ghaemiyeh.com
سرشناسه: شيخاني، عليباقر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور: پاسخ به پرسشها و شبهههاي وهابيت/ عليباقر شيخاني، حسين اسحاقي.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري: ۲۳۸ ص.
شابك: 978-964-514-186-6
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
يادداشت: كتابنامه: ص. [۲۰۲] - ۲۱۲؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع: شيعه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع: وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده: اسحاقي، حسين، ۱۳۴۱ -
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: 1390 2پ93ش/212/5 BP
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۴۱۷
شماره كتابشناسي ملي: ۲۳۹۳۰۹۴
ديباچه
وهابيان، گروهي افراطي هستند كه عمري كمتر از دو قرن دارند. آنان با كمك قدرتهاي استعماري و زير چتر افكار انحرافي محمد بن عبدالوهاب به قدرت رسيدند. بعدها دلارهاي نفتي نيز به كمك آنها آمد تا مثلث شوم زور، تزوير و زر كامل شود.
اين گروه، خود را از اهلسنت ميداند، درحاليكه عقايد و رفتاري خلاف بيشتر اهلسنت دارند. آنان از مسلماني جز ظواهر آن چيزي را به ارث نبردهاند. بدينترتيب، با كمكهاي مالي به دولتهاي اسلامي ميكوشند باورهاي پست و منحرف خود را ميان مسلمانان تبليغ و ترويج كنند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، وهابيان كه اين انقلاب را مخالف اهداف خود ميديدند، تبليغات گستردهاي بر ضد شيعيان به راه انداختند كه القاي شبهههاي ديني ميان مردم بهويژه جوانان، يكي از آنها بود. وهابيان چون از رويارويي با علماي شيعه هراس داشتند، با رواج اين شبههها باور مردم را هدف قرار دادند.
عالمان ديني و فرهيختگان اين مرز و بوم وظيفه دارند پاسخهاي مستدل به اين شبههها را تنظيم كنند و در گام بعدي، فن و تدبير تازهاي به كار گيرند
و به جاي دفاع، با طرح ايرادهاي اصولي و مستند و طرح تناقض هاي وهابيت با قرآن و سنت و عقل، به ياري مسلمانان بشتابند. در اين ميان، رسانه صدا و سيما نيز بهعنوان ابزاري مدرن و پردامنه، در پيشبرد اين هدف، نقش مهم و حساسي دارد.
بدين منظور، پژوهش حاضر به قلم حجج اسلام سيد حسين اسحاقي و علي باقرشيخاني به انجام رسيد تا پشتوانهاي براي برنامهسازان گرامي باشد. با سپاس از اين دو بزرگوار، اميدواريم دستاندركاران رسانه ملي از اين اثر بهره برند.
و من الله التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
پيشگفتار
الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً.
تاريخ انديشه اسلامي همراه با فراز و فرودها و آكنده از دگرگونيها و گوناگوني برداشتها و ديدگاههاست.
در اين تاريخ پرتحول، انواع فرقهها و مذهبها و با انگيزهها و مباني مختلف ظهور كرد كه برخي از آنها پس از چندي به فراموشي سپرده شدهاند و در مقابل، برخي در روند دگرگونيها همچنان در جوامع اسلامي به فعاليت و حضور شوم خود ادامه ميدهند.
صاحبنظران اسلامي انديشه استواري براي فرقه وهابيت نيافتهاند. اين فرقه انديشهاي بسته و متحجرانه دارد كه هرگونه نوآوري را بدعت مي خواند. هرچند زمان زيادي از شكلگيري فرقه وهابيت نميگذرد، به سبب برخورداري از امتياز بزرگ تسلط بر دو شهر مقدس اسلام، مكه و مدينه توانسته است انديشههاي غرضورزانه و متحجرانه خويش را در ميان مسلمانان بپراكند و بذر اختلاف و دشمني را بين آنان بپاشد. فرقهاي كه تا چندي پيش همه مسلمانان اعم از شيعه و سني را تكفير ميكرد و از دم تيغ تيز خود ميگذراند، امروز داعيهدار پيروي از سلف و سنت شده و از بيان
دروغ و تهمت و نشر شبهه بهويژه درباره پيروان اهلبيت عليهم السلام اِبايي ندارد. ازاينرو، در مجموعه حاضر تلاش ميشود تا با استفاده از متون معتبر اهل سنت و ديدگاههاي انديشمندان اسلامي، به شبهههاي وهابيان پاسخ داده و پرده تزوير از چهره مدعيان پيروي از سنت برداشته شود و معلوم گردد كه پيكره جدا افتاده از اسلام، كدام فرقه است.
اميد است اين اثر، رضايت حقيقتجويان را به خوبي فراهم آورد.
فصل اول: تاريخچه، خاستگاه و ديدگاه وهابيت
زير فصل ها
تاريخچه وهابيت
معناي كفر، شرك و بدعت از نظر وهابيت
شرك از نظر وهابيت
توحيد از نظر وهابيت
نقد ديدگاه سلفيان
شريعت از نظر وهابيت
ضرورت پرداختن به بحث وهابيت
تاريخچه وهابيت(1)
كشور عربستان، حدود سه قرن پيش شاهد ظهور گروهي خوارجمسلك به نام «وهابيت» بود. وهابيان، پيروان محمد بن عبدالوهاب نجدي بودند. محمد در سال 1111 هـ .ق در خانوادهاي حنبليمذهب در شهر عيينه ديده به جهان گشود. وي نزد پدرش كه از عالمان اين مذهب و قاضي شهر عيينه بود، دروس لازم را فرا گرفت. آنگاه براي ادامه تحصيل به مكه و مدينه رفت. از همان آغاز جواني آثار انحراف فكري در وي نمايان بود و علاقه زيادي به خواندن سرگذشت مدعيان نبوت از جمله مسيلمه كذاب، اسود عنسي، سجاح، طليحه و امثال آنان داشت. در مدينه با انديشههاي احمد بن تيميه حرّاني (درگذشت 728 هـ .ق) آشنا شد و تحت تأثير او قرار گرفت. افكار ابن تيميه، مخالف عقيده، سيره و روش همه مسلمانان بود. براي نمونه، ابن تيميه عقيده داشت خداوند جسم دارد؛ سفر براي زيارت قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اولياي الهي، شرك است؛ بناسازي قبور مسلمانان و تعمير آن، حرام است و توسل و استغاثه به اوليا و انبيا شرك است.
1) اقتباس از: محسن امين عاملي، كشف الارتياب، حسين ابو علي، الوهابيه؛ حامد الگار؛ محمدحسن قزويني، فرقه وهابي، برگردان: علي دواني؛ جعفر سبحاني، بحوث في ملل و النحل، ج 4.
ابن عبدالوهاب نيز با پذيرش همين پندارها، پس از مدتي به زادگاهش بازگشت و به مخالفت با عقايد مردم شهر پرداخت. كارهاي او شهر را به آشوب كشاند و سبب عزل پدرش از قضاوت شد. پدرش در سال 1139 هـ .ق، به ناچار، شهر عيينه را به قصد سكونت در حريملا ترك كرد. وي نيز به همراه پدر به آن شهر رفت، اما تا پدرش زنده بود، كوشيد كمتر افكار خود را مطرح كند. وقتي پدرش در سال 1143 هـ .ق از دنيا رفت، او به نشر افكار خويش پرداخت و به مبارزه با چيزي كه شرك ميپنداشت، روي آورد. مردم و عالمان حريملا به مخالفت با وي پرداختند و دستور قتلش را صادر كردند.
محمد از شهر گريخت و پس از چهارده سال به شهر خويش بازگشت و اين بار به سراغ حاكم شهر عيينه، عثمان بن معمر رفت و با وي پيمان بست تا از يكديگر پشتيباني كنند. عثمان نيز او را در انتشار دادن افكارش آزاد گذاشت به اين شرط كه محمد براي جهاد عليه كساني كه به پندار او مشركند، فتوا صادر كند. حاكم شهر براي تحكيم اين پيمان، خواهر (و بنا به قولي، عمه) خويش را به همسري محمد درآورد. اولين اقدام مشترك آنان، نابود كردن بارگاه زيد بن خطاب، برادر خليفه دوم مسلمانان بود. اين كار و كارهاي ديگر آنان بر مسلمانان گران آمد. امير احصا و قطيف كه از امير عيينه قويتر بودند، به عثمان دستور دادند ابن عبدالوهاب را بكشد. وي نيز كسي را مأمور كرد تا محمد را از شهر بيرون ببرد و به قتل برساند، ولي مأمور تعلل كرد.
محمد در سال 1160هـ .ق به شهر درعيه، زادگاه مسيلمه كذاب رفت و امير آن ناحيه، محمد بن سعود، جدّ اعلاي خاندان سعودي را كه بر شهري كوچك حكومت داشت، به گسترش حكومتش تشويق كرد و با او همان پيماني را بست كه با حاكم عيينه بسته بود. آنان پيمان بستند در صورت
موفقيت در اين كار، زمام حكومت به دست خاندان سعود ... و حاكميت شرعي از آن خاندان عبدالوهاب باشد. براي تحكيم اين پيمان نيز پيوند خويشاوندي بين آن دو برقرار شد. از آن پس، با صدور فتواي جهاد از سوي محمد بن عبدالوهاب عليه مسلماناني كه مشرك خوانده ميشدند، اعراب بدوي اطراف درعيه كه به طمع غنيمت ميجنگيدند، توانستند شهرهاي اطراف را يكي پس از ديگري تصرف كنند.
در سال 1166، محمد بن سعود، در حالي درگذشت كه نجد و عسير و بخشهايي از يمن را به تصرف درآورده بود. پس از او، فرزندش، عبدالعزيز به حكومت رسيد كه وي نيز بر گستره قلمرو خود افزود. او در سال 1187 هـ . ق، رياض را اشغال و در 1206 براي تصرف حجاز اقدام كرد. در همين سال، محمد بن عبدالوهاب درگذشت، ولي آل سعود همچنان به گسترش حكومت خود و ترويج وهابيت پرداختند. بدين منظور در سال 1217 هـ .ق به طايف حمله كردند و همه را از دم تيغ گذراندند. سعود فرزند عبدالعزيز با لشكرش به شهر كربلا حمله كرد و اموال حرم امام حسين عليه السلام را غارت كرد و عده زيادي از مردم را كشت. در همين سال، عبدالعزيز به دست فردي عثمان نام كشته شد و سعود به جايش نشست.
سعود در سال 1220 هـ .ق، مدينه و پس از هفت سال، مكه را به تصرف خود درآورد و بدين ترتيب، حكومت سرزمين حجاز (عربستان) را از سيطره عثمانيها خارج كرد. سعوديان حاكميت مكه و مدينه را كه به دست سادات و نسل پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله اداره ميشد، از آنان گرفتند. پس از تصرف اين دو شهر جنايتهاي متعددي مرتكب شدند و بارگاه امامان شيعه مدفون در بقيع و ديگر امامزادگان و صحابه پيامبر اسلام را ويران كردند. سعوديان قصد تصرف ديگر شهرهاي اسلامي را نيز داشتند كه حكومت عثماني تاب نياورد و لشكري را براي مقابله با آنان به عربستان فرستاد.
سعوديان در سال 1233 هـ .ق از لشكر عثماني شكست سنگيني خوردند، ولي در سال 1235 هـ .ق با پيماني كه دولت انگلستان با آنان براي تضعيف دولت عثماني بست، عصري جديد در تاريخ وهابيت و آل سعود آغاز شد. سعوديان دوباره جان تازهاي گرفتند و بر سراسر عربستان تسلط يافتند.
توجه به تفكر خشك و متحجرانه و خوارجگونه وهابيان در تمسك به ظواهر شريعت بسيار اهميت دارد. آنها به اين بهانه، همه مسلمانان را مشرك و كافر ناميدند و عده زيادي از مسلمانان سرزمين حجاز و ديگر سرزمينهاي اسلامي را به جرم شرك كشتند و زنان آنها را به اسارت بردند. اولين كسي كه با افكار محمد بن عبدالوهاب مخالفت كرد، برادرش، سليمان بن عبدالوهاب بود كه كتاب فصلالخطاب را در ردّ افكار او نوشت. همچنين پس از او، ابن عابدين، يكي از عالمان برجسته حنفي مذهب، آنان را به خوارج تشبيه كرد و گفت:
در زمان ما، رفتار خوارج از پيروان محمد بن عبدالوهاب سر زده، همانها كه از سرزمين نجد خارج شده و بر حرمين مسلط گرديدند و خود را منتسب به مذهب حنابله دانسته و اعتقاد داشتند كه فقط آنان مسلمانند و مخالفان آنان مشركند، آنان به اين بهانه، كشتار اهل سنت و عالمانش را مباح دانستند تا اينكه در سال 1233 هـ .ق لشكر مسلمانان بر آنان پيروز شد.(1)
احمد زيني دحلان، مفتي شافعيمذهب نيز چنين نوشت:
اگر كسي به مذهب وهابيت در ميآمد و قبلاً حج واجب انجام داده بود، محمد بن عبدالوهاب به وي ميگفت: بايد دوباره به زيارت خانه خدا بروي، چون حج گذشته تو در حال شرك صورت گرفته است و به كسي كه ميخواست وارد كيش وهابيت بشود، ميگفت: پس از شهادتين بايد گواهي دهي كه در گذشته، كافر بودهاي و پدر و مادر تو نيز در حال كفر از دنيا
1) احمد بن عابدين، حاشيه رد المختار، ج4، ص449.
رفتهاند. همچنين بايد گواهي دهي كه علماي بزرگ گذشته، كافر مردهاند. اگر گواهي نميداد، وي را ميكشتند. او بر اين باور بود كه تمام مسلمانان در طول دوازده قرن گذشته، كافر بودهاند و هر كسي را كه از مكتب وهابيت پيروي نميكرد، مشرك ميدانسته و خون و مال او را مباح ميكرد.(1)
برخورد وهابيان در آغاز بر چنين اساسي استوار بود و در مقابل همه مسلمانان چنين موضعي داشتند و به بهانههاي واهي همچون اعتقاد به توسل، طلب شفاعت، زيارت، برپايي عزاداري، نذر، ساختن بنا بر قبور و مانند آن، مسلمانان را از دين، خارج ميدانستند و به قتل آنان حكم ميدادند.
بعدها براي آنكه ديگر مسلمانان را با خويش همگام سازند، نوك تهاجم خويش را به طرف پيروان اهلبيت عليهم السلام يعني مذهب شيعه نشانه رفتند و با تهمت زدن، آنان را دشمن اصلي اهل سنت معرفي كردند و مشرك ناميدند تا از اتحاد مسلمانان عليه خويش جلوگيري كنند. بايد دانست اين فرافكنيها تنها براي منحرف كردن افكار اهل سنت از توجه به عقايد باطل وهابيت است.
معناي كفر، شرك و بدعت از نظر وهابيت
مهمترين تكيه كلام وهابيان در برابر ديگر مسلمانان، چهار كلمه است: كفر، شرك، كذب و بدعت. آنان با استفاده از اين كلمات، مخالفان خود را به كفر و گاه شرك و بدعت در دين متهم ميكنند و هر جا كه مسلمانان در پاسخ به آنها با تأكيد بر آيه يا روايت يا دليل ديگر، استدلالشان را محكوم ميكنند، بيدرنگ، از واژه «كذب» مدد ميگيرند.
محمد بن عبدالوهاب در رساله كشف الشبهات، بارها مسلمانان را مشرك، كافر، بتپرست، مرتد، منافق، منكر توحيد، دشمن توحيد، دشمنان خدا، اهل باطل، نادان و شياطين خوانده و تصريح كرده است:
1) احمد زيني دحلان، الدرر السنيّه، ص 46.
مشركان زمان ما (مسلمانان) بدتر از مشركان و بتپرستان گذشتهاند؛ چون مشركان گذشته در حال رفاه، شرك ميورزيدند و هنگام گرفتاري اخلاص ميورزيدند، ولي مشركان زمان ما در هر دو حالت به خدا شرك ميورزند.(1)
شرك از نظر وهابيت
وهابيان به پيروي از ابن تيميه، توحيد را در دو نوع منحصر ميدانند: توحيد ربوبي و توحيد الوهي. آنان مدعياند كه مشركان زمان پيامبر، ربوبيت خدا را قبول داشته و در توحيد الوهيت يعني در پرستش و عبادت پروردگار، مشرك بودهاند. به نظر آنان، توحيد در عبادت يكي از مراتب توحيد است. يعني عبادت و پرستش مخصوص خداست؛ زيرا عبادت در لغت به معناي فروتني و خاكساري است و در اصطلاح، به معناي كرنش در برابر موجودي است كه او را الله، رب و خالق هستي ميدانيم، خالقي كه امور تكويني (خلق)، رزق، زنده كردن و ميراندن و امور تشريعي (قانونگذاري، شفاعت و مغفرت) همه به دست اوست. بنابراين، عبوديت دو ركن دارد، كرنش به همراه اعتقاد به الله و معبود بودن.
آنان در تعريف توحيد عبادي ميگويند: «توحيد عبادي عبارت است از منحصر دانستن خداوند سبحان به عبادت.»(2)آنگاه در تعريف عبادت ميگويند: «عبادت، نهايت خضوع و خاكساري است و اين كلمه تنها در مورد خضوع براي خداوند به كار ميرود.»(3)با اين تعريف، از منظر آنان، دايره شرك بسيار گسترده شده است. بنابراين، آنان هرگونه زيارت قبور، توسل، شفاعت از پيامبران و اوليا را شرك ميشمارند و به معناي اصطلاحي عبادت يعني اعتقاد به اولوهيت و ربوبيت، كاري ندارند.
مهمترين تفاوت برداشت وهابيان با ديگر مسلمانان، در اختلاط معناي لغوي و اصطلاحي «عبادت» است. آنان عبادت را به معناي لغوي، يعني مطلق خضوع و خاكساري گرفتهاند، حال آنكه خضوع و خاكساري در صورتي عبادت به حساب ميآيد كه همراه با اعتقاد به اولوهيت يا ربوبيت و قدرت مطلقه او باشد. اگر كرنش بدون اين قصد و اعتقاد و تنها براي تعظيم و بزرگداشت باشد، در اين حالت، انسان خاضع، نه مشرك است و نه عملش، شركآميز. همين نكته ظريف، اساسيترين تفاوت ميان وهابيت و ديگر فرقههاي اسلامي از جمله شيعيان در مسئله توحيد عبادي است. اين در حالي است كه شيعيان و ديگر فرقههاي اسلامي، نيت عمل در عبادت را شرط درستي و نادرستي آن ميشمارند. اگر كرنش در دايره اعتقاد به اولوهيت و استقلال نباشد، شرك نيست، بلكه نوعي تعظيم و تكريم است، مانند خضوع در مقابل اولياي الهي يا كرنش فرزند در برابر پدر. در قرآن كريم هم آمده است:
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ. (بقره: 34)
و (ياد كن) زماني كه به فرشتگان گفتيم: براي آدم سجده و خضوع كنيد، پس همگي سجده كردند، جز ابليس.
اين آيه، دليل محكمي است بر اينكه هر تعظيمي در برابر غير خدا، عبادت شمرده نميشود. در آيه ديگري درباره حضرت يوسف عليه السلام آمده است:
وَرَفَعَ أَبَوَيهِ عَلَي الْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ يا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْياي. (يوسف: 100)
و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگي در مقابل او به سجده افتادند. گفت: پدر! اين تعبير خوابي است كه پيشتر ديدم.
در اين آيه به صراحت آمده است كه حضرت يعقوب و فرزندانش در برابر يوسف سر به سجده گذاشتند. همه ميدانيم كه اين سجده براي عبادت يوسف نبود، وگرنه حضرت يعقوب عليه السلام كه از انبياي الهي و در توحيد، با اخلاصترين افراد زمان خويش بود و در ميان سجدهكنندگان نيز حضور داشت، هرگز به چنين كار شركآميزي اقدام نميكرد. همچنين اگر سجده به يوسف، به قصد و نيت عبادت بود، خود او نيز كه از انبيا بود، بايد آنان را از اين كار باز ميداشت. اين آيه ثابت ميكند كه صرف سجده كردن كه نهايت كرنش و خضوع است، عبادت شمرده نميشود.
توحيد از نظر وهابيت
از آنچه گذشت، درمييابيم كه صرف خضوع، خاكساري، تكريم و احترام به انبيا و اولياي الهي، عبادت نيست تا وهابيان، انجامدهنده آن را مشرك بدانند. حال آنكه خود، به شرك بالاتري دچارند و عقيده به جسمانيت خدا دارند؛ زيرا يكي از مسائل اصلي كه «ابن تيميه»، بنيانگذار فكري وهابيت به نشر آن پرداخت، جسمانيت خداوند متعال و اثبات لوازم جسمانيت، مانند قرار گرفتن بر كرسي و خنديدن و راه رفتن و مانند اينها بود. وي ميگويد:
لَم ينقُلْ عَن اَحدٍ مِنَ الْأَنبياء وَلاَالصّحابِة وَ لاَ التّابعينَ وَلا سلفِ الاُمه اِنّ الله جسمٌ اَو اِن الله لَيس بجسمٍ بَلِ النْفُي والاْثباتُ بِدعَة في الشّرعِ.(1)
از هيچ يك از انبيا و از اصحاب و تابعين، همچنين در گفتار سلف امت و پيشوايان ديني نيامده است كه خداوند جسم نيست، بلكه نفي جسميت و اثبات آن هر دو در شريعت بدعت است.
1) احمد بن تيميه، مجموع الفتاوي، تحقيق: عبدالرحمانبنمحمدبنقاسم نجدي، ج5، ص434.
از ظاهر اين كلام، تعطيل صفات فهميده ميشود، ولي در كتاب ديگرش، كلام معمر بن احمد اصفهاني را مؤيد عقيده خود نقل ميكند كه از آن، تشبيه خداوند به مخلوقات فهميده ميشود؛ زيرا در آن آمده است:
خداوند ميشنود. آگاه است. سخن ميگويد. خشنود و غضبناك ميشود. ميخندد و روز قيامت در حال خنده بر بندگان خود تجلي ميكند و هر شب هر طور كه بخواهد، به آسمان دنيا فرود ميآيد و ميگويد: آيا كسي هست كه مرا بخواند و من اجابتش كنم؟ آيا آمرزشخواهي هست كه او را ببخشم؟ آيا توبهكنندهاي هست كه توبه او را بپذيرم؟ خداوند اين كار را تا طلوع فجر انجام ميدهد. هر كس فرود آمدن خدا را بر آسمان دنيا انكار يا تأويل كند، بدعتگذار و گمراه است.(1)
ابن بطوطه از عالمان همعصر ابن تيميه هم مينويسد:
من، روز جمعهاي در دمشق بودم. ابن تيميه در مسجد جامع اين شهر براي مردم موعظه ميكرد و من نيز در مسجد حضور داشتم. وي در بين سخنانش گفت: خداوند همچنان كه من از پله اين منبر فرود ميآيم، به آسمان دنيا فرود ميآيد. اين بگفت و يك پله از منبر فرود آمد، چون اين سخن بر زبان جاري كرد، فقيهي مالكي به نام ابنالزهرا به او اعتراض و سخنش را انكار كرد. سخنان ابن تيميه را در نوشتهاي به اطلاع ملك ناصر رساندند. ملك ناصر فرمان داد ابن تيميه را به زندان انداختند و او در زندان از دنيا رفت.(2)
وهابيان در پيروي از ابن تيميه و با استدلال به ظاهر بعضي آيات و روايات، وجود اعضا و جوارح را براي خداوند اثبات ميكنند.
محمد بن عبدالوهاب در كتاب التوحيد، بر اساس ديدگاه اسلاف خود بهويژه ابن تيميه، با تمسك به روايتي، داشتن دست و انگشتان را براي خدا اثبات ميكند و مينويسد:
دانشمندي يهودي به حضور پيامبر عرض كرد: اي محمد! ما (در كتابهاي خويش) دريافتيم كه (روز قيامت) خداوند تمام آسمانها را بر يك انگشت، زمينها را بر يك انگشت و درختها را بر يك انگشت، آب را بر يك انگشت، خاك را بر يك انگشت و ديگر آفريدهها را بر يك انگشت قرار ميدهد و ميفرمايد: تنها من پادشاهم. پيامبر با تصديق اين گفته، خنديد، به گونهاي كه دندان مباركشان نمايان گشت، سپس اين دو آيه مباركه را تلاوت فرمود: «وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يوْمَ الْقِيامَةِ؛ و خدا را آنچنان كه بايد، به بزرگي نشناختهاند و حال آنكه روز قيامت زمين يكسره در قبضه (قدرت) اوست». (زمر: 67)(1)
وي پس از نقل روايتهاي متعدد براي اثبات اعضا و جهت براي خداوند، از مجموع آن نتيجه ميگيرد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله گفتههاي دانشمند يهودي را با تبسم تأييد كرده است و اين حديث، بر اثبات دست براي خداوند صراحت دارد.(2)
نقد ديدگاه سلفيان
آنچه ابن تيميه و ابن عبدالوهاب درباره توحيد بيان كردند، با كلام صريح الهي مخالف است كه ميفرمايد: «لَيسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ». (شورا: 11) همچنين با برداشت ديگر علماي جهان اسلام نيز مخالف است. ابن نجيم (درگذشته 970 هـ .ق) از فقيهان بزرگ حنفي مينويسد:
وَ المشبّهُ إن قال: اِنّ لِلّهِ يداً أو رِجْلاً كَما لِلْعبادِ فَهُو كافرٌ و إن قالَ: انِّه جِسْم لا كَالأجسامِ فَهُو مَبتدعٌ.(3)
مشبهه (آنان كه خداوند را به بندگان تشبيه ميكنند) اگر بگويند كه خداوند همانند بندگان دست و پا دارد، كافر هستند و اگر بگويند خداوند جسم دارد، ولي نه مانند اجسام، بدعتگذارند.
فخر رازي مينويسد:
دلهاي بنياسراييل به تشبيه و جسمانيت خدا تمايل داشت. به همين جهت به عبادت عجل (گوساله سامري) به گمان اينكه خدا در آن عجل نزول و حلول كرده، پرداختند. به همين جهت وقتي فرعون گفت ايمان آوردم به اينكه الهي نيست، به جز الهي كه بنياسراييل به آن ايمان آورد، چنين مينمايد كه وي ايمان به خدايي آورد كه موصوف به نزول و حلول و جسميت بود و هر كسي كه چنين اعتقادي داشته باشد، كافر است.(1)
بر اين اساس، آنچه ابن تيميه و پيرو او محمد بن عبدالوهاب بدان معتقدند، به گفته فخر رازي و ابن نجيم، عين كفر است و ابن تيميه به دليل همين عقايد باطل و قول به تجسيم، به زندان افتاد و در زندان جان سپرد.
ابوالفدا در تاريخ خود دراينباره مينويسد:
استدعي تقي الدين أحمد بن تيميه من دمشق الي مصر و عقد له مجلس و أمسك و أودع الاعتقال بسبب عقيدته فانّه كان يقول بالتجسيم.(2)
ابن تيميه از دمشق به مصر احضار شد و پس از محاكمه، وي را دستگير و به سبب عقيدهاش زنداني كردند؛ زيرا معتقد بود خداوند متعال جسم دارد.
همچنين ابن حجر عسقلاني از علماي شاخص اهل سنت، كلام قاضي مالكي را در كفر ابن تيميه نقل ميكند كه اعلام كرد: «فقد ثبت كفره؛ كفر ابن تيميه ثابت است».(3)
1) محمد بن عمر فخر رازي: «أن اليهود كانت قلوبهم مائلة إلى التشبيه و التجسيم و لهذا السبب اشتغلوا بعبادة العجل لظنهم أنه تعالى حل في جسد ذلك العجل و نزل فيه، فلما كان الأمر كذلك و قال فرعون آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ فكأنه آمن بالإله الموصوف بالجسمية و الحلول و النزول، و كل من اعتقد ذلك كان كافرا.» مفاتيح الغيب، ج17، ص296.
2) تاريخ ابي الفداء، ج2، ص392.
3) احمد بن حجر عسقلاني، الدرر الكامنه، ج1، ص171.
بايد از وهابيان پرسيد: چگونه عقيده كسي كه علماي اهل سنت به تكفير وي فتوا دادهاند، معيار تشخيص توحيد و شرك يا تعيين بدعت است؟ چگونه ديگر مسلمانان را با برداشتهاي ناصواب خود به شرك متهم ميكنيد، درحاليكه خود به تجسيم باور داريد؟ چگونه ميتوانيد مسلماناني را كه هر صبح و شام در نمازهاي پنجگانه خود نداي توحيد را سر ميدهند: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ، وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ»، به بهانههاي پوشالي، مانند گرايش آنان به توسل، برپايي عزاداري، زيارت، استغاثه و مانند آن، كافر، مشرك و بدعتگزار بدانيد؟
بر اساس آراي وهابيان، آنچه علماي اهل سنت ميگويند، خارج از سنت رسول اكرم صلي الله عليه و آله است. از وهابيان بايد پرسيد: وقتي در اصول عقايد اسلامي، بين شما و اهل سنت چنين فاصلهاي وجود دارد، چگونه خود را مسلمان واقعي و ديگران را مشرك ميخوانيد؟ آيا سزاوار نيست كه ابتدا كاستيهاي خود را برطرف كنيد و عقايد خود را دستكم با آموزههاي اهل سنت تطبيق دهيد؟ به يقين، در اين صورت، به راحتي پيروان ديگر فرقههاي اسلامي را تكفير نخواهيد كرد.
شريعت از نظر وهابيت
ديدگاه وهابيت از شريعت، خلاف چيزي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ، خود را مأمور به بيان و اجراي آن معرفي ميكرد؛ زيرا آن حضرت، خود را مبعوث به شريعت آسان ميشمرد و گفتن شهادتين را براي اثبات مسلماني افراد كافي ميدانست و مدعي را محكوم به كفر نميكرد. راه و رسم وهابيان، محكوم كردن مسلمانان به كفر و شرك به هر بهانهاي است و اساس شريعت آنان برخلاف همه مذاهب اسلامي، بر سختگيري است؛ زيرا اساس شريعت در
نظر ديگر مذاهب اسلامي، مبتني بر مباح بودن كارها و اعمال زندگي فردي و شئون اجتماعي است تا زماني كه دليلي بر حرمت آن امور در كتاب و سنت يافت نشود. در مقابل، در نظر عالمان وهابي، اصل بر حرمت است و مباح بودن، دليل ميخواهد. نمونهاي از فتاواي آنان شاهد صدق مدعاي ماست:
بن باز، مفتي سابق وهابيان در فتوايش ميگويد: «لايجوز للمراه قياده السياره؛ رانندگي براي زنان جايز نيست».(1)
شيخ بن عثيمين، از نويسندگان و فعالان گروه وهابيت مينويسد:
برپايي مراسم جشن تولد براي اطفال از عادات و سنتهاي اسلامي نيست، بلكه از دشمنان به ارث برده شده است. رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است: هر كس همانند ديگران شود، از آنان محسوب ميگردد.(2)
صالح بن فوزان از اعضاي شوراي فتاواي وهابيان ميگويد: «يحرم التشبيه بالكفار كالكلام بلغتهم؛ شبيه كردن خود به كفار حرام است، مانند سخن گفتن به لغت آنان».(3)
هيئت دايم افتاي سعودي در پاسخ به پرسش درباره مراسم سوگواري مينويسد:
مراسم سوگواري براي پيامبران و صالحان و همچنين مراسم بزرگداشت آنان جايز نيست و بدعت در دين و شرك به شمار ميآيد.(4)
شيخ صالح فوزان، عضو هيئت افتاي سعودي مينويسد:
رفت و آمد زياد كنار قبر رسول اكرم صلي الله عليه و آله و نشستن در آنجا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به شمار ميآيد. همچنين دعا كردن به اين نيت كه شايد در آنجا به اجابت برسد، از بدعتها به حساب ميآيد.(1)
شيخ عثيمين، از مفتيان و علماي بزرگ سعودي مينويسد:
التبرك بثوب الكعبه و التمسّح به من البدع لِأَنّ ذلك لم يرد عن النبي صلي الله عليه و آله .(2)
تبرك جستن به پرده كعبه و دست كشيدن به آن بدعت به شمار ميرود؛ چون از رسول اكرم صلي الله عليه و آله دستوري دراينباره نرسيده است.
لجنه دايم افتاي سعودي مينويسد:
هديه كردن ثواب نماز به ميت بدعت است؛ چون از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و اصحاب دراينباره چيزي نرسيده است.(3)
همچنين لجنه دايم افتاي سعودي مينويسد:
اهداي ثواب و ختم قرآن براي رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله جايز نيست، چون اصحاب پيامبر و ديگران چنين كاري نكردهاند.(4)
1) مجله الدعوة، ش 1612، ص37.
2) مجموع الفتاوي، ش 366.
3) «لا يجوز أن تهب ثواب فاصلّيت للميّت بل هو بدعه لأنّه لم يثبت عن النبي9 و لا عن الصحابة رضي الله عنهم» (فتاوي الجنة الدائمه للبحوث العلميّه و الافتاء، ج4، ص11، فتواي ش 7482).
4) «لا يجوز إهداء الثواب للرسول صلي الله عليه و سلّم لا ختم القرآن و لا غيره لِأن السلف الصالح من الصحابه رضي الله عنهم و من بعدهم لم يفعلوا ذلك و العبادات توقيفيه» (همان، ج9، ص58، ش3582).
شيخ عثيمين، از مفتيان و علماي بزرگ سعودي مينويسد:
اجتماع نزد مصيبتديده و همچنين خواندن قرآن براي ميت و توزيع خرما و گوشت از بدعتهايي است كه بايد از آن خودداري كرد؛ چون اين كار سبب نوحهسرايي و گريه و حزن داغديدگان ميشود و تلخي مصيبت براي هميشه در قلب آنان ميماند. من اينگونه افراد را نصيحت ميكنم كه از اين كار دست بردارند و توبه كنند.(1)
لجنه دايم افتاي سعودي نوشته است: «قرائت قرآن و همچنين خواندن دعا به صورت دستهجمعي پس از هر نماز بدعت است».(2)
شيخ عثيمين مينويسد:
آغاز كردن جلسات و سخنرانيها با آيات قرآن، به صورت دايم در شرع وارد نشده است و شايسته نيست.(3)
بن باز، مفتي اعظم سعودي مي نويسد:
ذكر گفتن با تسبيح در شرع مطهر وارد نشده است. بهتر است به جاي تسبيح، با انگشتان دست ذكر گفته شود.(4)
لجنه دايم افتاي سعودي مينويسد:
رفتن به غار حرا از شعاير حج و آداب اسلامي به حساب نميآيد، بلكه بدعت و از اسباب شرك است و بايد مردم را از اين كار بازداشت.(1)
زينو، مفتي فعلي وهابيان ميگويد:
اعلاميه دادن در كاغذها براي وفات انساني از جمله بدعتهاي ممنوع و تشبه به غير مسلمانان است.(2)
وهابيان نه تنها در امور عرفي، فتاواي خلاف فطرت صادر ميكنند، بلكه گاه فتاواي بر خلاف مسلّمات علمي دارند. براي نمونه، شيخ محمدبنصالح عثيمين درباره گردش خورشيد به دور زمين ميگويد:
ظاهر ادله شرعي اثبات ميكند كه خورشيد به دور زمين ميگردد و به سبب آن، شب و روز پديد ميآيد.(3)
وي در جايي ديگر مينويسد:
اما آنچه امروزه عالمان نجوم ميگويند، چون براي ما به درجه يقين نرسيده، ما به خاطر آن، دست از ظاهر كتاب و سنت پيامبر خود بر نميداريم.(4)
همچنان كه ملاحظه ميشود، اصل نزد وهابيان، حرمت كردارها و بدعت و شرك است. آنان ديني بيروح و متحجرانهاي، براي جهانيان به نمايش گذاشته و كوشيدهاند خود را مسلمان حقيقي معرفي كنند؛ مسلماني كه منطق را نميشناسد و با خشونت و ترور ميخواهد همگان را با خود همراه كند و براي رسيدن به اين مقصد، مسلمان و غيرمسلمان نميشناسد، مبارزه با
مسلماناني كه به باور آنان، مشرك شدهاند، بر جنگ با كفار برتري دارد. به همين دليل، آنان به جاي مبارزه با صهيونيستها، در كنار آنان، با حزبالله و حماس فلسطين مبارزه ميكنند و حتي دعا براي پيروزي آنان را جايز نميدانند يا در افغانستان، عراق و پاكستان، با بمبگذاري انتحاري و ديگر رفتارهاي خشونتآميز، مسلمانان بيگناه را شبانهروز قتلعام ميكنند.
ضرورت پرداختن به بحث وهابيت
بررسي شبهههاي وهابيت به اين دليل ضروري است كه پيروان اين فرقه از فرصتي استثنايي كه با در اختيار داشتن حرمين مكه و مدينه نصيب آنان گشته است، سوء استفاده ميكنند و با ترويج افكار و عقايد سخيف خود، بين مسلمانان تفرقه مياندازند تا شيعه را دشمن اصلي اهل سنت معرفي و خود را با آن همه جرم و جنايت عليه مسلمانان، داعيهدار اسلام و مسلماني قلمداد كنند. آنان بدين منظور سالانه ميلياردها دلار هزينه ميكنند و با خريد مزدوراني در جهان عليه شيعه و تنها حكومت برخاسته بر اساس تفكر اهلبيت عليهم السلام ، يعني ايران به شايعهپراكني روي آوردهاند. از جانب ديگر، براي تضعيف شيعيان كتابهايي به زبانهاي مختلف ميپراكنند و حتي به حجاجي كه از ايران به زيارت خانه خدا مشرف ميشوند، هديه ميكنند. آنان حركات زائران ايراني را زير نظر دارند و در مكانهاي مقدس مكه و مدينه، با حربه شرك، آنان را از اعمال عبادي و زيارتي باز ميدارند و به شبههافكني ميپردازند. آنان براي دور كردن ديگر مسلمانان از پيروان اهلبيت، همچون اسلاف خود با دروغ و تزوير، انواع و اقسام تهمتها را عليه پيروان اهلبيت ميپراكنند. ازاينرو، آشنا شدن با شبهههاي رايج آنان عليه پيروان اهلبيت و پاسخگويي به آنان ضروري مينمايد تا هم شيعيان به بيپايه و اساس بودن عقايد وهابيت و شبهههاي آنان پي ببرند و هم اهل سنت به اختلاف بين
وهابيت و خودشان بيشتر آگاه شوند و موضعگيري عالمان پيشين خود را در برابر وهابيت از نو بنگرند و تكليف دينيشان را در برابر وهابيت به ياد آورند.
در اين پژوهش به شبهههايي ميپردازيم كه در كتابهاي ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب و بعضي كتابهاي وهابيان معاصر آمده است و در قالب كتاب و جزوه يا در سايتها مطرح كردهاند. برخي شبههها نيز مربوط به برخوردهاي شفاهي است كه با زائران و روحانيان كاروانهاي حج مطرح شده است.
فصل دوم: شبهههاي كلامي
مقصود از شبهههاي كلامي در اين فصل شبهههايي است كه عموم مسلمانان به آن باور دارند و ابن تيميه و پيروانش، آنها را شرك و بدعت ميشمارند.
ابن تيميه دراينباره مينويسد:
هركس كنار قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله يا يكي از افراد صالح بيايد و از آنان بخواهد كه بيماري او را شفا دهد يا قرض او را ادا كند، مشرك است؛ زيرا هيچكس جز خداوند، قدرت انجام چنين اعمالي را ندارد. پس واجب است چنين شخصي را به توبه وادار كنند و اگر توبه نكرد، بايد كشته شود.(1)
پاسخ
اينكه ابن تيميه ادعا ميكند جز خداوند كسي ديگر قدرت چنين كاري را ندارد، اگر مراد وي، قدرت مستقل از خداست، ما هم قبول داريم، اما اگر مراد آن است كه اولياي الهي، حتي به اذن خدا نيز قدرت چنين كاري را ندارند، سخن باطلي است؛ زيرا خداوند از قول حضرت عيسي عليه السلام نقل ميكند كه فرمود:
1) ابن تيميه، زيارة القبور و استنجاد بالمقبور، ج1، ص18.
من نشانهاي از طرف پروردگار شما برايتان آوردهام. من از گل چيزي به شكل پرنده ميسازم ... و به اذن خدا كور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسي و جذام) را بهبود ميبخشم... . (آل عمران: 49)
همچنين در داستان حضرت يوسف به صراحت ميگويد:
(يوسف گفت:) اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيندازيد تا بينا شود. (يوسف: 93)
خداوند در سه آيه بعدي نيز ميفرمايد:
اما هنگامي كه بشارتدهنده فرا رسيد و آن (پيراهن) را بر صورت او (يعقوب) افكند، ناگهان بينا شد. (يوسف: 96)
در اين آيه، به صراحت بيان شده است كه پيراهني به دليل تماس با جسم مقدس انساني پاك و الهي، چشم نابينايي را (به اذن الهي) شفا داده است، پس (به اذن خدا) انبيا و اولياي الهي يا خاكي كه روي قبر آن بندگان پاك الهي است، ميتوانند به جهت همجواري با آن بدنهاي مقدس و پاك، شفا دهند.
بنابراين، از بنده صالح و پاك خدا بعيد نيست كه با اذن خدا، بيماري را شفا دهد. چه آن بنده صالح، حيات دنيايي داشته باشد يا حيات برزخي؛ زيرا خداوند در قرآن ميفرمايد:
(اي پيامبر) هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند. آنان به فضل و رحمتي كه خداوند نصيب آنها گردانيده است، شادمانند. بشارت و مژده دهند به آن مؤمنان كه هنوز به آنها نپيوستهاند و بعدها در پي آنها به سراي آخرت خواهند شتافت كه از مردن هيچ نترسند و از فوت متاع دنيا هيچ غمي نخورند. (آل عمران: 169ـ171)
اين آيه ميگويد كه شهيدان حيات برزخي دارند و زندهاند و حتي به ديگران بشارت ميدهند و ما هم ميگوييم كه همه پيشوايان ما به شهادت
رسيدهاند. بنابراين، آنها به گفته خداوند، زندهاند و مرده آنها با زنده آنها فرق ندارد و به اذن الهي كرامت ميكنند و شفا ميدهند تا همواره روزنهاي بهسوي عالم غيب براي مردم گشوده باشد و مردم منكر ماوراي طبيعت و جهان آخرت نشوند. اين كارها همچنان كه عيسي عليه السلام فرمود، از طرف بندگان پاك خدا، نشانهاي از خداوند است؛ زيرا اينان به اذن خدا چنين ميكنند تا نشان دهند بندگي خدا بيمزد نيست، بلكه عزت هميشگي را به دنبال دارد. خداوند حتي پس از مرگ آنان نيز چنين كرامتي را از آنان صادر ميكند تا سبب تشويق ديگران به كارهاي نيك شود و بدانند كار نيك، پاداش اخروي و احترام دنيوي دارد و بشارتي باشد براي كساني كه براي بقاي دين جانفشاني ميكنند تا بدانند پاداش آنان پايمال نميشود.
لجنه دايم افتاي وهابيت سعودي مينويسد:
رفتن به غار حرا، از شعاير حج و آداب اسلامي به حساب نميآيد، بلكه بدعت و از اسباب شرك است و بايد مردم را از اين كار بازداشت.(1)
پاسخ
هنگامي كه خداوند براي اولين بار ميخواست در كوي طوي با موسي عليه السلام سخن گويد و بشارت نبوت را به او دهد، به او دستور داد:
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًي وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يوحَي. (طه: 12 و 13)
همانا من پروردگار تو هستم! پس نعلين خود از پاي بدر كن، زيرا اكنون تو در وادي مقدس طُوي هستي. من تو را [به پيامبري] برگزيدهام، پس به آنچه بر تو وحي ميشود، گوش فرا دار.
1) فتاوي الجنه الدائمه، ش5303.
خداوند در اين آيه به يمن وحي بر موسي، آن وادي را مقدس ناميد و به او فرمود بايد نعلين خود را از پاي در آوري؛ زيرا اين وادي احترام دارد. حال ميپرسيم چگونه جايي كه يك بار بر موسي عليه السلام وحي ميشود، مقدس است و احترام دارد، اما مكاني كه بر خاتم پيامبران وحي ميشود كه اشرف از همه انبياي الهي است، آن مكان نميتواند مقدس باشد و نه تنها احترام ندارد، بلكه رفتن به آنجا بدعت و شرك شمرده ميشود. اين مكان، ساليان درازي، محل عبادت و نيايشهاي آن حضرت بوده است. مسلمانان به قصد يادآوري آن لحظات رسول خدا صلي الله عليه و آله به آنجا ميروند و با ديدنش به ياد حضرتش اشك شوق ميريزند. اگر هم مجالي بيابند دو ركعت نماز به جا ميآورند و خداوند را به جهت هدايت يافتن با اين دين حنيف، سپاس ميگويند. حال كداميك از اين كارها بوي شرك ميدهد؟
از جمله شبهاتي كه وهابيت مطرح ميكند، اين است كه آنان نامگذاري به عبدالحسين و عبدالنبي و عبدالرسول را شرك ميدانند و در كتابهاي خود مينويسند:
اين اسامي همچون عبدالمسيح و امثال آن است كه مسيحيان بر خود ميگذارند. آنان مسيح را ميپرستند، حال آنكه در اعتقادات مسلمانان، محمد تنها بنده و پيامبر خداست.(1)
پاسخ
اشتباه وهابيت در اين است كه با آنكه خود را پيرو قرآن ميدانند و در حفظ ظاهر قرآن تلاش دارند، اما همانند خوارج حروفش را فرا گرفتهاند. آنان از
1) علي ديسماني، گفتوگوي آرام و دوستانه، ص7.
فهم معاني آن درماندهاند؛ زيرا در قرآن، كلمه عبد فقط به معناي عبادت و بندگي و پرستش نيامده است. خداوند در قرآن ميگويد:
وَ أَنكِحُوا الْأَيامَي مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ. (نور: 32)
مردان و زنان بيهمسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را.
در اين آيه خداوند لفظ عبادكم را ميآورد و دستور ميدهد به عباد خودتان زن بدهيد كه عباد به معناي نوكر و غلام است، نه به معناي پرستشكنندگان. ما هم وقتي ميگوييم عبدالنبي يا عبدالحسين؛ يعني كسي كه افتخار نوكري رسول خدا صلي الله عليه و آله و سيد جوانان بهشت را دارد و مطيع دستورهاي آنان است. آيا اطاعت از آنان شرك است؟ اين در حالي است كه خداوند به اطاعت از آنان فرمان ميدهد و ميفرمايد:
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ. (نساء: 59)
اي كساني كه [به وحدانيت خداوند] ايمان آوردهايد! از خدا و پيامبر خدا و فرماندارانتان كه از جانب خدا و رسول حكم دارند، اطاعت كنيد.
آيا عبدالحسين و عبدالنبي و عبدالرسول بودن شرك است؟ اگر بگويند عبد و مطيع بودن براي امثال اين پاكان شرك است، ميپرسيم كدام آيه و روايت از چنين كاري ما را بر حذر داشته است؟
از اساسيترين اشكالات وهابيت نسبت به مسلمانان، متهم ساختن آنان به شرك به بهانه توسل به رسول گرامي اسلام و صالحان است. آنان ميگويند شما مشركيد؛ زيرا همچون مشركان به رسول گرامي اسلام توسل ميكنيد. آنان ميگفتند:
مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي. (زمر: 3)
اينها را نميپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند.
شما هم براي تقرب به خدا به رسول گرامي توسل ميكنيد.
محمد بن عبدالوهاب ميگويد: «توسل به ميت و طلب حاجت از او همان چيزي است كه بتپرستان در زمان جاهليت انجام ميدادند.»(1)وي در فتوايي ميگويد: «هركس به پيامبران و صالحان توسل جويد و آنان را شفيع خود سازد، خونش حلال و قتل او جايز است».(2)
يكي از دلايل مخالفت وهابيان اين است كه ميگويند: ارتباط پيامبر اسلام پس از مرگ با اين دنيا قطع ميشود و ديگر بر هيچ كاري توانايي ندارد و حتي نميتواند براي كسي دعا كند. بنابراين، توسل از نظر عقلي، باطل و شرك است.
پاسخ
توسل در لغت «از وسيله گرفته شده و وسيله به معناي درجه و قرب است. وقتي گفته ميشود واسل به معناي كسي است كه بهسوي خدا راغب است و در اصطلاح به معناي چيزي است كه سبب نزديكي به غير ميشود. در روايت نيز آمده است: «اللهمَّ آتِ محمداً الوَسِيلَة» كه مراد، قرب به خداست، ولي گفتهاند به معناي شفاعت در قيامت است.(3)مراد از توسل نيز در سيره و روش مسلمانان، واسطه قرار دادن انبيا و اولياي ميان خود و خدا براي قرب به خدا و بخشش گناهان يا برآورده شدن حاجات است.
توسل در قرآن
خداوند در قرآن چنين كاري را جايز دانسته است و ماجراي توسل برادران خطاكار يوسف به حضرت يعقوب را چنين بيان ميكند:
قَالُواْ يا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ. (يوسف: 97 و 98)
(فرزندان يعقوب به پدر خويش) گفتند: اي پدر، از خداي بزرگ، بخشايش گناهان ما را بخواه كه ما در اشتباه به سر ميبرديم. (يعقوب) گفت: به زودي، از پروردگار خود براي شما بخشايش ميخواهم كه او بسيار آمرزنده و مهربان است.
از اين آيه به روشني درمييابيم كه فرزندان يعقوب به دعا و استغفار پدر خويش متوسل شدند و آن را وسيله بخشودگي خود دانستند. به او گفتند اي پدر، تو براي ما از خدا طلب بخشش كن. حضرت يعقوب نيز نه تنها به توسل آنان اعتراض نكرد، بلكه به آنها وعده دعا و استغفار هم داد و گفت: به زودي براي شما بخشش ميطلبم. اگر اين كار شرك بود، آن حضرت به فرزندانش ميگفت چرا مشرك شدهايد؟ من چه كارهام؟ برويد از خدا بخواهيد تا شما را ببخشد.
همچنين خداوند به مسلمانان دستور ميدهد:
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ. (مائده: 35)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، پرهيزكاري پيشه كنيد و بهسوي خدا وسيلهاي انتخاب كنيد.
اين آيه ميگويد بهسوي خدا، وسيلهاي برگزينيد، اما مصداق را بيان نفرموده است كه چه چيزي ميتواند وسيله بهسوي خدا باشد. ازاينرو، شخص مسلمان ميتواند به انواع وسايل عبادي متوسل شود. يكي از راههاي رسيدن به خدا، بخشش گناهان و تقرب به او و توسل به رسول خدا صلي الله عليه و آله است؛ زيرا خداوند چنين دستور داده است:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا. (نساء: 64)
و اگر آنان هنگامي كه به خود ستم كردند (، از راه خود برگشته و) نزد تو ميآمدند و از خداوند مغفرت ميخواستند و پيامبر هم براي آنان استغفار ميكرد، قطعاً خداوند را توبهپذير و مهربان مييافتند.
در آيهاي ديگر كساني را كه از اين كار سر باز ميزنند و خود را نيازمند دعاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و طلب استغفار او نميدانند، منافق ناميده است.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيتَهُمْ يصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ. (منافقون: 5)
و چون به آنها گفته شود: نزد پيامبر بياييد تا براي شما از خداوند طلب عفو و بخشش كند. سرشان را به علامت نفي و انكار تكان ميدهند و آنها را ميبيني كه با تكبر از اين دعوت روي برميگردانند.
ازاينرو، مسلمانان به فرمان خداوند به پيامبر و اهلبيت پاك او توسل ميجويند و هيچ مسلماني آنان را در كنار خدا نميپرستد و هيچ مسلماني نميتواند ادعا كند كه گناهي مرتكب نشده و نيازمند شفاعت پيامبر صلي الله عليه و آله نيست.
بنابراين، وهابيت با اين حرف خود به رسو ل خدا صلي الله عليه و آله توهين ميكند كه توسل به او را همانند بتپرستي ميداند و چون آنان از چنين كاري جلوگيري ميكنند، جزو منافقان هستند.
توسل در روايات
روايات متعددي بر جواز توسل دلالت دارد. احمد بن حنبل، در مسند خود از عثمان بن حنيف چنين روايت ميكند:
اِن رَجُلاً ضَريرَ البَصَرِ أتيَ النبيَّ صَلَّي الله عَلَيه وَ سَلَّم فَقالَ ادْعُ اللهَ أنْ يُعافيَني، قال إن شئتَ دَعوتُ لك وَ اِن شِئتَ أخّرتُ ذلك فَهُو خَيْرٌ، فقالَ أدْعُه فَأمَرَه أنْ يَتَّوَضّأ فَيَحسُنُ وُضوئَه فَيُصلِّي رَكْعتينِ وَ يَدعُو بِهذَا الدّعاءِ اللّهمّ إني اَسئلُك وَ اَتوَجَّه إليكَ بنبيّك مُحْمَّدٍ نَبِّي الرَّحمةِ يا مُحمّدُ اِنّي تَوجّهتُ بِك الَي رَبّي في
حَاجَتي هِذِه، فَتَقضِي لي اللَّهمَّ شَفِّعْه فيّ. قالَ عُثمانُ: فَوَ اللَّه ما تَفَرَّقنا و لا طالَ الحَديثُ بِنا حَتّي دَخلَ الرَّجلُ كأنْ لَمْ يكنْ بِه ضَرٌّ قَطُّ.(1)
مردي نابينا نزد پيامبرگرامي اسلام آمد و گفت: از خدا بخواه تا مرا عافيت بخشد. پيامبر فرمود: اگر ميخواهي، دعا كنم و اگر مايل باشي، به تأخير مياندازم كه اين بهتر است. مرد نابينا گفت: دعا كن. رسول خدا صلي الله عليه و آله به او فرمان داد تا وضو بگيرد و در وضوي خود دقت كند و دو ركعت نماز بگزارد و چنين دعا كند: پروردگارا! من از تو درخواست ميكنم و به وسيله محمد، پيامبر رحمت، به تو روي ميآورم. اي محمد، من در مورد نيازم به وسيله تو به پروردگار خويش متوجه ميشوم تا حاجتم را برآورده فرمايي. خدايا! او را شفيع من گردان. به خدا قسم ما هنوز از آنجا متفرق نشده بوديم و مدت ماندن ما زياد هم طول نكشيده بود كه ديديم مرد نزد ما آمد (و چنان شفا يافت) گويا هرگز نابينا نبود.
از نظر ابن كثير دمشقي، شاگرد ابن تيميه نيز اين حديث صحيح است.(2)
از اين روايت بر ميآيد كه توسل به پيامبر گرامي، براي برآورده شدن نياز جايز است. حتي رسول خدا صلي الله عليه و آله به جاي آنكه خود براي آن مرد دعا كند يا همچون حضرت يعقوب بفرمايد: من به زودي برايت دعا ميكنم تا شفا بيابي، چنين نكرد، بلكه به آن مردِ نابينا دستور داد تا آنگونه دعا كند و با وسيله قرار دادن پيامبر بين خود و خدا از پروردگار جهان، نياز خود را بخواهد و او چنين كرد و شفا يافت. ازاينرو، پيامبر اسلام چگونگي توسل خود را به درگاه الهي به اين صحابي و امت خود آموخت. اين كار به معناي توسل به اولياي الهي و بندگان پاك خدا به درگاه خداوند است كه مسلمانان همواره به آن معتقد بودهاند.
وهابيون ميگويند كمك طلبيدن و توسل به مرده پس از مرگ جايز نيست. آنچه در روايت از توسل به رسول خدا صلي الله عليه و آله آمده، مربوط به زماني است كه ايشان زنده بوده است.
پاسخ آن است كه آنچه رسول خدا صلي الله عليه و آله به آن صحابي ياد داد، يك دستور كلي بود؛ زيرا توسل او را به دعاي خويش يا زنده بودنش مقيد نفرمود، بلكه به او آموخت كه بگويد: «اللهمّ إني اسئلك و اتوجّه إليك بنبيك محمد صلي الله عليه و آله نبي الرَّحمه... اللهمّ شفعه في».
شاهد سخن اين است كه ابن حنيف كه راوي اين حديث است، آن را فقط مربوط به زمان زندگي دنيوي پيامبر اسلام ندانسته است؛ زيرا در روايتي ديگر آمده كه مردي از عثمان (خليفه سوم) كمك ميطلبيد، اما وي به او توجه نميكرد. روزي آن مرد، عثمان بن حنيف را ديد و نزد اين يار پيامبر اسلام شكايت كرد. وي به او گفت به وضوخانه برو و وضو بگير و آنگاه به مسجد برو و دو ركعت نماز بگزار، سپس بگو: «اللَّهمّ إنّي اَسئلُك وَ اَتَوجَّهُ إليك بِنبيِّنا مُحّمدٍ نَبيَّ الرَّحمةِ يا مُحمَّدُ اِنّي اَتَوجَّهُ بِك اليَ رَبّي ، فَتَقْضِي لي حاجَتي؛ پروردگارا از تو ميطلبم و با نبيت محمد كه پيامبر رحمت است، به تو توجه ميكنم. اي محمد من به وسيله تو به پروردگارم توجه ميكنم، پس حاجاتم را بر آور». آنگاه حاجتت را از خدا بخواه. او نيز چنين كرد و پس از آن نزد عثمان رفت و حاجتش برآورده شد.(1)
دليل ديگر كه بر توسل به پيامبر پس از رحلت آن حضرت دلالت دارد، اين روايت است:
عَنْ مالكِ الدّار قالَ: أصابَ النَّاسَ قَحْطٌ في زَمَنِ عُمرَفَجاءَ رَجلٌ إليَ قَبر النَّبي ـ صَلَي اللّهُ عَليه وَ سَلَّم ـ فقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، اِسْتَسْقِ لِأمّتك فَإنَّهم قَد هَلَكوا، فأتَي الرَّجلُ في المْنامِ فَقيلَ لَه: أئتِ عُمَر فَاقْرئهُ السَّلامَ وَ أخبِرهُ أنَّهم مُسقَون.(2)
مالك ميگويد: در زمان عمر مردم به خشكسالي مبتلا شدند. مردي بر سر قبر پيامبر اسلام رفت وگفت: اي رسول خدا صلي الله عليه و آله براي امتت باران بطلب، زيرا آنان نابود شدند. آنگاه به خواب رفت. در خواب به او گفته شد نزد عمر برو و سلام برسان و به او خبر بده كه سيراب خواهند شد.
بخاري در صحيح نقل ميكند:
إنّ عُمَر بنَ الخُطّابِ رَضي اللهُ عَنه كَاَن إذا قَحَطُوا إسْتَسقَي بالْعباسِ بنِ عَبدالِمطلّب فَقالَ: اَللّهمّ إنّا كُنّا نَتوسّلُ إليكَ بِنبيِّنا فَتَسْقينا و إنّا نَتَوسَّلُ إليكَ بِعَمِّ نَبينا فَاسْقِنا قالَ فَيسُقَون.(1)
هرگاه قحطي رخ ميداد، عمربنخطاب به وسيله عباسبنعبدالمطلب ـ عموي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ـ طلب باران ميكرد و ميگفت: خدايا، در زمان حيات پيامبر به او متوسل ميشديم و باران رحمت خود را بر ما نازل ميفرمودي. اكنون به عموي پيامبر بهسوي تو متوسل ميشويم تا ما را سيراب كني و سيراب ميشدند.
از منظر رهبر مذهب شافعي نيز اصل توسل پذيرفتني است. وي در دو بيت، به اين حقيقت اشاره ميكند:
آل النَّبي ذَريعتي
هُم إليه وسيلَتي
أرجو بِهم اعطي غداً
بيدي اليمين صحيفتي(2)
خاندان پيامبر، وسيله من بهسوي خدا هستند و اميدوارم كه به خاطر آنان، نامه عملم به دست راست من داده شود.
عالمان ديگر اهل سنت نيز بر اين امر صحه گذاشتهاند. به دليل اهميت مسئله توسل، به چند مورد ديگر هم اشاره ميكنيم. نورالدين سمهودي چنين مينويسد:
استغاثه و طلب شفاعت و توسل به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و جاه و بركت او نزد خداوند، از كردار انبيا و سيره سلف صالح بوده و در هر زماني انجام
ميگرفته است؛ چه قبل از خلقت و چه بعد از آن، در حيات دنيوي و حتي در برزخ و چه در قيامت.(1)
قسطلاني مينويسد:
بر زائر رسول خدا صلي الله عليه و آله سزاوار است كه زياد دعا و تضرع و استغاثه، طلب شفاعت و توسل به ذات پاك رسول خدا صلي الله عليه و آله كند و سزاوار كسي كه از او طلب شفاعت شده اين است كه خدا شفاعتش را بپذيرد. (2)
زيني دحلان نيز مينويسد:
هر كس كه ذكرهاي پيشينيان و دعاها و اوراد آنان را دنبال كند، در آنها مقدار زيادي از توسل به ذوات مقدسه مييابد كه اگر قرار باشد نمونههاي توسل آنها را جمع كنيم، كتابي عظيم ميشود و كسي بر آنان ايراد نگرفت تا اينكه اين منكران (وهابيان) آمدند.(3)
از اين نمونهها درمييابيم كه ادعاي شرك و بدعت شمردن توسل از ديدگاه وهابيان، تنها براي خود آنان پذيرفتني است و اهل سنت و شيعه، به دليل مكابره وهابيت، اين امر را رها نخواهند كرد.
گفتهاند ارتباط پيامبر اسلام پس از مرگ با اين دنيا قطع ميشود و ديگر بر هيچ كاري توانايي ندارد و حتي نميتواند براي كسي دعا كند. بنابراين، توسل به عاجز، از نظر عقلي، باطل و شرك است. اين سخن، ادعايي باطل است؛ زيرا زندگي پس از مرگ صالحان و پاكان، دليل قرآني دارد و ادعاي
1) «اعلم أن الاستغاثة و التشفع بالنبي صلي اللّه عليه و سلم و بجاهه و بركته إلي ربه تعالي من فعل الأنبياء و المرسلين، و سير السلف الصالحين، واقع في كل حال، قبل خلقه صلي الله تعالي عليه و سلم و بعد خلقه، في حياته الدنيوية و مدة البرزخ و عرصات القيامة» (علي بن عبدالله سمهودي، وفاء الوفاء، ج4، ص193).
2) «وينبغي للزائر أن يكثر من الدعاء و التضرع و الاستغاثة و التشفع و التوسل به ـ صلي اللّه عليه و سلم ـ ، فجدير بمن استشفع به أن يشفعه اللّه تعالي فيه» (احمد بن محمد قسطلاني، المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، ج3، ص604).
3) الدرر السنيه، ص31.
وهابيان در قطع ارتباط افراد پس از مرگ با زندگي دنيا صحيح نيست. خداوند به صراحت به زندگي شهيدان پس از مرگ اشاره ميكند و ميفرمايد:
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْياء عِندَ رَبِّهِمْ يرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلاَ هُمْ يحْزَنُونَ. يسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ. (آل عمران: 169 ـ 171)
هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده نپنداريد، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است، شادمانند و براي كساني كه از پي ايشانند و هنوز به آنان نپيوستهاند، شادي ميكنند كه نه بيمي بر ايشان است و نه اندوهگين ميشوند بر نعمت و فضل خدا و خداوند پاداش مؤمنان را تباه نميگرداند.
در اين آيات، بهرهمندي شهيدان از نعمتهاي الهي و خشنودي از آنچه به دست آوردهاند، دليل بر زندگي دوباره آنان است. به راستي چگونه ميتوان پذيرفت كساني كه در راه دين به شهادت رسيدهاند، پس از شهادت زنده باشند، ولي پيامبر اسلام كه آورنده دين و پيشواي شهيدان است، زندگي پس از مرگ نداشته باشد.
روايات بسياري نيز حيات پس از مرگ انبيا بهويژه خاتم انبيا را اثبات ميكند. هيثمي از نويسندگان و دانشمندان مشهور اهل سنت در كتاب مجمع الزوايد از عبدالله بن مسعود چنين نقل ميكند:
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «زندگي من براي شما خير و بركت است؛ زيرا با همديگر گفتوگو ميكنيم. شما سخن ميگوييد و من هم با شما سخن ميگويم. مرگ من هم براي شما خير است، چون كارهاي شما بر من عرضه ميشود و هر كار خوبي را كه ديدم، خدا را شكر ميكنم و براي هر كار ناپسندي براي شما از خدا آمرزش ميخواهم».
هيثمي دراينباره ميگويد: «اين حديث را بزّاز نقل كرده است و راويان اين حديث همان راويان صحيح هستند».(1)
از اين روايت بر ميآيد كه رابطه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله حتي پس از مرگ نيز با پيروانش برقرار است.
در روايتي ديگر تصريح شده است كه حتي بدن پيامبران نيز از بين نميرود. رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود:
فأكثِرُوا عَلَيَّ مِنَ الصَّلاةِ فيهِ (يوم الجمعه) فإنَّ صَلاتَكم مَعروضَةٌ عَلَيّ: قالوا: يا رسولَ وَ كيفَ تعُرضُ صَلاتُنا عَليكَ وَ قَدْ أرمت؟ قال: اِنَّ اللهَ حَرَّم عَلَي الْارضِ أنْ تَأكُلَ أجسادَ الاْنَبياءِ.(2)
روز جمعه زياد بر من درود بفرستيد؛ زيرا درودهاي شما بر من عرضه ميشود. پرسيدند: اي رسول خدا! بدن شما پس از مرگ ميپوسد. درودهاي ما چگونه به محضر شما ميرسد؟ فرمود: زمين به بدن پيامبران آسيب نميرساند؛ زيرا خداوند، خوردن و نابودي بدنهاي آنان را بر زمين حرام فرموده است.
اين روايت به نظر حاكم نيشابوري صحيح است.(3)
به دليل همين روايات و آيات قرآن است كه بسياري از علماي اهل سنت حيات پس از مرگ انبيا را از مسلّمات شمرده و برخي از آنان كتاب مستقلي نيز درباره زندگي پيامبران نگاشتهاند. براي نمونه، ابن حجر عسقلاني ميگويد:
بيهقي كتابي زيبا درباره زندگي پيامبران پس از مرگ گرد آورده و اين حديث را از انس نقل كرده است كه «اِنَّ الاْنبياءَ أحياءٌ فِي قُبورِهم يُصلَّون؛ پيامبران در درون قبر زندهاند و نماز ميخوانند».(4)
قسطلاني نيز ميگويد:
شكي نيست كه زنده بودن پيامبران پس از مرگ امري ثابت و روشن و جاودانه است و پيامبر ما چون برتر از همه پيامبران است، زندگي او پس از مرگ كاملتر از ديگر پيامبران خواهد بود.(1)
آنچه گفته شد، بخشي از سخنان علماي اهل سنت در برابر وهابيت است. وهابيان معتقدند رفتگان از دنيا ناتوانند و توسل به عاجز، باطل و شرك است، پس نبايد به آنان توسل بجوييم. ما ميگوييم توسل جستن به ناتوان، حتي اگر زنده هم باشد، خلاف عقل است، نه معيار شرك. با اين حال، اگر متوسل معتقد باشد كسي نزد خداوند آبرو دارد و ميتواند براي قضاي حاجاتش، واسطه شود يا ميتواند درخواست او را به اذن خداوند انجام دهد، شرك نيست. مسلمانان هم معتقدند كه پيامبران و اولياي الهي، به صورت مستقل و بدون استفاده از قدرت الهي نميتوانند حاجتهاي مردم را برآورند؛ چون مؤثر اصلي تنها ذات احديت است. همچنان كه گفتيم مسلمانان اين اعتقاد را از كريمه قرآني برگرفتهاند. آنجا كه حضرت عيسي عليه السلام ، زنده كردن مردگان و شفايابي بيماران را به اجازه پروردگار ميداند و ميفرمايد:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيكُونُ طَيرًا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِيءُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيـي الْمَوْتَي بِإِذْنِ اللّهِ. (آل عمران: 49)
من از گل چيزي به شكل پرنده ميسازم. سپس در آن ميدمم و به اجازه خدا پرنده ميشود. كور مادرزاد و مبتلايان به بيماري پيسي را به اذن خدا شفا ميدهم و مردگان را به فرمان خدا زنده ميكنم.
بنابراين، تمسك و توسل مسلمانان به پيامبر و اولياي الهي، به دليل استقلال آنان در برآوردن حاجت نيست. همچنان كه سمهودي شافعي، در بياني كوتاه به همين نكته اشاره ميكند و ميگويد:
1) المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، ج3، ص599.
گاهي توسل به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله براي گرفتن حاجت، به اين دليل است كه چون او را وسيله براي درخواست و شفيع نزد پروردگار قرار ميدهيم و او هم چون اين مقام را داراست، قدرت انجام دادن آن را دارد كه در حقيقت، درخواست از او به درخواست از خداوند بازميگردد. مثل اينكه كسي از پيامبر بخواهد در بهشت همنشين او باشد و قصدش اين باشد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله سبب و وسيله همنشيني را فراهم كند.(1)
از آنچه گذشت، در مييابيم كه با توجه به ريشههاي قرآني، روايي، توسل نزد علماي اهل سنت نيز مجاز است. حتي فقيهان حنابله هم جواز توسل را ميپذيرند. براي نمونه، ابن قدامه از فقيهان بزرگ حنبلي در مستحبات ورود به مسجد نبوي مينويسد:
مستحب است، با پاي راست داخل شود... آنگاه نزد قبر حضرت آمده و پشت به قبله و وسط قبر بايستد و بگويد: السلام عليك ايها النبي و رحمه الله وبركاته... . (آنگاه بخواند:) تو در كتابت فرمودي و كلامت حق است: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا؛ (نساء: 64)اگر آنها هنگامي كه به خود ستم ميكنند (و مرتكب گناهي ميشوند) نزد تو آيند و از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر نيز براي آنها استغفار كند، خدا را تواب و رحيم مييابند. اينك نزد تو آمدهام و از گناهان خويش استغفار ميكنم. پس تو را نزد خداوند متعال شفيع خود قرار ميدهم.(2)
سُبكي از دانشمندان بلندآوازه اهل سنت (درگذشته 756 هـ .ق) هم مينويسد:
جواز توسل و درخواست شفاعت از رسول اكرم صلي الله عليه و آله براي هر مسلماني، روشن و واضح است و عمل پيامبران و سيره صالحان گذشته و علما و
دانشمندان، حتي عوام بر او گواهي ميدهد. هيچ آدم دينداري اين كار را انكار نكرده و در هيچ زمان اين سخن باطل به گوش نرسيده است تا اينكه ابن تيميه با سخنان باطل خود، قضيه را بر افراد ضعيف و نادان مشتبه كرد و بدعتي را پايهگذاري كرد كه در هيچ عصري سابقه نداشت.(1)
ابن تيميه در برابر سيره مستمر مسلمانان عكسالعمل نشان داده و گفته است:
هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم صلي الله عليه و آله انجام دهد، مثل كساني كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدي كه اطراف آن است، سفر ميكنند، با اجماع مسلمانان، مخالفت كرده و از شريعت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله خارج شدهاند.(2)زيارت قبر پيامبر يا غير او و غير خدا را خواندن و شريك كردن آنان در كارهاي خدايي، حرام و شرك است.(3)
با توجه به آنچه از سخنان پيشوايان متقدم اهل سنت آورديم، به كذب بودن ادعاي ابن تيميه پي ميبريم.
وهابيت استغاثه و كمكخواهي از انبيا و صالحاني را كه درگذشتهاند، شرك و بدعت ميشمارند و ميگويند هر كس كه بگويد يا علي و يا محمد به دادم برس، مشرك است؛ زيرا از غير خدا ياري طلبيده است:
محمد بن عبدالوهاب ميگفت هرگونه نذر كردن براي غير خدا و پناه بردن و استغاثه به غير خدا و خواندن غير خدا شرك است.(4)
پاسخ
استعانت از غير دو صورت ميتواند داشته باشد، اول آنكه كسي را كه از او طلب كمك شده، مستقل در ياري رساندن بدانيم. چنين كاري شرك است؛ دوم آنكه او را در ياري رساندن و در وجود مستقل ندانسته، بلكه يكي از عوامل اثرگذاري كه خدا قرار داده بدانيم. در چنين صورتي طلب ياري از چنين شخص يا چنين چيزي شرك نيست و خداوند در آيات متعددي به جواز چنين كاري اشاره كرده و ياري طلبيدن از ديگران را مجاز دانسته و غير خود را واسطه در ياري رساندن به مسلمانان معرفي ميكند و ميفرمايد:
هُوَ الَّذِي أَيدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ. (انفال: 62)
او همان كسي است كه تو را با ياري خود و مؤمنان تقويت كرد.
در آيه ديگر، به مسلمانان فرمان ياري به ديگران داده است و ميفرمايد:
إِنِ اسْتَنصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيكُمُ النَّصْرُ. (انفال: 72)
اگر از شما در (حفظ) دين (خود) ياري طلبند، بر شماست كه آنها را ياري كنيد.
مهمتر آنكه پيامبرش را مؤثر در امور و همچون خود، واسطه در رساندن فضل الهي معرفي ميكند:
وَمَا نَقَمُواْ إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ. (توبه: 73)
وآنان جز اينكه خداوند و پيامبرش آنان را از لطف خويش بينياز كرده، عيبي (براي پيامبر و مؤمنين) نيافتند.
خداوند در اين آيه با اينكه ميتوانست فقط بگويد خدا از فضل خود آنان را بينياز كرده است، اما پيامبرش را نيز واسطه در بينيازي مسلمانان نام برده است. به همين جهت، در آيهاي ديگر، يكي از جنبههاي واسطه در فيضرساني پيامبرش را اينگونه برميشمارد:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا. (نساء: 64)
اگر آنان وقتي به خود ستم كرده بودند، پيش تو ميآمدند و از خدا آمرزش ميخواستند و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز براي آنان آمرزش ميخواست، همانا خدا را توبهپذير مهربان مييافتند.
بنابراين، مؤثر بودن اولياي الهي در طول اراده خدا و طلب ياري از آنان، تا زماني كه آنان را مستقل در تأثير ندانيم، هيچگونه اشكالي ندارد. آنچه اين گفته را تأييد ميكند، روايتي است كه در كتابهاي معتبر اهل سنت آمده است. ابن حجر عسقلاني، از عالمان برجسته اهل سنت ميگويد:
در زمان خلافت خليفه دوم، مردم گرفتار خشكسالي شدند. مردي از اصحاب (بلال بن حارث) به قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله متوسل شد و گفت: يا رسول الله! «اِستَسق لِأُمَّتِكَ فَاِنَّهُم قَد هَلكوا».(1)اي رسول خدا براي مردم باران بطلب؛ زيرا آنان از تشنگي هلاك شدهاند.
بنابراين، نهايت چيزي كه وهابيان ميتوانند مدعي شوند، اين است كه بگويند چون اين كار طلب از مردگان است و آنان نميتوانند ياري برسانند، طلب ياري از آنان كاري بيهوده است كه در شبهه توسل به آن پاسخ داده شد.
وهابيها ميگويند طلب شفاعت از پيامبر و صالحان پس از مرگ آنان شرك است و مانند كار مشركان است كه ميگفتند: «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي؛ ما اين بتها را نميپرستيم مگر براي نزديكي به خدا.» (زمر: 3) يا ميگفتند: «هَـؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللّهِ؛ اينها شفيعان ما نزد خدايند». (يونس: 18)
پاسخ
اين آيه درباره بتپرستي است. آنان بتها را ميپرستيدند و آنان را خدا ميدانستند و برخي ميپنداشتند كه كار خدا به آنان واگذار شده است، در
1) فتح الباري، ج2، ص412.
حاليكه هيچ مسلماني، انبيا و اوليا را نميپرستد، بلكه ميگويند اينها شفيعان ما نزد خدايند و به اذن او شفاعت ميكنند؛ زيرا آنان را بندگان مقرب خدا ميدانند كه خدا به آنها اجازه شفاعت داده است. خداوند ميفرمايد:
يوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا. (طه: 109)
در آن روز شفاعت هيچكس سودي ندارد جز آن مقامي كه خداوند به او اجازه فرموده و از گفتارش رضايت دارد.
به عقيده ما خداوند از پيامبر اسلام و اهلبيت او راضي است. به همين جهت، شفاعت آنها را قبول ميكند. و همچنان كه در شبهات پيشين گفته شد، در طلب شفاعت، فرقي بين حيات دنيايي و برزخي انبيا و اوليا نيست و هرگاه طلب شفاعت از آنان در زمان حيات دنيايي آنان مجاز باشد، پس از مرگ آنان اين جواز تبديل به حرمت نميشود و مادامي كه دليل و روايت خاصي از اين كار باز نداشته باشد، انجام آن بر اباحه خود باقي است. در روايات متعددي وارد شده كه برخي اصحاب در هر دو زمان از آن حضرت طلب شفاعت كردهاند و روايتي دليل بر حرمت وارد نشده است.
قسطلاني ميگويد:
شايسته است كه زائر نزد قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله زياد دعا و استغاثه كند و متوسل شود و شفاعت بخواهد و بيتابي كند و سزاوار است كه خداوند شفاعت پيامبر را در حق او بپذيرد.(1)
وهابيها ميگويند تبرك جستن به خاك قبر و ضريح قبور انبيا و اوليا شرك است. ابن تيميه مينويسد:
1) المواهب اللدنيه، ج3، ص417.
مسح و بوسيدن هر قبري، ولو قبر پيامبران شرك است و دست گذاشن روي قبر پيامبر اسلام و بوسيدن قبر، جايز نيست و مخالف توحيد است.(1)
پاسخ
اساساً بايد دانست كه علماي مذاهب چهارگانه درباره تبرك يا مسّ منبر و قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله يا قبور صالحين، نظر مثبت دارند. همچنانكه علامه اميني پس از سالها تحقيق ميگويد:
از برجستگان مذاهب چهارگانه آنان كه آرا و نظرياتشان مورد توجه مسلمين است، كسي را نميشناسم كه معتقد به حرمت چنين كاري باشد و برخي نيز كه نهي كردهاند، نهي آنان تنزيهي است، نه تحريمي و قائل به كراهتند، به اين گمان كه نزديكي به قبر شريف نبوي، خلاف ادب است. ازاينرو، بهتر است كه از دور اداي احترام كنند.(2)
بنابراين، عالمان همه مذاهب، حتي احمد بن حنبل، رئيس مذهب حنبلي، كه وهابيت خود را پيرو مذهب وي ميدانند، آن را جايز ميداند. عبدالله پسر احمد بن حنبل ميگويد:
از پدرم پرسيدم: مسّ منبر رسول الله و تبرك يا مسّ آن و بوسيدن يا مسّ و متبرك شدن به قبر شريف يا بوسيدن آن به قصد ثواب، چه حكمي دارد؟ پدرم گفت: هيچ اشكالي ندارد.(3)
دليل بر جواز اينگونه اعمال سيره اهلبيت و ياران پيامبر اسلام در زمان حيات و پس از رحلت آن حضرت است. در كتب صحاح و مسانيد، روايات بسياري درباره تبرك جستن ياران پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به آثار آن حضرت، مانند لباس، آب وضو، ظرف آب و نظير آن به چشم ميخورد كه بيانگر پسنديده بودن اين كار است. براي نمونه، بخاري در صحيح خود ضمن روايتي طولاني كه به شرح برخي ويژگيهاي پيامبر و ياران او ميپردازد، ميگويد:
هرگاه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله وضو ميگرفت، نزديك بود مسلمانان بر سر به دست آوردن آب وضوي آن حضرت (براي تبرك) با هم بجنگند.(1)
مسلم در صحيح خود نقل ميكند:
كودكاني را نزد پيامبر ميآوردند و آن حضرت به منظور تبرك آنان دعا ميكرد. (2)
نووي نيز ميگويد:
از ام ثابت روايت شده است كه گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله بر من وارد شد و از دهانه مشكي كه آويزان بود، ايستاده آب نوشيد. من برخاستم و دهانه مشك را بريدم.
اين حديث را ترمذي روايت ميكند و ميگويد: «حديث صحيح و حسن است.» نووي ميگويد: ام ثابت دهانه مشك را بريد تا جاي دهان پيامبر را نگه دارد و بدو تبرك جويد.(3)
همچنين آمده است كه:
كانَ رَسولُ الله صلي الله عليه و آله اِذَا صَلّي الغَداهَ جاءَ خَدمُ الْمدينهِ بِآنيَتِهم فيها الماء فَما يُوتي بِاناءٍ اِلاّ غَمسَ يَدَه فِيها فَرُّبها جاوُءه في الغداهِ الْباردةِ فَيغمَسُ يَدَه فيها.(4)
خدمتگزاران مدينه هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پيامبر ميرفتند. پيامبر گرامي دست مبارك خود را در هر يك از آن ظروف آب فرو ميبرد. چه بسا در بامداد سردي، خدمت وي ميرسيدند و باز هم دست خود را در آب فرو ميبرد.
پس از رحلت آن حضرت نيز مسلمانان به آثار آن حضرت تبرك ميجستند. در منابع اهل سنت از علي عليه السلام نقل شده كه فرمود:
پس از خاكسپاري رسول خدا صلي الله عليه و آله ، حضرت فاطمه عليها السلام بر سر قبر حاضر شد و مشتي از خاك قبر را برداشت و بر دو چشمش گذاشت و گريست و آنگاه فرمود: بر كسي كه تربت احمد را بوييد، سزاست كه پس از آن بوي خوش ديگري نبويد. بر من مصايبي باريد كه اگر بر روزهاي روشن فرود ميآمد، چون شب تيره ميگشت.(1)
همچنين نقل شده كه عبدالله بن عمر، هنگام زيارت دست بر قبر مينهاد و بلال چهره بر خاك قبر پيامبر اسلام مينهاد. رواياتي نيز داريم كه تربت مدينه، شفاي هر دردي است. از جمله زركشي ميگويد:
تربت قبر حمزه از منع برداشتن خاك حرمين استثنا شده است؛ زيرا همگان بر جواز آن براي معالجه صداع اتفاق دارند.(2)
گذشته از تأييد نظري اهل سنت، بر اساس نمونههاي رفتاري و عملكرد آنها، اهل سنت به قبر بزرگانشان هم تبرك ميجستند. شمسالدين ذهبي شافعي، از عالمان علم رجال ميگويد:
شخصي مقداري از خاك قبر سعد بن معاذ را برداشت، سپس به آن نگاهي كرد. ناگهان آن را مشك يافت.(3)
ابن حجر عسقلاني نيز ميگويد:
عبدالله بن غالب حداني در سال 183 هـ .ق، در روز هشتم ذيالحجه ـ يوم الترويه ـ كشته شد و مردم از خاك قبر او همانند مشك بر ميداشتند.(4)
از نظر تاريخي هم ثابت شده كه مردم از خاك پاك قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و حضرت حمزه، بلكه از كل مدينه به عنوان تبرك برميداشتند.
بنابراين، مسلمانان و پيروان اهلبيت عليهم السلام به پاس احترام رسول خدا صلي الله عليه و آله و پيشوايان معصوم خود و براي ابراز محبت بيشايبه خود نسبت به آنان، ضريح مطهرشان را ميبوسند يا در و ديوار را لمس ميكنند و اين كار تنها براي آن است كه به پيامبر گرامي و عترت طاهرينش عشق ميورزند. همانند بوسيدن جلد قرآن توسط هر مسلماني كه اين كار را احترام به قرآن ميدانند، حال آنكه جلد قرآن خود قرآن نيست. چه بسا از پوست حيواني باشد، اما به اعتبار آنچه در مابين دو جلد قرار ميگيرد، بوسيده ميشود. بوسيدن ضريح و در و ديوار حرم نيز چنين است و بوسيدن آن بهعنوان احترام به كسي است كه داخل قبر خوابيده است، چون او را بنده صالح خدا ميدانند كه قابل احترام است.
اديبي شيرين سخن ميگويد:
أمُرُّ عَلي الدِّيار سَلمي أُقَبّل ذا الجَدارِ و ذا الجدارا
وَ مَا حُبُّ الدِّيارِ شَغَفنَ قلبي و لَكِن حُبُّ مَن سَكَنَ الدِّيارا(1)
بر ديار سلمي ميگذرم. اين ديوار و آن ديوار را ميبوسم. دوستي آن يار، قلب مرا شاد نميسازد، بلكه محبت ساكن آن است كه مرا به وجد و سرور ميآورد.
مسلمانان در عين ارادت و محبت به اولياي خدا، آثار آنان را مانند خودشان، مخلوق و آفريده خدا ميدانند كه در همه حال، نيازمند و وابسته به خدايند و به راستي از كجاي اين اعتقاد، شرك و بدعت بر ميآيد. چگونه است كه مسلمانان و بهويژه پيروان اهلبيت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله ، امروز با وجود سيره صحابه، توسط وهابيت به شدت متهم به شرك و بدعت ميشوند، درحاليكه نظريه فرقههاي ديگر اهل سنت گواه تأييد اين سنت است.
1) تفسير قرطبي، ج11، ص47.
ابن تيميه ميگويد:
مشاهدي كه روي قبور پيامبران و صالحان از عامه و اهلبيت بنا شده، همه از بدعتهاي حرامي است كه در دين اسلام وارد شده است.(1)
اعضاي استفتاي دايمي وهابيان نيز مينويسند:
بنا ساختن بر قبور، بدعت و منكري است كه در آن، غلوّ در تعظيم صاحب قبر و راهي بهسوي شرك است. پس بر ولي امر مسلمانان يا نايب اوست كه بناهايي را كه روي قبور ساخته شده، ويران و آنها را با زمين يكسان سازد. به طور عملي با اين بدعت مقابله و راه شرك بسته شود.(2)
پاسخ
يكي از منابع احكام ما قرآن است و قرآن بناي بر قبر را جايز ميداند؛ زيرا در قرآن در ماجراي اصحاب كهف آمده است: وقتي اصحاب كهف پس از بيداري از خواب دوباره مردند، حاكمان و علماي عصر با هم اختلاف كردند. برخي گفتند براي احترام به اين افراد صالح روي قبور آنها يك ساختمان بسازيم و برخي گفتند مسجد بسازيم:
فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيهِم بُنْيانًا رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَي أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَّسْجِدًا. (كهف: 21)
گروهي ميگفتند بنايي بر آن بسازيد. پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است (ولي آنها كه از رازشان آگاهي يافتند و آن را دليلي بر رستاخيز ديدند) گفتند ما مسجدي در كنار (مدفن) آنها ميسازيم (تا خاطره آنها فراموش نشود).
همه اتفاق داشتند كه براي احترام به آنها بايد روي قبور آنها چيزي بنا شود. آنان پيرو دين الهي زمان خودشان بودند و بر طبق دين الهي رفتار
ميكردند و ما دليلي نداريم كه اين سنت در زمان پيامبر ما منسوخ شده است. قرآن نيز وقتي اين ماجرا را نقل ميكند، با آن مقابله نميكند، حال آنكه در موارد مشابه، وقتي يكي از اعمال و رفتار زمان جاهليت يا مسيحيان و يهوديان را نقل ميكند يا حتي گاهي رفتار يكي از انبيا را مطرح ميكند، براي آنكه از دستورهاي الهي محسوب نشود، متذكر ميشود. مثلاً وقتي در داستان حضرت يوسف، فرزندان يعقوب ميخواهند به مصر بروند تا در آن قحطسالي، از حاكم مصر گندم بگيرند، حضرت يعقوب براي اينكه چشم زخم نخورند يا به علت ديگر، ميگويد از يك در وارد نشويد.
خداوند در اينجا بر كلام حضرت يعقوب حاشيهاي ميزند و ميفرمايد:
و هنگامي كه از همان طريق كه پدر به آنها دستور داده بود، وارد شدند، اين كار هيچ حادثه حتمي الهي را نميتوانست از آنها دور سازد، جز حاجتي در دل يعقوب (كه از اين طريق) انجام شد. (يوسف: 68)
پس اين خواسته يعقوب را حاجتي از دل يعقوب ناميد، نه حكم الهي، اما در آيه مربوط به اصحاب كهف چنين نگفت.
همچنين در آيه 27 سوره حديد، هنگامي كه رهبانيت مسيحيان را بيان ميكند براي آنكه امري مشروع و از شريعت اسلام به حساب نيايد، ميفرمايد ما چنين چيزي را براي آنان مقرر نكرده بوديم:
وَ رَهْبَانِيةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيهِمْ إِلَّا ابْتِغَاء رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايتِهَا.
و رهبانيتي را كه ابداع كرده بودند، و ما بر آنها مقرر نداشته بوديم، گرچه هدفشان جلب خشنودي خدا بود، ولي حق آن را رعايت نكردند.
خداوند در ماجراي اصحاب كهف چيزي را متذكر نميشود. به بيان ديگر، سكوت نشانه امضا و قبول آن است. به همين جهت، از ديرباز سيره مسلمانان بر اين بوده كه بر قبور بزرگان دين، حرم و بارگاه بسازند و اين
سيره در تمامي سرزمينهاي اسلامي همچنان ادامه داشته است و علاوه بر شيعيان كه بر قبور اهلبيت پيامبر اسلام بنا ميساختند، ديگر فرق اسلامي نيز بر روي قبور بزرگان خود و شهيدان راه خدا، گنبد و بارگاه ساخته و به زيارت آن قبور رفته و به آنان احترام ميگذاشتند. مانند بارگاه ابوحنيفه و عبدالقادر گيلاني در بغداد و بارگاه محمد بن اسماعيل بخاري، مؤلف صحيح بخاري در سمرقند و مزار حضرت هود و صالح در نجف و قبر هابيل در قريه زبداني دمشق و مقبره و مسجد بلال در دمشق و مسجد و مزار حضرت ابراهيم، اسحاق، يعقوب، يوسف و ساره در شهر الخليل و دهها مزار و بارگاه در ساير مناطق جهان كه همچنان پابرجا و مورد احترام مسلمانان است. دراينميان تنها وهابيان هستند كه پس از تسلط بر سرزمين حجاز با اين سيره مسلمانان به مخالفت برخاسته و در اين كشور گنبد و بارگاه بزرگان دين را نابود و قبور آنان را با خاك يكسان كردند، مانند قبور ائمه بقيع كه در سال 1345 هـ .ق ويران شد. همچنين قبر ابراهيم فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله كه در خانه محمد بن زيد بن علي قرار داشت و بناي مسجد روي قبر حمزه عليه السلام كه از اوايل قرن دوم هجري به جاي مانده بود. توسط وهابيان نابود شد. نيز بناي قبر سعد بن معاذ كه در خانه ابن افلح بود و در زمان عمر بن عبدالعزيز بر روي آن گنبد ساخته بودند، توسط وهابيون تخريب شد.
وهابيون معتقدند دليل آنان در اينگونه اعمال روايتي است كه از مسلم نقل شده است:
نهي رَسولُ الله صلي الله عليه و آله أن يُجصّصَ القبرُ و أن يَعقُدَ عَليه وَ أن يُبني عليه.(1)
رسول خدا نهي كرد كه بر قبرها گچمالي شده و بر روي آن نشسته شود يا بر روي آن بنا نهاده شود.
1) صحيح مسلم، كتاب الجنائز، باب النهي عن التجصيص، ص440، ح2134.
در اين روايت از بناي روي قبر نهي كرده است.
در پاسخ به اين روايت بايد گفت: اين روايت نيز علاوه بر منافات داشتن با سيره قطعيه مسلمانان، بر مدعاي وهابيت دلالت ندارد؛ زيرا هر آنچه پيامبر از آن نهي كردند، دلالت بر حرمت ندارد، بلكه برخي نواهي آن حضرت بر حرمت و برخي دلالت بر كراهت دلالت دارد كه نواهي مورد نظر در اين روايت نيز از گروه مكروهات است. چنانكه ابن قُدامه از فقيهان برجسته مذهب حنبلي ميگويد: گچمالي و بناي بر قبور و نوشتن بر روي آنها مكروه است.(1)
همچنين از ديدگاه ابوحنيفه، پيشواي مذهب حنفي، بنا بر قبور، مكروه است.(2)نووي از عالمان مذهب شافعي نيز از اين حديث كراهت را فهميده، ميگويد بنا بر قبور، كراهت دارد.(3)
به نظر مذهب مالك نيز بناي بر قبور فقط كراهت دارد.(4)
بنابراين، ادعاي وهابيت دراينباره مخالف با ديدگاه عالمان مذاهب چهارگانه اهل سنت، حتي مذهب خودشان است. علاوه بر همه اينها كراهت مربوط به قبور افراد عادي است، وگرنه بنا بر سيره مستمر مسلمانان، بنا بر روي قبور بزرگان دين از جمله رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين كراهتي ندارد.
دليل ديگر وهابيان، روايت ابيالهيّاج است كه علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود:
تو را به مأموريتي ميفرستم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا به آن فرستاد: اينكه هيچ تمثالي نيابي، مگر آنكه محو كني و هيچ قبر مشرفي نيابي، مگر آنكه مساوي سازي.(5)
اينان ميگويند طبق روايت، قبور بايد با زمين همسطح باشد.
پاسخ
آنچه در اين روايت آمد، دليلي بر حرمت بناي بر قبور نيست؛ زيرا با صرفنظر از ضعف سند آن در دلالت حديث نيز جاي بحث و گفتوگو است؛ زيرا جمله «وَ لا قَبراً اِلّا سوّيَتَه» به معناي تخريب بناي قبور نيست، چون سخني از بناي بر قبر نشده تا دليل بر تخريب بنا باشد، بلكه به معناي مسطح كردن قبر در مقابل تسنيم است؛ يعني بلند كردن قبر و بالا آمدن آن همانند كوهان شتر نباشد، بلكه با كمي ارتفاع از سطح زمين مسطح باشد.
نووي در شرح اين روايت ميگويد:
سنت آن است كه قبر زياد از سطح زمين بلندتر نباشد و به صورت كوهان شتر نيز نباشد، بلكه به اندازه يك وجب بلند و مسطح باشد.(1)
همان كاري كه شيعيان اهلبيت از گذشته ميكردند، اما برخي از اهل سنت از اين كار دوري ميكردند و سخن آنها اين بود كه چون شيعه چنين ميكند، نبايد همانند آنان قبر را درست كرد، هر چند سنت پيامبر باشد، اما قسطلاني از علماي اهل سنت ميگويد:
سنت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، مسطح كردن قبر است و جايز نيست اين سنت رها شود، چون شعار پيروان مذهب شيعه شده است (زيرا شيعيان قبر را مسطح ميكنند) و ميان مسطح كردن قبر و روايت أبيالهياج هيچ منافاتي نيست، زيرا منظور روايت، صاف كردن قبر و برابر كردن آن با زمين نيست، بلكه مراد، مسطح كردن در مقابل تسنيم است و اين معنا را از جمع ميان روايات به دست ميآوريم.(2)
ادعاي عجيبي كه ابنتيميه ميكند، اين است كه ميگويد:
شيعه مشاهدي را كه روي قبور ساختهاند، تعظيم ميكنند. شبيه مشركان در آنها اعتكاف ميكنند و براي آنها حج انجام ميدهند، همانگونه كه حجاج بهسوي بيت عتيق حج انجام ميدهند.(1)
چنين ادعايي نيازمند پاسخگويي نيست؛ زيرا كساني كه با شيعه آشنايند، به خوبي ميدانند آنچه ابن تيميه مدعي است، تهمتي بيش نيست و آنان حج واجب و مستحب خود را زيارت قبور اهلبيت قرار نداده و احترام آنان به قبور اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله از باب تعظيم شعايرالله است؛ زيرا خداوند ميفرمايد:
مَن يعَظِّمُ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَي الْقُلُوبِ. (حج: 32)
و هر كس شعائر دين خدا را بزرگ و محترم دارد، اين صفت دلهاي باتقواست.
شعاير جمع شعيره، به معناي دليل و علامت است. شعاير الله، يعني اموري كه دليل و نشانه بهسوي خداست. صفا و مروه و مشعر هم از نشانهها بهسوي توحيد و دين حنيف است. ازاينرو، محترمند. شكي نيست كه وجود پيامبران و اوليا نيز از بزرگترين نشانههاي دين خداوند است. حال كه چنين است، حفظ آثار و قبورشان نيز ارزشمند است. همچنين قرآن كريم به صراحت، به مودّت و محبت اقرباي پيامبر اسلام دستور داده است.، آنجا كه ميفرمايد:
قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي. (شورا: 23)
بگو از شما پاداشي نميخواهم، مگر مودت ذويالقربي را.
آشكار است كه بنا بر قبور اقرباي پيامبر از مصداقهاي اظهار محبت و مودّت به اهلبيت عليهم السلام است.
يكي از عقايد وهابيون، عادي جلوه دادن مقامات پيامبران و اولياي الهي و كاستن از جايگاه و مقام آنان است؛ آنان در اين راستا زيارت قبور پيامبران و اوليا را حرام ميدانند. بر اساس ديدگاه ابن تيميه، هرگونه مسافرت به قصد
1) منهاج السنه، ج1، صص474ـ 479.
زيارت قبور انبيا و صالحان و نذر كردن، سوگند خوردن و بوسيدن و مسح كردن مزار آنان حرام و مايه شرك است. از نظر ابن تيميه، پيامبران و اولياي الهي، پس از مرگ، كوچكترين تفاوتي با افراد عادي ندارند. به گفته وي: «لَيسَ في وجود القبور اَمانٌ؛ قبرها نميتواند پناهي براي امت باشد».(1)
به نظر ابن تيميه، هر گونه زيارت قبور، چه قبر پيامبر و غير آن، شرك و حرام است.(2)وي ميگويد:
هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم صلي الله عليه و آله انجام دهد، مثل كساني كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدي كه اطراف آن است، سفر ميكنند، با اجماع مسلمانان، مخالفت كرده و از شريعت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله خارج شدهاند.(3)
مأموران سعودي، با بهرهگيري از همين عقيده اطراف قبر مطهر نبوي حضور دارند و نميگذارند كسي آنجا بايستد و به قبر رسول خدا نزديك شود. مهمترين دليل وهابيون بر حرمت زيارت قبور، روايتي است كه ابوهريره از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كرده است:
بار سفر بستن جايز نيست، مگر بهسوي سه مسجد: مسجدالنبي، مسجدالحرام، و مسجدالاقصي.(4)
پاسخ
يكي از بدترين عيبهاي ابن تيميه و پيروانش، يعني وهابيون آن است كه فهم خود از دين را همچون خوارج معيار توحيد و شرك ديگران قرار دادهاند. فهمي كه چه بسا بدفهمي يا اشتباه يا بر فرض صحيح بودن، مخصوص خود و پيروان آنهاست و حق تحميل نظر خود به پيروان مذاهب
ديگر را ندارند، آن هم در جايي كه قرآن و سنت و پيشوايان مذاهب ديگر اهل سنت رأي و فتواي ديگري داشته باشند. در اينجا دو موضوع قابل طرح است.
الف) آيه و روايات بر جواز زيارت قبر مؤمنان و صالحان دلالت دارد. خداوند در قرآن خطاب به رسولش ميفرمايد:
وَلاَ تُصَلِّ عَلَي أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَلاَ تَقُمْ عَلَيَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُواْ وَهُمْ فَاسِقُونَ. (توبه: 84)
هرگز بر مرده هيچيك از آنان (منافقان) نماز مگزار و بر قبر آنان (براي آمرزشخواهي) نايست. آنان به خدا و پيامبر او كفر ورزيده، درحاليكه فاسق و بدكارند، مردهاند.
در اين آيه، خداوند به پيامبرش دستور ميدهد كه هيچگاه بر جنازه هيچ يك از منافقان نماز نگزارد و بر قبر آنان نايستد و او را از حضور در كنار قبر منافق بر حذر داشته است. مفهوم آيه آن است كه اين كار در برابر قبر غير منافق (مؤمنان) خوب و شايسته است. همانطور كه در سيره پيامبر آمده كه آن حضرت بر سر قبور مؤمنان حاضر ميشد و به آنان سلام ميكرد.
از جانب ديگر، دليل بر بدعت بودن هر عملي آن است كه در قرآن يا سنت از آن سخن نرفته باشد. حال آنكه زيارت قبور در سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله به اثبات رسيده است. ابوهريره ميگويد:
زار النبيُّ قَبرَ اُمِّهِ فَبَكي و أبكَي مَن حَولَهُ ثمّ قالَ فَزُوروا القْبورَ فَإنّها تُذَكِّرُ المَوتَ.(1)
پيامبر قبر مادر خود را زيارت كرد و در كنار قبر او گريست و كساني را كه دور او بودند، گرياند و فرمود: قبرها را زيارت كنيد، زيرا زيارت آنها مايه يادآوري مرگ است.
1) صحيح مسلم، كتاب الجنائز، باب36، ص443، ح2148.
عايشه، همسر رسول الله صلي الله عليه و آله هم ميگويد:
پيامبر زيارت قبور را به من ياد داد و گفت: پروردگارم دستور داد كه به بقيع بيايم و براي آنها آمرزش بخواهم. گفتم: يا رسول الله، من چه بگويم؟ فرمود: بگو سلام بر اهل اين ديار از مؤمنان و مسلمانان خدا گذشتگان از ما و بازماندگان از ما را رحمت كند! ما به همين زودي به شما ميپيونديم.(1)
مسلم از عايشه نقل ميكند:
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آخر شب به طرف بقيع ميرفت و بر اهل بقيع اينگونه سلام ميكرد: «السَّلامُ عَليكُم دارَ قَومٍ مُؤمنين».(2)
طلحه بن عبيدالله ميگويد:
ما با رسول خدا صلي الله عليه و آله از مدينه براي زيارت قبر شهيدان خارج شديم. همين كه به منطقه «حرّه واقم» رسيديم، قبرهايي را ديديم. پس عرض كرديم: اي رسول خدا؛ آيا اين قبرهاي برادران ماست؟ فرمود: اين قبرهاي اصحاب ماست و هنگامي كه به قبرهاي شهيدان رسيديم، فرمود: اين قبرهاي برادران ماست.(3)
صنعاني هم نقل ميكند:
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ابتداي هر سالي به زيارت قبر شهيدان اُحد ميآمد و به آنان اينگونه سلام ميكرد: «السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار». (سلام بر شما به جهت صبري كه كرديد، و سراي آخرت چه نيكوست). پس از او ابوبكر و عمر و عثمان نيز چنين ميكردند.(4)
آن حضرت نه تنها در عمل و رفتار زيارت قبور را مجاز دانسته، بلكه در چندين روايت به زيارت قبور تشويق كرده است. مسلم در صحيحش نقل
ميكند كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «من شما را از زيارت قبور بر حذر داشته بودم، اما پس از اين به زيارت آنان برويد».(1)
عايشه، همسر رسول الله صلي الله عليه و آله نيز از ايشان نقل ميكند:
إنّ رَسُولَ اللهِ صلي الله عليه و آله رَخَّصَ في زيارةِ القبور.(2)
به جهت همين رخصت بود كه صحابه و تابعين به زيارت قبور ميرفتند.
امام سجاد عليه السلام ميفرمايد:
فاطمه عليها السلام دختر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در هر جمعه به زيارت قبر عموي خود حمزه ميرفت و كنار قبر او نماز ميخواند و گريه ميكرد.(3)
محبالدين طبري مينويسد:
عمر بن خطاب در سفري با عدهاي از اصحابش به حج رفت. در بين راه، پيرمردي به او استغاثه كرد. پس از بازگشت به آن محل، از احوال آن پيرمرد پرسيد. گفتند از دار دنيا رفته است. راوي ميگويد: «عمر را ديدم كه با سرعت به طرف قبر او آمد و در آنجا نماز خواند، سپس قبر را در بغل گرفت و گريه كرد».(4)
به جهت همين روايات، فقهاي اهل سنت بر خلاف وهابيت، به جواز زيارت قبور فتوا دادهاند.
ابن عابدين، فقيه برجسته حنفي، درباره زيارت قبر مؤمنان ميگويد:
اشكالي در زيارت قبور نيست، بلكه مستحب است... و بايد در هر هفته زيارت نمايند، اما بهترآن است كه در روز جمعه، شنبه و دوشنبه و پنجشنبه باشد؛ زيرا محمد بن واسع ميگويد: مردگان نسبت به زوار خود در روز جمعه و روز قبل و بعدش آگاهي دارند. پس نتيجه اين ميشود كه روز
جمعه بهتر است و همچنين در اين روز مستحب است كه به زيارت قبر شهداي احد برود، چون كه ابن ابيشيبه روايت كرده كه پيامبر سر هر سال به زيارت قبور شهداي احد ميآمد و ميگفت: «السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار».
ابن عابدين در ادامه، سخن غزالي و ابنحجر را در جواز بار سفر بستن براي زيارت قبور شهدا و صلحا را ميآورد.(1)حاكم نيشابوري ميگويد: «زيارت قبور سنت مستحب است».(2)
سمهودي و سُبكي ميگويند:
علما بر استحباب زيارت قبور، براي مردان اجماع كردهاند و برخي همچون ظاهريه ميگويند واجب است.(3)
ابن ادريس شافعي ميگويد:
زيارت قبور اشكالي ندارد، ولي هنگام زيارت قبور چيزي نگوييد كه موجب غضب پروردگار ميشود.(4)
شيخ منصور علي ناصف نيز ميگويد:
نزد جمهور اهل سنت زيارت قبور مستحب است و در نزد ابن حزم در عمر يك بار زيارت قبور واجب است.(5)
بكري دمياطي از فقهاي شافعي مذهب ميگويد:
از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده كسي نيست كه از كنار قبري كه صاحب آن قبر را در گذشته ميشناخت، عبور كند و بر صاحب قبر سلام كند، جز اينكه صاحب قبر نيز او را شناخته و پاسخ سلام وي را خواهد داد.
وي پس از نقل روايت ميگويد: «استحباب زيارت قبور خويشاوندان، بهويژه پدر و مادر تأكيد شده است».(6)
به همين جهت محمد بن ادريس شافعي، به قبر ابوحنيفه و احمد بنحنبل به قبر شافعي متوسل ميشدند.(1)
ب) اگر بر اساس فتواي علماي اهل سنت، زيارت قبور صالحان مستحب باشد، زيارت قبر پيامبر و اهلبيت عليهم السلام او به طريق اولي مستحب خواهد بود، چون بخشش و غفران الهي را به همراه دارد. خداوند ميفرمايد:
لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا. (نساء: 64)
و اگر هنگامي كه آنان بر خود به گناه ستم كردند، از كردار خود به خدا توبه و به تو رجوع ميكردند كه بر آنها اسغفار كني. البته در اين حال، خداي را توبهپذير و مهربان مييافتند.
سبكي شافعي، در شفاء السقام ميگويد:
دانشمندان اسلامي از اين آيه معناي عموم را فهميده و آن را هم شامل دوران زندگي و هم پس از مرگ پيامبر دانستهاند. برخي نيز گفتهاند مستحب است اين آيه كنار قبر آن حضرت تلاوت شود.» آيه مربوط به حال حيات پيامبر است، ولي اين رتبه و مقامي است كه با موت حضرت قطع نميشود.(2)
شاهد بر گفته سبكي، فتاواي عدهاي از علماي مذاهب اسلامي دراينباره است كه يكي از آداب زيارت قبر پيامبر را تلاوت همين آيه به هنگام زيارت دانستهاند، همانند نووي شافعي در المجموع(3)و عبدالله بن قدامه حنبلي در المغني(4)و عبدالرحمان بن قدامه مقدسي حنبلي در شرح الكبير(5)و دمياطي در اعانه الطالبين(6)و بهوتي در كشف القناع(7)و... .
با ادله ديگر به اثبات رسيده است كه پيامبر پس از رحلت، زندگي برزخي دارد و سلام مردم را ميشنود و جواب ميگويد و اعمال مردم بر او عرضه ميشود. علاوه بر اين آيه، در احاديث فراواني رسول الله صلي الله عليه و آله مردم را به زيارت قبرش تشويق كرده و فرموده است:
مَن زارني بَعدَ مَوتي كان كمن زارَني في حياتي.(1)
هر كس پس از مرگم، مرا زيارت كند، مانند اين است كه مرا در زندگي زيارت كرده است.
از عبدالله بن عمر نيز نقل شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
مَن جاءني زائراً (لا تحمِلُه) اِلا زِيارتي كانَ حَقّاً عَليَّ أن أَكُونَ شفيعاً يومَ القيامَة.(2)
هر كسي به قصد زيارت بهسوي من آيد و قصدش فقط زيارتم باشد، بر من است كه در روز قيامت، شفيع او باشم.
حال با توجه به روايت اخير، چگونه امكان دارد كه كسي به زيارت قبر آن حضرت برود، اما بار سفر نبندد و چگونه بار سفر بستن براي زيارت جايز نيست؟
عالمان اسلامي به جهت وجود چنين دلايلي به جواز، بلكه استحباب زيارت قبر آن حضرت حكم كردهاند و فقهاي مذاهب زيارت قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله را نه تنها شرك و بدعت نميدانند، بلكه مستحب دانستهاند.
ابن عابدين از فقهاي حنفي در برابر اين پرسش كه آيا زيارت قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله براي زنها استحباب دارد؟ ميگويد: «آري، هيچ كراهتي هم ندارد. البته بر اساس ضوابط و شرايطي كه بعضي از علما بدان اشاره نمودهاند، قول برتر در مذهب ما و كرخي و ديگران اين است كه جواز زيارت قبور براي
مردان و زنان ثابت است و هيچ اشكالي در آن نيست، ولي بنا بر غير مذهب و مبناي ما باز هم قائل به استحباب هستيم، چون اصحاب به طور مطلق به استحباب فتوا داده و ويژه مردها ندانستهاند، بلكه بعضي قائل به وجوب آن شدهاند».(1)
غزالي شافعي هم در آداب زيارت گفته است:
پيامبر گفت: من زارني بعد وفاتي فكأنّما زارني في حياتي؛ هر كه پس از وفات من مرا زيارت كند، همچنان است كه در حيات زيارت كرده بود و گفت: مَنْ وَجَدَ سَعةً وَ لَمْ يَزُرني فَقدْ جَفاني؛ هر كه را امكان باشد و مرا زيارت نكند، در حق من جفا كرده است و گفت: مَنْ جاءَني زائرا لا يُهمّه الاّ زيارَتي كَانَ حَقّاً عَلَي اللهِ اَن أكونَ لَه شفيعا، هر كه به زيارت من آيد و مقصودي جز زيارت ندارد، حقي وي را در حضرت الهي ثابت شود كه مرا شفيع وي گرداند.
پس هر كه قصد مدينه كند، براي زيارت، بايد كه در راه، درود بسيار بگويد و پيش از رفتن از چاه حرّه غسل كند و خود را خوشبو سازد و پاكيزهترين جامههاي خود را بپوشد و با تواضع و تعظيم راه رود و بگويد: بسم الله و علي ملّة رسول الله، رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِي من لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً.
پس داخل مسجد رود و پهلوي منبر دو ركعت نماز بگزارد... چه اين، محل توقف پيامبر صلي الله عليه و آله بود... و روي به ديوار مشهد آرد،... و چون روبهروي مرقد ايستاد، بگويد: السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا نبي الله السلام عليك يا أمين الله السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا صفوة الله السلام عليك يا خيرة الله السلام عليك يا أحمد السلام عليك يا محمد السلام عليك يا ابا القاسم السلام عليك يا ماحي السلام عليك يا عاقب... و اگر وي را به رسانيدن سلام سفارش كرده باشند، بگويد: السّلام عليك من فلان،
1) حاشيه رد المختار، ج 2، ص 689.
السّلام عليك من فلان...، پس بازگردد و نزديك سر پيامبر صلي الله عليه و آله بايستد، ميان مرقد مقدس و اسطوانهاي كه در اين ايام است و روي به قبله آرد و تحميد و تمجيد باري تعالي بگويد و بر پيامبر صلي الله عليه و آله درود بسيار دهد، پس بگويد: اللّهمّ انَّكَ قُلتَ: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا، (نساء: 64) بار پروردگارا تو فرمودي: اگر آنها هنگامي كه به خود ستم ميكردند، به سراغ تو ميآمدند و استغفار ميكردند و پيامبر نيز براي آنها از خدا طلب آمرزش ميكرد، خدا را توبهكننده (بخشنده) و مهربان مييافتند. بار پروردگارا، ما گفتهات را شنيديم و فرمانت را اطاعت كرديم و قصد زيارت پيامبرت نموديم تا او را شفيع قرار دهيم در گناهان خود و آنچه از بر دوش ميكشيم، درحاليكه از لغزشها توبهكار و به اشتباهات و تقصير خود اعتراف داريم. پس توبه ما را بپذير و شفاعت پيامبرت را در حق ما پذيرا باش و به جهت منزلت و حقي كه او در نزدت دارد، منزلت ما را در نزدت بالا ببر.
پس به روضه آيد و در آن نماز گزارد و چندان كه ميتواند دعا گويد. چه پيامبر صلي الله عليه و آله گفته است: ما بَينَ قَبري وَ مِنبَري رَوضهٌ مِن رياضِ الْجنّةِ و مِنبَري عَلَي حَوضي. و نزديك منبر دعا گويد و مستحب است كه دست بر رمّانه نهد كه پيامبر در خطبه دست بر آن مينهاد.(1)
و به همين جهت مسلمانان همواره به زيارت قبر آن حضرت ميشتافتند. ابن حجر عسقلاني، از عالمان برجسته اهل سنت ميگويد:
در زمان خلافت خليفه دوم، مردم گرفتار خشكسالي شدند. شخصي از اصحاب به قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله متوسل شد و گفت: «يا رسول الله! «اِستَسق لِأُمَّتِكَ فَاِنَّهُم قَد هَلكوا».(2)
در روايتي ديگر آمده است:
بلال پس از وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله به شام هجرت كرد. شبي از شبها رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديد كه به او فرمود: اي بلال، اين چه جفايي است كه در حق ما كردي؟ آيا وقتش نشده است كه به زيارت ما بيايي؟ بلال سراسيمه از خواب بيدار شد و سوار مركب شد و به مدينه رسيد و به طور مستقيم بر سر قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد. سپس گريست و صورت خود را به قبر مبارك ماليد.(1)
قاضي عياض هم ميگويد: «زيارت قبر پيامبر سنت است و مسلمانان بر آن اجماع دارند».(2)
سمهودي نيز ميگويد: «فاطمه زهرا عليها السلام از تربت قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله برداشت و بر چشمانش گذاشت و چند بيت شعر سرود».(3)
در جايي ديگر آمده است كه بلال حبشي خود را روي قبر شريف پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله انداخت و بدن خود را به قبر ميساييد.(4)گاه عبدالله بن عمر از سفري باز ميگشت، نزد قبر پيامبر ميآمد و به آن حضرت سلام ميداد. نافع بن هلال ميگويد: «بيش از صد بار ديدم كه عبدالله عمر به زيارت قبر پيامبر ميآمد و ميگفت: السلام علي النبي».(5)
همچنين آمده است كه محمد بن حنفيه، پس از شهادت برادرش، امام حسين عليه السلام ، بر سر قبر آن حضرت آمد. پس بغض گلوي او را گرفت. آنگاه به سخن در آمد و آن حضرت را ستود.(6)
1) 32.تاريخ دمشق، ج7، ص137؛ اسد الغابه، ج1، ص208؛ سير اعلام نبلاء، ج1، ص358.
2) قاضي عياض، الشفا بتعريف حقوق المصطفي، ج2، ص83.
3) سمهودي، وفاء الوفا،ج4، ص1340.
4) 35.تاريخ الخميس، ج2، ص173؛ منتهي السئول علي وسائل الوصول، ج4، ص317؛ نهايه الارب، ج18، ص403.
5) وفاء الوفا،ج4، ص1340.
6) العقد الفريد، ج3، ص196.
محمد بن حرب هلالي ميگويد:
وارد مدينه شدم و به زيارت قبر پيامبر رفتم و آن را زيارت كردم و در برابر قبر شريف نشستم. در اين هنگام عربي آمد و گفت: سلام برتو اي رسول خدا. شنيدهام خداوند فرموده است اگر آنان وقتي بر نفس خويش ستم كردند، به حضور تو برسند و توبه كنند و رسول خدا درباره آنان آمرزش بخواهد، خدا را تواب و رحيم مييابند. اينك با پشيماني و استغفار از گناه خويش آمدم تا اين بنده گناهكار را در پيشگاه خداوند شفاعت كني، سپس گريه كرد و اشعاري را سرود و استغفار كرد.(1)
ابو خلال، شيخ حنابله در عصر خود نيز ميگويد:
هيچ مشكلي برايم پيدا نميشد، مگر آنكه قصد زيارت قبر موسي بن جعفر عليه السلام را ميكردم و در آنجا به حضرت متوسل ميشدم و خداوند نيز مشكلم را آسان ميكرد.(2)
ابن حبِّان (درگذشته 350 هـ .ق) در كتاب الثقات مينويسد:
بارها به زيارت قبر علي بن موسي الرضا عليه السلام رفتم. در مدتي كه در طوس بودم، هر وقت مشكلي بر من عارض ميشد، به زيارت قبر آن حضرت ميرفتم و از خداوند ميخواستم كه مشكلم را برطرف كند و الحمدلله مشكلم برطرف ميشد. اين معنا را مكرر امتحان كردم و نتيجه گرفتم.(3)
در احوالات ابن خزيمه آمده است كه وي چنان در برابر بارگاه علي بن موسي الرضا در طوس، تعظيم و تواضع كرد كه همه همراهان وي در شگفت شدند.(4)
بنابراين، زيارت قبور مؤمنان، بهويژه زيارت قبر پيامبر، نه تنها شرك و حرام نيست، بلكه سنت مستحبي است كه همواره مسلمانان به آن پايبند بودهاند و اهلبيت عليهم السلام و ياران نيز به زيارت قبر مطهر آن حضرت ميشتافتند،
ولي نخستين كسي كه مردم را از زيارت قبر آن حضرت بازداشت، مروان حكم بود.
حاكم نيشابوري (درگذشته 405 هـ .ق) از داود بن ابوصالح نقل ميكند:
روزي مروان حكم شخصي را ديد كه صورت خودش را بر قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله گذاشته است. با شتاب بهسوي او آمد و گردن او را گرفت و از جاي بلند كرد و گفت: ميداني چه ميكني؟ منظور وي اين بود كه چرا به زيارت سنگ و كلوخ آمدهاي؟ زائر، ابوايوب انصاري از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بود. او گفت: آري، خوب ميدانم كه چه ميكنم. من هرگز به زيارت سنگ نيامدهام، بلكه به زيارت پيامبر صلي الله عليه و آله آمدهام. آنگاه گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: بر دين خدا گريه نكنيد، اگر متوليانش اهل بودند و آنگاه كه نااهلان بر آن حكم راندند، برايش بگرييد.(1)
حاكم نيشابوري پس از نقل حديث ميگويد كه اين حديث صحيح است. اين در حالي است كه ابن تيميه و وهابيون، با پيروي از امويان، مسلمانان را از زيارت قبر آن حضرت بازميدارند.
از آنچه گذشت، در مييابيم كه زيارت قبور، نه تنها بدعت نيست، بلكه از سنت و سيره پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، اصحاب و تابعين به شمار ميآيد و علماي اسلام بر آن اجماع دارند و فلسفه اين عمل را نيز بياعتنايي به دنيا و ياد كردن سفر آخرت ميدانند.
همانگونه كه در ابتدا گفتيم، دليل وهابيت بر حرمت سفر براي زيارت قبر پيامبر نيز روايت ابوهريره است كه ميگويد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: بار سفر نبنديد، مگر بهسوي سه مسجد؛ مسجدالنبي، مسجدالحرام، و مسجدالاقصي. بنابراين، سفر براي زيارت قبر پيامبر جايز نيست.
1) المستدرك، ج 4، ص515 ؛ احمدبنحنبل، مسند، ج 5، ص 422.
پاسخ
در اين حديث دو احتمال هست، اول اينكه مستثنا منه «مسجدٌ من المساجد» باشد، يعني اينكه بار سفر بستن معقول نيست، مگر براي سه مسجد. در اين صورت، اين روايت دليل بر حرمت بار سفر بستن براي زيارت قبر پيامبر، نخواهد بود؛ زيرا قبر پيامبر، مسجد نيست تا بار سفر بستن براي زيارتش حرام باشد؛ زيرا آنان كه به مدينه مسافرت ميكنند، هدفشان زيارت قبر پيامبر است. همچنانكه غزالي ميگويد:
حديث درباره مساجد ميگويد و مشاهد به معناي مسجد نيست، زيرا مسجدها پس از اين سه، در فضيلت برابرند و در هر شهري مسجدي وجود دارد (و هيچ رجحان عقلي بين آنها وجود ندارد تا كسي براي ديدن آنها بار سفر ببندد.)، اما بركت زيارت مشاهد (انبيا و علما و اوليا) به حسب درجات آنها در نزد خدا تفاوتي عظيم وجود دارد.(1)
دوم اينكه گفته شود مراد روايت آن است كه جز براي ديدن سه مسجد، بار سفر بستن جايز نيست. لازمه اين برداشت، حرمت هر نوع سفري است، اگرچه به قصد زيارت هم نباشد.
از ميان اين دو احتمال، آنچه پذيرفتني است، همان احتمال اول است، زيرا بنابر احتمال دوم فرد مسلمان هيچگاه از شهر و ديار خود نبايد سفر كند، نه براي تحصيل و تجارت و زيارت، بلكه فقط مجاز است براي ديدن سه مسجد سفر كند.
ازاينرو، برداشت وهابيان از اين روايت درباره حرمت بار سفر بستن براي زيارت، باطل است. افزون بر اينكه بنا بر رواياتي كه گذشت، سفر براي زيارت قبر پيامبر، سفارش خود آن حضرت است.
1) «و الحديث إنما ورد في المساجد. و ليس في معناها المشاهد، لأن المساجد بعد المساجد الثلاثة متماثلة، و لا بلد إلا و فيه مسجد فلا معني للرحلة إلي مسجد آخر و أما المشاهد فلا تتساوي، بل بركة زيارتها علي قدر درجاتهم عند الله عزوجلّ».
با توجه به روايات و سيره رسول خدا صلي الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام و صحابه و تابعين و حتي سيره ائمه مذاهب اهل سنت، زيارت قبور، بهويژه قبر پيامبر و اهلبيت عليهم السلام او، نه تنها جايز، بلكه مستحب است.
از جمله اعمالي كه وهابيون آن را تحريم كردهاند، موضوع نذر براي اوليا و صالحان است. بن باز، مفتي سابق وهابيان ميگويد:
از اقسام كفر در فعل قرباني براي غير خدا نمودن و قصد قربت به آنان نمودن است كه كسي براي اصحاب قبور گاوي يا گوسفندي يا مرغي قرباني نمايد.(1)
در همين راستا، وهابيان به ذبح و نحر براي اموات و اوليا اشكال ميكنند. محمد بن عبدالوهاب مينويسد: «پيامبر با مشركان جنگيد تا اعمالي مانند قرباني كردن، تنها براي خدا باشد».(2)
پاسخ
بايد دانست آنچه در ميان مسلمانان، بهويژه شيعه رايج است، نذر براي خدا و اهداي ثواب براي صالحان و مؤمنان است. شيعيان معتقدند كه نذر براي غير خدا به اين قصد كه آن شخص، شايستگي نذر كردن را دارد و از آن جهت كه مالك اشيا بوده و زمام امور به دست اوست، كفر و شرك است.
در مقابل، اگر مقصود نذركننده اين باشد كه در واقع، نذرش، صدقهاي باشد تا ثواب آن را به اولياي الهي هديه كند يا از جانب كسي كه از دنيا رفته، انجام دهد، هيچ اشكالي ندارد. هر چند نذر كند كه در مكان خاصي چنين كاري انجام دهد.
به گفته عزامي شافعي در فرقان القرآن، كسي كه از چگونگي انجام اين كارها از مسلمين آگاه باشد، ميداند كه قصد آنان از ذبايح و نذرهايي كه براي مردگان، از انبيا و اوليا ميكنند، چيزي جز صدقه از ناحيه آنان نيست و ثواب اين اعمال را به آنان هديه ميكنند؛ زيرا دانستهاند كه اجماع اهل سنت منعقد شده كه صدقه زندهها براي اموات مفيد است و ثواب آن به آنها ميرسد.(1)
احاديث متعددي در كتابهاي اهل سنت، بر جواز چنين نذري دلالت دارد. ثابت بن ضحاك، از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت كرده است:
شخصي به حضرت عرض كرد: نذر كردهام حيواني را در بوّانه، نزديكي ساحل ذبح كنم. آيا اين نذر صحيح است؟ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: آيا در زمان جاهليت در آنجا بتي پرستش ميشد؟ عرض كرد: خير. فرمود: آيا در آنجا محل به پا داشتن يكي از اعياد جاهليت بود؟ عرض كرد: خير. فرمود: به نذر خود وفا كن، (در همان جا گوسفندي را ذبح كن) زيرا فقط در دو مورد، نذر كردن صحيح نيست، يكي نذر در معصيت خداوند و ديگري نذر در موردي كه ملك خود او نباشد.(2)
ابو داوود در سنن خود روايت ميكند:
زني نزد پيامبر آمد و گفت: «من نذر كردهام كه در فلان مكان كه در جاهليت حيوان ذبح ميكردند، قرباني نمايم، حضرت پرسيد: آيا براي بتها چنين مينمودند؟ گفت: نه. فرمود: به نذر خود وفا كن.(3)
بنابراين، اگر نذر، بنابر رسوم جاهليت و براي بت و اعياد كفار نباشد، وفاي به نذر در مكان خاصي، مانند مشاهد و زيارتگاهها اشكال ندارد. روايات اهل سنت نشان ميدهد كه از طرف ديگران ميتوان حج به جا آورد و اعمال آن را انجام داد كه يكي از آنها قرباني كردن است.
در روايتي، انجام قرباني امام علي عليه السلام را از طرف پيامبر بيان ميكنند. حنش ميگويد: «علي عليه السلام را ديدم كه دو قوچ قرباني كرد. پرسيدم: چرا دو تا؟ فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله وصيت كرده است كه هميشه از طرف او قرباني كنم».(1)
بريده روايت كرده است: «زني از پيامبر پرسيد: آيا ميتوانم از طرف مادرم بعد از فوتش روزه بگيرم و حج به جاي آورم؟ پيامبر فرمود: آري».(2)
سعد از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله پرسيد:
مادرم فوت شده است و گمان دارم كه اگر سخني ميگفت، صدقهاي ميداد و يا ميگفت برايش صدقه بدهم. آيا اگر من از طرف او صدقه دهم، سودي به حالش خواهد داشت؟ حضرت فرمود: آري. پرسيد: كدامين صدقه سودمندتر است؟ فرمود: «الماء»، پس سعد چاهي كند وگفت: اين براي مادر سعد باشد.(3)
اين روايات به صراحت ميگويد كه بخشش زندهها براي مردگان سودمند است و ديگر آنكه قصد و نيت در اينگونه امور فقط خداست و مقصود گوينده از اينكه اين صدقه يا نذر براي فلان مرده باشد، ثواب آن است، نه اينكه براي تقرب به مرده باشد. به همين جهت، سعد پس از حفر چاه گفت: «هذه لأمّ سعد»، يعني ثواب آن براي مادرم باشد. ديگر نذرها، بخششها و قربانيها كه مسلمانان براي قبور انبيا و اوليا به نيازمندان هديه ميكنند، تنها به قصد تقرب به خدا و رسيدن ثواب آن به صالحان انجام ميگيرد.
همانند روايت بالا از عايشه نيز نقل شده است كه نويسندگان صحيحين و سنن معتبر نزد اهل سنت آن را نقل كردهاند:
1) سنن ابي داوود، كتاب الضحايا، باب 1، ص527، ح2790؛ مسند، ج1، ص150.
2) سنن ابي داوود، كتاب الوصايا، باب 12، ح2877؛ احمد بن حنبل، مسند، ج5، ص349.
3) سنن ابي داوود، كتاب الزكاه باب في فضل سقي الماء، ص315، ح1681؛ تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج1، ص469؛ الجامع لأحكام القرآن، ج7، ص215؛ عبدالرحمانبنمحمد ثعالبي، جواهر الحسان في تفسير القرآن، ج1، ص537.
و عن عائشةَ: أنَّ رَجُلاً قالَ لِلنّبي صَلَّي اللّهُ عليه وَ سَلَّم: إنّ أمّي إفْتلتتْ نَفسُها وَ أراها لَوْ تَكلَّمتْ، تَصدَّقتْ، فَهلْ لها مِن أجرٍ إنْ تَصدّقْتُ عنها؟ قال: نعم.(1)
عايشه ميگويد: مردي نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و گفت: مادرم مرد، اما اگر (پيش از مرگ) سخن ميگفت (دستور) صدقه ميداد. آيا اگر من از جانب او صدقه دهم، براي او فايده دارد؟ فرمود: آري.
دليل ديگر بر جواز چنين نذرهايي، سيره مسلمانان است كه براي برخي از قبور اوليا نذر ميكردند و علما و فقهاي سلف بر چنين كاري خرده نگرفته و آن را شرك نشمردهاند.
يكي از اين قبرها در بغداد است كه متعلق به يكي از نوادگان اميرالمؤمنين عليه السلام ، به نام عبيدالله بن محمد است كه به نقل خطيب بغدادي مسلمانان جهت نذر كردن براي آنجا و برآورده شدن حاجاتشان آن را قبرالنذور ناميدهاند.(2)
خلاصه كلام اينكه آنچه نذر در معصيت و نذر در مال ديگران است، حرام و نارواست و نذري كه براي خداوند باشد، در واقع صدقهاي است كه ثواب آن به اولياي الهي هديه ميشود و دليلي بر نفي آن وجود ندارد.
در حقيقت، اگر كسي، حيواني را با قصد عبادت براي غير خدا ذبح كند، همانطور كه بتپرستان اين كار شركآلود را انجام ميدادند، اين كار شرك است، ولي اگر كسي، حيواني را از طرف انبيا و اوصيا يا مؤمنان قرباني كند تا ثوابش را به آنها هديه دهد، همانند آنكه برخي قرآن ميخوانند و ثواب آن را براي انبيا و اوصيا يا مؤمنان هديه ميكنند، به يقين، در كار او پاداش بزرگ نهفته است.
قصد تمام قربانيكنندگان مسلمان، براي اولياي الهي نيز همين است و جز اين نخواهد بود. چه شيعيان، چون ائمه خود به توحيد باور دارند و ميكوشند كار را براي خدا انجام دهند و هيچگاه براي مخلوقات، عمل عبادي انجام نميدهند. اهل سنت نيز همانند شيعيان به انجام قرباني براي ديگران اذعان ميكنند.
چگونه است كه با توجه به روايات وارده و نيت خالص نذركننده به انجام كار براي خدا، محمد بن عبدالوهاب از طرف خود به ديگران نسبتي نامناسب ميدهد و با برداشت شخصي ديگران را مشرك ميداند. حال آنكه چنين برداشتي با برداشت همه پيشوايان مذاهب اسلامي در تعارض است تا آنجا كه اين سخن وي سبب تأليف كتابي توسط برادرش سليمان در رد او شده است كه آن را الرد علي من كفر المسلمين بسبب النذر لغير الله ناميد.(1)
بن باز، مفتي سابق وهابيان ميگويد:
سوگند و قسم خوردن به هيچكدام از مخلوقات، اعم از پيامبر صلي الله عليه و آله و كعبه و شرافت و غيره در نظر اكثريت علما جايز نيست، بلكه عدهاي عدم جواز آن را به صورت اجماع نقل كردهاند.(2)
وي همچنين مدعي است: «قسم خوردن به غير خدا از محرمات شركيه ميباشد.»(3)بالاتر آنكه وهابيون قسم به غير خدا را شرك ميدانند.
پاسخ
همه ميدانيم كه آموزههاي قرآني و رفتار رسول اكرم صلي الله عليه و آله ، از ارزندهترين معيارهاي شناخت حق از باطل و توحيد از شرك هستند. ازاينرو، شايسته
است تا هر انديشه و رفتاري را بيهيچ تعصبي با محك منطق وحي و سيره نبياكرم صلي الله عليه و آله بسنجيم و آنگاه داوري و حكم كنيم.
در قرآن مجيد ميبينيم كه به آفريدههاي خداوند، چون «جان پيامبر صلي الله عليه و آله »، روان انسان، قلم، خورشيد، ماه، ستاره، روز و شب، آسمان و زمين و زمان سوگند ياد شده است و اينها همه مخلوقات خدا هستند. اگر اين عمل منكر و بد بود، خداوند آن را انجام نميداد.
خداوند ميفرمايد:
لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يعْمَهُونَ. (حجر: 72)
(اي پيامبر) به جانت سوگند، آنان در مستي (تمايلات نفساني) خويش سرگردانند.
خداوند تنها در سوره الشمس، به هفت مورد سوگند خورده است كه خورشيد، ماه، روز، شب، آسمان، زمين، نفس انسان از آن جملهاند.
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
سوگند به خورشيد و نور عالمتاب آن.
وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا
و سوگند به ماه كه به دنبال خورشيد ظاهر ميشود.
وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا
و سوگند به روز كه نور خورشيد را جلوهگر ميسازد.
وَاللَّيلِ إِذَا يغْشَاهَا
و سوگند به شب هنگامي كه [تاريكي آن] روز را ميپوشاند.
وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا
و سوگند به آسمان و ذات اقدسي كه آن را بنا فرمود.
وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا
و سوگند به زمين و آن آفرينندهاي كه آن را گسترانيد.
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا
و سوگند به روح و آن خدايي كه آن را آفريد و نظام و كمال بخشيد.
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
خداوند در آيههاي 1 تا 3 سوره نازعات، به سه مورد و در سوره مرسلات، به 1 تا 3 مورد قسم خورده است. همچنين در سورههاي طارق، قلم، عصر، بلد، تين، ليل، فجر و طور به غير خود سوگند ياد كرده است.
بدين ترتيب، آيا قرآن مجيد را كه منادي توحيد و يكتاپرستي است، ميتوان مروج دوگانهپرستي دانست؟
در روايات فراواني هم كه از طريق شيعه و سني رسيده است، قسم خوردن به غير خداوند فراوان مشاهده ميشود. احمد بن حنبل، پيشواي حنبليان كه وهابيها، خود را به او منتسب ميدانند، در كتاب مسند خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين روايت ميكند:
فَلَعَمري لَاِنْ تَكلَّمَ بِمعرُوفٍ وَ تَنهي عَن مُنْكرٍ خَيْرٌ مِنْ اَنْ تَسكُتَ.(1)
به جانم سوگند، اگر امر به معروف و نهي از منكر كني، بهتر از آن است كه ساكت باشي.
در صحيح مسلم هم آمده است:
مردي از نجد خدمت رسول الله صلي الله عليه و آله رسيد و درباره اسلام و انجام تكاليف پرسشهايي كرد. وي پس از شنيدن دستورهاي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله گفت: به خدا سوگند، بر اين تكاليف زياد نميكنم و از آن كم نميكنم. آنگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: قسم به پدرش، رستگار شد، اگر راست ميگويد يا فرمود: به پدرش قسم، داخل بهشت شود، اگر راست ميگويد.(2)
اين روايات نشاندهنده سيره رفتاري رسول الله صلي الله عليه و آله بر صحت قسم به غيرخدا است. اين سيره در بين صحابه رسول الله صلي الله عليه و آله نيز مشهود است. به گونهاي كه يار و برادر رسول خدا صلي الله عليه و آله ، حضرت علي عليه السلام ، در نامهاي به معاويه چنين مينويسد:
به جان خودم سوگند، اگر به عقل خود نظر كني، نه هواي نفست، هر آينه مرا مبراترين مردم از خون عثمان خواهي ديد.(1)
علي ابن ابيطالب عليه السلام در بسياري از فرازهاي سخنان خويش به جان خود سوگند ياد كرده است. براي نمونه، ايشان فرموده است:
وَلَعَمري لَيضعُفنَّ لَكم التيهُ مِنْ بَعدي أضعافاً.(2)
به جانم سوگند، پس از من، سرگرداني شما، چند برابر خواهد شد.
ابن عباس نيز درباره جواز متعه ميگويد:
فَلَعَمري لَقدْ كَانتْ المتعهٌ تُفعلُ عَلي عَهد اِمام الْمتقين ـ يُريدُ رَسولَ الله صلي الله عليه و آله .(3)
به جانم قسم همانا در زمان امام متقين يعني رسول خدا صلي الله عليه و آله متعه انجام ميشد.
عايشه در پاسخ به پرسشي درباره طواف ميگويد:
فَلَعَمري مَا اَتمَّ اللهُ حَجَّ مَنْ لَم يَطُف بَينَ الصَّفا وَالْمرَوهِ.(4)
به جانم قسم كه خداوند حج كسي را تمام نكرده كه طواف بين صفا و مروه نكند.
با توجه به روايات پيش گفته، كساني كه بخش عظيمي از مسلمانان جهان را به خاطر جايز دانستن سوگند به غير خدا، مشرك ميپندارند، نظرشان درباره قسم رسول خدا صلي الله عليه و آله ، علي عليه السلام ، ابن عباس و عايشه چيست ؟ چگونه آن را توجيه ميكنند؟ آيا آنان نيز مشرك بودهاند؟ مگر آنها در كنار آيات و روايات، به سيره صحابه و ياران نزديك رسول خدا صلي الله عليه و آله نمينگرند كه خود، دليل و گواه روشن ديگري بر جايز بودن قسم به غير خداوند است؟
روشن است كه در برابر اين همه روايت و نص، هيچ اجتهاد و استحساني نميتواند عرض اندام كند و هيچ دليل ديگري نميتواند، بيان خداوند در قرآن، شيوه پيامبر گرامي و سيره صحابه را زير سؤال ببرد و آنان را به شرك و دوگانهپرستي متهم سازد.
بنابراين، اگر احياناً ظاهر روايتي با آنچه در دلايل قطعي به ثبوت رسيده، مخالف باشد، بايد بهگونهاي توجيه و تأويل شود.
فصل سوم: شبهههاي عقيدتي
مقصود از شبهههاي عقيدتي شبهههايي است كه ابن تيميه و پيروانش (وهابيان) درباره عقيده شيعه مطرح كردهاند.
يكي از شبهاتي كه وهابيان مطرح ميكنند اين است كه چرا شما شيعيان بر اساس سنت پيامبر صلي الله عليه و آله رفتار نكرديد و همچون بيشتر مسلمانان، پيرو يكي از مذاهب چهارگانه حنبلي، مالكي، شافعي يا حنفي نيستيد. اندك بودن شيعيان، دليل بر بطلان راه و عقيده آنان است.
پاسخ
اكثريت نميتواند معيار حقگرايي يا بطلان باشد، بلكه در امور سياسي و اجتماعي، تنها يك راهكار براي رفع مخاصمهها و امثال آن است. به همين جهت، خداوند پيروي از اكثريت را باطل دانسته و آن را محكوم كرده است:
«أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يشْكُرُونَ؛ اكثر مردم سپاسگزار نيستند». (بقره: 243)
«أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يعْلَمُونَ؛ اكثر مردم نميدانند». (اعراف: 187)
«أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يؤْمِنُونَ؛ اكثر مردم ايمان نميآورند». (هود: 17)
در اين آيات خداوند ميفرمايد كه اكثر مردم ناسپاس و نادان و بيايمانند، بلكه از اين مهمتر، در خطاب به رسولش ميگويد:
وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الأَرْضِ يضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ إِن يتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يخْرُصُونَ. (انعام: 116)
و اگر اكثر كساني را كه در روي زمين هستند اطاعت كني تو را از راه خدا گمراه ميكنند، آنها تنها از گمان و از تخمين و حدس (واهي) پيروي ميكنند.
اگر اكثريت معيار حقگرايي باشد، پس همه مسلمانان بايد دست از عقيده خود بردارند، زيرا اكثريت مردم جهان، ديني غير از اسلام دارند.
آنچه معيار حقگرايي براي هر مسلماني است و هر مسلماني وظيفه دارد كه به آن پايبند باشد، همان چيزي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به آن امر كرده است، يعني پيروي توأمان از كتاب و عترت كه اين دستور حضرت در كتابهاي شيعه و اهل سنت به روايات متواتر ثقلين و خليفتين مشهور است و در يكي از معتبرترين كتاب حديثي اهل سنت، يعني صحيح مسلم نيز آمده است و حديثي است كه بيش از سي تن از صحابه آن را نقل كردهاند.(1)
مسلم در كتاب صحيح خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله آورده است كه فرمود:
اَنا تارِكٌ فِيكُم ثَقَلينِ اَولهِّما كِتابُ الله فيه الهْدُي وَالنّورُ فَخُذوا بكتابِ اللهِ وَاسْتَمسِكوا بِه... وَ اهلَبيتي اُذكِّركُم الله في اَهلبَيتي اذُكِّركُم اللهَ في اهلبِيَتي اُذْكِّركُم اللهَ في اهلَبيتي.(2)
اي مردم همانا من بشرم چه بسا كه فرستاده پروردگارم (عزرائيل) بهسويم آيد و من اجابت نمايم، (ولي من شما را رها نكرده) در بين شما دو چيز گرانبها به جاي ميگذارم، اولين آن كتاب خداست كه در آن نور و هدايت
است، پس كتاب خدا را بگيريد و به آن تمسك كنيد و ديگري اهلبيت من است. خدا را درباره اهلبيتم يادآورتان ميشوم (كه درباره آنان خدا را در نظر بگيريد).
در سنن ترمذي اين روايت از زيدبنارقم نقل شده است كه ميگويد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
اِنّي تارِكٌ فِيكُم مَا اِنْ تَمسَّكتُم به لَنْ تَضِلوا بَعدي، احدَهما اعظمُ مِنَ الآخَر، كتابَ اللهِ حَبلٌ ممدودٌ مِنَ السَّماءِ اِلي اَلْارضِ وَ عِترتي اهلَبيتي وَ لَن يَتفرِقا حَتّي يَردا علي الْحوضَ، فَانظُروا كَيف تَخلُفوني فِيهما.(1)
من در بين شما چيزي ميگذارم كه اگر به آن تمسك كنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد. كتاب خدا ريسمان آويزان از آسمان بهسوي زمين و عترتم است كه همان اهلبيتم است و آن دو هرگز از يكديگر جدا نميگردند تا آنكه در كنار حوض(كوثر) نزد من آيند. پس نيك بنگريد كه چگونه درباره آن دو انجام وظيفه ميكنيد.
اين روايت، در پيروي از اهلبيت عليهم السلام در كنار قرآن صراحت دارد و ميگويد كه تنها راه نجات، پيروي از قرآن و اهلبيت است و از جانب ديگر اين روايت نيز مربوط به حوض كوثر است، همان كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود كه عدهاي از اصحاب را از آن دور ميسازند،(2)ولي در اينجا ميفرمايد اهلبيت به من ملحق ميشوند و ما به دستور رسول خدا صلي الله عليه و آله از اهلبيت او پيروي ميكنيم تا همچون آنان بهسوي بهشت هدايت شويم.
سند اين حديث نيز معتبر است و حديثي صحيح، بلكه متواتر است. و در كتاب مسند احمد بن حنبل، پيشواي حنابله و وهابيان، در چندين جا اين حديث آمده و در آن موارد هيچ اشارهاي به ضعف اين روايت نشده است،(3)
بلكه هيثمي در مجمع الزوائد ميگويد: «احمد اين روايت را نقل كرده و سندش نيكو است».(1)
جلالالدين سيوطي شافعي نيز در تفسيرش از معجم طبراني از ابوسعيد خدري از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه فرمود:
اي مردم همانا بين شما دو چيز به جاي ميگذارم كه اگر بعد از من به آن دو تمسك كنيد، گمراه نميگرديد؛ يكي از آن دو بزرگتر از ديگري است، يكي كتاب خداست كه ريسمان كشيده شده ما بين آسمان و زمين است و ديگري عترتم است كه همان اهلبيتم ميباشند و آن دو از هم جدا نگردند تا اينكه سر حوض (كوثر) بر من وارد گردند.(2)
وي همچنين از زيد بن ارقم نقل ميكند كه:
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «من پيش از شما ميروم و شما بر سر حوض (كوثر) بر من وارد ميشويد، اما نيك بنگريد كه چگونه با دو ثقلم برخورد ميكنيد. پرسيدند: مراد از دو ثقل چيست؟ فرمود: ثقل بزرگ كتاب خداوند عزيز و جليل است كه يك طرف آن در دستان خداست و طرف ديگر آن در دستان شماست، پس به آن تمسك نماييد تا نلغزيد وگمراه نشويد و اما ثقل كوچك عترت من است وآن دو ثقل از هم جدا نميگردند تا آنكه بر سر حوض بر من وارد گردند؛ زيرا من اين را براي آنان از خدا خواستهام. پس شما از كتاب و عترتم پيشي نگيريد؛ زيرا هلاك ميگرديد و به آنان چيزي نياموزيد؛ زيرا آنان از شما داناترند.(3)
ابن كثير دمشقي، شاگرد ابن تيميه و ذهبي درباره حديث ثقلين ميگويد:
در روايات صحيح به ثبت رسيده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در خطبه غديرخم فرمود: همانا من دو چيز گرانبها بين شما به جاي ميگذارم، كتاب خدا و عترتم و آن دو از هم جدا نگردند تا در حوض بر من وارد شوند.(4)
بنابراين، شيعه از كساني پيروي ميكند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به دستور خداوند به پيروي از آنان امر كرده است. ازاينرو، همه معارف دين از اصول اعتقادات تا فروع فقهي را از آنان گرفته است، حال آنكه ديگر مذاهب اسلامي اصول دين خود را از امثال واصل بن عطا(1)و ابوالحسن اشعري(2)و ابوعلي ماتريدي(3)يا از كسي مانند ابن تيميه گرفتهاند و در فروع فقهي از كساني پيروي ميكنند كه نه رسول خدا صلي الله عليه و آله را ديدهاند و نه روايتي از آن حضرت شنيدهاند، زيرا ابوحنيفه پيشواي مذهب حنفي در سال 80 هجري در كوفه از خانوادهاي ايراني و اجدادي مجوسي به دنيا آمد و در سال 150، در زندان بغداد مرد.(4)
. صبحي محمصاني، فلسفه قانونگذاري در اسلام، برگردان: گلستاني، ص 37.
مالك بن انس، پيشواي مذهب مالكي، در سال 95 در مدينه به دنيا آمد و در سال 179 در همان شهر جان سپرد.(5)محمد بن ادريس شافعي در سال 150 در غزه به دنيا آمد و در سال 204 در مصر از دنيا رفت.(6)احمد بن حنبل، پيشواي حنابله در 164 در بغداد به دنيا آمد و در سال 241 در همان جا مرد.(7)1) مؤسس فرقه كلامي معتزله كه در سال 80 هـ . ق در مدينه متولد شد و در سال 131 هـ .ق در كوفه از دنيا رفت. معتزله در ابتدا پيروان زيادي داشت، اما از دوران متوكل عباسي با اين فرقه مبارزه شد و امروزه پيروان شناخته شدهاي در ميان اهل سنت ندارد.
2) ابوالحسن علي بن اسماعيل اشعري، مؤسس فرقه كلامي اشعري در سال 260 هـ .ق در بصره به دنيا آمد و در سال 324 در بغداد درگذشت. امروزه شافعيمذهبان اهل سنت در عقايد خود، پيرو وي هستند.
3) ابوالحسن محمد بن محمد ماتريدي، متولد در ماتريد سمرقند، مؤسس فرقه كلامي ماتريدي بود كه در سال 333 هـ .ق در همان شهر فوت كرد. وي در برخي اصول با اشعري اختلاف عقيده داشت. امروزه بيشتر حنفيها در عقيده، پيرو وي هستند.
4) 13بغدادي در تاريخ خود ميگويد: «زوطي جدّ ابوحنيفه از كابل بوده است (و كابل در گذشته جزو قلمرو ساسانيان بود)»، تاريخ بغداد، ج 13، ص 326.
5) صبحي محمصاني، فلسفه قانونگذاري در اسلام، برگردان: گلستاني، ص 45.
6) صبحي محمصاني، فلسفه قانونگذاري در اسلام، برگردان: گلستاني، ص 49.
7) صبحي محمصاني، فلسفه قانونگذاري در اسلام، برگردان: گلستاني، ص 54.
ازاينرو، هيچ يك از آنان نه تنها پيامبر؛ بلكه اصحاب را نيز نديده و حديثي از آنان نشنيدهاند. به همين جهت، امامان چهارگانه فقهي اهل سنت نيز در اصول عقايد و در احكام فقهي و منابع اصولي با يكديگر اختلاف دارند. برخي قياس را يكي از منابع احكام ميدانند و برخي نميدانند. برخي استحسان را از ادله ميدانند و برخي نميدانند. برخي مصالح مرسله را از دلايل احكام ميدانند و برخي نميدانند.(1)برخي، قرآن را مخلوق ميدانستند و برخي نه، برخي عقيده به جبر دارند و برخي عقيده به اختيار و... . به همين جهت فرقههاي كلامي اشعري، ماتريدي، معتزلي، وهابي وديوبندي و بريلوي و مذاهب فقهي با گرايش حنفي، مالكي و شافعي و حنبلي و ظاهري و دهها فرقه ديگر پديد آوردند(2)و به بيان رسول خدا صلي الله عليه و آله ، بيش از هفتاد و دو فرقه و گروه شدند.(3)
به راستي كداميك از اين دو گروه شايسته پيروي هستند؟ كساني كه پرورش يافته رسول خدايند و از اول با دينداري و طهارت و پاكي رشد يافتند و آنگاه اصول و فروع دين را به ديگران آموختند يا كساني كه نه پيامبر صلي الله عليه و آله را ديده و نه از نزديك معارف دين را از او فراگرفتهاند؟
اگر معيار حقگرايي، پيروي از مذاهب چهارگانه باشد، حكم مسلماناني كه پيش از پيشوايان چهارگانه ميزيستند و مقلد اينها نبودند، چيست؟ آيا همه آنها به مرگ جاهليت مردهاند؟
اشكال بعدي اين است كه در كدام آيه يا روايت، نام اين چهار نفر آمده و گفته شده همه مسلمانان ميبايد از اينان تقليد كنند و پس از اينها راه اجتهاد
بسته شده است. اينها كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را نديده بودند، چگونه به فهم و تفسير قرآن و احكام الهي دست يافتند؟
اگر بگويند آنان تفسير و فهم آيات را از تابعين تابعين و تابعين از اصحاب فرا گرفتهاند و اصحاب حافظ شريعت و ناقلان سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله به تابعين بودند، ميگوييم چگونه اصحاب، حافظان سنت و ناقل روايات رسول خدا صلي الله عليه و آله در تفسير آيات و بيان احكام بودند و حال آنكه در بين اهل سنت، بيش از صد سال نوشتن حديث ممنوع بوده است تا آنكه مالك بن انس، به دستور منصور دوانيقي به جمعآوري حديث پرداخت؟(1)
از طرفي عقيده به اينكه اصحاب حافظ شريعت و ناقلان آن بودند، خلاف آن چيزي است كه بخاري در كتاب صحيح خود ميگويد؛ زيرا بخاري در كتابش از ام درداء نقل ميكند كه روزي ابو درداء با خشم و ناراحتي وارد منزل شد. از وي پرسيدم: چرا عصباني هستي؟ گفت: به خدا قسم از امت محمد صلي الله عليه و آله چيزي از شريعت نميشناسم كه باقي مانده باشد، غير از نمازي كه به جماعت ميخوانند.(2)ابن حجر عسقلاني در شرح اين كلام ميگويد: «ظاهراً اين حرف ابودرداء مربوط به آخر عمر وي و اواخر خلافت عثمان است».(3)
پس از گذشت اندك زماني، نماز جماعت نيز تباه ميشود، همانطور كه بخاري از زهري نقل ميكند:
در شهر دمشق نزد انس بن مالك (صحابي معروف) رفتم. ديدم گريه ميكند. پرسيدم: چه چيزي تو را به گريه انداخته است؟ انس گفت: از چيزهايي كه ميشناختم، جز نماز باقي نمانده بود. اين هم تباه گرديده است.(4)
اگر اصحاب، حافظ شريعت و نقلكنندگان آن تابعين بودند، چرا وضعيت احكام به اينجا رسيد؟ يا بايد بگوييد بخاري دروغ گفته است كه چنين نسبتي را به آنان داده است يا آنكه راست گفته و اوضاع ديني مردم پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين بوده است. در اين صورت احكام صحيح چگونه به دست پيشوايان چهارگانه شما رسيده است و چه اطميناني وجود دارد كه آنچه آنان فهميده و بيان كردهاند، همان چيزي است كه خدا و رسولش گفتهاند.
شيعه چنين مشكلي ندارد؛ زيرا به گفته رسول خدا صلي الله عليه و آله همه معارف دين خود را از اصول اعتقادي تا مباني عرفان و اخلاق و همچنين قواعد و اصول استنباط احكام و فروع آن را از طريق اهلبيت عليهم السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله و از كساني دريافت كرده است كه در دامن رسول خدا صلي الله عليه و آله پرورش يافته و بهطور مستقيم آن علوم را از آن حضرت گرفتهاند.
اولين كسي كه در عالم اسلام به نوشتن احاديث پيامبر اقدام كرد، حضرت علي عليه السلام بود كه با املاي پيامبر، به تدوين حديث پرداخت(1)و آن حضرت چنان اشتياقي به ديدار پيامبر و كسب علوم از آن حضرت داشت كه سر از پا نميشناخت، چنانكه ايشان فرمود من روزي دو بار بر حضرت وارد ميشدم. هرگاه سؤال مينمودم، پاسخ ميشنيدم و هرگاه من سكوت مينمودم، رسول خدا صلي الله عليه و آله شروع به گفتن مينمودند.(2)
اين بدان جهت بود كه حضرت علي عليه السلام ظرفيت بالاي علمي را داشت و پيامبر از خدا خواسته بود كه ظرفيت آن حضرت را بالا ببرد. چنانكه مكحول در ذيل آيه «تَعِيهَا أُذُنٌ وَاعِيةٌ». (الحاقه: 11) ميگويد:
هنگامي كه اين آيه نازل شد، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «سَألتُ رَبيّ أن يَجعلَها أذنَ عليِّ. فكان عَليٌ يقولُ: ما سَمعتُ مِن رسولِ الله صلي الله عليه و آله شَيئا قَطُّ فَنسيتُه.(1)
من از خدا خواستم كه گوش علي را از اين گوشهاي شنوا و نگهدارنده حقايق قرار دهد و به دنبال آن علي عليه السلام ميفرمود: من هيچ سخني بعد از آن از رسول خدا صلي الله عليه و آله نشنيدم كه آن را فراموش كنم، بلكه هميشه آن را به خاطر داشتم».
همچنين رسول خدا صلي الله عليه و آله به علي فرمود:
اِنَّ اللّهَ اَمرَني اَنْ اَدنيك و لَا اَقصيك وَ اَن اُعلّمَك وَ اَنْ تَعيَ وَ حَقٌّ عَلَي اللّه اَنْ تَعيَ.(2)
خداي سبحان مرا فرمان داد، تو را به خويشتن نزديك سازم و به تو علم و دانش بياموزم تا شنوا گردي و خداوند بر خود مقرر فرمود كه گوش تو را شنوا قرار دهد.
به سبب همين شوق و اشتياق بود كه حضرت از روي افتخار ميگفت:
در قرآن آيهاي است كه كسي جز من بدان عمل نكرد و آن آيه «إِذَا نَاجَيتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يدَي نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً؛ چون خواهيد كه با رسول راز گوييد، پيش از آن راز گفتن صدقه دهيد» (مجادله: 12) بود. چهار دينار داشتم. آن را به ده درهم فروختم و با آن با حضرت، نجوا و گفتوگو كردم و ده پرسش از آن حضرت نمودم و براي هر پرسش درهمي را صدقه دادم.(3)
1) محمد بن احمد قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، ج18، ص264؛ عبدالرحمان بن محمد بن ابي حاتم، تفسير القرآن العظيم، ج10، ص3369.
2) تفسير القرآن العظيم (ابن أبي حاتم)، ج10، ص3370؛ ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج8، ص228؛ محمد بن جرير طبري، جامع البيان في تفسير القرآن، ج29، ص36؛ محمد شوكاني، فتح القدير، ج5، ص228؛ محمود آلوسي، روح المعاني، ج14، ص225؛ سيوطي، الدر المنثور في تفسير المأثور، ج6، ص260؛ احمد بن ابراهيم ثعلبي، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج10، ص28 (با اندكي تفاوت).
3) علي بن احمد واحدي، أسباب نزول القرآن، ص432؛ قاضي عبدالله بيضاوي، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج5، ص195؛ اسماعيل برسوي، تفسير روح البيان، ج9، ص 405؛ حسن بن محمد نيشابوري، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج6، ص275؛ قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، ج18، ص301؛ حسين بغوي، معالم التنزيل في تفسير القرآن، ج5، ص48؛ جارالله زمخشري، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج4، ص494؛ محمد بن عمر فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج29، ص495.
اين خلوتنشينيها جز براي آن حضرت رخ نداد و علوم پيامبر صلي الله عليه و آله جز نزد او جمع نشده است. به همين جهت، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
انَا مدينةُ اْلعلِم وَ عليٌّ بابُها فَمَنَ اَرادَ الْمَدينهَ (العلم) فَلْيأتِها مِن بابِها.(1)
من شهر علمم و علي در ورودي آن شهر است هر كسي طالب علم است از در آن شهر (علي) بايد وارد شود.
حضرت آنچه از پيامبر ميآموخت، در صحيفهاي يادداشت ميكرد كه بعدها به صحيفه علي عليه السلام يا كتاب علي عليه السلام معروف شد و نزد امامان ما بود و عترت آن را به هر كس كه مايل بودند، نشان ميدادند و گاه ميگفتند در كتاب علي عليه السلام چنين است و با آن كتاب براي بعضي از ياران احتجاج ميكردند.(2)
پاسخ
در زمان پديد آمدن مذاهب مختلف فقهي و پايهگذاري مذاهب چهارگانه اهل سنت، از اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله ، امام جعفر صادق عليه السلام همعصر آنان بود و مكتب فقهي اهلبيت را مطرح و عدهاي را بر اين اساس تربيت كرد. براي جداسازي مكتب فقهي اهلبيت عليهم السلام از ديگر مذاهب، آن را مذهب جعفري در مقابل مذهب حنفي، مالكي و... نام نهادند، وگرنه امام جعفر بن محمد عليه السلام بارها ميفرمود:
هر آنچه من ميگويم، از پدرم، از پدرش، علي بن الحسين، از جدّم، حسين و او از حسن و او از پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و او از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند و حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله ، گفته خدا تعالي است.(3)
از ديگر شبهاتي كه وهابيت به آن دامن ميزنند، زير سؤال بردن عصمت امامان شيعه عليهم السلام ، بهويژه علي عليه السلام است. گاه دعاهاي اهلبيت عليهم السلام را كه در آنها از خدا طلب بخشش شده، دليل بر نداشتن عصمت ميگيرند و گاهي نيز برخي موضعگيريهاي آنان را دليل بر معصوم نبودن آنان قرار ميدهند و ميگويند امام حسن عليه السلام با آنكه اصحابي داشت، صلح كرد و امام حسين عليه السلام با آنكه ياوري نداشت، قيام كرد، پس معلوم ميشود كه يكي از آن دو خطا كردهاند. خطاي هر يك را بپذيريد، او از عصمت خارج ميشود بنابراين شيعه در عقيده به عصمت آنان غلو ميكند و به راه خطا ميرود، زيرا غير از پيامبر صلي الله عليه و آله معصومي نيست.
پاسخ
عقيده به عصمت اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله غلو نيست؛ زيرا آيات و روايات متعدد بر عصمت آنان دلالت داشته و با صراحت آنان را به طهارت و پاكي ستوده است كه آيه 33 سوره احزاب يكي از اين آيات است كه خداوند در آن ميفرمايد:
إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.
همانا خداوند اراده كرده كه پليدي را از شما اهلبيت دور و به طور كامل پاكتان كند.
در اين آيه اهلبيت به طهارت و پاكي ستوده شدهاند و در روايات متعدد و معتبر نزد عالمان اهل سنت، رسول خدا صلي الله عليه و آله به معرفي آنان پرداخته است:
واَخذَ رَسولُ الله صلي الله عليه و آله ثَوبَه فَوَضعَه عَلي عَليِّ و فَاطمهَ وَ حسنٍ و َحُسينٍ وقال: إِنَّما يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَ يطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.(1)
رسول خدا صلي الله عليه و آله عباي خود را برروي علي عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام انداخت و فرمود: همانا خداوند اراده نموده كه پليدي را از شما اهلبيت دور نموده و بهطور كامل پاكتان نمايد.
سند اين روايت معتبر است همانطور كه هيثمي از عالمان اهل سنت، در مجمع الزوايد ميگويد:
اين روايت را احمد (بن حنبل) و طبراني در كتاب خود آوردهاند و سند روايت احمد همان سند صحيح (بخاري) است. غير از ابي بلج فزاري كه او نيز ثقه ميباشد، هر چند در او لينت وجود دارد.(2)
حاكم نيشابوري نيز پس از نقل اين روايت ميگويد:
اين روايت صحيحالسند ميباشد، اما (بخاري و مسلم) آن را به اين صورت نقل نكردهاند.(3)
ابن عباس در روايتي ديگر ميگويد:
ما نه ماه شاهد بوديم كه هر روز پنج بار رسول خدا صلي الله عليه و آله به هنگام نمازهاي پنجگانه دم در خانه علي عليه السلام ميآمد و ميگفت سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما اهل البيت إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا بهسوي نماز بشتابيد.(4)
1) مجمع الزوائد، ج9، ص119؛ المستدرك، ج3، ص133؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص331، البدايه و النهايه، ج7، ص374؛ علي بن عساكر دمشقي، تاريخ دمشق، ج42، ص100؛ احمد بن عسقلاني، الاصابه، ج4، ص467.
2) مجمع الزوائد، ج9، ص119. (لين از الفاظ جرح در علم رجال است، اما جرحي كه راوي را از عدالت ساقط نميكند.)
3) المستدرك، ج3، ص133.
4) الدرالمنثور، ج5، ص199؛ احمد مراغي، تفسير مراغي، ج22، ص7.
آيه «إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» در اتاق من نازل شد و در اتاق من هفت نفر بودند، جبرييل و ميكاييل و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و من دم در اتاق نشسته بوديم. از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيدم آيا من از اهلبيت نيستم. فرمود: «انك إلي خير انك من أزواج النبي صلي الله عليه و آله ».(1)
از عايشه كلام ديگري نيز نقل شده است. ابن تيميه از بنيانگذاران مكتب سلفي و پيشواي وهابيان در كتابي كه در رد شيعه نوشته است، ميگويد:
حديث كسا صحيح است و احمد (بن حنبل) و ترمذي از ام سلمه نقل كردهاند و مسلم نيز در كتاب صحيح خود آن را از عايشه به اين صورت نقل كرده كه عايشه ميگويد: صبح روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله با عبايي نقشدار از منزل خارج ميشد كه حسن نزد وي آمد. حضرت او را داخل عبا برد. پس از او حسين آمد. او را نيز به داخل عبا برد. آنگاه فاطمه، سپس علي آمد.
آنان را نيز زير عبا جا داد. آنگاه فرمود: «إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا».(1)
در اعتبار اين روايت همين بس كه در صحيح مسلم آمده است.(2)و برخي از مفسران گفتهاند: بدان كه بر صحت اين روايت بين مفسران و اهل حديث اتفاق وجود دارد.(3)
ابن حجر هيتمي در صواعق المحرقه كه در رد شيعه نوشته است، ميگويد: «اكثر مفسران بر آنند كه اين آيه درباره علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است».(4)
ابن حجر عسقلاني نيز در شرح صحيح بخاري در معناي اهلبيت ميگويد:
در تفسير آيه انما يريدالله به اثبات رسيده كه ام سلمه گفت، هنگامي كه اين آيه نازل شد، پيامبر، فاطمه و علي و حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و عبايي بر سرشان كشيد و فرمود: «اللهم هؤلاء اهلبيتي».
اين روايت را ترمذي و ديگران نقل كردهاند. بنابراين مرجع اهلبيت به خديجه باز ميگردد؛ زيرا حسن و حسين از فاطمه و او دختر خديجه است و علي نيز از كودكي در خانه خديجه بزرگ شد. سپس با دخترش ازدواج كرد. پس روشن شد كه اهلبيت پيامبر به خديجه بر ميگردد.(5)
شمسالدين محمد ذهبي، از صاحبنظران برجسته در علم رجال و حديث، نزد اهل سنت به صراحت ميگويد:
اين روايت كه پيامبر عباي خود را بر روي فاطمه و همسر و دو فرزندش كشيد و گفت: بار پروردگارا اينان اهلبيت من هستند، پليدي را از آنان دور كن و بهطور كامل پاكشان ساز، صحيح است.(1)
دليل دوم بر عصمت اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله ، احاديث ثقلين است كه در شبهات پيشين به آن پرداخته شد. اين روايات بر چند مطلب مهم و اساسي دلالت دارد:
پيامبر اسلام، عترت را همدوش قرآن كريم قرار داد و تصريح كرد آن دو با همند و تا روز قيامت از يكديگر جدا نميشوند. ازاينرو، آن دو با هم مرجع احكام دين و هدايت مردم بهسوي رضوان الهي هستند و محال است چيزي كه خطا و گمراهي در او راه مييابد، بهسوي حق هدايت كند.
1) سير اعلام النبلاء، ج2، ص122.
بر برتري عترت از همه مردم بعد از پيامبر اسلام دلالت دارد؛ به همين جهت، امت بايد به آنها و قرآن متمسك شوند. اگر برتر يا همپايه با آنان كسي وجود داشت، حتماً پيامبر به آنها اشاره ميكرد.
دلالت دارد كه همه مردم محتاج آنان هستند، ولي آنان از همه بينيازند. به همين جهت بر مردم لازم است كه تابع آنان باشند، چون فرمود: «فَلا تُقدِّموهما فَتَهلِكوا وَلا تُعلِّموهما فَانَّهما اَعلمُ منكم؛ پس شما از كتاب و عترتم پيشي نگيريد، زيرا هلاك ميشويد و به آنان چيزي نياموزيد، زيرا آنان از شما داناترند».(1)
دلالت دارد كه اهلبيت عليهم السلام عالم به جميع كتابند، زيرا اگر جاهل به بعضي از امور قرآني باشند، در همان قسمت از كتاب جدا خواهند بود. در اين صورت متمسك به آن دو از خطا مصون نخواهد بود.
دلالت دارد كه هدايت منحصر در تمسك به آن دو با هم است: «مَا اِنْ تَمسَّكتُم بِهما لَن تَضلُّوا ابدا.» بنابراين، هفتاد و يك فرقه به آن علت گمراه شمرده ميشوند كه به آن دو با هم تمسك نكردهاند و فرقه ناجيه گروهي است كه به هر دو با هم تمسك جويد تا اهل نجات باشد.
اينكه گفتهاند در دعاهاي آنان اعتراف به گناه و طلب بخشش از خداست، اين كار با عصمت آنان منافاتي ندارد، زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله با آنكه پاك و معصوم بود، استغفار ميكرد و ميگفت: «اَنه لَيُغانُ عَلَي قَلبي فَاَستغفِرُ اللَّه كُلَّ يومٍ سَبعين مرةً؛ به درستي كه خاطراتي در دلم خطور ميكند (كه ممكن است بين من و پروردگارم حجاب شود) ازاينرو همه روزه هفتاد بار استغفار ميكنم».(2)
اينكه ميگويند روش امام حسن عليه السلام با امام حسين عليه السلام در برخورد با حاكميت وقت متفاوت بود، در روش آنان اختلافي نيست، بلكه موضعگيري
آنان همانند جنگ و صلحهايي بوده كه جدشان رسول خدا صلي الله عليه و آله بنا بر مقتضيات زمان با مشركان و اهل كتاب داشته است و گاهي نيز مورد انتقاد برخي اصحاب واقع ميشد، مانند صلحي كه در سال هشتم بين مشركين و رسول خدا برقرار شد.(1)
وهابيها ميگويند آيه تطهير فقط چهار نفر را پاك ميداند. شما عصمت بقيه امامان خود را چگونه اثبات ميكنيد؟
پاسخ
با توجه به دلالت حديث ثقلين كه در پاسخ پيشين گفته شد و همچنين با توجه به پاسخ شبهه بعدي كه درباره خلفاي دوازدهگانه پيامبر اسلام است، پاسخ اين شبهه روشن ميشود، زيرا خلفاي رسول خدا صلي الله عليه و آله دوازده نفرند و آنان يكي از دو يادگار پيامبرند كه از قرآن جدا نميشوند و از جانب ديگر كسي كه به آن دو (كتاب و عترت) تمسك كند، گمراه نميشود. پس اين افراد همگي بايد پاك و معصوم باشند تا بتوانند از قرآن جدا نشوند و عامل مصونساز از گمراهي ديگران باشند.
1) ابن اسحاق مينويسد: «قرار صلح در حديبيه به انجام رسيد و جز نوشتن صلحنامه چيزي نمانده بود كه عمر از جاي برجست و نزد ابوبكر آمد و گفت: ابوبكر! مگر اين مرد پيامبر خدا نيست؟ گفت: چرا. گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟ گفت: چرا. گفت: مگر اينان مشرك نيستند؟ گفت: چرا. گفت: پس چرا در راه دين خود تن به خواري دهيم؟ ابوبكر گفت: عمر! فرمان وي را بپذير كه من به رسالت وي گواهي ميدهم. عمر گفت: من هم به رسالت وي گواهي ميدهم. آنگاه نزد رسول خدا آمد و گفت: اي رسول خدا! مگر پيامبر خدا نيستي؟ گفت: چرا. گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟ گفت: چرا. گفت: مگر اينان مشرك نيستند؟ گفت: چرا. گفت: پس چرا در راه دين خود تن به خواري دهيم؟ رسول خدا گفت: من بنده خدا و پيامبر اويم و هرگز امر وي را مخالفت نخواهم كرد و او هم هرگز مرا وا نخواهد گذاشت». (محمدابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص467).
راه ديگر اثبات عصمت امامان ديگر همين اعتراف شبههگر است؛ زيرا اگر عصمت اين چهار نفر مورد قبول باشد، پس اينان هيچگاه سخن به گزاف نميگويند و از جمله سخنان اينان، بشارت به دوازده امام پاك براي امت از خاندان پيامبر اسلام است كه نه تن از آنان از نسل امام حسين عليه السلام هستند كه مجموع اين روايات در كتابهاي متعدد جمعآوري گشته است.(1)
وهابيان سلب قدرت سياسي از اهلبيت پيامبر را دليل بر خليفه نبودن آنان ميدانند. بر اين اساس ميگويند از بين دوازده امام شيعه، فقط علي عليه السلام و حسن عليه السلام مدت كوتاهي بر مردم حكومت كردند. پس چگونه است كه شما آنان را خلفاي پيامبر اسلام ميناميد؟
پاسخ
براي پاسخ به اين پرسش توجه به مسئوليتها و اختيارات رسول خدا صلي الله عليه و آله لازم است تا معلوم شود كه خليفه او چه وظايفي بر عهده دارد و آيا امامان شيعه آن وظايف را انجام دادهاند يا نه.
بنا به تصريح آيات قرآن، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله چندين مسئوليت از جانب خدا داشت كه حاكميت سياسي بر مردم فقط يكي از وظايف رسول خدا صلي الله عليه و آله بود:
خداوند ميفرمايد:
اي پيامبر! آنچه را از سوي پروردگارت به تو نازل شده است اعلام كن. (مائده: 67)
1) نك: شيخ حر عاملي، اثبات الوصيه؛ لطفالله صافي گلپايگاني، منتخب الاثر، ج1.
و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه بهسوي مردم نازل شده است براي آنها تبيين كني، شايد انديشه كنند. (نحل: 44)
خداوند ميفرمايد:
او كسي است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولي از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند، و آنها را پاكيزه كند، و كتاب و حكمت بياموزد، هر چند پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند. (جمعه: 4)
خداوند ميفرمايد:
اي كساني كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و صاحبان امر را. (نساء: 59)
و همچنين خداوند در جايي ديگر ميفرمايد:
پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولي است. (احزاب: 6)
خداوند فرمود:
ما اين كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كني و از كساني مباش كه از خائنان حمايت نمايي. (نساء: 105)
از اين مسئوليتها فقط نبوت كه همان دريافت و ابلاغ وحي از جانب خداست، به تصريح خداوند پايان يافته است: «محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود، ولي رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است». (احزاب: 40)
البته وظايف ديگر همچنان باقي است. ازاين رو، به عقيده شيعه، خليفه و جانشين پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله كسي است كه بتواند بقيه وظايف رسول خدا صلي الله عليه و آله را
به خوبي انجام بدهد و مردم را همه جانبه بهسوي خدا رهنمون شود و چنين كساني جز همانان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله معرفي كرده، نميتوانند باشد، همان كساني كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بر اساس روايت مشهور خليفتين آنان را يكي از دو خليفه خود معرفي كرده است. همچنان كه احمد بن حنبل، پيشواي مذهب حنبلي در كتابش از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرد كه فرمود:
همانا دو خليفه در ميان شما ميگذارم، كتاب خداي عزوجل كه ريسمان محكم آويزان بين زمين و آسمان است و عترتم، اهلبيتم و آن دو از يكديگر جدايي ناپذيرند تا اينكه هر دو بر سر حوض كوثر بر من درآيند.(1)
از جانب ديگر، در روايت متواتر و مورد قبول نزد همه فرق اسلامي، شمار آنان را دوازده نفر معرفي كردند كه محدثان و مورخان و مفسران در كتابهاي خود آوردند. مسلم در صحيح خود و احمد حنبل در مسند و ديگر نويسندگان كتابهاي حديثي در كتابهاي خود تعداد خلفا را دوازده نفر آوردند. آنان از جابر بن سمره نقل كردهاند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
لا يَزالُ هَذا الدِّينُ عَزيزاً مَنيعاً الي اثنيَ عَشَرَ خَليفةٍ.(2)
اين دين همواره عزيز و والاست تا دوازده خليفه (در ميان شماست).
در روايتي ديگر حضرت فرمود:
لا يَزالُ الدّينُ قائماً حَتّي تَقومَ السَّاعَةُ اَو يَكونَ عَليكُم إثنا عَشَرَ خليفة كُلُّهم مِنْ قريش.(3)
دين همواره استوار است تا قيامت برپا شود يا دوازده خليفه كه همگي از قريش هستند، بر شما حاكم باشند.
1) مسند احمد بن حنبل، ج5 ، ص182؛ مجمع الزوائد، ج1، ص 170؛ سليمان بن احمد طبراني، معجم الكبير، ج5، ص153.
2) صحيح مسلم، كتاب الاماره باب الناس تبع لقريش، ص926، ح4603 ؛ سنن ابوداوود، كتاب المهدي، باب اول، ص796، ح4280؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، صص 86 ـ 89 و 90؛ المستدرك، ج3، ص617.
3) مسند احمد بن حنبل، ج5، ص89؛ صحيح مسلم، ص926، ح6404؛ سنن ابي داوود، ص796، ح4280.
اين روايات از روايتهاي معتبر و خدشهناپذير نزد اهل سنت است كه در آن به صراحت خلفاي جانشين پيامبر اسلام را دوازده نفر ميداند. دليل بر تطبيق اين روايات بر اهلبيت توسط پيامبر، سخن ابن كثير دمشقي است. وي از زيد بن ارقم نقل ميكند:
هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از حجة الوداع باز ميگشت، در غديرخم فرود آمد و دستور داد تا زير درختان را تميز كردند، سپس به سخنراني پرداخت و فرمود: همانا من دعوت شدم و اجابت نمودم. (مرگم نزديك است). همانا دو چيز گرانبها بين شما به جاي گذاردم كه هر يك از ديگري بزرگتر است؛ كتاب خدا و عترتم، اهلبيتم، پس نيك بنگريد، چگونه از جانبم درباره آن دو برخورد ميكنيد.
آن دو از همديگر هرگز جدا نميگردند تا بر سر حوض (كوثر) بر من وارد گردند، سپس فرمود: همانا خدا مولاي من است و من ولي و سرپرست همه مؤمنان ميباشم. آنگاه دو دست علي عليه السلام را گرفت فرمود: كسي كه من ولي و سرپرست اويم اين (علي) ولي و سرپرست اوست. بار پروردگارا دوست بدار كسي را كه او را دوست بدارد و دشمني بدار كسي كه او را دشمن بدارد. راوي (ابوالطفيل) ميگويد از زيد پرسيدم آيا تو خودت از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدي؟ گفت: در بيابان كسي نبود جز اينكه آن را با چشمش ديد و با گوشش شنيد.
ابن كثير پس از نقل اين روايت ميگويد:
اين روايت را بدين صورت تنها نسائي (در سنن خود) ذكر نموده شيخ ما ابوعبدالله (شمس الدين محمد) ذهبي ميگويد اين روايت صحيح است.(1)
با توجه به سخن ذهبي كه از بزرگان علم حديث و رجال اهل سنت است و حديث فوق را درست ميداند و ابن كثير دمشقي كه بدون نقد آن را نقل كرده است، شك و شبههاي در صحت اين روايت نميماند.
1) البداية و النهاية، ج5، ص228.
رسول خدا صلي الله عليه و آله از طرفي ميفرمايد: خلفاي من دوازده نفرند و از جانب ديگر اهلبيت خود را يكي از دو خليفه خود مينامد و در روز غدير، وقتي علي را به خلافت معرفي ميكند، ميفرمايد: «مَنْ كُنتُ مَولاه فَهذَا عَليٌ مَوْلاه.» باز حديث ثقلين را ياد آور ميشود تا بنماياند كه علي عليه السلام يكي از دوازده خليفهاي است كه او بشارتش را داده است تا يكي از مصاديق خلفاي اثنا عشر را به مردم معرفي كند. بنابراين، اولين آنها اميرالمؤمنين علي عليه السلام و آخرين آنها حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است. همانطور كه ابنكثير دمشقي به آن اعتراف ميكند و در تفسير آيه «وَبَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَي عَشَرَ نَقِيبًا...؛ و از آنها دوازده رهبر و سرپرست برانگيختيم...». (مائده: 12) ميگويد:
امام احمد بن حنبل از مسروق نقل ميكند ما نزد عبدالله بن مسعود قرآن ميآموختيم كه مردي از وي پرسيد: آيا از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيديد كه اين امت صاحب چند خليفه است؟ ابن مسعود پاسخ داد: «از زماني كه وارد عراق شدهام، پيش از تو كسي چنين پرسشي را از من ننمود. آري از آن حضرت پرسيديم، فرمود: به تعداد نقباي بنياسرائيل ميباشند».
ابن كثير پس از آوردن اين حديث به روايت مسلم اشاره ميكند و آنگاه ميگويد:
از همين خلفاي دوازدهگانه است. همان مهدي كه همنام پيامبر اسلام است و كنيهاش، كنيه رسول خدا صلي الله عليه و آله است و جهان را همچنان كه پر از ظلم و ستم شده، از عدل و داد پر ميكند و در تورات نيز به حضرت اسماعيل بشارت داده شد كه خداوند از پشت وي دوازده بزرگ را بر ميانگيزاند و آنان همين دوازده نفري هستند كه در روايت ابن مسعود و جابر بن سمره ياد شدند.(1)
همان خلفايي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره آنان فرمود:
لا يزال هذا الدين عزيزاً مَنيعاً الي اثني عشر خليفة.(2)
اين دين همواره عزيز و والاست تا دوازده خليفه (در ميان شماست).
ما ميگوييم اينان همان كساني هستند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله آنان را معرفي كرده و برخي از عالمان اهل سنت، همچون ابن صَبّاغ مالكي و سِبط ابنجوزي و... . در كتابهاي خود به معرفي آنان پرداختهاند. همچنان كه حمويني(1)در فرايد السمطين، با سند معتبر از ابن عباس نقل ميكند:
مردي يهودي به نام نعثل نزد پيامبر آمد و از چيزهاي مختلفي پرسش كرد. يكي از پرسشها اين بود: هر پيامبري را وصيي است و پيامبر ما موسي، وصي خود را يوشع بن نون قرار داد. وصي تو كيست؟ فرمود: ولي و خليفه پس از من، علي بن ابيطالب و پس از او دو سبط من حسن و حسين و نه تن از نسل حسينند.
يهودي گفت: نام آنها را برايم بگو. فرمود: وقتي حسين عليه السلام درگذشت، فرزندش علي و پس از علي پسرش محمد و پس از او فرزندش جعفر و پس از جعفر فرزندش موسي و پس از او علي و پس از علي فرزندش محمد و پس از او پسرش علي و پس از او پسرش حسن و سپس حجةبن الحسن است كه اين دوازده امام به عدد نقباي بني اسراييلند».(2)
بر اين اساس، عقيده شيعه تنها عقيدهاي است كه مبتني بر سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره خلفاي دوازدهگانه است. علاوه بر اين، اعترافات بزرگان اهل سنت درباره جلالت قدر امامان شيعه خود بهترين شاهد صدق بر شايستگي آنان بر خلافت و جانشيني پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در جميع شئون است كه در اينجا فقط به آنچه شمسالدين ذهبي شافعي از معاصران ابن كثير دراينباره گفته بسنده ميشود.
وي در هنگام بيان شرح حال حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ميگويد:
1) ذهبي دربارهاش ميگويد: «امام، محدث، اوحد كامل، فخرالاسلام، صدر الدين، ابراهيم بن محمد حمويه خراساني كه خيلي به روايات توجه داشته وبه كسب اجزاي آن ميپرداخت، قرائتي نيكو داشت و خوش منظر و با هيبت و ديندار و صالح و از مشايخ صوفيه بود.» تذكره الحفاظ، ج4، ص1506.
2) ابراهيم بن محمد حمويه جويني خراساني، فرائد السمطين، ج2، ص133، ح431.
منتظر شريف ابوالقاسم محمد بن حسن عسكري فرزند علي هادي... خاتم دوازده سروري كه اماميه مدعي عصمت آنان است... اما مولاي ما امام علي از خلفاي راشدين و از كساني است كه شهادت به بهشتي بودنش داده شده است او را خيلي دوست داريم... و دو فرزندش حسن و حسين دو سبط رسول خدا صلي الله عليه و آله و دو سرور جوانان بهشتند كه اگر به خلافت ميرسيدند شايسته آن بودند و زين العابدين ارجمند و بلندمرتبه و از بزرگ عالمان عامل كه شايستگي امامت را داشت. و همچنين پسرش ابوجعفر باقر، سيد، امام، فقيه، بوده و شايستگي خلافت را داشت. و همچنين پسرش جعفر صادق بلندمرتبه از پيشوايان علم و دانش كه براي خلافت از ابوجعفر منصور شايستهتر بود و فرزندش موسي (كاظم) بلندمرتبه داراي علومي نيكو كه براي خلافت از هارون شايستهتر بود. و پسرش علي بن موسي نيز بلند مرتبه و داراي علم و بيان و موقعيت بينظير در پيش مردم بود. و پسرش جواد از سروران قومش بود... و همچنين فرزندش ملقب به هادي شريف و بزرگوار بود و همچنين است پسر او حسن بن علي عسكري كه رحمت خدا بر همه آنان باد.(1)
با توجه به آنچه گفته شد، وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله به صراحت در حديث متواتر خليفتين و ثقلين مورد قبول عالمان اهل سنت، اهلبيت خود را يكي از دو خليفه ماندگار پس از خود معرفي ميكند و در اين روايت شمار آنان را دوازده نفر ميداند و از سويي اين دوازده نفر به اعتراف بزرگان اهل سنت همچون ذهبي از شايستگان براي خلافت بودهاند، ديگر اين اشكال پذيرفتني نيست كه چون آنان حاكم نشدند، پس آنان خليفه رسول خدا صلي الله عليه و آله نيستند. اين اشكال به خود مسلمانان روزگار خلفا برميگردد كه چرا با آنكه شايستگاني از اهلبيت براي حكومت وجود داشت، آنان را رها كرديد و به سراغ ديگران رفتيد. ازاينرو، رويگرداني مردم از آنان به معناي سلب شايستگي از آنان
1) سيراعلام النبلاء، ج13، صص119 و120.
براي خلافت نميشود و همچنين محروم شدن آنان از بخشي از حقوق خود يعني حاكميت سياسي سبب نشد كه آنان ديگر مسئوليتهاي خويش را انجام ندهند و كسي توان برابري با آنان را در صحنههاي علم و عمل نداشت و همه بزرگان اسلام در تمامي مذاهب در همه علوم و معارف دين وامدار علوم آنانند.(1)
آري اينان خلفاي رسول خدايند، همانان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نشناختن آنان را مرگ جاهليت برشمرده و فرموده است:
كسي كه از جماعت مسلمانان به اندازه يك وجب دور شود، طوق اسلام را از گردنش بيرون ساخته است، مگر آنكه باز گردد و كسي كه بميرد و امام مسلمانان را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.(2)
پس سخن ابنحجر عسقلاني درست نيست كه خلفاي دوازدهگانه را شامل چهار نفر از خلفاي راشدين، حسن بن علي، معاويه بن ابوسفيان، يزيد بن معاويه، عبدالله بن زبير، عبدالملك بن مروان، وليد بن عبدالملك، سليمان بن عبدالملك و عمر بن عبدالعزيز(3)ميداند.
وهابيون ميگويند در برخي از كتابهاي شيعيان آمده است كه همه اصحاب جز سه نفر مرتد شدهاند. اين گفته چگونه با جاننثاري آنان در راه خدا پس از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله سازگار است؟ مگر همين اصحاب نبودند كه پس از آن حضرت، دين اسلام را حفظ كردند و به ما رساندند؟
پاسخ
اينكه ميگويند در برخي كتابهاي شيعه، از ارتداد صحابه سخن به ميان آمده است، بايد سند اين روايات بررسي شود و ديد آيا معتبر است يا نه؟
بر فرض صحت، مراد از ارتداد در اين روايات، ارتداد از دين نيست، بلكه برگشت از عهد ولايت و بيعتي است كه در روز عيد غدير در حضور پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله با امام علي عليه السلام بسته بودند و ولايت را به وي تبريك گفته بودند، اما پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله اين عهد را شكستند.
علاوه بر اين، رواياتي كه در كتابهاي معتبر اهل سنت درباره ارتداد صحابه وارد شده، چه توجيهي دارد؟ محمد بن اسماعيل بخاري در كتاب صحيح خود (كه معتبرترين كتاب در نزد اهل سنت است) از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه فرمود:
بر سر حوض (كوثر) مرداني از اصحابم وارد ميگردند، ولي آنان را دور ميكنند. ميگويم: بارالها اينها اصحاب منند. گفته ميشود: تو نميداني پس از تو چه كردند، آنان مرتد شده و به قهقرا (و جاهليت) بازگشتند.(1)
در روايتي ديگر نقل ميكند:
زماني فرا ميرسد (در روز قيامت) كه من ايستادهام و گروهي بر من وارد ميشوند كه من آنان را ميشناسم (و از اصحاب منند) سپس مردي از ميان من و آنان بر ميخيزد و دستور ميدهد برخيزيد و بشتابيد. ميپرسم: كجا؟ ميگويد: به خدا سوگند بهسوي آتش (جهنم) ميپرسم: اينان چهكار كردهاند؟ پاسخ ميدهد: پس از تو آنان به گذشته (جاهليت) بازگشته و مرتد شدند. پس گروهي ديگر ميآيند كه باز آنان را ميشناسم. مردي بين من و آنان بر ميخيزد و به آنان ميگويد بشتابيد. ميگويم: كجا؟ ميگويد: به خدا سوگند بهسوي آتش. ميپرسم: كارشان چه بود؟ ميگويد: آنان پس از تو، به گذشته (جاهليت) برگشته و مرتد شدند و از ميان آنان كسي نجات نمييابد، مگر به اندازه شتران گم شده و از قافله عقب مانده.(2)
آيا بخاري در نقل روايت اشتباه كرده و دروغ گفته يا آنكه راست گفته و اشتباهي در كار نبوده است؟ اگر درست است، مراد از ارتداد اصحاب در اين روايات چيست؟ آن تعداد اندك كه نجات مييابند، چه كساني هستند؟
فصل چهارم: شبهههاي تاريخي
زير فصل ها
آيا تشيع، ساخته عبدالله بن سبا است كه اولين اختلاف را در جهان اسلام پديد آورد؟
آيا خروج امام حسين عليه السلام عليه يزيد براي فسادانگيزي بود؟
آيا بر امام حسين عليه السلام لازم نبود كه از اوليالامر زمان خود (يزيد) اطاعت كند؟
آيا يزيد به كشته شدن حسين عليه السلام راضي نبود؟
آيا معاويه، كاتب وحي بوده است؟
آيا شيعيان اصحاب را قبول ندارند و آنان را لعن و نفرين ميكنند؟
وهابيان ميگويند اولين كسي كه در جهان اسلام اختلاف ايجاد كرد، عبدالله بن سباي يهودي بود كه شيعه را به طرفداري از علي عليه السلام بنا نهاد و مردم را به دور خود جمع كرد و آنان را عليه عثمان شوراند و زمينه قتل وي را فراهم كرد.
پاسخ
اينكه تأسيس شيعه را به فردي به نام عبدالله بن سباي يهودي نسبت ميدهند، ادعايي بياساس است؛ زيرا عبدالله بن سبا افسانهاي بيش نيست و برخي از بزرگان، تخيلي بودن وجود چنين فردي را به اثبات رساندهاند.(1)
بنابر دلايل تاريخي و روايات معتبر در نزد اهل سنت، مؤسس شيعه خود پيامبر بوده است؛ زيرا شيعه به كساني گفته ميشود كه خود را پيرو علي عليه السلام ميدانند و پيروي از آن حضرت، دستور رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده و در كتابهاي اهل سنت، روايات متعددي در فضيلت شيعه از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده
1) نك: مرتضي عسكري، عبدالله بن سبا؛ شيخ علي آل محسن، عبدالله بن سبا؛ حقيقه ام خرافه.
است. يكي از رواياتي كه مفسران آوردهاند، روايت جابر بن عبدالله انصاري است. وي ميگويد:
ما نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله بوديم كه علي عليه السلام بهسوي ما آمد. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: قسم به آنكه جانم در دست اوست. اين (علي) و شيعيانش روز قيامت رستگارند. در همين هنگام اين آيه نازل شد: همانا كساني كه ايمان آورده و كارهاي نيك انجام دادهاند. آنها بهترين آفريدگان هستند.
پس از آن اصحاب هرگاه علي را ميديدند، ميگفتند: بهترين آفريدگان، آمد. (1)
اينكه وهابيان اولين اختلاف در امت اسلامي را به شيعه نسبت ميدهند، تهمت است؛ زيرا عالمان شيعه به پيروي از اهلبيت عليهم السلام در طول تاريخ همواره امت اسلامي را به وحدت دعوت كردند و بنابر اعتراف بزرگان اهل سنت، اولين اختلاف توسط غير شيعه بنا نهاده شد. همچنانكه شهرستاني از عالمان اهل سنت درباره اولين اختلاف در اسلام، در كتاب ملل و نحل خود ميگويد: «اولين نزاع و اختلاف بنا به نقل ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخاري به هنگام مرض رسول خدا صلي الله عليه و آله رخ داد».
وي با سند خودش از عبدالله بن عباس نقل ميكند:
هنگامي كه بيماري پيامبر صلي الله عليه و آله شدت يافت ـ همان بيماريي كه با آن از دنيا رفت ـ فرمود برايم دوات و قلم بياوريد تا چيزي برايتان بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. عمر گفت: بر رسول خدا تب عارض شده (نعوذ بالله) هذيان ميگويد كتاب خدا ما را بس است. با اين گفته وي، سر و صدا و دعوا زياد شد. رسول خدا صلي الله عليه و آله ناراحت شده و فرمود از نزدم برخيزيد و بيرون برويد ـ
1) محمد بن علي شوكاني، فتح القدير، ج5، ص582 ؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج6، ص379. «عن جابر بن عبدالله قال كنا عند النبي9 فاقبل علي فقال النبي9: و الذي نفسي بيده ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة و نزلت إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (بينه: 7) فكان أصحاب النبي9 إذا أقبل علي قالوا قد جاء خير البرية».
شايسته نيست احترام مرا نگه نداريد و در نزدم دعوا كنيد ـ به همين جهت ابن عباس ميگفت: همه فاجعه از آنجا شروع شد كه به خاطر دعوا و اختلاف نگذاشتند آنچه رسول خدا ميخواست، نوشته شود.(1)
و همچنين مسلم در صحيح اين ماجرا را از سعيد بن جبير چنين نقل ميكند:
ابن عباس با گريه شديد ميگفت: پنجشنبه چه پنجشنبهاي بود روزي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: كتاب و دوات بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد، اما گفتند رسول خدا صلي الله عليه و آله هذيان ميگويد.(2)
بنابراين، اولين اختلاف توسط ديگران بنا نهاده شد، ولي چرا نگذاشتند رسول خدا صلي الله عليه و آله آنچه را بنويسد كه از گمراهي امت جلوگيري ميكند؟ خدا درباره رسول خدا ميفرمايد:
وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَي. (نجم: 3)
او هيچگاه از روي هواي نفس سخن نميگويد.
چگونه دستور خداوند را در اطاعت از رسولش ناديده گرفتند، آنجا كه ميفرمايد:
مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ. (حشر: 7)
آنچه را پيامبر خدا به شما (دستور) ميدهد بگيريد و آنچه را كه نهي ميكند، رها كنيد و از عدم اطاعت امر خداوند بپرهيزيد كه خداوند سختكيفر است.
حال آنكه خداوند ميفرمايد:
فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يؤْمِنُونَ حَتَّيَ يحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لاَ يجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيتَ وَيسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا. (نساء: 65)
سوگند به پروردگارت آنها ايمان نميآورند، مگر آن زماني كه تو را داور اختلافاتشان قرار دهند و بعد از صدور حكم تو هيچگونه ناراحتي و سنگيني از نتيجه آن در دل نداشته باشند و در ظاهر و باطن تسليم حق گردند.
وهابيت بايد پاسخ اين چراها را بدهد و همچنين بايد پاسخگو باشد كه چرا بر طبل اختلاف بين مسلمانان ميكوبند و ديگر مسلمانان را تكفير ميكنند؟ آيا خدا و رسول به آنان چنين دستوري داده يا آنكه از جاي ديگر فرمان ميبرند.
يكي از كارهاي وهابيت بهويژه ابن تيميه، دفاع از بنياميه بهويژه معاويه و يزيد و زير سؤال بردن قيام امام حسين عليه السلام است. وي كتابي در فضايل معاويه و يزيد نگاشت و براي آنها فضايلي دروغين برشمرد. او در كتاب خود درباره امام حسين عليه السلام ميگويد:
خروج حسين نه مصلحت دنيايي داشت و نه مصلحت آخرتي...، بلكه در خروجش عليه يزيد و قتلش فسادي رخ داد كه اگر در شهرش ميماند چنين فسادي رخ نميداد و او در اين كار با دستور رسول خدا مخالفت نموده است.(1)
پاسخ
دشمني ابن تيميه نسبت به اهلبيت پيامبر اسلام و محبّتي كه نسبت به بنياميه دارد، وي را بر آن داشته كه حتي آيات و رواياتي را كه در فضايل امام حسين عليه السلام در كتب معتبر خودشان آمده، نيز ناديده بگيرد و چنين حكم
1) منهاج السنه، ج4، ص530.
براند. امام حسين عليه السلام از كساني است كه همه مسلمانان به فرمان خداوند مأمور به دوست داشتن اويند. در تفاسير اهل سنت از ابن عباس نقل شده هنگامي كه آيه «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي.» (شورا: 23) من هيچ مزدي از شما در برابر رسالتم طلب نميكنم، جز دوستي با خويشاوندان نزديك من.» بر پيامبر نازل شد، پرسيدند: اي رسول خدا صلي الله عليه و آله اين خويشاني كه موّدت آنان بر ما واجب شده، چه كساني هستند؟ فرمود: علي و فاطمه و دو فرزندشان.(1)
همچنين بنا به نقل مفسران اهل سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره دوستي امام حسين و برادر و پدر و مادرش فرمود:
مَنْ ماتَ عَلَي حُبِّ آلِ مُحمَّدٍ ماتَ شَهيدا.
هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، شهيد مرده است.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبِّ آلِ مُحمَّدٍ ماتَ مَغفوراً له.
هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، با بخشش گناهان مرده است.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبِّ آلِ محُمدٍ ماتَ تائبا.
هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، توبهكار مرده است.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبّ آلِ مُحمدٍ ماتَ مؤمناً مُستكملَ الاْيمانِ.
هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، با ايمان كامل مرده است.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبِّ آلِ مُحمدٍ يَزفُّ اِليَ الْجنةِ كَما تَزفُّ الْعَروسُ اِليَ بَيتِ زوجِها.
1) فتح القدير، ج4، ص 615؛ تفسير ابن ابي حاتم، ج10، ص3276؛ تفسير كشاف، ج4، ص220؛ عبدالحق بن عطيه اندلسي، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج5، ص24؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج8، ص310؛ تفسير روح البيان، ج8، ص311؛ عبدالرحمان بن علي بن جوزي، زاد المسير في علم التفسير، ج4، ص64؛ حسن بن محمد نيشابوري، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج6، ص74؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج5، ص 80 ؛ احمد بن محمد بن عجينه، البحر المديد، ج5، ص231؛ عزيز نسفي، تفسير مدارك التنزيل، ج3، ص253؛ مفاتيح الغيب (تفسير كبير)، ج27، ص596 ؛ رشيدالدين احمد ميبدي، تفسير كشف الاسرار، ج9، ص23؛ طبراني، المعجم الكبير، ج3، ص47؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج6، ص7؛ الجامع لأحكام القرآن، ج16، ص22.
بدانيد هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، او را همانند عروس (با احترام) بهسوي بهشت ميبرند.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبّ آلِ مُحمَّدٍ فُتِحَ له في قَبره بابان اِلي الجَنه.
بدانيد هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، از قبرش دو در بهسوي بهشت برايش ميگشايند.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبِّ آل مُحمَّدٍ جَعلَ اللهُ قَبره مزار ملائِكة الرَّحمهِ.
هر كس با دوستداري آل محمد بميرد، خداوند قبرش را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار ميدهد.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي حُبِّ آلِ مُحَّمدٍ ماتَ عَلَي السُّنهِ وَ الْجَماعهِ.
هر كس با دوستداري آل محمد بميرد بر سنت (من) و جماعت (مسلماني) مرده است.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي بُغضِ آلِ مُحمدٍ جاءَ يومَ القيامَةِ مَكتوباً بَينَ عَينَيه آيسٌ مِن رَحمةِ الله.
هر كس با دشمني آل محمد بميرد، روز قيامت آورده ميشود، درحاليكه روي پيشانياش نوشته شده است كه از رحمت خدا نصيبي ندارد.
اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلَي بُغضِ آلِ مُحمَّدٍ ماتَ كافراً.
هر كس با دشمني آل محمد بميرد بر كفر مرده است.
اَلا وَ مَنْ ماَت علي بُغضِ آلِ مُحمَّد لَم يَشُمَّ رائحةَ الْجَنةِ.(1)
هر كس با دشمني آل محمد بميرد، بوي بهشت را نخواهد بوييد.
از وهابيمسلكان ميپرسيم آيا امكان دارد پيامبري كه به فرموده خداوند هرگز از روي هوا و هوس سخن نميگويد: «مَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَي»، بيجهت اين همه بر حبّ خاندانش تأكيد كند، آن هم كسي كه بعدها ممكن است عليه اوليالامر خودش قيام كند و در زمين فساد كند.
1) تفسير كشاف، ج4، ص220؛ مفاتيح الغيب، ج27، ص595؛ روح البيان، ج8 ، ص313؛ الجامع الاحكام القرآن قرطبي، ج16، ص23؛ غرائب القرآن نيشابوري، ج6، ص74؛ الكشف والبيان، ج8، ص314؛ تفسير المحرر الوجيز، ج5، ص34؛ تفسير ابن عربي، ج2، ص232؛ تفسير البحر المديد، ج5، ص212.
آيا امام حسين كه سلام و صلوات خدا بر او باد، همان كسي نيست كه اهل سنت در كتابهاي خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره او و برادرش نقل كردهاند كه فرمود: «اَلحَسنُ وَالحُسينُ سَيّدا شَبابِ اَهلِ الْجنَّةِ؛ حسن و حسين دو سرور جوانان بهشتند».(1)
آيا كسي كه به بيان پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ، بهشتي است، براي دنيا و تصاحب قدرت دست به شورش و فساد روي زمين ميزند، حال آنكه خداوند ميفرمايد:
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ. (قصص: 83)
اين سراي آخرت را تنها براي كساني قرار ميدهيم كه اراده برتريجويي در زمين و فساد را ندارند و عاقبت نيك براي پرهيزكاران است.
آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله كسي را كه اهل شورش و فساد است، بهشتي ميداند و برخلاف قرآن حرف ميزند؟ «آيا امام حسين همان كسي نيست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهاش فرمود: «حُسينٌ مِنّي وَاَنا مِنْ حُسينٍ اَحبَّ اللهُ مَن أحبَّ حُسيناً؛ حسين از من و من از حسينم خدا دوست دارد كسي را كه حسين را دوست بدارد».(2)
اگر ابن تيميه فقط به معناي همين يك حديث پي برده بود، هرگز درباره قيام حسين عليه السلام چنين سخني نميگفت؛ زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله در اين كلام حق مطلب را ادا كرده است. از طرفي فرمود: حسين عليه السلام از من است تا ميزان پيوند او را به خود نشان دهد، وگرنه همه ميدانستند او نوه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله است. از سوي ديگر، فرمود: من از حسينم يعني بقاي من و مكتبم به حسين عليه السلام است. به همين جهت در ادامه فرمود: خداوند كسي را كه حسين را دوست بدارد، دوست ميدارد. آيا خداوند قدرتطلبي را كه براي كسب
قدرت اقدام به شورش ميكند دوست دارد و حال آنكه در قرآنش خبر داده كه مفسدان را دوست ندارد: «و هرگز فساد در زمين منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد». (قصص: 77)
آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله برخلاف قرآن سخن ميگويد و شورشگر را محبوب خدا مينامد؟
ميگويند: بر امام حسين عليه السلام لازم بود از اوليالامر خود اطاعت كند؛ زيرا عمر ميگويد:
فَاَطِعْ الاِمامَ وَانْ كانَ عَبداً حَبشّياً اِنْ ضَربَك فَاصْبِر وَ اِن اَمرَك بِاَمرٍ فَاصْبر وَ انْ حَرَمك فَاصْبِر وَ انْ ظَلمَك فَاصْبِر وَاِنْ اَمرَك بِامرٍ يَنْقُص دينَك فَقل: سمَعٍ وَطاعة، دَمي دونَ دِيني.(1)
از امامت اطاعت كن، هر چند غلام حبشي باشد. اگر تو را زد، صبر كن و اگر به تو فرمان به انجام كاري داد، صبر نما (انجام بده). اگر تو را از حقوقت محروم كرد، صبر كن و اگر به تو ظلم كرد، باز صبر كن و اگر تو را به چيزي دستور داد كه سبب خدشه در دينت ميشود، اطاعت كن و بگو به روي چشم، خونم فداي دينم باد.
پاسخ
اولاً اين سخن از خليفه دوم است، نه رسول خدا صلي الله عليه و آله و بنا بر گفته پيشوايان همه مذاهب اسلامي، سنت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله براي ما حجت است، نه سنت ديگران. ثانياً اين سخن برخلاف دستور خداوند است كه ميفرمايد:
وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ. (هود: 113)
و تكيه بر ظالمان نكنيد كه موجب ميشود آتش، شما را فرو گيرد.
1) احمد بن حسين بن علي بيهقي، سنن بيهقي، ج8 ، ص159.
وقتي اعتماد بر ظالمان چنين عقوبتي دارد، آيا ممكن است خداوند اجازه اطاعت از آنان را بدهد؟
امام حسين عليه السلام در مخالفت با ظلم ظالم پيرو وصيت پدرش بود كه در واپسين روزهاي عمرش به فرزندان و شيعيانش دستور داد:
كُونا لِلظّالم خَصْما وَلِلْمَظلومِ عَوْنا اوُصيكُما وَجَميعَ وُلدي وَمَنْ بَلَغَه كتابي.(1)
به شما دو تن (حسن و حسين) و همه فرزندانم و به كساني كه اين نوشتهام به دست او ميرسد، وصيت ميكنم كه دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد.
به همين جهت، امام حسين عليه السلام هنگامي كه خواست عليه يزيد قيام كند، در وصيتنامهاي كه در مدينه به برادرش، محمد حنفيه داد، نوشت:
من براي خودخواهي و خوشگذراني و فسادگري و ستمگري از مدينه خارج نشدم، بلكه خروجم براي امر به معروف و نهي از منكر ميباشد و ميخواهم امت جدم را اصلاح نمايم و به سيره و روش جدم و پدرم رفتار نمايم.(2)
در سخن زيباي ديگري، با استناد به كلام جدش فرمود:
همانا شما ميدانيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمان حياتش فرمود: كسي كه سلطان ستمگري را ببيند كه حرام خدا را حلال نموده و عهد خدا را ترك كرده و با سنت رسول الله صلي الله عليه و آله به مخالفت برخاسته و در ميان مردم به گناه و تجاوز به حقوق آنان روي آورده. آنگاه بر ضد آن سلطان با گفتار و رفتارش به مخالفت برنخيزد، حق خداوند است كه او را با همان ستمگر محشور گرداند. آنگاه حضرت فرمود: شما همچنين ميدانيد كه اينان (يعني بني اميه) اطاعت شيطان را برگزيده و از اطاعت خداي رحمان روي برگردانده و به فساد و تباهي روي آورده و اجراي حدود الهي را تعطيل نمودهاند و بيتالمال را تاراج كردند و حلال الهي را حرام و حرام الهي را حلال نمودند
و من امروز به جهت خويشاوندي با رسول خدا صلي الله عليه و آله سزاوار به اين اقدام عليه آنانم.(1)
يكي ديگر از كارهاي سلفيون، بهويژه ابن تيميه، انكار حقايق مسلّم تاريخي است. وي ستمهاي يزيد و پدرش را منكر است وحتي به اسارت رفتن اهلبيت امام حسين عليه السلام را انكار كرده(2)و نوشته است: «يزيد به كشتن حسين راضي نبود و حتي از اين امر اظهار نارضايتي كرد».(3)
پاسخ
ابن تيميه در حالي اين سخنان را در دفاع از يزيد ميگويد كه وي بنا به نقل مورخين بيش از سه سال حكومت نكرد و در اين سه سال سه جنايت بزرگ را مرتكب شد. در سال اول حكومت خود، سرور جوانان بهشت را به شهادت رساند و وقتي خاندان رسول خدا صلي الله عليه و آله را پيش او به اسارت بردند، با زدن چوب بر دندانهاي مبارك سر بريده از روي غرور منكر دين شد و كفر خود را ظاهر كرد و گفت:
لَعِبَتْ هاشمُ بِالْمُلكِ فَلاَ
خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْيٌ نَزَل(4)
(بني) هاشم با فرمانروايي بازي كرد. نه خبري آمد و نه وحيي نازل شد.
در سال دوم، شهر مدينه را به خاك و خون كشيد و لشكريانش جناياتي مرتكب شدند كه مسلمان از گفتنش شرم ميكند. براي پي بردن به اين جنايات ميتوان به كتاب البدايه و النهايه نوشته ابن كثير دمشقي، شاگرد ابن
تيميه كه وهابيت به سخنانش اعتماد ميكنند، مراجعه كرد. جنايت در شهري كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بنا به نقل اهل سنت دربارهاش فرمود:
مَنْ اَخافَ اَهلَ المدينِه اَخافَهُ اللهُ عزوجلَّ وَعَلَيهِ لَعنة اللهِ وَالملائكةُ وَالنّاسُ اجَمعين.(1)
كسي كه مردم مدينه را ترسان سازد، خدا او را بترساند و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او خواهد بود.
او در سال سوم حكومت خود، لشكري براي شكست دادن عبدالله بن زبير فرستاد كه به مكه پناهنده شده بود. آنان كعبه را به منجنيق بستند و ويران ساختند.
ابن تيميه در حالي منكر بديهيات تاريخي است كه در نقطه مقابل او علماي اهل سنت پيش و پس از او نظر ديگري دارند. آنان پس از بر شمردن جنايت يزيد بن معاويه درباره امام حسين عليه السلام و اهلبيت او و جنايات ديگرش به شدت وي را سرزنش كرده و مستحق لعن دانستهاند. تفتازاني از متكلمان برجسته اهل سنت ميگويد:
حق اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين عليه السلام و خوشحالي او از اين امر و اهانت به اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله از جمله متواترات است و ما در كفر او شكي نداريم: لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوانش باد.(2)
جاحظ ميگويد:
جنايتهايي كه يزيد مرتكب آن شد، از قبيل كشتن حسين، به اسارت بردن اهلبيتش، چوب زدن به دندانها و سر مبارك حضرت، ترساندن اهل مدينه و خراب كردن كعبه، همگي بر قساوت و غلظت و نفاق و خروج از ايمان او دلالت دارد. پس او فاسق و ملعون است و هر كس كه از دشنام دادن ملعون
جلوگيري كند، خودش ملعون است.(1)آلوسي ميگويد: هر كسي بگويد: يزيد با اين كارش معصيت نكرده است و لعنش جايز نيست، بايد در شمار انصار يزيد قرار گيرد.(2)
وهابيان لعن كردن معاويه را جايز نميدانند و ميگويند معاويه از اصحاب پيامبر و كاتب وحي بوده است و لعن چنين كسي جايز نيست. خداوند نيز ميفرمايد:
وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيرِ عِلْمٍ. (انعام: 108)
(معبود) كساني را كه غير خدا را ميخوانند (كفار و مشركان) را دشنام ندهيد، مبادا آنها (نيز) از روي ظلم و جهل، خدا را دشنام دهند.
پاسخ
اينكه ميگويند معاويه از كاتبان وحي بود، درست نيست؛ زيرا وي كاتب وحي نبود، بلكه بنا بر نقل ذهبي از ابوالحسن كوفي، وي تنها نويسنده برخي نامههاي حضرت پيامبر بود.(3)ابن عبدربه اندلسي نيز ميگويد معاويه و خالد بن سعيد نامههاي معمولي را مينوشتند.(4)
معاويه نه تنها كاتب وحي نبود، بلكه هيچ فضيلتي نيز در اسلام براي او ذكر نشده است. ذهبي از اسحاق بن راهويه نقل ميكند كه هيچ روايتي از پيامبر اسلام درباره فضايل معاويه صحيح نيست.(5)
نسائي، نويسنده كتاب سنن كه در نزد اهل سنت معروف و معتبر است، همين عقيده را دارد؛ زيرا وقتي اهل دمشق از نسائي خواستند كه در مدح
معاويه حديثي نقل كند، در پاسخ گفت: «من چه چيز در فضيلت او نقل كنم؟ جز اينكه پيامبر اسلام درباره او فرمود: خدا شكمش را سير نكند».(1)
حسن بصري ميگويد:
معاويه چهار خصلت داشت كه اگر يكي از آنها را ميداشت، براي هلاك و تبهكاري و گناه او كافي بود. او شمشير بر اين امت كشيد و كار (خلافت) را بدون مشورت مسلمين ربود و حال اينكه بقيه ياران پيغمبر هنوز زنده و اهل فضل و تقوا ميان مردم بودند. دوم اينكه فرزند خود را (يزيد) كه دائمالخمر بود، به ولايت عهدي و خلافت مسلمين منصوب كرد. يزيد هم بادهگسار و هم ديباپوش و هم تنبورزن بود. سيم اينكه زياد (زنازاده) را برادر خود نمود و حال اينكه پيغمبر فرموده فرزند براي فراش (روابط شرعي) است و زناكار جز سنگ بهرهاي نخواهد داشت. چهارم قتل حجر و ياران او.
اينكه ميگويند سبّ و لعن، حرام است، آيا اين كار براي همه زشت و ناپسند است يا فقط براي شيعيان. اگر براي همه حرام است، چرا معاويه اين سنت حرام را پايهگذاري كرد؟ در كتابهاي معتبر اهل سنت آمده كه معاويه اولين كسي بود كه سب و لعن اميرالمؤمنين علي عليه السلام را مرسوم كرد و دستور داد آن حضرت را بر سر منبرها لعن و نفرين كنند. اين كار ناپسند او بيش از صد سال رواج داشت. او حتي به اصحابي كه اين كار را نميكردند، اعتراض ميكرد.
در كتاب صحيح مسلم، در روايتي آمده كه معاويه به سعد وقاص گفت:
چه چيز مانع تو از سب علي است؟ وي در پاسخ گفت: به خاطر سه سخن از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه هرگاه به ياد ميآورم، هرگز نميتوانم او را سب نمايم؛ زيرا اگر يكي از آن سخنان درباره من بود، از شتران سرخ موي ارزشش برايم بيشتر بود. اول آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله در يكي از جنگها علي را جانشين خود در شهر قرار داد. علي پرسيد: اي رسول خدا صلي الله عليه و آله آيا مرا در
1) علي بن محمد بن اثير، كامل ابن اثير، ج3، ص487.
پيش زنها و بچهها به جا ميگذاري ؟ شنيدم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به او گفت: آيا راضي نميشوي كه برايم همچون هارون نسبت به موسي باشي، الا اينكه بعد از من نبوتي نيست و همچنين از رسول خدا صلي الله عليه و آله در جنگ خيبر شنيدم كه فرمود: فردا پرچم جنگ را به كسي ميسپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند. ما گردنهاي خود را دراز كرديم تا ما را ببيند و انتخاب كند، اما او گفت علي را برايم بياوريد. علي را درحاليكه چشمانش درد داشت، آوردند. حضرت آب دهانش را بر چشمان علي ماليد (و شفاء داد) و آنگاه پرچم را به دست او داد و خداوند او را پيروزي داد و همچنين هنگامي كه اين آيه: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود. (آل عمران: 61) [كه درباره مباهله با مسيحيان است] نازل شد، رسول خدا صلي الله عليه و آله ، علي و فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند و گفت: بار پروردگارا اينان اهل منند.(1)(به همين دليل من علي را سب و لعن نميكنم).
وهابيان ميگويند: معاويه اجتهاد كرد و در اجتهادش در لعن و سب علي عليه السلام خطا كرده است. ما در روايات خودمان داريم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «كسي كه اجتهاد كند و به درستي اجتهاد كند، دو اجر دارد و اگر خطا كند، يك پاداش دارد».(2)
پاسخ
آيا اجتهاد اصول و ضوابطي دارد يا ندارد؟
كتاب و سنت منابعي است كه همه مذاهب اسلامي، از جمله حنفي، مالكي، حنبلي و شافعي، روي آن اتفاق دارند كه اجتهاد بايد بر اساس آن دو باشد.
در كجاي قرآن و سنت آمده كه سب و لعن بر اميرالمؤمنين، برادر رسول خدا صلي الله عليه و آله جايز است؟ اگر اجتهاد مورد ادعاي معاويه را بپذيريم، سب و لعني
كه توسط برخي شيعيان شنيده ميشود، بر اساس اجتهاد است؛ چون شيعيان راه اجتهاد را باز ميدانند؛ حال اگر مجتهدي، لعن معاويه را جايز بداند، بر مقلدينش چنين چيزي جايز است. اين مجتهد بنا بر روايت اهل سنت اگر خطا كرده باشد، اشكالي بر او نيست و او يك پاداش نيز نزد خدا دارد.
از طرفي خداوند ظالمين را لعن ميكند و ميفرمايد:
أَلاَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَي الظَّالِمِينَ. (هود: 18)
آگاه باشيد كه لعنت خداوند بر ستمكاران است.
معاويه، ظالم بود؛ زيرا با آنكه همه مسلمانان در مدينه با علي عليه السلام بيعت كرده بودند، فقط معاويه كه يكي از استانداران علي عليه السلام به شمار ميآمد، سر به طغيان برداشت و عليه اوليالامر زمانش، اميرالمؤمنين خروج كرد و دستور خداوند در چنين حالتي جنگ با طغيانگر است؛ زيرا ميفرمايد: «هرگاه دو طايفه از مسلمانان با هم به جنگ و نزاع بپردازند، بين آنها صلح و آشتي برقرار كنيد و اگر يكي از آن دو گروه به ديگري تجاوز كند، با طايفه ظالم مقابله و جنگ كنيد تا به امر خداوند تسليم شود». (حجرات: 9)
پس بر همه لازم بود، علي عليه السلام را ياري دهند و ستمگر را نابود سازند؛ زيرا بنا به گفته ابن كثير در تفسيرش، نصب دو امام يا بيشتر در روي زمين جايز نيست، چون رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «مَنْ جاءكم و امركم جميع يريد ان يفرق بينكم فاقتلوه كائنا من كان»؛ و اين عقيده جمهور علماست و بر اين مطلب عدهاي از جمله امام الحرمين، ادعاي اجماع كردهاند.(1)
در صحيح مسلم نيز از ابوسعيد خدري نقل شده كه گفت:
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «اِذا بُويعَ لِخليفَتينِ فَاقْتُلوا الآخَرَ منهما؛ هرگاه براي دو خليفه بيعت گرفته شود، دومي آنها را بكشيد».(2)
از جمله تبليغات وهابيت عليه شيعه در ميان ديگر مسلمانان آن است كه شيعه را دشمن همه صحابه پيامبر اسلام معرفي ميكنند و آنان را سب و لعنكننده به اصحاب كرام مينامند. ازاينرو، قتل شيعه را جايز ميدانند.
پاسخ
اينكه ميگويند شيعيان، صحابه را قبول ندارند، تهمتي است كه بر شيعه ميزنند مگر اميرالمؤمنين علي عليه السلام و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام از صحابه نيستند؟ مگر ابوذر، مقداد و سلمان، ابوايوب انصاري، حُجر بن عدي، عمار، ابورافع، جابر بن عبدالله انصاري، بلال حبشي، حذيفه بن يمان، خزيمه بن ثابت، ابن عباس، عَدي بن حاتم، و دهها تن ديگر از كساني كه در كنار پيامبر اسلام بودند و در زمان حكومت علي عليه السلام همراهياش كردند، جزو صحابه نيستند كه شيعه به همه آنان احترام ميگذارد و برخلاف نظر وهابيون حتي به زيارت قبر آنان ميروند. آري، شيعه همچون مذاهب ديگر همه صحابه را عادل نميداند، بلكه بر اساس گواهي قرآن و سنت و تاريخ، اصحاب پيامبر را جزو چند گروه ميداند:
اول ـ مؤمناني كه در راه مستقيم هدايت استوار ماندند و برخي در دفاع از آرمان اسلامي در كنار پيامبر اسلام جان باختند يا پس از آن حضرت نيز از صراط مستقيم منحرف نشدند.
دوم ـ كساني كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله در كنار آن حضرت بودند، ولي پس از رحلت آن حضرت به دنياطلبي روي آوردند و از ادامه مسير حق بازماندند.
سوم ـ گروهي كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله منافقانه زيستند و آيات متعدد در وصف آنان نازل شد، پس از پيامبر اسلام نيز به رفتار منافقانه خود ادامه دادند.
چهارم ـ تازه مسلماناني كه از اسلام شناخت چنداني نداشتند. به همين جهت، برخي از آنان پس از رحلت پيامبر اسلام، مرتد و به وسيله سجاح و اسود عنسي گمراه شدند و برخي مانند قريش آزاد شده پيامبر با حفظ ظاهر مسلماني به قدرت رسيدند و انتقام خود را از اسلام و مسلمانان گرفتند.
بر اين اساس، شيعه فقط گروه اول را عادل و صالح ميداند و به آنان احترام گذاشته، به زيارت قبر آنان ميرود و براي آنان از خداوند طلب مغفرت و علّو درجات ميكند. همچنين به عنوان اسوههاي شجاعت و دينداري و ايثار و گذشت به آنان مينگرد و نام آنان را روي فرزندان خود مينهد.
فصل پنجم: شبهههاي فقهي
زير فصل ها
آيا زيارت قبور بر زنان حرام است؟
آيا نماز گزاردن و دعا در كنار قبور انبيا و اوليا و صالحان حرام و بدعت است؟
آيا برگزاري مراسم عزاداري و سوگواري براي پيامبران و صالحان بدعت است؟
آيا بزرگداشت زادروز انبيا و اوليا، بدعت است؟
چرا هنگام صلوات فرستادن بر محمد، آلِ آن حضرت را نيز بر او عطف ميكنيد؟
چرا شيعيان نمازهاي پنجگانه را در سه نوبت ميخوانند؟
چرا شيعيان بر تربت سجده ميكنند؟ سجده بر تربت بدعت است.
چرا شيعه هنگام نماز خواندن دست بسته نماز نميخواند؟
چرا شيعيان بعد از سوره حمد، آمين نميگويند؟
چرا شيعيان نماز تراويح نميخوانند؟
چرا اذان شيعيان با اذان اهل سنت متفاوت است؟
چرا شيعيان در اذان و اقامه به ولايت اميرالمومنين شهادت ميدهند؟
چرا علماي شيعه از درآمد كسب، خمس ميگيرند؟
بر اساس ديدگاه وهابيون، زنان هيچ شأن و منزلت اجتماعي ندارند. آنان بر اساس روايتي كه رئيس مذهبشان ابن حنبل نقل ميكند، زنان را در رديف حيوانات به شمار ميآورند.(1)به همين جهت، زنان در كشور عربستان از بسياري از امور اجتماعي حتي رانندگي محرومند. حتي آنان زيارت قبور را براي مردان بدون بار سفر بستن اجازه ميدهند، ولي به زنان به طور مطلق اجازه زيارت قبور امواتشان را نميدهند وچنين كاري را حرام ميدانند.
شوراي استفتاي وهابيون دراينباره ميگويد:
زيارت قبور تنها براي مردان مشروع است. آن هم بدون شدّرحال (بار سفر بستن) و در شهر خود، ولي براي زنان به طور مطلق مشروع نيست.(2)
دليل آنان روايتي است كه آن را به پيامبر اسلام منسوب ساختهاند كه در آن حديث آمده است:
لَعَنَ رسول الله صلي الله عليه و آله زائرات القُبُور.(1)
رسول خدا صلي الله عليه و آله زناني را كه به زيارت قبور ميروند، لعن نموده است.
پاسخ
در پاسخ وهابيان همين بس كه فتواي آنان با اجماع همه مسلمين و نظر هر چهار مذهب اهل سنت، مخالف است؛ زيرا هيچ يك از مذاهب اهل سنت حكم به حرمت ندادهاند. نهايت چيزي كه برخي گفتهاند، كراهت آن يا حرمت آن براي زنان جواني است كه خوف به گناه افتادن براي آنان وجود داشته باشد.
درباره زيارت قبرها توسط زنان، دو روايت وجود دارد. يك روايت از امعطيه كه بر كراهت دلالت ميكند و ديگري روايتي است كه بر عدم كراهت دلالت ميكند زيرا پيامبر صلي الله عليه و آله در اين روايت فرمود: «كُنتُ نَهيتُكم عَن زيارهِ الْقبور فَزُوروها؛ من شما را از زيارت قبرها منع نمودم، اما پس از اين به زيارت برويد.» اين روايت عام است و دلالت دارد كه پيش از اين نهي شده و از اين پس نسخ شده است و در اين حكم جواز، زن و مرد داخل هستند.(2)(و هر دوگروه ميتوانند به زيارت قبور بروند).
جمهور فقها يقين دارند كه زيارت قبور براي زنان كراهت دارد، آن هم كراهت تنزيهي (نه تحريمي)، اما روياني در كتابش، البحر، دو ديدگاه را بيان ميكند؛ يك ديدگاه همين است كه جمهور گفتهاند و ديدگاه دوم اين است كه كراهت نيز ندارد. آنگاه مي گويد: ديدگاه درست همين است.(3)
به نظر ما (صنفيها) رخصت در زيارت قبور هم در حق مردان و هم زنان ثابت است؛ زيرا روايت شده كه عايشه همواره به زيارت قبر پيامبر ميرفت و هنگامي كه به حج ميرفت، به زيارت قبر برادرش عبدالرحمان ميرفت و در رثايش شعر گفت.(1)
زيارت قبور براي مردان به اتفاق علما جايز است و اما براي زنان نيز اگر پير باشند، جايز است، اما براي زنان جوان اگر خوف به گناه افتادن براي آنان باشد، جايز نيست.(2)
بنابراين، زيارت قبور براي زنان از ديدگاه همه مذاهب اسلامي جايز است و روايات متعددي كه راويان اهل سنت نقل كردهاند، اين نظر را تأييد ميكنند، مانند:
إنّ فاطِمَة كانَت تَزورُ قبر عمَّها حمزه كُلّ جُمُعةٍ فَتُصَلّي و تَبكي عِندَهُ.(3)
فاطمه زهرا عليها السلام هر جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه ميرفت و آنجا نماز ميخواند و گريه ميكرد.
همچنين ابن أبي مليكه ميگويد:
رَأَيتُ عائِشَةَ تَزُور قَبرَ أخيها عَبدالرَّحمان بن ابي بكر وَ ماتَ بالحبشي وَ قُبر بمكه.(4)
عايشه را ديدم كه به زيارت قبر برادرش، عبدالرحمان ميرفت. او در منطقهاي به نام حبشي [كه در نزديكي مكه است] مُرد و به مكه [انتقال يافت و] مدفون شد.
حاكم نيشابوري نيز ميگويد:
هنگامي كه عايشه حج به جاي آورد، نزد قبر برادرش رفت و گريست و در رثاي او شعر خواند.(1)
ابن ابي مليكه ميگويد:
روزي عايشه از قبرستان باز ميگشت. از وي پرسيدند: از كجا ميآيي؟ گفت: از نزد قبر برادرم عبدالرحمان. پرسيدند: مگر پيامبر از زيارت قبور منع ننموده بود؟ گفت: «نهي كرده بود، اما بعد دستور به زيارت داد».(2)
اين روايت، حديث «لعن الله زائرات القبور» را نسخ ميكند يا با آن معارض است. همچنين روايت «لَعَنَ اللهُ زائرات القُبُور» كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل شده، راوي آن ابوصالح مشهور به باذان است كه از ديدگاه صاحبنظران علم رجال، فردي ضعيف است و به حديث او احتجاج نميشود.(3)بنابراين، به اين روايت نميتوان عمل كرد. در مقابل، روايات پيشين، در برابر اين روايت و ناسخ اين روايت هستند.
از جمله چيزهايي كه نزد وهابيت جايز نيست، نماز و دعا در كنار هر قبري، حتي در كنار مشاهد انبيا و اولياست. محمد بن عبدالوهاب ميگويد:
نماز خواندن در مساجدي كه بر قبور انبيا و صالحان بنا شده است، جايز نيست و بناي مسجد بر قبور حرام است.(4)
شيخ صالح فوزان، عضو هيئت افتاي سعودي مينويسد:
رفت و آمد زياد كنار قبر رسول اكرم صلي الله عليه و آله و نشستن در آنجا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به شمار ميآيد. همچنين دعا كردن به اين نيت كه شايد در آنجا به اجابت برسد، از بدعتها به حساب ميآيد.(1)
پاسخ
خواندن نماز و دعا كنار قبور انبيا و اوليا، نه تنها حرام و بدعت نيست، بلكه از اموري است كه نزد مذاهب اسلامي امري پسنديده است، حتي بسياري از علماي اهل سنت به جواز نماز خواندن در كنار مقبرههاي انسانهاي معمولي فتوا دادهاند. درباره نظر مالك بن انس، پيشواي مذهب مالكي گفتهاند:
مالك، اشكالي در نماز خواندن كنار قبرستان نميديد. اگرچه در اطراف نمازگزار در سمت جلو و پشت سر يا راست و چپ وي قبرهايي باشد. (2)
همچنين از مالك نقل شده است:
نماز خواندن در قبرستان اشكال ندارد. به من رسيده است كه بعضي اصحاب پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در قبرستان نماز ميخواندند. (3)
ابن قدامه مقدسي از فقهاي حنبليمذهب ميگويد:
از علي عليه السلام و ابن عباس و ابن عمر و عطا و نخعي و جابر بن سمره و حسن و مالك و اسحاق و ابوثور نقل شده كه نماز در مقبره مكروه است، اما نظر احمد و ابوحنيفه و شافعي بر اين است كه نماز در اين مكان مادامي كه نجس نباشد، صحيح است. زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «جُعِلتْ لِي الارضُ مَسجدا و طَهورا، زمين برايم مكان سجده و پاك قرار داده شده است».
در كلامي ديگر نيز فرمود: «فَحَيثُما ادرَكتْك الصَّلاةُ فَصلِّ فانه مَسجدٌ؛ هر مكاني كه وقت نماز شد، همان جا نماز بگزار، همان جا مسجد است». دليل ديگر آن است كه
مقبره، مكان پاكي است. ازاينرو، نماز در آن همانند نماز در صحرا صحيح است.(1)
عبدالغني نابلسي هم ميگويد:
اگر مكان قبرها، مسجد شود يا در راه واقع شود و يا قبر يكي از اولياي الهي باشد يا عالمي از محققان براي تعظيم روح شريفش براي اعلام و آگاهي دادن به اينكه او يكي از اولياءالله است، نماز و دعا بخواند تا مردم به او تبرك جويند و در كنار آرامگاه او دعا كنند و مستجاب شود، چنين كاري جايز است و منعي ندارد.(2)
بنابراين، نماز گزاردن در كنار قبور اوليا و صالحان يا قبر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نه تنها اشكال ندارد، بلكه يكي از مكانهاي اجابت دعاست. همچنانكه شمسالدين ذهبي از انديشمندان اهل سنت ميگويد:
دعا در كنار قبور انبيا و اوليا و ساير بقاع مستجاب ميگردد، اما سبب اصلي اجابت شدن دعا حضور قلب دعاكننده و خشوع وتضرع اوست و بدون ترديد دعا در بارگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و در مسجد و به هنگام سحرگاهان و امثال آن اجابت ميشود و اين اجابت براي كسي است كه زياد دعا نمايد؛ چراكه دعاي هر مضطري مورد اجابت است.(3)
دليل بر جواز چنين كاري روايات متعددي است كه در منابع اهل سنت آمده و در پاسخ به شبهات گذشته تعدادي از آنها آورده شد. ازاينرو، در اينجا به بيان يك روايت بسنده ميكنيم.
در روايت آمده است كه فاطمه زهرا عليها السلام هر هفته ـ روز جمعه ـ كنار قبر حضرت حمزه حضور مييافت و در آنجا نماز ميگزارد و گريه ميكرد.(4)
حاكم نيشابوري براي تأييد اين حديث گفته است كه راويان اين حديث همگي مورد اطمينان (ثقه) هستند.(1)
ناگفته نماند كه مسلمانان نيز به اين سيره عمل ميكردند. براي نمونه، ابن خلكان ميگويد:
سيده نفيسه، دختر حسن بن زيد بن حسن بن علي عليه السلام در محلهاي به نام «درب السباع» به خاك سپرده شده و قبر او ـ در مصر ـ معروف به استجابت دعاست و بسيار هم مجرّب است.(2)
شافعي هميشه به زيارت قبر ابوحنيفه ميرفت و در آنجا دعا ميكرد و نماز ميخواند. علي بن ميمون ميگويد:
از شافعي شنيدم كه گفت: من به قبر ابوحنيفه تبرك ميجويم و هر روز به زيارت قبرش ميآيم و هرگاه حاجتي داشتم، دو ركعت نماز ميگزارم و كنار قبر ابوحنيفه حاجتم را از خدا ميطلبم.(3)
وهابيان، براي اثبات ادعاي خود به دو حديث استشهاد ميكنند:
اول ـ حديث «لعن الله اليهُودَ اتَّخَذوا قُبُورَ انبيائِهِم مَساجِدَ؛ خداوند، يهود را لعنت كند، چون قبور پيامبران خود را مسجد عبادت قرار دادند».
دوم ـ حديث «اَللّهُمَّ لا تَجعَل قَبري وَثَناً؛ بار خدايا! قبر مرا بت قرار مده».(4)
دراينباره چند پاسخ وجود دارد. نخست آنكه هر دو حديث از نظر سند مشكل دارد. در سند حديث اول افرادي آمدهاند كه يا ضعيفند يا مجهول؛ مانند مطرح بن يزيد كه به تصريح صاحبنظران اهل سنت ضعيف است.(5)
همچنين عبدالله بن عثمان بن خثيم ضعيف است و رواياتش مورد قبول نيست(1)و عبدالرحمان بن بهمان هم ناشناخته است،(2)ولي حديث دوم مرسل است.(3)همچنين حديث هيچ دلالتي بر حرمت نمازگزاري و دعا كردن در كنار قبور ندارد.
سيوطي از ابن عبدالبر نقل ميكند كه برخي گفتهاند معناي حديث، نهي از سجده بر قبور انبياست و برخي گفتهاند مراد، نهي از قبله قرار دادن آنها و نماز بهسوي آنهاست.(4)
هر يك از اين دو معنا باشد، عبادت و دعا خواندن در كنار قبور انبيا و اوليا، هيچ يك از اين دو كار (سجده بر قبور انبيا و قبله قرار دادن قبور انبيا) نيست. بنابراين، روايت به چنين كاري ربطي ندارد.
ابن حجر عسقلاني دراينباره ميگويد:
نياكان آنان (يهود و نصاري) عكسهايي از مردگان خود ترسيم كردند تا به آن انس گيرند و به ياد افراد صالحشان باشند. همچون آنان تلاش كنند و در كنار قبرشان به عبادت خدا بپردازند، ولي بازماندگان آنها به اهداف نياكان خود جاهل بودند. شيطان هم وسوسه كرد و به آنان چنين كرد كه نياكان شما اين عكسها را ميپرستيدند و آن را تعظيم ميكردند. پس پيامبراكرم صلي الله عليه و آله مردم را از اين انحراف بر حذر داشت... . همچنانكه بيضاوي دراينباره ميگويد: چون يهود و نصاري بر قبور پيامبران سجده ميكردند و آن را قبله ـ و جهت ـ نماز قرار ميدادند و همانند بت با آن رفتار ميكردند، پيامبر صلي الله عليه و آله آنها را لعن نمود، اما كسي كه در كنار قبر شخص صالحي سجده به قصد تبرك نمايد، نه به قصد تعظيم و يا نماز بهسوي قبر داخل در اين لعن نيست.(5)
با توجه به كلام ابن حجر، اين روايات به نماز خواندن براي خداوند و رو به كعبه ايستادن در كنار قبور صالحان ربطي ندارد؛ زيرا روايت به كنيسه حبشه اشاره دارد كه هنگام مرگ فردي از صالحان خود، مسجدي بر روي قبرش بنا ميكردند و عكسهايي روي آن ميگذاشتند و بهسوي آن عكسها و قبر سجده ميكردند. پس چگونه ميتوان از اين روايت، به حرمت نماز در كنار قبور براي مسلمانان حكم صادر كرد، درحاليكه زيارت قبر پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و ائمه طاهرين و اولياي الهي و نماز خواندن براي خداوند در آنجا و دعا كردن در كنار مشاهد مشرفه اسباب نزديكي به خداست همانطور كه شمسالدين ذهبي ميگويد:
كسي كه در كنار حجره مقدسه به حالت سر افكنده بايستد و بر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله صلوات بفرستد، خوش به حال او كه زيارت نيكويي نموده... به خدا قسم كه شكستهدلي و صيحه زدن وگريه شديد كردن هنگام ديدن قبر پيامبر به فرد مسلمان دست نميدهد، مگر به جهت محبت شديد به خدا و رسول او كه همين حب معيار و جدا كننده بهشتيان از جهنميان است، پس زيارت قبرش از بهترين اسباب قرب به خداست.(1)
آري زيارت قبر انبيا و اوليا و نماز خواندن و دعا كردن همه به جهت محبت و براي تقرب به خداست و سبب شرك نميشود؛ زيرا مسلمانان هر جا بخواهند نماز بخوانند، قبله آنان خانه خداست، نه قبور افراد. حتي در كنار قبر رسول الله صلي الله عليه و آله نيز رو به قبله نماز ميگزارند.
بر اساس انديشه وهابيان برگزاري مراسم سوگواري پيامبران و صالحان بدعت است. آنان دراينباره ميگويند:
1) سير اعلام النبلاء، ج4، ص484.
مراسم سوگواري براي پيامبران و صالحان و همچنين مراسم بزرگداشت آنان جايز نيست و بدعت در دين و شرك به حساب ميآيد.(1)
پاسخ
گريه و زاري كردن در سوگ عزيزان، از سوي كساني كه از عواطف انساني برخوردارند، امري عادي و فطري است و از آنجا كه دين اسلام، دين فطرت است، جلوي آن را نگرفته است، بلكه ضمن دعوت به صبر، از گفتن برخي سخنان كه نشاندهنده نارضايتي نسبت به قضاي الهي در حالت غم و اندوه است، بر حذر داشته و در برخي از موارد سفارش كرده است كه براي سوگ برخي بزرگان دين گريه و ناله سر دهيد و كتاب و سنت بر جواز چنين كاري دلالت دارد.
خداوند در شرح حال حضرت يعقوب در فراق يوسف ميفرمايد:
قَالَ يا أَسَفَي عَلَي يوسُفَ وَابْيضَّتْ عَينَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ قَالُواْ تَالله تَفْتَأُ تَذْكُرُ يوسُفَ حَتَّي تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَي اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. (يوسف: 84 ـ 86)
و [يعقوب] گفت: اي دريغا بر يوسف عزيزم! و چشمان او [بر اثر گريه زياد] سفيد شدند و او خشم خود را از پسرانش در درون خود فرو ميبرد و بروز نميداد. آنها گفتند: به خدا قسم! تو دست از گريه و زاري براي يوسف بر نميداري تا سخت بيمار شوي و يا جانت را از دست بدهي. يعقوب گفت: من از درد و غم خود تنها نزد خداوند شِكوِه ميبرم و من چيزي از خداوند ميدانم كه شما نميدانيد.
اين آيه به صراحت ميگويد كه يكي از انبياي بزرگ الهي سالها در فراغ فرزند دلبندش گريست، با آنكه ميدانست او زنده است و اين گريه، منافاتي با مقام صبر او نداشت؛ زيرا خداوند پس از بيان اين آيات، حضرت يعقوب
1) فتاوي اللجنه الدائمه للبحوث العلميّه و الإفتاء، ج3، ص54.
را تخطئه نكرد كه چرا بر اين مصيبت صبر نكرده است، بلكه در آيه ديگر از قول او ميآورد كه گفت: فصبر جميل. پس معلوم ميشود كه گريه با صبر تعارض ندارد.
همچنين در حالات حضرت رسول خاتم صلي الله عليه و آله نيز روايات متعددي وارد شده كه دلالت بر گريه كردن آن حضرت در فراق عزيزان دارد؛ زيرا آن حضرت از عواطف پاك انساني بيش از ديگران بر خوردار بود. به همين جهت در روايت آمده است:
هنگامي كه فرزند آن حضرت يعني ابراهيم از دنيا رفت آن حضرت گريست، عبدالرحمان بن عوف گفت: آيا شما هم گريه ميكنيد؟ حضرت فرمود: اين گريه رحمت است. اي پسر عوف، چشم اشك ميريزد و قلب محزون است، اما چيزي كه خلاف رضاي پروردگارم باشد، نميگويم. آنگاه فرمود: اي ابراهيم ما به فراغ تو محزونيم.(1)
همچنين از ابن مسعود نقل شده است كه در سوگ حمزه كسي را نديديم كه همچون رسول خدا صلي الله عليه و آله گريسته باشد.(2)
همچنين ابن كثير و ديگر مورخان نوشتهاند:
رسول خدا صلي الله عليه و آله در بازگشت از احد در محله «بني عبد الأشهل» و «بني ظفر» شنيد كه زنان انصار بر كشتههاي خود گريه و شيون ميكنند، گريست و گفت: ليكن حمزه را زناني نيست كه بر وي گريه كنند. سعد بن معاذ و اسيد بن حضير كه اين سخن را شنيدند، در بازگشتن به محله بني عبدالاشهل، به زنانشان گفتند تا بروند و بر «حمزه»، عموي رسول خدا صلي الله عليه و آله سوگواري كنند، چون رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيد كه بر در مسجد براي حمزه گريه و شيون ميكنند، فرمود: «خدا رحمتتان كند. برگرديد كه در همدردي كوتاهي نكرديد».(3)
علاوه بر همه اينها روايتهاي متعدد ديگري نقل شده كه آن حضرت بر حسين عليه السلام پيش از شهادت آن حضرت گريسته است كه از ذكر آنها اجتناب ميكنيم.(1)
همچنين گفته شده است:
إنّ فاطِمَة كانَت تَزورُ قبر عمَّها حمزه كُلّ جُمُعةٍ فَتُصَلّي و تَبكي عِندَهُ.(2)
فاطمه زهرا عليها السلام هر جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه ميرفت و آنجا نماز ميخواند و گريه ميكرد.
وهابيون برگزاري مراسم ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و ديگر اوليا را بدعت ميدانند.
بن باز، مفتي اعظم سعودي مينويسد:
مراسم ميلاد پيامبر گرامي جايز نيست، چون بدعت در دين محسوب ميشود. رسول گرامي و خلفاي راشدين و صحابه حضرت و ديگر تابعين، چنين مراسمي انجام نميدادهاند.(3)
پاسخ
خداوند منّان در قرآن مجيد به تجليل از پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله پرداخته است و ميفرمايد: «وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ؛ آوازه تو را در جهان بلند كرديم». (انشراح: 4)
معلوم ميشود كه خداوند ميخواهد شكوه و جلال پيامبر در جهان گسترش يابد و خود نيز در آيات قرآن وي را ميستايد. از جانب ديگر هم قرآن كريم، مسلمانان را به دوستي پيامبر گرامي اسلام و اهلبيت آن حضرت دعوت مي كند:
قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي. (شوري : 23)
اي پيامبر، بگو از شما پاداشي جز دوستي خويشاوندانم نميخواهم.
شكي نيست كه مسلمانان به پيروي از كتاب آسماني خويش، با برگزاري يادوارههاي شكوهمند، از مقام والاي آن اسوه كمال و فضيلت تجليل ميكنند و جلوهاي از عشق و علاقه خويش را نسبت به پيامبر و خاندان پاك او به نمايش ميگذارند و اينگونه مراتب پيروي خود را از فرمانهاي الهي اعلام ميدارند، روشن است كه هدف مسلمانان از برگزاري چنين مراسمي، جز بلند آوازه ساختن پيامبر گرامي چيز ديگري نيست. همان چيزي كه كه قرآن كريم آن را پذيرفته است.
به همين جهت، پيروان آيين اسلام از دير باز به برپايي مراسم جشن ميلاد رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و روز مبعث، همت ميگماشتند.
حسين بن محمد ديار بكري مي نويسد:
مسلمانان جهان، هماره در ماه ولادت پيامبر صلي الله عليه و آله جشن ميگيرند و وليمه ميدهند و در شبهاي آن ماه، صدقه ميدهند، شادماني ميكنند و به انواع نيكيها جامه عمل ميپوشانند و مولودي ميخوانند و رحمتها و بركتهاي فراگير بر همگان آشكار ميشود. (1)
آنچه ديار بكري گفته، همان فتواي حافظ سخاوي از علماي اهل سنت است كه اين كار را مشروع ميداند، نه بدعت.(2)
قسطلاني در المواهب اللدنيه ميگويد:
در طول تاريخ، مسلمانان در ماه ميلاد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله جشن برپا ميكنند و به مردم اطعام ميدهند و با انواع صدقات، به مستمندان ياري ميرسانند و با
اظهار سرور و اعتنا به خواندن مولودي آن حضرت، به او اظهار ارادت ميكنند. خداوند رحمت كند كساني را كه به اين كار عظيم دست ميزنند.(1)
از سيوطي شافعي كه يكي از علماي معروف اهل سنت است، پرسيدند: مولوديخواني در ماه ربيع الاول از نظر شرع، امري پسنديده است يا ناپسند؟ آيا كسي كه آن را انجام ميدهد، مشمول ثواب ميشود يا خير؟
سيوطي در پاسخ گفت:
جواب اين است كه اصل مولوديخواني عبارت است از اجتماع مردم و خواندن بخشي از قرآن و خواندن روايات در شأن پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، در پايان نيز طبقهاي غذا را ميآورند و بين مردم پخش ميكنند. اين كار عملي نيكوست كه به باني و شركت كننده آن ثواب داده ميشود؛ زيرا با اين عمل، قدر و منزلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، بزرگ داشته و در ولادت آن حضرت، شادي ميشود.(2)
به راستي آيا شايسته است اين عمل مطلوب را بدعت شماريم و خود را از برپايي چنين مراسمي محروم كنيم و برپايي اين سنت حسنه را به دليل همراه شدن احتمالي اين مراسم با اختلاط زنان و مردان يا اجراي موسيقي و مانند آن زير سؤال ببريم؟ ما بايد از كار گناه جلوگيري كنيم؛ زيرا در هر مكان و زماني، انجام گناه حرام است. نبايد براي امور جانبي و احتمالي، از برپايي يك سنت حسنه جلوگيري كنيم، بلكه در اصل بايد از اعمال خلاف و حرام جلوگيري كرد.
چگونه ميتوان عملي را بدعت شمرد، درحاليكه قرآن و سنت آن عمل را به صورت كلي يا موردي تجويز ميكنند و اين مراسم را تنها براي احترام و تجليل از بندگان شايسته خدا و با اعتقاد به بندگي و نيازمندي آنان به پروردگار جهان انجام ميدهند.
پس، اين رفتار آنان با اصل توحيد و يگانهپرستي كاملاً سازگار است؛ زيرا دليل بر جواز چنين كاري، آيه قرآن است. خداوند از زبان پيامبرخدا حضرت عيسي عليه السلام چنين نقل ميكند:
قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَينَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَاء تَكُونُ لَنَا عِيداً لِّأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيةً مِّنكَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَيرُ الرَّازِقِينَ. (مائده : 114)
عيسي بن مريم عليه السلام عرض كرد: بارالها، پروردگارا، مائدهاي از آسمان فرو فرست تا براي همه ما «عيد» باشد و نشانهاي از جانب تو و ما را روزي ده كه بهترين روزيدهندگان تويي.
در اين آيه، حضرت عيسي عليه السلام از خدا درخواست ميكند تا مائدهاي آسماني بر آنان نازل شود و روز نزول آن را عيد بگيرند.
چگونه است كه روحالله درخواست ميكند روزي را كه مائده آسماني در آن نازل ميشود و مايه لذت جسماني است، عيد بدانند و جشن بگيرند، ولي مسلمانان اگر بخواهند روز نزول وحي يا زادروز پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و ديگر ايام الله را پاس بدارند و عيد بشمارند و جشن بگيرند؛ مايه شرك و بدعت ميشود؟ آيا تولد پيامبر خاتم كه از جانب خدا براي هدايت همه جهانيان برگزيده شده است از نزول يك غذاي جسماني كمتر است؟ آيا تولد امامي كه همه جهان را از عدل و داد پر ميكند، از مائده آسماني كمتر است؟ به يقين چنين نيست، بلكه چنين كاري، يعني غذا دادن و امثال آن به مناسبت ميلاد، در حقيقت پيروي از حضرت در اظهار شكر نعمت وجود آن حضرت است؛ زيرا به گفته سيوطي شافعي، پيامبر پس از بعثت براي خود عقيقه كرد با آنكه عبدالمطلب در روز هفتم تولدش براي او عقيقه كرده بود و براي يك نفر دو بار عقيقه نمينمايند. بنابراين، آن حضرت چنين كرد تا اظهار شكر به درگاه خدا كند كه او را براي عالميان رحمت قرار داد. همچنين جواز چنين
كاري را براي امت تشريع كرد. پس براي ما نيز اظهار شكر به جهت تولدش مستحب است.(1)
از جمله پرسشهايي كه گاه مطرح ميشود، فرستادن صلوات بر رسول گرامي صلي الله عليه و آله و آل اوست. ميپرسند چرا ميگوييد: اللهم صل علي محمّدٍ و آل محمّدٍ؟
پاسخ
يكي از دستورهاي خداوند به مسلمانان براي حفظ احترام رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و ايجاد ارتباط مستمر با آن حضرت، فرستادن صلوات بر آن حضرت است. آنجا كه مي فرمايد:
إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا. (احزاب: 56)
خداوند و فرشتگانش بر پيامبر صلي الله عليه و آله درود ميفرستند، اي كساني كه ايمان آوردهايد بر او درود فرستيد و سلام گوييد و تسليم فرمانش باشيد.
خداوند در اين آيه شرافت خاصي به پيامبرش عطا كرده و به او در ميان همه انبيا كرامتي خاص بخشيده است. همچنانكه قرطبي يكي از مفسران اهل سنت ميگويد:
در اين آيه، خداوند شرافت خاصي به رسولش در زمان حيات و پس از مرگش داده و مقام او را نزدش بيان نموده و بندگانش را امر نمود به خاطر چنين شرافتي فقط به او صلوات بفرستند نه ساير انبيا.(2)
آنچه در اينجا مهم به نظر ميرسد، اين است كه آل پيامبر در اين شرافت با او شريك هستند؛ زيرا آنچه در منابع معتبر حديثي اهل سنت، به صورت متواتر از بيش از هفتاد تن از صحابه درباره چگونگي صلوات فرستادن از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده، الحاق آل محمد در صلوات به اوست.
در روايت ابومسعود انصاري چنين آمده است:
ما نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله بوديم كه مردي وارد شد و گفت: اي رسول خدا ما سلام گفتن را شناختهايم، اما چگونه بايد به هنگام نماز بر تو صلوات بفرستيم؟
ابو مسعود ميگويد:
همه ما سكوت نموديم و دوست داشتيم كه اي كاش او چنين پرسشي نمينمود، اما رسول خدا صلي الله عليه و آله [پس از لحظاتي] فرمود: «اذا انتم صليتم عليّ فقولوا: اللهم صلّ علي محمد النبي الامي و علي آل محمد كما صلّيت علي ابراهيم و علي آل ابراهيم و بارك علي محمد النبي الامي و علي آل محمد كما باركت علي ابراهيم و علي آل ابراهيم انك حميد مجيد».(1)
حاكم پس از نقل روايت در مستدرك ميگويد: «اين روايت با شرط مسلم صحيح است، هر چند در كتاب خود نياورده است».(2)
در روايت ديگري ابن مسعود از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند:
اِذا تَشهَّد اَحدُكم في الصّلاةِ فَلْيقُل: اللّهم صَلّ علي محمد و علي آل محمد وَ بارِكْ علي محمدٍ و عَلَي آل محمد وَ ارْحَمْ مُحمداً وَ آلَ مُحمّدٍ كَما صلّيتَ وَ بارَكْتَ و تَرحَّمتَ عَلَي ابراهيم انك حميد مجيد.(3)
در روايتي ديگر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده كه ايشان از صلوات دُمبريده نهي كردهاند:
لا تُصلَّوا عَلَيّ الصَّلاةَ الْبَتراء فَقالوُا وَ مَا الصَّلاةُ البَتراءُ، قالَ تَقولون: اللَّهم صَلِّ علي محمدٍ وَ تَمْسِكون بَلْ قولوا: اللَّهم صَل علي محمدٍ وَ عَلَي آلِ محمّدٍ.(1)
بر من صلوات دم بريده نفرستيد، پرسيدند: صلوات دم بريده چيست؟ فرمود: اينكه بگوييد اللهم صل علي محمد و ادامه ندهيد بلكه ميبايد بگوييد: اللهم صل علي محمد و علي آل محمد.
اين روايت صراحت دارد كه گفتن صلوات بايد همراه با ذكر و يادكرد اهلبيت عليهم السلام باشد. چنانكه در روايتي ديگر به صراحت آمده است:
مَنْ صَلَّي صَلاةً وَ لَم يُصلِّ فيما عَلَيّ وَ عَلَي اَهلِبيتي لم تُقَبل مِنْه.(2)
كسي كه نماز بهجاي آورد و در آن بر من و اهلبيتم صلوات نفرستد (نمازش) از او قبول نميشود.
به همين جهت، صحابياي همچون جابر بن عبدالله انصاري ميگفت:
اگر نمازي به جاي آورم و در آن بر محمد و آل محمد صلوات نفرستم گمان ندارم (در نزد خدا) قبول شود. (3)
ابو مسعود انصاري نيز ميگفت:
لو صليت صلاة لا اصلي فيما علي آل محمد ما رايت ان صلاتي تتم.(4)
اگر نمازي بهجا آورم كه در آن بر محمد و آل او صلوات نفرستم گمان ندارم كه نمازم كامل باشد.
ابن حجر هيتمي ميگويد:
پرسش آنان (يعني صحابه) از رسول خدا صلي الله عليه و آله بعد از نزول آيه درباره چگونگي صلوات و پاسخ به آنان به اينكه بگويند: اللهم صل علي محمد و
1) ابوسعيد خرگوشي نيشابوري، شرف المصطفي، ج5، ص107؛ صواعق المحرقة، ج2، ص430؛ سخاوي، القول البديع، ص45؛ مسند زيد بن علي، ص33؛ احمد مرتضي، شرح الاذهار، ج1، ص383.
2) علي بن عمر دار قطني، علل دار قطني، ج6، ص197.
3) «لو صليت صلاة لم اصلّ فيها علي محمد و علي آل محمد ما رايت انها تقبل». (ذخائر العقبي، ص52)
4) سنن دار قطني، ج1، ص348، ش1329.
علي آل محمد دليل روشني بر اين است كه مراد آيه امر به صلوات بر اهلبيت و بقيه آل اوست.(1)
قنوجي و شوكاني در تفاسير خود گفتهاند:
همه تعليماتي كه از جانب پيامبر صلي الله عليه و آله دراينباره در زمينه صلوات انجام پذيرفته، به همراه صلوات بر آل اوست. مگر چند روايت نادر. ازاينرو، بر صلوات فرستنده لازم است كه به هنگام صلوات فرستادن بر آن حضرت آل او را نيز ياد كند. همچنانكه عدهاي همچون امام الحرمين و غزالي از شافعي نقل نمودهاند و ابنكثير در تفسيرش از آن دو اين گفته را آورده است و با وجود احاديث صحيح ديگر نيازي به گفته گويندگان نيست، بلكه روايات خود كفايت ميكند.(2)
فخر رازي شافعي نيز ميگويد:
همانا دعاي براي آل منصب بزرگي است به همين جهت در خاتمه تشهد در نماز قرار گرفته است و اين همان جمله اللهم صل علي محمد و علي آل محمد و ارحم محمداً و آل محمد است كه اين تعظيم در حق غير آنان ديده نشده است.(3)
محمد بن ادريس شافعي، پيشواي مذهب شافعي ميگويد:
يَا اَهلَبيتِ رَسول اللهِ حُبُّكم
فَرضٌ مِنَ اللهِ في الْقرآنِ أنزَلَه
كفاكُم مِن عَظيمِ الْقدرِ اَنّكم
مَن لَم يُصلِّ عَليكم لا صلوةَ لَه(4)
اي خاندان پيامبر خدا محبت به شما فريضهاي است كه خداوند آن را در قرآن فرو فرستاده است. در بزرگي و رفعت مقام شما همين بس كه هر كس بر شما درود نفرستد، براي او نمازي نخواهد بود. (نماز او باطل است)
چرا صلوات ابتر؟
بنابر اعتراف عالمان و صاحبنظران اهل سنت، رسول خدا صلي الله عليه و آله در تبيين آيه صلوات، اهلبيت خود را شريك صلوات و ملحق به خود دانسته و از صلوات دُمبريده و ناقص نهي كرده است، ولي با اين حال در گفتار و نوشتار آنان همواره بر خلاف سنت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بر صلوات ابتر و دُمبريده تأكيد شده كه هر جا نامي از رسول خدا صلي الله عليه و آله برده ميشود، به جاي عمل به گفتار پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله كه فرمود: «قولوا اللهم صل علي محمد و علي آل محمد»، ميگويند صلي الله عليه و سلم، و در مقابل نص رسول الله صلي الله عليه و آله اجتهاد غير مجاز ميكنند. بنابراين، آنچه شيعه انجام ميدهد، عمل به فرموده رسول خداست.
يكي ديگر از پرسشهايي كه برخي مطرح ميكنند و در پي القاي شبهه عدم پايبندي شيعيان به سنت پيامبر اسلام هستند، اين است كه ميپرسند: چرا شيعه همچون اهل سنت نماز را در پنج وقت نميخواند؟
پاسخ
شيعه چون ديگر فرقههاي اسلامي معتقد است كه انجام هر نماز در وقت مخصوص خودش افضل است. همانطور كه ميدانيم هر يك از نمازها يك وقت اختصاصي دارند و يك وقت مشترك. براي نمونه، وقت اختصاص نماز ظهر، از آغاز ظهر شرعي (وقت زوال) است تا مقدار زماني كه چهار ركعت نماز خوانده ميشود. در اين مدت محدود، تنها ميتوان نماز ظهر را به جا آورد. وقت اختصاص نماز عصر نيز زماني است كه از آن لحظه تا وقت غروب، تنها به اندازه مدت خواندن نماز عصر فرصت باشد. وقت مشترك بين دو نماز ظهر و عصر، از پايان وقت اختصاص نماز ظهر تا ابتداي وقت اختصاص نماز عصر است. شيعه ميگويد در تمام اين وقت مشترك ميتوانيم
نماز ظهر و عصر را با هم و بدون فاصله بخوانيم. در مقابل، اهل سنت معتقدند از اول ظهر شرعي (وقت زوال) تا آنگاه كه سايه هر چيز به اندازه خود آن چيز شود، به نماز ظهر اختصاص دارد و نبايد نماز عصر در اين مدت خوانده شود. از آن پس تا زمان مغرب، به نماز عصر اختصاص دارد و نميتوان نماز ظهر را در آن وقت به جا آورد. همين بحثها در نماز مغرب و عشا هم وجود دارد.
از جانب ديگر، همه مسلمانان دراينباره اتفاق نظر دارند كه پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله ميان دو نماز جمع ميكرد، ولي در اينكه اين كار براي هر زمان و مكاني جايز است يا آنكه اختصاص به زمان و مكان و حالت و شرايط خاصي دارد، دو نظر وجود دارد.
الف) شيعيان ميگويند مقصود اين است كه در نخستين اوقات نماز ظهر، پس از پايان نماز ظهر، ميتوان نماز عصر را به جا آورد. همچنين در نخستين اوقات نماز مغرب پس از خواندن نماز مغرب، ميتوان نماز عشا را ادا كرد و اين مسئله به زمان، مكان يا شرايط خاصي بستگي ندارد، بلكه در همه جا و همه وقت جايز است.
ب) اهل سنت ميگويند جمع بين دو نماز، در مكانها و زمانها و شرايط خاصي جايز است.
با رجوع به كتاب و سنت نبوي كه از طريق اهلبيت عليهم السلام به ما رسيده، در مييابيم چرا شيعه نماز را به صورت جمع و نه تفريق ادا ميكند، هر چند به استحباب تفريق و جدا كردن نمازها اعتقاد دارند.
الف) قرآن
خداوند در قرآن كريم ميفرمايد:
أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَي غَسَقِ اللَّيلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا. (اسراء: 78)
نماز را وقت زوال آفتاب تا اول تاريكي شب به جاي آر و نماز صبح را نيز به جاي آر كه در حقيقت، مشهود نظر (فرشتگان شب و فرشتگان روز) است.
خداوند متعال، در شبانه روز، پنج نماز بر بندگانش واجب كرده، ولي در اين آيه، سه وقت براي آن نام برده است. شافعي دراينباره ميگويد: «(أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ) و (دلوك الشمس): زوالها، (إِلي غَسَقِ اللَّيلِ): العتمة، (وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ): الصبح».(1)
ازهري دراينباره گفته است:
بهتر آن است كه دلوك را به معناي زوال، يعني وسط روز بگيريم. در اين صورت معني آيه چنين ميشود، نماز را از وقت زوال تا تاريكي شب ادامه بده. بنابراين معنا، نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا داخل حكم ميشود، سپس خداوند فرمود: و قرآن الفجر (كه همان نماز صبح است).(2)
بر اين اساس، جمع بين نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا، مطلقاً جايز است، چه انسان در سفر باشد، چه در وطن. مگر آنكه دليلي اقامه شود كه بدون عذر نميتوان در وطن نمازهاي مذكور را با هم اقامه كرد. از سويي پيامبر صلي الله عليه و آله بيشتر اوقات نمازهاي پنجگانه را در پنج وقت اقامه ميكرد، ولي بهطور مكرر اتفاق افتاده كه هم در وطن، يعني مدينه و هم در سفر يا در حال اضطرار، نماز خود را به صورت جمع بين دو نماز به جاي آورده است.
مذاهب چهارگانه اهل سنت، جمع بين نمازها را فقط به حالات خاص اختصاص دادهاند و متفقند كه در عرفه ميتوان نماز ظهر و عصر را در وقت ظهر با هم و بدون فاصله ادا كرد و در مزدلفه نيز جايز است، نماز مغرب و عشا را در وقت عشا به جا آوريم.
حنفيها جمع بين نمازها را در عرفه و مزدلفه جايز ميدانند و در ديگر موارد جايز نميدانند. حنبليها و مالكيها و شافعيها علاوه بر موارد ياد شده، اين كار را در حال سفر نيز جايز ميدانند. البته برخي از اين گروهها با هم خواندن دو نماز را در موارد اضطراري مانند زماني كه باران ببارد و يا نمازگزار بيمار بوده يا در هراس از دشمن باشد، جايز ميدانند.(1)شيعه اين جواز را در يك سطح گستردهتري ميبيند و آيه ذكر شده و روايات منقول در كتابهاي اهل سنت مؤيد ديدگاه شيعه است.
ب) روايات
احمد بن حنبل، رهبر گروه حنابله در مسند خود و بخاري در صحيح خود از جابر بن زيد نقل كردهاند:
از ابن عباس شنيدم كه ميگفت: با رسول خدا صلي الله عليه و آله هشت ركعت نماز (ظهر و عصر) را با هم و هفت ركعت نماز (مغرب و عشا) را نيز با هم به جاي آوردم. ميگويد به «ابوشعثا» گفتم: فكر ميكنم رسول خدا، نماز ظهر را به تأخير انداخت و نماز عصر را زودتر ادا كرد و نيز نماز مغرب را به تأخير انداخت و نماز عشا را زودتر به جا آورد. (ابوشعثا) گفت: من هم چنين ميانديشم.(2)
از اين روايت، به روشني درمييابيم كه پيامبر گرامي، هر دو نماز ظهر و عصر را با هم و هر دو نماز مغرب و عشا را نيز با هم و بدون فاصله به جاي آورده است، اما اينكه ابوشعثا ميگويد من گمان ميكنم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نماز ظهر را به تأخير انداخته است ظن و گمان وي است و حجتي براي
استدلال ندارد؛ آنچه مهم است رفتار خود پيامبر است كه بين دو نماز جمع نموده است. اما كيفيت آن بايد از روايات ديگر بهدست آيد نه با ظن و گمان.
بخاري در صحيح خود از ابن عباس نقل ميكند:
اِنّ النَّبيَ صلي الله عليه و آله صَلَّي بِالمدينةِ سَبعاً وَثمانياً الظهرَ و العصرَ والمغربَ والعشاء.(1)
پيامبر صلي الله عليه و آله در مدينه نماز هفت ركعتي و نماز هشت ركعتي بهجاي آورد، يعني نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء.
مالك ابن انس، رهبر مذهب مالكي، در كتاب موطّأ و مسلم در صحيح خود و محدثان ديگر از ابن عباس نقل كردهاند:
صَلَّي رَسولُ الله صلي الله عليه و آله الظّهرَ وَالعَصرَ جَميعاً وَ المغرِبَ وَ الْعِشاءَ جَميعاً في غَيرِ خَوفٍ و لا سفرٍ.(2)
رسول خدا صلي الله عليه و آله هر دو نماز ظهر و عصر را با هم خواند و هر دو نماز مغرب و عشا را نيز با هم به جا ميآورد، بدون اينكه از دشمن بهراسد يا در سفر باشد.
در صحيح مسلم، پس از نقل روايت از ابوالزبير، چنين ميگويد:
از ابو سعيد پرسيدم چرا پيامبر چنين نمود. وي گفت: من همين پرسش را از ابن عباس پرسيدم. او گفت: پيامبر صلي الله عليه و آله چنين نمود تا امتش به حرج و سختي نيفتند.(3)
همچنين در منابع معتبر اهل سنت از ابن عباس نقل شده است:
صَلَّي رَسولُ الله صلي الله عليه و آله الظّهرَ وَالْعَصرَ جَميعاً وَ الْمَغرِبَ وَ العِشاءَ جَميعاً في غَيرِ خَوفٍ و لا مطر.(4)
1) صحيح بخاري، ج1، كتاب مواقيت الصلاه، باب تاخير الظهر الي العصر، ص155، ح543.
2) مؤطا مالك، كتاب قصر الصلاه في السفر، باب الجمع بين الصلاتين في السفر والحضر، ص144؛ صحيح مسلم، كتاب صلاه المسافر، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر، ص324، ح1513؛ سنن ابي داوود، كتاب الصلاة، تفريع ابواب صلاه المسافر، باب الجمع بين الصلاتين، ص228، ح1210؛ سنن نسائي، كتاب المواقيت، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر، ص154، ح597.
3) صحيح مسلم، كتاب صلاه المسافر، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر، ص324، ح1514.
4) صحيح مسلم، كتاب صلاه المسافر، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر، ص324، ح1518؛ سنن ابي داوود، كتاب الصلاة، تفريع ابواب صلاه المسافر، باب الجمع بين الصلاتين، ص228، ح1211؛ سنن نسائي، كتاب المواقيت، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر، ص154، ح598.
رسول خدا صلي الله عليه و آله هر دو نماز ظهر و عصر را با هم خواند و هر دو نماز مغرب و عشا را نيز با هم به جا ميآورد بدون اينكه از دشمن بهراسد يا آن كه هوا باراني باشد.
از عبدالله بن عباس نيز روايت شده است:
رسول خدا صلي الله عليه و آله بين ظهر و عصر، مغرب و عشا را جمع كرد، درحاليكه مقيم بود، نه مسافر. شخصي از وي پرسيد : چرا اينگونه عمل كرد؟ او در جواب گفت: تا آنكه بر امتش دشوار نشود.(1)
مسلم در باب الجمع بين الصلاتين في الحضر روايت ميكند: پيامبر گرامي، هنگام مسافرت خود بهسوي غزوه تبوك بين نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا جمع كرد. سعيد بن جبير ميگويد: «از ابن عباس سبب آن را پرسيدم: گفت: پيامبر ميخواست كه امت خود را در رنج و سختي نيندازد».(2)
بسياري از روايات بر اين حقيقت گواهي ميدهد كه اگر جمع ميان نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا، در يك وقت جايز نباشد، موجب رنج و مشقت در كار مسلمانان ميشود. ازاينرو، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به منظور ايجاد نوعي توسعه و تسهيل در امور مسلمانان، با هم خواندن هر دو نماز را در يك وقت، تجويز كرد. از جانب ديگر، روايات فوق به صراحت دلالت دارد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بدون عذر يا شرطي، بين نمازها جمع كرد. ازاينرو، اختصاص دادن اين روايات، به حالت ترس يا مسافرت يا باران، بيدليل است. همچنان كه شيخ احمد شاكر از عالمان اهل سنت، بعد از نقل كلام ابن سيرين به جواز جمع ميگويد:
اين رأي همان رأي صحيحي است كه از متن حديث گرفته شده است، ولي تأويل به مرض يا عذر يا غير آن تكلفي است كه دليلي بر آن نيست و با
حكم به جواز جمع، بسياري از دشواريهايي كه در تفريق بر مردم پيدا ميشود، برطرف ميشود و حكم به جمع، كمكي است به طاعت مردم عادي. البته نبايد اين حكم موجب شود كه با هم خواندن دو نماز عادت مردم شود، همانگونه كه ابن سيرين به آن اشاره كرده است.(1)
در روايات اهلبيت عليهم السلام نيز جواز جمع بين نمازها تأييد شده است. كليني به سند خود، از امام صادق عليه السلام نقل ميكند:
رسول خدا صلي الله عليه و آله ، نماز ظهر و عصر را بدون عذر از هنگام زوال خورشيد با مردم به جماعت به جاي آورد و نيز نماز مغرب و عشا را قبل از سقوط شفق، بدون هيچ مشكلي با جماعت به جاي آورد. اين جمع را براي گشايش كار بر امت خود انجام داد.(2)
شيخ طوسي هم در تهذيب و استبصار، به سند خود از اسحاق بن عمار نقل ميكند:
از امام صادق عليه السلام پرسيدم: آيا ميتوانم بين مغرب و عشا در حضر قبل از آنكه شفق غايب شود، بدون هيچ عذري جمع كنم؟ حضرت فرمود: اشكالي ندارد.(3)
وهابيان سجده بر خاك يا تربت شهيدان را به معناي پرستش آنها و نوعي شرك ميشمارند و ميگويند چرا روي مُهر نماز ميخوانيد؟ اين كار شرك و بتپرستي است. به همين جهت در مكه و مدينه، حجاج شيعه را از سجده كردن بر مهر منع ميكنند.
صالح فوزان، عضو هيئت افتاي سعودي مينويسد:
سجده بر تربت اوليا اگر به قصد تبرك به تربت و تقرب به اوليا باشد، شرك اكبر محسوب ميشود و اگر مقصود، تقرب به خداوند متعال باشد، با اعتقاد به اينكه اين تربت همانند زمين مسجدالحرام و مسجدالنبي و مسجدالاقصي فضيلت دارد، بدعت در دين به شمار ميرود.(1)
پاسخ
وهابيان در اين مسئله نيز مانند بسياري از مسائل ديگر دچار خطا شدهاند و با معيارهاي نادرست، درباره ديگران داوري ميكنند. آنان در اين مسئله بين سجده براي خدا و سجده روي خاك پاك و تربت شهيدان خلط و حكم يكي را بر ديگري بار كردهاند؛ زيرا آنچه دين به آن فرا ميخواند، عبوديت در برابر خدا و سر تعظيم فرود آوردن و سجده كردن فقط در برابر اوست. خداوند در قرآن مجيد ميفرمايد:
وَلِلّهِ يسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ. (رعد: 15)
هر كس در آسمانها و زمين است، براي خدا سجده ميكند.
بنابراين، سجده بايد براي خدا باشد، اما مسلمانان بهويژه در نماز بر روي چه چيزي بايد سجده كنند؟ آيا بر هر چيزي ميتوان سجده كرد، هر چند خوردني يا پوشيدني باشد يا آنكه فقط بر اشياي خاصي جايز است؟
در اينجا دو نظر است، شيعه بر اساس فرموده اهلبيت پيامبر اسلام سجده را فقط بر زمين پاك يا آنچه از زمين روييده باشد، به شرط آنكه خوراك و پوشاك انسان نباشد، جايز ميداند و تربت شهيدان را از مصاديق خاك پاك ميدانند. نظر دوم گفته رهبران مذاهب اهل سنت است كه محل سجده را عام ميدانند و خاص سجده بر زمين نميدانند.
شيعه بر ادعاي خود به روايت مورد قبول اهل سنت كه از پيامبر نقل شده، تمسك ميكند كه فرمود:
1) المنتقي من فتاوي الشيخ صالح بن فوزان، ج2، ص86.
جُعِلَت لِي الاَرضُ مَسجِداً و طَهُوراً.(1)
زمين براي من محل سجده و وسيله طهارت (تيمم و...) قرار داده شد.
بر اين اساس، به فرموده رسول خدا صلي الله عليه و آله در نماز بايد پيشاني روي زمين گذارده شود از سويي ديگر و مورد اتفاق همه مسلمانان است كه ترجيح با خاك است و آن خاك بايد پاك باشد؛ زيرا خداوند ميفرمايد:
فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَيمَّمُواْ صَعِيدًا طَيبًا. (نساء: 43)
اگر آب براي وضو پيدا نكرديد روي خاك پاك تيمم كنيد.
با توجه به آيه تيمم و روايت ذكر شده، دو مطلب به دست ميآيد:
اول، آنكه بر محل سجده و تيمم بايد اسم زمين صدق كند، دوم، آن زمين بايد خاك پاك باشد؛ زيرا كه شرط تيمم و نماز در استفاده از خاك يكي است و درباره تيمم خداوند به صراحت فرمود بر زمين پاك تيمم كنيد.
اينكه چرا خداوند از ميان همه اشيا، فقط سجده بر روي خاك را خواسته، روايت حضرت امام صادق عليه السلام به خوبي آن را توضيح ميدهد. به بيان آن حضرت، سجده كردن بر خاك تنها براي آن است كه چنين كاري، با فروتني در برابر خداوند يگانه سازگارتر است.
هشام بن حكم مي گويد:
از امام صادق عليه السلام درباره آنچه سجده بر آنها جايز است، و بر چيزهايي كه جايز نيست پرسيدم. فرمود: سجده تنها بر زمين و آنچه ميروياند ـ جز خوردنيها و پوشيدنيها ـ جايز است. گفتم: فدايت گردم، سبب آن چيست؟ فرمود: سجده خضوع و اطاعت براي خداوند است و شايسته نيست برخوردنيها و پوشيدنيها صورت پذيرد، زيرا دنياپرستان، بردگان خوراك و پوشاكند، درحاليكه انسان هنگام سجده، در حال پرستش خدا به سر ميبرد، پس سزاوار نيست پيشاني خود را بر آنچه معبود دنياپرستان فريب خورده است، قرار دهد.(2)
رسول خدا صلي الله عليه و آله و اهلبيت او عليهم السلام و صحابه همواره روي خاك يا آنچه از خاك ميروييد، سجده ميكردند و براي هر مسلماني بهترين اسوه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اهلبيت اوست.
رواياتي كه چگونگي سجده آنان را بيان ميكند، متعدد است كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
وائل بن حجر ميگويد:
رَأيتُ النّبيَّ صَلِّي الله عليه و(آله و) سلم وَضَع أنفَه عَلَي الارضِ مَعَ جِبهَتهِ اذا سَجدَ.(1)
پيامبر اسلام را ديدم آنگاه كه سجده ميكرد، پيشاني و بيني خود را بر زمين مينهاد.
براء بن عاذب ميگويد:
ما پشت سر پيامبر نماز ميخوانديم هنگامي كه سر از ركوع بر ميداشت از ما كسي كمرش خم نبود تا هنگامي كه پيامبر پيشانياش را (براي سجده) بر زمين مينهاد(2)(يعني هماهنگ با او ركوع و... ميكرديم).
در اين روايت به صراحت ميگويد پيامبر پيشاني را بر روي زمين مينهاد.
ابوسعيد خدري ميگويد:
اِنَّ رَسولَ الله صلي الله عليه و آله رُئِيَ عَلَي جِبهَتهِ و ارنبته اَثرُ طينٍ مِنْ صَلاةٍ صَلاّها بِالنّاس.(3)
به هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با مردم نماز خواند اثر خاك بر پيشاني و بيني او ديده شد.
1) مسند احمد بن حنبل، ج4، ص317؛ طبراني، المعجم الكبير، ج22، ص30؛ احكام القرآن (جصاص حنفي)، باب السجود علي الوجه، ص209، ح3.
2) مسند احمد بن حنبل، ج6، ص301؛ سنن ترمذي، كتاب الصلاه باب ما جاء في كراهيه النفح، ص131، ح381؛ المستدرك، ج1، ص271؛ سنن كبري، ج2، ص252.
3) صحيح بخاري، كتاب الصلاة، باب متابعه الامام، ج 949، ص 228.
دستهاي ديگر از روايات دلالت دارند كه پيامبر گرامي، مسلمانان را به پيشاني نهادن بر خاك هنگام سجده فرمان ميداد. چنانكه ابو صالح ميگويد: نزد ام سلمه (همسر پيامبر) رفته بودم كه برادرزادهاش نيز آمد و در خانهاش نماز خواند، اما هنگامي كه به سجده رفت به خاكها فوت كرد. ام سلمه به وي گفت: اي برادرزاده خاك را فوت نكن؛ زيرا پيامبر به غلامش يسار (افلح) فرمود: «تَرّب وجهك لله؛ رخسار خود را براي خدا، بر خاك بگذار».(1)
واژه «ترب» از ماده «تراب» به معناي خاك است. از فرمان رسول الله صلي الله عليه و آله بر ميآيد كه سجده بر خاك واجب است.
سيره رسول الله صلي الله عليه و آله نشان ميدهد كه آن حضرت علاوه بر زمين روي چيزي كه از زمين روييده نيز سجده ميكرد، در صورتي كه از خوردنيها و پوشيدنيها نباشد.
در منابع اهل سنت و در روايات متعدد آمده است:
كان رسول الله صلي الله عليه و آله يُصلِّي عَلَي الخَمرةِ:
پيامبر، همواره بر خمره (كه از ليف درخت خرما ساخته ميشد) سجده ميكرد.
اين روايت از گروهي از صحابه، همچون ابن عباس،(2)عبدالله بن عمر(3)و عايشه(4)و ام سلمه(5)و ميمونه(6)و ام سليم(7)نقل شده و سند اكثر اين روايات نيز صحيح است.(8)
1) سنن ابي داوود، كتاب الصلاة، باب السجود علي الانف والجبهه، ص 173، ح 894.
2) مسند احمد بن حنبل، ج1، ص269.
3) مسند احمد بن حنبل، ج2، ص92.
4) مسند احمد بن حنبل، ج6، صص149و179و209.
5) مسند احمد بن حنبل، ج6، ص302.
6) مسند احمد بن حنبل، ج6، ص330؛ صحيح بخاري، كتاب الصلاه، باب21، الصلاه علي الخمره، ج1، ص116، ح381.
7) كتاب الصلاه، باب21، الصلاه علي الخمره، ج1، ص377.
8) مجمع الزوائد، ج2، صص57 و 58.
همچنين در روايات متعدد ديگر آمده كه آن حضرت بر روي حصير نماز ميخواند. ابوسعيد از صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميگويد:
دَخلتُ عَلَي رَسولِ الله صلي الله عليه و آله وَ هُو يُصلِّي عَلَي حَصيره وَ يَسجُد عليه.(1)
به محضر پيامبر رسيدم، درحاكيكه ايشان روي حصيرخويش نماز ميگزارد و بر آن سجده ميكرد.
انس نيز روايت كرده است: «اِنَّ النبيَّ صلي الله عليه و آله صَلِّي عَلَي حصير».(2)
ابن حجر عسقلاني در شرح خود بر صحيح بخاري ميگويد:
به سجاده كوچكي كه از ليف خرما بافته شده باشد، خمره ميگويند... اگر بزرگ باشد، آن را حصير مينامند.(3)
به همين جهت امام صادق عليه السلام فرمود:
السُّجودُ عَلَي الارض ِفَريضةٌ وَ عَلَي الخَمرةِ سُنْه.(4)
سجده بر زمين، حكم الهي و سجده بر خمره، سنت پيامبر است.
ايشان در جاي ديگر ميفرمايد:
السُّجودُ لايَجوز اِلّا عَلَي الارضِ اَو عَلَي ما انبتتْ الارَضُ اِلاّ ما اُكِل او لُبسِ.(5)
سجده كردن جز بر زمين و آنچه ميروياند، غير از خوردنيها و پوشيدنيها جايز نيست.
علاوه بر گفتار و رفتار پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و اهلبيت او در مسئله سجده بر روي زمين، رفتار صحابه و تابعان نيز گوياي سنت سجده بر زمين است.
جابر بن عبدالله انصاري ميگويد:
با رسول خدا صلي الله عليه و آله نماز ظهر ميگزاردم، مشتي سنگريزه برگرفتم و در دست خود نگه ميداشتم تا خنك شود و هنگام سجده بر آنها پيشاني ميگذاردم و اين به خاطر شدت گرما بود.(1)
نافع ميگويد:
عبدالله بن عمر هنگام سجده، دستار خود را بر ميداشت تا پيشاني خود را بر زمين بگذارد.(2)
محدثان اهل سنت رواياتي را آوردهاند كه نشان ميدهد رسول الله صلي الله عليه و آله كساني را كه هنگام سجده، گوشه دستار خود را بين پيشاني خود و زمين قرار مي دادند، از اين كار بازداشت.
صالح سبايي ميگويد:
اِنَّ رَسولَ الله صلي الله عليه و آله رَأي رَجلاّ يَسجُد بجنبه وَ قَد اعتَّمَّ عَلَي جِبهَته فَحَسَر رَسولُ الله صلي الله عليه و آله عَن جِبهَته.(3)
٭. از تابعين و از اصحاب، ابن مسعود بود كه صاحب الطبقات الكبري، وي را جزو طبقه اول اهل كوفه پس از پيامبر اكرم9 و از كساني به شمار ميآيد كه از ابوبكر، عمر، عثمان و علي(ع) و عبدالله مسعود روايت كردهاند.
پيامبر صلي الله عليه و آله ، شخصي را در حال سجده كنار خود مشاهده فرمود، درحاليكه بر پيشاني خود دستار بسته بود. پيامبر عمامه را از پيشاني وي كنار زد.
عياض بن عبدالله قرشي هم ميگويد:
رَاي رَسولُ الله صلي الله عليه و آله رَجلاً يَسجُد عَلَي كُور عِمامَته فَأوما بِيَدِه: اِرفَعْ عِمامَتك و أومَاَ إليَ جِبهَته.(4)
1) «كُنتُ اُصلّي الظُّهر مع رسول الله9 فآخذ قبضه من الحصي ليبرد في كفي أضعها لجبهتي أسجد عليها لشده الحّر» (المستدرك، ج1، ص195)
2) «ان ابن عمر كان اذا سجد و عليه العمامه يرفعها حتي يضع جبهته بالارض». (سنن كبري، باب الكشف عن السجده في السجود، ج2، ص104)
3) سنن كبري، باب الكشف عن السجده في السجود، ج2، ص105.
4) سنن كبري، باب الكشف عن السجده في السجود، ج2، ص105.
رسول خدا صلي الله عليه و آله مردي را در حال سجده ديد كه بر گوشه عمامه خود سجده ميكرد. پس به وي اشاره كرد كه دستار خود را بردارد و به پيشاني او اشاره فرمود.
ابن سعد نيز در كتاب خود مينويسد:
كانَ مَسروقٌ اِذا خَرجَ يَخرُج بِلَبنِه يَسجُد عَلَيها فِي السَّفينه.(1)
مسروق ابن اجدع هنگام مسافرت، خشتي را با خود بر ميداشت تا در كشتي بر آن سجده كند.
بنابراين، همراه داشتن قطعهاي از تربت كه خاك است، بر خلاف نظر بعضيها، شرك و بدعت نيست.
از مجموع مطالب پيش گفته بر ميآيد كه سنت رسول الله صلي الله عليه و آله ، ائمه هدي عليهم السلام و اصحاب و تابعين بر لزوم سجده كردن بر زمين و آنچه از آن ميرويد، به جز خوردنيها و پوشيدنيهاست و اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و اصحاب روي خاك نماز ميخواندند، مورد قبول همه مذاهب است و مهر هم تكه خاكي پاك است كه روي آن سجده ميشود. اگر خاك وجود نداشت ميتوان بر چيزهاي غير خوراكي سجده كرد، اما آيا پيامبر اسلام روي فرشي كه امروزه وهابيها روي آن نماز ميخوانند هم نماز ميخوانده است؟ به يقين چنين نبوده و در هيچ كتابي نيامده است.
ما با سجده بر زمين، به خداوند سجده ميكنيم و اساساً همه مسلمانان بر چيزي سجده ميكنند، ولي سجده آنان براي خداست نه براي آن چيز. مگر نه اينكه تمام نمازگزاران بر سنگهاي مسجدالحرام سجده ميكنند؟ هدف از سجده آنان خداست، نه سجده براي سنگ.
بنابراين، همچنانكه سجده كردن بر خاك و گياه به معناي پرستش نيست، بلكه سجود و پرستش براي خدا و خضوع در برابر او تا حد خاك است، سجده بر تربت كه خاك پاكي است نيز چنين است.
1) الطبقات الكبري، ج6، ص79.
باتوجه به آنچه بيان شد، پي ميبريم كه چرا شيعيان بر خاك و سنگ يا برخي گياهان سجده ميكنند و بر همه اشيا سجده نميكنند؛ زيرا چنين كاري، پيروي از سنت نبوي است كه بر خاك سجده ميكرد.
از مواردي كه درباره شيعه شبههپراكني ميشود، آن است كه ميپرسند چرا شما همچون ديگر مسلمانان با دست بسته نماز نميخوانيد؟
پاسخ
بايد دانست همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه تَكتُّف(1)در نماز، واجب نيست و پيروان سه مذهب، از چهار مذهب اهل سنت، دست بسته نماز خواندن را مستحب ميدانند. مالكيها همچون شيعه مجاز ميدانند كه نمازگزار با دست باز نماز بخواند. ازاينرو، تكتف(2)از جمله مسائل اختلافي بين خود مذاهب چهارگانه اهل سنت از طرفي و مذهب اهلبيت عليهم السلام از جانب ديگر است.
ازاينرو، از نظر مذاهب چهارگانه اين كار مجاز است، ولي از نظر شيعه اين كار نه تنها مجاز نيست، بلكه مبطل نماز است.
دليل اول بر رد تكتّف اين است كه رسول گرامي اسلام اين كار را در نماز انجام نميداد. ابن رشد قرطبي از علماي اهل سنت ميگويد:
درباره دست روي دست گذاشتن در نماز ميان علما اختلاف شده است، مالك آن را در نمازهاي واجب، مكروه ولي در نمازهاي مستحب اجازه داده اما بعضي ديگر جزو آداب و سنن نماز دانستهاند و اين نظر جمهور اهل سنت است. سبب اين اختلاف نظر اين است كه رواياتي صحيح به ما رسيده است كه نماز خواندن پيامبر صلي الله عليه و آله را توصيف ميكند و در آن نقل نشده است كه پيامبر صلي الله عليه و آله دست راست را روي دست چپ ميگذاشت و از طرف ديگر به مردم امر ميشود كه در نماز دست روي دست بگذارند.(2)
دليل دوم، ضعف ادله اهل سنت است. مهمترين دليل آنان چند روايت است كه همه آنها از نظر سندي ضعيف هستند. ازاينرو، قابل اعتماد نيستند. براي نمونه، در روايت بخاري آمده است:
ابوحازم از سهل بن سعد نقل ميكند كه مردم مأمور ميشدند مردان در نماز، دست راست خود را بر ذراع چپ قرار دهند. ابوحازم ميگويد: اين مطلب را صحيح نميدانيم، مگر اينكه امر كننده آن پيامبر باشد.(3)
1) سيد مرتضي علم الهدي، الانتصار، ص142.
2) بداية المجتهد، ج1، ص140: «اختلف العلماء في وضع اليدين احدهما علي الاخري في الصلاه فَكَرِهَ ذلك مالك في الفرض و اجازه في النفل و راي قوم ان هذا من سنن الصلاه و هم الجمهور و السبب في اختلافهم انه قدجاءت آثار ثابته نقلت فيها صفة صلاته عليه الصلاه و السلام و لم ينقل فيها انه كان يضع يده اليمني علي اليسري و ثبت ايضا انّ الناس كانوا يومرون بذلك».
3) صحيح بخاري، كتاب الاذان، باب 87، باب وضع اليمني علي اليسري، ج1، ص203، ح740.
نكته مهم در اين روايت اين پرسش است كه چه كسي مردم را امر به اين عمل ميكرد؟ آيا پيامبر اسلام بود يا كسي ديگر؟ معلوم نيست. فقط ابوحازم چنين احتمالي را داده كه گوينده رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده است. ازاينرو، قابل استناد براي ثبوت چنين حكمي نيست. به همين جهت، دو تن از علماي اهل سنت، يعني «عيني» شارح بخاري ميگويد: «اين روايت مرسل است.»(1)سيوطي نيز همين نظر را دارد.(2)
همچنين در روايت مسلم آمده است:
وائل ميگويد: پيامبر اسلام را ديدم كه هنگام خواندن نماز، دستهايش را بالا برد و تكبير گفت. آنگاه پيراهنش را به خود پيچيده و دست راست را روي دست چپ گذاشت و هنگامي كه خواست به ركوع رود، دو دستش را از ميان پيراهن بيرون آورد و تكبير گفت و ركوع كرد.(3)
اين حديث را علقمة بن وائل از پدرش روايت ميكند كه اهل سنت آن را مرسل ميدانند.(4)
به اين روايت نميتوان استدلال كرد؛ زيرا وجه اين كار پيامبر معلوم نيست كه چرا چنين كرد؟ آيا به جهت سرما پيراهن را به خود پيچيد و دستها را روي هم گذارد يا به عنوان امري مستحب چنين كرد. با وجود چنين احتمالهايي نميتوان به آن استدلال كرد.
در منابع اهل سنت از امام علي عليه السلام نقل شده است:
مِنَ السُّنةِ في الصّلاةَ وَضعُ الكَفِّ عَلَي الاَكُفِّ تَحتَ السَّره.
در حال نماز، قرار دادن كف دست در كف دست ديگر زير ناف از سنت است.
نووي شافعي پس از نقل روايت ميگويد:
دارقطني و بيهقي و ديگران اين روايت را نقل كردهاند و بر ضعيف بودن آن اتفاق كردهاند؛ زيرا راوي آن عبدالرحمان بن اسحاق واسطي است كه به اتفاق امامان جرح و تعديل، ضعيف است.(1)
روايت ديگري از عايشه نقل شده است:
ثَلاثَةٌ مِنَ النُّبوةِ... وَضعُ الْيَدِ الْيمُني عَلَي اليُسري في الصَّلاه.(2)
سه چيز از نبوت است... قرار دادن دست راست بر دست چپ.
اين روايت نيز ضعيف است؛ زيرا نووي ميگويد:
راوي اين حديث محمد بن ابان انصاري است و مجهول ميباشد؛ زيرا بخاري دربارهاش گفته در بين راويان از عايشه چنين كسي شناخته نشده است.(3)
دليل سوم بر رد تكتف، اختلاف مذاهب چهارگانه اهل سنت در چگونگي قرار دادن دستها و محل آن است. برخي ميگويند بايد دستها را بالاي ناف قرار داد و برخي ميگويند زير ناف؛ برخي ميگويند براي مردان زير ناف و براي زنان روي سينه مستحب است و... در چگونگي قرار دادن دو دست نيز چنين اختلافي وجود دارد.(4)اين اختلافات به اين جهت است كه روايت معتبري كه بيانگر انجام چنين كاري توسط پيامبر باشد، وجود ندارد.
دليل چهارم براي رد تكتف اين است كه اهلبيت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از آن نهي ميكردند. براي مثال، محمد بن مسلم از امام صادق عليه السلام يا امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه به آن حضرت عرض كردم: شخصي دست راستش را در حال
نماز روي دست چپ خود ميگذارد؟ حضرت فرمود: اين همان تكفير است كه نبايد انجام شود.(1)
زراره هم از امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: «بر تو باد به اقبال در نماز. از قرار دادن دست راست روي دست چپ پرهيز كن؛ زيرا اين عمل از كارهاي مجوس است».(2)
بنا بر بعضي نقلها، دست روي دست گذاشتن كار اسيران عجم بود كه خليفه دوم، اين كار را پسنديد و دستور داد مسلمانان در نماز چنين كنند.(3)
با وجود روايات صحيحي كه از اهلبيت عليهم السلام به ما رسيده است، تكتف بر سر دو راهي سنت و بدعت قرار دارد. بيشك، ترك تكتف به جهت احتمال بدعت آن، بهتر است؛ زيرا بر اساس قاعده مشهور نزد عقلا و اصوليين، «دفع مفسده اولي از جلب منفعت» است.
رد ادله استحساني براي اثبات تكتف
برخي علماي اهل سنت پس از آنكه نتواستند دليل شرعي معتبر و قانعكنندهاي براي استحباب تكتف بيابند، به برخي وجوه ذوقي و استحساني تمسك كردهاند. نووي در كتاب المجموع مينويسد:
اصحاب ميگويند: قرار دادن دست روي دست، بهتر از بيهوده كاري در نماز بوده و به تواضع و تضرع نزديكتر است.(4)
در پاسخ اين استدلال بايد گفت اگر قرار باشد كه شريعت از طريق ذوقيات و استحسانات ثابت شود، دين ضايع ميشود. وظيفه انسان در مقابل شريعت، تعبد محض است. از طرفي به غير از خليفه دوم، كدام صحابي قائل به چنين چيزي بوده است؟
از جمله مواردي كه در نماز اهل سنت بهويژه در مسجدالحرام ديده ميشود، گفتن آمين توسط نمازگزاران بعد از تمام شدن سوره حمد است. حتي گاهي به نمازگزاران شيعه به همين جهت اعتراض ميكنند كه چرا آمين نميگوييد؟
پاسخ
يكي از اموري كه نزد فقهاي همه مذاهب از مسلّمات است، اين است كه عبادات توقيفي است؛(1)يعني بايد مقدار و كيفيت آن به اذن شارع باشد و خروج از آن اندازه، بدعت و تشريع مُحرَّم به شمار ميآيد.
در حاشيه مغني ابن قدامه آمده است: «عبادات توقيفي است و هيچ جزء يا شرطي از آن با قياس يا علتتراشي ثابت نميشود بهويژه نماز».(2)رسول الله صلي الله عليه و آله نيز فرمود: «اين نماز صلاحيت ندارد كه چيزي از كلام انسانها به آن افزوده شود».(3)
بنابراين، اهل سنت كه جزو اضافي (يعني تأمين و آمين گفتن پس از حمد) را مستحب ميشمرند، بايد دليلي براي آن اقامه كنند. اهلبيت عليهم السلام كه نزديكترين افراد به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله هستند، به چنين سنتي فرمان نداده، بلكه آن را نفي كردهاند. جميل بن دراج از امام صادق عليه السلام نقل ميكند:
هرگاه پشت سر امام جماعت مشغول نماز بودي، هنگامي كه امام از خواندن حمد فارغ شد، بگو: الحمدلله رب العالمين و آمين مگو.(4)
در روايت ديگري از محمد حلبي نقل شده است: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: «هنگامي كه از فاتحه الكتاب فارغ شوم، آمين بگويم؟ حضرت فرمود: نه».(5)
امام باقر عليه السلام نيز بهگونهاي ديگر به ترك اين سنت ناپسند فرمان ميدهد. زراره از امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: «هرگز هنگامي كه از خواندن [حمد] فارغ شدي، آمين مگو و اگر خواستي بگو: الحمدلله رب العالمين».(1)
بر اساس نظر اهلبيت عليهم السلام ، آمين گفتن پس از خواندن سوره حمد، موجب بطلان نماز ميشود؛ زيرا آمين گفتن، كلام آدمي است و دليلي بر استحباب آن در نماز وجود ندارد. به همين جهت فقهاي شيعه درباره آن چنين گفتهاند:
شيخ مفيد: پس از خواندن حمد نبايد آمين گفت.(2)
شيخ طوسي: گفتن آمين موجب بطلان نماز ميشود، چه پنهاني و چه آشكار، چه قبل از پايان حمد و چه بعد از آن، براي ماموم و امام در هر حال.(3)
علامه حلي: آمين در آخر حمد نزد اماميه، حرام است و با گفتن آن، نماز باطل ميشود.(4)
از ديگر مذاهب فقهي، درباره آن اختلاف دارند. نووي دراينباره ميگويد: «رأي ابوحنيفه آن است كه امام «آمين» را بلند و مأموم آهسته بگويد».
از مالك بن انس پيشواي مالكيها دو روايت است. يكي مثل رأي ابوحنيفه است و ديگر آنكه اصلاً در نماز گفته نشود. رأي شافعي آن است كه مأموم به حدي بگويد كه تنها خودش بشنود، ولي كلام ديگري از او نقل شده است كه بايد بلند بگويد. رأي احمد بن حنبل آن است كه براي نمازگزاران مستحب است آمين به جهر (بلند) بگويند.(5)
اهل سنت براي اثبات مدعاي خود، به رواياتي متوسل شدهاند كه همگي خدشهپذيرند و نميتوانند چنين عمل مستحب مؤكدي را كه با اين شدت در صفوف جماعت خود اجرا ميكنند، اثبات كنند.
دليل اصلي براي چنين كاري رواياتي است كه از ابوهريره نقل شده است. وي ميگويد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «هرگاه امام به «ولا الضالين»، رسيد، بگوييد: آمين».(1)
همچنين روايات ديگري از وي به همين مضمون نقل شده است. ابوهريره را متهمترين راويان حديث است. ذهبي نقل ميكند:
عمر بن خطاب، ابوهريره را از نقل حديث منع كرد، حتي او را با تازيانه زد و به او گفت: زياد از پيامبر نقل حديث كردي... اگر دست از نقل حديث از پيامبر صلي الله عليه و آله برنداري، تو را به قبيلهات (دوس) تبعيد خواهم كرد يا به سرزمين قرده خواهم فرستاد.(2)
ابوحنيفه ميگويد:
تمام اصحاب پيامبر نزد من ثقه و عادلند و حديثي كه از طريق آنان به من رسيده، صحيح و پذيرفتني است، مگر احاديثي كه از طريق ابوهريره، انس بن مالك رسيده است كه مورد قبول من نيست، بلكه همه آنها نزد من مردود است.(3)
اهل سنت در رواياتي ديگر، آمين گفتن را از امام علي عليه السلام نقل ميكنند، چنانكه ابن ماجه به سند خود از علي عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: «از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه بعد از «ولا الضالين»، آمين گفت».(4)
بايد دانست در سند اين، روايت محمد بن ابي عبدالرحمان بن ابي ليلي وجود دارد كه حافظهاش جداً ضعيف است.(5)شعبه هم ميگويد: «من كسي
بدحافظهتر از ابن ابي ليلي نديدم».(1)همچنين در سند اين حديث، ابن عدي هست كه ابوحاتم در حق او ميگويد: «او شخصي است كه به حديثش احتجاج نميشود.»(2)به راستي با اين ضعف سند چگونه ميتوان آن را مستند يك حكم فقهي قرار داد؟
اهل سنت از ابي داوود روايتي نقل كردهاند كه از ابي زهير نقل ميكند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «دعاي خود را به آمين ختم كنيد؛ زيرا در اين صورت، به اجابت نزديكتر است».(3)در سند اين حديث هم ابومصبح مقرايي قرار دارد كه مجهول است. پس سند حديث، ناتمام است.(4)همچنين از نظر دلالت هم اضطراب دارد؛ زيرا مربوط به آمين گفتن بعد از فاتحه الكتاب در نماز نيست و اصلاً ذكري از نماز در اين روايت نشده است. تنها مطلبي كه اين روايت دارد، آمين گفتن پس از دعاست. بدين ترتيب ميبينيم كه روايات وارد شده در اين مسئله كه در آنها ذكري از آمين گفتن آمده است، اشكال سندي دارند.
يكي از مستحباتي كه در بين پيروان مذاهب اسلامي در ماه رمضان رعايت ميشود و آنان توجه خاصي بدان نشان ميدهند، نماز تراويح است كه در شبهاي ماه مبارك رمضان خوانده ميشود. آنان به پايبند نبودن شيعه به اين سنت اشكال ميكنند و ميپرسند چرا شيعه به اين سنت عمل نميكند و نماز تراويح نميخواند؟
پاسخ
«تراويح»، جمع «ترويحه» و در اصل، اسم براي مطلق نشستن است و در اصطلاح، به معناي نشستن براي استراحت پس از خواندن چهار ركعت از نمازهاي مستحبي در شبهاي ماه رمضان است.(1)اهل سنت نماز تراويح را با آنكه مستحب است، به جماعت به جا ميآورند. اصل نوافل شبهاي ماه رمضان علاوه بر نوافل نماز شب، بيست ركعت (در بيست شب اول) يا سي ركعت (در ده شب ديگر) است كه آن را همه قبول دارند، ولي به جماعت خواندن آن محل اختلاف است.
شيعه اماميه آن را جزو شريعت نميداند، بلكه از بدعتهاي برخي صحابه ميشمارد؛ زيرا آنچه مسلّم است اين است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از به جاي آوردن نماز مستحبي در مسجد دوري ميكرد. عبدالله بن سعد از پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله پرسيد:
نماز مستحبي را در خانه به جاي آوردن بهتر است يا در مسجد؟ حضرت فرمود: آيا نميبيني كه خانه من چقدر به مسجد نزديك است؟ با اين وصف، من دوست دارم كه نمازهايم را در خانهام به جاي آورم، مگر اينكه نمازهاي واجب باشد.(2)
همچنين آن بزرگوار فرمود: «بر شما باد به نماز در خانههايتان؛ زيرا بهترين نماز انسان، نمازي است كه در خانه خوانده شود، مگر نمازهاي واجب».(3)
از جانب ديگر، پيامبر اين نوع از نمازهاي مستحبي را به جماعت به جا نياورده است و حتي در زمان ابيبكر هم سابقه نداشته است. دليل بر اين ادعا روايتي است كه بخاري از ابوهريره نقل ميكند. وي ميگويد:
اِنَّ رَسولَ اللَّه صَلَّي اللَّه عليه (و آله) و سلّم قال: مَن قامَ شَهَر رَمضانَ إيماناً و احْتساباً غُفِر لَه مَا تَقدَّم مِنْ ذَنبهِ، قال: ابنُ شهابٍ: فَتوُفّي رَسولُ اللَّه صلي اللَّه عليه و آله و سلّم وَ الأمرُ عَلَي ذلك، ثُمّ كان الأمرُ عَلَي ذلك في خِلافَةِ أبي بكرٍ وَ صَدْرا مِنْ خِلافَة عُمرَ.(1)
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: هر كس در ماه رمضان از روي ايمان و اخلاص به نماز برخيزد گناهان گذشته او بخشيده خواهد شد. ابن شهاب ميگويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله در حالي از جهان رفت كه مردم اين چنين نماز ميخواندند حتي در حكومت ابوبكر و اوايل حكومت عمر چنين بود.
شارحين در شرح اين حديث ميگويند: «مراد از والامر علي ذلك، اين است كه تا زمان عمر نيز نماز تراويح به جماعت خوانده نميشد، بلكه مردم آن را فرادي و در خانه خود به جا ميآوردند.»(2)روايت ديگر بخاري به صراحت بيان ميكند كه اقامه آن به جماعت از بدعتهاي خليفه دوم بوده است. وي از ابن شهاب و او از عبدالرحمان بن عبدالقاري نقل ميكند:
خَرَجتُ مَعَ عُمرَ بنِ الخَطابِ لَيلةً في رَمضانَ إلَي المْسَجد فَإذا النّاسُ أوزاعٌ مُتفرِّقون يُصلّي الرَّجل لِنَفسِه وَ يُصلّي الرَّجل فَيُصلّي بصَلاتِه الرَهْط فَقالَ عُمرُ: إنّي أرْي لَو جُمعتْ هؤلاءُ عَلَي قارئ واحدٍ لَكَان أمثلَ، ثُمّ عَزمَ فَجَمَعَهم عَلَي أبي بنِ كَعبٍ، ثُمّ خَرجتُ مَعَه لَيلةً أخري وَ النّاسَ يُصلّون بِصَلاةِ قَارِئِهم، قالَ عُمرُ: نِعمَ الْبِدعَةُ هَذِه.(3)
در يكي از شبهاي رمضان با عمر به مسجد رفتيم، ديدم مردم دسته دسته پراكنده هستند و هر كسي براي خود يا با گروه خود نماز ميخواند. عمر گفت: به نظر من، اگر اينان به يك امام اقتدا كنند، بهتر است پس دستور داد ابي بن كعب پيش نماز همه باشد، شبي ديگر با وي به مسجد رفتيم و ديديم
مردم نمازهاي مستحبي شبهاي رمضان را به جماعت ميخوانند. آنگاه عمر گفت: اين بدعت خوبي است.
ازاينرو، مسلمانان همواره اين نماز را فرادا به جاي ميآوردند تا اينكه عمر جماعت را بدعت نهاد، ولي اين سخن كه گفته شود بدعتِ نيكو و حسني است، با ادله شرعي كه تمام بدعتها را نكوهش ميكند، ناسازگار است. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده: «هر بدعتي، گمراهي است».(1)
عيني ميگويد: «عمر تعبير «بدعت» آورد؛ چون پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله جماعت را براي اينان تشريع نكرد و در زمان ابوبكر هم نبود».(2)
با اين حال، اهل سنت به اين بدعتگذاري تصريح نيز ميكنند، چنانكه قلقشندي ميگويد:
عمر اولين كسي است كه جماعت رمضان را تشريع كرد و آن در سال چهارده هجري بود.(3)
ابن اثير در كتاب اسد الغابه ميگويد:
هو أوّل من جمع الناس علي قيام رمضان.(4)
عمر، نخستين كسي بود كه مردم را براي اقامه نماز مستحبي در ماه رمضان جمع نمود (تا آن را به جماعت بخوانند).
ابن عبدالبر در الاستيعاب ميگويد:
اوست كه ماه رمضان را با نماز مستحبي دسته جمعي نوراني كرد.(5)
آيا اينان پنداشتهاند كه خدا و رسولش از حكمت جماعت در نوافل غافل بودهاند و شخصي ديگر توانسته است آن را احيا كند؟!
در اين زمينه، نه تنها دليلي وجود ندارد، بلكه به جماعت خواندن نماز تراويح از ديدگاه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام ، پذيرفته نيست. براي نمونه، امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «به پا داشتن تراويح به جماعت جايز نيست».(1)
در روايتي ديگر آمده است:
زماني كه اميرمؤمنان علي عليه السلام در كوفه بود، مردم كوفه به خدمت حضرت آمدند و امام جماعت براي نماز تراويح درخواست كردند. حضرت جواب منفي داد و آنان را از اقامه نوافل شبهاي ماه رمضان به جماعت نهي كرد. چون شب هنگام فرا رسيد، مردم به همديگر ميگفتند: بر رمضان گريه كنيد. واي بر رمضان.(2)
سليم بن قيس هم از علي عليه السلام نقل ميكند كه فرمود:
به خدا سوگند! دستور دادم كه مردم در ماه رمضان جز بر نمازهاي واجب، جماعتي را برپا نسازند و به ايشان گفتم كه اداي نافلهها به جماعت، بدعت است. برخي از لشكريانم فرياد برآوردند كه اي اهل اسلام! سنت عمر تغيير كرد. او ما را از نمازهاي نافله ماه رمضان باز ميدارد تا آنجا كه ترسيدم در لشكرگاه سر به شورش نهند.(3)
از جمله موارد اختلافي بين شيعه و اهل سنت فقراتي از اذان است. آنان در اذان خود «حي علي خير العمل» را نميگويند، ولي شيعه خود را ملزم به گفتن اين ذكر ميداند و در مقابل، آنان هنگام اذان صبح ميگويند: «الصلاةُ خَير مِنَ النَوم»، ولي شيعه آن را ترك ميكند. حال اين پرسش مطرح است كه آنچه در شريعت از جانب خدا آمده، چيست و چه كسي تارك سنت است؟
پاسخ
يكي از مسلّمات همانگونه كه در پاسخ پرسش پيشين گفته شد، آن است كه عبادات توقيفي است. بدين معنا كه بايد آنها را همانگونه كه خداي تعالي بيان كرده و دستور داده است، به جاي آورد و از پيش خود چيزي بر آن نيفزود و از آن نكاست. اذان يكي از همين اعمال عبادي است كه اهلبيت عليهم السلام اتفاق نظر دارند كه خداي متعال، تشريعكننده اذان است كه جبرييل آن را بر پيامبر نازل كرده و آن حضرت به بلال آموخته و كسي در تشريع آن دخالت نداشته است.
امام صادق عليه السلام در روايتي ميفرمايد:
هنگامي كه جبرييل بر رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شد، سر مباركش در دامان علي عليه السلام بود، جبرييل اذان و اقامه گفت هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بيدار شد، فرمود: اي علي! آيا شنيدي؟ عرض كرد: آري، سپس فرمود: آيا حفظ كردي؟ عرض كرد: آري آنگاه فرمود: بلال را صدا زنيد. علي عليه السلام ، بلال را خواست و اذان و اقامه را به او ياد داد.(1)
روايات اهل سنت نيز بر اين تشريع الهي صحه گذاشتهاند، چنانكه حاكم نيشابوري از سفيان نقل ميكند:
من بعد از ورود حسن بن علي عليه السلام به مدينه، بر حضرتش وارد شدم، از او درباره اذان پرسيده شد. برخي گفتند: شروع آن با خوابي بوده كه ديده شده است. حضرت در جواب او فرمود: شأن اذان بالاتر از آن است، بلكه جبرييل در آسمان دو تا دو تا اذان گفت و آنگاه به رسول خدا صلي الله عليه و آله ياد داد.(2)
در كتب حديثي اهل سنت نقل شده است: «همانا اذان به وحي الهي بوده است».(3)
در روايات اهل سنت، اذان را به خواب امثال عبدالله بن زيد يا عمر بن الخطاب يا ابوبكر منتسب ميسازند كه اين امر با عبادي بودن اذان نميسازد كه تشريع آن به واسطه خواب غير معصوم باشد. بنابراين، تمامي رواياتي كه تشريع اذان را به خواب و رؤيا مستند ميكنند كه عبدالله بن زيد يا ديگري ديده و بر پيامبر صلي الله عليه و آله نقل شده و ايشان هم به بلال آموخته است، نادرست است؛ زيرا اين روايات با يكديگر تعارض دارند و خواب بيننده را حدود چهارده نفر مينامند. از جانب ديگر، سند اين روايات، ضعيف و از نظر متن روايات نيز مورد مناقشه است.(1)
علاوه بر اصل تشريع اذان، مسلمانان در اينكه در اذان و اقامه «حي علي خير العمل» گفته شود و همچنين در گفتن جمله «الصلوة خير من النوم» به جاي آن اختلاف دارند. اهل سنت گفتن جمله اول را در اذان و اقامه جايز نميدانند و برخي آن را مكروه ميشمارند، ولي گفتن جمله دوم را در نماز صبح به جاي آن مشروع ميدانند.
شيعه «حي علي خير العمل» را جزو اذان و اقامه ميداند كه بدون آن، اذان باطل است و گفتن «الصلوه خير من النوم» را بدعت ميشمارد و براي اين نظر خود چند دليل دارد:
اول آنكه مسلمانان بر اصل مشروعيت «حي علي خير العمل» اتفاق داشتند و شكي نيست كه اين فقره در اذان عهد رسول الله وجود داشته و تا هنگام وفات آن حضرت نيز نسخ نشده است.
از برخي روايات استفاده ميشود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به بلال دستور داد تا «حي علي خير العمل» را در اذان بياورد. در كنز العمال آمده است:
1) جعفر سبحاني، الإنصاف في مسائل دام فيها الخلاف، ج1، صص 135ـ140.
بلال هميشه در اذان صبح «حي علي خير العمل» ميگفت.(1)
در سنن بيهقي آمده است كه علي بن الحسين عليه السلام در اذان خود «حي علي خير العمل» ميگفت و ميفرمود اذان در اول (در عصر پيامبر صلي الله عليه و آله ) چنين بود. وي همچنين نقل ميكند كه عبدالله پسر عمر در نماز اين جمله را ميگفت.(2)
شوكاني هم در نيل الاوطار به نقل از محب طبري در كتاب احكام الاحكام ميگويد كه زيد بن ارقم در اذان خود «حي علي خير العمل» را ميخواند.(3)
وي همچنين از آن كتاب نقل ميكند كه اين جمله در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله گفته ميشد و عمر آن را تغيير داد.(4)
همچنين نقل شده است كه هرگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله در اذان به «حي علي خير العمل» ميرسيد. «لا حول و لا قوة الابالله» ميگفت.(5)
از انس بن مالك چنين نقل شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود: «آنگاه جبرييل بلند شد و انگشت سبابه خود را در گوش راست خود قرار داد و فقرات اذان را دو تا دو تا خواند در يكي از فقرات آن گفت: «حي علي خير العمل».(6)
شيخ صدوق نيز از ابن ابي عمير نقل كرده است:
از امام رضا عليه السلام از حي علي خير العمل پرسيدم كه چرا عامه آن را از اذان حذف كردند؟ حضرت فرمود: علت ظاهري آن را ميپرسي يا علت باطني آن را؟ عرض كردم: هر دو را ميپرسم. حضرت فرمود: علت ظاهري آن بود كه مردم با توجه بسيار به نماز ، جهاد را رها نكنند. علت باطني آن اين است
كه بهترين عمل، ولايت است و قصد كسي كه «حي علي خير العمل» را از اذان حذف نمود، دور كردن مردم از ولايت بود.(1)
از مجموعه اين روايات بر ميآيد كه بنابر آموزههاي اهلبيت عليهم السلام «حي علي خير العمل» جزو اذان و اقامه بوده است. شوكاني در نيل الاوطار ميگويد: «از عترت «حي علي خير العمل» بعد حي علي الفلاح به اثبات رسيده است».(2)ديگران هم بر اين امر صحه گذاشتهاند. حافظ علوي از امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: «اذان من و پدرانم، رسول خدا صلي الله عليه و آله و علي بن ابيطالب و حسن و حسين و علي بن الحسين عليهم السلام گفتن «حي علي غير العمل» در اذان است».(3)
پرسشي كه در اينجا مطرح است اينكه چه كسي «حي علي خير العمل» را از اذان و اقامه حذف كرد؟
بر اساس گفته قوشجي حنفي در شرح تجريد، عمر بن خطاب در خطبهاي خطاب به مردم گفت:
اي مردم! سه چيز در عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده، ولي من از آنها باز ميدارم و حرام ميكنم و هر كس انجام دهد، او را مجازات ميكنم: متعه زنان، حج تمتع و گفتن حي علي خير العمل.(4)
علماي زيديه هم اتفاق نظر دارند جز عمر بن خطاب كسي از «حي علي خير العمل» منع نكرد.(5)
شوكاني هم از قول نويسنده الاحكام ميگويد «حي علي خير العمل» در عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله جزو اذان بود و در مأذنهها خوانده ميشد تا زمان عمر كه از آن منع شد.(6)
برخي در توجيه حذف اين فقره از اذان گفتهاند عمر مردم را به جهت اينكه بيش از اندازه به نماز نپردازند و از جهاد باز نمانند، از گفتن «حي علي خير العمل» نهي كرد.(1)اين در حالي است كه ضرورت جهاد و دفاع در زمان رسول الله صلي الله عليه و آله بيشتر احساس ميشد، پس چرا رسول خدا صلي الله عليه و آله از آن نهي نفرمود؟
اگر عمر در شرايط اضطراري و هنگام جهاد و دفاع آن را حذف كرد، بايد گفت اين حكم، حكم ثابت و دايمي براي هميشه نيست، زيرا مسلمانان هميشه درگير جهاد نيستند. پس چرا اهل سنت، بهطور كلي، چه در حال جهاد و چه در زمان صلح، «حي علي خير العمل» را از اذان برداشتند؟
بدعت اضافه شدن الصلوه خير من النوم
عمر بعد از برداشتن اين فقره از اذان و اقامه، جملهاي با عنوان «الصلوه خير من النوم» در اذان اضافه كرد كه اهل سنت گفتن اين جمله را در فصلهاي اذان در نماز صبح، مستحب ميدانند. در مقابل، شيعيان به پيروي از ائمه هدي عليهم السلام آن را جزو اذان نميدانند، بلكه آن را مبطل اذان و بدعت ميشمارند.
شيخ كليني نقل كرده است:
معاوية بن وهب مي گويد: كه از امام صادق عليه السلام درباره تثويب پرسيدم كه بين اذان و اقامه گفته ميشود؟ حضرت فرمود: ما آن را نميشناسيم.(2)
تثويب يا دوبار گفتن «الصلاه خير من النوم» در اذان فجر بر اساس فتواي علماي اماميه، حرام و بدعت است. سيد مرتضي ميگويد:
تثويب در اذان صبح، بدعت است و همه عالمان شيعه بر آن اتفاق نظر دارند.(1)
علامه حلي نيز ميفرمايد:
تثويب نزد ما بدعت است؛ زيرا در روايت عبدالله بن زيد (كه در روايات اهل سنت آمده) ذكري از آن نيست و همچنين در روايات اهلبيت عليهم السلام كه چگونگي اذان فرشته وحي در آن آمده حرفي از آن نيست.(2)
ابن رشد قرطبي ميگويد:
از مذاهب چهارگانه اهل سنت شافعيها آن را از اذان نميدانند. وي ميگويد: زيرا اين جمله از اذان، معلوم نيست كه در زمان پيامبر بوده يا در زمان عمر اضافه شده است.(3)
در مسئله مورد مناقشه چند روايت از اهل سنت نقل شده كه به جهت ضعف روايات شافعي بر استحباب گفتن آن جملات حكم نداده است. دراين باره به چند روايت اشاره ميكنيم.
روايت اول
سعيد بن مسيب از عبدالله بن زيد روايت ميكند روزي هنگام صبح، بلال، رسول خدا صلي الله عليه و آله را به نماز صبح دعوت كرد. به او گفته شد: رسول خدا صلي الله عليه و آله در خواب است، بلال با صداي بلند گفت «الصلوة خير من النوم.» سعيد بن مسيب ميگويد: سپس اين جمله داخل اذان صبح قرار داده شد.(4)
اين حديث بر فرض صحت سند، دلالت بر جواز چنين كاري ندارد؛ زيرا سعيد بن مسيّب نگفته چه كسي اين جمله را داخل اذان قرار داده است؟ آيا بلال چنين كرد و پيامبر صلي الله عليه و آله شنيد و چيزي نگفت يا ديگران چنين كردند؟
روايت از بيان آن ساكت است و هنگامي كه دو احتمال وجود داشته باشد، نميتوان به آن استدلال كرد.
بخاري و مسلم اين روايت را در كتابهاي خود نياوردهاند و اين خود يكي از دلايل ضعف روايت به شمار ميآيد. حاكم نيشابوري ميگويد: «عدم نقل آنان به اين سبب بوده كه در سند ناقلين از وي اختلاف است».(1)
دليل ديگر بر ضعف روايت آن است كه راوي اين روايت عبدالله بن زيد صحابي است (كه درباره سالمرگ وي اختلاف است). ابن حجر عسقلاني ميگويد كه در سال سي و دو هجري مرده است، اما حاكم نيشابوري ميگويد: «صحيح آن است كه وي در جنگ احد به شهادت رسيده و همه روايات او منقطع ميباشد».(2)
دليل ديگر بر ضعف اين روايت آن است كه يكي از راويان اين حديث عبدالله بن محمد بن عبدالله بن زيد است كه در كتابهاي صحاح اهل سنت حديثي از وي نقل نشده و در كتاب سنن فقط همين يك روايت از وي نقل شده است كه در آن فضيلتي براي خاندانش است؛ زيرا در آن ادعا شده كه اذان با الهام به جدش تشريع شده است. به همين جهت، وي متهم است و نميتوان به خبر او تمسك كرد. در سند يكي از اين روايتها، زيد بن حباب بن ريان تميمي آمده است كه او را به كثرت خطا توصيف كردهاند.(3)در سند سوم، «محمد بن ابراهيم بن حارث بن خالد تميمي» است كه احمد بن حنبل او را تضعيف كرده است.(4)
روايت دوم
ابن ماجه نقل ميكند: رسول خدا در اذان فجر به «تثويب» دستور داد.(1)
اين حديث منقطع است؛ زيرا ابن ابيليلي كه راوي حديث است متولد سال هفده است و بلال به سال بيست يا بيست و يك، در شام از دنيا رفته است. ازاينرو، ابن ابيليلي در سه يا چهار سالگي بلال را ديده است. پس چگونه ممكن است با سن كم از بلال حديث نقل كرده باشد؟
در برخي روايات آمده است: «عبدالله بن زيد در خواب ديد بعضي ميگويند: «بلال آن را در اذان اضافه و پيامبر تقرير كرد». نيز در برخي روايات آمده است: «عمر بن خطاب به مؤذن دستور داد تا آن را در اذان صبح قرار دهد».
چگونه با اين اختلاف در روايتها ميتوان امر به تثويب كرد؟ بنابراين ميتوان گفت كه عبارت «الصلوة خير من النوم» در سيره و سنت رسول الله در اذان و اقامه به كار نرفته است، بلكه حتي در زمان ابوبكر نيز گفته نميشد، بلكه در عصر عمر بن خطاب، اين قسمت به اذان صبح اضافه شد.(2)حتي برخي علماي اهل سنت نيز آن را بدعت ميدانند. شوكاني از البحر الزخار نقل ميكند: «عمر تثويب را بنا نهاد و فرزندش گفت: اين بدعت است.»(3)مجاهد نيز نقل ميكند: «ما با ابن عمر بوديم كه شنيدم مردي در مسجد تثويب ميگويد ابن عمر گفت: بيا از نزد اين بدعتگذار خارج شويم».(4)
يكي از اشكالات وهابيان اين است كه چرا در اذان خود «اشهد ان عليا ولي الله» ميگوييد و در اذان بدعت ميگذاريد؟ همچنين ميگويند: مگر خدا ولي دارد؟
پاسخ
در اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ، ولي الله است، هيچ شك و شبههاي نيست و آيه و روايات بر آن دلالت دارد و عدهاي از عالمان اهل سنت نيز گفتهاند كه اين آيه درباره علي عليه السلام نازل شده است:
إِِنَّمَا وَلِيكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ وَمَن يتَوَلَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ. (مائده: 55 و 56)
همانا سرپرست شما [بعد از] خداوند، پيامبر و مؤمنانند، مؤمنان [يعني] همان كساني كه نماز برپا ميدارند، و حتي در حال ركوع زكات ميدهند و هر كس خداوند را سرپرست و حامي خود بشناسد و نيز پيامبر و [اينگونه] مؤمنان را، از اعضاي حزب خداوند است و حزب خداوند به واقع پيروز است.
آنان گفتهاند اين آيه هنگامي نازل شد كه نيازمندي وارد مسجد شد و از مردم كمك خواست، ولي كسي به او كمك نكرد، علي عليه السلام كه در حال ركوع بود، به نيازمند اشاره كرد و انگشتر خود را به او بخشيد. در اين هنگام اين آيه نازل شد.(1)
ابن عبّاس نقل ميكند كه عبداللّه بن سلام با عدهاي از يهوديان كه اسلام اختيار كرده بودند، نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند و گفتند: يا رسول اللّه خانههاي ما دور است و كسي نيست از براي ما حديثي و خبري از شما بياورد و قوم ما هم وقتي كه مسلمان شديم، ما را ترك گفتند و با ما نشست و برخاست نميكنند و ازدواج و نكاح را از ما بريدهاند و با ما تكلم هم نمينمايند و اين امر مشكلاتي براي ما به وجود آورده است. سپس پيامبر آيه (إِنَّما وَلِيكُمُ اللَّهُ وَ
1) جامع البيان في تفسير القرآن، ج6، ص186؛ الجامع لأحكام القرآن، ج6، ص221؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج2، ص 293؛ فتح القدير، ج2، ص60.
ص: 713
رَسُولُهُ) را تلاوت فرمود و از منزل بيرون آمد و به طرف مسجد رفت. در اين ميان، سائلي را مشاهده كرد كه از مسجد بيرون ميآمد. به او فرمود: آيا كسي به تو چيزي بخشيده است؟ گفت: بلي يا رسول اللّه، انگشتري به من بخشيده شده است. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: چه كسي آن را به تو بخشيده است؟ گفت: اين مرد كه در حال نماز ايستاده و اشاره به علي كرد. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: در چه حالتي به تو بخشيد؟ گفت در حالتي كه در ركوع بود، سپس پيامبر صلي الله عليه و آله تكبير گفت و اين آيه را قرائت فرمود.(1)
با نزول اين آيه، علي عليه السلام از طرف خدا، ولي و سرپرست مسلمانان پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله معرفي شد. مراد ما از شهادت به ولي بودن آن حضرت همين معناست، يعني كسي كه از جانب خدا ولي بر مردم است. همچنانكه مراد ما از رسول الله صلي الله عليه و آله نيز كسي است كه از جانب خدا، رسول است. ازاينرو، گفتن اين جمله در اذان، فقط به معناي اعلام پيروي از اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله است و شهادت ثالثه جزو اذان و اقامه نيست و تنها آن را به صرف تبرك و تيمن ميآورند كه اگر جز اين باشد، شكي در بطلان و بدعت آن نيست.
استاد عبدالمحسن عبدالله سراوي، مستبصر(2)سوري در كتاب القطوف الدانيه دراينباره ميگويد:
شيعه در اذان، شهادت به ولايت را به قصد جزئيت نميگويد، بلكه از زماني كه معاويه لعن بر علي بن ابيطالب عليه السلام را بر بالاي منبرها و مأذنهها شعار خود نمود، شيعه نيز به اين فكر افتاد كه براي جلوگيري از اين بدعت و مكتوم نشدن ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ، براي هماهنگي با دستور خداوند كه درباره ولايت علي عليه السلام فرمود: «إِنَّمَا وَلِيكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ؛ همانا سرپرست شما [بعد از]
خداوند، پيامبر و مؤمنانند، مؤمنان [يعني] همان كساني كه نماز بر پا ميدارند، و حتّي در حال ركوع زكات ميدهند.» شهادت به ولايت آن حضرت را به قصد تبرك در اذانها اعلام دارد.(1)
همه فقيهان اماميه نيز به اين نكته التفات كردهاند كه نبايد اين شهادت را در اذان به قصد جزئيت ذكر كرد، وگرنه بدعت است.
مجلسي اول ميگويد:
ظاهر آن است كه اگر كسي شهادت به ولايت را در اذان بگويد، اشكالي ندارد، مگر آنكه با جزم به شرعيت آن باشد كه خطاست و اولي آن است كه به نيت اينكه جزو ايمان است، آن را بگويد، نه اين نيت كه جزو اذان است.(2)
ناگفته نماند هيچيك از فقهاي اماميه به منع شهادت ثالثه در صورتي كه به قصد جزئيت نباشد، در اذان فتوا ندادهاند.
وهابيون ميپرسند: چرا فقهاي شيعه از درآمد كسب مردم خمس ميگيرند با آنكه در قرآن فقط خمس بر غنايم جنگي تعلق ميگيرد. از جانب ديگر خلفاي چهارگانه و حتي علي عليه السلام نيز در زمان خودش پس از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله از مردم مطالبه خمس نكرد، پس فقها به چه مجوزي خمس ميگيرند؟
پاسخ
در اصل اينكه هر مسلماني وظيفه دارد بخشي از درآمد كسب خود را براي رضاي خدا بدهد، بين فقهاي مذاهب چهارگانه اهل سنت و شيعه و حتي مفتيهاي وهابي اختلافي نيست. آنچه محل اختلاف است، در مقدار و عنوان آن است، فقهاي مذاهب ديگر آن را تحت عنوان زكات واجب ميدانند. جزيري در كتاب الفقه علي المذاهب الاربعه ميگويد:
بر اموالي كه با آن تجارت ميشود مانند قماش و آهن و امثال آن زكات واجب است، پس بر كسي كه مالك تجارتي است واجب است زكاتش را بدهد و مقدار آن 5/2 درصد است... در اصل مال التجاره و قيمت آن... و سود حاصل از تجارت و همچنين مالي كه از غير تجارت (مانند ارث وهبه و حقوق ماهيانه) به دست ميآيد اگر سال بر آن بگذرد زكات واجب است.(1)
مفتي سابق وهابيون عربستان، بن باز نيز با صراحت اعلام ميكند كه بر كارمندان زكات واجب است:
بر حقوق بگير واجب است تاريخ گرفتن حقوق خود را يادداشت نمايد تا اگر سال بر آن گذشت زكات آن را هر سال بپردازد.(2)
بنابراين فقهاي مذاهب ديگر از درآمد كسب پيروان خود زكات ميگيرند، ولي فقهاي شيعه بر اساس فرموده اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله بر درآمد كسب خمس را واجب ميدانند و بر هر درآمدي اگر سال بر آن بگذرد فقط يك بار خمس را واجب ميدانند و حال آنكه اگر از مصاديق زكات باشد اگر آن مال زكات داده شده، براي سالهاي بعد باقي باشد، باز بايد زكات آن را داد.
دليل پيروان اهلبيت، كلام خداوند است كه مي فرمايد:
وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَي وَالْيتَامَي وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِن كُنتُمْ آمَنتُمْ بِاللّهِ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَي عَبْدِنَا يوْمَ الْفُرْقَانِ يوْمَ الْتَقَي الْجَمْعَانِ وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ. (انفال: 41)
و بدانيد هر آنچه را كه سود ميبريد خمس آن براي خدا و براي پيامبر، و براي نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه (از آنها) است اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايي حق از باطل، روز درگيري دو گروه (حق و باطل در جنگ بدر) نازل كرديم ايمان آوردهايد و خداوند بر هر چيزي تواناست.
خداوند در اين آيه مسلمانان را مورد خطاب قرار داده و آنان را به پرداخت خمس مكلف و بارها به آن تأكيد كرده تا اهميت آن را برساند.
نخست: با كلمه اعلموا شروع شده تا توجه مخاطب را به حكم مورد نظر جلب كند.
دوم: جمله اسميه را با انما كه مفيد تأكيد است بيان كرده است.
سوم: جمله خبري را نيز با فان لله ... تأكيد كرده است.
چهارم: حكم را بر وجود ايمان و ثبات در آن تعليق كرده است: «إِن كُنتُمْ آمَنتُمْ بِاللّهِ».
پنجم: حكم را بار ديگر بر ايمان به آيات و ملائكه و ياري در جنگ بدر تعليق كرده است: «وَمَا أَنزَلْنَا عَلَي عَبْدِنَا يوْمَ الْفُرْقَانِ يوْمَ الْتَقَي الْجَمْعَانِ».
ششم: پس از همه تأكيدهاي ياد شده، فرمود: «وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ».
خدا بر هر چيز تواناست، تا بفهماند كه درخواست خمس به خاطر ناتواني نيست. همه اين تأكيدات براي آن است كه عمل به اين حكم شرعي كار دشواري است. به گونهاي كه چه بسا مكلفان در انجام آن به خود ترديد راه دهند يا منكر آن شوند يا نظري خلاف آنچه خداوند فرموده بدهند و مواضع تعيين شده را براي پرداخت خمس رعايت نكنند.
مفهوم غنيمت
راغب مينويسد:
غنم معروف است (خداوند) فرمود: و از گاو و گوسفند (غنم)، پيه آن دو را بر آنان حرام كرديم، و غنم (به ضمه غ) اصابت نمودن و دستيابي است سپس در هر برخورداري استعمال شد چه با جنگ حاصل شده باشد يا غير آن خداوند ميفرمايد: «بدانيد از هر چه غنيمت ببريد خمس آن براي خدا و... است».(1)
1) «الغنم معروف. قال: و من البقرو الغنم حرّمنا عليهم شهومها. والغُنْمُ إصابَتُهُ و الظَفَرُ به ثم استعمل في كل مظفور به من جهة العِدَي و غيرهم قال واعلموا انما غنمتم من شيءٍ...» (راغب اصفهاني، مفردات، ص366).
با توجه به اين كلام معلوم ميشود كه معناي لغوي غُنم، عام بوده و هر سودي است كه نصيب انسان ميشود. هر چند سبب نزول آيه خاص بوده و پس از به دست آوردن غنايم جنگي در جنگ بدر نازل شد، ولي به قرينه «من شيءٍ» سودِ در هر چيزي را شامل ميشود؛ زيرا اگر فقط مخصوص غنيمت جنگي باشد، بايد گفته شود كه آيه خاص غنايم جنگي بدر است و حال آنكه چنين نيست و هيچ يك از فقهاي مذاهب چهارگانه اهل سنت چنين نگفتهاند. به همين جهت، اهلبيت عليهم السلام آن را حمل بر عموم ميكند و خمس را بر هر سودي كه به انسان ميرسد، لازم دانستهاند. هر چند آن سود با كسب و تجارت، يا دستيابي به معدن يا غير آن به دست آيد.
دليل بر اينكه خمس فقط در غنايم، واجب نيست، رواياتي است كه در منابع معتبر اهل سنت آمده و در آن روايات تصريح شده كه در معادن نيز خمس است. به همين جهت، فقهاي آنان در معادن نيز خمس را واجب ميدانند.(1)
اينكه ميگويند خلفاي پس از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله از كسب درآمد مردم خمس نگرفتند، دليل بر عدم وجوب آن نميشود؛ زيرا بنابر تصريح روايات اهل سنت، رسول خدا صلي الله عليه و آله خمس ميگرفت. همچنانكه طبري در تفسير خود مينويسد:
رسول خدا صلي الله عليه و آله غنايم را ميآورد و بر پنج بخش تقسيم ميكرد. چهار بخش را به كساني كه در جنگ حضور داشتند ميداد و يكپنجم بقيه را چنين تقسيم ميكرد يك مشت را براي كعبه برميداشت كه همان سهم خداست و ما بقي را نيز پنج قسمت مينمود سهمي براي رسول صلي الله عليه و آله و سهمي براي قربا، و سهمي براي يتيمان و سهمي براي مساكين و سهمي براي در راه ماندگان.(2)
در تفاسير اهل سنت، فلسفه اختصاص بخشي از خمس براي فقيران و يتيمان و در راه ماندگان از خويشان پيامبر صلي الله عليه و آله چنين بيان شده است.
مجاهد ميگويد:
چون صدقه بر آل محمد حلال نبود خمس براي آنان قرار داده شد. (1)
عَن ابنِ عَباس، قالَ: قالَ رَسولُ اللّه صلي الله عليه و آله : رَغبتُ لَكم عَن غَسالَة الأيدِي، لِأنّ لَكم مِن خمُسِ الْخُمس ما يُغنِيكم أو يَكْفيكم.(2)
ابن عباس ميگويد: پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: از چركدستان (يعني صدقه) براي شما دوري جستم؛ زيرا براي شما خمسي است كه شما را بينياز و كفايت ميكند.
سيوطي از عبدالرحمان بن ابيليلي نقل كرده كه علي عليه السلام فرمود:
همانا خداوند صدقه را بر رسول خدا صلي الله عليه و آله حرام نمود و سهمي از خمس بهطور مخصوص جداي از امت به جاي آنچه بر او و اهلبيتش حرام نموده بود قرار داد.(3)
بنابراين، رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمان خودش خمس را ميگرفت و از ميان خاندان خود توليت خمس را به علي عليه السلام داد.
عَن علي عليه السلام قالَ قلتُ: يا رَسولَ الله اَلا تُوليّني مَاخَصّنا اللهُ بِه مِنَ الْخُمس؟ فَولاّنيهِ.(4)
علي عليه السلام فرمود به رسول خدا گفتم آيا توليت خمسي كه خداوند به ما اختصاص داد، به من نميدهي؟ پيامبر صلي الله عليه و آله آن را به من واگذار كرد.
پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله ، خلفا، اين حق را كه مخصوص خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله بود، از آنان دريغ داشتند. در روايات چندي از طريق اهل سنت وارد شده كه
ابوبكر، عمر و عثمان از پرداخت خمس به اهلبيت عليهم السلام خودداري نمودند، همچنانكه عدهاي از مفسران در تفاسير خود آوردهاند:
روايت شد كه ابوبكر خمس را به بني هاشم نداد و به آنان گفت فقط به فقيرانتان داده ميشود و به بيهمسران شما زن داده ميشود و كسي كه از شما خادم ندارد برايش خادم گرفته ميشود اما افراد بينياز از شما همانند در راه مانده است كه بينياز است و چيزي به او و يتيم ثروتمند از صدقه داده نميشود. (1)
ابن عباس با اين عمل مخالف بود به همين جهت ميگفت:
عمر مقداري از خمس را به ما تقديم كرد كه ديديم كمتر از حق ماست لذا آن مقدار را نيز به او باز گردانديم و از قبولش سر باز زديم. راوي ميگويد: عمر مقداري كه به آنان عرضه داشت اين بود كه ازدواج كنندگان را ياري نمايد و قرض بدهكاران را ادا نمايد و به فقيران آنان كمك نمايد ولي بيش از اين را حاضر نشد به آنان بدهد.(2)
همچنين ابن عباس ميگويد:
غنيمت پنج قسمت ميشد چهار پنجم براي جنگجويان بود و يكپنجم مابقي به چهار قسمت تقسيم ميشد براي خدا و رسول و ذي القربي يعني نزديكان و خويشان پيامبر صلي الله عليه و آله آنچه براي خدا و رسول بود براي قرابت پيامبر صلي الله عليه و آله بود و خود پيامبر صلي الله عليه و آله چيزي از خمس بر نداشت اما وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله رحلت نمود ابوبكر نصيب خويشان پيامبر صلي الله عليه و آله را به مسلمانان
1) «روي ان ابابكر منع بني هاشم الخمس و قال: انما لكم ان يعطي فقيركم و يزوج ايمكم و يخدم من لا خادم له منكم فاما الغني منكم فهو بمنزلة ابن السبيل غني لا يعطي هو ولا يتيم مؤسر من الصدقة شيئاً» (البحر المحيط في التفسير، ج5، ص324؛ روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج5، ص201؛ غرائب القرآن، ج3، ص402؛ ارشاد عقل السليم، ج3، ص98؛ تفسير نسفي (مدارك التنزيل)، ج1، ص646؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج2، ص 222).
2) «قد كان عمر عرض علينا من ذلك عرضا رايناه دون حقنا فرددنا عليه و أبينا ان نقبله و كان عرض عليهم ان يعين ناكحهم و اين يقضي عن غارمهم و اين يعطي فقيرهم و ابي ان يزيدهم علي ذلك» (الدر المنثور، ج3، ص186؛ فتح القدير، ج2، ص357).
برگرداند و در راه خدا مصرف نمود به اين استدلال كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده: «لا نورث ما تركنا صدقة؛ آنچه صدقه به جاي گذاشتيم به ارث نميگذاريم».(1)
از قتاده نيز از سهم ذي القربي پرسيده شد كه گفت:
(خمس) بهرهاي بود براي رسول خدا صلي الله عليه و آله اما پس از وفاتش ابوبكر و عمر آن را به عنوان صدقه از جانب پيامبر صلي الله عليه و آله در راه خدا مصرف كردند. (2)
حال پرسش اين است كه آيا اين اجتهاد در مقابل نص صريح قرآن نيست؟ مگر خدا نميدانست كه رسولش صدقه جاريه ميخواهد، پس چرا خود خدا فلسفه تشريع خمس را چنين بيان و خود پيامبر صلي الله عليه و آله نيز چنين نكرد، بلكه خدا با تأكيدات فراوان به مسلمين خطاب كرد كه اگر به خدا و آنچه بر بندهاش نازل كرده است، ايمان دارند، خمس را بدهند. همين اجتهاد است كه مبناي فتواي عدهاي شده كه برخلاف سيره رسول خدا صلي الله عليه و آله فتوا دهند و بگويند:
سهم رسول خدا صلي الله عليه و آله برگشت به خمس ميكند و خمس به سه قسم ميشود به يتيمان و مساكين و در راه مانده ميرسد و اين گفته جماعتي از اهل عراق است.(3)
نسفي ميگويد:
اما سهم رسول خدا صلي الله عليه و آله پس از وفات وي ساقط است و همچنين سهم خويشان پيامبر صلي الله عليه و آله ساقط است و فقط به فقيران و مساكين و در راه مانده آنان داده ميشود اما به افراد بينياز آنان چيزي داده نميشود.(4)
جالب اينجاست كه اينان حق خويشان پيامبر صلي الله عليه و آله را ساقط ميدانند، ولي بعد همين سهم را به نزديكان و اطرافيان حكام جور ميبخشند و به آن فتوا ميدهند. همچنانكه گروهي گفتند كه سهم ذيالقربي براي نزديكان خلفاست،(1)ولي نزديكان پيامبر صلي الله عليه و آله حق ندارند اين سهم را بگيرند؛ زيرا ابوحنيفه فتوي داده است كه: سهم رسول خدا صلي الله عليه و آله و ذويالقربي ساقط است فقط به فقيران آنان سهمي داده ميشود؛ زيرا آنان الگوي ديگر فقيرانند.(2)
جاي بسي تعجب و تأسف دارد كه چگونه حاكمان جور حق دارند اين سهم را به افراد بينياز خاندان خود ببخشند و آنان الگوي مردم نيستند، ولي خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله چون الگوي مردمند بايد آنقدر در رنج و زحمت به سر ببرند و به حدي برسند كه وقتي درمانده و فقير شدند، كسي به آنان ترحم نكند و چيزي از خمس به آنان ببخشد.
اينكه گفتهاند چرا علي عليه السلام از مردم مطالبه خمس نكرد، روشن است؛ زيرا همان سخني كه امروزه وهابيان درباره عالمان شيعه ميگويند و با گرفتن خمس، آنان را متهم ميكنند، مردم آن زمان درباره علي عليه السلام ميگفتند و او را به مالدوستي و دنياطلبي ايمان ميكردند. همچنانكه خود آن حضرت در نامه به استاندار خود، عثمان بن حنيف درباره علت صرف نظر نكردن از باز پس گردانيدن فدك به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد:
آري از آنچه آسمان بر آن سايه انداخته بود، فدك در دستان ما بود كه مردمي بر آن بخل ورزيدند و مردمي ديگر، سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور خداست. مرا با فدك و غير فدك (خمس و...) چه كار، درحاليكه جايگاه فرداي آدمي، گور است...».(3)
پيوست اول: كتابشناسي ردّ وهابيت
آيين وهابيت، جعفر سبحاني، قم، مشعر.
پاسخ به شبهات در شبهاي پيشاور، صانعي، قم، مشعر.
پاسخ جوانان شيعه به شبهات وهابيها، رضا استادي، قم، در راه حق.
پاسخهاي ما، علي عطايي، قم، مشعر.
پاسداري از مرقد پيامبران و امامان، جعفر سبحاني، قم، مشعر.
پندهاي هدايتگر، يوسف هاشم رفعي، برگردان: محمد غيب غلامي، قم، مشعر.
تاريخ وهابيان، ايوب صبري، برگردان: علياكبر مهديپور، نشر طوفان.
تبرك و توسل، جواد محدثي، قم، الغدير.
چالشهاي وهابيت، علياكبر اسدعليزاده، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما.
در پرتو شريعت، عباسعلي زارعي سبزواري، قم، مشعر.
سلفي گري وهابيت، حسن بن علي سقاف، برگردان: حميدرضا آژير، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي.
سلفيه و وهابيت، علياصغر رضواني، قم، انتشارات جمكران.
سلفيه، بدعت يا مذهب، رمضان البوطي، برگردان: حسين صابري، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي.
سيماي وهابيت، عبدالله محمد، برگردان: خديجه مصطفوي، مشهد، محب.
شيعه پاسخ ميدهد، سيد رضا حسيني نسب، قم، مشعر.
فتنه وهابيت، احمد زيني دحلان، برگردان: همايون همتي.
فرقهاي براي تفرقه، نجمالدين طبسي، قم، مشعر.
گفتوگوي بيستيز، عصام عماد، برگردان: مصطفي اسكندري.
گل بيخار، عدنان درخشان، قم، مشعر.
مبلّغ، نه پيامبر، حسن بن فرهان مالكي، ترجمه: سيد يوسف مرتضوي، قم، نشر اديان.
وهابيت از ديدگاه اهل سنت، علياصغر رضواني، قم، دليل ما.
وهابيت بر سر دوراهي، ناصر مكارم شيرازي، قم، مدرسه امام علي بن ابيطالب عليه السلام .
وهابيت و بازنگري از درون، سيد محمد بن علوي مالكي، برگردان: انسيه خزعلي، قم، مشعر.
وهابيگري، حامد الگار، برگردان: احمد نمايي، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي.
پيوست دوم: پايگاههاي ضد وهابيت
ـ شبكه الحق
ـ مركز ابحاث العقائد ww.agaed.com
ـ وهابيت نت www.wahabia.net
ـ صوفيه (اهل سنت مخالف وهابي) www.alsufia.org
ـ فدك www.fada.org
ـ رديهها بر وهابيت ww.mahozz.net/pooks/index.htmn
ـ غرفه الغدير www.room-alghadeer.com
ـ انصار آل محمد ww.ansaar.net
ـ شبكه هجر الثقافي
ـ سايت مؤسسه ولي عصر http://www.valiasr-at.com
كتابنامه
الآبي الازهري، صالح بن عبد السميع، الثمر الداني، بيروت، المكتبه الثقافيه.
آل محسن، شيخ علي، عبدالله سبا حقيقه ام خرافه، قم، نشر مشعر، چاپ اول،
آلباني، ادواء الغليل، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1405 هـ .ق.
آلوسي، محمود، روح المعاني، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول،
آيتي، محمدابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، دانشگاه، چاپ ششم، 1378.
ابن أبي حاتم، تفسير القرآن العظيم، عربستان، مكتبه نزار مصطفي الباز، چاپ سوم، 1419ـ 1415.
ابن ابي شيبه، المصنف، بيروت، دارالفكر، بيتا.
ابن ابيالحديد، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغه، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ دوم، 1385 هـ .ق.
ابن اثير، أسد الغابة، بيروت، دارالفكر، 1409 هـ .ق.
ابن اثير، علي بن محمد، كامل ابن اثير، بيروت، دار صادر، 1385.
ابن باز، القوادح في العقيده، عربستان، الرياسه العامه لهيئه الامر بالمعروف ابن باز، عبدالعزيز بن عبدالله، تحفه الاخوان، رياض، دارالفائزين، چاپ دوم، 1416 هـ .ق.
ابن باز ـ ابن عثيمين ـ ابن جبرين، فتاواي المرأة، رياض، مؤسسه خيريه مناسك.
ابن باز، عبدالعزيز بن عبدالله، پناهگاه توحيد، رياض، دارالقاسم، چاپ دوم، 1427هـ .ق.
ــــــــــــــــ ، تحفه الاخوان، رياض، دارالفائزين، چاپ دوم، 1416 هـ .ق.
ابن بطوطه، رحلة، بيروت، دارالكتب العلميه، 1407 هـ .ق.
ابن تيميه، بيان تلبيس الجهنة، تحقيق: عبدالرحمان بن محمد بن قاسم نجدي، مكه، مطبعه الحكومه، چاپ اول، 1392 هـ .ق.
ــــــــــــــ ، منهاج السنه، تصحيح: محمد رشاد، بيتا، مؤسسه قرطبه.
ــــــــــــــ ، الردّ علي الاخنائي، رياض، الرياسه العامه لادارات البحوث العلميه، 1404 هـ .ق.
ــــــــــــــ ، زيارة القبور و استنجاد بالمقبور، رياض، اداره العامه للطبع والترجمه، چاپ اول، 1410 هـ .ق.
ــــــــــــــ ، مجموع الفتاوي، تحقيق: عبدالرحمان بن محمد بن قاسم نجدي مصر، مكتبه ابن تيميه، چاپ دوم، بيتا.
ابن جوزي، عبد الرحمان بن علي، زاد المسير في علم التفسير، بيروت، دارالكتاب العربي، چاپ اول، 1422 هـ .ق.
ابن حبان، الثقات، مؤسسه الكتب الثقافيه، چاپ اول، 1393 هـ .ق.
ابن رشد، محمد بن احمد، بداية المجتهد، قم، شريف رضي، 1406هـ .ق.
ابن عابدين، احمد، حاشيه رد المختار، بيروت، دارالفكر، بيتا.
ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفريد، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1404هـ .ق.
ابن عبدالبر، الاستيعاب، بيروت دارالجيل، چاپ اول، 1412هـ .ق.
ابن عبدالوهاب، محمد، كتاب التوحيد، الجامعه الاسلاميه بالمدينه المنوره، مركز شئون الدعوه، چاپ پنجم، 1404 هـ .ق.
ــــــــــــ ، كشف الشبهات في التوحيد، بيروت، دارالقلم، چاپ اول، 1406هـ .ق.
ابن عجينه، احمد بن محمد، البحر المديد في تفسير القرآن المجيد، تحقيق: حسن عباس، قاهره، بينا، بيتا.
ابن عدي، عبدالله، الكامل في الضعفاء، بيروت، دارالفكر، چاپ سوم، 1409هـ .ق.
ابن عساكر، علي، تاريخ مدينه دمشق، بيروت، دارالفكر، بيتا.
ابن عطيه اندلسي، عبدالحق، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، بيجا، بينا، بيتا.
ابن قدامه، عبدالله، المغني، بيروت، دار الكتاب العربي، بيتا.
ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1408هـ .ق.
ـــــــــــــ ، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، بيتا.
ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب، نشر ادب الحوزه، چاپ اول، 1405هـ .ق.
ابن نجيم، البحر الرائق، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1418هـ .ق.
ابوعلي، حسين، الوهابيه، قم، مركز الابحاث العقائديه، چاپ اول، 1428هـ .ق.
ابي السعود، ارشاد عقل السليم، بيروت، دارالكتب العلميه، بيتا.
احمد مرتضي، شرح الاذهار، صنعاء، غمضان، 1400 هـ .ق.
امام فخر رازي، محمد بن عمر، مفاتيح الغيب (تفسير الكبير)، بيروت، دار احياءالتراث العربي، چاپ سوم، 1420 هـ .ق.
امين عاملي، محسن، كشف الارتياب، قم، مؤسسه انصاريان، چاپ دوم،1383.
اميني، عبدالحسين، الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ پنجم، 1371.
بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، تصحيح: بن باز، بيروت، دارالفكر، بيتا.
برسوي، اسماعيل، تفسير روح البيان، بيروت، دارالفكر، بيتا.
بغدادي، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العلمية، چاپ اول، 1417 هـ .ق.
بغوي، حسين، معالم التنزيل في تفسير القرآن، بيروت، دار احياءالتراث العربي، چاپ اول، 1420 هـ .ق.
بلاذري، أنساب الأشراف، بيروت، دارالفكر، 1417 هـ .ق.
بهوتي، منصور بن يونس، كشف القناع، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1418هـ .ق.
بيهقي، السنن الكبري، بيروت، دارالفكر، بيتا.
ترمذي، محمد بن عيسي، سنن ترمذي، تصحيح: جميل العطار، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1422 هـ .ق.
تفتازاني، شرح العقايد النسفيه، دارالبيروتي، دار ابن عبدالهادي، چاپ اول، 1428هـ .ق.
تهراني، شيخ آقا بزرگ، الذريعه الي تصانيف الشيعه، تهران، اسلاميه، بيتا.
ثعالبي، عبدالرحمان بن محمد، جواهر الحسان في تفسير القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ اول، 1418 هـ .ق.
ثعلبي، احمد بن ابراهيم، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1422 هـ .ق.
جاحظ، عمر بن بحر، رسائل جاحظ، قاهره، مكتبه الخانجي، بيتا.
جزيري، عبدالرحمان، الفقه علي المذهب الاربعه، بيروت، دارالفكر، 1428هـ .ق.
جصاص حنفي، احمد بن علي، احكام القرآن، بيروت، داراحياء التراث، العربي، 1405هـ .ق.
جويني، ابراهيم بن محمد حمويه، فرائدالسمطين، بيروت، مؤسسه محمودي، چاپ اول، بيتا.
حافظ مزي، يوسف، تهذيب الكمال، بيروت، مؤسسه الرساله، چاپ سوم، 1408هـ .ق.
حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه، بيتا.
حلبي، السيره الحلبيه، بيروت، دارالمعرفه، بيتا.
حلي، علامه حسن بن مطهر، تذكرة الفقهاء، قم، مؤسسه آلالبيت، چاپ اول، 1414هـ .ق.
ــــــــــــــ ، نهج الحق و كشف الصدق، قم، هجرت، چاپ اول، 1407هـ .ق.
خرگوشي نيشابوري، ابو سعيد، شرف المصطفي، مكه، دارالبشائر الاسلاميه، چاپ اول، 1424 هـ .ق.
دار قطني، علي بن عمر، علل دار قطني، رياض، دارالطيبه، چاپ اول، 1409هـ .ق.
درقاوي، قاسم، مجموع لطيف أنسي في صيغ المولد النبي القدسي، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1426 هـ .ق.
درويش، احمد عبدالرزاق، فتاوي الجنة الدائمه للبحوث العلميه و الافتاء، رياض، دارالعاصمه، چاپ اول، 1413 هـ .ق.
دشتي، محمد، نهجالبلاغه، قم، نسيم حيات، چاپ دوم، 1379.
دمياطي، سيدي بكري، اعانه الطالبين، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1418هـ .ق.
دياربكري، حسين، تاريخ الخميس، بيروت، دار صادر، بيتا.
ديسماني، علي، گفتوگوي آرام و دوستانه، انتشارات حقيقت، چاپ اول، 1386.
ذهبي، شمس الدين محمد، سيراعلام النبلاء، بيروت، مؤسسه الرساله، چاپ يازدهم، 1419 هـ .ق.
ذهبي، ميزان الاعتدال، بيروت.
رازي، الجرح والتعديل، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ اول، 1373.
راغب اصفهاني، حسين بن محمد، المفردات، ايران، دفتر نشر كتاب، چاپ دوم، 1404هـ .ق.
رعيني، مواهب الجليل، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول.
زركلي، خيرالدين، الأعلام، بيروت، دار العلم للملايين، چاپ هشتم، 1989م.
زمخشري، جارالله، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، بيروت، دارالكتاب العربي، چاپ سوم، 1407 هـ .ق.
زيد بن علي، مسند، بيروت، دار الحياء التراث العربي، بيتا.
زيني دحلان، احمد، الدرر السنيه، استانبول، مكتبه ايشيق، 1396 هـ .ق.
سالم غزان، محمد، حي علي خير العمل بين الشريعه والبدعه، يمن، صعده، چاپ اول، 1419 هـ .ق.
سبحاني، جعفر، الإنصاف في مسائل دام فيها الخلاف، قم، مؤسسه امام صادق7، چاپ اول، بيتا.
ــــــــــــــ ، بحوث في الملل و النحل، قم، مركز مديريت حوزه علميه، چاپ اول، 1411 هـ .ق.
سبكي، تقيالدين، شفاء السقام، بيروت، بينا، چاپ چهارم، 1417 هـ .ق.
سجستاني، سليمان بن اشعث، سنن ابي داود، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1426هـ .ق.
سخاوي، محمد، القول البديع، بيروت، دارالكتاب العربي، 1985 م.
سراوي، عبدالمحسن، القطوف الدانيه، بيجا، دارالموده، چاپ سوم، 1997هـ .ق.
سرخسي، المبسوط، بيروت، دارالمعرفه، 1406 هـ .ق.
سمرقندي، علاء الدين، تحفه الفقهاء، بيروت، دارالكتب العلميه، 1414 هـ .ق.
سمهودي، علي بن عبدالله، وفاء الوفاء، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 2006 م.
سيوطي جلالالدين، الحاوي للفتاوي، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408 هـ .ق.
ـــــــــــــ ، الدر المنثور، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي، 1404هـ .ق.
ـــــــــــــ ، جامع الصغير، بيروت، دارالفكر، بيتا.
شوكاني، محمد، فتح القدير، دمشق، دار ابن كثير، چاپ اول، 1414هـ .ق.
ــــــــــــ ، نيل الاوطار، بيروت، دارالجيل، بيتا.
شهرستاني، محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، قم، منشورات شريف رضي، چاپ سوم، 1367.
شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، قم، آلالبيت لاحياء التراث، چاپ اول، 1409هـ .ق.
شيخ صدوق، محمد بن علي، كمال الدين، قم، مؤسسه نشر اسلامي، بيتا.
شيخ مفيد، محمد، الارشاد، قم، آل البيت، بيتا.
ـــــــــــــ ، المقنعه، قم، دفتر انتشارات اسلامي، بيتا.
صافي، لطفالله، منتخب الاثر، قم، مكتبه المولف، چاپ اول، 1422 هـ .ق.
صالحي شامي، محمد بن يوسف، سبل الهدي و الرشاد في سيرة خير العباد، بيروت، دارالكتب العلمية، چاپ اول، 1414 هـ .ق.
صنعاني، عبدالرزاق، المصنف، بيجا، المجلس العلمي، بيتا.
طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الاوسط، مكه، دارالحرمين، بيتا.
ـــــــــــــــ ، المعجم الكبير، قاهره، مكتبه ابن تيميه، چاپ دوم، بيتا.
طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، بيروت، دارالتراث، چاپ دوم، بيتا
ــــــــــــــــ ، جامع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دارالمعرفه، چاپ اول، 1412 هـ .ق.
طوسي، محمد بن حسن، الاستبصار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1362.
ــــــــــــــــ ، الخلاف، قم، دفتر انتشارات اسلامي، بيتا.
ــــــــــــــــ ، تهذيب الاحكام، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1365.
حسيني عاملي، سيدجواد، مفتاح الكرامه، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول، 1419 هـ .ق.
عبادي، عبدالله بن سعيد، منتهي السول علي وسائل الوصول، جده، دارالمنهاج، چاپ سوم، 1426 هـ .ق.
عبدالرحمان قاسم، المدونة الكبري، مصر، السعاده، بيتا.
عسقلاني احمد بن حجر، الاصابه في تمييز الصحابه، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1415 هـ .ق.
عسقلاني احمد بن حجر، تهذيب التهذيب، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1404هـ .ق.
عسقلاني، احمد بن حجر، الدرر الكامنه، حيدرآباد، مجلس دايره المعارف العثمانيه، چاپ دوم، بيتا.
عسقلاني، احمد بن حجر، فتح الباري شرح صحيح بخاري، لبنان، دارالمعرفه للطباعه والنشر، بيتا.
عظيمآبادي، محمد، عون المعبود، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1415هـ .ق.
عقيلي، محمد بن عمرو، الضعفاء، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1418هـ .ق.
علم الهدي، سيد مرتضي، الانتصار، قم، دفتر انتشارات اسلامي، بيتا.
ـــــــــــــــــــــ ، مسائل الناصريات، تهران، رابطه الثقافه و العلاقات الاسلاميه، 1417 هـ .ق.
غزالي، ابوحامد محمد، احياء العلوم، بيروت، دارالكتاب العربي، بيتا.
قاضي بيضاوي، عبدالله، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ اول، 1418 هـ .ق.
قاضي عياض، الشفا بتعريف حقوق المصطفي، بيروت، دارالفكر، بيتا.
ـــــــــــ ، ترتيب المدارك، بيجا، دارمكتبه الحياه، بيتا.
قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ اول، 1364.
قزويني، محمد بن يزيد بن ماجه، سنن ابن ماجه، تصحيح: فواد عبدالباقي. بيروت، دارالفكر، بيتا.
قزويني، محمدحسن، فرقه وهابي، برگردان: علي دواني، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ سوم، 1368.
قسطلاني، احمد بن محمد، المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، مصر، المكتبه التوفيقيه، بيتا.
قشيري، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، تصحيح: جميل العطار، بيروت، دارالفكر، بيتا.
قلشقندي، ماثر الانافة في معالم الخلافه، بيروت، عالم الكتب، بيتا.
كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بيتا.
الگار، حامد، وهابيگري، برگردان: احمد نمايي، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي، چاپ اول، 1386.
مالك بن انس، موطا مالك، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1406هـ .ق.
مباركفوري، تحفه الاحوزي، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، بيتا.
متقي هندي، كنزالعمال، بيروت، مؤسسه الرساله،
مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسهالوفاء، چاپ دوم، بيتا.
مجلسي، محمدتقي، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، قم، مؤسسه فرهنگي اسلامي كوشانبور، چاپ دوم، 1406 هـ .ق.
مجله الدعوة، شماره 1612.
محمصاني، صبحي، فلسفه قانونگذاري در اسلام، برگردان: گلستاني، تهران، امير كبير، چاپ دوم، 1358.
مراغي، احمد، تفسير مراغي، بيروت، دار احياءالتراث العربي، بيتا.
مناوي، عبدالروف، فيضالقدير، بيروت، دارالكتب العلميه، بيتا.
ميبدي، تفسير كشفالاسرار، تهران، انتشارات امير كبير، بيتا.
ميلاني، سيد علي، حديثالثقلين، قم، مركز ابحاث العقائديه، چاپ اول، 1421هـ .ق.
ناصف، منصور علي، التاج الجامع الاصول، بيروت، داراحياءالتراث العربي، چاپ اول، 1406 هـ .ق.
نجفي، محمدحسن، جواهرالكلام، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ دوم، 1365.
نسائي، احمد، كتابالضعفاء و المتروكين، بيروت، دارالمعرفه، چاپ اول، 1406هـ .ق.
نسائي، سنن، بيروت، دارالفكر، چاپ دوم، 1421 هـ .ق.
نسفي، تفسير نسفي (مدارك التنزيل)، بيروت، دار ابنكثير، بيتا.
نعمان، محمد بن ابراهيم، جامع الفريد، عربستان، جده، دارالاصفهاني، چاپ دوم، 1393 هـ .ق.
ـــــــــــــــــــ ، غيبت نعماني، تهران، مكتبه الصدوق، بيتا.
نووي شافعي، يحيي بن شرفالدين، رياض الصالحين، بيروت، دارالكتاب العربي، چاپ چهارم، 1421 هـ .ق.
ـــــــــــــ ، المجموع، بيروت، دارالفكر، بيروت، دارالفكر، بيتا.
ــــــــــــ ، شرح صحيح مسلم، بيروت، دارالكتاب العربي، چاپ دوم، 1407هـ .ق.
نويري، احمد بن عبدالوهاب، نهاية الارب، قاهره، دارالكتب و الوثائق القوميه، چاپ اول، 1423 هـ .ق.
نيشابوري، حسن بن محمد، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1416 هـ .ق.
واحدي، علي بن احمد، أسباب نزول القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1411 هـ .ق.
هيتمي، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، بيروت، مؤسسه الرساله، چاپ اول، 1417هـ .ق.
هيثمي، علي، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408هـ .ق.