ghaemiyeh.com
سرشناسه : عسکری، سیدمرتضی، ۱۲۹۳ - ۱۳۸۶.
عنوان قراردادی : صلاة ابیبکر .فارسی
عنوان و نام پديدآور : آخرین نماز پیامبر/ مرتضی عسگری؛ مترجم محمدباقر ادیبی لاریجانی.
وضعيت ويراست : [ویراست ؟].
مشخصات نشر : قم: دانشکده اصولالدین: موسسه علمی فرهنگی علامه عسکری، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۱۰۳ ص.
فروست : مجموعه آثار علامه سید مرتضی عسکری؛ ۱۳.
شابک : 978-600-5311-11-2
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برونسپاری)
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی:The prophet's last prayer.
يادداشت : کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۹۹] - ۱۰۳؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : ابوبکر، عبدالله بن ابی قحافه، ۵۱ قبل از هجرت-۱۳ق.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت
موضوع : احادیث شیعه
موضوع : احادیث اهل سنت
موضوع : خلافت -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : امامت -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : ادیبی لاریجانی، محمدباقر، ۱۳۲۸ - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP۲۹/ع۵ص۸۰۴۱ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۲۹۱۴۷
سخن مؤسّسهدر كنار منش و مشي عالمانه علّامه عسكري، آثار پُربار و ارزشمند ايشان، همواره در محافل علمي ـ پژوهشي جهان اسلام، شُهره بوده و چون نگيني درخشيده است.
اين دانشيْمرد جهادگر، با قدرت علمي و استنادات قوي خود، در راه كشف حقايق تاريخ اسلام و گِرهگشايي از مسائل پيچيده آن، گامهاي مؤثري برداشت و چه بسا راز و رمزهاي يكهزارسالهاي كه در آثار تحقيقيِ ارزشمند ايشان، از آنها رمزگشايي شد.
زندگي علمي علّامه، از ويژگيهاي خاصّي برخوردار بوده است. طرح موضوعات ابتكاري در شناساندن مكاتب خلفا و اهل بيت(، با تكيه بر طرح مسائلي چون وحي قرآني و وحي بياني، و مقايسه تطبيقي دو مكتب از طريق استناد به معتبرترين مصادر و منابع مورد قبول فريقين، بسياري از موضوعات اختلافي، براي هميشه، حل گرديده است.
علّامه عسكري، با تحقيقات نوين خود در حوزه قرآن و حديث، سيره و تاريخ اسلام، تحوّلي در اين زمينهها به وجود آورد. اين آثار،
.
چراغ راه شيفتگان مكتب اهل بيت( در ظلمتسراي تاريخي است كه به وسيله تاريخنگاران يكسويهنگر و وعّاظ دروغپرداز، به نام اسلام، نگاشتهاند.
مؤسّسه علمي ـ فرهنگي علّامه عسكري، در بهار ۱۳۸۴، در حيات علّامه و به همّت آن بزرگوار و تلاش تني چند از شاگردان و علاقهمندان به ايشان، تأسيس گرديد. اكنون كه جاي آن علّامة محقّق و عاليقدر را در ميان خود خالي ميبينيم، كاري بس سنگين و دشوار در شناساندن آثار ايشان و پيمودن راه آن عالم عامل، در پيش ميبينيم. لذا براي رسيدن به اين مقصود، دستِ نياز و ياري به سوي همه انديشمندان حوزوي و دانشگاهي، دراز ميكنيم تا بتوانيم آموزههاي آن بزرگوار را به گونهاي شايسته و بايسته، در ميان شيفتگان مكتب توحيدي اسلام بگسترانيم.
از آن جا كه علّامه عسكري، در راستاي احياي مكتب اهل بيت( به دور از هرگونه تعصّب ديني، بدون دامن زدن به آتش اختلافات، از هيچ تلاشي فروگذار نميكرد و بدين لحاظ، همه فِرَق و مذاهب، در برابر تحقيقات عالمانه ايشان، سرِ تعظيم فرود ميآورند، اين مؤسّسه، تلاش دارد تا اين رهاورد ارزشمند را به نسل جوان جوامع اسلامي انتقال دهد و در اين زمينه، اهدافي را در نظر داشته و فعّاليتهايي را به انجام رسانده و يا در دست انجام دارد.
از مهمترين اهداف اين مؤسّسه، چاپ و نشر آثار علّامه، با پژوهشي تازه است. ويرايش مناسب هر اثر، مصدريابي نوين، گزيدهنويسي و خلاصهنويسي موضوعي آثار، و ترجمه كتب و مقالات ترجمه نشده است.
.
شايان ذكر است كه هماينك ترجمه آثار علّامه به ده زبان زنده دنيا، در دست تهيه بوده و فارسيْ نگاشتهها و ترجمههاي فارسي آثار ايشان نيز در حال ويرايش است.
اميد آن كه با توفيق الهي و ياري همه پژوهندگان، همكاران گرامي و دستاندركاران عرصه فرهنگ و دانش، و مساعدت دوستداران علّامه، به اين اهداف متعالي دست يابيم. إن شاء الله!
ما بدان همّت عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
مؤسّسه علمي ـ فرهنگي علّامه عسكري
.
. .
مقدّمه مترجمجزيرة العرب، همواره در طول تاريخ، شاهد حوادث بسياري بوده كه با پيدايش اسلام و مطرح شدن مسائل ديني توسّط پيامبر عظيم الشأن اسلام، صفحه تاريخ عرب قبل از اسلام، تغيير ماهوي يافت و به تاريخ اسلام، تبديل گرديد.
رفتارهاي نامناسب فردي و اجتماعي و شيوههاي غلط زندگاني و همچنين، اعتقادات و خرافات عرب جاهلي، نشانگر فرهنگ و تمدّن جامعه آن روز عرب است؛ مردماني كه مفاهيم اخلاقي را به غلط، تفسير ميكردند و مثلاً غيرت را در زنده به گور كردن دخترانشان ميديدند و هر كسي كه در اين كار، قساوت بيشتري نشان ميداد، غيرتمندتر جلوه ميكرد و يا شجاعت را در چپاول و غارتگري و قتل و خونريزي ترسيم ميكردند، به حدّي كه وقتي يكي از آنها، اوصاف بهشت را از زبان پيامبر خدا( ميشنود، ميپرسد: آيا در بهشت هم جنگ هست؟
و وقتي پاسخ منفي ايشان را ميشنود، ميگويد: پس بهشت، به چه
درد ميخورد؟!
.
داستان زيد بن حارثه، وضعيت عرب جاهلي را مينمايانَد. زيد بن حارثه، در كودكي به همراه مادرش براي ديدار با اقوام خود، به قبيله ديگري رفته بودند كه غارتگران، به آنها حمله كردند و او كه نتوانست فرار كند، اسير شد و در بازار عُكاظ، به فروش رفت.كارگزار خديجه( او را خريد و خديجه، او را به پيامبر( بخشيد. آن حضرت نيز آزادش كرد و پس از آن كه حاضر نشد پيامبر( را رها كرده، با پدر و عمويش به قبيله خود باز گردد، پيامبر خدا در كنار كعبه و در حضور مردم، اعلان كرد كه زيد، پسرخوانده اوست.
بسياري از اين مردم، پس از ظهور اسلام، دگرگون شدند، مكّه و مدينه، مركز نور شد و بدان جا رسيدند كه آن جوان انصاري، در جنگ بدر به حضور پيامبر( آمد و گفت: اي پيامبر خدا! پاداش كسي كه با اين قوم بجنگد و كشته شود، چيست؟
فرمود: «بهشت».
گفت: به، به! فاصله ميان من و بهشت، همين خرماهايي است كه مشغول خوردنشان هستم.
آنها را به دور انداخت و جنگيد تا شهيد شد.
آري! در آن جا، جنگيدن براي رضاي خدا و سعادت اُخروي بود؛(1)امّا جاهطلبان و هواپرستان ـ كه منافع مادّي و دنيوي خويش را با رشد روزافزون اسلام در خطر ميديدند ـ ، به هر وسيله، ميكوشيدند تا اين شريعت آسماني را از بين ببرند. لذا ابتدا كوشيدند با تطميع، از دعوت پيامبر( و پيشرفت دين او جلوگيري كنند، سپس به ارعاب و تهديد، روي آوردند، تا بلكه بتوانند پيامبر خدا را از تبليغ رسالت خويش،
.
1) .. ر. ك: نقش ائمه در احياي دين، ج۱، ص۱۲۰ (جزء شانزدهم).
باز بدارند؛ ولي پيامبر اكرم، در مقابل تمام اين سختيها و شدايد، ايستادگي كرد و با طاغوت و طاغوتيان، به مبارزه پرداخت و به پيروزي دست يافت.
دنياخواهان هم ـ كه تمام توطئههاي خـود را نافرجـام ميديـدنـد ـ ، چارهاي جز سر تسليم فرود آوردن در مقابل شريعت آسماني اسلام نديدند؛ امّا پس از تشكيل نظام اسلامي، همواره به دنبال فرصت مناسبي براي انتقام و براندازي بودند؛ ولي پيامبر خدا براي دفع اين گونه خطرها، چارهانديشي كرده بود و با استعانت از حق تعالي و با سرپنجه تدبير خود، فتنههاي دشمنان اسلام را ناكام ميگذاشت.
حَجّة الوداعدر ماههاي پاياني سال دهم هجري، به مردم اعلان شد كه پيامبر( به حج ميرود و آنان نيز بايد در اين مراسم، شركت كنند.(1)پيامبر( در روز بيست و چهارم يا بيست و پنجم ذي قعده،(2)از مدينه، رهسپار مكّه شد. جمعيت بسيار انبوهي از مردم، حضرت را در اين سفر، همراهي نمودند.(3)
.
1) .. ر. ك: السيرة النبويّة، ابن هشام، ج۴، ص۲۴۸؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۲۳؛ الإرشاد، ص۸؛ الكامل، ج۲، ص۱۷۰.
2) .. علّت ترديد در تاريخ حركت، اين است كه مورّخان ميگويند: پنج شب از ماه ذي قعده، باقي مانده بود كه پيامبر( از مدينه خارج شد. حال اگر ماه ذي قعده در آن سال، ۲۹ روز بوده باشد، روز حركت، بيست و چهارم ماه بوده است و اگر ماه، سي روز باشد، بيست و پنجم ماه، بوده است.
3) .. تعداد افرادي را كه در اين سفر، پيامبر( را همراهي ميكردند، از هفتاد هزار تا يكصد و چهل هزار نفر گفتهاند (ر.ك: الغدير، ج۱، ص۹).
هدف اصلي پيامبر( در اين سفر، علني و عمومي كردن منصب وصايت و خلافت، براي حضرت امير( بوده است.
با فرا رسيدن ماه محرّم، سال يازدهم هجري، آغاز شد. در روزهاي پاياني ماه محرّم، پيامبر خدا( دستور آمادهباش عمومي براي جنگ با سپاه روم را صادر فرمود و فرماندهي اين سپاه را به اُسامة بن زيد بن حارثه(1)داد.(2)
پيامبر( شخصاً پرچم جنگ را براي اُسامه بست و به او، چنين دستور داد: «به سرزميني كه پدرت در آن كشته شد، برو(3)و به نام خدا و در راه خدا، با آنان بجنگ».
پيامبر خدا، براي حاضر شدن مهاجران و انصار در اين سپاه، تأكيد فراواني داشت(4)و حتّي كساني را كه از شركت جستن در سپاه اُسامه، سرپيچي كنند، نفرين فرمود.(5)
بسياري از مورّخان(6)گفتهاند كه افرادي همچون ابو بكر، عمر بن خطّاب، عثمان، ابو عبيدة بن جرّاح، سعد بن ابي وقّاص و سعيد بن زيد و قتادة بن نعمان، در اين جمع بودهاند. كساني هم در سپاه بودند كه به فرمانده شدن اُسامه، خُرده ميگرفتند و ميگفتند كه: چرا پيامبر( نوجواني آزاد شده را بر بزرگان صحابه، اميري و فرماندهي داده است؟!(7)
.
1) .. پدر اُسامه، زيد بن حارثه، شراحيل كلبي، غلام آزاد شدۀ پيامبر( و مادرش اُمّ اَيمَن، كنيز آزاد شده و خدمتكار پيامبر( بود (ر. ك: رجال الطوسي، ص۳؛ عبد الله بن سبأ، سيّد مرتضي عسكري، ج۱، ص۸۳).
2) .. السيرة النبويّة، ابن هشام، ج۴، ص۲۹۱؛ تاريخ اليعقوبي، ج۱، ص۵۰۹.
3) .. الإرشاد، ص۸۵.
4) .. تاريخ الطبري، ج۳، ص۵۴؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۴۶۶؛ كحل البصر، شيخ عبّاس قمّي، ص۱۲۲.
5) .. الطبقات الكبري، ج۲، ص۱۸۹ـ۱۹۰.
6) .. همان، ص۱۹۰؛ الجمل، شيخ مفيد، ص۹۷؛ الكامل، ج۲، ص۱۸۲؛ إمتاع الأسماع، ج۱۴، ص۵۱۷.
7) .. السيرة النبويّة، ابن هشام، ج۴، ص۳۰۰؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۵۴؛ الكامل، ج۲، ص۱۸۲. طبري و ابن اثير، در كتاب تاريخشان بيان نمودهاند كه برخي از منافقان به فرماندهي اُسامه، خرده گرفتند. اين، جاي بسي تأمّل دارد كه اين منافقان، چه كساني بودهاند. در الكامل، اين عبارت، اين گونه آمده است: «فتكلّم المنافقون في إمارته؛ منافقان، در بارۀ فرمانده شدن او (اُسامه)، سخن گفتند».
هنگامي كه اين سخنان و طعنهها به گوش پيامبر( رسيد، با وجود بيماري، در حالي كه از شدّت درد، پارچهاي بر سر خود بسته بود، از خانه(1)خارج شد و بر منبر نشست و فرمود:
لَئن طَعَنتُم عَليهِ فَقَبلُه طَعَنتُم عَلي أبيه وَ إِن كانا لَخَليقَين بِالإمارة.(2)
اگر اكنون بر فرماندهي اُسامه خُرده ميگيريد، پيش از اين نيز بر پدرش خُرده ميگرفتيد، با اين كه هر دو، براي فرماندهي، شايستگي داشتهاند.
ايشان، چندين بار تأكيد فرمود كه: «لشكر اُسامه را حركت دهيد».(3)
لشكريان اسلام، با پيامبر خدا( وداع نمودند و در يك فرسخي مدينه، در جُرف، اردو زدند.
.
چرا پيامبر( بر حضور صحابه در سپاه، تأكيد داشت؟
تأكيد پيامبر( بر تشكيل سپاه و حضور تمامي مهاجران و انصار، جز امير مؤمنان(، معلولِ عللي بوده است:
الف) دور كردن عاملان توطئه از مدينه
ب) فراهم سازي زمينه حكومت امام علي(
ج) آزمايش نمودن صحابه در اطاعت كردن يا سرپيچي از دستور پيامبر(
د) نشان دادن اين كه معيارهاي خلافت و حكومت، شايستگي و لياقت است، نه سن.(1)
رفتن پيامبر( به قبرستان بقيع
بعد از آن كه پيامبر خدا، لشكر اُسامه را روانه ساخت و تأكيد بسياري در همراهي كردن مهاجران و انصار با اين لشكر داشت، بيماري ايشان، شدّت يافت. ايشان، در آن حالت فرمود: «من مأمور شدهام تا براي اهل بقيع، استغفار كنم».(2)
پس با كمك حضرت امير( به قبرستان بقيع آمد(3)و خطاب به ساكنان آن فرمود:
.
1) .. پيامبر( با منصوب كردن اُسامۀ جوان به فرماندهي سپاهي كه بزرگان و ريشسفيدان صحابه در آن بودند، تدبيري كرده بود تا بعد از ايشان، به وصايت و خلافت علي( خُرده نگيرند و نگويند كه علي، جوان است. امّا متأسّفانه، اين حادثه، اتّفاق افتاد و همان طور كه در زمان حيات پيامبر( به فرماندهي اُسامۀ جوان، ايراد گرفتند، بعد از وفات پيامبر( نيز برخي به علي( ايراد گرفتند و ميگفتند كه براي به خلافت رسيدن، جوان است.
2) .. تاريخ الطبري، ج۲، ص۵۷؛ الكامل، ج۲، ص۱۸۳.
3) .. الإرشاد، ص۸۵؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۴۶۶؛ كحل البصر، ص۱۲۲.
اَلسّلامٌ عليكم يا أهل المقابر!...أقبلت الفتن كقطع اللّيل المُظلم يتّبع آخرها أوّلها، الآخرة شرٌ من الاُولي.(1)
سلام بر شما، اي اهل قبور!... فتنهها، همانند پارههاي شب تار، روي آورده است. يكي، از ديگري، پيروي ميكند و دومي، بدتر از اوّلي است.
دو بار عرضه شدن قرآن توسّط جبرئيل
پيامبر(، بعد از استغفار طولاني براي اهل بقيع، رو به علي( كرد و فرمود: «جبرئيل، هر سال يك بار قرآن را بر من، عرضه ميكرد؛ امّا امسال، دو بار قرآن را بر من، عرضه كرده است و اين، نشانه فرا رسيدن زمان وفات من است».(2)
درخواست عايشه از ديگر زنان پبامبر( براي پرستاري از ايشان
پس از بازگشتن از بقيع، بيماري پيامبر( شدّت بيشتري يافت. پيامبر خدا در خانه اُمّ سلمه( بود كه عايشه، به آنجا آمد و از اُمّ سلمه، تقاضا كرد تا پيامبر( را براي پرستاري به خانه خويش، انتقال دهد.(3)پيامبر( كه از شدّت درد، توان راه رفتن نداشت، به كمك علي( و فضل بن عبّاس، به خانه عايشه رفت.(4)
.
به راستي چه عاملي باعث شد كه عايشه، پيامبر( را از خانه امّ سلمه به خانه خود، انتقال دهد؟ آيا امّ سلمه كه پيامبر( در باره او فرموده بود: «تو از خوبان و نيكان هستي»،(1)توانايي مراقبت و پرستاري از حضرت را نداشت؟! و آيا دلسوزي و محبّت اُمّ سلمه به پيامبر(، از عايشه، كمتر بود؟! يا شايد او ميخواسته كه در روزهاي پاياني عمر پيامبر( از نزديك، اوضاع و احوال ايشان را تحت كنترل داشته باشد؟ يا اين كه نقشه به قدرت رساندن پدرش را در سر ميپرورانده است؟!(2)به راستي، چرا پيامبر( در باره عايشه و حفصه فرمود: «إنّكنّ صواحب يوسف»،(3)يعني: «شما، همانند زنان اطراف يوسف( هستيد [كه باعث به زندان افتادن او شدند]»؟
وصيّتي كه هرگز، نوشته نشد
پيامبر( در روزهاي پاياني عمر مبارك خود فرمود:
إيتوني بدواةٍ و كِتفٍ لاُكتب لكُم كتاباً لا تضلّوا بعدهُ أبداً.(4)
برايم دوات و كاغذي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از آن، هرگز گم راه نشويد.
.
1) .. بسياري از علماي دو مكتب (اهل بيت( و خلفا)، در مورد شأن نزول آيۀ تطهير: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً( (سورۀ احزاب، آيۀ ۳۳)، آوردهاند كه اين آيه، در خانۀ امّ سلمه، نازل شده و پيامبر(، حضرت زهرا( و حضرت امير و امام حسن و امام حسين( را صدا زد و آنان را در زير عبايي كه بر دوش داشت، برد و فرمود: «بار خدايا! اينها اهل بيت من هستند». امّ سلمه( ميگويد: من گفتم: اي پيامبر خدا! آيا من هم از اهل بيت هستم؟ ايشان فرمود: «نه؛ امّا تو از نيكان هستي» (ر.ك: حديث كسا، سيّد مرتضي عسكري؛ الميزان، ج۱۶، ص۳۱۷؛ مجمع البيان، ج۸ ، ص۳۵۷).
2) .. شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۹، ص۱۹۷. براي اطّلاع بيشتر، به كتاب سقيفهي استاد علّامه عسكري (ص۲۴ـ ۲۵) مراجعه نماييد.
3) .. تاريخ الطبري، ج۳، ص۶۴.
4) .. همان، ص۶۱؛ الإرشاد، ص۸۷؛ البدء و التاريخ، ج۵، ص۵۹.
زماني كه حضرت، اين جمله را فرمود، عدّهاي برخاستند تا دوات و كاغذ بياورند؛ امّا عُمر گفت: درد بر پيامبر( غلبه كرده و هذيان ميگويد! كتاب خدا، براي ما كافي است.(1)
برخي از زنان پيامبر( با شنيدن اين سخن، زبان به اعتراض گشودند. جماعت حاضر در خانه پيامبر(، شروع به داد و فرياد كردند و با هم به نزاع پرداختند. پيامبر خدا فرمود: «برخيزيد! در حضور پيامبر، نزاع و جدال، شايسته نيست».
تأمّلي در سخن عمر
در اين جا سؤالي مطرح است كه قبل از آن، لازم است مقدّمهاي را
بيان نماييم:
هنگامي كه ابو بكر در بيماري وفات بود، عثمان را خواست و به او گفت: بنويس. «اين، وصيّتي است كه ابو بكر بن ابي قُحافه، به مسلمانان ميكند».
بعد از گفتن اين جمله، ابو بكر، بيهوش شد. در بين بيهوشي ابو بكر، عثمان، در ادامه كلام ابو بكر نوشت: «همانا من، عُمر بن خطّاب را جانشين و خليفه خود بر شما قرار دادم».
هنگامي كه ابو بكر به هوش آمد، گفت: آنچه را نوشتهاي، بر
من بخوان.
عثمان هم جملاتي را كه نوشته بود، خواند. ابو بكر گفت:
«الله اكبر! ترسيدي كه اگر من در اين بيهوشي از دنيا بروم، ميان مردم،
اختلاف بيفتد؟
.
1) .. الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۴۲؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۶۱؛ الإرشاد، ص۸۷ ؛ البدء و التاريخ، ج۵، ص۵۹ ؛ كحل البصر، ص۱۲۸.
عثمان گفت: آري.(1)
حال، سؤال اين است كه: چرا عُمر، نوشته و سخن پيامبر خدا( را در آن هنگام، قبول نداشت؛ امّا سخنان ابو بكر را در آن حالت كه بيهوش شده بود و بخشي از آن را نوشته بود، پذيرفت و بعد از او بر مسند خلافت، تكيه زد؟!
نشسته نماز خواندن پيامبر(
روز دوشنبه، به هنگام نماز صبح، بلال، طبق عادت، اذان گفت و به درِ خانه پيامبر(آمد و گفت: «الصلاة! الصلاة! رَحِمَكُم الله».(2)
پيامبر خدا( كه از شدّت درد، توانايي راه رفتن نداشت و گاهي
از حال ميرفت، به بلال فرمود: «كسي را بگوييد تا با مردم،
نماز بخواند».(3)
اين كه پيامبر( كسي را براي امامت نماز، معيّن نكرد، به دو دليل بود: اوّل، اين كه سر مبارك حضرت بر بالين علي( بود(4)و او در آن حالت، نميتوانست براي امامت، در مسجد حاضر شود. دليل دوم نيز اين بود كه گروه مهاجر و انصار، همگي ميبايد در سپاه اُسامه، حضور مييافتند. لذا حضرت، كسي را معيّن نكرد و فقط فرمود: «كسي را بگوييد تا با مردم، نماز بخواند».
.
1) .. تاريخ الطبري، ج۳، ص۲۵۳؛ القرآن الكريم و روايات المدرستين، ج۲، ص۳۷۶.
2) .. الإرشاد، ص۸۶.
3) .. السيرة النبويّة، ابن هشام، ج۴، ص۳۰۲؛ الإرشاد، ص۸۶.
4) .. گر چه برخي مورّخان، از عايشه روايت كردهاند كه پيامبر( در دامان او از دنيا رفته است؛ امّا اين مطلب با بسياري از متون تواريخ و سيرههاي دو مكتب، سازگاري ندارد (براي اطّلاع بيشتر، ر. ك: الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۶۳؛ المستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، ج۳، ص۱۳۸؛ كنز العمّال، ج۶، ص۶۰۰؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۴۸۵).
اين سخن پيامبر(، از خانه عايشه، بدين صورت خارج شد كه پيامبر( فرموده: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد»!(1)
حفصه هم گفت كه پيامبر( فرموده: «به عمر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد»!(2)
وقتي پيامبر( صداي آن دو زن را شنيد كه چگونه براي به امامت رساندن پدرانشان براي نماز، تلاش ميكنند، دانست كه آن دو نفر
(ابو بكر و عمر) در مدينه هستند، حال آن كه ايشان، دستور داده بود كه تمام مهاجران و انصار، با سپاه اُسامه به طرف مرز روم بروند و حتّي پيامبر( كساني را كه از اين كار، سرپيچي كنند، نفرين كرده بود.
به همين جهت، پيامبر( براي دفع فتنهها، تصميم گرفت تا هر طور شده، به مسجد برود و چون توانايي راه رفتن نداشت، علي( و فضل بن عبّاس، زير بغلهاي پيامبر خدا را گرفتند و ايشان را به مسجد بردند. بيماري پيامبر( به حدّي شديد بود كه پاهاي مباركش بر روي زمين، كشيده ميشد.(3)
ابو بكر، در مسجد، به امامت ايستاده بود كه حضرت، وارد مسجد شد. پس با دستان مبارك خود به ابو بكر اشاره كرد كه از محراب، كنار برود. آن گاه، ايشان، خود به محراب رفت و از ابتدا، نماز را به صورت نشسته با مردم، اقامه نمود.
.
علّت نشسته خواندن نماز
طبيعي است كسي كه توانايي راه رفتن ندارد و با كمك دو نفر ديگر به مسجد آمده و از شدّت درد، پاهايش بر روي زمين كشيده ميشود، قدرت ايستادن در محراب عبادت را هم ندارد تا بتواند ايستاده، با مردم، نماز بخواند. از جهتي، ضرورت«دفع فتنههاي فتنهگران»، اقتضا ميكرد تا حضرت، شخصاً در مسجد حضور يابد و به مسلماناني كه در مسجد حاضر بودند، بفهماند كه ابو بكر، به امر ايشان به نماز نَايستاده است. در ضمن، آيا كسي كه مورد نفرين پيامبر( واقع شده(چرا كه ايشان، كساني را كه از همراهي با لشكر اُسامه، سرپيچي كنند، لعنت كرد و ابو بكر و عمر، از جمله اين افراد بودند)، شايستگي امامت جماعت را دارد، تا چه رسد به زعامت و خلافت بر جامعه اسلامي؟!
پس با توجّه به ضرورتهاي آن روز، حضرت رسول ( مجبور
شد تا براي دفع فتنهها، به مسجد بيايد و نماز را نشسته بخواند و
اين (نشسته نماز خواندن پيامبر()، يكي از ويژگيهاي مختصّ
پيامبر خدا( در تاريخ زندگاني ايشان بوده است.
پارهاي از علماي دو مكتب اهل بيت( و مكتب خلفا، دركتب خود، درشرح خصائص و ويژگيهاي پيامبر(، به اين موضوع پرداختهاند. براي مثال، علّامه حلّي(، در كتاب تذكرة الفقها، در باب نكاح، فصلي با عنوان «خصائص النّبي(» آورده و در آن، اين حديث را از پيامبر( نقل كرده كه فرموده است:
.
ثلاثٌ كُتب عَلَيَّ وَ لَم يُكتَبْ عليكم السِّواك وَ الْوِتْرُ وَ الأضْحِيَة.(1)
سه چيز، بر من، واجب شده، ولي بر شما واجب نيست: مسواك زدن، نماز شب خواندن، و در هر سالْ قرباني نمودن.
البته ويژگيهايي كه مخصوص پيامبر( بوده، بيش از آني است كه در كتب حديثي و فقهي و سيره دو مكتب، آمده است.(2)
باري! هنگامي كه پيامبر( پس از نماز به خانه باز گشت، آن دو نفر(ابو بكر و عمر) و گروهي را كه در مسجد حاضر بودند، خواست و فرمود: «آيا من به شما امر نكردم كه لشكر اُسامه را همراهي كنيد؟».
عرض كردند: چرا، اي پيامبر خدا!
فرمود: «پس چرا از دستورهايم سرپيچي كرديد؟».
ابو بكر گفت: من از مدينه خارج شدم؛ ولي برگشتم تا با شما، تجديد ديدار كنم.
عمر نيز گفت: اي پيامبر خدا! من از مدينه خارج نشدم؛ چون دوست نداشتم حالِ شما را از ديگران بپرسم.
پس حضرت، سه بار فرمود:
نفذوا جيش أسامة.
لشكر اُسامه را روانه سازيد.
و سپس، از حال رفت.(3)
.
پيامبر( علي( را ميطلبد
در لحظات پاياني عمر پيامبر(، ايشان به زناني كه در اطرافش
بودند، فرمود:
أدعوا لي أخي و صاحبي.
دوست و برادرم را برايم صدا بزنيد.
عايشه گفت: ابو بكر را براي او بخوانيد.
هنگامي كه ابو بكر، وارد شد، پيامبر( نگاهي به او كرد و از او، روي گردانْد و براي مرتبه دوم فرمود: «برادرم را صدا بزنيد».
حفصه گفت: عمر را برايش بخوانيد.
زماني كه عمر، وارد اتاق شد، حضرت، تا نگاهش به او افتاد، روي گردانْد و فرمود: «برادرم را صدا بزنيد».
امّ سلمه گفت: علي را براي پيامبر(، صدا بزنيد كه او، كسي جز علي را قصد نكرده است.
علي( را صدا زدند. علي( وارد اتاق شد و سرِ مبارك پيامبر( را به بالين گرفت و با هم به نجوا پرداختند تا اين كه روح مطهّر و منوّر پيامبر خدا( به رفيق اَعلي،(1)عروج كرد.(2)
زمان و روز وفات پيامبر(
در بين علماي دو مكتب (اهل بيت( و خلفا) در باره روز وفات پيامبر( اختلافي نيست. همگي بالإتّفاق ميگويند: روز دوشنبه، نزديك ظهر، حضرت، وفات نمود.(3)
.
امّا در تاريخ وفات ايشان، اختلاف است. علماي مكتب اهل بيت(، وفات ايشان را در روز دوشنبه، بيست و هشتم ماه صفر ميدانند و علماي مكتب خلفا، وفات ايشان را در روز دوشنبه، دوازدهم ربيع اوّل و گروهي نيز دوم ربيع اوّل ميدانند.
عمر، وفات پيامبر( را انكار ميكند
زماني كه پيامبر( وفات نمود، عمر ايستاد و گفت: گروهي از منافقان، گمان ميكنند كه پيامبر( وفات كرده است؛ امّا او از دنيا نرفته است؛ بلكه به ملاقات پروردگارش رفته است، چنان كه موسي بن عمران، چهل شب از قومش دور بود و قومش ميپنداشتند كه موسي( از دنيا رفته، تا اين كه به سوي قومش، باز گشت.
او همچنين ادامه داد: كسي كه گمان ميكند پيامبر خدا از دنيا رفته، بداند كه او باز ميگردد و دست و پاهاي او را قطع خواهد كرد!(1)
ابو بكر كه بعد از نماز صبح (همان نمازي كه پيامبر( آن را به صورت نشسته، اقامه كرد)، به منزلش در سُنح رفته بود، به مدينه آمد. در حالي كه عمر، مشغول سخنراني براي مردم بود و پيوسته، وفات پيامبر( را انكار مينمود، ابو بكر، وارد اتاق پيامبر خدا شد و پارچه را از روي صورت ايشان، كنار زد و گفت: پدر و مادرم، فداي تو! مرگي را كه خداوند بر تو واجب كرده بود، چشيدي.(2)
.
سپس از خانه پيامبر( خارج شد و در حالي كه عمر، هنوز مشغول صحبت براي مردم بود، ابو بكر گفت: اي عمر! مهلت بده و ساكت باش.
سپس، رو به جمعيت حاضر كرد و گفت: اي مردم! كسي كه محمّد را عبادت ميكرده، همانا محمّد، از دنيا رفته است و هر كسي كه خدا را عبادت ميكرده، همانا خداوند، زنده است.
او سپس اين آيه را تلاوت كرد: (وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّـهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللَّـهُ الشَّاكِرِينَ(.(1)
عمر، پس از شنيدن اين آيه، گفت: به خدا سوگند، هنگامي كه شنيدم ابو بكر، اين آيه را تلاوت ميكند، وحشتزده شدم و پاهايم، توان ايستادن نداشتند، به طوري كه به زمين افتادم و دانستم كه پيامبر( از دنيا رفته است.(2)
پرسشي در باره سخن عمر
چه عاملي باعث شد تا عمر، وفات پيامبر( را انكار كند؟ آيا در حقيقت، نميدانست كه پيامبر خدا از دنيا رفته است و يا از شدّت علاقه به پيامبر( نميتوانست وفات حضرت را باور كند؟! و يا به گفته برخي از موّرخان، در آن روز، عمر، ديوانه شده بود؟!
.
توجيه غلط
برخي از مورّخان، در صدد توجيه كار عمر، بر آمدهاند و اين
طور آوردهاند:
وقتي عمر متوجّه شد كه پيامبر( از دنيا رفته، ترسيد كه بر سرِ امامت، شورشي بر پا شود و انصار يا ديگران، حكومت را در دست بگيرند. لذا به شك و ترديد انداختن مردم، براي حفظ اسلام و دين بوده است.(1)
حال اگر بخواهيم به اين سخن ـ كه از ابن ابي الحديد است ـ ، اعتنا كنيم، باز جاي دو سؤال، باقي ميمانَد. اوّلين سؤال، اين است: آن ديگراني كه عمر از آنها ميترسيده، چه كساني بودند؟
در آن روز، سه نفر براي خلافت، مطرح بودند:
اوّل، علي( كه بني هاشم، طرفدار او بودند و ابو سفيان، براي خلافت، از او نام ميبرد و زبير، به نفع او فعّاليت ميكرد.
همچنين خالد بن سعيد اُموي، بَراء بن عازِب انصاري، سلمان فارسي، ابو ذر غفاري، مقداد و برخي ديگر از اصحاب بزرگ پيامبر(، همه از علي( حمايت ميكردند.
دوم، سعد بن عباده انصاري كه نامزد طايفه خزرج از انصار بود.
سوم، ابو بكر، كه عمر و ابو عبيده و مُغَيرة بن شُعبه و عبد الرحمان بن عوف، پشتيبان او بودند و از وي، حمايت ميكردند.(2)
.
دومين سؤال، اين كه: چرا وقتي ابو بكر، سر رسيد و خبر درگذشت پيامبر( را تأييد كرد و آيه (وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ...( را تلاوت كرد، عمر، ساكت شد و درگذشت پيامبر( را باور كرد؟ آيا تمام دلهره و اضطراب عمر، با آمدن ابو بكر، برطرف شد و خوفي كه از ديگران داشت، يكباره از بين رفت؟!
رها كردن پيكر پيامبر(
زماني كه به ابو بكر و عمر، در باره اجتماع انصار در سقيفه، خبر رسيد، عمر به ابو بكر گفت: بيا به نزد برادران انصاريمان برويم تا ببينيم كه
چه ميكنند.(1)
آن گاه، ابو بكر و عمر و ابو عبيدة بن جرّاح، به سوي سقيفه شتافتند.(2)
شگفتا از كسي كه مرگ پيامبر( را انكار ميكرد و به گفته طبري، «آن قدر مرگ پيامبر( برايش سنگين بود كه زانوهايش، سست شد و به زمين افتاد»،(3)پيكر بيجان پيامبر( را در ميان خانوادهاش رها كرد و با دوستانش به سمت سقيفه رفتند!
البته اين، اوّلين باري نبود كه مردم، پيامبر( را رها ميكردند؛ بلكه در زمان حيات پيامبر خدا نيز حضرت را ـ كه مشغول خواندن خطبههاي نمـاز جمعـه بود ـ ، رهـا كردند و به سـوي كـاروان تجارياي كه همان ساعت وارد شهر شده بود، شتافتند و فقط دوازده مرد و هفت زن، باقي ماندند.(4)خداوند نيز در سوره جمعه، به همين مطلب، اشاره فرموده است كه: (وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهـْواً انفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِماً(.(5)
.
آيا گروهي كه براي تعيين خليفه، در سقيفه تشكيل جلسه دادند، اعلان عمومي و معرّفي علي( به وصايت و خلافت، در روز غدير خم را فراموش كرده بودند؟!
زبيـر بن بكّار ـ كه از كهنترين مورّخان است ـ ، در كتاب خويش مينويسد:
عموم مهاجران و انصار، شك نداشتند كه صاحب امر [حكومت] و وصيّ پيامبر خدا بعد از آن حضرت، كسي جز علي نيست.(1)
چگونه اين افراد، وصايت علي( را فراموش كردند و به دنبال تعيين خليفه بودند؟!
تجهيز و تغسيل بدن پيامبر خدا(
بدن پيامبر خدا( را علي( غسل داد و كساني كه در اين مراسم، حضور داشتند، عبارت بودند از: عبّاس بن عبد المطّلب، فضل بن عبّاس، قُثَم بن عبّاس، اُُسامة بن زيد و شَقران، آزاد شده پيامبر(.
پارهاي از مورّخان، اوس بن خولي انصاري را نيز بدين
جمع، افزودهاند.(2)
.
پيامبر( را در سه جامه(پارچه)، كفن نمودند و چون از تجهيز پيامبر خدا فارغ شدند، علي( بر جنازه پيامبر(، به تنهايي نماز خواند، در حالي كه گروهي از مسلمانان در مسجد، غرق در گفتگو در اين باره بودند كه: چه كسي در نماز خواندن بر پيكر پيامبر(، امامت كند؟ و بدن او را در كجا دفن كنند؟
علي( به سوي آنان رفت و فرمود: «پيامبر خدا(، چه در حيات و چه پس از وفات، امام ماست».(1)
اين سخن، كاشف از اين بود كه كسي نميتواند براي نماز گزاردن بر پيكر پيامبر( امامت كند.(2)به همين جهت، افراد، گروه گروه ميآمدند و بر جنازه پيامبر( نماز ميخواندند و ميرفتند.(3)
ابو طلحة بن سهل انصاري، در همان مكاني كه پيامبر( وفات نموده بود، قبري حفر كرد، و در آن زمان، جز او و ابو عبيدة بن جرّاح، در مدينه، گوركني نبود.(4)
از آن جا كه نماز گزاردن بر جنازه پيامبر( طولاني شد (ظهر روز دوشنبه تا شامگاه روز سهشنبه)، پيكر مطهّر ايشان را روز چهارشنبه دفن نمودند. در هنگام دفن پيامبر(، جز اهل بيت پيامبر( و عدّهاي از ياران باوفاي او، كس ديگري حضور نداشت.
.
1) .. الإرشاد، ص۸۹.
2) .. استاد علّامه عسكري، معتقد بودند كه نماز خواندن بر جنازۀ پيامبر( بر همۀ مسلمانان حاضر در مدينه، واجبِ عيني بود؛ يعني بر يكايك مسلمانان، واجب بود. لذا ابتدا مردان و سپس، زنان و كودكان، آمدند و بر پيكر ايشان، نماز خواندند.
3) .. السيرة النبويّة، ابن هشام، ج۴، ص۳۱۴؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۷۷؛ تاريخ اليعقوبي، ج۱، ص۵۱۱، الإرشاد، ص۸۹؛ الكامل، ج۲، ص۱۹۵؛ البدء و التاريخ، ج۵، ص۶۸.
4) .. السيرة النبويّة، ابن هشام، ج۴، ص۳۱۳؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۷۷؛ تاريخ اليعقوبي، ج۱، ص۵۱۱.
عايشه مي گويد: ما از زمان دفن پيامبر( مطّلع نشديم تا اين كه صداي بيل و كلنگ را در شب چهارشنبه شنيديم. در آن زمان، دانستيم كه پيامبر( را دفن نمودهاند.(1)
بايد گفت: كساني كه ادّعاي محبّت نسبت به پيامبر( را داشتند، چنان كه به قول برخي مورّخان، نميتوانستند وفات پيامبر( را باور كنند، چه شد كه در تجهيز پيامبر( (تغسيل، تكفين، نماز گزاردن و دفن) هم حضور نداشتند؟!
در سقيفه، چه گذشت؟(2)
سخن آخر
اين گونه ماجراها و توطئه افكنيها تا هنگام وفات پيامبر( ادامه داشت و با وفات ايشان، شدّت بيشتري گرفت، تا آن جا كه نخبگان و سركردگان، با شعار«حَسبُنا كتاب الله»، باعث تحريف احاديث و محو آثار پيامبر خدا( شدند و با گذشت زمان، طرح جديدي به مرحله اجرا در آمد كه جعل احاديث دروغين و ساختگي در مذمّت آل رسول(، و بهويژه امير مؤمنان( و در مدح خلفا بوده است، به طوري كه اين روايات ساختگي، به كتب تاريخي نيز راه يافتند و تفكيك و تمييز بين مطالب صحيح، براي هر كسي ممكن نيست.
.
داستان ياد شده (نماز گزاردن ابو بكر به جاي پيامبر()، نمونهاي از اين قبيل حوادث است كه علّامه بزرگوار سيّد مرتضي عسكري( در باره آن به بحث و تحقيق پرداخته و در كتابچهاي با نام صلاة أبي بكر، انتشار يافته است؛ امّا از آن جا كه اين كتاب گرانقدر، به زبان عربي بود و استفاده از آن براي دانش دوستان، ميسّر نبود، انگيزهاي براي ترجمه آن شد تا مورد استفاده همگان، قرار گيرد.
در چاپ دوم اين كتاب، فرصت مناسبي پيش آمد تا مورد بازبيني و بازرسي دوباره قرار گيرد و با تدويني تازه (شمارهگذاري احاديث و اضافاتي در ترجمه و نقد و بررسي احاديث)، به دوستداران دانش، تقديم نماييم.
در نوبت اخير نيز به همّت مؤسّسه علمي ـ فرهنگي علّامه عسكري(، اين كتاب ارجمند، بازبيني و ويرايش گرديده است و اينك در دسترس دانشپژوهان گرامي، قرار ميگيرد.
در پايان، لازم ميدانم از محضر استاد بزرگوار، محقّق ارجمند، حضرت حجة الإسلام و المسلمين حاج شيخ محمّدعلي جاودان
ـ دام عزّه ـ كه از آغاز تا انجام اين اثر، شاگرد كوچكشان را راهنمايي نمودند، تشكّر و قدرداني نمايم.
و آخر دعونا أن الحمد لله ربّ العالمين
ربيع المولود ۱۴۲۴
قم المقدّسه
محمّد باقر اديبي لاريجاني
.
مقدّمه استاد محمّدعلي جاودانالحمد لله ربّ العالمين. كما هو أهله والصّلاة و السّلام علي
خير خلقه محمّد و آله.
تاريخ اسلام، آنچنان با دروغ و تحريف، آغشته شده است كه به دست آوردن حقيقت از ميان اسناد و مدارك موجود، كاري بسيار دشوار و دور از دسترس مينمايد.
محقّق تاريخ اسلام، بايد حقيقت تاريخي را از دلِ چندين و چند و بلكه دهها و صدها دروغ و جعل و تحريف، بيرون بكشد. روشن است كه اين كار، حوصله بسيار ميخواهد و با عجلههاي مرسوم زمان ما، به هيچ وجه سازگار نيست؛ امّا صبر و حوصله هم به تنهايي كافي نيست و علاوه بر آن، اهليّت علمي لازم است، كه بدون سالها تحصيل جدّي و درك محضر اساتيد خبير، امكان ندارد.
براي مثال، كسي كه بعد از تحصيل مقدّمات، حدّ اقل ده، پانزده سال درس فقه خوانده و قدرت اجتهاد و توانايي حلّ مسائل و مشكلات فقهي را به دست آورده باشد، ميتواند به تحقيق در تاريخ اسلام بپردازد. البته اين ساليان تحصيل، تنها مقدّمه است و بعد از اين، بايد با ممارست و مطالعه پيگير در متون تاريخي، به كشف قواعد تحقيق و تحليل تاريخ ـ كه بعضاً با قواعد حلّ مسائل فقهي بيشباهت نيست ـ ، بپردازد. درك محضر استاد صاحبنظر در هر رشته، براي آشنايي با قواعد آن، كمك كار بسيار خوبي است و راه را نزديك و نزديكتر ميكند.
.
بعد از طيّ اين مراحل است كه شخص، ميتواند به تحقيق در تاريخ اسلام و حلّ مسائل و مشكلات آن بپردازد.مشكل دستيابي به حقايق تاريخي، صرف نظر از دشواري هر تحقيق و پژوهش علمي، معلول موانعي است كه بهعمد، بر سرِ اين راه، پديد آوردهاند.
البته در تاريخ، هميشه دستيابي به حقايق، مشكلات خاصّ خود
را دارد و از جمله، اختلاف افق فرهنگ دو دوره، يعني دورهاي كه محقّق در آن زندگي ميكند و دورهاي كه به تحقيق در باره آن، مشغول است
و از جمله، از دست رفتن بعضي از منابع اصيل؛ امّا اگر موانعي به
طور عمد بر سر راه پديد بيايد و براي نمونه، دهان شاهدان، بسته و قلمشان، شكسته شود يا دروغ و جعل، به طور عموم با به كار گرفتن قدرت و بودجههاي كلان، نشر يابد، مشكلات، چندين و چند برابر خواهند شد. اينها چيزهايي است كه در تاريخ اسلام، متأسّفانه، اتّفاق افتاده است.
در عصر بني اميّه، اين دولت جبّار و كافركيش، براي خاموش ساختن گلبانگ محمّدي، به طور وسيع، به جعل و تحريف اسلام و تاريخ آن، دست يازيد.
.
زُبير بن بكّار، مورّخ بسيار كهن، در كتاب خويش، الموفقيّات،(1)از مُطرف فرزند مغيرة بن شُعبه، چنين نقل ميكند: من همراه پدرم مغيره، به شام سفر كرده و بر معاويه، وارد شده بوديم. پدرم، هر روز به نزد معاويه ميرفت و مدّتي را با او سخن ميگفت. هنگامي كه به خانه باز ميگشت، با شگفتي فراوان، از معاويه و فراست و كياست او، سخن ميگفت و از آنچه از وي ديده بود، با تعجّب، ياد مينمود. امّا شبي پس از اين كه از نزد معاويه به خانه باز گشت، از غذا خوردن، امتناع ورزيد. من او را سخت ناراحت ديدم. ساعتي درنگ كردم؛ زيرا ميپنداشتم كه ناراحتي پدرم، به خاطر سرنوشتي است كه براي ما پيش آمده است. وقتي از او سؤال كردم كه چرا اين قدر ناراحت است، گفت: فرزندم! من از نزد خبيثترين و كافرترينِ مردم، باز گشتهام!
گفتم: هان! براي چه؟
گفت: مجلس معاويه، خالي از اغيار بود. من بدو اظهار داشتم: اي
امير المؤمنين! تو به آرزوها و آمالت رسيدهاي. حال اگر با اين كهولت سن، به عدل و داد، دست يازي و با خويشاوندانت (بني هاشم)، مهرباني پيشه كني و صِله رحِم نمايي، نام نيكي از خود به يادگارخواهي گذاشت. به خدا سوگند، امروز، اينان، هيچ چيزي كه ترس و هراس تو را بر انگيزد، ندارند (يعني بني هاشم، توانايي به دست آوردن قدرت را از دست دادهاند).
.
1) .. الأخبار الموفّقيّات، ص۵۷۶ و ۵۷۷؛ مروج الذهب، ج۳، ص۴۵۴؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابيالحديد، ج۲، ص۱۷۶و ج۵، ص۱۲۹.
معاويه، پاسخ داد: هرگز! هرگز! آنچه ميگويي، امكان ندارد. ابو بكر، به حكومت رسيد و عدالت ورزيد و آن همه زحمتها را تحمّل كرد! به خدا سوگند، وقتي مُرد، نامش نيز به همراهش مُرد، مگر آن كه گويندهاي، روزي بگويد: «ابو بكر».
آن گاه، عمر به حكومت رسيد. كوششها كرد و در طول ده سال، رنجها كشيد. چند روزي بيش از مرگش نگذشت كه هيچ چيز از او باقي نماند، جز اين كه گاه و بيگاه، گويندهاي بگويد: «عمر».
سپس برادر ما، عثمان، به خلافت رسيد. مردي از نظر نسب، همچون او، وجود نداشت و كرد، آنچه كرد و با او رفتار كردند، آنچه كردند؛ امّا تا كشته شد ـ به خدا سوگند ـ ، نامش نيز مُرد و اعمال و رفتارش نيز فراموش گشت؛ امّا نام اين مرد هاشمي(يعني پيامبر() را هر روز، پنج بار، در سراسر جهان اسلام، بر سر مأذنهها، فرياد ميدارند و به بزرگي از او ياد ميكنند كه: «أشهد أنّ محمّداً رسول الله!». تو فكر ميكني چه عملي در اين شرايط، ماندگار است و چه نام نيكي، پايدار؟ اي بي مادر! نه! به خدا سوگند، آرام نخواهم نشست، تا اين كه اين نام را دفن كنم!
در واقـع، سينـه معاويه ـ كه برادر، جد، دايي و كساني ديگر از خويشانش، در جنـگ بدر كشـته شـده بودند ـ ، از شهرت يافتن نام پيامبر(، چون كانوني از آتش كينه، شعلهور بود؛ كينهاي كه هرگز نميتوانست آن را فراموش كند، گر چه جنگ بدر را خود، ايجاد كرده بودند. او ميخواست اين نام و نشان را نابود سازد و براي رسيدن به اين مقصود، دو برنامه داشت: برنامه اوّل معاويه، در اين خلاصه ميگشت كه: نبايد حتّي يك تن از بني هاشم، زنده بمانَد.
.
برنامه دوم معاويه، اين بود كه نام اينان را به فراموشي بسپارد و به خاطر رسيدن بدين مقصود بود كه دستگاه عظيم حديثسازي و جعل سيره و تاريخ را براي بدنام ساختن آن پاكان، و در مقابل، رفع نقايص
و عيوب از قريش، به طور عموم و بخصوص از خاندان بني اميّه،
بر پا كرد.
دليل ما بر اين دو ادّعا، اسناد معتبر تاريخي است:
۱. اين كه گفتيم معاويه ميخواست كه از بني هاشم، حتّي يك تن نمانَد، دلايل روشن تاريخي دارد: ابو مِخنَف، مورّخ بزرگ كوفي، از ابو الأعز تَيمي نقل ميكند كه: در دوران جنگ صِفّين، روزي عبّاس بن ربيعه(1)ـ كه از خويشاوندان امير مؤمنان( بود ـ ، از كنارم گذشت. او لباس كامل رزم بر تن داشت، بر سرش، كلاهخودي قرار گرفته بود و روبند آهنين، صورت او را پوشانيده بود و تنها چشمهايش از وراي آن، ديده ميشدند كه مانند دو شراره آتش ميدرخشيدند و در دست او، شمشيري بود كه آن را جولان ميداد.
ناگهان، صدايي به گوش رسيد. كسي از لشكر اهل شام، عبّاس را به جنگ، دعوت ميكرد. مردي كه او را به جنگ ميخواند، عرار بن اَدَهم، از اهالي شام بود.
عبّاس، به ميدان روي آورد و به سوي هماورد خويش رفت. بعد از اين كه آن دو، رو به رو شدند، مرد شامي به عبّاس پيشنهاد كرد كه از اسب، پياده شوند. عبّاس، پاسخ داد: آري، پياده ميشويم. نبرد به صورت پياده، كار را يكسره ميكند. در چنين جنگي، اميد زنده ماندن نيست.
.
1) .. عبّاس بن ربيعة بن حارث بن عبد المطّلب، پسرعموي امام علي(.
عبّاس، پياده شد و اسب خود را به غلامش سپرد و آن گاه، هر كدام به ديگري حمله بردند.دو لشكر، دست از جنگ و حركت، كشيدند و مردان جنگي، دهانه اسبان را محكم به دست گرفتند تا بتوانند جنگ آن دو مرد را مشاهده كنند.
آن دو، مدّتي با شمشير با يكديگر نبرد كردند؛ امّا ضربات شمشير، اثري نداشت؛ زيرا زره هر دو، زره تمام و محكمي بود.
در يك لحظه، عبّاس، در گوشهاي از زره رقيب خويش، شكافي مشاهده كرد. آن جا را هدف قرار داد و شمشيرش را در همان نقطه، فرود آورد. شمشير، تا ميان سينه مرد شامي، فرو رفت و دلاور شامي، بر زمين غلتيد.
مردمان، يكباره، تكبير گفتند، آنچنان كه زمين، لرزيد.عبّاس، از ميدان به ميان لشكر باز گشت. من صدايي را از پشت سر خود شنيدم كه ميگفت: (قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّـهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ؛(1)با آنها پيكار كنيد كه خداوند، آنان را به دست شما، مجازات ميكند و آنان را رسوا ميسازد...(.
سپس به من فرمود: «اي فرزند اعز! كه بود كه با دشمن ما ميجنگيد؟».
من گفتم: او خويشاوند شما، عبّاس بن ربيعه بود.
فرمود: «آيا او همان عبّاس بود؟».
گفتم: آري.
.
1) .. سورة توبه، آية ۱۴.
آن گاه، به عبّاس، رو كرد و فرمود: «آيا من، تو و عبد الله بن عبّاس را نهي نكرده بودم كه به صف اوّل نياييد و به ميدان نرويد؟».
عرض كرد: چرا.
حضرت فرمود: «پس چرا چنين كرديد؟».
عبّاس گفت: آيا مرا به مبارزه، دعوت كنند و من، آن را پاسخ نگويم؟!
حضرت فرمود: «اطاعت از امام خويش، براي تو بهتر از پاسخ دادن به دشمن بود».
وقتي امام( اين كلام را ميفرمود، خشم در سيماي مباركش ديده شد. لحظاتي بدين گونه، سپري شد؛ امّا رفته رفته، آرام شد. آن گاه، با حال تضرّع، چنين دست به دعا برداشت: «بار الها! زحمت و رنج عبّاس را پاداش بده و از گناه او(سرپيچي از دستور امامش) در گذر. بار الها! من از او درگذشتم. پس تو نيز او را ببخشاي».
از آن طرف، در لشكر شام، معاويه از كشته شدن عرار بن ادهم، هماوردِ عبّاس، بسيار خشمگين شد و گفت: چه وقت مردي همانند او، خونش چنين هدر رفته است!؟
سپس گفت: آيا كسي هست كه فداكاري كند و انتقام خون عرار را بگيرد؟
دو مرد از قبيله لَخْم، از بزرگان شام، از جاي برخاستند. معاويه گفت: برويد. هر كس عبّاس را بكُشد، صد پيمانه طلا و صد پيمانه نقره و صد طاقه بُرد يمني، نصيب او خواهد شد.
آن دو به ميدان آمدند و عبّاس را به مبارزه با خويش، دعوت كردند و در ميان دو صف لشكر، فرياد بر آوردند: عبّاس! عبّاس! به ميدان بيا.
عبّاس، در پاسخ گفت: من بايد از سَرور خويش، اجازه بگيرم.
.
پس به نزد امير مؤمنان( آمد. آن حضرت، جناح چپ لشكر خويش را براي جنگ، آماده ميساخت.عبّاس، جريان را براي امام علي( باز گفت. امام( فرمود:
وَاللَّـهِ لَوَدّ معاوية أنَّهُ ما بقي من بني هاشمٍ نافخ ضرمةٍ إلّا طعن في بطنه إطفاء لنور الله و يأبي الله إلّا أن يتمّ نوره و لو كره الكافرون.
به خدا سوگند، معاويه ميخواهد كه از بني هاشم، حتّي يك تن نيز نمانَد، مگر اين كه با نيزه، به شكم او بزند و نابودش كند. اين نيست، جز براي اين كه نور خدا را خاموش سازد؛ امّا خدا، ابا دارد، مگر اين كه نور خود را تمام كند، گر چه كافران، آن را ناخوش دارند.
آن گاه فرمود: «اي عبّاس! سلاح خود را به من بده، و سلاح مرا بگير».
عبّاس، چنين كرد. امام( سپس بر اسب عبّاس، سوار شد و به سوي آن دو عرب لَخمي، حركت كرد. آن دو، هيچ شكّي نكردند، كه او، عبّاس است؛ زيرا او از نظر قد و قامت و هيكل، و نيز از نظر سواري، بسيار به امير مؤمنان( شباهت داشت. دو مبارز شامي گفتند: آيا فرماندهات، به تو اجازه داد؟
آن حضرت، پاسخي نداد؛ امّا اين آيه شريف را تلاوت فرمود:
(أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّـهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ.(1)
به كساني كه جنگ، بر آنان تحميل گرديده، اجازه جهاد داده شده است؛ چرا كه مورد ستم قرار گرفتهاند، و خدا بر ياري آنها تواناست(.
.
1) .. سورۀ حج، آيۀ ۳۹.
آن گاه، يكي از آن دو، به ميدان آمد. امام، با ضربتي، كارش را ساخت. سپس دومي به مقابله آمد. او را هم به اوّلي، ملحق ساخت.
پس از آن، امام به لشكرگاه خويش باز گشت، در حالي كه اين آيه شريف را تلاوت ميفرمود:
(الشَّهْرُ الْحـَرَامُ بِالشَّهْرِ الْحـَرَامِ وَالْحـُرُمَاتُ قِصَاصٌ فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ.(1)
ماه حرام، در برابر ماه حرام! اگر [دشمنان] حُرمت آن را شكستند و در آن، با شما جنگيدند، شما نيز حق داريد كه مقابله به مثل كنيد و تمام حرامها [قابل] قصاص است و هر كس به شما تجاوز كرد، همانند آن، بر او تعدّي كنيد، و از خدا بترسيد [و زيادهروي ننماييد](.
سپس فرمود: «عبّاس! سلاح خود را باز گير و سلاح مرا پس بده. اگر فرد ديگري تو را به مبارزه دعوت كرد، باز مرا باخبر كن».(2)
فكري كه معاويه در سر داشت و در اين حادثه، نشان داده شد و در كلام امام هم بدان تصريح شده، باعث ميشد كه امير مؤمنان( به طور جدّي، از حضور بني هاشم درصف اوّل ميدان در جنگ صِفّين و شركت در صحنههاي نبرد، جلوگيري كند، در حالي كه در جنگ جمل، گردش جنگ به دست بني هاشم بود و برجستهترين شخصيتهاي علوي و هاشمي، در اين جنگ، ميداندار بودند.
اگر چه با تمهيدات امير مؤمنان( در جنگ صِفّين، بني هاشم، كشته نشدند، و اگر چه با همّت امام حسن مجتبي( و تحمّل و صبر جميل ايشان در قبول صلح با معاويه، بني هاشم، از قتل عام، نجات يافتند؛(3)امّا سرانجام، سياست و فكر شوم معاويه، عملي شد و قتل عام بني هاشم، حتّي كودكان آنها تا طفل شيرخوارشان، به فجيع ترين صورت ممكن، اتّفاق افتاد.
.
اين اتّفاق، در كربلا و تقريباً شش ماه بعد از مرگ معاويه، پيش آمد و به دست كساني انجام گرفت كه خودِ او، آنها را براي چنين روزي، مشخّص كرده بود.(1)بنا بر اين، سرانجام بني اميّه و معاويه، تا اندازه فراواني به هدف اوّليه خويش در اين زمينه، نائل آمدند.
۲. اين كه گفتيم معاويه، ميخواست نام مقدّس پيامبر( و بني هاشم، محو بشود و نامهاي مرده ديگران، احيا شود، به دلايلي است كه در اسناد تاريخي معتبر آمده است.
مدائني، از مورّخان قرن سوم، در كتاب الأحداث، مينويسد:
معاويه، پس از به دست آوردن خلافت، فرماني به همه عاملان و كارگزاران خويش نگاشت كه: «هر كس، چيزي در فضل ابو تراب (علي() و خاندانش باز گويد، حرمتي براي خون و مالش نيست و خونش، هدر خواهد بود».
در اين دوران، مردم كوفه ـ كه دوستدارعلويان بودند ـ ، بيش از ديگران، بلا و مصيبت ديدند.
.
1) .. ر. ك: الكامل، ج۲، ص۵۳۵.
ديگر بار، معاويه به كارگزاران خويش در تمام بلاد، فرماني نوشت كه از آن پس، گواهي هيچ يك از پيروان علي( و خاندانش را نپذيرند. نيز فرمان داد كه آنچه از دوستداران عثمان و علاقهمندان به او و ناقلان فضائل او، در سرزمين تحت فرمانروايي آنها زندگي ميكنند، شناسايي كنند و آن گاه، آنها را به خود، نزديك كنند و اكرام نمايند، و آنچه اين گونه افراد، در فضيلت عثمان نقل ميكنند، براي او بنويسند، و البته، نام گوينده و پدر و خاندانش را ذكر كنند.
اين فرمان، آنچنان اجرا گشت و مردمان، به خاطر رسيدن به حُطام دنيوي و مال و مَنال، حديث جعل كردند كه نقل فضائل عثمان، فراواني گرفت! معاويه نيز پول و خلعت و املاك و خلاصه، آنچه در اختيار داشت، بي دريغ، در اين راه، نثار ميكرد.
هر شخص ناشناخته و بي قدر و منزلتي كه نزد مأموران و كارگزاران معاويه ميرفت و چيزي را به عنوان منقبت و فضيلت عثمان نقل ميكرد، مورد توجّه قرار ميگرفت و نامش را گزارش ميكردند و بدين ترتيب، او در دستگاه حكومت اُموي، مقام و منزلت مييافت.
مدّتي بعد، فرمان ديگري توسّط معاويه صادر شد كه به كارگزاران خويش، چنين دستور داده بود: «اينك، روايات فضائل عثمان، فراوان شده و در همه شهرها به گوش ميرسد. پس چون نامه من به شما رسيد، مردم را دعوت كنيد كه فضائل صحابيان و خلفاي اوّليه را روايت كنند، و حديثي در فضيلت ابو تراب نباشد، مگر اين كه روايتي همانند آن، در فضل خلفاي نخستين و صحابه، يا ضدّ و مخالف آن را بياوريد. اين كار، نزد من، محبوبتر است و مرا بيشتر شادمان ميكند؛ زيرا براي شكستن دلايل و براهين ابو تراب و پيروان او، قويتر و بُرَندهتر است و تحمّل آن براي ايشان، دشوارتر از روايتهاي در باره فضائل عثمان است و كوبندگي بيشتري خواهد داشت».
.
فرمان معاويه، بر مردم خوانده شد و به دنبال آن، روايات دروغين فراواني در فضائل صحابه ساخته شدند كه هيچ بهرهاي از حقيقت نداشتند. مردم سادهدل نيز اين احاديث را ميپذيرفتند و رفته رفته، چنان شهرت يافتند كه بر منابر، باز گفته ميشدند و به دست معلّمان مكتبخانهها داده شده، كودكان، بر اساس آنها، آموزش داده ميشدند و جوانان، با آنها خو ميگرفتند و همانطور كه قرآن را ميآموختند، اين احاديث جعلي را نيز حفظ ميكردند.
اين احاديث ساختگي، كم كم، از مجامع مردان گذشت و به مكاتب و مجامع درسيِ زنان نيز رسيد و معلّمان، آن احاديث را به دختران و زنان مسلمان، آموزش دادند و به همين گونه، در ميان بردگان و خادمان نيز نفوذ يافت.
جامعه اسلامي، سالياني دراز از حيات خويش را به اين شكل گذرانيد و نسلهاي متعدّدي، گرفتار احاديث جعلي و دروغين اين دوران بودند. دانشمندان بسياري هم آنها را نقل كرده، بدانها باور داشتند.(1)
انبوه روايات جعلي و تاريخ دروغين عصر اُموي كه با اهداف سهگانه: ۱. نابود كردن بيت نبوّت و علويان، ۲. بزرگداشت اختصاصي عثمان،
۳. ترويج مجموعه صحابه، بهويژه خلفا، به وجود آمد و به همه مدارك و منابع بعدي راه يافت، مشكلي است كه براي هميشه، سدّي در راه شناخت اسلام و تحقيق در زمينه تاريخ اسلام بوده است و محقّق، تا از اين سدّ سِكَندر عبور نكند، نميتواند به راحتي در تاريخ صدر اسلام، پاي نهد و اسلام و تاريخ آن را بشناسد.
.
1) .. ر. ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام، ص۲۶۶-۲۶۸ (چاپ پنجم).
چنان كه ديديم، معاويه، در رسيدن به هر دو هدف خود، هيچ كوتاهياي نكرد، و اگر او نتوانست خواستههايش را آن طور كه ميخواست، به سرانجام برساند و همه آنچه را ميخواست، براي هميشه، نابود سازد، خواست خداي متعال و تقدير ازلي او بر حفظ اسلام بود.
در هر صورت، راه شناخت اسلام و تاريخ آن، از اين گردنههاي بسيار صعب العبور ميگذرد و محقّق، تا اسباب و وسايل و آمادگيهاي لازم را نداشته باشد و تن به رنج درازمدّت براي طيّ اين راه را ندهد، امكان دست يافتن به حقيقت را ندارد.
مسئله مورد بحث در نوشتار پيش رو، يكي از مشكلات بزرگ تاريخ صدر اسلام است و بناي عقايد دسته بزرگي از مسلمانان، بر آن نهاده شده است.
در يك طرف، رواياتي است كه قريب به اتّفاق آنها، از عايشه
نقل شده است و ميگويند كه پيامبر( به خاطر علاقهاش به عايشه،
از ساير همسران خود درخواست كرد تا به او اجازه دهند كه دوران بيماري خويش را در خانه عايشه بگذراند، و يا اين كه آنها خود، با مشاهده علاقه شديد پيامبر( نسبت به عايشه، با درخواست عايشه، موافقت ميكنند.
اينچنين است كه پيامبر( آخرين ساعات شريف خود را در خانه عايشه گذرانيده و به لقاي حضرت حق، رفته است.
روايات شامل موضوع بحث، ميگويند كه پيامبر( در آخرين روز حيات خويش، براي نماز صبح، ابو بكر را به جاي خويش فرستاد و حتّي وقتي عايشه، به خاطر رِقّت قلب پدرش، ايشان را از اين تصميم، منع كرد، به شدّت مقاومت كرد، و اين را، در واقع، نشانه خواست پيامبر( نسبت به خلافت يافتن ابو بكر بعد از خود ميدانند.
.
اين حجم انبوه از روايات ـ كه تقريباً همه از عايشه نقل شـدهانـد ـ ، در يك طرف است و تمام زندگي پيامبر( كه به طور جدّي با اين مسئله، در تقابل و تضاد است، در سوي ديگر قرار دارد. حال چه كسي ميتواند اين مشكل بزرگ را حل كند؟ مشكل اين روايات، كه به ظاهر در معتبرترين كتب روايي اهل سنّت آمده؛ امّا با همه زندگي و سخنان و رفتار و خلاصه با سيرت و سنّت پيامبر( تضاد دارد.
اين نوشتار اندك، امّا گرانسنگ، عهدهدار حلّ اين مشكل بزرگ است و اگر خواننده، به ديده انصاف بنگرد، در انجام وظيفه خويش، موفّق بوده است.
استاد علّامه سيّد مرتضي عسكري، از شخصيتهاي بزرگ علمي و شناخته شده در جهان اسلام است. كارهاي علمي و تحقيقي بيهمتاي ايشان، از كتاب عبد اللّه بن سبأ درسال ۱۳۷۵ ق. شروع شده و به فضل و رحمت الهي، هنوز ادامه دارد. اين جُستار هم بخشي از كتاب تحقيقيِ بزرگي است كه در دو مُجَلّد، به بررسي زندگي عايشه و روايات مهمّي كه از او در موارد مختلف از سيره و سنّت، نقل شده است، ميپردازد. البته اين بخش در آن كتاب، تا حدودي به اختصار آمده است و در اين جا، تفصيل بيشتري دارد و بحمد الله، حلّ نهايي يافته است.
.
خداوند متعال را بر ترجمه شدن اين نوشتار، شكر ميكنيم و ادامه توفيق متـرجـم فاضل را ـ كه به دقّت، به كار ترجمه اين نوشتار پرداختهاند ـ ، از خداوند متعال خواستاريم.
و الحمد لله أولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً
محمّدعلي جاودان
.
.
.
آخرين نماز پيامبر(مقدّمه بحث
الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة علي خاتم الأنبياء و المرسلين و آله الطّاهرين.
بارها و بارها از اين بنده، در مورد نماز ابو بكر در صبح روز وفات پيامبر( پرسش شده است كه: آيا واقعاً اين حادثه، صورت گرفته و اين نقل، نقل صحيحي است؟ اگر اين واقعه صورت گرفته، كيفيت آن، به چه ترتيبي بوده است؟ و در هر صورت، چه نتيجهاي از آن ميتوان گرفت؟
بنا بر اين، به نظر چنين آمد كه براي پاسخ به اين سؤالات، اين بحث را از مباحث مربوط به «سقيفه» و «احاديث اُمّ المؤمنين عايشه»، جدا ساخته، به صورت مجزّا، انتشار دهيم.
ايّام بيماري پيامبر(
در ابتدا به آنچه در منابع و مدارك مختلف حديث و تاريخ، در زمينه بيماريِ منجر به وفات پيامبر خدا آمده است، ميپردازيم:
.
يك. در صحيح البخاري و صحيح مسلم، از عايشه نقل شده است: هنگامي كه بيماري پيامبر خدا( سنگين شد و درد ايشان، شدّت يافت، آن حضرت از زنانش اجازه گرفت تا در خانه من، از ايشان پرستاري شود و همگي، اجازه دادند... .(1)
پرستاري از پيامبر( در خانه عايشه
دو. در حديث ديگري آمده است: بيماري پيامبر خدا، در خانه ميمونه، شروع شد. در آن جا بود كه حضرت، از ديگر زنانش اجازه خواست
تا ايّام بيمارياش را در خانه عايشه به سر ببرد. آنها نيز به ايشان،
اجازه دادند.(2)
سه. بخاري، در صحيح خود، از عايشه نقل ميكند: پيامبر خدا، در بيماري وفاتش، پيوسته ميپرسيد: «من، فردا كجا هستم؟».
در واقع، او به انتظارِ نوبت [رفتن به خانه] عايشه بود. پس [ديگر همسران،] به حضرت، اجازه دادند تا در خانه عايشه بستري شود.(3)
چهار. مسلم، در صحيح خود، از عايشه روايت ميكند: پيامبر خدا، پيوسته ميپرسيد: «من، امروز كجا هستم؟»و«فردا، كجا هستم؟» و به انتظار نوبت [رفتن به خانه] عايشه بود.(4)
.
پنج. درحديث ديگري، عايشه ميگويد: پيامبر( نوبت همسرانش را مراعات ميكرد؛ ولي هنگامي كه در بيماري وفات بود، ميفرمود: «من، فردا كجا هستم؟». در واقع، علاقه شديدي به خانه من داشت. وقتي نوبت من رسيد، ايشان در خانه من، آرام گرفت و ماند.(1)
نقد و بررسي اين احاديث
پنج روايتي كه نقل شد، از كتب صحاح مكتب خلفا بود؛ ولي اوّلاً تمام اين روايـات ـ كه در توصيف عـايشـه است ـ ، تنها از خود عايشه، نقل شده و كس ديگري آنها را روايت نكرده است.
ثانياً اين گونه تبليغات، شگفتآور است! پيامبر بزرگواري كه ۲۳ سال، شبانهروز تلاش كرد تا رسالت الهي را به مردم برساند و امّتي مسلمان و موحّد به وجود آورد و تمام همّتش، هدايت مردم بود، تا آن جا كه نزديك بود در اين راه، جان خود را نيز از دست بدهد و به همين جهت، پروردگارش، او را مورد خطاب قرار داد كه: (فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِم إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحـَدِيثِ أَسَفاً؛(2)شايد اگر به اين سخن، ايمان نياورند، جان خود را از اندوه [و پيگيري كارشان] تباه سازي(.
همچنين، به ايشان ميفرمايد: (فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ؛(3)پس مبادا به سبب حسرتها[ي گوناگون] بر آنان، جانت [از كف] برود(.
.
آيا پيامبر خدا( در ايّام بيماري وفاتش، فكري براي امّتش نكرده بود و در ساعات آخر عمر، در باره آينده آنها هيچ نينديشيده بود؟! و نيز در باره عترت و اهل بيتش، فكري نكرده بود و تمام همّ و غمّ حضرت، در باره عايشه، همسرش بود كه همواره ميفرمود: «من، امروز كجا هستم؟» و «من، فردا كجا هستم؟» و علاقه شديد به عايشه، او را به اين كار، وا ميداشت؟! زماني هم كه به حضرت، اجازه داده شد، وارد خانه عايشه شد و همه دغدغههايش، برطرف شد و آرام گرفت؟!
داستان تبليغاتي اين غوغاگران كه ميخواستهاند شأن و جايگاه عايشه را بالا ببرند و در اين راه، مكانت و منزلت و حرمت پيامبر( را قرباني كردهاند، شگفتآور است!
دستور پيامبر( بر امامت يافتن ابو بكر
شش. در سنن ابن ماجة و مسند ابن حنبل، از ابن عبّاس نقل شده: هنگامي كه پيامبر خدا در خانه عايشه بود، بيمار شد. پس فرمود: «علي را به اين جا بخوانيد».
عايشه گفت: اي پيامبر خدا! ابو بكر را براي شما، صدا بزنيم؟
حضرت فرمود: «او را هم صدا بزنيد».
حفصه گفت: اي پيامبر خدا! عمر را براي شما، صدا بزنيم؟
حضرت فرمود: «او را هم صدا بزنيد».
سپس اُمّ الفضل گفت: آيا عبّاس را صدا بزنيم؟
حضرت فرمود: «او را هم صدا بزنيد».
.
زماني كه همه، گِرد آمدند، حضرت، سرش را بالا آورد و نگاهي كرده، سكوت نمود.(1)
عمر، رو به جمع كرد و گفت: از محضر پيامبر خدا، برخيزيد!
سپس بلال آمد و پيامبر( را از رسيدن وقت نماز، آگاه كرد. پس حضرت فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».
عايشه گفت: اي پيامبر خدا! ابو بكر، مردي رقيق [القلب] و دلنازك است و از سخن گفتن، ناتوان است و زماني كه شما را [در مسجد]
نبيند، ميگِريد و مردم هم ميگِريند. اگر به عمر براي نماز، امر كنيد، بهتر است.
ابو بكر، از اتاق بيرون رفت و [با مردم، ] نماز خواند... .(2)
.
1) .. در مسند ابن حنبل، عبارت، بدين صورت آمده: «پيامبر(، سرش را بالا آورد و علي( را نديد. پس سكوت كرد».
2) .. سنن ابن ماجة، ج۱، ص۳۹۱، ح ۱۲۳۵. ما اين حديث را از اين كتاب، نقل كردهايم. نيز، ر.ك: مسند ابن حنبل، ج۱، ص۳۵۶؛ تاريخ ابن كثير، ج۵، ص۲۳۴؛ نصب الراية لأحاديث الهداية، عبد الله بن يوسف زيلعي، ج۲، ص۵۰-۵۲. در احاديثي كه ميآيد، روايتي را ميبينيم كه تحريف شده است. در مسند ابن حنبل (ج۶، ص۳۰۰) و كنز العمّال (ج۶، ص۴۰۰)، به نقل از امّ سلمه آمده است: به او سوگند ياد ميكنم كه علي بن ابي طالب، در عهد و وصايت، نزديكترينِ مردم به پيامبر خدا بود. يك روز صبح، به عيادت پيامبر خدا رفتيم. ايشان، پيوسته ميفرمود: «علي آمد؟ علي آمد؟». فاطمه( گفت: گويا شما او را به دنبال كاري فرستادي. امّ سلمه ميگويد: علي( آمد. پنداشتيم كه پيامبر( به او كاري دارد. پس، از اتاق، بيرون رفتيم و نزديك در نشستيم و من، از همه به در اتاق، نزديكتر بودم [كه ديدم] علي( خم شده و پيامبر( با او راز ميگويد و نجوا ميكند، و پيامبر خدا( در همان روز، رحلت فرمود. پس علي( در عهد و وصايت، نزديكترينِِ مردمان است.محب الدين طبري نيز در كتاب ذخائر العقبي (ص ۷۲)، در باب «ذكر أنّه أدخله النبي( في ثوبه يوم توفّي»، از عايشه نقل كرده كه گفت: هنگامي كه وفات پيامبر خدا( نزديك شد، فرمود: «حبيب مرا بخوانيد». ابو بكر را براي او خواندند. پس به او نگاه كرد و سپس سرش را بلند كرد و فرمود: «حبيب مرا بخوانيد». پس عمر را براي او خواندند. پيامبر( وقتي چشمش به او افتاد، سرش را بلند كرد و فرمود: «حبيب مرا بخوانيد». پس علي( را خواندند. همين كه چشم پيامبر( به علي( افتاد، او را زير رواندازي كه بر رويش انداخته شده بود، نمود و پيوسته، او را در آغوش داشت تا وفات نمود. نزديك به اين عبارت در مقتل الخوارزمي (ج۲، ص۳۸) و كفاية الطالب گنجي شافعي (ص ۱۳۳) نيز نقل شده است.
امامت يافتن ابو بكر در ايّام بيماري پيامبر
هفت. در صحيح البخاري و صحيح مسلم و مسند ابن حنبل و الطبقات الكبريي ابن سعد و أنساب الأشراف بَلاذُري، حديثي آمده است كه ما، آن را از صحيح البخاري، به نقل از عايشه ميآوريم:
زماني كه بيماري پيامبر خدا، شدّت يافته بود، بلال، طبق معمول، حضرت را از وقت نماز، آگاه كرد. پيامبر( فرمود: «به ابو بكر امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».
من گفتم: اي پيامبر خدا! ابو بكر، مردي رقيق [القلب] و دلنازك است و اگر به جاي شما در نماز بِايستد، نميتواند وظايف امامت را انجام دهد. اگر براي اين كار، به عمر امر كنيد، بهتر است.
حضرت فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد.(1)به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».(2)
.
1) .. چون زنان اطراف يوسف( دسيسهها و نقشههاي شومي را براي او تدارك ديدند و سرانجام، باعث زنداني شدن او شدند، به همين جهت، پيامبر( عايشه و حفصه را به زنان اطراف يوسف(، تشبيه كرده است.
2) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۹۲ (كتاب الصلاة، باب «الرجل يأتمّ بالإمام و يأتمّ النّاس بالمأموم»)؛ صحيح مسلم، ج۲، ص۲۳؛ مسند ابن حنبل، ج۶، ص۲۱۰ و ۲۲۴؛ الطبقات الكبري، ج۳، ص۱۷۹ (چاپ بيروت) و ج۳، بخش اوّل، ص۱۲۷ (چاپ ليدن)؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۷؛ فتح الباري، ج۲، ص۳۴۶.
هشت. در صحيح البخاري و صحيح مسلم و مسند أبي عوانة و الطبقات الكبري و السيرة النبويّهي ابن هشام و أنساب الأشراف بلاذري و...، حديثي آمده كه ما، آن را از صحيح البخاري، به نقل از عايشه روايت ميكنيم كه گفته است: هنگامي كه رنج و درد پيامبر خدا، شدّت يافت، رسيدن وقت نماز، به حضرت، يادآوري شد. ايشان فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».
عايشه گفت: ابو بكر، مردي دلنازك است و اگر نماز بگزارد، گريه بر او غلبه ميكند.
حضرت فرمود: «به او امر كنيد تا نماز بگزارد».
عايشه ميگويد: دوباره، اين سخن را تكرار كردم. حضرت فرمود:
«به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد. شما همانند زنان اطراف يوسف هستيد».(1)
.
1) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۸۸؛ صحيح مسلم، ج۲، ص۲۲؛ مسند (سنن) أبي عوانة، ج۲، ص۱۱۴. شايان ذكر است كه اين كتاب، بر خلاف مصطلحات رايج در علم حديث، «مسند» ناميده شده است؛ چرا كه مسند، به كتابي گفته ميشود كه احاديث آن، بر حسب روايت كنندگان از صحابه، مرتّب شده باشد و به اين نوع تأليف كه ابواب آن بر حسب موضوعات، ترتيب يافته، مانند: باب الطهارة، باب الصلاة و... «سنن» ميگويند)؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۱۷ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۱۸ (چاپ ليدن)؛ السيرة النبوية، ابن هشام، ج۴، ص۳۳۰؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۶۰؛ فتح الباري، ج۲، ص۳۰۶؛ تاريخ الإسلام، ذهبي، ج۱، ص۵۵۵.
عايشه ميگويد: بسيار مراجعه كردنم به پيامبر خدا، براي اين بود كه ايشان، به ابو بكر براي نماز خواندن [با مردم،] امر نكند. علّتش هم اين بود كه باور نداشتم مردم، كسي را كه بعد از پيامبر( جانشين او ميشود، دوست بدارند! و ميديدم هر كسي كه جانشين او گردد، مردم، او را شوم و نحس ميدانند. لذا خواستم تا نظر پيامبر خدا از ابو بكر برگردد.(1)
نقد اين حديث
به راستي چه عاملي باعث شد كه عايشه، از دستور پيامبر( ـ كه قرآن، اطاعـت از او را واجـب شمـرده و كلامش را مطابق با وحي ميداند ـ ، سرپيچي كند و به جاي علي(، ابو بكر را صدا بزنند؟ و آيا سكوت پيامبر( (چنانچه در حديث ششم، مطرح شده)، به علّتي جز حضور نداشتن علي( بوده است؟ هنگامي كه به برخي ديگر از كتب مكتب خلفا، مراجعه ميكنيم، پاسخ اين سؤال را مييابيم، چنان كه احمد در مسند خود، در ادامه حديث ششم، آورده است: پيامبر( سرش را بالا آورد و علي( را نديد. پس سكوت كرد.(2)
و نيز اين كلام عايشه در حديث هشتم كه ميگويد: «باور نداشتم كه مردم، كسي را كه بعد از پيامبر(، جانشين او ميشود، دوست بدارند»، چه معنايي دارد؟ اگر مقصود، جانشيني و وصايت در امر رهبري است، به گفته برخي مورّخان: «عموم مهاجران و انصار، شك نداشتند كه صاحب امر [ حكومت] و وصيّ پيامبر( بعد از آن حضرت، كسي جز علي( نيست».(3)
.
1) .. اين افزوده، در روايات دوم صحيح البخاري (ج۳، ص۶۳)، از ابو عمر و ابو موسي و ابن عبّاس و عايشه، نقل شده است. همچنين در الطبقات الكبري (ج ۲، ص۲۱۹)، أنساب الأشراف (ج۱، ص۵۶۰) و تاريخ ابن كثير (ج۵، ص۲۳۳) نيز آمده است.
2) .. مسند ابن حنبل، ج۱، ص۳۵۶. در نتيجه، علّت سكوت پيامبر (، عدم حضور امير مؤمنان( بوده است.
3) .. الأخبار الموفّقيات، ص۵۸۰.
علاوه بر اين، آيا صِرف نماز خواندن به جاي پيامبر(، نشانه جانشيني در امر رهبري و امامت امّت است؟! اگر چنين باشد، پس ابن اُمّ مكتوم، براي اين كار، در اولويت قرار دارد؛ زيرا در بسياري از جنگها، پيامبر( او را جانشين خود [در مدينه] قرار ميداد تا با مردم، نماز بخواند.
شدّت يافتن بيماري پيامبر( در روزهاي پاياني
نُه. در صحيح البخاري و صحيح مسلم و سنن الدارمي و مسند أبي عوانة و مسند ابن حنبل و الطبقات الكبري، حديثي آمده كه ما، آن را از صحيح البخاري، از عايشه نقل ميكنيم:
هنگامي كه بيماري پيامبر خدا، سنگين شد، فرمود: «آيا مردم، نماز خواندهاند؟».
عرض كرديم: نه. مردم، منتظر شما هستند.
حضرت فرمود: «براي من، آبي در ظرف بريزيد».
مقداري آب در ظرفي ريختيم و حضرت، وضو گرفت. پس از آن، حضرت، قصد به پا خاستن داشت كه از حال رفت. مدّتي طول كشيد. چون حالش بهتر شد، فرمود: «آيا مردم، نماز خواندند؟».
عرض كرديم: نه، اي پيامبر خدا! آنها منتظر شما هستند.
حضرت فرمود: «براي من، آبي در ظرف بريزيد».
حضرت، نشست و وضو گرفت. چون قصد برخاستن كرد، از
حال رفت. مدّتي گذشت تا حالش بهتر شد.باز پرسيد: «آيا مردم،
نماز خواندند؟».
.
عرض كرديم: نه، اي پيامبر خدا! منتظر شما هستند.
حضرت فرمود: «براي من، آبي در ظرف بريزيد».
ايشان، براي نماز، وضو گرفت و پس از آن، قصد برخاستن داشت كه از حال رفت.چون حالش بهتر شد، فرمود: «آيا مردم، نماز خواندند؟».
عرض كرديم: نه، اي پيامبر خدا! آنها منتظر شما هستند.
مردم، در مسجد نشسته و منتظر پيامبر خدا بودند تا نماز عشا
را بخوانند.
پيامبر خدا، در پيِ ابو بكر فرستاد تا با مردم، نماز بخواند. فرستاده پيامبر خدا، نزد ابو بكر آمد و گفت: پيامبر خدا، به تو امر كرده تا با مردم، نماز بگزاري.
ابو بكر كه مردي رقيق القلب و دلنازك بود، به عمر گفت: عمر! تو با مردم، نماز بگزار.
عمر گفت: تو به اين كار، شايستهتري.
پس در آن ايّام، ابو بكر با مردم، نماز ميخواند.(1)
دلنازكي ابو بكر در نماز
ده. در صحيح البخاري و مسند أبي عوانة و الطبقات الكبرييِِِِ ابن سعد و أنساب الأشراف بَلاذُري، حديثي آمده كه ما، آن را از صحيح البخاري، از عايشه نقل ميكنيم:
.
1) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۸۸ (كتاب الصلاة، باب «إنّما جعل الإمام ليؤتمّ به»)؛ صحيح مسلم، ج۲، ص۲۱؛ سنن الدارمي، ج۱، ص۲۸۷؛ مسند أبي عوانة، ج۲، ص۱۱۱؛ مسند ابن حنبل، ج۲، ص۵۲ و ج۶، ص۲۵۱؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۱ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۱۹ (چاپ ليدن)؛ تاريخ الإسلام، ذهبي، ج۱، ص۵۵۴؛ تاريخ ابن كثير، ج۵، ص۲۳۳.
پيامبر خدا( در بيماري وفاتش فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».
من گفتم: ابو بكر، زماني كه در جاي شما بايستد، مردم از او، چيزي جز گريه نميشنوند. پس به عمر، امر كنيد تا با مردم، نماز بخواند.
عايشه همچنين ميگويد: به حفصه گفتم: تو به پيامبر خدا بگو: زماني كه ابو بكر در جاي شما بِايستد، مردم، جز گريه، چيزي از او نميشنوند. به عمر، امر كنيد تا با مردم، نماز بخواند.
حفصه، چنين كرد. پيامبر خدا فرمود: «ساكت شويد! شما همانند زنان اطراف يوسف هستيد. به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».
پس حفصه به عايشه گفت: هيچگاه از تو خيري نديدم!(1)
تأمّلي در اين حديث
گذشته از دو روايت ذكر شده، روايات ديگري، و البته باز هم از عايشه، در اين باره نقل شده است و شخص ديگري آنها را نقل نكرده است. اينك، در اين كلام پيامبر خدا به عايشه و حفصه ـ كه در حديث دهم آمد ـ ، تأمّلي ميكنيم كه: چرا پيامبر خدا به آنان فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد»؟
پاسخ اين سؤال را در كلامي كه ابن ابي الحديد، از امير مؤمنان( نقل كرده، مييابيم كه: امير مؤمنان( براي اصحابش بيان كرده است: علّت اين كه پيامبر( به آن دو فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد»، اين بود كه عايشه و حفصه، هر كدام، براي انتخاب پدران خود براي امامت جماعت، تلاش ميكردند و پيامبر( با خارج شدن از خانه و بر هم زدن نماز ابو بكر، اين مسئله را دفع كرد.(2)
.
1) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۸۷. در همين كتاب (ج ۱، ص۹۲)، اين روايت، بدون ذكر كلام حفصه و عايشه، آمده است؛ سنن الترمذي، ج۱۳، ص۱۳۵، مسند أبي عوانة، ج۲، ص۱۱۷؛ الطبقات الكبري، ج۳، ص۱۷۹ – ۱۸۰ (چاپ بيروت) وج ۳ بخش يكم، ص۱۲۷ (چاپ ليدن)؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۶؛ فتح الباري، ج۲، ص۳۰۵- ۳۴۷.
2) .. شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۹، ص۱۹۷.
جلوگيري پيامبر( از امامت يافتن عمر
يازده. در سنن أبي داوود، در باب جانشيني ابو بكر و در مسند ابن حنبل
و السيرة النبويةي ابن هشام و الطبقات الكبريي ابن سعد و أنساب الأشراف بَلاذُري، حديثي آمده كه ما، آن را از سنن أبي داوود، از عبد الله بن
زمعه، نقل ميكنيم: هنگامي كه بيماري پيامبر خدا، سنگين شد، من
با گروهي از مسلمانان، نزد پيامبر خدا بوديم. بلال، پيامبر خدا را از رسيدن وقت نماز، آگاه كرد. حضرت فرمود: «به كسي بگوييد تا با مردم، نماز بخواند».
هنگامي كه از ميان جمع خارج ميشدم، ابو بكر غايب بود؛ ولي
عمر برخاست و تكبيرة الإحرام نماز را گفت. پيامبر( تا صـداي او را ـ كه بسيار بلند بود ـ شنيد، فرمود: «ابو بكر كجاست؟ خدا و مسلمانان، اين را [كه عمر، امام جماعت گردد،] نميپذيرند» و اين مطلب را
تكرار فرمود.
سپس پيامبر( كسي را در پيِ ابو بكر فرستاد. ابو بكر، بعد از آن كه عمر، آن نماز را با مردم، خوانده بود، آمد و آن گاه، آن نماز را دوباره با مردم خواند.(1)
دستور پيامبر( بر امامت يافتن ابو بكر
.
1) .. سنن أبي داوود، ج۲، ص۲۱۵؛ (كتاب السنة)؛ مسند ابن حنبل، ج۴، ص۳۲۲؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۲۲ و ۲۲۳؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۴؛ تاريخ ابن كثير، ج۵، ص۲۳۲. با اسناد بسيار در روايت ابن سعد و بلاذري، آمده است: «... پس صفوف، به هم خورد و عمر، بازگشت. زمـاني نگذشت كه ديديم ابن ابي قُحافه ـ كه در سُنح بود ـ ، پيدا شد. پس جلو رفت و با مردم، نماز خواند».
دوازده. در حديث ديگري، چنين آمده: [پس از امامت يافتن عمر در نماز،] هنگامي كه پيامبر(صداي عمر را شنيد، از گوشه اتاق برخاست و سرِ مباركش را از اتاق، خارج كرد و فرمود: «نه! نه! نه! پسر ابو قحافه بايد با مردم، نماز بخواند».
پيامبر( اين سخن را با حالت غضب و ناراحتي فرمود.
سيزده. در مسند ابن حنبل، بعد از نقل اين حديث، چنين آمده است: عبد الله بن زُمعه ميگويد: عمر به من گفت: واي بر تو، اي پسر زُمعه! با من چه كردي؟ به خدا سوگند، هنگامي كه مرا به نماز خواندن، امر كردي، هيچ چيزي گمان نميكردم، مگر اين كه پيامبر خدا، تو را [براي رساندن خبر امامت من] مأمور كرده است و اگر غير از اين بود، با مردم، نماز نميخواندم.
به عمر گفتم: به خدا سوگند، پيامبر خدا، مرا امر نكرد به
اين كه [بگويم تا] تو با مردم، نماز بخواني؛ ولي هنگامي كه ابو بكر
را نيافتم، ديدم كه تو از همه كساني كه براي نماز حاضر شدهاند، شايسته تري.(1)
.
1) .. مسند ابن حنبل، ج۴، ص۳۲۲.
چهارده. در سنن ابن ماجة، از سالم بن عبيد، روايت شده كه گفت: پيامبر خدا، روزي در ايّام بيماري وفاتش، از حال رفت. بعد از آن كه حالش بهتر شد، فرمود: «آيا وقت نماز، شده است؟».
عرض كرديم: آري.
فرمود: «به بلال، امر كنيد تا مردم را براي نماز، خبر كند و به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد».
عايشه گفت: پدرم، مردي رقيق القلب ودلنازك است و زماني كه در جاي شما بايستد، گريهاش ميگيرد و توانايي ادامه نماز را ندارد. اگر به فرد ديگري جز او براي نماز گزاردن، امر كنيد، بهتر است.
حضرت، دوباره از حال رفت. وقتي حالش بهتر شد، فرمود: «به بلال، امر كنيد تا مردم را براي نماز، باخبر كند و به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد. شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد».
به بلال، امر شد و او، اذان گفت. سپس به ابو بكر، دستور داده شد. پس ابو بكر، با مردم، نماز خواند.(1)
پانزده. در حديث ديگري، از انس روايت شده: هنگامي كه پيامبر خدا، بيمار شد ـ همان بيمارياي كه منجر به وفات ايشان شد ـ ، بلال، نزد پيامبر خدا آمد و او را از وقت نماز، آگاه كرد. حضرت فرمود: «بلال! [به وقت نماز] آگاه شدم. هر كه خواست، نمازش را بخواند و هر كه خواست، آن را رها كند».
.
1) .. سنن ابن ماجة، ج۱، ص۳۹۰، ح ۱۲۳۴ (كتاب إقامة الصلاة و السنة).
بلال، نزد پيامبر خدا باز گشت و عرض كرد: اي پيامبر خدا! پدر و مادرم، فداي تو باد! چه كسي با مردم، نماز بخواند؟
حضرت فرمود: «به ابو بكر، امر كن تا با مردم، نماز بخواند».
زماني كه ابو بكر، در جايگاه امامت نماز جماعت ايستاد، بيماري پيامبر خدا، رفع شد و... .(1)
نقد و بررسي اين حديث
در حديث يازدهم، به سنگيني حال پيامبر( اشاره شده است؛
امّا اكنون اين سؤال مطرح ميگردد كه: سنگيني حال ايشان، چگونه
بوده است؟
در برخي روايات، از عايشه نقل شده: هنگامي كه حال پيامبر، كمي بهبود يافت، به دو نفر تكيه كرد و به سمت مسجد، حركت كرد و آن قدر توان و قدرت روي پاي خود ايستادن را نداشت كه پاهاي مبارك ايشان، از شّدت ضعف و درد، روي زمين كشيده ميشد.
اگر اين حد از ناتواني، سبُكيِ حال پيامبر خدا باشد، پس سنگيني و سختي بيماري ايشان، چگونه بوده است؟! سنگيني آن بايد چيزي مانند اغما و بيهوشي باشد. پس در وقتي كه پيامبر خدا در خانه عايشه، بستري بوده و در حال اغما به سر ميبرده، چه كسي ممكن است كه به بلال گفته باشد: پيامبر خدا فرموده: «بگوييد ابو بكر با مردم، نماز بخواند»؟!
.
1) .. مسند ابن حنبل، ج۳، ص۲۰۲.
نماز خواندن پيامبر( پشت سر ابو بكر
شانزده. در مسند ابن حنبل، از عايشه روايت شده: پيامبر خدا( در بيماري وفاتش فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بخواند»... .
پس ابو بكر، نماز خواند و پيامبر( پشت سر ابو بكر، نشسته،
نماز خواند.(1)
هفده. در مسند ابن حنبل و أنساب الأشراف بلاذري، حديثي آمده كه ما، آن را از مسند ابن حنبل، از عايشه نقل ميكنيم: پيامبر خدا( در بيماري منجر به وفاتش، در پشت سر ابو بكر، نشسته، نماز خواند.(2)
شادماني پيامبر( از امامت ابو بكر
هجده. در صحيح البخاري و صحيح مسلم و مسند أبي عوانة، حديثي آمده كه آن را از صحيح البخاري، به نقل از زُهري ، از اَنس بن مالك انصاري ـ كه جزو صحابه پيامبر( بوده ـ نقل ميكنيم: پيامبر(، در بيماري وفات، پرده اتاق را كنار زد و در حالي كه ايستاده بود، به سوي ما نگاه كرد. صورت مباركش از زيبايي و صفا، همچون ورق قرآن بود.
.
1) .. همان، ج۶، ص۱۵۹.
2) .. همانجا؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۵؛ تاريخ الإسلام، ج۱، ص۵۵۴؛ تاريخ ابن كثير، ج۵، ص۲۳۴. ابن كثير، همچنين به نقل از بيهقي، از انس، روايت كرده كه: پيامبر خدا( با مردم، در پشت سر ابو بكر، در يك لباس، نماز خواندند. همو ميگويد: اين، سند خوبي است. بنا بر اين كه صحيح باشد و اين قيد كه آخرين نماز را پيامبر خدا با مردم خوانده، قيد خوبي است. همچنين، از حَسَن و اَنَس، روايت كردهاند كه پيامبر خدا( به هنگام بيماري، پشت سر ابو بكر، با رواندازي كه رويش بود، نماز خواند. بلاذري، در أنساب الأشراف (ج۱، ص۵۵۵) در اين باره، چهار روايت را نقل كرده است. در تاريخ ابن كثير (ج ۵، ص۲۳۴) نيز دو روايت و در تاريخ الإسلام (ج ۱، ص۵۵۵)، يك روايت و در الطبقات الكبري (ج۲، ص۲۲۰ و ۲۲۳، چاپ بيروت و ج۲، بخش دوم، ص۲۰و ۲۲ و ۲۳، چاپ ليدن) از امّ سلمه و ابو سعيد خدري نقل شده كه پيامبر خدا( در نماز صبح، به ابو بكر، اقتدا كرد و با او يك ركعت نمازش را خواند. هنگامي كه ابو بكر، سلام نماز را داد، پيامبر(، ركعت آخر نماز را [خودش] خواند و بعد [به خانه] برگشت.
سپس حضرت، تبسّمي كرد كه به خنده، تبديل شد. از شادي حضرت، نزديك بود كه نمازها به هم بخورد. ابو بكر خواست
كه به عقب برگردد تا در صف جماعت، جاي گيرد؛ زيرا گمان ميكرد كه پيامبر( براي خواندن نماز، بيرون آمده است. پيامبر( به
او اشاره كرد كه نماز را تمام كند و پرده را انداخت و در همان روز، وفات نمود.(1)
تأمّلي در اين حديث
نميدانم چرا علماي مكتب خلفا، فراموش كردهاند كه موقعيّت جغرافيايي خانه پيامبر( در مدينه، به گونهاي بوده كه در هنگام نماز، وقتي نمازگزار، رو به قبله ميايستاده، خانه حضرت، سمت چپ نمازگزار واقع ميشده است؟! با توجّه به اين مطلب، چگونه امكان داشته كه نمازگزاران، بدون به هم زدن نماز و بدون برگرداندن كامل صورت به سمت چپ، چهره پيامبر( را ديده و حتّي متوجّه تبسّم حضرت شده باشند؟! آيا جعل و نشر اين گونه روايات دروغين، دليلي جز به اثبات رساندن خلافت ابو بكر، داشته است؟!
.
1) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۸۷؛ مسند أبي عوانة، ج۲، ص۱۱۸ و ۱۱۹؛ فتح الباري، ج۲، ص۳۰۵؛ صحيح مسلم، ج۲، ص۲۴؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۱۷ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۱۸ (چاپ ليدن)؛ تاريخ ابن كثير، ج۵، ص۲۳۵؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۶۱؛ مسند ابن حنبل، ج۳، ص۱۱۰ و ۱۶۳.
نوزده. بخاري و ابو عوانه و ابن حنبل و بَلاذُري، حديثي را به نقل از اَنَس بن مالك، روايت كردهاند كه ما، آن را از صحيح البخاري، نقل ميكنيم.
اَنَس ميگويد: پيامبر( سه روز از خانه، خارج نشد و براي خواندن نماز، به نزد ما نيامد. پس هنگامي كه وقت نماز شد، ابو بكر، براي خواندن نماز، جلو رفت، پيامبر خدا، پرده اتاق خود را كنار زد و فرمود: ... تا آخر حديث.(1)
بيست. در روايت ديگري، اَنَس ميگويد: مسلمانان، در نماز صبح روز دوشنبه بودند كه ابو بكر، به امامت بر ايشان، نماز ميخواند.(2)
تمام احاديثي كه تا كنون ذكر كرديم، مطابق با صحيح البخاري بوده است، بجز هشت حديث آن.
از سنن أبي داوود، يك حديث و از سنن ابن ماجة، دو حديث و از مسند ابن حنبل هم پنج حديث، نقل شده است. اينها همه در جهت اثبات خلافت ابو بكر، به كار گرفته شده است.
دليل خلافت ابو بكر، امامت يافتن اوست
بيست و يك. حسن بصري ميگويد: پيامبر خدا( در حالي كه بيماري آخر عمرش را ميگذراند، ابو بكر را مأمور كرد كه با مردم، نماز بخواند.
.
1) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۸۷؛ مسند أبي عوانة، ج۲، ص۱۱۹؛ مسند ابن حنبل، ج۳، ص۲۱۱؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۶۱ (دو روايت، به نقل از انس)؛ فتح الباري، ج۲، ص۳۰۶.
2) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۱۴۵ و ج۳، ص۶۴؛ مسند ابن حنبل، ج۳، ص۱۹۶ و ۱۹۷؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۱۷ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۱۹ (چاپ ليدن)؛ فتح الباري، ج۹، ص۲۰۹.
حسن بصري، علّت امامت يافتن ابو بكر را اينچنين، بيان ميكند: تا مردم بدانند كه ـ به خدا سوگند ـ ، صاحب و سرپرستشان بعد از پيامبر، كيست.(1)
عمر بن عبد العزيز، شخصي را نزد حسن بصري فرستاد تا سؤال كند: آيا پيامبر خدا، ابو بكر را به جانشيني برگزيد؟
حسن بصري، در پاسخ او گفت: آيا رفيق تو در شكّ است؟ سوگند به آن خدايي كه جز او خدايي نيست، قطعاً او را به جانشيني، انتخاب كرد؛ زيرا تنها او را به نماز، امر كرد، نه ديگران را، و ابو بكر، از خدا ميترسيد كه سرْ خود، بر اين مسند، تكيه زند.(2)
بيست و دو. ابو عوانه (م ۳۱۶ ق)، در مسند خود، بعد از روايت نمودن بعضي از احاديث ذكر شده، ميگويد: اين احاديث، خلافت
و جانشيني ابو بكر را پس از پيامبر( آشكار ميكند؛ زيرا پيامبر
خدا( فرمود: «بايد آگاهترين شما به قرائت قرآن، بر شما امامت
كند»، و در ميان اصحاب پيامبر، افرادي بودند كه از ابو بكر، به
قرائت قرآن، استادتر و آگاهتر بودند، و در ميان اصحاب پيامبر خدا، افرادي بودند كه از جهت صوت، صوتشان براي قرائت قرآن، بلندتر و آشكارتر از ابو بكر بود. همچنين، به پيامبر( بارها و بارها گفته شد: به كسي جز ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بخواند. ابو بكر، توانايي اين كار را ندارد. او مردي رقيق القلب و دلنازك است و در نمازش، گريه ميكند.
.
با وجود اين سخنان، حضرت، غير از ابو بكر، به كسي براي اين كار، امر نكرد و به غير او، براي اين امر، راضي نشد. حتّي بر اساس نقل ابو مسعود انصاري، پيامبر( فرموده بود: «هيچ مردي در دوران قدرت و سلطنت خويش، نبايد به ديگري اقتدا كند».(1)
اينها همه دلالت ميكنند كه او بعد از پيامبر( خليفه و جانشين ايشان است.
ابن كثير، بعد از آوردن بخش عمدهاي از احاديث ياد شده و بعد
از تلاش براي حلّ تناقضهاي اين احاديث، ميگويد: مقصود از احاديث ياد شده، اين است كه پيامبر خدا، ابو بكر را براي امامت نماز، بر
تمام صحابه، مقدّم داشت؛ همان نمازي كه از بزرگترين اركان عملي اسلام است.(2)
شيخ ابو الحسن اشعري(3)نيز ميگويد: اين كه پيامبر خدا، ابو بكر
را براي نماز خواندن، مقدّم داشته است، جزو بديهيّات و ضروريّات اسلام است.
.
سپس ميافزايد: مقدّم داشتن ابو بكر براي نماز، دليل اين است كه ابو بكر، داناترينِ صحابه و آگاهترينِ ايشان به قرائت قرآن بود.(1)
بيست و سه. در حديثي كه علما بر صحّت آن، اتّفاق نظر دارند، ثابت شده كه پيامبر خدا( فرمود: «قوم را آگاهترينِ ايشان به قرائت قرآن، امامت كند، و اگر در قرائت قرآن، دو نفر با هم برابر بودند، داناترينِ ايشان به سنّت رسول، و اگر در سنّت نيز با هم برابر بودند، مسنترينِ ايشان، و اگر در سن هم برابر بودند، آن شخصي كه زودتر اسلام آورده، امامت خواهد كرد».
ابن كثير ميگويد: شايسته است كه اين كلام اشعري، با آب طلا، نوشته شود.
بعد ميگويد: آري. تمام شروط امامت، در ابو بكر، جمع شده بود.(2)
امامت ابو بكر در روايات مكتب خلفا
بيست و چهار. از مواردي كه در اين زمينه، نقل شده و حتّي مادر فرزندْ مُرده را به هم خنده مياندازد، حديثي است كه علماي اهل سنّت از علي( روايت ميكنند و در آن، حسن بصري، از علي( نقل ميكند كه: «وفات پيامبر خدا، ناگهاني نبود؛ بلكه ايشان، پس از يك دوره بيماري، وفات كرد. در دوران بيماري، بلال، نزد پيامبر( آمده، ايشان را از رسيدن وقت نماز، آگاه ميكرد. پيامبر( نيز هر بار ميفرمود: ”به
ابو بكر بگوييد تا با مردم، نماز بخواند“.
.
ايشان، در حالي اين سخن را بيان ميفرمود كه مرا ميديد.هنگامي كه پيامبر خدا، وفات كرد، مسلمانان ديدند كه پيامبر خدا( در امر دينشان، به ابو بكر ولايت بخشيده است. آنها هم در امر دنياي خويش، به
ابو بكر، ولايت دادند».(1)
بيست و پنج. در حديث ديگري، نقل شده كه علي( فرمود: «زماني كه پيامبر خدا( قبضِ روح شد، در كار خويش انديشيديم. ديديم كه پيامبر خدا، ابو بكر را در نماز، مقدّم داشته است. ما هم براي دنياي خويش، همان كسي را كه پيامبر( براي دين ما پسنديده بود، انتخاب كرديم و ابو بكر را براي امامت امّت، مقدّم كرديم».(2)
انس، همچنين ميگويد: علي( فرمود: «پيامبر خدا، بيمار شد و ابو بكر را به نماز خواندن [با مردم]، امر كرد، در حالي كه مرا ميديد. پس هنگامي كه ايشان، وفات نمود، مسلمانان، كسي را اختيار كردند كه پيامبر خدا در امر دين مسلمانان، به او راضي بود. پس مسلمانان، ولايت
ابو بكر را پذيرفتند و ـ به خدا سوگند ـ ، براي ابو بكر، اهليّت ولايت، وجود داشت. ديگر چه عاملي ميتوانست ابو بكر را از مقامي كه پيامبر خدا( به او عطا كرده بود، بر كنار بدارد؟!».(3)
نقد و بررسي اين احاديث
سستي و دروغ بودن اين احاديث را، هنگامي كه به ديگر متون حديثي و تاريخي مراجعه ميكنيم، در مييابيم و ميبينيم كه چگونه علماي مكتب خلفا، در جهت اثبات خلافت ابو بكر، از هيچ كاري دريغ نكردهاند و حتّي در اين راه، شخصيت و مكانت افرادي همچون پيامبر اكرم و امام علي( را تضييع كرده، نسبتهاي ناصحيحي به ايشان دادهاند؛ زيرا حضرت امير(، پس از وفات پيامبر( شبها حضرت زهرا( را بر چارپايي مينشانْد و به درِ خانه انصار ميبُرد و از آنان مي خواست تا او را در باز پس گرفتن حقّش، ياري دهند.
.
فاطمه( نيز آنان را به ياري علي( فرا ميخواند؛ امّا انصار، در پاسخ ايشان، گفتند: اي دختر پيامبر! ما با ابو بكر، بيعت كردهايم و كار از كار، گذشته است. اگر پسرعمويت براي به دست گرفتن زمام خلافت، بر ابو بكر پيشي گرفته بود، البته ما ابو بكر را نميپذيرفتيم!
علي( نيز در پاسخ آنان فرمود:
أكنت أترُكُ رسول الله( ميّتاً في بيته لا اُجهّزهُ و أخرج إلي النّاس اُنازعهم في سلطانه؟
آيا انتظار داشتيد كه جنازه پيامبر خدا( را بدون غسل و كفن، در خانهاش رها ميكردم و براي به دست گرفتن حكومت او، با مردم، درگير ميشدم؟!
حضرت زهرا( نيز اضافه كرد: «ابو الحسن، آنچه را كه شايسته بود، انجام داد؛ ولي مردم، كاري كردند كه سالها بعد، خدا به حسابشان خواهد رسيد و بايد جوابگوي آن باشند».(1)
همچنين حضرت امير( در«خطبه شقشقيه» ـ كه درد دلهاي ايشان از ماجراي سقيفه و غصب خلافت است ـ ، ميفرمايد:
آگاه باشيد! به خدا سوگند، ابو بكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالي كه ميدانست جايگاه من نسبت به حكومت، چون محور آسيا به آسياست كه دور آن حركت ميكند... . پس من، رَداي خلافت را رها كردم و دامن جمع نموده، از آن كنارهگيري كردم. در اين انديشه بودم كه آيا دستِ تنها، براي گرفتن حقّ خود، به پا خيزم، يا در اين محيط خفقانزا و تاريكياي كه به وجود آوردهاند، شكيبايي پيشه سازم؟ ... پس صبر كردم، در حالي كه گويا خار در چشم و استخوان در گلويم مانده بود... . شگفتا! ابو بكر كه در حيات خود، از مردم ميخواست عذرش را بپذيرند،(2)چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگري در آورد؟!...(3)
.
ابو بكر جوهري، نقل كرده است كه علي( در آن هنگام كه ناخواسته، به مسجد برده ميشد تا با ابو بكر، بيعت كند، فرمود: «من به حكومت و فرمانروايي، از شما سزاوارترم. پس با شما بيعت نميكنم. اين شماييد كه بايد با من، بيعت كنيد...».(1)
كلام انصار بعد از وفات پيامبر(
بيست و شش. بعد از مجموعه رواياتي كه ذكر كرديم، روايتي كه خواهيم آورد، تعجّبآور و شگفتانگيز، نخواهند بود. در اين روايت، از زرّ بن حُبَيش، از عبد الله نقل شده كه گفت: وقتي پيامبر خدا وفات نمود، انصار گفتند: از ما، كسي امير باشد و از شما (مهاجران) هم، كسي امير باشد.
عمر، نزد انصار آمد و گفت: اي گروه انصار! مگر نميدانيد كه پيامبر خدا در روزهاي آخر عمر، به ابو بكر، امر كرد تا با مردم، نماز بخواند؟
.
1) .. سقيفه، سيّد مرتضي عسكري، ص۸۳-۸۴ (به نقل از: شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۶، ص۲۸۵).
انصار گفتند: چرا.
عمر گفت: كداميك از شما، دلش راضي ميشود كه بر ابو بكر،
پيشي بگيرد؟
انصار گفتند: به خدا پناه ميبريم از اين كه بر ابو بكر، پيشي بگيريم!(1)
نقد و بررسي اين حديث
بيست و هفت. چنان كه ديديم، بزرگان مكتب خلفا، با تكيه بر اين احاديث، بر خلافت ابو بكر، استدلال ميكنند. نميدانم چگونه اين علماي بزرگ، آنچه را بخاري در صحيح خود روايت كرده كه سالم، آزاد شده ابو حُذَيفه، بر مهاجران و اصحاب پيامبر( در مسجد قبا، امامت ميكرد، در حالي كه در ميان آن مجموعه از اصحاب پيامبر(، ابو بكر و عمر نيز بودند؟... .(2)
شايان ذكر است كه ابو بكر، در آن جا، مأموم بوده است و به كسي اقتدا ميكرده كه از مَوالي (آزاد شدگان) بوده است.
بيست و هشت. در سنن أبي داوود و مسند ابن حنبل، روايت شده است كه پيامبر(، ابن اُمّ مكتوم را در مدينه، به جانشيني خود برگزيد.(3)
بيست و نُه. در مسند ابن حنبل، روايت شده: ابن اُمّ مكتوم، با مردم نماز ميخواند، در حالي كه نابينا بود.(4)
.
1) .. الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۲۴ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۲۳ (چاپ ليدن). بلاذري نيز آن را در أنساب الأشراف (ج ۱، ص۵۸۰)، به سندش، از زرّ بن حبيش، از عبد الله بن مسعود، نقل كرده است.
2) .. صحيح البخاري، ج۴، ص۱۶۰ (كتاب الأحكام، باب «استقصاء الموالي»).
3) .. سنن أبي داوود، ج۲، ص۴۳؛ مسند ابن حنبل، ج۳، ص۱۳۲؛ الطبقات الكبري، ج۴، ص۲۰۹.
4) .. مسند ابن حنبل، ج۳، ص۱۹۲.
سي. در المغازي واقدي (م ۲۰۷ ق) و الطبقات الكبريي ابن سعد و السيرة النبويةي ابن هشام، روايت شده: پيامبر خدا، ابن امّ مكتوم را درغزوههاي بدر(1)و اُحد(2)و بني نضير(3)و احزاب(4)و بني قُرَيظه(5)و نيز فتح مكّه(6)و غزوات ديگر،(7)جانشين خود در مدينه، قرار داده بود.
سي و يك. واقدي و ابن مسعود، روايت كردهاند كه: ابن اُمّ مكتوم، با مردم براي نماز جمعه، حاضر ميشد و كنار منبر، خطبه ميخواند و منبر را سمت چپ خود، قرار ميداد.(8)
نميدانم چگونه علماي بزرگ، فراموش كردهاند آنچه را كه بخاري در صحيح خود، در «كتاب الصَلاة»، در باره اين موارد، بيان كرده:
۱) باب امامت برده و آزاد شده؛
.
1) .. الطبقات الكبري، ج۲، ص۲۷ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش يكم، ص۱۸ (چاپ ليدن).
2) .. همان، ج۲، ص۳۱ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش يكم، ص۲۷ (چاپ ليدن)؛ المغازي، ص۱۹۹ و ۲۷۷.
3) .. همان، ج۲، ص۵۸ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش يكم، ص۴۷ (چاپ ليدن)؛ السيرة النبوية، ابن هشام، ج۳، ص۱۹۲.
4) .. المغازي، ص۴۴۱؛ الطبقات الكبري، ج۲، بخش يكم، ص۴۷ (چاپ ليدن)؛ السيرة النبوية، ابن هشام، ج۳، ص۲۳۵.
5) .. المغازي، ص۴۹۶؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۷۴ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش يكم، ص۵۳ (چاپ ليدن)؛ السيرة النبوية، ج۳، ص۲۵۲.
6) .. الطبقات الكبري، ج۲، ص۱۳۹ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش يكم، ص۹۷ (چاپ ليدن).
7) .. ر. ك: السيرة النبوية، ابن هشام، ج۲، ص۴۲۵ و ج۳، ص۵۳، ۳۲۱ و ۳۲۷؛ المغازي، ص۱۹۷، ۵۳۷، ۵۴۷ و۵۷۳؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۳۱۱.
8) .. المغازي، واقدي، ص۱۸۴؛ الطبقات الكبري، ج۴، ص۲۰۹.
۲) باب رواياتي كه ميگويند: ذَكْوان، برده عايشه، از روي قرآن، عهدهدار امامت عايشه شد؛(1)
۳) باب امامت فرزندان نامشروع و بَدَوي؛
۴) باب امامت نوجواني كه به سنّ بلوغ، نرسيده باشد.(2)
امامت نوجواني كه به سن بلوغ، نرسيده بود
سي و دو. در باب فتح مكّه، از عمرو بن سلمه، نقل شده كه قومش، او را براي امامت در نماز، مقدّم داشتند؛ زيرا او بيشتر از همه، قرآن ميدانست.
او ميگويد: مرا به امامت در نماز، مقدّم داشتند، در حالي كه شش يا هفت ساله بودم و بر تن من، لباسي بود كه به خاطر شكاف و پارگي آن، در هنگام سجده، از روي بدنم كنار ميرفت. زني از نمازگزاران قبيله گفت: آيا بدن قاري قرآنتان را نميپوشانيد؟!
لذا براي من، لباسي خريدند و چيزي مانند آن لباس، مرا خوشحال نكرد.(3)
سي و سه. اين حديث، در سنن أبي داوود، چنين آمده: پيوسته، قومم را در گليمي (پوششي) كه شكافي داشت و زماني كه نماز ميخواندم، پشت بدنم نمايان ميشد، امامت ميكردم.
در روايت ديگري، از او نقل شده: در حالي بر قبيلهام، امامت ميكردم كه بر تنم، گليمي كوچك و زرد رنگ بود و زماني كه به سجده ميرفتم، [بدنم] آشكار ميشد. يكي از زنان قبيله گفت: عورت قاريتان را
.
از ما بپوشانيد!
پس براي من، لباسي عمّاني خريدند... .(1)
براي امامت جماعت، نه تنها عدالت شرط نيست، بلكه داشتن دين درست نيز لزومي ندارد.
سي و چهار. بخاري، در باب امامت شخص منحرف و بدعتگذار، آورده است: حسن بصري گفت: پشت سرِ كسي كه منحرف
و بدعتگذار است، نماز بخوان. بدعت او، عليه خود او به ضرر
خود اوست.(2)
همچنين، در همين باب، از زُهري روايت كرده كه گفت:
ما معتقد نيستيم كه مُخنَّث (مرد زننما)، امام جماعت بشود، مگر
هنگام ضرورت.(3)
سي و پنج. صحابي كثير الروايه، ابو هُرَيره نيز روايت كرده است: پيامبر خدا فرمود: «نمازي كه واجب شده، واجب است پشت سرِ هر مسلماني خوانده شود، نيكوكار باشد يا بدكار، اگر چه به گناهان كبيره نيز آلوده باشد.(4)
.
نميدانم چگونه برخي علما، اين آرا و نظريّات را فراموش كردهاند و از امامت جماعت يافتن ابو بكر در ايّام بيماري وفات پيامبر( ، خلافت و جانشيني او را نتيجه گرفتهاند؟
نقد و بررسي اين احاديث
از اين مهمتر، چگونه تناقضات روشن و آشكار در بين احاديثي كه در گذشته، در داستان نماز ابو بكر آورديم، بر علما مخفي مانده است:
۱. آيا پيامبر( از ديگر همسرانش اجازه گرفت تا ايّام بيماري خود را در خانه عايشه سپري كند و به حضرت، اجازه داده شد تا در روزي كه نوبت عايشه نبود، به خانه عايشه، انتقال داده شود؟
۲. پيامبر(، پيوسته نوبت همسرانش را مراعات ميكرد و ميفرمود: «من، فردا كجا هستم؟»، در حالي كه مشتاق بود تا روزي كه نوبت عايشه است، برسد، و زماني كه نوبت عايشه شد، حضرت، در خانه او آرام گرفت و در آن روزي كه نوبت عايشه نبود، به خانه او نرفت؟
به راستي، آن روز در خانه عايشه، چه گذشت؟ پيامبر( چه چيزي را درخواست ميكرد؟ آيا پيامبر(، علي( را خواست؛ امّا نزد ايشان، از ابو بكر و عمر و عبّاس، نام بردند و حضرت، موافقت نمود كه آنها نيز بيايند و هنگامي كه ابو بكر حاضر شد، حضرت، به او امر كرد كه با مردم، نماز بخواند؟
۳. با اين كه پيامبر( پيوسته از حال ميرفت و زماني كه حالش بهتر شد، وضو گرفت تا براي نماز، حاضر شود و وقتي كه اراده برخاستن ميكرد، از حال ميرفت، در چنين شرايطي فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد كه با مردم، نماز بخواند»؟
.
۴. آيا بلال، نزد پيامبر خدا( آمد تا ايشان را از رسيدن وقت نماز، آگاه كند و حضرت فرمود: «اي بلال! از وقت نماز، آگاه شدم. هر كه خواست، نماز بخواند، و هر كه خواست، برود»، يا پيامبر( به بلال، امر كرد تا او را از فرار سيدن وقت نماز، آگاه كند؟
۵. آيا پيامبر( فرمود: «به كسي، امر كنيد تا با مردم نماز بخواند». ابن زمعه، نزد عمر رفت و او را خبر كرد تا با مردم، نماز بخواند. زماني كه پيامبر( صداي او را شنيد، فرمود: «نه. خدا، اين را نميپذيرد»؟
۶. آيا پيامبر خدا( به ابو بكر، امر كرد تا با مردم، نماز بخواند. عايشه، چندين بار نزد پيامبر خدا( رفت تا اين كه حضرت، عمر را براي امامت، تعيين كند؛ ولي پيامبر خدا( نپذيرفت و فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد»؟
به راستي، چه كسي مخاطب اين كلام پيامبر( بود؟ عايشه يا حفصه؟ و چه كسي، عمر را براي خواندن نماز، دعوت كرد؟ آيا ابو بكر، عمر را به نماز، دعوت كرد و او نپذيرفت و گفت: «تو به نماز خواندن، شايستهتري»، يا ابن زمعه، عمر را براي نماز، دعوت كرد.پس او پذيرفت و نماز خواند و حضرت، از اين كار، غضبناك شد؟ و آيا آخرين ديدار مردم با پيامبر(، زماني بود كه او پشت سرِ ابو بكر، نشسته، نماز ميخواند، يا هنگامي بود كه پرده خانه عايشه را كنار زد و مردم، در صفهاي جماعت، پشت سر ابو بكر بودند؟
امامت يافتن ابو بكر در منابع تاريخي
تمام مشكلات و تناقضاتي كه تا كنون بيان كرديم، مربوط به روايات كتب صحاح و سنن و مسانيدِ مكتب خلفاست. زماني كه به منابع تاريخي مراجعه ميكنيم، باز هم تناقضات تازه و بيشتر از آنچه تا كنون بيان كرديم، مييابيم.
.
سي و شش. در أنساب الأشراف، از عايشه نقل شده است: پيامبر خدا( فرمود: «مرا به خانه عايشه، انتقال دهيد».
زماني كه اين سخن را شنيدم، برخاستم. من خدمتكاري نداشتم كه كارهاي خانه را انجام دهد.پس خودم خانهام را جارو كردم و براي ايشان، رختخواب، پهن كردم و زير سرِ ايشان، متكايي قرار دادم كه درونش از گياه خشكي [پُر شده] بود. پيامبر( به هنگام نماز فرمود: «كسي را به دنبال ابو بكر بفرست تا براي مردم، امامت كند».
كسي را به دنبال ابو بكر فرستادم. او هم برايم پيغام فرستاد كه: من پير شدهام و توانايي عهدهدارشدن مسئوليتهاي پيامبر( و ايستادن در جاي ايشان را ندارم. تو پيامبر خدا( را به عمر، راهنمايي كن و در اين كار، از حفصه، كمك بگير.
من هم اين كار را انجام دادم. پيامبر( فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد. كسي را به دنبال ابو بكر بفرست».(1)
سي و هفت. در الطبقات الكبرييِِِ ابن سعد، چنين روايت شده: پيامبر( در حال بيماري، به ابو بكر فرمود: «با مردم، نماز بخوان».
سپس حضرت، احساس سبُكي كرد (سنگيني بيماري ايشان، كمتر شد) و در حالي كه ابو بكر با مردم، نماز ميخواند، حضرت، از خانه خارج شده، به مسجد پا نهاد؛ ولي ابو بكر، متوجّه حضور ايشان نشد تا اين كه پيامبر خدا( دستش را روي شانه ابو بكر، قرار داد. ابو بكر، به عقب برگشت و پيامبر( در سمت راست ابو بكر نشست. او نمازش را ادامه داد و پيامبر( هم با او، نماز خواند. زماني كه نماز، تمام شد، حضرت فرمود: «هرگز پيامبري قبضِ روح نشد، مگر اين كه مردي از امّتش بر او امامت كرد».(2)
.
سي و هشت. در الطبقات الكبرييِ ابن سعد و أنساب الأشراف بلاذري، از فضيل بن عمرو فقيمي نقل شده كه گفت: ابو بكر، در زمان حيات پيامبر(، سه بار با مردم، نماز خواند.(1)
ابن سعد و بلاذري، شبيه همين روايت را از عِكرمه نيز نقل
كردهاند.(2)
سي و نُه. در حديث ديگري آمده كه در ايّام بيماري پيامبر(،
ابو بكر، هفده بار با مردم، نماز خواند.(3)
چهل. بَلاذُري، به نقل از مِنهال بن عمر، از سويد بن غَفله، از علي( روايت ميكند كه ايشان فرمود: «پيامبر خدا( ابو بكر را براي امامت نماز مؤمنان، انتخاب كرد و او در زمان حيات پيامبر(، نُه روز با مردم، نماز خواند».(4)
.
1) .. الطبقات الكبري، ج۳، ص۲۲۴ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۲۳ (چاپ ليدن)؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۸.
2) .. الطبقات الكبري، ج۳، ص۱۸۰ (چاپ بيروت) و ج۱، بخش دوم، ص۱۲۷ (چاپ ليدن).
3) .. همان، ج۲، ص۲۲۳ (چاپ بيروت) و ج۲، بخش دوم، ص۲۳ (چاپ ليدن)؛ تاريخ ابن كثير، ج۵، ص۲۳۵. راويان ديگر، آوردهاند كه ابو بكر، بيست مرتبه با مردم، نماز خواند.
4) .. أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۵.
چهل و يك. ابن سعد، به نقل از محمّد بن قيس، روايت كرده است كه: پيامبر خدا(، سيزده روز، بيمار بود و هر زماني كه احساس سبُكي ميكرد، به مسجد ميآمد و با مردم، نماز ميخواند، و هر گاه، احساس سنگيني ميكرد، ابو بكر، نماز ميخواند.(1)
مأموريت يافتن ابو بكر و عمر به فرماندهي اُسامه و لزوم اطاعت از او
احاديث فراواني كه در كتب صحاح و سنن و مسانيد و كتب سيره نبوي و تواريخ معتبر نزد علماي مكتب خلفا آمده، نشان دهنده حوادث شگفتآوري هستند كه به هيچ وجه از صحّت، برخوردار نيستند، چنان كه نتايجي را كه از اين احاديث، استنباط كرده و بدانها دل بستهاند، به هيچ وجه، صحيح نيستند؛ زيرا درست در همين زماني كه در اين احاديث نقل شده، پيامبر خدا، ابو بكر و عمر و ديگر مهاجران و انصار را براي جنگ با روم، به فرماندهي اُسامه فرا خوانده و بسيج كرده بود. چگونه ممكن است در همين حال، يكي از اين دو را براي امامت مردم، معيّن كرده و با شدّت، بر آن تأكيد كرده باشد، حال آن كه پيامبر(، مكرّر تأكيد ميكرد: «لشكر اُسامه را راه بيندازيد» و كسي را كه از همراهي با اين لشكر، سرپيچي كند، لعنت كرد.
.
1) .. الطبقات الكبري، ج۲، ص۱۹۰.
مورّخان مي گويند:(1)روز دوشنبه، دوم صفر سال يازدهم هجري، پيامبر خدا( به مردم دستور داد تا براي جنگ با روم، آماده شوند و فرداي آن روز، اسامة بن زيد را به نزد خويش، فرا خواند و فرمود: «به سمت مكاني كه پدرت در آن كشته شد، برو و لشكر را بر دشمن، بتازان. تو را فرمانده اين لشكر، قرار دادم»... . امّا روز چهارشنبه، پيامبر خدا( بيمار شد، تب كرد و سردرد، بر ايشان، غلبه كرد. فرداي آن روز، حضرت، پرچم جنگ را به دست اسامه سپرد و به او فرمود: «به نام خدا و در راه خدا، با كساني كه به خدا كفر ورزيدهاند، بجنگ».
اُسامه، با پرچم جنگ، از شهر خارج شد و آن پرچم را به بُريدة بن حَصيب اَسلَمي سپرد و لشكر را در جُرف،(2)تشكيل داد، و هيچ كس از مهاجران نخستين و انصار، باقي نمانده بودند، مگر براي اين جنگ،
فرا خوانده شده بودند و در ميانشان، كساني چون: ابو بكر و عمر بن خطّاب و ابو عبيدة بن جرّاح و سعد بن ابي وقّاص و سعيد بن زيد و قتادة بن نعمان و سلمة بن اسلم، حضور داشتند.
البته افرادي در لشكر بودند كه به فرماندهي اُسامه، خُرده
گرفته، ميگفتند: پيامبر(، اين نوجوان را بر مهاجران، امير قرار
داده است.
پيامبر خدا( از شنيدن اين سخن، به شّدت خشمگين شد، از خانه، بيرون آمد و در حالي كه پارچهاي بر سر و پارچهاي ديگر بر بدن خود پيچيده بود، بر بالاي منبر رفت و فرمود: «سخناني كه بعضي از شما در باره انتخاب اُسامه به فرماندهي لشكر گفتهايد، به گوش من رسيده است. اگر به انتخاب من در باره فرماندهي اُسامه، خرده ميگيريد، قبلاً هم در مورد انتخاب پدرش، خرده ميگرفتيد...».(3)
.
1) .. خلاصهاي از: الطبقات الكبري (ج۲، ص۱۹۰) و عيون الأثر (ج۲، ص۲۸۱) آورده شده است.
2) .. جُرْف، مكاني واقع در غرب مدينه بوده است.
3) .. زيد، پدر اُسامه و اُسامه، هر دو در جواني بر لشكري امير شده بودند كه مشايخ قريش در آن لشكر، سرباز بودند و اين، بر پيرمردان قريشي بسيار گران ميآمد و از اين رو، به آن اعتراض ميكردند.
پيامبر خدا( بعد از سخنراني، از منبر پايين آمد و وارد خانه شد، و آن روز، شنبه، دهم ربيع اوّل(1)بود. مسلماناني كه با اُسامه، همراه ميشدند، با پيامبر خدا( وداع كرده، رهسپار لشكرگاه در جُرف ميشدند. در همان روز، بيماري حضرت، شدّت يافت؛ ولي پيوسته ميفرمود: «لشكر اسامه را حركت دهيد».
اُسامه، در روز دوشنبه، به لشكرگاه برگشت و آن روز صبح، پيامبر خدا( ـ كه حالش اندكي بهتر شده بود ـ ، قبل از حركت اُسامه، به او فرمود: «در سايه رحمت و بركت خدا، حركت كن».
اُسامه، با پيامبر( خداحافظي كرد و به سوي لشكرگاه، برگشت. زماني كه اُسامه به لشكرگاه رسيد، به لشكر فرمان داد تا براي جنگ، حركت كنند. هنگامي كه او قصد سوار شدن بر مركب كرد، پيك و فرستاده مادرش اُمّ اَيمَن، نزد او آمد و گفت: پيامبر خدا( در حال وفات است.
اُسامه، هنگام غروب آفتاب، به مدينه باز گشت و عمر و ابو عبيده نيز همراه او بودند. آنها در حالي به مدينه رسيدند و بر بالين پيامبر( آمدند كه حضرت، از دنيا رفته بود. مسلماناني كه در لشكرگاه، جمع شده بودند، وارد مدينه شدند و بُريدة بن حصيب نيز با پرچم اُسامه، وارد مدينه شد و پرچم را كنار خانه پيامبر( در زمين، فرو برد.
.
1) .. اين تاريخ، بنا بر روايت و نقل مكتب خلفاست كه وفات پيامبر( را دوازدهم ربيع اوّل ميدانند، نه به روايت مكتب اهل بيت( كه تاريخ وفات ايشان را ۲۸ صفر گفتهاند.
در روايت جوهري،(1)آمده است: اسامه، از پيامبر خدا( درخواست كرد كه حركتش را به تأخير بيندازد تا از سلامت پيامبر خدا( مطمئن شود. حضرت به اسامه فرمود: «به آنچه امر كردم، عمل كن».
در اين هنگام، پيامبر( از حال رفت و اسامه، برخاست و مهيّاي حركت شد.هنگامي كه پيامبر خدا( حالش بهتر شد، از اسامه و لشكر، سؤال كرد. به حضرت خبر دادند كه لشكريان، آماده حركت شدهاند.
پس ايشان، پيوسته ميفرمود: «لشكر اسامه را حركت دهيد. خدا، لعنت كند كسي را كه از همراهي با اين لشكر، سرپيچي كند!» و اين جمله را بارها فرمود.
اُسامه، از مدينه بيرون آمد، در حالي كه پرچم جنگ، همراه او بود
و صحابه، در پيشِ روي او در حركت بودند تا اين كه به جُرف رسيدند و پياده شدند. ابو بكر و عمر و بسياري از مهاجران، و از انصار هم
اُسيد بن حَضير و بشير بن سعد و برخي ديگر از بزرگان، همراه اُسامه بودند. در آن جا بود كه فرستاده اُمّ ايمن، مادر اسامه، آمد و به او
گفت: صبر كن و براي جنگ، حركت مكن. پيامبر خدا( درحال
وفات است.
پس در حالي كه پرچم جنگ با او بود، باز گشت و وارد مدينه
شد... .(2)
.
يعقوبي ميگويد: ابو بكر و عمر، در زمان حياتشان، هيچ گاه از اُسامه به اسم، ياد نميكردند و معمولاً او را با لفظ «امير»، مورد خطاب قرار ميدادند. هنگامي كه ابو بكر به خلافت رسيد، به اُسامة بن زيد، فرمان داد تا لشكر را حركت بدهد و از او درخواست كرد كه عمر را وا گذارد و همراه خويش نبَرَد تا وي بتواند در امور حكومتي، از او كمك بگيرد. اُسامه گفت: در باره خودت، چه ميگويي؟
ابو بكر، در پاسخ اسامه گفت: اي پسر برادرم! ميبيني كه مردم، چه كردهاند و مرا به حكومت، انتخاب كردهاند! عمر را براي كمك به من، رها كن و در پيِ كار خويش برو.(1)
نقد و بررسي اين احاديث
زماني كه پيامبر(، بزرگان مهاجر و انصار، از جمله ابو بكر و عمر را براي جنگ با روم، همراه لشكر اُسامه فرستاده بود و بر حضور اين بزرگان، اصرار ورزيده بود و كسي را كه از همراهي با لشكر وي خودداري كند، لعنت كرده بود و بر اين مطلب، بارها و بارها تأكيد و پافشاري كرده بود.
اكنون اگر دقيقاً در همان هنگام، كساني از افراد اين لشكر را براي امامت، انتخاب كرده و بر اين مسئله، تأكيد كرده باشد، اين، تناقضي آشكار است.
.
1) .. تاريخ اليعقوبي، ج۲، ص۱۲۷. ساير مورّخان نيز همين را ميگويند.
اسنادي كه پيش از اين آورديم، با همه اختلافاتي كه با يكديگر داشتند، حادثه امامت ابو بكر را به ترتيبي كه آورديم، تصوير ميكردند؛ امّا مسئله، به همين شكل، پايان نميپذيرد. اسناد معتبر ديگري، مسئله را به گونه ديگري نشان ميدهند، اگر چه در ابتدا، همه يك شكل دارند؛ يعني همه ميگويند كه امامت ابو بكر، براي نماز به دستور پيامبر( اتّفاق افتاده است.
امّا دسته دوم از اسناد، نشان ميدهند كه نماز جماعت مسلمانان، به امامت ابو بكر، پايان نميپذيرد؛ بلكه اين نماز، به گونهاي ديگر، يعني به امامت شخص پيامبر( ادامه يافته، پايان گرفته است. اين اسناد، در باره اين كه نماز، چگونه از امامت ابو بكر به امامت پيامبر خدا( انجاميده است، ساكتاند و ما بايد آن را در جايي ديگر بيابيم.
حقيقت امامت يافتن ابو بكر، براساس اسناد موجود در مكتب خلفا
اكنون به احاديث ديگري كه در كتب صحاح و مسانيد حديثي وارد شده است، مراجعه ميكنيم، تا شايد به كمك اين احاديث، حقيقت ماجرا در نماز ياد شده، براي ما روشن شود:
چهل و دو. در صحيح البخاري و صحيح مسلم و سنن ابن ماجة و مسند أبي عوانة و مسند ابن حنبل و الطبقات الكبرييِ ابن سعد و أنساب الأشراف بَلاذُُري، حديثي آمده كه ما، آن را از صحيح البخاري، به نقل از عايشه ميآوريم:
.
هنگامي كه بيماري پيامبر خدا( سخت شد، بلال آمد و پيامبر خدا را از فرا رسيدن وقت نماز، آگاه كرد. حضرت فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد»... .
هنگامي كه ابو بكر، وارد مسجد شد، پيامبر خدا( در خود احساس سبُكي كرد. لذا از جا برخاست؛ امّا از شدّت ضعف، به دو نفر(1)تكيه كرده بود و پاهاي ايشان، بر زمين كشيده ميشد تا اين كه وارد مسجد شد. هنگامي كه ابو بكر، متوجّه حضور پيامبر خدا( شد، بدون اين كه رويش را برگردانَد، به عقب رفت. پيامبر خدا( به ابو بكر اشاره كرد كه همان گونه بمانَد و حضرت، در سمت چپ ابو بكر، نشست. ابو بكر، ايستاده و پيامبر خدا ، نشسته، نماز ميخواندند و ابو بكر، به نماز پيامبر( و مردم نيز به نماز ابو بكر، اقتدا كردند.(2)
ابو بكر، امامت نميكند؛ بلكه صداي تكبير نماز پيامبر( را به مردم ميرساند
چهل و سه. در صحيح البخاري و مسند أبي عوانة، در باب: «كسي كه صداي تكبير امام را به مردم ميرساند»، حديثي آمده است كه ما، آن را از صحيح البخاري نقل ميكنيم:
.
1) .. آن دو نفر، يكي علي بن ابي طالب( و نفر دوم، فضل بن عبّاس بودند.
2) .. صحيح البخاري، ج۱، ص۹۲ (كتاب الصّلاة، «باب الرجل يأتمّ بالإمام و يأتمَ الناس بالمأموم»)؛ صحيح مسلم، ج۲، ص۲۳؛ سنن ابن ماجة، باب «ما جاء في صلاة رسول الله(»، در ذيل «فكان ابو بكر يأتمّ بالنّبي و النّاس يأتمون بأبي بكر»؛ و روايتي نزديك به اين روايت، در مسند ابن حنبل، ج۶، ص۲۱۰ و ۲۲۴؛ الطبقات الكبري، ج۳، ص۱۷۹؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۵۷.
ابو بكر، بدون اين كه رويش را برگردانَد، به عقب رفت و
پيامبر( كنار ابو بكر نشست و او، صداي تكبير پيامبر( را به
مردم ميرساند.(1)
چهل و چهار. در باب «شرايطي كه بيمار، در صورت دارا بودن آنها، ميتواند در جماعت، شركت كند»، در «كتاب الأذان»، از عايشه، چنين روايت شده است:
زماني كه پيامبر خدا( بيمار شد (همان بيمارياي كه منجر به وفاتش شد)، هنگامي كه وقت نماز شد، فرمود: «به ابو بكر، امر كنيد تا با مردم، نماز بگزارد»... . پس ابو بكر، خارج شد و به نماز ايستاد. در آن هنگام، براي ايشان، اندكي سبُكي حاصل شد. لذا از جا برخاست و در حالي كه به خاطر ضعف، به دو مرد، تكيه كرده بود، به مسجد رفت. گويا هم اكنون پاهاي ايشان را كه به علّت ناتواني بر اثر بيماري به زمين كشيده ميشد، ميبينم... . پس ايشان، پيش رفته، كنار ابو بكر نشست.(2)
چهل و پنج. در مسند أبي عوانة و مسند ابن حنبل، از عايشه و در أنساب الأشراف بلاذري، از ابن عبّاس و عايشه، حديثي نقل شده كه ما، آن را از مسند أبي عوانة و مسند ابن حنبل، ميآوريم:
پيامبر خدا( در بيماري وفاتش، به ابو بكر امر كرد تا با مردم،
نماز بگزارد.
.
پيامبر خدا( جلوي ابو بكر بود و نشسته، با مردم، نماز ميخواند
و ابو بكر با مردم، نماز ميخواند، در حالي كه مردم، پشت سر
ابو بكر بودند.(1)
چهل و شش. در باب«كسي كه در كنار امام، به سبب علّتي بايستد» از«كتاب الصلاة»، در صحيح البخاري و صحيح مسلم و سنن ابن ماجة و مسند أبي عوانة و الموطأ مالك، حديثي آمده كه ما، آن را از صحيح البخاري، نقل ميكنيم:
پيامبر خدا(، موازي ابو بكر، در كنارش نشست. ابو بكر، با اقتدا به نماز پيامبر خدا( نماز ميخواند و مردم هم پشت سرِ ابو بكر، نماز ميخواندند.(2)
بنا بر اين، از مجموعه اسناد و مدارك، اين نتيجه به دست ميآيد كه: درآخرين ساعات زندگي پيامبر( كه بيماري ايشان، شدّت يافته بود، بلال، براي اعلام وقت نماز، به درِ خانه پيامبر خدا( آمد و حضرت، از وقت نماز، آگاه شد. عايشه ميگويد: پيامبر( فرمود: «بگوييد كه
ابو بكر با مردم، نماز بخواند».
هنگامي كه ابو بكر به نماز ايستاد، پيامبر خدا( در خود احساس سبُكي كرد. لذا از خانه، بيرون آمد، در حالي كه دو مرد، زير بغلهاي ايشان را گرفته بودند(3)و از شدّت درد و ضعف، پاهاي حضرت، به زمين كشيده ميشد و به هيچ وجه، قدرت قدم برداشتن نداشت. ايشان را
.
به همان حال، تا كنار محراب بردند و حضرت، جلوي ابو بكر، بر
زمين نشست.
شافعي ميگويد: ابو بكر، ابتدا در نماز، امام بود. بعد، مأموم شد و صداي تكبير نماز پيامبر خدا( را به مردم ميرساند.(1)
در ميان سؤالات و اشكالاتي كه قبلاً مطرح كرديم، چند سؤال اساسيتر، وجود دارد:
۱. چگونه ممكن است پيامبر خدا(، به نماز خواندن ابو بكر، امر كرده باشد و بعد از اين كه او، شروع به خواندن نماز كرد، پيامبر( با وجود حال بد و بيماري شديد، از خانه بيرون بيايد تا او را از ادامه نماز، بـاز بـدارد و خود ايشان ـ كه تـوانـايي ايستـادن بر روي پاهـايش را هم نداشته ـ ، نشسته، با مردم، نماز بخواند؟!
۲. آيا امامت پيامبر( نشان دهنده اين نيست كه مردم، نمازي را كه پشت سر ابو بكر ميخواندند، قطع كردند و از نو، نماز را پشت سر پيامبر( ادا كردند؟!
۳. همچنين در باره نكتههاي زير، سؤال ميكنيم:
الف) حال پيامبر خدا( در آن هنگام كه به ابو بكر، امر كرد تا به جاي ايشان نماز بخواند، چگونه بود؟
.
1) .. السيرة النبوية، ابن هشام، ج۴، ص۳۳۲؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۱۹۷ (چاپ دار التراث) و ج۲، ص۴۳۹ (چاپ مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات).
ب) آنچه كه در روايات از عايشه و برخي راويان ديگر، نقل شده است كه وقتي پيامبر( را به مسجد ميبردند، آن قدر توان و قدرت روي پاي خود ايستادن را نداشت كه پاهاي مبارك ايشان، از شدّت ضعف، روي زمين، كشيده ميشد.
ج) اگر اين حد از ناتواني، در سبُكي حال ايشان بوده است، پس سنگيني و سختي بيماري ايشان، چگونه بوده است؟!
د) اگر بپذيريم اين درجه از ناتواني و درد و رنج، در سبُكي حال ايشان بوده است، ناگزير، سختيِ حال حضرت، بايد چيزي مانند اغما و بيهوشي باشد.
ه ) در اين صورت، چگونه ممكن است پيامبر( در حالت اغما، قدرت و توانايي داشته باشد كه بعد از شنيدن صداي بلال ـ كه ايشان را به نماز، دعوت ميكرد ـ ، عايشه را به نزد خود بخواند و به او بفرمايد: «بگوييد ابو بكر با مردم، نماز بگزارد»؟!
۴. وقتي كه پيامبر( در خانه عايشه، بستري بود و در حال اغما به سر ميبرد، چه كسي ممكن است به بلال گفته باشد كه پيامبر خدا( فرموده: «بگوييد ابو بكر با مردم، نماز بگزارد»؟!
حقيقت امامت در دو مكتب (اهل بيت و خلفا)
پاسخ اين سؤالات را در آنچه كه ابن ابي الحديد، از شيخ و استادش، از امام علي بن ابي طالب( نقل كرده، مييابيم:
عايشه، به بلال امر كرد كه به ابو بكر بگويد تا او با مردم، نماز بخواند. در اين جا بود كه پيامبر( فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد»، و پيامبر( اين جمله را به آنها نفرمود، مگر به جهت خشمي كه بر آنها گرفته بود؛ زيرا عايشه و حفصه، براي به قدرت رساندن پدرانشان، كوشش و تلاش ميكردند و پيامبر(، با خارج شدن از خانه و كنار زدن ابو بكر از محراب، نقشههاي آنان را باطل ساخت و اين كلام پيامبر( كه فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد»، به كسي جز عايشه، تعلّق نميگيرد و پيامبر( عايشه را در خلوت و در بين خواص خود، نفرين كرد و از ظلم عايشه، نزد خدا شكايت بُرد.
.
ابن ابي الحديد ميگويد: به شيخ و استادم گفتم: آيا تو ميگويي: «عايشه، پدرش را براي خواندن نماز، تعيين كرد و پيامبر، او را تعيين نفرمود»؟.
شيخ و استادم(1)گفت: من اين مطلب را نميگويم. علي( پيوسته اين مطلب را ميفرمود و تكليف من، غير از تكليف اوست. علي( آن هنگام حاضر بوده و من نبودهام؛ ولي من در برابر اخبار و رواياتي كه به دستم رسيده است، چارهاي جز تسليم ندارم.(2)
بر اساس اين اخبار، پيامبر(، ابو بكر را براي نماز، تعيين فرمود؛
امّا علي( در آن صحنهها حضور داشته و ميداند كه چه شده و چه پيش آمده است. گزارشهاي تاريخي و رواياتي كه در مكتب اهل بيت( مطرح شده است، با آنچه كه از امير مؤمنان( نقل شده، هماهنگي كامل دارد.
.
1) .. ابو يعقوب يوسف بن اسماعيل لمعاني، معروف به ابن ابي الحديد ميگويد كه اين استاد، شيعه نبوده، بلكه معتزلي بوده است: «و لم يكن يتشيّع و كان شديداً في الاعتزال» (شرح نهج البلاغة، تحقيق: محمّد ابوالفضل إبراهيم، ج۹، ص۱۹۹).
2) .. مقصود، احاديثي است كه پيش از اين، بررسي كرديم و سيّد رضي، آنها را در شرح خطبۀ ۱۵۶ نهج البلاغة، با عنوان: «و من كلام له خاطب به أهل البصرة علي جهة اقتصاص الملاحم»، آورده است. امير مؤمنان( اين خطبه را پس از پيروزي در جنگ جمل، در سال ۳۶ هجري، براي مردم بصره، ايراد فرموده است (ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج۹، ص۱۸۹؛ چاپ دار الإحياء الكتب العربيه، و ج۲، ص۴۵۸، چاپ مصر؛ شرح نهج البلاغة، محمّد عبده، ص۱۵۶).
چهل و هفت. در الإرشاد مفيد و أعلام الوريي طبرسي، حديثي آمده كه ما، آن را از الإرشاد، نقل ميكنيم:
پيامبر( در ايّام بيمارياش، در خانه امّ سلمه بود. يك يا دو روز از اقامت ايشان، بيشتر نگذشته بود كه عايشه، نزد اُمّ سلمه آمد و از او
درخواست كرد كه پيامبر خدا( را به خانهاش انتقال دهد تا خود از پيامبر خدا( پرستاري كند و براي اين كار، از ديگر همسران پيامبر( نيز اجازه خواست. اجازه، داده شد و حضرت، به خانهاي كه عايشه در آن زندگي ميكرد، منتقل شد.دوران بيماري پيامبر(، در خانه عايشه ادامه يافت و روز به روز، بيماري ايشان، شدّت مييافت.
روزي، هنگام نماز صبح، در حالي كه بيماري، تمام وجود حضرت را فرا گرفته بود، بلال آمد و ندا داد: «نماز! خدا رحمت كند شما را!».(1)
چهل و هشت. در خصائص الأئمة، روايت شده است: هنگامي كه بيماري پيامبر( سنگين شد، علي( را فرا خواند. آن گاه، سر خود را در دامان علي( قرار داد و از حال رفت تا زماني كه از فرا رسيدن وقت نماز، آگاه شد... .(2)
شيخ مفيد ميگويد: عايشه گفت: بگوييد ابو بكر، با مردم،
نماز بگزارد.
.
حفصه گفت: بگوييد عمر با مردم، نماز بگزارد.
هنگامي كه پيامبر خدا( سخنان عايشه و حفصه را شنيد و علاقه شديد هر كدام از آنها را به امامت يافتن پدرانشان و فريفتگيشان را در اين كار ـ در حالي كه ايشان، هنوز زنده بود ـ ، مشاهده كرد، فرمود: «دست برداريد! شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد».
سپس آن حضرت، شتابان، از بستر برخاست، به جهت ترس از اين كه مبادا يكي از آن دو براي اين كار، پيشي بگيرند، در حالي كه حضرت، به هر دو امر كرده بود تا با اُسامه، از شهر خارج شوند و نزد پيامبر خدا( شكّي باقي نمانده بود كه آن دو، سرپيچي كردهاند.
پس هنگامي كه حضرت، سخنان عايشه و حفصه را شنيد، دانست كه ابو بكر و عمر، از فرمان ايشان، سرپيچي كردهاند. لذا براي جلوگيري از فتنه و از بين بردن شبهه، با شتاب، از جا برخاست، در حالي كه از شدّت ضعف، توان ايستادن بر پاهايش را نداشت. پس علي بن ابي طالب( و فضل بن عبّاس، زير بغلهاي پيامبر( را گرفتند و حضرت، بر آن دو، تكيه كرده، به راه افتاد، در حالي كه پاهاي مباركش از ضعف و ناتواني، بر زمين كشيده ميشد.
هنگامي كه پيامبر( از خانه، خارج و وارد مسجد شد، ابو بكر را ديد كه در محراب، قرار گرفته است. پس حضرت با دستش به ابو بكر اشاره كرد كه از محراب، كنار برود. ابو بكر هم بدون آن كه رويش را برگردانَد، به عقب رفت. پيامبر خدا( در جاي ابو بكر نشست و تكبيرة الإحرام نماز را گفت و نمازي را كه ابو بكر، شروع كرده بود، از نو آغاز كرد و بنا را بر افعالي كه در نماز ابو بكر گذشته بود، نگذاشت. هنگامي كه حضرت، سلام نماز را داد، به خانه برگشت و ابو بكر و عمر و گروهي از مسلمانان را كه در مسجد حاضر بودند، خواست و به آنها فرمود: «چرا از دستورم، سرپيچي كرديد؟».
.
ابو بكر گفت: من از شهر خارج شدم؛ ولي باز گشتم تا با شما، تجديد پيمان كنم!
عمر هم گفت: اي پيامبر خدا! من از مدينه خارج نشدم؛ زيرا دوست نداشتم از شهر، خارج شوم و حال شما را از ديگران بپرسم.
پس پيامبر( فرمود: «لشكر اُسامه را حركت دهيد» و سه بار اين جمله را تكراركرد. بعد از آن، به علّت درد و خستگياي كه بر ايشان، مستولي شده بود و از اندوهي كه ملكه ايشان شده بود، از حال رفت.(1)
خلاصه احاديث و بررسي آنها
محتواي رواياتي كه در باره امامت ابو بكر در بيماري وفات پيامبر خدا( آمده، سخت با يكديگر در تناقضاند، به طوري كه آنچه در يكي به صورت ايجابي آمده است، در روايتي ديگر، به صورت سلبي مطرح شده است كه اصولاً امكان جمع بين آنها ممكن نيست.
با تمام اين تناقضات، باز هم علماي اهل سنّت، براي صحيح دانستن بيعت با ابو بكر براي جانشيني پيامبر خدا( به اين روايات،
استدلال ميكنند!
همانا اين علما، آنچه را كه در صحيح البخاري وارد شده است مبني بر اين كه ابو بكر و عمر و ديگر مهاجران، در نماز، به سالم، آزاد شده ابو حُذَيفه، اقتدا ميكردند، فراموش كردهاند و همچنين اين مطلب را كه پيامبر( در غزواتش، ابن اُمّ مكتومِ نابينا را به جانشيني خود [براي امامت جماعت] در مدينه قرار ميداد و او با مردم، نماز جمعه بر پا ميكرد و خطبه ميخواند و منبر را سمت چپ خود قرار ميداد.
.
1) .. الإرشاد، ص۸۶- ۸۷.
همچنين علما فراموش كردهاند كه بخاري در صحيح خود، بابي را در ذكر امامت بردگان و آزاد شدگان و فرزندان نامشروع و باديهنشين بَدَوي و نوجواني كه هنوز مكلّف نشده، اختصاص داده است، و بخاري و ديگران، امامت يافتن نوجواني را كه در نماز، عورتش آشكار ميشد! روايت كردهاند.
علما فراموش كردهاند آنچه را كه صحابي كثير الروايه، ابو هُرَيره، نقل كرده است كه پيامبر خدا( فرمود: «نماز واجب را بايد پشت سرِ هر مسلماني خواند، خواه نيكوكار باشد يا بدكار، و اگر چه آلوده به گناهان كبيره باشد».
نتيجه، اين كه رواياتي كه ذكر شد، با توجّه به تناقضاتي كه در آنها وجود دارد، صحيح نيستند؛ چرا كه پيامبر خدا، ابو بكر و عمر و ديگر مهاجران و انصار را براي جنگ با روم، به فرماندهي اسامة بن زيد، فرا خوانده بود و درخواستش را چندين بار، تكرار كرد و كسي را كه از دستور اُسامه سرپيچي كند، لعنت كرد. پس چگونه در چنين حالتي، ممكن است داستان تعيين ابو بكر براي امامت نماز، راست باشد؟!
هنگامي كه به احاديث وارد شده در كتب صحاح، مراجعه ميكنيم، احاديثي را مييابيم كه تصريح ميكنند: زماني كه ابو بكر، در محراب ايستاد و شروع به نماز خواندن كرد، پيامبر خدا، از خانه بيرون آمد و چون بسيار ناتوان بود و حركت برايش به هيچ وجه، مقدور نبود، دو نفر (علي( و فضل بن عبّاس) به ايشان كمك ميكردند و پاهاي مبارك حضرت، بر زمين كشيده ميشد.
.
بدين ترتيب، پيامبر( به مسجد آورده شد و در محراب نشست و با حالت نشسته،(1)با مردم، نماز خواند و ابو بكر كه پيش از آن، امام بود، اينك مأموم شده بود و تكبير پيامبر( را بلند تكرار ميكرد و ركوع و سجود نماز امام جماعت، يعني پيامبر( را به مردم، اعلام ميكرد. ناگزير، پيامبر( در چنين حالي، از خانه بيرون آمده بود كه ابو بكر را از نماز، باز دارد و از امامت، دور كند.
حال لازم است سؤال كنيم كه: ابو بكر، چگونه در مسجد حضور يافته بود، با اين كه مأمور بود در لشكر اُسامه، باقي باشد؟!
پاسخ را در آنچه كه ابن ابي الحديد، از امام علي( روايت كرده، مييابيم: عايشه، كسي است كه بلال، آزاد شده ابو بكر، را مأمور كرد تا به ابو بكر بگويد كه با مردم، نماز بخواند. لذا پيامبر خدا به عايشه و ديگر همسرانش فرمود: «شما، همانند زنان اطراف يوسف هستيد»و اگر پيامبر( چنين فرموده، براي مقابله با اين گونه اعمال و رفتاري بوده است و در حالي كه دو نفر، او را حمل ميكردهاند، از خانه خارج شده، به مسجد پا نهاده بود تا ابو بكر را از ادامه امامت جماعت، باز دارد.
رواياتي كه در كتب حديثي و سيره علماي مدرسه اهل بيت( وارد شده، اين مطلب را تأييد ميكنند. همچنين اين روايات، تصريح دارند كه پيامبر خدا، بيرون آمد و ابو بكر را از امامت، باز داشت و نماز را از نو، شروع كرد و وقتي كه پيامبر( نماز را تمام كرد و به خانه باز گشت، آن دو (عمر و ابو بكر) را طلبيد و از آنان در مورد جدا شدن از لشكر اُسامه، سؤال كرد. يكي از آن دو گفت: من از مدينه خارج شدم؛ ولي برگشتم تا با شما، تجديد ديدار كنم! و ديگري هم گفت: دوست نداشتم از مدينه، خارج شوم و حال شما را از ديگران بپرسم!
.
1) .. در بارۀ نشسته نماز خواندن پيامبر( و علّت آن، به مقدّمۀ همين كتاب مراجعه شود.
پس پيامبر خدا فرمود: «لشكر اُسامه را حركت دهيد» و سه مرتبه، آن را تكرار كرد تا اين كه از حال رفت.
سخن آخر
بعد از تمام مطالبي كه ذكر كرديم، سؤال ديگري باقي ميمانَد و آن سؤال، اين است: اگر مسئله، چنين بوده كه ما آشكار كرديم، پس چگونه آن همه احاديث ذكر شده در صحاح و سنن و مسانيد حديثي و كتب سيره و تاريخي، كه در مدرسه خلفا بدانها اعتماد شده، انتشار
يافته است؟!
پاسخ، اين است: سياستي كه خلفا براي مسلمانان، چيده بودند، اقتضا ميكرد كه اين گونه احاديث، نشر يابند. نيز بعد از عصر خلفا، مشروعيت حكومت تمام خلفاي بني اميّه و بني عبّاس و عثمانيان، همه و همه، بر نشر اين گونه احاديث، متوقّف بود. به اين خاطر، دستگاه هاي حاكم، امثال اين گونه روايات را در طول چهارده قرن، ترويج كرده، انتشار دادهاند و ناقلان، آنها را تأييد كردهاند و كتابهايي را كه اين گونه روايات را در بر دارند، توثيق كردهاند و مردمان بر اين توثيق، بر انگيخته شدهاند و آن را نسل در نسل، به بهترين وجه، پذيرا شدهاند و اصولاً به بحث و تحقيق، نيازي احساس نكردهاند. خدا خواست كه ما در اين راه، پاي نهيم و آنچه را اينها يافتهاند، بر باد فنا بدهيم.(1)
.
1) .. مانند مشروعيت حكومت معاويه در برابر حكومت امام علي( و فرزندش امام حسن(، و يا مشروعيت حكومت يزيد در برابر امام حسين(، و يا حكومت خلفاي آل مروان در برابر خونخواهاني همچون زيد بن علي بن الحسين( و فرزندش يحيي، و يا مشروعيت حكومت منصور در برابر محمّد و ابراهيم، دو فرزند عبد الله از آل حسن سبط، و يا مشروعيت حكومت رشيد، در برابر يحيي حسني كه در ديلم، خروج كرد و رشيد، عهد و پيمانهايي را با او بست و سپس در بغداد، پيمانش را شكست. همچنين به اين روال در حكومت خلفاي فاطمي در مغرب، ميتوان اشاره كرد. پس باطل دانستن حكومت اهل بيت( و مشروع دانستن حكومت خلفايي كه ذكر شد و كساني كه بعد از ايشان آمدند، متوقّف بر صحيح بودن بيعت خليفۀ اوّل در سقيفه است، و اگر بيعت خليفۀ اوّل، صحيح نباشد، درستي ادّعاي دشمنان خلفا (يعني اهل بيت() ثابت ميشود. پس در نتيجه، سياست حاكم، اقتضا ميكرد كه آن احاديث، انتشار يابند.
و لا حول و لا قوّة إلّا بالله العلي العظيم
.
. .
كتابنامهـ قرآن كريم.
ـ الأخبار الموفّقيات (الموفّقيات)، زبير بن بكّار (م۲۵۶ق)، به روايت
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغة.
ـ الإرشاد، محمّد بن محمّد العُكبري (الشيخ المفيد) (م۴۱۳ق)، تهران:
دار الكتب الإسلاميه، ۱۳۷۷ق.
ـ أعلام الوري، فضل بن حسن الطَبرِسي (۵۴۸ م ق)، تصحيح: علياكبر الغفّاري، بيروت: دار المعرفة للطباعة و النشر، ۱۳۹۹ق.
ـ إمتاع الأسماع، أحمد بن علي الشافعي (المقريزي) (م ۸۴۵ ق)، مطبعة لجنة التأليف، ۱۹۴۱ق.
ـ أنساب الأشراف، أحمد بن يحيي البلاذري البغدادي (م۲۷۹ق)، تحقيق: سهيل زكّار و رياض الزِرِكْلي، بيروت: دار الفكر، ۱۴۱۷ق.
ـ بحار الأنوار، محمّدباقر بن محمّدتقي المجلسي (م۱۱۱۱ق)، بيروت: دار إحياء التراث العربي، ۱۴۰۳ق.
.
ـ البدء و التاريخ، أحمد بن سهل البلخي (م۳۲۲ق) (/ مطهّر بن طاهر المقدسي)، با اِشراف: كلمان هوار، پاريس، ۱۹۰۱-۱۹۹۳م.
ـ تاريخ ابن كثير (البداية و النهاية)، إسماعيل بن عمر القُرَشي الدمشقي (ابن كثير) (م۷۷۴ق)، بيروت: دار الفكر، ۱۴۰۷ق.
ـ تاريخ الإسلام، محمّد بن أحمد تركماني المصري (الذهبي) (م۷۴۸ق)، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، بيروت: دار الكتاب العربي، ۱۴۱۳ق.
ـ تاريخ الطبري (تاريخ الاُمم و الملوك)، محمّد بن جرير الطبري (م۳۱۰ق)، قاهره: مطبعة الحسينية، بيتا/ چاپ ليدن، بينا، بيتا.
ـ تاريخ اليعقوبي، أحمد بن أبي يعقوب (ابن واضح يعقوبي) (م ۲۸۴ق)، بيروت: دار صادر، ۱۳۷۹ق.
ـ تاريخ اليعقوبي، أحمد بن أبي يعقوب، ترجمه محمّد ابراهيم آيتي.
ـ الجمل، محمّد بن محمّد العُكبَري (الشيخ المفيد) (م۴۱۳ق)، نجف: المطبعة الحيدرية، ۱۳۶۸ق.
ـ حديث كسا، سيّد مرتضي عسكري، تهران: بعثت.
ـ خصائص الكبري، أبو بكر بن ناصر الدين محمّد الشافعي (السيوطي) (م۹۱۱ ق)، حيدرآباد، بينا، ۱۳۱۹ق.
ـ ذخائر العقبي، أحمد بن عبد الله الطبري (المحبّ الطبري) (م۶۹۴ ق)، قاهره، مكتبة القدسي، ۱۳۵۶ق.
ـ سقيفه، سيّد مرتضي عسكري، به كوشش: مهدي دشتي، قم: دانشكده اصول الدين، ۱۳۸۷ش.
ـ السقيفة و الفدك، أحمد بن عبد العزيز الجوهري.
ـ سنن ابن ماجة، محمّد بن يزيد القزويني (ابن ماجة) (م۲۷۵ق)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقي، بيروت: دار الفكر، بيتا.
.
ـ سنن أبي داود، سليمان بن أشعث السجستاني (ابن داوود) (م۲۷۵ق)، چاپ لكنهو.
ـ سنن الترمذي، محمّد بن عيسي السلمي التِرمِذي (م۲۷۹ق)، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللّطيف، بيروت: دار الفكر، ۱۴۰۳ق.
ـ سنن الدارمي، عبد الله بن عبد الرحمن الدارِمي (م ۲۵۵ق)، دمشق: الإعتدال، ۱۳۴۹ق.
ـ سنن النسائي، أحمد بن عبد الله الشافعي (م۷۳۴ق)، قاهره، مكتبة القدسي، ۱۳۵۶ق.
ـ السيرة النبويّة (سيرة ابن هشام)، عبد الملك بن هشام الحِميَري (ابن هشام) (م۲۱۸ق)، تصحيح: محمّد محيي الدين، قاهره، حجازي، ۱۳۵۶ق.
ـ شرح نهج البلاغة، عبد الحميد بن هبة الله المدائني المعتزلي (ابن ابي الحديد) (۶۵۵ق)، تحقيق: محمّد ابوالفضل إبراهيم، مصر، بينا، ۱۲۲۹ق.
ـ صحيح البخاري، محمّد بن إسماعيل البخاري (م۲۵۶ق)، مصر، بينا، ۱۳۲۷ق.
ـ صحيح مسلم، مسلم بن الحَجّاج النيشابوري (م۲۶۱ق)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، بيروت: دار الفكر، بيتا.
ـ الطبقات الكبري، محمّد بن سعد الزُهري (ابن سعد) (م ۲۳۰ ق)، بيروت: دار صادر، ۱۳۷۶-۱۳۷۷ق/ چاپ ليدن، بي تا.
ـ عبد اللّه بن سبأ و ديگر افسانههاي تاريخي، ۳ج، سيّد مرتضي عسكري، تهران: منير، ۱۳۷۵ش.
ـ الغدير في الكتاب و السنّة و الأدب، عبد الحسين بن أحمد الأميني (م۱۳۹۰ق)، تهران: دار الكتب الإسلاميه، ۱۳۶۶ش.
.
ـ فتح الباري في شرح صحيح البخاري، أحمد بن علي العسقلاني (ابن حجر) (م۸۵۲ ق)، مصر، چاپ مصطفي البابي الحلبي، ۱۳۷۸ق.
ـ القرآن الكريم و روايات المدرستين، ۳ج، السيّد مرتضي العسكري، [تهران:] شركة التوحيد للنشر، ۱۴۱۷ق.
ـ الكامل في التاريخ، علي بن محمّد الشيباني الجزري (ابن الأثير) (م۶۳۰ق)، قاهره: بينا، ۱۳۴۸-۱۳۵۶ق.
ـ كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين، محمّد بن يوسف گنجي الشافعي (م۶۵۸ ق)، نجف، بينا، ۱۳۵۶ق.
ـ كنز العمّال في سنن الأقوال و الأفعال، علي بن حسام الدين عبد الملك المتقي (المتقي الهندي) (م۹۵۷ق)، حيدر آباد، بينا، ۱۳۶۴ق.
ـ مجمع البيان، فضل بن حسن الطَبرِسي (أمين الإسلام) (م ۵۴۸ ق)، صيدا: مطبعة العرفان، ۱۳۵۵ق.
ـ مروج الذهب، علي بن الحسين المسعودي (م۳۴۶ق)، مصر، بينا، ۱۳۶۴ق.
ـ المستدرك علي الصحيحين، محمّد بن عبد الله النيشابوري (م۴۰۵ ق)، حيدرآباد، بينا، ۱۳۳۴ق.
ـ مسند ابن حنبل، محمّد بن حنبل الشيباني المروزي (ابن حنبل) (م۲۴۱ق)، بيروت: دار صادر، بيتا.
ـ مسند أبي عوانه، يعقوب بن إسحاق الإسفرائني (م ۳۱۶ ق)، حيدرآباد، بينا، ۱۳۶۲ق.
ـ المغازي، محمّد بن عمر الواقدي (م۲۰۷ق)، تحقيق: ماردن جونس، بيروت: مؤسّسة الأعلمي، ۱۴۰۹ق.
.
ـ مقتل الحسين( (مقتل الخوارزمي)، موفّق بن أحمـد الخوارزمي (م۵۶۵ق)، نجف، بينا، بيتا.
ـ الموطّأ، مالك بن أنس (م۱۷۹ق)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، بيروت: دار إحياء التراث العربي، ۱۴۰۶ق.
ـ الميزان، السيّد محمّد حسين الطباطبائي (م۱۳۵۹ش)، بيروت: دار إحياء التراث العربي، ۱۴۲۷ق.
ـ نصب الراية لأحاديث الهداية، عبد الله بن يوسف الزايلعي (م۷۶۲ق)، تحقيق: أيمن صالح شعبان، قاهره: دار الحديث، ۱۴۱۵ق.
ـ نقش ائمه در احياي دين، ۲ج، سيّد مرتضي عسكري، تهران: منير، ۱۳۸۶ش.
ـ نقش عايشه در تاريخ اسلام، سيّد مرتضي عسكري، تهران: منير، ۱۳۷۷ش.
ـ نهج البلاغة، محمّد بن حسين الموسوي (الشريف الرضي) (م۴۰۶ق)، شرح محمّد عبده، تحقيق: محمّد محي الدين، مصر: مطبعة الاستقامة، بيتا.
ـ نهج البلاغة، محمّد بن حسين الموسوي (الشريف الرضي) (م۴۰۶ق)، تصحيح: صبحي الصالح، بيروت، ۱۳۸۷ق.
.