ghaemiyeh.com
سرشناسه : شريفي، فاطمه، ۱۳۴۷ -
عنوان و نام پديدآور : اشخاص و گروهها در قرآن (محورهاي كاربردي در رسانه ملي)/ فاطمه شريفي.
مشخصات نشر : قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهري : ۳۰۲ ص.
فروست : مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما؛ كد ۱۸۹۵.
شابك : ۹۲۰۰۰ ريال978-964-514-272-6 :
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه: ص. ۲۹۷ - ۳۰۲؛همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : قرآن-- بررسي و شناخت
موضوع : پيامبران در قرآن
موضوع : زنان مقدس مسلمان
موضوع : زنان در قرآن
موضوع : سنخشناسي (دين)
شناسه افزوده : صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره : BP۸۸/ش۳۸۶الف۵ ۱۳۹۲
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۶
شماره كتابشناسي ملي : ۳۰۹۵۳۱۰
ديباچه
قرآن كتاب هدايت است. كتاب پند و اندرز و عبرتگيري است. كتابي است كه هيچ باطل و گزافه و مبالغهاي در آن راه ندارد و همه از سوي خداوند حكيم نازل شده است.
قرآن براي هدايت و ارشاد مردم از روش معرفي الگو نيز بهره برده است. ازاينرو هم به بيان الگوهاي مثبت پرداخته كه بايد آنها را سرلوحه زندگي قرار داد و هم به الگوهاي منفي پرداخته كه بايد از آنها اجتناب و پرهيز داشت.
بنابراين براي پاسخ به نياز جامعه به الگوهاي سازنده و واقعي و جلوگيري از رخنه الگوهاي كاذب غربي كه روح و قلب جوانان ما را هدف قرار دادهاند، جا دارد تا نهادهاي فرهنگي از جمله رسانه ملي در ترويج اين الگوها و شخصيتهاي قرآني گامهاي اساسيتري بردارند.
بر اين اساس تحقيق حاضر بر آن است تا با بيان شخصيتهاي مثبت و منفي از مردان و زنان و بيان شناسههاي مختلف زندگي آنان چون، شناسه اسمي، شناسه رفتاري و اخلاقي، شناسه تبليغي و... گامي در جهت معرفي آنها بردارد.
در پايان از پژوهشگر ارجمند سركار خانم فاطمه شريفي كه در تأليف و تدوين اين اثر زحمت كشيدند سپاسگزاري و قدرداني ميشود. اميد است اين اثر مورد قبول برنامهسازان و مديران ارشد رسانه ملي قرار گيرد.
و من الله التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
پيشگفتار
علاقه و توجه مسلمانان به سرگذشت صالحان و اقوام گذشته، زمينهاي براي پژوهشهاي قرآني و تاريخي فراهم كرده است كه بخشي از آن به تفحص و تحقيق در زندگي انبيا مربوط ميشود. از آنجا كه انسان به الگوهاي عيني نيازمند است تا راهنماي او در زندگي باشند، داستانهاي قرآن، به ويژه بخشهاي مربوط به پيامبران، تنها به منظور خواندن حكايتهاي شنيدني و پندآموز نيست، بلكه واقعيتهاي تاريخي است كه بر قابليت الگو بودن قهرمانان اصلي اين داستانها ميافزايد. براي نمونه، در قرآن، نوح عليه السلام در پايداري و مقاومت (عنكبوت: 14)، ابراهيم عليه السلام ، در توحيد و بتشكني (انبيا: 52)، موسي عليه السلام در رهبري و مبارزه با استكبار (ابراهيم: 5)، عيسي عليه السلام در مهرباني (مائده: 118) و محمد صلي الله عليه و آله در مكارم اخلاق (قلم: 4) بهعنوان اسوه معرفي شدهاند. از آنجا كه فهم درست مطالب به بررسي دقيق شخصيتها و ويژگي آنها بستگي دارد، با گردآوردن مجموعهاي از شخصيتها و ويژگيهايشان ميتوان تصاويري روشنتر از چهرههاي قرآني ـ آنگونه كه شايسته است ـ به تصوير كشيد و با توجه به نيازهاي جامعه، برنامههايي را به مخاطبان رسانه عرضه كرد.
از آنجا كه در آغاز هر پژوهش، تبيين دقيق موضوع، ضروري است، به دستهبندي اجمالي از انواع شخصيتها در قرآن اشاره ميكنيم.
الف) انسانها: شامل پيامبران الهي و دشمنان آنان (مردان و زنان) ميشود.
ب) موجودات فرا ماده
يك ـ ملائكه گاهي به صورت انسان بر برخي پيامبران ظاهر ميشدند، نمونه آن در ماجراي ابراهيم عليه السلام است كه براي بشارت تولد اسحاق و يعقوب آمده بودند. (هود: 69 ـ 76) و (حجر: 51 ـ 56) نمونه ديگر، هاروت و ماروت هستند؛ دو فرشتهاي كه ابطال سحر را به مردم ميآموختند. (بقره: 102) حضور ملائكه را در آگاه كردن لوط عليه السلام از عذاب قومش (هود: 69 ـ 76) و (حجر: 61 ـ 77) نيز ميبينيم.
دو ـ جن: نمونه برجسته آن، ابليس است كه در ماجراي خلقت انسان حضور داشت. (بقره: 34 ـ 36)
ج) حيوانات: از قبيل مورچه و هدهد در داستان حضرت سليمان عليه السلام . (نمل: 19 ـ 27)
د) اشيا: مانند عصاي حضرت موسي عليه السلام . (شعرا: 30 ـ 32)
از ميان شخصيتهاي قرآني در اين پژوهش، فقط برخي از شخصيتهاي انساني بررسي ميشود.
الف) پيامبران
اول ـ پيامبراني كه نامشان به صورت صريح در قرآن ذكر شده است، مانند موسي عليه السلام (طه: 77) و ابراهيم عليه السلام (بقره: 132) و... .
دوم ـ پيامبراني كه نامشان در قرآن ذكر نشده، ولي قرآن با آوردن صفت يا صفاتي از آنان ياد كرده است، مانند «فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَينَاهُ...» (كهف: 65) كه در مورد حضرت خضر عليه السلام است.
در اين پژوهش تلاش شده است تنها شخصيتهايي (فردي و گروهي) كه نامشان به طور صريح در قرآن آمده است، بررسي شوند. از پيامبراني هم كه نامشان صريحاً ذكر نشده است، تنها چند مورد مهم، براي آشنايي خوانندگان ذكر ميشود، چون
عموم انسانها علاقه زيادي دارند با زندگي شخصيتهايي كه نام آنها در قرآن آمده است، آشنا شوند و آنان را الگو و سرمشق خود در زندگي قرار دهند كه حضرت نوح عليه السلام از آن جمله است.
به برخي شخصيتهاي فرعي، مانند برادران حضرت يوسف عليه السلام در كنار شخصيتهاي اصلي (صريح) توجه ميشود.
ذكر اسامي غيرمصرّح شامل بيان شأن نزولها هم ميشود كه پرداختن به آنها از گنجايش اين كتاب خارج است.
ب) غير پيامبران
زير فصل ها
اول ـ مردان
دوم ـ زنان
سوم ـ گروهي
اول ـ مردان
مرداني كه عملكرد مثبت داشتهاند،(1)مانند طالوت (بقره: 242 ـ 252) و (لقمان: 12) و... .
مرداني كه عملكرد منفي داشتهاند، مانند قارون (قصص: 76) و فرعون (يونس: 83).
دوم ـ زنان
زناني كه عملكرد مثبت داشتهاند.
زناني كه عملكرد منفي داشتهاند.
در قرآن از بين زنان، تنها نام حضرت مريم عليها السلام به طور صريح ذكر شده و از ديگر شخصيتهاي زن در قرآن با تعبيرهاي مختلف و به طور غيرمستقيم ياد شده است.
1) نمونه بارز اين مردان، معصومان و اهل بيت: هستند كه چون نامشان به طور صريح در قرآن ذكر نشده است، از آوردن آن معذوريم. آيه تطهير (احزاب: 22) و آيه مباهله (آلعمران: 61).
سوم ـ گروهي
در قرآن از اين گروهها با عنوانها و صفات مختلفي ياد شده است كه برخي مثبت و برخي ديگر منفي است.
الف) گاه با لفظ قوم مانند قوم عاد (اعراف: 69) يا قوم سبأ (سبأ: 19) و... .
ب) گاه با آوردن صفات از آنان ياد شده است:
يك ـ گاه به صورت جمع سالم است، مانند: مسلمين (انعام: 161 ـ 163)، منافقين (توبه: 67)، سابقون (واقعه: 11) و...؛
دو ـ گاه به صورت جمع مكسر است، مانند: رُسُلْ (هود: 77 ـ 83) و رسلنا (عنكبوت: 32 ـ 35) و گاه با لفظ اصحاب آورده شده است.
سه ـ گاه به صورت اسم جمع است، مانند: نساء (نسا: 4 ـ 34) و ناس (ناس: 1)؛
چهار ـ گاه با عنوان «آل» به معني پيروان آورده شده است، مانند: آل فرعون (غافر: 45) و آل يعقوب (بقره: 32)؛
از ميان موارد بالا، گروههايي را كه با عنوان «آل» و «اصحاب» به صورت صريح در قرآن آمده است (مثبت و منفي)، به دليل تأثير بيشتر، ملموس و عيني بودن و آشنايي بيشتر مردم با نامشان، بررسي خواهيم كرد.
نمودار شخصيتهاي قرآني
الف) انسانها ب) موجودات فراماده ج) حيواناتد) اشيا
فردي گروهي ملائكه جن
پيامبران غيرپيامبران
با ذكر نام بدون ذكر نام مردان زنان
با عملكرد مثبت با عملكرد منفي با عملكرد مثبت با عملكرد منفي
قرآن كريم نسبت به ذكر شخصيتهاي خود، دو روش را انتخاب كرده است. در يك روش، از برخي شخصيتها، مانند پيامبران به طور صريح ياد ميكند و در روش ديگر، تنها به شخصيت داستانها اشاره ميكند و از آنها نام نميبرد؛ يعني به معرفي افراد، مكانها و اشيايي ميپردازد كه در نتيجه آن، شخصيت به صورت كنايه و اشاره مطرح ميشود. در اين پژوهش، شخصيتهايي (پيامبران و غيرپيامبران) را كه نامشان در قرآن ذكر شده است، از جنبههاي زير، شناسايي و بررسي خواهيم كرد: (در صورت وجود و پرداختن قرآن به آنها)
شناسه فردي (اسمي) (نام، لقب و عنوانهاي مطرح شده در قرآن با معاني)؛
شناسه جسمي (شكل ظاهري فرد از نظر قد، قيافه، رنگ چهره، مو و...)؛
شناسه شغلي و خدماتي (شغلي كه داشته و خدماتي كه انجام داده است)؛
شناسه رفتاري و رواني (رفتارهاي مثبت و منفي فرد)؛
شناسه فكري و عقيدتي(1)(موحد، مشرك، كافر و اعتقادات در حد چند مورد)؛
شناسه تبليغي (چند مورد از روشهاي تبليغي كه براي دعوت مردم به كار رفته است)؛(2)
شناسه خانوادگي (نسب، پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند و...)
شناسه قومي (مشخصات مربوط به قوم)؛
شناسه حكومتي (حاكمان دوران مربوط به شخصيت بهطور خلاصه)؛
شناسه جغرافيايي (موقعيت جغرافيايي شخصيت)؛
شناسه فرهنگي و زباني (زبان شخصيت، محيط و فرهنگ غالب بر آن).
مهمترين واژه اي كه در اين پژوهش بررسي ميشود، «شخصيت» است.
«شخصيت» در لغت به معني شرافت، رفعت، بزرگواري، مرتبه و درجه است.(1)در اصطلاح روانشناسي، شخصيت يا منش عبارت است از مجموع نفسانيات (احساسات، افكار، عواطف و...).(2)به عبارت ديگر، شخصيت يعني عنصر ثابت رفتار فرد، شيوه بودن او و به طور كلي، آنچه همواره با اوست و موجب تمايزش از ديگران ميشود.(3)
از ديدگاه علوم اجتماعي، شخصيت، مجموعه ويژگيهايي است كه فردي را از فرد ديگر مشخص و متمايز ميسازد. شخصيت، نظامي است كه در جريان تداخل و تأثير متقابل فرد و جامعه، در فرد به وجود ميآيد. همچنين شخصيت را محصول نقش و مقامهايي ميدانند كه فرد در گروه يا گروههايي كه عضو آنهاست، بر عهده ميگيرد. (4)
درباره زندگي پيامبران كتابهاي زيادي نوشته شده است كه به چند نمونه اشاره ميكنيم:
الف) قصصالانبيا: در 28 بخش به خصوصيات پيامبران، داستان زندگي پيامبران و اصحاب آنها پرداخته و در آخر، اطلاعاتي در مورد بنياسراييل و گروهي از پادشاهان آورده است. نويسنده آن الجزايري است.
ب) قصههاي قرآن: آيتالله ناصر مكارم شيرازي اين اثر را در سه بخشِ سرگذشت پيامبران، ديگر داستانهاي قرآني و داستان پيامبر اسلام با استفاده از تفسير نمونه گردآورده است.
ج) حيوة القلوب يا تاريخ پيامبران: دو جلد آن مربوط به زندگي پيامبران است كه در بيان تاريخ احوال، صفات و معجزههاي پيامبران و برخي بندگان شايسته خداست. همچنين احوال برخي پادشاهان را در 38 باب آورده است. اين كتاب اثر علامه مجلسي است.
د) تاريخ انبيا (قصصالقرآن): داستان زندگي 25 تن از پيامبران مطرح را بيان كرده است. نويسنده آن، جعفر قدسي ميرحيدري است.
ه) قصصالانبيا: جلد اول در مورد پيدايش عالم، آفرينش آدم، نبوت، اعجاز و وحي است و جلد دوم، تعداد پيامبران، زندگي، آيات مربوط و سال هبوط هر پيامبر را بيان كرده است. اين كتاب اثر عمادالدين اصفهاني، مشهور به عمادزاده است.
و) داستان قرآن و پيامبران در الميزان: علامه سيد محمدحسين طباطبايي بيان قصص خود، از روش تفسير قرآن به قرآن استفاده و تلاش كرده است به آيات حاكي از يك قصه، ترتيب زماني بدهد و از مجموع آيات مربوط، يك قصه كامل قرآني فراهم آورد. در ذيل هر داستان، فصلي با عنوان بحث روايي آورده كه ضمن نقل روايات از منابع تشيع و تسنن، آنها را نقد كرده است. از ديگر روشهاي او، بررسي تطبيقي قصص قرآن با تورات و انجيل بود تا از اين طريق، خواننده به حقانيت قصص قرآن پي ببرد، علامه، داستان پيامبران را با رعايت تسلسل تاريخي بيان كرده است. گردآورنده اين كتاب، حسين فعال عراقي است.
ز) داستان پيامبران در تورات، تلمود، انجيل و قرآن و بازتاب آن در ادبيات فارسي: شامل 24 كتاب است. نويسنده در هر كتاب، ابتدا جايگاه هر پيامبر را در عهد عتيق و سپس در تلمود و قرآن بررسي ميكند. در ادامه،
روايات تورات و قرآن را با هم مقايسه و بازتاب داستان آن پيامبر را در ادبيات فارسي بيان ميكند. اين كتاب اثر محمد لاريجاني است.
ح) قصص الانبيا: شامل 117 قصه است كه از زندگي بعضي پيامبران، چند قصه نقل كرده است.
در پايان هر داستان، به استناد منابعي از تورات، انجيل و ترجمه تفسير طبري اشاره شده است كه موارد اختلاف و گوناگوني را بيان ميكند. نويسنده اين اثر، ابواسحاق ابراهيم نيشابوري است كه اين كتاب را با آشنايي و تسلط كامل بر قرآن و تفسير طبري نوشته است.
وجه تمايز پژوهش پيشرو با موارد يادشده در آن است كه در اين نوشتار، شخصيتهاي انساني شامل پيامبران و غيرپيامبران در حد گنجايش اين تحقيق (شناسه فردي، ظاهري، شغلي، رفتاري، عقيدتي، قومي، فرهنگي) از ابعاد مختلف بررسي ميشوند و سعي شده است در يادكرد شخصيتها، سير تاريخي در حدّ امكان رعايت شود.
الف) بيان كاربرد شخصيتهاي قرآن در زندگي فردي و اجتماعي؛
ب) آشنايي با زندگي و خصوصيات شخصيتهاي قرآني و استفاده در برنامهها بهعنوان ابزاري تبليغي براي تقويت جنبههاي ديني و معنوي؛
ج) استفاده از الگوهاي صحيح و مناسب، با توجه به شخصيتهاي مثبت و پند و عبرتگيري از سرنوشت شخصيتهاي منفي و عاقبت هر گروه در برنامهسازي؛
د) بررسي ويژگي هر يك از شخصيتها، از ابعاد مختلف (فردي، اخلاقي، عقيدتي، تبليغي و...) براي شناخت كامل آنها براي استفاده در برنامهسازي مستند از شخصيتها.
بخش اول: پيامبران
زير فصل ها
فصل اول: پيامبراني كه نامشان در قرآن ذكر شده است
فصل دوم: پيامبراني كه فقط وصفشان در قرآن آمده است
فصل اول: پيامبراني كه نامشان در قرآن ذكر شده است
زير فصل ها
حضرت آدم عليه السلام
حضرت نوح عليه السلام
حضرت ادريس عليه السلام
حضرت هود عليه السلام
حضرت صالح عليه السلام
حضرت ابراهيم عليه السلام
حضرت اسماعيل عليه السلام
حضرت لوط عليه السلام
حضرت اسحاق عليه السلام
حضرت يعقوب عليه السلام
حضرت يوسف عليه السلام
حضرت ايوب عليه السلام
حضرت شعيب عليه السلام
حضرت موسي عليه السلام
حضرت هارون عليه السلام
حضرت الياس عليه السلام
حضرت اليسع عليه السلام
حضرت ذيالكفل عليه السلام
حضرت داوود عليه السلام
حضرت سليمان عليه السلام
حضرت يونس عليه السلام
عزير عليه السلام
حضرت زكريا عليه السلام
حضرت يحيي عليه السلام
حضرت عيسي عليه السلام
حضرت آدم عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي آدم عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني آدم عليه السلام
شناسه تبليغي حضرت آدم عليه السلام
شناسه خانوادگي حضرت آدم عليه السلام
شناسه جغرافيايي آدم عليه السلام
شناسه زباني آدم عليه السلام
حضرت آدم عليه السلام ، نخستين پيامبر الهي و پدر بشر است كه قرآن 25 بار از او ياد كرده و داستان خلقت و زندگاني وي را باز گفته است.
حضرت آدم عليه السلام به القابي چون ابوالبشر، خليفةالله،(1)صفيالله، ابوالوري، ابومحمد و معلمالأسما خوانده شده است.(2)
در مورد علت نامگذاري آدم گفتهاند: چون از خاك روي زمين آفريده شده، آدم نام گرفته است.(3)برخي نويسندگان، چهار دليل براي نامگذاري آدم عليه السلام ذكر كردهاند:
چون از خاك روي زمين آفريده شد؛
به دليل گندمگون بودن رنگ چهره؛
از عناصر و نيروهاي گوناگون آفريده شد؛
چون روح خداوند در او دميده شده، نيكو گرديده است.(4)
1) محمد فؤاد عبدالباقي، المعجم المفهرس، ص 32، «آدم».
2) به كوشش: احمد صدر، حاج سيد ج وادي و كامران فاني، دايرة المعارف تشيع، ج 1، ص 23.
3) أبي عليالفضل بن الحسن طبرسي، مجمع البيان، ج 21، ص 179؛ ابن ج رير طبري، جامع البيان، به كوشش: صدقي ج ميل العطار، ج 1، ص 307.
4) راغب اصفهاني، المفردات الالفاظ القرآن، به كوشش: صفوان عدنان داوودي، ص 70، ذيل «آدم».
برخي آوردهاند كه آدم ابتدا به اعتبار معناي وصفي درباره حضرت آدم عليه السلام به كار رفته و سپس به صورت عَلَم درآمده است.(1)
الف) دميده شدن روح خدايي در او: اين ويژگي از مهمترين فضايل آدم عليه السلام است كه دليل كرامت و شرافت او به شمار ميآيد. همين امر سبب شده است كه ملائكه بر او سجده كنند، چون اين روح حامل تمام فضيلتها بوده است: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» (حجر: 29)؛ (2)
ب) برگزيده خدا بودن: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفي آدَمَ...» (آل عمران: 33)؛
ج) برخوردار بودن از استعدادهاي فراوان براي يادگيري اسما و حقايق غيبي؛
قرآن ميفرمايد: «وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ كُلَّها» (بقره:31). در ماهيت اسما كه به برتري آدم انجاميد و چگونگي آموزش آن گفتهاند: خداوند معاني نامها را به آدم آموخت؛ زيرا آموختن نامها بدون معنا سودي ندارد و فضيلتي به شمار نميآيد.(3)همچنين گفته شده: خداوند نامهاي آفريدگار و آفريدگان را به آدم عليه السلام آموخت و آدم با دانستن نامهاي آفريدگان، بر فرشتگان برتري يافت؛(4)
د) موجودي برتر از ملائكه بودن: برخي گفتهاند آدم عليه السلام در سه مرحله بر فرشتگان برتري يافت:
يك ـ قدرت فكري و عقلي براي يادگيري اسما؛
دو ـ قدرت تصرف و تدبير براي آشكار كردن خواص در طبيعت؛
سه ـ احاطه علمي بر اسما و صفات ملائكه؛(5)
1) سيد حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 1، ص 52، ذيل «آدم».
2) سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 8، ص 25.
3) طوسي، التبيان في تفسير القرآن، به كوشش: حبيب العاملي، ج 1، صص 138 و 139؛ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 180.
4) محمدرشيد رضا، المنار، ج 1، ص 263.
5) سيد محمود طالقاني، پرتوي از قرآن، ج 1، ص 121.
ه) برخوردار شدن از مقام عصمت پس از هبوط به زمين و انتخابش به نبوت (آل عمران: 33): «هبوط» در لغت به معناي فرود اجباري است(1)و برخي آن را پايين آمدن سريع معنا كردهاند.(2)همچنين گفته شده منظور از هبوط و نزول آدم به زمين، پايين آمدن از مقام ارجمند و بهشت به زمين است.(3)
و) لغزش و نافرماني آدم عليه السلام : در مورد لغزش و نافرماني آدم عليه السلام گفتهاند آدم عليه السلام هنگام ارتكاب به اين لغزش، تكليف نداشته، بلكه در حال آماده كردن خود براي استقرار در زمين بوده است. پس اين نهي، فقط آزمايشي بوده(4)و آنچه آدم مرتكب شده، ترك اولي بوده، نه گناه.(5)همچنين گفته شده آدم هنگام ارتكاب آن نهي، هنوز به مقام نبوت نرسيده بود.(6)
از ديگر رفتارهاي آدم عليه السلام ، سرپيچي از فرمان خداوند بود كه او را از نزديك شدن به درخت ممنوعه بازداشت (طه: 121). به فرموده امام رضا عليه السلام : «عصيان آدم پيش از نبوت او بوده است».(7)
آثار عصيان آدم:
اول ـ نمايان شدن زشتيها(8)(اعراف: 19 ـ 22)؛
دوم ـ دوري از مقام قرب الهي (اعراف: 22)؛
سوم ـ ستم به خود «فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره: 35).
1) مفردات الالفاظ القرآن، ص 832، ذيل واژه «هبط».
2) التبيان في تفسير القرآن، ج 4، ص 375.
3) ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 1، ص 187.
4) ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 1، ص 187.؛ الميزان، ج 1، ص 145.
5) التبيان، ج 1، ص 162؛ الميزان، ج 1، ص 130.
6) المنار، ج 7، ص 513.
7) محمد بن بابويه قمي (شيخ صدوق)، عيون أخبار الرضا7، ج 1، ص 195.
8) مراد از «سوءاتهما» توجه به شرمگاه طرفين بود كه با ورقالجنة پوشانده شد.
عوامل نفوذ شيطان و انجام دادن عصيان
اول ـ حرص و طمع (اعراف: 20) و (طه: 121 ـ 122)؛
دوم ـ وسوسه و فريب شيطان (بقره: 35 ـ 36)؛
سوم ـ ضعف اراده (طه: 115 ـ 121)؛
چهارم ـ فراموش كردن پيمان با خدا (طه: 115 ـ 120و121)؛
پنجم ـ گرايش به زندگي جاويد دنيوي (اعراف: 20).(1)
حضرت آدم عليه السلام نخستين پيامبر الهي است كه خداوند او را جانشين خود در زمين قرار داد.(2)چنانكه قرآن ميفرمايد: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره: 30). در جاي ديگري نيز فرمود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَي آدَمَ...». (آل عمران: 33).
برخي مفسران، سخن گفتن خداوند با حضرت آدم را نشانه پيامبري او دانستهاند.(3)
از آنجا كه حضرت آدم عليه السلام ، مانند ديگر پيامبران، داراي مقام نبوت و رسالت بود، خداوند با اين مسئوليت، او را به سوي فرزندانش يا فرشتگان يا همسرش برانگيخت.(4)
همچنين گفته شده آدم عليه السلام صاحب شريعت بوده است كه در اين شريعت, عبادت خدا مطرح بود و قرآن از وجود حلال و حرام و آموختن آنها به بندگان خدا و فرزندان خويش مانند قرباني كردن براي خدا خبر داده است. شريعت آدم عليه السلام تا زمان نوح (نزديك به 10 قرن پس از آدم) ادامه داشته و آنگاه اختلاف شرايع مطرح شده است.(5)
زير فصل ها
الف) نام همسر آدم
ب) فرزندان آدم عليه السلام
ج) چگونگي ازدواج فرزندان آدم عليه السلام
الف) نام همسر آدم
نام او به صورت صريح در قرآن نيامده، ولي در تفاسير و روايات او را «حوا» ناميدهاند؛(1)چون از موجود زنده و حي، خلق شده است.(2)برخي معتقدند كه خداوند، حوا را از جنس آدم يا از باقيمانده گلي كه آدم را از آن پديد آورد، آفريد تا با او انس بگيرد.(3)قرآن در اين باره ميفرمايد: «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها...؛ همه شما را از يك انسان آفريد؛ و همسر او را از جنس او خلق كرد...».(4)(نساء: 1)
ب) فرزندان آدم عليه السلام
بنابر روايات، حوا در بيست بار، چهل فرزند به دنيا آورد. هر بار يك پسر و يك دختر. فرزندان اول: «قابيل» و «اقليها» و فرزندان دوم: «هابيل» و «لوذا» بودند. پروردگار، نسل آدم را با بركت و شمار آنان را فراوان كرد و به او عمر طولاني داد. آدم عليه السلام ، هابيل را جانشين خود كرد و اين امر سبب كينهتوزي و حسدورزي قابيل شد. در نتيجه، برادرش، هابيل، را كشت.(5)خداوند، پسر ديگري به نام «هبة ال...» به آدم عليه السلام عطا كرد. آدم عليه السلام به طور محرمانه او را جانشين خود قرار داد و اسرار نبوت را به وي سپرد.(6)
ج) چگونگي ازدواج فرزندان آدم عليه السلام
قرآن درباره ازدواج فرزندان آدم عليه السلام ميفرمايد: «... وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَنِسَاء...؛ و از آن دو، مردان و زنان فراواني (در روي زمين) منتشر ساخت.» (نساء: 1)
1) مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 194؛ تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 63؛ محمود بن عمر زمخشري، الكشاف، ج 1، صص 128و129.
2) محمد بن بابويه قمي (شيخ صدوق)، علل الشرايع، ص 16.
3) الميزان، ج 4، ص 136.
4) نك: اعراف: 189و زمر: 6.
5) برخي مفسران پذيرفته شدن قرباني هابيل و رد شدن نذر قابيل را، علت كينهتوزي و حسدورزي قابيل و انگيزه او براي كشتن هابيل ميدانند (مجمع البيان، ج 3 ـ 4، ص 183).
6) كشف الاسرار، ج 3، صص 92 و93؛ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 1، ص 225.
علامه طباطبايي در اين باره ميگويد: فرزندان آدم و حوا با يكديگر ازدواج كردهاند. او در مورد حرام بودن ازدواج محارم نيز گفته است: اين حكم شرعي و تابع مفاسد و مصالح است، نه يك حكم تكويني و تغييرناپذير، كه در آن زمان مانعي براي انجام دادن آن وجود نداشته، بلكه مصالح و ضرورت اقتضا ميكرده است. علامه مجلسي نيز اين نظر را ميپذيرد و ميگويد: «اين كار در آن زمان، مشروع و مباح بوده و پس از آن حرام گشته است».(1)
باستانشناسان معتقدند انسان اوليه، در شهرهاي معروف بينالنهرين ظهور كرده است. در شهر نيپ بور كه در شمالشرقي بينالنهرين واقع شده، سفالي كشف كردهاند كه صورت آدم و حوا بر آن نقاشي شده است. خرابههاي اين شهر، نشاندهنده تمدن پيشرفته است. در وسط شهر، ميدان وسيع بوده كه معبد بزرگ و قلعه محكمي داشته است و شكل هندسي ساختمانها و معابد، از ذوق و هنر سرشار آن عصر خبر ميدهد.(2)
برخي كوه «سرانديپ» (سيلان يا سريلانكا) در جنوب هندوستان را بهعنوان هبوط و اقامتگاه اوليه آدم و جدّه را محل هبوط حوا ميدانند.(3)
بنابر روايتي از امام صادق عليه السلام : آدم به كوه صفا فرود آمده و علت نامگذاري اين كوه به صفا، فرود آمدن «صفيالله» بر آن است. حوا بر كوه «مروة» فرود آمد و چون زن بر آن فرود آمد، آن را «مرة» ناميدند.(4)
امام علي عليه السلام در پاسخ مرد شامي كه پرسيد: با ارزشترين مكان روي زمين كجاست؟
فرمود: مكاني به نام سرانديپ كه آدم عليه السلام از آسمان به آنجا هبوط كرده است.(1)
بر اساس برخي روايات، آدم عليه السلام در سرزمين «مكه» فرود آمده است.(2)به نظر علامه طباطبايي، با جمع اين روايات ميتوان نتيجه گرفت كه نزول آدم عليه السلام اول به كوه سرانديپ و بعد هبوط او به مكه بوده است.(3)
زبان حضرت آدم عليه السلام ، سرياني بوده است.(1)
حضرت نوح عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت نوح عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري نوح عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي نوح عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني نوح عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي نوح عليه السلام
شناسه تبليغي نوح عليه السلام
شناسه فاميلي نوح عليه السلام
شناسه قومي حضرت نوح عليه السلام
شناسه حكومتي نوح عليه السلام
شناسه جغرافيايي نوح عليه السلام
شناسه فرهنگي و زباني
الف) حضرت نوح عليه السلام نخستين پيامبر «اولوالعزم» است. نام او 43 بار در قرآن آمده و هفتادويكمين سوره قرآن به نام اوست.
نام اصلي او «عبدالغفار»، «عبدالملك» يا «عبدالاعلي» بوده است و به علت گريه زياد وي بر حال قومش، او را نوح خواندند.(2)همچنين وقتي مرد شامي درباره نام نوح از علي عليه السلام پرسيد، حضرت فرمود: نامش «سَكَنْ» بود و چون 950 سال بر گمراهي قومش گريست و اندوه خورد، نوح ناميده شد.(3)ثعلبي در قصصالانبيا آورده كه به آن حضرت «اكبر الانبيا» و «شيخ الانبيا» گفتهاند؛ زيرا او از همه پيامبران بيشتر عمر كرده و خداوند، معجزه او را طولاني بودن عمرش قرار داده است.(4)
ب) مدت عمر و محل دفن نوح(ع)
در مورد عمر آن حضرت نوشتهاند: عمر او 2500 سال بوده كه 850 سال پيش از بعثت، 950 سال در ميان قوم كه مردم را به خداي يگانه دعوت ميكرد و
دويست سال مشغول ساختن كشتي بود و پانصد سال هم بعد از بيرون آمدن از كشتي، زندگي ميكرد(1)و محل دفن او نجف اشرف در كشور عراق است. (2)
در اوصاف آن حضرت آوردهاند: مردي با قامت بلند و تنومند، گندمگون و با چهرهاي باريك بود. سر بلند، چشمان درشت و ساقهاي باريك داشت و ريشش بلند و پهن بود.(3)
شغل نوح عليه السلام نجاري بوده است.(4)يعقوبي آورده كه نوح عليه السلام ، بعد از ماجراي كشتي به تاك نشاني (كاشت درخت انگور) و آباد كردن زمين پرداخت.(5)
الف) شكرگزاري هميشگي نوح عليه السلام : قرآن، نوح عليه السلام را به عنوان عبد شكور (بنده بسيار شكرگزار) معرفي ميكند و ميفرمايد: «إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا.» (اسراء: 3) خداوند، حضرت نوح عليه السلام را هم در عبوديت و هم در شكرگزاري تأييد كرده بود.
ب) نيكوكار: «إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ». (صافات: 80)
ج) امين و درستكار: نوح عليه السلام خطاب به قومش كه به او اعتماد نميكردند، ميفرمايد: «إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ؛ من براي شما رسولي از سوي پروردگارتان و اميني بر رسالت او هستم.» (شعراء: 107) پس به شما ابلاغ نميكنم، مگر آنچه را پروردگارم مأمور كرده و از شما خواسته است، بنابراين مرا اطاعت كنيد؛ زيرا اطاعت من، اطاعت خداست.(6)
1) بحارالانوار، ج 11، ص 285.
2) لسان الملك ميرزا محمدتقي سپهر، ناسخ التواريخ، ج 1، ص 142.
3) لسان الملك ميرزا محمدتقي سپهر، ناسخ التواريخ، ج 1، ص 287.
4) لسان الملك ميرزا محمدتقي سپهر، ناسخ التواريخ، ج 1، ص 287.
5) احمد بن وهب بن واضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ترجمه: محمدابراهيم آيتي، ج 1، ص 14.
6) الميزان، ج 15، ص 296.
د) نام نيك: «وَتَرَكْنَا عَلَيهِ فِي الْآخِرِينَ.» (صافات: 78) منظور اين است كه خداوند، همتهاي نوح عليه السلام در راه دعوت به سوي توحيد را، بعد از او هم در ميان بشر يادآوري ميكند.(1)
ه) صبر و بردباري: «وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَي مَا آذَيتُمُونَا... .» (ابراهيم: 12) روشنترين دليل بر بردباري و صبور بودن آن حضرت، رسالت طولاني و طاقتفرسا و بيرغبتي مردم به دعوت اوست. قرآن ميفرمايد: «... فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ...». (عنكبوت: 14)
نوح عليه السلام قصد داشت با بهرهگيري از انواع روشها و ابزارها، در جهادي طولاني، با صبري عظيم كه 950 سال به طول انجاميد، دعوت خود را به گوش و دل قومش وارد كند.(2)
قرآن از لحاظ عقيدتي، نوح عليه السلام را بنده مؤمن معرفي ميكند:
«إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ؛ او از بندگان مؤمن ما بود». (صافات: 81)
نوح عليه السلام با درك حقيقت بندگي، بندگي خدا را به جاي آورد، يعني به جز دستور خدا به چيزي عمل نكرد؛ چون از مؤمنان حقيقي بود.
در جاي ديگر قرآن، محتواي دين آن حضرت، پرستش خداي واحد، دعوت به سوي خدا، اعتقاد داشتن به روز قيامت و اطاعت از او بهعنوان پيامبر مرسل از جانب خدا معرفي مي شود.(3)(اعراف: 59 ـ 61) به اين ترتيب، سه اصل توحيد، نبوت و معاد بهعنوان اصول اعتقادي شريعت نوح شمرده شده است.(4)
يكي از آياتي كه بر انتخاب حضرت نوح عليه السلام از جانب خداوند براي انسانها دلالت دارد و نيز برتري و فضيلت وي را نسبت به ديگر انسانها ميرساند، آيه: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ» (آل عمران: 33) است.(1)
الف) صحف نوح عليه السلام
نوح عليه السلام نخستين پيامبر اولوالعزم و داراي كتاب آسماني است:
«الَّذينَ آتَيناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ.» (انعام: 89) منظور از دادن كتاب و حكم به انبيا، فرستادن شرايع دين و حكم كردن بر طبق آنها، در ميان مردم است.(2)
علاوه بر داشتن كتاب، داراي رسالت بوده و از سوي خداوند به او وحي ميشده است.(3)
قرآن ميفرمايد:
«إِنّا أَوْحَينا إِلَيكَ كَما أَوْحَينا إِلي نُوحٍ وَ النَّبِيينَ مِنْ بَعْدِهِ...». (نساء: 163)
«أُوحِي إِلي نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يؤمِنَ...». (هود: 36)
ب) سيره تبليغي نوح عليه السلام
قرآن داستان دعوت نوح عليه السلام را بهعنوان نمونه دعوت الهي آورده و اين امر، بيانگر اهميت دعوت آن پيامبر بزرگوار است. چنانكه قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَي قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا؛ و به راستي نوح را به سوي قومش فرستاديم. پس در ميان آنان 950 سال درنگ كرد». (عنكبوت: 14)
او در اين مدت طولاني، روشهاي مختلفي را براي هدايت و راهنمايي قومش به كار برده است كه عبارت اند از:
يك ـ مداومت در تبليغ
نوح عليه السلام همواره قومش را به سوي خدا و ارزشهاي الهي دعوت ميكرد. نقل است:
گاه به سراغ مردم در خانههايشان رفته و يا در كوچه و بازار به طور خصوصي و با لحني محبتآميز تبليغ ميكرد، گاه در مجالس عمومي با صداي بلند و آشكار فرمان خدا را بر آنان ميخواند، اما هميشه با توهين و مسخره كردن و گاه ضرب و جرح روبهرو ميشد، ولي باز دست از كار خود برنميداشت.(1)
دو ـ استفاده از تمام فرصتها
نوح عليه السلام در زمينه تبليغ هر راهي را رفته و از هر روش ممكن استفاده كرده است. سيد قطب در اين باره ميگويد: «نوح عليه السلام گاهي با صداي بلند و به طور آشكار و گاهي در خفا [دعوت ميكرد] و نيز گاهي بين دعوت پنهاني و علني را جمع ميكرد».(2)
سه ـ محبت و دلسوزي
حضرت نوح عليه السلام در راه هدايت مردم دلسوزانه با آنان برخورد ميكرد و هر چند هشدار دادن را محور دعوت خود قرار داده بود، هرگز لحن دلسوزانه را ترك نكرد و هشدارهاي او همواره محبتآميز بود تا از اين طريق، دل مخاطبان را نرم سازد. قرآن از قول آن حضرت ميفرمايد: «إِنّي أَخافُ عَلَيكُمْ عَذابَ يوْمٍ عَظيمٍ.» (اعراف: 59) اين آيه در عين خبر دادن از وقوع عذاب، دلسوزي نوح را هم نشان ميدهد. آن پيامبر در سخن ديگر، هدف از دعوت خود را آمرزش قوم معرفي ميكند و ميفرمايد: «وَ إِنّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ؛ من هر بار كه آنان را دعوت كردم تا ايشان را بيامرزي، انگشتانشان را در گوشهايشان كردند». (نوح: 7)
در مقابل دعوت نوح، مردم با ستم و آزار رساندن پاسخ او را ميدادند و گاه آنقدر گلويش را ميفشردند تا آنكه بيهوش ميشد و چون به هوش ميآمد، ميگفت: «اللهم اغفرلي و لقومي فَإنَّهم لايعلمون؛ خدايا، من و قوم مرا بيامرز كه اينان نميدانند».(1)
نوح عليه السلام در طول ساليان دراز و با استفاده از روشها و ابزارهاي مختلف تبليغي، به ارشاد و هدايت مردم پرداخت، ولي در اين مدت فقط هشتاد نفر به او ايمان آوردند.(2)به همين دليل، ميتوان از او بهعنوان الگوي استقامت در تبليغ نام برد.(3)
زير فصل ها
الف) نَسَبْ نوح عليه السلام
ب) نام همسر نوح عليه السلام
ج) فرزندان نوح
الف) نَسَبْ نوح عليه السلام
نوح فرزند لَمك، فرزند، متو شلخ، فرزند، اُخنُوخ، كه او ادريس، پسر يردَ، پسر مهلاييل، پسر قينان، پسر انوش، پسر شيث، پسر آدم است.(4)
نام پدر نوح عليه السلام ، لمك يا لامك(5)و نام مادر ايشان قينوش، دختر براكيل بوده است.(6)
ب) نام همسر نوح عليه السلام
همسر نوح عَمُورة (دختر ضمرانبن اخنوخ) بود كه او اولين كسي است كه به نوح عليه السلام ايمان آورد.(7)
حضرت نوح همسر ديگري داشت به نام والعه كه كافر بود و به مردم ميگفت: همسرم ديوانهاي بيش نيست و هنگامي كه شخصي به نوح ايمان ميآورد، بيدرنگ حكمرانان را از موضوع آگاه ميكرد.(1)
ج) فرزندان نوح
سام، حام و يافث نام پسران نوح عليه السلام است.(2)
حضرت نوح عليه السلام يك پسر ديگر به نام كنعان داشت(3)كه بتپرست بود و به عذاب الهي دچار شد. (هود: 43 ـ 47)
الف) بتپرستي: قوم نوح عليه السلام از نظر اعتقادي بتپرست بودند و نام پنج بت از بتهايي كه پرستش ميكردند، به نامهاي ودّ، سواع، يغوث، يعسُوق و نَسر، در قرآن ياد شده است. (نوح: 23)
ب) تكذيب فرستادگان خدا: قرآن در اين باره ميفرمايد: «كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ.» (شعرا: 105) پيش از نوح، پيامبري بر آنان فرستاده نشده بود، ولي چون همه انبيا مردم را به توحيد دعوت ميكردند، تكذيب يكي از پيامبران، در حقيقت تكذيب همه آنان است.(4)
ج) ظالم و ستمگر: از نظر اخلاقي، قوم نوح ستمگر بودند، چنانكه خداوند، حضرت نوح را از شفاعت آنان نهي كرده است و ميفرمايد: «وَ لا تُخاطِبْني فِي الَّذينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ» (هود: 37) و در جاي ديگري، آنان را ظالمتر و طاغيتر از دو قوم عاد و ثمود معرفي ميكند. (نجم: 52)
د) متكبر: خودبزرگبيني از ديگر ويژگيهاي قوم نوح بود، به گونهاي كه اشراف قوم، با صراحت به قوم نوح عليه السلام ميگفتند: «اين ]مرد[ جز بشري چون
شما نيست. ميخواهد بر شما برتري جويد.» (مؤمنون: 24) تكبر و غرور ايشان به حدي بود كه خداوند، آنان را فاسق معرفي ميكند و ميفرمايد: «قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمًا فاسِقينَ» (ذاريات: 46)
ه) اصرار بر اعتقادات باطل: اين مورد از ديگر ويژگيهاي قوم نوح بوده است، چنانكه حاضر بودند بميرند، ولي از عقيده خود دست برندارند: «... وَأَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبارًا». (نوح: 7)
آنان دست فرزندان خود را ميگرفتند و نوح عليه السلام را نشان ميدادند و ميگفتند: «از اين مرد بترس، مبادا اين مرد تو را گمراه كند».(1)گاهي نيز به فرزندانشان سفارش ميكردند كه بعد از ما در صورت زنده ماندن، هرگز از اين ديوانه پيروي نكنيد.(2)
گفتهاند در زمان نوح عليه السلام ، بِيوُراسب حكومت ميكرد. او نخستين كسي بود كه گفتار صابئيان(3)را آورد و قوم نوح، او را عبادت ميكردند.(4)عرب، او را ضحاكم نامند، ولي پارسيان گويند: بيوراسب، پسر اروند اَسب...، پسر كيومرث بود.(5)او مردي ستمكار و جبار بود كه مردم از او رنج بسيار ديدند. او كودكان را سر ميبريد. همچنين او نخستين فردي بود كه دريافت ماليات و ضرب سكههاي درهم را مرسوم ساخته، ساز و آواز را رواج داده، به بريدن بدن مردم و به دار زدنشان پرداخته است.(6)
1) مجمع البيان، ج 9 ـ 10، ص 542.
2) بحارالانوار، ج 11، ص 287.
3) صابئه، جمع صابئي، به كسي گفته ميشود كه از دين خارج شود و به دين ديگري بگرود. (مفردات، ص 475). در تفاسير نيز آوردهاند: صابئيها قوم ج داگانهاند، نه مجوساند نه يهود و نه نصاري و نه مسلمان. آنان ستارگان و كواكب را ميپرستيدند (تفسير القمي، ج 1، ص 152). علامه طباطبايي فرموده است: «صبئه مذهبي مركّب از مجوس و يهودي تو حرائيت است» (الميزان، ج 1، ص 196).
4) كامل، ج 1، ص 251؛ تاريخ طبري، ج 1، ص 121.
5) تاريخ طبري، ج 1، صص 136 و 137.
6) كامل، ج 1، صص 264 و 26.
مركز بعثت و دعوت نوح عليه السلام ، در شامات، فلسطين و عراق بوده است.(1)قوم نوح عليه السلام نيز در جنوب عراق در اطراف محل كنوني شهر كوفه زندگي ميكردند.(2)
زير فصل ها
الف) شناسه فرهنگي
ب) شناسه زباني
الف) شناسه فرهنگي
زير فصل ها
يك ـ دور بودن از فرهنگ و صفات انساني
دو ـ حاكم بودن روح طبقاتي
سه ـ ناداني و جهالت
چهار ـ پيروي از فرهنگ گذشتگان
يك ـ دور بودن از فرهنگ و صفات انساني
قوم نوح عليه السلام معيار سنجش ارزشها را مال و ثروت، لباس و خانه و مركب زيبا و گرانقيمت قرار داده بودند، ولي از پاكي و تقوا و صفات عالي انساني، كه در طبقات كمدرآمد ديده ميشد، غافل بودند.
دو ـ حاكم بودن روح طبقاتي
روح طبقاتي در بدترين شكل بر قوم نوح حاكم بود. افرادي كه وضع مالي مناسب داشتند، از پايگاه اجتماعي و فرهنگ بالا برخوردار بودند و «ملاء» ناميده ميشدند و مردم تهيدست و كمدرآمد، پايگاه اجتماعي نداشتند و بدون فرهنگ بودند و «ارذلون» (پست و حقير) ناميده ميشدند: «فَقَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قِوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِي الرَّأْي وَمَا نَرَي لَكُمْ عَلَينَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ». (هود: 27)
سه ـ ناداني و جهالت
قوم نوح عليه السلام از روي ناداني و جهالت، گمان ميكردند اگر طبقه ثروتمند لحظهاي به آنان توجه نكنند، نابود خواهند شد. اين گروه از قدرت خداوند بيخبر بودند و نوح عليه السلام خطاب به آنان ميفرمود: «... وَ لكِنّي أَراكُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ؛ اي قوم شما را قومي جاهل ميبينيم». (هود: 29)
چهار ـ پيروي از فرهنگ گذشتگان
قوم نوح عليه السلام بر عقايد و فرهنگ گذشتگان خود باقي ماندند. آنان ظرفيت پذيرش سخنان نو و عقايد تازه را در خود نمييافتند.به جاي تفكر و تدبر در سخنان پيامبر، تقليد را برگزيده بودند و در تمام امور از آنان تقليد ميكردند. (مؤمنون: 24)
1) تاريخ طبري، ج 1، ص 114؛ كامل، ج 1، ص 239.
حضرت ادريس عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي ادريس عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري ادريس عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي ادريس عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني ادريس عليه السلام
شناسه تبليغي ادريس عليه السلام
شناسه خانوادگي ادريس عليه السلام
شناسه قومي ادريس عليه السلام
شناسه حكومتي ادريس عليه السلام
شناسه جغرافيايي ادريس عليه السلام
شناسه فرهنگي و زباني
زير فصل ها
الف) نام حضرت ادريس عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و مدت عمر حضرت ادريس عليه السلام
الف) نام حضرت ادريس عليه السلام
نام ادريس عليه السلام دو بار در قرآن آمده است: (مريم: 56) و (انبياء: 85)
«ادريس» واژهاي عربي است كه از «درس» گرفته شده و به معناي «دانش فراوان» است.
علت نامگذاري ايشان به «ادريس» را كثرت دانش و تمرين و پشتكار او بر آموزش دانستهاند.(1)همچنين گفته شده است چون وي در احكام الهي و آداب اسلامي بسيار مطالعه مي كرد، «ادريس» ناميده شد.(2)نام «ادريس» به زبان يوناني «طرميس» و به زبان عبري «خنوع» و به زبان عربي «اخنوع» است و خداوند، او را در قرآن «ادريس» ناميده است.(3)
گاهي او را «مثلث النَّعيم» يا «مثلث الحكمة»، يعني داراي نعمت شاهي، حكمت و نبوت ميخواندند. همچنين به او «هريس» و «اوراي سوم» لقب دادهاند.(4)
ب) زمان و محل ولادت و مدت عمر حضرت ادريس عليه السلام
ادريس پيامبري ميان عصر آدم و نوح عليه السلام بوده است. او 830 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام به دنيا آمد.(1)محل تولدش در كشور مصر، شهر منف بوده است و عمر او را 365، 300 يا 165 سال نقل كردهاند.(2)
حضرت ادريس، فربه (چاق) و گشادهسينه بود. موهاي بدنش كم و موي سرش بسيار بود. وي همواره آهسته سخن ميگفت و هنگام راه رفتن، گامها را نزديك به هم برميداشت.(3)
ادريس عليه السلام افزون بر نوشتن خط و تدريس و آموختن علم به مردم، اولين كسي بود كه جامه دوخت. مردم قبل از آن براي پوشش خود از پوست حيوانات استفاده ميكردند.(4)
همچنين وي آداب نقشهكشي و ساختمانسازي را به مردم آموخت و با كمك شاگردانش، شهرهاي زيادي را بنا كرد.(5)
الف) صابر بودن: قرآن حضرت ادريس عليه السلام را از «صابران» ميخواند و ميفرمايد: «وَإِسْمَاعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِينَ». (انبياء: 85)
آن حضرت به دليل شكيبايي در بلاهاي الهي و تحمل سختيها در رسالت صابر ناميده شده است.(6)
ب) صديق بودن: از «ادريس» عليه السلام بهعنوان پيامبر بسيار راستگو و درستكار، كه خداوند او را به جايگاهي والا برده، ياد شده است: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيا وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيا.» (مريم: 56 و57)
«صديق» كسي است كه در راستي مبالغه ميكند و ميان گفتار و كردار او تناقضي نيست؛ يعني اين پيامبر با زبان و رفتار خويش حق را تصديق ميكرد.(1)
علامه طباطبايي درباره «مكان علي» ميفرمايد: «منظور، رسيدن به مقام و منزلتي معنوي است كه ادريس عليه السلام با نبوت به آن دست يافت نه ارتفاع مكاني؛ چون ارتفاع مكاني مزيت به شمار نميآيد.(2)
زير فصل ها
الف) صحف ادريس عليه السلام
ب) سيره تبليغي ادريس عليه السلام
الف) صحف ادريس عليه السلام
تعداد صحف ادريس عليه السلام را سي يا پنجاه صحيفه گفتهاند. علامه مجلسي نيز بيست صحيفه را از ايشان برشمرد كه از سرياني به عربي ترجمه شده است.(3)عدهاي مراد از «صحف الاولي» در آيه 18 سوره اعلي را صحف ادريس و شيث مي دانند.(4)
ب) سيره تبليغي ادريس عليه السلام
ادريس عليه السلام پس از دعوت مردم به توحيد و خداپرستي، مانند ديگر انبيا، به دنبال اصلاح جامعه و از بين بردن مشكلات مردم بوده و همواره در اجتماع حضور فعال داشته و آنان را ياري و راهنمايي ميكرده است. براي نمونه، هنگامي كه ادريس عليه السلام در مصر اقامت داشت، مردم را به معروف و اطاعت خداوند و دوري از منكرات فرا ميخواند و چون بر زبانهاي متعدد تسلط
داشت، آنها را در مسير دعوت به كار ميبرد و با مردم هر سرزمين با زبان خودشان سخن ميگفت. همچنين به آنان سياست آموخت و براي هر امت، در هر سرزميني، آداب شايسته آنان را برپاداشت.(1)در زيارت ناحيه مقدسه، بعد از آدم و شيث عليه السلام به ادريس عليه السلام در جايگاه پيامبري كه با دليل براي خدا قيام كرد، درود فرستاده شده است.(2)
زير فصل ها
الف) نسب ادريس عليه السلام
ب) نام همسر و فرزند
الف) نسب ادريس عليه السلام
ادريس، همان اخنوخ، فرزند يرد (يارد، ياريد)، فرزند مهلاييل، فرزند قينان، فرزند أنوش، فرزند شيث و فرزند آدم است.(3)
نام پدر ادريس عليه السلام يرد يا (يارد)(4)و نام مادر او بَرِه است.(5)
ب) نام همسر و فرزند
ادريس عليه السلام در 65 سالگي با «هدانه» (ادانه) دختر باويل بن محويل... ازدواج كرد و از وي داراي فرزنداني شد كه مشهورترين آنها، متوشالح (مَتوشَلَخ) بود.(6)
قوم ادريس عليه السلام بتپرست بودند. وقتي ادريس عليه السلام به پيامبري رسيد، با كوشش او، بتپرستي تا حدي از بين رفت و برخي از بتها نابود شدند.(7)از
سوي ديگر، اين قوم چون سخنان پيامبرشان را نپذيرفتند، گرفتار خشم خداوند شدند و فقط شمار كمي از آنان ايمان آوردند.(1)
پادشاه زمان ادريس عليه السلام حاكمي ستمگر بود، چنانكه با ديدن سرزمينهاي سرسبز ديگران تلاش ميكرد آنها را به ملك خويش درآورد، ولي وقتي مالك راضي نميشد، حاكم ميكوشيد با شهادت دروغين، فرد را مخالف شاه قلمداد و او را محكوم به مرگ كند. براي نمونه، يك بار خداوند، ادريس را به سوي حاكم فرستاد و گفت: اگر توبه نكني، به زودي عذاب الهي تو را گرفتار خواهد كرد. پس همسر شاه مخفيانه چهل نفر را مأمور كشتن ادريس كرد. ادريس عليه السلام از جريان آگاه شد و به محلي ديگر رفت و بعد از مدتي عذاب قحطي، كشور شاه را فرا گرفت. شاه و همسرش هلاك شدند و بلاي قحطي بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه مانده بودند، به ادريس ايمان آوردند.(2)
ادريس عليه السلام در كشور مصر، در شهر منف به دنيا آمد.(3)مصر، از نظر لغوي به معني شهر بزرگ، ناحيه، فاصله، ميان دو چيز، و همچنين به هر بلد محصور (محدود) گفته ميشود.(4)برخي نيز مصر را نام شهر و جايگاهي ميدانند كه در آنجا ساكن بوده و نماز ميخوانده است ميدانند كه همان اسكندريه و مصر فرعون است.(5)
موقعيت جغرافيايي مصر: اين سرزمين كه در شمال شرقي قاره افريقا واقع شده است، شامل شبه جزيره سيناست و از جنوب غربي با آسيا، از شمال با فلسطين، از غرب با ليبي و از جنوب با سودان همسايه است. رود نيل، اين سرزمين را به دو بيابان غربي و شرقي تقسيم ميكند. بخش شمالي را «مصر عليا» و بخش جنوبي را «مصر سفليٰ» مينامند. تاريخ مصر را به شش دوره تقسيم ميكنند: دوره اول، دوره فراعنه است كه 26 فرعون در مصر حكومت ميكردند. اولين فرعون مصر را منيس يا منس ذكر ميكنند كه پايتخت خود را شهر منفيس نام نهاد. مصر از نواحي مهم و ولايتهاي معتبر است، چنانكه از همه رودهاي دنيا تنها رود مصر را كه بزرگ و دريا مانند است، دريا خواندهاند.(1)صاحب معجم البلدان، مصر را از اقليم سوم و مملكتي مستقل در زمان اسلام ميداند كه داراي هواي گرم است و آبش كه از رود نيل تأمين ميشود، شيرين و گواراست. محصولاتش را غله، پنبه، ميوه، نيشكر تشكيل ميدهد و از بزرگترين بلاد مغرب « جزيرةالعرب» است.(2)
زير فصل ها
الف) شناسه فرهنگي
ب) شناسه زباني
الف) شناسه فرهنگي
دوران ادريس عليه السلام زمانهاي به دور از دانش و فرهنگ بود. او از جانب خداوند مأمور پايهگذاري علوم و فنون و تعليم دانشهاي مختلف ميشود، چنانكه ميگويند: او نخستين كسي بود كه از حركت ستارگان و اجرام آسماني سخن به ميان آورد و پزشكي را بنياد نهاد.(3)همچنين اولين كسي بود كه با قلم نوشت و اولين فردي بود كه حكمت را استخراج كرد و علم نجوم را ياد داد.(4)
جاويد و با عظمت ماندن نام ادريس بهعنوان مظهر علم و نوآوري در دانشها و اينكه اهل قلم او را محترم ميشمارند و اصول هر علمي را به او منتهي ميدانند، نشان ميدهد كه وي از قديميترين پيشوايان علم بوده و افكار بشر را با علوم مختلف و معارف دقيق و استدلالي آشنا كرده است.(1)
ب) شناسه زباني
حضرت ادريس عليه السلام (اخنوخ) «سرياني» بود و به زبان سرياني صحبت ميكرد.(2)همچنين وي در دوران دعوتش در مصر و ديگر مكانها با 72 زبان سخن ميگفت و خداوند، منطق و زبان گفتوگو با آنان را به وي آموخته بود.(3)
حضرت هود عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت هود عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري حضرت هود عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي حضرت هود عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت هود عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي حضرت هود عليه السلام
شناسه تبليغي حضرت هود عليه السلام
شناسه خانوادگي هود عليه السلام
شناسه قومي حضرت هود عليه السلام
شناسه حكومتي حضرت هود عليه السلام
شناسه جغرافيايي حضرت هود عليه السلام
شناسه فرهنگي و زباني حضرت هود عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت هود عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت هود عليه السلام
حضرت هود عليه السلام دومين پيامبر بعد از نوح عليه السلام است كه در برابر بت و بتپرستي قيام كرد.(1)نامش هفت بار در قران آمده و يازدهمين سوره قرآن به نام اوست و حدود 58 آيه نيز درباره حيات و دعوتش نازل شده است.
واژه «هود» به معناي بازگشت يا رفق و مداراست كه در اصل، جمع «هائد» به معني توبهكننده است.(2)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
حضرت هود عليه السلام 2648 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام به دنيا آمده است.(3)آن حضرت، 3112 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام درگذشت.(4)محل دفن او را غاري در حضرموت گفتهاند و برخي، از حضرت علي عليه السلام روايت كردهاند كه بر تل سرخي در حضرموت، دفن شده و مدت عمر آن حضرت 464 سال است.(5)
هود عليه السلام در قيافه و قامت، همشكل حضرت آدم عليه السلام بود؛ چنانكه گفته شده قدي بلند و سر و صورتي پرمو و چهرهاي زيبا داشته است.(1)
حضرت هود عليه السلام زراعت و كشاورزي ميكرد(2)و گاهگاهي به شغل بازرگاني ميپرداخت.(3)
الف) خيرخواه امين: از آنجا كه خيرخواهي از صفات و روش مشترك پيامبران است، حضرت هود عليه السلام در برخورد با مردم، آن را رعايت ميكرده است، همان گونه كه قرآن از ايشان نقل ميكند كه خطاب به مردم ميفرمود: «وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمينٌ؛ و من خيرخواه اميني براي شما هستم». (اعراف: 68)
ب) رعايت ادب و احترام: حضرت هود عليه السلام در برخورد با مردم حرمت اشخاص را در هر شرايط نگه ميداشت. حتي هنگامي كه به او تهمت ميزدند، به جاي تندخويي و برخورد مشابه با آنان، فقط اتهامي را كه به او زده بودند، نفي ميكرد، به گونهاي كه در برابر سخنان قومش كه او را سفيه خوانده بودند، گفت: «اي قوم من، در من سفاهتي نيست، ولي من فرستادهاي از جانب پروردگار جهانيانم. پيامهاي پروردگارم را به شما ميرسانم و براي شما خيرخواهي امينم». (اعراف: 66 ـ 68)
الف) موحد و خداپرست: هود عليه السلام از معتقدان به توحيد بوده، چنانكه ضمن دعوت قومش به يكتاپرستي، به معرفي خداوند ميپردازد و به آنان درس خداشناسي ميدهد. (هود: 56 ـ 57)
ب) اعتقاد به معاد و روز رستاخيز: يكي ديگر از اصول اعتقادي هود عليه السلام اعتقاد به معاد و روز رستاخير است. قرآن در اين باره ميفرمايد:
وَاذْكُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقَافِ وَقَدْ خَلَتْ النُّذُرُ مِن بَينِ يدَيهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّي أَخَافُ عَلَيكُمْ عَذَابَ يوْمٍ عَظِيمٍ. (احقاف: 21)
(سرگذشت هود) برادر قوم عاد را ياد كن، آن زمان كه قومش را در سرزمين احقاف بيم داد، درحاليكه پيامبران زيادي قبل از او درگذشتههاي دور و نزديك آمده بودند كه: جز خداي يگانه را نپرستيد (و گفت) من بر شما از عذاب روزي بزرگ ميترسم.
در اين آيه، حضرت هود عليه السلام ضمن دعوت به توحيد، قومش را از عذاب رستاخيز و معاد، به خاطر عبادت نكردن خدا و شرك ورزيدن به او انذار ميكند.
ج) توكل بر خدا: حضرت هود عليه السلام هنگامي كه از سوي قوم و بتهايشان تهديد شد، بيزاري خود از آنان را اعلام كرد و گفت:
آنان عاجز و ناتوان هستند، توكل من بر خداست، او ميتواند مرا در برابر تهديدهاي جبارانه شما و قدرت خالي بتهايتان حفظ كند؛ زيرا او تغييرناپذير است. پس به زودي دين خود را حفظ و مرا از شرّ شما حفظ ميكند.(1)(هود: 56)
د) اخلاص در عمل و نيت: اعلام بينيازي پيامبر از پاداش و اجر دنيوي، از مهمترين نشانههاي اخلاص است. حضرت هود عليه السلام به اين منظور، اعلام
1) الميزان، ج 10، ص 303.
ميكند كه تمام كار و زحمات دعوتش براي خدا بوده و هيچ اجر و مزدي در قبال زحمتهايش از كسي توقع ندارد: «وَ مَا أسأَلَكُم عَلَيهِ من أجرٍ إن أجرِي إلّا عَلي ربِّ العالمينَ؛ من در برابر اين دعوت، هيچ اجر و پاداشي از شما نميطلبم؛ اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است». (شعراء: 127) و (هود: 51)
حضرت هود عليه السلام از سوي خداوند مأمور به ابلاغ رسالتهاي الهي بود. در قرآن نيز آمده است:
«أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّي... أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلي رَجُلٍ مِنْكُمْ لِينْذِرَكُمْ... .»(1)(اعراف: 68 ـ 69) هود عليه السلام ميفرمايد: من فرستاده خدا به سوي شما هستم و كاري جز تبليغ پيامهاي پروردگار ندارم و از آن چيزهايي كه شما دربارهام فكر ميكنيد، منزه هستم و تعجب شما از اينكه فردي در ميان قومتان چنين مأموريتي يافته، بيمورد است.(2)
سيره تبليغي حضرت هود عليه السلام
الف) دعوت به توحيد: از مهمترين پيامهاي تبليغي هود عليه السلام ، دعوت به توحيد و پرستش خداست؛ چرا كه با پذيرش آن، راه رسيدن به فضايل اخلاقي و رفتاري گشوده ميشود. قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَ إِلي عادٍ أَخاهُمْ هُودًا قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ». (اعراف: 65)
ب) صراحت بيان در تبليغ: از آنجا كه قوم حضرت هود عليه السلام كافر بودند و حاضر نميشدند از اعتقادات خود دست بردارند، حضرت هود عليه السلام روش خود را بر صراحت بيان در تبليغ بنا نهاد. براي نمونه، هنگامي كه هود عليه السلام قومش را به عبادت خداي يگانه و نفي بتان دعوت ميكرد، آنان را دروغگو
خواند و گفت: «... يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ مُفْتَرُونَ؛ اي قوم من! خدا را پرستش كنيد، كه معبودي جز او براي شما نيست؛ شما فقط تهمت ميزنيد.» (هود: 50) البته وي اين صراحت لهجه را فقط به منظور قاطع بودن در دعوت داشته است.
زير فصل ها
الف) نسب حضرت هود عليه السلام
ب) فرزندان حضرت هود عليه السلام
الف) نسب حضرت هود عليه السلام
هود، فرزند عبدالله، فرزند رباح، فرزند جلود، فرزند عاد، فرزند عَوض است.(1)برخي نسبشناسان گفتهاند: هود فرزند عابر، فرزند شالخ، فرزند ارنخشد فرزند سام فرزند نوح بوده است.(2)
نام مادر هود عليه السلام نيز «بكيه» بوده است.(3)
ب) فرزندان حضرت هود عليه السلام
حضرت هود عليه السلام سه پسر به نامهاي قالع، قحطان، يقطان داشت. قالع كه جانشين حضرت هود بود، وقتي به بلوغ رسيد، زمين را ميان قبيلهها تقسيم كرد تا هر كس حد خود را به اندازه حفظ كند. به همين دليل، او را «قالع» ناميدند؛ چون قالع به معني قاسم است. وي همچنين مردم را به راه راست هدايت ميكرد.(4)
حدود هفتصد سال پيش از ميلاد مسيح، قومي زندگي ميكردند كه به آنها قوم «عاد»(5)ميگفتند؛ چون جدشان شخصي به نام عادبنعوض بود. هود عليه السلام
1) كامل، ج 1، ص 284.
2) تاريخ طبري، ج 1، ص 156.
3) غياثالدين بن حمامالدين الحسيني، حبيب السير، به كوشش: محمددبير ساقي، صص 32 و 33.
4) عمادالدين حسين اصفهاني، قصص الأنبياء از آدم تا خاتم، ج 1، ص 247.
5) قبل از آنها نيز قومي به نام «قوم عاد اول» وجود داشته از آن كه در آيه 50 سوره نجم به نام (عاداً الاولي) ياد شده است.
نيز از اين قبيله بود. قوم عاد، مردمي بلند قامت چون درخت خرما (قمر: 20) و بسيار فربه و درشت هيكل و مردمي نيرومند و قهرمان بودند (سجده: 15) و (شعرا: 13). از ديگر خصوصيات آنان عبارتاند از:
الف) جاهل و نادان: قوم هود عليه السلام به دليل جهالت و ناداني ميپنداشتند كه هدف از رسالت آن حضرت، اين است كه آنان را از سرمايههايشان جدا كند يا از آنچه پدرانشان ميپرستيدند، دور سازد.
ب) پيروي از استكبار: قوم عاد از قدرت خود براي ستم، استفاده و نيز از طاغوتها و مستكبران سركش پيروي ميكردند. (شعرا: 130)
ج) كافر و بتپرست: قوم عاد از نظر اعتقادي كافر بودند.(1)«أَلا إِنَّ عادًا كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْدًا لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ.» (هود: 60) و آيات خدا را انكار ميكردند: «وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِاياتِ رَبِّهِمْ...». (هود: 59)
د) دنيادوست: دوستي و محبت دنيا از ديگر ويژگي قوم عاد بود، به گونهاي كه هر محل مرتفعي ميديدند، از روي هوا و هوس در آنجا قصرها و قلعههاي محكم و زيبا ميساختند، چون فكر ميكردند هميشه در دنيا جاودانه ميمانند. (شعراء: 128 و 129)
ه ) متكبر و خودبزرگبين: قوم عاد با اينكه هيچ نشانهاي از بزرگي نداشتند، خودبزرگبين بودند و فخرفروشي مي كردند، چنانكه قرآن ميفرمايد: «فَأَمّا عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي اْلأَرْضِ بِغَيرِ...». (فصلت: 15)
و) لجوج: لجاجت و خودسري همه وجود اين قوم را گرفته و مانع حقپذيري آنان شده بود. به همين علت، اندرزهاي پيامبرشان را بياثر ميدانستند و ميگفتند: «براي ما فرقي نميكند، چه ما را اندرز كني يا نكني!» (شعراء: 136)
1) نام سه بتي كه قوم هود پرستش ميكردند، «ضرا، ضموروهبا» است (كامل، ج 1، ص 285).
عاد كه حضرت هود عليه السلام مأمور هدايت قوم او بود، دو پسر به نامهاي شدّاد و شديد داشت. وقتي عاد از دنيا رفت، اين دو پسر با قلدري به فتح شهرها پرداختند و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط يافتند. در اين ميان، شديد از دنيا رفت و شدّاد، تنها شاه كشور شد. تكبر و غرور، او را فراگرفت و موجب شد نه تنها دعوت هود عليه السلام را نپذيرد، بلكه تصميم گرفت، همانند بهشتي را كه او (هود عليه السلام ) توصيف كرده بود، بسازد. در مدتي طولاني، شهر (ارم) و هزاران قصر باشكوه در اطراف آن ساخت. وقتي شدّاد با همراهان به ديدن آن شهر حركت كردند، يك روز قبل از رسيدن، صاعقهاي از آسمان به سوي آنان آمد وهمه را به زمين كوبيد و همه آنها متلاشي و نابود شدند.(1)
در مورد شناسه جغرافيايي هود عليه السلام دو واژه در قرآن به كار رفته است كه هر كدام را جداگانه و خلاصهوار توضيح ميدهيم:
الف) احقاف: (احقاف: 21)
احقاف محل سكونت قوم عاد و سرزمين پيامبري حضرت هود عليه السلام بوده و به همين دليل سورهاي به اين نام در قرآن شهرت يافته است.(2)احقاف از نظر لغوي، به معناي خميدگي هلال ماه است.(3)
موقعيت جغرافيايي احقاف: منطقهاي از يمن در جنوب عربستان است كه تنها شهر آن حضرموت است. هواي گرمي دارد و از ديار عمان
خوانده ميشود. از مشرق به دريا، از مغرب به باديةالعرب، از جنوب به يمن و از شمال به عمان محدود ميشود كه شامل بلاد قديمي و نواحي بزرگ است. مردمانش هم از قوم عرب و بيشترشان شافعي و تعدادي از پيروان خوارج بودند.(1)
بنابر گزارشهاي قرآن، اين سرزمين در جزيرة العرب يا منطقهاي نزديك به آن قرار دارد، همانگونه كه قرآن ميفرمايد: «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا ما حَوْلَكُمْ مِنَ الْقُري». (احقاف: 27)
وعده حضرت هود عليه السلام به نزول باران در صورت توبه و استغفار (هود: 52)، ميتواند دليلي بر اين باشد كه آنان در سرزمين خشك يا خشكسالي بودند.(2)
ب) ارم ذات العماد: (فجر، 7)
«ارم» در لغت، به معناي نشانهاي از سنگ و مانند آن است كه در گذشته براي راهنماي رهگذران، در بيابان نصب ميشده است.(3)
«ارم»، بين حضرموت و صنعا قرار دارد و همان شهري است كه شدّاد بن عاد با جمعآوري جواهرات و سنگهاي قيمتي در طول سيصد سال با مشكلات فراوان بنايش كرد، ولي از آن بهرهاي نبرد.(4)«ذاتالعماد»، بنابر قول ابن عباس، از عمود به معناي ستون سيار گرفته شده است؛ زيرا قوم عاد به سبب كوچنشيني داراي چادرهايي بودند كه در بهار به سوي صحراها و مناطق گياهخيز كوچ ميكردند و هنگامي كه گياهان خشك ميشدند، به خانههايشان بازميگشتند.(5)
زير فصل ها
الف) شناسه فرهنگي
ب) شناسه زباني
الف) شناسه فرهنگي
قوم عاد قومي بودند كه فرهنگ و پيشرفت را در خودخواهي و مقامپرستي و خودنمايي ميديدند.(1)قرآن در وصف آنان ميفرمايد: «أَ لَمْ تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ، إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ؛ آيا نديدي پروردگارت با قوم عاد چه كرد و با آن شهر، ارم با عظمت؟» (فجر: 6 و 7)
اين آيه نشاندهنده وجود فرهنگ و تمدني است كه در آن عمران و آباداني و رونق كشاورزي بالا بوده است و مردم از امكانات رفاهي خوب برخوردار بودند، اما هنگامي كه مردم امور معنوي را فراموش كردند، به بتپرستي روي آوردند. پس در جاهاي بلند، نشانه و علامت برپا كردند و براي جاودانه ماندن، ساختمانهاي آبرومند ساختند و از اين طريق، زمينههاي سقوط تمدن و بيفرهنگي فراهم شد.(2)
ب) شناسه زباني
حضرت هود عليه السلام يكي از پيامبراني است كه به زبان عربي صحبت ميكرد.(3)
حضرت صالح عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت صالح عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري صالح عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت صالح عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي صالح عليه السلام
شناسه تبليغي صالح عليه السلام
شناسه خانوادگي صالح عليه السلام
شناسه قومي صالح عليه السلام
شناسه حكومتي حضرت صالح عليه السلام
شناسه جغرافيايي حضرت صالح عليه السلام
شناسه زباني
زير فصل ها
الف) نام حضرت صالح عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت صالح عليه السلام
حضرت صالح عليه السلام از پيامبران الهي است كه از ميان قوم ثمود برانگيخته شده است. نام او 9 بار در قرآن ذكر شده و حدود هفتاد آيه در مورد دعوت و زندگي اوست. حضرت صالح عليه السلام سومين پيامبري است كه بعد از نوح و هود عليهما السلام ضد بتپرستي طاغوتهاي زمانش قيام كرد.(1)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
حضرت صالح عليه السلام ، 2973 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام ،(2)در نجف اشرف واقع در كشور عراق به دنيا آمد.
همچنين آن حضرت، 3253 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (3)درگذشت و محل دفن او نيز نجف اشرف، در جوار اميرالمؤمنين عليه السلام بوده(4)و حدود 280 سال عمر كرده است.(5)
حضرت صالح عليه السلام فردي تنومند با قدي بلند بود كه موي او سياه و رخسارش سرخ و سفيد بوده و از فصاحت و بلاغت در زبان برخوردار بوده است.(1)
خيرخواهي و دلسوزي:(2)يكي از ويژگيهاي رفتاري حضرت صالح عليه السلام خيرخواهي بود، آنگونه كه با وجود گستاخي بيش از حد قوم (بعد از كشتن ناقه) وقتي عذاب الهي را آماده نازل شدن بر آنان ميبيند، از روي دلسوزي به ايشان ميفرمايد: «يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ؛ اي قوم، من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهي را انجام دادم، ولي شما خيرخواهان را دوست نداريد». (اعراف: 7)
الف) اعتقاد به توحيد و يكتاپرستي: توحيد و پرستش خداي يگانه، از اعتقادات قلبي صالح عليه السلام بود، چنانكه نخستين و مهمترين پيام او به قوم خويش، دعوت به پرستش خداي يگانه و از بين بردن شرك و چندگانهپرستي بوده است.(3)آن حضرت خطاب به قوم خود ميفرمايد: «...يا قَومِ اعبُدوالله ما لَكم مِن اِلهٍ غيره...؛ اي قوم من، (تنها) خدا را بپرستيد كه جز او معبودي براي شما نيست؟» (اعراف: 73)
ب) اميدوار به رحمت الهي:(4)صالح عليه السلام همواره به رحمت و بخشش الهي اميدوار بود و براي برخورداري قوم خود از رحمت الهي و دور ماندن از عذاب الهي تلاش ميكرد. قرآن در اين باره ميفرمايد: «... لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ؛ چرا از خداوند تقاضاي آمرزش نميكنيد تا شايد مشمول رحمت او شويد». (نمل: 46)
حضرت صالح عليه السلام در شانزده سالگي(1)پس از هلاكت قوم نوح (مؤمنون: 31 و 32) و قوم عاد (اعراف: 73 و 74) به پيامبري برانگيخته شد. از دلايلي كه نشاندهنده نبوت و رسالت صالح عليه السلام باشد، اين است كه خداوند در قرآن ميفرمايد: «وَ إِلي ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحًا». (اعراف: 73)(2)
چون صالح عليه السلام ، هادي و راهنمايي مهربان همچون برادر بوده و برتريجوي و منافع مادي را در نظر نداشته، به همين دليل از او به «أخاهم» تعبير شده است.(3)
سيره تبليغي صالح عليه السلام
الف) يادآوري نعمتهاي الهي: يكي از راههاي تربيت و تبليغ، يادآوري آثار عظمت و نعمتهاي بيكراني است كه خداوند در اختيار انسان قرار داده است تا از اين طريق، مانع آنان از گناه و فساد در زمين شود. براي نمونه، صالح عليه السلام خطاب به قومش ميفرمايد: «... فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي اْلأَرْضِ مُفْسِدينَ». (اعراف: 74)
«تعثوا» از ماده «عثي» هم به معناي فساد و هم به معني اضطراب و مبالغه تفسير شده است.
راغب در مفردات ميگويد: «[دو واژه] «عيث» و «عثي» با اينكه دو ماده هستند، از جهت معنا به هم نزديك ميباشند، «عيث» در فسادهاي مالي كه محسوس است به كار ميرود، برخلاف «عثي» كه در فسادهاي معنوي و غيرمحسوس به كار ميرود».(4)
ب) دوري از اسرافكاران: سيره تبليغي ديگر از صالح عليه السلام اين بود كه از قومش ميخواست تا از اسرافكاران و دنيا پرستان پيروي نكنند: «وَ لا تُطيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفينَ». (شعرا: 151)
مراد از اطاعت امر آنان، تقليد و پيروي كوركورانه ايشان در كارها و روش زندگي است؛ روشي كه آنان سلوكش را دوست دارند و مراد از «مسرفين» اشراف و بزرگان هستند.(1)
ج) دوري از خوشيهاي زودگذر: دعوت به خداپرستي و بيرون آمدن از زندان خودپرستي و عيش و نوش و خوشگذراني، از ديگر سيرههاي تبليغي صالح عليه السلام بود، چنانكه خطاب به قومش ميفرمايد:
أَ تُتْرَكُونَ في ما هاهُنا آمِنينَ في جَنّاتٍ وَ عُيونٍ وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضيمٌ وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيوتًا فارِهينَ؛ آيا شما تصور ميكنيد هميشه در نهايت امنيت در نعمتهايي كه در اينجا هست ميمانيد... و از كوهها، خانهها ميتراشيد و در آن به عيش و نوش ميپردازيد؟ (شعراء: 146 ـ 149)
«فَرِه» در اين آيه، صفت مشبه به معناي «شهوتپرست» است و «فارهين» يعني شهوتپرستان.(2)
د) دوري از عذاب الهي: از آنجا كه قوم «صالح» عليه السلام قبل از رحمت الهي كه سبب نازل شدن آن، ايمان و استغفار است، به درخواست عذاب مبادرت ميكردند،(3)حضرت صالح عليه السلام خطاب به آنان فرمود: «لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ.» (نمل: 46) مفهوم سخن اين است كه براي انجام دادن كارهاي بد، قبل از نيكي شتاب نكنيد و به جاي شتافتن به سوي رحمت، به سوي عذاب
الهي حركت نكنيد.(1)با اينكه حضرت صالح عليه السلام در دعوت خود نهايت دلسوزي را نمود، قومش گستاخانه در برابر او ايستادند و مخالفت كردند و عذاب خواستند و فقط گروه اندكي بعد از ديدن (ناقه) ايمان آوردند.
ابتدا هفتاد نفر به دين ايشان ايمان آوردند، ولي آنها نيز پس از مدتي مرتد شدند تا آنجا كه تنها شش نفر ماند كه يكي از آنها هم در شك و ترديد بود و سرانجام از مخالفان شد و فقط پنج نفر در ايمان خود باقي ماندند.(2)
نسب صالح عليه السلام : صالح پسر ثمود، پسر عاد، پسر ارم، پسر سام، پسر نوح عليه السلام بود.(3)
الف) بتپرستي: قوم ثمود، داراي هفتاد بت بودند و چندين بتكده داشتند. نام بتهاي بزرگ آنها، چنين بود: لات، عزّي، منوت (منات)، هُبَل و قيس. اين بتها را قوم صالح به شدّت احترام ميگذاشتند، به گونهاي كه شب و روز آنها را ميپرستيدند و بتكده را به نام آنها نامگذاري كرده بودند و هيچ كس حق تصرف آن بتكدهها را نداشت و اگر كسي از اين امر سر ميپيچيد، مشمول لعن هبل و منوت ـ دو بت بزرگ ـ ميشد.(4)
ب) انكار معاد: از ديگر ويژگيهاي قوم صالح عليه السلام اينكه معاد را باور نداشتند و ديدار آخرت را تكذيب ميكردند: «الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقَاء الْآخِرَةِ». (مؤمنون: 33)
ج) تكذيب پيامبر: قوم صالح (اصحاب حجر) پيامبرشان را تكذيب ميكردند.(5)قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَلَقَدْ كَذَّبَ أَصْحَابُ الحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ». (حجر: 80)
در واقع، ثموديان با تكذيب صالح، همه انبيا و رسولان را تكذيب ميكردند.(1)
د) تهمت بدبيني و شومي به پيامبر: مردم به صالح عليه السلام خطاب ميكردند ما به تو «تطير» ميزنيم و به هر كسي كه با توست. منظور آنها اين بود كه تو و يارانت را شوم ميدانيم؛ چون ميبينيم از روزي كه تو قيام كردي، ما گرفتار محنتها و بلاها شدهايم. پس هرگز به تو ايمان نميآوريم. حضرت صالح عليه السلام نيز در جوابشان گفت: «طائِرُكُمْ عِنْدَ اللّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ؛ فال (نيك و بد) شما نزد خداست؛ بلكه شما گروهي فريبخورده هستيد...». (نمل: 47)
خير و شر نزد خداست و آن، نامه اعمال شماست. من و آنهايي كه با من هستند، اثري در شما ندارند، بلكه شما خود در بوته آزمايش قرار گرفتهايد و با اين امور امتحان ميشويد تا مؤمنان از كافران و مطيعان از عاصيان متمايز شوند.(2)
ه ) فساد در زمين: قوم ثمود، امتي از عرب و متشكل از قبايل مختلف بودند و در زمين فساد ميكردند و به فكر اصلاح خويش نبودند. قرآن كريم در اين باره ميفرمايد: «وَكَانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلَا يصْلِحُونَ؛ و در آن شهر نه گروهك بودند كه در زمين فساد مي كردند و اصلاح نميكردند». (نمل: 48)
مقصود از مدينه، شهر حجر است.(3)«رهط» نيز در اين آيه به معني جمعيتي كمتر از 10 يا كمتر از چهل نفر است(4)كه در يك امر مشتركاند و آن، فساد در زمين و به هم ريختن نظام اجتماعي و مبادي اخلاقي و اعتقادي است.(5)
پادشاه اول قوم «ثمود»، عابر بن ارم بن ثمود بود كه حدود دويست سال حكمراني كرد. بعد از او جندع بن عمرو بن ذبيل بن ارم بن ثمود، پادشاه شد
و 327 سال حكومت كرد. پادشاهي و حكومت، در زمان حضرت صالح عليه السلام به دست جندع بن عمرو بود.(1)
شهري كه حضرت صالح عليه السلام و قومش در آن زندگي ميكردند، حجر نام داشت. منطقه حجر، ميان حجاز و شام در جنوب شرقي سرزمين مدين و در شرق خليج عقبه قرار دارد. حجر، داراي كوههايي به نام انالب بوده كه ثمود «درون آن كوهها خانههايي از سنگ ميساختند»،(2)به گونهاي كه قرآن نيز ميفرمايد: «وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ؛ و قوم ثمود كه صخرههاي عظيم را از (كناره) دره ميبريدند (و از آن خانه و كاخ ميساختند)». (فجر: 9)
حضرت صالح عليه السلام و كساني كه به او ايمان آورده بودند، بعد از نابودي قوم به منطقهاي به نام رصله فلسطين رسيدند، اهالي حضرموت معتقدند قوم ثمود به حضرموت رفتند و در آنجا ساكن شدند. و پس از جنگهايي كه با قوم عاد داشتهاند، به شمال حجاز و منطقه واديالقري ميان مدينه منوره و شام مهاجرت كردند.(3)
حضرت صالح عليه السلام عربزبان بود و به زبان عربي فصيح صحبت ميكرده است.
حضرت ابراهيم عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت ابراهيم عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري ابراهيم عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي ابراهيم عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت ابراهيم عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي ابراهيم عليه السلام
شناسه تبليغي ابراهيم عليه السلام
شناسه خانوادگي ابراهيم عليه السلام
شناسه قومي ابراهيم عليه السلام
شناسه حكومت زمان ابراهيم عليه السلام
شناسه جغرافيايي ابراهيم عليه السلام
شناسه فرهنگي و زباني حضرت ابراهيم عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت ابراهيم عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت ابراهيم عليه السلام
حضرت ابراهيم عليه السلام دومين پيامبر اُولوالعزم است كه نام ايشان 69 بار در قرآن آمده و چهاردهمين سوره به نام اوست.
از القاب آن حضرت، «خليل» يا «خليلالرحمن» است، چنانكه قرآن در اين باره ميفرمايد: «اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهيمَ خَليلاً...؛ و خدا ابراهيم را دوست گرفت». (نساء: 125)
«خليل» از ريشه «خ ل ل» به معني دوستي است كه در مُوَدَّت و دوستي او خللي نباشد.(1)علت اينكه خداوند، حضرت ابراهيم عليه السلام را بهعنوان خليل برگزيد، آن است كه حضرت به طور كامل در مسير الهي گام برميداشته است و خداوند براي گرامي داشتن بنده خود، هر نامي را كه بخواهد، بر او ميگذارد و چون ابراهيم عليه السلام خالص و مخلص بوده، او را به اين نام ناميده است.(2)
همچنين گفته شده «خليل بودن» ابراهيم عليه السلام از اين جهت است كه او امانتدار اسرار الهي و برگزيده او، و برخوردار از الهامهاي غيبي و معارف الهي به طور كامل بوده است.(1)
بنابر روايات، علل رسيدن حضرت ابراهيم عليه السلام به مقام «خليلاللهي»، كثرت صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد، درخواست نكردن از غير خدا، پاسخ مثبت دادن به درخواست ديگران و خواندن نماز شب بوده است.(2)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: حضرت ابراهيم عليه السلام 3323 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام ،(3)در روز اول ماه ذيالحجه،(4)در حرّان كه يكي از شهرهاي كشور بابل بود، به دنيا آمد(5)و برخي محل تولد او را «قريه كوثي ربي» ذكر كردهاند.(6)
وفات: 3508 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام ، در روز پنجشنبه، نهم محرّم حضرت ابراهيم عليه السلام فوت كرده و محل دفنش را در قدس خليل كه همان حبرون است، در «غار مكفيله» كنار همسرش ساره مي دانند.(7)
حضرت ابراهيم عليه السلام تمامقامت و فراخسينه بود. چشمهايش شهلايي (ميشي) بود و اندامي بسيار زيبا داشت.(8)همچنين از امام حسن عليه السلام نقل شده كه
1) التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 3، ص 115.
2) بحارالانوار، ج 12، صص 13 و 14.
3) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 182.
4) بحارالانوار، ج 12، ص 31.
5) تاريخ طبري، ج 1، ص 172؛ ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه: احمد آرام و ديگران، ج 2، ص 211.
6) بحارالانوار، ج 12، ص 26.
7) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 236.
8) ناسخ التواريخ، ج 1، صص 238 و 239.
حضرت ابراهيم عليه السلام سينهاش پهن و پيشانيش بلند بود.(1)در حديثي از امام حسن و امام حسين عليهما السلام آوردهاند كه ابراهيم عليه السلام از نظر جسمي داراي صورتي سفيد و نوراني، پيشاني بلند، ابروان باريك و كشيده، دهاني نه بسيار كوچك و نه بسيار بزرگ، دندانهاي سفيد و براق، اعضاي بدن همه معتدل و قوياندام و خوشنما و سينه ميان دو كتفش پهن بود كه نشانه شجاعت بود. هنگام راه رفتن، قدمها را به روش متكبران بر زمين نميكشيد، بلكه از زمين بلند ميكرد و دوباره ميگذاشت و سر به زير و باوقار راه ميرفت.(2)
شغل ابراهيم عليه السلام زراعت بوده و همواره دهقاني ميكرده است. همچنين در ساختن خانه و تعمير آنها جدي بود و در زمان او شهرهاي زيادي ساخته و آباد شد.(3)
آيات زيادي از قرآن به ستايش و تمجيد از رفتار و شخصيت حضرت ابراهيم عليه السلام پرداخته و بر الگو و اسوه بودنش تأكيد كرده است.(4)براي نمونه در قرآن آمده است: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ في إِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ...». (ممتحنه: 4)
برخي از ويژگيهاي رفتاري آن حضرت عبارتاند از:
الف) بسيار راستگو و صادق: قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقًا نَبِيا». (مريم: 41)
«صديق» كسي است كه در اخبار و گفتههاي او هرگز دروغ نيست(1)و عمل و گفتارش بر هم منطبق و يكي است.(2)
ب) حليم و بردبار: ابراهيم عليه السلام ، بردبار، نرمدل و بازگشتكننده به سوي خدا بود. قرآن ميفرمايد: «إِنَّ إِبْراهيمَ لَحَليمٌ أَوّاهٌ مُنيبٌ؛ زيرا ابراهيم، بردبار و نرمدل و بازگشتكننده [به سوي خدا] بود». (هود: 75)
«إِنَّ إِبْراهيمَ َلأَوّاهٌ حَليمٌ؛ راستي كه ابراهيم، دلسوزي بردبار بود». (توبه: 114)
«حليم» كسي است كه در انتقامگيري و مجازات بدكاران شتاب نميكند(3)و از خطاي ديگران ميگذرد و بر اذيت آنان صبر ميكند.(4)از آنجا كه ابراهيم عليه السلام حليم بوده، جفاي آزر را تحمل كرد و در برابر، به او وعده نيكي داد و براي او طلب مغفرت كرد.(5)(توبه: 114)
در روايتي از امام باقر عليه السلام ، «اوّاه» به كسي گفته شده كه در نماز و خلوت خويش در پيشگاه خداوند تضرع ميكند.(6)توصيف ابراهيم عليه السلام به «اوّاه» را به دليل ناراحتي فراوان او از گمراهي مردم(7)و آه كشيدن بسيار او از سر اميد و ترس از خداوند سبحان دانستهاند.(8)
ج) رسيدن به مقام احسان: به دليل نيكوكاري حضرت ابراهيم عليه السلام ، خداوند، او را در گروه محسنين ميشمارد و ميفرمايد: «وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ». (صافات: 110)
1) مفردات الالفاظ القرآن، ص 479.
2) الميزان، ج 14، ص 56.
3) الميزان، ج 10، ص 326؛ تفسير الصافي، ج 2، ص 461.
4) ابي عبدالله محمد بن احمد الانصاري قرطبي، تفسير قرطبي، ج 8، ص 175.
5) الميزان، ج 9، ص 398.
6) تفسير القمي، ج 1، ص 335؛ تفسير الصافي، ج 2، ص 383.
7) الميزان، ج 10، ص 326.
8) الميزان، ج 9، ص 398.
همچنين به خاطر كار خير فراوان جزو «اخيار» قرار گرفته است: «وَإِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَينَ الْأَخْيارِ». (ص: 47)
د) دريافت تحيت از سوي خداوند: «سَلَامٌ عَلَي إِبْرَاهِيمَ». (صافات: 109)
سلام در اين آيه، تحيت خداوند بر ابراهيم است و براي بزرگداشت او لفظ «سلام»، نكره آمده است.(1)از ديگر رفتارهاي ابراهيم عليه السلام دعاهاي عميق و پرمحتواي او درباره خانواده و فرزندان خود به درگاه خداوند است.(2)افزون بر قرآن، در روايات نيز طهارتهاي ده گانهاي كه با عنوان «حنفيت» از آنها ياد ميشود، نخستينبار در آيين ابراهيم عليه السلام تشريع و در اسلام امضا شدهاند كه عبارتاند از: كوتاه كردن شارب؛ باقي گذاردن محاسن؛ اصلاح موي سر؛ مسواك زدن؛ خلال كردن؛ ستردن موي بدن؛ ختنه؛ چيدن ناخنها؛ غسل جنابت، تحصيل طهارت به وسيله آب (وضو؛ غسل).(3)
الف) امت بودن: حضرت ابراهيم عليه السلام در عصر خود، نخست تنها يگانهپرستِ روي زمين به شمار ميآمد، به همين دليل او را «أمة» ناميدند.(4)قرآن در اين باره ميفرمايد: «إنَّ إبراهيمَ كانَ اُمَّة...». (نحل: 120)
«اُمَة» به معني جماعت است و حضرت ابراهيم عليه السلام چون در زمينه عبادت خداوند به تنهايي قائممقام جماعتي بوده، خداوند او را «امت» ناميده است.(5)
از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل شده كه چون حضرت ابراهيم عليه السلام پيش از دريافت وحي موحد بوده و برنامه ديني پروردگار را از نظر عقلي و فكري انجام ميداده، قرآن از او با تعبير «اُمة» ياد كرده است.(6)
همچنين برخي مفسران در اين باره گفتهاند: چون ايشان همه ويژگيهاي نيكي را كه در امت ميتواند پراكنده باشد، در خود داشته است، به همين دليل به تنهايي، «امت» به شمار ميآمد.(1)
ب). تسليم خدا بودن: ابراهيم عليه السلام همواره در برابر خداوند و دستورهاي او تسليم بوده است. قرآن ميفرمايد: «إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمينَ». (بقره: 131)
بنابر اين آيه، ابراهيم عليه السلام به اسلام فرمان يافته و آن را به اختيار پذيرفته است.(2)
ج) حنيف بودن: «حنيف» به معناي متمايل به راه مستقيم است.(3)قرآن ابراهيم عليه السلام را حنيف ميخواند و ميفرمايد: «... كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا». (آل عمران: 67)
«حنيف كسي است كه از باطل روي گرداند و به حق رو ميكند».(4)
د) عبادت و اطاعت كردن خدا: ابراهيم عليه السلام تنها فردي بوده كه خدا را عبادت ميكرده است، چنانكه قرآن ميفرمايد: «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتًا لِلّهِ...». (نحل: 120)
قنوت در اين آيه به معناي دوام عبادت و اطاعت است.(5)
ه) شيعه نوح بودن: «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ َلإِبْراهيمَ.» (صافات: 83) نوح عليه السلام نخستين پيامبري بود كه شريعت داشته(6)و در قرآن از مناديان توحيد به شمار آمده است.(7)
بنابراين، ابراهيم عليه السلام از آن جهت كه پيرو دين توحيدي بوده، شيعه نوح ناميده شده است.
و) به مقام يقين رسيدن: برخورداري از قلب مطمئن و سليم و رسيدن به مقام يقين، از ديگر اعتقادات ابراهيم عليه السلام است: «إِذْ جَاء رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ». (صافات: 84)
«سلامت»، يعني دور بودن از آفات آشكار و پنهان(1)و منظور از سلامت قلب، دوري از هر چيزي است كه به تصديق و ايمان به خداوند، زيان رساند و توجه او را مختل سازد.(2)
ز) ياد آخرت بودن: «إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَي الدّارِ.» (ص: 46) بنابراين، به صورت خالص ياد آخرت و سراي ديگر را در آنان پديد آورديم. به اين معنا كه ياد آخرت در آنان آميخته به ياد دنيا نبوده است.(3)
از ديگر ويژگيهاي عقيدتي ابراهيم عليه السلام اين است كه او نخستين بتشكن بود(4)و در راه خدا جنگيد.(5)مواردي از مناسك و فروع شريعت ابراهيم عليه السلام عبارتاند از: نماز (ابراهيم: 37)، زكات (انبياء: 73)، ركوع و سجده (حج: 77)، وفاي به نذر (حج: 29) و... .
در يكي از آياتي كه بر نبوت و رسالت ابراهيم عليه السلام دلالت ميكند، آمده است:
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقًا نَبِيا». (مريم: 41)
خداوند در اين آيه ضمن صديق خواندن ابراهيم، وي را «نبي» معرفي ميكند. منظور از «نبي» كسي است كه از غيب خبر ميدهد و همچنين «نبي» به معني «رفيع و بلندمرتبه» است.(6)از ديگر دلايل نبوت و رسالت ابراهيم عليه السلام
اين است كه از طرف خداوند بر او وحي نازل ميشده است.(1)قرآن ميفرمايد: «إِنّا أَوْحَينا إِلَيكَ كَما... أَوْحَينا إِلي إِبْراهيمَ...». (نساء: 163)
الف) صحف ابراهيم عليه السلام
قرآن دوبار از «صحف» ابراهيم عليه السلام ياد كرده و بخشي از مطالب آن را نيز آورده است. (نجم: 36 ـ 37)؛ (اعلي: 14 ـ 19). تعبير «صحف» با لفظ جمع، نشان ميدهد كه كتاب آسماني حضرت ابراهيم عليه السلام داراي بخشهايي(2)(براساس بعضي روايات 10 صحيفه)(3)بوده و اين «صحف» در نخستين شب ماه رمضان نازل شده است.(4)
ب) سيره تبليغي
زندگي ابراهيم عليه السلام شامل نكات و روشهاي تبليغي بسيار بوده است. مهمترين سيره تبليغي او، بيزاري از شرك و بتپرستي و معتقد نبودن به تعدد خدايان است.
مبارزه ابراهيم عليه السلام با بتپرستان زمان خود از قبيل عمويش آذر، نمرود، قوم خود و اشراف، روشنترين نوع مناظره در طول تاريخ بشر بود. اين مناظرهها در مراحل مختلف شامل نكات مهم تربيتي و تبليغي است. اين مراحل نيز عبارتاند از:
يك ـ مرحله گفتوگو و مناظره با آزر: ابراهيم عليه السلام در گفتوگو با آزر با نداي «يا أَبتِ» كه نشانه دلسوزي فراوان نسبت به اوست، او را خطاب قرار ميدهد. (مريم: 42 ـ 45)
هنگامي كه عمويش او را تهديد ميكند، بزرگوارانه به او سلام و وعده استغفار ميدهد (مريم: 46 و 47) و با اينكه آزر او را ميراند و فرمان هجران ميدهد، پاسخ ابراهيم عليه السلام بسي نرمتر و ملايمتر است. (مريم: 48) به اين ترتيب، دلسوزانه و با رعايت ادب، پيامهاي توحيد را به دل و انديشه آزر عرضه كرد.
دو ـ مرحله مناظره و جدال احسن: در مناظره با قوم ستارهپرست، با استفاده از عقايد مردم به مقابله با اعتقاداتشان پرداخت و با برخوردي منطقي، آنان را به حقيقت رهنمون كرد. چنانكه شبهنگام وقتي ستارگان را در آسمان ديد، گفت: اين پروردگار من است و هنگامي كه غروب كرد، گفت: غروبكنندگان را دوست ندارم. (انعام: 75 و76)
در مباحثه و مناظره ابراهيم عليه السلام با نمرود (بقره: 258)، ابراهيم مخالفت و نفرت رسمي خود را از بتپرستي اعلام ميكند و خطاب به آنان ميفرمايد: «أُفِّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؛ اف بر شما و بر آنچه جز خداي ميپرستيد! آيا انديشه نميكنيد؟ (عقل نداريد!)» (انبياء: 67)
سه ـ مرحله بتشكني و اقدام عملي: (1)مرحله ديگر، مرحله مبارزاتي بود. وقتي ديد عمويش آزر و قوم او به هيچ ندايي پاسخ مثبت نميدهند، تصميم به مبارزه جدي با آنان و تلاش براي نابودي مظاهر شرك گرفت. آنگاه در فرصت مناسب اقدام به شكستن بتها كرد.(2)
چهار ـ مرحله نزول عذاب الهي بر قوم لوط: لوط عليه السلام شاگرد بزرگ ابراهيم عليه السلام بود كه بهعنوان نماينده ابراهيم عليه السلام به سوي قومي گنهكار فرستاده شد و پس از سالها تلاش نتوانست آنها را از اين عمل زشت (عمل شنيع) بازدارد. به همين دليل، عذاب بر قوم لوط عليه السلام حتمي شد و فرشتگان عذاب،
نخست خدمت ابراهيم عليه السلام آمدند. ابراهيم عليه السلام پس از آگاهي از مأموريتشان، با آنها درباره قوم لوط به مجادله پرداخت. مقصود از اين مجادله، رفع عذاب از قوم لوط به اميد بازگشت آنان(1)(هود: 74) يا پرسش ابراهيم از فرشتگان براي آگاهي از اين بوده كه آيا عذاب همه آنها را در برميگيرد يا نه.(2)قرآن با مدح ابراهيم عليه السلام علت مجادله را تأخير عذاب از قوم لوط اعلام كرده است: (3)«إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ.» (هود: 75) رجوع مكرر ابراهيم عليه السلام به خداوند نيز تلاش براي رهايي گمراهان بوده است.(4)
زير فصل ها
الف) نسب ابراهيم عليه السلام
ب) همسران حضرت ابراهيم عليه السلام
ج) فرزندان حضرت ابراهيم عليه السلام
الف) نسب ابراهيم عليه السلام
ابراهيم فرزند تارخ، فرزند ناحوره، فرزند ساروغ، فرزند ارغو، فرزند عابِر، فرزند شالِح، فرزند سام، فرزند نوح است.(5)
پدر ابراهيم عليه السلام : تارخ نام داشت كه فردي موحد و خداپرست بوده است.(6)در قرآن از آزر بهعنوان پدر ابراهيم عليه السلام ياد شده است: «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لأَبِيهِ آزَرَ...». كلمه «أب» در اصل به معني پدر است، ولي به معناي عمو، جد مادري و مربي هم به كار مي رود، چنانكه در قرآن، اسماعيل عليه السلام و ابراهيم عليه السلام را پدران يعقوب دانستهاند (بقره: 133)، درحاليكه اسماعيل عليه السلام ، عمو و ابراهيم عليه السلام ، جد يعقوب هستند. بر همين اساس است كه قرآن از آزر بهعنوان پدر ابراهيم عليه السلام ياد ميكند، درحاليكه وي عموي ابراهيم عليه السلام است(7)
و در جاي ديگر نيز آزر، پدرِ مادر ابراهيم ذكر شده است.(1)نام مادر ابراهيم عليه السلام : را أميله يا يوني يا عَوسا ذكر كردهاند.(2)
ب) همسران حضرت ابراهيم عليه السلام
ساره اولين همسر حضرت ابراهيم عليه السلام و دختر خاله او(3)و نيز دختر يكي از پيامبران الهي به نام لاحج بود.(4)ساره از زيبايي خاصي برخوردار بود.(5)وي در زمره ثروتمنداني قرار داشت كه گلههاي فراوان و زمينهاي كشاورزي زيادي داشت كه تمام اموالش را به ابراهيم عليه السلام بخشيد.(6)
هاجر دومين همسر ابراهيم عليه السلام است كه در هجرت به فلسطين، فرعون آن زمان، هاجر را به ساره بخشيد.(7)ساره به دليل نازايي از ابراهيم عليه السلام خواست تا با او ازدواج كند. قَنطُورا(8)و حَجوني(9)نام دو همسر ديگر حضرت هستند كه بعد از مرگ ساره، با آنان ازدواج كرد.
ج) فرزندان حضرت ابراهيم عليه السلام
نخستين فرزند ابراهيم عليه السلام اسماعيل بود كه مادرش هاجر نام داشت. «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَليمٍ» (صافات: 101) فرزند ديگر او «اسحاق» است كه نام مادرش ساره بود.(10)«قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَليمٍ». (ذاريات: 28)
1) بحارالانوار، ج 92، ص 145.
2) دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 264.
3) بحارالانوار، ج 38، ص 55.
4) محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ترجمه: سيد ج واد مصطفوي، ج 8، ص 370.
5) بحارالانوار، ج 43، ص 34.
6) اصول كافي، ج 8، ص 370.
7) بحارالانوار، ج 12، ص 155.
8) ابن سعد، الطبقات ابن سعد، به كوشش: محمد عبدالقادر عطا، ج 1، ص 40.
9) ابن سعد، الطبقات ابن سعد، به كوشش: محمد عبدالقادر عطا، ج 1، ص 40.
10) بحارالانوار، ج 12، ص 149.
حاصل ازدواج با قنطورا شش فرزند به نامهاي زِمران، يقشَن، مَدَن، مَدين، شيباق و شُوخ بوده است.(1)
حاصل ازدواج با حَجوني هفت فرزند به نامهاي نافَس، مدين، كيشان شروخ، أَميم، لوط و يقشَان است.(2)
قوم ابراهيم عليه السلام گروههاي مختلفي همچون ستارهپرست، خورشيدپرست و ماهپرست را شامل ميشد كه همگي مشرك بودند و به بتپرستي خويش افتخار ميكردند.(3)
«صابِئون» كه اجرام آسماني را ميپرستيدند، دينشان در آن زمان از اديان مشهور جهان به شمار ميرفت. آنان همچنين بتپرست بودند و معبدهايي را براي عبادت غيركواكب ميساختند و آنها را عبادت ميكردند.(4)بتپرستان قوم، به وجود خداوند اعتقاد داشتند، ولي به نظر آنان، پرستش او بدون واسطه، ناممكن بود. (عنكبوت: 29)
قوم ابراهيم عليه السلام چنان دچار ضعف فكري بودند(5)كه وقتي حضرت ابراهيم عليه السلام در مجادله با نمرود، با آنكه سعي كرد برهان خود را به صورت ساده مطرح كند (زنده كردن و ميراندن)، نمرود توانست آنها را به دام مغالطه خويش گرفتار كند:
هنگامي كه ابراهيم عليه السلام با نمرود به احتجاج پرداخت، ابراهيم عليه السلام گفت: پروردگار من كسي است كه زنده ميكند و ميميراند. نمرود گفت: من هم زنده ميكنم و ميميرانم (و براي اثبات اين كار، دستور داد، دو زنداني
را حاضر كردند و فرمان آزادي يكي و قتل ديگري را داد). ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: خداوند خورشيد را از مشرق بيرون ميآورد، تو آن را از مغرب بيرون آور. در اين هنگام، نمرود مبهوت ماند و در مقابل حجت و استدلال ابراهيم عليه السلام سكوت كرد. (بقره: 258)
نام شاه زمان ابراهيم عليه السلام ، نمرود بن كنعان بن كوش بود.(1)وي حكمراني كافر و جبار(2)و نخستين فردي بود كه تاج بر سر گذاشت. همچنين نسلكشي نمرود براي دفع خطر ابراهيم، بارزترين سند در زمينه استبداد و تكبر او است.(3)
وقتي ابراهيم عليه السلام بابل را ترك گفت، نمرود بخشنامهاي به همه جهان صادر كرد تا مانع سكونت ابراهيم در مناطق آباد شود.(4)بنابراين، حكومت نمرود، حكومت جهاني بود كه اين مطلب، نشاندهنده نفوذ حكومت بينالنهرين به صورت يك قدرت برتر بر ديگر حكومتهاست؛ چرا كه از نمرود بهعنوان «ملكالدنيا» ياد شده است.(5)
درباره چگونگي عذاب نمرود در اين دنيا آمده است كه خداوند پشهاي را بر نمرود مسلط ساخت و همان موجب مرگ وي شد.(6)همچنين نمرود در شمار هفت نفر از كساني قرار گرفته است كه در قيامت به شديدترين عذاب از سوي خداوند كيفر خواهند ديد.(7)
بيشتر مفسران حضرت ابراهيم عليه السلام را ساكن بابل و معاصر نمرود شمردهاند.(1)شهر بابل، در سرزميني به فاصله پنج ميل از محل كنوني شهر دجله در كرانه فرات قرار گرفته كه از مهمترين و ثروتمندترين و بزرگترين شهرهاي آسيا بوده است. مورخان، آن را جزو عجايب هفتگانه جهان آوردهاند و عظمت اين شهر به قدري بود كه نام آن را بر تمام مملكت اطلاق كردهاند.(2)مشهورترين بناي شهر بابل، برج معروف و قصر سلطنتي و باغهاي معلق و چند طبقه رصدخانه بزرگ است. درباره برج بابل گفته شده كه اين برج، داراي هفت طبقه به هفت رنگ بود كه هر يك از آنها به يكي از اجرام آسماني تعلق دارد.(3)
بابل، اولين شهري بود كه بعد از طوفان نوح ساخته شد و از نوح عليه السلام بهعنوان بنيانگذار بابل نام بردهاند. اين شهر ميان نويسندگان مسلمان به «سحر» شهرت دارد(4)و مردمش در علم نجوم و هيئت و حساب و خسوف و كسوف مهارت داشتهاند.(5)
زير فصل ها
الف) شناسه فرهنگي
الف) شناسه فرهنگي
قوم ابراهيم عليه السلام در عصر خويش از تمدن پيشرفتهاي برخوردار بودند، چنانكه ضرب سكههاي طلا و نقره، نخستينبار به وسيله نمرود انجام شده است.(6)آنان پيشرفتهايي نيز در علم نجوم داشتهاند و از محاسبههاي فلكي براي
تعيين اموري مانند خسوف و كسوف به منظور پيشبيني حوادث آينده استفاده ميكردند.(1)
بخشي از جايگاه رفيع آزر در حكومت نمرود، به دليل مهارت وي در علم نجوم بوده است. اقداماتي كه نمرود در پي پيشبيني آزر براي زنده بودن ابراهيم به عمل آورد، شاهد توجه فراوان به اين علم در آن عصر است. كاهنان بابل در زمينه انواع علوم از قبيل علم امداد، حروف و حبل و نجات، به اطلاعات زيادي دست يافته بودند. همچنين در فن تعبير خواب مهارت داشتهاند و از مطالعه اعضا و احشاي قربانيها، مطالبي را استخراج ميكردند.(2)
ب) شناسه زباني:
زبان عصر مردم ابراهيم عليه السلام سرياني بوده است.(3)
حضرت اسماعيل عليه السلام
زير فصل ها
شناسه حضرت اسماعيل عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري اسماعيل عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي اسماعيل عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت اسماعيل عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي اسماعيل عليه السلام
شناسه تبليغي اسماعيل عليه السلام
شناسه خانوادگي اسماعيل عليه السلام
شناسه جغرافيايي حضرت اسماعيل عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام اسماعيل عليه السلام
ب) زمان ولادت و محل وفات
الف) نام اسماعيل عليه السلام
نام اسماعيل عليه السلام دوازده بار در قرآن ذكر شده و از القاب ايشان، صادقالوعد است كه بنابر نظر برخي مفسران، او پسر حضرت ابراهيم عليه السلام است.(1)
و برخي معتقدند او «اسماعيل بن حزقيل» است كه به مقام نبوت نائل شده و خداوند او را به سوي قومش فرستاده است.(2)
قرآن نيز در اين باره ميفرمايد: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيا». (مريم: 54)
«ذبيحالله» از ديگر لقبهاي اسماعيل عليه السلام است كه در قرآن، داستان ذبح او بيان شده است.(3)(صافات: 101 ـ 107)
ب) زمان ولادت و محل وفات
ولادت: حضرت اسماعيل عليه السلام 3418 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام متولد شد.(4)
وفات: سال وفات آن حضرت را 3548 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام ميدانند و محل دفن او، در حجر اسماعيل، نزديك قبر مادرش هاجر است.(1)
اسماعيل عليه السلام داراي شانههاي پهن، قامتي بلند، انگشتاني نيرومند و بيني كشيدهاي بوده است.(2)
يكي از خدماتي كه حضرت اسماعيل انجام داد، تجديد و ساختن خانه كعبه بود. چنانكه اسماعيل عليه السلام سنگ ميآورد و حضرت ابراهيم عليه السلام ، خانه را بنا ميكرد.(3)
از خدمات ديگر اسماعيل عليه السلام ، آموزش مناسك حج بود، به گونهاي كه پدرش ابراهيم عليه السلام از او خواست تا به مردم حج و مناسك آن را بياموزد.(4)همچنين گفتهاند: «اسماعيل عليه السلام اولين كسي بود كه به كعبه، پرده آويخت، عمامه به سر كرد و حاجيان را طعام داد».(5)
از نظر شغلي، بيشتر وقت خود را به شكار كردن ميگذراند و به اين كار رغبت زيادي داشت و در تير تراشيدن و تير انداختن بسيار ماهر بود.(6)
الف) صبر و استقامت: سكونت اسماعيل عليه السلام در سرزمين «تهامه» و ساخت بناي كعبه و تشريع اعمال حج و ماجراي قرباني، نشاندهنده صبر و استقامت اسماعيل عليه السلام در راه خداست.(7)(انبياء: 85)
1) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 241.
2) حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، به كوشش: مصطفي عبدالقادر عطا، ج 2، ص 553.
3) مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 389؛ جامع البيان، ج 1، ص 765.
4) تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 28.
5) اثبات الوصيه، ص 66.
6) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 241؛ تاريخ روضةالصفا، ج 1، ص 172.
7) الميزان، ج 7، ص 231.
ب) وفاي به عهد: يكي از صفات اخلاقي كه موجب جلب اعتماد مي شود، انجام دادن تعهدات، وفاي به عهد و عمل كردن به وعدههاست: « وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيا». (مريم: 54)
ج) نيكوكاري: شتاب اسماعيل عليه السلام در انجام دادن كار خير، نمونه برجسته نيكوكاري است. قرآن در اين باره ميفرمايد: «إِنَّهُمْ كَانُوا يسَارِعُونَ فِي الْخَيرَاتِ» (انبياء: 90) و در جاي ديگري ميخوانيم كه اسماعيل عليه السلام طبعي كريم و خلقي نيكو داشت.(1)
د) خشوع و خضوع: خشوع اسماعيل عليه السلام به درگاه خداوند، چنان بود كه هرگاه آيات خدا براي او خوانده ميشد، لرزان و اشكريزان به سجده ميافتاد. (مريم: 54 ـ 58)
ه) بردباري: حلم و بردباري، تنها ويژگي رفتاري است كه قرآن از ميان پيامبران، ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسماعيل عليه السلام را به آن ستوده است: (2)«فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ». (صافات: 101)
و) صالح بودن: اسماعيل عليه السلام از پيامبران صالح و شايسته خداوند است. (انبياء: 85 ـ 86)
ز) تقوا: از ديگر اعتقادات اسماعيل عليه السلام اينكه بهعنوان پيامبر با تقوا، در قرآن از او ياد شده است: «وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِّنْ الْأَخْيارِ هَذَا ذِكْرٌ وَإِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ؛ و به خاطر آور اسماعيل و اليسع و ذوالكفل را كه همه از نيكان بودند. اين يك يادآوري است و براي پرهيزكاران فرجام نيكويي است». (ص: 48 و 49)
ح) اطاعت محض از فرمان خدا: اطاعت بيچون و چرا از فرمان الهي و اطاعت محض از رسول زمان خود، نشاندهنده اوج ايمان و اعتقاد اسماعيل عليه السلام به خداوند است. ازاينرو، ميتوان او را اسوه اطاعت محض از
فرمان الهي دانست: (1)«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْي... قَالَ يا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ». (صافات: 102)
خداپرستي: از بارزترين ويژگيهاي اعتقادي حضرت اسماعيل عليه السلام خداپرستي است.(2)قرآن ميفرمايد:
... مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي قَالُواْ نَعْبُدُ إِلَـهَكَ وَإِلَـهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ... (بقره: 133).
هنگامي كه مرگ يعقوب عليه السلام فرا رسيد، به فرزندان خود) گفت: پس از من چه چيزي را ميپرستيد؟ گفتند: خداي تو و خداي پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و... .
در جاي ديگري نيز قرآن، او را از موحدان و معتقدان به ربوبيت خدا معرفي كرده است.(3)(بقره: 127 ـ 129)
زير فصل ها
الف) صحف اسماعيل عليه السلام
ب) سيره تبليغي اسماعيل عليه السلام
الف) صحف اسماعيل عليه السلام
حضرت اسماعيل عليه السلام در زمره پيامبراني است كه خداوند به ايشان نبوت و كتاب آسماني عطا كرده است: «... وَإِسْمَاعِيلَ... أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ». (انعام: 86 و 89)
ب) سيره تبليغي اسماعيل عليه السلام
اسماعيل عليه السلام از پيامبران برگزيده الهي است كه وظيفه تبليغ و ارشاد پيام الهي در ميان مردم را به عهده داشت. از مهمترين سيره تبليغي اسماعيل عليه السلام اين است كه به دليل رسالت آسماني، همواره به ارشاد و هدايت مردم
ميپرداخت و به آنان نماز و مناسك حج آموزش ميداد. قرآن ميفرمايد: «... وَعَهِدْنَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ... وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا...». (بقره: 125 ـ 128)
بنابر روايات نيز خداوند هنگام وفات ابراهيم عليه السلام ، به او فرمان داد كه ميراث پيامبري (نبوت) را به اسماعيل بسپارد و او را جانشين خود گرداند.(1)
زير فصل ها
الف) نسب اسماعيل عليه السلام
ب) همسر اسماعيل عليه السلام
الف) نسب اسماعيل عليه السلام
اسماعيل، پسر ابراهيم خليلالرحمن است. گفتهاند حضرت نوح عليه السلام ، جد نهم اسماعيل عليه السلام است.(2)
نام پدر اسماعيل عليه السلام ، ابراهيم عليه السلام ، و نام مادر او هاجر بود. هاجر، بانويي مصري و كنيز ساره، همسر ديگر ابراهيم عليه السلام بود. چون ساره نازا بود، هاجر را به ابراهيم عليه السلام بخشيد و ابراهيم عليه السلام با او ازدواج كرد(3)نام برادر اسماعيل عليه السلام ، اسحاق بود. (ابراهيم: 39)
ب) همسر اسماعيل عليه السلام
حضرت اسماعيل عليه السلام ابتدا با دختري از قبيله جُرهم ازدواج كرد و پس از مدتي وي به سفارش پدرش ابراهيم عليه السلام ـ كه رفتار او را نپسنديده بود ـ همسرش را طلاق داد و دختر مضامِن جرهمي را به ازدواج خود درآورد كه از او داراي دوازده فرزند شد.(4)
نام فرزندان اسماعيل عليه السلام ثابت، قِيدر، أدبيل، مَبشا، مسمَغ، دَما، ماس، أدَد، طور، نفيس، طَما و قيدَمان است.
مكه نام شهري است كه حضرت ابراهيم عليه السلام به فرمان خداوند، اسماعيل و مادرش هاجر را با راهنمايي جبرئيل در آنجا ساكن كرد.(1)نام ديگر مكه، بكه است. (آل عمران: 96) چون هنگام مراسم حج، مردم از اطراف، دور آن جمع ميشوند، چنين ناميده شده است.(2)علامه طباطبايي ميفرمايد: «مراد از بكه، زمين كعبه است كه به واسطه ازدحام جمعيت، چنين ناميده شده است».(3)
درباره موقعيت جغرافيايي مكه ميتوان گفت كشور عربستان داراي شش منطقه است: حجاز شمالي، ربعالخالي، شرقي، عسير، نجد و منطقه حجاز كه مانند ديگر نواحي، خشك و كم آب است. مهمترين و مقدسترين منطقه حجاز، مكه است. مكه در ميان كوههاي بزرگي مانند ابوقبيس، قعيقعان، صفا، حرا و ... واقع شده(4)نام ديگر مكه، اُمّ القري است. (انعام: 92)
راغب ميگويد: به مكه، امالقري گفته ميشود؛ زيرا خداوند زمين را از زير مكه گسترش داده است. همچنين چون نخستين نقطهاي كه از زير آب سربرآورد (بيرون آمد) كعبه بود و سپس خشكيهاي ديگر، بنابراين از آن زمان بهعنوان «دَحوُ الأََرض» (گسترش زمين) ياد شده است.(5)
حضرت لوط عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي لوط عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري حضرت لوط عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي حضرت لوط عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت لوط عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي حضرت لوط عليه السلام
شناسه تبليغي لوط عليه السلام
شناسه خانوادگي لوط عليه السلام
شناسه قومي حضرت لوط عليه السلام
شناسه حكومتي حضرت لوط عليه السلام
شناسه جغرافيايي حضرت لوط عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت لوط عليه السلام
ب) مدت عمر و محل دفن
الف) نام حضرت لوط عليه السلام
حضرت لوط عليه السلام يكي از پيامبران الهي است كه معاصر حضرت ابراهيم عليه السلام و از پيروان او بود. نامش 27 بار در قرآن آمده و در حدود 82 آيه داستان زندگي او بيان شده است.
واژه «لوط» از «لاطَ، يلوطُ، لُوط» گرفته شده است كه معني وابستگي دل و جان ميدهد و منظور از «لوط» بازدارنده و نهيكننده بود، نه انجامدهنده آن كردار و عمل ناپسند.(1)برخي ميگويند: «لوط» از «لاطَ، يلوطُ» گرفته شده به معني ارتباط قلبي، و چون وي، ارتباط قلبي محكمي با خدا داشت، لوط خوانده شده است.
ب) مدت عمر و محل دفن
مدت عمر او هشتاد سال و محل دفن وي قريه كفربريك در يك فرسخي مسجدالخليل در فلسطين كنار مرقد شصت نفر از پيامبران بوده است.(2)
او مردي سبزچهره، ميانهبالا، سياهچشم، تنومند، بلندساعد و نيرومند بود.(1)
شغل حضرت لوط عليه السلام كشاورزي و زراعت بود.(2)
الف) ميهماننوازي: يكي از ويژگيهاي رفتار حضرت لوط عليه السلام ميهماننوازي و ارزش دادن به ميهمان است، چنانكه وقتي رسولان الهي، در قالب جوانان زيباروي به سراغ لوط عليه السلام آمدند و ميهمان او شدند، آن حضرت از سوءقصد قوم خود به ميهمانان نگران شد و فرمود: «هَذَا يوْمٌ عَصِيبٌ؛ امروز، روز سختي است». (هود: 77)
ب) ايثار و گذشت: از ديگر فضايل رفتاري حضرت لوط عليه السلام ، ايثار و گذشت است، به گونهاي كه وقتي فرشتگان (جوانان) را ديد، با توجه به قوم منحرف و زشتكارش كه قصد سوء به جوانان داشتند، پيش از موعظه كردن قومش، سخن از ازدواج به ميان آورد و فرمود: «اينها دختران مناند و براي شما پاكيزهترند (با آنها ازدواج كنيد و از زشتكاري بپرهيزيد)». (هود: 78)
علت اينكه لوط عليه السلام پيش از موعظه، چنين پيشنهادي كرد، اين بود كه فسق و فحشا در دل قومش چنان رسوخ كرده بود كه ديگر هيچ چيز را نميپذيرفتند، به همين علت در اولين كلام، دخترانش را به آنان عرضه كرد.(3)بنابراين براي هدايت و تربيت جامعه، موعظه به تنهايي كافي نيست، در مواردي بايد ايثار كرد.
ج) گفتار نرم و دلسوزانه: براي نفوذ كلام در دل مردم، گفتار بايد صميمي و از روي دوستي و دلسوزي باشد. لوط عليه السلام نيز از آغاز دعوت، تا زماني كه اندك اميدي براي هدايت مخاطبان داشت، با نرمخويي، دلسوزي و خيرخواهي برخورد ميكرد و خطاب به قومش ميفرمود: «إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَلَا تَتَّقُونَ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ؛ آيا تقوا پيشه نميكنيد؟! من براي شما پيامبري امين هستم، پس تقوا پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد». (شعرا: 161 ـ 163)
هنگامي كه حضرت ابراهيم عليه السلام در سرزمين بابل (عراق كنوني) مردم را به يكتاپرستي دعوت كرد، لوط عليه السلام نخستين مردي بود كه در آن شرايط سخت به ابراهيم عليه السلام ايمان آورد و يگانه يار و ياور ابراهيم عليه السلام در مبارزههاي او با نمرود به شمار ميآمده است.(1)
حضرت لوط عليه السلام پس از اعتقاد يافتن به حقانيت آيين ابراهيم عليه السلام ، در شمار مبلّغان و مدافعان اين آيين درآمد و در اين مسير به مقام نبوت و رسالت نيز رسيد، چنانكه خداوند در اين باره ميفرمايد: «وَإِنَّ لُوطًا لَّمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ لوط از رسولان ماست». (صافات: 133)
سيره تبليغي حضرت لوط عليه السلام
زير فصل ها
الف) مبارزه مستقيم و نهي از عادتهاي زشت
ب) ارائه راهكار براي مقابله با اين گناه (ازدواج با دختران)
ج) دعوت به تقواي الهي
الف) مبارزه مستقيم و نهي از عادتهاي زشت
لوط عليه السلام براي هدايت و رساندن پيام الهي به قومش، از روشهاي مختلفي استفاده ميكرده كه مهمترين آنها، مبارزه با انحرافهاي اخلاقي و عادتهاي زشت قوم بوده است، چنانكه در قرآن هر جا سخن از لوط عليه السلام به ميان آمده،
1) الميزان، ج 10، ص 352؛ شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج 2، ص 516.
روشهاي مبارزه با اين آفت اخلاقي و اجتماعي خطرناك نيز به چشم ميخورد. قرآن در اين باره ميفرمايد:
و (به خاطر آوريد) لوط را هنگامي كه به قوم خود گفت: آيا عمل بسيار زشت انجام ميدهيد كه هيچيك از جهانيان پيش از شما انجام ندادهاند؟ آيا شما از روي شهوت به سراغ مردان ميرويد نه زنان؛ شما گروه اسرافكاران (منحرفي) هستيد! (اعراف: 80 و 81)
ب) ارائه راهكار براي مقابله با اين گناه (ازدواج با دختران)
يكي ديگر از ويژگيهاي سيره تبليغي لوط عليه السلام اين است كه وي پس از بازداشتن قوم خود از زشتيهاي اخلاقي (هجوم قوم به ميهمانان)، به ايشان گفت: «يا قَوْمِ هَؤُلاء بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِي ضَيفِي؛ اينها دختران مناند، پس براي شما پاكيزهترند (با آنان ازدواج كنيد) از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانان رسوا مكنيد». (هود: 78)
بنابراين، هنگامي كه حضرت، مانع از انجام دادن عادتهاي زشت و ناپسند قوم خود شد، در كنار آن، نشان دادن عادتها و صفات نيكو را ضروري ديد تا از اين طريق، كام تشنه آنان را سيراب سازد.
ج) دعوت به تقواي الهي
از ديگر سيرههاي تبليغي حضرت لوط عليه السلام دعوت به تقواي الهي است، چنانكه خطاب به قوم ميفرمايد: «فَاتَّقُواْ اللّهَ...». (هود: 78)
حضرت لوط عليه السلام مدت سي سال قومش را به سوي خدا ميخواند و از عذاب الهي برحذر ميداشت،(1)ولي آنان از پذيرش دعوت لوط، سرباز زدند و دچار عذاب الهي شدند، به گونهاي كه صبح، هنگام طلوع فجر، صيحهاي آسماني، آن قوم را فرا گرفت و سنگهايي از گل نشاندار (سجّيل) بر آنان باريد و شهرهايشان
1) بحارالانوار، ج 12، ص 148.
زير و رو شد و زمين آنان را در خود فرو برد و فقط مؤمنان (خانواده لوط غير از همسر كافرش) از آن شهر خارج شدند و نجات يافتند.(1)(هود: 81 ـ 83)
«سجّيل» در اينجا يعني سنگ و گل به هم آميخته، كه اصل آن فارسي بوده و بعدها عربي شده است.(2)
زير فصل ها
الف) نَسَب لوط عليه السلام
ب) نام همسر حضرت لوط عليه السلام
ج) فرزندان حضرت لوط عليه السلام
الف) نَسَب لوط عليه السلام
حضرت لوط، پسر هاران، پسر تارخ، پسر ناحور، برادرزاده حضرت ابراهيم عليه السلام است.(3)
مادر او نيز ورقه(4)(دختر لاحج) نام داشت.
ب) نام همسر حضرت لوط عليه السلام
همسر حضرت لوط عليه السلام به نام والهه يا واهله بود.(5)خيانت او اين بود كه با دشمنان آن پيامبر همكاري ميكرد و اسرار خانه او را به دشمن ميسپرد.
ج) فرزندان حضرت لوط عليه السلام
حضرت لوط عليه السلام دو دختر داشت كه نام دختر بزرگتر، ريثا و نام دختر كوچك رَعر بود.(6)برخي نيز نام آن دو را رعورا و ريتا يا رتيا ذكر كردهاند.(7)برخي هم گفتهاند حضرت بيش از دو دختر داشته؛ چرا كه قرآن واژه «بنات» به كار برده است.(8)(حجر: 71)
كارهاي قوم لوط به قدري زشت و زننده بود كه در ميان هيچ قومي سابقه نداشت، تا جايي كه لوط خطاب به آنان ميفرمايد: «... إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّنَ الْعَالَمِينَ؛ شما عمل بسيار زشتي انجام ميدهيد كه هيچيك از مردم جهان پيش از شما آن را انجام نداده است». (عنكبوت: 28)
برخي از كارهاي قوم لوط عبارتاند از:
گلولهپراني با كمان و هسته انداختن به يكديگر (حتي گاهي شرطبندي ميكردند كه هسته به هر كه بخورد، با او عمل زشت انجام دهند) آدامس جويدن در معابر عمومي (براي جذب افراد به خاطر شهوتراني)، پوشيدن لباسهاي فاخر و بلند (لباس رقاصهها)، باز گذاشتن دكمههاي كت و پيراهن،(1)انجام دادن منكرات به صورت آشكار و در معرض ديد مردم و انجام دادن كارهاي ركيك و زشت در ملاء عام،(2)برخي از كارهاي قوم لوط است، چنانكه قرآن در اين باره ميفرمايد: «... وَتَأْتُونَ فِي نَادِيكُمُ الْمُنكَرَ...؛ آيا شما به سراغ مردان ميرويد و راه (تداوم نسل انسان) را قطع ميكنيد و در مجلستان اعمال ناپسند انجام ميدهيد!» (عنكبوت: 29)
ويژگيهاي ديگر قوم لوط عبارتاند از:
ـ انجام ندادن طهارت و غسل جنابت؛
ـ بخيل بودن، چنانكه هرگز كسي را به غذا دعوت نميكردند.(3)گفته شده يكي از عوامل اصلي آلودگي آنان به گناه زشت لواط، وجود آنها بر سر راه كاروانهاي شام بود. آن قوم با انجام دادن اين عمل با رهگذران و
كاروانها ميكوشيدند آنان را از شهر خود دور كنند، ولي كمكم اين عمل زشت، در ميان خودشان هم رايج شد.(1)
ـ دادن دشنامهاي ركيك و زشت به يكديگر؛
ـ قماربازي كردن؛
ـ سر و كار داشتن با انواع آلات موسيقي؛
ـ سنگپراني و متلك گفتن، كه جزو كارهاي معمول و رايج آنان بود؛
ـ لجاجت، سركشي و تجاوزگري قوم لوط، به حدي كه به جاي پذيرش راهنماييهاي لوط عليه السلام ، او را تهديد و تبعيد كردند. (شعراء: 160 ـ 175)
شاه زمان حضرت لوط عليه السلام ، سَندُوم نام داشت.(2)
مؤتفكات: شهر بزرگي نزديك سلميه در شام(3)كه داراي آب فراوان و زمينهاي خرم و آباد بود و چهار شهر به نامهاي سدّوم، عامورا، دوما و صبرايم داشت كه شهر سدّوم، بزرگتر از همه بود و حضرت لوط عليه السلام و قومش در آنجا زندگي ميكردند. سدوم درختان و چشمههاي بسياري داشت كه مقلوب شده بود و در زمين آن گياه و زراعت رشد نميكرد و زمينش سنگهاي سياه داشت. گفتهاند: «اينها سنگهايي بودند كه بر قوم لوط باريده شده بود. شهر سدّوم اكنون أشدّم ناميده ميشود».(4)
حضرت اسحاق عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي اسحاق عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري اسحاق عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت اسحاق عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي اسحاق عليه السلام
شناسه تبليغي اسحاق عليه السلام
شناسه خانوادگي اسحاق عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت اسحاق عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت اسحاق عليه السلام
نام اين پيامبر هفده بار در قرآن ذكر شده و در رديف پيامبران بزرگ قرار گرفته است. اسحاق واژهاي عبري است كه از «يصحاق» به معناي «ميخندد» گرفته شده است.(1)چون وعده تولد اسحاق در زمان پيري حضرت ابراهيم عليه السلام داده شد و اين خبر موجب خوشحالي او و همسرش «ساره» گرديد، نام او را اسحاق يعني «خنده» گذاشتند.(2)در آن زمان، ابراهيم 112 سال و همسرش ساره 98 ساله بود.(3)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت اسحاق عليه السلام 3423 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام .(4)يعني پنج سال بعد از تولد برادرش اسماعيل عليه السلام ،(5)در شب دهم محرّم و در سرزمين شام بوده است.(6)
آن حضرت، 3603 سال بعد از هبوط حضرت آدم عليه السلام فوت كرد و در حبرون كه اكنون به قدس شريف معروف است، دفن شد و عمرش 180 سال بوده است.(1)
در تاريخ آمده كه اسحاق عليه السلام از هر كسي به ابراهيم عليه السلام شبيهتر بوده است.(2)همچنين گفتهاند او قدي بلند، با گونههاي مايل به سبز و چشماني سياه داشت.(3)
الف) بلندآوازگي در ميان امتها: اسحاق عليه السلام داراي نام نيكو و آوازهاي بلند در ميان امتها بود، چنانكه قرآن ميفرمايد: «وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيا». (مريم: 50)
برخي «لسان صدق» را به معني باقي ماندن نام نيك در ميان امت پيامبر اسلام و جاودانگي آن تا قيامت تفسير كردهاند.(4)
ب) بصير و آگاه: او شخصيتي بصير و آگاه بود: (5)«وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيعْقُوبَ أُوْلِي الْأَيدِي وَالْأَبْصَارِ؛ و به ياد بياور بندگان ما، ابراهيم و اسحاق و يعقوب، صاحبان دستها ]ي نيرومند[ و چشمها ]ي بينا[». (ص: 45)
منظور از أَيدي و أبصار، توانايي در عبادت و پرستش خدا و رسيدن به خير و ديدن راه حق براي انتخاب صحيح است.(6)
ج) برتري: قرآن پس از ذكر نام چند پيامبر ميفرمايد: «... وَكُلاًّ فضَّلْنَا عَلَي الْعَالَمِينَ.» (انعام: 86) برخي مفسران منظور از «العالمين» را برتري هر پيامبر در زمان خود دانستهاند.(7)
د) صالح و شايسته: اسحاق عليه السلام از پيامبران صالح و شايسته خداوند بوده است: «وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَقَ نَبِيا مِّنَ الصَّالِحِينَ». (صافات: 112)
الف) يكتاپرستي: اسحاق عليه السلام همواره خدا را پرستش ميكرد و در همه حال تسليم او بود، چنانكه وقتي يعقوب هنگام مرگ از فرزندانش پرسيد: پس از او چه چيزي را ميپرستند، آنان گفتند خداي تو و خداي پدرانت را: «... مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي قَالُواْ نَعْبُدُ إِلَـهَكَ وَإِلَـهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ إِلَـهًا وَاحِدًا...». (بقره: 133)
ب) اعتقاد به جهان آخرت: از ديگر ويژگيهاي اعتقادي اسحاق عليه السلام ، اعتقاد به جهان آخرت است. قرآن ميفرمايد: «إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَي الدَّارِ.» (ص: 46) مفسران مراد از «دار» را سراي آخرت دانسته و گفتهاند: آنان همواره به ياد آخرت بودند و مردم را نيز با يادآوري آن، به سوي خدا ميخواندند.(1)
ج) اخلاص: اخلاص در توحيد و پرهيز از هرگونه شرك، محور آيين اسحاق عليه السلام است.(2)قرآن ميفرمايد: «ذَلِكَ هُدَي اللّهِ يهْدِي بِهِ مَن يشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُواْ لَحَبِطَ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يعْمَلُونَ». (انعام: 88)
اسحاق عليه السلام از بندگان برگزيده خداوند است كه داراي حكمت و كتاب و نبوت بوده است.(3)
«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَيعْقُوبَ كُلاًّ هَدَينَا... أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...». (انعام: 84 و 88 و 89)
همچنين اسحاق عليه السلام از سوي خداوند دريافتكننده وحي بود و مردم را بشارت و انذار ميكرده است.(1)
«إِنَّا أَوْحَينَا إِلَيكَ كَمَا أَوْحَينَا إِلَي نُوحٍ وَالنَّبِيينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَينَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإْسْحَقَ وَيعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَي وَأَيوبَ وَ...، رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ...». (نساء: 163 و 165)
اسحاق عليه السلام داراي آيات الهي و بينات بود و بر اساس آن، مردم را به توحيد دعوت ميكرد:(2)
«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَيعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيتِهِ النُّبُوَّةَ و...». (عنكبوت: 27)
همچنين اسحاق عليه السلام از سوي خداوند، دريافتكننده وحي بوده است: «قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَينَا وَمَا أُنزِلَ إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ...». (بقره: 136)
الف) صحف اسحاق عليه السلام
اسحاق عليه السلام ، يكي از پيامبران صاحب كتاب آسماني و حكومت و قضاوت بوده است: «أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...». (انعام: 89)
ب) سيره تبليغي اسحاق عليه السلام
يك ـ سفارش به كارهاي نيك: بارزترين سيره تبليغي اسحاق عليه السلام ، سفارش به كارهاي نيك بوده است. قرآن ميفرمايد:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَينَا إِلَيهِمْ فِعْلَ الْخَيرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ... (انبياء: 73).
و آنان را پيشواياني قرار داديم كه به فرمان ما، مردم را هدايت ميكردند و انجام دادن كارهاي نيك، به پا داشتن نماز و اداي زكات را به آنها وحي كرديم.
گفتهاند كه منظور از كارهاي خير، شرايع نبوت است.(3)
زير فصل ها
الف) نسب اسحاق عليه السلام
ب) نام همسر اسحاق عليه السلام
ج ) نام فرزندان
الف) نسب اسحاق عليه السلام
اسحاق پسر ابراهيم خليلالرحمن عليه السلام است. خداوند، اسحاق را در 112 سالگي به ابراهيم عطا كرد.(1)نام مادرش، ساره است. هنگام تولد اسحاق، ساره 98 سال داشت(2)و با شنيدن خبر فرزنددار شدنش تعجب كرد.(3)
نام برادر اسحاق، اسماعيل است كه پنج سال بزرگتر از اسحاق بود.(4)
ب) نام همسر اسحاق عليه السلام
اسحاق عليه السلام در چهل سالگي با رفقه، دختر بتوئيل بن الياس، ازدواج كرد.(5)
ج ) نام فرزندان
اسحاق عليه السلام صاحب دو فرزند همزاد به نامهاي عيص يا عيسو و يعقوب بود.(6)
حضرت يعقوب عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي يعقوب عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري يعقوب عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي يعقوب
شناسه رفتاري و رواني يعقوب
شناسه فكري و عقيدتي يعقوب عليه السلام
شناسه تبليغي يعقوب عليه السلام
شناسه خانوادگي
شناسه جغرافيايي يعقوب عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام يعقوب عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام يعقوب عليه السلام
حضرت يعقوب عليه السلام يكي از پيامبران الهي است كه نام او شانزده بار در قرآن ذكر شده است. نام ديگر يعقوب، اسرائيل است؛ واژهاي عبري به معناي عبدالله (بنده خدا)، و منظور از «بنياسرائيل»، فرزندان و نوادگان حضرت يعقوب عليه السلام هستند.(1)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت يعقوب عليه السلام 3483 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (2)و 2206 سال پيش از ميلاد مسيح عليه السلام در سرزمين شام (كنعان) بود.(3)
وفات آن حضرت نيز 3630 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام بود و محل دفن او مزرعه «مكفيليه»، واقع در قدس خليلالرحمن و در جوار حضرت ابراهيم و اسحاق عليه السلام است.(4)آن حضرت حدود 147 سال عمر كرد.(5)
يعقوب عليه السلام شبيه به پدرش اسحاق عليه السلام بوده و خال سياه بر چهره مبارك داشته و رخسار و چهرهاش نوراني بوده و اندامي بلندقامت و لاغري داشته است.(1)
الف) صبر و بردباري براي خدا: در طول زندگي يعقوب عليه السلام حوادث تلخي پيش آمد كه كمتر كسي تحمل آن را داشت، براي نمونه: فراق چندين ساله يوسف عليه السلام و حضرت يعقوب عليه السلام ، با توجه به اينكه بر اساس علم الهي از ارزش و مقام والاي يوسف عليه السلام باخبر بود، پس از شنيدن خبر مرگ يوسف گفت: «...فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ؛... من صبر جميل خواهم داشت و در برابر آنچه ميگوييد، از خداوند ياري ميجويم». (يوسف: 18)
با اينكه از دست دادن يوسف عليه السلام برايش سخت و تحمل نكردني بود، صبر و بردباري را پيشه خود ساخت و لحظهاي از ذكر و سپاس خداوند غافل نشد و در گرفتاريها به او توكل كرد و از او كمك خواست، و تنها حكم او را حق دانست كه اين، كمال بندگي را ميرساند.(3)
ب) گذشت و آمرزشخواهي: يعقوب عليه السلام در برابر فرزندان خطاكار و حسودش كه با خيانت دچار معصيت شده بودند، گذشت كرد و از خداوند براي آنان عفو و بخشش خواست كه اين، نشانه بزرگواري اوست. قرآن از زبان يعقوب عليه السلام ميفرمايد: «قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛ گفت به زودي براي شما از پروردگارم آمرزش ميطلبم، كه او آمرزنده و مهربان است». (يوسف: 98)
ج) مهماننوازي: ديگر ويژگي اخلاقي يعقوب عليه السلام مهماننوازي بوده، چنانكه گفته شده حضرت يعقوب عليه السلام يك منادي داشت كه هر روز صبح اعلام ميكرد هر كس خواهان طعام است، به خانه يعقوب آيد و هنگام عصر اعلام ميكرد هر كسي غذاي شب ميخواهد، به خانه يعقوب آيد.(1)
الف) مسلمان بودن: از مهمترين ويژگيهاي عقيدتي يعقوب عليه السلام اين است كه قرآن، دين آن حضرت را اسلام معرفي ميكند و ميفرمايد:
وَوَصَّي بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيعْقُوبُ يا بَنِي إِنَّ اللّهَ اصْطَفَي لَكُمُ الدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إَلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ (بقره: 132) و ابراهيم و يعقوب، فرزندان خود را به اين آيين وصيت كردند و گفتند: فرزندان من! خداوند، اين آيين پاك را براي شما برگزيده و شما جز بر آيين اسلام، از دنيا نرويد.
آن حضرت همچنين هنگام رحلتش، از فرزندان خود بر توحيد و يگانهپرستي اعتراف گرفت و فرمود:
مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي قَالُواْ نَعْبُدُ إِلَ ـ هَكَ وَإِلَ ـ هَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ إِلَ ـ هًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ. (بقره: 133) پس از من چه چيز را ميپرستيد؟ گفتند: خداي تو و خداي پدرانت، ابراهيم، اسماعيل و اسحاق، خداوند يكتا را، و ما در برابر او تسليم هستيم.
ب) ياد آخرت بودن: حضرت يعقوب عليه السلام همواره به ياد قيامت و آخرت بوده است، به گونهاي كه خداوند او، ابراهيم و اسحاق را به خاطر يادآوري عميق آخرت، ميستايد و ميفرمايد: «إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَي الدَّارِ؛ ما آنها را با خلوص ويژهاي خالص كرديم و آن، يادآوري سراي آخرت بود». (ص: 46)
1) بحارالانوار، ج 12، ص 284.
همچنين گفته شده يعقوب عليه السلام خادم بيتالمقدس و مسجدالاقصي و نخستين كسي بوده كه وارد مسجد ميشد و آخرين فردي بوده كه بيرون ميآمده است.(1)
از دعوت عمومي يعقوب عليه السلام در قرآن سخني به ميان نيامده، اما با توجه به آغاز دعوت از خانواده و نيز رسالت كلي پيامبران ميتوان گفت، آن حضرت دعوت عمومي داشته و مهمترين آنها دعوت به توحيد و خداپرستي بوده است.(2)
زير فصل ها
الف) نسب حضرت يعقوب عليه السلام
ب) همسران يعقوب عليه السلام
ج) فرزندان يعقوب عليه السلام
الف) نسب حضرت يعقوب عليه السلام
يعقوب، پسر اسحاق عليه السلام ، پسر ابراهيم خليلالرحمن(3)است كه مادرش رُفقا دختر بتوئيل پسر الياس بود.(4)
ب) همسران يعقوب عليه السلام
لابان، دايي يعقوب عليه السلام دو دختر به نامهاي ليا و راحيل داشت. با اينكه يعقوب راحيل را ميخواست، لابان ابتدا ليا را كه بزرگتر بود، و بعدها راحيل را به ازدواج او درآورد. همچنين لابان به هر يك از دخترانش يك كنيز داده بود، نام كنيز ليا، زُلفا و نام كنيز راحيل، بلها يا كهفا بود كه بعدها هر دو كنيزان را به يعقوب عليه السلام بخشيدند.(5)
ج) فرزندان يعقوب عليه السلام
فرزندان يعقوب از همسرش ليا به نامهاي روبيل، شمعون، لاوِي، يهُودا، زبالون، يسحر يا يشحَر و دختري به نام دينه بودند.
نام فرزندان حضرت يعقوب عليه السلام از راحيل نيز، يوسف و بنيامين بود.
وي از دو كنيز خود هم چهار فرزند به نامهاي دان و نَفْتالِي از زُلفا؛ جاء و أَشْرو از كهفا داشت.(1)
1) تاريخ طبري، ج 1، ص 237.
زادگاه اصلي يعقوب عليه السلام و فرزندانش در منطقه فلسطين بود كه بعدها به سوي فدان آرام، واقع در شمال عراق رفتند و سپس به فلسطين بازگشتند.(1)بعد از پيدا شدن يوسف عليه السلام به مصر مهاجرت كردند. ابتدا براي گرفتن غلات و به دليل خشكسالي، ولي بعدها به علت درخواست يوسف عليه السلام از پدر و برادران،(2)كه آنان را در سرزمين جاسان يا جاشان سكونت داد.(3)
حضرت يوسف عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي يوسف عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري يوسف عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي يوسف عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي يوسف عليه السلام
شناسه تبليغي يوسف عليه السلام
شناسه خانوادگي حضرت يوسف عليه السلام
شناسه حكومتي يوسف عليه السلام
شناسه جغرافيايي
زير فصل ها
الف) نام حضرت يوسف عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت يوسف عليه السلام
حضرت يوسف عليه السلام از پيامبران بنياسرائيل است كه نام او را 27 بار در قرآن و بيشتر در سوره يوسف ميبينيم. حدود صد آيه قرآن به زندگاني و دعوت او مربوط ميشود. زيباترين داستان يا به تعبير خود قرآن «أحسن القصص» مربوط به اوست و تنها پيامبري است كه يك سوره كامل به قصه زندگاني و دعوت او اختصاص مييابد.
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: 3556 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (4)در فدانآرام.(5)
وفات: 3666 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام .(6)
حضرت يوسف عليه السلام از نظر شكلي شباهت زيادي به آدم عليه السلام داشته است. هنگام سخن گفتن نيز گويي نور از دهانش روشن ميشد و دندانهاي
مباركش هنگام خنده از سفيدي ميدرخشيد.(1)رنگ پوستش سفيد بود و قدي ميانه با چشمهاي درشت و موهاي مجعد (پيچيده) داشته است.(2)
يوسف عليه السلام از زيبايي خيرهكننده و فوقالعادهاي برخوردار بوده، به گونهاي كه وقتي زليخا (طبق نقشهاي) زنان (بزرگان و اشرافزادگان) را به كاخ دعوت كرد و دست هر كدام كاردي براي بريدن ميوه داد، هنگامي كه يوسف عليه السلام وارد مجلس شد، زنان چنان محو تماشاي او شدند كه عوض بريدن ميوه، دستشان را بريدند و گفتند: «حَاشَ لِلّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ؛ منزه است خدا، اين بشر نيست؛ اين يك فرشته بزرگوار خداست». (يوسف: 31)
حضرت يوسف عليه السلام ابتدا به بازرگاني مشغول بود و هنگامي كه از سوي شاه، عزيز مصر شد، تمام خزانههاي مصر را به دست او سپردند و او را خزانهدار و حاكم مصر كردند.(3)
زير فصل ها
الف) گذشت و بزرگواري:
الف) گذشت و بزرگواري:
عفو و گذشت در اوج عزت و قدرت، از روش اوليا و انبياي الهي است. حضرت يوسف عليه السلام در موارد مختلف، گذشت را بر انتقام ترجيح ميدهد و براي مثال، خطاب به برادران خود ميفرمايد: «امروز ملامت و توبيخي بر شما نيست، خداوند، شما را ميبخشد و او مهربانترين مهربانان است». (يوسف: 92)
اگر يوسف عليه السلام در آن روز برادران را نكوهش نكرد، براي اين بود كه عظمت و گذشت خود را به برادران ثابت كند.(4)همچنين بعد از اعتراف
برادران به خطا و خيانت، بدون قدرتنمايي، آنان را به بخشش و رحمت الهي دعوت ميكند.(1)
ب) تواضع و احترام به والدين: حضرت يوسف عليه السلام با داشتن جايگاه مناسب حكومتي و اجتماعي، در احترام گذاردن به پدر و مادرش، هيچگونه كوتاهي نكرد؛ چرا كه وقتي وارد مصر شدند، آنان را در آغوش كشيد و در كنار خويش گرفت و گفت: «... ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَاء اللّهُ آمِنِينَ؛ ... همگي داخل مصر شويد كه انشاءالله در امن و امان خواهيد بود». (يوسف: 99)
علامه ميفرمايد اين نشانه تواضع و احترام او در برابر پدر و مادر است. همچنين حضرت يوسف عليه السلام در اين جمله، ادبي را رعايت كرده كه بيسابقه بوده است؛ چون هم به پدر و خاندانش امنيت ميدهد و هم به سنت و روش شاهان، حكم صادر ميكند.(2)
الف) توحيد و يكتاپرستي: از آنجا كه اصالت خانوادگي، در ساختار شخصيت افراد مؤثر است، در دعوت و جذب مردم نيز اثر دارد. بنابراين، يوسف عليه السلام براي روشن ساختن افكار و عقايدش در مصر، خود و نسب خود را معرفي كرد و فرمود:
وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللّهِ مِن شَيءٍ... . (يوسف: 38)
من از آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي كردم، براي ما شايسته نبود چيزي را همتاي خدا قرار دهيم.
حضرت يوسف عليه السلام با اين بيان، توحيد و يكتاپرستي خود را بيان كرده است.(3)
ب) اخلاص: حضرت يوسف عليه السلام به دليل برخورداري از محبت الهي، در دلش جايي براي غيرخدا نگذاشته بود. چنانكه خداوند او را از بندگان مخلص خود ميخواند و ميفرمايد: «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ.» (يوسف: 24) رد كردن درخواست نامشروع زليخا، روي نياوردن به عيش و نوش و هوسراني با وجود برخورداري از امكانات، همگي گوياي اخلاص حضرت يوسف عليه السلام است.(1)
حضرت يوسف عليه السلام ، از سوي خداوند به پيامبري برگزيده شد و داراي حكم و نبوت بود. قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَيوسُفَ وَمُوسَي وَهَارُونَ وَ ... أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...». (انعام: 84 و 89)
الف) استفاده از فرصتها براي تبليغ: حضرت يوسف عليه السلام از همه زمانها و مكانها براي تبليغ بهره ميگرفت. در سيره وي ميبينيم وقتي دو رفيق زنداني از او تعبير خواب پرسيدند، قبل از تعبير خواب هنگامي كه زمينه را مناسب ديد، به بيان توحيد و يكتاپرستي پرداخت.(2)اگر بعد از تعبير چنين مي كرد، ممكن بود فرصت از دست برود با توجه به اينكه تعبير خواب يكي از آن دو ناخوشايند بود.
ب) استفاده از فرصتها براي اثبات بيگناهي: چون وجود نقاط ضعف و تهمتها، چه بجا و چه نابجا، در روند تبليغ ايجاد اخلال ميكند و مانع نفوذ در دل مخاطبان ميشود، يوسف عليه السلام براي اينكه شايعات و تبليغات عليه خود را در ميان مردم و درباريان از بين ببرد، از شاه خواست تا قضيه زنان مصر را روشن كند.(3)بدين ترتيب، به فرستاده شاه گفت: وقتي پيش شاه رفتي، قضيه زنان مصر
(بريدن دستها) را از او بپرس، شاه نيز زنان را جمع كرد و جريان را پرسيد و آنان به بيگناهي يوسف اعتراف كردند و همسر عزيز مصر نيز آن را تأييد كرد.(1)آنگاه شاه به او گفت: امروز تو نزد ما داراي مكان و منزلتي بالا و نزد ما امين هستي. هر حاجتي داري بگو.(2)به اين وسيله، هم بيگناهي يوسف بر شاه و درباريان روشن شد و هم به صبر و عزم آهنين و طاقتفرساي او در راه حق و البته علم فراوان و حكم قاطع و محكم او پي بردند.(3)
زير فصل ها
الف) نسب يوسف عليه السلام
ب) همسر حضرت يوسف عليه السلام
ج) نام فرزندان
د) برادران يوسف
الف) نسب يوسف عليه السلام
يوسف پسر يعقوب عليه السلام ، پسر اسحاق عليه السلام ، پسر ابراهيم خليلالرحمن است.(4)
نام مادر او راحيل است.(5)
ب) همسر حضرت يوسف عليه السلام
نام همسر: آسنات، دختر (فوطي فارع).(6)
نام همسر ديگر او راعيل، همان زليخا همسر عزيز مصر است كه بسيار زيبا بوده و در سن پيري به ازدواج يوسف عليه السلام درآمد.(7)
1) نك: يوسف: 12، 50و51.
2) سيد هاشم حسين البحراني، البرهان في تفسير القرآن، ج 3، ص 173؛ تفسير القمي، ج 2، ص 103.
3) الميزان، ج 11، ص 195.
4) تاريخ طبري، ج 1، ص 237.
5) تاريخ طبري، ج 1، ص 248.
6) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 278.
7) مجمع البيان، ج 5 ـ 6، ص 338؛ تاريخ طبري، ج 1، ص 260. (در قرآن با واژههاي «أهل»، «إمرأته»و«امرأت العزيزه» از او نام برده شده است: يوسف: 12، 25و51).
8) تاريخ طبري، ج 1، ص 276؛ ناسخ التواريخ، ج 1، ص 278؛ نام فرزندان را منسي (فراموشي) وأفرائيم ذكر كرده است.
د) برادران يوسف
يوسف يازده برادر و يك خواهر داشت كه تنها با يكي از برادرانش به نام بنيامين از يك مادر بودند. يوسف عليه السلام از همه برادران جز بنيامين كوچكتر بود و يعقوب عليه السلام بيشتر از ديگران به او علاقه داشت.(1)
نام برادران يوسف، روبيل، شمعون، لاوي، يهودا، زبالون، يسحَر يا يشْحَر، دان، نَفْتالي، جاء، أشْرو و بنيامين بود.(2)
نام خواهر يوسف عليه السلام دينه بود.(3)
در زمان حضرت يوسف عليه السلام ، ريان بن وليد، شاه مصر بود. او به خدا ايمان آورد و يوسف عليه السلام را عزيز مصر كرد و در امور كشوري از او كمك ميگرفت و او را حمايت ميكرد. پس از او قاموس بن مصعب بن معاويه به شاهي رسيد. او فردي كافر بود و با اينكه يوسف عليه السلام او را به اسلام دعوت كرد، ولي نپذيرفت.
عزيز مصر، در زمان شاهي ريان، شخصي به نام قَطْفيره بود كه نام قبطي او فوطيفار است.(4)تمام خزانههاي مصر به دست وي بود. او يوسف را بهعنوان برده خريد و از او نگهداري كرد.(5)
گفته شده يوسف عليه السلام را در سرزمين بيتالمقدس به چاه انداختند. سپس او را به مصر بردند و فروختند و بعد از زندگي سختي، خداوند در مصر به او مقام و منزلت عطا كرد.(6)
1) تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 410.
2) تاريخ طبري، ج 1، ص 237؛ تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 31، با كمي تفاوت نام برادران يوسف7 شده است.
3) تاريخ طبري، ج 1، ص 237؛ تاريخالتواريخ، ج 1، ص .251
4) اعلام القرآن، ص 673.
5) تاريخ طبري، ج 1، ص 251؛ كامل، ج 2، ص 125.
6) اطلس جغرافيايي، ص 54؛ براي اطلاع بيشتر، نك: شناسه جغرافيايي ادريس7 (كشور مصر).
حضرت ايوب عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت ايوب عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري ايوب عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي ايوب عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي ايوب عليه السلام
شناسه تبليغي ايوب عليه السلام
شناسه خانوادگي ايوب عليه السلام
شناسه جغرافيايي ايوب عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت ايوب
ب) زمان و محل تولد و وفات
الف) نام حضرت ايوب
نام حضرت ايوب چهار بار در قرآن آمده است.(1)ايوب از ريشه «ايبوب» به معناي گريه و يا از «ايبت» به معناي «ندبه» گرفته شده است.(2)
برخي ايوب را از پيامبراني ميدانند كه افزون بر نبوت، مقام شاهي نيز داشته است و آمدن نام وي در كنار حضرت داوود و سليمان را دليل آن دانستهاند.(3)(انعام: 84)
ب) زمان و محل تولد و وفات
ولادت: 3642 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام در ارمن جابيه، محلي در فلسطين ميان رمله و دمشق به دنيا آمد.(4)
وفات: او 3868 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام بوده و جسد وي در حوران دفن شده است. بنابراين ايشان به مدت 226 سال عمر كرده است.(5)
ايوب عليه السلام مردي بلندبالا، با مويي پيچيده، چشماني سياه، ساق و ساعد ستبر و كلفت و چهرهاش به سبزي مايل بوده است.(1)
شغل ايوب عليه السلام زراعت و كشاورزي بود. همچنين او آب و زمينهاي كشاورزي زيادي داشته است.
الف) نيكوكاري و خدمت به مردم: ايوب عليه السلام با بيچارگان و مستمندان مهرباني و يتيمان را سرپرستي و حمايت ميكرد. مهمان را گرامي ميداشت و درراهماندگان را به مقصد ميرساند.(2)از آن حضرت نقل شده كه ميگفت: «به خدا سوگند هرگز طعامي نخوردهام، مگر آنكه يتيمي يا بيچارهاي در كنار سفرهام بوده باشد».(3)
ب) شكرگزار نعمتهاي الهي: ايوب همواره خدا را به خاطر نعمتهايش سپاسگزاري ميكرد. حتي هنگامي كه غرق در محنت و بلا بود و نعمتها يكي پس از ديگري از ايوب گرفته ميشد، با سپاس و شكر دائم، خداباوري را ترويج ميداد. به همين دليل از او بهعنوان شكرگزار نعمتهاي خدا و اداكننده حقوق الهي ياد شده است.(4)
ج) صبر بر مصيبتها: بلاها و مصيبتهاي وارده بر ايوب به حدي بود كه امكان داشت هر انساني را از راه ايمان بيرون ببرد و به كفر وادارد، اما استقامت و بردباري بينظير او موجب تعالي شخصيت او شد و به همين
دليل، قرآن او را اسوه و الگوي بازگشت به خدا معرفي كرد و به همين دليل مشمول ستايش خداوند شده است. (ص: 44)
عبوديت: نداي ايوب به درگاه خداوند نشاندهنده عبوديت و اعتقادات اوست. قرآن ميفرمايد: «وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيوبَ إِذْ نَادَي رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِي الشَّيطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ؛ و به خاطر بياور بنده ما ايوب را هنگامي كه پروردگارش را خواند ]و گفت[ شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است.» (ص: 41)
ايوب با اينكه تمام فرزندان و دارايي خود را از دست داده بود، ولي هيچگاه ياد خدا و تضرع به درگاه او را فراموش نكرد، به گونهاي كه وقتي همسرش به او گفت: هنوز بر ايمان خود باقي هستي؟ ايوب گفت: چنانكه نيكيها و رحمتهاي او را پذيرفتهام، بايد سختيها و بلاهاي او را نيز به جان بپذيرم.(1)و اگر خداوند، او را عبد ناميده و يا عبد خود قرار داده، به دليل صابر بودن او در سختيها بوده است.(2)(ص: 41 و 44)
ايوب عليه السلام جزو پيامبراني است كه از سوي خداوند، صاحب شريعت و كتاب آسماني بوده است، چنانكه قرآن ميفرمايد: «أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...». (انعام: 89)
همچنين از جانب خداوند به او وحي ميشده است: «انّا أَوْحَينَا إِلَيكَ كَمَا أَوْحَينَا إِلَي نُوحٍ ... وَأَيوبَ...». (نساء: 163)
سيره تبليغي
ايوب عليه السلام بنابر آنچه قرآن ميفرمايد: از سوي خداوند مأمور تبليغ رسالت بوده و مردم را هدايت ميكرده «...رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يكُونَ لِلنَّاسِ
عَلَي اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ...؛ پيامبراني كه بشارتدهنده و بيمدهنده بودند تا بعد از اين پيامبران، حجتي براي مردم بر خدا باقي نماند». (نساء: 165)
زير فصل ها
الف) نسب ايوب عليه السلام
ب) همسر ايوب عليه السلام
ج) فرزندان ايوب
الف) نسب ايوب عليه السلام
ايوب، پسر آموص، پسر رازح، پسر عيص يا (عيسو)، پسر اسحاق، پسر ابراهيم عليه السلام است.(1)
ب) همسر ايوب عليه السلام
نام همسر ايوب عليه السلام رُحَمه يا رحمت (دختر افرائيم بن يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم) بود. او تنها كسي بود كه ايوب عليه السلام را در مدت بيماري ترك نكرد و در تمام سختيها و درد و رنج، همراه همسرش صبر و بردباري كرده،(2)به گونهاي كه گفته شده همسر ايوب عليه السلام از مردم صدقه ميگرفت و نزد ايوب ميآورد و از اين راه، از او پرستاري و پذيرايي ميكرده است.(3)
علت سوگند ايوب عليه السلام به تنبيه همسر
شيطان در آستانه بهبودي ايوب، بر همسر او آشكار شد و گفت: من همسر تو را درمان ميكنم، به شرطي كه وقتي درمان يافت، به من بگويد: تنها عامل سلامتي من تو بودهاي. همسر ايوب كه از بيماري او سخت ناراحت بود، پذيرفت و پيشنهاد را با ايوب عليه السلام در ميان گذاشت. ايوب كه متوجه دام شيطان شده بود، بسيار ناراحت شد و سوگند ياد كرد كه بعد از سلامتي، صد تازيانه به همسرش بزند و او را تنبيه كند. ايوب عليه السلام بعد از سلامتي تصميم گرفت همسرش را به دليل خدمتها و وفادارياش ببخشد، ولي براي اينكه
به سوگندش عمل كند، به دستور خدا يك بسته از گندم را كه داراي صد شاخه بود، به دست گرفت و به همسرش زد و سوگندش را ادا نمود.(1)
ج) فرزندان ايوب
بعد از اينكه خداوند، ايوب را شفا داد و تمام نعمتهايي را كه گرفته بود، به او برگرداند (همسر، فرزند)، خداوند هفت پسر و سه دختر زيبا به او داد كه نامهايشان ذكر نشده است.(2)
هنگامي كه كلدانيان قصد تاخت و تاز به فلسطين را داشتند، آن حضرت به طرف شرق فلسطين، «قريه بطنا»، نزديك شهر تسلط مهاجرت كرد و در آنجا اقامت گزيد. برخي سرزمين اصلي ايوب را، عوص ذكر كردهاند. عوص شامل فلسطين، غزه، ادم، موآب و عمّان پايتخت اردن است. عوص در جنوب غربي بحرالميت، در شمال خليج عقبه قرار دارد.(3)
غار ايوب
در شهر اورنا، غاري است كه گفتهاند ايوب در مدت بيماري، در آن به سر ميبرد و خداوند به پاداش صبر طولاني، او را شفا داد. نزديك اين غار، مسجدي هم وجود دارد.(4)
ياقوت حموي نيز محل سكونت ايوب را در بثنيه، ميان دو شهر دمشق و اذرعات يا در حومه شهر دمشق تعيين كرده است.(5)
حضرت شعيب عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي شعيب عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه فكري و عقيدتي شعيب عليه السلام
شناسه تبليغي حضرت شعيب عليه السلام
شناسه خانوادگي شعيب عليه السلام
شناسه قومي شعيب عليه السلام
شناسه جغرافيايي شعيب عليه السلام
شناسه زباني شعيب عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت شعيب عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت شعيب عليه السلام
حضرت شعيب عليه السلام از پيامبران الهي است كه نام او 11 مرتبه در قرآن آمده و حدود 41 آيه، داستان زندگي و دعوت او را بيان كرده است. نام حضرت شعيب عليه السلام «يترون» و لقب او «خطيبالانبيا» است.(1)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: 3616 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (2).
وفات: 3836 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام . محل دفن او ميان «ركن» و «مقام» است و حدود 220 سال عمر كرده است.(3)
حضرت شعيب عليه السلام چهرهاي گندمگون و قامتي به اندازه داشت. او در اواخر عمر بينايي خود را از دست داد.(4)
زير فصل ها
پيشقدم بودن در انجام دستورات الهي
پيشقدم بودن در انجام دستورات الهي
كسي كه امر به معروف و نهي از منكر ميكند، بايد قبل از ديگران خودش اهل عمل باشد؛ انبيا بهترين مصاديق عمل بودند. شعيب عليه السلام براي اثبات صداقت خود و حقانيت دستورهاي الهي به مردم اعلام ميكند كه من هم تابع همان دستوراتي هستم كه براي شما گفتهام و از اين نظر بين من و شما تفاوتي نيست. (هود: 88) در همين زمينه، روايتي از امام سجاد عليه السلام بر پيشقدم بودن شعيب عليه السلام در عمل به احكام الهي و ايجاد اصلاحات اقتصادي آمده كه ميفرمايد: «نخستين كسي كه پيمانه و ترازو به كار برد، حضرت شعيب عليه السلام بود».(2)
شعيب عليه السلام از جمله پيامبراني است كه از جانب خداوند به مقام نبوت و پيامبري برگزيده شد. قرآن ميفرمايد: «قَالَ يا قَوْمِ أَرَأَيتُمْ إِن كُنتُ عَلَي بَينَة مِّن رَّبِّي وَرَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا.» (هود: 88) «رِزْقًا حَسَنًا» به معناي نبوت تفسير شده است.(3)
در جاي ديگري قرآن ميگويد: خداوند شعيب عليه السلام را بر اهل مدين و اصحاب أيكه فرستاد. «وَإِلَي مَدْينَ أَخَاهُمْ شُعَيبًا». (هود: 84)
الف) دعوت به توحيد و يكتاپرستي
اعتقاد به توحيد و يكتاپرستي، ضامن سعادت انسان در دنيا و آخرت است. شعيب عليه السلام نيز در آغاز دعوت خود، مردم را به توحيد دعوت كرد و فرمود:
«يا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ...» (اعراف: 85) در روايات هم به دعوت توحيدي شعيب عليه السلام اشاره شده است. امام علي عليه السلام ميفرمايد:
شعيب عليه السلام قوم خود را به سوي خدا دعوت كرد تا پير شد و استخوانهايش سست گشت. مدتي به فرمان خدا غايب شد. سپس به حال جواني به نزد قوم آمد تا آنان را به توحيد دعوت كند. آنان گفتند: ما تو را وقتي شيخ و بزرگ سال بودي اجابت نكرديم، چگونه در حال جواني تو را اجابت كنيم و به تو ايمان آوريم».(1)
ب) فرستادن نمايندگاني براي تبليغ
شعيب براي گسترش دعوتش از مبلغاني كمك ميگرفت. او افرادي مانند: «شعيب بن صالح»، «حِسان بن سنان» و «حارت بن شيعب غَساني» را براي تبليغ به سوي قومش فرستاد، ولي آنان نمايندگان آن حضرت را به طرز مظلومانهاي به شهادت رساندند.(2)
ج) اصلاح ناهنجاريهاي اقتصادي
حضرت شعيب عليه السلام قومش را از هرگونه كمفروشي و فساد نهي ميكرد و آن را به خير و صلاح خودشان ميدانست و خطاب به آنان ميفرمود: «ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (اعراف: 85) چرا كه كمفروشي و فريب در معامله به تدريج، امنيت عمومي جامعه را از بين ميبرد و زيان آن متوجه همه افراد، حتي خود كمفروشان و فريبكاران ميشود.(3)
در جاي ديگري خطاب به مردم ميفرمايد: «يا قَوْمِ أَوْفُواْ الْمِكْيالَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ...» (هود: 85)
در اين آيه، شعيب مردم را به رعايت دقت در سنجش با ترازو و عدم كمفروشي امر ميكند و سود عادلانه و مشروع را بهتر از ثروت حاصل از
كمفروشي ميداند.(1)ازاينرو، حضرت شعيب عليه السلام را ميتوان الگوي اصلاح اقتصادي و مبارزه با انحرافات و نابسامانيهاي اقتصادي دانست.(2)
نسب شعيب عليه السلام : براساس يك روايت شعيب پسر «ميكيل»، پسر «يشجب» است و در روايت ديگر، «شعيب» پسر «نويت»، پسر «رَعويل»، پسر «قره»، پسر «عنقا»، پسر «مدين»، پسر «ابراهيم بن خليل عليه السلام » است.(3)
مادر: مادر او، دختر حضرت لوط عليه السلام است.(4)
نام دختران شعيب عليه السلام : يكي صفوره و ديگري لياء بوده است. نام دختر بزرگ را صفرا و برخي صفيرا نيز ذكر كردهاند.(5)
از دختران شعيب در قرآن بهعنوان الگوي حيا و وقار ياد شده است. اين يادكرد در سوره قصص صورت گرفته است:
موسي عليه السلام ديد مردم گوسفندان خود را سيراب ميكنند، ولي دختران شعيب كنار ايستادهاند. به آنان گفت: چرا گوسفندان را آب نميدهيد؟ گفتند: ما آنها را آب نميدهيم تا چوپانها همه خارج شوند. علامه طبرسي ميفرمايد: حضرت موسي عليه السلام از گفتارشان متوجه شد علت كنارهگيري آنان به خاطر نوعي تعفف و تحجب (عفت و حياء) است.(6)
در ادامه، خداوند مستقيماً به اين ويژگي اشاره ميكند: «فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَي اسْتِحْياء...، پس يكي از آن دو زن درحاليكه به آزرم گام برميداشت ـ نزد وي آمد...» (قصص: 25)
قوم حضرت شعيب عليه السلام از نظر اعتقادي، اجتماعي و اخلاقي منحرف بودند. به چند نمونه اشاره ميكنيم:
الف) شرك و بتپرستي
دعوت پيوسته شعيب به توحيد و نفي خدايان ديگر، نشانه شرك و بتپرستي قومش است.(1)آنان به معاد نيز اعتقاد نداشتند: (2)«فَقَالَ يا قَوْمِ... وَارْجُوا الْيوْمَ الْآخِرَ». (عنكبوت: 36)
ب) فساد اقتصادي
قوم شعيب عليه السلام از نعمتهاي الهي مانند رفاه، فراواني نعمت و رونق اقتصادي برخوردار بودند، اما به دليل خودخواهي و زيادهطلبي، كمفروشي ميكردند و قوانين اين معامله صحيح را زير پا ميگذاشتند. قرآن از قول شعيب عليه السلام ميفرمايد:
أَوْفُوا الْكَيلَ وَلا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيم ِوَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ؛ حق پيمانه را ادا كنيد (كمفروشي نكنيد) و ديگران را به خسارت نيفكنيد و با ترازوي صحيح وزن كنيد و حق مردم را كم نگذاريد و در زمين براي فساد تلاش نكنيد». (شعراء: 26؛ 181 ـ 182 و 183)
علت اينكه از ميان همه گناهان اين قوم، كمفروشي و نقص در ميزان نام برده شده، دلالت بر اين دارد كه اين گناه در بين آنان شيوع بيشتري داشته و در آن افراط ميكردند، به حدي كه فساد آن چشمگير بوده است.(3)
برخي منظور از فساد در زمين را شامل همه گناهان، مانند ستمگري، حرام كردن حلالِ خداوند و برعكس دانستهاند.(1)برخي ديگر مراد از آن را مفاسد و ناهنجاريهايي چون، راهزني، غارت اموال، هتك حرمت زنان و كشتن انسانها ميدانند.(2)
ج) لجاجت و گستاخي
لجاجت و گستاخي، يكي ديگر از انحرافات اخلاقي قوم شعيب عليه السلام بود. آنان در برابر دعوت منطقي شعيب عليه السلام ايستاده و او را جاهل، سفيه و كمعقل ميخواندند و با صراحت به او ميگفتند: «إِنَّكَ لأنتَ السفِيةُ الجَاهِلُ؛ تو قطعاً كمعقل و نادان هستي».(3)
د) استهزاء و مسخره كردن
شعيب عليه السلام بسيار نماز ميخواند و كافران او را مسخره ميكردند ميگفتند: «آيا نمازت به تو فرمان ميدهد كه ما خداي نياكان خويش را رها كرده، از تصرف دلخواه در اموالمان خودداري كنيم؛ چنين سخن سفيهانه از انسان حليم چون تو دور است».(4)
علامه طباطبايي نيز ميفرمايد: «اينكه قوم شعيب عليه السلام امر و نهي او را از نماز ميدانستند، اساسش بر تمسخر و استهزاء بوده است».(5)
ح) تكبر
قوم شعيب عليه السلام به دليل غرور و تكبر فراوان، خود را نيرومند، و پيامبرشان را ضعيفالجثه و ناتوان ديده و او را تهديد به سنگسار ميكردند:
قَالُواْ يا شُعَيبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيرًا مِّمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنَرَاكَ فِينَا ضَعِيفًا وَلَوْلاَ رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ وَمَا أَنتَ عَلَينَا بِعَزِيزٍ. (هود: 91)
اي شعيب بسياري از آنچه را ميگويي ما نميفهميم، و ما تو را در ميان خود ضعيف مييابيم و اگر (به خاطر) قبيله كوچكت نبود، تو را سنگسار ميكرديم و تو در برابر ما قدرتي نداري.
«رهط» در اين آيه اشاره به كمي جمعيت قوم شعيب عليه السلام بود و «رجم» به معني «سنگ باران» كردن است.(1)
اينكه قوم شعيب عليه السلام فقط به دليل احترام و حرمت قبيله، مانع از كشتن او ميشدند، نوعي توهين و تحقير براي آن حضرت است.(2)
ط) تكذيب پيامبر
به توحيد و نهي آنان از فساد و كمفروشي، او را جادوگر و دروغگو خواندند و به دليل اين گستاخي و جسارت به عذاب الهي گرفتار شدند. قرآن در اين باره ميفرمايد: «فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ يوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كَانَ عَذَابَ يوْمٍ عَظِيمٍ.» (شعراء: 189) منظور از عذاب «يومالظُلّه» حرارت و بادهاي مسموم و گرم است.(3)درباره چگونگي عذاب آنان گفته شده خداوند هفت شبانه روز گرماي شديدي را بر آنان مسلط كرد(4)و باد را ساكن گردانيد، طوري كه نفس كشيدن بر آنان دشوار شد و آرامش را از آنان گرفت. پناه بردن به درون خانهها و استفاده از آب و سايه نيز براي خنك شدن بر آنان فايده نداشت. بعد از اين هفت روز خداوند ابري (ظلُّه) به سوي آنان فرستاد. اصحاب أيكه به سوي سايه آن ابر رفتند و ناگهان از آن ابر آتش باريد (صاعقه) و همه آنان را نابود كرد.(5)
شعيب عليه السلام از طرف خداوند به سوي دو قوم «مدين» و «أيكه» فرستاده شد كه هر كدام را جداگانه و به اختصار توضيح ميدهيم.
مدين: اين واژه ده بار در قرآن آمده و در سه مورد، بهعنوان شهري كه شعيب عليه السلام به سوي آن مبعوث گرديده، ياد شده است.(1)(طه: 20 و 40)
«مدين» واژهاي عربي است و از «مَدَن بالمكان» به معناي (در جاي معيني ساكن شده)، گرفته شده و نام قبيلهاي در اقليم سوم و نام شهر قوم شعيب است.(2)
معناي لغوي مَدن؛ مدينه بر وزن قبيله، به معناي شهر است و جمع آن مَدَن است.(3)
نام كنوني مدين را «معان» و موقعيت جغرافيايي آن را ميان مدينه و شام، مقابل سرزمين تبوك، در ساحل درياي سرخ (قُلزُم) گفتهاند. برخي امتداد آن را از شرق خليج عقبه تا جنوب شرقي سينا دانستهاند.(4)
أيكه: به معناي درخت و جمع آن «أيك» به معناي انبوه درختان است.(5)چون آن قوم در منطقهاي پر از آب و درخت با ميوه فراوان زندگي ميكردند، «أيكه» خوانده شدهاند.(6)
علامه طباطبايي ميگويد: «أيكه» ميان مدينه و شام قرار دارد، كه نزديك «مدين» است.(7)
ياقوت حموي گفته است: به اعتقاد اهل تبوك، «أيكه» همان تبوك است كه آخرين غزوه پيامبر در آنجا واقع شده است، ولي اين نظريه در تفاسير نيامده است. بنابراين، «أيكه» بايد همان «مدين» باشد كه مجاور «تبوك» است.(1)
حضرت شعيب عليه السلام اصالتاً عرب بود و به زبان عربي صحبت ميكرد.(2)
حضرت موسي عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت موسي عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري موسي عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي موسي عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت موسي عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي موسي عليه السلام
شناسه تبليغي حضرت موسي عليه السلام
شناسه خانوادگي حضرت موسي عليه السلام
شناسه قومي حضرت موسي عليه السلام
شناسه حكومتي حضرت موسي عليه السلام
شناسه جغرافيايي موسي عليه السلام
شناسه فرهنگي موسي عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت موسي عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت موسي عليه السلام
نام حضرت موسي عليه السلام 136 مرتبه در قرآن آمده و داستان زندگي و دعوتش در 34 سوره و در قالب 420 آيه بيان شده است. ازاينرو، ميتوان گفت قرآن به زندگي موسي عليه السلام توجه ويژهاي داشته است. موسي از پيامبران اولوالعزم بوده كه داراي شريعت، كتاب مستقل و دعوت جهاني است.
نام او در عربي «موسي» و در عبري «موشه» است. در مورد علت نامگذاري او گفتهاند چون او را در ميان آب و درخت يافته بودند، «موسي» ناميدند؛ چرا كه در زبان قبطي آب را «مو» و درخت را «شا» ميگفتند.(1)
از القاب آن حضرت «كليمالله» يعني همسخن شدن با خداوند است و دليل رسيدن حضرت موسي عليه السلام به اين مقام اين بود كه خداوند در ميان بندگانش كسي را متواضعتر و فروتنتر از او نديده بود.(2)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: آن حضرت 3748 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (1)و در «بيتالمقدس» بود.(2)
همچنين گفتهاند حضرت موسي عليه السلام پانصد سال بعد از حضرت ابراهيم عليه السلام ظهور كرده است.(3)
حضرت موسي عليه السلام 120 سال عمر كرد(4)و در بيابان «تيه» از دنيا رفت و ملكالموت او را دفن كرد.(5)طبق برخي روايات، محل دفن حضرت موسي عليه السلام در كوه طور (واقع در نجف اشرف يا سرزمين سينا) است.(6)
حضرت موسي عليه السلام داراي چهرهاي گندمگون، قامتي بلند و موهاي مجعد بوده و در چهرهاش خال داشت.(7)همچنين پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در توصيف موسي عليه السلام ميفرمايد: «موسي عليه السلام مردي است با قامت بلند و شبيه مردم هند».(8)
حضرت موسي عليه السلام ابتدا منصب ايالت قبطيان و بنياسرائيل را بر عهده داشت و هنگامي كه به خدمت شعيب عليه السلام درآمد، چوپاني ميكرد و بعد از رسيدن به مقام رسالت، به تبليغ و هدايت مردم پرداخت.(9)
1) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 334.
2) تاريخ طبري، ج 1، ص 297؛ كامل، ج 2، ص 189.
3) معارف و معاريف، ج 9، ص 678؛ بحارالانوار، ج 13، ص 6.
4) كشف الاسرار، ج 6، ص 80؛ كامل، ج 2، ص 188.
5) تفسير القمي، ج 1، ص 173.
6) بحارالانوار، ج 13، ص 253.
7) تاريخ روضةالصفا، ج 1، ص 354.
8) بحارالانوار، ج 13، ص 11.
9) تاريخ روضةالصفا، ج 1، ص 355.
فروتني: هنگامي كه حضرت موسي عليه السلام در پيشگاه خدا نماز ميخواند، گونه و چهرهاش را روي خاك ميگذاشت و در واقع به عالي ترين وجه خدا را عبادت ميكرد، به طوري كه خداوند به او وحي كرد كه در ميان بندگانم هيچكس را متواضعتر و فروتنتر از تو نديدم.(1)
همواره به ياد خدا بودن: حضرت موسي عليه السلام در همه حال، با ياد و نام خدا كارهايش را انجام ميداد و تنها از او كمك و راهنمايي ميخواست، به طوري كه وقتي از طرف خداوند به دعوت فرعون مأمور شد، رو به خدا كرد و فرمود: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يفْقَهُوا قَوْلِي؛ پروردگارا، سينهام را گشاده كن و كارم را برايم آسان گردان و گره از زبانم بگشا تا سخنان مرا بفهمند.» (طه: 25 ـ 28) و در جاي ديگري هنگام فرار به مدين (بعد از درگيري با فرد قبطي) گفت: «قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ؛ پروردگارا مرا از اين قوم استكبار رهايي بخش.» (قصص: 21) و وقتي در مدين دختران شعيب و كار و حياي آنها را ديد، گفت: «فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَي مِنْ خَيرٍ فَقِيرٌ؛ پروردگارا هر خير و نيكي كه بر من فرستي، به آن نيازمندم».(قصص: 24)
و در جاي ديگري، وقتي دو سپاه موسي عليه السلام و فرعون همديگر را ديدند ياران موسي عليه السلام گفتند: ما قطعاً گرفتار خواهيم شد. موسي عليه السلام گفت: «كَلّا إِنَّ مَعِي رَبّي سَيهدينِ؛ چنين نيست! يقيناً پروردگارم با من است، به زودي مرا هدايت خواهد كرد». (شعرا: 62)
حضرت موسي عليه السلام از جانب خداوند به رسالت و پيامبري مبعوث شد. قرآن ميفرمايد: «وَإِذْ نَادَي رَبُّكَ مُوسَي أَنِ انْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ؛ (به خاطر بياور) هنگامي
1) كشف الاسرار، ج 6، ص 63؛ اصول كافي، ج 2، ص 123.
را كه پروردگارت موسي را ندا داد كه به سراغ قوم ستمگر برو». (شعراء: 10) منظور از قوم ستمگر، فرعونيان هستند.
الف) صُحف موسي عليه السلام
حضرت موسي عليه السلام از جانب خداوند صاحب كتاب آسماني بوده است. قرآن ميفرمايد: «أَمْ لَمْ ينَبَّأْ بِمَا فِي صُحُفِ مُوسَي.» (نجم: 36) و در جاي ديگري ميفرمايد: «صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَي.» (اعلي: 19) منظور از صُحُف در اين آيات «تورات» است.(1)
ب) قاطع بودن در بيان عقيده
حضرت موسي عليه السلام در آغاز برخورد با فرعون و اطرافيانش، با قاطعيت رسالت خود را اعلام و خداي واقعي را به آنان معرفي كرد: «إِنَّمَا إِلَهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيءٍ عِلْمًا؛ معبود شما تنها خداوندي است كه جز او معبودي نيست و علم او همه چيز را فراگرفته است.» (طه: 98) و در جاي ديگر وقتي فرعون از او و هارون ميپرسد، پروردگار شما كيست؟ موسي عليه السلام پروردگارش را با بياني قاطع و زيبا معرفي كرده و ميفرمايد: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي؛ پروردگار ما، همان كسي است كه به هر موجودي آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده، سپس هدايت كرده است.» (طه: 50)
ج) مبارزه با خرافات
بنياسرائيل سالهاي زيادي زير سلطه مصريان بودند و اعتقادات مصريان بر آنان اثر گذاشته بود. از جمله اينكه آنان گاو را مقدس ميدانستند و احترام زيادي به اين حيوان قائل بودند، تا حدي كه اكثر آنان اعتقادات توحيدي نياكان خود را فراموش كرده و به پرستش گوساله روي آورده بودند.(2)در فاصلهاي كه موسي عليه السلام براي عبادت به طور سينا رفت، مردم فريب سامري را
خوردند و گوسالهپرست شدند. هارون مانع آنان شد، ولي آنان گفتند: «ما دور گوساله ميگرديم تا موسي آيد.»(1)حضرت بعد از بازگشت بسيار خشمگين شد و آنان را به توحيد و يكتاپرستي دعوت كرد.(2)
د) يادآوري نعمتهاي الهي
حضرت موسي عليه السلام در فرصتهاي مختلف، نعمتهاي بيشمار خداوند به بنياسرائيل را يادآوري ميكرد، تا علاوه بر هدايت مردم به سوي توحيد، قلب و روح آنان را نسبت به خدا خاشعتر سازد.
يا قَوْمِ اذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ انبيا وَجَعَلَكُم مُّلُوكًا وَآتَاكُم مَّا لَمْ يؤْتِ أَحَدًا مِّن الْعَالَمِينَ؛ اي قوم نعمت خدا را بر خود متذكر شويد، هنگامي كه در ميان شما پيامبراني قرار داد. (و زنجير بندگي و اسارت فرعوني را شكست) و شما را حاكم و صاحب اختيار خود قرار داد؛ و به شما چيزهايي بخشيد كه به هيچيك از جهانيان نداده بود. (مائده: 20)
با توجه به جمله «وَآتَاكُم مَّا لَمْ يؤْتِ أَحَدًا مِّن الْعَالَمِينَ» معلوم ميشود قبل از داخل شدن بنياسرائيل به سرزمين مقدس معجزاتي از قبيل مَنّ و سَلوي، انفجار چشمههاي دوازدهگانه از يك سنگ، سايه افكندن ابر بر سر آنان و ... رخ داده بوده و اين يادآوريها به دليل آن است كه اين قوم با شكرگزاري و نشاط بيشتر اوامر خداوند را بپذيرند.(3)
ه) تعاون و همكاري در تبليغ
ياري گرفتن از افراد ديگر، در تبليغ نتيجه بهتر و مفيدتري ميدهد، بنابراين وقتي موسي عليه السلام دعوت از فرعون را بر خود سنگين ميبيند، از خداوند ميخواهد تا برادرش هارون را به كمك او بفرستد.(4)قرآن از زبان او ميفرمايد:
«وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي؛ و وزيري از خاندانم براي من قرار ده، برادرم هارون را، با او پشتم را محكم كن و او را در كارم شريك ساز.» (طه: 29 ـ 30) منظور از «أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي»؛ شركت در اصل نبوت و دعوت است، چون شركت در تبليغ دين وظيفه همه عالمان است و موسي عليه السلام به تنهايي از عهده آن برميآيد.(1)
زير فصل ها
الف) نسب موسي عليه السلام
ب) نام همسر حضرت موسي عليه السلام
ج) نام فرزندان
الف) نسب موسي عليه السلام
موسي عليه السلام پسر «عمران»، پسر «يصهَر»، پسر «قاهَت»، پسر «لاوي»، پسر «يعقوب»، پسر «اسحاق» پسر «ابراهيم عليه السلام » است.(2)
نام مادر: «يوخابد(3)». «برخي نَخيب»، «قاحيه» و مشهور به «يوخائيد»(4)آوردهاند. برخي ديگر، نام او را «يوكابد» دختر اثموئيل كه از فرزندان ابراهيم عليه السلام بوده ذكر كردهاند.(5)
مادر موسي عليه السلام از جمله زناني است كه قرآن از او ياد كرده و او را شايسته دريافت وحي الهي دانسته است.(6)
«وَأَوْحَينَا إِلَي أُمِّ مُوسَي...» (قصص: 7) و در جاي ديگر هنگامي كه او نگران جان فرزندش است؛ خداوند خطاب به او ميفرمايد: «وَلا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو باز ميگردانيم و او را از رسولان قرار ميدهيم». (قصص: 7)
ب) نام همسر حضرت موسي عليه السلام
«صفورا» دختر حضرت شعيب عليه السلام همسر حضرت موسي عليه السلام ميباشد.(1)
ج) نام فرزندان
«جَرشون» و «ايليعاز»(2)
نام برادر: «هارون»(3)
نام خواهر موسي عليه السلام : برخي نام او را «مريم» و برخي «كلثم» يا «كلثمه» دانستهاند.(4)او خواهر دو پيامبر بزرگ بوده و نيز گفته شده او همسر «قارون» بوده است. وقتي قارون مرتد شد و زمين او را در خود فرو برد، امكلثوم همسر ديگري اختيار نكرد تا از دنيا رفت.(5)او از جمله زنان نمونه در قرآن است كه شخصيت مثبت از خود به نمايش گذاشته و در قرآن با واژه «لِاُختِهِ» از او ياد شده است. (قصص: 11)
همچنين او دو نقش مهم براي حفظ جان موسي عليه السلام ايفا كرد: اول: آگاه كردن مادر از ورود جاسوسان. هنگامي كه دستگاه فرعون برنامه وسيعي براي كشتن نوزادان پسر ترتيب داده بود، خواهر موسي عليه السلام با زيركي تمام پيش از رسيدن جاسوسان، مادر را آگاه كرد و مادر، موسي عليه السلام را درون پارچه پيچيد و در تنور انداخت، و از اين طريق موسي نجات يافت.(6)دوم: پيگيري وضع برادر؛ مادر موسي عليه السلام بعد از افكندن او به دريا، از خواهر موسي عليه السلام (7)ميخواهد تا وضعيت او را پيگيري كند، او نيز از دور ماجرا را مشاهده ميكرد. (قصص: 12)
در شرايطي كه فرعون تمام امكانات خود را براي كشتن نوزادان پسر بسيج كرده است، دنبال كردن صندوقي كه پسري در آن نهاده شده و پيشنهاد
1) 1تفسير مجمع البيان، ذيل آيات 21 تا 28 سوره قصص.
2) تاريخ طبري، ج 1، ص 295؛ كامل، ج 2، ص 187.
3) كامل، ج 2، ص 191.
4) مجمع البيان، ج 7و8، ص 380؛ تفسير قرطبي، ج 13، ص 170.
5) شيخ ذبيحالله محلاتي، رياحينالشريعه، ج 2، ص 273.
6) مجمع البيان، ج 7و8، ص 377.
7) برخي به ج اي خواهر موسي7 گفتهاند، خاله موسي پيگير ماجراي موسي7 بوده است. (تاريخ طبري، ج 1، ص 298)
كردن زني كه بتواند موسي را درون كاخ فرعون شير دهد، كار عظيم و دشوار و در واقع روبهرو شدن با مرگ است، ازاينرو پيامبر صلي الله عليه و آله خواهر موسي را از جمله زنان اهل بهشت معرفي كرده است.(1)
زير فصل ها
الف) بهانهتراشي و توقع بيجا
ب) سستي در جهاد
الف) بهانهتراشي و توقع بيجا
به طور كلي بنياسرائيل مردمي بهانهجو و پرتوقع بودند. يكي از مصاديق اين صفت، درخواست نعمتهاي بيشتر و متنوعتر بود؛ درحاليكه از نعمتهاي زيادي برخوردار بودند. به طوري كه در زمان چهل سال سرگرداني در «سينا» به غذاهاي آسماني آماده از قبيل «مَنّ و سَلوي»، شيره درخت و گوشت پرندگان اكتفا نميكردند و غذاهاي پستتر، طلب كرده و ميگفتند: «ما به يك نوع خوراك اكتفا نميكنيم از خدا بخواه تا آنچه از زمين ميروياند (سبزي، سير، پياز و...) بر ما بيرون آورد».(2)
ب) سستي در جهاد
زماني كه موسي عليه السلام در بيابان سينا از بنياسرائيل خواست تا وارد سرزمين مقدس شوند، آنان گفتند: در آن سرزمين جمعيتي ستمگر (يعني عمالقه كه مردمي جبار و ياغي بودند) هستند. ما هرگز وارد آن نميشويم. اين پاسخ بنياسرائيل بيانگر ضعف و سستي آنان در جهاد بود. استعمار فرعون چنان آنان را ذليل و زبون كرده بود كه حاضر نبودند، براي حفظ عزت خود با ياغيان بجنگند و خود را به رنج و زحمت اندازند. ازاينرو، چهل سال در بيابان سرگردان ماندند. (مائده: 21 و 22)
حكومت در زمان موسي عليه السلام به دست «وليد بن مصعب» بود. او فرعون زمان موسي عليه السلام بوده كه «منفتاح» نام داشت. از نظر اخلاقي اين فرعون از همه فرعونيان، گردنكشتر و نسبت به خدا نافرمانتر و از همه بدزبانتر بود.
او فرزندان بنياسرائيل را به بدترين گونه آزار ميداد. آنان را به بردگي ميكشيد و سختترين شكنجهها را در حق آنان روا ميداشت و(1)از مردم مالياتهاي سنگين ميگرفت.(2)خصوصاً هنگامي كه در خواب ديد آتشي از بيتالمقدس برخاسته و مصر را فراگرفته، قبطيها را سوزاند. وقتي متوجه تعبير آن شد، دستور داد نوزادان پسر را بكشند و نوزادان دختر را به كنيزي بگيرند.(3)
هنگام تولد موسي عليه السلام ، مادرش بسيار نگران بود. خداوند به او الهام كرد كه به فرزندت شير ده و او را به دريا افكن. امواج نيل موسي عليه السلام را به كاخ فرعون برد. وقتي صندوقچه را به دستور فرعون به كاخ آوردند، آسيه در آن را گشود. چشمش به نوزاد افتاد و محبت او در قلب آسيه جاي گرفت، ولي فرعون خشمگين شد و گفت: چرا اين پسر كشته نشده؟ آسيه گفت: اين پسر از بچههاي اين سال نيست. او را نكشيد. شايد او نور چشم ما شود.(قصص:9) آسيه با به كار بردن انواع شيوهها مانع از كشتن موسي عليه السلام شد و اين نوزاد در درون كاخ فرعون ـ مهمترين كانون خطر ـ پرورش يافت.(4)
در قرآن به محدوده جغرافيايي دعوت حضرت موسي عليه السلام چند بار اشاره شده است كه به طور مختصر توضيح ميدهيم: قرآن ميفرمايد: «يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ... .» (مائده: 21) برخي منظور از «الارضالمقدس» را زمين «قدس» و «فلسطين» و «اريها» ميدانند.(5)قتاده ميگويد: منظور «شام» است. «شام» و «بيتالمقدس» مسكن انبياي پيشين بوده است.(6)بنابراين، ميتوان گفت منظور از «ارض مقدسه» همان بيتالمقدس، اولين قبله مسلمانان و فلسطين و شام است.
الف) «طور»
طور يازده بار در قرآن آمده و در همه موارد دلالت بر «طور سيناي» حضرت موسي عليه السلام دارد. از جمله اينكه قرآن ميفرمايد: «وَالتِّينِ وَالزَّيتُونِ وَطُورِ سِينِينَ وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ» (تين: 1ـ3)
ياقوت ميگويد: «طور سينا، نزديك رأسالعين»، نزديك پل خاور است كه بر فراز آن درخت زيتون است كه از آب باران ميخورد. به همين جهت، آن را طور «زيتا» ناميدند و «طور» در عربي به معني كوه است.(1)
ب) «طوي»
قرآن ميفرمايد: «إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًي.» (طه: 12) «طوي» نام سرزميني در سينا يا شام است. نام ديگر آن «وادي ايمن» يا «ارض مقدس» است. همچنين «طوي» نام محلي ميان مكه و طائف است. «ذيطوي» جايي نزديك باب مكه است كه مردم قبل از ورود به شهر، در آن غسل ميكنند. همچنين گفته شده مكاني نزديك كوه «طور» است.(2)
ج) مصر
پايتخت حكومت «رامسيس دوم» و پسرش منفتاح (فرعونهاي زمان موسي) شهر «منفيس» بوده كه در مصر قرار داشته است. بنابراين، منظور از مصر آيات 51 سوره زخرف و 61 سوره بقره، كشور مصر يا پايتخت آن «منفيس» است.
دهخدا آورده است: «منفيس» شهري در كنار رود نيل و دلتاي آن. اين شهر در دوره فراعنه، پايتخت بوده است. خرابههاي باشكوه اين شهر نزديك عينالشمس در جنوب «قاهره» قرار دارد.(3)
به طور خلاصه ميتوان گفت حضرت موسي عليه السلام از مصر، پايتخت فرعون، و عبور از «سينا» به «مدين» رفته و در هنگام بازگشت، خداوند در
كوه «طور» با او سخن گفته، سپس راهش را به سوي «مصر» جايي كه «فرعون» (منفتاح)، حكومت ميكرد، ادامه داد. عبور او از شمال خليج سوئز يا از درياچههاي مَره بوده و در همين جا فرعون غرق شده است.(1)
در زمان موسي عليه السلام مردم از نظر فرهنگي در سطح پايين بودند؛ چرا كه حكومتهاي فاسد و جبار براي دوام حكومت خود، مردم را از نظر علمي و فرهنگي در سطح پايين نگه ميداشتند و با روشهاي گوناگون آنها را تحميق ميكردند. آنان مردم را در بيخبري از واقعيتها نگه ميداشتند و ارزشهاي دروغين را جانشين ارزشهاي راستين ميكردند و پيوسته بر جماعتشان ميافزودند.(2)
براي نمونه، فرعونيان عقيده داشتند رؤسا بايد از دستبند و گردنبند طلا براي زينت خود استفاده كنند و چون موسي عليه السلام چنين زينتهايي را نداشت و به جاي آن لباس پشمينه چوپاني به تن ميكرد، شگفتزده ميشدند و ميگفتند: «فَلَوْلَا أُلْقِي عَلَيهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاء مَعَهُ الْمَلَائِكةُ مُقْتَرِنِينَ؛ (اگر راست ميگويد) چرا دستبندهاي طلا به او داده نشده يا اينكه چرا فرشتگان دوشادوش او نيامدهاند [تا گفتارش را تأييد كنند؟)]»(زخرف: 53)
در واقع، چون بيدار شدن مردم و بالا رفتن سطح فرهنگي آنان بزرگترين دشمن حكومتهاي شيطاني بود، (فرعونيان) با تمام قوا با آن مبارزه ميكردند.(3)
حضرت هارون عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت هارون عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي هارون عليه السلام
شناسه تبليغي هارون عليه السلام
شناسه خانوادگي هارون عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام هارون عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام هارون عليه السلام
«هارون» يكي از پيامبران الهي است كه نامش 20 بار در قرآن آمده است. بيشتر زندگي او همراه موسي عليه السلام بوده است. «هارون» در زبان عبري به معني «كوهنشين» است.(1)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: 3745 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام .(2)
وفات: 3868 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام ، هارون در بيابان «تيه»، قبل از رسيدن به سرزمين مقدس از دنيا رفت.(3)
قد هارون از حضرت موسي عليه السلام كشيدهتر و بلندتر بود و رنگ صورتش سفيد و ضخيمالبدن (تنومند) بود.(4)
حضرت هارون عليه السلام ابتدا «تاجر» بود، بعدها وزير حضرت موسي عليه السلام شد.(1)
از جمله فضايل رفتاري هارون عليه السلام داشتن بياني فصيح و گويا بود، به طوري كه قرآن از زبان برادرش موسي عليه السلام ميفرمايد: «وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءًا يصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يكَذِّبُونِ؛ و برادرم هارون، زبانش از من فصيحتر است، او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند، ميترسم مرا تكذيب كنند». (قصص: 34)
علامه طباطبايي ميفرمايد:
منظور اين نيست كه اگر هارون همراه او باشد، ديگر او را تكذيب نميكنند، بلكه چون موسي عليه السلام لكنت زبان داشته، ميترسيده نتواند حجت را به خوبي بيان كند. در نتيجه، او را تكذيب كنند.(2)
«أَفصَح» از ماده «فصيح» در اصل به معناي خالص بودن چيزي از زوائد است و به سخني كه كوتاه و خالي از حشو و زوائد باشد، «فصيح» ميگويند.(3)بنابراين يك رهبر موفق كسي است كه علاوه بر سعه صدر و قدرت روح، داراي بياني گويا و خالي از ابهام باشد.(4)
علاوه بر اين هارون عليه السلام فردي صبور و بردبار بوده است.(5)
زير فصل ها
مبارزه با شرك
مبارزه با شرك
هارون مردم را به يكتاپرستي دعوت ميكرد، به طوري كه در زمان غيبت موسي عليه السلام ـ هنگام رفتن به ميقات ـ وقتي مردم به گوسالهپرستي روي
آوردند، به شدت با آنان مخالفت كرد، تا جايي او را به كشتن تهديد كردند. بنابراين، وقتي موسي پس از بازگشت او را مؤاخذه كرد، گفت:
اي فرزند مادرم، اين گروه مرا در فشار نداشتند و ناتوان كردند، و نزديك بود مرا بكشند. پس كاري نكن كه دشمنانت، مرا شماتت كنند و مرا با گروه ستمكاران قرار مده. (اعراف: 150)
چنانكه گفتيم هارون عليه السلام از پيامبران الهي بود، كه به همراه موسي عليه السلام شريعت او را تبليغ ميكرد. قرآن در اين باره ميفرمايد: «ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَي وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآياتِنَا وَسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ و سپس موسي و برادرش هارون را با آيات خود و دليلي روشن فرستاديم.» (مؤمنون: 45) طبق اين آيه، هارون از پيامبران مرسل و صاحب دلايل آشكاري از سوي خداوند بوده است.(1)
همچنين حديث مشهور «منزلت» در شأن علي عليه السلام كه مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند، گواه نبوت «هارون» است. در اين حديث پيامبر ميفرمايد: «نسبت علي عليه السلام به من همانند نسبت «هارون» به «موسي» است، با اين تفاوت كه هارون پيامبر بود، ولي علي عليه السلام پيامبر نيست».(2)
الف) صحف هارون عليه السلام
حضرت هارون عليه السلام كتاب مستقلي نداشته منظور از «فرقان» در آيه ذيل همان تورات حضرت موسي عليه السلام است:
«وَلَقَدْ آتَينَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِياء وَذِكْرًا لِّلْمُتَّقِينَ؛ ما به موسي و هارون «فرقان» [وسيله تشخيص حق از باطل] و نور و آنچه مايه يادآوري براي پرهيزكاران است، داديم.» (انبياء: 48)
ب) سيره تبليغي هارون عليه السلام
از جمله روش تبليغي هارون عليه السلام ، همكاري و همراهي در امر تبليغ بوده است، قرآن از زبان موسي عليه السلام ميفرمايد: «وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي؛ و وزيري از خاندانم براي من قرار ده، برادرم هارون را، با او پشتم را محكم كن و او را در كارم شريك ساز». (طه: 29 ـ 32)
حضرت هارون عليه السلام ، خالصانه همراه و ياور موسي عليه السلام شد و برخي مأموريتهاي دعوت را به دوش كشيده.(1)
زير فصل ها
الف) نَسَب هارون عليه السلام
ب) نام فرزندان
الف) نَسَب هارون عليه السلام
هارون پسر «عمران»، پسر «يصهَر»، پسر «قاهَت»، پسر «لاوي»، پسر «يعقوب عليه السلام »، پسر «اسحاق عليه السلام »، پسر «ابراهيم عليه السلام ».(2)
ب) نام فرزندان
هارون چهار فرزند به نامهاي «ماذَاب»، «ايسهُو»، «العاذار»، «إِيستامار»(5)داشته است. برخي آوردهاند او دو پسر به نامهاي «شُبَّر» و «شُبير» داشته كه معادل عربي آن «حسن» و «حسين» است.(6)
نام برادر: «حضرت موسي عليه السلام ».(7)
نام خواهر: «مريم».(8)
حضرت الياس عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت الياس عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني الياس عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي الياس عليه السلام
شناسه تبليغي الياس عليه السلام
شناسه خانوادگي الياس عليه السلام
شناسه قومي الياس عليه السلام
شناسه حكومتي الياس عليه السلام
شناسه جغرافيايي الياس عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت الياس عليه السلام
الف) نام حضرت الياس عليه السلام
نام «الياس» دو بار در قرآن ذكر شده است(1)و طبق نظر كساني كه «إِلياسين» را الياس ميدانند،(2)سه بار كه شامل (صافات: 37؛ 130) نيز است. اينان «ياسين» را نام پدر الياس دانسته و گفتهاند: «آل» به معناي خاندان است و شامل فرزند نيز ميشود.(3)برخي ديگر «ياسين» را يكي از نامهاي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله دانسته و «آلياسين» را به خاندان و اهل بيت او نسبت دادهاند.(4)
«الياس» كلمهاي غيرعربي است، برخي آن را همان «ايليا»ي عبري به معني «يهُوه» «خداي من است»، دانسته و گفتهاند: اين واژه يوناني بوده و به آخر آن حرف «س» اضافه شده، مانند «هرمس».(5)
زير فصل ها
الف) نيكوكار
ب) صالح
ج) برتري بر جهانيان
الف) نيكوكار
قرآن «الياس» را جزو بندگان نيكوكار آورده، به او درود و سلام فرستاده: «سَلَامٌ عَلَي إِلْ ياسِينَ اِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ». (صافات: 130 و 131)
ب) صالح
نام «الياس» عليه السلام در شمار پيامبراني كه همه از صالحان هستند ذكر شده است: «وَزَكَرِيا وَيحْيي وَعِيسَي وَإِلْياسَ كُلٌّ مِنْ الصَّالِحِينَ» (انعام: 85)
ج) برتري بر جهانيان
الياس عليه السلام از جمله پيامبران برتري يافته بر تمام عصر خويش و مردم جهان ذكر شده: «...وَكُلًّا فَضَّلْنَا عَلَي الْعَالَمِينَ.» (انعام: 86) منظور از «العالمين» ممكن است مردم عصر اين پيامبر و يا تمام انسانهاي جهان باشد.(1)
زير فصل ها
الف) دور بودن از شرك و بتپرستي
ب) جزء مؤمنين بودن
ج) مورد ستايش خداوند
الف) دور بودن از شرك و بتپرستي
از جمله اعتقادات الياس عليه السلام ، دوري از شرك و بتپرستي بوده قرآن ميفرمايد: «ذَلِكَ هُدَي اللَّهِ يهْدِي بِهِ مَنْ يشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يعْمَلُونَ.» (انعام: 88) وجود حرف شرط «لو» در اين آيه، شرك ورزيدن را از الياس و ديگر پيامبران دور ميكند.(2)
ب) جزء مؤمنين بودن
الياس عليه السلام از بندگان مؤمن خداوند بود: «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ». (صافات: 132)
ج) مورد ستايش خداوند
الياس عليه السلام به دليل ايمان و عبادتش مورد ستايش خداوند قرار گرفته و از درود و سلام خداوند برخوردار گشته است.(1)قرآن ميفرمايد: «سَلَامٌ عَلَي إِلْ ياسِينَ، إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ». (صافات: 130 ـ 132)
حضرت الياس عليه السلام از جانب خداوند داراي مقام نبوت و كتاب الهي و مقام داوري و قضاوت بوده است: «وَزَكَرِيا وَيحْيي وَعِيسَي وَإِلْياسَ كُلٌّ مِنْ الصَّالِحِينَ... أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمْ الْكِتَابَ... .» (انعام: 85 و 89) برخي گفتهاند «كُلٌّ مِنْ الصَّالِحِينَ» يعني همه آنها از انبيا و رسولان هستند.(2)
الف) دعوت به توحيد و پرستش خدا(3)
الياس عليه السلام در راه ترويج توحيد و نفي شرك و بتپرستي قيام كرد و قوم خود را به پرهيزكاري و پرستش خدا، دعوت كرد، ولي قوم او ـ جز افراد كمي ـ سخنانش را ناديده گرفته و به او ايمان نياوردند:
«إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَلَا تَتَّقُونَ أَتَدْعُونَ بَعْلاً وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ اللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبَائِكُمْ الْأَوَّلِينَ» (صافات: 124ـ 126)
ب) تحمل رنج و سختي در راه تبليغ
الياس عليه السلام در راه تبليغ و ترويج توحيد، پشتكار بسيار به عمل آورد و در برابر آزار و اذيتهاي مشركان صبر كرد، تا دعوتش را به گوش تمام مردم جامعه خود برساند. او با وجود تكذيب و اهانتها و لجاجتها به دعوت خويش ادامه داد تا زماني كه ناگزير شد، سر به كوه و بيابان گذارد و در اين هنگام
«اليسع» را جانشين خود در ميان بنياسرائيل قرار داد.(1)به همين دليل او را اسوه پشتكار و تحمل سختي در راه دعوت معرفي كرده اند.(2)
نَسَب الياس عليه السلام
الياس پسر ياسين، پسر فَتحاص، پسر العيز، پسر هارون، پسر عمران است.(3)
او از نوادگان «هارون» و از پيامبران بنياسرائيل است.(4)
زير فصل ها
الف) شرك و بتپرستي
ب) تكذيب پيامبران
الف) شرك و بتپرستي
قوم الياس عليه السلام بتپرست بودند و بتي به نام «بَعل» را ميپرستيدند. به همين دليل، الياس عليه السلام با آنان، مبارزه و خداي واقعي را به آنان معرفي كرد: «إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَلَا تَتَّقُونَ أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ» (صافات: 124 و 125) برخي «بعل» را به معناي «ربّ» معنا كرده اند اين بت به رنگ طلايي و دراز بوده و چهارصد خدمتكار داشته است. بعد در بياثر كردن دعوت الياس به توحيد بسيار تأثيرگذار بوده است گويا عبارت «بعل» از زمان حضرت موسي عليه السلام در ميان اين قوم مورد توجه بوده است.(5)
ب) تكذيب پيامبران
قوم حضرت الياس عليه السلام به جز تعداد اندكي از آنان، علاوه بر بتپرستي به تكذيب پيامبرشان پرداختند. به طوري كه قرآن ميفرمايد: «فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ». (صافات: 127 و 128)
در زمان الياس عليه السلام حاكمي فاسد و جبار به نام «آحاب»(1)حكومت ميكرد. او مردم را به پرستش بت «بعل» وادار ميكرد. وقتي خداوند الياس را به سوي پادشاه فرستاد، ابتدا دعوت او را پذيرفت، ولي همسر شاه كه «ازابل»(2)نام داشت (و در غياب شاه قضاوت ميكرد و مرتكب حقكشي و خيانت ميشد) پادشاه را به مخالفت با الياس واداشت.(3)
«آحاب» علاوه بر اينكه مانع فعاليتهاي ارشادي الياس شد، درصدد كشتن او برآمد، ازاينرو الياس عليه السلام به كوهها و بيابانها گريخت و بنابر قولي ديگر، الياس، اليسع را به جانشيني خود انتخاب كرد و خداوند او را به آسمانها برد.(4)
الياس عليه السلام در سرزمين «بَعَلَبَك» كه اكنون يكي از شهرهاي لبنان است، سكونت نمود و به هدايت مردم پرداخت.(5)نام اين شهر، برگرفته از نام همان بت (بعل) است.(6)
حضرت اليسع عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي اليسع عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني اليسع عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي اليسع عليه السلام
شناسه تبليغي اليسع عليه السلام
شناسه خانوادگي اليسع عليه السلام
شناسه قومي اليسع
شناسه جغرافيايي اليسع عليه السلام
«اليسع» از پيامبران الهي است كه پس از الياس ظهور كرد و نامش دو بار در قرآن ذكر شده است. (ص: 48 و انعام: 86)
«اليسع» واژهاي عبري است كه اصل آن «اليسع» يا «اليساع» به معناي «خدا ميبيند» يا «خدا نجات ميدهد» است؛ چرا كه در زبان عبري «إل» به معناي «خدا» و «يسع» به معناي «نجات دادن» يا «ديدن» است.(1)
زير فصل ها
الف) نيكوكاري
ب) برتري بر عالميان
الف) نيكوكاري
خداوند اليسع را جزء «اخيار» آورده و از او به نيكي ياد كرده است: «وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنْ الْأَخْيارِ» (ص: 48)
ب) برتري بر عالميان
خداوند اليسع را در شمار پيامبراني كه بر عالميان برتري دارند، آورده است: «وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيسَعَ وَيونُسَ وَلُوطًا وَكلاًّ فضَّلْنَا عَلَي الْعَالَمِينَ.» (انعام: 86) منظور
1) مجمع البيان، ج 3 و 4، ص 510.
اين است كه خداوند او را بر افراد روزگار خود برتري داده، چون پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليه السلام بر آنان برتري دارند.(1)
زير فصل ها
الف) دوري از شرك
ب) پرهيزكاري
الف) دوري از شرك
از نظر اعتقادي «اليسع» از هرگونه شرك و بتپرستي مبرّا (پاك) بوده است:
«وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يعْمَلُونَ» (انعام: 88)
ب) پرهيزكاري
«اليسع» جزء انسانهاي پرهيزكار معرفي شده است كه جز خدا را عبادت نميكرد. قرآن ميفرمايد: «وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيسَعَ...» وَإِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ... .» (ص: 48 و 49) و از هدايت خداوند بهرهمند بوده است: «أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَي اللَّهُ...». (انعام:90)
«اليسع عليه السلام » از جانب خداوند داراي مقام نبوت، برخوردار از آموزههاي كتاب آسماني و حكمت و قضاوت بوده است: «أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمْ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...». (انعام: 89)
الف) سيره تبليغي اليسع عليه السلام
اليسع عليه السلام در شرايط خفقان و فشار بدون آنكه بين او و الياس نسبت خويشاوندي باشد، با الياس همراهي كرده است و پس از او جانشيني او را به عهده گرفت. در اين باره چنين آمده است:
الياس هنگام فرار از چنگ جبار زمانه، به خانه زني از بنياسرائيل وارد شد كه پسري بيمار به نام «اليسع» داشت. آن زن الياس را پناه داد و ورودش را پنهان كرد. الياس در عوض اين خدمت براي فرزند او دعا
1) مجمع البيان، ج 3 و 4، ص 510.
كرد. «اليسع» چون بر اثر دعاي او بهبود يافت، با ديدن اين معجزه به او ايمان آورد و او را همراهي كرد. تا اينكه الياس به فرمان خداوند «اليسع» را براي رهبري و هدايت بنياسرائيل برانگيخت.(1)
ب) معجزات
روايتي از امام رضا عليه السلام نقل شده است كه فرمودند:
اليسع نيز مانند «عيسي» عليه السلام بر روي آب راه ميرفت، مرده را زنده ميكرد و كور مادرزاد و جزاميان را شفا ميداد. جز خداوند متعال هيچكسي را عبادت نكرد و امتش نيز او را نپرستيدند.(2)
نَسَب اليسع: «اليسع»، پسر «أَخطُوب»، پسر «عَجوز» ذكر شده است.(3)
نام پدر اليسع: «أُخطوب» بود.(4)
طبق روايات، «اليسع» پس از مقام پيامبري، به سوي قوم الياس فرستاده شده و مردم آنجا را به سوي توحيد دعوت كرد و عموم بنياسرائيل به او ايمان آوردند و از او اطاعت كردند.(5)
اليسع در شهر بعلبك (هليوپوليس: سرزمين خورشيد) زندگي و فوت كردند.(6)
حضرت ذيالكفل عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي ذيالكفل عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني ذيالكفل
شناسه فكري و عقيدتي ذيالكفل
شناسه قومي ذيالكفل
درباره «ذيالكفل» اختلاف نظر است. برخي او را فردي صالح و مؤمن شمرده و به نظر برخي ديگر او از پيامبران است؛(1)چرا كه نام او دو بار در قرآن و در كنار پيامبران ديگر از قبيل اسماعيل و ادريس عليه السلام و [چند پيامبر ديگر] ذكر شده است.(2)در روايتي از امام جواد عليه السلام آمده كه او از «مرسلين» بوده و پس از سليمان بن داود عليه السلام به رسالت رسيده و قضاوت ميكرده است.
نام او «غويديا» يا « عدويا بن اَدارين» است.(3)همچنين برخي گفته اند او از فرزندان «ايوب عليه السلام » بود و نام اصليش «بشر بن ايوب» يا «بشير» بود. در شام ميزيست(4)و 950 سال عمر كرد. نام فرزند او «عبدان» بود كه او را وصي خود قرار داد.(5)
زير فصل ها
الف) صبر و بردباري
ب) صالح و شايسته
ج) جزو نيكان بوده
الف) صبر و بردباري
حضرت «ذيالكفل» از جمله پيامبراني است كه در طول عمر خود همواره در برابر دشمنان و مشكلات طاقتفرساي زندگي صبر و مقاومت داشت و خداوند در برابر اين صبر و بردباري، آنان را در رحمت خود داخل كرد. قرآن ميفرمايد:
وَإِسْمَاعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنْ الصَّابِرِينَ وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا إِنَّهُمْ مِنْ الصَّالِحِينَ. (انبياء: 85 و 86)
و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را [به ياد آور] كه همه از صابران بودند و ما آنان را در رحمت خود وارد ساختيم، چرا كه آنها از صالحان بودند.
ب) صالح و شايسته
صالح بودن و شايستگي حضرت ذيالكفل، عامل بهرهمندي او از رحمت الهي است.(1)
ج) جزو نيكان بوده
خداوند ذيالكفل را جزء نيكان شمرده و ميفرمايد:
وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنْ الْأَخْيارِ.(2)(ص: 48)
و به خاطر بياور اسماعيل و يسع و ذوالكفل را به ياد آور [كه] همه از نيكاناند.
بارزترين ويژگي عقيدتي ذيالكفل آن است كه به خداوند او را دليل پرهيزكاري فراوان، از تقوا پيشگان معرفي كرده و ميفرمايد:
«... وَاذْكُرْ... وَذَا الْكِفْلِ... هَذَا ذِكْرٌ وَإِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ؛ و به خاطر بياور ...و ذوالكفل را ... اين يك يادآوري است. و براي پرهيز كاران فرجام نيكويي است». (ص: 48 و 49)
همچنين سه خصلت در زندگي ذيالكفل باعث انتخاب او به مقام پيامبري شد. در اين باره روايت شده «اليسع» هنگامي كه ميخواست براي خود جانشين انتخاب كند، مردم را جمع كرد و به آنان گفت:
هر كسي كه انجام سه خصلت را به عهده بگيرد، او را جانشين خود بعد از مرگم ميكنم. آن سه خصلت عبارت است از: 1. روزها روزه بگيرد؛ 2. شبها عبادت كند؛ 3. خشمگين نشود. اليسع سه بار اين شرايطها را تكرار كرد و هر سه بار جواني كه ذيالكفل نام داشت داوطلب شد.(1)
قوم «ذيالكفل» به او ايمان آوردند، او را تصديق كردند و همواره از او پيروي ميكردند، فقط هنگامي كه از سوي خداوند فرمان جهاد صادر شد، به دليل ترس از مرگ، سستي و تقاضاي عمر طولاني كردند. در نتيجه، افزايش طول عمر و ازدياد جمعيت باعث شد به فشار و سختي بيفتند، سرانجام از خداوند خواستند تا هر كسي طبق اجل تعيين شده بميرد. خداوند خطاب به آنان فرمود آيا نميدانيد آنچه خدا براي شما برگزيده است بهتر است. آنگاه طول عمر آنان را مطابق معمول اجلشان قرار داد و همه متوجه شدند كه مرگ در حقيقت نعمت است.(2)
حضرت داوود عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت داوود عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري داوود عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي داوود عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني داوود عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي داوود عليه السلام
شناسه تبليغي داوود عليه السلام
شناسه خانوادگي داوود عليه السلام
شناسه حكومتي داوود عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام داوود عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام داوود عليه السلام
حضرت داوود عليه السلام از پيامبران بنياسرائيل است كه علاوه بر قدرت معنوي و سِمَت نبوت داراي حكومت گسترده نيز بوده است. (بقره: 251) نام او پانزده بار در قرآن ذكر شده و داستان زندگي و دعوتش در حدود دوازده آيه آمده است.
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: آن حضرت 4333 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (1)در بيتاللَّحم به دنيا آمد.(2)
وفات: داوود 4403 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام فوت كرد. جسد آن حضرت را در «بيتالمقدس» در قريه داود دفن كردند.(3)مدت عمر او صد سال بود(4)كه حدود چهل سال از آن را به سلطنت و حكومت مشغول بوده است.(5)
حضرت داوود عليه السلام ، داراي قدي تقريباً كوتاه، با موهاي كم و سرخرنگ بوده، همچنين آوردهاند كه او صداي بسيار زيبايي داشته به طوري كه وقتي با خدا مناجات ميكرده، پرندگان به سوي او ميآمدند، و حيوانات وحشي گردن ميكشيدند تا صداي او را بشنوند.(1)حضرت علي عليه السلام در يكي از خطبههايش درباره او ميفرمايد: «او صاحب «مزامير» (صداي خوش) و خواننده بهشت است».(2)
اول كسي كه «زره» ساخت، داوود عليه السلام بود. قبل از او صفحههاي آهن را به خود ميبستند و به دليل سنگيني نميتوانستند بجنگند. خداوند آهن را مانند شمع در دستان آن حضرت نرم كرد، به طوري كه بتواند به راحتي از آن زره بسازد.(3)همچنين علي عليه السلام ميفرمايد: «حضرت داوود عليه السلام » زنبيلهايي دستباف از ليف خرما ميساخت و با بهاي آن نان جو ميخريد و مصرف ميكرد.(4)
حضرت داود عليه السلام در قبل و حين حكومت، براي رفع نيازهاي مردم و معاش خانواده همواره مشغول فعاليتهاي فني، هنري، صنعتي بوده است، ازاينرو، او را اسوه كار و تلاش و صنعت ميدانند.(5)از خدمات ارزنده آن حضرت، اينكه «بيتالمقدس» را بنا كرد.(6)
زير فصل ها
الف) صبر و استقامت
ب) نظم و وقتشناسي
ج) شجاعت در راه خدا
د) سادهزيستي
الف) صبر و استقامت
رعايت اين فضيلت اخلاقي در حضرت داود عليه السلام به قدري بود كه خداوند به پيامبر اسلام سفارش كردند كه در برابر گزند مخالفان و بدخواهان مانند داود عليه السلام صبر و مقاومت داشته باشند «اصْبِرْ عَلَي مَا يقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَيدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ در برابر آنچه ميگويند صبر كن، و داوود، بنده ما را كه داراي امكانات [متعدّد] بود به ياد آور; آري، او بسيار بازگشت كننده [به سوي خدا] بود». (ص: 17)
ب) نظم و وقتشناسي
در حكومت داوود عليه السلام نظم و انضباط جايگاه مهمي داشت. داوود عليه السلام روزهاي خود را چهار قسمت كرده بود، روزي براي خانوادهاش، روزي براي عبادت، روزي براي رسيدگي به امور مسلمانان و يك روز را براي رسيدگي به كارهاي بنياسرائيل اختصاص داده بود.(1)
ج) شجاعت در راه خدا
حضرت داوود عليه السلام جنگجويي شجاع و باصلابت بود. او هرگز از صحنه نبرد نگريخت و با دشمن سازش نكرد.(2)داوود عليه السلام يكي از سربازان سپاه طالوت، در نبرد با «جالوت» (جبار زمانه) بود كه به خوبي با آنان جنگيد تا سرانجام جالوت را به هلاكت رساند. (بقره: 251 و 252)
د) سادهزيستي
با اينكه داوود عليه السلام داراي حكومت و امكانات وسيع بود، همواره ساده زندگي ميكرد و حاضر نميشد از اموال عمومي استفاده كند، بلكه تنها از حاصل دسترنج خود استفاده ميكرد. (زره بافي، زنبيلبافي) قرآن در اين باره ميفرمايد: «أَنْ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَقَدِّرْ فِي السَّرْدِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا...؛ و به او گفتيم، زرههاي كامل
و فراخ بساز و حلقهها را به اندازه متناسب كن و عمل صالح بهجا آوريد...». (سبأ: 11) «سابغات» به معناي زرههاست و مفرد آن «سبغه» بهمعني «زره» است و از «و قدّر في السر» منظور بافتن زره است.(1)
حضرت داوود عليه السلام همواره و در همه حال به خدا توجه داشت و در حال تسبيح و عبادت بود؛ چرا كه معتقد بود بازگشت همه به سوي اوست، به همين دليل خداوند او را «اوّاب» ناميده، چون آنان كاري را بدون رجوع إليالله انجام نميدادند. (ص: 17)
حضرت داوود عليه السلام از سوي خداوند به پيامبري برگزيده و داراي مقام نبوت شد. (انعام: 89)
الف) صُحف حضرت داوود عليه السلام
كتاب آسماني حضرت داوود عليه السلام «زبور» نام دارد(2)كه آن را «مزامير»(3)داوود ميگفتند. اين كتاب شامل حمد و ثناي پروردگار و خالي از هرگونه امر و نهي و دستور الهي است.(4)از امام صادق عليه السلام نقل شده كه «زبور» حضرت داود عليه السلام در شب هجدهم رمضان نازل شده است.(5)
ب) قضاوت و داوري عادلانه
حضرت داوود عليه السلام در ميان مردم قضاوت ميكرد و با داوري عادلانه درصدد گرفتن حقوق مظلومان بوده است. از جمله رسيدگي به شكايت دو نفر، كه از داوود عليه السلام خواستند تا داوري آنان را به عهده بگيرد، گفتند:
«...فَاحْكُمْ بَينَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَي سَوَاءِ الصِّرَاطِ؛ اكنون در ميان ما به حق داوري كن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدايت كن.» (ص: 22) «تشطط» به معناي «جور» است و منظور آنها اين بوده كه بين ما به حق حكم كن و در قضاوت خود جور مكن و ما را به راه وسط راهنمايي كن.(1)در جاي ديگري، قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَآتَينَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ؛ (هم) دانش به او داديم و (هم) داوري عادلانه». (ص: 20)
كلمه «حكمت» به معناي حكم است و منظور از آن معارف حقي است كه به انسان سود ميبخشد و او را به كمال ميرساند. «فصل الخطاب» به معناي آن است كه انسان قدرت تجزيه و تحليل يك كلام را داشته باشد و بتواند حق را از باطلش جدا كند.(2)
بنابراين، داود عليه السلام داراي منطقي نيرومند و گفتاري مؤثر بوده و قدرت داوري كردن به او ارزاني شده بود.(3)
ج) پند و اندرز
حضرت داوود عليه السلام به دليل دانش فراوان، همواره مردم را نصحيت ميكرد. گاهي بخشهايي از زبور را ميخواند و گاهي خود به ارشاد و نصيحت آنان ميپرداخت. وي ميگفت: «بر عاقل و دانشمند است كه روزگار خويش را خوب شناخته، با آمادگي به سوي امور خويش رود و نگهبان زبان خود باشد.»(4)و در جاي ديگري خطاب به فرزندش سليمان ميفرمايد:
اي پسرم از خنده بسيار پرهيز كن، زيرا بنده را در قيامت حقير ميگرداند. اي فرزندم بر تو باد سكوت طولاني، مگر بر گفتار نيكو، چرا كه يك بار
پشيماني بر سكوت طولاني، بهتر از بارها پشيماني بر سخن بسيار است. اي پسرم، اگر سخن گفتن نقره باشد، سكوت از طلاست.(1)
زير فصل ها
الف) نَسَب داوود عليه السلام
ب) نام فرزندان داوود عليه السلام
الف) نَسَب داوود عليه السلام
حضرت داوود عليه السلام از نوادههاي يعقوب عليه السلام است و با نُه واسطه به يكي از فرزندان يعقوب عليه السلام ميرسد(2)و نَسَب او را چنين ذكر كردهاند: «داوود عليه السلام » پسر «إِيسي»، پسر «عُوبَد»، پسر «باعو»، پسر «سَلمون»، پسر «نَحشُون»، پسر «عمي نَادِب»، پسر «رام»، پسر «حَضرون»، پسر «فارص»، پسر «يعقوب عليه السلام »، پسر «اسحاق عليه السلام »، پسر «ابراهيم عليه السلام ».(3)
نام پدر داوود را (علاوه بر إيسي) برخي «ايسا» نيز گفتهاند.(4)
ب) نام فرزندان داوود عليه السلام
حضرت داوود عليه السلام 19 پسر داشت كه از ميان آنها حضرت سليمان عليه السلام به پيامبري مبعوث شد.(5)
زماني كه «اسموئيل» از سوي خداوند به پيامبري بنياسرائيل برگزيده شده بود، مردم به او گفتند: از خدا بخواه تا براي ما پادشاهي بگمارد، كه به اذن خدا باشد و به رياست او با مردم فلسطين جنگ كنيم. خداوند «طالوت» را به پادشاهي آنان برانگيخت تا با رهبر فلسطينيان كه «جالوت» نام داشت
مبارزه كند. «طالوت» كه نام او «شائول»(1)بود، فردي بلندقامت، تنومند، خوشاندام و نيرومند بود، ولي شهرتي نداشت و با پدرش در روستا زندگي ميكرد و به كار كشاورزي مشغول بود. «اسموئيل» پيامبر به «طالوت» گفت: خداوند از من خواسته تا تو را پادشاه بنياسرائيل گردانم تا از عماليق(2)انتقام بگيري. هنگامي كه ستارهپرستان زمان «طالوت» آماده جنگ شدند، «جالوت» پادشاه آنان بود (و به او «غلياث» ميگفتند) و فرماندهي را به عهده داشت. او فردي را براي مبارزه با خود طلبيد، « داوود عليه السلام » بهعنوان جوان ناشناس در ميان لشكر بنياسرائيل شروع به جنگ با «جالوت» كرد و او را به هلاكت رساند. بعد ازاينرويداد، فرماندهي سپاهيان بنياسرائيل به داوود واگذار شد و سرانجام بعد از مرگ «طالوت (شائول) از سوي بنياسرائيل به پادشاهي برگزيده شد و حكومت را در دست گرفت.(3)
حضرت سليمان عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت سليمان عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري سليمان عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي سليمان عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني سليمان عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي حضرت سليمان عليه السلام
شناسه تبليغي حضرت سليمان عليه السلام
شناسه خانوادگي سليمان عليه السلام
شناسه حكومتي سليمان عليه السلام
شناسه جغرافيايي سليمان عليه السلام
شناسه فرهنگي
شناسه زباني حضرت سليمان عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت سليمان عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات سليمان عليه السلام
الف) نام حضرت سليمان عليه السلام
حضرت سليمان عليه السلام از پيامبران بزرگ است كه نام او هفده بار در قرآن آمده است و حدود پنجاه آيه درباره زندگاني و حكومت او صحبت كرده است. آن حضرت حكومت و پادشاهي بنياسرائيل را در سن سيزده سالگي به دست گرفت و خداوند مقام نبوت را به وي عنايت كرد. سليمان از خداوند خواست، آنچنان قدرت و حكومتي به وي دهد كه براي هيچكسي پيش و پس از وي نداده باشد. خداوند دعاي او را مستجاب كرد و جن و انس و پرندگان و باد را به تسخير او در آورد.(1)(ص: 35 ـ 38)
«سليمان» به عبري يعني «پر از سلامتي». يكي از لقبهاي سليمان «منطقالطير» به معناي فهم زبان پرندگان باشد.(2)(نمل: 16)
ب) زمان و محل ولادت و وفات سليمان عليه السلام
ولادت: 4391 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (1)در بيتالمقدس.(2)
وفات: 4442 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام .(3)جسد مبارك آن حضرت در جوار پدر در «بيتالمقدس» دفن شد. مدت عمر آن حضرت 51 سال بوده است.(4)
حضرت سليمان عليه السلام سفيدپوست، فربه، تنومند، نكومنظر (زيبا) و پرموي بود و همواره جامه سفيد ميپوشيد.(5)
شغل حضرت سليمان عليه السلام در نوجواني چوپاني بوده است.(6)
با اينكه حضرت سليمان عليه السلام داراي مقام پادشاهي و حكومت بود، هرگز مغرور نشد و زندگي بسيار سادهاي داشت. از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرموده است:
حضرت سليمان عليه السلام غذايي از گوشت و نانِ نرم، گرفته شده از آرد سفيد را در اختيار ميهمانان ميگذاشت و اهل و عيالش نان زِبر خشك ميخوردند و خودش نان جوي سبوسنگرفته ميخورد.(7)
زير فصل ها
الف) ياد خدا و شكرگزاري
ب) تسليم در برابر خدا
الف) ياد خدا و شكرگزاري(1)
ياد خدا در دل سليمان عليه السلام به گونهاي بود كه هيچ عاملي نميتوانست او را از شكر نعمتهاي الهي غافل كند، بلكه او نعمتهاي الهي را پلي براي نزديكي بيشتر به خدا ميدانست. او وقتي تخت بلقيس را در يك چشم به هم زدن آماده ديد، گفت:
هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيبْلُوَنِي أَأَشْكرُ أَمْ أَكفُرُ وَمَن شَكرَ فَإِنَّمَا يشْكرُ؛ اين از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جا ميآورم يا كفران ميكنم. (نمل: 40)
در جاي ديگري به دليل دانشي كه از جانب خداوند به آنان عطا شده بود، فرمود: «وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَي كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ؛ ستايش از آن خداوندي است كه ما را بر بسياري از بندگان مؤمنش برتري بخشيد». (نمل: 15)
ب) تسليم در برابر خدا
حضرت سليمان عليه السلام همواره و در همه حال در برابر خداوند تسليم بود،(2)به طوري كه در قرآن از زبان ملكه سبأ در اين باره ميفرمايد: «...قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ پروردگارا من به خود ستم [كردم] و اينك به وسيله سليمان به خداوندي كه پروردگار جهانيان است، اسلام آوردم» (نمل: 44) «مع» به معني همراهي و در اين آيه تبعيت را ميرساند، يعني تسليم و اسلام من همراه با تسليم و اسلام سليمان است و به بركت وجود اوست.(3)
نشانه اي كه دلالت بر نبوت و رسالت حضرت سليمان عليه السلام دارد، وحي خداوند به اوست.(1)قرآن در اين باره ميفرمايد:
«إِنَّا أَوْحَينَا إِلَيكَ كَمَا أَوْحَينَا إِلَي نُوحٍ وَالنَّبِيينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَينَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيعْقُوبَ وَالْأَسبأطِ وَعِيسَي وَأَيوبَ وَيونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيمَانَ وَآتَينَا دَاوُودَ زَبُورًا؛ ما به تو وحي فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او فرستاديم...(و نيز) به هارون و سليمان وحي نموديم و به داود زبور داديم».(نساء: 163)
الف) صُحف حضرت سليمان عليه السلام
حضرت سليمان عليه السلام علاوه بر دريافت وحي از سوي خداوند داراي كتاب آسماني بوده است. چنانكه قرآن ميفرمايد:
«...وَمِنْ ذُرِّيتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيمَانَ...أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمْ الْكِتَابَ...» (انعام: 84 و 89)
ب) سيره تبليغي سليمان عليه السلام
دعوت به توحيد و مبارزه با شرك، محور و اساس تبليغ سليمان عليه السلام بوده است. حضرت سليمان عليه السلام همواره درصدد ايجاد زمينههايي براي گسترش دعوت و از بردن بدن شرك و كفر بود، به طوري كه وقتي از طريق هدهد باخبر شد كه در يمن ملكهاي حكومت ميكند، كه او و ملتش، براي غيرخدا سجده ميكنند، نامهاي به ملكه «سبأ» نوشت. ملكه پس از دريافت نامه، بزرگان را جمع كرد:
قَالَتْ يا أَيهَا المَلَأُ إِنِّي أُلْقِي إِلَي كِتَابٌ كَرِيمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَيمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَانِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَي وَأْتُونِي مُسْلِمِينَ؛ اي اشراف نامه پرارزشي به سوي من افكنده شده. اين نامه از سليمان است
1) الميزان، ج 5، ص 146.
و چنين نوشته شده: به نام خداوند بخشنده مهربان، توصيه من اين است كه بر من برتريجويي نكنيد و به سوي من آييد، درحاليكه تسليم حق هستيد.» (نمل: 29 و 30)
منظور از «كتابٌ كريم» نامهاي مُهر و موم شده است و «الّا تعلوا علّي»، يعني در مقابل من تكبر نورزيد.(1)همچنين احترام و ادب بلقيس در برابر سليمان به خاطر آن بوده كه نامه سليمان با نام خدا آغاز شده بود؛ چرا كه بلقيس اگرچه خورشيدپرست بوده، ولي خدا را «ربّالارباب» ميدانست. به همين جهت به نامه سليمان احترام گذاشته است.(2)
و در جاي ديگر هنگامي كه سليمان عليه السلام از آمدن «بلقيس» و همراهان به شهر اطلاع يافت از حاضران خواست تا تخت بلقيس را آماده كنند بلقيس وقتي دريافت كه تخت او پيش از ورودش به آنجا، از طريق معجزه آورده شده، تسليم حق شد و آيين سليمان را پذيرفت و به نقلي با او ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوي يكتاپرستي كوشيدند.(3)
نمونه ديگر، زمينهسازي براي دعوت به توحيد، قبل از ورود ملكه سبأ به قصر بود. حضرت سليمان عليه السلام دستور داده بود، صحن يكي از قصرها را از بلور بسازند و از زير بلورها، آب جاري كنند، به طوري كه وقتي ملكه و همراهان وارد قصر شدند، ملكه گمان كرد سراسر صحن را آب فرا گرفته است، اما به زودي حضرت او را از حيرت بيرون آورده و به او گفت: «إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِيرَ؛ قصري است از بلور صاف». (نمل: 44) «ملكه سبأ» با ديدن اين منظره و نشانههاي ديگر به حقانيت دعوت سليمان پي برده و به صالحان پيوست.(4)
ج) آشنايي با زبانهاي مختلف
آشنايي مبلغ با زبانهاي مختلف، باعث گسترش دعوت ميشود و از اين طريق تعداد مخاطبان او افزايش مييابد. حضرت سليمان عليه السلام علاوه بر فضايل و دانش فراوان از اين خصوصيت بهرهمند بود و در دعوت مردم از آن استفاده ميكرد.(1)قرآن ميفرمايد:
«...وَقَالَ يا أَيهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَي...؛ و گفت: اي مردم زبان پرندگان به ما تعليم شده و از هر چيزي به ما عطا گرديده». (نمل: 16)
منظور از «علمنا» علم به قضاوت و داوري بين خلق و علم به نطق پرندگان و حيوانات است.(2)
د) استفاده از نامه و پيك
از ديگر روشهاي تبليغي حضرت سليمان عليه السلام استفاده از نامه و پيك، براي رساندن پيام به صورت صريح بود كه از طريق هدهد، انجام ميگرفت.(3)براي نمونه، وقتي سليمان نامهاي به ملكه سبأ نوشت، خطاب به هدهد گفت: «اذْهَب بِكِتَابِي هَذَا فَأَلْقِهِ إِلَيهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا يرْجِعُونَ؛ اين نامه مرا ببر و بر آنان بيفكن و سپس برگرد [و در گوشهاي توقف كن] ببين آنها چه عكسالعملي نشان ميدهند». (نمل: 28)
«سليمان» پسر داود عليه السلام ، پسر «ايسي»، پسر «عُويد»، پسر «سَلمُون»، پسر «نَحسون»، پسر «عمينادب»، پسر «رام»، پسر «حَضرون»، پسر «فارض»، پسر «يهود»، پسر «اسحاق عليه السلام »، پسر «ابراهيم عليه السلام ».(4)
حضرت سليمان عليه السلام از جمله پيامبراني بوده كه هم داراي مقام نبوت و هم داراي حكومت بينظير بوده و بر سراسر زمين فرمانروايي ميكرده است. امام صادق عليه السلام در اين باره ميفرمايد:
چهار نفر بر سراسر زمين فرمانروايي ميكردهاند كه دو نفر از مؤمنان بودند و دو نفر از كافران. مؤمنان عبارت از «سليمان» و «ذوالقرنين» و كافران عبارت بودند از «بختالنصر» و «نمرود».(1)
بنابراين، حكومت و سلطنت در زمان سليمان عليه السلام به عهده خودشان بوده است.
مركز دولت سليمان عليه السلام شهر «قدس» يا «بيتالمقدس» بوده است. اين شهر امروزه مركز فلسطين است و قدس ناميده ميشود و در كتابهاي مذهبي به آن «بيتالمقدس» و به زبان عبري «اورشليم» گويند.(2)
«بيتالمقدس» در جنوب شرقي بيتاللّحم است و «مسجدالأقصي» كه به دست حضرت داود عليه السلام و سليمان عليه السلام ساخته در آنجا واقع شده است. همچنين گفته شده بيتالمقدس نام شهر مذهبي و قديمي در فلسطين است كه از نظر جغرافيايي نزديك سلسله كوههايي در سواحل درياي مديترانه قرار گرفته و حدود 32 ميل از دريا فاصله دارد.
«بيتالمقدس» در هيچيك از دورههاي تاريخ، شهر مهم تجارتي نبوده و به دليل كوهستاني و كمآب بودن، كشاورزي خوبي نداشته است. با وجود اين، همواره در معرض هجوم و فتنه دشمنان قرار داشته است.
«بيتالمقدس» در طول تاريخ هجده بار خراب و باز تجديد بنا شده، ولي همواره داراي عزت و اعتبار بوده است، چون از قديم شهر مذهبي بوده و از طرف دينهاي بزرگ جهان مورد تجليل و احترام قرار گرفته است.(1)
عصر حضرت سليمان عليه السلام از فرهنگ پيشرفتهاي برخوردار بوده است. ساخته شدن قصر آن حضرت، از آبگينههاي آبنما و مجلل بودن آن، نشانه تمدن آن دوران بوده است. قرآن نيز در اين باره ميفرمايد:
«قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ...؛ به او گفته شد داخل حياط قصر شو... .» (نمل: 44) برخي «صرح» را به ساختمانهاي مرتفع و قصر معنا كرده(2)و برخي براي جايي كه سقف ندارد، به كار بردهاند.(3)
همچنين دوران سليمان عليه السلام از نظر صنعت هم پيشرفتهاي چشمگيري داشته كه عبارتاند از:
الف) ذوب فلزات؛ فراهم بودن امكانات ذوب مس براي سليمان عليه السلام از جانب خداوند؛ (سبأ: 12)
ب) ساخت ظروف؛ ساختن ظروف و ديگهاي بزرگ به وسيله جنيان؛ (سبأ:13)
ج) ساختمانسازي؛ صنعت ساختمانسازي در دوران سليمان عليه السلام به وسيله جنيان؛ (سبأ: 13)
د) شيشهگري؛ رواج صنعت شيشهگري در زمان سليمان عليه السلام ؛ (نمل: 44)
هـ) ساختن مجسمه؛ مجسمهسازي (سبأ: 13) و رواج سحر و جادو در زمان سليمان عليه السلام ؛(4)(بقره: 102)
و) ساختن محراب و مسجد در زمان سليمان عليه السلام از جانب جنيان؛ (سبأ: 13) «لَهُ ما يشاءُ مِن محاريبَ وَ تَماثيل»
برخي منظور از محاريب را خانههاي مقدس و شريف مانند عبادتگاه و مسجد ميدانند.(1)همچنين گفته شده آسياي آبي، از اختراعات حضرت سليمان عليه السلام است.(2)
در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده:
علاوه بر دانش فراوان، به سليمان عليه السلام توانايي سخن گفتن به هر زباني، از جمله زبان پرندگان، چهارپايان و درندگان اعطا شد. او چون در جنگ حاضر ميشد، به «فارسي» تكلّم ميكرد و چون نزد كارگران و سربازان و هموطنان مينشست به زبان «رومي» سخن ميگفت و چون با خانوادهاش خلوت ميكرد، به سرياني و نبطي تكلّم مينمود. زبان مناجات و عبادتش در محراب، عربي بود و در مذاكره با هيئتهاي خارجي و فرستادگان دولتها به «عبراني» سخن ميگفت.(3)
حضرت يونس عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت يونس عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني يونس عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي حضرت يونس عليه السلام
شناسه تبليغي يونس عليه السلام
شناسه خانوادگي يونس عليه السلام
شناسه قومي يونس عليه السلام
شناسه جغرافيايي يونس عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت يونس عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت يونس عليه السلام
حضرت يونس عليه السلام يكي از پيامبران و رسولان خداست كه نام مباركش چهار بار در قرآن آمده و سوره دهم قرآن به نام آن حضرت است.
«يونس» در لفظ «يوناني» به معناي «كبوتر» است.(1)از القاب آن حضرت «ذوالنون» است، كه به دليل قرار گرفتن در شكم ماهي اين لقب به او داده شده است. (انبياء: 87) همچنين «صاحبالحوت» از القاب ديگر اوست، يعني كسي كه همراه ماهي بود نه صاحب و مالك ماهي.(2)(قلم: 48)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: 4728 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام .(3)
محل دفن حضرت يونس عليه السلام در «كوفه» است.(4)
زير فصل ها
نيكوكار و برگزيده
نيكوكار و برگزيده
حضرت يونس عليه السلام از بندگان صالح و شايسته خداوند بود. خداوند در قرآن ميفرمايد: «فَاجْتَباهُ رَبّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحينَ؛ پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد.» (قلم: 50) و در جاي ديگر، خداوند او را در شمار پيامبراني كه بر عالميان برتري دارند آورده است و ميفرمايد: «وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيسَعَ وَيونُسَ وَلُوطًا وَكُلاًّ فَضَّلْنَا عَلَي الْعَالَمِينَ.» (انعام:86 ) منظور اين است كه خداوند او را بر افراد روزگار خود برتري داده است.(1)
زير فصل ها
الف) ذكر و ستايش الهي
ب) برخوردار از محبت الهي
الف) ذكر و ستايش الهي
حضرت يونس عليه السلام ، چه در سختي و چه در راحتي، همواره ذكر و ستايش خداوند را به جا ميآورد. قرآن در اين باره ميفرمايد: « فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ، لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَي يوْمِ يبْعَثُونَ؛ و اگر او از تسبيح كنندگان نبود، تا روز قيامت، در شكم ماهي ميماند». (صافات: 143 و 144)
علامه طباطبايي ميفرمايد:
«مُسَبّح» به كسي گفته ميشود كه همواره و به طور دائم تسبيح ميگويد، به طوري كه اين عمل صفت وي شده باشد. بنابراين او به طور طولاني كارش تسبيح و ستايش خدا بوده است.(2)همچنين گفتهاند: ذكر يونس عليه السلام اين عبارت بوده است: «... لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنْ الظَّالِمِينَ؛ ... خداوندا جز تو معبودي نيست،
منزّهي تو، من از ستمكاران بودم» (انبياء: 87)(1).تنها دليل نجات يونس عليه السلام نيز همين تسبيح و ستايش خداوند بوده است.(2)
ب) برخوردار از محبت الهي
خداوند يونس را بسيار دوست ميداشته و به دليل همين محبت نسبت به قوم او هم احسان مخصوصي داشته كه نسبت به اقوام ديگر چنين محبتي نداشته است.(3)
حضرت يونس عليه السلام از پيامبران الهي است. خداوند درباره مقام رسالت او ميفرمايد: «وَإِنَّ يونُسَ لَمِنْ الْمُرْسَلِينَ؛ و يونس عليه السلام از رسولان ماست». (صافات: 139)
الف) پشتكار در دعوت
حضرت يونس عليه السلام ساليان زيادي به هدايت قومش پرداخت، ولي آنان به كفر و شرك خود ادامه دادند، با اين حال دعوت و تبليغ يونس عليه السلام باعث نجات آنان از عذاب الهي شد، به طوري كه وقتي نشانههاي عذاب الهي ظاهر شد، بلافاصله قوم به او ايمان آوردند. قرآن ميفرمايد: «فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْي فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَي حِينٍ؛ چرا هيچيك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند تا ايمانشان سبب نجاتشان شود؟ مگر قوم يونس، هنگامي كه ايمان آوردند، عذاب رسواكننده را در زندگي دنيا از آنان برطرف ساختيم و تا مدت معيني آنان را بهرهمند ساختيم». (يونس: 98)
ب) مايه عبرت در تبليغ
مبلّغ بايد در تبليغ دين صبور و بردبار باشد و از خشم و غضب دوري كند، به طوري كه قرآن ميفرمايد: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادي وَ هُوَ مَكْظُومٌ؛ صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش، مانند صاحب ماهي
مباش (كه در تقاضاي مجازات قومش عجله كرد و گرفتار مجازات ترك اولي شد. در آن زمان كه با نهايت اندوه خدا را خواند». (قلم: 48)
كلمه «مكظوم» از مصدر كظمِ غيظ است، به معناي فرو نشاندن خشم است. مكظوم كسي است كه خشم گلويش را گرفته و نميتواند آن را با هيچ وسيلهاي دفع كند. در اين آيه خداوند پيامبر را نهي كرده از اينكه مانند يونس باشد (و در آمدن عذاب براي قومش عجله كند).(1)
(1ـ3) نَسَب يونس عليه السلام : يونس پسر «متي» است.(2)
قوم يونس عليه السلام مردمي بتپرست بودند. خداوند يونس را براي هدايت و راهنمايي آنان فرستاد كه حدود 33 سال آنان را به سوي خدا دعوت كرد، ولي فقط 2 نفر به او ايمان آوردند. يكي از خاندان علم و نبوت به نام «روبيل» و ديگري عابد و زاهدي به نام «تَنُوخا» كه از علم بهرهاي نداشت. لذا يونس عليه السلام از قومش نا اميد شد و نفرينشان كرد. همين كه نشانههاي عذاب نمودار شد، قوم ايمان آوردند، و خداوند عذاب را از آنان دور كرد. وقتي يونس عليه السلام از ميان قوم بيرون رفت به اراده خداوند اتفاقي پيش آمد كه يونس چهل روز در شكم ماهي زنداني شد، تا اينكه خداوند به دليل تسبيحگويي او (چنانكه قبلاً گفتيم) بلا را از او دور كرده و دوباره به ميان قوم فرستاد.(3)
يونس عليه السلام از طرف خداوند بر اهل «نينوا» مبعوث شد.(1)«نينوا» روبهروي «موصل» است كه دجله ميان آنها فاصله انداخته است.(2)اين شهر همچنين از بزرگترين شهرهاي كشور «آشور» است كه از «بابل» 250 ميل و از خليج فارس تا شمال غربي بابل، 550 ميل مسافت دارد.
شهر «نينوا» را «آشور» يا «نمرود» بنا نهاد و اين شهر در زمان و روزگار «آشور بانيپال» و «سَرحَدون» در نهايت ترقي و رونق بوده است. بابليها آن را محاصره و در سال (606 ق.م) آن را فتح كردند.(3)
مردم «نينوا» از قومي بودند كه آنها را «نَبط» يا «سرياني» ميناميدند. نژاد و زبانشان يكي بود. زبان «نبطيان نينوي» با «سريانيان» در چند حرف تفاوت داشت، ولي گفتارشان يكي بود. خرابههاي نينوا در مكان مقدسي معروف به «تَل توبه» بود. گويند يونس پيغمبر اهالي نينوا را از فراز آن «تَل» به توبه كردن دعوت ميكرد. تَلهايي كه قصرهاي نينوا را ميپوشاند، در كنار «دجله» است. همچنين آنجا مسجدي است و اطراف آن منازلي براي زُوّار كه از بناهاي «ناصرالدوله حمداني» است. و در نيم فرسخي آن چشمه معروف به «چشمه يونس» است كه آب آن متبرك بوده و براي شفاي بيماران به كار ميرفته است.(4)
عزير عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي عُزير
شناسه خدماتي
شناسه فكري و عقيدتي عزير
شناسه تبليغي عزير
شناسه خانوادگي عزير
شناسه حكومتي عزير
زير فصل ها
الف) نام عُزير
ب) مدّت عمر
الف) نام عُزير
نام عُزير فقط يك بار در قرآن آمده است. عزير همان عزرا يا اِسدرارِس است(1)كه در عبري عزرا خوانده ميشود و چون عزير سبب احياي تورات شده، يهود به او لقب «ابن الله» دادهاند.(2)
ب) مدّت عمر
امام باقر عليه السلام ميفرمايد:
عزير در سي سالگي از دنيا رفت و صد سال به مردگان پيوست و سپس زنده شد. بيست سال ديگر با برادرش زندگي كرد و سپس با هم مردند. بنابراين، عزير پنجاه سال و برادرش عزره 150 سال عمر كرد.(3)
يكي از كارهاي بارز عزير اين بود كه چون بخت النصر تمام توراتها را سوزاند، او تمام را از حفظ نوشت، از اين جهت به او «سوفر (كاتب)»(4)گويند.(5)
وقتي عزير به قصد سفر از خانه بيرون آمد، به يك آبادي رسيد. اهل آنجا در هم ريخته و نابود شده، و استخوانهاي آنان پوسيده بود. در اين هنگام به فكر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و با خود گفت: «أَنَّيَ يحْيـي هَـَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؛ چگونه خداوند اينها را پس از مرگ زنده ميكند.» (بقره: 259) او اين سخن را از روي انكار نگفت، بلكه از روي تعجب گفت. ناگهان خداوند جان او را گرفت و جزو مردگان در آمد. پس از صد سال كه زنده شد، فرشتهاي از او پرسيد: چقدر در خواب بودي؟ او گفت يك روز يا كمتر. فرشته گفت: تو صد سال در اينجا بودي، اكنون به غذا و آشاميدني خود بنگر كه چگونه به فرمان خدا در طول اين مدت، هيچ آسيبي نديده، ولي براي اينكه بداني صد سال از مرگت گذشته، به الاغ سواري خود نگاه كن كه چگونه متلاشي و پراكنده شده. اكنون ببين كه چگونه اجزاي پراكنده آن را جمع و سپس زنده ميكنيم، عزير هنگامي كه منظره (زنده شدن الاغ) را ديد، گفت: «... أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ؛ ميدانم كه خداوند بر هر كاري تواناست».(1)(بقره: 259)
عزير يكي از انبياي بنياسرائيل بوده است(2)و هنگامي كه به چهل سالگي رسيد، خداوند او را به نبوت رسانيد.(3)
سيره تبليغي عزير
عزير همواره در تمام شئون زندگي، مردم را به احكام شريعت موسي عليه السلام ارشاد و هدايت ميكرد و به ويژه در ايجاد فضايل اخلاقي و معاشرت اجتماعي نقش زيادي داشته است.(4)
نام پدر حضرت عزير شرحيا(1)و نام برادر او عَزره است كه با عزير دو قلو بودند.(2)
در زمان عزير، حكومت و زمامداري به دست بختالنصر بوده است.(3)وقتي عزير پس از مرگ صدساله به سوي بنياسرائيل بازگشت، با تورات سوختهشده به دست بختالنصر روبهرو شد.(4)طبرسي ميگويد: بختالنصر همان كسي است كه بر پادشاه بابل چيره گشت. وي از بازماندگان سپاه نمرود بوده است. او زنازادهاي بود كه بيتالمقدس را خراب كرد و تورات را سوزانيد و دستور داد مردارها را داخل بيتالمقدس اندازند. او به خاطر خون به ناحق ريختهشده يحيي عليه السلام هفتاد هزار نفر را گردن زد. همچنين گفته شده او دانيال پيغمبر را به همراه شيري در چاه انداخته بود و... سپس به دست فرزندخواندهاش كه خود او را بزرگ كرده بود، كشته شد. با كشته شدن بختالنصر، آرامش به بنياسرائيل بازگشت.(5)
حضرت زكريا عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت زكريا عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي زكريا عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني زكريا
شناسه فكري و عقيدتي حضرت زكريا عليه السلام
شناسه تبليغي زكريا عليه السلام
شناسه خانوادگي زكريا عليه السلام:
شناسه قومي زكريا عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت زكريا عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت زكريا عليه السلام
«زكريا» در زبان عبري به معناي كسي است كه خدا از او ياد ميكند.(1)زكريا يكي از پيامبران الهي است، كه نامش هفت بار در قرآن آمده است. او از بندگان صالح خدا و بزرگان قومش بود. همچنين عالم به تورات و انجيل و عالمترين فرد بيتالمقدس بوده است. وي چهار هزار قاري تورات تربيت كرد و رياست راهبان و اَحبار(2)بنياسرائيل را در بيتالمقدس بر عهده داشت.(3)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: 5077 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام .(4)
وفات: بعد از كشته شدن «يحيي عليه السلام »، پدرش (زكريا) از بيم جان به بوستاني گريخت كه درختي در آنجا بود. زكريا به اذن خدا در ميان آن درخت پنهان شد. مأموران به راهنمايي شيطان كه به صورت انسان درآمده بود، به كنار آن
درخت آمدند و آن را به دو نيم كردند و زكريا وسط درخت، به دو نيم شد. محل دفن او در «بيتالمقدس» است.(1)
حضرت زكريا عليه السلام به شغل «نجاري» مشغول بوده است.(2)
زير فصل ها
پيشتازي در انجام كارهاي خير
پيشتازي در انجام كارهاي خير
يكي از فضايل اخلاقي حضرت زكريا عليه السلام ، شتاب در انجام كارهاي خير و نيكو بود كه همين امر باعث اجابت دعاي او و همسرش شد. قرآن در اين باره ميفرمايد:
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ يحْيي وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كَانُوا يسَارِعُونَ فِي الْخَيرَاتِ وَيدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ؛ ما هم دعاي او را پذيرفتيم و يحيي را بدو بخشيديم و همسرش را كه [نازا] برايش [آماده بارداري] كرديم، چرا كه در كارهاي آنان در كارهاي خير به سرعت اقدام ميكردند و در حال بيم و اميد ما را ميخواندند و پيوسته براي ما خاشع بودند. (انبياء: 90)
«هبه» به معناي عطيه و بخشش بدون عوض و خالي از چشمداشت است.(3)«وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ»، به معناي رفع عقيمي و نازايي همسر زكريا ميباشد.(4)زكريا عليه السلام و همسرش فرزندي نداشتند و بنا به گفته قرآن همسرش عقيم بود. «...وَامْرَأَتِي عَاقِرٌ...»(5)(آل عمران: 41) بنابراين ولادت يحيي عليه السلام (از پيرمرد و
پيرزن) يك نوع معجزه الهي بوده است گفته شده زكريا عليه السلام 120 ساله و همسرش 98 ساله بود كه هنوز فرزندي نداشتند.(1)
زكريا عليه السلام توجه ويژه به دعا و راز و نياز با خداوند داشت، طوري كه زندگي سعادتمندانه را در گروي نيايش با خداوند ميدانست. قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَلَمْ أَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيا؛... و من هرگز در دعاي تو از اجابت محروم نبوده ام.» (مريم: 4) «باء در بِدعائك» به معناي «في» است، يعني در دعاهاي گذاشته هيچگاه محروم نشدهام (اجابت شده) و به سبب آنها سعادتمند بودم.(2)
طبق روايات، حضرت زكريا عليه السلام هر روز هنگام نماز صبح از خانه بيرون ميآمد و اذان ميگفت و بنياسرائيل با او نماز ميخواندند و حتي هنگامي كه مأمور به سكوت بود و نميتوانست با مردم سخن بگويد، هنگام نماز بيرون ميآمد و با اشاره، مردم را به سوي نماز و عبادت خداوند راهنمايي ميكرد.(3)
حضرت زكريا عليه السلام از سوي خداوند به پيامبري برگزيده شد و صاحب كتاب آسماني، حكمت و نبوت بوده است. قرآن ميفرمايد: «وَزكريا و يحيي... أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَينَاهُمْ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...؛ و زكريا و يحيي و... آنها كساني هستند كه كتاب و داوري و نبوت بديشان داديم...». (انعام: 85 و 89)
منظور از «حكم» قضاوت بين مردم است.(4)
زير فصل ها
الف) نَسَب زكريا عليه السلام:
ب) نام همسر زكريا عليه السلام
ج) نام فرزند
الف) نَسَب زكريا عليه السلام:
زكريا پسر «برخيا»، پسر «شَوا»، پسر «نَحرانيل»، پسر « سَهلُون»، پسر «ارسو»، پسر «شويل»، پسر «نَعُوة»، پسر «موسي عليه السلام »، پسر «عمران عليه السلام » است.(1)
ب) نام همسر زكريا عليه السلام
«أَشياع» يا «حنّانه»(2)يكي ديگر از زنان يادشده در قرآن است كه خداوند او را در كنار دو پيامبر بزرگ حضرت زكريا و يحيي عليه السلام قرار داده و از او به عظمت و بزرگي ياد كرده است.(3)(انبياء: 90) قرآن سه ويژگي اين بانوي بزرگ را برشمرده است:
«يسارعونَ في الخيرات»؛ سرعت همراه با پيشي گرفتن در كارهاي خير و استمرار داشتن اين حالت.(4)
«يدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا»؛ دعا به درگاه الهي از روي اشتياق و ترس، ترسي كه با اضطراب و مراقبت همراه بوده است.(5)
خشوع در برابر خداوند؛ انسان خاشع به عبارتهاي خود مغرور نميشود و همواره آن را در برابر خدا كوچك و كم مييابد.
به دليل برخورداري از اين ويژگيها، خداوند فرزندي همچون يحيي عليه السلام را به او عطا كرد.
ج) نام فرزند
«يحيي عليه السلام ... وَوَهَبْنَا لَهُ يحْيي...». (انبياء: 90)
قوم زكريا عليه السلام از نظر عقيدتي مردمي خداپرست بودند و همواره خدا را عبادت ميكردند، به طوري كه وقتي حضرت زكريا از خداوند نشانهاي براي فرزنددار شدن تقاضا كرد، خداوند به او فرمود: «...أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَةَ أَيامٍ إِلَّا رَمْزًا...؛ نشانه تو آن است كه سه روز جز با اشاره و رمز با مردم سخن نخواهي گفت (و زبان تو بدون هيچ علت ظاهري براي گفتوگو با مردم از كار ميافتد).» (آل عمران: 41) زكريا و همسرش سه روز روزه بودند، و با مردم جز با اشاره و رمز سخن نميگفتند.(1)
هنگامي كه زكريا نشانه را ديد، به شكرانه اين موهبت الهي از مردم خواست تا صبح و شام خدا را تسبيح گويند. (مريم: 1 و 11)
1) مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 745.
حضرت يحيي عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي يحيي عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري حضرت يحيي عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني يحيي عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي
شناسه تبليغي حضرت يحيي عليه السلام
شناسه خانوادگي يحيي عليه السلام
شناسه قومي حضرت يحيي عليه السلام
شناسه حكومتي حضرت يحيي عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت يحيي عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت يحيي عليه السلام
«يحيي»، پسر «زكريا عليه السلام » يكي از پيامبران ستايششده در قرآن است كه نام او پنج بار در قرآن ذكر شده است.
در مورد علت نامگذاري حضرت يحيي عليه السلام گفته شده چون نام پدر به وسيله او زنده شده يا دين با وجود او حيات يافته، «يحيي» ناميده شده است.(1)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت: او 5585 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام بود.(2)برخي تولد حضرت يحيي عليه السلام را سه ماه و به قولي شش ماه قبل از مسيح عليه السلام ميدانند.(3)
وفات: حضرت يحيي عليه السلام شهيد امر به معروف و نهي از منكر شد. او به دستور طاغوت زمانه در «بيتالمقدس» كشته شد و سرش را در ميان تشت
طلا به دمشق بردند. جريان شهادت آن حضرت، مانند شهادت امام حسين عليه السلام ، جانسوز بود.(1)مدت عمر حضرت يحيي عليه السلام 45 سال بوده است.(2)
يحيي عليه السلام كودكي زيباروي، كمموي، با انگشتاني كوتاه و ابرواني نزديك به هم (پيوسته) و داراي صداي دقيق (رسا) بود.(3)
زير فصل ها
الف) خوشرفتاري
ب) زهد و پارسايي
ج) خوف و ترس شديد از خدا
الف) خوشرفتاري
از جمله خصوصيت رفتاري يحيي عليه السلام ، مهرباني و گشادهرويي با مردم بود، خصوصاً در رفتار با پدر و مادر، همواره نيكي و احسان را رعايت ميكرد. قرآن درباره او ميفرمايد: «وَبَرًّا بِوَالِدَيهِ وَلَمْ يكُنْ جَبَّارًا عَصِيا؛ و با پدر و مادر خود نيكوكار بود و جبار و عصيانگر نبود». (مريم: 14)
ب) زهد و پارسايي
يحيي عليه السلام از همان خردسالي از پارسايان بود و هرگز به دنيا دلبستگي نداشت و همواره به آخرت ميانديشيد، به طوري كه در زمان پدرش، وقتي وارد بيتالمقدس شد و راهبان را با لباس مويين و كلاه پشمينه و زِبر ديد كه با وضع دلخراش خود را به ديوار مسجد بستهاند و مشغول عبادتاند؛ از مادرش خواست تا براي او نيز لباس راهبان را تهيه كند تا به مسجد رود و همراه علماي بنياسرائيل عبادت كند.(4)
ج) خوف و ترس شديد از خدا
هرگاه حضرت زكريا، بنياسرائيل را موعظه ميكرد و از بهشت و دوزخ سخن ميگفت، سعي ميكرد «يحيي» در ميان مردم نباشد. روزي زكريا عليه السلام وارد مسجد شد و به موعظه پرداخت و از جهنم و وجود كوهي به نام «سَكران» صحبت كرد. يحيي عليه السلام پس از شنيدن اين سخنان، از شدت خوف فريادكنان گفت: «واي بر من كه از كوه سَكران غافل شدم، سپس از شهر خارج شده و به بيابان رفت».(1)
همچنين آوردهاند يحيي عليه السلام از خوف خدا بسيار گريه ميكرد، چنانكه از گريهكنندگان تاريخ به شمار ميآيد.(2)
زير فصل ها
الف) تصديق نبوت مسيح عليه السلام
ب) شهادت در راه خدا
الف) تصديق نبوت مسيح عليه السلام
حضرت يحيي عليه السلام در شرايطي كه پذيرش پيامبري عيسي عليه السلام نياز به تصديق و حمايت توده مردم داشت، به جانبداري از نبوت مسيح برخاست و دعوت او را تصديق كرد.(3)به خاطر شهرت در پاكي و زهد، گرايش او به مسيح عليه السلام تأثير زيادي در توجه مردم به دعوت مسيح داشت.(4)
ب) شهادت در راه خدا
يحيي عليه السلام به دليل اعتقاد قلبي به خداوند و تسليم نشدن در برابر قدرتهاي حاكم، مظلومانه به شهادت رسيد. بر اين اساس او را ميتوان اسوه شهادت و جان نثاري در راه امر به معروف و نهي از منكر دانست.(5)
حضرت يحيي عليه السلام در نوجواني به مقام نبوت نائل شد و مراتب كمال را از همان سالهاي نوجواني پيمود. قرآن ميفرمايد: «يا يحْيي خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَينَاهُ الْحُكْمَ صَبِيا؛ اي يحيي، كتاب [خدا] را به قوت بگير، و ما فرمان نبوت (و عقل كافي در كودكي به او) داديم». (مريم: 12)
منظور از «أخذِ كتاب»، عمل به دستورها و احكام آن است و مراد از كتاب، تورات بوده يا ساير كتب انبيا؛ چون در آن روز كتابي غير از تورات كه شامل شريعت باشد، نبوده است. «حكم» به معني فهم و عقل و نيز به حكمت و به معرفت آداب خدمت و نبوت تفسير شده است.(1)برخي گفتهاند، منظور از «قوت» نيرويي بدني نيست، بلكه منظور گرفتن قدرتمندانه كتاب آسماني با نيروي فكر و دل و عقل و شهود از يك طرف، و قوت و استقامت، در اجراي احكام از سوي ديگر است.(2)
از دعوت و تبليغ يحيي عليه السلام در قرآن سخني گفته نشده، ولي در روايات آمده كه آن حضرت مردم را به توحيد و پرستش خدا دعوت ميكرد، درحاليكه لباس مويين ميپوشيد و هيچ درهم و ديناري نداشت.(3)
نَسَب حضرت يحيي عليه السلام
يحيي، عليه السلام پسر «زكريا»، پسر «برخيا»، پسر «شُو»، پسر «نَحرائيل»، پسر «سَهلون»، پسر «أَرسو»، پسر «شوبل»، پسر «يعود»، پسر «موسي عليه السلام »، پسر «عمران عليه السلام » است.(4)
قوم بنياسرائيل قبل از حضرت يحيي عليه السلام گرفتار آشوب و بلاهاي بسياري بود، هنگامي كه يحيي عليه السلام براي هدايت مردم قيام كرد، به آنان هشدار داد كه تمام گرفتاريها و بلاها، بر اثر گناهاني است كه در ميان بنياسرائيل رايج شده و عاقبتِ نيك از آن پرهيزگاران است.(3)
در «بيتالمقدس» پادشاهي هوسبأز به نام «هيروديس» يا «هردوس» حكومت ميكرد. برادر اين شاه دختري به نام «هيروديا» داشت. شاه عاشق «هيروديا» شد و تصميم گرفت با او ازدواج كند. وقتي اين خبر به يحيي عليه السلام رسيد، آن حضرت با صراحت اعلام كرد كه اين ازدواج برخلاف دستورهاي تورات، و حرام است. هيروديا كينه يحيي عليه السلام را به دل گرفت و درصدد انتقام برآمد. زيبايي آن دختر چنان در شاه نفوذ كرده بود كه شاه به او گفت: هر آرزويي داري از من بخواه كه قطعاً برآورده خواهم كرد. «هيروديا» گفت من هيچ جز سر بريده «يحيي» را نميخواهم. برخي گفتهاند مادر دختر، دختر را تزيين نمود و به نزد شاه فرستاد و دل او را ربود، آنگاه پادشاه به درخواست دختر جامه عمل پوشانيد.(4)
حضرت عيسي عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت عيسي عليه السلام
شناسه جسمي و ظاهري حضرت عيسي عليه السلام
شناسه شغلي و خدماتي عيسي عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني حضرت عيسي عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي عيسي عليه السلام
شناسه تبليغي عيسي عليه السلام
شناسه خانوادگي عيسي عليه السلام
شناسه قومي حضرت عيسي عليه السلام
شناسه حكومتي حضرت عيسي عليه السلام
شناسه جغرافيايي حضرت عيسي عليه السلام
زير فصل ها
الف) نام حضرت عيسي عليه السلام
ب) زمان و محل ولادت و صعود عيسي عليه السلام
الف) نام حضرت عيسي عليه السلام
حضرت عيسي عليه السلام يكي از پيامبران اولوالعزم است كه نامش در قرآن به صورت «عيسي»، 25 بار و به صورت «مسيح»، 11 بار به كار رفته است.
در مورد نامگذاري او گفته شده، لفظ «عيسي» اصلش «يشوع» به معني «منجي»، يعني شخص نجاتدهنده است. برخي عيسي را به معناي «يعيش» يعني «زندگي ميكند» تفسير كردهاند. معناي دوم (يعيش) به دليل ناميده شدن فرزند زكريا عليه السلام به «يحيي» و مشابهت آن دو با يكديگر مناسبتر است.(1)
نام ديگر آن حضرت «مسيح» ميباشد. «مسيح» به معناي مسحكننده يا مسح شده است. عيسي عليه السلام را از اين جهت كه با كشيدن دست بر بدن بيماران غيرقابل علاج، آنان را به فرمان خدا شفا ميداد، و يا به اين دليل كه او از ناپاكي و گناه مسحشده و پاك بود، چنين ناميدند.(2)
به جز دو نام ذكرشده، آن حضرت در قرآن، داراي القاب و اوصافي ديگر است، از جمله «عبدالله»،(1)«غلام زكي»،(2)«رسولالله»،(3)«نبي»،(4)«ابنمريم»، «روح الله» و «كلمة الله».(5)
ب) زمان و محل ولادت و صعود عيسي عليه السلام
ولادت عيسي عليه السلام 5585 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام (6)در روز سهشنبه در «بيتاللَّحم» ـ از قريههاي فلسطين ـ به دنيا آمد.(7)
انجيلهاي چهارگانه، وطن عيسي عليه السلام را شهر «ناصره» در «الجليل» ميدانند.(8)
قرآن درباره ولادت حضرت عيسي عليه السلام ميفرمايد:
هنگامي كه حضرت مريم عليها السلام براي عبادت به محراب رفته بود، جبرائيل را (به صورت جواني زيبا) به سوي او فرستاديم. «مريم» به او گفت: مگر از خداوند نميترسي و پروا نميكني؟ جبرائيل گفت: من فرستاده پروردگار تو هستم، آمدهام تا پسري پاكيزه به تو ببخشم. مريم تعجب كرد و منكر شد و گفت: چگونه من داراي فرزند ميشوم، درحاليكه دست هيچ بشري به من نرسيده و زن بدي هم نبودهام جبرائيل فرمود: اينگونه است، پروردگار تو گفته كه اين كار بر من آسان است. (مريم:16و21)
پس جبرائيل در گريبان مريم دميد. او در شب به عيسي عليه السلام حامله شد و صبح او را دنيا آورد. مدت حمل او نُه ساعت بود كه خداوند هر ساعت را براي او يك ماه قرار داد.(1)
زمان صعود حضرت عيسي عليه السلام
اين حادثه 5616 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام رخ داد، به طوري كه قرآن در اين باره ميفرمايد: «...إِذْ قَالَ اللَّهُ يا عِيسَي إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَي وَمُطَهِّرُكَ مِنْ الَّذِينَ كَفَرُوا؛ (آل عمران: 55) ... (به ياد آوريد) هنگامي را كه خدا به عيسي فرمود: «من تو را برميگيرم و به سوي خود بالا ميبرم و تو را از كساني كه كافر شدند، پاك ميسازم».
بنابراين، حضرت عيسي عليه السلام كشته يا به دار آويخته نشد، بلكه فردي به نام «يهودا اسخريوطي» كه جزو حواريون بود و به دليل گرفتن رشوه، مكان حضرت را به دشمن نشان داده بود، به جاي او دستگير و به دار آويخته شد.(2)
در جاي ديگري قرآن ميفرمايد: «وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يقِينًا بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيهِ؛ نه او را كشتند و نه به دار آويختند، بلكه امر بر آنان مشتبه شد و كساني كه در مورد (قتل) او اختلاف كردند، نسبت به آن شك هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروي ميكنند و قطعاً او را نكشتند، بلكه خدا او را به سوي خود بالا برد».(3)(نساء: 157 و 158)
بنابراين، حضرت عيسي عليه السلام مجدداً ظهور خواهد كرد و در ميان امت خود حاضر خواهد شد.(4)
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در توصيف حضرت عيسي عليه السلام فرمودند:«عيسي عليه السلام چهرهاي سرخگونه با قد و قامتي معتدل داشته و داراي موهاي مجعد(پيچيده) و آراسته بوده است».(1)
شغل عيسي عليه السلام نجاري بود، به همين دليل نسبت به طبقه متوسط علاقه خاصي داشت. وي مانند يك استاد، در كارهاي نجاري خانههاي الجليل به كار اشتغال داشته است؛ خصوصاً اَدوات و آلات كشاورزي ميساخت، مانند: گاوآهن و طوق، براي كشاورزان ناحيه «ناصره».(2)
زير فصل ها
الف) سادهزيستي
ب) تواضع و فروتني
ج) عطوفت و مهرباني
د) تأييد شدن به وسيله روح القدس
الف) سادهزيستي
حضرت عيسي عليه السلام همواره به صورت ساده و دور از تجملات زندگي ميكرد علي عليه السلام ميفرمايد:
اگر بخواهي عيسي بن مريم نيز (براي تو اسوهاي نيكو) است؛ چرا كه سر بر سنگ مينهاد و جامه خشن ميپوشيد و خودش گرسنه بود و چراغ شب افروزش، ماه، سايبان زمستانش شرق و غرب زمين، ميوه و خوراكش گياه بيابان بود، فرزند و همسري هم نداشت، مال و دارايي هم نداشت و مركبش دو پايش بود. خدمتكارش دو دستش.(3)
ب) تواضع و فروتني
فضايل زيادي در شخصيت و رفتار عيسي عليه السلام وجود دارد و بهسختي ميتوان يكي از آنها را بهعنوان مهمترين شاخص رفتاري او كه در دعوتش نقش
اساسي داشته باشد، برگزيد. اما با بررسي سيره درخشان اين پيامبر بزرگ و دقت در آيات مربوط به دعوت او، ميتوان نرمخويي و فروتني را وجه برجسته شخصيت او دانست و آن پيامبر را اسوه «تواضع و فروتني» معرفي كرد.(1)براي نمونه، از «عيسي» عليه السلام روايت شده كه خطاب به «حواريون»(2)فرمود:
من نزد شما حاجتي دارم، گفتند: درخواست تو برآورده است اي روحالله. سپس [عيسي عليه السلام ] برخاست و پاهاي يكيك ايشان را شست، و آنان گفتند: ما به اين كار شايستهتر بوديم اي روحخدا، عيسي عليه السلام گفت:
شايستهترين مردم براي خدمت به خلق، دانشمند است. من اينگونه فروتني كردم تا شما نيز پس از من در ميان مردم اين چنين تواضع داشته باشيد. سپس فرمود: حكمت و فرزانگي آدمي با تواضع بارور ميگردد، نه با تكبر، چنانكه گياه در دشت ميرويد و رشد ميكند نه در كوه.(3)
در روايتي ديگر آمده كه عيسي عليه السلام براي «حواريون» طعامي ترتيب داد و چون از خوردن آن فارغ شدند، حضرت عيسي عليه السلام دست آنها را شست. گفتند: اي روحالله، بهتر بود ما اين كار را انجام ميداديم. فرمود: من اين چنين كردم تا شما نيز با دانشآموزان و مخاطبان خويش چنين كنيد.(4)
1) اسوههاي قرآني، ص 230.
2) حواريون: ياران حضرت عيسي7 بودند كه تعدادشان 12 نفر بود و عيسي7 تمام حاجات و خواستههايشان (خوراك و...) را برآورده ميكردند. آنان خود را برترين افرادي ميدانستند. لذا عيسي7 به آنان گفت: برتر از شما كسي است كه از دسترنج خود نان بخورد. «حواريون» با شنيدن اين سخن به كار شستوشوي جامههاي مردم پرداختند و از دستمزد آن نان ميخوردند. (تفسير نمونه، ج 2، ص 427).
3) تاريخ طبري، ج 2، ص 520؛ بحارالانوار، ج 1، ص 37؛ اصول كافي، ج 1، ص 37.
4) بحارالانوار، ج 14، ص 329.
ج) عطوفت و مهرباني
حضرت عيسي عليه السلام همواره خود را خدمتگزار مردم ميدانست و صميمانه آنان را كمك ميكرد. وقتي مردم از او درخواست معجزه كردند، مسيح عليه السلام خواسته آنان را اجابت كرد. مثلاً وقتي حواريون از او درخواست نزول «مائده آسماني» كردند تا به اطمينان و ايمانشان اضافه شود،(1)به درخواست آنان پاسخ مثبت داد. قرآن در اين باره ميفرمايد:
اذْ قَالَ الْحَوَارِيونَ يا عِيسَي ابْنَ مَرْيمَ هَلْ يسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ ينَزِّلَ عَلَينَا مَائِدَةً مِنْ السَّمَاءِ قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ، قَالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهَا وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنَا وَنَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنَا وَنَكُونَ عَلَيهَا مِنْ الشَّاهِدِينَ. (مائده: 112 و 113)
در آن هنگام كه حواريون گفتند: اي عيسي مريم! آيا پروردگارت ميتواند مائدهاي از آسمان، بر ما نازل كند؟ او پاسخ گفت: از خدا بپرهيزيد، اگر با ايمان هستيد. گفتند: (ما نظر بدي نداريم) ميخواهيم از آن بخوريم و دلهاي ما (به رسالت تو مطمئن گردد) و بدانيم كه به ما راست گفتهاي، و بر آن گواه باشيم.
«مائده»، طبق و خواني است كه در آن طعام باشد.(2)همچنين گفته شده درخواست حواريون به اين دليل بود كه عيسي عليه السلام به بنياسرائيل گفت: سي روز روزه بگيريد. آنگاه هرچه بخواهيد از خدا درخواست كنيد تا خداوند به شما بدهد. بعد از سي روز روزهداري آنان گفتند: ما گرسنه شده ايم از خدا بخواه، تا براي ما از آسمان مائدهاي نازل كند.(3)عيسي عليه السلام روز نزول مائده را «عيد» قرار داده كه اين از ابتكارات آن حضرت بود.(4)
علاوه بر معجزه ذكر شده، حضرت عيسي عليه السلام از پيامبراني است كه از آغاز تا پايان زندگياش با معجزه همراه بود. از جمله متولد شدن او، بدون داشتن پدر، سخن گفتن در گهواره در دفاع از مادر،(1)زنده كردن مردگان (سام فرزند نوح عليه السلام را به درخواست اصحاب زنده كرد.)(2)آفرينش مرغ از گِل به اجازه خدا،(3)شفا دادن كور مادرزاد و بيماريهاي ديگر مانند پيسي(4)و سرانجام صعودش به آسمان به اذن خدا.
د) تأييد شدن به وسيله روح القدس
علاوه بر آنها، عيسي عليه السلام مورد تأييد «روحالقدس» است.(5)قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَآتَينَا عِيسَي ابْنَ مَرْيمَ الْبَينَاتِ وَأَيدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ؛ و به عيسي بن مريم عليه السلام دليل روشن داديم و او را به وسيله «روح القدس» تأييد كرديم». (بقره: 87)
در واقع، «روحالقدس» وجود خاصي است كه خداوند آن حضرت را به تذكر و قدرشناسي از آن هدايت كرد و خاصيت «روحالقدس» پاك و مبّرا بودن از هر نقص و عيبي ميباشد كه در انسانها وجود دارد. (بقره: 253) ازاينرو، روح قدسي غير از بيناتي است كه همه پيامبران واجد آن بودند؛ يعني حضرت عيسي عليه السلام داراي خصوصيت ممتازي بود كه بسياري از انبيا نداشتند.(6)برخي مقصود از «روح القدس» را جبرئيل ميدانند.(7)
زير فصل ها
الف) ايمان به خدا (توحيد)
ب) سجده براي خدا
الف) ايمان به خدا (توحيد)
حضرت عيسي عليه السلام ، فردي موحد بود و تنها خداوند را شايسته پرستش ميدانست. قرآن از زبان او ميفرمايد: «أَنْ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ; (به آنها گفتهام) خداوندي را بپرستيد كه خداوند من و شماست». (مائده: 117)
علامه طباطبايي ميفرمايد:
عيسي عليه السلام همواره مردم را به طور صريح و روشن به توحيد دعوت ميكرد و با گفتن جمله «أَن عبدو الله ربي وربكم» خداي خود را توصيف ميكرد تا كمترين توهّمي در بندگي او از سوي خدا و اينكه او رسولي است كه مردم را به سوي خداي واحد دعوت ميكند باقي نماند.(1)همچنين خود را از شرك قائلان به تثليث(2)و مانند آن تبرئه و خداوند را از هرگونه شريك داشتن منزه ميكند.(3)
ب) سجده براي خدا
حضرت عيسي عليه السلام همواره هنگام تلاوت قرآن خاضعانه به سجده ميرفت و گريه ميكرد قرآن ميفرمايد: «إِذَا تُتْلَي عَلَيهِمْ آياتُ الرَّحْمَانِ خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيا؛ آنها كساني بودند كه وقتي آيات خداوند بر آنان خوانده ميشد، درحاليكه سجده ميكردند گريان بودند». (مريم: 58)
حضرت عيسي عليه السلام از جمله پيامبران «اولوالعزم» است كه از سوي خداوند به پيامبري برگزيده شد. قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَزَكَرِيا وَيحْيي وَعِيسَي... وَاجْتَبَينَاهُمْ وَهَدَينَاهُمْ إِلَي صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ». (انعام: 85 و 87)
همچنين آن حضرت در دوران كودكي به نبوت نائل شد. قرآن از زبان او ميفرمايد: « قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِي الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيا؛ من بنده خدايم. او كتاب آسماني به من داده و مرا پيامبر قرار داده است». (مريم: 30)
علامه طباطبايي ميفرمايد:
عيسي عليه السلام در آن روز نبي بوده و بعدها به رسالت برگزيده شد و صاحب كتاب و نبوت شد. چون رسول به كسي ميگويند كه مبعوث شده و مأمور به تبليغ هم شده باشد و «نبي» كسي است كه تنها مبعوث شده باشد، چه مأمور به تبليغ شده باشد يا نشده باشد.(1)
الف) كتاب آسماني حضرت عيسي عليه السلام
عيسي عليه السلام داراي شريعت و كتاب مستقل به نام «انجيل» بود كه از سوي خداوند به او وحي شده بود.
قرآن كريم در اين باره ميفرمايد: «...وَقَفَّينَا بِعِيسَي ابْنِ مَرْيمَ وَآتَينَاهُ الْإِنجِيلَ...؛ و بعد از آن عيسي بن مريم را مبعوث كرديم و به او انجيل عطا كرديم...» (حديد: 27)
بنابراين، انجيلهاي چهارگانه كه بين مسيحيان متداول است، وحي الهي نيستند. اصلِ «انجيل»، كتاب مقدس مسيح عليه السلام ، از ميان رفته و تنها برخي شاگردان عيسي عليه السلام بخشهايي از آن را در انجيلهاي خود آوردهاند.(2)تعداد انجيلهاي نگاشتهشده، زياد است و از ميان آنان چهار انجيل رسمت دارد:
انجيل متي؛ «متي» كتابي است كه يكي از حواريون عيسي عليه السلام آن را نگاشته و شامل سيره و مواعظ عيسي عليه السلام است؛
انجيل مرقس؛ «مرقس» پيرو يكي از حواريون عيسي عليه السلام است كه قديميترين و كوتاهترين كتاب را نوشته كه شامل سيره و مواعظ مسيح است؛
انجيل لوقا؛ «لوقا» پيرو «پولس» حواري عيسي است كه انجيل لوقا را نوشته و شامل سيره و مواعظ مسيح با تكيه بر جزئيات است؛
انجيل يوحنا؛ «يوحنا» از حواريون حضرت عيسي عليه السلام ، آن را نوشته و در واقع آخرين كتاب درباره سيره و مواعظ مسيح عليه السلام است.(1)
ب) سيره تبليغي حضرت عيسي عليه السلام
زير فصل ها
آغاز دعوت از گهواره
كمك گرفتن از حواريون در تبليغ
اعزام مبلغ به انطاكيه
حضرت عيسي عليه السلام با اراده و قدرت خداوند و با اشاره مادرش از همان كودكي به سخن درآمد و مردم را به سوي خداوند دعوت كرد. قرآن از زبان او ميفرمايد:
قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِي الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيا، وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَينَ مَا كُنتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيا؛ (مريم: 30 و 31) من بنده خدايم، او كتاب آسماني به من داده و مرا پيامبر قرار داده است و هر جا كه باشم مرا وجود پربركت قرار داده و تا زماني كه زندهام مرا به نماز و زكات توصيه كرده است.
امام صادق عليه السلام در تفسير جمله «وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَينَ مَا كُنتُ» فرموده، منظور اين است كه هر كجا باشم، داراي فايده و خير و بركت هستم.(2)طبق روايات مقصود از زكات در اين آيه، زكات فطره است.(3)
حضرت عيسي عليه السلام براي تمركز بخشيدن به نيروهاي خود، از ميان پيروانش، چند نفر از بهترينها را انتخاب و با عنوان حواريون، جمع كرد تا در برابر مخالفان نيروي مضاعف داشته و سخن و عقيده خود را بهتر بيان كند.(4)به همين دليل، خطاب به آنان گفت:
قال مَنْ أَنصَارِي إِلَي اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ؛ گفت: كيست كه ياور من به سوي خدا (براي تبليغ آيين او) باشد. حواريون گفتند: «ما ياوران خداييم به خدا ايمان آورديم و تو نيز گواه باش كه ما اسلام آورديم [مسلمان شديم]. (آل عمران: 52)
علامه طباطبايي ميفرمايد: «حضرت عيسي عليه السلام ميخواست گروهي را تشكيل دهد كه هوادار رسالت و مبلغ دعوت او باشند».(1)
مردم شهر «انطاكيه» در بتپرستي، فساد و گناه غوطهور بودند. عيسي عليه السلام از جانب خداوند مأمور شد تا دو مبلغ براي هدايت آنان بفرستد، ولي آن دو مبلّغ به دليل آشنا نبودن با روشهاي دعوت و لجاجت مردم، مورد توجه قرار نگرفتند و دستگير و زنداني شدند. بعد از آن حضرت عيسي عليه السلام فردي ديگر به نام «شمعونالصَّفا» را براي هدايت مردم آن شهر فرستاد.(2)شمعون تصميم گرفت به صورت ظاهري خداي شاه را پرستش كند و با او همعقيده شود. همچنين با احتياط به برقراري ارتباط تبليغي با مردم پرداخت و با تدابير كارساز و مناظرات حساب شده، هم باعث آزادي دوستان خود و هم باعث ايمان آوردن پادشاه و مردم شد.(3)
نَسَب عيسي عليه السلام : پسر حضرت مريم و مريم دختر عمران عليه السلام است.(4)
در محدوده جغرافيايي زندگي عيسي عليه السلام ، اقوام مختلفي زندگي ميكردند. از جمله گروهي موسوم به «اسنها» كه با ظلم و ستم روميها مخالف بودند. اين دسته در «الجليل» اكثريت را تشكيل ميدادند و جمعيتهايي به سبك زاهدان و راهبان را تشكيل داده بودند. خود را درگير كشمكشهاي زمان نميكردند و با صبر و شكيبايي به انتظار ظهور مسيح عليه السلام نشسته بودند. اينان قواعد شديدي براي خود وضع كرده بودند. از جمله قواعد معمول «يوم سَبت» كه به دقت آن را رعايت ميكردند و روزهاي ديگر در مزرعه اشتغال داشتند و ايام خود را به عبادت، روزه، غسل، مناسك و طهارت ميگذراندند.(1)
گروه ديگر، « فريسيان» بودند كه به دليل احتياط خود سعي ميكردند از جنجال دور باشند. آنان تا حدي كه اوضاع اجازه دهد، طبق روايات و اخبار قديم خود رفتار ميكردند و معتقد بودند، تنها راه تسريع در ظهور مسيح و نجات يهود از ظلم و فساد، مراعات رسوم منصبي و دقت در انجام كارهاي روزمره براساس احاديث و روايتهاي ديني است.
گروه ديگر «صدوقيان» بودند كه نسبتاً نفوذ كمتري داشتند. اينان از «فريسيان» محافظه كارتر بودند و اعتقاد داشتند كه مسائل ديني و آيههاي تورات، قابل تغيير و تبديل نيست. هنگامي كه «فريسيان» پس از دقت تمام و بنا به مقتضيات زمان ميخواستند در بعضي از عادتها تغييراتي بدهند، آنان اعتراض كردند. در هر حال اين دو فرقه، با هرگونه مسامحه و بدعت بهشدت مخالف بودند. آنان سالي يك بار براي زيارت معبد بزرگ، عازم «اورشليم» ميشدند. اگر كسي در انجام مناسك روزمره كوتاهي ميكرد يا حلال و حرام را در غذا و شراب رعايت نميكرد و مراسم تطهير و تغسيل
1) تاريخ جامع اديان، ص 386.
بدن و شستن دست پيش از غذا را به عمل نميآورد و روز شنبه را تعطيل نميكرد، نزد «فريسيان» بيدين و ناپاك شمرده ميشد، در مقابل آنان، ولي مردم عامه، به مسائل ديني چنداني پايبند نبودند و تنها تعداد كمي از يهوديان به طور منظم، براي عبادت به كنيسه ميرفتند.(1)
حضرت عيسي عليه السلام 65 سال بعد از تسلط اسكندر بر سرزمين «بابل» و 51 سال پس از آغاز پادشاهي اشكانيان به دنيا آمد. حكومت در آن زمان ملوكالطوايفي بود و پادشاه شام، «قيصر روم» بود. همچنين پادشاه «بيتالمقدس» از جانب «قيصر» تعيين ميشد. قيصر شخصي به نام «هيرووس» يا «هيرودييس» يا «هيرودييس» را به پادشاهي انتخاب كرد.(2)شاه به ياري كاهنان، فلسطين را اداره ميكرد. در آن زمان مردم فلسطين روزگار سختي را ميگذراندند، چون حاكمان اشغالگر رومي، سعي ميكردند مردم را به پرستش امپراتور روم وادار كنند. آنان همچنين با غارت ثروت مردم و به بردگي گرفتن آنها، براي خود كاخهاي مجلل ميساختند.(3)
هنگامي كه «هيردوس» از تولد «مسيح عليه السلام » باخبر شد و فهميد او همان پيامبري است كه بيماران را شفا ميدهد، درصدد قتل او برآمد. در اين ميان، يوسف نجار، عيسي و مادرش را از شام به مصر برد. آنان دوازده سال در آنجا ماندند. هنگامي كه خبر هلاكت «هيردوس» رسيد، از آنجا به شام برگشتند.(4)
بعد از مرگ «هيردوس»، پسرش «اركلاوس» جانشين او شد و بعد از مرگ او پسرش «هيردوس» كوچك پادشاه شد و در زمان او بود كه مي خواستند عيسي عليه السلام را به صليب بكشند كه شخص ديگري به جاي او به دار آويخته شد.(5)
حضرت مسيح عليه السلام در «بيتاللَّحم» واقع در فلسطين اشغالي به دنيا آمد. «بيتاللَّحم» در حدود پانزده كيلومتري «اورشليم» است. هنوز درخت نخل معروف كه حضرت مريم عليه السلام هنگام وضع حمل در سايه آن نشست، در آن محل است. اين مكان از زيارتگاههاي معتبر و نام باستاني آن «افراته» است و اهالي آن بيشتر مسيحي هستند.(1)
برخي گفتهاند: اصليت مسيح عليه السلام از ناصره در «الجليل» شمال فلسطين است. حضرت مسيح عليه السلام به همراه مادرش در ناصره زندگي ميكرد، محل اقامت اين خانواده در حومه شهر مطريه «درخت عذرا» بود. ملاقات او با يحيي عليه السلام و تعميد دادنش در رودخانه «اردن» در بين 12 تا 30 سالگي آن حضرت روي داده است.(2)
فصل دوم: پيامبراني كه فقط وصفشان در قرآن آمده است
زير فصل ها
حضرت خضر عليه السلام
حضرت اشموئيل (سموئيل) عليه السلام
حضرت حزقيل عليه السلام
حضرت ارميا عليه السلام
حضرت خضر عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حضرت خضر عليه السلام
شناسه رفتاري و رواني خضر عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي خضر
شناسه تبليغي خضر عليه السلام
شناسه خانوادگي خضر
شناسه جغرافيايي خضر
شناسه حكومتي (در زمان خضر)
زير فصل ها
الف) نام حضرت خضر
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام حضرت خضر
نام آن حضرت در قرآن نيامده، بلكه با عنوان «عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا...» (كهف: 65) از او ياد شده است. برخي نام اصلي او را تاليا(1)و برخي بليا(2)ذكر كردهاند. لقب او خضر است؛ چون آن حضرت بر چوب خشك يا زميني نمينشست، مگر اينكه سبز و خرم ميگشت.(3)كنيه او نيز «ابوالعباس» است.(4)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
زمان ولادت حضرت خضر عليه السلام 3485 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام بوده است.(5)
وفات: بر اساس برخي روايات، حضرت خضر عليه السلام عمري طولاني داشته و هماكنون نيز زنده است.(6)همچنين گفته شده «مسجد سهله» محل ظهور ايشان خواهد بود.(7)
الف) برخورداري از علم و آگاهي فراوان: وقتي حضرت موسي عليه السلام (بعد از نزول تورات) خود را داناترين فرد ميدانست، خداوند به جبرئيل گفت: به موسي بگو در «ملتقاي بحرين» شخص داناتري هست، پيش او برو و علم آموز. (كهف: 65) حضرت موسي عليه السلام با يوشع بن نون(1)به راه افتاد و او را در حال نماز خواندن يافتند. حضرت موسي عليه السلام براي بهرهگيري از علم و آگاهي او، همراهي او را خواستار شد؛ چرا كه پيروي از او را راه رسيدن به دانش ميدانست.(2)خضر به شرطي همراهي با او را پذيرفت كه در مورد رفتارهايي كه از او سر ميزند، نپرسد؛ زيرا آنها ظاهري ناخوشايند داشتند، ولي باطنشان مفيد بود. برخي از آن رفتارها عبارتاند از:
ب) سوراخ كردن كشتي براي حفاظت از اموال مستمندان:(3)چون كشتياي كه خضر عليه السلام بر آن سوار بود، متعلق به گروهي از مستمندان بود و پشت سر آن كشتي ديگري بود كه به شاه ستمگر غاصبي تعلق داشت و آن شاه هر كشتي سالمي را به زور ميگرفت، به همين دليل خضر با سوراخ كردن كشتي، ميخواست به دست پادشاه نرسد.(4)(كهف: 71)
ج) كشتن نوجوان براي پيشگيري از تأخير نوجوان در گرايش والدين خود به كفر(5)(كهف: 74): از آنجا كه ممكن بود آن كودك پدر و مادر خود را اغوا كند و از راه تأثير روحي، آنان را به طغيان و كفر وادارد و از طرفي چون ايمان پدر و مادرِ فرزند در نزد خدا ارزش داشته است، خداوند امر ميكند
1) يوشع بن نون بن افراهم بن يوسف بن يعقوب، يار موسي بن عمران7 و وصي اوست كه پس از او به مقام نبوت رسيد (معارف و معاريف، ج 1، ص 623).
2) تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 27؛ البرهان، ج 3، ص 646؛ بحارالانوار، ج 13، ص 278.
3) فرهنگ قرآن، ج 12، ص 574.
4) تفسير القمي، ج 2، ص 13؛ كامل، ج 2، ص 164.
5) فرهنگ قرآن، ج 12، ص 574.
كه خضر به دليل دارا بودن ولايت تكويني، او را بكشد تا خداوند، فرزند صالح به آنان بدهد.(1)در واقع، از نظر نظام تكويني مانعي ندارد خداوند حتي كودك نابالغي را گرفتار حادثهاي كند و در آن حادثه جان بسپارد؛ چون وجودش در آينده ممكن است خطرهاي زيادي به بار آورد.(2)همچنين گفته شده خداوند بعدها به آنان دختري عطا كرد كه كانون ايمان و تقوا بود و از نسل او پيامبران زيادي به دنيا آمدند.(3)
د) حمايت از محرومان و تلاش سرّي در جهت منافع آنان:(4)ميتوان به تعمير ديواري اشاره كرد كه در حال خراب شدن بود؛ زيرا گنجي در زير ديواري وجود داشت كه متعلق به دو نوجوان يتيم بود كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بودند و تعمير ديوار، موجب شد آن گنج محفوظ بماند و دست بيگانهاي به آن نرسد.(5)(كهف: 65)
ه) اكرام مستمندان: از ديگر رفتارهاي خضر، اكرام مستمندان بوده است. در اين باره نصيحت جالبي از خضر و علي عليه السلام آمده كه چنين است: روزي خضر عليه السلام به محضر علي عليه السلام آمد، بعد از احوالپرسي، علي عليه السلام به او گفت: سخن حكيمانهاي بگو. خضر گفت: تواضع ثروتمندان به تهيدستان زيباست. علي عليه السلام فرمود: زيباتر از اين، بياعتنايي تهيدستان بر ثروتمندان، به خاطر ايمان به خداست. ازاينرو خضر عليه السلام فرمود: سزاوار است اين سخن با طلا نوشته شود.(6)
1) الميزان، ج 13، ص 348.
2) تفسير نمونه، ج 12، صص 507 و 508.
3) برخي گفتهاند آن دختر با يونس7 ازدواج كرد (كشف الاسرار، ج 5، ص 725؛ تفسير القمي، ج 2، ص 13).
4) فرهنگ قرآن، ج 12، ص 579.
5) تفسير القمي، ج 2، ص 14؛ البرهان، ج 3، ص 646؛ تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 282.
6) سفينة البحار، ج 1، ص 390؛ بحارالانوار، ج 39، ص 133.
عبوديت و بندگي خضر عليه السلام به درگاه الهي، موجب برخورداري از رحمت خاص الهي شده است،(1)به گونهاي كه قرآن ميفرمايد: «فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَينَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛ در آنجا بندهاي از بندگان ما را يافتند كه رحمت (و موهبت عظيمي) از سوي خود به او آموخته بوديم». (كهف: 65)
علامه طباطبايي مي فرمايد: «منظور از رحمت، همان نعمتهاي باطني است؛ چون ولايت، مخصوص خداست، ولي نبوت چنين نيست. ازاينرو، منظور از جمله «رحمة من عندنا» همان نبوت است نه ولايت».(2)
در جاي ديگري آوردهاند كه حضرت خضر عليه السلام شيعه علي عليه السلام بوده چنانكه خودش گفته: «أنا الخضر وَأَنَا مِنْ شيعَةِ عَلي ابن ابيطالب».(3)
عقيده باطني خضر را ميتوان از دعاهايش به دست آورد. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: روزي مشغول طواف كعبه بودم، ديدم مردي پرده كعبه را گرفته بود و چنين دعا ميكرد:
يا مَنْ لا يشْغُلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمع يا مَنْ لا يغَلِّطُهُ السّائِلُونَ، يا مَنْ لا يبرِمُه اِلحاحُ الْمُلِحِّينَ اَذِقْني بَرْدَ عَفْوِكَ وَحَلاوَةَ مَغْفِرَتكَ.(4)
اي خدايي كه شنيدنت تو را از شنيدنيهاي ديگر غافل نكند، اي خدايي كه در دريافت سؤال تقاضاكنندگان اشتباه نميكني، اي خدايي كه اصرار اصراركنندگان، تو را آزرده نميكند، خنكي عفوت و شيريني آمرزشت را به من بچشان.
و آن مرد، خضر نبي عليه السلام بوده است.
برخي حضرت خضر را دانشمند(1)و برخي او را پيامبر ميدانند(2)و گفته شده حضرت خضر، از پيامبران مرسل بوده كه خداوند او را بر قومي برانگيخت تا آنان را به يگانهپرستي و اقرار به پيامبران و كتابهاي خدا دعوت كند.(3)
زير فصل ها
الف) نسب خضر
ب) همسر
الف) نسب خضر
نسب ايشان با چند واسطه به نوح ميرسد: بليا، پسر ملكان، پسر قالع، پسر عابر، پسر شالح، پسر ارفخشد، پسر سام، پسر نوح عليه السلام .(4)
نام پدر حضرت خضر عليه السلام ملكان از پادشاهان بزرگ بوده(5)و فرزندي جز خضر نداشته است.
مكان حضرت خضر عليه السلام كه قرآن از آن ياد ميكند، مجمع البحرين بوده است.(7)برخي مجمع را دو درياي فارس و روم ميدانند.(8)علامه طباطبايي رحمه الله ميفرمايد:
منتهياليه درياي روم (مديترانه) از ناحيه شرق و منتهياليه خليج فارس از ناحيه غربي است. بنابراين، مقصود از مجمعالبحرين، آن قسمت از زمين است كه به يك اعتبار در آخر شرقي مديترانه و به اعتبار ديگر، در آخر غربي خليج فارس قرار دارد و به نوعي مجاز، آن را محل اجتماع دو دريا خواندهاند.(1)
حكومت و شاهي در زمان خضر عليه السلام ابتدا به دست منوچهر بود (همزمان با پيامبري موسي عليه السلام ) و بعد از او افريذون به حكومت و شاهي رسيد.(2)
حضرت اشموئيل (سموئيل) عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي اشموئيل (سموئيل)
شناسه تبليغي
شناسه خانوادگي اشموئيل
شناسه قومي
نام اين پيامبر (اشموئيل) در قرآن ذكر نشده، ولي برخي مفسران، آيات 246 ـ 248 از سوره بقره را مربوط به اين پيامبر ميدانند(1)و گفته شده نام او اسماعيل بوده است.(2)
پس از آنكه قوم يهود به بركت حضرت موسي عليه السلام از زير سلطه فرعونيان نجات يافتند و به قدرت رسيدند، مغرور شدند و تن به قانونشكني دادند. بنابراين، در مقابل فلسطينيها شكست خوردند و قدرتشان را همراه صندوق عهد از دست دادند و دشمن بر آنان چيره شد و آنان را از كشورشان بيرون كرد و فرزندانشان را به اسارت گرفت. در اين زمان خداوند براي نجات و ارشاد و هدايت بنياسرائيل، پيامبري به نام اشموئيل را فرستاد.(3)نشانه پيامبري و صدق گفتار وي، خبر دادن از بازگشت «صندوق عهد» بوده است. (بقره: 246 ـ 248)
نَسَب: گفته شده نسب سموئيل به لاوي بن يعقوب ميرسد.(1)
نام پدر: بالي.(2)
نام مادر: حفّه (از نژاد هارونبن عمران).(3)
بعد از حضرت موسي عليه السلام ، يوشع بن نون، جانشين او شد و بعد از او زمام امور بنياسرائيل به دست اشموئيل افتاد. در آن دوران، قوم بنياسرائيل در ذلت به سر ميبردند و كشورشان در اشغال دشمن بود. بنابراين از پيامبرشان اشموئيل تقاضاي فرماندهي كردند تا بتوانند به پشتوانه او جهاد كنند. آن حضرت به دستور خداوند، طالوت را به حكمراني آنان برانگيخت تا بر دشمنان غلبه كند و صندوق عهد را به بنياسرائيل باز گرداند.(4)
حضرت حزقيل عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي حزقيل
شناسه اسمي حزقيل
نام اين پيامبر در قرآن ذكر نشده، ولي ذيل آيه 243 سوره بقره ضمن بيان شرح حال مردمي كه از ترس مرگ، از خانههايشان فرار كردند و به بيابان رفتند و بعد به امر خداوند دوباره زنده شدند، گفته شده پيامبري كه به امر خداوند، آنان را خواند و زنده شدند. حزقيل است كه بنابر روايات، وي سومين پيشواي بنياسرائيل بعد از حضرت موسي عليه السلام بود.(1)
برخي حزقيل را ابن العجوز ميگفتند؛ چون مادر وي پيرزني نازا بود و از خداوند اين فرزند را در پيري درخواست كرده بود.(2)
در روايتي، امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «آن قوم از ترس طاعون، از خانههاي خود خارج شدند و فرار كرده بودند»(3)و برخي ديگر معتقدند آنان براي فرار از جنگ، از خانه خود بيرون آمده بودند.(4)
حضرت ارميا عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي ارميا
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه تبليغي
زير فصل ها
الف) نام ارميا
ب) زمان و محل ولادت ووفات
الف) نام ارميا
ارميا فرزند حلقيا، از پيامبران بزرگ بنياسرائيل در قرن ششم و هفتم پيش از ميلاد بوده(1)كه نام او در قرآن به طور صريح ذكر نشده، ولي در منابع تفسيري و روايي در ذيل برخي از آيات قرآن از او ياد كردهاند.(2)اصل نام اين پيامبر در زبان عبري، يريم ياهو به معني «يهوه ميبخشد» است. اين نام در منابع اسلامي به صورت ارمياء، اَُرمياء، اُورمياء و يرميا آمده است.(3)برخي او را همان «عزير» پيامبر دانستهاند كه پس از مرگ صد ساله دوباره زنده شد.(4)در روايتي آوردهاند كه ارميا همان پيامبر دوره جالوت بوده كه مردم از او خواستند تا برايشان شاه تعيين كند و او نيز طالوت را به فرمان خدا انتخاب كرد.(5)برخي گفتهاند زردشت، شاگرد يا خدمتگزار يكي از شاگردان ارميا بوده است.(6)
1) سيد كاظم موسوي بجنوردي، دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، ج 1، ص 702.
2) نك: بقره: 243، 246، 259؛ اسراء: 4 ـ 7؛ انبياء: 11.
3) دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، ج 7، ص 702.
4) مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 639؛ جامع البيان، ج 3، ص 41.
5) تفسير القمي، ج 1، ص 108؛ بحارالانوار، ج 13، ص 439 (گرچه طبق روايات مشهور نام او «شموئيل» بوده است ( الميزان، ج 2، صص 296 و 297).
6) تاريخ طبري، ج 2، ص 456.
ب) زمان و محل ولادت ووفات
ارميا حدود سال 645 ق. م در عنانوت يا غَناثوث واقع در شمال شرقي اورشليم در خانوادهاي روحاني زاده شد. پدر او از خادمان كنيسه عناتوت و روحاني برگزيده زمان داوود عليه السلام بوده است(1)و در حدود 590 ق. م در شهر «دفنه» به نقلي به دست يهودان، شهيد شد.(2)
يكي از خدماتي كه ارميا انجام داده، آبادسازي مصر پس از تخريب به دست بختالنصر است.(3)
خداوند، ارميا را براي ارشاد و هدايت شاه و عموم بنياسرائيل به سويشان فرستاد. وي ابتدا خود را در انجام دادن اين مسئوليت، ناتوان ميبيند و از خداوند ياري ميخواهد. خداوند از قدرت بينهايت خود و حمايت و همراهياش با او در انجام دادن مسئوليت ياد ميكند.(4)
همچنين گفته شده ارميا، به دليل فساد اخلاقي مردم و ستمگري و بيسياستي زمامداران و ضعف سياسي، از هر زمان و مكان و فرصتي، براي پند و اندرز مردم استفاده ميكرده است. همچنين به آنان از هجوم بختالنصر و تخريب اورشليم خبر ميدهد تا جايي كه به او تهمت مزدوري بابل و خيانت به ميهن زده شد و از سوي كاهنان و پيامبران دروغين آزار و اذيت ديد و تا مرز كشته شدن پيش رفت.(5)
بخش دوم: غيرپيامبران
زير فصل ها
فصل اول: مرداني كه عملكرد مثبت داشتهاند
فصل دوم: مرداني كه عملكرد منفي داشتند
فصل سوم: زناني كه عملكرد مثبت داشتند
فصل چهارم: زناني كه عملكرد منفي داشتند
فصل پنجم: شخصيتهاي گروهي
فصل اول: مرداني كه عملكرد مثبت داشتهاند
زير فصل ها
حضرت لقمان عليه السلام
حضرت طالوت عليه السلام
مؤمن آل فرعون
حضرت لقمان عليه السلام
زير فصل ها
شناسه لقمان
شناسه جسمي و ظاهري لقمان
شناسه شغلي و خدماتي لقمان
شناسه رفتاري و رواني لقمان
شناسه فكري و عقيدتي لقمان
شناسه تبليغي لقمان
شناسه خانوادگي لقمان
زير فصل ها
الف) نام لقمان
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام لقمان
لقمان يكي از حكماي صالح و بزرگ تاريخ بود كه نام او دو بار در قرآن ذكر شده و سوره سي و يكم به نام او و كنيه او ابوالقاسم است.(1)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
ولادت لقمان 4373 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام است.(2)برخي او را «حبشيالاصل» ميدانند.(3)همچنين گفته شده لقمان در دهمين سال حكومت داوود عليه السلام به دنيا آمد. وي در نقاط مختلف زمين زندگي كرد و تا عصر حضرت يونس عليه السلام زنده بود.(4)
نقل شده كه قبرش در ايله، يكي از بندرهاي فلسطين است.(5)
لقمان، بندهاي سياهچهره و داراي لبهاي كلفت و درشت بود كه داراي قدمهاي گشاد و بلندي بود.(1)
او ابتدا چوپان و برده فردي به نام قين بن حَسر از ثروتمندان بنياسرائيل بود كه بعدها او را آزاد كرد.(2)
الف) برخورداري از حكمت: از رفتارهاي او همين بس كه قرآن بيش از هر صفت او را به فرزانگي ستوده و ميفرمايد: «وَلَقَدْ آتَينَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ...؛ ما به لقمان حكمت داديم...». (لقمان: 12)
حكمت در اينجا به معناي معرفت علمي است، در حدي كه نافع و سودمند باشد.(3)آوردهاند كه فردي از لقمان پرسيد تو كه چوپان بودي، چگونه صاحب علم و حكمت شدي؟ لقمان فرمود: اين دانش و حكمت، به خواست خدا، اداي امانت، راستگويي و سكوت در امور بيهوده و آنچه مربوط به من نبوده، است.(4)
امام صادق عليه السلام درباره او فرمود: سوگند به خدا، حكمتي كه از جانب خداوند به لقمان داده شده، به خاطر نسب و مال و جمال و جسم نبود، بلكه او فردي بود كه:
ب) در انجام دادن فرمان خداوند نيرومند بود و از گناهان و شبههها دوري ميكرده است؛
ج) ساكت و خاموش بود (كنترل زبان و تفكر)؛
د) با دقت به امور مينگريست و بسيار فكر ميكرد؛
ه) هشيار و تيزبين بود و هرگز در (آغاز) روز نخوابيد؛
و) در مجالس به رسم متكبران تكيه نميكرد؛
ز) آداب معاشرت را به طور كامل رعايت ميكرد و هرگز در حال نامناسبي ديده نشد.(1)
در جايي ديگر لقمان سه نكته اساسي را درباره آداب معاشرت به فرزندش يادآوري ميكند و خطاب به او ميفرمايد:
يك ـ «وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ؛ ]پسرم[ با بياعتنايي از مردم روي برمگردان.» (لقمان: 18) «صعر» به معناي كج بودن گردن و كلمه «تصعير» به معناي گرداندن گردن، از نظرها از روي تكبر است.(2)
دو ـ «وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا؛ مغرورانه ]و از روي تكبر[ بر زمين راه مرو.» (لقمان: 18) «مَرَح» به معناي شدت خوشحالي و زيادهروي در آن است.(3)
سه ـ «وَاقْصِدْ فِي مَشْيكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ؛ ]پسرم[ در راه رفتن اعتدال را رعايت كن، از صداي خود بكاه (و هرگز فرياد مكن).» (لقمان: 19) كلمه «قصد» به معناي اعتدال در هر چيزي است(4)و كلمه «غض» آنگونه كه راغب گفته، به معناي نقصان در نگاه كردن و صدا كردن است(5)و منظور از «غض صوت» آهسته و كوتاه كردن است و معناي آيه چنين ميشود كه در راه رفتنت، ميانهروي را پيش گير و صدايت را آهسته و كوتاه كن.(6)
نكته ديگر در رفتار او اين است كه لقمان فرزندان را دور خود جمع ميكرد و به نصيحت آنان ميپرداخت، اگرچه او با جمله «يا بُني: اي پسر من» نصيحت خود را آغاز ميكرد، ولي خطاب او به همه پسران و فرزندان بوده است.(1)
الف) تأكيد بر دوري از شرك: از ويژگيهاي عقيدتي لقمان، اينكه او فردي موحد و خداپرست بوده، به گونهاي كه در وصاياي اوليه خود، فرزندش را از شريك قائل شدن بر خداوند، بر حذر ميدارد و آن را نهايت ستمكاري ميداند. قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يعِظُهُ يا بُنَي لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ؛ هنگامي را كه لقمان به فرزندش گفت: پسرم! چيزي را همتاي خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگي است.» (لقمان: 13) و در جاي ديگر قدرت و علم بيپايان خدا را توصيف ميكند(2)و خطاب به فرزندش ميفرمايد:
يا بُنَي إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ. (لقمان: 16)
پسرم! اگر به اندازه سنگيني دانه خردلي (كار نيك يا بد) باشد و در دل سنگي يا در (گوشهاي از) آسمانها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براي حساب) ميآورد؛ خداوند دقيق و آگاه است.
آيه شريفه به نكته مهم ديگري اشاره دارد و آن اينكه خداوند هر گناه يا ثواب كوچك را جزا و پاداش ميدهد.(3)
ب) تأكيد بر معاد (اصول دين): عقيده لقمان به مبدأ و معاد را ميتوان از نصايح او به فرزندش متوجه شد، آنجا كه خطاب به او ميفرمايد: «هيچگاه رضايت مردم را محور قرار نده، بلكه همواره رضايت خدا را محور و هدف كارت قرار بده تا به سعادت و رستگاري دنيا و آخرت نائل شوي».(1)
ج) تأكيد بر نماز و امر به معروف و نهي از منكر (فروع دين): نماز مهمترين پيوند با خالق هستي است و قلب را بيدار و زندگي را روشن ميكند، آثار گناه را از جان ميشويد و انسان را از فحشا و منكرات باز ميدارد. لقمان همواره فرزندش را به اقامه نماز دعوت ميكرد و خطاب به او ميفرمود: «يا بُنَي أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ...؛ پسرم نماز را بر پا دار و امر به معروف و نهي از منكر كن...». (لقمان: 17)
د) بهترين و بدترين عضو از نظر لقمان: لقمان بهترين عضو را قلب و زبان و بدترين عضو را هم قلب و زبان ميدانست. وقتي علت را از او پرسيدند، گفت اين دو عضو برترين عضو هستند، اگر پاك باشند، و بدترين عضو هستند، اگر پليد باشند.(2)
موضوع مهم در رابطه با اين شخصيت قرآني، اين است كه آيا او پيامبر بوده يا نه. در اين مورد، مفسران، نبوت وي را نفي و او را عبد صالح معرفي كردهاند، چنانكه آوردهاند: «روزي لقمان در نيمه روز خواب بود، ندا آمد آيا ميخواهي خداوند، تو را خليفه كند تا در زمين قضاوت كني؟ لقمان گفت: اگر خداوند مرا مخير كند، عافيت را ميخواهم نه بلا را. وقتي ملائكه علت را پرسيدند، گفت: هيچ تكليفي دشوارتر از قضاوت و داوري نيست و ظلم آن از هر سو انسان را احاطه ميكند؛ چراكه اگر انسان در داوري، راه درست
رود، نجات مييابد، ولي اگر خطا رود، راه بهشت را عوضي رفته و اگر انسان در دنيا ذليل و بياسم باشد، ولي در آخرت شريف و آبرومند، بهتر است و كسي كه دنيايش را از دست ميدهد، به آخرت هم نميرسد.
روزي در خواب ديد كه داوود به او گفت: خوشا به حالت كه حكمت به تو داده شده و بلاي نبوت از تو دور گشته است.(1)در جاي ديگر نيز پيامبر در اين باره ميفرمايد:
به حق ميگويم كه لقمان پيغمبر نبود، ولي بندهاي بود كه بسيار فكر ميكرد و يقين خوبي داشت، خدايش را دوست ميداشت و خدا نيز دوستدار او بوده و به دادن حكمت بر او منت نهاد.(2)
الف) ارشاد و هدايت مردم: بنابر آنچه گفته شد، لقمان به مقام نبوت نائل نشده بود، اما همواره به ارشاد و هدايت مردم مشغول بود و در مقابل آنان احساس مسئوليت ميكرد، چنانكه آوردهاند: «لقمان هرگز از دو نفري كه نزاع و برخوردي داشتند، نگذشت، مگر آنكه بين آن دو را اصلاح كرد و از آن دو عبور نكرد، مگر پس از آنكه دوستدار يكديگر شدند».(3)
ب) آموختن حكمت و نكات مهم در زندگي: لقمان علاوه بر حكمت، پندها و نكتههايي كه در زندگي مردم اثرگذار بود، به آنان ميآموخت. نمونهاي از آنها عبارتاند از:
يك ـ هنگامي كه نماز به جاي آوردي، نمازي بخوان، آنگونه كه براي وداع ميخواني و پس از آن هرگز نمازي ديگر نخواهي خواند.
دو ـ براي مردم دوست بدار آنچه را براي خود دوست داري، و براي ايشان ناپسند بدان، آنچه براي خود ناپسند ميداني.
سه ـ اي پسرم كسي كه مالك زبانش نباشد، همواره پشيمان ميشود. كسي كه بسيار جدال كند، سرزنش شود. كسي كه با دوست بد نشيند، از او در امان نباشد و كسي كه با دانشمندان همنشيني كند، سود برد.
اي پسرم به دنيا دل مبند و دلت را به آن مشغول مدار، كه خدا مخلوقي از آن خوارتر نيافريده است.(1)
زير فصل ها
الف) نسب لقمان
ب) فرزند
الف) نسب لقمان
لقمان پسر عَنْقي، پسر مزيد، پسر صارون(2)بود. برخي او را پسر خواهر يا خالهزاده ايوب عليه السلام دانستهاند و نسبش را به ناحور پسر تارج (برادرزاده ابراهيم عليه السلام ميرسانند.(3)
همسر لقمان، زني از بنياسرائيل بود.(4)
ب) فرزند
وي داراي فرزندان زيادي بوده كه بهترين آنان «باران» نام داشته است. آنان را دور خود جمع ميكرد و به نصيحت آنان ميپرداخت.(5)
حضرت طالوت عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي طالوت
شناسه جسمي و ظاهري
شناسه شغلي و خدماتي طالوت
شناسه تبليغي طالوت
شناسه خانوادگي طالوت
شناسه حكومتي طالوت
زير فصل ها
الف) نام طالوت
ب) زمان و محل ولادت و وفات
الف) نام طالوت
يكي ديگر از شخصيتهاي قرآني در زمينه حكومت و فرماندهي طالوت است كه قصه او در قرآن بيان شده است.(1)نام او «شاؤل» است. شاؤل، نام عبري است و به سرياني سازل و به عربي طالوت گفته ميشود.(2)
ب) زمان و محل ولادت و وفات
حضرت طالوت عليه السلام 1275 سال قبل از ميلاد به دنيا آمد، حدود 52 سال عمر كرد و 1223 سال قبل از ميلاد فوت كرد. قبر او در رامه و در بيتالمقدس است.(3)
طالوت فردي بلندقامت و تنومند و خوشاندام بود، اعصابي محكم و نيرومند داشت و بسيار زيرك و دانشمند بوده است.(4)
طالوت به دليل فقر، به سقايي يا دباغي روزگار ميگذراند.(1)همچنين قبل از رسيدن به مقام شاهي، پدرش او را براي كمك و همراهي با خود در چراي گوسفندان به صحرا ميبرد و كشاورزي ميكرد.(2)بعدها از طرف خداوند، شاهي و حكومت را به دست گرفت.(3)
طالوت از جانب خداوند به شاهي و فرماندهي بنياسرائيل برگزيده شد و پيامبر زمان او سموئيل (شموئيل) بود.(4)برخي از عوامل برگزيدگي او عبارتاند از:
الف) برخورداري وي از توانايي علمي؛
ب) قدرت جسمي بيشتر نسب به ديگران.(5)
از آنجا كه ابتدا قوم بنياسرائيل به خدايي بودن مأموريت طالوت اعتماد نداشتند،(6)از پيامبرشان (شموئيل) درخواست نشانهاي براي زمامداري كردند، پس پيامبرشان خطاب به آنان گفت:
... إِنَّ آيةَ مُلْكِهِ أَن يأْتِيكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَي وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ. (بقره: 248)
... نشانه حكومت او اين است كه با صندوق عهد به سوي شما خواهد آمد. (همان صندوقي كه) در آن آرامشي از پروردگار شما و
يادگارهاي خاندان موسي و هارون قرار دارد، درحاليكه فرشتگان، آن را حمل ميكنند. در اين موضوع نشانهاي (روشن) براي شماست، اگر ايمان داشته باشيد.
با توجه به آيات قرآن، صندوق عهد، محتوياتي داشته كه موجب آرامش بنياسرائيل ميشد و نفوذ معنوي و آثار رواني در پيشامدهاي گوناگون داشته است.(1)
زير فصل ها
الف) نسب طالوت
ب) نام همسر
ج) نام فرزندان
الف) نسب طالوت
طالوت پسر قيس، پسر ابيان، پسر ضرار، پسر بحرت، پسر افيخ، پسر ايشي، پسر بنيامين، پسر يعقوب عليه السلام ، پسر اسحاق عليه السلام و پسر ابراهيم عليه السلام بود.(2)
ج) نام فرزندان
شاؤل [طالوت] چهار فرزند پسر به نامهاي يونائان، يثوي، ملك شيوع و اشباشول و دو دختر به نامهاي ناذاب و ملكان داشت.(4)
در زمان طالوت، حكومت مردم فلسطين به عهده فردي به نام جالوت بود كه به او جلياث ميگفتند.(5)او پادشاه نيرومند و گردنكشي بود،(6)، به گونهاي كه كسي توانايي مقابله با او را نداشته است. در مقابل لشكر اندك بنياسرائيل،
جالوت داراي هشتصد مرد مبارز بود، به همين دليل لشكر طالوت با ديدن آنها دست به دعا بردند.(1)(بقره: 250)
اين گروه اندك با ارادههاي محكم و روحيهاي عالي به فرماندهي طالوت (فرمانده لايق و باايمان) به دشمن حمله كردند. در آن هنگام كه داوود بهعنوان جوان ناشناس در ميان بنياسرائيل بود، به وسيله فلاخني كه در دست داشت، جالوت را كشت (بقره: 251) و با كشته شدن او سپاه فروپاشيد و همه فرار كردند.(2)
به اين ترتيب، طالوت با لشكر اندك بر دشمنان پيروز شد و داوود عليه السلام داراي موقعيت عظيم در نزد شموئيل و بنياسرائيل گرديد و سرانجام به مقام نبوت و حكومت رسيد.(3)
مؤمن آل فرعون
زير فصل ها
شناسه اسمي مؤمن آل فرعون
شناسه شغلي و خدماتي مؤمن آل فرعون
شناسه رفتاري و رواني مؤمن آل فرعون
شناسه فكري و عقيدتي مؤمن آل فرعون
شناسه تبليغي
شناسه خانوادگي مؤمن فرعون
مؤمن آل فرعون در عصر موسي عليه السلام و فرعون زندگي ميكرده است. (غافر: 28 ـ 44) نام او را برخي حزبيل و برخي هم حزقيل گفتهاند.(1)
برخي او را قبطي و برخي بنياسرائيلي ميدانند.(2)با توجه به آيات قرآن ميتوان گفت او از قبطيان بوده؛ چرا كه به آل فرعون، «يا قوم» خطاب ميكرد و آنان را داراي ملك و حكومت ميدانست و ميفرمود: «يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيوْمَ...؛ اي قوم من! امروز حكومت از آن شماست.» (غافر: 29) و در جاي ديگر، قرآن به صراحت از او ياد ميكند و ميفرمايد:
«وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يكْتُمُ إيمانَهُ ....»: (غافر: 28)
از آنجا كه «آل» به خويشاوندان گفته ميشود، منظور از آل فرعون، خويشاوندان فرعون هستند.(3)اگرچه در مورد دوستان و اطرافيان هم اطلاق ميشود.
گفته شده كه او نجاري ميكرده و جعبههايي ميساخته است. جعبهاي را هم كه حضرت موسي عليه السلام را در نوزادي درون آن گذاشتند و به رود نيل انداختند، او ساخته بود.(1)همچنين برخي او را پسرعموي فرعون به منزله وليعهد و عهدهدار مسئوليت امنيتي دانستهاند.(2)بعضي هم او را سرپرست خزانهها و گنجينههاي فرعون ميدانند.(3)
بارزترين ويژگي اخلاقي مؤمن آل فرعون، راستگويي و صداقت است. چنانكه در اين باره پيامبر اسلام ميفرمايد: «صديقان سه تن بودند: مؤمن آل ياسين، مؤمن آل فرعون (حزقيل) و علي بن ابيطالب عليه السلام كه با فضيلتترين آنهاست.»(4)«صديق» به كسي گفته ميشود كه در گفتار و وعدههاي خود هرگز دروغ نگويد.(5)
وي فردي موحد و خداپرست بوده، ولي چون داراي منصب حكومتي و از نزديكان فرعون بوده، ايمان خود را كتمان ميكرد و هنگامي كه جان موسي عليه السلام از سوي فرعون تهديد ميشود، فعاليت جدي خود را آغاز ميكند. (غافر: 28) به گونهاي كه وقتي وي خداپرستي و ايمانش را آشكار كرد، به همراه جادوگران فرعون كه ايمان آورده بودند، به دار آويخته شد.(6)برخي نيز گفتهاند به دستور فرعون، بدنش را قطعهقطعه كردند و او را به شهادت رساندند.(7)
ديگر ويژگي عقيدتي او، ناچيز دانستن دنيا و اعتقاد به آخرت بود، همانگونه كه خطاب به قوم خود ميفرمايد: «يا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِي دَارُ الْقَرَارِ؛ اي قوم من! اين زندگي دنيا، تنها متاع زودگذري است و آخرت سراي هميشگي است». (غافر: 39)
زير فصل ها
الف) دعوت به توحيد
ب) همراهي با مردم
ج) دعوت به كار خير و دوري از گناه
الف) دعوت به توحيد
يكي از سيرههاي تبليغي مؤمن آل فرعون، دعوت مردم به سوي خدا و يكتاپرستي بود. او خطاب به قوم خود ميفرمود:
وَيا قَوْمِ مَا لِي أَدْعُوكُمْ إِلَي النَّجَاةِ وَتَدْعُونَنِي إِلَي النَّارِ تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَأُشْرِكَ بِهِ مَا لَيسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَأَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَي الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ. (غافر: 41 و 42)
اي قوم من! شما را به سوي نجات دعوت ميكنم، اما شما مرا به سوي آتش فرا ميخوانيد مرا دعوت ميكنيد، كه به خداي يگانه كافر شوم و همتايي كه به آن علم ندارم براي او قرار دهم، درحاليكه من شما را به سوي خداوند عزيز غفّار دعوت ميكنم.
طبق اين آيات، مؤمن آل فرعون، دعوت به دين خدا را رهايي و در مقابل، عاقبت اعتقاد به شرك را آتش جهنم ميدانست و مردم را با تلاش زياد به سوي هشياري فراميخواند، به همين دليل، خداوند او را حجت و مايه عبرت «آل فرعون» قرار داده است.(1)
ب) همراهي با مردم
مؤمن آل فرعون با اينكه ايمان واقعي به موسي عليه السلام داشت، به دليل رعايت حال مردم و همراهي با آنان، در ظاهر خطاب به آنها ميگويد: «وَ إِنْ يكُ صادِقًا يصِبْكُمْ بَعْضُ الّذي يعِدُكُمْ؛ اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را
1) الكشاف، ج 4، ص 169.
خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، [دست كم] بعضي عذابهايي را كه وعده ميدهد، به شما خواهد رسيد». (غافر: 28)
وي در مقابل دشمنان موسي عليه السلام و منكران دعوتش، نياز داشت تا در ظاهر با آنان مدارا و نرمي كند و راه ميانه را برود، و از در خيرخواهي درآيد، به گونهاي كه زمينه را براي قبول آنان فراهم كند تا هنگامي كه پيامي از او شنيدند، آن را رد نكنند.(1)
ج) دعوت به كار خير و دوري از گناه
ديگر سيره تبليغي مؤمن آل فرعون، دعوت و تشويق آنان به انجام دادن كار خير و پرهيز از گناه بود. وي خطاب به آنان ميفرمايد:
مَنْ عَمِلَ سَيئَةً فَلَا يجْزَي إِلَّا مِثْلَهَا وَمَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكرٍ أَوْ أُنثَي وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئِك يدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيرِ حِسَابٍ. (غافر: 40)
هر كسي بدي كند، جز به مانند آن كيفر داده نمي شود، ولي هر كسي كار شايستهاي انجام دهد، خواه مرد يا زن، درحاليكه مؤمن باشد، آنها وارد بهشت ميشوند و در آن، روزي بيحسابي به آنها داده خواهد شد.
همسر مؤمن، زني خداپرست بود كه ايمان خود را پنهان ميكرد. او آرايشگر دختر فرعون بود. هنگامي كه نام خدا را به زبان آورد، دختر فرعون متوجه شد و با پدرش در ميان گذاشت. فرعون از او پرسيد خداي تو كيست. زن گفت: پروردگار من و تو خداست. فرعون دستور داد، تنور را براي شكنجه او و فرزندانش داغ كردند. آنگاه فرعون، پيش چشم او ابتدا فرزندانش را يكيك در تنور ريخت و سپس آن زن (مؤمن آل فرعون) را در تنور افكند.(2)
فصل دوم: مرداني كه عملكرد منفي داشتند
زير فصل ها
آزر
فرعون
سامري
قارون
هامان
جالوت
ابولهب
آزر
زير فصل ها
شناسه اسمي آزر
شناسه شغلي و خدماتي آزر
شناسه فكري و عقيدتي آزر
شناسه تبليغي آزر
شناسه خانوادگي آزر
شناسه قومي آزر
زير فصل ها
الف) نام آزر
ب) مدت عمر و محل وفات
الف) نام آزر
واژه آزر يك بار در قرآن آمده: «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لأَبِيهِ آزَرَ» (انعام: 74) و به صورت «لأبيه» دوازده بار به كار رفته است.(1)
واژه «آزر» معرّب «آزور» به معناي همواره مشغول خدمت بودن، مشابه كلمه وزير است و چون او وزير مورد اعتماد و گرداننده امور نمرود بوده، آزر ناميده شده است.(2)
ب) مدت عمر و محل وفات
آزر در 250 يا 260 سالگي در حرّان، يكي از شهرهاي عراق، درگذشت.(3)
طبق روايتي از امام صادق عليه السلام ، آزر، وزير و گرداننده دربار نمرود بوده و همچنين او سرپرستي امور بتخانه را از سوي نمرود به عهده داشت.(4)
زير فصل ها
الف) مشرك و بتپرست
ب) اطاعت و پيروي از شيطان
الف) مشرك و بتپرست
بنابر آيات قرآن، آزر از نظر اعتقادي، فردي گمراه و بتپرست بود و بتهايي را كه داراي نقش و نگار بودند، پرستش ميكرد،(1)تا جايي كه حضرت ابراهيم عليه السلام خطاب به آذر و قوم خود ميفرمايد: «مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ؛ اين مجسمههاي بيروح چيست كه شما آن را پرستش ميكنيد». (انبياء: 52)
همچنين موجودات بيجان را كه بدون هرگونه توانايي بودند، عبادت ميكرد. ازاينرو، ابراهيم عليه السلام خطاب به او مي فرمايد: «لِمَ تَعْبُدُ ما لا يسْمَعُ وَلا يبْصِرُ وَلا يغْني عَنْكَ شَيئًا؛ چرا چيزي را ميپرستي كه نه ميشنود و نه ميبيند و نه هيچ مشكلي را از تو حل ميكند؟» (مريم: 42)
او به اعتكاف و عبادت در كنار بتها نيز ميپرداخت. (شعراء: 71)
ب) اطاعت و پيروي از شيطان
از ديگر رفتارهاي آزر، پيروي از شيطان بوده است. ابراهيم عليه السلام خطاب به او ميفرمايد: «يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشّيطانَ إِنّ الشّيطانَ كانَ لِلرّحْمنِ عَصِيا؛ اي پدر! شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداوند رحمان، عصيانگر بود». (مريم: 44)
همچنين آزر تا آخر عمرش ايمان نياورد و كافر از دنيا رفت.(2)
آزر از مبلّغان و مدافعان سرسخت آيين بتپرستي بود كه در جامعه مشرك آن روز نفوذ و اعتبار فراواني داشته است.(3)ابراهيم عليه السلام نيز خطاب به آزر ميفرمايد: «... تَتّخِذُ أَصْنامًا آلِهَةً إِنّي أَراكَ وَقَوْمَكَ في ضَلالٍ مُبينٍ؛ آيا بتهايي را معبودان خود انتخاب ميكني؟! من، تو و قوم تو را در گمراهي آشكار ميبينم». (انعام:74)
الف) نسب آزر: آزر پسر باعِز پسر تاخُور، پسر اَرغو، پسر فالغ، پسر سالخ، پسر ارفخشد، پسر سام، پسر نوح عليه السلام است.(1)
ب) فرزندان: برخي ابراهيم عليه السلام را فرزند آزر ميدانند و دليل آن را واژه «أب» در قرآن ميگويند. (انعام: 74) علامه طباطبايي، ميان واژه «والد» و «أب» فرق گذاشته است و ميگويد:
«والد» فقط به پدر صلبي گفته ميشود، ولي «أب» بر جد و عمو و جز آن گفته شده و در قرآن هم به كار رفته است. از جمله: « وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِـي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيعْقُوبَ؛ آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروي كردم». (يوسف: 38)
پس با اينكه اسحاق عليه السلام ، جد يوسف و ابراهيم عليه السلام ، جد پدر او به شمار ميرود، براي هر يك از اين دو، «أب» به كار رفته است. بنابراين ميتوان گفت: آزر طبق آيات قرآن، پدر حقيقي ابراهيم عليه السلام نبوده، بلكه داراي صفاتي بود كه كلمه «أب» درباره او به كار برده شده است. در لغت نيز واژه «أب» براي جد، عمو، شوهر مادر و يا هر صاحب اختيار و بزرگي كه از او پيروي ميشود، استفاده شده است. (2)
بيشتر مفسران(3)و تاريخنويسان،(4)نام پدر ابراهيم را تارخ يا تارح خواندهاند. همچنين آنان در اينكه آزر مشرك، پدر ابراهيم نيست، اتفاق نظر دارند و او را پدرِ مادر يا عموي ابراهيم عليه السلام دانستهاند.(5)
قوم آزر، همانند خود او مردمي گمراه و مشرك بودند و همواره به عبادت بتها ميپرداختند، به گونهاي كه بتپرستي آزر و قومش موجب بيزاري ابراهيم از آنان شده بود.(1)
1) نك: شعراء:71؛ انعام: 74؛ زخرف: 43.
فرعون
زير فصل ها
شناسه اسمي فرعون
شناسه جسمي و ظاهري
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه رفتاري و رواني فرعون
شناسه فكري و عقيدتي فرعون
زير فصل ها
نام فرعون
نام فرعون
نام فرعون 68 بار در قرآن آمده كه در همه موارد، به فرعون زمان موسي عليه السلام توجه دارد. فرعون، نامي اعجمي است(1)كه لقب شاهان قديم مصر بود.(2)نام فرعون دوران حضرت موسي عليه السلام ، وليد بن مصعب است كه 1491 سال پيش از ميلاد مسيح ميزيسته است.(3)
فرعون، حكومت و شاهي مصر را در زمان حضرت موسي عليه السلام بر عهده داشته. چنانكه قرآن ميفرمايد: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ... فِرْعَوْنُ ذُو اْلأَوْتادِ؛ بيش از آنان قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت ]پيامبران ما را[ تكذيب كردند». (ص: 12)
منظور از «اوتاد» اين است كه فرعون داراي سپاه فراواني بوده كه به وسيله آنان، پادشاهي خود را مستحكم كرده بود.(1)برخي نيز گفتهاند: علت اينكه فرعون را «ذوالاوتاد» خواندهاند، اين است كه هرگاه خشمگين ميشد و ميخواست افراد را مجازات كند، آنان را روي زمين ميخواباند، چهار ميخ به دست و پاهاي آنان ميكوبيد و آنان را به حال خود رها ميكرد تا بميرند.(2)
الف) شكنجهگري و نسلكشي: فرعون زمان موسي عليه السلام از نظر رفتاري، خشنتر و سنگدلتر و بدرفتارتر از فرعونهاي قبلي بود. به ويژه زماني كه در خواب ديد آتشي از بيتالمقدس آمد و خانههاي مصر و قبطيان را سوزاند و خانههاي بنياسرائيل باقي ماند. در نتيجه، ساحران و كاهنان را دعوت كرد تا خواب او را تعبير كنند. آنان گفتند: از بيتالمقدس مردي خواهد آمد كه نابودي مصر به دست اوست.(3)به دنبال اين خواب، فرعون دستور داد زنان را شكنجه كنند و فرزندان پسر را سر بريد و دختران را زنده گذارد. (4)
ب) استكبار: خودبزرگبيني و استكبار فرعون در برابر حضرت موسي عليه السلام و آيات الهي، از ديگر رفتارهاي ناپسند اوست. قرآن نيز از زبان فرعون ميفرمايد: «فَقَالَ أَنَا رَبُّكمُ الْأَعْلَي؛ و گفت: من پروردگار برتر شما هستم». (نازعات: 24)
در جاي ديگر، خداوند علت تكبرورزي وي را «قدرت» و «سلطنت» او ميداند. (زخرف:51 و52)
ج) استهزا و خوار شمردن: ديگر ويژگي رفتاري فرعون، استهزا و تحقير موسي عليه السلام است، چنانكه قرآن ميفرمايد: «فَلَمَّا جَاءهُم بِآياتِنَا إِذَا هُم مِّنْهَا يضْحَكونَ؛ ولي هنگامي كه او آيات ما را براي آنها آورد، به آن ميخنديدند». (زخرف: 47)
د) رفاهطلبي: فرعون با ساختن كاخ و خوشنشيني، همواره به دنبال رفاهطلبي بود. قرآن ميفرمايد: «وَدَمَّرْنَا مَا كانَ يصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا كانُواْ يعْرِشُونَ؛ و آنچه از فرعون و فرعونيان (از كاخهاي مجلل) ميساختند و آنچه از باغهاي داربست دار فراهم ساخته بودند، در هم كوبيديم!» (اعراف: 137)
ه) پيمانشكني: او يكي از حاكمان پيمانشكن بوده است،(1)چنانكه قرآن ميفرمايد: «فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِذا هُمْ ينْكُثُونَ؛ اما هنگامي كه عذاب را از آنها برطرف ميساختيم، پيمان خود را ميشكستند». (زخرف: 50)
الف) مبارزه با توحيد: پنهان نگهداشتن ايمان از سوي مؤمن آل فرعون و تصميم به قتل موسي از سوي فرعونيان، نشاندهنده مبارزه آنان با عقايد توحيدي بود، به گونهاي كه قرآن ميفرمايد:
وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يقُولَ رَبِّي اللَّهُ. (غافر: 28)
و مرد مؤمني از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان ميداشت، گفت: آيا ميخواهيد مردي را بكشيد، به خاطر اينكه ميگويد: پروردگار من «الله» است.
ب) منكر رسالت پيامبران: فرعون، منكر رسالت موسي عليه السلام و معجزات او بوده است، به گونهاي كه قرآن ميفرمايد: «كذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ؛ پيش از آنان قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت، ]پيامبران ما را[ تكذيب كردند».(2)(ص: 12)
سامري
زير فصل ها
شناسه اسمي سامري
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه اخلاقي و رفتاري سامري
شناسه فكري و عقيدتي سامري
شناسه تبليغي سامري
شناسه جغرافيايي
يكي ديگر از شخصيتهاي منفياي كه در قرآن از آن نام برده شده، عالم منافقي به نام سامري است. نام اصلي او موس بن ظفر بود.(1)او شخصيتي عالم و به ظاهر مؤمن به موسي عليه السلام بوده، اما منافق و در پي فرصت بود تا در زمان مناسب، مقاصد خود را اجرا كند. همچنين گفتهاند سامري منسوب به «سامر» يا «سامره» است و سامره محلي در فلسطين يا نام قوم و طايفهاي در آن زمان بوده است. سامري از بنياسرائيل و اصحاب موسي عليه السلام بود كه پس از سفر موسي عليه السلام به ميقات، به فكر ساختن گوساله زرين افتاد و بنياسرائيل را به پرستش آن فراخواند.(2)
سامري با صنعت زرگري آشنا بوده است. ازاينرو، توانسته بود گوساله زرين بسازد. (طه: 95 و 96) همچنين سامري به مجسمهسازي هم آگاهي داشته است.(3)
برخي نيز او را فالگير و منجم ميدانند؛ چون در علم نجوم ديده بود كه بنياسرائيل دريا را قطع خواهند كرد. ازاينرو، او داخل قوم بنياسرائيل
شد، ولي در اصل از آنان نبود، بلكه اهل قريهاي از موصل بود كه گاو را پرستش ميكردند.(1)
مهمترين ويژگي اخلاقي سامري، نفاق و فرصتطلبي است. وقتي موسي عليه السلام براي گرفتن احكام تورات به كوه «طور» رفته بود تا حقايق وحي براي او روشن شود و در زمان مقرّر سي روز نيامد، سامري فرصت را مناسب ديد و به گمراه كردن مردم پرداخت. از مردم زر و زيورها را جمع كرد و سپس يك مشت خاك (كه از سم اسب جبرئيل گرفته بود) روي زر و زيورها ريخت و از آنها گوسالهاي ساخت كه صداي نعره ميزد.(2)سامري بعد از ساختن گوساله، به مردم گفت: اين خداي شما، خداي موسي است. پس بني اسرائيل اطراف او را گرفتند و به پرستش او پرداختند.(3)هنگامي كه موسي عليه السلام برگشت و گوسالهپرستي قوم را ديد، لوح را بر زمين انداخت و برادرش «هارون» را مؤاخذه كرد. سپس پيش سامري رفته و گوساله را برداشت و سوزانيد، موسي عليه السلام تصميم گرفته بود سامري را بكشد، ولي به دستور خداوند او را رها و نفرين كرد.(4)ازاينرو «سامري» به مرضي مبتلا شد كه با نزديك شدن افراد به خود احساس وحشت ميكرد و ميگفت «لامساس» به من نزديك نشويد.(5)
يكي از ويژگيهاي عقيدتي سامري، اين است كه او مشرك بود؛ چون گوسالهاي را كه خود ساخته بود، در كنار خداوند عبادت ميكرد، به گونهاي كه موسي عليه السلام خطاب به سامري گفت:
وَانظُرْ إِلَي إِلَهِك الَّذِي ظَلْتَ عَلَيهِ عَاكفًا لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي الْيمِّ نَسْفًا (طه: 97)
اكنون بنگر به اين معبودت كه پيوسته آن را پرستش ميكردي، و ببين ما آن را نخست ميسوزانيم، سپس ذرات آن را به دريا ميپاشيم.
از آنجا كه سامري از موقعيت و جايگاه ممتازي در ميان بنياسرائيل برخوردار بود، در تبليغات (منفي) نقش مهمي داشته كه نمونه برجسته آن، تشويق مردم به گوسالهپرستي بوده است.(1)
سامري در سرزمين مصر زندگي ميكرد و جزو بنياسرائيل شده بود.(2)
قارون
زير فصل ها
شناسه اسمي قارون
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه رفتاري و رواني قارون
شناسه فكري و عقيدتي قارون
زير فصل ها
الف) نام قارون
ب) زمان وفات
الف) نام قارون
قارون يكي از شخصيتهاي منفي قرآن است. قارون(1)را در عبري «قاروج» يا «قُورَح» ميگفتند و چون قارون داراي حسن صوري بود و به زيبايي معروف بوده است، او را «منور» ميخواندند.(2)
او پسرعمو يا پسرخاله موسي عليه السلام بوده است. قارون در ابتدا از مال دنيا هيچ بهرهاي نداشته، ولي بعدها صاحب مال و منال و مالك خزانهها و گنجينههاي فراوان شد. ثروت عظيمي از طلا ونقره داشت كه حمل كليدهاي آن براي عدهاي نيرومند سخت بود و كمر آنان را خم ميكرده است.(3)
ب) زمان وفات
زمان خسف (به زمين فرو رفتن) قارون، 3832 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام است(4)كه به دليل نفرين حضرت موسي عليه السلام به زمين فرو رفت.
در قصص قرآن آمده چون قارون از علم و حكمت بهره فراوان داشته، حضرت موسي عليه السلام عهدهدار قضاوت در يك بخش و قارون، دادستان بخش ديگر شده بود.(1)همچنين او علم «كيميا» ميدانسته(2)و قاري تورات بوده است.(3)گفتهاند كه وي به دليل برخورداري از ثروت فراوان، دستور داده بود تا تختي از زرّ ناب ساخته و آن را بر خيمه خود گذاشته بودند و در آنجا مشغول ميهماننوازي بوده و بيشتر روزگارش را به شوخي و خوشگذراني ميگذرانده است.(4)
قارون كه داراي ثروت فراواني شده بود، همواره به خود مغرور بود، چنانكه ميگفت: «إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَي عِلْمٍ عِندِي؛ اين ثروت را به وسيله دانشي كه نزد من است، به دست آوردهام». (قصص: 78)
همچنين ميگفت چون من راه جمعآوري مال و ثروت را بلدم و در مالكيت و تصرف آن استقلال دارم، ميتوانم عمرم را در به دست آوردن مقام و ثروت و هر آرزويي، صرف كنم و كسي حق مداخله در كارم را ندارد.(5)در جاي ديگر نيز ميگويد چون علم من به تورات بيشتر است مستحق هستم كه از نظر جاه و مقام و مال، بر مردم پيشي بگيرم و چون من بيشتر ميدانم، به سبب آن اموال زيادي نزد من جمع شده است و يا اينكه چون دانا به گنج يوسف صديقم، آن را برداشتهام.(6)
قارون ابتدا به فضل و تقوا معروف بوده و غير از حضرت موسي عليه السلام كسي با او برابري نمي كرد، به گونهاي كه همواره خدا را عبادت ميكرد و توارت را قرائت مي كرد. همچنين او جزو هفتاد تن نيكوكاري بود كه موسي عليه السلام از ميان بنياسرائيل انتخاب كرده بود تا به «طور سينا» برود و صداي خدا را بشنود، ولي بعدها كه صاحب مال و ثروت فراوان شد، به خود مغرور گشت و در مقابل موسي عليه السلام قرار گرفت و با او مخالفت كرد.(1)
هنگامي هم كه حضرت موسي عليه السلام دستور پرداخت زكات را داد، در ابتدا سكوت كرد، ولي بعد از حساب كردن، متوجه شد كه در اين صورت بايد مقدار زيادي زكات دهد. پس به نظرش زياد آمد و در نتيجه با او به مخالفت برخاست و مردم را عليه او تحريك كرد و گفت: موسي عليه السلام ميخواهد مالهايتان را بگيرد. به همين دليل، قرار گذاشتند به زني زناكار رشوه دهند و حضرت موسي عليه السلام را به تهمت زناكاري رسوا كنند. ولي آن زن فاسقه نتوانست دروغ بگويد و نقشه آنان را فاش كرد.(2)در نتيجه، حضرت موسي عليه السلام در حق او نفرين كرد. پس زمين، او و ثروتش را در خود فروبرد.(3)
هامان
زير فصل ها
شناسه اسمي هامان
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه رفتاري و رواني هامان
شناسه فكري و عقيدتي هامان
نام هامان شش بار در قرآن به صورت صريح ذكر شده كه چهار بار در كنار فرعون قرار گرفته و به تبهكاري او در زمين و هلاك و غرق شدن او اشاره كرده است.(1)
هامان، وزير و مشاور فرعون بوده (غافر: 36) و همواره پيشاپيش سپاه فرعون خدمت ميكرده است، به گونهاي كه وقتي موسي عليه السلام و يارانش از مصر بيرون ميرفتند و فرعون و لشكريان در تعقيب آنان بودند، هامان پيشروي لشكر بود.(2)
وقتي فرعون دستور ساختن برج بزرگ را براي اطلاع از خداي موسي داد، هامان به منظور اين كار، استادان ماهر و ابزار و وسايلي مانند سنگ و آجر را جمع كرد تا برج بلندي ساخته شود. وقتي فرعون بالاي قصر رفت، تيري به
سوي آسمان انداخت و گفت: خداي موسي را كشتم. جبرئيل نيز به فرمان خدا قصر را سه پاره كرد و موجب شد هر استاد مزدوري كه در ساختن قصر تلاش كرده بود، بر اثر آن هلاك شود.(1)
هامان فردي مشرك و همعقيده فرعون بود و او را خداي خود ميدانست، چنانكه وقتي موسي عليه السلام از جانب خداوند مأمور به دعوت فرعون شد (طه: 44)، فرعون گفت بايد با هامان مشورت كنم. وقتي هامان آمد، رأي او را زد و گفت: آيا پس از عمري خدايي، اكنون ميخواهي بردگي كني و خدايي را بپرستي كه ديدني نيست؟!(2)
جالوت
زير فصل ها
شناسه اسمي جالوت
شناسه جسمي و ظاهري
شناسه شغلي و خدماتي
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي جالوت
شناسه جغرافيايي
زير فصل ها
الف) نام جالوت
ب) زمان وفات
الف) نام جالوت
اين نام به صورت صريح در قرآن آمده (بقره: 251) و داستان نبرد او با داوود عليه السلام در همان سوره ذكر شده است. (بقره: 247 ـ 252)
نام اصلي جالوت، جلياث بوده و از اولاد عوج است.(1)
ب) زمان وفات
زمان قتل جالوت، 4361 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام بوده(2)كه به دست داود عليه السلام كشته شده است.(3)
جالوت، شاه «عمالقه» بوده كه بر بنياسرائيل تسلط يافته بود و از آنان جزيه ميگرفت و همچنين تورات آنان را گرفته است.(5)
الف) ظلم و ستم: جالوت، حاكمي ستمگر و ظالم بوده، به گونهاي كه بر بنياسرائيل حمله كرده، مردان آنان را كشته و بقيه را از سرزميني بيرون كرد و زنانشان را به بردگي گرفت.(1)
ب) فسادگري: از ديگر ويژگي رفتاري جالوت اينكه وجود او در زمين موجب فساد دانسته شده است(2)و قرآن هم به آن اشاره ميكند و ميفرمايد: «... وَلَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ اْلأَرْضُ...؛ و اگر خداوند بعضي از مردم را به وسيله بعضي ديگر دفع نمي كرد، زمين را فساد فرا ميگرفت...». (بقره: 251)
جالوت و سپاهيانش از نظر عقيدتي كافر بودند، چنانكه وقتي سپاهيان داود در مقابل سپاهيان (جالوت) قرار گرفتند، گفتند: «... قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَينَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرِينَ؛ پروردگارا! پيمانه شكيبايي و استقامت را بر ما بريز و قدمهاي مارا ثابت بدار و ما را بر جمعيت كافران، پيروز گردان». (بقره: 250)
محل شاهي جالوت، مكاني ميان مصر و فلسطين بود كه بر بنياسرائيل حكومت ميكرده است.(3)
ابولهب
زير فصل ها
شناسه اسمي ابولهب
شناسه جسمي و ظاهري ابيلهب
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي ابولهب
شناسه خانوادگي ابولهب
شناسه قومي ابولهب
شناسه حكومتي (زمان ابولهب)
زير فصل ها
نام ابولهب
نام ابولهب
اين واژه يك بار در قرآن آمده است. درباره علت نامگذاري او گفتهاند پدرش او را به سبب زيبايي و گلگوني چهره، ابيلهب خوانده است.(1)به گفته برخي نيز چون عاقبت او با آتش است، چنين ناميده شده است.(2)اگرچه در ميان مردم، بيشتر «اباعتبه» خطاب ميشده است.(3)
او داراي چهرهاي زيبا و دلفريب بوده و گونههاي سرخ و برافروخته مانند شعله آتش داشته است.(4)
الف) آزار و اذيت پيامبر: ابولهب به روشهاي گوناگون به آزار و اذيت پيامبر ميپرداخت. براي نمونه، ريختن خار و خاشاك بر سر پيامبر، كه اين كار موجب ميشد بنيهاشم خشمگين شوند.(5)
ب) نفرين و دشنام به پيامبر: هنگام دعوت عمومي وقتي پيامبر بالاي كوههاي صفا و مروه رفت و از مردم خواست تا خداي واحد را پرستش كنند، ابولهب با شنيدن دعوت پيامبر، با واكنش تند و كينهتوزي گفت: مرگ و نابودي بر تو باد، آيا به خاطر اين سخن ما را در اين كوه گردآوردي؟ در همين زمان بود كه خداوند در پاسخ او سوره «مسد» را نازل كرد.(1)
ج) همكاري و همراهي نكردن با مسلمانان: ابولهب در پيمان «صحيفه» بر ضد پيامبر و مسلمانان شركت كرد و تنها فرد از «بنيعبدالمطلب» بود كه در «شعب ابوطالب» نبود. همچنين در جنگ «بدر» كه همه اشراف مكه حضور داشتند، شركت نكرد و به اصرار ديگران، فردي را كه چهار درهم از او طلب داشت، (با بخشش پول) به جاي خود فرستاد.(2)
د) متهم كردن پيامبر به جادوگري و دروغگويي: دشمني ابولهب با پيامبر به گونهاي بود كه از هر فرصتي براي تبليغ برضد پيامبر استفاده ميكرد. وقتي حضرت در «يومالانذار»، خويشان خود را جمع كرد تا پيام الهي را تبليغ كند (دعوت خصوصي)، ابولهب با ديدن كرامتهاي پيامبر كه با غذاي اندك و شربت آماده به كمك علي عليه السلام همه را سيراب كرد، قبل از اينكه پيامبر شروع به صحبت كند، به او تهمت جادوگري زد و از اين طريق مانع انذار حضرت شد.(3)در جاي ديگر نيز براي جلوگيري از نفوذ كلام پيامبر (در دعوت از مردم)، به دنبال او ميرفت و دروغگو خطابش ميكرد و او را ساحر ميخواند تا مردم را از گرويدن به اسلام بازدارد.(4)
ابولهب، بتپرست بود و به سيره و سنت خاندان خويش عمل نكرد و از در دشمني با پيامبر درآمد و جزو دشمنان سرسخت آن حضرت قرار گرفت. او به شيوههاي گوناگون به اذيت و آزار پيامبر پرداخت تا آنجا كه قرآن از دوزخي شدن ابولهب و مردن او در حال كفر خبر ميدهد(1)و ميفرمايد: «تَبَّتْ يدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ؛ بريده باد دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد». (مسد: 1)
زير فصل ها
الف) نسب ابولهب
ب) پدر، مادر، برادران و خواهر ابولهب
ج) همسر ابولهب
د) فرزندان ابولهب
الف) نسب ابولهب
ابولهب پسر عبدالمطلب، پسر هاشم، پسر عبدمناف، پسر قصي، پسر كلاب و خود معروف به «اباعتبه» است.(2)
ب) پدر، مادر، برادران و خواهر ابولهب
پدر: عبدالمطلب، پدربزرگ پيامبر؛(3)
مادر: لبني، دختر هاجر بن عبدمناف، از قبيله «بني خزاعه»؛(4)
برادران: حارث، حمزه، عبدالله، عباس، ابوطالب، زبير، حَجل (كه او را غَيداق ميگفتند)، مقوم و ضرار؛(5)
خواهر: عاتكه. صفيه.
ج) همسر ابولهب
همسر ابولهب، اَروي مشهور به «اُم جميل»، دختر حرب بن اميه و خواهر ابوسفيان بود.(6)
د) فرزندان ابولهب
عَتبه و مَعتَب، دو پسر ابولهب بودند كه با دو دختر پيامبر به نام رقيه و امكلثوم ازدواج كردند. پسران ابولهب در فتح مكه مسلمان شدند و در حُنين از ثابت قدمان بودند.(1)
قوم و قبيله قريش از با نفوذترين قبايل در ميان عرب بوده و پس از اسلام تا قرنها بر جهان اسلام حكومت كرده است. اين قبيله كه پيامبر هم از ميان آنان برخاست، از مشهورترين و با شرافتترين قبايل عرب شناخته ميشد. در ميان قريش، طوايف مختلفي بودند كه بنيهاشم به پشتوانه هاشم و عبدالمطلب، از برترين طوايف قريش به شمار ميرفتند. بالاتر از آن، خاندان عبدمناف كه بني هاشم در شمار آنان بود، موقعيت ممتاز داشتند.(2)در ميان قريش، زندگي به صورت «قبيلهاي» بود. هر فردي كه قبايل به او تجاوز ميكرد، افراد قبيله از او دفاع ميكردند.
وقتي اسلام آمد، افرادي كه مسلمان شده بودند، در پناه قبيله در امان بودند. چنانكه پيامبر از حمايت كامل بنيهاشم (جز ابولهب)، به ويژه ابوطالب، برخوردار بوده است.(3)
در ميان اعراب چون الگوي مردم رئيس قبيله بود، بيشتر رؤساي قبايل نگاهشان به قريش بود و تا وقتي قريش در برابر اسلام مقاومت ميكردند، آنها نيز تسليم نميشدند.(4)
در زمان ابولهب در جزيرةالعرب هيچگونه حكومت سياسي نبوده، بلكه هر قبيله براي خود، حكومت مستقلي داشت. حكومت آنان را ميتوان «ملوكالطوايفي» دانست. ازاينرو، قدرت آنان پراكنده و بدون رهبري واحد بود. اين وضعيت موجب ميشد تا قدرتي به نام «امپراتور»، «شاه» يا «قدرت مركزي» وجود نداشته باشد.
قبايل مختلف، حاكميتهاي مستقل از هم داشتند و در ميان آنان، درگيريها و رقابتهايي براي گرفتن امتياز جريان داشت. نكته ديگر، نبود سلطه خارجي در جزيرةالعرب بود. چنانكه بخشهاي اصلي آن برخلاف مناطقي چون يمن و عراق و شام كه زير نفوذ يكي از دو قدرت ايران و روم قرار داشت، به اصطلاح منطقه آزاد خوانده ميشد.(1)
1) سيره رسول خدا صلي الله عليه و آله، صص 309 و310.
فصل سوم: زناني كه عملكرد مثبت داشتند
زير فصل ها
مريم عليها السلام
ساره
هاجر
آسيه (امرأة فرعون)
مريم عليها السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي مريم عليها السلام
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي مريم عليها السلام
شناسه خانوادگي مريم
مريم، تنها زني است كه نامش به صورت صريح(1)و 34 بار در قرآن آمده است. او يكي از زنان ممتاز و نمونه تاريخ است كه داستان زندگي او در سوره نوزدهم قرآن، به نام خودش بيان شده است. در بيشتر موارد از او بهعنوان مادر عيسي عليه السلام ياد ميشود.
مريم، يعني زن عابد خدمتكار.(2)علت اين نامگذاري نيز چنين است كه چون مادر مريم نذر كرده بود اگر فرزندش پسر باشد، او را خدمتكار بيتالمقدس كند و هنگامي كه ديد فرزندش دختر است، ابتدا ناراحت شد و گفت: آنچه من وضع حمل كردهام، دختر است و نميتوانم نذرم را ادا كنم. خداوند در جواب او گفت: خدا داناتر است از آنچه او زاييده است. بنابراين، مادر مريم متوجه ميشود با اينكه نوزادش دختر است، نذر او به درگاه خداوند پذيرفته شده است. (آلعمران: 36) به همين دليل، نام او را مريم، يعني خدمتكار گذاشت.
الف) مريم مظهر عفاف و پاكدامني: از برجستهترين ويژگيهاي اخلاقي حضرت مريم عليها السلام ، عفت و پاكدامني اوست، چنانكه خداوند در قرآن به اين صفت او اشاره ميكند و ميفرمايد: «وَمَرْيمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن...؛ و همچنين به مريم، دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت و ما از روح خود در او دميديم...». (تحريم: 12)
همچنين هنگامي كه مريم عليها السلام مشغول عبادت بود، فرشته وحي بر او نازل شد. مريم مضطرب و ناراحت، درصدد پوشانيدن خود شد تا مبادا نامحرم به او نظر كند. جوان را موعظه و امر به معروف و نهي از منكر كرد و به او گفت: اگر با تقوايي، دست به اين كار نزن. من كه دستم بسته است، تو هم دستت را ببند.(1)عفت و پاكدامني اين بانو به قدري بوده كه گفته شده احدي از مردان او را نديده بود.(2)
ب) محدثه بودن: از ديگر ويژگيهاي رفتاري مريم عليها السلام اين بود كه داراي چنان مقام و منزلتي بود كه ميتوانست فرشتهها را ببيند و با آنان سخن بگويد و سخنان آنان را بشنود.(3)بنابر آيات، جبرئيل بر مريم نازل ميشود و به صورت بشري، با او تكلم ميكند و به او مژده ميدهد كه صاحب پسري خواهد شد، كه در گهواره با مردم سخن خواهد گفت و از بندگان شايسته خدا خواهد بود و... .
امام صادق عليه السلام در اين باره ميفرمايد:
فاطمه عليها السلام تنها به اين علت «محدثه» شد كه ملائكه از آسمان فرود ميآمدند و همانند مريم، دختر عمران، او را خطاب قرار ميدادند و ميگفتند: «اي فاطمه، خداوند تو را برگزيد و پاك گردانيد و بر همه زنان عالم برگزيده است...».(4)
علامه طباطبايي ميفرمايد: «لازمه محدثه بودن، ديدن فرشته نيست، اما مريم عليها السلام طبق آيات صريح قرآن، روح را به صورت بشري تمامعيار مشاهده كرده و در حين گفتوگو او را ميديده است».(1)
ج) مريم از برگزيدگان: ديگر ويژگي مريم عليها السلام ، برگزيده شدن او از جانب خداوند بود، به گونهاي كه قرآن در اين باره ميفرمايد:
«...يا مَرْيمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاك وَطَهَّرَك وَاصْطَفَاك عَلَي نِسَاء الْعَالَمِينَ ؛ اي مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان برتري داده است». (آل عمران: 42)
در اين آيه به دو ويژگي اشاره شده است: اول، اصطفا؛ دوم، تطهير.
«اصطفا» به معني برگزيدن خالص شيء است، واژههاي اصطفا، اختيار و اجتبا به معناي انتخاب يك شيء برگزيده و خوب هستند. (2)
از ديگر ويژگيهاي مريم تطهير است. «طهرك» در اين آيه دلالت بر عصمت و پاكي مريم از زشتيها و گناهان ميكند.(3)
روايتي از امام باقر عليه السلام در اين زمينه نقل شده كه خطاب به مريم ميفرمايد: «خداوند، تو را از ذريه انبيا برگزيده و از هر عمل نامشروع، پاك كرده و تو را براي زادن عيسي عليه السلام بدون شوهر انتخاب كرده است».(4)
الف) تصديق آيات الهي: قرآن كريم حضرت مريم عليها السلام را به دليل ايمان و تصديق كلمات و آيات الهي، جزو صديقين قرار ميدهد و ميفرمايد: «...وَصَدَّقَتْ بِكلِمَاتِ رَبِّهَا وَكتُبِهِ...؛ او كلمات پروردگار و كتابهايش را تصديق كرد». (تحريم: 12)
و علت اينكه مريم، «صديقه» است، به خاطر آن نيست كه اخبار عادي را تصديق ميكند و آنچه ديگران ميپذيرند، او هم ميپذيرد، بلكه او چيزي را تصديق كرد كه ديگران باور نداشتهاند و دور از ذهن ميشمردند و در اين زمينه نشانهاي هم نخواست.(1)
ب) جزو قانتين بودن: ديگر ويژگي مريم عليها السلام كه عقيده و تفكر او را نشان ميدهد، عبادت و قنوت دائم بود، تا جايي كه از نظر ايمان و عشق به خدا، در مرتبه اعليٰ قرار داشته و اين عشق و محبت او به خدا، او را به عبادت ميكشاند. به همين دليل نيز خداوند از او با وصف «قانت» (عبادت و قنوت دائم) ياد ميكند و ميفرمايد: «وَمَرْيمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ... وَكانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ؛ و مريم بنت عمران... از مطيعان فرمان خدا بود». (تحريم: 12)
«قنوت» به معناي خضوع همراه با عبادت است.(2)به عقيده علامه طباطبايي مريم در زمره مردمي قرار داشت كه مطيع وخاضع خداوند بودند، و اگر مريم را جزو «قانتين» آورده، به اين جهت بوده است كه بيشتر «قانتين»، مردان هستند. بنابراين مريم عليها السلام مطيع امر خدا بوده و در اين اطاعت خصوع و تواضع داشته است.
زير فصل ها
الف) نسب مريم
ب) نام فرزند
الف) نسب مريم
برخي ايشان را به عمران بن ماشان نسبت ميدهند و معتقدند: «بنوماشان، از ملوك بنياسرائيل و از نسل داوود عليه السلام است».(3)امام باقر عليه السلام فرمود: «عمران، پيامبر بوده و به سوي قومش و حنه همسر عمران و... فرستاده شده بوده».(4)
ب) نام فرزند
نام فرزند حضرت عليها السلام مريم عيسي عليه السلام بوده است.(3)
نام خاله مريم: حنانه،(4)همسر حضرت زكرياست كه خداوند از حنانه در قرآن به بزرگي ياد كرده و نام او را در كنار زكريا و يحيي آورده است. (انبياء: 90)
ساره
زير فصل ها
شناسه اسمي ساره
شناسه شكلي و ظاهري
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي
زير فصل ها
الف) نام ساره
ب) زمان و محل وفات
الف) نام ساره
ساره، همسر حضرت ابراهيم عليه السلام و مادر اسحاق عليه السلام ،(1)از زنان عارف به خداست كه از او به نيكويي ياد ميشود.(2)گرچه نام او به صورت صريح در قرآن نيامده، با واژههاي «إمرَأته» و «اهله» از او ياد شده است.(3)
ب) زمان و محل وفات
وفات او، 3463 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام بود.(4)ساره 127 سال عمر كرده و محل فوت او در حبرون فلسطين بوده كه امروزه به «الخليل» معروف است. او را در مزرعهاي كه ابراهيم عليه السلام خريده بود و بعدها مرقد ابراهيم عليه السلام و اسحاق عليه السلام شد، به خاك سپردهاند.(5)
از نظر شكلي او از زيباترين زنان در حسن و جمال بوده، چنانكه امام صادق عليه السلام فرموده: خداوند 10 چيز را به 10 زن داده و جمال را به ساره زن ابراهيم عليه السلام داده است.(1)
الف) محدثه بودن: همانگونه كه حضرت ابراهيم عليه السلام با فرشتهها سخن ميگويد و بشارت ملائكه را دريافت ميكند، همسر او نيز سخن فرشتهها را ميشنود و بشارت ملائكه را دريافت ميكند.(2)(هود: 71)
ب) مهاجرت در راه خدا: ساره نخستين زن مهاجري بود كه براي حفظ دين و گسترش آيين حنيف به همراه شوهر، شهر بابل را به مقصد شام و فلسطين ترك كرد. از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام روايت شده است: «ساره از ابتدا با ابراهيم عليه السلام در اين سفر همراه بوده است».(3)
ساره اولين كسي بود كه به حضرت ابراهيم عليه السلام ايمان آورد و نبوت و رسالت او را تصديق كرد.(4)
هاجر
زير فصل ها
شناسه اسمي هاجر
شناسه جسمي و ظاهري
شناسه فكري و عقيدتي
زير فصل ها
الف) نام هاجر
ب) زمان وفات و محل دفن
الف) نام هاجر
هاجر، دومين همسر حضرت ابراهيم عليه السلام است كه در هجرت به فلسطين، فرعون آن زمان، او را به ساره بخشيد.(1)
ب) زمان وفات و محل دفن
هاجر 3433 سال بعد از هبوط آدم عليه السلام ، در نود سالگي از دنيا رفت و پسرش اسماعيل، جنازه او را در كنار كعبه، در محلي كه به حجر اسماعيل معروف است، به خاك سپرد.(2)برخي گفتهاند هاجر قبل از ساره فوت كرده است.(3)
هاجر كنيزي نكوصورت بود، به گونهاي كه ساره او را به ابراهيم عليه السلام بخشيد و گفت: زني زيباست، او را بگير، شايد خداوند تو را از او فرزندي دهد.(4)
الف) اعتماد و توكل به خدا: وقتي حضرت ابراهيم عليه السلام ، او و فرزندش را به دستور خدا در سرزمين بيآب و علف تنها گذاشت، هنگام بازگشت، هاجر پرسيد: ما را به كه ميسپاري؟ ابراهيم عليه السلام فرمود: به خدا. هاجر گفت: اگر ما را به خدا ميسپاري، او نگهدار ما خواهد بود و هرگز ما را رها و فراموش نميكند.(1)
ب) تسليم در برابر خدا: هنگامي كه ابراهيم عليه السلام مأمور به قرباني كردن فرزندش اسماعيل شد، شيطان ابتدا نزد پدر و پسر رفت و مأيوس شد. بنابراين، نزد هاجر آمد و گفت: ابراهيم عليه السلام ميخواهد فرزندش را قرباني كند. هاجر گفت: برو، سخن بيهوده نگو. او فرزندش را دوست ميدارد و با او مهربان است. شيطان گفت: ابراهيم ميپندارد كه خدا به او فرمان داد. هاجر گفت: اگر خدا به او فرمان داده، بايد تسليم فرمان وي بود.(2)
آسيه (امرأة فرعون)
زير فصل ها
شناسه اسمي آسيه (إمراة فرعون)
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي
شناسه خانوادگي
يكي از زنان نمونه در قرآن، آسيه است. نام او به صورت صريح نيامده، اما با عنوان «امرأة فرعون» دو بار به كار رفته است.(1)
آسيه زني باهوش و زيرك و داراي شخصيت اثرگذار در ميان خانواده فرعون بوده است،(2)چنانكه وقتي موسي عليه السلام را از آب گرفتند و پيش او آوردند، به فرعون گفت: او نور چشم من و توست. او را نكشيد. اصرار آسيه در نگهِ داشتن كودك، موجب شد فرعون نگهداري موسي عليه السلام را به آسيه واگذار كند و گفت: ميترسم اين كودك از بنياسرائيل و همان كسي باشد كه نابودي ما به دست او خواهد بود.(3)بنابر روايات، آسيه پيش از ايمان آوردن به موسي عليه السلام نيز زني نيكوكار بوده است.(4)
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آسيه را در كنار مريم، خديجه، و فاطمه عليها السلام يكي از چهار زن كامل و برتر عالم و نيز از برترين زنان اهل بهشت شمرده است.(1)
در جاي ديگري، پيامبر، آسيه را به همراه مريم و خديجه و فاطمه عليها السلام از زناني ميشمرد كه به نهايت مراتب كمال رسيدهاند.(2)
همچنين نقل شده كه آسيه به همراه حوا، مريم و مادر موسي عليه السلام براي كمك به وضع حمل فاطمه بنت اسد، داخل كعبه شدند و آسيه، علي عليه السلام را بعد از تولد در پارچهاي پيچيد.(3)
الف) ايمان آسيه به خداوند: خداوند آسيه را در كنار مريم و مقدّم بر او، الگوي مؤمنان معرفي ميكند و ميفرمايد: «وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ...؛ و براي كساني كه ايمان آوردهاند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده...». (تحريم: 11)
آسيه با مشاهده معجزه عصاي موسي عليه السلام و غلبه وي بر ساحران، به او ايمان آورد،(4)ولي ايمان خود را اظهار نمي كرد، تا زماني كه همسر حزقيل آرايشگر دختر فرعون به سبب ايمانش به دست فرعون كشته شد. آنگاه با اعتراض به فرعون و سرزنش وي، ايمان خود را آشكار ساخت.(5)
ب) استقامت در راه خدا: هنگامي كه فرعون از ايمان آسيه باخبر شد، از سران دربار نظرخواهي كرد و گفت: آيا او خدايي جز مرا عبادت ميكند؟ همگي فرعون را ستودند و قتل آسيه را پيشنهاد كردند.(6)فرعون دستور داد
آسيه را به زمين ميخكوب كنند و سنگ بزرگي بالاي سرش بياويزند. اگر از ايمانش دست برداشت، به قصر فرعون بازگردد، وگرنه سنگ را بر او افكنند تا بميرد.(1)آسيه از ايمان خويش دست برنداشت و از همه جاذبههاي زندگي دنيا گذشت و جوار رحمت خداوند را به زندگي در قصر فرعون ترجيح داد و در دعاي خود، قرب خداوند و بهشت را طلبيد(2)و گفت: پروردگارا! خانهاي براي من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كاخ او نجات ده و مرا از گروه ستمكاران رهايي بخش. (تحريم: 11)
بانويي كه اينقدر ميفهمد و تقاضاي تبّري و تولّي دارد، فقط نمونه زنان نيست، بلكه نمونه مردم جامعه است(3)و علت اصلي نمونه و الگو بودن او، آن است كه ايمان خود را در كنار فرعون حفظ كرد.(4)
زير فصل ها
نسب آسيه
نسب آسيه
آسيه، دختر مراحم، پسر عبيد، پسر ريان، پسر وليد قبطي، كه فرعون زمان يوسف عليه السلام بوده، است.(5)برخي آسيه را از قبطيان دانسته و گفتهاند از قبطيان فقط سه نفر به موسي عليه السلام ايمان آوردند كه يكي از آنان آسيه بوده است.(6)برخي ديگر او را از بهترين زنان بنياسرائيل، پيامبرزاده و مادر و مددكار مؤمنان معرفي كردهاند.(7)
فصل چهارم: زناني كه عملكرد منفي داشتند
زير فصل ها
همسر نوح
همسر لوط
همسر ابولهب
همسر نوح
زير فصل ها
شناسه اسمي همسر نوح
شناسه رفتاري و رواني همسر نوح عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي
نام او به صورت صريح در قرآن نيامده، ولي با عبارت «إمرأة نوح» (تحريم: 10) از او ياد شده است.(1)نام همسر نوح عليه السلام والهه يا والعه بوده است.
نمونه بارز رفتار همسر نوح عليه السلام ، خيانت به همسر بوده البته خيانت او هرگز انحراف از جاده عفت نبوده؛ زيرا هرگز همسر هيچ پيامبري آلوده به بيعفتي نبوده است،(2)بلكه منظور از خيانت، نپذيرفتن مكتب نوح عليه السلام و افشاي وحي الهي پيش مشركان بوده است.(3)
كفر ورزيدن به خدا و نپذيرفتن توحيد، مهمترين ويژگي عقيدتي همسر نوح عليه السلام بوده است. (تحريم: 10)
همسر لوط
زير فصل ها
شناسه اسمي همسر لوط
شناسه رفتاري و رواني همسر لوط عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي
نام او به صورت صريح در قرآن نيامده، بلكه با عبارت إمرأة لوط (تحريم: 10) از او ياد شده است. نام همسر لوط والهه يا واهله بوده است.(1)
الف) خيانت: يكي از رفتارهاي همسر لوط عليه السلام اين است كه راه خيانت و نفاق را پيش گرفته بود، چنانكه قرآن نه تنها از او به بدي ياد كرده، بلكه او را ضربالمثل و نمونه انسان خيانتكار معرفي كرده است. (تحريم: 10)
در اينجا منظور از خيانت، خيانت مكتبي و ايدئولوژي و فرهنگي است، به همين دليل خيانت كردن به پيامبر، يعني با دين او بدرفتاري كردن، و به خدا خيانت كردن، يعني به ايمان او بدرفتاري كردن. پس در اين آيه منظور از خيانت زن نوح و لوط عليه السلام ، نپذيرفتن مكتبشان است نه خيانت بيعفتي.(2)
ب) فاش كردن اسرار خانه: اگر بر حضرت لوط عليه السلام وحي ميشد يا كسي به او ايمان ميآورد، فوري آن را نزد قوم فاش ميكرد و اسباب اذيت و آزار پيامبر را فراهم ميآورد.(3)
ج) همكاري با قوم منحرف: ديگر ويژگي رفتاري همسر لوط عليه السلام ، همكاري با قوم منحرف بود، به گونهاي كه اگر مهماني بر لوط عليه السلام وارد ميشد، براي باخبر كردن قوم، اگر روز بود، در بالاي بام دود ميكرد و اگر شب بود، با روشن كردن آتش، اهالي را باخبر ميكرد تا با ميهمانان عمل زشت (لواط) را انجام دهند.(1)(هود: 78)
ايمان نداشتن به خداوند و نپذيرفتن مكتب لوط عليه السلام ، از نوع تفكر و عقيده او خبر ميداد. قرآن در اين باره ميفرمايد: «فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فيها مِنَ الْمُؤْمِنينَ؛ ما مؤمناني را كه در شهرها]ي قوم لوط[ زندگي ميكردند، (قبل از نزول عذاب) خارج كرديم». (ذاريات: 35)
با توجه به اين آيه، زن لوط به خدا ايمان نداشته و جزو مؤمنان نبوده، به همين دليل در شب حادثه، هلاك شده است.
1) مجمع البيان، ج 9 ـ 10، ص 479.
همسر ابولهب
زير فصل ها
شناسه همسر ابولهب
شناسه رفتاري و رواني
شناسه فكري و عقيدتي
نام وي به صورت صريح در قرآن نيامده، ولي به صورت إمرأة (مسد: 4 و 5) از او ياد شده است. اسم همسر ابولهب، اَروي و كنيه او امجميل است. او دختر حُرب بن اميه و خواهر ابوسفيان است.(1)
الف) آزار و اذيت پيامبر: يكي از رفتارهاي همسر ابولهب، اينكه براي بازداشتن پيامبر از رفتن به نماز، خار و خاشاك را شبانه جمع ميكرد و بر سر راه پيامبر ميريخت.(2)به همين دليل، قرآن او را حمالةالحطب خوانده است.(3)
ب) سخنچيني: ديگر رفتار همسر ابولهب اين است كه فردي سخنچين و آتشافروز بوده و برخي گفتهاند منظور از حمالةالحطب، سخنچيني كردن است.(1)
الف) دشمني با خدا و پيامبر: مهمترين ويژگي عقيدتي همسر ابولهب، دشمني با خدا و پيامبر بود؛ چرا كه او پيرو ابولهب و دشمن كينهتوز و سرسخت پيامبر بوده است.
ب) مشمول نكوهش خدا شدن: خداوند در قرآن، امجميل را با دادن صفت هيزمكشي و داشتن گردنبندي از ليف خرما، نكوهش و مذمت كرده است.(2)(مسد: 1 ـ 5) همچنين گفتهاند امجميل مانند همسرش گرفتار عذاب الهي شد و با همان ريسمان كه همواره بر گردن ميآويخت، به هلاكت رسيد.(3)
فصل پنجم: شخصيتهاي گروهي
زير فصل ها
مفهومشناسي «آل»
الف) گروهها با عملكرد مثبت
ب) گروهها با عملكرد منفي
مفهومشناسي «آل»
براي «آل» در قرآن معاني مختلفي به كار رفته است؛ اهل و خانواده، پيروان، شخص و نزديكان.(1)
آل به معناي اهل خانواده: (قمر: 34) و (نمل: 56)؛
آل به معناي پيروان بيش از ديگر معاني در قرآن استفاده شده است:(2)(غافر: 46)؛
آل به معناي شخص: دليل اينكه از شخص به آل تعبير ميكنند، توجه دادن ديگران به مقام اوست.(3)مقصود از آل در آيه 33 آل عمران شخص موسي عليه السلام ، هارون عليه السلام ، ابراهيم عليه السلام و عِمران است؛(4)
آل به معناي نزديكان خاص: كساني كه از طريق خويشاوندي رابطه خاصي با انسان دارند.(5)(آل عمران: 33)
الف) گروهها با عملكرد مثبت
زير فصل ها
آل ابراهيم عليه السلام
آل داوود
آل عمران
آل لوط
آل موسي
آل يعقوب
اصحاب الكهف
آل ابراهيم عليه السلام
زير فصل ها
شناسه اسمي آل ابراهيم عليه السلام
شناسه فكري و عقيدتي آل ابراهيم
شناسه قومي آل ابراهيم
واژه آل ابراهيم دو بار در قرآن به كار رفته است: (آل عمران: 33) و (نساء: 54). علامه طباطبايي منظور از آل ابراهيم را نزديكان خاص ابراهيم عليه السلام و كساني را كه به آنها ملحق ميشوند، ميداند.(1)
الف) خداپرستي: آل ابراهيم همواره خداي يكتا را پرستش ميكردند و در برابر او تسليم بودند. چنانكه وقتي يعقوب عليه السلام هنگام مرگ، از فرزندان خود پرسيد: پس از من چه را ميپرستيد؟ همگي گفتند: معبود تو و پدرانت، ابراهيم، اسماعيل و اسحاق، معبود يگانه را ميپرستيم و در برابر او تسليم هستيم. (بقره: 133)
ب) دوري از بتپرستي: از ديگر عقايد آل ابراهيم، دوري از بت و بتپرستي بوده است. ابراهيم عليه السلام نيز همواره از خداوند ميخواست تا آنان را از پرستش بتها دور نگه دارد. (ابراهيم: 35)
1) الميزان، ج 3، ص 165.
ج) اهميت به نماز: آل ابراهيم به خواندن و برپا داشتن نماز اهميت ميدادند و ابراهيم عليه السلام از خداوند خواست كه او و فرزندانش را جزو نمازگزاران قرار دهد. (ابراهيم: 40)
برخي از ذرّيه ابراهيم عليه السلام نيكوكار و برخي ستمكار بودند. (صافات: 113) همچنين بنابر آيات قرآن، برخي هدايت يافته و تعدادي هم فاسق بودند. (حديد: 26)
آل داوود
زير فصل ها
شناسه اسمي آل داوود
شناسه اسمي آل داوود
واژه آل داوود يك بار در قرآن به كار رفته است. (سبأ: 13) منظور از آل داوود، هشتاد مرد و هفتاد زن بودند كه در محراب به عبادت و نماز ميايستادند.(1)
1) بحارالانوار، ج 14، ص 71؛ تفسير جامع، ج 5، ص 403.
آل عمران
زير فصل ها
شناسه اسمي آل عمران
شناسه رفتاري و رواني آل عمران
شناسه فاميلي آل عمران
واژه آل عمران يك بار در قرآن آمده است. (آل عمران: 33)
اما درباره اينكه منظور از آل عمران چه كساني هستند، دو ديدگاه وجود دارد:
الف) برخي منظور از آل عمران را دو شخصيت برجسته حضرت مريم عليها السلام و عيسي عليه السلام ميدانند.
ب) برخي ديگر، منظور از آل عمران را خود شخص عمران ميدانند. چنانكه از شخص موسي و هارون به آل تعبير شده است (بقره: 248) كه قول اول مشهورتر به نظر ميرسد، يعني منظور از آل عمران، عيسي عليه السلام و مريم است.(1)
«برگزيدگي» آل عمران، بارزترين شناسه رفتاري آنان است، چنانكه علامه طباطبايي در اين باره ميفرمايد: «چون خداوند از گفتارها و نيتهاي قلبي آل عمران آگاه بود، آنان را برگزيد؛ چرا كه آنان در گفتار، صادق و در نيت، پاك و خالص بودند». (آل عمران: 34)
1) مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 735.
برخي مفسران، عمران را پدر موسي و هارون ميدانند و برخي ديگر پدر مريم ميدانند.
علامه طباطبايي به دلايل زير، عمران را پدر مريم ميداند:
الف) در ادامه سوره آل عمران، سخن از پدر و مادر و فرزند مريم و نيز زكريا، متكفل وي است. پس منظور از عمران بايد پدر مريم باشد و اگر مقصود پدر موسي باشد، با آيات اين سوره تناسبي ندارد.
ب) در مواردي، از پدر مريم با نام عمران، ياد شده، ولي در هيچ جاي قرآن، از پدر موسي به عمران تعبير نشده است.
ج) اين آيه با ديگر آيات كه درباره مريم و عيسي عليه السلام است، هماهنگي زيادي دارد.(1)(انبياء: 91)
1) الميزان، ج 3، ص 167.
آل لوط
زير فصل ها
شناسه اسمي آل لوط
شناسه فكري و عقيدتي آل لوط
شناسه قومي آل لوط
اين واژه چهار بار در قرآن آمده است.(1)برخي منظور از آل لوط را خويشاوندان ويژه و عشيره لوط ميدانند(2)و برخي منظور از آل لوط را شخص لوط و دختران او ميدانند.(3)همچنين گفته شده منظور از آل لوط، دو دختر و همسر مؤمن لوط (نه همسر كافر) است.(4)
زير فصل ها
الف) ايمان به خداوند و اعتقاد به اسلام
ب) شكرگزاري
ج) پاكدامني
الف) ايمان به خداوند و اعتقاد به اسلام
اين مسئله تنها عامل نجات آل لوط از عذاب الهي بود، همانگونه كه قرآن ميفرمايد: «فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فيها مِنَ الْمُؤْمِنينَ؛ ما مؤمناني را كه در شهرها (ي قوم لوط) زندگي ميكردند، (قبل از نزول عذاب) خارج كرديم». (ذاريات: 35)
ب) شكرگزاري
شكرگزاري آل لوط به درگاه خدا، موجب شد آنان از عذاب نازل شده بر قومش رهايي يابند: «نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا كَذلِكَ نَجْزي مَنْ شَكَر؛ اين نعمتي بود از ناحيه ما. اينگونه هر كسي را كه شكر كند، پاداش ميدهيم». (قمر: 35)
ج) پاكدامني
آل لوط انسانهايي پاك و وارسته بودند، چنانكه قرآن ميفرمايد: «... اِنّهُمْ أُناسٌ يتَطَهّرُونَ؛ اينها مردمي هستند كه پاكدامني را ميطلبند». (اعراف: 82)
يعني آنان مردمي هستند كه از گناهان زشت و پليد دوري ميجويند.(1)
مبارزه لوط با برنامههاي ضد اخلاقي قوم خود، سبب اخراج وي و همراهانش از ديارشان شده بود(2)و اين مسئله، يكي از شيوههاي رايج ميان قوم لوط بوده است، به گونهاي كه آنان خطاب به حضرت لوط عليه السلام گفتند: «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنّ مِنَ الْمُخْرَجينَ؛ اي لوط! اگر (از اين سخنان) دست برنداري، به يقين از اخراجشدگان خواهي بود». (شعراء: 167)
تعبير «من المخرجين» ميرساند كه پيش از لوط عليه السلام ، افرادي ديگر تبعيد و از شهر اخراج شده بودند(3)اين واژه در جاي ديگر قرآن هم آمده است: «أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِّن قَرْيتِكُمْ؛ آل لوط را از قريه خود بيرون كنيد». (نمل: 56)
آل موسي
زير فصل ها
شناسه اسمي آل موسي
شناسه رفتاري و رواني آل موسي
واژه آل موسي يك بار در قرآن به كار رفته است. (بقره: 248)
البته مراد از آل موسي، خود موسي عليه السلام است كه براي احترام، با چنين تعبيري از او ياد ميشود.(1)برخي ديگر، منظور از آل موسي را خود موسي عليه السلام و خواص خاندان او ميدانند.(2)
يكي از فضايل آل موسي، برگزيدگي آنان براي نبوت است:(3)«وَاجْتَبَينَاهُمْ وَهَدَينَاهُمْ إِلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ؛ برگزيديم و آنان را به راه راست هدايت كرديم». (انعام: 87)
آل يعقوب
زير فصل ها
شناسه اسمي آل يعقوب
شناسه فكري و عقيدتي آل يعقوب
عبارت آل يعقوب، دو بار در قرآن آمده است.(1)برخي منظور از آل يعقوب را برادران يوسف ميدانند.(2)علامه طباطبايي، افزون بر برادران يوسف، آل يعقوب را شامل يعقوب و همسرش نيز دانسته است.(3)برخي ديگر منظور از آل يعقوب را تمام خانواده يعقوب عليه السلام اعم از فرزندان و غير فرزندان، دانستهاند.(4)
آل يعقوب انسانهاي يكتاپرست بودند. حضرت يعقوب عليه السلام همواره به فرزندان خود پيروي از آيين توحيدي را سفارش ميكرد و بعد از مرگ خود نيز به فكر عقايد و باورهاي ديني فرزندانش بوده است، يعني فرزندان يعقوب پس از وي نيز بر دين حنيف ابراهيم عليه السلام باقي ماندند. (بقره: 132 و 133)
اصحاب الكهف
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحاب الكهف
شناسه فكري و عقيدتي اصحاب كهف
سيره تبليغي
شناسه حكومتي اصحاب كهف
اين واژه به صورت صريح در قرآن آمده و سوره هجدهم نيز به نام «كهف» نامگذاري شده است. ماجراي اصحاب كهف، در آيات 9 تا 27 سوره كهف آمده است.
اصحاب كهف، جوانان مؤمني بودند كه از آيين بتپرستي دوران خويش بيزاري جستند و با پناه بردن به غار، از خداوند درخواست هدايت كردند، پس خداوند، آنان را به مدت طولاني به خواب عميقي مانند مرگ فروبرد.(1)
الف) نام ديگر اصحاب كهف
اصحاب «رقيم» نام ديگر اصحاب كهف است.(2)(كهف: 9) در برخي از روايات شيعي نيز اصحاب كهف و رقيم، گروه واحدي معرفي شدهاند كه نام و سرگذشت آنان، در لوحي نوشته شده است.(3)«رقيم» در لغت به معناي خط و نوشته برجسته است.(4)
ب) زمان و محل حادثه
برخي ماجراي اصحاب كهف را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عيسي عليه السلام ميدانند كه ايشان بر شريعت او بودند.(1)علامه طباطبايي ميفرمايد: «طبق آيه نخست داستان اصحاب كهف (آيه 9) اين ماجرا پيش از نزول آيات در بين مردم مطرح بوده و آن را از عجايب ميشمردند».(2)
غار كهف، نزديك پايتخت اردن، يعني شهر امان و در نزديكي روستاي رجيب قرار دارد. بر بالاي اين غار، صومعهاي ديده ميشود كه مربوط به قرن پنجم ميلادي است. پس از آنكه مسلمانان آن را فتح كردند، به مسجد تبديل شد. اطراف اين غار از دو سمت شرقي و غربي باز است و آفتاب بر آن ميتابد. ورودي غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل آن هفت يا هشت قبر هست.(3)برخي نيز محل وقوع حادثه را شهر افسوس ميدانند و ميگويند غار در همان جا قرار دارد. افسوس از شهرهاي معروف آسياي صغير، تركيه كنوني است.(4)
علامه طباطبايي بنا بر آيه قرآن (كهف: 17)، نظر اول را صحيح ميداند؛ چراكه نور خورشيد هنگام طلوع، بر سمت راست غار و هنگام غروب، بر سمت چپ آن ميتابيد. بنابراين بايد ورودي غار در سمت جنوب باشد، درحاليكه درِ ورودي در شهر اِفسوس، به سمت شمال شرقي بوده است.(5)
ج) زمان خواب
مدت زمان خواب اصحاب كهف، سيصد و يا 309 سال است.(6)(كهف: 25) علامه ميفرمايد:
آنان بلافاصله بعد از ورود به غار، در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را طوري قرار داده بود كه هر كسي به آنان نگاه ميكرد، آنان را بيدار ميديد، درحاليكه خواب بودند، يعني چشمان اصحاب كهف هنگام خواب باز بوده است و منظره رعبانگيزي داشته است.(1)(كهف: 18)
الف) ايمان به خدا: اصحاب كهف، افراد موحد و مؤمني بودند كه بر يكتاپرستي و خداجويي تأكيد كردند و گفتند: «... رَبّنا رَبّ السّماواتِ وَ اْلأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهًا لَقَدْ قُلْنا إِذًا شَطَطًا؛ پروردگار ما، پروردگار آسمان و زمين است. هرگز غير او معبودي را نميخواهيم كه اگر چنين كنيم، سخني به گزاف گفتهايم». (كهف: 14)
علامه طباطبايي ميفرمايد:
اينان در ابتدا محلي داشتتند كه دستور عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر ميشد و اعضاي آنجا ايشان را مجبور به بتپرستي نموده و از عبادت خدا بازميداشتند و حتي خداپرستان را شكنجه ميكردند. در اين شرايط، اصحاب كهف برخاسته و علناً مخالفت خود را با اين كار اعلام كرده و از مجلس بيرون ميروند.(2)
ب) دوري از شرك و بتپرستي: آنان به دليل بتپرستي قوم خود و عبادت كوركورانهشان در برابر بتها، اندوهگين شدند و خطاب به آنان گفتند: «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لا يأْتُونَ عَلَيهِمْ بِسُلْطانٍ بَينٍ...؛ اين قوم ما هستند كه معبودهايي جز خدا انتخاب كردهاند، چرا دليل آشكاري بر اين كار نميآورند». (كهف: 15)
ج) اميد به رحمت الهي: اصحاب كهف با اينكه تعدادشان كم بود و هيچ حامي و پشتيباني نداشتند، با ايمان و اعتقاد و توكل به خدا پيش رفتند و همواره از ياد خدا و اميد به رحمت او غافل نبودند، چنانكه هنگام پناه بردن به غار، ميگفتند: «... رَبّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيي لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَدًا؛ پروردگارا! ما را از سوي خودت رحمتي عطا كن، و راه نجاتي براي ما فراهم ساز». (كهف: 10)
زير فصل ها
الف) قيام بر عليه پادشاه زمانه
ب) هجرت
الف) قيام بر عليه پادشاه زمانه
اصحاب كهف در جامعهاي رشد كرده بودند كه پر از ظلم و ستم بود. ازاينرو قاطعانه تصميم به مقابله گرفتند و قيام خود را آغاز كردند و بر همان چيزي پا فشردند كه شاه از آن ميهراسيد و درصدد محو آن بود. آنان بدون ترس بر يكتاپرستي و نفي شرك قيام كردند، درحاليكه جانشان در خطر بود، به گونهاي كه قرآن ميفرمايد: «وَرَبَطْنَا عَلَي قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا...؛ و دلهايشان را محكم ساختيم، در آن موقع كه قيام كردند». (كهف: 14)
ب) هجرت
اصحاب كهف هنگامي كه خود را در فشار و خفقان حكومت گرفتار ديدند، هجرت را برگزيدند. قرآن نيز خطاب به آنان ميفرمايد:
وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَي الْكَهْفِ ينشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته ويهَيئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا. (كهف: 16)
هنگامي كه از آنان و آنچه جز خدا ميپرستيديد كنارهگيري كرديد، به غار پناه بريد كه پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما ميگستراند و در اين امر، آرامش براي شما فراهم ميسازد.
شاه، مأموراني را بر دروازه شهر گذاشته بود تا هر كس هنگام بيرون رفتن از شهر، نخست به بتها سجده كند، ولي اين گروه بهعنوان شكارچي از شهر خارج شدند.(1)
در زمان اصحاب كهف، طاغوتي به نام دقيانوس (دقيوس) بهعنوان امپراتور، در كشور پهناور روم حكومت ميكرد. او فردي مغرور و جاهطلب بود و خود را خداي مردم ميدانست و آنان را به بتپرستي و پرستش خود دعوت ميكرد و هر كس نميپذيرفت، او را اعدام ميكرد. او شش وزير داشت؛ سه نفر در جانب راست او به نامهاي تمليخا، مكسملينا و ميشيلنيا و سه نفر در جانب چپ او به نامهاي مرنوس، ديرنوس و شاذريوس كه دقيانوس در امور كشور با آنان مشورت ميكرد.(2)
در واقع، مردم در زمان دقيانوس، آزادي ديني نداشتند.(3)به همين دليل، قرآن به اين نكته اشاره ميكند كه اگر آنان از وضع شما آگاهي يابند، دينداران را سنگسار يا مجبور به بازگشت از آيين خود ميكنند. (كهف: 20)
ب) گروهها با عملكرد منفي
زير فصل ها
آل فرعون
اصحاب الرّس
اصحاب السَبت
اصحاب الأيكه
اصحابالجنه (صاحبان باغ سوخته)
اصحاب القريه
اصحاب اخدود
اصحاب الفيل
آل فرعون
زير فصل ها
شناسه اسمي آل فرعون
شناسه رفتاري و رواني آل فرعون
شناسه فكري و عقيدتي آل فرعون
شناسه قومي آل فرعون
واژه آل فرعون سيزده بار در قرآن آمده است. مقصود از آل فرعون، قوم، همكيشان، همفكران و پيروان فرعون هستند.(1)چنانكه قارون از بنياسرائيل و قوم موسي عليه السلام بوده، ولي در رديف فرعون و هامان و آل فرعون قرار گرفته است. (غافر: 24)
زير فصل ها
الف) خودپسندي
ب) كوشش آل فرعون براي استضعاف مردم
ج) استهزاء
د) شكنجهگري و نسلكشي آل فرعون
ه) دنياپرستي آل فرعون
و) لجاجت
الف) خودپسندي
يكي از رفتارهاي زشت آل فرعون، خودپسندي بوده و قرآن نيز در اين باره چنين گفته است:
فَإِذَا جَاءتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُواْ لَنَا هَذِهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيئَةٌ يطَّيرُواْ بِمُوسَي وَمَن مَّعَهُ ؛ (اعراف: 131)
هنگامي كه نيكي (و نعمت) به آنها ميرسيد، ميگفتند: به خاطر خود ماست، ولي موقعي كه بدي و بلا به آنها ميرسيد، ميگفتند: از شومي موسي و كسان اوست... .
خداوند در جواب آنان ميفرمايد: «شومي و بركت را خدا ميآورد و اگر گرفتار شومي ميشوند، به دليل عِقابي است كه انجام دادهاند».(2)
ب) كوشش آل فرعون براي استضعاف مردم
آل فرعون، بنياسرائيل را آزار ميدادند و مملوك خويش ميكردند. همچنين با تقسيم آنان به گروههاي مختلف، هر گروه را به كاري براي خود مجبور ميساختند. افراد ضعيف و ناتوان را نيز به پرداخت جزيه وادار ميكردند.(1)(اعراف: 137)
ج) استهزاء
از ديگر رفتارهاي آل فرعون، استهزاء و تمسخر بوده است، به گونهاي كه وقتي موسي عليه السلام با معجزه نزد آنان آمد، به مسخره خنديدند (زخرف: 47) و گفتند: هر معجزه و نشانهاي بياوري، باز ما به تو ايمان نميآوريم. (اعراف: 132)
خنده آنان به منظور مسخره كردن و خوار شمردن آيات الهي بوده است.(2)
د) شكنجهگري و نسلكشي آل فرعون
آل فرعون همواره بنياسرائيل را با شكنجههاي سخت و طاقتفرسا آزار و اذيت ميكردند (بقره: 49)، پسرانشان را سر ميبريدند و زنانشان را زنده نگه ميداشتند.(3)
ه) دنياپرستي آل فرعون
آل فرعون با تكيه بر مال و اولاد، احساس بي نيازي از خدا را داشتند.(4)(آل عمران: 10 و 11)
و) لجاجت
آل فرعون هنگام نزول عذابهاي پنجگانه،(5)از موسي عليه السلام ميخواستند كه دست به دعا بردارد تا عذاب از آنان برطرف شود. چون عذاب برداشته ميشد، اعمال تباه خود را از سر ميگرفتند.(6)(اعراف: 134)
علامه طباطبايي در اين باره ميفرمايد: «نزول پي در پي عذابها، الهي بودن و اتفاقي نبودن آنها، به بنياسرائيل ميرساند كه آن را تصادفي نپندارند، بلكه هشدارهايي جدي از سوي خداوند بشمارند و از لجاجت و انكار دست بردارند».(1)
با اينكه آل فرعون به حقانيت دين موسي يقين داشتند، ولي به دليل تكبر، نشانهها و معجزههاي الهي را سحر ميپنداشتند و آن را نميپذيرفتند. (نمل: 13 و 14)
قرآن از كساني كه همفكر و همرأي با فرعون بودند، با تعابير «قوم» 27 بار ياد كرده است. براي مثال، آياتي مانند: «يقْدُمُ قَوْمَهُ يوْمَ الْقِيامَةِ...» (هود: 98) و آيه «وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ...» (بقره: 50) بيان ميكند كه منظور از آل فرعون، همان قوم فرعون است، همانگونه كه قرآن كشتن پسران بني اسرائيل و ستم به آنان را گاهي به فرعون، (قصص: 4) گاهي به آل فرعون (بقره: 49) و گاه به قوم فرعون (اعراف: 127) نسبت داده است.
دليل اهميت دادن قرآن به سرگذشت قوم فرعون، از اين جهت است كه بسياري از سنتهايي كه خداوند در قرآن به صورت كلي بيان كرده، در داستان آل فرعون آشكارا و جزئي بيان شده است. در واقع، قرآن آنان را براي آيندگان عبرت قرار ميدهد(2)و ميفرمايد: «فَجَعَلْناهُمْ سَلَفًا وَ مَثَلاً لِْلآخِرينَ؛ و آنها را پيشگامان (در عذاب) و عبرتي براي آيندگان قرار داديم». (زخرف: 56)
اصحاب الرّس
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحابالرّس
شناسه رفتاري اصحابالرّس
شناسه قومي اصحابالرّس
قرآن دو بار از اصحابالرّس، تنها بهعنوان قومي كه در پي تكذيب پيامبر خويش، با عذاب الهي نابود شدند، ياد كرده است،(1)ولي در مورد زمان و مكان زندگي آنان گزارشي نداده است.
رس در لغت به معني دفن كردن مرده يا چاه كهنه است.(2)به نشانه و اثر جزئي كه از چيزي باقي مانده باشد نيز رس گفته ميشود.(3)برخي آن را به معناي استوار كردن به كار بردهاند.(4)
زمان زندگي اصحابالرّس
برخي معتقدند اصحابالرّس، از نظر تاريخي نزديك به زمان قوم عاد و ثمود زيستهاند.(5)(فرقان: 38)
اصحابالرّس، از نظر رفتاري فاسد بودند، چنانكه همجنسگرايي و همجنسبازي در ميان زنانشان رواج داشته است.(1)
اصحابالرّس قومي بودند كه كنار چشمهاي به نام روشن آب سكونت داشتند و درخت صنوبري را كه يافث بن نوح كاشته بود و به آن شاهدرخت ميگفتند، ميپرستيدند. آن قوم دوازده شهر به نام ماههاي سال شمسي داشتند و اين شهرها در كنار نهري به نام رس قرار داشت. آنان پيامبرانشان را ميكشتند و چون كفر آنان طولاني گشت، خداوند بار ديگر پيامبري از بنياسرائيل را فرستاد تا آنان را به يكتاپرستي دعوت كند، ولي با او مخالفت كردند و سرانجام او را در داخل چاه عميقي در باغ انداختند و به شهادت رساندند.(2)
برخي نيز اصحابالرّس را گروهي ميدانند كه به سبب افكندن پيامبر خويش در چاه، به اين نام معروف شدهاند و نام اين پيامبر را حنظلة بن صفوان ذكر كردهاند.(3)
اصحابالرّس به دليل بيتوجهي به هشدارها، دچار هلاكت و نابودي شدند، به گونهاي كه قرآن درباره آنان ميفرمايد: «وَكُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًا؛ و براي آنها (عاد و ثمود و اصحاب الرّس) مثلها زديم و (چون سودي نداد) همه را نابود كرديم.» (فرقان: 39) «تَبر» به معناي شكستن و هلاك كردن است.(4)
اصحاب السَبت
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحابالسبت
شناسه رفتاري و رواني اصحاب سبت
شناسه جغرافيايي
اين واژه به صورت اصحاب السبت، يك بار در قرآن به كار رفته (نساء: 47)، ولي در آيات ديگري داستان اين قوم و سرانجام آنان بيان شده است.(1)
سبت در لغت به معناي قطع است.(2)همچنين به معناي پايان كار و يكي از روزهاي هفته نيز به كار ميرود.(3)اصحاب سبت، گروهي از قوم بنياسرائيل هستند. علامه طباطبايي اصحاب سبت را بخشي از قوم ثمود ميداند كه بر اثر همجواري با بنياسرائيل، به دين يهود روي آورده بودند و در كنار دريا سكونت داشتهاند.(4)
الف) زمان حادثه
زمان زندگي اصحاب سبت، در عصر پيامبري حضرت داوود عليه السلام بوده است. (مائده: 78)
ب) دليل پرهيز اصحاب سبت از صيد ماهي در شنبه
خداوند يهود را به خودداري از كار در روز جمعه فرمان داده بود،(1)اما آنان از پذيرفتن روزي جز شنبه سر باز زدند. بنابراين بدين ترتيب گرچه ماهيهاي فراواني در روز شنبه بر روي آب آشكار ميشد، آنها ممنوع از كار و صيد بودند.(2)
زير فصل ها
الف) مخالفت با دستورات الهي
ب) سركشي و اصرار بر گناه
ج) پندناپذيري
د) ترك نهي از منكر
الف) مخالفت با دستورات الهي
يهوديان كه در روز شنبه با انبوه ماهي روبهرو شدند، نتوانستند جلوي خواستههاي نفساني خود را بگيرند و از طرفي هم نميخواستند از فرمان خدا سرپيچي كنند، در شب شنبه تورهاي ماهيگيري را ميانداختند و چون ماهي زيادي در تورها جمع ميشد، يكشنبه تورها را جمع ميكردند و از اين راه اموال زيادي به دست ميآوردند.(3)
ب) سركشي و اصرار بر گناه
اصرار اصحاب سبت بر گناه و صيد ماهي در شنبه، موجب مسخ و تبديل شدن آنان به بوزينه شد،(4)همانگونه كه قرآن ميفرمايد: «فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ؛ هنگامي كه در برابر آنچه از آن نهي شده بودند، سركشي كردند، به آنها گفتيم به شكل ميمونهاي مسخ شده درآييد». (اعراف: 166)
«عتو» به معناي زياده روي در معصيت است.(5)
ج) پندناپذيري
غفلت و بيتوجهي اصحاب سبت به پندها و دستورهاي الهي، ديگر ويژگي رفتاري آنان بوده كه عامل عذابشان شد،(1)چنانكه قرآن در اين باره ميفرمايد:
فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ أَنجَينَا الَّذِينَ ينْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُواْ يفْسُقُونَ. (اعراف: 165)
هنگامي كه تذكراتي به آنها داده شده بود فراموش كردند و نهيكنندگان از بدي را رهايي بخشيديم و كساني را كه ستم كردند به خاطر نافرمانيهايشان، به عذاب شديدي گرفتار كرديم.
د) ترك نهي از منكر
از ديگر ويژگيهاي عقيدتي آنان اينكه هرگاه دچار اشتباه ميشدند يا كار زشتي انجام ميدادند، همديگر را نهي نميكردند و اين موجب شده بود حضرت داوود عليه السلام آنان را لعن و نفرين كند.(2)در قرآن درباره آنان آمده است: «كانُوا لا يتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ...؛ آنها از اعمال زشتي كه انجام ميدادند يكديگر را نهي نمي كردند». (مائده: 79)
«اگرچه برخي از ايشان نهي از منكر ميكردند، به علت تعداد اندك به چشم نميآمدند».(3)(اعراف: 164)
اصحاب سبت در شهري ساحلي به نام اَيله، ميان مصر و مدين يا طبريه زندگي ميكردهاند.(4)
اصحاب الأيكه
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحابالأيكه
شناسه رفتاري و رواني اصحاب أيكه
شناسه فكري و عقيدتي اصحابالأيكه
شناسه جغرافيايي اصحاب أيكه
اين واژه چهار بار در قرآن به كار رفته است.(1)«أيكه» به معناي درخت و جمع آن «أيك» به معناي انبوه درختان است.(2)همچنين «أيك» در اصل به معناي درختان به هم پيچيده است و به نيزاري گفته ميشود كه درختاني چون سدر در آن ميرويد. اصحاب أيك در چنين جاهايي زندگي ميكردند.(3)اين محل نزديك مدين بود و حضرت شعيب عليه السلام هم براي آنان و هم براي قوم خود در مدين برانگيخته شده بود. در واقع، اصحاب أيكه جدا از اصحاب مدين است.(4)(شعراء: 176)
زير فصل ها
الف) كمفروشي
ب) ظالم و ستمگر
الف) كمفروشي
بزرگترين انحراف رفتاري اصحاب أيكه، كمفروشي بود. به همين دليل حضرت شعيب عليه السلام ضمن دعوت آنان به كامل دادن پيمانه، ايشان را از
كمفروشي نهي ميكند و ميفرمايد: «أَوْفُوا الْكَيلَ وَلَا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ؛ حق پيمانه را ادا كنيد و ديگران را به خسارت نيفكنيد». (شعراء: 181)
حضرت شعيب عليه السلام از آنان ميخواست با ترازوي درست و كفههاي برابر وزن كنند و از ارزش اموال مردم نكاهند؛ زيرا چنين كاري فساد است و آنان نبايد با كمفروشي در زمين فساد كنند.(1)(شعراء: 182 و 183)
ب) ظالم و ستمگر
ديگر ويژگي رفتاري اصحاب أيكه، ستمورزي بوده،(2)چنانكه قرآن درباره آنان ميفرمايد: «وَإِن كَانَ أَصْحَابُ الأَيكَةِ لَظَالِمِينَ.» (حجر: 78)
زير فصل ها
الف) كفرورزي
ب) تكذيب و اتهام به پيامبر
ج) ترديد در معاد
الف) كفرورزي
يكي از ويژگيهاي اعتقادي آنان اين است كه بيشتر اصحاب أيكه افرادي كافر بودند. (شعراء: 190)
ب) تكذيب و اتهام به پيامبر
اصحاب أيكه در برابر دعوت شعيب عليه السلام ايستادگي كردند و او را جادو شده خواندند و با برابر دانستن شعيب با خودشان، او را در ادعاي رسالتش از جانب خداوند دروغگو شمردند (شعراء: 185 و 186) و با ناباوري و استهزا از او ميخواستند(3)اگر در ادعايش صادق است، سنگهاي آسمان بر سر آنان فرود آورد. (شعراء: 187)
ج) ترديد در معاد
از ديگر افكار و عقايد اصحاب أيكه، ترديد در امكان آفرينش دوباره انسان پس از مرگ است.(4)قرآن در اين باره ميفرمايد: «اَفَعَيينا بِالْخَلْقِ اْلأَوّلِ بَلْ هُمْ
في لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ؛ آيا ما از آفرينش نخستين عاجز مانديم كه قادر به آفرينش رستاخيز نباشيم، ولي آنها باز در آفرينش جديد ترديد دارند». (ق: 15)
در مورد محل زندگي اصحاب أيكه، برخي آن را نزديك مدين ميدانند.(1)برخي گفتهاند أيكه همان مدين، مجاور تبوك بوده است؛ جايي كه آخرين غزوه پيامبر آنجا بود.(2)
اصحابالجنه (صاحبان باغ سوخته)
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحابالجنه
شناسه رفتاري و رواني اصحابالجنه
شناسه فكري و عقيدتي اصحابالجنه
داستان زندگي اصحابالجنه، در سوره قلم، از آيه 17 تا 33 آمده، ولي نامي از اشخاص آن برده نشده است. اصحابالجنه، صاحبان باغي بسيار سرسبز معروف به رضوان بودند.(1)صاحب باغ كه پيرمرد مؤمن و نيكوكاري بود، هر سال هنگام برداشت محصول، مقدار مورد نياز خود را برميداشت و بقيه را به مستمندان ميداد،(2)ولي بعد از مرگ او كه فرزندانش صاحب باغ شدند، به خاطر نپرداختن حقوق مستمندان، خداوند باغ ايشان را نابود كرد. (قلم: 26 و 27)
زمان حادثه
برخي اين حادثه را مربوط به كمي بعد از عروج عيسي عليه السلام و پيش از انتشار مسيحيت دانستهاند.(3)
زير فصل ها
الف) بخلورزي
ب) سركشي و طغيانگري
ج) ظلم و ستمگري
الف) بخلورزي
صاحبان باغ هنگامي كه با محصول فراوان روبهرو شدند، به دليل بخل و طمع فراوان، گفتند ما به محصولات باغ نيازمنديم و ميتوانيم با برداشت محصول
فراوان، هر سال ثروت خود را زياد كنيم. در واقع، آنان با اين تفكر، از پرداخت حقوق نيازمندان خودداري كردند،(1)همانگونه كه در قرآن نيز آمده است: «اَنْ لا يدْخُلَنّهَا الْيوْمَ عَلَيكُمْ مِسْكينٌ؛ وَغَدَوْا عَلَي حَرْدٍ قَادِرِينَ؛ آنها حركت كردند، درحاليكه آهسته با هم ميگفتند: مواظب باشيد امروز حتي يك فقير بر شما وارد نشود». (قلم: 25 و 24)
ب) سركشي و طغيانگري
ديگر ويژگي رفتاري اصحابالجنه، سركشي وطغيان گري بوده است.(2)آنان وقتي با باغ سوخته روبهرو شدند، با خود گفتند: «قَالُوا يا وَيلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ؛ واي بر ما كه طغيانگر بوديم». (قلم: 31)
ج) ظلم و ستمگري
صاحبان باغ به دليل محروم كردن نيازمندان از حقوقشان، وقتي با باغ سوخته روبهرو شدند، خطاب به يكديگر گفتند: «قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ؛ منزه است پروردگار ما، به يقين ما ظالم بوديم». (قلم: 29)
البته در ميان صاحبان باغ، فرد عاقلي بوده كه قرآن درباره او ميفرمايد: «قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ؛ يكي از آنها كه از همه عاقلتر بود، گفت: آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمي گوييد.» (قلم: 28) منظور از «أوسطهم»، عاقلترين و عادلترين فرد است.(3)
زير فصل ها
الف) غفلت از ياد خدا
ب) ناديده گرفتن قدرت خداوند
ج) توبه صاحبان باغ
د) كيفر اصحابالجنه
الف) غفلت از ياد خدا
صاحبان باغ از ذكر و ياد خداوند غافل بودند و فقط يكي از آنها كه عاقلتر بود، گفت: «آيا به شما نگفتم به ياد خدا باشيد و طلب آمرزش كنيد و با محروم كردن مستمندان، كفران نعمت نكنيد».(4)(قلم: 28)
ب) ناديده گرفتن قدرت خداوند
اصحابالجنه به عوامل مادي توجه داشتند، ولي به قدرت و مشيت خداوند اعتقادي نداشتند. بنابراين، تصميم گرفتند تمام ميوههاي باغ را بچينند، ولي «انشاءالله» نگفتند كه برخي مفسران، اين كار ايشان را نشانه بيتوجهي يا بياعتقادي به قدرت و مشيت الهي ميدانند.(1)
ج) توبه صاحبان باغ
وقتي صاحبان باغ وارد باغ سوخته شدند، به گناه خود اعتراف كردند و گفتند: «عَسي رَبّنا أَنْ يبْدِلَنا خَيرًا مِنْها إِنّا إِلي رَبِّنا راغِبُونَ؛ اميدواريم پروردگارمان (ما را ببخشد و) بهتر از آن به جاي آن به ما بدهد، چرا كه ما به او علاقهمنديم». (قلم: 32)
بنابر روايتي، خداوند توبه آنان را پذيرفت و باغي بهتر از آن را به آنان داد.(2)
د) كيفر اصحابالجنه
خداوند عذاب فراگيري كه شامل آتش و صاعقه بود، شبهنگام از آسمان فرو فرستاد كه موجب شد ميوهها و تمام درختان در آتش بسوزد و سياه شود، چنان كه از آن باغ سرسبز، جز مشتي زغال و خاكستر چيزي بر جاي نماند.(3)
اصحاب القريه
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحابالقريه
شناسه رفتاري اصحابالقريه
شناسه فكري و عقيدتي
اين واژه يك بار در قرآن در آيه 13 از سوره يس آمده است. منظور از «قريه»، انطاكيه از شهرهاي روم است و ساكنان آن شهر را اصحابالقريه مينامند.(1)منظور از فرستادگان نيز در اين آيه، فرستادگان خداوند(2)يا فرستادگان حضرت عيسي عليه السلام هستند.(3)
خداوند، دو رسول براي هدايت مردم شهر انطاكيه فرستاد. آنان قبل از ورود به شهر، فردي را كه نامش حبيب نجار بود، به پرستش خدا دعوت كردند.(4)هنگامي كه مردم را به عبادت خدا دعوت ميكردند. شاه، آنان را زنداني كرد. خداوند، سومين رسول را براي هدايت مردم فرستاد كه نام او را برخي شمعون گفتهاند. او ابتدا كوشيد خود را به شاه نزديك كند، سپس با زنده كردن فرزند شاه به اذن خداوند، موجب شد دو زنداني آزاد شوند و مردم آنجا و شاه به خداوند ايمان آورند.(5)
زير فصل ها
الف) اسرافكاري
ب) استهزا
الف) اسرافكاري
مردم انطاكيه چون در تكذيب پيامبر و گناه افراط كرده بودند،(1)قرآن آنان را قوم اسرافكار خواند و فرمود: «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ؛ شما گروهي اسرافكاريد». (يس: 19)
اسراف در اين آيه، به معني تجاوز از حد است، نه اسراف متعارف به معناي زيادهروي در مصرف.(2)
ب) استهزا
ديگر ويژگي رفتاي مردم انطاكيه، اين است كه فرستادگان الهي را مسخره ميكردند، همانگونه كه قرآن درباره آنان ميفرمايد: «... ما يأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ كانُوا بِهِ يسْتَهْزِؤُنَ؛ هيچ پيامبري براي هدايت آنان نيامد، مگر اينكه او را استهزا ميكردند». (يس:30)
اصحابالقريه منكر نزول وحي بر پيامبراني شدند كه به سوي آنان فرستاده شده بودند، چنانكه وقتي فرستادگان الهي به سوي آنان آمدند، اصحابالقريه گفتند: «... ما أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرّحْمنُ مِنْ شَيءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ تَكْذِبُونَ؛ شما جز بشري همانند ما نيستيد، و خداوند رحمان چيزي نازل نكرده، شما فقط دروغ ميگوييد». (يس: 15)
اصحاب اخدود
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحاب اخدود
شناسه رفتاري و رواني اصحاب اُخدود
شناسه فكري و عقيدتي اصحاب اخدود
شناسه فرهنگي اصحاب اخدود
اُخدود به معناي گودال و شكافي مستطيل شكل در زمين(1)يا به معناي ايجاد شكاف در زمين است.(2)برخي نيز گفتهاند اخدود به مفهوم مستطيلي بودن است، چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن.(3)
اصحاب اخدود كافراني بودهاند كه مؤمنان را در گودال آتش ميافكندند و ميسوزاندند.(4)
برخي معتقدند خداوند با قبض روح مؤمنان، آنها را پيش از سوختن، نجات داد و شعلههاي آتش كه بر اثر باد، زبانه كشيده بود، كافران اطراف گودال را سوزاند.(5)
تاريخنويسان، ذوانوس را كه نام او يوسف بن شرحيل بود، صاحب اخدود معرفي كرده و گفتهاند:
او علاوه بر سوزاندن اناجيل و كليساها، مردم را ميان پذيرش آيين يهود و كشته شدن و سوزانده شدن مخير كرد.(1)
زير فصل ها
الف) آتشافروزي
ب) شكنجهگري
ج) قساوت و سنگدلي
الف) آتشافروزي
آنان براي سوزاندن مؤمنان، آتشهايي را كه در گودالهاي كوچك و بزرگ برافروختند، تا جايي كه قرآن آنان را چنين لعن و نفرين كرد:(2)«قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ». (بروج: 4)
ب) شكنجهگري
ديگر ويژگي رفتاري اصحاب اُخدود، شكنجه كردن مؤمنان بوده كه عذاب اخروي كافران را موجب ميشود. قرآن درباره اين كار آنان ميفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ. (بروج: 10)
كساني كه مردان و زنان باايمان را شكنجه دادند و سپس توبه نكردند، براي آنها عذاب دوزخ و عذاب آتش سوزان است.
مراد از «الذين»، همه كافران شكنجهگر، شامل اصحاب اخدود، مشركان قريش و نيز شكنجهگراني است كه مسلمانان را آزار ميدادند تا از دين پيامبر دست بردارند.(3)برخي هم «الذين» را اصحاب اخدود و «فتنوا» را اشاره به سوزاندن دانستهاند.(4)
ج) قساوت و سنگدلي
ديگر ويژگي رواني اصحاب اخدود، اين است كه آنان هيچگونه عواطف انساني نداشتند، چنانكه با كمال خونسردي و بي رحمي، سوزاندن مؤمنان
را تماشا ميكردند.(1)قرآن در اين باره ميفرمايد: «وَ هُمْ عَلي ما يفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنينَ شُهُودٌ؛ و آنچه را به مؤمنان انجام ميدادند، (با خونسردي و قساوت) تماشا ميكردند». (بروج: 85، 7)
اصحاب اخدود از نظر عقيدتي، مردمي بيايمان و كافر بودند، به گونهاي كه قرآن درباره آنان ميفرمايد: «وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّ أَنْ يؤْمِنُوا بِاللّهِ الْعَزيزِ الْحَميدِ؛ آنها هيچ ايرادي بر مؤمنان نداشتند جز اينكه به خداوند عزيز و حميد ايمان آورده بودند.» (بروج: 8)
در اين آيه، ضمن بيان غيرمستقيم حادثه، عقيده كافران و اقداماتشان را سركوب و ايمان مؤمنان و پايداري آنان را تأييد ميكند.(2)
حادثه اخدود، در جامعهاي رخ داد كه استبداد بر آنجا حاكم بوده، چنانكه هيچكس در بيان عقايد توحيدي آزادي نداشته و باورها و ارزشهاي كفرآلود و شركآميز در جامعه حاكم بوده است. همچنين مؤمنان را به شديدترين مشكل شكنجه و آزار ميدادند و كمترين ترحمي به آنان نميكردند. بدين ترتيب قرآن به شكل غيرمستقيم، فرهنگ آنان و برخورد كافران را سركوب ميكند.(3)(بروج: 8 و 9)
اصحاب الفيل
زير فصل ها
شناسه اسمي اصحابالفيل
شناسه اسمي ابرهه
شناسه رفتاري ابرهه (فرمانده اصحاب فيل)
كيفر اصحابالفيل
اين واژه يك بار به صورت صريح در قرآن به كار رفته و سوره 105 قرآن به نام «فيل» نامگذاري شده است. داستان اصحاب فيل، در ميان مردم حجاز چنان مشهور بود كه سال وقوع اين رخداد، يعني «عامالفيل» را مبدئي براي تاريخ قرار دادهاند.(1)
منظور از سپاهيان «فيل»، سپاهيان ابرهه، پادشاه يمن است كه براي ويران كردن كعبه لشكركشي كرده بود، ولي پيش از رسيدن به آن، هلاك شدند.(2)
زمان حادثه
اين حادثه در زمان عبدالمطلب، جد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اندكي بيش از تولد آن حضرت (پيامبر اسلام) بوده است. برخي نيز زمان عذاب اصحاب فيل را چهل سال پيش از بعثت و در سال تولد پيامبر ميدانند.(3)
ابرهه، فرزند صبّاح، اهل حبشه و از فرمانروايان يمن بود و بر اثر زخمي كه در جنگها بر صورت او وارد شد، به «أشرَم» ملقب گشت. كنيه او «أَبويكسُوم» است.(1)
زير فصل ها
الف) تخريب كعبه
ب) ساختن كليسا براي جلب توجه مردم
ج) تاراج و غارت اموال مردم
الف) تخريب كعبه
ابرهه از اينكه كعبه كانون توجه مردم بود و زيارت آن موجب عظمت و قدرت مكه ميشد، ناخشنود بود، بنابراين تصميم گرفت مردم را به جاي كعبه، متوجه يمن كند.
ب) ساختن كليسا براي جلب توجه مردم
ابرهه كليساي باشكوهي به نام قلّيس در صنعا بنا كرد و از مردم خواست تا به جاي كعبه، آن را زيارت كنند. عربها از شنيدن اين خبر ناراحت شدند، چنانكه يكي از آنان خود را به قلّيس رساند و آنجا را آلوده كرد.(2)يكي از فرستادگان ابرهه به نام محمد بن خزاعي را نيز كه براي دعوت مردم به زيارت قليس رفته بود، كشتند.(3)اين عوامل زمينه ناراحتي ابرهه را فراهم ساخت و متوجه شد كه با وجود كعبه، نميتواند به اهداف خود برسد، ازاينرو تصميم گرفت به كعبه حمله كند.(4)
از ديگر رفتارهاي ابرهه اينكه سپاهي مجهز فراهم كرد و با فيلهاي جنگي به سوي مكه روانه شد.(5)تعداد سپاهيان ابرهه را شصت هزار نفر و تعداد فيلها را يك، هشت و دوازده رأس نوشتهاند.(6)
ج) تاراج و غارت اموال مردم
ابرهه هنگامي كه نزديك مكه رسيد، فرماندهي را براي تاراج و غارت اموال مردم به مكه فرستاد كه در اين ميان، حدود دويست شتر از عبدالمطلب را به غارت بردند. همچنين توسط فردي به عبدالمطلب، پيام داد كه من قصد جنگ با شما را ندارم، بلكه هدفم ويران كردن خانه كعبه است.(1)وقتي ابرهه از عبدالمطلب پرسيد چه خواستهاي داري؟ او گفت: دويست شتر مرا سپاهيانت ربودهاند، بگو بازگردانند. ابرهه تعجب كرد و گفت: فكر كردم از من بخواهي خانه كعبه را خراب نكنم! عبدالمطلب در جواب گفت: من صاحب شترانم هستم و خانه، خود صاحبي دارد و از آن دفاع خواهد كرد. سپس عبدالمطلب از مردم خواست تا شهر را ترك كنند و خود، در كعبه را گرفت و از خداوند كمك خواست.(2)
وقتي ابرهه تصميم به تخريب خانه خدا گرفت، خداوند دستهاي از پرندگان را با سنگهايي از گِل به سوي آنان فرستاد تا اصحاب فيل را نابود كنند. در قرآن نيز آمده است:
وَ أَرْسَلَ عَلَيهِمْ طَيرًا أَبابيلَ تَرْميهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ. (فيل:3 ـ 5)
و بر سر آنان پرندگان را گروهگروه فرستاد كه با سنگهاي كوچكي آنها را هدف قرار ميدادند. سرانجام، آنها را همچون كاهِ خردشده (و متلاشي) قرار داد.
منظور از «كَعَصفٍ مَأكول»، اين است كه مانند زراعتي شده كه چهارپايان خورده و آن را لگدمال كرده يا مثل برگ پوسيده درخت يا كاه خردشده
باشد.(1)همچنين آوردهاند در منقار و پاهاي هر يك از مرغان ابابيل، سه سنگريزه بوده و هر سنگريزه، بر سر و پيكر يك نفر فرود ميآمده و وي را نابود ميكرده است.
عاقبت ابرهه چنين بود كه هنگام فرار، يكي از سنگها به او اصابت كرد و دست و پايش جدا شد و هنگام رسيدن به يمن، سينه و قلبش شكافته و شكمش پاره شده بود.(2)
كتابنامه
٭ قرآن كريم، ترجمه: ناصر مكارم شيرازي.
٭ نهجالبلاغه، ترجمه: سيد جعفر شهيدي، تهران، شركت افست، چاپ پنجم، 1373.
ابن اثير، عزالدين علي، كامل (تاريخ بزرگ اسلام و ايران)، ترجمه: عباس خليلي، تهران، مؤسسه مطبوعاتي علياكبر علمي، بيتا.
ابن سعد، الطبقات الكبري، به كوشش: محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، چاپ دوم، 1418 ه.ق.
ابن منظور، لسان العرب، به كوشش: علي شيري، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1408 ه.ق.
ابن هشام، السيرة النبوية، به كوشش: مصطفي السقاء و ديگران، بيروت، مكتبة العلمية، بيتا.
ابوالحسن، احمد بن فارس بن زكريا، مقائيس اللغة، به كوشش: عبدالسلام محمد هارون، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1404 ه.ق.
اصفهاني، راغب، المفردات الالفاظ القرآن، به كوشش: صفوان عدنان داوودي، دمشق، دارالقلم، چاپ اول، 1412 ه.ق.
اصفهاني، عمادالدين حسين (معروف به عمادزاده)، قصص الانبياء از آدم تا خاتم، كتابخانه اسلام، چاپ بيست و ششم، 1363.
البحراني، سيدهاشم حسين، البرهان في تفسير القرآن، مؤسسه بعثت، چاپ اول، 1415 ه.ق.
بلاغي، صدرالدين، فرهنگ قصص قرآن، تهران، اميركبير، چاپ هفتم، 1349.
بيآزار شيرازي، عبدالكريم، باستانشناسي و جغرافياي تاريخي قصص قرآن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ چهارم، 1384.
بيناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه: علياصغر حكمت، انتشارات پيروز، چاپ سوم، 1379.
توفيقي، حسين، نگاهي به اديان زنده جهان، قم، مديريت حوزه علميه خواهران، چاپ اول، 1377.
الثعلبي، ابواسحاق احمدبن نيشابوري، قصص الانبياء عرائس المجالس، بيروت، لبنان، بيتا.
جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن كريم (سيره پيامبران)، قم، اسراء، چاپ اول، 1376.
____________، زن در آيينه جلال و جمال، قم، مركز نشر فرهنگي رجاء، چاپ چهارم، 1374.
حسيني دشتي، سيد مصطفي، معارف و معاريف (دائرة المعارف جامع اسلامي)، تهران، مؤسسه فرهنگي آرايه، چاپ سوم، 1379.
حميدي، سيد جعفر، تاريخ اورشليم (بيتالمقدس)، تهران، اميركبير، چاپ اول، 1364.
خرمشاهي، بهاءالدين، دانشنامه قرآن و قرآنپژوهي، تهران، دوستان ـ ناهيد، 1377.
____________، دايرة المعارف تشيع، با كوشش: احمد صدر حاج سيد جوادي و كامران فاني، نشر شهيد سعيد محبي، چاپ سوم، 1375.
خزائلي، محمد، اعلام قرآن، تهران، اميركبير، چاپ چهارم، 1371.
خواندامير، غياثالدين بن همامالدين الحسيني (معروف به خواندمير)، تاريخ حبيب السير، به كوشش: محمد دبيرساقي، خيام، چاپ سوم، 1362.
دورانت، ويل، تاريخ تمدن، ترجمه: احمد آرام و ديگران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1378.
دهخدا، علياكبر، لغتنامه، تهران، دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1377.
رازي، ابوالفتوح، روض الجنان و روح الجنان، به كوشش: ياحقي و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1375.
رشيد رضا، محمد، تفسير المنار، قاهره، دارالمنار، چاپ چهارم، 1373.
زمخشري، محمود بن عمر، الكشاف، قم، بلاغت، چاپ دوم، 1415 ه..ق.
زيدان، جرجي، مؤلفات جرجي زيدان الكامله، بيروت، دارالجيل، چاپ اول، 1402 ه..ق.
سپهر، لسان الملك ميرزا محمدتقي، ناسخ التواريخ (هبوط، ج 1و2، عيسي 1)، قم، ساري امجدي، 1377.
شايانمهر، عليرضا، دائرة المعارف تطبيقي علوم اجتماعي، تهران، سازمان انتشارات كيهان، چاپ اول، 1377.
شبستري، عبدالحسين، اعلام القرآن، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1379.
شوقي، ابوخليل، اطلس جغرافيايي، به كوشش: فاطمه وثوقي، ترجمه: زينت فتحي، مشهد، پاپلي، 1386.
طالقاني، سيد محمود، پرتويي از قرآن، تهران، شركت سهامي انتشار، 1383 ه.ق.
طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، قم، مؤسسه نشر اسلامي، چاپ هشتم، 1425 ه..ق.
طبرسي، ابن علي الفضل ابن الحسن، جوامع الجامع، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1405 ه..ق.
طبرسي، ابي علي الفضل ابن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، لبنان، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1412 ه.ق / 1991 م.
طبري، ابن جرير، تاريخ الرسل و الملوك (تاريخ طبري)، به كوشش و ترجمه: ابوالقاسم پاينده، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1352.
طبري، ابن جرير، جامع البيان عن تأويل القرآن، به كوشش: صدقي جميل العطار، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1415 ه..ق.
طوسي، التبيان في تفسير القرآن، به كوشش: احمد حبيب العاملي، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا.
عباسي مقدّم، مصطفي، اسوههاي قرآني و شيوههاي تبليغي آنان، قم، دفتر تبليغات حوزه علميه قم، چاپ اول، 1379.
عبدالباقي، محمدفؤاد، المعجم المفهرس الالفاظ القرآن الكريم، قاهره، دارالكتب المصريه، 1364 ه..ق.
فيض كاشاني، محسن، تفسير الصافي، به كوشش: حسين اعلمي، بيروت، مؤسسة اعلمي، چاپ دوم، 1402 ه..ق.
قرطبي، ابي عبدالله محمد بن احمد الانصاري، الجامع الاحكام القرآن (تفسير قرطبي)، بيروت، لبنان، دارالكتاب العلميه، بيتا.
قريشي، علياكبر، قاموس القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ ششم، 1371.
قطب، سيد، في ظلال القرآن، بيروت، دارالشروق، 1408 ه..ق.
قمي، شيخ عباس، سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، نجف، مطبعة العلمية، بيتا.
قمي، علي بن ابراهيم، تفسير القمي، به كوشش: موسوي جزايري، لبنان، دارالسرور، چاپ اول، 1411 ه..ق.
قمي، محمد بن بابويه (شيخ صدوق)، علل الشرايع، بيروت، دار احياءالتراث العربي، 1385 ه..ق.
__________ ، عيون الاخبار الرضا، به كوشش و ترجمه: مستفيد غفاري، تهران، صدوق، چاپ اول، 1372.
كاشاني، مولا فتحالله، منهج الصادقين، به كوشش: مرتضوي غفاري، تهران، انتشارات علمية اسلامية، چاپ اول، 1385 ه..ق.
كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، ترجمه: سيد جواد مصطفوي، تهران، بينا، بيتا.
مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ سوم، 1403 ه..ق.
__________، حيوة القلوب (تاريخ پيامبران ج 1 و2)، به كوشش: سيد علي اماميان، قم، اسوه، چاپ اول، 1375.
محلاتي، شيخ ذبيحالله، رياحين الشريعه (دانشمندان بانوان شيعه)، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بيتا.
محمدي اشتهاردي، محمد، قصههاي قرآن، مهدييار، چاپ هفتم، 1383.
مرتضي، شريف، تنزيه الانبياء، قم، شريف رضي، چاپ اول، 1376.
مسعودي، ابوالحسن علي بن الحسين، اثبات الوصيه لعلي بن ابيطالب، به كوشش: محمدجواد نجفي، تهران، اسلاميه، 1343.
ـــــــــــــــــ، مروج الذهب و معادن الجواهر، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1365.
مصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، چاپ اول، 1374.
مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهاردهم، 1372.
موسوي بجنوردي، سيد كاظم، دائرة المعارف بزرگ اسلامي، تهران، مركز دائرة المعارف بزرگ، چاپ اول، 1372.
ميبدي، ابوالفضل رشيدالدين، تفسير كشف الاسرار و عدة الابرار (معروف به تفسير خواجه نصيرالدين انصاري)، به كوشش: علياصغر حكمت، تهران، اميركبير، چاپ چهارم، 1339 / 1380 ه..ق.
ميرخواند، محمد بن خاوندشاه، تاريخ روضة الصفا (في سيرة الانبياء و الملوك و الخلفاء)، به كوشش: جمشيد كيانفر، تهران، اساطير، چاپ اول، 1380.
نيشابوري، حاكم، المستدرك علي الصحيحين، به كوشش: مصطفي عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، بيتا.
هاشمي رفسنجاني، اكبر، فرهنگ قرآن (به كمك محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن)، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، بيتا.
الحويزي، ابن الجمعة العروسي، تفسير نورالثقلين، قم، اسماعيليان، چاپ چهارم، 1373 / 1415 ه..ق.
ياقوت حموي، ابوعبدالله، المعجم البلدان، بيروت، دار صادر، چاپ اول، 1995 ه..ق.
يعقوبي، احمد بن وهب بن واضح، تاريخ يعقوبي، ترجمه: محمدابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ هشتم، 1378.