ghaemiyeh.com
امام باقر عليه السلام از ديدگاه اهلسنت
رمضان قوامي دربندي
سرشناسه: قوامي دربندي، رمضان، 1357 -
عنوان و نام پديدآور: امام باقر عليه السلام از ديدگاه اهل سنت/ رمضان قواميدربندي
مشخصات نشر: قم: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران ، مركز پژوهشهاي اسلامي، 1392
مشخصات ظاهري: 176 ص.
ISBN: 978–964–514–306–8 53000 ريال؛.
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
يادداشت: كتابنامه
موضوع: محمد بن علي عليه السلام ، امام پنجم، 57 - 114 ق. -- احاديث اهل سنت.
موضوع: محمد بن علي عليه السلام ، امام پنجم، 57 - 114 ق. -- فضايل -- احاديث.
موضوع: محمد بن علي عليه السلام ، امام پنجم، 57 - 114 ق. -- نظر اهل سنت.
موضوع: احاديث اهل سنت -- قرن 14.
شناسه افزوده: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران ، مركز پژوهشهاي اسلامي استان قم
رده بنديكنگره: 1392 ق 9 الف 8 / 35 / 44 BP
رده بنديديويي: 9552 / 297
شماره كتابشناسي ملي: ۳۲۶۲۶۹۷
ديباچه
اهلبيت عليهم السلام مورد تكريم و احترام تمامي مسلمانان هستند. آنان كساني هستند كه به فرموده قرآن از پليدي و آلودگي به دور هستند. ازاينرو اقتدا به آنها علاوه بر اينكه مورد تاييد و امضاي شرع و دين است، موجب وحدت و انسجام اسلامي ميان مسلمانان ميشود و راه نفوذ الگوهاي بيگانه و پوشالي را ميبندد. آنان به همراه قرآن دو ريسمان الهي هستند كه مكمل يكديگرند و بايد به آنها چنگ زد و صراط مستقيم را از كلام و منش آنها جستجو كرد. آنان ستارگاني پر فروغ هستند كه با وجود آنها راه گم نميشود و طالبان راه حقيقت و رستگاري را به سر منزل خواهند رساند.
از جمله اين اهلبيت امام باقر عليه السلام است. ايشان از چنان جايگاهي برخوردار است كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله قبل از به دنيا آمدنش به او سلام فرستاد و همراه با ذكر نام و لقب نويد آمدن او را به اصحاب خود داد و بزرگان اهل سنت نيز ضمن تاييد و نقل اين واقعه، به فضل و علم و سجاياي اخلاقي ايشان اذعان داشتند و او را با احترام ياد ميكنند.
بنابراين پژوهش حاضر تلاش دارد تا با تبيين سيره و زندگاني امام باقر عليه السلام از ديدگاه منابع و علماي اهل سنت، رسانه ملي را در معرض اسوههاي مشترك ميان مسلمانان ياري رساند.
در پايان از زحمات و تلاشهاي پژوهشگر ارجمند جناب حجت الاسلام رمضان قوامي دربندي كه اين اثر را نگاشتند كمال تشكر و قدرداني ميشود. اميدواريم رسانه ملي و اصحاب آن بتوانند در جهت حفظ وحدت ميان مسلمانان از اين پژوهش استفاده شاياني ببرند.
ومن الله التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
مقدمه
سپاس خداي را كه توفيق داد در اقيانوس بيكرانِ كرامت و دانش هفتمين معصوم و پنجمين امام همام، حضرت باقرالعلوم عليه السلام نظر افكنده، قطراتي براي تحقيق حاضر فراهم آوريم. همه مسلمانان براي خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام احترام و جايگاه خاصي قائلند كه مانند آن را براي ديگران قائل نيستند. اين علاقه و دلبستگي به خاندان پيامبر، نقطه اشتراك مسلمانان است و ميتواند عامل پيوند و نزديكي جامعه اسلامي به يكديگر باشد؛ چرا كه آن بزرگواران نه فقط در ميان شيعيان، بلكه مورد توجه اهل سنت نيز بوده و هستند.
بنابراين، بر اين باوريم كه تحقيق كارشناسانه و منطقي درباره زندگي امام باقر عليه السلام ميتواند ميراث جاويد و ماندگار ايشان را به نسل جوان و جامعه اسلامي بشناساند و آنان را به الگو گرفتن از سيره و منش آن حضرت هدايت كند. اين امر، در تقويت وحدت بين مذاهب اسلامي و ارتقاي جايگاه علمي امام باقر عليه السلام در بين اهل سنت، مؤثر است و مذهب فقهي آن حضرت را كه دايرةالمعارف جامعي است و از سرچشمه وحي صادر شده، به عنوان الگويي وحدتآفرين، مورد توجه مسلمانان قرار ميدهد.
بر اساس اهميت اين امر، انجام دادن پژوهشي عميق و تحليلي، ضرورتي اجتنابناپذير است تا با استفاده از منابع دست اول اهل سنت و ديدگاههاي بزرگان علمي آنان درباره مقام علمي امام باقر عليه السلام و سيره آن حضرت، جايگاه اين امام همام در مكاتب و فرهنگ اهل تسنن تبيين گردد. در اين زمينه تاكنون كتاب مستقلي چاپ نشده و به صورت پراكنده و موضوعي به اين مقوله پرداخته شده است، اما پژوهش حاضر، ديدگاه و نظريات دانشمندان و بزرگان اهل تسنن و وجه اشتراك شيعه و سني را درباره زندگاني و جايگاه علمي امام باقر عليه السلام ، به جامعه عرضه ميكند.
همچنين در كنار به تصوير كشيدن عظمت علمي و جايگاه معنوي امام باقر عليه السلام ، چارچوب و راهبردي مناسب براي برنامهسازان صدا و سيما در بخشهاي مختلف (برنامههاي تلويزيوني و راديويي، به ويژه شبكههاي برونمرزي، ساخت سريالهاي تلويزيوني و...) به وجود آورده است. از سوي ديگر، اين پژوهش با بيان ديدگاههاي اهل تسنن درباره شخصيت امام محمدباقر عليه السلام و كمك به برنامهسازان در جهت معرفي اهل بيت عليهم السلام ، يكي از اهداف سيماي جمهوري اسلامي را كه تقويت وحدت بين دو مكتب تسنن و تشيع است، تحقق ميبخشد. البته كاربرد ويژه اين پژوهش، براي استانهاي سنينشين و نيز شبكههاي ماهوارهاي مذهبي خاص است.
بنابراين، اين پژوهش ميكوشد شخصيت و مقام علمي و معنوي امام باقر عليه السلام را از ديدگاه بزرگان اهل سنت و براساس منابع معتبر ايشان بازشناسي كند و در شش فصل به ابعاد مختلف حيات نوراني ايشان ميپردازد. به اميد آنكه اين اثر ناچيز، خوشهاي از خرمن معارف آن
حضرت را به تصوير بكشد و مورد قبول حق و ائمه اطهار عليهم السلام ، به ويژه امام محمدباقر عليه السلام قرار گيرد.
در پايان، از همه دستاندركاران و توليدكنندگان آثار علمي - پژوهشي و دوستاني كه در تهيه و چاپ اين اثر به ما كمك كردهاند، كمال تشكر و قدرداني را داريم و براي ايشان جزاي خير و موفقيت و سربلندي در تمام عرصههاي علم و زندگي را آرزومنديم.
فصل اول: مروري بر زندگي امام محمدباقر عليه السلام از ولادت تا شهادت
«إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطْهيراً»
(احزاب: 33)
ولادت امام
همه منابع، محل تولد آن حضرت را مدينه نوشتهاند، ولي در سال ولادت اختلاف دارند.
بيشتر منابع روايي و تاريخي شيعي و سني، تولد آن حضرت را در سال 57 هجري دانستهاند.(1)عدهاي سال 56،(2)سال 58(3)و سال 59(4)را هم ذكر كردهاند.
1) مورخان اهل سنت: احمد بن محمد ابن خلكان، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، ج3، ص314؛ مؤمن بن حسن شبلنجي، نور الأبصار في مناقب آل بيت النّبي المختار، ص193؛ علي بن محمد بن صباغ مالكي، الفصول المهمه في معرفة الائمه:، ج2، ص80؛ ابيمحمد عبدالله بن نصر ابنخشاب بغدادي، تاريخ مواليد الأئمة و وفياتهم، ص26؛ مورخان شيعي: محمد بن يعقوب كليني، اصول الكافي، ج1، ص 469؛ علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه في معرفة الائمة في معرفه الأئمه، ج2، ص329، محمد بن نعمان عكبري مفيد، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج2، ص158؛ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج46، صص212 ـ 219 (بيشتر اقوال را ذكر كرده است).
2) احمد بن علي بن حجر عسقلاني شافعي، تهذيب التهذيب، ج9، ص301؛ ابيالفلاح ابن عماد حنبلي، شذرات الذّهب في أخبار من ذهب، ج1، ص149؛ صلاحالدين خليل صفدي، الوافي بالوفيات، ج4، ص 102؛ ابيالقاسم علي بن الحسين بن هبة الله بن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص213؛ ابيعبدالله محمد بن احمد الذهبي، سير اعلام النبلاء، ج 4، ص401؛ همو، العبر في خبر من غبر، ج1، ص109.
3) حسين بن عبدالوهاب، عيون المعجزات، ص75؛ علي بن حسين مسعودي، اثبات الوصيه، ص150.
4) جمالالدين احمد بن علي بن عنبه، عمده الطالب في انساب آل ابيطالب، صص138 و 139.
ابنعامر شبراوي،(1)از فقها و اصوليون شافعيمذهب، مورخ، محدث و اديب و شاعر، نقلهاي مختلفي درباره سال تولد آن حضرت ذكر ميكند و ميگويد: «در اينجا (در بحث سال ولادت امام باقر عليه السلام ) اقوال ديگري در سال ولادت ايشان است. قولي گفته است سال 58؛ چنانكه در ينابيع المودة، جلد3، صفحه111 آمده و قولي ميگويد سال 73 كه رأي شاذي است، همانطور كه در تذكرة الخواص آمده و قولي سال تولد ايشان را سال 57 دانسته، چنانكه در تاريخ اهلالبيت، صفحه79، به نقل از تاريخ ابن خشاب، جلد2، صفحه184 آمده است. البته در صفحه80 تاريخ اهلبيت به لفظ سال 58 نيز آمده است».(2)
در روز تولد ايشان نيز اختلاف و نقلهاي فراواني است. برخي ولادت آن حضرت را در سوم يا پنجم صفر سال 57(3)و برخي ديگر روز
1) شيخ عبداللّه شبراوي شافعي (متوفّاي سال 1172 هجري) يكي از علما و دانشمندان مشهور مصر بوده و نزد عوام، خواص، رجال دولت و فرمانروايان آن ديار، با مهابت و مقام عالي ميزيسته و در سال 1137 به رياست جامع «الازهر» رسيده است.
2) ايشان آورده است: «و هنالك أقوال أخري في سنه ولادته قيل: ثمان و خمسون كما جاء في ينابيع المودّة: ج3، ص111 و قيل: ثلاث و سبعون و هو رأي شاذّ كما جاء في تذكرة الخواصّ، و قيل ست و خمسون كما جاء في تأريخ أهل البيت:: ص 79 نقلا عن تأريخ ابن الخشّاب: ج2، ص 184و في صفحه 80 من تأريخ أهل البيت: بلفظ: ثمان و خمسين». جمالالدين شبراوي، الاتحاف بحب الاشراف، ص279. منابع متعدد شيعه، سال تولد امام را سال 57 هجري (الكافي، ج1، ص469؛ شيخ مفيد، مسارالشيعه، ص33؛ و شيخ طوسي، التهذيب، ج6، ص77) و برخي منابع سال 56 يا 58 هجري (اثبات الوصيه، ص173) ذكر كردهاند.
3) ابنصباغ مالكي، الفصول المهمه، ج2، ص880؛ شبلنجي، نورالابصار، ص142؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج3، ص314؛ محمد بن حسن بن علي، فتّال نيشابوري، روضهالواعظين، ص248؛ جمالالدين عبدالله ابن عامر شبراوي، الاتحاف بحب الاشراف، ص279؛ ابراهيم بن علي كفعمي، المصباح، ص522؛ كمالالدين محمد ابن طلحه شافعي، مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص81؛ شبلنجي، نور الأبصار، ص157 بلفظ«ثالث صفر».
جمعه، اول ماه رجب سال 57 هجري دانستهاند.(1)قول مشهور، قول نخست (سوم صفر، سال 57) است كه بيشتر مورخان آن را پذيرفتهاند.(2)
طبق نقلهاي مختلف، ولادت امام محمدباقر عليه السلام در زمان خلافت معاويه و پيش از حادثه عاشورا بوده و طبق نقل واقدي، يكي از راويان مبرّز اخبار تاريخي اهل سنت، امام سجاد عليه السلام ، پدر امام باقر عليه السلام در اين زمان داراي خانواده بوده است.(3)اين موضوع به اين دليل اهميت دارد كه برخي منابع(4)معتقدند امام سجاد عليه السلام در زمان حادثه كربلا، نوجواني بيش نبوده است.
نَسَب امام
محمد بن علي عليه السلام تنها امامي است كه از جانب پدر و مادر، به شجره پاكيزه نبوت منتهي ميگردد. جد بزرگش، محمد مصطفي صلي الله عليه و آله ؛ جدهاش، خديجه بنت خويلد عليها السلام و فاطمه بنت محمد عليها السلام هستند. ابنعساكر در كتاب خود، نسب حضرت را چنين بيان ميكند: «محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ابوجعفر الهاشمي».(5)
1) ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج3، ص314؛ ذهبي، تذكره حفاظ، ج1، ص124؛ نورالدين سيد عباس بن عباس مكي حسيني موسوي، نزههالجليس و منتبه الاديب الانيس، ج2، ص36؛ محمد فريد وجدي، دائرهالمعارف القرن العشرين، ج3، ص563. بلفظ«غره رجب».
2) طبق نقل برخي منابع شيعي، روز تولد آن حضرت در اول رجب (مسارالشيعه، ص33) و در برخي ديگر سوم صفر (كشف الغمه، ج2، ص136) ذكر شده است.
3) ابوعبدالله محمد بن سعد، الطبقات الكبري، ج5، ص222. همچنين به ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج17، ص256 رجوع شود.
4) محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، ج5، صص 229 و 231؛ ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص236.
5) ابنعساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص201؛ نك: ابنحجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، ج5، ص225؛ صفدي شافعي، الوافي بالوفيات، ج4، ص102؛ ابيعبدالله اسماعيل بخاري، التاريخ الكبير، ج1، ص183؛ محمد بن ادريس رازي، الجرح و التعديل، ج4، ص26؛ احمد بن عبدالله حافظ ابونعيم اصفهاني، حلية الأولياء، ج3، ص180؛ ابنسعد، الطبقات الكبري، ج5، ص320؛ العبر، ج1، ص142؛ ابن عماد حنبلي، شذرات الذهب، ج1، ص149.
پدر ايشان، علي بن حسين بن علي بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف است. علي بن حسين عليه السلام در سال 95 هجري قمري به شهادت رسيد.
طبق نقل اكثر منابع اهل سنت، مادرش «امعبدالله، دختر حسن بن علي عليه السلام »(1)است. محمد بن عبدالواحد موصلي، مورخ سني شافعيمذهب، آورده است: «و الصحيح: أن أمه أم عبدالله بنت الحسن،(2)و هو أول من اجتمع له ولاده الحسن و الحسين عليهما السلام ؛(3)صحيح اين است كه مادر ايشان امعبدالله،
1) شمسالدين محمد بن طولون، الائمه الاثني عشر، ص81؛ ابيحنيفه قاضي نعمان بن محمد مصري، شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار، ج6، ص327؛ ابنخشاب، تاريخ مواليد الائمه، ص84، احمد بن ابييعقوب ابنواضح يعقوبي، تاريخ اليعقوبي، ج2، ص320؛ ابنصباغ، الفصول المهمه، ج2، ص880؛ ابوالفرج ابنجوزي، صفه الصفوه، ج2، ص60؛ ابيذكريا محي الدين نووي، تهذيب اللغات والاسماء، ج1، ص87؛ ابوالفدا اسماعيل بن كثير دمشقي، البدايه والنهايه في التاريخ، ج9، ص309؛ ابنعنبه، عمده الطالب في انساب آلابيطالب، صص138 و 139؛ نور الابصار، ص51. و همچنين ابنطلحه شافعي در مطالب السؤول، ص80، به نقل از محمد بن طلحه ذكر ميكند:«فابوه زين العابدين علي بن الحسين و امه بنت الحسن بن علي بن ابيطالب و اسمها فاطمه و تدعي ام الحسن و قيل: ام عبدالله». همچنين رجوع شود به منابع شيعه: (كليني، اصول الكافي، ج1، ص469؛ شيخ مفيد، الارشاد، ص245؛ طبرسي، اعلام الوري، ص259؛ شيخ طوسي، التهذيب، ج6، ص77. جهت كسب اطلاعات بيشتر رجوع شود به كتاب مسند الامام الباقر عليه السلام نوشته عزيزالله عطاردي، صص 9 ـ 12.)
2) شرفالدين ابيمحمد موصلي، مناقب آل محمد المسمي بالنعيم المقيم لعترة النبأ العظيم، ص118 به نقل از: ترجمة الإمام الباقر من تاريخ دمشق، ج 128، صص 5 و 6، ابنسعد، الطبقات الكبري، ج5، ص320؛ ابنجوزي، صفة الصفوة، ج 2، ص 108.
3) موصلي، مناقب آل محمد، ص118.
دختر حسن است، و او (محمد بن علي) نخستين مولودي است كه در خاندان علويان از جمع دو بحر امامت (نسل حسن و حسين عليهما السلام ) تولد يافت».(1)
زينالعابدين عليه السلام در زمان پدر بزرگوارش، حضرت حسين بن علي عليه السلام با دختر عموي خود، فاطمه،(2)دختر حسن بن علي عليه السلام ازدواج كرد. فاطمه در شأن و جايگاه، به اندازهاي بود كه جعفر بن محمد عليه السلام درباره او فرمود: «كانت صديقة لم يدرك في آل الحسن عليه السلام مثلها؛ زني صديقه (راستگو) بود و در خاندان حسن بن علي عليه السلام هيچ زني در شايستگي و فضيلت به مرتبه او نميرسيد».(3)
ابن صباغ مالكي، او را سيد زنان بنيهاشم ميداند و از علي بن حسين عليه السلام نقل ميكند كه فاطمه را صديقه ميناميد: «و كانت من سيدات نساء بنيهاشم و كان الامام زين العابدين يسميها الصديقه».(4)
مادر آن بزرگوار را مستجابالدعوه خواندهاند. از نمونههاي استجابت دعاي او، حكايتي است كه از قول امام محمد بن علي عليه السلام نقل ميكنند:
كَانَت أُمِّي قَاعِدَةً عِنْدَ جِدَارٍ، فَتَصَدَّعَ الْجِدَارُ وَ سَمِعْنَا هَدَّةً
1) صاحب ريحانةالادب نام مادر اين بانوي بزرگوار را «اسماء بنت عبدالرحمان بن ابيبكر» ميداند. (ميرزا محمدعلي مدرس تبريزي، ريحانه الادب، ج2، ص504) ولي مستندي براي آن ذكر نكرده است. صاحب كتاب حبيب السير و برخي ديگر، نام مادر اين بانوي ارجمند را «امّاسحاق» ميدانند.(غياثالدين بن همامالدين الحسيني (خواندامير)، حبيب السير، ج2، ص32)
2) ابن ابيالثلج، تاريخ اهل البيت:، ص122:«ام محمد بن علي الباقر عليه السلام: فاطمه بنت الحسن بن عليّ7».
3) نووي، تهذيب اللغات والأسماء، ج1، ص87؛ ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج3، ص 384؛ ابنواضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص60؛ حسن ابن حمدان خصيبي، الهداية الكبري، صص238 ـ 241؛ مسعودي، إثبات الوصيه، ص173؛ ابنعبدالوهاب، عيون المعجزات، ص75.
4) ابنصباغ مالكي، الفصول المهمه، ج2، ص880.
شَدِيدَةً؛ فَقَالَت بِيَدِهَا لَا وَ حَقِّ الْمُصْطَفَي، مَا أَذِنَ اللَّهُ لَكَ فِي السُّقُوطِ، فَبَقِيَ مُعَلَّقاً حَتَّي جَازَتْهُ فَتَصَدَّقَ عَنْه؛(1)
روزي مادرم كنار ديواري نشسته بود. ناگهان ديوار ريزش كرد و در معرض ويراني قرار گرفت. مادرم دست بر سينه ديوار نهاد و گفت: به حق مصطفي صلي الله عليه و آله سوگند، اجازه فرو ريختن نداري. ديوار بر جاي خود ماند تا مادرم از آنجا دور شد. سپس فرو ريخت. [به دليل دفع اين بلا] براي ايشان صدقه داد.
اين بانوي والامقام در واقعه عاشورا، به همراه زينب كبرا عليها السلام و ديگر زنان اهل بيت عليها السلام حضور داشت. او تمام وقايع، از كربلا تا شام را شاهد بود و در رساندن پيام عاشورا و قيام حسيني به گوش مردم، نقش به سزايي داشت.(2)محمد بن علي عليه السلام نيز در حادثه عاشورا، كودكي به قولي سه(3)و به قولي ديگر (طبق نظر دانشمندان شيعه) چهار(4)ساله بود و در كربلا حضور داشت. او نيز چون ديگر كودكان كربلا عطش را تحمل
1) ابنعبدالوهاب، عيون المعجزات، ص75؛ شبلنجي، نورالابصار، ص44، قطبالدين راوندي، الدعوات، ص68؛ خصيبي، الهدايهالكبري، ص241.
2) ابن طلحه شافعي، مطالب السؤول، ص81؛ احمد بن يوسف قرماني، اخبار الدول و آثار الاول في التاريخ، ص111، ابن عامر شبراوي، الاتحاف بحب الاشراف، ص279؛ ابنواضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص320.
3) ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج4، ص314؛ ابيالفداء، تاريخ ابيالفداء، ج1، ص248؛ ابنصباغ مالكي، الفصول المهمه، ج2، ص880؛ ابنطولون، الائمه اثني عشر، ص81؛ ابنطلحه شافعي، مطالب السؤول، ص425؛ شبلنجي، نورالابصار، ص193؛ قرماني، اخبارالدول، ص111؛ محمد ابنامين بغدادي سويدي، سبائك الذهب، ص74؛ ابن عامر شبراوي، الاتحاف بحب الاشراف، ص279؛ ابنعبدالوهاب در عيون المعجزات، ص75 قولي ديگري ذكر ميكند: «و قيل بسنتين و أشهر».
4) ابنواضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص320.
كرد و از نزديك، همه مصائب و فجايعي را كه بنياميه بر خاندان ايشان روا داشتند، ديد. از ايشان نقل شده است كه فرمود: هنگامي كه جدم حسين بن علي عليه السلام به شهادت رسيد، من چهار ساله بودم و جريان شهادت آن حضرت و آنچه در آن روز بر ما گذشت، همه را به خاطر دارم.(1)
امام صادق عليه السلام ميفرمايد:
إِنَّ الْباقر عليه السلام هَاشِمِيٌّ مِن هَاشِمِيَّيْنِ وَ عَلَوِيٌّ مِن عَلَوِيَّيْنِ وَ فَاطِمِيٌّ مِن فَاطِمِيَّيْنِ، لِأَنَّهُ أَوَّلُ مَنِ اجْتَمَعَت لَهُ وِلَادَةُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عليه السلام وَ كَانَت أُمُّهُ أُمَّ عبدالله بِنْتَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي؛(2)
باقر، هاشميزاده از دو هاشمي، علويزاده از دو علوي و فاطميزاده از دو فاطمي، نخستين مولودي است كه در خاندان علويان از التقاي دو بحر امامت (نسل حسن و حسين عليهما السلام ) تولد يافت. يعني (از مادر به امام حسن مجتبي عليه السلام ، و از پدر به حسين بن علي عليه السلام منتسب است).
حضرت باقر عليه السلام از سوي پدر، نوه امام حسين عليه السلام و از سوي مادر، نوه امام حسن عليه السلام است. مادر او فاطمه، دختر امام حسن عليه السلام بود. از اين رو، در حق وي گفتهاند: علوياي بود كه از دو سو علوي بود و فاطمياي بود كه از دو سو فاطمي بود.
البته برخي از متأخران چون سبط بنجوزي (متوفي 645)(3)و
ابنخلكان (متوفي681)(1)مادر امام باقر عليه السلام را دختر حسن مثنّي و نوه امام مجتبي عليه السلام دانستهاند. اين سخن صحيح نيست؛ زيرا مورخان قرن سوم هجري، از جمله يعقوبي،(2)بلاذري،(3)ابناثير،(4)مسعودي(5)و نيز علوي عمري(6)(نسبشناس قرن پنجم)، تصريح كردهاند كه او دختر بيواسطه حسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام بوده است.
كنيه امام
در عرب رسم است، در هنگام تولد براي فرزندانشان اسمي انتخاب ميكنند. سپس در بزرگسالي، به نام پدر يا مادر يا فرزندانش كنيهاي براي او قرار ميدهند و با توجه به ويژگيهايش، به او لقب ميدهند. بر اين اساس، آنچه از بيشتر كتابهاي تاريخي اهل سنت درباره كنيه امام محمدباقر عليه السلام به دست ميآيد، اين است كه كنيه حضرت، ابوجعفر بوده است و كنيه ديگري براي وي نقل نكردهاند.(7)
1) ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج4، ص74.
2) ابنواضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص320.
3) احمد بن يحيي بلاذري، انساب الاشراف، ج1، ص147.
4) ابناثير، البدايه والنهايه، ج9، ص309.
5) مسعودي، اثبات الوصيه، ص150.
6) علوي عمري، المجدي في انساب الطالبين، ص20.
7) ابن خلكان، تاريخ ابن خلكان، ج2، ص23؛ ابنطولون، الائمه الاثني عشر، ص81؛ عبدالله ابن مسلم ابن قتيبه دينوري، المعارف، ص215؛ ابنصباغ مالكي، الفصول المهمه، ج2، ص882؛ ذهبي، سير اعلام النبلاء، ج2، ص200؛ ابنعساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج57، صص211و230؛ خليفه بن خياط العصفري، تاريخ خليفه بن خياط، ص226؛ محمد بن احمد دولابي، الكني و الاسماء، ج1، ص134؛ ابن ابيالثلج، تاريخ اهل البيت:، ص138؛ حافظ ابونعيم، حليهالاولياء، ج3، ص181؛ خصيبي، هدايه الكبري، ص237. (گفتني است براي تمايز احاديث منقول از امام نهم، محمد بن علي الجواد7 كه او نيز كنيه ابوجعفر داشته است، از روايات امام باقر عليه السلام؛ لفظ «ثاني» را به كنيه امام نهم افزودهاند و امام باقر عليه السلام را با كنيه ابوجعفر اول نيز ذكر كردهاند)؛ فخرالدين طريحي، جامع المقال، ص184؛ سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج1، ص650.
القاب امام
دهها سال پيش از ولادت محمد بن علي عليه السلام ، جد گرامياش رسول خدا صلي الله عليه و آله نام او را محمد و لقبش را باقر قرار داد. اين يكي از نشانههاي نبوت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بود. آن حضرت به كمك علم غيبي كه خداوند به ايشان داده بود، از آينده درخشان سلاله و نواده پاك خود خبر داد و اعلام كرد كه او دانش را در ميان مردم منتشر ميكند و بشارت آمدنش را به نسلهاي آينده داد. همچنين به واسطه صحابي گرانقدر خود، جابر بن عبدالله انصاري،(1)بر او درود فرستاده است.(2)براي امام محمد بن علي عليه السلام القاب ديگري نيز ذكر كردهاند كه مشهورترين آنها باقر، يعني شكافنده علوم است. در ادامه توضيح مختصري درباره القاب ايشان ميدهيم.
1) جابر بن عبدالله بن عمرو بن حزام بن ثعلبه انصاري عقبي، مكنّي به ابوعبدالله و به قولي ابوعبدالرحمن، صحابه نامدار رسول خدا صلي الله عليه و آله، در عقيده و عمل، از هر گونه انحراف به دور بود و به اهل بيت: خالصانه عشق ميورزيد. او در جنگهاي بدر و احد و خندق و ديگر غزوات، رسول خدا صلي الله عليه و آله را همراهي كرد و نخستين فرد انصاري بود كه پيش از عقبه نخست، اسلام آورد. وي را در زمره اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين، علي عليه السلام و امام حسن و امام حسين و حضرت سجاد و باقر: به شمار آوردهاند. وي به سال 78 هجري، در نود و چند سالگي از دنيا رفت.
2) ابنعساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج57، صص211و230؛ ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج3، ص69؛ ابنواضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص302؛ عبدالملك بن حسين شافعي العاصمي المكي، سمط النجوم العوالي، ج4، ص141.
باقر
براي بررسي و تحليل اينكه چرا امام محمد بن علي عليه السلام را باقر ناميدهاند، بايد به موقعيت و زمان زندگي ايشان توجه ويژهاي داشته باشيم.
پس از رحلت پيامبر، حوادث ناگواري براي جهان اسلام و اهل بيت عليهم السلام پيش آمد. در دوره پنج ساله حكومت علي بن ابيطالب عليه السلام ناكثين (عهدشكنان)، قاسطين (معاويه و اصحاب او) و مارقين (خوارج نهروان) نيز با جنگهاي خود فرصت آموزش گسترده را از امام گرفتند.
امام حسن عليه السلام نيز در دوران كوتاه حكومت خود، همين مشكلات و تنگناها را داشت و خفقان حاكم اموي و تبليغات مسموم آنان، راههاي رويآوري مردم به سوي آن حضرت را بسته بود. اين خفقان در دوران امام حسين عليه السلام به اوج خويش رسيد؛ به گونهاي كه هرگونه امكان تبليغ و بيان فروع احكام را از ايشان دريغ كردند.
از اين رو، روايات فقهي از حسين بن علي عليه السلام اندك است و همان روايات اندك نيز از طريق فرزندان معصومش عليهم السلام به ما رسيده است.
اين خفقان تا پايان عمر امام زينالعابدين عليه السلام نيز ادامه داشت، اما در زمان حضرت باقرالعلوم عليه السلام وضعيت به گونهاي ديگر شد. از يك سو، فرقههاي مختلف و مكتبهاي گوناگون، پرسشهاي فراواني در ذهنها ايجاد كرده بودند كه براي يافتن پاسخ آنها تحقيق ميكردند. مناظرات امام كه در همين كتاب به آن اشاره شده، گواه آن است. از سوي ديگر، مظلوميت اهل بيت عليهم السلام براي جامعه اسلامي روشنتر، و سبب توجه و جذب دلهاي آماده به سوي آن بزرگواران شده بود. اين در حالي بود كه ضعف حكومت اموي و شكلگيري قيامهاي مختلف در مملكت اسلامي عليه آنان، حساسيت و سختگيري به اهل بيت را از ايشان گرفته بود.
در اين دوران بود كه امام باقر عليه السلام در صحنه علمي ظهور يافت و علوم ديني و الهي را فرا راه حقجويان قرار داد. او با تبيين درست و اصيل ديدگاه دين، جلوه زيبايي از دانش و آگاهي و معرفت را ترسيم كرد و انسانهاي دورافتاده از ساحل را به زلال حقيقت رهنمون شد. او بار ديگر اعجاز علمي نسل كوثر را متجلي ساخت و گلواژههايي از بوستان قرآن و سنت را به دلهاي حقجو هديه داد. از اين رو، با عنوان باقرالعلوم آل محمد صلي الله عليه و آله ، بر تارك قرون و اعصار ميدرخشد.
در اينكه آن حضرت، عالمترين فرد زمان خود بود، بحثي نيست و همه به آن اعتراف دارند. بحث بر سر اين است كه لقب «باقرالعلوم» را چه كسي بر او نهاد؟ در اين زمينه به دو گونه منابع بر ميخوريم:
منابعي كه به طور مطلق، فقط متذكر معناي باقر عليه السلام شدهاند و درباره دليل نامگذاري گفتهاند كه چون شكافنده علوم بود، او را باقر عليه السلام ناميدند.
منابعي نيز رواياتي را بيان ميكنند كه بر اساس آنها، رسول خدا صلي الله عليه و آله اين نامگذاري را انجام داده است و بر اين اساس او را از كودكي، باقر عليه السلام خطاب ميكردند.
لقب باقر(شكافنده علوم) در منابع
ـ او را باقر عليه السلام ناميدند، چون شكافنده علم است و به ريشهها و اصول و مسائل خفي علوم آگاهي دارد. «أشْهَرُها البَاقرُ، و لُقِّبَ بِذلك لِبَقرةِ العِلمِ وَ هُوَ تَفجُره و تُوسِعُه؛ ملقب به باقر شده است؛ چون كه علم را شكافت و آن را گسترش و توسعه داد».(1)
1) صفدي، الوافي بالوفيات، ج4، ص77؛ ذهبي، تذكرة الحفاظ، ج1، ص124؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبي، ج2، ص302، ذهبي، سير اعلام النبلاء، ج4، ص402، ابنصباغ، الفصول المهمه، ج2، ص881؛ نووي، تهذيب الاسماء واللغات، ج1، ص87.
ـ او را باقر عليه السلام ناميدند؛ چون علوم را توسعه بخشيد.(1)راغب اصفهاني در كتابش مينويسد: «سُمِّيَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بَاقِراً لِتَوَسُّعِهِ فِي دَقَائِقِ الْعُلُومِ».(2)
ـ زيرا علم را شكافت، همانگونه كه زمين را ميشكافند و گنجهاي پنهان آن را بيرون ميآورند و امام باقر عليه السلام نيز گنجهاي پنهان علم و حقايق احكام و حكمتها و لطايف را ظاهر و روشن كرد. به همين دليل، او را باقرالعلم و جامعالعلم ناميدند.(3)
ـ او را باقر ناميدند، چون به واسطه سجدههاي زياد، پيشانياش فراخ شده بود: «اِنَّمَا لُقِّبَ بِهِ لِكَثرةِ سُجُودِه فَقد بَقرَ جِبهَتُه اَي فَتحَها و وَسعَها و قيل لِغزازةٌ عِلمه؛ همانا ملقب به باقر شده است به دليل سجدههاي زياد؛ پس پيشاني و جبينش فراخ شده بود؛ يعني پيشانياش باز و پهن شده بود و قولي گفته است آن حضرت را به سبب كثرت علمش باقر لقب دادهاند».(4)
ـ چون احكام را از متن قوانين كلي، استنباط و استخراج ميكرد، به باقر شهرت يافت: «لاِنه بَقَرَ العِلْمَ، و عَرَفَ أَصله، و استنبطَ فَرْعَه؛ براي اينكه او علم را شكافت و اصل آن را شناخت و شاخههاي آن را استنباط و استخراج كرد».(5)
1) ابنعماد حنبلي، شذرات الذهب، ج1، ص149.
2) راغب اصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص37.
3) «ابوجعفر محمد الباقر... فلذلك هو اظهر من مخبات كنوز المعارف وحقايق الاحكام والحكم واللطايف»، (ابنحجر هيثمي، الصواعق المحرقه، ج2، ص585).
4) سبطبن جوزي، تذكرة الخواص، ص346.
5) ابنكثير دمشقي، البداية و النهاية، ج9، ص 309؛ ابيالسّعادات مبارك بن مبارك الجزري المعروف بابن الأثير الشّيباني الشّافعي، النهايه في غريب الحديث، ج1، ص81.
بنابراين، تاريخنگاران و شرححالنويسان كه زندگي امام باقر عليه السلام را نوشتهاند، بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه ملقب شدن آن حضرت به لقب «باقر»، به اين دليل بوده كه ايشان همه رشتههاي دانش را موشكافي كرده است؛ چرا كه باقر از ريشه «بقر» به معناي شكافتن است. آن حضرت تمام دانشها را ريشهيابي و مسائل پنهان آنها را كشف كرده است.(1)
ابن حجر هَيثَمي، يكي از بزرگان اهل سنت، درباره امام باقر عليه السلام مينويسد:
لقب باقر براي ابوجعفر محمدباقر، برگرفته از شكافتن زمين و بيرون آوردن گنجهاي پنهان آن است. بدين جهت كه او از گنجهاي پنهان معارف و حقايق احكام، آن قدر آشكار ساخت كه جز بر افراد بيبصيرت و دلهاي ناپاك پوشيده نيست و از اينجاست كه وي را شكافنده و جامع دانش و نشردهنده و برافرازنده علم ناميدهاند.(2)
باقر در ديگر منابع تاريخي(به روايت جابر بن عبدالله انصاري)
نويسندگاني همچون ابنعساكر، ابنصباغ، ابن ابيالحديد و ديگر مورخان اهل سنت معتقدند اين نامگذاري را رسول خدا صلي الله عليه و آله انجام داده است و
1) ابنقتيبه دينوري، عيون الاخبار و فنون الآثار، ج 1، ص٢١٣؛ ابنعنبه، عمده الطالب، ج1، ص١٨٣.
2) ابو جعفر محمّدٌ الباقر سُمِّي بذالك مِن بَقَرَ الاَْرضَ اي شَقَّها وَ آثارَ مُخْبَئاتِها وَ مَكامِنها فلذلك هُوَ اَظْهَرَ مِن مُخْبَئاتِ كُنُوزِ المعارِف و حقائق الاحكام ما لايخفي الاّ علي مُنْطَمِسِ الْبَصيرة اَو فاسِدِ الطّوية وَ مِن ثمّ قيل فيه هو باقِرُ العلم وَ جامعه و شاهِرُ علمِه وَ رافِعُهُ، ابنحجر هيثمي، الصواعق المحرقه، ص201.
ايشان بودند كه به جابر فرمود: آنقدر زنده ميماني كه مردي از اولاد مرا ميبيني كه همنام من است و شكافنده علم است؛ اگر او را ديدي، سلام مرا به وي برسان.(1)
احاديث فراواني درباره ديدار جابر و امام باقر عليه السلام آمده است؛ از جمله:
ابان بن عثمان گويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله روزي به جابر بن عبدالله انصاري فرمود: تو آنقدر زنده ميماني تا فرزند من، محمد بن علي بن حسين بن علي بن ابيطالب را كه در تورات ملقب به باقر است، زيارت كني؛ چون او را ديدي سلام مرا به او برسان. سالها گذشت. روزي جابر به خانه علي بن الحسين (امام سجاد) داخل شد. محمد بن علي (امام باقر) را كه جواني بود، در آنجا ديد و گفت: جوان پيش بيا. او پيش آمد. جابر گفت: راه برو. او راه رفت. جابر گفت: عجبا! به خداي كعبه قسم شمايل اين جوان شمايل رسول خداست. آنگاه به علي بن حسين عليه السلام گفت: اين جوان كيست؟ فرمود: اين پسر من و وليّ امر بعد از من، محمدباقر است. جابر با شنيدن اين سخن برخاست و بر پاي آن حضرت افتاد و [آنها را] ميبوسيد و ميگفت: جانم به فدايت يابن رسول الله! سلام پدرت را قبول كن. رسول الله بر تو سلام ميفرستد... چشمان ابي جعفر عليه السلام پر از اشك شد و فرمود: «يا
1) شافعي العاصمي المكي، سمط النجوم العوالي، ج4، ص141؛ ابنعساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج57، صص 211و230؛ ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج3، ص69؛ ابنصباغ، الفصول المهمه، ج2، ص882.
جابر! علي أَبي رسول اللّه السّلام مادامتِ السموات و الارض؛ و سلام بر تو يا جابر! در مقابل ابلاغ سلام آن حضرت.(1)
صفدي نيز در اين باره آورده است:
از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت شده است كه به جابر بن عبدالله انصاري فرمود: اي جابر، تو باقر عليه السلام را ميبيني؛ سلام مرا به او برسان. و جابر آخرين صحابي بود كه در مدينه وفات كرد و در اواخر عمرش نابينا شده بود و در مدينه راه ميرفت و صدا ميزد: اي باقر! كي تو را ملاقات ميكنم؟ روزي در كوچههاي مدينه راه ميرفت كه كنيزكي كودكي را در دامن جابر قرار داد. جابر پرسيد: اين كيست؟ كنيزك عرض كرد: اين محمد بن علي بن الحسين بن علي است. جابر او را به سينه خود چسبانيد، سر مبارك و دو دست او را غرق بوسه كرد و فرمود: فرزندم! جدت رسول خدا صلي الله عليه و آله به تو سلام ميرساند! سپس جابر به خودش خطاب كرد: اي جابر! مرگت نزديك شده است، كه همان شب از دنيا رفت.(2)[ در واقع جابر تا اين زمان
1) ابنمنظور، مختصر تاريخ دمشق، ج۲۳، ص۷۸؛ ذهبي، سيرأعلام النبلاء، ج4، ص404؛ در اين دو كتاب، حديث با كمي اختلاف بيان شده است، ولي اصل پيام، يعني رساندن سلام رسول خدا به امام باقر عليه السلام به وسيله جابر مشخص است. (البته منابعي اين مطلب را كامل ذكر كردهاند. نك: ابنشهر آشوب، المناقب، ج3، ص328؛ سيد هاشم بحراني، غاية المرام، ج7، ص 124؛ ابوالقاسم خويي، مقدمه في اصول الدين، ج2، صص 379 و 380؛ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ص254؛ ابنيونس عاملي بياضي، الصراط المستقيم، ج2، ص161؛ محمدي ري شهري، اهل البيت في الكتاب والسنه، ص190، من علماء البحرين و القطيف، وفيات الائمه، ص184.
2) صفدي، الوافي بالوفيات، ج4، ص77.
زنده مانده بود تا سلام رسول خدا صلي الله عليه و آله را به امام باقر عليه السلام برساند و وظيفهاي را كه آن حضرت به ايشان سپرده بود، به اتمام برساند و سپس به ديار باقي بشتابد].
محمد بن طلحه شافعي به گونهاي ديگر روايت جابر را بيان ميكند:
جابر به امام باقر عليه السلام در حالي كه صغير بود، فرمود: فرزندم! جدت رسول خدا صلي الله عليه و آله به تو سلام ميرساند! به جابر گفته شد: چگونه؟ فرمود: در نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله نشسته بودم، در حالي كه امام حسين عليه السلام روي زانوي او قرار داشت و بازي ميكرد. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اي جابر! فرزندي براي حسين متولد ميشود به نام علي. روز قيامت كه ميشود، منادي صدا ميزند كه سيدالعابدين برخيزد! و فرزند او برميخيزد و براي علي بن حسين عليه السلام فرزندي متولد ميشود، به نام محمد. اگر او را درك كردي، سلام مرا به او برسان.(1)
ذهبي مينويسد در روايت ديگري آوردهاند: «جدش امام حسين عليه السلام نيز سلام پيامبر صلي الله عليه و آله را به او رسانده است».(2)
ابن قتيبه دينوري در عيون الاخبار، گزارش ديدار زيد بن علي بن الحسين عليه السلام را در دربار هشام بن عبدالملك اموي به سال 121 و
1) ابنطلحه شافعي در مطالب السؤول، ص 81، از طريق ابوزبير نقل كرده است. نك: ابنحجر، لسان الميزان، ج5، ص198؛ گنجي شافعي، كفايه الطّالب في مناقب علي بن ابيطالب7، ص291؛ ابنحجر، صواعق المحرقه، ص 199؛ ابنصباغ، الفصول المهمه، ج2، ص882؛ سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي، ينابيع المودّه، ص333 ؛ شبلنجي، نور الأبصار، ص192؛ ابنعساكر، تاريخ دمشق، ج57، ص215؛ صفدي، الوافي بالوفيات، ج4، ص103.
2) ذهبي، سير اعلام النبلاء، ج4، ص404.
منازعاتي را كه با يوسف بن عمر داشتند، آورده و نقل كرده است كه هشام، به انگيزه تحقير و توهين زيد، از برادر وي، يعني ابوجعفر محمد بن علي عليه السلام ، با تعبيري وهنآلود، ناظر به لقب «باقر» ياد كرد. در پي آن، زيد برآشفت و به او هشدار داد كه اين لقب را رسول الله صلي الله عليه و آله براي ايشان برگزيدهاند. آنگاه زيد ماجراي ملاقات جابر بن عبدالله انصاري با برادر بزرگوارش، امام باقر عليه السلام را باز گفت و بيان كرد كه جابر سلام رسول الله صلي الله عليه و آله را به آن حضرت رساند. اين گزارش، از شهرت و رواج اين لقب در همان روزگار حكايت دارد كه خود مايه خشم هشام نيز شده است.(1)
البته جريان ديدار جابر با امام باقر عليه السلام و ابلاغ سلام پيامبر به آن حضرت، در روايات مختلف و مضمونهاي مشابه كه نقل شد، از دو جهت متفاوت به نظر ميرسند:
اول: از اين جهت كه طبق مفاد بعضي از آنها، جابر امام باقر عليه السلام را در يكي از كوچههاي مدينه ديده است و طبق بعضي ديگر، در خانه امام چهارم، و مطابق دسته سوم، حضرت باقر عليه السلام نزد جابر رفته و در آنجا، جابر حضرت را شناخته است.
دوم: در بعضي از اين روايات، تصريح شده است كه جابر در آن هنگام نابينا شده بود، ولي در برخي ديگر آمده است كه جابر با دقت قيافه امام پنجم را وارسي كرد. بديهي است كه اين موضوع با نابينايي جابر سازگار نيست.
در پاسخ تفاوت نخست بايد گفت كه در يك نظر دقيق، منافاتي ميان اين احاديث نيست؛ زيرا قراين نشان ميدهد كه جابر از سر اخلاص و
1) ابنقتيبه دينوري، عيون الاخبار و فنون الآثار، ج1، ص٢١٣.
ارادت خاصي كه به خاندان پيامبر داشت، پيشگويي و ابلاغ سلام پيامبر را تكرار ميكرد و ميخواست با اين كار، عظمت امام باقر عليه السلام را روشن سازد. بنابراين، چه اشكالي دارد اين جريان بارها و در محلها و مناسبتهاي مختلف تكرار شده باشد؟
پاسخ تفاوت دوم اين است كه شايد آن دسته از روايات كه از ديدن و نگاه كردن جابر حكايت دارد، به پيش از نابينايي او مربوط باشد؛ چنانكه شيخ مفيد از امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه حضرت فرمود: نزد جابر بن عبدالله انصاري رفتم و به او سلام كردم. جواب سلام مرا داد و پرسيد: كه هستي؟ و اين بعد از نابينايي او بود. شبيه اين حديث را سبط بنجوزي نيز نقل كرده است.(1)
در واقع نقل اين روايت از رسول خدا صلي الله عليه و آله باعث شهرت امام باقر عليه السلام بدين لقب شد و پس از آن هم كه مجلس آن حضرت، محل تجمع و استفاده شمار فراواني از راويان و محدثان اهل سنت گرديد، اين لقب حقيقت عملي خود را نيز نشان داد.
همچنين سليمان بن ابراهيم قنْدوزي، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب خود فصلي را در بيان نامهاي ائمه دوازدهگانه آورده و در آن رواياتي نقل ميكند كه پيامبر گرامي اسلام، اوصياي خويش را از علي بن ابيطالب عليه السلام تا حضرت مهدي عج الله تعالي فرجه الشريف نام برده و از امام پنجم با لقب باقر ياد ميكند و ميفرمايد: «فَاِذَا انْقَضَّتْ مُدَّه الحُسينِ فَالاِمامُ اِبنُه عَليٌّ وَ يُلّقَّبُ بِزَينِ العابدينِ فَبَعدَه اِبنُه يُلقّبُ بِالباقرِ؛ و هنگامي كه مدت امامت حسين تمام شد، فرزندش علي كه ملقب به زينالعابدين بود، و بعد از زينالعابدين،
1) سبطبن جوزي، تذكرة الخواص، ص337.
فرزندش محمد بن علي، ملقب به باقر، امامت و رهبري جامعه را به عهده داشتند».(1)
ديگر القاب آن حضرت به نقل از منابع شيعه و سني:
شاكر: به معناي شكركننده؛(2)
شاكر لله: به معناي شكركننده خداوند؛(3)
هادي: به معناي هدايتكننده جامعه؛(4)
امين: امانتدار اسرارِ الهي؛(5)
شبيه: به جهت شباهت آن حضرت به رسول خدا صلي الله عليه و آله ؛
الصّادقَين: لقب امام پنجم و ششم؛(6)
الصادقان: لقب امام پنجم و ششم؛
الصادقون: لقب امام پنجم و ششم؛
الباقران: لقب امام پنجم و ششم؛
الباقرين: به اين معنا كه صفتش، شكافنده علوم است؛(7)
السيدان: لقب امام پنجم و ششم (در برخي موارد، راويان از باب تقيه، كلمه السيّدان را به كار ميبردهاند)؛
باقر علم الاولين والآخرين؛ به معناي شكافنده دانش اولين و آخرين آن؛
1) قندوزي، ينابيع المودّه، ج 3، باب 76، ص 284.
2) ابنصباغ مالكي، الفصول المهمه، ج 2، ص881.
3) ابيمحمد ابيعبداللهبن خشاب بغدادي، تاريخ مواليد الائمه7، ص28.
4) ابن ابيالثلج، تاريخ اهل البيت7، ص131؛ ابنخشاب بغدادي، تاريخ مواليد الائمه7، ص28.
5) ابن ابيالثلج، تاريخ اهل البيت7، ص131؛ خصيبي، هدايةالكبري، ص 237.
6) سيوطي، تذكره الحفاظ، ج1، ص124.
7) سيوطي، تذكره الحفاظ، ج1، ص124.
احدهما: در برخي روايات كه مشخص نبوده است روايت از امام پنجم يا ششم است، از لقب احدهما استفاده ميكردهاند؛(1)
محمد بن علي الاول، براي اينكه با امام جواد عليه السلام كه آن حضرت هم ملقب به محمد بن علي است، اشتباه نشود، از اين لقب استفاده ميشد.(2)
همسران امام
بيشتر مورخان براي محمد بن علي عليه السلام ، دو همسر و دو اُم وَلد(3)ذكر كردهاند كه عبارتند از:
ايشان مادر امام جعفر صادق عليه السلام و عبدالله بن محمد بود.(4)ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابيبكر است(5)كه در خانوادهاي عالمپرور و پرهيزكار تربيت شد. مادر ام فروه، اسماء بنت عبدالرحمن بن ابيبكر بود.(6)ابومحمد عبدالرحمن بن قاسم بن محمد بن ابيبكر، برادر امّ فروه، يكي
1) طريحي، جامع المقال، ص185.
2) نك: ابنحمدان خصيبي، هدايه الكبري، ص 237؛ اربلي، كشف الغمة، ج2، ص318، سبطبن جوزي، تذكرة الخواص، ج5، ص302، سيد نورالله مرعشي تستري، احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج12، ص165؛ جامع المقال، ص185؛ ابن ابيثلج، تاريخ اهل البيت، ص131؛ ابوجعفر محمد بن حسن(شيخ طوسي)، التهذيب، ج1، ص62 و ج3، ص155.
3) ام ولد به كنيزي گفته مي شود كه از مولاي خود صاحب فرزند شده باشد.
4) حسين بن محمد ديار بكري مالكي، تأريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج2، ص286؛ ابن عامر شبراوي، الاتحاف بحب الاشراف، ص288.
5) ابنقتيبه، المعارف، ص175؛ المنتظم، ج8، ص110؛ سير اعلام النبلاء، ج4، ص496.
6) ابيالمحاسن يوسف ابن تغري بردي، النجوم الزاهره في ملوك مصر و القاهره، ج2، ص8 .
از فقها، سرشناسان و فضلاي مدينه در عصر خويش بود كه به تقوا شهرت داشت.(1)قاسم بن محمد، پدر امّ فروه نيز از فقها و فضلاي حجاز بود.(2)
او مادر ابراهيم و عبيدالله بود.(3)
در هفدهم ربيعالاول سال 83 ه .ق در مدينه چشم به جهان گشود. مدت عمرش را 65 سال و سال شهادتش را 148 هجري گفتهاند. مدفن آن
1) سير أعلام النبلاء، ج6، ص5؛ تاريخ الاسلام، ج8، ص163.
2) المعارف، ص175.
3) الطبقات الكبري، ج 5، ص320؛ تذكرة الخواص، ج2، ص108.
4) الطبقات الكبري، ج5، صص325 و 326.
5) كفاية الطالب في مناقب علي بن ابيطالب، ص455؛ حافظ ابونعيم، حلية الاولياء، ج3، ص80؛ الفصول المهمه، ج2، ص905، قندوزي، ينابيع المودة، ص 433؛ ابنجوزاني، صفوه الصّفوه، ج2، ص147، الهدايه الكبري، ص 238؛ تأريخ مواليد الائمه، ص184؛ الطبقات الكبري، ج5، ص320.
حضرت در قبرستان بقيع است. وي مشهورترين و بافضيلتترين فرزند امام باقر عليه السلام است كه از ام فروه زاده شد و نسل امامت از طريق او استمرار يافت.
ابن جوزي به نقل از ابونعيم در كتاب حليه الاولياء، و ايشان از علي بن محمد بن محمود و او از احمد بن محمد بن سعيد، از قول جعفر بن محمد بن هشام، از محمد بن حفص بن راشد، به نقل از پدرش و از عمرو بن مقدام نقل كرده است: «هر گاه به جعفر بن محمد عليه السلام نگاه ميكردم، ميفهميدم كه او از دودمان پيامبران است».(1)
او يگانه برادر امام صادق عليه السلام به شمار ميآيد كه هم از ناحيه پدر و هم از ناحيه مادر، با آن حضرت متحد است. وي مردي بافضيلت و صالح بود و در حديث و روايت از شاگردان پدر خود، امام باقر عليه السلام بود. مورخان نوشتهاند كه يكي از امويان، او را مسموم كرد. آرامگاه عبدالله در شهر دمشق قرار دارد.(2)
برخي نام مادر او را امحكيم يا امزيد دانستهاند. وي در ايام حيات پدر بزرگوارش، در مدينه وفات يافت.(3)
ايشان نيز در ايام حيات پدر بزرگوارش در مدينه وفات يافت و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد. از او فرزندي باقي نماند.(1)
ايشان ملقب به علي طاهر بود. آرامگاه وي در بغداد، در محله جعفريه قرار دارد. ناگفته نماند در كاشان نيز مقبرهاي به نام مشهد اردهال هست كه اهالي آن معتقدند آرامگاه سلطان علي، پسر محمدباقر عليه السلام است و هر ساله مراسم قاليشويان در آنجا برگزار ميشود.(2)
مادر وي را نيز ام ولد دانستهاند. ام سلمه از زنان محدثه و فاضل شيعه در قرن دوم هجري بود. او با پسر عمويش، محمد ارقط، ازدواج كرد. ثمره اين پيوند، فرزندي به نام اسماعيل بود.(3)
زينب و علي، از يك مادرند كه ام ولد بوده است. زينب، دومين دختر امام باقر عليه السلام و از شاگردان پدرش در حديث و روايات بود. او سرانجام در مدينه درگذشت و مدفن وي در قبرستان بقيع است. (4)
1) الطبقات الكبري، ج 5، ص320؛ تذكرة الخواص، ج2، ص108.
2) الفصول المهمه، ج2، ص906 .
3) علوي عمري، المجدي في انساب الطالبين، ص284.
4) تاريخ مواليد الائمه، ص187؛ الهدايه الكبري، ص247؛ ابنشهر آشوب، مناقب، ج4، ص210. (براي اطلاعات بيشتر، نك: (البدايه و النهايه، ج9، ص232، العقد الفريد، ج3، ص180؛ الطبقات الكبري، ج5، ص95؛ شذرات الذهب، ج1، ص168؛ تاريخ الخميس، ج2، صص220، 255 و 259؛ الإمامه و السياسه، ج1، ص32؛ اسد الغابة، ج5، ص90) بعضي منابع نيز فقط شش فرزند براي امام باقر عليه السلام نام بردهاند و معتقدند محمدبن علي عليه السلام فرزندي به نام عبيدالله نداشت؛ آنجا كه آمده است: «ولد لمحمد بن علي، و هو الباقر:جعفر الصادق، و عليّ، و عبدالله، و إبراهيم، و امّ سلمة، و زينب». تذكرة الخواص، ص306؛ الطبقات الكبري، ج5، ص236؛ ابن ابيالثلج، تاريخ اهل البيت، ص104) همچنين برخي منابع هم بر اين باورند كه امام باقر عليه السلام دو دختر نداشت، بلكه زينب و ام سلمه در حقيقت دو نام براي يك دختر است و در اين مورد ميگويند: ما درباره زندگاني زينب به عنوان يكي از فرزندان امام باقر عليه السلام چيزي نيافتيم، بلكه فقط در برخي از منابع نام ايشان آمده است. (الفصول المهمه، ج2ص905؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص288).
شمايل امام
ابن واضح يعقوبي، شمايل امام باقر عليه السلام را چنين توصيف ميكند: «داراي موهاي سياه، ابروهاي پيوسته، چشمان بزرگ، بيني كشيده، چهره گشاده و شبيه جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود.» در اسنادي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره چهره و شمايل امام باقر عليه السلام نقل كردهاند، اين عبارت از پيامبر آمده است: «وَ شَمائِلُهُ شَمائِليِ؛ شمايل او همانند شمايل من است».(1)
همچنين در منابع شيعه، همچون ابنشهر آشوب روايت شده است: «كَانَ رَبعُ القامَهَ، دَقيقُ البِشَرِ، جَعدُ الشَّعرِ، اسمَرٌ، خَالٌ عَلَي خَدِّهِ وَ خَالٌ اَحمَر فِي جَسَدِهِ، ضامرالكشح، حَسَنُ الصُوتِ؛ امام باقر عليه السلام ميانهبالا و چهارشانه بود. چهرهاي نوراني و مويي مجعد و سيمايي گندمگون داشت. خال سياهي بر گونه و خال سرخي بر بدنش ديده ميشد. ميانباريك و خوشصدا بود».(2)
محمد بن منكدر ايشان را تنومند وصف كرده است.(1)در فصول المهمه آمده است كه آن حضرت گندمگون و معتدل بود: «اَسمَرٌ مُعتَدِل».(2)
قرماني نيز در كتاب خود، به تعبير «إنَّه كانَ مُعتدلَ القامَةِ أسمرَ اللَّونِ» را درباره ايشان آورده است.(3)
برخي ديگر از شمايل حضرت كه در كتابهاي اهل سنت ذكر شده، بدين قرار است: امام باقر عليه السلام قويهيكل بود و صورتي گرد و ريشي سياه داشت. پيچيدهموي بود(4)و خال قرمزي در بدن داشت.(5)در هنگام خنده، دندانهايش چون درّ ميدرخشيد(6)و چون خندهاش تمام ميشد، ميفرمود: خدايا بر من خشمگين مشو.(7)
در منابع شيعي نيز رواياتي نقل شده است كه طبق آنها امام باقر عليه السلام از پوشيدن لباس خوب و تهيه غذاهاي لذيذ در خانه دريغ نداشت و به ويژه براي رعايت حال برخي از افراد خانه اين كار را لازم ميديد.(8)اين نكته ازآنرو اهميت دارد كه در روزگار ايشان، برخي گرايشهاي ترك دنيا پيدا شده بود و شايد به همين دليل است كه اين موضوع در منابع نقل شده است.
نقش انگشتري امام
حافظ ابونعيم، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب حلية الاولياء از امام صادق عليه السلام روايت ميكند كه فرموده است: نقش انگشتري پدرم «اَلقُوَّهُ للهِ جَميعَاً» بود.(1)
در فصول المهمه آمده است كه نقش انگشتري آن حضرت «رَبِّ لا تَذِرنِي فَردَاً» بوده است.(2)
ثعلبي در تفسير خود نوشته است، بر روي انگشتري امام باقر عليه السلام اين كلمات نقش بسته بود:
ظني بالله حسن
و بالنبي المؤتمن
و بالوصي ذي المنن
و بالحسين و الحسن(3)
در اين شعر به توحيد افعالي و ايمان به پيامبر و ائمه عليهم السلام اشاره شده است. بعيد نيست آن حضرت چندين انگشتري داشته كه روي هر كدام، عبارتي متفاوت با ديگري حك شده بوده است. اين مطلب به واقعيت نزديكتر است.
امام باقر عليه السلام از نظر طبقات رجال حديث اهل سنت
امام محمدباقر عليه السلام از نظر طبقات رجال حديث از تابعين(4)بوده است؛
1) حلية الاولياء، ج3، ص186، احقاق الحق، ج12، ص11. در كتاب قرب الاسناد، حميري، ص72، «العزه لله جميعاً» نيز وارد شده است.
2) الفصول المهمه، ج2، ص884.
3) «گمان نيكو به خدا و به پيامبر امين او و به جانشين بافضيلتش و به حسن و حسين دارم». (ثعلبي، تفسير ثعلبي، ج2، ص119. نك: ابنطلحه شافعي، مطالب السؤول، ص81؛ سويدي بغدادي، سبائك الذهب، ص329)
4) تابِعين: عنواني براي نسلي از عالمان ديني است كه به درك پيامبر نايل نشده، اما اصحاب آن حضرت را درك كردهاند. اين اصطلاح در حوزههاي مختلف از علوم اسلامي، از حديث و تاريخ گرفته تا فقه و تفسير اهميت دارد، و بيانگر مرحلهاي از انتقال و نيز ساماندهي علوم اسلامي است. تعبير تابعين خاستگاه قرآني دارد، اما مفهوم آن در فرايندي تاريخي شكل گرفته است. در اين فرايند، گروهي از مسلمانان نخستين كه در قرآن كريم «تابعين به احسان» خوانده و ستايش شدهاند، نسل پس از صحابه دانسته شده و نزد مسلمانان به اين تعبير شهرت يافتهاند. تعبير قرآني تابعين، نخست زمينهساز شكلگيري صفت منسوب «تابعي» (منسوب به تابعين) شده، و سپس تعبير تابعين با تسامح، به عنوان جمع تابعي شناخته شده است. تنها در برخي كتب شرح مصطلحات اشاره شده كه افزون بر تابعي، تابع نيز به عنوان مفرد تابعين شناخته بوده است. (تهذيب الاسماء و اللغات، ج1، ص44).
چنانكه ابنعساكر و ديگران امام را از فقهاي تابعين از اهل مدينه برميشمرند.(1)
همچنين از طبقه سوم است،(2)هرچند برخي منابع، ايشان را از طبقه چهارم ميدانند؛(3)چرا كه به نظر اهل سنت تابعي بودن براي امام باقر عليه السلام يك ارزش بزرگ به شمار ميرود. به همين دليل، در بسياري از كتابهايي كه درباره امام باقر عليه السلام مطلبي آمده به اين موضوع اشاره شده است.
ابن حجر در امالي خود، امام باقر عليه السلام را جزو صغار تابعين معرفي ميكند كه با فوت ايشان و همسالانش، عصر تابعين پايان مييابد.(4)
ابو حاتم رازي (م 327ه .ق) در مقدمه كتاب الجرح والتعديل
1) تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص217؛ تذكرة الحفاظ، ج1، ص125؛ محمد بن عبدالباقي زرقاني، شرح الزرقاني، ج1، ص333؛ ابياسحاق شيرازي شافعي، طبقات الفقهاء، ج3، ص180؛ صفه الصفوه، ج4، ص398.
2) سير اعلام النبلاء، ج4، ص401؛ صفه الصفوه، ج1، ص397؛ الطبقات الكبري، ج5، ص320؛ خليفةبنخياط، تاريخ خليفه بن خياط، ص255.
3) احمد بن علي ابنحجر، تقريب التهذيب، ج2، ص192؛ طبقات الحفاظ، ص56.
4) الأمالي المطلقه، ج1، ص69.
خود، تمام تابعين را ثقه دانسته و امام را در شمار تابعين نام برده است.(1)ذهبي و نسائي و ديگر مورخان نيز او را از فقهاي تابعين در مدينه شمردهاند.(2)
وفات امام
مورخان در تاريخ رحلت امام محمدباقر عليه السلام اختلاف نظر دارند. بيشتر مورخان اهل سنت وفات آن حضرت را در سال 114ه .ق(3)و بيشتر سيرهنويسان عمر وي را 57 سال دانستهاند.(4)برخي ديگر نيز شهادت ايشان را سال 113،(5)115،(6)116،(7)118،(8)121،(9)123 و 124ق(10)ذكر كردهاند.
1) الجرح والتعديل، ج8، ص26.
2) تذكره الحفاظ، ج 1، ص 125؛ العبر في خبر من غبر، ج 1، ص 142؛ زرقاني، شرح الزرقاني، ج1، ص 333.
3) الكامل في التاريخ، ج5، ص180؛ تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص230؛ تاريخ الكبير، ج1، ص183؛ ديار بكري، تاريخ الخميس، ج2، ص319؛ يافعي، مراه الجنان، ج1، ص194؛ تاريخ الاسلام، ج4، ص309؛ المنتظم، ج4، ص628؛ صفوه الصفوه، ج1، ص397؛ سير اعلامالنبلاء، ج4، ص401؛ شذراتالذهب، ج2، ص73، طبقاتالحفاظ، ص56.
4) سير اعلام النبلاء، ج4، ص401؛ شذرات الذهب، ج1، ص149؛ بحارالانوار، ج 46، صص212 ـ 219؛ مروج الذهب، ج 3، ص263؛ عماد الدين ابوالفداء، تاريخ ابوالفداء، ج1، ص215.
5) ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج4، ص174؛ الائمه الاثني عشر، ص81.
6) البدايه والنهايه، ج9، ص320؛ تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص231.
7) تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص232.
8) تاريخ خليفه بن خياط، ص226.
9) تجارب الامم، ج2، ص440.
10) تاريخ دمشق، ج57، ص232.
در ماه و روز رحلت آن حضرت نيز اختلاف است و آن را در ربيعالاول، هفتم ذيالحجه و ربيعالآخر گفتهاند.(1)
برخي مورخان، از جمله ابنخلكان(2)و صفدي،(3)محل وفات او را دهكدهاي به نام حُمَيمَه،(4)واقع در منطقه شراه، بين راه مدينه به دمشق دانستهاند. درباره محل دفن آن حضرت، قبرستان بقيع در مدينه، اختلافي ديده نميشود.
در هر صورت طبق گزارشهاي منابع روايي و كتابهاي تاريخي،(5)امام محمدباقر عليه السلام نوزده سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش، امام زينالعابدين عليه السلام زندگي كرد و در اين مدت به وظايف خطير امامت پرداخت؛ از جمله نشر و تبليغ فرهنگ اصيل اسلامي، تعليم و تربيت شاگردان، رهبري اصحاب و مردم، اجرا كردن سنتهاي جد بزرگوارش در ميان خلق، متوجه كردن دستگاه غاصب حكومت به خط صحيح رهبري و راهنمايي كردن مردم براي شناخت رهبر واقعي و امام معصوم، كه تنها خليفه راستين خدا و رسول صلي الله عليه و آله در زمين است.
1) وفيات الاعيان، ج3، ص314؛ كشف الغمه، ج2، ص136. شيعه نيز رحلت آن حضرت را 7 ذيالحجه و برخي ربيعالاول يا ربيع الثاني دانستهاند. (اربلي، كشف الغمه، ص136) يعقوبي شهادت آن حضرت را سال 117 در 58 سالگي دانسته (تاريخ يعقوبي، ج2، ص320) در حالي كه بيشتر منابع، سال114 را ذكر كردهاند (كليني، الكافي، ج1، ص469؛ شيخ طوسي، التهذيب، ج6، ص77؛ نوبختي، فرق الشيعه، ص75)
2) وفيات الاعيان، ج4، ص174.
3) الوافي بالوفيات، ج4، ص103.
4) الائمه الانثي عشر، ص81. (حميمه: مكاني در دوران بنياميه براي علي بن عباس و اولادش).
5) الصواعق المحرقه، ص210؛ احقاق الحق، ج12، ص154؛ ابنصبان، اسعاف الراغبين، ص254.
سرانجام طبق نظر مشهور علما و مورخان، امام در هفتم ذيحجه سال 114 هجري در 57 سالگي در مدينه، به مكر هشام(1)مسموم شد و چشم از جهان فروبست. پيكر مقدسش را در قبرستان بقيع كنار پدر بزرگوارش به خاك سپردند.(2)
در روايتي ديگري آمده است كه ايشان در زمان ابراهيم بن وليد بن عبدالملك مسموم شده و به شهادت رسيده است.(3)البته بعضي از منابع تاريخي هم از شخصي كه امام باقر عليه السلام را مسموم كرد و به شهادت رساند، نام نبردهاند و تنها به اين گفته اكتفا كردهاند كه آن حضرت به واسطه سم از دنيا رفته است.(4)
طبق نظر شبلنجي، در هر صورت در اين راه دست هشام پنهان است؛ زيرا آنچه هشام از آن بيم داشت و براي حكومت خود از آن نگران بود، از يك سو وجود امام، و از سوي ديگر درگيري آشكار با آن حضرت بود، اما از ميان بردن امام باقر عليه السلام به صورت مخفي و به وسيله فردي از خاندان علي عليه السلام ، ميتوانست او را از هر دو مشكل برهاند.(5)
1) تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص232؛ تجارب الامم، ج4، ص440؛ كفعمي، المصباح، ص522.
2) سيراعلامالنبلاء، ج4، ص231؛ تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص232؛ وفيات الاعيان، ج4، ص174؛ شذرات الذهب، ج57، ص231؛ الوافي بالوفيات، ج4، ص103؛ مروج الذهب، ج3، ص66.
3) الفصول المهمه، ج2، ص905؛ اخبارالدول، ص111؛ بغدادي سويدي، سبائك الذهب في معرفه قبائل العرب، ص74؛ تاريخ الخلفاء، ص245.
4) نور الابصار، ص 292؛ الائمّة الاثني عشر، ص81.
5) نورالابصار، ص49.
فصل دوم: فعاليتهاي سياسي امام باقر عليه السلام
زير فصل ها
امام باقر عليه السلام در دوران حكومت بنياميه
خلفاي همعصر دوران امامت آن حضرت
اقدامات و مواضع امام باقر عليه السلام در برابر خلفا
امام باقر عليه السلام و قيام زيد بن علي بن الحسين عليه السلام
امام باقر عليه السلام در دوران حكومت بنياميه
امام باقر عليه السلام در دوران حكومت امويان ميزيست و فراز و نشيبهاي سياسي مختلفي را از نزديك ديده بود؛ از جمله واقعه عاشورا، واقعه حرّه، آتش زدن كعبه، قيام توابين و انتقامگيري مختار، تسلط زبيريان بر حجاز و امويان بر شام.
او چهار سال از آغاز عمر شريف خود را در سايه جد بزرگوارش، امام حسين عليه السلام سپري كرد و در طفوليت، با حادثهاي تلخ و جانگداز روبهرو گرديد؛ حادثهاي كه در آن، عموها و بيشتر مردان خاندان مطهر آن حضرت به شهادت رسيدند. امام باقر عليه السلام فاجعه عاشورا و كشته شدن جد بزرگوارش، امام حسين عليه السلام را به چشم خويش ديد و خود نيز به حال اسارت نزد حاكمان طاغوت در كوفه و شام برده شد. بنابراين، در تمام محنتها و مصيبتهاي دردناكي كه قلبها از شنيدن آن به درد ميآيد، با كاروان اسيران اهل بيت عليهم السلام همراه و شريك بوده است. وي سخنان پدر بزرگوار خود را شنيد كه در شهر شام خطاب به طاغوت متكبر زمانه، يزيد فرمود: «يَا يَزيدُ! و مُحمَّدٌ هَذا جَدّي أم جَدُّك؟ فَإن زَعَمتَ أنَّهُ جَدُّك فَقَد كَذِبتَ وَ كَفرتَ، وَ إن زَعَمتَ أنَّهُ جَدِّي فَلِمَ قَتلتَ عِترَتَهُ؛ اي يزيد، اين محمد آيا جد من است يا جد تو؟ اگر گمان كردهاي كه او جد توست، بدان كه
دروغ گفته و كافر شدهاي و اگر گمان داري كه او جد من است، چرا عترت و خاندانش را كشتهاي؟!(1)
همچنين در سال ٦٣ هجري، شاهد واقعه حرّه بود. آن حضرت در شش سالگي شاهد بود كه چگونه اهل مدينه عليه حكومت يزيد انقلاب كردند و بزرگان و فقيهان مدينه بيعت يزيد فاسق و فاجر را شكستند.(2)آن حضرت در همان خردسالي، مدينه جدش را ديد كه در زير گام ستوران سپاه يزيد بن معاويه ميلرزيد و يزيد سه روز اين شهر مقدس را بر سپاهيان خود مباح كرد تا بر اساس رسوم جاهلي، آن را غارت كنند و اهلش را به قتل برسانند و به اعراض و نواميس آنها تجاوز كنند.(3)
از ديگر رويدادهاي برجسته دوران حيات امام باقر عليه السلام ، نهضتهاي مسلحانه پيدرپي بر ضد حكومت اموي، بعد از واقعه جاويدان كربلا بود؛ قيام مردم مدينه در سال ٦٣ هجري، قيام توابين در سال ٦٥ هجري، قيام مختار بن ابيعبيده ثقفي و قيام زبيريان طرفداران عبداللّه بن زبير در سال ٦٦ هجري، قيام مطرّف بن مغيره بن شعبه در سال ٧٧ هجري، و تمرّد عبدالرحمان بن محمد بن اشعث در حكومت عبدالملك بن مروان در سال ٨١ هجري از آن جمله است.(4)
از ديگر پديدههاي اين دوران، ميتوان به جعل احاديث اشاره كرد. در اين برهه، اين پديده شوم گسترش يافت و امويان براي حفظ سلطنت خود، استفاده شاياني از آن ميكردهاند. ابن ابيالحديد در كتاب خود از
قول ابن طُرفه آورده است: «بيشتر احاديث جعلي كه در فضايل صحابه وارد شده است، همه در ايام بنياميه و به دليل تقرب جستن به دربار آنان جعل شده است؛ چرا كه آنان گمان ميكردند با جعل چنين احاديثي از محبوبيت بنيهاشم كم ميكنند».(1)
ابن ابيالحديد معتزليمذهب، در كتاب خود، روايتي مفصل از امام باقر عليه السلام درباره تحليل اوضاع سياسي و فشار خلفا از آغاز تا زمان آن حضرت نقل كرده است كه اوج سختگيريهاي خلفا و در تنگنا قرار گرفتن امام و ياران ايشان را نشان ميدهد. به منظور روشن شدن ديدگاههاي امام در اين زمينه، به برخي از عبارتهاي اين روايت اشاره ميكنيم:
ما اهل بيت، از ستم قريش و صفبندي آنان در مقابلمان چهها كشيديم و شيعيان و دوستان ما از مردم چهها كشيدند! زماني كه رسول خدا صلي الله عليه و آله رحلت كرد، اعلان فرمود كه ما به مردم از خودشان اوليتريم، اما قريش با كمك يكديگر اين امر را از محور آن خارج كردند. آنان براي رسيدن به حكومت، با حق و اولويت ما به حكومت استدلال كردند، ولي حق ما را تصاحب كردند.
آنگاه حكومت در ميان قريش دست به دست گرديد تا اينكه دوباره به ما اهل بيت بازگشت، ولي مردم بيعت ما را شكستند و عليه ما جنگ به پا كردند، به طوري كه اميرالمؤمنين عليه السلام تا هنگامي كه به درجه رفيع شهادت رسيد، در فراز و نشيب (تندباد حوادث) قرار گرفته بود. سپس با فرزندش، امام حسن عليه السلام بيعت كردند و وعده وفاداري به او دادند، اما به او
1) شرح نهج البلاغه، ج9، ص١٣٨.
نيز خيانت ورزيدند. پس از آن، ما مداوم مورد تحقير و قهر و ستم قرار گرفتيم و از شهر و خانهمان رانده، از حقوقمان محروم، و كشته و تهديد شديم؛ به طوري كه امنيت جاني از ما و پيروانمان به كلي سلب شد و دروغگويان و منكران حق به دليل دروغ و انكارشان، زمينه را مساعد ديدند و در سراسر كشور اسلامي به وسيله دروغ و انكارشان، به سردمداران جور و ستم، و قضات و كاردانان آنها تقرب جستند و شروع به روايت احاديث دروغ و انتشار آن كردند.
آنها از ما چيزهايي روايت كردند كه نه از زبان ما جاري شده بود و نه به محتواي آنها عمل كرده بوديم. با اين كار ميخواستند ما را ميان مردم منفور كنند و تخم كينه ما را در دل آنان بكارند. اين سياستي بود كه پس از وفات امام حسن عليه السلام در زمان معاويه با شدت هرچه بيشتر دنبال ميشد.
به دنبال اين تبليغات مسموم بود كه همه جا به كشتار پيروان ما پرداختند و با كوچكترين سوءظني، دستها و پاهاي آنها را ميبريدند. كساني كه به دوستي و پيروي از ما معروف بودند، راهي زندانها شدند، اموالشان به غارت رفت و خانههاشان ويران شد. اين رويه تا روزگار عبيدالله بن زياد روز به روز شدت مييافت تا آنكه حجاج بن يوسف در كوفه بر سر كار آمد. او با انواع شكنجهها به كشتار پيروانمان پرداخت و آنان را با هر سوءظن و اتهامي دستگير ميكرد.
عرصه بر پيروان ما چنان تنگ شد و كار به جايي رسيد كه اگر كسي را با صفت «زنديق» يا «كافر» وصف ميكردند، برايش
بهتر از آن بود كه او را «شيعه» اميرالمؤمنين عليه السلام بخوانند، تا جايي كه كساني كه به خير و صلاح معروف بودند و شايد هم واقعاً اشخاص پرهيزكار و راستگويي بودند، احاديث شگفتانگيزي در زمينه برتري برخي از حكام گذشته روايت كردند؛ چيزهايي كه نه خدا چيزي از آنها آفريده بود و نه چيزي از آنها رخ داده بود.
راويان بعدي حقانيت اين مطالب را باور داشتند؛ زيرا اين نوع مطالب به كساني نسبت داده شده بود كه به كذب و كمتقوايي معروف نبودند.(1)
بنابراين روايت، امام باقر عليه السلام به افشاي كارهاي امويان از ابتداي حكومت آنان تا عهد خويش پرداخته و شيوههاي حاكمان اموي را در ساختن احاديث دروغين با تطميع و دادن مال به راويان دنيادوست و دروغپرداز، آزردن خاندان رسول الله صلي الله عليه و آله ، بازداشتن مردم از گرايش به اهل بيت عليهم السلام ، تخريب شخصيت امامان اهل بيت عليهم السلام و به شهادت رساندن آنان، معرفي كرده است، و از اين همه رنج و ناملايمات كه بر پيروان ائمه روا داشته شده، شكوه ميكند.
خلفاي همعصر دوران امامت آن حضرت
زير فصل ها
وليد بن عبدالملك (86 ـ 96ق)
سليمان بن عبدالملك(96 ـ 99ق)
عمر بن عبد العزيز(99 ـ 101ق)
يزيد بن عبدالملك (101 ـ 105)
هشام بن عبدالملك (سال 105 ـ 114ق)
امامت امام باقر عليه السلام حدود پنج ماه در عصر خلافت او بود. بر اساس گزارش مورخان، وليد بن عبدالملك، مردي ستمگر و خونريز بود و پدر
1) ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج11، ص44 (با اندكي تغيير)؛ نك: ابوزهره، الامام الصادق حياته و عصره آراؤه و فقهه، صص111 و 112.
و مادر وي، در كودكي او را با هوسراني و بيقيدي پرورش دادند. ازاينرو، فاقد ادب و شايستگي انساني بود.(1)
در روزگار او مرزهاي جغرافيايي اسلام گسترش يافت و اندلس، خوارزم، سمرقند، كابل، طوس و... فتح شد،(2)ولي ستم جامعه را فرا گرفته بود و كارگزاران و فرمانروايان وليد از هيچ ستمي فروگذار نبودند. چنانكه عمر بن عبدالعزيز (برادرزاده وليد) كه دوستدار عدل و انصاف و نسبتاً پاكسرشت بود، با اشاره به حكومت عمال وليد در اين مناطق ميگفت: «زمين پر از ستم شده است، خدايا مردم را از اين گرفتاري نجات بده!»(3)
امامت امام باقر عليه السلام در زمان حكومت او، چهار سال و دو ماه و بنا به گفته برخي سه سال بود. وي زندانيان بيگناهي كه حجاج، آنها را زنداني كرده بود، آزاد ساخت،(4)اما تحت تأثير احساسات انتقامجويانه دست به ظلم و جنايت ميزد. درباره او گفتهاند كه روزي در آينه نگريست و از شوكت خود به شگفت آمد و گفت: «محمد صلي الله عليه و آله پيامبر بود، عبدالملك سياستمدار و وليد جبار، و من پادشاهي جوانم».(5)
1) تاريخ الخلفاء، ص91.
2) الكامل في التاريخ، ج5، ص9.
3) الكامل في التاريخ، ج4، ص132، به نقل از: عقيقي بخشايشي، چهارده اختر تابناك، ج7، ص893.
4) تاريخ مدينه دمشق، ج5، ص80.
5) «نظر سليمان في المراه عجبه و جماله فقال كان محمد9 نبياً و... و كان عبدالملك سائساً و كان الوليد جباراً و انا الملك الشاب». (تاريخ الخلفاء، ص92)
دو سال و پنج ماه از امامت آن بزرگوار، با عصر اين حاكم، همزمان بود. مردم از بيعت با وي اعلام رضايت و خوشحالي ميكردند.(2)از كارهاي مهم او، مبارزه با فساد و تبعيض،(3)پرداختن سهم اهلالبيت عليهم السلام از بيتالمال،(4)ممنوع كردن لعن بر امام علي عليه السلام ،(5)برگرداندن فدك به فرزندان حضرت فاطمه عليها السلام (6)و برداشتن ممنوعيت نگارش حديث(7)بود. به دليل اين خدمات، در روايتي از امام باقر عليه السلام چنين وارد شده است:
و قال عطاءُ بنُ مسلم الخفاف عن عمروِ بنِ قيسِ الملائي: سُئل مُحمّدُ بنُ عليِ بنِ الحسين عن عمر بن عبد العزيز، فقال: أما علمتَ أنّ لِكُلِّ قَوم نَجيبة وَ إن نجيبة بَنيأميةَ عُمرُ بنُ عبد العزيزِ و إنه يُبعثُ يَومَ القيامةِ أُمةً وَحْده.(8)
عطاء بن مسلم خفاف، از عمرو بن قيس ملائي [نقل كرد كه]
1) ابوحفص عمر، فرزند عبدالعزيز بن مروان بن حكم و مادرش، ام عاصم، دختر عاصم بن عمر است. وي در حلوان، روستايي در مصر به دنيا آمد كه پدرش امير جا بود. بعد از درگذشت پدرش، عمويش عبدالملك، او را به دمشق فراخواند. در صفر سال 99 ق مردم با او به عنوان خليفه بيعت كردند و در سال 101 ق در 39 سالگي پس از دو سال و پنج ماه خلافت، در دير «سمعان» در منطقه دمشق از دنيا رفت.( تاريخ طبري، ج6، ص550)
2) الكامل في التاريخ، ج4، ص143.
3) الامامه والسياسه، ج2، ص116؛ الكامل في التاريخ، ج4، ص153؛ تاريخ الخلفاء، ص232.
4) قرب الاسناد، ص172.
5) شرح نهج البلاغه، ج3، ص57.
6) تاريخ الخلفاء، ص232.
7) تذكره الحفاظ، ج1، ص3؛ صحيح البخاري، ج2، ص6.
8) تاريخ الخلفاء، ص230؛ تذكره الحفاظ، ج1، ص119؛ تاريخ مدينه دمشق، ج45، ص147؛ الكامل في التاريخ، ج5، ص62؛ تهذيب الكمال، ج21، صص439 و 440.
گفت: از محمد بن علي بن الحسين درباره عمر بن عبدالعزيز سؤال كردم، فرمود: براي هر قومي وسيله نجات هست؛ براي بنياميه عمر بن عبد العزيز نجاتدهنده بود. او روز قيامت تنها مانند يك امت برانگيخته خواهد شد.
از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده است كه يكي از برادران عمر بن عبدالعزيز، بر او به سبب گرامي داشتن فرزندان فاطمه خرده گرفت و اين رفتار را موجب ناخشنودي خاندان اموي دانست. عمر پاسخ داد كه تكريم وي بر پايه حديث نبوي است كه بنابر آن، فاطمه عليها السلام شاخه گلي از درخت پر شاخ و برگ رسول الله صلي الله عليه و آله است و هركس او را شاد كند، رسول الله صلي الله عليه و آله را شاد كرده و هر كس وي را بيازارد، پيامبر را آزرده است. آنگاه عمر گفت كه خواهان شادي پيامبر خداست و به سخن ديگران كاري ندارد.(1)
برخي منابع اهل سنت آوردهاند كه عمر بن عبدالعزيز در عهد خلافتش فقها را نزد خود خواند و تكريم كرد. يكي از آنان حضرت باقر عليه السلام بود كه بيش از ديگران احترام شد.(2)
بعضي از مورخان نوشتهاند كه عمر بر بنياميه درباره اموالشان سختگيري ميكرد و بسياري از آنچه را كه از بيتالمال غصب كرده بودند، از آنها پس گرفت. همين امر نيز سبب دشمني آنها با او شد تا جايي كه او را مسموم كردند و به قتل رساندند.(3)
1) قرب الاسناد، ص 112، ح 389.
2) ترجمه الامام زين العابدين، صص 127 و 128.
3) عقد الفريد، ج3، ص412؛ تاريخ الخلفاء، ص282. عمر بن عبدالعزيز در نگاه شيعه اينگونه توصيف شده است: او از نظر عدالت و مردمداري، سياست خوبي را دنبال كرد و ناسزاگويي به امير مؤمنان، علي عليه السلام را كه ميراث شوم معاويه بود، محو ساخت و فدك را به فرزندان فاطمه3 بازگرداند، ولي چون ولايت و حاكميت، مخصوص امامان: بود و او بدون اجازه آنها، زمام امور را به دست گرفت، غاصب به شمار ميرفت. ازاينرو از ابوبصير روايت شده است كه گفت: روزي من با امام باقر عليه السلام در مسجد النبي بودم، ناگاه عمر بن عبدالعزيز همراه غلامش وارد مسجد شد. امام فرمود: « به زودي اين شخص، زمام امور حكومت را به دست ميگيرد و عدل و داد را آشكار ميسازد و پس از چند سال ميميرد. اهل زمين از مرگ او ميگريند، ولي اهل آسمان او را لعن ميكنند.» به امام عرض كردم: «اي فرزند رسول خدا، آيا نفرموديد كه او عدل و انصاف را رعايت ميكند؟ پس چرا اهل آسمان او را لعن ميكنند؟» فرمود: «يجلس مجلسنا و لا حق له؛ او در جايگاه [رهبري] كه مخصوص ماست مينشيند، با اينكه چنين حقي ندارد». (اثبات الوصيه، ص154)
درباره موضع بنيهاشم در قبال اين رفتار عمر بن عبدالعزيز، نقل شده است كه گروهي از بنيهاشم اجتماع كردند و نامهاي براي عمر بن عبدالعزيز فرستادند. آنها در اين نامه از او به دليل اينكه با اقدامات خود، موجب صله ارحام در بين بنيهاشم شده بود، تشكر كردند؛ چرا كه آنها از زمان معاويه گرفتار ستم بودند.(1)
با اين حال، بديهي است كه بر اساس آموزه امامت منصوص، كه جداكننده مذهب اهل بيت عليهم السلام از ديگر مذاهب اسلامي است، هيچگاه عمر بن عبد العزيز شخصيت محبوب امامان شيعه و پيروان ايشان نبوده است.
بر اين اساس، ائمه عليهم السلام از جمله امام باقر عليه السلام ، در تنگناي زمان و به دليل سياستهاي جبارانه حاكمان، ناگزير به ظاهر از حكومت و نبرد آشكار دست برداشتند و به تصحيح انديشه و فرهنگ جامعه پرداختند، ولي در نهان، حكومت الهي را همچنان پيگيري ميكردند و آن را اصيل ميشمردند.
1) الطبقات الكبري، ج5، ص319.
ايام خلافت او يكي از سياهترين دورههاي حكومت بنياميه به شمار ميرود. وي برخلاف خليفه پيش، عمر بن عبدالعزيز، سختگيري به مسلمانان و امام باقر عليه السلام را به اوج خود رساند.
سيوطي در كتاب خود آورده است: «او براي آنكه سرپوشي بر اعمال نارواي خود بگذارد و براي آنكه خود را از هرگونه گناه و انحرافي تبرئه كند، با تمهيداتي، چهل نفر از رجال و پيرمردان را وادار كرد به مصونيت او از گناه و عصيان، شهادت بدهند».(1)
ابن قتيبه دينوري نقل ميكند: «يزيد در سايه اخلاق ظاهري خود، در ميان قريش محبوبيت داشت و اگر پس از رسيدن به خلافت، طبق روش عمربن عبدالعزيز رفتار ميكرد، مردم از او شكايت نميكردند، ولي وي برخلاف انتظار همه، پس از رسيدن به قدرت، به كلي تغيير روش داد و همان رفتار نامناسب برادرش، وليد را در پيش گرفت. او به جاي آنكه به انتقادهاي مردم گوش دهد و در روش خود تجديدنظر كند، بر خشونت و سختگيري خويش افزود و عده زيادي از اشراف قريش و بزرگان بنياميه را به شورش و كودتا متهم كرد و آنان را يكي پس از ديگري به قتل رساند. او به اين كار هم اكتفا نكرد و دستور داد تمام كساني را كه با آنها تماس داشتند، به اتهام همكاري با انقلابيون و مخالفان حكومت، دار بزنند».(2)
حدود نه سال آخر امامت امام باقر عليه السلام با عصر اين خليفه ستمگر همراه بود. هشام، فردي بخيل، خشن، ستمگر و بيرحم بود. در دوران حكومت ايشان، زندگي بر مردم سخت شد و احساسات و عواطف انساني در جامعه رو به زوال رفت و رسم نيكوكاري و تعاون برچيده شد؛ به گونهاي كه هيچكس براي ديگري دلسوزي و به او كمك نميكرد.(2)ذهبي نيز او را با عبارت «فيه ظلم مع عدل» وصف كرده است(3).
امام باقر عليه السلام سالهاي پاياني عمر شريف خود را در دوران اين خليفه جبار سپري كرد. هشام و كارگزارانش، بغض و كينه شديدي به علويان، به ويژه امام باقر عليه السلام ـ به عنوان بزرگ علويان ـ داشتند و رفتار آن حضرت و شيعيانش را به شدت كنترل ميكردند. روايت شده است وقتي زيد بن علي ـ برادر امام باقر عليه السلام ـ نزد هشام بود، هشام با توصيف امام باقر با نام «بقره»، خواست آن حضرت را تحقير كند. زيد در جواب او
1) هشام بن عبدالملك (72 ـ 125 هجري/۶۹۱ ـ ۷۴۳ ميلادي) زاده شده در دمشق، دهمين خليفه از خلفاي اموي بود كه از سال ۱۰۵ تا ۱۲۵ هجري(۷۲۴ تا ۷۴۳ ميلادي) خلافت كرد. او جانشين برادرش يزيد بن عبدالملك شد و نوزده سال و هفت ماه بر سرزمينهاي اسلامي فرمان راند. از جمله شورشهايي كه در دوره وي روي داد، شورش زيد بن علي بود كه به دستور خليفه سركوب شد. هشام، به شدت متوجه شريعت بود و پسرش را به دليل حضور نيافتن در نماز جمعه سرزنش ميكرد و بر ديگر پسرش كه حاكم شهر حمص بود، به سبب زنا، حد جاري كرد. وي علاوه بر تعلق خاطري كه به زهري داشت، محدثان ديگري را نيز جذب كرده بود كه از جمله آنها منصور بن معتمر بوده است.( تاريخ طبري، ج۵، ص۵۱۶)
2) مروج الذهب، ج3، ص505؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص328.
3) سير اعلام النبلاء، ج5، ص352.
گفت: «سَمّاه رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله بَاقِرَ العِلمِ وَ أنتَ تُسَمّيه البقره، لَقَد اخْتَلَفتُما اِذاً؛ پيامبر او را باقرالعلم ناميد و تو بقره مينامي! پس ميان رسول خدا و تو به طور حتم اختلاف وجود دارد.»(1)اين روايت در منابع مختلف آمده است؛ به گونهاي كه كمترين ترديدي در صحت آن وجود ندارد.
به يقين، سپر دفاعي امام باقر عليه السلام در قبال سياستهاي سختگيرانه هشام، «تقيه» بود. در واقع به مدد تقيه بود كه آن حضرت و اصحابش توانستند خود را از گزند هشام دور نگه دارند. با وجود اين، هشام همواره در پي راههايي بود كه بتواند نقاب تقيه را از چهره ايشان بردارد تا آنها را از بين ببرد.
هشام براي اين منظور، جلسههاي مناظره علمي با حضور امام باقر عليه السلام برگزار ميكرد تا به اين وسيله از منزلت علمي امام بكاهد، اما قدرت علمي امام و پيروزي در اين مناظرهها نتيجه عكس داشت.
با نگاهي كوتاه به سيره خلفاي بنياميه، به خوبي درمييابيم كه روش آنان در حكمراني، بر پايه زورگويي و خفقان براي تثبيت پايههاي قدرت بود تا با اين شيوه، مردم را از انديشه انقلاب دور، و اهل بيت را منزوي كنند؛ هرچند در اين كار ناموفق بودند.
نكته مهم آن است كه اين كنترل حكومتي دائمي بود؛ چراكه آنها ميدانستند اهل عراق به امامت و ولايت اين خاندان معتقد هستند. ازاينرو، هشام بن عبدالملك، آن حضرت را اينگونه معرفي ميكند: «اَلمَفتُونُ بِهِ اَهلُ العِراقِ؛ كسي كه اهل عراق شيفته او هستند».(2)
ابن عساكر و ذهبي در روايتي ديگر، گفتوگوي هشام با امام باقر عليه السلام را چنين ذكر ميكنند: «روزي هشام بن عبدالملك وارد مسجدالحرام شد. مشاهده كرد امام باقر عليه السلام در آنجاست و مردم گرد وي حلقه زدهاند. هشام پرسيد: اين شخص كيست؟ به او گفته شد: محمد بن علي بن حسين (امام باقر عليه السلام ) است. هشام پيكي به سوي امام فرستاد كه از او درباره قيامت بپرسد و اينكه در آن روز مردم چه ميخورند و چه ميآشامند؟ امام به پيك فرمود: به او بگوييد كه مردم در سرزميني محشور ميشوند كه گويا يك قرص نان است و در آن رودخانههايي جريان دارد. پيك، پيام را به هشام رساند. چون هشام خود را شكست خورده يافت، بار ديگر پيك را به سمت امام روانه كرد تا از حضرت بپرسد كه آن روز و شرايط آن، به گونهاي است كه از خوردن و آشاميدن به دورند و گويي در فكر آن نيستند! حضرت به پيك فرمود: به او بگوييد البته شرايط جهنم و آتش از عرصه قيامت سختتر است و در عين حال ميگويند: «اَفِيضُوا عَلَينَا مِنَ المَاءِ اَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهُ؛ به ما آب يا هرچه كه خدا به شما داده است، بخشش كنيد».(1)
در عصر امامت حضرت باقرالعلوم عليه السلام جهان اسلام به لحاظ گسترش قلمرو، حوادث سياسي و اجتماعي، مبارزات فكري و رونق مباحث كلامي و فقهي، در موقعيت ويژهاي بود.
در ميان اين تيرگيها و آشفتگيها، امام باقر عليه السلام چون خورشيدي درخشان بود كه جهان اسلام از پرتو پُرفروغش بهره ميگرفتند. شكوه معنوي آن حضرت، زبانزد خاص و عام بود. هرجا از والايي هاشميان،
1) اعراف، آيه5 ؛ تاريخ دمشق، ج 57، ص 219؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 405.
عَلَويان و فاطميان سخن به ميان ميآمد، آن وجود مقدس را يگانه وارث آن همه كرامت، بزرگواري و شجاعت ميشناختند. راستگويي، جذابيت چهره، بخشندگي و قويتر بودن از همه به لحاظ معرفت و بصيرت، از ويژگيهاي مشهور پنجمين پيشواي شيعيان در ميان جوامع اسلامي بود.
غاصبان و متجاوزان، همواره به مقام والاي امامت رشك ميبردند و چون اين همه شكوه ملكوتي را با خود مقايسه ميكردند، در باتلاقي از حقارت فرو ميرفتند. آنها براي غصب و تصرف حكومت از هيچ گونه حيله و جنايتي پرهيز نميكردند.
با اين حال، عظمت معنوي امام به اندازهاي بود كه گاهي حتي آنان در برابر آن حضرت به تواضع و تكريم ميپرداختند.
در عصر امام باقر عليه السلام مسلمانان از سراسر قلمرو اسلامي، سيلآسا و مشتاقانه در مدينه به حضور امام ميآمدند و با رهنمودهاي حضرت، خود را براي مبارزه با عوامل ستم و مقاومت در برابر خلافهاي آنها آماده ميساختند. امام با در نظر گرفتن شرايط زمان، گنجينه گرانبهايي از حقايق ملكوتي و علمي را از خويش بر جاي نهاد كه در حراست از حريم اسلام و نشر آموزههاي قرآني در طول قرنها تأثير به سزايي داشت.
از سوي ديگر، امام باقر و فرزندش امام صادق عليهما السلام ، با بيان نظر اسلام درباره امامت و خلافت و ذكر ويژگيهاي رهبر اسلامي، به اصلاح فرهنگ سياسي جامعه ميپرداختند و پيوسته شايستگي غاصبان حكومت را در نظر مردم زير سؤال ميبردند. ازاينرو، حاكمان غاصب هميشه از وجود آن بزرگواران بيمناك بودند. وجود رهبري آسماني چون امام باقر عليه السلام در ميان امت مسلمان، سبب وحدت و همبستگي در ميان آنان بود.
امام باقر عليه السلام حتي در دشوارترين شرايط، با تيزبيني خود توانست در
مقابل فرقههاي منحرف موضعگيري كند و اسلام ناب محمدي را به مسلمانان بشناساند و با تبليغ و گسترش فرهنگ اسلام در سراسر جهان، معارف اسلام را تبيين و تشريح كند.
در اين بخش، به برخي از موضعگيريهاي آن حضرت در مقابل زورگويي حكام و خلفا اشاره ميكنيم تا آشكار شود كه در مواقع حساس و شرايط مختلف، چگونه از دين اسلام و معارف الهي دفاع ميكرد.
اقدامات و مواضع امام باقر عليه السلام در برابر خلفا
در برههاي از زمان، اقدامات امام باقر عليه السلام باعث پيدايش مكتبي با فرهنگي غني گرديد كه بعدها به مكتب جعفري شهرت يافت؛ اگرچه به مكتب باقري هم شهرت مييافت، گزاف نبود. اين مكتب فكري كه در تمام زمينهها، علوم اهل بيت عليهم السلام را به طور منظم ارائه ميدهد، حاصل تلاشهاي پيگيرانه امام باقر و صادق عليهما السلام حدود 55 سال ( 94 ـ 148ه .ق) است.
در جامعه سياسي آن روز كه امويها و بعدها عباسيها براي بقاي حكومت خويش هر مخالفتي را به شدت سركوب ميكردند، به طور طبيعي انتخاب چنين موضعي نميتوانست با شركت در اقدامات سياسي مهم همراه باشد. ازاينرو، در زمان امام باقر عليه السلام قيام خاصي رخ نداده است. البته از ديدگاه شيعه ـ برخلاف زيديها كه امامت را منحصر به كساني ميدانند كه با شمشير قيام كنند ـ اين ارزش نيست كه شخص در هر صورت و به هر قيمت، هرچند به قيمت چشمپوشي از معارف حقه، در يك حركت سياسي شركت كند و راه براي هميشه به روي يك امت ببندد.
امام باقر عليه السلام در اين برهه از زمان، كار اصلي خويش را بيان معارف واقعي اسلام و تدوين فرهنگ مذهبي قرار داد. با اين كار، مقدمات
تأسيس يك دانشگاه بزرگ اسلامي در دوران فرزندش امام صادق عليه السلام فراهم شد. البته اين امر، بدان معنا نبود كه ايشان عليه زورگويان حاكم موضعگيري نميكرد، بلكه همواره پيروان خود را از همكاري با حاكمان ـ جز در مواردي استثنايي كه بنا به دلايل خاصي تجويز ميشد ـ باز ميداشت، اما اين مبارزه، به شكل رسمي و پيگير و شركت در قيامهاي مسلحانه نبود. بنابراين، مخالفت با حاكمان و دعوت به همكاري نكردن با آنها و مبارزه منفي، از مواضع روشن و مشخص امام بود.
آن حضرت به روشهاي مختلف، مردم را به اعتراض به حكام و نصيحت تشويق ميكرد. در روايتي از ايشان آمده است: «مَن مَشي اِلي سُلْطانٍ جائِرٍ فَاَمَرَهُ بِتَقْوَي اللّهِ وَ خَوَّفَهُ وَ وَعَظَهُ كانَ لَهُ مِثْلُ اَجْرِ الثَّقَلَيْنِ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْنْسِ وَ مِثْلُ اَعْمالِهِمْ؛ كسي كه نزد سلطان ظالم برود و او را به تقواي الهي فراخواند و موعظه كند و از قيامت بترساند، براي او پاداشي همچون پاداش جن و انس خواهد بود».(1)
ايشان در برابر كجرويهاي خلفا، آنها را به ترس از خدا فراميخواند و ارزشهاي ديني را به آنها گوشزد ميكرد؛ چنانكه در روايات آمده است به عمر بن عبدالعزيز كه فردي ملايم بود و رفتار مناسبي با ائمه عليهم السلام داشت، چنين سفارش كرد:
أوُصيك أَنْ تَتَّخِذَ صَغيرَ المُسلمين وَلَداً، وَ أوسَطَهم أَخاً، وَ كَبيرَهم أباً، فَارْحَمْ ولدَك، وَصِلْ أخاك، وَ بِرْ أباك. وَ إذا صَنعتَ مَعروفاً فَربه، أي أدِمْه.(2)
به تو توصيه ميكنم فرزندان و كودكان جامعه اسلامي را
فرزندان خود بدان، ميانسالانش را برادران خويش، و كهنسالانشان را پدر خويش بشمار. پس با فرزندت مهربان باش و با برادرت رابطه مودّت را پاس بدار و با پدرت به نيكي و شايستگي رفتار كن، و چون به كار شايستهاي اقدام كردي، بر آن پايدار بمان و آن را ادامه بده.
عمر بن عبدالعزيز، از اين جملات پربار، بسيار شادمان شد و عرض كرد: «خدا تو را رحمت كند! به خدا قسم رهنمودي به ما دادي كه اگر تا هنگام مرگ به آن عمل كنيم و پايبند باشيم، تمام خيرها به ما روي خواهند آورد، ان شاءالله».(1)
اين رهنمود امام به خليفه اموي، به اين دليل اهميت دارد كه اولاً امام، عمر بن عبدالعزيز را فردي اصلاحپذير ميبيند؛ ثانياً، چون زمام امور مسلمانان به دست اوست، ميكوشد استعدادهاي او را در جهت خير و صلاح «جامعه اسلامي» شكوفا سازد تا در سايه وي جامعهاي بدون اختلاف و كشمكش پديد آيد.
از آنجا كه امام باقر عليه السلام بارزترين شخصيت اهل بيت عليهم السلام در دوران خود بود، بسياري از مردم و مخالفان حكومت اموي به او روي ميآوردند و به همين دليل از سوي حكومت به شدت مراقبت ميشد. در اين شرايط، به ويژه بعد از شهادت امام حسين عليه السلام ، آن حضرت بيشتر روش تقيه را پيش گرفت و مباني نظري خود را در قالب درس تبيين ميكرد. برخي گزارشها نشان ميدهد كه امام باقر عليه السلام در مسائل سياسي و اجتماعي بر اساس ملاكها و مباني خود موضعگيري داشته و به ارشاد پيروان خود و آگاهي سران حكومت ميپرداخته است.
1) تاريخ مدينه دمشق، ج54، ص280.
در روايت آمده است كه هشام بن عبدالملك در موسم حج در مسجدالحرام، امام باقر عليه السلام را ديد كه در حال طواف است و مردم بر گردش حلقه زدهاند و از او سؤال ميكنند. اين توجه و علاقه مردم، نظر او را جلب كرد و از اطرافيان، نام وي را پرسيد و چون گفتند كه او محمد بن علي است، شگفتزده گفت: «همان كه مردم عراق فريفته اويند» يا «امام مردم عراق!»(1)
در روايتي ديگر آمده است كه هشام (بعد از موسم حج) امام باقر عليه السلام را همراه با فرزندش، حضرت صادق عليه السلام به شام فراخواند. امام هنگام ورود به مجلس او، بر همه اهل مجلس يكجا سلام كرد و برخلاف رسم متعارف، خليفه اموي را اميرالمؤمنين نخواند و بدون كسب اجازه نشست. هشام خشمگينانه زبان به ملامت گشود كه چرا شما مردم را به امامت خود فراميخوانيد. حاضران در مجلس نيز بنا بر قرار قبلي، همين سخن را گفتند. آنگاه امام به صراحت از جايگاه اهل بيت پيامبر در دين و اينكه آنان عهدهدار هدايت مردمند، سخن گفت. همچنين به گذرا بودن حكومت امويان اشاره كرد. هشام ابتدا او را به زندان افكند، ولي بعد ناگزير به آزاد كردن و برگرداندن آنان به مدينه شد.(2)
از اين دو گزارش برميآيد كه اقدام امام باقر عليه السلام در دعوت به سوي امامت اهل بيت و معرفي مقام و نقش آنان در دين و نيز نفي حقانيت خلافت اموي كه هشام از آن به ايجاد اختلاف در ميان امت تعبير كرده، حركتي گسترده و انكارناپذير بوده و دستكم در بخشي از سرزمين اسلامي تأثير جدي داشته است. اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه مطرح
كردن مرجعيت علمي اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله كه امام باقر عليه السلام شخصيت برجسته آنها در آن دوره بود، در حقيقت به معناي تبيين جايگاه سياسي آنان نيز بوده است و خليفه اموي، امام باقر عليه السلام و ديگران، اين دو را از يكديگر جدا نميدانستهاند.
در گزارش ابن ابيالحديد،(1)امام به افشاگري كارهاي امويان و شيوههاي آنها در بازداشتن مردم از گرايش به اهل بيت، ساختن احاديث دروغين، آزار شيعيان، تخريب شخصيت امامان اهل بيت و به شهادت رساندن آنها، پرداخته است. امام در اين گفتار، از تاريخ سراسر رنج بعد از رحلت پيامبر سخن گفته؛ به دوره امامت حضرت علي عليه السلام و مخالفتهاي معاويه با آن حضرت، دوران امام حسن عليه السلام و خيانت مردم به او كه به صلح با معاويه انجاميد، دعوت مردم كوفه از امام حسين عليه السلام و پيمانشكني آنها اشاره كرده و از راويان دروغپردازي كه با دريافت مال، به سود امويان حديثسازي كردند و آزارهاي گوناگوني كه حكام اموي بر پيروان اهل بيت روا داشتند، شكوه كرده است. انتقاد صريح امام از خليفه اموي در برخي موارد و در حضور طرفداران او،(2)از ديگر گزارشهايي است كه در دست است. با اين همه، آن حضرت از هر گونه اقدام سياسي عمومي پرهيز ميكرد و به پيروان نزديك خود ميگفت كه به مردم عراق اعتماد كافي ندارد.
در عين حال، امام هر جا مصلحت امت ايجاب ميكرد، از راهنمايي حاكمان اموي نيز دريغ نداشت؛ از جمله توصيه او به عبدالملك مروان
براي ضرب سكه به جاي استفاده از سكههاي رومي، در پاسخ به تهديد امپراتور روم، در برخي منابع نقل شده است.(1)نكته جالب توجه در اين ماجرا آن است كه عبدالملك نه از روي رغبت، بلكه از سر ناچاري، حضرت باقر عليه السلام را با احترام به شام آورد و آن حضرت نيز با تأكيد بر حقانيت اسلام، او را راهنمايي كرد.(2)ابن كثير ميگويد: «آن كس كه عمليات ضرب سكه را طرحريزي كرد، امام زينالعابدين عليه السلام بوده است.»(3)البته مانعي ندارد طرح اين مسئله از امام زينالعابدين باشد و آن را فرزند بزرگوارش حضرت امام محمدباقر عليه السلام اجرا كرده باشد. در هر صورت، جهان اسلام به دليل اين فضيلت و نجات نقدينگياش از تبعيت مملكت مسيحي روم، همواره وامدار امام باقر عليه السلام خواهد بود.
امام باقر عليه السلام و قيام زيد بن علي بن الحسين عليه السلام
قيام زيد بن علي بن الحسين عليه السلام در عصر امام صادق عليه السلام صورت گرفت و از زمان وفات امام باقر عليه السلام تا زمان نهضت زيد، حدود هشت سال ميگذشت، اما چنين قيامي از سالها قبل مطرح بود و امام باقر عليه السلام بارها درباره آن اظهار نظر فرموده بود.
ابن صباغ مالكي در روايتي كه از كتاب دلايل حميري درباره زيد بن علي ذكر ميكند، چنين ميآورد:
عَن زيدِ بنِ ابيحازم قالَ: كُنتُ مَع ابيجعفرٍ مَحمَّد بنِ عليٍّ
الباقر عليه السلام فَمَرَّ بِنا زَيدٌ بن علي فقال ابوجعفرِ: أما رَأيتَ هَذا لَيَخرُجَّن بِالكوفَةِ وَلَيُقتَلنَّ وَ لَيُطافَنَّ بِرأسِه، فكَان كما قَال.(1)
زيد بن ابيحازم گفت: ما با آن حضرت بوديم، زيد بن علي بن ابيطالب از نزد امام محمدباقر عبور كرد، امام فرمود: اين برادر مرا ميبينيد؟، به خدا قسم كه در كوفه خروج ميكند، بدنش بالاي دار ميرود، سرش را در كوچه و بازارها ميگردانند. سپس همانطور شد كه گفته بود.
ابن سعد در روايتي آورده است: زيد بن علي كه خدايش رحمت كند، به روز دوشنبه، دوم صفر سال 120 هجري و گفته شده است به سال 122 كشته شده و هنگام كشته شدن 42 سال داشته است.(2)
در روايتي ديگر كه ابينصر بخاري آن را در كتابش ذكر كرده، از قول سدير صيرفي آورده است:
قَالَ سَديرُ الصِّيرفيّ: كُنتُ عِندَ أبيجعفرِ الباقر عليه السلام فَدَخَل زَيدُ بنُ عليٍّ فَضَربّ أبوجعفرِ علي كِتفِه وَ قال هَذَا سَيّدُ بني هاشمٍ فَإذا دَعاكُم فَأجيبوهَ وإذا اسْتَنصركم فَانْصُروه.(3)
سدير صيرفي گفت: نزد ابيجعفر باقر عليه السلام بودم كه زيد بن علي داخل شد، پس ابوجعفر بر شانه زيد زد و گفت: اين سيد بنيهاشم است؛ زماني كه شما را خواند، اجابتش كنيد و هنگامي كه از شما ياري خواست، يارياش كنيد.
اگرچه حاكمان و دستگاههاي اداري و سياسي از اصول قرآن كريم و سنّت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله دور شده بودند، از نظر ظاهر و در مقابل عموم مردم، به باور داشتن مباني فكري و تشريعي اسلام تظاهر ميكردند. به همين دليل، نقش امام باقر عليه السلام در جامعه، اصلاح حاكمان و امت و برگرداندن آنها به استقامت در دين و عقيده و حاكم كردن اسلام و مفاهيم و ارزشهاي آن بر انديشهها و عواطف و موضعگيريهاي آنان بود.
روش امام باقر عليه السلام در اصلاح جامعه، متناسب با شرايطي كه آن حضرت در آن قرار داشت، تغيير ميكرد و آن حضرت با تغيير موضع حكومتهاي زمان و همچنين تغيير وضعيت امت اسلام، روشهاي خود را عوض ميكرد.
در چنين اوضاعي، امام باقر عليه السلام جنبش عظيم علمي ايجاد كرد. آن حضرت و فرزندش امام صادق عليه السلام ، در سايه بحرانهاي دروني نظام اموي كه آنها را مشغول خود ساخته بود، حوزههاي بزرگ درسي و علمي تأسيس كردند و بيشترين آراي فقهي، تفسيري و اخلاقي را از خود به جاي گذاشتند؛ به گونهاي كه تنها يكي از شاگردان امام باقر عليه السلام ، محمد بن مسلم، سيهزار روايت و شخصي مانند جابر جعفي، هفتاد هزار روايت از حضرت نقل ميكنند و شيخ طوسي، شاگردان حضرت را 462 نفر ميداند.(1)
1) محمدعلي دخيّل، ائمتنا، ج1، ص332.
فصل سوم: فعاليتهاي فرهنگي امام باقر عليه السلام و مواضع آن حضرت
زير فصل ها
اوضاع علمي و فرهنگي عصر امام عليه السلام
پيشنهادِ دستور ضرب سكه اسلامي
پاسخ امام باقر عليه السلام به شبهات و پرسشهاي دانشمندان عامه
مواضع امام باقر عليه السلام در برابر فرقهها و مذاهب مختلف
اوضاع علمي و فرهنگي عصر امام عليه السلام
دوران امامت امام باقر عليه السلام مصادف با دهههاي آخر قرن اول هجري و دهههاي اول و دوم قرن دوم هجري بود. در اين دوران، ديگر از فتوحات گسترده اسلام و جنگهاي داخلي خبري نبود و فقط ناآراميهايي در مناطقي چون خراسان وجود داشت. حضور فعال علما موجب گسترش مسائل فقهي در اين دوران شد و در اين بين، وجود مقدس امام باقر عليه السلام در تبيين ديدگاههاي فقهي بسيار درخور توجه بود.
پيدايش مذاهب كلامي، حضور علماي ديگر اديان در ميان مسلمانان و آشنايي گسترده مسلمانان با آراي آنها، و ظهور اختلافات فقهي را ميتوان از حوادث علمي مهم دوران امام باقر عليه السلام برشمرد.
آن حضرت در چنين وضعيتي، فعاليتهاي علمي و فرهنگي ميكرد و به پالايش ميراث انديشه علوم اسلامي پرداخت. ايشان نه تنها امام و پيشواي فكري شيعيان بود، بلكه به اهل سنت نيز خدمت ميكرد؛ به گونهاي كه برخي از ياران آن حضرت، دانشمنداني از اهل سنت بودند.
در اين دوران، از يك سو كجانديشان با توهمات قدريه و جبريه و غاليان با روايات ساختگي به تبليغ انديشههاي خويش ميپرداختند و از سوي ديگر، امام باقر عليه السلام با تجديد بناي اسلام ناب محمدي و غبارروبي از آن و مبارزه علمي با انديشههاي وارداتي و بدعتگران، حقيقت اسلام
را نمايان ميكرد. همچنين با راهاندازي حوزه عظيم درسي، جلوي انحرافات فكري و فرهنگي جامعه را گرفت.
اين حركت عظيم علمي و فرهنگي امام محمدباقر عليه السلام در اواخر قرن نخست و اوايل قرن دوم هجري، امري بيسابقه نبود؛ چراكه اگر فتنهها و بحرانهاي سياسي پس از رحلت پيامبر اجازه ميداد، اين حركت عظيم علمي و فرهنگي از همان زمان آغاز ميشد، اما حوادث سياسي و كشمكشهاي دامنهدار قومي و مذهبي، اين رستاخيز علمي را تا زمان امام باقر و امام صادق عليهم السلام به تأخير انداخت.
پيشنهادِ دستور ضرب سكه اسلامي
يكي از اقدامات مهم فرهنگي امام باقر عليه السلام پيشنهاد ضرب سكه(1)بود. كمالالدين دميري در كتاب حياة الحيوان و مقريزي در كتاب شذرات العقود، از كساني نقل كردهاند: روزي در مجلس هارونالرشيد از اولين نفوذ اسلامي سخن به ميان آمد و تاريخچه نخستين سكههايي كه بر آنها شعارهاي اسلامي نقش بسته، چنين مطرح شد: در آغاز، كاغذ از جانب روميان به مملكت اسلامي وارد ميشد. در آن روزگار، بيشتر مردم مصر نصراني بودند و
1) البته ناگفته نماند اولين كسي كه به ضرب سكههاي اسلامي امر كرد، حضرت علي عليه السلام بود. ايشان در سال 40 هجري (سال 660 ميلادي)، در شهر بصره دستور ضرب سكه اسلامي را داد. پس از آن حضرت، عبدالملك دنباله كار او را گرفت و در سال 76 هجري (سال 695 ميلادي) به تكميل آن همت گماشت. ميتوان اين دو روايت را بدين ترتيب جمع كرد كه ضرب سكه در بصره به فرمان علي عليه السلام صورت گرفته، اگرچه در آن هنگام سكههاي ديگر نيز در معاملات رواج داشته است. سكههايي را كه «رأس البغل» در زمان عمر ضرب ميكرد نيز منقوش به نقش سكه كسرويه بوده است. اما عبدالملك، به پيشنهاد امام باقر عليه السلام به ضرب سكه پرداخت و از معامله با سكههاي ديگر، به جز سكههاي اسلامي، جلوگيري كرد.
همكيش پادشاه روم به شمار ميآمدند. ازاينرو، بر حاشيه كاغذهايشان با خط رومي، كلمات «پدر، پسر و روح القدس» نقش بسته بود.
اين نوع كاغذها در جامعه اسلامي، از آغاز تا عصر عبدالملك مروان رواج داشت؛ تا اينكه عبدالملك از كسي كه زبان رومي ميدانست، خواست آن كلمات را براي او ترجمه كند. پس از ترجمه كلمات، عبدالملك برآشفت و گفت: اين شايسته نيست كه در سرزمين اسلام، شعار نصرانيت به وسيله اين اوراق منتشر شود. ازاينرو، به برادر خود، عبد العزيز مروان كه نماينده و كارگزار وي در مصر بود، پيغام داد كه اين حاشيهها را از بين ببرد و دستور دهد سازندگان كاغذ، بر حاشيه كاغذها آياتي از قرآن بنويسند. دستور از بين بردن حاشيههاي رومي، به ديگر كارگزاران حكومت در ديگر شهرها نيز ابلاغ شد. كاغذها با حاشيههاي جديد با گذشت زمان رواج يافت و به سرزمين روم نيز رسيد. پادشاه روم از اين برنامه خشمگين شد و در نامهاي به عبدالملك، از او خواست حاشيههاي رومي را دوباره به كارگيرد و رواج دهد.
سپس نامه را همراه هدايايي به سوي عبدالملك گسيل داشت، اما عبدالملك نامه و هدايا را پس فرستاد. اين كار دو مرتبه ديگر با هداياي بيشتر صورت گرفت. در مرتبه آخر، پادشاه روم تهديد كرد كه اگر حاشيهها به صورت نخست بازنگردد، بر روي سكهها، دشنام به پيامبر اسلام را نقش خواهد زد. در اين عصر، سكههاي رايج ميان مسلمانان، سكههاي رومي بود و اگر پادشاه روم تهديد خود را عملي ميساخت، ضربهاي سياسي بر حكومت اسلامي وارد، و به مقدسات مردم اهانت ميشد. عبدالملك براي مشورت و يافتن راه حل، به روح بن زنباع روي آورد او در پاسخ گفت: اي عبدالملك! خودت خوب ميداني كه چه
كسي راهحل مشكلت را ميداند، اما به عمد آن را مطرح نميكني. عبدالملك پرسيد: او چه كسي است؟
روح بن زنباع پاسخ داد: جز باقر العلوم عليه السلام ، از خاندان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، فرد ديگري نميتواند باشد و تو ناگزيري كه از او كمك بگيري.
عبدالملك به والي خود در مدينه دستور داد نزد امام باقر رود و امكانات سفر به شام را در اختيار وي قرار دهد. والي مدينه چنين كرد و امام رهسپار شام شد. عبدالملك به استقبال آن حضرت رفت و مشكل سياسي خود را مطرح ساخت و كمك خواست.
امام باقر عليه السلام فرمود: كار را دشوار نگير. نظر من اين است كه هم اكنون از اهل فن بخواهي برايت درهم و دينارهاي فراواني بسازند و بر يك طرف آن شعار توحيد و بر طرف ديگر، محمد رسولالله نقش زنند و در مدار آن، نام شهري كه سكه در آن زده شده و تاريخ ساخت، آن نوشته شود. سپس درباره برخي ويژگيهاي ديگر سكهها رهنمودهايي داد تا تقلب و دخل و تصرف در آنها به آساني امكانپذير نباشد. آنگاه به عبدالملك فرمود: از مردم بخواه تا از اين پس، با اين سكهها معاملات خود را انجام دهند و مبادلات اقتصادي با سكههاي رومي را ممنوع، و براي آن مجازات اعلام كن.
در طول چند ماه، رهنمودهاي امام باقر عليه السلام عملي گرديد و سكههاي اسلامي در معاملات اقتصادي استفاده شد. پيش از آن، عبدالملك به پادشاه روم نوشت كه اگر ميخواهي، تهديدهايت را عملي كن. پادشاه روم كه از رواج سكههاي اسلامي آگاه شده بود، عملي ساختن تهديدهاي خود را بيثمر يافت و از آن صرفنظر كرد.(1)
1) حياه الحيوان، ج1، ص90؛ سير اعلام النبلاء، ج2، صص221 ـ 223.
حضور مؤثر و مفيد امام باقر عليه السلام در عرصه علوم اسلامي و علوم طبيعي، وارد كردن علوم مختلف به حوزه علوم ديني، توجه و اهتمام به تربيت شاگردان برجسته كه به بركت تربيت الهي امام، سرمايههاي عظيمي براي جهان اسلام شدند، همچنين جمعآوري احاديث و رواياتي كه تا آن زمان مسلمانان به دلايل سياسي و فرهنگي از آن محروم بودند، مقدمات شكلگيري دانشگاه بزرگ اسلامي در عصر امام صادق عليه السلام را فراهم آورد. ازاينرو، امام باقر عليه السلام رهبر جنبش علمي جهان اسلام شناخته ميشود.
پاسخ امام باقر عليه السلام به شبهات و پرسشهاي دانشمندان عامه
در عصر امام محمدباقر عليه السلام فعاليتهايي آغاز شده بود و مدارسي گسترش يافته بود كه گاهي به «رأي» تكيه ميكردند و گاهي به «قياس» و «استحسان» و گاه به «مصالح مرسله» و «عرف». اين جريانها با خط مرجعيت اهل بيت عليهم السلام اختلاف داشتند. ازاينرو، اهل بيت عليهم السلام به آن ادعاها پاسخ ميگفتند و تكذيب ميكردند و در جريان اين پاسخگويي، بر خصوصيات مذهبشان كه داراي مركزيت و قدرت بود، تأكيد ميكردند.
نافع مولي بن عمر،(1)رئيس فرقه ازارقه از خوارج، خدمت امام باقر عليه السلام
1) ظاهراً طبق نقل مختلف منابع شيعي، مراد نافع مولي بن عمر است. (نك: الكافي، ج8، ص120؛ بحارالانوار، ج10، ص160) ابن نافع كه ايرانيتبار است و از فقهاي بزرگ مدينه به شمار ميرود، بنابر قول اصحّ در سال ۱۱۷ درگذشته (سير اعلام النبلاء، ج5، ص101) و به گفته مجلسي به خوارج متمايل بوده و با امام علي عليه السلام دشمني ميكرده است. هرچند در برخي منابع نظير تفسير علي بن ابراهيم قمي كه همين مناظره را با همين سند در تفسير خود بنا بر نقل مجلسي نقل كرده، قسمت اخير آن را درباره خوارج نياورده است و از نافع مذكور به صورت نافع بن ازرق ياد ميكند. اين شخص نزد محققان علم رجال شناخته شده نيست، ولي مامقاني و شوشتري احتمال دادهاند كه او همان نافع مولي بن عمر باشد؛ چنانكه از تعبير علي بن ابراهيم نيز چنين برميآيد.
رسيد و از مسائل حلال و حرام پرسيد. امام ضمن سخن به او فرمود: به اين گروه بيرونرفته از دين (خوارج) بگو: چرا جدايي از اميرالمؤمنين عليه السلام را حلال دانستيد، با آنكه پيش از آن خون شما در ركاب او و در طاعت او ريخته شد و در ياري او به خدا تقرب ميجستيد؟! در جواب به تو خواهند گفت: او در دين خدا تحكيم را به وجود آورد. در جواب بگو: خداوند در شريعت پيامبرش به دو نفر حكميت ميدهد، آنگاه كه در اختلاف ميان زن و شوهر ميفرمايد: «وَإِن خِفْتُم شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِّن أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّن أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصْلاَحًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرًا؛ اگر از جدايي ميان زن و شوهر ترسيديد، يك داور از خانواده مرد و يك داور از خانواده زن برگزينيد. اگر آشتي بخواهند، خداوند به اين وسيله ميان آنها را اصلاح فرمايد.» (نساء:35) زيرا خداوند، دانا و آگاه است (و از نيات همه، باخبر است). وانگهي، رسول خدا صلي الله عليه و آله سعد بن معاذ را در جريان يهود بنيقريظه حكميت داد و او درباره آنها حكمي كرد كه خدا آن را امضا فرمود.
آيا ندانستهايد كه اميرالمؤمنين عليه السلام به حكميت (ابوموسي و عمروعاص) امر فرمود كه با قرآن حكم كنند و از قرآن سرپيچي نكنند و شرط كرد هرچه برخلاف قرآن باشد، پذيرفته نيست؟!
وقتي كه خوارج به او گفتند: به كسي حكميت دادي كه عليه تو حكم
كرد، امام فرمود: من مخلوق را حكميت ندادم، بلكه خدا را حكميت دادم. خوارج چطور گمراه ميدانند كسي را كه گفته با قرآن حكومت كنيد و هيچ حكم خلاف قرآن پذيرفته نيست؟ اينها در ادعايشان بهتان ميگويند.
نافع گفت: والله اين سخني است كه هرگز به گوش من نرسيده و به قلب من خطور نكرده است و انشاءالله كه آن حق است.(1)
در روايتي ديگر ابن عساكر از مدائني نقل كرده است: محمد بن علي بن الحسين در آستانه كعبه ايستاده بود كه شخصي اعرابي بر او وارد شد و عرض كرد: آيا خدايي را كه عبادت ميكني، مشاهده كردهاي؟ حضرت و كساني كه اطراف او بودند، سرها را به زير افكندند. آنگاه حضرت سر خود را بلند كرد و به او فرمود: من خدايي را كه نبينم عبادت نخواهم كرد. پرسيد: چگونه او را ديدهاي؟ حضرت فرمود: «ديدهها با مشاهده چشمان او را نديده است، بلكه قلبها به حقايق ايمان او را ديده است. خداوند به حواس درك نميشود و به مردم قياس نميگردد. به نشانهها معروف و به علامات توصيف شده است. در قضاوتش ظلم نميكند. از اشيا جدا و اشيا نيز از او جداست. هيچ چيز همانند او نيست. اين است آن خدايي كه به جز او خدايي نيست.» اعرابي گفت: خداوند داناتر است كه رسالتش را كجا قرار دهد.(2)
امام به عنوان نماينده مكتب اهل بيت عليهم السلام ، در جلسات خود با ديگران، ميكوشيد نظرهاي فقهي اهل بيت را گسترش دهد. حتي بزرگترين علماي عصر، امام را ميزان تشخيص صحيح از سقيم ميشناختند و فراوان پيش ميآمد كه عقايد خود را به آن حضرت عرضه ميكردند تا به صحت و سقم آن آگاه شوند. ابوزهره پس از نقل گزارش يكي از جلسات ابوحنيفه با امام، مينويسد:
از اين خبر، امامت [امام] باقر عليه السلام براي علما روشن ميشود. آنها نزد آن حضرت حاضر ميشدند؛ حضرت عقايد و نظرهاي ايشان را نقد ميكرد. گويا آن حضرت، رئيسي بود كه به زيردستانش حاكم بود تا آنان را به شاهراه هدايت رهنمون شود و علماي آن عصر به رياست او گردن نهاده بودند و از او اطاعت ميكردند. (1)
در واقع تسخير فضاي فرهنگي جامعه، اصلي ترين خط مشي سياسي ـ اجتماعي آن حضرت به شمار ميرود. اين برنامه در دوران امام صادق عليه السلام به اوج خود رسيد و نام و پيام و انديشه اماميه را براي هميشه در ميان امت اسلامي زنده داشت. اگر منابع رجالي و تراجم اهل سنت، با صراحت تمام، به ستايش و تمجيد شخصيت علمي و معنوي امام باقر و امام صادق عليهما السلام پرداخته و آنان را يگانه عصر خويش و سرآمد فقهاي اسلام شمردهاند، نتيجه خط مشي امام باقر عليه السلام در جامعه اسلامي است.
آن حضرت براي تحقق اهداف خود، بيش از هر چيز به امر تعليم و برپايي حلقههاي مذاكره علمي و برگزاري جلسات ديني اهتمام داشت. با تأمل در مسائل و حوادث زمان امام باقر عليه السلام نيز اين نكته روشن
1) الامام الصادق حياته و عصره ـ آراؤه و فقهه، ص24.
ميشود كه نهضتهاي اسلامي، پس از قيام اباعبدالله الحسين عليه السلام ، به شدت به تغذيه فكري و فرهنگي نيازمند بودند تا از اين رهگذر به پايگاههاي ثابت، به ويژه در زمينه اعتقادي دست يابند.
آغازگر اين حركت، امام باقر عليه السلام بود و امامان بعد از آن حضرت، آن را تكميل كردند. آن حضرت در زمينه اعتقادي، همان نقشي را در قبال امت اسلامي ايفا كرد كه سالار شهيدان در زمينه جهاد و شهادت انجام داده بود و اين دو حركت، هيچ مغايرتي با يكديگر نداشت.
امام باقر عليه السلام در عصر خود، مرجع يگانه جهان اسلام در همه علوم بود و علماي عصرش در برابر وجود مقدسش فروتني ميكردند. حوزه درس او نيز پايگاهي عظيم براي صدها دانشمند و محدث شيعي و سني بود كه خود تربيت كرده بود.
در واقع، كثرت روايات امام در فقه، اعتقادات و ديگر علوم اسلامي، سبب شده است محدثان اهل سنت نيز از آن حضرت حديث نقل كنند كه يكي از معروفترين آنها ابوحنيفه است. ذهبي آورده است كه ابوحنيفه با توجه به اينكه بيشتر احاديث وارد شده از طريق اهل سنت را نميپذيرد، روايات زيادي از طريق اهل بيت عليهم السلام ، به ويژه امام باقر عليه السلام نقل كرده است.(1)
شمار كساني كه از آن حضرت حديث نقل كردهاند، بيش از شصت راوي است؛ ولي به دليل شيعه بودن آنها، ذهبي و مزّي و امثال اين دو، نامي از اين راويان به ميان نياوردهاند. از طرف ديگر، ابن حجر عسقلاني
1) تذكره الحفاظ، ج1، ص127.(البته مطالب منقول از امام باقر عليه السلام در صحاح و سنن اهل سنت اندك است. (سير اعلام النبلاء، ج4، ص402)، مثلاً بخاري فقط سه حديث در باب غسل را از آن حضرت نقل كرده كه از جابر بن عبدالله روايت كرده بودند. (صحيح بخاري، ج1، صص68 و 69)
در كتاب لسان الميزان اين شصت نفر را در زمره ضُعَفا دانسته و علت ضعف آنها را نيز شيعه بودن آنها خوانده است.(1)
كتابها و تأليفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن، مانند طبري، بلاذري، سلامي، خطيب بغدادي، ابونعيم اصفهاني، و كتابهايي مانند موطا مالك، سنن ابيداود، مسند ابيحنيفه، مسند مروزي، تفسير نقاش، تفسير زمخشري، و دهها كتاب ديگر كه از مهمترين كتابهاي جهان تسنن هستند، مملو از سخنان پُرمغز پيشواي پنجم هستند و همه جا جمله «قال محمد بن علي» به چشم ميخورد و در بسياري از مآخذ نيز گفتهاند: «قال محمد الباقر».
محققان بر اين عقيدهاند كه امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام در حقيقت بنيانگذار دانشگاه اهل بيت هستند كه حدود شش هزار رساله علمي از فارغالتحصيلان آن به ثبت رسيده است. اصول اربعمائه، همان رسالههاي چهارصدگانهاي است كه در ميان محدثان شيعه، به عنوان كتب اصول شناخته ميشود و از جمله آن شش هزار رساله به شمار ميآيد. چه بسا بيشتر مطالب كتابهاي چهارگانه شيعه (كافي، من لا يحضره الفقيه، تهذيب و استبصار) از همين رسالههاي اربعمائه گرفته شده باشد.(2)
مواضع امام باقر عليه السلام در برابر فرقهها و مذاهب مختلف
با اينكه شيعيان دوران امامتِ حضرت باقر عليه السلام بر امامت آن حضرت آگاه بودند و امامت ايشان براي آنان آشكار شده بود، در گذشته و نيز در زمان
آن حضرت انحرافاتي از برخي از آنها سرزده بود كه باعث انشعابهايي در شيعه شده بود؛ از جمله آنها اين انشعابها: بتريه،(1)كيسانيه(2)و مغيريه(3)بودند.
اين جريانهاي شيعي كه دچار انحراف شده بودند، در امامت آن حضرت و نيز درباره شخصيت و شأن آن امام همام عقايد باطلي داشتند. به همين دليل، مواضع تند امام عليه السلام را درباره خود برميانگيختند.(4)
امام باقر در برابر ديگر فرقههاي اسلامي منحرف نيز موضع تندي داشت و با اين برخورد ميكوشيد محدوده اعتقادي صحيح اهل بيت عليهم السلام را در زمينههاي مختلف، از آنها مشخص و جدا كند.
فرقه خوارج
امام در مقابل خوارج نيز موضعگيري تندي داشت و آنان را متنسكين جاهل و گروهي خشكه مقدس ميدانست كه در عقايد خود متعصب و تنگنظر بودند و درباره آنان فرمود: «خوارج از روي جهالت، عرصه را بر خود تنگ گرفتهاند. دين ملايمتر از آن است كه آنان ميشناسند».(5)
1) بتريه كساني بودند كه علاوه بر ولايت و امامت علي عليه السلام، به ولايت ابوبكر و عمر نيز معتقد بودند.
2) كيسانيه گروهي بودند كه امامت را در خاندان محمد بن حنفيه ميدانستند يا اينكه او را مهدي موعود قلمداد ميكردند.
3) مغيريه نيز طرفدارن فردي گزافهگو به نام مغيرة بن سعيد بودند كه در ابتدا از ياران امام بود.
4) علي بن اسماعيل اشعري، مقالات الاسلاميين، ص 3.
5) رسول جعفريان، حيات فكري و سياسي امامان شيعه، ص299؛ به نقل از: شيخ طوسي، التهذيب، ج1، ص241؛ من لايحضره الفقيه، ج1، ص83 .
فرقه غُلات و افتراءزنندگان به ائمه عليهم السلام
برخي از مردم، تحت تأثير محيط و شگردهاي تبليغي بنياميه، تا آنجا از خاندان رسالت فاصله گرفتند كه به ايشان توهين ميكردند و ناسزا ميگفتند. در مقابل، گروهي ديگر به انگيزه موضعگيري عليه حكومت بنياميه يا به انگيزههاي ديگر، در تعظيم جايگاه اهل بيت عليهم السلام تا آنجا پيش رفتند كه امامان معصوم عليهم السلام ناگزير به مبارزه با آنان پرداختند و اين همان جريان غلوّ بود. آنها اهداف مختلفي را دنبال ميكردند.
برخي از آنان با انگيزههاي سياسي، تلاش ميكردند امام باقر عليه السلام را مهدي موعود معرفي كنند، ولي آن حضرت در رد ادعاي آنان ميفرمود: «يَزعَمُون أنّي المهديُّ، وَإنّي إلي أجلي أدْني مِنّي إلي مَا يَدَّعُون؛ گمان ميكنند من مهدي موعودم، ولي من به پايان عمر خويش نزديكترم تا به آنچه ايشان مدعي هستند و مردم را به آن ميخوانند».(1)
مغيرة بن سعيد،(2)يكي از غالياني بود كه بر آن حضرت دروغ بست و
1) سير اعلام النبلاء، ج4، ص407؛ تاريخ مدينه دمشق، ج15، ص358.
2) مؤسس فرقه غالي مغيريه، از غلات فعال عصر اموي در كوفه و از موالي خالد بن عبدالله قسري، حاكم عراق (بين سالهاي 105 ـ120) بود. در منابع، درباره نام و هويت قومي مغيرة بن سعيد، اختلاف وجود دارد. در همه منابع، نام او مغيرة بن سعيد آمده است، اما ابوالفرج اصفهاني (ج22، ص12)، احمد بن محمد اندلسي (ج2، ص230) و نشوان حميري (ص168) نام وي را مغيرة بن سعد ضبط كردهاند. اغلب منابع، مغيره را «عجلي» و از بنو عجل معرفي كردهاند، اما جاحظ (ج2، ص267)، ابنقتيبه (عيون الاخبار، ج1، ص165 و ج2، ص147؛ و ابنحزم در جمهره انساب العرب (ج5 ص33) او را از موالي بجيله دانستهاند. انتساب او به بنو عجل، شايد به سبب اشتباه شدن نام او با غالي معاصرش، ابومنصور عجلي باشد. سرانجام مغيره و يارانش ـ كه در برخي منابع، يارانش شش يا هفت نفر و در منابعي ديگر بيست تن ذكر شدهاند ـ در سال 119 خروج كردند و خالد قسري، حاكم كوفه، آنان را به قتل رساند. (جاحظ، البيان و التبيين، ج2، ص267 و ج6، ص390؛ ابنقتيبه، عيون الاخبار، ج 2، ص 147؛ طبري، تاريخ طبري، ج9، صص1619 ـ 1621؛ ابناثير، الكامل في التاريخ، ج5، صص 207 و 208)
الوهيت آن حضرت را تبليغ ميكرد. سپس از سوي امام باقر عليه السلام ادعاي رسالت كرد. او نزد زني يهودي، سحر و جادو و شعبده آموخت و با اين اعمال، افراد زيادي به او پيوستند و فرقه مغيريه را پيريزي كردند.
امام باقر عليه السلام هنگامي كه از عقايد كفرآميز مغيره آگاه شد، قسم ياد كرد كه ديگر او را به محضر خود راه ندهد و در نامههايي افشاگرانه به سران اصحاب، ايشان را به بيزاري و دوري جستن از مغيره و اصحابش امر فرمود. پيروان حضرت به دستور امام عليه السلام از مغيره و اصحابش دوري گزيدند و آنان را مغيريه رافضه نام نهادند.
ابن اثير در كتاب خود درباره مغيرة بن سعيد و گفتوگوي او با امام باقر عليه السلام آورده است:
جَاءَ المغيرةُ إلَي مُحمّدِ الباقرِ فَقالَ لَه: أقررْ أَنَّك تَعلمُ الغَيبَ حَتّي أُجبي لََك العِراقَ. فَنَهرهَ وَ طَرَده. و جاءَ إليَ ابنهِ جَعفرِ بنِ مُحمّدٍ الصادقِ فَقالَ لَه مِثلَ ذلك، فَقالَ: أعوذُ باللَّه!(1)
مغيره نزد محمدباقر رفت و به امام گفت: اعتراف كن كه تو علم غيب داري. تا من ماليات عراق را براي تو بگيرم. امام او را نهيب داد و راند. بعد از او، نزد جعفر صادق رفت و مانند همان سخن را به او گفت. او (امام) فرمود: پناه بر خدا [از اين سخن و ادعا].
بيان بن سَمعان(تَبّان)(2)از ديگر چهرههاي افراطي و غالي است. درباره وي گفتهاند كه به الوهيت علي بن ابيطالب عليه السلام و حسن بن علي عليه السلام و
حسين بن علي عليه السلام و محمد بن حنفيه و سپس ابوهاشم (فرزند محمد بن حنفيه) قائل بوده و خود را مصداق آيه «هَذَا بَيَانٌ لِلنَّاسِ»(1)ميدانسته است.
در روايتي از امام باقر عليه السلام نقل شده است: «عَن ابيالضّحاك قَالَ: قَالَ ابوجعفرِ: اللّهُمّ إني أبرَأُ إليكَ مِنَ المغيرةِ بن سَعيدٍ وَ بَيانِ؛ خداوندا! من از مغيرة بن سعيد و بيان به درگاه تو تبري ميجويم».(2)
امام براي جلوگيري از خطر ابتلا به اين فرقهها، راهكارهاي مثبت و كارسازي بيان فرمود كه يكي از آنها «توقف در شبهات» بود. از آنجا كه افراد گاه ناخواسته گرفتار اين دام ميشدند، آن حضرت بهترين راه را احتياط در مسائل پيچيده و واگذاري آن به اهلش اعلام فرمود.
در واقع، اين باورهاي نادرست و گمراهكننده، سرزمينهاي اسلامي را دچار هرج و مرج ميكرد و نظريههاي فقهي گوناگون، روح نااميدي را در ميان مسلمانان به وجود ميآورد. در همين زمان، جوامع مسلمان، نيازمند كسي بود كه دانش خود را از پاكترين و مطمئنترين منبع بگيرد و اين شخص كسي جز امام باقر عليه السلام نبود. در حقيقت، تنها شيعيان از چشمه علمي آن حضرت بهرهمند نميشدند؛ بلكه بنيانگذاران مذاهب چهارگانه اهل سنت از امام باقر عليه السلام دانش و قواعد و مسائل فقهي و اصولي را ميآموختند. امام پنجم به تمامي گروههاي اسلامي، تفكر مكتبي و ديني را آموخت؛ انديشهاي كه مباني و كليات آيين اسلام را با تكيه بر قرآن و حديث ناب در بر داشت.
فصل چهارم: سجايا و مكارم اخلاقي امام باقر عليه السلام
زير فصل ها
سجايا و مكارم اخلاقي امام باقر عليه السلام
الگو و سرمشق عابدان
تسليم در برابر مصيبتها
صاحب عاليترين منزلت عرفاني
نسل ماندگار كوثر
وارث رسول خدا و همه پيامبران عليهم السلام
برترين واعظ
خواندن نماز فراوان
تلاوت قرآن و ياد خدا
بخشندگي و كرامت امام باقر عليه السلام
بيرغبتي امام به دنيا
شكيبايي و بردباري در روابط اجتماعي
ابراز محبت به خانواده
علم امام باقر عليه السلام به غيب
نمونهاي از كرامت و اعجاز امام
رفتار امام با ياران و ديگر مردم
سجايا و مكارم اخلاقي امام باقر عليه السلام
ائمه اطهار عليهم السلام ، متناسب با شرايط زماني و مكاني، هركدام به وظيفه الهي زمان خود عمل كردند؛ به گونهاي كه اگر هر امام به جاي ديگري بود، همان وظيفه را دنبال ميكرد.
سيره امام همام، حضرت محمدباقر عليه السلام همچون پدران بزرگوارش، آراسته به اخلاق الله، پيروي از سنت ناب نبوي و شكافتن علم الهي براي ياران و خواص بود. پرداختن به همه زواياي سيره آن بزرگوار مجال بيشتري ميطلبد و ميتوان چندين جلد كتاب فقط در باب فضايل و مناقب آن حضرت نوشت و آن را به جامعه اسلامي شناساند، ولي ما به قدر وسع خويش، به ذكر گزيدهاي از سيره و فضايل و مناقب ايشان اكتفا ميكنيم تا با بهرهگيري از سيرة عملي و نظري آن حضرت، الگويي مطلوب و راهگشا به جامعه اسلامي عرضه كنيم.
الگو و سرمشق عابدان
ابن حجر، از علماي اهل سنت، در كتاب خود، پس از ذكر آياتي در شأن و فضيلت اهل بيت عليهم السلام ، از امام محمدباقر عليه السلام ياد ميكند و ميگويد: «او عبادت و علم و زهد را از پدر خود زينالعابدين به ارث برده است. او در عبادت الگويي راستين و سرمشقي براي عابدان بود».(1)
1) ابن حجر عسقلاني، صواعق المحرقه، ص 201.
در روايتي ديگر افلح، غلام امام باقر عليه السلام ميگويد: «روزي با محمد بن علي براي حج روانه مكه شدم. هنگامي كه وارد مسجدالحرام شديم و نگاه امام به كعبه افتاد. با صداي بلند گريست؛ به گونهاي كه مردم از گريه امام به گريه افتادند. به امام گفته شد: به خودت رحم كن و اينقدر بيتابي نكن. امام در پاسخ فرمود: گريه ميكنم به اميد آنكه خداوند به من بنگرد و رحمت خود را ارزاني دارد تا فرداي قيامت رستگار باشم. سپس به طواف كعبه رفت تا اينكه به مقام ابراهيم رسيد. در آنجا نشست و سپس سر به سجده گذاشت. وقتي كه سر از سجده برداشت، مكان سجده امام از اشك ايشان خيس شده بود».(1)
ابنصباغ مالكي در كتابش امام را در زهد و علم و تقوا و سخا و كرامات و ديگر صفات عالي، وارث پدر بزرگوارش ميداند و او را صاحب نفس پاك و خلق شريف توصيف ميكند. همچنين روايت شده است كه آن حضرت در ميان خاص و عام به كرم و فضل و احسان معروف بود؛ با آنكه عيال بسيار داشت و مال و دولتش از اهل بيت خود كمتر بود.(2)
تسليم در برابر مصيبتها
ابن قتيبه در كتاب اخبارالدول و بزرگان اهل سنت در منابع خود چنين روايت ميكنند: محمد بن علي عليه السلام در برابر مصيبتها تسليم بود و همواره نگران بود كه مبادا نعمتهاي خداوند را ناسپاسي كرده باشد.
زماني كه يكي از افراد خانواده او بيمار شد و سپس درگذشت، امام با اينكه از بيماري او ناراحت بود، بعد از مرگ وي هرگز بيتابي نكرد و فرمود: «آنچه را دوست داريم از خدا ميخواهيم، اما وقتي آنچه براي ما ناگوار است روي دهد، با آنچه خدا براي ما پسنديده است، مخالفت نميكنيم».(1)
همچنين ابن صباغ مالكي و شبلنجي آوردهاند: جعفر بن محمد عليه السلام فرمود: هنگام رسيدن وفات پدرم در خدمتش بودم و مرا به انجام اموري هنگام كفن و دفن و دخول قبر، وصيت ميفرمود. پدر را گفتم روزي كه اظهار بيماري ميفرمايي، تو را از امروز بهتر نديدهام و هيچ گونه آثار مرگ از تو مشاهده نميشود، فرمود: فرزند نميشنوي علي بن الحسين از پشت ديوار، مرا صدا ميزند «محمد بشتاب»؟(2)
صاحب عاليترين منزلت عرفاني
ابن حجر هيتمي، از بزرگان اهل سنت، به شخصيت عرفاني امام باقر عليه السلام اشاره ميكند و ميگويد: «و لَهُ مِنَ الرُّسوخِ فيِ مَقاماتِ العارفينَ ما يَكلُّ عنه اَلْسِنَةُ الّواصفينَ و لَه كَلماتٌ كَثيرةٌ فِي السّلوك وَ الْمَعارف لا تَحتَمِلُها هذه الْعِجالةُ؛ و براي او از استواري و ثبات در مراحل سلوك عرفاني، منزلتي است كه
1) عيون الاخبار، ج3، ص57؛ ترجمه امام زينالعابدين7 وتليها ترجمه ابنه الامام الباقر عليه السلام من تاريخ مدينه دمشق، ص161.
2) «و عن ابنه جعفر الصادق عليه السلام قال: كنت عند ابيفي اليوم الّذي قبض فيه فأوصاني بأشياء في غسله و تكفينه و في دخوله قبره قال: فقلت له: يا أبت و اللّه ما رأيتك منذ اشتكيت أحسن منك اليوم و لا أري عليك أثر الموت فقال: يا بنيّ أما سمعت عليّ بن الحسين يناديني من وراء الجدار يا محمد عجّل». الفصول المهمه، ج2، ص904 ؛ نورالابصار، ص292.
وصفكنندگان از بيان آن عاجزند و در زمينه اين سلوك و معارف، داراي كلمات فراواني است كه فرصت، مجال طرح آن را نميدهد».(1)
عبدالرحمان جامي در كتاب شواهد النبوّه از سعد اسكافي نقل ميكند: به در منزل امام باقر عليه السلام رفتم و اذن دخول خواستم، اما گفتند اندكي صبر كن؛ برخي از برادران مؤمن شما نزد امام هستند.
مدتي نگذشت كه ديدم دوازده مرد سياه چهره، بيرون آمدند، در حالي كه قبا و لباسهاي پشمينهاي پوشيده بودند و چكمههايي به پا داشتند، به من سلام كردند و رفتند. وارد شدم و به امام عرض كردم: اينها چه كساني بودند؟ من آنها را نشناختم. حضرت فرمود: برادران مؤمن شما از أجنّه بودند. گفتم: آيا آنها در مقابل شما ظاهر ميشوند؟ فرمود: آنها مثل شما هر روز حلال و حرامشان را از ما ميپرسند.(2)
نسل ماندگار كوثر
فخر رازي، از علماي اهل سنت، در تفسير خود، ضمن بيان نظرهاي مختلف درباره معناي كوثر مينويسد:
سومين نظر در معناي كوثر اين است كه منظور از آن، فرزندان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله است و اين به آن جهت است كه اين سوره در ردّ كساني نازل شده است كه از آن حضرت، به خاطر نداشتن فرزند عيبجويي ميكردند كه در اين صورت معناي آن اين است كه خداوند، تو را فرزندان و نسلي عطا ميكند كه در
ص: 93طول تاريخ برقرار خواهند ماند. سپس ميگويد: ببين كه چقدر انسانها از اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله به شهادت رسيدهاند، اما جهان همچنان شاهد رونق فزاينده آنان است. آنگاه بنگر كه چه تعداد از بزرگان انديشمند مانند امام باقر، امام صادق، امام كاظم، امام رضا عليهم السلام و محمّد نفس زكيه در ميان آنها جلوهگر شده است.(1)
وارث رسول خدا و همه پيامبران عليهم السلام
از ابوبصير(2)روايت شده است كه گفت: از امام محمدباقر عليه السلام پرسيدم: شما وارثهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله هستيد؟ فرمود: آري، ما وارث رسول خدا و وارث همه پيامبران عليهم السلام هستيم. گفتم: شما نيز بر زنده كردن مردگان و شفا دادن كور مادرزاد و مرض پيسي، قادر هستيد؟ فرمود: به اذن خدا.
در حديث ديگر، ابن صباغ مالكي از ابوالفتح يحيي بن محمد بن خيار نقل ميكند: شنيدم كسي از اهل علم و خير ميگفت: من بين مكه و مدينه بودم؛ ناگهان شبحي در بيابان مشاهده كردم كه گاهي ظاهر و گاهي غايب ميشد، تا اينكه به من نزديك شد. دقت كردم، ديدم نوجواني
1) تفسير كبير، ج32، ص124.
2) ابوبصير ليث بن بختري مرادي، از رجال امامي كوفه در نيمه اول قرن دوم است. كنيه او را «ابومحمد» و «ابويحيي» آورده و او را از اهل كوفه دانستهاند كه فردي نابينا بود. وي در منابع رجالي، هم از اصحاب امام محمدباقر و هم از اصحاب امام جعفر صادق عليهما السلام معرفي شده است. ابوبصير مرادي، از برخي راويان حديث اهلبيت، چون عبدالكريم بن عتبه هاشمي روايت كرده است. ابوبصير مرادي، درگذشت امام جعفر صادق را درك كرده است، بيشتر معتقدند ابوبصير مرادي امامت موسي كاظم عليه السلام را باور نداشته و گفتهاند مذهب وي مستقيم نبوده است.
هفت يا هشت ساله است. بر من سلام كرد و من نيز جواب سلام او را دادم.
گفتم: از كجا ميآيي اي نوجوان؟! فرمود: از جانب خداوند.
عرض كردم: به كجا ميروي؟ فرمود: به سوي خداوند.
عرض كردم: زاد و توشه تو چيست؟ فرمود: تقوا.
عرض كردم: تو كيستي؟ فرمود: مردي از عرب.
پرسيدم: از كدامين عرب؟ فرمود: از قريش.
گفتم: توضيح بده كه پسر چه كسي هستي؟ خداوند تو را عافيت دهد. فرمود: من مردي هاشمي هستم.
گفتم: براي من معيّن كن. فرمود: من مردي علوي هستم. آنگاه اين اشعار را خواند:
فنحن علي الحوض ذواده
نذود و يسعد و راده
فما فاز من فاز الا بنا
و ما خاب من حبنا زاده
فمن سرنا نال منا السرور
و من ساءنا ساء ميلاده
و من كان غاصبنا حقنا
فيوم القيامة ميعاده(1)
سپس فرمود: من ابوجعفر، محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالبم. پس نگاه كردم و كسي را نديدم و ندانستم كه به زمين فرو رفت يا به آسمان پر كشيد.(2)
1) 2.«ما حاميان واقعي حوض كوثريم، از حوض كوثر دفاع ميكنيم و واردين آن خوشبختند. كسي رستگار نميشود جز به وسيله ما، و كسي كه محبت ما را همراه دارد، نااميد نميشود. پس هر كه ما را شادمان كند، از جانب ما به شادماني رسد و هر كه باعث ناراحتي ما شود، ميلادش ناروا بوده است».
2) الفصولالمهمة، ج2، صص 901 و 902؛ ينابيعالمودة، ج1، صص 79 و 80؛ شواهدالنبوة، ص170.
برترين واعظ
محمد بن منكدر(1)ميگويد: باور نداشتم علي بن الحسين عليه السلام فرزندي به يادگار گذارد كه فضل و دانشش مانند خود او باشد؛ تا اينكه پسرش محمد بن علي عليه السلام را ديدم. خواستم او را پند دهم؛ او مرا پند داد؛ در زماني كه هوا بسيار گرم بود، به سوي محلي از اطراف مدينه بيرون رفتم. در راه به محمد بن علي عليهما السلام برخوردم. او مردي تنومند و فربه بود. ديدم او بر دو غلام خود تكيه زده و مشغول كار است! با خود گفتم: بزرگي از بزرگان قريش در اين هواي گرم، با اين حال، براي به دست آوردن مال دنيا بيرون آمده؛ هم اكنون او را موعظه خواهم كرد! پس نزديك رفتم و سلام كردم و او نفسزنان و عرقريزان جواب سلام مرا داد. به او گفتم: خدا، كارت را اصلاح كند. بزرگي از بزرگان قريش در اين هواي گرم، با اين حال براي طلب دنيا بيرون آمده! اگر اكنون مرگ تو برسد و در اين حال باشي چه خواهي كرد؟ آن حضرت دست از دوش آن دو غلام برداشته و روي پا ايستاد و فرمود: به خدا، اگر مرگم در اين حال فرا رسد، در حال فرمانبرداري و طاعت خداوند هستم كه بدين وسيله نيازمندي خود را از تو و از مردم دور ميسازم. من آنگاه از مرگ ميترسم كه بر من درآيد و من در حال نافرماني و معصيتي از معصيتهاي پروردگار باشم. من (محمد بن منكدر) كه اين پاسخ را از او شنيدم، گفتم: خدا تو را رحمت كند! من خواستم تو را موعظه كنم، اما تو مرا اندرز دادي.(2)
خواندن نماز فراوان
به گفته ذهبي، عالم اهل سنت، محمد بن علي عليه السلام در شبانهروز صد و پنجاه ركعت نماز ميخواند.(1)از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده است كه پدرش را بنا بر وصيت خود او، در جامهاي كه هنگام نماز بر تن ميكرد، به خاك سپردند.(2)
همچنين عبدالله بن يحيي ميگويد: «ابوجعفر محمد بن علي، لباس زردرنگ ميپوشيد و شبانهروز علاوه بر نمازهاي واجب، پنجاه ركعت نماز ميخواند».(3)
سبط بن جوزي، از علماي اهل سنت، ميگويد: «همانا آن حضرت به سبب كثرت سجود، باقر ناميده شد و كثرت سجود، پيشاني آن حضرت را شكافته بود».(4)
تلاوت قرآن و ياد خدا
ذهبي آورده است: «ابوجعفر، امام، مجتهد، تلاوتكننده قرآن و عظيمالشأن بود».(5)
ابنقداح از امام صادق عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: «پدرم (امام باقر) كثيرالذكر بود، خدا را بسيار ياد ميكرد، من در خدمت او راه ميرفتم و
1) سير اعلام النبلاء، ج4، ص403؛ همچنين نك: تذكره الحفاظ، ج1، ص125، تاريخ ابن عساكر، ج51، ص44، حلية الاولياء، ج3، ص182.
2) كتاب الطبقات الكبير، ج5، صص237 و 238.
3) حلية الاولياء، ج3، ص182؛ تاريخ مدينة دمشق، ج54، ص280؛ سير اعلام النبلاء، ج4، ص405.
4) تذكرة الخواص، ص346.
5) سير اعلام النبلاء، ج4، ص402.
ميديدم كه خدا را ذكر ميكند. با او به طعام خوردن مينشستم، ميديدم كه زبانش به ذكر خدا گوياست. با مردم سخن ميگفت و اين كار، او را از ذكر خدا غافل نميكرد. مرتب ميديدم كه زبانش به سقف دهانش چسبيده و ميگويد: «لا اله الا الله». او در خانه، ما را جمع ميكرد و ميفرمود: تا طلوع خورشيد، خدا را ذكر كنيم. هر كس قرائت قرآن ميتوانست، او را امر به قرائت قرآن ميكرد و هر كس نميتوانست، امر به ذكر خدا ميفرمود».(1)
بخشندگي و كرامت امام باقر عليه السلام
در منابع عامّه رواياتي وجود دارد كه بر بخشندگي و كرامت امام باقر عليه السلام دلالت ميكند. اسود بن كثير ميگويد: نزد محمد بن علي، امام باقر عليه السلام از فقر و جفاي برادران شكايت كردم. حضرت فرمود: بد برادري است كسي كه تو را در حال بينيازي رعايت كرده و در حال فقر تو را رها ميكند. آنگاه به غلام خود دستور داد كيسهاي آورد كه در آن هفتصد درهم بود و به من فرمود: اين را خرج كن و هرگاه تمام كردي، مرا خبر ده.(2)
صاعد، غلام كميت ميگويد: «روزي بر ابيجعفر محمد بن علي وارد شديم. حضرت به ما هزار دينار و يك لباس داد. كميت به حضرت عرض كرد: به خدا سوگند! من به جهت دنيا شما را دوست نداشتهام و اگر دنيا را ميخواستم، نزد كساني ميرفتم كه مال در دستان آنان است؛ وليكن شما را به جهت آخرت دوست دارم. لباسي را كه به اجسام
شما اصابت كرده به منظور تبرّك قبول ميكنم، ولي مال را نميپذيرم. ازاينرو، مال را رد كرد و لباس را پذيرفت».(1)
ابن صبّاغ مالكي ميگويد:
محمد بن علي بن الحسين عليه السلام ، با وجود علم و فضل و بزرگواري و رياست و امامت، اهل جود به خاص و عام بود. او مشهور به كرم بر همه بود. با توجه به كثرت عيال و متوسطالحال بودن در مال، معروف به فضل و احسان بود.(2)
بيرغبتي امام به دنيا
ابونعيم به نقل از پدرش و او از حسن بن احمد بن محمد بن ابان، از قول عبدالله بن محمد، از سلمه بن شبيب، به نقل از عبدالله بن عمر، از ابوالرّبيع و او از شريك، از جابر جعفي نقل كرده، است:
محمد بن علي به من گفت: «جابر من غمگينم و دلم گرفته است» عرض كردم: چرا؟ فرمود: جابر! هر كس حقيقت دين خدا وارد قلبش شود، او را از غير خدا بازدارد. اي جابر! دنيا جز جامهاي نيست و شايد هم در آن حد باشد كه پوشيدهاي يا لقمهاي كه خوردهاي يا مركبي كه سوار شدهاي و يا زني كه با او ازدواج كردهاي، جابر! مؤمنان جهت ماندن، دل به دنيا
نبستهاند و خود را از رفتن به آخرت ايمن نديدهاند و آنچه با گوش خود از فتنه شنيدهاند، آنها را از ياد خدا باز نداشته و آنچه با چشم خود از زر و زيور ديدهاند، آنان را در برابر نور خدا نابينا نكرده است. بنابراين آنها از پاداش نيكان برخوردارند. به راستي كه پرهيزكاران از همه مردم دنيا كمخرجترند و از همگان كمكشان براي تو بيشتر است؛ اگر فراموش كني، به تو يادآوري كنند و اگر ياد كني، تو را ياري كنند. آنها گوياي حق خدا و برپادارندگان امر خدايند. دنيا را همچون سرايي بدان كه وارد آن شده و از آن كوچ كردهاي يا همچون مالي كه در خواب ديدي در دست داري و چون بيدار شدي، چيزي از آن به همراه تو نيست و خداي تعالي را درباره آنچه از تو درباره رعايت دين و حكمتش خواسته، در نظر داشته باش!(1)
شكيبايي و بردباري در روابط اجتماعي
شرط اصلي حضور سازنده و مفيد در جامعه، شكيبايي است. اين ويژگي به عاليترين شكل آن، در زندگي امام باقر عليه السلام آشكار است؛ چنانكه نقل شده است: روزي مردي غير مسلمان (نصراني) با امام باقر عليه السلام روبهرو شد. وي به دليلي نامشخص، به آن حضرت كينه داشت و دهان به بدگويي گشود و با تغيير در اسم امام باقر عليه السلام گفت: تو بقر هستي!
امام بدون اينكه خشمناك شود، با آرامش خاصي فرمود: من باقرم.
1) حلية الاولياء، ج3، ص182؛ همچنين نك: تذكرة الخواص، ص304؛ تاريخ مدينة دمشق، ج54، ص280.
مرد نصراني كه از اين سخن به مقصود نرسيده و نتوانسته بود امام را به خشم آورد، گفت: تو فرزند زني آشپز هستي!
امام فرمود: اين حرفه او بوده است و ننگ و عاري براي او نخواهد بود. مرد نصراني، پا فراتر نهاد و با گستاخي تمام گفت: تو فرزند زني سياهچرده و زنگي هستي!
امام فرمود: اگر تو راست ميگويي و مادرم آنگونه بوده است كه تو توصيف ميكني، از خداوند ميخواهم او را بيامرزد و اگر ادعاهاي تو دروغ و بياساس است، از خداوند ميخواهم كه تو را بيامرزد!
در اين لحظه، مرد نصراني كه ديد اين شخصيت اصيل و بانفوذ، با وجود پايگاه عظيم اجتماعي و علمي خود كه صدها شاگرد از درس او بهره ميگيرند و در ميان قريش و بنيهاشم از ارج و منزلت و حمايت برخوردار است، به جاي واكنش منفي و مقابله به مثل در برابر بدزبانيهاي او، چون كوه شكيبايي، آرام و مطمئن ايستاده و با او سخن ميگويد، ناگهان در دادگاه وجدان خويش، خود را محكوم و شكستخورده يافت و بيتأمل از گفتههايش معذرتخواهي كرد و اسلام آورد.(1)
ابراز محبت به خانواده
صحيحترين شكل ابراز محبت و عاطفه به فرزندان و اعضاي خانواده، با رعايت ارزشهاي ديني و الهي، تنها در مكتب اهل بيت ديده ميشود. كساني كه از مكتب اهل بيت عليهم السلام دور ماندهاند؛ چه آنان كه اصولاً پايبند به
1) نور الابصار، ص51.
دين نيستند و چه آنان كه دين را از راهي غير از اهل بيت دريافت كردهاند، در ايجاد تعادل ميان عواطف و ارزشها گرفتار افراط و تفريط شدهاند.
گروهي آنچنان دلبسته فرزند و زندگي هستند كه همه قوانين و ارزشهاي ديني و اجتماعي را فداي آن ميكنند؛ گروهي ديگر آنچنان گرفتار جمود و جهالت شدهاند كه گمان كردهاند توحيد و محبت به خدا مستلزم بيعاطفگي و بيمهري به غير خداست؛ اين گروه، دوستي و محبت زن و فرزند را عار ميدانند و در مرگ عزيزانشان، حتي از قطرهاي اشك دريغ دارند، ولي در مكتب امام باقر عليه السلام اين افراط و تفريطها نيست.
گروهي به خانه امام باقر عليه السلام وارد شدند. اتفاقاً يكي از فرزندان خردسال امام بيمار بود و آنان اندوه فراواني را در چهره آن حضرت مشاهده كردند. امام باقر عليه السلام از بيماري فرزند به گونهاي نگران و ناراحت بود كه آن گروه گمان كردند اگر كودك بميرد، امام باقر عليه السلام واكنشي بسيار تند نشان ميدهد. ناگهان صداي شيون برخاست و دانستند كه كودك جان سپرده است، اما برخلاف تصور آنان، امام با رويي گشاده بر ايشان وارد شد.
ميهمانان گفتند: وقتي وارد شديم و حال پريشان شما را ديديم، نگران وضع و حال شما شديم!
امام فرمود: ما دوست داريم عزيزانمان سالم و بيرنج و درد باشند، ولي زماني كه امر الهي سر رسيد و تقدير خداوندي محقق شد، خواست خداوند را ميپذيريم و در برابر مشيت او تسليم و راضي هستيم.(1)
1) عيون الأخبار، ج3، ص66.
ازاينروايت، روشن ميشود كه داشتن روحيه رضا و تسليم، به معناي كنار نهادن عواطف و احساسهاي طبيعي نيست؛ بلكه عواطف در جاي خود بايد ابراز شود و در اوج ابراز عواطف انساني، روحيه رضا و تسليم در برابر حكم الهي را نيز بايد حفظ كرد.
روايت زير نشاندهنده علاقه و محبت حضرت به پدر بزرگوارش است. قيس بن نعمان ميگويد: روزي به سمت قبرستان مدينه (بقيع) ميرفتم. ناگاه جواني را ديدم كه كنار قبري نشسته است و بسيار ميگريد. صورتش بسيار نوراني بود. به سمت او رفتم و به وي گفتم: اي پسر! چرا چنين گريه و ابراز ناراحتي ميكني؟ چه چيزي باعث شده است كه پسر كم سن و سالي، چون تو با مردگان همراه شود و بر اهل بلا بگريد؟ در حالي كه تو هنوز ابتداي راه هستي؟!
قيس ميگويد: جوان سرش را بلند كرد. سپس دوباره به زمين خيره شد و مدتي سكوت كرد، آنگاه گفت: اين چه سخناني است كه ميگويي؟ گويا تو دورانديش و اهل فكر نيستي و قلبت محزون نگشته. آنقدر آرزو در ذهن خود ميپروراني كه از آمدن مرگ و اجل، خود را در امان ميبيني. آنچه مرا به خلوت كردن با اهل قبور و بلا كشانده، سخن خداوند است: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَي رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ» (يس: 51)
با شگفتي بسيار پرسيدم: قسم به پدر و مادرم، تو كيستي؟ من سخنهاي زيبايي از تو ميشنوم! در جواب گفت: از بدبختي اهل بلا، اين است كه اولاد انبيا را بسيار كم ميشناسند. من، محمد بن علي بن حسين بن علي هستم و اين، قبر پدرم است. چه انسي بهتر از اينكه نزد او باشم؛ در جوار او هيچ وحشتي وجود ندارد. سپس شعري در تكريم
پدر سرود... . قيس ميگويد: پس از اين واقعه، زيارت اهل قبور را ترك نكردم.(1)
علم امام باقر عليه السلام به غيب
سدير از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: پدرم به شدت بيمار شد؛ به طوري كه ما بر او بيمناك شديم و يكي از بستگان كنار بالينش شروع به گريه كرد. پدرم چشم گشود و فرمود: من از اين بيماري نميميرم؛ دو نفر آمدند و به من گفتند كه از اين بيماري نخواهم مرد. پدرم خوب شد و مدتي زندگي كرد. روزي، در كمال صحت به من فرمود: پسرم آن دو نفر كه در فلان بيماري به من گفتند نخواهي مرد، نزد من آمدند و گفتند فلان روز از دنيا خواهم رفت. حضرت فرمود در همان روز پدرم از دنيا رفت.(2)
در روايتي ديگر ابوبصير نقل ميكند: روزي در مسجدالنبي خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه ناگاه منصور دوانيقي و داود بن سليمان (پيش از حكومت بنيعباس) وارد شدند. داود خدمت امام رسيد و منصور نيامد. امام به داود فرمود: چرا منصور نزد ما نيامد؟ داود گفت: «فيه جِفاءُ»؛ كم
1) تاريخ مدينه دمشق، ج54، ص281؛ ربيع الابرار، ج4، ص192. (در هر دو منبع، عبارت «بصبي جالس عند قبر» آمده است)
2) «عَنْ سَدِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عبدالله7 يَقُولُ إِنَّ ابيمَرِضَ مَرَضاً شَدِيداً حَتَّي خِفْنَا عَلَيْهِ فَبَكَا بَعْضُ أَهْلِهِ عِنْدَ رَأْسِهِ فَنَظَرَ فَقَالَ إِنِّي لَسْتُ بِمَيِّتٍ مِنْ وَجَعِي هَذَا إِنَّهُ أَتَانِي اثْنَانِ فَأَخْبَرَانِي أَنِّي لَسْتُ بِمَيِّتٍ مِنْ وَجَعِي هَذَا قَالَ فَبَرَأَ وَ مَكَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَمْكُثَ فَبَيْنَا هُوَ صَحِيحٌ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ قَالَ يَا بنيإِنَّ اللَّذَيْنِ أَتَيَانِي مِنْ وَجَعِي ذَلِكَ أَتَيَانِي فَأَخْبَرَانِي أَنِّي مَيِّتٌ يَوْمَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ فَمَاتَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ». (ابنحاتم عاملي، الدر النظيم، ص617)
لطفي كرده. امام فرمود: مدتي ديگر، اين شخص زمام حكومت را به دست ميگيرد و مردم را زير سلطه در ميآورد و مالك شرق و غرب ميشود و عمر او طولاني ميگردد؛ به گونهاي گنج و ثروت مياندوزد كه تا آن روز شخصي چنين نكرده است.
داود، منصور را از پيشگويي امام آگاه كرد. منصور نزد امام آمد و عرض كرد: تنها دليل نيامدن من نزد شما، احترام و عظمت شما بود! سپس اصل قضيه را از امام جويا شد. امام فرمود: آري، چنين اتفاقي خواهد افتاد. منصور پرسيد: آيا حكومت ما پيش از حكومت شماست؟ امام فرمود: آري. بار ديگر پرسيد: آيا بعد از من، فرزندانم نيز به حكومت ميرسند؟ امام فرمود: آري. منصور پرسيد: حكومت بنياميه طولانيتر است يا حكومت ما؟ امام پاسخ داد: حكومت شما طولانيتر است و قطعاً كودكان امروز شما، حاكمان كوتهنظر فردا خواهند بود كه با حكومت همانند اسباببازي، بازي ميكنند. امام در ادامه فرمود: اين مطالب را پدرم (امام سجاد عليه السلام ) به من فرمود. ابوبصير ميگويد: چون حكومت به منصور رسيد، ياد پيشگويي امام افتادم و در شگفت ماندم.(1)
ابوبصير در روايتي ديگر، درباره پيشگويي امام باقر عليه السلام در حوادث مدينه، از امام صادق عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: پدرم، امام باقر عليه السلام در مجلسي نشسته و سر خود را پايين انداخته بود، پس از لحظاتي سكوت، سرش را بلند كرد و فرمود: اي مردم! چه ميكنيد هنگامي كه
1) الفصول المهمه، ج2، ص891؛ يوسف بن اسماعيل نبهاني، جامع كرامات الاولياء، ج1، ص164؛ شواهد النبوه، ص171؛ شرح نهج البلاغه، ج4، صص 109 و 110.
مردي با چهار هزار نفر سپاه وارد شهر شما بشود و سه روز شما را از دم تيغ بگذراند و جنگجويانتان را بكشد و مصيبتي عظيم بر شما وارد آورد و شما هم قدرت دفاع نداشته باشيد. وقوع اين حادثه، چندان طول نميكشد. پس آماده باشيد و بدانيد كه اين امر، به يقين محقق ميشود.
مردم به فرمايش پدرم اعتنا نكردند و گفتند: هرگز چنين نخواهد شد؛ مگر عدهاي انگشتشمار از خواص بنيهاشم كه ميدانستند سخنان حضرت، حق و درست است. مدتي نگذشت كه امام باقر عليه السلام به همراه خانواده و بنيهاشم، از شهر خارج شدند و نافع بن ازرق به مدينه آمد و مردم شهر را در تنگنا قرار داد و مبارزان آنها را كشت و به نواميس آنان بيحرمتي كرد.
بعد از آن، مردم مدينه گفتند: ما ديگر سخنان ابوجعفر را تكذيب نميكنيم؛ چراكه جز حق نميگويد. آنها اهل بيت پيامبر هستند و همگي به حق سخن ميگويند.(1)
همچنين زيد بن ابيحازم درباره پيشگويي امام از شهادت زيد بن علي ميگويد: نزد امام باقر عليه السلام بوديم كه زيد بن علي از آنجا گذشت. حضرت فرمود: به خدا قسم، او در كوفه خروج ميكند و كشته ميشود و سرش را در شهر ميگردانند، سپس آن را در همين جا بر بالاي نيزه نصب ميكنند. (در اين هنگام به مقتل او اشاره كرد.)
راوي ميگويد: در آن موقع، اين سخن را شنيدم و بعد از آن ديدم كه زيد قيام كرد و كشته شد و چيزي نگذشت كه ديدم سرش را در شهر
1) الفصول المهمه، ج2، صص987و988؛ نورالابصار، ص291.
ميگردانند و سپس در همان جا نصب كردند و از اين پيشگويي امام، شگفتزده شديم.(1)
نمونهاي از كرامت و اعجاز امام
ابراهيم بن هاشم از علي بن معبد نقل ميكند كه حبابه والبيه(2)خدمت حضرت باقر عليه السلام رسيد. امام فرمود: چه شده كه مدتي است تو را نديدهام؟ گفت: به واسطه سفيدي كه در موهاي سرم پيدا شده بود، ناراحت شدم. [و در منزل بودم.] امام فرمود: اي حبابه، به من نشان بده. حبابه جلو آمد و نشان داد. امام دست بر سر حبابه گذاشت و سپس فرمود: آينه بياوريد. آينه را آوردند. حبابه نگاه كرد. تمام موي سرش سياه شده بود. بسيار خوشحال شد. امام باقر عليه السلام نيز از شادي او شاد شد.(3)
رفتار امام با ياران و ديگر مردم
ذكر برخي ياران و روايات منابع اهل سنت، شيوه برخود شايسته خاندان نبوت و امامت با اطرافيان را آشكار ميسازد.
1) الكامل في التاريخ، ج5، صص 229 و 242؛ تاريخ الطبري، ج8، ص130؛ العقد الفريد، ج4، ص101؛ الفصول المهمه، ج2، ص898 .
2) حبابة والبيه، از اصحاب اميرمؤمنان، علي عليه السلام بود كه تا زمان امام رضا عليه السلام امامان شيعه را درك كرده، و در زمان امام رضا عليه السلام فوت كرد؛ براي آگاهي بيشتر، نك: مامقاني، تنقيح المقال، ج3، ص74؛ رجال ابن داود، ص69؛ الكامل في التاريخ، ج5، صص 99 و 120.
3) «إِبْرَاهِيمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْبَدٍ يَرْفَعُهُ قَالَ: دَخَلَتْ حَبَابَةُ الْوَالِبِيَّةُ عَلَي ابيجَعْفَرٍ محمد بْنِ عَلِيٍّ7 قَالَ يَا حَبَابَةُ مَا الَّذِي أَبْطَأَ بِكِ- قَالَتْ قُلْتُ بَيَاضٌ عَرَضَ فِي مَفْرِقِ رَأْسِي كَثُرَتْ لَهُ هُمُومِي- فَقَالَ يَا حَبَابَةُ أَرِينِيهِ قَالَتْ فَدَنَوْتُ مِنْهُ- فَوَضَعَ يَدَهُ فِي مَفْرِقِ رَأْسِي- ثُمَّ قَالَ ائْتُوا لَهَا بِالْمِرْآةِ فَأُتِيتُ بِالْمِرْآة فَنَظَرْتُ فَإِذَا شَعْرُ مَفْرِقِ رَأْسِي قَدِ اسْوَدَّ- فَسُرِرْتُ بِذَلِكَ وَ سُرَّ ابوجَعْفَرٍ7 بِسُرُورِي». (شواهد النبوه، صص 170 و 171؛ الهداية الكبري، ص240)
آن حضرت با همه مهربان بود. اگر نيمهشب مهماني ميرسيد، با مهرباني در به رويش ميگشود و در باز كردن بار و بنهاش به او كمك ميكرد. در تشييع جنازه مردم عادي نيز حاضر ميشد.(1)خانهاش پناهگاه مسلمانان، غريبان و رهگذران بود، بسيار ميهمان به خانه ميبرد و به آنان غذاي لذيذ ميداد.(2)آن گرامي، نه تنها سفارش به كار ميكرد، بلكه خود نيز به باغ و مزرعه خويش ميرفت و حتي در هواي گرم تابستان كار ميكرد. درباره دنيا ميفرمود: «دنيا چه ياور خوبي براي طلب آخرت است.» بر غلامان خويش سخت نميگرفت و آنها را در انجام دادن كار آزاد ميگذاشت؛ اگر كارشان سنگين و مشكل بود، خود نيز به آنها كمك ميكرد و ميفرمود: «هرگاه غلامان خود را به كار ميگيريد و كار بر آنان سخت است، خودتان نيز با آنان كار كنيد».(3)
آن حضرت ياور درماندگان و دستگير در راهماندگان بود. هرگاه شيعيانش از شهرهاي ديگر به ديدارش ميرفتند، زاد و توشه راه، لباس و هديه به آنها ميداد و ميفرمود: «پيش از ديدار با شما، اين هديهها آماده شده بود.»(4)به سبب بخششهايش، نيازمندان زيادي به منزلش مراجعه ميكردند و آن حضرت به غلامان و كنيزانش سفارش ميكرد كه آنها را تحقير نكنند، بلكه آنان را به بهترين نامهايشان صدا بزنند.(5)پيوسته يارانش را به همدردي و دستگيري يكديگر سفارش ميكرد و ميفرمود:
«چه بد برادري است، برادري كه چون غني باشي همراهت باشد و چون فقير شوي تو را تنها بگذارد».(1)
ابنطلحه شافعي در كتاب مطالب السؤول از سلمي، كنيز امام باقر عليه السلام روايت كرده است: برادران و دوستان امام باقر عليه السلام وقتي نزد آن حضرت ميآمدند، از حضور وي خارج نميشدند، مگر آنكه به آنان غذايي گوارا ميخوراند و لباسي نيكو بديشان ميپوشانيد و پولي به آنان ميبخشيد. من درباره برخي از اين كارها به او تذكر ميدادم، اما آن حضرت ميفرمود: اي سلمي، بعد از انجام خوبيها و وجود دوستان، در دنيا اميدي نيست. در روايت مطالب السؤول آمده است: من به آن حضرت سخناني ميگفتم تا از اين رفتارش بكاهد، اما ايشان ميفرمود: اي سلمي، دنيا جز به ديدار برادران و بخشش به آنها و انجام خوبيها، نيكو و خوشايند نيست.(2)
همچنين به دادن صدقه در روز جمعه، سفارش ميكرد. امام صادق عليه السلام در اين باره ميفرمايد:
قَالَ: دَخَلْتُ عَلَي ابييَوْماً وَ هُوَ يَتَصَدَّقُ عَلَي فُقَرَاءِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ بِثَمَانِيَةِ آلَافِ دِينَار، كان يَتَصَدَقُ عَليهم فِي كُلِ يَومِ جُمعةٍ بِدينارٍ وَ يَقولُ: «الصَّدقةُ يَومُ الجُمعةِ تُضاعِفُ الفَضلَ عَلي غَيرهِ مِنَ الايامِ».(3)
روزي خدمت پدرم رسيدم. هشت هزار دينار به فقراي مدينه
صدقه داد. يك خانواده كه تعداد آنها يازده نفر شده بود و همه بَرده بودند آزاد كرد و هر جمعه يك دينار صدقه ميداد و ميفرمود: «صدقه روز جمعه به واسطه فضيلت اين روز بر ديگر روزها دو برابر ميشود».
در روايت ديگر آمده كه آن حضرت هرگاه ميخواست به سائلي (درخواستكننده يا فقيري) كمك مالي كند، او را «يا سائل» نميخواند، بلكه «يا عبداللّه» (اي بنده خدا) ميگفت.(1)
1) عيون الاخبار، ج۲، ص208.
فصل پنجم: امام باقـــــــــر عليه السلام در سخنان دانشمندان اهلسنت
زير فصل ها
مقام امام باقر عليه السلام از ديدگاه بزرگان اهل سنت
احاديث و جايگاه امام باقر عليه السلام در صحاح ستّه
مقام امام باقر عليه السلام از ديدگاه بزرگان اهل سنت
گسترش علوم اسلامي در زمان امام باقر عليه السلام از نگاه هيچ انديشمندي دور نمانده است. بيشك در اين امر، علاوه بر حضور عالمانه حضرت، وضعيت اجتماعي و فرهنگي آن عصر نيز مؤثر بوده است.
گستره جغرافيايي كشور اسلامي در زمان وليد بن عبدالملك و برچيده شدن برخي بدعتها چون ممنوعيت ثبت احاديث در دوره خلافت عمر بن عبدالعزيز، اين فرصت را به امام داد تا بستري مناسب براي رشد علوم اسلامي و تقويت بنيان علمي مسلمانان ايجاد كند و زمينهساز تحول عظيم علمي در دنياي اسلام گردد. اين حركت عظيم امام، سبب شد ايشان، شاخصترين چهره علمي جهان اسلام بعد از رحلت پيامبر شناخته شود؛ چنانكه دانشمندان بزرگ شيعه و سني متواضعانه به اين امر معترفند و در ادامه، ديدگاههاي علماي اهل تسنن را در اين باره بيان خواهيم كرد. تصريح برخي علماي اهل سنت به امامت آن حضرت در علم و سياست، بر اهليت و حقانيت ايشان در امر خلافت در نزد علماي اهل سنت دلالت روشن دارد.
ازاينرو، ما در اين فصل به ديدگاه بزرگان و دانشمندان اهل سنت درباره جايگاه علمي امام باقر عليه السلام اشاره ميكنيم تا آشكار شود كه چگونه آنان در برابر علم امام سر تعظيم فرود آوردهاند. با مراجعه به سخنان بزرگان اهل
سنت، درمييابيم كه امام باقر عليه السلام مورد احترام عموم آنان بوده و همگي به مقام والاي آن امام همام اقرار كردهاند. بسياري از دانشمندان از آن حضرت دانش فراگرفتهاند و بدو اقتدا كردهاند و از دلايل روشنيبخش حضرت در توحيد و فقه و كلام، كمال بهره را بردهاند.
بر اين اساس و با توجه به روايتهايي كه درباره مقام علمي امام باقر عليه السلام در منابع مختلف اهل تسنن ذكر شده است، جايگاه علمي امام باقر عليه السلام را از نگاه انديشمندان و صاحبنظران اهل سنت، در سه محور بيان خواهيم كرد: ديدگاه تابعين، ديدگاه دانشمندان متقدمين از اهل سنت، و ديدگاه متأخرين از اهل تسنن.
الف) امام باقر عليه السلام از ديدگاه تابعين
زير فصل ها
محمد بن منكدر (م130ه. ق)
مالك بن أعين جُهَني (م148ه.ق)
عبدالله بن عطا (راوي قرن دوم هجري)
أبرش كلبي
عكرمه بربري
محمد بن منكدر (م130ه. ق)(1)
وي از راويان طبقه سوم و مورد توثيق بسياري از دانشمندان اهل سنت، مانند سفيان ثوري، ابن معين، ابوحاتم رازي، ابنحبان بُستي، عثمان دارمي، يعقوب فَسَوي، ذهبي و ابنحجر است.
ايشان از امام باقر عليه السلام ، سلمان خاري، ابورافع، جابر بن عبدالله، عبدالله بن زبير، انس بن مالك، سعيد بن مسيب، پدرش منكدر و بسياري ديگر به صورت مسند روايت كرده است. بيشتر روايات او از جابر بن عبدالله انصاري است.(2)
1) محمد بن المنكدر بن عبدالله بن الهدير بن عبد العزي؛ الإمام الحافظ القدوة، شيخ الإسلام ابوعبدالله القرشي التّيمي المدني، ولد سنة بضع و ثلاثين و مائة سنة ثلاثين و مائة و قيل إحدي و ثلاثين. (انظر ترجمته في سير أعلام النّبلاء، ج5، ص 353 رقم 163؛ المعارف لابن قتيبة، ص 461).
2) سير اعلام النبلاء، ج5، ص353؛ المعارف، ص 461.
او كه معاصر امام زينالعابدين و فرزندش، امام محمدباقر عليه السلام بود، درباره شخصيت علمي حضرت ميگويد: «ما كُنتُ أري أنَّ مِثلَ عليِّ بنِ الحُسين يَدعُ خَلَفاً لِفَضلهِ وَ غَزارِة علمِه وَ حِلمهِ حَتّي رَأيتُ اِبنَه مُحمّداً؛ من نميدانستم كه علي بن الحسين كسي را در فضل و كثرت علم و حلم به عنوان جانشين خود بگذارد، تا آنكه فرزندش محمد را ديدم».(1)
وي امام محمدباقر عليه السلام را ضمن اشعاري ستايش كرد و گفت:
اِذا طَلَبَ النّاسُ عِلْمَ الْقُرآنِ
كانَت قُرَيشُ عَلَيهِ عَيالاً
وَاِن قِيلَ اَيْنَ ابْنُ بنِْتِ النَّبِي
نِلْتَ بِذاكَ فرُوعاً طِوالاً
نُجُومَ تُهَلِّل لِلْمُد لِجِينَ
جِبال تُورِثُ عِلْماً حِبالاً(3)
«وقتي مردم علم قرآن را طلب كنند، تمامي قريش از عرضه چنين علمي فرو ميمانند و هنگامي كه گفته شود: فرزند دختر پيامبر كجاست؟ نزد او رشتههاي دراز اين را خواهند يافت. [همچون] ستارگاني است كه براي شبروان نورافشاني ميكنند و [مانند] كوههايي است كه دانش را به وسعت كوهها به ارث ميبرند».
1) تهذيب التهذيب، ج9، ص352.
2) مالك بن اعين الجهني اهل بصره است. وي برادر زراره نيست، گرچه ابن اعين است. او از اصحاب امام باقر و امام صادق8 به شمار ميرود. مامقاني، مالك جهني را به دليل رواياتي كه در مدح او آمده است، در تنقيح المقال توثيق كرده و فرموده است: «حداقل آن است كه وي امامي ممدوح است». ايشان تضعيف او را نميپذيرد.
3) الفصول المهمه، ج2، ص879؛ سير اعلام النبلاء، ج4، ص404؛ تاريخ مدينة دمشق، ج57، ص212؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص281؛ عمده الطالب في انساب آل ابيطالب، ص195؛ نور الابصار، ص143.
از بزرگان تابعين بود كه درباره شخصيت علمي ابوجعفر ميگويد علما در برابر امام سر تعظيم فرود آوردند. ابن عماد حنبلي در كتاب خود از قول عبدالله بن عطا آورده است:
قَالَ عبدالله بْنُ عَطَاءٍ الْمَكِّيُ مَا رَأَيْنَا الْعُلَمَاءَ عِنْدَ أَحَدٍ أَصْغَرَ مِنْهُم عِنْدَ ابيجَعْفَرٍ عليه السلام يَعْنِي الْبَاقِرَ وَ لَقَد رَأَيْتُ الْحَكَمَ بْنَ عُيَيْنَةَ مَعَ جَلَالَتِهِ وَ سِنِّهِ عِنْدَهُ كَأَنَّهُ صَبِيٌّ بَيْنَ يَدَي مُعَلِّمٍ يَتَعَلَّمُ مِنْه.(2)
عبدالله بن عطا ميگويد: من علما را نزد هيچ كس كوچكتر از نزد ابيجعفر نديدم؛ زيرا همگي در برابر او متواضع بودند و به حق و دانش او معرفت داشتند و از او علم فراميگرفتند. حكم بن عيينه(3)را با آن جلالت و سن مشاهده كردم كه در مقابل او نشسته است و از او علم فرا ميگيرد؛ آنگونه كه كودك به نزد معلم رفته و از او علم فراميگيرد.
اين در حالي است كه حكم بن عيينه ـ بنا بر نقل راويان ـ از بزرگترين علماي عصر خود بوده است؛ چنانكه مجاهد بن رومي ميگويد: حَكَم را در مسجد خيف مشاهده كردم، در حالي كه علماي مردم همگي عيال (نيازمند) او بودند و از او بهره ميبردند.(4)
1) عبدالله بن عطا از مشايخ سفيان ثوري است و كسي است كه از امام باقر عليه السلام روايت ميكند.
2) شذرات الذهب، ج1، ص149؛ همچنين نك: تاريخ مدينه دمشق، ج57، ص217؛ تذكره الخواص، ص302؛ ابومحمد عبدالله بن سعد يافعي يمني شافعي، مراة الجنان، ج1، ص274؛ البدايه والنهايه، ج9، ص322.
3) يكي از فقهاي بزرگ كوفه، متوفي 115.
4) تهذيب التهذيب، ج2، ص134.
ذهبي و ابن عساكر در كتابهاي خود مينويسند: أبرش كلبي در حالي كه به امام محمدباقر عليه السلام اشاره كرده بود، از هشام پرسيد: اين كيست كه اهل عراق گرد او حلقه زدهاند و سؤال ميكنند؟
هشام گفت: اين، پيامبر كوفه است، او گمان ميكند كه فرزند پيامبر خدا و باقرالعلم و مفسر قرآن است. چيزي را از او بپرس كه نميداند.(2)
ابوحمزه ثمالي ميگويد: در آن سالي كه امام محمدباقر عليه السلام به حج رفت و هشام با حضرت ملاقات داشت، مردم از اطراف به سوي حضرت روانه شدند. عكرمه پرسيد:
اين كيست كه در چهره او علم ميدرخشد؟ بايد او را بيازمايم. سپس نزد حضرت رفت. پس چون در مقابل امام قرار گرفت، لرزه بر اندامش افتاد و در برابر امام، پشيمان و حيران ماند. سپس رو به امام كرد و گفت: اي فرزند رسول خدا! من تاكنون در مجالس زيادي در برابر ابنعباس و غير او نشستهام، ولي در مقابل هيچ يك، اينگونه وحشت و اضطراب مرا فرا نگرفت!؟ امام فرمود: واي برتو اي بنده اهل شام! تو ميداني كجا نشستهاي؟ در
مقابل خانداني هستي كه خداوند اذن داده تا ديوارهاي آن را بالا برند؛ خانههايي كه نام خدا در آن برده شود.(1)
ب) امام باقر از ديدگاه متقدمين از دانشمندان اهل سنت
در اين قسمت، نظر برخي دانشمندان اهل تسنن درباره شخصيت علمي امام باقر عليه السلام بيان خواهد شد. البته گفتني است نظر فقهاي اهل سنت را به ترتيب سال وفات آنها بيان ميكنيم تا روشن شود ديدگاه آنها مربوط به چه بازه زماني بوده است.
محمد بن سعد زهري (م230ه.ق)(2)
ابن سعد از نخستين سيرهنويساني است كه خارج از مدينه رشد كرد؛ در حالي كه بيشتر سيرهنويسان پيش از او، چون ابن اسحاق و واقدي مدنياند. از مهمترين شاگردان ابن سعد ميتوان از بلاذري حارث بن محمد بن ابي اُسامه صاحب مسند، حسين بن محمد عبدالرحمان بن فهم و ابوبكر بن ابيالدنيا ياد كرد. (انساب الاشراف، ج1، ص5، الفتوح البلدان، ص ۲۸؛ در مورد ديگر راويان، نك: تهذيب الكمال، ج16، ص262). ابن سعد در بغداد به حلقه درس محمد بن عمر واقدي (م 207ق) پيوست و از خواص شاگردان او شد و در نوشتن آثار و روايات استاد تا آنجا پيش رفت كه به كاتب الواقدي شهرت يافت. (وفيات الاعيان، ج4، ص351؛ كتاب بغداد، ص 63؛ تاريخ طبري، ج8، ص643) ابنسعد قرائات مختلف، به ويژه قرائات قاريان مدينه را نيز از واقدي فراگرفته است. او در 62 سالگي در بغداد وفات كرد.
1) من هذا؟ عليه سيماء زهره العلم لاجربنّه، فلمّا مثل بين يديه ارتعدت فرائصه واسقط في يد ابيجعفر و قال: يابن رسول الله، لقد جلستُ مجالس كثيرة بين يدي ابنعباس و غيره فما أدركني ما أدركني آنفاً فقال له ابوجعفر7: ويلك يا عبيد أهل الشام، انّك بين يدي بيوت أذن الله أن ترفع و يذكر فيها اسمه. اورده يوسف بن يحيي المقدسي الشافعي في: عقد الدرر في اخبار المنتظر، ص 101؛ قال: قال ابوحمزة الثمالي مثله سواء. وأورده ابوالفتوح الرازي في تفسيره: ج 14، ص 303، عن ابيحمزة الثمالي، مثله؛ همچنين رجوع شود به مناقب ابنشهر آشوب، ج4، ص182.
2) ابوعبدالله محمد بن سعد بن منيع، مشهور به كاتب واقدي (168 ـ 230) مورخ و سيرهنويس مشهور بغداد و مؤلف كتاب الالطبقات الكبري است. او از موالي حسين بن عبدالله، نواده عباس عموي پيامبر بود. ابن خلكان بنا به مستندي نامعلوم، او را زهري شمرده است. همو از وي تعبير به بصري كرد و زاخائو و برخي ديگر، بصره را محل تولد او دانستهاند.
او درباره امام باقر عليه السلام گفته است: «مُحمَّدٌ مِنَ الطَّبقَهِ الثَّالِثَه مِنَ التَّابِعينَ مِنَ المَدينهِ، كَانَ عابداً عالماً، ثقة عند جميع المسلمين؛ محمد(امام باقر عليه السلام ) از طبقه سوم از تابعين مدينه و مردي عابد، عالم و ثقه در نزد تمام مسلمانان بود.»(1)و «كان ثقة كثير العلم و الحديث؛ او ثقه و داراي دانش و احاديث فراواني بود».(2)
ابنقتيبه دينوري (م213 ـ 276ه.ق)(3)
عدهاي از علماي اهل سنت مثل ذهبي، او را صدوق و ثقه (مورد اعتماد) دانسته و برخي ديگر مثل حاكم نيشابوري، او را كذاب و غير قابل اعتماد دانسته و گفتهاند حتي بر ضعيف بودن او به عنوان راوي، ادعاي اجماع شده است. با وجود اين اختلاف و دودستگي درباره شخصيت و جايگاهش، او و آثارش مورد توجه علماي اسلام (اعم از شيعه و سني) قرار گرفته است. به دليل مخفي بودن زواياي زندگي او، عدهاي او را اهل تشبيه، برخي او را متمايل به «كرّاميه»، و برخي ديگر او را از اهل سنت «سلفي» دانستهاند. (براي آگاهي بيشتر، نك: شذرات الذهب ج 1، ص25، ج3 و ص 318 به بعد؛ المعارف، مقدمه محقق؛ الامامة و السياسة، مقدمه محقق؛ خير الدين زركلي، الأعلام، ج 4، ص 137؛ البداية و النهاية، ج 11، صص 48 و 57؛ تاريخ الاسلام، ج 20، ص 382؛ المنتظم، ج 12، ص 276)
ابن قتيبه، امام باقر عليه السلام را از زاهدان بزرگ عالم اسلام خوانده است و در
1) تذكرة الخواص، ص302، به نقل از: الالطبقات الكبري، ج5، صص 249 ـ 246. ايشان در سلسله طبقات تابعين، امام را در طبقه سوم تابعين قرار داده است.
2) الطبقات الكبري، ج5، ص249.
3) عبدالله بن مسلم ابن قتيبه دينوري، سال213ق در شهر بغداد زاده شد و مدتي در كوفه ساكن بود. او از علماي ماهر و داراي تأليفات مهمي در تفسير و حديث و علم لغت و نحو و تاريخ است. مشهورترين كتاب او كه به تاريخ خلفاء است، كتاب الامامه والسياسه است. وي مطالعه اين كتاب را براي هر كسي كه بخواهد تاريخ را بهتر بشناسد، واجب دانسته است. شهرت اصلي ابن قتيبه قرنها به دليل شخصيت ادبي وي بود و اخيراً ابعاد ديگر علمي او مثل حديث و علوم قرآني نيز آشكار شده و مورد توجه قرار گرفته است. به هر حال، او اهل مرو و معروف به «مروزي» بود و بنا به نقلي در بغداد يا كوفه تولد يافت، اما رشد علمي وي در بغداد بود. نظريات معتزله كه در آن زمان در محافل علمي بغداد رواج داشت، او را به شدت تحت تأثير قرار داده بود. وي سرانجام در سال 276 ق در بغداد درگذشت.
اين باره مينويسد: «محمد بن علي كان يكنّي ابا جعفر و كان له فقه؛ محمد بن علي كنيه اباجعفر داشت و براي ايشان دانش فقه بود».(1)
حافظ ابونعيم اصفهاني(م 336 ـ 430ه.ق)(2)
ابونعيم از ايشان با عبارت «الحاضر الذاكر، الخاشع الصابر» ياد كرده است. همچنين مينويسد كه از جمله شخصيتهاي مورد استناد و اتكا در منابع حديثي، «ابو جعفر محمّد بن علي الباقر» است؛ او از خاندان نبوت بود و ميان موقعيت والاي ديني و جايگاه رفيع اجتماعي جمع كرده بود و در زمينه رخدادها و مسائل مستحدثه و نيز موضوعات خطير و مهم، صاحبنظر بود. در راستاي بندگي و عبادت خدا اشكها ريخت و ديگران را از درگيريهاي لفظي و برتريجويانه بازميداشت. (3)
علي بن الحسين بن هبة الله شافعي، معروف به ابن عساكر (م571ه.ق)(4)
1) المعارف، ص215.
2) احمد بن عبدالله بن احمد بن اسحاق بن موسي، ابونعيم مهراني اصفهاني صوفيمذهب، نويسنده كتاب حليةالاولياء است. او سال 336 ق به دنيا آمد و در سال 430 ق درگذشت و 94 سال عمر كرد. آثار بسياري دارد، از جمله: معجم اساتيدش، كتاب حليّةالاولياء، المستخرج علي الصحيحين، تاريخ إصفهان، صفة الجنّة، دلائل النبوّة، فضائل الصحابة، علوم الحديث و كتاب النفاق. (نك: سير أعلام النبلاء، ج17، ص453)
3) «قال العلامة ابونعيم الاصفهاني في حلية الأولياء: الحاضر الذاكر، الخاشع الصابر ابوجعفر محمد بن علي الباقر، كان من سلالة النبوة، و ممن جمع حسب الدين و الابوة، تكلم في العوارض و الخطرات، و سفح الدموع و العبرات و نهي عن المراء و الخصومات»؛ حلية الاولياء، ج3، ص180.
4) ابوالقاسم علي بن حسن بن هبة اللّه شافعي دمشقي(499 ـ 571 ق) معروف به ابن عساكر، مشهورترين فرد از خاندان ابن عساكر، در دمشق زاده شد و همانجا درگذشت. وي به سبب حفظ و روايت احاديث بسيار، كثرت سفرهاي علمي و استفاده از مشايخ بزرگ در شهرهاي اسلامي و نيز تأليف اثر چشمگير تاريخ بزرگ دمشق، در شمار يكي از بزرگترين حافظان حديث و نويسندگان تاريخ در روزگار خويش درآمد.
او مينويسد: «ابوجعفر محمد بن علي عليه السلام فردي درستكردار و راستگو بود كه احاديث زيادي نيز از او روايت شده و هرگز كساني كه از او روايت كردهاند، با او به مجادله برنخاستند».(1)
عطار نيشابوري(م627ه.ق)(2)
عطّار در كتاب تذكره الاولياء، از آن حضرت با عبارت «برهان ارباب مشاهدت» و «امام اولاد نبي» و «گزيده نسل علي» ياد كرده و كتاب خود را خاتمه داده است. وي درباره امام مينويسد: علاوه بر زهد عملي، سخنان آن حضرت در تفسير الفاظي چون عبادت، محبت، غنا، تقوا، توكل و دنيا، راهگشاي كساني بوده كه دين را از جنبه معنوي و عرفاني مينگريستهاند. او چنين ذكر ميكند:
آن حجت اهل معاملت، آن برهان ارباب مشاهدت، آن امام اولاد نبي، آن گزيده احفاد علي عليه السلام ، آن صاحب باطن و ظاهر،
1) تاريخ مدينة دمشق، ج57، ص212.
2) فريدالدين محمد بن ابراهيم نيشابوري، بنا به گفته صاحب أعيان الشِّيعه در أواخر عصر سلجوقيان در نيشابور متولد شد و طفوليت خود را در مشهد مقدس گذرانيد. سپس به ماوراء النهر، و هند و عراق و شام و مصر سفر كرد و حج بيت الله الحرام به جاي آورد. و سپس به شهر خود، نيشابور بازگشت و در آنجا اقامت گزيد تا فوت كرد. بعضي گويند: در حمله مغول كشته شد. عدد آثار او، به تعداد سورههاي قرآن، يكصد و چهارده عدد است. قاضي نورالله شوشتري درباره عطار مينويسد: اما شيخ عطار بدون شك شيعه بوده است؛ وليكن چون در زمان سلجوقيان ميزيسته و آنها عامّي مذهب بودهاند، به ناچار در بعضي از كتابهاي خود بر آن نهج مشي فرموده است.
ابوجعفر محمدباقر عليه السلام به حكم آنكه ابتداي اين طايفه از جعفر صادق كرده شد كه از فرزندان مصطفي است عليه السلام ، ختم اين طايفه هم بر ايشان كرده ميآيد. گويند كه كنيت او ابوعبدالله بود و او را «باقر» خواندندي؛ مخصوص بود به دقايق علوم و لطايف اشارات و او را كرامات مشهور است به آيات باهره و براهين زاهره... .(1)
ابوسالم محمد بن طلحه شافعي(م652ه.ق)(2)
ابن طلحه شافعي در كتاب خود مينويسد:
او شكافنده علم و جمعكننده آن، و برافرازنده پرچم علم بود كه آن را بالا برد. كسي كه قلبش باصفا و عملش تزكيهشده و نفسش پاك و اخلاقش باشرف بود. تمام اوقاتش به طاعت خدا مشغول و در مقام تقوا ثابتقدم بود... .(3)
1) تذكرة الاولياء، ج2، ص339.
2) كمالالدين ابوسالم محمد بن طلحة بن حسن قرشي شافعي، مؤلف كتاب مطالب السؤول در شرح حال ائمه اهل بيت است و مفتي و خطيب دمشق بود. او در يكي از روستاهاي نَصيبين ـ از شهرهاي شمال عراق ـ متولد شد و براي شنيدن حديث به نيشابور سفر كرد؛ بعدها در حلب و دمشق به بيان حديث پرداخت. در فقه و اصول سرآمد بود و به علوم غريبه، دانش جفر و علم حروف تسلط داشت. شرححالنويسان، به زندگي زاهدانه وي اشاره كرده و نوشتهاند با اينكه در دمشق به وزارت رسيد، پس از دو روز آن منصب را ترك كرد و زاهدانه به زندگي خويش ادامه داد. او مذهب شافعي داشت. دانشمندان اهل سنت از وي به نيكي ياد كردهاند.
3) هو باقر العلم و جامعه و شاهر علمه و رافعه و متفوق دره و راضعه و منمق دره و راصعه، صفا قلبه و زكا عمله و طهرت نفسه و شرفت اخلاقه و عمرت بطاعة اللّه أوقاته، و رسخت في مقام التقوي قدمه و ... كمالالدين محمد بن طلحه شافعي، مطالب السؤول، ص277، الباب الخامس في أبيجعفر محمد بن علي الباقر عليه السلام.
سبط ابن جوزي(م581 ـ 654ه.ق)(1)
او ابوجعفر، محمّد بن علي بن الحسين بن ابيطالب است... او را به دليل فراواني سجودش باقر ناميدند؛ زيرا سجده پيشانياش را شكافته و باز كرده بود. و برخي گفتهاند او را به دليل فراواني علمش باقر ناميدهاند... .(2)
ابن ابيالحديد معتزلي(م586 ـ 656ه.ق)(3)
او درباره شخصيت علمي امام محمدباقر عليه السلام آورده است:«... وَ هُو سِيُّد الفقهاء الحجازِ مِنه ابنُه جَعفرُ تعلَّم الناسُ الفِقهَ، وَ هُو مُلقَّبٌ بِالباقرِ، باقرِ العلومِ،
1) شمسالدين ابوالمظفر يوسف بن قزاوغلي بن عبدالله بغدادي، مشهور به سبطبن الجوزي است. او ابتدا بر مذهب حنبلي بود و سپس به مذهب ابوحنيفه گراييد. ذهبي تغيير مذهب او را از سر دنياخواهي ميداند و برخي اين كار سبط را رفتاري صوري و ظاهري دانستهاند و ميگويند كه تغيير مذهب وي براي نزديك شدن به درگاه پادشاه ايوبي شام بود كه حنفي متعصبي بود. برخي هم او را شيعه و رافضي دانستهاند. ذهبي ميگويد از سبط نوشتهاي ديده كه بر تشيعش دلالت ميكرده است؛ چنان كه ابنرافع سلامي (م 774) گويد كتاب رياض الافهام را از سبطبن جوزي در فضايل اهل بيت ديده كه تشيع در آن ظاهر بوده است. علت انتساب وي به تشيع، نقل فضايل ائمه و ذكر اختلافات ميان صحابه از سوي اوست.
2) هو ابوجعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن علي بن ابيطالب... انّما سمّي الباقر من كثرة سجوده، بقر السجود جبهته اي فتحها و وسعها. و قيل: لغزارة علمه. تذكرة الخواص، ص 422.
3) وي عزالدين ابوحامد، پسر هبة اللَّه بن محمد، از فرزندان ابوالحديد مدائني، يكي از علماي بزرگ و از دقيقترين مورخان است كه در عصر دوم عباسي (درخشانترين عصر اسلامي از نظر دستآورد و تأليف) خوش درخشيد. وي فقيهي اصولي بود و در اين زمينه آثار مشهوري دارد و متكلمي مباحثهگر بود. مذهب اعتزال را پذيرفت و بر پايه آن، مباحثه و مناظره كرد و به نقد و مناقشه پرداخت. در مدائن به دنيا آمد و مباحث كلامي را از شيوخ آنجا آموخت؛ آنگاه به مذهب معتزله روي آورد و در سال 655 يا 656 ق درگذشت. (نك: سير أعلام النبلاء، ج23، ص372)
لَقَّبه بِه رَسولُ الله صلي الله عليه و آله ...؛ او سيد فقهاي حجاز است، كه مردم فقه را از او و فرزندش جعفر فرا گرفتند. او ملقب به باقر است؛ كسي كه علم را ميشكافد و اين لقبي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بر او گذارده است...».(1)
شرفالدين ابومحمد عمر بن شجاعالدين محمد موصلي شافعي (م576 ـ 660 ه. ق)(2)
او از علماي اهل سنت و بر طريقه صوفيه بود. گرايش صوفي وي سبب نزديكي به شيعه و علاقه به اهل بيت پيامبر شد؛ چنانكه درباره امام محمدباقر عليه السلام گفته است: «هُو العَبدُ الذّاكرُ، الخاشِعُ الصابرُ، ذوالنَّسبِ الطاهرِ، و الدِّين الوافر، المُلقَّب بِالشّاكرِ، مِن سُلالةَ النّبيين، و عِترَة المُرسلين، الواسعُ العلمُ، الوافرُ الحلمُ؛ ايشان (محمد بن علي) بنده بسيار ذكرگو (يادكننده خدا)، متواضع و صبور، و صاحب اصل و نسب پاك، و بسيار متدين، ملقب به شاكر، و از سلاله پيامبران و عترت رسولان بود. دانشش گسترده و بردبارياش بسيار بود».(3)
محمد بن احمد بن ابيبكر قرطبي(م 671ه.ق)(4)
قرطبي در تفسير آيه «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُم أَن تَذْبَحُوا بَقَرَةً...».(5)مي نويسد: «وَ مِنهُ الباقرُ لِاَبِي جَعفرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَليٍّ زَينِالعَابِدينَ؛ لِاَنَّهُ بَقَرَ العِلمَ وَ عَرِفَ اَصلَه أي
1) شرح نهجالبلاغه، ج15، ص277.
2) ولادت وي را به سال 576 و درگذشت او را به سال 657 يا 660 نوشتهاند.
3) موصلي، مناقب آل محمد المسمي بالنعيم المقيم لعترة النبأ العظيم، ص118.
4) ابوعبدالله محمد بن احمد بن ابيبكر بن فرح انصاري خزرجي اندلسي قرطبي، مفسر و داراي تأليفات بسيار در تفسير است؛ از جمله الجامع الاحكام كه يكي از بزرگترين تفاسير اهل سنت است. او در 29 شوال 671 ه .ق درگذشت.
5) بقره: 67.
شَقَّه؛ از همين ماده است اسم باقر براي ابيجعفر محمد بن علي زينالعابدين؛ زيرا او علم را شكافت و به اصل آن معرفت يافت».(1)
ابوزكريا محييالدين بن شرف نووي (م631 ـ 676ه.ق)(2)
او درباره حضرت باقر عليه السلام ميگويد: محمد بن علي بن حسين، فرزند علي بن ابيطالب كه خداوند از او راضي باشد، قريشي و هاشمي و مدني بود و از آن جهت به لقب باقر ملقب شده كه دانش را شكافته؛ يعني اصل و ريشه آن را دريافته و از رازهاي آن باخبر گشته است. او تابعي جليل، امامي آگاه، كسي است كه بر جلالتش اجماع بوده و در جمله فقهاي مدينه و امامان فقها به شمار ميآيد.(3)
1) تفسير قرطبي، ج1، ص446، باب القول في امرالله اليهود بذبح البقره والبحث في شأنها و ما ورد في ذلك.
2) محيالدين ابوزكريا يحيي بن شرف النووي شافعيمذهب، در محرم سال 631 ق. در شهر نواي سوريه متولد شد، ولي ساكن دمشق بود. او از محدثان و فقهاي نامدار اهل سنت، و تقريباً برترين استاد دمشق در زمينه تاريخ، فقه و حديث به شمار ميرفت؛ زيرا از همه استادان اين ديار بهره علمي برده و دانش گستردهاي اندوخته بود. نَوَوي در فقه مذهب شافعي توانايي خاصي داشت كه موجب شد علماي دمشق، او را سالها به عنوان استاد برجسته مذهب شافعي در آن شهر نگه دارند. همچنين داراي گرايشهاي حنفي و حنبلي بود. از دوران كودكي علاقه وافري به خواندن قرآن داشت؛ به طوري كه بازي با كودكان را رها ميكرد و قرآن ميخواند. او به سال 665 ه .ق در دمشق متولي تدريس در دار حديث اشرفيه شد و مدتي در آنجا ساكن بود. تصانيف بسيار مفيدي نيز داشت. سرانجام در 24 رجب سال676 ه. ق 1277 ميلادي درگذشت. (نك: الأعلام، ج8، ص149؛ البداية و النهاية، ج13، ص878 ؛ شذرات الذهب، ج7، ص618)
3) «محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب القريشي الهاشمي المدني، ابوجعفر المعروف بالباقر، سمي بذلك لأنه بقر العلم أي شقه فعرف أصله و علم خفيه. وأمه أم عبدالله بنت حسن بن علي بن ابيطالب هو تابعي جليل، امام بارع، مجمع علي جلالته، معدود في فقهاء المدينه و أئمتهم». (نووي، تهذيب الاسماء و اللغات، ج1، ص103)
ابن خلكان شافعي (م681ه.ق)(1)
ابنخلكان، از نويسندگان و بزرگان اهل سنت و شافعيمذهب، با وجود تعصب خاص، به عظمت علمي امام اعتراف ميكند و مينويسد: ابوجعفر محمّد بن زينالعابدين، ملقب به باقر، يكي از ائمه دوازدهگانه در اعتقاد شيعه اماميه و پدر(امام) جعفر صادق عليه السلام است و باقر عليه السلام عالم بزرگ و سيد عظيمي بود و به اين جهت به او باقر گفته ميشد كه علم را شكافت و به آن توسعه داد.(2)
ابنمنظور مصري (م630 ـ 711ه.ق)(3)
«وَكانَ يُقال لِمحمّدِ بنِ عليِ بنِ الحُسين بنِ عليٍ، الباقرُلأَنه بَقَرَ العِلْمَ، و عَرَفَ أَصله، و استنبطَ فَرْعَه ِتُبَقُّرِهِ فِي الْعِلْمِِِِ؛ به محمد بن علي بن الحسين بن علي باقر گفتهاند؛ زيرا علم را شكافت و اصل آن را شناخت و فرع آن را استنباط كرد و در علم وسعت داد».(4)
1) دانشمندي بسيار مشهور و معروف به قاضي القضات، از مشاهير مورخان و قاضيان و علماي نامي قرن هفتم هجري است كه در اصول، اشعري و در فروع، شافعيمذهب بود.
2) «ابوجعفر محمد بن زين العابدين علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب7، الملقب بالباقر، أحد الأئمة الإثني عشر في اعتقاد الإمامية و هو والد جعفر الصادق و كان الباقر عالماً سيداً كبيراً، و انّما قيل له الباقر، لانّه تَبقّّر في العلم اي توسع و شقه و اظهر»؛ (وفيات الاعيان وأنباء أبناء الزمان، ج4، ص174)
3) جمالالدين ابوالفضل، جلالالدين ابوالعز، محمد بن مكرم بن علي بن احمد بن ابيالقاسم بن حقبة بن منظور رويفعي انصاري خزرجي آفريقايي مصري، در محرم سال 630 هجري به دنيا آمد. ذهبي زادگاه وي را مصر نوشته است. محمد بن مكرم، مشهور به ابن منظور، دانشمندي بزرگ و لغوي و اديبي مشهور است. وي در قاهره كاتب ديوان انشا بود و پس از آن منصب قضا را در طرابلس غرب به عهده گرفت.
4) لسان العرب، ج1، ص459، حرف الباء، ماده بقر؛ مختصر تاريخ مدينه دمشق لابن عساكر، ج23، ص17؛ صحاح جوهري، ج2، ص594.
احمد بن تيميه حرّاني(م661 ـ 728ه.ق)(1)
او مينويسد: «ابوجعفر مُحمّدُ بن عليٍ مِن خِيارِ أهلِ العِلمِ وَالدّينِ وَ قيلَ: اِنّما سُمّي الباقِرُ لانّه بَقرَ العِلمَ؛ ابوجعفر محمد بن علي از بهترينهاي اهل علم و دين بود و گفته شده او را باقر ناميدند؛ زيرا علم را ميشكافت».(2)
وي همچنين آورده است: «مُحمّد الباقرُ أعظَمُ النّاسِ زُهدا و عِبادةً بَقَرَ السُّجودُ جِبهَتَه وَ كانَ أعلمَ أهلِ وَقتهِ، سَمّاه رَسولُ الله صلي الله عليه و آله الباقرَ...؛ محمد باقر بزرگترينِ مردم از جهت زهد و عبادت بود؛ به گونهاي كه سجده، پيشانياش را شكافته بود. اعلم زمان خويش بود. پيامبر او را باقر نام نهاده بود».(3)
شمسالدين محمد بن احمد بن عثمان الذهبي(م673 ـ 748ه.ق)(4)
وي مينويسد: «ابوجعفر الباقر، سيد امام فقيه، يصلح للخلافه و هو أحد الاثني
1) وي بنيانگذار مسلك وهابيت و مؤلف كتاب منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة است كه آن را در رد كتاب منهاج الكرامة علامه حلي تأليف كرده و در آن، از روش نقد منطقي، منحرف شده و روش بددهني و دشنام را در پيش گرفته و خلاف ضروريات ديني و اخلاقي را مطرح ساخته است؛ چنان كه از كتاب سبل الهدي نقل شده است كه در تطهير اوساخ منكرات اين كتاب، آب درياها كافي نيست.
2) ابنتيميه حراني، منهاج السنة النبويه، ج2، ص123.
3) ابنتيميه حراني، منهاج السنة النبويه، ج2، ص111.
4) شمسالدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبي، از برجستهترين علماي رجالي و از مشهورترين مورخان نيمه نخست قرن هشتم هجري است. وي نويسنده دهها كتاب رجالي و تاريخي، و تخصص عمده او دانش رجال و جرح و تعديل راويان و اخباريان و محدثان است. وي به باقيمانده كتابهاي سدههاي اول اسلامي دسترسي داشته و پس از او و ابنحجر عسقلاني، بسياري از آثار از دست رفته است. ذهبي از مؤلفان پركاري است كه تا 270 اثر از وي ثبت شده و بيشتر آنان در موضوع رجال و تاريخ و تلخيص آثار پيشينيان است.
عشر؛ ابوجعفر باقر، سيد، امام، فقيه و كسي است كه براي خلافت صلاحيت دارد و او يكي از ائمه دوازدهگانه است».(1)
در جايي ديگر آورده است: «وَ كانَ احدَ مَن جَمعَ بَينَ العِلمِ و العَملِ و السُّؤَدد وَ الشَّرفِ وَ الثِّقةِ وَ الرِّزانةِ وَ كَانَ اَهلاً لِلخِلافَةِ...؛ او يكي از كساني بود كه بين علم و عمل و بزرگواري و شرف و وثاقت، جمع كرده بود. او اهليت براي خلافت را داشت».(2)
همچنين بيان ميكند: «وكانَ مِن فُقهاءِ مدينةَ، وَ قيلَ لَه الباقرُ؛ لانّه بَقرَ العِلمَ اي شَقَّه وَ عَرفَ أصلَه و خُفيّه...؛ او از فقهاي مدينه به شمار ميآمد. به او باقر عليه السلام گفتهاند؛ زيرا علم را شكافته و اصل و ريشه آن را شناخته است».(3)
نيز گفته است: «ابوجعفر، امام، مجتهد، تالي تلو قرآن و عظيمالشأن بود؛ گرچه در علوم قرآن به درجه ابن كثير و در فقه به درجه ابيالزناد و ربيعه و در حفظ و شناخت سنن به درجه قتاده و ابن شهاب نميرسيد! كسي را بر او ترجيح نميدهيم و به جز او به ديگري ميل نداريم و او را به خاطر خدا دوست ميداريم؛ چون در او همه صفات كمال جمع شده است».(4)
صلاحالدين خليل بن ابيك صفدي (م764ه.ق)(5)
او نيز در كتاب خود، درباره شخصيت علمي امام باقر عليه السلام مينويسد: «وَ كَانَ احدَ مَن جَمَع العِلمَ وَ الفِقْهَ وَ الدِّيانةَ وَ الثّقةَ والسُّؤدد وَ كَانَ يَصلَحُ
لِلخلافَةِ وَ هُو أحدُ الأئمةِ الاثني عشرَ الذّين يَعتقِدُ الرّافِضةُ عِصْمَتَهم...؛ او يكي از كساني بود كه علم و فقه و ديانت و وثاقت و بزرگواري را جمع كرده و براي خلافت صالح بود و يكي از ائمه دوازدهگانه است كه شيعه قائل به عصمت آنهاست».(1)
عبدالله بن اسعد بن علي يافعي (م768ه. ق)(2)
يافعي شافعي، صاحب كتاب مرآة الجنان كه به تاريخ يافعي معروف است، درباره امام باقر عليه السلام و مقام شامخ علمي آن حضرت مينويسد: «ابوجعفر، باقر محمد، فرزند زين العابدين علي، فرزند حسين بن علي بن ابيطالب ـ رضوان خدا بر همه آنها باد ـ يكي از ائمه دوازدهگانه در اعتقاد اماميه است. او پدر جعفر صادق و ملقب به «باقر» بود. او را به اين جهت «باقر» گفتهاند كه علم را شكافت و توسعه داد. شاعر درباره او گويد: اي شكافنده علم براي پرهيزكاران و اي بهترين كسي كه بر كوههاي حجاز لبيك گفتي».(3)
يا باقر العلم لأهل التقي و خير من لبي علي الأجبل. (يافعي شافعي، مرآة الجنان، ج1، ص247)
1) صفدي، الوافي بالوفيات، ج2، ص102.
2) ابواحمد عبدالله بن اسعد بن علي يافعي يمني، نويسنده كتاب مرآة الزمان وعبرة اليقظان في معرفة ما يعتبر من حوادث الزمان وتقلّب احوال الانسان و تاريخ موت بعض المشهورين من الاعيان، از مؤلفان قرن هشتم هجري است كه آن را به صورت سالشمار حوادث و تاريخها و وفاتهاي هر سال نوشته است. وي يمني است و مدتي در عدن تحصيل كرده و بر مذهب شافعي بوده است. ابن عماد نوشته است: وي اندكي پيش از سال700 متولد شده. بر مذهب اشعري تعصب داشته و بر ضد ابن تيميه سخن گفته و به همين دليل، بيتوجهي طرفداران متعصب ابن تيميه قرار گرفته است. وي از منش و رفتار و مردمگرايي وي بسيار ستايش كرده و نوشته است كه در وقت درگذشت، عالم برتر مكه به شمار ميآمد. ايشان چندين كتاب تاريخي و شرح حال تأليف كرده كه گرايشهاي صوفيانه وي را نشان ميدهد.
3) «ابوجعفر الباقر محمد بن زينالعابدين علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب2 احد الأئمة الإثني عشر في اعتقاد الإماميه و هو والد جعفر الصادق عليه السلام، لقّب بالباقر، لأنه بقر العلم اي شقّه و توسّع فيه و فيه يقول الشاعر:
ابن كثير دمشقي (م 701 ـ 774ه.ق)(1)
ابن كثير، از شاگردان ابنتيميه و شمسالدين ذهبي(م 748) مؤلف آثار فراوان تاريخي و رجالي، و نيز شاگرد شيخ جمالالدين مزّي(م 742) مؤلف كتاب معروف رجالي تهذيب الكمال بوده است.
وي درباره شخصيت علمي امام باقر عليه السلام آورده است: «او محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب، قرشي، هاشمي، ابوجعفر باقر است... او تابعي جليل، بسيار بزرگمقدار، يكي از بزرگان اين امت از حيث علم و عمل و بزرگي و شرف است... . از او، جماعتي از بزرگان تابعين و ديگران روايت نقل كردهاند».(2)
در همان كتاب آورده است:
او را به دليل شكافتن علوم و استنباط احكام باقر ناميدند. او شخصي ذاكر، خاشع و صابر و از سلاله پيامبران، داراي اصل و نسب والا بود. او آگاه به خطرهاي زمانه بود [و] زياد ميگريست و از درگيري و خصومت به دور بود.(3)
1) مورخ، مفسر و محدث مشهور شافعيمذهب، در قريه مجيدل يا مجدل، از قراي بصري نزديك دمشق زاده شد و ازاينرو او را بصروي نيز خواندهاند. ابنكثير از آخرين نمايندگان گروهي از مؤلفان اسلامي سدههاي مياني است كه آثاري بزرگ، هرچند غير ابتكاري، در شاخههاي مختلف علوم ديني پديد آوردند. به گفته ابنحجر، او آخرين پيشواي تاريخ و حديث و تفسير بوده است. (ابن حجر، انباء الغمر بابناء العمر، ج1، ص46)
2) «و هو محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب القرشي الهاشمي ابوجعفر الباقر... و هو تابعي جليل، كبير القدر كثيراً، احد اعلام هذه الأمة علماً و عملاً و سيادهً و شرفاً... حدّث عنه جماعة من كبار التابعين و غيرهم...». (البداية و النهاية، ج9، ص322)
3) سُمِّيَ الباقر لبقرة العلوم و استنباطه الحكم كان ذاكراً خاشعاً صابراً و كان من سلالة النّبوّة رفيع النّسب عالي الحسب و كان عارفاً بالخطرات كثير البكاء و العبرات معرضاً عن الجدال و الخصومات. البداية و النهاية، ج9، ص321.
محمّد بن موسي الدميري الشافعي (م808ه.ق)(1)
ايشان درباره امام محمدباقر عليه السلام مينويسد: «قيل لمحمد بن علي زين العابدين بن الحسين الباقر ، لانه بقر العلم ، اي شقه ودخل فيه مدخلا بليغا...؛ به محمد بن علي زينالعابدين بن حسين عليه السلام «باقر» گفته ميشود؛ براي اينكه علم را شكافت و از راهي رسا به آن وارد شد».(2)
ابن صبّاغ مالكي (م784 ـ 855ه.ق)(3)
او درباره امام باقر عليه السلام آورده است: «محمد بن علي بن الحسين عليه السلام ، با وجود علم و فضل و بزرگواري و رياست و امامت، اهل جود به خاص و عام بود. او مشهور به كرم بر همه بود و با [وجود] كثرت عيال و متوسطالحال بودن در مال، معروف به فضل و احسان بود».(4)
فضلالله بن روزبهان خنجي اصفهاني (م850 ـ 927ه.ق)(5)
1) دميري: از بزرگان علما و فقهاي شافعي است كه در همه فنون متداول زمان خود، مهارتي بسزا داشت و كتاب بزرگ حياة الحيوان از تأليفات اوست.
2) دميري شافعي، حياة الحيوان، ج1، ص135.
3) علي بن محمد بن احمد غزي مكي، كنيهاش نور الدين، مشهور به ابنصباغ و فقيهي مالكيمذهب بود. سال 784 ق در شهر مكه به دنيا آمد، در همان شهر تحصيلات علمي خود را ادامه داد و سال 855 ديده از جهان فرو بست.
4) «و كان محمد بن علي بن الحسين7 مع ما هو عليه من العلم و الفضل و السؤدد و الرئاسه و الامامه، ظاهرالجود في الخاصه و العامه، مشهورالكرم في الكافه، معروفا بالفضل و الاحسان مع كثره عياله و توسط حاله». (الفصول المهمه، ج2، ص892)
5) فضلالله بن روزبهان از عالمان سنيمذهب قرن نهم و دهم هجري است كه پس از سال 850 متولد شده و پدرش از عالمان و رجال دولتي بوده است. فضل از سنيان ارادتمند به اهل بيت و ائمه دوازدهگانه شيعه است، ولي تعصب خود را نيز حفظ كرده و كتابي در رد نهج الحق علامه حلي نگاشته است. فضل بن روز بهان در سال 927 درگذشت.
فضل از سنّيان ارادتمند به اهل بيت و ائمه دوازدهگانه شيعه است. او در كتاب شرح صلوات از مطالب اختلافي سخن نگفته و متعرض خلفاي مورد احترام خود هم نشده است. وي در كتاب وسيلة الخادم كه شامل صلوات بر ائمه دوازدهگانه است، امام محمد بن علي عليه السلام را اينگونه معرفي ميكند:
بار خدايا! بر امام پنجم صلوات و سلام فرست. آن حضرت، پاك و پاكيزه است از آلايش هر چيز كه در عصمت و طهارت قدح كند؛ شمشير كشيده بر دشمنان است؛ ماه شب چهارده است؛ عزيز و توانا و غالب و فايق بر دشمنان است؛ جمعكننده مزيتها و بزرگيهاست كه اثر آن در دنيا باقي است و صاحب منقبتها و فخرهاست كه در عالم، مشهور و مذكور است؛ جمعكننده لوحهاي علوم است، بيآنكه متحمل زحمت كسب علم از دفترها شود؛ (يعني الواح علوم را حق تعالي بدان حضرت عنايت فرموده بود، بيآنكه آن حضرت را نيازي باشد كه همچون ديگر علما از دفترها كسب علم كند؛ و اين اشارهاي به كمال علم آن حضرت است.) زندهگرداننده معرفتها و علوم پيغمبر، صاحب فخر و شرف است. صاحب ميراث امامت است از بزرگ به بزرگ، يعني از پدران بزرگ آن حضرت ميراث؛ كنيت آن حضرت ابوجعفر، فرزند زينالعابدين عليه السلام است؛ وارث پيغمبر شفاعتكننده و وصي صاحب عزت و مناعت است؛ با پدر خود در بقيع مدفون است.(1)
1) «اللهم صلّ و سلّم علي الإمام الخامس، الطّيّب الطّاهرة النّور الباهرة، السيف الشاهر، البدر الزّاهر، العزيز القادر، الغالب القاهر، حارز المزايا و المآثر، صاحب المناقب و المفاخر، جامع ألواح العلوم بلا تكسّب الدّفاتر، ابي جعفر محمد الباقر العبد الصالح ابنزين العابدين علي عليه السلام، وارث النّبي الشّفيع و الوصيّ المنيع، المقبور مع أبيه بالبقيع، اللهم صلّ علي سيّدنا محمد و آل سيّدنا محمد سيّما الإمام الطّهر الطّاهر محمد الباقر و سلّم تسليما». (فضل الله بن روزبهان خنجي، وسيلة الخادم الي المخدوم، صص183 ـ 191)
شمس الدين محمّد بن طولون(م880 ـ 953 ه.ق)(1)
او در كتاب خود، درباره امام باقر عليه السلام مينويسد: «وَكَانَ البَاقِرُ عَالماً سَيّداً كَبيراً و انّما قيل له الباقر لانه تبقر في العلم اي توسّع؛ باقر، شخصي عالم و بزرگمرد بود، او را به دليل توسعه در علم، باقر ناميدند».(2)
احمد بن حجر هيتمي مكّي(م807 ـ 974 ه.ق)(3)
ابنحجر هيتمي، از عالمان اهل سنت، درباره شخصيت علمي امام باقر عليه السلام در كتاب خود مينويسد:
وارث علي بن الحسين در عبادت و علم و زهد، ابوجعفر
1) وي كه در انتساب به جد اعلايش به «ابن طولون» شهرت دارد، سال 880 در صالحيه دمشق متولد شد. جد او، خماروية بن طولون، از تركان و مادرش، اَزدان، زني رومي بود و پدرش علاءالدين علي، مردي زاهد و صوفيمنش بود. ايشان در مقدمه كتاب الائمه الاثني عشر ضمن تجليل از صحابه و خلفاي چهارگانه، به بيان اشعار ابن سلامه درباره ائمه: ميپردازد و در عين حال مينويسد: اظهار ارادت به خاندان پيامبر، به معناي پذيرش يا موافقت با معتقدات شيعه نيست. او در سال 953 هجري در 73 سالگي درگذشت.
2) ابنطولون، الأئمة الاثني عشر، ص81.
3) شهاب الدين ابوالعباس احمد بن محمد بن علي بن حجر هيتمي سعدي انصاري (909ـ974ق) يكي از علماي برجسته اهل سنت است كه در منطقه غربي مصر محله ابوالهيتم متولد شد و در مكه وفات كرد. او شافعيمذهب بود و به ابوحنيفه نيز گرايش و ارادت داشت و در مناقب او كتاب نگاشته است. ابنحجر در كودكي پدرش را از دست داد و نزد دو استاد بزرگش شمسالدين بن ابيالحمائل و شمسالدين شنّاوي تربيت شد و سپس به الأزهر مصر رفت و در آنجا به تحصيل فقه، كلام، تاريخ و حديث پرداخت.
محمدباقر بود. او را به دليل شكافتن علم، باقر ناميدند. به همين دليل است كه محمدباقر به اندازهاي گنجهاي پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان كرده كه جز بر عناصر بيبصيرت يا بدسيرت پوشيده نيست و از همينجاست كه وي را شكافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خواندهاند.(1)
ج) امام باقر عليه السلام از ديدگاه متاخرين اهل سنت
زير فصل ها
احمد بن يوسف قرماني (م939 ـ 1032ه.ق)
عبدالحي بن العماد الحنبلي(م1032 ـ 1089ه.ق)
محمد بن علي صبان (م 1206 ه.ق)
الشيخ أبوالفوز محمد بن أمين البغدادي المشتهر بالسويدي (م1246ه.ق)
فريد وجدي (م1295 ـ 1373 ه.ق)
عبدالعزيز سيد الأهل
محمد ابوزهره از بزرگان علماي مصر(م 1316ه.ق)
محمد بن عبدالفتاح الحنفي (م1330 ـ 1413ه.ق)
احمد بن يوسف قرماني (م939 ـ 1032ه.ق)(2)
وي در كتاب خود آورده است:
او از بين برادرانش، جانشين و وصيّ پدرش و قائم مقام امامت بعد از او بود و از هيچ يك از اولاد حسن و حسين، در علم دين و سنن و علم قرآن و تاريخ و فنون و آداب، به مقدار آنچه از ابيجعفر رسيده، ظاهر نشده است.(3)
1) «وارثه منهم عبادة و علماً و زهادة ابوجعفر محمد الباقر، سمي بذلك من بقر الأرض أي شقها، وأنار مخبآتها ومكامنها، فكذلك هو أظهر من مخبآت كنوز المعارف، وحقائق الأحكام والحكم واللطائف ما لا يخفي إلا علي منطمس البصيرة، أو فاسد الطوية والسريرة». (الصواعق المحرقه، ص233).
2) و كان خليفة ابيه من بين اخوته و وصيه و القائم بالامامة من بعده، و لم يظهر عن احد من اولاد الحسن والحسين من علم الدين و السنن و علم القرآن والسير و فنون لاداب ما ظهر عن ابي جعفر. احمد بن يوسف بن احمد دمشقي قرماني، معروف به «احمد بن سنان» دمشقي و مكني به ابوالعباس، از مورخان قرن دهم و يازدهم هجري است. وي منشي اوقاف مكه و مدينه و مؤلف كتاب اخبار الدول و آثار الأول، معروف به تاريخ قرماني است.
3) قرماني، اخبار الدول، ص111.
عبدالحي بن العماد الحنبلي(م1032 ـ 1089ه.ق)(1)
او درباره شخصيت علمي حضرت مينويسد:
او از فقهاي مدينه بود و بدان جهت او را باقر لقب دادند كه علم را شكافت و اصول و خفاياي آن را آشكار كرد و به آن توسعه داد. او به اعتقاد اماميه يكي از ائمه دوازدهگانه است و سخنش در حكم و موعظه سودمند است.(2)
محمد بن علي صبان (م 1206 ه.ق)(3)
ابنصبان، از علماي شافعيمذهب اهل سنت، درباره امام باقر عليه السلام در كتاب خود مينويسد: «و اما محمدباقر؛ پس او صاحب معارف و داراي دقايق و لطايف است. كراماتش ظاهر شده و اشاراتش در سلوك بسيار است. او را باقر لقب دادهاند؛ زيرا علم را شكافت و اصل و فرع آن را شناخت».(4)
1) ابولفلاح عبدالحي بن احمد بن محمد حنبلي دمشقي، معروف به ابن العماد حنبلي، مؤلف كتاب مفصل سالشمار تاريخ اسلام در طي هزار سال با نام شذرات الذهب في اخبار مذهب است. ابنعماد دمشقي در قاهره تحصيل كرده و در مكه به سال 1089ه .ق درگذشته است.
2) و كان من فقهاء المدينة وقيل له الباقر لانه بقر العلم، أي شقه، وعرف أصله وخفيه وتوسع فيه و هو أحد الائمّة الاثني عشر علي اعتقاد الاماميّة و له كلام نافع في الحكم و المواعظ... . شذرات الذهب، ج1، ص149.
3) ابوالعرفان، شيخ محمد بن علي صبان شافعي، در مصر متولد شد و پس از تعليمات عالي زير نظر علماي آن ديار، فارغ التحصيل گرديد و به تحقيق ادامه داد تا در علوم عقلي نقلي تخصص و احاطه يافت و به تحقيق و دقت نظر مشهور گشت و نام او در مصر و شام پيچيد. وي تأليفات گرانبها و فراوان دارد كه بيش از ده فقره از آنها به چاپ رسيده، از جمله اسعاف الراغبين في سيره المصطفي و فضايل اهل بيته الطاهرين كه سال 1185 ه .ق تأليف شده است. اين كتاب در حاشيه نور الابصار چاپ شده است.
4) «و امّا محمد الباقر عليه السلام فهو صاحب المعارف و اخو الدقائق واللطائف، ظهرت كراماته وكثرت في السلوك اشاراته، ولقب بالباقر لأنه بقر العلم أي شقه فعرف أصله وخفيه». (محمد بن علي صبان، إسعاف الراغبين في سيره المصطفي، ص250)
الشيخ أبوالفوز محمد بن أمين البغدادي المشتهر بالسويدي (م1246ه.ق)
گويد: «از هيچ يك از فرزندان حسين، كسي مانند ابوجعفر عليه السلام علم دين، سنت، سِيَر و رشتههاي مختلف ادبي را به منصه ظهور نگذاشته است. مناقب و فضايل او بيش از آن است كه دفتر ما گنجايش آن را داشته باشد».(1)
فريد وجدي (م1295 ـ 1373 ه.ق)(2)
نويسنده مصري كتاب دايرة المعارف القرن العشرين، درباره شخصيت امام باقر عليه السلام مينويسد: «كان الباقر عالماً نبيلاً و سيداً جليلاً. و سمّي الباقر لانه بقر العلم اي توسّع فيه؛ باقر، عالمي فرزانه و آقايي بزرگوار بود. او را به دليل گسترش علمش باقر ناميدند».(3)
عبدالعزيز سيد الأهل
جندي عبدالحليم، نويسنده كتاب الامام جعفر الصادق، از قول عبدالعزيز سيد الاهل، يكي از علماي اهل سنت مينويسد:
محمد بن علي عليه السلام بيدرنگ به علم و زهد و فضل و برتري
1) بغدادي سويدي، سبائك الذهب، ص72.
2) فريد وجدي در اسكندريه متولد شد. او مجله الازهر را بيش از ده سال منتشر كرد. مهمترين تأليفات او كتاب گنجينه علم، زبان، دايرةالمعارف قرن ۱۴ و دايرةالمعارف القرن العشرين بود كه در ده جلد به چاپ رسيده است. از آثار ديگر او ميتوان الإسلام في عصر العلم، رده العلمي المتين علي (الشعر الجاهلي) لطه حسين نام برد.
3) محمد فريد وجدي، دائرة المعارف، ج3، ص563.
نمايان شد، سپس طولي نكشيد كه كمال، به تمام معنا به سوي وي تغيير مسير داد؛ به طوري كه ظاهر نشد بر كسي از فرزندان حسن و حسين عليهما السلام ، از علم دين و سنن و علم قرآن و سيره و فنون ادب و بلاغت، آنچه بر محمد بن علي عليه السلام ظاهر شد و سپس آن حضرت علم را شكافت و به آن توسعه داد تا آنجا كه «باقر» ناميده شد و اين لقبي است كه كسي قبل از او، بدان ملقب نشده بود و زير نظر پدرش در مدينه بزرگ شد. در علم و زهد و بخشندگي به مقام والايي رسيد و از لحاظ علم، او علم را از عبادت گرانبهاتر و ارزندهتر ميدانست.(1)
محمد ابوزهره از بزرگان علماي مصر(م 1316ه.ق)
اين عالم متاخر اهل سنت نيز درباره شخصيت علمي امام مينويسد: «محمد فرزند زينالعابدين، وارث او در امامت، علم و نيل به هدايت بود و از اين رو مقصد علماي همه سرزمينهاي اسلامي بود. هيچ كس به زيارت مدينه نميآمد جز آنكه وارد خانه او ميشد و از آن حضرت علم فراميگرفت».(2)
همچنين مينويسد: «و كان رضي الله عنه مفسّراً للقرآن و مفسّراً للفقه الاسلامي مدركاً حكمه الاوامر و النواهي فاهماً كل الفهم لمراميها؛ آن حضرت مفسر قرآن و فقه اسلامي بود و فلسفه اوامر و نواهي را درك ميكرد و هدف آن را در حد نهايي آن ميفهميد».
همچنين در ادامه بحث، در زمينه انديشهها و سفارشهاي اخلاقي و اجتماعي امام مينويسد:
به دليل كمال نفساني و روشني قلب و قدرت دركش، خداوند حكمتهاي شگفت انگيزي بر زبان او جاري ساخت و عباراتي درباره اخلاق شخصي و اجتماعي از آن حضرت روايت شده كه اگر به آنها عمل شود، يك روش گرانبها و جامع از آن در زمينههاي اخلاقي به وجود ميآيد.(1)
محمد بن عبدالفتاح الحنفي (م1330 ـ 1413ه.ق)
ايشان درباره شخصيت امام باقر عليه السلام مينويسد:
باقر بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب، ملقب به باقر (شكافنده) شده؛ چراكه او دانش را شكافته و از راز و رمز آن آگاه شده و تاريكيهاي آن را روشن ساخته است. از اين رو، او از نهانگاههاي گنجهاي دانش و حقايق احكام و حكمت و معرفت، آن چنان آشكارتر است كه جز بر كورچشمان، پنهان نيست و از همينجاست كه گفته ميشود او شكافنده علم و دربرگيرنده و اوجدهنده آن است و قلبش را صفا بخشيده و علم و عملش را تزكيه كرده و نفسش پاك گرديده و اخلاقش والا گشته و عمر او به طاعت پروردگار سپري شده است.(2)
1) و لكمال نفسه و نور قلبه و قوه مداركه أنطقه الله تعالي بالحكم الرائعه و رويت عنه عبارات في الاخلاق الشخصيه و الاجتماعيه ما لو نظم في سلوك لتكون منه مذهب خُلْق سام. محمد ابوزهره، الامام الصادق حياته و عصره، آراؤه و فقهه، ص24.
2) «محمد بن علي عليه السلام: هو الباقر بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب7 سمي بالباقر من بقر الأرض أي شقها و أنار مخبآتها و مكامنها فكذلك هو أظهر من مخبآت كنوز المعارف و حقائق الأحكام و الحكمة و اللطائف ما لا يخفي إلا علي منطمس البصيرة و من ثم قيل هو باقر العلم وجامعه ورافعه صفا قلبه و زكا علمه و عمله و طهرت نفسه وشرف خلقه و عمرت أوقاته بطاعة مولاه...». (سيد محمود القراغولي البغدادي عبدالفتاح الحنفي، جوهرة الكلام، صص 132 ـ 135)
احاديث و جايگاه امام باقر عليه السلام در صحاح ستّه
مقام علمي و حديثي امام باقر عليه السلام نزد اهل سنّت بسيار بالاست؛ چنانكه صحاح ششگانه (صحيح بخاري، صحيح مسلم، سنن ترمذي،(1)سُنَن ابيداود،(2)سُنَن نسائي،(3)سُنَن ابنماجه(4)) و مسانيد و تفاسير روايي و مأثور و كتابهاي فقهي اهل تسنن، از ايشان حديث نقل كردهاند. براي مثال،
1) سنن ترمذي، ج2، ص155، باب ما جاء في كم حج النبي9؛ همان، ص157، باب ماجاء متي احرم النبي9؛ همان، ص179، باب ماجاء كراهيه الطواف عرياناً؛ همان، ج3، ص306، باب ماجاء ان الايمان بالقدر خيره و شره؛ همان، ج4، ص45، باب منه؛ همان، ص 278، ابواب تفسير القرآن عن الرسول9 من سوره البقره؛ همان، ج5، ص327، مناقب اهل بيت النبي9.
2) سنن ابيداوود، ج1، ص407، باب كيف التلبيه؛ همان، ج1، ص425، باب صفة حجّة النبي9؛ همان، ج2، ص19، باب في كراهيه الفتراض في آخرالزمان؛ همان، ج2، ص200، باب في غسل اليدين قبل الطعام.
3) سنن نسائي، ج1، صص 122 و 127، باب الاغتسال من النفاس؛ همان، ص154، باب ماتفعل النفساء عند الاحرام؛ همان، ص195، باب سقوط الصلاه عن الحائض؛ همان، ص 208، باب التيمن في الطهور؛ همان، ص261، باب التشديد في تاخير العصر؛ همان، ص270، كراهيه النوم بعد الصلاه مغرب؛ همان، ص290، الوقت الذي يجمع المسافر بين الظهر والعصر؛ ج2، صص 15و16، الاذان في التخلف عن الشهود؛ همان، ج3، ص99، باب التكبير الي الجمعه؛ همان، ص188، كيف الخطبه العيدين؛ همان، ج5، ص164، اهلال النفساء؛ همان، ص230، الرمل في الحج والعمرة؛ همان، ص236، اين يصلي ركعتي الطواف؛ همان، ص243، ذكر الصفا والمروة؛ همان، ص255؛ اين يصلي الامام الظهر يوم الترويه؛ همان، ص256، فرض الوقوف يعرفه؛ همان، صص 267 و 275؛ همان، ج7، ص231، ذبح الضحيه قبل الامام.
4) سنن ابنماجه، ج1، ص17، باب اجتناب البدع والعدل، همان، ج2، ص22، باب حجه رسول الله9؛ همان، ج2، ص1055، باب الذبح بالمصلي.
مسلم در كتاب صحيح در ابواب وضو، نماز، حج، ذبائح، جهاد و بعضي مسائل متفرقه؛ و بخاري در كتابش در مباحث كيفيت نماز و غسل، از امام باقر عليه السلام حديث نقل كردهاند.(1)
1) صحيح بخاري، كتاب الوضوء ج1، ص52؛ كتاب الغسل، ج1، ص69؛ مسلم، صحيح مسلم، باب الوضوء، ج1، ص188؛ باب تخفيف الصلاه والخطبه، ج3، ص11؛ باب استحباب الرمل في الطواف، ج4، ص64؛ كتاب الصيد والذبايح، ج6، ص66؛ گفتني است كه در منابع اهل سنت، در مقايسه با ساير اهل بيت روايات بيشتري از امام باقر عليه السلام نقل شده، اما در مقايسه با رواياتي كه در منابع شيعي از ايشان نقل شده، اين تعداد بسيار اندك است. احمد تنها 35 روايت از ايشان در مسند خود آورده است كه اين تعداد با حذف مكررات به 28 روايت ميرسد، اين در حالي است كه روايات راويان همطبقه ايشان در مسند احمد، از قبيل قتاده و عمرو بن دينار، بسيار بيشتر از اين تعداد است؛ براي مثال، او از قتاده بيش از هفتصد حديث و از عمرو بن دينار بيش از 150 روايت نقل كرده است. بخاري نُه روايت از ايشان نقل كرده است كه اين تعداد با حذف مكررات به چهار روايت ميرسد، مسلم نيز تنها هجده روايت از ايشان آورده است كه اين تعداد با حذف مكررات به سيزده روايت ميرسد. اين در حالي است كه تعداد مرويات بخاري از قتاده بيش از دويست و از عمرو بن دينار بيش از شصت روايت است و تعداد مرويات مسلم از آنها به ترتيب بيش از 220 و 70 روايت است. ابنماجه نوزده روايت از ايشان آورده كه يك روايت آن تكراري است. در حالي كه در سنن ابنماجه بيش از 120 روايت از قتاده و پنجاه روايت از عمرو بن دينار نقل شده است. تعداد روايات ابوداود از امام باقراندك است؛ او تنها هفت روايت از ايشان نقل كرده، در حالي كه مرويات قتاده در سنن او بيش از 150 و روايات عمرو بن دينار بيش از چهل روايت است. ترمذي 27 روايت از ايشان نقل كرده كه پنج روايت آن تكراري است، با اين همه تعداد مرويات او از قتاده و عمرو بن دينار به ترتيب بيش از 210 و 65 روايت است. نسائي 48 روايت از امام باقر آورده است كه اين تعداد با حذف مكررات به 35 روايت ميرسد، در حالي كه مرويات او از قتاده بيش از 120 و روايات او از عمرو بن دينار بيش از هفتاد روايت است. دارمي تنها نه روايت از ايشان نقل كرده است، در حالي كه تعداد مرويات او از قتاده بيش از هشتاد روايت و رواياتش از عمرو بن دينار بيش از چهل روايت است. حاكم 49 روايت از ايشان نقل كرده است كه اين رقم با حذف مكررات به چهل روايت ميرسد، در حالي كه روايات او از قتاده بيش از 250 و رواياتش از عمرو بن دينار بيش از هفتاد روايت است. بيهقي بيشترين روايات را در مقايسه با ساير كتب از امام باقر نقل كرده است. او 185 روايت از ايشان آورده است كه اين تعداد با حذف مكررات به 139 روايت ميرسد. با اين همه مرويات او از ديگر راويان همطبقه امام باقر بيشتر از اين تعداد است. براي نمونه، تعداد روايات او از قتاده بيش از هشتصد روايت و رواياتش از عمرو بن دينار بيش از چهارصد روايت است. متقي هندي 136 روايت از امام باقر در كتاب خود آورده است كه يك روايت آن تكراري است. اين در حالي است كه تعداد مرويات او از قتاده، بيش از 185 روايت و رواياتش از عمرو بن دينار حدود پنجاه روايت است.
امام باقر عليه السلام ، مجدّد دين
موضوع مُجَدِّد نزد اهل سنت از جايگاه ويژهاي برخوردار است، در حالي كه اين بحث در مجامع شيعي چندان جا نيفتاده و سزاوار است كه درباره آن كتاب يا پاياننامه علمي نوشته شود.
بر اساس برخي روايات، اهل سنت معتقدند كه خداوند متعال براي احياي دين و سنت، هر صد سال، انسان كاملي را مبعوث ميكند تا پيرايهها و انحرافها و بدعتها را از دين بزدايد و دين را احيا كند. معمولاً پس از درگذشت اين انسانهاي شريف و حتي گاهي قرنها بعد، مردم متوجه ميشوند كه او يك مجدد بود و كمتر كسي را ميتوان يافت كه در حيات خودش به مجدد بودن معروف شده باشد. از سوي ديگر، لزومي ندارد كه در هر صد سال يك نفر مجدد باشد، بلكه ممكن است چند نفر همزمان مجدد باشند. برخي بزرگان دين، مجددان دين را در كتابهاي خود نام بردهاند. در اين زمينه روايات مختلفي نقل كردهاند كه برخي از آنها ضعيف است؛ ولي در مجموع به دليل شهرت اين موضوع در ميان مسلمانان، كمتر كسي به ضعف سند آنها توجه ميكند.
مشهورترين روايت در اين زمينه، روايتي است كه حاكم، آن را در مستدرك و ابوداود، آن را در سنن كتاب الملاحم از ابوهريره نقل
كردهاند: «عَنْ ابيهريرةَ أنَّ رَسولَ الله صلي الله عليه و آله قالَ: إن اللهَ يَبعَثُ عَلَي رَأسِ كُلِّ مِائةِ سِنةٍ مَنْ يُجدِّد لَها دينَها؛ رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: خداوند براي اين امت در سر هر صد سال كسي را مبعوث ميكند كه دين آنها را احيا و تجديد ميكند».(1)
محمد شمسالحق عظيمآبادي (م 1329ه .ق) دانشمند بزرگي است كه ابتدا حنفي بوده و سپس سلفيه را اختيار ميكند. او امام باقر عليه السلام را يكي از مجددان سال صد هجري معرفي ميكند.(2)
حديث حج
به اعتراف برخي از محدثان اهل سنت، صحيحترين و كاملترين حديث درباره اعمال حج، حديثي است كه امام صادق و امام باقر عليهم السلام از قول جابر، از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كردهاند. به همين دليل، در بين شيعه و اهل سنت، درباره اركان حج اختلافي ديده نميشود. در حديث آمده است:
رسول خدا صلي الله عليه و آله پيش از هجرت چند حج، و بعد از هجرت نيز يك حج انجام داد كه حج وداع بود. تمام آنچه رسول خدا صلي الله عليه و آله به همراه آورده بود، صد شتر بود. در ميان آنها شتري بود كه بر بينياش تكهاي از نقره قرار داشت، كه ايشان به دست خود، 63 شتر را نحر فرمود و هر آنچه را باقي مانده بود، علي عليه السلام نحر كرد.(3)
1) المستدرك علي الصحيحين، ج4، ص567؛ سنن أبيداود، ج4، ص109.
2) ابيالطيب محمد شمسالحق عظيمآبادي، عون المعبود، ج11، ص266.
3) قالَ حَجَّ النَبيُّ9 قَبلَ أنْ يُهاجِر حُجَجَاً وَ حَجَّ بَعدَ ما هاجَرَ الوِداعَ وَ كَانَ جَميعُ ما جاءَ بِه مائةَ بَدنةً فِيها جَمَلٌ كانَ فِي أنفِه بَرةٌ مِن فِضَّةِ نَحرَ النَّبيُّ9 بِيَدِه ثََلاثاً وَسِتّين وَ نَحرَ عَلَيٌّ رضي الله عنه ما غبر. المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص55.
حاكم در اين مورد آورده است: از ميان احاديث وارد شده در تفسير و بيان حجة الوداع كه شيخان (بخاري و مسلم) هر دو، آنها را با اسانيد صحيح و مطابق با شرايط خودشان نقل كردهاند، صحيحترين و كاملترين آنها حديث جعفر بن محمد صادق عليه السلام است كه از پدرش امام باقر عليه السلام و او از جابر نقل كرده كه تنها مسلم آن را روايت كرده است.
ابن تيميه نيز اين حديث را طولانيترين و مشهورترين حديث درباره حجة الوداع دانسته است.(1)
مفسر بودن امام
امام محمدباقر عليه السلام نزد اهل تسنن، علاوه بر فقيه و عابدي عاليمقام، به عنوان يك مفسر نيز مطرح بود.(2)نظريات تفسيري آن حضرت، همواره مورد توجه مفسران اهل سنت بوده است. ابن نديم (385 ه .ق) در كتاب خود، امام را صاحب تفسير دانسته و آن را با عنوان «كتاب الباقر في تفسير القرآن» مطرح كرده كه اين تفسير به روايت ابوجارود زياد بن منذر، رئيس فرقه جاروديه زيديه است.(3)بيشتر تفسيرهاي امام باقر عليه السلام در كتاب تفسير علي بن ابراهيم قمي آمده است.
چنانكه بيان شد، همه شخصيتها و دانشمنداني كه درباره مقام علمي امام باقر عليه السلام سخن گفتهاند، از دانشمندان اهل سنت بودند كه در ميان مذاهب مختلف تسنن، داراي مقام و احترام و جايگاه ويژهاي هستند و آنان اين چنين از فضل و دانش امام باقر عليه السلام ، تعريف و در واقع به آن
اعتراف كردهاند؛ چرا كه آن حضرت در واقع صاحب جنبش بزرگ علمي در عصر خويش بود و سرچشمهاي از دانش پديد آورد كه همچنان ميجوشد و كام تشنگان را سيراب ميكند. بر اين اساس، شايسته و بايسته است به كاستيهاي فراوان دانش بشري نگريست تا به عظمت مقام علمي امام باقر عليه السلام پي برد.
علمي كه امام باقر عليه السلام آن را شكافت و آشكار كرد، همان علمي است كه بشر به آن نيازمند است و پيامبران براي آن برانگيخته شدند؛ علمي است كه به آدمي چگونگي اصلاح خود و جامعه خويش را ميآموزد؛ علمي است كه بيشتر فقها و دانشمندان شيعه و سني در برابر آن سر تعظيم فرود آوردند و به امامت و دانش امام باقر عليه السلام اعتراف كردند. دانشمندان هر زمان، براي خدشهدار كردن مقام علمي امام، به احتجاج و مناظره ميپرداختند، ولي هرگز بر اين كار موفق نشدند؛ بلكه سرافكنده و رنجور، به حقانيت امام راي اعتماد ميدادند.
بيگمان، رمز اصلي عظمت و اقتدار امام باقر عليه السلام و بينيازي آن حضرت از ديگران و در مقابل، نيازمندي علما و دانشمندان مذاهب مختلف به ايشان را بايد در عظمت مقام علمي امام جويا شد.
فصل ششم: سخنان امام باقر عليه السلام در منابع اهلسنت
زير فصل ها
سخنان امام باقر عليه السلام در منابع اهل سنت
سخنان امام باقر عليه السلام در منابع اهل سنت
زير فصل ها
زيبايي حلمِ با علم
كوچك شمردن دنيا
فضيلت عالم بر عابد
پرهيز از دشمني
پرهيز از كسالت
دنيا در نظر امام
پاكدامني، بهترين عبادت
شرايط قاري قرآن
تسليم امر خدا بودن
زدوده شدن عقل به واسطه تكبر
سلاح مردمان پست
مشكلترين اعمال
پافشاري بر دعا
دوستي برادر ديني
ثروت و عزت در قلب مؤمن
اخلاق خوب و مدارا كردن
سفارش به فرزند
حق برادري
توصيههاي اخلاقي امام باقر عليه السلام
«ماشيبَ شَيءٌ بِشَيء أَحْسَنَ مِن حِلْمٍ بِعِلْمٍ؛ چيزي با چيزي نياميزد كه بهتر از حلم با علم باشد».(1)
«كَانَ لِي أَخٌ فِي عَيْنِي عَظِيمٌ وَ كَانَ الَّذِي عَظَّمَهُ فِي عَيْنِي صِغَرُ الدُّنْيَا فِي عَيْنِه؛ برادري داشتم كه در نظرم بزرگ و باعظمت بود؛ به اين جهت كه دنيا در نظر او كوچك بود».(2)
«عالِمٌ ينْتَفَعُ بِعِلْمِهِ أَفْضَلُ مِن سَبْعينَ أَلْفَ عابِدٍ؛ دانشمندي كه از علمش استفاده شود، از هفتاد هزار عابد بهتر است».(3)
«وَ اللَّهِ لَمَوْتُ عَالِمٍ أَحَبُ إِلَي إِبْلِيسَ مِنْ مَوْتِ سَبْعِينَ عَابِداً؛ به خدا
سوگند مرگ يك عالم در نزد شيطان، خوشحالكنندهتر از مرگ هفتاد عابد است».(1)
«إِيَّاكُمْ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهَا تُفْسِدُ الْقَلْبَ وَ تُورِثُ النِّفَاق؛ از دشمني بپرهيزيد؛ زيرا فكر را مشغول ميكند و مايه نفاق ميشود».(2)
امام باقر عليه السلام به فرزند برومندش، امام جعفر صادق فرمود: «إِيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجْرَ فَإِنَّهُما مِفْتاحُ كُلِّ شَرٍّ، مَن كَسِلَ لَم يؤَدِّ حَقًّا وَ مَن ضَجِرَ لَم يصْبِر عَلي حَقٍّ؛ از كسالت و تنگدلي بپرهيز كه اين دو كليد هر بدي هستند؛ هر كس كسالت ورزد حقي را نپردازد و هر كس تنگدل شود، بر حق شكيبا نَبُوَد».(3)
جاحظ، دانشمند مشهور اهل سنّت، آفاق زيبا و بلنداي كلام حكيمانه امام باقر عليه السلام را اينگونه ترسيم ميكند:
قَدْ جَمَعَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن عليه السلام صَلَاحَ حَالِ الدُّنْيَا بِحَذَافِيرِهَا فِي كَلِمَتَيْنِ صَلَاحُ شَأْنِ جَمِيعِ الْمَعَايِشِ وَ التَّعَاشُرِ مِلْءُ مِكْيَالٍ ثُلُثَاهُ فِطْنَةٌ وَ ثُلُثٌ تَغَافُل.(4)
محمد بن علي بن الحسين عليه السلام مصلحت زندگي دنيا را در دو كلمه جمع كرده و فرموده است: صلاح همه زندگيها و روابط و معاشرت با ديگران، در پر كردن پيمانهاي است كه دو سوم آن هوش و زيركي و يك سوم آن تغافل (و خود را به غفلت زدن در بعضي از امور) است.
«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛ بالاترين عبادت، عفّت شكم و شهوت است».(1)
«إِذَا رَأيتُم القارئَ يُحِبُّ الأغنياءَ فَهُو صاحِبُ الدُّنيا، وَ إذا رأيتُموه يَلزَمُ السُّلطانَ مِنْ غَيرِ ضَرورةٍ فَهُو لُصٌّ؛ هنگامي كه اگر ديديد قاري قرآن توانگران را دوست ميدارد، بدانيد كه او اهل دنياست و اگر ديديد بيهيچ ضرورتي سلطان را همراهي ميكند، بدانيد كه او دزد است».(2)
ابونعيم در كتاب حلية الاولياء نقل كرده است: «قال مُحمَّدُ بنُ عَليٍ نَدْعُو اللَّهَ فِيمَا نُحِبُّ فَإِذَا وَقَعَ الَّذِي نَكْرَهُ لَمْ نُخَالِفِ اللهَ عَزَّوَجَلَّ فِيمَا أَحَب؛ محمد بن علي (امام باقر) عليه السلام ميگفت: از خداوند آنچه را كه دوست داريم درخواست
ميكنيم. پس هنگامي كه چيزي را كه نميپسنديم رخ ميدهد، با خداوند عزوجل در آنچه او دوست داشته است، مخالفت نميكنيم».(1)
«مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِئٍ شَيْءٌ مِنَ الْكِبْرِ إِلَّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلَ مَا دَخَلَهُ مِنْ ذَلِكَ قَلَّ أَوْ كَثُرَ؛ در قلب هركس مقداري تكبر داخل شود، به همان نسبت از عقلش كاسته ميشود؛ چه زياد باشد يا كم».(2)
«سِلاحُ اللّئامِ قُبحُ الكلامِ؛ سلاح مردمان پست، حرف زشت است».(3)
«عَن أبيجعفر مِن أبيه وَ عَن رَسولِ الله صلي الله عليه و آله : أشدُّ الأعمالِ ثَلاثَةٌ: ذِكرُ اللّهِ عَلَي كُلِّ حالٍ، وَ إنصافُك مِنْ نَفسِك، وَ مُواساةُ لاخِ فِي الْمالِ؛ ابوجعفر (امام محمدباقر عليه السلام ) از پدران خود نقل كرد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود: مشكلترين اعمال سه چيز است: در هر حال به ياد خدا بودن، عدالت و انصاف با مردم از طرف خود، همراهي با برادران ديني در مال».(4)
1) حلية الاولياء، ج3، ص187.
2) مطالب السؤول، ص80؛ نور الأبصار، ص 292؛ تذكرة الخواص، ص 213؛ حلية الأولياء، ج3، ص180.
3) الفصول المهمة، ج2، ص887؛ نور الأبصار، ص195؛ حلية الأولياء، ج3، ص182؛ تذكرة الخواص، ص 348؛ مطالب السؤول، ص80؛ صفة الصفوة، ج2، ص61؛ الاتحاف بحبّ الأشراف، ص53.
4) حلية الاولياء، ج3، ص183.
«مَا مِنْ شَيْءٍ أَحَبَّ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَنْ يُسْأَلَ وَ مَا يَدْفَعُ الْقَضَاءَ إِلَّا الدُّعَاءُ؛ محبوبترين چيزها در نزد خداوند، درخواست [بنده] از اوست، و چيزي بلا و قضا را دور نميكند، مگر دعا».(1)
«اعْرِفِ الْمَوَدَّةَ لَكَ فِي قَلْبِ أَخِيكَ بِمَا لَهُ فِي قَلْبِك؛ (جايگاه) دوستي خويش را در دل برادرت، از ميزان دوستي خودت به او بفهم».(2)
«سَمِعْتُ مَنْصُوراً يَقُولُ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام يَقُولُ الْغِنَا وَ الْعِزُّ يَجُولَانِ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَإِذَا وَصَلَا إِلَي مَكَانٍ فِيهِ التَّوَكُّلُ أَوْطَنَاه؛ [سفيان ثوري ميگويد] شنيدم كه منصور گفت: از حضرت باقر عليه السلام شنيدم كه ميفرمود: ثروت و عزت در قلب مؤمن در حركت است؛ وقتي به مكاني رسيدند كه در آن توكل بود، آنجا را وطن ميگيرند».(3)
«ثناء عَبداللهُ بنُ مُحمَّدٍ ثنا اِبنُ المبارَكِ قالَ قالَ مُحمّدُ بنُ عَليِّ بنِ الحسينِ: مَنْ أُعْطِيَ الْخُلُقَ وَ الرِّفْقُ فَقَدْ أُعْطِيَ الْخَيْرُ كُلُّه وَ الرَّاحَةُ وَ حَسُنَ حَالُهُ فِي
دُنْيَاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ مَنْ حَرُمَ الرِّفْقُ وَ الْخُلقُ كَانَ ذَلِكَ لَهُ سَبِيلًا إِلَي كُلِّ شَرٍّ وَ بَلِيَّةٍ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللهَُُُُ تعالي.(1)
عبدالله بن محمد از ابنمبارك خبر داد مرا كه محمد بن علي بن الحسين عليه السلام فرمود: هركس به او اخلاق خوش و مدارا داده شود، خير و آسايش به او داده شده و حالش در دنيا و آخرت نيكو مي شود و هر كس از اخلاق و مدارا محروم باشد، اين راهي است به هر شر و بلا جز اينكه خدا نگه دارد».
إنَّ مُحمّدَ بنَ عليٍّ الباقر عليه السلام قالَه لِابنِه جَعفرِ الصادقِ عليه السلام : يَا بُنيَّ إِنَّ اللَّهَ خَبَأَ ثَلَاثَةَ فِي ثَلَاثَةٍ خَبَأَ رِضَاهَ فِي طَاعَتِهِ فَلَا تَحَقِّرَنَّ مِنَ الطَّاعَةِ شَيْئاً فَلَعَلَّ رِضَاهُ فِيهِ وَ خَبَأَ سَخَطَهُ فِي مَعْصِيَتِهِ فَلَا تَحَقِّرَنَ مِنَ الْمَعْصِيَةِ شَيْئاً فَلَعَلَّ سَخَطَهُ فِيهِ وَ خَبَأَ أَوْلِيَاءَهُ فِي خَلْقِهِ فَلَا تَحَقِّرَنَّ أَحَداً فَلَعَلَّهُ الْوَلِيُّ.(2)
امام باقر عليه السلام به فرزندش جعفر صادق عليه السلام فرمود: اي فرزندم، خداوند سه چيز را در سه چيز پنهان كرده است: 1. رضاي خود را در اطاعت خويش پنهان كرده؛ پس هيچ طاعتي را كوچك مشمار، شايد رضاي خدا در همان باشد؛ 2. خشم خود را در معصيت مخفي كرده؛ پس هيچ معصيتي را كوچك مشمار، شايد خشم خدا در همان باشد؛ 3. و دوستان خود را در ميان مردم پنهان كرده؛ پس هيچ كس را حقير مشمار، شايد همان كس وليّ خدا باشد.
«بِئسَ الاخُ أخٌ يُراعيك غَنيّا وَ يَقَطعُك فَقراً؛ بد برادري است برادري كه در زمان توانگريات، از تو حمايت و حالت را رعايت كند و در زمان فقرت از تو جدا شود».(1)
«عَن ابيجعفرٍ الباقر عليه السلام قالَ: «أَ يُدْخِلُ أَحَدُكُمْ يَدَهُ فِي كُمِّ صَاحِبِهِ فَيَأْخُذُ ما يُريد؟ قلنا: لا، قال: فَلَستم بِإخوانٍ كَما تَزعُمون؛ امام باقر عليه السلام فرمود: آيا اينگونه است كه يكي از شما دست در جيب رفيقش(برادر ديني) كند و آنچه را كه ميخواهد بردارد؟ گفتم: نه، اينگونه نيست. امام فرمود: پس آنگونه كه ميپنداريد، با هم برادر(ديني) نيستيد».(2)
امام باقر عليه السلام به امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «إِذَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْكَ نِعْمَةً فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ إِذَا أَحْزَنَكَ أَمْرٌ فَقُلْ: لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ، وَ إِذَا أَبْطَأَ عَلَيْكَ الرِّزْقُ فَقُلْ أَسْتَغْفِرُاللَّهَ؛ اگر خداوند به تو نعمتي عنايت كرد، در قبال آن بگو الحمدلله و اگر سختي بر تو غالب آمد، بگو لا حول و لا قوه الاّ بالله، و اگر رزق و روزي تو دير آمد، بگو استغفرالله».(3)
جرير بن يزيد ميگويد: «به محمد بن علي، امام باقر عليه السلام گفتم: مرا موعظه كن. امام در پاسخ فرمود: «يَا جَريرُ اجْعَلِ الدُّنْيَا مَالًا أَصَبْتَهُ فِي مَنَامِكَ ثُمَ انْتَبَهْتَه وَ لَيْسَ مَعَكَ مِنْهُ شَيْءٌ؛ اي جرير! نگاه تو به دنيا چون ثروتي
باشد كه در خواب به تو داده ميشود كه وقتي از خواب بيدار ميشوي، آن را نمييابي».(1)
ابن عساكر از قول امام صادق عليه السلام نقل ميكند: روزي شخصي نزد پدرم آمد و درخواست نصيحت كرد. امام در پاسخ فرمود: «هَيِّيءْ جَهَازَكَ وَ قَدِّمْ زَادَكَ وَ كُنْ وَصِيَّ نَفْسِك؛ آماده سفر شو، توشه خود را بردار و وصي خويش باش».(2)
ابن جوزي از قول حافظ ابونعيم و او نيز با واسطه از جابر جعفي نقل كرده است كه محمد بن علي فرمود: «دنيا را همچون سرايي بدان كه وارد آنجا شدهاي و از آن كوچ كردهاي يا همچون مالي كه در خواب ديدي كه در دست داري و چون بيدار شدي، چيزي از آن به همراه تو نيست و خداي تعالي را درباره آنچه از دين و حكمتش، رعايت آن را از تو خواسته، در نظر داشته باش!».(3)
همچنين ابن جوزي از قول ابوحمزه نقل ميكند كه محمد بن علي عليه السلام ميفرمود:
هيچ عبادتي نزد خدا بالاتر از پاك داشتن شكم يا شرمگاه نيست و هيچ چيز در پيشگاه خدا محبوبتر از آن نيست كه بندگان از او چيزي بخواهند (و دعا كنند)؛ زيرا قضاي الهي را چيزي جز دعا برطرف نميكند و به راستي كه آن كار نيكي كه پاداشش زودتر ميرسد، نيكي و احسان به ديگران و عدالت است و آن شرّي كه كيفرش زودتر ميرسد، تجاوز به حقوق
ديگران است و همين قدر در عيب يك شخص كافي است كه آنچه را كه از خود نميبيند از مردم ببيند و ديگران را به كاري وادارد كه توانايي انجام آن را در خود نميبيند و همنشينش را با سخنان بيهوده برنجاند.(1)
در روايتي ديگر آمده است كه امام باقر عليه السلام وارد محفل عمر بن عبد العزيز شد. او از امام درخواست نصيحت كرد. امام با توجه به موقعيت خليفه فرمود: «توصيه ميكنم كه كوچك مسلمانان را به منزله فرزند، متوسط آنان را برادر، و بزرگانشان را پدر خود بدان. به فرزند رحم كن، برادر را حسن و به پدر نيكي كن و اگر نيكي انجام دادي، آن را پرورش بده (ناقص و خدشهدار مكن)».(2)
همچنين آن حضرت به امام صادق عليه السلام فرمود: اي جعفر، تو را به نيكي كردن به اصحاب و ياران خود سفارش ميكنم. امام صادق عليه السلام به آن حضرت عرض كرد: خداوند مرا فداي شما گرداند، به خدا سوگند كه هرگز اصحاب و ياران شما را وانگذارم؛ تا آنجا كه اگر مردي از آنها در يكي از شهرهاي كشور اسلامي زندگي كند، محتاج به احدي نشود.(3)
همچنين در روايتي ديگر به امام صادق عليه السلام وصيت فرمود كه آن حضرت را در پيراهني كه در آن نماز ميگزارد دفن كند، تا آن پيراهن در نزد خداوند متعال، شاهد صدقي بر عبادتهاي بزرگ و بندگيهاي خالصانه امام باقر عليه السلام باشد.(4)
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
پدرم هر آنچه از كتاب و سلاح و آثار و امانات انبيا در نزد خود داشت، به من به وديعت سپرد. پس چون لحظه وفاتش فرا رسيد، به من گفت: چهار شاهد فرا بخوان. من چهار تن از قريش را دعوت كردم كه يكي از آنان نافع، مولاي عبدالله بن عمر بود. پس به من فرمود: «بنويس اين چيزي است كه يعقوب فرزندانش را بدان وصيت كرد كه اي فرزندانم، خداوند دين را براي شما برگزيد؛ پس نميريد مگر آنكه تسليم رضاي خداوند باشيد.» و وصيت كرد محمد بن علي به جعفر بن محمد و به وي فرمان ميدهد كه او را به جامه بردي كه هر جمعه در آن نماز ميخواند، كفن كند و عمامهاش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوش و با فاصله چهار انگشت از زمين بلندتر قرار دهد و در موقع دفن، بندهاي كفن او را باز كند. سپس به شهود فرمود: بازگرديد. خداوند شما را رحمت كند! به پدرم گفتم: اي پدر! در اين وصيت چه بود كه بر آن شاهد طلب كردي؟ فرمود: پسرم! خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخيزند به اين بهانه كه به تو وصيت نكردهام و ميخواستم بدين وسيله حجت و دليلي براي تو قرار داده باشم.(1)
در حقيقت، امام ميخواست به اين وسيله همگان بدانند كه جعفر بن محمد عليه السلام ، وصي و جانشين و امام بعد از اوست.
1) الفصول المهمة، ج2، صص 908 و 909.
با توجه به نتايج بررسيها در مجموع در منابع يازدهگانه اهلسنت،(1)542 روايت و با حذف مكررات 334 روايت از امام باقر عليه السلام آمده است كه در اين ميان، بيهقي و متقي هندي با نقل بيش از 130 روايت در مقام اول قرار دارند و محدثاني چون بخاري، ابوداود و دارمي از نظر ميزان نقل روايات ايشان در پايينترين رتبه جاي گرفتهاند. همچنين در اين منابع 173 روايت در فقه، 52 روايت در آداب، 34 روايت در تاريخ، 23 روايت در فضايل، 16 روايت در مسائل اعتقادي، 15 حديث در ادعيه و زيارات، 9 روايت تفسيري و 9 روايت اخلاقي و 3 روايت در موضوع پزشكي از ايشان نقل شده است.
بر اين اساس، به منظور طولاني نشدن مطلب، برخي از احاديث را براي تيمّن و تبرك ذكر كرديم؛ باشد كه جامي از زلال معرفت و انديشه پاك آن حضرت را نثار جان كنيم.
1) مسند احمد، صحيح بخاري، صحيح مسلم، سنن ابنماجه، سنن ابوداوود، سنن ترمذي، سنن نسايي، سنن دارمي، مستدرك، سنن بيهقي، كنزالعمال.
سخــن آخـــــــــــــــر
مرجعيت علمي و معنوي و جايگاه رفيع اهل بيت عليهم السلام به ويژه امام باقر عليه السلام بر كسي پوشيده نيست. ائمه مذاهب اسلامي و علماي اهل سنت نيز با پذيرش اين حقيقت و براي شناساندن بهتر آنان به جامعه اسلامي و تشويق رهجويان به پيمودن راه مقدس ايشان براي رسيدن به قله معرفت، به بزرگي و عظمت شخصيت شريف آنان اعتراف كردهاند.
از اين نظر، اهل سنت، به ويژه دانشمندان آنان، درباره حقيقت نوراني امام باقر عليه السلام از دوران آن حضرت تا حال، سخنان و اعترافهاي شگفتي داشتهاند.
از آنجا كه تمام همّ و غم نويسنده بر اين بوده كه تا حد امكان، به اختصار سخن بگويد، به همين مقدار درباره زندگي و شخصيت امام محمدباقر عليه السلام اكتفا ميكند و در عين حال به ناتواني خود در برگرفتن همه جنبههاي زندگي آن حضرت كه سرشار از فضيلت و خير است، اعتراف دارد و اميدوار است كه مخاطبان، عذر او را پذيرا باشند. از همه صاحبنظران و فرهيختگان عرصه علم و ادب، عاجزانه درخواست دارم تا براي هرچه بهتر و مفيد واقع شدن اين اثر، با نظرها و پيشنهادهاي سازنده خود، ما را ياري رسانند.
«اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بَاقِرَ عِلمِ النَّبِييّنَ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا اِمامَ الهُدي وَ قَائِدَ أَهلِ التَّقوي، السَّلامُ عَلَيكَ يَا مُستَودِعَ حِكمَةِ الله، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكَاتُهُ»
كتابنامه
ابن ابيالثلج، تاريخ اهل البيت، قم، آل البيت، 1410ه .ق.
ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر، دارالاحياء الكتب العربيه، 1387ه .ق.
ابن اثير جزري الشيباني، عزّالدين ابوالحسن علي بن ابيالكرم، الكامل في التاريخ، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ چهارم، 1414ه .ق.
ابناثير جزري الشّافعي، ابيالسّعادات مبارك بن مبارك الجزري المعروف بابن الأثير الشيباني، النّهايه في غريب الحديث و الأثر، تحقيق: ظاهر أحمد الزّاوي، قم، مؤسسه إسماعيليان، الطّبعة الرّابعة، 1367ه .ق.
ابن اعثم كوفي، ابومحمد احمد، الفتوح، تحقيق: علي شيري، بيروت، دار الاضواء، 1411ه .ق.
ابن تغري بردي، ابيالمحاسن يوسف، النّجوم الزّاهره في ملوك مصر و القاهره، تحقيق: الدكتور جمال الدّين الشّبال و الاستاذ فهيم محمّد شلتوت، بيجا، الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1392ه .ق.
ابن تيميه حراني، احمد عبدالحليم، منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعه، بيروت، مؤسسه قرطبه، چاپ اول، 1406 ه .ق.
ـــــــــــــــ ، بيان تلبيس الجهميه في تأسيس بدعهم الكلاميه،
تحقيق: محمد بن عبدالرحمن بن قاسم، مكة المكرمة، مطبعة الحكومة، الطبعة الأولي، 1392.
ابنجوزي حنبلي، ابوالفرج جمالالدين عبدالرحمن بن علي، المنتظم في تواريخ الملوك والامم، دار الفكر، بيروت ـ لبنان، چاپ اول، 1415ه .ق.
ـــــــــــــــ ، الصّفوه، تحقيق: محمّد هارون، بيروت، دار الفكر، چاپ اول 1413 ه .ق.
ابن حجر عسقلاني شافعي، احمدبن علي، الامالي مطلقه، تحقيق: حمدي بن عبد المجيد بن إسماعيل السلفي، بيروت، المكتب الإسلامي، الطبعه الأولي، 1416ه .ق/ 1995م.
ـــــــــــــــ ، تقريب التهذيب، بيروت ـ لبنان، دارالمعرفه، چاپ دوم، 1395ه .ق.
ـــــــــــــــ ، لسان الميزان، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود و عليّ محمّد معوض، بيروت، دارالكتاب العلمية، الطّبعة الاولي، 1416ه .ق.
ـــــــــــــــ ، تهذيب التهذيب، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1404ه .ق.
ـــــــــــــــ ، انباء الغمر بابناء العمر، تصحيح: حسن حبشي، مجلس اعلي، الازهر، 1998م.
ابنحجر هيثمي، الصواعق المحرقة في الرد علي اهل البدع و الزندقه، قاهره، چاپ عبدالوهاب عبد اللطيف، 1965م/ 1385ه .ق.
ابن حزم اندلسي، ابيمحمّد عليّ بن أحمد بن سعيد، جمهره انساب العرب، بيروت، بينا، 1387ه .ق.
ابن حمدان خصيبي، حسن بن حمدان، الهدايه الكبري، بيروت، البلاغ، 1419ه .ق.
ابن خشاب بغدادي، ابيمحمد عبدالله بن نصر، تاريخ مواليد الأئمة و
وفياتهم، قم، مكتب آية الله العظمي المرعشي النجفي، چاپخانه صدر، 1406ه .ق.
ابن خلكان، شمسالدين ابيالعباس أحمد بن محمد برمكي، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزّمان، تحقيق: دكتر إحسان عباس، بيروت، دار صادر، 1398ه .ق.
ابن داود، الحسن بن علي، رجال ابنداود، المدينة المنورة، طبع المكتبة السّلفية، 1402ه .ق.
ابن سعد، ابوعبدالله محمد بن سعد بن منيع، الطبقات الكبري، بيروت، دار بيروت، 1957م.
ابن شهر آشوب مازندراني، ابيجعفر رشيدالدين محمد بن علي، مناقب آل ابيطالب، قم، چاپخانه علمي، بيتا.
ابن صباغ مالكي، علي بن محمد بن احمد، الفصول المهمه في معرفه الائمه عليهم السلام ، قم، دارالحديث، 1422ه .ق.
ابن صبان، شيخ محمّد بن علي، إسعاف الرّاغبين في سيرة المصطفي و أهل البيت الطّاهرين، طبع العثمانية، بيتا، بيجا.
ابن طلحه شافعي، كمالالدين محمد، مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، بيروت، مؤسسه امالقري للتحقيق و النشر،1420ه .ق.
ابن طولون، شمسالدين محمد، الائمة الاثنا عشر، تحقيق: صلاحالدين المنجد، قم، منشورات الرضي، بيتا.
ابنطيفور، ابيالفضل بن ابيالطاهر، بغداد في تاريخ الخلافه العباسيه، بيروت، مكتبه المعارف، 1968م.
ابن عبدالبر، يوسف بن عبدالبر القرطبي، بهجة المجالس و انس المجالس، بيروت، دار الكتب العلميه، 1384ه .ق.
ابن الوردي، زينالدين عمر بن مظفر، تاريخ ابنالوردي، نجف، مطبعة الحيدريه، 1389.
ابوالفداء، عمادالدين اسماعيل بن نورالدين شافعي، المختصر في اخبار البشر، معروف به (تاريخ ابوالفداء)، مكتبة القدسيّ، القاهرة 1408 ه .ق، و طبعة إدارة ترحاب السّنة ـ باكستان، المكتبة الإعدادية.
ابنعبد ربه اندلسي، احمد بن محمد، العقد الفريد، بيروت، دار احياء التراث العربي.
ابن عبدالوهاب، حسين بن عبدالوهاب، عيونالمعجزات، قم، مكتبه الداوري، بيتا.
ابن عساكر، ابيقاسم علي بن الحسن بن هبة اللّه، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق: سكينة الشّهابي، دمشق، 1402ه .ق، دارالفكر، بيروت، چاپ اول، 1415ه .ق.
ابنعساكر، ترجمه الامام زين العابدين علي بن الحسين عليه السلام و تليها ترجمه ابنه الامام محمد الباقر عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق، تهران، محمدباقر محمودي، 1413ه .ق.
ابن عماد حنبلي، ابيالفلاح عبدالحي، شذرات الذّهب في أخبار من ذهب، بيروت و دمشق، دار ابن كثير، 1409ه .ق.
ابن عنبه، جمالالدين احمد بن علي، عمدة الطالب في انساب آل ابيطالب، تحقيق: محمدحسن آل طالقاني، چاپ دوم، 1380/ 1961م.
ابن فوطي شيباني، عبدالرزاق بن احمد، مجمع الادب في معجم الالقاب، تحقيق: محمدكاظم، تهران، مؤسسه الطباعه و النشر، 1416ه .ق/ 1374ش.
ابن قتيبه دينوري، ابومحمد عبدالله بن مسلم، عيون الاخبار، قاهره، دارالكتب المصريه، 1375ه .ق.
ـــــــــــــــ ، الامامه و السياسه، قاهره، مكتبة المصريه، چاپ دوم، 1325ه .ق.
ـــــــــــــــ ، المعارف، تحقيق: ثروه عكاشه، مصر، دارالمعارف، 1415ه .ق.
ـــــــــــــــ ، تأويل مختلف الحديث، بيروت ـ لبنان، دار الكتب العلميه، بيتا.
ابنكثير، ابوالفدا اسماعيل بن كثير دمشقي، البدايه والنهايه في التاريخ، بيروت، مؤسسه التاريخ العربي و دار احياء التراث العربي، 1413ه .ق.
ابن ماجه، لأبي عبدالله محمّد بن يزيد بن ماجه القزويني، سنن ابن ماجه، تحقيق: فؤاد عبد الباقي، بيروت، دار إحياء التّراث، الطّبعة الأولي، 1395 ه .ق. و بيروت، نشر دار الفكر، 1371 ه ق.
ابن منظور، محمد بن مكرم، مختصر تاريخ دمشق، دمشق، دار الفكر، 1408ه .ق.
ابن واضح يعقوبي، أحمد بن ابييعقوب بن جعفر، تاريخ يعقوبي، قم، مؤسسه و نشر فرهنگ اهل بيت، بيروت، دارصادر، 1425ه .ق.
ابيداود، أشعث السّجستانيّ الأزديّ، سنن ابيداود، إعداد و تعليق: عزت عبد الدّعاس، حمص، طبعة دار الحديث، الطّبعة الاولي، 1388ق و مصر، طبعة مصطفي البابيّ، 1391ه .ق.
ابي النصر بخاري، سر سلسله العلوية، نجف، انتشارات شريف الرضي، 1381ه .ق.
ابوزهره، محمد(م1898ه .ق)، الامام الصادق حياته و عصره، قاهره، دارالفكر العربي، 1425ه .ق/ 2005م/ 1384ش.
ابيالفداء، عماد الدّين إسماعيل ابوالفداء، تأريخ ابيالفداء (المختصر في أخبار البشر)، قاهره، مكتبة القدسي، 1408ه .ق.
ابيالفرج اصفهاني، عليّ بن الحسين بن محمّد، مقاتل الطّالبين، قم، منشورات الشّريف الرضي، قم1405ه .ق.
اربلي، علي بن عيسي، كشف الغمه في معرفة الائمة، بيروت، چاپ دار الكتاب الإسلامي، بيروت 1401ه .ق.
اصفهاني، لأبي الفرج الأصفهاني، الاَغاني، تحقيق: خليل محييالدّين، بيجا، دار الكتاب المصرية، الطّبعة الأولي، 1358ه ق.
امين، سيد محسن، اعيان الشيعه، تحقيق: حسن امين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403ه .ق.
بحراني، سيد هاشم، حلية الابرار، قم، مؤسسه معارف اسلامي، 1415ه .ق.
بحراني، هاشم بن سليمان حسيني، مدينة المعاجز، قم، مؤسسه المعارف الإسلامية، 1426ه .ق.
بخاري، ابيعبدالله إسماعيل بن إبراهيم، التاريخ الكبير، بيروت، دار الكتب العلمية، بيتا.
بخاري، ابيعبدالله محمّد بن إسماعيل، صحيح البخاري، تحقيق: مصطفي ديبالبغا، بيروت، دار ابنكثير، الطبعة الرابعة، 1410ه .ق.
بلاذري، احمد بن يحيي بن جابر، أنساب الاشراف، تحقيق: شيخ محمدباقر محمودي، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1397ه .ق.
بيهقي، ابراهيم بن محمد، المحاسن و المساوي، بيروت، دارالصادر، 1390ه .ق.
بيهقي، أحمد بن الحسين بن علي، السّنن الكبري، تحقيق: محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، الطّبعة الاولي، 1414ه .ق.
ابي ترمذي، عيسي محمد بن عيسي بن سورة الترمذي، سنن الترمذي، تحقيق: أحمد محمد شاكر، بيروت، دار إحياء التراث، بيتا.
تميمي مغربي، نعمان بن محمد قاضي نعمان، دعائم الاسلام، قاهره، چاپ آصف بن علي اصغر فيضي، 1963 ـ 1965م.
ثعلبي، احمد بن محمد بن إبراهيم، تفسير الثّعلبي (الكشف و البيان في التّفسير)، مطبوع الجزء الأول علي الحجر، و طبعة في مكتبة المرعشي النجفي العامة، بيتا.
جاحظ، عمرو بن بحر، البيان و التّبيين، شرح: حسن السّندوبيّ، بيجا، نشر دار الجاحظ، 1409ه .ق.
جامي، عبدالرحمان، شواهد النبوة، تهران، دفتر نشر طيب، چاپ اول، 1379ش.
جندي، عبدالحليم، الإمام جعفر الصادق عليه السلام ، إشراف: محمد توفيق عويضه، قاهره، المجلس الأعلي للشئون الإسلامية، قاهره، چاپخانه: مطابع الأهرام التجارية، 1397ه .ق/ 1977م.
جوهري، إسماعيل بن حماد، الصّحاح، بيروت، دار العلم للملايين، بيتا.
حافظ ابونعيم، احمد بن عبدالله، حلية الاولياء و طبقات الأصفياء، بيروت، دارالكتاب العربي، 1363ه .ق.
الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله ابوعبدالله، المستدرك علي الصحيحين، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الأولي، 1411ه .ق/1990م.
حرّ عاملي، محمد بن حسن، اثبات الهداه بالفصوص و المعجزات، ترجمه: احمد جنتي، تهران، چاپ هاشم رسولي، 1357 ش.
حميريقمي، عبدالله بن جعفر، قرب الإسناد، بيروت، دارالفكر، 1406 ه .ق
عبدالفتاح حنفي، سيد محمود القراغولي البغدادي الحنفي، جوهره الكلام في مدح الساده الاعلام، بيروت، دارالكتب العلميه، بيتا.
خواند امير، غياثالدين، حبيب السير في اخبار افراد البشر، تهران، خيام، چاپ اول، 1353 ه .ق.
خليفة بن خياط، ابوعمرو ليني عصفري، تاريخ خليفة بن خياط، مدينة منوره، دار طيبه، 1405ه .ق.
خنجي اصفهاني، فضلالله بن روزبهان، وسيلة الخادم إلي المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم عليه السلام ، قم، انتشارات انصاريان، چاپ اول، 1375ش.
دارمي، عبدالله بن عبد الرّحمان، سنن الدارمي، بعنايه: محمد أحمد دهمان، دمشق، طبعة الاعتدال، 1419ه .ق.
دخيل، علي محمد علي، أئمتنا، بيروت، دارالمكتبة الامام الرضا عليه السلام و دارالمرتضي، چاپ ششم، 1402ه .ق.
دميري، محمد بن موسي، حياه الحيوان الكبري، قم، دار ذوي القربي، 1364 ش.
دولابي، ابيبشر محمد بن احمد بن حماد، الكني والاسماء، بيروت، دار الكتب العلمية، 1420ه .ق.
ديار بكري مالكي، حسين بن محمد بن الحسن، تأريخ الخميس في أحوال أنفس نفيس، تحقيق: علي زغلول، بيروت، دارالفكر، 1406ه .ق.
ذهبي، ابيعبدالله محمّد بن أحمد، العبر في خبر من غبر، تحقيق و ضبط: ابيهاجر محمد السعيد بن بسيوني، بيروت، دار الكتاب العلمية 1381ه .ق.
ـــــــــــــــ ، سير أعلام النّبلاء، تحقيق: شعيب الأرناءوط، بيروت، مؤسسه الرّسالة، چاپ دهم، 1414ه .ق.
ـــــــــــــــ ، تذكرة الحفاظ، تحقيق: أحمد السّقا، بيروت ـ لبنان، دار إحياء التّراث العربي، 1375ه .ق.
ـــــــــــــــ ، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير الاعلام، تحقيق: عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، دار الكتاب العربي، چاپ اول، سال 1407ق/ 1987م.
رازي، محمد بن إدريس بن منذر، الجرح و التّعديل، بيروت، دار المعارف العثمانيه، 1371ه .ق.
راغب اصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، اروميه، دفتر نشر كتاب، 1404ه .ق.
راوندي، قطبالدين، الخرائج و الجرائح، تحقيق: مؤسسه الامام المهدي عليه السلام ، قم، مؤسسه الامام المهدي عليه السلام ، چاپ اول، 1409ه .ق.
زبيدي، محمّدمرتضي حسيني، تاج العروس من جواهر القاموس، بيروت، دارالهدايه، بيروت، 1306ه .ق.
زرقاني، محمد بن عبدالباقي بن يوسف، شرح الزّرقاني علي موطأ الإمام مالك، بيروت، دار الكتب العلمية، چاپ اول، 1411ه .ق.
زركلي، خيرالدين، الاعلام، بيروت، دار العلم للملايين، چاپ هشتم، 1989 م.
زمخشري، محمود بن عمر، ربيع الابرار و نصوص الاخبار، قم، چاپ سليم نعيمي، 1410ه .ق.
سبط بن جوزي، يوسف بن فرغلي بن عبدالله، تذكرة الخواص (تذكرة خواص الامة)، بيروت، الطبعة الثّانية، 1401ه .ق.
سويدي بغدادي، محمدامين، سبائك الذهب في معرفة قبايل العرب، بيروت، المكتبه العلميه، 1402ه .ق.
سيوطي شافعي، جلالالدين، طبقات الحفاظ، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1412ه .ق.
ـــــــــــــــ ، طبقات المفسّرين، بيروت، دار الكتب العلمية، بيتا.
شافعي العاصمي المكي، عبدالملك بن حسين بن عبدالملك، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود، علي محمد معوض، بيروت، دار الكتب العلمية، 1419ه .ق/ 1998م.
شاكري، حاج حسين، موسوعه المصطفي والعتره عليهم السلام ، قم، انتشارات الهادي، المطبعه ستاره، 1417ه .ق.
شبراوي، جمال الدين، الإتحاف بحب الأشراف، دارالكتب، قم، 1423 ه .ق.
شبلنجي، مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجي، نور الأبصار في مناقب آل بيت النّبي المختار، بيروت، طبعة دارالكتاب العلمية، الطبعة الأولي، 1398ه .ق.
شريف قرشي، باقر، حياة الامام محمدباقر عليه السلام ، بيروت، دارالبلاغه، چاپ اول، 1413ه .ق.
شيرازي شافعي، ابيإسحاق، طبقات الفقهاء، بيروت، دار الرّائد العربي، الطبعة الثانية، 1401ه .ق.
صفدي، صلاحالدين خليل بن أيبك، الوافي بالوفيات، تحقيق: أحمد الأرناؤوط و تركي مصطفي، بيروت، دارالنشر، دار إحياء التراث، 1420ه .ق.
طبري، محمد بن جرير، تاريخ الطبري، بيروت، لبنان، مؤسسة العلمي، چاپ چهارم، 1403ه .ق/ 1983م.
طوسي، محمد بن حسن، اختيار معرفة الرّجال (معروف به رجال كشي)، تصحيح: حسن مصطفوي، مركز مطالعات دانشگاه مشهد، 1389ه .ق.
طريحي، فخرالدين بن محمد، جامع المقال، حققه و علق عليه: محمدكاظم طريحي، چاپخانة حيدري، بيجا، بيتا.
عطار نيشابوري، فريدالدين، تذكره الاولياء، تصحيح: نيكلسون، تهران، انتشارات مولي، ليدن 1905، بيتا.
عطاردي، عزيزالله، مسند الامام الباقر عليه السلام ، تهران، انتشارات عطارد، چاپ اول، 1381.
عظيمآبادي، ابيالطيب محمد شمسالحق، عون المعبود شرح سنن ابيداوود، بيروت، دارالكتب العلمية، چاپ سوم، 1415ه .ق.
علوي عمري، علي بن محمد، المجدي في انساب الطالبين، قم، چاپ احمد مهدوي دامغاني، 1409ه .ق.
علي بن اسماعيل اشعري، مقالات الاسلامين و اختلاف المصلين، قاهره، چاپ محمد محي الدين عبد الحميد، 1405ه .ق/ 1985م.
عياشي، محمد بن مسعود، تفسير العياشي، تحقيق و تعليق: هاشم رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علمي اسلامي، 1363ه .ق.
فتال نيشابوري، محمد بن الحسن بن علي، روضة الواعظين، بيروت، طبع مؤسسه الأعلمي، چاپ اول، 1406 ه .ق.
فخر رازي، محمد بن عمر، تفسير الفخر الرّازيّ (التّفسير الكبير و مفاتيح الغيب)، بيروت، دار الكتاب العلمية، 1408ه .ق.
فريد وجدي، محمّد، دائره المعارف القرن العشرين، بيروت، بيجا، چاپ دوم، 1402ه .ق.
قاضي نعمان، ابيحنيفه قاضي نعمان بن محمد مصري، شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار، قم، مؤسسه النشر الإسلامي، بيتا.
قرطبي، ابيعبدالله محمد بن احمد، تفسير القرطبي (الجامع لأحكام القرآن)، تصحيح: أحمد عبد العليم البردوني، دار إحياء التّراث العربي، الطّبعة الأولي، 1429ه .ق.
قرماني دمشقي، ابوعباس احمد بن يوسف بن احمد، اخبار الدول و آثار الاول في التاريخ، بيروت، عالم الكتب، بيتا.
قندوزي، سليمان بن إبراهيم قندوزي حنفي، ينابيع الموده لذوي القربي، قم، دارالاسوه، چاپ دوم، 1422 ه .ق.
كفعمي، ابراهيم بن علي، المصباح، مؤسسه العلمي، بيروت، چاپ سوم، 1403ه .ق/1983م.
كليني، ابيجعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق، اصول الكافي، طهران، دار الكتاب الإسلاميه، چاپ دوم، 1389ه .ق.
گنجي شافعي، محمد بن يوسف، كفايه الطالب في مناقب علي بن ابيطالب عليه السلام ، تهران، دار احياء التراث اهل البيت، چاپ سوم، 1404ه .ق.
متقي هندي، علاءالدين علي المتقي ابنحسام الهندي، كنزالعمال في سنن الاقوال و الافعال، ضبط و تفسير: الشيخ بكري حياني، تصحيح و فهرسة: الشيخ صفوة السقا، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1409ه .ق/ 1989 م.
مجلسي، محمدباقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، تهران، اسلاميه، 1363ش.
حسيني، مرعشي تستري، سيد نور اللّه، احقاق الحق و ازهاق الباطل، تهران، مطبعه الاسلامية، 1395ه .ق.
مزي، جمالالدين ابيالحجاج يوسف المزي، تهذيب الكمال في اسماء الرجال، تحقيق و ضبط و تعليق: الدكتور بشار عواد معرو، بيروت، مؤسسه الرسالة، الطبعة الرابعة، 1406 ه .ق ـ 1985 م.
مسعودي، علي بن حسين، إثبات الوصيه للإمام علي بن أبي طالب، قم، انصاريان، 1426ه .ق.
ـــــــــــــــ ، مروج الذهب و معادن الجوهر، مصر، چاپ محمد محيي الدين عبد الحميد، 1964 ـ 1965/ 1384 ـ 1385.
مدرس تبريزي، ميرزا محمدعلي، ريحانة الادب، تهران، نشر شهيد سعيد محبّي، 1375.
مسكويه، ابوعلي، تجارب الامم، تحقيق: دكتر امامي، تهران، سروش، 1407 ه .ق.
مفيد، محمد بن محمد بن نعمان عكبري، الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ چهارم، 1378 ه .ق.
مكي حسيني موسوي، نورالدين سيدعباس بن عباس، نزهه الجليس و منتبه الاديب الانيس، قم، مكتبه الحيدريه، چاپ اول، 1417ه .ق.
موسوي الخميني، روح الله، صحيفه نور، تهران، چاپ وزارت ارشاد اسلامي، بيتا.
موصلي، شرفالدين ابيمحمد عمر بن شجاع، مناقب آل محمد المسمي بالنعيم المقيم لعتره النبا العظيم، بيجا، مؤسسه الأعلمي، بيتا.
نبهاني بيروتي، يوسف بن إسماعيل، جامع كرامات الأولياء، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1414ق.
نسايي، ابوعبدالرّحمن أحمد بن شعيب بن عليّ بن بحر بن سنان ابن دينار النسائي، سنن النّسائي، الطّبعة الاولي، بيروت، دارالفكر للطباعة و النّشر و التّوزيع، و القاهره، مطبعة مصطفي البابي 1964 م.
نووي، ابوذكريا محييالدين بن شرف، تهذيب الاسماء واللغات، دارالكتب العلميه، 1412ه .ق.
يافعي يمني شافعي، ابومحمد عبدالله بن سعد، مراة الجَّنان و عبرة اليقظان في معرفه ما يعتبر من حوادث الزمان، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1417ه .ق.