: شفا گرفتم، شفا گرفتم!من كه متحيّر شده بودم، گريه كردم و به دنبال دكترها دويدم. آقاي دكتر متكلّم و چند نفر ديگر به اتاق ايشان آمدند و با ديدن وي، در حاليكه نميتوانستند باور كنند، در پاسخ سؤال من كه پرسيدم: آقاي دكتر! آيا معجزه شده است؟ گفتند: نميدانيم، ولي بسيار غيرطبيعي است.پس از آنكه بر اعصاب خود مسلّط شدم، از مادرم پرسيدم: چه اتفاقي رخ داد؟ قضيه چيست؟گفت: وقتي كه حرفهاي ديروز دكتر را شنيدم، از اينكه تا آخر عمر بايد سربار شما شوم، خيلي ناراحت شدم و با حضرت فاطمه عليها السلام درد دل كردم كه: اي خانم! فرزندم را تقديم كردهام،(1)راضي نشويد كه در بازگشت، مورد تمسخر معاندان و مخالفان انقلاب قرار بگيرم. در همين حال خوابم برد، در خواب خانم با جلال و عظمتي را ديدم كه به كنار تختم آمد و فرمود: دخترم! چرا اين قدر ناراحتي؟عرض كردم: خانم! به خاطر مشكلي كه برايم پيش آمده، ناراحتم. حالت فلج من همه اطرافيان را به زحمت مياندازد و من از خدا خواستهام كه تا آخر عمر زمينگير نشوم.فرمود: دخترم! پايت را تكان بده.عرض كردم: خانم! من فلج شدهام، حتي نميتوانم حرف بزنم.مجدداً فرمود: دست و پايت را تكان بده.در عالم خواب شروع كردم به تكان دادن دست و پايم، يك مرتبه از خواب بيدار شدم و مشاهده كردم كه دستها و پاهايم خوب شده و حركت ميكند.
.
1) .. ايشان مادر شهيد بود.
مادرم تا سال ۱۳۷۶ در قيد حيات بود. چهار مرتبه سكته كرد و فقط دستش از كار افتاد و هيچگاه از پا نيافتاد و زمينگير نشد، حتي روزي كه از دنيا رفت، شب قبل از آن، ساك خود را براي سفر به مشهد مقدّس آماده كرده بود.گاهي با خنده ميگفت: چه اشتباهي كردم كه آن روز در مدينه، فقط شفاي پايم را از حضرت زهرا خواستم، اي كاش سلامت كامل خود را ميخواستم.
.
۴ / ۳۶شفاي بيماري در مكه با عنايت حضرت فاطمه عليها السلاميازدهم ذي حجّه ۱۴۲۰ (۲۷/۱۲/۱۳۷۸) در مِنا شخصي را ديدم كه گفت: در كاروان ما خانمي فلج شده بود و به اعجاز حضرت فاطمه عليها السلام شفا يافت. پس از ايام تشريق،(1)موضوع را پيگيري كردم و دو روز بعد (۲۹/۱۲/۱۳۷۸) پس از نماز مغرب و عشا و ديدار از كاروان جانبازان براي اينكه از نزديك موضوع را تحقيق كنم به محلّ سكونت آن خانم رفتم. پزشكي كه در صحنه حضور داشت، گفت: هنگامي كه ميخواستيم از عرفات به مشعر بياييم، ايشان سكته مغزي كرد و معاينات، سكته او را تأييد ميكرد، بدين جهت او را به بيمارستان سعودي بردند.خانمي كه شفا يافته بود، ماجراي شفا يافتن خود را براي جمع حاضر تعريف كرد كه خلاصه آن چنين است: هنگامي كه مرا به بيمارستان بردند، ضمن دعا از خدا خواستم كه اگر بناست من به حال فلج به ايران برگردم، همينجا بميرم. در اين حال اطراف خود چهرههايي را ديدم. نميدانم امامان بودند؟ فرشته بودند؟ نميدانم. يكي از آنان _ گويا حضرت فاطمه عليها السلام(2)_ دست به بدنم كشيد. ديدم بدنم گرم شد و خوب شدم. پزشكها آمدند و گفتند: خدا تو را شفا داد... .جالب اينكه به من (ريشهري) خبر دادند كه همسفرهاي او در مِنا براي شفاي وي مجلس دعايي ترتيب داده بودند كه ناگاه با تعجب ميبينند ايشان وارد مجلس شد، با سابقهاي كه آنان از بيماري وي داشتند وقتي متوجّه شفا يافتن او ميشوند همگي منقلب ميشوند و مجلس شور و حالي پيدا ميكند... .
.
. .
۴ / ۳۷اجابت دعا در حِجر اسماعيلآقاي اسماعيل اِكرامي كه در كاروان آقاي حاج ابوالقاسم جواديان (مدير اجرايي كاروان بعثه) در خدمت بعثه مقام معظّم رهبري بود ميگويد: سال ۱۳۵۷ خداوند فرزند پسري به من عطا كرد. هر وقت او را قنداق ميكرديم، بسيار ناراحتي ميكرد، ولي بدون قنداق مشكل نداشت. او را نزد پزشك برديم. دكتر پس از معاينات به ما گفت: فرزند شما از ناحيه پا به صورت مادرزادي فلج است و بايد پابند مخصوص افراد فلج را ببندد.سال ۱۳۵۸ براي اوّلين بار و به عنوان خدمه به حج مشرّف شدم. در مكه كه بودم، يكي از بستگان _ كه تازه از تهران آمده بود _ نامهاي از همسرم به همراه يك عكس هم از فرزندم برايم آورد. آن روز به مدير كاروان گفتم: من امروز كار نميكنم و ميخواهم به حرم بروم. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود كه به حرم رفتم و در حجر اسماعيل، خود را به خانه كعبه چسباندم و گفتم: خدايا! همان طور كه به فاطمه بنت اسد، علي را دادي، سلامت علي مرا نيز به من برگردان.به نظر خودم پنج دقيقه گذشته بود، ولي نگاه كردم ديدم آسمان تاريك و چراغهاي مسجدالحرام روشن شده است. خدا را شاهد ميگيرم كه اصلاً گذشت زمان را حس نكردم و فكر ميكردم فقط پنج دقيقه است كه در آنجا ايستادهام.
.
اين ماجرا گذشت و من به تهران برگشتم. در آمد و شدهاي معمول فراموش كردم وضعيت علي را بپرسم، اما بعد از مدتي ناگهان چشمم به او افتاد كه دستهايش را به ديوار گرفته و دارد راه ميرود. با تعجّب موضوع را از همسرم پرسيدم و او كه تازه متوجّه شده بود، برايم تعريف كرد كه چند روز است علي دست خود را به ديوار ميگيرد و راه ميرود. خدا را شكر كردم و در همان حال نذر كردم كه همه ساله براي خدمت به زائران خانه خدا به حج بيايم و از آن سال تا كنون همه ساله آمدهام يا حجّ واجب يا عمره. و پسرم هم ديگر مشكلي ندارد و در حال حاضر، دوره پيشدانشگاهي را تمام كرده و خود را براي رفتن به دانشگاه آماده ميكند.
.
۴ / ۳۸خاطرهاي از رهبر شيعيان مدينهيكي از خاطرات بسيار آموزنده، خاطرهاي است كه در سفر حج، مكرّر از مرحوم حجة الاسلام و المسلمين شيخ محمّدعلي العَمْري(1)رهبر شيعيان مدينه شنيدم. ايشان ميفرمود: در سال ۱۳۷۲ هجري قمري در شهر مدينه ميان جوانان شيعه و سنّي درگيري شد و سنّيها مغلوب شدند. اهل تسنّن، به خصوص حاكم مدينه، اين ماجرا را به گونه ديگري به اطلاع ملك سعود رساندند؛ به اين صورت كه ادعا كردند شيعيان، جوانان ما را از خانههايشان بيرون كردهاند، بدون آن كه به اين آيات قرآن توجه كنند كه خداوند فرموده است: (لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ)(2)و (إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ).(3)هيئت بزرگي شامل نظاميان، مديران و قضات به مدينه آمدند و تصميم گرفتند كه شيعيان را تنبيه كنند و برخي را اعدام كنند. آنها از بزرگان و ريشسفيدان شيعه، كه من هم يكي از آنان بودم، به بهانه اين كه بين دو طرف آشتي برقرار كنيم، خواستند به آنجا برويم؛ اما وقتي به آنجا رسيديم، ما را زنداني كردند و يك شب را در زندان آل سعود به صبح رسانديم.
.
صبح، ما را به ميدان حرم، بين باب السلام و باب الرحمه بردند. آنجا فضاي بازي دارد و سايهبانهايي در آن درست كردهاند. زير سايهبانها قطعهسنگهايي وجود داشت و عدهاي هم آنجا مشغول ساختن و تعمير مسجد بودند.وقتي ما را از باب الرحمه به سوي باب السلام ميبردند، صدها جوان را به صف كرده بودند و ما را از مقابلشان عبور دادند. قضات، مأموران و افسران هم در كنار آنها ايستاده و چوب درخت خرما هم براي تنبيه آورده بودند.بعد از مدتي جوان شيعهاي را آوردند كه نامش «عباس شلش» بود. يك مأمور در سمت راست و مأمور ديگري در سمت چپش ايستاده بود. مأموران، او را به شدت روي زمين انداختند تا كتكش بزنند. از طرف ديگر، مأموران، جوان ديگري را به نام «صالح الحريري» آوردند و آن قدر او را با چوبهاي خرما تازيانه زدند تا اين كه مظلومانه جان سپرد.ناگهان در همان اوضاع، سايهبانهايي كه داشتند زيرش كار ميكردند، بر سرشان سقوط كرد و خراب شد. علتش اين بود كه بعضي از مردم براي تفريح [و تماشا]، روي آن سايهبانها رفته بودند. وقتي چنين شد، اوضاع به هم ريخت و مأموران به آنجا رفتند. وقتي برگشتند، دستور دادند كه ما را به زندان برگردانند.اين ماجرا از امدادهاي غيبي الهي بود و خداي سبحان، ما و جوانهاي شيعه را نجات داد. بعد از آن كه ما را به زندان برگرداندند، دعا كرديم كه خدا به حقّ محمد صلي الله عليه وآله، ما را از دست آنها نجات دهد. همچنين به رسول خدا صلي الله عليه وآله و حضرت زهرا عليها السلام متوسل شديم كه خداوند تبارك و تعالي، ما را از دست آنها خلاص كند. بعد از اين ماجرا وقتي مأموران سعودي ميخواستند جوانان شيعه را با چوب خرما بزنند، آهسته ميزدند.آن شب را هم ما در زندان مانديم. صبح پنجشنبه ما را به خانه فردي به نام خريجي آوردند و آن هيئت نيز در آنجا جمع بودند. قضات، حكم صادر كردند كه جوانان و پيران از زندان آزاد شوند و ما سه نفر بمانيم؛ من، شيخ عابد و عبد علي.
.
آنها حكم كردند كه ما را تقاص كنند؛ يعني ما را اعدام كنند. اعدامها را در مكه و قبل از نماز جمعه انجام ميدادند.عصر پنجشنبه به دستهاي ما دستبند زدند و ما را سوار ماشين كردند. سپس به سوي جدّه راه افتاديم و پيش از ظهر جمعه به جدّه رسيديم. ما را در پاسگاه پليس، زنداني كردند. منتظر بوديم كه بيايند و ما را براي اعدام ببرند؛ اما خبري نشد تا اين كه نيمه شب به ما گفتند كه اعدام نميشويد؛ بلكه بايد تبعيد شويد.صبح شنبه، ما را به داخل شهر جدّه بردند. سه روز در جدّه نگه داشتند و بعد به جزيره جِزان بردند. شش ماه در آنجا مانديم. سپس خبر رسيد كه بخشيده شديم.وقتي ميخواستند ما را با كشتي به جزيره جِزان ببرند، فرمانده پليس به ما گفت: به شما مژده بدهم كه خداوند، از كسي كه با شما اين كار را كرد، انتقام گرفت. پسر امير مدينه ماشينش چپ كرد و آتش گرفت و او نتوانست خود را نجات بدهد و در آتش سوخت.الحمدلله ما سالم برگشتيم و امير مدينه با مرض سرطان مرد. پسر، در آتش سوخت و پدر با سرطان مرد. بسياري از كساني كه ما را اذيت كردند، خداوند از آنها انتقام گرفت؛ الحمدلله.روزي وزير كشور يا وزير اقتصاد به برخي از برادران ما _ كه در رياض پيش او كار ميكردند _ گفته بود كه من مردم نَخاوِ لِه(1)را اذيت كردهام و از ما ميخواست كه از او بگذريم و عفوش كنيم؛ چون دستور داده بود همه محله نَخاوله خراب شود. مهندسي ميگفت: ميگفتند كه محله نَخاوله شيعه اند، به همين دليل، برخي خانهها را خراب كردند و خيابان كشيدند.شخصي به نام حمزه عباس كه يكي از نيكان روزگار بود. خانهاش، مدام محل رفت و آمد شيعيان بود و در آن، جلسات آموزش، وعظ و ارشاد برگزار ميشد. نقل
.
1) .. محلّۀ شيعهنشين مدينه.
ميكرد كه وقتي ميخواستند خانهاش را خراب كنند، به مأمورها گفته بود اجازه بدهيد نماز شبم را در خانهام بخوانم و صبح، اثاث خانه را ببرم. اما وقتي صبح شد و مأمورها آمدند خانه را خراب كنند، ادواتشان را برداشتند و بردند و گفتند: تو معاف شدي.عبدالرحمان رفه، يك قطعه باغ داشت كه ملك شخصياش بود. تصميم گرفته بود كه آن را بين مردم نخاوله تقسيم كند، و گفته بود هر كه ميخواهد، من زمين ميدهم و تنها خواستم اين است كه ما را ببخشيد.به هر حال، باقي ماندن شيعيان در آن محله يك معجزه از پيامبر صلي الله عليه وآله . و ائمه عليهم السلام است. آنها كه ميگفتند اينجا محله شيعه است و بايد خراب شود، رفتند، اما شيعيان ماندگار شدند.
.
فصل پنجم : خاطرات متنوّع
.
. .
۵ / ۱خاطرهاي از سفر به اسپانيا«مسلمان شدن يك استاد مسيحي دانشگاه»در سال ۱۳۸۰ شمسي سفري به اسپانيا داشتم. در تاريخ ۱/۱۰/۱۳۸۰ به شهر كوردوبا (قُرطُبه) رفتم. شخصي به نام بلال(1)در اين شهر راهنماي ما بود. وي استاد دانشگاه بود و ۲۸ سال قبل، مسلمان شده بود. وي داستان اسلام آوردنش را براي ما تعريف كرد؛ داستاني بسيار جالب و آموزنده. از ايشان خواهش كردم اين داستان را برايم بنويسد. آنچه در پي ميآيد، متن نوشته او در پاسخ به اين سؤال است كه: چرا اسلام را پذيرفتيد؟من در درون خود احساس ناآرامي ميكردم و نميتوانستم هيچ فلسفه يا جنبش فلسفي يا سياسي را بپذيرم. اين نكته را هم بگويم كه چند سال بعد از مسلمان شدنم، همزمان با سفر امام خميني به پاريس، به اتفاق چند تن از دوستانم گروهي را براي سفر به پاريس و ديدار با امام تشكيل دادم، امّا به دلايل كاري موفق نشدم با آنها بروم و بار بعد كه رفتم موفق به ديدار امام نشدم.من كه به كار طراحي ساختمان (آرشيتكت) مشغول بودم؛ با طراحي ساختمان به شيوه آندلسي نيز آشنا شدم. ساختمان «الحمراء» در گرانادا (قَرناطه)، ساختمان «مدينة الزهرا»(2)در كوردوبا (قرطبه) و «القصر» (الكازار) در شهر سِويل را مطالعه كردم. از سازمان ميراث فرهنگي اسپانيا درخواست كردم تا مداركي را براي مطالعه طراحي ساختمان در الحمراء، مدينة الزهراء و القصر در اختيارم قرار دهند؛ امّا اين اسناد مرا اقناع نكرد.از اسپانيا به بروكسل (پايتخت بلژيك) رفتم و در آنجا نيز به كار طراحي ساختمان مشغول شدم. در بروكسل به من «مورو» (مسلمان تحقيرشده) ميگفتند. اصولاً در اروپا، اسپانياييها را مورو خطاب ميكنند. اروپاييها معتقدند كه اروپا در كوههاي «پيرنه» Pirineo (واقع در جنوب فرانسه و شمال اسپانيا) تمام ميشود و شبه جزيره ايبريا را كه شامل اسپانيا و پرتغال است در بر نميگيرد.من هميشه كتابهاي قديمي را ميخريدم و در تلاش بودم تا به اطلاعاتي درباره هنر اسلامي دست پيدا كنم كه فراتر از عكس و پوستر و اين چيزها باشد. روزي در سال ۱۹۷۴ ميلادي از يك كتابفروشي قديمي در بروكسل از احتمال وجود رساله دكتري درباره هنر اسلامي يا قواعد و ضوابط طراحي اسلامي، كه نويسنده آن يك شهروند عرب يا مسلمان باشد، سؤال كردم. او گفت كه وقت خودم را از دست ندهم؛ زيرا در اروپا هيچ علاقهاي نسبت به هنر اسلامي وجود ندارد و افزود: تمام تمدّن اسلامي از كتابي به نام قرآن استخراج شده و كليد رمز هنر و علوم اسلامي در همين كتاب است.من به خانه آمدم و به يكي از دوستانم به نام داريو فرناندز آلوارزDario Fernandeza Alvarez كه در شهر آلمريا در جنوب اسپانيا به كار وكالت اشتغال داشت، تلفن كردم و از او خواهش كردم تا يك نسخه قرآن برايم ارسال كند. او يك جلد قرآن براي من فرستاد. وقتي قرآن را باز كردم، اولين مطلبي كه خواندم، اين بود: «اين كتاب را فقط افراد پاك و مؤمن ميتوانند لمس كنند.»(3)اين جمله مرا تكان داد و به فكر وا داشت. به مدّت يك هفته با خودم فكر ميكردم كه اين جمله حامل چه پيامي براي من است. ميدانستم كه قرآن كتابي مقدس است كه بر پيامبر اسلام نازل شده است و در آن هيچ تناقضي وجود ندارد و برخلاف انجيل كه نُسَخ متفاوت و گوناگوني از آن وجود دارد، قرآن در همه جاي دنيا يكي است. پس از يك هفته تفكر به اين نتيجه رسيدم كه جمله مزبور به مفهوم آن است كه بايد هرگونه پيش ذهنيّتي را در باره اسلام فراموش كنم، هرگونه تفكر ماديگرايي مبتني بر طبيعت را كنار بگذارم و با صداقت و راستي جملات و آيات قرآن را مطالعه كنم. براي همين، تصميم گرفتم با اين نيّت قرآن را بخوانم. قبل از باز كردن قرآن، يك برنامه تلويزيوني تماشا ميكردم كه دكتر كوستو Costo (محقق فرانسوي) آن را تهيه كرده بود. به موجب تحقيقات وي يك موجود زنده دريايي به نام ماميفِرو Mamifero (ماموتها) كه شش پا بوده، در طول ميليونها سال، مسير تبديل شدن به ماهي را طي كرده است. پس از ديدن اين برنامه، قرآن را باز كردم و با اين جمله مواجه شدم: «حيات از آب پديد آمد.»(4)من شروع به خواندن قرآن كردم و هويت خود را بازيافتم؛ زيرا هر آنچه در قرآن ميخواندم مبتني بر عقايد و باورهايم بود و چيز عجيبي برايم نبود. لذا شروع به برقراري تماس با مسلمانان كردم و به اين ترتيب با يك جوان مراكشي آشنا شدم كه به تعميق هر چه بيشتر من در آشنايي با قرآن كمك زيادي كرد.من در مقطعي از زمان در مركز «هنرهاي زيبا» در پاريس تدريس ميكردم. در آن هنگام اكثر كساني كه در آنجا بودند آنارشيست يا كمونيست بودند، امّا من با عينك كاملاً متفاوتي به زندگي نگاه ميكردم و هنگامي كه با قرآن آشنا شدم آن را منبعي براي تعميق هر چه بيشتر يافتم. دليل آن هم اين بود كه تمامي تئوريهاي سياسي و مكاتب فلسفي از جهل افراد براي تسلّط فكري بر آنها سوء استفاده ميكنند، امّا قرآن اينطور نيست و فرد را دگرگون و متحوّل ميسازد و متناسب با آن نظم اجتماعي را نيز تغيير ميدهد. من ميديدم كه مسلمانان زندگي سادهاي دارند و با جامعه مصرفي همراهي نميكنند، بنا بر اين شروع به حضور در مساجد كردم. در بروكسل به مسجد نور ميرفتم. امام مسجد از شهر «طَنجه» در مراكش بود. او به من گفت كه بايد شهادتين را بگويم و ازدواجم را به صورت اسلامي انجام دهم. من در آن هنگام با يك زن هلندي زندگي ميكردم و از او صاحب دو فرزند بودم. امام مسجد نور به من گفت كه بهتر است يك نام اسلامي هم داشته باشم، آنها نام «بلال» را بر من گذاشتند. به تدريج شناخت بيشتري از اسلام به دست آوردم. با همسرم به اسپانيا آمديم و من او را به مسلمان شدن تشويق كردم؛ امّا او نپذيرفت و به هلند بازگشت و گفت كه ديگر به اسپانيا نخواهد آمد. من هم به او گفتم: من مسلمان شدهام و مسئوليت و مأموريتي را در آندُلُس براي خود قائل هستم و بايد به وظيفه خود در سرزمين مادريام عمل كنم. من با همسر هلنديام هيچ مشكلي نداشتم؛ اما او از اينكه شوهرش مسلمان شده بود، نزد دوستان و آشنايانش خجالت ميكشيد؛ زيرا آنها او را سرزنش ميكردند. در ذهنيت آنها، مسلمان شدن به معني پذيرش يك تفكّر جهان سومي بود و تحمل آن برايشان سخت است. اين نكته را بايد گوشزد كنم كه اگر من پيش از مسلمان شدنم با دنياي عرب آشنا ميشدم، هرگز مسلمان نميشدم؛ زيرا جاذبههاي مسلمان شدن را در من از بين ميبرد؛ امّا من مسلمان شدم و دريافتم كه اسلام، هيچ ارتباطي با اعراب و سران ستمگر و دستنشانده عربي ندارد و فهميدم كه بيشتر آنها منافقيني هستند كه از نام اسلام سوء استفاده ميكنند.در حقيقت، امت اسلامي وجود ندارد؛ بلكه طوايف جديدي در دنياي اسلام وجود دارند كه فاقد ايمان هستند. آنها مايلند غربي باشند؛ امّا نميتوانند، هر چند كه در نهايت، مانند غربيها زندگي ميكنند. آنها به لحاظ اقتصادي مانند يهوديان رفتار ميكنند، هر چند كه يهودي نباشند. آنچه كه به صهيونيسم بينالملل توان و نيرو ميبخشد، همين رفتار يهودي مآبانه است.پس از جدايي همسرم، به مراكش رفتم تا همسر مسلماني اختيار كنم. در آنجا نشاني چند دختر را به من دادند. آنها دختراني بودند كه ميخواستند در غرب زندگي كنند و هدف ديگري نداشتند؛ امّا من در جستجوي يك زن مؤمن و مذهبي بودم. در يك دهكده دورافتاده مراكش، يك دختر مذهبي را به من معرفي كردند و من او را به همراه مادرش ديدم. اين دختر _ كه اكنون همسر من و مادر دو فرزند من است _ فقط زبان عربي ميدانست و با زبان فرانسه و اسپانيولي آشنايي نداشت. خواهر اين دختر به من گفته بود كه او خواب ديده است مرد بيگانهاي براي ازدواج با او به اين دهكده ميآيد و خواب او تعبير شده است و به اين ترتيب، من با او ازدواج كردم. من اكنون از اين زن داراي يك پسر به نام «علي حمزه» و يك دختر به نام «فاطمه زهرا» هستم.از بلال پرسيدم: چرا نام پسرت را «علي حمزه» گذاشتي؟او گفت: من فكر ميكنم كه بايد تاريخ و گذشته خود را زنده نگه داريم. من هميشه گفتهام كه من به اسلام نگرويدهام، بلكه هويّت اسلامي خود را بازيافتهام. اجداد من مسلمان بودند و تحت فشار و زور، ناچار از اذعان مسيحيّت شدهاند. بنا بر اين، من از خاكستر «تصفيه نژادي» به دنيا آمدهام. بر همين اساس من به اسلام نگرويدهام، بلكه به اسلام بازگشتهام؛ زيرا اين سرزمين، متعلق به اسلام است.
.
1) .. بلال، نام اسلامي اميليو كيلس Emilio Quiles، مسلمان اسپانيايي مقيم شهر سِويل (اِشبيليه) مركز ايالت آندُلُس در جنوب اسپانياست. وي در هنگام ديدارمان بيش از ۷۰ سال سن داشت. همسرش به نام «توريا» مراكشي است و دو فرزندش علي و فاطمه نام داشتند.
2) .. مدينة الزهرا شهري است باستاني از روزگار خلافت اسلامي كه طي دهههاي اخير از زير خاك خارج شده و كارشناسان در حال بازسازي آن هستند.
3) .. آيۀ ۷۹ از سورۀ واقعه: (لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ).
4) .. اشاره به آيۀ: (وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ). (انبيا: ۳۰).
نام «علي حمزه» را براي پسرم بر اين اساس برگزيدم كه فكر ميكردم دو سردار بزرگ در صدر اسلام وجود دارد: يكي داماد پيامبر صلي الله عليه وآله و ديگري عموي پيامبر صلي الله عليه وآله و بر همين اساس، نام آن دو را بر فرزندم نهادم. اين سرزمين متعلّق به اسلام است و سرانجام به دامان اسلام نيز باز خواهد گشت، چه در دوره حيات پسرم باشد يا فرزندان او. هنوز بوي «الأندَلُس» (نام عربي اين منطقه) در اين سرزمين باقي است. بزرگترين مشكل آندُلُس در وضعيت كنوني، جهل تاريخي است كه مردم نسبت به ريشههاي خود دارند و هويت عظيمي كه آندُلُس از خود برجاي گذاشته است، قابل فراموش كردن نيست.
.
. .
. .
. .
. .
۵ / ۲خاطرهاي از سفر به آفريقاي جنوبي«ديدار با احمد ديدات»در سفري كه به آفريقاي جنوبي داشتم، در تاريخ ۲۱/۷/۱۳۸۳ (۲۶ شعبان ۱۴۲۵) همراه حجة الاسلام و المسلمين مرحوم محمدْ شريفِ مهدوي و حجة الاسلام و المسلمين سيد علي قاضي عسكر، در شهر دوربان، به ديدار آقاي احمد ديدات۱ رفتيم.وي يكي از چهرههاي سرشناس مسلمان اين منطقه و متخصص در مناظره در موضوع مسيحيت بود. جلسات مناظره وي گاه در استاديومهاي بزرگ ورزشي با حضور انبوهي از مسلمانان و مسيحيان برگزار ميشد. بدين سان، او سالها از اسلام در برابر مسيحيت دفاع كرد. هماكنون نيز نوارهاي ويدئويي مناظرات وي ديدني است.هنگامي كه ما به ديدار او رفتيم، حدود هشت سال از بيماري او در اثر سكته مغزي ميگذشت و او در بستر بيماري بود.اين ديدار براي من فوقالعاده جالب و آموزنده بود. به نظر من ارزش داشت كه انسان ساعتها طيّ طريق كند و به دوربان بيايد و از او درس مقاومت در زندگي بياموزد.پسرش ميگفت: «پدرم حدود هشت سال پيش سكته كرد و تمام بدنش از صورت به پايين فلج شد. ليكن بدن او احساس دارد، و اگر با دست، قسمتي از پا و بدن را فشار دهيم، متوجه ميشود. تمام علامتها از پايين بدن به مغز انعكاس دارد؛ ولي از مغز به بدن فرماني صادر نميشود. او در اين مدت غذا و آب نخورده، امّا بوي غذا را احساس ميكند. مواد غذايي خاصي از راه لولهاي ويژه، به معدهاش منتقل
.
ميشود، معده آن قدر قدرت دارد كه سرِ لوله پلاستيكي كه غذا را به آن منتقل ميكند هضم ميشود و هر ماه بايد لوله را عوض كنيم».هنگامي كه مشغول گفتگو بوديم، لحظاتي «حوّا» همسر سالخورده و فداكارش وارد اتاق شد. آقاي احمد ديدات تا چشمش به همسر باوفايش افتاد، حالش منقلب شد و اشك در چشمهايش حلقه زد. آرامش آموزندهاي بر احمد و همسرش حاكم بود.فرزندش در ادامه اين ديدار گفت: «مادرم هشت سال است كه به خاطر پرستاري از پدر، از خانه بيرون نرفته! او خواندن و نوشتن نميداند، ولي شبانهروز سه چهار بار به پدرم آمپول تزريق ميكند و روزي دو بار، او را ماساژ ميدهد. همين مراقبتها موجب شده كه بدن پدر زخم نشود. خوشبختانه درد هم ندارد و ما از اين جهت، خداوند را شاكر و سپاسگزاريم.با همه اين احوال، پدرم از همه اخبار دنيا آگاهي دارد، حتي آخرين اظهارات وزير خارجه ايران درباره موضوع هستهاي را شنيده است و دشواريهايي كه مردم ايران با آن روبهرو هستند را ميداند. روزنامهها را جلوي صورت ايشان ميگيريم، ميخواند، كتاب هم مطالعه ميكند».جالب توجه اينكه او با پلكهاي چشمش سخن ميگفت. بدين سان كه فرزندش اعداد را با سرعت ميشمرد تا به حرف مورد نظر پدر (طبق جدولي كه در اتاق نصب شده بود) برسد. وقتي به آن حرف ميرسيد، پدرش پلك چشم خود را حركت ميداد. او مجدداً اعداد را ميشمرد، تا به دومين حرف مورد نظر برسد، و همچنين تا حروف يك كلمه و بعد كلمات يك جمله تكميل گردد. طبيعي است كه اين گونه سخن گفتن، بسيار دشوار و طولاني است.نكته فوقالعاده مهم، اينكه او با اين حال و با همه مشكلاتي كه با آن روبهرو بود، باز هم از اسلام در برابر مسيحيت دفاع ميكرد. مبلّغان مسيحي با او ديدار داشتند و با او گفتگو ميكردند!فرزندش ميگفت: «پدرم با همين شرايط سختي كه دارد باز از اسلام دفاع ميكند. شب گذشته يك كشيش مسيحي كه سابقه مناظره با ايشان را داشت به اينجا آمد و به خيال خود ميخواست او را تحت تأثير قرار دهد و تبليغ مسيحيت كند. در ماه اكتبر نيز كشيش ديگري آمد و به پدرم گفت: ببين محمد با تو چه كرده است؟ قرآن نميتواند تو را نجات دهد؛ امّا اگر عيسي را خدا بداني، تو را نجات خواهد داد!پدرم بدون اين كه عصباني شود به وي گفت: كتابت را بخوان (نگفت: كتاب مقدّس را بخوان، بلكه گفت: كتابت را بخوان) باب نوزده، آيه سي از «سِفْرِ تكوين» تورات را بخوان. كتاب مقدّس، اينجا بود. دست او داديم و او آيات مورد اشاره را خواند كه: لوط، شراب نوشيد و سپس در حال مستي با دخترانش زنا كرد. دختران نيز از اين زنا حامله شدند و هر كدام پسري به دنيا آوردند كه نَسَب بعضي از انبيا، مانند: داوود و سليمان و عيسي، به آنان ميرسد.(1)كشيش پس از خواندن آيات ياد شده، آن چنان شوكه شد كه با عصبانيت از جا برخاست و به پدرم گفت: تو شيطاني! و سپس منزل را ترك كرد».باري، آرامش، وقار، ايمان و صلابت اين مرد واقعاً شگفتانگيز بود. من در برابر تحمّل، مقاومت و بزرگي او احساس كوچكي كردم، در يك جمله ديدار احمد ديدات در بستر بيماري، درس پايداري، مقاومت، رضا و سپاسگزاري خداي سبحان، و درس تلاش تا آخرين رمق براي ترويج اسلام بود.هنگام خداحافظي يكي از تأليفات خود را به من اهدا كرد و با اشاره پسرش و با كمك او با سر انگشت آن را امضا كرد، من نيز ترجمه كتاب اهل بيت در قرآن و حديث و كتاب كيمياي محبت به زبان انگليسي را به او اهدا كردم.در پايانِ اين ديدار، دست بر بازويش گذاشتم و هفت بار سوره حمد را تلاوت كردم و با حال خاصّي كه پيدا كرده بودم از خداوند متعال خواستم كه به او توفيق دهد با عقيده به مذهب اهل بيت عليهم السلام از دنيا برود، و با لطفي، زخم زبان مبلغ مسيحي را درمان كند.بعد خداحافظي كرديم و از منزل آقاي ديدات بيرون آمديم؛ ولي من تحت تأثير اين ديدار تا لحظاتي منقلب بودم و بياختيار اشك ميريختم.گفتني است آقاي محمد علي قانعزاده _ كه در آن تاريخ سفير ايران در پرتوريا بود _ از دعايي كه اينجانب در دل براي احمد ديدات كردم، خبر نداشت. ايشان را حدود يك سال بعد در بعثه مقام معظّم رهبري، در تهران ديدم. بدون مقدمه ماجراي عجيبي از ديدارش با احمد ديدات كه يك ماه قبل از وفاتش اتفاق افتاده بود را تعريف كرد. آقاي قانعزاده به تقاضاي اينجانب آن ماجرا را مكتوب كرد. متن نوشته ايشان خطاب به اينجانب چنين است: احتراماً به استحضار ميرساند در سال ۱۳۸۴ هنگاميكه براي اولين بار به ديدار آقاي شيخ احمد ديدات مبلّغ بزرگ اسلامي در شهر دوربان آفريقاي جنوبي رفتم بسيار متأثر شدم، بهگونهاي كه متحيّر بودم كه چگونه است كه يك عالم بزرگ اسلامي با اينهمه درد و رنج، روبهرو شده و مدت هشت سال است كه روي تخت خوابيده و تنها گوش، چشم و مغز وي فعال است. آرزو كردم كه هرچه زوتر شفا يابد.شيخ احمد در همان حال از من جوياي احوال آقاي سيد عبدالله حسيني (روحاني مقيم آفريقاي جنوبي) شد. من خبر سلامتي وي را به آقاي ديدات دادم و همان جا به آقاي حسيني تلفن زدم و گفتم آقاي ديدات جوياي احوالات شما هستند و ميگويند مدت زيادي است از شما خبري ندارند. وي گفت: سلام مرا ابلاغ كنيد و بگوييد من هماكنون در يمن هستم؛ ولي پس از بازگشت از يمن به ديدار ايشان خواهم رفت. مدتي پس از اين ديدار به آقاي سيد عبدالله حسيني گفتم كه بهتر است شما هر چه زودتر به ديدار ايشان برويد. من هم مايلم مجدداً به ديدار ايشان بروم و موضوعي را كه به ذهنم رسيده با ايشان مطرح كنم. آن موضوع اين است كه من فكر ميكنم چون
.
1) .. اين جملۀ آخر، مربوط به سلسلۀ نسب پدران عيسي عليه السلام است كه در انجيل (متّي: باب ۱؛ لوقا: باب۳) آمده است!
آقاي شيخ احمد ديدات براي اسلام زحمت كشيده، خداوند ميخواهد او را پاك از دنيا ببرد و احتمالاً سرّ اينكه در اين سالها به اين شكل افتاده شده است به خاطر اين است كه با وجود تبليغ براي اسلام، به اهل بيت عصمت و طهارت توجهي نداشته است و در صورتيكه اين مطلب به او گفته شود و وي تشيّع را اختيار كند، به زودي از دنيا خواهد رفت.آقاي سيد عبدالله حسيني اين فكر را پسنديد و در يكي از روزهاي سال ۱۳۸۴ به اتفاق هم و با آقاي قربانعلي پورمرجان، وابسته فرهنگي سفارت، به سمت شهر دوربان حركت كرديم. همانروز ضمن حضور در منزل آقاي شيخ احمد ديدات به او گفتم كه مطلب مهمي هست كه بايد به شما بگويم و بهتر است تنها باشيم. در بين راه قرار شد اين مطلب را آقاي سيد عبدالله حسيني به او منتقل كند. پس از اينكه ديگران، از جمله آقاي پورمرجان اتاق را ترك كردند، آقاي سيد عبدالله حسيني مطلب را به طور تلويحي بيان كرد؛ ولي اين جانب با مداخله به صراحت به آقاي شيخ عبدالله ديدات گفتم: شما براي اسلام زحمت زيادي كشيدهايد؛ ولي فكر ميكنم در طي اين سالها به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه وآله كمتوجهي كردهايد و احتمالاً چون خدا مايل است شما را پاك از اين جهان برده و به بهشت ببرد، بهتر است اين موضوع را قبول كنيد و براي اين تغيير عقيده هم شاهد بگيريد. در اينجا بود كه خودم به گريه افتادم و با تأكيد بر موضوع فوق كه با صراحت بيشتري عنوان كردم، به ايشان گفتم: اگر چنين كنيد، احتمالاً به زودي از رنج بيماري راحت شده، از دنيا خواهيد رفت.وي با حالتي تأثرآميز گريه كرد. البته اين حالت را ميتوانستيم در چشمهاي وي ببينيم؛ زيرا از نظر فيزيكي قادر به گريه كردن نبود. پس از اين پسرش را صدا زد و از طريق چشم و با رديف نمودن حروف اين جمله را به انگليسي به پسرش منتقل كرد: Thank you for your advaise؛ يعني از نصيحت شما متشكرم.
.
پس از اجراي اين وظيفه كه ناخودآگاه به ذهنم رسيده بود، همانروز دوربان را به مقصد پرتوريا ترك كرديم. حدود يك ماه بعد آقاي شيخ احمد ديدات دار فاني را وداع گفت. تصوّر اينجانب اين است كه آقاي ديدات شيعه شده بود و اين فيض را به همراه خود برد. شايد هم در طي اين سالها در درون خود در مبارزه بوده است و چون هزينههاي درمان وي، كه ماهيانه بيش از پانزده هزار دلار بود، توسط ديگران تأمين ميشد، نميتوانست و يا نميخواست اين موضوع را اعلام كند و يا همچنان كه گفتم در درون خود در مبارزه بود و احتياج به وسيلهاي براي اين تغيير عقيده داشت. اِن شاء الله كه ما وسيلهاي شده باشيم.محمد علي قانعزادهسفير جمهوري اسلامي ايران _ پرتوريا۱۱/۵/۱۳۸۵
.
. .
. .
. .
۵ / ۳خاطرهاي ديگر از آفريقاي جنوبي«مسلمان شدن يك كمونيست»در سفر به شهر دوربان، كه در تاريخ ۲۰ و ۲۱ مهر ۱۳۸۳ انجام شد، راهنما و راننده ما يكي از تجّار مذهبي و پرنشاط اين شهر به نام آقاي آزاد بود. او قبلاً كمونيست بوده و حدود ۲۳ سال قبل مسلمان شده بود. داستان مسلمان شدن وي و گرايش او به اهل بيت عليهم السلام شنيدني است كه او در هنگام رانندگي براي ما نقل كرد: من در جواني عضو «كميته جوانان كمونيست» افريقاي جنوبي بودم. پدر و مادرم نيز از مبارزين دوره آپارتايد (تبعيض نژادي) بودند كه در آن زمان دستگير و زنداني شدند. (در منزل آقاي آزاد، عكس پدر و مادرشان را كه يكي هنگام آزادي از زندان و ديگري هنگام دستگيري و انتقال به زندان گرفته شده بود، مشاهده كرديم).اما شعارهاي جديدي كه امام خميني در ايران مطرح كردند، مانند شعار «نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي» يا اظهاراتي از اين قبيل كه «اسلام بهترين دين است و بهترين قوانين را براي اداره زندگي بشر به جهانيان ارائه داده است» مرا به فكر وا ميداشت و آنگاه كه مشاهده كردم امام خميني در برابر دو قدرت شرق و غرب به تنهايي ايستاده و مقاومت ميكند و روز به روز راه براي او بيشتر باز ميشود، فهميدم جايگزيني بهتر از كمونيسم پيدا كردهام. در اوايل سالهاي ۱۹۸۰ ميلادي آنچه بيشتر در جهان مطرح بود، از يك سو امپرياليسم، و از سوي ديگر كمونيسم بود. ولي از زماني كه انقلاب اسلامي ايران اوج گرفت، تفكر و انديشه جديدي در كنار آن دو پيدا شد كه راه را براي بسياري از حقيقتجويان روشن ساخت.البته در آن زمان امكانات مطالعه براي تحقيق در مورد تشيّع و اسلام بسيار كم بود و من به ناچار در ابتدا به سوي وهّابيها گرايش پيدا كردم؛ چون در آفريقاي جنوبي كساني كه مدّعي اسلام و مسلماني بودند و در اين زمينهها نيز فعاليت داشتند همينها بودند. از اين رو در سالهاي ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱ ميلادي من با گروهي از وهّابي دوست شدم و رفت و آمد پيدا كردم؛ امّا وقتي از انقلاب اسلامي و ايران از آنها سؤال ميكردم به من ميگفتند كه دنبال ايرانيها نرو كه تو را گمراه ميكنند. همين نهي آنها نيز مرا بيشتر ترغيب ميكرد تا درباره انقلاب اسلامي تحقيق كنم. از اينرو با دفتر حفاظت منافع ايران در آفريقاي جنوبي صحبت كردم و تعدادي كتاب و مجلّه را كه از ايران ارسال شده بود، دريافت و مطالعه كردم. پس از مدتي تحقيق و مطالعه به حقانيت شيعه پي بردم و تشيّع را برگزيدم. از آقاي آزاد پرسيدم: آيا در عالم رؤيا هم در اين باره چيزي ديدي؟ پاسخ داد: آري. شبي در عالم خواب ديدم در سميناري كه وهّابيها تشكيل دادهاند شركت كرده و در كنار مولانا وَهْبي و جمعي از وهّابيها نشستهام. ناگهان امام خميني آمد و مرا صدا زد و فرمود: پيش من بيا و ديگر نزد مولانا وهبي نرو! من نيز برخاستم و نزد امام رفتم و به دنبال آن ارتباط خود را با وهّابيها قطع كردم.امام بارها به خواب من آمدهاند و نوعي پيوند روحي و معنوي ميان من و ايشان وجود دارد. در روز سوم ژوئن، وقتي به اتاق غذاخوري منزل رفتم تا غذا بخورم، ناگهان عكسي از امام خميني كه در آنجا روي ديوار زده بودم از ديوار جدا شد و روي زمين افتاد و من به شدت تعجّب كردم؛ امّا متأسفانه پس از چند ساعت از اخبار شنيدم كه امام خميني از دنيا رفتهاند.من خود را خدمتگزار اهلبيت پيامبر صلي الله عليه وآله ميدانم و به كمك خداوند در اين راه پافشاري خواهم كرد.
.
. .
۵ / ۴خاطرهاي از سفر به فيليپين«سرگذشت يك مبلّغ توانمند مسيحي كه مسلمان شد»در تاريخ ۴/۵/۱۳۹۰ براي شركت در همايش حج فيليپين، عازم اين كشور شدم. پس از برگزاري همايش، روز شنبه ۸/۵/۱۳۹۰ با هواپيما به شهر سيبو رفتيم. به دليل تأخير، هواپيما قدري از ظهر گذشته بود كه وارد سيبور شد. براي اداي نماز به مسجدي راهنمايي شديم، گفتند: دو ساعت قبل جمعيتي در مسجد منتظر ما بودند كه به علت تأخير هواپيما، ما نتوانسته بوديم در وقت مقرّر در مسجد حاضر شويم. در ميان جواناني كه به استقبال آمده بودند، چهره شخصي به نام استاد نجيب محمد رسول، جلب توجه ميكرد. او يكي از مبلّغين مسيحي بود كه پس از تحقيقات فراوان، اسلام را پذيرفته بود و در آن تاريخ، مسئول و مجري برنامه راديويي صوت الاسلام در شهر سيبور بود. وي حدود ده سال قبل ترور شده و چشمهاي او آسيب ديده و قسمتي از دستهايش نيز قطع شده است. او را فردي فوقالعاده تيزهوش و سخنوري توانا يافتم كه سرگذشتي بسيار شنيدني دارد. پس از اداي نماز ظهر و عصر به جماعت، همراه ايشان به رستوراني رفتيم. قبل از نماز، حدود يك ساعت با وي درباره علت مسلمان شدن او صحبت كردم، پاسخهاي او بسيار جالب و شنيدني بود. جالبترين قسمت سخنان او اين جملات بود: در مسيحيت كسي نبود كه بتواند به سؤالهاي من پاسخ دهد. وقتي با قرآن آشنا شدم، پاسخ سؤالهايم را در قرآن يافتم. پس از مسلمان شدن، منابع اهل سنّت را نيز پاسخگوي پرسشهاي خود نديدم و بدين جهت، مذهب اهل بيت عليهم السلام را اختيار كردم.سخنان او در بازگو كردن جاذبههاي قرآن بسيار جالب و هيجان انگيز بود. اين ديدار براي من آن قدر جالب بود كه به دوستان ميگفتم اگر سفر به فيليپين، جز ديدن آقاي نجيب محمد رسول و شنيدن سرگذشت او، ثمري نداشته باشد، سفرِ ارزشمندي است.گفتگوي اينجانب با ايشان ضبط شد. من از رايزن فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در فيليپين، آقاي حسين ديوسالار، خواستم كه متن آن به فارسي ترجمه شود. اين كار صورت گرفت. البته مواردي كه ابهام داشت و نيازمند توضيح و تكميل بود مجدداً به ايشان بازگشت و تكميل گرديد. متن كامل گفتگوي صورت گرفته با استاد نجيب محمد رسول به اين شرح است: نام اينجانب، نجيب محمد رسول است و در خانوادهاي مسيحي با احساسات عميق مذهبي متولد شدم. خانواده من ارتباط بسيار نزديكي با كليسا داشتند و جايگاه ويژهاي را براي آن قائل بودند. مادرم نيز يكي از خادمين كليسا بود. البته مادر، پدر و يكي از خواهرانم، به لطف خداوند و قبل از مرگ، به دين اسلام گرويدند.قبل از تشرف به اسلام گرايش ما به گروهي با عنوان ساباتيست Sabbathist بود كه در واقع، اشتراكي از عقايد مسيحيت و يهوديت را با ديدگاههايي از مذهب مسيحي پروتستان داشتند. من هفتمين فرزند خانوادهاي بودم كه به طور جدي در امور كليسا فعاليت داشتند و تلاش ميكردند تا من از همان كودكي اصول مذهبي، معنوي، اخلاقي و ارزشهاي كليسا در جامعه فيليپيني را آموزش ببينم. آنان به من به عنوان يكي از فرزنداني كه ميتواند تعليمات ديني و مذهبي را به خوبي بياموزد نگاه ميكردند و شايد دليل اصلي اين موضوع اشتياقي بود كه در كودكيام نسبت به دين و موضوعات مرتبط با آن داشتم. بنا بر اين زمان زيادي را براي آموزش مسائل مذهبي براي من صرف كردند تا مرا به يك رهبر ديني كليسا در آينده تبديل كنند. خانوادهام اين مهم را به انجام رساند. پدرم مرا به مدارس مذهبي مسيحي فرستاد، جايي كه ميتوانستم خود را با تعليمات ديني آموزش بدهم. من يك دوره پنج ساله را گذراندم و مبلغ مسيحي شدم تا با كليسا همكاري كنم، در واقع آرزوي والدين و اطرافيان من تا حدودي به تحقق پيوست. كار تبليغي من ادامه يافت و با گذشت ساليان ديگر و با مطالعات بيشتر، ديدگاهها و انديشههاي من نسبت به موضوعات مختلف مذهبي بيشتر شد.• درباره جايگاه خود در كليسا در دورهاي كه به عنوان مبلّغ فعاليت ميكرديد، توضيح بدهيد.زماني كه مسيحي بودم به دليل اختلافات و تفرقه جدي كه در كليسا وجود داشت به احياي جنبش ساباتيست پرداختم و به اين ترتيب به يكي از مبلّغان فعّال مسيحي و تقريباً كامل در اين زمينه تبديل شدم و تمام وقت خود را به كار تبليغات كليسايي از طريق راديوي كليسا و نوشتن مطالبي پيرامون عبادات دسته جمعي اختصاص دادم. اجراي مراسم مذهبي ازدواج، غسل تعميد و ديگر وظايف يك مبلّغ مذهبي را بر عهده گرفتم و اين كارها تا زماني ادامه يافت كه همه چيز با هدف خاصّي تغيير كرد.• به اين ترتيب بايد دانستههاي شما از مسيحيت و الهيات آن به لحاظ علمي در سطح خوب و مطلوبي باشد؟ من نوعي از الهيات مسيحيت را فرا گرفتم كه بر روي مطالعات با محوريّت شناخت مسيحيت متمركز بود و مرور كتاب مقدّس براي اين منظور در اولويت قرار داشت و مجموعهاي از آموزهها و مطالعات پيرامون خداوند، جوامع مسيحي و ديگر تعليمات معنوي و اخلاقي از زاويه نگاه انجيلي و آنچه بايد در عبادات جمعي مورد توجه قرار ميگرفت را شامل ميشد. لذا دانش من تا آنجا كه به الهيات مربوط ميشود، بيشتر بر روي مطالعات شناخت مسيحيت و برخي احكام اخلاقي و معنوي آن متمركز بود و به عبارت ديگر در اين زمينه مطالعات كافي انجام داده و به يكي از فعالان مذهبي مبدل شده بودم. • به عنوان يك مبلّغ مسيحي چه فعاليتهايي را انجام ميداديد؟در آن زمان فعاليت اصلي من به عنوان يك مبلغ مسيحي بر چند محور متمركز بود: وعظ و سخنراني در راديو، چاپ برخي نشريات و جزوات آموزشي، تعليم خانه به خانه و آموزش عملي تعاليم كليسا، تربيت و سازماندهي فعالان مذهبي و به طور خاص جوانان و ... . البته بايد اشاره كنم كه موضوع چاپ و توزيع انجيل در ميان گروههاي مختلف و حتي غير مسيحيان نيز از جمله اقداماتي بود كه به انجام ميرسيد، ضمن آن كه اقدامات جنبي ديگري همچون برنامههاي بهداشتي و پزشكي، دندانپزشكي و رفاه نيازمندان نيز در دستور كار ما قرار داشت. • از چه زماني از مسيحيت جدا شديد؟ چه فراز و نشيبي در اين مسير وجود داشت؟ و به چه ترتيبي اين اتفاق افتاد؟آخرين مأموريتي كه در مسيحيت به اينجانب واگذار شد در اوايل سال ۱۹۷۷ ميلادي بود كه تا حدود ۱۹۷۹ به طول انجاميد. در آن زمان برنامههاي راديويي كليسا در بحث با گروههاي مختلف ديني به اينجانب واگذار شد. براي انجام اين بحثها مشكلي براي ارتباط با ديگران نداشتم، همين نقطه آغازين جدايي من از مسيحيت بود، چرا كه زمينه آشنايي من با اسلام را فراهم كرد.در اواخر سال ۱۹۷۸ ميلادي تحقيقات خود درباره اسلام را به منظور تبليغ بهتر مسيحيت در بين مسلمانان، به طور جدي آغاز كردم و به بسياري از حقايق اسلام دست يافتم. براي تكميل اين اطلاعات از منابع مختلف درخواست كتاب و منشورات كردم تا يافتههاي بيشتري را به دست بياورم. در اين مقطع زماني هنوز تصميم و نيتي براي مسلمان شدن نداشتم، بلكه به دنبال اطلاعات بيشتر و تكميلي در اين زمينه بودم تا بهتر در مسير تبليغ بهويژه براي مسيحي نمودن مسلمانان در جامعه فيليپين اقدام كنم. نكته بسيار جالب در اين دوره اين بود كه در مدت دو سالي كه در زامبوانگا بودم بيشترين تأمل و توجه من بر اين مهم متمركز شده بود كه چرا در اين مدت حتي يك نفر مسلمان، مسيحي نشده است. بعد به خود پاسخ ميدادم: ممكن است تعليمات ما فاقد نكته و مطلبي باشد كه مسلمانان براي گرويدن به مسيحيت به آنها تمايل دارند و براي همين اين تبليغات اثر نميكند و در نهايت مسيحي نميشوند. براي رفع اين مشكل به دنبال اين بودم كه نوع نگاه و تفكر مسلمانان را بشناسم تا نقطه قوتي براي تبليغ بهتر دين مسيحيت بيابم. براي اين منظور بايد پايههاي ذهني، فكري و تحليلي آنها را مييافتم تا برداشتها و نقطه نظرات آنها را بهتر تحليل ميكردم و به اموري كه ممكن است در فكر يا ذهن چنين افرادي باشد آشنا ميشدم. در مجموع بايد ميفهميدم كه اسلام چيست تا بتوانم راهي براي دعوت مسلمانان به مسيحيت بيابم. به همين منظور به مطالعه متون اسلامي گرايش پيدا كردم. از جزوات و كتب مختلف آغاز كردم تا به قرآن كريم رسيدم. پس از مطالعه قرآن زندگي من دگرگون شد؛ زيرا آنچه در قرآن يافتم كاملاً با آنچه از كتاب مقدس آيين مسيحيت و آموزههاي آن ميدانستم متفاوت و بسيار شگفتانگيز بود. • با توجه به اين توضيحات ميتوان چارچوب كلّي دليل تشرّف شما به اسلام را فهميد، اما به طور دقيقتر در اين زمينه توضيح بدهيد.در درجه اوّل من در مسيحيت سر در گم بودم؛ زيرا در اين آيين، شعبات و زيرمجموعههاي متعددي وجود دارد. تعداد ديدگاهها و شعبات مختلف آنها در فيليپين، چه در ميان كليساي كاتوليك و چه در پروتستان، نزديك ششصد نوع است، هر چند كه به چهار گروه عمده (يعني كليساي مستقل فيليپين، مسيحيان مارانوييد، كاتوليك كوپتيك و مسيحيت اورتدكس _ كه به تازگي به آنها پيوسته است _) تقسيم ميشوند و خود را متعلّق به مسيحيّت كاتوليك جهاني محسوب ميكنند. با توجه به آنچه در مورد اسلام و تفكرات موجود به دست آوردم به مرور نياز به تفكر اسلامي در مغز من خطور كرد و به اين نتيجه رسيدم كه بايد در مورد اين دين مطالعاتي انجام دهم. احساس كردم بايد در مورد فلسفه اسلام، الهيات و نگاه مسلمانان در زمينههاي مختلف اجتماعي، فردي، ارزشها و بسياري از موضوعاتي كه در رابطه با اسلام است مطالعه كنم. در همين زمانها و به تدريج تفاوتهاي عمدهاي را ميان آنچه از گذشته درباره اسلام در ذهن داشتم با آنچه به مرور به دست آوردم، مشاهده كردم. در واقع آنچه در زمان تحصيل در ارتباط با اسلام به ما ارائه ميگرديد با آنچه كه در اين مداقه و مطالعه ياد گرفته بودم، تفاوتهاي زيادي داشت. به تعبير ديگر، در آموزشهايي كه ما در كليسا ديديم، اسلام در شكل واقعي آن ارائه نميشد. نكته مهمي كه در آموزشهاي ارائه شده از سوي كليسا اهميت داشت اين بود كه حتي به ما كه محصلان علوم كاتوليكي بوديم چهره واقعي اسلام ارائه نميشد، چه رسد به ديگر جوانان مسيحي كه بخواهند در باره اسلام به طور گذرا اطلاعاتي داشته باشند. به هر حال بر اساس تحقيقات مختلف و متنوعي كه در باره اسلام داشتم، به اين نتيجه رسيدم كه سه مطالب اساسي در تعليمات اسلامي گنجانده شده، كه به نظر من پايه اوليّه و نخستين دين محسوب ميشود: اوّل: تعليم يگانگي محض خدا در اسلام: زماني كه سرگرم تحصيل الهيات مسيحيت بودم مجاب نميشدم كه سه وجود در يك نفر باشد؛ يعني همان تثليث. با اين كه در آن زمان هم باور اين موضوع برايم مشكل بود، اما بايد آنچه استادان به ما ياد ميدادند را به گونهاي هضم ميكرديم، حتي اگر منطق محكمي نداشت و در باطن هم با آن مخالف بوديم. زماني كه شروع به مطالعه اسلام كردم متوجه شدم كه آنچه در اسلام «خدا» ناميده ميشود، واقعاً يگانه مطلق است، لذا اين همان ديني بود كه به دنبال آن بودم؛ يعني يگانگي مطلق، تنها يك خدا كه بدون آغاز و بدون پايان است و اوست كه خدا ناميده ميشود و اوست كه تنهاست و همه مخلوقات آفريده اويند؛ اين همان خدايي بود كه من به دنبال آن بودم و او را در اسلام يافتم.دوم: جهاني بودن تعليمات اسلام: يعني اسلام دين توأم با تبعيض نژادي و يا طايفهاي نيست. زماني كه در گروه ساباتيست كاتوليك بودم، عقيده ما بر اين بود كه ما تنها مردم منتخب خداوند هستيم و خداوند نيز مال ماست، لذا خدا براي نژادي خاص و دين نيز ويژه نژادي خاص بود، كه من به چنين برداشتي عقيده نداشتم؛ چرا كه دين بايد جهاني باشد و نبايد به گروه يا نژادي خاص تعلق داشته باشد. شما وقتي سوره فاتحه را قرائت ميكنيد، ميبينيد كه بر سپاس از خداي عالميان، خداي همه، نه خداي قبيلهاي خاص بلكه خداي تمامي مخلوقات تأكيد دارد. به خود گفتم: اين همان چيزي است كه من به دنبال آن بودم؛ يعني خداي همگان، نه خداي قبيله، نژاد و مليت خاص و او رب همه مخلوقات است. آنچه برايم مشخص شده، اين است كه وقتي سخن از عالميان ميشود تنها به مخلوقات در كره زمين محدود نميشود، بلكه عالم ما ميتواند يكي از ميليونها عالمي باشد كه در جهان موجود است. اين جملات در قرآن شگفتانگيز و بينظير است و اين همان بود كه به دنبالش بودم. لذا من به وحدانيت خداوند و جهاني بودن دين او معتقدم. سوم: جامع و كامل بودن اسلام: به اين معني كه آنچه انسان نياز دارد در اين دين هست. در دين مسيحيت ما تعليماتي پيرامون كليسا داريم و همچنين تعليماتي در باره سياستهاي «قيصر» كه در واقع همان جدايي دين از سياست و دولت است. امّا وقتي به اسلام مينگريم آن را كامل مي يابيم و من اين دين را كامل يافتم؛ چون هر آنچه در حوزههاي مختلف بخواهيد، در آن وجود دارد؛ جامعهشناسي بخواهيد در آن يافت ميشود، اقتصاد بخواهيد وجود دارد، از فقه بخواهيد بدانيد ميتوانيد بيابيد، علم در آن هست، سياست به روشني وجود دارد، فرا روانشناسي بخواهيد اينجاست و در مجموع هر چه نياز داشته باشيد در آن هست.به اين مهم زماني يقين كردم كه در قرآن جملهاي با اين مضمون خواندم كه: «دين كامل نزد خدا اسلام است»(1)و يا در آيه ديگري ميگويد: «اگر ديني به جز اسلام طلب كنند، هرگز توسط او در جهان ديگر پذيرفته نيست و جزء خاسران خواهيد بود»(2)و خداوند سبحان در آيه ديگري ميفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم و اسلام را براي شما برگزيدم»(3)لذا چنين ديني جامع و كامل است و هيچ چيز ديگري نبايد به آن افزود. به توجه به اين سه اصل اساسي، باور كردم كه اسلام دين بر حق است؛ يعني دين يكتاپرستي، جهاني و فراگير. البته توجه كنيد اين تنها سه مورد از اصول اساسي اسلام است كه برشمردم نه همه آنچه در اين دين بزرگ و بينظير يافت ميشود. آنجا بود كه اسلام را پذيرفتم و به اين ديدگاه ايمان دارم كه ديني راستين است. • شايد كمي براي شما بيان آن سخت باشد، اما لطفا براي ما از تأثيرات قرآن بر خود بگوييد؟قرآن بر من اثرات بسيار زيبايي داشته است. اوّلين باري كه با قرآن آشنا شدم هنوز زبان عربي را نميدانستم و تنها متن انگليسي آن را خواندم. هنگامي كه قرآن را كلمه به كلمه، جمله به جمله، آيه به آيه، متن به متن و مفهوم به مفهوم به دقت بخوانيد آن وقت جاذبههاي قرآن خود را نشان ميدهد و مانند اين است كه قرآن با شما سخن ميگويد و ذهن و قلب شما را شيفته خود ميكند. گويي قرآن شما را ميشناسد و فكر شما را ميخواند. هنگامي كه شروع به مطالعه عميق قرآن كردم حقيقتاً مجذوب آن شدم. وقتي مطلب به مطالب پيش رفتم، احساس كردم ذهنم روشنتر و قلبم فراختر ميشود. در چنين زمانهايي نميتوانستم جلوي جاري شدن اشكهاي خود را بگيرم. آن زمان فهميدم كه قرآن كتابي است كه قوياً مرا جذب ميكند و از طريق قلب با من سخن
.
1) .. آل عمران، آيۀ ۱۹: (إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ).
2) .. آل عمران، آيۀ ۸۵: (وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلاَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ).
3) .. مائده، آيۀ ۳: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا).
ميگويد. دانستم كه اين كلمات، كلمات انسان نيست، حتي متن انگليسي قرآن كريم نيز مرا جذب ميكرد.آيات قرآن همگي درس است. وقتي كه در باره بهشت ميفرمايد و شما را به اعمال نيك فرا ميخواند تا به بهشت برين دست يابيد، يتيمان را پناه دهيد، آنها را اطعام كنيد، نماز به جاي آوريد و به نيازمندان كمك كنيد، همگي از امور اساسي در دين محسوب ميشوند كه شنيدن آن اشك را بر چشمان من جاري ميكند؛ زيرا اينها همان مفاهيمي هستند كه من به دنبال آنها بودهام. در قرآن به آيات ديگري هم ميرسيم كه از تاريخ مردمي ميگويد كه عذاب الهي بر آنها نازل شد. صحبت از قوم عاد، ثمود، نوح، فرعون و ديگر اقوام مطرح ميشود كه همگي آنان عبرت آموز است و درسهايي از گذشته برايمان دارد تا بفهميم كه چه كارهايي بايد انجام دهيم يا ندهيم؛ زيرا آنها تمدنهاي گذشته بودند، مردمي بزرگ در گذشته كه نه تنها ايمان نداشتند، بلكه عليه پيامبران خود گام بر داشتند، آنها حتي تا آنجا پيش رفتند كه پيامبران را مثله كردند. لذا به خاطر آنچه انجام دادند به شدت مجازات شدند. بر من عيان شد كه انسانها بايد عمل صالح انجام دهند. بايد به اين حقيقت ايمان كامل داشته باشيم كه زندگي اين جهان، زندگي ابدي نيست، موقتي است و ما در اين جهان براي مدتي طولاني باقي نميمانيم. قرآن به ما آموخته است كه اين زندگي موقتي است. خداوند توصيه ميفرمايد كه مؤمنان بايد كارهاي نيك هر چند كوچك را انجام دهند كه براي آنها پاداشي است و در مقابل از هر كار بدي بپرهيزند، هر چقدر هم كه كوچك باشد، براي آن تنبيهي هست. اين جملات براي اثبات عدالت پروردگار كفايت ميكند. در واقع اين بيان قرآن توصيهاي كامل است كه ذهنيت مرا از الهياتي كه در مسيحيت به عنوان مبلغ مسيحي آموخته بودم تغيير داد. براي من قرآن بسيار جذاب است و ديد، ذهن و نگاه مرا تغيير داده است.در گذشته بر اين عقيده بودم كه خداوند مساوي تثليث و تثليث برابر وحدانيت است و اين در حالي است كه قرآن ميفرمايد: «هيچ چيز قابل مقايسه با او نيست». اين گفتار به ويژه در سوره اخلاص بيان ميشود كه: «بگو او خداي يكتاست، آن خدايي كه از همه بينياز و همه عالم به او نيازمند است، نه زاده است و نه زاييده شده و نه هيچ كس مثل و همتاي اوست»(1). لذا ديدگاههايي كه خداوند را صاحب فرزند ميدانند و براي او پدر يا فرزند در نظر دارند، همه مردود هستند.در باور و فلسفه يونانيان عقيده بر خدايان و الههاي مختلفي است؛ خداياني كه به زمين ميآيند. من به اين مطلب عقيده ندارم؛ زيرا با قرآني مأنوس شدم كه همه ذهنيات، ديدگاهها، تحليلها و هر چيز ديگري در باره دين و خداوند را در من تغيير داد. • شما در ابتدا به اهل سنت گرايش پيدا كرديد و سپس به مكتب اهل بيت عليهم السلام مشرف شديد. چگونگي و زمان اين تغيير را توضيح بدهيد.در فيليپين اكثريت مسلمانان سُنّي هستند. لذا آشنايي اوّليه من با اسلام از طريق اهل سنّت بود. زماني پيش آمد كه من سفرهاي متعددي به ليبي، امارات متحده عربي، عربستان و بسياري از كشورهاي اسلامي داشتم و به تبادل نظر با ديگران پرداختم. وقتي متوجه شدم مذاهب ديگر اسلامي نيز وجود دارند، شروع به تحقيق عميق در اين زمينه كردم. البته قبل از آن هم مايل بودم در باره برادران مسلمان ديگر بدانم، امّا اشتياقي نداشتم تا در مورد اهل البيت عليهم السلام بدانم. تقريباً بيشتر مذاهب اسلامي؛ از جمله مالكي، حنبلي، شافعي، جعفري و... را مورد مطالعه قرار دادم. زماني كه به مذهب جعفري رسيدم به نظرم رسيد كه مذهبي منطقيتر است. بعدها دريافتم اين مهم مديون تعاليم اهل بيت پيامبر صلي الله عليه وآله است و معناي امامت را در آنجا دريافتم؛ مقولهاي كه نميتوان آن را از تعليمات اسلام و جهان اسلام جدا كرد و لذا جهان اسلام بدون آن با مشكلات عديدهاي روبروست و
.
1) .. سورۀ توحيد: (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ).
تنها مكتب تشيّع است كه آن را به اين گونه در خود دارد و به راستي اين راه درستي است.مسئله ديگر اين كه به اعتقاد من باب اجتهاد بسته نيست. زماني كه با اهل سنت صحبت ميكني ميگويند: تنها مذهب، مذهب امام مالك است. در اين ارتباط بايد اين سؤال را مطرح كرد كه او صدها سال پيش از دنيا رفته، امّا برداشتهاي او از مذهب، هنوز توسط اهل سنت پيروي ميشود. براي خود من اين سؤال مطرح است كه: آيا آن عقايد كهنه نشدهاند؟ ما بايد امام و مرجع حاضر داشته باشيم تا قرآن را براي ما تفسير كند و من اين را فقط در مكتب جعفري يافتم و از آن زمان به بعد از اهل سنت به سوي مكتب جعفري كه همان اهل البيت عليهم السلام است گرويدم. آن زمان، مصادف با جنگ ايران و عراق در حدود دهه ۸۰ ميلادي بود. زمان دقيق آن را به خاطر ندارم ولي به نظرم ميرسد كه بين سالهاي ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸ ميلادي باشد.• چه عامل و يا عواملي موجب گرديد كه از مذهب اهل سنت به مذهب اهل بيت عليهم السلام گرايش پيدا كنيد؟مذهب خويش را به اين دليل به مذهب اهل البيت عليهم السلام تغيير دادم كه به آن اعتقاد پيدا كرده بودم و همان گونه كه گفتم امامت و رهبري در اسلام را بسيار مهم ميدانستم. قرآن نيز در اين باره به ما دستوراتي را ميفرمايد. موضوع داشتن «امير» در مكاتب مختلف داراي اهميت است و كدام مكتب اين گونه ميتواند بيش از هزار و چهارصد سال عقايدي را داشته باشد و براي موضوعات مختلف و متنوع متناسب با زمان راهكار ارائه نمايد. در زمينه باب اجتهاد نيز اگر به كشورهاي قاره افريقا، خاورميانه، كشورهاي حوزه خليج فارس و آسياي مركزي بنگريم، تنها يك كشور است كه خالصانه بر امر امامت استوار مانده است. وقتي به خاورميانه مينگريم حكومتهاي سلطنتي ميبينيم، همان سيستمي كه صلاحالدين داشت يا برخي ديكتاتورها را مييابيم كه يا به روش سوسياليستها عمل ميكنند و يا عقايد دمكراتيك يونان و يا جمهوري ايتاليايي دارند. برخي از آنان حتي عقايد ماركس و انگلس را دارند و برخي نيز بر عقايد آدام اسميت هستند كه به نظر من نبايد مسلمانان از آنها پيروي كنند؛ زيرا اين عقايد پرورده دست بشر است و مانند دين ومذهب ما كامل نيست، آنچه توسط خداوند سبحان بيان شده بر اساس فطرت بشر است نه آفريده و زائيده افكار بشر است. لذا، مذهب خود را از اهل سنت به اهل البيت عليهم السلام تغيير دادم.• از تجربيات معنوي و احساسات روحاني خود در اين مدت بگوييد. نميدانم آيا فردي را ميشناسيد كه تجربيات معنوي زيادي داشته باشد و برخي از موضوعات را در مسير تكامل بينش با تمام وجود احساس كرده باشد؟ من خود اين تجربه را كردهام. وقتي نماز ميخوانم به خصوص نماز در شب تجربيات عجيبي را حس ميكنم. وقتي در برابر خداوند متعال به نماز ميايستيم نه تنها جسم و جانم به لرزه ميافتد، بلكه احساس ويژهاي به من دست ميدهد، مانند آن كه چيز بسيار شگفتانگيزي ميبينم. زماني ميرسد كه وقتي نماز ميخوانم، نورهايي را در برابر خود ميبينم. گاهي احساس ميكنم كسي مرا لمس ميكند و آن وقت است كه بدنم به لرزه ميافتد. تجربيات قابل توجهي نيز در رؤياهاي خود داشتهام. شايد بنده جزء افرادي باشم كه رؤياهاي زيادي را تجربه كردهاند. در برخي موارد تنها به رؤيا ختم نشده، بلكه چيزهايي را به چشم ديدهام كه در آينده محقق شدهاند. من چنين تجربياتي را در زندگي خود زياد داشتهام و اينان عواملي هستند كه به من اشتياق نماز و دعا در نيمههاي شب تا طلوع فجر را ميدهد. زماني كه خيلي خسته هستم اعمال عبادي را انجام نميدهم، بلكه وقتي خسته نيستم نماز، دعا و ديگر اعمال را براي توكل و عبادت خداوند انجام ميدهم. در بيست سال گذشته اين گونه تجربيات مرا به سوي معنويت بيشتر سوق داده است، البته تمام اينها در من به عنوان يك فرد عادي تجلي يافته است.• برخي از اين تجربيات را ميتوانيد بيان نماييد؟اين تجربيات غالبا در عالم رؤيا اتفاق افتاده و يا زماني كه نگاه من بر روي موضوعي گشوده شده است. به خاطر ميآورم روزي در رؤيا، خود را در يك خط ساحلي ديدم كه صدايي از من خواست جلوتر بيايم. در طرف ديگر دريا كوهي شيشهاي ديدم كه بسيار زيبا و كريستال مانند بود، امّا به خاطر آب دريا نميتوانستم عبور كنم. صدا به من فرمان داد بيا و روي آب راه برو. به خودم گفتم چرا رفتن روي آب را آزمون نكنم و اگر هم كار به شنا كردن برسد كه به هر حال به آنجا خواهم رسيد. لذا حركت كردم و وقتي اولين قدم را با نام (بسم الله الرحمن الرحيم) برداشتم با تعجب ديدم آب ديگر مايع نيست، بلكه جامد است. به راه رفتن ادامه دادم در حالي كه سنگهاي كف آب را ميديدم كه از كريستال بودند و تمام دريا هم كريستال بود. من توانستم به آنجا كه كوه كريستال بسيار درخشاني بود برسم. شور و شوق عجيبي در من ايجاد شد و زماني كه از خواب بيدار شدم چشمانم پر از اشك بود. در رؤياي ديگري، روزي آفتابي و بسيار گرم در تابستان را ديدم كه به ناگاه باران شديدي آغاز شد. در اين شرايط بايد براي موضوعي از خانه خارج ميشدم. مسيري را كه آب باران در آن روان بود دنبال كردم و وقتي به ميانه راه رسيدم، كوزهاي را ديدم كه به جاي آب مملو از الماسهاي درخشان بود. آن را برداشتم و همه آناني كه در اطراف من بودند فرياد شادي سر دادند. من از آنها خواستم تا در صف بايستند و به همه آنها الماس دادم. هر بار كه يك نفر براي گرفتن الماس به من نزديك ميشد، من در چهره او انعكاس نور و درخشش ويژهاي ميديدم. از خواب بيدار شدم. در عالم واقع هنوز اين صف و الماس دادن را به روشني ميبينم؛ علاقهمندان، به من نزديك ميشوند تا من گوهرهاي ارزشمند تعاليم اهل بيت عليهم السلام را به آنان بياموزم. بار ديگر در رؤيا مردي را ديدم كه لباسهاي خاص جواهر نشان شبيه به جُبه پادشاهان پوشيده بود، مانند لباسهايي كه سلاطين گذشته ميپوشيدند. به من نزديك شد و دست خود را روي شانه راست من قرارداد و با من به اتاقي وارد شد. اتاق بسيار بزرگ و وسيعي بود. او مرا به داخل اتاق برد و به جايي رسيدم كه پردههايي در آن آويزان بودند. به من گفت: روي صندلي بنشين. صندلي بسيار زيبا و ويژهاي بود. همان طور كه نشسته بودم، با تعجب به چهره او نگاه ميكردم. مردي آراسته، قدي بلند، قوي هيكل و نيرومند، با محاسني پر پشت و نوعي دستار بر سر بسته بود كه قبل از آن در هيچ كجا نديده بودم. همان گونه كه با تعجب نگاه ميكردم به نظرم رسيد كه ممكن است رسول خدا صلي الله عليه وآله باشند، امّا بعد گفتم نه ممكن است نباشند و خود ايشان به من خواهند گفت. ايشان همچنان حرفي با من نميزدند تا اين كه دست راست خود را بالا برد و من مشاهده كردم كه پردهها باز شدند و نوري از آنجا به اطراف درخشيد. افرادي كه آنجا بودند خطاب به من گفتند: برخيز، برخيز. من بلند شدم و شادمانه به آنها كه دورتر از من بودند نگاه كردم. صدايم زدند كه به سوي آنان بروم و من نزديكتر رفتم. پلههايي در آن طرف وجود داشت كه از من خواستند بر روي آن پلهها بروم و من اولين پله را رفتم. باز اشاره كردند بعدي و من گام دوم را برداشتم و همين طور ادامه پيدا كرد تا بر روي پله دوازدهم ايستادم و از من خواستند كه سخن بگويم. گفتم: چه بايد بگويم؟ اشاره كردند كه صحبت كن و من شروع به صحبت با اين جملات كردم كه: اَشهدُ اَنْ لا اله الا الله، اَشهدُ اَنَّ مُحمداً رسول الله... .به ناگاه نورهايي شروع به درخشيدن كردند و من احساس كردم كه تمام وجودم در نور فرو رفته و اشك ميريختم و از خواب برخاستم. در بيداري باز هم از آنچه در عالم رؤيا ديده بودم گريه كردم.• در مورد حادثه ترور و موضوعات مرتبط با آن و انگيزههاي آن توضيح بدهيد.حادثه ترور اينجانب در شهر داوائو در ۲۹ اكتبر سال ۲۰۰۱، كمي بعد از واقعه مركز تجارت جهاني در يازده سپتامبر رخ داد. بعد از انفجار برجهاي دوقلوي شهر نيويورك، در يكي از برنامههاي راديويي خود كه به طور زنده پخش ميشد، سؤالات مختلفي را در زمينه علتهاي به وجود آمدن اين حادثه مطرح كردم؛ از جمله مرخصي دسته جمعي كليه كارمندان يهودي مركز جهاني در روز حادثه. همچنين اقدامات حساب شده آمريكا در اين حادثه را، پيش زمينه حمله به افغانستان براي تنگتر كردن حلقه محاصره جمهوري اسلامي ايران تحليل كردم. به فاصله كوتاهي اين سخنان در محافل و مجامع مختلف شهر سيبو مطرح شد. همين سخنان را در گردهم آيي ديگري بيان كردم و بعد از آن در اتاق هتل محل جلسه استراحت كوتاهي كردم. فرد ناشناسي مراجعه كرد و گفت: استاد! گروه ما تصيم گرفته هديهاي را به پاس خدمات و سخنرانيهاي شما به جناب عالي اهدا كند. بعد از آن تنها به ياد ميآورم كه هديه را باز كرده و با نور و صداي مهيبي مواجه شدم و هنگامي كه به هوش آمدم روي تخت بيمارستان بودم. در اين حادثه انگشتان دست راست و بينايي دو چشم خود را از دست دادم.البته اين براي اولين بار نبود كه تهديد و يا مورد سوء قصد قرار گرفته بودم و تا آن روز تقريباً از پنج سوء قصد جان سالم به در برده بودم. به طور مثال يك بار ديگر هم هنگام اجراي برنامه راديويي از پنجره استوديو مورد سوء قصد قرار گرفتم و فردي با طپانچه مرا مورد هدف قرار داد كه به خواست خداوند، ضارب _ كه بعدها مشخص شد متعلق به نيروهاي مسلح فيليپين است _ ناكام ماند. همين واقعه محبويت مرا در ميان شنوندگان دو چندان كرد و در عين حال بر تهديدات مداوم تلفني و نامهاي نسبت به من افزود كه هيچ يك نتوانست بر فعاليتهاي من اثر بگذارد.در باره انگيزههاي ترور برخي معتقدند كه افراد و گروههايي هستند كه علاقهمندند صداي مرا خاموش كنند. به هر حال در آن زمان و بعد از بحثها و گفتگوهاي گستردهاي كه با برخي از برادران مسلمان در شهر كاگايان داشتم، كه بسيار موفقيتآميز هم بود، به داوائو آمدم و آن حادثه رخ داد. البته ميدانم كه جان من در دست انسانها نيست، بلكه در دست خداوند تبارك و تعالي است. وقتي او بخواهد و پيمانه سر آيد، چه كسي ميتواند بگويد نه؟ و هنگامي كه بخواهد زندگي طولانيتري داشته باشي، چه كسي ميتواند بگويد نه؟ هيچ كس! لذا به درگاه خداوند سبحان نيايش مي كنم كه اگر آنچه بر عهده من گذاشته شده را انجام دادهام، آماده هستم كه بروم و اگر خداوند ميخواهد كه من هنوز براي دين و اسلام تلاش كنم، با تمام توان كار و تلاش خواهم كرد. فعاليت و تلاش در راه خدا را بايد تا زماني كه زنده هستيم ادامه دهيم و آن وقتي هم كه مشيت خداوند برمرگ باشد گريزي از آن نيست. • در باره فعاليتهاي ديني خود بفرماييد.در حال حاضر، به طور معمول به كار «دعوت» اشتغال دارم، ضمن آن كه ما يك برنامه راديويي داريم كه هر شب از ساعت ۶: ۴۵ الي ۷: ۲۰ پخش ميشود. تجربيات سالهاي متمادي در اين زمينه مرا بر آن داشت كه بنياد صوت الاسلام را با هدف تهيه برنامههاي پر بار اسلامي براي پخش در راديو D.Z.R.M. شهر سيبو (دومين شهر بزرگ فيليپين) تأسيس نمايم كه برنامه مذكور نيز به خاطر ارتباط دوجانبه و تنگاتنگ با شنوندگان با موفقيت روبرو گرديد. برنامههاي سخنراني عمومي در يكي از ميادين شهر سيبو هم داريم. در بسياري از نقاط سيبو و مراكز علمي از جمله دانشگاه ساوت وسترن، دانشگاه سان كارلوس و يا به عنوان ميهمان برنامههاي تلويزيوني پرسش و پاسخ و برنامههاي ديگر دعوت به اسلام شركت ميكنم، ضمن آن كه در زمينه ترجمه و چاپ قرآن و برخي كتب مذهبي فعاليت كردهام كه ادامه دارد. براي تبليغ اسلام و اهل بيت عليهم السلام به شهرهاي ديگر هم سفر ميكنم.• شما قرآن كريم را به زبان «سيبوانا» نيز ترجمه كردهايد. در اين باره توضيح بفرماييد.همان گونه كه ميدانيد گرايش به اسلام به ويژه در منطقه سيبو براي افرادي كه به زبان سيبوانا در منطقه ويساياس صحبت ميكنند، زياد بوده است و تعداد مسلمانان رو به افزايش است. مهمترين نياز آنان، امكان مطالعه قرآن و درك و فهم آن است كه خوشبختانه به ياري خداوند موفق به ارائه تفسير مفاهيم و معاني قرآن كريم به اين زبان گرديديم كه زبان بومي مردم اين مناطق است. ترجمه قرآن كريم به زبان سيبوانا اولين بار در سال ۲۰۰۰ ميلادي و سپس در سال ۲۰۰۷ ميلادي به چاپ رسيد و ان شاء الله در سال جاري نيز در آستانه چاپ مجدد آن به ميزان ۱۶۰۰ نسخه هستيم. اين ترجمه به همراه تفسير، حدود بيست سال به طول انجاميد. اين قرآن در حال حاضر داراي تفسير، كشف الآيات، فرهنگنامه اسطورهشناسي و ترجمه است و در چاپهاي بعدي ان شاء الله تلفظ كلمات نيز در نظر گرفته ميشود تا به آنهايي كه قادر به خواندن كلمات عربي نيستند امكان تلفظ لغات را بدهد تا بتوانند آياتي را حفظ كنند و حفظ اين آيات خود به خود به حفظ ديگر آيات كمك خواهد كرد.البته جزوات متعدد ديگري را، علاوه بر قرآن كريم، به زبان بومي مردم و ويساياس ترجمه و چاپ كردهام كه ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد: اسلام به عنوان قلمرو حكمراني پروردگار بر روي زمينكيش مقايسهاي سوفسطائيان بابل مدرن تعليم نماز براي تازه مسلمانان اسلام راه حل نهايي كتاب راستين خداوند، كتاب مقدس(عهد عتيق و جديد) و يا قرآن؟من بسيار خوشحالم كه به لطف خداوند توانستم اين خدمات را انجام دهم، به ويژه در ارتباط با قرآن. احساس ميكنم كه به تدريج در حال ضعيف شدن هستم و چشمانم هر روز تارتر ميشود و عمرم رو به اتمام است، لذا بايد تا قبل از رفتن اثري از خود باقي بگذارم و چنين آثاري ميتواند به نسلهاي آينده برسد.• ظاهراً براي شركت در نمايشگاه بين المللي قران به ايران سفر خواهيد داشت؟من براي حضور در نمايشگاه بين المللي قران كريم و به دليل ترجمه قرآن به زبان سيبوانا و شركت در چند نشست تخصصي به دعوت رايزني فرهنگي ايران در فيليپين به جمهوري اسلامي ايران سفر خواهم كرد. به نظرم اين گونه نشستها و گردهماييها با حضور برادران مسلمان بسيار مهم است. مرارتها و رنجهاي مسلمانان بايد خاتمه يابد و واقعاً جاي تأسف است كه حدود ۵۹ كشور اسلامي با نزديك به يك و نيم ميليارد جمعيت مسلمان در جهان وجود دارد و ما شاهد كشته شدن و زورگويي از سوي كشورهاي استعماري بر آنان هستيم و متأسفانه بايد براي حل مشكلات به آمريكا، اروپا و سازمان ملل مراجعه كنيم.بايد در درون خود وحدت داشته باشيم تا اين همه مصيبت در كشورهاي مسلمان، مانند: عراق، افغانستان، پاكستان، سوريه، بحرين، مصر و... را نظارهگر نباشيم و در صدد پايان آن برآييم. لذا اين ما هستيم كه بايد گردهم آييم و متحد شويم و اگر اين كار را انجام دهيم ان شاء الله خواهيم توانست منافع خود را تأمين كنيم، نيروهاي خود را يكي كنيم و آن وقت ما قدرتمندترين امّت در جهان خواهيم شد. خداوند تبارك و تعالي به مسلمانان منابع غني اعطا فرموده و پندهاي عالي و جذاب در تعاليم اسلامي وجود دارد و همه چيز را براي رسيدن به اتحاد در اختيار داريم. ما نياز به يك پيكر واحدي داريم كه مسلمانان را رهبري كند و دست متجاوزان را كوتاه نمايد و به آمريكا و ديگران بگويد كه از عراق و افغانستان خارج شوند.ما نياز به كسي داريم كه چنين سخناني را بگويد، در غير اين صورت افرادي ساده و فريب خورده خواهيم بود كه ستم كشيده، بينام و نشان، بدنام و مستعمره خواهيم بود و حتي كشته ميشويم. ما در سراسر جهان برادران مسلماني داريم كه مظلوم و ستمديده هستند. برادران مسلماني كه در فرانسه با آنها بد رفتار ميشود. همين موضوع در سوئيس، دانمارك و بسياري از نقاط ديگر جهان نيز وجود دارد. مسلمانان در آمريكا و هر جاي ديگر بايد با هم متحد شوند، مانند آنچه امروز در انگلستان شاهد هستيم كه با بيش از هفتصد مركز اسلامي در تلاش هستند. بايد همه براي امت واحد اسلامي تلاش كنيم تا اين موج گرايش به اسلام در مسير درست خود گام بردارد.بايد اشاره كنم كه واتيكان در گزارش سال گذشته خود اذعان كرده است كه ۲۹ درصد از جمعيت كل جهان را مسلمانان در اختيار دارند، موضوعي كه كسي نميتواند آن را ناديده بگيرد. به هر حال من عازم گردهمايي و نمايشگاه قرآن در تهران هستم و تلاش ميكنم نقشي را در اين راستا ايفا كنم.
.
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
۵ / ۵آموزههايي از عارف كامل ملا حسينقلي هداني(1)ارتباط شيخ مرتضي انصاري با مرحوم سيدعلي شوشتري(2)مرحوم آخوند ملاعلي معصومي همداني نقل فرمود كه: آخوند ملا حسينقلي همداني از همدان به نجف ميرود و در درس شيخ مرتضي انصاري شركت ميكند. وي ميبيند كه شيخ هر هفته در زمان معيّني به منزل آقا سيدعلي شوشتري ميرود.در يكي از همين اوقات كه شيخ انصاري در منزل آقا سيدعلي بوده، ملا حسينقلي از روي كنجكاوي به در منزل آقا سيدعلي رفته و به خادم او ميگويد: ميخواهم خدمت آقا رسيده و استخارهاي طلب كنم.خادم رفته و به آقا ميگويد و ايشان ميفرمايد: بگو بيايند داخل.وي وارد منزل شده، ميبيند آقا سيدعلي دارد شيخ انصاري را موعظه ميكند و شيخ، متّعظ(3)است. با ديدن اين حالت، انقلابي دروني به وي دست ميدهد.شيخ كه تشريف ميبرد، مرحوم آقا سيدعلي وي را بدرقه كرده و برميگردد. آخوند از ايشان خواهش ميكند كه در جلسه وعظ شركت كند.آقا سيدعلي ميگويد: آقا رئيس هستند و غير از اين ساعت وقت ندارند؛ ولي شما هر ساعتي بياييد مسئلهاي نيست.بعد كه به مرحوم سيد متصل ميشود، ميبيند كه وي اصحابي دارد و پس از آن ايشان جزو اصحاب سيد ميشود.
.
1) .. گفتني است كه اين خاطرات را نگارنده از حضرت آية الله حاج سيد موسي شبيري زنجاني شنيدم، ولي متن فعلي برگرفته از مقالهاي است با عنوان «ديدار دوست، جلوههايي از حيات عارف كامل مرحوم آخوند ملا حسينقلي همداني» كه توسط فرزند ايشان آقاي سيد علي شبيري تنظيم گرديده و با اين جملات آغاز شده: «مقالۀ حاضر چند برگ از زندگاني عارف كامل مرحوم آخوند ملا حسينقلي همداني ميباشد. اين مجموعه، مطالبي است مستند كه اينجانب شفاهي و به صورت پراكنده از والد گرامي حضرت آية الله حاج سيد موسي شبيري زنجاني در مجالس مختلف استفاده نموده و آن را بدين صورت تنظيم نمودهام.
2) .. مرحوم آية الله آقا سيد علي شوشتري شاگرد شيخ انصاري و مربي اخلاق وي بوده است. شيخ انصاري به شاگردان خود توصيه كرده بود كه پس از مرگش در درس وي حاضر شوند.
3) .. مُتَّعِظ: پذيراي پند؛ پندگيرنده.
تشرف به حضور حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجهمرحوم آخوند ملاعلي معصومي همداني نقل فرمود: روزي از آخوند ملا حسينقلي همداني سؤال كردم كه: آيا حضرت وليعصرعجل الله تعالي فرجه را زيارت كردهايد يا خير؟ايشان فرمود: خيلي تلاش كردم كه ايشان را زيارت كنم ولي تا كنون براي من توفيق حاصل نشده است و فقط يك بار در مسجد كوفه به من گفتند كه حضرت در مسجد سهله در حجره سيدعلي شوشتري تشريف دارند و من دويدم كه حضرت را زيارت كنم، مقداري به حجره مانده بود كه صدايي از آقا سيدعلي شنيدم كه جلو نيا و من جلو نرفتم؛ ولي همهمهاي ميشنيدم. بعد از مدتي آقا سيدعلي شوشتري گفت: بيا، رفتم و كسي را نديدم، ولي ايشان به من وعدهها داد.
تأثير سخن شيخآقاي سيد مصطفي سرابي نقل ميكرد كه يكي از الواط، غرق اسلحه بوده و آخوند ملا حسينقلي به وي برخورد ميكند و ميگويد: «ما تُريدُ تَموت؟» (آيا قصد مردن نداري؟).با اين كلام، انقلابي دروني، در وي ايجاد شده و توبه ميكند و يكي دو روز بعد، از دنيا ميرود.
.
تأثير نوشته شيخآقا سيد علي خلخالي از شيخ جواد جواهري(1)نقل كرد كه عموي آقاي جواهري مقروض ميشود و به فكر ميافتد كه براي تأمين نيازهاي خود، جهت تشرّف به آستان قدس رضوي سفري به ايران كند و علماي نجف، توصيههايي به افرادي كه با آنها در تماساند بنويسند و ايشان با اين توصيهها به ايران بيايد و نياز وي برطرف گردد.جهت اين امر، آقا شيخ جواد جواهري نزد علما و مراجع ميرود و توصيههاي مختلف جهت افراد را ميگيرد تا به عموي خود بدهد. چون در مسير مشهد بايد از شهر همدان رد شود، ميپرسد كه: شخصيت معروف همدان كيست؟ امير افخم را معرفي ميكنند. تحقيق ميكند كه وي با كدام يك از علماي نجف در تماس است؟ ميگويند: شايد با آخوند ملا حسينقلي همداني مرتبط باشد.آقاي جواهري به منزل آخوند ملا حسينقلي ميرود. ايشان كه بر روي تخته پوستي نشسته بوده، به آقا شيخ جواد احترام ميكند و ميپرسد كه چه باعث شده كه ايشان تشريف آوردهاند.جريان را شرح داده، ميگويد براي گرفتن توصيهاي جهت امير افخم خدمت شما رسيديم، چون شما همداني هستيد.ايشان ميفرمايد: او امير است و ما رعيّت جزء هستيم و وضع سلطنتي او با ما كاملاً متفاوت است.آقا شيخ جواد اصرار كرده، ميگويد: نوشتن توصيه كه ضرري ندارد.آخوند، زبانه سيگاري را برداشته و بر روي آن چند كلمه مينويسد و لوله كرده به ايشان ميدهد.آقا شيخ جواد ابتدا فكر ميكند كه توصيه شيخ را دور بيندازد، ليكن منصرف شده، آن را داخل توصيهها ميگذارد و همه توصيهها را به عمويش ميدهد.عموي آقا شيخ جواد با ديدن توصيه ملا حسينقلي اوقاتش تلخ شده، ميگويد: ايرانيها ميگويند عربها... هستند، اما اين توصيه نشان ميدهد كه خودشان اين چنين هستند.آقا شيخ جواد ميگويد: شما اين توصيه را داشته باشيد؛ چرا كه امير افخم، اگر فحش هم بدهد به آخوند همداني ميدهد نه به شما. لذا عموي ايشان توصيه آخوند را به همراه ميبرد.بعد از مدتي عموي آقا شيخ جواد وارد همدان ميشود و ميبيند كه بين مردم همه جا صحبت از امير افخم است. به ياد توصيه آخوند افتاده، از محل امير سراغ ميگيرد. ميگويند: امير در محله شَورَين زندگي ميكند.وي به آنجا ميرود، ميبيند كاخي در آنجاست و چه دستگاه سلطنتي و چه خدم و حشمي و از ديدن آنها مبهوت ميشود. سؤال ميكنند: چه فرمايشي داريد؟ميگويد: توصيهاي از آخوند ملا حسينقلي به امير دارم.ميروند و خبر ميدهند. پس از مدتي ميبيند وضع مجلس تغيير كرده و خدمه در جاي خاصي قرار گرفتهاند. ميفهمد كه امير ميآيد. امير وارد ميشود و سلام ميكند. ايشان هم جواب ميدهد.امير ميگويد: شما از آخوند توصيهاي داريد؟وي زبانه سيگار را درآورده به امير افخم ميدهد.امير توصيه را گرفته، صلوات فرستاده و بر چشم خويش ميكشد و اين عمل را سه بار تكرار ميكند و بعد زبانه سيگار را باز كرده، بلند ميخواند: «امير جُند جهنم! براي نجات از عذاب جهنم، با جناب شيخ مساعدتي بنما، بلكه وسيله غفران تو در روز قيامت فراهم شود.»اين توصيه را ميخوانَد و شروع به گريه كردن ميكند و حضار هم به گريه ميافتند.سپس امير ميگويد: بفرماييد برويم داخل. وي را پيش انداخته و اطاق به اطاق تا اطاق امير ميروند.آنگاه ميگويد: چون شما عازم ارض اقدس هستيد من شما را منصرف نميكنم و الاّ از همينجا امكانات مراجعت شما را فراهم ميكردم. سپس از مقدار ديون و قيمت منزل، سراغ ميگيرد و دستور ميدهد يك كيسه اشرفي ميآورند و در جلو او ميگذارند و به اندازه قرض و مخارج رفتن و برگشتن را همراه با اسب و يك همراه به وي داده، او را عازم مشهد مينمايد. وي پس از زيارت امام رضا عليه السلام به نجف مراجعت ميكند و بقيه توصيهها را دور ميريزد.آقا شيخ جواد ميگويد: با خبر مراجعت عمو به استقبال وي در واديالسلام رفتم. ديدم لباس مرتب و وضع مرفهي دارد. علت را سؤال كردم. گفت: اجمال قضيه را اكنون ميگويم و تفصيل را در منزل، اما اجمال قضيه آن كه تمام اين وضع مربوط به آن زبانه سيگار بود!
.
1) .. مرحوم شيخ جواد جواهري نوۀ پسري صاحب جواهر الكلام و از افرادي بوده كه حل و عقد روحانيت عراق با وي بوده است.
. .
. .
۵ / ۶آموزههايي از شيخ مرتضي طالقانيتحوّل روحي با شنيدن صوت قرآن(1)مرحوم آية الله شيخ مرتضي طالقاني را «شيخ الثمانين» نام نهادهاند، چرا كه عمر پربركت ايشان، هشتاد سال و اندي بوده است. ايشان در روستاي ريزان (يكي از روستاهاي منطقه طالقان) متولد شده و تا سنّ جواني همانند افراد عادي در روستا زندگي سادهاي داشته و از طريق چوپاني امرار معاش ميكرده است.طبق فرمايش مرحوم پدرم (آية الله سيد هادي تبريزي الحسيني) ايشان در جواني عاشق دختري ميشوند و قصد ازدواج ميكنند، امّا به دلايلي به خواسته خويش نميرسند و اين پديده تحولي عظيم در زندگي ايشان ايجاد ميكند. «من أحبّ و عفّ و مات، مات شهيداً»(2)و پس از آن كم كم متوجه عظمت خداوند متعال و مسائل عرفاني و روحاني ميگردد.در يكي از روزها كه گله گوسفندان خود را براي چَرا به اطراف ده برده بود، هنگام برگشت به سمت منزل، در وقت غروب، صوت قرآني به گوشش ميرسد و مجذوب آن ميشود. خودشان نقل كردهاند كه تأثير اين صوت قرآن برايشان به قدري بوده كه گويا اوّل بار است كه صوت قرآن را ميشنوند؛ و به خود ميآيند كه: چرا من تا به حال از يادگيري علوم قرآن غافل بودهام و با سخنان خداوند متعال آشنا نشدهام؟!در پي اين انقلاب دروني تصميم به كسب فيض در زمينه علوم فلسفي و عرفاني ميگيرند و فرادي همان روز با صاحبان آن احشام _ كه آنها را مراقبت مينمودهاند _ تسويه حساب ميكنند و ميگويند: من ديگر از فردا سر كار نميآيم.چارپاداران ميپندارند كه به ميان آوردن اين مطلب بدان سبب است كه ايشان طلب مزد بيشتري دارند و بهانهجويي ميكنند و چون ايشان مشهور به اخلاص و صفاي ظاهر و باطن بودهاند، با افزايش مستمرّي ايشان موافقت ميكنند، ولي مرحوم طالقاني در مقابل ميفرمايند: نه، تصميم گرفتهام. تمام شد.!از فرداي همان روز عزمشان را جزم ميكنند و در پي كسب علم و فضيلت ميكوشند. به دليل فقر فرهنگي و اجتماعي طالقان براي تحصيل در باب مسائل ديني، عرفاني و فلسفي به اصفهان عزيمت ميكنند و مدّت حدود ده سال در اصفهان _ كه مهد ايمان و علم و فرهنگ بود _ كسب فضيلت ميكنند و قبل از آن مدتي كم در تهران توقف داشتند. گفته ميشود با آنكه عمر ايشان هنگام شروع تحصيل سي و اندي بوده، ولي نسبت به طلبههاي جوان و نوجوان، مطالب را بهتر و سريعتر درك ميكرده است و بدين سبب لقب شيخ نابغه(3)را به ايشان داده بودند.ديري نميپايد كه به سبب استعدادهاي فراوان ايشان در مسائل عرفاني و فلسفي در ميان طلبههاي مدارس حوزوي شهرت خاصي پيدا ميكنند. البته ايشان به سبب رجحاني كه براي عرفان و فلسفه قائل بودند، در زمينه اين علوم، طلاب را آموزش ميدادند. از اساتيد برجسته ايشان ميتوان ميرزا جهانگيرخان [قشقايي]، ملا احمد كاشاني، ابو المعالي كلباسي، و تني چند از علماي معروف را نام برد. طبق فرمايش مرحوم پدرم، آية الله العظمي سيد حسين بروجردي نيز در آن برهه از زمان در زمينه مسائل عرفاني و اخلاقي از محضر آية الله شيخ مرتضي طالقاني استفاده ميكرده است.مرحوم پدرم نقل ميفرمودند: بعدها هر وقت به قم ميرفتم و با آقاي بروجردي ملاقات ميكردم، احوالات آية الله شيخ مرتضي طالقاني مورد بحث ما بود. آية الله بروجردي نيز ميفرمودند: خداي تعالي رحمت كند شيخ ما، آقاي شيخ مرتضي طالقاني استاد اخلاقمان را كه درسهايي برجسته به ما دادند.مرحوم آية الله آقا شيخ مرتضي طالقاني شيخي ساده مسلك بود و همچون پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام ساده ميخورد، ساده ميآشاميد، ساده ميپوشيد و ساده ميزيست. آية الله بروجردي به منظور زيارت اميرالمؤمنين علي عليه السلام و شيخ بزرگوار(4)به نجف اشرف مشرّف ميشوند و قصد زيارت آية الله طالقاني را ميكنند، با علم به اين كه آقاي طالقاني در مدرسه اقامت گزيده بودند.هنگام ورود آية الله بروجردي به مدرسه سيد كاظم يزدي، اطرافيان شيخ، متوجّه شده، خطاب به شيخ بزرگوار ميفرمايند: اي شيخ! بلند شو عمامه بگذار و عبا بپوش و قبا بپوش كه آية الله آقا سيد حسين بروجردي آمدهاند. ايشان مرجع عظيمالشأن هستند و اين عمل شما (نرفتنتان به ديدن وي) اهانت به محضر ايشان است. امّا شيخ طالقاني در جواب آنان ميفرمايند: «حالم مقتضي نيست و اين عمل هم اهانت نيست».سپس در حجره را ميبندد. در واقع ايشان ميخواستهاند در همان حالت نشسته و بدون هيچگونه تقيّدي با آية الله بروجردي ملاقات داشته باشد. البته آقاي بروجردي نه تنها از بار نيافتن(5)به محضر شيخ متأثر نشدند، بلكه درس اخلاقي و پندآموزي از شيخ گرفتند كه هيچگاه از خاطرشان محو نشد.يكي از برنامههاي ايشان التزام به اذان گفتن بود كه اين امر را لازمه انسانسازي ميدانستند و مقيّد بودند كه در هر سه نوبت، روي پشتبام مدرسه بروند و اذان بگويند. ايشان حتّي در شب وفاتشان نيز روي پشتبام رفتند و اذان صبح را گفتند و پس از اقامه نماز با پدرمان خداحافظي نمودند و گفتند: آقا سيد هادي! من كاري كردم كه نانت توي روغن است. نگران آينده مباش؛ اگر من فرزندي داشتم، بهتر از تو به من خدمت نميكرد _ گفتني است كه شيخ تا آخر عمر مجرّد ماند _ . من از تو راضي هستم و تو را فراموش نميكنم، تو هم مرا فراموش نكن.مرحوم پدرمان به ايشان ميگويند: شيخَنا! شما پدر روحي شادرواني ما هستي و من شما را هيچگاه فراموش نميكنم؛ امّا شما چگونه پس از مرگ مرا فراموش نميكنيد؟! ايشان در جواب ميگويند: «لا إله إلاّ الله» و دست راستشان را روي زانوي راستشان ميزنند و ميگويند: آقا سيد هادي! ممالك، مال يك مالك است و عوالم، مرتبط هستند؛ من ميآيم و شما را دعا ميكنم.
.
1) .. اين خاطره به تقاضاي اينجانب توسط فاضل ارجمند دكتر سيدمحمدعلي الحسيني، فرزند آية الله سيدهادي تبريزي الحسيني (وصي آية الله شيخ مرتضي طالقاني) نگارش يافته است.
2) .. پيامبر صلي الله عليه و آله: هر كس عاشق شود و عفّت بوَرزد و بميرد، «شهيد» مُرده است (مرگش شهادت نوشته ميشود) ( الفردوس: ح۴۲۶۶).
3) .. شيخ در زبان عربي به معناي بزرگ است.
4) .. منظور از شيخ بزرگوار مرحوم آية الله شيخ مرتضي طالقاني هستند.
5) .. بار نيافتن به معني ملاقات ننمودن است. در اينجا يعني مشرف نشدن به محضر شيخ طالقاني، و گويا اين ملاقات در روز چهارشنبه بوده كه در اين روز شيخ با كسي ملاقات نميكردند و به خودسازي مشغول بودند.
. .
. .
حالات شيخ، دو روز قبل از وفاتاين جانب (ريشهري) در تاريخ ۱۱/۸/۱۳۷۶ به محضر استاد فرزانه مرحوم علامه محمدتقي جعفري رسيدم. اين ديدار در كتابخانه شخصي آن عالم ربّاني _ رضوان الله تعالي عليه _ انجام گرفت. در بالاي قفسه كتابها شعري نغز و پر محتوا درباره نقش كار و كوشش در موفقيت _ كه با خطي زيبا نوشته شده بود _ جلب توجه ميكرد: تا رسد دستت، به خود، شـو كارگـرچون فُتي از كار، خواهي زد به سر(1)استاد ضمن بيان خاطراتي شيرين و آموزنده داستان اين شعر را براي نگارنده نقل فرمود كه براي حفظ امانت و دقت در نقل، متن آن را از نوشته استاد ميآوريم: استاد بسيار وارسته از علائق مادّه و مادّيات، و حكيم و عارف بزرگ مرحوم آقا شيخ مرتضي طالقاني _ قَدَّسَ اللهُ سِرَّه _ كه در حوزه علميّه نجف اشرف در حدود يك سال و نيم خداوند متعال توفيق حضور در افاضاتش را به من عنايت فرموده بود، دو روز به مسافرت ابدياش مانده بود كه مانند هر روز به حضورش رسيدم. وقتي كه سلام عرض كردم و نشستم، فرمودند: براي چه آمدي آقا؟ عرض كردم: آمدهام كه درس را بفرماييد. شيخ فرمود: برخيز و برو، آقا جان! برو! درس تمام شد.چون آن روز، دو روز مانده به ايّام محرّم بود، خيال كردم كه ايشان گمان كرده است كه محرّم وارد شده است _ و درسهاي حوزه نجف هم براي چهارده روز به احترام سرور شهيدان امام حسين عليه السلام تعطيل ميشد _ و لذا درسها هم تعطيل شده است. عرض كردم: دو روز به محرّم مانده است و درسها دائر است. شيخ در حاليكه كمترين كسالت و بيماري نداشت و همه طلبههاي مدرسه مرحوم آية الله العظمي آقا سيّد محمّد كاظم يزدي _ كه شيخ تا آخر عمر در آنجا تدريس ميكرد _ از سلامت كامل شيخ مطّلع بودند، فرمودند: آقا جان! به شما ميگويم درس تمام شد! من مسافرم. خر طالقان رفته، پالانش مانده! روح رفته، جسدش مانده! اين جمله را فرمود و بلافاصله گفت: «لا إله إلا الله» و در اين حال، اشك از چشمانش سرازير شد و من در اين موقع متوجّه شدم كه شيخ از آغاز شدن مسافرت ابدياش خبر ميدهد با اين كه هيچگونه علامت بيماري در وي وجود نداشت و طرز صحبت و حركات جسماني و نگاههايش كمترين اختلاف مزاجي را نشان نميداد. عرض كردم: حالا يك چيزي بفرماييد تا بروم. فرمود: آقا جان فهميدي؟ متوجه شدي؟ بشنو: تا رسد دستت، به خود، شـو كارگـرچون فُتي از كار، خواهي زد به سربار ديگر كلمه «لا إله إلا الله» را گفت و دوباره اشك از چشمان وي به صورت و محاسنش سرازير شد... .پسفرداي آن روز، ما در مدرسه مرحوم صدر اصفهاني... اولين جلسه روضه سرور شهيدان امام حسين عليه السلام را برگزار كرده بوديم. مرحوم شيخ محمد علي خراساني كه از پارساترين وعّاظ نجف بودند، آمدند و روي صندلي نشستند، و پس از حمد و ثناي خداوند و درود فرستادن بر محمد و آل محمد صلي الله عليه وآله گفتند: اِنّا لله و انّا إليه راجعون. شيخ مرتضي طالقاني از دنيا رفت.(2)
.
. .
تدريس در خواب!حجة الاسلام آقاي حاج شيخ علي بهجت از پدر بزرگوارش حضرت آية الله محمّدتقي بهجت نقل كرد: يكي از خصوصيات شيخ مرتضي اين بوده كه در حال خواب، تدريس كرده است. پدرم ميفرمود: ايشان، يك درس را به قاعده و به صورت كامل، در خواب ارائه ميكرد! فقط هنگامي كه ميخواست از خواب بيدار شود، كمي جملاتش نامفهوم بود.(1)
لحظات پاياني عمر شيخحاج شيخ علي آقا بهجت، همچنين از پدرشان نقل كردند كه: شبي كه فرداي آن روز ايشان (شيخ مرتضي طالقاني) وفات كرد، من نزد او بودم. مطالب عجيبي ميگفت. يكي از جملات ايشان در آن شب، اين بود كه: «الصبحَ يُنادي بأنَّ الشَّيخَ قَد ماتَ؛ فراد صبح، فرياد زده ميشود كه: شيخ [طالقاني]، از دنيا رفته است»... .روز قبل، درس را تعطيل كرده بود. به علّامه محمّد تقي جعفري _ كه جوياي علّت بود _ گفته بود: خر طالقان رفته، پالانش مانده!همچنين آقا ضياء آملي _ كه تا لحظه مرگ، نزد شيخ مرتضي بوده _ براي پدرم مطالب عجيبي از او و اِخبارات او در آخرين لحظات زندگي، نقل ميكرد. يكي از نكاتي كه آقا ضياء الدين آملي براي آقا ميگفت، اين بود كه: من در مدرسه سيّد (سيّد محمّد كاظم يزدي) دو مرگ را در دو قطب متباين ديدم: يكي مرگ شخصي كه عاشق دختر يا زني بود كه هر چه تلاش كرديم «شهادتين» را بگويد، نگفت و به جاي شهادتين، كلماتي كه حاكي از عشق آن زن بود، بر زبان جاري ميكرد، و يكي هم مرگ شيخ مرتضي طالقاني با آن اِخبارات و حرفهاي عجيب و غريب!از مطالبي كه آقا (پدرم) شب وفات شيخ از ايشان شنيده بود، ايمان آوردن يكي از فرزندان شيطان بود.(2)
.
. .
۵ / ۷خاطراتي از آية الله بهاءالدينييكي از برجستهترين علماي ربّاني كه طي سالهاي متمادي بارها توفيق ديدارش را داشتم و از بركات انس با او بهره ميبردم، فقيه عارف، حضرت آية الله سيد رضا بهاءالدّيني _ رضوان الله تعالي عليه _ بود.در نخستين ديدارهايي كه در قم با آن بزرگوار داشتم، ايشان بدون مقدمه خطاب به اينجانب، فرمود: «آقا! استعداد [ويژهاي] داريد...» و بدين سان از اين حقير خواستند كه براي شكوفايي استعداد خود تلاش كنم كه از خداوند منّان ميخواهم به بركت آن حكيم فرزانه، در باقيمانده زندگي توفيق خودسازي عنايت فرمايد و در قيامت مرا نزد اولياي خود شرمسار نگرداند.باري، كمتر توفيق يافتم كه خاطرات ديدارهاي با ايشان را ثبت كنم؛ اما اجمالاً ميتوانم به نكاتي آموزنده درباره آن بزرگوار اشاره نمايم:
معرفت شهوديمهمترين ويژگي حضرت آية الله بهاءالديني اين بود كه آن بزرگوار به معرفت شهودي حق تعالي دست يافته بود. در ديداري فرمود: در معرفت خدا به جايي رسيدهايم «كالشمس في رابعة النهار»(1)اگر بخواهيم او را انكار كنيم، وجدان خود را انكار كردهايم!در ديدار ديگري فرمودند: معرفت من به خداوند متعال همان است كه «وجوده من أظهر الأشياء»(2)اين معنا را من احساس ميكنم، معرفتِ من سمعي نيست، اگر مردم همه دنيا بگويند تو خيال ميكني، ميگويم شماها خيال ميكنيد!
.
تشرّف به محضر امام عصر _ ارواحنا فداه _اوايل سال ۱۳۷۱ شمسي شنيدم آية الله بهاء الديني بيمار است. ضمناً خبرهايي داشتم مبني بر تشرّف ايشان خدمت امام عصر _ ارواحنا فداه _ . موضوع را با مرحوم آية الله مشكيني مطرح كردم. قرار شد همراه ايشان به عيادت آية الله بهاءالديني برويم تا ضمن احوالپرسي اين خبر را نيز از خودشان سؤال كنيم.شب جمعه ۲۷/۱/۱۳۷۱ (۱۲ شوال ۱۴۱۲) خدمت ايشان رسيديم. پس از سلام و احوالپرسي، و پيش از آن كه سؤالي را درباره تشرّف ايشان مطرح كنيم، فرمود: چند شب قبل، آقا امام زمانعجل الله تعالي فرجه از همين در (اشاره به سمت چپ اتاقي كه در آن بوديم) آمدند و سلام پرمحتوايي كردند؛ سلامي كه تاكنون با اين محتوا نشنيده بودم، و از آن در (اشاره به در ديگر اطاق) رفتند و من چيزي نفهميدم.سپس به دو نكته اشاره كردند: من شصت سال است در انتظار اين معنا بودم.احوالات كساني كه به محضر امام عصرعجل الله تعالي فرجه تشرف يافتهاند را از كتاب بحارالأنوار ميخواندم، ديدم هر كسي كه آن حضرت را ديده، در ارتباط با مسائل مادي بوده. متوجه شدم كه مردم ما هنوز لياقت حكومت امام زمان عليه السلام را ندارند.
شنيدن پاسخ سلام، از امام رضا عليه السلامآية الله علي اكبر مسعودي گفت: شنيدم كه آية الله بهاءالديني براي زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد مشرف شده و از طرف مسجد گوهرشاد تا نزديك در حرم مطهر رفته و پس از عرض سلام از همانجا برگشته، بدون آنكه داخل حرم شود. از ايشان پرسيدم: چرا داخل حرم نشديد؟فرمود: ميرويم دَمِ در، سلام ميكنيم، جواب ميدهند، برميگرديم!
.
ارادت ويژه به حضرت زهرا عليها السلامايشان ميفرمودند: در اوايل طلبگي، هنگامي كه در مدرسه فيضيه زندگي ميكردم به بيماري ... مبتلا شدم كه نياز به عمل جراحي داشت، اما با توسل به حضرت زهرا عليها السلام شفا يافتم.اينجانب (ريشهري) در عالم رؤيا آية الله بهاءالديني را ديدم كه مرا توصيه به توسل به حضرت زهرا عليها السلام ميفرمايند. اين رؤيا را با ايشان درميان گذاشتم. ايشان ضمن تصديق موضوع، فرمودند: توصيهاي كه ما به همه داريم، توسّل به آن حضرت است.
ارتباط با ارواحفرمودند: بيش از پنجاه سال قبل(1)، [به خاطر شرايط جسميام] آقاي خميني به من گفت: «روزه نگير»؛ ولي من معتقد بودم كه اگر انسان براي خدا انتحار هم كند، خداوند او را حفظ ميكند. تا سال [...](2)روزه گرفتم تا اينكه ارواح(3)... به من گفتند: ديگر نگير، تا شب نوزدهم [همين] ماه رمضان آمدند و گفتند: بگير. چند روز گرفتم؛ ولي نتوانستم ادامه دهم.
آموزندگي رفتاررفتار حضرت آية الله بهاءالديني بيش از گفتارش آموزنده بود؛ حُسن معاشرت، سادهزيستي، بياعتنايي به دنيا و رعايت نهايت ادب در برخوردهاي ايشان كاملاً مشهود بود. با كهولت سن و ضعف مزاج تا موقعي كه ميتوانست به هر زحمتي بود به احترام ميهمان از جا برميخاست. ياد دارم يك بار هنگامي كه با اصرار از ايشان خواستم از جاي خود بلند نشود، فرمود: شكر اينكه ميتوانم از جا برخيزم، برخيزم.مكرر اتفاق ميافتاد وقتي خدمتشان شرفياب ميشدم، ميفرمود: به پاسداران همراه هم بگو بيايند، و هنگامي كه عرض ميكردم آنها بيرون ميمانند، دستور ميدادند كه از آنها پذيرايي كنند.
.
حالات ويژه معنويفرمودند: حالي داشتيم كه وقتي ميگفتيم: «اللّهمّ أذهِب عَنّي الوَجَع؛ خدايا درد را از من دور كن» درد ميرفت. وقتي بود كه سرم گيج ميرفت. گويا اتاق ميچرخيد. گفتم: «اُسكُن». آرام شد.
تواضع آية الله شيخ عبدالكريم حائريدر ديداري كه همراه با آية الله مشكيني با آن بزرگوار داشتم، آقاي مشكيني در مورد آية الله حائري از ايشان پرسيد: آية الله بهاءالديني خاطرهاي از تواضع ايشان نقل كرد و فرمود: خادم آقاي حائري شبي به ايشان گفت: همسايه وضع خوبي ندارد.شيخ فرمود: تو تكاليف ما را سنگين ميكني.خادم پاسخ داد: مگر وقتي از يزد آمدي چه داشتي؟!شيخ فرمود: با اينكه بيسوادي، درست گفتي!
تواضع آية الله ميرزا ابوالقاسم كبير قميفرمودند: در مجلسي ميرزا ابوالقاسم قمي را «آية الله» خطاب كردند. ايشان با اشاره به حاج شيخ عبدالكريم حائري، فرمود: او آية الله است.۱
.
سخنراني نكردن بدون مطالعهآية الله بهاء الديني، از حاج شيخ علي محدّثزاده، فرزند محدّث قمي _ رضوان الله عليه _ نقل كردند كه حديثي را در منبر خواندم. شخصي از من پرسيد: اين حديث در كجاست؟ يادم نبود. پدرم را شب در خواب ديدم كه به من گفت: اين حديث در فلان كتاب است؛ اما تو چرا بيمطالعه منبر ميروي؟!۱
.
ناراحت نشدن محدّث قمي از تمسخر اوباشفرمودند: محدّث قمي وقتي كه خسته ميشد ميآمد در پاركي كه فعلاً مدرسه حجتيه شده قدم ميزد، اراذل و اوباش او را مسخره ميكردند، اما او هيچ ناراحت نميشد.
نظر آية الله بهاءالديني درباره مسجد جمكراندر پاسخ اينجانب كه نظر شما درباره مسجد جمكران چيست، فرمود: چيزي كه من خود ديدهام اين است كه قريب ده بار در مُحاذات(1)آن، حال من تغيير كرده و ناراحتيها برطرف شده است.
.
1) .. محاذات: رو به رو.
تلمّذ آقايان مطهري، منتظري و مشكيني نزد آية الله بهاءالدينيدر پاسخ سؤال اينجانب راجع به تلمّذ آقايان مطهري، منتظري و مشكيني نزد ايشان فرمودند: آقايان مطهري و منتظري نزد من رسائل و مكاسب خواندند و آقاي مشكيني پيش من قوانين خوانده است.
ارتباط علمي آية الله بهاءالديني و امام خمينيدر پاسخ اينجانب در رابطه با ارتباط علمي با امام خميني _ رضوان الله تعالي عليه_ فرمود: هنگامي كه امام درس رسائل و مكاسب ميگفت من هم همين درسها را تدريس ميكردم. مواردي با ايشان بحث پيش ميآمد؛ اما من درس ايشان نرفتهام.
علت رها كردن تدريس در حوزهدر پاسخ سؤال اينجانب كه چرا تدريس در حوزه را رها كرديد؟ فرمود: ديدم طلبهها خيلي جاهلاند. برخي از آنها، از عوام هم جاهلترند. ملاحظه كردم كه هدف آنان از درس خواندن مسائل اقتصادي خودشان است و من كاري براي آنان نميتوانم انجام دهم، البته يك مقدار هم حق دارند چون اداره نميشوند... .
ماجراي حسين خالهراجع به حسين خاله(1)شكستهبند فرمود: شايد صد بار او را ديدهام، در گذرِ جَدّا بود. او كارش در شكستهبندي غيرعادي بود.
.
1) .. حاج حسين الماسي، معروف به «حسينِ خاله»، از پهلوانهاي قم و جامع صفات جوانمردي بود كه زير گذر جدّا، مغازۀ بقّالي داشت و در مغازهاش و در مطبّ دكتر بنيفاطمي، شكستهبندي ميكرد و براي شكستهبندي _ كه در آن، مهارت فوق العاده داشت _ ، دستمزدي طلب نميكرد. از ايمان و اخلاص و درستكاري و مردمدوستياش، حكايات فراواني بر سر زبانهاست. وي فرزند نداشت و در سوم رمضان ۱۳۹۸ ق (۱۷/۵/۱۳۵۷ش)، در آستانۀ پيروزيِ انقلاب، درگذشت و پيكرش در جوار امامزاده احمد بن قاسم، دفن گرديد.
برخورد تند امام خميني با اهانت كننده به مؤسس حوزهامام در مدرسه فيضيه در حجره آقاي ابن الشيخ بود. يك روز آمدم بيرون ديدم فردي را ميزند. چنان با كشيده به پيشاني او زد كه عينك فلزي او چهار تكه شد. او وابسته به توليت بود و علت برخورد امام با او اهانت او به حاج شيخ عبدالكريم يا به روحانيت بود.
نماز باران آية الله خوانساريدر مورد نماز استسقايي كه آية الله سيد محمد تقي خوانساري [در سال ۱۳۲۴ش] در قم خوانده و باران باريده بود، پرسيدم.فرمود: در نماز دوم كه باران باريد، من نبودم. براي اجراي صيغه عقد ازدواجي رفته بودم. ولي از مسلّمات است. عدّهاي از علما به ايشان گفته بودند شايد خداوند متعال مصلحت نداند. در اين صورت چه خواهد شد؟ولي با اين وصف، ايشان نماز را خواند و باراني شديد و به مقداري زياد باريد.قبل از ايشان حدود يك صد سال قبل نيز يكي از علما(1)در قم نماز استقا خوانده بود كه با هر تكبير، مقداري باران و بعد از تكبيرات، باران مفصّلي آمده بود.
دعا و نصيحتدر تاريخ ۲۴/۶/۱۳۷۳ همراه فرزندم سعيد _ كه تقريباً شانزده سال داشت _ خدمت آية الله بهاءالديني رسيدم و از ايشان خواستم برايم دعا كند. فرمود: خداوند عاقبت شما را به خير ختم كند!(2)عرض كردم اعصابم ناراحت است، دست روي قلبم بگذاريد و دعا كنيد. ايشان دست روي قلبم گذاشت و پس از ذكر صلوات فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم».از ايشان تقاضا كردم سعيد را موعظه كنند، قدري درباره اهميت نماز برايش صحبت كرد و در ادامه فرمود: كسي كه نماز ميخواند دروغ نميگويد، تهمت نميزند و همچنين ساير كارهاي ناشايسته را انجام نميدهد.
.
1) .. مقصود، آية الله آخوند ملّا محمّد صادق قمي (م ۱۲۹۸ ق) است كه مدرسۀ وي در محلّۀ الونديه (خيابان عمّار ياسر فعلي، مقابل مسجد اهل بيت)، مشهور است. در بارۀ نماز باران وي، ر.ك: تحفة الفاطمييّن: ج۲، ص۸۹؛ تاريخ قم يا مختار البلاد: ص۲۷۴؛ اختران قم: ص۲۰.
2) .. در تاريخ ۱۲/۲/۱۳۷۱ نيز كه در بيمارستان شهيد رجايي به عيادت آن مرد الهي رفته بودم، ايشان دعاهايي فرمود كه سابقه نداشت، از جمله: خداوند خستگي شما را با ظهور حضرت (عج) براي شما رفع كند.
تاريخ تولد آية الله بهاءالدينيدر ديدار ياد شده تاريخ تولد ايشان را پرسيدم. فرمود: متولد ذي حجّه ۱۳۲۷ قمري هستم.(1)
.
1) .. ايشان در ۱۳۷۶ ش (۱۴۱۸ ق) در گذشت.
۵ / ۸خاطراتي از آية الله اراكيدر تاريخ ۱۲/۴/۱۳۷۱ و ۴/۴/۱۳۷۳ همراه با توليت وقت آستان حضرت معصومه، آية الله علياكبر مسعودي، به ديدار فقيه عالي قدر حضرت آية الله محمد علي اراكي رفتيم. برخي از نكاتي كه در اين دو ديدار مطرح شد عبارتاند از: (1)
حكم آية الله فشاركي براي پيشگيري از وباآية الله شيخ عبدالكريم حائري از مرحوم آية الله سيد محمد فشاركي نقل كردند كه: در سامرا بيماري وَبا (يا طاعون) آمده بود و مرتّب افرادي كه به اين بيماري مبتلا ميشدند، ميمردند.ايشان (آية الله فشاركي) در جلسهاي كه آية الله ميرزا محمّد تقي شيرازي و... حضور داشتند ميگويند: مرا مجتهد ميدانيد؟در پاسخ وي، آقاي شيرازي ميگويد: آري.مجدداً سؤال ميكنند: اطاعت از حكم مجتهد را لازم ميدانيد؟پاسخ ميدهند: آري.آية الله فشاركي ميگويند: من حكم ميكنم كه بر هر زن و مرد شيعه واجب است براي پيشگيري از ابتلاء به وبا به نيابت از نرجس خاتون مادر وليعصرعجل الله تعالي فرجه زيارت عاشورا بخوانند.باري بر مبناي اين حكم، شيعيان، زيارت عاشورا خواندند و هيچكس مبتلا به اين بيماري نشد.مرحوم حاج شيخ عبدالكريم ميگفتند: من در عمرم يك بار زيارت عاشورا خواندم و آن همين دفعه بود!امداد غيبي در حل يك مسئلههمچنان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم از آية الله سيد محمد فشاركي نقل كرد: در مسئلهاي گير كرده بودم. از شهر سامرا بيرون رفتم تا شايد در فضايي آرام بتوانم آن را حل كنم. در گودالي مشغول فكر شدم. ناگاه ديدم عربي بالاي گودال پيدا شد. ناراحت شدم و با خود گفتم: اينجا هم نميگذارند!...مرد عرب گفت: چه ميكني؟گفتم: به تو مربوط نيست.اصرار كرد. گفتم: درباره مسئلهاي فكر ميكنم.گفت: كدام مسئله؟گفتم: به تو مربوط نيست.بالاخره با اصرار او گويا مقدّمات مسئله را با انگشت ميشمردم. همين كه به يكي از مقدّمات رسيدم، گفت: مشكل، اينجاست!به اين ترتيب مشكل حل شد؛ اما آن شخص از نظرم ناپديد گرديد.
.
1) .. سه خاطرۀ نخست، مربوط به ديدار اول و سه خاطرۀ بعدي مربوط به ديدار دوم است. گفتني است كه آية الله اراكي، در سال ۱۳۷۳ به رحمت حق پيوستند.
خوشحالي از تعطيلي درسدر اصفهان به درس آقاي شهشهاني ميرفتم. روزي هوا باراني بود و با مشكلات فراوان خود را به محل درس رساندم. به آنجا كه رسيدم، گفتند درس تعطيل است. خوشحال شدم.
سه كس، شهيدِ سه چيز !در ديدار ۴/۴/۱۳۷۳ با آية الله اراكي، پس از احوالپرسي، آية الله مسعودي مرا به عنوان توليت آستان حضرت عبدالعظيم معرفي كرد. آية الله اراكي مطلبي را به عنوان مزاح مطرح كرد كه: ميگويند: سه كس، شهيدِ سه چيز شدند. آن سه عبارتاند از: حضرت عبدالعظيم عليه السلام، سيّدِ مرتضي و حاج محسن عراقي!و در ادامه توضيح دادند كه: حضرت عبدالعظيم عليه السلام با اينكه از كبار محدّثين است، ولي امامزاده بودنش، محدّث بودن او را شهيد كرده و معمولاً حضرت عبدالعظيم را به عنوان يك عالم و محدّث نميشناسند، بلكه او را يكي از امامزادگان تلقّي ميكنند.سيد مرتضي، به عكس، امامزاده بودنش شهيد فقاهتش شده، با اينكه او مانند حضرت عبدالعظيم عليه السلام چهار واسطه بيشتر تا امام معصوم ندارد، ولي كسي او را به عنوان امامزاده نميشناسد!و سوم، حاج محسن عراقي. با اينكه وي از فقهاي بزرگ بود و از نظر علمي در حدّي بود كه در جلسهاي در نجف كه آقا ضياء عراقي هم حضور داشته يك نيم روز با آخوند خراساني در رابطه با «جواز اجتماع امر و نهي» بحث كردند و هيچ يك قدرت مُجاب كردن ديگري را نداشتند، ولي چون ثروتمند بود، ثروتش فقاهتش را شهيد كرد و مردم، او را به عنوان يك ثروتمند ميشناسند و نه يك عالم و فقيه!آية الله اراكي در ادامه افزودند: شأن نزول اين ماجرا قسمت اخير آن است.
.
تازه ماندن بدن شيخ صدوقضمن اشاره به جلالت شأن نويسنده كتاب سبيل الرشاد في اثبات المعاد، فرمودند كه وي شخصاً بدن مبارك شيخ صدوق را پس از هزار سال ديده كه هنوز تازه است.۱
.
حالت بكاء آية الله اراكيدر اين ديدار ايشان مطالب ديگري نيز نقل كرد، مانند: كرامتي از حضرت معصومه عليها السلام درباره مرحوم احتشام، و نيز مرد فلجي كه با عنايت حضرت رضا عليه السلام شفا يافته، همچنين به دنيا آمدن شيخ صدوق به دعاي امام عصرعجل الله تعالي فرجه. جالب توجه اينكه ايشان، در نقل اين داستانها به نكات مهمي كه ميرسيد منقلب ميشد و اشك ميريخت.
.
۵ / ۹خاطراتي از آية الله سيّد احمد فِهري زنجانيدر سفر سوريه، روز شنبه ۲۵/۸/۱۳۷۰ همراه مرحوم آية الله سيّد احمد فهري زنجاني (م ۱۳۸۵ ش)، نماينده مقام معظم رهبري در دمشق، بازديدي از شهر باستاني بُصرا داشتيم. آية الله فهري در راه، چند خاطره از مرحوم آية الله آقا سيد علي قاضي نقل كرد (ايشان پنج سال محضر آية الله قاضي را درك كرده بود) كه عبارتاند از: (1)
مجازات شهادت دروغ در برزخدر مجلس لَغوي شركت كردم و شايد غيبتي در آن مجلس از كسي صورت گرفت. خيلي احساس سنگيني ميكردم. پيش خود گفتم بروم خدمت آقاي قاضي. وقتي خدمت ايشان رسيدم، ارتجالاً (2)فرمود: كسي ميگفت رفتم واديالسلام قصر مجلّلي ديدم كه در آن فردي با هيئتي نيكو بر تختي نشسته بود. به حالش غبطه خوردم. همينكه اين معنا از خاطرم گذشت، نيتم را فهميد و گفت: افسوس.گفتم: چرا؟!اشاره كرد كه صبر كن، خواهي فهميد. ايستاده بودم كه ماري آمد تا چشمش به آن مار افتاد رنگش پريد و حالش متغير شد، گويا ميدانست چه بايد بكند، زبانش را درآورد، مار زبانش را گزيد و رفت!آن مرد كه بر تخت نشسته بود، از تخت افتاد و حالش بهم خورد. وقتي از جا برخاست گويا همه گوشتهايش ريخته بود...سپس گفت: برنامه هر روز من تا قيامت اين است! و سبب اين مجازات اين است كه در جلسه دادگاه، مدّعي رو به من كرد و گفت: اين آقا هم شاهد است. من فرصت فكر كردن و تصميم درست نداشتم. بلافاصله گفتم... .۳
.
. .
. .
. .
نقش نماز در زوال اندوهآية الله خويي نقل كرد كه فرزند آية الله قاضي از دنيا رفته بود، براي تسليت رفته بوديم، ايشان فرمود: همه هَمّ و غمّ ما در دنيا تا تكبيرة الاحرام است!
لذت نماز !از آية الله قاضي شنيدم كه فرمود: دو سه روز است فكر ميكنم اگر در بهشت نگذارند ما نماز بخوانيم، چه كنيم!ايشان (آقاي قاضي) اين جمله را با لهجه شيرين تركي ادا ميفرمود.
راز سجدههاي طولانيسيد علي اكبر اَعميٰ(1)ميگفت: مدت ده روز براي من حالي دست داد كه هر مشكلي داشتم حل ميشد. شبههاي در حال نماز برايم پيش آمد و آن اين بود كه چگونه ممكن است افرادي مانند اُويس قَرَن و... يك شب تا صبح سجده كنند.با اين ذهنيت به ركوع رفتم و گفتم: «سُبحانَ رَبِّيَ العظيمِ وبِحَمدِهِ». خيلي لذت بردم. دوباره گفتم. لذتم بيشتر شد. همچنان هر چه بيشتر اين ذكر را ميگفتم بيشتر لذت ميبردم... .بدين سان شبهه من برطرف شد كه اهل معرفت كه از انس با خدا خسته نميشوند به دليل لذّتي است كه از نظر معنوي احساس مينمايند.(2)آقاي فهري افزود: كه اين ماجرا را با حاج ملا آقاجان [زنجاني] در ميان گذاشتم. ايشان گفت: به او رحم كردهاند. اين حالت در سجده به من دست داد، هر كاري كردند بلند نشدم تا مرا گرفتند و به پشت انداختند!
.
به پيشانيات «منبري» نوشته!آقاي محقّقي(1)ميگفت: خدمت شيخ رجبعلي خياط رفتم. ايشان گفت: در ضميرت كُرهاي ميبينم (ايشان براي امرار معاش در منزل كره جغرافيايي تهيه ميكرده و ميفروخته و كسي از آن مطلع نبوده است) و چند قلممو و رنگ؟!آقاي محقّقي افزوده، كه مهمتر اينكه شيخ فرمود: ميبينم كه به پيشانيت منبر نوشته. اين مطلب برايم خيلي تعجبآور بود؛ زيرا من منبري نبودم تا اينكه پدرخانمم در يزد فوت كرد. آنجا مرا در مسجدش نگه داشتند و گفتند: بايد اينجا بماني و به جاي ايشان منبر بروي. گفتم: نميتوانم!كتاب آوردند و گفتند: از روي كتاب بخوان. مدتي از روي كتاب ميخواندم تا بالأخره منبري شدم.(2)
اين بچه ميميرد!حاج آقا مصطفي خميني از آية الله سيد حسن بجنوردي (پدر اخوان سيد محمد و سيد كاظم موسوي بجنوردي) نقل كرد و او از مرحوم شريعت كه ايشان ميفرمود: ما هر چه بچهدار ميشديم ميمُرد، تا اين كه خداوند، فرزندي به ما عطا كرد. گفتند: اگر او را به سيّدي هديه كني و او برگرداند، زنده ميماند. به اين نيّت، بچه را _ كه چند ماهه بود _ بيرون بردم. اتفاقاً به مرحوم قاضي برخورد كردم. بچه را گرفت، نگاهي كرد و گفت: «ولي اين بچه ميميرد!» و همان هم شد.
.
1) .. حجة الاسلام دكتر محمد محققي استاد دانشگاه و نمايندۀ آية الله بروجردي در اروپا. ضمناً تفصيل اين ماجرا در كتاب كيمياي محبت (ص ۸۶ _ ۸۷) به نقل از دكتر حميد فرزام آمده است. البته در نقل آقاي فهري نكتهاي در آخر هست كه در آنجا نيست.
2) .. مرحوم آقاي فهري دو خاطرۀ اخير را با چند كرامت ديگر كه از شيخ رجبعلي خياط ديده بود، در تاريخ ۲۸/۸/۱۳۷۰ در سفر اينجانب به سوريه نقل كرد.
۵ / ۱۰خاطراتي از آية الله حاج آقا مرتضي تهرانيتشرّف سيّد كريم پينه دوز، به محضر امام عصرعجل الله تعالي فرجهآية الله حاج آقا مرتضي تهراني در پاسخ اينجانب كه پرسيدم: آيا كسي را ديدهايد كه مطمئن، باشد محضر ولي عصرعجل الله تعالي فرجه را درك كرده است؟فرمود: دو مورد دارم: يكي سيد كريم پينه دوز است. من در كودكي همراه پدرم(1)به مغازه ايشان رفتيم، _ مغازه وي در بازاري بود كه يك سرش به سه راه كوچه غريبان و يك سرش به بازار سيد اسماعيل متصل ميشد، عرض اين مغازه حدود يك متر و نيم و طولش دو سه متر بود، و كف آن حدود پنجاه سانت از كف بازار بالاتر بود _ پيرمردي در اين مغازه حضور داشت كه جعبهاي را برعكس كرده و روي آن ابزار تعمير كفش گذاشته و مشغول كار بود، پدرم سلام كرد و لب مغازه نشست.من كه ناظر صحنه گفتگوي آنها بودم احساس ميكردم كه گويا از نظر معنوي تعادلي ميان آنها برقرار است.پيرمرد، در حالي كه مشغول كار بود نگاهي به پدرم كرد و گفت: ديروز آقا لطف كردند، چند دقيقهاي تشريف آوردند و آنجا (اشاره به نقطهاي از مغازه) نشستند و از من احوالي پرسيدند.
.
1) .. آية الله حاج ميرزا عبد العلي تهراني از علماي بزرگ تهران (ر.ك: ص۳۵۱).
پيرمرد ضمن اشاره به يك قوطي حلبي شبيه قوطيهاي سوهان كه در آن چند حبّه نبات زرد رنگ به اندازه نخود پخته بود، گفت: آقا اين را مرحمت كردند من ميدهم به شما.حدود ده دقيقه تا يك ربع ساعت آنجا مانديم و بعد حركت كرديم. پنج شش قدم كه آمديم، پدرم به من گفت: اين آقا اسمش آقا سيد كريم پينه دوز است. اين مرد از اولياي الهي است. فهميدي مقصودش از اين جمله كه گفت: آقا تشريف آوردند و از من احوالپرسي كردند چه كسي بود؟ گفتم: نه.فرمود: مقصودش امام زمان _ صلوات الله عليه _ بود.بعد نبات را به من داد و من آن را ميل كردم.
تأييد سند يك روايتمورد دوم، جرياني است كه حيدر آقا معجزه (فرزند مُرشد چِلويي) برايم نقل كرد. وي گفت: من درباره صحت اين روايت: «نَزِّهونا عن الربوبية وقولوا فينا ما شئتم»۱ كه درباره مقام اهل بيت عليهم السلام وارد شده، ترديد داشتم. مضمون اين روايت به من نچسبيده بود. نميدانستم اين روايت از اهل بيت عليهم السلام صادر شده يا نه. در سفري كه به عتبات داشتم، در زيارت سامرا هنگامي كه به سردابي كه امام زمانعجل الله تعالي فرجه در آنجا غايب شده است رفتم، اين سؤال از ذهنم گذشت كه اين حديث از خاندان شما صادر شده يا نه؟
.
آقا فرمودند: بر ميگردي تهران ميروي پيش ميرزا عبدالعلي تهراني، سؤالت را از او ميپرسي، زيرا او از زبان ما سخن ميگويد!من آقا ميرزا عبدالعلي را نميشناختم، وقتي به تهران برگشتم، آدرس منزل ايشان را گرفتم و خدمت ايشان رسيدم. پس از سلام و احترام نشستم، خواستم مسئله خود را بگويم، ايشان فرمود: ميدانم كدام روايت را ميگويي!از جا برخاست، رفت از كتابخانه كتابي را آورد و باز كرد، روايت را آورد و خواند و فرمود: اين روايت از اهل بيت عليهم السلام صادر شده است!من جريان سرداب را براي ايشان تعريف كردم و گفتم: پاسخ سؤالم را حواله كردند به اينجا!ايشان پس از شنيدن سخن من خيلي گريه كرد. هِقهِق ميكرد و اشك از ريشش پايين ميآمد.من پس از اين جريان ايشان را رها نكردم، چون در سرداب به خودم گفته شده بود: او از زبان ما سخن ميگويد!
كرامتي از حضرت ابوالفضل عليه السلامپدرم نقل كرد كه در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام بودم، جنازه جواني را آوردند كه روي آن را طناب پيچ كرده بودند، يكي از آنها خطاب به آن حضرت كرد و گفت: اين جوان، كه از دوستان ماست، همراه ما بود و در راه مُرد، ما از والدينش اجازه او را گرفتيم و حالا كه مرده جوابي براي والدينش نداريم. اين را گفت وايستاد. پس از لحظاتي ديديم جنازه حركت ميكند، با خنجر طنابها را پاره كرد و از حضرت تشكر كرد و رفتند و مردم اظهار مسرت كردند.
كرامتي از سيد الشهدا عليه السلامحاج اكبر آقا شالچي از پدرش كه از شاگردان شيخ جواد انصاري بود و عينك فروشي داشت، نقل كرد كه:
.
سال پيش از انقلاب با دوستم عازم عتبات بوديم. در گمرك مُنذريّه (مرز خسروي)، يكي از مأموران گمرك كه سُنّي متعصبي بود، وقتي متوجه شد كه ما شيعه هستيم، براي اين كه ما را اذيت كند، اثاثيه ما را در هواي گرم بارها تفتيش كرد و از صبح تا ظهر ما را معطل كرد.دوستم به مأمور گفت: شكايت تو را به مولايم ميكنم، اما او اعتنايي نكرد. وقتي به حرم امام حسين عليه السلام مشرف شديم، دوستم، در حرم دو زانو نشسته بود. در يك لحظه احساس كردم چُرت ميزند، ولي ديدم لبخندي زد و گفت: شكايت آن مرد را به آقا كردم و از ايشان خواستم كه وي را گوشمالي دهد. آقا فرمود: نميتوانيم كاري بكنيم. او بر ما حقي دارد!گفتم: ما از شيعيان و محبّان شما هستيم، و او ما را اذيت كرده!آقا فرمود: هفده سال پيش، اين شخص در كربلا شبگرد بود. در شبي مهتابي، چشمش به آب فرات افتاد. با خود گفت: «چه ميشد كه به طفل شيرخوار حسين عليه السلام آبي ميدادند، زنده ميمانْد يا نميماند؟!». چشمش تر شد، و حقي بر ما پيدا كرد!در بازگشت از سفر، مجدداً همان مأمور، ما را در گمرك ديد و خطاب به دوستم گفت: شكايت كردي؟! ميبيني كه چيزي نشد و من سالمم!دوستم به وي گفت: بيا برويم در كناري بنشين تا بگويم. كنارش نشست و گفت: من شكايت تو را كردم؛ ولي آقا چنين فرمود... .آن مرد به محض شنيدن اين سخن حالش منقلب شد و شروع كرد به اشك ريختن و در ادامه گفت: «درست ميگويي. آن شب هيچ كس با من نبود و اين ماجرا را جز من و خدا كسي نميداند. حق با آقاي شماست» و همان جا مذهب خود را تغيير داد و شيعه شد و مسير زندگي او تغيير كرد.
كرامتي از حضرت عبدالعظيم عليه السلامشخصي بود به نام استاد محمد بنّا؛ اما بنّايي بلد نبود. بعد از فوت مرحوم پدرم نقل كرد كه در ايام حيات ايشان، روزي در راه، ايشان را ديدم. عرض كردم: ۳۲۰ تومان قرض كردهام براي نان و ... بچههايم، بدهكارم!ايشان به من يك تومان داد و فرمود: از اينجا برو حضرت عبدالعظيم عليه السلام. خدمت حضرت كه رسيدي به ايشان بگو: عبدالعلي، نگو حاج آقا، بگو عبدالعلي، سلام رساند و عرض كرد كه قرض مرا ادا كنيد. رفتم، اين كار را كردم. از ايوان حرم بيرون آمدم، در صحن، كسي با من مصافحه كرد و ۳۲۰ تومان در دست من گذاشت. درست همان مقدار كه بدهكار بودم.
.
كرامتي از امير مؤمنان عليه السلامشيخ محمد حسين تهراني از شاگردان خوب مرحوم آخوند خراساني بود. وي ميگفت وقتي به نجف رفتم درس آخوند چيز تازهاي برايم نداشت. ايشان در سنّ حدود پنجاه سالگي برايم نقل كرد كه: در سنّ دوازده سالگي در نجف بيمار شدم، بيمارياي بسيار سخت كه گويا مشرف به موت شدم. مادرم متوسل به اميرالمؤمنين عليه السلام شد. در آن حال در بستر بيماري بزرگواري را ديدم كه فرمود: مادرت آمده و شفاي تو را از ما خواسته، اما اگر بماني از دنيا هيچ حظ و بهرهاي نخواهي داشت. ميخواهي بماني؟گفتم: چون مادرم من يكي را دارد و دوست دارد بمانم شفا بدهيد.فرمود: بلند شو، خوب شدي.خيس عرق شدم، و حالم خوب شد. مادرم رسيد مرا بغل كرد، خوشحال شد. به حرم اميرالمؤمنين عليه السلام بازگشت و تشكر كرد.مرحوم شيخ محمد حسين، سالها بعد، برايم گفت: تا الآن (در سن ۸۵ سالگي) هيچ حظ و بهرهاي از دنيا نداشتهام.حاج آقا مرتضي تهراني فرمودند: وي با آن مقام علمي به قدري در فقر بود كه تا آقاي بروجردي زنده بود، زندگي او را آقاي بروجردي اداره ميكرد. بعد امام خميني كه نجف رفت، هزينه زندگي او را ايشان ميداد. كسي به او زن نداد، تا اين كه كنيز سياهي آوردند و به ازدواج او درآوردند. از او دو دختر پيدا كرد. دختر بزرگش خاله صغري نام دارد و ديگري طوبي كه ديوانه است. اين يكي ديگري را پرستاري ميكند.
.
آنها در حال حاضر حدود صد سال دارند و در تهران زندگي ميكنند، و اداره زندگي آنها توسط اينجانب است.(1)
يافتن قبري با كمك صاحب قبر !مرحوم هاشم عبداللهي يكي از شاگردان درس جامع السعاداتِ پدرم در مسجد جامع [در بازار تهران] بود. پدرم در مسجد جامع، شبستان چهل ستون، سه ساعت بعد از مغرب نماز عشا را ميخواند و بعد جامع السعادات ميگفت. ده دوازده نفر از متدينين در اين جلسه حضور داشتند.ايشان ميگفت: وقتي درس پدرت آمدم ديدم هيچ چيز غير از خدا براي من ارزشي ندارد.پس از فوت آقاي عبداللهي جنازه او را به مشهد بردند و در بهشت رضا _ صلوات الله عليه _ دفن كردند. من آمدم مشهد به نيابت از ايشان زيارت كردم، تاكسي گرفتم رفتم بهشت رضا، آدرس قبر او را نداشتم، ايستادم گفتم: هاشم آقا من آمدم زيارت قبر شما، مرا راهنمايي كنيد، بلد نيستم.ديدم گويا كسي دو تا كتف مرا گرفت از چپ و راست مرا اين طرف و آن طرف برد، يك جا بدون جهت ايستادم، ديدم روي يك قبر در فاصله يك متري من نوشته: «هاشم عبداللهي تهراني».
حكمت شفا نيافتن جوان بيمارصبحهاي جمعه با پدرم به زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السلام ميرفتيم، يك روز در بازگشت از حرم مغازهاي را در بازار قديم شهر ري _ كه نزديك چهار سو بود _ نشان داد و فرمود: در اينجا سيدي بود كه هر وقت از اين مغازه عبور ميكردم قدري كنار او مينشستم. الآن نظير آن مرد وجود ندارد. وي عطار بود، يك روز تعريف كرد كه پسري
.
1) .. گفتني است كه آية الله تهراني اين مطلب را در تاريخ ۷ / ۱ / ۱۳۸۴ براي نگارنده نقل كرد.
داشت هفده هيجده ساله، مريض شد، هر چه كرد درمان نشد. به من گفت: متوسل شدم به امام زمان _ صلوات الله عليه _ آقا را شب در خواب ديدم، فرمود: اگر فرزند تو بماند شقي ميشود، ميخواهي بچه شقي داشته باشي، يا نميخواهي؟گفتم: نه، بچه شقي نميخواهم.فردا صبح، جنازه وي را از منزل بيرون بردند.
شهادت ميرزا غلامحسين به دست عوامل محمد علي شاهجدّ [پدري] ما مرحوم ميرزا غلامحسين، از روحانيون متقي، شجاع، فاضل و موجّه تهران بود. وي در بازار تهران مسجد بزازها اقامه جماعت ميكردند. پدرم (آية الله حاج ميرزا عبد العلي تهراني) نقل ميكرد وقتي به نماز ميايستاد، حتي در غير ماه رمضان، شبستان مسجد و حياط آن به طور كامل پر ميشد.ايشان از مخالفان سلطنت و محمدعلي شاه بود، و به همين جهت، هنگامي كه شب جمعه براي زيارت حضرت عبد العظيم عليه السلام به شهر ري رفته بود، در سن ۳۳ سالگي، همراه چند نفر از دوستانش به دست عوامل محمد علي شاه به شهادت رسيدند و در مقبره آية الله [ميرزا محمد حسن] آشتياني در جوار حرم مطهر حضرت عبدالعظيم به خاك سپرده شدند.ماجرا بدين سان بوده كه آقا ميرزا غلامحسين و همراهان، پس از زيارت حضرت عبد العظيم عليه السلام به منزل آقاي آشتياني(1)در شهر ري ميروند و تصميم داشتند كه در آخر شب به تهران بازگردند. تابستان بوده و درهاي اتاق، باز . آقاي آشتياني ميبيند كه چند نفر مسلّح، روي بام منزل و روبهروي اتاقش آمدهاند. وي با ديدن اين صحنه تكان ميخورد. نزد آنها ميرود و با التماس، آنها را قسم ميدهد كه اينها مهمان من
.
1) .. مقصود، ميرزا مصطفي بن محمد حسن آشتياني (افتخار العلماء) (۱۲۸۴ _ ۱۳۲۷ ق) است كه بر اساس منابع تاريخي، شيخ غلامحسين پيشنماز، شب چهارشنبه دوم ربيع الأوّل ۱۳۲۷، در خانۀ او به شهادت رسيد (ر.ك: شميم روحاني در احوال و آثار و خاندان ميرزا محمدحسن آشتياني، ص۱۸۳؛ تاريخ مشروطۀ ايران، ص۲۰۹).
هستند. اگر با من كار داريد، من حاضرم؛ ولي اينها مهمان هستند و تا نيم ساعت ديگر ميروند. ولي آنها اعتنايي نميكنند و همه آنها را ميكشند.
خليل طهماسبي، قاتل رزم آرا نبودامام خميني قدس سره؟ فرمودند: من پيش آقاي كاشاني(1)بودم. آقاي كاشاني گفتند: «ما ميدانيم كه رزم آرا را، استاد خليل نجّار طهماسبي نكشت. او به سوي رزم آرا شليك كرد، ولي تير او به وي اصابت نكرد. يكي از دو محافظي كه پشت سرش بودند، او را كشتند؛ چون تير از پشت سرش به او اصابت كرده بود. اگر تير خليل طهماسبي به رزمآرا اصابت كرده بود بايد از جلو مورد اصابت قرار ميگرفت؛ چون خليل طهماسبي از روي بلنديِ وسط مسجد، و از روبهرو، به او شليك كرده بود».(2)آقاي كاشاني ميگفت: «ما براي اين كه رُعبي در دل شاه ايجاد كنيم، مصلحت ديديم كه اين قتل را به خودمان _ يعني به فدائيان اسلام _ نسبت بدهيم و بگوييم ما خليل طهماسبي را فرستاديم رزمآرا را ترور كند».
تحليلي متفاوت درباره شهادت شيخ فضل اللهآية الله حاج آقا مرتضي تهراني تعريف كردند كه: پدرم (آية الله حاج ميرزا عبدالعلي تهراني) از كوچهاي كه منزل سيد عبدالله بهبهاني در آن قرار داشت، عبور نميكرد! زيرا مواضع او و سيد محمد طباطبايي را موجب شهادت شيخ فضل الله نوري ميدانست.شيخ فضل الله تا شش ماه با جريان مشروطيت همراه بود؛ ولي پس از آن كه متوجه شد كه طرفداران مشروطيت ميخواهند با سوء استفاده از اين نام، نقشههاي خود را پياده كنند، به مخالفت با آن برخاست و اصرار داشت كه بايد كلمه «مشروعه» به آن افزوده شود.
.
سيد عبدالله بهبهاني و سيد محمد طباطبايي با او همراهي نكردند؛ بلكه به مخالفت با او برخاستند، تا اين كه شيخ به اتهام «شقّ عصاي مسلمين»(1)محكوم به اعدام شد.جمله «شَقّ عصاي مسلمين» يك تعبير آخوندي است كه از بازاريها نبوده، از اين دوتا بوده!از اين جا، حدس من است كه اين دو تا ميگويند: اعدام شيخ باعث بيآبرويي ما ميشود. آنها در جواب ميگويند: كاري ميكنيم كه اين مشكل پيش نيايد. شما را دستگير ميكنيم، چند روزي در زندان نگه ميداريم، كار را تمام ميكنيم، بعد شما را رها ميكنيم.همين كار را هم كردند.۲
.
1) .. از بين بردن وحدت و قدرت مسلمانها؛ ايجاد شكاف در بين امّت.
اگر آنها، در كنار شيخ قرار ميگرفتند و با او مخالفت نميكردند، اين اتفاق نميافتاد و شيخ فضل الله به شهادت نميرسيد.واقع مطلب، اين است و غير از اين، تحريف تاريخ.
نكاتي درباره آية الله حاج ميرزا عبد العلي تهرانيآية الله حاج آقا مرتضي تهراني در ديدارهاي مختلف، نكاتي را درباره پدر بزرگوارشان حضرت آية الله حاج ميرزا عبدالعلي تهراني (۱۳۱۸ _ ۱۳۸۷ق) نقل كردند كه شماري از آنها از اين قرار است:
يك. تدريس اخلاق در مشهددر درس اخلاق آميرزا عبدالعلي در مشهد مراجع تقليدي مانند آية الله ميرزا احمد كفايي، آية الله سبزواري و ... شركت ميكردند.
دو. مراجعت به تهرانآية الله احمد آشتياني در مراجعت پدرم به تهران به ديدن ايشان آمد و فرمود: مرا مجتهد ميداني؟ پدرم پاسخ داد: آري.فرمود: عادل ميداني.پدر فرمود: آري.فرمود: حكم ميكنم در تهران بماني. لذا پدرم پس از سه سال اقامت در مشهد به تهران بازگشت.
.
سه. اهميت خداباوريپدرم ميفرمود: برخي از روحانيون، عادل، عالم، مجتهد و زنديق اند!و توضيح ميداد كه مقصودش اين است كه گناههاي متعارف را انجام نميدهند، فروع را به اصول، خوب رَد ميكنند، اما خدا را باور نكردهاند!
چهار. آموزش مخالفت با نفساز پدرم پرسيدم: چرا شما اين قدر به آقاي شيخ مرتضي زاهد احترام ميكنيد؟فرمود: ايشان تا رسائل و مكاسب بيشتر نخوانده بود، ولي به تور يك مربي ميخورد و مسيرش عوض ميشود. پدرم ميفرمود: ايشان استاد من در تعليم مخالفت با هواي نفس بود، ولي مسائل فقهي را از من سؤال ميكرد. شيخ مرتضي به طور خيلي عادي مسائل «غيبي» را ميگفت.
پنج. ترس از سوء خاتمهپدرم فرمود: من به شيخ مرتضي زاهد گفتم: من از عاقبت خود ميترسم. ايشان فرمود: آميرزا! تو عاقبت به خيري، چون شبها قبل از خواب به خداوند متعال ميگويي: خدايا! من بنده مطيع تو نيستم. من يك زنديقم. به من رحم كن!و درست ميگفت!
شش. تكرار برخي از جملات در نمازپدرم موقع نماز برخي از جملات قرائت را تكرار ميكرد. از ايشان پرسيدم: چرا تكرار ميكنيد؟ آيا شك ميكنيد؟فرمود: نه، احساس ميكنم حضور قلبم قطع شد.
هفت. تكرار مراسم شبهاي قدرايشان شبهاي احيا در ماه رمضان، مجدداً تنهايي مراسم احيا را تكرار ميكرد.
.
هشت. مداومت بر اين اعمالايشان، زيارت جامعه و زيارت چهارم از زيارت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام را هر روز ميخواند. زيارت اميرالمؤمنين را در فاصله بيست سانتي ديوار ميخواند، وقتي ميگفت «أنت وسيلتي ...»، حالي به او دست ميداد كه گويا امام را از نزديك ميديد.
نُه. بهترين زيارتنامه اميرمؤمنان عليه السلامپدرم ميگفت: زيارت جامعه كبيره خوب است؛ ولي براي اميرالمؤمنين عليه السلام كم است. پرسيدم كدام زيارت براي ايشان خوب است، فرمود: اَلسَّلامُ عَلي أبِي الأئمَّةِ، و خليل النبوّة، و المَخصُوصِ بِالأُخوَّةِ... .(1)
ده. دنبال كشف و كرامت نباش!حدود شصت سال پيش، نسخه خطي دعاي سيفي كبير(2)را كه نسخه منحصر به فردي بود و ناقل آن حاج ميرزا حسين خليلي تهراني است را از حاج آقا حسن فريد گرفتم و در آن وقت، صد و بيست تومان دادم به يك خطاط كه آن را استنساخ كرد. به پدرم گفتم كه سند آن صحيح است، و با اشاره به خواص آن پرسيدم: اجازه ميدهيد آن را انجام دهم؟(3)ايشان سخنان مرا گوش كرد، و فرمود: نه بابا جان! انسان براي كرامت خلق نشده! كرامت، «حيض الرجال»(4)است!عرض كردم: انسان براي چه خلق شده؟!فرمود: براي بندگي!اين نسخه پيش من است؛ ولي پس از فرمايش ايشان تا كنون آن را نگاه نكردهام!
.
1) .. اين زيارت، در مفاتيح الجنان، قبل از زيارت امين الله، زير عنوان «زيارت مطلقۀ امير المؤمنين» آمده است.
2) .. دو دعا به نامهاي «دعاي سيفي كبير» و «دعاي سيفي صغير» معروف است. دعاي سيفي صغير، در مفاتيح الجنان آمده است. گفتني است كه ظاهراً هيچ يك از اين دو دعا سند معتبري ندارند.
3) .. در اينجا اشاره كرد كه در آن وقت برنامهها داشتم كه ميتوانستم در زمستان روي پشت بام، چهار _ پنج ساعت مشغول باشم.
4) .. يعني اهل عرفان، در وقت ظهور كرامات از ايشان، از خدا منقطع ميشوند.
يازده. طي الأرض دادن ديگريپدرم در تابستانها معمولاً يكي دو ماه در لار (در اطراف تهران) تنهايي در چادر زندگي ميكرد و به عبادت ميپرداخت. شخصي به نام حاج حيدر علي فتاحي، كه مردي متعبد بود، از يكي از اقوام خودشان، كه پيرتر از او بود پس از مرگ وي نقل كرد كه به او گفته: سرّي دارم براي تو ميگويم، ولي تا زندهام براي كسي نقل نكن. در يكي از تابستانهاي گذشته (قبل از پنجاه سال پيش) مرحوم حاج ميرزا عبدالعلي تهراني بدون عائله رفته بود لار و در يك چادر نزديك ساير دامداران براي مدتي موقت (يكي دو ماه) سكونت كرده بود. من به پيشنهاد حاج آقا چند شبي در چادر ايشان ميخوابيدم. روزي به ايشان گفتم: من فردا دادگاه دارم و به همين جهت بايد امروز بروم تهران. ايشان فرمود: امشب نزد من بمان من فردا تو را ميفرستم. در آن زمان چهار پنج ساعت طول ميكشيد تا با وسايل آن موقع از لار تا ميدان ارك و دادگستري بروم. فكر كردم ايشان بيخود نميگويد و اطاعت كردم. روز بعد تقريباً يك ساعت قبل از موعدي كه بايد در دادگاه حاضر شوم، ايشان دست مرا گرفت و از چادرهايي كه آنجا زده بودند گذشتيم تا رسيدم پشت تپهاي، فرمود: تا من صلوات ميفرستم تو هم صلوات بفرست، هر وقت ساكت شدم تو هم ساكت شو.من هم همين كار را كردم وقتي ساكت شدم و چشمم را باز كردم خود را در ميدان ارك جلوي دادگستري ديدم!ضمناً فرمود: تا زندهام اين ماجرا را براي كسي تعريف نكن.
.
۵ / ۱۱پاي او ميدانست و سر من نميدانست!در اين فصل نيز چند خاطره ديگر از جناب حجة الاسلام و المسلمين سيدعلي اكبر اجاقنژاد(1)نقل ميكنيم: يكي از علماي بزرگ قفقاز به نام آية الله ميرزا ابوتراب آخوندزاده(2)در ديداري كه با حاج زينالعابدين تقي اف(3)يكي از ثروتمندان بزرگ جمهوري آذربايجان داشته، به وي ميگويد: شما مرد محترم و نيكوكاري هستي و از آنچه خداوند به شما داده است
.
1) .. نمايندۀ وليّ فقيه در جمهوري آذربايجان (ر.ك: ص۱۵۲).
2) .. وي در سال ۱۸۱۷ م /۱۳۳۲ق، در بادكوبه (باكو) ديده به جهان گشود و پس از فرا گرفتن علوم مقدماتي و سطوح عاليۀ حوزوي، به نجف رفت و از محضر آية الله شيخ محمدحسن نجفي (صاحب جواهر) و ديگر اعاظم نجف بهره برد و پس از تكميل تحصيلات به زادگاه خود بازگشت. ايشان يكي از برجستهترين علماي منطقه قفقاز در قرن سيزدهم هجري بوده و كراماتي نيز به وي نسبت داده شده است. وي در تاريخ ۱۹۱۰ م/۱۳۲۸ ق، وفات كرد و در باغ شخصي خودش در قصبه «مردكان» به خاك سپرده شد و قبرش هماكنون زيارتگاه است (ر.ك: مفاخر آذربايجان: عقيقي بخشايشي: ج۵ ص۲۸۹۹).
3) .. حاج زين العابدين تقي اُف از سرمايهداران خوشنام و نيكوكار قفقاز بود كه در سال ۱۸۳۸ ميلادي (۱۲۵۴ قمري) در شهر بادكوبه (باكو) ديده به جهان گشود و در سال ۱۹۲۴ ميلادي (۱۳۴۳ قمري) وفات يافت. تقي اف، مالك چندين حلقه چاه نفت در بادكوبه بوده و املاك و مستغلات فراواني داشته است. وي بخشي از ثروت خود را به فعاليت فرهنگي، مانند: تأسيس مدارس، ساختن مساجد، موزه، كتابخانه و نيز مساعدت به فقرا اختصاص داده بود، به گونهاي كه هنوز در آذربايجان از وي به نيكي ياد ميشود.
در خدمت به مردم و امور خير، دريغ نميداريد و ان شاء الله مأجوريد، ولي بايد بدانيد كه اداي حقوق الهي ضوابط خاصي دارد، تصوّر نكن كه اينگونه كارها موجب سقوط تكليف واجبات مالي شما ميشود، شما بايد خمس مال خود را بدهيد وگرنه اين انفاقها هر چند ثواب دارد، ولي جايگزين پرداخت حقوق واجب نميگردد.آقاي حاج زينالعابدين كه ميدانسته خمس ثروت او بسيار زياد است و پرداخت آن برايش سنگين، ضمن حفظ ادب در پاسخ ميگويد: آقا جان! ما آنچه از دستمان برميآيد انجام ميدهيم، ديگر چه نيازي به امور ديگر است، چه فرقي ميكند كه خيرات به چه صورتي باشد!ميرزا ابوتراب ميگويد: آنچه از خير و خوبي توسط ما انجام ميشود، اموري است كه خواست و ميل و سليقهها در آن دخيل است و شايد در مواردي غير لازم باشد، اما آنچه خداوند متعال از ما خواسته، دستور و امر خداست، انجام آن واجب است و تركش جايز نيست... .مجدداً حاج زين العابدين پاسخ ميدهد كه: آقا! من فرقي ميان اين دو صورت نميبينم.ميرزا ابوتراب كه نصيحت را بياثر ديد به عنوان اتمام حجت خطاب به وي ميگويد: حاج زينالعابدين! روزي ميرسد كه يك شبه همه ثروت و اموال و داراييات را از تو ميگيرند، آن وقت تو پشيمان ميشوي كه چرا به وظيفه شرعي خود عمل نكردي، كه البته پشيماني برايت سودي نخواهد داشت. ممكن است روزي برسد كه اين ثروت از دستت برود به طوري كه حتي براي شام شبت محتاج شوي!حاج زينالعابدين كه باور نميكرد چنين روزي فرا رسد، به طنز ميگويد: چه كسي ميتواند اين همه ثروت را از من بگيرد، آن هم يك شبه!۱۹۱۷ ميلادي (حدود هشت سال بعد از وفات آية الله ميرزا ابوتراب) انقلاب بُلشِويكي در روسيه به پيروزي ميرسد و كمونيستها روي كار ميآيند. چهار سال بعد در يكي
.
از شبهاي سال ۱۹۲۲ ميلادي حاج زينالعابدين تقي اف احضار و همه اموالش در همان شب مصادره ميشود و در باغ شخصي خودش محبوس ميگردد و براي او شرايطي پيش ميآيد كه به نان شب هم محتاج ميشود و بايد به سربازها التماس كند تا برايش نان بياورند!در اين شرايط، نصايح آن پير روشن ضمير را به ياد ميآورد، كه چنين روزي را براي او پيشبيني كرده بود، فرزندان خود را خواسته و به آنها وصيت ميكند: پس از مرگ، جنازهام را به باغ «كردكان» ببريد و مرا زير پاي ميرزا ابوتراب دفن كنيد، تا ديگران بدانند آنچه پاي آن عالم رباني ميدانست، سر من نميدانست!حاج زينالعابدين در سال ۱۹۲۴ ميلادي (اول صفر ۱۳۴۳) از دنيا رفت و بنا به وصيت او در پايين پاي آية الله ميرزا ابوتراب به خاك سپرده شد!(1)
.
1) .. اين داستان را ابتدا حجة الاسلام والمسلمين سيد علي اكبر اجاقنژاد، براي من تعريف كرد. پس از آن جناب حجة الاسلام و المسلمين عادل مولايي نيز آن را به تفصيل و به صورت مكتوب ارائه كرد. آنچه در متن آمده، برگرفته از گفته و نوشتۀ آن دو بزرگوار است. توضيحات پاورقي نيز از متن آقاي مولايي اخذ شده است.
۵ / ۱۲گريه استاد در پاسخ يك سؤالخاطره ديگر جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد علياكبر اجاقنژاد(1)از دوران تحصيل خود به اين شرح است: در سالهاي اول طلبگي يك شب بعد از نماز مغرب و عشا ديدم آية الله حائري(2)در صحن بزرگ حضرت معصومه عليها السلام، جلوي يكي از حجرهها نشسته. خدمت ايشان رسيدم و عرض كردم حاج آقا اجازه ميدهيد يك سؤال بپرسم؟ايشان با لحني كه به نظرم تند بود، گفت: بگو.گفتم: من نميدانم چه كنم كه در نماز حضور قلب داشته باشم؟به محض اينكه سؤال تمام شد، ايشان شروع به گريه كرد، خيلي جدي اشك ميريخت! من شگفتزده اين منظره را نگاه ميكردم، و با خود ميگفتم: من كه چيزي نگفتم، من تنها يك سؤال كردم!لحظاتي گذشت، ايشان خيره نگاه ميكرد و اشك ميريخت.پس از لحظاتي ايشان ضمن اشاره با دست، خيلي تند به من گفت: بچه پاشو برو! اگر من راهي بلد بودم خود از آن بهره ميبردم!
.
من چنان هيجان زده شدم، مثل كسي كه او را برق گرفته باشد، در يك لحظه راه بازگشت به منزل را فراموش كردم، لحظهاي ايستادم تا متوجه شدم كه از سمت راست صحن بايد خارج شوم يا از سمت چپ!
.
۵ / ۱۳تعليم نماز در عالم رؤياخاطره ديگري از جناب حجة الاسلام و المسلمين سيد علياكبر اجاقنژاد: (1)در حدّ فاصل سالهاي ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ حدود سه سال در شهرستان مرزي آستارا اقامت داشتم. در آستارا مسجد بزرگ يا جاي مناسبي كه بتوان در آنجا نماز جمعه را اقامه كرد وجود نداشت و به خاطر باراني بودن هواي منطقه اقامه نماز در فضاهاي آزاد مانند حياط استاديوم نيز مقدور نبود. لذا حقير به عنوان امام جمعه وظيفه داشتم جهت اجراي اين فريضه الهي نسبت به تأسيس مصلاي مناسب شهر اقدام نمايم. براي همين منظور با همكاري معتمدين محل و مسئولين مربوط و مردم عزيز، نسبت به تأسيس مصلا در حياط مسجد جامع شهر _ كه از وسعت خوبي برخوردار بود _ اقدام كردم. در تابستان سال ۱۳۶۰ زيلوي بزرگي به گوشهاي از حياط انداخته و اينجانب قسمتي از روز را جهت نظارت بر امور تأسيساتي مسجد در آنجا حضور مييافتم. به خاطر حضور حقير عدهاي از مؤمنين خصوصاً جوانان جمع ميشدند و ضمن استفاده متقابل و طرح مسائل شرعي و معارف اسلامي مجلس انس و محفل الفتي تشكيل ميشد.
.
1) .. ر.ك: ص۱۴۴ (پانوشت).
روزي با حضور عدهاي از جوانان طبق معمول هر روز مشغول مذاكره و گفتگو بوديم. نوجواني كه در كنار ديوار و به فاصله حدود پنج شش متري ايستاده و به جمع ما خيره شده بود، توجه من را به خود جلب كرد. به كساني كه در نزديك نشسته بودند گفتم: برويد و آن نوجوان را بياوريد اينجا، از نحوه نگاه و توجهاش به سوي ما احساس ميكنم كه اشتياق دارد در اين جمع حضور داشته باشد. جوان كم سن و سالي كه در كنار من نشسته بود، گفت: آقا! دو شب پيش براي او اتفاقي افتاده است و اكنون بسيار مايل است پيش شما بيايد و در اين محفل شركت كند، ليكن خجالت ميكشد.من پرسيدم: چه اتفاقي افتاده است، اگر قابل نقل است تعريف كنيد. گفت: شما را در خواب ديده است و داستان خواب خيلي شيرين و شگفتآور است، اجازه بدهيد خودش بيايد تعريف كند. آن عزيز خوشاقبال را آوردند و تعدادي از حضار كه با ايشان سابقه آشنايي نداشتند با نظر موافق اين حقير مجلس را ترك كردند تا بالأخره شرايطي ايجاد شد كه او بتواند ماجراي خواب را بدون ابا و با آرامش روحي بيان كند.اسم او علي بود. در سطح راهنمايي مشغول تحصيل و خانه پدريشان در نزديكي مسجد جامع بود و از بچههاي آن محله محسوب ميشد. علي كه فرزند ارشد خانواده و نوجواني محجوب و باحيا بود، پس از تعارفات اوليّه و رفع اضطراب در حاليكه بسيار واضح و آرام صحبت ميكرد، گفت: مدت دو سه ماه بود كه عصرها ميآمدم و از دور به مجلس گرم و باصفاي شما نگاه ميكردم. به صميميت و گرمي محفلتان فريفته شده بودم. هنگام نماز (مغرب و عشا) به صفوف معنوي و روحانيتان دلبسته شده بودم، اما آداب نماز جماعت را نميدانستم و خواندن نماز فُرادي و حتي قرائت حمد و سوره را بلد نبودم. محيط خانواده و افكار پدر و مادرم براي آموختن مسائل ديني مساعد نبود و حتي با حضور من در ميان جوانان مسجد و شركت در مراسم ديني و تردد به اينگونه
.
محافل و مساجد مخالف بودند. در ميان دوستان و بچههاي هممحلي خود احساس حقارت ميكردم و به خاطر همين براي ياد گرفتن وظائف شرعي خصوصاً سورههاي حمد و توحيد جرأت نميكردم و پيوسته از اين وضع نابسامان خودم ناراحت و از نظر رواني در رنج و عذاب بودم، تا اينكه دو شب پيش خواب ديدم، خواب معنوي و تاريخي، در خواب ديدم: من و پدر و مادرم و ساير بچهها، همه در خانه هستيم، ناگهان در خانه كوبيده شد. من كه در حياط بودم رفتم در را باز كردم، آنگاه چشمم به جمال شما افتاد با تبسم و گشادهرويي به من گفتيد: اجازه هست بيايم؟ مهمان ميپذيريد؟من خيلي خوشحال شدم بلادرنگ دويدم به طرف داخل خانه با صداي بلند گفتم: بابا در اتاق را باز كنيد، آقاي اجاقنژاد آمده، امام جمعه آمده است (در اينجا صداي ايشان ميلرزيد و گريه ميكرد، ما هم درعين اين كه به سخنان ايشان گوش ميداديم تحت تأثير قرار گرفته بوديم). عليرغم اين كه پدرم با انقلاب مخالف بود و با روحانيون ميانه خوبي نداشت بلافاصله از جاي خود برخاست و در اتاق پذيرايي را باز كرد و از شما استقبال گرمي كرد و شما را به داخل اتاق برد. همه ما دور شما را گرفته بوديم، حتي مادرم با رعايت شئون مجلس روحاني در ميان ما حضور داشت. شما مانند عضو محترمي از اعضاي خانواده، ما را مورد لطف و تفقد قرار داده و حال يكايك ما را پرسيديد. پس از اظهار محبت به طرف من نگاه كرديد و گفتيد: نماز ميخواني؟گفتم: خيلي دلم ميخواهد بخوانم.گفتيد: قرائت سوره حمد و توحيد را بلدي؟سرم را پايين انداختم و با خجالت گفتم: نه. گفتيد: پاشو بيا دستت را بده به دست من. بلافاصله من دستم را دادم به دست شما، آنگاه شما گفتيد: هر چه من ميگويم شما هم بگوييد.
.
بعد سوره حمد و سوره توحيد را به ترتيب، جمله به جمله خوانديد، من هم تكرار كردم. پس از تكرار آخرين جمله سوره توحيد از خواب پريدم. شيريني خواب به من حال داده بود. مسرور بودم، تمامي جملاتي را كه شما در خواب به من تلقين كرده بوديد را در ياد داشتم. براي آزمايش، يك بار ديگر سوره حمد و توحيد را با آن لحني كه شما در خواب ياد داده بوديد قرائت كردم. از شدت خوشحالي خواب از سرم پريد و تا صبح نخوابيدم و از صبح همان شب نماز را شروع كردم و بر خداي خود سجده شكر كردم كه از روي لطف و مرحمت نماز را در عالم خواب به من آموخت. جاي تأمّل و شگفت اينجاست كه ايشان پس از تعريف كردن ماجراي خواب، با تقاضاي اينجانب سورههاي حمد و توحيد را قرائت كرد و در الحان قرائت ايشان، لحن و لهجه خودم را كاملاً احساس ميكردم.
.
۵ / ۱۴خاطرهاي از وصيت آية الله ميرزا جواد تهراني درباره محلّ دفن خوددر تاريخ ۶/۴/۱۳۸۳ در ديداري كه با جناب حجة الاسلام و المسلمين علي اكبر الهي خراساني داشتيم، ايشان خاطره جالبي از وصيت آية الله حاج ميرزا جواد آقا تهراني (از علماي مشهد) درباره محل دفن خود نقل كرد. در آن جلسه جناب حجّة الاسلام و المسلمين سيّد علي قاضي عسكر هم حضور داشت و مطالب آقاي الهي را يادداشت كرد. متن نوشته ايشان چنين است: مدتي بود كه برخي از آقايان از من خواسته بودند تا به حضور حاج ميرزا جواد آقا تهراني بروم و سؤال كنم كه آيا درست است كه شما وصيت كردهايد در حرم مطهر علي بن موسي الرضا عليه السلام مدفون نشويد؟ در صورت صحّت از ايشان بخواهم تا از اين وصيت چشمپوشي كنند.من از پذيرفتن اين درخواست، خودداري كردم و پس از چند بار پيگيري آقايان، به ايشان عرض كردم: بهتر است اين موضوع را به آية الله مرواريد (پدر خانمم) بگوييد و از ايشان بخواهيد تا با ميرزا صحبت كنند.وقتي موضوع به آقاي مرواريد منتقل ميشود، ايشان ميفرمايند كه: به آقاي الهي بگوييد.
.
جناب آقاي حلبي هم به من پيغام دادند كه شما اين كار را بكنيد.آن زمان، آية الله العظمي گلپايگاني به مشهد مشرّف شده بودند و من به ذهنم رسيد موضوع را با ايشان در ميان بگذارم تا توسط معظّم له براي ميرزا پيغام فرستاده شود. از اينرو خدمت ايشان رسيدم و مسئله را درميان گذاشتم. حضرت آية الله گلپايگاني سري تكان داده، فرمودند: شما چه ميگوييد و ايشان چه ميگويند! سپس ادامه دادند: من در چند روز گذشته تصميم داشتم از ايشان عيادت كنم. ايشان راضي نشدند و گفتند: آقاي حاج سيد جواد، آقازاده محترم، را بفرستيد. من براي شما پيغامي دارم. حاج آقا جواد را به عيادت ايشان فرستادم. ميرزا به ايشان گفته بودند كه من از مال دنيا چيزي ندارم. خانه موجود را آقاي حاج كاظم طرخاني براي خانواده من خريده و اثاثيه منزل هم مربوط به ايشان است. من تنها تعدادي كتاب از مِلك شخصي خود تهيه كردهام كه دوست دارم والد محترم شما، آنها را قبول كنند و به هر مصرفي كه ميخواهند، برسانند.آية الله گلپايگاني در پاسخ فرموده بودند: خوب است كتابها را به فرزنداني كه طلبه هستند بدهيد تا ايشان استفاده كنند. ايشان پاسخ داده بودند: من ميخواهم جناب عالي آنها را قبول بفرماييد.اين ايّام گذشت. مدّتي بعد شنيدم ميرزا جواد آقا بيمار هستند. به عيادت ايشان رفتم. آن روز با اينكه بيمار بودند، ولي از من خواستند تا بيشتر نزدشان بمانم. فرزندان ايشان هم مرتّب اشاره ميكردند كه من برخيزم؛ ولي ايشان نميگذاشتند.من فرصت را مغتنم دانسته و با احتياط، خدمت ايشان عرض كردم: دوستان، چنين توقّعي از جنابعالي دارند كه شما منع خود را برداريد تا در هر كجاي حرم
.
مطهّر بتوانند شما را دفن كنند. جناب آقاي واعظ طبسي (توليت حرم مطهر رضوي) هم بر اين مسئله اصرار دارند.ميرزا در همان حال بيماري كمي برآشفتند و فرمودند: من مقلّد كسي نيستم. خودم درك دارم و ميفهمم. به همين شكلي كه گفتهام عمل شود.من وقتي برآشفته شدن ميرزا را ديدم، از گفته خود پشيمان شدم.موقع خداحافظي به ميرزا عرض كردم: من تاكنون به دليل اينكه اجازه نميداديد، دست شما را نبوسيدهام. دوست دارم هماكنون به من اين اجازه را بدهيد! ايشان با لبخند مليحي فرمودند: اين بار هم اجازه نميدهم.من هم گفتم چشم! و خداحافظي كردم.چند روز بعد، ميرزا جواد آقا به رحمت ايزدي پيوستند. مردم مشهد، علما و بزرگان، همه براي تجليل و تشييع، گرد هم آمدند. در جلسهاي با حضور حضرات آيات: فلسفي، مرواريد و فرزند آن مرحوم (به نام حاج اكبر آقا)، آقاي مرواريد فرمودند: با توجه به وصيت ايشان خوب است در قبرستان كوهسنگي دفن شوند.حاج اكبرآقا گفتند: قبرستان كوهسنگي، قبرستاني خصوصي است و آنجا نبايد دفن شوند. [چون بر خلاف روش و خواست ايشان است].بالاخره قرار بر اين شد كه ايشان را در بهشت رضا دفن كنند.يكي از علاقهمندان به مرحوم ميرزا رفته بود يك عِماري(1)دست كرده بود تا ميرزا را داخل آن گذاشته و تشييع كنند. پسر مرحوم ميرزا مخالفت ميكرد و ميگفت: تابوت هم بايد مثل تابوتي باشد كه عموم مردم را در آن حمل ميكنند.سازنده تابوت هم به شدت اصرار ميكرد و حاج اكبرآقا هم اجازه نميداد. قرار شد موضوع را از آقاي [آية الله ميرزا علي آقا] فلسفي بپرسيم و هر چه ايشان فرمودند عمل كنيم. به اتفاق، خدمت آقاي فلسفي مطلب را مطرح كرديم. ايشان از حاج اكبرآقا پرسيدند: آيا مرحوم ميرزا در وصيتنامه خود، چيزي در اين باره نوشتهاند؟ پاسخ داد: نه. فرمودند: آيا به شما به صورت خصوصي وصيت كردهاند؟ گفت: نه.فرمودند: پس شما تكليف نداريد.بنا بر اين، مشكل، مرتفع شد و با همان عماري تشييع شدند.از نكات ديگري كه فرزندان مرحوم ميرزا به من ميگفتند، اين بود كه ميرزا فرموده بود: اگر من در جبهه شهيد شدم، همان جا براي من قبري بكَنيد و مرا در آن دفن كنيد. براي من يك جلسه فاتحه هم بيشتر نگيريد و... .
.
1) .. عِماري: كجاوه؛ تابوت مخصوص تشييع علما و بزرگان كه شبيه كجاوه است.
. .
۵ / ۱۵كرامتي از علامه اميني رحمه اللهدر تاريخ ۲۷/۱۱/۱۳۷۸ همراه با حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي علي اكبر الهي خراساني، مدير عامل بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، طبق قرار قبلي، به ديدار حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيد حسن دُرافشان رفتيم. وي در خانهاي بسيار قديمي زندگي ميكرد. ديوار اتاقي كه ما با ايشان در آن ديدار كرديم، مانند ديوارهاي حياط، آجري بود. ايشان چهرهاي نوراني و حاكي از باطني باصفا و معنوي داشت.پس از احوالپرسي، از وي تقاضا كردم شماري از خاطرات آموزنده خود را براي ما تعريف كند. داستانهاي جالب و بسيار آموزندهاي را تعريف كرد.(1)يكي از آن داستانها، خاطرهاي بود از علامه عبد الحسين اميني، مؤلف كتاب الغدير.ايشان فرمود: در سفر به نجف، به ديدار علامه اميني رفتم. وي به من گفت: چرا خواندن كتاب الغدير(2)را براي مردم، ترك كردي؟
.
گفتم: از موقعي كه مبتلا به سردرد شدهام، نميتوانم.ايشان دست خود را روي گردنم گذاشت و حدود يك ساعت، دعا خواند. سپس از اشكهاي چشمش به گردنم ماليد و گفت: شفاي تو را گرفتم. ديگر تا آخر عمر سرت درد نخواهد گرفت! و همان شد.
.
۵ / ۱۶خاطرهاي از آية الله سيستاني رحمه اللهحجة الاسلام و المسلمين آقاي سيد حسن دُرافشان(1)نقل كرد: منزل [آية الله] مرحوم سيد علي سيستاني(م۱۳۴۰ق)(2)بودم كه معتمد الدوله با كفش، وارد اتاق ايشان شد. آقا مشغول مطالعه بود، سرش را بلند كرد و گفت: خجالت نميكشي روي فرش نبوّتي با كفش وارد ميشوي؟!معتمد الدوله بيرون رفت، كفش خود را درآورد و وارد اتاق ايشان شد، اسلحه خود را كشيد و خطاب به ايشان گفت: سيّد! با حكم قتل تو آمدهام. زبانت را جمع ميكني، يا بزنم؟!آقاي سيستاني سينه خود را باز كرد و گفت: بزن ... بزن!معتمد الدوله گريهاش گرفت و گفت: من حرامزاده نيستم ... و رفت.بعد، پسرشان آقا سيد محمد باقر(3)سيستاني وارد اتاق شد و به ايشان ايراد گرفت كه: چرا تقيّه نمي كني؟!مطالبي ميان آنها ردّ و بدل شد و در آخر، آقا سيّد علي گفت: ... خواب ديدم در خرابه شام هستم و مادرم فاطمه عليها السلام فرمود: بگو و نترس! ما نگهدار تو ايم. بنا بر اين، از چه تقيّه كنم؟!
.
فهرست مطالب .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .