ghaemiyeh.com
سرشناسه : شيخاني، عليباقر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور: امام حسين(ع) از ديدگاه اهل سنت/عليباقر شيخاني.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري: 142 ص.
شابك : 9-268-514-964-978
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
يادداشت: كتابنامه.
موضوع: حسين بن علي (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- احاديث اهل سنت
موضوع: حسين بن علي (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- نظر اهل سنت
موضوع:حسين بن علي (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق. -- فضايل -- احاديث
موضوع: احاديث اهل سنت -- قرن ۱۴
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: 1391 8الف874ش/41/4BP
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۹۵۳
شماره كتابشناسي ملي: ۳۰۳۸۴۷۸
ديباچه
امام حسين عليه السلام ، سبط اصغر پيامبر گرامي اسلام و جزو اهل بيت عليهم السلام است. روايات فراواني در منابع روايي شيعه و سني درباره شأن و فضايل ايشان وارد شده كه نشاندهنده جايگاه والاي آن حضرت در ميان مسلمانان است.
رسول گرامياسلام درباره امام حسين عليه السلام فرموده است: «حسن و حسين، دو سرور جوانان اهل بهشت هستند».
پرداختن به زندگاني اين امام آثار متعددي دارد كه از آن جمله ميتوان به الگوسازي براي نسل جوان، فرهنگسازي براي ارتقاي اخلاق فاضله در جامعه، آشنايي مردم مسلمان جهان با شخصيتهاي مهم صدر اسلام، زمينهسازي براي ايجاد وحدت در بين مسلمانان و كاهش اختلافات مذهبي اشاره كرد.
بنابراين، شايسته است رسانه ملي كه وظيفه رشد اخلاقي و پالايش دروني افراد و ايجاد همدلي بين مسلمانان را بر عهده دارد، با پرداختن به اين اسوههاي مشترك، نقش مهم خود را ايفا كند.
در پايان، از جناب حجتالاسلام علي باقر شيخاني كه اين اثر را نگاشته است، قدرداني ميكنيم. همچنين اميدواريم برنامهسازان و تهيهكنندگان رسانه ملي اين اثر را بپسندند.
و منالله التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلاميصدا و سيما
پيشگفتار
الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين واصحابه الخيره المنتجبين
اسلام، آخرين ديني است كه خالق هستي براي هدايت انسانها به سوي كمال و سعادت در دنيا و آخرت بر خاتم انبيا، محمد مصطفي صلي الله عليه و آله نازل كرد. آن حضرت يك عمر با دلسوزي و جانفشاني، هستي و جواني خويش را در اين راه نهاد و به اندازهاي ايثار كرد و براي هدايت مردم دل سوزاند كه خداوند به او چنين خطاب كرد: «طه مَا أَنزَلْنَا عَلَيكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَي إِلَّا تَذْكِرَةً لِّمَن يخْشَي؛ اي طه، ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكني! آن را فقط براي يادآوري كساني كه (از خدا) ميترسند، نازل ساختيم». (طه: 1ـ 3)
خداوند در كلامي ديگر ميفرمايد: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَي آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا؛ گويي ميخواهي به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاك كني؛ اگر به اين گفتار ايمان نياورند». (كهف: 6)
سپس خداوند نهايت مهرباني و دلسوزي حضرت نسبت به مسلمانان را ياد آور ميشود و ميفرمايد: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ؛ به يقين، رسولي از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاي شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است». (توبه: 128)
آن حضرت در برابر اين همه دلسوزي و مهرباني و فداكاري چيزي از مردم نخواست و كاخي براي خود بنا نكرد و حتي از نان جو نيز شكمي سير نخورد، بلكه فقط به فرمان الهي مأمور شد تا اگر امت طالب هدايتند، به كتاب خدا و اهل بيتش تمسك كنند و دوستدار و پيرو آن باشند. ازاينرو، خداوند فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي وَ مَنْ يقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ؛ بگو: من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نميكنم جز دوست داشتن نزديكانم [اهل بيتم] و هر كس كار نيكي انجام دهد، بر نيكياش ميافزاييم؛ چرا كه خداوند، آمرزنده و سپاسگزار است». (شورا: 23)
بي گمان، يكي از كساني كه امت، مأمور به دوستداري اوست، حسين بن علي عليه السلام است. همو كه سبط پيامبر و ريحانه او و سرور جوانان بهشتش ناميد، حسين عليه السلام ، بزرگترين و مهمترين قيام تاريخ را انجام داد و سر در راه هدف مقدسش نهاد و با ايثار جان، دين جدش را زنده كرد و در طول تاريخ، اسوه جهاد و ايثار براي مسلمانان شد.
در اين تحقيق، به مقام و شخصيت آن حضرت از ديدگاه اهل سنت پرداختهايم. اميد است راه و روش آن حضرت، عامل تقريب و نزديكي امت اسلامي در عصر بيداري اسلامي در رويارويي با كفر و استكبار و سبب همدلي هر چه بيشتر مسلمانان شود.
البته لازم به توضيح است كه در زمينه موضوع امام حسين عليه السلام از ديدگاه اهل سنت كتابهايي از سوي پژوهشگران گرانقدري به رشته تحرير درآمده كه جاي تقدير دارد ولي فرق كتاب حاضر با آن كتابها اين است كه در كتاب پيشرو سعي شده از مطالب اختلافي و حساسيتزا پرهيز شود و علاوه اينكه مطالب كاملاً قابل ارايه در رسانه ملي است و از بيان جزيياتي كه اهميت چندان ندارد خودداري شده است.
فصل اول: شرح حال
زير فصل ها
خاندان
تولد
نامگذاري
القاب و كنيه
نقش انگشتر
شمايل ظاهري
همسر و فرزندان
تعداد فرزندان
شهادت امام حسين عليه السلام
ويژگيهاي موروثي
محيط خانوادگي تربيت
نقش رسول خدا صلي الله عليه و آله در تربيت
در عالم اسلام، هيچ كس به شرافت خانوادگي حسين عليه السلام نميرسد، كسي كه جدّش، رسول خدا صلي الله عليه و آله ، خاتم پيامبران و جدهاش، برترين بانوي جهان اسلام، يعني حضرت خديجه كبراست. مادرش نيز فاطمه، سيده زنان بهشت و پدرش، اميرالمؤمنين علي عليه السلام ، شيربيشه شجاعت و عمويش، جعفر طيار و برادرش، حسن، سرور جوانان بهشت است.
در ماه شعبان سال چهارم هجرت،(1)در خاندان رسالت از فاطمه، دخت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام ، فرزندي پا به عرصه وجود گذاشت كه سبب روشني چشم پيامبر و خاندان رسالت گشت. پس از تولد، خبرش را به رسول خدا صلي الله عليه و آله دادند و طفل را نزد او بردند. حضرت رسول صلي الله عليه و آله در گوش راست وي، اذان و در گوش چپش، اقامه گفت.(2)
1) يوسف بن عبدالله بن عبد البر، استيعاب، ج 1، ص 392. علي بن محمد بن اثير جزري، اسدالغابه، ج 1، ص 496؛ احمد بن علي بن حجر عسقلاني، الاصابه في تمييز الصحابه، ج 2، ص 68؛ حافظ يوسف مزي، تهذيب الكمال، ج 6، ص 397؛ علي بن ابيبكر هيثمي، مجمع الزوائد، ج 9، ص 194. (درباره روز تولد آن حضرت اختلاف است. عالمان شيعه، روز سوم و عالمان اهل سنت، روز پنجم شعبان دانستهاند).
2) محمد بن عبدالله حاكم نيشابوري، المستدرك، ج 3، ص 179؛ مجمعالزوائد، ج 4، ص 60.
نوزاد را روز هفتم تولد نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله بردند. حضرت با استفاده از نام حسن، وي را حسين نام نهاد(1)و فرمود من همانند دو فرزند هارون، شبر و شبير، اين دو را حسن و حسين ناميدم.(2)آنگاه براي وي گوسفندي عقيقه كرد(3)و به مادرش فرمود كه مويش را بتراشند و هم وزن آن، نقره صدقه دهند. چنين كردند و يك درهم صدقه دادند.(4)
كنيه وي، ابوعبدالله و القاب آن حضرت، سرور جوانان بهشت، سبط، سيد، رشيد، طيب، وفي، مبارك و زكي بود.
مدت زندگي: آن حضرت 56 سال و 5 ماه در اين جهان زيست كه شش سالش در عصر جدش سپري شد و 37 سال با پدرش، اميرالمؤمنين علي عليه السلام زندگي كرد. بيست سال پس از شهادت پدر در عاشوراي سال 61 هجري، به دست سپاه بنياميه و مسلماناني به شهادت رسيد كه مدعي پيروي جدش بودند.
جعفر بن محمد عليه السلام از پدرش نقل كرده است كه امام حسين عليه السلام انگشتر در دست راست ميكرد(5)در نقش انگشتر وي اختلاف است. برخي گفتهاند:
1) احمد بن حنبل شيباني، مسند احمد، ج 1، ص 98؛ المستدرك، ج 3، ص 168؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 52.
2) ابوبكر ابن ابيشيبه، المصنف، ج 7، ص 513؛ طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، ج 6، ص 563؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 52؛ علي بن ماكولا، اكمال الكمال، ج 5، ص 11؛ محمد بن احمد ذهبي، سير اعلام النبلا، ج 3، ص 248.
3) احمد بن شعيب نسائي، سنن نسائي، ج 7، ص 166؛ المستدرك، ج 4، ص 237؛ مجمعالزوائد، ج4، ص58.
4) المستدرك، ج 4، ص 237؛ محمد بن عيسي ترمذي، سنن الترمذي، ج 3، ص 37؛ احمد بن حسين بيهقي، السنن الكبري، ج 9، ص 304.
5) محمد بن سعد كاتب واقدي، الطبقات الكبري، ج 10، ص 313.
نقشش «عقلت فاعمل؛ فهميدي عمل كن» بوده است(1)و برخي ميگويند: نقشش «رَبِّ لا تَذَرْني فَرْدا؛ پروردگارا مرا تنها رها مكن.» برخي نيز گفتهاند: «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ؛ خداوند فرمان خود را به انجام ميرساند» بود.
در روايات آمده است حسن و حسين عليه السلام شباهت عجيبي به جدشان داشتند. أنس ميگويد: «حسن و حسين عليه السلام ، شبيهترين افراد به رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند».(2)
آن حضرت همواره موهاي سر و صورت خود را با حنا و كتم رنگ ميكرد. عيزار بن حريث ميگويد: «حسين بن علي را ديدم كه لباسي از خز كه با نقش مربع و به رنگ سياه و سفيد بود، در بر داشت و موهاي سر و صورتش را با حنا و كتم رنگ كرده بود».(3)
سفيان بن عيينه ميگويد: از عبيد بن ابييزيد پرسيدم: آيا حسين بن علي را ديده بودي؟ گفت:آري، موهاي سر و صورتش سياه بود، مگر تعدادي اندك از جلوي ريشهايش كه نميدانم بقيه را رنگ نموده و آن مقدار را رها كرده بود تا شبيه رسول خدا صلي الله عليه و آله شود يا اينكه فقط همان مقدار سفيد شده بود».(4)سدي نيز ميگويد: «حسين را ديدم كه موهايش از زير عمامهاش بيرون زده بود».(5)
مالك بن هبيره بن خالد، فرمانده لشكر معاويه بود(6)هنگامي كه از مدينه نزد معاويه بازگشت، معاويه پرسيد: قوم ما را در حجاز چگونه ديدي؟ او هنگام توصيف قريشيان، وقتي به امام حسين عليه السلام رسيد، گفت: «حسين، ظاهري آراسته و دلي پاك دارد.(7)
1) علي متقي هندي، كنز العمال، ج 6، ص 686.
2) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 68.
3) الطبقات الكبري، ج 10، ص 417.
4) تهذيب الكمال، ج 6، ص 400؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 200.
5) الطبقات الكبري، ج 10، ص 416.
6) أسدالغابة، ج 4، ص 278.
7) احمد بن يحيي بلاذري، أنسابالأشراف، ج 5، ص 17. قال: «رأيت الحسن بن علي فرأيته ظاهر الجمال طاهر القلب».
براي آن حضرت، چهار زن نام بردهاند:
الف) رباب دختر امرء القيس، و(1)مادر سكينه و عبدالله(2)(علي اصغر)؛
ب) أم إسحاق دختر طلحة بن عبيداللّه،(3)و مادر فاطمه و زينب (رقيه)؛
ج) سلافه (4)يا شهربانو، مادر امام سجاد عليه السلام ؛
د) ليلي دختر ابيمره، مادر علياكبر.
بنا بر قولي مشهور، حضرت شش پسر و سه دختر داشت كه تنها پسري كه از نسل آن حضرت به جا ماند، زينالعابدين و سيدالساجدين علي بن الحسين است، همان كسي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله وعده تولدش را داده بود.
ابوالزبير ميگويد: «ما نزد جابر بن عبدالله انصاري بوديم كه علي بن الحسين با پسرش وارد شد. جابر پرسيد: يابن رسول الله اين كيست؟ امام سجاد گفت: فرزندم، محمد است. جابر وقتي اين سخن را شنيد، او را در بغل گرفت و گريه كرد و گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله به تو سلام رسانيده است. آنگاه گفت: مرگم نزديك است. پس از آن از جابر پرسيده شد: ماجرا چيست؟ جابر گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه به حسين گفت: براي اين فرزندي متولد ميشود كه به او علي بن الحسين ميگويند. او سيدالعابدين است. روز قيامت كه ميشود، ندا ميدهند سيدالعابدين به پاخيزد. آنگاه علي بن الحسين به پا ميخيزد و براي او فرزندي متولد ميشود به نام
محمد. اي جابر، وقتي او را ديدي، سلامم را به او برسان و بدان كه مهدي از فرزندان اوست. عمرِ تو پس از ديدنش كوتاه خواهد بود».(1)
بنا به نقل محدثان و مورخان اهل سنت، حضرت در روز عاشوراي سال 61 هجري كه همزمان با روز جمعه بود، به شهادت رسيد.(2)درباره سن حضرت هنگام شهادت، اختلافنظر وجود دارد. برخي، 57 سال و برخي ديگر آن را 58 سال گفتهاند.(3)به گفته قتاده، ايشان 54 سال و پنج ماه داشته است(4)كه گفته اخير دور از صواب است.
زينب دختر ابورافع ميگويد: «هنگاميكه رسول خدا صلي الله عليه و آله در بستر (بيماري كه منجر به رحلتش شد) بود، فاطمه عليها السلام ، دست دو پسرش را گرفت و نزد او آمد و گفت: اي رسول خدا، اين دو، پسران توانَد. چيزي به ارث به آنان بده. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: أما حسن فإن له هيبتي
1) علي بن عساكر دمشقي، تاريخ دمشق، ج 54، ص 276. أبي الزبير قال كنا عند جابر بن عبد الله فدخل عليه علي بن الحسين ومعه ابنه فقال جابر من هذا يا بن رسولالله صلي الله عليه و آله قال ابني محمد فضمه جابر إليه وبكي ثم قال اقترب أجلي يا محمد رسولالله صلي الله عليه و آله يقرئك السلام فسئل وما ذاك قال سمعت رسولالله صلي الله عليه و آله يقول للحسين بن علي إنه يولد لابني هذا ابن يقال له علي بن الحسين وهو سيد العابدين إذا كان يوم القيامة ينادي مناد ليقم سيد العابدين فيقوم علي بن الحسين ويولد لعلي بن الحسين ابن يقال له محمد إذا رأيته يا جابر فاقرئه مني السلام يا جابر اعلم أن المهدي من ولده واعلم يا جابر أن بقاءك بعده قليل.
2) استيعاب، ج 1، ص 397؛ المستدرك، ج 3، ص 177؛ اسدالغابه، ج 2، ص 20؛ احمد بن علي بن حجرعسقلاني، فتح الباري، ج 7، ص 74.
3) تهذيب الكمال، ج 6، ص 445؛ عبدالرحمان بن علي بن جوزي، المنتظم، ج 5، ص 345؛ استيعاب، ج 1، ص 397؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 198؛ احمد بن علي مقريزي، امتاع الاسماع، ج 5، ص 365؛ الطبقاتالكبري، ج 10، ص 470.
4) المستدرك، ج 3، ص 176؛ تهذيب الكمال، ج 6، ص 445.
وسؤددي و أما حسين فإن له جرأتي وجودي؛ (1)هيبت و سروريام از آنِ حسن و جود و دلاوريام، براي حسين باشد».
حسين بن علي بن ابيطالب، دومين فرزند فاطمه عليها السلام ، دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله است كه در خانداني پاك پا به عرصه وجود نهاد. وي فضايل و كرامات و بزرگواري و بزرگمنشي را از خاندانش به ارث برد و از آنان آموخته بود؛ زيرا جدش، رسول خدا صلي الله عليه و آله ، خاتم پيامبران و صاحب همه كرامتهاي اخلاقي و خلق عظيم بود. جدهاش، حضرت خديجه عليها السلام ، بزرگترين پشتيبان اسلام و مظهر جود و سخا و ايثار جان و مال در راه خدا بود. مادرش، فاطمه، سيده زنان بهشتي و پدرش، يگانه شجاع ميدان نبرد و شيربيشه اسلام و عابد شبهاي تار بود. وي در چنين خاندني رشد كرد و اصالت و نجابت خاندان و آراستگي آنان به همه خوبيها از وي شخصيتي بينظير ساخته بود. درباره شأن وي و خاندانش همين بس كه سوره دهر درباره آنان نازل شده و وي در چنين محيطي پرورش يافته است. درباره شأن نزول آيات اول سوره دهر از ابن عباس نقل شده است: «حسن و حسين عليه السلام بيمار شدند و رسول خدا صلي الله عليه و آله با جمعي از صحابه از ايشان عيادت كرد. مردم به علي عليه السلام گفتند: چه خوب است براي بهبودي فرزندانت نذري كني. علي و فاطمه، و فضه، كنيز آن دو، نذر كردند اگر كودكان بهبودي يافتند، سه روز روزه بدارند. بچهها بهبودي يافتند و اثري از آن كسالت باقي نماند.
بعد از بهبودي كودكان، علي از شمعون خيبري يهودي، سه من جو قرض كرد. فاطمه يك من آن را دستاس و خمير كرد و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت و سهم هر كسي را جلوش گذاشت تا افطار كنند. در همين بين، سائلي (به در خانه آمد) گفت: سلام بر شما، اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله ، من
1) تهذيب الكمال، ج 6، ص 400.
مسكيني از مساكين مسلمانانم. مرا طعام دهيد كه خدا، شما را از مائدههاي بهشتي طعام دهد. خاندان پيامبر آن سائل را بر خود مقدم شمردند و افطار خود را به او دادند و آن شب را جز آب چيزي نخوردند و [با] شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند. هنگام افطار روز دوم، طعام را پيش روي خود نهادند تا افطار كنند. يتيمي بر در سراي ايستاد. آن شب هم يتيم را بر خود مقدّم داشتند. در شب سوم، اسيري آمد و همان عمل را تكرار كردند.
صبح روز چهارم، علي دست حسن و حسين را گرفت و نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وقتي بچهها را ديد كه از شدت ضعف و گرسنگي مي لرزند، فرمود: چه قدر بر من دشوار ميآيد كه من شما را در چنين حالي ببينم. آنگاه با علي و كودكان به طرف فاطمه رفت و او را در محراب خود يافت و ديد شكمش از گرسنگي به دندههاي پشت چسبيده (در نسخهاي ديگر آمده است كه شكمش به پشتش چسبيده است) و چشمهايش گود افتاده است وي از مشاهده اين حال ناراحت شد. در همين حال، جبرئيل نازل شد و عرضه داشت: اين سوره را بگير. خدا تو را در داشتن چنين اهل بيتي تهنيت ميگويد. آنگاه سوره را قرائت كرد».
اين روايت را گروهي از مفسران اهل سنت همچون زمخشري،(1)فخر رازي،(2)نيشابوري،(3)بيضاوي،(4)خازن،(5)ابيالسعود(6)در تفاسير خود آوردهاند. همچنين ماوردي(7)و سمعاني(8)آن را از قول عمرو از حسن نقل كردهاند. برخي
1) محمود زمخشري، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج 4، ص 670.
2) محمد بن عمر فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج 30، ص 747.
3) حسن بن محمد نيشابوري، غرائب القرآن، ج 6، ص 412.
4) عبدالله بن عمر بيضاوي، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج 5، ص 271.
5) علي بن محمد خاذن بغدادي، لباب التنزيل، ج 4، ص 378.
6) محمد بن محيي الدين بن ابيالسعود، ارشاد عقل السليم، ج 6، ص 168.
7) علي بن محمد ماوردي، النكت و العيون، ج 6، ص 168.
8) منصور بن عبدالجبار سمعاني، تفسير سمعاني، ج 6، ص 116.
ديگر نيز مانند واحدي،(1)ابن الجوزي(2)و بغوي به آن اشاره دارند.(3)ازاينرو، ميتوان گفت روايت سبب نزول در بين مفسران از شهرت فوقالعادهاي برخوردار است، به گونهاي كه مفسران نتوانستهاند از آن چشمپوشي كنند؛ بلكه ذيل اين آيات، گاه به اجمال و برخي به تفصيل به آن پرداختهاند.
رسول خدا از همان لحظه اول تولد دو سبط خود، نظري از سر لطف و محبت به آن دو داشت و همواره در تربيت آنان تلاش ميكرد. ازاينرو، يكي از دلخوشيهايش، ديدار با دو نوه و به همراه داشتن و ابراز محبت به آنان و توجه به تربيتشان بوده است؛ زيرا بر اساس آموزههاي اسلاميكه رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را بيان كرده بود، بسياري از عوامل حتي پيش از تولد در سعادت و شقاوت و تربيت فرزند نقش دارد. به همين جهت، آن حضرت همه آموزههاي مكتبش را درباره تربيت نوههايش اجرا ميكرد كه در ادامه به برخي رفتارهاي تربيتي رسول خدا صلي الله عليه و آله اشاره ميشود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله با نوههايش بازي و گاه در بازي آنان شركت ميكرد. ابوهريره ميگويد:
حسن و حسين كشتي ميگرفتند و رسول خدا صلي الله عليه و آله ، حسن را تشويق ميكرد كه اي حسن، زمينش بزن. فاطمه به پدر گفت: چرا حسن را (با آنكه بزرگتر است ) تشويق ميكني؟ رسول خدا فرمود: آن طرف، جبرئيل است كه حسين را تشويق ميكند حسن را زمين بزند.(4)
بريده ميگويد:
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله براي ما سخنراني ميكرد كه حسن و حسين با لباسي قرمز رنگ وارد شدند و ميافتادند و بر ميخاستند. وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله آن دو را ديد، از منبر فرود آمد و آن دو را در بغل گرفت و بالاي منبر برد و فرمود: خدا و رسولش(جبرئيل) راست گفتهاند كه «اموال و اولادتان مايه امتحان شمايند؛ من به اين دو فرزندم نگريستم و ديدم كه ميافتند و بر ميخيزند. نتوانستم تحمل كنم و سخنانم را قطع كردم و آن دو را برداشتم.(1)
حاكم نيشابوري ميگويد: «اين روايت بر اساس مبناي مسلم، صحيح است، ولي در كتابش نياورده است».(2)
ابوفاخته از علي عليه السلام نقل ميكند:
شبي رسول خدا صلي الله عليه و آله به ديدار ما آمد و نزد ما ماند. حسن و حسين در خواب بودند كه حسن بيدار شد و آب خواست. رسول خدا صلي الله عليه و آله بر خاست و از مشك در پياله آب ريخت و آورد تا به حسن بنوشاند. حسين دست دراز كرد تا آبي را بگيرد و بنوشد، اما رسول خدا صلي الله عليه و آله نگذاشت و آب را به حسن داد. فاطمه گفت: اي رسول خدا، مثل اينكه حسن را بيشتر دوست داري؟ فرمود، نه اينطور نيست، بلكه به اين جهت بود كه او جلوتر آب خواسته بود. سپس فرمود: من و تو و اين خوابيده، يعني علي و اين دو در روز قيامت در يك جايگاه خواهيم بود.(3)
حاكم نيشابوري همين روايت را از ابوسعيد خدري نقل كرده و آنگاه گفته است: «سند اين روايت صحيح است».(4)
ابوهريره ميگويد:
رسول خدا صلي الله عليه و آله با ما نماز عشا ميخواند و هر گاه به سجده ميرفت، حسن و حسين بر پشتش سوار ميشدند و آن حضرت وقتي ميخواست برخيزد، آن دو را به ملايمت روي زمين مينهاد. همين كه به سجده ميرفت، آن دو دوباره بر پشتش سوار ميشدند تا اينكه نمازش تمام شد. آن حضرت آن دو را روي پاهايش نشاند. من برخاسته و گفتم: اي رسول خدا، اجازه ميدهي آنها را به منزلشان ببرم؟ فرمود: نه، اما پس از لحظاتي فرمود: آن دو را به مادرشان بده. رسول خدا صلي الله عليه و آله تا رسيدن به در منزل به آنان مينگريست.(1)
حضرت فاطمه عليها السلام فرمود:
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله نزدم آمد و گفت: دو پسرانم (يعني حسن و حسين) كجايند؟ گفتم:صبح در خانه چيزي براي خوردن نداشتيم. علي گفت: آن دو را با خود ميبرم؛ چون ميترسم گريه كنند و تو چيزي نداري كه به آنها بدهي تا بخورند. به همين جهت، علي آنها را با خود نزد فلان يهودي برد. رسول خدا صلي الله عليه و آله بازگشت و آن دو را ديد كه در مشربه در حال بازياند و هستههاي خرما در جلويشان است. حضرت فرمود: اي علي، چرا دو پسرانم را در اين گرما به منزل بر نميگرداني؟ علي پاسخ داد: صبح در منزل چيزي نداشتيم. اگر چند لحظه بنشيني تا براي فاطمه نيز خرمايي جمع كنم، با هم خواهيم رفت. رسول خدا صلي الله عليه و آله نشست تا علي در برابر گرفتن مقداري خرما براي آن يهودي خرما بچيند و علي عليه السلام سهم خود را برداشت. آنگاه درحاليكه علي عليه السلام ، يكي و رسول خدا، ديگري را بر دوش داشتند، به منزل بازگشتند.(2)
فصل دوم: فضايل و مناقب
زير فصل ها
در قرآن
از منظر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله
از منظرپدر
از منظر برادر
از منظر اصحاب
از منظر انديشمندان
در آيات متعددي از قرآن به فضايل و مناقب اهل بيت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله كه حسين عليه السلام ، يكي از مصاديق آن به شمار ميآيد، اشاره شده است. در ادامه به برخي از اين آيات پرداختهايم:
الف) مصداق آيه تطهير
خداوند در قرآن درباره اهل بيت عليهم السلام ميفرمايد: «إِنَّما يريدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَ يطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً؛ خداوند فقط ميخواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد». (احزاب: 33)
به يقين، نزد همه فرقههاي اسلامي، يكي از مصاديق آيه تطهير در سوره احزاب، امام حسين عليه السلام است و روايات متواتري در اين باره وارد شده است. مسلم بن حجاج قشيري در كتاب خود درباره فضايل اهل بيت عليهم السلام از عايشه، همسر پيامبر نقل ميكند كه گفت:
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله از خانه خارج شد، در حالي كه عبايي نقشدار از پشم سياه بر دوش داشت. پس حسن و سپس حسين و
فاطمه و علي يكي پس از ديگري بر او وارد شدند. آنان را زير عبايش برد و آنگاه فرمود: إِنَّما يريدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَ يطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً.(1)
از ام سلمه، همسر ديگر پيامبر نيز روايات متعددي درباره نزول اين آيه درباره اصحاب كسا نقل شده است. وي ميگويد:
فِي بَيتي نُزلِتْ إِنَّما يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَ فِي الْبَيتِ فاطِمةُ وَ عَلِي و الَحَسنُ و الْحُسَينُ فَجلَّلَهُم رسولُ الله صلي الله عليه و آله بِكَساءٍ كَان عَليهِ ثُمَّ قَالَ هَؤُلاء أهلُ بَيتي فَاذْهَبْ عَنْهُم الرَّجسَ و طَهَّرهُم تطهيرا.(2)
در خانه من آيه تطهير نازل شد، در حالي كه در خانه فاطمه و علي و حسن و حسين بودند. رسول خدا صلي الله عليه و آله كسايش را رويشان انداخت و فرمود: اينان اهل بيت منند. رجس را از آنان دور داشته و همواره پاكشان بدار.
در روايات ديگر نيز از ام سلمه نقل شده است: «من گوشه عبا را كشيدم تا داخل عبا گردم وگفتم اي رسول خدا! مگر من از اهل تو نيستم؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله مانع داخل شدنم زير عبا شد و فرمود: تو بر خيري، تو از همسران مني».(3)
1) 1.محمد بن مسلم قشيري نيشابوري، صحيح مسلم، ج 2، ص 78. قالت عائشة خرج النبي9 غداة وعليه مَرطَ مرحلٍُ منِ شَعرٍ اسود فجاء الحسن بن علي فادخله ثم جاء الحسين فدخل معه ثم جاءت فاطمة فأدخلها ثم جاء علي فادخله ثم قال إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا. مسلم در باب فضايل اهل بيت: فقط همين يك حديث را نقل كرده است؛ يعني مصداق اهل بيت در نزد او فقط همين چند نفرند.
2) سنن ترمذي، ج 5، ص 31، فتح الباري، ج 7، ص 104، عبدالرحمان بن عمر سيوطي، تفسير الدر المنثور، ج 5، ص 198، تفسير لباب التاويل، ج 3، ص 425؛ محمود آلوسي بغدادي، روح المعاني، ج 11، ص 195.
3) محمد بن جرير طبري، تفسير جامع البيان (تفسير طبري)، ج 22، ص 7؛ اسماعيل بن عمرو بن كثير، تفسير ابن كثير، ج 6، ص 368؛ الدر المنثور، ج 5، ص 198.
ب) مصداق قربي
درباره لزوم دوست داشتن اهل بيت عليهم السلام وامام حسين عليه السلام كه يكي از آنان است، دلايل روايي فراواني در منابع معتبر اهل سنت و شيعه از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده است. علاوه بر انبوه روايات منقول معتبر در اين باره مهمترين آيهاي كه در اين باره به آن تمسك شده، آيه قربي در سوره شورا است كه خداوند در آن به دوستداري قرباي پيامبر فراخوانده و فرموده است:
ذلِكَ الَّذي يبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي وَ مَنْ يقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ.
اين همان چيزي است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند به آن نويد ميدهد! بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نميكنم جز دوست داشتن نزديكانم [اهل بيتم] و هر كس كار نيكي انجام دهد، بر نيكياش ميافزاييم؛ چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است. (شورا: 23)
در اين آيات، خداوند به مؤمنان صالح و درستكار بشارت داده است كه اگر ميخواهند در برابر خوبيهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله نيكي كنند، نزديكان او را دوست داشته باشند. اين دوستي، كار نيكي است كه سبب ميشود ديگر كارهاي نيك آنان نيز مقبول حق تعالي قرار گيرد و پاداششان را چند برابر ميكند و موجب بخشش گناهان و سپاسگزاري از نيكيهاي آنان ميشود. مفسران از ابن عباس نقل كردهاند:
هنگامي كه اين آيات بر رسول خدا صلي الله عليه و آله نازل شد، از وي پرسيدند: اين خويشاني كه مودت آنان بر ما واجب شده است، چه كساني هستند؟ فرمود: علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام . (1)
به همين جهت، در ذيل همين آيه، عدهاي از مفسران از جمله امام فخر رازي شافعي و زمخشري حنفي و برخي ديگر در تفسير خود حديثي مفصل از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كردهاند كه ايشان فرمود:
هر كس با حب آل محمد بميرد، شهيد مرده است. بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، با بخشش گناهان مرده است.
1) من طريق سعيد بن جبير عن ابن عباس قال: لما نزلت هذه الآية قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي قالوا: يا رسولالله من قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: علي و فاطمة و ولدهما. محمد بن علي شوكاني، تفسير فتح القدير، ج 4، ص 615؛ عبدالرحمان بن محمد بن ابي حاتم، تفسير ابن ابي حاتم، ج 10، ص 3273؛ تفسير كشاف، ج 4، ص 220؛ عبدالحق بن غالب بن عطيه اندلسي، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 5، ص 24؛ احمد بن ابراهيم بن ثعلبي نيشابوري، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج 8، ص 310؛ صديق بن حسن قنوجي، تفسير فتح البيان، ج 8، ص 311؛ زاد المسير في علم التفسير، ج 4، ص 64؛ تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 6، ص 74؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج 5، ص 8؛ اسماعيل حقي برسوي، تفسير روح البيان، ج 8، ص 311؛ محمود بن حمزه كرماني، غرائب التفسير، ج 2، ص 1051؛ عبدالله بن احمد نسفي، تفسير مدارك التنزيل، ج 3، ص 253؛ مفاتيح الغيب( تفسير كبير)، ج 27، ص 596؛ احمد بن ابيسعد ميبدي، تفسير كشف الاسرار، ج 9، ص 23؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 47؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 6، ص 7؛ محمد بن احمد قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، ج 16، ص 22؛ احمد بن محمد بن عجينه قرشي، البحر المديد في تفسير القرآن المجيد، ج 5، ص 211.
بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، توبهكار مرده است. بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، با ايمان كامل مرده است. بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، فرشتگان (در قيامت) او را همچون عروسي كه به خانه شوهر برند، به بهشت ميبرند. بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، دو در از بهشت به سويش در قبر گشوده شود. بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، خداوند قبرش را مزار فرشتگان قرار دهد.
بدانيد هر كس با حب آل محمد بميرد، بر سنت و جماعت مرده است و بدانيد هر كس با كينه آل محمد بميرد، در روز قيامت بهگونهاي وارد ميشود كه بر دو چشم وي نوشته شده است: «مأيوس از رحمت خدا». بدانيد هر كس با كينه آل محمد بميرد، كافر مرده است. بدانيد هر كس با كينه آل محمد بميرد، بوي بهشت را نخواهد بوييد.(1)
فخر رازي پس از آوردن حديث ميگويد:
آل محمد همان كساني هستند كه امورشان به پيامبر بر ميگردد. پس هر كسي رشته اتصالشان به پيامبر شديدتر و كاملتر باشد، آنان آل اويند و شكي نيست كه بين فاطمه و علي و حسن وحسين عليه السلام و پيامبر شديدترين تعلق خاطر و وابستگي وجود داشت و اين مطلب به نقل متواتر ثابت گشته است. پس آل بودن اينان ضروري است.
دليل ديگر آنكه مردم درباره آل اختلاف كردند، برخي گفتند آل همان اقارب است. برخي گفتند امت او آل اويند. حال اگر بگوييم مراد از آل همان اقارب اويند، اين چهار تن به طور مسلّم آل پيامبرند و اگر بگوييم مراد از آل، امتند كه دعوت او را اجابت كردهاند، باز اين
1) تفسير كشاف، ج 4، ص 220؛ مفاتيح الغيب، ج 27، ص 595؛ روح البيان، ج 8، ص 312؛ الجامع الاحكام القرآن قرطبي، ج 16، ص 23؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج 8، ص 314؛ تفسير ابن عربي، ج 2، ص 232؛ البحر المديد في تفسير القرآن المجيد، ج 5، ص 212؛ جواهر الحسان في تفسير القرآن، ج 5، ص 157؛ المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 5، ص 34؛ (من مات علي حب آل محمد مات شهيدا. الا و من مات علي حب آل محمد مات مغفوراً له.الا و من مات علي حب آل محمد مات تائبا. الا و من مات علي حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان. الا و من مات علي حب آل محمد يزف الي الجنه كما تزف العروس الي بيت زوجها. الا و من مات علي حب آل محمد فتح له في قبره بابان الي الجنه. الا و من مات علي حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائكه الرحمه. الا و من مات علي حب آل محمد مات علي السنه و الجماعه. الا و من مات علي بغض آل محمد جاء يوم القيامه مكتوبا بين عينيه آيس من رحمه الله . الا و من مات علي بغض آل محمد مات كافراً. الا و من مات علي بغض آل محمد لم يشم رائحه الجنه.)
چهار تن آل اويند. پس بر هر فرضي، اينان آل اويند، اما غير اينان آيا داخل در آل هستند يا نه محل اختلاف است.(1)
ج) مستجاب الدعوه
در مستجاب الدعوه بودن آن حضرت همين بس كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در ماجراي مباهله با نصاراي نجران، وي را يكي از كساني قرار داد كه براي اجابت دعايش بايد آمين بگويد وآيه مباهله(2)درباره او و خانوادهاش نازل شد.
از جابر نقل كردهاند:
عاقب وسيد (از بزرگان نصاراي نجران) نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند. حضرت آنان را به اسلام دعوت كرد. آن دو گفتند: ما اسلام آوردهايم. حضرت فرمود: دروغ ميگوييد. اگر بخواهيد، به شما بگويم چه چيز مانع از اسلام آوردنتان ميشود. گفتند: بگو. فرمود: دوست داشتن صليب و نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك. آنگاه پيامبر آنان را به ملاعنه دعوت كرد. آن دو وعده به روز بعد دادند. روز بعد رسول خدا صلي الله عليه و آله دست علي و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و به دنبال آنان (نصاراي نجران) فرستاد، اما آنان از ملاعنه و اقرار به رسالتش نيز خودداري كردند. رسول خدا صلي الله عليه و آله آنگاه فرمود: قسم به كسي كه مرا مبعوث كرد، اگر ملاعنه ميكردند، صحرا براي آنان پر از آتش عذاب ميگرديد. آيه مباهله درباره آنان نازل شد و
1) مفاتيح الغيب، ج 27، ص 595.
2) آيه آل عمران (آيه مباهله) است كه خداوند ميفرمايد: «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْكاذِبينَ؛ پس هر كه با تو، پس از آن دانشي كه به تو رسيد، درباره او. عيسي يا آن حق. ستيزه و جدل كند، بگو بياييد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را، كسي را كه به منزله خودمان است، بخوانيم. آنگاه دعا و زاري كنيم و لعنت خداي را بر دروغگويان بگردانيم».
مراد از انفسنا و انفسكم، رسول خدا صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام و ابناءنا، حسن و حسين عليهم السلام و نساءنا فاطمه عليها السلام است.(1)
ميبدي نيز ميگويد:
و اصحاب مباهله پنج كس بودند؛ مصطفي صلي الله عليه و آله و زهرا عليها السلام و مرتضي عليه السلام و حسن عليه السلام و حسين عليه السلام . آن ساعت كه به صحرا شدند، رسول ايشان را با پناه خود گرفت و گليم بر ايشان پوشانيد و گفت: «اللّهمّ! انَّ هَؤلاءِ اَهلِي». جبرئيل آمد و گفت:«يا محمّد! و أنَا مِنْ أهلِكم».
چه باشد يا محمد اگر مرا بپذيري و در شمار اهل بيت خويش آري؟ رسول گفت: «يا جَبرئيلُ و أنتَ مِنّا». آن گه جبرئيل بازگشت و در آسمانها مينازيد و فخر ميكرد و ميگفت: «مَنْ مِثلي؟ وَ اَنَا فِي السّماء طاوُوسُ المَلائِكة وَ فِي الْاَرْضِ مِنْ أهلِ بَيتِ مُحمّدٍ صلي الله عليه و آله »؛ يعني چون من كيست؟ كه در آسمان رئيس فرشتگانم و در زمين از اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله خاتم پيغامبرانم.
اين آب نه بس مرا كه خوانندم
خاك سر كوي آشناي تو؟!(2)
مسلم و ترمذي و حاكم نيشابوري و بيهقي و ديگر محدثان اهل سنت از سعد وقاص نقل كردهاند هنگامي كه آيه «فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَ...» نازل شد، رسول خدا صلي الله عليه و آله ، علي و فاطمه و حسن و حسين را فراخواند و گفت: پروردگارا اينان اهل(بيت) منند. (3)
1) الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 2، ص 39؛ علي بن احمد واحدي، اسباب النزول واحدي، ص 108، تفسير ابن كثير، ج 2، ص 47، زاد المسير ابن جوزي، ج 1، ص 389، فتح القدير شوكاني، ج 1، ص 399؛ جمالالدين محمد قاسمي، محاسن التاويل، ج 2، ص 329.
2) كشف الاسرار وعده الابرار، ج 2، ص 152.
3) صحيح مسلم، ج 7، ص 121؛ سنن ترمذي، ج 4، ص 293؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 2، ص 39؛ تفسير زاد المسير، ج 1، ص 289؛ روح المعاني، ج 2، ص 182؛ فتح القدير، ج 1، ص 399؛ عن سعد بن أبي وقاص قال لما نزلت هذه الآية فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ دعا رسولالله صلي الله عليه و آله و فاطمة و حسنا و حسينا فقال اللهم هؤلاء أهلي.
آيه مباهله به اعتراف مفسران اهل سنت بر مستجاب الدعوه بودن اصحاب كسا دلالت دارد كه حسين نيز از آنان بود؛ زيرا پيامبر تنها آنان را براي مباهله با خود برد و فرمود: «اِذا أنَا دَعَوتُ فَاَمِنّوا.»(1)اجابت دعايش را منوط به آمين قرار داد كه اسم فعل به معناي استجب است و دعاي آنان را همسنگ دعاي خويش قرار داد. از سويي آنچه سبب رويگرداني نصاري از مباهله شد، چهرههاي مصمم و نوراني آنان بود، بهگونهاي كه اسقف نجران وقتي اين جمع پنج نفره را ديد، گفت:
«من چهرههايي را ميبينم كه اگر از خدا بخواهند تا كوهي را از جا بر كند، خدا چنان ميكند»؛(2)يعني با دعاي آنان چنين ميكند يا با قسم به نام آنان خدا چنين ميكند.
مفسران علاوه بر مستجابالدعوه بودن، چند دلالت ديگر براي اين آيه بيان كردهاند كه بر والايي جايگاه اصحاب كسا و امام حسين عليه السلام دلالت دارد.
آلوسي ميگويد: «در اين آيه هم دليل بر نبوت پيامبر وجود دارد؛ زيرا اگر چنين نبود، آنان از مباهله سر باز نميزدند و هم بر فضيلت رسول خدا و آل الله؛ مطلبي كه هيچ مؤمني در آن شك ندارد».(3)
دلالت دارد كه اصحاب كسا، محبوبترين افراد نزد رسو ل خدا صلي الله عليه و آله بودهاند. بَيضاوي در تفسيرش ميگويد:
1) كشاف، ج 1، ص 369؛ تفسير مفاتيح الغيب، ج 8، ص 90؛ روح المعاني، ج 2، ص 181.
2) أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج 2، ص 21؛ البحر المديد في تفسير القرآن المجيد، ج 1، ص 363؛ محمد ثناء الله مظهري، التفسير المظهري، ج 2، قسم1، ص 60؛ تفسير روح البيان، ج 2، ص 45؛ تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 2، ص 178؛ روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 181؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج 1، ص 368؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج 3، ص 85؛ لباب التأويل في معاني التنزيل، ج 1، ص 254؛ محمد بن عمر نووي جاوي، مراح لبيد لكشف معني القرآن المجيد، ج 1، ص 130؛ معالم التنزيل في تفسير القرآن، ج 1، ص 450؛ مفاتيح الغيب، ج 8، ص 247.
3) روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 181.
أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ؛ يعني هر يك از ما و شما نفسش را و عزيزترين خانوادهاش را و آن كسي را كه وابستگي قلبي به او دارد، براي مباهله بياورد و در معرض مباهله قرار دهد، اما علت اينكه در آيه، فرزندان مقدم شده، بدين جهت است كه انسان همواره خودش را براي آنها به خطر مياندازد و براي حفاظت از آنان ميجنگد.(و آنان را به خطر نمياندازد. ازاينرو، اگر كسي براي مباهله آنان را به همراه ببرد، معلوم ميگردد به حقانيت راهش مطمئن است).(1)
اين آيه بر كمال عقل امام حسن و امام حسين عليهم السلام و صلاحيت آن دو براي امامت از كودكي دلالت دارد. آلوسي در تفسيرش درباره كمال عقل آن دو از فردي معتزلي به نام ابن ابيعلان چنين نقل ميكند:
اين آيه دلالت دارد كه حسن و حسين عليهم السلام در اين سن مكلف به تكليف بودند؛ زيرا مباهله جز با افراد بالغ مجاز نيست واماميه نيز عقيده دارند در تكليف، كمال عقل و تمييز شرط است ومتوقف بر بلوغ (جنسي) نيست. ازاينرو، چه بسا قبل از بلوغ اين كمال حاصل شود، كمالي كه افزون بر كمال بالغين نيز باشد. ازاينرو، محال نيست حسن و حسين عليه السلام با آنكه به بلوغ نرسيده بودند، اما به كمال عقلي رسيده باشند؛ زيرا بر خداوند رواست كه آن سروران را به طريق خارقالعاده به كمالي و به اموري مختص گرداند كه ديگران با آنان در اين ويژگيها شريك نباشند. ازاينرو، اگر صحيح باشد كه عادتاً در چنين سني كمال عقل رخ ندهد، اما امكان دارد خداوند براي آنكه آنان را از ديگران ممتاز سازد، چنين كمالي را در اين سن به آنها بدهد و دليل بر اين مدعا و امكان چنين چيزي آن است كه اينان از كسانياند كه داراي ويژگيهاي خاص غير قابل شمارشي هستند.(2)
روايات متعددي از رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره حسن و حسين عليهم السلام وارد شده است كه به برخي از آنها پرداخته ميشود:
الف) حسين عليه السلام ، محبوب پيامبر
شش سال از دوره زندگاني حسين عليه السلام با جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله گذشت. در اين دوران آن حضرت به همراه برادرش توجه و عنايت ميكرد. رسول خدا صلي الله عليه و آله علاقه شديدي به آن دو داشت، به گونهاي كه در روايت آمده است از آن حضرت سؤال شد كداميك از اهل بيتت نزدت محبوبترند؟ فرمود: حسن و حسين و همواره به دخترش، فاطمه ميگفت: دو پسرانم را بياور. آنگاه آنان را ميبوييد و در بغل ميگرفت.(1)و ميگفت: اين دو، دوگل خوشبوي من در دنيايند(2)و ميفرمود: اين دو، فرزند من و فرزندان دخترم هستند. پروردگارا، اين دو و كساني كه اين دو را دوست بدارند، دوست بدار.(3)
سلمان ميگويد:
از رسول خدا شنيدم كه فرمود حسن و حسين دو پسران منند. كسي كه آن دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و كسي كه مرا دوست بدارد، خدا او را دوست ميدارد و كسي كه خدا او را دوست
1) ترمذي، ج 5، ص 327. أنس بن مالك يقول: سئل رسولالله صلي الله عليه وسلم أي أهل بيتك أحب إليك؟ قال الحسن والحسين وكان يقول لفاطمة ادعي لي ابني فيشمهما ويضمهما إليه.
2) محمد بن اسماعيل بخاري، صحيح بخاري، ج 4، ص 217. قال النبي صلي الله عليه وسلم هما ريحانتاي من الدنيا.
3) ترمذي، ج 5، ص 327. عن اسامه قال قال النبي: هذان ابناي وابنا ابنتي اللهم إني أحبهما فأحبهما وأحب من يحبهما.
بدارد، داخل بهشت ميكند و كسي كه آن دو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته و كسي كه مرا دشمن بدارد، خدا دشمن اوست و كسي كه خدا دشمن او گردد، داخل جهنمش سازد.(1)
ابوهريره نيز ميگويد:
رسول خدا صلي الله عليه و آله به سوي ما ميآمد، در حالي كه حسن و حسين را بر دوش داشت. گاه اين يكي و گاه آن يكي را ميبوسيد. وقتي به ما رسيد، مردي از وي پرسيد: اي رسول خدا، آيا اين دو را دوست داري؟ فرمود: آري و هر كسي كه آن دو را دوست بدارد، همانا مرا دوست داشته و كسي آن دو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.(2)
زيد بن ارقم ميگويد:
رسول خدا صلي الله عليه و آله به علي و فاطمه و حسن و حسين فرمود: من با كسي كه با شما در سازش باشد، در سازش و با كسي كه با شما در جنگ باشد، در جنگم.(3)
ب) سيد جوانان بهشت
حذيفه بن يمان نيز ميگويد:
مادرم از من پرسيد چه زماني وعده ديدار با رسول خدا صلي الله عليه و آله را داري؟ گفتم: مدتي با وي ملاقات نكردم. مادرم با من دعوا كرد.گفتم: مهلت
1) المستدرك، ج 3، ص 167. عن سلمان رضي الله عنه قال سمعت رسولالله صلي الله عليه وآله يقول الحسن والحسين ابناي من أحبهما أحبني ومن أحبني أحبه الله ومن أحبه الله ادخله الجنة ومن أبغضهما أبغضني ومن أبغضني أبغضه الله ومن أبغضه الله أدخله النار. هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين ولم يخرجاه.
2) المستدرك، ج 3، ص 167. أبيهريرة رضي الله عنه قال خرج علينا رسولالله صلي الله عليه و آله و معه الحسن والحسين هذا علي عاتقه وهذا علي عاتقه وهو يلثم هذا مرة وهذا مرة حتي انتهي الينا فقال له رجل يا رسولالله انك تحبهما فقال نعم من أحبهما فقد أحبني ومن أبغضهما فقد أبغضني هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه.
3) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 57؛ المستدرك، ج 3، ص 149؛ ترمذي، ج 5، ص 327. قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله لعلي وفاطمة والحسن والحسين «أنا سلم لمن سالمتم، وحرب لمن حاربتم».
بده تا نماز مغرب را پشت سر پيامبر بخوانم و از او بخواهم براي من و تو از خدا طلب بخشش كند. نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمدم و پشت سرش نماز خواندم و بعد از آن نماز عشا را نيز با او خواندم. پس از آن، نماز مستحبي به جاي آورد و به راه افتاد. به دنبالش رفتم. صدايم را شنيد و پرسيد: حذيفه تويي؟ گفتم: آري، فرمود: خدا تو و مادرت را ببخشايد. همين حالا اينجا فرشتهاي است كه تاكنون روي زمين نيامده بود. از خداوند اذن خواست تا به زمين بيايد و به من بشارت دهد كه فاطمه صلي الله عليه و آله ، سيده زنان بهشت و حسن و حسين، دو سرور جوانان بهشتند.(1)
ج) محبوب خدا
از يعلي عامري نقل شده است:
براي غذا در جايي دعوت شده بوديم و به همراه رسول خدا صلي الله عليه و آله بوديم. در بين راه، آن حضرت، حسين را ديد كه با كودكان در حال بازي است. رسول خدا براي گرفتنش به دنبالش رفت، ولي وي به اين طرف و آن طرف فرار ميكرد و رسول خدا نيز به دنبالش بود تا آنكه وي را گرفت. دستي را پشت سر وي و دستي را برچانهاش گذاشت و لبهايش را بوسيد و فرمود: حُسينٌ مِنّي وَأنا مِنْ حُسينٍ أحَبَّ اللهُ من أحَبَّ حُسينًا حُسينُ سِبطٌ من الأَسْباطِ؛ حسين از من است و من از حسينم. خدا كسي را كه دوستدار حسين باشد، دوست ميدارد. حسين سبطي از اسباط است. (2)
منصور علي ناصف از انديشمندان الازهر مصر درباره اين حديث چنين مينويسد:
سبط به دو معنا آمده؛ فرزند فرزند(نوه) و به معناي جماعت و مراد در اين روايت آن است كه حسين در اخلاق و اعمال صالحه در دنيا مانند امتي صالح است وهمانند گفته خداي تعالي است كه فرمود: «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنيفاً وَ لَمْ يكُ مِنَ الْمُشْرِكينَ؛"ابراهيم (به تنهايي) امّتي بود مطيع فرمان خدا، خالي از هر گونه انحراف و از مشركان نبود» (نحل: 120) حسين نيز در آخرت به گونهاي مبعوث ميگردد كه داراي مقام و مرتبهاي والاست مانند امتي كه مرتبه والايي دارد.(1)
مبارك فوري نيز در تحفه الاحوزي در شرح سنن ترمذي درباره اين حديث ميگويد:
حسين مني وأنا من حسين. قاضي (عياض) گفته است چنين مينمايد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با نور وحي ميديد آنچه بين حسين و قوم واقع ميشود. از اين جهت، او را به طور خاص ياد كرد و در حديث بيان كرد كه آن دو در وجوب دوست داشتن و حرمت تعرض و جنگيدن يكي هستند و با كلمه «أحب الله من أحب حسينا» بر اين مطلب تأكيد ورزيد؛ چرا كه دوست داشتن او، دوست داشتن رسول خدا صلي الله عليه و آله و محبت رسول، محبت و دوست داشتن خداست .(2)
رسول خدا صلي الله عليه و آله آن دو را دوست داشت و اين دوستداري بيضابطه نبود،
1) منصور علي ناصف، التاجالجامع للاصول، ج 3، ص 359.
2) محمد بن عبدالرحمان مبارك فوري، تحفه الاحوزي في شرح سنن الترمذي، ج 10، ص 191. مبارك فوري در ادامه ميگويد: «(حسين سبط) بالكسر (من الأسباط) در كتاب نهايه گفته؛ يعني امتي از امتهاي خير است و لفظ اسباط درباره فرزندان اسحاق بن ابراهيم به كار مي رفت و همانند لفظ قبيله درباره فرزندان اسماعيل است كه مفردش سبط است و مترادف با كلمه امت و امت مترادف با آن است». قاضي (عياض) ميگويد: «يا مراد آن است كه او فرزند فرزند(نوه) است كه در اين صورت بيان و تأكيد اين مطلب است كه اوجزئي از من است. يا مراد از سبط قبيله است؛ زيرا به قبيله نيز سبط مي گويند. خداوند تعالي فرمود: «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَي عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً؛ و آنان را به دوازده عشيره كه هر يك امّتي بودند تقسيم كرديم». (أعراف: 160) كه مراد از اسباط قبيله است. احتمال دارد در اينجا بدين معنا باشد كه از او قبيله ها منشعب خواهد شد و از نسلش خلق زيادي خواهند بود. در اين صورت، اشاره به اين دارد كه نسلش اكثر و بابقاتر خواهد بود و چنين نيز شده است.
بلكه به جهت برخورداري از فضايل بيشمار آنان بود و آنچه بيان شد، برخي از رواياتي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره فضايل آن حضرت بيان كرده است. همه اين دوست داشتنها و تشويق به دوست داشتن و پرهيز دادن از دشمني با آنان بدان جهت بود كه آنان از خلق و خوي بهشتي رسول خدا صلي الله عليه و آله بهرهمند بودند و در بيت نبوت زاده شدند و همگي بر اوصاف بهشتيان بودند و رسول خدا صلي الله عليه و آله ، آنان را به عنوان حافظ سيره و سنت و دينش ميديد.
د) حسين عليه السلام فرزند پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله
نكته قابل تأمل در رفتار رسول خدا صلي الله عليه و آله با امام حسن و امام حسين عليهم السلام اين است كه آن حضرت برخلاف رفتار عرب جاهلي كه فقط فرزندان پسر را به خود منتسب ميكردند و فرزندان دختري را فرزند ديگران ميدانستند،(1)آن دو را به خود منتسب ميكرده و بر اين امر اصرار داشت.
عبدالله بن شداد از پدرش شداد نقل ميكند:
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله در يكي از نمازهاي ظهر يا عصر آمد، درحالي كه حسن و حسين را به همراه داشت وآن دو را در پايين پاي راست خود جاي داد و به نماز ايستاد. در هنگام سجده آن را طولاني كرد. من سرم را از سجده برداشتم و ديدم رسول خدا در سجده و پسر بچه بر پشتش سوار است. به سجده برگشتم. پس از نماز، مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله گفتند: اي رسول الله، سجده را برخلاف هميشه خيلي طولاني كردي، آيا چيزي رخ داده يا در حال سجده به شما وحي شده است؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: هيچيك از اينها نبود، بلكه پسرم بر پشتم سوار بود. ازاينرو، براي
1) حتي شاعر عرب سروده است: بنونا بنو أبنائنا و بناتنا بنوهن أبناء الرجال الأباعد. فتح الباري، ج 12، ص 42.
آنكه او به خواسته خودش برسد، خوش نداشتم عجله كنم.(1)
در روايت ديگري آمده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «لكُلُّ بَنِي أُمٍ عصبة ينْتَمُونَ إِلَيهم عَصَبَتِهِمْ إِلَّا ابني فَاطِمَةَ فََانَا وليهما أ وَ عَصَبَتُهُما؛ فرزندان هر مادري به پدر و خويشاوندان پدري خود منسوب ميشوند، غير از دو فرزند فاطمه كه به خويشاوندي من منسوبند و من پدر و سرپرست ايشان هستم».(2)
به همين جهت، عالمان اسلامي همواره به ديد اكرام و اجلال و بزرگداشت به آن دو نگريستهاند و آن دو را «ابن رسول الله» ميناميدند و در مقابل دشمنان اهل بيت از به كار بردن آن جلوگيري ميكردند. همچنان كه درباره حجاج بن يوسف ثقفي نوشتهاند:
روزي عدهاي نزد وي جمع بودند و سخن از حسين بن علي شد. حجاج گفت: وي ذريه رسول خدا صلي الله عليه و آله نيست. يحيي بن يعمر گفت: اي امير، دروغ گفتي. حجاج گفت: بايد براي ادعاي خودت از كتاب خدا دليل بياوري، وگرنه تو را به وضعيت بدي خواهم كشت، يحيي گفت: دليل بر اين ادعا، آيه سوره انعام است كه خداوند ميفرمايد: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يعْقُوبَ كُلاًّ هَدَينا وَ نُوحاً هَدَينا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيتِهِ داوُدَ وَ سُلَيمانَ وَ أَيوبَ وَ يوسُفَ وَ مُوسي وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنين وَ زَكَرِيا وَ يحْيي وَ عيسي وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحينَ؛ و اسحاق و يعقوب را به او [ابراهيم] بخشيديم و هر دو را هدايت كرديم و نوح را [نيز] پيش از آن هدايت كرديم و از فرزندان او، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون را (هدايت كرديم). اينگونه نيكوكاران را پاداش ميدهيم! و [از ذريه او همچنين] زكريا و
يحيي و عيسي و الياس را همه از صالحان بودند. (انعام: 84 و 85)
خداوند در اين آيه خبر داده كه عيسي به وسيله مادرش از ذريه آدم است. بنابراين، حسين نيز از ناحيه مادرش، ذريه محمد صلي الله عليه و آله است. حجاج [كه چارهاي نداشت] گفت: راست گفتي، اما چرا در مجلس، مرا تكذيب كردي و آبرويم را بردي؟ يحيي گفت: به دليل كلام خداوند كه ميفرمايد: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَينُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَبِئْسَ ما يشْتَرُونَ؛ و (به خاطر بياوريد) هنگامي را كه خدا، از كساني كه كتاب (آسماني) به آنها داده شده است، پيمان گرفت كه حتماً آن را براي مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد، ولي آنها، آن را پشت سر افكندند و به بهاي كمي فروختند و چه بد متاعي ميخرند؟» (آل عمران: 187)
حجاج (چون جوابي نداشت) او را به خراسان تبعيد كرد.(1)
فخر رازي نيز در ذيل آيه مباهله ميگويد:
اين آيه دلالت دارد بر اينكه حسن و حسين عليه السلام ، دو پسر رسول خدايند؛ زيرا وعده كرد كه پسرانش را براي مباهله بياورد و او حسن و حسين را آورد. پس لازم است آن دو پسرانش باشند و آنچه موجب تأييد اين كلام است، گفته خداوند است در سوره انعام: «وَمِن ذُرِّيتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيمَانَ ... الي قوله ... وَزَكَرِيا وَيحْيي وَعِيسَي... (انعام: 84 و 85) و معلوم است كه عيسي عليه السلام از طرف مادر به ابراهيم منتسب است، نه پدر. پس معلوم ميگردد كه پسر دختر نيز پسر انسان ناميده ميشود.(2)
آن حضرت و برادرش، امام حسن عليه السلام ، نزد پدر از جايگاه ويژهاي برخوردار بودند، به گونهاي كه همواره با آنان مشورت ميكرد و به ديگران توصيه ميكرد مراقب دو فرزند زهرا عليها السلام باشند. حضرت در جنگ صفين فرمود:
«أمْلِكُوا عَنّي هَذَيْنِ الفَتَيينُ، أخافُ أنْ يَنقطِعَ بِهِما نَسلُ رَسولِ الله صلي الله عليه و آله ؛ جلوي اين دو جوان را بگيريد. ميترسم نسل رسول الله صلي الله عليه و آله از اين دو(باكشته شدن در جنگ) قطع شود».(1)
زير فصل ها
ارتباط عاطفي بين حسن و حسين عليهم السلام
ارتباط عاطفي بين حسن و حسين عليهم السلام
امام حسين عليه السلام يك سال از امام حسن عليه السلام كوچكتر بود و برخي گفتهاند اختلاف سني آنان از اين كمتر بوده است.(2)قتاده ميگويد: «حسين عليه السلام يك سال و ده ماه بعد از حسن عليه السلام در شش ماه و پانزده روز به دنيا آمد.»(3)بر اين اساس، آن دو دوران كودكي و نوجواني و جواني را با هم گذراندند و همواره با هم تحت تربيت پدربزرگ و پدر و مادر بودند و به عنوان دو همسال، همچون همه همسالان ديگر همبازي هم بودند و به جهت همسالي داراي علاقه عاطفي خاصي نسبت به يكديگر داشتند. در كتابها فقط برخي ازاينروابط نقل شده است.
سعيد بن عمرو ميگويد:
حسن عليه السلام همواره به حسين عليه السلام ميگفت: به خدا قسم، اي برادرم، دوست داشتم بعضي از شدت قلب تو را داشتم و
حسين عليه السلام نيز ميگفت: من نيز به خدا قسم دوست داشتم بعضي از خوش زباني تو را داشتم.(1)
ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله چون بارها گفتار و رفتار آن حضرت را با امام حسين عليه السلام و برادرش، را شنيده و ديده بودند، با ديد اكرام و اجلال با آن دو برخورد ميكردند.
الف) عمر بن الخطاب
عبيد بن حنين از امام حسين عليه السلام نقل ميكند: هنگامي كه عمر بن خطاب روي منبر نشسته بود، نزدش رفتم و به وي گفتم: از روي منبر پدرم پايين بيا و روي منبر پدرت بنشين. عمر به من گفت: پدرم منبري نداشت. آنگاه دستم را گرفت و كنار خود (روي منبر) نشاند و من با سنگريزه در دستم بازي ميكردم. پس از آن، مرا با خود به منزل خويش برد و از من پرسيد: چه كسي اين حرف را به تو ياد داد؟ گفتم: والله كسي به من ياد نداد. آنگاه به من گفت: فرزندم اگر يك شام نزدم ميآمدي، خوب بود. روزي نزد وي رفتم، اما ديدم با معاويه خلوت كرده و حتي فرزندش نيز بيرون در منتظر است. وقتي فرزندش بازگشت، من نيز به همراهش بازگشتم. روزي ديگر مرا ديد و پرسيد: به ديدنم چرا نيامدي؟ گفتم:آمدم، اما شما با معاويه خلوت كرده بودي و فرزندت نيز بيرون در بود. چون پسرتان بازگشت من نيز با وي بازگشتم. به من گفت: تو سزاوارتر از پسرم هستي كه به تو اجازه ورود دهم؛
1) تهذيب الكمال، ج 6، ص 406؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 406؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 178. كان الحسن يقول للحسين: أي أخ، والله لوددت أن لي بعض شدة قلبك، فيقول له الحسين: وأنا والله وددت أن لي بعض ما بسط لك من لسانك.
زيرا آنچه ميبيني بر سر ما روييده، كار خدا و به سبب شما بوده است. إنَّما أنبتَ ما تَري في رُؤوسِنا اللهُ ثُم أنتم.(1)
در اين ماجرا احترام ويژه عمر نسبت به حسين با آنكه كودك يا نوجوان است، به خوبي ديده ميشود. ابن حجر عسقلاني پس از ذكر حديث ميگويد كه سند اين روايت، صحيح است.(2)
ب) ابن عباس
وي احترام زيادي براي حسن و حسين عليه السلام قائل بود، به گونهاي كه مدرك بن عماره ميگويد: «ابن عباس را ديدم كه ركاب (اسب) حسن و حسين عليه السلام را ميگرفت. به اوگفته شد: تو از آنان مسن تري؛ چرا چنين ميكني؟ ابن عباس گفت: اين دو فرزندان رسول خدايند. آيا اين سعادت من نيست كه بتوانم ركاب براي آنان بگيرم».(3)
اين علاقه و احترام ابن عباس پس از شهادت امام حسين عليه السلام نيز همچنان برقرار بود. رزين بن عبيد ميگويد: «ابن عباس را ديدم كه وقتي عليبنالحسين نزد وي آمد، به او چنين گفت: خير مقدم اي پسرحبيبم».(4)
ج) عمرو بن عاص
با اينكه دشمني وي با علي عليه السلام بر كسي پوشيده نيست، ولي در همان حال در روايت آمده كه روزي وي در سايه كعبه نشسته بود كه ديد حسين
1) تهذيب الكمال، ج 6، ص 404.
2) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 69.
3) تاريخ دمشق، ج 14، ص 180. عن مدرك بن عمارة قال رأيت ابن عباس آخذا بركاب الحسن والحسين فقيل له أتأخذ بركابهما وأنت أسن منهما فقال إن هذين ابنا رسولالله صلي الله عليه و آله أو ليس من سعادتي أن آخذ بركابهما.
4) الطبقات الكبري، ج 10، ص 398.
ميآيد، گفت: «امروز محبوبترين فرد از اهل زمين نزد اهل آسمانها همين شخص است».(1)
د) معاويه
وي نيز با آنكه دشمن پدر حسين عليه السلام بود، ولي به جلالت قدر حضرت نزد مردم اعتراف كرده است. در روايتي آمده است كه معاويه به مردي قرشي گفت: «هر گاه وارد مسجد النبي شدي و ديدي گروهي از مردم حلقه زده و تكان نميخورند گويي پرندهاي روي سرشان نشسته وسخنان بيهوده در آن جلسه گفته نميشود، بدان كه آن حلقه مربوط به ابيعبدالله (حسين) است (و مردم اين چنين مفتون اويند).(2)
هـ) ابوهريره
ابيالمهزم ميگويد:
ما جنازه زني را تشييع ميكرديم و بعد جنازه مردي را نيز آوردند. ابوهريره برهر دو نماز (ميت) خواند. هنگام بازگشت، حسين به علت خستگي نشست. ديدم ابوهريره رفت و با لباسش، خاك قدمهاي حسين را پاك ميكرد. حسين گفت: ابوهريره تو چرا چنين ميكني؟ ابوهريره گفت: قسم به خدا، آنچه من از شما ميدانم، اگر مردم ميدانستند، تو را بر دوش خود سوار ميكردند.(3)
1) اسماعيل بن عمرو بن كثير، البدايه والنهايه، ج 8، ص 226؛ الإصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 69؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 180. بينما عمرو بن العاص جالس في ظل الكعبة إذ رأي الحسين بن علي مقبلا فقال هذا أحب أهل الأرض إلي أهل السماء اليوم.
2) الطبقات الكبري، ج 10، ص 412؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 180. قال معاوية لرجل من قريش إذا دخلت مسجد رسولالله صلي الله عليه و آله فرأيت حلقة فيها قوم كأن علي رؤوسهم الطير فتلك حلقة أبي عبد الله مؤتزرا علي أنصاف ساقيه ليس فيها من الهزيلا شئ.
3) تاريخ دمشق، ج 14، ص 180. فوالله لو يعلم الناس منك ما أعلم لحملوك علي رقابهم.
و) عبدالله بن عمرو بن عاص
رجاي بن ربيعه نيز ميگويد:
در مسجد رسول الله بودم كه حسين بن علي از نزد ما گذشت و سلام گفت و همه آناني كه آنجا بودند، جواب سلام وي را دادند، به جز عبدالله بن عمرو كه سكوت كرد و پس از لحظاتي سرش را بلند كرد و با صداي بلند گفت: و عليك السلام و رحمة الله وبركاته. سپس رو به مردم كرد و گفت: آيا دوست داريد محبوبترين اهل زمين نزد آسمانيان را به شما معرفي كنم؟ گفتند: آري، ابن عمرو. گفت: همين (حسين ) است، اما به خدا قسم از شبهاي صفين (و جنگ با معاويه) تاكنون با من سخني نگفته و من نيز با او سخن نگفتم. به خدا، اگر او از من راضي باشد، از انبوه مال به اندازه كوه احد برايم بيشتر ارزش دارد. ابوسعيد (خدري) گفت: چرا نزدش نميروي؟ عبدالله گفت: اگر تو چنين كني، خوب است. با هم قرار گذاشتند به نزدش روند. رجا ميگويد: من نيز با آن دو به منزل حسين رفتيم. ابوسعيد اجازه خواست. حسين اجازه داد و من نيز با ابوسعيد نزدش رفتيم. ابوسعيد براي عبدالله بن عمرو نيز اجازه خواست، ولي حسين اجازه نميداد. آنقدر ابوسعيد اصرار كرد تا حسين عليه السلام اجازه داد. عبدالله داخل شد، اما دورتر از حسين عليه السلام نشست، اما حسين او را پيش خود كشيد، ولي عبدالله به پا خاست و ايستاد. ازاينرو، ابوسعيد ميان آن دو نشست و ماجرا را براي حسين تعريف كرد. حسين عليه السلام رو به عبدالله كرد و گفت: آيا درست است كه تو مرا محبوبترين فرد زميني نزد اهل آسمانها ميداني؟ عبدالله گفت: به خداي كعبه كه چنين است و تو محبوبترين فرد زميني نزد اهل آسمانها هستي. حسين عليه السلام گفت:
اگرچنين است، پس چرا در جنگ صفين با من و پدرم كه به خدا قسم از من بهتر بود، جنگيدي؟عبدالله گفت: چنين است، اما (علت قرار گرفتن در برابر شما آن بود كه) پدرم عمرو(عاص) روزي شكايت مرا نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله برد و گفت: اين عبدالله همواره روزها روزه ميگيرد و شبها را به نماز شب ميايستد. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اي عبدالله، برخي روزها را روزه بدار و برخي شبها نيز هم نماز شب بخوان و هم بخواب و از پدرت اطاعت كن. (به همين جهت، در جنگ صفين از پدرم اطاعت كردم) به خدا قسم، در جنگ صفين، نه بر سياهي لشكرآنان افزودم و نه شمشيري كشيدم و نه تيري انداختم. حسين در پاسخ عبدالله گفت: مگر نميداني جايي كه اطاعت از مخلوق سبب معصيت خالق ميگردد، اطاعت واجب نيست؟ عبدالله گفت: درست است.(1)
هيثمي پس از نقل حديث ميگويد، اين روايت را طبراني در كتاب معجم الاوسط آورده است و در سند روايت علي بن سعيد بن بشير هست كه در او ضعف وجود دارد، اما وي حافظ است و بقيه رجال روايت مورد اطمينانند.(2)
ز) عبدالله بن عمر
«مردي عراقي از وي درباره حكم خون مگسي كه در حال احرام كشته شود و خونش به لباس مُحرم برسد، پرسيد. وي گفت: به اين مرد بنگريد كه از خون مگس ميپرسد. در حالي كه فرزند رسول خدا را كشتهاند. من خود از رسول خدا شنيدم كه فرمود حسن و حسين، دو گل خوشبوي من از دنيايند».(3)
ح) جابربن عبدالله انصاري
ابيسابط ميگويد: «در مسجد بوديم كه حسين بن علي وارد شد. جابر گفت: هر كسي دوست دارد به سيد جوانان بهشت بنگرد، به اين (حسين) نگاه كند. من اين سخن را از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدهام».(1)
زير فصل ها
الف) حافظ مزي
ب) حاكم نيشابوري
ج) شمسالدين محمد ذهبي
د) ابن اثير جزري
هـ) ابن حجر عسقلاني
و) ابن كثير دمشقي
الف) حافظ مزي
حسين بن علي بن ابيطالب قرشي هاشمي، ابوعبدالله مدني، سبط رسول الله صلي الله عليه و آله و ريحانه او در دنيا و يكي از دو سروران اهل بهشت است كه از جدش، رسول الله صلي الله عليه و آله و از پدرش، علي بن ابيطالب عليه السلام و از عمر بن الخطاب و دايياش، هند بن أبيهاله و از مادرش، فاطمه دخت رسول الله صلي الله عليه و آله روايت نقل كرده است.(2)
ب) حاكم نيشابوري
وي در ابتداي مناقب امام حسين عليه السلام در كتابش ميگويد: «ابوعبدالله حسين بن علي الشهيد (رضي الله عنهما)، پسر فاطمه، دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله وي مردي اهل فضل و دينمدار بود كه بسيار روزه و نماز و حج به جاي ميآورد».(3)
ج) شمسالدين محمد ذهبي
وي ميگويد: «حسن و حسين، دو سبط رسول خدا صلي الله عليه و آله و دو سرور جوانان بهشتند كه اگر به خلافت ميرسيدند براي آن اهليت داشتند».(4)
1) البدايه والنهايه، ج 8، ص 225؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 187.
2) تهذيب الكمال، ج 6، ص 397.
3) مستدرك، ج 3، ص 176. فضائل أبي عبد الله الحسين بن علي الشهيد رضي الله عنهما ابن فاطمة بنت رسولالله صلي الله عليه و آله... كان الحسين فاضلا دينا كثير الصيام والصلاة والحج.
4) سير اعلام النبلاء، ج 13، ص 120. الحسن والحسين: فسبطا رسولالله صلي الله عليه و آله.. وسيدا شباب أهل الجنة، لو استخلفا لكانا أهلا لذلك.
د) ابن اثير جزري
وي درباره امام حسين عليه السلام ميگويد: «حسين بن علي بن ابيطالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف قرشي هاشمي، ابوعبدالله، ريحانة النبي صلي الله عليه و آله و شبيه او... او همان سيد جوانان بهشت و خامس آل كساست. مادرش، فاطمه دخت رسول و سرور زنان عالم است...».(1)
هـ) ابن حجر عسقلاني
وي درباره حسين عليه السلام ميگويد: «حسين بن علي بن ابيطالب بن عبد المطلب بن هاشم هاشمي، ابوعبداللَّه سبط رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و ريحانه اوست».(2)
و) ابن كثير دمشقي
وي درباره امام حسين عليه السلام ميگويد: «بر هر مسلماني لازم است تا بر قتل او محزون باشد؛ چرا كه او از سادات مسلمانان و از علماي صحابه و پسر دختر ـ رسول خدا صلي الله عليه و آله است ـ همان دختري كه افضل دختران اوست ـ حسين، عابد و شجاع و بخشنده بود».(3)
1) اسدالغابه، ج 2، ص 18. فهو سيد شباب أهل الجنة وخامس أهل الكساء أمه فاطمة بنت رسولالله صلي الله عليه و آله سيدة نساء العالمين).
2) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 68.
3) البدايه والنهايه، ج 8، ص 203. فكل مسلم ينبغي له أن يحزنه قتله رضي الله عنه، فإنه من سادات المسلمانان، و علماء الصحابة و ابن بنت رسولالله صلي الله عليه و آله التي هي أفضل بناته، و قد كان عابدا و شجاعا و سخيا.
فصل سوم:ويژگيهاي اخلاقي و سيره عملي
وي به دليل تربيت خانداني بزرگ و بزرگوار به انسان كاملي تبديل شد كه در همه جنبههاي انساني به حد كمال رسيده و همه خوبيها را يكجا جمع كرده بود. وي عبوديت حق را در كنار سياستمداري و شجاعت و قدرتمندي در برابر ظالمان را در كنار فروتني در برابر مؤمنان و فرودستان جامعه و سجاياي اخلاقي ديگر با هم داشت كه برخي از آنها در لابهلاي كتابهاي تاريخ و حديث آمده و به يادگار مانده است كه به برخي از آنها ميپردازيم:
حاكم نيشابوري درباره عبادت حضرت ميگويد: «وي مردي اهل فضل و دينمدار بود كه بسيار روزه و نماز و حج به جاي ميآورد». (1)
ابن اثير نيز ميگويد: «حسين عليه السلام كه خدا از وي خشنود باد، اهل فضل و بسيار اهل نماز و روزه و حج و صدقه و انجام همه گونه كارهاي خير بود».(2)
حسين عليه السلام آن چنان عاشق ياد حق بود كه حتي در دشوارترين لحظات، ياد حق را ترك نميكرد. درباره شب عاشورا نوشتهاند: «وَ لَمّا جَنَّ اللَّيلُ عَلَي الْحُسينِ و أصحابِه قَامُوا اللَّيل كُلَّه يُصلُّونَ و يُسبِّحونَ و يَستَغفِرونَ و يَدعُونَ و يَتضرَّعون؛ هنگاميكه شب فرا رسيد، حسين عليه السلام و يارانش تا صبح در حال نماز و ذكر و استغفار و دعا و زاري به پيشگاه حق بودند».(1)
زهد عبارت از استفاده نكردن از امكانات، با وجود برخورداري از آن براي همدردي با كساني است كه از آن بيبهرهاند. ازاينرو، خاندان پاك پيامبر مصداق برجسته زهد بودند. امام حسين عليه السلام نيز همچون جد و پدر و برادرش با وجود امكانات مادي زهد ميورزيد. درباره آن جضرت نقل شده است كه حضرت 25 بار پياده به حج رفت، با آنكه شتر تيزرو را نيز داشت.(2)
يكي از ويژگيهاي خاص امام حسين عليه السلام ، حس نوعدوستي و كمك به محرومان و نيازمندان بود. او اين اخلاق والا را از كودكي از پدر و مادر خود آموخته بود. او در خانوادهاي بزرگ شده بود كه همگي مظهر جود و كرم بودند و همچنانكه پيش از اين گفته شد، سوره دهر درباره او و خاندان وي نازل شد. ازاينرو، كرم داشتن و ياري رساندن به محرومان جزو ويژگيهاي آن حضرت بود. او در اين باره از جدش نقل ميكرد: «لِلسّائِلِ حَقُّ وإن جاءَ
عَلَي فَرَسٍ؛ تقاضاكننده كمك، بر گردن شما حق دارد، هر چند سوار بر اسب نزدتان آيد (وظاهرش نشان از بينيازي وي دهد».(1)
به همين جهت، وي هيچگاه نيازمندي را از خود دور نميكرد و گاه نيز براي آنكه به كسي كمك كند، به دنبال بهانهاي ميگشت تا با حفظ آبروي نيازمند به او كمك مادي كند. در ادامه به چند نمونه ميپردازيم:
«گفتهاند حسين بن علي عليه السلام چون درويشي را ديدي، گفتي تو را كه خوانند و پسر كه اي (كيستي)؟ درويش گفتي: من فلانم پسر فلان، حسين گفتي: نيك آمدي كه از ديرباز من در طلب تواَم كه در دفتر پدر خويش ديدهام كه پدر تو را چندين درم بر وي است. اكنون ميخواهم تا ذمّت پدر خود از حق تو فارغ گردانم و بدين بهانه، عطا به درويش دادي و منّت بر خود نهادي».(2)
ذيال بن حرمله ميگويد: «شخص فقيري از اطراف به مدينه آمده بود. درحالي كه قدم ميزد، خود را به خانه حسين بن علي عليه السلام رسانيد. حلقه در را به صدا درآورد، و به گفتن شعر پرداخت:
آن كس كه به در خانهات آيد و حلقه آن را به صدا درآورد، محروم باز نميگردد؛ چرا كه تو اهل جود و معدن بخششي و پدرت، قاتل بدكاران بود.
امام حسين عليه السلام كه به نماز ايستاده بود، با شنيدن صداي وي، نماز را كوتاه كرد و خود را به مرد عرب رسانيد و فقر و ناتواني در چهرهاش مشاهده كرد. پس قنبر را صدا زد و از وي پرسيد: از پول مخارج خانه چهقدر نزد تو
موجود است؟ قنبر گفت: اي فرزند رسول خدا، دويست درهم باقي مانده كه آن هم به امر شما ميبايست بين افراد خانواده شما تقسيم كنم. حضرت فرمود: آن را نزد من بياور تا به آنكه از ديگران سزاوارتر است، بپردازيم. بدين ترتيب، هر چه بود، به شخص فقير بخشيد و با عذرخواهي فرمود: اين مقدار را بگير و عذرم را بپذير و بدان كه دلم برايت ميسوزد. اگر روزي ديگر نزدم آيي، چه بسا بيش از اين به تو دهم، اما چه كنم كه روزگار سخت و دشواري است و مال كمي در دستان من است. مرد اعرابي پس از گرفتن عطاي امام درحاليكه باز ميگشت، گفت: پاكان نيكسيرتي كه هر گاه يادشان شود، صلوات بر آنان جاري گردد. شما همان برترينانيد كه دانش و حقايق قرآن در نزدتان است و هر كس در نسبت داشتن علوي نباشد، در بين همه مردم افتخاري كسب نخواهد نمود».(1)
در روايتي ديگر نقل شده است: «عربي بياباني نزد حسين بن علي عليه السلام آمد و بر او سلام كرد و نيازمندي خويش را بيان كرد و گفت شنيدم كه جدت فرمود هر گاه نيازمند شديد، از يكي از چهار نفر كمك بخواهيد؛ از عربي كه با شرافت باشد يا از غير عربي كه كريم باشد يا حامل قرآن باشد يا خوش چهره باشد، اما تو اي حسين از نظر عربيت به جهت جدت شرافت داري و اما از نظر كرم نيز كرم كردن، سيره و روش شماست و اما از نظر حامل قرآن بودن نيز قرآن در خانه شما نازل شد و از نظر خوش چهره بودن در اين باره نيز از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه هر گاه خواستيد مرا ببينيد، به چهره حسن و حسين عليه السلام نگاه كنيد. حسين عليه السلام پرسيد: نيازت چيست؟ او حاجتش را بر روي زمين نوشت. حسين گفت: از پدرم شنيدم كه فرمود: ارزش هر كسي به اندازه دانايي اوست و از جدم
1) تاريخ دمشق، ج 14، ص 185.
شنيدم كه فرمود: بخشش به افراد به اندازه معرفت افراد است. از تو سه پرسش ميكنم. به هر يك پاسخ درست دادي، يك سوم آنچه را نزد من هست، به تو ميدهم. سائل گفت: بپرس. حسين پرسيد: بهترين اعمال چيست؟ اعرابي گفت: ايمان به خدا. حسين پرسيد: عامل نجات بنده از هلاكت چيست؟پاسخ داد: اعتماد بر خدا. پرسيد: مايه آراستگي هر كسي چيست؟ گفت: علم به همراه بردباري. حضرت پرسيد: اگر نداشت، چه؟ گفت مال به همراه كرم. پرسيد: اگر چنين چيزي نداشت، چه؟ گفت: فقر همراه با صبر و تحمل. پرسيد: اگر اين هم نداشت، چه؟ گفت: صاعقهاي آسماني بيايد و او را نابود كند (زيرا؛ چنين كسي چه خاصيتي دارد). حضرت خنديد و كيسه پولي كه از عراق برايش آورده بودند، به وي داد».(1)
ميبدي در تفسير كشف الاسرار آورده است: «گويند كه حسين بن علي عليه السلام با درويشان بنشستي، آنگه گفتي: إِنَّهُ لا يحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ».(2)
ابن عساكر دمشقي نيز در تاريخ خود ميگويد: «حسين از جلوي مسكيناني كه در صفه در حال خوردن غذاي بودند، ميگذشت. آنان وي را دعوت به غذايشان كردند. حسين از اسب پايين آمد و فرمود: خداوند، متكبران را دوست نميدارد. آنگاه با آنان غذا خورد و به آنان گفت: من دعوت شما را، پذيرفتم. حال شما نيز دعوتم را بپذيريد. آنان گفتند: ميپذيريم. آنگاه با آنان به منزلش آمد و به همسرش رباب گفت: آنچه ذخيره نمودهاي، آماده نما و بياور(تا مهمانان بخورند)».(3)
مدرك بن زياد نيز ميگويد: «ما در بوستان ابن عباس بوديم كه حسن و حسين و ابن عباس نزد ما آمدند و گشتي در بوستان زدند و آنگاه در كنار جوي آب نشستند. حسن عليه السلام گفت: اي مدرك، آيا غذايي داري؟ گفتم غذايي آماده كردهام. فرمود: بياور. من ناني و نمك به همراه مقداري سبزي نزدشان آوردم. آنان با هم خوردند. آنگاه حسن عليه السلام رو به من كرد و گفت: اي مدرك، اين غذا چهقدر خوشمزه بود. آنگاه غذاي خودش را كه زياد و خوشطعم هم بود، آورد و به من گفت: اي مدرك، تمام غلاماني را كه در بوستان هستند، جمع كن. وقتي همه جمع شدند، غذا را پيش آنها گذاشت و آنان خوردند، اما حسن عليه السلام چيزي نخورد. من گفتم: چرا نميخوري؟ فرمود: آن غذاي تو برايم دلپذيرتر از اين غذايم بود. سپس به پا خاستند و وضو گرفتند. من چارپاي حسن عليه السلام را آوردم، اما ابن عباس برايش ركاب گرفت تا سوار شود. سپس چارپاي حسين را آوردند. باز ابن عباس برايش ركاب گرفت. هنگاميكه آن دو رفتند، به ابن عباس گفتم: تو از آنها مسنتري، برايشان ركاب ميگيري و چارپا را آماده ميكني تا آنها سوار شوند؟ ابن عباس گفت: اي نادان، آيا ميداني آن دو چه كساني هستند؟اين دو فرزندان رسول خدايند. آيا اين افتخار برايم بس نيست كه بتوانم چارپا را برايشان آماده كنم و برايشان ركاب بگيرم».(1)
بلاذري در انساب الاشراف ميگويد: «حسين را با كنيه أبا عبداللّه ميخواندند. وي شجاع و سخي و بخشنده و شبيه پيامبر بود».(2)
وي در دامن پدري تربيت يافته بود كه ضربالمثل شجاعت و دلاوري بود. ميبدي نيز ميگويد:
هيچ صاحب صدق از مرگ نترسد.حسين بن علي عليه السلام ، پدر را ديد كه به يك پيراهن حرب ميكرد. گفت: اين لباس جنگجويان نيست. علي گفت: پدرت باكي ندارد از اينكه به مرگ روي آورد يا اينكه مرگ به سوي او روي آورد. صدق، زاد سفر مرگ است و مرگ، راه بقاست و بقا سبب لقاست. مَنْ اَحبَّ لِقاءَ اللَّه اَحَبَّ اللَّهُ لقائَهُ؛ هر آن كس كه ديدار خدا را دوست بدارد، خدا ديدار او را دوست ميدارد.(1)
پدر نيز در جنگها به شجاعت و دلاوري او و برادرش اطمينان داشت. ابن عساكر شافعي در تاريخ خود با سند متصل از خليفه بن خياط نقل ميكند كه امام حسين عليه السلام در جنگ جمل، فرمانده جناح ميسره بود.(2)
مسافع بن شيبه گفته است: «معاويه به حج رفت. حسين در مكه كنار محله ردم با معاويه رو به رو شد. دست دراز كرد، لگام شترش را گرفت و نشاند و مدت درازي با او آهسته سخن گفت و سپس برگشت. معاويه شترش را برانگيخت و حركت كرد. عمرو پسر عثمان بر او اعتراض كرد و گفت: چگونه است كه حسين جلويت را ميگيرد و تو در مقابلش خويشتنداري ميكني با آنكه او پسر علي است. معاويه گفت: علي را رها كن. به خدا قسم، از من جدا نگشت مگر آنكه ترسيدم مرا بكشد و اگر مرا ميكشت، روي سعادت نميديديد.(3)
«هنگاميكه در بين راه كوفه به لشكر حر برخوردند، حر گفت: اي حسين، خداي را به يادت ميآورم و به تو هشدار ميدهم و گواهي مي دهم كه اگر دست به شمشير ببري، با تو خواهم جنگيد و در صورت جنگ قطعاً كشته خواهي شد.
امام حسين عليه السلام در پاسخ گفت: آيا مرا از مرگ ميترساني؟ ولي من همان را ميگويم كه برادر مؤمن «اوسي» (آنگاه كه ميخواست در جنگ به ياري پيامبر بشتابد به پسر عمويش) گفت: «من به سوي مرگ خواهم رفت و مرگ براي جوانمرد آنگاه كه معتقد به اسلام بوده و هدفش حق باشد، ننگ و عار نيست. آنگاه كه بخواهد با نثار جان خود، از نيكمردان حمايت و از جنايتكاران فاصله بگيرد و از تبهكاري دوري جويد. اگر زنده ماندم، سرزنش نميشوم و اگر مردم، نگران نيستم، ولي براي تو همين بس كه زندگي ذلتبار و ننگيني را سپري كني».(1)
در روز عاشورا، هنگامي كه قيس بن اشعث به او پيشنهاد داد تسليم شود، در پاسخ فرمود: «و اللّه لا أُعطِي بَيدِي إعطاءَ الذَّليلِ و لا أفِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ؛به خدا قسم دست ذلت به شما نخواهم داد و همچون بردگان فراري از شما فرار نخواهم كرد».(2)
درباره شجاعت حضرت در روز عاشورا نوشتهاند: «عمر بن سعد بر حسين عليه السلام هجوم آورد و نخستين كس كه شروع به جنگ كرد، سالم، يكي از بردگان عبيدالله بن زياد بود كه از صف بيرون آمد و تير انداخت و همآورد خواست. عبدالله بن تميم كلبي به جنگ او بيرون شد و او را كشت. در اين هنگام، حسين عليه السلام درحاليكه جبه خز خاكستري بر تن داشت، برابر خيمه
خود نشسته بود و تيرها بر چپ و راست او فرو ميباريد و پسرك سه سالهاي از او كنارش بود. عقبه بن بشر اسدي، تيري بر او زد و كودك را كشت...، در اين هنگام، حسين عليه السلام جامه جنگي پوشيد و يارانش برگرد او جنگ كردند تا همگي كشته شدند. حسين عليه السلام درحاليكه عمامه سياه به سر داشت و با رنگ سياه، محاسن خود را خضاب فرموده بود، همانند سواركاري دلير جنگ ميكرد».(1)
همچنين نوشتهاند: «چون ياران و افراد خاندان حسين كشته شدند، مدت زيادي از آن روز را همچنان بر پاي بود و مبارزه ميكرد و هر كس هماهنگ جنگ با او ميكرد، خسته ميشد برميگشت تا آنكه پيادگان، او را محاصره كردند». (2)
عبدالله بن عمار كه در جنگ با حسين عليه السلام حضور داشت، ميگويد: «آنگاه پيادگان از راست و چپ به وي حمله بردند و او به جانب راست حمله برد و پراكندهشان كرد و به جانب چپ حمله برد، پراكنده شدند. پوشش خز به تنش و عمامه بر سر داشت. به خدا سوگند، هرگز شكستهاي را نديده بودم كه فرزند و كسان و يارانش كشته شده باشند و همچون او قويدل و آرام خاطر باشد و دلير بر پيش روي. به خدا قسم پيش از او و پس از او كسي را همانندش نديدم. وقتي حمله ميبرد، پيادگان از راست و چپ او همچون فرار بزغاله از حمله گرگ، فراري ميشدند».(3)
ذهبي ميگويد: «عده زيادي گفتهاند حسين در آن روز (عاشورا) جنگ نماياني نمود؛ زيرا وي پهلواني شجاع بود تا اينكه تيري به زير گلويش خورد و از اسب به زمين افتاد و شمر يا ديگري سر از تنش جدا كرد».(4)
درباره اهميت و حسن خلق همين بس كه خداوند، رسولش را به جهت برخورداري از آن ستوده و فرموده است: «وَ إِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ؛ و راستي كه تو را خويي والاست». (القلم: 4)
و از رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز روايات زيادي درباره اهميت آن وارد شده است. ميبدي در تفسيرش از امام رضا عليه السلام ، از اجدادش، از حسين عليه السلام ، از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه آن حضرت فرمود: «بر شما باد به رعايت اخلاق نيك؛ چرا كه دارنده حُسن خلق حتماً در بهشت جاي دارد و از اخلاق بد برحذر باشيد؛ چرا كه صاحب آن حتماً در جهنم است».(1)
اهل بيت عليهم السلام نيز همواره اين رهنمود رسول خدا صلي الله عليه و آله را در نظر داشتند و به آن عمل ميكردند. ابوحيان اندلسي در تفسير آيه 199 سوره اعراف درباره امام حسين عليه السلام ميگويد: «عصام بن مصطلق شامي به حسين بن علي و پدرش هر چهقدر خواست دشنام داد، اما حسين در مقابلش اين آيه را خواند: «أعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ وَ إِمَّا ينْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ؛ با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكيها دعوت كن و از جاهلان روي بگردان (و با آنان ستيزه مكن)! و هر گاه وسوسهاي از شيطان به تو رسد، به خدا پناه ببر كه او شنونده و داناست. پرهيزكاران هنگامي كه گرفتار وسوسههاي شيطان شوند، به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) ميافتند و (در پرتو ياد او، راه حق را ميبينند و) ناگهان بينا ميگردند». (اعراف: 199 ـ 201) سپس فرمود: «كوتاه بيا. خدا من و تو
1) روي عن علي بن موسي الرّضا عن ابيه موسي بن جعفر عن ابيه جعفر بن محمد عن ابيه محمد بن علي عن ابيه علي بن الحسين عن ابيه حسين بن علي عن ابيه علي بن ابي طالب سلام اللَّه عليهم. قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله: «عليكم بحسن الخلق فانّ حسن الخلق في الجنّة لا محالة، و اياكم و سوء الخلق فانّ سوء الخلق في النّار لا محالة». كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج 10، ص 189.
را ببخشايد. آنگاه برايش دعا كرد و آنچنان برخوردي كرد كه داستان آن مفصل است، ولي با سعه صدري و مكارم اخلاق خويش و بخشش مال به عصام چنان كرد كه حسين عليه السلام و پدرش محبوبترين افراد نزد عصام گشتند».(1)
امام حسين عليه السلام درباره همسرش، رباب و دخترش، سكينه ميگويد: «به جانت سوگند، خانهاي را كه سكينه و رباب در آن ساكن باشند، دوست ميدارم. آري، آن دو را دوست دارم و همه اموال خود را در اين راه ميبخشم و كسي را حق سرزنش نيست و اگر سرزنشكنندگاني باشند تا هنگامي كه زندهام، فرمانبر آنان نيستم، مگر آنكه خاك مرا در دل خود نهان سازد».(2)
امام حسين عليه السلام همچون جد خود، مستجابالدعوه بود و اگر ميخواست، ميتوانست از طريق دعا به درگاه الهي، دشمن را نابود كند، اما همچون جدش كه همواره در جنگها ميكوشيد از طريق عادي رفتار كند، او نيز چنين كرد و تا زنده بود از امور خارقالعاده بهره نبرد تا امتحاني بر مدعيان ايمان باشد. دليل بر مستجابالدعوه بودن امام حسين عليه السلام نقلهاي متعددي از به اجابت رسيدن نفرينهاي حضرتش درباره مقاتلان با اوست كه به چند مورد ميپردازيم.
راويان از شخصي كه در واقعه كربلا حضور داشت، نقل ميكنند كه «شخصي به نام حريزه رو به لشكر حسين عليه السلام گفت: آيا حسين در بين
1) 2.محمد بن يوسف بن حيان اندلسي، البحر المحيط في التفسير، ج 5، ص 259.
2) الطبقات الكبري، ج 10، ص 371؛ تاريخالطبري، ج 11، ص 520؛ الإصابة، ج 1، ص 355؛ المنتظم، ج 6، ص 9. لعمرك إنني لأحب دارا تضيفها سكينة و الرباب أحبهما و أبذل بعد مالي و ليس للائمي فيها عتاب و لست لهم و إن عتبوا مطيعا حياتي أو يغيبني التراب).
شماست؟ لشكر گفتند: آري. او گفت: به آتش (جهنم) بشارتش دهيد. حسين گفت: بشارت به پروردگاري غفور و شفاعتگر [پيامبر]ي مورد قبول است. تو كيستي؟ گفت: من حريزهام. حسين عليه السلام گفت: خدايا او را به آتش جهنم برسان. پس از آن ماجرا اسبش رم كرد و پايش در ركاب اسب گير كرد. به خدا قسم، آنقدر وي را كشيد كه جز همان پا برايش باقي نماند».(1)
حافظ مزي و ديگران در نقلي ديگر از عباس بن هشام كوفي، از جدش، محمد نقل ميكند:
شخصي به نام ذرعه كه از قبيله ابان بن دارم بود و در قتل حسين عليه السلام حضور داشت، هنگاميكه آن حضرت آبي براي نوشيدن خواسته بود، تيري به زير گلوي حضرت زد و با اين تير مانع از نوشيدن آب شد. خون از گلو ميريخت. در اين هنگام، حسين دو بار فرمود: پروردگارا، تشنهاش گردان. راوي ميگويد: كساني كه پس از واقعه او را ديده بودند، به من خبر دادند كه وي از تشنگي داخل و از سردي پشتش فرياد ميزد و ميگفت: به من آب دهيد كه تشنگي مرا هلاك كرد. اين در حالي بود كه آب و شير فراواني كه براي پنج نفر بس بود مينوشيد، اما باز احساس تشنگي ميكرد و آنقدر نوشيد كه شكمش مانند شكم شترماده باد كرده بود و چنين هلاك شد. (2)
بلاذري در انساب الاشراف نقل ميكند:
عمر بن سعد پانصد سواركار جنگجو را فرستاد تا بين شريعه و حسين عليه السلام و اصحابش حائل گردند تا كسي از آب آن ننوشد. اين كار سه روز پيش از قتل حسين رخ داد. عبدالله بن حصين ازدي صدا
زد: اي حسين، آيا آب را نميبيني كه چگونه همچون سينه آسمان صاف و شفاف است؟ به خدا قسم، از آن قطرهاي نخواهي نوشيد تا از تشنگي بميري. حسين عليه السلام فرمود: بار پروردگارا او را از تشنگي هلاك كن وهرگز او را نبخشاي. چنين شد و عبدالله بن حصين با عطش به هلاكت رسيد. هر اندازه آب مينوشيد، شكمش باد ميكرد، اما سيراب نميگشت. همواره چنين بود تا جان داد.(1)
1) أنساب الأشراف، ج 3، ص 181؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 412؛ الكامل، ج 4، ص 53.
فصل چهارم: موضع گيريهاي سياسي و اجتماعي
به يقين، امام حسين عليه السلام همچون جدش و پدرش، سياستمداري دينمدار بود كه براي اقامه دين، سياست و حكومت را وسيلهاي بيش نميدانست. ازاينرو، ذهبي ميگويد: «حسن عليه السلام و حسين عليه السلام ، دو سبط رسول خدا صلي الله عليه و آله و دو سرور جوانان بهشتند كه اگر به خلافت ميرسيدند، شايستگي آن را داشتند».(1)
شاهد صدق سياستمداري امام حسين عليه السلام موضعگيريهاي آن حضرت در مقابل معاويه و يزيد است. آن حضرت در مقابل حكومت اموي هيچگاه سكوت و مدارا را روا نميدانست، بلكه آشكارا به مخالفت پرداخت. ايشان در مقابل سياست معاويه كه بر مكر و حيله بنا نهاده شده بود و مخالفانش را مرموزانه از صحنه سياست خارج ميكرد، آشكارا به مخالفت پرداخت و امر به معروف كرد، اما تا موقعي كه معاويه زنده بود، به صلحنامه برادرش با معاويه پايبند بود. در اينجا لازم است ابتدا درباره سياست معاويه در برابر مخالفان سخن گفته شود تا موضعگيري سياسي امام در برابر سياست حكومت اموي به خوبي روشن گردد.
1) سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 120. الحسن والحسين فسبطا رسولالله صلي الله عليه و آله. و سيدا شباب أهل الجنة، لو استخلفا لكانا أهلا لذلك.
مخالفان بيعت با يزيد به طور كلي دو گروه بودند؛ گروه اول همگامان معاويه و ياران وي همانند زياد بن ابيه و سعيد بن عثمان بن عفان و... كه داعيه صلاحيت بيشتر از يزيد براي حكومت داشتند. دوم، مخالفان سياست معاويه مانند عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و امام حسين كه يزيد را اصلاً شايسته نميدانستند و براي مخالفت انگيزههاي مختلفي داشتند. برخورد معاويه با اين دو گروه نيز مختلف بود.
وي در برابر مخالفان خود از دو حربه استفاده ميكرد؛ سياست تطميع و سياست تهديد.
الف) سياست تطميع
وي از ابتداي حكومت خود تا واپسين لحظات زندگي سياسي خويش از اين حربه استفاده ميكرد و با بخشش مال و ثروت و مقام و منصب، مخالفان خويش را ميفريفت و آنان را با خويش همراه ميساخت. مصداق چنين برخوردهايي بسيار است و بهترين گواه بر اين مطلب، همراه ساختن زياد بن سميه، فرماندار علي عليه السلام بر كوفه با خود و الحاق وي به خاندان اموي و ادعاي برادري وي با خود است.(1)وي بسياري از فرماندهان امام حسن عليه السلام از جمله عبيدالله بن عباس را فريفت و با خود همراه ساخت و در ماجراي بيعتگيري براي پسرش، يزيد، مخالفان سرشناس را با بخشش پول از بيتالمال به سكوت فرا خواند. وي با مشورت مغيره بن شعبه ـ كه والي
1) سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 494.
كوفه بود ـ و با بخشش مال به سرشناسان كوفه، آنان را در برابر بيعت به سكوت واداشت.(1)حتي درباره عبدالله بن عمر كه صحابي شمرده ميشد و فرزند خليفه دوم بود و در بين مردم، معيار در موضعگيري بود، صد هزار درهم بخشيد و وي را وادار به سكوت كرد.(2)
از جمله كساني كه تطميع شد، سعيد بن عثمان بن عفان بود. وي يكي ديگر از مدعيان جانشيني معاويه از خاندان اموي است كه به مخالفت با بيعت با يزيد پرداخته است. حتي به گفته ابن عساكر، مردم مدينه بر اين باور بودند كه وي جانشين معاويه ميشود و شعري نيز بين مردم به اين مضمون، مشهور بود كه: سوگند به خدا كه يزيد به حكومت نميرسد، مگر آنكه تيزي شمشير را بچشد (و كشته گردد)؛ چرا كه سعيد، امير بعد معاويه ميباشد.(3)روزي معاويه به وي گفت: اي سعيد، اين چه سخن است كه از تو به گوش ما ميرسد. سعيد گفت: چه ميگويند؟ معاويه گفت: ميگويند تو گفتهاي كه بعد از معاويه من به خلافت از پسر او يزيد، اوليترم. سعيد گفت: سخني حق است. بهتر است مرا به جاي يزيد معرفي كني؛ زيرا پدرم همواره به تو عنايت داشت كه امروز به اين مقام و منزلت رسيدي و حالا پسرت را بر من مقدم داشتي و حال آنكه من از نظر پدر و مادر و شخصيت از او برترم. معاويه در پاسخ گفت: اما اينكه گفتي پدرت در حق من نيكي كرد و پدرت از پدر يزيد بهتر است، سخن حقي است و مادرت نيز چنين است؛ زيرا مادر تو از قريش و مادر يزيد كلبي (از اهل كتاب) است، اما اينكه گفتي شخصيت
تو برتر از شخصيت يزيد است، به خدا قسم، اگر دمشق پر از مرداني چون تو باشند، يزيد نزدم، محبوبتر از همه شماست (و او را برميگزينم).(1)آنگاه براي اينكه از شر وي در امان باشد، وي را والي خراسان كرد تا در آن سامان به جنگ و مبارزه بپردازد. وي نيز به آن سامان رفت و پس از مدتي به مدينه برگشت و به دست غلامانش به قتل رسيد.(2)
ب) سياست تهديد و ترور
حربه ديگر معاويه در برابر مخالفان در صورت كارآيي نداشتن تطميع، حربه تهديد و ترور بود. در اين باره نيز شواهد متعدد تاريخي وجود دارد كه معاويه در برابر مخالفان بيعت با يزيد به كار برده است. در ادامه به نام افرادي اشاره ميكنيم كه معاويه آنها را تهديد كرده بود.
ابن كثير دمشقي در تاريخ خود ميگويد:
هنگامي كه در سال 53 هجري، زياد بن ابيه مرد، معاويه شروع به دعوت مردم براي بيعت با يزيد كرد و بدين منظور به اطراف نامه نوشت و در ديگر مناطق با يزيد بيعت كردند، مگر عبدالرحمان بن ابيبكر و عبدالله بن عمر و حسين بن علي و عبدالله بن زبير و ابن عباس. معاويه براي عمره حركت كرد و هنگامي كه از مكه به مدينه آمد، اين پنج نفر را فراخواند و هر يك را به تنهايي وعده (مال و مقام) داد و تهديد كرد شديدترين برخورد و سخن را عبدالرحمان بن أبي بكر به معاويه گفت و نرمترين سخن را عبدالله بن عمر بن الخطاب بيان كرد. پس از آن، معاويه مردم را جمع كرد و در حضور اين پنج
نفر به سخنراني پرداخت و براي يزيد بيعت گرفت، در حالي كه اين پنج نفر نشسته بودند و اينان نه موافقت كردند و نه به جهت تهديدي كه شده بودند، توانستند مخالفت كنند.(1)
زياد بن ابيه
وي پس از آنكه به خاندان اموي ملحق شد و از سوي معاويه به «زياد بن ابوسفيان ملقب گرديد، به اين باور رسيد كه لياقت جانشيني معاويه را نيز دارد. به همين جهت، هنگامي كه مسئله بيعت با يزيد از سوي معاويه مطرح شد، وي نامهاي به معاويه نوشت و وي را از شتاب كردن در انتخاب جانشين برحذر داشت. هنگامي كه نامه وي به معاويه رسيد، چنين گفت: واي به حال فرزند عبيد، زياد گمان كرده كه امير پس از من اوست. به خدا سوگند كه انتساب او را به مادرش، سميه و عبيد برميگردانم (و انتساب وي به ابوسفيان را از وي ميگيرم».(2)
با اين تهديد، وي را وادار به سكوت كرد. وي مدت اندكي پس از اين ماجرا، در سال 53 هجري مرد. درباره علت مرگش برخي گفتهاند: «وي بر اثرنفرين امام حسن يا ابن عمر و بر اثر طاعون مرده است». (3)
عبدالرحمان بن خالد بن وليد
جانفشانيها و جنگهاي فتوحات خالد بن وليد در عصر خلفا و معاويه بر كسي پوشيده نيست. وي پسري به نام عبدالرحمان داشت كه در جنگ صفين از فرماندهان برجسته معاويه و در جنگهاي عليه روم نيز از فرماندهان وي بود. به همين جهت نزد مردم شام از موقعيت ويژهاي برخوردار بود، به
طوري كه مردم شام وي را شايسته جانشيني معاويه ميدانستند. وقتي معاويه از تمايل مردم شام به وي اطلاع يافت، در پي برداشتن وي از سر راه يزيد برآمد. وي براي اين منظور به طبيبي يهودي به نام ابن اثال دستور داد براي كشتن وي نقشهاي بكشد و در مقابل معاويه تضمين نمود اگر چنين كند، خراج تمام عمر وي را ببخشد و وي را مسئول خراج حمص كند. به همين جهت، هنگامي كه عبدالرحمان از جنگ در سرزمين روم باز ميگشت، وي و برخي غلامانش به وسيله ابن اثال مسموم شدند.(1)
ابن عبدالبر در استيعاب ميگويد: «عبدالرحمان از شجاعان قريش بود و بر خلاف برادرش، مهاجر كه ياور علي عليه السلام در جمل و صفين بود، وي در صفين، يار معاويه بود. معاويه هنگامي كه خواست براي يزيد از مردم شام بيعت بگيرد، در جمع آنان سخنراني نمود و گفت: سنّم زياد شده و مرگم نزديك است. ازاينرو، تصميم دارم براي انتظام امورتان كسي را به جانشيني برگزينم و نظر شما را ميخواهم و من نيز فردي همانند شمايم. پس نظر جمعي خود را در اين باره بگوييد. آنان گفتند عبدالرحمان فرد شايستهاي است. اين نظر بر معاويه سنگين آمد، اما چيزي نگفت، بلكه در دل خود كتمان نمود. پس از آن معاويه به طبيبي يهودي كه به وي اطمينان داشت، دستور داد تا به عبدالرحمان سم بخوراند. وي نيز چنين كرد و بر اثر آن مرد. خبر به برادرش، مهاجر رسيد. وي مخفيانه با غلامش وارد دمشق شدند و در شبي كه طبيب يهودي از نزد معاويه باز ميگشت، وي را كشتند و اين ماجرا نزد شرح حالنگاران و تاريخنويسان مشهور است».(2)
عبدالرحمان بن ابيبكر
ابن كثير در تفسير خود، سه روايت درباره ماجراي برخورد عبدالرحمان بن ابيبكر با مروان درباره ولايتعهدي يزيد نقل ميكند. در روايت اول از عبدالله بن مديني چنين نقل ميكند: «من هنگام سخنراني مروان در مسجد بودم كه وي گفت: خداوند درباره يزيد نظر نيكويي در انديشه اميرالمؤمنين (معاويه) انداخت؛ زيرا اگر وي يزيد را به خلافت (پس از خود) برگزيد، ابوبكر نيز عمر را به جانشيني خويش برگزيد. عبدالرحمان بن ابيبكر گفت: آيا ابوبكر همانند روش هرقل (خلافت موروثي) براي خود جانشين قرار داد، درحاليكه ابوبكر خلافت را در هيچ يك از فرزندان و اهل بيت خويش قرار نداده است، ولي معاويه از روي بزرگداشت و دوستداري، پسرش را خليفه قرار داد. مروان به وي گفت: آيا تو همان نيستي كه خداوند در موردش گفت: و آن كس كه به پدر و مادر خود گويد: اف بر شما. آيا به من وعده ميدهيد كه زنده خواهم شد، حال آنكه پيش از من نسلها سپري [و نابود] شدند. آن دو به [درگاه] خدا زاري ميكنند: واي بر تو، ايمان بياور. وعده [و تهديدِ] خدا حق است و[لي پسر] پاسخ ميدهد: اينها جز افسانههاي گذشتگان نيست». (احقاف: 17)
عبدالرحمان نيز در پاسخ گفت: آيا تو پسر همان ملعوني نيستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله وي را لعن كرد؟ مديني ميگويد: عايشه نيز اين گفتوگو را شنيد. به مروان گفت: اي مروان، آيا تو به (برادرم) عبدالرحمان چنين و چنان گفتي؟ دروغ گفتي اين آيه درباره فلان كس نازل شد. سپس مروان از منبر پايين آمد و تا دم حجره عايشه با وي به گفتوگو پرداخت.
محمد بن اسماعيل بخاري نيز در كتاب خويش مينويسد: «مروان عامل معاويه بن ابيسفيان بر حجاز بود. روزي براي مردم سخنراني كرد و به
يادكرد خوبيهاي يزيد پرداخت تا مردم با وي براي پس از معاويه بيعت كنند، اما عبدالرحمان بن ابيبكر (به رد گفتار مروان) چيزي گفت. مروان دستور داد وي را دستگير كنند. وي به منزل (خواهرش) عايشه پناه برد. مروان نتوانست بر وي دست بيابد. ازاينرو، مروان گفت: اين (عبدالرحمان) همان كسي است كه آيه «و آن كس كه به پدر و مادر خود گويد: اف بر شما، آيا به من وعده ميدهيد كه زنده خواهم شد و حال آنكه پيش از من نسلها سپري [و نابود] شدند. و آن دو به [درگاه] خدا زاري ميكنند: واي بر تو، ايمان بياور. وعده [و تهديدِ] خدا حق است. و[لي پسر] پاسخ ميدهد: اينها جز افسانههاي گذشتگان نيست.» (احقاف: 17) در باره وي نازل شده است. در اين هنگام، از پشت پرده عايشه به حرف آمده و (در دفاع از برادرش) گفت: «چيزي از قرآن درباره ما نازل نگشته جز آيهاي(1)كه در آن عذر مرا بيان كرده است».
ابن كثير پس از نقل كلام بخاري، روايتي ديگر از نسايي نقل ميكند كه دلالت آن بر مخالفت عبدالرحمان با خلافت يزيد به صراحت آمده و در روايت نسايي بيان شده است:
هنگامي كه معاويه براي پسرش بيعت گرفت، مروان گفت: انتخاب يزيد و بيعت او بر اساس سنت ابوبكر و عمر بوده است. عبدالرحمان گفت: بلكه بر سنت هرقل و قيصر است؛ (زيرا ابوبكر و عمر، فرزندان خود را جانشين خود نكرده بودند). مروان گفت: اين همان كسي است كه آيه «وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيهِ أُفٍّ لَكُما» (احقاف: 17) دربارهاش نازل شد. اين سخن به گوش عايشه رسيد. در پاسخ گفت: مروان دروغ گفته است. اين آيه درباره عبدالرحمان نيست، بلكه رسول
1) مراد آيه 11 سوره نور است كه به ماجراي افك پرداخته و بنابه نظر عدهاي از مفسرين مربوط به عايشه است.
خدا صلي الله عليه و آله ، پدر مروان را لعنت كرد، هنگامي كه مروان هنوز در صلب پدرش بود و مروان بر اساس لعنت الهي به دنيا آمده است.(1)
ازاينرو، مخالفت وي با يزيد بر كسي پوشيده نبود و همچنانكه گذشت، هنگامي كه معاويه براي بيعت گرفتن به مدينه آمد، يكي از كساني را كه نزد خويش فراخواند، عبدالرحمان بود. معاويه به وي گفت: تو چگونه جرئت ميكني از دستورم سرپيچي كني؟ وي گفت: اميد دارم در آن برايم خير باشد. معاويه گفت به خدا قسم، من قصد كردم تا تو را بكشم، عبدالرحمان گفت: در اين صورت، خدا در دنيا، لعنت را و در آخرت، آتش جهنم را نصيبت ميكند. آنگاه از هم جدا شدند.(2)پس از مدتي معاويه صد هزار درهم برايش فرستاد، ولي عبدالرحمان قبول نكرد و گفت: آيا دينم را به دنيا بفروشم؟ آنگاه پس از اندك مدتي در همان سال53، پيش از بيعت با يزيد، در محله حبشي در اطراف مكه به طور ناگهاني در خواب مرد.(3)
امام حسين عليه السلام همواره آمر به معروف و ناهي از منكر بود و با آنكه به مفاد صلح نامه برادرش پايبند بود، ولي هيچگاه از امر به معروف دست نميكشيد. بارها نيز در زمان معاويه به مخالفت با وي پرداخت و امر به معروف كرد، اما معاويه به عللي كه پس از اين ميآيد، از برخورد با امام خودداري كرد.
تاريخنگاران نوشتهاند در آن هنگام كه معاويه بن ابيسفيان براي يزيد بيعت ميگرفت، حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام از كساني بود كه تن به بيعت او نداد. به روزگار حاكميت معاويه هم مردم كوفه همواره به امام
حسين عليه السلام نامه مينوشتند و او را فراميخواندند كه پيش ايشان برود و او هيچ دعوتي را پذيرا نشد. گروهي از كوفيان پيش محمد بن حنفيه آمدند و از او خواستند كه به همراه ايشان خروج و قيام كند. محمد نپذيرفت و پيش امام حسين آمد و آنچه را از او خواسته بودند، گزارش داد. حسين عليه السلام گفت: آن قوم ميخواهند خون ما را به جوش آورند و در پناه نام ما نان بخورند. ايشان با همه اندوهها و نگرانيها همچنان خودداري ميكرد. گاه تصميم ميگرفت به سوي كوفيان برود و گاه تصميم به اقامت ميگرفت. در اين هنگام، ابوسعيد خدري به حضورش آمد و گفت: اي ابوعبدالله، من خيرخواه شما و بر شما مهربان و بيمناكم. به من خبر رسيده است كه گروهي از شيعيان شما كه در كوفهاند، براي تو نامه نوشتهاند و تو را فرا خواندهاند كه پيش آنان بروي. بيرون نرو كه من از پدرت ـ كه خدايش رحمت كند ـ در كوفه شنيدم كه ميگفت: به خدا سوگند، از كوفيان، افسرده و بر آنان خشمگين شدهام. آنان هم از من خسته شدهاند و مرا خوش نميدارند و من هيچگونه وفايي از ايشان نديده و نيازمودهام. هر كس بر آنان دست يابد، چنان است كه به تير شكسته و نااميدكننده دست يافته باشد. به خدا سوگند ايشان را نه پايداري و نه استواري و نه شكيبايي بر شمشير است.
راوي ميگويد: «پس از رحلت امام حسن عليه السلام ، مسيب بن نجبه فزاري همراه گروهي ـ از عراق ـ به حضور امام حسين آمدند و او را براي خلع معاويه از حكومت فرا خواندند و گفتند: ما انديشه تو و انديشه برادرت را به خوبي ميدانيم. فرمود: من اميدوارم خداوند، برادرم را با انديشهاي كه در صلحدوستي وخودداري از جنگ داشت، پاداش دهد و مرا هم در انديشهاي كه نسبت به پيكار ستمكاران دارم، پاداش دهد. در اين هنگام، مروان بن حكم براي معاويه نوشت. من در امان نيستم كه حسين عليه السلام در كمين
فتنهانگيزي نباشد و روزگار و حوادث شما با حسين را درازدامن ميپندارم. معاويه براي حسين عليه السلام چنين نوشت: آن كس كه پيمان خود را به پيشگاه خدا عرضه داشته، سزاوار است به آن وفادار بماند. آگاه شدهام گروهي از كوفيان، تو را به خروج و ستيز فرا خواندهاند. عراقيان هماناني هستند كه خود به خوبي آزمودهاي؛ كار را به پدر و برادرت تباه كردند. از خدا بترس و پيمان را به يادآور و همانا هرگاه نسبت به من مكر ورزي، من هم نسبت به تو مكر ميورزم. حسين عليه السلام براي معاويه چنين نوشت: نامهات به من رسيد. من شايسته و سزاوار چيز ديگري جز آنچه به تو خبر رسيده است، هستم و كسي جز خداوند به نيكوييها راهبر نيست. من نه آهنگ پيكار با تو را دارم و نه قصد ستيز، با آنكه در پيشگاه خداوند براي خود عذري در رها كردن پيكار با تو نميبينم و هيچ فتنهاي بزرگتر از حكومت تو بر مردم نميشناسم. معاويه گفت: اگر ابوعبدالله را به هيجان آوريم، گويي شير را برانگيختهايم. همچنين در پي برخي از اخباري كه از حسين عليه السلام به اطلاع معاويه رسيده بود، براي آن حضرت چنين نوشت: گمان ميكنم انديشه شورش بر سر داري، دوست ميدارم خودم آن را ببينم و دريابم و به پاس تو از آن درگذرم».(1)
پس از شهادت حجر بن عدي نيز خبر به معاويه رسيد كه امام حسين عليه السلام سر قيام دارد. ازاينرو، نامهاي به امام با اين مضمون نوشت:
كارهايي از تو به من خبر رسيده است كه خوش ندارم درست باشد اگر دربارهام مكر كني. من هم مكر ميكنم. از تفرقه بين مسلمانان بپرهيز. مبادا به وسيله تو به فتنه بازگردند. تو آنان را آزمودهاي. اينان همانند كه با پدرت كه از تو بهتر بود، آن كردند. مراقب جان و دينت باش... .
1) تهذيب الكمال، ج 6، ص 414 و 413؛ الطبقات الكبري، ج 10، ص 440؛ البدايه والنهايه، ج 8، ص 161؛ تاريخالإسلام، ج 5، ص 6.
امام حسين عليه السلام نيز در پاسخ وي نوشت:
اما بعد، نامهات رسيد. گفتهاي مطالبي از من به تو رسيده و پنداشتهاي كه من رغبتي در آنها دارم، درحاليكه من از آنها بينيازم و به غير آنها بر تو سزاوارترم؛ چرا كه راهنماي به نيكيها و ياور بر آن جز خدا نيست و اما آنچه از من به تو رسيده، همه آنها را افرادي بينوا و سخنچين بافتهاند، گروهي كه جماعات را به هم ميزنند و دروغ ميبافند؛ بدگويان سخنچين. من قصد جنگ و مخالفت با تو را ندارم. هر چند در ترك اين عمل از خدا در هراسم و گمان ندارم خدا از اين كارم راضي باشد و عذر مرا درباره تو و ياران ملحد و ظالمت كه حزب ظالمان و اولياي شيطانند بپذيرد. مگر تو قاتل حجر بن عدي و اصحاب نمازگزار و عابد او نيستي، همانان كه منكر ظلم بوده و بدعت را برشمرده و در راه خدا از سرزنش ملامتگران باكي نداشتند و تو از سر روي ظلم و دشمني همه آنان را كشتي پس از آنكه به آنان امان داده و عهد محكم بسته و قسم ياد كرده بودي كه با آنان كاري نداشته باشي، بيآنكه مسئلهاي ميان تو و ايشان بوده و نه حقد و كينهاي كه در سينه داشته باشي؛ از لب تيغ گذراندي! مگر تو قاتل عمرو بن حمق، صحابه گرامي رسول خدا نيستي، بنده صالحي كه شدت عبادت او را تحليل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحيف كرده بود، پس از آنكه او را به عهود و ميثاق الهي امانش دادي؛ اماني كه اگر به پرندگان داده بودي، همه آنها از بالاي كوه بر تو نازل ميشدند. سپس تو او را از سر گستاخي و بيشرمي بر خداي و كوچك شمردن پيمان او به قتل رساندي. مگر تو آن نيستي كه زياد را همو كه بر فراش بردگان عبد ثقيف به دنيا آمد، برادر خود خواندي با اينكه خود رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده بود كه «فرزند متعلّق به صاحب فراش است و زاني را
نصيبي جز سنگ نيست.» تو با اين كار، سنّت رسول خدا را از روي عمد ترك گفتي و بدون هدايت الهي از هواي نفس خود پيروي كردي. سپس او را بر عراقين (كوفه و بصره) حاكم كردي تا دست و پاي اهل اسلام را قطع كند و چشمانشان را از كاسه درآورد و بر نخلهاي خرما دار بزند، مانند آن است كه تو از اهل اين امت نيستي و ايشان نيز از تو نيستند! مگر در ماجراي حضرميين كه پسر سميه(زياد) دربارهشان برايت نوشت كه اينان بر دين علي ـ كه صلوات خدا بر او بادـ هستند، چه كنم و تو گفتي همه را بكش و او نيز همه را كشته و مثله كرد و دين علي همان دين محمد صلي الله عليه و آله است، همان ديني كه با آن بر سر تو و پدرت كوفت و به پشتوانه همان است كه امروز به اين مقام رسيدهاي و اگر آن نبود، بالاترين شرف تو و پدرت همان كوچ زمستاني و تابستاني براي تجارت شراب بود كه خداوند به واسطه ما بر شما منت نهاده و آن را از دوش شما برداشت و حال مثل تويي برايم مينويسد ملاحظه خود و دينت و امت محمد را بكن و از سركشي و پراكندگي اين امت بپرهيز كه تو را وارد فتنهاي كنند و حال آنكه من فتنهاي را عظيمتر از ولايت تو بر اينان نميدانم و هيچ نظري را براي خود و امت جدم بالاتر از جهاد تو نميدانم كه اگر آن را انجام دهم، فقط قصدم قربت به خداوند است، و اگر آن را ترك گفتهام، از خداوند به جهت اين گناه استغفار ميكنم و توفيق هدايت در كارهايم را دارم، اما اينكه گفتي دربارهام اگر مكر كني، مكر ميكنم، بدان كه مكرهايت دربارهام جز به خودت ضرر نميرساند، مانند همان كاري كه با اين گروه(اصحاب حجر) كردي و آنان را به قتل رساندن و در مثله ساختن اين جماعت مرتكب شدي. پس از صلح و عهد و ميثاقي كه با اينان بستي، همه را از لب تيغ گذراندي بدون آنكه جرمي
مرتكب شده يا عهدي را شكسته باشند و تنها جرمشان بزرگداشت حق ما بود؛ حقي كه بدان مشرف و آگاهي و آنان را كشتي از ترس اينكه مبادا پيش از اينكه تو بميري، كاري انجام دهند(و حق را به ما برگردانند) يا اينان قبل از اينكه درك كنند، بميرند. اي معاويه، خود را آماده قصاص كن و مهياي حساب الهي باش و بدان كه خداوند را كتابي است كه هيچ كوچك و بزرگي را فرو نگذاشته جز آنكه همه را جمع و به حساب ميآورد؛ گناهاني همچون دستگيري گروهي به ظن و شبهه، كشتن اوليايش به تهمت؛ و اينكه مردم را مجبور به بيعت پسر خود كردي، همو كه شرب خمر و با سگ بازي ميكند. تو با اين اعمال فقط به خود خسارت زدي و دينت را فروختي و با رعيت خود نيرنگ و دغل كردي و در امانت خود خيانت ورزيدي و جايگاهي در آتش جهنم براي خود آماده ساختي، قوم ظالم از رحمت حق دور باد.(1)
چنين سخنان محكم و كوبندهاي از هيچ يك از مخالفان معاويه و ولايت يزيد در تاريخ نقل نشده است. تنها دستپرورده رسول خداست كه چنين شجاعتي دارد كه بيترس در مقابل معاويه، از بيدادش سخن گويد و سرانجام وي را نصيحت كند، تنها كسي كه معاويه نميتواند او را تطميع و تسليم كند و بترساند.
برخورد نرم با حسين عليه السلام به وسيله شخصي چون معاويه كه مخالفان خود را به شيوههاي گوناگون از صحنه سياسي حذف ميكرد، شايد شگفتآور باشد، اما با رجوع به تواريخ ميتوان به علت آن پي برد و آن علت همانا
1) أنساب الأشراف، ج 5، ص 121؛ عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوري، الإمامةوالسياسة، ج 1،ص 203.
برخورداري امام حسين عليه السلام از محبوبيت ويژهاي در جامعه آن روز بوده است. اين واقعيت از نوع برخورد صحابه و تابعين با آن حضرت به دست ميآيد و بهترين شاهد بر اين مطلب همان است كه از فرزدق شاعر نقل شده و در كتابها آمده است كه «در محله صفاح، فرزدق با حسين عليه السلام برخورد كرد. حسين عليه السلام پرسيد: خبر مردمي را كه پشت سر نهادي، به ما بگو. فرزدق گفت: «از شخص آگاهي پرسش كردهاي، دلهاي مردمان با توست و شمشيرهايشان با بنياميه و تقدير از آسمان ميرسد و خدا هر چه بخواهد، ميكند. حسين گفت: راست گفتي، كار به دست خداست و خدا هر چه بخواهد، ميكند و هر روزي پروردگار ما به كاري ديگر است».(1)
اين محبوبيت به گونهاي بود كه حتي معاويه در آخرين لحظات زندگي خويش، پسرش، يزيد را از آن آگاه كرد و به وي هشدار داد كه متعرض حسين عليه السلام نگردد. در اين باره تاريخ نگاران چنين نوشتهاند:
«چون معاويه را مرگ فرارسيد و محتضر شد، يزيد را فراخواند و آنچه ميخواست، به او سفارش كرد و به يزيد گفت: بنگر و به هوش باش كه حسين پسر علي و پسر فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله است. او محبوبترين افراد در نظر مردم است. پيوند خويشاوندي او را رعايت و با او مدارا و مهرورزي كن تا كار او براي تو اصلاح شود».(2)
شواهد تاريخي ديگر تشخيص معاويه را تأييد ميكند: «وقتي قيس مسهر صيداوي، سفير امام حسين عليه السلام ، به كوفه رفت، خود را چنين معرفي كرد: اي
مردم، من فرستاده بهترين خلق خدا حسين بن علي و پسر فاطمه بنت رسول الله صلي الله عليه و آله به سوي شمايم».(1)
اين جمله نشاندهنده نگاه مردم به امام حسين عليه السلام است. همچنين تاريخنگاران گفتهاند: «حسين به طرف كوفه رهسپار شد تا به سر چشمهاي رسيد كه عبدالله بن مطيع مالك آن محل بود. چون او را ديد، برخاست و گفت: اي فرزند رسول الله، پدر و مادرم فداي تو باد، چه چيزي باعث شده تو به اينجا بيايي؟ آنگاه كمك كرد تا فرود آيد. حسين هم او را از قصد خويش آگاه كرد. عبدالله به او گفت: تو را به خدا، اي فرزند رسولالله و تو را به حرمت اسلام سوگند ميدهم كه نگذار حرمتت و حرمت قريش و حرمت عرب تباه شود. اگر تو قصد كني آنچه(حكومت) را كه در دست بنياميه است، از آنان بگيري، تو را خواهد كشت و اگر آنها تو را بكشند، بعد از تو از (كشتن) هيچ كس ترسي نخواهند داشت. به خدا قسم، اين حرمت اسلام و حرمت قريش و حرمت عرب است كه (با قتل تو) تباه ميشود. تو چنين مكن. به كوفه مرو. او ابا كرد و تصميم گرفت كه برود.»(2)همچنين بنا به گفتهاي، امام حسين عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: «لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا؛ هرگز چيزي جز آنچه خداوند براي ما نوشته است، بر ما نخواهد رسيد.»(3)(توبه: 51)
اين جملات نيز به روشني بيانگر اين مطلب است كه مردم مقام والايي براي امام حسين قائل بودند، به گونهاي كه ابن مطيع به صراحت ميگويد: «اگر حرمت حسين عليه السلام شكسته شود، ديگر هيچ حرمتي باقي نخواهد ماند. پس از قتل حسين عليه السلام نيز مردم قاتل وي، سنان بن انس را چنين شماتت
ميكردند: آيا حسين بن علي فرزند فاطمه دخت رسول الله را كه ارجمندترين عرب بود، كشتهاي؟».(1)
ازاينرو، با توجه به اين محبوبيت معاويه سعي ميكرد از چيزي كه خشم حسين عليه السلام را برانگيزد، پرهيز كند. چنانكه خود نيز اعتراف كرده بود، اگر ابوعبدالله را به هيجان آوريم، گويي شير را برانگيختهايم. به همين جهت در موارد متعدد در برابر حسين كوتاه آمد وخود را اهل مدارا نشان ميداد.
امام حسين عليه السلام پيش و بيش از ديگران به ماهيت يزيد پي برده بود. ازاينرو، هيچگاه يزيد را حتي در زمان پدرش معاويه نيز به رسميت نشناخت و همواره در مقابل يزيد موضع منفي داشت.
ابن سعد در طبقات ميگويد: «معاويه بن ابيسفيان از دختر عبدالله بن جعفر بن ابيطالبـ يعني امكلثوم دختر حضرت زينب و خواهرزاده حضرت امام حسين ـ براي يزيد خواستگاري كرد. عبدالله با حسين مشورت كرد. حسين عليه السلام فرمود: با آنكه خون ما از شمشيرهاي ايشان فرو ميچكد، دختر به او ميدهي؟ او را به همسري قاسم بن محمد برادرزادهات دربيآور. عبدالله گفت: بدهكاري دارم. فرمود: درآمد مزرعه بغيبغه(2)را براي پرداخت وام خود مصرف كن. ميداني كه عمويت ـ اميرالمؤمنين علي عليه السلام ـ در آن چه كار ميكرد؟ عبدالله دختر خود را به ازدواج قاسم درآورد. پس از آن عبدالله بن جعفر پيش معاويه رفت و مزرعه بغيبغه را به يك ميليون درهم به معاويه
فروخت. معاويه براي مروان نوشت، برو و باغ را تصرف كن. مروان براي تصرف آن سوار شد. ناگاه حسين را ديد كه بر دهانه دره ايستاده و ميگويد: هر كس جرئت دارد وارد شود. به خدا سوگند هيچ كس وارد آن نخواهد شد، مگر اينكه با تير او را خواهم زد. مروان برگشت و موضوع را به معاويه گزارش داد. معاويه براي او نوشت از اين موضوع درگذر و آن مال را به عبدالله بخشيد».(1)
ابن سعد به گونه ديگري نيز اين حكايت را نقل كرده است: «معاويه براي مروان نوشت: دختر عبدالله بن جعفر را به ازدواج يزيد درآور. پنجاه هزار دينار وام او را بپرداز، ده هزار دينار هم به او بده. عبدالله بن جعفر گفت: من كاري را بدون مشورت با حسين انجام نميدهم و چون با حسين مشورت كرد، فرمود: كار او را به من واگذار. عبدالله چنان كرد و چون گرد هم فراهم آمدند، مروان آغاز به سخن كرد و گفت: اميرالمؤمنين معاويه از روي لطف ميخواهد بر نزديكي (بنياميه و بنيهاشم) بيفزايد و در بزرگداشت حق اقدام كند و با پيوند ازدواج مصلحت اين دو قبيله ـ بنيهاشم و بنياميه ـ را رعايت كند. ابوجعفر ـ عبدالله بن جعفرـ با انديشه پسنديده به خواسته اميرالمؤمنين معاويه! پاسخ مثبت داده است و هر چند كار را برعهده دايي دختر نهاده است، ولي حسين با اميرالمؤمنين مخالفتي ندارد. در اين هنگام، حسين عليه السلام آغاز به سخن كرد و گفت: خداوند با اسلام، فرومايگي را برداشته و ناتمامي را به كمال رسانده و پستي را از ميان برداشته است و براي هيچ مسلماني پستي نيست. وانگهي قرابتي كه خداوند حق آن را بزرگ داشته است قرابت ماست. اينك من اين دختر را به قاسم بن محمد بن جعفر
1) 2.الطبقات الكبري، ج 10، ص 413.
تزويج ميكنم، كسي كه از نظر پيوند نسبي به ما نزديكتر و از نظر پيوند سببي، لطيفتر است. مروان گفت: اي بنيهاشم، حيله و مكر ميورزيد؟ و به عبدالله بن جعفر گفت: آيا اين پاسخ نيكيهاي اميرالمؤمنين نسبت به توست؟ عبدالله بن جعفر گفت: من تو را آگاه كرده بودم كه درباره دخترم بدون موافقت دايياش تصميم نخواهم گرفت».(1)
همچنانكه پيش از اين گفته شد، هنگامي كه معاويه بن ابيسفيان براي يزيد بيعت ميگرفت، امام به بيعت او تن نداد. اين به رسميت نشناختن و مخالفت چند دليل داشت، نخست آنكه در مفاد صلحنامه امام حسن عليه السلام با معاويه آمده بود كه وي حق ندارد براي پس از خود كسي را جانشين قرار دهد، بلكه بايد براي امام حسن عليه السلام باشد و معاويه عهد خلافت را پس از خود براي امام حسن عليه السلام قرار دهد.(2)
ابن عبدالبر ميگويد: «بين علما خلافي نيست در اينكه خلافت از طرف حسن فقط به معاويه واگذار شد، نه غير آن و خلافت پس از معاويه براي او باشد. آنچه از صلح نامه منعقد شد، بر اين اساس بود و امام حسن عليه السلام چنين كاري را بهتر از ريخته شدن خونها ميديد، هر چند خود را شايستهتر به خلافت ميديد».(3)
معاويه با نيرنگ و فريب دادن جعده، دختر اشعث بن قيس، همسر امام حسن عليه السلام ، وي را مسموم كرد.(4)بدين جهت، امام حسين عليه السلام بر اساس مفاد
صلحنامه با طرح ولايتعهدي يزيد مخالفت كرد و مترصد مرگ معاويه بود. ازاينرو، هنگامي كه پس از شهادت امام حسن عليه السلام مردم كوفه از وي خواستند قيام كند، در پاسخ فرمود: «من اميد دارم نظر برادرم ـ كه رحمت خدا بر او باد ـ در آشتي و نظرم درباره جهاد هر دو بر رشد و سداد باشد. به زمين خود بچسبيد (و حركتي نكنيد) و از آشكار شدن دوري كنيد وآرزوهايتان (در غلبه بر بنياميه) پنهان كنيد و از حركات شكبرانگيز ـ تا زماني كه فرزند هند (معاويه) زنده است ـ پرهيز كنيد. اگر او مرد و من زنده بودم، تصميم خود را به شما اعلام خواهم كرد». (1)
دليل دوم امام حسين عليه السلام براي مخالفت، شايستگي نداشتن يزيد اين زمينه بود. امام، شناخت دقيق و خوبي از يزيد داشت، بهگونهاي كه وقتي معاويه براي گرفتن بيعت به مدينه آمد، در ديدار با ابن عباس و امام حسين عليه السلام در وصف يزيد سخن گفت كه وي براي اداره امت لايق است. امام فرمود:
تو درباره يزيد به گونهاي سخن گفتي كه گويي ميخواهي درباره كسي سخن بگويي كه مردم او را نميشناسند و درباره او نياز به آگاهي جديدي دارند. يزيد بهترين دليل بر شناسايي خود است، يزيد كسي است كه با سگان بازي و بر روي كبوتران شرطبندي ميكند.
آنگاه حضرت، معاويه را نصيحت كرد و فرمود: «اي معاويه، دست از اين تصميم بردار؛ چرا كه تو پاسخ همين اندازه از اعمالي را كه از ظلم و جور بر مردم مرتكب شدهاي، نميتواني بدهي. ميان تو و مرگ فقط يك چشم بر هم زدن فاصله است. به عمل نيك بپرداز، براي روزي كه از آن گريزي نيست».(2)
امام وضعيت موجود و شخصيت يزيد را ميشناخت. امام بر بيلياقتي يزيد براي زمامداري تأكيد داشت؛ زيرا زمامداري مسلمانان از ديدگاه اسلام شرايطي دارد كه به يقين يزيد بن معاويه، آن شرايط را نداشت. به تصريح تاريخنگاران وي كسي بود كه حتي ظواهر شرعي را نيز رعايت نميكرد و آشكارا شراب مينوشيد و مرتكب محرمات الهي ميشد و زندگياش بر اساس لهو و لعب بنا نهاده شده بود.
بر اساس شواهد تاريخي، اولين چيزي كه پس از طرح خلافت وي به وسيله معاويه، امام حسين عليه السلام و برخي از شخصيتهاي شاخص و مطرح آن عصر مطرح شد، همين بود، اما ديگران جرئت اقدام را نداشتند. با گذشت دو سال از شهادت امام حسين عليه السلام ، مردم مدينه و ديگران به بيلياقتي وي پي بردند و عليه او شورش كردند و واقعه حره واقم رخ داد كه در اين باره تاريخنگاران گفتهاند:
عثمان بن محمد بن ابيسفيان، حاكم مدينه از سوي يزيد جواني مغرور وتازهكار بود و نوكار و نپخته كه از كارها تجربه نداشت و از زمانه درس نگرفته بود و سرد و گرم ايام نچشيده بود و به امور حكومت و عمل خويش توجه نداشت، گروهي از مردم مدينه و از جمله عبداللَّه بن حنظله غسيل انصاري و عبدالله بن ابيعمرو مخزومي و منذر بن زبير و افراد بسياري از بزرگان مدينه را پيش يزيد فرستاد كه چون آنجا رسيدند، يزيد به آنان احترام كرد و بخشش بسياربه آنان كرد، اما هنگامي كه آنان از پيش وي به مدينه آمدند، بين مردم از يزيد به بدي ياد كردند و گفتند از پيش كسي آمدهايم كه دين ندارد. شراب مينوشد و تنبور ميزند و كنيزكان پيش وي مينوازند. سگبازي
ميكند و با افراد پست و فرومايه نشست و برخاست ميكند. شاهد باشيد ما او را خلع كردهايم.(1)
پس از آن، واقعه حره رخ داد و از لشكر يزيد در سال 63، در مدينه فجايعي سر زد كه در تاريخ اسلام بينظير بود و ذكر آن عرق شرم بر پيشاني مسلمان مينشاند.
ابن كثير دمشقي درباره اين جنايت چنين مينويسد:
وقتي خبر مدينه به يزيد رسيد، وي فردي به نام مسلّم بن عقبه را كه پيشينيان وي را (به جهت كشتار مردم مدينه) مسرف بن عقبه ناميدند، به سوي مدينه فرستاد. وي سه روز جان و مال و عرض مردم را بر لشكريانش مباح كرد و انسانهاي زيادي را به قتل رسانيد، به گونهاي كه كسي از اهالي مدينه در امان نماند. برخي از علما پيشين گفتهاند بيش از هزار دختر باكره كشته شد.(2)
علاوه بر جنايت مدينه، نابودي كعبه در همان سال به وسيله لشكريان يزيد، ماهيت وي را براي همگان روشن كرد. بدين ترتيب، يزيد انتقام اجداد مشركش را كه در جنگ بدر كشته شده بودند، از خاندان پيامبر در كربلا و از انصار و مهاجران با كشتار جمعي مردم مدينه و با حمله به مكه و نابودي كعبه گرفت و براي مقدسات حريمي قائل نشد.
امام حسين عليه السلام با توجه به اينكه از سويي مترصد مرگ معاويه بود و از سوي ديگر، با شناختي كه از يزيد داشت، حكومت يزيد را بدترين بلا براي امت
اسلامي ميدانست، همواره در سخنانش از شايستگي نداشتن يزيد براي زمامداري ياد ميكرد و به صراحت ميفرمود:
وَعَلَي الاِْسلامِ السَّلامُ اِذْ قَدْ بُلِيتِ الْاُمُّه بِراعٍ مِثلِ يَزيدَ.(1)
زماني كه امت اسلامي گرفتار زمامداري مثل يزيد شود، بايد فاتحه اسلام را خواند.
فجايع بعدي، اين نظر حضرت را تأييد كرد. ازاينرو حضرت در پي بهانهاي بود تا مخالفت خود را آشكار سازد. از سوي ديگر يزيد ميدانست حسين عليه السلام ساكت نخواهد نشست. به همين جهت، وقتي معاويه در نيمه رجب سال شصت مرد و مردم شام با يزيد بيعت كردند، اولين اقدام وي، برخلاف دستور پدرش كه به وي سفارش كرده بود با حسين در نيفتد و با او مدارا كند؛ زيرا نزد مردم محبوب است، به وليد بن عتبه بن ابيسفيان، والي مدينه نامه نوشت كه از مردم بيعت بگير و ابتدا از بزرگان و سرشناسان قريش شروع كن و اولين نفر نيز حسين باشد؛ زيرا اميرالمؤمنين(معاويه) دستور داده است با وي مدارا كنيم و او را به صلاح آورم. وليد به محض رسيدن پيك يزيد، نصف شب كسي را دنبال حسين عليه السلام و عبدالله بن زبير فرستاد و خبر مرگ معاويه را داد و بيعت با يزيد را خواستار شد. آن دو گفتند تا صبح منتظر ميمانيم تا ببينيم مردم چه ميكنند. حسين عليه السلام تصميم گرفت از پيش وليد برود. ابن زبير نيز همراه شد. وليد خواست مانع شود كه بين حسين و وليد درگيري لفظي رخ داد و درگير شدند. حسين عمامه از سر وليد برداشت. وليد گفت: اگر حسين را به هيجان آوريم، وي همچون شير است. مروان گفت: وي را همينجا بكش. وليد گفت: خون حسين خوني
1) الفتوح، ج 5، ص 17.
است كه دامن همه خاندان عبد مناف را ميگيرد. حسين و عبدالله بن زبير، همان شب به سوي مكه حركت كردند. مردم فرداي آن شب، از بامداد براي بيعت با يزيد فراهم آمدند. به جستوجوي حسين و ابن زبير پرداختند كه به ايشان دسترسي نيافتند.(1)امام حسين عليه السلام دو شب از ماه رجب مانده بود كه از مدينه به مكه رهسپار شد و روز سوم شعبان به مكه رسيد و ماههاي شعبان و رمضان و شوال و ذيالقعده در مكه بود و روز سهشنبه هشتم ذيالحجه، روز ترويه از مكه به سوي كوفه خارج شد.(2)
مسئله امر به معروف و نهي از منكر و مبارزه با ستمگر، انگيزه اصلي و اساسي قيام امام حسين عليه السلام بود. آن حضرت پيش از خروج از مدينه، وصيتنامهاي به برادرش، محمد حنفيه داد و انگيزه قيام خود را از همان ابتدا بيان كرد. ابن اعثم كوفي در كتابش چنين آورده است.
محمد حنفيه به امام ميگويد:
به مكه برو. اگر آنجا براي تو امن بود در آنجا بمان، و اگر چنين نبود به سوي يمن رهسپار شو؛ چرا كه آنان ياران جد و پدر تواند. آنان مهربانترين و با محبتترين و مهماننوازترين مردمند. اگر آنجا براي تو امن بود، بمان، وگرنه به شنزارها و شكاف كوهها رفته و از شهري به شهر ديگر كوچ كن! تا ببيني كار اين مردم به كجا منتهي ميشود و خداوند بين تو و اين گروه فاسق داوري خواهد كرد. امام فرمود: «اي برادر، به خدا سوگند، اگر در هيچ نقطهاي از دنيا، هيچ پناهگاه و جاي امني نداشته باشم، هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد».
سپس امام قلم وكاغذي خواست و وصيتنامهاي براي برادرش، محمد حنفيه نوشت. در بخشي از وصيتنامه آمده است: «و من از روي طغيان و سرِ مستي و فسادانگيزي و ستمكاري خروج نكردم، بلكه تنها براي اصلاح در امت جدم به پا خاستم. ميخواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم.(1)
امام حسين عليه السلام در اين وصيتنامه به صراحت از اهداف خود سخن ميگويد و پس از اين نيز دليل كار خويش و كنار نيامدن با يزيد را به روشني بيان ميكند. تاريخنگاران معروف اهل سنت چنين نوشتهاند:
«امام حسين عليه السلام در نزديكي بيضه براي ياران خود و لشكريان حر به سخنراني پرداخت و پس از سپاس و ستايش الهي گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: هر كس سلطان ستمگر را ببيند كه محرّمات الهي را حلال ميشمارد و عهد خداي را ميشكند و با سنت رسول خدا مخالفت ميكند و با بندگان خدا از روي ستم و گناه رفتار ميكند و بر او به گفتار و كردار قيام نكند، بر حق خداوند است كه او را هم بدان جاي ببرد كه آن ظالم را به همان جا ميبرد. اي مردم، آگاه باشيد كه اين گروه (بنياميه) از فرمان شيطان پيروي كردند و اطاعت خدا را رها كردهاند و فساد را آشكار ساخته و حدود خدا را معطل گذاشتند. فيء را منحصر به خود ساخته، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كردهاند و من اوليترين مردمم به نهي كردن و بازداشتن آنها از چنين اعمالي و شما نامهها به من نوشتيد و فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بيعت كردهايد و مرا (به دشمن) تسليم نميكنيد و تنها نميگذاريد. اكنون اگر بر بيعت و پيمان خود پايدار بمانيد، به رشد خود خواهيد رسيد. بدانيد كه من
1) الفتوح ابن اعثم كوفي، ج 5، ص 21.
حسين پسر علي و فاطمه دختر رسول خدا هستم. من خود با شما و يكي از شمايم و خانوادهام با خانواده شماست و من در زندگاني سرمشق و پيشواي شمايم و اگر چنين نكنيد و بر عهد خود استوار نباشيد و آن را بشكنيد و بيعت از خود برداريد، به جان خودم قسم كه از شما عجيب نيست؛ چرا كه با پدر و برادر و پسر عمويم، مسلم همين كرديد. ناآزموده كسي است كه فريب وعدههاي شما را بخورد. شما از بخت خود رويگردان شديد و بهره خود را از دست داديد. هر كس پيمان بشكند، زيان پيمانشكني هم بر ضرر خود اوست و خداوند به زودي مرا از شما بينياز ميگرداند. و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته».(1)
ازاينرو، امام حسين عليه السلام براي قيام خود عليه يزيد مجوز شرعي داشت؛ زيرا وي از جدّش، رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيده بود كه مسلمان حق ندارد در برابر حاكميكه شرايط زمامداري ندارد، سكوت كند.
علت حركت امام به سوي كوفه آن بود كه در مدت اقامت در مكه نوشتههاي مردم كوفه در مكه به دستش رسيده بود. ازاينرو، با اينكه امام
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 403؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 48؛ الفتوح ابن اعثم، ج 5، ص 82. «ان الحسين خطب اصحابه و اصحاب الحر بالبيضه، فحمد الله و اثني عليه ثم قال: ايها الناس، ان رسولالله صقال: [من راي سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله، ناكثا لعهد الله، مخالفا لسنه رسولالله، يعمل في عباد الله بالإثم و العدوان، فلم يغير عليه بفعل و لا قول، كان حقا علي الله ان يدخله مدخله] الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعه الشيطان، و تركوا طاعه الرحمن، و أظهروا الفساد، و عطلوا الحدود، و استأثروا بالفيء، و أحلوا حرام الله، و حرموا حلاله، و انا أحق من غير، قد أتتني كتبكم، و قدمت علي رسلكم ببيعتكم، انكم لا تسلموني و لا تخذلوني، فان تممتم علي بيعتكم تصيبوا رشدكم، فانا الحسين بن علي، و ابن فاطمه بنت رسولالله ص، نفسي مع انفسكم، و اهلي مع أهليكم، فلكم في أسوة، و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدكم، و خلعتم بيعتي من أعناقكم، فلعمري ما هي لكم بنكر، لقد فعلتموها بابي و أخي و ابن عمي مسلم، و المغرور من اغتر بكم، فحظكم أخطأتم، و نصيبكم ضيعتم، و من نكث فإنما ينكث علي نفسه، و سيغني الله عنكم، و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته».
مردم كوفه را ميشناخت و عملكرد آنان را در دوره پدر و برادرش از نزديك ديده بود، دعوت كوفيان را اجابت كرد و گفته عدهاي همچون برادرش، محمد حنفيه و عبدالله بن عمر و ابن عباس و ديگران را نپذيرفت كه او را از رفتن به كوفه بر حذر ميداشتند؛ زيرا، خواست اتمام حجتي براي مردم كوفه و كساني باشد كه پس از وي ميآيند تا نگويند چرا حسين دعوت كوفيان را با آنكه اعلام آمادگي كرده بودند وي را ياري رسانند و ريشه ظلم را بر كنند، اجابت نكرد. ازاينرو، با اينكه انگيزه اصلي حضرت، امر به معروف و نهي از منكر و اصلاح امت بود و بدين منظور از مدينه خارج شده بود، اما دعوت مردم كوفه تنها اتمام حجتي بر ادعاي ياري آنان بود. به همين جهت، هنگامي كه در بين راه از پيمانشكني كوفيان و قتل مسلم و هاني آگاه شد، تعجب نكرد و تسليم نشد و تقاضاي تسليم شدن نيز نكرد، بلكه بر انگيزه خويش پاي فشرد. تاريخنگاران نوشتهاند: «حسين عليه السلام (در ذي حسم يا در كربلا) ايستاد و پس از حمد و ثناي خدا گفت: كارها چنان شده كه ميبينيد. دنيا تغيير يافته و به زشتي گراييده. معروف از آن رخت بربسته و پيوسته بدتر ميشود و از آن ته ظرفي مانده و معاشي ناچيز، چون چراگاه كممايه. مگر نميبينيد به حق عمل نميكنند و از باطل دوري نميكنند. در چنين وضعيتي، حقا كه مؤمن بايد به ديدار خداي راغب باشد. ازاينروست كه من مرگ را جز نيكبختي و زندگي با ستمگران را جز زيانكاري نميدانم.(1)
1) مجمع الزوائد، ج 9، ص 192؛ تاريخ الإسلام، ج 5، ص 12؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 404. «قال قد نزل ما ترون من الامر وان الدنيا تغيرت وتنكرت وأدبر معروفها وانشمر حتي لم يبق منها إلا صبابة الاناء الا خسيس عيش كالمرعي الوبيل ألا ترون الحق لا يعمل به والباطل لا يتناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء الله فاني لا أري الموت الا سعادة والحياة مع الظالمين الا برما».
همچنين نوشتهاند كه حضرت براي اتمام حجت به بزرگان بصره نيز نامه نوشت و آنان را نيز دعوت به ياري خويش كرد و انگيزه خود را براي قيام، احياي سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله بيان كرد.
تاريخنگاران از قول ابوعثمان نهدي نقل كردهاند: «حسين همراه يكي از غلامانشان به نام سليمان نامهاي به هر يك از سران پنج ناحيه بصره و بزرگان آنجا همچون مالك بن مسمع بكري و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم و عمرو بن عبيدالله بن معمر فرستاد. متن نامه چنين بود: اما بعد، خدا، محمد را از مخلوق خويش برگزيد و به نبوت كرامت داد و او را به پيامبري خويش انتخاب كرد و آنگاه كه اندرز بندگان گفته بود و رسالت خويش را به اتمام رسانيده بود، وي را سوي خويش برد و ما خاندان و اوليا و اوصيا و وارثان وي بوديم و در جانشيني وي از همه مردم شايستهتر بوديم، اما قوم ما ديگران را بر ما مقدم داشتند و ما با آنكه خود را احق به اين امر از كساني كه عهدهدار آن شدند ميدانستيم، اما چون كه تفرقه را خوش نداشتيم و سلامت را دوست داشتيم، رضايت داديم آنان نيز كارهاي خوبي كردند و اصلاحاتي كردند كه خدايشان رحمت كند و ما و آنها را بيامرزد. اينك فرستاده خويش را با اين نامه سوي شما روانه كردم و شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر او دعوت ميكنم؛ چرا كه سنت را ميرانيده و بدعت را احيا كردهاند. اگر گفتهام را بشنويد و دستور مرا اطاعت كنيد، شما را به راه رشاد هدايت ميكنم. سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد». (1)
1) تاريخالطبري، ج 5، ص 357؛ عبدالرحمان بن محمد بن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 28؛ البدايهوالنهايه، ج 8، ص 170.
با توجه به اين سخنان، امام حسين عليه السلام با هدف و برنامه پيشبيني شده و براي اجراي فرمان جدش قيام كرد، ازاينرو، دعوت مردم كوفه از وي و پاسخگويي به دعوت آنان فقط براي اتمام حجت با آنان بوده است، وگرنه حضرت چنانكه خود در اين سخنان در اولين برخورد با آنان فرمود، به پيمان كوفيان دلخوش نبوده است و سابقه ناراستي آنان را به رخ آنان كشيد. اين سخنان گوياي اين واقعيت است كه حضرت در اقدام خود درست تشخيص داده است.
يكي از مسائل مهم درباره حركت و قيام سيدالشهدا، سخنان مصلحتجويان و خيرخواهان است. در كتابهاي تاريخ و سيره، نام گروهي از سرشناسان آمده است كه هر يك به زبان خاص خويش، خودداري حضرت از قيام و حركت عليه يزيد را ميخواهند و پاسخ امام نسبت به هر يك به تناسب فكر و انديشه اوست، ولي منطق اصلي دو طرف كاملاً مشخص است. يك طرف، امام حسين عليه السلام ، فرزند و دستپرورده رسول خدا صلي الله عليه و آله و علي مرتضاست كه به جهت آنكه سنت مرده و بدعت زنده شده و خطر نابودي اسلام را با حكومت يزيد درك كرده است، برخود لازم ميداند قيام كند و به گفته رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود: «كسي كه حاكم ستمگر را بببيند، نبايد سكوت كند.» تمسك كرده و براي احياي سنت و امر به معروف بر انجام وظيفه پاي ميفشرد، هر چند به قيمت جان او باشد و به صراحت ميفرمايد: «وَ اللهِ اِنّي لَأرْجُو اَن يَكونَ خَيراً ما ارادَ اللهُ بِنا، قُتِلنا أمْ ظَفَرنا؛(1)به خدا قسم، از خداوند اميد رقم زدن خير براي خودمان دارم، چه در اين راه كشته شويم يا آنكه پيروز گرديم».
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 405.
اين منطق بر گرفته از قرآن است كه به پيامبرش امر ميكند به دشمنان بگويد: «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَي الْحُسْنَيين؛ بگوآيا درباره ما جز يكي از دو نيكي يا (پيروزي يا شهادت) را انتظار داريد». (توبه: 52)
منطق طرف مقابل مصلحتگرايي، سياسيكاري و منفعت جويي يا در نهايت خيرخواهي حفظ جان امام حسين عليه السلام ، به نام فرزند و يادگار رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده است با اينكه ميداند حركت امام حركتي صحيح است. در ادامه به برخي از اين مصلحتانديشيها و پاسخ امام اشاره ميشود:
«ابن عباس پس از آگاه شدن از خروج امام از مكه نزد وي رفته و از وي ميپرسد: اي فرزند فاطمه. به كجا ميروي؟ امام فرمود: به عراق، نزد شيعيانم. ابن عباس گفت: من رفتن به اين سوي را خوش ندارم؛ چرا كه به سوي قومي ميروي كه پدرت را كشته و برادرت را مجروح نمودند و برادرت از روي خشم آنان رها نمود. ازاينرو، خداي را به يادت ميآورم كه از جانت حفاظت كني (أُذَكّرُكَ اللهَ أنْ تَغرِر بِنَفْسِك)».(1)
ابن عباس بنا بر نقل برخي ديگري گفت: «اگر نه اين است كه براي من يا براي تو زشت است، دست بر سرت مييازيدم و اگر بدانم با گريبانگير شدن با تو، تو همين جا مقيم ميشوي، چنان ميكردم، ولي گمان نميكنم اين كارها براي من سودي داشته باشد، اما امام پاسخش فرمود: اگر در جاي ديگري كشته شوم، براي من بهتر و دوست داشتني تر از آن است كه حرمت مكه با كشته شدن من از ميان برود».(2)
بر اساس اين سخنان، ابن عباس با اصل قيام امام مخالف نيست، بلكه با سفر به سوي عراق، مخالف است. همچنين كاملاً منطق امام روشن است.
حضرت ميفرمايد: «حتي اگر من آنان را رها سازم، آنان مرا رها نخواهند ساخت و حتي حرمت ماه حرام و شهر امن مكه را نيز رعايت نخواهند كرد و خونم را در اين مكان امن خواهند ريخت و ترورم خواهند كرد. ازاينرو، ميروم تا حرمت مكه هتك نگردد».(1)
عبدالله بن جعفر، پسر عمو و شوهر زينب نيز براي حسين عليه السلام نامه نوشت و او را از كوفيان برحذر داشت و او را به خدا سوگند داد كه آهنگ ايشان نكند. حسين در پاسخ او نوشت: «من خوابي ديدهام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به من فرماني داد و آن را اجرا خواهم كرد تا نتيجه كار خود را نبينم از آن خواب هيچ كس را آگاه نميسازم».(2)
در اين نامه نيز عبدالله با سفر به سوي عراق مخالف است، نه با اصل خروج. در اين پاسخ، حضرت به رؤيا و دستور خاص از جانب رسول خدا صلي الله عليه و آله بسنده ميكند.
عبدالله بن مطيع به حسين عليه السلام گفت: «پدر و مادرم فداي تو باد. به عراق مرو و ما را از وجود خود بهرهمند ساز كه به خدا سوگند، اگر اين قوم تو را بكشند، ما را به بردگي و چاكري خواهند گرفت».(3)
همچنين از عبدالله بن عمر كه حقالسكوت از معاويه دريافت كرده بود، چندين سخن متفاوت نقل شده كه در همه آنها موضوعي نمايان است و آن، دعوت به سكوت و رفتار همانند ديگر مردم است.
عبدالله بن عمر و عبدالله بن عياش بن ابيربيعه كه از مراسم عمره برميگشتند، در منطقه ابوا، حسين و ابن زبير را ديدند. ابن عمر به آن دو
گفت: «شما را به خدا سوگند ميدهم كه برگرديد و در كار پسنديدهاي كه مردم به آن در آمدهاند، در آييد و منتظر بمانيد. اگر مردم بر بيعت يزيد اجتماع كردند، شما تنها نخواهيد بود و اگر از او پراكنده شدند، همان چيزي است كه شما ميخواهيد».(1)
بنا بر نقلي ديگر، عبدالله بن عمر به امام حسين عليه السلام گفت: «خروج مكن كه خداوند متعال پيامبر را ميان دنيا و آخرت مخير گرداند و پيامبر آخرت را برگزيد. تو نيز پاره تن پيامبري و به دنيا نخواهي رسيد. سپس حسين عليه السلام را در آغوش كشيد و گريست».(2)
فصل پنجم: امام حسين عليه السلام و واقعه عاشورا
در فصل پيش به علل و انگيزه قيام امام حسين عليه السلام به تفصيل پرداختيم و بيان شد حضرت حتي در مكه احساس امنيت نميكرد و احتمال ترور و كشته شدنش را ميداد، بدون اينكه كشته شدن ايشان در سرنوشت مسلمانان اثري داشته باشد و به هدفي برسد كه دنبال ميكرد. ازاينرو، آن حضرت تصميم گرفت از مكه برود.
امام حسين عليه السلام ، روز ترويه يعني هشتم ذيالحجه با اهل بيت عليهم السلام و ياران اندك خود از مكه رفت و از تنعيم، به سوي صفاح حركت كرد. در آنجا به فرزدق شاعر برخورد و از اوضاع كوفه پرسيد. از آنجا به ذات عرق رهسپار شد. در اين محل نامه عبدالله بن جعفر به حسين عليه السلام رسيد كه از عثمان بن سعيد براي حسين عليه السلام امان گرفته بود. او نامه را به وسيله دو فرزندش، عون و محمد فرستاده بود، از آنجا به حاجر(دره) بطن الرمه رفت كه محل اطراق اهل بصره در نجد بود. در آنجا قيس بن مسهر صيداوي را با نامهاي به سوي مردم كوفه فرستاد.(1)از آنجا نيز به خزيميه رفت و در آنجا ماند. يك شبانهروز توقف كرد.(2)
در مياه العرب، عبدالله بن مطيع را ديد و ماجراي حركت به سوي عراق را برايش گفت.(1)در زرود، زهير بن قين به وي پيوست و از آنجا به سوي ثعلبيه رفت. در آنجا بود كه خبر شهادت مسلم به وي رسيد.(2)حضرت از راه شقوق(3)به زباله رفت. در آنجا خبرشهادت برادر رضاعياش عبدالله يقطر به وي رسيد و به مردم اعرابي كه به طمع مال به وي پيوسته بودند، خبر شهادت مسلم و عبدالله را داد و فرمود: هر كس ميخواهد برگردد، آزاد است. عدهاي از آنان جدا شدند و تنها ياراني كه از مكه با او بودند، باقي ماندند. از آنجا به بطنالعقبه رفتند. در آنجا مردي از عرب (عمر بن لوذان از بنيعكرمه) او را ديد و گفت: تو را به خدا قسم ميدهم كه برگردي؛ زيرا جز سر نيزه و دم شمشير چيزي به پيشواز تو نميآيند. آنهايي كه برايت نامه نوشتند و اگر تو را از جنگ، بينياز و راهها را هموار و باز ميكردند، رفتن به سويشان تصميم درستي بود، ولي با اين وضع من صلاح نميدانم تو چنين كني. امام گفت: آنچه تو گفتي بر من پوشيده نيست، ولي نميتوان بر امر و كار خداوند چيره شد. پس از آن به راه خود ادامه داد.(4)در اول محرم سال 61 به شراف رسيد. در آنجا به هنگام صبح، حسين عليه السلام دستور داد آب براي نوشيدن برداشتند و حركت كردند. نزديكيهاي ظهر از دور سياهي ديدند. گمان كردند درختان نخل است، اما چون نزديك شدند معلوم گشت لشكر دشمن است و حرّ بن يزيد رياحي با هزار نفر آمده. امام حسين عليه السلام دستور داد در همان جا كه ذو حسم نام داشت، چادرها را بهپا كنند و پس از رسيدن لشكر دشمن، به جوانان دستور داد تا آنان و اسبهايشان را سيراب سازند.(5)
هنگامي كه حرّ به حسين عليه السلام رسيد، از حرّ پرسيد: با مايي يا عليه ما؟ حرّ گفت: عليه تو. حرّ و لشكريانش در مقابل حسين عليه السلام بودند، اما همراه امام بودند و در نمازها به آن حضرت اقتدا ميكردند حضرت از فرصت پيش آمده براي روشنگري لشكريان حرّ استفاده ميكرد. ايشان پيش از نماز ظهر براي آنان سخنراني كرد.
به نوشته تاريخنگاران، امام در سخنراني اول فرمود: «اي مردم! مرا به پيش خدا عز و جل و شما، اين عذر هست كه پيش شما نيامدم، مگر هنگامي كه نامههاي شما به من رسيد و فرستادگانتان آمدند و گفتند سوي ما بيا كه امام نداريم، شايد خدا به وسيله تو ما را بر هدايت فراهم آورد. اگر بر پيمان خود هستيد، آمدهام. اگر عهد و پيماني كنيد كه اطمينان يابم به شهر شما ميآيم و اگر نكنيد و آمدن مرا خوش نداريد، از پيش شما بازميگردم و به همان جا ميروم كه از آنجا سوي شما آمدهام. راوي ميگويد آنان در مقابل وي خاموش ماندند».(1)
حضرت، وقت عصر و پس از نماز عصر، در جمع ياران خود و لشكر حر، سخنراني دوم را پس از حمد و ثناي الهي اينگونه آغاز كرد: «اي مردم! اگر پرهيزكار باشيد و حق را براي صاحب حق بشناسيد، بيشتر مايه رضاي خداست. ما اهل بيت به كار خلافت شما از اين مدعيان ناحق كه با شما رفتار ظالمانه دارند، شايستهتريم. اگر ما را خوش نداريد و حق ما را نميشناسيد و رأي شما جز آن است كه در نامههايتان به من رسيده است و فرستادگانتان نزد من آوردهاند، از پيش شما بازميگردم. حرّ بن يزيد گفت: به خدا سوگند، ما نميدانيم اين نامهها كه ميگويي، چيست؟ حسين گفت: اي
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 401.
عقبه پسر سمعان، خورجيني را كه نامههاي آنها در آن هست، بياور. عقبه خورجيني پر از نامه آورد و پيش روي آنها ريخت. حرّ گفت: ما جزو اين گروه كه به تو نامه نوشتهاند، نيستيم. به ما دستور دادهاند وقتي به تو رسيديم از تو جدا نشويم تا پيش عبيدالله بن زيادت بريم. حسين گفت: مرگ از اين كار در نزدم بهتر است. آنگاه حسين عليه السلام به ياران خويش گفت: برخيزيد و سوار شويد. پس ياران وي سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار شدند و به ياران خود گفت: برويم. چون خواستند بروند، لشكر حرّ از رفتنشان مانع شدند. گفتوگوهاي بين امام و حرّ رد و بدل شد. حرّ گفت: من دستور جنگ با تو را ندارم. دستور دادهاند از تو جدا نشوم تا به كوفهات برسانم. اگر نميخواهي، راهي برو كه تو را به كوفه نرساند. سوي مدينه نيز نرو. از اين راه برو و از راه عذيب و قادسيه به طرف چپ برو. امام نيز دستور داد تا به جانب چپ حركت كنند.(1)آنان با هم حركت كردند تا به منطقه بيضه رسيدند. در اين منطقه نيز امام حسين عليه السلام خطبه سوم خويش را كه همان خطبه معروف «هر كس سلطان ستمگر را ببيند كه محرّمات الهي را حلال ميشمارد و عهد خداي را ميشكند و با سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله مخالفت ميكند و با بندگان خدا از روي ستم و گناه رفتار مينمايد و عليه او به گفتار و كردار مخالفت نكند، حق خداوند است كه او را هم بدان جاي ببرد كه آن ظالم را به همانجا ميبرد» را كه پيش از اين در بحث انگيزه قيام به تفصيل آورده شد، در جمع لشكريان حرّ بيان كرد.(2)از آنجا نيز حركت كردند تا به عذيب الهجانات رسيدند. در اين محل چهار نفر از كوفه كه مجمع بن عبدالله
عايذي يكي از آنها بود، خواستند به حسين عليه السلام بپيوندند، اما حرّ مانع شد. حسين عليه السلام وي را تهديد كرد و حرّ نيز كوتاه آمد. آنگاه امام از حال فرستادهاش قيس بن مسهر پرسيد. مجمع خبر شهادت وي را داد. اشك در چشم حسين عليه السلام جمع شد. آنگاه گفت: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ينْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً؛ بعضي پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شهيد شدند) و بعضي ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلي در عهد و پيمان خود ندادند.» (احزاب: 23) از آنجا نيز حركت كردند تا به قصر بنيمقاتل رسيدند و آنجا فرود آمدند و ديدند خيمهاي آنجا زده شده است. امام پرسيد: اين خيمه مال كيست؟ گفتند: عبيدالله بن حرّ جعفي. گفت: او را پيش من بخوانيد، و كس به طلب او فرستاد. عبيدالله گفت: به خدا از كوفه درآمدم كه وقتي حسين وارد ميشود آنجا نباشم. به خدا نميخواهم او را ببينم و او مرا ببيند. فرستاده آمد و خبر را گفت. حسين عليه السلام برخاست و نزد عبيدالله وارد شد و سلام گفت و نشست و او را دعوت كرد كه در كار قيام با وي همراهي كند، اما عبيدالله بن حرّ همان پاسخ را داد. حسين عليه السلام به او گفت: اگر ما را ياري نميكني، از خدا بترس و جزو كساني كه با ما پيكار ميكنند، مباش. به خدا هر كه بانگ ما را بشنود و ياريمان نكند، هلاك ميگردد. ابن حرّ گفت: انشاءالله اين اتفاق هرگز نخواهد شد. وقتي آخر شب شد، حسين دستور آبگيري و آنگاه حركت داد. چون صبح شد، ايستادند و نماز صبح خواندند و آنگاه با شتاب سوار و از جانب چپ روان شدند، اما حرّ نميگذاشت و همچنان با هم راه پيمودند تا به نينوا رسيدند؛ جايي كه حسين در آنجا اطراق كرد. در همينجا مالك بن نسير از طرف عبيدالله زياد نامهاي با اين مضمون آورد: «وقتي نامه من به تو رسيد و فرستادهام آمد، حسين را در زميني باز و بيحصار و آب
نگه دار. به فرستادهام دستور دادهام با تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر بياورد دستور مرا اجرا كردهاي. و السلام. وقتي حرّ نامه را خواند، به آنها گفت: اين نامه امير عبيدالله بن زياد است كه به من دستور ميدهد شما را در همانجا كه نامهاش به من ميرسد، نگه دارم.(1)
امام حسين عليه السلام در روز دوم محرم سال 61 هجري به سرزمين نينوا رسيد و حرّ به امر عبيدالله او را متوقف كرد و هشت روز در اين سرزمين ماند. در اين مدت برخي از دشمنان و از كوفه به وي پيوستند و بر لشكريان دشمن نيز لحظه به لحظه افزوده ميشد تا آنكه در روز دهم محرم شمار آنان به سي هزار نفر رسيد. در اين هشت شبانه روز، ماجراهاي بسياري رخ داد كه تنها به برخي از ماجراهاي مهم ميپردازيم.
الف) اتمام حجت با دشمن
يكي از كارهاي مهم امام حسين عليه السلام و يارانش در روز عاشورا، اتمام حجت با دشمنانش بود تا در تاريخ به يادگار بماند و قاتلان حسين عليه السلام و طرفداران بنياميه نتوانند ادعا كنند از مقام و جايگاه حسين صلي الله عليه و آله نزد خدا و رسول صلي الله عليه و آله او با خبر نبوده و از سر ناآگاهي يا غفلت، حضرت را كشتهاند. در ادامه به دو متن از اتمام حجتها بسنده ميشود:
ب) سخنان امام حسين عليه السلام
گروهي از تاريخنگاران آوردهاند: «هنگام صبح، زماني كه دشمن خواست حمله كند، حسين عليه السلام سوار بر اسبش شد و قرآني در دست گرفت و رو به
1) تاريخ الطبري، ج 5، صص 403 - 408؛ الكامل، ج 4، صص 48 - 52.
روي لشكر دشمن دست به آسمان بلند كرد و فرمود: «خدايا تو در هر رنجي، تكيهگاه و در هر سختي اميد مني و در هر گرفتاري كه به سويم روي كند، تكيهگاه و يارم تويي، چه غمها كه موجب اضطراب و بيچارگي، كه راه چارهاي نداشت وسبب بياعتنايي دوست و شماتت دشمن بود كه به پيشگاه تو آوردم و شكايت آن را به تو كردم كه از همه كسان دل با تو داشتم و تو آن را برطرف كردي. همه نعمتها و همه خوبيها از توست و همه مطلوبها به نزد توست».
آنگاه با صداي بلند فرمود: «اي مردم، خيرخواهي مرا بشنويد (همه سكوت كردند) اگر گفتار مرا پذيرفتيد و سخنم را باور كرديد و انصاف داديد نيكبخت ميشويد و بر ضد من دستآويزي نداريد و اگر نپذيرفتيد (همان ميگويم كه نوح گفت): «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَي وَ لا تُنْظِرُونِ؛ پس [در] كارتان با شريكان خود همداستان شويد تا كارتان بر شما ملتبس نشود. سپس درباره من تصميم بگيريد و مهلتم ندهيد.» (يونس: 71)؛ زيرا «إِنَّ وَلِيي الله الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يتَوَلَّي الصَّالِحِينَ؛ ياور من خدايي است كه اين كتاب را نازل كرده و هم او دوستدار شايستگان است.» (اعراف: 196) سپس به بيان فضل و بزرگي نسب و خاندان و بزرگي مقامش پرداخت و فرمود: نسب مرا به ياد آوريد و ببينيد من كيستم. آنگاه به «خويشتن بازگرديد و بينديشيد آيا جنگيدن با مني كه پسر دختر پيامبرتان هستم، رواست؟ و روي زمين فرزند پيامبري غير از من در بينتان نيست. آيا من پسر وصي وي و عموزادهاش نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيامبر را در مورد چيزي كه از پيش پروردگارش آورده بود، تصديق كرد؟ مگر حمزه، سرور شهيدان عموي پدرم نبود؟ مگر جعفر شهيد طيار، صاحب دو بال، عموي من نبود؟ مگر سخني را كه مشهور است، نشنيدهايد پيامبر خدا به من
و برادرم گفت: اين دو سرور جوانان بهشتند؟ اگر آنچه را ميگويم حق نيز همين است ـ زيرا به خدا از وقتي دانستهام خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغساز زيان ميبيند، دروغ نگفتهام- باور داريد (بپذيريد) و اگر گفتهام را باور نميكنيد، هنوز در ميان (از اصحاب) كساني مانند جابر بن عبدالله انصاري يا ابوسعيد خدري يا سهل بن سعد ساعدي يا زيد بن ارقم يا انس بن مالك هست تا از آنان درباره من بپرسيد تا به شما بگويند اين سخن را درباره من و برادرم از پيامبر خدا شنيدهاند. آيا اين شما را از ريختن خون من باز نميدارد؟
شمر ذيالجوشن گفت: او(حسين) خدا را تنها با زبان ميپرستد (و ايمان قلبي ندارد) و نميداند چه ميگويد. حبيب بن مظاهردر پاسخش گفت: به خدا كه تو (همچون منافقان) خدا را بر هفتاد زبان پرستش ميكني، شهادت ميدهم راست ميگويي و نميفهمي چه ميگويد؛ زيرا كه خدا بر دلت مهر نهاده.
آنگاه حسين عليه السلام به آنها گفت: اگر در اين سخن ترديد داريد، آيا اندك ترديدي داريد كه من پسر دختر پيامبرتانم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما يا قوم ديگر به جز من پسر دختر پيمبري وجود ندارد. تنها منم كه پسر پيمبر شما هستم. به من بگوييد چرا در پي كشتن منيد؟ آيا به جهت عوض كسي كه كشتهام يا مالي كه تلف كردهام يا قصاص زخمي كه زدهام، در پي كشتن منيد؟ راوي گويد: آنها خاموش ماندند و چيزي نگفتند. راوي ميگويد: آنگاه بانگ زد: «اي شبث بن ربعي، اي حجار بن ابجر، اي قيس بن اشعث، اي يزيد بن حارث! مگر به من ننوشتيد ميوهها رسيده و باغستانها سرسبز شده و چاهها پر آب شده و پيش سپاه آماده خويش ميآيي، بيا. گفتند: ما ننوشتيم. گفت: سبحان الله، به خدا شما نوشتيد. راوي ميگويد: آنگاه گفت: اي مردم، اگر مرا
نميخواهيد، بگذاريدم از پيش شما به جايگاه خويش باز گردم. راوي ميگويد: قيس بن اشعث گفت: چرا به حكم عموزادگانت تسليم نميشوي؟ به خدا، با تو رفتاري ناخوشايند نميكنند و از آنها بدي به تو نميرسد. حسين به او گفت: تو برادر همان برادري(برادر محمد بن اشعث كه در قتل مسلم شريك شد)، ميخواهي بنيهاشم بيشتر از خون مسلم بن عقيل را از تو مطالبه كنند؟ نه به خدا مانند ذليلان تسليم نميشوم و مانند بردگان گردن نمينهم. اي بندگان خدا «و من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه ميبرم از اينكه مرا متهم كنيد» (دخان: 20) من به پروردگارم و پروردگار شما پناه ميبرم از هر متكبري كه به روز حساب ايمان نميآورد!».(1)
ج) سخنان زهير بن قين
كثير بن عبداللَّه شعبي كه در زمان جنگ و كشته شدن حسين عليه السلام حضور داشت، ميگويد: «وقتي خواستيم به طرف حسين حمله بريم، زهير بن قين بر اسبش كه دمي پرموي داشت با سلاح تمام آمد و گفت: اي مردم كوفه شما را از عذاب خدا ميترسانم. اندرز برادر مسلمان بر برادر مسلمان واجب است. ما و شما تاكنون و تا وقتي كه شمشير در ميانه نيامده است، برادريم و بر يك دين و بر يك آيينيم و شما سزاوار اندرز ماييد و چون شمشير در ميان آيد، همبستگي برود و ما گروهي و شما گروهي ديگر خواهيد بود. خدا، ما و شما را به ذريه پيامبرش محمد صلي الله عليه و آله امتحان ميكند تا ببيند ما و شما چگونه عمل ميكنيم. ما شما را دعوت ميكنيم كه آنها را ياري كنيد و پشتيباني عبيدالله بن زياد طغيانگر را رها كنيد كه در ايام سلطه آنها جز بد
1) تاريخ الطبري،ج5، ص 425؛ البدايه و النهايه، ج 8، ص 179؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 171؛ الكامل، ج 4، ص 62؛ المنتظم، ج 5، ص 339.
نخواهيد ديد. چشمانتان را ميل ميكشند و دستها و پاها و اعضايتان را ميبرند و بر تنههاي خرما ميآويزند. همانگونه كه با پارسايان و قاريان شما امثال حجر بن عدي و يارانش و هاني بن عروه و نظاير او كردند، اما آنان ناسزا گفتند و از عبيدالله تمجيد كردند و شمر نيز به طرفش تير انداخت و گفت: هم اكنون خدا تو و يارت را ميكشد.
زهير گفت: مرا از مرگ ميترساني! به خدا مرگ با او(حسين) را از جاويد بودن با شما خوشتر دارم.
راوي ميگويد: آنگاه رو به مردم كرد و با صداي بلند گفت: اي بندگان خدا اين بد تركيب بيعقل و امثال وي در كار دينتان شما را فريب ندهند. به خدا كساني كه خون ذريه و اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله را بريزند و ياران و مدافعانشان را بكشند، از شفاعت محمد نصيبي نميبرند.
راوي ميگويد: يكي او را صدا زد و گفت: ابوعبداللَّه ميگويد بيا. به جانم قسم، اگر مؤمن آل فرعون قوم خويش را اندرز گفت و كار دعوت را به كمال برد، اگر اندرز و بلاغ سودمند باشد تو نيز اين قوم را اندرز گفتي و به كمال رساندي».(1)
د) تحول حرّ بن يزيد رياحي
در طبقات و ديگر كتابها آمده است، حرّ بن يزيد پس از شنيدن سخنان امام حسين عليه السلام به عمر سعد گفت: «آيا تو قصد داري با اين مرد بجنگي؟ عمر گفت: آري. حرّ گفت: آيا هيچ يك از خصالي كه براي خود برشمرد، شما را راضي ننمود (كه از كشتنش دست برداريد؟) عمر سعد گفت: اگر دست من
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 427؛ البدايه و النهايه، ج 8، ص 195؛ الكامل، ج 4، ص 64.
بود، كاري ميكردم. حرّ گفت: سبحانالله چه گرفتاري بزرگي است كه پسر دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله اين پيشنهادها و سخنان را به شما عرضه ميدارد و نميپذيريد. حرّ بن زياد رياحي به حسين عليه السلام پيوست و همراه او جنگ كرد تا كشته شد».(1)
هـ) شهادت ياران امام حسين عليه السلام
ابتدا حرّ به ميدان رفت و به شهادت رسيد. سپس ياران ديگر امام حسين عليه السلام ، يكي پس از ديگري به ميدان رفتند و با شهامت جنگيدند و به شهادت رسيدند، ياراني همچون حبيب بن مظاهر اسدي، زهير بن قين بجلي، مسلم بن عوسجه، نافع بن هلال جملي و ديگران.
و) ياران پيامبر در ركاب امام حسين عليه السلام
در ميان ياران حسين عليه السلام ، چند تن از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله مانند حبيب بن مظاهر اسدي، مسلم بن عوسجه، هاني بن عروه، عبدالله يقطر حضور داشتند. يكي از اين ياران، انس بن حارث است كه ابن حجر عسقلاني از صاحبنظران در علم رجال اهل سنت در باره وي ميگويد
وي اهل كوفه بوده و بخاري دربارهاش ميگويد او از رسول خدا صلي الله عليه و آله حديث شنيد و با حسين عليه السلام كشته شد. روايتش را بغوي و ابن شاهين و ديگران آوردهاند. صحابي بودنش را عدهاي مانند بغوي و ابن سكن و ابن شاهين و دغولي و ابن زبر و الباوردي و ابن مندة و ابونعيم و ديگران بيان كردهاند.(2)
متن روايت وي چنين است: «وي گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اين فرزندم (حسين) در سرزميني به نام كربلا كشته ميشود. هر كس آن زمان را درك كرد بايد او را ياري كند. انس بن حارث نيز چنين نمود و به كربلا رفت و با حسين عليه السلام كشته شد».(1)
ز) شهادت بنيهاشم
سفيان ثوري از حسن بصري نقل كرده است: «با حسين بن علي عليه السلام ، شانزده تن از اهل بيتش كشته شدند. به خدا قسم كه در آن زمان بر روي زمين مشابه آنان پيدا نميشد.» ثوري گفته است چه كسي در اين باره شك دارد.(2)
تاريخنگاران از جمله آنان طبري و ابن كثير دمشقي و ديگران درباره شهادت اين افراد از خاندان پيامبر چنين نوشتهاند: «اولين كسي از خاندان حسين كشته شد، علياكبر بن حسين بود كه مادرش، ليلي دختر ابيمره بن عروه بن مسعود الثقفي است كه مره بن منقذ بن النعمان العبدي با نيزه بر وي زد و او را كشت. علي بن الحسين وقتي به ميدان آمد، چنين رجز گفت:
أنا علي بن الحسين بن علي
نحن و بيت الله أولي بالنبيّ
تاللَّه لا يحكم فينا ابن الدعي
من علي پسر حسين فرزند عليام
ما و خانه كعبه به پيامبر خدا سزاوارتريم
به خدا، پسر بيپدر درباره ما حكم نكند
مره بن منقذ عبدي او را ديد و گفت: بزرگترين گناهان عرب به گردن من باشد. اگر بر من بگذرد و چنين كند، پدرش را عزادار نكنم. بار ديگر
علياكبر آمد و با شمشير به دشمن حمله برد. مره بن منقذ با نيزه ضربتي به او زد كه افتاد. اطرافش را گرفتند و با شمشير پاره پارهاش كردند.
حميد بن مسلم ازدي گويد: به گوش خودم شنيدم كه حسين ميگفت: پسرم، خدا قومي را كه تو را كشتند، بكشد. نسبت به خدا و شكستن حرمت پيمبر چه جسور بودند. از پس تو دنياگو مباش. زني شتابان آمد كه گويي پاره خورشيد بود و فرياد ميزد: اي برادرم، اي برادرزادهام. پرسيدم: كيست؟ گفتند: اين زينب دختر فاطمه دختر پيامبر خداست. زينب آمد و بر پيكر وي افتاد. حسين آمد و دست او را گرفت و سوي خيمهگاه برد. آنگاه حسين به طرف فرزند خويش رفت و به جوانان گفت: برادرتان را برداريد. آنان آمدند و او را از محل كشته شدنش بردند و روبهروي خيمهگاهي نهادند كه مقابل آن جنگ ميكردند».(1)
پس از آن، عمرو بن صبيح تيري سوي عبدالله بن مسلم بن عقيل انداخت و او دست خويش را بر پيشاني برد. تير بر دست و پيشاني خورد. پس از آن تير ديگري زد و قلبش را شكافت.
حميد بن مسلم ميگويد: «پسري سوي ما آمد كه گويي چهرهاش پاره ماه بود. شمشيري به دست داشت و پيراهن و تنبان داشت و نعليني به پا كه بند يكي از آن پاره بود. هر چه را فراموش كنم، اين را فراموش نميكنم كه بند چپ بود. عمر بن سعد بن نفيل ازدي به من گفت: به خدا، به او حمله ميبرم. گفتم: سبحانالله، از اين كار چه ميخواهي؟ كشته شدن همين كسان كه محاصرهاند، بس نيست؟ گفت: به خدا، به او حمله ميبرم و حمله برد و پس نيامد تا سر او را با شمشير زد كه پسر به رو افتاد و گفت: عمو جانم مرا
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 447؛ البدايه والنهايه، ج 8، ص 201؛ الكامل، ج 4، ص 74.
درياب. حسين چون عقاب برجست و همانند شيري خشمگين حمله آورد و عمر را با شمشير زد كه دست خود را حايل شمشير كرد كه از زير مرفق قطع شد و بانگ زد و عقب رفت. چند تن از سواران كوفه حمله آوردند كه عمر را از دست حسين رهايي دهند. اسبان رو به عمر آورد و او را لگدمال كردند تا جان داد. وقتي غبار رفت، حسين را ديدم كه بر سر پسر ايستاده بود و پسر با دو پاي خويش زمين را ميخراشيد و حسين ميگفت: ملعون باد قومي كه تو را كشتند! به روز رستاخيز جد تو از جمله دشمنان آنها خواهد بود. آنگاه گفت: به خدا براي عمويت گران است كه او را بخواني، اما جوابت ندهد يا جوابت دهد، اما سودت ندهد. به خدا دشمنش بسيار است و ياورش اندك. آنگاه وي را برداشت. دو پاي پسر را ديدم كه روي زمين ميكشيد. حسين سينه به سينه وي نهاده بود. با خودم گفتم: او چهكار ميكند؟ وي را برد و با پسرش علياكبر و ديگر كشتگان خاندانش كه اطراف وي بودند، يك جا نهاد.
راوي ميگويد: درباره پسر پرسش كردم. گفتند: وي قاسم بن حسن بن علي بن ابيطالب بود».(1)
«عباس بن علي بن ابيطالب،(2)مادرش، امالبنين بنت حرام عامريه، وي در كربلا علمدار حسين بود.»(3)«وي را چندين نفر مانند زيد بن رقاد جنبي و حكيم بن طفيل سنبسي(4)و حرمله بن كاهل اسدي، كشتند».(5)
ح) چگونگي شهادت امام حسين عليه السلام
چگونگي شهادت ريحانه رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيار رنجآور و دلخراش و حزنآور است. با فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله كاري كردند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حتي با كفار نيز اين اعمال را روا نميدانست. «پس از كشته شدن ياران و اهل بيت حسين عليه السلام ، حسين به شدت تشنه شد و خواست آب بياشامد. حصين بن تميم تيري بر او زد كه بر دهانش نشست. حسين عليه السلام خونها را با دست خود گرفت و خداي را ستايش ميكرد و چنين نفرين نمود: «اَللَّهُمّ أحْصِهم عَدداً، وَ اقْتُلْهُم بَدَداً، وَ لا تَذَرْ عَلَي الاْرضِ مِنْهُم أحَداً؛ خدايا شمارشان را كم كن و به پراكندگي جانشان را بگير و يكي از آنان را روي زمين باقي مگذار».(1)
«آنگاه به سوي فرات حركت كرد. يك نفر از قبيله از بنيابان بن دارم گفت: واي بر شما، ميان او و رسيدن به آب حايل شويد. دشمنان به دنبال او رفتند تا ميان حسين و فرات حايل شدند. راوي ميگويد: مرد اباني تيري زد كه در چانه حسين جاي گرفت. حسين گفت: خدايا، تشنهاش بدار. آنگاه تير را در آورد و دستش پر خون شد. فرمود: خدايا، به تو شكايت ميبرم از اينان. ببين كه با فرزند دختر پيامبرت چه ميكنند.»(2)«آنگاه شمر بن ذيالجوشن با حدود ده نفر از پيادگان مردم كوفه سوي خيمههاي حسين رفت تا به اهل خيمه حمله كند. حسين به سوي آنها بازگشت، اما آنان بين حسين و خيمهها حايل شدند. حسين گفت: واي بر شما اگر دين نداريد و از روز معاد نميترسيد، در كار دنياي خود آزاده باشيد و به خيمه و عيالم كار
نداشته باشيد و آنان را از دست اوباش و بيخردانتان محفوظ بداريد. شمر بن ذيالجوشن گفت: اي پسر فاطمه اين كار را برايت ميكنيم».(1)
«آنگاه شمر با پيادگان كه از جمله آنها ابوالجنوب عبد الرحمان و مقثعم بن عمرو بن يزيد و صالح بن وهب يزني و سنان بن انس نخعي و خولي بن يزيد اصبحي بود، سوي وي آمدند. شمر به ترغيبشان پرداخت. به ابوالجنوب كه سلاح كامل داشت، گفت: برو به سراغش. ابوالجنوب گفت: چرا خودت نميروي؟ به همديگر ناسزا گفتند: آنگاه شمر بن ذيالجوشن با پيادگان نزديك حسين آمد و حسين به آنها حمله برد كه عقب نشستند و عاقبت او را محاصره كردند. پسري از خيمه حسين سوي وي ميآمد. خواهرش، زينب دختر علي او را گرفت كه نگاهش بدارد. حسين نيز گفت: نگاهش بدار، اما پسر نپذيرفت و دوان سوي حسين آمد و پهلوي وي ايستاد. بحرّ بن كعب از بني تيم الله شمشير بر حسين فرود آورد. پسر گفت: اي پسر زن خبيث، عموي مرا ميكشي؟ بحرّ او را با شمشير زد. پسر دست را حايل شمشير كرد كه قطع شد و تنها به پوست بند بود. پسر صدا زد: اي عمو. حسين او را گرفت و به سينه چسبانيد و گفت: برادرزادهام بر اين حادثه كه بر تو رخ داد، صبوري كن و آن را ذخيره خير كن كه خدا تو را پيش پدران شايستهات پيامبر خدا و علي بن ابيطالب و حمزه و جعفر و حسن بن علي ميبرد. آنگاه گفت: خدايا قطرههاي آسمان را از آنها بدار و از بركات زمين محرومشان كن. اگر تا مدتي بهرهمندشان ميكني، آنها را به گروهها پراكنده كن كه دستههاي جدا باشند و هرگز ولايتداران از آنها خشنود نباشند كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند، اما به ما حمله كردند و خونمان را ريختند.
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 450؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 202؛ الطبقات الكبري ،ج10، ص 473.
آنگاه با پيادگان چندان جنگيد كه عقب رفتند. آنگاه پيادگان از راست و چپ به صورت گروهي به وي حمله بردند و او به سمت راستيها حمله برد تا پراكنده شدند. و به سمت چپيها نيز حمله برد تا پراكنده شدند. پوشش خز به تنش بود و عمامه داشت. وقتي حمله ميبرد، پيادگان از راست و چپ او چون بزغاله از حمله گرگ، فراري ميشدند. به خدا، در اين حال بود كه زينب دختر فاطمه به طرف وي آمد، ميگفت: كاش آسمان به زمين ميافتاد! در اين وقت، عمر بن سعد نزديك حسين رسيد. زينب به او گفت: اي عمر سعد، ابوعبدالله را ميكشند و تو نگاه ميكني!(1)
حسين عليه السلام چون يكهسواري دلير، از تير احتراز ميكرد. جاي حمله را جستوجو ميكرد و به سواران حمله ميبرد و ميگفت: آيا براي كشتن من جمع شده و شتاب داريد؟ به خدا، پس از من از بندگان خدا، كسي را نخواهيد كشت كه خدا از كشتن وي بيش از كشتن من بر شما خشم آورد. من به خدا اميدوارم كه بيحرمتي شما را مايه گراميداشت من كند و به ترتيبي كه ندانيد، انتقام مرا از شما بگيرد. به خدا، اگر مرا بكشيد، خداي شما را به جان هم اندازد و خونهايتان را بريزد و به اين بس نميكند و عذاب دردناكتان را دو برابر كند.(2)
حسين بر اثر زخم و جراحتها وخونريزيها بيرمق افتاده بود. راوي ميگويد: «مدتي دراز از روز بود كه اگر افراد ميخواستند بكشندش كشته بودند، اما هر كس به ديگري واميگذاشت و هر گروهي ميخواست گروه ديگر مرتكب كشتن او شده باشد. راوي ميگويد: شمر ميان مردم صدا زد كه واي بر شما، منتظر چه هستيد؟ مادرهايتان عزادارتان شود، بكشيدش. پس از
هر سو به او حمله بردند. ضربتي به كف دست چپ او زدند. اين ضربت را زرعه بن شريك تميمي زد. ضربتي نيز به شانهاش زدند. سپس رفتند و او سنگين شده بود و در حال افتادن بود. در اين حال سنان بن انس نخعي حمله برد و نيزه در او فرو برد كه از اسب افتاد و به خولي بن يزيد اصبحي گفت: سرش را جدا كن. خولي ميخواست چنين بكند، اما ضعف آورد و لرزيد و سنان بن انس به او گفت: خدا بازوهايت را بشكند و دستانت را جدا كند. پس خودش از اسب فرود آمد و سرش را جدا كرد و به خولي بن يزيد داد. اين در حالي بود كه آن حضرت پيش از آن ضربتهاي شمشير مكرر خورده بود.(1)
ابن عبدالبر ميگويد: «قاتل وي سنان بن أنس نخعي است و گفته شده قاتل، سنان بن ابيسنان نخعي، جد شريك نخعي قاضي معروف است و نيز گفته شده قاتل امام، مردي از مذحج بوده و نيز گفته شده قاتل، شمر بن ذيالجوشن است كه ابرص بود، ولي كوفيان ميگويند قاتل، عمر سعد بوده. علت اينكه قتل را به عمر سعد نسبت ميدهند، آن است كه وي فرمانده لشكر بوده است».(2)
جعفر بن محمد ميگويد: «وقتي حسين بن علي عليه السلام كشته شد، سي و سه ضربت نيزه و سي و چهار ضربت شمشير بر او بود».(3)
راوي ميگويد: «هر چه در تن حسين بود در آوردند، شلوارش و جامه زير را بحرّ بن كعب گرفت. روپوش را كه خز بود، قيس بن اشعث گرفت
كه پس از آن به قيس قطيفه مشهور گشت. نعلين او را يكي از بني اود به نام اسود گرفت، شمشيرش را يكي از بني نهشل و شمشير ديگرش را جميع بن خلق اودي گرفت».(1)
پس از كشتن امام حسين عليه السلام نيز دست از جنايت نكشيدند و برخلاف سنت اسلامي جنگ و مقاتله، عمر بن سعد ميان ياران خود ندا داد: «چه كسي داوطلب ميشود كه با اسب بر تن حسين بتازد؟ ده نفر داوطلب شدند، از جمله اسحاق بن حيوه حضرمي همان كه روپوش حسين را ربود و بعدها پيسي گرفت و اخنس بن مرثد آمدند و با اسبان خويش حسين را لگد كوب كردند، چندان كه پشت و سينه او را در هم شكستند».(2)
«يكي ديگر از جنايتهاي لشكر ابن سعد، بريدن سرهاي شهدا و به همراه آوردن آنها بالاي نيزه، در جلوي چشم كودكان و زنان اسير خاندان پيامبر به سوي عبيدالله بن زياد و آنگاه به سوي يزيد بود؛ كاري كه پيش از آن سابقه در اسلام نداشت، در پستي و زشتي و جنايت آميز بودن اين كار همين بس كه سر حسين فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و ريحانه وپاره تن او اولين سري بود كه در اسلام بر سر نيزه حمل گرديد.»(3)مورخان درباره تعداد سرها و حاملان آن نوشتهاند: «وقتي حسين عليه السلام كشته شد، سرهاي او و اهل بيت و ياران و اصحابش را كه هفتاد سر بود نزد عبيدالله آوردند. قبيله كنده به سرپرستي قيس بن اشعث سيزده سر، قبيله هوازن با ده سر به سرپرستي شمر بن ذيالجوشن داشت و قبيله تميم با هفده سر، بني اسد با شش سر و مذحج با هفت سر و ديگر لشكرها با هفت سر آمدند».(4)
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 453؛ الكامل، ج 4، ص 78؛ الطبقات الكبري، ج 10؛ ص480.
2) الطبقات الكبري، ج 10، ص 480؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 455. البدايهوالنهايه، ج 8، ص 206؛ الكامل، ج 4، ص 80.
3) الطبقات الكبري، ج 10، ص 480؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 394.
4) تاريخ الطبري، ج 5، ص 468؛ الكامل، ج 4، ص 91؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 207.
ط) تعداد شهداي كربلا
تعداد كساني كه با حسين عليه السلام كشته شدند، هفتاد و دو تن بودند.(1)
ي) عظمت قتل حسين عليه السلام
درباره عظمت قتل ريحانه رسول صلي الله عليه و آله روايات فراواني وارد شده است؛ رواياتي كه برخي قبل از شهادت و پس از شهادت به اين عظمت اشاره دارد. سعيد بن جبير از ابن عباس نقل ميكند: «خداوند به رسول خدا صلي الله عليه و آله وحي كرد: من به جهت كشته شدن حضرت يحيي، هفتاد هزار تن را كشتم، اما به جهت كشتن پسر دخترت، دو هفتاد هزار نفر را خواهم كشت».(2)
حاكم نيشابوري پس از نقل اين حديث ميگويد: «سند اين حديث صحيح است، اما بخاري و مسلم آن را در كتابهايشان نياوردهاند».(3)
عامر بن سعد بجلي ميگويد: «هنگامي كه حسين بن علي كشته شد رسول الله صلي الله عليه و آله را در خواب ديدم. به من فرمود: اگر براء بن عاذب را ديدي، سلام مرا به او برسان و بگو جايگاه كشندگان حسين در آتش جهنم است و چه بسا خداوند اهل زمين را به اين جهت به عذابي دردناك مبتلا نمايد. عامر ميگويد: نزد براء آمدم و به او خبر دادم. براء گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله درست فرمود و خواب تو نيز درست است؛ زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: كسي كه مرا در خواب ببيند درست ديده است؛ زيرا شيطان با چهره من (به خواب كسي) نميآيد».(4)
1) اسدالغابه، ج 2، ص 21؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 205. (وكان عده من قتل معه اثنين و سبعين رجلا).
2) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 305؛ تهذيب الكمال، ج 6، ص 431؛ سير اعلام النبلا، ج 4، ص 343؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 258؛ تاريخ بغداد، ج 1، ص 152؛ محمد بن احمد ذهبي، تذكره الحفاظ، ج 1، ص 77، «أوحي الله تعالي إلي محمد9 اني قتلت بيحيي بن زكريا سبعين ألفا واني قاتل بابن ابنتك سبعين ألفا وسبعين ألفا».
3) المستدرك، ج 3، ص 179.
4) تاريخ دمشق، ج 14، ص 258؛ تهذيب الكمال، ج 6، ص 446.
أحمد بن محمد مصقلي ميگويد: «پدرم گفت هنگامي كه حسين عليه السلام كشته شد، صداي ندا دهندهاي شنيده شد كه شبهنگام ندا ميكرد؛ خودش ديده نميشد، ولي آوايش به گوش ميرسيد كه ميگفت: قوم ثمود، ناقه حضرت صالح ( پيغمبر ) را پي كردند و از اين راه به بيچارگي گرفتار گرديدند و آثار نيكبختي از آنان رخت بر بست. بديهي است فرزندان رسول خدا صلي الله عليه و آله گراميتر (از ناقه صالح) بودند. شگفت است كه چرا هنگامي كه آنان دست به اين عمل فجيع دراز كردند، مسخ نشدند، در حاليكه خداي تعالي براي سركشان و انكاركنندگان، دوزخ را مملو از آتش سوزان، قرار داده است».(1)
ك) حزن رسول خدا صلي الله عليه و آله در عالم برزخ
ابن عباس ميگويد: «در نيمروزي خوابيده بودم. در عالم خواب، رسول خدا صلي الله عليه و آله را ديدم، درحاليكه پريشان حال و غبارآلود بود و در دستش شيشهاي پر از خون داشت. گفتم: اي رسول خدا، پدر و مادرم فدايت گردد، اين شيشه چيست؟ فرمود: اين خون حسين و ياران اوست كه امروز جمع كردهام، من آن روز را در نظر گرفتم درست همان روزي بود كه سيد الشهدا عليه السلام به شهادت رسيد بودند».(2)
ابن كثير ميگويد: «اين روايت را فقط احمد آورده و سندش قوي است.»(3)هيثمي نيز ميگويد: «اين روايت را احمد بن حنبل و طبراني نقل كردهاند و رجال احمد حنبل همال رجال صحيح است».(4)
سلمي ميگويد: «نزد ام سلمه (همسر پيامبر رفتم. ديدم گريه ميكند گفتم: چرا گريه ميكني؟ گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديدم كه ناله ميزد و سر و ريشش خاكآلود بود. پرسيدم: اي رسول خدا چه اتفاقي برايت رخ داده؟ فرمود: هم اينك شاهد كشته شدن حسين بودم».(1)
قيام و شهادت فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله در ميان برخي صحابه كه زنده بودند و تابعين و ديگر مردم، بازتابهاي مختلفي داشت كه به بيان برخي از آنها ميپردازيم.
الف) عكس العمل صحابه در برابر قتل حسين عليه السلام
در زمان شهادت امام حسين عليه السلام شمار اندكي از صحابه زنده بودند كه در تاريخ واكنش برخي از مشهورين آنان آمده است:
يك ـ ام المومنين ام سَلَمه
شهر بن حوشب نقل كرده است كه «گروهي در خانه ام سلمه همسر رسول خدا بوديم كه ناگهان بانگ شيون زني را شنيديم. آن زن همچنان پيش آمد تا به خانه ام سلمه رسيد و گفت: حسين كشته شد. ام سلمه گفت: بالاخره اين كار را كردند. خداي خانهها يا گورهايشان را بر ايشان انباشته از آتش كند. آنگاه بيهوش افتاد. ما نيز برخاستيم».(2)
دو ـ عبدالله بن عباس
ابن ابيمليكه براي ما نقل كرده است: «در همان حال كه ابن عباس ميان مسجد الحرام نشسته و منتظر دريافت خبري از حسين بن علي بود، كسي پيش او آمد و آهسته به او چيزي گفت. ابن عباس گفت: انالله و انا اليه راجعون. ما پرسيديم: اي ابوالعباس! چه خبري شده؟ گفت: مصيبت بزرگي رخ داده كه در پيشگاه خدا حساب ميكنيم. نوكرم به من خبر داده كه از ابن زبير شنيده كه ميگفته است حسين بن علي كشته شده است. ابن عباس از جاي خود برنخاسته بود كه ابن زبير آمد و او را تسليت گفت و برگشت. ابن عباس برخاست و به خانه خويش رفت و مردم پيش او ميرفتند تا تسليت بگويند. ابن عباس گفت: رفتار سرزنشآميز ابن زبير براي من همسان مصيبت حسين است. آيا هنگامي كه ابن زبير براي تسليت گفتن پيش من آمد، ديديد كه چگونه راه ميرفت آيا اين گونه رفتار چيزي جز سرزنش و شادماني است»؟(1)
سه ـ عبدالله بن جعفر طيار
عبدالرحمان بن عبيد، ابيالكنود ميگويد: «هنگامي كه خبر كشته شدن دو پسر عبدالله بن جعفر بن ابيطالب و حسين به وي رسيد، مردم و غلامانشان براي تسليتگويي پيش وي رفتند. در آن وقت يكي از غلامان به نام ابولسلاس گفت: اين مصيبت را از حسين داريم و به سبب او به سرمان آمد است؛ عبدالله بن جعفر وقتي اين سخن را شنيد، با لنگه كفش خويش او را زد و گفت: اي پسر زن بوگندو، درباره حسين چنين ميگويي؟ به خدا، اگر
1) تهذيب الكمال، ج 6، ص 440؛ تاريخ دمشق، ج 14، ص 239.
آنجا بودم، دوست داشتم از او جدا نشوم تا با وي كشته شوم. به خدا، چيزي كه مرا تسكين ميدهد و مصيبت غمشان را آسان ميكند، همين است كه با برادرم و عموزادهام كشته شده، و او را ياري كرده و با وي ثبات ورزيدهاند. آنگاه رو به حاضران كرد و گفت: حمد خداي عز و جل را، به خدا كشته شدن حسين براي من گران بود. اگر دستانم او را ياري نكرد، دو پسرانم يارياش كردند».(1)
چهار ـ واثلة بن اسقع
اوزاعي از شداد بن عبدالله روايت ميكند: «هنگامي كه سر حسين را به شام آوردند، مردي او و پدرش را دشنام داد. شنيدم كه واثله گفت: به خدا قسم، همواره علي و حسن و حسين و فاطمه را دوست دارم از هنگامي كه شنيدم آنچه را رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره آنان گفت؛ زيرا روزي به ديدار رسول خدا صلي الله عليه و آله در منزل ام سلمه رفته بودم ديدم حسن آمد. رسول خدا صلي الله عليه و آله او را روي زانوان راست خود نشانيد و بوسيد. آنگاه حسين آمد او را نيز بر زانوان چپش نشانيد و بوسيد. سپس فاطمه آمد او را نيز پيشش نشانيد و علي را نيز فراخواند. آنگاه فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ خداوند فقط ميخواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد». (احزاب: 33) ابن اثير پس از نقل حديث ميگويد ابواحمد عسكري گفته است كه اوزاعي و زهري در فضايل اهل بيت عليه السلام جز همين حديث را نقل نكردهاند؛ چرا كه آن دو از بنياميه ميترسيدند».(2)
پنج ـ أنس بن مالك
هنگامي كه سر حسين عليه السلام را در تشت نزد عبيدالله بن زياد گذاشتند، وي با چوبي كه در دست داشت، بر دندانها ميزد. انس بن مالك كه حضور داشت، گفت: «چه ميكني چوب دستيات را بردار بارها ديدم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله همين دندانها را ميبوسيد».(1)
شش ـ عبدالله بن عمر
عبدالرحمان بن أبينعيم ميگويد: «مردي عراقي از وي درباره حكم خون مگسي كه در حال احرام كشته شود و خونش به لباس محرم برسد، پرسيد. وي گفت: به اين مرد بنگريد كه از خون مگس ميپرسد، در حالي كه فرزند رسول خدا را كشتهاند و من خود از رسول خدا شنيدم كه فرمود: حسن و حسين، دو گل خوشبوي من از دنيايند».(2)
هفت ـ زيد بن أرقم
«هنگامي كه حسين عليه السلام كشته شد، عمر سعد سر وي و اصحابش را براي ابن زياد فرستاد. وي مردم را جمع كرد و سرها را حاضر ساخت. ابن زياد مدتي با چوب ميان دندانهاي جلو آن حضرت را ميزد، چون زيد بن ارقم ديد كه از چوب زدن دست بر نميدارد، گفت: اين چوب را از اين دندانها بردار. قسم به آنكه خدايي جز او نيست، دو لب پيامبر خدا را ديدم كه بر اين دو لب بود و آن را ميبوسيد. آنگاه گريست. ابن زياد گفت: خدا ديدگانت را
1) اسد الغابه، ج 1، ص 497؛ البدايهوالنهايه، ج 6، ص 260.
2) صحيح بخاري، ج 4، ص 217؛ ترمذي، ج 5، ص 322؛ اسدالغابه، ج 1، ص 499. «فقال ابن عمر: انظروا إلي هذا يسأل عن دم البعوض وقد قتلوا ابن رسولالله صلي الله عليه و آله; وسمعت رسولالله صلي الله عليه و آله يقول إن الحسن والحسين هما ريحانتاي من الدنيا».
بگرياند. به خدا اگر كه پير و خرفت نبودي و عقلت نرفته بود، گردنت را ميزدم. راوي ميگويد: آنگاه زيد برخاست و بيرون رفت و ميگفت: اي گروه عربان، پس از اين شما بردگانيد. پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امارت داديد كه نيكانتان را بكشد و بدانتان را برده كند. به ذلت رضايت داديد. ملعون باد آنكه به ذلت رضايت دهد».(1)
هشت ـ ابوبرزة اسلمي
«هنگامي كه اسيران و سرهاي شهدا را به شام نزد يزيد بردند و جلويش گذاشتند، ابو برزه اسلمي نيز حضور داشت. سر امام حسين عليه السلام پيش روي يزيد بود و چوبي به دست داشت كه به دهان حضرت ميزد. آنگاه گفت: قوم ما به ما انصاف ندادند و از انصاف خودداري كردند تا آنكه شمشيرهايي كه در دست داشتيم و از آنها خون ميچكد، انصاف داد (و كار را يكسره كرد). آن شمشير، سر مرداني را شكافت كه آن مردان براي ما بسي عزيز و گرامي بودند اگر چه نسبت به ما عاق و ستمگر بودند».
ابوبرزه اسلمي گفت: «چوبت به جاهاي مهمي ميخورد. به خدا چوبت به جايي ميخورد كه بارها ديدهام پيامبر لب بر آن مينهاد. اي يزيد به روز رستاخيز ميآيي و شفيع تو ابن زياد است و حسين نيز به روز رستاخيز ميآيد و شفيعش محمد است آنگاه برخاست و بيرون رفت». (2)
ب) عكسالعمل مردم شهرهاي معروف
زير فصل ها
يك ـ كوفيان
دو ـ مدينه
سه ـ مكه
ج) پشيمانان
يك ـ ضحاك بن عبدالله مشرقي
دو ـ بشر بن غالب اسدي
سه ـ عبيدالله بن حر جعفي
چهارـ فراس بن جعدة بن هبيرة مخزومي
يك ـ كوفيان
مردم كوفه پس از شهادت حسين عليه السلام به اشتباه خود در كوتاهي كردن در ياري آن حضرت پي بردند و در خانه سليمان بن صرد خزاعي جمع شدند و سرانجام عليه حكومت يزيد قيام كردند كه در تاريخ به قيام توابين مشهور شد. عده زيادي از آنان كشته و پس از مدتي با مختار همراه شدند و همه قاتلان حسين و اصحابش را به هلاكت رساندند.
دو ـ مدينه
اينان نيز پس از شنيدن شهادت امام حسين عليه السلام و پس از آگاهي از فساد دربار اموي و شخص يزيد به رهبري عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه، قيام حره واقم را در سال 62 به راه انداختند.
سه ـ مكه
عبدالله بن زبير كه به همراه امام حسين عليه السلام از خبر مرگ معاويه با خبر شده و همزمان با آن حضرت از مدينه به مكه خروج كرده بود، پس از شنيدن قتل امام حسين عليه السلام به بهانه خونخواهي امام حسين عليه السلام در مكه قيام كرد و مدتها بر مكه و مدينه و كوفه و بصره حاكميت يافت.
ج) پشيمانان
تاريخ از برخي افراد كه در ركاب امام حسين عليه السلام حضور داشتند و از آن حضرت جدا شدند يا در ياري آن حضرت كوتاهي كردند، به عنوان پشيمانان نام ميبرد كه به نام برخي از آنها اشاره ميكنيم:
يك ـ ضحاك بن عبدالله مشرقي
وي از قبيله همدان و يكي از ياران امام حسين عليه السلام و از بازگوكنندگان حوادث كربلا است. وي ميگويد: «من و مالك بن نضر ارحبي نزد حسين رفتيم و پس از سلام نزدش نشستيم. جواب سلام را داد و به ما خيرمقدم گفت. آنگاه از علت آمدنمان پرسيد. گفتيم: آمدهايم به تو سلام گفته و از خدا برايتان طلب عافيت نماييم و ديدار تازه كنيم و خبر مردم را به تو بگوييم. به تو ميگوييم كه اينان به جنگ با تو اتفاق دارند. به كار خويش بنگر. حسين عليه السلام گفت: حسبيالله و نعم الوكيل. ما نيز اداي احترام كرديم و دعا و خداحافظي كرديم كه گفت: چرا مرا ياري نميكنيد؟ مالك بن نضر گفت: قرض دارم و عيالوارم. من نيز گفتم: قرض دارم و عيالوارم، اما اگر اجازه دهي، حاضرم شما را ياري دهم تا زماني كه موجب دفاع از تو شود و ماندنم براي تو سودمند باشد، اما وقتي ديدم جنگآوري باقي نمانده است، بروم. حسين عليه السلام گفت: اجازه داري. پس با وي ماندم و چون شب (عاشورا) رسيد گفت: اينك شب شما را در برگرفته آن را وسيله رفتن كنيد. هر يك از شما دست يكي از خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرهايتان پراكنده شويد تا خدا گشايش دهد، كه اين قوم مرا ميخواهند. وقتي به من دست يافتند، از تعقيب ديگران غافل ميمانند. برادران و پسران و برادرزادگانش و دو پسر عبدالله بن جعفر گفتند: چرا چنين كنيم؟ براي آنكه پس از تو بمانيم؟ خدا هرگز چنين روزي را نياورد. نخست عباس اين سخن گفت. سپس آنها اين سخن و مانند آن را به زبان آوردند.حسين عليه السلام گفت: اي پسران عقيل، كشته شدن مسلم شما را بس است. برويد كه اجازهتان دادم. آنها نيز گفتند: مردم چه خواهند گفت؟ ميگويند: بزرگ و سرور و فرزندان عمويمان را كه
بهترين عموها بود، رها كرديم و با آنها يك تير نينداختيم و يك نيزه و يك ضربت شمشير نزديم و ندانستيم چه كردند. به خدا چنين كاري نميكنيم، جان و مال و كسانمان را فدايت ميكنيم و همراه تو ميجنگيم تا شريك سرانجامت شويم. خدا، زندگي از پس تو را روسياه كند.
ضحاك بن عبدالله ميگويد: سپس مسلم بن عوسجه اسدي برخاست و گفت: ما تو را رها كنيم و در ادا نكردن حق تو چه عذري نزد خدا ببريم؟ به خدا چنين نميكنم تا نيزهام را در سينههاشان بشكنم و تا زماني كه شمشير در دست دارم ضربتشان ميزنم. اگر براي دفاع از تو سلاح براي جنگشان نداشته باشم، چندان سنگشان ميزنم كه با تو بميرم.
سعد بن عبدالله حنفي گفت: به خدا تو را رها نميكنيم تا خدا بداند كه در نبود پيامبر حرمتش را در وجود حرمت تو رعايت كرده ايم. به خدا اگر بدانم كشته ميشوم، سپس زنده ميشوم، آنگاه زنده زنده سوزانده ميشوم و خاكسترم به باد ميرود و هفتاد بار اين چنين كاري با من بكنند، از تو جدا نميشوم تا پيش رويت جان بدهم. پس چرا چنين نكنم كه يك بار كشته شدن است و آنگاه كرامتي است كه هرگز پايان نميپذيرد.
زهير بن قين گفت: به خدا، دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم و به همين صورت هزار بار كشته شوم تا خدا با كشته شدن من، رنج و بلا را از جان تو و جان جوانان خاندان تو دور كند.
ضحاك بن عبدالله ميگويد: آن شب حسين و ياران وي همه شب بيدار بودند، نماز ميخواندند و به درگاه خدا دعا و زاري ميكردند و آمرزش ميخواستند».(1)
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 421؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 197؛ الكامل، ج 5، ص 59.
ضحاك بن عبدالله ميگويد: «در واپسين لحظات، هنگامي كه از اهل بيت و ياران حسين عليه السلام كسي جز سويد بن عمرو بن ابيمطاع خثعمي و بشير بن عمرو حضرمي باقي نمانده بود نزد حسين آمدم و گفتم: اي ابا عبدالله من شرط كرده بودم تا زماني به همراه تو بجنگم كه يار و ياوري داشته باشي. حال كه كسي نمانده است، به من اجازه بده بروم؛ چون من توان دفاع از تو و خودم را در برابر اينان ندارم. حسين عليه السلام نيز به وي اجازه داد. عدهاي از اهل يمامه از ياران عمر سعد به تعقيبم پرداختند، اما سرانجام دست كشيدند و من توانستم فرار كنم».(1)
دو ـ بشر بن غالب اسدي
از جمله كساني كه در ياري حسين عليه السلام كوتاهي كردند و سرانجام پشيمان شدند، بشر بن غالب بود. وي در ذات عرق با امام حسين برخورد كرده بود. امام از او پرسيد: از كدام قوم و قبيلهاي؟ گفت: از بنياسد. حضرت پرسيد: از كجا ميآيي؟ گفت: از عراق. پرسيد: از عراق چه خبر؟ بشر گفت: قلبها با تو، اما شمشيرها در خدمت بنياميه است. امام فرمود: اي برادر عرب، راست گفتي؛ خدا آنچه بخواهد و آنگونه كه اراده كند، آن كند. بشر بن غالب گفت: اي فرزند دختر رسول خدا، معني اين آيه چيست؟ «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ؛ (به ياد آوريد) روزي را كه هر گروهي را با پيشوايشان ميخوانيم.» (اسرا: 71) امام فرمود: اي برادر اسدي، دو گونه پيشوا داريم؛ پيشواي هدايت كه به هدايت فرا ميخواند و كسي كه گفته وي را اجابت كند، به بهشت رود و امام و پيشواي گمراه كه به گمراهي فراميخواند و كسي كه او را اجابت كند، به جهنم رود.»(2)«وي با اينكه چنين سخني را از امام پرسيده بود، اما يارياش
نكرد و سرانجام از اين كرده خويش پشيمان شد. عبدالله بن شريك ميگويد: خودم، بشر بن غالب را ديدم كه از شدت پشيماني ياري ندادن حسين عليه السلام ، خود را بر قبر حسين افكنده بود و خاك آن را بر سرش ميريخت و ميگريست».(1)
وي پس از شهادت امام حسين عليه السلام در خدمت زبيريان در آمد و سرانجام تحت فرمان حجاج بن يوسف ثقفي در جنگ با خوارج در اهواز كشته شد.(2)
سه ـ عبيدالله بن حر جعفي
پيش از اين گفته شد كه حسين عليه السلام ، وي را نزديك كربلا ديد و او را به ياري دادن خود و جنگ همراه خويش فراخواند. عبيدالله بن حر نپذيرفت. حسين فرمود: اينك اگر خواسته مرا نميپذيري، چنان باش كه فرياد ياريخواهي ما و هياهوي دشمن را بر ما نشنوي. به خدا سوگند، هر كس صداي ياري ما را بشنود و ما را ياري ندهد، پس از آن هرگز خيري نخواهد ديد. وي از كساني بود كه پس از شهادت امام حسين عليه السلام همواره اظهار پشيماني ميكرد و اشعار فراواني در اين باره سروده است. وي ميگويد: امير فريبكار(عبيدالله زياد) كه به راستي فريبكار است، به من ميگويد: اي كاش با حسين شهيد كه پسر فاطمه است، جنگ ميكردي و حال آنكه روح و روان من از كنارهگيري و ياري ندادن حسين از يك سو و از سويي ديگر به سبب بيعت با اين پيمانشكن مرا سرزنش ميكند. واي از پشيماني كه چرا او را ياري ندادم. آري كه هيچ كس اين پشيماني را جبران نميكند. اينك من، هرچند از دفاعكنندگان حسين نبودم، ولي تا جان از كالبدم جدا شود، اندوهگينم. خداوند، ارواح كساني را كه در ياري دادن حسين دامن همت بستند، از آب
رحمت جاودانه سيراب فرمايد. كنار آرامگاهها و جايگاه ايشان ايستادم. چشم من گريان و نزديك بود كه همه احشاي من بتركد و بيرون بريزد. به جان خودم سوگند كه مرداني جنگآزموده بودند و بزرگان مدافعي كه شتابان به ميدان رزم ميرفتند، آن شيران بيشه شجاعت با شمشيرهاي خود در ياري پسر دختر پيامبرشان يكديگر را دلداري دادند. ايشان در دفاع از حسين با نيزههاي خود با لشكرهاي بدبخت و تبهكاران جنگيدند.(1)
عبيدالله بن حر جعفي اين ابيات را نيز سروده است: «آيا اينك كه حسين را ياري ندادهام، ابن زبير اميدوار است كه سرانجام او را ياري دهم؟ خودداري من از ياري حسين مايه بدبختي و زيان و به سبب بزدلي من بود و حال آنكه اگر در راه او جانبازي ميكردم، چشمم روشن ميشد و به فضيلت ميرسيدم». (2)
او پس از ترك امام حسين عليه السلام هيچگاه موضعگيري صحيحي نداشت. وي نه ابن زبير را ياري كرد و نه در قيام مختار براي خونخواهي از حسين عليه السلام شركت جست. او در ايام مختار به راهزني روي آورد و در روزگار زبيريان نيز سر به طغيان برداشت. مدتي زنداني بود و آنگاه در سال 68 هجري به دستور مصعب بن زبير كشته شد.(3)
چهارـ فراس بن جعدة بن هبيرة مخزومي
وي خويشاوند و پسرعمه حسين عليه السلام بود؛ زيرا پدرش، جعده ومادرش، ام هاني دختر ابوطالب بود. وي همچنين داماد امام حسين عليه السلام و شوهر زينب صغرا بود.(4)او نيز از جمله كساني بود كه با حضرت حسين عليه السلام براي قيام بر
امويان در روزگار معاويه، مكاتبه كرده و به امام در مكه پيوسته بود. در طول اين مدت همراه امام بود تا اينكه به عراق رسيد. درباره وي نوشتهاند: «فراس بن جعده مخزومي هنگامي كه سختي وضع و همدستي لشكريان بر جنگ امام را ديد، هراسان شد و از جنگ ترسيد و رعب و هراس بر او مستولي گشت. امام، پريشانياش را دريافت و به وي اجازه رفتن داد و او در تاريكي شب، پاي به فرار نهاد».(1)
د) سرانجام ظالمان
پس ازشهادت امام حسين عليه السلام ، آن عبد صالح خدا چنانكه خود فرموده بود، دشمنان و ظالمان به آن حضرت به مقصد و مقصود خود نرسيدند و همگي آنان نابود شدند. ابن كثير دمشقي، شاگرد مكتب ابن تيميه حراني در اين باره ميگويد: «بيشتر رواياتي كه درباره بلاهايي كه بر سر كشندگان امام حسين عليه السلام و سرانجام بد آنان آمده، صحيح است و كم كسي از كشندگان (در كربلا) است كه از بيماري و رنج در دنيا نجات يافته باشد، هيچ يك از آنان از دنيا نرفت، مگر به سبب يك بيماري و بيشتر آنان با ديوانگي از دنيا رفتند.»(2)تمامي كساني كه به گونهاي در حادثه كربلا نقش داشتند، مانند عمر سعد و شمر و خولي و حرمله و عبيدالله بن زياد كه به وسيله مختار دستگير شدند و به سزاي اعمال خود رسيدند. يزيد بن معاويه نيز بيش از سه سال حكومت نكرد و در سال 64 هجري در 38 سالگي در حمص، با افتادن از اسب مرد.(3)
فصل ششم: سخنان حكيمانه
سخناني كه از امام حسين عليه السلام نقل شده، بسيار است كه در همه آنها روح حماسه و شجاعت و ايثار جان در راه خدا موج ميزند كه در لابهلاي بحثهاي پيشين به آنها پرداخته شد. در ادامه به برخي از آنها ميپردازيم. اين سخنان بر دو گونهاند، سخنان خود آن حضرت و سخناني كه از قول جدش رسول الله نقل شده است.
زير فصل ها
الف) توصيف خدا
ب) مقام رضا
ج) مقام تسليم
د) زهد
هـ) توكل
و) حب لقاء الله
ز) بيوفايي دنيا
ح) شرافت قتل در راه خدا
ط) دعاي وتر حسين عليه السلام
ي) آزادگي
ك) رعايت حق الناس
ل) وصيتنامه امام حسين عليه السلام
الف) توصيف خدا
عكرمه ميگويد: «ابن عباس با مردم سخن ميگفت كه نافع بن ازرق (رهبر گروه ازارقه از فرق خوارج) برخاست و روي به او كرد و گفت: اي ابن عباس، درباره مورچه و شپش براي مردم فتوا ميدهي؟ خدايت را كه ميپرستي، برايم توصيف كن! ابن عباس آن سخن را گران ديد و لحظهاي درنگ كرد و خاموش ماند. حسين بن علي كه در گوشهاي نشسته بود، گفت: اي پسر ازرق، از من بپرس! ابن ازرق گفت: از تو نپرسيدم! ابن عباس گفت: اي ابن ازرق، او از اهل بيت نبوت است و ايشان وارثان علمند.
نافع رو به سوي حسين عليه السلام برگشت. حسين عليه السلام به او گفت: اي نافع، هر كه بنياد دينش را بر قياس بگذارد، تا زمان برجاست عمرش در اشتباه ميگذرد و پرستندهاي است كه از آيين روشن خدا رو برگردانده است و در كژي و انحراف پيش رفته، راه را گم ميكند و سخن ناپسند ميگويد.
اي ابن ازرق، خدايم را آن گونه كه خود، خويشتن را ستوده است، توصيف ميكنم و او را آن گونه كه خود، خويشتن را شناسانده است، ميشناسانم. «لَا يدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يقَاسُ بِالنَّاسِ فَهُوَ قَرِيبٌ غَيرُ مُلْتَصِقٍ وَ بَعِيدٌ غَيرُ مُتَقَصٍّ يوَحَّدُ وَ لَا يبَعَّضُ مَعْرُوفٌ بِالْآياتِ مَوْصُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ؛ با حواس نميتوان دركش كرد و با مردمانش نميتوان مقايسهاش كرد. (چون قيوّم است) به همه نزديك است، ولي نه آن گونه كه (در عرض آنها باشد و به آنها) چسبيده باشد (چون غير همه است و از همه) دورست، اما كاستي ندارد. يگانه است و جزء ندارد. از راه آيات خود شناخته ميشود، از راه نشانهها توصيف ميگردد. جز او كه بزرگ است و بزرگوار، هيچ معبود بر حقي نيست».
در اين هنگام، نافع (كه تحت تأثير سخنان قرار گرفته بود) گريست و اظهار داشت: «اي حسين، سخن تو چهقدر زيبا (و عميق) است! ابن ازرق به گريه افتاد و گفت: اي حسين! كلامت چه زيباست! حسين به او گفت: شنيدهام تو شهادت ميدهي كه پدرم و برادرم و همچنين خود من كافر هستيم؟! ابن ازرق گفت: به خدا سوگند ـ اي حسين ـ اگر هم چنين كردهام، شما بلنداي فروغمند اسلام و ستارگان احكاميد».(1)
1) تاريخ دمشق، ج 14، ص 284.
ب) مقام رضا
امام حسين عليه السلام فرموده است:
لِلَّهِ الْأَمْرُ وَ كُلَّ يوْمٍ رَبُّنَا هُوَ فِي شَأْنٍ إِنْ نَزَلَ الْقَضَاءُ بِمَا نُحِبُّ فَنَحْمَدُ اللَّهَ عَلَي نَعْمَائِهِ وَ هُوَ الْمُسْتَعَانُ عَلَي أَدَاءِ الشُّكْرِ وَ إِنْ حَالَ الْقَضَاءُ دُونَ الرَّجَاءِ فَلَمْ يبْعُدْ مَنْ كَانَ الْحَقُّ نِيتَهُ وَ التَّقْوَي سَرِيرَتَه.(1)
امر فقط به دست خداست. اگر تقدير به دلخواه ما نازل شود، نعمتهاي خدا را سپاس ميداريم و براي شكرگزاري او ياريگر است. اگر قضا ميان ما و مقصود حايل شود(و به مقصود خود نرسيم)، كسي كه نيت پاك و انديشه پرهيزكاري دارد، اهميت نميدهد (و شكوه نميكند)؛ (زيرا به وظيفه خود عمل كرده است).
ج) مقام تسليم
حسين بن علي عليه السلام را گفتند: ابوذر ميگويد من درويشي بر توانگري اختيار كردهام، بيماري بر تندرستي برگزيدهام. حسين عليه السلام گفت: رحمت خدا بر ابوذر باد. او را چه جاي اختيار است؟ و بنده را خود با اختيار چه كار است؟ پيروز آن كس است كه اختيار و مراد خود فداي اختيار و مراد حق كند.(2)
د) زهد
در شب عاشورا، خطبهاي خواند و در آن، پس از حمد و ثناي الهي فرمود:
عِبادَاللَّهِ! اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مِنَ الدُّنْيا عَلي حَذَرٍ، فَإِنَّ الدُّنْيا لَوْ بَقِيتْ لِأَحَدٍ أَوْ بَقِي عَلَيها أَحَدٌ، كانَتِ الْأَنْبِياءُ أَحَقُ بِالْبَقاءِ، وَ أَوْلي بِالرِّضي، وَ أَرْضي بِالْقَضاءِ، غَيرُ أَنَّ اللَّهَ تَعالي خَلَقَ الدُّنْيا لِلْبَلاءِ، وَ خَلَقَ أَهْلَها لِلْفَناءِ،
فَجَديدُها بالٍ، وَ نَعيمُها مُضْمَحِلٌّ، وَ سُرُورُها مُكْفَهِرٌّ، وَ الْمَنْزِلُ بُلْغَةٌ وَ الدَّارُ قُلْعَةٌ، فَتَزَوَّدُوا، فَإِنَّ خَيرَ الزَّادِ التَّقْوي، فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.(1)
اي بندگان خدا تقواي الهي پيشه كنيد و از دنيا بركنار باشيد؛ چرا كه دنيا اگر براي كسي باقي بود و كسي براي آن باقي بود انبيا به آن محقتر بودند؛ چراكه آنان سزاوار براي رضامندي و به قضاي الهي بيش از هر كسي خشنود بودند، اما خداوند دنيا را براي آزمايش و ساكنانش را براي فنا آفريد. تازههايش رو به كهنگي و نعمتهايش رو به زوالند، خوشيهايش رو به غم و تلخكامي است. منزلي است ناپايدار و خانهاي است كه به ناچار بايد از آن رخت بربست. پس توشه راه برداريد و بهترين ره توشه، تقواست، تقواي الهي پيشه كنيد تا رستگار شويد.
اعمش نقل ميكند كه حسين بن علي عليه السلام فرمود:
به هر اندازه بر ثروت ثروتمند افزوده گردد، اشتغال و رنجش افزونتر ميگردد. (آنگاه فرمود: اي تلخكننده خوشيها (دنيا)، اي خانه هر نابودي و گرفتاري، تو را شناختهام. براي زاهد (اعراضكننده از تو) نيز هنگامي كه بار سنگين مخارج عيال و فرزند را بر دوش دارد نيز طلب زهدش خالص نخواهد شد.(2)
هـ) توكل
حسين عليه السلام در روز عاشورا در مقابل دشمن به خدا عرض كرد:
اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبٍ وَ رَجَائِي فِي كُلِّ شِدَّةٍ ـ وَ أَنْتَ لِي فِي كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِي ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ ـ كَمْ مِنْ كَرْبٍ يضْعُفُ عَنْهُ الْفُؤَادُ ـ وَ تَقِلُّ فِيهِ الْحِيلَةُ وَ يخْذُلُ فِيهِ الصَّدِيقُ ـ وَ يشْمَتُ فِيهِ الْعَدُوُّ أَنْزَلْتُهُ بِكَ ـ وَ شَكَوْتُهُ
إِلَيكَ رَغْبَةً مِنِّي إِلَيكَ عَمَّنْ سِوَاكَ ـ فَفَرَّجْتَهُ وَ كَشَفْتَهُ فَأَنْتَ وَلِي كُلِّ نِعْمَةٍ ـ وَ صَاحِبُ كُلِّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهَي كُلِّ رَغْبَة.(1)
خدايا تو در هر رنجي تكيهگاه و در هر سختي اميد مني و در هر گرفتاري كه به سويم روي كند، تكيهگاه و يار مني، چه غمها كه موجب ضعف دل بود و راه چارهاي نداشت وسبب بياعتنايي دوست و شماتت دشمن بود كه به پيشگاه تو آوردم و شكايت آن را به تو كردم كه از همه كسان دل با تو داشتم و تو آن را برطرف كردي؛ چرا كه تو مالك همه نعمتها و همه خوبيها و همه مطلوبها نزد تو است.
و) حب لقاء الله
امام حسين عليه السلام فرمود:
أَلَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا يعْمَلُ بِهِ، وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَايتَنَاهَي عَنْهُ!؟ لِيرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَآءِ اللَهِ مُحِقًّا؛ فَإنِّي لَا أَرَي الْمَوْتَ إلَّا سَعَادَه، وَ لَا الْحَيوة مَعَ الظَّالِمِينَ إلَّا بَرَمًا.(2)
مگر نميبينيد به حق عمل نميشود و از باطل اجتناب نميگردد؟ پس بر مؤمن لازم است در چنين وضعي، حقجوي و راغب لقاي پروردگار باشد. (به همين جهت،) من مرگ را جز سعادت نميبينم و زندگاني با ستمكاران را جز نكبت نميدانم.
ز) بيوفايي دنيا
امام حسين عليه السلام در شب عاشورا هنگام تميز كردن شمشيرش چنين سرود:
اي روزگار، افّ بر تو باد كه چه بسيار در بامداد و شامگاه، يار خود و طالب خود را كشتهاي. روزگار بدل يكي به جاي ديگري را قبول
نميكند. زمام كارها به دست خداوند بزرگ است و هر زندهاي بر اين راه كه من روم خواهد رفت (و سرانجام ميميرد).(1)
ح) شرافت قتل در راه خدا
امام حسين عليه السلام در ملاقاتي كه فرزدق با وي داشت، در پاسخ وي كه پرسيد: چگونه به كوفيان اعتماد ميكنيد با آنكه پسر عمويت، مسلم را كشتند؟ اشك حضرت جاري شد و چنين سرود: اگر دنيا چيزي باارزش به شمار آيد، سراي پاداش خداوند، عاليتر و والاتر است. اگر بدنها براي مرگ آفريده شدهاند، پس كشته شدن انسان با شمشير در راه خدا برتر است. اگر روزيها چيزي مقدّر است، پس تلاش كمتر انسان براي روزي، زيباتر است. اگر داراييها را براي ترك كردن جمع ميكنند، پس چرا انسان به چيزي كه ترك شدني است، بخل ميورزد.(2)
ط) دعاي وتر حسين عليه السلام
محمد بن أبيمحمد بصري ميگويد: «حسين بن علي عليه السلام همواره در نماز وتر ميخواند:
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَرَي وَ لَا تُرَي وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلَي وَ إِنَّ لَكَ الْآخِرَةَ وَ الْأُولَي اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزَي؛ پروردگارا تو ميبيني و ديده نميشوي تو در جايگاه رفيعي از ديدني، دنيا و آخرت براي توست، از لغزش و خواري به تو پناه ميبريم».(3)
1) تاريخ الطبري، ج 5، ص 420؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 185؛ البدايه و النهايه، ج 8، ص 177. «يا دهر أف لك من خليل كم لك بالاشراق و الأصيل من صاحب او طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الأمر الي الجليل و كل حي سالك السبيل».
2) الفتوح، ج 5، ص 72. «لئن كانت الدنيا تعد نفيسة فدار ثواب الله أغلى وأنبل وإن كانت الأبدان للموت أنشئت فقتل في سبيل الله بالسيف أفضل وإن كانت الأرزاق شيئا مقدرا فقلة سعي المرء في الكسب أجمل وإن كانت الأموال للترك جمعت فما بال متروك به المرء يبخل».
3) الطبقات الكبرى، ج 10، ص 409.
ي) آزادگي
حسين عليه السلام فرمود: «كُونُوا فِي الدُّنْيا أَحْرَاراً إِنْ لَمْ يكُنْ لَكُمْ دِينٌ؛ اگر دين نداريد در دنيا آزاده باشيد».(1)
ك) رعايت حق الناس
سفيان ثوري از ابيالحجاف و او از پدرش نقل ميكند كه مردي به حسين عليه السلام گفت: «من بدهكاري دارم. حسين فرمود: كسي كه بدهكار است، در جنگ ما شركت نكند».(2)
ل) وصيتنامه امام حسين عليه السلام
امام هنگام خروج از مدينه به سوي مكه وصيتنامهاي به برادرش محمد حنفيه داد و چنين وصيت كرد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. هذا ما أَوْصي بِهِ الْحُسَينُ بنُ عَلِي بْنِ أَبِيطالِبٍ إِلي أَخيهِ مُحمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِيةِ: أَنَّ الْحُسَينَ يشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، جاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ الْحَقِّ، وَ أَنَّ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ، وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيةٌ لارَيبَ فيها، وَ أَنَّ اللَّهَ يبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ، وَ أَنّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً، وَ لا بَطِراً، وَ لا مُفْسِداً، وَ لا ظالِماً، وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي، أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعرُوفِ وَ أَنْهي عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ أَسيرُ بِسيرَةِ جَدِّي وَ أَبي عَلي بْنِ أِبي طالِبٍ عليه السلام، فَمَنْ قَبِلَنِي بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللَّهُ أَوْلي بِالْحَقِّ، وَ مَنْ رَدَّ عَلَي هذا أَصْبِرُ حَتّي يقْضِي اللَّهُ بَيني وَ بَينَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ وَ هُوَ خَيرُ الْحاكِمينَ، وَ هذِهِ وَصِيتِييا أَخي الَيكَ وَ ما تَوْفيقي إِلّا بِاللَّهِ عَلَيهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيهِ أُنيبُ.(3)
بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين وصيتي است از حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام به برادرش محمّد، معروف به ابن حنفيه: حسين شهادت ميدهد كه معبودي جز خداي يگانهاي كه شريكي ندارد نيست و محمّد بنده و فرستاده اوست كه از جانب حق به حق مبعوث شده است و اينكه بهشت و دوزخ حق است و روز رستاخيز ـ بدون شك ـ خواهد آمد و خداوند خفتگان در قبرها را برميانگيزد و من از سرِ مستي و طغيان و فسادانگيزي و ستمكاري قيام نكردم، تنها براي اصلاح در امت جدم به پا خاستم. ميخواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و به روش جدم و پدرم، علي بن ابيطالب عليه السلام رفتار كنم. هر كس سخن حق مرا پذيرفت، پس خداوند به پذيرش (و پاداش) آن سزاوارتر است و هر كس دعوت مرا نپذيرفت، صبر ميكنم تا خداوند ميان من و اين مردم به حق داوري كند كه او بهترين داوران است.
زير فصل ها
الف) بخيل واقعي
ب) مبارزه با ظلم
ج) حق نيازمند
د) پرهيز از بيهودهكاري
ه) پاداش صبر بر مصيبت
و) ذكر در دريا
الف) بخيل واقعي
حسين عليه السلام از پدرش نقل ميكند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «إِنَّ الْبَخِيلَ كُلَّ الْبَخِيلِ الَّذِي إِذَا ذُكِرْتُ عِنْدَهُ فَلَمْ يصَلِّ عَلَي؛ بخيل واقعي كسي است كه نام من نزدش برده شود، اما بر من صلوات نفرستد».(1)
ب) مبارزه با ظلم
امام حسين عليه السلام فرمود:
أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قالَ: مَنْ رَأي سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلًاّ لِحُرُمِ اللَّهِ، ناكِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، يعْمَلُ فِي عِبادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ
1) سنن الترمذي، ج 5، ص 211؛ مسند احمد، ج 1، ص 201.
وَ الْعُدْوانِ، ثُمَّ لَمْ يغَيرْ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ، كانَ حَقِيقاً عَلَي اللَّهِ أَنْ يدْخِلَهُ مَدْخَلَه.(1)
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: هر كس سلطان ستمگري را ببيند كه حرام خدا را حلال شمرده و پيمان خدا را شكسته، با سنت پيامبر مخالفت ميورزد و در ميان بندگان خدا به ظلم و ستم رفتار ميكند، ولي با او به عمل و گفتار به مبارزه برنخيزد، سزاوار است كه خداوند او را در همان جايگاه آن سلطان ستمگر (در جهنم) وارد كند.
ج) حق نيازمند
امام حسين عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: لِلسَّائِلِ حَقٌ وَ إِنْ جَاءَ عَلَي الْفَرَسِ؛ نيازمند، صاحب حق است، اگرچه سوار بر اسب بيايد (و ظاهر حالش نشان از بينيازي دهد)».(2)
د) پرهيز از بيهودهكاري
از امام حسين عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «مِنْ حُسْنِ إِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْكُ مَا لَا يعْنِيهِ؛ نشانه نيكي اسلام هر كسي آن است كه كار بيهوده را رها كند».(3)
ه) پاداش صبر بر مصيبت
حسين عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه درباره صبر به هنگام مصيبت فرمود:
مَا مِنْ مُسْلِمٍ و لا مسلمه يصَابُ بِمُصِيبَةٍ فيذكرهاوَ إِنْ قَدُمَ عَهْدُهَا ـ فَيحْدَثَ لذالك اسْتِرْجَاعاً إِلَّا جدَّد اللَّهُ لَهُ عند ذالك مَنْزِلَةً ـ وَ أَعْطَاهُ مِثْلَ مَا أَعْطَاهُ يوْمَ أُصِيبَ بِهَا.(1)
هيچ زن و مرد مسلماني نيست كه به مصيبتي مبتلا گردد، اگر چه زمان زيادي از مصيبت ديدنش گذشته باشد و به يادش افتد و بگويد انالله و انا اليه راجعون. مگر اينكه خداوند منزلت چنين كسي را در نزدش بالا برد و همانند روزي كه به آن مصيبت مبتلا شده بود، به او پاداش ميدهد.
و) ذكر در دريا
از امام حسين عليه السلام روايت شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
راه در امان ماندن امتم از غرق شدن (در دريا) آن است كه هنگام رفتن به دريا اين آيه را بخوانند: «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيم؛ به نام خدا بر آن سوار شويد و هنگام حركت و توقف كشتي، ياد او كنيد كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است».(2)(هود: 41)
كتابنامه
آلوسي بغدادي، سيد محمود، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، تحقيق: علي عبدالباري عطية، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ه .ق.
ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبه الله، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية، 1378 ه .ق.
ابن ابيشيبة كوفي، ابوبكر، المصنف، تحقيق و تعليق: سعيد اللحام، بيروت ـ لبنان، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1409 ه .ق.
ابن ابيحاتم، عبدالرحمان بن محمد، تفسير القرآن العظيم (تفسير ابن ابيحاتم)، تحقيق: اسعد محمد الطيب، عربستان سعودي، مكتبه نزار مصطفي الباز، 1419 ه .ق.
ابن اثير جزري، عز الدين ابوالحسن علي بن محمد، أسد الغابة في معرفة الصحابة، بيروت، دارالفكر، 1409 ه .ق.
ابن اثير جزري، عزالدين ابوالحسن علي بن محمد، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر ـ دار بيروت، 1385 ه .ق.
ابن اعثم كوفي، احمد، الفتوح، تصحيح: علي شيري، بيروت، دارالاضوا، 1411 ه .ق.
ابن جوزي، ابوالفرج عبدالرحمان بن علي، المنتظم في تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا و مصطفي عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميه، 1412 ه .ق.
ـــــــــ، زاد المسير في علم التفسير، تحقيق: عبدالرزاق المهدي، بيروت، دار الكتاب العربي، 1422 ه .ق.
ابن حبان بستي تميمي، ابوحاتم محمد، السيرة النبوية و أخبار الخلفاء، بيروت، الكتب الثقافية، 1417 ه .ق.
ـــــــــ، ابوحاتم محمد، صحيح ابن حبان، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، بيروت، مؤسسة الرساله، 1414 ه .ق.
ابن خلدون، عبد الرحمان بن محمد، تاريخ ابن خلدون (ديوان المبتدأ و الخبر)، تحقيق: خليل شحادة، بيروت، دارالفكر، 1408 ه .ق.
ابن سعد كاتب واقدي، محمد بن سعد، الطبقات الكبري، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ه .ق.
ابن عبد البر، ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، تحقيق: علي محمد البجاوي، بيروت، دار الجيل، 1412 ه .ق.
ابن عجيبه، احمد بن محمد قرشي، البحر المديد في تفسير القرآن المجيد، تحقيق: دكتر حسن عباس، قاهره، بيتا.
ابن عدي، عبدالله، الكامل، تحقيق: يحيي مختار غزاوي، بيروت، لبنان، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1409 ه .ق.
ابن عساكر دمشقي، علي، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق: علي شيري، بيروت، دار الفكر للطباعه والنشر والتوزيع، 1415 ه .ق.
ابن عطيه اندلسي، عبدالحق بن غالب، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، تحقيق: عبدالسلام عبدالشافي محمد، بيروت، دارالكتب العلميه، 1413 ه .ق.
ابن قتيبه دينوري، ابومحمد، عبدالله بن مسلم، الإمامة و السياسة، معروف به تاريخ الخلفا، تحقيق: علي شيري، بيروت، دارالأضوا، 1410 ه .ق.
ابن كثير دمشقي، اسماعيل بن عمرو، البداية و النهايه، بيروت، دارالفكر، 1407 ه .ق.
ــــــــــ، تفسير القرآن العظيم (تفسير ابن كثير)، بيروت دار الكتب العلمية، 1419 ه .ق.
ابن ماجه قزويني، محمد بن يزيد، سنن ابن ماجة، تحقيق و تعليق: محمد فؤاد عبد الباقي، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع.
ابن ماكولا، علي، إكمال الكمال، بيروت، دار إحياء التراث، 1990 ه .ق.
ابوحيان اندلسي، محمد بن يوسف، تفسير البحر المحيط، بيروت، دارالفكر، 1420 ه .ق.
ابوداود سجستاني، سليمان بن اشعث، سنن ابي داود، بيروت، دارالفكر، 1410 ه .ق.
ابي السعود، محمد بن محيي الدين، ارشاد عقل السليم، بيروت، دار الكتب العلميه، بيتا.
بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، تصحيح: بن باز، بيروت، دارالفكر، 1414 ه .ق.
برسوي، اسماعيل بن حقي، روح البيان في تفسير القرآن، بيروت، دارالفكر، بيتا.
بسوي، ابويوسف يعقوب بن سفيان، المعرفه والتاريخ، تحقيق: اكرم ضيا عمري، بيروت، مؤسسه الرساله، 1401 ه .ق.
بغوي، حسين بن مسعود، معالم التنزيل في تفسير القرآن، تحقيق: عبدالرزاق المهدي، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1420 ه .ق.
بلاذري، احمد بن يحيي، أنساب الأشراف، بيروت، دار الفكر، 1417 ه .ق.
بيضاوي، عبدالله بن عمر، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، تحقيق مرعشلي: بيروت، دار احياء التراث العربي، 1418 ه .ق.
بيهقي، احمد بن حسين، سنن الكبري، بيروت، دار الفكر.
ترمذي، محمد بن عيسي، سنن ترمذي، بيروت، دارالفكر، 1403 ه .ق.
ثعالبي، عبدالرحمان بن محمد، جواهر الحسان في تفسير القرآن، تحقيق: شيخ محمدعلي معوض، بيروت، داراحياء التراث العربي، 8 ه .ق.
ثعلبي نيشابوري، ابواسحاق احمد بن ابراهيم، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1422 ه .ق.
حافظ مزي، يوسف، تهذيب الكمال، تحقيق: بشار عواد معروف، بيروت ـ لبنان، مؤسسة الرسالة، 1413 ه .ق.
حاكم نيشابوري، محمد بن عبدالله، المستدرك، بيروت، دار المعرفه، 1406 ه .ق.
خاذن بغدادي، علاء الدين علي بن محمد، لباب التاويل في معاني التنزيل، بيروت،: دار الكتب العلمية، 1415 ه .ق.
خركوشي نيشابوري، ابوسعيد، عبدالملك، شرف المصطفي، مكه، دار البشائر الإسلامية، 1424 ه .ق.
خطيب بغدادي، احمد بن علي، تاريخ بغداد، تحقيق: مصطفي عبدالقادر عطا، بيروت ـ لبنان، دارالكتب العلمية، 1417 ه .ق.
ديار بكري، حسين، تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، بيروت، دار صادر.
دينوري، ابوحنيفه احمد بن داوود، اخبار الطوال، قم، منشورات شريف رضي، 1368.
ذهبي شمس الدين محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء، بيروت، موسسة الرساله، 1419 ه .ق.
ذهبي، شمس الدين محمد بن احمد، تذكرة الحفاظ، بيروت ـ لبنان، دار إحياء التراث العربي.
ذهبي، شمسالدين محمد بن احمد، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، بيروت، دار الكتاب العربي، 1413 ه .ق.
زمخشري، محمود، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، بيروت، دار الكتاب العربي، 1407 ه .ق.
سمعاني، منصور بن عبدالجبار، تفسير القرآن، رياض، دارالوطن، 1418 ه .ق.
سيوطي، جلال الدين عبدالرحمان بن عمر، الدر المنثور في تفسير المأثور، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، 1404 ه .ق.
شوكاني، محمد بن علي، تفسير فتح القدير، دمشق ـ بيروت، دار ابن كثير، دار الكلم الطيب، 1414 ه .ق.
شيباني، احمد بن حنبل، المسند، بيروت، دار صادر.
صالحي شامي، محمد بن يوسف، سبل الهدي و الرشاد في سيرة خير العباد، تحقيق: عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوض، بيروت، دار الكتب العلمية، 1414 ه .ق.
صفدي، خليل بن ايبك، الوافي بالوفيات، تحقيق: احمد الأرناؤوط وتركي مصطفي، بيروت، دار إحياء التراث، 1420 ه .ق.
طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، تحقيق و تخريج: حمدي عبدالمجيد السلفي، دار احيا التراث العربي، 1405 ه .ق.
طبري، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبري (تاريخ الامم و الملوك)، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار التراث، 1387.
ــــــــــــ، جامع البيان في تفسير القرآن (تفسير طبري)، بيروت، دار المعرفه، 1412 ه .ق.
عسقلاني، احمد بن علي بن حجر، الإصابة في تمييز الصحابة، تحقيق: عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ه .ق.
ــــــــــــ، تهذيب التهذيب، بيروت ـ لبنان، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1404 ه .ق ـ 1984 م.
ــــــــــــ، فتح الباري في شرح صحيح البخاري، بيروت، دارالطباعه للنشر.
عيني، محمود بن احمد، عمده القاري، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
فخر رازي، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتيح الغيب، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1420 ه .ق.
قاسمي، محمد جمال الدين، محاسن التاويل، تحقيق: محمد باسل عيون السود، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418 ه .ق.
قرطبي، محمد بن احمد، الجامع لأحكام القرآن (تفسير قرطبي)، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1364.
قشيري نيشابوري، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر، بيتا.
قنوجي، صديق بن حسن، فتح البيان، بيروت، مكتبه العصريه، 1415 ه .ق.
كرماني، محمود بن حمزه، غرائب التفسير و عجائب التاويل، بيروت، دارالقبله للثقافه الاسلاميه، 1408 ه .ق.
ماوردي، ابوالحسن علي بن محمد بن حبييب، النكت والعيون، تحقيق: سيد بن عبدالمقصود، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1415 ه .ق.
مبارك فوري، محمد بن عبدالرحمان، تحفه الاحوزي في شرح جامع الترمذي، بيروت، لبنان، دار الكتب العلمية، 1410 ه .ق.
متقي هندي، علي، كنزل العمال، بيروت، مؤسسه الرساله، بيتا.
مسعودي، ابوالحسن علي بن حسين بن علي، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق: اسعد داغر، بيروت، دار الاندلس، 1385.
مظهري، محمد ثناءالله، تفسير المظهري، تحقيق: غلام نبي تونسي، پاكستان، مكتبة رشديه، 1412 ه .ق.
مقدسي، مطهر بن طاهر، البدء و التاريخ، پور سعيد، مكتبة الثقافة الدينية، بيتا.
مقريزي، تقي الدين أحمد بن علي، إمتاع الأسماع، تحقيق: محمد عبدالحميد نميسي، بيروت، دار الكتب العلمية، 1420 ه .ق.
ميبدي، رشيدالدين احمد بن ابيسعد، كشف الأسرار و عدة الأبرار، علي اصغر حكمت، تهران، امير كبير، 1371.
الناصف منصور علي، التاج الجامع للاصول، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1406 ه .ق.
نسائي، احمد بن شعيب، سنن نسائي، بيروت، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1930 م.
نسفي، عبداللّه بن أحمد، مدارك التنزيل، بيروت، دار ابن كثير،
نووي جاوي، محمد بن عمر، مراح لبيد لكشف معني القرآن المجيد، بيروت، دار الكتب العلميه اول، 1417 ه .ق.
نيشابوري، نظامالدين حسن بن محمد، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، بيروت، دار الكتب العلميه، 1416 ه .ق.
واحدي علي بن احمد، اسباب نزول القرآن، تحقيق: كمال بسيوني زغلول، بيروت، اول دار الكتب العلمية، بيتا.
واحدي، علي بن احمد، تفسير الوسيط، واحدي نيشابوري، بيروت، دار الكتب العلميه، بيتا.
هاشمي بغدادي، محمد بن حبيب بن اميه، المحبر، بيروت، دارالآفاق الجديده.
هيثمي نورالدين، علي بن ابيبكر، مجمع الزوائد، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408 ه .ق.
يعقوبي، احمد بن أبي يعقوب بن جعفر (م بعد 292)، تاريخ يعقوبي، بيروت، دار صادر، بيتا.