ghaemiyeh.com
سرشناسه : یاوریوثاق، مهدیه، ۱۳۶۰ -
عنوان و نام پديدآور : نقش رسانه در آگاهیبخشی سیاسی و اجتماعی/ مهدیه یاوریوثاق.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران،مرکز پژوهشهای اسلامی،۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۷۶ص.
شابک : 978-964-514-245-0
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه .
موضوع : رسانههای گروهی -- جنبههای اجتماعی
موضوع : رسانههای گروهی -- جنبههای سیاسی
موضوع : رسانههای گروهی -- مخاطبان
موضوع : اطلاعرسانی
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : HM۱۲۰۶/ی۲ن۷ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۳۰۲/۲۳
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۱۸۱۱۲
ديباچه
آگاهيبخشي سياسي و اجتماعي، يكي از كاركردهاي رسانههاست كه با توجه به شرايط داخلي و جهاني زمان حاضر، اهميت خاصي دارد. لزوم مشاركت افراد در فرآيندهاي سياسي و اجتماعي در مقياس ملي و جهاني، نياز آنها به آگاهي و بصيرت را روزافزون كرده است. تغيير ماهيت قدرت، اهميت دانش و آگاهي در آن، عملكرد رسانههاي جديد با ويژگي فرازماني و فرامكاني و به وجود آمدن رقابت اطلاعاتي در عرصه جهاني، از عوامل حضور مردم و نيازهاي نوين آنها در عرصه سياسي و اجتماعي است. ازاينرو، رسانهها با فراگيري و پوشش گسترده، افراد جامعه را براي مشاركت آگاهانه و عقلاني آماده ميكنند. مردم با حضور در عرصه سياسي، به مشاركت سياسي روي ميآورند كه رسانهها بايد آنها را سازماندهي و عقلاني كنند تا حضور آنها اثرگذار باشد و پيآمدهاي بحرانهاي سياسي كه نتيجه ناگزير دوران گذار و بيداري سياسي است، كاهش يابد.
انسان در عرصه اجتماعي، نيازهاي نوين و متنوعي دارد كه نتيجه عملكرد رسانههاي نوين و انقلاب ارتباطي است. با دگرگون شدن منابع هويتي و
آشنايي مردم با شيوههاي زندگي و فرهنگهاي متفاوت، لزوم آگاهي از هويت ملي دو چندان ميشود و در اين ميان، رسانهها نقشهاي مهمتري بايد بر عهده گيرند.
انه ولي التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا وسيما
پيشگفتار
شرايط داخلي و بينالمللي مانند جهاني شدن، حضور در عصر ارتباطات و اطلاعات، تغيير اهميت قدرت نظامي و فيزيكي به قدرت نرم و فكري، تحول نظامهاي سياسي و اجتماعي، دگرگوني مباني فرهنگي، ترك سنتهاي قديمي و بيداري وجدان اجتماعي، از برخي عواملي هستند كه نياز انسان را به آگاهي از همه رويدادهاي جاري محيط زندگي، روز به روز بيشتر ميكند. به همين دليل، پيشرفت وسايل ارتباط جمعي و توسعه اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي، لازم و ملزوم يكديگر شدهاند و اين امر بر ضرورت اطلاعرساني و آگاهيبخشي افزوده است.
رسانههاي جمعي شامل راديو، تلويزيون، سينما، مطبوعات، سايتهاي خبري و نظير آن، شماري از ابزارها و عوامل اطلاعرساني، فرهنگسازي و آگاهيبخشي نزد ملتها هستند. جريان آزاد و سالم اطلاعرساني تا اندازهاي به نياز انسان به دانستن پاسخ مي دهد. اطلاعيابي و اطلاعرساني بايد در مسير درست و به دور از جهتگيريها و تحميل عقايد حركت كند تا بر آگاهي و بصيرت افراد بيفزايد. رسانهها و وسايل ارتباط جمعي ماهيت دوگانهاي
دارند. يعني آنها را ميتوان هم در جهت آگاهيبخشي و هم با هدف تحميق مردم به كار گرفت. رسانهها با اثرپذيري از نظام اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي فعاليت ميكنند و در مقابل، ظرفيت تغيير و جهتدهي فرهنگ و ارزشهاي يك ملت را نيز دارند.
امروزه با پيشرفت وسايل ارتباط جمعي و فنآوري ارتباطات، اخبار اطلاعات جهان پيرامون، ديگر تنها از طريق رسانههاي داخلي در اختيار ملتها قرار نميگيرد، بلكه جريان اطلاعات را بازيگران فراملي و بينالمللي كنترل و هدايت ميكنند كه فنآوري ارتباطات را در اختيار دارند.
به گفته مك لوهان، عصر اطلاعات و فنآوري ارتباطات، جهان را به دهكده كوچكي تبديل كرده و امكان اطلاعيابي افراد بشر را از همه وقايع جهان در كمترين زمان و با بيشترين سرعت در سرتاسر جهان امكانپذير ساخته است. ويژگي فرا زماني و فرا مكاني رسانهها موجب نفوذ و رسوخ وسايل ارتباطي به زندگي خصوصي و اجتماعي افراد شده و در پي آن، مرزهاي ملي و داخلي را كمرنگ كرده و صلاحيت دولتها را در اداره امور داخلي و سياستگذاريهاي ملي كاهش داده است. در عصر كنوني، دسترسي به اطلاعات، نماد توسعه و پيشرفت اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي جوامع نوين شناخته ميشود كه بدون دسترسي به آن، تحقق هيچ تحولي ممكن نيست.
در چنين شرايطي، وقتي قدرتهاي سلطهگر براي رسيدن به اهداف و منافع سياسي و اقتصادي خود، بسياري از معيارهاي اخلاقي و حرفهاي را رعايت نميكنند و از ابزارهاي اطلاعاتي موجود براي تحميل اهداف خويش بهره ميگيرند، آگاهيبخشي، يكي از كاركردهاي مهم و اساسي رسانههاي داخلي شناخته ميشود. آگاهيبخشي در زمينههاي مختلف همچون سياسي و اجتماعي موجب ميشود مخاطب در برخورد با مشكلات مختلف به درك و دريافت درست برسد.
اين پژوهش در چهار فصل تدوين شده كه فصل اول به تعريف مفاهيم و ضرورتهاي آگاهيبخشي و رويكرد نظري به كار رفته اختصاص دارد. نقش رسانهها در ارتباطات سياسي در يك نظام مردمسالار، موضوع بحث فصل دوم است. گفتني است به دليل ماهيت پيچيده روابط سياسي و نيز اهميت آگاهي و بصيرت در روابط سياسي، اين فصل كتاب به تبيين آگاهيبخشي سياسي ميپردازد. در واقع، اين فصل، مشاركت سياسي و انتخابات را كه مصداق عيني مشاركت سياسي است و ظهور آن، بصيرت و آگاهي سياسي مردم را ميطلبد، بررسي مي كند.
از ديگر مباحث اين فصل، بحرانهاي سياسي است كه در نتيجه آن، ثبات و توازن نظام سياسي و اجتماعي به هم ميخورد و از حالت تعادل خارج ميشود. بنابراين، در اين قسمت، نقش آگاهيبخشي رسانهها در برخورد با بحرانها تحليل ميشود.
فصل سوم به موضوع آگاهيبخشي اجتماعي اختصاص مييابد. بحث در اين زمينه بسيار است. رسانهها، نهادهايي فرهنگي هستند كه با فرهنگ ارتباط مستقيمي دارند و از منابع هويتساز به شمار ميروند. بنا بر نظريه موج سوم آلوين تافلر، در موج سوم نيز، هويتهاي ملي و فرهنگي اثرپذيرترين عنصر اجتماعي هستند كه از حالت يكپارچگي خارج ميشوند و از منابع هويتي گوناگوني اثر ميپذيرند. به همين دليل، پرداختن به نقش رسانهها در آگاهيبخشي از هويت ملي و فرهنگي در صحنه اجتماعي ضروري مينمايد.
فصل چهارم به آسيبشناسي رسانهها ميپردازد و بخشي از اين فصل نيز به ارائه راهكار اختصاص دارد. البته در فصل دوم و سوم، راهكارهايي درباره موضوع بحث ارائه شده، ولي در فصل پاياني، راهكارهاي كلي براي آگاهيبخشي رسانهها تدوين شده است. در اين فصل، نويسنده براي بررسي آسيبهاي رسانه ملي در آگاهيبخشي و ارائه راهكار براي آن، از نظريه «كوشش در خور» پتي و كاچيوپو استفاده كرده است.
فصل اول: كليات
زير فصل ها
مفهومشناسي
تمايز آگاهيبخشي با ديگر كاركردهاي رسانهها
اهميت و ضرورت آگاهيبخشي
رويكرد نظري
الف) رسانه
رسانه در لغت به معناي وسيله رساندن يا وسيله ارتباط جمعي است. سيدمحمد دادگران در تعريف رسانههاي جمعي مينويسد:(1)
رسانههاي جمعي از حيث لغوي، به معناي ابزارهايي هستند كه از طريق آنها ميتوان به افرادي نه به طور جداگانه يا با گروههاي خاص و همگون، بلكه با جماعت كثير يا تودهاي از مردم به طور يكسان دسترسي پيدا كرد.(2)
همچنين رسانه را به عنوان مفهومي تعريف كرده اند كه در معاني مختلف ارتباطي به كار ميرود.(3)
ازاينرو، رسانه يا وسايل ارتباط جمعي، مصداقهاي گستردهاي يافته است و فقط به تلويزيون، راديو، روزنامه، مجله و كتاب منحصر نميشود، بلكه ماهواره، اينترنت، سينما، تئاتر، فيلم، نوار صوتي و تصويري، ديسك، سي دي، پوستر، عكس، اسلايد، تابلو و گوشي موبايل را نيز ميتوان جزو ابزارهاي رسانهاي به شمار آورد.
رسانههاي جمعي را به گونههاي مختلف تقسيمبنديكردهاند، اما ويژگي انتقال پيام، در همه اين تقسيمبنديها مشترك است. از يك نظر، رسانهها را در دو گونه تند و كند جاي دادهاند. رسانههاي كند، پيام را با تأخير انتقال ميدهند، مثل: كتاب يا مجله. رسانههاي تند نيز پيام را با سرعت به مخاطبان ميرساند. مثل: راديو و تلويزيون.(1)
مك لوهان در تقسيمبندي ديگري، وسايل ارتباطي را سرد (cool) و گرم (Hot) ميخواند. او، وسايل ارتباطي سرد را وسايلي ميداند كه افراد بسياري را در ارتباط مشاركت ميدهند، مانند: سمينار يا نشستهايي براي بحث و گفتوگو و در وسايل ارتباطي گرم كه شامل راديو، سينما و كتاب ميشود، مشاركت افراد به كمترين سطح ميرسد.(2)
ازاينرو، در تعريف رسانهها به طور كلي ميتوان گفت رسانه، هر نوع ابزاري است كه براي رساندن پيام از فرستنده به مخاطبان استفاده ميشود، ولي در پژوهش حاضر منظور از رسانه، رسانه ملي خواهد بود.
ب) آگاهي
براي آگاهي و شناخت، تعريفهاي متعددي وجود دارد كه در اينجا به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
«به آگاهي از تصويرها، خاطرهها (حافظهها) و انگيزههايي كه يا در چارچوب محيط بيروني، ادراك و يا از يك نيروي شناختي درونپايه احضار ميشوند، آگاهي ميگويند. فعاليت آگاهانه، سنخهاي بسياري دارد كه ميتوان ... به رؤياپردازي، به ياد آوردن رؤياي (خواب) شب و حسابگري اشاره كرد. فرد هميشه، در آن مقطع از زمان، حداقل تا حدّي از آن فعاليت مربوطه شناخت دارد».(3)
ويليام جيمز در مورد آگاهي ميگويد:
آگاهي تا به حال در زمره «صورتهاي ذهني» به حساب ميآمده و به نقش آن در تجربه عملي انسان در زندگي كمتر پرداخته شده است. آگاهي معمولي كه در شرايط عادي، انسان از آن برخوردار است، عقل ناميده ميشود. در واقع، اين مرحله آگاهي، تنها پرده نازكي از نيروهاي بالقوه ذهن آدمي است كه غالباً دست نخورده باقي ميماند.(1)
«آگاهي درجههاي مختلفي دارد و افزون بر توانايي ارزيابي دريافتهاي حسي، حفظ خاطرهها، به توانايي بروز [واكنش] انتقادي به كمك انديشه و عقل نيز مربوط ميشود».(2)
از نظر كانت نيز معرفت، امري فراتر از احساس صرف يك شيء است؛ زيرا از طريق احساس، تنها به شماري از دادههاي پراكنده و بيربط ميرسيم كه هيچ درك و دريافتي را به ارمغان نميآورد. شناسايي، با اتحاد و تأليف همراه است. شناخت، يك كل است كه در آن، تمثيلات با آن مقايسه ميشوند و پيوند مييابند.(3)
بنابراين، در اين بحث نيز منظور ما از آگاهي، چيزي فراتر از اطلاعات پراكنده در مورد يك رويداد يا يك شيء است؛ نوعي آگاهي كه فراتر از احساس ميرود و با تحليل، تبيين، درك و دريافت حقايق و واقعيتها همراه ميشود. بدين ترتيب، شايد بهترين تعريف آن است كه آگاهي را هرگونه انكشاف ذهني حقايق و مترادف با بينش و بصيرت و شناخت و معرفت بدانيم. پيشزمينههاي آن نيز تفكر، تعقل و دانش است كه موجب انكشاف ذهني حقايق و واقعيتها ميشود؛ زيرا تا وقتي دانش، تفكر و تعقل وجود نداشته باشد، آگاهي به وجود نميآيد.
ج) آگاهي بخشي
هر گونه فعاليت، پديده يا كاري كه منجر به انكشاف ذهني حقايق شود، آگاهيبخشي است.
د) آگاهيبخشي اجتماعي
آن دسته از فعاليتها، پديدهها يا كارهايي كه منجر به كشف حقايق اجتماعي و انكشاف ذهني آنها ميشود يا آگاهي از اصول و قواعد حاكم بر روابط ميان نيروهاي اجتماعي و نيز آموزش چگونگي كاركرد آنها، آگاهيبخشي اجتماعي است.
ه) آگاهيبخشي سياسي
آن دسته از فعاليتها، پديدهها يا كارهايي كه منجر به كشف حقايق سياسي و انكشاف ذهني آنها ميشود يا آگاهي از اصول و قواعد حاكم بر روابط سياسي در داخل يك كشور و روابط ميان دولتها در عرصه بينالمللي، آگاهيبخشي سياسي است.
به دليل اينكه بحث ما مربوط به آگاهيبخشي رسانههاست، براي روشن شدن بحث، نخست بايد اين مفهوم را از ديگر مفاهيم مشابه، متمايز ساخت تا با تعريفهاي مختصري از آنها، تفاوت بين اطلاعرساني، جامعهپذيري و فرهنگپذيري با آگاهيبخشي مشخص شود.
الف) جامعهپذيري
جامعهپذيري به معناي شناخت و پذيرش ارزشها، هنجارها و رفتارهاي پذيرفته و رايج در يك جامعه و عمل به آنهاست. انسانها در سنين و پايگاههاي گوناگون اجتماعي، جامعه خود را ميشناسند و اندك اندك با آن هماهنگ ميشوند.
جامعهپذيري، يادگيري مهارتها و تواناييهاي بازيگري يك نقش است. در اين وضعيت ياد ميگيريم كه چگونه به عنوان بازيگر يك نقش، از تواناييها و مهارتهايمان استفاده كنيم، چگونه در برابر ديگران واكنش نشان دهيم و چگونه ديگران را درك و با آنها رابطه برقرار كنيم.
ب) فرهنگپذيري
سازگاري و همنوايي عميق فرد با هنجارها و موازين فرهنگي يك جامعه را فرهنگپذيري ميگويند. فرهنگپذيري به دو طريق صورت ميگيرد: آگاهانه و ناآگاهانه. انتقال ناآگاهانه هنجارها به فرد، از راه سرمشق قرار دادن و اقتباس كردار و گفتار اطرافيان صورت ميگيرد. انتقال آگاهانه هنجارها به فرد، با آموزش مستقيم، امر و نهي، تشويق و تبليغ انجام ميشود.
در نوع ديگر انتقال فرهنگ، عناصري از نظام فرهنگي بيگانگان به افراد جامعه منتقل ميشود كه گاهي در برخورد دو فرهنگ، يكي از فرهنگها به دليل محدوديت و ضعف فرهنگي، فرهنگ جامعه ديگر را ميپذيرد و هيچ اثري بر فرهنگ مقابل نميگذارد.
آنچه در جامعهپذيري و فرهنگپذيري اتفاق ميافتد، انتقال ارزشها و هنجارهاست تا فرد با هماهنگي و دروني كردن اين ارزشها در جامعه بتواند با ديگران رابطه برقرار كند و خود را با زمينههاي اجتماعي جديد منطبق سازد. انسان در اجتماع با آموزش و پذيرش قوانين، ارزشها و فرهنگ، به موجودي اجتماعي تبديل ميشود. در فرهنگپذيري، امكان دگرگوني فرهنگ گروه و اثرپذيري از فرهنگ ديگر گروهها و نيز غلبه فرهنگ قوي بر فرهنگ ضعيف وجود دارد.
بنابراين، در جامعهپذيري و فرهنگپذيري، بالا بردن آگاهي و بصيرت افراد مورد نظر نيست و فقط به انتقال ارزشها و هنجارها به افراد جامعه توجه ميشود. در جامعهپذيري، ارزشهايي كه جامعه پذيرفته است، انتقال مييابد. در فرهنگپذيري، انتقال فرهنگ بيگانگان به صورت آگاهانه يا ناآگاهانه هم مورد نظر است و در آگاهيبخشي، هدف اصلي، ارتقاي سطح تفكر، آگاهي، دانش و بصيرت افراد جامعه در همه جنبههاي زندگي است.
بر اين اساس، آگاهيبخشي بار معنايي گستردهتر و موارد شمول بيشتري از جامعهپذيري و فرهنگپذيري دارد. افزون بر مصداقهاي فرهنگپذيري و جامعهپذيري، آگاهي و بالا بردن سطح دانش و تفكر را هم دربرميگيرد. ازاينرو، تداوم و حفظ هويت فرهنگ ملي نيز جز با شناخت و آگاهيبخشي درباره امكانات و استعدادهاي فرهنگ خودي، در مبادله با ديگر فرهنگها ممكن نيست. جامعهپذيري هم جز با شناخت و آگاهيبخشي ارزشها و هنجارهاي اجتماعي شكل نميگيرد.
ج) اطلاعرساني
اطلاعرساني يعني رساندن خبر و پيامهاي مورد نظر و همچنين گزارش رويدادهاي جامعه و جهان به مخاطبان. در اطلاعرساني، ممكن است اطلاعاتي كه انتقال مييابد، درست و بنا بر واقعيت باشد يا برعكس اطلاعاتي وارونه، غير واقعي، دستكاري شده و در جهت منحرف كردن اذهان مردم باشد، ولي در آگاهيبخشي، تحليل، تبيين و دستهبندي مطالب و اطلاعات مورد نظر است.
در آگاهيبخشي، اطلاعات بايد با واقعيتها و شناخت و آگاهي مخاطبان منطبق باشد. ازاينرو، اطلاعرساني، هم ممكن است در جهت پايين بردن
سطح آگاهي مردم باشد و هم در جهت رشد و بالندگي فكري و آگاهي آنان. بدين ترتيب، منظور از آگاهيبخشي، آن نوع از اطلاعرساني است كه منجر به شناخت و معرفت و آگاهي مخاطبان از وقايع و حقايق ميشود.
از نظر راجرز، فرآيند پذيرش، پنج مرحله مختلف با ويژگيهاي خاص دارد كه عبارتند از:
يك ـ مرحله آگاهي
در اين مرحله، عقيده يا نگرش شخص يا هر واحد تصميمگيرنده ديگري نسبت به پديده نو شكل ميگيرد.
دو ـ مرحله تشويق
مرحلهاي است كه در آن، عقيده يا نگرش مثبت يا منفي در ذهن اشخاص درباره پديده مورد نظر شكل ميگيرد.
سه ـ مرحله تصميم
در اين مرحله، شخص با ارزيابيهايي كه از پديدهاي در ذهن خود انجام داده است، تصميم نهايي را ميگيرد كه همانا پذيرفتن يا نپذيرفتن نوآوري است.
چهار ـ مرحله اجرا
در اين مرحله، نوآوري اجرا ميشود. دانش عملي كه در اين مرحله به دست ميآيد، مي تواند در اين مقطع كه آيا اقتباس دوام خواهد آورد يا نه، تعيينكننده باشد.
پنج ـ مرحله تثبيت
روانشناسان اجتماعي نشان دادهاند كه اشخاص پس از يك تصميمگيري، بيشتر به دنبال اطلاعاتي ميگردند كه تصميم آنها را تأييد كند و مرحله تثبيت به چنين كاركردي مربوط ميشود. اطلاعات منفي در مورد يك نوآوري كه پس از اجرا از ديگر منابع به دست ميآيد، گاه سبب سرخوردگي و توقف
در استفاده از نوآوري ميشود. بنابراين، تا دوره بعد از مرحله اجرا بايد كوشيد به اقتباسگران اطمينان داده شود كه استفاده از شيوه جديد، عملي منطقي بوده است.
راجرز معتقد است كه رسانهها نقش اساسي خود را در مرحله نخست (اطلاعرساني و آگاهي بخشي) ايفا ميكنند. بعد از اين مرحله، تماسهاي ميان فردي نظير مشورت با متخصصان و استفاده از تجربه واقعي آنان در فرآيند تثبيت، نقش اساسي را بر عهده ميگيرند. بيشترين نقش رسانهها در مرحله نخست است و در فرآيند پذيرش، منابع فردي در مرحله تحول، مؤثرتر هستند.(1)
بنابراين، تلاش براي روي آوردن به يك نظام اطلاعرساني بهينه و مطلوب، موجب دگرگوني در عرصه تفكر و عمل در ميان افراد جامعه ميشود؛ زيرا افراد با توجه به اطلاعاتي كه در دسترس دارند، تصميم ميگيرند و عمل ميكنند و بر اساس اين اطلاعات، افكار و ذهنيت آنها شكل ميگيرد يا تقويت ميشود. پس هر اندازه اين اطلاعات با واقعيتها و حقايق هماهنگ باشد، تصميمگيريها و عملكرد آنها، صحيح و عقلاني و در جهت رشد و پيشرفت جامعه خواهد بود.
ميل به آگاهي و شناخت، از نيازهاي ذاتي انسانهاست كه به شكلهاي گوناگون ظهور ميكند. آدمي به دنبال آگاهي از رويدادها و محيط زندگي خويش، همواره با پرسشهاي گوناگوني روبهرو ميشود كه او را نيازمند منابع اطلاعاتي و آگاهي
1) نك: جان سرواس، دگرگوني در نظريههاي ارتباطات و توسعه و پيآمدهاي آن در سياستگذاري و برنامهريزي ارتباطي، ص84.
ميكند تا از طريق آنها به درك محيط پيرامون خود برسد. گذر از جوامع ابتدايي و پيچيده شدن روابط اجتماعي و سياسي، منابع اطلاعاتي جديدي را ميطلبد تا افراد به وسيله آنها بتوانند به اين نياز خود پاسخ دهند.
الف) اهميت و ضرورت آگاهيبخشي در قرآن
آگاهي و شناخت، از عوامل تعالي و سازنده بشر به شمار ميرود و دين اسلام براي بصيرت و آگاهي، ارزش بسياري قائل است. انسان به عنوان موجودي مختار و آزاد آفريده شده است و نيروي تعقل و انديشه، او را از ديگر موجودات متمايز ميسازد. انسان، مختار است تا مسير زندگي خود را انتخاب كند و لازمه انتخاب صحيح، بصيرت و آگاهي است. هر چه آگاهي و بصيرت انسان بيشتر باشد، قدرت تصميمگيري و رهبري او در زندگي بيشتر است.
قرآن كريم آخرين كتاب آسماني، حاوي معرفت و آموزههاي تعاليبخش است كه در جهت تكامل و سعادت بشري، به عنوان عاليترين رسانه آگاهيبخش محسوب ميگردد. محتوا و آيات قرآن كريم، در جهت نيل به معرفت و ارائه بينش و بصيرت به جويندگان حقيقت است. ازاينرو به دليل اهميت دانش و آگاهي در نخستين آياتي كه بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نازل شده، خداوند به دانش اشاره كرده است؛ زيرا دانش در مقابل جهل قرار ميگيرد و موجب آگاهي ميشود:
بخوان به نام پروردگارت كه خلق كرد؛ انسان را از خون بسته خلق كرد. بخوان و پروردگارت از همه كريمان، كريمتر است. او كسي است كه نوشتن با قلم را ياد داد. (علق: 1 و2)
در اين آيه قرآن، پس از سخن از خدا و انسان، از دانش گفته شده كه نشاندهنده اهميت دانش و آگاهي در قرآن و زندگي انسان است.
در قرآن كريم، آيات مربوط به فراگيري دانش، بسيار است. خداوند در سوره قلم به قلم سوگند ميخورد كه اهميت مسئله يادگيري و آگاهي در قرآن را بيان ميكند.
به طور كلي، آگاهي موجب ميشود انسان، تكاليف الهي را بشناسد و هدف حيات خويش را بداند و در اين مسير گام بردارد. خداوند علت سقوط بسياري از تبهكاران را دوري از تعقل ميداند: «و گفتند اگر ما به سخنان آنان گوش فرا ميداديم يا تعقل ميكرديم، هرگز از ياران دوزخ نبوديم». (ملك: 10)
در اين آيه، خداوند، پليدي و زشتي را به دوري از انديشهورزي مربوط ميداند و افرادي را كه نميانديشند، پليد ميشمارد. دانش و آگاهي، انسان را به سوي كمال و پيشرفت هدايت ميكند. افرادي كه آگاهي كسب ميكنند، درست ميانديشند و درست و عاقلانه قضاوت ميكنند. آنان، بهترين و منطقيترين تصميمها را در زندگي ميگيرند و از بيخبري و جهالت رهايي مييابند.
دين اسلام بر اساس تحقيق، تفكر و تعقل شكل گرفته است، نه تقليد كوركورانه و ناآگاهانه؛ زيرا تحقيق و تفكر موجب آگاهي ميشود. ازاينرو، نقش آگاهيبخشي در دين اسلام و زندگي بشر جايگاهي ويژه دارد تا از طريق آگاهيبخشي، زمينه رشد و تعالي انسان فراهم آيد و به مدارج بالاي كمال و رستگاري برسد و از ناداني و گمراهي رهد.
نزول قرآن كريم، خود، در جهت آگاهيبخشي و نيز منبع معرفت براي جويندگان حقيقت است. در آيههاي مختلف از اهداف نزول قرآن گفته شده است كه همه اين اهداف، به آگاهيبخشي و هدايت به حق و شناسايي حق از باطل مربوط ميشود و برخي از آنها چنين است: تعليم حكمتها (آل عمران: 164)؛ هدايت به راه درست و متقن (اسراء: 9)؛ دعوت به سراي سلامت (يونس: 25)؛ خروج از ظلمت به سوي نور (مائده: 16) ؛ توجه دادن
به لزوم محوريت دين در زندگي (يونس: 105)؛ تقويت روح عبوديت و بندگي (بقره: 21)؛ بينشدهي و بصيرتبخشي (انعام:50)؛ برحذر داشتن از فساد در زمين (شعراء: 183)؛ تعقلزايي (بقره: 242)؛ تفكرانگيزي (انعام: 50)؛ تذكريابي (هود: 24) و جهلزدايي (انعام: 35). (1)
ب) اهميت و ضرورت آگاهيبخشي در سيره پيامبران و امامان
فلسفه رسالت پيامبران در آموزهاي قرآني، تعليم و تزكيه و در جهت آگاهيبخشي به مردم از تكاليف و حقوق خود است. آگاهيبخشي مردم، بر اساس آفرينش و حقيقت وجودي آنها يعني همان عبوديت و بندگيشان است. عبوديت انسان زماني تحقق مييابد كه در برابر خدا و ارداه خدا، هيچ نيرو و قدرتي را نپذيرد. اعتقاد به توحيد الهي و اينكه ارادهاي برتر از اراده خداوند وجود ندارد، حقيقت رسالت انبياست. آگاهيبخشي در مورد تكاليف و حقوق انسانها در زندگي دنيوي نيز در راستاي اين هدف متعالي قرار دارد.
كتاب و آموزههاي وحياني موجب ايجاد تحول در نگرش و بينش مردم ميشود و آنها را از حقوق و تكاليف خويش آگاه ميسازد. آگاهي انسان از تكاليف و نقش خود در زندگي، خواستههاي جديدي را نيز پديد ميآورد. بنابراين، خود مردم خواهان حقوق خويش و اجراي مقررات و قوانين جديد بر اساس بينش و نگرش تازه ميشوند. در قرآن آمده است:
اي كساني كه ايمان آوردهايد، پيوسته به عدالت قيام كنيد و براي خدا گواهي دهيد، هر چند به زيان خودتان يا پدر و مادر و خويشاوندان شما باشد. اگر توانگر يا نيازمند باشد، خدا به آن دو سزاوارتر است.
1) سيد حسين شرفالدين، اهداف اطلاعرساني از ديدگاه قرآن كريم (با تأكيد بر رسانه ملي)، صص 30 ـ 33.
پس از پي هوس نرويد كه در نتيجه آن از حق عدول كنيد؛ اگر به انحرافها بگراييد يا رويگردان شويد، بدون شك، خدا به آنچه انجام ميدهيد، آگاه است. (نساء: 135)
قرآن، هدف از بعثت و فرو فرستادن كتاب و پيامبران را آگاهيبخشي به مردم ميداند تا مردم تعليم و آموزش ببينند و درباره هستي و وظيفه خويش آگاهي يابند و با استفاده از قدرت مردمي، براي دستيابي به عدالت و قسط قيام كنند و بدين صورت است كه عدالت خواهي به صورت مطالبه اصلي نمود پيدا ميكند.
خداوند متعال، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را نيز به استفاده از بهترين روش سفارش ميكند كه همان آگاهيبخشي است، آنجا كه ميفرمايد: «ادْعُ إِلي سَبيلِ رَبِّك بِالْحِكمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالّتي هِي أَحْسَنُ؛ مردم را با حكمت و اندرز نيكو به پروردگارت بخوان و با بهترين شيوه با آنان مجادله كن». (نحل: 125)
حضرت علي(ع) رسالت آگاهيبخشي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را به پزشك سيار تعبير مينمايد و ميفرمايد:
طبيبي كه بر سر بيماران گردان است و مرهم او بيماري را بهترين درمان، ـ و از آنجا كه دارو سودي ندهد ـ داغ او سوزان. آن را به هنگام حاجت بر دلهايي نهد كه ـ از ديدن حقيقت ـ نابيناست، و گوشهايي كه ناشنواست و زبانهايي كه ناگوياست. با داروي خود دلهايي را جويد كه در غفلت است، ـ يا از هجوم شبهت ـ در حيرت.(1)
پيامبران با آگاهيبخشي به مردم، آنان را از جهل، ناآگاهي و بيخبري به سوي روشنايي هدايت كردند و آنان را از هستي، آفرينش و حقوق خويش آگاه كردند. پس با اين آگاهيبخشي، آنان را با امور تازه آشنا كردند و به مطالبات آنان دامن زدند.
1) نهجالبلاغه، خطبه 108.
در طول تاريخ، همواره قدرتمندان و محافظهكاران ميكوشيدند مردم را در بيخبري و غفلت نگه دارند و آنان را از امور سياسي و اجتماعي دور كنند؛ زيرا با ناداني مردم، حقوق و مطالبات آنان پايمال ميشود و از بين ميرود. بنابراين، نزول وحي بر پيامبران در جهت آگاهيبخشي و بر ضد بيخبري و جهل است و آنان به هر شكلي ميخواستند بر دانش و آگاهي مردم بيفزايند.
بعد از پيامبر، امام علي(ع) در طول دوران حكومتش كوشيد با مبنا قرار دادن قرآن و سنت، جامعه را بر اساس موازين اصولي عقلي و منطقي اداره كند و با سنتها و عقايد خرافي و نادرست در جامعه كه مردم را در ناآگاهي و بيخبري نگه داشته بود، مقابله كند. اميرالمؤمنين علي(ع)، بصيرت در ميان مردم را دليل گرويدن به حق و رويگرداني از باطل ميداند: «اِنما بَدءُ وُقوعِ الفِتَن أهواءٌ تُتَّبعُ وَاحكامٌ تُبتَدعُ يُخالَف فيها كتابُ الله؛ همانا آغاز پديد آمدن فتنهها، پيروي خواهشهاي نفساني است و نوآوري در حكمهاي آسماني، نوآوريهايي كه كتاب خدا آن را نميپذيرد»؛(1)آن حضرت در ادامه ميفرمايد:
اگر حق در برابر مردم آشكار شود، زبان دشمنان قطع ميگردد. اگر باطل هم خودش را آشكارا نشان دهد، بر طالبان حق پوشيده نميماند. كساني كه مردم را ميخواهند گمراه كنند، باطل را به صورت خالص نميآورند؛ آن را با حق ميآميزند و در نتيجه، شيطان بر آنان چيره ميشود.
مردم آن زمان كه از شعور، شناخت و آگاهي، بيبهره بودند، حاضر به رهايي از بند ناداني خود نبودند و از معاويه حمايت ميكردند. معاويه با حيله، تهديد و تطميع، قدرت انديشهورزي آنان را از بين برده و از آنها، مردمي فرمانپذير ساخته بود كه بدون آگاهي و از او اطاعت ميكردند.
1) نهجالبلاغه، خطبه 50.
سياست امام علي(ع) در برابر سنتهاي نادرست و تعصبهاي جاهليت، مبارزه با قبيلهگرايي، سنتها و تعصبهاي قبيلهاي و فرو ريختن ارزشهايي بود كه مردم با پايبندي و تقويت آنها موجب قدرتمند شدن رؤساي قبايل و فرصتطلبان ميشدند. امام علي(ع) در خطبههاي فراواني براي آگاهيبخشي و بيدار كردن مردم ميكوشيد و همواره مردم را به تعقل و انديشهورزي سفارش ميكرد. ايشان در يكي از اين خطبهها، ابزار دست ديگران شدن را نشانه سفاهت و ناداني ميخواند و ميفرمايد: «خردهايتان اندك است و سفاهت در شما نمايان. نشانه تير بلاييد و طعمه لقمهربايان و شكار حملهكنندگان».(1)
بنابراين، در انديشه امام علي(ع)، دشمنان و فرصتطلبان از جوامع و مردم ناآگاه به راحتي سوء استفاده ميكنند و حقوق آنان را از بين ميبرند. هر چه آگاهي و انديشه مردم در جامعه رشد يابد، رسيدن به حقوق هم آسانتر ميگردد و كمتر دستنشانده ديگران ميشوند.
سياست امام علي(ع) در مقابل اين جامعه ناآگاه، جايگزين كردن ارزشهاي نوين عقلاني بود كه از دين اسلام ريشه ميگرفت. ايشان ميكوشيد تا با شيوههاي مختلف، سطح فرهنگ و آگاهي مردم را بالا ببرد و بر شعور و شناخت آنان بيفزايد. امام علي(ع) در پي ساختن جامعهاي بود كه شالودههاي آن را شناخت، معرفت، آگاهي، عقل و علم شكل ميداد. امام نميخواست مردم در ناآگاهي باقي بمانند و بدون انديشهورزي از او پيروي كنند. آن حضرت قصد داشت پايههاي حكومت خود را با قدرت مردم استوار كند؛ مردمي داراي شعور و آگاهي بالا كه بتوانند حق را از ناحق تشخيص دهند و عدالت را در جامعه برقرار كنند.
1) نهجالبلاغه، خطبه 14.
بنابراين، فرمانهاي حكومتي و سيره امام علي(ع)، گواه خوبي بر اهميت بخشيدن به مباحث آگاهيبخشي است. آن امام بزرگوار در فرمان مشهور خود خطاب به مالك اشتر درباره اهميت به افكار عمومي ميفرمايد:
تكيهگاه دين، اجتماع مسلمانان است و نيروي ذخيره براي دشمنان، فقط توده مردم (افكار عمومي) هستند. پس گوش تو به سوي افكار عمومي و گرايش تو به جانب آنان باشد.(1)
امام حسن(ع) نيز در برابر ستمكاري معاويه، آماده مبارزه با او شد، ولي چون مردم كوفه به او پشت كردند، به صلح تن داد و از روشي ديگر به آگاهيبخشي مردم پرداخت. امام حسن(ع) در مورد صلح خود با معاويه به مردم چنين فرمود:
به خدا قسم، ما از جنگيدن با شاميان پشيمان نشدهايم... آگاه باشيد معاويه، ما را به چيزي ميخواند كه در آن، نه عزت است و نه انصاف. اگر اهل شهادت هستيد، صلح پيشنهادي او را رد ميكنيم و او را با تيزي شمشير به حكم خداوند ميخوانيم و اگر خواستار زندگي هستيد، صلح را ميپذيريم. مردم از هر طرف شعار «البقيعه، البقيعه» سر دادند كه كنايه از اين است كه ما خواستار زنده ماندن هستيم.(2)
قيام امام حسين(ع) و واقعه عاشورا نيز حركتي بود در جهت احياي ارزشهاي ديني و ستيز با فساد و ستم و از همه مهمتر، آگاهيبخشي و بيداري مردم ناآگاه و خفته جامعه.
امام حسين(ع) در وصيتنامهاش به محمد حنفيه، اهداف و دليل قيام خود را اينگونه بيان ميفرمايد:
من از روي هوا و هوس، تبهكاري و ستمگري خروج نكردم، بلكه به انگيزه اصلاح در امت جدّم حركت كردم. ميخواهم به نيكيها امر كنم و از بديها باز دارم و روش جدّ خود و پدرم، علي(ع) را دنبال كنم.(1)
امام حسين(ع) تا آخرين لحظه دست از رسالت آگاهيبخشي خود برنداشته و زماني كه در مقابل سپاه حر قرار گرفتند، با تبيين شرايط سياسي موجود، سپاه حر را آگاه ساختند. امام با تمسك به كلام رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد:
مردم! آگاه باشيد كه اينان (بني اميه) اطاعت خدا را ترك و پيروي از شيطان را بر خود فرض كردهاند. حلال و حرام و اوامر و نواهي خداوند را تغيير دادهاند و من به هدايت و رهبري جامعه مسلمانان و قيام عليه اين همه فساد و مفسدان، كه دين جدم را تغيير دادهاند، از ديگران شايستهتر هستم. گذشته از اين حقايق، مضمون دعوتنامههايي كه از شما به دست من رسيده است و پيام پيكهايي كه از سوي شما به نزد من آمده است، اين بود كه شما با من بيعت كرده و پيمان بستهايد كه مرا در مقابل دشمن، تنها نگذاريد و دست از ياري برنداريد. اينك اگر بر اين پيمان خود، باقي و وفادار باشيد، به سعادت و ارزش انساني خود دست يافتهايد... .(2)
قيام امام حسين(ع)، سرمشق جنبشهاي بسياري شد و وجدان خفته جامعه اسلامي را بيدار و آگاه ساخت تا سرانجام در برابر تباهيها، جنايتها و فسادها واكنش نشان داد. قيام مردم مدينه معروف به «واقعه حره»، حركت «توابين» ـ و «قيام مختار» از نشانههاي بيداري و آگاهي
وجدان جامعه اسلامي بود كه پس از شهادت امام حسين(ع) رخ داد. بسياري از حركتهاي انقلابي و نهضتهاي ضد استعماري، در سدههاي بعد هم از مكتب امام حسين(ع) الگو گرفتهاند. پس از پايان رخداد خونين كربلا، حركت آگاهيبخشي امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) منجر به ماندگاري و جاودانگي نهضت بيداري و آگاهيبخشي امام حسين(ع) شد. پس از اين واقعه، امام سجاد(ع) در پايتخت امويان خطبهاي ايراد كرد تا به وسيله آن، مردم را از ناداني، غفلت و ناآگاهي به درآورد و حقايق و واقعيتهايي را آشكار سازد كه دستگاه اموي با تبليغات گسترده و به كار بردن روشهاي اغواگرايانه و فريبكارانه از دسترس جامعه دور نگه داشته بود. امام سجاد(ع) با اين حركت آگاهيبخش خويش، تحولي در افكار و ذهنيت مردم آن زمان پديد آورد و با گشودن ديدگانشان به روي حقايق و واقعيتها، تبليغات دروغين دستگاه بنياميه را خنثي كرد. امام سجاد(ع) در اين خطبه ميفرمايد:
هر كس مرا شناخت كه شناخت و براي آنان كه مرا نشناختند، با معرفي پدران و خاندانم، خود را به آنان ميشناسانم. اي مردم! من فرزند مكه و منايم، من فرزند زمزم و صفايم...، من فرزند پيامبري هستم كه در يك شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصي سير كرد. من فرزند آنم كه جبرئيل، او را به سدرالمنتهي برد و به مقام قرب ربوبي و نزديكترين جايگاه مقام باري تعالي رسيد. من فرزند آنم كه با ملائكه آسمان نماز گزارد. من فرزند آن پيامبرم كه پروردگار بزرگ به او وحي كرد. من فرزند محمد مصطفي علي مرتضايم.(1)
1) سيد جعفر شهيدي، خلاصه زندگاني علي بن الحسين7، ص19.
امام سجاد(ع) اگرچه هيچگاه فرصت تبليغ سياسي شفاف نداشت و همواره تحت نظر بني اميه و بني مروان بود، اما با استفاده از دعا و مناجات فرهنگ عاشورا را به همگان ابلاغ نمود.
همه امامان شيعه، هدف مشتركي را دنبال ميكردند و آن، آگاهيبخشي و بصيرتدهي به مردم بود. البته هر يك با شيوهاي خاص و بنا بر مقتضيات زمانه خويش، اين هدف را دنبال ميكردند؛ مانند در دست گرفتن حكومت، صلح كردن، جهاد كردن، دادن كار فرهنگي و بيان دقيق احكام دين.
ج) نقش آگاهيبخشي در عصر ارتباطات و اطلاعات
تاريخ زندگي بشر را ميتوان در سه دوره متفاوت بررسي كرد كه هر يك به گونهاي زندگي انسان را دگرگون كرده و او را به سازگاري و هماهنگي با اقتضائات عصري خود واداشته است. دوره نخست، انقلاب كشاورزي است كه نزديك به دو هزار سال به طول انجاميد. دوره دوم، انقلاب صنعتي بود كه تا چند دهه اخير ادامه داشت و دوره سوم، انقلاب فراصنعتي است كه توسعه فنآوريهاي نوين ارتباطي و توليد انبوه اطلاعات از ويژگيهاي مهم آن است. بدين ترتيب، در دوره كنوني كه تبادل اطلاعات و ارتباطات در سطحي گسترده روي ميدهد، بايد آگاهيبخشي در رأس برنامههاي رسانه ملي قرار گيرد تا با اطلاعرساني همراه با آگاهيبخشي، افراد جامعه را وارد عرصه مبادلههاي جهاني اطلاعات سازد.
در عصر حاضر با توليد و تبادل انبوه اطلاعات روبهرو هستيم كه برخي انديشمندان ازاينرويداد با عنوان «جامعه اطلاعاتي» ياد ميكنند. در دهه 1980، امانوئل كاستلر، جامعهشناس امريكايي، از پيشتازان مطرح كردن جامعه اطلاعاتي در چارچوب اين انقلاب بود كه بسياري ديگر، آن را انقلاب اطلاعاتي (يا انفورماتيك) ميناميدند. به نظر كاستلر، «اين جامعه
اطلاعاتي، شبيه به يك شبكه بزرگ با نقاط كليدي بسيار زيادي است كه به شدت در حال تغيير و تحول است، يك شبكه حساس از اطلاعات كه ابعادش با ابعاد كره خاكي مطابقت خواهد كرد.»(1)كاستلر از جامعهاي شبكهاي(2)سخن ميگفت كه تكثر فرهنگي را به دنبال خواهد داشت.
زندگي بشر در جامعه اطلاعاتي، در سطوح مختلف اقتصادي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي، به فنآوري ارتباطات و اطلاعات مرتبط است. در چنين جامعهاي، توليد و تبادل اطلاعات در زندگي فردي و اجتماعي نقش اساسي ايفا ميكنند. توسعه و پيشرفت كشورها به اطلاعات و فنآوريهاي ارتباطات وابسته است و كشورها ميكوشند به اين حوزه وارد شوند تا از رقابتهاي اطلاعاتي و خبري دنيا عقب نمانند و زيان نبينند.
در چنين وضعيتي، نقش و جايگاه رسانهها چنان پررنگ ميشود كه زندگي و فعاليتهاي اجتماعي و بينالمللي را بدون وجود آنها نميتوان تصور كرد. آنچه به نقش رسانهها در حال حاضر اهميت بخشيده است، توانايي رسانهها در گذر از مرزهاي فيزيكي و جغرافيايي است كه در زماني كوتاه و با سرعتي فزاينده ميتوانند اطلاعات و پيام خود را به سرتاسر جهان انتقال دهند و بر شمار انبوهي از جمعيت دنيا اثر بگذارند.
در نتيجه، استقلال رفتاري دولتهاي ملي كاهش يافته و در مقابل، واحدهاي فراملي، بازارها، دانشگاهها و سازمانهاي منطقهاي و بينالمللي پا به عرصه وجود گذاشتهاند كه همه فعاليتها و روابط انساني را بر اساس ارزشها و فرهنگهاي مدافعان و مديران رسانهاي شكل ميدهند.
رسانهها با انتقال پيام و اطلاعات به پيامگيرندگان، موجب ايجاد انديشه، رفتار و فرهنگ شده يا كنترل رفتار و انديشه را در انحصار خود قرار دادهاند.
به همين دليل، كاربرد عنوان «عصر رسانهاي» به جاي «عصر اطلاعاتي» رايجتر است. به اعتقاد بسياري از انديشمندان و متخصصان ارتباطات، به ماهيت جامعه اطلاعاتي بيشتر از جنبه رسانهاي آن توجه شده است. رشد فزاينده كمّي و كيفي رسانهها موجب شكلگيري جريان انتقال انديشه و اطلاعات در سطح ملي و بينالمللي شده و همه ابعاد زندگي بشر را دربرگرفته است.
توليد صنعتي و توليد انبوه اطلاعات، بازار بزرگ رسانهاي را پديد آورده است. به قول آنتوني گيدنز، جامعهشناس بزرگ انگليسي، «رويتر، آسوشيتدپرس و يونايتدپرس از مؤسسهها و بنگاههاي مهم خبري هستند كه اخبار را به سراسر جهان مخابره ميكنند، به گونهاي كه هر روز، 34 ميليون كلمه اطلاعات را به سراسر دنيا ميفرستند و مدعي هستند كه روي هم رفته، نُه دهم كل محصول خبري راديوها و مطبوعات دنيا را فراهم ميسازند».(1)
به عقيده سيس. جي هاملينك، بنا به دلايلي، افراد در جامعه اطلاعاتي همانند دورههاي فئودالي و سرمايهداري كه در دسترسي به زمين و سرمايه محدوديت داشتند، براي دسترسي به اطلاعات محدوديت دارند:
پيچيده و تخصصيتر شدن اطلاعات موجب ميشود با وجود افزايش حجم اطلاعات، بر شمار افراد كمدانش نيز افزوده شود.
بهرهبرداري از منابع اطلاعاتي به مهارتهاي فكري و اداري بسيار پيشرفتهاي نياز دارد كه در جامعه، بسيار ناعادلانه توزيع شده است.
سختافزارها و نرمافزارهاي پيشرفته براي پردازش اطلاعات، گران هستند و فقط شمار اندكي توانايي خريد آنها را دارند.
1) آنتوني گيدنز، جامعهشناسي، ترجمه: منوچهر صبوري، ص583.
زيرساخت ضروري براي توليد، پردازش، ذخيرهسازي، بازيابي و حمل و نقل اطلاعات در دسترس نيست.
اطلاعات تنها در صورتي به منبع قدرت تبديل ميشود كه ابزارهاي مادي و استراتژيك براي اقدام عملي وجود داشته باشد و آگاهي به تنهايي چارهساز نيست.
كنترل و نظارت بر پيشرفت در فنآوري اطلاعات و دسترسي به آن در جهان، بسيار ناعادلانه تقسيم شده است.(1)
بر اين اساس، اين فرآيند بيشتر به نابرابري و بيعدالتي ميانجامد و توليد و انتقال اطلاعات در جهت منافع و اهداف كشورها و گروههاي با نفوذي قرار ميگيرد كه به ابزار و منابع اطلاعات دسترسي دارند. به نظر هاملينك، روند كنوني به سوي يك فرهنگ جهاني همسان پيش ميرود و بر فرهنگهاي بومي و محلي چيره خواهد شد. بنابراين، هدف از جامعه اطلاعاتي، تأمين منافع كساني است كه آن را اداره ميكنند.
مارك پاستر، از نظريهپردازان پست مدرنيسم در اين مورد مينويسد:
[فنآوري]هاي جديد ارتباطي در حال از بين بردن ارتباط عدهاي معدود با افرادي بيشمار [هستند]. برخي از مرتبطان، همواره قدرتمندتر از ديگران خواهند بود، اما فكر بزرگي كه در پشت قصههاي ... (و اين رسانههاي الكتريكي جديد) نهفته، آن است كه براي نخستين بار، عدهاي بسيار با عدهاي بسيار [گفتوگو ميكنند].
هر روز اشخاصي كه [توانايي] تهيه لوازم رايانه و پرداخت صورتحساب تلفن خود را دارند، ميتوانند تهيهكننده، مجري، سردبير و شنونده خود باشند. هر روز كه ميگذرد، داستانهاي ايشان، بيشتر و بيشتر داراي سبكي خاص،
1) جي هاملينگ سيس، آيا پس از انقلاب اطلاعات زندگي وجود خواهد داشت؟، صص 4 ـ 12.
تحت اثر كنش متقابل و [همراه] با فردگرايي ميشود؛ داستانهايي كه در ميدانهاي براي شنوندگان مختلف و به روشهاي متفاوت بيان ميشود... اين انفجار.... متكي به نوعي فنآوري است كه با چاپ و رسانههاي الكترونيكي نخستين عصر رسانهها تفاوت دارد؛ ارزان، انعطافپذير، در دسترسي فوري و داراي سرعت است.(1)
با توضيح و تفسير جامعه اطلاعاتي و ارتباطي و نقش اساسي اطلاعات در آن ميتوانيم نشان دهيم كه رسانهها در چنين وضعيتي، نقش خطيري بر عهده دارند تا جامعه را براي ورود به عرصه رقابت اطلاعاتي آماده كنند. همانگونه كه گفته شد، از ويژگيهاي اين عصر، فراواني اطلاعات، سرعت و گستردگي نشر آن است. بنابراين، مخاطب با انبوهي از اطلاعات و منابع روبهرو خواهد شد كه امكان گزينش آزادانه اخبار و اطلاعات را دارد و مجبور نخواهد شد فقط از آنچه در دسترس او قرار ميگيرد، استفاده كند و به تحليل و تصميمگيري بپردازد. در اين ميان، رسانهها و ديگر ابزارهاي آگاهيبخش ملي بايد سطح آگاهي و تفكر مخاطب گزينشگر(2)را بالا ببرند تا بتواند اطلاعات و اخبار را به گونهاي درست و شايسته، انتخاب و سپس واقعيتهاي پيرامون خود را تفسير و تحليل كنند. رسانهها نيز موظفند سطح هوشياري و آگاهي افراد جامعه را بالا ببرند تا آنها بتوانند عقلاني و منطقي رفتار كنند.
ازاينرو، آنچه در عصر ارتباطات ضرورت مييابد، آگاهيبخشي و بصيرتدهي به افراد است تا از ميان انبوه اطلاعات و خبرها، آنچه را واقعيت دارد، تشخيص دهند و بتوانند اطلاعات را تحليل و تبيين كنند و به واقعيت
برسند و بدينترتيب، آگاهي و بصيرت در نهاد آنها به وجود آيد. به عبارتي ديگر، بايد آگاهي و بصيرتدهي به افراد جامعه جزو وظايف رسانههاي ملي قرار گيرد تا با اين سلاح وارد عصر اطلاعات و ارتباطات شوند.
د) نقش آگاهيبخشي در توسعه
توسعه، پديدهاي چند بعدي است كه همه جنبههاي زندگي انسان اعم از اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي را در بر ميگيرد. راجرز در تعريف توسعه ميگويد:
[توسعه،] نوعي تغيير اجتماعي [است] كه در آن، ايدههاي تازه براي افزايش درآمد سرانه و ارتقاي سطح زندگي، از طريق روشهاي مدرن توليد و بهبود وضعيت سازمان اجتماعي، به يك نظام اجتماعي داده ميشود. راه الزامي تغيير از يك فرد سنتي به يك فرد مدرن، ارتباطات و پذيرش ايدههاي مدرن از سوي منابع بيروني براي نظام اجتماعي است.(1)
با بررسي تاريخ نظريههاي ارتباطات و توسعه، به سه دسته از نظريههاي بدبينانه، خوشبينانه يا ميانهروانه برميخوريم. در اين ميان، نظريههاي خوشبينانه كه مدعي هستند رسانهها و وسايل ارتباطي، روند توسعه در جوامع را تسهيل ميكنند، اين موضوع را با رويكردهاي گوناگون بررسي كردهاند.
دانيل لرنر يكي از كساني است كه با رويكرد جامعهشناختي و روانشناختي به مطالعه توسعه ميپردازد. به عقيده وي، با ورود خدمات و تسهيلات شهري به جوامع روستايي، نگرش و باورهاي مردم نيز تغيير ميكند و زمينههاي تحرك رواني و ذهني در آنها پديد ميآيد. او بر مبناي حالتهاي رواني و نگرش انسانها به محيط اجتماعي و عناصر آن، انسانها را به سه دسته نوگرا، در حال تحوّل و سنّتي تقسيم ميكند و معتقد است اين حالتها بر اثر متغيرهايي شكل ميگيرند كه انسانها با آنها روبهرو هستند.
1) جان سرواس، «دگرگوني در نظريههاي ارتباطات و توسعه و پي آمدهاي آن در سياستگذاري و برنامهريزي ارتباطي»، فصلنامه رسانه، ش4، ص17.
وي اعتقاد دارد كه رسانه ميتواند به فروپاشي سنتگرايي كمك كند كه معضلي براي نوسازي به شمار ميرود. اين كار با بالا رفتن خواستهها و توقعها، باز شدن افقها، توانا شدن مردم به تخيل ورزيدن و درخواست جايگزيني شرايط بهتر زندگي براي خود و خانواده عملي ميشود.(1)
«لرنر بر اين باور است كه ورود به جامعه مدرن و جديد، مستلزم مساعدت ملي يكپارچه، ارتباط با بازارهاي ملي و بينالمللي، ايجاد انگيزه براي تقاضاي كالاها و خدمات مدرن، بحران كسب منابع توسعه و گسترش روشها و ارزشهاي نوين در زمينههايي چون تغذيه، تنظيم خانواده، بهداشت، توليد كشاورزي و صنعتي در زندگي شهري و روستايي است. براي تحقق اين هدف، تحرك رواني در سطح فردي و اجتماعي ضروري است و رسانهها، مناسبترين و مؤثرترين ابزار تغيير نگرشها، ارزشها و رفتارها و به بيان ديگر، ايجاد تحرك فردي و اجتماعي هستند».(2)
در مجموع، «لرنر به ابعاد رواني نوسازي توجه دارد و بر عوامل فردي و دروني در هر جامعه تأكيد ميكند. او معتقد است كه عناصري بايد از بيرون، وارد جامعه سنتي شوند تا زمينه حركت بهسوي تجدد را فراهم كنند».(3)
دانيل لرنر، الگوي چهار مرحلهاي خود به نام «گذار از جامعه سنتي» را كه بر آمده از تحقيقات وي در سال 1950 است، به صورت «الگوي حاكم»، براي نوسازي جوامع خاورميانه و به طور كلي، جوامع جنوب تجويز ميكند. وي بعد از دو مرحله «شهر نشيني» و «سواد آموزي»، «استفاده از رسانهها» را گام سوم در توسعه اين جوامع و گسترش مشاركت سياسي ـ اجتماعي ميداند كه
آخرين مرحله نظريه به شمار ميآيد. هرچند به الگوي دانيل لرنر انتقادهاي زيادي وارد شده است، او براي رسانهها نقش مؤثري قائل شده و استفاده از رسانهها را گام اساسي در توسعه و پيشرفت جامعه دانسته است».(1)
ويلبر شرام درباره رسانهها و وظايف آنها در توسعه ملي، خوشبين است. به اعتقاد وي، رسانههاي گروهي ميتوانند در كشورهاي در حال توسعه، افقها را گسترش دهند، به انتقال فكر كمك كنند و سطح فكر فردي و ملي را بالا ببرند. رسانههاي اطلاعاتي و خبري، واسطه اصلي ميان سياستگذاران و توده مردم هستند. رسانهها، تودهها را بسيج ميكنند تا انديشههاي نو و فنون پيشرفته را بپذيرند.
توسعه اقتصادي، سياسي و فرهنگي زماني تحقق مييابد كه جامعه و افكار عمومي به رشد و بالندگي و خودآگاهي جمعي رسيده باشد و اين زماني ممكن ميشود كه رسانههاي جمعي به عنوان يكي از اركان مهم برنامههاي توسعه جامعه، به رسالت خود در اطلاعرساني و آگاهيبخشي درست به جامعه بپردازند؛ زيرا توسعه، همه ساختارها، عقايد و عادتهاي جامعه را شامل ميشود. در واقع، تا جامعه به شناخت و آگاهي نرسد و عقلانيت و واقعگرايي جايگزين عقايد و باورهاي نادرست در جامعه نشود، توسعه ممكن نخواهد بود.
در ضمن، صاحبان قدرت و دولت با قانونگرايي و قانونگذاري و سعه صدر، رسانههاي گوناگون و نقش آنان در جامعه را در نظر بگيرند و رسانههاي گروهي را به منزله دستگاه تبليغاتي حكومت و در جهت منافع خود به كار نبرند، بلكه به عنوان ركني اساسي، در كنار ديگر قواي جامعه و به منظور آگاهيبخشي افكار عمومي به رسميت بشناسند.
1) نك: همان، ص49.
«توجه به آثار ارتباط به ويژه از دهه 1950 به سبب اهميت يافتن امر توسعه اقتصادي كشورهاي جهان سوم افزايش يافت. از آن پس، چون از نظر كارشناسان غربي، اساس توسعه اقتصادي، رشد سريع توليد شناخته ميشد و به عقيده آنان، چنين رشدي ايجاب ميكرد كه در رفتار انساني تغييرات اساسي پديد آيد و ارتباطات به عنوان يك عمل دگرگوني رفتارها به كار گرفته ميشد، وسايل ارتباط جمعي نيز به مثابه ابزارهاي كليدي توسعه شناخته شدند».(1)
بنابراين، نيروي انساني، منبعي باارزش است. برخي از كشورهاي توسعهيافته يا در حال توسعه كه از داشتن زمين، انرژي و منابع معدني قوي محرومند، به خوبي دريافتهاند كه مهمترين منبع رشد و بهرهوري، بالا بردن سطح خردورزي، شعور و آگاهي افراد جامعه است. ازاينرو، سرمايهگذاري در عرصه ارتباطات و رسانههاي جمعي براي بالا بردن آگاهي افراد جامعه، فرآيند توسعه را سرعت خواهد بخشيد.
لوسين پاي، نظريهپرداز توسعه سياسي در امريكا، هنگام بحث در مورد نقش و كاركرد رسانهها در توسعه سياسي، يكي از كاركردهاي رسانهها را كاهش پيآمدهاي منفي رواني توسعه معرفي ميكند. لوسين پاي بر اين باور است كه توسعه به دنبال خود، مجموعهاي از ناهنجاريها و بحرانها را پديد خواهد آورد كه از پيآمدهاي طبيعي هر تغييري است؛ زيرا گروهها و افراد در جامعه از نابودي هويت و ارزشها احساس خطر ميكنند. حكومت نيز خود را ناتوان از برآوردن خواستههاي عموم ميداند و از جانب داخل و خارج احساس خطر خواهد كرد. اين ناهنجاريها و پيآمدهاي منفي، توسعه را تهديد خواهد كرد.(2)
همانگونه كه لوسين پاي ميگويد، فرآيند توسعه، بحرانهايي را به دنبال دارد كه براي پشت سر گذاشتن اين بحرانها و ناهنجاريها، نيازمند حمايتهاي مردمي است كه آن هم آگاهي و بينش مردم را ميطلبد. بنابراين، رسانهها با آگاهيبخشي و اطلاعرساني به موقع و مناسب، به عرصه كشاندن نخبگان و ايجاد فضاي نقد و گفتوگو و مباحثههاي آزاد و عقلاني ميتوانند با اعتمادسازي ميان مردم و حكومت و ايجاد ارتباطي كارآمد ميان آنها، فضا را براي تحقق توسعه آماده كنند. به اين صورت، از پيدايش بحرانها و ناهنجاريها جلوگيري ميشود يا مردم براي رويارويي با اين بحرانها آماده و آگاه ميشوند.
يادآوري ميشود كميّت و تعدد رسانهها، دليل توسعهيافتگي يك كشور نيست، بلكه ميزان جذب و اثرگذاري و نفوذ اين رسانهها در مخاطبان، كيفيت برنامههاي توليدي و جريان اطلاعرساني و آگاهيبخشي رسانهها و توانايي رسانهها در ايجاد خلاقيتهاي ملي و ژرفنگري و انديشهورزي و بينش در مخاطبان، از عوامل و معيارهاي توسعهيافتگي كشور به شمار ميرود. توانايي رسانهها در ايجاد اعتماد و روابط متقابل و دو سويه، شناسايي به موقع نيازهاي جامعه و فرهنگسازي بر اساس اين نيازها و مقتضيات روز، در كيفيت و عملكرد رسانههاي جمعي مؤثر است.
بنابراين، چگونگي عملكرد رسانهها، كيفيت محتوا و مطالب رسانهها و نقش آنها در رشد افكار عمومي و ايجاد فضاي مناسب و سالم براي نقد و گفتوگو و بالا بردن سطح آگاهي، فرهنگ و دانش عمومي، از نشانههاي توسعه و عوامل پويايي و پيشرفت جامعه است. امروزه توسعه، افزون بر شاخصههاي اقتصادي، نيازمند شاخصههاي فرهنگي، آموزشي و آگاهي است. رسانهها با آگاهيبخشي به افكار عمومي ميتوانند شرايط بهرهبرداري مناسب از امكانات مادي و معنوي در جامعه را فراهم سازند.
ه) جهاني شدن و رسانهها
جهاني شدن، مقولهاي است كه اهميت و ضرورت آگاهيبخشي رسانههاي جمعي به افراد جامعه را آشكار ميسازد. جهاني شدن سياستهاي ملي در حوزههاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كه تا ديروز در داخل مرزهاي يك كشور و در صلاحيت و نظارت دولتهاي ملي يا بخش خصوصي آن كشور بود، امروزه از تلاش بازيگراني فراملي و بينالمللي اثر ميپذيرد كه در صحنه جهاني به دنبال منافع سياسي و اقتصادي و اشاعه فرهنگ و ارزشهاي ملي خود در سطح گسترده هستند.
جهاني شدن ترجمه واژه Globalization است. از ديگر ترجمههاي اين واژه ميتوان به سيارهاي شدن، كوچك شدن، دهكده جهاني، فراگير شدن جهان و يكپارچگي جهان اشاره كرد.
آنتوني گيدنز در كتاب خود با نام جامعهشناسي، جهاني شدن را اينگونه تعريف ميكند:
گسترش و روابط اجتماعي و اقتصادي در سراسر جهان، در دوران كنوني جنبههاي متعددي از زندگي مردم از سازمانها و شبكههاي اجتماعي [اثر] ميپذيرد كه هزاران مايل دورتر از جوامعي [قرار دارند] كه در آن زندگي ميكنند. يكي از جنبههاي اصلي مطالعه جهاني شدن، ظهور... نظامي جهاني است؛ يعني از برخي [جهتها بايد] جهان را به صورت... نظم اجتماعي واحد در نظر بگيريم.(1)
گيدنز، جهاني شدن را فراگير شدن ويژگيهاي ذاتي مدرنيته و تجدد ميداند كه از يك سو با ضعف و ناتواني حاكميتهاي ملي و از سوي ديگر، با رشد رسانهها و فنآوريهاي ارتباطات، در سراسر جهان گسترش مييابد، به گونهاي كه خيلي زود همه مردم جهان داراي فرهنگ مشتركي ميشوند كه برآمده از مدرنيته است.
1) جامعهشناسي، ص500.
رويكردهاي متفاوتي در قبال اين پديده وجود دارد كه عامترين آنها جهاني شدن و جهانيسازي است. عدهاي معتقدند اين پديده، فرآيندي طبيعي در نتيجه پيشرفت علم و فنآوري است و هيچ كشوري نقش هدايتگري در آن ندارد. شماري نيز بر اين باورند كه پديده جهاني شدن، فرآيندي هدايت شده براي مشروعيتبخشي به سلطه و منافع غرب در سراسر جهان است.
در اين ميان، امر مسلّم، نقش رسانهها و ارتباطات در شكلگيري جامعه جهاني است كه در آن، مرزهاي ملي و محلي درنورديده و فاصلههاي مكاني و زماني نابود ميشوند. فنآوري ارتباطات، همه مناطق جهان را به يكديگر متصل ميكند و در آن، مناطق ملي و محلي، اطلاعات و پيامهاي يكساني دريافت و با يكديگر تعامل ميكنند. بديهي است در اين جريان، كشورها و جوامعي در رقابت اطلاعاتي جلوترند كه به فنآوري اطلاعات مجهز باشند، بيشترين جريان اطلاعرساني و خبررساني را به خود اختصاص دهند و شهرونداني آگاه داشته باشند.
بنا بر نظريه «دهكده جهاني» از مارشال مك لوهان در مورد اثرگذاري رسانهها در جهاني شدن، «رشد و پيشرفت فنآوري در دنيا سبب شده است كه زمان و مكان، كاركرد گذشته خود را در جلوگيري از گسترش ارتباطات، از دست بدهند. در نتيجه، جهان به سان دهكدهاي است كه هر حادثه و رخدادي در آن، [فوري در ديگر مناطق منتشر ميشود]».(1)
پيدايش فنآوريهاي جديد ارتباطي موجب ايجاد تغيير و تحول در ساختار قدرت شده است؛ يعني كشورهايي قدرت مانور بيشتري مييابند كه به اين فنآوريهاي اطلاعاتي، دسترسي دارند و امكان توليد، انتشار و كنترل اطلاعات را در سطح بينالمللي دارند و در زماني كوتاه، بيشترين مخاطبان را به منظور اثرگذاري و تحميل ارزشها و محصولات فرهنگي خود جذب ميكنند. جهاني
1) مهدي اميري، ابعاد و پيآمدهاي جهاني شدن فرهنگ، ص60.
شدن سياستهاي ملي سبب شده است تا حكومتهاي ملي و مردم در انتخاب و تصميمگيريهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي با محدوديت روبهرو شوند و از عناصر خارجي اثر بپذيرند. بنابراين، بيشتر كشورها در صحنه جهاني به صورت منفعل عمل ميكنند و سياستها و تصميمگيريهايشان اثر كمتري ميگذارد و تنها در برابر سياستها و خط مشيهاي كشورهاي برتر صنعتي در صحنه بينالمللي و نهادهاي بينالمللي واكنش نشان ميدهند.
سازمانهاي ذينفع در فرآيند جهاني شدن ادعا ميكنند كه اطلاعات و اخبار ارائه شده، خنثي و بدون جهتگيريهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي است، ولي در واقعيت اينگونه نيست و اخبار و اطلاعات ارائه شده، از علاقهها، منافع و سياستهاي ارائهدهندگان آن اثر ميپذيرد. بنابراين، محصولات خبري و رسانهاي، بازتابي از عقايد فردي و گروهي و القا كننده هويتها و ارزشهاي فرهنگي و اجتماعي كشورهايي است كه انحصار جريان اطلاعات و اخبار رسانهها را در سطح جهاني در دست دارند.
دولتهاي ملي در مقابل برنامههاي رسانههاي جهاني و اثرگذاري آن بر زندگي اجتماعي، خانوادگي و فرهنگ بوميشان تلاش ميكنند با افزودن بر تعداد انواع محصولات رسانههاي داخلي و با كيفيتبخشي به سطح برنامهها، عملكرد رسانههاي خود را رشد دهند. واحدهاي ملي نيز از اين طريق، ديدگاهها، نيازها و ارزشهاي ملي و هويتي خود را در برنامههاي رسانهاي انعكاس ميدهند. دولتهاي ملي ميكوشند با سرمايهگذاري، برنامهسازي و سازماندهي برنامههاي رسانههاي داخلي خود، در برابر يورش برنامههاي رسانههاي خارجي مقاومت كنند و محصولات فرهنگي خود را در عرصه جهاني ارائه دهند.
نكته مهم در اينجا آن است كه وظيفه رسانههاي ملي چيست؟ دولتهاي ملي چه سياستي در پيش گيرند تا در عرصه بينالمللي و براي مبارزه
رسانهاي، تنها به عنوان كنشگران منفعل ايفاي نقش نكنند، بلكه در عرصه رقابتهاي فراملي، كنشگري فعال باشند و افراد جامعه را براي فعاليت در عرصه جهاني آماده سازند. شكلگيري آگاهي عمومي، بيدار شدن وجدان جمعي و مردمسالاري در روند جهاني شدن ميتواند تنها راه نجات از پيآمدهاي منفي جهاني شدن باشد.
آنچه در جريان جهاني شدن رسانهها دگرگوني و دستكاري ميشود، هويتهاي ملي و فرهنگي است كه در گذشته به وسيله چارچوبهاي سنتي و ملي، تعيين و شناخته ميشد و افراد در هر جامعه به كمك آن از هويت و جايگاه خود آگاه ميشدند. در گذشته، منابع هويتي عبارت بودند از خانواده، مذهب، مدرسه و گروهها، ولي با روند جهاني شدن، اين منابع، انحصار خود را در تعيين هويت از دست دادند.
تلاش براي هويتيابي و نفي از خود بيگانگي و تلاش براي زنده نگاه داشتن ارزشهاي بومي و محلي ميتواند تحولات نويني در عصر جهاني شدن به وجود آورد و نگذارد كشورها به حاشيه رانده شوند. در اين ميان، نقش و كاركرد رسانههاي جمعي در داخل كشور بسيار مهم ميشود. رسانههاي جمعي با بالا بردن آگاهي و دانش افراد جامعه، بر قدرت انتخاب و تصميمگيري آنها ميافزايند و از طريق ايجاد فضاي نقد، گفتوگو و مباحثههاي عقلاني، فهم و آگاهي شهروندان را بالا ببرند و آنها را براي فعاليت در جامعه و عرصه بينالمللي آماده ميسازند.
و) تغيير ماهيت قدرت سخت به قدرت نرم و دانايي
قدرت سخت، قدرت نظامي را دربرميگيرد كه قهري و اجبارآميز بوده و خشونت از ويژگيهاي آن است. از قدرت سخت يا نظامي زماني استفاده ميشود كه كشوري بخواهد سرزمين كشور ديگر را به زير سلطه و سيطره
خود درآورد. قدرت نرم نيز قابليتها و تواناييهايي است كه با استفاده از آنها به طور غير مستقيم بر افكار و اذهان، عقايد، احساسات و سياست طرف مقابل اثر ميگذاريم.
بنابراين، قدرت نرم بيشتر متكي بر ابعاد فرهنگي، رواني و اطلاعاتي است و از اين طريق، استفادهكنندگان قدرت نرم، افكار عمومي را همسو با اهداف و منافع خود، اقناع ميكنند. قدرت نرم، مختص زمان حاضر نيست و در زمانهاي گذشته نيز به كار ميرفت.در قرآن هم به جنگ نرم اشاره شده است و خداوند ميفرمايد جنگ نرم از همان موقعي روش و تاكتيك دشمن قرار گرفت كه ابليس بر خود تكبر كرد و بر انسان حسادت برد و چنين قسم خورد: «قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ؛ گفت: (سوگند) به عزت تو كه همگي آنان را گمراه خواهم ساخت». (ص: 82)
اغوا به معناي حيله و فريب است كه اگر براي گمراه ساختن ديگران به كار رود، موجب شكلگيري جنگ نرم است و روش آن نيز خلافگونه نشان دادن حقايق و واقعيتها است؛ راست را دروغ و واقعيتها را وارونه نمودن كه آن را «جنگ نرم» مينامند. شيطان پس از آنكه گناه انحراف و سرپيچي تكبرآميزش را به گردن خداوند سبحان انداخت، گفت:
قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ. (حجر: 39)
آنگاه شيطان گفت: خدايا [حال كه] مرا گمراه كردي، من نيز در زمين (همه چيز را) در نظر فرزندان آدم جلوه ميدهم (تا از ياد تو غافل شوند) و همه آنها را گمراه خواهم كرد.
افزون بر اغوا و فريب، بهكارگيري زبان موعظه و حكمت نيز از ديگر روشهاي جنگ نرم است كه خداوند، پيامبر را به استفاده از آن سفارش كرده است: «ادْعُ إِلي سَبيلِ رَبِّك بِالْحِكمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالّتي هِي أَحْسَنُ؛ مردم را با حكمت و اندرز نيكو به پروردگارت بخوان و با بهترين شيوه با آنان مجادله كن». (نحل: 125)
روميان براي به وحشت انداختن دشمنان و ايجاد ترس و دلهره در جمع نيروهاي مقابل از خودها و زرههاي بزرگ نظامي استفاده ميكردند كه نمونهاي از تهديدهاي نرم در گذشته بود و به همراه قدرت سخت به كار ميرفت. مدرك ديگر در اين باره، نامگذاري مذهب «تائو»است. در زمان كنفوسيوس، لائو تسه، بنيانگذار مذهب تائو، تائو را به معناي قدرت نرم ميدانست كه قدرتش بيشتر از قدرت سخت است؛ يعني قدرت نرم زبان در مقابل قدرت سخت دندان.
با آغاز جنگ سرد و وقوع رويدادهاي يازدهم سپتامبر، با ايجاد تغيير و تحولاتي در ابعاد گوناگون جنگ نرم، استفاده از آن افزايش يافته است. با افزايش چشمگير رسانهها و ظهور رسانههاي نوين در عصر حاضر، اقبال دولتها به تهديدهاي نرم و نيز بهرهگيري از قدرت نرم براي تحقق اهدافشان بيشتر شده است. كستلز درباره قدرت نوين يا همان قدرت نرم مينويسد:
قدرت نوين در علايم، اطلاعات و در تصاوير ارائهدهنده و نمايشدهندهاي نهفته است كه جوامع، نهادهاي خود را حول آنها سازمان ميدهند و مردم نيز بر محور آنها، زندگي خود را ميسازند و درباره رفتارهاي خود تصميم ميگيرند. قرارگاه اين قدرت، ذهن مردمان است و به همين دليل... در عصر اطلاعات، قدرت در آنِ واحد، حاضر و مشهود و پراكنده و منتشر است. هر كس يا هر چيز كه برنده نبردي ... بر سر اذهان مردم [باشد]، حاكم خواهد شد؛ زيرا هيچ آلات و ادوات نيرومند و بيروحي نميتواند با اذهاني رقابت كند كه حول محور قدرت شبكههاي انعطافپذير بسيج شدهاند.(1)
جنگ نرم به شكل جديد آن بعد از جنگ جهاني دوم و شروع جنگ سرد ميان امريكا و شوروي، با راهاندازي مركزي با عنوان «كميته خطر جاري»، با
1) مانوئل كستلز، عصر اطلاعات، ج2، ص431.
حضور كارشناسان علوم ارتباطات و علوم سياسي، فرماندهان ارشد پنتاگون و اعضاي برجسته و عاليرتبه آژانس اطلاعات مركزي امريكا (سيا) تدوين، طراحي و اجرا شد. هدف از طراحي اين برنامه، تبليغ و جنگ رواني بر ضد شوروي و متحدان آن بود.
مخاطبان جنگ نرم كساني هستند كه بيشتر با انديشه و فرهنگ ارتباط دارند. نخبگان فكري و دانشجويان و طبقه جوان در هر كشور، اولويتهاي جنگ نرمند كه پيشگامان حركت علمي و فكري جامعه به شمار ميروند. قدرت نرم با نفوذ بر نخبگان و رهبران كه موتور حركت هر جامعه هستند، اهداف خود را عملي ميسازند. همچنين با اثرگذاري بر افكار عمومي و نيز جوانان، فرهنگ آن كشور را نابود ميكنند و از اين طريق با گرفتن اراده و انگيزه مردم و تبديل آنها به شهرونداني بيتوجه يا مخالف، روحيه و اراده مقاومت آنها را از بين ميبرند و از آنها براي رسيدن به اهدافشان استفاده ميكنند.
از نظر فازيو، «تهديد نرم، تلاش برنامهريزي شده براي استفاده از ابزارها و روش تبليغي، رسانهاي سياسي و روانشناختي براي تأثير نهادن بر حكومتها، گروهها و مردم كشورهاي خارجي به منظور تغيير نگرشها، ارزشها و رفتارهاي آنان [است]».(1)
رسانهها يكي از ابزارهاي مهم قدرت نرمند كه از اين وسيله در سطحي گسترده براي اقناع و راضي كردن افكار عمومي استفاده ميشود. امروزه ديگر مانند گذشته قدرت نظامي كاربرد ندارد و جاي خود را به رسانهها و خبرگزاريهاي ارتباطي داده است كه به راحتي ميتوانند فرهنگهاي ضعيف را در برابر فرهنگهاي جهانگستر استحاله كنند. خبرگزاريها و منابع اطلاعاتي بزرگ دنيا با هدف تخريب هويت جوامع، مشكلات فزايندهاي را براي كشورها در سطح ملي ايجاد كرده اند.
1) عليمحمد نائيني، مفهوم و ابعاد تهديد نرم در مطالعات امنيتي، ص95.
ساموئل هانتينگتون، استاد كرسي حكومت در دانشگاه هاروارد نيز در مقاله «نظريه برخورد تمدنها»، قدرت نرم و فرهنگ را عامل برخورد كشورهاي جهان ميداند. به اعتقاد او، قدرت اقتصادي و نظامي كاركرد دست دوم يافته است. به نظر هانتينگتون، فرهنگ و قدرت فرهنگي در روابط بين كشورها نقش اساسي ايفا مي كند. وي درباره رويارويي فرهنگها ميگويد: «روابط بينالمللي به گونهاي فزاينده به سمت غربي شدن حركت كرده است، چنانكه تمدنهاي غير غربي نقش بازيگر را بر عهده دارند و روابط ميان «غرب و ديگران»، محور اصلي سياستهاي جهاني خواهد بود».(1)
هانتينگتون براي رويارويي با قدرت نرم، راهكارهاي فرهنگي و نرم را پيشنهاد ميدهد كه در اين ميان، نقش رسانهها را بسيار مهم ميداند. جوزف ناي نيز معتقد است: «وقتي فرهنگ يك كشور ارزشهاي جهاني را شامل شود و بنياد سياستهاي آن را علايق و ارزشهاي مشترك جهاني تشكيل دهد، احتمال اينكه نتايج مطلوب تحصيل شود، افزايش مييابد».(2)
نظام سرمايهداري جهاني از رسانه به عنوان ابزاري براي القاي ارزشها و فرهنگ سرمايهداري استفاده ميكند و از اين طريق، مقاومت فرهنگهاي بومي و محلي را از بين ميبرد و آنها را با خود همراه ميسازد تا بدين وسيله سلطه سياسي و اقتصادي خود را در ديگر مناطق جهان تحميل كند.
بنابراين، امروزه رسانهها، مهمترين ابزارهاي جنگ نرم هستند كه بايد تقويت شوند و از آنها براي گسترش و رشد فرهنگ ملي و آگاهي عمومي استفاده شود. رسانهها بايد با اطلاعرساني صحيح و آگاهيبخشي به مردم درباره اهداف و انگيزههاي جنگ نرم، و ابزارهاي فرهنگي و نيز با شناسايي
جريانهاي مختلف، آنها را از توطئههاي آرام و تدريجي جنگ نرم، هوشيار و بيدار سازند. رسانههاي داخلي در رويارويي با تهديدهاي نرم بايد اميد و وحدت و آگاهي جامعه را بالا ببرند.
همانگونه كه باري بوزان ميگويد:
يكي از اساسيترين تهديدها عليه امنيت و منافع ملي هر كشوري، تهديدهاي فرهنگي است. به همان ميزان كه تهديدهاي نظامي، بروز و ظهور و چهرهاي آشكار دارد، تهديدهاي فرهنگي، پوشيده و با چهرههاي پنهان و با بهرهگيري از روشهاي پيچيده به كار ميرود و تا جايي پيش ميرود كه در عصر كنوني بدون لشكركشي، كشورگشايي امكانپذير شده و اين امكان براي صاحبان قدرت از طريق فرهنگسازي و همسانسازي فرهنگي، شكلدهي و مديريت افكار عمومي ايجاد شده است. در اين ميان، رسانهها مركز ثقل [هستند] و نقش اول را ايفا [ميكنند].(1)
در اين پژوهش، براي شناخت رابطه ارتباطات با تحولات سياسي و اجتماعي، از نظريه آلوين تافلر، نظريهپرداز ارتباطات در تحول تاريخي كمك ميگيريم. وي در مورد دوران تاريخي و ويژگيهاي هر يك از اين دوران، نظريهپردازي كرده و نقش ارتباطات در هر يك از اين دوران را شرح داده است. شوك آينده، مصرفكنندگان فرهنگ، موج سوم و جابهجايي در قدرت از كتابهاي مهم اوست.
آلوين تافلر در كتاب موج سوم، تغييرات فنآورانه را در چشماندازي تاريخي قرار ميدهد و با تأكيد بر قدرت، سه دوره تاريخي را از هم مشخص ميسازد. موج اول را «انقلاب كشاورزي»، موج دوم را «انقلاب صنعتي» و
1) باري بوزان، مردم دولت و هراس، ص164.
موج سوم را «تحولات و انقلاب در فنآوري» ميخواند. وي موج سوم را تحول بزرگ بشري توصيف ميكند و اين موج را آغازگر تمدن نوين پس از تمدن صنعتي ميخواند.
به عقيده وي، مهمترين روش براي شناخت قدرت رسانهها اين است كه انقلاب رسانهها در عصر حاضر را در چشماندازي تاريخي قرار دهيم و سه شكل كاملاً متفاوت ارتباطات را از هم متمايز سازيم.
موج اول: در موج اول يا جوامع كشاورزي، بيشتر ارتباطات در ميان گروههاي بسيار كوچك، رو در رو و از طريق دهان به گوش صورت ميگرفت و تنها راه براي رساندن يك پيام به توده شنوندگان، گرد آوردن يك جماعت بود. «جمعيت» در واقع، نخستين رسانه تودهها بود و تشكيلات وسيع كليسا در قرون وسطا نيز ابزار بادوامي براي ارتباط با تودهها بود.
موج دوم: نظام ايجاد ثروت در اين موج كه بر توليد انبوه كارخانهها مبتني بود، به ارتباطات بيشتري از راه دور نياز داشت. ازاينرو، موجب پيدايش نظام پست، تلگراف و تلفن شد، ولي كارخانههاي جديد به نيروي كارگري يكپارچه هم نياز داشتند. ازاينرو، رسانههاي همگاني مبتني بر فنآوري اختراع شدند. روزنامهها، مجلهها، فيلمها، راديوها و تلويزيونها كه هر يك ميتوانستند پيام واحدي را همزمان به ميليونها نفر ابلاغ كنند، به ابزارهاي اصلي تمركزگرايي در جوامع بدل شدند.
موج سوم: در مقايسه، نظام جديد موج سوم، بازتاب نيازهاي اقتصادي است كه پس از دوران توليد انبوه پديد آمد. اين نظام همانند تازهترين كارخانههاي توليدي انعطافپذير، فرآوردههاي تصويري خود را اختصاصي ميكند و تصاوير، ايدهها و نمادهاي متفاوتي را براي بخشهاي مورد نظر در
ميان تودهها، بازارهاي مختلف، گروهبندي متفاوت سنتي، حرفهها يا براي گروههاي قومي و گروههاي داراي شئون زندگي خاص ميفرستد. برخلاف رسانههاي موج دوم كه هر يك از آنها تا اندازهاي مستقل از ديگري عمل ميكرد، رسانههاي جديد در ارتباط تنگاتنگ با يكديگرند و در هم ادغام شدهاند. اين رسانهها، دادهها، تصويرها و نمادها را با يكديگر رد و بدل و بدين ترتيب، همديگر را تغذيه ميكنند.(1)
بنا بر چشمانداز تاريخي تافلر، ما در موج سوم به سر ميبريم و ويژگي موج سوم، دانايي و دانش است كه از آن با نام «قدرت» ياد ميشود. وي تحولات اجتماعي و فنآورانه را كه در اواسط دهه 1950 آغاز شد، موج سوم ميداند كه تحولي عظيم در همه حوزههاي زندگي بشر به دنبال داشته است.
موج سوم به صنايع جديدي اشاره ميكند كه در آينده بر اساس كامپيوترها، الكترونيك، اطلاعات و بيوتكنولوژي و مانند آن شكل ميگرفتند، و اين صنايع را در برجهاي نوين فرماندهي، «اقتصادي» مينامد. به نظر آلوين تافلر، نظام نوين توليد ثروت به نظم نوين سياسي و اجتماعي متناسب با آن نياز دارد و در اين نظم نوين، آنچه بيشتر اهميت مييابد، كنترلهاي افقي است، نه كنترلهاي از بالا به پايين و لازمه آن، چيزي جز بالا بردن دانش و آگاهي عمومي مردم نيست.(2)
بنابراين، موج سوم و رسانههاي موج سوم موجب ايجاد دگرگوني در ساختار قدرت و نيز پيدايش تحول در شكل دولت شده است. فنآوري ارتباطات و دنياي ارتباطي عصر جديد، جامعه تودهاي گذشته را از بين برده و در حال انبوهزدايي كردن است كه نتيجه آن، مطرح شدن انواع نيازها و خواستههاي افراد است.
به نظر آلوين تافلر، رسانههاي همگاني در گذشته فقط چند كانال و شبكه تلويزيوني و چند رسانه داشتند، ماهيت آنها يكپارچه سازي و يكدستي بود و بينندگان و مخاطبان، داراي قدرت انتخاب بودند. به عقيده تافلر، برنامهها ممكن است داراي محتواي خوب و بد باشند، ولي اصل بر اين است كه «مهمترين محتواي» جديدِ همه اين برنامهها عبارت است از وجود تنوع. جابهجايي از حوزه رسانههاي داراي حق انتخابِ اندك به حوزه قدرت انتخابِ فراوان، نه تنها پيآمدهاي فرهنگي، بلكه پيآمدها سياسي دارد.(1)
همانگونه كه تافلر ميگويد، نظام نوين توليد ثروت كه همان دانايي و دانش است، به نظم نوين سياسي و اجتماعي نياز دارد كه در آن، دانش و آگاهي مردم، تعيينكننده و ناظر بر اين نظام است. ازاينرو، براي ايجاد اين نظارت و كنترل آگاهانه و هوشيارانه مردم در حيطه سياسي بايد سطح مشاركت آگاهانه آنها را افزايش دهيم و در حيطه اجتماعي، آگاهي از هويت ملي و فرهنگي، در حفظ و ارتقاي آن در برابر هويتي كه در عرصه جهاني مطرح ميشوند، ميتواند اثرگذار باشد. در اين ميان، رسانههاي ملي در كنترل نظارتي مردم و نيز افزايش آگاهي عمومي آنها براي حفظ و بقاي هويت ملي نقشي مهم مييابند.
بنا بر نظريه آلوين تافلر ميتوان به اين برداشت رسانهاي رسيد:
1) آلوين تافلر، جابهجايي در قدرت، ص503.
انبوهزدايي و غير تودهاي كردن مردم و در نتيجه، متنوع كردن نيازها و خواستههاي آنان در همه ابعاد، از آثار فعاليتهاي رسانههاي موج سومي است.
مطرح شدن مردم و نيازهاي آنان، ماهيت قدرت را از قدرت سخت به قدرت نرم يا همان آگاهي و دانايي تبديل كرده است.
بدين ترتيب، نقش رسانههاي ملي در سطح داخلي مشخص ميشود. رسانههاي ملي نيز بر اساس اين روند بايد به آگاهيبخشي و دانايي افراد جامعه اقدام كنند. به عقيده كلاپر، رسانههاي ديداري و شنيداري موجب ايجاد سه نوع تحول در ذهنيت مخاطبان ميشوند. رسانهها با تغيير دادن عقيده، تقويت كردن يك وضعيت مشخص و دگرگونسازي وضعيت موجود ميتوانند ذهنيت مخاطبان را تغيير دهند.(1)
مك كوئيل در اين باره مينويسد:
نهاد رسانه به كار توليد، بازتوليد و توزيع معرفت به معناي وسيع آن، يعني نمادها يا مرجعهايي معنادار و قابل تجربه در جهان اجتماعي اشتغال دارد. اين معرفت، ما را توانا ميسازد تا به تجربه خود معنا ببخشيم. نيز به دريافتهاي ما از اين تجربه نظم و نسق ميدهد و ما را ياري ميكند تا معرفتهاي گذشته را محفوظ نگه داريم و به درك امروزين خود استمرار بخشيم.(2)
ازاينرو، رسانهها ميتوانند با ايجاد آگاهي در مخاطبان، آنان را با پديدهاي، همسو يا مخالف كنند.
فصل دوم: آگاهيبخشي سياسي
زير فصل ها
آگاهيبخشي سياسي
ساختارهاي سياسي و رسانهها
رسانهها و آگاهيبخشي سياسي
مشاركت سياسي
بحرانهاي سياسي و رسانهها
محور بحث اين فصل، آگاهيبخشي سياسي و نقش رسانهها در ايجاد آن است. براي تبيين و توضيح بحث، نخست تعاريفي از سياست ميآوريم. سپس رابطه ارتباطات و سياست و جايگاه رسانهها را در آگاهيبخشي سياسي بررسي ميكنيم.
سياست(1)از واژه يوناني «پوليس» گرفته شده و در نظر يونانيها، «سياست»، دانش مربوط به اداره و امور شهر بود. البته در يونان، دولت و شهر به يك معنا به كار ميرفت.(2)عالم براي اشاره به آگاهي و دانش سياسي، نام علم سياست را ترجيح ميدهد و در تعريف آن ميگويد: «علم سياست، رشتهاي از آگاهي اجتماعي است كه وظيفه آن، شناخت منظم اصول و قواعد حاكم بر روابط سياسيِ ميان نيروهاي اجتماعي در داخل يك كشور و روابط ميان دولتها در عرصه بينالمللي است».(3)
كستلز، سياست را چنين تعريف ميكند:
سياست، فرآيندي است كه [در] آن، گروههاي اجتماعي ميتوانند كنترل نهادهاي حكومتي را در اختيار بگيرند و از آنها استفاده كنند... . اگر سياست را به منزله فرآيندي بنگريم كه امكان دسترسي به نهادهاي حكومتي را فراهم ميآورد، آنگاه ميتوانيم بگوييم كه سياست به معناي توانايي نفوذ داشتن بر جامعه به شيوههايي است كه موجب ارجحيت برخي از كنشگران بر [ديگران] ميشود».(1)
در اين بحث، به دنبال بررسي رابطه سياست و ارتباطات در درون نظام سياسي يا درون دولت ملي هستيم و ميخواهيم بدانيم آيا رسانههاي گروهي ميتوانند در درون مرزهاي ملي آگاهيبخشي سياسي كنند؟ نقش و جايگاه رسانههاي جمعي در سياست و فرهنگ سياسي چگونه است؟ آيا رسانهها در شكلگيري آگاهيهاي سياسي افراد جامعه نقشآفرين هستند؟
به نظر كستلز، «در جامعه شبكهاي، سياست به معناي سياست رسانههاست. رسانهها مهمترين عامل پيوند و ارتباط بين سياست و حوزه عمومي هستند.»(2)تافلر در كتاب خود با نام تغيير ماهيت قدرت، نظريه جديدي درباره قدرت اجتماعي ارائه ميدهد و معتقد است كه: « موج سوم، جهان را با تغيير و تحولات زيادي در تمامي حوزههاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي، تجارت و امور جهاني روبهرو خواهد كرد.»(3)ازاينرو، عرصه سياست نيز حوزه اي است كه از دگرگونيهاي موج سوم در امان نخواهد بود. اين موج، شكل تازهاي از ارتباطات سياسي را در پي خواهد داشت كه ماهيت و مقتضيات آن با ارتباطات سياسي گذشته كاملاً فرق خواهد كرد و نيروهاي جديدي بر كره زمين مسلط
خواهند شد. تافلر در جاي ديگري نيز ميگويد: «غيرممكن است كه در آن واحد، جامعه در معرض انقلابي در حوزه ارتباطات قرار گرفته باشد، بدون آنكه دير يا زود با انقلاب سياسي انفجارآميزي مواجه نشود».(1)
بنابراين، تغيير در حوزه سياسي از نتايج ارتباطات در موج سوم است كه در آن، مبادلههاي سياسي و عملكردهاي حكومت و مردم دگرگون ميشوند. همچنين رابطه ميان سياست و ارتباطات نشان ميدهد كه با تغيير شكل ارتباطات، روابط سياسي نيز متحول و با نيازهاي جديدي روبهرو ميشوند. همان گونه كه گفته شد، جامعه از حالت انبوه درميآيد و نيازهاي جديدي كه پيآمد آگاهيهاي جديد است، سر بر ميآورند كه البته پاسخها و واكنشهاي و ابزارهاي جديدي را ميطلبد.
بنا بر الگوي ساموئل هانتينگتون، با افزايش و تغيير خواستهها و نيازهاي مردمي، كاركرد دولت نيز تغيير مييابد و از ثبات پيشين خود خارج ميشود و تلاش براي حفظ مشروعيت پيشين، شكل جديدي به خود ميگيرد كه استمرار آن را در شرايط جديد ممكن ميسازد.(2)در چنين شرايطي، نظام سياسي با دو پارامتر جديد روبهرو ميشود؛ نيازهاي جديد مردمي و بحرانهاي سياسي كه در نتيجه تغيير و تحولهاي موج سومي به وجود ميآيد. ازاينرو، رسانههاي ملي داخلي ميتوانند از طريق آگاهيبخشي، از پيآمدهاي بحرانهاي سياسي بكاهند و نيازهاي سياسي آنها را نيز از طريق مشاركت سياسي همگاني ساماندهي كنند.
نقش رسانهها را در آگاهيبخشي مردم و ساماندهي مشاركت سياسي ميتوان حول دو محور زير خلاصه كرد:
الف) آگاهيبخشي مردم درباره وظايف و كاركردهاي نظام سياسي؛
ب) آگاهيبخشي مردم در مورد خواستهها، نيازها و حقوق و تكاليفشان.
بنابراين، مشاركت و نظارت مردم، بهترين وسيله براي حفظ و ايجاد حكومت سالم است. در اين ميان، رسانهها، مؤثرترين ابزار نظارتي مردم هستند. مشاركت سياسي، زماني نتيجه ميدهد كه مردم، آگاه و داراي بينش سياسي باشند و ارتقاي سطح آگاهي جامعه نيز از وظايف رسانههاي ملي است. ازاينرو، پيش از ورود به بحث مشاركت، ضروري است نخست ساختارهاي سياسي را كه رسانهها در آن عمل ميكنند، مشخص سازيم.
براي بررسي عملكرد رسانهها، ابتدا بايد ساختار سياسي را كه در چارچوب آن عمل ميكنند، مشخص كرد؛ زيرا رسانهها با توجه به قرار گرفتن در هر يك از ساختارهاي سياسي موجود، عملكرد و پيآمدهاي متفاوتي خواهند داشت و با موانع، مشكلات و امكانات مختلفي روبهرو خواهند شد كه از ويژگيهاي ساختاري نظام سياسي برخواهد خاست. بنابراين، وقتي ميخواهيم نقش رسانهها را در آگاهيبخشي سياسي بررسي كنيم، بايد نوع ساختار سياسي را كه رسانهها در آن فعاليت ميكنند، مشخص كنيم.
ساختارهاي سياسي را در يك جمعبندي كلي ميتوان به دو نوع مردمسالار و غير مردمسالار تقسيم كرد:
الف) ساختار سياسي غير مردمسالار
در اين نوع جوامع، يك فرد يا اقليتي حكومت را اداره ميكند و مردم در تصميمگيريهاي سياسي نقشي ندارند و فقط تابع حكومت هستند. همه
فعاليتهاي سياسي نيز بايد در جهت اهداف مشخص شده حكومت باشد. ازاينرو، در اين نوع جوامع با تمركز قدرت روبهرو هستيم. جريان اطلاعرساني در آن سانسور ميشود و كاملا در انحصار دولت و نيز در جهت هدايت و كنترل افكار عمومي به شكل تودهاي و يكدست است. در اين نوع جوامع تلاش ميشود افراد در جهل و بيخبري بمانند. بنابراين، رسانهها آنچه را به جامعه تزريق ميكنند، تفكر و نگرش خاصي است كه اين منافع اقليت خاصي پاسداري ميكند.
به نظر فوكو، «طبقات حاكم و صاحبمنصبان قدرت در يك ساختار اجتماعي نابرابر و تضادآميز، براي سازگار كردن ذهنيت مردمان با شرايط رنجآور عيني، يعني پر كردن شكاف بين ذهن و عين، به ايدئولوژي و استفاده از مفاهيم ايدئولوژيك و هژمونيك متوسل ميشوند؛ زيرا ناسازگاري بين ذهن و عين، براي هميشه نميتواند تداوم يابد. بنابراين، ايدئولوژي ساخته و پرداخته ميشود تا ذهن را با عين آشتي دهد و وضعيت موجود را تثبيت كند. در چنين مواقعي، زبان بيشترين نقش را در تبليغات خدعهآميز و مشروعيت بخش دارد. زبان، مالامال از مفاهيم ارزشي همراه با نفرت و عشق است؛ عشق و تجزم به همه آنهايي كه تسليم سازوكار قدرت شدند و نفرت از آنهايي كه در اين سازوكار آمرانه و فريبگونه، حل و جذب نشدند».(1)
بدين ترتيب، در ساختارهاي سياسي غير مردمسالار، طبقات حاكم كه براي تثبيت و مشروعيتبخشي به قدرت و حكومت خود ميكوشند، از به وجود آمدن نهادهاي مردمي كه مدافع و آگاهيبخش حقوق آنها هستند، جلوگيري ميكنند. آنها ذهنيت مردم را بر اساس اهداف خود شكل ميدهند و به هر طريقي مانع ايجاد آگاهي ميشوند؛ چون تهديدكننده منافع آنان است.
1) سيد محمد مهديزاده، نظريههاي ارتباط جمعي، صص 65 و 66.
ب) ساختار سياسي مردمسالار
در جوامع مردمسالار، «مردم»، محور فعاليتهاي سياسي هستند، آزادي فكر و انديشه وجود دارد. رسانهها به عنوان ركن چهارم دموكراسي به طور مستقل اطلاعرساني ميكنند و مردم، تصميمگيرنده نهايي در امور سياسي و اجتماعي هستند.(1)در يك نظام سياسي مردمسالار كه قدرت حكومت از مردم ناشي ميشود، استقلال و آزادي مردم و حكومت در گرو آگاهي و شناخت تودههاي ملت است كه در اين نوع حكومتها نقش اساسي دارند. در نظامي كه تودهها، آگاه و هوشيار هستند، حكومت كمتر دچار انحراف و لغزش ميشود و استقلال و آزادي حكومت كمتر به خطر ميافتد. در چنين نظامي، رأي مردم و قدرت مردم، تعيينكننده اصلي نظام سياسي است. در نظام جمهوري اسلامي ايران نيز كه مبتني بر مردمسالاري ديني است، از رسانهها انتظار ميرود در فرآيندهاي مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي به فعاليت بپردازند و نقش نظارتي خود را ايفا كنند.
در چنين نظامهايي، هر اندازه سطح شناخت و معرفت مردم بالا رود، چگونگي فهم رويدادهاي سياسي و قضاوت و ارزيابي مردم از عملكرد حكومت، متفاوت خواهد بود. در اين بحث نيز منظور ما از آگاهيبخشي سياسي، در جوامع مردمسالار است كه در آن، رسانهها با موانع و محدوديتهاي كمتري براي اطلاعرساني روبهرو هستند و رضايت مردم در سرنوشت سياسي كشور اثر ميگذارد.
از مشخصههاي رسانهها در جوامع امروز، ويژگي تكثرپذيري آنهاست كه آنها را از رسانههاي گذشته متمايز ميسازد. با افزايش مجاري اطلاعرساني و
1) نك: عبدالرحمان عالم، بنيادهاي علم سياست، ص369.
تعدد منابع اطلاعاتي؛ معادلات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي گذشته دگرگون شده است كه از ويژگيهاي مهم آن، به عرصه آوردن انواع سليقهها و علاقههاي مردمي در حوزههاي گوناگون و درگير ساختن جامعه انبوه و تودهاي گذشته با آنهاست.
الف) ديدگاههاي مربوط به عملكرد در رسانهها
براي بررسي عملكردها و اولويتهاي رسانه در فرآيند انتقال پيام و ايجاد ارتباط ميان مخاطبان، نظريههاي مختلفي ارائه شده است كه دو ديدگاه را مطرح ميكنيم:
يك ـ ديدگاه رسانهمحور
طرفداران اين گروه معتقدند پيامها و اطلاعات مورد نظر بدون هيچگونه موانع و محدوديت، بر مخاطب اثر ميگذارند و او را موجودي منفعل در نظر ميگيرند كه در برابر رسانه هيچگونه قدرتي ندارد. بنابراين، رسانهها به عنوان ابزارهاي تبليغاتي در خدمت دولت حاكم و ايدئولوژي عمل ميكنند.
دو ـ ديدگاه مخاطبمحور
در اين ديدگاه، محور فعاليتهاي رسانهها، «مخاطب» است و مخاطبان به عنوان كنشگراني فعال، حق انتخاب و اعمال نظر دارند. رسانهها در خدمت نيازهاي مخاطب عمل ميكنند و اگر نتوانند نيازهاي آنها را برآورده سازند، به ديگر رسانهها روي ميآورند و پيام مورد نظر خود را برميگزينند.
سه ـ ديدگاه تلفيقي
در كنار اين دو ديدگاه كه نظريههاي مختلفي را در بردارد، ديدگاه سومي نيز هست كه هيچ يك از اين دو ديدگاه را به صورت مطلق نميپذيرد. در دين اسلام، رسانهها به طور مطلق، نه رسانهمحور هستند و نه مخاطبمحور، بلكه
رسانههاي جامعه اسلامي بايد بر پايه توحيد و خدامحوري فعاليت كنند و ترويج حقايق ديني را با هدف رشد و تعالي انساني در نظر بگيرند. در واقع، آگاهيبخشي و بصيرتدهي به مخاطبان، از اولويتهاي رسانه در جامعه اسلامي است.
در جوامع امروز به دليل ماهيت پيچيده روابط سياسي و نيز اهميت نقش مردم در عرصههاي گوناگون، آگاهي و بصيرتدهي به اين نيروي عظيم، از وظايف رسانههاي ملي تلقي ميشود. رسانههاي گروهي در نظمدهي به اين روابط و آگاهيبخشي سياسي اهميت روزافزون مييابند. نظام سياسي بدون رسانهها نميتوانند با تودههاي مردم ارتباط برقرار كنند. رسانههاي جمعي، واسطه اصلي بين مردم و حكومت هستند كه ميتوانند اخبار و اطلاعات سياسي را به آگاهي مردم برسانند و سطح شناخت آنها را در زمينه مسائل سياسي افزايش دهند. در مقابل، ميتوانند مردم را از واقعيتها، دور و آنها را در برابر مسائل و اخبار سياسي بيتوجه كنند.
ساروخاني در مورد اهميت نقش رسانهها در روابط سياسي چنين ميگويد:
حكومت نميتواند بدون [برقراري] ارتباط با شهروندان به طور كلي و با اجزاي سازماني خود در سطوح مركزي و محلي عمل كند. يكي از ويژگيهاي اساسي ارتباط، فراهم آوردن مجراهايي است كه جريان مداوم اطلاعات، دستورالعملها، عقايد و مشاركتهاي فعالانه را از حكومت به مردم و بالعكس و نيز ميان [ادارههاي] مختلف... حكومتي تأمين كند.(1)
به نظر وي، مشاركت نظام متمركز رسانهها، از عوامل محدودكننده ارتباط و تأمين اطلاعات مورد نياز براي توسعه است و وجود چند وسيله ارتباط جمعي محلي همچون روزنامههاي محلي و كتابخانههاي كوچك ثابت يا
1) باقر ساروخاني، جامعهشناسي ارتباطات، ص91.
سيار، در اشاعه اطلاعات، برانگيختن اعتماد به نفس، ايجاد همبستگي ملي و ايجاد مشاركت، بيش از ساعتها سخنپراكني روزانه از سوي پايتخت و حكومت مركزي مفيد است.(1)
بازيگران سياسي براي انتقال پيام و براي ايجاد رابطه با تودهها نيازمند رسانهها هستند تا با آگاهي و شناخت از نيازها و خواستههاي مردمي، با هدف برآوردن نيازها و خواستههاي جامعه به سياستگذاري و تصميمگيري رضايتمندانه اقدام كنند. تودههاي مردم نيز به وسيله رسانههاي جمعي، كاستيها و نقاط ضعف سياستهاي تدوين شده حكومت را بيان ميكنند و با انتقادهاي سازنده، سياستها و تصميمهاي سياسي را با توجه به هدفشان در برآوردن خواستهها و نيازهاي واقعي خود شكل ميدهند.
ب) كارويژههاي رسانه
در جريان ارتباط سياسي ميتوان كار اين ويژهها را براي رسانه تعريف كرد:
يك ـ كاهش شكافهاي سياسي
كاهش شكافهاي سياسي از دو طريق صورت ميگيرد:
اول ـ اصلاح در سياستهاي دولتي
رسانهها با بيان واقعيتها، نيازهاي جامعه و كاستيها و ضعفهاي موجود در سياستهاي دولتي و نهادهاي اجرايي به دستاندركاران حكومتي و مديران اجرايي در اصلاح و بهبود سياستهاي به كار گرفته ياري ميرسانند و از ايجاد شكافهاي ميان خواستههاي مردمي و سياستهاي دولتي جلوگيري ميكنند.
1) باقر ساروخاني، جامعهشناسي ارتباطات، ص92.
دوم ـ كاهش خواستههاي شهروندان
رسانهها با بيان داشتهها و امكانات موجود و تحليل و تفسير شرايط و مقتضيات سياسي، اقتصادي و اجتماعي ميتوانند نيازها و خواستههاي مردمي را واقعگرايانه سازند و در شرايط بحراني، خواستههاي مردمي را تعديل كنند يا كاهش دهند.
دو ـ تسريع در سياستهاي دولتي
رسانهها با آگاهيبخشي و اطلاعرساني به موقع سياستهاي دولتي و نيز تبيين چرايي آن، مردم را براي پذيرش سياستهاي جديد آماده ميكنند و با سرعتبخشي در تصميمگيريها و سياست گذاريهاي دولتي، حمايتهاي مردمي را بر ميانگيزند.
سه ـ نهادينه كردن ايجاد مشاركتهاي مردمي
رسانهها با عملكرد خود، مردم را از سياستهاي دولتي آگاه ميسازند و در نتيجه، مشاركت آنها در عرصه سياسي را جلب ميكنند. بدين ترتيب، مردم از طريق رسانهها از اخبار و رويدادهاي سياسي كشورشان آگاه ميشوند و در مورد موضوعهاي مختلف سياسي به اظهار نظر و قضاوت ميپردازند.
رسانههاي جمعي به عنوان كانالهاي ارتباطي جامعه و با قدرت اثرگذاري خود در سطح وسيع ميكوشند بين كساني كه بر آنها حكومت ميشود و كساني كه حكومت ميكنند، رابطه دوسويه و آگاهانه برقرار كنند. آنها با تبيين و تحليل جريانها و گرايشهاي سياسي جامعه، قدرت تفكر، قضاوت و ارزيابي درست درباره مسائل سياسي را براي شهروندان ممكن سازند.
بنابراين، از وظايف رسانههاي جمعي اين است كه واقعيتهاي سياسي و اجتماعي را آنگونه كه هست، براي مردم به تصوير بكشند و بر آگاهي مردم از وقايع سياسي بيفزايند. همچنين رسانهها با نقد عملكرد و سياست دولت،
خطاها و ضعفهاي دولت را آشكار ميسازند و مديران اجرايي را از كاستيها و ضعفهاي موجود در سياستهاي ارائه شده باخبر ميسازند و از اين طريق، به بهبود سياستهاي دولتي كمك ميكنند. رسانهها از اين طريق، شهرونداني نقاد، آگاه و هوشيار پرورش ميدهند كه به صورت كنشگراني فعال در عرصه سياسي، با نقد و نظارت، عملكرد دولت، در فعاليتهاي سياسي، آگاهانه شركت ميكنند.
در جامعهاي كه رسانهها، مردم را از واقعيتها و رويدادهاي سياسي آگاه نسازند و اخبار و اطلاعات اجتماعي را نقد و تحليل نكنند، در واقع، با كم اهميت نمودن مسائل اساسي جامعه و بزرگنمايي مسائل كم اهميت، اذهان مردم را از امور واقعي و عيني، دور ميسازند و آنها را به كنشگراني منفعل تبديل ميكنند كه قدرت استقلال عمل و انديشهورزي نخواهند داشت. در چنين شرايطي، جامعه دچار ركود و بيتوجهي سياسي ميشود و مشاركت به پايينترين حد خود ميرسد. دولتمردان و سران حكومتي نيز درصدد سوء استفاده از قدرت بر ميآيند و در سطح خارجي، بيگانگان و دشمنان به آساني و بدون مقاومت مردم، در كشور، نفوذ و اهداف خود را عملي ميكنند. بنابراين، نقش اثرگذار مردم و آگاه بودن آنها در جامعه، مسلّم به نظر ميرسد.
امام خميني رحمه الله ، قدرت بخشيدن به تودهها را هدف فعاليتهاي سياسي خود قرار داده بود. ايشان معتقد بود اگر بخواهيم مردم را تنها به اطاعت وا داريم، ديگر مردمي آگاه و در صحنه نخواهيم داشت. به نظر ايشان، جهالت و ناآگاهي مردم براي حكومت زيانبار است، زيرا ديگر نميتوانند حكومت را پالايش كنند و از خطا بازدارند.
آقاي عراقي در خاطرات خود از امام خميني رحمه الله در دهه 30، در مورد اهميت آگاهيبخشي تودههاي مردم مينويسد: «ما در قم نزد امام رفتيم. سه
بار از امام پرسيديم كه وظيفه ما چيست؟ ايشان در هر سه بار گفتند: آگاهيبخشي به مردم.»(1)امام، رشد فكري و بينش مردم را از همه چيز مهمتر ميدانست و بر اين باور بود كه دستاندركاران حكومت بايد خود را در ميان تودههاي مردم حل كنند. بنابراين، گفتمان امام خميني رحمه الله ، آگاهيبخشي و رشد فكري ملت ايران در تصميمگيريهاي مختلف سياسي و اجتماعي بود؛ زيرا به اعتقاد ايشان، منحرف كردن مردم آگاه و با بينش سياسي و اجتماعي بالا بسيار سخت و دشوار است. امام براي رسيدن به هدف آگاهيبخشي سياسي مردم، رسانهها را به كار گرفت و توانست با استفاده از هر سه نوع رسانه، به تودههاي مردم آگاهي ببخشد و با خود همراه سازد.
در نظام جمهوري اسلامي ايران و انديشه سياسي امام خميني رحمه الله نقش مردم و مشاركت سياسي آنان، مقبوليت و مشروعيت حكومت را تضمين ميكند. امام، رشد و آگاهي مردم را در مسئوليتپذيري و نظارت همگاني مؤثر ميداند. ايشان با تكيه بر همين نيرو و پشتوانه مردمي توانست انقلاب اسلامي را به پيروزي برساند و پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز اين نقش ملموستر شد.
از نگاه تافلر، تلفيق رسانهها در جريان انقلاب اسلامي ايران به دست امام، به او كمك كرد تا از توده مردم، براي پيروزي در انقلاب استفاده كند. وي نوشته است:
آيتالله خميني نه تنها سه عنصر عشق به الله، نفرت به امپرياليسم و ضديت با سرمايهداري را در [خلال] مبارزه، به صورت واحد تركيب [كرد]، بلكه... رسانههاي موج اول يعني موعظههايي رو در روي روحانيون خطاب به مؤمنان را با تكنولوژي موج سوم، يعني نوارهاي حاوي پيامهاي سياسي كه... قاچاقي وارد مساجد ميشدند، تركيب
1) عباس سليمي نمين، مردم عين قدرتند: نسبت قدرت و آگاهي در گفتمان امام خميني=، ص21.
كرد. شاه براي مقابله با آيتالله خميني از رسانههاي موج دوم، يعني مطبوعات، راديو و تلويزيون استفاده كرد. آيتالله خميني هنگامي كه موفق شد شاه را سرنگون كند و زمام امور كشور را در دست بگيرد، كنترل رسانههاي تمركزيافته موج دوم را نيز در دست گرفت.(1)
هر نظام سياسي و فرهنگي با جلب مشاركت آگاهانه و هوشيارانه مردم در نظام سياسي و جلوگيري از ايجاد شكافهاي سياسي ميتواند حفظ و بقاي حكومت را تضمين كند و در برابر دسيسهها و توطئههاي دشمنان بايستد.
همانگونه كه اشاره شد، مشاركت و نظارت مردم، بهترين وسيله براي ايجاد و حفظ حكومت سالم است كه در اين ميان، رسانهها، مؤثرترين ابزار نظارتي مردم هستند. بنابراين، در آگاهيبخشي سياسي، ضرورت بررسي مشاركت سياسي روشن ميشود.
عبدالرحمان عالم در مورد سياست مينويسد: «سياست، حساسترين حوزه فعاليت انسان در جامعه است و سخت تحت تأثير فرهنگ، انديشه، منافع و [نظريههاي] گروهي و شخصي و عوامل اقتصادي جامعه قرار دارد و خود نيز بر آن تأثير ميگذارد».(2)
ازاينرو، سياست در يك جامعه از فرهنگ و انديشه آن جامعه اثر ميگيرد. براي آگاهيبخشي سياسي نيز فعاليتهاي آگاهيبخشي ما بايد بر ارتقا و رشد سطح فرهنگ سياسي متمركز شود؛ زيرا فرهنگ سياسي، عملكردهاي افراد جامعه را شكل ميدهد و بالا رفتن سطح فرهنگ سياسي جامعه، با توسعه سياسي آن جامعه رابطه مستقيمي دارد.
آلموند در تعريف فرهنگ سياسي ميگويد: «[فرهنگ سياسي،] الگوي ايستارها و سمتگيريهاي فردي [در برابر] سياست، در ميان اعضاي يك نظام [است].»(1)بال نيز فرهنگ سياسي را چنين تعريف ميكند: «فرهنگ سياسي، تركيب ايستارها، اعتقادات، شور و احساس و ارزشهاي جامعه مرتبط با نظام سياسي و مسائل سياسي است.»(2)به طور كلي، فرهنگ سياسي، الگو و چارچوبي است كه افراد در درون آن عمل ميكنند و درباره نظام سياسي، آگاهي و دانش به دست ميآورند و همين آگاهي موجب شكلگيري گرايشهاي سياسي آنها در برابر نظام سياسي ميشود.
گرايشها، تمايلات دروني و رواني در قبال اقدام سياسي هستند و از عواملي چون سنتها، خاطرات تاريخي، انگيزهها، هنجارها، عواطف و نمادها اثر ميپذيرند. اين گرايشها را به چند دسته ميتوان تقسيم كرد: گرايشهاي شناختي (معلومات و آگاهيهايي كه فرد درباره نظام سياسي و زيرمجموعههاي آن دارد)، گرايشهاي عاطفي (تمايلات احساسي نسبت به نظام) و گرايشهاي ارزيابي (قضاوتهاي شخص درباره نظام سياسي).(3)
الف) انواع فرهنگ سياسي
گابريل آلمونه و وربا سه نوعِ عالي از فرهنگ سياسي را به شرح زير معرفي ميكنند:
يك ـ فرهنگ سياسي محدود
در اين فرهنگ، مردم از نظام سياسي خود، آگاهي چنداني ندارند و تصور نميكنند كه يك شهروند يا عضوي از جامعه هستند. مردم به سياست
توجهي ندارند و به ندرت درباره مسائل سياسي سخن ميگويند. اين فرهنگ سياسي، از آنِ جامعههايي است كه آگاهيبخشي سياسي در آن صورت نميگيرد و مردم از نقش سياسي، حقوق و تكاليف سياسيشان آگاهي كافي ندارند. ازاينرو، به صورت انفعالي با مسائل سياسي درگير ميشوند.
دو ـ فرهنگ سياسي تبعي
در اين نوع فرهنگ، مردم افزون بر آگاهي درباره شهروند بودن خود، به صورت انفعالي با سياست و مسائل سياسي درگيرند. مردم در انتخابات شركت ميكنند، ولي رأي صميمانه نميدهند. اخبار سياسي را پي ميگيرند، ولي به نظام سياسي خود افتخار نميكنند و خود را در برابر آن متعهد و مكلف نميدانند. در چنين فرهنگي، مردم، خود را كاملاً تابع ميدانند.
سه ـ فرهنگ سياسي مشاركتي
اين نوع از فرهنگ سياسي در جوامع پيشرفته وجود دارد. در اين جامعهها، مردم در امور سياسي مشاركت دارند، به شهروند بودن خود آگاهند و به سياست توجه ميكنند. مشاركتكنندگان سياسي از ساختار و روند نظام سياسي آگاهند و به نظام سياسي كشورشان افتخار ميكنند. مردم از حقوق و تكاليف خود آگاهي دارند و مشاركتكنندگان معتقدند كه ميتوانند تا حدّي بر سياست اثر گذارند و در برابر بيعدالتيها نيز به صورت گروههاي سازمانيافته معترض باشند.(1)
فرهنگ سياسي مشاركتي، مناسبترين شكل موجود است كه شكلگيري آن به آگاهي و شعور بالاي سياسي تودههاي مردم نياز دارد. در اين نوع فرهنگ سياسي، اعتماد و اطمينان مشاركتكنندگان درباره اثرگذاريشان، انگيزه لازم را براي مشاركت آنها فراهم ميكند.
1) نك: بنيادهاي علم سياست، صص 114 و 115.
در نظامهاي سياسي مردمسالار، دخالت و اراده مردم در تعيين سرنوشتشان، اهميت بالايي دارد. استمرار و اقتدار اين نوع نظامها به مشاركت مردم در امور سياسي و اجتماعي جامعهشان وابسته است. فرهنگ سياسي حاكم در اين نوع نظامها، فرهنگ سياسي مشاركتي است و مسئوليتپذيري و نظارت مردمي در سطح بالايي قرار دارد. همه افراد جامعه در تعيين سرنوشت خود حق برابر دارند، از حقوق خود آگاهند و تكاليف سياسي خود را نيز به شايستگي انجام ميدهند.
تعريفهاي گوناگوني از «مشاركت» ارائه شده است كه به يك مورد از آنها اشاره ميكنيم:
مشاركت، شركت فعالانه انسانها در حيات سياسي، اقتصادي، فرهنگي و به طور كلي، همه ابعاد حيات [است]. ازاينرو، تشويق به مشاركت و تسهيل در فرآيند تحقق آن، همواره توجه برنامهريزان و مصلحان اجتماعي را به خود جلب كرده است.(1)
به عبارت ديگر، مشاركت، مجموعه فعاليتها، اقدامهاي داوطلبانه، آگاهانه و ارادي افراد، گروهها و سازمانها در همه ابعاد زندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است. از مفاهيم كليدي نهفته در اين تعريف، داوطلبانه، آگاهانه و ارادي بودن آن است؛ يعني فعاليتهايي كه با آگاهي و شناخت و با اراده كامل همراه باشد، نه فعاليتها و اقدامهاي تقليدي و كوركورانه كه با ناآگاهي انجام ميشوند كه در اين صورت، مشاركتي روي نداده است. بنابراين، در تعريف مشاكت سياسي ميتوان گفت:
مشاركت سياسي، هر عمل داوطلبانه موافق يا ناموافق، سازمانيافته يا بدون سازمان، دورهاي يا مستمر، شامل بهكارگيري روشهاي مشروع
1) باقر ساروخاني، درآمدي بر دايرةالمعارف علوم اجتماعي، ص521.
و يا نامشروع براي [اثرگذاري] و انتخاب سياستهاي عمومي، اداره امور عمومي و انتخاب رهبران سياسي در هر سطحي از حكومت محلي يا ملي [است].(1)
ب) مباني ديني مشاركت سياسي
يك ـ خلافت عامه انسان
آيات متعددي از قرآن به مشاركت سياسي اشاره دارند كه در اينجا چند مورد از آنها را بيان ميكنيم. يكي از اين اسناد قرآني، آيه سيام سوره بقره است كه به اصل خلافت عامه انسان اشاره ميكند، آنجا كه خداوند مي فرمايد: «إِنّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَليفَةً.» در تفسير اين آيه آمده است كه منظور از خليفه الهي، تنها حضرت آدم نيست، بلكه همه انسانها منظور آيه هستند.(2)
«خداوند، پروردگار همه زمين و همه خيرات آن است... بدين ترتيب، خليفهالله زمين، يعني جانشين خدا در همه اين امور است. ازاينرو، خلافت انسان در قرآن، در حقيقت، شالوده حكومت انسان بر هستي است و حكومت بين مردم، همه از ريشه همان خلافت سرچشمه ميگيرد... حكومت انسان بر خود هم، بر اين پايه درست ميشود، چنانكه حكومت مردم بر مردم، يعني «حق حاكميت ملي» نيز به عنوان خليفهالله بودن انسانها ميتواند مشروع و قانوني باشد».(3)
شهيد صدر در تفسير اين آيه مينويسد:
به جهت اينكه مسئوليت بدون آزادي معنا ندارد و همين آزادي ممكن است باعث انحراف مسير او شود، خط گواهي انبيا براي هدايت و توجيه بشر به مسير خلافت اللهي لازم ميشود. اين
گواهان در طول تاريخ بشري سه گروهند: اول، پيامبران؛ دوم، امامان و سوم، مرجعيت ديني. فرق اساسي دو گروه اول با گروه سوم در «عصمت» است.(1)
همچنين وي معتقد است كه خلافت مطرح شده در آيه مورد بحث، در عصر غيبت به مردم بازگردانده و بنا بر دو قاعده «شورا» و «حق حاكميت» اعمال ميشود.(2)
دو ـ مسئوليت
اسلام، همه انسانها را در برابر يكديگر و نيز در برابر حاكميت، مسئول ميداند: «كلّ نَفْسٍ بِما كسَبَتْ رَهينَةٌ». (مدّثر: 38)
سه ـ حقوق عمومي و تساوي مردم
اسلام به گروه خاصي تعلق ندارد و آموزههايش همگاني است و همه افراد بشر را مخاطب قرار ميدهد: «يا أَيهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكمْ مِنْ ذَكرٍ وَ أُنْثي وَ جَعَلْناكمْ شُعُوبًا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنّ أَكرَمَكمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكمْ». (حجرات: 13)
چهار ـ مشورت با مردم
سفارش اسلام به مشورت و اهميت دادن به نظر و رأي مردم از ديگر آموزههاي اسلام است. در نظام حكومتي، اسلام فرمان داده است تا امور مردم بر اساس شورا اداره شود:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ. (آل عمران: ۱۵۹)
پس به بركت رحمت الهي با آنان نرمخو و پر مهر شدي. اگر تندرو و سختدل بودي، بيشك، از پيرامون تو پراكنده ميشدند. پس از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتي، بر خدا توكل كن؛ زيرا خداوند، توكلكنندگان را دوست دارد.
علامه طباطبايي در باب مشورت ولايت فقيه بيان ميكند:
احكامي كه از مقام ولايت صادر ميشود، از راه شورا و با رعايت صلاح اسلام و مسلمين صادر خواهد شد (و شاورهم في الامر) و روشن است كه اين سيرت، مقدمه سيرت و روشي است كه در هيچ جامعهاي از جوامع به خلاف مصلحت آن جامعه تمام نميشود و ازاينرو، به هيچ وجه قابل تغيير نيست و از احكام ثانويه فطرت است كه اسلام آن را امضا ميكند.(1)
اگر مشاركت مردم در حوزه مسائل مربوط به ولايت فقيه كه بالاترين سطح مشاركت است، پذيرفته شود، خود به خود در ديگر حوزهها و سطوح پايين تر جامعه اسلامي پذيرفته ميشود.
خداوند ميفرمايد: «الّذينَ يسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيتّبِعُونَ أَحْسَنَهُ؛ [مؤمنان] كساني هستند «كه سخن را ميشنوند و از بهترين آن، پيروي ميكنند.» (زمر: 18) يا «وَ أَمْرُهُمْ شُوري بَينَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ينْفِقُونَ؛ و امورشان را در شورا ميان خود ميگذارند». (شورا: 38)
علامه طباطبايي درباره آيه معروف شورا ميگويد:
در جمله «وَ أَمْرُهُمْ شُوري بَينَهُمْ» به ويژگي مهم و بنيادي مؤمنان اهل رشد و عمل اشاره شده. بدين صورت كه آنان در به دست آوردن انديشه صحيح و ديدگاه جامع و متقن، به صاحبان عقل و انديشه و خرد مراجعه ميكنند و ضمن جمعآوري كليه ديدگاهها، بهترين آنها را گزينش و تبعيت ميكنند و در واقع، اين آيه با آيه «وَالّذينَ يسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ»
1) تفسير الميزان، ص42.
نزديك است: و راه رسيدن به بهترين راههاي موجود در هر عرصهاي براي دستيابي به واقعيت، مشورت است؛ چرا كه: «َو ماتَشاوَرَ قومٌ إلاّ وَفقوا حَسن ما في ضميرِهم؛ هيچ قومي در كارهايشان با يكديگر مشورت نكردند، مگر آنكه به بهترين راههاي موجود دست يافتند».(1)
پيامبر گرامي اسلام نيز در همه امور اجتماعي و سياسي از آرا و نظرهاي مردم استفاده ميكرد و از آنها مشورت ميگرفت و معتقد بود بقاي جامعهاي كه سنت مشورت ندارد، در خطر است؛ زيرا نبود سنت مشورت در جامعه، شخصيت افراد را ميكشد و رشد فرهنگ و انديشهها را متوقف ميسازد.
محمود عقاد مصري، از نويسندگان اسلامي، معتقد است:
لازمه حكومت عامه علاوه بر دخالت دادن مردم در انتخاب زمامدار، در جريان گذاشتن عامه مردم در امور مملكتداري است. حكومت عامه مردم وقتي كاملاً محقق ميشود كه مردم به طور مستمر و مداوم بتوانند در امور مملكتداري مشاركت [كنند].(2)
از نمونههاي برجسته براي سيره مشاوره پيامبر، جنگ بدر است كه درباره اصل جنگ، تعيين مكان نبرد و اسيران جنگ با ياران خود مشورت كرد و فرمود: «أُشيروا عَلَيّ اَيُّها الناس؛ اي مردم، آراي خود را برايم بگوييد.»(3)ايشان در روز حديبيه نيز در موضوعهاي مختلفي به مشورت پرداخت. همچنين در فتح مكه، هنگامي كه آمدن ابوسفيان به حضرت گزارش شد، با اصحاب مشورت كرد.
پيامبر اسلام در غزوه طائف، پس از محاصره، با اصحاب خود مشاوره كرد و سپس تصميم گرفت. در غزوه تبوك نيز آن حضرت در امور مختلف با اصحاب خود به مشورت پرداخت و نظرهاي صائب و آراي صحيح و جديد اصحاب را ستود.
در جنگ اُحد درباره اينكه سپاه اسلام در مدينه مستقر شود يا بيرون رود، با اصحاب مشورت كرد و با اينكه خود، موافق نبود، نظر اصحاب را پذيرفت. پيامبر در مورد اعزام افراد براي تبليغ و اداره امور يك منطقه، اعطاي مسئوليت فرمانداري و استانداري و مديريت حكومت بخشي از مناطق، با اصحاب مشورت ميكرد.
پنج ـ امر به معروف و نهي از منكر
خداوند در آيه 104 سوره آل عمران ميفرمايد: «وَ لْتَكنْ مِنْكمْ أُمّةٌ يدْعُونَ إِلَي الْخَيرِ وَ يأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ ينْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكرِ وَ أُولئِك هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» در آيه 110 نيز آمده است: «كنْتُمْ خَيرَ أُمّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكرِ...».
اين آيات، مسلمانان را به اصلاح و نظارت بر نظام اجتماعي و برنامههاي دولت، دعوت ميكنند و در پي آنند كه مسئله حاكميت صالح و توافق و خيرانديشي در جامعه اسلامي گسترش يابد. روشن است كه بر اساس فريضه امر به معروف و نهي از منكر، همه افراد در برابر يكديگر، وليّ و صاحباختيار هستند و فريضه امر به معروف نبايد در موضوعهاي جزئي و فردي منحصر شود، بلكه در مسائل كلان جامعه نيز ميتواند راه يابد. چنين چيزي بدون همبستگي افراد صالح و آگاه، ممكن نيست. براي نظارت كردن بر اركان قدرت بايد نيروي مجهز و فعالي باشد تا در وقت خود، معروف را در جامعه، محقق و از منكرات جلوگيري كند.(1)
امام خميني رحمه الله بنا بر فتوايي، دستيابي به نتيجه امر به معروف در جامعه را نه به صورت فردي، بلكه به صورت جمعي و وجوب آن را كفايي ميداند.(2)علامه ناييني، اصل نظارت بر قدرت و مراقبت ملت از آن و
پاسخگو بودن متصديان امر را چنان مهم ميشمارد كه آنها را دليل پيشرفت اسلام در صدر اسلام ميداند. او ميگويد در صدر اسلام، سرعت سير پيشرفت و نفوذ اسلام به سبب رعايت اصول ياد شده، شگفتي عقول عالم را در پي داشت، ولي بعد از حكومت معاويه و تبديل اين اصول به ضد آنها، وضع، دگرگون گشت و حالت موقوفي براي اسلام پيدا شد.(1)
بنا بر آنچه گفته شد، در نظام سياسي اسلام با ساختار ولايت فقيهي، مشاركت سياسي بايد با الزامها و مباني اسلامي و مذهبي، سازگار و همخوان باشد. ازاينرو، مشاركت سياسي در نظام سياسي اسلام عبارت است از فعاليتهاي داوطلبانه و آگاهانه عموم مردم به منظور اثرگذاري و نفوذ در تصميمها و سياستهاي دولتي كه صبغه ديني ـ مذهبي داشته باشد و از عناصر مشاركتي همچون امر به معروف و نهي از منكر، شورا و بيعت برگرفته باشد كه در آموزههاي اسلامي و نظام سياسي اسلام وجود دارد.
ج) مشاركت سياسي و رسانهها
بدون آگاهي و بينش، مشاركت مردم نه تنها سودمند نيست، بلكه مانع توسعه و پيشرفت سياسي و اجتماعي خواهد بود. مشاركت ناآگاهانه موجب حركتهاي خشونتبار و هرج و مرج ميشود و فرصتطلبان، مردم را به دنبال سياستهاي قدرتطلبانه خود ميكشند. مشاركت سالم و مؤثر در هر جامعه، نيازمند فضاي باز و سالم براي پيشبرد روند آگاهيبخشي و روشنگري به وسيله رسانههاي گروهي و ديگر نهادها و سازمانهاست تا انديشه و عمل برخاسته از آن، موجب توسعه و پيشرفت جامعه شود.
گرايشهاي سياسي، گروهي و حزبي مردم و ارزيابي آنها از سياستهاي حكومت، به پيشزمينههاي آن آگاهي بستگي دارد كه رسانههاي گروهي در
1) نك: محمدحسين ناييني، تنبيه الأمة و تنزيه الملّة، ص13.
اختيارشان قرار ميدهند. بيشتر تصميمگيريها و برنامهريزيهاي سياسي در اتاقهاي بسته پارلمانها و دولتها و دور از چشم مردم انجام ميشود كه دير يا زود بايد آشكار گردد و در اختيار مردم قرار گيرد. در اينجا رسانهها هستند كه سياستهاي اعمال شده را با ابزارهاي تشويق، ترغيب يا با نقد سياستهاي به كار گرفته، به آگاهي مردم ميرسانند.(1)
رسانههايي چون تلويزيون، مطبوعات و راديو، اطلاعات بسيار گستردهاي در اختيار شهروندان ميگذارند و آنها را از رويدادهاي سياسي آگاه ميسازند و از اين راه، آنها را به مشاركت در امور سياسي تشويق ميكنند. البته امروزه افزون بر رسانههاي سنتي، شبكه اينترنت نيز توانسته است جايگاه مهمي در قلمرو ارتباطات سياسي به دست آورد. از آنجا كه اينترنت نمايانگر تحولي از رسانههاي همگاني به رسانههاي تعاملي يا داراي كنش دوسويه و نيز تحول از ارتباط يكسويه به ارتباط دوسويه است، آن را ميتوان نشانه افزايش چشمگير امكانات مشاركت تلقي كرد، به گونهاي كه از مطالعات مربوط به رفتار كاربري رسانهها برميآيد شهروندان تحصيلكرده و داراي شعور سياسي قوي، اولين كساني هستند كه از اين رسانه جديد استفاده ميكنند.(2)
مشاركت سياسي در جوامع به شكلهاي گوناگون نمود مييابد:
يك ـ علاقه مندي به مطالب سياسي؛
دو ـ پيگيري امور سياسي؛
سه ـ شركت در انتخابات؛
چهار ـ اعتراض و تحصنهاي سياسي؛
پنج ـ همهپرسيهاي سياسي.
در كشورهايي كه مردم ميتوانند آزادانه در تصميمگيريهاي سياسي شركت كنند، بايد انگيزه لازم براي مشاركت آنان را فراهم ساخت. رسانهها در ايجاد انگيزه براي مشاركت سياسي نقش مهمي ايفا ميكنند. از ميان عواملي كه موجب ايجاد انگيزه براي شهروندان مشاركت سياسي ميشود و رسانهها براي اين امر نقش ميآفرينند، ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
اول ـ ايجاد اعتقاد و اعتماد به اينكه شهروندان به عنوان بازيگران سياسي ميتوانند با مشاركت، در روند تصميمگيريهاي سياسي، مؤثر باشند. رسانهها ميتوانند با ترسيم وابستگيهاي مشترك ميان شهروندان و نيز آگاهيبخشي منافع ملي و اهداف مشترك كه مرزهاي آن، شناخته و مشخص است، افراد جامعه را براي شركت در تصميم گيريهاي سياسي كه به مصالح عام نزديكتر است، تشويق كنند.
دوم ـ از ديگر عواملي كه افراد جامعه را به پيگيري امور سياسي علاقهمند ميكند، آگاه كردن افراد درباره تصميم گيريها و سياستهاي حكومت است. در غير اين صورت، اگر افراد از مباحث سياسي باخبر نشوند و اطلاعات زيادي در اين زمينه نداشته باشند، سرخورده و بيتوجه ميشوند و به پيگيري امور سياسي كه چيز زيادي از آن نميدانند و از روند امور ناآگاهند، علاقه و تمايلي نخواهند داشت.
سوم ـ اخبار و اطلاعات سياسي، داخلي و خارجي به صورت بيطرفانه و بدون جهتگيريهاي سياسي و حزبي گروههاي مختلف در جامعه، در دسترس شهروندان قرار گيرد.
چهارم ـ آموزش سياسي، يكي از روشهايي است كه شهروندان را براي شركت در فعاليتهاي سياسي، آماده و علاقهمند ميكند. از طريق آموزشهاي سياسي، شهروندان از حقوق و تكاليف سياسي خود آگاه ميشوند و احساس مسئوليت فردي و اجتماعي آنان افزايش مييابد. شهروندان با داشتن بينش و تفكر سياسي به طور مستمر، عملكرد حكومت را رصد و با انتقادهاي سازنده، به صورت بازيگران فعال سياسي عمل ميكنند.
د) فوايد مشاركت سياسي
از آثار مثبت و فايدههاي مشاركت، به موارد زير اشاره مي كنيم:
يك ـ فعال شدن و به عرصه آمدن نيروي مردمي در جريان مشاركت در امور سياسي و اجتماعي و نيز رشد آگاهي سياسي آنان بر اثر مشاركت موجب ميشود علاقهمند و پيگير جريانهاي سياسي و اجتماعي جامعه خود باشند و در مواقع لزوم، از سياستهاي دولت حمايت يا انتقاد كنند.
دو ـ افرادي كه در امور سياسي و اجتماعي مشاركت ميكنند، از موانع و امكانات اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي جامعه خود و نيز از آرا و انديشههاي مختلف آگاه ميشوند و بدينترتيب، واقعبينانه ميانديشند و تصميم ميگيرند.
سه ـ مشاركت همگاني و عموم مردم، افزايش ابتكار، خلاقيت و نوآوري در تصميمگيريها و سياستگذاريها را در پي دارد. اين مسئله در ميان قشرهاي مختلف جامعه نيز تحقق مييابد و از همه امكانات و استعدادها براي پيشبرد اهداف مشترك استفاده ميشود.
چهار ـ مشاركت همگاني، عامل افزايش حمايت و همراهي مردم از طرحها و سياستهاي دولتي و سازمانهاست. در واقع، چون خود مردم انتخاب كرده و در جريان امور مشاركت داشتهاند، در مواقع بحراني و بروز مشكلات، در كنار مسئولان ميمانند و از آنها حمايت ميكنند.
ه) انتخابات و رسانهها
آنچه امروزه به عنوان انتخابات از آن صحبت ميكنيم، در واقع، همان بيعت است كه در انديشه اسلامي وجود دارد و در سنت پيامبر و امامان(ع) اعمال ميشد. «انتخابات، فرآيندي است كه در جهت گزينش فرمانروايان با تعيين ناظراني براي مهار كردن قدرت تدوين شده است.»(1)انتخابات، يكي از مصداقهاي مهم مشاركت سياسي است. اراده مردم از طريق حضور در جريان انتخابات، در سياستهاي داخلي و ملي اثر ميگذارد كه از ويژگيهاي مهم آن، اختياري بودن است. در انتخابات، رأي مردم نشاندهنده موافقت آنها با برنامهها و اولويتهاي نامزدهاي انتخاباتي است كه با نيازها و خواستههاي آنها همسويي و همخواني دارد.
«در فقه شيعه، بعد از اينكه اكثريت با كسي بيعت كردند، تبعيت اقليت از [رأي و] نظر اكثريت واجب است. حضرت علي(ع) به انتخاب مردم و بيعت آنها با خلفاي اول، دوم و سوم احترام گذاشت [و با آنها مبارزه نكرد]. حتي در بسياري از موارد، به خلفا مشورت ميداد. بنابراين، مشروعيت (مشروعيت سياسي) هر حاكميت مبتني بر خواست و اراده مردم است. البته در مورد امامان معصوم(ع)، بيعت، شرط تنجّز تكليف است نسبت به امام، نه شرط جعل ولايت؛ زيرا ولايت آنها امري خدادادي است».(2)
ازاينرو، براي يك نامزد انتخابات، ضروري است كه آگاهي و اطلاعات دقيقي از نيازهاي مردم داشته باشد تا بنا بر خواسته و نيازهاي جامعه و كمبودهاي آن برنامهريزي كند. رأيدهندگان نيز براي انتخاب آگاهانه و
معقولانه بايد از نامزدها شناخت كافي داشته باشند. توانايي فكري و بينش رأي دهندگان، به آنها كمك ميكند تا برنامهها و اهداف پيشنهادي نامزدها را نقد و ارزيابي كنند.
داشتن آگاهي و بصيرت به اين دلايل، در انتخابات ضروري است:
يك ـ دغدغه صيانت از آراي ملت در هر انتخاباتي، جزو نگرانيهاي اصلي حزبها و نيروهاي سياسي كشور است. در روند انتخابات هيچ تضميني براي بازدارندگي از دخالت برخي نهادها و گروههاي خاص در انتخابات وجود ندارد. طبيعي است كه در هر انتخابات، گروههايي با تبليغات و اطلاع رسانيهاي جهتگيرانه درصدد باشند تا از رأي مردمي كه ناآگاهانه در انتخابات شركت ميكنند، به نفع حزب و گروه خود استفاده كنند.
دو ـ در عرصه تحولات سياسي و اجتماعي مهم از جمله انتخابات، رسانههاي بيگانه با شايعهپراكني و جوسازيهاي خبري ميكوشند ميان رأيدهندگان و حكومت، اختلاف و تفرقه بيندازند. رسانههاي بيگانه با استفاده از تكنيكهاي رواني و تبليغاتي كوشيدهاند پيوندهاي سياسي و اجتماعي سنتي بين مردم و حكومت را تضعيف كنند و اتحاد و وحدت جامعه را از بين ببرند. ازاينرو، داشتن آگاهي و شناخت سياسي براي مقابله با ترفندها و شايعهپراكنيهاي رسانههاي بيگانه در هنگام انتخابات، ضروري است.
سه ـ در مرحله پيش از انتخابات، افراد بايد به سمت مشاركت و تعيين سرنوشت كشور خود هدايت شوند. در واقع، بايد با آگاهيبخشي به رأيدهندگان درباره اينكه حق انتخاب و مشاركت در تصميمگيريهاي سياسي، جزو بالاترين حقوق افراد جامعه است و اين حق را نميتوان به هيچ شخص يا گروهي واگذار كرد و نيز با آگاهيبخشي در مورد پيآمدهاي
انتخابات در زندگي سياسي، اجتماعي و اقتصاديشان، امنيت آراي آنها حفظ شود. در مرحله بعد، رأي دهندگان بايد اطلاع دقيق و جامع از ويژگي نامزدها و فعاليتهاي پيشين و كنوني آنها داشته باشند تا بتوانند با نگرشي آگاهانه دست به انتخاب بزنند.
رسانهها با برقراري رابطه دو سويه ميان رأيدهندگان و نامزدها، اگر هنگام انتخابات، اطلاعات دقيق و مفيد در اختيار هر دو طرف قرار دهند، فضايي شفاف و بيطرف را براي انتخابي آگاهانه به وجود ميآورند.
نظريههاي مطرح در حوزه علوم ارتباطات درباره اثرگذاري رسانه در انتخابات، بر چهار اصل مهم تأكيد دارند: نخست اينكه پوشش رسانهاي رقابتهاي انتخاباتي، در جلب نظر مردم به مشاركت در عرصه انتخابات نقش مؤثري دارد؛ دوم اينكه بخشي از لايههاي اجتماعي باتوجه به دريافت خود از رسانهها تغيير رأي ميدهند؛ سوم اينكه تحقيقات نشان داده است مخاطبان رسانهها، خودشان را در معرض پيامهايي قرار ميدهند كه با نگرشهاي آنان و در واقع نگرشهاي پيشين و آنها سازگار است. چهارم اينكه به هر حال يك عده تغيير رأي ميدهند. براي مثال، نظرسنجيهاي يك روز مانده به انتخابات نشان ميدهد كه عدهاي در واقع تغيير رأي ميدهند.(1)بنابراين، مشاركت مردم در امور سياسي افزون بر آنكه به عنوان يك حق به آنها واگذار شده است و انتظار ميرود اين حق براي همگان و با شرايط برابر فراهم شود، به دنبال خود تكليف و مسئوليت نيز براي آنها ميآورد. اين مسئوليت و تكليف مهم جز با حضور آگاهانه و هوشيارانه آنها سالم و موفقيتآميز نخواهد بود و آثار مثبتي نخواهد داشت.
1) نك: عباس پارسيان، رسانه و مشاركت سياسي، ص20.
ازاينرو، با توجه به نكاتي كه به آنها اشاره شد، نياز به اطلاعات و آگاهي و از همه مهمتر، چگونگي انتقال اين آگاهي و شناخت در فرآيند مشاركت و انتخابات، بسيار مهم و حياتي است و رسانهها به عنوان مهمترين ابزار اطلاعرساني و آگاهيبخشي در تحولات سياسي ميتوانند نقشي اثرگذار داشته باشند.
آلن بيرو در تعريف «بحران» مينويسد:
بحران(1)در معناي جور كردن، قضاوت، لحظه حساس و مشاجره، ريشه يوناني دارد. در معناي مجازي، بحران به معناي تغيير و جابهجايي به مرحلهاي ديگر است. مرحله بعد از بحران، امكان دارد مطلوب يا نامطلوب باشد. شرايط و اوضاع يا دوراني خطرناك و [نامطمئن] را ميرساند.(2)
بحرانها را از جنبههاي گوناگون ميتوان تقسيمبندي كرد. از نظر مكاني و عوامل درگير، به بحرانهاي داخلي و بينالمللي؛ از نظر موضوعي، به بحرانهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، مالي، از نظر دامنه و شدت آنها و نيز با توجه به غافلگير كردن و غافلگير نكردن و پيشبينيپذير بودنشان ميتوان دستهبنديهاي مختلفي ارائه داد.
منظور ما در اين مبحث، بحرانهاي سياسي داخلي است كه رسانهها در ايجاد و آگاهيبخشي اين بحرانها نقش انكارناپذيري دارند. بحران سياسي، همان بحران مشروعيت و مقبوليت نظام حاكم است كه در آن، توازن و ثبات نظام به هم ميخورد. نخبگان سياسي يك جامعه استعداد و قابليت توليد و بازتوليد هنجارها، ارزشها و مناسبات مبتني بر مشروعيت، اعتماد و مقبوليت خود را از دست ميدهند و عناصر (مؤلفههاي قدرت) سازنده و پردازنده
خود را در يك ساختار بامعنا، سازواره، منطقي و كاركردي نميتوانند به دقت تعريف كنند و استعداد تطابق محيطي نيز ندارند. در چنين شرايطي، نظام دچار ناكارآمدي ميشود و بحران روي ميدهد.(1)
كمتر كشوري ممكن است دچار بحرانهاي سياسي نشود. نظامهاي سياسي به دليل روي كار آمدن نسل جديد و نيازها و تقاضاهاي متنوع آنها در هر زمان امكان روبهرو شدن با بحران را دارند، ولي مسئله مهم، چگونگي برخورد و رويارويي با اين بحرانها با كمترين تنش و درگيري است. بنابراين، حكومت در صورت بالا بردن سطح آگاهي و توان افراد جامعه در برخورد با بحرانها و نيز آگاهيبخشي درباره عوامل به وجود آمدن بحرانهاي سياسي ميتواند از پيآمدهاي بحرانها بكاهد. پشت سرگذاشتن بحران موجب رشد و توسعه يك نظام سياسي و بالندگي آن ميشود، نه ضعف و نابودي آن. بر اين اساس، مطالعه در مورد چگونگي رويارويي با اين بحرانها از مباحث مهم علوم سياسي است كه نظام سياسي بايد روشها و شيوههاي كنترل و رويارويي با آن را تحليل و تحقيق كند.
الف) دستهبندي بحرانهاي سياسي
از نظريه لوسين پاي با استفاده و دستهبنديهاي او از بحرانهاي سياسي، بحرانها را توضيح ميدهيم و نقش رسانهها را در هر يك از اين بحرانها بررسي ميكنيم. لوسين دبليو پاي، بحرانهاي سياسي را به شش دسته تقسيم ميكند:
بحران مشروعيت(2)
بحران نفوذ (3)
يك ـ بحران مشروعيت
در بحران مشروعيت، مراجع و كارگزاران حكومت مركزي، مقبوليت و مشروعيت خود را از دست ميدهند. گذار از مرحله سنتي به ساختارهاي سياسي جديد، يكي از عوامل بحران مشروعيت است. در بحران مشروعيت، مسئله مهم اين است كه حكومت مركزي و مراجع وابسته به آن، چه جايگاهي در نظام سياسي دارند و رابطه آنها با مراجع محلي سنتي چگونه است. در اينجا مركز بايد قدرت مشروع را در انحصار خود در آورد و مسئوليتها و سياستهايش را بر قشرهاي مختلف جامعه تحميل كند و رضايت و مقبوليت لازم براي حمايت از سياستهاي خود را به دست آورد.
در بحران مشروعيت، نظام سياسي ناكارآمد ميشود و نميتواند به نيازهاي جامعه پاسخ دهد. بنابراين، نارضايتي عمومي پديد ميآيد كه در پي نفي حاكميت برميآيند. «نظام سياسي زماني كه عامل انسجام، ثبات و مشروعيت خود را (از رهگذر توليد و بازتوليد مستمر ايستارها، هنجارها و ارزشها) از دست داده باشد، دچار بحران مشروعيت ميشود».(6)
يكي از عواملي كه موجب پيدايش بحران مشروعيت ميشود، به وجود آمدن باور ملي به نفي و رد حاكميت موجود است. اين باور زماني شكل ميگيرد كه
توليد و نشر ايستارها و هنجارهاي موجود در كشور در اختيار حاكميت نباشد يا بر ضد حاكميت استفاده شود كه در اين صورت، رسانهها بايد با ترويج و انتشار و آگاهيبخشي در مورد ايستارها، هنجارها و ارزشهاي مشروعدهنده دولت، كارآمدي و مقبوليت دولت را در نظر و باور مردم بالا ببرند. رسانه بايد با آگاهي دادن به مردم در مورد ارزشها و هنجارهاي مشروعيتبخش به دولت و نيز انطباق دادن عملكرد دولت با واقعيتهاي موجود، شكاف ميان عين و ذهن را پر كند كه به دليل ناآگاهي به وجود آمده است.
دو ـ بحران نفوذ
بحران نفوذ زماني پديد ميآيد كه مردم اعتماد خود به حكومت را از دست بدهند و نوعي بيتوجهي و بياعتمادي ميان حكومت و مردم به وجود آيد. شكاف و فاصله ايجاد شده بايد از طريق اجراي سياستهاي مداخلهجويانه دولت برطرف شود كه دربرگيرنده همه قشرهاي مختلف جامعه باشد. همچنين با سياستگذاريهاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي، نظارتهاي دولتي و ايجاد نهادهاي ملي، محلي و منطقهاي ميتوان اين شكاف را پر كرد.
آنچه در مديريت بحران نفوذ بايد درنظر گرفت، ايجاد اعتماد ميان كارگزاران و مردم و ايجاد انتظارات واقعي و معقولانه از دولت و كارگزاران در ميان مردم است.
سه ـ بحران ادغام
بحران ادغام، با مداخله و مشاركت توده مردم در عرصه سياسي بدون جهتدهي و شكل و تركيب خاصي، با الزامهاي زندگي سياسي آنها همراه است. براي رفع اين بحران بايد شبكههاي ارتباطي ميان سازمانهاي سياسي و نيز ميان اين
سازمانها و شهروندان ايجاد كرد تا كنشها، عملكردها، فعاليتها و خواستههاي آنها را شكل دهد و هدايت كند. نكته مسلّم در ايجاد اين بحران، وارد شدن مردم در عرصه سياست بدون آگاهي و آموزش سياسي است.
در اين ميان، استفاده از نهادهاي مدني و رسانهها كه بخش جداييناپذير جامعه مدني هستند، اهميت مييابند. رسانهها با تبليغ و ترويج فعاليتهاي حزبهاي سياسي و معرفي و تقويت آنها و تشويق افراد جامعه به جمع شدن در اين حزبها، مشاركت تودهها را نظم و سامان ميدهند. همچنين رسانهها با ايجاد فضاي آگاهانه براي انتخابات و اطلاعرساني و آگاهيبخشي افراد جامعه براي شركت در انتخابات ميتوانند حكومت را در تكميل و ساماندهي نظام انتخاباتي ياري دهند. رسانهها با آگاهيبخشي و تعريف چارچوبها و استانداردهايي براي تحزب و تشكيلات حزبي كه به شكل نسبي، راهنماي، ديگر اجتماعهايي هستند كه در پي تحزبگرايياند، دولت را در اين امر ياري ميرسانند.
چهار ـ بحران مشاركت
بحران مشاركت، از مداخله بيش از اندازه حكومت مركزي در صحنه داخلي ناشي ميشود. افزايش مداخله بازيگران سياسي كه نهادي نشدهاند، بحران و تنشهاي سياسي پديد ميآورد. در اين حالت، افزايش بازيگران سياسي مثل (حزبهاي سياسي و گروههاي منفعتي) روابط سياسي جديدي را شكل ميدهد كه مداخله و مشاركت تودهها در سياست را مشروع نميدانند.
هنگام برخورد با بحران مشاركت بايد شمار بازيگران سياسي را افزايش داد كه خود، با توسعه ارتباطات سياسي و حمايت از افزايش طبيعي نهادهاي مشاركتي در قالب جنبشهاي اجتماعي، پيوند تنگاتنگ دارد. يكي از بهترين راههاي بسيج مردم براي مشاركت سياسي و اجتماعي، فعال كردن گروهها و
نهادهاي كوچك ميان مردم و گروههاي بزرگ و حزبهاست. استفاده از اين گروهها براي سازماندهي و نظمبخشي به افراد، ايدهها و خواستههاي آنان، افراد جامعه را متحد و منسجم ميكند و بر ميزان مشاركت در سطح جامعه ميافزايد. وجود گروههاي واسطهاي و كوچك، فاصلهها و موانع ارتباط ميان نخبگان و افراد جامعه را از ميان ميبرد و از اين طريق، ارتباطات سياسي آسانتر برقرار ميشود و مشاركت همگاني را جلب ميكند.
در اين نوع جامعهها، موانعي كه بر سر راه تودهها براي مشاركت سياسي قرار دارند، چنين است:
نخست اينكه تودهها بدون هر گونه آگاهي سياسي هستند، به گونهاي كه ميان تودهها و نخبگان اين جامعهها فاصله زيادي وجود دارد. ميان توده و نخبهها ارتباط سياسي وجود ندارد؛ حتي تودهها از شيوه زندگي هموطنان خود نيز ناآگاه هستند و سازمانهاي نهادي شده براي بسيج عموم وجود ندارد. به همين دليل، نوعي بياعتمادي ميان مردم و نخبگان هست كه مانع مشاركت مردم در اين نوع جوامع ميشود.
دوم، نوع نگرش و ذهنيتي است كه در طول تاريخ در اين نوع جوامع شكل گرفته است و اكنون نيز كشورهاي بيگانه ميكوشند با تبليغات، اين نوع باورها را در ميان مردم اين جوامع رواج دهند. اعتقاد عمومي به اين است كه همه تصميمهاي مهم و اساسي، پيشتر تعيين شده و مشاركت صوري و تشريفاتي است و مردم در روند تصميمگيريها اثرگذار نيستند. شمار چشمگيري از جمعيت اين كشورها در پرتو همين اعتقاد و بينش و نيز به دليل اوضاع فرهنگي و اجتماعي خويش، انگيزهاي براي مشاركت در تصميمگيريهاي سياسي ندارند.
بنابراين، آگاهيبخشي به مردم براي مشاركت و نيز ايجاد انگيزه و احساس مسئوليت در تحسين سرنوشت جوامع، برقراري رابطه ميان نخبگان و مردم و انتقال آگاهي و اطلاعات دوسويه ميان آنها از وظايف رسانههاي گروهي در اين جوامع است. رسانهها با درگير كردن مردم از نظر فكري، عاطفي و عقلاني با مسئوليتها و سياستهاي دولت ميتوانند مردم را براي مشاركت، آماده و آگاه سازند.
پنج ـ بحران توزيع
حكومتي كه نتواند كالا، خدمات و ارزشها را منصفانه و عادلانه ميان قشرها و گروههاي مختلف جامعه توزيع و منتشر كند، دچار بحران توزيع ميشود كه حل اين بحران، به مداخله دولت و دستگاههاي اداري در توزيع كارآمد كالا، خدمات و ارزشها نياز دارد.
«از فرآيندهاي مورد توجه در وفاق اجتماعي، عامل فرصت و فرآيند توزيع ارزشمند در جامعه است. شرايط عيني و مادي لازم براي تعميم... وفاق اجتماعي، به ميزان سهيم شدن اكثريت گروهها و [قشرها] و افراد در [موهبتهاي] اجتماعي بستگي دارد. بر عهده نظام فرصتها ( قشربندي) است كه با گرايش برابرسازي، فرصتهاي [برابري] براي گروهها و قشرهاي مختلف اجتماعي فراهم سازد و حقوق سياسي، مدني، اقتصادي و فرهنگي را براي آحاد اجتماعي در طول زمان [گسترش] دهد.»(1)ازاينرو، منابع لازم براي توزيع در جامعه دو گونه است: توزيع عادلانه منابع ارزشمند و برابري فرصتها.
لاسول، ساخت و كاركرد ارتباطات در جامعه را به سه دسته تقسيم ميكند:
اول ـ نظارت
جمعآوري اطلاعاتي كه جامعه درباره نيازها، مخابرات و فرصتها بايد بداند تا بدين وسيله خود به مسائلش پاسخ گويد؛
1) جاناتان. اچ ترنر، پيدايش نظريه جامعهشناسي، ترجمه: عبدالعلي لهسائيزاده، ص53.
دوم ـ همبستگي
به كار بستن پاسخ جامعه در مورد اطلاعات مربوط به سياستگذاري، خودسازماندهي، توزيع قدرت و مسئوليتها و متحول ساختن الگوها به گونهاي كه مورد نياز است؛
سوم ـ جامعه پذيري
به نظر لاسول، با گذار از دانش و ارزشهاي جامعه، به انديشه و اعضاي درونگر ميتوان معنا بخشيد. بنابراين، در جامعه، كودكان بزرگ ميشوند تا در آينده، شهرونداني مفيد و مسئول باشند و بزرگسالان نيز برسر شبكهاي از علوم و عقايد با يكديگر همپيمان خواهند شد.(1)ازاينرو، همانگونه كه در قسمت همبستگي بيان ميكند، رسانهها، مسئوليت توزيع ارزشها، فرصتها و منابع را در ميان مردم بر عهده دارند.
شش ـ بحران هويت
هويت، مجموعه منسجمي از باورها، اعتقادها، آيينها و ديگر زمينههايي از اين دست است. هرگاه فرد نتواند با ميراثهاي فرهنگي، اعتقادي و ديني ارتباط برقرار كند، دچار بحران هويت ميشود. در بحران هويت، دولت در پي ايجاد احساس هويت ملي و تعلق به آن است. هر اندازه ارزشها و باورها و اعتقادات ديني، ملي و مذهبي قويتر باشد و آموزههاي فرهنگ ملي مستحكمتر باشد، احتمال وقوع بحران هويت پايين ميآيد.
بنابراين، آنچه موجب بحران هويت ميشود، كمبود خودباوري ملي و وابستگي فرهنگي به ديگران است. ناآگاهي از ميراث و سنن و ارزشهاي فرهنگي خودي و افزايش سطح توقع و خواستههاي نامعقول، از عوامل ايجاد بحران هويت به شمار ميرود.
1) نك: ويلبر شرام، زندگي و انديشه پيشتازان علم ارتباطات، ترجمه: غلامرضا آذري و زهرا آذري، ص88.
در دنياي امروز، رسانهها در معنايابي و معناسازي فرد مشاركت دارند. رسانهها در چگونگي مفهومسازي مخاطبان از واقعيت نقش دارند. بر اين اساس، رسانهها، هويتها را ميسازند و هويتهاي نوين ميآفرينند.
مك كورمك در اين باره ميگويد كه نقش رسانهها در كشورهاي امروزي، وحدت بخشيدن و اجتماعي كردن است. كاركرد خاص رسانههاي جمعي نيز ارائه يك جمعبندي يا سنتز از تجربهها و نوعي آگاهي دادن به جامعه است كه جنبههاي خاص واقعيت را هم در نظر داشته باشند. به باور مك كورمك، شواهدي وجود دارد كه رسانهها ميتوانند هويت گروههاي قومي و اقليتها را همچون ديگ ذوبي در هم بياميزند و در مقاطع بحرانهاي اجتماعي با ظرافت و خلاقيت عمل كنند. رسانههاي همگاني اين توانايي را دارند كه در اقليتهاي اجتماعي از طريق تلفيق بسياري از ويژگيهاي ارزشي و اعتقادي آنان، تركيبي از هويت واحد به وجود آورند كه عامل مهمي در فرآيند «ملت سازي» و حذف بحرانهاي قومي به شمار ميرود. رسانهها اگر از ارزشهاي فرهنگ ملي، ديني و اعتقادي جامعه خود الگو بردارند و جامعه را از اين ارزشها آگاه سازند و همواره در اين چارچوب حركت كنند، نقش و كاركرد آنها موجب شكلگيري هويت ملي خواهد شد كه تابع نظام حاكم باشد. (www.Parsianforum.com)
ب) نقش رسانهها در بحرانهاي سياسي
در هر بحران، سه دوره و فرآيند را ميتوان بررسي كرد:
پيشبيني بحران؛ حل بحران و كاهش پيآمدهاي بحران؛ همچنين نقش رسانهها را در بحرانهاي سياسي ميتوان در سه فرآيند تحليل كرد: در مرحله پيش از بحران، در مرحله وقوع بحران و در مرحله پس از بحران.
رسانهها در هر سه فرآيند، نقشآفرين هستند و از ابزارهاي مهم براي پيشبيني و حل مسالمتآميز بحرانهاي سياسي و كاهش پيآمدهاي آن به شمار
ميروند. نقش رسانهها در آگاهيدهي به افراد جامعه، در مرحله پيش از بحران، در حدّ آموزش و پيشبيني بحران است. رسانهها با فرهنگسازي و آموزش به شهروندان، آنها را براي برخورد با موقعيتهاي بحراني آماده ميكنند و روشهاي مقابله با چنين موقعيتهايي را به شهروندان آموزش ميدهند. در مرحله پيشبيني بحران، رسانهها با تفسير و تحليل موقعيت و شرايط جامعه، مسئولان حكومتي و مردم را در جريان بحرانهاي احتمالي، آماده ميكنند.
«در مرحله پيش از بحران، كاركرد آموزش و فرهنگسازي رسانهها بيشتر اهميت [دارد]. رسانهها به واسطه برخورداري از كاركرد نظارت بر محيط و همچنين تفسير ميتوانند بحرانهاي بالقوه و در حال شكلگيري را در محيط ملي، شناسايي و به مسئولان و كارگزاران گوشزد كنند».(1)
از آنجا كه رسانهها، رابط ميان مردم و حكومت هستند و نيازها و خواستههاي مردم را به دولتمردان و حكومت انتقال ميدهند، اگر نيازهاي مردم را غير واقعي و دستكاري شده ارائه دهند، حكومت نيز تصوير غير واقعي از خواستههاي آنها خواهد داشت. در نتيجه، عملكرد و پاسخگويي آنها بنا بر خواستههاي مردمي نخواهد بود. در اين صورت، رسانهها، عامل ايجاد شكاف و فاصله ميان حكومت و مردم خواهند شد و بحرانهاي سياسي و اجتماعي به وجود ميآيند.
عكس اين قضيه نيز صادق است. رسانهها با ساختن تصوير و ذهنيت خاصي از حكومت، منجر به نزديك يا دور شدن شهروندان از حكومت ميشوند. در واقع، رسانهها اين قدرت را دارند كه تصوير حكومت را در نظر مردم بسازند يا تغيير دهند.
1) طاهر روشندل اربطاني، مديريت رسانه در تحول بحران از تهديد به فرصت، ص34.
ازاينرو، اگر رسانه در انتقال و ارائه نيازهاي جامعه، حكومت و مسئولان را از خواستههاي مردم، آگاه و از واقعيت و رويدادهاي جامعه، باخبر سازند، از وظايف و مسئوليتهايشان در قبال مردم آگاهيبخشي كنند و نيز تصويري واقعي و آگاهانه از حكومت و قدرت و عملكرد آنها در جهت رفع نيازهاي مردمي ارائه بدهند، در تعديل اين شكافها و پيشگيري از به وجود آمدن بحرانها مؤثر خواهند بود.
«در مرحله وقوع بحران، كاركرد اطلاعرساني و خبري رسانهها و نيز جلب مشاركت همگاني از اهميت بيشتري برخوردار است، زيرا بحرانها، آبستن شايعهها هستند و به منظور هدايت افكار عمومي بايد به شيوهاي مدبّرانه اطلاعرساني شود. در اين مرحله، از رسانهها انتظار ميرود بيشتر به واسطه كاركرد نظارتي خود بر روند ترميم و بهبود مجدد اوضاع نظارت و با تحليل ابعاد و ريشههاي بحران به وجود آمده، از بروز بحرانهاي مشابه جلوگيري كنند».(1)
«التهاب، آشفتگي و بلاتكليفي، مهمترين ويژگي آغاز بحران است. در اين مرحله، پذيرش شرايط پيشآمده براي افراد دشوار است. بيتوجهي به نيازهاي رواني ـ اجتماعي نيز ممكن است هم در سطح فردي و هم در سطح اجتماعي، پيآمدهاي ناگواري داشته باشد و به گسترش ابعاد بحران بينجامد...».(2)
نيل پستمن معتقد است:
در حقيقت، وسايل ارتباط جمعي... در بعد گسترده از يك سو نقش روزافزون خود را به آنچه بدان وقوف مييابيم، با آن آشنا ميشويم، روياروي آن قرار ميگيريم، هر آنچه را كه تجربه ميكنيم و آنچه را
به عنوان تجربه مياندوزيم، آنچه را به عنوان دانش ميآموزيم و آنگونه كه دانستههاي خود را ميسازيم و شكل ميدهيم، به عهده گرفتهاند و از سوي ديگر به كنايه به ما تحميل ميكنند كه به چه بينديشيم، چگونه بينديشيم، چگونه و چرا احساس ميكنيم.(1)
البته بايد گفت رسانهها در شكلگيري بحران نيز ايفاي نقش ميكنند؛ يعني با پديد آوردن انتظارات و خواستههاي دور از واقعبيني و غير عقلاني، نظام را در پاسخگويي، ناتوان ميسازند يا در زمان بحران با بزرگنمايي و برجستهسازي آن در ميان مردم رعب و وحشت مياندازند.
«رسانهها بايد از دامن زدن به فرآيند رو به رشد انتظارات ارزشي جامعه بپرهيزند؛ زيرا افزايش لجامگسيخته [خواستهها] ميتواند به افت كارآمدي نظام سياسي و در نتيجه، گسترش... نارضايتيها و تقويت احتمال وقوع بحران در جامعه بينجامد. رسانهها هنگام وقوع بحران بايد در پي تعديل انتظارات ارزشي با هدف تقويت تعادل ميان «خواستهها ـ داشتهها» باشند تا از اين طريق، ميزان محروميت نسبي كاهش يابد و بحران مهار شود».(2)
ازاينرو، رسانهها هم ميتوانند از ايجاد بحران جلوگيري كنند و در زمان بحران نقش ميانجيگري داشته باشند و هم ميتوانند به بحرانها دامن بزنند و مانع مهار آن شوند.
فصل سوم: آگاهيبخشي اجتماعي و رسانهها
زير فصل ها
آگاهيبخشي اجتماعي
دستهبندي
هويت ملي
فرهنگ و هويت
هويت ملي و جهاني شدن
نقش رسانهها در هويت ملي
رسانهها و آگاهيبخشي فرهنگي
همانگونه كه گفته شد، آلوين تافلر تحليلهايش را بر مبناي سه موج از تحولات بشري ارائه ميدهد. تافلر و همسرش در كتاب به سوي تمدن جديد مينويسد:
ما معتقديم كه تشبيه تاريخ به امواج دگرگوني، پوياتر و روشنگرانهتر از سخن گفتن درباره گذار به پست مدرنيسم است. با تلاطم امواج تاريخ، كل تمدنها به شدت با يكديگر برخورد ميكنند و در پرتو همين امر،... بخش اعظم آنچه در جهان امروز، بيمعنا و تصادفي به نظر ميرسد، معنا و مفهوم پيدا ميكنند.(1)
در گذشته، طرفداران كشاورزي موج اول و سنتگرايي با نيروهاي صنعتگرايي يا تجديدطلبي موج دوم زير لواي مليگرايي با مذهب يا حقوق مدني، بر سر قدرت مبارزه ميكردند. امروزه كمكم كشمكش تازه و مبارزه تمدن موج سوم ـ كه نتيجه دوران فرا مدرنيسم است ـ عليه تجددطلبي و سنتگرايي، آن كشمكش تاريخي را تحت الشعاع قرار داده است.(2)
از نگاه تافلر، موج سوم با نوعي عدم تفاوتها روبهروست. با وزيدن بادهاي تغيير كه نشانه فرا رسيدن موج سوم است، همه چيز از سياست، اقتصاد، بازرگاني و فنآوري تا فرهنگ و ارزشهاي اخلاقي و شيوه زندگي افراد و ساختار جامعه دگرگون ميشود و ناهمگني جاي همگني را ميگيرد. جهاني شدن ماليه و تجارت، سستي مرزها و پايههاي دولتهاي ملي، پيدايش گسيختگيهايي در درون كشورها، انفجار اطلاعاتي و ارتباطي، افزايش برخوردهاي نژادي ـ فرهنگي، بر هم خوردن نظم جهاني و تغيير ساختار جامعه بينالملل، از آثار سومين موج تمدن است. در چنين وضعي، شاهد افت و خيز و چشم و هم چشمي و تك و پاتك گروههاي تمدني بزرگ، تلاش كشورها براي يافتن جايگاه مناسب در ساختار سه ردهاي قدرت، از هم پاشيدن دولتهاي ملي به عنوان عناصر اصلي نظام جهاني در سايه تنشهاي مذهبي و نژادي داخلي، مطرح شدن كيانهاي سياسي كوچك با چهرههاي گوناگون از فدراسيونهاي قبيلهاي گرفته تا دولت ــ شهرهاي موج سومي، پديد آمدن قطبهاي فنآورانه منطقهاي و افزايش پويايي و دامنه قدرت مذاهب و شركتهاي بزرگ فراملي خواهيم بود.(1)
از نظر تافلر، فرهنگ، ارزشها و شيوههاي زندگي كه از عوامل به وجود آورنده هويتها هستند، با وزيدن بادهاي تغيير، دگرگون ميشوند و اين دگرگوني به دست وسايل ارتباطي موج سوم رخ ميدهد. در گفتمان تافلري، رابطه ميان ارتباط و شخصيت فردي، پيچيده و در عين حال، ناگسستني است. نميتوان رسانههاي همگاني را متحول ساخت و انتظار داشت كه هيچ تغييري در افراد جامعه پديد نيايد. انقلاب در رسانهها به معناي انقلابي در روان انسانهاست.
1) نك: آلوين تافلر وهايدي، جنگ و پاره جنگ، صص 4 و 5.
در دوران موج دوم، مردم در انبوهي از تصورهاي پديد آمده، غرق شده بودند. تعداد اندكي از روزنامهها، مجلهها، راديوها، تلويزيونها و سينماها كه به صورت متمركز سازمانيافته بودند، آگاهيهايي به مردم ميدادند كه منتقدان، آن را «آگاهي يكپارچه»مينامند. اين امر سبب ميشد تا افراد، پيوسته خود را با شمار كمي از الگوها بسنجند و زندگي خود را بر اساس الگوهاي آرماني ارزيابي كنند كه ميشناختند. بنابراين، طيف شخصيتهاي مقبول جامعه، محدود بود.
اكنون با انبوهزدايي رسانهها، انواع حيرتانگيزي از الگوها و شيوههاي زندگي در اختيار افراد قرار ميگيرد تا خود را با آن مقايسه كنند. افزون بر آن، رسانههاي جديد به جاي ترسيم تصويري كامل، تصاوير ذهني خرد شده و پاره پاره عرضه ميكنند. به جاي اينكه به افراد اجازه دهند تنها از ميان هويتهاي يكپارچه، هويتي را انتخاب كنند، آنها را به حال خود ميگذارند تا از تركيب اين تكهپارهها، تصوير و هويت دلخواه خود را بسازند كه هويت ملي است. البته اين كار به مراتب دشوارتر است و نشان ميدهد كه چرا ميليونها نفر، نوميدانه در جستوجوي هويتي براي خود هستند.
ازاينرو، هويتهاي يكپارچه و منابع هويتيابي گذشته كه شامل خانواده، مدرسه، گروه همسالان و رسانههاي ملي بودند، جاي خود را به رسانههاي جديد موج سوم ميدهند كه اين هويتها را از حالت يكپارچگي و انبوه شده درميآورند و با آگاهيهاي جديدي روبهرو ميسازند. در اين جستوجوي تازه به نوعي آگاهي عميق از فرديت خود ميرسيم؛ يعني مجموعه صفاتي كه ما را از ديگران متمايز ميكند و بدين ترتيب، تصويري كه از خود داريم، دگرگون ميشود. در واقع، ميخواهيم با ما به عنوان يك فرد برخورد شود و اين درست در زماني انجام ميگيرد كه نظام جديد توليد،
به كارگراني فرديت يافته نياز دارد. رسانههاي ارتباطي موج سوم ضمن آنكه به افراد كمك ميكنند تا فرديت خود را به دست آورند، به آنها امكان ميدهند تا به توليد تصاوير ذهنيشان بپردازند.
انقلاب ارتباطي، به هر فردي، تصوير پيچيدهتري از او ارائه ميدهد و هويت افراد را را متنوعتر مي كند. اين انقلاب، خود فراگردي را تسريع ميكند كه در آن، افراد، تصوير خود را يك به يك ميآزمايند. به عبارت ديگر، بر سرعت و شتاب آزمايش تصاوير متوالي ميافزايد و به افراد امكان ميدهد تا تصويرشان را به طريق الكترونيكي در معرض ديد جهاني قرار دهند. هيچكس به طور كامل نميداند اين مسائل چه آثاري بر شخصيت افراد ميگذارند؛ زيرا در هيچ يك از تمدنهاي پيشين، چنين ابزار نيرومندي در اختيار بشر نبوده است. در واقع، انسان به طور روز افزوني، فنآوري آگاهي و شعور را به تملك خود در ميآورد.(1)
ازاينرو، بنا بر گفتمان آلوين تافلر، در جريان موج سوم، هويتهاي ملي از ديگر پديدههايي است كه دگرگون ميشوند. بدينترتيب، هويت ملي با منابع جديدي روبهرو ميشود كه روبهرو شدن با آن نيازمند آگاهي و بينش است. در اين فصل، راهكارهايي را كه بر سر راه آن قرار دارد و نقش رسانههاي ملي را تحليل ميكنيم.
هويتهاي جمعي از آن دسته مباحثي هستند كه در جريان موج سوم تغيير ميكنند و دستكاري ميشوند. ازاينرو، آنچه در حوزه اجتماعي بايد آگاهيبخشي شود، هويت ملي و فرهنگي است كه بيشتر آگاهيهاي ما را شكل و معنا ميدهد.
1) آلوين تافلر، موج سوم، صص 537 ـ 539.
«واژه هويت يا Identity ريشه در زبان لاتين دارد (Identitas كه از Idem يعني «مشابه و يكسان» ريشه ميگيرد) و دو معناي اصلي دارد. اولين معناي آن بيانگر مفهوم تشابه مطلق است: اين با آن مشابه است. معناي دوم آن به مفهوم تمايز است كه با مرور زمان، سازگاري و تداوم را فرض ميگيرد. مفهوم هويت، ... همزمان ميان افراد يا اشيا دو نسبت محتمل برقرار ميسازد: از يك طرف شباهت و از طرف ديگر، تفاوت».(1)
در فرهنگ جامعهشناسي، هويت اينگونه تعريف شده است: «پنداشت نسبتاً پايدار فرد از كيستي و چيستي خود كه از طريق تعاملات اجتماعي فرد با ديگران، در فرآيند اجتماعي شدن تكوين مييابد.»(2)آگاهي از چيستي و كيستي، خود، معنابخش هستي و زندگي ما ميشود و اهداف و غايتهاي ما را در زندگي مشخص ميسازد. در فرآيند اجتماعي شدن هم آگاهي موجب مستحكمتر شدن ارزشهاي نهادي شده ميشود.
در يك تقسيمبندي كلي، هويت را به دو نوع فردي و گروهي ميتوان تقسيم كرد:
الف) هويت فردي
«شناخت و آگاهي فرد از كيستي و چيستي،... هويت فردي است. در هويت فردي، هويت خانوادگي و جنسي» موردنظر است.(3)
ب) هويت جمعي
احساس تعلق گروهي يا جمعي و شناخت و آگاهي از مؤلفههاي مشترك ميان اين گروه، هويت جمعي است.
هويت فردي و جمعي، هر دو را ميتوان به عنوان متغير مستقل (اثرگذار) و هم به عنوان متغير وابسته (اثرپذير) مطالعه كرد. اگر اين دو هويت را متغير وابسته فرض كنيم، هر دوي اين هويتها، مرهون و متكي به عوامل و مؤلفههاي فراواني هستند. هويت فردي را مسائلي چون جنسيّت، عوامل ژنتيكي، فيزيولوژيكي، شخصيتي، خانوادگي، نژادي و... تعريف ميكند و ميسازد، ولي هويت جمعي را عواملي چون مؤلفههاي جغرافيايي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي، حقوقي، ارتباطاتي و... رقم ميزند. بنابراين، هويت فردي در حالي كه به مسائل ذاتي و دروني و اساسي اتكا دارد، هويت جمعي به عوامل عرضي، بيروني و خارجي، وابسته است.(1)
جوهره و اساس هويت فردي هيچگاه تغييرپذير نيست. ازاينرو، فرد از كودكي تا پيري، واجد يك من، خود و هويت است و دگرگونيهاي بيروني، هويت او را تغيير نميدهد. از سوي ديگر، دگرگونيهاي هويت فردي نيز با توجه به استحكام و دروني بودن عوامل اثرگذار بر آن، آرام و سخت است. در تعريف هويت فردي در روانشناسي نيز هويت به صورت دارا بودن يك احساس پايدار و منسجم از اينكه «من كه هستم و كه بايد باشم؟» تعريف شده است، حال آنكه هويت جمعي به صورت آسانتري در معرض رويدادها و تغيير قرار ميگيرد و آسانتر متحول ميشود.(2)بر اين اساس، از ديد علوم اجتماعي، هويت يعني كوشش فرد به منظور تحقق يكتايي خويشتن در شرايطي كه در حال شكل دادن به رفتار خويش است».(3)
چون در اين بحث، منظور ما از هويت، هويت جمعي و دگرگونيهاي آن است، بيشتر از اين به توضيح هويت فردي نميپردازيم و به همين مقدار بسنده ميكنيم.
هر ملتي هويتي دارد كه از عوامل سنتي، فرهنگي، تاريخي، ديني، تربيتي...اثر ميپذيرد. «هويت ملي كه برخي آن را هويت محوري مينامند، كلانترين و عاليترين سطح هويتي است و در مقايسه با هويتهاي اجتماعي، استحكام و تداومپذيري بيشتري [دارد]... هويت ملي، برآيند هويتهاي[ديگر] به ويژه هويتهاي اجتماعي است و هويتهايي نظير هويت ديني، نژادي، قومي و فرهنگي، عناصر شكلدهنده هويت ملياند و نه هم سطح آن».(1)
آگاهي از اين مؤلفهها موجب شكلگيري هويتي ميشود كه او را از ديگران متمايز ميسازد و نوعي احساس تعلق به يك گروه و جمع و اجتماع در افراد به وجود ميآورد. آگاهي و آگاهيبخشي كه از مؤلفههاي شكلدهنده هويت ملياند، هر اندازه بيشتر باشد، هويت ملي منسجم و قويتري خواهيم داشت.
هويت ملي ابعاد مختلفي دارد كه به آنها اشاره ميكنيم:
الف) بعد اجتماعي
هر فردي بنا بر ساختار اجتماعي كه در آن قرار گرفته است، هويت خود را ميسازد و از آن آگاه ميشود. در بعد اجتماعي، آگاهي افراد، به برقراري ارتباطات اجتماعي بستگي دارد. «بخش عمدهاي از هويتهاي انساني در اين سطح قابل بررسي است و فرد ميتواند در عين حال از هويتهاي اجتماعي
1) حميد احمدي، بنيادهاي هويت ملي ايراني (چارچوب نظري هويت ملي شهروند محور)، ص72.
گوناگون برخوردار باشد. هويت صنفي، هويت آموزشي، هويت ايلي – طايفهاي، هويت محلي و... در زمره هويتهاي اجتماعي فرد قرار [ميگيرند] و در سطح اجتماعي بررسي [ميشوند]».(1)
ب) بعد سياسي
ساختار سياسي كه فرد به آن احساس تعلق ميكند، به تصميمگيريها و عملكرد آن اعتماد و از آن آگاهي دارد، بعد سياسي هويت ملي او خوانده ميشود.
ج) بعد تاريخي
آگاهي مشترك افراد يك جامعه از گذشته تاريخي، احساس دلبستگي به آن و احساس هويت تاريخي و هم تاريخپنداري، پيونددهنده نسلهاي مختلف به يكديگر است. احساسات منفي و مثبت در برابر رويدادها، وقايع و شخصيتهاي تاريخي موجب سرافكندگي و تحقير يا افتخار و غرور افراد يك جامعه ميشود.
د) بعد جغرافيايي
افراد و گروهي كه در منطقهاي ساكن هستند و اهداف و تجربه مشتركي در اين سرزمين دارند، با گذشت زمان به يكديگر و به اين منطقه تعلق مييابند و عامل پيوند آنها با يكديگر و تمايز آنها با ديگر گروهها در ديگر مناطق ميشود. بنابراين، محيط جغرافيايي، تبلور فيزيكي، عيني، ملموس و مشهود هويت ملي به شمار ميآيد.
ه) بعد ديني
به هرگونه ارتباط فرد يا گروهي با منبع قدسي، هويت ديني گويند، يعني رفتار او متأثر از منبع قدسي و فرد يا گروه بوده و به شعاير و مناسك ديني
1) نك: هويت فردي و هويت جمعي، ص220.
پايبند باشد. هويت ديني در مقابل بيدينان و ديگر اديان بازشناخته ميشود. هويت ديني را در دو سطح ميتوان بررسي كرد: سطح فردي و سطح جمعي. در بررسي سطح فردي، دينداري فرد و در سطح جمعي، تعلق و تعهد فرد به گروه يا جامعه ديني را بايد در نظر داشت. گفتني است در تفكر سكولاريستي تلاش ميشود هويت را به سطح فردي محدود كنند.
و) بعد زباني
زبان و كلام نه تنها ابزار ارتباط، بلكه بخشي از روابط اجتماعي است كه در شكلگيري هويت هر جامعه نقش اساسي ايفا ميكند. زبان از عوامل مهم در انتقال و حفظ فرهنگ يك ملت است. به نظر هابرماس، كلام، سه وظيفه دارد: اول، ايجاد ارتباط ميان اذهان؛ دوم، ايجاد ارتباط با پديدهها و اشياي بيروني و سوم، بيان حالات و تجربههاي ذهني متكلم. عقلانيترين شكل تفاهم و ارتباط، در عملي نمايان ميشود كه معطوف به رسيدن به تفاهم در اين ابعاد سهگانه باشد. ازاينرو، زبان، همان نظام معاني است كه در ميان افراد يك ملت ارتباط و تفاهم برقرار ميسازد.(1)
زبان اگرچه عين هويت نيست، در هويت يك ملت نقش بسزايي ايفا ميكند. زبان يك ملت، نظام معنايي آن ملت و ابزاري است براي انتقال فرهنگ زبان، وسيله انديشيدن و عمل اجتماعي است.
ز) بعد فرهنگي
فرهنگ و عناصر فرهنگي، مهمترين عنصر هويت است. همه جنبههاي فرهنگي هر كشور به صورت آگاهانه يا ناآگاهانه بر افراد آن كشور اثر
1) نك: حسين بشيريه، «هابرماس: نگرش انتقادي و نظريه تكاملي»، اطلاعات سياسي و اقتصادي، ش 73 و 74، ص23.
ميگذارد. فرهنگ، سرچشمه هويت است و بيش از همه عناصر فرهنگي بر شكلگيري هويت اثر ميگذارد. فرهنگ، همه هنجارها، ارزشها، آداب، رسوم، مناسك، سنتها، اعياد و شيوههاي معماري يك ملت را در برميگيرد.
در هويت ملي، عناصر فرهنگي گرچه به سادگي تغيير نميكنند، امكان تغيير آنها سريعتر از تحول هويت است. با اين حال، اگر مسائل فرهنگي خودي به صورت ريشهدار، عميق و مدام، تهديد و به هر دليل (همچون ناتواني در بازسازي خود متناسب با پرسشها و مسائل عصر، به دليل هژموني فرهنگ ديگران بر اثر تسلط آنان بر امكانات ارتباطي، اطلاعاتي و تبليغاتي) تحقير شود، اين احتمال هست كه در درازمدت، هويت ملي به خطر افتد و بر اثر استحاله فرهنگي، امنيت فردي و يا جمعي جامعه، تهديد گردد و هويت او نيز دچار استحاله شود.(1)
بنابراين، در هويت ملي با همه جنبههاي آن، معنا و درك ما از خود و از تاريخ، دين، زبان، فرهنگ و محيط جغرافياييمان اهميت دارد. همه اينها مفاهيمي هستند كه به صورت توافقي ميان ما و ديگران معنا مييابند و نقش ايفا ميكنند. از يك رويكرد ديگر، هويت به عنوان آگاهي، دو بعد دارد: بعد احساسي و بعد ذهني. به عبارت ديگر، زماني فرد به هويت خاصي احساس تعلق ميكند يا اينكه آگاهي و شناخت موجب هويتيابي او شود. هويت جمعي چون برآيند عوامل بيروني و عرضي است، به آساني دگرگون ميشود و در معرض تهديدهاي فراواني قرار ميگيرد. بنا به فرض ما، با آگاهيبخشي و بالا بردن سطح آگاهيهاي ارزشي و ذهني افراد جامعه ميتوان اين دگرگونيها را مديريت و عقلاني كرد.
1) نك: حسين بشيريه، «هابرماس: نگرش انتقادي و نظريه تكاملي»، اطلاعات سياسي و اقتصادي، ش 73 و 74، ص71.
عناصر فرهنگي، مهمترين عناصر شكلدهنده هويت ملي و فرهنگي يك جامعه خوانده ميشوند كه ماندگاري و پويايي هويت ملي و فرهنگي، به آن بستگي دارد «مجموعه عادتها، باورها، هنر، موسيقي و ديگر دستاوردهاي تفكر انساني كه گروهي از مردم در زماني خاص به وجود آوردهاند، فرهنگ نام دارد».(1)
ساموئل هانتينگتون در مورد اهميت بعد فرهنگي هويت مينويسد:
در جهان معاصر، هويت فرهنگي در مقايسه با ابعاد ديگر هويت، اهميت فزايندهاي يافته است... هر كس داراي چند هويت است كه ممكن است با هم رقابت داشته باشند يا يكديگر را تقويت كنند؛ هويتهاي ناشي از خويشاوندي، حرفه، فرهنگ و هويتهاي نهادي، سرزميني، آموزشي، اعتقادي، ايدئولوژيك و... هويت فرهنگي به مفهوم برخورداري از وجوه مشترك فرهنگي، همكاري و وحدت را تسهيل مي كند و تفاوتهاي فرهنگي به اختلاف و تفرقه دامن ميزند.(2)
فرهنگ يعني شناخت و آگاهي كه از فكر و ذهن و باور از يك سو و از ارزشها، نمادها و معاني از سوي ديگر به وجود ميآيد. ازاينرو، فرهنگ، آموختني و اكتسابي است. و به طور ژنتيكي به ارث نميرسد. مسئله مهم در فرهنگ، آموزش است كه منبع شناخت و آگاهي قرار ميگيرد. فرهنگ را از طريق آموزش ميتوان محدود يا همگاني كرد و گسترش داد و در آن نوآوري داشت.
اينگلهارت در تعريف فرهنگ مينويسد:
فرهنگ، نظامي است از نگرشها، ارزشها و دانشي كه به [شكلي] گسترده در ميان مردم مشترك است و از نسلي به نسل ديگر منتقل
ميشود. در حالي كه طبيعت انساني از لحاظ زيستشناختي، فطري و عمومي است، فرهنگ فراگرفته ميشود و ممكن است از يك جامعه به جامعه ديگر تغيير كند.(1)
بدين ترتيب، فرهنگ داراي دو بعد فكري و ارزشي است كه در هر دو بعد، اعتقاد و باورهاي مشترك افراد جامعه از نسلي به نسلي ديگر انتقال مييابد. و اين باورها، ارزشها و نمادها را از طريق آموزش و برجستهسازي ميتوان از نسلي به نسلي ديگر يا در ميان يك نسل گسترش داد.
يكي از ويژگيها و تواناييهاي انسان، برقراري روابط و همكاريهاي اجتماعي با ديگران است كه اين ويژگي موجب شكلگيري فرهنگ ميشود و انتقال آن را از نسلي به نسل ديگر ممكن ميسازد و موجب پويايي و ماندگاري آن نيز ميشود. با پيچيده و گسترده شدن ارتباطات و روابط دوسويه در ميان جوامع انساني، انتقال و اكتساب فرهنگ نيز شكل ساده و اوليه خود را از دست ميدهد و شكل پيچيده تري مييابد. به طور كلي، ارتباطات فرهنگي را به دو صورت ميتوان تقسيم بندي كرد:
در حالت اول، ارتباطات فرهنگي در چارچوب يك فرهنگ به وجود ميآيد؛ يعني اطلاعات، هنجارها، ارزشها و باورهاي منتقل شده ميان افراد در چارچوب يك فرهنگ است. به عبارت ديگر، انتقالدهنده پيام، پيام و گيرنده پيام در يك ساختار فرهنگي عمل ميكنند.
بنابراين، آنچه انتقال مييابد، نمادها، و معاني باورهاي مشترك است و كمتر دچار تغيير و تحول خواهد شد.
1) رونالد اينگلهارت، تحول فرهنگي در جوامع پيشرفته صنعتي، ترجمه: مريم وتر، ص19.
حالت دوم، زماني است كه ميان دو فرهنگ ارتباط برقرار شود؛ يعني وقتي فردي يا جمعي از يك فرهنگ با گروهي يا فردي از فرهنگ ديگر ارتباط برقرار كند و وارد تعامل شود؛ آنچه مبادله ميشود، اطلاعات، ارزشها و باورهاي متعلق به دو فرهنگ متفاوت است.
در اين ارتباط، انتقالدهنده و پيام و گيرنده پيام، متعلق به يك فرهنگ نيستند. بنابراين، در اين مبادله فرهنگي امكان تغيير و تحول فرهنگي به وجود ميآيد. ارتباط ميانفرهنگي ممكن است در چارچوب مرزهاي ملي باشد؛ يعني ميان دو خردهفرهنگ كه در درون مرزهاي ملي هستند، ارتباط برقرار شود يا ميان دو فرهنگ مختلف خارج از مرزهاي ملي، ارتباط شكل بگيرد.
«فرآيند كلي شكلگيري فرهنگي... از آنجا آغاز ميشود كه فرد به عنوان يك سيستم باز از طريق داده و ستاده، در تعامل مداوم با محيط خود وارد ميشود و در عين حال، فرد همچنان داراي يك ساختار معنايي دروني شامل هنجارها، ارزشها و باورهاي خود است. ساختار معنايي دروني شخصي، خود به خود، منسجم و منطقي و به هم پيوسته است؛ يعني در وضعيت تعادل قرار دارد و شخص همواره تلاش مي كند تا اين تعادل را براي پرهيز از اضطراب حفظ كند. با وجود اين، فرد از طريق وسايل گوناگون در معرض جريان تبادل با فرهنگهاي بيگانه قرار ميگيرد و به [درجههاي] مختلفي از اضطراب دچار ميشود. با بروز اضطراب، تطابق فرد با وضعيت جديد آغاز ميگردد و هر چه شدت اضطراب بيشتر باشد، تلاش بيشتري براي تطابق لازم است. نتيجه چنين تطابقي، تحول در ساختار معنايي فرد است و در اين صورت،... انتقال فرهنگي رخ ميدهد».(1)
1) داريوش قمري، همبستگي ملي در ايران، ص49.
آنچه در ارتباط ميان فرهنگي رخ ميدهد، تحول در ساختار معنايي افراد است، ولي ميزان تحول در ساختار معنايي در ارتباط ميان فرهنگي، به ميزان شناخت و آگاهي افراد بستگي دارد و از اين مبادله فرهنگي اثر ميپذيرند. البته در تغيير فرهنگي، عناصر ديگري هم دخالت دارند و اين رابطه به صورت مستقيم و تكعليتي نيست. براي مثال، از ديگر عواملي كه اينگلهارت به آن اشاره ميكند، ميزان سن افراد و جنبههاي اصلي و فرعي فرهنگي است كه در معرض تحولات و دگرگونيهاي محيطي قرار دارند. اينگلهارت در مورد تغيير فرهنگي معتقد است:
جنبههاي اصلي فرهنگ و جنبههايي از آنكه در مراحل اوليه زندگي آموخته ميشود، در برابر دگرگوني مقاومت ميكنند، هم بدين دليل كه به تلاش زيادي براي تغيير عناصر اصلي ساختارشناختي بزرگسالان نياز است و هم ازاينرو، كه اصليترين ارزشهاي شخصي، [بيشترشان] افراطي هستند و دل كندن از آنها موجب ترديد و اضطراب عميقي ميشود. حتي ممكن است در صورت تحولات اساسي و پايدار در اوضاع اجتماعي، بخشهاي اصلي يك فرهنگ نيز... دگرگون شوند، ولي آنها با جايگزيني نسلها به مراتب بيشتر [تغيير ميپذيرند] تا تغيير بزرگسالاني كه [پيش از آن] اجتماعي شدهاند.(1)
يكي از عواملي كه در تغييرات فرهنگي دخالت دارد، ميزان آگاهي و درك افراد است. هر اندازه ميزان توانايي و آگاهي و قوه درك و تحليل افراد بيشتر باشد، در رويارويي با تحولات و دگرگونيها، امكان تضيعف ارزشها و انگيزههاي فرهنگ خودي، كمتر است. برعكس، هر اندازه آگاهي و شناخت از ساختار ارزشها و فرهنگ خودي كمتر باشد، امكان اينكه افراد در رويارويي با فرهنگ ديگر، ارزشها و فرهنگ بيگانه را برگزينند، بيشتر است.
1) تحول فرهنگي در جوامع پيشرفته صنعتي، ص19.
بنابراين، نه ميتوان جلوي ارتباطات فرهنگي را گرفت و نه آن را محدود كرد. همچنين فرهنگ براي پويايي و رشد خود به ارتباط با ديگر فرهنگها نياز دارد. راهكاري كه براي حفظ و بقاي ساختار و بنيادهاي فرهنگي خود ميتوانيم ارائه دهيم، اين است كه آگاهي و شناخت افراد جامعه را درباره بنيانهاي فرهنگي خود بالا ببريم و ساختار معنايي افراد را آگاهانه شكل دهيم كه در اين صورت، امكان تضعيف فرهنگ خودي كاهش خواهد يافت.
نكته مهم اين است كه ارتباط ميانفرهنگي ميتواند همزمان داراي جنبههاي مثبت و منفي باشد و نتايج مثبت و منفي آن به واكنش و رفتار افرادي بستگي دارد كه وارد تعامل فرهنگي شدهاند. هر فرهنگ، ابعاد مثبت و منفي بسياري دارد كه ممكن است در خلال ارتباط فرهنگي منتقل شوند. بنابراين، اگر در ارتباطات و تعاملات فرهنگي، ابعاد مثبت انتقال يابد، نتيجه آن نيز مثبت خواهد بود و اگر افراد جامعه، ابعاد منفي فرهنگ بيگانه را بپذيرند، فرهنگ داخلي تهديد خواهد شد و نتايج منفي خواهد داشت. اين مسئله نيز به آگاهي و شناخت افراد جامعه از ريشه و بنيانهاي فرهنگ داخلي بستگي دارد تا در برخورد با فرهنگهاي متفاوت، به طور عاقلانه و منطقي از ديگر فرهنگها اثر بپذيرند.
انتقال ابعاد مثبت و منفي فرهنگ بيگانه، به داشتهها و غني بودن فرهنگ داخلي نيز بستگي دارد. بدينترتيب، توانايي فرهنگ در ارائه راهكار و ابتكار در مواقع ضروري، كمبودهاي فرهنگي جامعه را برطرف و از ورود عناصر فرهنگ بيگانه جلوگيري ميكند. در اين ميان، نقش و كاركرد رسانههاي جمعي، در نتايج مثبت يا منفي ارتباطات فرهنگي اهميت بسيار دارد. رسانهها در آگاهيبخشي جامعه از فرهنگ داخلي و پيآمدهاي پذيرش جنبههايي از فرهنگ بيگانه و نيز تحليل و نقد آن، نقش بسزايي دارند.
ازاينرو، ارتباط ميانفرهنگي به خودي خود، مثبت يا منفي نيست، بلكه نتايج و پيآمدهاي آن به ميزان آگاهي و شناخت دو طرف در مبادله فرهنگي و نيز كاركرد رسانههاي داخلي در آگاهيبخشي مردم بستگي دارد. در خلال تعاملات فرهنگي، نيازها، خواستهها و ارزشهاي خاص افراد، به يكديگر، نزديك و فرهنگهاي متنوع در يكديگر مستحيل ميشوند. اين فرآيند اگر در چارچوب مرزهاي ملي باشد، موجب تقويت همبستگي ملي خواهد شد و اگر در بيرون از مرزهاي ملي شكل گيرد، اثرگذاري آن در همبستگي و تقويت ملي، به ميزان آگاهي از فرهنگ خود و ديگر فرهنگها بستگي دارد. افزون بر اين، به روزآمد بودن فرهنگ و خلاقيت و نوآوري فرهنگ داخلي، در پاسخگويي به نيازهاي جديد مردم نيز نقش مؤثر دارد.
تعاملات و ارتباطات فرهنگي موجب تغيير و دگرگوني فرهنگي ميشود. در تعامل فرهنگي، فرهنگ برتر و موفق آن است كه بتواند همه ابزارها و امكانات خود را در جهت اهداف ملي به كار گيرد. از مهمترين ابزارها و امكانات فرهنگي، رسانههاي داخلي هستند كه نقش برجستهاي در ارتباطات فرهنگي ايفا ميكنند.
جهاني شدن به عنوان پديدهاي كه همه جنبههاي زندگي بشر را دربرميگيرد، هويت ملي و فرهنگ جوامع را نيز دگرگون ساخته و دولتهاي ملي را مجبور به نشان دادن واكنش و يافتن راهحلي براي حضور قوي و مؤثر در عرصه جهاني كرده است. جهاني شدن، فرآيندي است كه در آن، مرزهاي جغرافيايي، ملي، فرهنگي، اقتصادي و... از ميان ميروند و ماهيت فرامرزي به خود ميگيرند. جهاني شدن، با گسترش ارتباطات در بعد فراملي و بينالمللي
همراه است. ديويد هاروي، در اشاره به جهاني شدن، از فشردگي زماني و مكاني سخن گفته و اين مسئله، در نظريه گيدنز به منزله پشت سر گذاشتن زمان و مكان است. به نظر او، جهاني شدن به معناي فشرده، گسترده و عميق بودن زمان و مكان براي مردم سراسر جهان است كه منجر به خلق برخي شرايط براي يك جامعه جهاني ميشود.(1)
براي روشن شدن بحث، بايد فرآيند جهاني شدن و جهانيسازي را از يكديگر جدا دانست. جهاني شدن، پديدهاي طبيعي و تدريجي، محصول انقلاب اطلاعاتي و ارتباطاتي و پديدهاي است منسجم و يكپارچه كه در همه عرصههاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي نمود پيدا كرده است. جهاني شدن در مقابل جهانيسازي قرار دارد. از ويژگيهاي جهاني شدن، هژموني و سيطره قدرتهاي مسلط بر فرهنگ، اقتصاد و سياست جهان و نيز يكسانسازي همه ايدهها و آرمانها و حتي ايدئولوژيها با تحكم، هجوم و غلبه است و همه بازيگران بايد ذيل تصميمگيرندگان واحدي عمل كنند.(2)
خود جهاني شدن نيز حوزههاي معاني متعددي دارد كه ميتوان سه نوع آنها را از يكديگر تمييز داد:
ـ جهاني شدن اوليه كه ريشه در تاريخ دارد و در پيام انبياي الهي نيز به وجود آمده و نشانه مهم آن، ظهور اديان بزرگ بوده كه اين جهاني شدن، جهاني شدن ذهني را به دنبال داشته است.
ـ جهاني شدني كه پيآمد انقلاب سياسي و صنعتي بود و در نتيجه، موجب استعمار كشورهاي قدرتمند آن زمان شد.
ـ جهاني شدن در دوره جديد كه داراي سه ويژگي فراملي بودن، فراگير بودن و پيوستگي است.(1)
اين پديده، فرآيندي است كه از در هم آميختن فرهنگي به وجود ميآيد و از قطبهاي جهاني غربي به سوي كشورهاي پيراموني در حركت است و در روند خود، تغييرات شتابان، گسترده و متراكمي را در سراسر جهان در همه شكلهاي زندگي بشر پديد ميآورد، به گونهاي كه به نظر ميرسد هر گوشه از جهان و هر بعدي از ابعاد پيچيده زندگي بشر به لحاظ سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، از دست به گريبان شدن با آن ناگزيرند. بدينترتيب، بر اثر مجموعه اين وقايع و شدت يافتن اين جريانها در جهان، با دگرگونيهاي كلاني روبهرو هستيم كه مهمترين آنها عبارتند از: روابط اجتماعي گسترش يافته، تداخل متقابل و فزاينده اين پديده روابط و ظهور نوعي زيرساختار جهاني. بدين معنا، افزايش فراوان و شديد ارتباطات در همه سطوح، منجر به كاهش عملي و آشكار فاصله فرهنگها و جوامع و به عبارت ديگر، از بين رفتن تفاوتهاي آشكار ميان فرهنگها و كم و بيش يكسان شدن آن ميشود. اين همه نيز به دنبال خود، نوعي زيرساختار جهاني را ميسازند كه از سطح هر يك از دولتهاي ملي يا محلي فراتر ميروند و مفهومي فراكشوري و فراملي مي يابند.(2)
نكته روشن و بديهي در فرآيند جهاني شدن، عملكرد رسانههاي نوين است كه مرزهاي ملي را درمينوردند و با فعاليتهاي خود در بعدي وسيعتر، ارتباطات فرهنگي را فراهم ميآورند و موجب تغيير و تحول در شكلگيري هويتها ميشوند. تافلر بر مبناي تحليلهايش در مورد رسانههاي موج سوم مينويسد:
خطوط اصلي رسانههاي موج سوم داراي شش صفت متمايزند. اين كليدهاي ششگانه براي گشودن دروازههاي آينده عبارتند از: كنش [همراه] با واكنش (عمل متقابل)؛ سيّار بودن؛ تبديلپذيري؛ اتصالپذيري؛ حضور در همه جا و جهاني بودن. اين شش اصل هنگامي كه با يكديگر آميخته شوند، به يك دگرگوني كامل، نه صرفاً در شيوه پيامرسانيهاي ما به يكديگر، بلكه در شيوه انديشيدن ما، [نوع] نگرش ما به جهان و [سرانجام]، در جايگاه ما در ارتباط با انواع حكومتهايي بين اشاره دارند.(1)
تافلر و همسرش در پهنه تاريخ بر سه «ابر تمدن» فراگير اشاره ميكنند:
ابر تمدن دههزار ساله كشاورزي كه نخستين موج دگرگوني را به راه انداخت؛ ابر تمدن صنعتي كه دومين موج را در اروپاي باختري و امريكاي شمالي بر پا كرد و همچنان در ديگر نقاط جهان پيش ميرود و اَبَر تمدن دانش پايه اي كه در زادگاه تمدن صنعتي و نيز شرق آسيا در حال سر برآوردن است. امروز صفآرايي تمدنهاي جهاني، شكل ديگري به خود گرفته است. ما با شتاب تمام به سوي ساختاري كاملاً متفاوت از قدرت در حركتيم. اين [ساختار]، جهاني را ايجاد ميكند كه ديگر دو نيمه نيست، بلكه [آشكارا] ميان سه تمدن، متضاد و رقيب تقسيم شده است؛ نماد نخستين تمدن، هنوز كج بيل است؛ نماد دومين تمدن، خط مونتاژ و نماد سومين تمدن، كامپيوتر.(2)
پاستر، يكي از نظريهپردازان پست مدرنيسم ميكوشد پيآمدهاي فنآوريهاي جديد رسانهها را در پرتو آخرين نظريههاي معتبر، درباره اجتماع و فرهنگ بررسي كند. وي در اثر خود با نام عصر دوم رسانهها در اين زمينه
ميگويد: «آنچه در نوآوريهاي فني مربوط به عصر دوم رسانهها يعني عصر اينترنت، پست الكترونيكي و ماهواره مهم است، دگرگوني گسترده فرهنگ، هويت فرهنگي و روش جديد ساخته شدن هويتهاست».(1)
آلوين تافلر در مورد نقش رسانه جديد در فرآيند جهاني شدن، معتقد است:
آنچه درباره سركردگان رسانهها... اهميت دارد، حمايت آنها از ايدئولوژي جهانگرايي است يا دستكم فرامليتگرايي. جلوه طبيعي اقتصاد نوين است كه ناگزير در خارج از مرزهاي ملي عمل ميكند و به نفع سركردگان نوين رسانههاست كه اين ايدئولوژي را رواج دهند.(2)
تافلر در ادامه ميگويد:
... اگر قرار باشد فرستندههاي راديو، تلويزيوني آنها و روزنامهها و مجلههايشان [به موفقيتهاي مالي برسند]، ناگزيرند به امر تمركززدايي و تشويق تعدد و تنوع بپردازند و اين بدان معناست كه آنها ناگزيرند به دنبال بازارهاي اختصاصي بگردند، مضامين خاصي را ارائه دهند و به علايق محلي تماشاگران توجه نشان دهند. اين شعار آشنا كه ميگويد «جهاني بينديشيد و محلي عمل كنيد»، [ضرورتهاي] رسانههاي جديد را در حد كمال توصيف ميكند.(3)
با از بين رفتن محدوديتهاي زماني و مكاني به وسيله رسانههاي جديد و فنآوري ارتباطات كه ويژگي جهاني شدن است، عناصر فرهنگي گوناگوني پا به عرصه ميگذارند. در فرآيند جهاني شدن، ارزشها و سنتهاي بومي احيا ميشود و فرصت ظهور مييابند. ازاينرو، فرهنگها از فضاي بسته و انحصاري خود خارج ميشوند و در رقابت با ديگر فرهنگها در عرصه جهاني، از حالت يكدستي و يكپارچگي در ميآيند.
به نظر ژان كازنو، «با جهاني شدن، اگرچه فرهنگ و پيام واحدي منتشر و ارسال ميشود، ... اين فرهنگ واحد با معاني متفاوتي مواجه ميشود؛ زيرا گروهها، اقشار و فرهنگهاي مختلف هر كدام به تناسب نظام ارزشي و باورهاي خود، پيام را دريافت و معنا ميكنند.»(1)بنابراين، تنوع فرهنگي و خاصگرايي فرهنگي از ويژگيهاي دنياي جهانيشده است.
همانگونه كه آلوين تافلر ميگويد، ماهيت رسانههاي جديد و ويژگيهاي آن همچون سيار بودن، عمل متقابل و جهاني بودن آنها و در نتيجه، عملكردشان موجب ميشود جامعه از حالت انبوه و تودهاي خارج شود و بر اين اساس، نيازها و خواستههاي مردم شكل ديگري گيرد و مردم با فرهنگها و شيوههاي متفاوت زندگي آشنا شوند. بدين ترتيب، آگاهيهاي مردم تغيير مييابد و همين امر، بر نوع خواستهها و نيازهاي آنان اثر ميگذارد.
ازاينرو، در فرآيند جهاني شدن، افراد با فرهنگ هاي مختلف غير بومي و فراملي روبهرو ميشوند و امكان زيادي براي گزينش پيش رو خواهند داشت. اگر فرهنگ ملي كاستي و كمبودهايي داشته باشد و نتواند نيازهاي به روز و خواستههاي جديد افراد جامعه را برآورده كند، توانايي افراد جامعه براي گزينش فرهنگ و ديگر ارزشها افزايش مييابد.
از آنچه كه گفته شد، ميتوان نتيجه گرفت فرآيند جهاني شدن كه رسانههاي جديد و فنآوري ارتباطات روند آن را سرعت ميبخشند؛ جامعه را از حالت تودهاي و يكپارچگي درميآورد؛ فرهنگها و شيوههاي زندگي متفاوتي را نمايش ميدهد و مردم را با شيوههاي جديد زندگي آشنا ميكند.
1) ژان كازنو، جامعهشناسي وسايل ارتباط جمعي، ترجمه: باقر ساروخاني و منوچهر محسني.
همين امر، آگاهيهاي مردم را تغيير ميدهد. بنابراين، نيازها و خواستههاي آنان نيز دگرگون ميشود. اگر اين نيازها مديريت و برآورده نشوند و فرهنگ ملي نتواند به نيازهاي جديد شهروندان پاسخ دهد، هويت ملي تهديد خواهد شد.
اينگلهارت در مورد اينكه چگونه فرهنگ ميتواند به نيازهاي مردم پاسخ گويد و چگونه با تغيير نيازها، فرهنگ نيز دگرگون ميشود، ميگويد:
هر فرهنگ، رهيافت مردم را در تطابق با محيط نشان ميدهد. به طور كلي، در بلندمدت، اين رهيافتها به دگرگوني اقتصادي، تكنولوژيك و سياسي پاسخ ميدهند. آنها كه پاسخ ندهند، بعيد است كه گسترش يابند و بعيد است كه [ديگر] جوامع از آنها تقليد كنند ... هر چند فرهنگها در پاسخ به دگرگونيهاي محيط اقتصادي، سياسي و تكنولوژيك تغيير ميكنند، خود نيز به محيط شكل ميدهند. [در واقع،] دگرگونيهاي مهم فرهنگي، انقلاب صنعتي را در غرب آسان ساخت. انقلاب صنعتي، جرياني از تغييرها را با خود آورد و به فرهنگهاي مغربزمين شكل نويني بخشيد. اكنون اين دگرگونيهاي فرهنگي،... مسير جامعه پيشرفته صنعتي را هدايت كرده، از اهميت رشد اقتصادي به منزله مهمترين هدف جامعه كاسته و به قليل معيارهاي اقتصادي به منزله معيار بيچون و چراي رفتار عاقلانه [انجاميدهاند].(1)
مالينوفسكي نيز در كتاب خود با نام نظريهاي علمي درباره فرهنگ، به رابطه ميان نيازها و فرهنگ پرداخته است. به اعتقاد او، هر يك از عناصر سازنده فرهنگ، از نظر كاركردي كه بر عهده دارند، برخي از نيازهاي اساسي انسان را برآورده ميسازند. در الگوي او، انسان، نوعي حيوان قلمداد ميشود.
1) رونالد اينگلهارت، تحول فرهنگي در جوامع پيشرفته صنعتي، ترجمه: مريم وتر، صص 1و2.
نيازهاي جسماني هر فرد مبيّن الزامهاي بنيادي هستي اوست و فرهنگ، پاسخ كاركرد نظام فرهنگي به اين الزامهاست. اين پاسخ به صورت خلق و بنيانگذاري نهادهايي تحقق مييابد كه به معناي شيوهها و راه حلهاي جمعي سازمانيافته براي نيازهاي فردي است.(1)
ازاينرو، همگام با تغيير نيازها، فرهنگ ملي نيز بايد خود را با اين تغييرها هماهنگ كند و نيازها و خواستههاي جديد را پاسخ دهد. حميد احمدي، اين نيازها و دغدغههاي جديد بر سر راه هويت ملي را كه در نتيجه جهاني شدن و افزايش آگاهيهاي عمومي به وجود آمده است، به پنج دسته تقسيم ميكند:
نياز به آزاديهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي؛
نياز به عدالت اجتماعي، اقتصادي و دسترسي به فرصتها و امكانات ملي براي همگان؛
نياز به توزيع عادلانه ثروت ملي در مناطق گوناگون كشور؛
نياز جنسيتي و برابري زن و مرد؛
نياز اقليتهاي ديني و قومي به برخورداري از فرصتها و امكانات و امتيازات ملي.
به اعتقاد حميد احمدي، اين نيازهاي پنجگانه ارتباط بسيار نزديكي با موضوع هويت ملي دارند و به شيوههاي مختلفي در انكار يا تقويت هويت ملي ايراني اثر گذاشتهاند و برآورده شدن و برآورده نشدن آنها در تقويت و تضعيف هويت ملي مؤثر بوده است. اين نيازها، حقايق جديدي هستند كه جامعه علمي يعني نخبگان فكري، فرهنگي و سياسي ايران ميتواند آنها را جايگزين نگرشهاي كهن به مسائل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي سازند و هويت ملي و عناصر آن را مستحكم و تقويت كنند.(2)
به عقيده او، اين نيازها در ورود ايران به دنياي جديد و پديده جهانيشدن و تهديدهاي فراروي آن ريشه دارد. برآوردن نيازهاي اساسي بشري در انگيزه دادن به مردم براي زندگي و مشاركت اجتماعي نقش بسيار اساسي دارد و برآورده نشدن اين نيازها، فرد را از شركت در فعاليتهاي اجتماعي باز ميدارد. همبستگي و وحدت ملي نيز كه با هويت و آگاهي ارتباط دارد، در گرو مشاركت و فعاليت فردي و اجتماعي افراد است.(1)
انسان به عنوان عضوي از جامعه بشري، آگاهي، شناخت و درك خود را چگونه به دست ميآورد؟ آيا رسانهها در رسيدن به اين آگاهي و شناخت نقش دارند؟ رسانهها چگونه اين آگاهيها را شكل ميدهند؟ تأثير و جايگاه رسانهها در آگاهي از هويت ملي افراد چگونه است؟ آيا رسانهها موجب تخريب هويت ملي ميشوند يا اينكه در ايجاد و تقويت هويت ملي نقش مثبتي ايفا ميكنند؟
مك كوئيل بر عملكرد رسانهها در شكلگيري هويت ملي تأكيد ميكند و كاركرد رسانه را از نظر فردي شامل كسب تأييد براي ارزشهاي شخصي، جذب الگوهاي رفتاري، همذاتپنداري با ديگران ارزشمند و پيدا كردن بينش درباره خود ميداند.(2)مك كورمك نيز در همين باب مينويسد:
نقش رسانهها در كشورهاي امروزي، وحدت بخشيدن و اجتماعي كردن است و كاركرد خاص رسانههاي جمعي، ارائه يك جمعبندي يا سنتز از [تجربهها] و نوعي آگاهي به جامعه است كه به جنبههاي خاص واقعيت هم توجه داشته باشند.(3)
همانگونه كه در تعريف هويت گفته شد، هويت افراد به برقراري ارتباطات اجتماعي تعامل آنان با ديگران بستگي دارد. آن آگاهي كه فرد در خلال اين تعاملات به دست ميآورد، به شناسايي هويت ملي او منجر ميشود. بنابراين، رسانهها به عنوان ابزار برقراركننده ارتباطات اجتماعي و انتقالدهنده فرهنگ و ارزشها در شكلگيري هويت و آگاهي افراد نقش بسزايي ايفا ميكنند.
ارتباط و تعامل چه در داخل و چه در خارج از مرزهاي ملي، گريزناپذير و طبيعي به نظر ميرسد و خواه ناخواه بايد وارد تعاملات جهاني شويم. جهاني شدن، روند طبيعي، تدريجي و تكاملي دارد و هرگز نميتوانيم در فرآيند جهاني شدن، از روند تعاملات جهاني، خود را دور سازيم. در چنين شرايطي، فرهنگ بومي بايد بتواند با فرهنگهاي تحولپذير و ترقيخواه غربي رقابت كند، گرچه ممكن نيست ارزشهاي ملي به صورت اصيل و دست نخورده باقي بمانند. رسانههاي همسو ضمن به رسميت شناختن دنياي چند شالودهاي و تنوع فرهنگي، با نهادينه كردن فرهنگ خودي و ارائه الگوهاي سالم ملي و فرهنگي داخلي بايد از پيآمدهاي منفي رسانههاي بيگانه بكاهند و با هدف دفاع كردن از هويت خود، ايدهها و ارزشهاي مليشان را تبليغ و ترويج كنند. ارتقاي سطح فرهنگي و دانش و آگاهي عمومي، از عوامل توسعه فرهنگي و پويايي و تحرك فرهنگي هر جامعه است كه بايد به آن توجه شود.
نيل پستمن، نظريهپرداز ارتباطات در رسانهها، در تحقيقات خود نشان ميدهد كه ادراك انسانها، هم ارزشي است و هم گزينشي. يعني افراد، پديدههايي را ميتوانند ادراك كنند كه برايشان برجستگي يافته و به نوعي در قالب ارزشي مطلوب ارائه شده باشد و از سوي ديگر، ادراك، آموختني هم هست؛ يعني افراد ياد ميگيرند كه به گونهاي خاص بينديشند و هماهنگ با آن رفتار كنند.(1)
1) نيل پستمن، نقش رسانههاي تصويري در زوال دوران كودكي، ترجمه: صادق طباطبايي، ص76.
بنابراين، براي اينكه رسانهها بتوانند در زمينه هويت ملي آگاهيبخشي كنند، بايد هر دو مقوله را در نظر بگيرند. رسانهها با برجسته كردن ارزشهاي اخلاقي و فرهنگي بايد در زمينه فرهنگ و هويت ملي به آگاهيبخشي بپردازند و ادراك افراد جامعه را در برابر هويت ملي آگاه كنند. همچنين رسانهها با پرورش دادن انديشه افراد، روش درست انديشيدن و در نتيجه، گزينش منطقي را به آنها ياد ميدهند. ازاينرو، آگاهي، بر شناخت ذهني و حسي در هر زمينهاي دلالت دارد و براي آگاهيبخشي، به هر دو شناخت بايد توجه شود.
به باور روژه كلوس، وسايل ارتباط همگاني بايد در محتواي پيامهاي خود در جهت غناسازي فرهنگ بشري بسيار بكوشند. از اين نظر، معرفي فرهنگ و تمدن و مشروعسازي ايدئولوژيهاي جاري در جهان و جامعه از وظايف مهم فرهنگي اصحاب مطبوعات به شمار ميرود. به عقيده وي، براي اينكه بتوان جامعهاي بافرهنگ و پويا پرورش داد، بايد رسانههاي جمعي به منظور تغيير دادن مخاطبان در جهت مشخص فرهنگي، استدلالهايي بياورند و زمينه اقناع فكري و رواني آنها را فراهم سازند.
روژه كلوس در مورد نقش رسانهها در پذيرش فرهنگي ميگويد:
رسانهها بايد به شكل نامرئي، جامعه را به پذيرش و عملي كردن عقايد و رفتارهاي اجتماعي و فرهنگي متقاعد كنند تا بتوان از اين طريق، به يك جامعه مبتني بر انديشههاي خردمندانه رسيد كه ابزار ترويج و نشر آن، وسايل ارتباط جمعي است.(1)
سوزان كارتز نيز در كتاب خود با نام مسائل جهاني در اين باره مينويسد:
رسانههاي جمعي از طريق كمك به تعيين اولويتها و شالودهسازي فرهنگهاي ملي و محلي، [عادتهاي] فكري مردم را [شكل]
1) ژان كازنو، جامعهشناسي وسايل ارتباط جمعي، ترجمه: باقر ساروخاني و منوچهر محسني، صص 10 و11.
ميدهند. زماني ميرسد كه اين وسايل [به ويژه] بخش الكترونيكي آنها نقاط زيادي از جهان را در بر ميگيرد و آنها در جهت رفع تفاوتها و همگنسازي مردمان و نيز يكسانسازي وضع فرهنگ آنان صرف نظر از وضع جغرافيايي و وسعت محلي عمل خواهند كرد.(1)
به كارگيري درست رسانههاي جمعي و بهبودبخشي عملكرد آنها ميتواند منافع و فايدههاي زيادي در زمينه رشد فكري و فرهنگي جامعه داشته باشد. با توجه به گستردگي زمينه فعاليت آنها و تحول و پيشرفت سريع حوزههاي فرهنگي و معرفتي، رسانههاي جمعي، بهترين وسيله براي انتقال فرهنگ از گروهي به گروهي ديگر و آموزش در ميان افراد جامعه در سطح وسيع و در زمان كوتاه هستند.
رسانهها زماني ميتوانند فرهنگسازي كنند كه از نيازها و درونمايههاي فرهنگي جامعه خود، آگاه باشند. ازاينرو، آنچه رسانهها بايد به آن توجه كنند و محور فعاليتهاي خود قرار دهند، نيازها و خواستههاي شهروندان است. مبنا و اساس فعاليتها و برنامههاي رسانهاي بايد توجه به خواستهها و نيازهاي جديد شهروندان، با توجه به ورود آنها به دنياي جهاني شده و آگاهيهاي عمومي آنها باشد. در اين صورت، تهديدها و آسيبهاي جهاني شدن، براي افراد جامعه به فرصت و امنيت تبديل ميشود و فرهنگ ملي را از آسيب و تخريب باز ميدارد.
الف) مشاركتي و فراگير كردن فرهنگ
از كارويژههاي رسانههاي جمعي براي آگاهيبخشي از فرهنگ خودي، فراگير كردن فرهنگ است. رسانهها بايد با ايجاد فضا و فرصت لازم و
1) ماهنامه امين، كابل، ص10.
نظرسنجيهاي پيوسته، از نيازها و خواستههاي افراد جامعه آگاه شوند و بر اساس اين نيازها و خواستهها فرهنگسازي كنند تا فرهنگ شامل ايدهها، خواستهها و نيازهاي همه افراد جامعه شود.
همانگونه كه گفته شد، در درون هويت ملي، هويتهاي اجتماعي متفاوتي هستند كه گروههاي قومي، زباني، ديني، فرهنگي و نژادي را دربرميگيرند. رسانهها با تلاش براي يافتن وجه اشتراك هويتي ميان گروههاي مختلف و آگاهيبخشي در مورد آن، بايد در جهت همگاني كردن فرهنگ و هويت ملي بكوشند و مشاركت گروهها و اقليتهاي مذهبي، زباني و فرهنگي را در جامعه فراهم آورند و از پديد آمدن برخوردهاي قومي ـ مذهبي در جامعه جلوگيري كنند.
آندرو مالرو، رسيدن به توسعه فرهنگي را همگاني كردن فرهنگ ميداند و در اين باره ميگويد:
راه توسعه فرهنگ، همگاني كردن فرهنگ است و اين همگاني كردن براي از ميان بردن نابرابريهاي فرهنگي كه ريشه در موقعيتهاي اقتصادي و اجتماعي طبقات مردم دارد، نه تنها لازم...، بلكه تنها وسيله گردآوردن همه طبقات زير لواي يك پرچم، تحكيم و تقويت همبستگي ملي است.(1)
مسعود چلبي، جامعهشناس ايراني، معتقد است ارزشها، نمادها و معاني هستهاي فرهنگ به ويژه در سطح وجودي بايد چنان انتخاب شوند كه ارزشها، نمادها و معاني مورد نظر اكثريت گروهها و اجتماعهاي طبيعي جامعه را در بر بگيرد، به گونهاي كه همه اجتماعهاي طبيعي و همه قشرها و كنشگران اجتماع، نفع مشترك شناختي و عاطفي خود را كم و بيش در آن ببينند. وي معتقد است:
1) ميزگرد مجله پژوهش و سنجش، ص7.
ارزشها، نمادها و معاني هستهاي انتخاب شده و نظام قواعد تجويزي (هنجاري) بايد به صورت نسبتاً مشخصي نهادي شوند، [به گونهاي] كه اكثريت واحدهاي اجتماعي اعم از كنشگران فردي و جمعي، آنها را به صورت نوع آرماني رفتار مشترك ببينند و رابطه آن با نقشهاي اجتماعي را بشناسند. به عبارت ديگر، انتظارات اجتماعي (نظام هنجاري) و الگوهاي رفتاري (نقشهاي اجتماعي) بايد براي اكثر واحدهاي اجتماعي، صريح و [تا حد ممكن به دور از] تشتت و تناقض باشد.(1)
ازاينرو، در ارتباطات فرهنگي و اجتماعي كه با هدف رسيدن به تفاهم صورت ميگيرد، شرط مهم، درك متقابل از نيازها، انديشهها، اعتقادات و ارزشهاي يكديگر است. به عبارت ديگر، تا زماني كه از تنوع و كثرت فرهنگ، عقايد و باورهاي ديگران آگاه نشويم و اين كثرت و تنوع را نپذيريم و نيز تا زماني كه نتوانيم ميراث مشترك فرهنگي و ملي خود را بشناسيم، نميتوانيم با شرايط و نيازهاي جديد جامعه خود كنار بياييم و در روند جهاني شدن، عرصه را براي رسانههاي بيگانه خالي خواهيم كرد. رسانهها بايد با ايجاد سازگاري بين ايدهها و عقايد متفاوت در جامعه و با تقويت اشتراكات عاطفي و عقلاني بين فرهنگهاي مختلف، زمينه آگاهي و بينش را در افراد جامعه به وجود آورند.
ب) نوآوري و خلاقيت در فرهنگ
با تغيير شرايط و ساختارهاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، نيازها و خواستههاي جديدي به وجود ميآيند. فرهنگ جامعه براي تحرك، پويايي و به روز شدن در مورد نيازهاي جديد جامعه و تغيير و دگرگونيهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي به اطلاعات درست نياز دارد تا بر اساس آنها
1) مسعود چلبي، جامعهشناسي نظم: تشريح و تحليل نظري نظم اجتماعي، ص24.
برنامهريزي و برنامهسازي كند. ازاينرو، جايگزيني فرهنگ و ارزشهاي جديد، هماهنگ با واقعيتهاي روز و با توجه به بنيانهاي فرهنگ داخلي، از كاركردها و وظايف رسانههاي داخلي است.
گي روشه در كتاب خود با نام تغييرات اجتماعي، به نقل از دانيل لرنر مينويسد:
وسايل ارتباط جمعي... موجب افزايش پديدهاي با عنوان تحرك رواني [ميشود] يا همچنين... پديدهاي ديگر به نام يگانگي عاطفي [را پديد ميآورد] كه هر دو پديده، سرانجام زمينهساز نوسازي در جوامع بشري ميگردند.(1)
در برخورد با انواع الگوها و شيوههاي رفتاري و نيز گسترش نمادها و معاني فرهنگي بيگانه، ارزشها و فرهنگ ملي، كاركرد خود را از دست ميدهد يا تضعيف ميشود. بنابراين، رسانههاي داخلي بايد با استفاده از درونمايههاي فرهنگ داخلي، كمبودها و كاستيها را با نوآوري و خلاقيت در فرهنگ ملي جبران كنند و با به تصوير كشيدن نيازها و واقعيتهاي جديد، شهروندان را براي تغيير و تحول آگاهي بخشند.
به نظر پارسونز، يك نظام اجتماعي خاص هنگامي دچار مشكل خواهد بود كه ارزشها نتوانند تغييرات محيط را توجيه كنند. به عكس، هنگامي كه تغيير ارزشها به معناي نادرست تلقي شوند، خود محيط دچار مشكل ميشود. به اعتقاد پارسونز، «با بهرهگيري از ارزشها، نياز به استفاده از زور براي انتصاب هر فرد به وظيفهاي مشخص [برطرف ميگردد]. بنابراين، مهمترين عملكرد و فايده نظم ارزشي جامعه، مشروعيت و مقبوليت بخشيدن بدون بهرهگيري از قدرت است.»(2)به گفته وي، مرزهاي نظام تا جايي كه نظام از طريق ارزشهاي مشترك، منسجم بماند، حفظ ميشود.
چالمرز جانسون نيز معتقد است كه اجزاي تشكيلدهنده يك نظام اجتماعي، نمونههاي رفتاري هستند كه بر مبناي توقع و انتظار رفتار مشابه ديگران، به روز ميشوند. اين اجزا شامل تكاليفي است كه در ميان اعضاي جامعه، توزيع و از آنها به عنوان «نقش»هاي اجتماعي نام برده ميشود.
جانسون در اين زمينه مينويسد:
تعادل يك نظام اجتماعي، وابسته به درجه سازگاري بين ارزشها و تقسيم كار در آن است و از آنجايي كه اين دو عامل، تعيينكننده ساخت نظام جامعه نيز هستند، تغيير در آنها به تحول در ساخت اجتماعي منجر ميگردد. يك نظام اجتماعي سالم ميتواند ساخت خود را بدون بر هم خوردن حالت تعادل خود تغيير دهد.(1)
1) چالمرز جانسون، تحول انقلابي، ترجمه: حميد الياسي، ص27.
فصل چهارم: آسيبشناسي رسانهها در آگاهيبخشي سياسي و اجتماعي و ارائه راهكار
همانگونه كه پيش از اين نيز گفته شد، رسانهها داراي نقش دو سويه هستند؛ يعني هم ميتوانند در خدمت مردم و در جهت اهداف انساني قرار بگيرند و هم ميتوانند ابزاري براي تخريب فرهنگي و اجتماعي باشند و در خدمت اهداف غير انساني استفاده شوند. بنابراين، رسانهها قابليت استفادههاي مطلوب و نيز تخريبي را دارند و امكان اينكه دچار آسيبها و تزلزل شوند، بسيار است. رسانهها به صورت آگاهانه يا ناآگاهانه، با آسيبها و تهديدهايي هنگام ايفاي رسالت آگاهيبخشي خود روبهرو ميشوند كه بايد بكوشند اين آسيبها را برطرف كنند.
در نظام جمهوري اسلامي ايران نيز مهمترين ويژگي، ديني بودن نظام و پيروي كردن از قانون اساسي است كه نظام جمهوري اسلامي را نظامي مبتني بر ايمان و ملزم به انجام دادن وظايف الهي ميخواند. بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، وظايف رسانهها را معرفي كردن دين اسلام و ترويج فرهنگ ديني و اسلامي ميداند. به نظر وي، رسانهها وقتي رسالت و نقش خود را به گونهاي مطلوب انجام ميدهند كه در خدمت اهداف الهي قرار بگيرند وگرنه
به صورت ابزاري در ميآيند كه با تخريب فرهنگ ملي، اهداف و منافع گروههاي خاصي را تأمين ميكنند و بدينترتيب، آگاهيبخشي به مردم را از ياد ميبرند. امام خميني رحمه الله ميفرمايد:
ارزش قلم به غايتي است كه براي او قلم زده ميشود. ارزش مسلسل هم به غايتي است كه براي او مسلسل كشيده ميشود. اگر اين ارزش غايتي نداشته باشد و اگر آن مقصد، مقصد انساني و الهي نباشد، نه مسلسل، آلتي است كه به درد بخورد و نه قلم. و خطر قلم بيشتر از مسلسل است و خطر بيان بيشتر از توپ و تانك است و خطر علم بيشتر از همه اينهاست. لكن اگر چنانچه به خدمت خلق باشد و به دستور ايشان باشد و در خدمت انسان باشد و در خدمت خداي تبارك و تعالي باشد، تمام اينها ارزش پيدا ميكند... .(1)
در يك نظام ديني كه هدف آن، رسيدن به اهداف ديني و الهي است، همه ابزارهاي فرهنگساز كه عهدهدار رشد و تربيت افراد جامعه هستند، بايد بنا بر آموزههاي ديني عمل كنند و فرهنگ و ارزشهاي ديني را سرلوحه برنامهها و فعاليتهاي خود قرار دهند. رسانهها نيز به عنوان نهادهاي فرهنگي جامعه، مسئوليت و تعهداتي در قبال جامعه ديني دارند كه اگر از اين مسير خارج شوند، زيانهاي سنگيني را به جامعه اسلامي وارد ميكنند. امام خميني رحمه الله ميفرمايد:
قلم به دست بگيريد براي تربيتِ بشر. آن قدري كه بشر از قلمهاي صحيح نفع برده است، از چيزي ديگر نبرده است و آن قدر كه ضرر كشيده است، از چيزهاي ديگر ضرر نبرده است. قلمها و بيانها با مغزهاي مردم رابطه دارند؛ اگر قلمها و بيانها و علمها و تعليمها براي خدا باشد، مغزها را الهي تربيت ميكنند و اگر چنانچه بر خلاف اين باشد، مغزها، مغزهاي غرورمند و مغزهاي طاغوتي از آن پيدا ميشود.
1) www.zanjansadra.com.
ازاينرو، در اينجا به آسيبهايي اشاره ميكنيم كه ممكن است رسانهها به صورت آگاهانه و يا ناآگاهانه دچار آنها شوند و آنان را از اهداف الهي و انسانيشان دور سازد.
الف)ايجاد فرهنگ تودهاي و انبوه كردن مخاطبان
يكي از آسيبهاي رسانههاي جمعي در جريان آگاهيبخشي مخاطبان، تودهاي كردن جامعه و سياست انبوه كردن مخاطبان است كه مانع آگاهيبخشي رسانهها ميشود. فرهنگ تودهاي، بر آمده از دنياي صنعتي و شرايط جديد است كه رسانهها در سرعت بخشيدن به آن مؤثرند و آگاهانه و ناآگاهانه در جهت تودهاي كردن مخاطبان عمل ميكنند و اين گونه مانع ارتباط و همبستگي بين افراد جامعه ميشوند. بدينترتيب، فرصت هر گونه تبادل و تعامل ذهني و عاطفي را از مخاطبان ميگيرد و آنان را به صورت ذراتي پراكنده در ميآورد كه هيچگونه تعلق و رابطهاي با ديگر ذرات ندارند و به صورت مستقل و منزوي، خود را درون حصاري قرار ميدهند كه ساخته ذهنشان است. استريياني در تعريف دقيق از جامعه تودهاي، چنين مينويسد:
صنعتي شدن و شهري شدن در جهت آنچه «ذرهگرايي» [نام دارد]، به كار گرفته ميشوند. اين بدان معناست كه يك جامعه تودهاي، از مردمي تشكيل شده است كه فقط ميتوانند مانند اتمها در فيزيك يا تركيبات شيميايي با هم ارتباط برقرار كنند. جامعه تودهاي، از افراد پراكنده تشكيل شده است؛ افرادي كه هيچ نوع رابطه منسجم، معنادار يا اخلاقي با يكديگر ندارند. اين مردم در ظاهر، ذرات پراكنده يا ذرات واقعي تلقي نميشوند، اما گفته ميشود كه ارتباط بين آنها صرفا قراردادي، سرد و [بدون] انسجام است و [هرگز] اعضاي يك جامعه يكپارچه محسوب نميشوند.
افرادي كه در يك جامعه تودهاي زندگي ميكنند، به تدريج درمييابند كه فقط بايد به خود متكي باشند و هيچ جامعه يا مؤسسهاي كه بتواند خود را متعلق به آن بدانند يا هيچ ارزشي كه بر اساس آن، زندگي خود را سازماندهي كنند، برايشان وجود ندارد... آنها حتي نميتوانند بفهمند كه روشهاي خوب و درست در زندگي كدامند؛ چون جامعه تودهاي به دليل فرايندهايي كه به ظهور آن منجر شده، نميتواند راهحلهاي كافي و مناسب براي حل اين مشكلات در اختيار آنها بگذارد.(1)
اكنون بايد دانست رسانهها چگونه مخاطبان را تودهاي و انبوه ميكنند؟
توده، همه گروههاي سني و همه افراد را با شغل، طبقه اقتصادي، سطح دانش و فرهنگهاي متفاوت بدون توجه به تفاوتها و ويژگيهاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي آنها شامل ميشود. ازاينرو، وقتي رسانهها بدون توجه به تفاوتها و تمايزها ميكوشند پيامهاي واحد و مشابهي را براي مخاطبان بفرستند، در جهت تودهاي كردن آنها عمل ميكنند.
در يك جامعه تودهاي، نيازها و خواستههاي متنوع و متفاوت سركوب ميشود و فرصت بروز نمييابد و از ايجاد فضاي آزاد هم جلوگيري ميشود كه در آن، نيازها، استعدادها و ابتكارها و هرگونه انديشه و آگاهي از ظهور و رشد باز ميمانند، بنابراين، در چنين جامعهاي، فرهنگ آگاهانهاي به وجود نخواهد آمد. سوزان كارتز نيز در كتاب مسائل جهاني مينويسد:
رسانههاي جمعي از طريق كمك به تعيين اولويتها و شالودهسازي فرهنگهاي ملي و محلي، عادتهاي فكري مردم را [شكل] ميدهند. زماني ميرسد كه اين وسايل [به ويژه] بخش
1) دومينيك استرياني، مقدمهاي بر نظريههاي فرهنگ عامه، ترجمه: ثريا پاكنژاد، ص28.
الكترونيكي آنها، نقاط زيادي از جهان را در برميگيرند و آنها [براي] رفع تفاوتها و همگنسازي مردمان و نيز يكسانسازي وضع فرهنگ آنان، [بدون توجه به] وضع جغرافيايي و وسعت محلي، عمل خواهند كرد.(1)
رسانهها براي مقابله با فرهنگ بيگانه و تهاجم فرهنگي، به تقويت و احياي هويت ملي روي ميآورند، ولي مشكل اينجاست كه از هويت ملي، تصوير عملي و سازگار با شرايط روز ارائه نميدهند. بنابراين، به دليل همخوان نبودن فرهنگ ملي و بومي با شرايط جديد و بيتوجهي به خلاقيتها و نوآوريها، اجرا كردن و ترويج فرهنگ و سنتهاي گذشته بدون توجه به مقتضيات زماني و مكاني، به تودهاي شدن جامعه ميانجامد كه هيچگونه آگاهي و شناختي از ابعاد و ريشههاي آن وجود نخواهد داشت. همچنين رسانه با القاي پيام و تحميل نگرش و عقايد خاصي، جامعه را تودهاي خواهد كرد. رسانهها با جهتدهي به افكار عمومي و جلوگيري از ايجاد ايدهها و انديشههاي متفاوت، جامعه را تودهاي ميكنند.
درباره اثرگذاري رسانهها در شكلگيري جامعه انبوه و تودهاي، يكي از نظريه پرادازان امريكايي به نام ديويد رايزمن در كتاب خود به نام انبوه تنها، دگرگونيهاي جوامع را ناشي از تحول ارتباطات و وسايل ارتباطي ميداند. وي سير زندگي بشر را به سه دوره، تقسيم و به نقش رسانهها در تغيير سنتها و ايجاد شكاف نسلي در اين دورهها چنين اشاره ميكند:
دوره اول، دوره سنت راهبر است. در اين دوره، سنتها، فرهنگ را انتقال ميدهند و هر نسل، پيوند خود را با نسلهاي پيشين از طريق اشتراك سنتها باز مييابد و همين [موجب] ميشود كه وحدت و هويت اقوام
1) ماهنامه امين، 1385.
انساني (نسلهاي انساني) تأمين شود. سنتها به عنوان راهها و شيوههاي عمل و ميراث نياكان، بعدي تقدسآميز دارند و همين امر هر گونه شك و ترديدي در مورد آنها را از ميان ميبرد. در اين دوره، راههاي آينده، همان راههايي است كه نياكان جامعه ما طي قرنها پيمودهاند.(1)
به عبارتي ديگر، در دوران سنت راهبر، يك نوع ساخت اجتماعي مبتني بر سنت، رفتار بشر را يكنواخت و پيشبينيپذير ميكند و به او آرامش و ثبات ميدهد. ارتباطات در اين دوره، چهره به چهره است.(2)رايزمن بر اين باور است كه تربيت فردي، در مرحله نخست از طريق حماسهها، افسانهها و اسطورهها شكل ميگيرد كه به صورت شفاهي به فرد منتقل ميشود. نقش اين نوع تربيت، همزمان هم سنتها را يادآوري ميكند و هم نشان ميدهد كه چهطور قهرمانان بزرگ و استثنايي ميتوانند جاودانه شوند.(3)
دوره دوم، دوره درون راهبر است. اين دوره با كاهش تدريجي اهميت سنتها آغاز و موجب كاهش تشابهها در رفتارها و كارها ميشود. در اين دوره، همه افراد جامعه از الگوي يكساني در زندگي اجتماعي پيروي نميكنند. همچنين فردگرايي گسترش مييابد و انسان، بار مسئوليت و عمل خود را به دوش ميگيرد. رايزمن اين دوران را دوران التهاب، هراس و سرزنشهاي بيپايان ميداند.(4)در اين مرحله، انتقال ميراث فرهنگي، از طريق نوشتار به ويژه چاپ و مكتوبات انجام ميگيرد كه انگارههاي فردي را رواج ميدهند، درحاليكه اسطورهها و حماسهها با حلقه زدن بر گرد
اجاق قبيله، بازگو و سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشد. نسل از درون هدايت شده، كتاب خود را در انزوا و در خلوت يا در گوشهاي از اتاق خود ميخواند.(1)
دوره سوم، دوره دگر راهبر است. در اين دوران، وسايل ارتباط جمعي ظهور ميكنند و پديدههايي چون هدايت از راه دور، بتوارهپرستي، شيء سروري و بحران هويت از ويژگيهاي آن است. در اين دوره، عدهاي با استفاده از قدرت جادويي وسايل ارتباط جمعي، بر تودهها اثر ميگذارند و الگوهاي خاص فكري و اجتماعي خود را القا ميكنند. انسان در اين دوره در پي نابود كردن روابط سنتي و پابرجاي خانوادگي، خويشاوندي، همسايگي و دوستيهاي قديم برميآيد و در برابر رسانهها و گردانندگان قدرتمند آن و همچنين وسوسههاي ناشي از آن بسيار آسيبپذير است. از ديد رايزمن، اين دوره، در تاريخ انسان با عنوان دورهاي ثبت خواهد شد كه در آن، رسانهها و گردانندگان آنها الگوهاي حيات اجتماعي را ميسازند.(2)
اين دوران، دستاورد رسانههاي جمعي است كه در آن، انسانها به صورت تودههاي همگن و همشكل در ميآيند. به عبارت ديگر، آگاهي و شناخت آنها وابسته به رسانههاي جمعي و نيز جهتدهي شده و به شكل همگن در آمده است. در واقع، توده، بدون آگاهي است و آگاهي آنها را كه به دور از واقعيتهاي دنياي بيروني است، رسانههاي گروهي ميسازند.
در اين دوران، «رسانهها افراد را ميسازند، آنهم نه در ميان جمع خانواده و يا در گوشه عزلت، بلكه در ميان گروه دوستان و همسالان. تأثير آموزشي رسانهها در تمام طول حيات انسان تداوم مييابد و رسانههايي
مانند تلويزيون، راديو (و [فنآوريهاي] جديد ارتباطات و اطلاعات) [همواره] افراد كليشهاي و متحدالشكل توده را هدايت ميكنند و به رفتار آنها نظم ميبخشند».(1)
مهمترين ويژگي جامعه تودهاي، نداشتن آگاهي و فهم به دليل واقعيتگريزي و انحصار آنها در دنياي مجازي و تصويرهاي ساختگي است كه قدرت تحليل و درك حقايق و واقعيتها را از آنان ميگيرد و ايشان را به صورت انسانهاي متحركي در ميآورد كه با انديشه و آگاهي غريبهاند. يكي از اهداف رسانهها اين است كه در خدمت مردم و تربيت، آموزش و آگاهيبخشي آنها باشند. با تودهاي كردن مخاطبان، رسانهها ديگر در خدمت همه مردم فعاليت نميكنند، بلكه در خدمت عدهاي يا گروهي قرار ميگيرند كه اهداف و منافع گروهي خود را با منفعل كردن مردم پي ميگيرند. ازاينرو، براي ممانعت از ايجاد مخاطبان تودهاي و انبوه توسط رسانهها كه مانع آگاهيبخشي آنهاست، بايد به چند نكته توجه كرد:
ايجاد شبكههاي تخصصي هماهنگ با سليقهها و سطح فكري گروهها، قشرها و لايههاي مختلف جامعه؛
ايجاد تعامل و روابط دوسويه ميان رسانهها و مخاطبان؛
تنوعبخشي به برنامهها و موضوعها با در نظر گرفتن سليقههاي گوناگون.
ب) تأكيد بيش از اندازه بر تفريح و سرگرمي در رسانهها
با صنعتي شدن دنياي جديد و پيشرفت فنآوري، نياز انسانها به تفريح و سرگرمي نيز بيشتر شده است. با برطرف شدن نيازهاي اوليه انسانها همچون خوراك، پوشاك و مسكن و نيز افزايش درآمدها و ساعتهاي بيكاري افراد، يكي از دغدغههاي رسانهها، پر كردن اوقات فراغت و برآوردن نيازهاي
1) مباني ارتباط جمعي، صص 86 و 87.
سرگرمي افراد جامعه شده است. اينكه آيا پرداختن رسانهها به تفريح و سرگرم كردن مخاطبان درست است و آثار مطلوبي خواهد داشت يا نه، جاي بحث و بررسي دارد.
تفريح و سرگرمي، به معناي لذت بردن و لذتبخشي، يكي از نيازهاي آدمي است كه اگر به شكل مطلوبي برآورده نشود، به ابتذال و فساد كشيده ميشود. در برخورد با اين نياز بشر، عدهاي با آن مخالفت كرده و به مقابله پرداختهاند. براي مثال، پاسكال، فيلسوف معروف، تفريح و سرگرمي را به شدت محكوم ميكرد و معتقد بود كه انسانها داراي غريزهاي هستند كه آنها را وادار ميكند به دنبال سرگرمي بروند و اين الزام از شادمان نبودن و بدبختي هميشگي آنها ناشي ميشود و سرانجام، پاسكال، تفنن را ابزاري ناپسند براي رهايي از اين بدبختي ميداند.(1)
تفريح و سرگرمي، از نيازهاي روحي و رواني افراد بشر است و هنر زيبايي، لذت و سرگرمي نيز جزو عواملي هستند كه ميتواند موجب تعالي و رشد انسانها شود. البته تأكيد هدف بر جنبههاي زيباييشناختي و لذتهاي مادي و سرگرم كردن افراد جامعه به لذتها و خوشيهاي زودگذر دنيايي، مخاطبان را سطحينگر، ناآگاه و كوتهبين بار ميآورد. در نتيجه، از توليد انديشه باز ميمانند. از آنجا كه رسانههاي سمعي ـ بصري براي تأثير و جذب مخاطبان بيشتر، از هنر و ادبيات بهره ميگيرند و در جذب عوام ميكوشند، مخاطبان به پيام ها و برنامههاي سطحي و عامهپسند گرايش مي يابند و نخبگان فكري نيز به حاشيه و انزوا ميروند.
1) اعضاي هيئت علمي سنجش تكميلي، مجموعه دروس رشته علوم ارتباطات اجتماعي، ص60.
پژوهشگراني نظير كوهن سه آ و فوژيرالا از ديدگاهي متناسب با اصول روانشناسي جديد، تأكيد دارند كه پيامهاي سمعي و بصري، برخلاف پيامهاي كتبي، بدون گذشتن از موانع و صافيهاي عقلي، اثر مستقيم بر حواس ميگذارد.(1)رسانهها براي جذب مخاطبان و ايجاد سرگرمي، از جذابيتهاي جنسي و خشونت استفاده مي كنند و از اين طريق با انگشت گذاردن بر غرايز نفساني، آنها را تقويت و تحريك و دچار مشكلات و ناهنجاريهاي رواني ميسازند.
آنتوني گيدنز، جامعهشناس معروف مينويسد كه در مورد اثرگذاريها و كاركردهاي وسايل ارتباط جمعي به ويژه تلويزيون، تحقيقاتي صورت گرفته كه برخي از آنها «گزينههاي گرايش به جرم و خشونت»، «نقش تلويزيون در زندگي سياسي»، «تبعات پخش اخبار» و... است. به گفته گيدنز، دانشمندي به نام اندرسن 67 مورد از اين تحقيقات را در مدت بيست سال انجام داده و تأثير خشونت بر گرايش اطفال به پرخاشگري را بررسي كرده بود كه نزديك به سه چهارم اين مطالعات ادعاي يافتن چنين ارتباطي را داشتند.(2)
نيل پستمن در مورد تلويزيون ميگويد:
[رسانه تلويزيون،] اطلاعات را بهگونهاي و در قالبي به ما عرضه ميدارد كه بينهايت، ساده شده و [بدون] محتواي مفيد و برانگيزاننده عقل، شعور و تفكر، [بدون] زمينههاي تاريخي گذشته و عاري از نظام و چارچوب هدفدار و سازنده است. تلويزيون، وسيلهاي است كه تمامي اطلاعات را در قالب نظام و ساختاري به نام سرگرمي و وقت گذراني و شادماني به نمايش ميگذارد.(3)
رسانههاي تصويري به دليل مخاطب قرار دادن چشم مخاطبان، بايد نوعي جذبه ديداري و بصري داشته باشند، ازاينرو، به سرگرمي، لذتآفريني و تفريح روي ميآورند و از جنبههاي آگاهيبخشي آنها كاسته ميشود. يك بعدي شدن برنامههاي رسانهها موجب ميشود محتواي توليدي رسانهها غير جدّي و سطحي باشد و بدينترتيب، سطح آگاهي در جامعه پايين ميآيد. دريافتكنندگان برنامههاي رسانههاي تصويري، از انگيزشهاي بيروني اثر ميپذيرند و كمتر به تفكر ميپردازند.
ج) ترويج فرهنگ مصرفگرايي
رسانهها با فعاليت در ميان فرهنگ موجود، از همان فرهنگ نيز اثر ميگيرند و ارزشها و هنجارهاي همان فرهنگ به آنها جهت ميدهد. كاركرد رسانهها بسته به فرهنگي است كه در چارچوب آن قرار گرفتهاند، ولي هميشه به اين صورت باقي نميماند و اين رابطه، يك سويه نيست، بلكه دو سويه و متقابل است. بعد از اينكه رسانهها در درون يك فرهنگ به وجود آمدند، رسانهها بر فرهنگ آن كشور اثر ميگذارند و آنها را دگرگون ميكنند. بنابراين، رسانهها اين توانايي و قدرت را دارند كه فرهنگي را دگرگون سازند يا به ترويج و تبليغ ارزشهاي مغاير با ارزشهاي فرهنگ موجود بپردازند.
يكي از فرهنگها و ارزشهايي كه رسانهها وارد زندگي مردم ميكنند و فرهنگ و ارزشهاي ملي را تغيير ميدهند، فرهنگ مصرفگرايي است كه با فرهنگ ميانهروي و قناعت در فرهنگ ديني كشورهاي اسلامي تضاد دارد. رسانهها با تبليغ و ترويج فرهنگ مصرفگرايي، الگوي مصرف در جامعه را دگرگون ميسازند و با اين كار، تجملگرايي و مصرف كاذب را بين مردم رواج ميدهند.
هدف از مصرفگرايي، تحقق منافع كشورهاي سرمايهداري است كه براي سراپا ماندن، نياز به افزايش تقاضا و مصرف انبوه دارند. بنابراين، فرهنگ مصرفگرايي به صورت رقيبي سرسخت براي ارزشها و فرهنگ سنتي و معنوي در ميآيد كه تنها هدفش، تبديل انسانها به موجوداتي مصرفگراست.
از پيآمدهاي مصرفگرايي، ابزاري شدن انسانهاست كه به عنوان ابزاري براي گرداندن چرخهاي اقتصادي اين كشورها به كار ميروند و آنچه در اين ميان فراموش ميشود، ارزشهاي انساني و اخلاقي و حقيقت هستي آنهاست. رسانهها نيز ابزار تشويق مردم به مصرفگرايي هستند. رسانهها در پرتو تبليغات، كشش و انگيزه مردم را در استفاده از كالا و محصولات مورد نياز افزايش ميدهند.
تبليغات، يكي از روشهاي رسانهها براي اطلاعرساني و آگاهيبخشي به مخاطبان است، ولي استفاده ازاينروش، در نظام سرمايهداري براي تبليغهاي بازرگاني، از جنبههاي مثبت آن كاسته و به ابزاري كنترلكننده تبديل شده است كه در جهت تحقق سلطه نظام سرمايهداري گام برميدارد.
نظام سرمايهداري با تبليغ فرهنگ مصرفگرايي درصدد است به جاي استفاده از قدرت نظامي، سلطه خود را در سرتاسر دنيا حاكم سازد و با ارائه و تبليغ زندگي زيبا، مرفه و تجملي در اين نظام، اين تفكر را القا كنند كه زندگي مدرن و مرفه، نتيجه نظام سرمايهداري گره خورده با مصرف انبوه است.
رابرت مرتون و پل لازارسفلد در مورد استفاده گروههاي اقتصادي صاحب منفعت از رسانههاي جمعي براي تحقق منافع اقتصاديشان معتقد هستند:
به نظر ميرسد قدرت اقتصادي، بهرهكشي مستقيم را كاهش داده... كه اين نتيجه، عموماً با انتشار تبليغات از طريق رسانههاي جمعي به
دست آمده است... برنامههاي راديو و تبليغات، جاي تهديد و اجبار را گرفتهاند... رسانههاي جمعي، كار سازگار كردن تودهها با وضعيت اجتماعي و اقتصادي موجود را بر عهده گرفتهاند.(1)
«تبليغ تجاري معمولاً ميكوشد الگوهاي موجود رفتار يا نگرش را «جهتدهي» كند. تبليغات ميكوشند مصرفكنندگان را به استفاده از كالاهايي تشويق كنند كه [پيشتر] به آنها عادت كردهاند و پس از آنكه الگويي از روش و رفتار برقرار شد، آن را در مسير ديگري جهت [ميدهند].(2)
در تبليغات، دو روش به منظور تشويق مخاطبان براي استفاده از كالا و محصولات به كار ميرود: جاذبههاي احساسي و جاذبههاي منطقي. در جاذبههاي منطقي، از منطق و واقعيت براي تشريح و معرفي ويژگيهاي كالاهاي مورد نظر استفاده ميشود. در اين روش، احساسات و عواطف انساني برانگيخته نميشود و هدف آن نيست كه با استفاده از روشهاي رواني و احساسي، افراد را براي استفاده از كالاي غيرضروري تشويق كرد.
در روش جاذبه احساسي، تبليغ با برانگيختن احساسات و عواطف افراد، كالاي خود را معرفي و مخاطبان را به استفاده و مصرف اين كالاها تشويق ميكنند. در اين روش، اجازه تفكر و تصميمگيري منطقي و عقلاني از مخاطبان گرفته ميشود تأكيد بيش از اندازه بر جاذبههاي احساسي و عاطفي سبب ميشود به جاي آنكه از اين روش براي آگاهيبخشي استفاده شود، در جهت نيازهاي فوري و مصرفي افراد مورد استفاده قرار گيرد.
بنابراين، در تبليغات با استفاده از اين دو روش معرفي شده ميتوان به مخاطبان آگاهيبخشي كرد و ادراك و آگاهي آنها را افزايش داد. همانگونه كه
گفته شد، آگاهي از دو طريق احساسي و ذهني به وجود ميآيد، ولي در روش استفاده از جاذبه احساسي كه امروزه رسانهها بيشتر به آن توجه ميكنند، خواسته يا ناخواسته از آگاهيبخشي مخاطبان غفلت ميشود. به اين ترتيب، رسانهها به صورت اغراقآميزي به استفاده از اين جاذبه روي آوردهاند كه در نتيجه، تبليغات نيز بدون محتوا و پيام آگاهيبخشي است. در اين نوع تبليغات، بيشتر به حاشيهها پرداخته و از جاذبههاي جنسي، زيبايي و سرگرمي براي جذب مخاطبان و القاي ارزشهاي سرمايهداري استفاده ميشود. به عبارت ديگر، از اين روش براي جهتدهي ارزشهاي جامعه، استفاده و از اين طريق، مخاطبان را به برخورد احساسي وادار ميكند. ازاينرو، تبليغات از اين طريق، مصرفگرايي را بالا ميبرد و مصرف انبوه را به ارزش تبديل و جايگزين ديگر ارزشها ميكند كه با فرهنگ و هويت ملي مغاير است.
د) پرهيز از توليد انديشه
با انقلاب ارتباطات و نوآوري در فنآوري اطلاعات، پيامها و اطلاعات در سطحي گسترده و با سرعتي بالا در كمترين زمان در اختيار همگان قرار ميگيرد؛ يعني مخاطبان از نظر كمّي، اطلاعات و پيامهاي بيشتري را دريافت ميكنند، ولي به دليل همين ويژگي سرعت در انتقال و افزايش پيامها، كيفيت آنها كاهش مييابد و رويدادها به صورت سطحي و ساده ارائه ميشود. همچنين به بهانه سازگاري با شرايط روز و هماهنگي با زمان، مطالب به صورت پراكنده و گزينشي انتشار مييابد كه اين امر، ساختار فكري افراد را بدون اساس منطقي شكل ميدهد.
ادگار مورن، جامعهشناس و فيلسوف فرانسوي، در سال 1962 در كتابش با نام روح زمان يا زمان زندگي، قرن بيستم را عصر استعمار انديشه انساني مينامد
و پس از معرفي استعمار نو و ويژگيهاي فنآورانه، بوروكراتيكي و سرمايهداري آن، اشاره ميكند كه كالاي فرهنگي كه صنايع فرهنگي جديد ارائه دادهاند (مانند رسانههاي جمعي)، در واقع، فرهنگ مبتذل و سطحي است كه به مشتريان انبوه عرضه ميشود و ضرورتهاي بازار ابتكار و خلاقيت هنري را از بين برده است. او مثال ميزند كه تقليد افراد بهويژه جوانان از ستارههاي هنري و ورزشي، سينما و فيلم، آنان را در مقام همانندجويي و همزادپنداري قرار داده است و نظام موجود در جوامع غربي با استفاده از آثار تحذيري و غير سياسي و «زمانزده» كردن بيشتر افراد، تداوم خود را استوارتر ميكند.(1)
ليمپن در كتاب خود با نام افكار عمومي، در مورد اين موضوع كه چرا بيشتر تصاوير ذهني ما با واقعيتهاي بيروني هماهنگي ندارد و موجب ناآگاهي ما از دنياي بيرون ميشود، عواملي را نام ميبرد: سانسور، محدوديتهاي ناشي از فشرده كردن رويدادها در پيامهاي كوتاه (تلخيص)، استفاده از يك مجموعه واژگان كوچك براي توصيف يك جهان پيچيده و ترس از رويارويي با واقعيتهايي كه زندگي ما را تهديد ميكند.(2)
با فزوني و تعدد منابع اطلاع رساني، همگان، پيامها و اخبار متعدد و گوناگوني را از طريق رسانهها دريافت ميكنند كه بر اثر همين تعدد و فراواني منابع خبري و پيام، مخاطبان نيازي به تفكر نخواهند داشت و اخبار و پيامهاي مورد نظر را گزينش ميكنند و همين امر موجب تنبلي مخاطب و نداشتن تحرك فكري او ميشود. در واقع، مخاطب، ديگر زحمت انديشيدن را به خود نميدهد و مطالب، آماده و پياپي در اختيار او قرار ميگيرد.
هنري مادلين در مورد اثرگذاري رسانهها به ويزه تلويزيون بر قدرت انديشه افراد معتقد است:
تلويزيون با داشتن توان تحويل آني پيام، تمامي مطبوعات را در يك مسابقه هميشگي سرعت، به دنبال خود ميكشد. فكري كه رسانهها به مرور زمان شكل ميدهند، به تدريج، توان انديشيدن را از دست ميدهد. در تلويزيون، بيشتر از راديو، زمان همانند منظرهاي كه از يك قطار سريع مشاهده ميشود، از برابر چشمان شما ميرود. زمان به تدريج و تا حدي كه سرعت، امكان درك و جذب آن را ميدهد، از ياد ميرود.(1)
رسانهها به ويژه رسانههاي تصويري، تصاوير را با سرعت بسيار بالا پشت سر هم و مداوم به سوي مخاطبان سرازير ميكند. آنها فرصت برقراري ارتباط ميان تصاوير با دنياي درون مخاطب را ميگيرند و فرصت انديشيدن، تجزيه و تحليل كردن و الگوسازي را به مخاطب نميدهند. به عبارت ديگر، اين تصاوير به جاي درگير كردن ذهن و تفكر مخاطب، قوه ديداري افراد را مخاطب قرار ميدهند و مخاطب نيز در همين سطح باقي ميماند. بنابراين، آگاهي و ژرفنگري مورد نظر ما به وجود نميآيد و اگر هم پديد آيد، زودگذر است و سريع فراموش خواهد شد.
مادلين در مورد ساده و كوتاه كردن مطالب در رسانهها نيز مينويسد:
«از اين پس، مطالب يك مجله مصّور بايد كوتاه، [فهمپذير] و روشن باشد. يك مطلب [طولاني] چندان [پسنديده نميشود] و يك تجزيه و تحليل پيچيده كه واقعيت را به صورت سادهاي ارائه ندهد، به سختي [پذيرفته ميشود]. بايد به ترتيبي عمل كرد كه چشم بتواند حتي در يك نوشته، رضايتِ خاطر آني به دست آورد و با يك برداشت كلي و غير تحليلي به
1) نك: آنتوني گيدنز، جامعهشناسي، ترجمه: منوجهر صبوري، ص489.
مطلب پي ببرد و از طريق عوامل زير آن را دريابد: تصاوير و كاريكاتورهاي جالب و روشن؛ [عنوانهاي] هيجانانگيز كه لزومي ندارد حتماً نشاندهنده محتواي مطلب باشد؛ عكسهاي گيرا و جذاب همراه با يك جمله روشنگر متن؛ [عنوانهاي] فرعي كافي؛ بندها و پاراگرافهايي با فضاي باز؛ [جملههايي] با ارائه مطلوب؛ درج خلاصه مقاله يا مطلب [پيش] از اصل آن؛ تكرار برخي مطالب در [فاصلههاي] منظم و با حروف درشتتر و... .(1)
به سبب همان دلايل ياد شده، پيامها را بايد تا حد امكان، خلاصهشده، كوتاه و عامهپسند ارائه داد تا مخاطبان را جذب كنند و نياز مخاطبان را به صورت آني پاسخ دهند. به همين دليل، فرصت انديشه از افراد گرفته و پيامها و اخبار به صورت سطحي ارائه ميشود. جايگاه رسانهها نيز به عنوان ابزار آگاهيبخشي، به موقعيت وسيله اطلاعرساني و سرگرمكننده كه تنها هدف آن، جذب مخاطب است، كاهش مييابد و سطح آگاهي در جامعه پايين ميآيد.
ازاينرو، بايد گفت نياز مخاطبان به پيامها دو گونه است: نياهاي آني و زودگذر و نيازهاي آتي و بلندمدت. در نيازهاي آني و زودگذر، مخاطب با خواندن و شنيدن پيام و برنامه مورد نياز، به سرعت، نيازش را برآورده ميكند و از رسانه مورد نظر خرسند ميشود. بيشتر رسانهها نيز با تكيه بر همين نياز آني و زودگذر به ارائه پيام و اطلاعات ميپردازند و با برآوردن اين نيازهاي فوري، مخاطبان را جذب ميكنند. رسانهها با استفاده از وجود هيجانها و نيازهاي سطحي و فوري مخاطبان، سرگرمي و نشاط آنان را فراهم ميآورند و از اهداف بلندمدت خود و برآوردن نيازهاي اساسي مخاطبان و جامعه باز ميمانند.
1) نيل پستمن، زندگي در عيش مردن در خوشي، ص273.
براي ارائه راهكار در زمينه آگاهيبخشي رسانهها از الگوي «كوشش در خور» استفاده ميكنيم كه پتي و كاچيوپو (1981 و 1986) بيان كردهاند.
براي ايجاد آگاهي يا آگاهيبخشي از طريق رسانههاي ملي بايد بتوانيم درگيري ذهني و سطح تفكر فرد را در موضوعهاي مختلف بالا ببريم. درگيري ذهني به اين معناست كه افراد درباره انواع موضوعها و رويدادها به تفكر و بررسي كردن بپردازند و با ژرفنگري بيشتري تصميم بگيرند.
پتي و كاچيوپو بر آن بودند كه با ارائه مدل «كوشش درخور» كه در مورد شيوههاي پردازش اطلاعات است، بتوانند افراد را متقاعد كنند. از ويژگيهاي اين مدل، استفاده از تفكر براي رسيدن به شناخت است. در اين مدل، افكار به وجود آمده از شيوه پردازش موضوع، ويژگي متقاعدكنندگي دارند، نه خود پيام. بنابراين، در اين مدل، شيوه پردازش موضوع موجب به وجود آمدن افكار ميشود و اين افكار، فرد را متقاعد ميكند.
نظريه كوشش در خور، به معناي كوشش و تفكر براي متقاعدسازي است كه خود به پردازش اطلاعات نياز دارد. ازاينرو، در اينجا نخست تعريفي از پردازش اطلاعات و متقاعد سازي ميآوريم.
الف) ويژگيهاي الگوي كوشش درخور
يك ـ پردازش اطلاعات
پردازش خبر، يعني تفكر و انديشه و همان تجزيه و تحليل و تفسير اطلاعات است. «در قلمرو فلسفه، گاه از تفكر به عنوان حركت ذهن از نقطهاي (مقدمه) به نقطهاي ديگر (نتيجه) ياد [ميشود]. در اين صورت، حركت ذهن را نبايد چيزي جز دادهپردازي، حلاجي و زير و رو كردن اطلاعات و نظم
دادن به آن [با هدف] نتيجهگيري دانست.»(1)بنابراين، «تفكر»، عامل رسيدن به شناخت ميشود و ميزان پردازش اطلاعات، تعيينكننده ميزان شناخت و آگاهي است كه خود، به تصميمگيري فرد ميانجامد.
مفهوم پردازش اطلاعات را از دو مجرا ميتوان بررسي كرد: منبع ارتباط و مخاطب. در پردازش اطلاعات وقتي منظور ما منبع ارتباط باشد، چگونگي طرح و تدوين پيام در رسانهها مطرح ميشود كه در اينجا رسانهها، پيام را پردازش و ارائه ميدهند، ولي وقتي مخاطب موردنظر باشد، همان عمل تجزيه و تحليل پيام و اطلاعات از طرف مخاطب است كه يك فرآيند شناختي خوانده ميشود. ازاينرو، تفكر ميتواند بهترين نام براي اين تجزيه و تحليل در سطح هشيار باشد.(2)
دو ـ متقاعدسازي
بتينگهاوس و كودي در تعريفي، متقاعدسازي را كوششي آگاهانه دانستهاند كه در آن، فرد يا گروه از طريق فرستادن پيام، به تغيير نگرشها، باورها و رفتار فرد يا ديگر گروهها اقدام ميكند. نتون نيز آن را فرآيند آمادهسازي و طرح پيامهاي كلامي و غير كلامي تعريف كرده است كه به منظور تغيير يا تحكيم نگرشها، باورها و رفتار ديگران اعمال ميشود. پتي و كاچيوپو هم آن را به طور ساده، هر گونه كوشش فعال ميدانند كه به منظور تغيير نظر ديگران اعمال ميشود.(3)بر اين اساس، از طريق متقاعد سازي نيز ميتوان آگاهيبخشي كرد و فرد را از طريق تغيير يا تحكيم نگرشها و باورها به سوي واقعيتها و كشف حقايق رهنمون شد.
ازاينرو، كوشش درخور به معناي ميزان تفكر و تلاش در پردازش اطلاعات است كه به درجه اهميت و ارزش موضوع براي فرد بستگي دارد.
به هر ميزان كه اهميت و ارزش موضوع براي فرد بيشتر باشد، تلاش فرد براي پردازش اطلاعات، بالا و دقيق ميشود و متقاعدسازي صورت ميگيرد. در مقابل، به هر ميزان كه ارزش و اهميت موضوع براي فرد پايين بيايد، تلاش و تفكر فرد براي پردازش اطلاعات، كمتر و ضعيفتر ميشود و متقاعدسازي سطحي روي ميدهد.
در مدل كوشش در خور، متغيرهايي كه موجب ميشوند فرد موضوعي را مهم بداند و بكوشد اطلاعات آن را پردازش كند و ميزان تلاشهاي شناختي او براي پردازش اطلاعات را تعيين ميكنند، داشتن انگيزه و توانايي است. هر ميزان، توانايي و انگيزه فرد براي پردازش اطلاعات بيشتر باشد، اهميت موضوع براي او افزايش مييابد.
بنابراين، در اينجا راهكارهايي ارائه ميدهيم كه در ايجاد انگيزه و افزايش توانايي مخاطبان براي پردازش اطلاعات و در نتيجه افزايش آگاهي و شناخت آنها مؤثرند.
ب) راهكارهاي مبتني بر اگلوي كوشش درخور
يك ـ بالا بردن توانايي مخاطب
توانايي پردازش اطلاعات و تفسير آن و قدرت انديشه، از متغيرهاي اثرگذار در متقاعد ساختن و شناخت فرد است. توانايي در اينجا به معناي توانايي انديشيدن است كه كمك ميكند فرد به شناخت و آگاهي برسد و خود نيز از عوامل بيروني و دروني اثر ميپذيرد. از بين عوامل دروني ميتوان به دانش، تجربه، سواد، هوش و استعداد اشاره كرد كه مربوط به خود شخص است و از عوامل شناختي به شمار ميرود. عوامل بيروني توانايي نيز مربوط به رسانهها و محيط بيروني فرد است كه به طور مستقيم و غير مستقيم در تواناييهاي فرد دخالت دارند.
از ميان عوامل بيروني، برخي از آنها به رسانهها مربوط ميشود كه عبارتند از: دسترسي رسانهها به منابع اطلاعاتي معتبر و متعدد؛ متنوع بودن رسانهها؛ مجاري اطلاعرساني؛ ايجاد اعتماد در ميان مخاطبان؛ شيوه ارائه پيامها و موضوعهاي گوناگون؛ توجه رسانهها به نيازهاي آني و آتي مردم و ارائه پيامهايي متناسب با اين نيازها.
از آنجا كه در اين بحث به دنبال آسيبشناسي رسانهها در آگاهيبخشي و ارائه راهكار براي بهتر عمل كردن در اين زمينه هستيم، فقط به عوامل بيروني مربوط به رسانهها اشاره ميكنيم.
اول ـ استفاده نكردن از تكنيكهاي رواني
با دگرگونيهاي فنآورانه در حوزه ارتباطات و رسانهها و افزايش آگاهي و دانش بشري و نيز شكلگيري افكار عمومي به عنوان قدرت مطرح در عرصه تحولات، شيوههاي جديدي براي جهتدهي افكار عمومي و جهتدهي به آن پديد آمد كه در حوزه علوم ارتباطات كاربرد زيادي يافت.
در واقع، افكار عمومي، زاييده رسانه و ارتباطات بود. «گسترش وسايل ارتباط جمعي مانند راديو، تلويزيون و مطبوعات پرتيراژ، موجب پيدايش جامعه تازهاي شد كه در آن، همه افراد، صرفنظر از اينكه در كجا زندگي ميكنند يا به چه گروه اجتماعي تعلق دارند، از طريق تماس با منابع خبري، از رويدادها و رخدادها آگاه ميشوند. تا جايي كه حتي اگر در جامعهاي ميزان مشاركت اجتماعي مردم هم محدود باشد، ميزان آشنايي آنها با... رخدادها كه نتيجه مشاركتشان در اين زمينه است، با آنچه در گذشته بود، فرق دارد.»(1)پس از به وجود آمدن افكار عمومي نيز رسانهها، اثرگذارترين ابزار بر افكار عمومي هستند.
1) علي اسدي، افكار عمومي و ارتباطات، ص42.
بنابراين، افكار عمومي به عنوان نيرويي جديد و اثرگذار، توجه دستاندركاران رسانهاي را به خود جلب كرد. رسانهها به صورت آگاهانه به شيوههاي غير مستقيم متوسل شدند تا افكار عمومي را در خدمت منافع خود و گروههاي صاحب نفوذ و كشورهاي استعمارگر به كار گيرند.
يكي از اين روشها، استفاده از تكنيكهاي رواني در حوزه علوم ارتباطات است تا مخاطبان رسانهاي را بدون آنكه آگاه باشند، با خود و منافع خويش همگام سازند. تكنيكهاي رواني، شيوههاي رواني و ذهني هستند كه رسانهها با استفاده از آنها، ذهن مخاطبان را از واقعيتها دور ميكنند و موجب ناآگاهي آنها از مسائل و موضوعهاي پيراموني، آنچنان كه هست، ميشوند. در تكنيكهاي رواني، رسانهها به صورت آگاهانه، تصاويري مجازي براي مخاطبان ميآفرينند كه غير واقعي، ذهني و به دور از آگاهي است.
«عمليات رواني، استفاده دقيق و طراحيشده از تبليغات و ديگر [كارهايي] است كه منظور اصلي آن، [اثرگذاري] بر عقايد، احساسات، [گرايشها] و رفتار دشمن، گروه بيطرف و يا گروه دوست است، به [گونهاي] كه پشتيباني براي برآوردن مقاصد و اهداف ملي باشد».(1)
بنابراين، هدف در تكنيكهاي رواني، اثرگذاري بر ذهنيت و آگاهي مخاطبان از طريق برانگيختن احساسات، هيجانها و عواطف آنهاست. عمليات رواني، جنگ بدون خونريزي و كشتار و ويراني است. سلاح نرمي است كه كشورها با استفاده از آن در رسانهها، اهداف و منافع ملي خود را عملي ميسازند. در اين روش، از ناآگاهي مخاطبان استفاده ميكنند و با منحرف ساختن اذهان عمومي، واقعيت را وارونه نشان ميدهند. ازاينرو، يكي از آسيبهاي رسانهها در آگاهيبخشي مخاطبان استفاده از تكنيكهاي رواني است. در اين روش رسانهها به جاي آنكه
1) محمد شيرازي، جنگ رواني و تبليغات؛ مفاهيم و كاركردها، ص14.
در خدمت آگاهيبخشي مخاطبان قرار گيرند با استفاده از تكنيكهاي رواني، از به وجود آمدن آگاهي، ممانعت به عمل ميآورند؛ لذا براي ايجاد آگاهي در مخاطبان، آشنايي آنها با تكنيكهاي رواني، ضروري به نظر ميرسد.
دوم ـ شايعترين تكنيكهاي رواني
انگارهسازي يا تصويرسازي، به معناي ايجاد تصوير و ذهنيت خاصي در مخاطبان است. در انگارهسازي تلاش ميشود تصويري مطلوب يا نامطلوب از موضوع، شخص، گروه يا كشوري در اذهان مخاطبان ايجاد شود. «انگاره را ميتوان به عنوان يك سازه تعريف كرد كه مضمون آن، مجموعهاي از تصويرهايي است كه از جنبههاي گوناگون واقعيت، در ذهن فرد وجود دارد».(1)
هدف از انگارهسازي، هدايت و جهتدهي به افكار عمومي باهدف تأمين منافع گروهي خاص است.
در انگارهسازي خبري، كارگزاران خبري، آگاهانه و با برنامهريزي، به تصويرسازي خبري يا انگارهسازي خبري دست ميزنند. در انگارهسازي آنچه مهم نيست، انعكاس واقعيت و رويداد است. در اينجا هدف و ماهيت كار، استفاده از دستمايه واقعيت يك رويداد براي ارائه تفسيري پنهان در لفاف است.(2)
در انگارهسازي، تصاويري از واقعيتها در ذهن مخاطبان شكل ميگيرد كه اين تصاوير، بر عقايد و رفتار مخاطبان اثر ميگذارد. مخاطب رسانهاي براي قضاوت كردن و تصميمگيري در مورد موضوعي، به انگارههاي ذهني خود رجوع ميكند و همين انگارهها در رفتار او مؤثرند و مبناي تصميمگيري او ميشوند، گرچه به دور از آگاهي واقعي است،
از ديگر تكنيكهاي رواني كه ذهن مخاطبان را هدف قرار ميدهد، دروغپراكني است كه در رسانهها به شكلهاي گوناگون استفاده ميشود. رسانهها با دروغپراكني ميكوشند ذهن مخاطبان را از واقعيتها، دور و وارد فضاي ديگري كنند و از اين طريق، موجب ناآگاهي آنها از برخي موضوعهاي و مسائل شوند. به عبارت ديگر، با درگير كردن ذهن مخاطبان با موضوعهاي دروغين و ساختگي، ذهن آنها را از واقعيتها منحرف ميسازند.
براي مثال، رسانههاي امريكايي كه از دروغهاي بزرگ در جهت اهداف توسعهطلبانه امريكا استفاده ميكنند. امريكا با شعار اقدامات بشردوستانه و دفاع از دموكراسي و حقوق بشر، جنگهاي متعددي در مناطق مختلف دنيا به راه انداخته كه رسانههاي خبري، آنها را به طرزي ماهرانه با دروغهاي بزرگي توجيه كردهاند. براي نمونه، حمله امريكا به افغانستان در سال 2001، توسط رسانههاي اين كشور چنين پوشش داده شد كه دولت امريكا درصدد انتقام گرفتن از القاعده و اسامه بن لادن است، ولي پس از جنگ مشخص شد هدف امريكا، نفوذ در منطقه آسياي مركزي و جنوب آسيا بوده است.(1)
در برچسبزني، به اشخاص يا گروهي برچسبي زده ميشود كه واقعيت ندارد و همين برچسب، ذهنيت و بينش مخاطبان را درباره آن موضوع يا افراد شكل ميدهد و موجب واكنش آنها ميشود. «زبان، فراگرد انتقال مفاهيم با استفاده از نمادهاست. اگر بخواهيم افكار عمومي را تغيير دهيم، بايد از نمادهاي زباني استفاده كنيم. از اين جهت، افكار عمومي و نمادهاي زبان، از كنش و واكنش ميان افراد تفكيكناپذير نيست. براي بسياري از ما، يكي دانستن اين دو، ناشي از عادتها و سنت است و نه تأمل و تعمق».(2)
در واقع، رسانهها با استفاده از لقبهاي مثبت و منفي و مفاهيمي كه بار ارزشي مثبت و منفي دارند، برداشت مخاطبان را درباره موضوهاي مختلف، تغيير يا شكل ميدهند. در اين روش، از توهين و تحقير نيز استفاده ميشود و بيشتر در تبليغات سياسي متداول است. با تكرار، اين برچسبها و لقبها در ميان افكار عمومي، رايج و به ذهنيت غالب تبديل ميشود و واكنش احساسي و عاطفي مخاطبان را برميانگيزد. در برچسبزني معمولاً بدون توجه به ويژگيها و تفاوتهاي فردي، اين برچسبها در ميان مردم رواج مييابد كه به دور از ارزيابيهاي عقلاني و تفكر درست است. اين برچسبها، مفاهيمي كلي و انتزاعي هستند كه معاني دقيقي ندارند و بيشتر گمراهكننده و بدون ايجاد آگاهي هستند.
نتيجه استفاده از اين واژههاي انتزاعي، ايجاد هويت زايد است. «منظور از هويت زايد و غيرضروري، همان استفاده بيش از اندازهاي است كه از كلمات، مقولهاي و نام طبقهاي و گروه ميشود. در اين مقولهسازيها و طبقهبنديها و دستهبنديها آنچه فراموش ميشود، [ويژگيهاي] افرادي است كه آن مقولهها را شكل ميدهند.»(1)با ايجاد هويتهاي زايد، هويتهاي واقعي از ياد ميروند و شناخته نميشوند.
كاربرد واژه «تروريسم» يا محور شرارت براي ايران، عراق و كره شمالي كه جورج بوش در سخنراني خود بعد از 11 سپتامبر از آن استفاده كرد و بعدها خبرگزاريهاي دنيا نيز آنها را بارها تكرار كردند. جورج بوش در سخنراني خود پس از وقايع يازده سپتامبر، ايران، كره شمالي و عراق را در رديف كشورهاي تروريست و محور شرارت قرار داد و اعلام كرد:
1) علي اسدي، افكار عمومي و ارتباطات، ص13.
چنين كشورهايي و متحدان تروريست آنان، محور شرارتي را شكل ميدهند كه براي به خطر انداختن صلح جهاني مسلح شده است. اين حكومتها با طلب كردن تسليحات كشتار جمعي، خطر فزاينده و سختي براي جهان هستند... درحاليكه خطر همواره افزايش پيدا ميكند، من منتظر وقايع نخواهم نشست.(1)
فرافكني، يكي از نظريههاي روانشناسي است كه اولين بار زيگموند فرويد آن را مطرح كرده، ولي وارد علوم ديگر نيز شده است. فرافكني، نسبت دادن ناآگاهانه كارها، صفتها و عيبهاي ناپسند و ناشايسته خود به ديگران است.
اصطلاح فرافكني، در روانكاوي كاربرد دارد. در روانكاوي، فرافكني، يكي از سازوكارهاي پدافندي (دفاعي) در برابر نگراني به شمار ميرود. در اين معنا، خواستهها و انگيزههاي ناپذيرفتني كه بازشناخت آنها در «خود»، ممكن است موجب ناراحتي شود، به ديگران نسبت داده ميشود. «اين وسيله پدافندي، به طور كامل در جهت عكس درونفكني است و در اصل، فرد ميكوشد تا گرايشهاي نامناسب و ناپسند خويش را به ديگران نسبت دهد و در نتيجه، خود را عاري از هرگونه عيب و نقص بداند و خود را از احساس گناه برهاند. با اين وسيله پدافندي، فرد در مورد ديگران با مقياس خويش قضاوت ميكند».(2)
امروزه اين روش در رسانهها و خبرگزاريها كاربرد زيادي دارد. در علم روانشناسي، افراد به صورت ناآگاهانه از اين روش روانشناختي استفاده ميكنند، ولي در علوم ارتباطات، رسانهها به صورت آگاهانه و عمدي ازاينرو،ش براي رسيدن به اهدافشان بهره ميبرند. رسانهها براي اينكه مسئوليت و عملي را به گردن ديگري بيندازند تا گروهي ديگر را تبرئه كنند،
اين شيوه را برميگزينند. رسانهها به صورت آگاهانه و عمدي، بار گناه يك طرف را برميدارند و به گردن ديگري مياندازند و از اين راه با برانگيختن احساسات و هيجانهاي عمومي، به اهداف خود ميرسند.
رسانه با استفاده از ايجاد فضاي رعب و وحشت، روحيه و اراده مخاطبان را تضعيف ميكند و فرصت تصميمگيري عاقلانه را از آنها ميگيرد. مخاطبان نيز با ترس و تهديد به قضاوت و تصميمگيري ميپردازند. در اين روش، به مخاطبان چنين القا ميشود كه روش و راه حل ارائه شده، بهترين تصميم است و در غير اين صورت، با خطرها و تهديدهاي بيشماري روبهرو خواهند شد.
«مبلّغ يا پيامدهنده از راه دور، به صورت يكسويه، سيلابي از پيامهاي عاطفي درباره موضوعهايي كه افراد را تهديد ميكند، عوامل مخرب و مشكلزا و افراد يا كساني كه بيوقفه در تلاشند تا اين تهديدها و تخريبها را عملي سازند، به افكار عمومي سرازير ميكند. در اينجا براي مؤثر واقع شدن تبليغ، خود پيامگير [بايد] حالت تنشي (اضطراب، ترس و محروميت، ظلم و...) را كه تبليغات القا ميكند، از درون احساس كند».(1)
رسانهها، اهداف و منافع مورد نظر خود را زير پوشش مفاهيمي ارائه ميدهند كه بار ارزشي مثبتي دارد.
آرون ديويچ از دانشكده ارتباطات دانشگاه واشنگتن از اين كار به نام بازيهاي كلامي نام مي برد و اين عمل را در سه جهت ميداند:
الف) نامگذاري منفي (برچسب زدن به مردم، گروهها و نهادها و... به روش منفي)؛
1) افكار عمومي و ارتباطات، ص211.
ب) نامگذاري مثبت (نامگذاري مردم، گروهها، نهادها و... به روشي مثبت)؛
ج) حسن تعبير (استفاده از واژههايي كه خيال مخاطب را راحت مي كند.(1)
در علوم ارتباطات، يكي از نظريههايي كه براي توضيح و تبيين عملكرد رسانهها استفاده ميشود، نظريه برجستهسازي است. پژوهشگران نظريه برجستهسازي را در دهههاي1950 و 1960 مطرح كردند. اين نظريه افزون بر علوم ارتباطات در ديگر علوم اجتماعي نيز كاربرد فراواني دارد.
نظريه برجستهسازي در پي پاسخگويي به اين مسئله است كه چرا برخي موضوعها براي افراد، برجسته ميشوند و در اولويت قرار ميگيرند. و برخي ديگر كم اهميت ميشوند و چگونه اين اهميت و برجستگي در برخي موضوعها به وجود ميآيد. نظريه برجستهسازي ميخواهد بگويد، آنچه را رسانهها مهم جلوه ميدهند، براي افراد هم مهم ميشود؛ يعني رسانهها واقعيتها را آنگونه كه ميخواهند، شكل ميدهند و با تمركز كردن روي برخي موضوعها، بر اهميت و برجستگي آنها در اذهان مخاطبان ميافزايند.
رسانهها با استفاده از شيوههاي گوناگون، جريان اطلاعرساني و اخبار را كنترل ميكنند كه برجستهسازي يكي از اين شيوههاست. رسانهها با برجستهسازي، آگاهي عمومي را درباره موضوعهايي كه خود ميخواهند و آنگونه كه دلخواه آنهاست، به وجود ميآورند و با تمركز كردن بر موضوعهاي خاصي، به آنها اهميت ميدهند و سپس در ميان مردم منعكس مي كنند.
گلاديس انگل لنگ و كورت لنگ، فرآيند برجستهسازي را به شش مرحله تقسيم مي كنند:
1) جنگ، تبليغات و رسانه، ص56.
مطبوعات، بعضي رويدادها يا فعاليتها را پراهميت و آنها را برجسته ميسازند.
موضوعهاي متفاوت براي جلب توجه، به نوع و ميزان پوشش متفاوتي نياز دارند.
رويدادها و فعاليت هاي مورد توجه بايد قالب دار باشند يا بايد حوزهاي از معاني به آنها داد، به گونهاي كه فهمپذير شوند.
زبان مورد استفاده رسانهها ميتواند بر درك اهميت موضوع اثر بگذارد. براي مثال، چرخش از اشاره اوليه «كاري غيراخلاقي» به واژه «افتضاح»، اهميت بيشتري به موضوع ميدهد.
رسانهها، فعاليت يا رويدادهايي را كه عموم بدانها توجه كردهاند، به نمادهاي ثانويه وصل مي كنند كه موقعيت آنها در منظر سياسي را به خوبي ميتوان تشخيص داد.
هنگامي كه اشخاص معروف و معتبر درباره موضوعي صحبت ميكنند، فرآيند برجسته سازي شتاب ميگيرد.(1)
به عقيده مك كوئيل، برجستهسازي، به سه اولويت متفاوت بستگي دارد:
اولويت گروههاي سياسي و گروههاي صاحب منفعت؛
اولويت رسانهها كه ارزشهاي خبري و سليقههاي ملموس مخاطبان به آن ساخت ميدهند و اثر ميگذارند؛
اولويت همگان كه تصور ميرود از رسانهها اثر ميپذيرند.
برجستهسازي بر اين مبنا قرار دارد كه هر اندازه رسانهها مسئلهاي را مهم جلوه دهند و به اولويت ببخشند، (اولويت رسانهها)، افراد هم براي آن
1) نظريههاي ارتباط جمعي، صص 348 و 349.
اهميت قائل ميشوند. (اولويت همگان) از نگاه مك كوئيل، اولويتهاي گوناگون به اثر گذاشتن بر يكديگر تمايل دارند. بيشتر مطالعات مربوط به پيكارهاي ارتباطي اشاره ميكنند كه اولين گام برنامهريزي ارتباطي ميتواند برجسته كردن موضوع مورد بررسي باشد. وقتي عمل برجستهسازي انجام شده باشد، در ميان گذاشتن پيام، آسانتر خواهد بود؛ زيرا مخاطبان از موضوع و اهميت آن آگاهند. البته زمينهچيني هم بسيار مؤثر است.
بنابراين، رسانهها در برجستهسازي، با زمينهچيني و ارائه زمينه قبلي به مخاطبان، از به وجود آمدن آگاهي بدون پيشداوري جلوگيري ميكنند و داوري در مورد موضوعها را به مخاطب نميسپارند و در اين امر دخالت ميكنند.
آنچه از برجستهسازي در اين بحث بدان توجه ميشود، جهتدهي آن به افكار مردم است. رسانهها به طريقي كه گفته شد، در فرآيند برجستهسازي، نگرش و افكار جامعه را تغيير و جهت ميدهند، به گونهاي كه مخاطبان بدون آگاهي قبلي، از اين فرآيند اثر ميگيرند و نگرش خود را عوض ميكنند. در واقع، آنها بدون تفكر و تعمق در موضوعي، به دنبال رسانهها و اهداف آنها كشيده ميشوند. اگر هدف رسانهها، آگاهيبخشي باشد، در فرآيند برجستهسازي، فرآيند آگاهيبخشي ايجاد نميشود و افراد به صورت ناآگاهانه، موضوعي را پراهميت و برجسته مييابند يا اينكه به دليل مطرح نشدن آن در رسانهها و برجسته نبودن آن از ياد ميرود يا كم اهميت خوانده ميشود.
اين جمله معروف كه در مورد برجستهسازي عنوان شده است: «رسانهها به مردم نميگويند كه چگونه بينديشند، بلكه به آنها ميگويند كه درباره چه بينديشند»،(1)همين مطلب را ميرساند؛ يعني رسانهها، حوزه و محدوده فكري
1) سون ويندال، بنو سيگنايزر و جيمز اولسون، كاربرد نظريههاي ارتباطات، ترجمه: عليرضا دهقان، ص374.
مخاطب و موضوعهاي خاصي را براي آنها گزينش ميكنند. اين در صورتي است كه آگاهي وقتي به وجود ميآيد كه مخاطب با مشاهده و اطلاع از همه مسائل و موضوعهاي پيراموني خود به تبيين و تحليل اين واقعيتها بپردازد.
دو ـ بالا بردن توانايي رسانهها
با فرض كردن هر كشور به عنوان يك نظام، هر يك از اين نظامها داراي خردهنظامها و اهداف و غايتهايي است كه رسانه ملي در چارچوب اين نظام و هماهنگ با آن ميتواند عملكرد مثبت داشته باشد و به اهداف ملي برسد. هر نظام، شامل خردهنظامها و اعضاي تشكيلدهنده آن است كه در ارتباط منظم و نظاممند با يكديگر، براي رسيدن به اهداف و غايتهاي از پيش تعيين شده فعاليت ميكنند. پس در اين زمينه بايد نظاممند عمل كرد.
ازاينرو، اهداف و غايتهاي خردهنظامها و اجزا بايد با اهداف كل نظام در هماهنگي باشد و در يك جهت قرار گيرد. همچنين اجزاي نظام بايد با يكديگر، هماهنگ و در ارتباط باشند تا بتوانند اهداف مورد نظرشان را عملي سازند. رسانه ملي نيز به عنوان يك نهاد فرهنگي بايد در راستاي اهداف تعيينشده نظام حركت كند و در ارتباط و هماهنگي با ديگر نهادها و خردهنظامهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي، براي تعادل و پويايي نظام بكوشد.
هر نظام سياسي از عناصري تشكيل شده كه داراي اين متغيرها و ويژگيها است:
نهاده: نهاده عبارت است از مجموعه عناصري كه به صورت خواستهها، منافع، پشتيبانيها و مخالفتها وارد نظام سياسي ميشود و پس از تبادل ميان محيط و نظام به صورت داده از نظام خارج ميشود.
محيط داخلي و خارجي: محيط نظام بيشتر جنبه فرهنگي دارد، بدين معنا كه تصميمهاي گرفته شده بايد بر اساس نظام ارزشي ـ اعتقادي و با
بهرهگيري از نهادهاي مشروع جلوه كند. ميزان تبادل نظام با محيطش (محيط داخلي آن)، ميزان مردمي بودن نظام سياسي را مشخص ميكند. افزون بر محيط داخلي، نظام از محيط خارجي (بين المللي) نيز اثر ميپذيرد تا آنجا كه محيط خارجي در برخي از موارد، الگوها و هنجارهاي خويش را بر نظام تحميل ميكند.
داده: داده عبارت است از نتيجه كار نظام كه معمولاً به صورت راهبردها، تصميمها و مانند آنها ظاهر ميشود.
بازخورد: تأثير داده بر نهاده را در اصطلاح، بازخورد ميگويند كه به صورت مثبت يا منفي عمل ميكند.(1)
بنابراين، رسانه ملي بايد با در نظر گرفتن متغيرها و عناصر نظام عمل كند. در قسمت نهاده، نقش و عملكرد رسانهها كاملاً مشخص است؛ يعني رسانهها در انتقال نهادهها به نظام فعالانه و صادقانه، مهمترين نقش را دارند. به عبارتي، رسانهها بايد منافع، پشتيبانيها، خواسته و حمايتهاي درون نظام را آنگونه كه هست، بنا بر واقعيتها و بدون دستكاري و اعمال نظر گروهي خاص به نظام انتقال دهند؛ زيرا در غير اين صورت، نظام از نهادههاي درون نظام آگاهي نخواهد داشت و در نتيجه، دادههاي نظام، پاسخگوي اين نهادهها نخواهد بود و نظام را تهديد خواهد كرد.
هر نظامي داراي محيط داخلي و خارجي است و محيط داخلي بيشتر جنبه فرهنگي دارد و داراي ارزشها و اعتقاداتي است كه دادهها يا تصميمهاي گرفته شده بايد بر اساس اين ارزشها و باورها باشد. ازاينرو، نقش رسانهها به عنوان يك نهاد فرهنگي در محيط داخلي بايد تطبيق دادهها و نهادههاي نظام با ارزشها و مباني ارزشي و اعتقادي نظام باشد.
1) نك: عبدالعلي قوام، اصول سياست خارجي و سياست بينالملل، صص 29 و 30.
هر اندازه نظام با محيط دروني خود در ارتباط باشد، ميزان مردمي بودن آن را مشخص ميسازد. بنابراين، رسانهها ميزان مردمي بودن نظام را معين ميكنند و موجب ايجاد رابطه دوسويه و متقابل نظام با محيط درونش ميشوند و رسانهها بايد نظام را با ارزشها و اعتقادات آگاهيبخشي كنند.
از آنجا كه فرهنگ، عنصري پوياست، به ابزاري نياز دارد تا بتواند آن را با محيط و شرايط جديد هماهنگ سازد. رسانهها بايد در شرايط مناسب، عقايد و باورهاي نظام را با توجه به نيازهاي جديد متحول كنند. البته رسانه ملي نيز بايد در چارچوب نظامي عمل كند كه خود آن نظام، در درون نظام بزرگتري به نام نظام بينالمللي جهاني واقع شده است كه همه تنشهاي متقابل بينالمللي را در برميگيرد. ازاينرو، آگاهي و شناخت از كنشهاي بين المللي، شرايط، مقتضيات و دگرگونيهاي آن و آگاهيبخشي به موقع و سالم، از وظايف رسانههاي ملي است.
اگر افراد جامعه از شرايط و رويدادهاي بينالمللي و كنشهاي درون نظام بينالمللي آگاه باشند، با بينش و آگاهي بيشتري ميتوانند رويدادهاي جهان پيرامون خود را درك كنند و مشاركت فعال و آگاهانهاي در درون نظام ملي داشته باشند.
اگر افراد جامعه از ديگر عناصر نظام بين الملل يعني ديگر كشورها و نيز هويت و مليت، اهداف ملي و منافع آنها در صحنه بينالمللي آگاه باشند، از هويت و منافع خود با آگاهي بيشتري حمايت ميكنند و در حفظ آن در برابر اهداف تهاجمي بيگانگان ميكوشند و داشتهها و برتريهاي خود را پاس ميدارند.
سومين متغير، دادههاي هر نظام يا همان تصميمگيريها و سياستهاي دولت در زمينههاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است كه به نهادههاي جامعه پاسخ ميدهد. نقش رسانه ملي در اين جريان بايد انتقال،
تبيين و تحليل سياستها و تصميمهاي گرفته شده با توجه به شرايط ملي و بينالمللي روز و نيز بررسي رابطه سياستها و تصميمهاي گرفته شده با منافع ملي نظام براي شهروندان باشد. رسانه ملي بايد اولين مجرايي باشد كه مردم را از تصميمها و سياستهاي دولت آگاه ميكند.
متغير بازخورد، چهارمين متغيري است كه در مطالعات نظاممند بررسي ميشود و عبارت است از اثرگذاري داده بر نهاده. وظيفه رسانهها نيز به عنوان يك بازوي توانمند نظام، اعلام و تفسير و آگاهيبخشي در مورد نتيجه دادهها بر نهادهها در يك نظام است. بازخورد دادهها بر نهادهها در يك نظام، امكان دارد منفي يا مثبت باشد. در هر صورت، رسانه ملي وظيفه دارد كه نتيجه به دست آمده را اطلاعرساني و پيآمدهاي آن را با نقد و گفتوگوهاي رسانهاي بازگو كند.
سه ـ ايجاد انگيزه در مخاطبان
داشتن انگيزه به معناي علاقه و كشش براي تفكر و انجام عملي است. فلدمن درباره انگيزه ميگويد: «انگيزه موجب ميشود رفتار انسان نيرو و جهت بگيرد.»(1)عواملي كه فرد را براي تلاش فكري و عملي انگيزهمند ميكنند، متعدد و متفاوت است. ممكن است برآمده از نياز يا لذت يا برآمده از سود و فايده باشد. در اينجا قصد داريم به عوامل انگيزشي اشاره كنيم كه وقتي مخاطب رسانهاي با ديدن برنامهها و پيامهاي رسانهاي به تفكر و و پردازش اطلاعات ميپردازد، نوعي كشش و نيرو در او ايجاد كند كه انگيزهاش را براي آگاهي از مطالب و پيامهاي ارائه شده بالا ببرد. اين موارد عبارتند از:
1) نك: محمدعلي حكيم آرا، ارتباطات متقاعدگرانه و تبليغ، ص136.
اول ـ مرتبط بودن برنامهها و پيامها با نيازها و زندگي افراد جامعه از طريق نگرشسنجي و افكارسنجي
از مهمترين رسالت رسانهها، شناسايي نيازهاي مخاطبان و انعكاس آنها در پيامها و برنامههاي خود است كه هر چه پيامها و برنامههاي يك رسانه با نيازهاي مخاطبان همسو باشد، در مخاطبان براي يادگيري و تفكر در مورد آنها، انگيزه و تمايل ايجاد كند، البته هميشه پيامها در ارتباط مستقيم با نيازهاي مخاطب نيست، بلكه ممكن است برخي با نيازها و زندگي مخاطبان ارتباط غيرمستقيم داشته باشند يا اينكه مسائلي به نيازهاي آتي مخاطبان بپردازد كه در زمان حاضر ملموس و مشخص نباشد و مخاطبان از ارتباط اين مسائل با زندگي خود ناآگاه باشند كه باز در اينجا رسانهها موظفند ارتباط مسائل و پيامهاي ارائه شده را براي آنها تحليل و بررسي كنند. نكته ديگر اينكه پيام وقتي نياز مخاطب را برميانگيزد، راههايي براي برآوردن اين نياز ارائه ميدهد كه با شرايط و واقعيتها و ارزشهاي موجود تناسب داشته باشد.
يكي از روشهايي كه رسانهها ميتوانند با كمك آن از نيازها و خواستههاي مخاطبان آگاه شوند، افكارسنجي و نگرشسنجي است. افكار سنجي نيز استفاده از شگردهاي گوناگون افكارسنجي براي شناسايي و آگاهي از نيازها و خواستههاي مخاطبان و ايجاد ارتباط دو سويه ميان آنها از طريق مصاحبه، گفتوگو، پرسشنامه، دريافت نظرها و انتقادها، گزارش خبري و... است. «اين تحقيقها سه ويژگي [دارند]: اول آنكه انتقادي است و وضعيت موجود را ارزيابي ميكند. ويژگي دوم، ميانبخشي بودن است؛ يعني محدود به يك فضا نيست و ميتواند در بخشها و سازمانهاي گوناگون [استفاده شود]. ويژگي سوم، مفيد بودن در برنامهريزي است. هر
سازماني اين پژوهشها را انجام ميدهد و بر اساس نتايج حاصل، ميان ديگر سازمانها رابطه برقرار ميكند و براي برنامهريزي، آن سازمانها را هدايت ميكند».(1)
در افكارسنجي، با استفاده از شگردهاي روشهاي گوناگون با ديدگاهها، تصورها و نظرهاي مختلف و غالب جامعه در مورد انواع پديدهها آشنا ميشويم و كاربرد نتايج اين روش در رسانهها سبب ميشود پيامها و برنامههايي رسانهاي، واقعبينانه و بازتابدهنده دغدغهها و كمبودهاي جامعه و پاسخگوي ضرورتهاي زندگي افراد جامعه باشد. حضور مردم و اظهار نظر آنها ، نوعي ارزيابي عملكرد مسئولان و دستاندركاران رسانهاي و محتواي برنامههاست كه سبب ميشود مسئلان رسانهها با آگاهي از كاستيهاي موجود در برنامهها، براي بهبود آن تلاش ميكنند.
دوم ـ ايجاد اعتماد در مخاطبان
از ديگر عواملي كه موجب ايجاد انگيزه در مخاطبان براي پيگيري و تفكر برنامههاي رسانهاي ميشود و شناخت و آگاهي آنها را افزايش ميدهد، دادن حس اعتماد به مخاطبان درباره رسانههاست. در روابط اجتماعي، اعتماد، نوعي اطمينان است كه عاملي براي ايجاد تعامل و كنش و ارتباط ميان افراد، گروهها و نهادها ميشود. براي آشنايي و آگاهي از وقايع و مسائل پيرامون بايد اعتماد وجود داشته باشد و در غير اين صورت، تعاملي برقرار نميشود تا آگاهي به وجود آيد. از عواملي كه بر اعتماد مخاطبان ميافزايد، بيطرفي رسانهها در ارائه اخبار و پيامهاست. به هر ميزان كه رسانهها، عنصر بيطرفي را در ارائه پيامهايشان رعايت كنند، اعتماد مخاطبان را جلب و انگيزه آنها را براي
1) محمدجواد ناطقپور، آگاهي از افكار عمومي نياز مردمسالاري، ص17.
پردازش اطلاعات بالا ميبرند. در اين ميان، جهتگيريهاي سياسي و گروهي رسانهها، از انتقال صحيح و سالم اخبار و اطلاعات و ديدگاهها و گرايشهاي مختلف جلوگيري ميكند و از اعتماد مخاطبان به رسانهها ميكاهد.
استفاده رسانهها از تكنيكهاي رواني همچون نشر دروغ و افترا استفاده از تبليغات كاذب به منظور جلب سود مالي و تجاري براي شركتهاي تجاري و بيتوجهي به منافع عمومي، برخي از مواردي است كه بر پيكره اعتماد مخاطبان به رسانهها آسيب ميزند.
مورد ديگر، انتشار ندادن اخبار رويدادهايي است كه در داخل كشور يا در محيط بينالمللي اتفاق ميافتد و افراد جامعه علاقهمند پيگيري اين اخبار هستند يا با زندگي آنها در ارتباط است. بنابراين، در صورت منعكس نشدن اين وقايع و اخبار در رسانههاي ملي، آنها به رسانهها و خبرگزاريهاي ديگر كشورها گرايش مييابند و اعتماد خود را به رسانههاي داخلي از دست ميدهند.
سوم ـ ارائه برنامه و پيام در قالبهاي متنوع
استفاده از قالبهاي يكنواخت و تكراري براي ارائه پيام و برنامهها، مخاطب را كسل ميكند و انگيزه او را براي پردازش و تفكر و پيگيري برنامهها كاهش ميدهد. ارائه برنامه در قالبهاي متنوع و متعدد مثل طنز، گفتوگو، مشاوره، آموزش، سريال و نمايش، توجه مخاطب را جلب مي كند و نياز تنوعطلبي او را برآورده ميسازد. در نتيجه، انگيزه او را براي پردازش اطلاعات افزايش ميدهد.
چهارم ـ ارائه مطالب و پيامها متناسب با سطح تفكر و آگاهي مخاطبان
برنامهها و پيامهاي رسانهاي بايد با سطح تفكر و آگاهي مخاطبان متناسب باشد تا انگيزه پيگيري مطالب را در آنها ايجاد كنند. ارائه پيامهاي تخصصي و در سطح علمي بالا موجب ميشود مخاطب از درك و پردازش آنها بازبماند و از پيگيري
مطلب نااميد شود. البته به رسانه بايد با مسائل، عوامانه و سادهانگارانه برخورد نكند و مخاطبان را به سطحينگري وا ندارد. ازاينرو، بايد مسائل را عالمانه و متخصصانه بررسي كند تا با درك و تفكر مخاطبان، متناسب باشند؛ يعني مباحث را با روشهايي ارائه دهدكه درك پيامها براي مخاطب، دشوار نباشد.
نتيجهگيري
با توجه به مطالبي كه در چهار فصل اين اثر عنوان شد، آگاهيبخشي يكي از كاركردهاي رسانه ها در كنار ديگر كاركردهايي چون جامعهپذيري، اطلاعرساني و فرهنگپذيري است، كه ميتواند همسو با آنها اعمال شود و به عبارت ديگر، همزمان با آگاهيبخشي، به اطلاعرساني، جامعهپذيري و فرهنگپذيري بپردازد. آگاهي و شناخت، از نيازهاي اوليه انسانهاست كه آنها را به تكاپوي شناخت و آگاهي واميدارد.
در شرايط و مقتضيات كنوني يعني جهاني شدن، نيز قرار گرفتن در عصر ارتباطات و اطلاعات و تغيير ماهيت قدرت از قدرت سختافزاري به قدرت نرم با ويژگي دانايي و آگاهي و وابستگي توسعه كشورها به فنآوري ارتباطات و دانش روز و ديگر عوامل، نياز به آگاهيبخشي رسانهها دو چندان شده است. ضمن آنكه آگاهي و آگاهيبخشي، از ضرورتهاي ديني جامعه اسلامي ماست و آموزههاي قرآن و اسلام بر مبناي آگاهيبخشي انسان از اهداف خلقت خود قرار گرفته است. از آنجا كه هدف اصلي در جامعه ديني و اسلامي، رسيدن به اهداف معنوي و الهي است و كمال و تعالي انسان در آن موردنظر است، بايد همه آگاهيهاي انساني حول اين محور قرار گيرد.
با توجه به نظريه ارتباطاتي كه آلوين تافلر در كتاب موج سوم و تغيير ماهيت قدرت ارائه داده و در اين پژوهش براي تحليل موضوع مورد بحث از
استفاده شده است، اكنون ما در موج سوم قرار گرفتهايم كه ويژگي آن، تغيير ماهيت قدرت به دانش و دانايي است. وي دگرگونيهاي اجتماعي و فنآورانه را كه در دهه 1950 آغاز شد، موج سومي ميداند كه تحولي عظيم در همه حوزههاي زندگي بشري به دنبال داشته است. به نظر تافلر، نظام جديد توليد ثروت، به نظم جديد سياسي و اجتماعي متناسب با آن نياز دارد و در اين نظم جديد، مهمترين مسئله، كنترلهاي افقي است، نه كنترلهاي از بالا به پايين و لازمه آن، بالا بردن دانش و آگاهي عمومي مردم است.
در اين ميان، رسانههاي موج سوم نيز شكل ارتباطات و معادلات ارتباطي را دگرگون كرده است. از آثار عملكرد رسانههاي موج سوم، انبوهزدايي و غير تودهاي كردن جامعه است كه در نتيجه آن، نيازها و خواستههاي جديد و متنوع در ميان مخاطبان رسانهاي و افراد جامعه مطرح ميشود. در جوامع پيش از موج سوم، رسانههاي موج اول و دوم، نيازها و خواستههاي مردمي را به صورت تودهاي، انبوهي و يكپارچه مطرح ميساختند و از بيان كردن نيازهاي متنوع و گوناگون مردم خودداري ميكردند و نيازها و خواستههاي آنان را به صورت يك شكل و يكدست در ميآوردند كه فرصت تفكر و آگاهي را از مخاطبان ميگرفت. در موج سوم، ورود فنآوري ارتباطات به زندگي بشر، شكل ارتباطي گذشته را دگرگون كرده است و رسانههاي موج سوم با ويژگي عمل متقابل، سيار بودن و جهاني بودن، آگاهيهاي ما و شيوه انديشه ما را تغيير دادهاند.
ازاينرو، در دنياي كنوني، لزوم اطلاعرساني و آگاهيبخشي رسانههاي ملي براي ايجاد تعمق و تفكر در حوزههاي سياسي و اجتماعي دو چندان است. آنچه در حوزههاي سياسي و اجتماعي دگرگون ميشود، نيازهاي سياسي و اجتماعي مردم است كه ضرورت آگاهيبخشي مردم را ميرساند. در حوزه سياسي، نيازهاي مردم از حالت انبوه و تودهاي بيرون ميآيد و
مشاركت مردم را در حوزهها و تصميمگيريهاي سياسي به دنبال دارد. بنابراين، هر اندازه آگاهي و بينش سياسي مردم بالاتر رود، تصميمهاي سياسي، عقلانيتر و مردميتر خواهد شد و حمايتهاي مردمي را در رويايي با بحرانهاي سياسي به همراه خواهد داشت كه امكان وقوع آن براي نظامهاي سياسي همواره وجود دارد.
در حوزه اجتماعي نيز با تحول در منابع هويتي، نظام اجتماعي با نيازهاي جديدي روبهرو ميشود. همان گونه كه الوين تافلر ميگويد: با انبوهزدايي رسانهها، انواع حيرتانگيزي از الگوها و شيوههاي زندگي در اختيار افراد قرار ميگيرد تا خود را با آن مقايسه كنند. افزون بر آن، رسانههاي جديد به جاي ترسيم تصويري كامل، تصاوير ذهني خرد شده و پاره پاره ارائه دهند. به جاي اينكه به افراد اجازه دهند تا از ميان هويتهاي يكپارچه انتخاب كنند، آنها را به حال خود ميگذارند تا از تركيب اين تكهپارهها، تصوير و هويت دلخواه خود را بسازند.
ازاينرو، هويتهاي يكپارچه و منابع هويتيابي گذشته كه شامل خانواده، مدرسه، گروه همسالان و رسانههاي ملي بودند، جاي خود را به رسانههاي جديد موج سوم ميدهند كه اين هويتها را از حالت يكپارچگي و انبوه شده درميآورند و با آگاهيهاي جديدي روبهرو ميسازند. در هويت ملي و جنبههاي مختلف آن (ديني، فرهنگي، سياسي، جغرافيايي و زباني...)، مهمترين عنصر، آگاهي و شناخت ما از اين عناصر است كه موجب وابستگي ما به آن ميشود و ما را از تهديدهاي فراروي آن در امان ميدارد.
كتابنامه
الف) كتاب
٭ قرآن مجيد.
٭ نهجالبلاغه (جلد 1)، ترجمه: فتحالله كاشاني، تهران، پيام حق، 1378.
ابن اثير، الكامل (جلد 3)، بيروت، دارالفكر، 1399 هـ .ق.
ابومخنف، لوط بن يحيي بن سعيد، مقتل ابيمخنف (نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا)، ترجمه: وقعة الطف، تحقيق: محمدهادي يوسفي الغروي، ترجمه: جواد سليماني، قم، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني رحمه الله ، 1377.
احمدي، حميد، بنيادهاي هويت ملي ايراني (چارچوب نظري هويت ملي شهروند محور)، تهران، پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1388.
استرياني، دومينيك، مقدمهاي بر نظريههاي فرهنگ عامه، ترجمه: ثريا پاكنژاد، تهران، گام نو، 1379.
اسدي، علي، افكار عمومي و ارتباطات، تهران، سروش، 1371.
اعضاي هيئت علمي سنجش تكميلي، مجموعه دروس رشته علوم ارتباطات اجتماعي (جلد 1)، تهران، سنجش، 1383.
اينگلهارت، رونالد، تحول فرهنگي در جوامع پيشرفته صنعتي، ترجمه: مريم وتر، تهران، كوير، چاپ دوم، 1383.
بديع، برتران، توسعه سياسي، ترجمه: احمد نقيبزاده، تهران، قومس، چاپ اول، 1379.
بوزان، باري، مردم دولت و هراس، ترجمه: پژوهشكده مطالعات راهبردي، تهران، 1378.
بيابانگرد، اسماعيل، روانشناسي نوجوانان، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1376.
بيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه: باقر ساروخاني، تهران، كيهان، چاپ دوم، 1370.
پاستر، مارك، عصر دوم رسانهها، ترجمه: غلامحسين صالحيار، تهران، مؤسسه ايران، 1377.
پستمن، نيل، زندگي در عيش مردن در خوشي، ترجمه: صادق طباطبايي، تهران، اطلاعات، 1378.
پستمن، نيل، زندگي در عيش و مردن در خوشي، ترجمه: صادق طباطبايي، تهران، سروش، 1373.
پستمن، نيل، نقش رسانههاي تصويري در زوال دوران كودكي، ترجمه: صادق طباطبايي، تهران، اطلاعات، 1378.
تاجيك، محمدرضا، مديريت بحران، تهران، فرهنگ گفتمان، 1379.
تافلر، آلوين وهايدي، به سوي تمدن جديد، ترجمه: محمدرضا جعفري، تهران، سيمرغ، چاپ سوم، 1376.
تافلر، آلوين وهايدي، جنگ و پاره جنگ، تهران، اطلاعات، 1375.
تافلر، آلوين، تغيير ماهيت قدرت، ترجمه: حسن نورايي بيدخت و شاهرخ بهار، تهران، مركز ترجمه و نشر كتاب، 1370.
تافلر، آلوين، موج سوم، ترجمه: ترجمه شهيندخت خوارزمي، تهران، نشر نو، چاپ چهارم، 1368.
تافلر، الوين، جابهجايي در قدرت، ترجمه: شهيندخت خوارزمي، تهران، نشر نو، 1374.
ترنر، جاناتان. اچ، پيدايش نظريه جامعهشناسي، ترجمه: عبدالعلي لهسائيزاده، شيراز، انتشارات فرهنگي، 1371.
توحيد فام، محمد، موانع توسعه فرهنگي در ايران، تهران، مركز بازشناسي اسلام و ايران، 1380.
تورن، كريسين، به سوي علم آگاهي، ترجمه: الهه رضوي، تهران، ناشر مترجم، 1373.
جمعي از نويسندگان، تبليغات و جنگ رواني، ترجمه: حسين حسيني، تهران، پژوهشكده علوم دفاعي (ابلاغ)، 1377.
جمعي از نويسندگان، مفاهيم كليدي ارتباطات، ترجمه: ميرحسين رئيسزاده، تهران، فصل نو، 1385.
جنكنيز، ريچارد، هويت اجتماعي، ترجمه: تورج ياراحمدي، تهران، نشر و پژوهش شيرازه، 1381.
جوان آراسته، حسين، مباني حكومت اسلامي، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1380.
چالمرز، جانسون، تحول انقلابي، ترجمه: حميد الياسي، تهران، اميركبير، 1363.
چلبي، مسعود، جامعهشناسي نظم: تشريح و تحليل نظري نظم اجتماعي، تهران، ني، 1375.
حال و آينده راديو، تهران، مركز مطالعات و تحقيقات راديو، 1385.
حكيم آرا، محمدعلي، ارتباطات متقاعدگرانه و تبليغ، تهران، سمت، 1384.
دادگران، سيد محمد، مباني ارتباط جمعي، تهران، مرواريد و فيروزه، چاپ هشتم، 1384.
رابرتسون، يان، درآمدي بر جامعه (با تأكيد بر نظريههاي كاركرد گرايي، ستيز و كنش متقابل نمادي)، ترجمه: حسين بهروان، مشهد، آستان قدس رضوي، چاپ دوم، 1374.
رضويزاده، سيد نورالدين، وانمايي و سلطه در جريان بينالمللي خبر؛ مجموعه مقالات دومين سمينار براي مسائل مطبوعات ايران (جلد 2)، تهران، رسانه، 1377.
روشه، گي، تغييرات اجتماعي، ترجمه: منصور وثوقي، تهران، ني، 1366.
ساروخاني، باقر، جامعهشناسي ارتباطات، تهران، اطلاعات، 1367.
ساروخاني، باقر، دايرةالمعارف علوم اجتماعي، تهران، كيهان، 1370.
ساروخاني، باقر، درآمدي بر دايرةالمعارف علوم اجتماعي، تهران، كيهان، چاپ اول، 1370.
ساروخاني، محمدباقر، جامعهشناسي ارتباطات، تهران، اطلاعات، 1383.
سورين، ورنرو جيمز تانكارد، نظريههاي ارتباط جمعي، ترجمه: عليرضا دهقان، تهران، نشر دانشگاه تهران، چاپ اول، 1381.
شرام، ويلبر، زندگي و انديشه پيشتازان علم ارتباطات، ترجمه: غلامرضا آذري و زهرا آذري، تهران، رسا، 1381.
شهيدي، سيد جعفر، خلاصه زندگاني علي بن الحسين(ع)، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ دوم، 1377.
شيرازي، محمد، جنگ رواني و تبليغات؛ مفاهيم و كاركردها، تهران، دبيرخانه نخستين همايش بررسي نقش تبليغات در جنگ، چاپ دوم، ۱۳77.
صدر، سيد محمدباقر، خلافت انسان و گواهي انبياء، ترجمه: جمال موسوي، تهران، روزبه، 1359.
طباطبايي، سيد محمدحسين، تفسير الميزان (جلد 1)، ترجمه: ناصر مكارم شيرازي، تهران، بنياد علمي ـ فكري علامه طباطبايي.
عالم، عبدالرحمان، بنيادهاي علم سياست، تهران، ني، 1381.
عاملي، سعيدرضا، جهاني شدن، تهران، ارغنون، 1383.
علوي، پرويز، ارتباطات سياسي (ارتباطات، توسعه و مشاركت سياسي)، تهران، علوم نوين، 1375.
قمري، داريوش، همبستگي ملي در ايران، تهران، مؤسسه مطالعات ملي، 1384.
قوام، عبدالعلي، اصول سياست خارجي و سياست بين الملل، تهران، سمت، 1381.
قوام، عبدالعلي، توسعه سياسي و تحول اداري، تهران، قومس، چاپ دوم، 1373.
كازنو، ژان، جامعهشناسي وسايل ارتباط جمعي، ترجمه: باقر ساروخاني و منوچهر محسني، تهران، اطلاعات، 1365.
كازنو، ژان، قدرت تلويزيون، ترجمه: علي اسدي، تهران، اميركبير، 1364.
كستلز، مانوئل و مارتي ايسن، مارتي، گفتوگويي با مانوئل كستلز، ترجمه: حسن چاوشيان و ليلا جو افشاني، تهران، ني، چاپ اول، 1384.
كستلز، مانوئل، عصر اطلاعات (قدرت و هويت) (جلد 2)، ترجمه: حسن چاوشيان، طرح نو، چاپ اول، 1380.
گيدنز، آنتوني، جامعهشناسي، ترجمه: منوچهر صبوري، تهران، ني، 1377.
معتمدنژاد، كاظم، مسيري در تحول مطالعات ارتباطي، مهدي محسنيان راد، ارتباطشناسي، تهران، سروش، 1369.
مك كوئيل، دنيس، درآمدي بر نظريههاي ارتباطات جمعي، ترجمه: پرويز اجلالي، تهران، نشر مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها، چاپ اول، 1382.
منتظري، حسينعلي، مباني نقص حكومت اسلامي (دراسات في ولاية الفقيه) (جلد 1)، ترجمه: محمود صلواتي، نشر تفكر، 1371.
منصورنژاد، محمد، «هويت فردي و جمعي»، در مجموعه مقالات همايش هويت ملي و جهاني شدن، تهران، مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني، پديدآورنده: مهدي عباسي، فرخ فتحيزاده ناصري و اكبر عباسيزاده، 1384.
موسوي خميني، روحالله، تحرير الوسيله (جلد 1)، تهران، نشر اسلامي، 1356.
مهديزاده، سيد محمد، نظريههاي ارتباطات جمعي، تهران، جزوه درسي (پلي كپي)، دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي، 1380.
ناي، ژوزف، قدرت نرم، ترجمه: محسن روحاني و مهدي ذوالفقاري، تهران، انتشارات دانشگاه امام صادق(ع) و پژوهشكده مطالعات و تحقيقات بسيج، 1387.
ناييني، عليمحمد، مفهوم و ابعاد تهديد نرم در مطالعات امنيتي، در: حجتالله مرادي، كتاب قدرت و جنگ نرم، تهران، ساقي، 1389.
ناييني، محمدحسين، تنبيه الأمة و تنزيه الملّة، قم، شركت سهامي انتشار، 1380.
نجمي، محمدصادق، سخنان حسين بن علي(ع) از مدينه تا كربلا، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ سوم، 1362.
وكيلي، محمدعلي، جايگاه و كاركردهاي احزاب در نظام سياسي اسلام، همايش تحزّب و توسعه سياسي، كتاب سوم، تهران، نشر همشهري، 1376.
ويندال سون، بنو سيگنايزر و جيمز اولسون، كاربرد نظريههاي ارتباطات، ترجمه: عليرضا دهقان، انتشارات رسانه، 1376.
هاملينك سيس. جي، «آيا پس از انقلاب اطلاعات زندگي وجود خواهد داشت؟»، رسانه، ترجمه: شاهرخ بهار، بهار 1372.
هانتينگتون، ساموئل، برخورد تمدنها و بازسازي نظم جهاني، ترجمه: محمدعلي حميد رفيعي، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، چاپ اول، 1378.
هانتينگتون، ساموئل، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، ترجمه: محسن ثلاثي، تهران، علم، 1370.
هانتينگتون، ساموئل، نظريه برخورد تمدنها، ترجمه: مجتبي اميري، تهران، مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1384.
ياوري، مهديه، سياست خارجي امريكا در آسياي مركزي و قفقاز بعد از 11 سپتامبر، پاياننامه كارشناسي ارشد، تهران، دانشگاه تهران، 1388.
ب) مقاله
«جنگ، تبليغات و رسانه» نشريه سروش، 1382، شماره 1096.
افتخاري، اصغر، «مديريت رسانهاي بحران»، پژوهشهاي ارتباطي، سال پانزدهم، 1378، شماره 55.
اميري، مهدي، «ابعاد و پيآمدهاي جهاني شدن فرهنگ»، نشريه كيهان فرهنگي، اسفند 1379، شماره 173.
اميني، آرمين، «رسانهها و عمليات رواني»، فصلنامه عملياتي رواني، 1384، شماره 6.
بشيريه، حسين، «هابرماس: نگرس انتقادي و نظريه تكاملي»، اطلاعات سياسي و اقتصادي، 1374، شماره 73 و 74.
پارسيان، عباس، «رسانه و مشاركت سياسي»، افق رسانه، 1386، شماره 67.
ثقفي، سيد محمد، «اسلام و دموكراسي»، مجله حكومت اسلامي، سال چهارم، بيتا، شماره 4.
جيان، پيترو، وينفر ماسولني و يد، شولتز، «رسانهاي شدن سياست، چالشي براي دموكراسي؟»، فصلنامه رسانه، ترجمه: زهره بيدختي و فاطمه فرهنگخواه، 1379، شماره 20.
رضايي بايندر، محمدرضا و ثريا احمدي، «نقش رسانههاي گروهي در كاهش عوارض روانشناختي ناشي از بحران و ايجاد آرامش در جامعه»، پژوهشهاي ارتباطي، 1387، شماره 56.
روشندلاربطاني، طاهر، «مديريت رسانه در تحول بحران از تهديد به فرصت»، پژوهشهاي ارتباطي، 1387، شماره 55.
سرواس، جان، «دگرگوني در نظريههاي ارتباطات و توسعه و پيآمدهاي آن در سياستگذاري و برنامهريزي ارتباطي»، فصلنامه رسانه، ترجمه: دكتر عليرضا حسيني پاكدهي، 1384، شماره ۴.
سليمي نمين، عباس، «مردم عين قدرتند: نسبت قدرت و آگاهي در گفتمان امام خميني رحمه الله »، نشريه همشهري، 13/11/1386.
شرفالدين، سيد حسين، «اهداف اطلاعرساني رسانهاي از ديدگاه قرآن كريم (با تأكيد بر رسانه ملي)»، فصلنامه بازتاب انديشه، دوره جديد، تابستان 1390، شماره 2.
عيوضي، محمدرحيم، «مديريت رسانهاي و مهندسي افكار عمومي»، مجله علمي ـ پژوهشي مطالعات تربيتي و روانشناسي، مشهد، دانشگاه فردوسي انتشارات داشگاه فردوسي، ۱۳۸۸، شماره ۲.
فرقاني، محمدمهدي، «ارتباطات و توسعه، چهار دهه نظريهپردازي... و امروز؟»، رسانه، سال دوازدهم، 1380، مركز مطالعات و توسعه رسانهها وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، شماره 2.
فكوهي، ناصر، «افشاي فرآيندهاي فسادانگيز: فساد و رسانهها در عصر انقلاب اطلاعاتي»، نشريه اطلاعات، (حكمت و معرفت)(2)، شماره 4.
فكوهي، ناصر، «تعارض سنت و مدرنيته در عرصه مسائل اجتماعي ايران»، مجله انجمن جامعهشناسي ايران، دوره چهارم، 1385، شماره 4.
كريستين، هافمن، «رسانههاي گروهي، خانواده و فرهنگ، (متن سخنراني)»، نشريه پيوند، 1378، شماره 239، 238، 231.
ماهنامه امين، كابل، 1385، شماره 6 و7.
محمدي، م.، «افسون رسانهها، تفريح و تفنن: نگاهي به عوامل برخورد سنتگرايان با رسانههاي تصويري»، نشريه همشهري، 26/5/1377.
ميزگرد مجله پژوهش و سنجش، «فرآيند توسعه فرهنگي و سهم رسانهها»، پژوهش و سنجش، 1374، شماره 75.
ناطقپور، محمدجواد، «آگاهي از افكار عمومي نياز مردمسالاري، گفتوگو ساسان پارسي»، نشريه فرهنگ و پژوهش، بيتا، شماره 142.
هوشنگي، حسين، «آگاهي و شناخت در فلسفه كانت،» روزنامه همبستگي، 14/6/1385.
ج) پايگاه اينترنتي
Longman Dictionary 1990, p. 251.