ghaemiyeh.com
فرهنگ اخلاقي معصومين عليهم السلام (حروف د - ذ)
سرشناسه: رضوانفر، احمد، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پديدآور: فرهنگ اخلاقي معصومين عليهم السلام ؛ (حروف د - ذ) / احمد رضوانفر
مشخصات نشر: قم: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران ، مركز پژوهشهاي اسلامي، 1392
مشخصات ظاهري: 471 ص.
ISBN: 978 – 964 – 514 – 283 – 2 142000 ريال ؛.
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
يادداشت: كتابنامه.
موضوع: اخلاق اسلامي.
موضوع: احاديث اسلامي.
موضوع: چهارده معصوم -- اخلاق.
شناسه افزوده: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران ، مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بنديكنگره: 1392 ر 66 ف 4 / 8 / 247 BP
رده بنديديويي: 61 / 297
شماره كتابشناسي ملي: 4263511
ديباچه
آفريدگار جهان، آفريده خود را بر اساس عقل و فطرت آفريده و سراپاي وجود او را با محبت سرشته و شريفترين مظهر خود را نماينده خويش در روي زمين قرار داده است.
دو يادگار پيامبر صلي الله عليه و آله ؛ يعني قرآن و سنت، آموزههاي شيريني را دربردارند كه دريچه رستگاري را به روي همگان ميگشايند و آنان را به كمال مطلوب ميرسانند.
در سراسر متون ارزشمند ديني، براي تربيت اين آفريده، برنامههايي ارائه شده است تا بدان جا كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله غايت بعثت خود را به كمال رساندن انسان معرفي فرمود:
«اِنَّما بُعِثتُ لِاُتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخلاقِ»
پس سپاس خدايي را سزاست كه فراخناي گيتي را چشم انداز انسان ساخت و وي را به زيور خرد آراست و هر آنچه را در زمين و آسمان است، رام او كرد تا وي به كاوش در اين حقايق بپردازد و با دو بال عقل و دين، بر فراز جهان، به جان جهان بنگرد و از بزرگ آموزگاران دين، عاليترين سطح دانش و بينش را فرا گيرد.
اين مجموعه، برگ سبزي است پيشكش به بوستان دانش و ادب تا
دانشپژوهان با صرفهجويي در زمان، به دانستنيهاي دين دست يازند و از درياي بيكران قرآن و حديث و كردار بزرگان دين، گوهرها بيابند.
نگارنده محترم، حجت الاسلام والمسلمين احمد رضوانفر با قلم شيواي خود، اين مجموعه الفبايي فرهنگ اخلاقي معصومين عليهم السلام را با نظارت و ارزيابي جناب حجت الاسلام و المسلمين محمدحسين درافشان تحفه همگان ساخته است. پس از بيان مقدمهاي درباره عنوان هر يك از موضوعها و بررسي اهميت و ضرورت آن، «گلبانگ حديث»، گلچيني از احاديث كوتاه و گوياي معصومين عليهم السلام با موضوعبندي خاصي جهت استفاده گويندگان و مجريان صدا و سيما و براي استفاده ميانبرنامهها و زيرنويس سيما تهيه شده است. از آنجا كه مسايل اخلاقي تنها در قالب ارائه نمونههاي رفتاري بسيار زيبا تأثير بسزايي بر خواننده خواهد داشت، نمونههاي رفتاري نيز آورده شده است. افزون بر آن، شيرازه هر موضوع با اشارهاي به پيآمدها و آموزههاي مورد نظر تكميل گشته است تا خواننده به نتيجه مطلوب برسد.
اكنون خرسنديم كه حروف «د ـ ذ» از مجموعه فرهنگي اخلاقي معصومين عليهم السلام را به حضور شما خوبان كه اهل انديشه و ايمان و انتخابيد، پيشكش ميكنيم. اميد است رهاورد اين اثر، گشايش افقهاي تازهاي در چشمانداز زندگي همه باشد. آري، اگر مي خواهيم زندگيمان معنادار و هدفمند و حركتمان جهتدار باشد، بايد از فرهنگ اخلاقي و تربيتي پيشوايان معصوم خويش الگو بگيريم و تنها از آنان پيروي كنيم.
در پايان، از ويراستار ارجمند اثر، محمدصادق دهقان و همكارانم در بخش نمونهخواني و رايانه سپاسگزاريم. افزون بر آن، از همه خوانندگان محترم خواهانيم تا هرگونه كاستي در اين مجموعه را به
آگاهي برسانند تا در جلدهاي پسين، از كاستيهاي احتمالي، پيشگيري و در پرتو به كار بستن نظرهاي ارزشمند اهل قلم، بر غناي مجموعه افزوده شود.
انه ولي التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
پيشگفتار
اِني تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَينِ مَا اِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلُّوا بَعدِي كِتابَ اللهِ وَ عِترَتِي اهلَ بَيتي... فَانظُرُوا كَيفَ تَخلُفونِي فِيهِما...(1)
به درستي كه من دو چيز گرانمايه ميان شما ميگذارم كه هرگاه به آن دو تمسّك جوييد، پس از من، گمراه نميشويد. (آن دو عبارتند از:) كتاب خدا (قرآن كريم) و عترتم، اهل بيتم... پس بنگريد پس از من در مورد اين دو چگونه رفتار ميكنيد.
حمد و سپاس بيپايان خداوندي را سزد كه همه چيز از او است.
بار ديگر با عنايت حضرت حق در كنار تلاش مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، مجلد ديگري از مجموعهي فرهنگي ـ اخلاقي معصومين عليهم السلام به زيور چاپ آراسته شد.
مجموعه حاضر، سخنان برگزيدگان خاص درگاه الهي است كه چراغ هدايت بشرند. بر هر مسلماني فرض است در حدّ توان خود، اين سخنان نوراني را به مردم برساند. استخراج اين سخنان از متون حديثي و عرضه
1) محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 2، باب 14، من يجوز اخذ العلم منه، ص 99.
آن در اين قالب، كوششي است در اين راستا. اميد است، همه كساني كه در اين راه تلاش ميكنند، مشمول دعاي امام رضا عليه السلام قرار گيرند كه فرمود: «خداوند، بندهاي كه امر ما را زنده ميكند، رحمت كند». وقتي از حضرت پرسيدند: امر شما را چگونه زنده ميكند؟ ايشان فرمود: «دانشهاي ما را ميآموزد و به مردم ياد ميدهد. به يقين، مردم اگر خوبيهاي سخنان ما را بدانند، از ما پيروي ميكنند».
صلوات و سلام خدا بر روح ملكوتي بنيانگذار جمهوري اسلامي، حضرت امام خميني رحمه الله باد كه همه به اميد آنكه، نسلهاي حال و آينده، پاسدار اين نعمت الهي باشند و فرهنگ علوي را در اين كشور و جهان، نهادينه سازند.
حرف «د»
در گوشي سخن گفتن (نجوا)
دروغگويي
دزدي
دشمنشناسي و دشمنستيزي
دعا
دغل كاري
دنيا طلبي
دو رويي
دوستي
دون همتي
ديدار با خدا
ديوانگي
1.در گوشي سخن گفتن (نجوا)
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
«إذا كانُوا ثَلاثَةً فلا يَتَناجي اثنانِ دُونَ الثّالِثِ؛ هرگاه سه نفر با هم بودند، دو نفر آنها نبايد با يكديگر درگوشي صحبت كنند».(1)
در روايات اسلامي آمده است: آنچه براي خود دوست داريد و ميپسنديد، براي مردم هم دوست داشته باشيد. اين يكي از كلي ترين سفارشهاي امامان معصوم عليهم السلام در خصوص روابط اجتماعي است كه بايد شاخص و معيار بسياري از رفتارهاي ما در جامعه باشد.
زندگي، تنها در پرتو اخلاق و آداب اسلامي ميتواند پاك و آرام باشد و البته لازمه اين زندگي، شناخت اخلاق و آداب و سپس به كار بستن آنهاست.
در معارف ديني دو واژه آشنا داريم: ادب (آداب) و اخلاق.
1) متقي هندي، كنزالعمال، ح 24766.
اخلاق، ناظر به خلق و خوي انسان است و به باطن توجه دارد. هر قدر خلق و خويهاي زيبا در انسان محقق باشد، رفتارهاي فردي و اجتماعي او زيباتر خواهد بود؛ زيرا رفتار آدمي تجلي فكر و خلق و خوي اوست.
خداوند، پيامبر خود را با جمله «وَ إِنَّك لَعَلي خُلُقٍ عَظيم»(1)ميستايد. آن حضرت در سايه اين خلق و خوي بزرگوارانه توانست جامعه اسلامي را بسازد. در حديثي از حسين بن علي عليه السلام آمده است كه فرمود: از پدرم، اميرمؤمنان، علي عليه السلام درباره ويژگيهاي پيامبر و اخلاق او پرسيدم و پدرم مفصل به من پاسخ داد. در بخشي از اين حديث آمده است: پيامبر با همنشينانش همواره خوشرو، خندان و ملايم بود. هرگز خشن، سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عيبجو و مديحهگر نبود. هيچكس از او نااميد نميشد و هر كس به در خانه وي ميآمد، نااميد بازنميگشت. سه چيز را از خود جدا كرده بود: مجادله در سخن، پرگويي و دخالت در كاري كه به او مربوط نبود.
سه چيز را نيز درباره مردم رها كرده بود: كسي را نكوهش نميكرد، كسي را سرزنش نميفرمود و لغزشها و عيبهاي پنهاني مردم را جستوجو نميكرد.(2)
در كنار بحث اخلاق، واژه آشناي ديگري به نام ادب و آداب نيز وجود دارد كه اهميت آن اگر بيشتر از اخلاق نباشد، كمتر نيست و ميتوان آداب را همسنگ اخلاق برشمرد؛ زيرا انسان از دروازه آداب وارد
سرزمين اخلاق حسنه ميشود و در مقام آموختن و آموزش، آداب، مقدّم بر اخلاق است. ازاينرو انسان از راه آداب اوليه اسلام، با واژگان الله، محمد و علي آشنا ميگردد؛ وقتي در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپ او اقامه گفته ميشود.
آداب سلام، آداب راه رفتن، آداب خوردن و آشاميدن، آداب ميهمان، آداب سفر و ...؛ مسلمانان با اجراي اين آداب ميتوانند اخلاق خود را به اخلاق نيك و شايسته نزديكتر كنند.
يكي از آداب مهم كه در قرآن و سنت به آن توجه ويژه شده، آداب گفت و شنود است.
گفت و شنود، كاري است كه انسانها همه روزه با آن سروكار دارند. بهوسيله همين گفت و شنود است كه ارتباط با همسر، فرزند، پدر و مادر، رهبر، مردم و... . محقق ميشود و كساني در اين امر مهم موفقند كه در مرحله اول، آداب آن را بدانند و در مرحله بعد، آن را در عمل به كار گيرند.
اگر افراد جامعه اين آداب را نشناسند و به كار نگيرند، روابط آنها دچار مشكل خواهد شد؛ از سردي روابط گرفته تا انواع تنشها و حتي ممكن است در مواردي به قطع روابط منتهي شود.
آداب گفت و شنود و اهميت آن
مسلمان بايد تلاش كند اصول اخلاقي مانند عدالت، شجاعت، ايثار و ... را در خود به صورت ملكه درآورد تا بتواند در سايه آن، اخلاق خود را به اخلاق پيامبرش نزديك سازد.
از آداب عام در بحث گفت و شنود، آن است كه انسان پيش از هر سخني بينديشد و چنانچه در آن سخن، فايده اخروي يا دنيايي نديد، دم
فروبندد و سكوت اختيار كند. «السكوت راحة للعقل؛ سكوت، مايه آرامش و راحتي عقل آدمي است».(1)
هنگام سخن گفتن، رعايت آداب سخن و آداب گوش دادن، در ايجاد ارتباطي سالم و خداپسندانه مؤثر است.
مكتب اسلام به آداب سخن چنان اهميت ميدهد كه در سوره حجرات، به آداب سخن گفتن با رسول خدا اشاره ميكند. ازاينرو، اين سوره به سوره آداب مشهور شده است.
بعضي از آداب سخن از ديدگاه قرآن، از اين قرار است:
سخن بايد طيّب، پاك و دلپسند باشد: «الطّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»؛(2)
رسا و شفاف باشد: «قَوْلاً بَليغاً»؛(3)
بعضي گفتارها بايد نرم بيان شود: «قَوْلاً لَيِّناً»؛(4)
بزرگوارانه باشد: «قَوْلاً كَريماً»؛(5)
پذيرش و عمل آن آسان باشد: «قَوْلاً مَيْسُوراً»؛(6)
بجا، درست و استوار باشد: «قَوْلاً سَديداً»؛(9)
بنابراين، گفتوگوي خداپسندانه آدابي دارد و اين آداب، دو نوع است: آداب مثبت كه بايد رعايت شود؛ و آداب منفي كه بايد ترك شود.
آدابي كه بايد رعايت شود:
نرمگويي و كريمانه سخن گفتن؛
عفت كلام؛
احترام گزاردن به مخاطب؛
رازداري؛
در سطح مخاطب سخن گفتن؛
گوش دادن به سخن مخاطب؛
راستگويي و درستگويي؛
آگاهانه سخن گفتن؛
رعايت عدالت؛
تفكر پيش از سخن.
آدابي كه بايد ترك شود:
پرگويي؛
سرزنش؛
چاپلوسي؛
تمسخر؛
1) نك: نساء: 5.
به كار بردن لقبهاي زشت؛
سخن گفتن زنانه (نرم)؛
پرسشهاي بيجا و بنياسرائيلي؛
خودستايي؛
دروغ گفتن؛
درگوشي سخن گفتن.
درگوشي سخن گفتن
با توجه به مقدمه، معلوم شد از آداب سخن، پرهيز كردن از سخن گفتنِ درگوشي است. در اين ميان، چند پرسش مطرح ميشود:
درگوشي سخن گفتن به چه معناست و چه واژهاي در قرآن كريم به اين معنا اشاره دارد؟
نظر قرآن كريم در اين باره چيست؟
اين مسئله در روايات چگونه مطرح شده است؟
درگوشي سخن گفتن از نظر فقه چه حكمي دارد؟
درگوشي سخن گفتن، در عرف كاري ناپسند به شمار ميرود و جزو آدابي است كه بايد ترك شود. درگوشي سخن گفتن در جمع، نوعي بيادبي در گفت و شنود است.
واژه عربي معادل براي درگوشي، واژه «نجوا» است. در كتاب قاموس قرآن در معناي نجوا چنين آمده است: «بيخ گوشي حرف زدن و سخن سرّي (راز، و راز گفتن)». اسم و مصدر هر دو بهكار رفته است. در
لغت آمده است: «نجا فلانا نجوا و نجوي سارّه؛ يعني پنهاني با او گفتوگو كرد».(1)
براي سخن گفتنِ درگوشي، حضور دست كم سه نفر لازم است كه دو نفر درگوشي سخن بگويند و نفر سوم ناظر باشد. كه گفته شد، اين كار از نظر آداب اسلامي، نوعي بيادبي است و در روايات نهي شده است.
در روايتي از امام صادق عليه السلام ميخوانيم: «هرگاه جمع سه نفرهاي بود، نبايد دو نفرشان درگوشي صحبت كنند؛ زيرا اين كار مايه اندوه و آزار فرد سوم ميشود.»(2)روشن است كه آزار ديگران به هر شكل، از نظر عقل و شرع، كاري ناپسند است.
علت درگوشي سخن گفتن، معمولاً پنهانكاري است. كه با حضور شخص سوم، موجب آزار و اذيت او ميشود.
ممكن است كسي بخواهد مسئلهاي خصوصي يا رازي را به ديگري بگويد و دوست نداشته باشد كه ديگران از آن مطلب آگاه شوند؛ و بناچار بايد مطالب را درگوشي بگويد، ولي اين مطالب بايد در جايي گفته شود كه ديگران حضور ندارند.
در قرآن كريم به انواع نجوا اشاره و در بعضي آيات بهطور كلي سفارش شده است كه در نجواهايتان تقوا را رعايت كنيد و توجه داشته باشيد كه خدا سخنان محرمانه شما را ميشنود. بنابراين سخني نگوييد كه
خلاف مصلحت اسلام و برخلاف تقوا باشد. خداوند در بعضي از آيات، مسلمانان را از نجواهاي خلاف مصلحت باز داشته و در بعضي از آيات، مواردي را ذكر فرموده است كه نجوا گفتن در آنها مانعي ندارد.
نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوي إِذْ يَقُولُ الظّالِمُونَ إِنْ تَتّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُورًا. (اسراء: 47)
هنگامي كه به سوي تو گوش فرا ميدارند، ما بهتر ميدانيم به چه [منظور] گوش ميدهند، و [نيز] آنگاه كه به نجوا ميپردازند؛ وقتي كه ستمگران گويند: جز مردي افسون شده را پيروي نميكنيد.
أَمْ يَحْسَبُونَ أَنّا لا نَسْمَعُ سِرّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلي وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ. (زخرف: 80)
آيا ميپندارند كه ما راز آنها و نجوايشان را نميشنويم؟ چرا و فرشتگان ما پيش آنان [حاضرند و] ثبت ميكنند.
يا أَيّهَا الّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ ءَأَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقيمُوا الصّلاةَ وَ آتُوا الزّكاةَ وَ أَطيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ. (مجادله: 12و13)
اي كسانيكه ايمان آوردهايد، هرگاه با پيامبر [خدا] گفتوگوي محرمانه ميكنيد، پيش از گفتوگوي محرمانه خود صدقه دهيد. اين [كار] براي شما بهتر و پاكيزهتر است؛ و اگر چيزي نيافتيد، بدانيدكه خدا آمرزنده مهربان است.
آيا ترسيديد كه پيش از گفتوگوي محرمانه خود صدقههايي تقديم داريد؟ و چون نكرديد و خدا [هم] بر شما بخشود، پس نماز را بر پا داريد و زكات را بدهيد و از خدا و پيامبر او فرمان بريد و خدا به آنچه ميكنيد، آگاه است.
أَلَمْ تَرَ أَنّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِي السّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوي ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْني مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا ثُمّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ. (مجادله: 7)
اگر سه نفر باشيد، خدا چهارمي شماست و اگر پنج نفر باشيد، ششمي شماست و اگر كمتر باشيد، مثلاً دو نفر باشيد، خدا سومي است و اگر بيشتر باشيد، مثلاً هفت نفر باشيد، خدا هشتمي است. بنابراين به حضور خداي متعال، در همه جا توجه داشته باشيد و تقوا را رعايت كنيد.
بعد از اين آيه ميفرمايد: «أَلَمْ تَرَ إِلَي الّذينَ نُهُوا عَنِ النّجْوي ثُمّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ؛ نميبينيد كساني را كه از نجوا نهي شدند، باز هم همان كار را ادامه ميدهند.» (مجادله: 8) اين قسمت به نهي منافقان از نجوا و نيز نجوا درباره كارهايي اشاره دارد كه موجب مفسده اجتماعي است.
«وَ يَتَناجَوْنَ بِاْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرّسُولِ» سپس توضيح ميدهد اينها كساني هستند كه گرچه به آنها گفته شده نجوا نكنيد، همچنان نجوا ميكنند و محتواي نجواي آنان، گناه و دشمني و تجاوز به حقوق ديگران و مخالفت و نافرماني با پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله است.
ميان سه موردي كه در اين آيه نهي شده، ميتوان به اين صورت فرق
گذاشت كه «اثم»، گناهي است كه خداي متعال نهي فرموده است، ولي تجاوز به ديگران نيست؛ مانند شرب خمر.
عدوان، در مقابل اثم، گناهي است كه موجب تضييع حقوق ديگران ميشود. البته ممكن است «اثم» نيز با ديگران ارتباط پيدا كند، ولي حيثيت «اثم»، همان حيثيت گناه شخصي است.
«معصية الرسول»، در مقابل «معصية الله»، نافرماني از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در امور ولايتي و حكومتي است؛ زيرا سخنان آن حضرت، گاهي ابلاغ رسالت الهي است، كه اطاعت از اين اوامر و نواهي، همان اطاعت از خدا و رسول خداست. در اين موارد نقشي جز واسطه و رسول، ندارد. اما گاهي شخص رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمانهايي صادر ميكند و بنابر مقامي كه خداي متعال به ايشان مرحمت فرموده و ولايتي كه بر مردم دارد، منظور از معصية الرسول، نافرماني از آن حضرت در اينگونه دستورهاي حكومتي و ولايتي است.
نجواهاي منافقان يا در اين باره، يا درباره گناهي بود كه ميخواستند دور از چشم ديگران مرتكب شوند و يا با هم براي مخالفت با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله توطئه ميكردند كه به دستورهاي آن حضرت عمل نكنند يا با آنها مخالفت كنند.
«وَ اِذا جاؤك حَيُّوكَ بِما لَم يُحَيِّكَ بِهِ الله»؛ اين نجواكنندگان كساني هستند كه در حضور تو تحيتهايي به تو ميگويند كه خدا نفرموده است. بر اساس روايات، اين جمله اشاره به يهودياني است كه چون به خدمت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميرسيدند، به جاي سلام، «سام» ميگفتند (سام در لغت عبري به معناي مرگ است) و وانمود ميكردند كه اداي احترام ميكنند.
ادامه آيه ياد شده را ميتوان مؤيد آن قرار داد كه ميفرمايد: «وَ يَقُولُونَ في أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ» با خود ميگفتند چرا خدا ما را به واسطه اين سخنان عذاب نميكند؟ «حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصير»(1)خدا ايشان را عذاب خواهد كرد و براي عذابشان، جهنم كافي است كه آنان را در دنيا عذاب نكنيم.
به هر حال اين آيه، از نجوا و سخن محرمانهاي كه محتوايش نامطلوب و برخلاف مصلحت و حق باشد، نهي ميكند.
«يا أَيّهَا الّذينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِاْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ». از اين آيه در مييابيم كه همه نجواها نامطلوب نيست. ازاينرو تأكيد ميشود كه اگر زماني لازم شد سخني محرمانه بگوييد، مواظب باشيد در سخنانتان، «اثم» و «عدوان» و «معصيت پيغمبر» نباشد: «فَلا تَتَناجَوْا بِاْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التّقْوي.» بنابراين نجوا هميشه ناپسند نيست و در صورتي كه مقتضاي برّ و تقوا اين باشد كه شخص نجوا كند، اشكالي ندارد: «وَ اتّقُوا اللّهَ الّذي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ».
در آيه بعد به نجواهاي مذموم اشاره ميشود: «إِنّمَا النّجْوي مِنَ الشّيْطانِ لِيَحْزُنَ الّذينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئًا إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ وَ عَلَي اللّهِ فَلْيَتَوَكّلِ الْمُؤْمِنُونَ.» روشن است نجوايي كه كار شيطان باشد، همان نجواي نكوهيده است؛ زيرا تناجي با موضوع برّ و تقوا، در جمله «وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التّقْوي» تجويز شده و نجوايي كه درباره برّ و تقوا نيست و مصلحتي ندارد، كاري شيطاني است و شيطان، آن را به مردم القا ميكند تا مؤمنان را ناراحت سازد: «لِيَحْزُنَ الّذينَ آمَنُوا»؛ زيرا مؤمنان با ديدن
1) نك: مجادله: 8.
نجواي نجواكنندگان اينكه از آنها مطلبي را پنهان ميكنند، ناراحت ميشوند و گمان ميكنند كه آنها قصد آسيبرساني دارند: «وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئًا»، درحاليكه كارهاي منافقان ضرري به مؤمنان نميزند «إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ». مؤمن بايد به خدا توجه داشته باشد. ممكن است كساني توطئههايي بكنند و در نجواها و قراردادهاي محرمانه خود، اسباب زيان براي مؤمنان را فراهم كنند، ولي مؤمن بايد يقين داشته باشد كه هيچ چيز بدون اذن خدا اثر نميكند و اين، تربيت توحيدي است: «وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُون»؛ بايد به خدا توكل كنند و از او بخواهند توطئهها را خنثي كند؛ البته در كنار توجه و اعتماد قلبي به خدا بايد به وظايف خود در اين باره عمل كنند. به بيان ديگر، نه از كار كسي بترسند كه ضرري به ايشان برساند و نه اميدشان به ديگران باشد، بلكه اميدها بايد به خدا و خوف هم بايد از او باشد.
انواع نجوا
از مجموع اين آيات به دست ميآيد كه چند نوع نجوا هست:
نجوايي كه بر اساس برّ و تقوا و براي تأمين مصلحتي است: «و تناجوا بالبر و التقوي» و اينگونه نجوا اشكالي ندارد؛
نجوايي كه براي مخالفت با خدا و پيامبر است و محتوايش «اثم» و «عدوان» و «معصية الرسول» است. اين نجوا از گناهان به شمار ميرود و بايد ترك شود.
نجواهاي عادي كه نه مصلحتي در آنها هست و نه براي زيان رساندن به مؤمنان است. اين نجواها في حد نفسه مطلوب نيست و شايد آيه «إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا» شامل آن هم بشود. در كل، نجوا در
حضور ديگران، خلاف ادب و نتيجه آن حزن مؤمنان است. اين عمل، به تحريك شيطان صورت ميگيرد و موجب ناراحتي ديگران ميشود.
انگيزههاي شيطاني براي نجوا مختلف است. براي نمونه، كساني ميخواهند خودنمايي بكنند كه رابطه ويژه و سخنان محرمانه با شخصي كه با او نجوا ميكنند، دارند كه ديگران نبايد از آنها باخبر شوند. اينگونه انگيزهها جدا از آثار منفي نجوا، خود به خود ضد ارزشاند.
در سوره مجادله، به اين موضوع اشاره شده است كه در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله كساني زياد به آن حضرت مراجعه ميكردند و تقاضاي ملاقات خصوصي داشتند. اين كار، مشكلاتي براي آن حضرت به وجود ميآورد؛ از يك سو، وقت ايشان را ميگرفت و مانع ميشد كه به كارهاي مهمتري بپردازد و از سوي ديگر، كساني با سوءاستفاده از اين روش، وانمود ميكردند با پيامبر رابطهاي خصوصي دارند كه بايد با ايشان محرمانه سخن گويند. ازاينرو خداي متعال دستور داد كه هر كس ميخواهد با پيغمبر نجوا كند و ملاقات خصوصي داشته باشد، بايد صدقه بدهد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً ذَلِكَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَأَطْهَرُ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ». (مجادله: 12) بر اين اساس هر كس توانايي داشت، موظف بود پيش از ديدار خصوصي با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله صدقهاي بدهد. محدثان نقل كردهاند تنها كسي كه به اين آيه عمل كرد، اميرمؤمنان، علي عليه السلام بود. آن حضرت يك دينار را به 10 درهم تبديل كرد و هرگاه ميخواست با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله صحبت كند، يك درهم صدقه ميداد. اين آيه با آيه بعد از خود نسخ شد: «أَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ؛ ترسيديد كه اگر پيش از نجوا صدقه بدهيد، فقير بشويد».
فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقيمُوا الصّلاةَ وَ آتُوا الزّكاةَ وَ أَطيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ. (مجادله: 13)
حال كه به اين دستور عمل نكرديد، خدا هم بر شما بخشيد تاب عليكم، و اين حكم را از شما برداشت. به ديگر تكاليفتان عمل كنيد، نماز بخوانيد، روزه بگيريد و كارهاي خير انجام بدهيد.
اين يكي از آيات نسخ شده است كه كمتر كسي در منسوخ بودن آن شبهه دارد. با تشريع اين حكم، روشن شد كساني كه اصرار داشتند با پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نجوا كنند و ديدار خصوصي داشته باشند، اين ديدارها برايشان يك درهم نيز نميارزيد و مصلحتي بوده و لزومي نداشته است.
نجواهاي صحيح
نجوا براي امر كردن به صدقه دادن باشد؛
براي امر به معروف باشد؛
براي اصلاح بين دو نفر باشد.
در آيه 114 سوره نساء موارد نجواي صحيح معرفي شده است. نخست ميفرمايد: «لا خَيْرَ في كَثيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ» به اين معنا كه در بسياري از نجواها خيري نيست. اين بيان، نكوهشآميز است؛ يعني چرا كاري انجام ميدهيد كه سودي ندارد؟ سپس مواردي را استثنا ميكند: «إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاس؛ مگر كسي كه براي امر كردن به كسي براي دادن صدقه، نجوا كند». اين افراد از خودشان خدمتي برنميآيد، ولي ميتوانند براي انجام دادن كار خير وساطت بكنند و براي حفظ آبروي فرد نيازمند، موضوع را خصوصي مطرح ميكنند.
«اَوْ مَعْروفٍ» يا ميخواهند امر به معروف كنند، اما براي اينكه فرد مورد نظر در حضور مردم شرمنده نشود، به طور خصوصي به او ميگويند.
«أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النّاسِ» يا اينكه براي اصلاح بين دو نفر، مقدمات را فراهم ميسازند و ابتدا خصوصي با هم صحبت ميكنند كه چگونه كار را اصلاح كنند.
«وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتيهِ أَجْرًا عَظيماً» اينگونه نجواها نه تنها بد نيست، بلكه كساني كه براي رضاي خدا چنين كارهايي انجام دهند، اجري عظيم خواهند داشت.(1)
در روايات، از نجوا كردن نهي و در برخي از آنها به حكمت اين نهي نيز اشاره شده است. حكمت نهي از نجوا اين است كه نجوا شايد موجب ناراحتي و اذيت شخص سوم شود.
علت اينكه انسان درگوشي صحبت ميكند، در مواردي پنهانكاري است؛ يعني شخص نميخواهد نفر سوم از محتواي سخن آگاه شود، ولي ممكن است اين كار علتهاي ديگري نيز داشته باشد. در بعضي از روايات، علت ديگر، اذيت و آزار رساندن به ديگران معرفي شده است؛ يعني شخص نجواكننده قصدش پنهانكاري نيست، بلكه فقط براي اذيت كردن شخص سوم اين كار را ميكند تا موجب بدگماني و ناراحتي او شود. درگوشي سخن گفتن با اين انگيزه، از خباثت باطني خبر ميدهد.
1) كتابخانه تبيان، محمدتقي مصباح يزدي، آداب معاشرت در قرآن، با تصرف.
از مجموعه روايات استفاده ميشود كه نجوا و درگوشي سخن گفتن، از نظر اجتماعي پسنديده نيست، ولي در بعضي از روايات بر اساس پارهاي از آيات قرآن كريم، از نجواهاي پسنديده سخن به ميان آمده است كه آن نجوا بنابر دين و تقوا و براي يك كار خير صورت گيرد، مثلاً براي امر به معروف يا اصلاح بين دو نفر و... .
اين عمل از نظر فقه اسلامي احكام مختلفي بر حسب اختلاف شرايط دارد، يعني گاه حرام است و اين در صورتي است كه موجب اذيت و آزار و هتك حيثيت مسلماني گردد و چنين نجوايي نجواي شيطاني است كه هدفش غمگين ساختن مؤمنان است.
در مقابل، گاه حكم وجوب به خود ميگيرد، و اين در صورتي است كه مسئله سرّيِ لازمي در ميان باشد كه افشاي آن خطرناك، و ذكر نكردن آن نيز موجب تضييع حق و يا خطري براي اسلام و مسلمانان است.
و گاه متصف به استحباب ميشود و آن در جايي است كه انسان براي انجام دادن كارهاي نيكو (برّ و تقوا) به سراغ آن رود و همچنين حكم كراهت را ميتوان براي آن تصور كرد، مثلاً در نجواهاي عادي، كه نه مصلحتي در آنها است و نه هدف اذيت و آزار ديگران است، اما في حدّ نفسه مطلوب نيست، بنابراين ترك آن بهتر است.
ولي اصولاً هرگاه هدف مهمتري در كار نباشد، نجوا كردن كار پسنديدهاي نيست و برخلاف آداب مجلس است؛ زيرا نوعي بياعتنايي يا بياعتمادي به ديگران خوانده ميشود. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در حديثي
ميفرمايد: «إذَا كُنتُم ثَلاثةَ فَلايَتناجَي إثنانِ دونَ صاحِبهِما، فِانّ ذلِك يَحزُنُه؛ هنگامي كه سه نفر باشيد دو نفر از شما جداي از شخص سوم به نجوا نپردازد؛ چراكه اين امر، نفر سوم را غمگين ميكند».(1)
گلبانگ حديث
زير فصل ها
در گوشي صحبت كردن ممنوع
حكمت نهي از درگوشي صحبت كردن
موارد جواز درگوشي صحبت كردن
در گوشي صحبت كردن ممنوع
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «إذا كانُوا ثَلاثَةً فلا يَتَناجي اثنانِ دُونَ الثّالِثِ؛ هرگاه سه نفر با هم باشند، دو نفر آنها نبايد با يكديگر درگوشي صحبت كنند».(2)
حكمت نهي از درگوشي صحبت كردن
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «إذا كنتُم ثَلاثَةً فلا يَتَناجي رجُلانِ دُونَ الآخَرِ حتّي يَختَلِطوا بالنّاسِ؛ فإنّ ذلك يَحزُنُهُ؛ هرگاه سه نفر با هم بوديد، دو نفرتان با يكديگر درگوشي سخن نگويند تا زماني كه به ميان جمع مردم در آييد؛ زيرا اين كار باعث ناراحتي آن ديگري ميشود».(3)
موارد جواز درگوشي صحبت كردن
امام علي عليه السلام : «الكتمانُ مِلاك النَّجوي؛ پنهانكاري، دليل [اصلي] در گوشي سخن گفتن است.(4)
امام علي عليه السلام : «أفضَلُ النَّجوي ما كانَ علَي الدِّينِ و التُّقي، و أسفَرَ عنِ اتِّباعِ
الهُدي و مُخالَفَةِ الهَوي؛ برترين رازگويي (سخن درگوشي) آن است كه بر پايه دين و پرهيزكاري و ثمرهاش پيروي از راه راست و مخالفت با هواي نفس باشد».(1)
پيامبر صلي الله عليه و آله : «لا خَيرَ في المُناجاةِ إلاّ لرجُلَينِ: عالِمٍ ناطِقٍ، أو مُستَمِعٍ واعٍ؛ نجوا كردن خوب نيست، مگر با دو كس: عالم گويا، يا شنونده پذيرا (حرف شنو)».(2)
امام صادق عليه السلام : «إذا كانَ القَومُ ثَلاثَةً فلا يَتَناجي مِنهُمُ اثنانِ دُونَ صاحِبِهِما؛ فإنّ ذلك (مِـ)مّا يَحزُنُهُ و يُؤذيه؛ هرگاه جمع سه نفرهاي بود، نبايد دو نفرشان جدا از دوستشان با هم درگوشي صحبت كنند؛ زيرا اين كار مايه ناراحتي و آزار او ميشود».(3)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
نجواي شيطاني
نجواي عاشقانه
نهي از نجوا و شرك خفي
«پس از قتل عثمان و زمينه انقلابي كه فراهم شده بود، كسي جز علي عليه السلام نامزد خلافت نبود. مردم فوج فوج آمدند و بيعت كردند.
در روز دوم بيعت، آن حضرت بر منبر بالا رفت و براي مردم سخن گفت... . روز ديگر مردم آمدند، خودش هم آمد، موجودي بيتالمال را مساوي تقسيم كرد. به هر نفر سه دينار رسيد. مردي گفت: يا علي! تو به من سه دينار ميدهي و به غلام من نيز كه تا ديروز برده من بود، سه دينار ميدهي؟ علي عليه السلام فرمود: «همين است كه ديدي».
عدهاي كه از سالها پيش به تبعيض و امتياز عادت كرده بودند ـ مانند طلحه و زبير و عبداللَّهبنعمر و سعيدبنعاص و مروان حكم ـ آن روز از پذيرش سهميه سر باز زدند و از مسجد بيرون رفتند.
روز بعد كه مردم در مسجد جمع شدند، اين عده هم آمدند، اما جدا از ديگران در گوشهاي دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند. پس از مدتي وليدبن عقبه را از ميان خود انتخاب كردند و به نزد علي عليه السلام فرستادند.
وليد به حضور علي عليه السلام آمد و گفت: يا اباالحسن! اولاً تو خودت ميداني كه هيچ كدام از ما كه اينجا نشستهايم، به واسطه سوابق تو در جنگهاي ميان اسلام و جاهليت، از تو دل خوشي نداريم. از هر كدام ما يك نفر يا دو نفر در آن روزها به دست تو كشته شده است. براي مثال، پدر خودم در بدر به دست تو كشته شد، اما از اين موضوع با دو شرط ميتوانيم صرفنظر و با تو بيعت كنيم؛ اگر تو آن دو شرط را بپذيري:
يكي اينكه سخن ديروز خود را پس بگيري، به گذشته كار نداشته باشي و عطف به ماسبق نكني. در گذشته هر چه شده، شده؛ هر كس در دوره خلفاي گذشته از هر راه مالي به دست آورده، آورده؛ تو كار نداشته باش كه از چه راه بوده، تو فقط مراقب باش كه در زمان خودت حيف و ميل نشود.
دوم اينكه قاتلان عثمان را به ما تحويل ده كه از آنها قصاص كنيم و اگر ما از ناحيه تو امنيت نداشته باشيم، ناچاريم تو را رها كنيم و برويم در شام به معاويه ملحق شويم.
علي عليه السلام فرمود: «اما موضوع خونهايي كه در جنگ اسلام و جاهليت ريخته شد، من مسئوليتي ندارم؛ زيرا آن جنگها، جنگ شخصي نبود،
جنگ حق و باطل بود. شما اگر ادعايي داريد، بايد از جانب باطل عليه حق عرض حال بدهيد، نه عليه من.
اما موضوع حقوقي كه در گذشته پامال شده. من شرعاً وظيفه دارم كه حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم. در اختيار من نيست كه ببخشم و صرفنظر كنم.
و اما موضوع قاتلان عثمان! اگر من وظيفه شرعي خود تشخيص ميدادم، آنها را ديروز قصاص ميكردم و تا امروز مهلت نميدادم».
وليد پس از شنيدن اين پاسخ ها حركت كرد و رفت و به رفقاي خود گزارش داد.
... بر آنها مسلّم شد كه سياست علي منعطف نيست. از آن ساعت شروع كردند به تحريك و اخلال.
گروهي از دوستان علي عليه السلام به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: به زودي اين دسته قتل عثمان را بهانه خواهند كرد و آشوبي به پا خواهد شد. اما قتل عثمان بهانه است. درد اصلي اينها مساواتي است كه تو ميان اينها و تازه مسلمانهاي ايراني و غيرايراني برقرار كردهاي. اگر تو امتياز اينها را حفظ كني و در تصميم خود تجديدنظر كني، غائله ميخوابد.
علي عليه السلام روز ديگر در حالي كه شمشيري حمايل كرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشكيل ميداد كه يكي را به كمر بسته بود و ديگري را روي شانه انداخته بود، به مسجد رفت و بالاي منبر ايستاد، به كمان خود تكيه كرد و خطاب به مردم گفت:
«خداوند را كه معبود ماست، شكر ميكنيم. نعمتهاي آشكار و نهان او شامل حال ماست. تمام نعمتهاي او منّت و فضل است، بدون اينكه ما از خود استحقاق و استقلالي داشته باشيم؛ براي اينكه ما را
بيازمايد كه شكر ميكنيم يا كفران. افضل مردم در نزد خدا آن كس است كه خدا را بهتر اطاعت كند و سنت پيغمبر را بهتر و بيشتر پيروي كند و كتاب خدا را بهتر زنده نگاه دارد. ما براي كسي نسبت به كسي، جز به مقياس طاعت خدا و پيغمبر، برتري قائل نيستيم. اين كتاب خداست در ميان ما و شما، و آن هم سنت و سيره روشن پيغمبر شما كه آگاهيد و ميدانيد».
آنگاه اين آيه كريمه را تلاوت كرد: «يا أَيّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثي وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبًا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ».(1)
پس از اين خطبه، براي دوست و دشمن، قطعي و مسلّم شد كه تصميم علي عليه السلام قطعي است؛ هركس تكليف خود را فهميد، آن كس كه ميخواست وفادار بماند، وفادار ماند و آن كس كه به چنين برنامهاي نميتوانست تن بدهد، يا مانند عبدالله عمر كنارهگيري و انزوا اختيار كرد، و يا مانند طلحه و زبير و مروان تا پاي جنگ و خونريزي حاضر شد».(2)
از مسلّمات تاريخ اسلام است ـ و اين روايت معروف را اهل تسنن بيشتر روايت كردهاند ـ كه در زمان وفات پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله ، حضرت زهرا عليها السلام زياد گريه ميكردند. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله با حضرت زهرا عليها السلام نجوايي كردند و گريه ايشان افزون شد، و بعد از مدتي نجواي ديگري كردند و حضرت زهرا عليها السلام متبسم شد. بعدها كه از ايشان سؤال كردند كه اين دو نجوا چه بود، فرمودند: «در نجواي اول، پدرم به من خبر داد كه بهطور قطع از دنيا
ميرود و [گريهام] در فراق پدر بود و در نجواي دوم به من گفت: ولي تو به سرعت به من ملحق ميشوي و خرسنديام از اين جهت بود».(1)
«ابوسعيد خدري گويد: ما عدهاي بوديم كه در زمان و شرايط سخت و دشواري، طبق نوبت تنظيم شده، از حريم رسول خدا صلي الله عليه و آله حراست و پاسداري ميكرديم. بعد از مدتي كه گذشت، يك گروه از نگهبانان عادت كرده بودند كه درگوشي و آهسته با يكديگر نجوا كنند و سخن بگويند و من هم ميان آنها بودم.
رسول اكرم صلي الله عليه و آله يك شب بر ما وارد شد، وقتي كه مشاهده كرد بعضي درگوشي صحبت ميكنند، فرمود: «اين نجوا (درگوشي صحبت كردن) چيست؟ آيا شما [در سوره مجادله آيه 8] از آن نهي نشدهايد؟»
گفتيم: در پيشگاه خدا و رسولش توبه كرديم، ما درباره دجّال [سخن گفتيم].
فرمود: «ميخواهيد شما را از كسي كه در نزد من خطرش بيشتر از دجّال است [آگاه كنم]؟»
آنگاه فرمود: «الشِركُ الخَفِي اَن يقُومَ الرَّجُلُ يعمَلُ لِمكانِ رَجُل؛ آنكه خطرناكتر از دجال است، شرك مخفي است و شرك مخفي يعني اينكه انساني عهدهدار (نردبان ترقي) كارهاي ناشايسته و گناهآلود ديگران گردد. (كه وزر و وبال آن بهگونه مخفي در نامه عمل اين شخص ثبت ميشود».(2)
آموزهها
هر كاري ممكن است آسيب و آفتي داشته باشد كه مسلمان بايد به آسيبها توجه كند. يكي از آسيبهاي گفت و شنود، درگوشي سخن گفتن است.
ملاك اصلي در كارها آن است كه در آن خير و خوبي وجود داشته باشد. در بسياري از نجواها خيري نيست. خداوند در آيه 114 سوره نساء ميفرمايد: «در بسياري از درِگوشي سخن گفتنهاي ايشان خيري نيست، مگر كسي كه (بدين وسيله) به صدقه يا كار پسنديده و يا سازشي ميان دو نفر فرمان دهد و هر كسي براي طلب خشنودي خدا كاري كند، به زودي او را پاداش بزرگي خواهيم داد».
بايد توجه داشت كه عالم محضر خداست و خداوند به همه چيز آگاه است. در آيه 7 سوره توبه ميخوانيم: «آيا ندانستهايد كه خدا راز آنان و نجواي ايشان را ميداند و خدا داناي رازهاي نهاني است».
افزون بر آگاهي حضرت حق از تمام نجواها، بايد توجه داشته باشيم كه آنها ثبت و ضبط ميشود. در آيه 80 سوره زخرف ميخوانيم: «آيا ميپنداريد كه ما راز آنها و نجوايشان را نميشنويم؟ چرا و فرشتگان ما نزد آنان (حاضرند) و ثبت ميكنند».
نجوا ممكن است شيطاني و با هدف اذيت و آزار رساندن به ديگران باشد كه چنين كاري زشت و به تعبير فقهي حرام است. البته بايد توجه داشت كه نجوا و درِگوشي سخن گفتن، ممكن است در جايي مكروه، واجب و گاهي مستحب باشد.
در اظهارنظر، بايد منصفانه رفتار كرد و همه نجواها را ناپسند ندانست.
گاهي امر به معروف يا دادن صدقه آشكار، سبب لجاجت و شرمندگي فرد مورد نظر ميشود كه در اين موارد بايد پنهاني عمل كرد.(1)
در انجام دادن كارها، بايد به آثار آن توجه داشت. ممكن است كاري سبب ناراحتي ديگران شود و درِگوشي سخن گفتن، يكي از اين كارهاست.
نجوا اعم از درِگوشي سخن گفتن است؛ زيرا نجوا شامل نشستهاي پنهاني هم ميشود.
منابع ديگر
ايراواني، جواد، «آداب گفتوگو از ديدگاه قرآن و حديث»، مجله الهيات و حقوق،
، صص3 تا 34.
قاسمي، محمد جواد، «فرهنگ گفتاري و شنيداري در آينه وحي»، مجله مشكات، پاييز و زمستان 1383، شماره 84 و 85، صص60 تا 75.
1) موارد 6 و 7 از تفسير نور، ذيل آيه 114 سوره نساء استفاده شده است.
«إِنَّمَا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللّهِ وَ أُوْلـئِكَ هُمُ الْكَاذِبُونَ؛ تنها كساني دروغ ميگويند كه به آيات خدا ايمان ندارند و دروغ گويان واقعي آنها هستند». (نحل: 105)
اسلام به عنوان مكتبي كه داعيهدار ساختن انسان و جامعه است، به باطن و ظاهر انسانها توجه ويژه دارد. اسلام ميخواهد انسانها در باطن و درون خود اهل تفكر، ايمان و صدق باشند. روشن است كه ويژگيهاي باطن، در ظاهر هم جلوهگر ميشود. انساني كه اهل ايمان باشد، زبانش به صدق و راستي حركت ميكند. در عين حال ممكن است آدمي بر اثر لغزش، از راستي و راستگويي به تدريج دور شود. زبان به عنوان يك عضو ويژه، ميتواند انسان را دچار گناهان بيشماري كند، مانند: دشنام، غيبت، سخنچيني، استهزا، جدال، تهمت، اشاعه فحشا و... . يكي از گناهان زبان، دروغگويي است. دروغ، سخن ناروا، ناحق و خلاف حقيقت است كه معادل عربي آن كذب است. دروغ از آفات جان و زبان به شمار ميرود و با تاريخ زندگي انسان در هم آميخته است. چنانكه شيطان، حضرت آدم و
حوا را با دروغ و نيرنگ از راه به در كرد و سپس قابيل را. آنگاه كه وي برادرش را به قتل رساند و درمانده شد كه با جسد برادر چه كند، با اشاره زاغي، جسد برادر را پنهان كرد: «سپس خدا زاغي را برانگيخت كه زمين را ميكاويد، تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را پنهان كند. قابيل گفت: واي بر من، آيا عاجزم كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟ پس از پشيمانان گرديد.»(1)پرسش مهم اينجاست كه قابيل در محضر پدر چه گفت؟ آيا بر اساس صدق و راستي سخن گفت؟ او اگر ميخواست راست بگويد، جسد برادر را پنهان نميكرد.
داستان دروغ در ماجراي برادران حضرت يوسف عليه السلام هم جلوهگر ميشود. گويي يكي از دامهاي شيطان براي گمراهي و سقوط انسان، دروغ است. از آنجا كه دروغ سرچشمه بسياري از گناهان به شمار ميرود، در قرآن و سنت نيز بسيار بدان توجه شده است.
در روايات براي نشان دادن جايگاه دروغ، از يك تشبيه زيبا استفاده ميشود؛ اگر تمام پليديها و زشتيها را در خانهاي قرار داده باشند، كليد ورود به اين خانه، دروغ است. اين بيان نوراني، براي مؤمن و حتي هر انسان عاقل، زنگ خطري بزرگ است. به دليل اين جايگاه دروغ و نسبتِ آن با ديگر گناهان، امير مؤمنان، علي عليه السلام ميفرمايد: «هيچ بندهاي طعم ايمان را نميچشد، مگرآنگاه كه دروغ را، چه شوخي و جدي ترك كند.»(2)دروغ به اندازه اي خطرناك است كه از شراب خوردن هم بدتر معرفي شده است: «انَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ لِلشَرِّ أَقفالاً وَ جَعَلَ مَفاتيحَ تِلكَ آَلأقفال
الشّرابَ، و الكِذبُ شَرٌّ مِن الشَراب.»(1)با اينكه ميدانيم خوردن شراب، عقل آدمي را زايل ميكند، دروغ از آن هم بدتر معرفي شده است؛ زيرا هر چند شراب، از عقل آدمي ميكاهد، اين زوال عقل موقت است، درحاليكه دروغ افزون بر آنكه روشنايي عقل را از بين ميبرد، ايمان را هم از دل آدمي خارج ميكند.
دروغ، گناه كبيره و سرچشمه گناهان معرفي شده است. انسان از اين دروازه وارد بندگي شيطان ميشود و به كارهاي زشت روي ميآورد كه نتيجه آن، تكذيب و دروغ پنداشتن نشانههاي الهي است.
دروغ و گناه رابطه دو سويه دارند. از يك سو دروغ، انسان را وارد عرصه گناه ميكند و از سوي ديگر گناه، انسان را به دروغهاي بزرگ و بزرگتر واميدارد. گناهكار براي پنهان نگاه داشتن گناهانش، به دروغ متوسل ميشود و براي فاش نشدن دروغش، به گفتن دروغهاي متعدد ديگر ناچار ميگردد؛ تا جايي كه نور ايمان از دلش ميرود. خداوند در معرفي افرادي كه قرآن و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را دروغ ميشمارند، ميفرمايد: «تنها كساني دروغ ميگويند كه به آيات خدا ايمان ندارند و دروغگويان واقعي آنان هستند».(2)
از ديدگاه روايات، دروغ، با ايمان جمع نميشود. از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيدند: «آيا ميشود مؤمن ترسو و بخيل باشد؟ فرمود: بله. پرسيدند: آيا ممكن است دروغگو باشد؟ فرمود: خير. زيرا دروغ نشانه بيايماني و نفاق است و نفاق و ايمان با هم در دل جاي نميگيرد».(3)
معروف است كه داريوش براي كشور خود، ايران، چنين دعا كرد: «خداوند، اين كشور را از دشمن، از خشكسالي و از دروغ محفوظ دارد.» در اين ديدگاه، همانگونه كه دشمن و خشكسالي ميتواند كشور را نابود سازد، دروغ نيز ميتواند كشور را به نابودي كشاند. با توجه به ضربالمثلها، داستانها، پندها و... درمييابيم كه انسان و جامعه انساني همواره به مسئله دروغ و پيآمدهاي آن توجه داشته است. در فرهنگ عمومي نيز دروغگو دشمن خداست و حتي در كتابهاي درسي تلاش ميشود با داستان چوپان دروغگو، عواقب ناگوار دروغگويي را در ذهن كودكان ترسيم كنند. بنابراين، نه تنها از ديدگاه قرآن و روايات، بلكه در فرهنگ عمومي جوامع، زشتي دروغ امري مسلّم است كه عقل انسان نيز آشكارا بدي آن را در مييابد. با توجه به اهميت اين مسئله در زندگي انسان، به برخي از ابعاد اين رفتار زشت اشاره ميكنيم تا چراغ راهي باشد براي نجات انسان. در اين گفتار، بحثهاي زير پي گرفته ميشود:
علت و ريشه دروغگويي؛
آثار دروغ در دنيا و آخرت؛
دروغ مصلحتي؛
توريه؛
راههاي درمان دروغ.
در جهان امكان، هيچ چيز بدون علت نيست و هر چيزي كه در جهان محقق ميشود، ريشه و علتي دارد. اين قانون علت و معلول، در رفتار و گفتار آدمي هم جاري است.
ممكن است دروغ به انواع مختلفي تقسيم و بر اين اساس، علتهاي متفاوتي براي آن تصور شود.
با توجه به آيات و روايات، عواملي مانند شيطان و ابليس، حسادت، فرار از رسوايي و... را ميتوان علتهاي دروغگويي برشمرد.
الف) شيطان و ابليس
بعضي معتقدند(1)ريشه برخي از دروغها شيطان است و اوست كه با تسلط بر روح و روان آدمي، وي را به سمت دروغ ميكشاند. گويندگان اين سخن، به آيه 19 سوره مجادله تمسك ميجويند كه خداوند ميفرمايد: «شيطان بر آنان (كساني كه به دروغ سوگند ياد ميكنند) چيره شده و خدا را از يادشان برده است. آنان حزب شيطانند. آگاه باش كه حزب شيطان، همان زيانكارانند.»
اين سخن، سخن دقيقي به نظر نميرسد و ريشه و علت دروغ، شيطان و تسلط او بر انسان نيست؛ بلكه دروغ است كه شيطان را بر انسان مسلط ميسازد. به بيان ديگر، يكي از آثار دروغ، چيره شدن شيطان بر انسان است.
انسان دروغگو، ماهيتش به ماهيت شيطان نزديك ميشود و نوعي سنخيت با شيطان پيدا ميكند. در نتيجه، شيطان با اينگونه انسانها رابطه دوستي برقرار ميكند و به تعبير قرآن كريم بر او نازل ميشود.
خداوند حكيم ميفرمايد: «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَي مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَي كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ؛ آيا شما را خبر دهم كه شياطين بر چه كسي فرود ميآيند؟ بر هر دروغزن گناهكار».(2)
بنابراين، دروغگويي و گناهكاري سبب فرود شيطان بر انسان ميشود. با اين بيان، بايد علتي ديگر براي دروغگويي پيدا كرد و البته علت دروغگويي را در درون انسان بايد جست. آيات و رواياتي نيز به اين مهم اشاره دارد.
شيطان با وسوسه و تزيين «وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(1)با فريب دادن و گرفتار كردن انسان به آرزوهاي دور و دراز، «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَي أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَي الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَي لَهُمْ»(2)و با ايجاد دشمني و كينه و دوركردن انسان از ياد خدا و نماز «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَ عَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ»(3)او را به سرازيري گناه وارد ميكند كه از مهمترين آنها دروغ است.
ب) حسادت
بيماري فقط به جسم انسان منحصر نميشود، بلكه نفس و روح انسان نيز دچار بيماري ميشود. از شديدترين بيماريهاي روح و روان، حسد است. ملا احمد نراقي در كتاب معراج السعادة مينويسد:
مخفي نماند كه حسد، اشدّ امراض نفسانيه و دشوارترين همه است و بدترين رذايل و خبيثترين آنهاست.
عقبه زين صعبتر در راه نيست
اي خنك آن كش حسد همراه نيست
حسد، صاحب خود را به عذاب دنيا گرفتار و به عقاب عقبي مبتلا ميسازد؛ زيرا كه حسود در دنيا لحظهاي از حزن و الم و غصه و غم خالي نيست؛ چه او هر نعمتي كه به كسي ديده، متألم ميشود.(1)
حسود، از نعمتهايي كه نصيب ديگران شده، ناراحت است و آرزوي زوال و نابودي آن را دارد و گاهي به اعمالي دست ميزند كه آن نعمت از دست ديگري خارج شود. در داستان فرزندان حضرت يعقوب عليه السلام ، هم حسادت ديده ميشود و هم دروغ. از اين ماجرا نتيجه ميگيريم كه برخي دروغها در حسادت ريشه دارند.
خداوند در قرآن كريم ميفرمايد:
به راستي در سرگذشت يوسف و برادرانش براي پرسندگان، عبرتهاست. هنگامي كه برادران او گفتند: يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما ـ كه جمعي نيرومند هستيم ـ دوستداشتنيترند و قطعاً پدر ما در گمراهي آشكاري است. يكي گفت: يوسف را بكشيد يا او را به سرزميني بيندازيد تا توجه پدرتان معطوف شما گردد و پس از آن، مردمي شايسته باشيد.(2)
اين برادران حسود، به بهانهاي توانستند رضايت پدر را براي بردن يوسف عليه السلام با خودشان به دست آورند و آن بلا را سر برادر خود آوردند. «شامگاهان گريان نزد پدر خود باز آمدند. گفتند: اي پدر، ما رفتيم كه مسابقه دهيم و يوسف را نزد كالاي خود نهاديم، آنگاه گرگ او را خورد، ولي تو ما را هرچند راستگو باشيم، باور نداري. و پيراهنش را آغشته به خوني دروغين آوردند...».(3)
در اين داستان، گناهان زيادي از برادران سر زده است: نسبت دادن گمراهي به پدر خود كه پيامبر خدا نيز بود، نيرنگ و خدعه، آزار دادن حضرت يوسف عليه السلام و سپس دروغ. ريشه همه اين گناهان، به همان حسادتي باز ميگردد كه وجود آَنان را فراگرفته بود. نكته ديگري كه در بعضي از تفاسير به آن اشاره شده، اين است كه «دروغ، دروغ ميآورد. برادران براي توجيه خطاي خود سه دروغ پيدرپي گفتند: مسابقه رفته بوديم، يوسف را نزد وسايل گذاشتيم، گرگ او را خورد».(1)
بعضي از ويژگيهاي انسانهاي دروغگو از آيات اين سوره نيز به دست ميآيد؛ براي نمونه:
فراموشكاري؛ برادران يوسف از پدر خواسته بودند كه يوسف را براي بازي و تفريح با آنها بفرستد، اما در گزارششان به پدر گفتند: او را براي مراقبت نزد اثاث گذاشتيم؛
دروغگو از افشاي دروغش ميترسد؛
دروغگو اصرار دارد كه مردم او را صادق بپندارند: «وَ ما اَنْتَ بِمُؤمِنٍ لَنا وَ لَوْ كَنّا صادِقِينَ».(2)
ج) گناه و فرار از رسوايي
گاه انسان بر اثر شهوت، دچار گناه و انحراف ميشود و سپس براي فرار از رسوايي، دست به دامن دروغ ميشود.
«خداوند در داستان يوسف و زليخا، صحنهاي را به تصوير ميكشد كه حضرت يوسف عليه السلام از نزد زليخا به سوي در ميگريزد. زليخا نيز در
پي او به سمت در ميرود تا جلوي وي را بگيرد. در اين تعقيب، دست زليخا از پشت به پيراهن يوسف ميرسد و آن را ميكشد. همزمان با پاره شدن پيراهن، مرد خانه، نيز در اتاق را ميگشايد و صحنهاي بسيار ناراحتكننده پديدار ميشود؛ يوسف، زن و شوهر او. زن براي سرپوش گذاشتن بر خطاي خود و فرار از رسوايي، بيدرنگ به دروغ متوسل ميشود و جانبدارانه به شوهرش ميگويد: كيفر كسي كه به خانواده تو قصد كرد چيست؟ جز اينكه زنداني يا دچار عذابي دردناك شود!»(1)
د) بيايماني
بيايماني، يعني اعتقاد نداشتن به خدا و قيامت، از عوامل عمده دروغگويي بهشمار ميرود. انساني كه به خدا، پيامبر و قيامت ايمان داشته باشد، حاضر نيست دروغ بگويد.
خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «تنها كساني دروغ پردازي ميكنند كه به آيات خدا ايمان ندارند و آنان خود دروغگويانند».(2)
در روايات هم به اين مسئله اشاره شده است و فرمودهاند: «مؤمن بر هر خصلتي سرشته ميشود، جز خيانت و دروغ.»(3)بنابراين، انسان مؤمن، اهل خيانت و دروغ نخواهد بود و دروغگويي در بيايماني ريشه دارد.
ه ) حقارت و پستي
در برخي روايات به يك نكته اساسي اشاره و به انسان دروغگو از جهت رواني توجه شده است. اين روايات، يك عامل مهم دروغگويي را معرفي
كردهاند كه شايد بتوان گفت ريشه اصلي دروغگويي است و همه عوامل ياد شده به گونهاي به اين عامل مهم بازميگردد و آن، حقارت و پستي است كه در نهاد شخص دروغگو وجود دارد. پستي روح و روان، سبب ميشود فرد، حسود يا اهل گناه و حتي بيايمان شود و در نهايت به دروغ و نفاق و ريا رو آورد.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در اين باره فرمود: «لا يُكَذِّب الكاذب إلاّ من مهانة نفسه عليه؛ دروغگو، دروغ نميگويد مگر به دليل پستي و حقارت نفسش كه حاكم بر اوست».(1)
و) علت غايي دروغ
مقصود از علت غايي دروغ، هدف دروغگو از دروغ گفتن است. در اينجا ممكن است ادبيات سخن عوض شود. براي مثال، برادران حضرت يوسف عليه السلام به دليل حسادت، دچار گناهان و اشتباههاي فراوان شدند و يكي از آن اشتباهها دروغ بوده، ولي با چه هدفي اين دروغ را گفتند؟ ميتوان گفت براي پنهان كردن جرم و فريب دادن پدر.
بهطور كلي شيطان با توسل به دروغ، به هدفش كه فريب دادن آدم و حوا بود، رسيد.
پس شيطان، آن دو را وسوسه كرد تا آنچه از عورتهايشان مانده بود، براي آنان نمايان گرداند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد، جز [براي] آنكه [مبادا] دو فرشته شويد يا از [زمره] جاودانان گرديد.(2)
همچنين منافقان براي فريب دادن پيامبر نزد آن حضرت ميآمدند و شهادت ميدادند كه او رسول خداست، درحاليكه به واقع چنين اعتقادي نداشتند. خداوند در اين باره ميفرمايد:
چون منافقان نزد تو آيند، گويند: گواهي ميدهيم كه تو واقعاً پيامبر خدايي و خدا (هم) ميداند كه تو واقعاً پيامبر او هستي و خدا گواهي ميدهد كه مردمِ دو چهره، سخت دروغگويند. سوگندهاي خود را چون سپري بر خود گرفته و مردم را از راه خدا بازداشتهاند. راستي كه آنان چه بد ميكنند. اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده، سپس انكار كردهاند و در نتيجه بر دلهايشان مهر زده شده است و [ديگر] نميفهمند.(1)
دروغگويي آثاري دارد. بخشي از اين آثار متوجه شخص دروغگو ميشود و بخشي متوجه جامعه انساني و اطرافيان. در مجموع، ميتوان آثار دروغگويي را چنين برشمرد:
الف) خواري و روسياهي در دنيا و عذاب آخرت
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «نتيجه دروغ، خواري در دنيا و عذاب آخرت است».(2)و «زياد دروغ گفتن انسان، شكوه او را از بين ميبرد».(3)
ب) تباهكننده دين و ايمان
اميرمؤمنان، علي عليه السلام فرمود: «دروغگويي زياد، دين را تباه و گناه را بزرگ ميگرداند».(1)
ه) غيبت و بدگويي
اميرمؤمنان، حضرت علي عليه السلام فرمود: «دروغ باعث غيبت و بدگويي ميشود».(4)
و) از بين رفتن آبرو و اعتماد
حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در مقايسهاي زيبا، دروغگو و مرده را همسان ميشمارد و ميفرمايد: «دروغگو و مرده يكسانند؛ زيرا برتري زنده بر مرده به سبب اعتماد كردن به اوست. پس هرگاه به گفته او (انسان) اعتماد نشود، حياتش از بين رفته است».(5)
ز) خشم خدا، تحقير مردم، دشمني فرشتگان
اميرمؤمنان علي عليه السلام ميفرمايد: «دروغگو با دروغگويي خود سه چيز بهدست ميآورد: خشم خدا، نگاه تحقيرآميز مردم و دشمني فرشتگان را با خود».(1)
ح) محرومشدن از نماز شب
امام صادق عليه السلام فرمود: «انسان دروغي ميگويد و به سبب آن، از نماز شب محروم ميشود».(2)
ط) كم شدن رزق و روزي
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «دروغ، روزي را كم ميكند».(3)
حضرت علي عليه السلام نيز در اين باره فرمود: «عادت به دروغگويي فقر ميآورد».(4)
ي) بدعت
يكي از آثار دروغپردازي، ايجاد بدعت در دين است: «و بدان آنچه زبان شما به دروغ ميپردازد، مگوييد (اين حلال است و آن حرام) تا به خدا دروغ نبنديد؛ زيرا كساني كه به خدا دروغ ميبندند، رستگار نميشوند».(5)
ك) محروم شدن از فهم نشانههاي خدا
«واي بر دروغزن گناهپيشه [كه] آيات خدا بر او خوانده ميشود، ميشنود و باز به حال تكبر ـ چنانكه آن را نشنيده است ـ سماجت ميورزد. سپس او را به عذابي پر درد خبر ده».(1)
ل) محروم شدن از هدايت و رستگاري
« ... خداوند، دروغپرداز ناسپاس را هدايت نميكند».(2)
«... كساني كه بر خدا دروغ ميبندند، رستگار نميشوند».(3)
مسئله دروغ مصلحتي را از دو منظر ميتوان بررسي كرد: الف) فلسفه اخلاق؛ ب) احاديث و فقه. اين دو ديدگاه، در عين حال كه بيارتباط با يكديگر نيستند، دو عرصه متفاوتند. در فلسفه اخلاق، مسئله را به اين صورت بررسي ميكنند كه آيا دروغ بهطور ذاتي زشت است؟ يا اينكه اقتضاي قبح و زشتي را دارد؟ ممكن است گفته شود دروغ نه بهطور ذاتي قبيح است و نه اقتضا و زمينه زشتي را دارد، بلكه بايد ديد به چه دليل دروغ گفته ميشود. درست مانند زدن طفل يتيم، كه به خودي خود نميتوان قضاوت كرد بد يا خوب است؛ اگر براي ادب كردن وي باشد، خوب و اگر براي اذيت و آزار رساندن باشد، بد است.
در اين مقام، برخي معتقدند دروغ مانند ظلم و ستم، قبح و زشتي
ذاتي دارد و در نتيجه بد و حرام است و هرگز نبايد دروغ گفت. بنابراين، اگر در مواقعي دروغ را جايز ميشمارند، بايد از طريق قاعده اهم و مهم و باب تزاحم، مسئله را حل كرد، چنانكه ورود به خانه ديگران بدون اجازه غصب و حرام است، ولي اگر در همين خانه آتشي افتاده و بچه مسلماني در حال سوختن است، در مقام عمل، بين ورود بدون اذن و اجازه به خانه ديگري و نجات يك بچه مسلمان، تزاحم پيش آمده و حكم عقل اين است كه نجات بچه مسلمان مهمتر است. بنابراين بايد براي نجات او اقدام كرد. همين مسئله در دروغ هم وجود دارد. دروغ بهطور ذاتي زشت و حرام است، ولي اين دروغ حرام ،گاهي با يك امر واجب، مثل نجات جان يك مؤمن تزاحم پيدا ميكند. در اين مقام، نجات دادن جان انسان مؤمن، مقدّم ميشود. محدوده اين دروغ مصلحتي مشخص و معيّن است. بنابراين بايد دقت كرد كه نميتوان هر دروغي را مصلحتي ناميد.
شهيد مطهري رحمه الله در اين باره مينويسد:
مسئله، دروغ مصلحتآميز است كه سعدي ما هم آورده و در فقه ما آمده است. آيا دروغ مصلحتآميز به از راست فتنهانگيز است يا نه؟ سعدي ميگويد: دروغ مصلحتآميز به از راست فتنهانگيز است، و آن داستاني هم كه ذكر كرده، نشان ميدهد كه درك سعدي از اين مسئله درك خوبي بوده است. ميگويد: شخصي را پيش پادشاهي آورده بودند. پادشاه فرمان داد كه بروند گردنش را بزنند. او وقتي مأيوس شد از اينكه زنده بماند، شروع كرد به فحش دادن، ولي پادشاه نميشنيد. پرسيد: چه ميگويد؟ وزير گفت: ميگويد: «الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ
عَنِ النّاسِ.»(1)يك كسي كه آنجا دنبال اين بود كه نقطه ضعفي در اين وزير پيدا كند و او را معلّق نمايد و خودش به جاي او وزير بشود، گفت: در حضرت پادشاهان نشايد امثال ما را دروغ گفتن. او دارد به پادشاه فحش ميدهد، تو ميگويي دارد آيه قرآن ميخواند؟! شاه گفت: دروغ او از راست تو بهتر است.(2)دروغ مصلحتآميز به از راست فتنهانگيز است. يعني او با يك دروغ، جاني را نجات داد و تو با يك راست، جاني را بيشتر به خطر مياندازي.
اساساً آيا اين درست است كه دروغ مصلحتآميز به از راست فتنهانگيز است؟ در اينجا ابتدا بايد مطلبي را برايتان عرض بكنم و آن اين است كه فرق است ميان دروغ مصلحتآميز و دروغ منفعتخيز. خيلي افراد دروغ منفعتخيز را با دروغ مصلحتآميز اشتباه ميكنند يا ميخواهند اشتباه كنند. دروغ مصلحتآميز يعني دروغي كه فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستي را پيدا كرده است؛ يعني دروغي كه با آن، انسان حقيقتي را نجات ميدهد، ولي دروغ منفعت خيز يعني انسان دروغ ميگويد كه خودش سودي برده باشد. مسئله مصلحت با مسئله منفعت نبايد اشتباه بشود. مصلحت، دايرمدار حقيقت است.
مصلحت و حقيقت دو برادر هستند كه از يكديگر جدا نميشوند. مصلحت يعني رعايت حقيقت را كردن، نه رعايت
سود خود را كردن، كه اين منفعت است. افرادي دروغ ميگويند؛ دروغي به منفعت خودشان. ميگوييد: چرا دروغ گفتي؟ ميگويد: دروغ مصلحتي گفتم. براي اينكه شندر غاز بيشتر سود ببرد دروغ ميگويد، و ميگويد: دروغ به مصلحت گفتم. اين مصلحت نيست، دروغي است مثل همه دروغهاي ديگر. پس اين مطلب اشتباه نشود: دروغ مصلحتآميز غير از دروغ منفعتخيز است.(1)
دروغ مصلحتي در روايات و فقه
دروغ مصلحتي، اصطلاحي است كه ميان مردم رواج پيدا كرده، ولي در فقه و روايات، اين بحث به گونهاي ديگر مطرح است. در كتابهاي فقهي ما بحث دروغ در چند مرحله مطرح ميشود:(2)
مرحله اول ـ حرمت دروغ: دروغ در همه اديان آسماني و همچنين به حكم عقل حرام است. يعني هم حرام بودن دروغ در همه اديان آمده است، چه در دين يهود، چه در دين مسيح و چه در دين اسلام و هم اينكه عقل هر انساني به قبح دروغ حكم ميكند. بنابراين در زشتي و حرام بودن دروغ بحثي نيست؛ نه از جهت عقل و نه از جهت شرع.
مرحله دوم ـ كبيره بودن دروغ: در اين باره محل بحث است كه آيا دروغ از گناهان كبيره است يا خير؟ از ظاهر بسياري از روايات بر ميآيد كه دروغ جزو گناهان كبيره است. در روايات موثق آمده: «خداوند متعال
براي بديها قفلي قرار داده كه كليد آن شراب است و دروغ از شراب بدتر است».(1)
براساس سخنان جماعتي از فقهاي شيعه، دروغ از گناهان كبيره است.(2)البته در اين مقام، بحثهاي تخصصي وجود دارد كه بايد در كتابهاي فقهي و استدلالي پيگيري كرد.
مرحله سوم ـ استثناهاي دروغ: اين بحث ممكن است شباهتي به همان اصطلاح دروغ مصلحتي داشته باشد. مسلّم است كه دروغ حرام است، اما در دو مورد، دروغ استثنا شده است و حرمتي ندارد. به بيان ديگر، در روايات براي دروغ گفتن در دو مورد مجوز صادر شده و شايد به سبب همين دو مورد اصطلاح دروغ مصلحتي ميان مردم رواج مييابد، ولي بايد توجه داشت كه روايات، اصل دروغ را زشت و حرام ميشمرند و مواردي كه ائمه اطهار عليهم السلام و پيامبر مجوّز دروغ را دادهاند، محدود و مشخص است. بنابراين، فقط در محدوده همان مواردي كه اجازه داده شده است ميتوان عمل كرد. خروج از اين محدوده، درست نيست و نميتوان به هر بهانهاي به دروغ متمسك شد.
موارد استثناي دروغ
يك ـ در مقام ضرورت: «مقام ضرورت» در روايات توضيح داده شده است؛ مانند اينكه انسان براي دفع زيان بدني يا مالي، ناچار شود دروغ بگويد. مقام ضرورت فقط به مسئله دروغ اختصاص ندارد، بلكه در ديگر
مباحث فقهي نيز ضرورت كارساز است. براي مثال، خوردن مردار حرام است، ولي اگر نجات جان آدمي وابسته به آن باشد، گفته شده است به اندازهاي كه ضرورت اقتضا ميكند، خوردن مردار اشكال ندارد. در بحث دروغ نيز فقط در مقام ضرورت به معنايي كه گفته شده است، ميتوان از آن استفاده كرد.
دوـ در مقام اصلاح ميان مسلمانان: در كتابهاي روايي ما، روايات متعددي وارد شده كه در مقام اراده اصلاح، جايز است از دروغ استفاده شود. از ديدگاه اين روايات كسي كه براي اصلاح ميان دو نفر يا دو گروه از دروغ استفاده كند، دروغگو نيست. در روايت صحيح آمده است: «المصلح ليس بكذّاب؛ انسان مصلح، دروغگو به شمار نميآيد».(1)
با اين بيان، جايگاه جواز دروغ گفتن مشخص ميشود. بنابراين، كسي كه ميخواهد در مدار شرع حركت كند، تكليفش روشن است و نميتواند با عنوان دروغ مصلحتي، در هر جا و به هر بهانه به دروغ متمسك شود.
در روايتها به اندازهاي بر زشتي دروغ تأكيد شده كه حتي در موارد استثنا نيز توصيه ميشود از آن پرهيز و به جاي دروغ، از توريه استفاده شود. توريه در لغت به معناي پنهان كردن، پوشانيدن، و افشا نكردن است و در اصطلاح فقهي منظور آن است كه انسان از سخن خود معنايي اراده كند و مخاطب از آن چيز ديگري بفهمد. انسان توريهكننده، بهگونهاي
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 578، باب 141، از ابواب احكام عشرة، ح 3.
سخن ميگويد كه در مقام قضاوت نميتواند آن را دروغ بخواند. به ديگر سخن، توريه راهي براي فرار از دروغگويي است، ولي بايد دقت كرد در همان محدوده باشد كه شرع اجازه ميدهد؛ يعني توريه در همان مواردي استفاده ميشود كه براي دروغ اجازه داده شده است (ضرورت و اصلاح ميان مسلمانان).
شهيد مطهري رحمه الله درباره توريه مينويسد:
توريه در جايي است كه دروغ گفتن واجب است؛ يعني اگر راست بگوييد، از اين راست، فتنه بزرگ برميخيزد. آن وقت مجبوريد دروغ بگوييد براي اينكه جلو فتنه بزرگي را بگيريد.
مثال معروفي ذكر ميكنند: فرض كنيد يك آدم ديوانه يا شبهديوانهاي به شخصي حمله كرده و واقعاً هرجا گيرش بيايد، با آلت قتّاله تكهتكهاش ميكند. آن شخص فرار ميكند، خودش را در منزل شما مياندازد و در اتاقي مخفي ميشود. بعد او با همان آلت قتّاله ميرسد و ميگويد كه او در اين خانه است يا نه؟ اگر راست را بگوييد، ميآيد خون ناحقي را ميريزد. خدمت به هر دو نفر (آن كسي كه قصد قتل دارد و آن ديگري) و خدمت به جامعه مسلمين، اين است كه انسان بگويد نه. اما اينجا ميگويند توريه كن. تو مجبوري بگويي نه، ولي براي اينكه روحت به دروغ گفتن عادت نكند و آلوده به خيال دروغ نشود، در اين يك مورد استثنايي ـ كه در عمر، يك يا دو بار ممكن است براي انسان پيش بيايد ـ مثلاً وقتي ميگويد كه آيا تو او را ديدي، بگو نه، مقصود اين است كه ديروز نديدم. پس در دلت آن را خطور بده و لفظت را چنين
بگو براي اينكه روحت عادت به انحراف نكند. در كجا؟ در جايي كه مجبوري خلاف بگويي؛ يعني در جايي كه از راستي فتنه برميخيزد، نه اينكه انسان در هر موردي كه منافع خودش اقتضا ميكند، دروغ بگويد به شكل توريه؛ يعني مطلبي را بگويد كه طرف از لفظ، يك مطلب ميفهمد و او در دلش چيز ديگري را خطور ميدهد. آن همان دروغ است و با دروغ فرق نميكند.(1)
به طور طبيعي، براي درمان هر بيماري، بايد با عوامل پيدايش آن بيماري مبارزه كرد. با توجه به اهميت موضوع، بايد در پيدا كردن علت دروغگويي دقت بيشتري داشت. در آيات و روايات، علتهاي دروغگويي بيان شده است، براي نمونه ريشه دروغگويي، در ذات انسان معرفي شده و از پستي و حقارت انسان دروغگو سخن به ميان آمده است. اين عامل اصلي و كلي، خود را به صورتهاي مختلف نشان ميدهد. براي مثال، ممكن است گاهي ترس علت دروغ شود. بنابراين، براي درمان دروغ، بايد ترس را در فرد ريشهكن ساخت؛ هرچند ترس نيز به ضعف شخصيت انسان و نوعي حقارت و پستي در او برميگردد.
بر اين اساس، ممكن است گاهي به لايههاي رويين دروغ توجه شود و گاهي به لايههاي زيرين. با اين نگاه، عواملي مانند ترس، شيطنت و ديگرآزاري، طمع، خودخواهي، حب و بغض، شوخي و معركهگيري و...
1) مجموعه آثار، ج 27، ص 794.
علل دروغگويي به شمار ميروند. گاهي نيز اطرافيان، فرد را به دروغگويي وا ميدارند، براي مثال با سختگيريهاي بيحساب. يا به دليل وجود الگوهاي عملي مانند پدر و مادر دروغگو، اين عمل خواهناخواه به كودكان سرايت ميكند. بدينترتيب راههايي براي درمان دروغ پيشنهاد ميشود:
الف) مبارزه با وسوسههاي شيطان
در مجموع، شيطان با توسل به ابزارهاي مختلف، به هدفش كه همان بازداشتن انسان از رسيدن به سعادت و رستگاري است، دست مييابد. يكي از مهمترين ابزارهاي شيطان براي منحرف ساختن انسان، دروغ است. او با وسوسههاي گوناگون، آدمي را به دروغ آلوده ميكند، براي نمونه به بهانه اينكه يك دروغ اشكال ندارد؛ اين يك دروغ مصلحتي است و... . ازاينرو انسان بايد همواره مراقب شيطان و وسوسههايش باشد. براي مبارزه با وسوسههاي شيطان راههايي وجود دارد، مانند: صدقه دادن، خواندن نماز، تلاوت قرآن، دائمالوضو بودن، فرار از بيكاري، دوري از دوستان ناباب، مطالعه، ارتباط با دوستان خوب، ارتباط با مسجد و عالم ديني و... .
ب) مبارزه با حسادت
حسادت، صفتي رذيله است كه نه تنها خود، گناه است و قلب انسان را تيره و تار ميكند و انسان را از ياد خدا باز ميدارد، موجب بسياري از گناهان ديگر نيز ميشود. انسان حسود براي ضربه زدن به ديگران دروغ ميگويد، غيبت ميكند، كينهتوز ميشود، تهمت ميزند و... . در نهايت، حسادت، آسايش خود حسود را نيز از بين ميبرد. وي همواره در
حسرت نعمتهاي ديگران است و براي آرام كردن خويش ممكن است هر گناهي را مرتكب شود. اين ضربالمثل كه «حسود هرگز نياسود»، به درستي حالت روحي انسان حسود را بيان ميكند. براي در امان بودن از حسادت، بايد به داشتههاي خود قانع بود و براي رسيدن به اهداف تلاش كرد و به خداوند توكل داشت.
حسادت و راههاي مبارزه با آن، بحثي مستقل است. در اين مقام بايد توجه داشت كه گاهي علت دروغگويي حسادت است و براي درمان دروغگويي بايد ريشه آن را كه در اينجا حسادت فرض شده است، خشكاند.
ج) تقويت ايمان
هر اندازه ايمان انسان قويتر باشد، كمتر دچار لغزش و گناه ميشود. در روايات آمده است كه انسان مؤمن، دروغگو نيست؛ يعني ايمان و دروغ، يكجا جمع نميشوند.
براي تقويت ايمان، راههايي پيشنهاد ميشود؛ براي نمونه: افزايش معرفت و آگاهي از راه تفكر در نشانههاي الهي و ارتباط داشتن با عالمان ديني و توجه به نعمتهاي خدا و... همچنين با انجام دادن اعمال صالحي مانند رفتن به مسجد، ياد مرگ، خوشاخلاقي و... ميتوان ايمان را افزايش داد. ايمان و عمل صالح رابطه دوسويه دارند، به اين معنا كه ايمان، زمينهساز و عامل انجام دادن عمل صالح است، به همان ميزان، عمل صالح نيز در تقويت ايمان مؤثر است.
راه ديگر، تقويت احساسات پاك و فطري انساني، مانند نوعدوستي، تنفر از ستم و زشتي و... است و يكي از بهترين راههاي تقويت اين احساسات، شركت در مجالس روضه، مطالعه اشعار مفيد و غيره است.
د) مبارزه با شهوت
كسي كه از شهوت پيروي ميكند، همواره نگران رسوايي و بيآبرويي است. در نتيجه براي فرار از رسوايي به راحتي دروغ ميگويد؛ همانگونه كه زليخا براي فرار از رسوايي عملش دروغ گفت و يوسف عليه السلام را متهم ساخت. بنابراين، بايد با خواهشها و شهوتهاي حرام مبارزه كرد. يكي از مؤثرترين راههاي مبارزه با شهوت، دوري از موقعيتهاي گناه است كه نوعي پيشگيري به شمار ميرود. يكي از نمونههاي خوب براي جوانان و انسان هاي مؤمن، حضرت يوسف عليه السلام است او وقتي در موقعيت گناه و شهوت قرار گرفت، سه كار كرد. يك: خدا را ياد كرد؛ دو: با زبان، ذكر الهي گفت. يعني گفت: «معاذالله؛ به خدا پناه ميبرم». سه: پا به فرار گذاشت. تلاش كرد از محيط گناه دور شود. در كنار اين كار يعني مبارزه با شهوت، همچنين بايد كوشيد از راههاي حلال به خواهشهاي طبيعي پاسخ مناسب داد.
ه) تقويت عزت نفس
انسان عزيز و كريم، تلاش ميكند به گناه آلوده نشود، بنابراين بايد تلاش كرد عزت نفس انسان ها بالا برود.
برخي از راههاي تقويت عزت نفس عبارتند از: توجه كردن به توانمنديهاي فردي، زمينهسازي براي كسب تجربه، افزايش ميزان تحمّل، افزايش مهارتهاي اجتماعي، احترام گزاردن، مسئوليت دادن، تشويق، تلقين و... .
و) توجه ويژه به عبادت و نماز
شهيد مطهري رحمه الله مينويسد:
«روح عبادت، ياد پروردگار است... انسان وقتي كه عبادت ميكند،
نماز ميخواند، دعايي ميكند و هر عملي كه انجام ميدهد، دلش بايد به ياد خداي خودش زنده باشد: «وَ أَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكري.»(1)قرآن ميگويد نماز را به پا بدار، براي چه؟ براي اينكه به ياد من باشي. و در جاي ديگر، قرآن كريم ميفرمايد: «انَّ الصَّلوةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكرِ وَ لَذِكرُ اللَّهِ اكبَرُ.»(2)در اين آيه خاصيت نماز ذكر ميشود؛ البته نماز حقيقي، نماز واقعي، نمازي كه با شرايط و آداب صحيح صورت گرفته باشد. ميفرمايد: «اگر واقعاً انسان، نمازخوان باشد و نمازِ درست بخواند، خود نماز جلو انسان را از كار زشت و منكرات ميگيرد. محال است كه انسان، نماز درست و مقبول بخواند و دروغگو باشد».(3)
گلبانگ حديث
زير فصل ها
دروغ نگوييد
دروغ، پستترين خويها
دروغ و ايمان
علت دروغگويي
آثار دروغ گويي
دروغ و خردمند
گستره دروغگويي
معاشرت نداشتن با دروغگو
دروغ نگوييد
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إيّأكم وَ الكِذبَ، فإنّهُ مَع الفُجورِ، و هُما في النّارِ؛ از دروغ بپرهيزيد؛ زيرا دروغ با فجور (انحراف از حق) همراه است و هر دو در آتشند».(4)
دروغ، پستترين خويها
امام علي عليه السلام : «تَحَفَّظُوا مِن الكِذبِ؛ فإنّهُ مِن أدنَي الأخلاقِ قَدْراً و هو نَوعٌ مِن الفُحشِ و ضَربٌ مِن الدَّناءَةِ؛ خود را از [گفتن] دروغ محافظت كنيد؛ زيرا دروغ گفتن، پستترين خويهاست و آن نوعي از زشتي و گونهاي از پستي است».(5)
امام علي عليه السلام : «أقبَحُ شيءٍ الإفك؛ زشتترين چيز، دروغ بستن است».(1)
امام علي عليه السلام : «شَرُّ الأخلاقِ الكِذبُ و النِّفاقُ؛ بدترين خويها، دروغگويي و دورويي است».(2)
امام علي عليه السلام : «لا شِيمَةَ أقبَحُ مِن الكذبِ؛ خصلتي زشتتر از دروغگويي نيست».(3)
دروغ و ايمان
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «يُطبَعُ المؤمنُ علي كلِّ خَلّةٍ غَيرَ الخِيانَةِ و الكذبِ؛ مؤمن بر هر خصلتي سرشته ميشود، جز خيانت و دروغ».(4)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إيّاكُم و الكذبَ؛ فإنّ الكذبَ مُجانِبٌ للإيمانِ؛ از دروغگويي بپرهيزيد؛ زيرا دروغ از ايمان بر كنار است».(5)
كنز العمّال عن أبي الدّرداء: يا رسولَ اللّه ِ هل يَسرِقُ المؤمنُ ؟ قال: قد يكونُ ذلك، قالَ: فهل يَزني المؤمنُ ؟ قالَ: بلي، و إن كرِهَ أبو الدَّرداءِ. قالَ: هَل يكذِبُ المؤمنُ ؟ قالَ: إنّما يَفتَرِي الكذبَ مَن لا يُؤمِنُ، إنَّ العَبدَ يَزِلُّ الزَّلَّةَ ثُمّ يَرجِعُ إلي رَبِّهِ فَيَتوبُ فَيَتوبُ اللّهُ علَيهِ.(6)
در كنز العمّال از ابودرداء نقل شده است [كه پرسيد]: اي پيامبر خدا! آيا مؤمن دزدي ميكند؟ حضرت فرمود: ممكن است. پرسيد: آيا مؤمن زنا ميكند؟ فرمود: بله، هرچند ابودرداء خوش نداشته باشد. پرسيد: آيا مؤمن دروغ ميگويد؟ فرمود: تنها كسي دروغ ميگويد كه مؤمن نيست. همانا بنده لغزشي ميكند و سپس به سوي پروردگارش برميگردد و توبه ميكند و خداوند توبهاش را ميپذيرد.
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «وَيلٌ للذي يُحَدِّثُ فَيكذِبُ ليُضحِك بهِ القَومَ! وَيلٌ لَهُ، وَيلٌ لَهُ؛ واي بر كسي كه براي خنداندن مردم دروغ بگويد! واي بر او، واي بر او!».(1)
امام علي عليه السلام : «لا يَجِدُ عَبدٌ طَعمَ الإيمانِ حتّي يَترُك الكذبَ هَزلَهُ و جِدَّهُ؛ هيچ بندهاي طعم ايمان را نچشد، مگر آنگاه كه دروغ، چه شوخي يا جدي آن را ترك گويد».(2)
امام باقر عليه السلام : «إنّ الكذبَ هُو خَرابُ الإيمانِ؛ دروغ، ويرانكننده ايمان است».(3)
علت دروغگويي
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «لا يَكذِبُ الكاذِبُ إلاّ مِن مَهانَةِ نَفسِهِ علَيهِ؛ دروغگو دروغ نميگويد، مگر به سبب حقارتي كه در اوست».(4)
آثار دروغ گويي
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إذا كذَبَ العَبدُ كذبَةً تَباعَدَ المَلَك مِنهُ مَسيرَةَ مِيلٍ مِن نَتْنِ ما جاءَ بهِ؛ هرگاه بنده دروغ بگويد، به خاطر بوي گندي كه پديد آورده است، فرشته به مسافت يك ميل از او فاصله گيرد».(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «كثرَةُ الكذبِ تَذهَبُ بالبَهاءِ؛ دروغگويي زياد، شكوه را از ميان ميبرد».(2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إنّ الكذبَ يُسَوِّدُ الوَجهَ؛ دروغ، روسياهي ميآورد».(3)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «أقلُّ النّاسِ مُرُوّةً مَن كانَ كاذِباً؛ كممروّتترين مردم، كسي است كه دروغگو باشد».(4)
امام علي عليه السلام : «ثَمَرَةُ الكذبِ المَهانَةُ في الدُّنيا والعَذابُ في الآخِرَةِ؛ نتيجه دروغ، خواري در دنيا و عذاب در آخرت است».(5)
امام علي عليه السلام : «كثرَةُ الكِذبِ تُفسِدُ الدِّينَ وتُعظِمُ الوِزرَ؛ دروغگويي زياد، دين را تباه و گناه را بزرگ ميكند».(6)
امام علي عليه السلام در سفارش به فرزندش امام حسن عليه السلام ميفرمايد: «عاقِبَةُ الكذبِ النَّدَمُ؛ فرجام دروغ پشيماني است».(7)
امام علي عليه السلام : «الكذبُ يُؤَدِّي إلَي النِّفاقِ؛ دروغ به نفاق ميانجامد».(8)
امام علي عليه السلام : «يَكتَسِبُ الكاذِبُ بكذبِهِ ثلاثاً: سَخَطَ اللّهِ علَيهِ، و استِهانَةَ النّاسِ بهِ، و مَقتَ الملائكةِ لَهُ؛ دروغگو با دروغگويي خود سه چيز به دست ميآورد: خشم خدا، نگاه تحقيرآميز مردم را و دشمني فرشتگان را با خود».(1)
امام علي عليه السلام : «مَن عُرِفَ بالكذبِ قَلَّتِ الثِقَةُ بهِ، مَن تَجَنَّبَ الكذبَ صُدِّقَت أقوالُهُ؛ كسي كه به دروغگويي شناخته شود، اعتماد به او كم ميشود و كسي كه از دروغ بپرهيزد، گفتههايش باور شود».(2)
امام صادق عليه السلام فرمود: «إنّ الرجُلَ لَيَكذِبُ الكذبَةَ فَيُحرَمُ بها صَلاةَ الليلِ؛ انسان دروغي ميگويد و به سبب آن از نماز شب محروم ميشود».(3)
دروغ و خردمند
امام كاظم عليه السلام در اندرز به هشام فرمود: «إنّ العاقِلَ لا يَكذِبُ و إن كانَ فيهِ هَواهُ؛ خردمند دروغ نميگويد، اگر چه منافع او در آن باشد».(4)
گستره دروغگويي
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «كفي بالمَرءِ مِن الكذبِ أن يُحَدِّثَ بِكلِّ ما سَمِعَ؛ براي دروغگويي آدمي همين بس كه هرچه ميشنود بازگويد».(5)
معاشرت نداشتن با دروغگو
امام صادق عليه السلام فرمود: «لا تَستَعِنْ بكذّابٍ ... فإنّ الكذّابَ يُقرِّبُ لك البَعيدَ، و يُبَعِّدُ لك القَريبَ؛ هرگز از دروغگو كمك مخواه...؛ زيرا دروغگو دور را در نظر تو نزديك جلوه ميدهد و نزديك را دور».(1)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
سخن عمار ياسر دروغ محسوب نميشود.
از همه قويتر و نيرومندتر آن كس است كه كلمهاي دروغ بر زبان نياورد.
محدوده دروغ
ادعاي دروغ
دروغگو
دروغ گوي فاسق افشا گرديد
سرانجام سوگند دروغ
ترك دروغ، سرچشمه ترك همه گناهان
مَنْ كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنّ بِاْلإيمانِ وَ لكِنْ مَّنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ. (نحل:106)
هركس پس از ايمان آوردن، به خدا كفر ورزد [عذابي سخت خواهد داشت]، مگر آنكس كه مجبور شده و[لي] قلبش به ايمان اطمينان دارد. ليكن هر كه سينهاش به كفر گشاده گردد، خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابي بزرگ خواهد بود.
بعضي مفسران در شأن نزول آيه چنين نقل كردهاند كه اين آيه درباره گروهي از مسلمانان نازل شد كه در چنگال مشركان گرفتار شدند. مشركان، آنها را به بازگشت از اسلام و اظهار كلمات كفر و شرك مجبور كردند.
اين مسلمانان، عمار و پدرش، ياسر و مادرش، سميه، صهيب، بلال و خباب بودند. پدر و مادر عمار در اين ماجرا آنقدر مقاومت كردند تا كشته شدند، ولي عمار كه جوان بود، آنچه را مشركان ميخواستند بر زبان آورد.
1) بحارالانوار، ج 78، ص 230، ح 13.
با انتشار اين خبر در ميان مسلمانان بعضي به طور پنهاني عمار را محكوم كردند و گفتند: عمار از اسلام بيرون رفته و كافر شده است. پيامبر فرمود: «(من عمار را به خوبي ميشناسم) عمار از فرق تا قدم مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او آميخته است (او هرگز دست از ايمان برنخواهد داشت و به مشركان نخواهد پيوست».
ديري نگذشت كه عمار گريهكنان به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد. حضرت از او دليل گريهاش را پرسيد، عرض كرد: اي پيامبر، بسيار بد شده است! (اتفاق بدي رخ داده است) دست از سرم برنداشتند تا اينكه به شما جسارت، و بتهاي آنها را به نيكي ياد كردم! آن حضرت با دست مباركش، اشك از چشمان عمار پاك ميكرد و ميفرمود: اگر باز تو را در فشار قرار دادند، آنچه ميخواهند بگو [و جان خود را از خطر رهايي بخش].
در اين هنگام آيه «من كفر بالله من بعد ايمانه إلاّ من أكره» ... نازل شد و مسائل را در اين باره روشن ساخت.(1)
جوانان مسلمان سرگرم زورآزمايي و مسابقه وزنهبرداري بودند. سنگ بزرگي آنجا بود كه مقياس قوّت و مردانگي جوانان به شمار ميرفت و هركس آن را به قدر توانايي خود حركت ميداد. در اين هنگام رسول اكرم صلي الله عليه و آله رسيد و پرسيد: «چه ميكنيد؟»
1) تفسيرنمونه، ج 11، ص 418.
ـ داريم زورآزمايي ميكنيم. ميخواهيم ببينيم كدام يك از ما قويتر و زورمندتر است.
ـ ميل داريد كه من بگويم چه كسي از همه قويتر و نيرومندتر است؟
ـ البته، چه از اين بهتر كه رسول خدا صلي الله عليه و آله داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.
جمعيت، همه منتظر و نگران بودند كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله كدام يك را قهرمان معرفي خواهد كرد؟ هر يك پيش خود فكر ميكردند اكنون رسول خدا صلي الله عليه و آله دست او را خواهد گرفت و قهرمان مسابقه معرفي خواهد كرد.
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «از همه قويتر و نيرومندتر، آن كس است كه اگر از چيزي خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقه به آن، او را از مدار حق و انسانيت خارج نسازد و به زشتي آلوده نكند؛ و اگر در موردي عصباني شد و موجي از خشم در روحش پديد آمد، تسلط بر خويشتن را حفظ كند، جز حقيقت نگويد و كلمهاي دروغ يا دشنام بر زبان نياورد؛ و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلويش برداشته شد، زياده از ميزاني كه استحقاق دارد، دستدرازي نكند».(1)
اسماء بنت عميس ميگويد: من ساقدوش عايشه بودم كه او را آماده كردم و به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله بردم. عدهاي از زنان نيز با من بودند.
1) مجموعه آثار، ج 18، ص 250 (با اندكي تغيير).
به خدا قسم، نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله ، خوراكي جز يك كاسه شير نبود. آن حضرت، مقداري شير نوشيد و سپس كاسه را به عايشه داد.
اسماء ميگويد: دختر از گرفتن كاسه شير شرم كرد. من گفتم: دست رسول خدا صلي الله عليه و آله را رد نكن، ظرف را بگير. عايشه با حالت شرم كاسه را گرفت و مقداري شير نوشيد. حضرت سپس فرمود: «به بقيه زنان هم بده.» آنها گفتند: ما ميل نداريم. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «گرسنگي و دروغ را با هم جمع نكنيد.» اسماء ميگويد: عرض كردم: اي رسول خدا! اگر كسي از ما به چيزي ميل داشته باشد و بگويد ميل ندارم، آيا دروغ به شمار ميآيد؟ فرمود: «دروغ نوشته ميشود؛ حتي دروغ كوچك هم، دروغ كوچك نوشته ميشود».(1)
در زمان خلافت علي عليه السلام در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندي در نزد يك مرد مسيحي پيدا شد. علي عليه السلام او را به محضر قاضي برد و چنين اقامه دعوي كرد: «اين زره از آن من است، نه آن را فروختهام و نه به كسي بخشيدهام و اكنون آن را در نزد اين مرد يافتهام.» قاضي به مسيحي گفت: «خليفه ادعاي خود را اظهار كرد، تو چه ميگويي؟» او گفت: «اين زره مال خود من است، در عين حال گفته مقام خلافت را تكذيب نميكنم (ممكن است خليفه اشتباه كرده باشد)».
قاضي رو به علي كرد و گفت: «تو مدعي هستي و اين شخص منكر است؛ با اين حال، بر تو است كه بر مدعاي خود شاهد بياوري».
1) بحارالانوار، ج 72، ص 258، ح 20.
علي عليه السلام خنديد و فرمود: «قاضي راست ميگويد، اكنون من بايد شاهد بياورم، ولي من شاهد ندارم».
قاضي به اين دليل كه مدعي شاهد نداشت، به نفع مسيحي حكم كرد و او زره را برداشت و رفت.
ولي مرد مسيحي كه خود بهتر ميدانست كه زره مال كيست، پس از آنكه چند گامي پيمود، وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: «اين طرز حكومت و رفتار، از نوع رفتارهاي بشر عادي نيست، از نوع حكومت انبياست» و اقرار كرد كه زره از آنِ حضرت علي عليه السلام است.(1)
پس از مدتي، همان مرد مسيحي، مسلمان شد و با شوق و ايمان در زير پرچم علي عليه السلام در جنگ نهروان جنگيد.(2)
حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: اميرمؤمنان، علي عليه السلام به شخصي پنج بار شتر خرما فرستاد و او شخصي آبرومند بود كه جز از علي عليه السلام ، از ديگري درخواست نميكرد. فردي خدمت حضرت بود، گفت: يا علي، آن مرد از شما تقاضايي نكرد و از پنج بار شتر، يكي او را كفايت ميكرد. ايشان فرمود: «لا كثّر الله في المؤمنين مثلك؛ مانند تو در ميان مؤمنين هرگز زياد نشود»؛ من ميبخشم و تو بخل ميكني. اگر به كسي كمك كنم بعد از آنكه سؤال كند، در اين صورت آنچه به او دادهام، قيمت همان آبرويي است كه ريخته و سبب آبروريزي او من شدهام، در
صورتي كه رويش را فقط در موقع عبادت و پرستش به پيشگاه خداوند بر زمين ميگذارد.
هر كس چنين كاري با برادر مسلمان خود كند، با توجه به احتياج برادرش و موقعيت داشتن براي دستگيري، به خداي خويش دروغ گفته است؛ زيرا براي همان برادر ديني خود درخواست بهشت ميكند، ولي از كمك مختصري به وسيله مال بيارزش دنيا مضايقه ميكند. چنانكه بسيار اتفاق ميافتد بنده مؤمن در دعاي خود ميگويد: «اللهم اغفر للمؤمنين والمؤمنات»؛ وقتي طلب مغفرت براي برادر خويش كند، يعني براي او بهشت درخواست ميكند. چنين شخصي دروغ ميگويد كه در زبان بهشت را ميخواهد، ولي در عمل از مال بيارزش مضايقه دارد و كردار او با گفتارش مطابقت ندارد.(1)
وليد بن عقبة بن ابيمعيط از افراد ناپاك بود كه خود را در ميان مسلمانان جا زده بود. او در عصر رسول خدا صلي الله عليه و آله از طرف آن حضرت مأمور شد به قبيله بنيالمصطلق برود و زكات اموالشان را بگيرد. پس عازم مأموريت خويش شد. وقتي طايفه بنيالمصطلق جريان را فهميدند، براي استقبال از وي آماده شدند، ولي از آنجا كه ميان وليد و آنها در جاهليت خصومت و كينهاي وجود داشت، وليد پنداشت كه قبيله مهيا شدهاند تا او را به دام اندازند و بكشند. بنابراين، بيدرنگ به مدينه بازگشت و به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و به دروغ عرض كرد: قبيله بنيالمصطلق زكات نميدهند و كارشكني مي كنند.
1) محمدي اشتهاردي، داستانها و پندها، ج 1، ص 48.
پيامبر در ظاهر سخن او را پذيرفت و تصميم گرفت با قبيله بنيالمصطلق بجنگد. در اين هنگام آيه ششم سوره حجرات نازل شد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد، هرگاه شخصي فاسق براي شما خبري آورد، [درباره راست و دروغ آن] تحقيق كنيد.» به اين ترتيب وليد، يك فرد فاسق معرفي شد.(1)
فردي دروغگو به منصور دوانيقي، مستبد عباسي، گزارش داد كه امام جعفر صادق عليه السلام در فكر قيام بر ضد دولت است و غلامش، معلّي، را به سوي شيعيان فرستاده است تا مال و اسلحه جمع كند.
منصور خشمگين شد و به امير مدينه نوشت كه امام را به بغداد بفرستد. امام رهسپار عراق شد. هنگامي كه نزد منصور رسيد، پادشاه عباسي در آغاز به حضرت احترام گذاشت، ولي پس از اندكي، عتاب آغاز كرد و سخناني بر خلاف ادب بر زبان آورد. سپس گفت: شنيدهام معلّي براي تو مال و اسلحه جمع ميكند. امام تكذيب كرد و فرمود: اين سخن، افترا و دروغ است. منصور كه چنين شنيد، گزارشدهنده را خواست. آن مرد از حضور امام شرم نكرد و گفت: هرچه گفتهام، واقعيت دارد. امام فرمود: سوگند بخور! آن مرد كه آماده سوگند شد، صيغه قسم را چنين ادا كرد: «و اللهِ الَّذي لَا اِلهَ اِلاّ هُو الطالب الِغالِبُ الحَيَّ القَيُّوم».
امام فرمود: صبر كن! هر طور كه من گفتم، سوگند بخور! سپس
1) محمدي اشتهاردي، داستانها و پندها، ج 10، ص 20 (با اندكي تغيير).
فرمود: بگو: از حول و قوه خدا بيرون، و در حول و قوه خودم داخل باشم، اگر آنچه گفتهام دروغ باشد. دروغگو صيغه قسم را همانطور ادا كرد و همان دم افتاد و مرد.(1)
شخصي به حضور پيامبر رسيد، عرض كرد نماز ميخوانم و عمل منافي عفت انجام ميدهم، دروغ هم ميگويم! كدام را اول ترك گويم؟! پيامبر فرمود: دروغ را ترك كن. او در محضر پيامبر تعهد كرد كه هرگز دروغ نگويد.
هنگامي كه خارج شد، وسوسههاي شيطاني بر انجام دادن عمل منافي عفت در دل او پيدا شد، اما فكر كرد، كه اگر فردا پيامبر از او در اين باره بپرسد چه بگويد. اگر بگويد چنين عملي را مرتكب نشده، اينكه دروغ است و اگر راست بگويد، حد بر او جاري ميشود. با اين طرز فكر درباره ديگر كارهاي خلافش، از آنها نيز دست كشيد. به اين ترتيب ترك دروغ، سرچشمه ترك همه گناهان او شد.(2)
آموزهها
دروغ، گناه و حرام است.
خانوادهها، مراكز آموزشي و مربيان جامعه بايد مسئله دروغ را جدي بگيرند؛ زيرا دروغ سرچشمه ديگر گناهان ميشود.
دروغگويي نوعي بيماري است. بنابراين، هم پيشگيري لازم است و هم درمان.
در درمان دروغگويي بايد به علت و ريشه آن توجه كرد. براي مثال، اگر دروغگويي در حسادت ريشه دارد، بايد ريشه حسادت را خشكاند؛ اگر در حقارت ريشه دارد، بايد عزت نفس را به فرد بازگرداند و اگر... .
دروغ در يك مرحله خطاي زبان و بدترين نوع سخن است، ولي در مراحل بعد، خلق و خوي انسان ميشود، كه بدترين خوي به شمار ميرود.
شيطان گام به گام انسان را منحرف و اهل دوزخ ميسازد. او از راه تزيين و فريب وارد ميشود. بنابراين، بايد مراقب بود تا فريب شيطان را نخورد. دروغ مصلحتي نيز يكي از دامهاي شيطان براي فريب آدمي است.
دروغ، امري اكتسابي است. بنابراين، بايد دقت كرد كه زمينه اكتساب و ارتكاب آن براي فرزندان فراهم نشود.
دروغگو، ديگران را دروغگو ميپندارد. به قول معروف «كافر همه را به كيشخود پندارد».
دروغ و افترا بر خدا و پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در حد كفر است.
«إِنَّمَا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللّهِ وَ أُوْلـئِكَ هُمُ الْكَاذِبُونَ؛ تنها كساني دروغ ميگويند كه به آيات خدا ايمان ندارند و دروغگويان واقعي آنها هستند».(1)
اين آيه تكاندهنده، درباره زشتي دروغ است و دروغگويان را در
1) نحل: 105.
زمره كافران و منكران آيات الهي قرار ميدهد. گرچه موضوع آيه، دروغ و افترا بر خداوند و رسولش است، زشتي دروغ را نيز مجسم كرده است.
در آموزههاي اسلام، به راستگويان و مبارزه با دروغ، بسيار اهميت داده شده است. براي نمونه، راستگويي و اداي امانت، دو نشانه آشكار ايمان و شخصيت انسان معرفي شده است.
امام صادق عليه السلام ميفرمايد:
لاتُنظُروا اِلي طُولِ رُكوعِ الرَّجلِ وَ سُجُودِهِ، فَاِنَّ ذلك شَيءٌ قَدِ اعتادَه وَلَوتَرَكَهُ استَوُحَشَ لِذلك، وَلكِن اُنظُرُوا اِلي صِدقِ حَديثِهِ وَ اَداءِ اَمانَتِهِ.
به ركوع و سجود طولاني افراد نگاه نكنيد؛ چرا كه ممكن است عادت آنها شده باشد، بهگونهاي كه اگر آن را ترك كنند، ناراحت شوند، ولي به راستگويي و امانتداري آنها نگاه كنيد.
ذكر اين دو با هم (راستگويي و امانتداري) به اين دليل است كه ريشه مشترك دارند؛ زيرا راستگويي، چيزي جز امانتداري در سخن نيست و امانتداري نيز راستي در عمل است.(1)
ميدانيم مهمترين سرمايه يك جامعه اعتماد متقابل و اطمينان عمومي است، و مهمترين چيزي كه اين سرمايه را به نابودي ميكشاند، دروغ و خيانت و تقلب است، و يك دليل عمده بر اهميت فوقالعاده راستگويي و ترك دروغ، در تعليمات اسلامي همين موضوع است.
1) تفسير نمونه، ج 11، ص 413.
پيشوايان دين در احاديث اسلامي، دوستي با چند طايفه، از جمله دروغگويان را به شدت نهي كردهاند؛ زيرا آنها شايسته اطمينان نيستند.
علي عليه السلام در كلمات قصارش ميفرمايد:
«اِيّاكَ وَ مُصادَقةَ الَكذّابِ فَانّه كَالسَّرابِ، يُقرِّبُ عَليك البَعيدَ، وَ يُبعّدُ عَليك القَريبَ؛ از دوستي با دروغگو بپرهيز كه او همچون سراب است؛ دور را در نظر تو نزديك و نزديك را دور ميسازد».(1)
منابع ديگر
حاتمي، غلامرضا، دروغ كليد پليديها، مشهد، انتشارات الماس شرق، ۱۳۸۹.
حاجيكريمي، محسن، بگريز از دروغ، تهران، سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران، مؤسسه نشر شهر، ۱۳۸۹.
حيدري، عزيزالله، دروغ، قم، انتشارات مسجد مقدس جمكران، 1389.
دقيقيان، پروين، چرا دروغ ميگوييم؟، تهران، انتشارات دانژه، ۱۳۸۹.
رضوي، محمد رضا، دروغ از ديدگاه اسلام، تهران، انتشارات نيك معارف، 1374.
شريفي، محمود، چهل حديث دروغ و غيبت، قم، انتشارات مهر اميرالمؤمنين، 1384.
كريمي، مصطفي، دروغ نگفتن، قم، انتشارات حديث نينوا، ۱۳۹۰.
1) تفسير نمونه، ج 11، ص 416.
3.دزدي
امام صادق عليه السلام :
«السُّرّاقُ ثلاثةٌ: مانِعُ الزَّكاةِ، و مُستَحِلُّ مُهُورِ النِّساءِ، و كذلكَ مَنِ استَدانَ و لَم يَنْوِ قَضاءَهُ؛ دزدان سه نوعند: كسي كه زكات ندهد، كسي كه كابين (مهر) زنان را [بر خود] حلال شمارد، و نيز كسي كه قرضي بگيرد به نيت اينكه پس ندهد».(1)
يكي از گناهان كبيره كه زندگي انسان را تباه و آلوده ميسازد، دزدي است. دزدي يعني انسان از راههاي مختلف، اموال ديگران را براي خود بردارد. اما در روايات در مورد دزدي، توسعه معنايي داده شده كه از نظر اخلاقي تأمل برانگيز است.
اين توسعه معنايي كه در حديث امام صادق عليه السلام مطرح شده است، با اصل معناي دزدي بيارتباط نيست؛ زيرا دزد مخفيانه به مال ديگران تجاوز، و به ناحق آنها را ضميه اموال خود ميكند. زكات، سهمي است
1) بحارالانوار، ج 96، ص 12، ح 15.
كه خداوند در اموال مسلمانان براي فقرا قرار داده است. اين قانون الهي، مظهر كمك به مردم است و عبادت هم به شمار ميرود، يعني بايد براي خدا زكات اموال را داد. (زكات نه چيز واجب است: اول: گندم؛ دوم: جو؛ سوم: خرما؛ چهارم: كشمش؛ پنجم: طلا؛ ششم: نقره؛ هفتم: شتر؛ هشتم: گاو؛ و نهم: گوسفند. مالك يكي از اين نه مورد، با شرايطي كه در فقه ذكر شده است، بايد مقدار معيّني از آنها را به يكي از مصرفهايي كه دستور دادهاند برساند).
شخصي كه زكات بر او واجب شده است، ولي آن را نميپردازد، در حقيقت اموال فقرا را برداشته و به مال خود افزوده است؛ زيرا آن مقدار زكات به دستور خداوند، حق فقراست.
همچنين مهريه زن، حقي است كه بر عهده مرد است و مرد وظيفه دارد آن را به زن بپردازد. اگر كسي مهريه را ندهد و آن را براي خود حلال بداند، مانند كسي است كه مالي دزديده باشد.
كسي كه قرض ميگيرد و از همان ابتدا نيتش اين است كه قرض را پس ندهد، در حقيقت به نوعي، دزدي كرده است. افزون بر اين، در كار او نوعي دغلكاري هم وجود دارد. درباره اين توسعه معنايي، روايات ديگري نيز وارد شده كه در جاي خود درخور توجه است.
اما سرقت به همان معناي عرفي، يكي از معضلات جامعه بشري است؛ به ويژه در دوران حاضر و درباره سرقت از بيتالمال كه روشها بسيار پيچيده شده است. سرقت، موجب ناامني و اضطراب ميشود و گاه حتي به كشتار و فروپاشي خانوادهها و انواع كينهتوزيها و دشمنيها ميانجامد. دزدي در بيتالمال، اعتماد عمومي را خدشهدار ميسازد. كسي كه مرتكب دزدي شده، در حقيقت اموال حرام را در خانه خود
انباشته ميكند و بعيد است كه به راحتي از اين ناپاكي نجات يابد؛ بلكه همان اموال نامشروع، روسياهي ننگيني براي او در دنيا و آخرت به بار ميآورد و آتش دوزخ در انتظار بلعيدن اوست. اسلام سه چيز را بسيار محترم شمرده است: حفظ حريم جان و مال و ناموس. هر جامعهاي كه در اين سه مورد امنيت داشته باشد، آن جامعه را ميتوان سالم و ايدهآل خواند.
زندگي اجتماعي انسان، بسيار ساده آغاز شد، ولي در عصر حاضر اين زندگي اجتماعي، داراي پيچيدگيهاي خاصي است. زندگي اجتماعي براي بقاي خود، نياز به قوانيني دارد. يكي از آن قوانين، احترام به حقوق ديگران و پرهيز از تجاوز به آن است. مالكيت، از جمله حقوق اجتماعي است كه بشر براي آن احترام خاصي قايل است و دوست ندارد به آن تجاوز شود. ازاينرو، به منظور حفظ اين حق، براي مبادلات اموال، قوانيني وضع كرد.
هرگونه حرمتشكني درباره اين حق، ميتواند نظام اجتماعي بشر را به هم بريزد. يكي از اين حرمتشكنيها كه در جامعه بشري رخ نموده است، تجاوز به مال ديگران است.
اين تجاوز گاهي به صورت غصب جلوهگر ميشود و گاهي به صورت سرقت، كه هر دو مصداق ستم هستند.
سرقت در همه جوامع بشري، امري منفي بوده و هر فرهنگ و ملتي، با توجه به ديدگاههاي خود، قوانيني براي مقابله با اين عمل ناپسند وضع كرده است. در اسلام هم كه داراي قوانين فردي و اجتماعي ويژه خود است، با توجه به حساسيت موضوع و با توجه به فلسفهاي كه وراي حق مالكيت و همچنين حدّ دزدي وجود دارد، برخوردهاي خاص خود را دارد.
دزدي آشكار، همراه با تهديد و تجاوز به مال و اموال مردم، غارتگري و راهزني نام دارد. از اين نوع دزدي در اصطلاح قرآني، با عنوان «محاربه با خدا و افساد در زمين» ياد شده كه حدّ خاصي براي آن تشريح گرديده است.
در قرآن كريم ميخوانيم:
إِنَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحارِبُونَ الله وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ. (مائده: 33)
كيفر آنان كه با خدا و رسول او به جنگ برخيزند و در زمين فساد كنند، اين است كه كشته يا به دار زده شوند و يا دستها و پاهايشان بر عكس قطع شود و يا از آن سرزمين تبعيد شوند. اين خواري دنياي آنان است و در آخرت عذابي دردناك دارند.
ناگفته پيداست كه اين شدت عمل در حق محاربان، به منظور حفظ خون بيگناهان و جلوگيري از تجاوز افراد قلدر و زورمند و جاني و چاقوكش و آدمكش به جان و مال و نواميس مردم بيگناه است.
در پايان آيه ميفرمايد: «اين مجازات و رسوايي آنها در دنيا است و تنها به اين مجازات قناعت نخواهد شد، بلكه در آخرت نيز كيفر سخت و عظيمي خواهند داشت».
از جمله پاياني آيه استفاده ميشود كه حتي اجراي حدود و مجازاتهاي اسلامي، مانع كيفرهاي آخرت نخواهد شد.
سپس براي اينكه راه بازگشت، حتي به روي اينگونه جانيان خطرناك بسته نباشد و در صورتي كه درصدد اصلاح برآمدند، راه جبران
و تجديد نظر به روي آنها گشوده باشد، مي فرمايد: «مگر كساني كه پيش از دسترسي به آنها، توبه كنند كه مشمول عفو خداوند خواهند شد و خداوند غفور و رحيم است».
«إِلاَّ الَّذينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ الله غَفُورٌ رَحيم». (مائده: 34) از اين جمله استفاده ميشود كه تنها در صورتي مجازات و حد از آنها برداشته ميشود كه پيش از دستگير شدن، به ميل و اراده خود از اين جنايت چشم بپوشند و پشيمان شوند. البته توبه آنها سبب نميشود كه اگر مرتكب قتلي شدهاند يا مالي به سرقت بردهاند، مجازات آن را نبينند؛ تنها مجازات تهديد مردم با اسلحه برداشته خواهد شد.
به عبارت ديگر، توبه او تنها اثرگذاري در ساقط شدن حقالله دارد و اما حقالناس بدون رضايت صاحبان حق، ساقط نخواهد شد.(1)
اما دزدي يك معناي خاص هم دارد كه موردنظر اين مقاله است و آن اصطلاح سرقت است. سرقت يعني برداشتن مخفيانه چيزي كه حق برداشتن آن وجود ندارد و در اصطلاح شرع، برداشتن چيزي از محل مخصوص به اندازه مخصوص است.(2)
از نظر قرآن كريم، زشتي سرقت اموال مردم به قدري روشن است كه نياز به توضيح ندارد و هر انساني زشتي آن را با فطرت خود در مييابد. بنابراين، قرآن كريم زشتي دزدي را امري مسلّم ميداند و حكم آن را بيان ميكند:
«وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ الله وَ الله عَزيزٌ حَكيمٌ؛ و مرد و زن دزد را به (سزاي) آنچه
كردهاند، دستشان را به عنوان كيفري از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است». (مائده: 38)
از ظاهر آيات قرآن فهميده ميشود كه سرقت در جامعه آن روز عربستان بين مردان و زنان وجود داشته است؛ چنانكه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وقتي ميخواست از زنان بيعت بگيرد، يكي از مهمترين مواد بيعت را ترك دزدي قرار داده است؛ يعني خداوند، پذيرش بيعت آنان را منوط به اين مسئله كرد كه قول دهند از دزدي و سرقت دوري كنند. خداوند در قرآن كريم ميفرمايد:
اي پيامبر، چون زنان باايمان نزد تو آيند كه [با اين شرط] با تو بيعت كنند كه چيزي را با تو شريك نسازند و دزدي نكنند و زنا نكنند و فرزندان خود را نكشند و بچههاي حرامزادهاي را كه پس انداختهاند با بهتان [و حيله] به شوهر نبندند و در [كار] نيك از تو نافرماني نكنند، با آنان بيعت كن و از خدا براي آنان آمرزش بخواه، زيرا خداوند آمرزنده مهربان است.(1)
انگيزههاي دزدي
حرص، طمع و قانع نبودن به حق خود؛
احساس ظلم و سپس انتقامجويي؛
اضطرار؛
تفريح؛ ديده شده افرادي فقط از سر تفريح دست به اين عمل ميزنند.
1) ممتحنه: 12.
آثار دزدي
دزدي و سرقت آثار فردي و اجتماعي متفاوتي دارد. با توجه به آيات قرآن كريم، براي سرقت آثاري به اين شرح ميتوان شمرد:
اين معنا از آيات 105 و 106 سوره نساء به دست آيد: «همانا ما اين كتاب را به حق بر تو فرو فرستاديم تا ميان مردم به آنچه خدا [از طريق وحي] تو را آموخته و نشان داده، داوري كني و به نفع خيانتكاران به مخاصمت برنخيز و از خداوند طلب آمرزش كن كه همانا خداوند آمرزنده مهربان است».
براي شأن نزول اين آيه، دو جريان نقل كردهاند:
الف) شخصي از يك قبيله معروف، مرتكب سرقتي شد. چون موضوع به آگاهي پيامبر صلي الله عليه و آله رسيد، آن سارق، گناه را به گردن شخص ديگري انداخت كه در خانه او زندگي ميكرد. متهم با شمشير به او حمله كرد و خواستار اثبات اين ادعا شد. سارق، يكي از سخنوران قبيله را همراه جمعي براي تبرئه خود خدمت پيامبر فرستاد. پيامبر طبق ظاهر و بر اساس گواهي آنان، سارق واقعي را تبرئه، و خبردهنده سرقت را (به نام قتاده) سرزنش كرد، قتاده كه ميدانست گواهي آنان دروغ است، بسيار ناراحت بود. پس اين آيه نازل شد و مظلوميت قتاده و صحنهسازي و گواهي دروغ آنان را روشن ساخت.
ب) در يكي از جنگها، يكي از مسلمانان زرهي سرقت كرد. چون در آستانه رسوايي قرار گرفت، زره را به خانه يك يهودي انداخت و افرادي را مأمور كرد كه بگويند يهودي سارق است. پيامبر، بر اساس ظاهر، حكم به تبرئه آن مسلمان داد، اما نزول اين آيه، فرد يهودي را تبرئه كرد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «من طبق ظاهر حكم ميكنم، اما چنانچه حق با شما نيست، به اتكاي قضاوت من چيزي از كسي نگيريد؛ كه قطعهاي از دوزخ است».(1)
آنچه ابتدا به ذهن ميرسد، آن است كه سرقت، ستم به ديگران است، اما قرآن كريم سرقت را در درجه نخست، ستم به خود ميداند. اين معنا از آيات 38 و 39 سوره مائده استفاده ميشود؛ آنجا كه ميفرمايد: «دست مرد و زن دزد را به كيفر عملي كه انجام دادهاند، به عنوان يك مجازات الهي قطع كنيد و خداوند توانا و حكيم است، اما آن كس كه پس از ستم كردنش، توجه و جبران كند، خداوند توبه او را ميپذيرد؛ زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است».
خداوند در آيات 69 تا 76 سوره يوسف، به فرازي از زندگي آن حضرت اشاره ميكند كه برادرانش براي بار دوم به خدمت ايشان آمدند. حضرت يوسف عليه السلام از پيش با آنها شرط كرده بود كه بايد در اين سفر، برادر كوچكترتان را همراه داشته باشيد.
آنان به عهد خود عمل كردند و در اين سفر، برادر كوچك را همراه خود آوردند. حضرت يوسف عليه السلام ، برادران را با احترام پذيرفت و به ميهماني دعوت كرد. آن حضرت دستور داد هر دو نفر، در كنار سفره غذا كنار هم قرار گيرند. در اين ميان، برادر كوچك، بنيامين، تنها ماند.
1) تفسير نور، ج 2، ص 151، ذيل آيه 105 و 106 سوره نساء.
حضرت او را خواند و در كنار خود جاي داد. شبهنگام، حضرت يوسف، خود را به برادر كوچك معرفي كرد و از او پرسيد كه آيا دوست داري اينجا بماني؟ او گفت: آري. بنابراين حضرت يوسف عليه السلام نقشهاي كشيد تا بر اساس آن بنيامين را نزد خود نگه دارد.
فرداي آن روز نقشه خود را عملي كرد. برادران يوسف كه غافلگير شدند، اظهار كردند: «به خدا سوگند شما ميدانيد كه ما نيامدهايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچگاه سارق نبودهايم».(1)
از اين آيه استفاده ميشود كه دزدي و سرقت، يكي از مصداقهاي فساد در زمين است؛ چرا كه روابط سالم بين افراد جامعه را از بين ميبرد و اعتماد و امنيت را به خطر ميافكند.
با توجه به شأن نزول آيات 105 و 106 سوره نساء كه پيشتر اشاره شد، به روشني معلوم است كه گاهي سرقت، انسان را دچار گناهان ديگري نيز ميسازد مانند دروغ و تهمت به ديگران. حتي ممكن است سبب قتل ديگران بشود.
فلسفه بريدن دست دزد
زير فصل ها
الف) بيان امام رضا عليه السلام
ب) بيان شهيد مطهري رحمه الله
الف) بيان امام رضا عليه السلام
«خداوند دزدي را حرام فرمود؛ چون اگر مباح بود موجب تباهي اموال و آدمكشي ميشد و به خاطر اينكه غصب اموال يكديگر، مايه كشتار و درگيري
و حسدورزي نسبت به يكديگر ميشود و نيز چون موجب ميشود كه تجارت و پيشهوري ترك شود و اموال و ثروتهاي به ناحق و ناروا به دست آيد.
علت بريدن دست راست دزد، آن است كه وي با دست راست خود با اشيا تماس دارد و اين دست، بهترين و كارآمدترين عضو بدن است. پس بريدن آن كيفري است براي دزد و درس عبرتي است براي ديگران كه درصدد تصرف اموال از راه غيرحلال برنيايند و نيز چون بيشتر با دست راستش مرتكب دزدي ميشود».(1)
ب) بيان شهيد مطهري رحمه الله
شهيد مطهري در اين موضوع، كلامي دارد كه براي روشن شدن فلسفه حدّ دزدي كه همانا بريدن انگشتان دست دزد است (البته با شرايطي كه در فقه و حقوق اسلامي آمده است) مفيد به نظر ميرسد. آن شهيد بزرگوار مينويسد:
تا اين صحبت به ميان ميآيد كه دست دزد را بايد بريد يا نه، ميگويند آقا اين ديگر چه حرفي است كه شما ميزنيد؟! دنياي امروز اين حرفها را نميپسندد! دزدي جرمي است كه در اجتماع واقع ميشود. سؤال ميكنيم: آيا جلو اين جرم را بايد گرفت يا نبايد گرفت؟ همه ميگويند بايد گرفت، ما هم قبول داريم. ما ميگوييم اسلام براي دزد، يك چنين مجازاتي وضع كرده است و در عمل هم نشان داده كه آن وقت كه اين مجازات عملي بشود، دزدي هم ريشهكن ميشود. حاجيهاي
1) ميزان الحكمه، ج 5، ص 2467، ح 8505.
پنجاه سال پيش اطلاع دارند كه در صحراي عربستان اصلاً آدم را ميخوردند، قافلههاي پانصد نفري را ميدزديدند. فقط چهار تا دست بريدند، ببينيد در آن صحراي وسيع چه امنيتي برقرار كردهاند! حالا شما ميگوييد دنياي امروز نميپسندد. ميگوييم آيا دنياي امروز فرمولي بهتر از اين آورده است كه اين را نميپسندد؟ اگر آورده است و بهتر از اين نتيجه داده است، ما هم قبول ميكنيم.
در اينجا سخني ميگويند كه ما نيز آن را قبول داريم؛ ميگويند بايد دزد را اول تربيت كرد. مگر ما ميگوييم نبايد تربيت كرد؟! صحبت در اين است كه با آن شخص كه تربيت هم در او مفيد واقع نشده و باز هم دزدي كرده است چه بايد كرد؟
آيا تعليم و تربيت قادر شده است كه به كلي جلو جرم و جنايت را در دنيا بگيرد؟ اگر گرفته بود كه ميبايست مجازات در دنيا به كلي لغو بشود، پس چرا نشده است؟ اين، دليل آن است كه تعليم و تربيت به تنهايي قادر نيست جلو جرم و جنايت را بگيرد.(1)
«الزَّانِيَةُ وَ الزَّاني فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ في دينِ الله إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِالله وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ». (نور: 2)
ميگويد: زن زناكار و مرد زناكار را مجازات كنيد، تازيانه بزنيد و گروهي از مؤمنين هم شاهد اين منظره باشند، ولي قرآن
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 21، صص 132ـ133.
متوجه است كه وقتي ميخواهند يك انسان جاني را مجازات كنند، خيلي افراد دلشان ميسوزد، ميگويند خوب است كه از مجازات صرفنظر بشود. اين يك احساس آني است. فكر نميكند كه اگر بنا بشود هر جاني از مجازات معاف بشود، پشت سرش جنايت بعد از جنايت است كه صورت ميگيرد. عاطفه ميگويد مجازات نكن، عقل و مصلحت ميگويد مجازات بكن؛ با اينكه اينجا عاطفه، عاطفه غيردوستي است و عاطفه خوددوستي نيست.
ولي عاطفه كه منطق سرش نميشود. عاطفه دلسوزي است؛ دست آدم را گرفته، ميگويد اين كار را نكن. عقل و مصلحت اينجا خشونت به خرج ميدهد ميگويد تو نميفهمي، تو نزديك را ميبيني و دور را نميبيني؛ اگر ميتوانستي دور را مثل نزديك ببيني چنين حكم نميكردي. قرآن ميگويد: «وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ في دينِ الله»؛ آنجا كه پاي مجازات الهي در ميان است و به مصلحت عامّه بشريت است، يك وقت دلسوزيتان گل نكند. سعدي ميگويد:
ترحم با پلنگ تيزدندان
ستمكاري بود بر گوسفندان
خيلي عالي گفته؛ ترحم به يك پلنگ، قطعنظر از منطق، مصلحت و عقل و اراده، يك امر عاطفي است. فرض كنيم پلنگي است كه گوسفندان ما را خورده است. آيا بايد او را مجازات كنيم يا رها [سازيم]؟ اگر نزديكبين باشيم و فقط پلنگ را ببينيم، به او ترحم ميكنيم و رهايش [ميكنيم]. ولي اگر دوربين باشيم، مجازاتش ميكنيم. اگر جز اين پلنگ،
موجود ديگري در عالم نبود، اين عاطفه، عاطفه درستي بود. اما اگر چشم را باز كنيم و آن طرفتر را نگاه كنيم، ميبينيم ترحم ما به اين پلنگ، مساوي است با قساوت نسبت به صدها گوسفند. عاطفه، ديگر سرش نميشود كه اين ترحم مستلزم قساوتهاي ديگري است. عقل و مصلحت است كه همه را با يكديگر حساب ميكند، پشت سر اين عاطفه قساوتهايي را ميبيند.
نظير اين، حرفي است كه راجع به مجازات دزدي ميگويند كه دست دزد بريدن، قساوت است و با انسانيت و انساندوستي جور درنميآيد. دزد اگر دزدي هم كرد دستش را نبُريم، بگذاريم باشد بعد تربيتش ميكنيم! تربيتهايي كه نتيجهاش را هميشه در دنيا ديدهايم. اينجور نيست. نتيجهاش همين است كه داريم ميبينيم. اگر قانون ابلاغ بشود كه بعد از اين دست دزد از فلان جا بريده خواهد شد، دست يك دزد كه بريده بشود، ديگر تخم دزدي برچيده ميشود، در صورتي كه ما الآن ميبينيم به خاطر دزدي چه جنايتها و آدمكشيها ميشود! يعني خود دزدي، مستلزم آدمكشيها و جنايتهاي خيلي فوق العاده ميشود و شده است.(1)
چه خوب گفت سيد مرتضي در جواب ابوالعلاي معرّي؛ ابوالعلاء گفت: من اين قانون اسلام را نميفهمم چطور است كه در يك جا ميگويد ديه يك دست پانصد دينار است و در جاي
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 22، ص 331.
ديگر ميگويد اگر دزدي كرد، حتي به خاطر ربع دينار بريده شود. ارزشش چقدر است؟ ربع دينار يا پانصد دينار؟ چطور تا دو هزار درجه نوسان پيدا ميكند؟ سيد مرتضي فرمود:
عِزُّ الْامانَةِ اغْلاها، وَ ارْخَصَها
ذُلُّ الْخِيانَةِ فَافْهَمْ حِكْمَةَ الْباري
دست به معناي اين عضو گوشتي احترام ندارد. اگر ميگويند ديه دست پانصد دينار است، دست امين احترام دارد. احترام مال انسانيت و امانت است؛ عزتِ امانت است كه قيمتش را بالا برده است، و ذلتِ خيانت و دزدي است كه اينقدر درجه را پايين ميآورد. امانت، ارزش را بالا ميبرد؛ خيانت، ارزش را پايين ميآورد. انسانيت، ارزش خون و مال را بالا ميبرد و در مقابل، آن معيارهاي دروغ و كذب و غيبت و آدمكشي و ظلم و تجاوز به حقوق مردم و آزاديها و غيره، تمام ارزشها را پايين ميآورد كه از هر بيارزشي، بيارزشتر ميشود.(1)
بايد توجه داشت كه سرقت را از جنبه هاي مختلف ميتوان بررسي كرد. براي مثال، دزدي از نظر فقهي و حقوقي، يك بحث فني گسترده است. در بحث معناي دقيق سرقت از ديدگاه فقه و قانون، بايد شاخصها و معيارهاي سرقتي كه موجب اجراي حد ميشود، كاملاً مشخص و تبيين گردد. اگر سرقت داراي اين شرايط خاص نبود، ممكن است در عرف عام به آن سرقت گفته شود، اما اين نوع سرقت، سرقت حدّي نيست، بلكه سرقت تعزيري خواهد بود.
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 16، ص 128.
ممكن است دزدي از نظر سن و سال دزد، موضوع بحث قرار گيرد كه براي مثال، بلوغ در اجراي حدّ دزدي، شرط است. با اين نگاه، دزدي كودكان، در مباحث علوم اجتماعي و روانشناسي مطرح ميشود.
اصلاح سارق
سرقت در درجه اول، ستم به خود است؛ يعني سارق، بزرگترين آسيب را به شخصيت و روح و روان خود وارد ميكند. اما از نظر اجتماعي، او در حق مردم و جامعه هم ستم روا ميدارد. بنابراين، دو نوع حق را ضايع كرده است: حقالله و حقالناس.
حقالله را ضايع كرده؛ زيرا دزدي، يك گناه كبيره به شمار ميرود كه خداوند از آن نهي فرموده و سارق با بياعتنايي به فرمان خدا، به مخالفت با آن پرداخته است. او به خود جرئت داده كه خلاف دستور پروردگار، صاحب، خالق و خداوند خود عمل كند.
حقالناس نيز به عهده اوست؛ زيرا در مال مردم تصرف كرده است. چنين شخصي اگر بخواهد اصلاح شود، بايد ابتدا خود اقدام به اصلاح عمل خويش كند و اگر كسي يا كساني بخواهند به اصلاح او كمك كنند، بايد جهت تلاش آنها به گونهاي باشد كه اين اصلاح به صورت جدي از خود سارق آغاز شود. در اين صورت، ميتوان گفت آن سارق در مسير اصلاح قرار گرفته است.
در قرآن كريم براي برگشت آدمي به راه راست، دو مرحله بيان شده است:(1)توبه؛ اصلاح و تدارك.
1) مائده: 39.
توبه به معناي پشيماني و عزم به ترك كار خلاف و بازنگشتن به سوي آن است. اين پشيماني و عزم، امري دروني و لازم است، اما كافي نيست. انسان گناهكار بايد يك قدم ديگر نيز بردارد و آن، اصلاح كار زشت گذشته است. در سرقت اصلاح كار، آن است كه مال مردم را به آنان برگرداند و از آنان حلاليت خواست. البته اگر كسي موفق به توبه و اصلاح شود، اين برگشت او، هم از لحاظ شرعي و هم از لحاظ معنوي آثاري به دنبال دارد:
اوّلاً، حد سرقت از او برداشته ميشود؛
ثانياً، خداوند مهربان، به او توجه ميكند و آمرزش و رحمت خود را نثارش ميكند.
در سوره مائده، بعد از بيان حد سرقت و امر به قطع دست، ميفرمايد: «فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ الله يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ الله غَفُورٌ رَحيمٌ؛ اما آن كس كه پس از ستم كردن، توبه و جبران كند، خداوند توبه او را ميپذيرد؛ [و از اين مجازات معاف ميشود؛ زيرا] خداوند، آمرزنده و مهربان است». (مائده: 39)
در بعضي از روايات، درباره دزدي كه حدّ بر او جاري شده است ميخوانيم، او آمرزيده ميشود و به گونهاي از گناه پاك مي گردد كه گويي تازه از مادر متولد شده؛ پاك و پاكيزه، معصوم و بدون گناه.
چرا حدّ دزدي در كشور اجرا نميشود؟
هر سرقتي سبب نميشود كه چهار انگشت دزد را قطع كنند. سرقتي كه سبب قطع دست ميشود، داراي شرايطي است. اين شرايط، با نحوه دزدي، مقدار دزدي، زمان دزدي، شرايط خود دزد و... ارتباط مستقيم
دارد. بنابراين، در بسياري از دزديها، همه شرايط ذكر شده در فقه و حقوق، جمع نميشود و نميتوان آن حدّ خاص را بر دزد جاري كرد. امام خميني رحمه الله شرايط متعددي را برميشمرد كه در صورت تحقق آنها، سارق، مستحق قطع دست (چهار انگشت) ميشود. از جمله آن شرايط، ميتوان اين موارد را نام برد:
بلوغ (اگر كودكي سرقت كرد، حد نميخورد، بلكه حاكم بر اساس صلاحديد خود، او را تأديب ميكند)؛
عقل؛
اختيار؛
نبود اضطرار؛
سارق، خود به حرز (مكان نگهداري كالا) دستبرد بزند؛
سارق، خودش يا با مشاركت ديگران كالا را از حرز خارج سازد؛
سارق، پدر صاحب مال نباشد؛
مخفيانه دزدي شود. (1)
گلبانگ حديث
زير فصل ها
مواردي مصداق حد دزدي نميشود
توسعه در معناي دزدي
مواردي مصداق حد دزدي نميشود
امام علي عليه السلام : «لا أقطَعُ في الدَّغارَةِ المُعلَنَةِ ـ و هِيَ الخُلْسَةُ ـ و لكنْ اُعَزِّرُهُ؛ در اختلاس و ربودنِ آشكار دست نميبُرم، اما رباينده را تعزير ميكنم».(2)
امام علي عليه السلام : «أربَعةٌ لا قَطعَ علَيهِم: المُختَلِسُ، و الغُلُولُ، و مَن سَرَقَ مِنَ
الغَنيمَةِ، و سَرِقَةُ الأجيرِ؛ فإنّها خِيانَةٌ؛ چهار نفرند كه قطع دست ندارند: اختلاسكننده، كسي كه خيانت كند، كسي كه از غنيمت بدزدد، و دزد اجير؛ زيرا كار اينها خيانت محسوب ميشود [نه دزدي. پس كيفر ديگري دارند]».(1)
امام علي عليه السلام : «لَيسَ علي الطَّرّارِ و المُختَلِسِ قَطعٌ، لأنّها دَغارَةٌ مُعلَنَةٌ، و لكنْ يُقطَعُ مَن يَأخُذُ و يُخفِي؛ جيببر و اختلاسكننده، قطع دست ندارند؛ چون كار آنها ربودن علني است. كسي دستش قطع ميشود كه در خفا بدزدد».(2)
«عنه عليه السلام ـ في رجُلٍ قد طَرَّ دَراهِمَ مِن رُدْنِ رَجُلٍ ـ إن كانَ طَرَّ مِن قَمِيصِهِ الأعلي لَم نَقطَعْهُ، و إن كانَ طَرَّ مِن قَمِيصِهِ الأسفَلِ قَطَعناهُ؛ امام علي عليه السلام ـ درباره مردي كه چند درهم از جيب مردي ربوده بود ـ فرمود: اگر از جيب لباسِ رو ربوده است، دستش را نميبريم، اما اگر از جيب لباس زيرين ربوده، ميبريم».(3)
امام باقر عليه السلام : «قَضي أمير المؤمنين عليه السلام في رَجُلَينِ سَرَقا مِن مالِ اللّهِ، أحَدُهُما عَبدٌ لِمالِ اللّهِ، و الآخَرُ مِن عُرْضِ الناسِ فقال: أمّا هذا فَمِن مالِ اللّه ِ ليس عليه شيء من مالِ اللّه ِأكَلَ بعضُهُ بَعضا، و أمّا الآخَرُ فقدّمه فَقَطَعَ يَدَهُ.؛ امام علي عليه السلام درباره دو نفر كه از بيتالمال دزدي كردند، قضاوت كرد. يكي از آنان، غلامي بود كه خود جزء بيتالمال بود و ديگري يكي از مردم بود. [پس حضرت] فرمود: «اين يكي خود جزء بيتالمال است و دستش بريده نميشود؛ زيرا جزئي از بيتالمال، جزء ديگري از آن را خورده است؛ اما آن ديگري را بياوريدش. آنگاه دستش را بريد».(4)
امام باقر يا امام صادق عليهما السلام : «لا يُقطَعُ إلاّ مَن نَقَبَ بَيتا أو كَسَرَ قُفلاً؛ فقط دست دزدي قطع ميشود كه از طريق سوراخ كردن ديوار يا شكستن قفل وارد خانهاي شود».(1)
امام صادق عليه السلام : «إنّ امير المؤمنين عليه السلام اُتي برجل اختَلَسَ دُرَّةً مِن اُذُنِ جاريَةٍ قال: هذِهِ الدَّغارَةُ المُعلَنَةُ، فَضَرَبَهُ و حَبَسَهُ؛ امام علي عليه السلام درباره مردي كه مرواريدي از گوش دختري به زور ربوده بود، فرمود: اين ربودن آشكار است. سپس او را تازيانه زد و زنداني كرد».(2)
٨. امام صادق عليه السلام : «لا يُقطَعُ الأجيرُ و الضَّيفُ إذا سَرَقَ؛ لأنّهُما مُؤتَمَنانِ؛ مزدور (كارگر) و ميهمان اگر دزدي كنند، دستشان قطع نميشود (كيفر ديگري دارند)؛ چون آنها امين به شمار رفته بودهاند».(3)
امام صادق عليه السلام : «لا يُقطَعُ السّارِقُ في عامِ سَنَةٍ ـ يَعنِي في عامِ مَجاعَةٍ ـ ؛ در سالهاي قحطي و گرسنگي، دست دزد قطع نميشود».(4)
امام صادق عليه السلام : «السّارقُ إذا جاءَ مِن قِبَلِ نَفسِهِ تائبا إلي اللّهِ، و رَدَّ سَرِقَتَهُ عَلي صاحِبِها، فلا قَطعَ علَيهِ؛ دزد اگر خود بيايد و خود را معرفي و به درگاه خدا توبه كند و مال دزدي را به صاحبش برگرداند، دستش قطع نميشود».(5)
توسعه در معناي دزدي
أتاها مِن غَيرِ أبوابِها سُمِّيَ سارِقا؛ ماييم خاصان و اصحاب [رسول خدا] و خزانهداران و دروازهها[ي علم]. به هر خانهاي جز از دَرِ آن نشايد وارد شد و هركس جز از آن درها وارد گردد، دزد ناميده شود».(1)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
عقيل، مهمان علي عليه السلام
درِ توبه براي شريرترين دزدها هم باز است
نرمش در مسائل شخصي و صلابت در مسائل اصولي
شأن نزول آيه 33 سوره مائده
«عقيل در زمان خلافت برادرش، اميرالمؤمنين، علي عليه السلام به عنوان ميهمان به خانه آن حضرت در كوفه وارد شد. علي عليه السلام به فرزند خويش، حسن بن علي عليه السلام ، اشاره كرد كه جامهاي به عمويت هديه كن. امام حسن عليه السلام يك پيراهن و يك ردا از مال شخصي خود به عموي خويش عقيل تعارف و اهدا كرد. شب فرا رسيد و هوا گرم بود. علي عليه السلام و عقيل روي بام دارالاماره، نشسته مشغول گفتوگو بودند. موقع صرف شام رسيد. عقيل كه خود را ميهمان دربار خلافت ميديد، طبعاً انتظار سفره رنگيني داشت، ولي برخلاف انتظار وي سفره بسيار ساده و فقيرانهاي آورده شد. با كمال تعجب پرسيد: غذا هرچه هست همين است؟
علي عليه السلام : مگر اين نعمت خدا نيست؟ من كه خدا را بر اين نعمتها بسيار شكر ميكنم و سپاس ميگويم.
عقيل: پس بايد حاجت خويش را زودتر بگويم و مرخص شوم. من مقروضم و زير بار قرض ماندهام. دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا كنند و هر مقدار ميخواهي به برادرت كمك كني بكن، تا زحمت را كم كرده، به خانه خويش برگردم.
1) نهجالبلاغه، خطبه ١٥٤ .
ـ چقدر مقروضي؟
ـ صدهزار درهم.
ـ اوه، صدهزار درهم! چقدر زياد! متأسفم برادرجان كه اين قدر ندارم كه قرضهاي تو را بدهم، ولي صبر كن موقع پرداخت حقوق برسد، از سهم شخصي خودم برميدارم و به تو ميدهم و شرط مواسات و برادري را بجا خواهم آورد. اگر نه اين بود كه عائله خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو ميدادم و چيزي براي خود نميگذاشتم.
ـ. ... صبر كنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟! بيتالمال و خزانه كشور در دست تو است و به من ميگويي صبر كن تا موقع پرداخت سهميهها برسد و از سهم خودم به تو بدهم؟! تو هر اندازه بخواهي ميتواني از خزانه و بيتالمال برداري. چرا مرا به رسيدن موقع پرداخت حقوق حواله ميكني؟! به علاوه مگر تمام حقوق تو از بيتالمال چقدر است؟ فرضاً تمام حقوق خودت را به من بدهي چه دردي از من دوا ميكند؟
ـ من از پيشنهاد تو تعجب ميكنم. خزانه دولت پول دارد يا ندارد، چه ربطي به من و تو دارد؟! من و تو هم هر كدام فردي هستيم مثل ساير افراد مسلمين. راست است كه تو برادر مني و من بايد تا حدود امكان از مال خودم به تو كمك و مساعدت كنم، اما از مال خودم، نه از بيتالمال مسلمين.
مباحثه ادامه داشت و عقيل با زبانهاي مختلف اصرار و سماجت ميكرد [و ميگفت:] اجازه بده از بيتالمال پول كافي به من بدهند، تا من دنبال كار خود بروم.
آنجا كه نشسته بودند، به بازار كوفه مشرف بود. صندوقهاي پول
تجار و بازاريها از آنجا ديده ميشد. در اين بين كه عقيل اصرار و سماجت ميكرد، علي عليه السلام به عقيل فرمود:
ـ اگر باز هم اصرار داري و سخن مرا نميپذيري، پيشنهادي به تو ميكنم، اگر عمل كني ميتواني تمام دين خويش را بپردازي و بيش از آن هم داشته باشي.
ـ چه كار كنم؟
ـ در اين پايين، صندوقهايي است. همينكه خلوت شد و كسي در بازار نماند، از اينجا پايين برو و اين صندوقها را بشكن و هرچه دلت ميخواهد بردار!
ـ صندوقها مال كيست؟
ـ مال اين مردم كسبه است؛ اموال نقدينه خود را در آنجا ميريزند.
ـ عجب! به من پيشنهاد ميكني كه صندوق مردم را بشكنم و مال مردم بيچارهاي [را] كه به هزار زحمت به دست آورده و در اين صندوقها ريخته و به خدا توكل كرده و رفتهاند، بردارم و بروم؟
ـ پس تو چطور به من پيشنهاد ميكني كه صندوق بيتالمال مسلمين را براي تو باز كنم؟ مگر اين مال متعلق به كيست؟ اين هم متعلق به مردمي است كه خود، راحت و بيخيال در خانههاي خويش خفتهاند. اكنون پيشنهاد ديگري ميكنم، اگر ميل داري اين پيشنهاد را بپذير.
ـ ديگر چه پيشنهادي؟
ـ اگر حاضري شمشير خويش را بردار، من نيز شمشير خود را برميدارم، در نزديكي كوفه شهر قديم «حيره» است. در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگي هستند، شبانه هر دو بر يكي از آنها شبيخون ميزنيم و ثروت كلاني به دست ميآوريم.
ـ برادر جان! من براي دزدي نيامدهام كه تو اين حرفها را ميزني. من ميگويم از بيتالمال و خزانه كشور كه در اختيار تو است اجازه بده پولي به من بدهند تا من قروض خود را بدهم.
ـ اتفاقاً اگر مال يك نفر را بدزديم، بهتر است از اينكه مال صدها هزار مسلمان، يعني مال همه مسلمين را بدزديم. چطور شد كه ربودن مال يك نفر با شمشير دزدي است، ولي ربودن مال عموم مردم دزدي نيست؟ تو خيال كردهاي دزدي فقط منحصر است به اينكه كسي به ديگري حمله كند و با زور، مال او را از چنگالش بيرون بياورد؟! شنيعترين اقسام دزدي همين است كه تو به من پيشنهاد ميكني».(1)
«فضيل بن عياض، در ابتدا دزد بود. بعد تحولي در او پيدا شد، تمام گناهان را كنار گذاشت، توبه واقعي كرد و بعدها يكي از بزرگان شد. او نه فقط مرد باتقوايي شد، بلكه معلم و مربي عده ديگري شد، درحالي كه قبلاً يك دزد سر گردنهگيري بود كه مردم از بيم او راحتي نداشتند. يك شب از ديواري بالا ميرود، روي ديوار مينشيند و ميخواهد از آن پايين بيايد. اتفاقاً مرد عابد و زاهدي شبزندهداري ميكرد، نماز شب ميخواند، دعا ميخواند، قرآن ميخواند و صداي حزين قرآن خواندنش به گوش ميرسيد. ناگهان صداي قرآنخوان را شنيد كه اتفاقاً به اين آيه رسيده بود: «الَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ امَنوا انْ تَخْشَعَ قُلوبُهُمْ لِذِكْرِ الله؛ آيا وقت آن نرسيده كه مدعيان ايمان، قلبشان با ياد خدا نرم و آرام شود؟ يعني تا كي
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 275.
قساوت قلب، تا كي تجرّي و عصيان، تا كي پشت به خدا كردن؟!»(1)آيا وقت روبرگرداندن، رو كردن به سوي خدا نيست؟ آيا وقت جدا شدن از گناهان نيست؟ اين مرد كه اين جمله را روي ديوار شنيد، گويي به خود او وحي شد، گويي مخاطب شخص اوست؛ همان جا گفت: خدايا! آري، وقتش رسيده است، الآن هم وقت آن است. از ديوار پايين آمد و بعد از آن، دزدي، شراب، قمار و هرچه را كه احياناً مبتلا به آن بود، كنار گذاشت. از همه هجرت كرد و دوري گزيد. تا حدي كه براي او مقدور بود، اموال مردم را به صاحبانشان پس داد يا لااقل استرضا كرد، حقوق الهي را ادا كرد، جبران مافات كرد. پس اين هم مهاجر است؛ يعني از سيّئات و گناهان دوري گزيد».(2)
«اين مرد اصلاً اهل مرو است. ايراني عربنژاد است..... كتاب مصباح الشريعه منسوب به اوست و ميگويند آن كتاب، يك سلسله درسهايي است كه از امام صادق عليه السلام گرفته است. محدث متبحر قرن اخير، مرحوم حاج ميرزا حسين نوري، در خاتمه مستدرك به اين كتاب اظهار اعتماد كرده است. فضيل در سال 187 درگذشته است».(3)
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ الله لِنْتَ لَهُمْ.» (آل عمران: 159) خدا به پيغمبرش خطاب ميكند: اي پيامبر گرامي! به موجب رحمت الهي به تو، در پرتو لطف خدا تو نسبت به مسلمين اخلاق لَيِّن و نرم و بسيار ملايمي داري، نرمش
داري، ملايم هستي؛ روحيه تو روحيهاي است كه با مسلمين هميشه در حال ملايمت و حلم و بردباري و حسن خلق و حسن رفتار و تحمل و عفو و امثال اينها هستي.
«وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِكَ.» (آل عمران: 159) اگر اين خلق و خوي تو نبود، اگر به جاي اين اخلاق نرم و ملايم، اخلاق خشن و درشتي داشتي، مسلمانان از دور تو پراكنده ميشدند؛ يعني اين اخلاق تو خود يك عاملي است براي جذب مسلمين. اين خودش نشان ميدهد كه رهبر، مدير و آنكه مردم را به اسلام دعوت ميكند و ميخواند، يكي از شرايطش اين است كه در اخلاق شخصي و فردي، نرم و ملايم باشد...
پيغمبر ملايم بود و بايد يك رهبر ملايم باشد، مقصود اين است كه پيغمبر در مسائل فردي و شخصي نرم و ملايم بود، نه در مسائل اصولي و كلي. در آنجا (در مسائل اصولي) پيغمبر صددرصد صلابت داشت؛ يعني انعطافناپذير بود. يك وقت كسي رفتار بدي راجع به شخص پيغمبر ميكرد، مثلاً به شخص پيغمبر اهانت ميكرد. اين، مسئلهاي بود مربوط به شخص خودش. يك وقت كسي قانون اسلام را نقض ميكرد، مثلاً دزدي ميكرد. آيا اينكه ميگوييم پيغمبر نرم بود مقصود چيست؟ آيا يعني اگر كسي شرب خمر ميكرد، پيغمبر ميگفت مهم نيست، تازيانه به او نزنيد، مجازاتش نكنيد؟! آن، ديگر مربوط به شخص پيغمبر نبود، مربوط به قانون اسلام بود. آيا اگر كسي دزدي ميكرد باز پيغمبر ميگفت مهم نيست، لازم نيست مجازات بشود؟! ابداً. پيغمبر در سلوك فردي و در امور شخصي، نرم و ملايم بود، ولي در تعهدها و مسئوليتهاي اجتماعي نهايت درجه صلابت داشت. مثالي عرض ميكنم:
شخصي ميآيد در كوچه، جلوي پيغمبر را ميگيرد، مدعي ميشود كه من از تو طلبكارم، طلب مرا الآن بايد بدهي. پيغمبر ميگويد: اولاً تو از من طلبكار نيستي و بيخود ادعا ميكني؛ و ثانياً الآن پول همراهم نيست، اجازه بده بروم. ميگويد: يك قدم نميگذارم آن طرف بروي (پيغمبر هم ميخواهد برود در نماز شركت كند) همين جا بايد پول من را بدهي و دين مرا بپردازي. هرچه پيغمبر با او نرمش نشان ميدهد، او بيشتر خشونت ميورزد تا آنجا كه با پيغمبر گلاويز ميشود و رداي پيغمبر را لوله ميكند، دور گردن ايشان ميپيچد و ميكشد كه اثر قرمزياش در گردن پيغمبر ظاهر ميشود. مسلمين ميآيند كه چرا پيغمبر دير كرد، ميبينند يك يهودي چنين ادعايي دارد. ميخواهند خشونت كنند، پيغمبر ميگويد: كاري نداشته باشيد، من خودم ميدانم با رفيقم چه كنم. آنقدر نرمش نشان ميدهد كه يهودي همان جا ميگويد: «اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا الله وَ اشْهَدُ انَّكَ رَسولُ الله» و ميگويد تو با چنين قدرتي كه داري اينهمه تحمل [نشان ميدهي؟!] اين تحمل، تحمل يك فرد عادي نيست، پيغمبرانه است.
ظاهراً در فتح مكه است؛ زني از اشراف قريش دزدي كرده است. به حكم قانون اسلام دست دزد بايد بريده شود. وقتي قضيه ثابت و مسلّم شد و زن اقرار كرد كه دزدي كردهام، ميبايست حكم درباره او اجرا ميشد. اينجا بود كه توصيهها و وساطتها شروع شد. يكي گفت: يا رسول الله! اگر ميشود از مجازات صرف نظر كنيد، اين زن دختر فلان شخص است كه ميدانيد چقدر محترم است. آبروي يك فاميل محترم از بين ميرود. پدرش آمد، برادرش آمد، ديگري آمد كه آبروي يك فاميل محترم از بين ميرود. هرچه گفتند، فرمود: محال و ممتنع است. آيا ميگوييد من قانون اسلام را
معطل كنم؟! اگر همين زن يك زن بيكس ميبود و وابسته به يك فاميل اشرافي نميبود، همه شما ميگفتيد بله دزد است، بايد مجازات بشود.
آفتابه دزد مجازات بشود، يك فقير كه به علت فقرش مثلاً دزدي كرده مجازات بشود، ولي اين زن به دليل اينكه وابسته به اشراف قريش است و به قول شما آبروي يك فاميل اشرافي از بين ميرود مجازات نشود؟! قانون خدا تعطيلبردار نيست.
ابداً شفاعتها و وساطتها را نپذيرفت.
پس پيغمبر در مسائل اصولي هرگز نرمش نشان نميداد، در حالي كه در مسائل شخصي فوقالعاده نرم و مهربان بود و فوقالعاده عفو داشت و باگذشت بود. پس اينها با يكديگر اشتباه نشود».(1)
خداوند در سوره مائده ميفرمايد:
إِنَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحارِبُونَ الله وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ. (مائده: 33)
كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برميخيزند و اقدام به فساد در روي زمين ميكنند [و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله ميبرند] فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا [چهار انگشت از] دست [راست] و
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 16، صص 173 ـ 178.
پاي [چپ] آنها، به عكس يكديگر بريده شود؛ و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايي آنها در دنياست، و در آخرت مجازات عظيمي دارند.
«در شان نزول اين آيه چنين نقل كردهاند كه جمعي از مشركان خدمت پيامبر آمدند و مسلمان شدند، اما آب و هواي مدينه به آنها نساخت، رنگ آنها زرد و بدنشان بيمار شد. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله براي بهبودي آنها دستور داد به خارج مدينه، در نقطه خوش آب و هوايي از صحرا كه شترانِ زكات را در آنجا به چرا ميبردند، بروند و ضمن استفاده از آب و هواي آنجا، از شير تازه شتران به حد كافي استفاده كنند. آنها چنين كردند و بهبودي يافتند، اما به جاي تشكر از پيامبر چوپانهاي مسلمان را دست و پا بريده چشمان آنها را از بين بردند و سپس دست به كشتار آنها زدند و شتران زكات را غارت كرده، از اسلام بيرون رفتند.
پيامبر دستور داد آنها را دستگير كردند و همان كاري كه با چوپانها انجام داده بودند، به عنوان مجازات درباره آنها انجام يافت؛ يعني چشم آنها را كور كردند و دست و پاي آنها را بريدند و [سپس آنان را] كشتند تا ديگران عبرت بگيرند و مرتكب اين اعمال ضد انساني نشوند. آيه فوق در باره اينگونه اشخاص نازل گرديد و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد».(1)
آموزهها
1) تفسيرنمونه، صص 358 و 359.
أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ الله وَ الله عَزيزٌ حَكيمٌ؛ و مرد و زن دزد را به [سزاي] آنچه كردهاند، دستشان را به عنوان كيفري از جانب خدا ببُريد، و خداوند توانا و حكيم است.» اين آيه به معناي امر بازدارنده است. «نكال» به عقوبتي گفته ميشود كه مايه عبرت ديگران باشد.
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بدترين نوع سرقت را سرقت نماز و ناقص انجام دادن ركوع و سجود دانسته است.
اسلام پيش از بريدن دست، بر اهميت و لزوم كار و اداره زندگي از طريق بيتالمال، بستگان نزديك، قرضالحسنه، تعاون و... تأكيد ميكند. با اين حال، فقر بهانه و مجوّز سرقت نيست.
كيفر زن و مرد در مسئله سرقت، يكسان است.
امنيت جامعه بايد با قاطعيت حفظ شود.
در قوانين كيفري اسلام، در كنار تنبيه مجرم، عبرتگيري ديگران هم مورد نظر است.
مالكيت شخصي و امنيت اجتماعي به قدري مهم است كه براي حفظ آن، بايد دست دزد قطع شود.
اگر سارق پيش از دستگيري توبه كند و مال را پس دهد، هم در دنيا بخشيده ميشود و هم در آخرت، ولي پس از دستگير شدن، حد اجرا ميشود و نقش توبه تنها براي قيامت است.
سرقت در مرحله نخست ستم به خود؛ و در مرحله دوم ستم به جامعه و تجاوز به امنيت آن است.(1)
قرآن كريم در همه موارد درصدد اصلاح انسان است. بنابراين،
1) مراجعه شود به تفسير نور، ذيل آيه 38 و 39 سوره مائده.
در آيه 39 سوره مائده در مورد دزد، بحث توبه را مطرح ميكند. خداوند با اين آيه، آنان را به بازگشت و اصلاح گذشته ترغيب ميكند و اعلام ميدارد كه خداوند غفور و رحيم است؛ يعني توبه سارق، ميتواند رحمت و غفران الهي را جلب كند.
تشريع حدّ سرقت، جلوهاي از عزت و حكمت خداوند است: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ الله وَ الله عَزيزٌ حَكيمٌ؛ دست مرد دزد و زن دزد را، به كيفر عملي كه انجام دادهاند، به عنوان يك مجازات الهي قطع كنيد! و خداوند توانا و حكيم است». (مائده: 38)
تشريع حدّ سرقت، زمينهساز پرهيز از سرقت است: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ الله وَ الله عَزيزٌ حَكيمٌ؛ دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر عملي كه انجام دادهاند، به عنوان يك مجازات الهي قطع كنيد! و خداوند توانا و حكيم است». (مائده: 38)
دست مرد و زن سارق را قطع كنيد «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما.» در اين آيه، حدّ مرد دزد بر زن دزد مقدم داشته شده، در حالي كه در آيه حدّ زناكار، زن زانيه بر مرد زاني مقدم است. اين تفاوت شايد به اين دليل باشد كه در سرقت، عامل اصلي، بيشتر مردان هستند؛ و در ارتكاب زنا عامل و محرك مهمتر، زنان بيبند و بار!
سپس ميگويد: اين كيفري است در برابر اعمالي كه انجام دادهاند و مجازاتي است از طرف خداوند. «جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ الله».
در حقيقت، اين جمله اشاره به اين مطلب است كه اولاً ـ اين كيفر، نتيجه كار خودشان است و چيزي است كه براي خود خريدهاند؛ ثانياً، هدف از آن پيشگيري و بازگشت به حق و عدالت است (زيرا نكال به معناي مجازاتي است كه به منظور پيشگيري از گناه و ترك آن انجام
ميشود. اين كلمه در اصل، به معناي لجام و افسار است و به هر كاري گفته شده است كه از انحراف جلوگيري كند). در پايان آيه براي رفع اين توهم كه اين مجازات عادلانه نيست، ميفرمايد: خداوند هم توانا و قدرتمند است. بنابراين، دليلي ندارد كه از كسي انتقام بگيرد. همچنين حكيم است. بنابراين، دليلي ندارد كه كسي را بيحساب مجازات كند (و الله عزيز حكيم).
خداوند در آيه بعد، راه بازگشت را به روي آنها گشوده است و ميفرمايد: «فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ الله يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ الله غَفُورٌ رَحيمٌ؛ كسي كه بعد از اين ستم، توبه كند و در مقام اصلاح و جبران برآيد، خداوند او را خواهد بخشيد، زيرا خداوند آمرزنده مهربان است». (مائده: 39)
آيا به وسيله توبه تنها، گناه سارق بخشوده ميشود يا حدّ سرقت (بريدن دست) نيز ساقط خواهد شد؟ در ميان فقهاي ما معروف اين است كه اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامي، توبه كند، حدّ سرقت نيز از او برداشته ميشود، ولي هنگامي كه با شهادت دو شاهد عادل، جرم او ثابت شد، با توبه از بين نميرود.
در حقيقت، توبه راستين كه در آيه به آن اشاره شده، توبهاي است كه قبل از ثبوت حكم در محكمه صورت گيرد؛ و گرنه هر سارقي هنگامي كه خود را در معرض مجازات ديد، اظهار توبه خواهد كرد و موردي براي اجراي حق، باقي نخواهد ماند. به تعبير ديگر، توبه اختياري آن است كه پيش از ثبوت جرم در دادگاه صورت گيرد.
از مجموع روايات اسلامي، استفاده ميشود كه اجراي اين حدّ اسلامي (بريدن دست) شرايط زيادي دارد كه بدون تحقق آنها، اقدام به
اين كار جايز نيست، از جمله:
يك ـ كالايي كه سرقت شده بايد دستكم يك ربع دينار باشد.
دو ـ از جاي محفوظي مانند خانه و مغازه و جيبهاي داخلي سرقت شود.
سه ـ در قحطسالي كه مردم گرسنهاند و راه به جايي ندارند، نباشد.
چهار ـ سارق، عاقل و بالغ باشد و در حال اختيار، سرقت كرده باشد.
پنج ـ سرقت پدر از مال فرزند، يا سرقت شريك از مال مورد شركت، اين حكم را ندارد.
شش ـ سرقت ميوه از درختان باغ را نيز از اين حكم استثنا كردهاند.
هفت ـ همه مواردي كه احتمال اشتباه براي سارق، در ميان باشد كه شايد مال خود را به مال ديگري اشتباه گرفته است، از اين حكم مستثني است.
و شرايط ديگر كه شرح آن در كتابهاي فقهي آمده است.
البته منظور از بيان شرايط ياد شده، اين نيست كه سرقت تنها در صورت اجتماع اين شرايط، حرام است، بلكه منظور اين است كه اجراي حدّ قطع دست، ويژه اين شرايط است؛ وگرنه سرقت به هر شكل و به هر اندازه، در اسلام حرام است.
حكم فقهاي ما با استفاده از روايات اهل بيت عليهم السلام ، اين است كه تنها چهار انگشت از دست راست بريده ميشود، نه بيشتر؛ اگرچه فقهاي اهل تسنن بيش از اين حد گفتهاند.
بارها اين ايراد از طرف مخالفان اسلام يا مسلمانان كماطلاع مطرح
شده است كه اين مجازات اسلامي بسيار شديد به نظر ميرسد و اگر قرار باشد اين حكم در دنياي امروز اجرا شود، بايد بسياري از دستها را بريد. افزون بر آن، اجراي اين حكم سبب ميشود كه سارق، گذشته از اينكه عضوي مهم از بدن خود را از دست دهد، تا پايان عمر انگشتنما باشد.
در پاسخ اين ايراد، بايد به اين حقيقت توجه داشت كه اولاً، همانطور كه در شرايط اين حكم گفتيم، هر سارقي مشمول اين حكم نخواهد شد، بلكه تنها گروهي از سارقان خطرناك، مشمول آن ميشوند.
ثانياً، با توجه به اينكه راه اثبات جرم در اسلام شرايط خاصي دارد، اين موضوع باز هم كاهش مييابد.
ثالثاً، بسياري از ايرادهاي افراد كماطلاع بر قوانين اسلام، به اين دليل است كه يك حكم را به طور مستقل و بدون توجه به احكام ديگر بررسي ميكنند. به ديگر سخن، آن حكم را در يك جامعه صددرصد غير اسلامي فرض ميكنند، در حالي كه اسلام تنها اين يك حكم نيست، بلكه مجموعه احكامي است كه اجراي آنها در اجتماع، سبب تحقق عدالت اجتماعي، مبارزه با فقر، تعليم و تربيت صحيح، آموزش و پرورش كافي، آگاهي و بيداري و تقوا ميشود. در اين صورت، مشمولان اين حكم، بسيار اندك خواهند بود. البته منظور اين نيست كه در جوامع امروز اين حكم نبايد اجرا شود، بلكه منظور اين است كه هنگام داوري و قضاوت، بايد تمام اين جوانب را در نظر گرفت.
حكومت اسلامي، موظف است نيازهاي ابتدايي زندگي را براي تمام افراد ملت خود فراهم سازد، و به آنها آموزش لازم را بدهد و از نظر اخلاقي نيز تربيتشان كند. بديهي است در چنان محيطي، خطاكاران بسيار كم خواهند شد.
رابعاً، اگر امروز دزدي فراوان است، به اين دليل است كه چنين حكمي اجرا نميشود. در جوامعي كه اين حكم اسلامي اجرا ميگردد (مانند عربستان سعودي كه تا سالهاي اخير اين حكم در آن اجرا ميشد) امنيت بسيار بالايي از نظر مالي بر آنها حكمفرماست.
بسياري از زائران خانه خدا، با چشم خود، چمدان ها يا كيفهاي پول را در كوچه و خيابانهاي حجاز ديدهاند كه هيچكس جرئت دست درازي به آنها را ندارد؛ مأموران اداره جمعآوري گمشدهها، آنها را به اداره مربوط ميبرند و صاحب آنها با دادن نشانه، مال خود را تحويل ميگيرد.
بيشتر مغازهها در شبها نيز حفاظي ندارند و در عين حال كسي از آنها سرقت نميكند.
جالب اينكه اين حكم اسلامي با اينكه قرنها اجرا ميشد و در پناه آن، مسلمانان از آغاز اسلام در امنيت و رفاه ميزيستند، در مورد تعداد بسيار كمي اجرا شده است. آيا بريدن چند دست خطاكار، براي امنيت چند قرن يك ملت، قيمت گزافي است كه پرداخت ميشود؟(1)
منابع ديگر
بري، جوي ويلت، دزدي؟! نه !، مترجم: امير صالحي طالقاني، تهران، انتشارات نواي مدرسه، 1387.
جوادي، محمود، بررسي اختلالات رفتاري در نوجوانان (دزدي) شناخت علل و راهكارها، تهران، نذير، ۱۳۸۱.
1) تفسيرنمونه، ج 4، صص 374 ـ 379 (با تغيير).
حبيبزاده، محمدجعفر، سرقت در حقوق كيفري ايران، تهران، انتشارات دادگستر، 1389.
حسيني، نيرهالسادات، كودك و دزدي كردن، انتشارات قدس رضوي، ۱۳۸۸.
رمضاني، احمد، اختلاس (بررسي فقهي و حقوقي)، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، سازمان انتشاراتي، 1383.
صفاري، علي و عذرا محمدي، سرقت در ايران، تهران، انتشارات سلمان، 1385.
مظفريزاده، سجاد، كلاهبرداري، سرقت، خيانت در امانت، تهران، انتشارات پندار پارس، 1390.
نقديابي، شهرام، فرهنگ واژگان مبارزه با سرقت، تهران، نيروي انتظامي جمهوري اسلاميايران، پليس آگاهي، انتشارات كارآگاه، 1390.
امام علي عليه السلام :
«مَن نامَ لَم يُنَمْ عَنهُ؛ هركس از دشمن خود غافل باشد، دشمن از او غافل نباشد».(1)
اسلام به عنوان دين الهي، به مسائل فردي و اجتماعي توجه كامل دارد. از مباحث مهمي كه با زندگي اجتماعي انسان آميخته بوده و هست، دشمني است. از دشمني شيطان با انسان كه بگذريم، در ميان فرزندان آدم نيز از همان ابتداي آفرينش، دشمني گزارش شده است، دشمني هابيل و قابيل، دشمني دو برادر. راستي ريشه اين دشمني چه بود؟ به نظر ميرسد ريشه اين نوع دشمني به بعضي از ويژگيهاي منفي اخلاقي انسان مانند حسادت، خودخواهي و هواهاي نفساني بر ميگردد. بنابراين، يكي از دشمنان انسان، نفس خود اوست؛ نفس اماره.
بحث دشمن و دشمني را از جنبههاي مختلف ميتوان بررسي كرد.
1) نهجالبلاغة، الكتاب ٦٢.
براي مشخص شدن بحث، لازم است ابتدا پرسشهايي درباره آن مطرح شود:
ـ معناي دشمن و دشمني چيست؟
ـ دشمنشناسي چه اهميتي دارد؟
ـ شاخصها و معيارهاي دشمني كدام است؟
ـ عوامل دشمني چيست؟
ـ دشمني چه آثاري دارد؟
ـ چه تحليلي براي دشمني انسانها وجود دارد؟
ـ سرسختترين دشمن انسان كيست؟
دشمن در مقابل دوست و دشمني در مقابل دوستي و محبت قرار دارد. دشمني به معناي نفرت، بد داشتن و كينهتوزي است. واژگاني كه در آيات و روايات، معادل دشمني است، واژه «عدو» و «خصم» است. اهل لغت در اين باره مينويسند:
عدو:
العَدْو: تجاوز و درگذشتن از حدّ است... واژه عَدْو:
گاهي به اعتبار «قلب و دل» است كه آن را العَدَاوَة و المُعَادَاة ميگويند؛ يعني كينهتوزي و دشمني در دل پنهان داشتن؛
و زماني به اعتبار راه رفتن گفته ميشود: العَدْو: دويدن و هروله؛
گاهي به اعتبار كوتاهي نمودن از عدالت و افساد در معامله، وقتي گفته ميشود: له العُدْوَان و العَدْو: [يعني] در معامله بيعدالتي و ظلم و خصومت دارد. خداوند در قرآن ميفرمايد: «فَيسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيرِ عِلْمٍ؛
بدون آگاهي و علم، و از روي جهالت، خداي را خصمانه و ظالمانه سبّ ميكند». (انعام: 108)
رجلٌ عَدُوٌّ و قومٌ عَدُوٌّ: مرد و قومي كينهتوز (كه مثل واژه عدل، در جمع و مفرد يكي است). در آيه گفت: «بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ». (بقره: 36)؛ درباره آغاز حيات بشر در زمين است كه ميگويد بعضي از شما با بعض ديگر دشمن خواهيد بود. جمع آن عِدًي و أَعْدَاء است؛ گفت: «وَ يوْمَ يحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ». (فصلت: 19)
عداوت دو گونه است:
«فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ.» (نساء: 92) «جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِي عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ». (فرقان: 31)؛ و دشمني از ديگري و از غير جنس خود در آيه «عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ». (انعام: 112)
خصم:
الْخَصْمُ مصدر است. خَصَمْتُهُ، يعني با او به خصومت و نزاع برخاستم.
1) ترجمه مفردات، ج 2، صص 567 ـ 570.
اصل «مُخَاصَمَة» اين است كه طرفين دعوا با يكديگر گلاويز شوند و هر كدام از طرفين، گوشه بار و كيسه و متاع ديگري را بگيرد و بكشد.
خَصِيم، [يعني] كسي كه زياد مخاصمه ميكند. خداوند در آيه ميفرمايد: «فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ». (نحل: 4)(1)
پرسش اساسي در بحث دشمنشناسي، اين است كه آيا دشمنشناسي اهميت دارد؟ و چرا؟
به نظر ميرسد پاسخ اين پرسش، روشن است؛ يعني اگر كسي به معناي دشمن توجه كند، تصديق ميكند كه بايد دشمن و ترفندهاي او را شناخت؛ زيرا همانگونه كه از معناي دشمن برميآيد، او كسي است كه درصدد بدي كردن، ضربه زدن، و در يك كلام دشمني كردن است. عقل سليم حكم ميكند كه بايد دشمنان، بهويژه دشمنان كشور، حكومت و دين؛ ترفندها، نقشهها، راهبردها و تحركات آنها را شناخت.
خداوند وقتي از شيطان به عنوان دشمن آدمي ياد ميكند، ميفرمايد كه شما هم او را دشمن بگيريد:
«إِنَّ الشَّيطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما يدْعُوا حِزْبَهُ لِيكُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعيرِ؛ البته شيطان دشمن شماست، پس او را دشمن بدانيد؛ او فقط حزبش را به اين دعوت ميكند كه اهل آتش سوزان (جهنم) باشند!». (فاطر: 6)
بر اين اساس، افزون بر شناخت دشمن، بايد عليه او نيز قيام كرد.
دشمن اگر مجال يابد، دشمني خود را اعمال ميكند، امنيت و آرامش
1) ترجمه مفردات، ج 1، ص 607.
جامعه را بر هم ميزند و در پي آن، هرگونه فعاليت علمي، اقتصادي و عمراني دچار مشكل ميشود.
اين دستور قرآني كه ميفرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»؛ (انفال: 60)، اهميت دشمن و دشمني شيطان را آشكارتر و درك آن را راحتتر خواهد كرد. به عبارت ديگر، هيچگاه از دشمن نميتوان خواست يا انتظار داشت كه دشمني نكند؛ بلكه لازم است از باب دفاع، او و روشهايش را شناخت؛
زيرا دفاع، مجموعهاي است از شناخت موقعيت موجود، تهيه نقشه و برنامهريزي براي ترساندن دشمن و... كه اين مهم، بدون شناخت دشمن و روشهاي او امكانپذير نيست.
خداوند در قرآن كريم، شاخصها و معيارهايي براي شناخت دشمن بيان ميكند. توجه به اين شاخصها، از جنبه فردي و اجتماعي و حتي از نظر حكومتي، مفيد و شايسته دقت است.
در اين مقام، به تعدادي از اين شاخصها و معيارها اشاره ميشود:
الف) شر و فساد
در قرآن كريم، از شر و فساد به عنوان يكي از شاخصهاي دشمن ياد شده است: «اي كساني كه ايمان آوردهايد! محرم اسراري از غير خود، انتخاب نكنيد! آنها از هيچ شر و فسادي درباره شما كوتاهي نميكنند. آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشيد. [نشانههاي] دشمني از دهان و ]كلامشان[ آشكار شده؛ و آنچه در دلهايشان پنهان ميدارند، از آن مهمتر
است. ما آيات و ]راههاي پيشگيري از شر آنها[ را براي شما بيان كرديم، اگر انديشه كنيد!»(1)
خداوند در قرآن كريم وقتي از انسانهاي منافق سخن ميگويد، ميفرمايد: «[نشانه آنها، اين است كه] هنگامي كه روي برميگردانند [و از نزد تو خارج ميشوند]، در راه فساد در زمين كوشش ميكنند، و زراعتها و چهارپايان را نابود ميسازند؛ [با اينكه ميدانند] خدا فساد را دوست نميدارد».(2)
ب) دعوت به بدي و زشتي
يكي از سادهترين راههاي شناخت دشمن، آن است كه انسان ببيند او را به چه سمت و سويي دعوت ميكنند. اگر شخص، يا گروهي، انسان را به كاري دعوت كرد كه زشت و ناپسند است يا آثار نامطلوب دارد، مشخص ميشود كه درصدد دشمني هستند.
خداوند وقتي ميخواهد شيطان را معرفي كند، ميفرمايد: «يا أَيهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ إِنَّما يأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَي اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ؛ اي مردم! از آنچه حلال و پاكيزه در زمين است، بخوريد! و از گامهاي شيطان پيروي نكنيد! چه اينكه او دشمن آشكار شماست. او شما را فقط به بديها و كار زشت فرمان ميدهد؛ [و نيز دستور ميدهد] آنچه را كه نميدانيد، به خدا نسبت دهيد». (بقره: 168 و 169)
عوامل ايجاد دشمني بين انسانها، متفاوت و متعدد است. بعضي از آنها به خلق و خوي آدمي برميگردد و برخي به رفتار و كردار انسانها. در اين مقام به تعدادي از آنها اشاره ميشود:
الف) خلق و خو هاي دشمنساز
زير فصل ها
يك ـ استكبار
دو ـ غرور
يك ـ استكبار
داستان شيطان و حضرت آدم، براي فرزندان آدم درسها و پيآمدهاي متعددي دارد. در آيات 34 و 36 سوره بقره به سرّ دشمني ابليس با حضرت آدم اشاره شده است:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبي وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ... فَأَزَلَّهُمَا الشَّيطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلي حينٍ. (بقره: 34 و 36)
و [ياد كن] هنگامي را كه به فرشتگان گفتيم: «براي آدم سجده و خضوع كنيد!» همگي سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، و تكبر ورزيد، [و به خاطر نافرماني و تكبرش] از كافران شد... پس شيطان موجب لغزش آنها از بهشت شد و آنان را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد و [در اين هنگام] به آنها گفتيم: «همگي (به زمين) فرود آييد! در حالي كه بعضي دشمن ديگري خواهيد بود. و براي شما در زمين، تا مدت معيني قرارگاه و وسيله بهرهبرداري خواهد بود».
در اين آيات، روحيه استكباري شيطان، عامل اصلي دشمني او با حضرت آدم عليه السلام معرفي شده است.
دو ـ غرور
غرور و خودبيني هم انسان را به وادي دشمني ميكشاند. در آيه 77 سوره يس، اشارتي است كه آشكاركننده اين معناست: «أَوَلَمْ يرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصيمٌ مُبينٌ؛ آيا انسان نميداند كه ما او را از نطفهاي بيارزش آفريديم؟! و او [چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه] به مخاصمه آشكار [با ما] برخاست!».
ب) اعمال و رفتار دشمنساز
زير فصل ها
يك ـ بدزباني
دو ـ بيتقوايي
سه ـ توهين به مقدسات
چهار ـ شرابخواري، قماربازي و...
يك ـ بدزباني
بدزباني نيز از عوامل مهم دشمني به شمار ميرود و نمونههاي فراواني در تاريخ نقل شده كه بدزبانيها سبب كينه و دشمني گرديده است. كلام تلخ ميتواند روابط بين افراد را خراب كند. براي مثال، بدزباني در خانه، موجب اذيت و آزار همسر، فرزند، پدر و مادر ميشود و در محيط كار، روابط سالم و محترمانه را از بين ببرد.
دو ـ بيتقوايي
بيتقوايي زمينه بسياري از دشمنيهاست؛ چنانكه قرآن كريم اشاره شده كه فقط دوستيهايي كه در دنيا بر اساس تقوا بوده است، در قيامت به دشمني تبديل نميشود.
سه ـ توهين به مقدسات
در سوره انعام، به مطلبي اشاره شده است كه بر اساس آن، انسان بايد از توهين به مقدسات ديگران خودداري كند؛ زيرا اين عمل، احساسات را جريحهدار و دشمنيها را آشكار ميسازد:
وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيرِ عِلْمٍ كَذلِكَ زَينَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلي رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَينَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يعْمَلُونَ. (انعام: 108)
[به معبود] كساني كه غير خدا را ميخوانند دشنام ندهيد، مبادا آنها [نيز] از روي [ظلم و] جهل، خدا را دشنام دهند! اينچنين براي هر امتي عملشان را زينت داديم. سپس بازگشت همه آنان به سوي پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل ميكردند، آگاه ميسازد [و پاداش و كيفر ميدهد].
چهار ـ شرابخواري، قماربازي و...
شرابخواري، قماربازي، سخنچيني، دروغ و... از اعمالي هستند كه زمينه دشمني را در ميان انسانها فراهم ميآورند. در آيه 91 سوره مائده آمده است:
إِنَّما يريدُ الشَّيطانُ أَنْ يوقِعَ بَينَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيسِرِ وَ يصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ.
شيطان ميخواهد به وسيله شراب و قمار، در ميان شما دشمني و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و از نماز بازدارد. آيا [با اين همه زيان و فساد، و با اين نهي اكيد،] خودداري خواهيد كرد؟!
دشمني بين افراد، گروهها، و ملتها آثاري دارد كه در رفتار دشمنانه، خود را نشان ميدهد و ميتوان به برخي از آنها اشاره كرد: توهين؛
تجاوز؛ اذيت و آزار؛ بيعدالتي؛ جنگ؛ مكر و فريبكاري؛ و در نهايت، نابودي يكي از دو طرف.
قرآن كريم، مؤمنان را از دوستي با دشمنان خدا نهي ميكند. زيرا اين افراد در دشمني حد و اندازه نميشناسند و هرگاه بر اهل ايمان مسلط شوند با دست و زبان خود به اذيت و آزار آنان ميپردازند.
در سوه ممتحنه ميخوانيم:
اي كساني كه ايمان آوردهايد، دشمنان من؛ و دشمنان خود را دوست مگيريد... اگر آنها بر شما مسلّط شوند، دشمنانتان خواهند بود و دستها و زبانهاي خود را به بدي و آزار و گزند به سوي شما مي گشايند و دوست دارند كه كاش شما هم كافر شويد.(1)
حقيقت آن است كه دشمني بين انسانها وجود دارد و شايد نتوان اين حالت را در جامعه از بين برد و به صفر رساند. زيرا انسان موجودي آزاد و صاحب اختيار است و از سوي ديگر داراي هوي و هوس. بنابراين وجود اختلاف و دشمني در بين انسانها امري طبيعي است. البته اگر انسانها تحت تربيت قرآن كريم و مكتب اهل بيت عليهم السلام قرار گيرند از اين ويژگي ميتوانند فاصله بگيرند. به هر حال انسانها در برخورد با دشمن، معمولاً دچار ظلم و ستم
1) ممتحنه: 1 و 2.
ميشوند. قرآن كريم آنجا كه ميخواهد انسانهاي مؤمن را هدايت كند به آنها تذكر ميدهد كه حتي دشمني دشمنان شما نبايد سبب شود كه شما از جاده عدالت خارج شويد و دچار ظلم و ستم گرديد.(1)
يكي از آثار دشمني آن است كه انسانها، براي ضربه به طرف مقابل به مكر و نيرنگ دست ميزنند.
حضرت يوسف عليه السلام ، وقتي خواب خود را براي پدرش، حضرت يعقوب عليه السلام ، نقل ميكند، آن حضرت به پسرش ميگويد:
اي پسرك من، خوابت را براي برادرانت حكايت مكن؛ كه براي تو نيرنگي ميانديشند، زيرا شيطان براي آدمي دشمني آشكار است.(2)
بايد توجه داشت، دشمني سطوح مختلفي دارد. يعني ممكن است بين دو فرد، دو خانواده، دو گروه، دو قبيله و... اتفاق بيفتد. حداقل آثار دشمني آن است كه صفا و صميميت را از بين ميبرد.
در يك جامعه اسلامي، بايد تلاش كرد كه دشمني در هيچ سطحي محقق نشود. زيرا دشمني و اختلاف، هر جامعهاي را ميتواند به سمت ضعف، سستي و نابودي بكشاند.
قرآن كريم، آنجا كه از اختلاف در جامعه سخن ميگويد، ميفرمايد:
إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ غَرَّ هَـؤُلاء دِينُهُمْ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (انفال: 49)
آنگاه كه منافقان و كساني كه در دلهايشان بيماري بود ميگفتند: «اينان [= مؤمنان] را دينشان فريفته است.» و هر كس بر خدا توكل كند [بداند كه] در حقيقت خدا شكستناپذير حكيم است.
قرآن كريم، وقتي گذشته مسلمانان را يادآور ميشود، بيان ميكند كه اختلاف و دشمني، شما را در پرتگاهي از آتش رسانده بود و نزديك بود از بين برويد و اين اسلام و قرآن بود كه مايه نجات شما شد. پس به ريسمان الهي چنگ بزنيد.
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَ كُنْتُمْ عَلَي شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ. (آل عمران: 103)
و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد; و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاي شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد; و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اينگونه، خداوند نشانههاي خود را براي شما روشن مي كند، باشد كه شما راه يابيد.
بله، هدف نهايي هر دشمني، نابودي طرف مقابل است، چنانكه شيطان ميخواهد انسان را جهنمي سازد. البته در دشمنيها بايد توجه
داشت. آنجا كه در يك طرف، حق وجود دارد و طرف ديگر، باطل محض است، از چنين دشمنياي باكي نيست، مانند نهضت عاشورا و يا دشمنيهاي كفار با پيامبر و مسلمانان در صدر اسلام. اما وقتي دشمني به سطح پايينتري ميرسد، مانند دشمني بين دو مسلمان يا دشمني در خانوادهها؛ در اين موارد، اصل آن است كه به سمت اصلاح حركت كنيم.
شهيد مطهري رحمه الله تحليل جالبي از دشمني انسان دارد. او معتقد است در جهان يك قانون كلي به نام جذب و دفع وجود دارد. اين قانون بر انسان و زندگي اجتماعي او هم حاكم است. ايشان در اين باره مينويسد:
قسمت عمدهاي از دوستيها و رفاقتها، و يا دشمنيها و كينهتوزيها، همه مظاهري از جذب و دفع انساني است. اين جذب و دفعها بر اساس سنخيت و مشابهت و يا ضديت و منافرت پيريزي شده است و در حقيقت، علت اساسي جذب و دفع را بايد در سنخيت و تضاد جستوجو كرد، همچنانكه از نظر بحثهاي فلسفي مسلّم است كه: «السِّنْخِيةُ عِلَّةُ الْانْضِمام».
گاهي دو نفر انسان يكديگر را جذب ميكنند و دلشان ميخواهد با يكديگر دوست و رفيق باشند. اين رمزي دارد و رمزش جز سنخيت نيست. اين دو نفر تا در بينشان مشابهتي نباشد، همديگر را جذب نميكنند و متمايل به دوستي با يكديگر نخواهند شد. به طور كلي نزديكي هر دو موجود، بر يك نحو مشابهت و سنخيتي است در بين آنها.
در مثنوي، دفتر دوم، داستان شيريني را آورده است:
حكيمي زاغي را ديد كه با لكلكي طرح دوستي ريخته، با هم مينشينند و با هم پرواز ميكنند! دو مرغ از دو نوع. زاغ نه قيافهاش و نه رنگش با لكلك شباهتي دارد. تعجب كرد كه زاغ با لكلك چرا؟! نزديك آنها رفت و دقت كرد، ديد هر دو تا لنگند.
آن حكيمي گفت ديدم هم تكي
در بيابان زاغ را با لكلكي
در عجب ماندم، بجستم حالشان
تا چه قدرِ مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك و من حيران و دنگ
خود بديدم هر دوان بودند لنگ
اين يك پايي بودن، دو نوع حيوان بيگانه را با هم انس داد. انسانها نيز هيچگاه بدون جهت با يكديگر رفيق و دوست نميشوند، كما اينكه هيچ وقت بدون جهت با يكديگر دشمن نميشوند.
هر شخصيتي، همسنخ خود را جذب ميكند و غير همسنخ را از خود دور ميسازد. شخصيت عدالت و شرف، عناصر خيرخواه و عدالتجو را به سوي خويش جذب ميكند و هواپرستها و پولپرستها و منافقها را از خويش طرد ميكند.
شخصيت جنايت، جانيان را به دور خويش جمع ميكند و نيكان را از خود دفع ميكند.(1)
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 16، ص 224.
بنابراين، دشمني گاهي سطحي است و بين افراد جامعه يا بين دو گروه مسلمان رخ ميدهد كه همه بايد تلاش كنند آن را به دوستي تبديل كنند، اما دشمنيهايي وجود دارد كه در عمق اعتقاد انسانها ريشه دارد، حق و باطل به صورت اساسي در آن مطرح است و جبهه باطل ميخواهد جبهه حق را ريشهكن كند. در اينجا نميتوان ساكت نشست. معمولاً اين دشمنيها به دوستي تبديل نميشود.
علامه طباطبايي رحمه الله در تفسير الميزان، به يك دشمن سرسخت انسان توجه ميدهد كه ما معمولاً از آن غافليم، ولي در قرآن كريم و روايات نيز به آن توجه ويژهاي شده است. اين دشمن، كسي نيست مگر ابليس كه سوگند ياد كرده است دشمني خود را تا آخرين لحظات عمر آدمي اعمال كند. ايشان در اين باره مينويسد:
موضوع ابليس نزد ما امري مبتذل و پيشپاافتاده شده كه اعتنايي به آن نداريم؛ جز اينكه روزي چند بار او را لعنت كرده، از شرش به خدا پناه ميبريم و بعضي افكار پريشان خود را به اين جهت كه از ناحيه او است، تقبيح ميكنيم؛ وليكن بايد دانست كه اين موضوع، موضوعي است بسيار قابل تأمل و شايان دقت و بحث، و متأسفانه تاكنون درصدد برنيامدهايم كه ببينيم قرآن كريم درباره حقيقت اين موجود عجيب كه در عين اينكه از حواس ما غايب است و تصرفات عجيبي در عالم انسانيت دارد، چه ميگويد، ... چرا در شناختن اين دشمن خانگي و دروني خود بياعتناييم؟ دشمني كه از روز پيدايش
بشر تا روزي كه بساط زندگياش برچيده ميشود، بلكه حتي پس از مردنش هم، دست از گريبان او برنميدارد و تا در عذاب جاودانه دوزخش نيندازد، آرام نميگيرد.
آيا نبايد فهميد اين چه موجود عجيبي است كه در عين اينكه همه حواسش جمع گمراه كردن يكي از ما است و در همان ساعتي كه مشغول گمراه كردن اوست، عيناً به همان صورت و در همان وقت، سرگرم گمراه ساختن همه بني نوع بشر است؟ در عين اينكه از آشكار همه باخبر است، از نهان آنان نيز اطلاع دارد. حتي از نهفتهترين و پوشيدهترين افكاري كه در زواياي ذهن و فكر آدمي جا دارد، باخبر است!
پروردگار متعال درباره حقيقت و ذات اين موجود شريري كه نامش را ابليس نهاده، جز مختصري بيان نفرموده، تنها در آيه «كَانَ مِنْ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» جن بودن او را بيان كرده و در جمله «خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ» از قول خود او حكايت كرده كه ماده اصلي خلقتش آتش بوده و اما اينكه سرانجام كارش چيست و جزئيات و تفصيل خلقت او چگونه بوده، صريحاً بيان نكرده است.
ليكن آياتي هست كه ميتوان از آنها چيزهايي در اين باره استفاده كرد؛ از آن جمله آيه «قالَ فَبِما أَغْوَيتَني لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ. ثُمَّ لَآتِينَّهُمْ مِنْ بَينِ أَيديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ»(1)است
1) اعراف: 16 و 17.
كه حكايت قول خود اوست، و از آن استفاده ميشود كه وي نخست در عواطف نفساني انسان، يعني در بيم و اميد، و در آمال و آرزوهاي او، و در شهوت و غضبش تصرف مي[كند] و آنگاه در اراده و افكاري كه از اين عواطف برميخيزد.
ميدان عمل تاخت و تاز شيطان، همانا ادراك انساني، و ابزار كار او، عواطف و احساسات بشري است... .
وقتي انسان كارش به جايي رسيد كه از هر چيزي تنها وجهه باطل آن را درك كند و از وجه حق و صحيح آن غافل شود، رفته رفته دچار غفلتي ديگر ميگردد كه ريشه همه گناهان است و آن، غفلت از مقام حق تبارك و تعالي است.
خداي تعالي در باره اينگونه اشخاص ميفرمايد: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنْ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمْ الْغَافِلُونَ».(1)
بنابراين، خود را مستقل ديدن و از پروردگار خود غافل شدن، و جميع اوهام و افكار باطل و هر شرك و ظلمي كه مترتب و متفرع بر آن است، همه از تصرفات شيطان است...
ابليس را در كارهايش اعوان و ياراني است از فرزندان خود و از جن و انس كه هر كدام به طريق خاصي اوامر او را اجرا ميكنند و او به آنان دستور ميدهد كه در كار بني نوع بشر مداخله نموده، از دنيا و هر چه در آن است؛ هر چيزي كه با زندگي بشر ارتباط
1) اعراف: 179.
دارد، در آن تصرف نموده، باطل آن را به صورت حق و زشت آن را به صورت زيبا وانمود كنند ايشان نيز اوامر او را امتثال نموده، در دلهاي بشر و در بدنهايشان و در اموال و فرزندان و ساير شئون زندگي دنيويشان به گونههاي مختلفي تصرف ميكنند؛ گاهي دستهجمعي و گاهي منفرد؛ زماني به كندي و زماني ديگر به سرعت؛ گاهي بدون واسطه و گاهي به وسيله اطاعت و زماني به وسيله معصيت، به كار گمراه ساختن او ميپردازند.(1)
گلبانگ احاديث
زير فصل ها
نهي از دشمني با يكديگر
بذر دشمني
كساني كه شايستهاند دشمن ناميده شوند
دشمنترين دشمن
نبايد خود را از دشمن ايمن پنداشت
دشمني مردم با آنچه نميدانند
دشمني نزديكان
جلب آشتي دشمنان
نهي از دشمني با يكديگر
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «ما عَهِدَ إلَيَّ جَبرَئيلُ عليه السلام في شَيءٍ ما عَهِدَ إلَي في مُعاداةِ الرِّجال؛ جبرئيل عليه السلام درباره هيچ چيز به اندازه دوري كردن از دشمني با مردم، به من سفارش نكرد».(2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله :
ما أتاني جَبرَئيلُ صلي الله عليه و آله قَطُّ إلاّ وَعَظَني، فآخِرُ قَولِهِ لي: إياكَ و مُشارَّةَ النّاسِ؛ فإنَّها تَكشِفُ العَورَةَ و تَذهَبُ بِالعِزِّ. (3)
هيچگاه جبرئيل عليه السلام نزد من نيامد، مگر اينكه مرا پند داد و آخرين سخنش به من اين بود: از دشمني كردن با مردم بپرهيز؛ زيرا اين كار، عيب نهفته را آشكار ميسازد و عزت و احترام را از بين ميبرد.
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله «ما نُهِيتُ عن شَيءٍ بَعدَ عِبادَةِ الأوثانِ ما نُهِيتُ عَن مُلاحاةِ الرِّجالِ؛ من بعد از نهي شدن از بتپرستي، از چيزي به اندازه كشمكش كردن با مردمان نهي نشدم».(1)
امام زين العابدين عليه السلام :
لا تُعادِينَّ أحَدا و إن ظَنَنتَ أنَّهُ لا يضُرُّكَ، و لا تَزهَدَنَّ في صَداقَةِ أحَدٍ و إن ظَنَنتَ أنَّهُ لا ينفَعُكَ، فإنَّكَ لا تَدري مَتي تَرجُو صَديقَكَ، و لا تَدري مَتي تَخافُ عَدُوَّكَ.(2)
هرگز با كسي دشمني مكن، هر چند گمان بري كه او به تو زيان نميرساند؛ و به دوستي با هيچكس بيرغبتي مكن، هر چند تصور كني كه سودي به تو نميرساند؛ زيرا نميداني كه چه وقت به دوستت محتاج ميشوي و نميداني كي از دشمنت ترسان ميگردي.
امام باقر عليه السلام : «إياكُم و الخُصومَةَ؛ فإنَّها تُفسِدُ القَلبَ و تُورِثُ النِّفاقَ؛ از ستيزهگري دوري كنيد؛ زيرا اين كار، دل را تباه ميكند و نفاق به بار ميآورد».(3)
امام صادق عليه السلام : «إياكَ و عَداوَةَ الرِّجالِ؛ فإنَّها تُورِثُ المَعَرَّةَ و تُبدي العَورَةَ؛ از دشمني كردن با مردمان بپرهيز؛ زيرا اين كار ننگ، و زيان در پي دارد و عيب و بدي را آشكار ميسازد».(4)
بذر دشمني
١. امام علي عليه السلام : «عِلَّةُ المُعاداةِ قِلَّةُ المُبالاةِ؛ علت دشمني كردن، بيپروايي است».(1)
كساني كه شايستهاند دشمن ناميده شوند
دشمنترين دشمن
١. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «أعدي عَدوِّكَ نَفسُكَ الَّتي بَينَ جَنبَيكَ؛ دشمنترين دشمن تو، نفسي است كه ميان دو پهلويت قرار دارد».(5)
ندارد. پس آن دو را سركوب كنيد و مقهورشان سازيد و آتش آنها را فرو نشانيد».(1)
لَيسَ عَدُوُّكَ الَّذي إن قَتَلتَهُ كانَ لَكَ نورا، و إن قَتَلَكَ دَخَلتَ الجَنَّةَ، و لكِنْ أعدي عَدُوٍّ لَكَ وَلَدُكَ الَّذي خَرَجَ مِن صُلبِكَ، ثُمّ أعدي عَدُوٍّ لَكَ مالُكَ الَّذي مَلَكَت يمينُكَ. (2)
دشمن تو آن كسي نيست كه اگر تو او را بكشي، برايت مايه روشنايي باشد و اگر او تو را بكشد به بهشت روي؛ بلكه بالاترين دشمن تو، فرزند توست كه از پشتت خارج شده است و پس از آن، بالاترين دشمنت، ثروتي است كه به دست آوردهاي.
نبايد خود را از دشمن ايمن پنداشت
امام علي عليه السلام : «مَن نامَ عَن عَدُوِّهِ أنبَهَتهُ المَكايدُ؛ هركس از دشمن خود غافل شود، دسيسهها او را به خود آورد».(3)
دشمني مردم با آنچه نميدانند
امام علي عليه السلام : «النّاسُ أعداءُ ما جَهِلوا؛ مردم، دشمن چيزي هستند كه نميدانند».(4)
دشمني نزديكان
امام علي عليه السلام : «عَداوَةُ الأقارِبِ أمَرُّ مِن لَسعِ العَقارِبِ؛ دشمني نزديكان، گزندهتر از نيش عقربهاست».(1)
جلب آشتي دشمنان
١. امام علي عليه السلام : «الاستِصلاحُ لِلأعداءِ بِحُسنِ المَقالِ و جَميلِ الأفعالِ، أهوَنُ مِن مُلاقاتِهِم و مُغالَبَتِهِم بِمضيضِ القِتال؛ به آشتي كشاندن دشمنان با زبان خوش و رفتار نيك، آسانتر است از رويارويي با آنها و چيرگي برايشان از طريق پيكار سخت».(2)
امام علي عليه السلام : «مَنِ استَصلَحَ عَدُوَّهُ زَادَ في عَدَدِهِ؛ هركس دشمن خود را به آشتي كشاند، بر عدّه [ياران و دوستان] خود بيفزايد».(3)
امام علي عليه السلام : «مَنِ استَصلَحَ الأضدادَ بَلَغَ المُرادَ؛ هركس دشمنان خود را به آشتي كشاند، به مرادش دست يابد».(4)
امام عسكري عليه السلام : «مَن كانَ الوَرَعُ سَجِيتَهُ، و الإفضالُ حِليتَهُ، انتَصَرَ مِن أعدائهِ بِحُسنِ الثَّناءِ عَلَيهِ؛ هركس پاكدامني، خصلت او باشد و بخشندگي، زيورش، با تمجيد و ستايشي كه از او ميشود، از دشمنانش انتقام گيرد».(5)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
بدزباني
امام حسين عليه السلام و استخدام وسيله
علي عليه السلام و بستن آب به روي دشمن
ترحم بر دشمن
بدزبانيها در بسياري از موارد، از عوامل مهم دشمني به شمار ميرود و نمونههاي فراواني در تاريخ نقل شده كه بدزباني سبب كينه و دشمني گرديده است. نمونه روشن آن را در مورد ابن مقفع نقل كردهاند:
«غلام عبدالله بن مقفّع، دانشمند و نويسنده معروف ايراني، افسار اسب ارباب خود را در دست داشت و بيرون در خانه سفيان بن معاويه مهلبي، فرماندار بصره، نشسته بود تا اربابش كار خويش را انجام داده، بيرون بيايد و سوار اسب شده، به خانه خود برگردد.
انتظار به طول انجاميد و ابن مقفع بيرون نيامد؛ افراد ديگر. كه بعد از او پيش فرماندار رفته بودند. همه برگشتند و رفتند، ولي از ابن مقفع خبري نشد. كم كم غلام به جستوجو پرداخت. از هر كس ميپرسيد، يا اظهار بياطلاعي ميكرد يا پس از نگاهي به سراپاي غلام و آن اسب، بدون آنكه سخني بگويد، شانهها را بالا ميانداخت و ميرفت.
وقت گذشت و غلام، نگران و مأيوس، خود را به عيسي و سليمان. پسران علي بن عبدالله بن عباس و عموهاي خليفه مقتدر وقت، منصور دوانيقي. كه ابن مقفع دبير و كاتب آنها بود، رساند و ماجرا را نقل كرد.
عيسي و سليمان به عبدالله بن مقفع كه دبيري دانشمند و نويسندهاي توانا و مترجمي چيره دست بود، علاقهمند بودند و از او حمايت ميكردند. ابن مقفع نيز به حمايت آنها پشتگرم بود و طبعاً مردي متهور و جسور و بدزبان بود ]كه[ از نيش زدن با زبان درباره ديگران دريغ نميكرد. حمايت عيسي و سليمان، كه عموي مقام خلافت بودند، ابن مقفع را جسورتر و گستاختر كرده بود.
عيسي و سليمان، عبدالله بن مقفع را از سفيان بن معاويه خواستند. او اساساً منكر موضوع شد و گفت: ابن مقفع به خانه من نيامده است. ولي چون روز روشن همه ديده بودند كه ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده و شهود شهادت دادند، ديگر جاي انكار نبود.
كار كوچكي نبود. پاي قتل نفس [در ميان] بود؛ آن هم [قتل] شخصيت معروف و دانشمندي مثل ابن مقفع. طرفين منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از يك طرف، و عموهاي خليفه از طرف ديگر. قهراً مطلب به دربار خليفه در بغداد كشيده شد. طرفين دعوا و شهود و همه مطلعين به حضور منصور رفتند. دعوا مطرح شد و شهود شهادت دادند.
بعد از شهادت شهود، منصور به عموهاي خويش گفت: براي من مانعي ندارد كه سفيان را الان به اتهام قتل ابن مقفع بكشم، ولي كداميك از شما دو نفر عهدهدار ميشود كه اگر ابن مقفع زنده بود و بعد از كشتن سفيان، از اين در (اشاره كرد به دري كه پشت سرش بود) زنده و سالم وارد شد، او را به قصاص سفيان بكشم؟
عيسي و سليمان در جواب اين سؤال حيرتزده درماندند و پيش خود گفتند: مبادا كه ابن مقفع زنده باشد و سفيان او را زنده و سالم نزد خليفه فرستاده باشد.
ناچار از دعواي خود صرفنظر كردند و رفتند. مدتها گذشت و ديگر از ابن مقفع اثري و خبري ديده و شنيده نشد. كم كم خاطرهاش هم داشت فراموش ميشد.
بعد از مدتها كه آبها از آسياب افتاد، معلوم شد كه ابن مقفع همواره با زبان خويش، سفيان بن معاويه را نيش ميزده است. حتي يك روز در حضور جمعيت به وي دشنام مادر گفته است. سفيان هميشه در
كمين بوده تا انتقام زبان ابن مقفع را بگيرد، ولي از ترس عيسي و سليمان، عموهاي خليفه، جرئت نميكرده است؛ تا آنكه حادثهاي اتفاق ميافتد. حادثه اين بود كه قرار شد اماننامهاي براي عبدالله بن علي، عموي ديگر منصور، نوشته شود و منصور آن را امضا كند. عبدالله بن علي از ابن مقفع ـ كه دبير برادرانش بود ـ درخواست كرد كه آن اماننامه را بنويسد. ابن مقفع هم آن را تنظيم كرد و نوشت.
در آن اماننامه ضمن شرايطي كه نام برده بود، تعبيرات زننده و گستاخانهاي نسبت به منصور، خليفه سفاك عباسي كرده بود. وقتي نامه به دست منصور رسيد، سخت متغير و ناراحت شد، پرسيد: چه كسي اين را تنظيم كرده است؟ گفته شد: ابن مقفع.
منصور نيز همان احساسات را عليه او پيدا كرد كه قبلاً سفيان بن معاويه، فرماندار بصره پيدا كرده بود.
منصور محرمانه به سفيان نوشت كه ابن مقفع را تنبيه كن. سفيان در پي فرصت ميگشت، تا آنكه روزي ابن مقفع براي حاجتي به خانه سفيان رفت و غلام و مركبش را بيرون در گذاشت. وقتي كه وارد شد، سفيان و عدهاي از غلامان و دژخيمانش در اتاقي نشسته بودند و تنوري هم در آنجا مشتعل بود. همينكه چشم سفيان به ابن مقفع افتاد، زخمزبانهايي كه تا آن روز از او شنيده بود در نظرش مجسم، و اندرونش از خشم و كينه مانند همان تنوري كه در جلويش بود مشتعل شد. رو كرد به او و گفت: يادت هست آن روز به من دشنام مادر دادي؟ حالا وقت انتقام است.
معذرتخواهي فايده نبخشيد و در همانجا به بدترين صورتي ابن مقفع را از بين برد».(1)
1) ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 389.
قرآن كريم هم در اين زمينه ميفرمايد:
«وَ قُلْ لِعِبادي يقُولُوا الَّتي هِي أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيطانَ ينْزَغُ بَينَهُمْ إِنَّ الشَّيطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبيناً؛ و به بندگانم بگو: آنچه را كه بهتر است بگويند، كه شيطان ميانشان را به هم ميزند؛ زيرا شيطان همواره براي انسان دشمني آشكار است». (اسرا: 53)(1)
«براي امام حسين عليه السلام مسئله اين نيست كه كشته بشود يا كشته نشود؛ مسئله اين است كه دين كشته نشود، يك اصل، ولو اصل كوچك دين كشته نشود؛ صبح عاشورا ميشود. شمربن ذي الجوشن كه در بدسرشتي شايد در دنيا نظير ندارد، شتاب دارد كه قبل از شروع جنگ بيايد، اوضاع را ببيند. فكر كرد از پشت خيمهها بيايد بلكه دست به جنايتي بزند. ولي نميدانست كه قبلاً امام حسين عليه السلام تعبيهاي ديده است؛ دستور داده خيمهها را نزديك يكديگر به شكل خط منحني در بياورند، پشتش هم يك خندق بكَنند و مقداري ني خشك در آنجا بريزند و آتش بزنند كه دشمن نتواند از پشت سر بيايد. وقتي آمد، با اين وضع مواجه شد، ناراحت شد و شروع كرد به فحاشي كردن. بعضي اصحاب جواب دادند، البته نه فحاشي. يكي از بزرگان اصحاب گفت: يا اباعبدالله! اجازه بدهيد الآن با يك تير همين جا حرامش كنم. فرمود: نه.
خيال كرد حضرت توجه ندارند كه او چه آدمي است. گفت: يا بن رسولاللّه! من اين را ميشناسم و ميدانم چه شقياي است. فرمود:
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 294.
ميدانم. [گفت:] پس چرا اجازه نميدهيد؟ فرمود: من نميخواهم [جنگ را] شروع كرده باشم. تا در ميان ما جنگ نشده است، هنوز به صورت دو گروه مسلمان روبهروي يكديگر هستيم. تا آنها دست به جنگ و خونريزي نزنند، من دست به جنگ نميزنم. اين اصل قرآني را كه در قرآن است: «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدي عَلَيكُمْ فَاعْتَدوا عَلَيهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدي عَلَيكُمْ».(1)كه حضرت امير هم در صفين به همين آيه استناد ميكرد و ميگفت من به حكم اين آيه شروع نميكنم، ولي اگر شروع كردند، دفاع ميكنيم؛ امام حسين عليه السلام در مورد شمر هم رعايت ميكند و ميگويد قبل از آنكه جنگ عملاً از طرف دشمن شروع بشود، از طرف ما نبايد شروع بشود. اين نكات است كه مقام معنويت امام را نشان ميدهد كه آنها چگونه فكر ميكردند: يك اصل كوچك، ولو يك مستحب هم نبايد پايمال شود».(2)
«ما واقعاً بايد در احوال پيشوايان بزرگ دينمان، يعني در احوال معصومين عليهم السلام تأمل و تفكر كنيم، ببينيم آنها چگونه بودند. جنگ صفين در يكي از كرانههاي فرات رخ داد. اصحاب معاويه، «شريعه»، يعني محلي را كه ميشد آب برداشت، را ميگيرند. بعد علي عليه السلام وارد ميشود. اصحابش بيآب ميمانند. [پيكي] نزد معاويه ميفرستد كه آخر ما اول براي مذاكره و صحبت كردن
آمدهايم، بلكه خداوند با مسالمت اين مشكل را از ميان مسلمين بردارد و حل كند؛ چرا دست به چنين كاري زدي؟ ولي معاويه كه فكر ميكند پيروزي بزرگي به دست آورده، گوشش بدهكار نيست. وقتي اميرالمؤمنين ميبيند كه فايده ندارد، دستور حمله ميدهد و همان روز به شام نرسيده، اصحاب معاويه رانده ميشوند و اصحاب علي عليه السلام شريعه را ميگيرند. بعد اصحاب ميگويند: ما حالا ديگر مقابله به مثل ميكنيم و اجازه نميدهيم اينها آب بردارند. علي عليه السلام ميگويد: ولي من اين كار را نميكنم، چون آب يك چيزي است كه خدا آن را براي كافر و مسلمان قرار داده. اين كار، دور از شهامت و فتوت و مردانگي است. آنها چنين كردند، شما نكنيد. علي نميخواهد پيروزي را به بهاي يك عمل ناجوانمردانه به دست بياورد».(1)
«عبدالملك بن مروان، بعد از بيست و يك سال حكومت استبدادي، در سال 86 هجري از دنيا رفت. بعد از وي، پسرش، وليد جانشين او شد. وليد براي آنكه از نارضايتيهاي مردم بكاهد، بر آن شد كه در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم، تعديلي [كند]. مخصوصاً در مقام جلب رضايت مردم مدينه ـ كه يكي از دو شهر مقدس مسلمين و مركز تابعين و باقيماندگان صحابه پيغمبر و اهل فقه و حديث بود ـ برآمد. ازاينرو، هشام بن اسماعيل مخزوني، پدر زن عبدالملك را كه قبلاً حاكم مدينه بود و ستمها كرده بود و مردم همواره آرزوي سقوط وي را ميكردند، از كار بركنار كرد.
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 16، ص 112.
هشام بن اسماعيل در ستم و توهين به اهل مدينه، بيداد كرده بود. سعيد بن مسيب، محدث معروف و مورد احترام اهل مدينه را به خاطر امتناع از بيعت، شصت تازيانه زده بود و جامهاي درشت بر وي پوشانده، بر شتري سوارش كرده، دورتادور مدينه گردانده بود. به خاندان علي عليه السلام و مخصوصاً مهتر و سرور علويين، امام علي بن الحسين زين العابدين عليه السلام ، بيش از ديگران بدرفتاري كرده بود.
وليد، هشام را معزول ساخت و به جاي او عمر بن عبدالعزيز، پسرعموي جوان خود را كه در ميان مردم به حسن نيت و انصاف معروف بود، حاكم مدينه قرار داد. عمر براي باز شدن عقده دل مردم، دستور داد هشام بن اسماعيل را جلو خانه مروان حكم نگاه دارند و هركس كه از هشام بدي ديده يا شنيده، بيايد و تلافي كند و داد دل خود را بگيرد. مردم دسته دسته ميآمدند. دشنام و ناسزا و لعن و نفرين بود كه نثار هشام بن اسماعيل ميشد.
خود هشام بن اسماعيل بيش از همه، نگران امام علي بن الحسين و علويين بود. با خود فكر ميكرد انتقام علي بن الحسين در مقابل آن همه ستمها و سبّ و لعنها نسبت به پدران بزرگوارش، كمتر از كشتن نخواهد بود. ولي از آن طرف، امام به علويين فرمود، خوي ما بر اين نيست كه به افتاده لگد بزنيم و از دشمن بعد از آنكه ضعيف شد انتقام بگيريم؛ بلكه برعكس، اخلاق ما اين است كه به افتادگان كمك كنيم.
هنگامي كه امام با جمعيت انبوه علويين به طرف هشام بن اسماعيل ميآمد، رنگ در چهره هشام باقي نماند. هر لحظه انتظار مرگ را ميكشيد. ولي برخلاف انتظار وي، امام طبق معمول ـ كه مسلماني به مسلماني ميرسد ـ با صداي بلند فرمود: «سلام عليكم» و با او مصافحه
كرد و بر حال او ترحم كرده، به او فرمود: اگر كمكي از من ساخته است حاضرم.
بعد از اين جريان، مردم مدينه نيز شماتت او را متوقف كردند».(1)
آموزهها
«ما يك اصل داريم به نام اصل قدرت، و يك اصل ديگر داريم به نام اصل اعمال زور. اصل قدرت، يعني اصل توانا بودن؛ توانا بودن براي اينكه دشمن طمع نكند؛ نه توانا بودن براي تو سر دشمن زدن. تصريح قرآن است: «وَ اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيلِ تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ».
اصل اقتدار، اصل مقتدر بودن، اصل نيرومند بودن در حدي كه دشمن بترسد از اينكه تهاجم كند. همه مفسرين گفتهاند مقصود از «تُرْهِبونَ» اين است كه دشمن به خودش اجازه تهاجم ندهد».(2)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، براي خدا به داد برخيزيد [و] به عدالت شهادت دهيد، و البته نبايد دشمني گروهي، شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خدا پروا داريد، كه خدا به آنچه انجام ميدهيد آگاه است.(3)
«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِي عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمينَ وَ كَفي بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصيراً؛ و اينگونه براي هر پيامبري دشمني از گناهكاران قرار داديم، و همين بس كه پروردگارت راهبر و ياور توست». (فرقان:31)
شيطان در مقام يكي از دشمنان اصلي انسان، او را گام به گام و مرحله به مرحله به سوي نابودي ميكشاند. بنابراين نبايد از گامهاي او پيروي كرد: «و [نيز] از دامها، حيوانات باركش و حيوانات كرك و پشمدهنده را [پديد آورد]. از آنچه خدا روزيتان كرده است بخوريد، و از پي گامهاي شيطان مرويد كه او براي شما دشمني آشكار است». (1)
مؤمنان نبايد با دشمنان خدا دوستي كنند:
اي كساني كه ايمان آوردهايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستي برمگيريد؛ [به طوري] كه با آنها اظهار دوستي كنيد، و حال آنكه قطعاً به آن حقيقت كه براي شما آمده كافرند [و] پيامبر [خدا] و شما را [از مكه] بيرون ميكنند كه [چرا] به خدا، پروردگارتان ايمان آوردهايد، اگر براي جهاد در راه من و طلب خشنودي من بيرون آمدهايد. [شما] پنهاني با آنان رابطه دوستي برقرار ميكنيد، در حالي كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم. و هر كس از شما چنين كند، قطعاً از راه درست منحرف شده است.(2)
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَينِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يريدا إِصْلاحاً يوَفِّقِ اللَّهُ بَينَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً خَبيراً. (نساء: 35)
و اگر از جدايي ميان آن دو (زن و شوهر) بيم داريد، پس داوري از خانواده آن [شوهر] و داوري از خانواده آن [زن] تعيين كنيد. اگر سرِ سازگاري دارند، خدا ميانِ آن دو سازگاري خواهد داد. آري! خدا داناي آگاه است.
دشمني با يكديگر، عزت و احترام را از بين ميبرد. بنابراين، خانوادهها و مسلمانان در جامعه اسلامي بايد تلاش كنند از دشمني دوري كنند.
در روايات، عواملي براي دشمني بين مسلمانان معرفي شده است كه توجه به آن، در زندگي خانوادگي و اجتماعي ضروري است. از جمله آن عوامل عبارتند از: شوخي كردن زياد و بيجا، بيپروايي و كمتوجهي به موقعيتها و... .
بخشش و انتقام نگرفتن و بدي را با خوبي پاسخ دادن، ميتواند از دشمنيها بكاهد و آنها تبديل به دوستي كند: «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي هِي أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَينَكَ وَ بَينَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِي حَميمٌ؛ و نيكي با بدي يكسان نيست. [بدي را] به آنچه خود بهتر است دفع كن؛ آنگاه كسي كه ميان تو و ميان او دشمني است، گويي دوستي يكدل ميگردد». (فصلت: 34)
كسي كه دوست خود را حفظ ميكند؛
كسي كه دوست خود را به خود بياعتنا ميكند؛
كسي كه دوست خود را به دشمن تبديل ميكند؛
كسي كه دشمن خود را به دوست تبديل ميكند.
مخالفان به چند دسته تقسيم ميشوند كه بايد با هر كدام به گونهاي عمل كرد:
«گاهي افرادي به خاطر جهل و ناداني در برابر حق قرار ميگيرند و دشمني ميكنند (كه بايد بر اساس محبت با آنها برخورد كرد)؛
گاهي مخالفت افراد بر اساس شك و ترديد است كه بايد با آنان از طريق استدلال و برطرف كردن شبهات برخورد كرد؛
گاهي مخالفت بر اساس حسادت است كه بايد با اغماض برخورد كرد؛
گاهي مخالفت به خاطر حفظ موقعيت و رفاه و كاميابي مادي است. در اين موارد اتمام حجت كافي است؛
گاهي مخالفت در قالب كارشكني و هجو و تضعيف ايمان مردم است كه برخورد با اين گروه [بايد] شديد، [و در مواردي] قطع رابطه و... [باشد]».(1)
1) تفسير نور، سوره فصلت، ذيل آيه 34.
منابع ديگر
اميدوار، حسن، دوستي و دشمني با آل پيغمبر صلي الله عليه و آله چرا؟، قم، انتشارات قيام، ۱۳۸۳.
انصاري، غلامحسين، آيين دوستي، تهران، انتشارات سازمان تبليغات اسلامي، 1388.
حسيني، خليل، عاشورا تجلي دوستي و دشمني، قم، مسجد مقدس جمكران، ۱۳۸۵.
حسيني، كمال، دشمنشناسي از ديدگاه قرآن، تهران، لوح محفوظ، 1380.
زواري نسب ميانجي، سلمان، دوستي از منظر اسلام، تهران، سازمان اوقاف و امور خيريه، انتشارات اسوه، 1383.
صفوي، محمد، دوستي و دشمني از ديدگاه پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله ، قم، انتشارات مركز پژوهشهاي اسلامي صداو سيما، 1386.
فيضآبادي، حميده، دوستي، محبت و دشمني، تهران، انتشارات فيض دانش، 1386.
گنجور، مهدي، دشمنشناسي در آيينه وحي و نظام ارزشي، اصفهان، انتشارات حيات طيبه، 1389.
مقريزي، احمدبن علي، ستيز و دشمني بنياميه و بنيهاشم و پيٱمدهاي آن، مترجم: محمدباقر مدرس بستانآبادي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، شركت چاپ و نشر بينالملل، ۱۳۸۳. (كتاب حاضر درسال ۱۳۶۳ با عنوان بنيهاشم بني اميه با ترجمه جعفر غصبان، در انتشارات مرتضوي، و در سال ۱۳۸۲ با عنوان اختلاف و درگيري بنياميه و بنيهاشم با ترجمه احسان مقدس، در انتشارات نيلوبرگ منتشر شده است).
رسول الله صلي الله عليه و آله :
«تَركُ الدُّعاءِ مَعصِيةٌ؛ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : ترك دعا گناه است».(1)
دعا از موضوعهايي است كه درباره آن بسيار گفته و نوشتهاند. اما حقيقت آن است كه اين موضوع در معارف ديني اسلام، آنچنان با عظمت مطرح، و به آن توجه شده كه لازم است پيوسته و بارها درباره آن سخن گفت و مطلب نوشت و آن را به خود و ديگران يادآوري كرد.
دعا براي همه انسانها موضوعي آشنا است؛ زيرا دعا از فطرت، قلب و روح آدمي برميخيزد و به زبان جاري ميشود. دعا درخواست بنده از پروردگارش است؛ صحبت بنده با خالق خود؛ به گونهاي كه خدا را متوجه خود سازد و رحمت او را جلب كند. دعا صدا زدن است؛ صدا زدن بنده مولايش را. دعا نوعي عبادت است؛ بهترين و برترين عبادت. دعا خود مطلوب است، نه مقدمه؛ دعا براي استجابت نيست؛ يعني
1) تنبيه الخواطر، ج ٢، ص ١٢٠ .
استجابت، فرع است؛ آنچه مهم است، دعاست. دعا خود، نوعي استجابت است. دعا درخواستي است كه خدا از بنده دارد: «اُدعوني؛ بخوانيد مرا.» بنابراين، اصل نخست در ارتباط با خدا، دعا كردن است. ترك دعا سزاوار نيست؛ در شأن بندگي نيست. بنده وظيفه دارد، مولاي خويش را بخواند. ترك دعا گناه است.
دعا سلاح مؤمن و انبيا معرفي شده است. سلاح، هم براي دفاع است و هم براي حمله. انسان با سلاح دعا ميتواند به جنگ تمام مشكلات برود و با همين سلاح ميتواند از خود دفاع كند.
امام صادق عليه السلام از امام باقر عليه السلام و ايشان هم از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه حضرت فرمود: «آيا سلاحي به شما نشان دهم كه از دشمنان نجاتتان ميدهد و روزيتان را زياد ميكند؟ عرض كردند: آري. فرمود: شب و روز پروردگارتان را بخوانيد و دعا كنيد؛ زيرا سلاح مؤمنان دعاست».(1)
دعا عامل شفاست؛ شفاي هر دردي؛ مادي و معنوي. دعا انواع بلاها را برطرف ميكند. در دعا با استغفار و طلب آمرزش، ميتوان انواع بلاها را دور كرد.
حقيقت اين است كه انسان در اين دنيا با انواع بلاها روبهرو است. بلاها مانند موجهاي دريا به سوي وي در حركتند. تنها راه نجات از اين بلاها دعاست. لازم است مؤمن موجهاي بلا را پيش از آنكه به او برسند، با دعا برگرداند.
قرآن كريم اشارتي جالب دارد؛ آنجا كه ميفرمايد:
وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنيباً إِلَيهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً
1) ادب حضور (ترجمه فلاح السائل), ص 69.
مِنْهُ نَسِي ما كانَ يدْعُوا إِلَيهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِيضِلَّ عَنْ سَبيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَليلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحابِ النَّار.. (زمر:8)
هنگامي كه انسان را زياني رسد، پروردگار خود را ميخواند و به سوي او باز ميگردد؛ اما هنگامي كه نعمتي از خود به او عطا كند، آنچه را به خاطر آن قبلاً خدا را ميخواند از ياد ميبرد و براي خداوند، همتاياني قرار ميدهد تا مردم را از راه او منحرف سازد. بگو: چند روزي از كفرت بهره گير كه از دوزخياني!
و در آيهاي ديگر ميفرمايد:
وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يدْعُنا إِلي ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُينَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يعْمَلُونَ. (يونس: 12)
چون به آدمي گزندي رسد در همه حال ما را به دعا ميخواند. چه بر پهلو خفته باشد و چه نشسته يا ايستاده؛ و چون آن گزند را از او دور سازيم، چنان گذرد كه گويي ما را براي دفع آن گزندي كه به او رسيده بود، هرگز نخوانده است. كارهاي اسرافكاران چنين در نظرشان آراسته شده است.
به نظر ميرسد يكي از ويژگيهاي انسان، همين حالت غفلت است. شايسته است كه وي در همه حال، خدا را صدا بزند؛ در خوشي و در ناخوشي. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «هرگاه بنده در روزگار خوشي به ياد پروردگار باشد، خداوند او را از بلا ميرهاند».(1)
1) كنزالعمال, ح5899.
دعا به هر حال آثار خود را دارد. از جمله آثار آن، همين است كه خداوند بندهاي را پيوسته به ياد اوست، از بلاها ميرهاند. فرشتگان نيز صداي چنين بندهاي را ميشناسند؛ در حالي كه انساني كه فقط در گرفتاريها دست به دعا برميدارد، فرشتگان ميگويند: ما اين صدا را نميشناسيم!
از نكات مهمي كه در روايات به آن اشاره شده، اين است كه بنده بايد فقط خدا را ببيند، و از سوي ديگر، خود را كه سر تا پا نياز است. يك طرف نياز، مطلق؛ طرف ديگر، غناي مطلق. بنابراين، بايد همه چيز را از خدا خواسته, تا جايي كه گفته شده است حتي نمك غذا و بند كفش خود را از خدا بخواهيد. اين سفارش نشان ميدهد كه ديگران، اسباب و مسببها، هيچگونه استقلال ذاتي ندارند و در اصل، اين ويژگي، انسان را نزد خدا محبوب ميكند.
بايد اهل دعا شد؛ زيرا هيچ چيز همانند دعا، انسان را به خدا نزديك نميكند. به سبب دعاست كه خداوند به انسان توجه دارد. «قُلْ ما يعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُم؛ بگو اگر دعاي شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايي به شما نميكند». (فرقان: 77)
دعا كليد استجابت، و خود نوعي استجابت است: «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيسْتَجيبُوا لي وَ لْيؤْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يرْشُدُونَ؛ و هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاي دعاكننده را هنگامي كه مرا بخواند، اجابت ميكنم. پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند». (بقره: 186)
هنگامي كه انسان خدا را ميخواند بايد بداند كه همه سود و زيان او به دست خداست و بايد خود را از هرگونه ستم، گناه و بدي پاك كند.
در روايات آمده است كه در دعا كردن و درخواست از خدا، پافشاري كنيد. همچنين بايد هميشه از خدا خير و خوبي خود و ديگران را طلب كرد. در مسئله دعا به نكته ظريفي اشاره شده و آن، اين است كه شايسته است انسان به راستي بنده باشد؛ يعني همواره فرمان خدا را اطاعت كند، چنين بندهاي كه همواره به ياد خداست، به درجهاي ميرسد كه خود و خواستههاي خود را فراموش ميكند، اما خدا و خواستههاي او را فراموش نميكند.
بر همين اساس پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «خداوند متعال فرموده است: هر كس چنان به ياد من باشد كه فراموش كند چيزي از من بخواهد، من بالاترين چيزها را كه به درخواستكنندگان ميدهم، به او ميبخشم».(1)
بنابراين، كسي كه در دل فقط هواي او را دارد، نگران استجابت دعايش نيست و هيچ دعايي نيز بدون استجابت نيست؛ فقط بايد به معناي استجابت توجه داشت؛ استجابت يعني پاسخ خدا به بنده. خداوند هيچ دعايي را بدون پاسخ نميگذارد. او با توجه به مصلحت بنده، به دعاي او در زمان خاص و موقعيت خاص، پاسخ مناسب ميدهد، ولي ما انسانها عجول هستيم و حقيقت وقايع جهان را آنطور كه هست، درك نميكنيم.
در روايتي از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ميخوانيم: «هر مسلماني كه خدا را به دعايي بخواند و آن دعا براي قطع رحم يا رسيدن به گناهي نباشد، خداوند متعال يكي از اين سه كار را در حق او ميكند: يا دعايش را در دنيا برآورد، يا آن را ذخيره آخرت او قرار دهد، و يا بدي و گزندي را از او دور سازد».(2)
در اين ميان، دعاي برخي بندگان، مورد توجه ويژه است و در روايات آمده است كه دعاي آنها ردّ نميشود؛ از جمله دعاي پيشواي عادل و دادگر، دعاي پدر براي فرزند، دعاي مؤمن در حق ديگران، و دعاي فرد ستمديده. خداوند درباره دعاي ستمديده ميفرمايد: «به عزّت و جلالم سوگند كه گرچه به طول انجامد، اما عاقبت انتقام تو (ستمديده) را بگيريم».(1)
بعد از روشن شدن جايگاه و اهميت دعا، چند پرسش مهم مطرح است:
اهل لغت، دعا را چه معنا كردهاند؟
شرايط دعا چيست؟
آداب دعا كدام است؟
دعا به معناي خواندن و حاجت خواستن و استمداد است و گاهي مطلق خواندن از آن منظور است، مثل: «فَلَمْ يزِدْهُمْ دُعَآءِي إِلاَّ فِرَارًا» (نوح: 6) و گاهي مراد همان درخواست و استمداد است؛ مثل: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ» (ابراهيم: 39) «دعوة» نيز به معناي خواندن است: «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيسْتَجِيبُوا لِي ...». (بقره: 186) و «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ». (غافر:60)
از اين دو آيه روشن ميشود كه هر كس خدا را بخواند، او حتماً
1) بحارالانوار، ج 77، ص 47، ح 3.
اجابت خواهد كرد ... به ويژه انسان مضطر كه از هر دري نااميد گرديد و فقط به درگاه خدا روي آورد، حتماً دعايش اجابت خواهد شد: «أَمَّنْ يجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يكْشِفُ السُّوءَ». (نمل: 62) مراد از اضطرار، آن است كه راه چاره را از هر سو بسته ببيند. كلمه مضطرّ، روشنگر اخلاص در دعاست و آن در مقام ياء متكلم، در دو آيه ياد شده است، مطلبي كه نبايد از نظر دور داشت، تلاش بعد از دعا و در وقت دعاست. بيشتر مردم ميپندارند كه اثر دعا بايد «من حيث لا يحتسب»؛ يعني از جايي باشد كه آنها گمان نميكنند و دعا كننده نبايد كاري انجام دهد و دعا بايد به صورت خرق عادت يا نزديك به آن، مستجاب شود. در حالي كه بايد پس از دعا و در حين آن تلاش كرد و در پي وسيله بود تا خدا مقصود را برآورد. «وَ ابْتَغُوا إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ...».
گذشته از اينها، اثر دعا براي بنده، ضروري و حتمي است؛ زيرا يادآوري خدا، توجه به درگاهش و استمداد از بزرگياش سبب قرب است و اين اثر پيوسته هست... .
«وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي ينْعِقُ بِما لا يسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْي فَهُمْ لا يعْقِلُونَ؛ و مَثَل [دعوتكننده] كافران چون مَثَل كسي است كه حيواني را كه جز صدا و ندايي [مبهم، چيزي] نميشنود، بانگ ميزند. [آري،] كرند، لالند كورند [و] درنمييابند». (بقره: 171)
در مجمع البيان آمده است كه دعا مطلق خواندن و نداي خواندن با صداي بلند است. ندا از دعا اخصّ است.(1)
1) قاموس، ج 2، ص 344.
شهيد مطهري رحمه الله درباره شرايط دعا مينويسد:
الف) خواستن و طلب واقعي
شرط اول، اين است كه واقعاً خواستن و طلب در وجود انسان پيدا شود و تمام ذرات وجود انسان مظهر خواستن گردد. واقعاً آنچه ميخواهد به صورت يك احتياج و استدعا و حاجت درآيد.
ب) ايمان و اعتماد به استجابت
شرط ديگر دعا ايمان و يقين است؛ ايمان به رحمت بيمنتهاي ذات احديت؛ ايمان به اينكه از ناحيه او هيچ منعي از فيض نيست. ايمان داشته باشد كه درِ رحمت الهي به روي بنده بسته نميشود؛ نقص و قصور همه از ناحيه بنده است.
ج) مخالف نبودن با سنتهاي تكوين و تشريع
شرط ديگر دعا اين است كه برخلاف نظام تكوين يا نظام تشريع نباشد. دعا استمداد و استعانت است براي اينكه انسان به هدفهايي برسد كه آفرينش و تكوين براي او قرار داده يا تشريع و قانون آسماني الهي ـ كه بدرقه تكوين است ـ معين كرده است. دعا اگر به اين صورت باشد، شكل يك حاجت طبيعي به خود ميگيرد و دستگاه خلقت به حكم تعادل و توازني كه دارد و هر جا احتياجي هست فيض و مدد ميرسد، او را ياري و كمك ميكند. اما خواستن و طلب چيزي كه برخلاف هدف تكوين يا تشريع است، مانند خواستن خلود در دنيا، يعني عمر جاويد
آنكه مرگ هرگز به سراغش نيايد، يا خواستن قطع رحم، قابل استجابت نيست؛ يعني اينگونه دعاها مصداق واقعي دعا نيستند.
د) هماهنگي شئون دعاكننده با دعا
شرط ديگر اين است كه ساير شئون زندگي انسان با دعا هماهنگي داشته باشد؛ يعني با هدف تكوين و تشريع، هماهنگي باشند. دل، پاك و صاف باشد؛ كسب و روزي، حلال باشد؛ مظالم مردم بر گردن نداشته باشد. در حديثي از امام صادق عليه السلام نقل شده است:
اذا ارادَ احَدُكُمْ انْ يسْتَجابَ لَهُ فَلْيطَيبْ كَسْبَهُ، وَلْيخْرُجْ مِنْ مَظالِمِ النّاسِ. وَ انَّ الله لايرْفَعُ الَيهِ دُعاءُ عَبْدٍ وَ في بَطْنِهِ حَرامٌ اوْ عِنْدَهُ مَظْلَمَةٌ لِاحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ.(1)
هرگاه يكي از شما بخواهد دعايش مستجاب شود، كار و كسب و راه درآمد و روزي خود را پاكيزه كند و خود را از زير بار مظلمههايي كه از مردم بر عهده دارد، خلاص كند؛ زيرا دعاي بندهاي كه در شكمش مال حرام باشد به سوي خدا بالا برده نميشود.
ه) مورد دعا نتيجه گناه نباشد
شرط ديگر اين است كه حالتي كه دعا كننده بالفعل دارد و آرزو دارد آن حالت تغيير يابد و حالت بهتري پيدا كند، نتيجه كوتاهي و تقصير در وظايف نباشد. به عبارت ديگر حالتي كه دعاكننده دارد و دعا ميكند آن
1) بحارالانوار، ج 93، ص 321.
حالت عوض شود، عقوبت و نتيجه منطقي تقصيرات و گناهان او نباشد كه در اين صورت تا توبه نكند و علل و اسباب اين حالت را از بين نبرد، آن حالت عوض نخواهد شد.
براي مثال، امر به معروف و نهي از منكر واجب است. صلاح و فساد اجتماع، به اجرا شدن يا نشدن اين اصل بستگي كامل دارد. نتيجه منطقي ترك امر به معروف و نهي از منكر، اين است كه ميدان براي اشرار باز ميشود و آنها بر مردم مسلط ميگردند.
اگر مردم در اين وظيفه خود كوتاهي كنند و به عقوبت و نتيجه منطقي اين كوتاهي مبتلا شوند و آن وقت بخواهند ابتلاهاي خود را با دعا رفع كنند، ممكن نيست. تنها راه، اين است كه توبه كنند و دومرتبه در حدود امكانات خود، امر به معروف و نهي از منكر كنند.
و) دعا نبايد جانشين فعاليت قرار گيرد
شرط ديگر، اين است كه دعا واقعاً مظهر حاجت باشد؛ در موردي باشد كه انسان دسترسي به مطلوب ندارد و ناتوان است. اما اگر خداوند، كليد حاجتي را به دست خود انسان داده و او كفران نعمت ميكند و از به كار بردن آن كليد مضايقه دارد و از خدا ميخواهد آن دري كه كليدش در دست دعاكننده است، به روي او باز كند و زحمت به كار بردن كليد را از دوش او بردارد، البته چنين دعايي قابل استجابت نيست.
اينگونه دعاها را نيز بايد از نوع دعاهاي مخالف سنن تكوين قرار داد. دعا براي تحصيل توانايي است. دعا در صورتي كه خداوند توانايي [دست يافتن به] مطلوب را به انسان داده است، از قبيل طلب تحصيل، حاصل است.
زير فصل ها
الف) آداب دعا در قرآن
ب) آداب دعا در روايات
الف) آداب دعا در قرآن
يك ـ دعا همراه ايمان و عمل صالح باشد: «يسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ». (شوري: 21)
دوـ با اخلاص باشد. «فَادْعُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ». (مؤمن: 14)
سه ـ با تضرّع و مخفيانه باشد. «ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيةً». (اعراف: 55)
چهار ـ با بيم و اميد باشد. «وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً». (اعراف: 56)
پنج ـ در ساعاتي خاص باشد. «يدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِي». (انعام: 52)
شش ـ دعا كننده از اسماي الهي بهره بگيرد. «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْني فَادْعُوهُ بِها». (اعراف:180)(1)
علامه طباطبايي رحمه الله در تفسير شريف الميزان مينويسد:
آيه شريفه «فَادْعُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ؛ پس خدا را بخوانيد در حالي كه دين را برايش خالص كنيد.»(2)و آيه «وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً، إِنَّ رَحْمَتَ الله قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ؛ و او را با بيم و اميد بخوانيد! [بيم از مسئوليتها و اميد به رحمتش و نيكي كنيد] زيرا رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است!»(3)و آيه شريفه «وَ يدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً، وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ»(4)و آيه «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذينَ يسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيدْخُلُونَ جَهَنَّمَ
داخِرين؛ و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا دعايتان را مستجاب كنم، كه آن كساني كه از عبادت من استكبار ميكنند، به زودي خوار و ذليل به دوزخ درميآيند.»(1)و آيه شريفه «ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيةً، إِنَّهُ لا يحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»(2)و آيه «إِذْ نَادَي رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيا قَالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيبًا وَلَمْ أَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيا»(3)و آيه شريفه «وَ يسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ، وَ يزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ.»(4)و آياتي ديگر كه مناسب باب دعاست، و اين آيات اركان اصلي دعا و آداب دعاكننده را كه عمدهاش اخلاص در دعا، و مطابقت قلب و زبان، و بريدگي از اسباب ظاهري، و توسل به خداي تعالي است، بيان ميكند و آداب ديگري را هم روايات به آن ملحق كرده، از قبيل خوف و طمع، رغبت و رهبت، خشوع و تضرع، اصرار، ذكر، عمل صالح، ايمان و ادب حضور و امثال آن.(5)
ب) آداب دعا در روايات
از مجموعه روايات كه در مورد دعا آمده است، آداب متعددي به دست ميآيد كه عمده آنها از اين قرار است:
يك ـ دعا با بسم الله الرحمن الرحيم و تعريف و تمجيد حضرت حق آغاز شود.
دو ـ بعد از بسم الله و تمجيد از حضرت حق، ذكر صلوات در ابتداي هر دعايي مطلوب است؛ همانگونه كه ختم هر دعايي با صلوات، سفارش شده و حكمتش آن است كه صلوات دعايي مستجاب است و هرگاه، دعايي بين دو صلوات كه دعاي مستجاب است قرار گيرد، خود آن دعا نيز مستجاب ميشود. انشاءالله.
در روايتي از امام صادق عليه السلام ميخوانيم: «هرگاه بنده را به درگاه خداوند عزّوجلّ حاجتي باشد و پيش از طلب حاجتِ خود، به ستايش [خدا ] و درود فرستادن بر محمد و خاندان محمد زبان بگشايد، چندآنكه يادش برود حاجتي نيز داشته است، خداوند حاجت او را، پيش از آنكه بخواهد، برآورد».(1)
سه ـ مراعات اوقات دعا: دعا وقت خاص ندارد. انسان در هر ساعتي ميتواند خداي خود را صدا زند، اما بعضي از اوقات و ساعات سفارش بيشتري شده است. مثل شب و روز جمعه، روز عرفه، هنگام اذان ظهر، هنگام نزول باران، شب نيمه شعبان، شب عيد فطر، عيد قربان، شبهاي قدر، بعد از نماز، بين اذان و اقامه و ... .
چهار ـ مراعات مكان دعا: از ديدگاه اسلام همانگونه كه ميتوان در هر زماني خدا را خواند، در هر مكاني نيز ميتوان او را خواند. براي خداوند سبحان، زمان و مكان مطرح نيست، اما بعضي از مكانها براي دعا كردن سفارش شده است؛ مانند: مسجد، مسجدالحرام، مسجد كوفه، حرم امام حسين عليه السلام ، صحراي عرفات و ... .
پنج ـ با طهارت بودن: مناسب است هنگام دعا، انسان پاك و باوضو باشد.
1) بحارالانوار، ج ٩٣، ص ٣٤٢، ح ١١ .
شش ـ رو به قبله بودن.
هفت ـ شفيع قرار دادن پيامبر و اهل بيت معصومش: در آيه 37 سوره بقره آمده است: «فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيم؛ سپس آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت [و با آنها توبه كرد] و خداوند توبه او را پذيرفت؛ چرا كه خداوند توبهپذير و مهربان است».
در ذيل اين آيه، اهل تفسير، اين پرسش را مطرح كردهاند كه اين كلمات چه بوده است؟
در روايات متعددي كه از اهل بيت پيامبر عليهم السلام نقل شده است، فرمودهاند، مقصود از كلمات، اسمهاي بهترين مخلوقات خدا، يعني محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام بوده است.
حضرت آدم عليه السلام با توسل به اين كلمات، از خداوند تقاضاي عفو و بخشش كرد و خداوند مهربان به بركت اين اسمها و حقيقت آنها، او را مورد توجه قرار داد.(1)
هشت ـ تضرّع و خشوع در برابر خداوند مهربان، و بالا بردن دستها به سوي آسمان.
نه ـ يقين به اجابت داشتن.
ده ـ تكرار، اصرار و پافشاري در دعا.
يازده ـ توبه از گناهان.
دوازده ـ صدقه دادن پيش از دعا.
سيزده ـ تعميم در دعا: تعميم در دعا يعني براي همه دعا كردن، مانند دعاهاي ماه مبارك رمضان كه انسان از خدا ميخواهد، همه مريضها را
1) نك: تفسيرنمونه، ج 1، ص 199 و تفاسير ديگر ذيل همين آيه.
شفا دهد، همه فقرا را بينياز سازد و ... . تعميم در دعا تا جايي سفارش شده است كه فرمودهاند: «كسي كه در دعا، چهل نفر را بر خود مقدم سازد، دعايش در حق آنان و خودش مستجاب ميشود».(1)
گلبانگ حديث
زير فصل ها
اهميت وجايگاه دعا
آثار دعا
در همه حال دعا كنيد
هر چيزي را از خدا بخواهيد
برخي از آداب دعا
پافشاري در دعا
ناشدني و ناروا از خدا مخواه
كسي كه فقط خدا را ميبيند
دعاهاي مستجاب
دعاهايي كه اجابت نميشود
تأخير در اجابت دعا
براي بعضي دعا نكنيد
هيچ دعايي بي اثرنيست
دعايي كه انسان در غياب كسي ميكند
اهميت وجايگاه دعا
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «تَركُ الدُّعاءِ مَعصِيةٌ؛ ترك دعا گناه است».(2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «الدُّعاءُ مُخُّ العِبادَةِ، و لا يهلِكُ مَعَ الدُّعاءِ أحَدٌ؛ دعا مغز عبادت است و با وجود دعا هيچ كس هلاك نميشود».(3)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «الدُّعاءُ سِلاحُ المُؤمِنِ وَ عَمودُ الدّينِ وَ نورُ السَّماواتِ و الأرضِ؛ دعا سلاح مؤمن، ستون دين و نور آسمانها و زمين است».(4)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «ما مِن شَيءٍ أكرَمَ عَلَي اللّه ِ تَعالي مِنَ الدُّعاءِ؛ نزد خداوند متعال چيزي گراميتر از دعا نيست».(5)
٥. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إنَّ أعجَزَ النّاسِ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاءِ؛ ناتوانترين مردم كسي است كه از دعا كردن ناتوان باشد».(6)
فلاح السائل عَنِ السَّكوني عَنِ الإمام الصّادقِ عَن أبِيه عَليهما
السَّلامُ: قالَ رسولُ اللّه صلي الله عليه و آله : ألاَ أدُلُّكُم عَلي سِلاحٍ يُنجِيكُم مِن عَدُوِّكم، وَ يدِرُّ أرزاقَكُم؟ قالوا: بَلي. قالَ: تَدعُونَ رَبَّكُم بِاللَّيلِ و النَّهارِ، فَإنّ الدُّعاءَ سِلاحُ المُؤمنين.(1)
فلاح السائل ـ به نقل از سكوني ـ از امام صادق، از پدرش [ امام باقر] عليه السلام : پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: آيا سلاحي را به شما نشان دهم كه از دشمنان نجاتتان ميدهد و روزيتان را زياد ميكند؟ عرض كردند: آري. فرمود: شب و روز به درگاه پروردگارتان دعا كنيد؛ زيرا سلاح مؤمنان دعاست.
امام علي عليه السلام : «نِعمَ السِّلاحُ الدُّعاءُ؛ چه خوب سلاحي است دعا».(2)
امام علي عليه السلام : «الدُّعاءُ تُرْسُ المُؤمِنِ؛ دعا سپر مؤمن است».(3)
امام صادق عليه السلام : «الدُّعاءُ أنفَذُ مِنَ السِّنان؛ دعا، كاريتر از نيزه است».(4)
امام رضا عليه السلام : «عَلَيكُم بِسِلاحِ الأنبِياءِ. فَقيلَ: و ما سِلاحُ الأنبِياءِ؟ قالَ: الدُّعاءُ؛ بر شما باد سلاح پيامبران. عرض شد: سلاح پيامبران چيست؟ فرمود: دعا».(5)
آثار دعا
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «اِدفَعوا أبوابَ البَلاءِ بِالدُّعاء؛ انواع بلاها را با دعا برطرف كنيد».(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «اِدفَعوا أبوابَ البَلاءِ بِالاستغِفارِ؛ انواع بلاها را با استغفار برطرف كنيد».(2)
امام علي عليه السلام :
اِدفَعوا أمواجَ البَلاءِ عَنكُم بِالدُّعاءِ قَبلَ وُرودِ البَلاءِ، فَوَالَّذي فَلَقَ الحَبَّةَ و بَرَأ النَّسَمَةَ، لَلبَلاءُ أسرَعُ إلَي المُؤمنِ مِنِ انحِدارِ السَّيلِ مِن أعلَي التَّلْعَةِ إلي أسفَلِها، وَ مِن رَكْضِ البَراذينِ.(3)
موجهاي بلا را پيش از آنكه بلا سر رسد، از خود دفع كنيد. سوگند به آنكه دانه را شكافت و مردمان را بيافريد، شتاب بلا به سوي مؤمن بيشتر است تا شتاب سيلاب از فراز تپه به پايين آن و از تاخت اسبهاي تاتاري.
در همه حال دعا كنيد
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إذا ذَكَرَ العبدُ رَبَّهُ في الرَّخاءِ أنْجاهُ اللّه ُ مِن البلاءِ؛ هرگاه بنده در روزگار خوشي به ياد پروردگارش باشد، خداوند او را از بلا ميرهاند».(1)
امام باقر عليه السلام : «ينبَغي للمُؤمِنِ أن يكونَ دُعاؤهُ فِي الرَّخاءِ نَحْوا مِن دُعائهِ فِي الشِّدَّةِ؛ سزاوار است مؤمن هنگام آسايش همانگونه دعا كند كه هنگام گرفتاري».(2)
امام صادق عليه السلام : «أوْحَي اللّه ُ تَبارَكَ و تَعالي إلي داوود عليه السلام : اُذكُرْني في سَرَّائكَ أستَجِبْ لَكَ في ضَرَّائكَ؛ خداوند متعال به داوود عليه السلام وحي فرمود: در زمان آسايشت به ياد من باش، تا من هنگام گرفتاريات دعاي تو را اجابت كنم».(3)
هر چيزي را از خدا بخواهيد
«فيما أوحَي اللّه ُ إلي موسي عليه السلام : يا موسي، سَلْني كلَّ ما تَحتاجُ إلَيهِ، حتّي عَلَفَ شاتِكَ، و مِلحَ عَجينِك؛ در آنچه خداوند به موسي وحي كرده است: اي موسي! هر چه نياز داري از من بخواه، حتي علوفه گوسفند و نمك خميرت را».(4)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «لِيسألْ أحدُكُم رَبَّه حاجَتَهُ كُلَّها حتّي يسألَهُ شِسْعَ نَعلِهِ إذا انقَطَعَ؛ هر يك از شما بايد تمام نيازهاي خود را از خدا درخواست كند. حتي اگر بندِ كفشش پاره شد، آن را از خدا بخواهد».(5)
امام باقر عليه السلام : «لا تُحَقِّرُوا صَغيرا مِن حَوائجِكُم؛ فإنّ أحَبَّ المؤمنينَ إلَي اللّه ِتَعالي أسألُهُم؛ حاجتهاي كوچك خود را خرد و كماهميت مشماريد؛ زيرا
محبوبترين مؤمنان نزد خداوند متعال، كسي است كه بيشترين درخواست را داشته باشد».(1)
علَيكُم بِالدُّعاءِ، فإنَّكُم لا تَقَرَّبونَ إلَي اللّه ِ بمِثلِهِ، و لا تَترُكوا صَغيرةً لِصِغَرِها أنْ تَدْعُوا بِها، إنَّ صاحِبَ الصِّغارِ هو صاحِبُ الكِبارِ. (بقره: 186)
بر شما باد دعا كردن؛ زيرا با هيچ چيز مانند دعا، به خدا نزديك نميشويد. دعا كردن براي هيچ امر كوچكي را، به خاطر ناچيز بودنش، رها نكنيد؛ زيرا حاجتهاي كوچك نيز به دست همان كسي است كه حاجتهاي بزرگ به دست اوست.
برخي از آداب دعا
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «يقولُ اللّه ُعزّوجلّ: مَن سَألَني و هو يعلَمُ أنّي أضُرُّ و أنفَعُ أستَجِيبُ لَه؛ خداوند عزّوجلّ ميفرمايد: هر كس با آگاهي از اين نكته كه سود و زيان به دست من است، از من چيزي بخواهد، اجابتش ميگويم».(2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «لا يرَدُّ دُعاءٌ أوَّلُهُ بِسمِ اللّه ِ الرّحمنِ الرَّحيمِ؛ دعايي كه با بسم اللّه الرحمن الرحيم آغاز گردد رد نميشود».(3)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إنَّ كُلَّ دُعاءٍ لا يكونُ قَبلَهُ تَمجيدٌ فَهُوَ أبتَرُ؛ هر دعايي كه پيش از آن، ستايش [خدا] نشود، نافرجام است».(4)
«الامام الصادق عليه السلام ـ و قَد سَألَهُ قومٌ: نَدعو فلا يستَجابُ لَنا ؟! ـ: لأنَّكُم تَدعونَ مَن لا تَعرِفونَه؛ در پاسخ به گروهي كه از ايشان پرسيدند: چرا ما دعا ميكنيم اما مستجاب نميشود؟ فرمود: چون كسي را ميخوانيد كه نميشناسيدش».(1)
«عنهُ عليه السلام ـ في قَولهٍ «لْيستَجِيبُوا لِي وَ لْيؤْمِنُوا بِي» ـ (2)يعلَمُونَ أنِّي أقدِرُ عَلَي أنْ اُعطِيهُم ما يسألُونِّي؛ امام صادق عليه السلام ـ درباره آيه پس دعوت مرا اجابت كنند و به من ايمان آورند» ـ فرمود: يعني بدانند كه من ميتوانم آنچه را از من ميخواهند به آنان بدهم».(3)
امام صادق عليه السلام : «إنَّ اللّه َ عزّوجلّ يقولُ: وَ عِزَّتي وَ جَلالي، لا اُجِيبُ دَعوَةَ مَظلومٍ دَعاني في مَظلِمَةٍ ظُلِمَها و لأحدٍ عندَهُ مثلُ تِلك المَظلِمَةِ؛ خداوند عزّوجلّ ميفرمايد: سوگند به عزت و جلالم كه نفرين ستمديدهاي را در حقّ ستمكننده بدو، اجابت نميكنم، اگر خود نسبت به ديگري چنان ستمي روا داشته است».(4)
پافشاري در دعا
امام علي عليه السلام : «فَألْحِحْ علَيهِ في المَسألَةِ يفتَحْ لكَ أبوابَ الرَّحمَة؛ در درخواست از خدا پافشاري كن، تا درهاي رحمت به رويت گشوده شود».(5)
امام باقر عليه السلام : «إنَّ اللّهَ عزّوجلّ كَرِهَ إلْحاحَ النّاسِ بَعضِهِم علي بعضٍ في
المَسألَةِ و أحَبَّ ذلكَ لنفسِهِ؛ خداوند عزّوجلّ پافشاري مردمان در خواهش از يكديگر را ناخوش ميدارد، اما اين كار را نسبت به خودش دوست دارد».(1)
ناشدني و ناروا از خدا مخواه
امام علي عليه السلام : «يا صاحِبَ الدُّعاءِ، لا تَسأل عَمّا لا يكونُ و لا يحِلُّ؛ اي كسي كه دعا ميكني! آنچه را ناشدني و نارواست از خدا مخواه».(3)
امام علي عليه السلام : « ـ عِندَ ما سُئلَ عَن أضَلِّ الدَّعَواتِ ـ الدَّاعي بِما لا يكونُ؛ ـ در پاسخ به اين سؤال كه بي اثرترين دعاها كدام است ـ فرمود: دعا براي چيزهاي ناشدني».(4)
كسي كه فقط خدا را ميبيند
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «قالَ اللّه ُ تَعالي: مَن شَغَلَهُ ذِكري عن مَسألَتي أعطَيتُهُ أفضَلَ ما اُعطِي السائلينَ؛ خداوند ميفرمايد: كسي كه ياد من او را از خواهش از من بازدارد، بالاتر از آن چيزي كه به سائلان ميدهم او را عطا كنم».(5)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «قالَ اللّه ُ تَعالي: مَن شَغَلَهُ ذِكري عن مَسألَتي أعطَيتُهُ
قَبلَ أنْ يسألَني؛ خداوند متعال فرموده است: هر كس ياد من او را از درخواست از من غافل كند، پيش از آنكه از من بخواهد، به او عطا ميكنم».(1)
دعاهاي مستجاب
أربَعةٌ لا تُرَدُّ لَهُم دَعوَةٌ: إمامٌ عادلٌ، و والدٌ لولدِهِ، و الرّجُلُ يدعو لأخيهِ بظَهْرِ الغيبِ، و المظلومُ؛ يقولُ اللّه ُ جلّ جلالُهُ: و عِزَّتي و جلالي لأنتَصِرَنَّ لكَ و لَو بَعدَ حِينٍ.(3)
دعاي چهار نفر رد نميشود: پيشواي دادگر، [دعاي] پدر براي فرزندش، دعاي انسان براي برادرش در غياب او، و [دعاي] ستمديده. خداوند جلّ جلاله ميفرمايد: به عزّت و جلالم سوگند كه گرچه به طول انجامد، سرانجام انتقام تو (ستمديده) را بگيرم.
إنَّ العبدَ لَيكونُ لَهُ الحاجَةُ إلَي اللّه ِ عزّوجلّ فيبدأُ بالثناءِ و الصَّلاةِ عَلَََي مُحمدٍ و آلِ مُحمدٍ حتّي ينْسَي حاجَتَهُ فَيقضِيها اللّه ُ لَهُ مِن قَبلِ أنْ يسألَهُ.(4)
هرگاه بنده را به درگاه خداوند عزّوجلّ حاجتي باشد و پيش از طلب حاجتِ خود، زبان به ستايش [خدا] و درود فرستادن بر محمد و خاندان محمد بگشايد، چندان كه يادش برود حاجتي نيز داشته است، خداوند حاجت او را پيش از آنكه بخواهد، برآورد.
امام حسن عليه السلام : «أنا الضَّامِنُ لِمَن لَم يهجُسْ في قلبِهِ إلاّ الرّضا أن يدعُوَ اللّه َ فَيستَجابَ لَهُ؛ كسي كه در دلش هوايي جز خشنودي [خدا] نگذرد، من ضمانت ميكنم كه خداوند دعايش را مستجاب كند».(1)
امام زين العابدين عليه السلام : «مَن لم يرجُ النّاسَ في شيءٍ و رَدَّ أمرَهُ إلي اللّه ِ عزّوجلّ في جميعِ اُمورِهِ استَجابَ اللّه ُ عزّوجلّ لَهُ في كلِّ شيءٍ؛ هر كس در هيچ كاري به مردم اميد نبندد و همه كارهاي خود را به خداوند عزّوجلّ وا گذارد، خداوند هر خواستهاي كه او داشته باشد اجابت كند».(2)
امام صادق عليه السلام :
إياكُم أن تُعينوا عَلَي مُسلمٍ مَظلومٍ فَيدعُوَ اللّه َعلَيكُم وَ يستَجابَ لَهُ فيكُم، فإنَّ أبانا رسولَ اللّهِ صلي الله عليه و آله كانَ يقولُ: إنَّ دَعوةَ المُسلمِ المُظلومِ مُستَجابة.(3)
مبادا ستمگري را در ستم كردن به مسلماني ستمديده، ياري رسانيد؛ زيرا اگر شما را نفرين كند، نفرينش مستجاب ميشود. جدّ ما رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود: همانا نفرينِ مسلمانِ ستمديده اجابت ميشود.
دعاهايي كه اجابت نميشود
قالَ اللّه ُعزّوجلّ: ما مِن مَخلوقٍ يعتَصِمُ بمخلوقٍ دُوني إلاّ قَطَعتُ أسبابَ السماواتِ و أسبابَ الأرضِ مِن دُونِهِ، فإن سَألَني لَم اُعطِهِ و إن دَعاني لَم اُجِبْهُ.(1)
خداوند عزّوجلّ فرموده است: هر مخلوقي كه به كسي جز من متوسل شود، دستش را از اسباب آسمانها و زمين كوتاه كنم و آنگاه چون چيزي از من بخواهد، عطايش نكنم و چون مرا بخواند، پاسخش ندهم.
٢. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله :
لتأمُرُنّ بالمعروفِ و لَتَنهُنَّ عَنِ المُنكَرِ، أو لَيسلِّطَنَّ اللّه ُ شِرارَكُم علي خِيارِكُم، فيدعو خِيارُكُم فلا يستجابُ لَهُ. (2)
بايد امر به معروف و نهي از منكر كنيد، وگرنه خداوند، بدهاي شما را بر خوبانتان مسلط ميگرداند و در اين صورت نيكانتان دعا ميكنند، ولي دعايشان مستجاب نميشود.
مَن عَذَرَ ظالما بظُلمِهِ سَلَّطَ اللّه ُ علَيهِ مَن يظلِمُهُ فإنْ دعا لَم يستَجَبْ لَهُ، و لَم يأجُرْهُ اللّه ُ علي ظُلامَتِهِ.(3)
هركس براي ستمِ ستمكاري عذر بتراشد (كارهاي او را توجيه كند)، خداوند كسي را بر او مسلط گرداند كه به وي ستم كند
و چنانچه [براي رفع ستم از خود] دعا كند، دعايش مستجاب نشود و خداوند در برابر ستمديدگياش به او پاداش ندهد.
تأخير در اجابت دعا
امام علي عليه السلام : «لا يقَنِّطَنَّكَ تأخيرُ إجابةِ الدُّعاءِ، فإنَّ العطيةَ علي قَدْرِ النِّيةِ؛ تأخير در اجابت دعا تو را نوميد نگرداند؛ زيرا بخشش بستگي به نيت دارد».(1)
امام علي عليه السلام : «لا تَستَبطِئْ إجابَةَ دُعائكَ و قد سَدَدتَ طريقَهُ بِالذُّنوبِ؛ وقتي با گناهان خود راه را بر دعايت بستهاي، تأخير در اجابت آن را دير مشمار».(2)
امام صادق عليه السلام : «كانَ بينَ قولِ اللّه عزّوجلّ «قد اُجِيبَتْ دعوتُكُما»(3)و بينَ أخذِ فِرعَونَ أربعينَ عاما؛ از زماني كه خداوند عزّوجلّ [در پاسخ به خواسته موسي و هارون براي هلاك فرعون] فرمود: «هر آينه دعاي شما اجابت شد»، تا زماني كه فرعون نابود شد، چهل سال طول كشيد».(4)
«إسحاق بن عمّار قلتُ لأبي عبدِ اللّه عليه السلام : يستَجابُ للرجلِ الدُّعاءُ ثمّ يؤَخَّرُ؟ قال: نَعَم عِشرونَ سَنةً؛ اسحاق بن عمّار [گفت]: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آيا ميشود دعاي كسي مستجاب شود و برآورده شدن آن به تأخير افتد؟ فرمود: آري، بيست سال [ممكن است به تأخير افتد]».(5)
اِعرِفْ طُرُقَ نجاتِكَ و هلاكِكَ كي لا تدعُوَ اللّه َ بشيءٍ منهُ هلاكُكَ و أنتَ تَظُنُّ فيهِ نجاتَكَ، قالَ اللّه ُ عزّوجلّ: «و يدْعُ الإِنسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالخَيرِ وَ كَانَ الإنسانُ عَجولاً».(1)
راههاي نجات و نابودي خودت را بشناس، تا مبادا از خدا چيزي را به گمان اينكه نجات تو در آن است، بخواهي؛ حال آنكه سبب نابودي تو ميشود. خداوند عزّوجلّ فرموده است: «انسان به دعا شرّي را ميطلبد چنانكه گويي به دعا خيري را ميجويد. و آدمي شتابزده است».
براي بعضي دعا نكنيد
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «مَن دَعا لظالمٍ بالبقاءِ فقد أحَبَّ أن يعصَي اللّه ُ في أرضِه؛ هر كس براي بقاي ستمگري دعا كند، هر آينه دوست دارد كه خداوند در زمينش نافرماني شود».(2)
هيچ دعايي بي اثرنيست
ما مِن مُسلمٍ دَعا اللّه َتعالي بِدَعوةٍ لَيسَ فيها قَطيعَةُ رَحِمٍ و لا اسْتِجلابُ إثمٍ إلاّ أعطاهُ اللّه ُتَعالي بِها إحدَي خِصالٍ ثَلاثٍ: اِمّا أن يعَجِّلَ لَهُ الدَّعوةَ، وَ اِمّا أنْ يدََّخِرَها لَهُ في الآخِرَةِ، و اِمّا أنْ يرفَعَ عَنهُ مِثلَها مِن السُّوء.(3)
هر مسلماني كه خدا را به دعايي بخواند و آن دعا براي قطع رحم يا رسيدن به گناهي نباشد، خداوند متعال يكي از اين سه كار را در حق او ميكند: يا دعايش را در دنيا برآورَد؛ يا آن را ذخيره آخرت او قرار دهد؛ و يا بدي و گزندي را از او دور سازد.
دعايي كه انسان در غياب كسي ميكند
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «لَيسَ شيءٌ أسرعَ إجابةً مِن دَعوَةِ غائبٍ لغائب؛ هيچ دعايي زودتر از آن دعا كه انسان در غياب كسي ميكند، مستجاب نميشود».(2)
بحارالأنوار: «رُوِي أنّ اللّه َسُبحانَهُ أوحي إلي موسي عليه السلام : يا موسي، اُدعُني علي لسانٍ لم تَعصِني بهِ، فقال: أنَّي لي بذلك؟! فقالَ: اُدعُنِي علي لسانِ غيرِك؛ روايت شده كه خداوند سبحان به موسي عليه السلام چنين وحي كرد: اي موسي! مرا با زباني بخوان كه با آن نافرمانيام نكردهاي. موسي عرض كرد: چنين زباني را از كجا بياورم؟ خداوند فرمود: مرا از زبان كسي ديگر بخوان».(3)
امام علي عليه السلام : «لا تَستَحقِرُوا دعوةَ أحدٍ، فإنَّه يستَجابُ لليهودي فيكُم، و لا يستجابُ لَهُ في نفسِه؛ دعاي هيچ كس را ناچيز مشمار؛ كه [حتي] دعاي يهودي در حق خودش مستجاب نميشود، اما درباره شما به اجابت ميرسد».(4)
امام باقر عليه السلام :
أسرَعُ الدُّعاءِ نُجْحا لِلإجابةِ دعاءُ الأخِ لأخيهِ بظَهرِ الغيبِ، يبدأ بِالدُّعاءِ لأخيهِ فيقولُ له مَلَكٌ مُوَكَّلٌ بهِ: آمِينَ، و لكَ مِثْلاهُ.(1)
دعايي كه زودتر از همه به اجابت ميرسد، دعايي است كه برادر (مؤمن) در غياب برادرش ميكند. چون ابتدا براي برادرش دعا كند، فرشتهاي كه بر او گماشته شده است، گويد: آمين، تو را نيز دو چندانِ آن باد.
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
خواهش دعا
دعا در حق ديگران
سلمان از خدا چه ميخواهد
دعاي امام هادي عليه السلام در حق يكي از شيعيان
شرط قبولي دعا ولايت است
تمثيل مولوي (دعا خودش مطلوب است)
«شخصي با هيجان و اضطراب به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت: درباره من دعايي بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقي بدهد، كه خيلي فقير و تنگدستم.
امام: هرگز دعا نميكنم.
ـ چرا دعا نميكنيد؟
ـ براي اينكه خداوند راهي براي اين كار معين كرده است. خداوند امر كرده كه روزي را پيجويي كنيد و طلب نماييد. اما تو ميخواهي در خانه خود بنشيني و با دعا روزي را به خانه خود بكشاني!» (2)
«در آن شب، همهاش به كلمات مادرش كه در گوشهاي از اتاق رو به طرف قبله كرده بود گوش ميداد. ركوع و سجود و قيام و قعود مادر را در آن شب، كه شب جمعه بود، تحتنظر داشت. با اينكه هنوز كودك بود، مراقب بود ببيند مادرش كه اين همه درباره مردان و زنان مسلمان دعاي خير ميكند و يك يك را نام ميبرد و از خداي بزرگ براي هر يك از آنها سعادت و رحمت و خير و بركت ميخواهد، براي شخص خود از خداوند چه چيزي مسألت ميكند؟
امام حسن عليه السلام آن شب را تا صبح نخوابيده و مراقب كار مادرش، صدّيقه مرضيه عليها السلام بود و همهاش منتظر بود كه ببيند مادرش درباره خود چگونه دعا ميكند و از خداوند براي خود چه خير و سعادتي ميخواهد؟
شب صبح شد و به عبادت و دعا درباره ديگران گذشت و امام حسن عليه السلام حتي يك كلمه نشنيد كه مادرش براي خود دعا كند. صبح به مادر گفت: مادرجان! چرا من هر چه گوش كردم تو درباره ديگران دعاي خير كردي و درباره خودت يك كلمه دعا نكردي؟
مادر مهربان جواب داد: پسرك عزيزم! اول همسايه، بعد خانه خود».(1)
«عدهاي از مشركين و منافقين اهل مدينه كه سلمان را مسخره ميكردند، به او گفتند: اي بنده خدا! چرا از خدا به واسطه محمد و آلش
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 244.
نميخواهي كه تو را ثروتمندترين مرد مدينه قرار دهد؟ سلمان فرمود: من از خدا به وسيله ايشان، خيلي بزرگتر و نافعتر و افضل از پادشاهي تمام دنيا [را] خواستم. از خدا به وسيله ايشان خواستم كه به من زباني حمدگو و ثناخوان و قلبي شاكرِ نعمتها و بدني صابر بر حوادث بزرگ بدهد و خداي تعالي دعاي مرا اجابت كرد و اين از سلطنت تمام دنيا و همه خوبيهاي آن، صد هزار هزار بار بالاتر است».(1)
«روايت شده كه مردي هر سال مستمري از خليفه دريافت ميكرد. اما خليفه بر او خشم گرفت و چند سال مستمرياش را قطع كرد. آن مرد به خدمت مولي ابيالحسن علي بن محمد هادي عليه السلام رسيد و قطع مستمري را به عرض امام رسانيد و از او خواهش كرد كه به هنگام ملاقات با خليفه، واسطه برقراري مجدد مستمري گردد. آن مرد بازگشت. به هنگام شب، خليفه كسي را فرستاد و او را خواست. آن مرد آماده رفتن به منزل خليفه گرديد. هنوز نرسيده بود كه چند فرستاده ديگر نيز در بين راه او را ملاقات كردند. هر كدام ميگفتند خليفه تو را ميخواهد. وقتي به دربان رسيد، از دربان پرسيد: آيا [امام] علي بن محمد عليه السلام اينجا آمد؟ دربان گفت: خير. وقتي بر خليفه وارد شد، خليفه او را پيش خودش خواند و او را احترام كرد و دستور داد جوايز و مستمري عقبافتاده اين مدت او را به [وي] بپردازند. وقتي از نزد
1) محمدحسين نائيجي، آداب راز و نياز به درگاه بينياز، ترجمه عدةالداعي و نجاحالساعي ابن فهد حلّي رحمة الله، ص 142.
خليفه خارج شد، دربان كه نامش فتح بود از او درخواست كرد كه از امام بخواه تا دعايي كه براي حاجت تو خوانده، مرا بياموزد. بعداً وقتي آن مرد نزد ابي الحسن عليه السلام رسيد، وقتي چشم امام به او افتاد فرمود: از صورتت آثار خوشحالي و رضايت پيداست. عرضه داشت: بلي، ولي گفتند شما پيش خليفه نرفتيد.
امام فرمود: خداي تعالي ما را عادت داد كه در سختيها جز به او پناه نبريم و جز از او درخواست نكنيم. ترسيدم كه اگر اين عادت را تغيير دهم، خداوند آن نعمت را تغيير دهد.
عرضه داشت: اي آقاي من، فتح ميگويد آن دعايي كه براي حاجتم خواندي به من تعليم نما! حضرت فرمود: فتح در ظاهر ادعاي دوستي ميكند نه در باطن؛ و اين دعا براي كسي مفيد است كه از دوستان اهل بيت عليهم السلام باشد و من در بسياري از مواقع براي حاجتهايم ميخوانم و حاجتم برآورده ميشود و از خدا درخواست كردم هر كس بعد از من در كنار قبرم آن را بخواند دعايش را اجابت كند.
آن دعا اين است: «يا عُدَّتي عِندَ العَددِ و يا رَجائي وَ المُعتمدَ و يا كَهفي و السَّنَد و يا واحدُ وَ يا اَحدُ و يا قُل هُوَ اللهُ اَحدٌ اَسئلُك اللَّهمَّ بِحقِ مَن خَلقتَه مِن خَلقِك و لَم تَجعل فِي خَلقِك مِثلَهم أحداً اَن تُصلّي عَلَيهِم وَ اَن تَفعلَ بِي كذا و كذا؛ اي ذخير به هنگام شمارش ذخيرهها و اي اميد من و تكيهگاهم و اي پناهگاه و ملجا من! اي يكي و اي يكتا و اي قل هو الله احد! خدايا، از تو ميخواهم به حق كساني كه خلقشان كردي و احدي از خلقت، همسان ايشان نيست اينكه برايشان درود فرستي و براي من فلان حاجت را برآوري».(1)
1) محمدحسين نائيجي، آداب راز و نياز به درگاه بينياز، ترجمه عدةالداعي و نجاحالساعي ابن فهد حلّي رحمة الله، ص 63.
«از امام صادق عليه السلام يا امام باقر عليه السلام وارد شده است كه محمد بن مسلم نزد ايشان آمد و عرضه داشت: ما بعضي مخالفان شما را ميبينيم كه داراي عبادت و سعي و تلاش و خشوع در امر دين هستند. آيا اين اعمال، آنها را نفعي ميبخشد؟ فرمود: اي ابامحمد، مَثل ما مَثل اهل بيتي از بني اسرائيل است كه روش ايشان اين بود كه هيچكس از اين خانواده چهل شب دعا نميكرد مگر آنكه دعاي او اجابت ميشد و مردي از اين خانواده، چهل شب كوشيد و مجاهده و دعا [كرد] ولي از اجابت اثري نديد. به خدمت حضرت عيسي عليه السلام آمد و شكايت حال خويش را [كرد] و از او خواست كه برايش دعا كند. پس حضرت عيسي عليه السلام وضو گرفت و نماز گزارد و سپس دعا كرد. خدا به او وحي فرمود: اي عيسي، بنده من از دري غير از در من وارد شد و از من درخواست كرد، ولي در قلب وي نسبت به رسالت تو شك وجود دارد. بنابراين، اگر آنقدر دعا كند تا گردنش قطع شود و انگشتانش از هم جدا شود، من اجابتش نميكنم. پس حضرت عيسي عليه السلام متوجه او شد و به او فرمود: آيا پروردگارت را ميخواني و قلبت نسبت به پيامبرش شكاك است؟ عرضه داشت: اي روح خدا و كلمه او، به خدا قسم همانگونه بود كه گفتي. پس از خدا بخواه كه آن شك از من زايل شود. حضرت عيسي عليه السلام بر او، دعا كرد و خدا به او تفضّل فرمود [و شكش زايل، و حاجتش برآورده شد] و در زمره خانوادهاش در آمد و ما اهل بيت همانند حضرت عيسي هستيم. خدا عمل بندهاي را كه در ولايت ما شك دارد قبول نميكند».(1)
1) محمدحسين نائيجي، آداب راز و نياز به درگاه بينياز، ترجمه عدةالداعي و نجاحالساعي ابن فهد حلّي رحمة الله، ص 64 (با اندكي تغيير).
«داستاني را مولوي ذكر ميكند كه البته تمثيل است؛ ميگويد مردي بود كه هميشه با خداي خودش راز و نياز ميكرد و داد «الله، الله» داشت. يك وقت شيطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه كرد و كاري كرد كه اين مرد براي هميشه خاموش شد. به او گفت: اي مرد! اين همه كه تو «الله، الله» ميگويي و سحرها با اين سوز و درد، خدا را ميخواني، آخر يك دفعه هم شد كه تو لبيك بشنوي؟ تو اگر به در هر خانهاي رفته بودي و اين همه فرياد كرده بودي، لااقل يك دفعه در جواب تو لبيك ميگفتند. اين مرد به نظرش آمد كه اين حرف، منطقي است. دهانش بسته شد و ديگر «الله، الله» نگفت. در عالم رؤيا، هاتفي به او گفت: چرا مناجات خدا را ترك كردي؟ گفت: من ميبينم اين همه كه دارم مناجات ميكنم و با اين همه درد و سوزي كه دارم، يك بار هم نشد در جواب، به من لبيك گفته شود. هاتف به او گفت: ولي من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگويم: آن الله تو لبيك ماست.
ني كه آن الله تو لبيك ماست
آن نياز و سوز و دردت پيك ماست
تو نميداني كه همين درد و سوز و همين عشق و شوقي كه ما در دل تو قرار داديم، خودش لبيك ماست.
چرا علي عليه السلام در دعاي كميل ميفرمايد: «اللهمَّ اغْفِرْ لِي الذُّنوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاءَ؛ خدايا آن گناهاني را كه سبب ميشود دعا كردن من حبس شود و درد دعا كردن و مناجات كردن از من گرفته شود بيامرز». اين است كه ميگويند دعا براي انسان، هم مطلوب است و هم وسيله؛ يعني دعا هميشه براي استجابت نيست؛ اگر استجابت هم نشود، استجابت شده است. دعا خودش مطلوب است».(1)
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 23، ص 139.
آموزهها
بايد خود و ديگران را به دعا كردن تحريص و تشويق كنيم. يكي از راههاي تحريص و تشويق به دعا، تلاوت و توجه به آيات قرآن كريم است كه درباره دعا كردن است، مانند: «قُلْ ما يعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يكُونُ لِزاماً؛ بگو: اگر دعاي شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايي به شما نميكند. در حقيقت شما به تكذيب پرداختهايد و به زودي [عذاب بر شما] لازم خواهد شد». (فرقان: 77) و «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيسْتَجيبُوا لي وَ لْيؤْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يرْشُدُونَ؛ و هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاي دعاكننده را هنگامي كه مرا بخواند، اجابت ميكنم. پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند». (بقره:186)
از پيامبر صلي الله عليه و آله روايت شده است: «كه عاجزترين مردم، كسي است كه از دعا عاجز باشد».(1)
دعاي چه كساني مستجاب ميشود؟ از مجموع روايات استفاده ميشود، كساني كه دعايشان مستجاب است، عبارتند از: روزهدار، حاجي و عمرهگزار(معتمر)، جنگجو (مجاهد)، مريض، پيشواي عادل، مظلوم و ستمديده، دعاي غيابي مؤمن در حق مؤمن، دعاي فرزند صالح براي پدر و مادر، و دعاي پدر و مادر در حق فرزند.
اصل، تقاضا نكردن از ديگران است.
انسان تا زماني كه تحمل دارد، بايد تلاش كند از كسي تقاضا نكند، چرا كه تقاضا از ديگران، ارزش آدمي را كم ميكند. تلاش و صبر و
1) آداب راز و نياز به درگاه بينياز، ص 44.
درخواست از حضرت حق، نزديكترين راه براي گشايش كارهاست. در روايات نيز به اين معنا توجه ويژهاي شده است؛ به ويژه در مورد رزق و روزي، انسان بايد فقط از خدا آن را بخواهد كه در اين صورت، آسمانها و زمين ضامن روزي چنين انساني ميشوند. هر كس خدا را بخواند، او اجابتش ميكند، انشاءالله.
از روايات استفاده ميشود كه دعاي بعضي از افراد مستجاب نميگردد، از جمله:
يك ـ مردي كه در خانه بنشيند و بگويد خدايا به من روزي بده؛ زيرا در درجه اول، وظيفه انسان اين است كه براي طلب روزي حركت كند؛
دو ـ مردي كه زن بدكاره دارد و نفرينش ميكند، به او گفته ميشود مگر خدا اختيارش را در دست تو قرار نداده است ميتواند طلاقش دهد؛
سه ـ انساني كه مالي داشته و آن را تباه كرده است، خداوند به او ميگويد: مگر شما را به ميانهروي در خرج امر نكردم؛
چهار ـ كسي كه به ديگران قرض داده و شاهد نگرفته، سپس قرض گيرنده، آن را انكار ميكند، خداوند به او ميگويد؛ مگر به شما نگفتم در مسائل مالي شاهد بگيريد؛
پنج ـ دعاي انسانهاي سنگدل؛
شش ـ دعاي كسي كه اصرار بر گناه دارد؛
هفت ـ دعاي انسان حرامخوار؛
هشت ـ كسي كه حقالناس به گردن دارد؛
اگر انسان توفيق صدقه و كمك به فقير يافت خوب است از وي بخواهد در حق او دعا كند و ميتواند خواستهاش را به آن فقير بگويد تا آن موضوع را براي او درخواست كند؛ زيرا گفته شده است كه دعاي فقير در حق انسان اجابت ميشود.
آداب دعا را ميتوان به سه قسمت تقسيم كرد:
الف) آداب پيش از دعا: پاكي غذا و كسب و كار، توبه از گناه، ذكر بسم الله الرحمن الرحيم، مدح و ثناي الهي، ذكر صلوات بر محمد و آل او، صدقه دادن، با طهارت بودن و ... ؛
ب) آداب هنگام دعا: با تأني از خدا درخواست كردن، نام بردن حاجت، اصرار بر دعا، پنهاني دعا كردن، دعا براي همه، يقين داشتن به اجابت، اظهار خشوع، گريه و ناله، بالا بردن دستها، رو به قبله بودن و... ؛
ج) آداب بعد از دعا: تكرار دعا، ذكر صلوات، ذكر انشاءالله، گفتن «لا حول و لا قوة الّا بالله العلي العظيم» دست خود را بر صورت كشيدن و ... .
منابع ديگر
ارفع، كاظم، دعا در قرآن، تهران، انتشارات فيض، 1374.
حاتمي، غلامرضا، دعا، مشهد، انتشارات آهنگ قلم، ۱۳۸۸.
حسيني، محمدمهدي، از دعا تا اجابت، تهران، انتشارات راهدان، ۱۳۸۹.
سبحانينيا، محمد، دعاشناسي، تهران، انتشارات هستينما، ۱۳۸۷.
كاشفي، محمدرضا، دعا و توسل، قم، انتشارات نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، دفتر نشر معارف، ۱۳۸۸.
گروه آموزشي و پژوهشي شهيري، دعا و زندگي، تهران، انتشارات شهيري، ۱۳۸۹.
محمديمقدم، قربانعلي، آداب دعا و نيايش، مشهد، انتشارات پيام كليدر، ۱۳۸۶.
امام زين العابدين عليه السلام در بخشي از دعاي مكارم الاخلاق فرمود:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ و آلهِ، و سَدِّدْني لِأن اُعارِضَ مَن غَشَّني بِالنُّصحِ؛ بار خدايا! بر محمد و آل او صلوات فرست و مرا توفيق ده، با كسي كه نسبت به من دغلكاري كرده، خيرخواهي و صداقت ورزم».(1)
زندگي سالم اجتماعي، لوازمي دارد كه اسلام، به عنوان دين كامل به آن توجه كرده است. جامعه سالم، جامعهاي است كه در آن، راستي حاكم باشد.
بايد توجه داشت كه جامعه همانند يك موجود زنده است كه آفتهايي او را تهديد ميكند. هر آفتي هم مانند يك ويروس و ميكروب، آسيبي خاص دارد. براي مثال، هرج و مرج از آفتهاي مهمي است كه امنيت جامعه را تهديد ميكند. از جمله ناهنجاريهايي كه آفتي براي اجتماع و زندگي اجتماعي به شمار ميرود، دغلكاري است.
1) صحيفه سجاديه، دعاي ٢٠ .
دغلكاري، برگردان واژه غش است. در زبان عربي وقتي گفته ميشود: «غَشَّهُ»؛ يعني او را گول زد و برخلاف باطنش سخن گفت يا يك شيء نامناسب را سودمند جلوه داد. همچنين وقتي گفته ميشود: «لبنٌ مغشوش»؛ يعني شيري كه با آب مخلوط شده است.(1)
دغلكاري نوعي خيانت و دروغ است. مهمترين آسيب اين آفت، از بين رفتن اعتماد و صداقت در جامعه است. با دغلكاري، امنيت رواني جامعه مخدوش ميشود. در روايات، بهترين دوست، خيرخواهترين آنها و بدترين دوست، دغلكارترين آنها معرفي شده است. بهطور كلي، كسي را كه اهل غش و نيرنگ است، نميتوان دوست ناميد. دغلكاري با اسلام و ايمان، سازگاري ندارد. مسلمان و مؤمن واقعي، كسي است كه اهل دغلكاري نيست.
دغلكاري از نشانههاي شقاوت است. بنابراين، اگر كسي ميخواهد بداند كه اهل سعادت است يا شقاوت، بايد به خود بنگرد؛ اگر اهل غش و دغلكاري است، بايد نگران باشد؛ زيرا دغلكاري نشانه شقاوت و بدبختي است. اين بهترين شاخص براي شناخت سعادت و شقاوت است و ميدانيم كه هر كس به روحيات خود از همه آگاهتر است.
مصداق روشن دغلكاري، نيرنگبازي در معامله است. اگر كسي در معامله، برادر ديني خود را از عيب كالاي مورد معامله كاملاً آگاه نسازد، دچار غش در معامله يا دغلكاري شده است و چنين كاري سزاوار مسلمان نيست.
مسلمانان با يكديگر يكرنگ و مهربانند و مطلبي را از روي خيانت،
1) نك: ابن منظور، لسان العرب، ج 6، ص 323؛ ابن منظور، مصباح المنير، ج 2، ص 447.
از يكديگر مخفي نميكنند. دغلكاري در هر جامعهاي ممكن است وجود داشته باشد، اما يك ناهنجاري اجتماعي به شمار ميرود و نوعي نيرنگ، فريب، تقلب و خيانت است كه همه اينها از مسلمان واقعي و اخلاق اسلامي فاصله دارد. اين ويژگيها، ويژگيهاي انسان پست و زبون است.
واژه غش در قرآن كريم به كار نرفته، اما به معنا و مفهوم آن توجه شده است، به ويژه در سوره مطففين، وقتي از كمفروشي سخن گفته ميشود. ولي در روايات مصداقها، جايگاه، ابعاد و آثار اين آفت اجتماعي شرح داده شده است. در ادامه به بعضي از جنبههاي اين مسئله ميپردازيم:
در بسياري از روايات، مصداق دغلكاري، در معاملات معرفي شده است، اما دغلكاري با توجه به مفهوم آن ـ جلوه دادن شيء آنگونه كه نيست ـ مصداق وسيعتري دارد كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
الف) دغلكاري با امام و رهبر مسلمانان
توجه به نامه 26 نهجالبلاغه كه اميرمؤمنان، علي عليه السلام در سال 36 هجري، براي فرماندار اصفهان به نام مخنف بن سليم نوشته است، ميتواند ما را به اين توسعه معنايي رهنمون شود.
حضرت مينويسد:
... سفارش ميكنم كه مبادا در ظاهر، خدا را اطاعت و در خلوت نافرماني كند و اينكه آشكار و پنهانش و گفتار و
كردارش در تضاد نباشد. امانت الهي را پرداخته، عبادت را خالصانه انجام دهد... . كسي كه امانت الهي را خوار شمارد و دست به خيانت آلوده كند، خود و دين خود را پاك نساخته و درهاي خواري را در دنيا به روي خود گشوده و در قيامت خوارتر و رسواتر خواهد بود و همانا بزرگترين خيانت، خيانت به ملت و رسواترين دغلكاري، دغلبازي با امامان است.(1)
روشنترين نمونه دغلكاري كه ملتي با امام خود روا داشتهاند، در دوران امام حسن مجتبي عليه السلام گزارش شده است. در اين باره آن حضرت ميفرمايد: «بار خدايا من به آنها (مردم كوفه) اعتماد كردم و آنها به من خيانت ورزيدند. من براي آنان خيرخواهي كردم و آنان با من دغلكاري كردند».(2)
شهيد مطهري رحمه الله درباره اينگونه دغلكاري مينويسد:
رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «ثَلاثٌ لا يغلُّ عليهنّ قَلبُ امرءٍ مُسلمٍ: اِخلاصُ العملِ لِلَّهِ، وَ النّصيحةُ لِاَئمّةِ المُسلمينَ و اللّزومُ لِجَماعتهم؛ هرگز قلب يك مسلمان نسبت به سه چيز خيانت و ترديد روا نميدارد: اخلاص نيت براي خدا، خيرخواهي براي زعماي مسلمين در راه رهبري مسلمين (عدم دغلكاري)، همراهي با جماعت مسلمين».(3)
علي عليه السلام در يكي از نامههايش كه در نهج البلاغه ثبت است، ميفرمايد: «فاِنّ اَعظَم الخِيانةُ خَيانةُ الاُمّةِ وَ اَفظَعَ الغَشَّ غَشُّ
الائمّة؛ بزرگترين خيانتها، خيانت به جامعه است و شنيعترين دغلبازيها، دغلبازي با پيشوايان مسلمين است».(1)زيرا نتيجه اين دغلبازي، عليه مسلمين است. اگر ناخداي يك كشتي، آن كشتي را درست هدايت كند و شخصي پيدا شود و آن ناخدا را فريب دهد و كشتي را دچار خطر كند، تنها به ناخدا خيانت نكرده است، به همه سكّان كشتي خيانت كرده است.(2)
ب) دغلكاري با خود
اميرمؤمنان، علي عليه السلام ميفرمايد: «همانا دغلكارترين مردم كسي است كه با خود دغلكاري كند و در برابر پروردگارش نافرمانتر باشد.»(3)به دغلكاري با خود، در قرآن كريم نيز اشارتي شده است و ائمه اطهار عليهم السلام آن را تبيين كردهاند.
به نظر ميرسد آنجا كه انسان به حكم فطرت الهي و عقل سليم، حق را ميشناسد و درك ميكند، اما به انكار و نافرماني ميپردازد و با خدا مخالفت ميكند، نوعي دغلبازي است؛ دغلبازي با خود.
در قرآن كريم درباره فرعون و فرعونيان آمده است: «و با آنكه دلهايشان بدان (معجزه و نبوت حضرت موسي عليه السلام يقين داشت، از روي ظلم و تكبر، آن را انكار كردند. پس ببين فرجام فسادگران چگونه بود».
تلقي قرآن اين است كه آنها دغلبازي ميكردند و حقيقت را به
حكم فطرت خدادادي و عقل سليم ميشناختند، اما در عمل انكار ميكردند.
انسان مسلمان و مؤمن اهل دغلكاري نيست. در روايتي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميخوانيم: «ليسَ مِنّا مَن غَشَّ مُسلِما؛ از ما نيست كسي كه با مسلماني دغلكاري كند».(1)
حضرت علي عليه السلام نيز ميفرمايد: «الغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ؛ دغلكاري از اخلاق انسانهاي پست و لئيم است».(2)
در كل، انسان مؤمن در اخلاق اجتماعي خود، از دو رفتار فاصله دارد؛ آزار ديگران؛ و دغلكاري. دغلكاري، با ايمان و انسان مؤمن سنخيت ندارد. دغلكاري، نوعي نفاق و دورويي است و با انسانهاي منافق و پست سنخيت دارد.
در روايات، دغلكاري با دوستان، از نشانههاي بدبختي معرفي شده است. دغلكار ممكن است گمان كند انسان زرنگي است، اما در واقع چنين نيست، بلكه او دچار جهل مركب است و نميداند كه دچار چه خسارتي شده است. خداوند وقتي ميخواهد زيانكارترين مردم از جهت اعمال را معرفي كند، ميفرمايد: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً الَّذينَ ضَلَّ سَعْيهُمْ
فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يحْسِنُونَ صُنْعاً؛ بگو: آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟ [آنان] كسانياند كه كوشش آنها در زندگي دنيا به هدر رفته و خود ميپندارند كه كار خوب انجام ميدهند». (كهف: 103 و 104)
ميتوان دغلكار را يكي از مصداقهاي مهم اين آيه برشمرد.
دغلكاري آثاري در پي دارد كه عبارتند از:
الف) رواج ناسزاگويي در جامعه: در درجه اول، انسان دغلكار با رسوا شدن و برملا شدن دغلكارياش، مورد بيمهري و در مواردي ناسزاگويي ديگران قرار ميگيرد؛
ب) از بين رفتن بركت؛
ج) دور شدن از لطف حضرت حق، بلكه بالاتر از آن، انسان دغلكار مورد خشم خداست و در بعضي روايات آمده است كه فرشتگان، او را نفرين ميكنند؛
د) محشور شدن با قوم يهود؛
ه) از بين رفتن اعتماد و راستي بين مردم.
با توجه به روشن بودن زشتي دغلكاري، انسان بايد تلاش كند در مرحله اول، خود از اين نوع اخلاق دوري كند. اگر هم كسي با او دغلكاري كرد، در مقام انتقام برنيايد و از راه دغلكاري وارد نشود؛ چون اگر او هم چنين كند، فرقي با انسان دغلكار ندارد. بر همين اساس است كه امام سجاد عليه السلام در دعاي مكارم اخلاق عرضه ميدارد: «بار خدايا، بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا توفيق ده تا با كسي كه نسبت به من دغلكاري كرده است، خيرخواهي و صداقت ورزم».(1)
1) صحيفه سجاديه، دعاي 20، دعاي مكارمالاخلاق.
گلبانگ حديث
زير فصل ها
دغلكاري در معامله
نكوهش دغلكاري
جايگاه دغلكاري و دغلكار
پرهيز از دغلكاري
پيآمدهاي دغلكاري
زشتترين دغلكاري
دغلكارترين مردم
دغلكاري در معامله
تهذيب الأحكام عن الحلبي، عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألتُه عنِ الرَّجُلِ يكونُ عِندَهُ لَونانِ مِن طَعامٍ واحِدٍ و سِعرُهُما شتي و أحَدُهُما خَيرٌ مِنَ الآخَرِ، فَيخلِطُهُما جَميعا ثُمّ يبِيعُهُما بِسِعرٍ واحِدٍ: لا يصلُحُ لَهُ أنْ يفعَلَ ذلكَ يغُشُّ بهِ المسلمينَ حتّي يبَينَهُ.(1)
تهذيب الأحكام به نقل از حلبي از امام صادق عليه السلام سؤال كردم: مردي از يك ماده غذايي دو نوع آن را دارد و قيمت هر دو مختلف است، اما يكي مرغوبتر از ديگري است. ازاينرو، آنها را با هم مخلوط ميكند و همه را به يك قيمت ميفروشد. حضرت فرمود: درست نيست كه اين كار را بكند و بدين وسيله به مسلمانان غِشّ روا دارد، مگر اينكه واقعيت را به آنها بگويد.
الإمامُ الكاظمُ عليه السلام ـ لَمّا مَرَّ بهشامِ بنِ الحَكَمِ و هو يبِيعُ السَّابِرِي فِي الظِّلالِ ـ يا هِشامُ، إنّ البَيعَ فِي الظِلِّ غِشٌّ، و إنَّ الغِشَّ لا يحِلُّ.(2)
امام كاظم عليه السلام ، چون بر هشام بن حكم كه در سايه (تاريكي) مشغول فروختن پارچه شاپوري بود، گذشت، فرمود: اي هشام!
فروختن كالا در سايه، دغلي است و دغلي [در معامله] روا نيست.
نكوهش دغلكاري
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «المسلمُ أخو المسلمِ، و لا يحِلُّ لِمسلمٍ باعَ مِن أخيهِ بَيعا فيهِ عَيبٌ إلاّ بَينَهُ لَهُ؛ مسلمان، برادر مسلمان است و بر هيچ مسلماني روا نيست كالاي معيوبي را به برادرش بفروشد، مگر اينكه او را از آن عيب آگاه سازد».(1)
جايگاه دغلكاري و دغلكار
امام علي عليه السلام : «الغِشُّ سَجِيةُ المَرَدَةِ؛ دغلكاري، خصلت مردمان سركش است».(2)
امام علي عليه السلام : «الغِشُّ يكسِبُ المَسَبَّةَ؛ دغلكاري، ناسزا شنيدن در پي دارد».(3)
امام علي عليه السلام : «الغِشُّ شَرُّ المَكرِ؛ دغلكاري، بدترين نيرنگ است».(4)
امام علي عليه السلام : «الغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ؛ دغلكاري، از اخلاق فرومايگان است».(5)
امام علي عليه السلام : «الغَشُوشُ لِسانُهُ حُلوٌ و قَلبُهُ مُرٌّ؛ دغلكار، زبانش شيرين است و دلش تلخ».(6)
امام علي عليه السلام : «مِن عَلامَةِ الشَّقاءِ غِشُّ الصَّدِيقِ؛ از نشانههاي بدبختي، دغلكاري با دوست است».(1)
امام علي عليه السلام : «شَرُّ الناسِ مَن يغُشُّ الناسَ؛ بدترين مردم، كسي است كه با مردم دغلكاري كند».(2)
امام علي عليه السلام : «خيرُ الإخْوانِ أنصَحُهم، و شَرُّهم أغَشُّهم؛ بهترين برادران، يكرنگترين ايشان و بدترين برادران، دغلترين آنان است».(3)
امام علي عليه السلام : «مَن غَشَّ الناسَ في دِينِهِم فَهُو مُعانِدٌ للّه ِِو رسولِهِ؛ هر كس در دين مردم با آنها دغلكاري كند، دشمن خدا و پيامبر اوست».(4)
امام علي عليه السلام : «مِن عَلامةِ الشَّقاءِ غِشُّ الصَّديقِ؛ از نشانه بدبختي، دغلكاري با دوست است».(5)
امام كاظم عليه السلام : «ليسَ مِن أخلاقِ المُؤمِنينَ الغَشُّ و لا الأذي؛ دغلكاري و آزار، از اخلاق مؤمنان نيست».(6)
پرهيز از دغلكاري
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «مَن غَشَّ مُسلِما في شِراءٍ أو بَيعٍ فليسَ مِنّا، و يحشَرُ يومَ القِيامَةِ مَع اليهودِ؛ لأنَّهم أغَشُّ الخَلقِ لِلمُسلِمينَ؛ هر كس در خريد يا فروش با مسلماني دغلكاري كند، از ما نيست و روز قيامت با يهود محشور ميشود؛ زيرا يهود دغلكارترين مردم نسبت به مسلمانان هستند».(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «ليسَ مِنّا مَن غَشَّ مُسلِما؛ از ما نيست كسي كه با مسلماني دغلكاري كند».(2)
امام علي عليه السلام : «المُؤمنُ لا يغُشُّ أخاهُ، و لا يخُونُهُ، و لا يخذُلُهُ، و لا يتَّهِمُهُ؛ مؤمن برادر خود را نميفريبد، و به او خيانت نميكند، و او را تنها نميگذارد، و او را متهم نميسازد».(3)
پيآمدهاي دغلكاري
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «مَن غَشَّ أخاهُ المُسلِمَ نَزَعَ اللّه ُ عَنهُ بَرَكةَ رِزقِهِ، و أفسَدَ علَيهِ مَعيشَتَهُ، و وَكَلَهُ إلي نفسِهِ؛ هر كس به برادر مسلمان خود غشّ روا دارد، خداوند بركت را از روزي او بگيرد و زندگياش را بر وي تباه گرداند و او را به خودش وا گذارد».(4)
زشتترين دغلكاري
امام علي عليه السلام ، در سفارش به يكي از كارگزاران خويش نوشت: «إنَّ أعظَمَ الخِيانَةِ خِيانَةُ الاُمَّةِ، و أفظَعَ الغِشِّ غِشُّ الأئمَّةِ؛ همانا بزرگترين
خيانت، خيانت به امت است و زشتترين دغلكاري، دغلكاري نسبت به پيشوايان است».(1)
دغلكارترين مردم
امام علي عليه السلام : «إنَّ أنصَحَ الناسِ لنفسِهِ أطوَعُهُم لِرَبِّهِ، و إنَّ أغَشَّهُم لنفسِهِ أعصاهُم لِرَبِّهِ؛ خيرخواهترين مردم به خويش، كسي است كه در برابر پروردگارش از همه فرمانبردارتر باشد و خيانتكارترين آنها به خود، نافرمانترين آنها از پروردگار خويش است».(2)
امام علي عليه السلام : «إنَّ أغَشَّ الناسِ أغَشُّهُم لنفسِهِ و أعصاهُم لِرَبِّهِ؛ همانا دغلكارترين مردم كسي است كه با خود دغلكارتر و در برابر پروردگارش نافرمانتر باشد».(3)
امام علي عليه السلام : «مَن غَشَّ نَفسَهُ كانَ أغَشَّ لِغَيرِهِ؛ كسي كه با خود دغلكار باشد، با ديگري دغلكارتر است».(4)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
از ما نيست كسي كه تقلّب كند.
صراحت و صداقت در سياست
با مسلمانان غلّ و غش ميكني؟
بر تو باد به راستي و درستي
«پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بر تلّي از گندم گذشت. دستش را داخل آن فرو برد و انگشتانش به رطوبتي خورد. فرمود: اين چيست اي فروشنده؟ عرض كرد: اي پيامبر خدا! باران به آن خورده است. حضرت فرمود: چرا آن
قسمت را رو قرار ندادي تا مردم ببينند؟ هر كس با ما تقلب كند، از ما نيست».(1)
«[يكي از مشكلات] خلافت او (حضرت علي عليه السلام ) مسئله صراحت و صداقت او در سياست بود كه اين را هم عدهاي از دوستانش نميپسنديدند، ميگفتند: سياست اين همه صداقت و صراحت برنميدارد؛ يك مقدار خدعه و دغلبازي هم بايد در آن قاطي كرد. چاشني سياست دغلبازي است. (اينهايي كه عرض ميكنم تمامش در نهج البلاغه است) و حتي بعضي ميگفتند: علي سياست ندارد، معاويه را ببين چقدر سياستمدار است! ميفرمود:
وَالله ما مُعاوِيةُ بِادْهي مِنّي، وَلكِنَّهُ يغْدِرُ وَ يفْجُرُ، وَ لَوْ لا كَراهِيةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ ادْهَي النّاسِ، وَ لكِنْ كُلُّ غَدْرَةٍ فَجْرَةٌ وَ كُلُّ فَجْرَةٍ كَفْرَةٌ وَ لِكُلِّ غادِرٍ لِواءٌ يعْرَفُ بِهِ يوْمَ الْقِيامَةِ.(2)
به خدا قسم اشتباه ميكنيد، معاويه از من زيركتر نيست، او دغلباز است، فاسق است، من نميخواهم دغلبازي كنم، من نميخواهم از جاده حقيقت منحرف شوم، فسق و فجور مرتكب بشوم. اگر نبود كه خداي تبارك و تعالي دغلبازي را دشمن ميدارد، آن وقت ميديديد كه زرنگترين مردمِ دنيا علي است. دغلبازي فسق است، فجور است، و اينگونه فجورها
كفر است و من ميدانم كه هر فريبكاري در قيامت محشور ميشود در حالي كه يك پرچمي دارد (ظاهراً مقصود اين است كه فريبخوردگان هم در زير پرچم فريبدهنده هستند)».(1)
«امام باقر عليه السلام : پيامبر صلي الله عليه و آله در بازار مدينه از كنار بار گندمي عبور كرد. به صاحب آن فرمود: ميبينم گندم خوب و مرغوبي داري. از قيمت آن پرسيد. پس، خداوند عزّوجلّ به آن حضرت وحي فرمود كه دستت را داخل ظرف، فرو بَر. پيامبر اين كار را كرد و گندمِ نامرغوبي بيرون آورد. پس به صاحب آن فرمود: ميبينم كه با مسلمانان غل و غش ميكني».(2)
«عبدالرحمان بن سيابه كوفي، جواني نورس بود كه پدرش از دنيا رفت. مرگ پدر از يك طرف، فقر و بيكاري از طرف ديگر، روح حساس او را رنج ميداد. روزي در خانه نشسته بود كه كسي در خانه را زد. يكي از دوستان پدرش بود. به او تسليت گفت و دلداري داد. سپس پرسيد:
ـ آيا از پدرت سرمايهاي باقي مانده است؟
ـ نه.
ـ اين هزار درهم را بگير، اما بكوش كه اينها را سرمايه كني و از منافع آنها خرج كني.
اين را گفت و از دم در برگشت و رفت.
عبدالرحمان خوشحال و خرم پيش مادرش رفت و كيسه پول را به او نشان داد و جريان را نقل كرد. طبق توصيه دوست پدرش به فكر كاسبي افتاد. نگذاشت به فردا بكشد. تا شب آن پول را تبديل به كالا كرد. دكاني براي خود در نظر گرفت و مشغول كار و كسب شد. طولي نكشيد كه كار و كسبش بالا گرفت. حساب كرد، ديد گذشته از اينكه با اين سرمايه، زندگي خود را اداره كرده، مبلغ زيادي نيز بر سرمايه افزوده شده است. فكر كرد به حج برود. با مادرش مشورت كرد. مادر گفت: اول برو پيش همان دوست پدرت و هزار درهم او را كه سرمايه بركت زندگي ما شده بده، بعد برو به مكه.
عبدالرحمان پيش آن مرد رفت و كيسهاي داراي هزار درهم جلو او گذاشت و گفت: پولتان را بگيريد. آن مرد، اول خيال كرد كه مبلغ پول كم بوده است و عبدالرحمان پس از چندي عين پول را به او برگردانده است، گفت: اگر اين مبلغ كم است، مبلغي ديگر بيفزايم؟
عبدالرحمان گفت: خير، كم نيست، بسيار پول پربركتي بود و چون من اكنون از خودم داراي سرمايهاي هستم و به اين مبلغ نيازمند نيستم، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما پولتان را رد كنم، خصوصاً كه الآن عازم سفر حجّم و ميل داشتم پول شما خدمت خودتان باشد. عبدالرحمان اين را گفت و از آن خانه خارج شد و بار سفر حج بست.
پس از انجام مراسم حج به مدينه آمد، همراه جمعيت به محضر امام صادق عليه السلام رفت. جمعيت انبوهي در خانه حضرت گرد آمده بودند. عبدالرحمان كه جواني نورس بود، رفت پشت سر همه نشست و شاهد
رفت و آمدها و سؤال و جوابهايي كه از امام ميشد، بود. همين كه مجلس كمي خلوت شد، امام صادق عليه السلام با اشاره، او را نزديك طلبيده، پرسيد:
ـ شما كاري داريد؟
ـ من عبدالرحمان پسر سيابه كوفي بجلي هستم.
ـ احوال پدرت چطور است؟
ـ پدرم به رحمت خدا رفت.
ـ اي واي، اي واي، خدا او را رحمت كند. آيا از پدرت ارثي هم براي شما باقي ماند؟
ـ خير، هيچ چيز از او باقي نماند.
ـ پس چطور توانستي حج كني؟
ـ قضيه از اين قرار است: بعد از مرگ پدرم خيلي پريشان بودم. مرگ پدر از يك طرف و فقر و پريشاني از طرف ديگر، بر ما فشار ميآورد؛ تا آنكه روزي يكي از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسليت به من، گفت من اين پول را سرمايه كنم. همين كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم... .
همين كه سخن عبدالرحمان به اينجا رسيد، امام پيش از اينكه او داستان را به آخر برساند، فرمود:
ـ بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردي؟
ـ با اشاره مادرم، قبل از حركت به خودش رد كردم.
ـ احسنت. حالا ميل داري [تو را] نصيحتي بكنم؟!
ـ قربانت گردم، البته!
ـ بر تو باد به راستي و درستي. آدم راست و درست شريك مال مردم است...».(1)
آموزهها
سزاوار نيست انسان با دغلكار، از راه دغلكاري وارد شود، بلكه ميتوان از امام سجاد عليه السلام درس گرفت و به درگاه خدا عرض كرد: «بار خدايا بر محمد و آل محمد صلوات فرست و مرا توفيق ده تا با كسي كه نسبت به من دغلكاري كرده، خيرخواهي و صداقت ورزم».
خطرناكترين دغلكاري و نيرنگبازي، دغلكاري با امام عادل است؛ زيرا ممكن است خداوند رحمتش را از مردم بردارد كه نتيجه آن، حاكم شدن انسانهاي ستمگر است. نمونه بارز آن را در زمان حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام مشاهده ميكنيم كه مردم با امام، دغلكاري كردند و نتيجه آن، حاكم شدن امويان و مروانيان بر جامعه اسلامي آن روز بود.
دغلكاري، مصداقها و مراتب مختلفي دارد. از دغلكاري در معاملات آغاز ميشود، تا دغلكاري در دين مردم، دغلكاري با رهبر، و دغلكاري با امت. هر يك از اين دغلكاريها آثاري دارد. بعضي از دغلكاريها انسان را در رديف دشمن خدا و پيامبر قرار ميدهد. امير مؤمنان، علي عليه السلام ميفرمايد: «هر كه در دين مردم با آنها دغلكاري كند، دشمن خدا و پيامبر اوست».(2)
در بعضي موارد ميتوان دغلكار را رسوا كرد، به ويژه آنجا كه
حقالناس مطرح است. در سيره رسول خدا صلي الله عليه و آله و امير مؤمنان علي عليه السلام ، گزارشهايي شده است كه آن بزرگواران شخصاً به بازار مسلمانان ميرفتند و گاهي دغلكاريهاي بعضي فروشندگان را برملا ميكردند و به آنان تذكر ميدادند.
صداقت و راستي، نشانه سلامتي روابط اجتماعي است و سبب اعتماد افراد جامعه ميشود، اما دغلكاري اين اعتماد را از بين ميبرد. بنابراين، بياعتمادي از آثار منفي اين رفتار ناهنجار اجتماعي است.
اولين كسي كه از دغلكاري آسيب ميبيند، خود دغلكار است؛ زيرا آبرو و اعتبار خود را نزد مردم از دست ميدهد.
منابع ديگر
فاضل، جواد، فريب، تهران، انتشارات علمي، 1355.
7.دنيا طلبي
امام علي عليه السلام :
«إنّما سُمِّيتِ الدُّنيا دُنيا لأنّها أدني مِن كلِّ شيءٍ، و سُمِّيت الآخِرةُ آخِرةً لأنّ فيهاً الجزاءَ و الثّوابَ؛ دنيا از آن رو دنيا نام گرفته كه پستترين (نزديكترين) چيزهاست و آخرت از آن رو آخرت ناميده شده كه سزا و پاداش در آنجاست».(1)
انسان بايد بداند بيهوده آفريده نشده است. خداوند ميفرمايد: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَينا لا تُرْجَعُون؛ آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريدهايم و به سوي ما باز نميگرديد؟» (مؤمنون: 115)
بنابراين، لازم است انسان درباره خود و زندگياش بينديشد. زندگي انسان دستكم دو مرحله اساسي دارد: 1. حيات و زندگي دنيايي؛ 2. حيات و زندگي بعد از دنيا؛ يعني حيات اخروي كه شامل عالم برزخ و قيامت ميشود. اگر زندگي دنيا، بدون زندگي آخرت در
1) علل الشرائع، ج ٢، ص ١ .
نظر گرفته و ارزشگذاري شود، بهترين حكم آن است كه قرآن كريم كرده است:
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيرٌ لِلَّذينَ يتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُون. (انعام: 32)
زندگي دنيا، چيزي جز بازي و سرگرمي نيست! و سراي آخرت، براي آنها كه پرهيزكارند، بهتر است! آيا نميانديشيد؟
حضرت حق، سبحانه و تعالي، در اين آيه انسان را به دليل نينديشيدن درباره دنيا و آخرت توبيخ ميكند. بنابراين، لازم است انسان در اين باره فكر كند و روشن است تفكر معمولاً با پرسش همراه است.
اگر كسي بخواهد درباره دنياطلبي، دنياگرايي، دنيادوستي، دنياپرستي و نظاير آن بينديشد، با اين پرسشها روبهرو خواهد شد:
دنيا يعني چه؟
در قرآن و روايات چه تعابيري از دنيا آمده است؟
دنياطلبي چيست؟ انسان دنياطلب چه ويژگيهايي دارد؟
چرا انسان دنياطلب ميشود؟
آثار دنياطلبي چيست؟
راههاي معالجه دنياطلبي چيست؟
برخورد صحيح با دنيا چگونه بايد باشد؟
واژه دنيا مؤنث ادني است. اگر آن را از «دنيء» و «دناءت» بگيريم به معناي پستتر و اگر از «دنوّ» بگيريم، به معناي نزديكتر است. اين واژه، پيوسته وصف است و احتياج به موصوف دارد، مثل حيات دنيا، عذاب
دنيا، سعادت دنيا. زندگي دنيا را دنيا ميگوييم؛ چرا كه نسبت به زندگي آخرت پستتر و ناچيزتر است و از زندگي آخرت به ما نزديكتر است.
از آيات شريفه استفاده ميشود كه آن به معناي دوم و اصل آن «دنوّ» است؛ زيرا در آيات زيادي، در برابر واژه آخرت آمده است، مثل: «أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ؛ همين كسانند كه زندگي دنيا را به ]بهاي[ جهان ديگر خريدند». (بقره: 86)
«رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً؛ پروردگارا! به ما در دنيا (نيكي) عطا كن! و در آخرت نيز (نيكي) مرحمت فرما». (بقره: 201)
«حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ؛ اعمالشان [اعمال نيكشان، به خاطر اين گناهان بزرگ] در دنيا و آخرت تباه شده». (آل عمران: 22)
«قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيرٌ لِمَنِ اتَّقي؛ به آنها بگو سرمايه زندگي دنيا، ناچيز است و سراي آخرت، براي كسي كه پرهيزكار باشد، بهتر است!» (نسا: 77)
كلمه دنيا 115 بار در قرآن مجيد تكرار شده و در تمام آنها صفت زندگي كنوني است؛ مگر در چهار مورد كه صفت آسمان و كنار بيابان آمده است مثل «إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوي وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ». (انفال: 42)
در اين آيه «عدوه» به معناي حاشيه و كنار بيابان است و «قصوي» مؤنث اقصي است؛ يعني آنگاه كه شما مسلمين در نزديكترين حاشيه وادي به مدينه بوديد و آنها در دورترين كنار آن و كاروان ابوسفيان پايينتر از شما بود.
«إِنَّا زَينَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ؛ ما آسمان نزديكتر را با زينتي كه كواكب باشد، مزين گردانديم» (صافات: 6) دو مورد ديگر در آيه 12 سوره
فصّلت و آيه 5 سوره ملك است. در اين آيات، كلمه دنيا قطعاً به معناي نزديكتر است. در بعضي از آيات مثل «مَنْ كانَ يرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا» (شورا: 20) كه واژه حيات ذكر نشده، بلكه در تقدير است؛ يعني «حرث الحياة الدّنيا».
جوهري در صحاح گفته است: «دنيا به علت نزديك بودنش دنيا ناميده شده است. در قاموس و اقرب آمده است: دنيا نقيض آخرت است. در نهايه ميخوانيم: دنيا اسم اين زندگي است كه آخرت از آن دور است».(1)
گذشته از اين بحث لغوي و ادبي، بايد گفت حقيقت دنيا چيزي جز زمين و موجودات آن، اعم از كوه، دشت، گياه، حيوان، آسمان، ستارگان و كرات نيست. اينها همه آفريدههاي خداي مهربان است و آفريدههاي خدا همه باارزشند و دوست داشتن آنها از نظر عقل و شرع مانعي ندارد. بنابراين، دنياطلبي داراي معناي خاصي است كه بايد تبيين شود.
در آيات قرآن كريم و روايات، تعابير متفاوتي از دنيا ديده ميشود. در جايي دنيا نكوهش و در جايي ديگر از آن تعريف شده است.
تعابير منفي
خداوند در آيهاي ميفرمايد:
الَّذينَ يسْتَحِبُّونَ الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَي الْآخِرَةِ وَ يصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ يبْغُونَها عِوَجاً أُولئِكَ في ضَلالٍ بَعيد. (ابراهيم: 2)
1) قاموس، ج 2، ص 363.
همانها كه زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح ميدهند و [مردم را] از راه خدا باز ميدارند و ميخواهند راه حق را منحرف سازند؛ آنها در گمراهي دوري هستند!
آنگاه به پيامبرش ميفرمايد از كساني كه فقط خواستار دنيا هستند و به تعبير ديگر از افراد دنياطلب، دنياپرست و دنياگرا دوري كند: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّي عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا؛ حال كه چنين است از كسي كه از ياد ما روي ميگرداند و جز زندگي مادي دنيا را نميطلبد، اعراض كن!» (نجم: 29)
در سوره نازعات نيز كساني را كه زندگي دنيا را برميگزينند، جهنمي معرفي ميكند:
«فَأَمَّا مَنْ طَغي وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحيمَ هِي الْمَأْوي؛ اما آن كسي كه طغيان كرده، و زندگي دنيا را مقدّم داشته، مسلّماً دوزخ جايگاه اوست!» (نازعات: 37 ـ 39)
در تعبير قرآن، نه دنيا، بلكه زندگي دنياست كه ميتواند مايه فريب و غرور باشد:
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور. (آلعمران: 185)
هر كسي مرگ را ميچشد و شما پاداش خود را به طور كامل در روز قيامت خواهيد گرفت؛ آنها كه از آتش(دوزخ) دور شده و به بهشت وارد شوند، نجات يافته و رستگار شدهاند و زندگي دنيا، چيزي جز سرمايه فريب نيست!
همچنين زندگي دنيا ميتواند بازيچه و سرگرمي باشد: «وَ مَا الْحَياةُ
الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيرٌ لِلَّذينَ يتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُون؛ زندگي دنيا، چيزي جز بازي و سرگرمي نيست! و سراي آخرت، براي آنها كه پرهيزگارند، بهتر است! آيا نميانديشيد؟!» (انعام: 32)
نزديك به چنين تعابيري در روايات هم آمده است؛ دنيا گاهي ملعون ناميده ميشود و گاه به ماري خوش خط و خال تشبيه ميگردد. چنانكه حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «دنيا مانند مار سمي است؛ پوست آن نرم است، ولي سميكُشنده در درون دارد. نادان فريبخورده به آن ميگرايد و هوشمند عاقل از آن دوري گزيند».(1)
آن حضرت در كلامي ديگر ميفرمايد: «همانا من شما را از دنيا ميترسانم؛ زيرا در كام شيرين و در ديده انسان، سبز و رنگارنگ است... با زينتِ غرور، خود را ميآرايد، شادي آن دوام ندارد و كسي از اندوه آن ايمن نيست، بسيار فريبنده و بسيار زيانرساننده است».(2)
بر اين اساس، رسول خدا صلي الله عليه و آله به پيروان خود دستور ميدهد: «اُترُكوا الدنيا لأهلِها فإنّه مَن أخَذَ مِنها فوقَ ما يكفِيهِ أخَذَ مِن حَتفِهِ و هُوَ لا يشعُرُ؛ دنيا را براي اهلش واگذاريد؛ زيرا هر كس از دنيا بيش از حدّ كفايت خود برگيرد، نادانسته، مرگ خود را شتاب بخشيده است».(3)
تعابير مثبت
در مقابل اين تعابير منفي، آيات و روايات ديگري نيز در ستايش زندگي دنيا وارد شده است. براي مثال در سوره نحل آمده است:
وَ قيلَ لِلَّذينَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيراً لِلَّذينَ أَحْسَنُوا في هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقينَ. (نحل: 30)
و به كساني كه تقوا پيشه كردند، گفته شود: «پروردگارتان چه نازل كرد؟» ميگويند: «خوبي.» براي كساني كه در اين دنيا نيكي كردند، [پاداش] نيكويي است و قطعاً سراي آخرت بهتر است و چه نيكوست سراي پرهيزكاران.
در روايت نيز آمده است:
«الإمامُ الباقرُ عليه السلام في قولِهِ تعالي: و لَنِعمَ دارُ المُتَّقينَ، الدنيا؛(1)امام باقر عليه السلام درباره آيه «و نيكو [سرايي] است سراي پرهيزكاران»، [فرمود]: آن سراي دنياست».(2)
خداوند در آيات فراواني ميفرمايد: «الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْض» (بقره: 22)؛ «وَ هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُوم» (انعام: 97)؛ «هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيل» (يونس: 67)؛ «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَر» (ابراهيم: 33).
زمين، آسمان، ستارگان، شب و روز، چهارپايان، همه و همه براي انسان آفريده شده است و به پيامبرش ميفرمايد: «و سهم خود را از دنيا فراموش مكن».(3)
با مقايسه اين دو دسته مطالب درمييابيم دنيا به چه معنا بد است و چرا بد است و دنيا به چه معنا خوب است و چرا خوب است. دنيا به معناي زمين و آسمان و نعمتهاي موجود در آن، ذاتاً بد نيست. آنها همه آفريده
خدايند و آفريده حضرت حق، خير و بركت است. زندگي دنيا از آن جهت كه مقدمه ورود به زندگي آخرت است، خوب و خير است. دنيا كشتزار آخرت و بهترين يار و ياور براي رسيدن به آخرت است. بنابراين، انسان بايد از دنيا براي آخرتش بهره بگيرد. اين بد نيست، بلكه خوب و زيباست. زندگي پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام هم اين معنا را تأييد ميكند. آنها اهل ازدواج، بهرهگيري از دنيا، دوست داشتن خانواده، فرزند و نظاير آن بودند.
آنچه مهم است، شيوه برخورد با اين نعمت است. شيوه برخي افراد در استفاده از نعمتها به گونهاي است كه عقل و شرع آن را نميپسندد. وي گاهي دچار غفلت و فراموشي ميشود و با دنيا و نعمتها و فرصت زندگي در آن، به گونهاي برخورد ميكند كه گويي اين زندگي اصل است و آخرت فراموش شده است يا آخرتي وجود ندارد.
در روايات به شيوه نگرش به دنيا و استفاده از آن اشاره شده است. در مقام نظري، بايد دانست دنيا محل قرار و زندگي حقيقي نيست، بلكه كشتزار، پل و كاروانسرايي است كه چند روزي بايد از آن براي رسيدن به سراي ديگر بهره جست. در اين صورت، بايد در آن زهد ورزيد؛ يعني به آن دل نبست و به اندازه ضرورت از آن بهره گرفت. انسان مؤمن در دنيا به غايت تلاش ميكند؛ چون دنيا مزرعه آخرت است و در مزرعه تنبلي شايسته نيست، اما در مقام بهرهبرداري از آن، به حدّ كفاف بسنده ميكند و ميداند دنيا براي آخرت آفريده شده است.
اين پرسش را با روايتي از پيامبر پاسخ ميدهيم. حديث به ويژگيهاي انسان دنياطلب اشاره دارد.
عَنْ اِبْنِ عَبّاس قالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ(صلي الله عليه وآله وسلم) يقُولُ: اِنَّهُ ما سَكَنَ حُبُّ الدُّنْيا قَلْبَ عَبْد اِلاّ الْتاطَ فيها بِثَلاثِ: شُغْلٍ لاينْفَدُ عَناؤُهُ; وَ فَقْرٍ لايدْرَكُ غِناهُ; وَ اَمَلٍ لاينالُ مُنْتَهاهُ. اَلا اِنَّ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةَ طالِبَتانِ وَ مَطْلُوبَتانِ، فَطالِبُ الاْخِرَةِ تَطْلُبُهُ الدُّنْيا حَتّي يسْتَكْمِلَ رِزْقَهُ; وَ طالِبُ الدُّنْيا تَطْلُبُهُ الآخِرَةُ حَتّي يأْخُذَهُ الْمَوْتُ بَغْتَةً... .(1)
ابنعباس ميگويد: شنيدم رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود: كسي كه گرفتار دوستي دنيا گردد، سه بلا دامنگير او ميشود: اشتغال فكري كه بر اثر آن خستگي او تمام نميشود؛ فقري كه بينيازي با آن نيست و آرزوهاي طولاني كه سرانجام ندارد. آگاه باشيد كه دنيا و آخرت، هر دو، هم طالبند و هم مطلوب. پس كسي كه سراغ آخرت رفت، دنيا خود به خود سراغ او ميآيد تا از روزي خود به طور كامل بهرهبرداري كند و خواهان دنيا، آخرت به سراغ او ميآيد تا اينكه مرگ، ناگهاني او را دريابد و به كام خويش فروكشد.
معناي دنياطلبي
دنيا گاهي وسيله است و گاه هدف. انسان ميتواند هم وسيله را طلب كند و هم هدف را. در هر دو طلب هست. آنجا كه دنيا به عنوان وسيله طلب ميشود، عين صواب است و آنجا كه به عنوان هدف و آخرين آرزو طلب ميشود، عين ناصوابي است. طلب اول كه همان نگاه و طلب ابزاري است، انسان را بينا ميسازد و به سرمنزل مطلوب ميرساند، اما
1) بحارالانوار، ج 74، ص 190.
طلب دوم كه نگاه و طلب غير ابزاري و اصيل است، انسان را كور ميگرداند و او را به ناكجاآباد ميكشاند.
در روايات تعبير ديگري هم وجود دارد و آن دنيادوستي است. حبّالدنيا؛ يعني دنيا از سرِ دوستي و چنان طلب شود كه آخرت فراموش گردد. چنين حبّ و دوستي نيز اشتباه است. حبّالدنيا ريشه هر خطايي است و اين حبّ و دوستي مشكلساز است، حبّ دنيا، حبّ رياست، حبّ طعام و... . بنابراين، حبّ دنيا و طلب آن به عنوان هدف اصلي خطاست و در آيات و روايات نكوهش شده است، اما بايد توجه داشت علاقه به زن و فرزند و امثال آنها كه در مسير حق و حقيقت است، مصداق حبّالدنيا نيست. در روايات آمده است، شخصي به امام صادق عليه السلام عرض كرد: من دنيا را دوست دارم. حضرت فرمود: با آن چگونه برخورد ميكني؟ عرض كرد: ازدواج ميكنم. حج ميروم. خرج خانواده را ميدهم. به برادرانم رسيدگي ميكنم و صدقه ميدهم. حضرت فرمود: «لَيسَ هَذا مِنَ الدُّنيا هَذا مِنَ الْاخرةِ؛ اين دنيا نيست، بلكه عين آخرت است».(1)
ويژگيهاي انسانهاي دنياطلب
دوستي و حب دنيا امري باطني است، اما هر امر باطني آثاري دارد كه با توجه به آن آثار ميتوان انسانهاي دنياپرست را شناخت:
اشتغال فكري دارند؛ يعني هم و غمّ آنها فقط كسب جاه و مقام، پول و ثروت است؛
آرزوهاي طولاني دارند، گويي مرگ براي آنها آفريده نشده است؛
پرخور و پرخشمند؛
1) بحارالانوار، ج 73، ص 106، ح 104.
كمتر خشنودند و به تعبير روايات «قليل الرضا» هستند؛ يعني كم راضي ميشوند و اهل رضايت نيستند؛
مغرور و سرمست از جاه و مقام، پول و ثروتند؛
اهل طاعت خدا نيستند؛
كم خير هستند؛
در حالت نعمت، سپاسگزاري را نميدانند؛
در حالت سختي، اهل شكيبايي نيستند؛
خود را خردمند ميپندارند، اما در حقيقت نادان و احمقند.(1)
براي دنياطلبي دو علت عمده ميتوان برشمرد:
الف) نفي خدا و آخرت
ريشه دنياطلبي و دنياپرستي ممكن است در تفكر و جهانبيني انسان باشد. كسي كه فقط ظواهر را ببيند و خدا و آخرت را نفي كند، از نظر فكري، راهي جز توجه جدي به دنيا را ندارد. او جز دنيا را نميبيند و نميشناسد و دنيا نهايت آرزويش ميشود.
ب) غفلت
افرادي را ميشناسيم كه خدا، نبوت و معاد را قبول دارند، اما در عمل دنياطلب هستند. رفتار اينگونه افراد را چگونه ميتوان تحليل كرد؟ به اين پرسش، دو پاسخ ميتوان داد:
1) نك: همان، ج 77، ص 23، ج 6.
ادعاي اعتقاد به خدا و آخرت، ادعاي زباني است و اساساً چنين حقايقي را در دل قبول ندارند؛
در ادعاي خود راستگو هستند، اما دچار غفلت شدهاند. غفلت ميتواند علت دنياطلبي باشد. انساني كه به دنيا و مظاهر و لذتهاي آن مشغول شود و خود و حقيقت دنيا و آخرت را فراموش كند، به سمت دنياگرايي كشيده ميشود.
داستان قارون در قرآن كريم، مي تواند نمونه روشني براي اين موضوع باشد.
زير فصل ها
يك ـ غرور و فريب
دو ـ سرگرم شدن به امور پست و غفلت از انجام دادن اعمال صالح؛
سه ـ طغيانگري
چهارـ جهنمي شدن
پنج ـ گناه و كفر
شش ـ از دست دادن قواي ادراكي همراه با خواري
هفت ـ اندوه در دنيا، حسرت هنگام مرگ
هشت ـ راههاي درمان دنياطلبي
نه ـ برخورد صحيح با دنيا چگونه است؟
يك ـ غرور و فريب
انسان دنياطلب و دنياپرست دچار غرور و فريب ميشود. خداوند در آيه 5 سوره فاطر به انسانها هشدار ميدهد: «اي مردم... مبادا زندگي دنيا شما را بفريبد».
دو ـ سرگرم شدن به امور پست و غفلت از انجام دادن اعمال صالح؛
زير فصل ها
سه ـ طغيانگري
«فَأَمَّا مَنْ طَغي وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحيمَ هِي الْمَأْوي؛ امّا آن كسي كه طغيان كرده و زندگي دنيا را مقدّم داشته به يقين دوزخ جايگاه اوست!» (نازعات: 37 ـ 39)
چهارـ جهنمي شدن
از آيات 37 و 38 سوره نازعات نتيجه مي گيريم، از آثار اخروي دنياطلبي، دوزخ است و جايگاه انسان دنياطلب، جهنم خواهد بود. در سوره يونس هم به اين فرجام اشاره شده است. آنجا كه خداوند ميفرمايد:
إِنَّ الَّذينَ لا يرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما كانُوا يكْسِبُونَ. (يونس: 7 و 8)
كساني كه به ملاقات ما اميد ندارند و به زندگي دنيا خشنود شدند و بر آن تكيه كردند و آنها كه از آيات ما غافلند، آنها جايگاهشان آتش است.
پنج ـ گناه و كفر
خداوند در آيه 24 سوره انسان به پيامبرش ميفرمايد: «صبر پيشه كن و از هيچ گنهكار يا كافري اطاعت مكن»، سپس در آيه 27 ميفرمايد: «حقيقتاً اينگونه افراد زندگي دنيا را دوست دارند».
به نظر ميرسد انسانهاي دنياطلب، به راحتي اهل گناه و كفر ميشوند.
شش ـ از دست دادن قواي ادراكي همراه با خواري
اميرمؤمنان، علي عليه السلام فرمود: «دنيا را رها كن كه دوستي دنيا، [انسان را] كور و كر و لال و خوار ميسازد».(1)
آن حضرت در كلامي ديگر ميفرمايد: «دوستي دنيا، عقل آدمي را تباه ميسازد و دل را از شنيدن حكمت، كر ميسازد و موجب عذاب دردناك ميشود».(2)
هفت ـ اندوه در دنيا، حسرت هنگام مرگ
حضرت علي عليه السلام درباره آثار دوستي دنيا ميفرمايد: «هر كس همّ و غمش دنيا باشد، در هنگام جدا شدن از آن بسيار حسرت و دريغ ميخورد».(1)
امام صادق عليه السلام نيز ميفرمايد: «هر كس به دنيا دل ببندد، به سه چيز دل بسته است: اندوه بيپايان، آرزوي دستنيافتني و اميد نارسيدني».(2)
دنياطلبي آثار منفي بسياري دارد، از جمله بياعتنايي به مردم، تجملگرايي، نپذيرفتن دين حق، اختلاف و دشمني و جنگ، اشاعه فحشا و گناه، قتل و غارت، تكذيب آيات و نشانههاي خدا و... . سرانجام دنياطلبي براي انسان، پوچي، سرخوردگي و نااميدي است.
هشت ـ راههاي درمان دنياطلبي
در بحث علت دنياطلبي اشاره شد كه دنياطلبي در نگرش انسان ريشه دارد يا از سر غفلت است. بنابراين، راه مبارزه با دنياطلبي آن است كه انسان ابتدا ريشه و علت را بيابد و با آن مبارزه كند. براي اصلاح نگرش، بايد در آن بازنگري كرد و اين مهم حاصل نميشود مگر با علم و تفكر و ايمان آوردن.
بنابراين، لازم است انسان بر آگاهي و معرفت خود بيفزايد و درباره آنها خوب بينديشد و در مرحله بعد به خدا و قيامت ايمان بياورد. اگر انساني خود را شناخت و دريافت ارزش وجودي او در دنيا معادل ندارد، آخرتگرا خواهد شد و ميتواند با دنياطلبي مبارزه كند، به شرط آنكه به آنچه علم يافته است، مؤمن شود. انسان متفكر و مؤمن، دنياطلب نميشود.
درباره افرادي كه از سر غفلت دچار دنياطلبي شدهاند، زدودن عوامل غفلت ميتواند دنياطلبي را ريشهكن سازد و خودشناسي از عوامل مهمي است كه ضربه مهلكي به ريشه دنياطلبي وارد ميآورد. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «مَن كَرُمت عَليه نَفسُه هَانَت عَليه الدُّنيا؛ هر كس جانش برايش گرامي باشد و به كرامت خود توجه كند، دنيا در مقابلش پست و كوچك ميشود».(1)
روشن است انسان خردمند به چيزهاي پست و كوچك توجه نميكند؛ چه رسد به اينكه به آنها دل ببندد. در اين مسير، اطاعت از خدا و رسول و امامان معصوم عليهم السلام و به كار بستن رهنمودهاي آنها راهگشاست.
همانگونه كه اشاره شد، نخستين قدم، آن است كه انسان اهل فكر و تدبر شود، در حقيقتِ خود و دنيا به دقت نظر كند و در كنار آن، ديگر دستورهاي الهي را انجام دهد، اهل نماز و عبادت باشد، با دنياطلبان همراهي نكند، در انتخاب دوست دقت كند، قرآن را در زندگي وارد سازد؛ يعني آن را بخواند و در آن تأمل كند. رعايت همين موارد ميتواند به دوري انسان از دنياطلبي كمك فراواني كند.
نه ـ برخورد صحيح با دنيا چگونه است؟
روشن است دنيا به معناي زمين و آسمان و آفريدههاي خداوند، همه خير و خوبي است و به تعبير خداوند در قرآن كريم همه اينها براي انسان آفريده شده است. آنچه مهم است، نحوه برخورد با اين مظاهر الهي است. برخورد صحيح با دنيا دو مرحله اساسي دارد:
1) تحفالعقول، ح 278.
در مرحله نخست؛ بايد به كلمات نوراني قرآن و اهل بيت عليهم السلام ، اعتقاد يافت؛ يعني بايد بدانيم و معتقد باشيم دنيا مقدمه و مزرعه آخرت است. حيات واقعي، حيات اخروي است و دوستي دنيا سرچشمه هر خطا و گناهي است و در مقام عمل، بايد از بستن دل به دنيا و مظاهر آن پرهيز كرد.
انسان مؤمن از دنيا كمال بهره را ميبرد؛ زيرا دنيا بهترين وسيله و تنها وسيله رسيدن به آخرت است، اما حبّ و عشق آن را در دل جاي نميدهد؛ زيرا دل جايگاه عشق و حبّ خداست. بر اين اساس، انسان عاقل و مؤمن، در مقام عمل، زاهد خواهد بود و به قدر كفاف و ضرورت از دنيا بهره ميگيرد و از دنيا براي انجام اعمال صالح مدد ميجويد. دنيا زير پاي او قرار دارد، اما چشمش به آخرت و زندگي اخروي است. اقبال و ادبار دنيا در روحيه او اثر نميگذارد؛ يعني نه از دست دادن نعمتي او را متأسف ميكند و نه روي آوردن نعمت دنيايي او را ذوقزده ميسازد. شعار زباني و عملي او اين جمله خواهد بود: «الحمدلله علي كل حال».
گلبانگ حديث
زير فصل ها
جايگاه دنيا
نكوهش دنيا
دنيا به اندازه ضرورت
به دنيا ناسزا مگوييد
دنيا آخرين ديدرس انسان كور
دنيادوستي منشأ هر گناهي است
معناي دنيا دوستي
برخورد با دنيا
پرهيز از دل بستن به دنيا
دنيا زندان مؤمن است
ارزشمندترين مردم
حكايت انسان و دنيا
جايگاه دنيا
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «الدُّنيا مَزرَعةُ الآخِرَةِ؛ دنيا كشتزار آخرت است».(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «فَلْيتَزَوَّدِ اَلعَبدُ مِن دُنياهُ لاِخِرتِهِ، و مِنَ حَياتِهِ لمَِوتِهِ، و مِنْ شَبابِهِ لهَرَمِهِ، فإنّ الدُّنيا خُلِقَت لَكُم و أنتُم خُلِقتُم لِلآخِرَةِ؛ آدمي بايد از دنياي خود
1) عوالي اللآلي، ج ١، ص ٢٦٧، ح ٦٦ .
براي آخرتش و از زندگي خود براي مردنش و از جواني خود براي پيرياش توشه برگيرد؛ زيرا دنيا براي شما آفريده شده است و شما براي آخرت».(1)
امام علي عليه السلام : «الدُّنيا خُلِقَت لِغيرِها و لم تُخلَق لِنَفسِها؛ دنيا، نه براي خودش كه براي غير خود آفريده شده است».(2)
امام باقر عليه السلام : «و لَنِعمَ دارُ المُتَّقينَ»،(3)الدنيا؛ درباره آيه «و نيكو [سرايي] است سراي پرهيزكاران»، فرمود: آن سراي دنياست».(4)
امام باقر عليه السلام : «نِعمَ العَونُ الدُّنيا عَلَي الآخِرَةِ؛ دنيا ياور خوبي براي آخرت است».(5)
نكوهش دنيا
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «الدنيا ملعونةٌ و ملعونٌ ما فيها، إلاّ ما ابتُغِي به وَجهُ اللّه ِ عزّوجلّ؛ دنيا و هرچه در آن است ملعون است، مگر آنچه به واسطه آن خشنودي خدا طلب شود».(6)
پيامبرخدا صلي الله عليه و آله : «ما أحَدٌ مِن الأوّليـنَ و الآخِرينَ إلاّ و هو يتَمَنَّي يـومَ القيامـةِ أنّهُ لـم يعْطَ مِن الدنيا إلاَّ قُوتاً؛ هيچ كس از ما، از پيشينيان و پسينيان نيست، مگر آنكه در روز قيامت آرزو ميكند كاش از دنيا بيش از قوتش به او داده نميشد».(7)
امام علي عليه السلام : «الدُّنيا حُلْمٌ و الاغتِرارُ بِها نَدَمٌ؛ دنيا، خوابي است و فريفته شدن به آن، مايه پشيماني است».(1)
امام علي عليه السلام : «الدُّنيا سُوقُ الخُسرانِ؛ دنيا، بازار زيان است».(2)
امام علي عليه السلام : «الدُّنيا سَمٌّ آكِلُهُ مَن لا يعرِفُهُ؛ دنيا، زهر است، كسي آن را ميخورد كه نميشناسدش».(3)
امام علي عليه السلام : «الدنيا مَعدِنُ الشرِّ و محلُّ الغُرورِ؛ دنيا، معدن بدي و جايگاه فريب است».(4)
دنيا به اندازه ضرورت
فِرُّوا مِن فُضولِ الدنيا كما تَفِرُّونَ مِن الحرامِ، و هَوِّنوا علي أنفسِكُم الدنيا كما تُهَوِّنُونَ الجيفةَ، و تُوبُوا إلي اللّه ِ مِن فُضولِ الدنيا و سيئاتِ أعمالِكُم، تَنجُوا مِن شِدَّةِ العذابِ.(5)
از زياديهاي دنيا (آنچه بيش از نياز شماست) بگريزيد، همچنانكه از حرام ميگريزيد. دنيا را كماهميت بدانيد، همچنانكه مردار را و از زياديهاي دنيا و كردارهاي ناپسندتان به درگاه خدا توبه كنيد تا از عذاب سخت رهايي يابيد.
به دنيا ناسزا مگوييد
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «مَن قالَ قَبَّحَ اللّه ُ الدنيا، قالَتِ الدنيا: قَبَّحَ اللّه ُ أعصانا لِلرَّبِّ؛ اگر كسي بگويد: نفرين بر دنيا، دنيا گويد: نفرين بر نافرمانترين ما نسبت به پروردگار».(1)
امام علي عليه السلام :
أيها الذامُّ للدنيا المُغتَرُّ بِغُرورِها المَخدُوعُ بِأباطيلِها، أ تَغتَرُّ بالدنيا ثُمّ تَذُمُّها ؟ ! أنتَ المُتَجرِّمُ علَيها أم هي المُتجَرِّمَةُ علَيكَ؟! متي استَهوَتْكَ أم متي غَرَّتكَ؟!... إنَّ الدنيا دارُ صِدقٍ لِمَن صَدَقَها، و دارُ عافيةٍ لِمَن فَهِمَ عنها، و دارُ غِني لِمَن تَزَوَّدَ مِنها.(2)
اي كسي كه دنيا را نكوهش ميكني، اما فريفته پوچيها و اباطيل آن هستي! فريفته دنيايي و نكوهشش ميكني؟ آيا تو او را مجرم و گناهكار ميداني يا او تو را چنان ميداند؟ دنيا كِي شيفتهات كرد يا كِي فريبت داد؟!... دنيا براي كسي كه از درِ راستي با آن درآيد، سراي راستي است و براي كسي كه آن را نيك بفهمد، سراي عافيت و سعادت است و براي كسي كه از آن توشه بردارد، سراي توانگري و بينيازي است.
دنيا آخرين ديدرس انسان كور
إنّما الدنيا مُنتهي بَصَرِ الأعمي، لا يبصِرُ مِمّا وراءَها شيئاً، و البَصيرُ ينفُذُها بَصَرُهُ و يعلَمُ أنّ الدارَ وراءَها، فالبصيرُ مِنها شاخِصٌ، و الأعميإلَيها شاخِصٌ، و البصيرُ مِنها مُتزوِّدٌ، و الأعميلها مُتزوِّدٌ.(1)
همانا دنيا آخرين ديدرس انسان كور است و فراتر از آن را نميبيند، اما شخص بابصيرت نگاهش را از دنيا فراتر ميبرد و ميداند سراي حقيقي در وراي اين دنياست. پس بينا از دنيا دل بركَند و كور، به آن روي آورد. شخصِ بابصيرت، از آن توشه برميدارد و كور، براي آن توشه فراهم ميآورد.
دنيادوستي منشأ هر گناهي است
معناي دنيا دوستي
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «لَيسَ مِن حُبِّ الدنيا طَلَبُ ما يصْلِحُكَ؛ طلب كردن آنچه از دنيا كه تو را اصلاح ميكند، دنيادوستي نيست».(2)
برخورد با دنيا
امام علي عليه السلام : «أ لاَ حُرٌّ يدَعُ هذهِ اللُّماظَةَ لأهلِها ؟! إنّهُ لَيسَ لأنفُسِكُم ثَمَنٌ إلاّ الجنّةَ فلا تَبِيعُوها إلاَّ بِها؛ آيا آزادهاي پيدا نميشود كه اين خردهريزههاي لاي دندانها (دنيا) را براي اهلش واگذارد؟ بدانيد جانهاي شما را بهايي جز بهشت نيست. پس آنها را جز به اين بها مفروشيد».(3)
پرهيز از دل بستن به دنيا
امام علي عليه السلام : «اُحَذِّرُكُمُ الدنيا، فإنّها لَيسَت بِدارِ غِبطَةٍ، قد تَزَينَتْ بِغُرورِها، و غَرَّتْ بزِينَتِها لِمَن كانَ ينظُرُ إلَيها؛ شما را از دنيا برحذر ميدارم، كه دنيا جاي شادماني نيست. دنيا با چيزهاي فريبنده خود را آراسته است و زرق و برقش كسي را كه بدان بنگرد، ميفريبد».(1)
دنيا زندان مؤمن است
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «الدنيا سِجنُ المؤمنِ و جَنَّةُ الكافِرِ؛ دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است».(3)
امام علي عليه السلام در سفارشهاي خود به فرزندش، امام حسن عليه السلام فرمود: «لا تَكُنِ الدُّنيا أكبَرَ هَمِّكَ؛ دنيا بزرگترين همّ و غم تو نباشد!»(4)
امام صادق عليه السلام : «مَن أصبَحَ و أمسي و الدنيا أكبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللّه ُ تعالي الفَقرَ بينَ عَينَيهِ و شَتَّتَ أمرَهُ و لم ينَلْ مِن الدنيا إلاّ ما قَسَمَ اللّه ُ له، و مَن أصبَحَ و أمسي و الآخرةُ أكبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللّه ُ تعالي الغِني في قلبِهِ و جَمَعَ لَهُ أمرَهُ؛ كسي كه شب و روز، بزرگترين همّ و غمش دنيا باشد، خداوند متعال فقر را در برابر چشمانش قرار دهد و كارش را پريشان سازد و از دنيا جز به آنچه خداوند قسمتش كرده است، نرسد و كسي كه شب و روز،
بزرگترين همّ و غمش آخرت باشد، خداوند دلش را بينياز گرداند و كارش را سامان دهد».(1)
ارزشمندترين مردم
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «أعظَمُ الناسِ فِي الدُّنيا خَطَراً مَن لم يجعَلْ للدُّنيا عِندَهُ خَطراً؛ ارزشمندترين مردم دنيا كسي است كه به دنيا هيچ ارجي ننهد».(2)
امام زين العابدين عليه السلام : «مَن تَعَزَّي عَنِ الدُّنيا بِثَوابِ الآخِرَةِ فَقَد تَعَزَّي عن حَقيرٍ بِخَطيرٍ، و أعظَمُ مِن ذلكَ مَن عَدَّ فائتَها سَلامةً نالَها و غَنيمةً اُعينَ عَلَيها؛ كسي كه از دنيا به ثواب آخرت روي آورد، از چيزي بيمقدار به امري ارزشمند روي آورده است و مهمتر از او كسي است كه از دست رفته دنيا را سلامت و نعمتي بداند كه به آن رسيده و غنيمتي شمارد كه به آن دست يافته است».(3)
حكايت انسان و دنيا
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «ما لِي و الدنيا؟! إنّما مَثَلِي و مَثَلُ الدنيا كَمَثَلِ راكبٍ مَرَّ لِلقَيلولَةِ في ظِلِّ شَجـرَةٍ في يومٍ صَيفٍ ثُمّ راحَ و تَرَكَها؛ مرا با دنيا چهكار!؟ همانا حكايت من و دنيا حكايت مسافري است كه در روزي تابستاني براي خواب نيمروز در سايه درختي فرود ميآيد و سپس آنجا را ترك ميكند و ميرود».(4)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
دنياطلبان چنين خلق و خويي ندارند
كداميك عابدترند؟
من حاجتي ندارم
دنيا طلبي در جنگ احد
علي عليه السلام و دنياطلبان
«پيغمبر در مسجد مدينه بود كه عدي، رئيس و زعيم قبيله طي، وارد شد و بر پيغمبر سلام كرد. رسول اكرم پرسيد: «كيستي؟»
ـ عدي پسر حاتم طاييام.
پيغمبر او را احترام كرد و با خود به خانه برد.
در بين راه كه پيغمبر و عدي ميرفتند، پيرزني لاغر و فرتوت جلو پيغمبر را گرفت و به سؤال و جواب پرداخت. مدتي طول كشيد و پيغمبر با مهرباني و با حوصله جواب پيرزن را ميداد.
عدي با خود گفت: اين يك نشانه از اخلاق اين مرد، كه پيغمبر است. جباران و دنياطلبان چنين خلق و خويي ندارند كه جواب پيرزني مفلوك را اينقدر با مهرباني و حوصله بدهند.
همين كه عدي وارد خانه پيغمبر شد، بساط زندگي پيغمبر را خيلي ساده و بيپيرايه يافت. آنجا فقط يك تشك بود كه معلوم بود پيغمبر روي آن مينشيند. پيغمبر آن را براي عدي انداخت. عدي هرچه اصرار كرد كه خود پيغمبر روي آن بنشيند، پيغمبر قبول نكرد. عدي روي تشك نشست و پيغمبر روي زمين. عدي با خود گفت: اين، نشانه دوم از اخلاق اين مرد، كه از نوع اخلاق پيغمبران است نه پادشاهان».(1)
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 357؛ به نقل از: سيره ابن هشام، ج 2، وقايع سال دهم هجرت، صص 578- 580.
«يكي از اصحاب امام صادق عليه السلام ـ كه طبق معمول هميشه در محضر درس آن حضرت شركت ميكرد و در مجالس رفقا حاضر ميشد و با آنها رفت و آمد ميكرد ـ مدتي بود كه ديده نميشد. روزي امام صادق عليه السلام از اصحاب و دوستانش پرسيد:
ـ راستي فلاني كجاست كه مدتي است ديده نميشود؟
ـ يا ابن رسولالله اخيراً خيلي تنگدست شده.
ـ پس چه ميكند؟
ـ هيچ، در خانه نشسته و يكسره به عبادت پرداخته است.
ـ پس زندگياش از كجا اداره ميشود؟
ـ يكي از دوستانش عهدهدار مخارج زندگي او شده.
ـ به خدا قسم اين دوستش به درجاتي از او عابدتر است».(1)
«ناصرالدين شاه در سفر خراسان، به هر شهري كه وارد ميشد، طبق معمول، تمام طبقات به استقبال و ديدنش ميرفتند؛ موقع حركت از آن شهر نيز او را مشايعت ميكردند. تا اينكه وارد سبزوار شد. در سبزوار نيز عموم طبقات از او استقبال و ديدن كردند. تنها كسي كه به بهانه انزوا و گوشهنشيني از استقبال و ديدن امتناع كرد، حكيم و فيلسوف و عارف معروف، حاج ملاهادي سبزواري بود. از قضا تنها شخصيتي كه شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزديك ببيند، همين مرد بود كه تدريجاً
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 22، ص 105.
شهرت عمومي در همه ايران پيدا كرده بود و از اطراف كشور، طلاب به محضرش شتافته بودند و حوزه علميه عظيمي در سبزوار تشكيل يافته بود.
شاه كه از آن همه استقبالها و ديدنها و كرنشها و تملقها خسته شده بود، تصميم گرفت خودش به ديدن حكيم برود.
به شاه گفتند: حكيم شاه و وزير نميشناسد. شاه گفت: ولي شاه حكيم را ميشناسد. جريان را به حكيم اطلاع دادند. تعيين وقت شد و يك روز در حدود ظهر، شاه فقط به اتفاق يك نفر پيشخدمت به خانه حكيم رفت؛ خانهاي بود محقر با اسباب و لوازمي بسيار ساده. شاه ضمن صحبتها گفت: هر نعمتي شكري دارد. شكر نعمت علم، تدريس و ارشاد است. شكر نعمت مال، اعانت و دستگيري است. شكر نعمت سلطنت هم البته انجام حوايج است. لهذا من ميل دارم شما از من چيزي بخواهيد تا توفيق انجام آن را پيدا كنم.
ـ من حاجتي ندارم، چيزي هم نميخواهم.
ـ شنيدهام شما يك زمين زراعتي داريد. اجازه بدهيد دستور دهم آن زمين از ماليات معاف باشد.
ـ دفتر ماليات دولت مضبوط است كه از هر شهري چهقدر وصول شود. اساس آن با تغييرات جزئي به هم نميخورد. اگر در اين شهر از من ماليات نگيرند، همان مبلغ را از ديگران زيادتر خواهند گرفت، تا مجموعي كه از سبزوار بايد وصول شود تكميل گردد. شاه راضي نشوند كه تخفيف دادن به من يا معاف شدن من از ماليات، سبب تحميلي بر يتيمان و بيوهزنان گردد. به علاوه دولت كه وظيفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد، هزينه هم دارد و بايد تأمين شود. ما با رضا و رغبت، خودمان اين ماليات را ميدهيم.
شاه گفت: ميل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف كنم و از همان غذاي هر روز شما بخورم. دستور بفرماييد ناهار شما را بياورند.
حكيم بدون آنكه از جا حركت كند فرياد كرد: غذاي مرا بياوريد. فوراً آوردند. طبقي چوبين كه بر روي آن چند قرص نان و چند قاشق و يك ظرف دوغ و مقداري نمك ديده ميشد. جلو شاه و حكيم گذاشتند. حكيم به شاه گفت: بخور كه نان حلال است، زراعت و جفتكاري آن دسترنج خودم است.
شاه يك قاشق خورد، اما ديد به چنين غذايي عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نيست. از حكيم اجازه خواست مقداري از آن نانها را به دستمال ببندد و تيمّناً و تبرّكاً همراه خود ببرد. پس از چند لحظه، شاه با يك دنيا بهت و حيرت خانه حكيم را ترك كرد».(1)
«شما به اتفاقي كه در جنگ احد افتاد، توجه كنيد. آن پنجاه نفري كه دچار نفرين و شِكوه همه مسلمانها در طول اين چهارده قرن شدند، مسلمان بودند؛ اصحاب پيغمبر بودند؛ خيلي از آنها در جنگ بدر شركت كرده بودند؛ مردمان بدي نبودند، اما همينها دچار آن آفت شدند؛ يعني به خاطر جمعآوري غنيمت، گردنه را رها كردند؛ ميدان را به دشمن دادند و موجب شدند مقدار زيادي از خونهاي پاك بر زمين ريخته شود؛ خوني مثل خون حمزه سيدالشهدا بر زمين ريخته شد؛ پيغمبر زخم خورد و حكومت اسلام و نظام نوپاي اسلاميدچار تزلزل شد؛ به خاطر كوتاهي اين پنجاه نفر.
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 398.
قرآن درباره اين پنجاه نفر ميفرمايد: «إِنَّ الَّذينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَليمٌ.» (آل عمران: 155) يعني كاري كه اينها كردند، نتيجه اشتباهات و لغزشهايي بود كه قبل از اين كرده بودند. هر لغزشي به نوبه خود لغزشهاي ديگري را بر انسان تحميل ميكند؛ يعني پايه ايمان را سست ميكند و سستي ايمان، تأثير سوء خودش را در عمل بعدي ما ميگذارد. وقتي ما لغزش پيدا ميكنيم، اين لغزش روي ايمان ما ـ ولو نامحسوس ـ اثر ميگذارد. «إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا»؛ كار خطايي را قبلاً يك نفر انجام ميدهد، بعد اين خطا در ايمان او تأثير منفي ميگذارد، بدون اينكه خود انسان هم متوجه شود؛ مثل خيلي از وقتها كه انسان از حالي به حالي ميرود، ليكن تغيير حال خود را متوجه نميشود.
اثر منفي عمل روي ايمان و ايمان روي عمل، نتيجهاش شكست جنگ احد ميشود؛ نتيجهاش عقبرفتهاي گوناگون ديگر ميشود؛ نتيجهاش اين ميشود كه پنجاه سال بعد از هجرت پيغمبر و چهل سال بعد از وفات آن حضرت، نوه او ـ كه عزيزترين انسانِ پيغمبر است؛ يعني امام حسين عليه السلام ـ در مقابل حكومت جانشين پيغمبر قرار ميگيرد و با آن وضع فجيع به شهادت ميرسد».(1)
«وقتي كه پيامبر صلي الله عليه و آله در سال هشتم هجري براي حج آخر ـ حجّةالوداع ـ به مكه رفته بودند، اميرالمؤمنين عليه السلام ـ در يمن مأموريت داشت. پيامبر آن حضرت را به يمن فرستاده بود، براي اينكه در آنجا دين را به يمنيها ياد
1) سخنان مقام معظم رهبري در ديدار با اعضاي هيئت دولت، 20/8/1383.
دهد؛ زكات آنها را بگيرد و كمكشان كند. وقتي اميرمؤمنان، علي عليه السلام شنيد كه پيامبر به حج رفته است، به سرعت خود را به مكه رساند. از مردم يمن مبالغي زكات گرفته شده بود كه در بين آنها مقداري حُلّه يمني هم وجود داشت؛ يعني لباسهاي دوختِ يمنِ آن روز كه بسيار مطلوب و مقبول بود. اميرالمؤمنين عليه السلام فرصت نداشت كه با اين كاروان حركت كند. او عجله داشت خودش را به پيامبر برساند. لذا يك نفر را در رأس كاروان گذاشت كه آن اموال را بياورد. خودش را هم به پيامبر در مكه رساند كه اوّلِ اعمال حج با پيامبر باشد. بعد كه آن كاروان رسيد، اميرالمؤمنين عليه السلام ـ سراغ آنها رفت، اما ديد حلّههاي يمني را در غياب حضرت، بين خودشان تقسيم كرده و هر كدام يك حلّه زيبا پوشيده و آمدهاند! فرمود: چرا اينها را پوشيدهايد؟! گفتند: غنيمت و زكات است. لذا متعلّق به ماست! فرمود: تا قبل از آنكه به پيامبر برسد ـ به تعبير امروز، به خزانه واريز شود ـ قابل تقسيم نيست. اين خلاف مقررات و خلاف دين است. لذا حلّهها را از آنها گرفت. بعضي نميدادند، به زور از آنها گرفت. طبيعي است اگر از كسي امتيازي را بگيرند، چنانچه خيلي مؤمن نباشد، ناراحت ميشود. پيش پيامبر آمدند و از اميرالمؤمنين عليه السلام شكايت كردند! پيامبر فرمود: چرا شكايت ميكنيد مگر چه شده است؟ عرض كردند: علي آمد و اينها را از ما گرفت. پيامبر در جواب آنها گفت: علي را بر اين كار ملامت نكنيد؛ «انّه خشن في ذات الله.» او در مسئله مقررات خدايي، مرد خشني است».(1)
آموزهها
1) سخنان مقام معظم رهبري در خطبههاي نماز جمعه تهران، 26/1/1379.
انسان مؤمن وظيفه دارد هميشه از دل خود مراقبت كند كه اسير دنيا نگردد. البته نميتوان انسان را از دل بستن و دوست داشتن به طور مطلق نهي كرد، بلكه بايد او را هدايت كرد. بنابراين، بايد گفت: «دل به كسي نبنديد، دل به خدا ببنديد».
براي رها شدن از دلبستگي به دنيا، بايد به حقيقت خود و جهان توجه كرد. انسان مؤمن اگر دريابد و ايمان آورد كه جز بهشت، چيزي نميتواند قيمت انسان باشد، هيچ گاه به دنيا دل نميبندد، بلكه از دنيا براي رسيدن به آخرت كمال استفاده را ميكند.
قرائت آيات قرآن كريم و تأمل در آنها و توجه به روايات و سيره پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام ، در دل نبستن به دنيا بسيار مؤثر است.
جايگاه دوست و رفيق در دلبستگي به دنيا بيتأثير نيست، پس با كساني دوستي كنيم كه اهل آخرتند.
منابع ديگر
جعفري تبريزي، محمدتقي، دنيا از ديدگاه امام علي عليه السلام ، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1379.
شمسالدين، مهدي، دنيا در نهجالبلاغه، وزارت ارشاد اسلامي، 1365.
علياكبريان، حسنعلي، ارزش دنيا، كانون انديشه جوان، 1378.
فروردين، عزيزه، سراي گذر؛ دنيا از منظر امام علي عليه السلام ، قم، مركز پژوهشهاي اسلاميصدا و سيما، 1380.
كمپاني، فضلالله، آياتي از قرآن مجيد و سخنان معصومين عليهم السلام در امور دنيا و دين (با ترجمه فارسي)، فروغي، 1350.
امام علي عليه السلام :
«شَرُّ الأخلاقِ الكذبُ و النِّفاقُ؛ بدترينِ خويها، دروغگويي و دورويي است».(1)
انسان موجودي با استعدادها و قدرتهاي متفاوت و متنوع است؛ از جمله آنها، قدرت مخفيكاري است. مخفي نگه داشتن هر آنچه اراده كند؛ از مخفي نگه داشتن يك وسيله تا مخفي نگه داشتن فكر، عقيده، اراده، احساسات و... .
قدرت مخفي نگه داشتن، براي انسان نوعي كمال به شمار ميرود. چنين قدرتي را با چنين وسعتي در ديگر موجودات سراغ نداريم. وي در كنار بهرهمندي از اين قدرت خدادادي، موجودي داراي اختيار است؛ يعني ميتواند از بين دو يا چند راه و روش، يكي را آزادانه اختيار كند.
با توجه به قدرت اختيار كه در انسان وجود دارد، براي وي آسان است
1) غررالحكم، ح ٥٦٨٩.
كه از قدرتش در پنهان كاري و مخفي كردن، در راه شر و بد استفاده كند؛ يعني اين استعداد و نعمت الهي، ميتواند به نيرويي كاملاً منفي تبديل شود.
هرگاه آدمي از اين قدرت و استعداد الهي، براي فريب ديگران و مخفي نگه داشتن نيت و عقيده فاسد خود استفاده كند و ظاهري برخلاف باطنش نشان دهد، دچار دورويي و به تعبير قرآن، نفاق شده است.
شهيد مطهري رحمه الله در اين باره مينويسد:
نفاق و دورويي از مختصات بشر است و اگر در بعضي حيوانات ديگر بوده باشد، يك درجه خفيفي است. برخي حيوانات مانند روباه به مكر و خدعه معروف شدهاند. بديهي است كه مكر و خدعه آن حيوانات، قابل مقايسه با مكرها و خدعهها و ظاهرسازي و تصنعهاي فرزند آدم نيست، ولي نبايد چنين تصور كرد كه چون مكر و خدعه و دورويي از مختصات بشر است، پس كمالي است براي بشر و بايد از آن استفاده كرد؛ زيرا دورويي يك نوع سوءاستفاده است از يك استعداد كمالي بشري. آنچه كمال است قدرت بر استتار و رازداري و مكتوم نگه داشتن عقيده و فكر و احساسات دروني است. اين در ذات خود كمال است و عيبي ندارد... آن چيزي كه نقص است و نام نفاق و دورويي دارد، اين است كه آدمي از همين قدرت و استعداد خود براي فريب دادن و گمراه ساختن و گول زدن ديگران استفاده كند. پس نفاق و دورويي در عين اينكه از مختصات انسان است، كمال انساني نيست، بلكه يك نوع سوءاستفاده از يك استعداد انساني است.(1)
دورويي و نفاق، مصداقهاي متفاوتي دارد كه از مصداقهاي ضعيف
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 22، ص 210.
و كوچك آغاز ميشود و به مراحل قوي و پاياني كه كفر نهاني باشد، ختم ميگردد.
بحث نفاق در بسياري از سورههاي قرآن كريم، ناظر به مصداق نهايي و پاياني آن، يعني همان كفر نهان است. از ديدگاه قرآني، دورويان و منافقان، گروهي خطرناك هستند كه در رويارويي با پيامبر و وحي و قرآن معنا يابند. در ابتداي قرآن كريم، يعني سوره بقره، انسانها به سه دسته تقسيم شدهاند:
اهل تقوا و ايمان؛
اهل كفر؛
اهل نفاق و دورويي.
نفاق و دورويي در مقابل ايمان قرار دارد و همرديف كفر و حتي بدتر از آن است؛ زيرا شخص كافر، خدا، نبوت و وحي را به صراحت انكار ميكند، اما منافق كسي است كه در ظاهر و به زبان اظهار ايمان ميكند، در حاليكه در باطن، به خدا و پيامبر كافر است. وي اهل خدعه و نيرنگ است.
دورويي و نفاق، با ايمان جمعشدني نيست و با يكديگر سازگاري ندارند. نوعي از دورويي و نفاق وجود دارد كه ممكن است با ايمانهاي ضعيف جمع شود؛ يعني ممكن است كسي خدا، پيامبر و قيامت را قبول داشته باشد، اما به دليل ضعف شخصيت، ضعف ايمان و نظاير آن، در برخي رفتارهاي اجتماعي خود منافقانه عمل كند.
براي روشن شدن ابعاد مختلف دورويي و نفاق، طرح اين پرسشها ضروري است:
دورويي و نفاق چيست؟ انسان منافق و دورو چه كسي است و چه ويژگيهايي دارد؟
منشأ دورويي و نفاق چيست؟ چه عواملي سبب ميشود نفاق در انسان رشد كند؟
دورويي و نفاق چه آثاري به دنبال دارد؟
چگونه دورويي و نفاق را از خود و جامعه دور سازيم؟
جريان منافقين در صدر اسلام چگونه بوده است؟
واژهشناسي دورويي و نفاق
نفاق، مصدر به معناي منافق بودن است. منافق كسي است كه در باطن كافر و در ظاهر مسلمان است. به تعبير قرآني، «يقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيسَ فِي قُلُوبِهِمْ.» (آلعمران: 167) طبرسي در وجه اين تسميه مينويسد: «منافق، به سوي مؤمن، باايمان خارج ميشود و به سوي كافر با كفر». در جاي ديگري ميگويد: «علت اين تسميه آن است كه منافق از ايمان به طرف كفر خارج شده است».
ناگفته نماند نفق (بر وزن فرس) نقبي است در زير زمين كه درِ ديگري براي خروج دارد و در آيه «فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِي نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ.» (انعام: 35) مراد از نفق، همان نقب است؛ يعني اگر بتواني نقبي در زمين يا نردباني بر آسمان بجويي.
يربوع نيز خزندهاي شبيه موش است (شايد موش صحرايي يا راسو بوده باشد). اين خزنده دو لانه ميسازد؛ يكي به نام نافقا كه آن را مخفي ميدارد، ديگري به نام قاصعا كه آشكار است. چون دشمن در قاصعا به وي حمله كند، وارد نافقا شده، از آن خارج گردد. اين مطلب در صحاح و قاموس و اقرب الموارد نقل شده است.
منافق از كافر، خطرناكتر و عذاب او در آخرت از كافر سختتر
است؛ زيرا در حكم دزد خانگي و پلي است كه كافران به وسيله آن براي خرابكاري، به اسلام راه مييابند. در قرآن مجيد آمده است: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ؛ منافقان در پايينترين درجه آتش هستند.» (نسا: 145) و وعده داده شده است كه: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ». (توبه: 68)
در صدر اسلام، منافقان در برنامههاي رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيار كارشكني كردند. حالات آنها بيشتر در سوره توبه كه در سال نهم هجرت نازل گشته و در سوره منافقون و ديگر آيات، بيان شده است. زنان منافق نيز كم نبودهاند و در قرآن پنج بار «منافقات» در رديف «منافقين» آمده است.(1)
شهيد مطهري رحمه الله درباره تحليل ماهيت و بررسي معناي اصطلاحي نفاق، تعابير زيبايي دارد؛ ايشان در اين باره مينويسد:
... و اما منافق؛ منافق كسي است كه فكر و انديشهاش يك جور ميگويد، زبانش جور ديگري، درست بر ضد آن. احساسات و عواطفش در يك جهت است، ولي تظاهرات ظاهرياش در جهت ديگر. در دل، خدا را قبول ندارد، اما متظاهر به خداپرستي است؛ پيغمبر را قبول ندارد، متظاهر به احترام به پيغمبر است؛ قرآن را قبول ندارد، متظاهر به احترام به قرآن است؛ علي را قبول ندارد، متظاهر به احترام به علي است؛ و همينطور همه مقدسات دين. پردهاي بر روي كفر خودش كشيده است. بنابراين، نفاق يعني كفرِ در زير پرده. منافق، يعني كافري كه كفر خودش را در پشت پرده مخفي نگه داشته است. حديثي در نهجالبلاغه است؛
1) قاموس، ج 7، ص 99.
اميرالمؤمنين در نامهاي كه به محمد بن ابيبكر ـ وقتي او را والي مصر كرده بودند ـ نوشتهاند، ميفرمايند:
من از پيغمبر اكرم اين حديث را شنيدم. پيغمبر نسبت به آينده امت اظهار نگراني ميكرد و ميگفت: من از منافقان نگرانم. پيغمبر از آينده امت خودش اظهار نگراني ميكرد، ولي نه از ناحيه كافران، نه از ناحيه كساني كه مسلمان نيستند و ميگويند ما اسلام را قبول نداريم، بلكه از ناحيه كساني كه اسلام را به ظاهر قبول كردهاند و در باطن قبول نكردهاند. عبارت حضرت اين است كه پيغمبر ميفرمود: «انّي لا اخافُ عَلي امَّتي مُؤْمِناً وَ لا مُشْرِكاً»؛ من از مؤمنين بر امتم بيم ندارم، از مشركين هم بر امتم بيم ندارم، «امَّا الْمُؤْمِنُ فَيمْنَعُهُ اللَّهُ بِايمانِهِ» اما مؤمن، خدا به موجب همان ايمانش او را باز ميدارد؛ يعني ايمان مؤمن به او اجازه نميدهد خطري براي اسلام به وجود بياورد. «وَ امَّا الْمُشْرِكُ فَيقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ»؛ مشرك چون متظاهر به شرك خودش هست، خدا او را به همين موجب ميكوبد. «وَ لكِنّي اخافُ عَلَيكُمْ كُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ»؛ آنكه من از او بر شما نگرانم، منافق است كه زبانش دانا و متظاهر است و به خير و اسلام ميچرخد، بلكه همه تظاهراتش تظاهرات اسلامي است، اما دلش به سوي ديگر است.(1)
با توجه به آيات 8 تا 14 سوره بقره، ويژگيهاي انسانهاي دورو و منافقي كه در حقيقت كافرند، عبارت است از: تظاهر و دروغ، خدعه و
1) مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 25، صص 205 و 206.
نيرنگ، دچار بيماري روحي؛ خيالباف تا جايي كه فقط خود را اصلاحگر ميدانند؛ اهل فساد، كمخرد و سفيه؛ دچار جهل و ناداني مركب، يعني حقايق را نميدانند، اما خود را دانا و آگاه تصور ميكنند و... .
منشأ دورويي و نفاق
براساس گزارشهاي تاريخي، پيش از ورود پيامبر به مدينه، دو قبيله اوس و خزرج از اختلاف و جنگ و خونريزي خسته شده و توافق كرده بودند شخصي به نام عبدالله بن اُبي را در مقام رئيس و حاكم كل انتخاب كنند. پس، زمينههاي حكومت او را فراهم آوردند. اين جريان همزمان شد با اقبال عدهاي از اهل يثرب به پيامبر. پس از آمدن آن حضرت به آن شهر، اوضاع تغيير كرد. عبدالله بن اُبي كه شخص محاسبهگري بود، دريافت چند راه پيش رو دارد: اول اينكه ايمان بياورد و دوم اينكه به صراحت، راه كفر را در پيش بگيرد. او راه اول را انتخاب نكرد؛ چرا كه ميديد حقيقتاً پيامبر را قبول ندارد؛ راه دوم را نيز به مصلحت خود نميديد. بنابراين، نفاق يا دورويي را در پيش گرفت. با اين بيان، ممكن است تصور شود، دورويي و نفاق، اصطلاحي كه قرآن به آن توجه ويژهاي كرده، از مدينه آغاز شده است؛ اما علامه طباطبايي رحمه الله با توجه به بعضي از آيات مكي و تحليل خاص از افراد و جريانات اجتماعي و اتفاقات بعد از رحلت پيامبر، معتقد است ريشه آن نفاق و دورويي خطرناك را كه قرآن مطرح كرده، بايد در جامعه مكه و قبل از هجرت دنبال كرد؛ در افرادي كه صدها بار از عبدلله بن ابي زيركتر و شيطانتر بودند. به هر حال، در همه اين جريانها، عامل و ريشه نفاق و دورويي را ميتوان دنياطلبي، رياستخواهي، نفرت و دشمني معرفي كرد.
اميرمؤمنان حضرت علي عليه السلام در روايتي ميفرمايد: «نِفاقُ المْرَءِ مِنْ ذُلٍّ يجِدهُ في نَفْسِه؛ نفاقِ انسان، از آن حقارت و پستي است كه در خود احساس ميكند».(1)
عوامل نفاق
گذشته از عامل اصلي نفاق كه همان كفر پنهاني است، در روايات به رفتارهاي اجتماعي انسان كه زمينهساز نفاق و دورويي در وي ميشوند، توجه شده است. اين عوامل عبارتند از:
دروغ
دروغ از عواملي است كه انسان را به پرتگاه نفاق و دورويي ميكشاند. انسان دروغگو نميخواهد باطنش آشكار گردد. بنابراين، ناچار ميشود دو چهره باشد.
دشمني و مشاجره كردن
از ديگر عوامل ايجاد نفاق و دورويي، آن است كه انسان اهل مشاجره باشد. مشاجره، دل و روح آدمي را ناخودآگاه درگير و مشغول ميسازد و كينه و در نهايت، نفاق و دورويي را در دل وي ايجاد ميكند. علت هم روشن است؛ بسياري از انسانها احساسات دروني خود را مخفي نگاه ميدارند و اگر كسي به ديگران كينه و دشمني داشته باشد و حاضر نباشد ببخشد، در عين حال نخواهد احساس درونياش آشكار شود، ناچار ميگردد از روش نفاق و دورويي استفاده كند.
1) غرر الحكم، ح 9988.
غنا
غنا و آوازهخواني از عوامل ايجادكننده نفاق و دورويي معرفي شده است. خواندن و شنيدن غنا براي روح آدمي زيانبار و مهلك و از جمله آثار آن، نفاق و دورويي است. شايد به سادگي نتوان رابطه غنا و آوازهخواني را با دورويي تبيين كرد، اما در روايات به اين مسئله اشاره شده است. شايد علت اين باشد كه غنا و آوازخواني حرام است و كار حرام، انسان را از خدا و دين خدا دور ميسازد. اگر بر اين كار حرام اصرار شود؛ يعني شخص هر روز به غنا و آوازهخواني روي آورد، شخصيت او از عزت نخستين و فطري خود دور ميگردد و به پستي و حقارت كشيده ميشود. بنابراين، از آثار اين فعل حرام، دورويي و نفاق است.
همنشيني با اهل دنيا و صاحبان قدرت
همنشيني با اهل دنيا، صاحبان قدرت و پادشاهان، از ديگر عواملي است كه بيماري نفاق را در دل انسان رشد ميدهد. انسانهاي قدرتمدار، هيچگاه به صراحت اعلام نميكنند ما براي دنياي خود تلاش ميكنيم، بلكه در ظاهر از خدمت به مردم سخن ميگويند و گاهي خدا را نيز به ميدان ميكشند. معلوم است چنين افرادي اهل نفاق و دورويي هستند و همنشيني با آنان در روحيه انسان اثر ميگذارد.
ديگر عوامل زمينهساز نفاق در انسان عبارتند از: بدزباني، خيانت، ترك عمدي و بدون دليل نماز جمعه و حتي شكار كردني كه فقط براي تفريح و سرگرمي باشد.
آثار دورويي و نفاق
نفاق به طور كلي آثار منفي براي روح و حتي براي جسم آدمي به دنبال دارد، تا جايي كه ميتواند دنيا و آخرت وي را تباه سازد. به تعدادي از آثار اين بيماري مهلك اشاره ميشود.
نفرت و بياعتمادي
يكي از آثار منفي نفاق كه خود را در روابط اجتماعي نشان ميدهد، آن است كه افراد معمولاً از انسان دورو و منافق خوششان نميآيد، بلكه در خود، نوعي نفرت نسبت به انسانهاي منافق احساس ميكنند و نميتوانند به آنها اعتماد كنند. فرض كنيد پدري سه فرزند دارد كه يكي از آنها هميشه راست ميگويد و ديگري هميشه دروغ، اما سومي با توجه به دورو بودنش گاهي دروغ و گاهي راست ميگويد. آيا پدر به فرزند سوم خود ميتواند اعتماد كند؟ تكليف او با فرزند اول و دوم روشن است، اما فرزند سوم كه معلوم نيست چه موقع راست و چه موقع دروغ ميگويد، در خور اعتماد نيست. حال اگر چنين حالتي در جامعه رواج يابد، اساس روابط اجتماعي كه اعتماد است، از بين ميرود.
جلوگيري از استجابت دعا
دورويي با مؤمنان و برادران ديني، از موانع استجابت دعاست. امام چهارم، حضرت زينالعابدين عليه السلام ، وقتي گناهاني را برميشمارد كه مانع استجابت دعاست، به دورويي اشاره ميكند.(1)
1) معاني الاخبار، ج 2، ص 271.
خيانت
از آثار شوم نفاق و دورويي و طبق بعضي تعابير، سرآمد آثار نفاق، خيانت است؛(1)چرا كه انسان دورو آنچنانكه ظاهرسازي ميكند نيست و بر صدق و راستي رفتار نميكند. بنابراين، آنجا كه منافع خود را در خطر ببيند، ديگران را فدا ميكند و مرتكب خيانت ميشود.
تباهكننده ايمان
نفاق و دورويي ميتواند ايمان انسان را تباه سازد؛ البته نه به يكباره، بلكه ذرهذره ايمان را نابود ميكند. در بعضي روايات آمده است كه دورويي و نفاق، ابتدا به صورت نقطهاي سياه بر دل آدمي ظاهر ميشود. هرچه نفاق و دورويي بيشتر و عميقتر گردد، تأثير آن بر دل و جان آدمي نيز بيشتر ميشود و ميتواند به كلي دل آدمي را سياه كند كه نتيجه نهايي آن، نابودي ايمان است.(2)
عذاب دردناك
خداوند در آيه 10 سوره بقره، منافقان و دورويان را از عذاب دردناك بيم ميدهد. «وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يكْذِبُونَ»
مُهر بر قلب و عدم درك
خداوند در قسمتي از آيه 3 سوره منافقون، درباره منافقان و دورويان ميفرمايد: «بر دلهايشان مُهر زده شده و نميفهمند».
اضطراب
يكي از آثار رواني نفاق و دورويي، اضطراب است. انسانهاي دورو و منافق، همه كس و همه چيز را دشمن خود ميپندارند و به تعبير قرآن كريم، «يحْسَبُونَ كُلَّ صَيحَةٍ عَلَيهِمْ؛ هر صدا و سخني را عليه خود ميپندارند». (منافقون: 4)
خودبرتربيني و تكبّر
تعبير قرآني درباره انسانهاي دورو و منافق، «هم مستكبرون»(1)است. با دقت در آثاري كه براي نفاق برشمرديم، ملاحظه ميشود نفاق، آثار دنيوي و اخروي دارد. آثار اخروي آن، جهنم، عذاب دردناك و بيآبرويي در آخرت است. آثار دنيايي آن نيز گاه فردي و گاه اجتماعي است. براي مثال، اضطراب، اثري فردي است كه متوجه فرد دورو و منافق ميشود و آرامش او را به هم ميزند. تباهي ايمان نيز از آثار فردي است كه روح و روان فرد منافق را به نابودي ميكشاند، اما خيانت يا نفرت و بياعتمادي، از آثار اجتماعي نفاق و دورويي است.
چگونگي برخورد با دورويي و نفاق
براي برخورد با دورويي و نفاق و ريشهكن كردن آن، دو راه كلي به نظر ميرسد:
راه اول: توجه به خاستگاه نفاق و اسباب پديدآورنده آن و نابود كردن آنها يا حركت كردن برخلاف آنها.
1) منافقون: 5.
گفته شد، نفاق و دورويي معلول عامل يا عواملي است. از جمله اين عوامل، حقارت و پستي شخصيت است. بنابراين، انسان بايد تلاش كند خود را به عزت برساند. او ميتواند از طريق رفاقت با انسانهاي باشخصيت و داراي روحيه اعتماد، عزت نفس خود را تقويت كند. بايد دانست عزت حقيقي از آنِ خداست. بنابراين، با بندگي خدا ميتوان به عزت رسيد. چنين شخصي هرگز دورو نميشود.
همچنين گفته شد دروغ، دشمني و مشاجره لفظي، غنا و موسيقي، همنشيني با دنياطلبان و صاحبان قدرت، در پيدايش و تقويت نفاق مؤثر است. بنابراين، لازم است انسان از اين موارد دوري كند.
راه دوم: راهكارهايي هست كه جنبه مثبت دارد و در روايات به آنها اشاره شده است. براي مثال در روايات آمده است كه ذكر زياد، ميتواند نفاق و دورويي را از ذاكر دور گرداند. بنابراين، لازم است انسان دستكم از ذكر زباني شروع كند تا حقيقت ذكر، كه درك حضور حضرت حق در همه جا و هر زمان است، نصيبش گردد.(1)
از جمله ذكرهايي كه براي از بين بردن نفاق و دورويي سفارش شده، صلوات فرستادن با صداي بلند است. همچنين تمسك به قرآن كريم و قرائت مداوم آن و تدبّر و تأمل در آياتش، از عوامل نابودكننده نفاق و دورويي به شمار ميرود.(2)
عبادت، حضور در نماز جمعه، توكل به حضرت حق و گريه و زاري به درگاه آن شفادهنده حقيقي نيز ميتواند انسان را از سرزمين جهنمي نفاق و دورويي نجات بخشد.
البته آنگاه كه نفاق، به صورت جرياني اجتماعي و سازماندهي شده در مقابل اهل ايمان ايستاده و كمر به نابودي آنان بسته است، وظيفه آن است كه با روشنگري و زدودن غبار جهل و بيخبري، به مبارزه با نفاق پرداخت. اهل ايمان موظفند با برخورد قاطع، جريان نفاق را از صحنه خارج كنند؛ زيرا نفاق به اين معنا، همان كفر است كه با تاكتيك نفاق به مبارزه با مؤمنان قد علم كرده است.
جريان دورويي و نفاق منافقين در صدر اسلام
علامه طباطبايي رحمه الله در تفسير الميزان پاسخ اين سؤال را مينويسد:
قرآن كريم به موضوع منافقان اهتمام بليغي نشان داده و با ياد كردن از رذايل اخلاقي آنها و دروغپردازيها و نيرنگها و دسيسههايشان و فتنهها و توطئههايي كه بر ضد پيامبر و مسلمانان به راه انداختند، به شدت بر آنان ميتازد. در سورههاي قرآن، همانند سوره بقره و آلعمران و نسا و مائده و انفال و توبه و عنكبوت و احزاب و فتح و حديد و حشر و منافقون و تحريم، بارها از منافقان سخن به ميان آورده است... .
آثار دسيسهها و توطئههاي منافقان، در همان اوايل هجرت پيامبر به مدينه نمايان شد. در سوره بقره كه به قولي در آغاز ماه ششم هجرت نازل شده، از منافقان سخن به ميان آمده و سپس در سورههايي كه بعداً نازل گرديد، از اين گروه ياد شده و به پارهاي دسيسهها و توطئههاي ايشان اشاره گرديده است؛ مانند كنار كشيدن خود از سپاه اسلام در روز اُحُد، كه تقريباً يك سوم مسلمانان را تشكيل ميدادند؛ پيمان بستن با يهود؛
تحريك كردن آنها بر ضد مسلمانان، ساختن و شايع كردن ماجراي اِفك و... .
بعضي گفتهاند جريان نفاق، با ورود اسلام به مدينه آغاز شد و تا نزديكيهاي رحلت پيامبر ادامه يافت.
اين نظر گروهي از مفسران است، اما تأمل در رخدادهاي زمان پيامبر و دقت در فتنههايي كه پس از رحلت به وقوع پيوست و توجه به طبيعت فعال و مؤثر اجتماع، سست بودن اين نظر را نشان ميدهد؛ چون اولاً، دليل قانعكنندهاي وجود ندارد كه ثابت كند نفاق و دورويي در وجود برخي كساني كه پيش از هجرت، در مكه به پيامبر ايمان آوردند، وجود نداشته است. بسياري اوقات در جوامع، شاهد آن هستيم كه عدهاي، از هر دعوتگري پيروي ميكنند و بر گرد هر ندايي جمع ميشوند و به مخالفت نيروهاي مخالف مسلط سركوبگر آن دعوت هم اعتنايي نميكنند و با هر خطري زندگي ميكنند و به راه خود ادامه ميدهند، به اميد اينكه روزي موفق شوند مرام خود را [اجرا] كنند و مستقلاً بر مردم حاكميت يابند و اداره جامعه را شخصاً به عهده گيرند و بر ديگران سيادت كنند. ميدانيم كه پيامبر به هنگام دعوت قوم خود به اسلام، يادآور ميشد كه اگر ايمان بياورند و از او پيروي كنند، بر زمين پادشاهي خواهند كرد. بنابراين، عقلاً رواست كه برخي از كساني كه به پيامبر ايمان آوردند، در ظاهر آن حضرت از دين پيروي كنند، به اميد اينكه از اين طريق به آرزوي خود، يعني پيشوايي و رياست و حاكميت، دست يابند. بديهي است كه آثار ناشي از اينگونه
نفاق، حادثهآفريني و دسيسهچيني بر ضد اسلام و مسلمانان و ضربه زدن به جامعه ديني نيست، بلكه لازمهاش اين است كه حتيالامكان اسلام را تقويت كنند و در راه دفاع از آن، از مال و مقام خود بگذرند تا بدين وسيله كارها روبهراه شود و زمينهاي براي بهرهگيري آنان از اسلام و در آوردن آن در خدمت منافع شخصيشان فراهم آيد... .
البته چنين منافقاني، چنانچه علايم و نشانههايي از دين بيابند كه مثلاً با هدف و آرمان رياستطلبي و سلطهجوييشان ناسازگار باشد، مكارانه با آن مخالفت و ضديت خواهند كرد تا قضيه را در مسيري بيندازند كه آنان را به هدف پليدشان برساند.
همچنين اين امكان وجود دارد كه برخي مسلمانان در دين خود شك و ترديد كنند و از دين خويش برگردند، اما اين ارتدادِ خود را مخفي نگه دارند. چنانكه خداوند متعال ميفرمايد: «اين بدان سبب است كه آنان ايمان آوردند، اما سپس كافر شدند...». همچنين اين امر از لحن آيهاي مانند «اي كساني كه ايمان آوردهايد! هر كه از شما از دينش برگردد، زود باشد كه خداوند مردمي را بياورد كه آنها را دوست ميدارد...» پيداست.
همچنين آن دسته از مشركان مكه كه در روز فتح اين شهر ايمان آوردند، ايمان اكثر آنها از روي صداقت و اخلاص نبود.
تأمل و دقت كافي در رخدادهاي آخر عمر پيامبر و فتنههايي كه پس از رحلت ايشان به وقوع پيوست، شايد ما را در رسيدن به پاسخي قانعكننده راهنمايي كند... .(1)
1) الميزان في تفسير القرآن، ج ٢٠، ص ٩٠.
گلبانگ حديث
زير فصل ها
جايگاه نفاق
نشانههاي نفاق
عوامل و خاستگاه نفاق
آثار نفاق ودورويي
عوامل از بين برنده نفاق
پرهيز از منافق زبانباز
نشانههاي نفاق
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله :
أربَعٌ مَن كُنَّ فيهِ فهُو مُنافِقٌ، وإن كانَت فيهِ واحِدَةٌ مِنهُنَّ كانَت فيهِ خَصلَةٌ مِن النِّفاقِ حتّي يدَعَها: مَن إذا حَدَّثَ كَذَبَ، وإذا وَعَدَ أخلَفَ، وإذا عاهَدَ غَدَرَ، وإذا خاصَمَ فَجَرَ.(4)
چهار خصلت است كه در هركس باشند منافق است و اگر يكي از آنها در او باشد، يك خصلت نفاق در او وجود دارد تا اينكه آن را رها كند: كسي كه هرگاه سخن گويد دروغ گويد و هرگاه وعده دهد خُلفِ وعده كند و هرگاه پيمان بندد پيمانشكني كند و هرگاه ستيزه كند از حق تجاوز نمايد.
لِلمُنافِقينَ عَلاماتٌ يعرَفونَ بِها: تَحِيتُهُم لَعنَةٌ، وطَعامُهُم نُهمَةٌ، وغَنيمَتُهُم غُلولٌ، لا يقرَبونَ المَساجِدَ إلاّ هُجرا، ولا يأتونَ الصَّلاةَ
إلاّ دُبُرا، مُستَكبِرينَ لا يألَفونَ ولا يؤلَفونَ، خُشُبٌ باللَّيلِ سُخُبٌ بالنَّهارِ.(1)
منافقان را نشانههايي است كه با آنها شناخته ميشوند: درودشان لعنت است، پرخور و شكمبارهاند، به غنايم دستبرد ميزنند، به مساجد نزديك نميشوند، مگر با اكراه و رياكاري، نماز را آخر وقت ميخوانند، خود را برتر ميبينند؛ به طوري كه با كسي انس و الفت نميگيرند وكسي هم با آنان الفت نميگيرد، شب مانند چوب خشك ميافتند (شبزندهداري نميكنند) و روز صداي خود را به جرّ و بحث بلند ميكنند.
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «مَن خالَفَت سَريرَتُهُ عَلانِيتَهُ فهُو مُنافِقٌ كائنا مَن كانَ؛ كسي كه باطنش با ظاهرش ناسازگار باشد، منافق است؛ هر كه ميخواهد باشد».(2)
امام علي عليه السلام : «كَثرَةُ الوِفاقِ نِفاقٌ، كَثرَةُ الخِلافِ شِقاقٌ؛ موافقتِ زياد [نشانه] نفاق است؛ مخالفتِ زياد [نشانه] دشمني است».(3)
امام صادق عليه السلام : «أربَعٌ مِن عَلاماتِ النِّفاقِ: قَساوَةُ القَلبِ، وجُمودُ العَينِ، والإصرارُ علَي الذَّنبِ، والحِرصُ علَي الدُّنيا؛ چهار چيز از نشانههاي نفاق است: سختدلي، خشكيدگي چشم، مداومت بر گناه و آزمندي به دنيا».(4)
امام باقر عليه السلام : «لا تَقُمْ إلي الصَّلاةِ مُتَكاسِلاً ولا مُتَناعِسا ولا مُتَثاقِلاً؛ فإنّها مِن خَلَلِ النِّفاقِ، وإنَّ اللّه َ نَهَي المؤمنينَ أن يقُومُوا إلي الصَّلاةِ وهُم سُكاري يعنِي
مِنَ النَّومِ؛ با حالت كسل و خوابآلود و سنگين به نماز نايست؛ زيرا اينها از خصلتهاي نفاق است و خداوند، مؤمنان را از اينكه در حالت مستي، يعني مستي خواب، به نماز ايستند، نهي كرده است».(1)
عوامل و خاستگاه نفاق
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إياكُم واستِماعَ المَعازِفِ والغِناءِ؛ فإنّهُما ينبِتانِ النِّفاقَ فِي القَلبِ كما ينبِتُ الماءُ البَقلَ؛ زنهار از گوش دادن به سازها و آوازها؛ زيرا اين دو نفاق را در دل ميرويانند، همچنانكه آب سبزه را ميروياند».(3)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «أربعٌ يفسِدنَ القَلبَ وينبِتنَ النِّفاقَ فِي القَلبِ كما ينبِتُ الماءُ الشَّجَرَ: استِماعُ اللهوِ، والبَذاءُ، وإتيانُ بابِ السُّلطانِ، وطَلَبُ الصَّيدِ؛ چهار چيز است كه دل را تباه ميكند و نفاق در دل ميروياند، همچنانكه آب درخت را ميروياند: گوش دادن به سخنان لهو و بيهوده، بدزباني، آمد و شد به دربار سلطان و شكار كردن».(4)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إنّ الكذبَ بابٌ مِن أبوابِ النِّفاقِ؛ دروغ، دري از درهاي نفاق است».(5)
امام علي عليه السلام : «الكذبُ يؤَدِّي إلَي النِّفاقِ؛ دروغ، به نفاق ميانجامد».(1)
امام علي عليه السلام : «إياكُم والمِراءَ والخُصومَةَ؛ فإنّهُما يمرِضانِ القُلوبَ علَي الإخوانِ وينبُتُ علَيهِما النِّفاقُ؛ از مجادله و ستيزه كردن بپرهيزيد؛ زيرا اين دو كار، دلها را نسبت به برادرانْ بيمار ميكند و از آنها نفاق ميرويد».(2)
امام علي عليه السلام : «نِفاقُ المَرءِ مِن ذُلٍّ يجِدُهُ في نفسِهِ؛ نفاق انسان از ذلتي است كه در خود حس ميكند».(3)
امام صادق عليه السلام : «إياكُم والخُصومَةَ في الدِّينِ، فإنَّها تَشْغَلُ القَلبَ عَن ذِكْرِ اللهِ عزّ وجلّ، وتُورِثُ النِّفاقَ، وتُكْسِبُ الضَّغائنَ، وتَسْتَجيزُ الكِذْبَ؛ از مشاجره كردن در دين بپرهيزيد كه آن، دل را از ياد خداوند عزّوجلّ باز ميدارد و موجب نفاق ميشود و كينه به بار ميآورد و راه بر دروغ ميگشايد.(4)
امام صادق عليه السلام : «فيمَن طَلبَ الصَّيدَ لاهِيا: وإنّ المؤمنَ لَفي شُغُلٍ عن ذلكَ، شَغَلَهُ طَلَبُ الآخِرَةِ عَنِ المَلاهي... وإنَّ المؤمنَ عَن جَميعِ ذلكَ لَفي شُغُلٍ، ما لَهُ وللمَلاهي؟! فإنَّ المَلاهي تُورِثُ قَساوَةَ القَلبِ وتُورِثُ النِّفاقَ؛ درباره كسي كه براي سرگرمي دنبال شكار ميرود، فرمود: مؤمن، فرصت چنين كارهايي را ندارد. آخرتجويي، او را از سرگرمي باز داشته است... مؤمن به هيچ يك از اين كارها نميرسد، او را چه به سرگرميها؟! كارهاي لهو و سرگرمكننده، سختدلي ميآورد و نفاق بر جاي ميگذارد».(5)
امام صادق عليه السلام : «الغِناءُ يورِثُ النِّفاقَ؛ آوازهخواني، از خود نفاق بر جاي ميگذارد».(1)
امام صادق عليه السلام : «إياكُم و مُجَالَسةَ المُلوكِ و أبناءِ الدُّنيا، ففي ذلكَ ذَهابُ دِينِكُم و يعقِبُكُم نِفاقا، و ذلكَ داءٌ دَوِي لا شِفاءَ لَهُ، و يورِثُ قَساوَةَ القَلبِ، و يسْلُبُكُم الخُشوعَ، و علَيكُم بالأشْكالِ مِن النّاسِ و الأوْساطِ مِن النّاسِ فعِندَهُم تَجِدونَ مَعادِنَ الجَوهرِ؛ از همنشيني با شاهان و دنياپرستان بپرهيزيد كه اين كار، دين شما را ميبرد و نفاق و دورويي ميآورد و اين دردي سخت و بيدرمان است. نيز سنگدلي به بار ميآورد و فروتني را ميزدايد. با مردمان همتاي خود و افراد متوسط [جامعه] همنشيني كنيد كه معادن جواهر را در ميان آنها مييابيد».(2)
آثار نفاق ودورويي
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إنّ النِّفاقَ يبدو لُمظَةً سَوداءَ، فكُلّما ازدادَ النِّفاقُ عِظَما ازدادَ ذلكَ السَّوادُ، فإذا استَكمَلَ النِّفاقُ اسوَدَّ القَلبُ؛ نفاق ابتدا به صورت نقطهاي سياه [بر دل] ظاهر ميشود و هرچه نفاق بيشتر گردد، آن نقطه بزرگتر ميشود و چون نفاق به مرحله كمال رسيد، دل به كلي سياه ميشود».(3)
امام علي عليه السلام : «رَأسُ الإسلامِ الأمانَةُ، رَأسُ النِّفاقِ الخِيانَةُ؛ سرآمد [آثار] اسلام، امانتداري است، سرآمد [آثار] نفاق، خيانت است».(4)
امام علي عليه السلام : «النِّفاقُ يفسِدُ الإيمانَ؛ نفاق، ايمان را تباه ميكند».(5)
امام زين العابدين عليه السلام : «الذُّنوبُ التي تَرُدُّ الدعاءَ: سُوءُ النِيةِ، و خُبثُ السَّرِيرَةِ، و النِّفاقُ مَع الإخوانِ، و تَركُ التَّصديقِ بالإجابَةِ، و تأخِيرُ الصلواتِ المَفروضاتِ حتّي تَذهَبَ أوقاتُها، و تَركُ التّقرُّبِ إلي اللّه ِ عزّوجلّ بالبِرِّ و الصَّدقَةِ، و استِعمالُ البَذاءِ، و الفُحشُ في القَولِ؛ گناهاني كه از استجابت دعا جلوگيري ميكنند، عبارتند از: بدنيتي، خبث باطن، دورويي با برادران، باور نداشتن به اجابت دعا، به تأخير انداختن نمازهاي واجب تا آنكه وقتشان بگذرد، تقرب نجستن به خداوند عزّوجلّ با نيكوكاري و صدقه، بدزباني و زشتگويي».(1)
امام صادق عليه السلام : «ثلاثةٌ مَكْسَبةٌ للبَغْضاءِ: النِّفاقُ، و الظُّلمُ، و العُجْبُ؛ سه چيز نفرت ميآورد: دورويي، ستمگري و خودپسندي».(2)
عوامل از بين برنده نفاق
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «مَن أكثَرَ مِن ذِكرِ اللّه ِ فقد بَرِئَ مِنَ النِّفاقِ؛ هر كه خدا را بسيار ياد كند، از نفاق به دور ماند».(3)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «ارفَعوا أصواتَكُم بالصَّلاةِ علَي؛ فإنّها تَذهَبُ بالنِّفاقِ؛ با صداي بلند بر من صلوات بفرستيد كه آن، نفاق را از بين ميبرد».(4)
امام علي عليه السلام :
استَعِينُوا بهِ [أي بالقرآنِ] علي لأَْوائكُم؛ فإنَّ فيهِ شِفاءً مِن أكبَرِ الداءِ، وهُو الكُفرُ والنِّفاقُ، والغَي والضَّلالُ.(5)
در گرفتاريهاي خويش از قرآن كمك گيريد؛ زيرا در قرآن شفاي بزرگترين دردها، يعني درد كفر و نفاق و انحراف و گمراهي است.
أفِيضُوا في ذِكرِ اللّه ِ جلّ ذِكرُهُ، فإنّهُ أحسَنُ الذِّكرِ، وهُو أمانٌ مِنَ النِّفاقِ، وبراءَةٌ مِنَ النارِ، وتَذكيرٌ لِصاحِبِهِ عندَ كلِّ خَيرٍ يقسِمُهُ اللّه ُ جلّ وعزّ، ولَهُ دَوِي تَحتَ العَرشِ.(1)
خداوند عزّوجلّ را بسيار ياد كنيد، كه آن بهترين ياد است و از نفاق مصون، و از آتش نگه ميدارد و يادكننده را به ياد [انجام] هر خوبي و خيري كه خدا قسمت [بندگانش] ميكند، مياندازد وآوا و همهمهاش در زير عرش شنيده ميشود.
پرهيز از منافق زبانباز
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله :
إنّي لا أتَخَوَّفُ علي اُمَّتي مُؤمِنا و لا مُشرِكا، أمّا المُؤمنُ فيحجُرُهُ إيمانُهُ، و أمّا المُشرِكُ فيقمَعُهُ كُفرُهُ، و لكن أتَخَوَّفُ علَيكُم مُنافِقا عالِمَ اللِّسانِ؛ يقولُ ما تَعرِفونَ، و يعمَلُ ما تُنكِرونَ. (2)
من براي امت خود از مؤمن و مشرك نميترسم؛ زيرا مؤمن را ايمانش مانع [از لطمه زدن به جامعه اسلامي] ميشود و مشرك را نيز همان كفرش سركوب ميكند، اما ترس من براي شما از منافق زبانبازي است كه حرفهايي ميزند كه شما بدان اعتقاد داريد و كارهايي ميكند كه شما به آنها اعتقاد نداريد.
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
صعود و نزول روح
اي حنظله! آدمي هر ساعتي حالتي دارد
دچار نفاق شدهام
اشك تمساح
در بحار الأنوار، از سلاّم نقل شده است: «خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه حمران بن اعين وارد شد و سؤالاتي كرد و وقتي خواست برخيزد به امام عرض كرد: خداوند به شما عمر طولاني دهد و ما را از وجودتان بهرهمند سازد. ميخواهم مطلبي عرض كنم و آن اين است كه وقتي خدمت شما ميآييم تا زماني كه در محضر شما هستيم، رقّت قلب داريم و جانهايمان به دنيا بيرغبت است و مال و ثروت مردم بر ايمان ارزش و اهميتي ندارد، اما همين كه شما را ترك ميكنيم و به ميان مردم و كسبه و تجار ميرويم، دوباره دنيادوستي به سراغمان ميآيد.
امام باقر عليه السلام فرمود: «دلها چنين هستند؛ گاه كار بر آنها دشوار ميشود و گاه آسان».
سپس امام فرمود: اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله به آن حضرت عرض كردند: اي رسول خدا! از نفاق بر خود ميترسيم! رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: چرا از آن ميترسيد؟ عرض كردند: ما وقتي در محضر شما هستيم و ما را موعظه ميفرمايي، بيم و ترس [از خدا و آخرت] دلمان را فرا ميگيرد و دنيا را فراموش ميكنيم و به آن بيرغبت ميشويم. چنانكه گويي آخرت و بهشت و دوزخ را با چشم ميبينيم، اما همين كه به خانههاي
1) الترغيب و الترهيب، ج 1، ص 127، ح 18.
خود ميرويم و بوي فرزندانمان به مشاممان ميخورد و زن و بچه و ثروت را ميبينيم، از آن حال و وضعي كه در خدمت شما داشتيم تقريباً برميگرديم، به طوري كه گويي اصلاً آن حالت را نداشتهايم. آيا از اين حالت، بيم نفاق بر ما داريد؟
رسول خدا صلي الله عليه و آله به آنان فرمود: هرگز. اين از گامهايي است كه شيطان برميدارد تا شما را به دنيا راغب سازد. به خدا قسم اگر همان حالت را كه نزد من داشتيد، در خانههايتان نيز داشتيد، فرشتگان با شما دست ميدادند و بر روي آب راه ميرفتيد».(1)
در تنبيه الخواطر از حنظله اُسَيدي، كه از كاتبان پيامبر بود، نقل شده است كه ميگفت: «در خدمت پيامبر بوديم و آن حضرت از بهشت و دوزخ برايمان گفت: چندآنكه گويي آنها را با چشم ميديديم. [در پايان مجلس] من برخاستم و نزد زن و فرزندم رفتم و به سخن گفتن و خنده و شوخي مشغول شدم. ناگاه به ياد سخنان پيامبر و حالتي كه به ما دست داده بود، افتادم. از خانه بيرون آمدم و ابوبكر را ديدم. به او گفتم: اي ابوبكر! گرفتار نفاق شدهام. ابوبكر پرسيد: كدام نفاق؟ گفتم: وقتي در خدمت پيامبر هستيم و از بهشت و دوزخ برايمان ميگويد، حالتي داريم كه گويي بهشت و جهنم را ميبينيم، اما چون از خدمت آن حضرت ميرويم، به خانواده و مال و مَنال خود سرگرم ميشويم و [همه آن سخنان را] فراموش ميكنيم!
ابوبكر گفت: ما نيز همين حالت را داريم.
1) بحارالانوار، ج ٧٠، ص ٥٦، ح ٢٨.
من خدمت پيامبر رسيدم و موضوع را براي آن حضرت گفتم. فرمود: اي حنظله، اگر نزد خانواده خود نيز همان حالتي را ميداشتيد كه نزد من داريد، هر آينه فرشتگان در بستر شما و در كوچه و گذرگاه با شما دست ميدادند. اي حنظله، آدمي هر ساعتي حالتي دارد».(1)
از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «مردي خدمت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آمد و عرض كرد: من دچار نفاق شدهام. حضرت فرمود: به خدا سوگند، تو منافق نشدهاي. اگر منافق بودي نزد من نميآمدي تا مرا از آن آگاه كني. چه چيز تو را به ترديد افكنده است؟ گمان ميكنم آن دشمن حاضر [در همه جا، يعني شيطان] به سراغت آمده و به تو گفته است: چه كسي تو را آفريده است؟ و تو گفتهاي: خدا مرا خلق كرده و او به تو گفته است: چه كسي خدا را آفريده است؟ مرد عرض كرد: آري، سوگند به آنكه تو را به حق برانگيخت، همينگونه است.
پيامبر فرمود: شيطان از طريق اعمال و كردارهايتان نزد شما آمد و نتوانست بر شما چيره شود. حالا از اين راه (از راه عقايد) به سراغتان آمده است تا شما را بلغزاند. هرگاه چنين چيزي براي يكي از شما پيش آمد، خدا را به يگانگي ياد كند».(2)
«وقتي عثمان بر اثر انحرافهايش در خطر كشته شدن بود، معاويه هيچ كمكي براي او نفرستاد. براي اينكه او با عثمان كار نداشت. او دنبال
رياست خودش بود. فكرهايش را كرد، ديد اگر عثمان كشته بشود، مرده عثمان بيشتر به نفع اوست تا زنده او. لذا جاسوسهايش را فرستاد تا لباس خونآلودي، انگشت بريدهاي از عثمان براي او ببرند. وقتي اينها را آوردند، فوراً پيراهن عثمان را بر سر دروازه شام يا مسجد جامع دمشق آويزان كرد و رفت بالاي منبر شروع كرد به اشك تمساح ريختن كه ايهاالنّاس! خليفه مظلوم پيامبر را كشتند، اين هم پيراهن خونآلود او. صداي غريو گريه مردم بلند شد. معاويه روزها از اين مردم اشك گرفت و از مظلوميت خليفه پيامبر سخن گفت و اين آيه را ميخواند: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيهِ سُلْطاناً فَلا يسْرِفْ فِي الْقَتْلِ انَّهُ كانَ مَنْصُوراً؛ و كسي كه مظلوم كشته شود ما براي ولي او حق قصاص قرار داديم، اما نبايد در كشتار زيادهروي كند و همانا او پيروز است.» (اسراء: 33) حال اي مردم! شما ميگوييد ما در مقابل اين جنايت بزرگ كه بر اسلام وارد شد، سكوت كنيم؟ مردم هم گفتند: نه، نه، ما با جان و دل حاضريم جهاد كنيم. آنگاه مردم را جمع كرد و به جنگ با علي عليه السلام آمد. پس معاويه از خودش نيرويي نداشت، از نيروي پيغمبر استفاده كرد، از نيروي قرآن استفاده كرد».(1)
آموزهها
زير فصل ها
دو حالت و دو وضعيت داشتن، غير از نفاق است
ابزار منافق
لزوم پيكار با نفاق
نفاق يك بيماري است
نفاق اخلاقي و نفاق عقيدتي
«نفاق، دورويي است؛ يعني انسان در باطن به گونهاي است كه در ظاهر،خلاف آن را مينماياند. اما دو حالت و دو وضعيت داشتن, هيچ ربطي به نفاق ندارد. انسان در شرايط متفاوت، حالات مختلف دارد.
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري, ج 3, ص 445.
همانگونه كه اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله عرض ميكردند: ما وقتي در محضر مبارك شما مينشينيم و شما صحبت ميكنيد، موعظه ميكنيد، از خدا ميگوييد، از قيامت ميگوييد، راجع به گناهان و توبه و استغفار سخن ميگوييد، حال بسيار خوشي پيدا ميكنيم، ولي بعد كه از حضور شما مرخص ميشويم و مدتي با زن و بچهمان مينشينيم، ميبينيم كه حالمان برگشت و باز همان آدم اول شديم. يا رسول الله! آيا اين نفاق نيست؟ حضرت ميفرمود: نه، اين نفاق نيست».
«ابزار منافق چيست؟ نميشود منافق را در دنيا از ميان برد؛ هست، بشر است، منافق ميشود. بشر وقتي در جامعهاي قرار گرفت كه ديد اگر بخواهد برخلاف اصولي كه مردم آن جامعه به آن اعتقاد دارند تظاهر كند، جامعه او را در هم ميكوبد، فوراً تظاهر ميكند، به همان لباس در ميآيد، ولي جامعه خودش بايد آگاه باشد و گول تظاهر و فريب را نخورد. باز اينجاست كه ما ميبينيم پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله از آن طرف راجع به خطر نفاق شديداً اظهار نگراني ميكند، از طرف ديگر راجع به اينكه امتش جاهل باشند و تجزيه و تحليل نداشته باشند و در مسائل غور نكنند، اظهار نگراني ميكند. خيلي عجيب است! پيغمبر از دو چيز اظهار نگراني كرده است: از نفاق و منافق، و ديگر از اينكه توده امت جاهل و نادان باشند. در آنجا فرمود: «انّي لا اخافُ عَلي امَّتي مُؤْمِناً وَ لا مُشْرِكاً» تا آنجا كه فرمود: «وَ لكِنّي اخافُ عَلَيكُمْ كُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ». در اينجا ميفرمايد: «انّي لا اخافُ عَلي امَّتِي الْفَقْرَ وَلكِنْ اخافُ عَلَيهِمْ سوءَ التَّدْبيرِ»، اما ترس من براي شما از منافق زبانباز است. من از فقر و
نداشتن ثروت بر امتم نگران نيستم؛ يعني كمي ثروت، امت من را از پا در نميآورد؛ آن چيزي كه من از آن نگران هستم، فقر معنوي و فكري و فقر انديشه است. اگر غناي انديشه باشد، ثروت ميآيد؛ اما ولو ثروتشان از دنيا بگذرد ـ مثل ثروت امروز كشورهاي اسلامي كه همين نفت، بزرگترين منبع ثروت دنياست و بيشترش در كشورهاي اسلامي است ـ ولي فقر انديشه داشته باشند، فايدهاي به حالشان ندارد. حالا اگر دو خطر با هم پيدا بشود، يعني از يك طرف منافقها، بيدينهاي متظاهر زيرك، متظاهرها و رياكارها و مدلّسها پيدا بشوند و از طرف ديگر، مردم، جاهل و نادان باشند، آنها اينها را ابزار خودشان قرار ميدهند».(1)
«مشكلترين مبارزهها مبارزه با نفاق است كه مبارزه با زيركهايي است كه احمقها را وسيله قرار ميدهند. اين پيكار از پيكار با كفر به مراتب مشكلتر است؛ زيرا در جنگ با كفر، مبارزه با يك جريان مكشوف و ظاهر و بيپرده است و اما مبارزه با نفاق، در حقيقت مبارزه با كفر مستور است. نفاق دورو دارد: يك رو ظاهر، كه اسلام است و مسلماني؛ و يك رو باطن كه كفر است و شيطنت و درك آن براي تودهها و مردم عادي بسيار دشوار و گاهي غيرممكن است و لذا مبارزه با نفاقها غالباً به شكست برخورده است؛ زيرا تودهها شعاع دركشان از سرحد ظاهر نميگذرد و نهفته را روشن نميسازد و آنقدر بُرد ندارد كه تا اعماق باطنها نفوذ كند.
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري, ج 25، ص 213.
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاي كه براي محمد بن ابيبكر نوشت، ميگويد:
وَ لَقَدْ قالَ لي رَسولُ اللَّهِ: انّي لا اخافُ عَلي امَّتي مُؤْمِناً وَ لا مُشْرِكاً، امَّا الْمُؤْمِنُ فَيمْنَعُهُ اللَّهُ بِايمانِهِ وَ امَّا الْمُشْرِكُ فَيقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ، وَ لكِنّي اخافُ عَلَيكُمْ كُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ، يقولُ ما تَعْرِفونَ وَ يفْعَلُ ما تُنْكِرونَ.(1)
پيغمبر به من گفت: من بر امتم از مؤمن و مشرك نميترسم؛ زيرا مؤمن را خداوند به سبب ايمانش باز ميدارد و مشرك را به خاطر شركش خوار ميكند، ولكن بر شما از هر منافقدلِ دانازبان ميترسم كه آنچه را ميپسنديد ميگويد و آنچه را ناشايسته ميدانيد ميكند.
در اينجا رسولالله از ناحيه نفاق و منافق اعلام خطر ميكند؛ زيرا عامه امت، بيخبر و ناآگاهند و از ظاهرها فريب ميخورند و بايد توجه داشت هر اندازه احمق زياد باشد، بازار نفاق داغتر است.
مبارزه با احمق و حماقت، مبارزه با نفاق نيز هست؛ زيرا احمق ابزار دست منافق است».(2)
نفاق نوعي بيماري است و مانند هر بيماري ديگري، كمكم شديد ميشود. بنابراين، از همان ابتدا بايد با هشياري، از عوامل نفاق دوري كرد
و به خدا و قرآن پناه برد. با رواج قرآن و فرهنگ آن ميتوان با نفاق مبارزه كرد.
در قرآن كريم آمده است: «فَاقْرَءُوا مَا تَيسَّرَ مِنْ الْقُرْآنِ؛ هر چهقدر براي شما ميسر است، قرآن بخوانيد.» (مزمل: 20) در روايات هم به قرائت روزانه قرآن كريم اشاره شده است. اگر مسلمانان هر روز قرآن بخوانند؛ يعني روزانه به خدا و قيامت و به حقيقت خود توجه دارند و اين ميتواند مايه تذكر واقعي براي انسان باشد تا خود را از دورويي نجات دهد.
با توجه به بحثهاي مطرح شده بايد بين دو نفاق فرق گذاشت. گاهي نفاق در حد بعضي از رفتارهاي اجتماعي است؛ مثل وعده دادن و سپس خلف وعده كردن؛ درحاليكه گاه شخصي در باطن كافر است، ولي خود را مؤمن معرفي ميكند. اين دو نوع نفاق است كه اولي با ايمان جمع ميشود، اما دومي كفر نهان است و با ايمان رابطه و سنخيتي ندارد.
منابع ديگر
آشتيان، زهرا، نفاق و منافق از ديدگاه شهيد آيتالله مطهري، تهران، صدرا، 1383.
امين، سيد مهدي، پايان سلطه كفر، آغاز نفاق از ديدگاه قرآن و حديث، قم، بيان جوان، 1390.
حسيني تكتا، علي، شناخت منافقين، نگرشي موضوعي بر پديده نفاق، قم، دانش و ادب، 1381.
حسيني، محمد، دو چهرگان: نفاق، آفت دين و اجتماع، قم، دفتر تبليغات
اسلامي، 1377.
حيدرپور، حسين، بصيرت قرآني و ولايي: تفسير موضوعي آيات مربوط به نفاق، تهران، شيوه، 1389.
خاتمي، سيد احمد، سيماي نفاق در قرآن، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، 1377.
شاطرزاده يزدي، مجتبي، گفتاري چند از معصومين عليهم السلام پيرامون رياكاري، نفاق و دورويي، مشهد، بارش، 1389.
شمسالديني، صلاحالدين، نفاق و عبرتها، قم، سپهر انديشه، 1382.
محمديان، محمد، نفاق: جنگ مذهب عليه مذهب، قم، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، 1390.
مطهري، مرتضي، مسأله نفاق، تهران، بينش مطهر، 1390.
«الْأَخِلاَّءُ يوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقينَ؛ در آن روز، ياران و دوستان، جز پرهيزكاران، بعضيشان دشمن بعضي ديگرند». (زخرف: 67)
دوستي و محبت، واژهاي آشنا براي همه انسانهاست؛ زيرا نخستين احساسي كه انسان با آمدن به دنيا با آن روبهرو ميشود، محبت و دوستي است؛ دوستي مادر، پدر و... .
خداي مهربان، جهان را بر اساس عشق آفريد. اهل بيت پيامبر عليهم السلام اساس دين را حبّ و دوستي معرفي كردهاند. شخصي به نام بريد بن معاويه ميگويد: خدمت حضرت باقر عليه السلام بودم كه يك نفر تازه وارد از خراسان داخل شد كه پياده آمده بود پاهاي خود را نشان داد كه پينه بسته بود، گفت: به خدا قسم مرا از اين راه دور خدمت شما نياورد مگر محبت (و دوستي) شما اهل بيت عليهم السلام حضرت باقر عليه السلام فرمود: به خدا قسم اگر ما را سنگي دوست داشته باشد، خداوند او را
با ما محشور ميكند. «هل الدينُ الاّ الحبّ؛ مگر دين غير حبّ و دوستي است...».(1)
اين معنا از دوستي، يك معناي عام و كلي است، اما دوستي يك معناي خاص و ويژه هم دارد؛ دوستي، يعني رفاقت و آشنايي توأم با مهر و محبت؛ و دوست يعني رفيق، حبيب، خليل، قرين، جليس، همنشين، برادر و... .
آنچه در اين مقاله مورد نظر است، دوستي به معناي عام و كلي آن نيست، بلكه دوستي به معناي خاص و ويژه آن مورد نظر است؛ يعني دوستي انسانها با همديگر؛ رفاقت و آشنايي همراه با مهر و محبت.
به هر حال در بحث دوستي، چند پرسش اساسي، مطرح است:
دوستي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام چه جايگاهي دارد؟
خاستگاه دوستي و محبت چيست؟
عوامل و موانع دوستي كدام است؟
معيارهاي دوستي و انواع دوست كدام است؟
حقوق و آداب دوستي چيست؟
سعادت انسان در دنيا و كليد ورود به بهشت، دوستي و محبت است. در روايتي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميخوانيم: «امت من تا هنگامي كه يكديگر را دوست بدارند، به يكديگر هديه دهند و امانتداري كنند، سعادتمند خواهند بود».(2)
آنچه در باب دوستي مهم است، حقيقي بودن آن است؛ يعني دوستياي كه از دل برآيد. اين نوع دوستي، انسان را بهشتي ميكند و علتش آن است كه دوستي و انس گرفتن با مردم، كاري خدايي است.
در حديثي از امام باقر عليه السلام ميخوانيم كه فرمود: «بدان، انس و دوستي [با مردم] از ناحيه خداست (كاري خدايي است) و دشمني، از ناحيه شيطان است (كاري شيطاني است)».(1)
از ويژگيهاي مؤمنان آن است كه اهل انس و دوستي هستند و خانههايشان محل رفت و آمد دوستان است.
شخصي از امام كاظم عليه السلام ميپرسد: «كدام يك از ما بيشتر دينش را دوست دارد؟
حضرت فرمود: «آنكه رفيقش را بيشتر دوست دارد».(2)
دوستي با مردم تا اندازهاي اهميت دارد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «اساس عقل پس از ايمان [به خدا]، دوستي با مردم است».(3)
آن حضرت دوستي با مردم را نيمي از عقل و نيمي از دين معرفي ميكند.(4)
امير مؤمنان، حضرت علي عليه السلام ، دوستي را نوعي خويشاوندي معرفي ميكند و ميفرمايد: «الصدّيق أقرب الأقارب؛ دوست، نزديكترين خويشاوندان است».(5)
بايد توجه داشت كه اگر انسان بر مدار دوستي بچرخد، هماهنگ با جهان آفرينش است؛ وگرنه نقطه مقابل دوستي، دشمني است كه ناهماهنگي با هستي به شمار ميرود.
از امام صادق عليه السلام روايت جالبي در مورد سليمان پيامبر ميخوانيم. آن حضرت ميفرمايد:
داوود پيامبر صلي الله عليه و آله براي اينكه بداند [پسر دلبندش] سليمان به چه حدّ و اندازه از حكمت رسيده است، از او ميپرسد: ... چه چيز شيرينتر است؟
سليمان پاسخ ميدهد: محبت و دوستي؛ زيرا آن، راحتي و زندگي دائمي است كه از جانب خدا ميان بندگانش قرار داده شده است؛ تا آنجا كه اسب، سُم خود را براي كُرّهاش برميدارد.(1)
دل هر جنبدهاي براي آنچه دوستش دارد ميتپد؛ حتي حيواني مانند اسب، قدمي كه براي كرّهاش برميدارد، بر اساس محبت و دوستي است.
در روايتي رسول خدا صلي الله عليه و آله ، فرمود: «انسان، به دين دوستش است پس هر يك از شما بنگرد كه با چه كسي دوستي ميكند».(2)
خاستگاه اصلي محبت و دوستي، خداوند مهربان است؛ همو كه كتاب هدايتش، قرآن را با رحمتگري و مهرباني آغاز كرد؛ با بسم الله الرحمن
الرحيم. و هموست كه به پيامبر خود ميفرمايد: «و ميان دلهايشان محبت و دوستي انداخت كه اگر آنچه در روي زمين است همه را خرج ميكردي، نميتوانستي ميان دلهايشان الفت و دوستي برقرار كني، ولي خدا بود كه ميان آنان الفت و دوستي انداخت؛ چرا كه او توانايي حكيم است».(1)
و در آيهاي ديگر، قرار دادن همسر براي انسان را از نشانههاي خود معرفي ميكند و سپس ميفرمايد: «و (خداي مهربان) ميان شما دوستي و مهرباني نهاد».(2)
در روايات به چگونگي ايجاد اين محبت و دوستي اشارتي شده است. براي مثال اميرمؤمنان، علي عليه السلام فرمود: «هر كس به همانند خودش گرايش دارد».(3)
آن امام همام در توضيح اين سخن، فرموده است: «عاقل با همانند خود الفت ميگيرد»(4)و «انسان پست تنها از همانند خود پيروي ميكند و تنها به همانند خودش ميگرايد».(5)
كبوتر با كبوتر، باز با بازجج
كند همجنس با همجنس پرواز
امام صادق عليه السلام به عُمَر بن يزيد فرمود: «هر چيزي به چيزي آرام ميگيرد؛ مؤمن نيز به برادر مؤمنش آرام ميگيرد، همانگونه كه پرنده به همانند خود آرام ميگيرد. آيا چنين چيزي را نديدي و تجربه نكردي؟»(6)
فلاسفه از اين حقيقت با عنوان سنخيت نام ميبرند. شهيد مطهري رحمه الله در اين باره مينويسد:
در اينجا غرض از جذب و دفع، جذب و دفعهاي جنسي نيست (اگرچه آن نيز خود نوع خاصي از جذب و دفع است، اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعي مستقل است)، بلكه مراد، آن جذب و دفعهايي است كه در ميان افراد انسان در صحنه حيات اجتماعي وجود دارد. در جامعه انساني نيز برخي همكاريهاست كه بر اساس اشتراك منافع است. البته اينها نيز از بحث ما خارج است.
قسمت عمدهاي از دوستيها و رفاقتها، و يا دشمنيها و كينهتوزيها، همه مظاهري از جذب و دفع انساني است. اين جذب و دفعها بر اساس سنخيت و مشابهت و يا ضديت و منافرت پيريزي شده است.(1)
دوستي به عنوان يك پديده اجتماعي، عواملي دارد كه آن عوامل ميتوانند دوستيها را تقويت كنند و سبب پايداري آن شوند. در مقابل، بعضي چيزها ميتوانند مانع دوستي شوند يا پايههاي دوستي را متزلزل سازند. بنابراين، بر هر انسان عاقلي است كه اين عوامل و موانع را بشناسد و در زندگي اجتماعي خود به آنها توجه كند تا دچار آسيب نشود.
1) بر خلاف آنچه در جريان الكتريسيته گفته ميشود كه دو قطب همنام، يكديگر را دفع ميكنند و دو قطب ناهمنام يكديگر را جذب ميكنند.
الف) عوامل دوستي
عوامل دوستي را ميتوان هم در قرآن و هم در روايات جست. ابتدا به پيشگاه قرآن ميرويم.
يك ـ عوامل دوستي از منظر قرآن
زير فصل ها
اول ـ چنگ زدن به حبلالله و ريسمان الهي
دوم ـ ايمان و عمل صالح
سوم ـ بدي را با خوبي جواب دادن (اخلاق قرآني)
چهارم ـ. رحمت الهي
اول ـ چنگ زدن به حبلالله و ريسمان الهي
خداوند حكيم ميفرمايد:
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلي شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يبَينُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُون. (آلعمران: 103)
و همگي به ريسمان خدا (قرآن و اسلام، و هر گونه وسيله وحدت)، چنگ زنيد و پراكنده نشويد! و نعمت [بزرگِ] خدا را بر خود به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او ميان دلهاي شما الفت ايجاد كرد و به بركتِ نعمتِ او برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاي از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد: اينچنين، خداوند آيات خود را براي شما آشكار ميسازد؛ شايد پذيراي هدايت شويد.
همه مفسران وقتي به اين آيه رسيدند، ناچار شدند حبلالله و ريسمان الهي را معنا كنند؛ زيرا خداوند مهربان فرمود: همگي به ريسمان الهي چنگ بزنيد، اين يك فرمان است. يك حكم است. يك واجب است و همگي دستهجمعي بايد تمسك جوييم، چنگ بزنيم و
روشن است وقتي انسانها با سليقههاي مختلف و متفاوت و... بخواهند به يك ريسمان چنگ بزنند، بايد آن تفاوتها و اختلافها را كنار بگذارند، سعه صدر را در خود زياد كنند، تحمل و بردباري را بالا ببرند و دوستي و محبت را در ميان خود، اصل قرار دهند، تا بتوانند در كنار هم حول يك محور بچرخند. آن محور، حبلالله است، ريسمان الهي است.
مفسران ريسمان الهي را همان دين خدا، اسلام، معنا ميكنند. ريسمانالهي همان قرآن است، اهل بيت پيامبر است، توحيد و ولايت است، رسولخدا صلي الله عليه و آله است، امير مؤمنان، علي عليه السلام است.(1)
اينها مصاديقي است كه مفسران براي حبل و ريسمان الهي بيان كردهاند. بنابراين ميتوان گفت: چنگ زدن به دين خدا، يعني اسلام، پيروي از رسولخدا صلي الله عليه و آله و قرآن كريم و اعتصام به ولايت اهل بيت عليهم السلام از عوامل دوستي به شمار ميرود.
دوم ـ ايمان و عمل صالح
در قرآن كريم، ايمان به خدا و قيامت و عمل صالح، عامل دوستي معرفي شده است. عامل مهمي كه خداوند مهربان به واسطه آن، محبت و دوستي را بين بندگانش قرار ميدهد. در آيه 96 سوره مريم ميخوانيم: «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا؛ مسلّماً كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام دادهاند، خداوند رحمان محبتي براي آنان در دلها قرار ميدهد».
1) نك: تفسير الميزان و تفسيرنمونه، ذيل آيه 103 سوره آل عمران .
سوم ـ بدي را با خوبي جواب دادن (اخلاق قرآني)
انسان در زندگي اجتماعي با برخوردهاي متفاوتي روبهرو ميشود؛ گاهي خوبي ميبيند و گاهي بدي. به طور طبيعي، وي در مقابل هر عملي، واكنشي نشان ميدهد.
اگر كسي در مقابل خوبي، خوبي كند، كار پسنديده و معقولي است. اگر كسي در مقابل خوبي، بدي كند، ناپسند و نامعقول است. اگر در مقابل بدي، بدي كند، ممكن است بگويند اين نوعي مقابله به مثل است و معقول است و اگر در مقابل بدي، خوبي كند، اين كار بالاتر از خوبي است؛ و اين واكنش را نشانه بزرگواري شخص ميدانند؛ به ويژه آنجا كه قدرت و نيرو دارد، اما بدي را با بدي پاسخ نميدهد. خداوند در قرآن كريم ميفرمايد اين نوع اخلاق و برخورد، دشمن را به دوست صميمي تبديل ميكند و عامل دوستي است. در آيه 34 سوره فصلت آمده است: «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي هِي أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَينَكَ وَ بَينَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِي حَميمٌ؛ هرگز نيكي و بدي يكسان نيست؛ بدي را با نيكي دفع كن، ناگاه [خواهي ديد] همان كس كه ميان تو و او دشمني است، گويي دوستي گرم و صميمي است!».
چهارم ـ. رحمت الهي
با تمسك به آيه 7 سوره ممتحنه، ميگوييم كه رحمت، محبت و عشق الهي به بندگانش و به آفريدههايش، عامل محبت و دوستي است: «عَسَي اللَّهُ أَنْ يجْعَلَ بَينَكُمْ وَ بَينَ الَّذينَ عادَيتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللَّهُ قَديرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ؛ اميد است كه خدا ميان شما و ميان كساني از آنان كه [ايشان را] دشمن داشتيد، دوستي برقرار كند و خدا تواناست و خدا آمرزنده مهربان است».
صفتها يا اسمهايي كه انتهاي آيات ذكر ميشود؛ حكمت و دليلي دارد؛ هنگامي كه خداوند از تبديل شدن دشمني به دوستي سخن ميگويد، در انتهاي آيه، ابتدا ميفرمايد خداوند قدير و تواناست و سپس ميفرمايد خداوند آمرزنده و مهربان است. رحمت خاص الهي، عامل تبديل دشمنيها به دوستيهاست؛ يعني محبت و رحمت الهي است كه دوستيها را ايجاد ميكند.
دو ـ عوامل دوستي از منظر روايات
اما در روايات نيز عوامل مختلفي براي دوستي معرفي شده است. بعضي مجموعههاي حديثي، احاديث مربوط به اين موضوع را يكجا گرد آوردهاند.(1)در ادامه به تعدادي از آن عوامل از ديدگاه روايات اشاره ميشود:
اول ـ خوشنيتي
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «هر كس نيتش خوب باشد، پاداشش فراوان، [و] زندگياش خوش، و دوستياش (بر ديگران) واجب و لازم گردد».(2)
نيتها، افكار و اعتقادات، در رفتار آدمي اثرگذار است. كسي كه نيت خوبي ندارد و به ديگران خوشگمان نيست، نميتواند با آنها ارتباط خوبي برقرار كند. برعكس، انسانهاي خوشنيت و خوشگمان، رفتارشان با مردم بر اساس محبت است؛ از كوزه همان تراود كه در
اوست. محبت ظاهري بايد خاستگاهي داشته باشد و آن خاستگاه ميتواند خوشنيتي و خوشگماني باشد.
دوم ـ حسن ظن يا خوشگماني
حضرت علي عليه السلام فرمود: «هر كس به مردم خوشگمان باشد، دوستي آنها را به دست ميآورد».(1)
سوم ـ خوشاخلاقي، گشادهرويي، محبت و مهرباني
امام صادق عليه السلام فرمود: «خوشاخلاقي، جلبكننده دوستي و محبت است».(2)
حضرت علي عليه السلام نيز فرمود: «گشادهرويي، دامي براي دوستي است».(3)
گشادهرويي ممكن است امري ظاهري تلقي شود، اما امروزه روانشناسان معتقدند كه گشادهرويي و لبخند، انرژي مثبت در خود فرد و ديگران ايجاد ميكند. اين موضوع را ميتوان تجربه كرد، افزون بر آنكه سيره عملي پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام نيز بوده است.
چهارم ـ ادب
از امام كاظم عليه السلام روايت شده است: «احترام ميان خود و برادرت را از بين مبر و چيزي از آن بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حياست و بر جاي ماندن احترام، عامل برجايي دوستي است».(4)
پنجم ـ تواضع و فروتني
حضرت امير عليه السلام فرمود: «دوستي، ميوه تواضع و فروتني است».(1)
انسانها به طور فطري از تكبّر بيزارند و برعكس، در مقابل تواضع و فروتني، خاضع هستند. انسانهاي متواضع را دوست دارند و بنابراين به كسي گرايش مييابند كه اهل تواضع و فروتني باشد.
ششم ـ انصاف
حضرت امير عليه السلام فرمود: «انصاف، دلها را به يكديگر ميپيوندد».(2)
از حضرت جوادالائمه عليه السلام ، امام نهم شيعيان نيز روايت شده است كه فرمود: «با سه خصلت، دوستي را به دست ميآورند: انصاف در معاشرت، همدردي در خوشي و ناخوشي، و داشتن قلبي پاك».(3)
هفتم ـ دوري از حسد
حضرت امير عليه السلام فرمود: «هر كس حسادت را ترك كند، نزد مردم محبوب گردد».(4)
هشتم ـ فراموش كردن بديها
از امير مؤمنان، علي عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «بديهاي برادران خود را فراموش كن تا دوستيشان را پايدار و مستدام گرداني».(5)
نهم ـ دل سپردن به خدا در نماز
شايد كمتر گفته شده است كه اگر كسي نمازش را خوب بخواند، يكي از آثار آن، جلب دوستي مردم است. به ما گفتهاند رابطهتان را با خدا اصلاح كنيد؛ خدا رابطه شما را با بندگانش اصلاح ميكند.
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «دوست دارم كه مؤمن هرگاه به نماز ايستاد، با دل خود به خداي متعال روي بياورد و دلش او را به امور دنيا مشغول نكند؛ چون هيچ مؤمني در نماز با همه قلبش به خدا روي نميآورد، مگر آنكه خداوند با وجه [كريم] خود، به او روي خواهد آورد و پس از آنكه خداوند او را دوست داشت، دلهاي مؤمنان را نيز متوجه او خواهد ساخت».(1)
دهم ـ بخشش و هديه دادن
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «هر كس خواستار دوستي مردم است، از دارايي خود ببخشد».(2)
حضرت امير عليه السلام نيز فرمود: «هر كس پيش از آنكه از او بخواهند، ببخشد و عطا كند، بزرگوار و محبوب است».(3)
يازدهم ـ ديد و بازديد و صلهرحم
حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود: «زيارت و ديد و بازديد دوستي و محبت را در دلها ميروياند».(4)
حضرت امير عليه السلام فرمود: «صلهرحم سبب دوستي ميشود».(1)
دوازدهم ـ افشاي سلام
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «وارد بهشت نخواهيد شد، مگر آنكه ايمان بياوريد و ايمان نخواهيد آورد، مگر آنكه يكديگر را دوست بداريد. آيا شما را به چيزي راهنمايي كنم كه اگر انجامش دهيد، محبوب يكديگر خواهيد شد؟ سلام كردن را در ميان خود رواج دهيد».(2)
سيزدهم ـ دست دادن
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «با يكديگر دست بدهيد تا كينه از دلهايتان بيرون رود».(3)
چهاردهم ـ نرم سخني و شيرينزباني
حضرت علي عليه السلام نيز فرمود: «بايد در دلت احتياج به مردم و بينيازي از ايشان پيدا گردد، احتياج به آنها در نرمزباني و خوشرويي باشد و بي نيازيت از آنها، در حفظ آبرو و نگهداري عزتت باشد».(4)
ب) موانع دوستي
زير فصل ها
يك ـ مانع دوستي از ديدگاه قرآن
دو ـ موانع دوستي از ديدگاه روايات
يك ـ مانع دوستي از ديدگاه قرآن
خداوند ملاك برادري را ايمان معرفي كرده و فرموده است: «إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَينَ أَخَوَيكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون؛ مؤمنان
برادر يكديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتي دهيد و تقواي الهي پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد». (حجرات: 10)
بنابراين، روشن است كه از موانع مهم دوستي و برادري، بيايماني و دشمني با خدا و رسولش است.
خداوند به صراحت در آيه 22 سوره مجادله ميفرمايد: «قومي را نيابي كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند و كساني را كه با خدا و رسولش مخالفت كردهاند ـ هر چند پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا عشيره آنان باشند ـ دوست بدارند».
بنابراين، در اولين آيه سوره ممتحنه، نهي خداوند حكيم را ميبينيم كه ميفرمايد: «اي مؤمنان، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستي مگيريد».
دو ـ موانع دوستي از ديدگاه روايات
روايات با نگاهي عموميتر، موانع دوستي را برميشمرند كه لازم است مؤمنان به آن توجه كنند؛ زيرا بيتوجهي به اين موانع، روابط دوستي اهل ايمان را دچار مشكل ميكند. هر چند نكتههايي كه در مكتب قرآن و اهلبيت عليهم السلام مطرح شده، براي جامعه انساني مفيد است؛ اگر چه مسلمان و مؤمن به شريعت اسلام نباشند.
دوستي، يك نياز انساني است و در همه جوامع با هر دين و مسلك و در هر قوم و طايفهاي وجود دارد. بدون شك، دوستي آفتهايي نيز دارد. موانع دوستي ميتواند عنوان ديگري هم داشته باشد؛ و آن آفتهاي دوستي است؛ يعني آنچه دوستي را دچار تزلزل ميكند و مانع شكل گيري يا ادامه آن ميشود.
اين موانع و آفتها عبارتند از:
اول ـ بداخلاقي
بداخلاقي، آفتي است كه براي انسان، دوست و رفيقي بر جاي نميگذارد؛ زيرا چنين ويژگياي همانند بوي بد است كه ديگران را آزار ميدهد و موجب تنفر و دوري ميشود.
امير مؤمنان، علي عليه السلام فرمود: «هر كس خلق و خوي او بد باشد، همنشين و دوستش دشمن او ميشوند».(1)
دوم ـ عيبجويي و خردهگيري
جز امامان معصوم عليهم السلام هيچ انساني بيعيب نيست. بنابراين، اگر كسي بخواهد رفيق بيعيب پيدا كند، ممكن نيست.
بر همين اساس در روايات آمده است كه به دنبال دوست بيعيب مگرديد كه بيدوست ميمانيد. با توجه به اين حقيقت، ائمه اطهار عليهم السلام يك توصيه اخلاقي زيبا براي برقراري دوستي بيان فرمودند؛ از جمله حضرت علي عليه السلام فرمود: «هر كس عيبهاي پنهاني مردم را بكاود، خداوند از دوستي دلها محرومش ميكند».(2)
از اين روايت زيبا درمييابيم كه خداوند مهربان جويا شدن و كاويدن عيوب مردم را دوست ندارد و كسي كه به اين سفارش توجه نكند و در پي عيبجويي از مردم باشد، بايد بداند كه بيدوست ميماند.
سوم ـ خجالت دادن
انسانها به طور طبيعي از عزت نفس برخوردارند. بنابراين، در دوستيها بايد سعي شود، افراد را خجالت نداد كه اين عامل دوري و جدايي ميشود.
در روايتي از حضرت امير عليه السلام ميخوانيم: «هرگاه شخص مؤمن، برادرش را خجالت دهد، از او جدا شده است».(1)
بنابراين، لازم است مسافرتها، در ميهمانيها و به طور كلي در روابط اجتماعي، رفتاري نشود كه دوستان، احساس خجالت و كمبود كنند، كه اگر چنين شد، به تدريج و ناخودآگاه، فاصلهها زياد ميشود.
چهارم ـ تكبر
چنانكه تواضع عامل دوستي است، روشن است كه تكبر، عامل بر هم زننده دوستي و آفت آن است. امير مؤمنان، علي عليه السلام در اين باره ميفرمايد: «انسان متكبر، دوستي ندارد».(2)و اين روشن است؛ زيرا انسانها به زيباييها و خوبيها گرايش دارند و از نازيبايي و زشتي متنفرند. تكبر نيز اخلاق زشتي است كه موجب تنفر و دوري است و با دوستي سازگاري ندارد.
پنجم ـ استهزا و دست انداختن
امام صادق عليه السلام فرمود: «كسي كه مردم را مسخره ميكند و آنها را دست مياندازد، نبايد انتظار دوستي راستين داشته باشد».(3)
شوخي و مزاح اگر همراه با گناه نباشد و موجب اذيت و آزار ديگران نگردد، امر خوبي تلقي ميشود، اما استهزا و دست انداختن ديگران اگر از باب شوخي هم باشد، چون زشت است و موجب اذيت و آزار آنها ميشود، يك عامل جدايي و ضد دوستي به شمار ميرود.
ششم ـ جويا نشدن حال
حضرت علي عليه السلام فرمود: «جويا نشدن حال دوست، به جدايي ميانجامد».(1)
اگر دوستي، عميق و حقيقي باشد، آثاري دارد كه كمترين آن ارتباط، سلام و عليك و جويا شدن حال دوست است. از سيره پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل شده است كه وقتي بعضي از مسلمانان را در مسجد نميديد، جوياي حال آنها ميشد. اين توجه سبب ميشود طرف مقابل احساس كند كه در نظر دوستش مهم است؛ چرا وي كه جوياي حال اوست. بنابراين، همين نكته ظريف، دوستيها را تداوم ميبخشد. در مقابل، جويا نشدن از حال ديگران، فاصلهها را زياد ميكند و در نهايت به جدايي ميانجامد.
هفتم ـ بيانصافي
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «هر كسي انصاف را رعايت نكند، كسي با او دوست نميشود».(2)
دوستيها و روابط اجتماعي انسانها، هميشه با فراز و نشيب همراه است. ممكن است انسان گاهي گرفتار باشد و نتواند آنطور كه حق مطلب است، حق دوستي را ادا كند. راه ديگر تداوم بخشيدن به دوستيها، آن است كه انسان خود را جاي ديگران قرار دهد و انصاف بدهد. آنگاه از توقعات خود از دوستان بكاهد و به فرموده حضرت، انصاف را رعايت كند، زيرا رعايت نكردن انصاف، دوستيها را ضعيف ميكند يا از بين ببرد.
هشتم ـ عجب و خودپسندي و كمطاقتي
حضرت امير عليه السلام فرمود: «از خودپسندي، بدخلقي و كمصبري بپرهيز؛ زيرا با اين خصلتهاي سهگانه، هيچ دوستي براي تو راست نميآيد و همواره مردم از تو كناره ميگيرند».(1)
زير فصل ها
الف) معيارهاي دوستي
ب) انواع دوست
الف) معيارهاي دوستي
براساس حديث شريف ثقلين، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله تمسك به كتاب خدا، قرآن كريم و عترت پيامبر را راه نجات انسان از گمراهي معرفي كرده است.
قرآن كريم و مكتب اهل بيت عليهم السلام معيارهايي براي دوستي معرفي ميكنند كه اگر انسان به آن معيارها توجه كند و بر اساس آنها دوست برگزيند، هيچگاه دچار پشيماني نميشود؛ در غير اين صورت، بايد مطمئن باشد كه در دنيا و آخرت پشيمان ميشود. قرآن كريم به عنوان يك خبر غيبي ميفرمايد: «بعضي انسانها در روز قيامت چنين ميگويند: اي واي بر من! كاش فلاني را دوست (خود) نگرفته بودم».(2)و «در آن روز (قيامت)، دوستان و ياران، جز پرهيزكاران، بعضيشان، دشمن بعض ديگرند».(3)با اين مقدمه معيارهاي دوستي را برميشماريم.
يك ـ تقوا
از آيه 67 سوره زخرف، معيار و شاخص اصلي دوست خوب، به روشني فهميده ميشود. معيار اصلي تقوا است. يعني انسانهاي باتقوا سزاوار دوستي
هستند. معناي تقوا نيز روشن است. انسان باتقوا و پرهيزكار، كسي است كه واجبات الهي را انجام ميدهد و از حرامهاي الهي گريزان است.
دو ـ ياور انسان در طاعت خدا
رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «بهترين برادرانت، كسي است كه تو را در پيروي از خدا ياري كند، از نافرماني او بازدارد و به خشنود ساختن او فرمان دهد».(1)دوست خوب، افزون بر آنكه بايد اهل تقوا باشد، بايد انسان را به خوبيها دعوت كند و در مرحله بالاتر، ياور انسان در انجام دادن واجبات و ترك محرمات باشد.
سه ـ كمتوقعي
حضرت علي عليه السلام : «بهترين برادران، كسي است كه درباره برادرش پرتوقع نباشد».(2)دوست خوب، يار و ياور انسان در خوشيها و ناخوشيهاست. او با همراهي كردن، و كمكهاي روحي و رواني و حتي مالي، به دوست خود ياري ميرساند. اما بايسته است كه هر شخصي حد و حدود خود را بداند و نبايد ديگران، به ويژه دوستان خود را به زحمت بيندازد. بنابراين، با كم كردن توقع و انتظارات خود، ميتوانيم دوست خوبي براي ديگران باشيم.
چهار ـ تذكر عيبها
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «دوست راستين، كسي است كه خيرخواهانه عيب تو را به خودت بگويد».(3)انسان بيعيب وجود ندارد. دوست خوب
آن است كه در نشان دادن كاستيها و عيبها و نيز در برطرف كردن آنها يار و ياور انسان باشد. به عبارت ديگر، دوست خوب آن است كه انسان را هر روز، هر هفته، هر ماه و هر سال، قدمي جلوتر ببرد و او را به خوبيها نزديكتر كند.
پنج ـ توجه به نيازها
امير مؤمنان، علي عليه السلام فرمود: «هر كس به تو اهتمام ورزد و به تو توجه كند، او دوست توست».(1)
شش ـ احترام به شعائر دين
خداوند از دوستي با كساني كه شعائر دين را به سخره ميگيرند، نهي فرموده است.
يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ وَ إِذا نادَيتُمْ إِلَي الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يعْقِلُونَ. (مائده: 57 و 58)
اي كساني كه ايمان آوردهايد! افرادي كه آيين شما را به استهزاء و بازي ميگيرند ـ از اهل كتاب و مشركان ـ ولي خود انتخاب نكنيد و از خدا بپرهيزيد اگر ايمان داريد! آنها هنگامي كه [اذان ميگوييد، و مردم را] به نماز فرا ميخوانيد، آن را به مسخره و بازي ميگيرند اين به خاطر آن است كه آنها جمعي نابخردند.
1) غررالحكم، ح 8263.
هفت ـ صدق و راستگويي
دروغ كليد هر بدي معرفي شده و دوستي با انسانهاي دروغگو خطرناك است؛ زيرا آدمي را از واقعيات دور ميسازند. خداوند در آيه 119 سوره توبه ميفرمايد: «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد! از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد، و با صادقان باشيد!»
از ظاهر آيه ميتوان استفاده كرد كه يكي از ويژگيهاي دوست، بايد صداقت و راستي باشد.
هشت ـ نرمخويي، مهرباني و خوشبرخوردي
خداوند در آيه 159 سوره آل عمران به پيامبرش ميفرمايد:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ.
به [بركت] رحمت الهي، در برابر آنان (مردم) نرم [و مهربان] شدي! و اگر خشن و سنگدل بودي، از اطراف تو پراكنده ميشدند.
از اين آيه ميتوان فهميد كه مهرباني و الفت داشتن با ديگران ميتواند در جلب ديگران و دوستي نمودن با آنان مؤثر باشد.
نه ـ اهل نماز و روزه بودن، امانتدار بودن و....
زير فصل ها
ب) انواع دوست
در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده است: «دوستان و برادران سه گونهاند: يكي چون غذاست كه در همه وقت به آن نياز است و او شخص عاقل است
(فهو عاقل)؛ دوم، در حكم درد است و او شخص احمق است؛ و سوم به منزله دواست و او شخص خردمند است (فهو لبيب)».(1)در اين روايت، حضرت، دوست آدمي را به چيزهايي تشبيه كرده است كه آدمي در زندگي مادي خود دچار آنها ميشود. هر انساني به غذا نياز دارد؛ هر انساني ممكن است دچار درد شود؛ و هر انساني به درمان و دارو نياز دارد.
دوستان آدمي هم سه نوعند: حضرت، دوستي را كه در حكم غذاست و انسان هميشه به آن نياز دارد، انسان عاقل معرفي ميكند. آنكه دوستي با او سزاوار نيست و در حكم درد است، انسان احمق است كه بايد از دوستي با او دوري كرد. اما يك دسته از دوستان، نادر و كميابند و آنها كساني هستند كه در مشكلات و دردها كارسازند. آنان خردمندند كه امام عليه السلام تعبير لفظ «لبيب» را درباره آنها به كار برده و در قرآن كريم «اولوالالباب» آمده است.
براي تشخيص و فرق گذاشتن بين عاقل و لبيب، بايد يك بررسي لغوي صورت گيرد كه در اين مقام، اشارهاي خواهد شد.
گفته شده عقل نقطه مقابل جهل است و عاقل كسي است كه ميتواند سخن و عمل خود را كنترل كند و در حقيقت، مملكت وجودش در اختيار اوست. در فرق بين علم و عقل ميگويند: عقل آن علم اولي است كه انسان را از بديها دور ميسازد و هر شخصي از بدي و گناه دورتر باشد، او عاقلتر است. بنابراين عقل، حقيقتي است كه سبب ميشود انسان، خوب و بد را خود در زندگي مادي و معنوياش تشخيص دهد و سپس نفس خود را كنترل كند و او را به صلاح هدايت، و از فساد و
1) بحارالانوار، ج 78، ص 238، ح 75.
بدي دور سازد. از لوازم چنين حقيقتي، خوشفهمي، امساك كردن، تدبر و آيندهنگري است. بنابراين عقل از علم خاصتر است. يعني هر عقلي علم است، اما هر علمي عقل نيست.
واژه «لُبّ» و «لبيب» هم به معناي عقل و عاقل آمده است. «لبّ» هر چيزي خالص آن چيز است و لبّ انسان، عقل اوست. اما گفته شده لبّ از عقل خاصتر است؛ يعني هر لبيبي عاقل است، اما هر عاقلي لبيب نيست. ما در فارسي لبيب را خردمند ترجمه ميكنيم؛ يعني شخصي كه اهل تفكر است و ميتواند ريزهكاريها را درك كند. لبيب، دانشمند و اهل فني است كه غلطها، ضعفها و قوّتهاي ريز را ميتواند تشخيص دهد.(1)
زير فصل ها
الف) شناخت شناسنامهاي
ب) اعلام دوستي
ج) حفظ دوستي قديمي
د) گشادهرويي
ه) تعادل در دوستي
و) جدال و شوخي ممنوع
الف) شناخت شناسنامهاي
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «هرگاه شخصي با شخصي دوستي ميكند، نامش، نام پدرش و زادگاهش را بپرسد كه اين كار، پيوند دوستي را استوارتر ميكند».(2)
ب) اعلام دوستي
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «هرگاه يكي از شما دوست و برادرش را دوست داشت، پس به او خبر دهد.»(3)در بعضي روايات آمده است: «به خانهاش برود و او را باخبر سازد كه او را براي خدا دوست ميدارد.»(4)اعلام و ابراز
دوستي، در واقع خبر دادن از سرّ درون است؛ يعني آنچه در دل است، به زبان آيد كه اين سبب پايداري و قويتر شدن دوستي ميشود. ما اين روش را از خداوند مهربان ميآموزيم؛ زيرا آن مهربان حقيقي، كساني را كه دوست دارد، به صراحت اعلام ميكند. حقتعالي در قرآن ميفرمايد: «خدا نيكوكاران را دوست دارد.» (بقره: 195)؛ «او توبهكاران و پاكيزگان را دوست دارد.» (بقره: 276)؛ «او پرهيزكاران را دوست دارد.» (آل عمران: 76)؛ «او شكيبايان و صابران را دوست دارد.» (آل عمران: 146) و... .
ج) حفظ دوستي قديمي
از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «خداوند متعال، حفظ دوستي قديمي را دوست ميدارد».(1)
در حكمتهاي منسوب به حضرت علي عليه السلام ميخوانيم: «برادر و دوست قديمي را تا هنگامي كه با تو صادق است، با دوست و برادري كه تازه به دست آمده است عوض مكن؛ زيرا اگر چنين كني، [نعمت الهي را] تغيير دادهاي و اگر [نعمت الهي را] تغيير بدهي، نعمتهاي خدا نيز بر ضد تو تغيير ميكند».(2)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «دوستي بيست ساله [نوعي] خويشاوندي است.»(3)به هر حال، هر چيزي ممكن است تازهاش خوب باشد، اما درباره دوست گفته ميشود هر چه دوست، قديمي و كهنهتر باشد، بهتر است. دوست قديمي در حكم طلا، جواهر و عتيقه است كه حفظ آن لازم است؛ زيرا قيمت و ارزش آن والا و بالاست.
د) گشادهرويي
امام باقر عليه السلام ميفرمايد: «مردي نزد پيامبر خدا آمد و عرض كرد: اي پيامبر خدا مرا سفارش كن. از جمله سفارشهاي حضرت به او اين بود كه: با روي گشاده با برادرت ديدار كن».(1)
در روايتي از امام صادق عليه السلام ميخوانيم: «هر كس به روي برادرش لبخند بزند، براي او يك حسنه باشد».(2)
گشادهرويي كه گاهي از آن به خوشرويي تعبير ميشود، در هنگام روبهرو شدن با ديگران مطرح است. آنگاه كه دو دوست به هم ميرسند، اگر نگاه، گفتار و حالت چهره آنها زيبا باشد، يعني نگاه با مهر و محبت، گفتار شيرين و لطيف، و چهرهاي با تبسم، ميتوان گفت خوشرويي حاصل شده است. اين حالت، در طرف مقابل وجد و سرور ايجاد ميكند و چه بسا غم و غصه را از دل او بيرون كند، به قول سعدي:
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم ج
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي ج
ه) تعادل در دوستي
شناخت حد و اندازه دوست و دوستي كردن با او در همان حد و اندازه لازم و افراط و تفريط، زيانبار است. در روايتي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميخوانيم: «با دوستت چنان دوستي كن كه شايد روزي دشمنت گردد و با دشمنت چنان دشمني كن كه شايد روزي دوستت گردد».(3)
بنابراين، بايد اسرار خود را پيش دوستان افشا كرد و همچنين در دوستي با آنان نبايد كوتاهي كرد. در سخني از امام صادق عليه السلام ميخوانيم: «هر كس دوستياش را نابهجا به كار گيرد، خود را در معرض جدايي قرار داده است».(1)
بنابراين، لازم است انسان دوستانش را به اندازه تقوايي كه دارند دوست بدارد و در برخورد با آنها آنگونه عمل نكند كه از دوستي بِبُرند و راه بازگشت نيابند.
و) جدال و شوخي ممنوع
جدال و ستيزهجويي و حتي شوخيهاي بيحد و اندازه ميتواند آفت دوستي باشد. بنابراين، بايد از اين رويههاي منفي در روابط دوستانه دوري كرد. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «با برادرت جدال مكن، شوخي مكن و به او وعدهاي مده كه آن را به جاي نياوري».(2)
اين گفتار را با حديثي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و امام صادق عليه السلام به پايان ميرسانيم.
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «خداوند عزّوجلّ براي مؤمن بر مؤمن هفت حق واجب كرده است؛ او را به چشم بزرگ بدارد؛ او را به دل دوست بدارد؛ از مال خود به او ببخشد؛ غيبتش را حرام شمارد؛ به هنگام بيماري به عيادتش برود؛ در تشييع جنازهاش شركت كند؛ و پس از مرگش جز به نيكي از او ياد نكند».(3)
امام صادق عليه السلام فرمود: «با منافق، به زبان مدارا كن و دوستيات را براي مؤمن خالص ساز و اگر يهودياي نيز با تو همنشين شد، با او خوشمجلس باش».(4)
گلبانگ حديث
زير فصل ها
كبوتر با كبوتر؛ باز با باز
همنشين بد
افراد شايسته دوستي
پرهيز از همنشيني با بدان
كساني كه شايسته دوستي و مصاحبت نيستند
انواع دوست
عوامل برهم زننده دوستي
آنچه از شمار دوستان ميكاهد و آنچه بر شمار دوستان ميافزايد
مرزهاي دوستي
آزمايش دوست
برترين ياران
كبوتر با كبوتر؛ باز با باز
امام علي عليه السلام : «كُلُّ امرِئٍ يمَِيلُ إلي مِثلِهِ؛ هر انساني، به همانند خود گرايش دارد».(1)
امام علي عليه السلام : «لا يصحَبُ الأبرارَ إلاّ نُظَر اؤهُم؛ با نيكان، جز همگنانِ آنها همنشيني نكند».(2)
امام علي عليه السلام : «لا يوادُّ الأشرارَ إلاّ أشباهُهُم؛ با بدان، كسي جز همتايانِ ايشان دوستي نكند».(3)
همنشين بد
١. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «أوحَشُ الوَحشَةِ قَرِينُ السَّوءِ؛ تنهاترين تنهايي، داشتن همنشين بد است».(4)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «الوَحدَةُ خَيرٌ مِن قَرِينِ السَّوءِ؛ تنهايي، بهتر از همنشين بد است».(5)
امام علي عليه السلام : «احذَرْ مُجالَسَةَ قَرِينِ السَّوءِ؛ فإنّهُ يهلِكُ مُقارِنَهُ، و يردِي مُصاحِبَهُ؛ از همنشيني با يار بد بگريز؛ زيرا او همدم خود را هلاك ميكند و همنشين خود را به نابودي ميكشاند».(6)
افراد شايسته دوستي
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «أسعَدُ الناسِ مَن خالَطَ كِرامَ الناسِ؛ خوشبختترين مردم كسي است كه با مردمان بزرگوار بياميزد».(1)
امام علي عليه السلام : «أكثَرُ الصَّلاحِ و الصَّوابِ في صُحبَةِ اُولِي النُهي و الألبابِ؛ بيشترين صلاح و درستي، در همنشيني با خردمندان و صاحبدلان است».(2)
امام علي عليه السلام : «صاحِبِ الحُكَماءَ، و جالِسِ الحُلَماءَ، و أعرِضْ عنِ الدُّنيا، تَسكُنْ جَنَّةَ المَأوي؛ با حكيمان مصاحبت كن و با بردباران همنشين شو و از دنيا روي گردان، تا در جنّةالمأوي ساكن شوي».(3)
امام علي عليه السلام : «عَجِبتُ لِمَن يرغَبُ في التَّكَثُّرِ مِنَ الأصحابِ كيفَ لا يصحَبُ العُلَماءَ الألِبّاءَ الأتقِياءَ الذين يغنِمُ فَضائلَهم، و تَهدِيهِ عُلُومُهُم، و تُزَينُهُ صُحبَتُهُم؛ در شگفتم از كسي كه رغبت به داشتن ياران بسيار دارد، چگونه با دانشمندانِ خردمندِ پرهيزكار مصاحبت نميكند، تا از فضايل آنها بهره گيرد و در پرتو دانش آنها هدايت شود و مصاحبت آنان، او را آراسته گرداند؟!».(4)
امام علي عليه السلام :
مَن دَعاكَ إلي الدارِ الباقيةِ و أعانَكَ علي العَمَلِ لَها، فهُو الصَّديقُ الشَّفيقُ.(5)
هركس تو را به سراي جاويدان فرا خوانَد و در راه كار كردن براي رسيدن به آن سرا ياريات رساند، همو دوستي دلسوز است.
امام علي عليه السلام : «قارِنْ أهلَ الخَيرِ تَكُن مِنهُم، و باينْ أهلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنهُم؛ با نيكوكاران قرين شو تا از آنان باشي، و از بدكاران دوري كن تا از زمره آنان جدا شوي».(1)
امام حسن عليه السلام :
في وَصِيتِهِ لجُنادَةَ في مَرَضِهِ الذي تُوُفِّي فيهِ اِصحَبْ مَن إذا صَحِبتَهُ زانَكَ، و إذا خَدَمتَهُ صانَكَ، و إذا أرَدتَ مِنهُ مَعونَةً أعانَكَ، و إن قُلتَ صَدَّقَ قَولَكَ، و إن صُلْتَ شَدَّ صَولَكَ، و إن مَدَدتَ يدَكَ بِفَضلٍ مَدَّها، و إن بَدَت عنكَ ثُلمَةٌ سَدَّها، و إن رَأي منكَ حَسَنةً عَدَّها، و إن سَألتَهُ أعطاكَ، و إن سَكَتَّ عَنهُ ابتَدَأكَ، و إن نَزَلَت إحدَي المُلِمّاتِ بهِ ساءَكَ.(2)
در سفارش به جُناده در بستر بيماري، كه به رحلت آن حضرت انجاميد ـ فرمود: با كسي مصاحبت كن كه هرگاه با او مصاحبت كني مايه آراستگي تو شود و هرگاه خدمتش كني تو را حفظ كند و هرگاه از او كمكي بخواهي، كمكت كند و هرگاه سخني بگويي، سخنت را باور كند و هرگاه حمله كني، تقويتت كند و هرگاه دستت را به احساني بگشايي، او در اين راه تو را كمك رساند و هرگاه عيبي از تو ديده شد، آن را بپوشاند و هرگاه كار خوبي از تو ديد، آن را در نظر داشته باشد. هرگاه چيزي از او خواستي به تو بدهد و هرگاه زبان به خواهش نگشودي، او [در بخشش] پيشدستي كند و هرگاه مصيبتي به او رسيد، تو ناراحت شوي.
امام صادق عليه السلام : «لا تَعتَدَّ بِمَوَدَّةِ أحَدٍ حتّي تُغضِبَهُ ثلاثَ مَرَّاتٍ؛ به دوستي هيچ كس بهايي نده، مگر آنگاه كه سه بار او را به خشم آوري».(1)
امام صادق عليه السلام : «لا تُسَمِّ الرَّجُلَ صَدِيقا سِمَةَ مَعرِفَةٍ حتّي تَختَبِرَهُ بثلاثٍ: تُغضِبُهُ فَتَنظُرُ غَضَبَهُ يخرِجُهُ مِن الحَقِّ إلي الباطِلِ، و عندَ الدِّينارِ و الدِّرهَمِ، و حتّي تُسافِرَ مَعهُ؛ هيچ كس را به دوستي مشناس، مگر آنكه او را در سه چيز بيازمايي: او را به خشم آوري و ببيني كه آيا اين خشم، او را از حق به باطل ميكشاند؛ و در درهم و دينار (نيازهاي اقتصادي)؛ و در سفر كردن با او».(2)
پرهيز از همنشيني با بدان
امام علي عليه السلام : «صُحبَةُ الأشرارِ تَكسِبُ الشَّرَّ، كالرِّيحِ إذا مَرَّت بِالنَّتِنِ حَمَلَت نَتِنا؛ همنشيني با بدان، بدي ميآورد، همچون باد كه هرگاه بر بوي بد بگذرد، بوي بد با خود ميآورد».(3)
امام علي عليه السلام : «مُصاحِبُ الأشرارِ كَراكِبِ البَحرِ؛ إن سَلِمَ مِنَ الغَرَقِ لَم يسلَمْ مِنَ الفَرَقِ؛ همنشينِ بدان، همچون مسافر درياست كه اگر از غرق شدن جان به سلامت برد، از ترس در امان نباشد».(4)
امام صادق عليه السلام : «اِصحَبْ مَن تَتَزَينُ بهِ، و لا تَصحَب مَن يتَزَينُ بكَ؛ با كسي مصاحبت كن كه به او آراسته شوي و با كسي يار مشو كه به تو آراسته شود».(5)
كساني كه شايسته دوستي و مصاحبت نيستند
امام علي عليه السلام : «اِتَّقُوا مَن تُبغِضُهُ قُلوبُكُم؛ از كسي كه دلهايتان او را ناخوش دارد، بپرهيزيد».(2)
امام علي عليه السلام : «إياكَ و مُعاشَرَةَ مُتَتَبِّعِي عُيوبِ الناسِ؛ فإنّهُ لَم يسلَمْ مُصاحِبُهُم مِنهُم؛ از معاشرت با عيبجويانِ مردم بپرهيز؛ زيرا همنشينِ اينگونه افراد نيز از عيبجويي آنان در امان نيست».(3)
امام علي عليه السلام : «لا تُصاحِبْ هَمّازا فَتُعَدَّ مُرتابا؛ با كسي كه همواره غيبت ميكند، همنشيني مكن؛ زيرا تو نيز مورد بدگماني واقع ميشوي».(4)
امام علي عليه السلام : «صَدِيقُ الجاهِلِ مَتعُوبٌ مَنكُوبٌ؛ دوستِ آدم نادان، در رنج و سختي است».(5)
امام علي عليه السلام : «عَدُوٌّ عاقِلٌ خَيرٌ مِن صَدِيقٍ أحمَقَ؛ دشمن دانا، بهتر از دوست نادان است».(6)
امام علي عليه السلام : «لِلأخِلاّءِ نَدامَةٌ إلاّ المُتَّقِينَ؛ دوستان را [از دوستي با يكديگر] پشيماني حاصل آيد، مگر پرهيزكاران».(7)
امام علي عليه السلام : «إياكَ و مصاحَبَةَ أهلِ الفُسُوقِ؛ فإنَّ الراضي بفِعلِ قَومٍ كالدّاخِلِ مَعهُم؛ از مصاحبت با اهل گناه بپرهيز؛ زيرا كسي كه از كردار گروهي راضي باشد، همانند كسي است كه در جمع آنها باشد».(1)
امام علي عليه السلام : «إياكَ و مُصاحَبَةَ الفُسّاقِ؛ فإنَّ الشَّرَّ بالشَّرِّ مُلحَقٌ؛ از مصاحبت با فاسقان دوري كن؛ زيرا بدي به بدي ميپيوندد».(2)
امام علي عليه السلام :
إياكَ و صُحبَةَ مَن ألهاكَ و أغراكَ؛ فإنّهُ يخذُلُكَ و يوبِقُكَ.(3)
زنهار از مصاحبت با كسي كه تو را [از ياد خدا و آخرت] غافل و [به دنيا] شيفته گرداند؛ زيرا چنين كسي تو را تنها ميگذارد و به هلاكتت ميافكند.
١٠. امام علي عليه السلام :
اِجتَنِبْ مُصاحَبَةَ الكَذّابِ، فإن اضطُرِرْتَ إلَيهِ فلا تُصَدِّقْهُ، و لا تُعلِمْهُ أنَّكَ تُكَذِّبُهُ؛ فإنّهُ ينتَقِلُ عَن وُدِّكَ و لا ينتَقِلُ عَن طَبعِهِ.(4)
از مصاحبت با دروغگو دوري كن و اگر هم ناچار به اين كار شدي، حرفهايش را باور مكن و به او مگو كه حرفهايش را باور نميكني؛ چه او از دوستي با تو دست برمي دارد، اما از خوي خود دست نميكشد.
انواع دوست
١. امام علي عليه السلام :
أصدِقاؤكَ ثلاثةٌ، و أعداؤكَ ثلاثةٌ، فَأصدِقاؤكَ: صَدِيقُكَ، و صَدِيقُ صَدِيقِكَ، و عَدُوُّ عَدُوِّكَ، و أعداؤكَ: عَدُوُّكَ، و عَدُوُّ صَدِيقِكَ، و صَدِيقُ عَدُوِّكَ.(1)
دوستان تو سه گروهند و دشمنانت نيز سه گروه. دوستانت [عبارتند از]: دوستِ تو، و دوستِ دوست تو، و دشمنِ دشمنت؛ و دشمنانت [عبارتند از]: دشمنِ تو، و دشمنِ دوست تو، و دوستِ دشمنت.
عوامل برهم زننده دوستي
امام علي عليه السلام : لا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِكَ صَديقا فَتُعادِي صَدِيقَكَ؛ دشمن دوستت را به دوستي مگير، كه با اين كار با دوستت دشمني كردهاي».(2)
امام علي عليه السلام : «إذا احتَشَمَ الرجُلُ أخاهُ فقد فارَقَهُ؛ هرگاه مرد برادر خود را عصباني (خجالت زده) كند، او را از دست بدهد».(3)
امام علي عليه السلام : «مَن أطاعَ الواشِي ضَيعَ الصَّديقَ؛ هركس به سخنچين گوش سپارد، دوست را از دست بدهد».(4)
امام علي عليه السلام : «حَسَدُ الصَّديقِ مِن سُقمِ المَوَدَّةِ؛ حسادت ورزيدن دوست، از ناسالم بودن دوستي است».(5)
امام صادق عليه السلام : «إن أرَدتَ أن يصفُوَ لكَ وُدُّ أخِيكَ فلا تُمازِحَنَّهُ، و لا تُمارِينَّهُ، و لا تُباهِينَّهُ، و لا تُشارَّنَّهُ؛ اگر ميخواهي دوستي برادرت براي تو خالص بماند، هرگز با او شوخي نكن، با او ستيزه نكن، به او فخر مفروش، و با وي خصومت مورز».(1)
امام كاظم عليه السلام : «لا تُذْهِبِ الحِشمَةَ بينَكَ و بينَ أخيك و أبقِ مِنها؛ فإنّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛ احترام ميان خود و برادرت را از بين مبر و چيزي از آن را بر جاي نِه؛ زيرا با از بين رفتنِ حرمت، شرم نيز ميرود».(2)
آنچه از شمار دوستان ميكاهد و آنچه بر شمار دوستان ميافزايد
إياكَ و العُجبَ و سُوءَ الخُلقِ و قِلَّةَ الصَّبرِ؛ فإنّهُ لا يستَقِيمُ لكَ علي هذهِ الخِصالِ الثلاثِ صاحِبٌ، و لا يزالُ لكَ علَيها مِن الناسِ مُجانِبٌ.(3)
زنهار از خودپسندي و بدخويي و كم صبري؛ زيرا با وجود اين سه خصلت، دوستي براي تو باقي نميماند و مردم همواره از تو كناره ميگيرند.
امام علي عليه السلام : «مَنِ استَقصي علي صَدِيقِهِ انقَطَعَت مَوَدَّتُهُ؛ هركس از دوست خود پرسوجوي زياد (حسابكشي) كند. رشته دوستياش بگسلد».(1)
امام علي عليه السلام : «مَن ناقَشَ الإخوانَ قَلَّ صَدِيقُهُ؛ هر كس با برادران مناقشه كند، دوستانش كم شود».(2)
امام علي عليه السلام : «مَن لَم يرضَ مِن صَدِيقِهِ إلاّ بِإيثارِهِ علي نَفسِهِ دامَ سَخَطُهُ؛ هركس از دوست خود راضي نشود مگر زماني كه دوستش او را بر خودش ترجيح دهد، همواره ناراضي باشد».(3)
امام علي عليه السلام : «مَن طَلَبَ صَدِيقَ صِدقٍ وَفِيا طَلَبَ ما لا يوجَدُ؛ هر كس جوياي دوست راستين و وفادار باشد، جوياي چيزي شده كه يافت نميشود».(4)
امام علي عليه السلام : «مَن لانَت عَرِيكَتُهُ وَجَبَت مَحَبَّتُهُ، مَن لانَ عُودُهُ كَثُفَت أغصانُهُ؛ هر كس نرمخو و فروتن باشد محبتش [بر دلها] لازم آيد و هر كس ساقه (آوندش) نرم باشد، شاخههايش انبوه شود».(5)
امام زين العابدين عليه السلام هنگام افسرده ديدن زُهري از غم و ناراحتيهايي كه پيامي از جانب حسدورزان و كساني كه به آنها خوبي كرده بود، به او رسيد و فرمود:
أما علَيكَ أن تَجعَلَ المُسلمينَ مِنكَ بمَنزِلَةِ أهلِ بَيتِكَ فَتَجعَلَ كبيرَهُم مِنكَ بمَنزِلَةِ والدِكَ، و تَجعَلَ صَغِيرَهم مِنكَ بمَنزِلَةِ وَلَدِكَ، و تَجعَلَ تِرْبَكَ بمَنزِلَةِ أخيكَ ؟!، فَأي هؤلاءِ تُحِبُّ أن تَظلِمَ؟!...
و إن عَرَضَ لكَ إبليسُ لَعَنَهُ اللّه ُ أنَّ لكَ فَضلاً علي أحَدٍ مِن أهلِ القِبلَةِ، فانظُرْ إن كانَ أكبَرَ مِنكَ فَقُلْ: قد سَـبَقَنِي بالإيمانِ و العَمَلِ الصـالِحِ فَهُو خَيرٌ مِنّي، و إن كانَ أصغَرَ مِنكَ فَقُلْ: قد سَبَقتُهُ بِالمعاصِي و الذُّنوبِ فهُو خَيرٌ مِنّي، و إن كانَ تِربَكَ فَقُل: أنا علي يقينٍ مِن ذَنبِي و في شَكٍّ مِن أمرِهِ، فما لي أدَعُ يقِيني لِشَكّي و إن رَأيتَ المُسلِمِينَ يعَظِّمُونَكَ و يوَقِّرُونَكَ و يبَجِّلُونَكَ، فَقُلْ: هذا فَضلٌ أخَذُوا بهِ.
و إن رَأيتَ مِنهُم جَفاءً و انقِباضا عنكَ فَقُلْ: هذا لِذَنبٍ أحدَثتُهُ، فإنّكَ إذا فَعَلتَ ذلكَ سَهَّلَ اللّه ُ علَيكَ عَيشَكَ، و كَثُرَ أصدِقاؤكَ، و قَلَّ أعداؤكَ.(1)
تو بايد مسلمانان را چونان خانواده خود به شمار آوري؛ بزرگ آنان را به منزله پدر خويش داني و كوچكشان را به منزله فرزندت، و همسالانت را همچون برادرت. تو دوست داري به كداميك از اينها (پدر و برادر و فرزند) ستم كني؟!... .
اگر ابليس ـ كه لعنت خدا بر او باد ـ به تو چنين وانمود كرد كه بر فردي از مسلمانان برتري و فضيلتي داري، بنگر تا اگر از تو بزرگتر بود، به خود بگويي: او در ايمان و كردارِ شايسته، بر من پيشي دارد، پس از من بهتر است؛ و اگر از تو كوچكتر بود بگو: در معاصي و گناهان از او جلو هستم، پس او از من بهتر است؛ و اگر همسال تو بود، بگو: من به
1) بحارالانوار، ج ٧٤، ص ١٥٦، ح ١.
گنهكاري خود يقين دارم و در گنهكاري او ترديد، پس چرا بايد يقينم را بگذارم و به ترديدم چنگ زنم.
و اگر ديدي مسلمانان، تو را بزرگ و گرامي و محترم ميدارند، بگو: اين از خوبي خود آنان است؛ و اگر از آنان نسبت به خودت بيمهري و دلگيري مشاهده كردي، بگو: اين گناه و تقصير من است. اگر چنين كردي، خداوند زندگي را بر تو آسان ميكند و دوستانت بسيار ميشوند و دشمنانت اندك.
امام صادق عليه السلام : «الاستِقصاءُ فُرقَةٌ، الانتِقادُ عَداوَةٌ؛ باريكبيني و موشكافي [نسبت به دوستان] مايه جدايي است، و خردهگيري، مايه دشمني».(1)
امام صادق عليه السلام : «لا يطمَعَنَّ... وَلَا الخِبَّ في كَثرَةِ الصَّديقِ؛ حيلهگر هرگز نبايد به داشتن دوستان بسيار، چشم طمع داشته باشد».(2)
1١. امام هادي عليه السلام :
المِراءُ يفسِدُ الصَّداقَةَ القَديمَةَ، و يحَلِّلُ العُقدَةَ الوَثِيقَةَ، و أقَلُّ ما فيهِ أن تَكونَ فيهِ المُغالَبَةُ، و المُغالَبَةُ اُسُّ أسبابِ القَطيعَةِ.(3)
ستيزه كردن، دوستي ديرينه را بر هم ميزند و گره محكم را ميگشايد. كمترين چيزي كه در ستيزه كردن هست، اين است كه هر يك [از طرفين] ميخواهند بر ديگري چيره آيند و اين چيرهجويي، عامل اصلي بريده شدن پيوند دوستي است.
مرزهاي دوستي
امام علي عليه السلام : «لا يكونُ الصَّديقُ صَديقا حتّي يحفَظَ أخاهُ في ثلاثٍ: في نَكبَتِهِ، و غَيبَتِهِ، و وَفاتِهِ؛ دوست، دوست نباشد مگر آنكه در سه جا مراقب برادرش باشد: در گرفتارياش، در غيابش، و بعد از مردنش».(1)
امام علي عليه السلام : «الصَّديقُ مَن صَدَقَ غَيبُهُ؛ دوست، كسي است كه در نهانش راست باشد».(2)
امام علي عليه السلام : «الصَّديقُ الصَّدوقُ: مَن نَصَحَكَ في عَيبِكَ، و حَفِظَكَ في غَيبِكَ، و آثَرَكَ علي نَفسِهِ؛ دوست راستين، كسي است كه تو را در بر طرف كردن عيبهايت راهنمايي كند؛ در غيابت مواظب تو باشد و تو را بر خودش ترجيح دهد».(3)
امام علي عليه السلام : «الصَّديقُ مَن كانَ ناهيا عَنِ الظُّلمِ و العُدوانِ، مُعِينا علي البِرِّ و الإحسانِ؛ دوست، كسي است كه بازدارنده از ستم و تجاوز باشد و ياريكننده بر نيكويي و احسان».(4)
امام علي عليه السلام : «إنّما سُمِّي الصَّديقُ صَديقا لأنّهُ يصدُقُكَ في نَفسِكَ و مَعايبِكَ، فَمَن فَعَلَ ذلكَ فاستَنِمْ إلَيهِ فإنَّهُ الصَّدِيقُ؛ صديق (دوست راستين) را صديق ناميدهاند، چون با تو و عيبهايت، صادقانه برخورد ميكند. هر كس چنين باشد، به او اعتماد كن كه او دوست راستين است».(5)
امام علي عليه السلام : «أخوكَ الصَدِيقُ مَن وَقاكَ بِنَفسِهِ، و آثَرَكَ علي مالِهِ و وُلدِهِ
و عِرسِهِ؛ برادرِ راستين تو كسي است كه خود را سپر تو گرداند و تو را بر مال و فرزند و زن خويش ترجيح دهد».(1)
امام علي عليه السلام : «لا تَرغَبَنَّ في مَوَدَّةِ مَن لَم تَكشِفْهُ؛ هرگز به دوستي با كسي كه او را خوب نشناختهاي، رغبت مكن».(2)
امام علي عليه السلام : «لا تَثِقْ بِالصَّدِيقِ قَبلَ الخُبرَةِ؛ پيش از آزمودنِ دوست، به او اعتماد مكن».(3)
امام باقر عليه السلام : «تَجَنَّبْ عَدُوَّكَ، و احذَرْ صَديقَكَ مِنَ الأقوامِ، إلاّ الأمِينَ مَن خَشِي اللّه؛ از دشمنت دوري كن و از دوستت بر حذر باش، مگر آن دوستي كه امين و خداترس باشد».(4)
امام صادق عليه السلام : «إذا كانَ الزمانُ زمانَ جَورٍ، و أهلُهُ أهلَ غَدرٍ، فَالطُّمأنِينَةُ إلي كُلِّ أحَدٍ عَجزٌ؛ هرگاه زمانه، زمانه بيداد باشد و مردمش، اهل خيانت و پيمانشكني، اعتماد كردن به هركسي، [از] ناتواني است».(5)
لقمان عليه السلام : «لا تَعرِفُ أخاكَ إلاّ عندَ حاجَتِكَ إلَيهِ؛ برادرت را نشناسي، مگر زماني كه به او نياز پيدا كني».(6)
سليمان عليه السلام :
لا تَحكُمُوا علي رَجُلٍ بِشيءٍ حتّي تَنظُرُوا إلي مَن يصاحِبُ، فإنّما يعرَفُ الرَّجُلُ بِأشكالِهِ و أقرانِهِ، و ينُسَبُ إلي أصحابِهِ و أخدانِهِ.(7)
درباره كسي قضاوت نكنيد، تا آنگاه كه ببينيد با چه كسي دوستي ميكند؛ زيرا آدمي به همگنان و همدمانش شناخته ميگردد و به ياران و دوستانش نسبت داده ميشود.
آزمايش دوست
امام علي عليه السلام : «عِندَ زَوالِ القُدرَةِ يتَبَينُ الصَّديقُ مِن العَدُوِّ؛ به هنگام از دست رفتن قدرت است كه دوست از دشمن، بازشناخته ميشود».(1)
امام علي عليه السلام : «في الشِّدَّةِ يختَبَرُ الصَّديقُ؛ در سختيهاست كه دوست، آزموده ميشود».(2)
امام علي عليه السلام :
لا يعرَفُ الناسُ إلاّ بِالاختِبارِ، فَاختَبِرْ أهلَكَ و وَلَدَكَ في غَيبَتِكَ، و صَدِيقَكَ في مُصِيبَتِكَ، و ذا القَرابَةِ عندَ فاقَتِكَ، و ذا التَّوَدُّدِ و المَلَقِ عندَ عُطلَتِكَ؛ لِتَعلَمَ بذلكَ مَنزِلَتَكَ عِندَهُم.(3)
مردم جز با آزمايش شناخته نميشوند؛ پس زن و فرزند خود را در غيابت آزمايش كن و دوستت را در گرفتاريات و خويشاوندت را در تنگ دستيات و كساني را كه زبان مهر و محبت و ثنا دارند در بيكاريات، تا بدين وسيله به موقعيت خود، نزد آنان پي ببري.
يمتَحَنُ الصَّديقُ بثلاثِ خِصالٍ، فإن كان مُؤاتِيا فيها فهُو الصَّديقُ
المُصافِي، و إلاّ كانَ صَدِيقَ رَخاءٍ لا صَدِيقَ شِدَّةٍ: تَبتَغِي مِنهُ مالاً، أو تَأمَنُهُ علي مالٍ، أو تُشارِكُهُ في مَكروهٍ.(1)
دوست با سه چيز آزموده ميشود؛ اگر در آنها همراهي كرد، دوست يكرنگ است، وگرنه دوستِ دوران خوشي است، نه دوست دوران سختي: از او مالي بخواهي، يا او را بر مالي امين كني، و يا در سختي و ناخوشي او را شريك خود گرداني.
امام صادق عليه السلام : «مَن غَضِبَ علَيكَ مِن إخوانِكَ ثلاثَ مَرّاتٍ فلَم يقُلْ فيكَ مَكروها فَأعِدَّهُ لِنَفسِكَ؛ هر يك از برادرانت كه سه بار بر تو خشم گرفت و از تو بدي نگفت، او را براي خود نگه دار».(2)
امام صادق عليه السلام : «إذا أرَدتَ أن تَعلَمَ صِحَّةَ ما عندَ أخِيكَ فَأغضِبْهُ، فإن ثَبَتَ لكَ علي المَودَّةِ فهُو أخُوكَ و إلاّ فلا؛ هرگاه خواستي از صداقت برادرت نسبت به خود آگاه شوي، او را خشمگين كن؛ اگر بر دوستياش با تو پايداري ورزيد، او برادر توست؛ وگرنه نيست».(3)
برترين ياران
١. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «ـ لَمّـا سُئـلَ: مَـن أفضَـلُ الأصحابِ؟ ـ مَن إذا ذَكَرتَ أعانَكَ، و إذا نَسِيتَ ذَكَّرَكَ؛ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ـ در پاسخ به سؤال از برترين ياران ـ فرمود: كسي كه هرگاه [خدا را ]ياد كردي، تو را كمك كند و هرگاه [خدا را] فراموش كردي، يادآوريات كند».(4)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «خَيرُ الأصحابِ مَن قَلَّ شِقاقُهُ و كَثُرَ وِفاقُهُ؛ بهترين ياران، كسي است كه ناسازگارياش اندك باشد و سازگارياش بسيار».(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «إذا أرادَ اللّه ُ بِعَبدٍ خَيرا جَعَلَ لَهُ وَزيرا صالِحا، إن نَسِي ذَكَّرَهُ، و إن ذَكَرَ أعانَهُ؛ هرگاه خداوند، خوبي بندهاي را بخواهد، دستياري شايسته و نيك برايش قرار ميدهد، كه اگر فراموش كرد به او يادآوري كند و اگر ياد كرد وي را ياري رساند».(2)
امام علي عليه السلام : «المُعِينُ علي الطاعَةِ خَيرُ الأصحابِ؛ كسي كه در راه طاعت خدا ياري كند، بهترين ياران است».(3)
امام علي عليه السلام : «لا تَقطَعْ صَديقا و إن كَفَرَ؛ از هيچ دوستي مَبُر، هرچند ناسپاس باشد».(4)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
مسلمان و كتابي
دوستياي كه بريده شد
دو همكار
كدام دستگيره ايمان مستحكمتر و محكمتر است؟
«در آن ايام، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامي بود. در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامي آن روز، به استثناي قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود كه چه فرماني صادر ميكند و چه تصميمي ميگيرد.
در خارج اين شهر دو نفر، يكي مسلمان و ديگري كتابي (يهودي يا مسيحي يا زردشتي)، روزي در راه به هم برخورد كردند. مقصد يكديگر را پرسيدند. معلوم شد كه مسلمان به كوفه ميرود و آن مرد كتابي در
همان نزديكي، جاي ديگري را در نظر دارد كه برود. توافق كردند كه چون در مقداري از مسافت، راهشان يكي است، با هم باشند و با يكديگر مصاحبت كنند.
راه مشترك، با صميميت، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طي شد. به سر دوراهي رسيدند. مرد كتابي با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت و از اين طرف آمد كه او ميرفت.
پرسيد: مگر تو نگفتي من ميخواهم به كوفه بروم؟
ـ چرا.
ـ پس چرا از اين طرف ميآيي؟ راه كوفه كه آن يكي است.
ـ ميدانم، ميخواهم مقداري تو را مشايعت كنم. پيغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر در يك راه با يكديگر مصاحبت كنند، حقي بر يكديگر پيدا ميكنند». اكنون تو حقي بر من پيدا كردي. من به خاطر اين حق كه به گردن من داري ميخواهم چند قدمي تو را مشايعت كنم، و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.
ـ اوه، پيغمبر شما كه اينچنين نفوذ و قدرتي در ميان مردم پيدا كرد و به اين سرعت، دينش در جهان رايج شد، حتماً به واسطه همين اخلاق كريمهاش بوده.
تعجب و تحسين مرد كتابي، هنگامي به منتها درجه رسيد كه برايش معلوم شد اين رفيق مسلمانش، خليفه وقت، علي بن ابيطالب عليه السلام بوده. طولي نكشيد كه همين مرد مسلمان شد و در شمار اصحاب مؤمن و فداكار علي عليه السلام قرار گرفت».(1)
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 206.
«شايد كسي گمان نميبرد كه آن دوستي بريده شود و آن دو رفيق كه هميشه ملازم يكديگر بودند، روزي از هم جدا شوند. مردم، يكي از آنها را بيش از آن اندازه كه به نام اصلي خودش بشناسند، به نام دوست و رفيقش ميشناختند. معمولاً وقتي كه ميخواستند از او ياد كنند، توجه به نام اصلياش نداشتند و ميگفتند: «رفيق...».
آري او به نام «رفيق امام صادق عليه السلام » معروف شده بود، ولي در آن روز كه مثل هميشه با يكديگر بودند و با هم داخل بازار كفشدوزها شدند آيا كسي گمان ميكرد كه پيش از آنكه آنها از بازار بيرون بيايند، رشته دوستيشان براي هميشه بريده شود؟!
در آن روز او مانند هميشه همراه امام بود و با هم داخل بازار كفشدوزها شدند. غلام سياهپوستش هم در آن روز با او بود و از پشت سرش حركت ميكرد. در وسط بازار ناگهان به پشت سر نگاه كرد، غلامش را نديد. بعد از چند قدم ديگر، دو مرتبه سر را به عقب برگرداند، باز هم غلام را نديد. سومين بار به پشت سر نگاه كرد، هنوز هم از غلام ـ كه سرگرم تماشاي اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود ـ خبري نبود.
براي مرتبه چهارم كه سر خود را به عقب برگرداند غلام را ديد، با خشم به وي گفت:
ـ مادر فلان! كجا بودي؟
تا اين جمله از دهانش خارج شد، امام صادق عليه السلام به علامت تعجب، دست خود را بلند كرد و محكم به پيشاني خويش زد و فرمود:
ـ سبحان اللّه! به مادرش دشنام ميدهي؟! به مادرش نسبت كار ناروا
ميدهي؟! من خيال ميكردم تو مردي باتقوا و پرهيزكاري. معلومم شد در تو ورع و تقوايي وجود ندارد.
ـ يابن رسول اللّه! اين غلام اصلاً سندي است و مادرش هم از اهل سند است. خودت ميداني كه آنها مسلمان نيستند. مادر اين غلام يك زن مسلمان نبوده كه من به او تهمت ناروا زده باشم.
ـ مادرش كافر بوده كه بوده. هر قومي سنتي و قانوني در امر ازدواج دارند. وقتي طبق همان سنت و قانون رفتار كنند، عملشان زنا نيست و فرزندانشان زنازاده محسوب نميشوند.
امام بعد از اين بيان به او فرمود: ديگر از من دور شو.
بعد از آن، ديگر كسي نديد كه امام صادق عليه السلام با او راه برود، تا مرگ بين آنها جدايي كامل انداخت».(1)
صفا و صميميت و همكاري صادقانه هشام بن الحكم و عبدالله بن يزيد اباضي، مورد اعجاب همه مردم كوفه شده بود. اين دو نفر ضربالمثل دو شريك خوب و دو همكار امين و صميمي شده بودند. اين دو به شركت يكديگر يك مغازه خرازي داشتند، جنس خرازي ميآوردند و ميفروختند. تا زنده بودند ميان آنها اختلاف و مشاجرهاي رخ نداد.
چيزي كه موجب شد اين موضوع زبانزد عموم مردم شود و بيشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، اين بود كه اين دو نفر از لحاظ عقيده مذهبي، در دو قطب كاملاً مخالف قرار داشتند؛ زيرا هشام از علما
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 292.
و متكلمين سرشناس شيعه اماميه و ياران و اصحاب خاص امام جعفر صادق عليه السلام و معتقد به امامت اهل بيت عليهم السلام بود، ولي عبدالله بن يزيد از علماي اباضيه(1)
خوارج عموماً در تبري از علي عليه السلام و عثمان اتفاق داشتند و بيشتر آنها ديگر مسلمين را كه در عقيده با آنها متفق نبودند، كافر و مشرك ميدانستند، ازدواج با ديگر مسلمين را جايز نميدانستند و به آنها ارث نميدادند و خون و مال آنها را مباح ميدانستند؛ ولي فرقه اباضيه از ديگر فرقههاي خوارج ملايمتر بودند، ازدواج و حتي شهادت آنان را صحيح ميدانستند و مال و خون آنها را نيز محترم ميشمردند.
رئيس اباضيه مردي است به نام «عبدالله بن اباض» كه در اواخر عهد خلفاي اموي خروج كرد. (نك: ملل و نحل شهرستاني، ج 1، صص 172 و 212).
بود. آنجا كه پاي دفاع از عقيده و مذهب بود، اين دو نفر در دو جبهه كاملاً مخالف قرار داشتند، ولي آنها توانسته بودند تعصب مذهبي را در ساير شئون زندگي دخالت ندهند و با كمال متانت، كار شركت و تجارت و كسب و معامله را به پايان برسانند. عجيبتر اينكه بسيار اتفاق ميافتاد كه شيعيان و شاگردان هشام به همان مغازه ميآمدند و هشام اصول و مسائل تشيع را به آنها ميآموخت و عبدالله از شنيدن سخناني برخلاف عقيده مذهبي خود ناراحتي نشان نميداد. نيز اباضيه ميآمدند و در جلو چشم هشام تعليمات مذهبي خودشان را كه غالباً عليه مذهب تشيع بود، فرا ميگرفتند و هشام ناراحتي نشان نميداد.يك روز عبدالله به هشام گفت: من و تو با يكديگر دوست صميمي و همكاريم. تو مرا خوب ميشناسي. من ميل دارم كه مرا به دامادي خودت بپذيري و دخترت فاطمه را به من تزويج كني.
1) اباضيه يكي از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانكه ميدانيم نخست در حادثه صفين پيدا شدند. آنها جمعي از اصحاب علي عليه السلام بودند كه ياغي شدند و بر آن حضرت شوريدند. اين دسته چون از طرفي بر مبناي عقيده كار ميكردند و از طرف ديگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناكترين گروههاي منحرف در ميان مسلمين و هميشه مزاحم حكومتهاي وقت بودند.
هشام در جواب عبدالله فقط يك جمله گفت و آن اينكه: فاطمه مؤمنه است.
عبدالله به شنيدن اين جواب سكوت كرد و ديگر سخني از اين موضوع به ميان نياورد.
اين حادثه نيز نتوانست در دوستي آنها خللي ايجاد كند. همكاري آنها باز هم ادامه يافت. تنها مرگ بود كه توانست بين اين دو دوست جدايي بيندازد و آنها را از هم دور سازد.(1)
روزي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله رو به اصحاب خود كرد و فرمود: «اي عُرَي الْايمانِ أَوْثَقُ؟؛ كدام دستگيره ايمان، مستحكمتر و محكمتر است؟» ايمان، دستگيرههاي زيادي دارد كه با تمام آنها انسان ميتواند خود را نگهداري كند. فرمود: كدام يك از دستگيرههاي ايمان محكمتر است؟ يك نفر عرض كرد: نماز. ديگري عرض كرد: روزه. سومي گفت: زكات. چهارمي گفت: حج... فرمود: همه اينها كه شما ميگوييد درست است و از دستگيرههاي ايمان هستند، ولي آن محكمترين دستگيرهها چيز ديگري است.
عرض كردند: شما بفرماييد يا رسولالله. فرمود: «الْحُبُّ فِي الله وَ الْبُغْضُ فِيالله».(2)اينكه افراد، يكديگر را به خاطر حق دوست بدارند و به خاطر حق دشمن بدارند؛ يعني انسان با كسي دشمن باشد به خاطر خدا، بهخاطر ظلمش و فسقش؛ و با ديگري دوست باشد به خاطر توحيدش و
ايمانش و عدالتش و عمل صالحش. فرمود محكمترين دستگيرههاي ايمان اين است.(1)
آموزهها
اهل انس و دوستي بودن، از ويژگيهاي انسان مؤمن است.
رسول خدا صلي الله عليه و آله دوست داشت كه بين پيروانش، دوستي و رفاقت رواج يابد. بنابراين، مسلمان حقيقي نيز تلاش ميكند كه دوستيها در بين مسلمانان زياد شود.
عقل, انسان را به بهشت هدايت ميكند. از ويژگيهاي مهم انسان عاقل، آن است كه مؤمن به خدا و قيامت باشد؛ دوستي با مردم، مرام و روش زندگي او گردد.
بهترين راه براي تبديل كدورتها به دوستي، آن است كه انسان بديهاي ديگران را با خوبي پاسخ دهد.
در ميان عوامل دوستي، تواضع و خوشرويي از مهمترين عوامل ايجاد دوستي و جلب محبت ديگران است.
در ميان موانع دوستي، بداخلاقي از مهمترين عوامل بر هم زدن دوستيها به شمار ميرود.
منابع ديگر
ابطحي خراساني، حسن، اتحاد و دوستي در اسلام، قم، موسسه مطبوعاتي طباطبايي، 1340.
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 27، ص 371.
بابازاده، علي اكبر، جوانان و دوستي ها، قم، دانش و ادب، 1387.
تمدن، مهران، دوستي، ماه ريزي، 1382.
رحماني، محبت الله، محبت دوستي و دوست يابي از نگاه قرآن كريم، قم، جامعه القرآن كريم، 1387.
رمضاني، احمد، دوستي، تهران، كانون انديشه جوان، 1387.
شاطرزاده يزدي، مجتبي، نكاتي چند در رابطه با آداب دوستي و معاشرت، مشهد، ضريح آفتاب، 1388.
شمسالدين، مهدي، آداب دوستي و معاشرت، قم، شفق، 1374.
صالحي، نادعلي، قصه دلبري و دلدادگي، قم، مهراميرالمومنين عليه السلام ، 1381.
صديقي، اسماعيل، آيين دوستي و برادري، قم، روح، 1380.
طالعينيا، محسن، در جستجوي دوست، تهران، 1366.
كريمي، رضا، آيين دوستي، قم، نسيم حيات، 1389.
نقاش، زهرا، نكاتي درباره دوستي موفق، تهران، تنديس علم، 1388.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«ثَلاثٌ يحجُزنَ المرءَ عَن طَلَبِ المَعالي: قِصَرُ الهِمَّةِ، وقِلَّةُ الحِيلَةِ، وضَعفُ الرّأي؛ سه چيز انسان را از رفتن به دنبال مقامات عالي و اهداف بزرگ باز ميدارد (كه عبارتند از): كوتاهي همت، چارهانديش نبودن و سستي انديشه».(1)
انسان به طور طبيعي، موجودي كمالطلب و بلندپرواز است. او دوست دارد به سوي ترقي و پيشرفت حركت كند و دوست ندارد متوقف شود يا در حد پايين بماند. او هميشه در طلب بهترينهاست. ميل به بهشت و زندگي جاويد هم از همين ويژگي انسان سرچشمه ميگيرد، اما گاه به سبب برخي ويژگيهاي روحي و رواني كه عارضش ميشود، از اين ميل طبيعي فاصله ميگيرد و به امور پست قناعت ميكند. اين حالت، بيانگر كوتاهي همت انسان است. دونهمتي به همراه عوامل
1) تحفالعقول، ص 318.
ديگر، انسان را از طلب و رسيدن به اوج باز ميدارد و سبب ميشود در دنيا به امور پست قناعت كند. همت او ممكن است در حدّ طلب امور پست دنيايي تنزل كند. و فقط به خوردن و شهوت اكتفا كند.
در بيان شريف امام صادق عليه السلام ، كوتههمتي، اولين عامل بازدارنده انسان از پيش رفتن به سوي قلههاي ترقي دنيا و آخرت معرفي شده است.
در اين مقام، چند پرسش مطرح است:
همت، دونهمتي و بلندهمتي چيست؟
نشانههاي دونهمتي كدام است؟
آثار دونهمتي چيست؟
چگونه ميتوان دونهمتي را درمان كرد؟
از ديدگاه كتاب و سنت، سزاوار است، همت آدمي كجا صرف شود؟ (نشانههاي بلندهمتي)
آثار بلندهمتي چيست؟
همت در كتابهاي لغوي فارسي، اراده، آرزو، خواهش و عزم، معنا شده است.(1)اين واژه به صورت فعل در قرآن كريم (آيه 11 سوره مائده و آيه 24 سوره يوسف) آمده است. مترجمان قرآني، واژه «هَمَّ» و «هَمّت» را به آهنگ، قصد، خواست و تصميم معنا كردهاند.
صاحب كتاب التحقيق في كلمات القرآن الكريم درباره اين واژه مينويسد: همت به معناي ابتداي عزم و اراده است و گاهي به معناي
1) لغتنامه دهخدا، ذيل ماده همت.
عزم و اراده قوي است. هَمَمتُ بالشي در جايي گفته ميشود كه اراده و عزم به كاري شده باشد، اما هنوز اقدامي صورت نگرفته باشد.(1)
اين واژه با دو پيشوند استفاده ميشود كه داراي دو معناي متضاد است: يكي، بلندي همت كه صاحب آن را بلندهمت نامند، و ديگري، كوتاهي همت يا دونهمتي كه صاحب آن را كوتاههمت و دونهمت مينامند.
با توجه به كاربردهاي اين واژه، به نظر ميرسد وقتي از بلندهمتي سخن گفته ميشود، فقط به معناي قصد و اراده و آهنگ نيست، بلكه داشتن قصد و آرزوهاي بزرگ و متعالي، همراه با تلاش و كار جدي، مقصود است. بنابراين، دونهمتي، نقطه مقابل آن است و انسان دونهمت، كسي است كه قصد و آرزوهاي كوچك دارد، به كارهاي كوچك اكتفا ميكند و تلاش و كوشش جدي ندارد. او حتي براي رسيدن به آرزوهاي كوچك خويش نيز كار و تلاش لازم را ندارد و اين صفت، نشانه ضعف نفس آدمي است. البته ممكن است كسي اهل تلاش و كوشش باشد، اما چون هدف او از نظر كتاب و سنت حقير است، باز اين شخص دونهمت ناميده ميشود؛ مانند شخصي كه نهايت هدف او شكم و شهوت است. چنين شخصي اگر هم داراي تلاش و كوشش باشد، باز دونهمت به شمار ميرود.
انديشه، اعتقادات و حالات روحي، از امور باطني انسان هستند و انسانها به طور معمول از باطن افراد خبر ندارند، مگر از راه نشانهها و آثار. دونهمتي، يك حالت روحي است كه نشانهها و آثاري دارد. با
1) نك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 11، ص 285.
بررسي نشانهها و آثار ميتوان به دونهمتي انسانها پي برد. در اينجا، به برخي نشانههاي دونهمتي اشاره ميشود. اين نشانهها عبارتند از:
الف) انجام دادن كارهاي پست
كار پست از ديدگاه قرآن و مكتب اهلبيت عليهم السلام ، گناه و فعل حرام است. انسانهاي دونهمت، كساني هستند كه به راحتي كارهاي خلاف و گناه را انجام ميدهند و در آنها اراده و تصميمي براي توبه وجود ندارد. بنابراين، ارتكاب گناه از نشانههاي دونهمتي است.
ب) حسادت ورزيدن
امير مؤمنان، علي عليه السلام حسادت به نعمتهاي دوستان را از دونهمتي انسان ميشمرد.(1)
ج) شكمبارگي و شهوتراني
از جمله نشانههاي دونهمتي، آن است كه همّ و غم انسان، شكم و شهوتش باشد. امير مؤمنان علي عليه السلام ميفرمايد: «چه دور است خير و خوبي از كسي كه هم و غمش، شكم و شهوتش باشد».(2)
د) دنياطلبي و دنياپرستي
كسي كه فقط دنيا را ميبيند و نهايت آرزويش دنياست، همتش كوتاه است.
ه) نداشتن انفاق و بخشش
انسانهاي دونهمت، اهل بخشش و انفاق نيستند. آنها اهل همدردي با مردم نيستند و فقط به خود ميانديشند. در يك كلام، انسانهاي بيخير يا كمخيري هستند.
و) طمع به مال و منال مردم
انسانهاي دونهمت، هميشه به مال و منال مردم چشم طمع دارند.
دونهمتي در زندگي فردي و اجتماعي، پيآمدها و آثاري دارد كه برخي از آن آثار عبارتند از:
الف) حقارت
انسانهاي دونهمت، در نظر ديگران حقيرند و اين اثر طبيعي دونهمتي است. كسي كه منتهاي آرزويش دنيا باشد و جز شهوت و شكمبارگي به چيز ديگري نينديشد، در ديدگاه مردم، انساني حقير است.
ب) از بين رفتن فضيلتها
دونهمتي، همانند آتشي است كه هر فضيلت و خوبي را نابود ميكند. در روايتي از امير مؤمنان، علي عليه السلام ميخوانيم: «هر كس همتش حقير باشد، فضيلتش از بين ميرود».(1)
1) غررالحكم، ح 8019.
ج) محروميت از دوستي با انسانهاي بافضيلت
از جمله آثار دونهمتي، محروم شدن از دوستي و همنشيني با انسانهاي بافضيلت و باايمان است؛ چرا كه از سفارشهاي نوراني حضرت امير مؤمنان، علي عليه السلام به اهل ايمان، اين است كه از همنشيني با دونهمتان خودداري كنند. حضرت امير فرمود: «با كسي كه دونهمت است، همنشين و همصحبت مشو».(1)
د) حسرت و پشيماني
انسانهاي دونهمت، در دنيا و آخرت دچار حسرت و پشيماني ميشوند؛ زيرا رسيدن به مراتب آخرتي و حتي دنيايي، به همت بلند، تلاش و كوشش جدي نياز دارد كه در انسانهاي دونهمت، چنين چيزي يافت نميشود. بنابراين، در پايان و هنگام مرگ، دچار حسرت و پشيماني ميشوند.
ه) نرسيدن به اهداف عالي
انسانهاي دونهمت از اهداف عالي به دورند و راهي براي رسيدن به آن ندارند.
و) دوري از رحمت الهي
انسانهاي دونهمت كه همّ و غمشان به امور پست تعلق ميگيرد، از رحمت الهي به دور هستند. در روايتي از امير مؤمنان، علي عليه السلام
1) غررالحكم، ح 9086.
ميخوانيم: «مغبوضترين بندگان نزد خداوند سبحان، كسي است كه هم و غم او، شكم و شهوتش باشد».(1)
پيش از بيان راههاي درمان دونهمتي، بايد مصداقهاي دونهمتي را مشخص كرد كه همه آنها در يك سطح نيستند. به بيان ديگر، دونهمتي نمونهها و مراتب متفاوتي دارد. بنابراين، با توجه به هر يك از آنها بايد درباره درمان و اصلاح آن برنامهريزي كرد. براي مثال، انساني كه اهل گناه است، از ديدگاه ديني، انساني دونهمت است. انساني كه فقط به شكم و شهوت ميانديشد نيز نمونه ديگري از انسانهاي دونهمت به شمار ميرود. همچنين انساني را كه فقط به دنيا ميانديشد و تنها آرزويش، جلوههاي مختلف دنيايي است و از آخرت غافل است، و نيز انساني را كه آرزوهاي كوچك دارد و اهل كار و تلاش نيست، دونهمت مينامند.
درمان هر يك از اينها متفاوت است، اما بيشتر دو راه اصلي وجود دارد: تغيير دادن فكر و انديشه، اقدامات عملي.
براي تغيير انديشه و بينش، بايد از عقل فطري استفاده كرد و با تشويق انسان دونهمت به مطالعه در حقيقت خود و جهان هستي، وي را متوجه خدا و قيامت كرد. چنين انساني بايد توجه پيدا كند كه بعد از مرگ، زندگياي هست كه آن زندگي، اصل است؛ چون ابدي است و ارتباط مستقيم با زندگي اين دنيا دارد: «اَلدُّنيا مَزْرَعةُ الْاخِرَة». پس بايد او
1) غررالحكم، ح 3294.
را به ايمان دعوت كرد؛ دعوت به پايبندي به آنچه كه عقل خود آن را ميفهمد و مييابد. او در اين صورت ميتواند خود را از سرزمين گناه و پستي بركند و از اسارت شكم و شهوت آزاد سازد.
اما اقدامات عملي كه پيشنهاد ميشود، عبارتند از:
ـ تلقين: انسان با تلقين خوبيها، ميتواند خود را به خوبيها نزديك كند. او بايد هر روز اهميت و جايگاه خود را به خويش يادآوري كند و با خود بگويد: در ارزش انسان، والاتر و بالاتر از اين امور پست است. كمترين قيمت تو، بهشت برين است، پس خود را به كمتر از بهشت نفروش.
ـ همنشيني با انسانهاي مؤمن و بلندهمت: انسانها به طور معمول از دوست و همنشين اثر ميپذيرند. خلق و خوي و اعمال انسانهاي بلندهمت ميتواند در ديگران آثار مثبت بگذارد. آنها هم فكر آدمي را عوض ميكنند و هم وي را به سوي كار و فعاليت سوق ميدهند.
ـ دوري از امور پست، تنبلي و بيعاري و انجام دادن كارهاي صالح و خوب.
ـ براي تغيير، خود انسان بايد عزم و اراده كند. بنابراين يكي از راههاي مؤثر درمان دونهمتي، آن است كه انسان دونهمت، با مطالعه سرگذشت انسانهاي بزرگ و تفكر و تعقل در آن، راه تقويت عزم و اراده را پيدا كند. فرد دونهمت در ابتدا ميتواند كمي بلندپروازي و به عبارتي خطر كند و از عواقب آن نترسد؛ چنانكه در فرهنگ عموم مردم آمده است: «ترس برادر مرگ است». البته تشويق و حمايت اطرافيان بسيار مؤثر است. دونهمتي ممكن است ريشه در ترس داشته باشد. بنابراين، با اقدام عملي، تا حد زيادي ميتوان بر اين حالت چيره شد.
ـ افزايش اعتماد به نفس: اعتماد به نفس گاهي با پيروزي در فعاليتهاي اجتماعي به دست ميآيد. بنابراين، انسان ميتواند محاسبه كند كه چه كاري را بهتر از ديگران ميتواند انجام دهد كه در زندگي او هم اثر مثبت داشته باشد. سپس با برنامهريزي اقدام به انجام دادن آن كند.
نخستين دغدغه انسانهاي باهمت، حقيقت وجودي خودشان است. انسان باهمت تلاش ميكند كه جايگاه خود را در نظام هستي بيابد. او بعد از آنكه وجود خود را حق يافت، به راحتي خدا، صاحب و پروردگار خود را ميشناسد؛ چنانكه فرمودهاند: «مَن عَرَفَ نَفسَه عَرَفَ رَبَّه؛ هر كس خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است.» اين انسان در مرحله بعد، همّ و غمش را صرف كسب ايمان ميكند و ميكوشد كه مؤمن به حق گردد.
روشن است پس از ايمان و اعتقاد قلبي انسان به حق، همّ و غم او عمل صالح، و هدف اصلياش آخرت خواهد بود و دنيا را مقدمه آن زندگي حقيقي ميداند.
البته مصداقهاي ايمان و عمل صالح، فراوان و والاست. براي مثال، يكي از مصداقهاي عمل صالح، ارتباط با خدا و اهل نماز بودن است. از ديگر مصداقهاي آن، توجه به خلق خدا است كه در اسلام به انفاق و بخشش تعبير شده است. همت مردان بزرگ آن است كه در كنار توجه به خدا، به بندگان او نيز توجه دارند.
انسانهاي بلندهمت، انسانهاي بزرگي هستند. شهيد مطهري رحمه الله بياني در تعريف انسان بزرگ دارد كه مناسب اين مقام است:
مرد بزرگ يعني چه؟
مقياس عظمت و بزرگي افراد، شخصيت روحي آنهاست. البته واضح است كه مقياس عظمت افراد، مشخصات بدني يا نژادي آنها نيست. ما در تاريخ، به افراد و اشخاصي برميخوريم كه افراد برجسته تاريخ به شمار ميروند و در صفحات تاريخ مانند قلههاي كوه بر روي صفحه زمين، برجستگي دارند و نمايان ميباشند، برخلاف ساير افراد كه در حكم سنگريزهها بر روي صفحه تاريخ به شمار ميروند كه انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بايستد و مطالعه كند، آنها را ميبيند، و بعضيها هم اينقدر ريز و كوچكند كه اصلاً ديده نميشوند.
مثلاً اسكندر و ناپلئون و نادر و شاه اسماعيل و امثال اينها، افراد بزرگ و برجسته تاريخند؛ همان طور كه انبياي بزرگ و اولياي بزرگ الهي نيز مانند ابراهيم و موسي و عيسي عليهم السلام و محمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام از برجستگان تاريخ و بزرگان بشريتند.
حالا ميخواهيم ببينيم بزرگي دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقايسه هستند يا نه؟ البته نه؛ زيرا درست است كه آن افراد از آن جهت كه همت بزرگ و اراده قوي داشتهاند و شعاع دايره خواستشان طولاني بوده و به كم و كوچك قناعت نداشتهاند. [قابل تحسينند] و قهراً انسان وقتي كه همت و دلاوري برخي از آنها را ميخواند، در مقابل عظمت آنها خيره و مبهوت ميشود و احياناً سر تعظيم فرود ميآورد و در قلب خود يك نوع محبتي نسبت به آنها احساس ميكند (اثري كه از شاهنامه فردوسي در نفوس پيدا ميشود، از اين نوع است)، ولي بزرگي
دسته دوم، يك نوع ديگر و يك جنس ديگر است؛ از آن نوع بزرگي است كه مقام تقدّس پيدا ميكند تا آنجا كه نام آنها مقدس ميشود، همان طوري كه ميبينيم نام محمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام و امام حسين عليه السلام و همچنين ابراهيم و موسي و عيسي: را هالهاي از قدس احاطه كرده است، چرا؟ براي اينكه درست است كه دسته اول بزرگ و عظيمند، ولي عظمت آنها و درشتي آنها از نوع عظمت و درشتي خودخواهي است. هر يك از آنها سَبُع بزرگي و حيوان بزرگي هستند. فرق نميكند؛ انسان در برابر كسي هم كه خيلي پرخور است و برابر ده نفر ميخورد، اعجاب و احياناً تحسين دارد. يكي خورنده ريز است و ديگري خورنده درشت، يكي جاهطلب ريز است و يكي جاهطلب درشت. مثلاً يك كدخداي دِه دَه خانواري كه همه همت و آرزويش كدخدايي اين ده است، يك جاهطلب خردهپاست و آنكه دنبال كدخدايي قصبه هزار خانواري ميرود، از نوع اولي است، ولي درشتتر، و آنكه دنبال حكومت يك شهرستان يا يك استان و يا يك كشور ميرود به همين نسبت درشتتر است و آنكه سوداي جهانگيري و جهانداري در سر دارد، يك جاهطلب درشتتر است. شخصيت اينها عظيم است و شخصيت خودخواهيشان عظيم است؛ سبع عظيم و جاهطلب عظيم و استثمارگر عظيم هستند.
اينها وسعت روح و سعه شخصيت پيدا كردهاند، ولي تمام آن توسعه و وسعت در ناحيه حوايج شخصي خودشان است، ميخواهند تمام دنيا را در هاضمه بزرگ خود بريزند.
اينها پرخورهاي روزگارند؛ ميخواهند همه دنيا را جزء خود بكنند؛ همه شخصيتها را فاني بكنند مگر شخصيت خودشان را و شخصيتهاي طفيلي خودشان؛ يعني آن شخصيتها كه جزء شخصيت آنهاست و هضمشده در شخصيت آنهاست. پس آنها بزرگند و فعال، ولي مانند غده سرطآنكه يك سلول، بيتناسب شروع ميكند به رشد و همان منشأ هلاكت بدن ميشود.
ولي دسته دوم، توسعه شخصيت پيدا ميكنند، آن طور كه مادر توسعه شخصيت پيدا ميكند كه فرزند و شخصيت فرزند، مستقل و محفوظ و محترم ميماند و او همانطور براي آن شخصيت كار ميكند كه براي خودش كار ميكند. او نميخواهد آن شخصيتها را در خودش هضم كند، بلكه ميخواهد آنها را حفظ كند و مستقل و محترم بشمارد. او به منزله غده سرطان نيست، به منزله يك روح قوي است كه در پيكر اجتماع ميدمد و همه را زنده و فعال ميسازد. او مصداق مخالف «مَنْ اصْبَحَ وَ لَمْ يهْتَمَّ بِامورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيسَ بِمُسْلِمٍ» است. او شخصيت انسانياش توسعه پيدا كرده و روح بشري، نه حيواني او بزرگ شده. او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوي:
روح حيواني ندارد اتحاد
تو مجو اين اتحاد از روح باد
گر خورد اين نان نگردد سير آن
ور كشد بار اين نگردد آن گران
ما چرا امروز فدايي حسين هستيم؟ چون آنچه را پيغمبر فرمود كه «حُسَينٌ مِنّي وَ انَا مِنْ حُسَينٍ»، همه ما در خودمان احساس ميكنيم؛ يعني حسين را از خود و خود را از حسين جدا نميبينيم. ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاي شخصي خود است، نميبينيم. ما او را يك روح كلي ميبينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده. پس او از ماست و ما از او هستيم؛ او از بشريت است و بشريت از اوست؛ او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است؛ ما از او و او از ماست. ...
توسعه شخصيت اين است كه واقعاً انسان بگويد:
من از بينوايي نِيم رويزرد
غم بينوايان رخم زرد كرد
توسعه شخصيت اين است كه حسين عليه السلام فرمود: «انّي لَمْ اخْرُجْ اشِراً وَ لا بَطِراً ...» يا گفت: «مَنْ رَأي سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلّاً لِحُرُمِ الله...».(1)
بلندهمتي آثار فراواني در زندگي فردي و اجتماعي فرد دارد، از جمله:
جلب خشنودي خدا و سعادت ابدي؛
احساس عزت و غرور؛
اعتماد به نفس؛
رسيدن به بسياري از اهداف زندگي؛
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 17، ص 463.
عزت در خانواده و اجتماع؛
افزايش فضيلتها و خوبيها؛
جلب ثروت و ايجاد كار براي خود و ديگران؛
مفيد بودن؛
جلب دوستان خوب؛
دوري از خسران و زيان؛
دور شدن از بسياري از رذايل اخلاقي مانند حسد و ترس و چشم دوختن به مال و منال مردم.
گلبانگ حديث
زير فصل ها
ارزش همت
آنچه سزاوار اهتمام است
عاليترين همتها
نتايج بلند همتي
كسي كه همتش دنيا باشد
ارزش همت
امام علي عليه السلام : «قَدرُ الرّجُلِ علي قَدرِ هِمَّتِهِ؛ ارزش مرد، به اندازه همت اوست».(1)
امام علي عليه السلام : «المَرءُ بِهِمَّتِهِ لا بِقُنيتِهِ؛ [ارزش] انسان به همت اوست، نه به ثروتش».(2)
امام علي عليه السلام : «مَن شَرُفَت هِمَّتُهُ عَظُمَت قِيمَتُهُ؛ هركس همّتش والا باشد، ارزشش عظيم شود».(3)
امام علي عليه السلام : «ما رَفَعَ امرأً كَهِمَّتِهِ، و لا وَضَعَهُ كَشَهوَتِهِ؛ انسان را چيزي مانند همت او بلند نگردانيد و او را چيزي چون شهوتش پست نساخت».(4)
آنچه سزاوار اهتمام است
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «أيها النّاسُ، أقبِلوا علي ما كُلِّفتُموهُ مِن إصلاحِ آخِرَتِكُم ... و اصرِفُوا هِمَّتَكُم بِالتَّقَرُّبِ إلي طاعَتِهِ؛ اي مردم! به آباد كردن آخرت خويش كه بدان مكلّفيد روي آوريد... و همت خود را مصروف نزديك شدن به طاعت او كنيد».(1)
از جمله نجواهاي خداوند متعال با موسي عليه السلام اين بود: «كَيفَ لا يكونُ هَمُّكَ فيما عِندي و إلَي تَرجِعُ لا مَحالَةَ؛ چگونه همت تو متوجه آنچه نزد من است نباشد، در حالي كه ناچار به سوي من برميگردي!».(2)
امام علي عليه السلام :
اِجعَلْ هَمَّكَ لِآخِرَتِكَ، و حُزنَكَ علي نَفسِكَ، فكَم مِن حَزينٍ وَفَدَ بهِ حُزنُهُ علي سُرورِ الأبَدِ! و كَم مِن مَهمومٍ أدرَكَ أمَلَهُ.(3)
اهتمام خود را مصروف آخرتت گردان و اندوهت را مصروف خودت؛ زيرا چه بسيار اندوهگيني كه اندوهش او را به شادي جاويدان رساند و چه بسيار با همّ و غمي كه به آرزويش دست يافت.
عاليترين همتها
امام علي عليه السلام : «أحسَنُ الهِمَمِ إنجازُ الوَعدِ؛ بهترين همتها، وفا كردن به وعده است».(2)
امام زين العابدين عليه السلام ـ در دعا ـ گفت: «أسألُكَ مِن الشَّهادَةِ أقسَطَها، و مِن العِبادَةِ أنشَطَها ... و مِن الهِمَمِ أعلاها؛ [بار خدايا!] از گواهي و شهادت، عادلانهترين آن را از تو مسئلت دارم و از عبادت، بانشاطترين آن را... و از همت، عاليترين آن را».(3)
امام زين العابدين عليه السلام ـ در دعا ـ گفت: «فَقدِ انقَطَعَت إلَيكَ هِمَّتي، و انصَرَفَت نَحوَكَ رَغبَتي، فأنتَ لا غَيرُكَ مُرادي، و لَكَ لا لِسواكَ سَهَري و سُهادي؛ همتم به تمامي متوجه توست و رغبتم به توست، تو مراد من هستي نه غير؛ تو و شبزندهداري و بيخوابي كشيدنهاي من براي توست، نه براي جز تو».(4)
نتايج بلند همتي
امام علي عليه السلام : «الكَرَمُ نَتيجَةُ عُلُوِّ الهِمَّةِ؛ كَرَم داشتن، زاييده بلندي همت است».(1)
امام علي عليه السلام : «الفِعلُ الجَميلُ ينبئُ عَن عُلُوِّ الهِمَّةِ؛ كردار زيبا، از بلندي همت خبر ميدهد».(2)
امام علي عليه السلام : «الكَفُّ عمّا في أيدي النّاسِ عِفَّةٌ و كِبَرُ هِمَّةٍ؛ طمع نداشتن به آنچه در دست مردم است، [نشانِ] عزت نفس و بزرگي همت است».(3)
امام علي عليه السلام : «مِن شَرَفِ الهِمَّةِ لُزومُ القَناعَةِ؛ پايبندي به قناعت، از والايي همت است».(4)
امام علي عليه السلام : «مِن شَرَفِ الهِمَّةِ بَذلُ الإحسانِ؛ احسان كردن، از والايي همت است».(5)
امام علي عليه السلام : «بقَدرِ الهِمَمِ تَكونُ الهُمومُ؛ اندوهها به اندازه همتها و خواستههاست».(6)
امام علي عليه السلام : «هُمومُ الرّجُلِ علي قَدرِ هِمَّتِهِ؛ اندوههاي مرد به اندازه همت اوست».(7)
امام علي عليه السلام : «علي قَدرِ الهِمَّةِ تَكونُ الحَمِيةُ؛ حميت (عار داشتن از زشتيها) به اندازه همت است».(8)
امام علي عليه السلام : «مَن كَبُرَت هِمَّتُهُ كَبُرَ اهتِمامُهُ؛ هر كس همّتش بزرگ باشد، همّ و غمش بزرگ است».(1)
امام علي عليه السلام : «الطّاعَةُ هِمَّةُ الأكياسِ، المَعصِيةُ هِمَّةُ الأرجاسِ؛ فرمانبري [از خداوند] همت زيركان است؛ نافرماني [از خدا] همت پليدان است».(2)
امام علي عليه السلام : «مَن صَحّت مَعرِفَتُهُ انصَرَفَت عَنِ العالَمِ الفاني نَفسُهُ و هِمَّتُهُ؛ هركس معرفتش درست باشد، جان او و همتش از اين جهانِ فاني روي برتابد».(3)
امام علي عليه السلام : «إن سَمَت هِمَّتُكَ لإصلاحِ النّاسِ فابدأْ بنَفسِكَ، فإنّ تَعاطِيكَ صَلاحَ غَيرِكَ و أنتَ فاسِدٌ أكبَرُ العَيبِ؛ اگر همت والاي اصلاح مردم را در سر داري، از خودت آغاز كن؛ زيرا پرداختن تو به اصلاح ديگران، در حالي كه خود فاسد باشي؛ بزرگترين عيب است».(4)
امام علي عليه السلام : «اقصُرْ هِمَّتَكَ علي ما يلزَمُكَ، و لا تَخُضْ فيما لا يعنيكَ؛ همت خويش را مصروف چيزي گردآنكه برايت لازم است و در آنچه به كارَت نميآيد، فرو مرو».(5)
امام علي عليه السلام : «أمقَتُ العِبادِ إلَي اللّه ِ سبحانَهُ مَن كانَ هِمَّتُهُ بَطنَهُ و فَرجَهُ؛ مبغوضترين بندگان نزد خداوند سبحان، كسي است كه همّ و غم او شكم و شرمگاهش باشد».(6)
كسي كه همتش دنيا باشد
القَلبُ ثَلاثَةُ أنواعٍ: قَلبٌ مَشغولٌ بِالدُّنيا، و قَلبٌ مَشغولٌ بِالعُقبي، و قَلبٌ مَشغولٌ بِالمَولي. أمّا القَلبُ المَشغولُ بِالدُّنيا فَلَهُ الشِّدَّةُ و البَلاءُ، و أمّا القَلبُ المَشغولُ بِالعُقبي فلَهُ الدَّرَجاتُ العُلي، و أمّا القَلبُ المَشغولُ بِالمَولي فلَهُ الدُّنيا و العُقبي و المَولي.(3)
دل سه گونه است: دلِ گرفتار دنيا، دلِ گرفتار عُقبي و دلِ گرفتار مولا. دلي كه گرفتار دنيا باشد، سختي و رنج نصيب اوست؛ و دلي كه گرفتار عقبي باشد، درجات بلند نصيبش شود؛ و دلي كه گرفتار مولا باشد، هم دنيا دارد و هم عقبي را و هم مولا را.
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
كتاب جواهرالكلام، مظهر نبوغ و همت
در عالم همت، نان از شغل خسيس خوردن به كه بار منّت رئيس بردن
مردي كه كمك خواست (دونهمتي ممنوع)
بار نخل (يا همت بلند)
عرق كار (نشانه همت بلند)
اسكندر و ديوژن (اگر اسكندر نبودم دلم ميخواست ديوژن باشم)
پيامبر و پيرمرد دونهمت
كتاب جواهرالكلام، شرح شرايع محقق است و ميتوان آن را دايرة المعارف فقه شيعه خواند. اكنون هيچ فقيهي خود را از جواهر بينياز نميداند. كتاب جواهر، عظيمترين كتاب فقهي مسلمين است و با توجه به اينكه هر سطر اين كتاب، مطلب علمي است و مطالعه يك صفحه آن وقت و دقت زياد ميخواهد، ميتوان حدس زد كه تأليف اين كتاب بيست هزار صفحهاي چقدر نيرو برده است. شيخ محمدحسن، صاحب كتاب جواهر الكلام، سي سال تمام يكسره كار كرد تا چنين اثر عظيمي به وجود آورد. اين كتاب مظهر نبوغ و همت و استقامت و عشق و ايمان يك انسان به كار خويشتن است. صاحب جواهر، شاگرد كاشف الغطاء و شاگرد شاگرد او سيدجواد، صاحب مفتاح الكرامه است و خود در نجف حوزه عظيمي داشته و شاگردان زيادي تربيت كرده است. صاحب جواهر عرب است. در زمان خود، مرجعيت عامه يافت و در سال 1266 كه اوايل جلوس ناصرالدين شاه در ايران بود، درگذشت.(2)
بوعلي سينا مدتي وزير بود. داستان عجيبي از اين دوران زندگي او در كتابنامه دانشوران آمده است:
«روزي با كوكبه وزارت از راهي ميگذشت؛ كنّاسي را ديد كه خود بدان شغل كثيف مشغول، و زبانش بدين شعر لطيف مترنّم است:
گرامي داشتم اي نفس از آنت
كه آسان بگذرد بر دل جهانت
شيخ را از شنيدن آن شعر تبسم آمد. با شكرخنده، از روي تعريض آواز داد: الحق حد تعظيم و تكريم همان است كه تو درباره نفس شريف مرعي داشتهاي؛ قدر جاهش اين است كه در قعر چاه به ذلت كنّاسي دچارش كرده و عزّ و شأنش اين است كه بدين خفت و خواري گرفتارش ساختهاي.
عمر نفيس را در اين امر خسيس تباه ميكني و اين كار زشت را افتخار نفس ميشماري. مرد كنّاس دست از كار، كوتاه و زبان بر وي دراز كرده، گفت: «در عالم همت، نان از شغل خسيس خوردن به كه بار منت رئيس بردن». بوعلي غرق عرق شد و با شتاب تمام گذشت».(1)
«به گذشته پرمشقت خويش ميانديشيد. به يادش ميافتاد كه چه روزهاي تلخ و پرمرارتي را پشت سر گذاشته؛ روزهايي كه حتي قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد. با خود فكر ميكرد كه چگونه يك جمله كوتاه ـ فقط يك جمله ـ كه در سه نوبت
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 23، ص 118.
پرده گوشش را نواخت، به روحش نيرو داد و مسير زندگانياش را عوض كرد و او و خانوادهاش را از فقر و نكبتي كه گرفتار آن بودند، نجات داد.
او يكي از صحابه رسول اكرم صلي الله عليه و آله بود. فقر و تنگدستي بر او چيره شده بود. در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود و وضع خود را براي رسول اكرم صلي الله عليه و آله شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالي كند.
با همين نيت رفت، ولي قبل از آنكه حاجت خود را بگويد، اين جمله از زبان رسول اكرم صلي الله عليه و آله به گوشش خورد: «هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك ميكنيم، ولي اگر كسي بينيازي بورزد و دست حاجت پيش مخلوقي دراز نكند، خداوند او را بينياز ميكند.» آن روز چيزي نگفت و به خانه خويش برگشت. باز با هيولاي مهيب فقر كه همچنان بر خانهاش سايه افكنده بود، روبهرو شد. ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم صلي الله عليه و آله حاضر شد. آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم صلي الله عليه و آله شنيد: «هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك ميكنيم، ولي اگر كسي بينيازي بورزد، خداوند او را بينياز ميكند.» اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد به خانه خويش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر، ضعيف و بيچاره و ناتوان ميديد، براي سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم صلي الله عليه و آله رفت. باز هم لبهاي رسول اكرم صلي الله عليه و آله به حركت آمد و با همان آهنگ ـ كه به دل قوّت و به روح اطمينان ميبخشيد ـ همان جمله را تكرار كرد.
اين بار كه آن جمله را شنيد، اطمينان بيشتري در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است.
وقتي كه خارج شد با قدمهاي مطمئنتري راه ميرفت. با خود فكر ميكرد كه ديگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تكيه ميكنم و از نيرو و استعدادي كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده، استفاده ميكنم و از او ميخواهم كه مرا در كاري كه پيش ميگيرم، موفق گرداند و بينياز سازد.
با خودش فكر كرد كه از من چه كاري ساخته است؟ به نظرش رسيد عجالتاً اينقدر از او ساخته هست كه به صحرا برود و هيزمي جمع كند و بياورد و بفروشد.
رفت و تيشهاي عاريه كرد و به صحرا رفت؛ هيزمي جمع كرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد. روزهاي ديگر به اين كار ادامه داد، تا تدريجاً توانست از همين پول براي خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلاماني شد.
روزي رسول اكرم صلي الله عليه و آله به او رسيد و تبسم كنان فرمود: «نگفتم، هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك ميدهيم، ولي اگر بينيازي بورزد، خداوند او را بينياز ميكند».(1)
«علي بن ابيطالب عليه السلام از خانه بيرون آمده بود و طبق معمول به طرف صحرا و باغستانها كه با كاركردن در آنجاها آشنا بود، ميرفت. ضمناً باري نيز همراه داشت. شخصي پرسيد: يا علي! چه چيز همراه داري؟
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 18، ص 197.
ـ درخت خرما، انشاءالله.
ـ درخت خرما؟!
تعجب آن شخص وقتي زايل شد كه بعد از مدتي، او و ديگران ديدند تمام هستههاي خرمايي كه آن روز علي همراه ميبرد كه كشت كند و آرزو داشت در آينده هر يك درخت خرماي تناوري شود، به صورت يك نخلستان درآمد و تمام آن هستهها سبز و هر كدام درختي شد».(1)
امام كاظم عليه السلام در زميني كه متعلق به شخص خودش بود، مشغول كار و اصلاح زمين بود. فعاليت زياد، عرق امام را از تمام بدنش جاري ساخته بود. علي بن ابيحمزه بطائني در اين وقت رسيد و عرض كرد:
ـ قربانت گردم، چرا اين كار را به عهده ديگران نميگذاري؟
ـ چرا به عهده ديگران بگذارم؟ افرادِ از من بهتر همواره از اين كارها ميكردهاند.
ـ مثلاً چه كساني؟
ـ رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام و همه پدران و اجدادم. اساساً كار و فعاليت در زمين، از سنن پيغمبران و اوصياي پيغمبران و بندگان شايسته خداوند است».(2)
همينكه اسكندر، پادشاه مقدوني، به عنوان فرمانده و پيشواي كل يونان در لشكركشي به ايران انتخاب شد، از همه طبقات براي تبريك نزد او ميآمدند.
اما ديوگنس (ديوژن)، حكيم معروف يوناني، كه در كورينت به سر ميبرد، كمترين توجهي به او نكرد. اسكندر شخصاً به ديدار او رفت. ديوژن كه از حكماي كلبي يونان بود (شعار اين دسته، قناعت و استغنا و آزادمنشي و قطع طمع بود) در برابر آفتاب دراز كشيده بود. چون حس كرد جمع فراواني به طرف او ميآيند، كمي برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پيش ميآمد خيره كرد، اما هيچ فرقي ميان اسكندر و يك مرد عادي كه به سراغ او ميآمد نگذاشت و شعار استغنا و بياعتنايي را حفظ كرد. اسكندر به او سلام كرد، سپس گفت: اگر از من تقاضايي داري بگو. ديوژن گفت: يك تقاضا بيشتر ندارم؛ من از آفتاب استفاده ميكردم، تو اكنون جلو آفتاب را گرفتهاي، كمي آن طرفتر بايست!
اين سخن در نظر همراهان اسكندر خيلي حقير و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهي است كه از چنين فرصتي استفاده نميكند. اما اسكندر كه خود را در برابر مناعت طبع و استغناي نفس ديوژن حقير ديد، سخت در انديشه فرو رفت. پس از آنكه به راه افتاد، به همراهان خود كه فيلسوف را ريشخند ميكردند، گفت: به راستي اگر اسكندر نبودم دلم ميخواست ديوژن باشم.(1)
امام باقر عليه السلام نقل فرمود: «رسول خدا صلي الله عليه و آله پيش از (ظهور) اسلام، در طائف بر مردي وارد شد و آن مرد از حضرت با احترام پذيرايي كرد. پس از آنكه خداوند، محمد صلي الله عليه و آله را به سوي مردم فرستاد، به آن مرد گفته شد: آيا ميداني
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 23، ص 397.
آن كسي كه خداوند عزّوجلّ به سوي مردم فرستاده است، كيست؟ گفت: نه. گفتند: او محمد بن عبدالله، يتيم ابوطالب و همان كسي است كه در فلان روز در طائف ميهمان تو شد و تو او را گرامي داشتي. پس آن مرد خدمت رسولخدا صلي الله عليه و آله آمد. حضرت به او فرمود: خوش آمدي، حاجتت را بخواه. عرض كرد: دويست گوسفند با چوپانان آنها را به من عطا فرماييد. حضرت دستور داد به او دادند. آنگاه به اصحاب خود فرمود: اين مرد همت آن را نداشت كه از من چيزي بخواهد كه پيرزن بنياسرائيلي از موسي عليه السلام خواست. اصحاب عرض كردند: مگر پيرزن بنياسرائيلي از موسي عليه السلام چه خواست؟ فرمود: خداوند عزّوجلّ به موسي وحي فرمود كه پيش از آنكه مصر را به قصد سرزمين مقدس شام ترك گويي، استخوانهاي يوسف را با خود ببر. موسي از قبر يوسف جويا شد. پيرمردي آمد و گفت: اگر كسي جاي قبر او را بلد باشد، فلان پيرزن است. موسي عليه السلام در پي او فرستاد. وقتي پيرزن آمد، موسي به او فرمود: تو جاي قبر يوسف را ميداني؟ عرض كرد آري. موسي فرمود: پس آن را به من نشان بده، هر چه بخواهي به تو ميدهم. پيرزن گفت: آن را نشانت نميدهم مگر اينكه هرچه من بگويم همان را به من بدهي. موسي گفت: بهشت از آن تو باشد. پيرزن گفت: نه، من تعيين ميكنم. خداوند عزّوجلّ به موسي وحي فرمود كه نگران نباش، بگذار او تعيين كند. موسي عليه السلام به او فرمود: تعيين با تو. عرض كرد: ميخواهم روز قيامت در بهشت با تو همدرجه باشم. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اين مرد همت آن را نداشت كه تا از من همان چيزي را بخواهد كه آن پيرزن بنياسرائيلي خواست»! (1)
1) ميزان الحكمه، ج 14، ص 6683، ح 21353.
آموزهها
زير فصل ها
دونهمت، نصيبش سختي و رنج است.
دو ويژگي مهم دونهمتي
همت بزرگ نشانه روح بزرگ و همت كوچك نشانه روح كوچك است.
دونهمتي، در مواردي ميتواند انسان را جهنمي كند
دونهمتان(اهل دنيا) چهار گروهند
دونهمتي و شهوت
دونهمتي و حقارت
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «دل سه گونه است: دل گرفتار دنيا، دل گرفتار آخرت و دل گرفتار مولا. دلي كه گرفتار دنيا باشد، سختي و رنج نصيب اوست؛ و دلي كه گرفتار آخرت باشد، درجات بلند نصيبش ميشود؛ و دلي كه گرفتار مولا باشد، هم دنيا دارد، هم آخرت و هم مولا را».(1)
انسان دونهمت در دو جنبه دچار مشكل است: در ناحيه اهداف و آرزوها؛ او به امور حقير و پست ميانديشد؛ يا در عمل؛ او اهل كار و تلاش نيست. به عبارت ديگر، انسان دونهمت يا آرزوهايش حقير و كوچك است و يا تنبل است و اهل كار و تلاش نيست و يا هر دو ويژگي را با هم دارد.
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جايي رسيدهاند
اين آيه كه راجع به گروهي از اشقياست، ميفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ الله واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها.» اين آيه جزء آيات هجرت است.
1) مواعظ عدديه، ص 146.
ميفرمايد گروهي از مردم كه فرشتگان آنها را تحويل ميگيرند، فرشتگان از آنها ميپرسند فِيمَ كُنْتُمْ؛ شما در دنيا در چه حال و وضعي بوديد؟ آنها كه دست خودشان را از همه چيز تهي ميبينند، موضوعي را كه واقعاً راست بوده به عنوان يك عذر ذكر ميكنند: «قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ؛ ما يك عده مردم مستضعف (يعني ضعيف شمرده شده و به حساب نيامده) و بيچارهاي بوديم كه دستمان به دين و خدا و پيغمبر و دستور نميرسيد.» البته خود آيه حكايت ميكند (احاديث هم وارد شده) كه درباره گروهي از مسلمانان است كه در بلاد كفر زندگي ميكردند، در حالي كه وظيفهشان اين بود كه هجرت كنند به بلاد اسلام، ولي حال و همت هجرت كردن را نداشتند؛ همان جا ماندند... هر مسلماني اگر در چنين شرايطي قرار گرفت، هجرت كردن برايش واجب است. (بنابراين، كمهمتي و دونهمتي در مواردي ميتواند انسان را جهنمي سازد. قرآن كريم درسوره نازعات ميفرمايد: «فَأَمَّا مَنْ طَغي وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحيمَ هِي الْمَأْوي؛ اما هر كه طغيان كرد، و زندگي پستِ دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است». (نازعات: 37 ـ 39)(1)
اميرمؤمنان در خطبه 32 مردم را ابتدا به دو گروه تقسيم ميكند: اهل دنيا و اهل آخرت. اهل دنيا به نوبه خود به چهار گروه تقسيم شدهاند:
گروه اول، مردمي آرام و گوسفندصفت ميباشند و هيچگونه تباهكاري (نه به صورت زور و تظاهر و نه به صورت فريب و زير پرده)
1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج 4، ص 553.
از آنها ديده نميشود، ولي تنها به اين دليل كه عرضهاش را ندارند. اينها آرزويش را دارند، اما قدرتش را ندارند؛
گروه دوم، هم آرزويش را دارند و هم همّت و قدرتش را؛ دامن به كمر زده، پول و ثروت گرد ميآورند يا قدرت و حكومت به چنگ ميآورند و يا مقاماتي را اشغال ميكنند و از هيچ فسادي كوتاهي نميكنند؛
گروه سوم، گرگهايي هستند در لباس گوسفند؛ جوفروشاني هستند گندمنما؛ اهل دنيا اما در سيماي اهل آخرت؛ سرها را به علامت قدس فرو ميافكنند، گامها را كوتاه برميدارند، جامه را بالا ميزنند، در ميان مردم آنچنان ظاهر ميشوند كه اعتمادها را به خود جلب كنند و مرجع امانات مردم قرار گيرند؛
گروه چهارم، در حسرت آقايي و رياست به سر ميبرند و در آتش اين آرزو ميسوزند؛ اما حقارت نفس، آنان را خانهنشين كرده است و براي اينكه پرده روي اين حقارت بكشند به لباس اهل زهد در ميآيند.
علي عليه السلام اين چهار گروه را عليرغم اختلافاتي كه از نظر برخورداري و محروميت، و از نظر روش و سبك، و از نظر روحيه دارند، جمعاً يك گروه ميداند.
اهل دنيا، چرا؟ براي اينكه همه آنها در يك خصيصه مشتركند و آن اينكه همه آنها مرغاني هستند كه به نحوي، ماديات دنيا آنها را شكار كرده و از رفتار و پرواز انداخته است؛ انسانهايي هستند اسير و برده.
در پايان خطبه به توصيف گروه مقابل (اهل آخرت) ميپردازد؛ در ضمن توصيف اين گروه ميفرمايد: «وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ انْ تَرَي الدُّنْيا لِنَفْسِكَ ثَمَناً» بد معاملهاي است كه شخصيت خود را با جهان برابر كني و براي
همه جهان ارزشي مساوي با انسانيت خويش قايل شوي، جهان را به بهاي انسانيت خويش بخري... .
اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيت معروف خود به امام حسن عليه السلام كه جزء نامههاي نهج البلاغه است ميفرمايد: «اكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيةٍ ... فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً؛ نفس خويش را از آلودگي به پستيها گرامي بدار، كه در برابر آنچه از خويشتن خويش ميپردازي، بهايي نخواهي يافت».(1)
از نشانههاي روشن دونهمتي، آن است كه همّ و غم آدمي، شكم و شهوتش باشد. چنين شخصي از مبغوضترين بندگان نزد خدا به شمار ميرود. حضرت علي عليه السلام فرمود: «مبغوضترين بندگان نزد خداوند سبحان، كسي است كه همّ و غمش، شكم و شرمگاهش باشد».(2)
دونهمتي، آدمي را از وادي انسانيت، عزت و سربلندي، دور ميسازد و به وادي حقارت و پستي ميكشاند. بنابراين بر انسان مؤمن لازم است با آرزوهاي بلند و اخروي و با تلاش خود از دونهمتي فرار كند.
منابع ديگر
جمعي از پژوهشگران، همت و تلاش در كلام امام خميني و مقام معظم رهبري، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، 1389.
حيدري نراقي، علي محمد، همت مضاعف، قم، سروش هدايت، 1389.
درخشان، علي حسين، عزت و ذلت از ديدگاه قرآن و حديث، قم، خاكريز، 1384.
سليمي، محمد، راهبردهاي رسانه اي در موضوع همت و تلاش، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، 1389.
غلامرضايي، علي اصغر، همت بلند كار ارجمند، قم، مركز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما، 1389.
فلسفي، محمدتقي، عزت و ذلت از ديدگاه نهج البلاغه، تهران، به ياد نهج البلاغه، 1379.
مطهري، مرتضي، همت مضاعف، كار مضاعف از ديدگاه شهيد مطهري، اداره كل پژوهش و آموزش سيما، 1389.
ملكزاده، محمد، عزت و ذلت در آينه آيات و روايات، نشريه زائر، ش 108، آذر 1382.
«قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يوحي إِلَي أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً.؛ بگو: من هم مثل شما بشري هستم، و[لي] به من وحي ميشود كه خداي شما خدايي يگانه است. پس هركس به لقا و ديدار پروردگار خود اميد دارد، بايد به كار شايسته بپردازد، و هيچكس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.» (كهف: 110)
ديدار با خدا، از معارفي است كه در قرآن كريم و مكتب اهل بيت عليهم السلام مطرح شده و از مسلّمات ثقلين (قرآن و عترت) است؛ هر چند در تبيين و تفسير آن، بين مكتب اهل بيت عليهم السلام و غير آن، تفاوت اساسي وجود دارد.
بحث ديدار با خدا در قرآن كريم و در روايات ما با تعبير «لقاءالله» آمده است، ولي در مكتب غير اهل بيت، بيشتر تعبير به «رؤيت الله» شده است.
بحث ديدار با خدا يا لقاءالله از ديدگاههاي مختلف، بررسي ميشود.
براي مثال، از منظر علم كلام يا فلسفه يا عرفان، اما در اين مقاله، نگاه ما به اين بحث، نگاه تربيتي و اخلاقي است. در اين زمينه لازم است چند مطلب روشن شود:
لقاءالله يا ديدن خدا؛ كدام؟
آيات قرآن كريم در باب لقاءالله و ديدار با خدا كدام است؟
آثار ايمان به لقاءالله و ديدار الهي چيست؟
لقاءالله يا ديدار با خدا به چه معناست؟
ريشه انكار لقاءالله چيست؟
ديدار و زيارت مؤمن چه حكمي دارد؟
در قرآن كريم دو تعبير وجود دارد: لقاءالله كه آن را به ديدار خدا ترجمه ميكنيم، دوم رؤيتالله كه آن را به ديدن خدا تعبير ميكنيم.
رؤيت يا ديدن خدا از نظر قرآن كريم امكان ندارد و در قرآن اين مسئله نفي گرديده، اما بر لقاءالله و ديدار خدا تأكيد شده است. بايد ملاحظه كرد كه اين دو مفهوم و دو تعبير چه تفاوتي دارند.
در قرآن وقتي داستان قوم موسي عليه السلام را ميخوانيم، ميبينيم يكي از خواستههاي اين قوم از حضرت موسي عليه السلام اين بوده است كه خداوند سبحان را آشكارا ببينند و تا جايي بر اين مسئله پافشاري داشتند كه شرط ايمان آوردن خود به پيامبري حضرت موسي عليه السلام را ديدن آشكاراي خداوند اعلام كردند.
در قرآن كريم اين واقعه چنين نقل شده است: «وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسي لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي الله جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون». (بقره: 55)
هنگامي كه حضرت موسي عليه السلام لوحهايي براي قوم خود آورد كه تورات در آنها بود، آنان به موسي گفتند كه ما باور نميكنيم اينها از جانب خدا باشد؛ مگر آنكه خدا را آشكارا ببينيم و به صراحت ميگويند شرط ايمان آوردن ما به تو همين است پاسخ اين درخواست، صاعقه عذاب بود. فرود آمدن اين عذاب الهي، ميتواند نشان دهنده آن باشد كه آنان ميدانستند خداوند، با چشم رؤيتشدني نيست، اما از روي لجاجت و عناد چنين درخواستي كردند و پاسخ لجاجت و عناد، عذاب است.
مرحوم اميد مجد اين آيه را به نظم درآورده است:
به خاطر بياريد اي قوم خوار
به موسي چه گفتيد آن روزگار
نگرديم مؤمن به يكتا خدا
مگر آنكه بينيم آن كبريا
پس آنگه چون دم زين سخنها زديد
يكي صاعقه ز آسمان شد پديد
يكي آذرخش بيامد فرود
بديديد كان برق چون رو نمود
در آيه 103 سوره انعام نيز ميخوانيم: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير؛ چشمها او را نميبينند، ولي او همه چشمها را ميبيند؛ و او بخشنده [انواع نعمتها، و باخبر از دقايق موجودات] و آگاه [از همه] چيز است».
نشايد كه هرگز به چشم و بصر
كسي بر خداوند سازد نظر
وليكن به هر حال و در هر كجا
همه ديدگان را ببيند خدا
خدا هست حقاً لطيف و خبير
بداند همه رازهاي ضمير
در اين مقام دو روايت ذكر ميكنيم:
روايت اول: در كافي، احمد بن ادريس از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيي، روايت كرده است كه گفت: «ابو قره محدث از من درخواست كرد او را نزد امام ابو الحسن، حضرت رضا عليه السلام ببرم. پس من
از آن جناب برايش اجازه گرفتم. آن جناب هم اجازه داد. ابو قره داخل شد و از حلال و حرام و احكام، سؤالها كرد، تا سؤالش به توحيد منجر شد.
ابو قره گفت: براي ما اينچنين روايت شده كه خداي تعالي، مشاهده و كلام خود را ميان دو پيغمبر تقسيم كرد؛ كلام خود را به موسي عليه السلام ، و ديده شدنش را به محمد صلي الله عليه و آله داد. ابوالحسن عليه السلام فرمود: پس آن كس كه از طرف پروردگار متعال، مأمور شد به جن و انس ابلاغ كند كه «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ؛ (ديدگان)، او را نميبيند» و «وَ لا يحِيطُونَ بِهِ عِلْماً؛ و احاطه علمي به او نمييابند» و «لَيسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ؛ و چيزي همانند او نيست» آيا محمد صلي الله عليه و آله نبود؟ گفت: آري، او بود. فرمود: چطور ممكن است مردي در برابر تمامي خلق برخيزد و به ايشان خبر دهد كه از ناحيه خدا آمده و مأمور شده ايشان را به سوي خدا دعوت كند، سپس در ضمن دعوتش، در معرفي خداي تعالي بگويد: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ» و «لا يحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» و «لَيسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ»؛ آن وقت همين شخص به ايشان بگويد: من خدا را به دو چشم خود ديدهام و احاطه علمي به او يافتهام و او را به صورت بشري ديدم. آيا شرم نميكنيد؟ زنادقه (كه دشمنان اسلامند) چنين جرئتي به خود نميدهند كه به پيغمبر اسلام چنين تناقضگويي نسبت دهند... . قرآن صريحاً فرموده: «وَ لا يحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» و كسي كه خداي را با چشم ببيند، احاطه علمي به آن يافته و معرفت به او پيدا كرده است.
ابو قره گفت: پس شما اين روايت را تكذيب ميكنيد؟ فرمود: روايت وقتي مخالف با قرآن باشد، البته تكذيب ميكنيم، و مسئله رؤيت نه تنها مخالف با قرآن است، بلكه با اتفاق مسلمين نيز معتقدند كه خدا محاط
علمي كسي واقع نميشود و ديدگان، او را نميبينند و مانند او كسي نيست، مخالف است».(1)
روايت دوم: حضرت امير مؤمنان، علي عليه السلام ميفرمايد: «اَلحَمدُللهِ الَّذي لاتُدرِكُه الشَّواهِدُ؛ ستايش خداوندي را سزاست كه حواس پنجگانه، او را درك نكنند».(2)
مسلّم است كه رؤيت به معناي ديدن با چشم ظاهري، از ديدگاه عقل، كتاب و سنت، امري محال و نشدني است.
براي حسن ختام اين بحث، مطالبي از تفسير نمونه نقل ميشود.
چشمها خدا را نميبيند
دلايل عقلي گواهي ميدهد كه خداوند هرگز با چشم ديده نخواهد شد؛ زيرا چشم، تنها اجسام يا بهطور صحيحتر، بعضي از كيفيات آنها را ميبيند و چيزي كه جسم نيست و كيفيت جسم هم نيست، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد. به بيان ديگر، اگر چيزي با چشم ديده شود، حتماً بايد داراي مكان و جهت و ماده باشد، در حالي كه خدا برتر از همه اينهاست؛ او وجودي نامحدود است و به همين دليل بالاتر از جهان ماده است؛ زيرا در جهان ماده، همه چيز محدود است.
در بسياري از آيات قرآن، از جمله آياتي كه در مورد بني اسرائيل و تقاضاي رؤيت خداوند سخن گفته شده، با صراحت كامل، امكان رؤيت خداوند نفي گرديده است.
عجيب اين است كه بسياري از اهل تسنن معتقدند خداوند اگر در
اين جهان ديده نشود، در عالم قيامت ديده ميشود! به گفته نويسنده تفسير المنار: «اين عقيده اهل سنت و دانشمندان حديث است» و عجيبتر اينكه حتي محققان معاصر و به اصطلاح روشنفكران آنها نيز به اين موضوع تمايل نشان ميدهند و گاهي سرسختانه بر آن پافشاري نيز ميكنند! در حالي كه بطلان اين عقيده به حدي روشن است كه نياز به بحث ندارد؛ زيرا دنيا و آخرت (با توجه به معاد جسماني) هيچ تفاوتي در اين مسئله نخواهد داشت. آيا خداوند كه وجودي مافوق ماده است، در قيامت به يك وجود مادي تبديل ميشود و از آن مقام نامحدودي، به محدودي خواهد گراييد، آيا او در آن روز به جسم و يا عوارض جسم تبديل ميشود؟ و آيا دلايل عقلي، بر امكانناپذيري رؤيت خدا هيچگونه تفاوتي ميان دنيا و آخرت ميگذارد؟ با اينكه داوري عقل در اين زمينه تغييرناپذير است.(1)
اين عذر كه بعضي از آنها براي خود آوردهاند كه ممكن است در جهان ديگر، انسان درك و ديد ديگري پيدا كند، عذري كاملاً غيرموجه است؛ زيرا اگر منظور از اين درك و ديد، درك و ديد فكري و عقلاني است، در اين جهان نيز وجود دارد و ما با چشم دل و نيروي عقل، جمال خدا را مشاهده ميكنيم. اگر هم منظور، چيزي است كه با آن جسم را ميتوان ديد، چنين چيزي در مورد خداوند محال است؛ خواه در اين دنيا باشد، خواه در جهاني ديگر. بنابراين، اين كلام كه انسان در اين جهان خدا را نميبيند، ولي مؤمنان در قيامت خدا را ميبينند، سخني غير منطقي و نپذيرفتني است.
1) تفسير المنار، ج 7، ص 653.
تنها چيزي كه سبب شده آنها از اين عقيده دفاع كنند، اين است كه براساس برخي احاديث كه در كتابهاي معروف ايشان نقل شده، رؤيت خداوند در قيامت امكانپذير است، ولي آيا بهتر نيست كه باطل بودن اين موضوع را به حكم عقل، دليل بر ساختگي بودن آن روايات و بياعتباري كتابهايي بدانيم كه اين گونه روايات در آنها آمده است؛ مگر اينكه اين روايات را به معناي مشاهده با چشم دل تفسير كنيم. آيا صحيح است از حكم خرد و عقل به خاطر چنين احاديثي سرپيچي كنيم. اگر در بعضي از آيات قرآن، تعبيرهايي وجود دارد كه در نگاه نخست، بر رؤيت خداوند دلالت دارد؛ مانند «وُجُوهٌ يوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلي رَبِّها ناظِرَةٌ؛ صورتهايي در آن روز پرطراوت است و به سوي پروردگارش مينگرد.» (قيامت: 26 و 26) اين تعبيرات مانند «يدُ الله فَوْقَ أَيدِيهِمْ؛ دست خدا بالاي دست آنهاست.» (فتح: 10) جنبه كنايه دارد؛ زيرا ميدانيم هيچگاه آيهاي از قرآن برخلاف حكم و فرمان خرد نخواهد بود.
جالب اينكه در روايات اهل بيت عليهم السلام اين عقيده خرافي به شدت نفي و با تعبيرات كوبندهاي از معتقدان آن انتقاد شده است؛ از جمله يكي از ياران معروف امام صادق عليه السلام به نام هشام ميگويد: «نزد امام صادق عليه السلام بودم كه معاوية بن وهب (يكي ديگر از دوستان آن حضرت) وارد شد و گفت: اي فرزند پيامبر، چه ميگويي در مورد خبري كه درباره رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شده مبني بر اينكه او خداوند را ديد؟ به چه صورت ديد؟! همچنين در خبر ديگري از آن حضرت، نقل شده كه مؤمنان در بهشت، پروردگار خود را ميبينند؛ به چه شكل خواهند ديد؟! امام صادق عليه السلام تبسم [تلخي] كرد و فرمود: اي معاوية بن وهب! چقدر زشت است كه انسان هفتاد، هشتاد سال عمر كند، در ملك خدا زندگي كند و نعمت او را بخورد، اما او را درست نشناسد، اي
معاويه! پيامبر صلي الله عليه و آله هرگز خداوند را با اين چشم مشاهده نكرد. مشاهده بر دو گونه است: مشاهده با چشم دل و مشاهده با چشم ظاهر. هركس مشاهده با چشم دل را بگويد، درست گفته و هركس مشاهده با چشم ظاهر را بگويد، دروغ گفته و به خدا و آيات او كافر شده است؛ زيرا پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: هر كس خدا را شبيه خلق بداند كافر است».(1)
در روايت ديگري كه در كتاب توحيد صدوق، از اسماعيل بنفضل نقل شده، آمده است: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: آيا خدا در قيامت ديده ميشود؟ فرمود: «منزه است خداوند از چنين چيزي و بسيار منزه است...».
«اِنَّ الاَبصارَ لا تُدرِكُ اِلّا ما لَه لَونٌ وَ الكيفيةُ و اللهُ خالِقُ الاَلوانِ وَ الكيفياتِ؛ چشمها نميبيند جز چيزهايي را كه رنگ و كيفيتي دارند، در حالي كه خداوند آفريننده رنگها و كيفيتها است».(2)
جالب اينكه در اين حديث، بهويژه بر كلمه «لون» (رنگ) تكيه شده و امروز اين مطلب بر ما روشن است كه خود جسم هرگز ديده نميشود، بلكه همواره رنگ آن ديده ميشود، و اگر جسمي هيچ رنگي نداشته باشد، هرگز ديده نخواهد شد.(3)
در قرآن كريم، مسئله «لقاءالله» امري حتمي تلقي شده است كه همه انسانها (كافر و مؤمن) در قيامت، به آن نايل ميشوند.
اما در اين دنيا انسانهاي مشرك و كافر، لقاءالله و ديدار خدا را در قيامت نفي ميكنند و برعكس، اهل ايمان به لقاءالله و ديدار خداوند اعتقاد دارند. هر دو اعتقاد، آثار خاص خود را دارد. ابتدا دو دسته از آيات را ذكر ميكنيم:
آيات دسته اول: انكار لقاءالله از طرف مشركان و كافران
الف)
قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ الله حَتَّي إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلي ما فَرَّطْنا فيها وَ هُمْ يحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلي ظُهُورِهِمْ أَلا ساءَ ما يزِرُون. (انعام: 31)
آنها كه لقاي پروردگار را تكذيب كردند، مسلماً زيان ديدند؛ [و اين تكذيب، ادامه مييابد] تا هنگامي كه ناگهان قيامت به سراغشان بيايد؛ ميگويند: «اي افسوس بر ما كه درباره آن، كوتاهي كرديم!» و آنها [بار سنگين] گناهانشان را بر دوش ميكشند؛ چه بد باري بر دوش خواهند داشت!
ب)
إِنَّ الَّذينَ لا يرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُون. (يونس: 7)
آنها كه به ملاقات ما [و روز رستاخيز] ايمان ندارند و به زندگي دنيا خشنود شدند و بر آن تكيه كردند و آنها كه از آيات ما غافلند.
ج)
وَ يوْمَ يحْشُرُهُمْ كَأَنْ لَمْ يلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنَ النَّهارِ يتَعارَفُونَ بَينَهُمْ قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ الله وَ ما كانُوا مُهْتَدين. (يونس: 45)
[به ياد آور] روزي را كه [خداوند] آنها را جمع [و محشور] ميسازد؛ آنچنانكه [احساس ميكنند] گويي جز ساعتي از روز [در دنيا] توقف نكردند؛ به آن مقدار كه يكديگر را [ببينند و] بشناسند! مسلّماً آنها كه لقاي خداوند [و روز رستاخيز] را تكذيب كردند، زيان بردند و هدايت نيافتند!
د)
أُولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقيمُ لَهُمْ يوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً. (كهف: 105)
آنها كساني هستند كه به آيات پروردگارشان و لقاي او كافر شدند. به همين دليل، اعمالشان حبط و نابود شد! ازاينرو، روز قيامت، ميزاني براي آنها برپا نخواهيم كرد.
ه)
وَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ الله وَ لِقائِهِ أُولئِكَ يئِسُوا مِنْ رَحْمَتي وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَليم. (عنكبوت: 23)
كساني كه به آيات خدا و ديدار او كافر شدند، از رحمت من نااميدند؛ و براي آنها عذاب دردناكي است.
و)
أَلا إِنَّهُمْ في مِرْيةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيءٍ مُحيطٌ. (فصلت: 54)
آگاه باشيد كه آنها به لقاي پروردگارشان ترديد دارند و آگاه باشيد كه خداوند به همه چيز احاطه دارد.
ز)
أَ وَ لَمْ يتَفَكَّرُوا في أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ الله السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ
ما بَينَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّي وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُون. (روم: 8)
آيا آنان با خود نينديشيدند كه خداوند، آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو است، جز به حق و براي زمان معيني نيافريده است؟! ولي بسياري از مردم، [رستاخيز و] لقاي پروردگارشان را منكرند.
آيات دسته دوم: ايمان به لقاءالله و ديدار با خدا
الف)
نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّي شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا الله وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنين. (بقره: 223)
زنان شما، محل بذرافشاني شما هستند. پس هر زمانكه بخواهيد، ميتوانيد با آنها آميزش كنيد. و [سعي كنيد از اين فرصت بهره گيريد و با پرورش فرزندان صالح] اثر نيكي براي خود، از پيش بفرستيد و از خدا بپرهيزيد و بدانيد او را ملاقات خواهيد كرد و به مؤمنان، بشارت ده.
ب)
فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ الله مُبْتَليكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذينَ يظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا الله كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ الله وَ الله مَعَ الصَّابِرين. (بقره: 249)
و هنگامي كه طالوت [به فرماندهي لشكر بني اسرائيل منصوب شد و] سپاهيان را با خود بيرون برد، به آنها گفت: «خداوند، شما را به وسيله يك نهر آب، آزمايش ميكند؛ آنها [كه به هنگام تشنگي] از آن بنوشند، از من نيستند؛ و آنها كه جز يك پيمانه با دست خود، بيشتر از آن نخورند، از من هستند» جز عده كمي، همگي از آن آب نوشيدند. سپس هنگامي كه او و افرادي كه با او ايمان آورده بودند [و از بوته آزمايش، سالم بهدر آمدند] از آن نهر گذشتند، [از كمي نفرات خود ناراحت شدند؛ و عدهاي] گفتند: «امروز، ما توانايي مقابله با جالوت و سپاهيان او را نداريم.» اما آنها كه ميدانستند خدا را ملاقات خواهند كرد [و به روز رستاخيز ايمان داشتند] گفتند: «چه بسيار گروههاي كوچكي كه به فرمان خدا، بر گروههاي عظيمي پيروز شدند!» و خداوند، با صابران [و استقامتكنندگان] است.
ج)
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يوحي إِلَي أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا. (كهف: 110)
بگو: من فقط بشري هستم مثل شما؛ [ولي امتيازم اين است كه] به من وحي ميشود كه تنها معبودتان معبود يگانه است؛ پس هر كس به لقاي پروردگارش اميد دارد، بايد كاري شايسته انجام دهد و هيچكس را در عبادت پروردگارش شريك نكند.
د)
يا أَيهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ. (انشقاق: 6)
اي انسان! تو با تلاش و رنج به سوي پروردگارت ميروي و او را ملاقات خواهي كرد.
ه)
ثُمَّ آتَينا مُوسَي الْكِتابَ تَماماً عَلَي الَّذي أَحْسَنَ وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَيءٍ وَ هُدي وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يؤْمِنُونَ. (انعام: 154)
سپس به موسي كتاب [آسماني] داديم [و نعمت خود را] بر آنها كه نيكوكار بودند، كامل كرديم؛ و همه چيز را [كه مورد نياز آنها بود، در آن] روشن ساختيم؛ كتابي كه مايه هدايت و رحمت بود؛ شايد به لقاي پروردگارشان [و روز رستاخيز]، ايمان بياورند.
و)
وَ يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ مالاً إِنْ أَجرِي إِلاَّ عَلَي الله وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُون. (هود: 29)
اي قوم! من به خاطر اين دعوت، پاداشي از شما نميطلبم. اجر من، تنها بر خداست! و من، آنها را كه ايمان آوردهاند، [به خاطر شما] از خود طرد نميكنم؛ چرا كه آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند كرد؛ [اگر آنها را از خود برانم، در دادگاه قيامت، خصم من خواهند بود،] ولي شما را قوم جاهلي ميبينم.
ز)
الله الَّذي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يجْري لِأَجَلٍ مُسَمًّي يدَبِّرُ الْأَمْرَ يفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُون. (رعد: 2)
خدا همان كسي است كه آسمانها را بدون ستونهايي كه براي شما ديدني باشد، برافراشت. سپس بر عرش استيلا يافت [و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت]؛ و خورشيد و ماه را مسخر ساخت، كه هر كدام تا زمان معيني حركت دارند! كارها را او تدبير ميكند؛ آيات را [براي شما] تشريح ميكند؛ شايد به لقاي پروردگارتان يقين پيدا كنيد.
ح)
مَنْ كانَ يرْجُوا لِقاءَ الله فَإِنَّ أَجَلَ الله لَآتٍ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ. (عنكبوت: 5)
كسي كه اميد به لقاء الله [و رستاخيز] دارد، [بايد در اطاعت فرمان او بكوشد؛] زيرا سرآمدي را كه خدا تعيين كرده فراميرسد؛ و او شنوا و داناست.
گفتيم كه لقاءالله يا ديدار با خداي سبحان و متعال از ديدگاه قرآن، امري حتمي است و انسانها در اين موضوع دو دستهاند: مؤمنان به لقاءالله؛ و كافران به لقاءالله يا كساني كه شك دارند. بر اين اساس، ميتوان اين بحث را پي گرفت كه ايمان به ديدار الهي يا ايمان نداشتن به آن، چه آثار و عواقبي دارد.
يك ـ. اهل صبر و اهل نماز شدن
يكي از آثار ايمان به لقاءالله، ياري جستن به روزه و نماز است.
در آيه 45 سوره بقره، فروتنان اينگونه معرفي شدهاند: «آنان كساني
هستند كه ميدانند با پروردگار خود ديدار خواهند كرد و به سوي او باز خواهند گشت» و در آيه 44، همين سوره، به دو ويژگي اين گروه اشاره دارد كه اهل صبر و نمازند.
دو ـ شجاعت، مقاومت و پايداري
در داستان حضرت موسي عليه السلام ، هنگامي كه ساحران حقيقت معجزه آن حضرت را دريافتند، به او ايمان آوردند و اعلام كردند: «به پروردگار جهانيان ايمان آورديم، پروردگار موسي و هارون».(1)فرعون آنها را به قتل تهديد كرد و گفت: دستها و پاهايتان را يكي از چپ و يكي از راست خواهم بريد سپس همه شما را به دار خواهم آويخت. آن گروه در پاسخ گفتند: ما به سوي پروردگارمان بازخواهيم گشت.(2)
اين ايمان به خدا و ايمان به بازگشت به سوي او، چنان در روح و جان اين افراد اثر گذاشت كه در مقابل فرعون زمان خود، قد علم كردند و ايستادند و از مرگ و به دار آويخته شدن هراسي به خود ندادند، بلكه به درگاه الهي دعا كردند: «رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَينا صَبْراً وَ تَوَفَّنا مُسْلِمينَ؛ پروردگارا، بر ما شكيبايي فرو ريز و ما را مسلمان بميران». (اعراف: 126)
سه ـ هدايت به سوي بهشت و رستگاري
خداوند در جايجاي قرآن كريم، خود را معرفي ميكند؛ از جمله در سوره يونس ميفرمايد: «پروردگار شما آن خدايي است كه آسمانها و زمين
را در شش هنگام آفريد، سپس بر عرش استيلا يافت و كار [آفرينش] را تدبير ميكند. شفاعتگري جز پس از اذن او نيست، اين است خدا، پروردگار شما؛ پس او را بپرستيد. آيا پند نميگيريد»(1)سپس ميافزايد: «بازگشت همه شما به سوي اوست، وعده خدا حق است و....»(2)در ادامه، به دو گروه اشاره ميكند:
گروه اول: كساني هستند كه به لقاءالله و ديدار خدا اميد ندارند، به زندگي اين جهان خشنودند و به آن دل خوش كردهاند، و از آيات و نشانههاي الهي غافلند. اين گروه، اهل جهنم و آتش هستند؛
گروه دوم: اين گروه، مقابل گروه اولند؛ يعني اهل ايمان و عمل صالحند. به قرينه مقابله ميتوان گفت اين گروه به لقاءالله و ديدار خدا ايمان دارند، به زندگي اين دنيا دل خوش نكردهاند، از آيات الهي غافل نيستند، و اهل عمل صالحند. خداوند درباره اهل ايمان و عمل صالح ميفرمايد: «يهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِإيمانِهِمْ؛ پروردگارشان، آنان را به سبب همين ايمانشان هدايت ميكند». (يونس: 9) بنابراين، يكي از آثار ايمان به خدا و لقاءالله، بهرهمند شدن از هدايت الهي است.
چهار ـ آثار ديگر ايمان به ديدار الهي
با توجه به همين آيات سوره يونس ميتوان گفت كه از ديگر آثار ايمان به لقاءالله و ديدار خداوند، دل نبستن به دنيا و اطمينان نكردن به آن، همچنين دور شدن از وادي غفلت از آيات الهي است.
ايمان به لقاء و ديدار خدا ميتواند بعضي از رذايل اخلاقي را ريشهكن سازد؛ رذايل اخلاقي چون تكبر، بزرگمنشي و سركشي. در آيه 21 سوره فرقان، وقتي از كساني سخن به ميان ميآيد كه به لقاء و ديدار الهي اميد ندارند، ميفرمايد چنين افرادي درباره خويشتن، بزرگمنشي و تكبر ورزيدند و سركشي كردند، در حالي كه اگر كسي به ديدار و لقاء الهي ايمان داشته باشد، به خود جرئت تكبر و سركشي نميدهد.
در ضمن، كسي كه به لقاء و ديدار الهي ايمان دارد، در حقيقت به حيات مجدد و قيامت اعتقاد دارد. چنين شخصي اهل عمل صالح، و رستگار و اهل بهشت خواهد شد.
در اين باره علامه طباطبايي رحمه الله ميفرمايد:
مراد از «لِقاءَ الله» قرار گرفتن بنده است در موقعي كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابي نباشد، همچنانكه روز قيامت نيز اينچنين است. چون روز قيامت روز ظهور حقايق است، كه قرآن كريم دربارهاش فرمود: «وَ يعْلَمُونَ أَنَّ الله هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ؛ (نور: 25) آن روز يقين ميكنند كه خدا حق آشكار است».
بعضي از مفسرين در معناي «لقاي خدا» گفتهاند: مراد از آن، بعث است. بعضي ديگر گفتهاند: مراد از آن، رسيدن به عاقبت زندگي، و ديدار ملك الموت، و حساب و جزا است. بعضي ديگر گفتند: مراد، ملاقات جزاي خدا، يعني ثواب و يا عقاب اوست. بعضي ديگر گفتهاند: مراد، ملاقات حكم او در روز
قيامت است. بنا بر بعضي از اين وجوه، كلمه «رجاء» به معناي ترس است.
و اين وجوه خرافهگويي و دور از ظاهر كلام است، كه هيچ احتياجي به ارتكاب آنها نيست، مگر آنكه بگوييم خواستهاند «لِقاءَ الله» را به لازمه معنايش تفسير كنند. پس معناي صحيح، همان است كه گفتيم لقاي هر چيز، علم يافتن به وجود اوست، و روز قيامت، مردم به حقانيت خدا علم پيدا ميكنند و لقاي علمي برايشان حاصل ميشود.(1)
در تفسير نمونه ميخوانيم:
تعبير به «لقاء الله» در قرآن مجيد كراراً آمده است و همه به معني حضور در صحنه قيامت ميباشد. بديهي است منظور از «لقاء» و ملاقات خداوند، ملاقات حسي، مانند ملاقات افراد بشر با يكديگر نيست؛ چه اينكه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مكان دارد كه با چشم ظاهر ديده شود، بلكه منظور يا مشاهده آثار قدرت او در صحنه قيامت و پاداشها و كيفرها و نعمتها و عذابهاي اوست، چنانكه گروهي از مفسران گفتهاند؛ يا به معني يك نوع شهود باطني و قلبي است؛ زيرا انسان گاه به جايي ميرسد كه گويي خدا را با چشم دل در برابر خود مشاهده ميكند، به طوري كه هيچگونه شك و ترديدي براي او باقي نميماند.
اين حالت ممكن است بر اثر پاكي و تقوا و عبادت و تهذيب
1) ترجمه الميزان، ج 16، ص 151.
نفس در اين دنيا براي گروهي پيدا شود؛ چنانكه در نهج البلاغه ميخوانيم: يكي از دوستان دانشمند علي عليه السلام به نام ذعلب يماني از امام عليه السلام پرسيد: «هَل رَايتَ رَبَّك؛ آيا خداي خود را ديدهاي!»
امام عليه السلام فرمود: «اَفَاعَبُد مَا لَا اَري؛ آيا خدايي را كه نبينم پرستش كنم؟» و هنگامي كه او توضيح بيشتر خواست، امام اضافه كرد: «لا تُدرِكُه العُيونُ بِمُشاهَدةِ العَيان وَ لَكنْ تُدرِكُه الْقُلوبُ بِحَقائقِ الايمانِ؛ چشمهاي ظاهر هرگز او را مشاهده نكنند، بلكه قلبها به وسيله نور ايمان، او را درك مينمايند».(1)
ولي اين حالت شهود باطني در قيامت براي همگان پيدا ميشود؛ چرا كه آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا آنچنان آشكار است كه هر كوردلي هم ايمان قطعي پيدا ميكند.(2)
آنچه مهم است، جايگاه اين باور و آثار فردي، اجتماعي، دنيايي و آخرتي آن است. لقاءالله به هر معنايي باشد، به يك اصل مهم و ضروري دين اسلام اشاره مستقيم يا غيرمستقيم دارد و آن اصل، زندگي آخرت است، يعني به غير از زندگي دنيايي، زندگي ديگري وجود دارد كه از ديدگاه قرآن كريم و مكتب اهل بيت عليهم السلام ، آن زندگي، زندگي واقعي و حقيقي است و نكته مهم اين است كه اين زندگي دنيايي، رابطه مستقيم با آن زندگي دارد.
بنابراين، معناي ملازمي لقاءالله يا ديدار با خدا، وجود زندگي اخروي
(معاد) و رابطه زندگي دنيا با آخرت است كه اهميت خاصي دارد. آنچه از نظر اخلاقي و تربيتي مؤثر است و بايد مورد توجه قرار گيرد، آثار معادباوري، آخرتباوري و به تعبيري، آثار اعتقاد به لقاءالله است.
بايد توجه داشت كه مقصود ما اين نيست كه لقاءالله را با معاد و زندگي اخروي، يكسان بدانيم. لقاءالله ميتواند جلوههايي از زندگي اخروي يا حتي زندگي دنيايي باشد و به تعبير علامه طباطبايي رحمه الله «مراد از«لِقاءَالله» قرار گرفتن بنده است در موقعي كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابي نباشد»؛ اما كمترين لازمه اعتقاد به لقاءالله و ديدار با خدا در قيامت، اعتقاد به معاد و زندگي اخروي است. چنين اعتقادي، آثار خاص خود را دارد كه از نظر تربيتي و اخلاقي، از اهميت ويژهاي برخوردار است. در بحث آثار اعتقاد به لقاءالله، به برخي از اين آثار اشاره شد.
چرا بعضي، ديدار و لقاي الهي را انكار ميكنند؟ به نظر ميرسد اين انكار و تكذيب، در عملكرد خود آنها ريشه دارد. انسانهايي كه اهل كوتاهي هستند و درباره حقيقت خود و جهاني كه در آن زندگي ميكنند به خوبي نميانديشند و به اين مسئله مهم توجه لازم را ندارند، آن را انكار ميكنند. در سوره انعام ميخوانيم: «كساني كه لقاي الهي را دروغ انگاشتند، قطعاً زيان ديدند تا آنگاه كه قيامت، به ناگاه بر آنان در رسد، ميگويند: «اي دريغ بر ما، بر آنچه درباره آن كوتاهي كرديم» و آنان بار سنگين گناهانشان را به دوش ميكشند. چه بد است باري كه ميكشند».(1)
1) انعام: 31.
لقاء و ديدار با خدا، هرچه باشد، در آخرت محقق خواهد شد. در قرآن كريم افرادي معرفي ميشوند كه روز قيامت و روز حساب و پاداش را دروغ ميشمرند. اين افراد، تجاوزگر، گنهپيشه و تكذيبكنندگان قرآن كريم هستند.
دروغين بخوانند روز جزا
بكردند انكار روز لقا
به غير از تجاوزگر زشتكار
دروغين كه خواندست روز شما؟
بر آنان چو خوانند آيات ما
بگويند كاين آيههاي خدا
نباشد جز افسانهاي بيشتر
ز قومي كه بودند زين پيشتر(1)
در روايات و مكتب اهل بيت عليهم السلام در باب زيارت و ديدار، نكتهاي بسيار جالب وجود دارد و آن اين است كه كساني كه به ديدار مؤمني بروند، در حكم زائر و ديداركننده خدا هستند.
در روايتي از رسول خدا صلي الله عليه و آله آمده است: «هر كس نه به قصد درخواست و نيازخواهي، بلكه براي ديدن برادر مؤمن خود به خانه او رود، از ديداركنندگان خدا نوشته ميشود و سزاوار است بر خدا كه ديداركننده خود را گرامي دارد.»(2)و از امام صادق عليه السلام ميخوانيم: «هر كس به خاطر خدا به ديدن برادر خود رود، خداي عزّوجلّ ميفرمايد: تو مرا ديدار كردهاي و پاداش تو به عهده من است و من به پاداشي كمتر از بهشت براي تو راضي نميشوم».(3)
گلبانگ حديث
زير فصل ها
شوق ديدار
عوامل شوق ديدار خدا
دوستدار ديدار خدا
امام حسين عليه السلام و ديدار خدا
شوق ديدار
پيامبر خداِ صلي الله عليه و آله : «المَعرِفَةُ رأسُ مالي، و العَقلُ أصلُ دِيني، و الحُبُّ أساسي، و الشَّوقُ مَركَبي، و ذِكرُ اللّه ِأنيسي؛ شناخت، سرمايه من است؛ و خرد، ريشه دين من؛ و عشق، بنياد من؛ و شوق، مركب من و ياد خداوند، همدم من».(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ـ در دعاـ گفت: «سألُكَ الرِّضا بالقَضاءِ، وَ بَردَ العَيشِ بَعدَ المَوتِ، و لَذّةَ النَّظَرِ إلي وَجهِكَ، و شَوقا إلي رؤيتِكَ و لِقائكَ؛ [بار خدايا!]خشنودي به قضاي تو و زندگي خوشِ بعد از مرگ و لذتِ ديدنِ روي تو و شوق به مشاهده و ديدار تو را، از درگاهت ميخواهم».(2)
في أخبارِ داوودَ عليه السلام أنَّ اللّه َ عزّوجلّ أوحي إلَيهِ: يا داوودُ، إلي كَم تَذكُرُ الجَنّةَ و لا تَسألُني الشَّوقَ إلَي؟! قالَ: يا رَبِّ، مَنِ المُشتاقونَ إلَيكَ ؟ قالَ: إنّ المُشتاقينَ إلَي الّذينَ صَفَّيتُهُم مِن كُلِّ كَدَرٍ، و أنبَهتُهُم بالحَذَرِ، و خَرَقتُ مِن قُلوبِهِم إلَي خَرْقا ينظُرونَ إلَي.(3)
در اخبار داوود عليه السلام آمده است كه خداوند عزّوجلّ به او وحي فرمود: اي داوود! تا كي از بهشت ياد ميكني و شوقِ به مرا از من نميخواهي؟! عرض كرد: اي پروردگار من! مشتاقان تو كيستند؟ فرمود: مشتاقان من كساني هستند كه آنان را از هر تيرگي صاف كردهام و با هوشياري بيدارشان كردهام و از دلهاي آنان روزنهاي به سوي خودم گشودهام كه از آن به من مينگرند.
عوامل شوق ديدار خدا
در اخبار داوود عليه السلام آمده است كه خداوند عزّوجلّ، به او وحي فرمود: «اي داوود! من دلهاي مشتاقان را از خشنودي خود آفريدم و آنها را به نور ذات خود منعّم گردانيدم... داوود عرض كرد: پروردگارا! به چه وسيله به اين مقام نزد تو رسيدند؟ فرمود: به خوشگماني و دور نگه داشتن خويش از دنيا و اهل آن، و خلوت كردن و مناجات با من. و اين، مقامي است كه بدان دست نيابد، مگر كسي كه دنيا و اهل آن را كنار نهد و هرگز از آن ياد نكند و دلش را براي من خالي گرداند و مرا بر همه آفريدگانم برگزيند. در اين صورت است كه من به او رو ميكنم و نفس او را براي او فارغ گردانم و حجابِ ميان خود و او را كنار زنم، به طوري كه مرا [با چشم دل] ببيند، همچون كسي كه با چشم [سر] خود چيزي را ميبيند».(1)
علي عليه السلام ـ لَمّا سُئلَ: بما ذا أحبَبتَ لِقاءَ اللّه؟ ـ : لَمّا رأيتُهُ قَدِ اختارَ لِي دِينَ مَلائكَتِهِ و رُسُلِهِ و أنبيائهِ عَلِمتُ أنَّ الّذي أكرَمَني بهذا لَيسَ ينساني، فأحبَبتُ لِقاءَهُ.(2)
امام علي عليه السلام ـ در پاسخ به اين پرسش كه به چه دليل شيفته ديدار خدا هستي، فرمود: چون ديدم كه خداوند، دين فرشتگان و فرستادگان و پيغمبران خود را براي من برگزيد، دانستم كسي كه مرا چنين گرامي داشته است، فراموشم نميكند. ازاينرو دوستدارِ ديدار او شدم.
دوستدار ديدار خدا
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «مَن أحَبَّ لِقاءَ اللّه ِ أحَبَّ اللّه ُلِقاءَهُ، و مَن كَرِهَ لِقاءَ اللّه ِ كَرِهَ اللّه ُ لِقاءَهُ؛ هركس ديدار خدا را دوست داشته باشد، خدا ديدار او را دوست دارد و هركس ديدار خدا را خوش نداشته باشد، خدا نيز ديدار او را خوش ندارد».(1)
امام علي عليه السلام : «مَنِ اشتاقَ أدلَجَ؛ كسي كه مشتاق باشد، سراسر شب [يا پاس آخر شب] را راه پيمايد».(2)
امام علي عليه السلام : «مَنِ اشتاقَ سَلا؛ كسي كه شوق [به چيزي ] داشته باشد، [غير آن را] فراموش كند».(3)
امام علي عليه السلام : «مَن أحَبَّ لِقاءَ اللّه ِ سُبحانَهُ سَلا عَنِ الدُّنيا؛ كسي كه دوستدار ديدار خداوند سبحان باشد، دنيا را از ياد ببَرَد».(4)
امام حسين عليه السلام و ديدار خدا
نمونههاي رفتاري
باشد، خدا نيز ديدار با او را خوش ندارد. عرض كردند: اي رسول خدا! همه ما مرگ را ناخوش داريم! فرمود: اين، ربطي به ناخوش داشتن مرگ ندارد؛ بلكه مؤمن چون زمان مرگش فرا رسد، بشارتدهندهاي از جانب خدا ميآيد و او را به آنچه به سويش ميرود، بشارت ميدهد. در اين هنگام، براي او چيزي محبوبتر از اين نيست كه به ديدار خدا رود. بنابراين، او ديدار خدا را دوست دارد و خدا هم ديدار او را دوست دارد. اما گنهكار، چون زمان مرگش فرا رسد، سرنوشت بدي كه در انتظار اوست، پيش او ميآيد. ازاينرو، ديدار خدا را ناخوش ميدارد و خدا هم ديدار او را ناخوش ميدارد».(1)
امام علي عليه السلام : «به آنچه خداوند، شما را بدان فرمان داده است، چنگ در زنيد؛ زيرا ميان هر يك از شما و رسيدنش به شادي و ديدن آنچه دوست دارد، جز اين نيست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد او حاضر شود. و آنچه نزد خداست، بهتر و ماندنيتر است و بشارتي از جانب خداوند عزّوجلّ به او رسد كه در نتيجه، چشمش روشن شود و ديدار خدا را دوست بدارد».(2)
از كتاب ابن خالويه و كتاب مناقب خوارزمي(3)ـ به نقل از عبدالله بن مسعود آمده است كه گفت: «پيامبر صلي الله عليه و آله از خانه زينب، دختر جحش خارج شد و به خانه امّ سلمه آمد. پس كسي بيامد و در بكوفت. پيامبر گفت: اي امّ سلمه برخيز و در را بگشاي. امّ سلمه نقل ميكرد: گفتم: اين
كيست يا رسول الله كه آنقدر مهم است كه من بايد در را براي او بگشايم و در حالي كه مچهاي من پيداست، او را ديدار كنم، حال آنكه ديروز درباره من آياتي نازل شده است؟ پيامبر فرمود: اي امّ سلمه! فرمانبري از پيامبر، فرمانبري از خداست و سركشي از پيامبر، سركشي از خداوند عزّوجلّ. به كنار در، مردي است نه سبكسر و نه سادهلوح، و به منزلي در نميآيد كه صدايش شنيده نشود و او، خدا و پيامبرش را دوست دارد [و خدا و پيامبر هم او را دوست دارند].
امّ سلمه ميگويد: در را گشودم. او دو طرف در را گرفت و من بازگشتم تا به پرده در آمدم و چون ديگر صداي پايي نشنيد، داخل شد و بر پيامبر صلي الله عليه و آله سلام كرد. پيامبر سپس فرمود: اي امّ سلمه آيا او را ميشناسي؟ گفتم: آري، او علي بن ابيطالب است. پيامبر فرمود: او برادر من است، محبت او محبت من و گوشت او گوشت من و خون او خون من است. اي امّ سلمه! او پس از من، از ميان برنده دشمنان من است. پس گوش كن و گواه باش؛ اي امّسلمه، او ظرف علم من است و پس از من ولي من. پس گوش كن و گواه باش؛ او كُشنده پيمانشكنان و ستمكاران و از دين برون رفتگان است پس از من. پس گوش كن و گواه باش؛ به خدا سوگند او زندهكننده سنّت من است، پس گوش كن و گواه باش، اگر كسي خدا را ميان ركن و مقام، هزار سال و در پس آن هزار سال پرستش كند و سپس در حالي به ديدار خدا رود كه بغض علي در سينه دارد، خداوند او را به رو در آتش دوزخ افكند».(1)
1) حسن بن يوسف بن مطهر علامه حلِي، كشف اليقين، مترجم: آژير، ص 232.
امام صادق عليه السلام عرضه داشتم: خدا توفيقت دهد، آيا چنين است كه هر فردي ملاقات با خدا را دوست بدارد، خدا هم ملاقات با او را دوست ميدارد و هركس كه ديدار خدا را دوست نداشته باشد، خدا هم ميل به ديدار او ندارد؟ فرمود: آري. گفتم: به خدا قسم ما مرگ را دوست نداريم. فرمود: آنچنان نيست كه تو گمان بردهاي. قطعاً هنگام رو در رو شدن با مرگ، اگر با صحنهاي مقابل گردد و آن را آنچنان دوست بدارد كه چيزي برايش محبوبتر از آن نباشد، بهگونهاي كه خود استقبال كند، پس خداوند هم لقاي او را دوست ميدارد، و او در اين هنگام دوست خواهد داشت لقاي پروردگار را و اگر آن هنگام، صحنهاي ببيند كه او را خوش نيايد، پس چيزي برايش دشمنتر از مرگ نخواهد بود و خداوند هم ديدار او را دوست نميدارد. (1)
آموزهها
همچنين اعلام مي كند كه فرو فرستادن كتاب آسماني، براي ايمان به ملاقات رب است و كوشش در عمل شايسته، ترتّب به آن است: «ثُمَّ آتَينا مُوسَي الْكِتابَ تَماماً عَلَي الَّذِي أَحْسَنَ وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيءٍ وَ هُدي وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يؤْمِنُونَ.» (بقره: 46 و 222)؛ «فَمَنْ كانَ يرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً...» (انعام: 154) و كفر به ملاقات رب و تكذيب آن را
1) 5محمد بن علي ابن بابويه، معاني الأخبار، مترجم: محمدي، ج 2، ص 86.
منشأ زيان، نااميدي از رحمت، انكار حق، سركشي، و سقوط در عذاب، دانسته است: «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ الله.» (انعام: 31 و يونس: 45)؛ «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ الله وَ لِقائِهِ أُولئِكَ يئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ.» (عنكبوت: 23)؛ «وَ قالَ الَّذِينَ لا يرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَينَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَري رَبَّنا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً.» (فرقان: 21)؛ «إِنَّ الَّذِينَ لا يرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا... أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ... فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يرْجُونَ لِقاءَنا فِي طُغْيانِهِمْ يعْمَهُونَ». (يونس: 7 و 11)
ملاقات رب، كه آيه «يا أَيهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ...» با نداي تنبيهي از آن خبر داده، هدف و مقصد كوشش ذهني انسان متعالي و برترين مقام معرفت است. همين ايمان است كه قواي فكري و عملي و استعدادهاي خاص انساني را به كوشش پيوسته در صراط مستقيم برميانگيزد و هيچگاه در اين تلاش، نااميدي و توقف پيش نميآيد.(1)
الف) اهل كار شايسته بودن: «فَمَنْ كانَ يرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً». (كهف: 110)
ب) اخلاص و توحيد عبادي و به تعبير قرآن كريم: «وَ لا يشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً». (كهف: 110)
1) پرتوي از قرآن، ج 3، ص 289.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«إنَّ مَن أجابَ في كلِّ ما يسْألُ عَنهُ لَمَجْنونٌ؛ كسي كه به هر پرسشي پاسخ دهد، به يقين ديوانه است».(1)
ديوانگي و ديوانه، برگردان واژه جنون و مجنون است. جنون از ماده جَنّ، و «جنّ» به معناي پنهان بودن چيزي از حس است.(2)به انسان ديوانه از آن جهت مجنون ميگويند كه گويي چيزي عقل او را ميپوشاند.
بحث ديوانگي و ديوانه، ممكن است در علوم مختلف، مثل روانشناسي، پزشكي، فقه و حتي اخلاق و تربيت، از زواياي گوناگون بررسي شود. در فقه، انسان ديوانه كسي است كه يكي از شرايط تكليف را كه عقل باشد، ندارد. بنابراين، ديوانه احكام خاص خود را دارد. براي مثال، وي تكليف ندارد؛ يعني اعمال عبادي مانند نماز، روزه و
نظاير آن بر او واجب نيست. حتي اعمالي كه منوط به قصد فاعل است، مانند انواع عقدها و معاملات. اگر ديوانه آنها را انجام دهد، صحيح نيست.
از ديگر آثار فقهي ديوانگي، آن است كه انسان ديوانه از تصرّف در اموالش منع ميشود. در علم فقه، ديوانگي از اسباب حجر و محجور بودن است؛ يعني ديوانه حق تصرف در اموالش را ندارد و نميتواند اموالش را بفروشد يا اجاره دهد يا ببخشد و اگر اين كار را انجام دهد، از نظر شرعي صحيح نيست. براين اساس، گفته شده است: پدر و جدّ پدري بر اموال ديوانه ولايت دارند.
ديوانگي در مسئله زوجيت هم اثر دارد؛ چنانكه ديوانگي شوهر، سبب ثبوت حق فسخ عقد براي زن ميشود در مورد ديوانگي زن نيز گفته شده است كه اگر قبل از عقد ديوانه بوده و مرد هم اطلاع نداشته، مرد حق فسخ عقد را دارد و به طلاق نيازي نيست. اگر ديوانگي زن بعد از عقد ثابت شود، بنابر نظر مشهور علما، براي مرد حق طلاق وجود دارد.
با توجه به اينكه داشتن عقل، شرط تكليف است، انسان ديوانه در صورت ارتكاب كارهاي حرامي كه موجب حدّ است، حدّ ندارد. ديگر احكام نيز در ابواب مختلف فقه مانند باب قصاص، دفاع و... مطرح شده است.
روشن است بحث مجنون و ديوانه در زمينه اخلاقي و تربيتي، كاربرد چنداني ندارد، اما در روايات و بعضي از آيات، معناي آن توسعه يافته است و انسانهاي عاقل كه داراي رفتارهاي خاص هستند، ديوانه معرفي شدهاند. در مقابل، وقتي بعضي مسلمانان، فردي را ديوانه معرفي ميكردند، پيامبر ميفرمود او شخصي آسيبديده است؛ يعني در ديدگاه آن حضرت، چنين افرادي بيمار به شمار ميرفتند.
براي ديوانه حقيقي، ويژگيهاي خاصي بيان شده است كه اشاره خواهد شد. با توجه به اين مقدمه، چند بحث مطرح است:
بررسي لغوي واژه مجنون (ديوانه)؛
جنون و مجنون در روايات؛
رباخواري و ديوانگي (بررسي آيه 275 سوره بقره).
واژه مجنون از كلمه «جن» گرفته شده است. اهل لغت در اين باره مينويسند: جَنَ (به فتح اول) به معناي پوشيدن است. در مفردات در ذيل واژه جنّ آمده است: «اصل الجنّ، ستر الشَّيء عن الحاسَّة.» در قرآن در اين باره ميخوانيم: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيهِ اللَّيلُ؛ چون ظلمت شب او را پوشيد و مستور كرد». (انعام: 76)
به قلب آدمي، جنان گويند؛ زيرا در ميان بدن پوشيده است. به سپر، مجنّ و مجنّة گويند؛ زيرا صاحب سپر را ميپوشاند. به باغ و مزرعه و چمن كه روي زمين را ميپوشانند، جنّت و جنّات گويند. بچه را از آن جهت جنين گويند كه شكم مادر او را پوشانده و جنين به معناي مجنون و پوشانده شده است: «إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ؛ آنگاه كه شما در شكم مادران جنينها بوديد.» (نجم: 32)؛ «اتَّخَذُوا أَيمانَهُمْ (جُنَّةً)؛ قسمهاي خود را سپر قرار دادند و در زير آن پوشانده شدند». (مجادله: 16)
«مجنون» كسي است كه عقلش پوشانده شده باشد: «وَ قالَ ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ؛ گفت: ساحر است يا ديوانه». (ذاريات: 39)
در قرآن كريم واژه ديگري هم آمده است كه اهل لغت و مفسران، آن را ديوانگي معنا كردهاند. در سوره بقره ميخوانيم: «الَّذِينَ يأْكُلُونَ الرِّبا لا
يقُومُونَ إِلَّا كَما يقُومُ الَّذِي يتَخَبَّطُهُ الشَّيطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا...». (بقره: 275)
مسّ در اين آيه به معناي جنون و ممسوس به معناي مجنون است (كشّاف). راغب گويد: «آن كنايه از جنون است...».
بر اين اساس، معناي آيه چنين ميشود: «كساني كه ربا ميخورند برنميخيزند (زندگي نميكنند) مگر مانند كسي كه شيطان به او ديوانگي و اختلال حواس رسانده باشد؛ زيرا آنها ميگويند بيع مثل رباست؛ حال آنكه خدا بيع را حلال و ربا را حرام كرده است».(1)
عقل در مكتب اهل بيت عليهم السلام ، حقيقتي است كه انسان را به بهشت هدايت ميكند. عاقل نيز كسي است كه اهل آخرت باشد، زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح ندهد، اگر اشتباه كرد، اهل پشيماني و توبه باشد و متكبر و خودپسند نباشد. چنين كسي، مصيبتي به عقلش وارد نشده و عقلش در سلامت كامل است. در مقابل كسي كه اين ويژگيها را نداشته باشد، از مدار عقل و عقلا خارج شده است. بايد توجه داشت، شخصي را كه مردم ديوانه ميپندارند، در روايات، انسان مبتلا و بيمار معرفي شده است و شخصي كه مردم، وي را زيرك و زرنگ ميدانند، در روايات مجنون و ديوانه خوانده شده است.
در روايتي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميخوانيم: «اِنَّما المَجْنون مَنْ آثَرَ الدُّنيا عَلَي الاخِرَة؛ ديوانه و مجنون كسي است كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد».(2)
در قرآن كريم نيز درباره كسي كه دنيا را بر آخرت ترجيح ميدهد، ميخوانيم: «فَأَمَّا مَنْ طَغي، وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا، فَإِنَّ الْجَحيمَ هِي الْمَأْوي؛ اما هر كس طغيان كرد و زندگي پستِ دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است». (نازعات: 37 ـ 39)
انسانِ اهل جهنم، در دنيا عاقلانه نزيسته و در حقيقت، ديوانهاي بوده كه زندگي دنيا را مقدّم داشته است. به تعبير قرآن: «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا؛ ولي شما زندگي دنيا را مقدم ميداريد». (اعلي: 16)
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در كلامي ديگر ميفرمايد: «مرد يا زني كه جوانياش را در راهي غير از اطاعت خدا هدر دهد، مجنون و ديوانه است».(1)
در جاي ديگر، تندخويي، نوعي ديوانگي معرفي شده است. امير مؤمنان، حضرت علي عليه السلام فرمود: «تندخويي، نوعي از ديوانگي است؛ چون تندخو پشيمان ميشود و اگر نشود، دليل پابرجايي ديوانگي اوست».(2)
الَّذِينَ يأْكُلُونَ الرِّبَا لاَ يقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يقُومُ الَّذِي يتَخَبَّطُهُ الشَّيطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ إِنَّمَا الْبَيعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللّهُ الْبَيعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَن جَاءهُ مَوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَانتَهَي فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَي اللّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ. (بقره: 275)
كساني كه ربا ميخورند، [در قيامت] برنميخيزند مگر مانند
كسي كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه شده [و نميتواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهي زمين ميخورد، گاهي به پا ميخيزد] اين، به خاطر آن است كه گفتند: «داد و ستد هم مانند رباست [و تفاوتي ميان آن دو نيست]»؛ درحاليكه خدا بيع را حلال كرده و ربا را حرام! [زيرا فرق ميان اين دو بسيار است.] و اگر كسي اندرز الهي به او رسد و [از رباخواري] خودداري كند، سودهايي كه در سابق [پيش از نزول حكم تحريم] به دست آورده، مال اوست [و اين حكم، گذشته را شامل نميگردد] و كار او به خدا واگذار ميشود [و گذشته او را خواهد بخشيد.] اما كساني كه بازگردند [و بار ديگر مرتكب اين گناه شوند]، اهل آتشند و هميشه در آن ميمانند.
ديوانه شدن انسان و انحراف از نظام زندگي
كلمه «خبط» به معناي كج و معوج راه رفتن است. «خبط البعير»؛ يعني راه رفتن اين شتر، غير طبيعي و نامنظم است. انسان نيز در زندگي، راهي مستقيم دارد كه نبايد از آن منحرف شود. اعمال و رفتار او در زندگي، متناسب با محيطي كه در آن زندگي ميكند، داراي نظام مخصوصي است. اين نظام را بينش عقلايي انسانها معين ميكند و هر فردي افعال خود را، چه فردي و چه اجتماعي، با آن نظام تطبيق ميدهد.
انسان طبيعي وقتي گرسنه شد، غذا ميخورد؛ چون تشنه شد، آب مينوشد. براي استراحتش بستري فراهم ميسازد؛ چون شهوتش طغيان كرد، ازدواج ميكند. هنگام خستگي، استراحت ميكند و چون
گرمش شود، خانه ميسازد و زير سايه ميرود. همچنين ديگر نيازهايش را تأمين ميكند. در معاشرتش با ديگران نيز از برخي امور خوشحال و از بعضي ديگر، اندوهگين ميشود. هر وقت مقصدي داشته باشد كه نيازمند مقدماتي باشد، نخست مقدماتش را فراهم ميآورد و هر هدفي را دنبال ميكند كه نيازمند سببي است، نخست سبب آن را فراهم ميكند.
همه اين افعال، بر اساس اعتقاداتي است كه همه به هم مربوط و با هم متحد و سازگارند و با يكديگر تناقض ندارند. مجموع اين افعال را زندگي بشر ميناميم.
همانا اين انسان به واسطه نيرويي كه در او به وديعت نهاده شده است (نيرويي كه با آن، خير و شر، نافع و مضر را تشخيص ميدهد) راه صحيح زندگي را مييابد.
اين وضع انسان معمولي است، اما انساني كه ممسوس شيطان شده، يعني شيطان با او تماس گرفته و نيروي تميز او را مختل ساخته، نميتواند خوب و بد، سود و زيان و خير و شر را از يكديگر تميز دهد، بلكه حكم هر يك از اين موارد را در طرف مقابل آن جاري ميسازد. براي مثال، به جاي ستايش خيرها و سودها و خوبيها، زشتيها و بديها و زيانها را ميستايد يا به جاي اينكه ديگران را به سوي كارهاي خير و مفيد دعوت كند، به سوي بديها ميخواند. اين به آن دليل نيست كه او معناي خوبي و خير و نافع را فراموش كرده و نميداند خوب و بد كدام است؛ بلكه از اين جهت است كه زشتي را زيبايي و حسن را قبح و خير و سود را شر و زيان ميبيند. پس او در تطبيق احكام و تعيين موارد، دچار خبط و اشتباه شده است.
انسان مخبط، هرچند مخبط است، چنين نيست كه هميشه عمل غيرعادي را نبيند. براي اينكه لازمه اين فرض آن است كه صاحب عقايد و افكاري منظم باشد، عادي و غير عادي را تشخيص بدهد و مانند مستان مخمور كه درخت سرو را ني و ني را سرو ميبينند، اين را به جاي آن و آن را به جاي اين بگيرد. اين در حالي است كه عادي و غيرعادي براي او به هم آميخته شده و نميتواند آنها را از يكديگر تشخيص دهد. براي او، عادي آن عملي است كه خودش عادي بداند و غير عادي آن عملي است كه او غير عادي تشخيص دهد. پس در نظر او عادي و غير عادي، يكي است. عملي كه او انجام داده، عادي و جز آن غير عادي است. درست مانند شتري كه در راه رفتن ميلنگد. او با اينكه خلاف عادي راه ميرود، آن را امري عادي ميپندارد، از اين رو هيچگاه اشتياقي به تغيير رفتارش ندارد.
رباخواري و خروج از نظام زندگي
وضع رباخوار نيز همينطور است؛ چون او مالي را براي مدتي به ديگري ميدهد و در عوض، همان را به مقداري زيادتر پس ميگيرد. اين عمل، بر خلاف فطرت آدمي است؛ زيرا فطرت كه پايه و اساس زندگاني اجتماعي بشر است، حكم ميكند آدمي آنچه را از آن بينياز است، با آنچه ديگران دارند و او به آن نيازمند است، معاوضه كند، (آن مقدار كه از مال خود ميدهد، به همان مقدار از مال ديگران بگيرد و جاي خالي را پر كند؛ نه بيشتر و نه كمتر) اما اينكه مالي را بدهد و عين همان را با چيزي اضافه بگيرد از دو جهت غلط است: اول اينكه مبادلهاي صورت نگرفته؛ ديگر اينكه بيشتر از آنچه داده، دريافت كرده است و اين حكم
فطرت و اساس اجتماع را تباه ميسازد؛ زيرا به اختلاس رباخوار و ربودن اموال بدهكاران ميانجامد و براي بدهكاران نيز به تهيدستي و جمع شدن اموالشان در دست رباخوار ميانجامد. پس رباخواري، كاهش يافتن بنيه مالي عدهاي است. اين كاهش و نقصان از يك طرف، و تكاثر اموال از سوي ديگر، منجر به اين ميشود كه به مرور زمان، خرج بدهكار و مصرف او بيشتر ميشود. با افزايش احتياج و مصرف، و نبودن درآمدي كه آن را جبران كند، روز به روز خرج بيشتر ميشود و ربا نيز تصاعد مييابد. اين تصاعد از يك طرف، و نبودن جبران از طرف ديگر، زندگي بدهكار را نابود ميسازد.
خبطي كه رباخوار به آن مبتلاست، مانند خبطي است كه جنزده به آن مبتلاست؛ چرا كه معاملات ربوي، رباخوار را در نهايت دچار اين خبط ميكند كه ميان معامله مشروع، يعني خريد و فروش، با معامله نامشروع، يعني ربا فرقي نميگذارد. در نتيجه، وقتي به او بگويند: از ربا دست بردار و به خريد و فروش بپرداز، ميگويد: چه فرقي ميان ربا و بيع است و بيع بر ربا چه مزيتي دارد تا من ربا را ترك كنم و به خريد و فروش بپردازم. خداي تعالي با همين سخن رباخواران (كه چه فرق ميان بيع و ربا است) بر خبط آنان استدلال كرده است.
اين استدلال، قوي و بهجاست؛ زيرا ربا تعادل و موازنه ثروت را در جامعه به هم ميزند و نظامي را كه فطرت الهي به آن راهنمايي ميكند و بايد در جامعه حاكم باشد، مختل ميسازد.(1)
1) نك: ترجمه الميزان، ج 2، ص 631.
گلبانگ حديث
زير فصل ها
ديوانه حقيقي
جواني و ديوانگي
شيعه و ايمني از ديوانگي
ديوانه واقعي
تندخويي و ديوانگي
ذكري براي در امان ماندن از ديوانگي
بر حذر داشتن از اميد دروغين
ديوانه حقيقي
مَرَّ رسولُ اللهِ صلي الله عليه و آله بمَجْنونٍ، فقالَ: ما لَهُ؟ فقيلَ: إنّهُ مَجْنونٌ. فقالَ: بَلْ هُو مُصابٌ، إنَّما المَجْنونُ مَن آثَرَ الدُّنيا علي الآخِرَةِ.(1)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بر ديوانهاي گذشت و پرسيد: او را چه شده است؟ گفتند: او ديوانه است. فرمود: نه، او آسيبديده است. ديوانه واقعي كسي است كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد.
مَرَّ برسولِ الله صلي الله عليه و آله رجُلٌ و هو في أصْحابِهِ، فقالَ بعضُ القَومِ: مَجْنونٌ! فقالَ النّبي صلي الله عليه و آله : بَلْ هذا رجُلٌ مُصابٌ، إنّما المَجْنونُ عَبدٌ أو أمَةٌ أبْلَيا شَبابَهُما في غَيرِ طاعةِ اللّهِ.(2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله با اصحاب خود بود كه مردي به آنان برخورد. يكي از اصحاب گفت: اين مرد ديوانه است. پيامبر فرمود: نه، او آسيبديده است. ديوانه، آن مرد يا زني است كه جوانياش را در راهي جز طاعت خدا صرف كرده باشد.
إنَّ مَن أجابَ في كلِّ ما يسْألُ عَنهُ لَمَجْنونٌ؛ هر كس به هر سؤالي كه از او ميشود جواب دهد، ديوانه است.(3)
جواني و ديوانگي
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «الشَّبابُ شُعْبَةٌ مِن الجُنونِ؛ جواني، شعبهاي از ديوانگي است».(1)
شيعه و ايمني از ديوانگي
از علي بن ابيطالب عليه السلام نقل شده است كه آن حضرت فرمود: پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «يا علي، به شيعيان و ياران خود با ده خصلت بشارت بده: نخستينِ آنها پاكي ولادت (حلالزاده بودن) و دومين آنها نيكو بودن ايمانشان به خدا و سومين آنها دوست داشتن خدا آنها را و چهارمين آنها گشادگي در قبرهايشان، و پنجمين آنها، بودن نور در ميان چشمانشان در پل صراط و ششمين آنها كنده شدن فقر در برابر چشمانشان و بينيازي در دلهايشان و هفتمين آنها خواري دشمنانشان از جانب خدا و هشتمين آنها ايمني از جذام و پيسي و ديوانگي و نهمين آنها ريختن گناهان و بديها از آنان و دهمين آنها اين است كه در بهشت با من هستند».(2)
ديوانه واقعي
امير مؤمنان، علي عليه السلام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله بر جمعيتي ميگذشت. فرمود: «براي چه اجتماع كردهايد؟ عرض كردند: يا رسولالله، او ديوانهاي است كه غش ميكند و ما گِردش جمع شدهايم. فرمود: «غش كردن، از ديوانگي نيست، بلكه يك نوع بيماري است» و سپس فرمود: «آيا شما را از
ديوانه به معناي واقعي آگاه نكنم؟ به راستي كه ديوانه، كسي است كه خرامان و با ناز راه رود و به راست و چپ خود نگاه كند و پهلوهاي خويش را به هنگام راه رفتن ميجنباند. با نگاهي كه ميكند، از خداوند آرزوي بهشت دارد. نه از شرش ايمني است و نه به خيرش اميد. چنان شخصي را بايد ديوانه گفت و اين فرد را بيمار».(1)
تندخويي و ديوانگي
امام علي عليه السلام فرمود: «الحِدَّةُ ضَرْبٌ مِن الجُنونِ؛ لأنَّ صاحِبَها ينْدَمُ، فإنْ لَم ينْدَمْ فجُنونُهُ مُسْتَحكِمٌ؛ عصبانيت، نوعي ديوانگي است؛ زيرا انسان عصباني پشيمان ميشود و اگر پشيمان نشود، ديوانگياش قطعي و ثابت است».(2)
امام علي عليه السلام فرمود: «إياك والغَضَبَ، فَأوَّلُهُ جُنونٌ وآخِرُهُ نَدَمٌ؛ زنهار از خشم؛ زيرا آغاز آن ديوانگي و انجامش پشيماني است».(3)
ذكري براي در امان ماندن از ديوانگي
از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كردهاند كه فرمود:
چون نماز شام و صبح را به جا آوري، هفت مرتبه بگو: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، لَاحَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِي الْعَظِيمِ؛ به نام خداي بخشاينده مهربان. نيست گرديدني و نه توانايي، مگر به خداي بلندمرتبه و بزرگ». پس به درستي كه هر كه اين ذكر را
بگويد، خوره و پيسي و ديوانگي و هفتاد نوع از انواع بلا از او دور ميشود.(1)
بر حذر داشتن از اميد دروغين
امام علي عليه السلام درباره كسي كه مدعي بود اميدوار است، فرمود:
يدَّعِي بزَعمِهِ أنّهُ يرجُو اللّهَ، كَذَبَ والعظيمِ! ما بالُهُ لا يتَبَينُ رجاؤهُ في عَمَلِهِ؟! فكُلُّ مَن رجا عُرِفَ رجاؤهُ في عَمَلِهِ وكلُّ رَجاءٍ ـ إلاّ رجاءَ اللّه ِتعالي ـ فإنّهُ مَدخولٌ وكُلُّ خَوفٍ مُحَقَّقٌ ـ إلاّ خَوفَ اللهِ ـ فإنّهُ مَعلولٌ.(2)
به گمان خود ادعا ميكند به خدا اميد دارد؛ به خداي بزرگ قسم كه دروغ ميگويد، وگرنه چرا اميدواري او در كردارش پيدا نيست؟ چرا كه هر كس اميدوار باشد، اميد او از كردارش معلوم ميشود. هر اميدي، جز اميد به خدا، ديوانگي است و هر ترس حقيقي، جز ترس از خدا، آفت و بيماري است.
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
مردي كه اندرز خواست
گناه و ديوانگي
خشكهمقدسي و ديوانگي
عُجب، ديوانگي است
بهلول و ساختن مسجد
شكايت از عقل
مردي كه اندرز خواست
مردي از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم صلي الله عليه و آله رسيد. او از آن حضرت نصيحتي تقاضا كرد. رسول اكرم صلي الله عليه و آله به او فرمود: «خشم مگير» و بيش از اين چيزي نفرمود.
آن مرد به قبيله خويش برگشت. وقتي به قبيله خود رسيد، اطلاع يافت كه در نبودن او حادثه مهمي پيش آمده است. جوانان قوم او به مال قبيلهاي ديگر دستبردي زده و آنها نيز مقابله به مثل كرده بودند و به تدريج كار به جاهاي باريك رسيده بود. دو قبيله در مقابل يكديگر صفآرايي كرده و آماده جنگ بودند. شنيدن اين خبر هيجانآور، خشم او را برانگيخت. بيدرنگ سلاح خويش را خواست و به صف قوم خود پيوست و آماده همكاري شد.
در اين بين، يادش آمد كه به مدينه رفته و رسول خدا صلي الله عليه و آله به او فرموده بود، جلو خشم خود را بگير.
سپس در انديشه فرو رفت كه چرا من تهييج شدم و به چه دليل سلاح به دست گرفتهام و اكنون خود را مهياي كشتن و كشته شدن كردهام؟ چرا بيجهت برافروخته و خشمناك شدهام؟! با خود فكر كرد اكنون وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم.
با اين انديشه، جلو آمد و زعماي صف مخالف را پيش خواند و گفت: اين ستيزه براي چيست؟ اگر منظور، غرامت آن تجاوزي است كه جوانان نادان ما كردهاند، من حاضرم آن را از مال شخصي خودم ادا كنم. دليلي ندارد كه ما براي همچو چيزي به جان يكديگر بيفتيم و خون يكديگر را بريزيم.
طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و بزرگوارانه مرد را شنيدند، غيرت و مردانگيشان تحريك شد و گفتند: ما هم از تو كمتر نيستيم. حالا كه چنين است، ما از اصل ادعاي خود صرف نظر ميكنيم. هر دو گروه به ميان قبيله خود بازگشتند.(1)
1) مجموعه آثار، ج 18، ص 214 (با دخل و تصرف).
گناه و ديوانگي
«مردي بود در زمان معاويه به نام بُسر بن ارطاة كه بسيار جاني بود. معاويه او را براي ارعاب رعيتهاي اميرالمؤمنين فرستاد و گفت: به هر جا رسيدي از هيچ كار مضايقه نكن. او هم دستور معاويه را به حد اعلي به كار بست و حتي گاهي اگر بچه صغير هم گير ميآورد سر ميبريد؛ كما اينكه دو بچه از عبيدالله بن عباس را كه حاكم يمن بود، جلوي مادرشان سر بريد. بعد كمكم همين آدم ديوانه شد.
ميگويند خلبان هيروشيما الآن در دارالمجانين است... با اينكه چقدر از اين آدم استقبال كردند و مدال دادند، بعدها خودش به فكر فرو رفت و ديد كار زشتي كرده است و هر كاري كردند نتوانستند وجدان اين آدم را راضي كنند».(1)
خشكهمقدسي و ديوانگي
«از درسهاي بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصاً، و جهان اسلام عموماً، داستان خوارج است. علي عليه السلام خود به اهميت و فوقالعادگي كار خود از اين جهت واقف است و آن را چنين بازگو ميكند: «فَانَا فَقَأْتُ عَينَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يكُنْ لِيجْتَرِئَ عَلَيها احَدٌ غَيري بَعْدَ انْ ماجَ غَيهَبُها وَ اشْتَدَّ كَلَبُها؛ چشم اين فتنه را من درآوردم. غير از من احدي جرئت چنين كاري را نداشت؛ پس از آنكه موج درياي تاريكي و شبههناكي آن بالا گرفته و «هاري» آن فزوني يافته بود».
در اينجا اميرالمؤمنين، علي عليه السلام دو تعبير جالب دارد: يكي شبههناكي و
1) مجموعه آثار، ج 4، ص 121.
ترديدآوري اين جريان. قداست و تقواي ظاهري خوارج به گونهاي بود كه هر مؤمن نافذالايماني را به ترديد واميداشت. از اين جهت، جوّ تاريك و مبهم و فضايي پر از شك به وجود آمده بود.
تعبير ديگر، تشبيه اين حالت خشكهمقدسان به «كَلَب» (به فتح كاف و لام) است. كَلَب يعني هاري. هاري، همان ديوانگي است كه در سگ پيدا ميشود و به هر كس ميرسد گاز ميگيرد و اتفاقاً حامل يك بيماري (ميكروب) مسري است. نيش سگ هار به بدن هر انسان يا حيواني فرو رود و از لعاب دهان وي چيزي وارد خون آنها گردد، آنها هم پس از چندي به همان بيماري مبتلا ميشوند. آنها هم هار ميشوند و گاز ميگيرند و ديگران را هار ميكنند. اگر اين وضع ادامه پيدا كند، بسيار خطرناك ميگردد. اين است كه خردمندان بلافاصله سگ هار را اعدام ميكنند تا دستكم ديگران از خطر هاري نجات يابند.
امام علي عليه السلام ميفرمايد: «خوارج حكم سگ هار را پيدا كرده بودند؛ چارهپذير نبودند، ميگزيدند و مبتلا ميكردند و مرتب بر عدد هارها ميافزودند».
واي به حال جامعه مسلمين از آن وقت كه گروهي خشكهمقدس يكدنده جاهل بيخبر، پا را در يك كفش كنند و به جان اين و آن بيفتند. چه قدرتي ميتواند در مقابل اين مارهاي افسونناپذير ايستادگي كند؟ كدام روح قوي و نيرومند است كه در مقابل اين قيافههاي زهد و تقوا تكان نخورد؟ كدام دست است كه براي فرود آوردن شمشير بر فرق اينها بالا رود و نلرزد؟
اين است كه علي عليه السلام ميفرمايد: «وَ لَمْ يكُنْ لِيجْتَرِئَ عَلَيها احَدٌ غَيري»؛ يعني غير از من احدي جرئت چنين اقدامي نداشت. غير از علي و
بصيرت علي و ايمان نافذ علي، احدي از مسلمانانِ معتقد به خدا و رسول و قيامت، به خود جرئت نميداد كه بر روي اينها شمشير بكشد. اين گونه كسان را تنها افراد بياعتقاد به خدا و اسلام جرئت ميكنند بكشند، نه افراد معتقد و مؤمن معمولي.
اين است كه علي عليه السلام به عنوان يك افتخار بزرگ براي خود ميگويد: «من بودم و تنها من كه خطر بزرگي كه از ناحيه اين خشكهمقدسان متوجه اسلام ميشد، درك كردم. پيشانيهاي پينهبسته خوارج و جامههاي زاهدمآبانهشان و زبانهاي دائمالذكرشان و حتي اعتقاد محكم و پابرجايشان، نتوانست مانع بصيرت من گردد.
من بودم كه فهميدم اگر اينها قدرت يابند، همه را به درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايي و تقشّر و تحجري خواهند كشانيد تا كمر اسلام خم شود. مگر نه اين است كه پيغمبر فرمود: دو دسته پشت مرا شكستند: عالم لاابالي و جاهل مقدسمآب».
علي عليه السلام ميخواهد بگويد اگر من با نهضت خارجيگري در دنياي اسلام مبارزه نميكردم، ديگر كسي پيدا نميشد كه جرئت كند اين چنين مبارزه كند؛ غير از من. كسي نبود كه به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد؛ جنگ با جمعيتي كه پيشانيشان از كثرت عبادت پينه بسته؛ مردمي مسلكي و ديني، اما در عين حال سد راه اسلام؛ مردمي كه خودشان خيال ميكنند به نفع اسلام كار ميكنند، اما در حقيقت دشمن واقعي اسلامند. من اين كار را كردم.
عمل آن حضرت، راه خلفا و حكام بعدي را هموار كرد كه با خوارج بجنگند و خونشان را بريزند. سربازان اسلامي نيز بدون چون و چرا پيروي ميكردند؛ زيرا علي عليه السلام با آنان جنگيده بود. در حقيقت، سيره امام
علي عليه السلام ، راه را براي ديگران نيز باز كرد كه بيپروا بتوانند با جمعيتي ظاهرالصلاح مقدسمآب ديندار ولي احمق، پيكار كنند».(1)
عُجب، ديوانگي است
«مردم مدينه دو قبيله به نام اوس و خزرج بودند كه هميشه با هم جنگ داشتند. يك نفر از آنها به نام اسعد بن زُراره به مكه ميآيد تا از قريش استمداد كند. وي بر يكي از مردم قريش وارد ميشود. كعبه از قديم معبد بود؛ گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام معمول بود، هنوز ادامه داشت. هر كس كه ميآمد، طوافي هم دور كعبه ميكرد. اين شخص وقتي خواست به زيارت كعبه برود و طواف كند، ميزبانش به او گفت: «مواظب باش! ساحر و جادوگري در ميان ما پيدا شده كه گاهي به مسجدالحرام ميآيد و سخنان دلرباي عجيبي دارد. يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بياختيار ميكند. سِحري در سخنان او هست.» آن مرد موقعي براي طواف رفت كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله كنار كعبه، در حِجر اسماعيل نشسته بود و قرآن ميخواند. در گوش اين شخص پنبه كرده بودند تا چيزي نشنود. وي مشغول طواف كردن بود كه چهره حضرت رسول صلي الله عليه و آله او را جذب كرد. (رسول اكرم صلي الله عليه و آله سيماي عجيبي داشت.)
با خود گفت: نكند اين همان كسي باشد كه اينها ميگويند؟ سپس فكر كرد كه عجب ديوانگي است كه من در گوشهايم پنبه كردهام. سپس پنبه را از گوشش بيرون انداخت. آيات قرآن را شنيد و تمايل پيدا كرد. اين امر، منشأ آشنايي مردم مدينه با رسول اكرم صلي الله عليه و آله شد».(2)
بهلول و ساختن مسجد
«بهلول، مرد عاقلي بود، ولي خودش را به ديوانگي زده بود و در همان عالم ديوانگي سر به سر بزرگان ميگذاشت و در ميان شوخيهايش حقايق را به آنها ميگفت (ميگويند قوم و خويش و پسرعموي هارون هم بود). به هارون نيز در همان عالم ديوانگي، حرفهايي ميزد كه هيچ عاقلي جرئت نميكرد بگويد. يك وقتي وي از جايي ميگذشت كه مسجدي ميساختند. از بانيان آن پرسيد: براي چه مسجد ميسازيد؟ گفتند: مسجد را براي خدا ميسازيم. بهلول محرمانه دستور داد تابلويي سنگي درست كردند و بر آن نوشت: مسجد بهلول. سپس نصف شب ـ كه كسي نفهميد ـ آن تابلو را بر سر در مسجد نصب كرد: يك تابلوي بسيار بزرگ با اين عنوان: مسجد بهلول. صبح مردم آمدند و ديدند در سر در اين مسجد تازهساز نوشته است: مسجد بهلول. صاحبكارها نيز آمدند و ديدند و عصباني شدند و تابلو را كندند.
آنها بهلول را دستگير كردند و كتكش زدند و گفتند: اين چه كاري بود كه كردي؟ چرا نوشتي مسجد بهلول؟ بهلول گفت: چه عيبي داشت؟ گفتند: ما اين همه پول خرج كرديم كه مسجد به نام تو باشد؟! بهلول گفت: براي چه كسي خرج كرديد؟ براي خدا يا مردم؟ اگر براي خدا خرج كرديد كه خدا اشتباه نميكند. اگر من نوشتم «مسجد بهلول» آيا خدا در حسنات من مينويسد؟ خدا در حسنات شما مينويسد. اما اگر براي مردم خرج كرديد، پس چرا ميگوييد كه ما براي خدا كرديم. پس بر خودتان مطلب را مشتبه نكنيد».(1)
1) مجموعه آثار، ج 26، ص 366 (با دخل و تصرف).
شكايت از عقل
«يكي از مسائلي كه در ادبيات ما نمايان است، مسئله شكايت از عقل است كه خودش مسئلهاي است. ما در ادبيات، مخصوصاً در اشعار خودمان بسيار ميبينيم كه مردم از عقل شكايت كردهاند كه اي كاش من اين عقل را نميداشتم؛ فايدهاش چيست كه آدم هوش داشته باشد و در جامعه، هوشيار و عاقل و حساس باشد؟! اين حساس بودن و عاقل بودن و هوشيار بودن، آسايش را از انسان سلب ميكند:
دشمن جان من است عقل من و هوش من
كاش گشاده نبود چشم من و گوش من
ديگري ميگويد:
عاقل مباش تا غم ديوانگان خوري
ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
يعني آسايش توأم با جنون را بر ناآرامي و ناراحتي توأم با عقل و فكر و درك، ترجيح ميدهند، ولي اين حرفها غلط است. آن كسي كه به مقام انسانيت برسد و ارزش درد داشتن و حساس بودن را درك كند، هرگز نميگويد: دشمن جان من است عقل من و هوش من، بلكه كلام پيغمبر را ميگويد: «صَديقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ؛ دوست راستين هر كس، عقل و هوشياري او و دشمن واقعي هر كس، جهل و ناداني اوست».(1)
آن كسي كه گفته است: «دشمن جان من است عقل من و هوش من» و از ناراحتيهاي ناشي از عقل و هوش اين گونه شكايت ميكند، معلوم
1) المحاسن، ج 1، ص 194.
ميشود ناراحتيها و بدبختيهاي ناشي از جهل و ناداني را حس نكرده است؛ والّا هرگز چنين حرفي را نميزد. بله، اگر امر داير باشد ميان اينكه «موجب درد» نباشد و انسان درد نداشته باشد، درد نداشتن به دليل نبودن موجب درد، از درد داشتن بهتر است. ولي اگر موجب و منشأ درد وجود داشته باشد، اما انسان درد ناشي از اينها را احساس نكند، بدبختي و بيچارگي و بيخبري است. لهذا در بيماريهاي جسمي هم اين طور است كه هر بيمارياي كه درد نداشته باشد كُشنده است؛ براي اينكه انسان وقتي خبردار ميشود كه كار از كار گذشته است. سرطان كه كُشنده است، علتش اين است كه لااقل در ابتدا درد ندارد؛ والّا اگر از آن ابتدايي كه اين بيماري پيدا ميشود درد داشته باشد، ممكن است قبل از اينكه وارد خون و لنفها شود، به كلي آن را از بين ببرند. خطر عمده سرطان از اين جهت است كه بيخبر، يعني بيدرد وارد ميشود.
پس اين مطلب را كه «ارزش ارزشها در انسان، درد داشتن است» نميشود به اين عنوآنكه درد، بدچيزي است، رد كرد».(1)
آموزهها
1) المحاسن، ج 23، ص 135.
را به بها دهند نه به بهانه» شهيد بهشتي)، تندخويي و عصبانيت، انساني كه به خيرش اميد و از شرش ايمني نيست.
انسان در بعضي دورههاي زندگياش، بيشتر در معرض خطر كارهاي غيرعاقلانه (مانند عصبانيت، تكبر و...) قرار دارد كه دوره جواني مصداق روشن آن است.
ارتكاب گناه، مصداقي از كار غير عاقلانه و نوعي ديوانگي است كه به جسم و جان آدمي ضرر و آسيب ميزند. ضرر جسمي آن، دچار شدن به بيماري ديوانگي است و در بعد روح و جان، ايمان را از دل انسان ميربايد؛ چنانكه خداوند در قرآن ميفرمايد: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواي أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يسْتَهْزِؤُنَ؛ آنگاه فرجام كساني كه بدي كردند [بسي] بدتر بود؛ [چرا] كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنها را به ريشخند ميگرفتند». (روم: 10)
رفتار خوارج و امثال آنها، نوعي بيتعادلي رفتاري و ديوانگي است كه بايد با آن مبارزه شود.
گوش ندادن به سخن حق، نوعي ديوانگي و رفتاري غير انساني و غير عاقلانه به شمار ميرود كه دشمنان اسلام و رسول خدا صلي الله عليه و آله از اين روش استفاده ميكردند. آنها گاهي پنبه در گوش ميكردند تا قرآن را كه سخن خداست، نشنوند.
دشمنان اسلام و رسول خدا صلي الله عليه و آله براي فرار از حقيقت، دست به دامن تهمت ميشدند؛ از جمله به آن حضرت نسبت جنون ميدادند، در حالي كه رفتار آنان مصداق جنون و ديوانگي بود.
بعضي بزرگان براي مبارزه با ستم، خود را به ديوانگي ميزدند.
مؤثرترين راه درمان ديوانگي، توجه به خدا و توحيد افعالي است.
روايتي كه در گلبانگ حديث نقل شد، به همين معنا اشاره دارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: «بعد از نماز شام و صبح، هفت مرتبه اين ذكر گفته شود: بسم الله الرحمن الرحيم. لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم».
منابع ديگر
ابن بابويه(شيخ صدوق)، محمد بن علي، الخصال، قم، موسسه نشر اسلامي، 1382.
ــــــــــــــــ ، محمد بن علي، معاني الاخبار، موسسه نشر اسلامي، 1374.
مجلسي، محمدباقر بن محمدتقي، مشكوة الانوار، تهران، ميقات، 1371.
محمد بن محمد (شيخ مفيد)، الاختصاص، قم، كنگره شيخ مفيد، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1388.
ميچل، معني ديوانگي، مترجم: جهانگير جهانبگلو، 1355.
حرف «ذ»
خداوند، انسان را با ويژگيهايي فطري آفريد. انسان از ديدگاه قرآن كريم، موجودي است متفاوت با ديگر موجودات و آفرينش او نيز متفاوت است. خداوند حكيم آنجا كه مراحل آفرينش انسان را ميشمارد، ميفرمايد: «آنگاه نطفه را به صورت علقه درآورديم، پس آن علقه را استخوانهايي ساختيم، بعد استخوانها را با گوشتي پوشانديم، آنگاه او را در آفرينشي ديگر پديد آورديم. آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است».(1)
اين انسان كه اولين ويژگي او داشتن آفرينشي متفاوت با ديگر موجودات است، داراي نيروي عقل است. او از نعمت اختيار نيز برخوردار است. اين انسان، خداشناس است و در جان خود، خدا را ميشناسد و به سوي او ميل دارد. او بدي و خوبي را ميشناسد: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها». (شمس: 8)
قسم بر كسي كه او بر نفس بشر
بفرموده الهام هر خير و شر
1) نك: مؤمنون: 14.
انسان ماهيت، از خدايي و به سوي خدايي دارد «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ». (بقره: 156)
به اين ترتيب انسان از ديدگاه قرآن كريم، موجودي خداآشنا، از خدا و به سوي او در حركت است؛ يعني سيري تكاملي براي او ترسيم شده است. «يا أَيهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه؛ اي انسان! تو با تلاش و رنج به سوي پروردگارت ميروي و او را ملاقات خواهي كرد». (انشقاق: 6)
همين انسان، ويژگيهاي منفي هم دارد. او ممكن است حريص، حسود و غافل باشد. آنچه در مسير تكاملي وي، خطرناك است، غفلت از خدا و قيامت است. به تعبير ديگر، نداشتن توجه به حقيقت خود و سرمنزلگاه اصلي.
غفلت از خدا، خود و قيامت، ريشه هلاكت ابدي انسان است. خداوند در قرآن كريم، آنگاه كه سرگذشت حضرت موسي عليه السلام و فرعون را بيان ميكند، ميفرمايد: «سرانجام از آنان انتقام گرفتيم و در دريا غرقشان ساختيم؛ چرا كه آيات ما را تكذيب كردند و از آنها غافل بودند».(1)
در آيهاي ديگر ميفرمايد: «به زودي كساني را كه در زمين، به ناحق تكبر ميورزند، از آياتم رويگردان سازم؛ [به طوري كه] اگر هر نشانهاي [از قدرت من] بنگرند، بدان ايمان نياورند و اگر راه صواب را ببينند آن را راه خود قرار ندهند. [بلكه] اگر راه گمراهي را بيابند، آن را پيش گيرند. اين بدان سبب است كه آنان آيات ما را دروغ انگاشتند و غفلت ورزيدند».(2)
بنابراين، يكي از ريشههاي اصلي هلاكت و بدبختي انسان، غفلت است. انسان غافل، به خود و مسيري كه ميپيمايد و منزلگاه اصلي توجه ندارد، اما انسان اهل ذكر و ياد خدا و قيامت، به آخر خط توجه كامل
دارد. او با توجه داشتن به دنيا و حقيقت خود، از سرمايه وجودياش غفلت نميكند و از لحظه لحظه حيات دنيوي بهره ميبرد. ريشه و اصل همه اين توجهات، توجه و ياد خداست. خداوند مهربان از سر لطف و محبت ميفرمايد: «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون». (جمعه: 10)
در آيهاي ديگر نيز ميفرمايد: «اين ياد سطحي نباشد، بلكه شديد باشد».
انسان در كنار توجه كامل به خدا و قيامت، از دنياپرستي دور ميشود و فقط خدا و قيامت را ميبيند:
فَإِذا قَضَيتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاق. (بقره: 200)
و هنگامي كه مناسك [حج] خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد؛ همانند يادآوري از پدرانتان (آنگونه كه رسم آن زمان بود) بلكه از آن هم بيشتر! [در اين مراسم، مردم دو گروهند:] بعضي از مردم ميگويند: «خداوندا! به ما در دنيا، (نيكي) عطا كن!» ولي در آخرت، بهرهاي ندارند.
يك مرحله از ذكر كه كمك ميكند انسان با تمام وجود، به ياد خدا و قيامت باشد، ذكر زباني است. ذكر زباني در همه جا سفارش شده است؛ از جمله فرمودهاند: هر كاري را با بسمالله شروع كنيد. اميد است اين ذكر زباني، دل انسان را متوجه حقيقت آن سازد.
ذكر و ياد خدا در مقابل غفلت قرار دارد. ازاينرو، ميتوان گفت: همانطور كه غفلت مايه هلاكت آدمي است، نقطه مقابل آن، يعني ذكر و ياد خدا مايه نجاتش است.(1)
1) بعضي ذكر را مقابل نسيان و فراموشي ميدانند كه باز هم تفاوت چنداني نميكند؛ زيرا ريشه نسيان و فراموشي، معمولاً غفلت است.
اهميت ذكر آن چنان والاست كه قرآن كريم، ذكر معرفي شده است: «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُون؛ و اين (كتاب) كه آن را نازل كردهايم، پند و ذكري خجسته است. آيا باز هم آن را انكار ميكنيد». (انبيا: 50)
از وظايف مهم پيامبر در مقام هدايت انسان، تذكر و يادآوري است: «اِنَّما اَنْتَ مُذَكّر؛ پس تذكر ده كه تو تنها تذكردهندهاي». (غاشيه: 21)
رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره اهميت و جايگاه ذكر و ذاكر بودن، ميفرمايد:
آيا شما را به بهترين كارها و پاكيزهترين آنها نزد خداوند و از بالاترين آنها در [تأثير] بر درجات شما آگاه سازم، كه از درهم و دينار (ثروت دنيا) براي شما بهتر و [حتي] از اينكه با دشمنان روبهرو شويد و بكشيد و كشته شويد، ارزشمندتر است؟ ذكر الله عزّوجلّ كثيرا. [آن عمل] بسيار به ياد خداي عزّوجلّ بودن [است].(1)
در بحث ذكر و ياد خدا، مباحث متعددي مطرح است كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
الف) معناي ذكر
در قاموس قرآن آمده است:
ذكر: ياد كردن، خواه با زبان باشد يا با قلب و يا هر دو؛ خواه بعد از نسيان باشد يا به دنبال ذكر (مفردات).
... طبرسي در ذيل آيه 40 سوره بقره فرموده است: «ذكر، حفظ شييء، و ضد آن نسيان است...».
1) بحارالانوار، ج 93، ص 157، ح 29.
راغب ميگويد: «گاهي مراد از ذكر، هيئت نفساني است كه شخص به واسطه آن ميتواند آنچه از دانايي به دست آورده، حفظ كند و آن مانند حفظ است: الّا آنكه حفظ، به اعتبار نگه داشتن و ذكر، به اعتبار حاضر كردن آن در ذهن است و گاهي [ذكر] به حضور شيء در قلب اطلاق ميشود. تذكره به معناي پند دادن و چيزي را به ياد كسي آوردن است. تذكر از باب تفعل به معناي يادآوري است.
ناگفته نماند معناي جامع، همان يادآوري به قلب و به زبان است كه در ابتدا گفته شد. اكنون به بعضي از آيات در اين باره اشاره ميشود:
«لِمَنْ كانَ يرْجُوا اللَّهَ وَ الْيوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً» (احزاب: 21) به نظر ميآيد مراد از ذكر در اين آيه، اعم از يادآوري و ذكر زباني باشد.
«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ... .» (بقره: 152) در اين آيه مقصود از ذكر معناي اعم است و آيه نويدبخشي است كه ميفرمايد هر كس خدا را ياد كند، خدا او را به يقين ياد خواهد كرد، زيرا در آيهاي ديگر ميفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يخْلِفُ الْمِيعادَ».(1)
علامه طباطبايي رحمه الله در اين باره مينويسد:
اين نكته را بايد در نظر داشت كه كلمه ذكر بسا ميشود كه در مقابل غفلت قرار ميگيرد؛ مانند آيه «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا؛ كسي را كه ما دلش را از ياد خود غافل كردهايم، اطاعت مكن.» و غفلت عبارت است از نداشتن علم به علم؛ يعني اينكه ندانم كه ميدانم و ذكر در مقابل غفلت، عبارت است از اينكه بدانم كه ميدانم.
1) قاموس، ج 3، ص 18.
و بسا ميشود كه در مقابل نسيان استعمال ميشود، و نسيان عبارت است از اينكه صورت علم به كلي از خزانه ذهن زايل شود، و ذكر بر خلاف نسيان عبارت است از اينكه آن صورت همچنان در ذهن باقي باشد، و در آيه «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» به همين معنا آمده و بنابراين، در چنين استعمالي، ذكر مانند نسيان، معنايي است داراي آثار و خواصي كه آن آثار بر وجود ذكر مترتب ميشود، و به همين جهت كلمه ذكر، مانند نسيان، در مواردي كه خودش نيست، ولي آثارش هست، استعمال ميشود. مثلاً وقتي من ببينم كه شما دوست صميمي خود را با اينكه ميداني احتياج به نصرتت دارد، نصرت ندادي و كمك نكردي، ميگويم: چرا دوستت را فراموش كردي؟ با اينكه او را فراموش نكردهاي و برعكس همواره با او و به ياد او بودهاي، اما از آنجا كه اين ياد، اثري نداشته و برعكس اثر فراموشي از شما سر زده، مثل اين است كه اصلاً در ذهن شما وجود نداشته و از يادش برده باشي.
و گويا استعمال ذكر بر ذكر لفظي (مثلاً ذكر خدا با گفتن سبحانالله و امثال آن) از همين باب باشد؛ يعني استعمال كلمه (ذكر) در اثر آن باشد، نه خودش؛ چون ذكر زباني هر چيز، از آثار ذكر قلبي آن است و از اين باب است آيه «قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيكُمْ مِنْهُ ذِكْراً؛ بگو به زودي ذكري از او برايت ميخوانم»، و نظاير اين استعمال بسيار است.(1)
1) ترجمه الميزان، ج 1، ص 510.
درباره حقيقت ذكر در روايات اهل بيت عليهم السلام ، سخنان روشن و دقيقي وجود دارد. در روايتي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميخوانيم: «هر كس خداي عزّوجلّ را فرمان برد، خدا را ياد كرده است؛ هرچند نماز خواندن و روزه گرفتن و قرآن خواندنش اندك باشد».(1)
امام صادق عليه السلام : «سه چيز را از سختترين كارهاي بندگان دانسته است: انصاف داشتن، كمك مالي انسان به برادرش و به ياد خدا بودن در همه حال.»(2)يكي از حالات اين است كه آدمي هنگام روبهرو شدن با گناه و تصميم به انجام آن، خدا را به ياد آورد. پس ياد خدا او را از آن گناه باز ميدارد. اين است سخن خداي عزّوجلّ كه ميفرمايد: «إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون». (اعراف: 201)
ب) انواع ذكر
معمولاً ذكر را به دو نوع اصلي تقسيم ميكنند: ذكر زباني و ذكر قلبي.
در قرآن كريم ميخوانيم:
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلين. (اعراف: 205)
و در دل خويش، پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس، بيصداي بلند، ياد كن و از غافلان مباش.
ذكر قلبي كه در مقابل ذكر زباني است، در روايات به ذكر خفي هم ترجمه شده است و بهترين ذكر به شمار ميرود. امام سجاد عليه السلام ميفرمايد:
معبودا، ياد خود را در تنهايي و در جمع، در شب و روز، در آشكارا و در نهان، و در آسايش و سختي، به آل ما الهام فرما و ما را با ذكر خفي همدم ساز.(1)
در قرآن كريم اين تعابير وجود دارد: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِك»، (اعراف: 205)؛ «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا». (كهف: 28)
علامه طباطبايي رحمه الله درباره انواع يا مراتب ذكر مينويسد:
ذكر داراي مراتبي است و به فرض اينكه ذكر لفظي از مصاديق ذكر واقعي باشد، از مراتب آن است، نه اينكه به كلي كلمه «ذكر» به معناي ذكر لفظي و معنايش منحصر در آن باشد. و سخن كوتاه آنكه ذكر داراي مراتبي است كه اختلاف آن مراتب در اين آيات كاملاً مشهود است:
«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مييابد.» (رعد: 28)؛ «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً، وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ؛ پروردگار خود را در دل به ياد آور، هم از تضرع و هم از ترس و هم آهسته به زبان.» (اعراف: 205)؛ «فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً؛ پس خدا را به ياد آريد، آن طور كه به ياد پدران خود هستيد و يا شديدتر از آن.» (بقره: 200) در اين آيه، ذكر را با واژه «شدت» توصيف كرده و معلوم است كه مقصود از آن، ذكر باطني و معنوي است؛ چون ذكر لفظي، شدت و ضعف ندارد.
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ، وَ قُلْ عَسي أَنْ يهْدِينِ رَبِّي لِأَقْرَبَ
1) كافي، ج 94، ص 151، ح 21.
مِنْ هذا رَشَداً.» (كهف: 24) در اين آيه ميفرمايد اميدوار باش كه بالاتر از ذكر، به مقامي بالاتر از آنكه داري برسي؛ يعني وقتي از يك مرتبه از مراتب ذكر خدا پايين آمدي، بگو چنين و چنان. پس به حكم اين آيه، تنزل از مقامي بالاتر از ذكر و ياد خدا نيز نسيان است. آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه ذكر قلبي هم براي خود مراتبي دارد. از اينجا روشن ميشود اينكه بعضي گفتهاند: ذكر به معناي حضور معنا در نفس است، سخني درست است؛ براي اينكه حضور مراتبي دارد.(1)
ج) آثار و پيآمدهاي ذكر
ذكر و ياد خدا براي انسان ذاكر، آثار و پيآمدهاي مهمي دارد كه بعضي از آنها منحصر به فرد است؛ يعني فقط ذكر و ياد خداست كه آن اثر و پيآمد را دارد و هيچ جايگزيني ندارد.
همه انسانها به صورت فطري دوست دارند روح و روان آنها در آرامش باشد تا در پناه آن، زندگي همراه با اطمينان و آرامشي داشته باشند. آنها اين آرامش را گاه در علم و ثروت ميجويند، اما خداوند ميفرمايد: تنها به ذكر و ياد خدا دلها آرام ميشود: «الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ آنها كساني هستند كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن (و آرام) است. آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مييابد!» (رعد: 28)
1) ترجمه الميزان، ج 1، ص 511.
ياد خدا روح انسان را براي جبران گذشته آماده ميسازد و نوعي مصونيت براي آينده ايجاد ميكند.
وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ يصِرُّوا عَلي ما فَعَلُوا وَ هُمْ يعْلَمُونَ. (آل عمران: 135)
و آنآنكه چون كار زشتي كنند يا بر خود ستم روا دارند، خدا را به ياد ميآورند و براي گناهانشان آمرزش ميخواهند و چه كسي جز خدا گناهان را ميآمرزد؟ و بر آنچه مرتكب شدهاند، با آنكه ميدانند [گناه است]، پافشاري نميكنند.
در قرآن كريم، رسول خدا صلي الله عليه و آله اسوه و الگو معرفي شده است، اما اشاره شده اين اسوه و الگو براي كساني است كه داراي ويژگيهايي باشند از جمله اميد به خدا و روز قيامت و فراوان ياد خدا كردن؛ يعني مؤمناني كه به خدا و قيامت اميدوارند و بسيار اهل ذكرند، لياقت مييابند رسول خدا صلي الله عليه و آله را اسوه و الگوي خود در زندگي قرار دهند.
به زبان آوردن نام خدا هنگام ذبح حيوانات، شرط حلال بودن خوردن گوشت حيوانات حلال گوشت است: «فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنين؛ از [گوشت] آنچه نام خدا [هنگام سر بريدن] بر آن گفته شده، بخوريد [و غير از آن نخوريد] اگر به آيات او ايمان داريد». (انعام: 118)
شياطين با تسلط بر انسان، ذكر الهي را از ياد وي ميبرند كه نتيجه آن، خسران و زيان ابدي است. بنابراين، ياد و ذكر خدا انسان را از تسلط شيطان نجات ميدهد.
اسْتَحْوَذَ عَلَيهِمُ الشَّيطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ. (مجادله: 19)
شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است؛ آنان حزب شيطانند. آگاه باش كه حزب شيطان همان زيانكارانند.
به تعبير روايات، ياد خدا مايه راندن شيطان است. در روايتي از حضرت علي عليه السلام ميخوانيم: «ياد خدا مايه راندن شيطان است.»(1)و «ياد خدا سرمايه هر مؤمني و سود آن، سالم ماندن از گزند شيطان است».(2)
خداوند ميفرمايد:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيتْ عَلَيهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً وَ عَلي رَبِّهِمْ يتَوَكَّلُون. (انفال: 2)
مؤمنان تنها كساني هستند كه هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان ميگردد و هنگامي كه آيات او بر آنها خوانده ميشود، ايمانشان فزونتر ميگردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.
يكي از عوامل مهم رستگاري، ذاكر بودن انسان است.
خداوند ميفرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّي وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّي؛ به يقين كسي كه پاكي جست [و خود را تزكيه كرد]، رستگار شد و [آنكه] نام پروردگارش را ياد كرد، سپس نماز خواند». (انفال: 2)
يكي از آثار شيرين و معنوي ذكر، آن است كه خداوند مهربان، انسان ذاكر را ياد، و به او توجه ميكند. در قرآن كريم ميخوانيم: «فَاذْكُرُوني أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لي وَ لا تَكْفُرُون؛ پس به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و [در برابر نعمتهايم] كفران نكنيد». (بقره: 152)
در روايات، اين ثمره با عنوان محبت خدا آمده است؛ يعني يكي از آثار ياد خدا، دوستي و محبت اوست. پيامبر فرمود: «هر كس زياد به ياد خدا باشد، خداوند دوستش بدارد».(1)
إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرينَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمينَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاكِرينَ اللَّهَ كَثيراً وَ الذَّاكِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً. (احزاب: 35)
1) بحارالانوار، ج 93، ص 160، ح 39.
به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان باايمان و زنان باايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان باخشوع و زنان باخشوع، مردان انفاقكننده و زنان انفاقكننده، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مرداني كه بسيار به ياد خدا هستند و زناني كه بسيار ياد خدا ميكنند، خداوند براي همه آنان مغفرت و پاداشي عظيم فراهم ساخته است.
نماز از بارزترين اذكار به شمار ميرود. ويژگي اين ذكر الهي به تصريح قرآن كريم، آن است كه انسان را از فحشا و منكر باز ميدارد.
اتْلُ ما أُوحِي إِلَيكَ مِنَ الْكِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَ اللَّهُ يعْلَمُ ما تَصْنَعُون. (عنكبوت: 45)
آنچه را از كتاب [آسماني] به تو وحي شده، تلاوت كن و نماز را برپا دار كه نماز [انسان را] از زشتيها و گناه باز ميدارد و ياد خدا بزرگتر است و خداوند ميداند شما چه كارهايي انجام ميدهيد!
خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: هر كس كه بازگردد (يعني اهل انابه و توبه باشد)، به سوي او هدايت ميشود. اين افراد مؤمناني هستند كه اهل
ذكرند و با ذكر الهي دلهايشان آرام ميگيرد. ايمان، ذكر، توبه و انابه، زمينه برخورداري بيشتر از هدايت الهي را براي انسان فراهم ميسازد.
وَ يقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيهِ آيةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يضِلُّ مَنْ يشاءُ وَ يهْدي إِلَيهِ مَنْ أَنابَ الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (رعد: 27 و 28)
كساني كه كافر شدند ميگويند: «چرا آيه [و معجزه]اي از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!» بگو: «خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه بازگردد، به سوي خودش هدايت ميكند! (كمبودي در معجزهها نيست؛ لجاجت آنها مانع است!)» آنها كساني هستند كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن [و آرام] است. آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مييابد.
اميرمؤمنان، حضرت علي عليه السلام به فرزندش، امام حسن مجتبي عليه السلام ميفرمايد: «فرزندم تو را به تقواي الهي و پايبندي به فرمان او و آباد كردن دلت به وسيله ياد و ذكر او، سفارش ميكنم».(1)
انسان اهل ذكر، وقتي قلبش با ذكر دائمي خو گرفت و آباد گرديد، يكي از آثار مهم آن، زيبايي عمل است و انسان اهل عمل، صالح خواهد شد.
1) بحارالانوار، ج 77، ص 199، ح 1.
حضرت امير علي عليه السلام در اين باره ميفرمايد: «هر كس دل خويش را با ياد پيوسته خدا آباد كند، در نهان و آشكار نيكوكردار شود».(1)
در حديث قدسي آمده است:
أيما عَبدٍ اِطَّلَعتُ عَلي قَلبِهِ فَرَأيتُ الغالِبَ علَيهِ التَّمَسُّكَ بِذِكرِي تَوَلِّيتُ سياسَتَهُ، و كنتُ جَلِيسَهُ و مُحادِثَهُ و أنِيسَهُ.(2)
هرگاه كه به دل بندهاي سر زنم و ببينم كه ياد من بر آن چيره شده است، اداره و تربيت او را خود به عهده گيرم و همنشين و همدم و همسخنش شوم.
يكي از آثار مهم ذكر، اين است كه قدرت تعقل ذاكر را بالا ميبرد و به او بينش و بصيرت ميدهد.
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «هر كس بسيار به ياد خدا باشد، خِردش روشني گيرد.»(3)و «هر كس به ياد خدا باشد، بينش و بصيرت يابد».(4)
در دعاي كميل ميخوانيم: «يا مَنِ اسْمُه دَواءٌ وَ ذِكرُهُ شِفاءٌ؛ اي خدايي كه نامش دارو و يادش شفاست».
حضرت رسول صلي الله عليه و آله نيز ميفرمايد: «هر كس خدا را بسيار ياد كند، از نفاق به دور ماند».(1)
د) آثار مداومت بر ذكر
ذكر، چه زباني و چه قلبي، آنگاه اثرگذار است كه مداوم و پيوسته باشد. قرآن كريم آنجا كه از صفات مؤمنان صحبت ميكند، ميفرمايد: آنان اهل نمازند. ميدانيم كه نماز از بزرگترين ذكرهاي خداست. اهل نماز به دو مطلب توجه دارند: تداوم نماز و محافظت بر نماز: «عَلَي صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ» (معارج: 23) و «عَلَي صَلَاتِهِمْ يحَافِظُونَ». (معارج: 34)
در روايات نيز به بسيار ياد كردن خدا تشويق شده است. چنانكه در قرآن كريم ميخوانيم: «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصيلاً؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد و صبح و شام او را تسبيح گوييد». (احزاب: 41 و 42)
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز فرموده است: «بر تو باد به تلاوت قرآن و بسياري ياد خدا؛ زيرا كه آن در آسمان براي تو نام (آوازه) است و در زمين نور».(2)
آنچه اهميت بيشتري دارد، تداوم در ذكر است. در روايت آمده است كه مؤمن، دائمالذكر است.
حضرت عليه السلام ميفرمايد: «اَلمُؤمِنُ دائِمٌ الذِّكرِ، كَثيرُ الْفِكرِ؛ مؤمن پيوسته به ياد خداست و بسيار انديشه ميكند».(3)
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز ميفرمايد: «هر لحظهاي كه بر فرزند آدم بگذرد و
در آن به ياد خدا نباشد، در روز رستاخيز براي آن لحظه افسوس ميخورد».(1)
تداوم در ذكر، آنچنان اهميت دارد كه خداوند به پيامبر خود سفارش ميكند هنگام صبح و عصر و در طول روز كه معمولاً وقت كار و تلاش است، ذكر خدا را فراموش نكند. چنانكه ميفرمايد:
«إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَويلاً وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيهِ تَبْتيلاً؛ و تو در روز تلاش مستمر و طولاني خواهي داشت! و نام پروردگارت را ياد كن و تنها به او دل ببند!» (مزمل: 7 و 8) همچنين ميفرمايد: «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصيلاً؛ و نام پروردگارت را هر صبح و شام به ياد آور!» (انسان: 25) و «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ؛ پروردگارت را در دل خود، از روي تضرع و خوف، آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان ياد كن و از غافلان مباش». (اعراف: 205)
ه) ويژگيهاي ذاكران
ذكر، حقيقتي است كه آثاري در ظاهر و باطن انسان دارد. با توجه به آن آثار و مضمون بعضي آيات و روايات، ميتوان ويژگيهايي براي ذاكر و يادكننده خدا برشمرد كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
اهل اطاعت از فرمانهاي الهي است و واجبات را انجام ميدهد؛
از گناه و حرام دوري ميكند و هنگام رويارويي با گناه، از آن ميگريزد و مرتكب حرام نميشود. نمونه كامل در اين زمينه، حضرت
1) كنزالعمال، ح 1819.
يوسف عليه السلام است كه وقتي با گناه مواجه شد، ياد خدا در دلش زندهتر گشت و فرمود: معاذالله (ذكر زباني) و در نهايت از آن صحنه گناه گريخت؛
نام خدا را بر زبان ميبرد (اهل ذكر زباني هم هست)؛
به نماز اهميتي ويژه ميدهد و اهل نماز است؛
در مصيبتها، شكيباست. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «ياد خدا دو گونه است: ياد او در هنگام مصيبت كه نيكو و زيباست و برتر از آن، ياد كردن خدا هنگام روبهرو شدن با حرامهاي خداست كه ياد كردن خدا در اين حال تو را از ارتكاب حرام باز ميدارد»؛(1)
اهل فكر و عبرت است؛
زرق و برق دنيا، چشم او را نميگيرد و اهل دنيا نيست؛
ديدن وي انسان را به ياد خدا و آخرت مياندازد؛
در مكتب اهل بيت عليهم السلام مصداق كامل اهل ذكر، ائمه اطهار عليهم السلام معرفي شدهاند. از امام صادق عليه السلام روايت شده است: «ذكر، قرآن است و اهل ذكر، خاندان محمد صلي الله عليه و آله هستند»؛(2)
همه چيز را از خدا ميداند و حتي ياد خدا را توفيق الهي ميشمارد؛
با توجه به ويژگي نهم، او اهل شكر و سپاس است.
و) عوامل بازدارنده از ياد خدا
در مسائل اخلاقي و تربيتي، پيشگيري جايگاه و اهميت ويژهاي دارد؛ زيرا هميشه درمان بيماري، جسمي باشد يا روحي، بسيار سختتر است
تا پيشگيري از آن. علاوه بر آنكه بعد از مداواي بيماري، اصل بيماري، به ويژه در بيماريهاي روحي آثار خود را در انسان گذاشته است.
روح آدمي در حال طبيعي به ياد خدا و قيامت است، اما اين حالت طبيعي ممكن است از انسان دور شود و ميدانيم در دنيا، هر چيزي علتي دارد. به عبارت ديگر، زمينه و عواملي دارد.
پرسش اساسي اين است كه زمينهها و عوامل بازدارنده انسان از ذكر خدا چيست؟ پاسخ اين پرسش را از قرآن و مكتب اهل بيت عليهم السلام ميتوان گرفت.
در قرآن كريم، اسراف، يكي از زمينههاي رويگرداني از ذكر و ياد خدا معرفي شده است. در سوره طه ميخوانيم:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني أَعْمي وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيوْمَ تُنْسي َ كَذلِكَ نَجْزي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقي. (طه: 124 ـ 127)
و هر كس از ياد من رويگردان شود، زندگي [سخت و] تنگي خواهد داشت و روز قيامت، او را نابينا محشور ميكنيم!» ميگويد: «پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردي، درحاليكه من بينا بودم!» ميفرمايد: «آنگونه كه آيات من براي تو آمد و تو آنها را فراموش كردي، امروز نيز تو فراموش خواهي شد!» و اينگونه جزا ميدهيم كسي را كه اسراف كند و به آيات
پروردگارش ايمان نياورد و عذاب آخرت، شديدتر و پايدارتر است.
در اين آيات به دو مطلب اساسي اشاره شده است:
يك ـ آثار رويگرداني از ذكر و ياد خدا كه بحثي جداگانه است و به آن اشاره خواهد شد؛
دو ـ زمينه يا علت رويگرداني از ذكر و ياد خدا.
بر اساس اين آيه، اسراف به معناي گسترده آن، زمينه يا علت اساسي رويگرداني انسان از ياد خداست. البته در كنار آن، نداشتن توجه و ايمان به آيات و نشانههاي خدا، در رويگرداني انسان از ياد خدا نقش دارد.
در روايات و بعضي از دعاها، ائمه اطهار عليهم السلام بارها از خداوند كفاف را درخواست كرده و عرض داشتهاند: «خدايا از دنيا آنقدر به ما عطا بفرما كه براي زندگي دنياي ما كافي باشد و نيازمند ديگران نباشيم».
اين درسي براي پيروان آن بزرگان است. مال و منال بيش از حد نياز، رفاهزدگي ميآورد كه خود زمينهساز دوري از ياد و ذكر خدا و قيامت است. در سوره فرقان ميخوانيم:
وَ يوْمَ يحْشُرُهُمْ وَ ما يعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبادي هؤُلاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبيلَ قالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ ينْبَغي لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتَّي نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً. (فرقان: 17 و 18)
[به خاطر بياور] روزي را كه همه آنان و معبودهايي را كه غير از خدا ميپرستند، گرد مي آورد، آنگاه به آنها ميگويد: «آيا
شما اين بندگان مرا گمراه كرديد يا خود آنان راه را گم كردند؟!» [در پاسخ] ميگويند: منزهي تو! براي ما شايسته نبود كه غير از تو اوليايي برگزينيم، ولي آنان و پدرانشان را از نعمتها برخوردار كردي تا اينكه [به جاي شكر نعمت،] ياد تو را فراموش كردند و تباه و هلاك شدند.
خداوند، انسان را با قوه عقل و درك آفريد و او ميتواند با اين نيرو، عمق مطالب، حوادث و پديدهها را دريابد. بيتوجهي به پيام پيامبران و استفاده نكردن از قدرت تعقل به صورت جدي، سبب ميشود انسان به زندگي معمولي دنيا قناعت كند و در پي آن، با نوعي بيخبري و بيتوجهي خودخواسته، در عمل، ياد خدا و قيامت را از زندگياش حذف ميكند. خداوند در قرآن كريم، در موارد مختلف، انسان را به تفكر تشويق ميكند تا در پي آن، اهل ذكر و ياد خدا و قيامت شود. به نمونهاي از اين آيات اشاره ميشود:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في كَبَدٍ أَ يحْسَبُ أَنْ لَنْ يقْدِرَ عَلَيهِ أَحَدٌ يقُولُ أَهْلَكْتُ مالاً لُبَداً أَيحْسَبُ أَنْ لَمْ يرَهُ أَحَدٌ أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَينَينِ وَ لِساناً وَ شَفَتَينِ وَ هَدَيناهُ النَّجْدَينِ. (بلد: 4 ـ 10)
به تحقيق ما انسان را در رنج آفريديم (زندگي او پر از رنجهاست)! آيا او گمان ميكند هيچ كس نميتواند بر او دست يابد؟! ميگويد: «مال زيادي را [در كارهاي خير] نابود كردهام!» آيا [انسان] گمان ميكند هيچ كس او را نديده [كه عمل خيري انجام نداده] است؟! آيا براي او دو چشم قرار
نداديم و يك زبان و دو لب؟! و او را به راه خير و شر هدايت كرديم!
فَلْينْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ يخْرُجُ مِنْ بَينِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ إِنَّهُ عَلي رَجْعِهِ لَقادِرٌ يوْمَ تُبْلَي السَّرائِرُ. (طارق: 5 ـ 9)
انسان بايد بنگرد از چه چيز آفريده شده است! از يك آب جهنده آفريده شده است؛ آبي كه از ميان پشت و سينهها خارج ميشود! مسلّماً او (خدايي كه انسان را از چنين چيز پستي آفريد) ميتواند او را بازگرداند؛ در آن روز كه اسرار نهان [انسان] آشكار ميشود.
خداوند در اين آيات، با توجه دادن انسان به آفرينش خودش، او را به فكر واميدارد تا خدا و قيامت را به ياد آورد. در بعضي از آيات نيز با يادآوري تاريخ گذشتگان، ياد خدا و قيامت را در زندگي وي زنده ميكند. در سوره فجر ميخوانيم:
أَلَمْ تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتي لَمْ يخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ وَ ثَمُودَ الَّذينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتادِ الَّذينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ فَأَكْثَرُوا فيهَا الْفَسادَ فَصَبَّ عَلَيهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ. (فجر: 6 ـ 14)
آيا نديدي پروردگارت با قوم «عاد» چه كرد؟! و با آن شهر «اِرَم» باعظمت؛ همان شهري كه مانندش در شهرها آفريده نشده بود! و قوم «ثمود» كه صخرههاي عظيم را از [كنار] دره ميبريدند [و از آن خانه و كاخ ميساختند]! و فرعوني كه قدرتمند و شكنجهگر بود؛ همان اقوامي كه در شهرها طغيان
كردند و فساد فراوان در آنها به بار آوردند. به همين سبب، خداوند تازيانه عذاب را بر آنان فرو آورد! به يقين، پروردگار تو در كمينگاه [ستمگران] است!
گناه به صورت مطلق، از زمينهها و عوامل دوري انسان از ياد خداست، اما در قرآن و روايات، به بعضي از گناهان توجه خاصي شده است. براي مثال، شرابخواري، قماربازي، چشمچراني و نگاه به نامحرم، پيروي از شهوت، به ويژه ارضاي شهوت جنسي از راه حرام، حتي گاهي پرخوري و سستي اراده، از عوامل بازدارنده ذكر و ياد خدا هستند. به نمونهاي از آيات و روايات در اين باره اشاره ميشود:
يك ـ شراب و قمار
إِنَّما يريدُ الشَّيطانُ أَنْ يوقِعَ بَينَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيسِرِ وَ يصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُون. (مائده: 91)
شيطان ميخواهد به وسيله شراب و قمار، در ميان شما دشمني و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز بازدارد. آيا [با اين همه زيان و فساد و با اين نهي أكيد] خودداري خواهيد كرد؟
دو ـ چشم
خداوند به پيامبر خود ميفرمايد كه به مردان و زنان مؤمن بگويد مواظب نگاههاي خود باشند:
قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكي لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما يصْنَعُونَ. (نور: 30)
به مردان باايمان بگو: ديده فرو نهند و پاكدامني ورزند، كه اين براي آنان پاكيزهتر است؛ زيرا خدا به آنچه ميكنند آگاه است.
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «در ميان اعضاي بدن، ناسپاستر از چشم وجود ندارد. پس خواستههاي آن را برآورده مسازيد كه شما را از ياد خدا باز ميدارد».(1)
سه ـ پرخوري، سستي اراده و نظاير آن
امام سجاد عليه السلام ميفرمايد: «پرخوري و سستي اراده و سيري و غفلت حاصل از قدرت، از عوامل بازدارنده و كندكننده در عمل است و ذكر [خدا] را از ياد ميبرد».(2)
ز) آثار رويگرداني از ذكر خدا
همانگونه كه ذكر و ياد خدا آثار فردي و اجتماعي فراوان دارد، رويگرداني از آن نيز آثار دنيايي و آخرتي مخرب فراواني به دنبال دارد. در آيات قرآن كريم و روايات اسلامي، براي رويگرداني از ذكر و ياد خدا آثاري برشمرده شده است كه به تعدادي از آنها اشاره ميشود:
آنگاه كه ذكر و ياد خدا از دل و زبان كسي خارج شد، شيطان همنشين او ميشود و تحت ولايت شيطان قرار ميگيرد. خداوند در قرآن كريم،
اين نزديكي و قرين شدن را بد ميشمرد. هرچند اين ابتداي راه است و دوستي شيطان، آثار مخرب زيادي خواهد داشت.
در سوره زخرف ميخوانيم:
وَ مَنْ يعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيضْ لَهُ شَيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ. (زخرف: 36)
و هر كس از ياد خدا رويگردان شود، شيطان را به سراغ او ميفرستيم. پس همواره قرين اوست!
از ديدگاه قرآن كريم، انساني كه از ذكر و ياد خدا دور شد، شيطان همنشين و دوست او ميگردد. در مراحل بعد، اين شخص دچار بدفهمي ميشود و خود را راهيافته و هدايتشده ميپندارد. او دچار جهل مركب ميشود و به گمراهي و كجروي خود نميتواند آگاهي يابد و به تعبير قرآن كريم: «وَ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ؛ چنين افرادي خود را هدايتيافته گمان ميكنند».
خداوند ميفرمايد:
وَ مَنْ يعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيضْ لَهُ شَيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ وَ إِنَّهُمْ لَيصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. (زخرف: 36 و 37)
و هر كس از ياد خدا رويگردان شود، شيطان را به سراغ او ميفرستيم. پس همواره قرين اوست! و آنها (شياطين) اين گروه را از راه خدا باز ميدارند، درحاليكه گمان ميكنند هدايتيافتگان حقيقي آنها هستند!
خداوند در قرآن كريم، گروههاي مختلف آدمي را از لحاظ اعتقادي و عملي معرفي ميكند و ويژگيهاي آنان را برميشمرد. گاهي از متقين و صفات آنان سخن ميگويد، گاهي از كافران و ويژگيهاي آنان و گاه از منافقان و اوصافشان. براي مثال، آنگاه كه ميخواهد از اهل خسران سخن بگويد، در سوره عصر، همه انسانها را اهل خسران معرفي ميكند، مگر اهل ايمان و عمل صالح را؛ آنان كه به حق و به صبر سفارش ميكنند.
در آيهاي ديگر به مؤمنان هشدار ميدهد كه مبادا اموال و فرزندانتان، شما را از ذكر خدا غافل سازد كه هر كس به واسطه مشغول شدن به مال و اموال و فرزندان از ياد خدا غافل شود، او اهل خسران است:
يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَنْ يفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُون. (منافقون: 9)
اي كساني كه ايمان آوردهايد! اموال و فرزندانتان، شما را از ياد خدا غافل نكند و كساني كه چنين كنند، زيانكارانند!
رويگرداني از ياد خدا، در درجه اول سبب ميشود انسان به خويش ستم كند. در سوره زخرف ميخوانيم:
وَ مَنْ يعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيضْ لَهُ شَيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ... وَ لَنْ ينْفَعَكُمُ الْيوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُون. (زخرف: 36 و 39)
و هر كس از ياد خدا رويگردان شود، شيطان را به سراغ او
ميفرستيم. پس همواره قرين اوست!... [ولي به آنها ميگوييم:] هرگز اين گفتوگوها امروز به حال شما سودي ندارد؛ چرا كه ظلم كرديد و همه در عذاب مشتركيد!
همچنين در سوره اسرا ميخوانيم:
وَ جَعَلْنا عَلي قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يفْقَهُوهُ وَ في آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلي أَدْبارِهِمْ نُفُوراً نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يسْتَمِعُونَ إِلَيكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوي إِذْ يقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُوراً. (اسرا: 46)
و بر دلهايشان پوششهايي قرار داديم تا آن را نفهمند و در گوشهايشان سنگيني و هنگامي كه پروردگارت را در قرآن به يگانگي ياد ميكني، آنها پشت ميكنند و از تو روي ميگردانند. هنگامي كه به سخنان تو گوش فراميدهند، ما بهتر ميدانيم براي چه گوش فرا ميدهند [و همچنين] در آن هنگام كه با هم نجوا ميكنند؛ آنگاه كه ستمگران ميگويند: «شما جز از انساني كه افسون شده، پيروي نميكنيد!
خداوند در سوره زمر ميفرمايد:
أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلي نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيلٌ لِلْقاسِيةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولئِكَ في ضَلالٍ مُبينٍ (زمر: 22 و 23)
آيا كسي كه خدا سينهاش را براي اسلام گشاده است و بر فراز مركبي از نور الهي قرار گرفته ]همچون كوردلان گمراه است؟]
واي بر آنآنكه قلبهايي سخت در برابر ذكر خدا دارند! آنها در گمراهي آشكاري هستند!
همچنين در سوره نجم ميفرمايد:
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّي عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدي. (نجم: 29 و 30)
حال كه چنين است، از كسي كه از ياد ما روي ميگرداند و جز زندگي مادي دنيا را نميطلبد، اعراض كن! اين آخرين حدّ آگاهي آنهاست. پروردگار تو كساني را كه از راه او گمراه شدهاند و [همچنين] هدايتيافتگان را از همه بهتر ميشناسد!
شايد بدترين اثري كه در نهايت براي دوري از ياد خدا سراغ داريم و در قرآن كريم به آن اشارتي شده، كوري و كري معنوي است؛ تا جايي كه پيامبر هم با آن مقام و نفوذ نميتواند آنان را به شنيدن وادارد يا چيزي به ايشان نشان دهد. آيا انسان كر را ميتوان به شنيدن واداشت يا به انسان كور ميتوان چيزي نشان داد؟
خداوند ميفرمايد: «و هر كس از ياد [خداي] رحمان دل بگرداند، بر او شيطاني ميگماريم تا براي وي دمساز باشد و مسلّماً آنها (شياطين)، ايشان را از راه باز ميدارند و [ايشان] ميپندارند كه راهيافتگانند. تا آنگاه كه او [با دمسازش] به حضور ما آيد؛ [خطاب به شيطان] گويد: «اي كاش ميان من و تو فاصله خاور و باختر بود، كه چه بد دمسازي هستي!» و امروز هرگز [پشيماني] براي شما سود نميبخشد؛ چون ستم كرديد. در حقيقت، شما در عذاب،
مشترك خواهيد بود. پس آيا تو ميتواني كران را شنوا كني يا نابينايان و كسي را كه همواره در گمراهي آشكاري است، راه بنمايي؟» (زخرف: 36 ـ 40)
خداوند در سوره حشر ميفرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛ و همچون كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را به «خودفراموشي» گرفتار كرد، آنها فاسقانند». (حشر: 19)
در تفسير نمونه در تفسير اين آيه ميخوانيم:
به دنبال دستور به تقوا و توجه به معاد، «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.»(1)بر ياد خدا تأكيد ميكند و چنين ميفرمايد: «همچون كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خدا نيز آنها را به خودفراموشي گرفتار كرد.» (وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ)
اصولاً خميرمايه تقوا دو چيز است: ياد خدا؛ يعني توجه به مراقبت دائمي الله و حضور او در همه جا و همه حال و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالي كه هيچ كار صغير و كبيري وجود ندارد، مگر اينكه در آن ثبت ميشود، و به همين دليل، توجه به اين دو اصل (مبدأ و معاد) در سرلوحه برنامههاي تربيتي انبيا و اوليا قرار داشته و تأثير آن در پاكسازي فرد و اجتماع كاملاً چشمگير است.
1) حشر: 18.
قابل توجه اينكه قرآن در اينجا صريحاً ميگويد: فراموش كردن خدا سبب «خودفراموشي» ميشود. دليل آن نيز روشن است؛ زيرا از يك سو فراموشي پروردگار سبب ميشود كه انسان در لذات مادي و شهوات حيواني فرو رود و هدف آفرينش خود را به دست فراموشي بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براي فرداي قيامت غافل بماند. از سوي ديگر، فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك اوست كه هستي مطلق و علم بيپايان و غناي بيانتها از آنِ اوست و هر چه غير اوست، وابسته به او و نيازمند به ذات پاكش ميباشد و همين امر سبب ميشود كه انسان، خود را مستقل و غني و بينياز بشمرد و به اين ترتيب واقعيت و هويت انساني خويش را فراموش كند.
اصولاً يكي از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان، خودفراموشي است؛ چرا كه ارزشها و استعدادها و لياقتهاي ذاتي خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش ساخته، به دست فراموشي ميسپرد و اين مساوي با فراموش كردن انسانيت خويش است، و چنين انساني تا سرحد يك حيوان درنده سقوط ميكند و همتش چيزي جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود! و اينها همه عامل اصلي فسق و فجور، بلكه اين خودفراموشي بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خداست، و به همين دليل در پايان آيه ميگويد: «چنين افراد فراموشكار، فاسقند». (أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ)
اين نكته نيز قابل توجه است كه نميگويد خدا را فراموش نكنيد، بلكه ميگويد: مانند كساني كه خدا را فراموش كردند و
خدا آنها را به خودفراموشي گرفتار ساخت، نباشيد و اين در حقيقت، يك مصداق روشن حسي را نشان ميدهد كه ميتوانند عاقبت فراموش كردن خدا را در آن ببينند.(1)
خداوند سبحان خطاب به حضرت موسي عليه السلام فرمود: «اي موسي، در هيچ حالي مرا فراموش نكن و به مال و دارايي زياد شادمان مشو؛ زيرا از ياد بردن من، دلها را سخت ميكند و همراه ثروت زياد، گناهان زياد ميگردد».(2)
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «هر كس خداي سبحان را فراموش كند، خداوند خودش را از يادش ببرد و دلش را كور كند».(3)
خداوند به صراحت ميفرمايد:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي... قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيوْمَ تُنْسي. (طه: 124 و 126)
و هر كس از ياد من رويگردان شود، زندگي [سخت و] تنگي خواهد داشت و روز قيامت، او را نابينا محشور ميكنيم... ميفرمايد آنگونه كه آيات من براي تو آمد و تو آنها را فراموش كردي، امروز نيز تو فراموش خواهي شد.
در آيه 18 سوره فرقان، ابتدا به يكي از زمينههاي دوري از ياد خدا كه همان برخورداري انسان از نعمتهاست، سپس به هلاكت فراموشكنندگان ياد خدا اشاره دارد:
قالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ ينْبَغي لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتَّي نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً. (فرقان: 18)
[در پاسخ] ميگويند: «منزّهي تو! براي ما شايسته نبود كه غير از تو اوليايي برگزينيم، ولي آنان و پدرانشان را از نعمتها برخوردار ساختي تا اينكه [به جاي شكر نعمت] ياد تو را فراموش كردند و تباه و هلاك شدند.
در آيهاي ديگر، به آخرين آثار رويگرداني از ياد خدا اشاره ميشود؛ دوري از ياد خدا، انسان را از بهشت دور ميسازد و او را شايسته دوزخ ميگرداند. در قرآن ميخوانيم:
لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَمَن يعْرِضْ عَن ذِكْرِ رَبِّهِ يسْلُكْهُ عَذَابًا صَعَدًا. (جن: 17) هدف اين است كه ما آنها را با اين نعمت فراوان بيازماييم و هر كس از ياد پروردگارش روي گرداند، او را به عذاب شديد و فزايندهاي گرفتار ميسازد!
خداوند در آيهاي ديگر ميفرمايد:
وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يوْمَئِذٍ لِلْكافِرينَ عَرْضاً الَّذينَ كانَتْ أَعْينُهُمْ في غِطاءٍ عَنْ ذِكْري وَ كانُوا لا يسْتَطيعُونَ سَمْعاً. (كهف: 100 و 101)
در آن روز، جهنم را بر كافران عرضه ميداريم؛ همانها كه
پردهاي چشمانشان را از ياد من پوشانده بود و قدرت شنوايي نداشتند.
گلبانگ احاديث
زير فصل ها
ياد خدا، خوي پرهيزكاران
ارزشِ به ياد خدا بودن
ذكرِ بسيار
ياد خدا در همه حال
يادكنندگان خدا
يادكننده خدا، به منزله نمازگزار است
ثمرات ياد خدا
كساني كه مشاهده آنها يادآور خداست
ياد خدا، خوي پرهيزكاران
ارزشِ به ياد خدا بودن
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «عَليكَ بتِلاوَةِ القرآنِ و ذِكرِ اللهِ كثيراً، فإنّهُ ذِكرٌ لكَ في السماءِ و نورٌ لكَ في الأرضِ؛ بر تو باد تلاوت قرآن و بسياري ياد خدا؛ زيرا آن در آسمان براي تو نام (آوازه) است و در زمين نور».(3)
امام صادق عليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه گراميترين انسان نزد خدا كيست، فرمود: «أكثرُهُم ذِكراً للّهِ و أعمَلُهُم بطاعَتِهِ؛ كسي كه بيش از همه به ياد خدا باشد و به فرمان او عمل كند».(4)
ابن قداح از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
ما مِن شيءٍ إلاّ و لَهُ حَدٌّ ينتَهِي إلَيهِ إلاّ الذِكرَ فلَيسَ لَهُ حَدٌّ
ينتَهي إلَيهِ، فَرَضَ اللّه ُ عزّوجلّ الفرائضَ، فَمَن أدّاهُنَّ فهُو حَدُّهُنَّ ... إلاّ الذِّكرَ فإنّ اللهَ عزّوجلّ لم يرضَ مِنهُ بالقَليلِ، و لَم يجعَلْ لَهُ حدّاً ينتَهي إلَيهِ. ثُمّ تَلا هذِهِ الآيةَ: «يا أيها الذينَ آمَنوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكراً كَثيراً». (احزاب: 41)(1)
هر چيزي حدّي دارد كه در آنجا به پايان ميرسد، مگر ياد خدا كه آن را حدي پايانپذير نيست. خداوند عزّوجلّ فرايض را واجب كرد و هر كس آنها را به جاي آورد، همان حدّ آنهاست... مگر ذكر كه خداوند عزّوجلّ به اندك آن رضايت نداده و حدّي كه در آنجا پايان پذيرد، برايش قرار نداده است. سپس حضرت اين آيه را تلاوت كرد: «اي كساني كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد».
ذكرِ بسيار
امام علي عليه السلام : «مَن ذَكَرَ اللهَ في السِّرِّ فقَد ذَكَرَ اللهَ كثيراً؛ كسي كه در نهان به ياد خدا باشد، خدا را بسيار ياد كرده است».(2)
امام صادق عليه السلام : «أكثِرُوا ذِكرَ اللهِ ما استَطَعتُم في كُلِّ ساعةٍ مِن ساعاتِ الليلِ و النَّهارِ، فإنَّ اللهَ أمَرَ بكَثرَةِ الذِّكرِ لَهُ؛ تا آنجا كه ميتوانيد در تمام لحظات و ساعات شب و روز، خدا را بسيار ياد كنيد؛ زيرا خداوند به بسيار ياد كردن خود فرمان داده است».(3)
امام صادق عليه السلام : «تَسبيحُ فاطمةَ الزهراءِ عليها السلام مِنَ الذِّكرِ الكثيرِ الذي قالَ
اللّه ُ عزّوجلّ: اُذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كثيراً؛ تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام از جمله همان ذكر كثير است كه خداوند عزّوجلّ فرموده است: خدا را بسيار ياد كنيد».(1)
ياد خدا در همه حال
أسأَلُكَ بِحَقِّكَ و قُدْسِكَ و أعظَمِ صِفاتِكَ و أسمائكَ أن تَجعَلَ أوقاتِي مِنَ الليلِ و النَّهارِ بِذِكرِكَ مَعمُورةً، و بخِدمَتِكَ مَوصولةً و أعمالِي عِندَك مَقبولَةً، حتّي تَكونَ أعمالِي و أورادِي كُلُّها وِرداً واحِداً، و حالِي في خِدمَتِكَ سَرمَداً.(3)
خدايا! به حقّ تو و قداست تو و بزرگترين صفات و نامهايت، از تو مسئلت دارم كه اوقات شب و روز مرا به ياد خودت آباد كني و مرا پيوسته در خدمت خودت قرار دهي و اعمالم نزد تو مقبول باشد، تا آنكه همه اعمال و اورادم يك ورد شود و پيوسته در حال خدمت تو باشم.
هنگام وفات فرمود: «و كُن للّه ِِ ذاكِراً علي كلِّ حالٍ؛ در همه حال به ياد خدا باش».(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: «قالَ موسـي عليه السلام : يا ربِّ، إنّي أكونُ في حالٍ اُجِلُّكَ أن أذكُرَكَ فيها. قالَ: يا موسي، اُذكُرْني علي كُلِّ حالٍ؛ موسي عليه السلام عرض كرد: پروردگارا! [گاه] من در حالي هستم كه شأن تو را بالاتر از آن ميدانم كه يادت كنم. خداوند فرمود: اي موسي! مرا در همه حال ياد كن».(2)
امام صادق عليه السلام :
أفضَلُ الوَصايا و ألزَمُها أن لا تَنسي رَبَّكَ، و أن تَذكُرَهُ دائماً و لا تَعصِيهُ، و تَعبُدَهُ قاعِداً و قائماً.(3)
بهترين و لازمترين سفارشها اين است كه پروردگارت را فراموش نكني و پيوسته به يادش باشي و نافرمانياش نكني و نشسته و ايستاده عبادتش كني.
يادكنندگان خدا
امام علي عليه السلام : «مَنِ اشتَغَلَ بذِكرِ اللهِ طَيبَ اللّه ُ ذِكرَهُ؛ هر كس به ياد خدا مشغول باشد، خداوند او را خوشنام گرداند».(1)
كنز العمال از عصمة بن مالك: «عنه صلي الله عليه و آله : أحَبُّ الأعمالِ إلي اللهِ سُبْحَةُ الحديثِ... قيلَ: و ما سُبْحَةُ الحديثِ؟ قالَ: يكونُ القومُ يحَدِّثونَ و الرَّجُلُ يسَبِّحُ؛ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: محبوبترين كارها نزد خداوند، تسبيحِ سخن است... عرض شد: تسبيح سخن چيست؟ فرمود: اينكه عدهاي مشغول صحبت كردن باشند و انسان تسبيح خدا گويد».(2)
يادكننده خدا، به منزله نمازگزار است
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «لا تَزالُ مُصلِّياً قانِتاً ما ذَكَرتَ اللّهَ، قائماً و قاعِداً أو في سُوقِكَ أو في نادِيكَ أو حَيثُما كُنتَ؛ تا وقتي به ياد خدا باشي، ايستاده يا نشسته، در بازار يا در محفل صميمي يا هر كجا كه باشي، پيوسته در حال نماز و عبادت هستي».(3)
امام باقر عليه السلام : «لا يزالُ المُؤمنُ في صلاةٍ ما كانَ في ذِكرِ اللهِ، قائماً كانَ أو جالِساً أو مُضطَجِعاً، إنّ اللهَ تعالي يقولُ: «اَلَّذِينَ يذْكُرُونَ اللهَ قِياماً و قُعُوداً و عَلَي جُنوبِهِم»؛ مؤمن تا زماني كه به ياد خدا باشد، ايستاده يا نشسته يا خفته، پيوسته در نماز است. خداوند متعال ميفرمايد: «آنآنكه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد ميكنند».(4)(آل عمران: 191)
ثمرات ياد خدا
امام علي عليه السلام : «ذاكِرُ اللهِ سبحانَهُ مُجالِسُهُ؛ كسي كه به ياد خداي سبحان باشد، همنشين اوست».(1)
در حديث قدسي آمده است:
عَبدِي! إذا ذَكَرتَنِي خالِياً ذَكَرتُكَ خالِياً، و إن ذَكَرتَني في مَلَأٍ ذَكَرتُكَ في مَلَأٍ خَيرٍ مِنهُم و أكثَرَ.(2)
بندهام! اگر مرا در تنهايي ياد كني، تو را در تنهايي ياد كنم و اگر در ميان جماعتي يادم كني، تو را در ميان جماعتي بهتر و فراوانتر از جمع تو ياد كنم.
أيما عَبدٍ اِطَّلَعتُ عَلي قَلبِهِ فَرَأيتُ الغالِبَ علَيهِ التَّمَسُّكَ بِذِكرِي تَوَلِّيتُ سياسَتَهُ، و كنتُ جَلِيسَهُ و مُحادِثَهُ و أنِيسَهُ؛ هرگاه به دل بندهاي سر زنم و ببينم كه ياد من بر آن چيره شده است، تربيت او را خود بر عهده گيرم و همنشين و همسخن و همدم او شوم.(3)
امام علي عليه السلام : «مَن عَمَرَ قَلبَهُ بدَوامِ الذِكرِ حَسُنَت أفعالُهُ في السِّرِّ و الجَهرِ؛ هركس دل خويش را با ياد پيوسته خدا آباد كند، در نهان و آشكار نيك كردار شود».(4)
امام علي عليه السلام : «مَن ذَكَرَ اللهَ سبحانَهُ أحيا اللّه ُ قَلبَهُ و نَوَّرَ عَقلَهُ و لُبَّهُ؛ هر كه ياد خدا كند خداوند دل او را زنده ميكند و عقلش را نوراني ميگرداند».(5)
كساني كه مشاهده آنها يادآور خداست
رسول خدا صلي الله عليه و آله : «أولياءُ اللهِ الذينَ إذا رُؤوا ذُكِرَ اللّهُ؛ دوستان خدا كساني هستند كه مشاهده آنها، خدا را به ياد آورد».(1)
«خِيارُكُمُ الذينَ إذا رُؤوا ذُكِرَ اللّهُ؛ بهترين شما آنانند كه ديدنشان يادآور خدا باشد».(2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «أفضَلُكُمُ الذينَ إذا رُؤوا ذُكِرَ اللّه ُ تعالي لِرُؤيتِهِم؛ برترينِ شما كساني هستند كه بر اثر ديدن آنها، خداوند به ياد آورده شود».(3)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : «خِيارُكُم مَن ذَكَّرَكُم بِاللهِ رُؤيتُهُ، و زادَ عِلمَكُم مَنطِقُهُ، و رَغَّبَكُم في الآخِرَةِ عَمَلُهُ؛ بهترين شما كسي است كه ديدنِ او شما را به ياد خدا اندازد و گفتارش بر دانش شما بيفزايد و كردارش شما را مشتاق آخرت كند».(4)
نمونههاي رفتاري
زير فصل ها
بنده است يا آزاد (نمونهاي زيبا از ذكر خدا)
آخرين سخن (اهميت بزرگترين ذكر از ديدگاه امام صادق عليه السلام )
يادآوري آخرت
تأثير آيات قرآن بر حاكم ظالم
«صداي ساز و آواز بلند بود. هر كس كه از نزديك آن خانه ميگذشت، ميتوانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و ميگساري پهن بود و جام «مي» بود كه پياپي نوشيده ميشد. كنيزك خدمتكار، درون خانه را جاروب زده و خاكروبهها را در دست گرفته، از خانه بيرون آمده بود تا آنها را در كناري بريزد. در همين
لحظه، مردي كه آثار عبادت زياد از چهرهاش نمايان بود و پيشانياش از سجدههاي طولاني حكايت ميكرد، از آنجا ميگذشت؛ از آن كنيزك پرسيد:
صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟
ـ آزاد.
ـ معلوم است كه آزاد است. اگر بنده ميبود، پرواي صاحب و مالك و خداوندگار خويش را ميداشت و اين بساط را پهن نميكرد.
ردوبدل شدن اين سخنان بين كنيزك و آن مرد، موجب شد كنيزك مكث زيادتري در بيرون خانه بكند. هنگامي كه به خانه برگشت، اربابش پرسيد: چرا اينقدر دير آمدي؟
كنيزك ماجرا را تعريف كرد و گفت: مردي با چنين وضع و هيئت ميگذشت و چنان پرسشي كرد و من چنين پاسخي دادم.
شنيدن اين ماجرا، او (ارباب) را چند لحظه در انديشه فرو برد؛ مخصوصاً آن جمله [كه] «اگر بنده ميبود، از صاحب اختيار خود پروا ميكرد» مثل تير بر قلبش نشست. بياختيار از جا جست و به خود مهلت كفش پوشيدن نداد. با پاي برهنه به دنبال گوينده سخن رفت. دويد تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم، حضرت موسي بن جعفر عليه السلام نبود، رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد و به افتخار آن روز كه با پاي برهنه به شرف توبه نائل آمده بود، ديگر كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بشر بن حارث بن عبد الرحمان مروزي معروف بود، از آن به بعد لقب «الحافي»، يعني «پابرهنه» يافت و به «بشر حافي» معروف و مشهور [گرديد]. تا زنده بود به پيمان خويش وفادار ماند و ديگر گرد گناه نگشت. تا آن روز در سلك اشرافزادگان
و عياشان بود. از آن به بعد در سلك مردان پرهيزكار و خداپرست درآمد».(1)
«تا چشم امحميده، مادر امام كاظم عليه السلام ، به ابوبصير ـ كه براي تسليت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش، امام صادق عليه السلام آمده بود ـ افتاد، اشكهايش جاري شد. ابوبصير نيز لختي گريست. همين كه گريه امحميده ايستاد، به ابوبصير گفت: تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودي، قضيه عجيبي اتفاق افتاد.
ابوبصير پرسيد: چه قضيهاي؟ گفت: لحظات آخر زندگي امام بود. امام دقايق آخر عمر خود را طي ميكرد. پلكها روي هم افتاده بود. ناگهان امام پلكها را از روي هم برداشت و فرمود: همين الآن جميع افراد خويشاوندان مرا حاضر كنيد. مطلب عجيبي بود. در اين وقت امام همچو دستوري داده بود. ما هم همت كرديم و همه را جمع كرديم. كسي از خويشان و نزديكان امام باقي نماند كه آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده كه امام در اين لحظه حساس ميخواهد چه بكند و چه بگويد.
«امام همين كه همه را حاضر ديد، جمعيت را مخاطب قرار داده، فرمود: شفاعت ما هرگز نصيب كساني كه نماز را سبك ميشمارند، نخواهد شد».(2)
«امام صادق عليه السلام فرمود: شخصي از پيامبر پرسيد: من امروز براي دو كار دعوت شدهام: دعوت وليمه (طعام و سور) و دعوت براي تشييع جنازه. كدام را انتخاب كنم؟
پيامبر فرمود: دومي را؛ زيرا ديدن جنازه موجب يادآوري آخرت ميشود، اما وليمه (سور) را رها كن كه موجب يادآوري دنيا ميگردد». (1)
«يكي از آيات قرآن، آيه 10 سوره نساء است: «إِنَّ الَّذينَ يأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيتامي ظُلْماً إِنَّما يأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيصْلَوْنَ سَعيراً؛ كساني كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم ميخورند، [در حقيقت،] تنها آتش ميخورند و به زودي در شعلههاي آتش(دوزخ) ميسوزند».
يكي از حاكمان ظالم، نزد وصي مردهاي كه سرپرست فرزندان او نيز بود، پيام فرستاد كه شنيدهام فلاني مرده و هزار تومان از او باقي مانده. دويست تومان آن را به ما قرض بده.
وصي، دو كيسه پر از سكه، محتوي دويست تومان (به پول آن زمان) به دامن يتيم گذاشت و نامهاي نگاشت و در آن نامه، آيه فوق را نوشت و به يتيم داد كه نزد آن شخص ظالم ببرد.
ظالم وقتي كه نامه را خواند و آيه را نيز مطالعه كرد، از تهديد خداوند، هراسناك و اشكبار شد. از كودك يتيم پرسيد: آيا به مكتب ميروي؟ گفت: آري. پرسيد: درس قرآن ميخواني؟ گفت: آري. پرسيد:
1) داستانها و پندها، ج 10، ص 87.
حفظ ميكني؟ گفت: آري. گفت: يكي از آياتي را كه حفظ كردهاي بخوان. كودك يتيم گفت: «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيتيمِ إِلاَّ بِالَّتي هِي أَحْسَنُ حَتَّي يبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً؛ و به مال يتيم، جز به بهترين راه نزديك نشويد تا به سر حد بلوغ رسد! و به عهد(خود) وفا كنيد، كه از عهد سؤال ميشود!». (اسرا: 34)
حاكم باز تحت تأثير آيه قرار گرفت و بياختيار گريست و بعد از آن گفت: برخلاف فرمان خدا، كاري انجام نميدهم. كيسهها را برنداشت و لباس و جايزه به كودك داد و او را به خانهاش برگرداند و براي وصي او نيز خلعتي فرستاد». (1)
آموزهها
در حديث است:
انّ الجنّة قيعان، و انّ غُرّاسَها سُبحانَ اللّه، وَ الحَمدللّه، وَ لا اله الّا اللّهُ، و اللّهُ اكبرُ، وَ لاحولَ و لا قوّةَ اِلّا بِاللّه.(2)
بهشت [فعلاً] صحرايي خالي است [بيكشت و زراعت]؛ همانا
اذكار «سبحان اللّه» و «الحمدللّه» و «لا اله الا اللّه» و «اللّه اكبر» و «لا حول و لا قوّة الّا باللّه» درختهايي هستند [كه ذكرها در اينجا گفته، و درختها در آنجا كاشته ميشوند].
در حديثي ديگر، رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:
در شب معراج وارد بهشت شدم، فرشتگاني ديدم كه بنايي ميكنند؛ خشتي از طلا و خشتي از نقره، گاهي هم از كار دست ميكشند. به ايشان گفتم: چرا گاهي كار ميكنيد و گاهي از كار دست ميكشيد؟ پاسخ دادند: تا مصالح بنايي برسد. پرسيدم: مصالحي كه ميخواهيد چيست؟ گفتند: ذكر مؤمن كه در دنيا ميگويد: سبحاناللّه و الحمدللّه و لا اله الا اللّه و اللّهاكبر. هر وقت [اين ذكرها را] بگويد، ما ميسازيم و هر وقت خودداري كند، ما نيز خودداري ميكنيم.(1)
آن حضرت در كلامي ديگر فرمود:
هر كس بگويد سبحاناللّه، خدا براي او درختي در بهشت مينشاند، و هر كس بگويد الحمدللّه، خدا براي او درختي در بهشت مينشاند، و هركس بگويد لا اله الّا اللّه، خدا براي او درختي در بهشت مينشاند، و هر كس بگويد اللّه اكبر، خدا براي او درختي در بهشت مينشاند. مردي از قريش گفت: پس درختان ما در بهشت بسيار است. حضرت فرمودند: بلي، ولي مواظب باشيد آتشي نفرستيد كه آنها را بسوزاند و اين به دليل گفتار خداي عزّوجلّ است كه «اي كساني كه ايمان آورديد!
1) وسائل الشيعه، ج 2، جزء چهارم، ص 1208.
خدا و فرستاده او را فرمان بريد و عملهاي خويش را باطل نكنيد.» (محمد: 33) يعني همچنانكه با كارهاي نيك اين جهانتان، درختان بهشت را به وجود ميآوريد، با اعمال بد خويشتن نيز آتش جهنم را شعلهور ميسازيد و ممكن است اين آتش، آنچه را كه حسنات شما ايجاد كردهاند، نابود سازند.(1)
«ذكر از انواع تلقين است، ولي تلقين ياد خدا. ميفرمايد: «انَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالي جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلوبِ... .» خدا ذكر خودش را، ياد خودش را، تلقين ياد خودش را سبب روشنايي دلها قرار داده است. به طوري كه گوش دل و چشم دل به اين وسيله باز ميشود. مقصود اين است كه يك نوع روشنايي در روحِ انسان پيدا ميشود، چيزي را ميشنود كه قبلاً نميشنيد، چيزي را ميبيند كه قبلا نميديد».(2)
ذكر ياد خداست، اما آن ذكري پسنديدهتر است كه هميشگي، پايدار و حقيقي باشد. نشانه چنين ذكري، اين است كه انسان در پنهان, تقواي الهي را رعايت كند؛ يعني واجبات را انجام دهد و از محرّمات دوري كند.
از وعدههاي حتمي خداوند در قرآن كريم اين است كه فرمود: «فَاذْكُرُوني أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لي وَ لا تَكْفُرُونِ؛ پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و [در برابر نعمتهايم] كفران نكنيد!» (بقره: 152)
تنها راه آرامش حقيقي انسان، ذكر و ياد خداست. انسان براي رسيدن به آرامش حقيقي راه ديگري ندارد؛ زيرا اساساً راه ديگري وجود ندارد.
ذكر زباني نبايد فراموش شود؛ زيرا راهي براي رسيدن به ذكر قلبي و حقيقي است.
در ذكر و ياد خدا بايد به دو اصل مهم توجه كرد: الف) مداومت بر ذكر؛ ب) كثرت و فراواني ذكر.
از مصداقهاي مهم ذكر كثير و فراوان، تسبيح حضرت زهرا عليها السلام است كه پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام بعد از هر نماز واجب، اين ذكر را ميگويند.
نماز از ديگر مصداقهاي مهم ذكر است. نماز يك ذكر واجب است و شيعه امام صادق عليه السلام آن را حقير نميشمرد. بنابراين، نماز اول وقت بايد اخلاق عملي شيعه باشد.
بايد مراقب بود ياد خدا از دل و جان دور نشود. براي اين منظور، لازم است به زمينههاي دور شدن ياد خدا از دلها توجه كرد. از جمله آن زمينهها و عوامل، ميتوان اين موارد را برشمرد:
ـ رفاهزدگي؛
ـ پرخوري؛
ـ گناه؛
ـ سبك شمردن يا ترك نماز؛
ـ مال و فرزند.
وَ مَنْ يعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيضْ لَهُ شَيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ . وَ إِنَّهُمْ لَيصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. (زخرف: 36 و 37)
و هر كس از ياد خدا رويگردان شود، شيطان را به سراغ او ميفرستيم. پس همواره قرين اوست! و آنها (شياطين) اين گروه را از راه خدا بازميدارند، در حالي كه گمان ميكنند هدايتيافتگان حقيقي آنها هستند».
ذكر در نهان و پنهان، ارزش فراواني دارد و نبايد از ذكر آشكار، كه مصداق بارز آن نماز واجب است، غفلت كرد. ذكر نهان، آن است كه انسان در جايي كه كسي او را نميبيند، خدا را ياد كند، هنگام گناه ياد خدا باشد و در موقع انجام واجب ياد خدا باشد يا اعمال مستحب مانند نماز شب به جا آورد. ذكر نهان از مصاديق ذكر كثير معرفي شده است.
قرآن كريم وسيله ذكر است. خداوند به پيامبرش دستور ميدهد:
نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يقُولُونَ وَ ما أَنْتَ عَلَيهِمْ بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يخافُ وَعيد. (ق: 45)
ما به آنچه آنها ميگويند آگاهتريم، و تو مأمور به اجبار آنها (به ايمان) نيستي؛ پس به وسيله قرآن، كساني را كه از عذاب من ميترسند متذكر ساز(وظيفه تو همين است)!
منابع ديگر
اسفندياري، حسن، اخلاق محتشمي، تهران، حسينيه ارشاد، 1348.
تاج لنگرودي، محمدمهدي، چشم روشني، تهران، بي نا، بي تا.
جعفري، محمدتقي، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، ج13، تهران، دفتر تبليغات اسلامي، 1362.
دستغيب، عبدالحسين، نيايش، شيراز، كانون تربيت، 1363.
سادات، محمدعلي، اخلاق اسلامي، تهران، سمت، 1365.
سبحاني، جعفر مربي نمونه، تفسير سوره لقمان، باختران، دانش اسلامي، 1362.
صنعتكار، حسن، اخلاق در بازار، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1371.
قرائتي، محسن، جهان و انسان از ديدگاه قرآن به ضميمه ياد خدا، قم، جامعه مدرسين،1361.
ـــــــــــــ ، درسهايي از قرآن، قم، جامعه مدرسين.
محقق داماد، مصطفي، ياد خدا ديناميم اصالت انسان، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1362.
محمدشرقاوي، حسن، گامي فراسوي روانشناسي اسلامي، مترجم سيد محمدباقر حجتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1364.
محمدي ري شهري، محمد، آگاهي و مسئوليت، قم، دارالتبليغ اسلامي،1356.
محمدي، كاظم، ياد خدا تجلي ذكر در آيينه وحي، تهران، وزارت ارشاد اسلامي،1381.
مصباح يزدي، محمدتقي، راهنما شناسي، قم، مديريت حوزه علميه، 1367.
معاديخواه، عبدالحميد، فرهنگ آفتاب، تهران، ذر، 1374.
واثقي، قاسم، درسهايي از اخلاق مديريت، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1370.
واثقيراد، محمدحسين، اخلاق و تربيت اسلامي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1371.
ياد خدا در توحيد خانه، مهر و امامزاده، تهران، تابش.
كتابنامه
٭ قرآن، دار القرآن الكريم، تهران، 1415 ه. .ق.
٭ نهج البلاغه، قم، دفتر نشر الهادي، 1379.
ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد أبوالفضل ابراهيم، دار إحياء التراث ـ بيروت، الطبعة الثانيه 1385 ه. .ق.
ابن أبي جمهور، محمد بن علي بن ابراهيم الأحسائي، عوالي اللآلي الغزيزيّه في الأحاديث الدينيّة، تحقيق: مجتبي العراقي، مطبعة سيد الشهداء عليه السلام ـ قم، الطبعة الاولي 1403 ه. .ق.
ابن شعبة الحراني، محمد الحسن بن عليّ بن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول صلي الله عليه و آله ، تحقيق: علي اكبر الغفّاري، مؤسسه النشر الاسلامي، قم، الطبعة الثانية 1404 ه. .ق.
ابن طاووس، لرضيّ الدين علي بن موسي بن جعفر بن الحلّي، فلاح السائل، مكتب الإعلام الإسلامي ـ قم.
ابن ورام، تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعه ورّام)، دارالتعارف و دار صعب ـ بيروت.
الأصفهاني، نُعيم أحمد بن عبدالله، حلية الأولياء و طبقات الأصفياء. دار الكتاب العربي ـ بيروت، الطبعة الثانية، 1387 ه. .ق.
الأصول الستّة عشر، عدّة من الرواة، دارالشبستري ـ قم. الطبعة الثانيه 1405 ه. .ق.
تميمي الآمدي، عبدالواحد، غررالحكم و درر الكلم، تحقيق: مير سيد جلال الدين المحدّث، جامعة طهران، الطبعة الثالثة، 1360 ه. .ش.
جاحظ، بكر عمر و بن بحر، مائة كلمة للإمام امير المؤمنين عليه السلام ، تحقيق: رياض مصطفي العبدالله، دار المختار العربية ـ بيروت، الطبعة الأولي 1416ه. .ق.
حرّ العاملي محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعة. تحقيق: الشيخ عبدالرحيم الرّباني الشيرازي، دار إحياء التراث العربي ـ بيروت، الطبعة الخامسة، 1402 ه. .ق.
حسيني، محمد بن الحسن، المواعظ العدديّة، تحرير: الميرزا علي المشكيني الأردبيلي، الهادي ـ قم، الطبعة الاولي 1406 ه. .ق.
الحصيفة السّجاديه الجامعه، أدعية مأثوره عن الامام زين العابدين عليه السلام ، تحقيق و نشر: مؤسسه الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ قم ـ الطبعة الاولي 1411 ه. .ق.
خسرو حسيني، سيد غلامرضا، ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، انتشارات مرتضوي، تهران 1375 ه. .ش.
ديلمي، للحسن بن أبي الحسن، أعلام الدين في صفات المؤمنين، تحقيق و نشر: مؤسسه آل البيت عليهم السلام ـ قم، الطبعة الاولي 1408 ه. .ق.
راوندي، قطب الدين، الدعوات، تحقيق و نشر: مؤسسه الإمام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ قم، الطبعة الاولي 1407 ه. .ق.
شهيد الاول، الدّرة الباهرة من الأصداف الطاهرة، تحقيق: داود الصابري، مؤسسه الطبع و النشر التابعة للحضرة الرضويّه المقدسه ـ مشهد، 1365ه. .ش.
صدوق، أبيجعفر محمد بن علي بن بابويه قمي، الأمالي، مؤسسه الأعلمي ـ بيروت، الطبعة الخامسة، 1400ه. .ق.
ـــــــــــــ ، الخصال، تحقيق: علي اكبر الغفّاري، مؤسسه النشر الاسلامي ـ قم، 1403 ه. .ق.
ـــــــــــــ ، الفقيه (من لا يحضره الفقيه). تحقيق: علي أكبر الغَفّاري، مؤسسه النشر الاسلامي ـ قم.
ـــــــــــــ ، علل الشرايع، دار إحياء التراث ـ بيروت، الطبعة الثانيه.
ـــــــــــــ ، مصادقة الاخوان، تحقيق و نشر: مؤسسه الامام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ قم، الطبعة الاولي 1410 ه. .ق.
ـــــــــــــ ، معاني الاخبار، تحقيق: علي اكبر الغفّاري، مؤسسه النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة الاولي 1361 ه. .ش.
طباطبايي، سيد محمد حسيني، الميزان في تفسير القرآن، دفتر انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1417 ه. .ق.
طبرسي، نصر الحسن بن الفضل بن الحسن، مكارم الاخلاق، تحقيق: علاء آل جعفر، مؤسسه النشر الأسلامي ـ قم ـ الطبعة الاولي 1414 ه. .ق.
طوسي، ابيجعفر محمد بن الحسن، الأمالي. تحقيق: مؤسسه البعثة، دار الثقافة ـ قم، الطبعة الأولي 1414 ه. .ق.
ـــــــــــــ ، تهذيب الأحكام، تحقيق: السيد حسن الموسوي الخراساني، دارالتعارف و دار صعب ـ بيروت، 1401 ه. .ق.
عروسي حويزي عبد علي بن جمعه، تفسير نورالثقلين، انتشارات اسماعيليان، قم، 1415 ه. .ق.
فيومي، احمد بن محمد، مصباح المنير.
قرائتي، محسن، تفسير نور، مركز فرهنگي درس هايي از قرآن، تهران، 1383 ه. .ق.
قرشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1371ه. .ش.
قشيري نيسابوري، الحسين مسلم بن الحجّاج، صحيح مسلم، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، دارالحديث ـ القاهرة، الطبعة الاولي 1412 ه. .ق.
قمّي، الحسن علي بن ابراهيم بن هاشم (القرن الرابع الهجري)، تفسير القمّي، تحقيق: السيد طيّب الموسوي الجزائري، مؤسسه دار الكتاب ـ قم، الطبعة الثالثه 1404 ه. .ق.
كليني الرازي، جعفر محمدبن يعقوب بن أسحاق، الكافي، تحقيق: علي اكبر الغَفّاري، دارالكتب الاسلاميّه، طهران، الطبعه الثالثه، 1388 ه. .ق.
مجلسي، محمدتقي، بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار عليه السلام ، دارإحياء التراث، بيروت، الطبعة الثالثة، 1403 ه. .ق.
مرتضي، مطهري، مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، تهران، صدرا، 1378 ه. .ش.
مفيد، عبدالله محمد بن محمد بن النعمان، الاختصاص، تحقيق: علي اكبر الغفّاري، مؤسسه النشر الإسلامي ـ قم، الطبعة الرابعة 1414 ه. .ق.
مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1374ه. .ش.
المنذري الشامي ابن عبد القوي، الترغيب و الترهيب من الحديث الشريف، تحقيق: مصطفي محمد عماره، دار أحياء التراث، بيروت، الطبعة الثالثة، 1388 ه. .ق.
موسوي همداني، سيد محمدباقر، ترجمه تفسير الميزان، دفتر انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1374 ه. ش.
نراقي، ملا احمد، معراج السعادة، سازمان انتشارات جاويدان.
نوري، حسين، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، تحقيق و نشر: مؤسسه آل البيت عليهم السلام ـ قم، الطبعة الأولي 1407 ه. .ق.
هاشمي رفسنجاني، اكبر و جمعي از محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن، فرهنگ قرآن، مؤسسه بوستان كتاب قم، چاپ دوم، 1383 ه. .ش.