ghaemiyeh.com
سرشناسه: سقلاطوني، مريم، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور: پيامهاي صبحگاهي «ويژه فصل زمستان»/به كوشش: مريم سقلاطوني؛ كارشناسان عليرضا رنجبر، سيدمحمود طاهري.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري: 184 ص.
شابك: 978-964-514-262-7
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
موضوع: تلويزيون -- پخش برنامههاي مذهبي -- اسلام
موضوع: راديو -- پخش برنامههاي مذهبي-- اسلام
شناسه افزوده: رنجبر، عليرضا، ۱۳۵۱ -
شناسه افزوده: طاهري، سيدمحمود، ۱۳۴۸ -
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: 1391 96پ7س/6/1992 PN
رده بندي ديويي: ۳۰۲/۲۳۴۵
شماره كتابشناسي ملي: ۲۹۹۱۳۵۳
ديباچه
زمستان در نگاه رخوتبار بيشتر مردمان شهرهاي دودزده امروز، نماد بيش از پيش زمينگير شدن در آلونكهاي كبريتي است؛ زيرا زندگي بيروح آپارتماني، سلطه خويش را چنان بر ذهن و جسم آنها گسترانده است كه از تماشاي زيباييهاي زمستان بيبهره ميمانند. در اين ميان، تلويزيون، دريچهاي است كه ميتواند تصوير زيباييهاي زمستان را با باران و برف دلانگيزش براي بينندگان خود به ارمغان بياورد. زيبايي حضور در خانهاي گرم از مهر و محبت خانوادگي و تماشاي لحظههاي ناب بارش برف در كوي و برزن از گذرگاه قاب جادويي، نعمتي است كه در همين زمان سُربي نصيب انسانها خواهد شد.
صبح در بهار باشد يا تابستان، در پاييز باشد يا زمستان، آغازي دوباره است. غلبه سپيدي بر سياهي است و رسانه نميتواند اين ظرفيت را نايده بگيرد. برنامههاي صبحگاهي زمستان در فضاي استوديو براي مخاطبان اجرا ميشود، اما محتواي متناسب با فطرت انسان ميتواند نشاط را به كالبد مخاطباني بدمد كه زندگي آپارتماني، فرصت شادابي را از آنان ميگيرد.
مركز پژوهشهاي اسلامي با هدف پيوند دادن ميان برنامههاي رسانه ملي با آموزههاي ديني كوشيده است در اثر حاضر نيز محتوايي متناسب با نياز فطري مخاطبان توليد كند و همراه با برنامهسازان رسانه در ايجاد نشاط دروني براي آنان، شريك باشد.
اداره كل پژوهش
مركز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما
مقدمه
در دنياي امروز، رسانهها جايگاه ويژهاي در بين افراد جامعه پيدا كردهاند و توانستهاند ساعتهاي بسياري را با مردم همراه شوند. در اين ميان رسانه ملي با گسترش تكنولوژيهاي روز و افرايش شبكههاي راديويي و تلويزيوني، نقش بسزايي در جريان تبادل رسانهاي دارد. از اين رو همواره يكي از دغدغههاي برنامهسازان، توليد محتواي خام و استفاده از آنها در خلال برنامه سازي بوده است. يكي از برنامههاي پر مخاطب و به ويژه حساس شبكههاي مختلف صدا و سيما، اعم از سراسري يا استاني، برنامههاي صبحگاهي است كه رويكردي متفاوت با ديگر برنامههاي راديويي و تلويزيوني دارد؛ زيرا ميتواند تأثير بسياري در شكل دهي يك روز با نشاط و معنوي براي مخاطبان داشته باشد.
برنامههاي صبحگاهي، همواره نقطه آغاز برنامههاي پر مخاطب يك روز رسانه بودهاند و از اين رو هيچ وقت در زمان پخش آنها خللي ايجاد نشده است. بنابراين ميتوان گفت؛ برنامههاي صبحگاهي فصل جدا نشدني برنامههاي سازمان صدا و سيماست كه مخاطبان آن را تمام قشرهاي جامعه تشكيل ميدهند.
اين برنامهها هر صبح و در فصلهاي گوناگون سال بر روي آنتن شبكهها ميروند و جريان و سيري ثابت دارند. مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما با توجه به اهميت فصلهاي سال در صدد برآمده است تا محتواي خام نويسندگان و برنامه سازان هر يك از فصلها را با توجه به موضوعهاي هر فصل تهيه و توليد كند.
اثر حاضر كه با عنوان ويژه نامه فصل زمستان تهيه و توليد شده است، با رويكردهاي موضوعي مختلفي كه با اين فصل در ارتباط هستند تنظيم شده است. موضوعاتي از قبيل: سلامهاي زمستاني، مناجاتهاي صبح زمستان. زمستان، نماد كهن سالي، تأملي بر نشانههاي زمستاني، زمستان و آمادگي براي تولد دوباره، رنگ سفيد و روانشناسي آن در متون اسلامي و ... ساختار كلي محتوايي اين مجلد را در بر ميگيرد.
همچنين استفاده از كلام بزرگان به ويژه ائمه معصومين عليهم السلام و بهره گيري از آيات و احاديث مرتبط با فصل زمستان ديگر بخشهاي اثر حاضر است. از ديگر مواردي كه در اين مجموعه به آن توجه شده است فصل زمستان در شعر شاعران پارسي است كه با توجه به نوع نگاه هر يك از شاعران درآمد بر اشعارشان نوشته شده و سپس از شعر آنها استفاده شده است.
سعي شده است رويكرد پيامهاي ويژه فصل زمستان، رويكردي معنوي و ديني باشد تا رسانه بتواند دقايق خوب و اميد بخشي را براي مخاطبان در فصل زمستان ايجاد كند.
نشانههاي زمستاني در آيات و روايات
«وَكَأَين مِّن آيةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يمُرُّونَ عَلَيهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ؛ و اين مردم چه بسيار بر آيات و نشانههاي قدرت حق در آسمانها و زمين ميگذرند و از آنها روي بر ميگردانند». (يوسف: 105)
در محيط اطرافمان به هر سو كه مينگريم، با اشيا و پديدههايي روبهرو مي شويم كه نشان از آفرينشي منظم دارند. كتاب طبيعت و آفاق همانند كتاب نفس، قابل مطالعه است. البته با كمي حوصله و دقت به آنچه ميشنويم يا با چشمانمان مشاهده ميكنيم، در لابراتوار انديشه، تشريح و تحقيق كنيم تا به منشأ آفرينش اشيا و نفس پي ببريم. اگر با دقت و حوصله به اشيا بنگريم و به فرمايش قرآن كريم، از آنها دوري نكنيم و بدون تأمل از كنارشان عبور نكنيم، آفريننده پديدهها را به چشم دل خواهيم ديد. براي نمونه به فصل زمستان، خوب نگاه كنيم. آيا عظمت آفرينش طبيعت براي بيداري انسان تماشاگر، كافي نيست؟
انسان بارها از كنار درختان مي گذرد و چه بسا از سايه آن بهرهمند ميشود و برگها و شاخههاي درخت را در دست ميگيرد. يا از درختان در زمستان،
براي گرم شدن بهره ميگيرد، ولي اگر اين نوع نگريستن و بهره گرفتن، همراه با تدبر نباشد و تنها براي بهرههاي فيزيكي باشد، چه بسا انسان سود نكند و متضرر شود. ازاينرو، بياييم كلام نوراني قرآن را به گوشِجان بشنويم و از نشانههاي طبيعت در زمستان نگذريم، مگر آنكه درس خداشناسي بگيريم.
قدر و منزلت نعمتهاي الهي، زماني به معناي واقعي كلمه شناخته ميشود كه از دست صاحب نعمت خارج شود. ازاينرو، انسان يا هر موجود زنده ديگري، از نباتات و حيوانات، تا هنگامي كه در نعمات خداوندي غرق است، قدر آنها را نميداند. وقتي نعمت را از كف بدهد، تازه به عظمت آن نعمت پي ميبرد.
اگر انسان، سرما را نميديد و هميشه در دل نور و گرما و سرسبزي غرق بود، جايگاه نور و سرسبزي براي او شناخته نميشد و اگر به انسان گفته ميشد شما غرق در نور و سرسبزي هستيد، با تعجب ميگفت: نور چيست؟! سرسبزي كدام است؟ ولي اگر اين نور و طراوت از او گرفته شود و در سرما و سختي قرار بگيرد، تازه درمييابد، نعمتي به نام نور و بهار نيز وجود دارد كه چون از آن برخوردار بوده، به آن توجهي نداشته است. همانند ماهي، تا زماني كه در آب است، قدر آب را نميداند، ولي همينكه از آب بيرون ميافتد، تازه درمييابد، نعمت عظيمي را از دست داده است.
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأرْضَ وَمَا بَينَهُمَا لاعِبِينَ؛ و ما آسمان و زمين و آنچه در بين آنهاست، به بازيچه نيافريديم». (انبيا: 16)
تفكر و تدبر در آسمانها و زمين و تغيير شرايط جوي و آنچه خداوند در بين اين دو آفريده است، انسان را بيدار ميكند تا به عظمت وجود ذات حق پي ببرد و اين باعث شناخت خويشتن خويش ميشود و در نهايت، خالق خود را ميشناسد و به خالقيت او ايمان، و در برابر او سر تسليم فرود ميآورد.
«الَمْ تَرَوْاْ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا في السَّمَاوَاتِ وَ مَا في الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً؛ آيا نديدهايد كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و در زمين است، مسخر شما كرده است. » (لقمان: 20) اي كاش انسان سر به زير، حال كه چشم به آسمان نميدوزد و به خلقت آسمانها نميانديشد، دست كم به زمين و آنچه زير پايش است و از آن ميگذرد، بينديشد. بيشتر مردم به آسمان و آنچه در آن آفريده شده، مانند برف و باران و تگرگ، توجهي ندارند. آسمانها و زمين و همه آنچه در آنها به چشم ميآيند، زير سلطه انسان است. وقتي انسان از كنار پديدهها ميگذرد، با كمي تعمق و تدبر ميتواند به راز و اسرار آفرينش پي ببرد.
زمستان، نماد رنگ باختن جاذبههاي دنيوي
زمستان ميآيد تا رنگ باختن جاذبههاي مادي و اعتمادناپذير بودن آنها را به نمايش بگذارد و به ما بياموزد همانگونه كه سرسبزي بهار با زيباييهاي رنگارنگش، به دشتي رنگ باخته و سرد و بيروح تبديل شده است، جاذبههاي دنيوي و شادابيهاي نفساني و شهواني نيز زينتهاي زودگذري هستند كه به زودي رنگ ميبازند و شخص را با انبوهي از غصههاي برآمده از فروكش كردن ميلها و خواستههاي دلپذير، تنها ميگذارند. خداوند در قرآن كريم، در اين باره در آيههاي 6 و 7 سوره مباركه كهف چنين ميفرمايد:
إِنّا جَعَلْنا ما عَلَي اْلاَرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً، وَ إِنّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيها صَعيدًا جُرُزًا؛ در حقيقت، ما آنچه را كه بر زمين است، زيوري براي آن قرار داديم، تا آنان را بيازماييم كه كداميك از ايشان نيكوكارترند و ما آنچه بر آن است، قطعاً بياباني بيگياه خواهيم كرد.
علامه طباطبايي رحمه الله در تفسير اين دو آيه شريفه نيز مينويسد:
عنايت خداوند تبارك و تعالي چنين تقدير كرد كه كمال و سعادت جاودانه انسان از راه اعتقادِ حق و عملِ حق تأمين گردد، به همين جهت تقدير خود را از اين راه به كار بست كه او را در موقف اعتقاد و عمل نهاده در محك تصفيه و تطهيرش قرار دهد، يعني تا مدتي مقدر در زمينش اسكان داده، ميانه او و آنچه كه در زمين هست علقه و جذبهاي برقرار كند و دلش به سوي مال و اولاد و جاه و مقام، شيفته گردد. آنگاه وقتي آن مدت معين كه خدا براي سكونتشان در زمين مقرر كرده به سر آمد، خداوند آن علاقه را كه ميان آنها و جاذبهها و زينتهاي مادي بود از بين برده، آن جمال و زيبايي كه زمين داشت از آن ميگيرد و زمين به صورت خاكي خشك و بيگياه درميآيد و آن شادابي و طراوت از آن سلب ميشود، و نداي رحيل و كوچ را براي اهلش به صدا درميآورد.(1)
نزول كوههاي يخ و برف در زمستان
يكي از نشانههاي خداوند كه معمولاً در زمستان بيشتر رخ ميدهد و خداوند در قرآن كريم از آن ياد كرده، نازل شدن كوههايي از يخ و برف از آسمان است. در اينباره در قرآن كريم چنين آمده است: «وَ ينَزِّلُ مِنَ السّماءِ مِنْ جِبالٍ فيها مِنْ بَرَدٍ؛ و اوست كسي كه از آسمان، از كوههايي كه در آنها از تگرگ يا نوعي از يخ (باران يا برف و تگرگ) نازل ميكند». (نور: 43)
در اين آيه شريفه از كوههاي يخي ياد شده است كه منشأ نزول برف و باران در زمستان است. پيشترها، قبل از آنكه دانش بشر، رشد چشمگيري داشته باشد، بشر از وجود كوههاي يخ و برف در فضاي بالا بيخبر بود، اما پس از ساخت هواپيما و امكان پروازهاي بلند، بشر كوههاي يخي و برفي را ديد و دريافت همانگونه كه قرآن كريم قرنها قبل خبر داده بود، اين كوهها
1) سيد محمدحسين طباطبايي، تفسير الميزان، ج 13، صص 401 و 402.
بزرگ هستند و زمين را با برف ميپوشانند و سرچشمه ريزش باران و تگرگ ميشوند. اين نكته يكي ديگر از دانشهاي قرآني بود كه دانش بشري، پس از قرنها موفق شد از آن پرده بردارد.(1)
مردن بابركت
برخي مردنها بابركت و زمينهساز شكوفايياند و به دنبال خود، سرسبزي را در پي دارند. زمستان نيز اينگونه است. طبيعت در آن ميميرد تا حياتي نو را تجربه كند و شكوفايي تازه را فراچنگ آورد. خداوند در قرآن كريم به اين گونه مردن بابركت كه در زمستان رخ ميدهد و شادابي و حيات دوباره كه در پي آن پديد ميآيد، اشاره ميكند و ميفرمايد: «... وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها... لاياتٍ لِقَوْمٍ يعْقِلُونَ؛ و در آنچه خداوند از آسمان آب نازل كرده است، پس به وسيله آن، زمين را پس از مردنش زنده ميكند... همانا نشانههايي براي خردمندان است». (بقره: 164)
«در اين آيه شريفه، مقصود آن نيست كه زميني كه ]در فصل زمستان[ به خواب رفته، ]در فصل بهار[، بيدار ميشود، بلكه منظور آن است كه زمين مرده زنده ميشود؛ يعني خداوند حقيقتاً، زمين مرده را زنده كرده، خاك بيروح را روح داده و خاك و زمينِ بيروح را به درخت و برگ و گياه سرسبز تبديل ميكند. برگ سبزي كه تن درختي را ميپوشاند و گياهي كه از بذري ميرويد، خاك مرده است كه روح يافته و سرسبز شده است. پس زمين ميميرد تا زندگي دوبارهاي را تجربه كند و از حياتي نو برخوردار شود. اين، مردني است كه همراه با بركت است».(2)
مردن را از زمستان بياموز، حيات را از بهار
هيچگاه مردنها يكسان نيستند. برخي ميميرند و براي هميشه ميميرند؛ يعني پس از مردن، خود را با انبوهي از عذابها تنها ميبينند، اما مردني هم وجود دارد كه تا رُخ ندهد، شخص از جام حيات نخواهد نوشيد، همانند مردن اولياي الهي و مردان بزرگ. آنها به گونهاي ميميرند كه به حيات دست يابند. زمستان با زبان بيزباني به ما ميآموزد كه به گونهاي بميريد كه چون چشم باز ميكنيد، بهار را پيش روي خود ببينيد، يعني همانند زمستان بميريد تا همانند بهار زنده شويد.
خداوند در قرآن كريم به اين گونه از مردن و زنده شدن، چنين اشاره ميكند:
«وَ يُنَزِّلُ مِنَ السّماءِ ماءً فَيحْيي بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها؛ و از آسمان، آبي فرو ميفرستد، كه به وسيله آن زمين را پس از مرگش زنده ميگرداند». (روم: 24)
زمستان، نماد زمين تشنه عدالت
قرآن كريم در مواردي سخن از مرگ و حيات زمين دارد. براي نمونه ميفرمايد: «اعْلَمُوا أَنّ اللّهَ يحْي اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها؛ بدانيد كه خداي سبحان، زمين را پس از مرگ زنده ميسازد». (حديد: 17) ظاهر اين گونه آيات، از شكوفايي طبيعت در بهار، پس از پاييز و زمستان حكايت دارد. بر اين اساس، در پندهاي اخلاقي، مؤمنان را نصيحت ميكنند و بهار را براي آنان به مثابه هشدار و يادآوري قيامت ميانگارند كه: «إذا رَأيْتُمُ الْرَّبيع فَاذْكُرُوا ذِكْرَاً الْنُشُور»، اما ذيل آيه هفدهم سوره حديد، رواياتي است كه زندگي زمين را پس از مرگ، بر ظهور مقدّس ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف تطبيق ميكند و آيه را بيانگر عدالتي ميداند كه به دست حجت آخرين، حاكم
ميشود و زمين ستمزده را از عدل و داد، سرشار ميسازد. بنا بر اين معنا، حقيقتي در وراي هستي نهفته است كه مرگ و زندگي را به گونه ديگري مطرح ميكند و زمستان و بهار ديگري را رقم ميزند.
راستي! چگونه است كه عارف بزرگواري چون شيخ بهايي در آستانه رحلت و هنگام عبور از قبرستان، اين هشدار را ميشنود: «به فكر خود باش»! آيا اگر چيزي را نشنيديم، آن چيز شنيدني نيست يا شنوايي ما با مشكل روبهروست؟!
پس روشن شد كه زمين، داراي شعور و ادراك و انديشه است. و مانند انسان حيات و مرگ حقيقي و معنوي دارد. ازاينرو، با توجه به آياتي چون «اعْلَمُوا أَنّ اللّهَ يُحْي اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» كه از زنده ساختن زمين پس از مرگ آن سخن دارد، ميتوان مرگ زمين را دوران ستمزدگي و جهل و كفر و نفاق بشر در سطح بينالمللي دانست و هنگامه پربركت ظهور و قيام نوراني آخرين امام معصوم عليه السلام را حيات معنوي و بهار حقيقي زمين ناميد كه با آمدنش ستمها و ظلمتها برچيده ميشود و نفس مسيحايي او جهان خفته در كفر و شرك را بيدار و زمين لبريز از بيداد را از عدل و داد، سرشار ميسازد.
اميرمؤمنان، علي عليه السلام او را يازدهمين فرزند خويش ميداند و اين حقيقت را چنين بيان ميفرمايد: «هُوَ المَهدي اَلَذَّي يَمْلَاءُ الأرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ جَورَاً وَ ظُلْمَاً». اين همان بهار دلانگيزي است كه هستي به دنبال زمستاني طولاني، هماره به انتظارش نشسته است و اگر تاريخ تاريك بشر به مدار روشنايي بازگردد و اين شب هجران به سرآيد، پرچمها و نشانهاي كفر كه نماد مرگ معنوي زمين است، به زير كشيده ميشود و آيات نشاط و زندگي و جواني، چهره مينمايد و چه پرشكوه است آن زمان كه برق دولت خدايي
و فجر صادق خليفةاللهي، وحشت و ظلمت هجران را از حريم سرمستان باده حضور به هزيمت فرستد و تلخي پيرانه سر عاشقان را به شيريني جواني و از سرگيري زندگي، بدل سازد.
در پس پرده مرگ زمين در زمستان
مسئله زنده شدن زمين يكي از نمونههايي است كه قرآن كريم آن را به عنوان زنده شدن مردگان مطرح ميكند؛ چرا كه ميخواهد از اين راه منكران را راهنمايي كند. خداوند در سوره مباركه حج در آيه 100 چنين ميگويد: «وَ تَرَي اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ وَ أَنّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها وَ أَنّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ».
ذات اقدس حق، مثالي عيني ميزند و نمونهاي را مطرح ميكند كه انسان دست كم در هر سال يكبار ميبيند كه چگونه مرده، زنده ميشود. ميگويد با چشم خودت ميبيني. اين ديگر انديشيدني نيست كه بگويي فكرم ضعيف و انديشهام، قاصر است، بلكه اين ديدني است و آدم با چشمش ميبيند و به رأيالعين، مشاهده ميكند. در فصل زمستان، پيش از رسيدن بهاران، زمين را ميبيني كه «هامده» است. زمين «هامده» يعني زمين خاموش، سرد و بيروح. زمين خشك و بدون نبات و گياه و بدون سبزه و چمن و بدون گلهاي رنگارنگ؛ يعني زمين يخزده و افسرده كه حالت انقباض و گرفتگي و جمع شدن و انجماد دارد. ميگويند: «همدت النار». نار هامده يعني آتشي كه خاموش و فسرده شده و شعله آن فروكش كرده است.
قرآن ميگويد: «اين را كه با چشمت ميبيني». درست است كه قيامت را با چشمِ سر نميتواني ببيني، درست است كه الان توان نداري معاد و روز رستاخيز
را با چشمِ سر ببيني، اما اين مورد زير پايت است. زمين هست و مركب توست و تو سوار بر اين مركب هستي. اين يكي گهوارهات است، چون زمين مهد و گهوارهاي است كه انسانها در اين گهواره پرورش مييابند و زندگي ميكنند. اين در منظر و چشمانداز تو قرار داده شده است. ميبيني وقتي زمستان ميشود، هامده است؛ يعني مانند چاهي است كه آب جوشانش بخشكد و جوشش و رويش و حيات و توليد و زايايي ندارد يا مانند كارخانهاي است كه موقتاً موتورش كار نميكند، تا توليد حرارت و گرما كند كه رويشها و جوششها آغاز شود. «وَ تَرَي اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ». اين آيه خيلي لطيف، دقيق، ظريف و زيبا ميگويد و سرشار از نكات و لطايف است. زمين در زمستان مانند آدمي است كه غش ميكند و ضعف دارد و بيحس و بيحال، و بدنش نقش زمين ميشود، ولي در عمق و كمون ذاتش، رمق و جان است و نفس به آرامي و سختي ميآيد و ميرود. يك مقدار آب سرد روي صورت انسان غش كرده و بيحال شده، ميپاشيد و كمكم تكان ميخورد و چشمش را باز ميكند و از آن حالت بيرون ميآيد.
«اهتزت، اهتزاز»، يعني به سختي تكان خوردن. ديدهايد وقتي به آدم بيحال و از حال رفته، آب ميپاشيد، تكان ميخورد، دست و پايي ميزند، كمكم چشمانش را باز ميكند و حالتش عادي ميشود. خدا ميگويد: ما باران را از آسمان، روي چهره و صورت زمين ريختيم و اين زمين مرده، غش كرده و افسرده و بيرمق، يكباره تكان شديدي خورد. آب باران، بهاري، مانند همان آب خنك پاشيده روي صورت انسانِ غش كرده است. اين زمين هم غش ميكند. اين زمين هم از حال ميرود، چون مرتب در تلاش و تكاپو و فعاليت و حركت است. ازاينرو، پير ميشود و زمستان
ميآيد كه ديگر ميميرد. مرگ يقهاش را ميگيرد و بيحال ميماند. آن وقت دست قدرت و توانمند باري تعالي، آب باران را روي او ميپاشد و يكباره زمين تكان ميخورد.
شنيدهايد مردم ميگويند، از زمستان چهل و پنج روز كه بگذرد، زمين نفس ميكشد يا ميگويند درختان تا موعد مقرري خوابند كه اگر آن را بكني و جايي بكاري، ريشه ميگيرند، ولي بعدها اگر همين درختان خوابيده كه بيدار ميشوند، بكني و بكاري، به سختي در مكان جديد ريشه ميگيرند. زمين تكان شديد ميخورد و بيدار ميشود، گويا شوكه ميشود. همانگونه كه زلزله آن را تكان ميدهد كه البته آن تكان شايد ويرانگر و كوبنده است، اما تكاني كه باران بهاران ميدهد، سازنده است، نه سوزنده و ويران كننده. پس بينديشيم و عبرت بگيريم!
رواياتي داريم كه حيات مجدد زمين پس از زمستان و مرگ را بر ظهور مقدس وليّ عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف تطبيق ميكند و اين آيه را بيانگر عدالتي ميداند كه به دست آخرين حجت الهي عجل الله تعالي فرجه الشريف حاكم ميشود و زمين ستمزده را از عدل و داد آكنده ميكند و آن را زندگي دوباره ميبخشد. بر اين اساس، هستي در وراي نمود ظاهري خويش حقيقتي نهفته دارد كه مرگ و زندگي در آن به گونهاي ديگر مطرح ميشود و زمستان و بهار ديگري را محقق ميسازد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله زمستان را بهارِ شبزندهداري ميداند و اين اوقات را به سبب طولاني بودن براي شبزندهداري مناسبتر ميبيند؛ زيرا به شخص فرصت بيشتري ميدهد تا تهجد داشته باشد. آن حضرت ميفرمايد: «الشِتاءُ رَبيعُ المْومِنِ يَطُولُ فيهِ لَيْلَةَ فَيَسْتَعينَ بِه عَلَي قيامِهِ وَ يَقْصُرُ فيهِ نَهارُهُ فَيَسْتَعينُ بِه عَلَي صيامِهِ؛ زمستان بهار مؤمن است، از شبهاي طولانياش براي شبزندهداري و از روزهاي كوتاهش براي روزهداري بهره ميگيرد». (1)
1) 1.وسائلالشيعه، ج 7، ص 302، ح 3.
نيايشهاي زمستاني
خدايا، اي آنكه زبان صبح را به گويايي تابش و روشنايياش برآوردي و شب تار را با تيرگيهاي شديد به هم پيچيدهاش به اطراف جهان فرستادي و ساختمان سپهر گردون را در اندازههاي زيبايش محكم كردي و پرتوي خورشيد را به روشنايي شعلهورش در همهجا برافروختي، (1)صبح سرد زمستان ما را با نور محبت و رحمتت گرم كن!
خديا! در اين صبح زيباي زمستان كه زمين براي تغييري بزرگ آماده است، به حرمت دعاي بهترين بندگانت، درهاي روز را با كليدهاي رحمت و رستگاري به روي ما بگشا و بر من بهترين لباسهاي هدايت و صلاح را بپوشان و به عظمتت در آبشخور قلبم چشمههاي فروتني را بجوشان و در برابر هيبتت از گوشههاي ديدگانم رودهاي اشك سوزان جاري ساز و مرا از بيپروايي و ناداني به مهارهاي قناعت و خواري، ادب فرما. (2)
خدايا، اي كسي كه شب را در روز درميآوري، و روز را در شب، زنده را از مرده بيرون ميآوري و مرده را از زنده و هر كه را بخواهي، بيحساب روزي ميدهي. معبودي جز تو نيست. بار خدايا! تنها تو را منزه ميدارم و سپاس و ستايش ميگويم، كيست كه قدر تو را بشناسد و از مقام تو نترسد؟ روز ما را با ذكرت معطر كن!(1)
خداي من، سپاس بيكران تو را كه با مهربانيت سپيدهدم را شكافتي و با كَرم خود، تاريكيهاي شب را روشن ساختي! سپاس تو را كه روزي ديگر به زندگي من افزودي و چشمان مرا به زيباييهاي فصلي ديگر، روشن كردي. (2)
«إِلَهِي أَ تَرَانِي مَا أَتَيتُكَ إِلا مِنْ حيثُ الْآمَالُ، خدايا، ميبيني به پيشگاهت نيامدم، مگر از جهتي كه نسبت به رحمتت آرزوها داشتم.»(3)در اين روز زيبا كه حال و هواي كوچهها، رنگ و بوي زمستان گرفته است، به زندگي و عمر من، رنگ و بوي يادت را مرحمت فرما!
اي آنكه در گاهواره أمن و امان مرا خوابانيد و به جانب آنچه از نعمتها و احسانش، بيدريغ بود، به من بخشيد و بيدارم كرد و دستهاي حوادث و آفات را با دست لطف و قدرتش از من بازداشت، (4)به من توفيق دستگيري بندگان ناتوان و افتاده حالت را در اين فصل سرد، عطا فرما!
صبحها نگاه مهربان تو چون خورشيد ميتابد به دفتر سپيد زندگي و خوشبختي آغاز ميشود از سر سطر و من ميدانم، خوشبختي همين لحظههايي است كه در كنار تو براي ما ارزشمند ميشوند، به نام تو اي بزرگ! اي مهربان.
نام تو گرهگشاي قلب من است. نامت را كه ميبرم، زندگي جان تازهاي ميگيرد. نام تو آغاز مهربانيهاست. تو را ميستايم، اي عزيز! اي بخشنده كه با نام تو مهرباني، لحظههايم را فرا ميگيرد.
پروردگارا، اين صبح زيبا را به نام تو آغاز ميكنم و ميدانم همه امور به دست توست. خدايا، اي عزيزي كه كائنات به فرمان تو هستند، ياريام فرما كه در اين صبح زمستاني، با اميد و نشاط كارهايم را به انجام برسانم و از نشاطي كه به من عطا ميفرمايي، دلهاي بندگانت را نيز شاد سازم.
تمام لحظههاي زندگيام را به دنبال تو ميگردم، فرقي نميكند هوا صاف باشد يا باراني. گرم باشد يا مثل همين زمستان، سرد. مهم اين است كه من ياد تو را هميشه و همواره در دلم زنده نگه ميدارم كه ياد تو آفتاب قلب من است.
هر صبح در مه صبحگاهي، با نام بلند تو بال ميگشايم تا بيكران يك آغاز. تو را ميخوانم كه هر صبح به من رو ميكني با جهاني پر از خوشبختي. نام تو گرمابخش وجود من است و مرا شوق زيستني دوباره ميبخشد، حتي اگر زمستان بيمهري، باغ شكوفاي وجودم را بيبرگوبار كرده باشد. نام تو بهار ميشود و مژده رويشي دوباره. من به نام تو شروع ميكنم، اي خداي شكفتنها.
به هرجا مينگرم، تنها تو را ميبينم. تو در شش گوشه جهان من جاي گرفتهاي. صبحم را با نام تو آغاز ميكنم و تو را ميخوانم، اي خداي سپيديها كه طبيعت تمام زيبايياش را از تو وام گرفته است.
هرشاخهاي كه زير برف فرو ميرود، عظمت تو در نظرم تجلي مييابد و ياد تو نقش ميبندد در نظرم. ياد تو، عطر حضورت را ميپراكند. به نام تو روز را آغاز ميكنم: «بسم الله خير الاسماء».
همه هستي، درس است. قرآن توجه به طبيعت را كلاس خداشناسي ميداند. خدايا، طبيعت را ديديم و نسبت به آن غافل بوديم. غفلت گذشته ما را ببخش و بيامرز و به ما توفيق ده، هم خودمان و هم استعدادهايمان را كشف كنيم و از كنار بارش برف و سوز و سرماي طبيعت ساده نگذريم!
وقتي رودخانه به دريا وصل ميشود، آرام ميگردد. آرام كه شد، تازه بخار ميشود. سپس ابر پديد ميآيد و باران ميبارد. انسان نيز بايد بداند، در مسير وصل شدن به درياي بينهايت الهي قرار دارد. خدايا، در اين صبح زيباي زمستان، به ما توفيق توجه و تدبر در آيات و نشانههاي معرفتت را عطا فرما!
در لحظههاي زمستاني من، وقتي كائنات تسبيحگوي نام تو هستند، به نام تو، اي كه مهربانيات بيانتهاست، اي خالق پاك!
خدايا! در اين صبح كه قدرت و عظمتِ تو در تمام جهان هستي هويداست و سپيدي برفِ زمستان، پاكي ذاتِ مقدس تو را يادآور ميشود، از اعماق وجودم از درگاهت ميخواهم كه قلبِ مرا از لطف و مهرباني خويش گرم كني و حتي به اندازه ثانيهاي، مرا از ياد خويش غافل نسازي.
پروردگارا! هر بار كه خورشيدِ فروزان، دامان نورش را بر آسمانِ بيكرانهات ميگستراند، دلم با تماشاي روز نو شاد ميشود. خدايا، در اين لحظاتِ سردِ زمستاني كه برف، آرامآرام از آغوش آسمان به دامان زمين مينشيند، ياريام كن به شكرانه فرصت دوباره زيستن، دلم را از هر چه غير از ياد تو و رضايتِ توست، پاك سازم و براي آغاز روزي جديد، با تمام وجود آماده باشم.
الهي! بادِ سرد زمستان ميوزد و با اراده توست كه شاخه خشكيده درختان را تكان ميدهد. آسمان را ابري تيره فرا ميگيرد و به اذن تو، ذرات بلورين
برف ميبارند و همه جا را سپيدپوش ميكنند و ما را به تفكر وا ميدارند. همه آنچه ميبينم به من يادآور ميشود كه تو بزرگي و قدرتي بالاتر از تو وجود ندارد.
خدايا! حال كه از قاب پنجره، طبيعت پوشيده از برف را تماشا ميكنم، چنان لذتي وجودم را فرا ميگيرد كه قادر به وصف آن نيستم. از تو ميخواهم امروزم را از ياد و عشق زيبايت لبريز گرداني، چنانكه سرماي زمستان را فراموش كنم.
باز هم صبحي ديگر از صفحه روزگار ورق خورد؛ صبحي زمستاني آغاز شد و ثانيهها از اميد و آرزو سرشارند. پروردگارا! دلم را همواره اميدوار كن و هرگز مرا به دو راهي ترديد نرسان. سرماي كينه را از دلم برهان و عشق را جايگزين آن گردان.
الهي! تازگي و طراوت، زيباست و دلنشين. خدايا! اكنون كه لايقم دانستي تا در روزي ديگر به زمينت پاي بگذارم و رد پايم را بر خيابان برفزدهات نظارهگر باشم، مرا ياري كن تا كارهايم نو باشد و تكرار از لحظات گريزانم، بيرون رود.
خدايا! هر نفسي كه ميكشم، وجودم به عشق تو زنده ميشود، تو كه پروردگار جهاني و به من و همه مخلوقاتت، نهايت زيباييها را بخشيدي، تو كه چهار فصل زيبايت را به ما ارزاني داشتي. زمستاني پُربار عنايت فرما و به من نيز توفيق ده تا همه روزهايم لبريز از كارهاي نيك باشد. من شيفته پاكي و سفيدي برفم، قلبم را چون برف سفيد و پاكيزه گردان.
زمستان كه از راه ميرسد، زمين كه سفيد ميپوشد، پرنده كه آرامآرام پرواز ميكند، دلم شادمانه به كوي تو بال ميگشايد و عاشقانه فرياد ميزند.
خدايا، در اين صبحگاه كه خواب از چشمان دنيايم پر كشيده، هرگز مرا به عذاب غفلت نبر.
خدايا! باران و برفِ رحمت تو نشانه آن است كه در همه حال دوستم ميداري و پذيراي دلم هستي. همواره ميكوشم در اين سرماي زمستان، دلم را از گرمي مهر و عاطفه لبريز كنم تا بتوانم چون تو بخشنده و مهربان باشم.
در روزي سرد، وجودي دلگرم و خدايي مهربان دارم. زمستان است و من در تمام ثانيههايش به امر پروردگارم نفس ميكشم و زندگي ميكنم، باشد كه روزگارم به رضايت خدايم ختم شود و هر صبحم با دنياي بينهايت تازگي آغاز شود. من با تمام ذرات وجودم از پروردگارم ميخواهم، شايسته انسان بودن باشم.
شاخههاي پريشان و خشكيده درختان كه در همه حال رو به آسمان است، مرا به ياد قنوتِ نمازم مياندازد. خدايا، طبيعت صبح و شام نميشناسد. همواره تو را عبادت ميكنم. مرا از بندگان خالصت قرار ده تا روزم را تا شامگاه به ياد تو سپري كنم.
خداي من! گاه با نگاه اول گمان ميكنم وقتي سبزي و طراوت از دامانِ طبيعت كوچ ميكند، زيبايي هم ميرود، اما زماني كه به خواست و اراده تو برف ميبارد، به قدرت لايزال تو پي ميبرم و اينكه چهقدر بينهايت است، لطفِ تو و چهقدر شيرين است يادت، زماني كه با هر نشانهاي بر دلم سايه مياندازد.
پروردگارا! روزي نو آغاز شده و من نيز با خورشيد آسمان در اين صبح زيباي زمستاني چشم گشودهام تا در سايه بينهايت تو تازگي را تجربه كنم، هر چند هر بار كه نام زيبايت را به زبان ميآورم، يادت در دلم زنده ميشود و من جاني دوباره ميگيرم. ياريام كن تا با تماشاي نعمتهايت به ياد آورم كه همه را به من بخشيدهاي، بيآنكه ذرهاي در برابر اين همه لطفت از من انتظار داشته باشي.
خداي من، هرگاه كه شب به پايان ميرسد، زماني كه ميروم تا در لحظاتي كه تو براي آرامشم قرار دادهاي بياسايم، با خود ميانديشم، روزم را چگونه گذراندهام؟! آيا آنگونه بوده كه رضايت خاطرِ تو را جلب كرده باشم؟ حال كه دوباره به روز رسيدهام و در اين لحظات سرد زمستاني نفس ميكشم، اميد آن دارم كه هر دم و بازدم من، لبريز از عشق تو باشد و با گرمي يادت، يخهاي دلم آب شود.
الهي! اميدم را از خلق جدا كردهام؛ زيرا ميدانم تنها تويي كه اميد دلِ همه نااميداني، ميدانم و خوب ميداني، زندگانت با ديدن برف و بارانِ رحمتت شاد ميشوند. پس شادشان ميكني و آنها را هر لحظه اميدوار ميسازي.
خداي من! زمستانت را عاشقانه دوست دارم؛ چرا كه از جانب توست. از صبح تا شام و از شام تا صبح، ثانيهها به فرمان توست. روزم را با نام تو آغاز ميكنم، تا هميشه نگهدارم باشي.
اي بزرگترين مهربان و اي مهربانترين بزرگ! براي من كه آفريدهات هستم، نيازهايم را برآورده ساخته و مرا تا نهايت مهرباني نواختهاي. از تو ميخواهم با آغاز روزي تازه و لحظههايي نو ياريام كني تا در كوچكترين نعمت تو انديشه كنم و در ذرات ريز برف، بزرگي تو را دريابم.
نسيم خنك، آرامآرام ميوزد و ذرات ريز برف را كه از آسمان به سوي زمين در حركتند، به اينسو و آنسو ميبرد. خورشيد هر از گاهي از لابهلاي ابرهاي برفي اين شگفتيها را تماشا ميكند و من ماندهام، چگونه خدايم را سپاس گويم.
اميدوار و آرزومند برخاستهام. روزم را با نام و ياد تو آغاز كردهام، تو كه بزرگترين خالق هستي و بخشندهترين قائم به ذاتي. خداي من! زمستان،
برف و سرما، همه و همه ثناگوي تو هستند، تو كه هر بار با نشانهاي مرا به سوي خويش ميكشاني و بر جايگاه لطف و كرمت مينشاني.
خورشيد بتاب! همراه ذرات ريز برف، نورافشاني كن تا من در ميان اين همه زيبايي، اميدوارتر گام بردارم و با توكل به خدايم، براي رسيدن به آرزوهايم بكوشم و زمستانها و تابستانها را ببينم و پاييزان و بهار را با سرخوشي پشت سر بگذارم. خورشيد بتاب و با انوار طلاييات، دل مرا شاد كن.
آسمان را بنگر. ببين چگونه با خورشيدي كه در آغوش گرفته، شادمانه به ما ميخندد و در روزهاي يخزده زمستان نيز با مهر پُرفروغش، قلب ما را از مهرباني و عشق لبريز ميكند. آسمان را در آينه چشمانت به خاطر بسپار؛ چرا كه مهر زمستانياش نيز پُر از محبت و اميد است.
آسمانِ آبي، خورشيد طلايي و برفِ سفيد، تنها گوشهاي از نعمتهاي زيباي خداست كه برايمان آفريده؛ براي ما كه شادمانه زندگي كنيم و در اين دنيا كه هر گوشهاش با ياد پروردگارمان تزيين شده است، از خويش نامي نيك به يادگار بگذاريم. خدايا، من تو را بيش از همه بينهايتها، دوست ميدارم، پس ياريام كن تا برايت بندهاي صادق باشم.
من از اين صبح دلانگيز قشنگ، من از اين روز پُر شوق و اميد، دلشادم كه خدايي دارم، پُر از عشق و صفا، پُر از مهر و وفا. من از اين برفِ سفيد ميفهمم كه خدايم همه دنيايم خواهد بود. از او ميخواهم، به من لبخندي سبز، لحظهاي سفيد و زيستني زيبا عنايت كند، تا سرماي زمستان را با گرماي محبتش فراموش كنم.
الهي! من از تو زيباترين سرمايهها را هديه دارم، من از تو بهترينهاي دنيا را دارم. خدايا! من چهقدر خوشبختم كه ميتوانم شادمانه بر همه غصههايم
لبخند بزنم و با گرماي همين لبخند پُر اميد، برفِ غم را در سراسر زندگيام شاد كنم. خدايا، روزم را پُر فروزان گردان تا دلم را با دانههاي برفِ زمستان، يكدل كنم و عاشقانه روي زمين گام بردارم.
چشم ميگشايم و آسمان را ميبينم كه چگونه بر من برف ميبارد و با هر ذرهاي از برف، دنياي عشق و صفا را به من هديه ميدهد. چشم ميگشايم و همراه با آفتابِ عالمتاب همه ديدنيها را ميبينم. خدايا، چهقدر زيباست آنچه تو آفريدي و چهقدر بينهايت است، عشقي كه تو در تمام فصول سال به من بخشيدي. من تو را در تمام لحظههاي شيرينم ميبينم و صادقانه براي عبادت در درگاهت، مينشينم. سپس مرا بنواز تا در اين روز زيبا و زمستاني، وجودم به سجود درآيد.
اي صبح، اي خورشيد، اي نور، چه بينهايت زيباييد شما كه از طرف خدايم به دنيايم قدم گذاشتهايد. اي زمستان! اي برف، چه بياندازه شيرينيد. شما از جانب پروردگار عالميان ميآييد. خدايا! من چگونه سپاس گويم اين همه لطف و كرم تو را! خدايا مرا شايسته اين بينهايت مهربانيات قرار بده.
خداوندا! امروز كه با نوازش نور خورشيد، پلكهايم را باز كردم و نگاهم روي دنياي زيبايي غلتيد، با خودم فكر كردم تو چهقدر مرا دوست داري و چه بياندازه مهرباني! خدايا هرگاه كه روي زمين ميايستم و با اشتياق به خاكِ برفزدهات مينگرم، حس ميكنم نور تو در تمام وجودم خودنمايي ميكند و در اين زمستانِ سرد، گرماي مهربانيات، سرماي كينه را از دلم ميزدايد.
الهي! روزي ديگر، در تاريخ زندگيام ورق ميخورد. زمستان است و هر سال زيباييهايش تكرار ميشود، اما من چند صباحي بيش نيستم و خواهم
رفت. ياريام كن تا بودنم زيباترين خاطرات را بر صفحه هستي به يادگار بگذارد، ياريام كن تا در هر روزم، تا در هر فصل از زندگيام، پُر از طراوت، اميد و تازگي باشم و لحظهلحظه نفس كشيدنم را از يادت سرشار كنم.
خدايا! من با يادت دلخوشم، با نامت شادم و با نعمتهايت، زندگي ميكنم و از اعماق وجودم، ميستايمت. شب پر كشيده و روشني روز، دوباره آمد تا من در سايه الطافِ تو و در ميان ذرات سردِ برفزده زمستاني، تو را همواره ياد كنم و همه تلاشم اين باشد كه امروز، ديروز و فردايم، يكي نباشد.
دانههاي رقصان برف چه شادمانه از بلنداي آسمان به زمين مينشينند. نسيم خنك زمستآنچه مشتاقانه ميوزد و من چه عاشقانه اين زيباييها را در آغوش ميگيرم. دلم از يك دنيا عشق لبريز است. پروردگارا! امروز نيز ياريام كن تا براي ثانيههايي نو آماده باشم.
صبحي ديگر از دريچه زمستان آغاز شده است. خورشيد، بيتاب و بيرمق سر از افق بيرون كشيده است. زبانها بر اسماي كبرياييات درنگ كردهاند. ياد توست كه قلبها را آرام و چشمها را خروشان ميكند، به نام تو يا سبوح يا قدوس!
خدايا! در اين لحظات سرشار كه همه چيز بوي برف گرفته است، موج لطف تو، روحم را مينوازد. با اولين گامهاي عبورم، راهي دريچه گشوده مهرباني تو شدهام، مرا از تدبركنندگان در خلقت زيباي برف و بارانت قرار بده!
صبح، چون خوني تازه در رگهاي زمين دويده است و من سرشارم از اين طراوت. هواي سوزناك سحرگاه در پنجرهها پيچيده است. خدايا! در اين صبح لبريز، مرا ياري كن تا با ديده جان، نشانههايت را بنگرم.
پروردگارا! با اولين قدمهايم بر جادههاي صبح زمستان، نامت را عاشقانه زمزمه ميكنم. كولهبار تمنايم خالي است و موج سخاوت تو، همچنان جاري. نميايستم از حركت تا باران مهربانيات نايستد. سپاس و ستايش از آنِ توست كه با چنگ خورشيد، در پرده شب زدهاي و صبح را چون جلوه جبروت خويش، بر عالم گستردهاي.
اي خالق صبح! زمين، پلك گشوده و هوا سرشار از نسيم پرستش است. امروزم را چون هر روز، با نام تو آغاز ميكنم؛ صبحي تازه از چشمههاي جانآفرينِ جبروت. خدايا! اي تنها معبود! چشم دلم را در اين روز سرد و زمستاني بگشا. ميخواهم از بادهاي خنك صبحگاهان سبكتر باشم.
خدايا! بر پيمان تو صبح كرده و به وعدهاي كه با تو داشتهام، ايمان دارم. «أَصْبَحْتُ عَلي عَهْدِكَ وَ وَعْدِكَ وَ أُومِنُ بِوَعْدِكَ وَ أَوْفي بِعَهْدِكَ.» در اين صبح زمستاني، نام مرا در شمار آن دسته از دوستانت قرار بده كه آني از ياد تو غافل نميمانند.
خدايا، به ما توفيق بده تا با تماشاي برف، به ياد بياوريم خالقي بزرگ و مهربان و زيباآفرين، مثل تو را از ياد نبريم!
اي خداي گلهاي هميشه بهار، هر صبح زمستاني، وقتي به گلهايي فكر ميكنم كه حرارت حيات، آنها را در ميان جامهاي از برف پوشاندهاي و ساقه بلورين آنها را در كولاك زمستان، با گرماي مهر خود حفاظت كردهاي؛ گل هميشه بهار ايمان را در زمستان دلم با آفتاب عشق به تو بازپروري ميكنم و اميدوارم گل ايمان به تو، روزي تمام وجودم را معطر به عشق تو كند.
خداي من! روزهاي برفي، فرصت تماشاي معجزه ديگر توست. اين فرصت زيبا را از ما و طبيعت مگير تا هر چه بيشتر بتوانيم قدرت تو را در هستي بشناسيم.
صداي پاي پاييز، روزنههاي زمان را ميبندد و به سمت عدم ميرود و لحظههاي قيمتي ما را با خود ميبرد. خدايا، به حق فصل سپيدپوشي كه آمدنش روزگار را سپيد ميكند، از گذر لحظهها، روسفيدي را نصيب ما بگردان.
زمستان سرماي خود را بر جانهاي خسته مينشاند و گناه هميشه بر جانهاي نااميد مستولي ميشود.
اي خداوندگار جانها! به ما چنان نيرويي عنايت كن كه اميد را در كوچه باغهاي زندگيمان بپرورانيم و چنان تواناييمان ده تا نااميدي را از خانه دلهامان دور كنيم و بانشاط به سمت عبادت تو بياييم.
مرور ميكنم با تو آرامش را، تو كه هر ذكرت زمستان را از دلم ميگيرد و شوق دوباره زيستن به من ميدهد، تو كه در هر نامت تولدي تازه نهفته است و صدايت ميزنم اي بزرگ در بخشش، اي آرامش. از تو ميخواهم دلم را به لطافت قطرههاي باران و به طراوت زمين مرده پس از باران كني.
خداوندا، خانهام سرد و دلم گرم است، به رحمت بينهايتي كه هر لحظه شامل حالم ميكني. مهرت را گرمتر از آفتاب تابستان، بر صبحهاي زمستانيام بتابان.
خداي مهربانيها، در اين صبح زمستان با تو عهد ميبندم سرماي كلامم دل هيچ كدام از بندگانت را نلرزاند و گرماي مهرم، بر سر تمام دوستانم مستدام باشد.
خداي لحظههاي سبز، صبح زمستانيام را با ياد تو ميپوشانم تا حرارت عشقت هوايم را مطبوع كند و تمام طول روز دلم به حضور تو گرم باشد و لحظههايم شيرين. بر من منت بنما و بهار يادت را در لحظههاي زمستانيام جاري كن.
زمستان شكوهي دارد كه ميتواند نخوت پاييز هزار رنگ را با يكرنگي خود در هم بشكند. خداوندگارا، كمك كن تا در اين صبح زمستاني، از هزار رنگ نفاق بپرهيزيم و به رنگ خدايي تو درآييم و به شكوه وصال تو برسيم.
اي خداي شقايقها، زمستاني شدهايم. دلهايمان از سرماي گناه و غرور يخزده است. شقايق عشق خود را در دل ما بكار. بگذار دلهاي ما هم با حضور شقايقها، تولد دوبارهاي داشته باشند.
صبحم را به نام تو آغاز ميكنم، اي خدايي كه در آسمان و زمين چيزي از تو مخفي نيست و چگونه از تو مخفي باشد، چيزي كه تو خود خلق كرده و چگونه نتواني به شمارش درآوري، چيزهايي را كه خود ساختهاي؟
اموري كه تدبيرش به دست توست، چگونه از چشم تو غايب ميماند؟ خداوندگار من، در اين صبح سرد در اين انديشهام كه وقتي جز به رزق تو حيات ندارم و جز در زميني كه تو آفريدهاي، راه نتوانم پيمود، چگونه ميتوانم از سلطنت تو بگريزم و از تو جز به تو پناه به كه ميتوانم برد؟
اي قادر متعال، هر كس بيشتر تو را شناخت در مقابل تو خاشعتر شد و خشوع است كه انسان را به اطاعت از تو وادار ميكند.
چهقدر زمستاني و دلگير است حال و هواي كسي كه لباس تقوا را از تن آورده و سرماي گناه را به جان خريده است.
اي خداي شبهاي تيره، اي خداي صبحهاي روشن، در اين صبحهاي سفيد و روشن كمكم كن كه با طاعت تو، چراغي براي شبهاي تيره و خاموشم بيفروزم و از بار دانشي كه تو به من عنايت ميكني، خضوع قلبم را بيشتر كنم.
يكتا خداي من، در آن هنگامي كه فجر را از دل شب بيرون ميكشي، و آن هنگام كه تنپوش برف بر تن درختان عريان ميكني، تو را ميستايم و روزم را با افتخار به ذكر تو آذين ميكنم.
خدايا، شاهكار تغيير فصلهايت را به تماشا نشستهام، در حالي كه زبانم از توصيف آن عاجز است، چه برسد به وصف تويي كه آفريننده اين همه زيبايي هستي. كمك كن تا قدردان تمام مخلوقات زيبايت باشم.
ستايش از آنِ توست، اي خداوندگاري كه شب را مخصوص آرامش و روز را براي نشاط ما آماده ساختي. اين آرامش زمستاني را براي اطاعت فرمان خودت در وجودم ذخيره كن و نشاط صبحگاهياش را براي اينكه بهتر عبادتت كنم، به من ارزاني دار.
سپاس خدايي را كه تاريكي شب را با قدرت خويش پنهان كرد و روشنايي روز را با رحمتش پديدار ساخت. و مرا با نور صبح پوشاند و نعمتهاي روز را بر ما ارزاني كرد.
پس اي خداي فصلها و روزها و شبها، در اين لحظههاي شروع يك روز زمستاني ديگر، از روزهاي خوبت، از بهترين خيري كه در امروز نهفتهاي، ما را بهرهمند ساز و از هر شري كه در امروز و روزهاي بعد نهفته، ما را دور بدار.
صبحي ديگر از فصلي سرد شروع شده. به زمين دلم كه بنگرم، نگران ميشوم. چهقدر از خورشيد حضورت فاصله گرفته است. به ياد تو ميافتم، اي كسي كه يادكننده خود را فراموش نميكني و از اين بابت تو را سپاس، اي كسي كه شاكر خود را نعمت ميافزايي.
خدايا! اميدوارم اين فصل سرد را با مدد تو به سلامتي بگذرانم و از كرانههاي لطف تو برخوردار باشم. صبح فضلت طلوع كرده. دلهاي ما را با آفتاب ذكرت، گرم كن!
اي خدايي كه مرا بين خوف و رجا نگه داشتهاي، خورشيد مهربانيات را بر سر من بتابان و ياريام كن، تنپوشي از تقوا به تن كنم. اميدوارم صبح سردتان، گرم از حضور اميد باشد.
اي خداوند مهربان! اين روزها كه برف، اين نشانه روشن خداونديات بر ما ميبارد و دل و جانمان را سرشار از اميد به زندگي و رويش ميكند، از تو ميخواهم نور بندگيات را بيش از پيش بر دلهامان بتاباني و ما را به حقيقت زندگي و آفرينش نزديكتر گرداني.
پروردگارا! زمستان، فصل سرد و زيباي زمين از راه رسيده و كوهها با دامنههايي پر از برف هر صبح به ما سلام ميگويند. دشت بر اين همه بركت لبخند ميزند و خيابان، هواي سالم زيستن را تنفس ميكند. كمك كن در اين زمستان زيبا، به قلههاي بلند انسانيت رهسپار شويم.
اي آفريدگار زمستان! فصلها از پي هم ميآيند و زمين با تغيير مداومش ما را به پويايي و نشاط فرا ميخواند. زمستان آمده است و با سروش برف و بارانش، خاك را به رويشي زيبا مژده ميهد. يا ارحم الراحمين! دلهاي ما را نيز به سرنوشتي سبز متمايل گردان.
پروردگارا! در اين سرماي زخم زننده، لحظههاي كاشانهام به عشق تو دلگرم است! اجاق سجاده نيايشم با شعلههاي نگاه مهر تو فروزنده باد.
پروردگارا! در اين روزها كه آلودگيها را به سپيدي پايان دادي، ياريم كن تا دوران زندگيام را با آمرزش پايان دهم و راهها را براي رسيدن به خشنوديات آسان ساز و همه حالات و علم و عملم را زيبا و خوب گردان!(1)
با تأمل كه بر اين دشت زمستانه مينگري، گويا زمين سجادهاي يكدست سپيد است و درختان نمازگزاران اين مصلاي سفيد كه در اوج سرما، فرصت نيايش و ستايش را از دست نداده و شاخههايشان را به سوي تو دراز كردهاند تا با استعانت از لطف بيپايانت، شاهد بهاري ديگر باشند.
1) صحيفه سجاديه، ترجمه: محمد رسولي، صص 145 ـ 163.
خداوندا! در اين صبحگاه زمستاني، عاجزانه از تو ميخواهم ببخشي بر من، گناهان نابود كنندهام را و بپوشي بر من، كارهاي پنهاني رسواكنندهام را و مرا در بازار قيامت، از نسيم جان بخش آمرزشت، محروم نفرمايي!
اي مهربان! اين سپيد دامن كه از براي خاك رنگارنگ پسنديدهاي، اين فصل بيغنچه را در چشمانم، عجيب دلفريب كرده است، بر اين همه زيبايي از تو سپاسگزارم!
من خدا را در سپيدي برف، در زلالي باران، در عمق لبخند، در پروانهاي در آسمان، من خدا را در وزن دوبيتيهاي عاشقانه شكستن بلور چشمه ميبينم!
پروردگارا! ياريمان كن تا چشمان بصيرتمان، هيچگاه به خواب نروند و هميشه چشم به روي نيكيها و پاكيها بگشاييم.
خدايا! خطاها و گناهان لباس خواري بر تنم كرده و دوري از تو جامه بيچارگي بر تنم افكنده است. پس تو زندهاش كن، به بازگشت خودت، اي آرزو و مقصودم و اي خواسته و آرمانم! به عزتت سوگند، براي گناهانم جز تو آمرزندهاي نمييابم.
خداوندا! بارش برف و باران، اميد رويش و بهار را به خانههايمان آورده است. هواي دلانگيز برفي، طراوت زندگي را در جانمان تكثير ميكند. اين صبح زمستاني را با توكل بر ذات اقدست، آغاز ميكنيم و براي روزي سراسر خير و بركت، از تو ياري ميطلبيم.
اي خداوندگار مهربان! زمين را برف زمستاني پوشانده و سرما، طبيعت را به انجمادي ظاهري كشانده، اما در عمق خاك، زندگي همچنان ادامه دارد. ما را كه سرشار از اميدواري، به لطف تو دل بستهايم، ياري كن تا در اين روزهاي سرد با پشتكار و تلاش، مفهوم واقعي زيستن را تجربه كنيم و گرمتر از هميشه، لحظههايمان را زندگي كنيم. آمين يا ربالعالمين!
پروردگارا! زندگي در جريان است و زمستان، سپيدي و روشني را با برف و بارانش به ما هديه ميكند. تو را شكر ميگوييم كه رحمت بيدريغت را بر ما نازل كرده و زمستاني اينچنين پربركت برايمان مقدر ساختهاي. با اين لحظههاي سپيد، بهاري پربار در انتظارمان است، تو را سپاس، اي خداوند!
خداوندا! زمستان با كولهباري از برف و باران از راه رسيده و ما را به نشاط و سرزندگي فرا ميخواند. هر دانه برفش، آيهاي محكم از وجود تو و لطف و رحمت توست؛ نشانهاي كه ما را به زندگي اميدوارتر ميكند تا جادههاي بندگيات را مصممتر بپيماييم.
پروردگارا! طبيعت، خواب زمستاني خود را آغاز كرده تا در بهاري خجسته، دوباره به جوانه بنشيند. ياريمان كن مانند درختان به شكوفايي بينديشيم و روح و جانمان را از سبزي ياد تو سرشار گردانيم. ما را كه بيقرار رسيدن به نور و روشني هستيم، بيش از پيش درياب، آمين يا ربالعالمين!
اي پروردگار زيباييها! برف، اين نعمت زيباي الهي، بر كوچه و خيابان نشسته و منظره شهر را دگرگون كرده است. دانههاي برف، موسيقي حيات را زمزمهگرند و ما را نيز به همخواني دعوت ميكنند. ياريمان كن تا روزهاي زمستان را با تكرار نام تو پر از بركت و شور گردانيم، آمين يا ربالعالمين.
خداوند زيباييها! من در حضور تو، درختي بيبارم. تو بار و شكوهم ده. خدايا، من در پيشگاه تو، يك پرندهام بدون بال و پر، تو پر پروازم بده.
خدايا، تو را سپاس، به عدد همه دانههاي برف كه بر شانه زمين نشسته است. تو را سپاس به زيبايي اين صبح دلانگيز برفي. خدايا، به لحظه لحظه روزم رنگ محبت و مهربانيات را ببخش.
الهي! ذكر تو مرا دين است و مهر تو مرا آيين و نظر تو عيناليقين. من تو را جويم در اين صبحگاه سپيدپوش كه در ملكوت تو كمتر از تار مويم. الهي! بي ياد تو باغي پر از حسرتم، به مهر و رحمتت، اي مهربانترين مهربانان اميدوارم.
خداوندا! در آغوش اين آينهبندان بهشتي زمين، دلم را آينه كن! دلم را بشكن و از نو بيافرين تا همچون فراواني جشن اين سرزمين، رو به سوي ازدياد نور قدم بردارم، رو به سوي آبروي ابدي.
پرودگارا! در روزهاي بيبرگي زمين و زمان، اين روزگاران تشنه عدالت و يخزده از ظلمت ستمگران شيطانصفت، لباس ايمان را بر قامتم بپوشان.
خداوندا! درخت به برگهايش چشم اميد داشت، اما آن را در زمستان و پاييز از خود راند. معبودا! ما را مران از درگاهت كه پاسخ تمام نيازها در شكوه ناز تو نهفته است، يا ربالعالمين.
پروردگارا! در اين روزهاي يكدست سپيد، مرا از نعمت بخشش و لطفت بهرهمند گردان تا به ريسمان محبتت چنگ زنم و از فرياد اقرار گناهانم نهراسم.
خدايا، در اين روزهاي بيبرگ و بيگنجشك، چشمهايم را به زيبا ديدن و بصيرت توانا كن.
خداوندا، در اين روزهاي سرد مرا پناهي ده، نه به بهانه فرار از سرما، بلكه من به حمايت و ولايت و مهر شما سخت نيازمندم و جز تو هيچ مهر و پناهي را نميجويم، جز تو هيچ انساني به كار من و به كار دل دردمند و آرزومندم نخواهد آمد.
الهي! تويي كه زمستان را فروتن آفريدي، تويي كه ظهورت، بسيط؛ حضورت، لطيف؛ صفاتت، اصيل و جناب ذاتت، عظيم است! نسيم جانبخش آمرزشت را نصيب ما گردان.
پروردگارا! زمين به واسطه درياي رحمت تو پاك و سپيد شده است. اينك به يمن اين طهارت از تو ميخواهم پاكم كني، چون روز ازل، از هر چه آلودگي و تعلقات باطل.
اي ذات مقدسي كه از پرتوي صفات متعاليات، زندگي آموختيم، به يمن اين سپيدي، سپيدترين روزها را در روزگارمان قرار ده.
سرو به قيام و موج به قنوت، تو را ميخواند؛ روزهاي بلورين رود تو را ميخواند. پرودگارا، در اين روزهاي سرد، شبنم عرفانت را بر چشمانم بنشان.
اين روزها سراسر نور است و بلور، اي روشنيبخش ديدهها! عنايتي كن و با مهر خداونديات، نوري فرا راه اين چشمان خيره بيفشان تا نظاره تو را بر تمام كائنات و اشراق نورت را بر ديدگانم درك كنم.
اي پروردگار مهربان، زمين اين روزها، سردترين لحظههايش را سپري ميكند تا ميزبان روزهاي بهاري پرسخاوت تو باشد. لحظههاي بارداري زمين، سنگين و سرد ميگذرد. در اين روزها از تو ميخواهم، پرونده اعمالم را از گناهان مبرا سازي.
اي خداوند مهربان از تو سپاسگزارم، به خاطر اين همه يكدستي كه بر پيشاني زمين حك كردهاي. زمستان را آفريدي تا در بارش مداومش، آلودگي از همه جا پاك شود. از تو سپاسگزارم و عاجزانه از تو ميخواهم، مرا مدد دهي تا به شكرانه اين همه پاكي به تذهيب درون و پالايش جانم بپردازم.
معبودم، در اين ساعتهاي بيبرگي باغها و درختان، تو را سپاس ميگويم كه به يادمان آوردي كه مرگ طبيعت، مقدمه رستاخيز ديگري است براي زمين.
در اين روزهاي سرد سال، دستان سردمان محتاج سخاوت و گرماي لطف و رحمت توست تا با حلم نفسهاي رحمت تو دلگرم باشيم!
در اين روزهاي سرد، چشمان ما را از اين ثانيههاي خوابآور زمستانه دور ساز و به آفتاب پرمهرت دعوت كن تا پرشورتر از روزهاي تابستانت، در كوچه باغهاي تلاش و مسئوليت گام برداريم.
الهي در اين روزها كه به يمن سخاوت دستان پرمهر تو، جهان تطهير شده است، مرا نيز در زلال مهربانيات تطهير كن!
اي آفريدگار فصلها! تو را سپاس كه زمستان را با بارش زيباي برف پر از شور و روشني كرده و روح اميد و پويايي را در كالبد روزهايمان دميدهاي. تو را سپاس كه جانهاي مشتاقمان را با ريزش برف و باران به آسمان بندگيات نزديكتر كردهاي!
خداوندا! در اين روزهاي برفي زمستان، كه شهر از پاكترين نويدها لبريز شده و برف و باران به زيبايي و شستوشوي زمين كمر بستهاند، ياريمان كن تا به پالايش روح خويش برخيزيم و شوق زندگي و زيبا زيستن را هر چه بيشتر در خود بيدار سازيم. ما را كه ريزهخوار لطف توايم، به حال خويش مگذار، آمين يا ربالعالمين!
خداوندا! در اين روزهاي برفيات، لحظهها ساكت و آرامند. اين سكوت را سرآغازي بر تأمل بر قدرت بيمثالت قرار ده!
اي خالق زمستان! روزها سرد است، اما هر صبح در ترنم آواي مهربان تو آغاز ميشود. در اين روزهاي سرد، رخوت و سستي را از ما دور كن و گامهايمان را استوار گردان!
اي آفريدگار مهربانيها! زمين آهستهآهسته، چشمانش را بر هم ميگذارد. بر ما توان و قدرت ده كه رو به نيكيها و احسان و بخشش بيكرانه تو چشمانمان را آسان بر هم مگذاريم.
زمين به خواب زمستاني ميرود، پرودگارا! ياريمان كن تا چشمان بصيرتمان، هيچگاه به خواب نروند و هميشه چشم به روي نيكيها و پاكيها بگشاييم.
خداوندا! در روزهايي كه زمين آينهدار بلورهاي آسماني توست، من در آرزوي گوهرهاي كمال درياي نعمت تو هستم. دستان نيازمند مرا بينصيب مگذار!
خداوندا! برف، سجاده خوبي است براي ستايش پاكي تو. لحظات نيايشهايت، استجابتم را به شيرينترين شكل آذينبند.
پروردگارا! در اين روزهاي زيبا كه گويي جهان نه به خواب، بلكه پيشاني بر سجده گذاشته است، دستان ما را هم به دستان پرسخاوت سفيددلانت بگذار و جادههاي نوراني معرفت را فرا روي ما قرار ده!
در محاصره غفلت و غنودگي اين فضا، اي زنده! اي معناي حيات، اي آنكه با خوبي و احسانش خود را به من نشان ميدهد، اي يار مهربان من، هميشه همراهم باش.
اي مهربان در اين پاكي و سپيدي زمين و زمان، در بارش بيوقفه باران از تو ميخواهم زندگانيام را پاكيزه و بيغلوغش و مرگم را مرگي نيكو و سفرم را به آخرت، بزرگوارانه قرار دهي.
خداوندا! در اين لحظههاي زلال و سپيد به حرمت دانههاي مهربانيات، خاطر ما را لحظهاي از خاطره زلال خودت دور مگردان!
پروردگارا! با آنكه همچون اجاقهاي زمستاني سخت رو سياهم، اما اميدوار به مهرباني تو هستم كه اگر نميخواستي، با اين همه شرمساري، درهاي توبه را به سويم نميگشودي تا باز پناهنده درگاهت باشم.
پروردگارا! اي خداي سپيدي، اي خداي هستيبخش كه به حق، رحمتش، گسترده و حكمتش، بيسابقه و بينظير است، ما را لحظهاي از تابش نقرهايِ ماه هدايت خويش محروم مگردان.
الهي! در اين دنياي باعظمت و پرشكوه زمستانه، در هوايي كه سرشار از نسيم پرستش توست، شكوهي جز تو نميشناسم. اكنون بر دامنههاي بندگي ايستادهام، مرا به درههاي مهآلود گناه و وهم، ملغزان.
خداوندا! در اين زمستان كه پرواز پرستو از ياد همه رفته است، ياريام كن تا تلاش در راه به تو رسيدن را از ياد نبرم.
الهي! زمين و زمان به يمن دستان پرسخاوت تو آينهبندان شده است، گويي صحن تمام خانهها را شايسته درك حضور تو كردهاند.
پروردگارا! مرا بر سفره بيانتهاي لطف خويش، ميهمان كن و بگذار اين جذبه استخوانسوز را با تمام ياختههايم نفس بكشم.
الهي! در اين لحظات كه اجاق همه محفلها روشن است، در وجود من هزارهزار فانوس مغفرت روشن كن!
خداي من! زلال بخشايشت را از من دريغ مدار. در اين لحظههاي سپيد، سپيدترين قلبها را نصيب من گردان.
يخ است و برف است و تگرگ است و باران، الهي ميخواهم بجوشم و سردي درون را با گرماي پرستشت از بين ببرم.
معبود من! اي مأمن نگاه من و اي يگانه خالق من! در اين روزهاي سرد، سپاسهاي گرمم نثارت باد كه مرا از دنياي وهمآلود خواب بازگرداندي و نسيم صبحگاهان را بر دل و جانم افشاندي تا در مصلاي صبحي ديگر، به حمد و ثناي تو بپردازم.
معبود من! در اين سرد لحظههاي زمستاني، دستان پرسخاوتت را بگشا تا وجودم لبريز از زمزم زلال ذكر تو گردد.
مهربانا! آسمان و زمين و هر آنچه در آنهاست، در اين روزهاي سپيد يكدست در مصلاي عشق سر به سجده آوردهاند و من، اين بنده ناسپاس، آنچنان غرق تماشاي آفريدههايت هستم كه از سجود و شكر تو غافل ماندهام.
اي بلند مرتبه! در اين روزهاي سرد، دستهاي ناتوانم را گرمايي از محبت بيدريغ خود عطا كن و نگاه بيقرارم را روشنايي از نور بيانتهاي خود.
الهي! همانگونه كه باران رحمتت مرهمي است بر دل خشكيده زمين، در اين شورهزارهاي گناه و آلودگي، مرا درياب.
برخاستن از خواب شيرين در دل شب و انديشيدن در ملكوت آسمانها و زمين، خدا و قدرت او و نيز روزه گرفتن در روزهاي كوتاه زمستاني، بهترين و خالصترين عبادت خداي تعالي است.
در شبهاي زمستان، امام علي عليه السلام ميفرمود: «خداي پاك! چه عظيم و پرشكوه است، آنچه از آفرينش تو ميبينيم و چه خرد است، هر بزرگي در برابر قدرت تو و چه حقير است، آنچه ما ميبينيم در برابر قدرت ناپيداي تو از ديدگان ما».
خداوندا! در اين صبح دلپذير زمستاني كه برف، اين نعمت مبارك خداونديات بر زمين مينشيند، مرا كه همواره در جادههاي بندگيات ثابت قدم بودهام، كمك كن تا رخوت و سستي را از خود دور كنم و به اميد رحمت تو روزي ديگر را با شادي و همت و تلاش آغاز كنم.
پروردگارا! اميد زيبا زيستن را تو در دلم گذاشتهاي كه اينچنين بيقرار و پويا به كوشش ميانديشم. قدم بر برفها كه ميگذارم، گويي ندايي در جانم از اميدواري و نشاط ميگويد. ياريام كن تا در اين روز زيباي زمستاني، براي خويش و ديگران عامل بركت و شادكامي باشم.
خدايا! در اين روز فرحبخش و زيباي زمستاني كه دانههاي برف، نور و روشني را به قلبم هديه ميدهند، از تو كه منبع روشني و بركت هستي ميخواهم كه ترانه اميد را در جانم، مكرر سازي و شانههاي همتم را براي بهتر زيستن استوار گرداني.
پروردگارا! زمستان آمده و برف ميبارد و زمين شكل تازهاي از قدرت تو را پيش رويمان به تماشا گذاشته است. در اين روزهاي سپيد زمستاني، از تو ميخواهم روشنتر از هميشه و اميدوارتر از پيش به زندگي بينديشيم و روحمان با ياد تو لحظههاي نوراني و صيقل خوردهاي را تجربه كند. آمين يا ربالعالمين!
اي خداوند برف و باران! روزهاي سرد زمستان را با تكرار نامت به گرمي و درخشندگي خورشيد پيوند ميزنم و با ديدن دانههاي سپيد برف به جاني پاكيزه از آلودگيها ميانديشم و از تو ميخواهم كه دستم را بگيري تا افسردگي و نااميدي را از خود دور كنم و با توكل بر ذات مقدست، روزهاي روشني را براي خود ترسيم كنم.
صبح آمد. روز آغاز شد و نام تو خداي بزرگ بر زبان دلم جاري گشت. اي خداي مهربان، نام تو بر زبانم است، تو كه اولين انگيزه و اشتياق من براي برخاستني در اين صبح زمستاني.
آفتاب با اسم تو نور ميگيرد. آسمان ابري با نام تو چارقت برفياش را بر سر ميكند و كوه از تكيه بر نام توست كه استوار ميماند، اي بزرگ!
خدايا! كنار پنجره اميد به تو چشم دوختهايم كه كارساز و بندهنوازي و پشت پرچينهاي دعا، دستهايمان را سوي تو دراز كردهايم در اين روز زمستاني كه بندگان خوبت قلبشان را با ذكر تو گرم ميكنند، يا نور!
يا عظيم! تو آفريننده همه مخلوقاتي! تو وسعت دلهاي مشتاقي! تو پاداش دستهاي نيكوكاري در اين لحظههاي پوشيده از ابر سخاوت و صبح سكوتي است، در فضاي ميان من و تو در صحنه بندگي.
صبح، لحظهاي است در عظمت خداوندگاري تو. با كوچكي من در پردههاي حجابم در نورافشاني و درخشش نيايش صبحگاهي، وسعت بيانتهاي مهرباني تو پيداست.
اي خداي خالق خوبيها! همه عظمت تو، همه نورانيت تو و همه عطاهاي تو، در پرده صبح سرد زمستاني آشكار است، يا عظيم!
خدايا! تو مطمئنترين، تواناترين و قدرتمندترين پايگاه مني، در اين لحظه سوزناك صبح. بر دامان گسترده پروردگاريات، سر نياز نهاده و زير نورافشاني آفتاب رحمتت نشستهايم تا همچون رود در بستر زندگي جاري شويم.
خدايا! مرا در اين روز زمستاني، در اين صبح سرد كه لحظههاي آغازين روز تازهاي است در تقويم عمرم، مقيم درگاه با عظمتت گردان. ميدانم كوه با عظمت تو جرئت ايستادگي يافت و رود از پاكي تو سرچشمه گرفت و درخت از نور تو سرافراز شد. مرا جرئت ايستادگي ببخش!
خدايا! لحظههاي پر از شبنم تازگي صبح، روزيام شده است؛ لحظههايي كه از عظمت تو سرشار است؛ لحظههايي كه با گردش افلاك و با جوشش چشمهها، عظمت تو را فرياد ميكند. چشم بينا، تاب ديدن اين همه بزرگي را ندارد، يا عظيم!
خدايا! در سكوت طلايي صبح، بر عظمت تو قامت بندگي بسته و در كنار سجاده نيازم، پر از شكوه بزرگي تو شدهام، چه دلپذير لحظهاي است اين لحظه، لحظهاي كه بزرگواري، كوچكي را در آغوش مهر قرار دهد و با همه عظمت و اقتدار، بنده حقيرش را بپذيرد. مرا رستگار كن، يا اول يا عظيم!
خداي من! تو هر روز در وجود من شوق شروعي دوباره را ندا ميدهي و من هر شب به يمن همين آغازها ميپرم، تا آن سوي خيال تا دوردستهاي انديشه، به اميد آغازي دوباره، درست مثل زمستان كه وجودش پرشده از آواي رسيدن بهار.
زمستان ترانهخوان بهار است. ميآيد و با خود اميد ميآورد كه به دنبالش فصلي زيبا در راه است. فصل نو شدن، فصل شروعهايي كه قرار است با تو رنگ ديگري بگيرند. من اين آغازها را دوست دارم و در هر آغاز نام تو را ميبرم كه تويي آغاز و انجام.
پروردگارا! زمستاني ديگر، كوچه و خيابانهايمان را سفيدپوش كرده است. از تو ميخواهم در اين روزهاي سپيد و سرد، گرمابخش دلهايمان باشي تا سوز و سرماي زمستان را به گرماي رسيدن به قلههاي كمال و انسانيت بدل كنيم و پوياتر از پيش زندگي را ادامه دهيم.
اي خداوند پاكيها! دانههاي سپيد برف چون فرشتگانت بر زمين فرود ميآيند و ما را به دوري از آلودگيها فرا ميخوانند. ياريمان كن تا همچون روزهاي برفي و سرد زمستان، روح خويش را بپالاييم و اميدوار و مصمم در جادههاي موفقيت، گام برداريم.
خدايا! اي آفريننده زمستان پس از پاييز؛ اي كه ميميراني و زنده ميكني؛ اي كه پير ميكني و جوان ميسازي؛ دلم را در گروي مهرت نگه دار كه دلم تنها به ياد تو از سردترين نقطه مي گذرد.
فصلهاي پريشاني را كنار ميزند، تا برسد به بهاري كه پر است، از ياد تو؛ و خوشا بهاري كه با نام تو آغاز شود، پس از زمستان دلواپسيها
از پشت پنجرهها به پرندگان پر از صبح خيره ميشوم.
سلامهاي زمستاني
امروز روز سفيدي است كه با نقاشي تو، دلانگيز و چشمنواز ميشود؛ روزي براي نشاط، صبح سرد زمستانيتان، گرم و پرطراوت!
تلفيق تگرگ و سوسوي كمرنگ آفتاب، صحنهاي زيبا را به نمايش گذاشته كه گويي دنيا صبح را آينهكاري كرده است. سلامي نو بر اين شكوفههاي زيباي يخي!
هوا سرد ميشود، برف ميبارد و ميبارد. اينجا زمستان است، به اندازه دانههاي برف، به زيبايي لطف خدا، به شكوفههاي سفيدِ سلام كه نشسته بر لبهايتان.
برخيز كه زمستان فصل بندگي مستان است و باده در سبوي پرتوان نور، برخيز و بر اين صبح سپيد، سلام كن.
دست سپيد صبح، درِ بيداري به روي زمين گشوده است. بر اين صبح سپيد، هزاران درود.
سلام... سلام نويدبخش، سلامتي است و يكي از نامهاي پُربركت خداوندِ بزرگ. به همديگر سلام كنيم، چون برف كه با رطوبت بينظيرش سلاممان ميكند و ما را به زيبايي بينظيري رهنمون ميشود.
چه زيبا در اين صبح زمستاني سطرهاي سپيد و يكرنگي در كتاب پرتيراژ صبح، انسان را سرمست ميكند. سلام بر اين صبح سپيد!
صبح، چادر سفيد يكدستش را سر ميكند و با چهره شاد و زيبايش، به روي دنيا ميخنديد. كوچهها و خيابانهاي شهر من، پر از سلام و ديدار شدهاند. اين لباس سپيد بر اندام زمين عجيب طنازي ميكند. رخت زمستانيات مبارك!
سلام گرم ما در اين صبح، به همه خوباني كه جوانههاي اميد رو با دستهاي گرمشون توي دلاشون، زنده نگه داشتن، سلام به همه اونايي كه هيچ سرمايي نميتونه اونا را از پا در بياره و با گرماي محبت، هميشه گرم گرمن.
سلام به همه مهرباناني كه صبح و عصر و شب، مهر خود را نثار قلب عزيزانشان ميكنند و براي ابراز محبت خود منتظر زمان يا بهانهاي نيستند؛ چرا كه بهانهها سخت به دست ميآيند و زمانها براي ابراز محبت، همه مثل هم هستند. در همين صبح سرد بيبهانه، دلهاي پدر و مادر خود را با كلامي محبتآميز، گرم كنيم.
سلام بر زمستان كه نويد آمدن بهار است. دانههاي برفش پيامآور شكوه زيستن است و به ما ميآموزد، هيچ نشانهاي در دستگاه آفرينش، بيهدف آفريده نشده است. درخت و كوه و دشت و خيابان، اگر چه با سرما عجين ميشوند، اما جزءجزء آفرينش در تكاپو هستند و ما را به سوي كمال فرا ميخوانند. زمستان، فصل برف و سپيدي را با مهرباني و تلاش، به خاطرهاي سبز بدل كنيم.
سلام بر زمستان، سلام بر آسمان برفي و زمين سراسر سپيدش! قلهها تنپوشي از برف به تن كردهاند و شاخههاي درختان از يخ و برف، بلورآجين
شده است. زمستان آمده و روزهايمان را هياهوي بازي كودكان در آغوش برف پر كرده است. سلام بر زمستان كه با بارش برفش، لحظههاي تيره را از تقويم خاك ميزدايد.
حتي لحظههاي سرد صبح هم نويدي از رسيدن خورشيد عالمتاب هستند. اين لحظههاي سرد را با اميد به رسيدن به خورشيد بگذران؛ چرا كه اميد، خورشيدي گرمابخش براي سرماي روزگار توست. سلام.
صبحهاي زمستان، ساده و يكدست هستند، اما با خود رمز و رازي دارند و راز آنها همين يكدستي آنهاست. سلام.
بياييد مثل زمستان با هم ساده و يكرنگ باشيم و بر رابطههايي كه سرد و يخزده شده، خورشيد سلام را بتابانيم و دلها را گرم كنيم.
بياييم در اين صبح زيباي زمستاني، زيباييهاي زندگي را با ديگران قسمت كنيم تا چند برابر شدن آن را به چشم ببينيم. سلام.
وقتي دوستت رو به يه لقمه لبخند مهمون كني، مهربوني توي چشماش موج ميزنه و اون وقت اين تويي كه غرق لذت و شادي ميشي. بياييد در اين صبح سرد از لبخنداي گرممون پناهگاهي براي ديگران بسازيم. سلام!
سلام بر زمستان و سلام بر اين برف كه سخاوتمندانه ميبارد تا لحظهاي رويش و شكفتن از حركت بازنماند. زمستان چادر سپيدش را بر دشت و كوه و خيابان پهن كرده است و ما را به حركت و نشاط فرا ميخواند و سوز سرمايش، مژده بهاري پربار را با خود دارد. سلام بر زمستان و آسمان هميشه برفياش كه پيغامآور نور و روشني است.
سلام بر زمستان، فصل بارش نزولات خداوندي؛ فصلي كه اگر نباشد، بهاري در پي نخواهد بود؛ چرا كه بدون باران و برف، شاخههاي هيچ درختي
جوانه زدن را تجربه نخواهد كرد. سلام بر زمستان كه برفش خون حيات را در رگهاي خاك جاري ميكند و بدون دستهاي سخاوتمند آسمانش، زمين، كويري عطشناك خواهد شد.
سلام بر زمستان و روزهاي سرد و برفياش كه قنديل بر تن درختان پوشانده است. آسمان هواي باريدن دارد و زمين براي دانههاي درخشان برف آغوش گشوده. خداوند، طرح ديگري از زيبايي نقش كرده و با چشماندازهاي شگفت ديگري، ما را ميهمان كرده است. سلام بر زمستان و كوچههاي سپيدش!
سلام بر زمستان، فصل برف و يخبندان و سرما؛ فصلي كه بشارت پاكي و روشني است. درختان لباس سفيد برف بر تن، به خوابي خوش فرو رفتهاند تا در بهار با رويشي تازه به دنيا سلام بگويند و زمين، در كار پرستاري از دانهها، در دلِ گرمِ خاك است. سلام بر زمستان كه پلي است، براي رويش و جوانه زدن.
سلام بر زمستان كه بر كوچه و خيابان برف ميباراند و سروش مهر و سپيدي است. زمستان به ما ميآموزد، با يكديگر رفتاري نداشته باشيم سرد و گرماي محبت را از يكديگر دريغ نكنيم. از دانههاي سپيد برفش دوري از سياهيها را ميآموزيم و براي رسيدن به بهار كه همان روشني، كمال و انسانيت است، به تلاشي تازه دست ميزنيم.
سلام بر زمستان، فصل سرد و رؤيايي زمين؛ فصلي كه به ما ميآموزد سخاوت و بخشيدن را همانگونه كه آسمان ميباراند و ميبخشد. روزهاي كوتاه و شبهاي بلندش، هر كدام به ما يادآوري ميكنند كه فرصتها را از دست ندهيم و براي رسيدن به جاني پاك و روشن، چون برف، پرتلاش و پويا باشيم.
سلام بر زمستان، آخرين فصل خداوند، سلام بر دي و بهمن و اسفندش، سلام بر دانههاي سپيد برفش كه زندگي را بر روح و جانمان ميباراند. زمستان، فصل شگرف طبيعت و آيه بلندي از رحمت خداوندي است. زمستان، فصل سپيدانديشي را با تلاش و همت خويش پربركتتر سازيم.
دوباره زمستان، دوباره زمين پر از حجم دلتنگي؛ دلتنگ چشمهساران و طراوت درختان. دوباره شاخهها دلتنگ پرندگان و پرندگان كوچ كردهاند تا دوردستها. از اينجا از اين نقطهاي كه انگار ميرسد به فصل رويش و ترانه، ميتوان دل به افقهاي روشن بست و گرمترين شعر را تقديم شما كرد، با يك سلام گرم.
سلام بر زمستان كه آمده است تا به ما بگويد، ميتوان پاكيزه بود و روشن؛ ميشود كدورتها را به كنار نهاد و با قلبي مملو از روشني، به ديار مهربانيها كوچيد. طبيعت يكبار ديگر با نشانههاي خويش، دوستي را به ما گوشزد ميكند و زمستان با دانههاي آسماني برفش، رفتن به سوي زيباييها و سپيديها و مهربانيها را به ما ميآموزد. سلام بر فصل سپيد و شگفتانگيز زمستان!
هوا عجيب سرد است، اما تو دستهاي اميد و طراوت را گرم بفشار. در آسمانت خورشيد انديشههاي نو را بنشان و به افقهاي بهتر بودنت سلام كن.
پنجره را باز كن و به نورسترين باريكه نور كه هزار لايه آسمان به شوق ديدار زمينيان ميپيمايد، سلامي دوباره كن.
صداي مناجات فرشته ميآيد. صبح شده است، برخيز كه آفتاب نو، رسول تازگي و سلامهاي پرشور بامدادست! برخيز و تازه شو!
صبح، يك باغ پر از گلهاي خوش آبورنگ است. پاي درخت صبح و زندگي، روزي ديگر از زمستان را نفس تازه ميكنيم و به رقص زيباي برگ و باد، سلامي دوباره ميفرستيم.
صبح، با آن صورت سپيدش، وقتي كه از راه ميرسد، همه را شيفته خود ميكند. بر رخ زيباي صبح زمستان، سلام!
پگاه، حس زيباي جواني در رگهاي زندگي است. بيصبح، زندگي پيش نميرود. جهت حيات و بودن را بايد با صبح تنظيم كرد. صبح نو مبارك.
گويي زمستان هم اثري بر باغچه صبح نداشته. اين باغچه هميشه بيدار است و با بانگ خوشرويش همه را به سرمستي فرا ميخواند. درود بر دستان ما، كه با گرماي «سلام»، يخ كينهها را آب خواهيم كرد!
حتي در زمستان هم ميشود از شاخههاي تلاش، سيب همت چيد و از كوهها، استقامت و از آسمانِ زلالِ صبح، اميد!
سلامي سپيد، بر قامت صبحي كه با دانههاي الماسگونهاش، سلامي سپيد را به تو ارزاني داشت!
يك برگ ديگر، سفيد و تميز از سالنامه زندگي زمستانه آغاز شده است، صبح سپيدتان مبارك باد!
در اين صبح زمستاني، آسمان را غباري از مه صبحگاهي فرا گرفته، اما تو باز هم ميتواني بلند فرياد بزني، صبح بهخير آسمان! صبح بهخير آفتاب!
سپيدي برفها را بر دلم ببخش، گرچه زمستان هم به نام تو زيباست! صبح بهخير برف! صبح بهخير آسمان سپيد!
مطمئن باش آفتاب از پشت كوهها سر بر نميآورد. خورشيد در نگاه پرمهر تو جاري است! ديده را بگشا، در اين دل سرما هم ميتوان به مقام آفتاب سفر كرد!
آيههاي روشن صبح، پنجره ياد را بيدار ميكند. همه يكدستِ سپيدِ سپيد! چه زيباست پاسخ سلامي كه از لبخند بلور پوشيده بر سطح رود ميشنوي.
منتظر خورشيد نباش، پنجره را بگشا. درخشندگي، لب تاقچه آمده است تا لبخند گلدان را در آينه صبح تكثير كند. اين بار مهر را به مهر جايگزين كن! با سلامي چو بوي خوش دوستي.
صبح روي لحظههاي سپيد ميبارد. كتاب زرين پگاه گشوده شده، به كوري دو چشم دشمن صبح. دوباره آفتابي شد، تن صبح! زيباترين پيام در روزهاي منجمد و سرد، يك سلام آتشين و گرم است. سلام!
زمستان با تابلويي رؤيايي از برف و باران و تگرگ، ما را به تماشا فرا ميخواند. شانه به شانهاش به ديدن مناظر شگفتانگيز برميخيزيم و با روحي لبريز از اميد و نشاط براي به دست آوردن روزي خويش، بسيار ميكوشيم و با همدلي و مهرباني، براي ساختن ايراني آباد، راهي جادههاي جهاد و پويايي ميشويم. سلام!
كوهها از برف پوشيده شدهاند و دشتها بكرترين چشماندازها را نشانمان ميدهند. زمين در پوششي سپيد فرو ميرود و درختان، رؤياي بهارِ پيش رو را مرور ميكنند. زمستان، تصوير ديگري است از رحمت و قدرت خداوند كه ما را به تأمل فرا ميخواند و موسيقي نشاط و شادابي را در گوشمان زمزمه ميكند. روزهاي زيباي زمستان را با انديشه بهاري خود زيباتر كنيم. سلام!
سلام بر زمستان كه خداوندِ من، او را براي خلسه گياهان و آرميدن ريشههاي خسته فرستاده است.
يك صبح زيباي زمستاني ديگر آغاز شده است و طبيعت با آرايشي سپيد، روح آرامش را در جانمان ميدمد. بايد با همدلي و نشاط براي ساختن جامعهاي پويا بكوشيم و هر روز با توكل به خداي مهربانيها، براي به دست آوردن روزي حلال بكوشيم. سلام!
تا چشم كار ميكند، سپيدي و روشني است كه ميبارد. زمستان با بارش رحمت خداوند ـ با سروش برف ـ زندگي را براي ما زيباتر كرده است و در چشمهاي كودكان، برق شادي است كه ميدرخشد و پيغام نشاط است كه با گلولههاي برفي مبادله ميشود. فصل سرد زمستان را با گرماي لبخند و سلام، پرشورتر سازيم.
برف، زيباترين پيغام خداوند است براي زمين و زمستان با اين مناظر بديع، زيستني پاكيزه و پر از شادي را به ما گوشزد ميكند. بياييد در اين صبح زيباي زمستاني به تماشاي برف بايستيم و از خداي خوبيها، روزي همراه بانشاط و بركت و موفقيت بخواهيم و مهرباني و همدلي را از يكديگر دريغ نكنيم.
سلام به همه مشعلداران محبت، در صبحهاي سرد زمستان. آنهايي كه محبتي در دلشان دارند كه هم خودشان را گرم ميكنند و هم اطرافيان و عزيزانشان را. بياييد هميشه با محبت، خانه دلمان را روشن و گرم نگه داريم تا روزهايمان، زنده و پويا بماند. سلام، روزتان سرشار از ياد خدا!
صبح قشنگيه، اما قشنگتر از اون اينه كه دلهامون شايسته پذيرش تمام زيباييهاي دنيا باشه و اين موضوع باعث ميشه، حتي از سرماي زمستون هم زيبايي و گرمي ببينيم. صبح زمستونيتون، گرم و قشنگ. سلام.
صبحها وقت بيدار شدن، خورشيد دوباره مرا به وجد ميآورد و گنجشكان، سرود همياري برايم ميخوانند و من به ياد مردمي ميافتم كه طلوع خورشيد، سرزمين دلهاشان را گرم كرده است. به ياد مردم مؤمن سرزمينم، به ياد سلامهاي تازهاي كه صبحها متولد ميشود.
به هياهوي گنجشكها ميپيوندم و براي تمام مستمندان، بركت و روزي تمنا ميكنم. چشم ميگشايم و به ياري تمام افتادگان دست مييازم تا خدا در زمان ناتواني، دستگيرم باشد. سلامها و لبخندهايمان را از هم دريغ نكنيم!
صبح كه ميشه، انگار خدا تمام انرژيهاي دنيا رو يه جا جمع ميكنه و به دست خورشيد ميسپاره تا به مردم تقديم كنه. صبح سرد زمستون، با يك ليوان چاي تازهدم محبت، نوش جان شما! سلام!
تو با سدي از سكوت آمدي و من با آبشاري از سلام به استقبالت ميآيم. بيا امروزمان را با نگاهي نو ورق بزنيم!
سلام بر برف كه زندگي را به خانه ميفرستد، به همآغوشي شعلههاي اجاق تا نفسهاي دور مانده از هم بيشتر در جوار يكديگر مكث كنند و با هم بودن را زير سقفي مختصر از ياد نبرند.
صبح، باز ميكنم پنجره را. من تو را ميبينم. سلام من بر تو باد. امپراتوري پروسعت برف تو تا لب پنجره خانه من هم پيوست. كودك خانه من ذوق آراستگي به برفت دارد.
باز آسمان آبي، از بغض ابر تيره پر است، اما ما به رقص دانههاي سپيد برفش ميانديشيم. سلام!
صبح سر از بالش خوابت بردار. كاروانهاي خواب را از چشمت بيرون كن. شُست باران، شيشه پنجرهات را. باز كن پنجره را. صبح سلامت ميكند. باران صدايت ميكند.
سلام اي صبح زمستانيام. سلام، من از صداي سكوت تو بيدار شدهام. چه آرام بر پلكهاي زمين نشستهاي، سنگين، اما متين.
در اين صبح كه بر زمين ميباري، طنين سلامهاي پياپي تو سقف خانهام را برداشت. كدام شوق تو را اينچنين عجولانه به دامن زمين فرو ميغلتاند. تو ميباري و نگاه چشمان مردم اين زمين را در زلال سپيدي خود غرق ميكني.
تو به شكل زمستان در آمدي، اما من در زمستان تو بهار را ميجويم. خورشيد طلايي را در آسمانت به آغوش ميكشم. در زمستان تو، من عاشق بهار ميشوم و از اين عشق، خانهاي ميسازم تا بادهايي را كه بر تو چنگ ميزنند، حبس كنم و زمستانت را به پايان برسانم. سلام!
صبحدم، وقتي موج بيقرار، مشتاقانه به سوي ساحل ميدود و عاشقانه گونهاش را بوسهباران ميكند، من از اين عشق جان ميگيرم. شور پرواز در من زنده ميشود. آن وقت ميتوانم مرجانهاي عمق دريا را هم لمس كنم! دلِ دريايياش، همواره سرشار از عشق و اميد است.
صبح زيبايي است. دوباره دلم ميخواهد برف ببارد و من با حال و هواي كودكيام، چكمههايم را بپوشم، روي برف دستنخورده راه بروم، آن وقت رد پاهايم را بشمرم و بلند بخندم. واي كه چه حس قشنگي به جانم ميدود! راستي خاطرات كودكيات را كجاي قلبت پنهان كردهاي؟ سلام!
زمستان كه ميآيد، طبيعت، رنگ عوض ميكند. همه باغ به يكباره زرد ميشود. جنگل تنپوشي قهوهاي ميپوشد. برف ميبارد و گاه هرجا را كه مينگري، سفيد است، اما به ياد ندارم رنگ دريا در زمستان هم تغيير كند. هميشه هماني است كه ميبينياش. آبي، طوسي، خاكستري يا حتي سفيد، رنگي كه نميداني چيست، اما دوستش داري. از همين امروز، دريايي باش؛ بزرگ، بخشنده، پاك، بينهايت و يكرنگ. سلام!
صبح است، نسيم خنكي از لاي پنجره نيمهباز اتاقم، خود را به درون ميكشد. سرما زير پوستم ميدود. از قاب پنجره به بيرون نگاه ميكنم، خداي من! همه جا سفيد است. طبيعت، حريري از برف تن كرده، حس ساختن آدمبرفي در من تازه ميشود. كاش امروز آفتاب نيايد! كاش آدمبرفي هوس رفتن نكند و كاش لحظهها كمي آهستهتر قدم بردارند. سلام!
كاش باور ميكرديم زمستان كه ميآيد، طبيعت به اميد رؤياي بهار به خواب ميرود و هزاران بار تمرين ميكند كه چگونه محبتش را به او ابراز كند، چون وقتي بهار از راه ميرسد، به هرم نفسهايش، همه طبيعت به يكباره جان ميگيرد! من بهار نيستم، اما آرزو ميكنم بهاران همواره ميهمان وجود نازنينت باشد. سلام!
هوا كه سرد ميشود، بيشتر دلتنگ خدا ميشوم؛ چرا كه با حضور يادش، گرمايي دلنشين تمام وجودم را فرا ميگيرد. هر روزتان لبريز از ياد خدا و خداوند همراهتان. سلام!
زمستان كه ميآيد، در ميان بلورهاي برف به دنبال آدمبرفي سال پيش ميگردم. پيدايش ميكنم! چهقدر جوان مانده است، با چشمان زغالياش نگاهم ميكند. تار مويي سپيد از ميان موهايم پيداست. آدمبرفي لبخند ميزند و من به ياد ميآورم، چهقدر زود ميگذرد! در پس هر بهار سبزي، زمستان سفيدي در راه است. بهار جوانيات همنشين لحظههاي شيرين! سلام!
خورشيد از لابهلاي ابرهاي برفي سَرَك ميكشد. ميخواهد بيايد تا با گرمايش يخها را آب كند و حس لطيفي روي برگها ايجاد كند، اما تو ميترسي مبادا آدمبرفيات را آب كند. به همين خاطر دستهايت را رو به آسمان بلند ميكني و از خدا ميخواهي چند دقيقه ديگر اجازه دهد تا آدم برفيات كنارت بماند. لحظهها را درياب! سلام!
روزي ديگر از جاده زمان گذشته تا به تو رسيده، روزي با يك دنيا اميد و آرزو، روزي با يك آسمان عشق تا برايت از محبت بگويد و تو را با خدايت پيوند دهد. روز زمستانيات، لبريز از سلامتي و شادي. سلام!
شكوه و قدرت پروردگارت تو را به انديشه وا ميدارد و تو هر چه بيشتر فكر ميكني، كمتر ميتواني بفهمي چرا تو اشرف مخلوقات شدي و چگونه
بايد شكر يك از هزار نعمت خدا را به جا آوري. صبح كه با طلوع خورشيد و آواز پرندگان آغاز ميشود، انديشهات را به لامتناهي مهرباني خدايت پرواز ده، شايد در اين لحظات عرفاني، بيشتر به خداوند نزديك شوي. سلام!
امروز، زيباست. امروز زيباترين روز است و تو چهقدر خوشحالي كه در اين صبح زمستاني، با قلبي لبريز از عشق به پيشواز روزي سرشار از بركت و سلامتي بروي؛ چرا كه هميشه در كنج قلبت اميدواري! سلام!
چشمانت را كه باز ميكني، خدا را شاكري، چرا كه فرصت زيستنت باقي است و ميتواني نفس بكشي. به ضربان قلبت گوش دهي و از هرچه در اطرافت هست، لذت ببري. پس خوب نگاه كن. زمستاني ديگر با هزاران زيبايي از راه رسيده است؛ زمستاني كه با سرماي دلنشين و برف سفيدش باز هم به تو يادآور ميشود كه خداوند بزرگ، چهار فصل را متفاوت از هم آفريد. براي تو، براي تو كه بارها به تو سفارش شده، بكوش تا دو روزت مانند هم نباشد. پس با همين انديشه و با توكل به پروردگارت، روزي زيبا و سرشار از عشق آغاز كن. سلام!
با طلوع خورشيد، روزي نو متولد ميشود؛ روزي كه هديه خداوند و زاده انديشه من است. اگر قلبم و روحم زيبا و سرشار از اميد و آرزوهاي زيبا باشد، ميتوانم منتظر باشم تا لحظههايي بينظير به سراغم بيايند؛ لحظههايي سرشار از زيبايي و گرما، حتي اگر حال و هواي طبيعت، سرد و زمستاني باشد. صبح زمستانيات دلنشين و سرافراز. سلام!
برخيز و نفس بكش و دوباره زندگي را تجربه كن. امروز، روزي ديگر است و تو چه ميداني كه در كولهبار لحظههايت چيست. تو ميتواني اين رهتوشه را باز كني و براي خودت بهترينها را جدا كني. تو نيز مانند اين
هواي سرد دلنشين، در گذر زمان جريان داشته باش تا شوق را در وجود زمستان جاري كني. لبخند، ميهمان چهره مهربانت! سلام!
اينك كه دختر زمستان با لباس سپيدش در كوچههاي برفي شهرمان قدم ميزند و با انگشتان بلورينش، به شيشه بخارگرفته خانههايمان ميكوبد و تو را به ميهماني عروسياش فرا ميخواند، با قلبي به گرماي خورشيد به استقبالش برو تا در اين ضيافت عروسي، ميهمان ويژهاش باشي. محبت و مهرباني، پيشكش قلب پاكت. سلام!
اي برف ببار و با بلورهاي بينظيرت، قدرت خداي مرا به همه جهانيان نمايان كن. ببار تا روز و شبِ مرا رنگي و سپيد و پاكسازي تا باورم شود، ميتوان سياهترين لحظهها و ثانيهها را نيز سپيد كرد، ميتوان در همه روزها، لحظههاي روشن را انتظار كشيد. من امروزِ زمستانيام را با ايمان به لطف پروردگارم آغاز ميكنم. سلام!
امروز باد كه ميوزد، گويي زير لبش چيزي زمزمه ميكند. او از اينكه روي كوهي از برف به پرواز در آمده، به خود ميبالد، چون ميتواند ذراتِ برف را به راحتي جابهجا كند. او حتي ميتواند ردپاي تو را محو كند، اما يادت باشد، هرگز نخواهي توانست خاطراتِ خوب يا بد را حتي از حافظه زمان پاك كني. آرزو ميكنم در همه روزهاي خوب خدا، در سرماي زمستان و در گرماي بهار، نام نيكت به واسطه اعمال نيكت پايدار باشد. سلام!
خورشيد از پشت كوههاي بلند مشرق، از نردبان طلايياش بالا آمده تا چادر نور خود را بر تمام هر آنچه به واسطه بارش برف زمستان، سفيد شد، باز كند و با تابش گرماي بيمثالش، رودي زيبا در سراسر طبيعت جاري سازد؛ رودي كه در مسيرش به هر آنچه خشك و فرسوده است، زندگي
ببخشد. تو نيز چون رود باش، جاري، بخشنده و مهربان. تمام لحظههايت آغشته با سرسبزي و زيبايي و زمستانت پُربار و قلبت هميشه بهار. سلام!
از قالب پنجره اتاقت به بيرون كه نگاه ميكني، بلورهاي ريز برف را ميبيني كه آرامآرام از آسمان به زمين ميافتند و چه احساس زيبايي به تو دست ميدهد. آرزو ميكني كاش پَر پرواز داشتي و ميتوانستي در قالب پرندهاي در لابهلاي همين كريستالهاي زيبا بپري و آواز زيباي روز زمستاني را سر دهي؛ روزي كه توكل به خدا و اميد به لطفش هميشه پيداست. سلام!
زمستان است كه باشد! هرگاه كه به ديدار دستان پرسخاوتت ميآيم، بر روي لبانت گل لبخند ميرويد! سلام.
تماشاي زمستان از پنجره كلمات
هوهوي باد شيشه نيمبند پنجره چوبي را ميلرزاند. پشت پنجره كه ميرفتي تا چشم كار ميكرد، سپيدي ديده ميشد. حتي رد پاي عابران هم از دست برد برف در امان نبود و گاه و بيگاه از ديد پنهان ميشد. باد آرامش برفها را از بين ميبرد و با كشيدن خطوط مايل، جهت بارش برف را تغيير ميداد. زمين با تمام وسعتش غرق در سپيدي برف شده بود و برفهاي شفاف سرگردان، سنگفرش كوچهها و محلهها را زيباتر جلوه ميدادند.
درختان كاج در زير برگهاي سوزني خود مخفي شده بودند و نميگذاشتند برف به عمق جان آنها نفوذ كند. اگر بر روي شاخهاي برفي ديده ميشد، جهش گنجشك يا كلاغي آن را از روي تن درخت ميزدود. براي همين نميشود بدون در نظر گرفتن همه جوانب، زير شاخه كاج ايستاد، چون ممكن است هر لحظه انباشتهاي از برف روي سرت آوار شود. البته بچهها اين را دوست دارند و سعي ميكنند با تلنگر زدن به تنه درخت، خودشان اسباب فرو ريختن برف از شاخهها را فراهم كنند. هر چه باشد، اين هم جزيي از زيباييهاي زمستان است.
چه برفي؟ چهقدر زيباست! همه جا سفيدِ سفيد است، تو چهقدر خوشحال ميخندي. حس يك برفبازي جانانه در تو زنده ميشود. لباست را ميپوشي، به بيرون ميدوي. گنجشك كوچكي بالاي سرت پرواز ميكند. تو در تنپوشي گرم، گلولههاي برفي را روي هم سوار ميكني. گنجشك دوباره پَر ميزند و چيزي زمزمه ميكند. هنوز آدمبرفيات كامل نشده كه نيمنگاهي به گنجشك مياندازي. روي شاخه خشك درخت كه حالا با برف پوشيده شده، نشسته و با چشمان ريزش به تو نگاه ميكند. ندايي در قلبت آرام ميگويد: «شايد او گرسنه است». برفها را روي زمين رها ميكني و ميروي.
سرد است و تو كنار بخاري نشستهاي و كتاب شعري را ورق ميزني. گاهي جرعهاي چاي مينوشي و از برف و سرما و زمستان لذت ميبري. هر ازگاهي از قاب پنجره بيرون را تماشا ميكني. چهقدر زيباست! انگار همه خوشبختيها براي توست، اما تو در همين خيابان، در همين كوچه، ميداني همسايهات هم نزديك به تو احساس خوشبختي ميكند؟! ميداني آيا او محتاج گرما نيست؟ كاش ميشد همه خانهها در اين سرماي زمستان، گرم باشد و همه دلها، شاد.
دانه برميچيند، اما نه، دانهاي نميبيند. فقط براي اينكه احساس خوردن و دانه برچيدن را بر دل كوچكش تداعي كند، به زمين يخزده نوك ميزد. تو ميشناسياش. همان پرنده را ميگويم كه به وقت بهار با آوازهخوانياش از خواب بيدار ميشوي و از پشت شيشه برايش دست تكان ميدادي. اكنون دنبال دانهاي كوچك است. تو به پاس صداي زيبايش، كمي دانه ميهمانش كن.
اينجا زمستان است. ساعت با هيجان و شتاب ميدود و در هر ثانيه برفي، بيش از پيش از آسمان ميبارد. هوا سرد و سردتر ميشود. قطرات آب يخ ميزند و تو با لذت، قنديلها را تماشا ميكني. چه بسا از آنها عكس ميگيري و در آلبوم خاطراتت نگه ميداري. كاش يادت نرود كه پرندهاي يا شايد هم انساني در چند قدمي تو باشد كه نيازمند مهرباني توست.
صبح كه چشم ميگشايي، همه جا زير برفي منظم و زيبا رفته است. تو هراسان برميخيزي و به اتاق فرزندت ميروي، مبادا رواندازش كنار رفته باشد و سرما تن لطيفش را بيازارد. مبادا دل كوچكش برنجد. تو تلاش ميكني خانهات گرم و جايت نرم باشد. پرنده گرسنه پرواز ميكند و مينشيند و برميخيزد و دوباره به اميد ارزني به زمين نوك ميزند. پشت پنجرهات جاي خالي خُردههاي نان پيداست.
تمام ثانيههاي يخزدهِ زمستان را به من بسپار. تكه ناني دارم كه آن را با همه همسايگانم قسمت خواهم كرد. شعلهاي دارم كه گرمايش را به همه ميبخشم. زمستان را دوست خواهيم داشت. اينجا كسي گرسنه نيست؟ كسي دنبال جايي گرم نيست؟ خدايا! ما را در پناه خويش بدار.
سرد است و خشك است و بيروح. تلخ است و سخت است و دشوار. زمستان ميترسد. از نداشتن سقفي براي كودكان، ميلرزد از گرسنگي قلبِ گنجشك كوچكي كه به دنبال ذرهاي كوچك از غذا به هر سو ميپرد. دلم كمي مهرباني ميخواهد. همه انسانها را خبر كنيد. غفلت نزديك است. گرم ميشود همه دلهاي سرمازده با محبتِ ما.
در اين هواي سرد، كنار بخاري نشستن و چاي داغ نوشيدن، لذتبخش است ميچسبد، اما از خانه بيرون زدن و ديدن طبيعت زيباي زمستان هم
خالي از لطف نيست. زمستان با تمام سوزوسرمايش آمده تا پاكي و روشنايي را تقديم ساكنان زمين كند و اين را ميشود در برفهاي آبدار آن به خوبي مشاهده كرد. زمستان گاه ِدرنگ ابر است كه گاهوبيگاه، بام خانهمان را برفي ميكند و بچه را سرگرم آدمبرفي ساختن ميسازد؛ زمستان تلاشي براي سپيد و زيبا زيستن است.
صبح يك روز تعطيل، در حالي كه برف همه جا را سفيدپوش كرده است، قدم به دامان طبيعت ميگذارم تا كمي تنشهاي وجودم در بستر طبيعت آرام گيرد. به به! چه زيباست چشمانداز دشت در قاب چشمهايم. دشت با دانههاي سفيد برف براي خود لباسي زيبا بافته است. برفهاي نشسته بر چهره دشت، نسيمي ميشود و صورتم را نوازش ميدهد و طراوت در وجودم شعله ميكشد. چه باشكوه، دانههاي برف در آغوش دشت آرام گرفته است. اين خلق بينظير بر بوم روزگار، زيبايي طبيعت را در زمستان دو چندان كرده است.
صبحي ديگر از راه رسيده است. آرامآرام بر روي برف قدم ميگذارم و از خيابانهاي شهر عبور ميكنم تا به محل كارم برسم. چهره شهر سفيدپوش شده است و درختان جامه سفيد بر تن كردهاند. مردم شهر زير چترهاي خويش، راهي روزي ديگر شدهاند، براي زندگي دوباره. دست در دست روزهاي برفي گذاشتهاند تا مثل هميشه، پرشور و بانشاط به صبح، به اميد لبخند بزنند. جنبوجوش مردم در كنار درختان برفي و آدمبرفيهايي كه بچهها درست كردهاند، زيبايي طبيعت را در زمستان چه دلنشين و ديدني كرده است.
لبخند آفتاب بر گستره صبحِ يك روز زمستاني، ديدني است. زمستان، فرصت توجه به آفتاب است. شايد تنها چيزي كه در زمستان مورد توجه قرار ميگيرد، حضور خورشيد در آسمان است. اين را ميشود در چشمان
بچههايي كه هر صبح به مدرسه ميروند، مشاهده كرد؛ بچههايي كه از سوز و سرما دستان خود را در جيبهايشان پنهان ميكنند و ميكوشند از گذرگاهي بگذرند كه نور گرمابخش خورشيد در آنجا حضور دارد. زمستان با تمام سرما و يخبندانش براي خورشيد فصل رونق دوباره است، چون همه منتظر طلوع آن هستند تا از گرماي مهربانش انرژي بگيرند.
ميشود نگاه پاك زمستان را روي چشمان تركخورده ديوار جست. ديواري كه تا فرو ريختنش چيزي نمانده است، اما همچنان استوار ايستاده و به باغچه سرما زده خيره شده است. زمستان اين بار نيز بساطش را در حياط خانه پهن كرده است. از رنگهاي گوناگوني كه تا چند وقت پيش در حياط ميشد يافت، فقط سپيد و خاكستري باقي مانده است. همه چيز در تسخير زمستان در آمده و اين زمستان است كه بر طبيعت حكمراني ميكند. زمستان نمود شكوه و صلابت رنگ سپيد بر قلههاي دوردست است كه حتي از دورترين نقطه هم قابل تماشاست.
زمستان، يعني آسمان پس از آن همه سرخ و سياه شدن، به آهنگي دلنشين و ملايم، سپيدي را به زمين هديه دهد.
تازه از راه رسيده بود و هنوز گرد و غبار راه را به تن داشت. هركس او را ميديد، متوجه تازهوارد بودنش ميشد. البته اين براي او حُسن بود، چون اول كه باشي، تازهوارد بودنت زياد مهم نيست و همه تحسينت ميكنند. بيچاره، اما قدري پريشان بود؛ چرا كه شنيده بود پشت سرش حرف زده و گفتهاند: «نخوت باد دي و شوكت خار...». طفلي واقعاً دلش ميسوخت.
دلش كه سوخت، لحاف تيرهاي را روي سرش كشيد و هايهاي گريه كرد. نخستين قطره اشك كه لغزيد، ماهيانِ سرخِ حوضِ مرمري، دهانشان را
باز كردند و براي ربايش آن، مسابقه گذاشتند. آخر بين خودشان شنيده بودند كه اين كار شگون دارد و آنها را براي شب عيد زيباتر ميكند!
دختر دي، از بس باريد سردش شد. پس سعي كرد، سرما را از خود دور كند. براي همين رفت و كنار خورشيد ايستاد. خورشيد كه از اين كار دختر دي، سخت شگفتزده شده بود، پشت تكه ابري پنهان شد. آن وقت بود كه دي از شدت سرما، نخستين نازدانههاي برف را روي پوست عطشناك زمين باريد.
همه جا سپيد شده بود، درست مثل لباس بلند بانوي دي. نوعروس دي، هر روز زيباتر ميشد و خود را در آينه زمين، نگاه ميكرد. چه شكوهي داشت، وقتي روي سبزههاي ديروز ميچرخيد و برف شادماني ميباريد. اكنون او نوباوه خانه ساكنانِ مشرقِ عشق است، با دردانههايي به زيبايي پولكهاي براق و چيدني. نازدانه دي آمده تا دردانه هديه دهد. خوابِ آرام زمين، زير پرهاي سپيدش پيداست. دل من هم شيداست.
هر روز پشت پنجره اتاق بخارگرفتهاي كه پدربزرگ بساط كرسي را در آن برپا كرده بود، مينشست و به كنجكاوي ياكريمها و گنجشكها خيره ميشد كه در پي خرده ناني، خاك را زير و رو ميكردند. سردي هوا، خون را در رگهايش منجمد كرده بود. توان هيچ حركتي نداشت و هيچ كاري نميتوانست بكند. كارش اين شده بود كه هر روز كنار پنجرهاي كه شيشهاش غرق بخار بود، مينشست و تماشاچي پرندگان ميشد. گاهي هم دفتر سپيد نقاشياش را ميآورد و با مداد سياه، نقش سياه و سپيدي از حال و روز باغچه ميكشيد، اما باز دلش قرار نداشت و دوست داشت زودتر، از اين انجماد بيرون بيايد. خواهر بزرگترش درِ گوشش زمزمه ميكرد كه اينقدر اسپند روي آتش نباش، هنوز زود است، مگر هفت ماهه به دنيا آمدهاي؟ اما
بانوي بهمن، گوشش بدهكار نبود. دوست داشت زودتر برود؛ خيلي زودتر از آنچه برايش مقدر شده بود. دوست داشت برود تا كوچولوي ته تغاري، ماهها ميهمان خانه ننه سرما شود.
هنوز ابتداي راه بود كه قصد داشت همه چيز را دگرگون كند. سوار قطار شد و راه افتاد تا برود سمت دشتهاي جنوب. نشستن در كوپه برايش كسلكننده بود، براي همين بيشتر زمان را در راهروي تنگ و طولاني واگن ميگذراند و از پنجرههاي همشكل و يكاندازه واگن، بيرون را تماشا ميكرد. در نگاه اول تغيير را دريافت. انگار اسفند با بارانهاي گاهبهگاهش، زمين را از خواب طولاني بيدار كرده است. تصوير علفها و گلهاي ريز زرد تازه روييده از گذرگاه چشمانش رد ميشد و او وقتي نفس ميكشيد، ديگر از سوز سرماي چند روز پيش نشاني نمييافت. ريهاش را پر كرد، از هواي ملسي كه اين روزها تازه متولد شده است. دوست داشت قطار همين جور برود به سمت دشتستان و تنگستان، تا او با لنجنشينهاي درياي بهار، سر يك سفره سال را تحويل كند.
هر صبح، وقتي از نانوايي برميگشت، بوي نان تازه در كوچه ميپيچيد. حاج رضا، پيرمرد پنبهزن محل، مرد خوش قلب و مهربوني بود كه هر صبح، اهالي محل با ديدنش روحيه ميگرفتن. پيرمرد هم از نانهاي داغي كه در دست داشت، به رهگذران تعارف ميكرد. خود من بارها وسوسه شدم تا دست پيرمرد رو رد نكنم و تكهاي از نان گرمش بردارم. آخه توي سرماي زمستون، واقعاً ميچسبه سر صبحي يه تكه نان داغ، تو دست بگيري و اون رو آرومآروم در دهان بذاري. هميشه فكر ميكردم چرا معلم انشاي دوران مدرسه ما ميگفت: «درباره زيباييهاي طبيعت در فصل زمستان انشا بنويسيد» و حتي يكبار هم نگفت، درباره زيبايي كه در فصل زمستان ميبينيد، انشايي بنويسيد.
سپيدي برف، نماي زيبايي به پيادهروهاي شهر داده بود. هرجا كه برفها هنوز دست نخورده بودند و كسي از روي آنها عبور نكرده بود، اين زيبايي چند برابر نشان داده ميشد. دلم ميخواست بدون توجه به نگاه ديگران از اتوبوس پياده شوم و مثل زمان كودكي بر روي برفهاي نرم و سپيد بدوم و از صداي خرد شدن برفها در زير پا، لذت ببرم. آن وقت بايستم و به پشت سرم نگاه كنم و نقش كفشهايم را بر روي برفها شمارش كنم. زمستان و برفهايش براي من مرور تكرارنشدني خاطرههايي است كه آنها را در فصل كودكي جا گذاشتهام و اكنون دوست دارم تنها يكبار بدون حضور نگاههايي كه مرا سرزنش ميكند، بار ديگر در آغوش زمستان و برفهاي سپيدش آرام گيرم و قدري به دنياي برفي و لطيف كودكي بازگردم.
زمستان، يعني بر همه رنگها و پستيها و كاستيها و ناراستيهاي زمين پردهاي از يكرنگي، آن هم رنگ سپيد كشيدن.
زمستان، يعني رقص دانههاي سبكبار برف، ما را با همه سنگيني حالمان، به خاطرات خوب گذشته ببرد.
زمستان، يعني بارش برف بر بلنداي بام و بستر باغ، بعد از بازي بيتابانه برگوباد، بوي باد بهاري و بامداد باراني را به بار آورد.
باز آسمان آبي از بغض ابر تيره پر است، اما ما به رقص دانههاي سپيد برفش ميانديشم.
برف سفيد از حوصله ابر سياه خارج بود، چرخيد و چرخيد تا بر زمين نشست و همه حساب و هندسه زمين را بر هم زد.
از زمستان بياموزيم
زير فصل ها
درس خوب زيستن
درس انتظار براي رسيدن بهار و تولد دوباره زندگي
درس پاكسيرتي
درس تحمل سرديهاي زندگي
درس عبور از سختي
درس مبارزه با سختي
درس مرور كارنامه زندگي
درس حفظ تعادل و توازن
درس بيم و اميد
درس باورپذيري مرگ و زندگي
درس تأمل در آفرينش برف
درس بيم و اميد
زمستان، نماد كهنسالي
درس خوب زيستن
زمستون از راه رسيده و پيراهن سپيدش رو بر تن شهر كرده. شايد توي هيچ فصلي، انسانها اينقدر توجهشون به اطرافشون جلب نشه. شايد بپرسيد متوجه منظور من نشديد، مگه ميشه چنين چيزي؟ بگذاريد پاسخ بدم، بله. ما انسانها زمستون كه از راه ميرسه، قدري حواسمون به اطرافمون بيشتر جمع ميشه، مخصوصاً به پرندههاي نازك نارنجي كه دنبال قدري غذا، خاكهاي باغچه رو با نوكشون، جابهجا ميكنن و گاهي وقتها چيزي براي خوردن پيدا نميكنن. زمستون كه ميشه، سرماش گرماي محبت رو در ما شلعهور ميكنه و اون وقته كه ياكريمها و گنجشكها به محبت زمستوني ما عادت ميكنن.
زمستان هر چهقدر هم كه سرد و بيروح باشد، باز هم در نگاه آفتاب رنگ و رو رفتهاش، محبت موج ميزند؛ محبتي كه درخت آن را براي روزهاي برفياش ذخيره ميكند. زمستان رواج بازار آفتاب است و اين يعني آغاز گسترش محبت؛ محبتي كه انسانها را به يكديگر نزديك و نزديكتر
ميكند. اوج شكوفايي نور را ميشود بر روي شاخهاي يخزده ديد كه چگونه دست بر سر يخهاي شفاف ميكشد و آنها را از انجماد زمستاني ميرهاند. زمستان، فرصت طلايي فكر كردن به تبلور روشنايي و نور است كه در پشت شبهاي سرد برفياش پنهان شده است و صبح كه ميشود، خورشيد با تلنگر نگاه سرمازده ماهيهاي درون حوض بيدار ميشود.
دست يخزده شاخه نحيف و لاغر درخت براي گنجشك هنوز هم كه هنوز است، جاي دنجي براي سرك كشيدن به خيابان است. عبور ماشينهايي كه شيشههايشان را غبار گرفته و از اگزوزشان رد پاي دود مشاهده ميشود، سرگرمي خوبي براي گنجشكهاي پف كرده از سرماي زمستان است. گاهي وقتها كه از كرختي و سرماي بسيار، حوصله ندارد، روي شاخه برود، پشت پنجرهاي مشرف به بخاري جاي مناسبي براي آنها به نظر ميرسد. اين روزها زمستان، بسيار سرد و يخزده است، اما قلب مردم آكنده از مهرباني است و نشانههاي محبت را ميشود در ميان نفسهايشان پيدا كرد. زمستان رسم خوشايندي براي نوازش گنجشكهاي بيپناه است كه اسير سرما شدهاند و تنها به گرماي مهر ميانديشند.
كفشهاي فرسوده و گِل گرفته پسرك در لاي برفها گم ميشد. سرما به مغز استخوانش ميرسيد، ولي او از زمستان فقط اينها را به دوش نميكشيد. هميشه دوست داشت در آفتاب دلچسب صبحگاه اين روزها، همراه همكلاسيهايش گام در كوچه بگذارد و تا مدرسه يك نفس بدود. وقتي نفسش گرفت، پشت ديوار مدرسه قدري بايستد و باز با تكاپو وارد حياط مدرسه شود، اما او اكنون دغدغهاي داشت كه از همه دغدغههايش بزرگتر بود. او بايد تمام آنچه را كه برايش به ارث گذاشته بودند، بر دوش ميكشيد
تا آب در دل خواهرها و برادرهاي كوچكش، تكان نخورد. زمستان براي او فقط مرور خيالهاي هميشهاش بود؛ خيالهايي كه شايد روزي به واقعيت نزديك شود.
زمستان با تمام سرماي روزافزونش، آرامشي ستودني و وصفناشدني دارد. برفهاي نشسته بر بلنديهاي اطراف شهرها و روستاها شكوه و آرامش زمستاني كوهها را به خوبي تصوير ميكنند. زمستان براي ساكنان زمين تمام دارايياش را خرج ميكند و نميگذارد كسي از او آزردهخاطر شود. حتي پرندهها هم كه از زور سرما توان جستوخيز ندارند، به اميد يافتن دانهاي از لابهلاي برفها، دنبالكنان همديگر را بدرقه ميكنند. در عمق سرماي صبحگاهي زمستان محبت نهان است و با گرماي نان داغي كه پدر به خانه ميآورد، آشكار ميشود. دل مردم شهر من، در زمستان، آفتابيتر ميشود و اين را ميشود از پيشاني بلندشان خواند.
زمستان آمده است و برف، اين سروش آسماني، كوچه و خيابان و پشت بام را به سفيدي كشانده. ميبارد و روشني و پاكي را به پنجرههايمان مي تاباند. برف، منشوري زيبا از رحمت خداوند است كه با خود پيغام سپيد دوستي و مهر را ميآورد. نگاهش كه ميكني، تو گويي تلألؤ مهرباني است كه چشمها را روشن ميكند. بارش برف، بارش شادي و يكرنگي است.
برف، نويد رويش و سرسبزي است براي دهقان پير كه در انتظار بارش نزولات آسماني، چشم از پنجره برنميدارد و پيغام آشتي و مهرورزي است براي زمين و عابران خستهاش كه از دود و ترافيك شهر به تنگ آمدهاند. برف، شكوفه سپيدي است كه از درختان آسمان بر سر ما ميريزد و ما را به نيكي و راستي دعوت ميكند. زمستان بدون دانههاي بلورين برف، معنايي نخواهد داشت.
صبح كه از خواب بر ميخيزم، از پشت شيشههاي مهگرفته اتاقم، به حياط كوچك خانه مينگرم. آسمان ميبارد و دانههاي برف ميآيند و بر زمين جاي خوش ميكنند. گنجشكها در لابهلاي برفهاي باغچه به دنبال قوتي ميگردند. كلاغها با صداي قار قار خود بخشي ديگر از سمفوني طبيعت را مينوازند. برفهاي سفيد و يكدست حياط چه چشمنوازند! اي كاش ما هم مثل دانههاي سفيدي برف، يكرنگ و بيريا بر باغچه دل هم مينشستيم.
امروز صبح كه از خواب برخاستم، از پشت پنجره به درختان حياط نگاه كردم، ديدم چه عميق به خواب زمستاني فرورفتهاند و دانههاي برف چه آرام بر شاخههايشان نشسته است. در اين روزهاي برفي، زمستان آرامآرام است، حتي صداي گنجشكي هم به گوش نميرسد. با خودم گفتم، هوا سرد است و طبيعت در آغوش خواب زمستاني آرام گرفته است، اما همچنان براي ما آدمها زندگي ادامه دارد. با كمي ورزش كردن و با خوردن يك فنجان چاي داغ، بايد پرانرژي و بانشاط راهي جاده زندگي شد.
در اين صبح زمستاني، هواي سرد چنان در تاروپود استخوانم نفوذ كرده كه سستي چون حصاري تمام وجودم را در برگرفته است، اما وقتي نگاهم به مردم شهر ميافتد كه در خيابانها بيخيال روزهاي سرد زمستان به زندگي سلام ميكنند و پرشور و بانشاط روز گرمي را براي خود رقم ميزنند و حس بودن در وجودم شكوفا ميشود و خودم را براي روزي نو و زندگي دوباره آماده ميكنم.
صبح روزي برفي با ياد حضرت دوست، قدمهايم را نثار خيابانهاي برفي شهر ميكنم تا خود را براي روزي ديگر به ثانيههاي تلاش و همت بسپارم، در حالي كه در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستادهام، مردي را ميبينم كه خيره بر
برفهاي آرميده بر سطح خيابان است. نگاهمان به نگاه هم گره ميخورد. لبخندي آرام ميزند و ميگويد: اين برفها چهقدر زيبا و يكدست بر زمين نشستهاند! رنگ سفيدشآنچه انعكاسي دارد. چشمهاي آدم را خيره ميكند. چرا ما آدمها مثل سفيدي برفها يكرنگ و شفاف نباشيم تا صميميتمان انعكاسي باشد، در دلهاي يكديگر.
از زمستان بياموزيم، همانطور كه دانههاي متين و صبور برف كه از اوج ميآيد و در زمين آرام و آهسته مينشيند، هر چهقدر هم كه در اوج بوديم، مناعت خود را حفظ كنيم.
از زمستان بياموزيم، بعد از رفتن، بهاري برجا گذاريم كه همه را غرق در زيبايي، طراوت كند.
از زمستان بياموزيم تمام صبحها، نماد روشنايي و زندگي است. سپيدي درختان هم زيباست. گاهي بيبرگي هم هزاران حرف با خود دارد.
از زمستان بياموزيم، همانگونه كه زمين، سرشار از جنب وجوش، چشم به دستان پرسخاوت آسمان ميدوزد؛ چشماني را كه شايد به دستان ما دوخته شده، بينصيب مگذاريم.
از زمستان بياموزيم، ديدبان عمر خويش باشيم. از بام بلند روز، بالا برويم و هر سحرگاه، زندگاني خويش را ديدباني كنيم. حتي در روزهاي سرما، پست خويش را ترك نگوييم.
برايمان مهم نباشد تگرگ است و باد سرد ميوزد. بياييد دشتهاي دلمان را لبريز از قاصدكهاي اميد كنيم.
از زمستان بياموزيم و تبسمهاي زيبايمان را همچون پولكهاي سپيد برف تكثير كنيم.
از زمستان بياموزيم، همانطور كه شبهاي سرد و طولاني، صبور و متين، كوتاه و كوتاهتر ميشوند، لحظههاي كوتاه عمر، همچون پرواز پروانهاي خواهند گذشت، پس قدر لحظهها را بدانيم.
از زمستان بياموزيم، سياهي غمها، افكار منفي، كدورتها و غرور و گاه خودخواهيها را چون زمستان با دانههاي سفيدِ آرزو بپوشانيم و از دلمان پاك كنيم.
از زمستان بياموزيم، همانطور كه سرماي زمستان ميزبان مرغك عشقي و شاخه پربار بيد مجنون نيست، ظواهر را از خود بپالاييم!
از زمستان بياموزيم، تكبر و رخوت و خودخواهيها را با نمنم باران از چهره دلهايمان بشوييم و با جريان مهربان رود، آرامآرام همصدا شويم كه زندگي، يعني جريان مداوم لحظههاي خوب و زيبا.
از زمستان بياموزيم، وقتي دانههاي پرسخاوت برف از آسمان فقط براي ديدن زمين، اين مسير طولاني را طي ميكنند و به محض رسيدن به زمين غرق در مهرباني و سخاوت زمين ميشوند. سپاسگزار خوبي ديگران باشيم.
از زمستان بياموزيم و همه در محضر نشاط، به وجد بياييم و تا سرانجام لبخند بشتابيم و ببينيم امروز آسمان ابري، چه حرف تازهاي براي گفتن دارد! بايد پيش رفت و همت داشت! اينكه بنشيني و دست روي دست بگذاري، نميشود.
برف باريد و خدا پاكياش را به زمين هديه كرد. زمين مغرور شد كه سفيد است، پاك است، چون دلِ خدا و خدا با آفتاب، اشتباه زمين را به وي گوشزد كرد. از زمستان بياموزيم كه غره به عباداتمان نشويم.
از زمستان بياموزيم، قلبها را با عطوفتي سپيد همنوا سازيم و در لحظهلحظه زندگي، پروردگاري را كه زيباييها را براي ما عاشقانه خلق كرد، نيايش كنيم.
از زمستان بياموزيم با باريدن هر ابر و غرّش هر صاعقه، شكوه و عظمت پروردگاري را به ياد آوريم كه كوتاهي موجودات در عبادت و فرمانبرداري را نميبينيم: «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَه». (نور: 41)
درس انتظار براي رسيدن بهار و تولد دوباره زندگي
( چشمهايت را كه بر هم بزني، روزت تمام ميشود و در اين شبهاي تا سحر طولاني، هرگاه چشم بازكني، سجادهات منتظر است؛ براي اينكه تو را وصل كند، به خداي آسمان ابري و برفي. گويي بهار، با باد و برف و باران درون دل عزيزان خدا طلوع كرده است.
همان طور كه امام صادق عليه السلام فرمودند: «الشّتاء ربيع المؤمن؛ زمستان، بهار مؤمن است».(1)
اينچنين گفت خواجه مختار جج
كه زمستان مؤمن است بهار
( درخت پر است از اميد زنده بودن و زمين پر از حس ياري رساندن. آسمان هر چه مي خواهد، غرش كند. باز هم درخت از ستم برف پلي مي سازد، براي رسيدن به تنفس دوباره بهار.
( جادوي حادثههاي سرد، گاه مي تواند افكار مرا به زانو در آورد، اما بايد بياموزيم، هر جادويي قابل انديشيدن نيست. فكر خود را آزاد بگذاريم تا با سلام دوباره، خورشيد گرم شود و با برفهاي زمستاني سرگرم نشود.
( زمستان، فصل ارزشگذاري داشته هاست. وقتي نتيجه تلاش مورچه در تابستان؛ براي او حكم حيات را دارد، وقتي مقاومت ريشهها در مقابل سرما درخت را به آينده اميدوار مي كند، وقتي هجرت پرندهاي سبب قرار و آرامش اوست، مي توانم در كنار همه سختيهايم اميد را بپرورانم تا با رسيدن به بهاري زيبا، هر آنچه خوب است، بهدست آورم.
1) قاضي قضاعي، شهاب الاخبار، ص49.
( گنجشكها خستهاند، از جستوجوي دانهاي از آنچه در دستان توست. ساعتها و ساعتها زمين يخزده را گشته و جز خاشاك هيچ نديدهاند. دستانت را به مهر بگشا. لب تاقچه دلت دانه محبت بپاش. بگذار به خانه دل تو بيايند و محبتي كه در حسرت آن بودند در نگاه تو بيابند.
( امروز منم و يك روز سرد زمستاني و فردا منم و روزهايي كه پر از تنفس بهار است. امروز را مي گذرانم، براي رسيدن به فرداهاي بهتر.
( ناز چشمانت را مي كشم تا يكبار به صبح من لبخند بزني. اي خورشيد جاويدان، لبخند بيكرانه تو تمام زمستانهاي مرا بهار مي كند. پس در من طلوع كن تا با دعاي فرجي ديگر ميهمان عصر ظهور تو شويم.
( زمستان روزهايي كوتاه دارد، اما نه به كوتاهي روزهاي غم؛ و شبهايي طولاني دارد، اما نه طولانيتر از شبهاي عشق؛ دستهاي زمستان هر چند سرد است اما پنبههاي سپيد آسمان را چنان با مهارت به هم مي بافد تا فرش سپيدي براي زمين بسازد. دل زمين گرم است به محبت زمستان.
( زمستان تنپوش سپيد خود را همه جا گسترانده و انگار زمين در سكوتي برفي فرو رفته است. تنها صدايي كه شنيده ميشود صداي خرد شدن برفها در زير گامهاست. طبيعت در خواب است؛ خوابي عميق با رؤياهاي برفي. هر شب ماه از پشت ابرها براي تصوير يخزدهاش كه در حوض جلوهگر شده است، داستان هزار و يك شب ميگويد و هر صبح، خورشيد طلسم يخهاي نازك را با ستيغ اشعههاي گرمابخش خود ويران ميكند. با اين حال، گويا مرگ زمستاني طبيعت، بر گستره زمين نمايان شده و تنها اميد به آمدن بهار و رويش دوباره است كه گنجشكها را روي شاخهها، منتظر نشانده است.
( هوهوي باد در ذهن درخت مينشيند و آخرين حجم سپيد برف را از روي شاخههايش بر زمين ميافكند. درخت تمام وجودش محو زمستان شده است، گويا به خواب عميقي رفته و تنها باد است كه گاهي در پيچ و تاب خشك شاخهها جولان ميدهد. زمستان همه چيز را در سستي سرد برف گونهاش ذوب كرده است، اما خاك باورش به رسيدن بهار را از دست نداده و هر روز كه ميگذرد، اميدوارتر ميشود. باور خاك به بهار، يعني باور زمين به زندگي و اين باور با رونق بازار خورشيد و آب شدن برفها حقيقت مييابد.
( باد پاييزي، آخرين برگها را كه از سر شاخه بر زمين افكند، درخت دانست كه بايد دير زماني را در خاك بياسايد و تنپوش برف را بر تن كند. زمستان در انحناي شاخهها جاي مي گرفت و هر لحظه گستردهتر ميشد. گويا زمين مرگ خود را در تلاطم گاهوبيگاه برفها به نظاره مينشست. تنپوش سپيد برف، زمين را در آرامش مرگگونهاي غوطهور كرده بود. با وجود اين، تمام ذرات خاك با همكاري خورشيد هر روز از زير پوسته برفي خود بيرون ميآمدند و نشان ميدادند كه براي آمدن بهار در تلاشند و ميكوشند تا باز بهار را به خانه زمين بياورند.
( اي آفتاب شرقي، زمستانيترين روزهاي ما به يك اشارت تو بهار مي شود. مرحمت كن و جامهاي خالي ما را از گرماي طلايي چشمانت پر كن و زمستان سرد جدايي را به بهار وصال متصل كن.
( نبض زمين متوقف ميشود و سرود مردگي مي خواند، اما قابل تحمل است. وقتي هنوز به خط ممتد حيات درخت نرسيدهايم، يك روز باز هم جوانهاي بر شاخهاي متولد مي شود و سر انگشتان باغ را ميبوسد. به انتظار رويش دوباره جوانهها، دانههاي برف را بر ريشهام تحمل مي كنم.
( زمستان رؤيايي است كه از حضور تو نقش مي گيرد و پاكيها را جاودانه مي كند، مثل برف، سپيد و يكدست و پاك. خداوندا! معرفت خود را چون برف بر انديشه ما بباران تا ذهنهاي ما نيز با حضور تو نقش پاكي به خود بگيرد.
( چلچلهها پريشانند. درختها زير آواري از سرما مدفون شدهاند و تنفس زمين، يخزده است. گريه كن اي آسمان؛ ببار و بگذار اشكهايت غبار غم را از چهره دنيا بشويد. همچون چشمهاي باراني من كه زمستان دلم را با بارش گرم خود شست و بهار را به لحظههايم فرا خواند. ببار اي آسمان؛ بگذار رنجهاي روزگار هم به دست بهار پاك شود.
( سراسر زمستان شدهام، فقط به اميد آنكه چشمان تو، بهار را به سرزمين دلم باز گرداند و دستهاي شفابخش تو افكار زخمي و روح سردم را التيام ببخشد. زمستانيام، اما به انتظار ظهور تواَم آقا.
( مثل يك رؤياست جوانه تازهاي كه بر شاخهاي يخزده سر بر مي آورد. ناظر تمام زيباييهاي دنيا مي شود، اگر آنقدر مقاومت كند تا به شكوفه نشستن درخت را ببيند. جوانه اميد رنگ بهار مي پاشد، بر دستان خشكيده دل زمستاني ما.
( تلنگر كوچكي است، باران و برف؛ وقتي فراموش مي كنيم آسمان كجاست، وقتي يادمان مي رود بهار آمدني است.
( زمستان فصل آرامش است، فصل استراحتي طولاني براي تجديد قواي طبيعت و جان گرفتن دوباره زمين. درست مثل آرزوهاي قشنگي كه در دل پنهان مي كنيم و در بهارِ تلاش، شاهد شكوفايي دوبارهاش مي شويم. بهار آرزوها، بالاخره از راه خواهد رسيد. دل به بهار بسپار.
( نوازشهاي لطيف برف، هنگام بارش شايد براي سر انگشتان درخت خوشايند باشد، اما خيلي زود ريشهها اعلام خطر خواهند كرد. شيريني گناه بر چشم و سر انگشتان و زبان ما، در ابتدا خوشايند است، اما خيلي زود دلهاي پاك اعلام خطر مي كنند. بكوشيم دلهايمان مثل ريشه درختان زنده و پايدار باشد و ايمني و سلامت جان ما را با رساندن معنويت حفظ كند.
( شب است، اما همه جا حتي آسمان سياه سفيد شده است. خانهها هم گويي لباسي سفيد پوشيدهاند تا همه با هم متحد باشند. چراغهاي روشن ده، خانهها را شبيه شمعهاي سفيد روشن كرده است كه شعلههاي كوچك آن آرام در درياچه كوچك شناورند. زمستآنچه زيبايي تو و چه زيبا به من درس انتظار براي رسيدن بهار را مي آموزي!
( زمين يخ كرده و پتويش شده است، برگهاي زرد پاييزي كه گاهي باد آنها را نيز ميدزدد، اما زمين منتظر ميماند؛ منتظر آفتابي حتي رنگ و رو پريده كه اندكي در آن پناه بگيرد و باز هم منتظر بماند، منتظر بهاري كه باز او را زنده خواهد كرد.
( باغچه كوچك خانه مادربزرگ پر از برف شده بود و هيچ نشاني از باغچه نداشت. اگر كسي نميدانست قبلاً آنجا باغچه بوده، با تصوير برفهايي مواجه ميشد كه روي هم انباشته شده بود و گمان ميكرد آن قسمت از حياط را براي ذخيره و جمع كردن برف در نظر گرفتند، اما كساني كه به خانه عزيز رفتوآمد داشتند، خوب ميدانستد آنجا باغچه است؛ باغچهاي كه اگر به آمدن بهار و آب شدن برفها در دل خاك اميد نداشت، هيچ وقت اينگونه به ساكنان خانه لبخند نميزد.
( درخت چتري وسط حياط، خيلي وقته كه خشك شده و ديگه از گنجشكهاي كوچيك و بزرگ پذيرايي نميكنه. هر سال زمستون، همين وقتها كه ميشه، مشهدي حسن با اره برقيش ميآد خونه ما و شاخههاي اضافه درخت رو هرس ميكنه. امسال كه مشهدي حسن اومده بود تا درخت رو هرس كنه، چشمم افتاد به لونه كوچيكي كه در لابهلاي شاخهها ساخته شده بود. مشهدي حسن آماده بود تا ارهاش رو به جون درخت بندازه، اما من به سرعت از پشت پنجره كنار رفتم و خودم رو به حياط رسوندم و گفتم: اوستا صبر كن! صبر كن! مگه نميبيني يه لونه بالاي درخته! حتماً پرندهاي اومده و اينجا خونه ساخته! مشهدي حسن نگاه معناداري به من كرد و گفت: پسر جون، اين درخت پير شده. هر سال بايد از شاخههاي اضافهاش زد تا شاخههايي كه توانايي دارن پا بر جا بمونن. من كه ديدم مشهدي حسن توي كارش مصممه، گفتم: حتماً اون پرندهاي كه روي اون شاخه لونه ساخته، اميد داشته كه اون شاخه دوباره سبز ميشه. پس ما هم باور كنيم كه تا بهار اون شاخه سبز ميشه!
( پسر ماهيفروش كنار خيابون بساط كرده بود و ماهيهاي كوچك قرمز رو براي شب عيد ميفروخت. از روي كنجكاوي و البته لذتي كه ديدن ماهيهاي سرخ از توي تنگ دارن، رفتم كنار دستش ايستادم. پسرك گفت: آقا ماهي بدم بهتون؟ ماهي سفره هفت سينه! شگون داره! لبخندي زدم و گفتم: هنوز كه دو ـ سه هفتهاي به عيد مونده ميترسم بخرم و ماهيها تا اون موقع زنده نمونن. پسرك ساكت شد. من كه از حرفم پشيمون شده بودم، براي اينكه دوباره سر صحبت رو باز كنم و از دل پسرك در بيارم، به پسر ماهيفروش گفتم: راستي سردت نيست؟ چهطوري اين سرما رو تحمل
ميكني؟ پسرك جواب داد: آقا من مثل شما فكر نميكنم. گفتم: يعني چي؟ گفت: شما ميترسيد اگه از من ماهي بخريد، اين ماهيها تا شب عيد زنده نمون، اما من و ماهيهام اميدواريم كه بهار رو ببينيم و همين اميد داشتن به ديدن بهاره كه سرما رو براي من بيمعني كرده.
( قدري اين طرفتر، درست يك وجب از روي نقشه كه به سمت بالا بيايي، هنوز سرما را ميتواني حس كني. اين را دستان رعشهدار پيرزني كه صبح از خانه بيرون زده تا نان سنگكي بگيرد، به خوبي نشان ميدهد. پسر بچههاي دبستاني هم هنوز شال و كلاه به سر در كوچهها پرسه ميزنند، اما پدربزرگ ميگويد: «اين آخرين زور سرماست. اگر سردتر هم بشود ديگر خيالي نيست، چون اسفند، ماه خداحافظي است.» يواشيواش سبزههاي شب عيد، سر از گلفروشيها درميآورند، اما سبزههايي كه مادربزرگ توي سيني ميكارد، بيشتر به دل مينشيند. انگار واقعاً دستش خوب است و شگون دارد.
( وقتي پاييز رسيد و بوته گل سرخ توي حياط خشك شد، خيلي غصهام گرفت. با اومدن زمستون و بارش برف، ديگه هيچ اميدي به زنده بودن بوته گل سرخ نداشتم. آخه وقتي نگاش ميكردي، چيزي جز افسردگي و خشكي در شاخههاش ديده نميشد. يه روز وقتي تازه از مدرسه اومده بودم، ديدم پدرم با يه بيلچه، خاكهاي پاي بوته گل رو جابهجا ميكنه. كنجكاويام گل كرد. براي همين رفتم سراغ پدر و گفتم: بابا ميشه بپرسم داريد چهكار ميكنيد؟ بابام با پشت دست، عرق پيشونيش رو پاك كرد و گفت: دارم خاك باغچه رو عوض ميكنم. آخه بهار نزديكه و اگه وقتش بگذره، ديگه نميشه اين كار رو كرد. با تعجب پرسيدم: مگه اين بوته باز
هم سبز ميشه؟ پدرم نگاه عميقي به من كرد و گفت: معلومه كه سبز ميشه. اين بوته روزها و هفتههاست كه داره براي روييدن و سبز شدن دوباره، لحظهشماري ميكنه.
( چرا اينجا نشستهاي؟ آن هم تنها؟ پس دوستانت كجايند كه روي شاخهها با هم دعوايتان ميشد؟ يادت ميآيد آنقدر سر و صدا راه مي انداختيد كه محله از دستتان امان نداشت؟ اينطور كه تو كز كردهاي، انگار دنيا به آخر رسيده است. صبر داشته باش! گنجشك كوچك! اين درخت كه شاخ و برگهايش پيدا شود، دوباره دور هم جشن خواهيد گرفت.
( دلم نميخواهد حتي فكرش را بكنم. آخر جز ناراحتي كاري از دست من بر نميآيد. وقتي مي بينم درست سر اين كوچه هميشگي جلوي همين ايستگاه اتوبوس، منتظر ايستاده و خيره شدهاي به چرخدستيات و منتظر ماندهاي تا لبوهاي سرخت را بفروشي و دستانت از سرخي سرما درآيند و با اندكي پول شايد اين صورتت سرخ شود. آن موقع نميدانم براي تو و شايد بچههاي درون خانه، چه آرزويي كنم؟ شايد اين خوب باشد كه كاش زودتر سختي زندگيات رو به خوشي تمام شود.
( هيچگاه بهار نتوانست رويت را ببيند، اما هميشه به يادت گل ميكارد و ميداند هر چه دارد، از زحمت دستان برف و باران توست كه اينچنين شكوفا ميشود. آري، زمستان، بهار هميشه تو را دوست دارد و از عشق توست كه باغباني ميكند.
( قطرههاي كوچك باران آرام خود را ميرسانند به شيشه مه گرفته پنجره، تا از روي آن سُر بخورند و بازي كنند، اما نميدانند تنها دلخوشي پنجره تميز ماندن شيشههاي رنگياش براي نگاه كردن زيباييهاي زمستان است.
( وقتي اشكهاي پنجره در زمستان سرازير ميشود، مادر به دستان پنجره براي پاك كردن اشكهايش دستمال ميدهد تا به چشم انتظارياش پايان بدهد.
( از دالانهاي سرد زمستان، از ميان برفهاي سفيد عبور مي كنم، براي رسيدن به فصل رستاخيز گلها. صبحهاي سرد زمستان را پرشور و بانشاط آغاز مي كنم، به اميد تولدي دوباره. چه زيباست پس از اينكه درختان خود را به دست خواب زمستاني سپردهاند و دوباره با نغمه پرندگان و صداي دلانگيز جويباران به حس شكفتن برسند. چه خوب است ما هم مثل زمستان از خواب غفلت برخيزيم تا وجودمان به بهار شكفتن برسد. زمستان با همه بيبرگي و عريانياش، به ما مي گويد وقتي به بهار بينديشي، هيچ وقت براي تولدي دوباره دير نيست.
( صبح كه از خواب برمي خيزم، يك فنجان چاي داغ مي ريزم و مي نوشم، در حالي كه از داغي چاي وجودم گرم مي شود، از پشت پنجره به برفهاي نشسته بر شاخههاي درختان نگاه مي كنم؛ درختاني كه به خواب زمستاني فرو رفتهاند، اما نه براي هميشه، بلكه دل به روزهايي بستهاند كه دوباره شكوفا شدن را حس خواهند كرد و باز سبز خواهند شد. در بهار، درختان و گلها دوباره تولد خود را جشن خواهند گرفت. چه زيباست، اگر ما هم درخت وجود خود را بعد از زمستاني خوابآلود به دست بهار بسپاريم براي تازه شدن، براي شكفتن، براي تولدي دوباره.
( ريشههاي كوير كه درون باغچه ميدود، باغچه آرام ميخوابد. اين خواب هر روز سنگين ميشود و خستگي را كمكم از جان باغچه فراري ميدهد. شيپور بهار كه به صدا درميآيد، باغچه دوباره دشت ميشود و اينبار ريشههاي درخت، جان باغچه را به او پس خواهد داد.
( بهار در راه است و چيزي به آمدنش نمانده. او كه بيايد، بلبل با ترانههاي نابش، در ضيافتِ گلها مينشيند و با آوازهخواني آنها را ميرقصاند و پروانهها را در آسمانِ رنگينكمان به پرواز درميآورد. پس بيا ما نيز براي ظهور بهاري جاويد، مهيا شويم و با دعايي از صميم قلب، دوره انتظار را كوتاهتر كنيم.
( طبيعت به انتظار آمدن بهار به جاده زمان چشم دوخته و با تمام وجود، ضيافتي براي قدوم مباركش فراهم كرده است. بيا ما نيز ميهمان اين ضيافت شويم و خانه دلهايمان را از هر آنچه نبايد، پاك سازيم و در چشمه توحيد، آينهدار كسي باشيم كه جهان عمري است در انتظارش لحظهها را ميشمارد.
( فصل زمستان، ايستگاهي است كه مسافران بهار در آن به انتظار ايستادهاند. منتظرند تا برفها آب شوند و فصل رويش از راه برسد. ما نيز كه منتظران موعود خويش هستيم، بايد براي ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف آماده شويم و با گسترش نيكي، زمينه تحقق پيوستن اين امر را مهيا سازيم. منتظران واقعي، انسانهاي روشن ضميري هستند كه براي رواج عدالت از هيچ كوششي فروگذاري نمي كنند و ياور مظلومان عالمند. منتظران بهار، زمستان نيز از تلاش باز نمي مانند.
( انتظار فرج، انتظار رسيدن بهار است و مؤمنان منتظر، دوران غيبت را فرصتي براي تعميم عدالت و دستگيري از مظلومان و مستمندان مي دانند. مبارزه با ستم از وظايف منتظران ظهور است. بهار مي آيد اگر زمستان را به رخوت و سهلانگاري نگذرانيم و براي رسيدن به شكوفايي و جوانه زدن بكوشيم. دوران غيبت، دوران امتحان است و شيعيان واقعي و منتظر، همواره در معرض امتحان خداوندي هستند. زمستان غيبت، پل رسيدن به بهار ظهور است.
( در اين روز كه دختر زمستان با لباس سفيد عروسياش، براي خداحافظي آمده و با انگشتانِ بلوريش به شيشه خانههايمان ميكوبد، دلهايمان را از گرمي عشق و عاطفه لبريز كنيم و با طراوت مهر، سردي كينه را نابود سازيم تا به خودمان ثابت كنيم كه ما منتظران واقعي هستيم.
( كاش بتوانيم در لحظههاي پاياني زمستان، همهگونه سبز باشيم و پاك، مهربان باشيم و بخشنده و چون رود جاري، تا رسيدن به لحظه موعود كه همانا پايان انتظار است، برايمان نزديك و نزديكتر شود. همه ما در انتظارِ بهاري هميشگي هستيم.
( تا چشم كار ميكند، همه جا سفيد است. زمستان آرام و بيصدا طبيعت را به تسخير خويش درآورده؛ گويي قلبِ همه آفرينش پاكِ پاك است. گويي ميخواهد با آب شدن برفها همه زشتيها شسته شود تا زمان آمدنِ بهار نزديك و نزديكتر شود. كاش ما نيز با كارهايي شايسته، جهان را براي ظهور زيبايش مهيا كنيم.
( شاخه خشكيده درخت سيب را ببين. عجب حكايتي است. او زير تلّي از برف خموده است، اما نگاه كن... ببين چه جوانهاي زيبا روي تنِ نحيفش خودنمايي ميكند. چه زيبا معني انتظار را ميفهمد. او عاشقِ آمدنِ بهاري جاويد است.
( سرما... برف... سكوت و در نهايت خوابِ طبيعت! كيست كه ميگويد: در اين حال كسي از خانه بيرون نميآيد و براي ديدنِ بهار دست به آسمان بلند نميكند! ما همه آمادهايم تا از صميم قلب از خدايمان بخواهيم تا ما را به طلوع بهار نزديك كند و به انتظار فرجِ آقايمان نزديكمان گرداند.
( بهار را ميشناسم، زيباييِ بينظيرش آشناي نگاهم است. چشمانِ روشنش، قامت رنگينِ طبيعت را آينه دارد و دست پرمهرش، گلهاي محبت را به گلدان خالي دلم هديه ميكند. كاش بهار فرج زودتر بيايد؛ چرا كه انتظار بر تمام وجودم سايه دارد.
( دنيا! تو را چه شده؟ اگر سفيدي برف پنهانت كرده و سرما خانهنشينت كرده!، اما تو هماني كه هميشه به دنبال واژهاي بودي كه جايگزين فاصلهاش كني. پس برگرد و ببين چهقدر منتظر آمده تا تو را براي سبزي و روشني همراهي كند.
( اينك كه دانههاي سفيد برف، رقصكنان و آرام، همراه با موسيقي ملايم باد به زمين ميافتد، دستهايم را به آسمان بلند ميكنم و از خدا ميخواهم چون برف هميشه پاك باشم و آسماني، تا لايق باشم آن لحظه كه زمستانِ انتظار پايان ميگيرد و بهارِ عدالت از راه ميرسد. من نيز باشم و نظاره كنم كه چگونه فاصلهها كوتاه ميشود.
( معمولاً انسان در همه شرايط گله ميكند. گرما آزارش ميدهد، سرما خستهاش ميكند، خستگي امانش را ميبُرد و در نهايت دعا ميكند و از خداوند ميخواهد تا شرايطش را تغيير دهد. پس دعا كنيم تا بهاري جاويدان از راه برسد و بهترين حال نصيبان شود.
( دعا ميكنيم تا خدا بهترين حال و روز را برايمان رقم بزند. از خدا ميخواهيم، دلهايمان نيز بهاري باشد و ما خودمان را منتظران امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف ميدانيم و هميشه و هر لحظه دعا ميكنيم تا خداوندِ مهربان، ظهورش را نزديك كند تا زمستانِ ستم پايان گيرد و بهار مهرباني و طراوت از راه برسد.
( تمام كوچهباغِ دلم در سكوتي وصفناشدني فرو رفته، گويي كافي بود كه زمستان يك قدم بردارد. زيباست، اما انگار بهار نزديك است؛ بهاري كه در تابلوي زيبايش هفتاد رنگ را در هفتاد طرح به تصوير كشيده، بهاري كه اجابت دعاي منتظرانش بوده است.
( سفيد چون برف، صبور چون زمستان و منتظر چون دريا، پشت كوچه زمان، انتهاي بنبست اميد ايستادهايم تا به لطف خدا نظارهگر قدمهاي سبزش باشيم. دعايمان هميشگي است؛ چرا كه سفارش خداوند براي دستيابي به بهار هميشگي، همين بوده است.
( بهار را ميشناسيم، همو كه آمدنش لبريز از عشق است و حضورش سرشار از عطر نياز، همو كه گامهايش استوار است و انتظارش پديدار. من و همه كساني كه طعم انتظار را در تمام ثانيههاي زندگي چشيدهايم، منتظريم تا نويد آمدنش، اولين رهآورد دعاهايمان باشد. زمستان را دوست داريم؛ زيرا بهارِ فرج آرزويمان است.
( پرندههاي مهاجر! آگاه باشيد فصل كوچ نزديك است. بياييد و در ميانِ باغ نيايش، دعاي فرج زمزمه كنيد و بال گشاييد و ميان فاصله پل بزنيد. ما در پسِ انتظار، بهاري جاويد را ميطلبيم.
( مهرباني را از خورشيد، صبر را از درخت، استواري را از كوه و عظمت و غرور را از دريا آموختيم، تا حالا كه ميزبان زمستانيم و چشم انتظار بهار. خدا در همه لحظههايمان كنارمان است. ما به دور از گناه قدم برميداريم تا شايسته اجابت شدنِ دعايمان باشيم. انتظار، اولين واژهاي است كه به قلبمان جاري ميشود و فرجِ اماممان، تنها آرزوي قبلي ما.
( شهر در سكوت فرو رفته و برفِ زمستاني در سراسر كوچههايمان خودنمايي ميكند. من پنجره اتاقم را رو به جاده انتظار باز كردهام و همراه قلبم آرزو ميكنم كه بهار نزديك باشد؛ بهاري كه پايانبخش انتظار است.
( قنوت بيوقفه و هميشگي درختان، حتي در اوج زمستان مرا شرمنده ميكند. بدون هيچ تأمل و بيهيچ اعتراضي، تمام هستيشان را كه برگهاي سبز است، به باد زمستاني ميسپارند و چه زيباست كه چشم انتظار بهارند. آنها استوار و اميدوار به استقبال سبزي و طراوت ميروند. ما نيز بايد با توكل به خدا، منتظران واقعي باشيم تا با تمام وجود، بهار را در آغوش گيريم.
( عجب حكايت غريبي است، قصه ريشه و خاك، برگ و درخت و داستان زمستان و بهار. من خواهان بهاريام كه خدايم مقدر كند و مرا شايستهاش بداند. همه آرزويم اين است كه منتظر واقعي باشم.
درس پاكسيرتي
( دوستي ميگفت: «چشمها دريچه قلبِ آدمهاست و قلب، دريچه روحِ آنها، وقتي قلبي پاك داشته باشي از همان نگاهت پيداست». وقتي خوب فكر ميكنم، ميبينم زمستان وقتي ميآيد، خالصانه وارد ميشود و همه جا را پاك و سفيد ميكند تا آرامش ميهمان دلِ بينندگان شود؛ چرا كه خودش صاحب سيرتي پاك و لطيف است.
( خوب ببين، تا چشم كار ميكند، برف است و سفيدي و تا نگاه ميرود، جز پاكي به جايي نميرسد. كاش ما هم از جمله افرادي باشيم كه قلبمان به پاكي و سفيدي برفِ زمستان باشد.
( زمستان! چهقدر دلت پاك است، چهقدر نيت تو زيباست و چهقدر آمدنت بينظير، درست مثل آدمهايي كه فقط كافي است اراده كنند، آن وقت
چنان انديشهشان عملي ميشود كه تعجب ميكني، آن وقت ميفهمي چهقدر ذات آنها و سيرتشان پاك و سفيد است.
( صبح كه برميخيزي و نسيم خنكي كه از لاي پنجره نيمهباز اتاق به صورتت ميخورد، يادآوري ميكند كه زمستان است. از پشت شيشه كه بيرون را تماشا ميكني، به يكباره قلبت ميلرزد؛ چرا كه همه جا را سفيد ميبيني؛ سفيد و پاك و براي لحظهاي نيمنگاهي به دلت مياندازي. ميخواهي ببيني او هم مثل برف زمستان، سفيد و پاك است؟! ميخواهي مطمئن شوي كه حتي به اندازه نقطهاي، سياهي روي قلبت وجود نداشته باشد. اميدوارم دلت چون بلورهاي زيباي برفِ زمستان، سرشار از لطافت و پاكي باشد.
( كاش ميان تو و پاكي فاصلهاي كمتر از يك نفس باشد؛ چرا كه با آمدنِ زمستان و بارش برف، خداوند بزرگ تمام پاكيها را به يكباره به قلب مهربانت هديه ميكند و اين تويي كه بايد مراقب باشي كه همه لحظههايت لبريز از عشق و سرشار از پاكي باشد... چون برف، سفيد... شاد و پاك باشي!
( تو مثل برف باش تا وقتي ميآيي، با آمدنت شادي در دل همه آنهايي كه تو را ميبينند، ميهمان شود و وقتي كه ميخواهي خداحافظي كني و بروي، به خاطر پاكي و زيبايي وجودت، هر كسي كه شاهد رفتنت است، ناراحت شود و به اميد دوباره ديدنت، دلگرم باشد.
( قلب مهربانت، ميهمان يك دنيا مهرباني و پاكي و وجود نازنينت همنشين يك آسمان زيبايي است! تماشاي سفيدي و پاكي برف، تقديم نگاه مهربانت كه از اعماق قلبِ پاكت برخاسته و تو را تا نهايت عشق، راهنمايي ميكند. هميشه پاك و با سيرتي زيبا بمان؛ چرا كه خداوند نيز تو را اينگونه بيشتر دوست دارد.
( زمستان كه ميشود، برف كه ميبارد، گوشه حياط مينشينم و به برفهاي دست نخورده گوشه باغچه نگاه ميكنم. واي كه چهقدر زيباست و چهقدر پاك! كاش قلب ما هم آنقدر پاك و زيبا باشد كه دلمان نيايد حتي به اندازه ذرهاي سياهي به آن بنشيند.
( به آينه نگاه كن. اگر پاك و تميز باشد، صورت تو را هم پاك و زيبا نشان ميدهد، اما اگر به اندازه ذرهاي سياهي روي آن باشد، صورت تو را هم با همان سياهي نشان خواهد داد. پس مراقب باش روي قلبت حتي به اندازه نقطهاي، سياهي پيدا نشود، مثل برف كه وقتي پاك و تميز و زيباست، از تماشاي آن لذت ميبري.
( گاهي دلت ميخواهد كاش ميتوانستي قلبت را يا بهتر بگويم، سيرت و درونِ خودت را ميديدي، اما وقتي يادت ميآيد كه نميتواني، فقط كافي است در تمام لحظههاي سرد و گرم روزگار، به اطرافت بنگري و ببيني ميتواني مثل برف باشي، پاك، سفيد و زيبا. آنقدر زيبا كه دوست داشته باشي هميشه تماشايش كني. اميدوارم دلت چون آينه پاك و روشن باشد.
( روزهاي اولِ ديماه، همه جا خشك بود و بيروح، اما برف كه باريد، حالا همه طبيعت با تو حرف ميزند، حتي آنجا كه زير برف پنهان شده؛ چرا كه همه قلب و ذاتش را به تماشا گذاشته تا به پاكي و صداقتش پي ببري، مثل انسانهاي پاكي كه هرگز اهل ريا و تظاهر نيستند.
( در صبح زيباي زمستاني، در حالي كه نسيم سردي صورتم را مي نوازد، از ميان كوچهها و خيابانهاي شهر عبور مي كنم. تا به محل كار برسم. چند روزي است كه برف بر كف خيابانها و كوچههاي شهر آرام گرفته و با سفيدي خود، زيبايي شهر را دو چندان كرده است. برف اين نعمت
خداوندي، نشاني از نشانههاي پروردگار است كه با سفيدي و يكرنگياش ما را به پاك سيرتي فرا ميخواند.
( زمستان از راه مي رسد، با پيراهني به سفيدي برفهايش، به پاكسيرتي همه لحظههاي معطر با ياد خدا بودن. زمستان، فصل اميد است و اميدواري، فصلي كه مژده رسيدن بهار را دارد. به راستي چه زيباست اين اميدها كه انسان تنها با اميد زنده است.
( رفتهرفته روزگار، خزان خود را پشت سر مي گذارد و جاي خود را به زمستان مي سپارد. زمستان با كولهباري از برف و سرما از راه مي رسد. روزهاي زندگي ما با فصل سرد زمستان عجين شده است، اما زندگي همچنان مثل خون در شريان روزگار جريان دارد. هر روز صبح، به روزهاي برفي زمستان سلام و زندگي را با توكل به خدايي كه در همين نزديكيهاست، آغاز مي كنيم. بسياري از ما ياد گرفتهايم، مثل برفهاي سفيد زمستان در اوج پاكسيرتي و يكرنگي در راه خدمت به خلق خدا، قدم بگذاريم تا وقتي زمستان برود و روسياهي به ذغال بماند و بس.
( قلبت را از هرچه كينه و بدي، پاك كن و مثل زمستان، فقط سفيدي و پاكي را پيشه كن.
( وقتي برف ميبارد، دوست دارم دستهايم را باز كنم و همه آنچه از آسمان به زمين ميبارد را در آغوش گيرم، اما نميشود؛ چرا كه برف اگر روي زمين يا جاي ثابتي قرار بگيرد، پاك و سفيدتر است. پس من هم از دلم مراقبت ميكنم كه پاكي و سفيديش را هميشه حفظ كند.
( سفيد چون برف، پاك چون چشمه و صبور چون برگ، قدم بردار و دلت را از ياد خدا خالي نكن و مراقب باش تا خانه شيطان نشود.
( طبيعت زيبا، سفيد پوشيده، درست مثل تكهاي از نور. به اين فصل سفيدپوش به ديدهاي زيبا بنگريم! به راستي، زمستان جلوهاي از پاكي و مهربانيست.
( به سفيدي برف نگاه كن! به پاكي دامن همه دشتها و درهها، به سيرت روشن همه رودخانههاي يخزده. پاكي را از طبيعت زمستان بياموزيم.
( ذاتِ همه انسانها زماني كه متولد ميشوند، پاك است و سفيد، اما زماني كه دلشان خانه بُخل و حسد و كبر و صفاتِ كاذبِ ديگري ميشود، گرد و خاك همه جاي آن را فرا ميگيرد و روز به روز، سياه و سياهتر ميشود. مراقب باشيم همواره سيرتمان پاك بماند.
( واژه زمستان را كه ميشنوي، در ذهنت، برف تداعي ميشود؛ برفي زيبا و پاك. پاكي را كه زمزمه ميكني، شايد ياد چشمه بيفتي كه از ميان سنگها ميجوشد و زيباتر از هر چه زيبايي است، جريان ميگيرد. دلت را كه ياد ميكني، خدا را احساس ميكني كه در خانه دلت نشسته و مراقب است تا گزندي به پاكيِ نهادِ تو وارد نشود.
( دلت مانند برف پاك و وجودت چون زمستان آرام باشد. در اين صورت، خدا همراه تو خواهد بود.
درس تحمل سرديهاي زندگي
( زمستان آمده است تا به من و شما بگويد: هر كه لطف بهار را مي خواهد، بايد تاب سردي و سوز زمستان را داشته باشد.
( گلهاي نوشكفته در بهار، در فصل زمستان، زير آواري از برف گرفتار شدهاند، اما با همه وجود مقاومت مي كنند تا ثابت كنند ارزش طراوتشان را مديون تحمل رنج و صبوريشان هستند.
( گنجشك كوچكي روي شاخه خشكيدهاي نشسته بود و به وزش باد كه از لابهلاي پرهايش عبور ميكرد، فكر ميكرد. اگر ميخواست پرهايش را به باد بسپارد، بايد دنبال تقدير، همراه با باد ميرفت و در آسمان گم ميشد، اما گنجشك كوچك خاكستري، مصمم و اميدوار روي شاخهاي كه زمستان او را عبوس و خشك كرده بود، نشسته بود و رنجها را به اميد روييدن دوباره شكوفههاي بهاري تحمل ميكرد.
( درختچه ياس باغچه، در زير برفها آرام خوابيده بود. مثل اينكه برفها او را از سرماي زمستان محافظت ميكردند. با وجود اين، ياس كوچك توانايي تحمل اين همه سختي را نداشت. او كوچك و ظريف بود و شاخههاي نازكش از وزش بادهاي گاه و بيگاه و سنگيني برفهاي درشت و آبدار سنگين شده بود و حتي چند شاخه خود را از دست داده بود، اما هيچ گاه اميد خود را از دست نداد؛ زيرا خوب ميدانست كه پس از تحمل سختيهاي زمستان، نوبت بهار است تا چتر سبز خود را بگسترد و ياس را غرق در گلهاي سپيد و عطرآگين كند.
( شايد زمستون در ذهن هر كس نماد خاصي باشه. مثل برخي افراد كه تا اسم زمستون ميآد، ياد سختيهاي همراه با اون ميافتن. خود من وقتي دانشآموز بودم، هميشه وقتي زمستون ميشد از اينكه صبح زود بايد رختخواب گرم و نرم رو ترك كنم و به مدرسه برم، غصهدار بودم. براي همين هفتههايي رو كه صبح بايد به مدرسه ميرفتم، دوست نداشتم، چون تازه ساعت 9 و 10 كه ميشد، يخ بچهها باز ميشد و از كرختي بيرون مياومدن، اما هميشه اين رو تو ذهنم تكرار ميكردم كه با تحمل سختيهاي زمستونه كه بهار دانش به شكوفه مينشينه و در خرداد ميشه، محصولات نيكو و پررونقي رو برداشت كرد. پس زمستون و تمام سختيهاش رو با جون و دل تحمل ميكردم تا به بهار و تابستون زيبا برسم.
( ماهي كوچولو زير يخهاي شيشهاي حوض داشت تكون ميخورد و اين طرف و اون طرف ميرفت. دلم براش سوخت. آخه اصلاً نميتونست بيرون رو تماشا كنه. بنابراين، با انگشت بخشي از يخهاي روي حوض رو شكستم تا ماهي كوچولوي تو حوض هم بتونه زمستون رو تماشا كنه. زمستوني كه تمام حياط رو تسخير كرده و درختان و گياهان باغچه رو در رؤياهاي برفي محو كرده بود. ماهي قرمز توي حوض، اگر چه اين روزها بهش سخت ميگذشت، اما در تكاپوي زندگي و رسيدن به خوشبختي، هر روز چند بار، حوض آبي رنگ رو كه حالا سطحي از يخ اون رو پوشانده بود، طي ميكرد و در انتظار طلوع خورشيد گرمابخش بهار بود تا بار ديگه زندگي را به همراه درختان و گلهاي درون باغچه جشن بگيره و هر صبح در تبلور طلايي خورشيد غرق بشه.
( هميشه تحمل سختيها، دريچهاي به سوي آسايش و راحتي را به دنبال دارد. اين نكته را به آساني ميشود از طبيعت آموخت. بله! طبيعت در پاييز و زمستان، به سختيها و دشواريهايي دچار ميشود و اگر بردباري درختان در تحمل وزش بادها و بارش برف و تگرگ نباشد، قطعاً آنها براي بهاري كه در پي هر زمستان خواهد آمد، سبز نخواهند شد. بنابراين، طبيعت در زمستان درس بردباري و تحمل را به انسانها ميآموزد؛ درسي كه شايد تكراري باشد، اما ما نيز آن را فراموش ميكنيم و طبيعت مجبور است آن را هر سال پيش چشمان ما تكرار كند. بارش برف زمستاني در باور درخت، رسيدن به بهار خوشبختي است و ريزش باران بهاري را در پي دارد.
( چرا اين همه سخت ميگيري؟! دست كم به آينه نگاه كن و به خودت لبخند بزن. بله... چرا كه نه تنها تو، روح و جسمت نيز به به لبخند نياز داريد. بخنديد تا بين شما و دنياي اطراف فاصله نيفتد و همه پلها برقرار و استوار باشد. مثل سرماي زمستاني كه ميآيد و همه جا را سكوت فرا ميگيرد،
نباش؛ چرا كه بسياري تحمل اين سرما را ندارند و تو ميماني و يك طبيعت خشك كه تا چشم كار ميكند، بيبرگي است و خشكي!
( گرماي محبت در سرماي زمستان، دلنشين و زيباست و تو مهربانيات را در طَبَق اخلاص بگذار و به دوستانت تعارف كن تا گرماي وجودشان، شادابي و شادي را به وجودت هديه كند.
( تمام واژههايم با حرارتي بينظير از جنس عاطفه بر قلب سپيد كاغذ نقش ميبندد و من يخهاي كينه و دشمني را با همين گرما از بين ميبرم و با رودي كه ايجاد ميشود، دلِ درياييام را شاد ميكنم.
( تو بينهايت مهرباني و من نيازمند محبت تو؛ چرا كه از تو ميآموزم تا مهربان باشم، از تو ميآموزم تا عشق بورزم و هرگز خسته و نااميد نشوم، چون پروانهاي كه با بالهاي رنگارنگ و زيبايش، زينتبخش محفل شمع است و گرماي وجود شمع، آرزوي بالهايش است تا مبادا اسير سردي روح در زندگي كوتاهش شود، حتي اگر تا عمق دلش بسوزد!
( برخيز از خانه بيرون بيا و در ميان مردم، خود را به تلاطم روزهاي زندگي بسپار تا با سوار شدن بر روي موجهاي موفقيت به اوج برسي. زمستان است و هوا سرد، اما همچنان قلب زندگي در حال تپيدن است و مردم اين ديار با توكل بر خدا، در صبحي ديگر به زندگي سلام كردهاند. تو هم بگو «يا علي» و قدم در كوچههاي صبح بگذار. زندگي از آنِ توست.
( زمستان است و سرما در كوچهها و خيابانهاي شهر جولان مي دهد، اما روز ديگري از راه رسيده است و صبح به ما سلام مي كند. براي شروعي دوباره با نفسهاي گرمت سرماي زمستان را به دست فراموشي بسپار و پرشور و بااشتياق، دست در دست زندگي بگذار تا به حس شكفتن برسي.
در زمستان هم با آنكه هوا سرد است، مي توان نخفت و مي توان شكفت. به گلدان گوشه اتاقت نگاه كن، هنوز سبز است.
( زمستان با تمام سردياش در كنار گرماي شوفاژ و بخاري، كنار اندكي مهر و محبت، زير كرسي گرمِ مادربزرگ، زيباست. قصههاي كهنه و پرمعناي عزيز خانه، با تمام خستگيهايش، سرماي زمستان را در خودش گم ميكند.
( بيمهري زمستان در اندك زماني، به گرمي و صفاي بهار تبديل ميشود، به شرطي كه بتوانيم اين دوره را با عشق و وفا سپري كنيم.
( پرستوها منتظرند، خشخش برگها هشدار ميدهند. بايد رفت، فصلي ديگر بايد منتظر ماند، بهار آمدني است.
( زمستان با بارش برف و ترنم باران بر ما لبخند مي زند و حضور سپيدش را اعلام مي كند. با طبيعت همقدم شويم و از حركت و پويايياش، هدفمندي و نشاط را بياموزيم. از مناظر بديعش، رحمت خداوند را دريابيم و به آرامش برسيم. زمستان، مژده رسيدن به بهار است.
( در آخرين فصل سال كه درخت و كوه و دشت، لباسي سپيد از برف پوشيدهاند، همراه با زمين كه مدام در حال تحول و دگرگوني است، به تغيير و تلاش بينديشيم و براي كسب روزي حلال از خداوند پاكيها مدد بخواهيم. زمستان، فرصتي است براي ذخيره نيكيها و روشنيها و پيوستن به بهار و جوانه زدن.
( سپيدي دانههاي رقصان بر صورت مترسكهاي مزرعه، آرامش را براي كلاغها به ارمغان ميآورد، اما حيف و صد حيف كه ديگر دانه سبزي نيست تا كلاغ سياه بدون ترس از مترسك برچيند.
درس عبور از سختي
( برف ميبارد و تنپوش سپيدش را بر زمين ميگسترد. ميشود با انگشت روي دانههاي برفي كه همانند پنبه روي هم انباشته شدهاند، تصويري از محبت را نقاشي كرد؛ محبتي كه به نرمي و لطافت ريزدانههاي برف است.
( دانههاي گاه ريز و گاه درشت برف، به گونههاي سرد سارا ميخورد، اما او همچنان مصمم بود تا باقيمانده راه را برود. مادربزرگ منتظر بود تا سارا داروهايش را برايش ببرد. شدت برف هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد، ولي چيزي از اراده ساراي كوچك كم نميشد. سارا با دستان كودكانه و معصومش، پاكت داروها را نگه داشته بود و همين باعث شده بود تا دستانش بيحس شود. برف، حضورش را پررنگتر ميكرد، اما سارا ميدانست فقط رفتن است كه او را به هدفش ميرساند. مادربزرگ، اميدوار به رسيدن داروهايش بود و سارا براي آنكه باز هم هنگام بهار مادربزرگ را در كنار خود داشته باشد، برفها را زير پا له ميكرد و پيش ميرفت.
( گنجشك زير چهار طاقي قديمي، نشسته بود و آرام بارش برف را تماشا ميكرد. خوب كه به او نگاه ميكردي، انگار چند برابر سنگينتر شده بود، اما حقيقت چيز ديگري است و او به خاطر سرما در پرهاي پف كردهاش، كز كرده بود. درست نميدانم در چشمان ماتش چه چيز پنهان شده بود، اما اين را به خوبي ميدانم كه گنجشك نيز در پشت بارش دانههاي برف در پي بهار ميگشت تا بار ديگر شادي را بسرايد.
( دانههاي گياهان، با آرامشي وصفناشدني، در زير خاك پنهان شدهاند. درست مانند ماهي سرخ كوچك كه در زير يخهاي حوض به دنبال حبابها
شنا ميكند. زمستان، چتر سپيدش را همه جا گسترده و طبيعت به خواب فرورفته است. با وجود اين، همه ميدانند عبور از سرما براي رسيدن به بهار است و زمستان با تمام زيباييها و سختيهايش گرماي زندگيبخش بهار را به دنبال دارد. سختيها و برفهاي زمستاني، در همان قله كوه باقي خواهد ماند و اين دامنه است كه از گياهان رنگارنگ و گردش پروانههاي شيشهاي زندگي دوباره خواهد يافت.
( زمستان آرام براي درختها قصه ميگويد و بالش برفياش را زير سر سارها و كبوترها ميگستراند. زمستان آمده است تا همه دارايياش را صرف اهالي آن كند. شايد مردمان ساكن در زمستان گمان كنند كه او با توفانهاي سهمناكش قدري خشن است، اما در حقيقت اين گونه نيست. زمستان دستانش به لطافت برف و مهربانياش به گستردگي ابرهاست. زمستان شايد فصل سرد و تاريك سال باشد، اما در دلش شعلههاي اميد را ميتوان مشاهده كرد. زمستان فصل خودباوري گنجشك براي رها شدن از دانههاي سرد و آبدار برف است.
( برف سپيدتر از سپيد است و زيباتر از زيبا. ميبارد براي جلوهگري خورشيد تا ستيغهاي مهجور خورشيد را در زلال رنگ خود جلا دهد. برف، سكون سنگين كوير را به تلاطم فرياد كوه، گره ميزند و در دشت شوريدهگون طبيعت، به تماشاي گوزناني مينشيند كه در پي گياه خشكي، زمين را ميكاوند. برف ميبارد آرام، آرام، آرام؛ تا رؤياي گرگها را در انجماد زوزههاي گاه و بيگاهشان سپيد كند. برف ميبارد سپيد، سپيد، سپيد؛ تا هنگام بهار، پاكي را به چشمان چشمه هديه دهد.
( زمستان كه ميآيد، وقتي به طبيعت خشك نگاه ميكني، با خودت ميگويي، چهقدر سخت ميگذرد به درختي كه تا چند وقت پيش پُربار و
سبز بود و حالا جز خشكي و بيبرگي نصيبش نشده، اما باز يادت ميآيد كه پس از هر زمستاني، پس از هر سختي، بهاري سبز خواهد بود كه باز لبخند را به دلت ميهمان خواهد كرد. در روزهاي پُرفراز و نشيب زندگي نيز پس از هر سختي و مشكلي، به اميد خدا گشايش و آرامشي خواهد بود.
( به دلت ترس و نااميدي راه نده و طبيعت زمستانزده و بيبرگ را تماشا كن. درخت سيبِ خانه مادربزرگ كه تا چند وقت پيش به واسطه سيبهاي درشت و خوشمزهاش همه را دور خودش جمع كرده بود، حالا آرام و بيصدا به اطراف نگاه ميكند. او ميداند چند صباحي ديگر، دوباره سبز خواهد شد و به زندگياش لبخند خواهد زد.
( تمام روزهايت را دوست داشته باش، حتي آنها كه لحظههايش تلخ و سنگين و سخت است، حتي آنها كه تو را از همه چيز و همه جا نااميد ميكند. قدر زندگيات را بدان، چون بوته گل سرخ، كه در زمستان هم، برف و سرما و سختيهايش را دوست ميدارد، چون خوب ميداند بهار در انتظارش خواهد بود.
( اين همه درد و سختي و زحمت را به جان ميخرد و سنگيني برف را روي شانههايش تحمل ميكند، درخت چناري كه خوب ميداند روزي بهار او را ميهمان زيباييهايش خواهد كرد. همه لحظههاي زمستانيات، زيبا و بهاري!
( اينجا زمستان است، اينجا سرد است و دل همه انسانهاي مهربان، گرم. اينجا لحظهها به اميد ديدن بهار شتاب ميكنند، اينجا هيچ كاري سخت نيست؛ چراكه اميد، همه لحظهها را آسان ميسازد و عشق همه چيز را زيبا نشان ميدهد.
( تو از چه نگراني؟! تو به چه ميانديشي؟! زندگي زود ميگذرد و آن وقت تو ميماني و همين لحظههاي سختي كه گاهي فكر ميكني چهقدر يخزده و سرد است! گاهي فكر ميكني شايد اينها با بهار بيگانهاند، اما زمستآنچه سرد و چه سخت، زندگي چه سخت و چه آسان خواهد گذشت. پس همه لحظهها را درياب.
( هر صبح كه بيدار ميشوي، آرزو ميكني همه لحظههايت شاد باشد و همه شاديهايت به رسيدن آرزوهايت منتهي شود. گاهي دلت ميگيرد از هجوم سختيها، اما باز دلگرم آرامشي، مثل طبيعت كه در اوج سرما هم به گرماي تابستان دلگرم است و دوستش ميدارد.
( زمين يخزده، برف در سراسر كوچه ديده ميشود و تو آرام و بااحتياط قدم برميداري كه مبادا بلغزي و بيفتي. وقتي ميگذري از هرچه سختي است، آرام ميشوي. زمستانِ طبيعت با همه سردي ميرود و بهار با دنيايي از زيبايي ميآيد. شايد زندگي گاه با فراز و نشيب بيحدش آزارت دهد، اما هميشه مراقب باش تا پايت نلغزد و نيفتي؛ چرا كه بهار زندگي هميشه زيباست.
( صبح از راه رسيده است. آفتاب زمستاني، آرامآرام نور خود را بر زمين مي گستراند. برفها از چند روز قبل، انباشته شده و حرارت آفتاب را به يغما مي برد و سرما از گرما پيشي مي گيرد، اما سردي هوا براي مردمي كه با زندگي دست آشتي دادهاند، معنا و مفهومي ندارد. آنها با نفسهاي گرم خويش، شوري عجيب به روزهاي زمستاني بخشيدهاند. پرشور و باتلاطم مي روند تا روزي ديگر را آغاز كنند. به سختي روزگار دلنبستهاند كه بخواهند از سختي روزهاي سرد زمستان بهراسند. مردم، صبحي را بانشاط
قدم در كوچههاي زندگي گذاشتهاند و مي دانند، عاقبت روزهاي سرد زمستان در ميان روزهاي سبز بهار گم خواهد شد.
( صبح كه از خانه بيرون زدم، پيرمردي را ديدم عصا به دست، از ميان برفهاي آرام گرفته بر كف خيابان عبور مي كرد. قد خميدهاش، گوياي هزاران حرف بود كه خبر از روزهاي دور مي داد. روزهاي تلاش و كار و روزهاي جواني كه از دست رفته بود. با خودم گفتم، اين پيرمرد هنوز كه هنوز است، با اين قد خميده، بدون هيچ هراسي قدم در كوچههاي برفي و سرد زمستان گذاشته است و مي رود تا در ميان جنبوجوش يك شهر، خود را به دست روزي ديگر بسپارد. از آن پيرمرد آموختم كه زندگي، زمستان و تابستان نمي شناسد. بايد از روزها و ثانيهها عبور كرد تا به مقصد رسيد. بهراستي زندگي چيزي نيست، جز حركت به سمت جلو.
( اول صبح، مردي دستفروش را ديدم كه در يكي از خيابانهاي برفي شهر، بساط پهن كرده بود. رفتم جلو از او چيزي خريدم. نگاهم به دستهاي پرچروكش افتاد كه از سرما ترك خورده بود. به او گفتم:«پدر جان، مگر روزهاي آفتابي را ازت گرفتن كه در اين روز برفي و سرد، بساط پهن كردي». بر خلاف بدن سرد و رنگ پريدهاش، لبخند گرمي زد و گفت: «عزيز من! هوا چه سرد چه گرم، بايد چرخ زندگي رو چرخوند. چرخ زندگي هم جز با تلاش به حركت در نميآد. مگه نشنيدي ميگن از تو حركت، از خدا بركت». من كه براي حرف حساب دستفروش جوابي نداشتم، لبخندي زدم و به راهم ادامه دادم.
( صبح سرد و زمستان است، اما مي توان به بهار انديشيد و در باغ زندگي سبز شد و روييد. زمستان با تمام روزهاي سردِ استخوان سوزش، به ما
مي گويد به بهار نمي توان رسيد، جز با عبور از روزهاي سخت سرما. درختان سرماي زمستان را به جان مي خرند؛ چرا كه ايمان دارند دوباره سبز خواهند شد. پرندگان به خواب زمستاني فرو مي روند؛ چرا كه مي دانند روزي دوباره همراه با آهنگ جويباران، به بهار سلام خواهند كرد. ما هم از درختان و پرندگان ياد گرفتهايم كه زمستان پلي است براي رسيدن به بهار.
( به روزهاي سرد زمستان نگاه كن. هوا سرد است، اما هر صبح مي توان تلاطم زندگي را در ميان مردم شهر احساس كرد. براي خيليها زمستان آموزگار است و از اين فصل سرد مي آموزند كه در برابر سختيها قد خم نكنند. مثل درختان كه زير تازيانه سرما خم به ابرو نمي آورند؛ چرا كه به آغاز فصل بهار و رويش دوباره ايمان دارند. ما هم در اين روزهاي سرد، زندگي را مثل يك فنجان چاي داغ مي نوشيم تا به شيريني روزهاي بهار برسيم.
درس مبارزه با سختي
( خشكيده و تنها در گوشه حياط ايستاده و در نهايت سكوت به اطراف نگاه ميكند. بيهيچ اعتراضي اجازه ميدهد برف آرامآرام روي شانههايش بنشيند. او در دلش يك دنيا لبخند دارد؛ چرا كه ميداند به بهار خواهد رسيد و دوباره سبز خواهد شد. تك درخت حياطِ خانه ما هميشه به آينده اميدوار است.
( روي شاخههاي بلند و كشيدهاش هيچ برگي نيست. برف روي شانههايش سنگيني نميكند. سردش نيست و از اينكه شاخههاي عريانش در مسير باد سرد زمستان قرار دارد، شكايت نميكند. درخت زمستانزده خوب ميداند كه بعد از اين همه سختي، روزي آرامش فرا خواهد رسيد كه دنيايش سبز و زيباتر خواهد شد. درخت هرگز نااميد نخواهد شد؛ چرا كه او ايمان دارد خدايش نگهدار اوست و خواهد بود.
( زندگياش را در زمستان هم دوست دارد، هر چند حالا از آن بوته شاد، چيزي جز چند شاخه نازك نمانده است. همه جا پُر از برف است و سرما بيداد ميكند. چهقدر سخت است كه تا ديروز شادمانه و سرسبز باشي و حالا خشكيده و رنجور. در آغوش طبيعت، از سرما بلرزي و هيچكس نگاهي به تو نيندازد، اما چهقدر لذت دارد، زماني كه ميداني بعد از سرما و يخبندان، گرماي بهار نوازشت ميكند و سختي خواهد گذشت و آرامش در راه است.
( زمستان كه ميآيد، به يكباره انگار تمام دنيا به خواب فرو ميرود، بيهيچ لالايي و بيهيچ خستگي، و چند صباحي بعد دوباره همه آنچه خوابيده، بيدار ميشود. همه آنچه خشكيده تازه ميشود و همه آنچه مُرده به حياتي نو و تازه برميگردد. زندگي دوباره شروع ميشود و من و دنياي اطرافم، دوباره به اين همه زيبايي ميخنديم.
( بخواب... بخواب و آرام باش... شمرده شمرده نفس بكش... زندگي را در رؤياهاي شيرين تجربه كن... از اين دنيا جدا شو و برو... برو به آنجا كه دلت با بينهايت عشق و محبت پيوند ميخورد... نترس، با زمستان گام بردار و جاده زمان را پشت سر بگذار... خواهي رسيد... به آنجا كه تو و بهار همخانه شويد و به يك دنيا تازگي و طراوات خواهي رسيد.
( كوچهباغ دلم، با برف و زمستان مأنوس شده. همه دنياي اطرافم در خوابي عميق فرو رفته و من منتظرم كه با آمدن بهار كه روز رستاخيز و زندگي دوباره را يادآور ميشود، دوباره بدانم تازگي و زندگي جديد چهقدر نزديك خواهد بود. وقتي ايمان داري كه خدايت تو را نيز روزي زندگي دوباره خواهد بخشيد.
( نفس به سختي ميآيد و ميرود. تمام تنش درد ميكند. وجودش به يكباره سُست ميشود و باز به ياد ميآورد كه اين نيز بگذرد، به ياد ميآورد دوباره به زندگي تازهاي خواهد رسيد. خورشيد كه ميتابد، كمي از برفهايش، كم و بارش آن سبكتر ميشود. چهقدر آرام ميگيرد، وقتي به خاطر ميآورد همه تلخيها به شيريني خواهد رسيد.
( به كوچه كه ميرسي، ميترسي قدم برداري. تو كه تا چندي پيش همين مسير را ميدويدي، حالا دلت ميلرزد مبادا روي اين همه يخ سُر بخوري و خداي نخواسته دچار مشكل شوي. كمي ميايستي و خوب نگاه ميكني تا بهترين راه را انتخاب كني. چشمانت را ميبندي و به ياد بهار ميافتي، همان موقع كه اين باغچه پُر بود از سبزي و طراوات. آن وقت با توكل به خدا، روي همين يخها قدم ميگذاري و با آرامش، سختيها را سپري ميكني.
( خيلي شنيدم كه ميگن: به هر دري كه زديم، بسته بود. تازه بعضيا ميگن اصلاًٌ دري نبود. باورم شد آخه خودم هم اين راه رو رفتم. ميدونم كه يا دري نيست يا اگرم هست، بستهاس؛ ولي مطمئنم همون دور و برها يه پنجره رو به آسمون هست كه با كليد دعا باز ميشه. اين رو ميشه از زمستون به خوبي آموخت كه سختيها رو براي رسيدن به بهار تحمل ميكنه و با قطرههاي بارون و برف، دست از دعا براي اومدن بهار برنمي داره.
( همه ما روزي كه به دنيا ميآييم، با صداي بلند گريه ميكنيم، طوري كه همه از گريه كردن ما خندهشون ميگيره. عوض اون روز، ميخوام يه طوري زندگي كنم كه همه با ديدن صبر و سكوتم، تحسينم كنن و با چنان قلب مطمئني بار سفر ببندم كه حتي كوه هم باورش نشه! درست همانند زمستون كه با سكوت برفي خودش، همه جا رو تسخير ميكنه و وقتي ميخواد بره،
هيچ كس رفتشن رو باور نداره. حتي گاهي وقتها سختيهاي زمستوني هم با رفتن زمستون فراموش ميشه و كسي حتي اون سختيها رو هم به ياد نميآره.
( همه ميگن مثل كوه باش؛ صبور و پايدار. من ميگم: مثل خودت باش. مثل خودِ خودت. آخه ديدم پاي بعضي كوهها مينويسن: احتياط! خطر ريزش كوه. اينها رو گفتم تا بگم، نه تنها كوه نماد پايداري در برابر سختيهاس، بلكه زمستون هم ميتونه نماد پايداري و تحمل سختيها شناخته بشه. آخه طبيعت و عناصري كه به صورت آشكار و پنهان در اون زندگي ميكنن، در فصل زمستون، برا آستانه تحملشون، امتحان ميدن. انگار زمستون شده ملاك ارزيابي تحمل افراد. حتماً ميپرسيد با چي؟ با برف و سرماش ديگه! بله با سرما و برفي كه هر لحظه و گاه چند روز پشت سرهم ميباره. اين طوري آستانه تحمل ما آدمها سنجيده ميشه. ميگيد نه! كافيه يه روز برفي رو در كنار خيابون منتظر تاكسي سر كنيد. اون وقت متوجه منظورم ميشيد.
( اگه يه كاغذ سفيد برداري و اونقدر سختيها و غمهاتو توش بنويسي كه سياه بشه، اگه توي كاغذ دنبال گوشه و كناري باشي كه راه چارهها رو بنويسي، اما پيدا نكني؛ اشكالي نداره. فقط كافيه زير لب زمزمه كني: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يسْرًا». درست مانند زمستان كه با وجود رنجها و سختيهايي كه داره به دنبالش بهاري زيبا و دلپذير هست.
( هميشه پاك كردن صورت مسئله، خيليام بد نيست. وقتي زير بار مشكلات كمرت خم شد، وقتي اميد قهر كرد و گذاشت و رفت. وقتي تو موندي و يه دل شكسته. ميدوني وقتي خدا صورت مسئله رو پاك كنه، چي
ميشه؟! يه كمي از زمستون ياد بگيريم. زمستون هم گاهي وقتها رد پاي عابران رو از روي برفها پاك ميكنه و به جاي اون، برف نو ميباره. من فكر ميكنم زمستون با اين كارش ميخواد بگه من رد پاي رهگذر قبلي رو پاك كردم تا نفر بعدي كه ميخواد از اين مسير عبور كنه، يه وقت ترس برش نداره و با خيال آسوده بگه حتماً ميتونم مسير رو برم و ميتونم نخستين نفر باشم. اين هم از كلكهاي زمستونه تا سختيهاش رو به زور براي افراد قابل تحمل كنه.
درس مرور كارنامه زندگي
( زمستان به ما مي آموزد، از كنار لحظههايمان ساده نگذريم و نگاهي به برگهاي كنده شده تقويمان بيندازيم و به جاي دريغ و افسوس خوردن، فكري به حال روزهاي پيش رو كنيم.
( زمستان كه از راه ميرسد، افراد در انتظار سپري شدن آن و رسيدن بهار و آغاز سال جديد هستند. شايد مهمترين چيزي كه بايد در زمستان به آن توجه كنيم، بررسي ماهها و فصلهايي است كه گذراندهايم تا به فصل زمستان رسيدهايم. زمستان، فرصت مغتنمي است براي بررسي سالي كه در حال سپري شدن است و برنامهريزي براي هدفها و كارهايي كه قرار است در سال جديد انجام دهيم.
( اين ضربالمثل را كم و بيش شنيديم كه جوجه رو آخر پاييز ميشمرن. بله درسته كه جوجه رو آخر پاييز ميشمرن، اما شايد با نگاهي عميق و دقيق به زمستون، اين فصل هم زمان مناسبي براي ارزيابي عملكرد افراد در سالي باشه كه سه فصل از اون سپري شده. بنابراين، زمستون هم ميتونه فصلي
براي سنجش عملكرد يك سال از عمر ما باشه. پس تا دير نشده، روزها، هفتهها، ماهها و فصلهاي سالي رو كه داريم، پشت سر ميذاريم و ارزيابي ميكنيم.
( زمستان با كولهباري از برف و سرما از راه رسيده و زمين، تنپوش برفياش را به تن كرده است. سخن از كولهبار برفي زمستان شد، ياد كولهبار امسال خودم افتادم. كولهباري كه در بهار، تابستان و پاييز، از عملكردها و رفتارهاي گوناگوني پر شده تا به زمستان رسيده است و گويا اكنون وقت آن رسيده است تا اين كولهبار چند ماهه، باز و بررسي و ارزيابي شود. زمستان و به ويژه ماه پاياني آن، براي ارزشيابي عملكرد يك سال فرصت مناسبي است. بنابراين، از كولهبار يك سالهمان در فصل زمستان رونمايي كنيم و اگر كاستي داشت، بكوشيم در سال پيشرو آن را بر طرف كنيم.
( زمستون سپري ميشه و به قول قديميها رو سياهيش به زغال ميمونه، اما اميدوارم زمستوني كه در اون هستيم، براي ما رو سياهي نداشته باشه. شايد بپرسيد منظورم از اين حرف چيه؟ توضيح ميدم خدمتتون! زمستون براي بررسي عملكرد يك سال از زندگي فرصت خوبيه، سالي كه با بهار آغاز شده و در تابستون و پاييز جريان داشته و اكنون به زمستون رسيده. اگر تلاشهاي ما در سه فصل گذشته، براي رسيدن به هدفي بوده باشه، قطعاً زمستوني كه در اون هستيم، براي ما لذتبخش خواهد بود، اما اگر كارهاي عقب افتاده بسياري براي زمستون در نظر گرفته باشيم، نميتونيم زياد اميدوار باشيم كه عملكرد مؤثر و مفيدي در فصل هاي گذشته داشتيم. بنابراين، زمستون، بزنگاه ساليه كه داره به پايان ميرسه و همين روزهاست كه كارنامه اون رو بايد در ذهن و وجدانمون، ارزيابي كنيم.
( براي نتيجهگيري از سالي كه در اون هستيم. زياد فرصت نداريم. زمستون از راه رسيده و پرونده سالي كه در اون هستيم، كمكم بسته ميشه. واقعاً كلاه خودمون رو قاضي كنيم و پيش از تمام شدن زمستون و آغاز فصل بهار، تمام فصلهاي اين سال رو دقيق بررسي كنيم، يعني يه جورايي چرتكه بندازيم و همونطور كه در كارهاي مالي، حساب و كتاب سالانه داريم، رفتار فردي و اجتماعيمون رو بررسي كنيم و اگر ميزان دقيق و مناسبي براي مقايسه دم دستمون داريم، بررسيهامون رو با اون ابزار بسنجيم تا به نتيجه مطلوب و آرماني دست پيدا كنيم. شايد بعضيها بپرسن، ممكنه به نتيجه مطلوب نرسيم! بله، شايد بررسيهامون اگر واقعاً منصفانه بررسي كرده باشيم، به نتيجه دلخواه منجر نشه، اما خودش ملاكي ميشه تا سال آينده رو با برنامهريزي بهتري آغاز كنيم و اگر در رفتارهاي فردي و اجتماعيمون لغزشي داشتيم، اونها رو به بهترين شكل جبران كنيم.
( اسفند، ماه خاطرههاست؛ خاطرههايي كه يك سال در آن جريان دارد. اسفند، ايستگاه آخر است. درست گذرگاه عبور از زمستان و رسيدن به بهار. ثبت خاطرات تلخ و شيرين يك سال. تولد دوباره هستي. اسفند با تمام شيرينياش كه براي كودكان و خستگي كه براي بزرگسالان دارد، آمده تا آخرين برگ سفرنامه اين سال را ورق بزند. تا رويش نخستين جوانه، مجالي نمانده است؛ مجالي كه ميتواند سرفصل تازهاي در زندگي ما باشد. اگر به خوبي از آن استفاده كنيم و فرصتهايش را پاس بداريم.
( جوجههايم را آخر پاييز مي شمارم و لحظههاي سرد بيتو بودن را آخر زمستان. چندين هزار لحظه را بيحضور تو با گناه پركردهام؟ چندين هزار لحظهاي كه مي شد پلهاي براي قدمهاي بهار وصل تو باشد. اكنون چاهي
است كه مرا در خود كشيده و از رسيدن به تو بازداشته است. خداي من، خداي زنبقها و نيلوفرها، بگذار تا اين لحظات آخر زمستان را از ياد تو پر كنم و بانشاط و معنويت، سالم را با حضور تو آغاز كنم.
( روبهروي آينه ايستادهام و رشتههاي سپيد برف را ميان شاخسار موهايم جستوجو مي كنم. برف هم دانهدانه روي شانههايم كوهي مي سازد. سنگين شدهام و عمرم به زمستان رسيده است. پس كي مي رسد، روزي كه براي رسيدن به بهار وصل الهي خانه دل را از غبار گناه بتكانيم؟
( زمستان به آخر راه رسيده است. نگاهي به ديروزهايت بينداز. به بهار و تابستان و پاييزي كه گذشت. ببين چند لبخند بر لب همنوعانت كاشتهاي؟ چند گره گشودهاي؟ برفها را از روي شانهها پاك كن و سبكبار به استقبال بهار برو.
( دفتر را مي بندم و از پنجره به بيرون نگاه مي كنم. پنجره هيجان رويش جوانهاي تازه رسيده را قاب گرفته است. جوانه چهقدر آگاهانه، تلاش و نيروي خودش را تنظيم كرده و چه هوشيارانه، خود را به نور گرم خورشيد رسانده است. برفها را كنار زده و از وراي تاريكي و سرما به لبخند خورشيد سلام كرده است. دفتر را مي گشايم و براي رسيدنم به زيبايي بهار، برنامه منظمي مي نويسم.
( تيغ مي كشم بر پردهاي كه تصويري از زمستان بود و از وراي روح سرد آن، چشمهاي از بهار متولد مي شود. با انرژي تازه و همتي نو، لحظههايم را در بهار خواهم تكاند و دودههاي زمستاني زغال را در چشمه بهار ميشويم و مقابل خورشيد چشمان خدا، پهن خواهم كرد. لحظههايم صاف و آبي مثل آسمان بهار و در دل خود گرماي نگاه خدا را جاي مي دهند و آب مي كنند تمام برفهاي زمستاني وجودم را.
( پر از نشانههاي بهارم، اگر چه روزهايي از تقويم عمرم را به بطالت گذراندم. در زمستاني كه در وجودم هوهو مي كند و مرا به هزار تكه ابر سردرگم، بدل مي كند. هزار تكه ابر مي شوم، اما بر سر روزگار خويش مي بارم و جان مي گيرم و به درخت آرزوهايم جاني دوباره مي بخشم تا به شكوفه بنشيند و خطي بكشد بر سرماي طولاني زمستان.
( ابرها خسته و نااميدند، اما فقط به هواي نفسهاي تو مي بارند و بهار دور و نيامدني است، اما به اصرار مهر تو در لحظههاي من طلوع مي كند. بگذار به يمن حضور دوباره تو، در سرزمين دلم غبار گناه از چهره بشويم و رو سپيد به ديدارت بيايم و هر چه جز تو در دلم نگه داشتهام، در صندوقچه قديمي زمستان بگذارم و به رود بسپارم.
( فصل شمردن جوجهها تمام شده و در اين فصل ـ فصل سپيد و سرد ـ شمردنيهاي ديگري دارم. بايد بشمارم تعداد لبخندهايي كه بر لباني كاشتهام. تعداد اشكهايي كه از چشمي ستردهام. تعداد دستان نيازمندي كه گرفتهام و تعداد لبخندهايي كه بر چهره ديگران پاشيدهام. اين زمستان، فصل شمردن نيكيهاست. خدا كند نمرهام صفر نشود.
( من و اسب سركش اميالم؛ من و جاده لغزنده آرزوها! اگر در اين تاريكي وانفساي روزگار دور از تو، به پرتگاه گناه سقوط كردم، چه كنم؟ برف مي بارد و جاده لغزندهتر مي شود و اسب اميالم، سركشتر. من از انتهاي زمستان بيم دارم اگر آسمانش خورشيد بهاري ياد تو را در خود قاب نگيرد. خدايا، حساب مرا پاك كن! مي خواهم از نو آغاز كنم.
درس حفظ تعادل و توازن
(
يادمان باشد ما جزيي از جهان هستيم و زندگيمان تحت تأثير همان قوانيني است كه بر اجزاي
ديگر جهان هستي حكمفرماست. بايد همانند ديگر اجزاي طبيعت، به حفظ تعادل و توازن بپردازيم. ما براي رشد و تكامل و بهبود يافتن، وقت صرف مي كنيم.
( طبيعت، همواره وقت صرف مي كند. درختان بلوط عظيم و بزرگ، سريع و ناگهاني بزرگ نمي شوند. آنها نيز برگها، شاخهها و پوست خود را از دست مي دهند. الماسها نيز در طول يك هفته تشكيل نمي شوند. هر چيز ارزشمند، زيبا و باشكوه در كائنات، براي اينچنين شدن، به زمان نياز داره.
( طبيعت زمستان، كلاس درس يادگيري تعادل در زندگي است. بياموزيم بايد زماني كه به ارزيابي پيشرفتهاي خود مي پردازيم، با خود مهربانتر باشيم. ايجاد اعتماد به نفس، ساخت بدني سالم و تندرست يا طرز فكر و نگرشي مثبت، زمان مي برد. ايجاد يك تجارت و كسبوكار ارزشمند يا رسيدن به استقلال مالي، به زمان نياز دارد. در جهان واقعي، موفقيتهاي لحظهاي و ناگهاني، بسيار كم پديد ميآيند.
( آيا تا به حال متعجب شده و از خود پرسيدهايد كه چرا نوزادان را بسيار دوست داريم، ما نوزادان را دوست داريم، چون آنها بيغلوغش و ضعيف و حساس هستند. هنگامي كه آنها آغوششان را باز مي كنند و به چشمان ما نگاه مي كنند، به ما مي گويند: «ما را دوست داشته باشيد. ما به شما نياز داريم و نمي توانيم اين عشق و محبت را به تنهايي به وجود آوريم». بسياري از دانهها نيز در زمستان زير برف رفتهاند تا به دوره نوزادي خود برسند. زمستان به ما مي آموزد كه با حفظ توازن روحمان همه موجودات را دوست بداريم. آنها نيازمند عشق و دوستي مايند.
( طبيعت، گاهي در استراحت به سر مي برد. خاك به استراحت نياز دارد. خرسها و مارها به خواب زمستاني فرو مي روند، حتي ماهيها با چشمان باز
به خواب مي روند. ما مي توانيم از اين شيوه و رويكرد، درس بگيريم. ما به زماني براي استراحت و تنفس، تجديد قوا، بررسي و بازنگري مجدد، تفكر و تعمق نياز داريم.
( اگر تصور مي كنيد بايد هميشه سخت كار كنيد، در اين صورت مي توانيد به همان شيوه زندگي كنيد. باور شما به اينكه هرگز نمي توانيد استراحت كنيد، حقيقت وجودي شما خواهد بود، مگر تا زماني كه به گونهاي ديگر و متفاوت تصميم بگيريد. زندگي را بر اساس توازن در رفتارهايمان نظم ببخشيم!
هنگامي كه استراحت را بخشي از شيوه زندگيمان قرار دهيم، در اين صورت مانند خاك، در زمان كار كردن، بسيار مفيدتر خواهيم شد. اين عبارت را بگوييد و تكرار كنيد: «من باور دارم كه ما همه به عنوان انسان، براي كار و عمل و فعاليت ساخته شدهايم».
( همان طور كه زمين به دور خورشيد مي چرخد و فصلها مي آيند، زندگي ما نيز بايد در چرخش باشد. پس همواره اوقات آرام و راحت و دوران سخت و دشوار وجود دارد، همان طور كه فصلي به دنبال فصلي ديگر مي آيد. يكي از مبارزههاي بزرگ در زندگي، برخورد كردن با زمستان و از پس آن برآمدن در زماني است كه شما انتظار بهتر شدن را داريد.
همه چيز بهتر خواهد شد و همواره بهتر مي شود. مسئله اين است كه بسياري از افراد، صحنه را ترك مي كنند و تحمل گذشت زمان را ندارند و بسيار زود نااميد مي شوند.
درس بيم و اميد
( زمستان كه مي آيد، چهره درختان كبود مي شود، برگهايش شروع به ريختن ميكند ولي باز هم اين درختان از پا نيفتاده و در برابر حوادث
همچنان استوار ايستادهاند. از روند قضا نااميد نمي شوند و باز منتظرند و با بردباري، در حالي كه برگهايشان فرو ميريزد و بر شاخههايشان برفها سنگيني مي كنند. درختان هرگز تسليم سرما نمي شوند و اميدي براي رسيدن بهاري زيبا دارند. انسان نيز با مشابهتهاي دورههاي زندگي، كه با درختان و نباتات دارد، از روند خشن طبيعت گاهگاهي در مقابل وي از پا نمي افتد و همواره پايدار، با پيشاني باز به سوي مشكلها ميرود و با آنها مقابله مي كند؛ زيرا آرام در برابر مشكلات، مشكلات را جسورتر مي كند و انسان را ضعيفتر. بايد دانست انسان همواره در خوف و رجاست.
( همان طور كه درختان در فصل سرد زمستان، با كولهباري از برف و يخ بر شانههايشان اميدوارانه در مقابل همه مشكلات مي ايستند و با آنها دست و پنجه نرم مي كنند و طلوع خورشيد زندگي را در آخر شب انتظار ميكشند، گذر روزهاي زندگي آنها را بر اثر مبارزه با مشكلات، چون درختي تنومند استوار مي كند، به گونهاي كه در برابر هيچ تندبادي سر خم نمي كنند و هيچ توفاني آنها را از جا نمي تواند بكند و براي همين است كه فصل پيري، فصل استواري و پايداري است، نه فصل سرنگوني و نوميدي.
( درختان سپيدپوش، با همه وحشتي كه از سوز و سرماي زمستان دارند، اميد بهاران را انتظار مي كشند و رؤياي بهار را در زمستان سرد مي بيند و با خود مي گويند، روزي بهار خواهد آمد و اين فصل سرد را به گرما تبديل خواهد كرد و غبارها را خواهد شست و فضا را عطرآگين خواهد كرد. زمستان نيز فصلي است براي آغازي ديگر و يادآور اميدي ديگر.
( من از اين جاده بيم دارم، اگر دشت سرسبز معرفت به تو نرسد. من از اميالم بيم دارم، اگر مرا به دره نااميدي بيندازد. اي خداي من، جاده زير قدمهايم تمام شده است، با بهاري نو آن را بياغاز.
( برفهاي يخ شده زير پايم له مي شوند و صدا مي دهند. صداي باد سرد زمستاني، در گوشم مي پيچد و من در اين ميان آرزويي به جز رسيدن به طراوت بهار ندارم. چند قدم ديگر را بايد بدون تو طي كنم؟ چند بار ديگر بي تو به رؤياي گرم تو لبخند بزنم و ماه چشمانت را در آسمان بركهام جستوجو كنم؟
يخ را از روي آبهاي حوض كنار مي زنم. دست مي برم و مهتاب چشمانت را از خاطره حوض مي گيرم و تا رسيدن به بهار خرم در حافظه خود نگه مي دارم.
( از زندگي چه مي خواهم، جز تو؟ به آرزوهايم نگاه مي كنم. اگر در زندگي عشق بخواهم، تو عشق واقعي هستي اگر پناه بخواهم، پناهم مي دهي. به قدر نياز من فرود مي آيي. هرچند متعال و بلندمرتبهاي، به قدر آرزوي من، گسترده و به قدر ايمان من كارگشا مي شود. پس اي خدايي كه از من فقط طهارت باطن مي خواهي، ستم زمستان را از من دور كن و محبت بهاريات را بر افكار من بتابان.
( اينجا، آخر خط است. در مرداب جسم و جانم محبوس شدهام. عاصي و سرگشته و مأيوس از بازگشت بهار جواني. اينجا زمستان است، پايان تلاشها و دوندگيها براي گذراندن زندگي. دفتر عمرم را ورق مي زنم و فقط صفحاتي كه از حضور يار رنگين است، خوشدلم مي كند. اينجا آخر خط من است. قلم بر مي دارم. نقطهاي در صفحه آخر مي گذارم و قلم از دستم بر زمين مي افتد. اينجا زمستان است.
( نگاهم كن، اي مهر جاودان تا دوباره سبز شود رؤياهايم، تا خاطرات در تو ماندهام، دوباره جان بگيرند. تا بوي اقاقيها فضا را پر كند، حتي در اين
هواي زمستاني. نگاهم كن تا از نگاهت پلي بسازم براي رسيدن به شهر سبزي كه آنسوي رودهاي يخزده ساختهاي. نگاهم كن تا خيالم با بهار ياد تو، زمستان را ناديده بگيرد.
( از زمستان مترس، هنوز هم پنجرهها رو به بهار باز مي شوند، هنوز هم زمستان مي رود و رو سياهي فقط به چهره زغال مي ماند. هنوز هم با اعجازي شگرف، دستان شفابخش بهار، زخمهاي زمستاني درخت را التيام مي بخشد و با لطافت جوانه را از دل دانه بيرون مي كشد. بيم مدار و به تيك تاك ساعت خوشبين باش. اشتباه نميكنم، نويد صداي گامهاي باطراوت بهار است.
درس باورپذيري مرگ و زندگي
( همه فكر ميكنن اين مصراع از حافظه كه: «خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد». هيچ كس نميدونه جناب حافظ اين حرفها رو از كس ديگه گرفته و به اسم خودش ثبت كرده! بله، از كسي ديگه، از ساق و برگهاي نازك و تازهرسته بهار، كه با زبون بيزبوني، بهش گفتن: اين پايين، زير خاك، پر از زندگيه.
( بارها از خودم پرسيدم: ميشه كسي تولدش رو باور نكنه. بعد خنديدم و به خودم گفتم: اگه كسي تولدش رو باور نكنه، بايد به بودنش هم شك كنه. تو اين دنيا، هيچكس حادثه به دنيا اومدن رو از ياد نميبره. پس چرا بيشتر وقتها حادثه رفتن از دنيا رو فراموش ميكنيم؟
( مدام به بچهها ميگيم: درس بخونيد. ياد بگيريد، اما خودمون چي؟ درس ميگيريم؟ از اومدن يه فصل و رفتن فصل ديگه، از جووني و پيري طبيعت، از شكفتن و پژمردن، از آموزگار فصلها تا به حال چي ياد گرفتيم؟ بعضيها
همه چيز رو سفيد ميبينن. بعضيها سياه، بعضيها خاكستري. فصلها به من ياد دادن همه رو با هم ببينم: شكفتن، زندگي، پژمردن و مرگ. مثل بهار، تابستان، پاييز و زمستان.
( وقتي انساني به دنيا ميآيد، واژههايي مانند بودن، زيستن، تولد و زندگي تداعي ميشود و وقتي انساني از دنيا مي رود، ديگران با چشيدن طعم خرمايي، سري تكان ميدهند و واژه سفر ابدي را مرور ميكنند. چه اندكند كساني كه با ديدن تولدي به فكر مرگ و با مرگي به فكر تولدي دوباره ميافتند و اين ديدن را هر لحظه ميشود با يادآوري فصلها مرور كرد. بهار زندگي، در زمستان مرگ پايان ميپذيرد و انتهاي زمستان نيستي و مرگ، آغاز بهاري به يادماندني و سرشار از زنده شدن و زندگي است.
( بهار كه آمده بود، ديدم درخت بلندِ تبريزي باغ پدربزرگ، چه سرفراز و مغرور، قد عَلَم كرده و روي شاخههايش، برگهاي سبز ريز و درشت خودنمايي ميكرد، اما حالا ميبينم زمستان چگونه آن غرور را شكسته و هر كدام از برگهاي درخت را به گوشهاي فرستاده و مرگ را به آن ارزاني داشته. پس انسان هم با همه عظمت خود ميميرد و روزي به فرمان خدا، دوباره زندگي را از سر ميگيرد.
( فصل خوابيدن طبيعت فرا رسيده است. درختان چنان به خواب فرو رفتهاند كه حتي سنگيني برف را روي شاخههاي تنومندشان حس نميكنند، گويي مرگ را در آغوش كشيدهاند. آنها به اميد روزي هستند كه دوباره زندگي به آنها سلام كند و تازگي را تجربه كنند.
( زمستان نشانهاي براي مرگ است. طبيعت در فصل زمستان در خوابي فرو ميرود كه بسيار به مرگ شباهت دارد و اين تلنگري براي انسانهاست تا
باور كنند در حوالي كوچه سبز زندگي، مرگ با بالاپوشي سپيد نشسته است تا جان زندگي را تسخير كند. در آن سوي مرگ، فصلي از زندگي نيز انتظار ميكشد تا بار ديگر به جسم بيجان طبيعت بازگردد و بهار نشانه خوبي براي باور زندگي پس از مرگ است. بهار تكرار ميشود، درست در انتهاي فصل سرد زمستان كه بيشباهت به مرگ نيست تا به ما بياموزد:
اين بهار نو ز بعد برگ ريز
هست برهان، بر وجود رستخيز
(مولوي)
( دست كه روي خاك ميگذاشتي، سرد سرد بود. هيچ نشاني از زندگي در ذره ذره خاك ديده نميشد. برگهاي طلايي و خشك درختان نيز در زير برفهاي انبوه پنهان شده بودند. همه چيز نشان از سكون و آرامش طبيعت داشت؛ سكون و آرامشي كه در ذهن، مرگ را تصوير ميكرد. مرگِ طبيعت به دست زمستان سرد و افسونگر، اما در همين حوالي بودند سنجابهايي كه در لانههاي درختيشان به دنبال بهار ميگشتند و ايمان داشتند، زندگي بار ديگر به طبيعت بازخواهد گشت و تا آن هنگام دير زماني نمانده است؛ زماني كه رويش جوانهها دل زمستان را خالي كند و انديشدن به بهار و زندگي را دوباره يادآور شود.
( وقتي ميبينم كه چگونه باغ بزرگ خانهمان، سبزي و طراوتِ خويش را از دست ميدهد و برگهاي زرد و نارنجي، جاي علفهاي تازه روي زمين مينشيند، دلم ميگيرد، اما وقتي به ياد ميآورم كه اين مرگ پس از زماني، پايان ميپذيرد، از صميم قلب خوشحال ميشوم.
( چه بزرگ است، خداي مهرباني كه طبيعت را به آني خشك ميكند و با رسيدن زمستان، آنها را ميميراند. سپس بهار را فرا ميخواند تا پس از مرگ به آنها زندگي بخشد و چه زيباست ايمانِ ما به زندگي پس از مرگ.
( زمستان، نماد سرماست و خوابي عميق كه به مرگ ميماند، خوابي كه طولاني است، اما در روز رستاخيز، مرگ و نيستي پايان ميپذيرد و همه چيز تولدي دوباره دارد.
( روي برف قدم ميگذارم و رد پايم را مينگرم كه چه زيبا پشت سرم ميآيد و فرياد ميزند كه من نشاني از تو هستم و اي كاش پس از مرگم تمام نشانيهايم زيبا باشند، چنانكه هر كس آنها را ميبيند، زمستان، رستاخيز، مرگ و نام نيك را به خاطر بياورد.
( شاخههاي شكسته زير سنگيني برف، نفسهاي آخرشان را ميكشند و نسيم سردي كه آرام از كنارشان ميگذرد، زمزمه ميكند كه آسوده باشيد، بهار نزديك است و در رستاخيز طبيعت، دوباره تازه خواهيد شد.
( سوز سردي ميوزد و من تكيه به درخت ميدهم و خودم را گرم ميكنم. ناگهان ريشههايش ميلرزد و برگهايش به زمين ميافتند، يكي پس از ديگري و من در مييابم او نيز چون من سرما به تنش نفوذ كرده، با اين تفاوت كه شايد مرده باشد. وقتي نگاهم روي برگهاي سبزي كه انگشتشمار مانده، ميلغزد، مطمئن ميشوم روزي دوباره سبز خواهد شد.
( روز رستاخيز را در تابلوي رنگين طبيعت ميبينم، آنجا كه زمستان ميشود، برف ميبارد، درخت و گل و باغچه ميميرند و دوباره چند صباحي بعد زنده ميشوند.
درس تأمل در آفرينش برف
( زمستان، آموزگار درس تأمل و تفكر است. او آمده است تا در كلاس معرفت آفرينش، به من و شما بگويد: هر دانه از برف كه بر زمين مي بارد،
يادآور ياد خداست؛ خدايي كه در هر فصل از آفرينش، به نوعي قدرت خود را به نمايش مي گذارد و از بندگانش مي خواهد درباره آفرينش بينديشند.
( زمستان شايد براي خيلي از افراد فصل خمودگي و دلمردگي باشه، ولي در حقيقت زمينهساز رويش بهاره. زمستان فصل شكوفايي نهفته طبيعت و آمادگي تجديد حيات دوباره اونه و زندگي ما نيز جز چرخ طبيعت و نظم قانونمند الهي نيست. اي كاش در اين فصل برفي، دگرگونيهاي دروني لازم رو در نهادمون ايجاد كنيم تا بهار شكوفاتري رو پيش رو داشته باشيم.
( طبيعت، در فصل تازهاش درسهاي نويي براي گفتن دارد. بارش برف در زمستان يادآور درسي ديگر از خداشناسي است. از بارش برف و سوز هوا و پيراهن سفيد درختان، درسهاي بزرگي مي توان گرفت.
( در اين شكي نيست كه طبيعت زيباست و در آن مناظري وجود دارد كه ما را هميشه شگفتزده كرده و موجب شده است تا هيچگاه از ديدن آن سير نشويم، اما در زمستان، در هر روز مي توان مناظري جديد را با ديده تفكر و تأمل ديد، در فصلي كه گروهي اعتقاد دارند فصل كسلكنندهاي، است مي توانيم تصاوير زيبايي را از قدرت خداوند ببينيم و اين كسل بودن را خنثي كنيم.
( بدون ترديد فصل زمستان هم داراي جاذبههاي فراواني است كه تنها ويژه همين فصل است. در اين فصل شايد از طراوت بهار و سرسبزي تابستان خبري نباشد، ولي هنوز نشانههايي از پاييز و شاخههاي عريان درختاني كه در خواب زمستاني دستخوش وزش بادهاي سرد، بارندگيهاي گاه تند و گاه آرام هستند، مناظري بديع را براي ما به جا مي گذارند. ما آدما به جاي دقت كردن و لذت بردن از منظرههاي زيباي زمستان، سعي داريم هر چه
زودتر به مكاني گرم پناه ببريم، ولي به اين معنا نيست كه طبيعت رو دوست نداريم، بلكه مي ترسيم سرما بخوريم! هر چه هست، نبايد از شگفتيهاي منحصر بهفرد اين فصل از فصول خدا غافل شد كه اينچنين هنرمندانه ما را به تماشا دعوت مي كند.
( طبيعت زيباست، آنقدر زيباست كه ما هيچگاه از ديدن آن خسته نخواهيم شد. طبيعت در هر فصلش زيباييهاي وصفناپذيري دارد. زمستان هم يكي از زيباترين فصلها براي انديشيدن در قدرت لايزال خداوند است.
( زمستان يكي از زيباترين تابلوهاي نقاشي خداوند است. بومي سفيد، سرشار از احساس ناب حضرت دوست. به نشانههاي خداوند در اين فصل زيبا بينديشيم!
( چهار فصل سال را ديدهاي؟ بهار، تابستان، پاييز، زمستان. هر فصل معنايي دارد و دورهاي از زندگي است. بهار فصل نشان دادن زيباييهاي خويش به ديگران است، اينكه تا چه اندازه مي توانم زيبا باشم و اين زيبايي ذرهاي است از آنچه او در من نهاده تا قطرهاي از درياي بيكران وجودش باشم؛ تابستان فصل نمايش تواناييهاست، هر كس تلاش خود در طول سال را در اين دوره بر همگان آشكار مي سازد. پاييز فصل فناست و بيانگر اين اصل است كه چندان مهم نيست كه ظاهراً زيبايي، مهم اين است كه اين زيبايي اگر ناشي از درون زيبايت باشد، همواره چون كاج سبز خواهي ماند، وگرنه روزي تمام زيباييات را از دست خواهي داد و زمستان فصل رشد كردن و زيبا شدن دروني است، تا در بهاري ديگر، جلوهاي نو و زيباتر از گذشته بر همگان نمايان سازيم و اين است چهار فصل زندگي و اكنون ما در فصل انتظاريم.
( زمستان از راه ميرسد با كولهباري از نعمتهاي زيبا كه شاديآفرين است. هر قدم كه برميداري، سرما بيشتر و بيشتر ميشود. ابر به خود ميلرزد و برف ميبارد و تو مبهوت قدرتي ميشوي كه اين همه شگفتي ميآفريند. از ابري كه تو از زمين پنبهاي بيش نميبينياش، برفي ميبارد كه با نشستنش روي زمين شادي به قلبت چنگ ميزند. گاه به ذرات كوچكش دل ميبندي و گاه با گلولههاي محكمش، شادمانه برميخيزي.
( گاه تند، گاه كُند، گاه ريز و گاه درشت؛ گاه يخزده و محكم و گاه نمناك و ملايم، بر سرت ميريزد و تو چهقدر دوست داري بدون چتر خود را به آغوش برفزده فضا بسپاري و دستانت را باز كني تا برف سفيدپوشت كند و تو را با انديشه در اين زيبايي بينظير، به خدايت نزديكتر سازد.
( برخيز... برخيز كه ميهمانِ كوچكي پشت قاب شيشهاي پنجرهات نشسته و تو را انتظار ميكشد. او همه جا را به دنبال دانهاي و ارزني زير و رو كرده است، اما غذايش زير خروارها برف پنهان شده. او تو را ميخواهد تا با دستان مهربانت او را به خوردن مشتي گندم ميهمان كني. برخيز، پرنده هم برف را دوست دارد، اما حال كه گرسنگي بر وجود كوچكش سايه افكنده، تو را ميخواهد. پرنده از جاده يخزده زمستان گذشته و به بهار دستانِ تو دل خوش كرده است. ميبيني؟! برف، گل محبت و مهرباني را در قلبها مينشاند.
( از خانه كه بيرون ميآيم، همه جا سفيد است. برف باريده، پايت را كه روي زمين ميگذاري با صداي آرامي كه بسيار برايت دلنشين است، پايين ميرود و تو چه حس زيبايي داري، وقتي سرما صورتت را نوازش ميكند. با خودت ميگويي، سوز برف چهقدر دلنشين است، چهقدر زيباست كه
ذرات برف روي موهاي سياهت بنشيند و به تو يادآوري كند كه چند صباحي ديگر برف پيري، موهايت را ميآرايد. تو چهقدر اين همه آرامش را دوست داري.
( بچه كه بودم، يك روز زمستاني، آدمبرفي ساختم. چند ساعتي از او دور بودم و وقتي برگشتم، هيچ اثري از او نديدم. گريهكنان پيش مادرم رفتم و گفتم: «آدم برفيام فرار كرده و مرا دوست ندارد». مادر نوازشم كرد و گفت: «خداي بزرگ، همه ما را دوست دارد و برف نيز يكي از نعمتهاي زيباي اوست كه گرماي خورشيد آن را به آب تبديل ميكند». بعد با خودم فكر كردم عجب خداي توانايي داريم.
( چهقدر شگفتانگيز است، دانههاي كوچك و بزرگ برف كه ميگويند هيچكدام شبيه به هم نيستند و چه زيباست، زيبايي و سفيدي آنها. مثالي براي حرفهاي ما آدمهاست.
( صبح يك روز برفي، قدم در كوچههاي شهر مي گذارم تا با عبور از ميان برفهاي سفيد بر طراوت لحظههايم بيفزايم. به دانههاي سفيد برف كه از آسمان مي بارد، خيره مي شوم و آهسته آهسته سنگ فرشهاي پيادهرو را پشت سرم جا مي گذارم. سفيدي برفها چه چشمنوازند و چه آرامشي به آدم مي بخشند. با خود مي گويم، اگر برف نبود حال و روز زمين و اهالي آنچه مي شد؟ مخصوصاً اين روزها كه حال زمين زياد خوب نيست و در حصار آلودگيها مجالي براي نفس كشيدن ندارد. خدا را شكر كه زمستان است و برف مي بارد تا زمين بتواند چهره خسته و غبار گرفته خود را بشُويد و نفسي تازه كند.
( اين روزها، صبحهاي زمستان با بارش برف حال و هوايي ديگر پيدا كرده است. مي توان زير چتر برف قدم زد و با كشيدن نفسي عميق، ريهها را سرشار از
طراوت و تازگي كرد. برف مي بارد و مي بارد و زمين نفسي تازه مي كند تا بهاري سبز را به ارمغان آورد. دانههاي سفيد برف روي كوهها مي نشيند تا در روزهاي بهاري، آبي زلال در ميان چشمهساران شود. برف مي بارد تا پاكيزگي را نثار لحظههاي اهالي زمين كند. چه خوب است چشمهايمان را بشوييم تا جور ديگري به برف نگاه كنيم. برف چيزي نيست كه از ياد من و تو برود. برف، يعني طراوت و پاكيزگي. برف، يعني شادابي و تازگي.
( گاه ريز و پنبهاي و گاه درشت و سخت، چون سنگ ميبارد و در هر دو حالت، عظمت خدا را گوشزد ميشود. گاه روي كوه جاري ميشود و گاهي قله كوه را تصاحب ميكند.
( بياييد اي دانههاي بلورين، بياييد زمين در انتظار بوسيدن روي شماست و من چشم انتظار ديدن پاكي و زيبايي شما. چه زيبا آفريدهاي هستيد شما كه ميباريد و دلِ انسانها را شاد ميكنيد.
( مرواريدها را دريابيد و در دانه دانههاي آنها فكر كنيد كه چه بزرگ پروردگاري است، خداي آسمان و زمين كه چنين نعمت زيبايي به ما ارزاني ميكند.
درس بيم و اميد
( فصل زمستان، فصل بيم و اميد است. بيم از تاريكي و ظلمت و سرما و اميد از ريزش نعمت براي رويش و زايشي دگربار در بهار. فصلي براي اميد بستن به رستاخيزي دگربار در طبيعت.
( صبح كه از خواب برمي خيزم، روبهروي پنجره به آسمان نگاه مي كنم. آفتاب زمستان بيرمقتر از هميشه نور خود را بر زمين پهن كرده است و درختان با لالايي نسيم زمستاني، خوابشان عميق و عميقتر مي شود. سرما بر
زمين خانه كرده است. سكوت عجيبي بر حياط كوچك خانهمان حكمفرماست. از خانه بيرون مي زنم. در بيرون از خانه زندگي چهقدر هياهو دارد. مردي را مي بينم كه نان داغ سنگك به دست دارد و پيرزني كه زنبيل به دست از كنارم عبور مي كند. سر خيابان ايستگاه اتوبوس پر از آدمهاي منتظري است كه بيصبرانه آمدن اتوبوس را انتظار مي كشند. در زمستان سرد چه زيبا زندگي در بين مردم جريان دارد. تمام اين مردم با اميد قدم در كوچههاي صبح مي گذارند تا به آنچه مي خواهند برسند. مثل درختان كه زمستان را به اميد رسيدن به بهار سپري مي كنند.
( جهان در حركت است. روزها در پي هم مي آيند و مي روند و هر صبح تلنگري است براي ما كه روزي ديگر از راه رسيده است. ما هر روز به صبح سلام مي كنيم و با توكل بر خدا دست به دست زندگي مي دهيم و با كار و تلاش چرخ روزگار را ركاب مي زنيم تا به افقهاي طلايي برسيم. در پس هر صبح به حس شكفتن مي رسيم و سرشار از شوق زندگي به اميد رسيدن به بهار از جادهاي سرد و برفي زمستان عبور مي كنيم تا دوباره سبز شويم.
( اگه قرار بود كسي از اومدن بهار نااميد بشه، اون كس حتماً گنجشك تنها و سرمازدهاي بود كه به اميد يافتن چند تا دونه، همه جا رفته و آخرش هم با دستِ خالي به لونه برگشته. باور كن بهار ميآد، مثل هر سال. آخه گنجشكها با تمام وجود دارن براش ميخونن.
( هر كسي درخت بيرمق پاييزي رو ببينه كه تك برگ زردي رو شاخه اش مونده، يه آه ميكشه و ميگه: همين روزاس كه بيفته، ولي هيچ كس خبر نداره تو فكر اون برگ چي ميگذره. تك برگ درخت به اين فكر مي كنه كه با افتادنش دنيا يه قدم به بهار نزديكتر ميشه.
( دوستي بهم ميگه: هنر نيست وقتي نوروز شد و رفتي عيد ديدني واسه اومدن بهار بهبه و چهچه كني، هنر اينه كه از پشت شكلهاي هندسي و جور واجور دونههاي برف، مژده بهاري سرسبز رو بشنوي.
( نكند حالا كه زمستان است، از هواي دلپذير صبح غافل شوي و زندگي را به دست فراموشي بسپاري و بگويي هوا سرد است. اگر كمي چشمها را بشويي، خواهي ديد تنها با درك زيباييهاي زمستان است كه مي توان بهار را به تمام وجود احساس كرد. در باغ زندگي به شكفتن نمي رسي، مگر اينكه روزهاي سخت را پشت سر گذاشته باشي. با پر و بالي به وسعت پرواز از قفس خانه بيرون بزن و رها شو در ميان كوچه و خيابانهاي برفي شهر به زيبايي و سفيدي برفها بينديش كه ما را به صفا و يكدلي دعوت مي كند. از خواب درختان به هشياري برس. برخيز و از زيباييهاي زمستان بگذر تا به روزهاي سبز بهار برسي.
( نفسهايم را با نسيم حياتبخش صبح آغشته مي كنم تا سرشار از انرژي به روزي ديگر لبخند بزنم. شكوفا مي شوم در هياهوي صبحي زمستاني در ميان مردم شهر. مي روم تا شكوه زندگي را بيشتر دريابم. زمستان است، اما در بين اهالي پرتكاپوي شهر مي توان سبزي بهار زندگي را احساس كرد. مي توان شكفت در هواي جاري زندگي. مي توان اميدوار بود براي رسيدن به بهار. چه حس خوبي است، وقتي مي توان از جوشش مردم سرزميني به بهار، انديشيد و سبزتر از هر روز زيست.
( اهالي بهار هر جا كه باشند، چشم انتظار روزهاي سبز بهارند. زمستان را پاس مي دارند، به حرمت روزهاي بهاري كه در راه است. صبحهاي زمستان را به اميد رسيدن به بهار آغاز مي كنند. اهالي بهار زمستان را برفي برفي
مي خواهند؛ چرا كه از بارش زمستان است كه سبزي بهار رونق مي گيرد. بهاردلان روزهاي برفي زمستان را به روزهاي سبز بهار گره مي زنند تا آهنگ دلنشين جويباران را دلانگيز بشنوند. آنها خوب مي دانند، بهار سرسبزي خود را وامدار زمستان است. در زمستان هم هر صبح پر انرژي به زندگي لبخند مي زنند تا از پس بارش برفهاي زمستاني به روزهاي سبز بهار برسند.
زمستان، نماد كهنسالي
( هر كدام از فصلهاي سال، نماد دورهاي از زندگي انسان است. بهار، دوره كودكي؛ تابستان، دوره جواني؛ پاييز، نماد دوره ميانسالي و اينك به زمستان رسيدهايم، زمستان هم نماد دوره كهنسالي است؛ دورهاي كه نشانه تجربه و دانايي است. سالمندان را دريابيم!
( در اسلام افرادي كه به زمستان عمر مي رسند، وجودشان نشانه تجربه و دانايي است. از نگاه اسلام، سالخوردگان مقام اجتماعي شگفتي دارند؛ زيرا آنها گنجينه دانشها، تجربهها و انديشهها به شمار مي آيند. از اينرو، بايد به آنها محبت شود و شخصيتشان را گرامي داشت.
( صبح روزي برفي است. دانههاي برفي چه زيبا چهره شهر را سفيدپوش كردهاند، گويي گرد پيري بر چهره شهر نشسته است. پيرمردي چتر به دست، آهسته از كنار خيابان مي رود. نگاهي به گيسوان پيرمرد مي اندازم، مثل برف سفيد سفيد است. سفيدي موهاي پيرمرد برف نيست كه لحظهاي بر زمين بنشيند و بعد هم آب شود. سفيدي گيسوان پيرمرد غبار سالها تجربه است كه مي تواند راهگشاي من و تو باشد براي رسيدن به افقهاي دور.
( يك صبح زمستاني سرد است. از آفتاب خبري نيست. آسمان چتر برفياش را بر سر زمين گسترانده است. مردم از كوچهها و خيابانهاي برفي
شهر ميگذرند تا لحظههايشان را به دست روزي نو، براي زندگي نو بسپارند. همينطور كه دارم قدم مي زنم، نگاهم به درختان پوشيده از برف مي افتد؛ درختاني كه سرسبزي و طراوت خود را پس از عبور از ثانيههاي بهار و تابستان به دست پاييز برگريز و زمستان خشك و سرد سپردهاند. دانههاي برفي كه به جاي برگهاي سبز بر روي شاخهها نشستهاند، مرا ناخودآگاه به ياد پدربزرگها و مادربزرگهايي مي اندازد كه بر اثر گذشت زمان، جواني و طراوتشان پيشكش روزهاي پيري كردهاند. چهقدر موهايشان مثل برفهاي زمستان سفيد شده است.
( شبهاي بلند زمستان فرصتي دوباره براي شبنشيني و به سراغ بزرگترهاي فاميل رفتن است، به ويژه پدربزرگها و مادربزرگها كه برف پيري بر سرشان نشسته و اين روزها بيشتر از ما توقع دارند تا جوياي احوالشان باشيم. امروزه با وجود امكانات، ديگر از كرسي خبري نيست، اما زمستان هست و ياد زمستان ميتواند ما را با آنچه در گذشته بينمان رواج داشته است، پيوند بزند. يكي از رسمهاي خوب زمستاني، تكريم سالمندان و توجه به آنهاست؛ سالمنداني كه در فصل زمستان عمر به سر ميبرند و توقع دارند با آنها بهاري رفتار كنيم.
( پيرمرد آهسته از كوچه منتهي به بوستان نزديك منزلش گذشت. برفها زير هرم آفتاب عرق ميريختند و صداي جيكجيك گنجشكان از لابهلاي شاخههاي برف گرفته شنيده ميشد. پيرمرد اكنون وسط پارك ايستاده بود و داشت رد پاي جا مانده عابران را تماشا ميكرد. نفس عميقي كشيد و وقتي نفس را بيرون داد، استوانهاي ابري پيش رويش ايجاد شد و شيشههاي عينكش را مات كرد. عينكش را درآورد و با گوشه شالش آن را تميز كرد و
دوباره به چشم زد. حالا بهتر ميتوانست اطراف را نگاه كند. دنبال نيمكتي گشت تا روي آن بنشيند، اما همه نيمكتها پر از برف بودند و نميشد از آنها استفاده كرد. پيرمرد باز آه سردي كشيد و غرق روزهاي زمستان و كهنسالي و تنهايياش شد.
( سالمندان، محور وحدت در خانواده و جامعه هستند و اسلام به عنوان آخرين و كاملترين دين آسماني، درباره احترام به بزرگسالان نيز كاملترين دستورها و رهنمودهايي را ارائه كرده است. از كنار روزهاي برفي عمر اين عزيزان ساده نگذريم!
( رعايت ادب و مقتضاي حقشناسي نسبت به يك عمر تلاش صادقانه و ايثار، گذشت، دلسوزي و سوختن و ساختنها كه بزرگان از خود نشان دادهاند، آن است كه در خانوادهها تكريم شوند، عزيز و محترم باشند، به آنان بيمهري نشود، خاطرشان آزرده نگردد و به توصيهها و راهنماييهايي كه از سر دلسوزي و تجربه ميدهند، بياعتنايي نشود.
( بچه مدرسهايها با شوق فراوان در كوچه ميدويدند و گلولههاي برفي را به سمت يكديگر پرتاب ميكردند. گاه پيش ميآمد كه تيرشان به خطا ميخورد و گلولهها نثار رهگذران ميشد. عابران به فراخور حوصلهاي كه داشتند، گاه از اين كار بچهها عصباني و دلخور ميشدند. با وجود اين، بچهها كه گويا فرصتي بهتر از اين پيدا نميكردند باز از برفها گلوله ميساختند و به سمت يكديگر پرتاب ميكردند. يكي از بچهها كه شيطانتر از بقيه بود، گلولهاي بزرگ در دست گرفت و ناگهان به سمت پيرمردي كه از آن طرف كوچه ميگذشت، پرتاب كرد. گلوله برفي به صورت پيرمرد خورد و صورت چروكيده و سرمازده او را كرخت و افسرده كرد. پسرك دستپاچه شد.
گمان ميكرد الان است كه پيرمرد به حسابش برسد. پيرمرد با گوشه شالش صورتش را پاك كرد و سمت پسري رفت كه آن گلوله را پرتاب كرده بود. پسرك گيج شده بود. ميخواست فرار كند، اما انگار يك چيزي او را بر زمين ميخكوب كرده بود. پيرمرد به يك قدمي پسربچه رسيد و آهسته به او گفت: ميدانم برف بازي را دوست داري، اما سني از من گذشته و نميتوانم همپاي تو برف بازي كنم. بهتر است همراه با دوستانت به جاي خلوتتري برويد تا براي ديگران مزاحمت ايجاد نكنيد. مطمئن باش به سن و سال من كه برسي، تو نيز حوصله برف بازي نداري.
( خندههاي برف روي شاخههاي درختان، لباسي از حرير دوخته بود و فقط نگاه خورشيد ميتوانست اين خندهها را تحمل كند. پيرزني كه تا ديروز بساط چاي عصرگاهياش را روي تخت كنار حوض پهن ميكرد، اكنون از پشت شيشههاي بخار گرفته اتاق قديمياش به در حياط خيره شده بود. او ساعتها پشت پنجره مينشست و بارش برف را تماشا ميكرد، اما برف براي او بهانه بود. او دنبال گمشدهاش ميگشت. گمشده او تنها فرزندش بود كه هفتهها از او خبري نداشت. شايد پيرزن نشاني فرزندش را از دانههاي سرآسيمه برف ميگرفت كه بيمحابا زمين را سپيدپوش ميكردند و مجالي براي رد پاي رهگذران نميگذاشتند.
( شاخههاي اضافه، حسابي روي درخت خودنمايي ميكردند و كسي نبود تا درخت پير و كهنسال خانه را هرس كند. انگار با آمدن زمستان همه يادشان رفته بود كه به خانه مادربزرگ سر بزنند و جوياي احوالش شوند. مادربزرگ كه عمري را در اين محله و خانه قديمي سپري كرده بود، هميشه با رسيدن فصل زمستان به ياد مشكلاتي ميافتاد كه به سراغش مي آمد، ولي
هميشه روزنه اميدي در دلش وجود داشت و آن حضور گرم فرزندان و نوههايش بود، اما انگار امسال زمستان همه فراموش كردهاند مادربزرگ چشم به راهشان است و انتظار گامها و لبخندهاي مهربان آنان را ميكشد. هرس درخت، بهانهاي بود تا او گوشي تلفن را بردارد و به تك تك فرزندان و نوههايش زنگ بزند و آنها را به خانهاش دعوت كند.
( مادر، اي زيباترين فرشته انُس و اي كسي كه مهربانيات خورشيد را شرمنده ميكند، بنگر كه همانند فصل زمستان، در بهار جواني من، زمستانِ عمر تو سر رسيده و من نميدانم چگونه از تو تشكر كنم. آيا ميتوانم برفي را كه روي موهايت نشسته، آب كنم تا باز سياهياش پديدار شود يا از لرزش دستانت بكاهم يا در لابهلايِ ثانيههاي گذشته زمان جوانيِ گم شدهات را بيابم و به تو هديه كنم؟
( مادر مهربانم! هميشه از خداوندِ بزرگ ميخواهم كه لايقم كند تا عاشقانه نگاهت كنم و خالصانه بر دستانت بوسه زنم تا در روزهاي كهنساليات كه زمستان نمادي زيبا از آن است، بهاري از جنس محبت و احترام به وجودِ نازنينت هديه كنم.
( پدرم! اي كه سايهات بر سر من زيباترين و بهترين هديه الهي است، ميبينم دستانِ پينهبستهات چگونه در تلاش است تا آسايش فرزندانت را مهيا كند، ميبينم تو را كه در زمستانِ عمرت نيز لبخند ميزني و خوب ميدانم، من بايد طراوت و شادابي را به تو هديه كنم تا هرگز سرديِ هوايِ محبت به دلِ مهربانت خطور نكند.
( اي برف ببار! اي زمستان در نهايت سرما و در اوجِ احساس لطيفم را به آدمبرفي زمستاني تبديل كن، اما هرگز دلِ مهربانِ پدر، مادر، پدربزرگ و
مادربزرگمان را سرد و يخزده نكن؛ چرا كه آنها بيتوجه من، افسردهدل و غمگين خواهند بود و من به حضورشان بينهايت نيازمندم.
( او به شاخه گلِ يخي ميخندد و من به لمس دانههاي برف در هواي دلنشين زمستان شادم. او از سرماي زمستان نميهراسد، اما من در نهايت جوانيام، پوست لطيفم را از سرما و برف پنهان ميكنم. او به من دلخوش است و من به او محتاج... او را به خانه سالمندان نميبرم و هرگز نخواهم برد... چرا كه او در سرماي زير صفر درجه هم بهار من خواهد بود.
( ميان من و او، نسلها فاصله است، اما دلهايمان بسيار نزديك است، ميداني چرا؟ چون درختانِ كهنسال باغش به جواني دلش غبطه ميخورند و من هرگز اجازه ندادهام، احساس پيري و كهنسالي كند. من ملتمسانه رضايت خدايم و مادرم را جويا هستم و عاشقانه به پدرم كه اينك پيشاني بلندش، خانه چينهاي عميق است، عشق ميورزم.
( مادربزرگم روي ايوانِ بزرگش نشسته و از پشتِ نردههاي چوبي به دانههاي رقصانِ برف نگاه ميكند و هر از گاه، قطرهاي اشك از گوشه چشمش ميچكد، اما دوباره لبخند ميزند، چون من گلداني از گلهاي هميشه بهار برايش بردهام.
( زمستان است، اما بوي بهار، بوي خوب گندم، بوي چشمههاي زلال پاكي را ميتوان از پينههاي دستان پدربزرگ با تمام وجود حس كرد.
( پدربزرگ زمستان است كه باشد! هرگاه كه به ديدار دستان پرسخاوتت ميآيم، بر روي لبانت گل لبخند ميرويد!
ردپاي زمستان در ادبيات فارسي
زير فصل ها
برف زمستاني و حق حيات بر گردن بهار
شاعران و استعارهسوز زمستان در بيمهريها و جفاهاي روزگار
ذخيره زمستاني
زمستان، شاعران و غم بينوايان
برف زمستاني و حق حيات بر گردن بهار
( برف، يار غار و همدم ديرينه زمستان است، با زمستان ميآيد و با زمستان ميرود. برف مايه روسفيدي زمستان است، به او آبرو ميبخشد و چهرهاش را به زيبايي ميآرايد، اما اين «موهبت سفيد آسماني»، به بهار رونقي ويژه ميبخشد. اگر نميبود و اگر نميباريد، بهار جلوه چنداني نداشت و آن همه دلبري نميكرد. برف با آمدنش شاخههايي از درختان را نيز در هم ميشكند و گل و گياهاني را نيز از بين ميبرد. نبايد از ياد ببريم كه اينها همه پيششرطهايي براي روييدنهايي تازه و انبوه است كه بهار، به هزاران باغ و بستان و صدها گل و گياه ميبخشد و اگر برف نبود، بهار رونقي نداشت و آن همه جلوه را به تماشا نميگذاشت. پس برف، حق حيات بر گردن بهار دارد. اين حقيقتي است كه بانو پروين اعتصامي، اين گونه آن را به نظم درآورده است:
به ماه دي، گلستان گفت با برف
كه ما را چند حيران ميگذاري
بسي باريد، اي بر گلشن و راغ
چه خواهد بود گر زين پس نباري؟
هزاران غنچه نشكفته بُردي
نويد برگ سبزي هم نيازي
چو گستردي بساط دشمني را
هزاران دوست را كردي فراري
بگفت: اي دوست! مهر از كينه بشناس
ز ما نايد به جز تيمار خواري
هزاران راز بود اندر دل خاك
چه كردستيم ما جز راز داري؟
به هر بيتوشه ساز و برگ دادم
نكردم هيچ گه ناسازگاري
بهار از دكه من حلّه گيرد
شكوفه باشد از من يادگاري
من آموزم درختان كهن را
گهي سرسبزي و گه ميوه داري
عروس هستي از من يافت زيور ج
تو اكنون از منش كن خواستگاري
خبر ده بر خداوندان نعمت
كه ما كرديم اين خدمتگزاري(1)
شاعران و استعارهسوز زمستان در بيمهريها و جفاهاي روزگار
( گاهي شاعران از سوز و سرماي زمستان به عنوان نماد بيمهريها و استعارهاي براي افول گرماي محبتها و رنگ باختن فروغ صميمتها ياد ميكردند. آنها با چنين تشبيه و استعارهاي، دستكم دو هدف را دنبال ميكردند؛ نخست آنكه سوز طاقتفرساي بيمهريها و نبودِ محبتها را به يك موضوع محسوس و ملموس ـ كه همان سرماي جانسوز زمستان باشد ـ مانند ميكردند تا بدينگونه ژرفاي فاجعه تلخ بيمهريها و نبود صميميتها و انس و الفتها، بهتر براي مردمان قابل درك باشد. ديگر آنكه بازگويي غيرمستقيم اين دست از رخدادهاي شوم اجتماعي ـ كه در ساختار استعاره بيان ميشود ـ شخص را از تعرض همه آناني كه بازگويي چنين حقايقي را برنميتابند، ايمن ميدارد. در اين باره، شعري از مهدي اخوان ثالث، به نام «زمستان» را مرور ميكنيم:
1) پروين اعتصامي، ديوان اشعار، صص 201ـ 203.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر بر نيارد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس، كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم،
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آي...
دَمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
ذخيره زمستاني
( آيندهنگري، لازمه عقلانيت است و ذخيره اندوختن براي روز «مبادا» و روزگار «تنگدستي»، مصداقي از آيندهنگري است. انسان آيندهنگر، افزون بر زمان حال، آينده را نيز در محاسبات خويش ميگنجاند و هميشه براي زماني كه ممكن است دستخوش غارت حوادث شود، از پيش توشه
مياندوزد. پيشترها كه مردمان امكانات كافي در زمستان نداشتند، زمستان، نماد «آيندهنگري» بود و كساني كه زمستان را در پيش روي خود ميديدند، براي اين فصل سوز و سرما ذخيره مياندوختند تا نابود نشوند و زمستان را به سلامت طي كنند. داستان زير گفتوگويي نمادين ميان بلبل و مور است؛ اولي سرمست از خوشگذرانيهاي زودگذر و غافل از پيآمدهاي آن و زمستان پيش رو، و دومي عاقل و آيندهنگر و كاملاً مراقب زمستانِ پيش رو. نتيجه آنكه بلبل كه خوشگذراني زمان حال او را از آيندهنگري و تدبير براي آينده بازداشت، در زمستان حوادث، تهيدست و نيازمند ميشود و پيش مور ميرود و اظهار حاجت ميكند، اما مور كه در عين بهره بردن از زمان حال، آينده را و سوز زمستان را هم ميبيند، تدبير به كار ميبرد، ذخيره مياندوزد و در نتيجه، زمستان را با سلامت و آبرومندي پشت سر ميگذارد. اين داستان را از زبان پروين اعتصامي ميشنويم:
بلبلي از جلوه گل بيقرار
گشت طبناك به فصل بهار
در چمن آمد غزلي نغز خواند
رقصكنان بال و پري برفشاند
بيخود از اين سوي بدان سو پريد
تا كه به شاخ گل سرخ آرميد
پهلوي جانان چو بيفكند رخت
مورچهاي ديد به پاي درخت
با همه هيچي، همه تدبير كار
با همه خردي قدمش استوار
مرغك دلداده به عجب و غرور
كرد يكي لحظه تماشاي مور
خندهكنان گفت كه اي بيخبر!
مور نديدم چو تو كوتهنظر
روز نشاط است، گه كار نيست
وقت غم و توشه انبار نيست
همرهي طالع فيروز بين
دولت جانپرور نوروز بين
مور بدو گفت بدين سان جواب
غافلي اي عاشق بيصبر و تاب!
نغمه مرغ سحري هفتهاي است
قهقهه كبك دري هفتهاي است
روز تو يك روز به پايان رسد
نوبت سرماي زمستان رسد
همچو من اي دوست! سرايي بساز
جايگه توش و نوايي بساز
ساختهام بام و در و خانهاي
تا نروم بر در بيگانهاي
مرحمتي ميكن و جاييم ده
گرسنهام، برگ و نواييم ده
گفت كه در خانه مرا سور نيست
ريزهخور مور به جز مور نيست
رو، كه درِ خانه خود بستهايم
نيست گهِ كار، بسي خستهايم
دانه و قوتي كه در انبان ماست
توشه سرماي زمستان ماست
رو بنشين تا كه بهار آيدت
شاهد دولت به كنار آيدت
( ملك الشعراي بهار نيز در ستايش از برف زمستاني و فايدههاي آن براي فصل بهار، در قصيده «برفيه» چنين ميسرايد:
برف آمد و سر كرد به برزن و هر كو
امسال گراميست بسي آمدن او
مردم همه بگريخته از برزن و بازار
پنهان شده در خانه چو زنبور به كندو
آن شاخ پر از برف تو گويي كه به عمدا
كردهست عيان سيمبري ساعد و بازو
بس گوهر ارزنده و بس لؤلؤ شهوار
كز برف بوَد در زبر تارك تيهو
از برف، گرانمايه شده خوابگه رنگ
كو راست كنون بستر و بالش ز پر قو
منقار چو در برف زند زاغ، تو گويي
كز شير بيالوده دو لب، بچه هندو
از سبزه نوخيز برآيد گل و سنبل
بر سبزه نو نيز برآييم من و تو(1)
1) محمدتقي بهار، ديوان اشعار، صص 596 و 597.
زمستان، شاعران و غم بينوايان
( شاعران بيدار دل، همواره غم بينوايان را در دل دارند و به ويژه هنگام آسايش به ياد آنند. آنان همدردي با بينوايان و بازتاب دادن اندوه و عجز آنان در اشعار خويش را بخشي از رسالت خويش ميدانند و در اين باره هيچگاه بيتفاوت و بياحساس از كنار آن همه تيرهبختي و بيچارگي نميگذرند. نمونهاي از اين همدردي با بينوايان را در اشعار ملك الشعراي بهار ميبينيم، آنگاه كه زمستاني سرد و سوزان از راه ميرسد، و او كلبه بينوايان را ماتمكدهاي سرد ميبيند كه در آن بينوايان ميبايد همه زمستان سرد و يخبندان را بيآنكه نه لباس گرمي داشته باشند، و نه هيچ گونه وسيله گرمايشي، بگذرانند، در حاليكه در همان هنگام توانگران، بيهيچ دغدغهاي، زمستاني گرم و دلپذير را ميگذرانند، بيآنكه به ياد آن بينوايان باشند و دستكم شبي را در اندوه آنان به روز برسانند. در اين باره اين مسمّط شيوا از مرحوم ملك الشعراي بهار شنيدني است:
شب شد و باد خنك از جانب شمران وزيد
ابر فرش برفريزه بر سر يخ گستريد
لشكر تاريكي و سرما به شهر اندر دويد
در عزاگاه يتيمان، پرده ماتم كشيد
خاك، يخ بست و عزا كردند سر
خاك بر سر طفلكان بيپدر
ماه بر چهر عبوس از ابر بيرون آمده
بهر تفتيش سيهروزي اين ماتمكده
در خيابان منعكس گشته به سطح يخزده
زير ديواري يتيمي گرسنه چنگل زده
هم به پهلويش سگي زار و نزار
خفته در آغوش هم، همچون دو يار
گشته خالي كوچه و بازار از آيند و روند
بر گدا كرده نگاه استارگان با زهرخند
باد هردم داده دشنامش به آواز بلند
جاي خاكش برف افشانده به فرق مستمند
ليك زنگ نيمشب با صد خروش
بر توانگر گفته هر دم نوش نوش
اي توانگر در غم بيچارگان بودن، خوشت
در جهان بر بينوايان مهربان بودن، خوشت
در پي جلب قلوب اين و آن بودن، خوشت
چند بيرحمي؟ به فكر مردمان بودن، خوشت
چند روزي ترك عادت بهتر است
اين عمل از هر عبادت بهتر است
در زمستان سالخورده سائلي زار و حزين
بر در دولت سرايت سوده زانو بر زمين ج
چند طفل يخزده با مادري اندوهگين
دستههاي سردشان در خاكروبه ريزهچين
تو به عشرت خفته در مشكوي خويش
از تو برگرداند ايزد روي خويش
كاين زمستان اندرين شهر قديم
سر به سر مردند اطفال يتيم(1)
1) ديوان اشعار، صص 352 و 353.
( همواره طبيعت و كائنات در ستايش و حمد خداي مهربان هستند. اين آموزهاي است كه خداوند در قرآن كريم نيز به آن اشاره فرموده است، اما اگر از ميان شاعران بخواهيم به نمونهاي اشاره كنيم، اين بيت مولوي شاهد خوبي است. مولوي در غزليات شمس، در زمينه ثناي طبيعت در فصل زمستان و نيز بهار، چنين سروده است:
اياك نعبد است زمستان دعاي باغ
در نوبهار گويد اياك نستعين
( زمستان مظهر پاكي و نماد سپيدپوشي طبيعت است. با بارش برف زمستاني و سپيدپوش شدن طبيعت، احساس آرامش و سكون به دلها راه مي يابد، اما مولوي در مصراعي تفكر برانگيز، نفس انسان را به زمستان و جسم را به برف تشبيه ميكند و چنين ميسرايد:
ما ز زمستان نفس، برف تن آوردهايم
مولوي در اين مصراع اشاره كرده است كه ما از زمستان نفس، كالايي جز برفِ تن نياوردهايم و اين برف، جز با پذيرش و قبول پروردگار آب نخواهد شد. از نظر مولوي، نفس همچون زمستان است كه جز سردي و خمودگي در آن چيزي يافت نميشود. پس بايد منتظر آفتاب مهرباني و لطف خدا باشد تا برفهاي زمستانياش از هم گسسته و آب شود.
( سهراب سپهري با نگاهي توصيفي، به حال و هواي برفي و انتظار زمين براي رسيدن بهار مينگرد.
مانده تا برف زمين آب شود/ مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر/ ناتمام است درخت/ زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد/ و فروغ تر چشم حشرات/ و طلوع سر غوك از افق درك حيات/ مانده تا سيني ما پرشود از صحبت سمبوسه و عيد... .
( بعضيها تا زمستون ميشه و ابرها تو آسمون پيداشون ميشه، دست بر سر ميزنن و ميگن واي بازم ميخواد بارون بياد، اما برخي افراد با اومدن فصل سرما و بارش نعمت بيكران الهي، خنده مهمون لبهاشون ميشه و با دل و زبون، خدا رو شكر ميكنن.
مولوي در بيتي سرماي زمستان و البته باران بهاري را علتي براي خنديدن جهان و طبيعت عنوان كرده است. اين عارف شاعر، به زيبايي هر چه تمامتر، نتيجه سرماي زمستان را خنده طبيعت عنوان ميكند:
دم سرد زمستاني، سرشك ابر نيساني
پي اين بود، ميداني، كه عالم را بخنداند
( آخرهاي زمستون كه ميشه، فقط يه چيز به ذهن ما ميرسه و اون اومدن بهار و نو شدن درختان از برگهاي تازه و با طراوته. نظامي گنجوي، شاعر داستانسراي ايران كه منظومههاي ليلي و مجنون و خسرو شيرين او جزو خواندنيترين داستانهاي منظوم در ادبيات فارسي است، رفتن زمستان و رسيدن بهار رو اينگونه به تصوير كشيده است.
زمستان برون رفت و آمد بهار
برآورده سبزه سر از جويبار
دگر باره سرسبز شد، خاك خشك
بنفشه برآميخت، عنبر به مشك
( زمستان كه بر طبيعت غلبه پيدا كند، همه چيز رنگ و بوي زمستاني ميگيرد. به گفته نظامي گنجوي:
زمستان چو پيدا كند دستبرد
فرو بارد از ابر باران خرد
( پاييز با كولهبار رنگارنگش از دل طبيعت رخت بر بست و جاي خود را به فصل سپيدپوش زمستان داد. اكنون زمستان با تمام زيباييهاي خود جلوهگر شده است. زيباييهايي كه در نگاه اول شايد كمتر به چشم بيايند، اما
وقتي خوب مينگريم، به اين زيباييها بيشتر پي ميبريم. زمستان آمده است تا باز هم ميهمان زيباييهاي او شويم.
خزان رفت و زمستان جلوهگر شد ج
طبيعت صاحب رنگي دگر شد
فرو افتــاده جمــله بــرگ زرّين ج
درخت و شاخه هم بيبرگ و بر شد
زمســـتان بـا صــفايي ديگـر آمد
اگر چـه بـاغ و جنـگل بيثمر شد
ببــارد بـرف رحمت بــر در و دشت
ز برقش نيمه شب همچون سحر شد
بهروز قاسمي«رها»
( هر يك از ما فصلي از سال را بيشتر دوست دارد. براي همين وقتي به آن فصل ميرسيم، انرژي بيشتري صرف ميكنيم تا بتوانيم از زيباييهاي آن فصل لذت ببريم. زمستان هم با همه دغدغههايي كه براي ما ممكن است ايجاد كند، زيباييهاي خودش را دارد. همين مسئله موجب ميشود بيشتر به آن توجه كنيم. شايد براي همين است كه برخي طبع لطيفي دارند و شعرهاي زيبايي در وصف زمستان سرودهاند.
خداوندا زمستانت چه زيباست
و گاه برفريزانت چه زيباست
گرفته برف جاي برگها را
به بيبرگي، درختانت چه زيباست
گهي باران ببارد گاه برفي
خدايا هر دو بارانت چه زيباست
ببارد برف و هر جايي سپيد است
خيابان و بيابانت چه زيباست
( شايد بهترين رنگي كه ميتوان براي زمستان در نظر گرفت سپيد، باشد. سپيد، رنگ بيرنگي و مظهر پاكي و بيآلايشي است و اين رنگ به خوبي در فصل زمستان نمود پيدا كرده است. براي همين شايد بتوانيم زمستان را فصل بيرياي طبيعت نامگذاري كنيم؛ فصلي كه همه چيز يكدست و يكرنگ است. گويا طبيعت ميخواهد به ما درس يكرنگي بدهد. با وجود اين
زمستان قدري در بين ما مظلوم مانده و كسي آنطور كه شايسته اين فصل زيباي خداوند است، به او توجه نميكند.
ديدي كه چه بيرنگ و ريا بود زمستان
مظلومترين فصل خدا بود زمستان
ديديم فقط سردي او را و نديديم
از هرچه دو رنگي است رها بود زمستان جج
بود هرچه، فقط بود سپيدي و سپيدي
اسمي كه به او بود، سزا بود زمستان ج
گرماي هر آغوش تب عشق و دم گرم ج
يكبار نگفتند چرا بود زمستان
بيمعرفتي بود كه هر بار ز ما ديد
با اين همه باز اهل وفا بود زمستان ج
غرق گل و بلبل اگر شد بهاران
بوي گل يخ هم به هوا بود زمستان ج
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبريز پر از شرم و حيا بود زمستان
در فصل خودش، شهر خودش، بود غريبه
مظلومترين فصل خدا بود زمستان
(مجتبي حيدري)
( در ادبيات در نمونههاي بسياري به برف، اشاره شده و معمولاً به معناي ظلمت و تاريكي يا به معناي پاكي و معصوميت به كار رفته است. داستان
از جمله داستانهايي است كه در آن از برف براي نشان دادن پاكي (سفيدبرفي) استفاده شده است. فريدون مشيري نيز نگاهي ديگر به اين پديده زيباي طبيعت دارد. نگاه او تصويرگر خفقان در رژيم طاغوت است:
بي صدا شب تا سحر ياران خود را خواند و گرد آورد/ جا به جا/ در راهها/ بر شاخهها/ بر بام گسترد صبحگاهان/ شهر سرتا پا سياه از تيرگيهاي گنهكاران/ ناگهان چون نوعروسي در پرندين پوشش پاك سپيد تازه/ سر بر كرد/ شهر اينك دست نيروهاي نوراني است/ در پس اين چهره تابنده/ باطني تاريك دودآلود ظلمت/ گر بخواهد خويشتن را زين پليدي هم بپيرايد/ همتي بيحرف همچون برف مي بايد.
( زمستان هر چهقدر سرد و سوزناك باشد، در حال گذر است و ما از انتهاي آن به ابتداي كوچه بهار ميرسيم. اين ذات فصلهاست كه پيوسته در حال عبورند و هيچ كدام در جاي خود توقف نميكنند. زمستان نيز با شتاب هر چه تمامتر از كوچه زمان ميگذرد. آن وقت نوبت بهار ميشود تا در ايستگاه نوروز پياده شود و به ايجاز و معجزهگري خود بپردازد.
از كوچه زمستان/ با پاي برهنه عبور ميكنم/ ديگر نميخواهم/دلم سرد زمستان باشد/ ديگر نميخواهم با بوي پاييز/ در حوالي پاييز پرسه بزنم/ در انتظار بهارم.
(بهروز قاسمي«رها»)
( زمستان در نگاه هر كدام از ما جلوهاي ويژه دارد. گاه برف و سرما و گاه باد و توفان چيزهايي است كه ما از زمستان به خاطر ميآوريم و اين سبب ميشود همان طور كه در خيال خود تصوير ذهني ايجاد كردهايم، به بيان نگاه خودمان نسبت به آن بپردازيم. مهدي اخوان ثالث نيز جلوهاي را كه از زمستان دارد، با هواي سرد و برفآلود آن آميخته و اينگونه سروده است:
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود كلبه بيروزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزههاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پردههاي برفها،
باد روان بر بالهاي باد، باران
درون كلبه بيروزن شب
شب توفاني سرد زمستان
(مهدي اخوان ثالث)
( شمس لنگرودي در توصيف فصل زمستان، نگاهي ويژه به برف دارد:
آنكه پس از تو از تو سخن مي گويد
آب نام اوست
كلامي
كه فقط
بر زبان سكوت جاري مي شود
سفيدخواني آسمان است
در فصل آخر سالنامه بيبرگ.
برف
آنچه سنگين مي گذرد
برف برف.
( شايد هنوز به اين باور نرسيدهايم كه زمستان نيز زيباست و در كنار سوز و سرمايي كه دارد، زيباييهاي بيشماري براي ديدن و بر شمردن ميتوان در آن يافت. زمستان فصل سادگي و يكرنگي است و اين را ميشود در سپيد و يكدست شدن طبيعت ديد. زمستان اوج انتظار بهار است در تجليگاه خورشيد، وقتي در بكرترين طلوع ظهور ميكند.
زمستان/ فصل باطراوت و زيبايي است/ كمتر از بهار نيست/ فصل سرد و ساده با چهرهاي گشاده/ فصل مهرباني/ با انگيزهاي سرشار/ ما سرديهاي زمستان را/ با نفسهاي گرم تو/ بهار خواهيم كرد/ زمستان فصل خواهش است/ فصل جوشش است/ كمتر از بهار نيست.
( بهار در راه است و زمستان رخت بر خواهد بست. فرصتي نمانده است هر چه زودتر و پر شتابتر بايد به استقبال بهار برويم. سرماي زمستان به احتضار رسيده و اكنون نوبت بهار است كه متجلي شود و جاني دوباره به زمين بخشد.
زمستان با همه سوزي كه دارد
بهاران چون رسد آلاله كارد
بيا با هم زمستان را بسوزيم
كه فردا صد بهار ديگر آرَد
( باز هم زمستان آمده است تا بار ديگر سرما را بر زمين بگسترد و زمين مشتاقانه پذيراي او شده است. اين را ميشود در جزءجزء طبيعت ديد كه چگونه براي آمدن زمستان مهيا شدهاند.
باز سرما كولهبارش بر دوش/ ديدگانش نمناك/ كولهبارش پر يخ/ بيدها لرزانند/ بادها سرگردان/ هوس يخزدگي كرده درخت/ و نگاهش را ابر/ به تماشاي نفسهاي بخاري برده است.
( گاهي وقتها پندها و حكمتگوييهاي بزرگان، راهگشا و چارهساز زندگي ماست. ازاينرو، براي رسيدن به پيروزي ضربالمثلها و سرودههاي بسياري در نزد مردم رواج يافته است. شايد بارها شنيده باشيم كه شكست پلي براي رسيدن به پيروزي است. سعدي در بيتي تصريح كرده كه ناكامي جزء كاميابي و پيروزي است. همان طور كه زمستان مقدمهاي براي رسيدن به نوروز و بهار است.
كامجويان را ز ناكامي چشيدن چاره نيست
بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را
(سعدي)
( اين روزها همه ما منتظر بهار و رسيدن فصل باطراوات گل و شكوفه هستيم. همان طور كه سعدي در قرن هفتم در بيتي اين آرزو را به زبان آورده كه:
زمستانست و بيبرگي بيا اي باد نوروزم
بيابانست و تاريكي بيا اي قرص مهتابم
(سعدي)
( يواش يواش خونهتكانيها آغاز شده و خانمهاي خونهدار دارن خونه رو براي آمدن بهار مهيا ميكنن. تكاپو و شور و هيجان در همهجاي خونه موج ميزنه. اصلاً انگار نه انگار كه زمستونه. همه چيز مهياي استقبال از بهاره. بله تا چند روز ديگه بهار از راه ميرسه و فرش رنگارنگش رو روي زمين پهن ميكنه. سعدي براي حال و هواي اين روزها اينگونه سروده است:
برخيز كه ميرود زمستان
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يكبار
زحمت ببرد ز پيش ايوان
(سعدي)
( گاهي وقتها به اين فكر ميكنيم كه اگر دقت ميكردم يا حواسم جمع بود، ميتوانستم كاري را كه به عهدهام گذاشته شده است به بهترين شكل انجام دهم يا نه با خود ميگوييم اگر يكبار ديگر فرصت نصيبم شود، حتماً آن كار را درست انجام ميدهم. براي وقتهايي كه ما اينگونه فكر ميكنيم، سعدي بيتي سروده است كه در آن افراد را به صبر، تشويق ميكند و يادآور ميشود، هيچ بهاري بدون رفتن زمستان ميسر نخواهد شد.
زمان رفته باز آيد، وليكن صبر ميبايد
كه مستخلص نميگردد، بهاري بيزمستاني
(سعدي)
( زمستان مانند ديگر فصلهاي سال فرصتي براي تلاش و رسيدن به خواستهها و آرزوهاست. گاهي وقتها تغيير فصل و دگرگون شدن آب و هوا در ميزان تلاش برخي افراد اثرگذار است، اما بايد همواره به اين نكته توجه كرد كه آنچه سبب پيروزي و رسيدن به هدف ميشود، برنامهريزي، تلاش و جديت است. سعدي در بيتي سروده است:
هر كه دانه نفشانَد به زمستان در خاك
نااميدي بُوَد از دخل، به تابستانش
(سعدي)
سعدي با بيان اين بيت، اين نتيجه اخلاقي را ميگيرد كه هر فصلي حتي اگر زمستان هم باشد، باز مقدمهاي براي رسيدن به پيروزي و هدف در فصلهاي بعدي زندگي است.
( تابستان عمر يا همان جواني، وقت ذخيره كردن توشههاي معنوي براي زمستان پيري است. كساني كه از روزگار جواني و توانايي خود بهره كافي و لازم را ميبرند، همانند كساني هستند كه در تابستان مايحتاج فصل زمستان خود را ذخيره ميكنند تا در گاه سرما به سختي مبتلا نشوند. سعدي در بيتي زيبا كه در ادامه آن را براي شما خواهم خواند، انسانها را متوجه اين نكته ميكند كه چرا براي زمستان طبيعت از جو و گندم فصل تابستان ذخيره ميكنيد، اما براي زمستان آخرت و مرگي كه هر لحظه پيش رو داريد، توشهاي نمياندوزيد و به آن هيچ توجهي نميكنيد؟
خانه پرگندم و يك جو نفرستاده به گور
برگ مرگت چو غم برگ زمستاني نيست؟
( لحظههاي عمر در شتابند و با سرعت هر چه تمامتر ثانيهها را پشت سر ميگذارند و دقيقهها به ساعتها تبديل ميشوند. همان طور كه بهار جاي خود را به تابستان و پاييز جايگزين تابستان ميشود، زمستان نيز ايستگاه پاياني فصلهاست. درست مانند عمر ما كه از بهار نوجواني و جواني به زمستان كهنسالي ميرسد. بنابراين، بهترين كار ممكن در ثانيههايي كه شتابناكتر از هر چيز عبور ميكنند، لذت بردن از زندگي و هدفمند كردن دقيقهها و ساعتهاست. به گفته عطار:
گلگون جمال در جهان تاز
وز عمر رونده داد بستان
كين گلبن نوبهار عمرت
در هم ريزد به يك زمستان
( شايد سرماي زمستان براي گروهي، دردسرساز و ملالآور باشد، اما اين نكته را هميشه بايد به خاطر داشته باشيم كه بدون عبور از سختيها، آساني و خوشي به دست نخواهد آمد و با وجود سختيهاست كه آسايش معنا ميگيرد. درست مثل زمستان و بهار كه اگر زمستان نباشد، بهار و شكوفههاي بهاري معنا ندارد. شاخه سرمازدهاي كه از ديوار خانه همسايه سرك ميكشد و از داخل كوچه خودنمايي ميكند تا رنج و مشقت سرماي زمستان را تحمل نكند، ميزبان گلهاي رنگارنگ بهاري نخواهد شد. به گفته ابوسعيد ابوالخير:
تا زحمت سرماي زمستان نكشد
پر گل نشود دامن هر خار كه هست
( همه دارن آماده مي شن تا به استقبال از بهار برن؛ بهاري كه با خود نشاط، جواني و سرسبزي را همراه خواهد آورد. زمستان نيز در جاي خود عزيز و محترم است، اما همگان باور داريم، بهار در بين فصلها چيز ديگري است. به قول شاعري پارسيگوي هند، امير خسرو دهلوي:
زمستان مي رود، ايام شادي پيش ميآيد
( در فصل بهار و تابستان شاخههاي سرسبز درختان كه رو به آسمان گسترده شدهاند، يادآور دستان گشوده افراد به سمت آسمان براي نيايش است، اما در زمستان باز هم درختان اين تصوير را در ذهن نقش ميبندند كه گويا با شاخههاي خشك خود در حال نيايش و عبادت پروردگار هستند. فيض كاشاني در بيتي درختان را در فصل زمستان به عبادت پنهاني خداوند مشغول دانسته است كه شنيدن آن خالي از لطف نيست:
در زمستان ميكند پنهان عبادت را درخت
از برون گر خشك بيني، از درون سبز و ترست
( الان رو نميدونم بچهها با داشتن سرويس مدرسه و همراهي پدرها و مادرها چه حسي نسبت به آفتاب سر صبح زمستون دارن، اما چند سال پيش وقتي صبحهاي زمستون ميخواستيم بريم مدرسه، سعي ميكرديم از تو آفتاب رد بشيم يا وقتي به حياط مدرسه وارد ميشديم، ميرفتيم همون جا كه آفتاب چتر گرم و طلاييرنگش رو گسترده بود. آخه هواي سرِ صبحِ زمستون، فقط و فقط با گرماي طلايي رنگ خورشيد قابل تحمله. چه كيفي ميداد اون آفتاب! واقعاً اون روزها كنار ديوار مدرسه ايستادن و گرم شدن در آفتاب زمستاني، براي خودش لذتي داشت. اينها رو گفتم تا برسم به اين بيت از قاآني شيرازي كه گويا در قرن 13 هجري او نيز آفتاب زمستان را بسيار دوست داشته است:
در زمستان همه ز آن منتظر خورشيدند
كه بسي دير طلوع است و بسي زودگذر
( هيچ چيزي زيباتر از توصيف بارش برف در فصل زمستان نيست. براي همين شاعران بسياري باريدن اين نعمت الهي را در شعرشان وصف كردهاند.
از بيتهاي معروفي كه بسيار هم نزد مردم رايج است، بيتي است كه گوينده آن به درستي مشخص نيست، اما مضمون و محتواي بسيار جالبي دارد. آن بيت چنين اين است:
بر لحاف فلك افتاده شكاف
پنبه ميبارد از اين كهنه لحاف
شاعر به زيبايي هر چه تمامتر بارش برف را به دانههاي پنبه تشبيه كرده كه گويا از آسمان كه همانند لحافي است، باريدن گرفته است.
( زمستان در نگاه شاعران جلوههاي مختلفي دارد. برخي از آنها به سرما و سوز آن پرداخته و برخي ديگر، به بارش برف و باران و تگرگ در فصل زمستان اشاره كردهاند. نظامي از جمله شاعراني است كه در شعرش به بارش برف توجه داشته و زمستان را فصل بارش گاه و بيگاه برف دانسته است. او در بيتي سروده است:
چون كه هوا سرد شود يك دو ماه
برف سپيد آورد ابر سياه
روانشناسي رنگ سفيد در متون اسلامي
شايد بتوان در نگاهي كلي فصلها را به چند رنگ متمايز كنيم. بله! رنگ. رنگها هم در معرفي فصلها نقش مهمي دارند. اينك زمستان آمده است. زمين بالاپوشي سفيد بر تن كرده است. فرصتي فراهم آمده تا درباره رنگ سفيد كه يكي از ويژگيهاي زيباي اين فصل است، متون اسلامي را بررسي كنيم.
( سفيد، روشنترين رنگ است و از تركيب هفت پرتو نوراني به وجود ميآيد. (ابوطالبي، 24) اين رنگ نماد پاكدامني، بيگناهي، پاكي و صلح است (شي.جي.وا؛ 28) و در خيالپردازيهاي شاعرانه و تنوع در تصويرسازي كاربرد دارد. (ابوطالبي؛ 25) اين تحليلها جنبههاي مثبت اين رنگ را نشان ميدهد، اما مفاهيم متضاد نيز در رنگ سفيد بروز پيدا كرده است. براي نمونه، سفيد ميتواند بيانگر تجمل و اشرافيت نيز باشد. (هانت؛ 130)
( سفيد مظهر بيرنگي است؛ يعني نماد دنيايي است كه هيچ رنگي در آن نيست و رنگهاي ديگر تحت تأثير رنگ سفيد ناپديد شدهاند. (كانديسكي؛ 115) اين رنگ از جهت ديگر، مظهر تولد و زايشي نوست؛ چرا كه پس از
زمستان و باريدن برف، بهار متولد ميشود. (ابوطالبي؛ 25) سفيد معاني خير، خوبي، خجستگي، روشنايي، شادي، اميد، بهروزي، زهد، تقوا، تجربه و پختگي (پيري)، روح، پيروزي و موفقيت را نيز در بر ميگيرد. (ابوطالبي؛ 28)
( از مجموع رنگهاي مختلفي كه در قرآن به آنها اشاره شده، سفيد كاربرد بيشتري دارد و به صورت «ابيض»، «بيضا» و «بيض» مطرح شده است. گاهي نيز با واژهاي مثل شيب(1)كه به معناي موي سپيد شده از پيري است، بيان شده است.
( رنگ سفيد در داستان حضرت موسي عليه السلام كاربرد بيشتري دارد.
ـ «وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاء لِلنَّاظِرِينَ». (اعراف : 108 و شعرا: 33)
ـ «وَ اضْمُمْ يدَكَ إِلَي جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيضَآءَ مِنْ غَيرِ سُوءٍ ءَايةً أُخْرَي؛ دست خود را به پهلويت ببر، سپيد بيگزند بر ميآيد. اين معجزهاي ديگر است». (طه: 22)
ـ «وَ أَدْخِلْ يدَكَ فِي جَيبِكَ تَخْرُجْ بَيضَآءَ مِنْ غَيرِ سُوءٍ.» (نمل: 12)
ـ «اسْلُكْ يدَكَ فِي جَيبِكَ تَخْرُجْ بَيضَآءَ مِنْ غَيرِ سُوءٍ». (قصص: 32)
( در تفسير نمونه، درباره آياتي كه اشاره به سفيد بيرون آمدن دست موسي عليه السلام از گريبان دارد، چنين آمده است: «گفتهاند كه سفيد و روشن شدن دست موسي مظهر اميد بود در برابر معجزه عصاي موسي كه مظهر بيم است».(2)و نيز منظور از بيعيبي آن دور بودن از بيماري برص است كه در آن پوست رنگ سفيد به خود ميگيرد.
( در آيه 187 سوره بقره، مراد از «ابيض»، روشنايي روز است كه به شكل استعارهاي بيان شده و در آيه 46 سوره صافات، واژه «بيضا» براي توصيف
رنگ شراب بهشتي به كار رفته است. ابوالفتوح رازي درباره تفسير اين آيه چنين ميگويد: «خمري سفيد باشد و سفيد شريفترين لونهاست».(1)
در آيه 49 همين سوره، زنان بهشتي به تخم مرغهاي دور از دسترس تشبيه شدهاند و دليل اين تشبيه آن است كه نزد عرب، «بيض مكنون» رنگي است كه براي زنان حُسن به شمار ميآيد.
( در آيات 106 و 107 سوره آل عمران، سفيد براي معرفي چهره بهشتيان به كار رفته است كه همواره در رحمت پروردگار مستغرقند.
( آنچه در اين كاربردها از رنگ سفيد نمود يافته است، دلالت بر استحسان و نيك و پسنديده بودن آن دارد. به همين دليل است كه در جنبههاي ديگر دين نيز به استفاده از اين رنگ سفارش شده است،(2)اما در دو آيه مراد از ذكر سفيدي، بيان نقص و زوال است. در آيه 4 سوره مريم به شكل غيرمستقيم به سفيدي موي سر كه نشانه پيري است، اشاره شده است: «وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيبًا» و نيز در آيه 84 سوره يوسف، نابينا شدن يعقوب با واژه ابيض بيان شده است: « وَ ابْيضَّتْ عَينَاهُ مِنَ الْحُزْنِ».
1) بررسي مفاهيم نمادين رنگها: ص 45.
2) سفيد برترين رنگ به شمار ميآيد و رنگ لباس نمازگزاران است. در حج نيز لباس احرام است و مردگان را نيز با آن ميپوشانند، گويي لباسي است كه نشانه بيتعلقي به دنيا و تقرب و نزديكي به خداوند است. همچنين نزد عرفا، سفيد رنگ بيتعلقي و بهگونهاي رنگ يكرنگي است. (نك: بررسي مفاهيم نمادين رنگها، ص 44)
يادداشتهاي روزانه
( «هيچ زمستاني نميتواند آمدن بهار را به تأخير بيندازد». خورشيدِ گرمابخش، از سينه كوه بالا ميآيد. تيزي گرمايش قلب يخزده زمين را مي شكافد و عشق روييدن، در دل دانه گندم بيدار ميشود.
( برگها چون پر و بال طاووس، گلها چون شمع بيحجاب فانوس، رودها همچو اژدري پرخروش به ميدان زمين پا مينهند و من و تو به عمر دوباره زمين لبخند ميزنيم.
( زمستان است، زمستان. تا چشم كار ميكند، سرماست و تازيانه برف بر زمين. انگار زمين زنگار سكون گرفته است. آسمان ابرهايش را ريش ريش ميكند. زمين در زير سُم ابرهايش، ترك برميدارد. زمستان است. قامت درختان خميده. چشم، چشم را نمي بيند. هيچ صدايي جز زوزه باد زخمي شنيده نميشود.
( صبحي ديگر از راه رسيده و زمين، پنجرههايش را به سمت نشاط و اميد گشوده است، برف مي بارد و پيغام شادي را برايمان به ارمغان مي آورد؛ نويد
رويش و بهاري سرشار از بركت. شانه به شانه طبيعت برخيزيم و در اين جشنواره زيبايي به صميميت بينديشيم و سرود كار و تلاش را با يكديگر زمزمه كنيم.
( اين روز زيباي زمستاني را با ياد او كه خالق زيباييهاست، آغاز كنيم و با اميد به رحمت واسعهاش براي ساختن ساعاتي پر از موفقيت و نشاط آماده شويم. با روحيهاي سرشار از همدلي و تلاش، صبح زيباي زمستانيمان را به روزي به ياد ماندني بدل كنيم.
( به خواب رفته بودم، آنچنان عميق كه گويي زمان تعطيل است و همه با هم با زماني يكسان به انتها رفتيم در اين خواب قطرهاي از آب بودم كه از سينه پهناور زمين به آسمان رفتم. و همچون منشوري از برف به زمين پيوستم. تن من سرد بود و زمين از تن يخزده من لرزيد و به يادش آمد، زمستان در راه است.
( تقويم عمرم را بر ترمهاي بنفش و آبي ميگذارم و در زير اين سقف بلند آسمان كبود، هر سالم را به سال ديگر ميسپارم. هر زمستان كه ميآيد، به انتظار بهار بر ديوار زمان تكيه ميدهم تا بهار ديگر از راه برسد و تولد ديگري را برايم رقم بزند. تولد من در بهار بود مثل زمين كه تولدش در بهار است. هر دو جشن تولدمان را در كنار دشت سرسبز، در كنار رود خروشان و در زير آسمان نيلگون بساط ميكنيم و خداوند را از اين همه زيبايي و فرصت دوباره زيستن، شكر ميكنيم.
( چهره خورشيد در اين سمت و ديار، كمرنگتر شده. حادثه زمستان نزديكتر است. شمشاد من، باشد كه زمستان تا حوالي برگهايت، خفه كند و تو را در اندوه مچاله شدن نگينهاي رنگينت در اين دشت لخت و عريان رها كند. شاخهها با گلوي خشكيده از محنت زمستان برايت ميگويند، ولي بدان تو در تولد ديگر زمين، سبز خواهي شد. اميد سبز شدن را از خود مگير.
( نميتواني درخت باشي، ولي بار زمستان بر شانههايت نريزد. باز اين شانههاي توست كه فرو ميريزد. اينجا زير اين ابرهاي سياه.
( چه قرار عجيبي است، بين بهار و زمستان. زمستان، زمين را ميخواباند و بهار، زمين را بيدار ميكند.
( بهار، بالهاي پرندگانند، آنگاه كه خداوند در زمستان حكم پرواز را به آنها بدهد.
( زمستان، فانوسهايي دارد براي روشن ديدن چهره ديگري از زيستن.
( زمستان؛ يعني آسمان پس از آن همه سرخ و سياه شدن به آهنگي دلنشين و ملايم، سپيدي را به زمين هديه دهد.
( بيمهري زمستان با اندك زماني به گرمي و صفاي بهار تبديل ميشود، به شرطي كه بتوانيم اين دوره را با عشق و وفا سپري كنيم.
( پرستوها منتظرند، خشخش برگها هشدار ميدهند. بايد رفت، فصلي ديگر بايد منتظر ماند، بهار آمدني است.
( سپيدي دانههاي رقصان بر صورت مترسكهاي مزرعه، آرامش را براي كلاغها به ارمغان ميآورد، اما حيف و صد حيف كه ديگر دانه سبزي نيست تا كلاغ سياه بدون ترس از مترسك برچيند.
( بهار را ديديم. تابستان، پاييز. همه آمدند و رفتند و حالا زمستان و سردي و خشكي و خواب طبيعت، گويا كه زمستان مرگي كوتاه است تا رسيدن بهارِ دوباره و چه پيام زيبايي است! اين چرخه عاشقانه، پيامي از جانب خداوند براي آدمي. زمستان از راه مي رسد با كولهباري لبريز از خاطره؛ همان خاطرههايي كه بوي بچگيمان را مي دهند.
( زمستان است و سُر خوردن روي برف، آدمبرفي با بيني هويجياش، برف بازي همراه با يار قديميات، چسبيدن به بخاري، رفتن زير كرسي و خوردن چاي داغ لبسوز. ما نيز به زندگي لبخند بزنيم.
( رطوبت باقيمانده از بقاياي آدمبرفي تنومند، نظارهگر بيداري درختان، خميازه كشيدن گلها و شاخههاي جوانه زده بود و بهار خرامان خرامان دامن بلند گلدارش را روي زمين ميكشيد و نشانههاي زمستان را ميبرد.
( بايد شالي ببافم از رنگهاي گرم، بيچاره آدمبرفي پارسال سرما خورده بود.
( رد پايي مانده، جاي پاي كودكي ذوقزده در تكاپوي دويدن. به دنبالش ميدوم، اما پيدايش نيست. گويا سبكبالي دانههاي سپيد او را هم با خود برده است. بايد پيدايش كنم. ماه وسط آسمان آمده است.
( اين روزها گوش به هر آوايي كه ميدهيم، نجواي باد زمستاني را هم خواهيم شنيد كه خبر از سردي ايام ميدهد. هر چند زمستان نيامد و هنوز پاييز نقشهاي خود را ميكشد، ولي من صداي ناله تن خسته درختان سرد را ميشنوم. كه در زير تبر هيزمكشان پير به فرياد درآمدند هر چند هنوز اندكي به زمستان مانده، ولي من از ريزش هر دانه برگ پاييزي معناي فصل ديگر را احساس ميكنم و از خيسي بال پرنده مهاجر، هجرت به سرزمين ديگر را توصيف ميكنم. آري، زمستان دوباره از سفر برخواهد گشت، با چمداني از شور و شوق كودكان و شادي آدمبرفيها.
( يادم از شبهاي زمستان، آن شبنشينيهاي دوستان و آشنايان؛ آن وقتها كه شب محفلي صميمي از خويشان بهپا ميشد. آنجا كه شعلههاي تنه درخت كهنسال در ميان بخاري هيزمي مان ميرقصيد. شبچره گردو و سنجد و بادام در وسط اتاق ميانه ميكرد و صداي صحبت و قهقهه در فضاي خانه گيسو تاب ميداد. يادم ميآيد آن سماور مسواري بلند، كنج اتاقكمان كه مدام ميجوشيد و استكان كمر باريك كه پياپي پر از چاي صفا و يكدلي ميشد كه گرمي نگاه دوستان را دوچندان ميكرد. راستي يادش بهخير چه رسم زيبايي بود، آن شبنشينيهاي شبهاي زمستانيمان.
( تو ميتواني در زمستان به فصل ديگري بينديشي، به بهاري كه در پي آن خواهد آمد، در همان لحظهاي كه سرماي زمستان در هواي تو پرسه ميزند.
( تو به بهاري ديگر بينديش. هيچ چيز مثل نااميدي تو را در حصار زمستان گرفتار نخواهد كرد.
( از ميان شكاف در و پنجره اتاقم، آهنگ قدمهايش شنيده ميشود. نه آنهايي كه در طول روز و شب ميشنوم. اين گامهاي مردي هميشه خانه به دوش است كه هرگز پير نميشود، استراحت نميكند و نميخوابد. نام او باد است.
( هنوز موفق نشدم زمين را قانع كنم براي رسيدن به آبادي بهار. بايد از خرابههاي زمستان هم گذشت.
( براي سفر در سرماي زمستان، هيچ رواندازي جز زبان پر محبت وجود ندارد.
( اي باد وحشي! زمستان را در تخيل بلوط بتراش يا بر شكوه درخت چنار، آويزانش كن يا همچو سنجاقكي منعطف بر شاخههاي درخت بيد، پر و بال بزن و باراني از برگ بهپا كن تو پادشاه دشتها هستي. جاي پاي تو ديگر بذري نخواهد روييد.
( زمستان كفشهايي به پا دارد، از برف. برف به رنگ سپيدي دلهاي كودكان بازيگوش در دشت پر از مترسكهاي برفي.
( زيباست يا غمانگيز، نميدانم كدام درستتر است، ولي براي من زيباست، وقتي كنار پنجره اتاق نظارهگر سرماي حياط خانه هستم. برف، باد، سرما و برهنگي درختان حياط خانه، رخوتي را در وجودم زنده ميكند. سكوتي بيپايان همه فضا را گرفته. صداي سوزناك بادها از روزنه پنجرهها، خيالي سرد به ذهنم رسوخ ميدهد: «آيا شكوفههاي درختان باغ را تگرگ خواهد زد؟»
( باد خزان بر گلشن اين دشت و ديار ميوزد. شكوفه گلها از شاخسار صحرا و دشت برچيده ميشود. پروانهها از پر زدن واميمانند. خزان، گل نواي بلبلان را در گلو ميبندد. نالههاي باد زمستان دل هر باغباني را به فصل خزان گره ميزند. ديگر هيچ گياهي ميل به روييدن ندارد. دانه گياه در زير پوسته سخت زمين، پنهان ميماند. آسمان ابرهاي سياه چرده خود را به غرش واميدارد و اين تيزي غرش رعدآساي ابرهاست كه قلب يخزده زمين را صيقل ميدهد. آري، زمستان با سرود برگريزانش عالم را به خواب زمستاني عميق دعوت ميكند.
( دستت را ميگيرم، زمستان. همبازي تنها آدمبرفي حياط خانهات ميشوم. سكوت سخت و هراسانگيزت را در هم ميشكنم. به رخوت تن درختانت شكوه ميكنم. شَتم برف را از شانهيشان ميتكانم. دانهاي براي پرنده گرسنه بيرمق مانده ميپاشم. باشد كه زودتر با بهار آَشتيت دهم.
( بهار! دعاگوي تو باد زمين، آنسان كه شماتت زمستان را بر پهناي سينهات تحمل ميكني. وقتي تير تيز تگرگها بر استخوان درختان فرو ميرود، صبر پيشه ميكني. رنگها از بوم نقشهاي رنگينت به تاراج ميروند و دم نميزني و باز تويي كه در وسعت دلت جاي آمدن بهار را خالي ميكني. بهار، دعاگوي تو باد.
( وقتي كوچه از صداي بهار تهي ميشود، زمستان با گامهاي استوارتر پا بر زمين مينهد تا فصل ديگر را رقم بزند. خورشيد ديگر در اين فصل خيره نگاهمان نميكند. آواز گنجشكها در صندوقچه سكوت جا ميماند. طبيعت زمين، با سردي زمستان دگرگون ميشود، ولي چه خوب ميشود، ما به عشق ساختن آدمبرفي در حياط خانهمان هراس رفتن بهار را از دل بيرون كنيم.
( ميدانم خداوند زمستان را آفريد تا فرصتي باشد كه آسمان اشكهايش را در غم فراقت بر زمين جاري كند.
( گاه ميپندارم بهانه هقهق آسمان، تو هستي و رفتن خورشيد در سرماي زمستان قهر نبودن توست.
( امشب يلداترين شب سال است. باران، تندر سوار ميبارد، حتي ماه پلكهايش را بسته. سردي شب و شيشه، وحشيترين گلهاي دشت را ميخشكاند. نميدانم، شايد پيرهن صبح براي اين شب يلدايي من تنگ است.
( امروز آسمان شعرش را با مركب سفيد نوشت و آن را برف ناميد و به زمين تقديم كرد.
( چهره زمين سفيد شده، به سفيدي احساس پاك در قلب پاكترين آدمهاي روي آن.
( زمستان از راه رسيد. سلام باد فرش زمين را ميگستراند تا زمستان دراز بكشد. روي اندامهاي درختان لانه كند. براي آزادي باران دستش را تا ابرهاي سياه دراز كند. گل سرخ تازه رسيده را به رختخوابش ببرد. اندام باد را انباشته از سرماي زمستان بكند.
( زمستان! خورشيد را دوست ندارد. چشمي به رويت باز كند، آنگاه كه تو همان زمين هستي، اما باد با اين لذت سرمست ميشود، وقتي ابرها را رشتهرشته كند و با رشتهها پيرهني از برف بر تنت بپوشاند و اين تنها پيرهن توست در اين ميهماني زمين.
( برف در زمستان نه آرواره دارد، نه دشنه. او جز سپيدي و پاكي هيچ چيز ندارد. وقتي برف به زمين برسد، هر دانه به آب روان تبديل خواهد شد. از بلندترين قله كوه هم جريان خواهد يافت و باز رود را تكرار خواهد كرد. من به آنچه كه درختان و گياهان روايت ميكنند و آنچه را كه كشتزارها درباره برف ميگويند، ايمان دارم. «آب هست كه هيمه آتش را فراهم ميكند».
( پشت هر زمستان بهار پنهان است. اين همان غنچه است كه بعد از تو گشوده ميشود. حيف است تو بماني و فرصت شكفتن را از گل بگيري.
( بيتابتر از آن است كه ميپنداشتم، مانند اسب افسارگسيخته، هيچ سو بيردپا نيست. انگار در حصار نامرئي زمين زنداني است. لذت تاختن در درونش شعله ميكشد و در هر قدمش، اوج بيپروايي مرزشكني شراره ميزند. باد را ميگويم، او كه نشاني از زمستان دارد.
( فضاي شهر من زمستاني است، اما خوشحالم آدمهاي شهر من هنوز بهارياند.
( متولد زمستانم و فرزند آسمانم. ابرها قنداقهام هستند. وزش باد در گوشم اذان ميگويد. من شروع به روييدن ميكنم. روييدنم از جنس باريدن است، گويي از خاك ميبارم. در پستي و بلندي آن رخنه ميكنم. جنس تنم از سرماست، اما رنگ رخم سپيد است. در ذهنم نيتي پاك دارم. اگر خورشيد بر من بتابد، در آن زلال ميشوم، مانند آب روان ميشوم. در رگ زمين جريان مييابم. به عمق ريشههايش نفوذ ميكنم. اگر او بخواهد، فصل ديگر برايش رقم ميزنم. بهار را ميگويم. اگر چه متولد زمستانم.
( مي آيد و براي گلها و غنچهها، لحاف سپيد پهن مي كند و لالايي رخوت مي خواند. مي آيد و غزلهاي سپيد خود را در گوش زمان زمزمه مي كند. مي آيد، اما با آمدنش طراوت از زمين رخت بر مي بندد، همچون كهولت كه آمدنش زمزمه شعر سپيد است. غنچههاي قلبمان را در گلخانه محبت پرورش دهيم تا با رسيدن زمستان عمر، دچار سرماي بيكسي نشود.
( نسيم از لابهلاي برگهاي پاييزي كل ميكشد. چه طربانگيز است آفتاب پاييزي. چه روحافزاست هلهله ممتد پرندههاي به صف كشيده شاخهساران. آسمان با لهجه باراني به زمين سلام ميگويد. كوه اين پادشاه بيتاج و تخت
زمين، لباس پر از رنگ به تن كرده، پرندگان همچو طوافكنان دور و برش پر ميزنند. انعكاس نور در رنگهاي درختان، زيبايي زمين را دوچندان ميكند. كاش من و تو زنبيلهاي دلمان را پر از رنگهاي پاييز كنيم تا غنيمتي باشد براي روزهاي بيرنگي زندگيمان.
( زمين! صداي باد در ايوان خاطرهات ميپيچد. خبر آوردهاند كه زمستان از خم كوچهها به تو ميرسد. يكي ميگويد تو را ديگر با رنگها نسبتي نيست. خواه ناخواه لباس رنگين از تنت بيرون ميكشند. نفس به نفست نميرسد. نميدانم تو را تاب اين هجران باشد. زمين! بايد از خاطرات رنگي گذشت. بگذار پاييز هم خاطره روزهاي زمستانيت باشد.
( زمستان، همواره زيباست؛ چرا كه پر است از اميد و اميد هميشه زيباست. اميد به آمدن بهار، اميد به اينكه سرسبزي طبيعت در راه است.
( زمستان سرشار است از نويد و مژده. امروز چهقدر خودت را براي گرفتن مژده از زمستان آماده كردهاي تا با اميد آمدن بهار، تصميمهاي تازهاي براي زندگيات بگيري و زندگيات را آنگونه كه دوست داري بسازي.
( زمستان سرد است، اما مهربانياش فراگير است.
( زمستان كه مي شود، حس مي كني قلبها به هم نزديكتر مي شوند؛ چرا كه همه دنبال كانوني گرم مي گردند تا در آن پناه گيرند و خود را از سرما حفظ كنند.
( زمستان همه را در جايي امن و گرم دور هم جمع مي كند و اين يعني زمستان انزوا را دوست ندارد. دوست دارد همه با هم باشند و دور هم و شادي و خوشيشان را با هم قسمت كنند. حال با قلب مهرباني كه زمستان دارد، آيا قابل دوست داشتن نيست؟
( دانههاي برف آرومآروم روي زمين مي نشينن و زمين رو سپيدپوش آمدنشون مي كنن. هر دانه برف كه روي زمين مي نشينه، تجلي قدرت خداونده.
( امروز كه رحمت الهي از آسمان بر ما نازل و قدرت الهي را به ما يادآور شده، بياين شكرگزار نعمتهاي الهي باشيم.
( در بارش بيامان رحمت الهي مي تواني يكبار ديگر همه داشتههاي زندگيات را مرور كني و براي همه داشتهها او را سپاسگويي و بداني آنچه مي خواستي داشته باشي و اينك نداري، حكمت خداست.
( زمستان پايان نيست، نويد آغازي دوباره است. اومده تا از ته دلش بهت بگه زندگي همواره ادامه داره و به آينده اميد داشته باش.
( مثل زمستون كه ميره و يه فصل زيبا ميآد، اينو بدون كه شكستها و غمهاي زندگي هم مي گذرن و پيروزيها و شاديها در انتظارتن.
( زمستون بايد باشه تا بهار از راه برسه و ناملايمات زندگي بايد باشن تا تو از اونها بگذري و به آرامش برسي.
( اگه سنگ در مسير رود نباشه، رود هيچ وقت آواي خروشي نداره. همون طور كه زمستان بايد باشه تا بهار از راه برسه.
خيليها مي گن بهار عروس فصلهاست، ولي من ميگم زمستان عروس فصلهاست و برفهايي كه گويي لباس سفيد بر تن طبيعت كردند، گواه اين حرفه.
( ابتداي زندگي مشترك ما هم شايد اون جوري كه دوست داريم نباشه، ولي بالاخره مي گذره و زيباييهاي زندگي بر ما آشكار ميشه. البته ما هم بايد گذشت داشته باشيم. مثل زمستون كه عبور مي كنه و از خودش مي گذره تا جايي براي بهار باز كنه.
( از زمستان بياموزيم. هر صبحش كه دست رد بر سينه خواب نوشين مي زني، مركب رهوار رحيل مي بخشندت كه عالم، محل گذر است؛ مبادا روزي بگذرد و تو در خواب باشي!
( از زمستان بياموزيم، در لحظهاي كه زمين به خواب زمستاني ميرود، ما از خواب غفلت بيدار شويم.
( از زمستان بياموزيم، سترون و نازايي زمين، حاصلي جز بيبرگي ندارد. پس هميشه كوشا باشيم كه از كسالت هيچ نزايد. روز و روزگارتان به سبزي سرو!
( جهان پر از طنين كاشي سپيد شده است. بياييد بياموزيم از اين پهن دشت، يكدستي و يكرويي را!
( از زمستان بياموزيم كه چشمان بصيرتمان را هيچگاه به سوي زيباييهاي زمين مبنديم و هميشه چشم به روي نيكيها و پاكيها بگشاييم. چشمتان به نور دوستي روشن باد!
( از زمستان بياموزيم به يمن سپيدي زمين، سپيدترين روزها را در روزگارمان بسازيم. لحظههايتان سپيدبخت !
( از زمستان بياموزيم، در اوج صدرنگي، يكرنگي زيباترين رنگهاست. با اميد روزي خوب براي همه هموطنان عزيز.
سطر آخر...
زير فصل ها
بوي بهار مي آيد...
بوي بهار مي آيد...
( پشت درهاي برفي زمستان، دوباره بهار ايستاده و پابهپا ميكند براي آمدن. دوباره باغچه منتظر معجزه روييدن است و جوانه سرك ميكشد از زير دستان سپيد زمستان!
( باز جاني تازه ميدمند در رگهاي هستي و زمستان، غزل خداحافظي ميخواند. تو نيز همپاي تكاپوي هستي شو! دستي بكش بر سر و روي دلت و لباس نو بر قامت احساست بپوشان كه معجزه رويش در راه است.
( روزهاي سال، روزشمار مهرند و فقط تقويم عاشق بودن و عاشق زيستن را ورق ميزنند. زمستان با همه شكوه و سپيدي به پايان راه ميرسد، اما لطف هميشگي پروردگار از قاب زمستاني در ميآيد و در تابلوي پرشكوه بهاري جلوه مينمايد. كاش عمر ما هم با محبت و مهر به ديگران چنان بپيوندد كه حتي صفحهاي از تقويم آن را با كدورت و نامهرباني خطخطي نكنيم!
( زمستان كمكَمَك گوشه دامن پر برفش را از سر درختان برميگيرد و آهسته آهسته بار و بُنه رفتنش را در بقچه سپيدش ميپيچد. روزهاي نشستن
پشت پنجره برف گرفته و نوشيدن چاي گرم در ميان جمع صميميانه اهل خانه، رو به آخر است، اما مهم اين است كه طعم اين صميميت از زير زبانمان نميرود و نقل شيرين عاطفه، در جيب احساسمان ميماند.
( بهار، تابستان، پاييز، زمستان... طبيعت يك سال بالغتر شد و زندگي باز آهنگ مداوم رفتن را ساز ميكند. روزهاي ما هم چه سرد و برفي، چه آفتابي و گرم در گذرند؛ درست عين اين چهار فصل! كاش هميشه پابند يك حال نمانيم و خودمان را به حالهاي بهتر و روزهاي بهتر بودن بياراييم.
( دوباره پايان روزهاي كوتاه زمستاني و آغاز سبزينگي بهار است، اما گمان نكن كه اينها يعني تكرار، هر رويشي فقط يكبار اتفاق ميافتد و بهار جديد، برگهاي جديد ميروياند. ما هم در فرداي پيش رو، با معجزهاي تازه از سوي خدا، چشم ميگشاييم. پس بايد تلاشمان نو باشد، نگاهمان نو باشد، تفكر و احساسمان همه تازه و بكر باشد تا در اين جهان بيتكرار، تكراري نشويم.
( جوانه را ببين كه در اين روزهاي آخر زمستان، چگونه براي هستياش ميجنگد و چه اندازه تلاش ميكند تا سر از زير برفها در بياورد و بگويد من هستم! جوان هم بايد مثل جوانه باشد؛ پر اميد و پر تحرك! تا شانه از بار سختيها بيرون بكشد و به گوش دنيا برساند كه من هستم!
( آخرين برگهاي تقويم، خبر از كهنه شدن سال و بوي نو شدن و تازگي را ارمغان مي دهند. اين روزهاي آخر سالي، كمتر كسي است كه از لابهلاي شاخههاي درختان و سر و صداي گنجشكها، عطر بهار را حس نكرده باشد. بهار نزديك است.
( هوا بوي بهار را با خود دارد. بويش آرامآرام به مشام مي آيد. صداي پاي بهار را مي شنوم. صداي پرندگان صبحگاهان گوشهايم را مي نوازند. به قول امير خسرو دهلوي: «زمستان ميرود، ايام گلها پيش ميآيد»
( ديروز وقتي از كنار درخت زمستانزده مي گذشتم، بوي شكوفه مي داد. بوي شكوفه را دوست دارم. بهار را دوست دارم. بهاري را دوست دارم كه بساط سرما را جمع مي كند و بوي خوش گلها را به ارمغان مي آورد. احساس مي كنم بهار امسال زيباتر از معمول خواهد بود. بهار با دست و دامني پر خواهد آمد و زمين، اين تازگي را جشن مي گيرد و دلهاي تازهاي در ما خواهد روييد. آري، بهار خواهد شد.
( زمستان خواهد رفت و بهار خواهد آمد، با چمداني پر از شكوفه و لبخند. چشمهايش، آميزه خورشيد و ابر. دلش آينهبندان سبزه و باران. بهار مي آيد و از رد گامهايش، رودهايي زلال، زمين چرك را به شستوشو فرامي خوانند. نوروز از راه مي رسد و خاك، در رستاخيزي شگفت، رستن آغاز مي كند. مردمان شهر، دست در دست مهرباني، با گل و آينه به شادباش هم مي روند. از قلبها پنجرههايي بيشمار به سمت هم گشوده مي شوند و اينگونه، جشنواره انسان و طبيعت افتتاح مي شود.
( بوي بهار مي آيد؛ تجديد خاطرهاي ديگر از خويشاوندي طبيعت و انسان، با ردايي سبز براي حضور در جشن شكوفهها. بهار مي آيد؛ با چشمه و كوه و دشت، با باغ و گلزار و پروانهها، با بلبل و گل، با اميد و آرزو. بهار مي آيد؛ سرشار از عطر سپيده و عطر طبيعت. بهار مي آيد؛ با آيينهاي در دست از حكمت و معرفت، از آيات و بركات. بهار مي آيد با قامتي خجسته و سبزپوش، با آواز قمريان بيدار و عاشق. بهار مي آيد؛ براي ستيز با سردي و سستي.
( نسيم خوش بهاري، طبيعتي تازه را نويد مي دهد. جوانه را صدا بزن! دوباره سرسبزي بر زمين حكومت خواهد كرد. برگها جان مي گيرند و چشماندازي سبز، از پس پنجرههاي گشوده، جلوهگر ميشود. سفرههاي سخاوت و يكرنگي، پهن مي شوند. بوي سبزه در فضاي رنگارنگ سفره
مي پيچد. چيزي به ثانيههاي آغازين سال نو نمانده است. بوي گل مي آيد. بوي يا مقلب القلوب و الابصار، يا مدبر الليل و النهار، يا محول الحول و الاحوال، حوّل حالنا الي أحسن الحال.
( پايان انتظار نزديك است. آخرين لحظهها را مشتاقانه ميگذرانيم. دلهامان پرشور و گاه درگير تشويقي گنگ است. همه ذرات وجود سرشار از انتظار است. سالي ميگذرد و سالي نو پيش روست. چشم به راه ميهماني عزيز و كهنساليم، تا از ره برسد. لحظه شورانگيز تحولي تازه و لحظه تكرار آفرينش است. طبيعت و انسان را حيات و تولدي ديگر است.
( برفها دارند آب مي شوند. گلها دارند اندك اندك شكفته مي شوند. صداي بلبلكان به گوش مي رسد. روشني و گرما بر سردي و تاريكي چيره مي گردد. همه چيز نويدبخش ورود بهار است. پنجره را باز كني، بوي نوروز مي آيد، بوي نوروز مي آيد.
( نسيم شوخ به نرمي كناره پنجره گفت: / بهار نزديك است/ يكي ـ دو روز دگر باغ سبز خواهد شد/ و شاخههاي اقاقي جوانه خواهد زد.
( زمستان چمدانش را بسته. دوباره مسافران بهاري ساكن زمين مي شوند. به قول فريدون مشيري: صداي پاي بهار/ صداي شادي گنجشكها/ صداي بهار/ نگاه و ناز بنفشه/ تبسم خورشيد/ ترانه خواندن باد/ جوانه كردن بيد/ صداي بوسه باران/ صداي خنده/ گل صداي كف زدن لحظهها براي بهار/ دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين/ شكوه جادوي رنگينكمان فروردين.
( نشاني مرا از گلهاي آفتابگردان كنار جادهها بپرسيد! ديگر نفسي و راهي ديگر نمانده. دوباره به پايان ميرسيم و دوباره آغاز يك شروع! مسافر زمستان بار سفر را بسته و طراوت بهار جايش را مي گيرد. به همين سادگي و
پشت سرمان جز آهي و افسوسي نمي بينيم. هر روزمان بايد بهتر از ديروزمان مي بود. بود؟ باور كنيم تنها لبخند است كه مي ماند و ياد خويشان و دوستان. دريغ نكنيم لبخند را تا دلهامان هميشه بهاري بماند.
( در اين روزها كه زمستان تمام تلاشش را مي كند كه آخرين برف را بر شانههاي زمين بگذارد، روزنههاي اميد اندك اندك خبر از بهاري سبز و دلنشين مي دهند. زمستان كه به سر مي آيد نوبت بهار است؛ بهاري كه پر است از بوي فاميل، بوي ديد و بازديد بوي مهرباني و آشتي.
( به پشت سر نگاه مي كنم و چشمانداز روزهاي رفته را از نظر مي گذرانم. بايد با بهار و تابستان و پاييز و زمستان، خداحافظي كرد و به استقبال بهار پيشرو، گرد و غبار را از دل و ديده شست. بايد آينده را دريافت و در گذر زمان، نيكوترين لحظات را رقم زد. ساعتها گذشتند، چون ابرها كه باد به هر سو مي بردشان. ثانيهها گذشتند، نيمي به آگاهي و نيمي به غفلت. از اين پس را دريابيم كه نوروز با روزهايي نو برايمان دست تكان مي دهد.
( خداحافظ فصول رنگارنگ و ساعات دلپذير؛ خداحافظ بهار، تابستان، پاييز، زمستان؛ خداحافظ روزهاي پاياني سال و سلام بهار نورس، شكوفههاي سپيد و سرخ و صورتي، سلام جوانهها! واپسين روزهاي اسفند است و رايحه شكوهمند بهار در كوچهها پيچيده است. بنفشهها سر از خاك بيرون مي آورند و عيد، شوقي كودكانه به رگهايمان مي دواند. سلام بر بهار پيش رو و روزهاي خجستهاش!
( چشم ميچرخانم بر صفحات تقويم و روزهاي گذشته را به خاطر مي آورم. چه روزها كه به بيثمري گذشتهاند و چه روزها كه سرشار از اميد و آگاهي، شور زندگي را تجربه كردهام. زمستان دارد خداحافظي مي كند و به
دنبالش فصلي لبالب از جوانه و باران، پا به عرصه طبيعت مي گذارد؛ بهاري كه بايد با شوق به استقبالش برويم و از فرصتهاي سبزش براي بهتر زيستن وام گيريم.
( به پايان سال كه مي رسيم، هر برگ كتابش درسي است براي آغاز سال نو. بايد صفحات سياهش را با آفتاب تلاش و آگاهي به روشناي اميد و پيشرفت پيوند بزنيم و صفحات سپيدش را در سال جديد، مضاعف سازيم. زمستان مي رود و بهار با زنبيلي سرشار از ترانه و اميدواري به خانههامان مي آيد. لحظه لحظهاش را غنيمت شماريم و براي ورود به سالي پويا، گامهاي همتمان را استوارتر سازيم.
( تقويم ورق مي خورد و روزها به سرعت باد سپري مي شوند. سال رو به پايان است. كاش به عقب كه برمي گرديم، لبخند رضايت بر چهرهمان بنشيند يا اگر فرصتي را از دست دادهايم اگر دلي را شكستهايم و باعث رنجش كسي شدهايم، به تأمين كاستيها و ترميم قلبهاي يكديگر برخيزيم. بهار در راه است و ميخواهد ما با آيينههاي روحمان، به پيشوازش برويم. پس بياييد با صيقل جانمان، گرد كدورت از پنجرههاي روح بشوييم و زلالتر از هميشه صدايش كنيم.
( زمان در گذر است و سال رو به پايان. نگاهي به پرونده يكساله خويش بيندازيم و ساعات رفته را مرور كنيم. روزهاي پر از توفيقش را سرمايه سال آينده بدانيم و از لحظات غفلتبارش درس بگيريم. زمستان مي رود، چونان فصلهاي ديگر سال، و بهار با مژده سبز زندگي، بر درهاي خانهها مي كوبد. خوشآمدي اي آيه نيكوي خداوند كه روح و جسممان را به شادي مي خواني، خوشآمدي اي بهار!
( در بهار سالي كه گذشت، نو شديم با تابستانش و سبزترينها را تجربه كرديم. پاييزش با برگهاي سرخ و زرد و نارنجي به شورمان فراخواند و زمستاني كه در حال اتمام است، ما را به آمدن بهاري تازهتر مژده مي دهد. فصلها گذشتند و ما را با تجربههايي تازه آشنا كردند. زندگي، تلفيق لحظات خوب و بد است و اين نقاشي رنگارنگ ما را به عبرتآموزي فراميخواند. به ما مي آموزد، لحظهها را درك كنيم و از هر ثانيه براي شكوفايي خويش بهره بگيريم. سلام ساعات نو، سلام روزهاي تلاش و شكوفايي!
( برفها آب ميشوند. آفتاب لحظات بيشتري را ميهمان آسمان است. پرونده امسال در حال بسته شدن است و روزهاي پاياني سال ما را به تأمل در عملكرد يكسالهمان فرامي خوانند. زمين چرخيده است و فصلها پيدرپي در حال عوض شدنند. زمستان ميرود و بهار در راه است. به روزهاي گذشته نظري بيندازيم و با ارزيابي يكساله خويشتن به ساختن فردايي روشنتر بينديشيم. خداحافظ غفلت و سستي، سلام پويايي و تلاش! خداحافظ فصلهاي گذشته، سلام بهار نو!
( چه ساده و چه زود، فصلها گذشتند و سال دارد به روزهاي پايانياش نزديك مي شود. دوباره داريم دست تكان مي دهيم براي بهار و تابستان و پاييز و زمستان و به سالي تازه و بهاري نو سلام مي گوييم. يك سال ديگر در حال بايگاني است، با تمام خوبيها و بديهايش، رنجها و شاديهايش و ما از اين همه فراز و نشيب، از اين مدرسه پرهياهو بايد به آموختن و تجربه، به ساختن و ادامه دادن بينديشيم. زمستان مي رود و بهار، خوشيمنترين روزهايش را برايمان به ارمغان خواهد آورد.
وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتواني
حاصل از حيات اي جان! اين دم است تا داني
( نگاه كن كه روزها چه شتابناك ميگذرند و عمر، چه ساده سپري ميشود! روزها و فصلها گذشتند. امسال نيز رو به پايان است و زمستان آخرين نفسهاي اسفندياش را در هوا مي پراكند. روزهاي رفته را به چشم عبرت بنگريم و بهار آينده را فرصتي براي رويش و كوششي بيشتر بدانيم. اكنون را دريابيم تا آينده را از كف ندهيم و با لحظههاي بهاري پيشرو به گفتوگويي صميمانه بنشينيم تا با اميد و تلاش و شكوفايي به تفاهم برسيم.
( صداي پاي رفتن زمستان مي آيد و صداي گامهاي درخشان بهار طربناك و پرشور به گوش مي رسد. طبيعت، فصلهاي زيبايش را يكبار ديگر پشت سر مي گذارد. زمستان به آخر مي رسد و بهار، شوقانگيزتر از هميشه در جادههاي آمدنش راه مي سپرد. تقويم را ورق بزنيم و با لحظههاي شاد و غمانگيزش همراه شويم. از گذشته بياموزيم تا برايمان آيندهاي زيبا رقم بخورد. به نشاط بينديشيم تا ثانيههاي پيشرو، به شادي بدل شود و بهار را با رويي گشاده ديدار كنيم.
( خداحافظ بهار پرباران، تابستان گرم، پاييز برگريز. خداحافظ زمستان سپيد و سرد. خداحافظ سال پر از هياهو، سال پر از سكوت. خداحافظ روزهاي بلند و كوتاه، شبهاي تاريك و مهتابي و سلام بهار در راه!
( سال به پايان مي رسد و زودتر از آنكه فكر كني، زمستان واپسين روزهايش را نشانمان مي دهد و كمي بعد بوي سبزه و درخت و آواز پرنده است كه خيابانها و كوچهها را پر مي كند. زمستان مي رود و بهار مي آيد، باشد كه روزهاي تازه طبيعت را با تأملي تازه درك كنيم و زمان را بيشتر دريابيم.
( زمستان مي رود با پيراهن يكدست سپيدش و بهار با دامني رنگارنگ از شكوفه، شهر را مي آرايد. سالي ديگر تمام مي شود و ما صفحه صفحه تقويم را به خاطره بدل مي كنيم.
( خداحافظي مي كنيم با فروردين و تير و مهر و دي و بار ديگر به فرورديني تازه سلام مي گوييم. برمي گرديم و از خلال آن همه روز. نيكوترينشان را بدرقه راه زمستان ميكنيم و با چشماني لبريز از اميد و زندگي، به تهنيت بهار مي رويم. دقيقهها سپري مي شوند، بياراده ما، اما مي شود با نگاهي تازه به زندگي، زيباترين دقايق را براي خويش رقم زد.
( بدرود روزهاي پايان سال، بدرود زمستان زيبا! چه سپيد و مهربان، تركمان مي گويي و ما را با خاطرات روشنت تنها مي گذاري. يادتان بهخير روزهاي برگريز پاييزي، درختان سرسبز تابستان! يادت بهخير ارديبهشتي كه گذشتي و دوباره خواهي آمد. در اين روزهاي واپسين سال از خداوند بخواهيم كه چشمانمان را به روي بهترين اعمال باز كند و قدمهايمان را به سوي نيكوترين جادهها رهسپار سازد. از او بخواهيم كه بهار پيشرو را برايمان به پنجرههاي نيكبختي و عاقبت بهخيري پيوند زند و ياريمان كند كه هيچ فرصتي را براي انجام امور خير و روشن از دست ندهيم.
( شاخههاي درختان از برف سبك مي شود و كمكم بوي طراوت بهار، مشام طبيعت را پر خواهد كرد. سالي پر از شور و نشاط و پويايي، سپري مي شود و ما پشت سر را كه نگاه مي كنيم جز تلاش براي رسيدن به بهترين مقاصد كاري نكردهايم؛ چرا كه توكل كردهايم و تلاش!
( زمستان مي رود و بهار مي آيد. نگاه كن كه پنجرههاي توفيق، باز است و تو را به سوي خويش فرا ميخواند. برخيز و چشم به راه بهار به استقبال سالي جديد برو كه آفتاب و درخت و پرنده و رود، ترانه اميد بر لب قدمهاي جستوجوگرت را به تحرير آمدهاند!
( دست بجنبان و بلند شو كه روزها سپري شدند و امسال، چمدان سفرش را بسته و مي رود. زمستان، دقايق آخرش را در دفتر زمان مي نويسد و بهار
چيزي نمانده است كه با كاسههاي شبنم و باران از راه برسد. شوق جوانه زدن، خاك را دگرگون ميكند و درختان، مقدم بهار را چشم در راهند. زمستان ميرود و خورشيد دوباره، وسعت آسمان را روشنتر از پيش قدم مي زند. نگاهمان را به گذشته دقيقتر كه كنيم روزهاي از دست رفته را ميبينيم و فرصتهاي هدر داده را، اما با توكل و اميد بايد برخاست و روزهاي آينده را درك كرد و ساخت.
( عقربهها چرخيدند و زمين چرخيد و روزها سپري شدند. بهار و تابستان و پاييز و زمستان، هر كدام تصويرها ساختند و گذشتند. اكنون كه زمستان ميرود تا بهاري نو جايش را بگيرد، برگشتهايم و از لابهلاي آن همه تصوير و نور و رنگ، زمان رفته را جستوجو ميكنيم، خندهها و گريهها و خاطراتمان را. در آستانه آمدن بهار، بهتر زيستن را بينديشيم و راههاي روشن انسانيت را در دفتر فردايمان ترسيم كنيم. مهرباني را رواج دهيم و بگذاريم بهار، آيين سبز زندگي را مكرر كند.
( روزهاي پربرف و هياهوي كودكان بازيگوش و گلولههاي برفي، يعني زمستان پربركتي كه اين روزها كمكم دارد بار سفر مي بندد و در انديشه رفتن است. با اين همه بهار مي رسد، پرباران و پربركتتر از پيش و چشمان مهربانش را به روي طبيعت مي گشايد. سالها ميروند و مي آيند و انسان، فرصت پويايي خويش را بايد با عزمي پولادين به دست آورد و زندگي را بسازد. زمستان ميرود، همانگونه كه بهار، تابستان و پاييز و دوباره بهاري ديگر از راه ميرسد و زمين، لبريز از جوانه و شور و ترانه، نفس مي كشد و مي بالد.
( زمستون كه از راه ميرسه، همه چيز رنگ و بوي ديگهاي ميگيره، و هر چي از زمستون فاصله بگيريم، بوي بهار بيشتر حس ميشه. بهار در دل
برفهاي زمستاني پنهان شده است و گنجشكها هر روز صبح آن را در لابهلاي برفها جستوجو ميكنند. خورشيد اگر حوصله تابيدن داشته باشد و اشعههاي گرمابخش خود را به زمين هديه كند، برفها زودتر آب خواهند شد و بهار زودتر به اهالي زمين سلام خواهد كرد.
( صبحي زمستاني است، اما هوا بوي بهار گرفته است. خورشيد گيسوان خويش را بر شانههاي زمين رها كرده است. نفسي عميق بكش تا جام وجودت لبريز از اين هواي پاك شود. ريههاي خويش را پر از اكسيژن كن تا رهاتر از هميشه در آسمان زندگي به اوج برسي. يك صبح زمستاني است، اما اگر كمي متفاوتتر نگاه كني، بهار را كه در چند قدمي ات است، احساس خواهي كرد. بوي بهار مي آيد.
( زمستان، كولهبار خود را بسته است. طبيعت به پيشواز بهار رفته است. بوي بهار در هوا پيچيده و نفس اشتياق كشيدن گرفته است. صبحها، چكاوكان بر شانه درختان نغمهسرايي مي كنند و مي گويند بوي بهار مي آيد. نفسهايم در ميان نسيمي كه عطر و بوي بهار گرفته است، گم مي شود. زمين قرار است دوباره در حجم سبز بهار نفس بكشد. شوق شكفتن در وجود خشكيده درختان زبانه مي كشد. بوي بهار مي آيد. قرار است دوباره بر چهره هستي، گيسوان سبز بهار تاب بخورد. كمي عاشقانهتر قدم در كوچه زندگي بگذار، بوي بهار مي آيد.
( در صبحي آفتابي، فارغ از روزهاي سرد زمستاني، قدم در كوچهها و خيابانهاي شهر بگذار. شهر حال و هواي عجيبي دارد. مردم به شوق روزهاي بهار كه در راه است، آمدهاند تا مثل طبيعت كه جامه نو بر تن مي كند، لباس نو بخرند. چهقدر بازار شلوغ است. كودكان از خوشحالي در
شلوغي بازار گم مي شوند. مردم بوي بهار را احساس مي كنند. حس شكفتن را مي توان در بين اهالي شهر احساس كرد.
( زمين نفسي دوباره خواهد كشيد و زمستان با تمام خميازههاي كسلكنندهاش، روزهايش را به بهاري سرشار از طراوت و بالندگي خواهد سپرد. مردم شهر و روستا هم احساس كردهاند كه بوي بهار مي آيد.
( برخيز و زير چتر آسمان، همراه با دستهاي نوازشگر خورشيد، چون كبوتري رها شو در وسعت بيانتهاي زمين. مگر خبر نداري؟ نفسهاي صبح، تو را دارد به روزهايي سبز بهار دعوت مي كند. شكفتن در چند قدمي توست. شكوفا شو در روزهايي كه به بهار نزديك است. درختان رفته رفته از خواب زمستاني برمي خيزند. دوباره در آغوش برگهاي سبز خود خواهند غلتيد. كمي عميقتر نفس بكش. بوي بهار مي آيد.
( يك زمستان در انتظار روييدن نشستيم و هر صبح را به اميد بهاري دوباره آغاز كرديم. از دالانهاي برفي و سرد زمستان عبور كرديم تا در خيابان بهار به حس شكفتن برسيم. پر انرژي هر روز صبح به روزهاي زمستان سلام كرديم تا سبزي بهار دلانگيزتر در تار و پود وجودمان جان گيرد. اينك كه بوي بهار مي آيد، سر از پا نمي شناسيم و خود را در كوچههاي زمان رها مي كنيم تا به روزهاي هميشه سبز بهار برسيم. بوي بهار مي آيد و اينك پس از روزهاي سخت زمستان، مژدگاني بهارست.
( بهار در چند قدمي زمستان ايستاده و منتظر است تا برفهاي نيمبند زمستاني قدري پايشان بلغزد و آنگاه جاي آنان را بگيرد. بهار درست پشت چراغ قرمز زمستان، منتظر سبز شدن است و تا ظهور نخستين سبزينهها روي شاخه، چند روزي بيشتر نمانده است. حس آمدن بهار را ميشود در تمام
طبيعت استشمام كرد و با وزش نسيم صبحگاهي كه ديگر آن سوز روزهاي نخست زمستان را ندارد، منتظر رويش اولين جوانههاي گندم سفره هفت سين شد.
( قطار زمستان به ايستگاه آخر نزديك ميشود و هر روز بايد منتظر طلوع خورشيد بهاري باشيم. زمستان، فصل سرد زمين است، با وجود اين وقتي به گذر از زمستان و رسيدن فصل بهار فكر كنيم، زمستان نيز زيبا جلوه ميكند. اصلاً اگر زمستان نباشد، بهاري وجود ندارد و اگر سرماي زمستاني را حس نكنيم، هواي دلپذير بهار را قدر نخواهيم دانست. بهار در عبور ثانيههاي زمستان نشسته است و با آب شدن برفهاي زمستاني ميتوان اين نويد را به درختان داد كه بهار نزديك است و رويش، دوباره از سر گرفته خواهد شد.
( تمام فكرم را كارهاي روزانهاي كه بايد سر وقت انجام ميشد، مشغول كرده بود. به هيچ چيز و هيچ كس توجه نداشتم. آرام از گوشه پيادهرو قدم برميداشتم و برفهاي تقريباً شلي را كه چند روز پيش باريده بود، در زير پا له ميكردم. چند هفتهاي بود كه به كارهايم سر و سامان نداده بودم. همينطور كه قدم ميزدم، ناگاه پسر بچهاي كه كلاه كاموايي بر سر داشت، توجه مرا به خودش جلب كرد. او آرامآرام به من نزديك ميشد. خوب كه دقت كردم، ديدم سبزهاي در دست دارد و با خونسردي در حال عبور است. قدري به اطرافم نگاه كردم. من هنوز سرگرم برفهاي زمستاني بودم كه دور و بر خودم ريخته بودم، اما پسرك، بوي بهار را زودتر از من شنيده و به استقبال آن رفته بود. بهار در چند قدمي من بود، اما من اسير يخهاي آب شدني زمستان شده بودم.
( عزيز، ديروز با من تماس گرفت و گفت: پسرم اگر زحمتي نيست فردا بعد از اينكه كارت تمام شد، بيا خانه ما. ميخواهم خانهتكاني كنم. همين كه
عزيز داشت اين حرفها را تكرار ميكرد، من هم داشتم با خودكار سرم را ميخاراندم و به اين فكر ميكردم كه اگر به عزيز بگويم باشد خواهم آمد، تمام كارهايم عقب ميافتد و باز بايد بدقولي كنم. با وجود اين، در يك لحظه تصميم گرفتم كه تمام كارهايم را همين امروز انجام دهم و پس از آن به كمك عزيز بروم. نميدانم چه شد كه اين تصميم ناگهاني را گرفتم، اما فكر ميكنم نگاهي كه عزيز به بهار داشت، باعث شد من متحول شوم و بوي بهار را زودتر از آنكه در زمين گسترده شود، حس كنم.
( گاهي حواس آدمها پرت ميشه و سر به هوا ميشن. شايدم دلشون ميخواد پا تو كفش هم كنن، مثل وقتايي كه صدايي رو ميشنوي، اما انگار چهرهاي رو مي بيني يا مثل وقتهايي كه طعمي رو ميچشيم، اما انگار بوي پيراهن مادربزرگ رو استشمام ميكنيم. من با اين حواس سر به هوا و پرتت، تو رو خوب ميشناسم. شكوفههات رو! گرميات رو! بوي خوش ياسها رو. كيه كه بهار رو نشناسه!؟
( وقتي از كوچه عبور ميكنيم، ممكنه از بوي نون داغ هيجانزده بشيم يا اينكه كمي بريم جلوتر و بوي چوب نيمسوز مغازه نجاري، چند قدمي سرگرممون كنه يا نه كمي جلوتر، بوي دود كباب، گرسنهمون كنه. راستشو بخواي، از سراسر كوچه ما، فقط بوي بهار ميآد. اينو شكوفههايي كه چند روزه از ديوار سرك ميكشن، گفتن.
( گاهي فكر ميكنم نبايد براي پيدا كردن چيزاي خيلي بزرگ، دنبال فرصتهاي خيلي بزرگ گشت. باور كن خيلي وقتها ميشه بوي بهار رو از لونه گنجشكهايي استشمام كرد كه روي درختهاي بيبرگ درختها سردشونه.
( ميگن عطرها و بوها، آدم رو ميبرن تو دنياي خاطرات، ولي من با خاطراتم كاشف سرزمين عطرها و بوها ميشم! چهطور؟ چشمهامو ميبندم و شكوفههاي سفيد سيب، بارونهاي تند و دونه درشت، عطر ياس و هزار تا خاطره ديگه رو به ياد ميآرم. به همين سادگي با مرور خاطرات بهار، بوي بهار رو استشمام ميكنم.
( انگار همين ديروز بود كه به برف نو سلام گفتيم و زمستان با دانههاي درخشان برف، كوچهها را سپيدپوش كرد و اكنون پس از روزها و ماهها، برفها آب ميشود و اسفند به پايان خود نزديك مي شود. زمستان ميرود و خاطرات سپيدش را برايمان به يادگار مي گذارد و بهار با بنفشه و باران در راه آمدن است. لحظهها ميروند و ما دست در دست تلاش و اميدواري، هر روز را بهتر از پيش ميسازيم. سال تمام ميشود، زمستان خداحافظي مي كند و بهار، باطراوتتر از هميشه، زمين را بيدار مي كند و ما را به بهرهبرداري از زمان فرا ميخواند.
( كمكم بايد با زمستان خداحافظي كرد، با برف و خاطرههاي پرهياهويش. زمستان لبخندزنان دور مي شود و كارت پستال بهار، كوچهها و خيابانها را مي پوشاند. زمين دعوت ميشود به جشنواره باران و بنفشه و ترانه و انسان به تجربههاي ديگري دست ميزند و به اغتنام فرصتها مي انديشد و دفتر زندگياش را از نو مي نويسد. خداحافظ آخرين روزهاي زمستان و سلام بهار! آينههاي رويش و سرسبزيات را مقابلمان بگير و روزهايمان را تازه كن!
كتابنامه
٭ قرآن كريم.
ابوطالبي، الهه، بررسي مفاهيم نمادين رنگها، تهران، اداره كل پژوهشهاي سيما، 1382.
شي، جي. وا، هيداكي، همنشيني رنگها، ترجمه: فريال دهدشتي و ناصر پورپيرار، تهران، كارنگ، 1377.
كانديسكي، واسيلي، معنويت در هنر، ترجمه: اعظم نورالله خاني، تهران، اسرار دانش، 1379.
مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، مؤسسه دارالكتب الاسلاميه،1353.
هانت، رولاند، هفت كليد رنگ درماني، ترجمه: ناهيد ايران نژاد، جمال الحق، تهران، 1377.