ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : تاريخ اسلام از وفات پيامبر اكرم (ص) تا سقوط بنياميه/ علياكبر رضايي.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهري : ۲۱۵ ص.
شابك : 978-964-540-454-1
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه: ص. ۲۰۹ - ۲۱۵؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : محمد (ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق.
موضوع : اسلام -- تاريخ -- از آغاز تا ۴۱ق.
موضوع : امويان -- تاريخ
رده بندي كنگره : BP۱۴/ر۵۷ت۲ ۱۳۹۲
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۱۲
شماره كتابشناسي ملي : ۳۲۱۷۵۹۹
تاريخ سرگذشت ملتهاست، آنانى كه در گسترۀ زمان جاودانه ماندهاند و آنانى كه خودشان و آداب و رسومشان آرام آرام به نابودى، پراكندگى و فراموشى سپرده شدهاند. جذابيت اين سرگذشتها انسان را به مطالعۀ تاريخ مىكشاند. اما قرآن مجيد افق ديگرى از مطالعۀ تاريخ و بررسى احوال پيشينيان را به رويمان مىگشايد. اين كتاب مقدّس، سير در زمين، گردش در آفاق و مطالعۀ داستان گذشتگان را سرگرمى، قصهگويى و يا افسانهپردازى نمىداند.
مراجعه به تاريخ براى روشن شدن اذهان، پند و عبرت گرفتن از وقايع و حوادث، الگوگيرى از شخصيتهاى برجسته و در نتيجه پيش گرفتن راهِ تقوا و پرهيزگارى است. تاريخ، آيينۀ تمامنماى ملّتهاست و تأمّل و تدبّر در آن، ضعفها و قوّتهاى اقوام و ملل و نيز علل پيروزىها و شكستها را مىنماياند.
ظهور اسلام با بعثت پيامبر اكرم (ص) ، تحوّل عميق و گستردهاى را در جزيرۀ العرب و امپراتورىهاى بزرگ ايران و روم ايجاد كرد كه دانستن رويدادهاى اين دوره و روند حوادث پس از رحلت آن بزرگوار، آن هم به طور فشرده، مىتواند خواننده را به وقايع مهم آن دوره جهت دهد.
چنانچه مؤلف محترم اشاره داشته است، مطالعۀ تاريخ اسلام به ويژه پس از رحلت رسول خدا (ص) تا پايان دورۀ بنىاميه، بازشناسى دقيق و موجز حوادث و خطوط فكرى و اعتقادى رهبران و عوامل تاريخساز آن دوره است كه در سه بخش و يازده فصل براى دانشجويان تدوين نموده و از تطويل كلام و توضيح ملالآور اجتناب ورزيده است. از اينرو اين اثر در حجم كم خود، اكثر مسايل تاريخى اين دوره را مورد بررسى قرار داده و طرح سؤالات در آخر هر فصل، خود بر غناى كتاب افزوده است.
پژوهشكدۀ حج و زيارت ضمن تقدير از مؤلف محترم كتاب، اين اثر را به تمام روحانيون كاروانهاى حج و زيارت نيز جهت آشنايى اجمالى با تاريخ اسلام توصيه مىكند و اميد دارد كه اين كتاب مورد استقبال اهل پژوهش قرار گيرد.
گروه تاريخ و سيره
پژوهشكدۀ حج و زيارت
بعثت پيامبر اكرم (ص) ، تحوّل عميق و گستردهاى را در جزيرةالعرب و امپراتورىهاى بزرگ ايران و روم ايجاد كرد؛ امّا بايد پذيرفت كه رويدادهايى كه پس از رحلت آن بزرگوار به وقوع پيوست، تا حدود زيادى حركت تكاملآفرين ايشان را تغيير داد. همچنين دامنۀ كشمكشها و قدرتطلبىها را وسعت بخشيد و فرصتهايى را در اختيار احزاب، قبايل، قدرتهاى اجتماعى خاص و مشاهير آن دوران گذارد تا به فراخور توان خود، بر عرصۀ اجتماع، فرهنگ و سياست، حاكميّت يافته و چندى بر مسند قدرت و امارت تكيه زنند.
در اين ميان، عنصر قبيلهگرايى و اجتهادهاى شخصى كه اغلب آنها برآمده از هواهاى نفسانى و احقاد بدرى و خيبرى بود، به يارى اين افراد و گروهها شتافت و بار ديگر بنيانهاى اجتماعى و فرهنگى جزيرةالعرب را شكل داد. همچنين سنّت رسولخدا (ص) را به فراموشى سپرد. سنتى كه براى تعالى بشر ميراثيبسارزشمندبه شمار مىرفت. البتّه اين موضوع، فقط واقعهاى تاريخى در مقطعى خاص نبود، بلكه تا قرنها در شكلگيرى و
برآمدن وقايع، افكار و سنّتهاى جديد، تأثير بسزايى گذارد و زنجيرۀ ناميمونى را پديد آورد كه حلقههاى آن همچنان بر جوامع اسلامى و مسلمانان نافذ است.
ازاينرو، مطالعۀ تاريخ اسلام - بهويژه پس از رحلت رسول خدا (ص) تا پايان دورۀ بنىاميّه - مىتواند دانشجو را در بازشناسى دقيق حوادث، خطوط فكرى و اعتقادى رهبران و عوامل تاريخساز آن دوره و نيز شناخت علايق، توانمندىها و فرهنگ مردم آن سامان يارىرساند و عبرتهايى را در اختيار وى قرار دهد.
بر اين اساس، كتاب حاضر مباحث خود را به حوادث اين دوره اختصاص داده و در سه بخش و يازده فصل، به بيان وقايع اين مقطع از تاريخ اسلام پرداخته است. در بخش نخست آن طى دو فصل، گذرى اجمالى بر زندگى پيامبر اعظم (ص) شده و ماجراى سقيفه به تفصيل مورد ارزيابى قرار گرفته است. بخش دوم كه مشتمل بر پنج فصل مىباشد، دورۀ خلافت ابوبكر، عمر، عثمان، اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن (ع) را تبيين و تحليل كرده است. بخش سوم آن نيز كه چهار فصل دارد، به بررسى و تحليل وقايع دورۀ خلافت معاويه، يزيد و خلفاى مروانى و نيز علل و عوامل سقوط آنان پرداخته است.
لازم به يادآورى است كه نگارنده تلاش كرده تا تمامى يا بيشتر مطالب مربوط به تاريخ خلفا را از منابع اهلسنت استخراج كند و جز در مواردى خاص، از استناد به منابع شيعى بپرهيزد. همچنين سعى شده تا مطالبى مهم و ضرورى از تاريخ انتخاب شود، كه براى دانشجو لازم و قابل درك و پىگيرى باشد و از ورود به مسائل جزئى كه چندان براى دانشجو مفيد نيست و مسير بحث را تغيير مىدهد و او را به تحيّر دچار
مىكند، اجتناب شود. همچنين نگارنده براى رعايت حوصله و فرصت دانشجو، در حدّ توان خود، مباحث را حتىالامكان در كوتاهترين جمله و روانترين عبارت بيان كرده و از تطويل كلام و توضيح ملالآور اجتناب ورزيده است تا دانشجوى محترم در كمترين زمان ممكن بتواند به بيشترين فايده دست يابد.
علىاكبر رضايى
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
با دوره زندگى رسول خدا (ص) به طور اختصار آشنا شود؛
حوادثى را بررسى كند كه در اواخر عمر آن حضرت رخ داده است؛
دانستههايى در خصوص اوضاع اجتماعى و سياسى آن دوره به دست آورد؛
به درك بهترى از اصطلاح «پيامبر امّى» و ماجراى «قلم و كاغذ» نائل گردد.
پيامبر گرامى اسلام (ص) در عامالفيل (سال شكست سپاه ابرهه) و در شهر مكه به دنيا آمد. دوران كودكى و نوجوانى را با سرپرستى جدّ ارجمندش، عبدالمطّلب و عموى بزرگوارش، ابوطالب گذراند. در نوجوانى و جوانى به امر چوپانى و تجارت كالا پرداخت و در 25 سالگى با حضرت خديجه (عليها السلام) ازدواج كرد.
حضرت محمّد (ص) در چهل سالگى به پيامبرى مبعوث شد و طى سيزده سال اقامت در مكه، مردم اين شهر را به اسلام دعوت كرد؛ امّا مخالفت سران قريش و برخوردهاى تند وآزاردهندۀ آنها با پيامبر، مانع فعاليت آن حضرت شد و ايشان به ناچار به شهر يثرب كه بعدها مدينةالنّبى نام گرفت، هجرت فرمود. مردم مدينه با استقبال گرم از رسول خدا (ص) و ساير مسلمانان مهاجر و پناه دادن به آنها، به گسترش اسلام كمك شايانى كردند. سرانجام شهر مكه در سال هشتم هجرت به دست مسلمانان فتح گرديد و تمامى ساكنان اين شهر و اطراف آن تا سال يازدهم [هنگام رحلت پيامبر (ص)] به تدريج به اسلام گرويدند.
رسول خدا (ص) پس از بيستوسه سال تلاش براى گسترش اسلام و هدايت مردم، سرانجام در روز دوشنبه، بيستوهشتم صفر سال يازدهم هجرت رحلت فرمود. علي (ع)
آن حضرت را به كمك فضلبنعبّاس و اسامۀبنزيد از زير لباس، غسل داد و پس از اقامۀ نماز به خاك سپرد. (1)
در سالهاى پايانى عمر آن حضرت، حوادث و مسائلى سرنوشتساز پديد آمد كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مىشود:
از شواهد تاريخى برمىآيد كه گرايش مردم مكه و برخى از قبايل به اسلام، چندان از روى ميل باطنى و برآمده از روحيۀ حقيقتطلبى نبود. ازاينرو آنها همچنان بر ساختارهاى قبيلهاى و فرهنگ جاهلى خويش تأكيد مىورزيدند. از سوى ديگر، برخى از قبايل متنفّذ، با تصوّر اينكه پيروزى اسلام در حقيقت، پيروزى قبيلهاى خاص بر قبايل ديگر است، به مخالفت خود با رسول خدا (ص) ادامه دادند.
عدّهاى نيز مانند مسيلمه كذاب و اسود عنسى، مدّعى نبوّت شدند. مسيلمه براى پيامبر (ص) نوشت كه من با تو در امر نبوّت شريك هستم پس نصف زمين از آنِ ماست و قريش قومى نيستند كه به عدالت رفتار كنند. (2)اسود عنسى، مدّعى ديگر نبوّت هم از پرداخت زكات به فرستادگان رسول خدا امتناع كرد و گفت: «آنچه از ما گرفتهايد به ما بازگردانيد كه ما خود به آن اولى هستيم و شما نيز بدانچه از آنِ شماست [اولى هستيد]» . (3)
بعضى از افراد و قبايل، با طرح موضوع جانشينى رسول خدا (ص) ، خواستار كسب مقام خلافت شدند. از جمله وقتى آن حضرت به قبيلۀ بنىعامر رفت تا آنان را به اسلام دعوت كند، يكى از عامريان پرسيد: «اگر ما از تو پيروى كنيم وآنگاه خداوند تو را بر مخالفانت پيروز گرداند، آيا اين امر [خلافت] پس از تو از آن ما خواهد بود؟» حضرت در پاسخ وى فرمود: «الامر االله يضعه حيثيشاء» (1)«اين مقامى الهى است، به هر كه بخواهد واگذار مىكند» .
البتّه مسئلۀ خلافت، نخستين بار در سال سوم بعثت، هنگام نزول آيۀ: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ ؛ «بستگان نزديك خويش را به اسلام دعوت كن» ؛ (شعراء:214) و علنى شدن دعوت پيامبر (ص) مطرح شد. آن حضرت در جمع بنىهاشم فرمود: «نخستين فردى كه به من ايمان آورد، جانشين من خواهد بود» (2)لذا اين گفتهاى كه پيامبر تا پايان عمر در اين خصوص سخنى نگفت و كسى نيز از وى سؤالى نكرد، نظرى صائب و مبتنى بر اسناد و مدارك تاريخى و روايى تلقّى نمىشود؛ به ويژه كه پيامبر اسلام به محض ورود به مدينه، حكومتى اسلامى و مبتنى بر قانون بنا كرد و طى ده سال، به تحكيم پايههاى آن پرداخت و الگويى عملى از رهبرى امّت اسلامى را به نمايش گذارد. بىشك تداوم چنين حكومت نوپايى، به رهبرى با همان ويژگىهاى رسول خدا (ص) نيازمند بود.
از اينرو رسول خدا (ص) در راه بازگشت از حجۀالوداع، با آياتى نظير يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِ الْقَوْمَ الْكافِرِين (3)(مائده:6٧) طى مراسم خاصّى، جانشين خود را تعيين فرمود و به همۀ كسانى كه در غدير خم حاضر بودند، توصيه كرد تا با علي (ع) بيعت كنند.
پيامبر گرامى اسلام پس از غزوۀ خيبر (جمادىالاولى سال هشتم هجرت) ، بر آن شد تا اسلام را در ميان قبايل عربى ساكن در منطقۀ شامات انتشار دهد. بدين منظور نامهاى را بهوسيله حارثبنعمير ازدى براى حاكم بُصرى (1)فرستاد؛ امّا شرحبيلبنعمرو غسانى - از اميران قيصر روم در شام - (2)او را در موته دستگير كرد و به شهادت رساند. پس از آن، رسول خدا (ص) سپاهى سههزار نفره به فرماندهى جعفربنابىطالب (جعفر طيّار) ، زيدبنحارثه و عبداللهبنرواحه به آنجا گسيل داشت؛ امّا به زودى خبر حركت مسلمانان به هرقل - حاكم شام - رسيد و او بلافاصله لشكرى با دويستهزار جنگجوى رومى و عرب براى مقابله با مسلمانان، به محلّى به نام مَعان فرستاد. دو لشكر، در اين منطقه به نبرد پرداختند؛ ولى در مدّت كوتاهى فرماندهان سپاه اسلام، يكى پس از ديگرى به شهادت رسيدند و بقيّه به سوى مدينه گريختند. شكست مسلمانان و بهويژه شهادت جعفر طيّار براى رسول خدا (ص) سخت گران آمد؛ زيرا جعفر پس از پانزده سال دورى از پيامبر به تازگى به مدينه آمده بود. به هر حال حضرت در واپسين روزهاى عمر خويش (3)تصميم گرفت تا سپاهى را به فرماندهى اسامۀ بن زيد بن حارثه - كه جوانى هجده ساله بود - به موته (4)اعزام كند؛ به همين منظور، ضمن توصيههايى به وى فرمود:
من تو را به فرماندهى اين لشكر منصوب مىكنم. به سرعت به محلّ شهادت پدرت برو و سحرگاهان بر آنها حمله كن. اگر خداوند تو را بر آنان پيروز گرداند، فوراً به مدينه بازگرد. (5)
&
رسول خدا (ص) روز پنجشنبه پرچم را به دست اسامه داد و فرمود: «به نام خدا و در راه او به جنگ كفّار بشتاب» . آنگاه اسامه از مدينه خارج شد و به ياران خود پيوست كه در محلّى به نام جُرف (1)اتراق كرده بودند. همۀ اصحاب از جمله ابوبكر، عمربنخطّاب، ابوعبيدۀبنجرّاح و سعدبنابىوقاص در لشكر اسامه حضور داشتند. در اين هنگام، عدّهاى از مهاجران معترض شدند كه پيامبر، جوانى هجده ساله را به فرماندهى آنان برگزيده است. آن حضرت از اعتراض آنان به شدّت خشمگين شد و طى سخنانى فرمود: شما پيشتر نيز به فرماندهى پدرش زيد معترض بوديد. به خدا سوگند، اسامه نيز لايق فرماندهى است. با او به نيكى رفتار كنيد كه از بهترين شماست. همچنينايشان به مردمى كه او را تا جرف مشايعت كرده بودند، فرمود تا لشكر اسامه را حركت دهند.
امّا به رغم اصرار پيامبر (ص) براى تعجيل در اعزام سپاه به موته، حركت آنان به تأخير افتاد و اصحاب از اين دستور اطاعت نكردند. سرانجام اسامه روز دوشنبه دستور حركت سپاه را صادر كرد؛ ولى هنگامى كه قصد داشت بر مركب خويش سوار شود، خبر رحلت پيامبر (ص) را دريافت كرد. او بى درنگ همراه ابوعبيده و عمربنخطّاب به سوى خانۀ رسول خدا (ص) شتافت. ياران وى نيز لشكرگاه خود را ترك كردند و به مدينه بازگشتند. (2)
در اينجا اين پرسش مطرح مىشود كه با توجّه به اوضاع نابسامان جامعۀ اسلامى و دشمنى برخى از قبايل، همچنينآغاز بيمارى رسول خدا (ص) كه به طور طبيعى حضور صحابه را در مدينه ضرورى مىساخت و نيز فوريّت نداشتن اعزام چنين لشكرى براى جنگ با روميان، راز تصميم رسول خدا (ص) و اصرار آن حضرت براى اعزام سپاه اسامه چه بود؟
ابناثير آورده است كه اعزام لشكر اسامه، بيشترين منفعت را براى مسلمانان داشت، چرا كه اعراب مىگفتند اگر مسلمانان قدرتمند نبودند، چنين لشكرى را براى
جنگ با روميان نمىفرستادند. به همين دليل آنها از اجراى بسيارى از توطئههاى خود منصرف شدند. (1)صحيحالبخارى، بخارى، ج 4، ص 31 و ج 5، ص 13٧؛ صحيح مسلم، مسلم، ج 5، ص ٧6.
(2)صحيحالبخارى، بخارى، ج 4، ص 31 و ج 5، ص 13٧؛ صحيح مسلم، مسلم، ج 5، ص ٧6. (3)صحيحالبخارى، بخارى، ج 4، ص 31 و ج 5، ص 13٧؛ صحيح مسلم، مسلم، ج 5، ص ٧6. (4) از اميرمؤمنان على (ع) نيز در اين باره نقل شده است كه فرمود:
رسول خدا (ص) مرا بر امّت اسلامى امارت داد و از آنان بيعت گرفت تا گوش به فرمان من باشند؛ ازاينرو نه در زمان حيات رسول خدا و نه پس از آن، به ذهنم خطور نمىكرد كه كسى از مردم در اين باره با من نزاع كند. با اين همه، پيامبر (ص) دستور داد تا سپاهى به فرماندهى اسامه، راهى نبرد با روميان شود و به تمام كسانى كه مىترسيد در اين امر با من به منازعه برخيزند - از گمنامان عرب گرفته تا اوسيان، خزرجيان، مهاجران، منافقان و ساير مردم و نيز آنان كه پدر، برادر، يا خويشاوندانشان به دستم كشته شده و به من به چشم دشمن مىنگريستند - فرمود تا اسامه را در اين جنگ همراهى كنند. اين تصميم پيامبر براى اين بود كه كسى در امر ولايت و خلافت با من مخالفت نكند. (5)
رسول خدا (ص) در ساعتهاى پايانى حيات خويش و در بستر بيمارى، خطاب به اصحاب حاضر در خانهاش فرمود: «قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد» ؛ امّا عمر برخاست و گفت: «آن مرد گرفتار تب شده است و هذيان مىگويد. كتاب خدا نزد ماست و ما را كفايت مىكند» . پس از سخنان وى، ياران پيامبر با يكديگر مشاجره و نزاع كردند. بعضى گفتند به دستور پيامبر عمل كنيد و عدّهاى سخن عمر را تأييد كردند. رسول خدا (ص) فرمود: «نزد من نزاع مكنيد، برخيزيد و برويد» . (6)
در اينجاپرسشهايى مطرح مىشود كه پاسخ به آنها خالى از لطف نيست:
پاسخ اين است كه آيات قرآنى (1)و اسناد تاريخى (2)، بر اين نكته تأكيد دارند كه رسول خدا (ص) هرگز چيزى را ننوشته و نخوانده است. ازسوى ديگر، در روايات تاريخى نام كسانى مانند على (ع) ، ابىبنكعب، زيدبنثابت، عبداللهبنارقم (3)ذكر شده كه آيات الهى، سخنان و نامههاى پيامبر (ص) را مىنوشتند؛ ازاينرو مىتوان اذعان كرد كه آن حضرت قصد داشت نامۀ ياد شده را نيز به وسيلۀ يكى از كاتبان خود بنويسد.
ترديدى نيست كه رسول خدا (ص) ، حتّى بعد از نزاع يارانش مىتوانست به خواستۀ خود جامۀ عمل بپوشاند؛ امّا با توجّه به نزاعى كه صورت گرفت، نوشتن نامه اثر خود را از دست داد و چه بسا اصرار پيامبر (ص) ، سبب تداوم و گسترش درگيرى و حرمتشكنى بيشتر آنان مىشد؛ ازاينرو، حضرت به صورت شفاهى توصيههايى را در خصوص نيكرفتارى با عترت خود بيان فرمود وسپس چهره از حاضران برتافت. (4)
قرائن متعدّدى وجود دارد كه نشان مىدهد محتواى اين نامه مربوط به وصايت و جانشينى حضرت على (ع) بود. از جمله نقل شده است كه آن حضرت پس از انصراف
از نوشتن نامه، با سختى تمام به مسجد رفت و در جمع مسلمانان فرمود: «من ميان شما دو چيز گرانبها به وديعت مىگذارم يكى قرآن و ديگرى عترت خود» . (1)
همچنين ابنابىالحديد (2)از عبداللهبنعبّاس نقل كرده است كه گفت:
در روزهاى آغازين خلافت عمر نزد او رفتم. وى درحالىكه خرما مىخورد، دربارۀ على (ع) سؤال كرد. گفتم: «مشغول آبيارى نخلهاى فلانى است و در همان حال قرآن مىخواند» . پرسيد: «آيا هنوز هم دربارۀ خلافت مىانديشد؟» گفتم: «آرى» . پرسيد: «آيا بر اين باور است كه رسول خدا (ص) او را منصوب كرده است؟» من پاسخ مثبت دادم وگفتم: «پدرم نيز چنين اعتقادى دارد» . عمر گفت: «چنين چيزى از رسول خدا (ص) نقل شده است، امّا حجّت نيست. آن حضرت در بستر بيمارى قصد داشت تا به اسم او تصريح كند؛ ولى من براى حفظ اسلام از اين كار ممانعت كردم» . (3)
خودآزمايى
الف) حمزه و عبدالمطّلب t ب) ابولهب و هاشم
ج) عبدالمطّلب و ابوطالب t د) عبدالله و آمنه
الف) چهلم بعثت t t ب) چهلم عامالفيل
ج) چهلم هجرت t t د) سيزده رجب
الف) سيزده سال t t ب) سه سال
ج) بيستوسه سال t t د) ده سال
الف) طائف، يثرب t t ب) مكه، قبا
ج) مدينةالنّبى، يمن t t د) يثرب، مدينه
الف) 2٨ صفر سال يازدهم t ب) 25 رجب سال دهم
ج) دهم محرّم سال يازدهم t د) نوزدهم جمادىالثّانى سال دهم
الف) عثمان، فضلبنعبّاس، ابوعبيده ب) ابوبكر، عبداللهبنعبّاس، سعدبنعباده
ج) عبّاس، عمربنخطّاب، ابوذر t د) على (ع) ، فضلبنعبّاس، اسامۀبنزيد
٧. چه كسانى در عصر رسول خدا (ص) ادّعاى نبوّت كردند؟
الف) تميمدارى، ابوسفيان t ب) حكمبنابىالعاص، عبداللهبنسلام
ج) مسيلمه كذاب، اسود عنسى t د) سعدبنابىوقاص، خالدبنوليد
٨. چرا مردم مكه و برخى از قبايل، پس از گذشت بيستوسه سال از نبوّت حضرت محمّد (ص) همچنان بر فرهنگ جاهلى خويش تأكيد مىورزيدند؟
الف) از روى اجبار مسلمان شده بودند. t ب) فاقد روحيۀ حقيقتطلبى بودند.
ج) آگاهى چندانى به اسلام و پيامبر (ص) نداشتند. د) گزينه الف و ب صحيح هستند.
٩. مسئلۀ خلافت و جانشينى رسول خدا (ص) از چه زمانى مطرح و بر آن تأكيد شده است؟
الف) سال سوم بعثت t ب) سال سيزدهم بعثت
ج) سال دهم هجرت t د) گزينه الف و ج صحيح است.
1٠. در ماجراى دعوت از بستگان، چه كسى به جانشينى رسول خدا (ص) منصوب شد؟
الف) ابوجهل t t ب) ابوبكر
ج) على (ع) t t t د) هيچكدام
الف) جنگ با روميان t ب) تحكيم جانشينى امام على (ع)
ج) نمايش قدرت در برابر مشركان د) تمرين نظامى
الف) درس ناخوانده t t ب) داراى امّت
ج) كسى كه در دامن مادر تربيت شده است t د) كسى كه امّتش رستگارهستند.
الف) توصيه به رعايت حقوق انصار ب) توصيه به نماز
ج) وصايت و جانشينى على (ع) t t د) توصيه به قرآن
الف) شهر مدينه t t ب) قرآن و عترت
ج) سنّت t t د) فدك
براى پژوهش
چرا رسول خدا (ص) خواندن و نوشتن نمىدانست؟
ضرورت تعيين جانشين در حكومت اسلامى را تحليل كنيد.
چه كسانى كتابت وحى و نامههاى پيامبر (ص) را بر عهده داشتند؟ دربارۀ آنها تحقيق كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
با ماجراى سقيفه و جزئيّات آن آشنا شود؛
آن را به دقّت ارزيابى كند و به نتايجى دست يابد؛
درباره ديدگاهها و اهداف هر گروه آگاهى بيشترى كسب كند؛
دلايل لغزش خواص در صدر اسلام را جستوجو و عبرتهاى آن را در زندگى شخصى و اجتماعى خود به كار بندد؛
دانستههايى درباره جناحهاى سياسى آن دوره به دست آورد.
از وقايع مهم و فراموش نشدنى تاريخ اسلام، حادثهاى است كه در سقيفۀ بنىساعده در مدينه اتّفاق افتاد. سقيفۀ بنىساعده، محلّى مسقّف در مدينه بود كه به خاندان بنىساعده تعلّق داشت و گاه مردم در آنجا تجمّع كرده و دربارۀ مسائل گوناگون به گفتوگو مىپرداختند. (1)ماجراى سقيفه در مدّت كوتاهى رقم خورد؛ ولى سرنوشت اسلام و جامعۀ اسلامى را به كلّى دگرگون كرد؛ به طورى كه مسلمانان به آثار تاريخى، كلامى، فقهى و بهويژه سياسى آن، همچنان توجّه و مناقشهدارند.
واقعۀ سقيفه با نقل قولها وگفتوشنودهاى متفاوت و پراكندهاى از سوى شيعه و سنّى روايت شده است كه جمع و تنظيم همۀ آنها با ترتيبى منطقى ممكن نيست. با اين همه، در اين نوشتار سعى شده است تا حدّ امكان، بيشتر روايات قطعى با ترتيبى كه زمينۀ فهم و تحليل درست را براى خواننده فراهم آورد، مطرح و سپس نكات و ديدگاههاى مربوط به آن، تحليل و ارزيابى شود.
نقل شده است كه لحظاتى پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام (ص) ، درحالىكه على (ع) ، عبّاس عموى پيامبر و عدّهاى ديگر از مهاجران به امور مربوط به دفن
1) معجمالبلدان، ج 3، ص 22٩.
رسولخدا (ص) اشتغال داشتند، عدّهاى از انصار (1)در سقيفه جمع شدند ودربارۀ حقّانيّت خود در امر خلافت به مذاكره پرداختند. آنها ابتدا رييس خود، سعدبنعباده انصارى را جانشين رسول خدا (ص) معرّفى كردند. سپس او خطاب به طرفداران خويش با اشاره به سابقۀ مسلمانى انصار، اين امر را نعمت وكرامت الهى خواند و گفت:
شما مايۀ عزّت دين رسول خدا شديد و با دشمنانش به جهاد برخاستيد. خداوند به وسيلۀ شما زمين را براى پيامبرش مسخّر گردانيد و حضرتش در حالى رحلت فرمود كه از انصار راضى بود. پس امر خلافت را محكم به دست گيريد؛ زيرا شما براى اين امر از همه شايستهتريد. (2)
آنگاه مردم سخنان وى را تأييد كردند و گفتند: «ما به ولايت و خلافت تو راضى هستيم و از تو حمايت مىكنيم» . (3)
از سوى ديگر، وقتى خبر سقيفه به ابوبكر و عمر رسيد، به شدّت برآشفتند و همراه ابوعبيدۀبنجرّاح، به سرعت خود را به آنجا رساندند. ابتدا عمر قصد داشت سخن بگويد، امّا ابوبكر پيشدستى كرد و خطاب به انصار گفت:
&
1) پيش از هجرت رسول خدا (ص) به مدينه، دو قبيلۀ مهمّ عربى در اين شهر سكونت داشتند. يكى اوس كه يمنىالاصل بودند و ديگرى خزرج. ميان اين دو قبيبله از ديرباز جنگهاى خونينى وجود داشت؛ امّا از ابتداى هجرت پيامبر به آنجا تا هنگام حادثۀ سقيفه با يكديگر متّحد بوده و از مسلمانان حمايت مىكردند؛ از اين رو به انصار (ياران رسول خدا) معروف گشتند. آن حضرت همواره به مسلمانان سفارش مىفرمود تا حقوق انصار را رعايت كنند، (معجم قبائلالعرب، كحاله، ج 1، صص 51 و 342؛ الامامه و السّياسه، ابنقتيبه، ج 1، ص 1٠ و منابع ديگر) .
2) نقل شده است كه سعدبنعباده آن روز بيمار بود و نمىتوانست بايستد و سخن بگويد؛ لذا در حالى كه روى زمين خوابيده بود، آهسته به فرزند خود قيس القا مىكرد و او با صداى بلند به گوش مردم مىرساند. همين قيس بعد از واقعۀ سقيفه، وقتى از پدرش شنيد كه رسول خدا (ص) بر ولايت على٧ تأكيد فرموده است، خطاب به او گفت: «تو چنين چيزى را از آن حضرت شنيدهاى و آنگاه ادّعاى خلافت مىكنى؟ به خدا سوگند كه ديگر با تو سخن نخواهم گفت! (السقيفة و فدك، جوهرى، ص 56؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 6، ص 44 و ساير منابع) .
3) الامامة و السياسة، ابن قتيبه، ج 1، صص 12 - 15.
خداوند محمّد (ص) را براى هدايت مردم و گسترش اسلام فرستاد. او نيز به وظيفۀ خود عمل كرد و پروردگار، دلهاى ما را به سوى آنچه او مىخواند، هدايت فرمود. ما مهاجران، اولين كسانى بوديم كه اسلام آورديم و مردم پس از ما مسلمان شدند. رسول خدا از قريش بود و در آنجا زاده شد و ما عشيره و خانوادۀ او هستيم و بهترين نسبها به ما تعلّق دارد. شما يار خدا و رسول و مشاور آن حضرت بوده و برادر و شريك ما در دين و هر امر خيرى هستيد كه ما بدان دست يافتهايم. شما همواره محبوبترين مردم نزد ما و يار وياور ما بودهايد. تن دادن به مقدّرات الهى و آنچه خدا براى برادران مهاجرتان در نظر گرفته، براى شما سزاوارتر است و شايستۀ شما نيست كه به آنان حسادت ورزيد يا به دست شما پيمانشكنى شود؛ زيرا شما هميشه در كمبودها صبورى مىكرديد. البتّه كسى حقّ شما را انكار نمىكند؛ امّا مىدانيد كه عرب، جز از اميران قريش فرمان نمىبرد. آنان مردمانى متّحد و داراى پيوندى عميق، زبانى فصيح و وجهۀ اجتماعى هستند و شما از زحمات عمر در راه اسلام آگاهيد، پس بياييد همگى با او بيعت كنيم. (1)
ولى عمر او را براى خلافت سزاوارتر دانست و گفت: «من اولين كسى هستم كه براى بيعت دستم را سوى تو دراز مىكنم» و آنگاه با او بيعت كرد. پس از آن بسيارى از حاضران به سوى ابوبكر هجوم آوردند و با وى بيعت كردند. شخصى فرياد زد: «سعدبنعباده را كه زيردست و پا مانده بود كشتيد!» عمر گفت: «خدا سعد را بكشد!» سپس مردى از انصار، شكم سعد را لگدمال كرد و خاك به دهانش ماليد. (2)
1) در نقل ديگرى آمده است كه ابوبكر حاضران را دعوت كرد كه همگى با ابوعبيده يا عمر بيعت كنند و گفت كه من هر دو آنها را شايستۀ خلافت مىدانم، (الامامة و السّياسة، ج 1، ص 14) .
2) التنبيه و الاشراف، مسعودى، ص 24٧؛ السقيفة و فدك، جوهرى، صص 56 - 65؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 6، ص 3٩؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 445.
در روايت ديگرى آمده است كه حباببنمنذر انصارى، رو به انصار كرد و گفت:
دست نگه داريد! مهاجرين زير سايۀ شما هستند و كسى نمىتواند بر ضدّ شما حكم دهد. مردم جز از رأى و عمل شما پيروى نمىكنند. عزّت، ثروت و سپاه نيرومند از آنِ شماست؛ پس اختلاف نكنيد كه در اين صورت، رأيتان فاسد و امور از دستتان خارج مىشود. شما رسول خدا را يارى كرديد؛ هجرت به سوى شما انجام گرفت؛ شما از نخستين ايمانآورندگان به پروردگاريد. به خدا سوگند! مهاجرين جز در شهر شما نتوانستند به صورت علنى به عبادت خدا بپردازند يا نماز را به جماعت برگزار كنند. عرب، فقط با شمشير شما تسليم شد؛ پس در امر خلافت، بيشترين سهم از آن شماست. حال اگر مهاجرين بدين امر راضى نمىشوند، دستكم بايد اميرى از ما و اميرى از آنها تعيين شود.
عمر در پاسخ حباب گفت:
هرگز دو شمشير در يك غلاف نمىرود و عرب به امارت شما رضايت نخواهد داد؛ زيرا پيامبر (ص) و اولىالامر از آنهاست. ما دليلى روشن و محكم بر اين ادّعا داريم. هر كس با ما كه خانوادۀ پيامبريم بر سر سلطنت و ميراث وى نزاع كند، گمراه يا گنهكار است و هلاك خواهد شد.
بار ديگر حباب برخاست و خطاب به انصار گفت:
دست نگهداريد و به سخن او و يارانش توجّه مكنيد. آنها حقّ شما را پايمال خواهند كرد، اگر با شما مخالفت ورزيدند، آنها را از شهر خود بيرون كنيد و خلافت را در دست بگيريد كه به خدا سوگند شما سزاوارتريد. آنها كه در گذشته تسليم اين امر نمىشدند، به وسيلۀ شمشيرهاى ما سر تعظيم فرود آوردند و اگر بخواهيد، دوباره چنين خواهيم كرد. به خدا قسم اگر كسى مخالفت كند، بينى او را با شمشير خواهم بريد.
پس از آن، ابوعبيده رو به انصار كرد و گفت: «شما اولين كسانى بوديد كه مسلمانان را يارى كرده و به آنها پناه داديد؛ پس در تفرقهافكنى و تغيير اوضاع پيشگام نشويد» .
عبدالرحمانبنعوف نيز طى سخنانى گفت: «اى گروه انصار! شما داراى فضيلتيد؛ امّا در ميان شما، كسى مانند ابوبكر و عمر و على [(ع) ] نيست» .
سپس منذربنارقم ايستاد و گفت: «ما برترى كسانى كه نام بردى انكار نمىكنيم؛ امّا در ميان آنها مردى است كه اگر امر خلافت را طلب كند، كسى با او منازعه نخواهد كرد و او علىبنابىطالب [(ع) ] است» . (1)
آنگاه بشيربنسعد (2)كه از خزرجيان بود، به دليل حسادتى كه به سعدبنعباده داشت برخاست و به طرفدارى از مهاجرين گفت:
ما در جهاد با مشركان و سابقه در دين، از مهاجرين برتريم؛ ولى جز رضاى پروردگار، اطاعت از رسول خدا و كرامت براى خود، آرزويى نداريم و سزاوار نيست كه به اين بهانه بر مردم مسلّط شويم و پاداشى دنيوى طلب كنيم؛ زيرا خداوند بزرگ، ولىنعمت ماست و بر ما منّت دارد. محمّد (ص) مردى قرشى بود و قوم او به ميراث و جانشينى وى سزاوارترند. سوگند به خدا كه من هرگز در اين امر با آنها نزاع نمىكنم. از خدا بترسيد و با آنان مخالفت نكنيد.
ابوبكر دوباره طى سخنانى، مردم را به يكپارچگى و پرهيز از تفرقه و تشتّت دعوت كرد و پيشنهاد داد تا با ابوعبيده يا عمر بيعت كنند؛ امّا عمر او را براى خلافت شايستهتر دانست و گفت: «تو از نظر سابقۀ مصاحبت با رسول خدا (ص) و ثروت، بر ما فضيلت دارى. به جاى پيامبر نماز خواندى و نماز، برترين ركن دين است؛ در اين صورت چه كسى مىتواند در امر خلافت از تو پيشى گيرد؟ دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم» .
در اين هنگام بشير انصارى دست خود را جلو آورد و زودتر از او با ابوبكر بيعت كرد. حباببنمنذر فرياد زد: «اى بشير! چه چيز باعث شد تا با ما مخالفت كنى؟ آيا به پسر عمويت حسادت ورزيدى؟ وى پاسخ داد: «نه به خدا سوگند، من نمىخواهم با حقّى كه اين قوم دارند مخالفت كنم» . (1)
سرانجام، سخنان برخى از مهاجرين، بيعت كسانى چون بشيربنسعد با ابوبكر و نيز اصرار گروه ديگرى از خزرجيان براى بيعت با سعدبنعباده، سبب شد تا اوسيان با ابوبكر بيعت كنند. آنها گفتند: «اگر سعد به خلافت برسد، هرگز سهمى ازآن را به ما نخواهد داد» ؛ امّا حباببنمنذر كه همچنان انصار را از بيعت با ابوبكر نهى مىكرد، ناگهان دست به شمشير برد؛ ولى مردم بر سر او ريختند و شمشيرش را گرفتند. سپس او درحالىكه با دستار خود به صورت انصار مىزد و آنان را سرزنش مىكرد، گفت:
به خدا سوگند مىبينم كه فرزندان شما بر در خانۀ فرزندان اين قوم ايستاده و دست خود را براى گدايى به سوى آنها دراز مىكنند؛ ولى حتّى آب هم به آنان داده نمىشود. آنها ذلّت را براى ما به ارمغان خواهند آورد. (2)
ابوبكر پرسيد: «اى حباب! تو از ما مىترسى؟» حباب پاسخ داد: «ما قصد نداريم با قريش رقابت كنيم؛ امّا از اين مىترسيم كه پس از شما كسانى به حكومت برسند كه فرزندان، پدران و برادرانشان به دست ما كشته شدهاند» . (3)
1) الكامل فى التّاريخ، ج 2، ص 32٧.
2) منابع تصريح كردهاند كه آشوب و درگيرى جدّى ميان حاضران درگرفت؛ به طورى كه حباب به روى مهاجران شمشير كشيد. سعدبنعباده كه زير دست و پا لگدمال شده بود، برخاست و ريش عمر را كشيد. عمر گفت: «اگر يك لاخ آن كنده شود، دندانهايت را خواهم شكست» . سرانجام با مداخلۀ ابوبكر، آرامش به سقيفه بازگشت، (تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 45٩؛ السيرۀ الحلبيه، حلبى، ج 3، ص 4٨٩) .
3) السقيفة و فدك، صص 51 و 64؛ الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 1٨1؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، صص 32٨ -331.
همچنين در روايات آمده است كه عدّهاى از انصار گفتند: «ما نگرانيم كه در آينده، خلافت به دست كسان ديگرى جز ما و شما افتد؛ پس براى اجراى عدالت در امّت محمّد (ص) ، بهتر است ما امروز با فردى از شما بيعت كنيم و پس از آن كه او از دنيا رفت، شما با كسى از ما دست بيعت دهيد و همينطور تا پايان روزگار، شخصى از ما و فردى از شما [يكى پس از ديگرى] خلافت را بر عهده بگيرد. با اين كار، همواره دو خليفۀ انصارى و قريشى از ترس رقيب خود، از انحراف پرهيز مىكنند» .
امّا ابوبكر گفت:
وقتى رسول خدا (ص) مبعوث شد، براى عرب سخت بود كه از دين پدرانش دست بردارد؛ ازاينرو با وى مخالفت و دشمنى ورزيدند؛ امّا خداوند مهاجرين را از قوم او برگزيد تا رسالتش را تصديق و به حضرتش ايمان آورند و در برابر آزار مشركان صبر پيشه كنند. آنها از فزونى دشمنان نهراسيدند و نخستين كسانى بودند كه خدا را در زمين عبادت كردند و به رسولش ايمان آوردند. آنها دوستداران او و عترتش و شايستهترين مردم براى جانشينى وى هستند. جز شخص ظالم، كسى در امر خلافت ايشان نزاع نمىكند؛ البتّه پس از مهاجرين، كسى در مسلمانى و فضيلت، برتر از شما نيست. پس ما امير هستيم و شما وزير و ما بدون مشورت شما دست به كارى نخواهيم زد و امر خلافت در ميان ما مانند برگ درخت خرماست كه به دو گونۀ مساوى تقسيم شده باشد. (1)
در منابع آمده است كه هنگام مشاجرۀ اصحاب، ناگهان طايفۀ بنىاسلم (بنىسليم) كه طرفدار مهاجرين بودند، وارد مدينه شده و كوچههاى اين شهر را پر از جمعيّت كردند. سپس به يارى ابوبكر برخاستند و هر كس كه با وى بيعت نمىكرد، به اجبار بدين كار وامىداشتند. (2)
1) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 6، صص 6-11.
2) از عمر نقل شده كه دربارۀ ماجراى سقيفه مىگفت: «من تا پيش از آمدن بنىاسلم، به پيروزى اطمينان نداشتم، (تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 46٠) . به گفتۀ «لامنس» گروه سه نفرى ابوبكر، عمر و ابوعبيده از همكارى بنىاسلم مطمئن شدهبودند (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، بجنوردى، ج 5، ص 22٧) .
از براءبنعازب چنين روايت شده است: «همواره از اين مىترسيدم كه روزى قريش خلافت را از دست بنىهاشم خارج كند. ناگاه شنيدم كه آنها در سقيفه جمع شده و با ابوبكر بيعت كردهاند. لحظهاى نگذشت كه وى [ابوبكر] همراه عمر، ابوعبيده و اصحاب سقيفه درحالىكه شلوار صنعانى پوشيده بودند، نزديك شدند. آنها به هر كس مىرسيدند، با شمشير تهديد مىكردند و خواسته يا ناخواسته، دست او را براى بيعت، بر دست ابوبكر مىكشيدند. من تعجّب كردم و به سرعت به خانۀ بنىهاشم رفتم و گفتم: مردم با فرزند ابوقحافه بيعت كردهاند» . عبّاس - عموى پيامبر (ص) - گفت: «من به شما گفته بودم؛ ولى شما به سخن من توجّه نكرديد» . (1)
نقل شده است كه بنىهاشم پس از خاكسپارى رسول خدا (ص) ، به اتّفاق اميرالمؤمنين (ع) و زبير به مسجد رفتند. در اين ميان، بنىاميّه و بنىزهره به همراه عثمان و عبدالرحمانبنعوف و پس از آنها ابوبكر، عمر و ابوعبيده نيز وارد مسجد شدند. عمر گفت: «چرا حلقههاى متفرّق تشكيل دادهايد؟ برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد؛ زيرا انصار و عدّهاى از مردم با او بيعت كردهاند» . آنگاه عثمان و عبدالرحمان به اتّفاق همراهان خود با وى دست بيعت دادند؛ امّا علي (ع) و بنىهاشم برخاستند و مسجد را ترك كردند. (2)
وقتى شب فرا رسيد، مقداد، سلمان، ابوذر، عبادۀبنصامت، ابوالهيثمبنتيهان، حذيفه و عمّار را ديدم كه جمع شده و تصميم گرفتند تا مسئلۀ خلافت را با مهاجرين به شور بگذارند؛ امّا خبر اين نشست به ابوبكر و عمر رسيد و آنها در اين باره با ابوعبيده و مغيرۀبنشعبه مشورت كردند. مغيره گفت: «نزد عبّاس برويد و براى او و فرزندش
سهمى از خلافت قرار دهيد تا بدين وسيله راه را بر علىبنابىطالب (ع) ببنديد» . پس از آن، هر چهار نفر به خانۀ عبّاس رفتند، ابوبكر به وى گفت:
محمّد (ص) چندى در ميان امّت خويش زندگى كرد و سپس رحلت فرمود. حضرتش مردم را وانهاد تا با اجماع خود، كسى را برگزينند. آنها نيز مرا رهبر و سرپرست تعيين كردند و من هم پذيرفتم؛ امّا شنيدهام كه كسى برخلاف نظر عموم مسلمانان سخن گفته است و شما را پناه خود قرار داده است. يا بايد مانند مردم عمل كنيد و يا از همراهى با آنها اجتناب ورزيد. ما مىخواهيم براى تو و وارثانت سهمى در خلافت قرار دهيم؛ زيرا تو عموى رسول خدا هستى و مسلمانان موقعيّت تو و خانوادهات را مىشناسند، هر چند در امر خلافت از شما روى گردانيدند؛ زيرا رسول خدا به همۀ ما تعلّق دارد.
ناگهان عمر سخن وى را قطع كرده و با لحنى تهديدآميز گفت: «ما نيامدهايم تا از شما چيزى بخواهيم؛ امّا نگرانيم كه از سوى شما صدمهاى به اجتماع مردم وارد شود كه در آن صورت، كار شما و مردم سخت خواهد شد. پس مراقب خود و آنان باشيد» .
عبّاس در پاسخ آنان گفت:
پيامبر (ص) مردم را آزاد گذاشت تا از هوا پرستى پرهيز كنند و به سوى حق نائل شوند. تو اگر بر اين باورى كه خلافت را از رسول خدا گرفتهاى، در حقيقت حقّ ما را غصب كردهاى و اگر معتقدى كه از سوى مؤمنان به تو واگذار شده است، ما هم از مؤمنان هستيم؛ امّا اگر آنچه را مىخواهى به ما بدهى حقّ توست، آن را نزد خود نگهدار و اگر به مؤمنان تعلّق دارد، تو نمىتوانى دربارۀ آن اظهارنظر كنى و اگر حقّ ماست، به سهمى از آن راضى نيستيم. (1)
شيخ مفيد به نقل از ابومقدام آورده است: من يك روز پس از رحلت پيامبر (ص) ، در سقيفه نشستم و ناظر بيعت مردم با ابوبكر بودم. ناگهان عمر به اوگفت: «تا علي (ع) با تو بيعت نكند، گويى كارى از پيش نبردهاى. كسى را در پى او بفرست تا به اينجاآيد و با تو
&
1) السقيفة و فدك، ص 4٨؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، صص 21٩-221.
بيعت كند» . او قنفذ را نزد اميرالمؤمنين فرستاد؛ امّا حضرت فرمود: «چه زود به رسول خدا (ص) دروغ بستيد. پيامبر به غير از من، كسى را جانشين خود تعيين نكرده است» . ابوبكر دوباره به حضرت على (ع) پيغام داد كه بيا و با من بيعت كن؛ زيرا تو نيز مانند يكى از مسلمانان هستى. اين بار اميرالمؤمنين فرمود: «رسول خدا به من امر كرده است كه پس از او از خانه خارج نشوم، مگر آن كه كتاب خدا را كه پراكنده است جمعآورى كنم» .
وقتى قنفذ فرمايش امام (ع) را به ابوبكر رساند، وى به پيشنهاد و همراهى عمر، عثمان، خالدبنوليد، مغيرۀبنشعبه، ابوعبيده و سالم (غلام حذيفه) ، به سوى خانۀ آن حضرت حركت كرد. من (ابومقدام) نيز با آنان بودم. وقتى به آنجا رسيديم، فاطمۀ زهرا (عليها السلام) به گمان آن كه آنها بدون اجازۀ وى وارد خانه او نخواهند شد، در را بست؛ امّا عمر لگدى به در زد و در را كه از جنس نخل بود شكست. آنگاه به على (ع) حمله كرد و درحالىكه گريبانش را گرفته بودند، او را بيرون آوردند.
فاطمه (عليها السلام) ، خطاب به ابوبكر و عمر فرمود: «به خدا سوگند اگر او را رها نكنيد، موهايم را پريشان و يقه چاك مىدهم و نزد قبر پدرم رفته و به درگاه خداوند استغاثه خواهم كرد» . سپس دست حسن وحسين را گرفت و به سوى قبر پيامبر (ص) حركت كرد؛ امّا على (ع) به سلمان فرمود: «مگذار دختر رسول خدا (ص) برود؛ زيرا مدينه را مىبينم كه در حال واژگون شدن است. سوگند به پروردگار كه اگر چنين كند، شهر با هرچه در آن است، فرو خواهد رفت» .
سلمان خود را به آن حضرت رساند و گفت: «خداوند پدرت را فرستاد تا براى مردم، مايۀ رحمت باشد، پس برگرد» . فاطمه (عليها السلام) فرمود: «اى سلمان! نمىتوانم صبر كنم. مرا به خود واگذار تا بر سر مزار پدر رفته و فرياد زنم» . سلمان گفت: «على (ع) امر كرده است كه به خانه برگرديد» .
فاطمه (عليها السلام) فرمود: «سخن او را مىشنوم و از فرمانش اطاعت مىكنم» . آنگاه به خانه بازگشت.
همچنين زبير درحالىكه شمشير از نيام كشيده بود، فرياد زد: «اى فرزندان عبدالمطّلب! شما زندهايد و اين گونه با على (ع) رفتار مىكنند» . آنگاه به سوى عمر حمله كرد؛ امّا خالدبنوليد سنگى به پشت او زد و شمشير از دست وى افتاد. عمر آن را برداشت و به سنگى كوبيد و شكست.
وقتى به سقيفه رسيدند، عمر گفت: «با ابوبكر بيعت كن كه در غير اين صورت گردنت را مىزنيم» . در اين هنگام، عبّاس جلو آمد و گفت: «اى ابوبكر! با فرزند برادرم مهربان باشيد. من تعهّد مىدهم كه او با تو بيعت كند» . سپس دست على (ع) را گرفت و به دست ابوبكر ماليد. حضرت درحالىكه سخت خشمگين شده بود، سر به سوى آسمان بلند كرد و عرضه داشت:
خدايا تو مىدانى كه پيامبر امّى (ص) به من فرمود: «اگر بيست نفر از مردم به ياريت برخاستند، با اين گروه ستيز كن و اين همان سخن توست كه فرمودى إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ؛ «اگر از شما بيست نفر صابر باشند، بر دويست نفر پيروز مىگردند» (انفال:65) خدايا شاهد باش كه حتّى بيست نفر از اين مردم مرا يارى نكردند. اين مطلب را سه بار فرمود و سپس سقيفه را ترك گفت. (1)
ابنقتيبه در اين باره به گونهاى كاملتر سخن گفته و آورده است كه وقتى على (ع) را نزد ابوبكر بردند، فرمود:
من براى خلافت سزاوارترم و با شما بيعت نمىكنم، بلكه اين شما هستيد كه بايد با من بيعت كنيد. امر خلافت را از انصار گرفتيد و چنين استدلال آورديد كه ما خانوادۀ رسول خدا هستيم و آنگاه حقّ ما اهل بيت را غصب كرديد؟ آيا به انصار نگفتيد كه چون محمّد (ص) از ماست، پس براى خلافت شايستهتريم و آنها نيز به همين دليل آن را به شما واگذار كردند؟ من اكنون مانند شما استدلال مىكنم. ما
1) الاختصاص، شيخمفيد، صص 1٨5-1٨٧.
به رسول خدا در حال حيات و ممات نزديكتريم، پس اگر به خدا ايمان داريد، به انصاف رفتار كنيد و چنانچه نداريد، بدانيد كه اين ستمى است كه دانسته به آن روى آوردهايد.
عمر گفت: «تا بيعت نكنى، رهايت نخواهيم كرد» . حضرت در پاسخ وى فرمود: «شيرى را كه در آينده بخشى از آن مال توست، بدوش و پايههاى خلافت او را محكم كن كه فردا به تو واگذار خواهد كرد. اى عمر! به خدا سوگند سخن تو را نمىپذيرم و با او بيعت نمىكنم» . ابوبكر گفت: «تو را براى اين كار مجبور نمىسازم» . ابوعبيده نيز گفت: «اى پسر عمو! تو جوان هستى و اينها پيران قومند. تو مانند آنها از تجربه و دانش لازم براى حكومت، برخوردار نيستى و به نظر من، ابوبكر در اين امور از تو قوىتر و نيرومندتر است. پس خلافت را به او واگذار كن و اگر عمرت به درازا كشيد، به آن [حكومت] دست خواهى يافت؛ زيرا تو از نظر فضل، سابقه، علم، فهم و قرابت با پيامبر (ص) شايستهترى» . حضرت پاسخ داد:
اى گروه مهاجر! خدا را در نظر گيريد، سلطۀ محمّد بر عرب را به كنج خانههاى خود منتقل نكنيد و خاندان او را از حقّش محروم نسازيد، اى مهاجرين! به خدا سوگند ما براى خلافت، از همه مردم سزاوارتريم؛ زيرا ما اهل بيت پيامبريم. همواره در ميان ما قارى قرآن، فقيه، عالم به سنّت رسول خدا (ص) هست. كسى كه در انجام دادن امور مربوط به رعيت تواناست، از بروز بدىها جلوگيرى مىكند و بيتالمال را ميان آنان به طور مساوى تقسيم مىكند. پس، از هواى نفس پيروى نكنيد كه از راه خدا منحرف خواهيد شد و فاصلۀ شما از حق بيشتر مىشود.
در اين موقع بشيربنسعد گفت: اگر انصار اين سخن را پيش از بيعت با ابوبكر شنيده بودند، حتّى دو نفر دربارۀ حقّانيّت تو اختلاف نمىكرد. (1)
1) الامامة و السّياسة، ج 1، صص 1٨ و 1٩.
در منابع آمده استكه وقتى ابوسفيان از نتيجۀ سقيفه باخبر شد، نزد على (ع) رفت و گفت: «دستت را بده تا با تو بيعت كنم و آن را به عنوان دست خليفه بفشارم؛ چرا كه اگر من با تو بيعت كنم، هيچ كدام از فرزندان عبد مناف و حتّى قريش با تو مخالفت نخواهد كرد و سرانجام همۀ عرب فرمانروايى تو را مىپذيرند» . همچنيناو با انشاد شعرى به بنىهاشم گفت: «اى فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم و بهخصوص قبيلههاى بنىتيم و عدى در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند. امر خلافت به شما تعلّق دارد، جز على (ع) كسى شايستۀ آن نيست» . عبّاس - عموى پيامبر (ص) - نيز چنين پيشنهادى به اميرمؤمنان كرد؛ ولى حضرت نپذيرفت. (1)
به هر حال، داستان غمانگيز سقيفه با بيعت اجبارى بسيارى از مردم و البتّه بيعت نكردن بسيارى ديگر و نيز شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) پايان يافت. نكتهاى كه در اينجابايد اشاره شود، اين است كه هيچ كدام از منابع اهلسنت به صراحت يا به صورت كامل به موضوع آتش زدن در خانۀ فاطمه (عليها السلام) و مجروح شدن ايشان در اين حادثه نپرداختهاند؛ هر چند برخى از آنان به طور پراكنده و بسيار مختصر در اينباره گزارشهايى آوردهاند.
تحليل واقعه
براى تحليل درست حادثۀ سقيفه، به چند نكته بايد توجّه كرد:
الف) گزارشهايى در دست است كه نشان مىدهد حادثۀ سقيفه، پيامد تصميمگيرى و برنامهريزى ديرينۀ برخى از افراد معلومالحال بود كه با پيشدستى انصار اتّفاق افتاد. علّامه مجلسى در اين باره مىنويسد: «عدّهاى از بزرگان قريش و انصار، هنگام بازگشت از حجۀالوداع، در كعبه جمع شدند و تعهّد كردند كه پس از كشته شدن يا
1) السقيفة و فدك، ص 44.
درگذشت رسول خدا (ص) ، شخصى را از ميان خود براى خلافت برگزينند. آنها حتّى پس از واقعۀ غديرخم و بيعت با على (ع) ، بار ديگر در مدينه اجتماع و بر پيمان خويش تأكيد كردند» . (1)
ب) طبق شواهد تاريخى، پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام (ص) ، دستكم سه جناح عمدۀ سياسى شكل گرفت:
انصار، اين افراد به دليل حمايت از رسول خدا (ص) و مسلمانان مهاجر، همواره از موقعيّت ممتازى در جامعۀ اسلامى برخوردار بودند؛ امّا پس از فتح مكه و گرايش اغلب قريش به اسلام، جايگاه آنان بسيار تضعيف شد؛ زيرا قريش در سايۀ اسلام، قدرتى دوباره يافت و بيم آن مىرفت كه دوباره تسلّط و برترى گذشتۀ خود را بر ساير قبايل بازيابد؛ لذا انصار با درك چنين موضوعى به فكر آيندۀ خود افتادند و در صدد حفظ موقعيّت خويش برآمدند. هر چند رسول خدا (ص) ، به ويژه در پايان عمر خويش، بارها به مسلمانان توصيه فرمود تا حقوق انصار را رعايت كنند و از انصار نيز خواست كه به پاداشهاى بهشتى بينديشند كه خداوند براى آنها در نظرگرفته و از دنياطلبى بپرهيزند. به هر حال، آنان بدون توجّه به سفارشهاى مكرّر پيامبر (ص) و بيعت خويش با على (ع) ، در سقيفه اجتماع كردند و زمام امور را به سعدبنعباده - رييس خزرجيان - سپردند. البتّه فقدان عنصر وحدتبخش در گروه انصار از سويى و بروز كينههاى ديرين ميان تيرههاى مختلف اين طايفه - بهويژه اوس و خزرج - از سوى ديگر، از موفّقيّت اين گروه كاست و سبب شكست آنان در صحنۀ تعيين خليفه شد.
مهاجرينو در رأس آنان، ابوبكر و همفكران او، بهرغم اين كه در سقيفه در اقلّيّت كامل بودند، توانستند با تمسّك به دلايلى چون سوابق طولانى خويش در اسلام، توانمندىهاى قريش و پيروى نكردن آنها از انصار و نيز انتساب خود به
1) بحارالانوار، مجلسى، ج 2٨، ص ٩٨.
پيامبر (ص) ، نظر برخى از بزرگان انصار را به خود جلب و آنان را به تفرقه و تشتّت آرا دچار كنند. هر چند بايد اذعان كرد كه مهاجرين از پشتوانۀ بسيار محكمى در ميان قريش برخوردار بودند؛ به همين دليل، تودۀ مردم به سرعت با ابوبكر بيعت كردند و حقوق انصار و حادثۀ غدير را به كلّى به فراموشى سپردند. البتّه حضور چشمگير و به موقع بنىاسلم در مدينه و حمايت جدّى از بيعت با ابوبكر، نقشى بسزا در اين امر داشت؛
ج) در سقيفه، هيچگونه معيار شرعى و دينى محكمى براى انتخاب خليفه مطرح نشد و مهاجرين براى اثبات حقّانيّت خود در امر خلافت، به مسائلى همچون قرابت با رسول خدا (ص) و سابقۀ خويش در اسلام استناد كردند؛ ازاينرو، على (ع) با تمسّك به همان دلايل و نيز معيارهاى شرعى متعدّد، به مهاجرين فرمود:
من به جانشينى رسول خدا (ص) سزاوارترم. من گنجينۀ اسرار، وصى، وزير و مخزن علوم او، صدّيق اكبر، فاروق اعظم، نخستين مؤمن و تصديقكنندۀ پيامبر (ص) ، استوارترين شما در جهاد با مشركان، داناترين فرد به كتاب خدا، سنّت پيامبر (ص) ، فروع و اصول دين، فصيحترين شما در سخن و مقاومترين افراد در برابر ناملايمات هستم. حال چرا در اين ميراث، با من به نزاع برخاستيد؟ اگر از خدا
مىترسيد، انصاف داشته باشيد و همچنان كه انصار استدلال شما را پذيرفتند، شما نيز دلايل مرا به رسميّت بشناسيد. (1)
اين در حالى بود كه ابوبكر در سقيفه گفت: «من خلافت را برعهده گرفتم؛ ولى از شما بهتر نيستم. پس اگر درست عمل كردم، به من كمك كنيد و اگر به خطا رفتم، در مسير صحيح قرارم دهيد» . (2)تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 44٩.
(3)همچنين وقتى لحظۀ مرگ او فرارسيد، گفت: «اى كاش خلافت را نپذيرفته و آن را به عمر واگذار مىكردم. براى من وزارت بهتر از امارت بود» . (4) د) پس از رحلت رسول خدا (ص) ، عنصر دين و ملاكهاى اسلامى، توانايى خود را در برابر عصبيّت قومى از دست داد و رقابتهاى قبيلهاى كه در دورۀ جاهلى به شدّت رواج داشت، دوباره آغاز شد؛ بنابراين قريش با استناد به برترى قبيلهاى خود و بهرغم نفوذ كمى كه در مدينه داشت، به خلافت رسيد.
ه.) در پيشنهاد ابوسفيان براى بيعت با على (ع) ، هيچگونه حسننيّتى وجود نداشت و هدف او، فقط ايجاد اختلاف ميان مسلمانان، بازگرداندن عرب به رفتارهاى دورۀ جاهليّت و مقابله با اسلام بود؛ به همين دليل، آن حضرت به طور كنايه به وى فرمود: «تو در پى كارى هستى كه شايستۀ ما نيست و جز فتنه و آشوب، هدف ديگرى ندارى. تو مدّتها بدخواه اسلام بودى و مرا به پند و نيروى پياده و سوارۀ تو نيازى نيست» . طبرى در تأييد برخورد امام (ع) آورده است وقتى به ابوسفيان خبر دادند كه ابوبكر فرزند تو را امارت داده است، در تمجيد از وى گفت: «ابوبكر، صلۀ رحم كرده است» . (5)
و) از خصلتهاى ناپسند اعراب جاهلى، حسّ انتقامجويى و كينهتوزى بود كه در
&
بسيارى از اوقات، سبب شعلهور شدن آتش جنگ ميان آنها مىشد. اين روحيۀ خطرناك، حتّى پس از اسلام نيز در ميان برخى از مسلمانان تداوم يافت و آثار غمانگيزى را بر جاى گذاشت؛ چنانكه در سقيفۀ بنىساعده سبب محروميّت على (ع) از حقّ خلافت شد. (1)حباببنمنذر در سقيفه به وجود چنين روحيهاى در اعراب اشاره كرده و گفت: «ما از اين مىترسيم كه در آينده، زمام امور به دست كسانى بيفتد كه فرزندان، پدران و برادرانشان به دست ما كشته شدهاند. اگر آنها در رأس امور قرار گيرند، وضع ما دگرگون خواهد شد» .
ابنابىالحديد به نقل از استادش ابنابىزيد مىنويسد: «پيشبينى حباب بسيار عاقلانه بود و آنچه او از آن مىترسيد، در حملۀ مسلمبنعقبه (در سال 63 ق) به شهر مدينه اتّفاق افتاد. او به فرمان يزيد، انتقام كشتهشدگان بدر را از فرزندان انصار گرفت» . (2)
ز) امام على (ع) كه شاهد خارج شدن خلافت و رهبرى از محور صحيح خود بود، سكوت حاكم بر فضاى جامعۀ اسلامى را شكست و به بيان حقيقت پرداخت؛ چنانكه فاطمۀ زهرا (عليها السلام) با سخنرانى و موضعگيرىهاى گوناگون، از حريم ولايت و امامت دفاع كرد و حقايق را براى مردم بيان فرمود؛ البتّه براى امام، جز روشنگرى و اندرز مسلمانان، راه ديگرى نبود؛ زيرا توسّل به زور و قيام مسلّحانه، نتايج زير را به همراه داشت:
يك- بسيارى از ياران و دوستداران حضرت، جان خود را از دست مىدادند و در عين حال حق به صاحب آن باز نمىگشت؛
1) در بسيارى از منابع آمده كه از دلايل اين كينهورزىها، كشته شدن بسيارى از بستگان اين افراد به دست اميرالمؤمنين و نيز فضايل بىشمار آن حضرت بوده است.
2) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 2، ص 53. در اين حادثه كه به واقعة حره شهرت دارد، هشتاد صحابى رسول خدا (ص) ، هفتصد نفر از انصار و مهاجرين و دههزار نفر از مردم مدينه كشته شدند، (الامامة و السّياسة، ابنقتيبه، ج 1، ص 1٨5) .
دو- بسيارى از صحابۀ رسول خدا كه به هر شكل به خلافت على (ع) تن نمىدادند (چنان كه در جنگ جمل اتّفاق افتاد) ، در اين حادثه كشته مىشدند و در نتيجه، قدرت مسلمانان كه به وجود اصحاب بىشمار پيامبر وابسته بود، دچار ضعف مىشد؛ بهويژه كه اين دسته از اصحاب، در مسائل ديگر اسلامى با اميرمؤمنان اختلافى نداشتند و قدرتى در برابر شرك و بتپرستى به شمار مىآمدند؛
سه- برخى از قبايل دوردست، به دليل ضعف بنيۀ دينى، به صف مرتدان و مخالفان اسلام پيوستند؛ بنابراين بدون ترديد، اختلاف مسلمانان مىتوانست بر قدرت و جرئت اين گروه بيفزايد. اميرمؤمنان در اين باره مىفرمايد:
به خدا سوگند اگر ترس از وقوع شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و بيم آن نمىرفت كه بار ديگر بتپرستى به جوامع اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود، وضع ما جز اين بود كه مشاهده مىكنيد. (1)
ح) خلافت و امامت از ديدگاه شيعه، همانند نبوّت، مقامى انتصابى [و نه انتخابى] است كه از سوى خداوند به افراد واجد شرايط واگذار مىشود؛ به همين دليل در مفهوم آن مؤلّفههايى چون جانشينى پيامبر (ص) ، رياست عامّه و واجبالاطاعه بودن لحاظ شده است. شخص امام بايد از شرايطى چون علم و عصمت برخوردار باشد؛ زيرا او در حقيقت، تداومبخش نبوّت و رسالت است. به گواه تاريخ، رسول خدا (ص) بارها على (ع) را امام مردم و جانشين خود خواند و به ويژه پس از نزول آياتى نظير يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ، على (ع) را در غديرخم مولا و رهبر به مردم معرّفى كرد و امامتش را با گرفتن بيعت از حاضران، استحكام بخشيد. (2)
خودآزمايى
الف) محلّى مسقّف در مدينه و متعلّق به بنىساعده ب) محلّ زندگى بنىساعده
ج) محلّ تصميمگيرىهاى حكومتى t د) محلّ اسكان مستضعفان
الف) ابوبكر t ب) قيسبنسعد
ج) سعدبنعباده t د) ابوعبيده جرّاح
الف) سابقۀ مسلمانى ب) كهولت سن
ج) قرابت با پيامبر (ص) د) گزينۀ الف و ج صحيح هستند.
الف) افراد تازه مسلمان ب) مردم مكه
ج) مردم مدينه t د) قبيلۀ بنىاسلم
الف) على (ع) t t ب) عبّاس عموى پيامبر (ص)
ج) عمربنخطّاب t د) ابوبكر
الف) حباببنمنذر t ب) بشيربنسعد
ج) منذربنارقم t د) سعدبنعباده
٧. اين سخن از كيست؟ «در ميان مهاجران، مردى است كه اگر امر خلافت را طلب كند، كسى با او منازعه نخواهد كرد و او علىبنابىطالب است.»
الف) عبدالرحمانبنعوف ب) منذربنارقم
ج) ابوعبيده جرّاح t د) عبّاسبنعبدالمطّلب
٨. كدام طايفه بيشترين نقش را در اخذ بيعت از مردم داشت؟
الف) بنىاسلم t ب) بنىهاشم
ج) بنىاميّه t د) قريش
٩. جناحهاى عمدۀ سياسى كه پس از رحلت پيامبر (ص) شكل گرفت، كدامند؟
الف) انصار، مهاجرين، اهل بيت (عليهم السلام) ب) اهل بيت (عليهم السلام) ، قريش، بنىاميّه
ج) بنىعدى، بنىاميّه، بنىاسلم t د) اوسيان، خزرجيان، مهاجرين
1٠. طرفداران ابوبكر از حمايت كدام قبيله برخوردار بودند؟
الف) اوس ب) خزرج
ج) قريش د) بنىاسلم
الف) حباببنمنذر، سعدبنعباده ب) ابوسفيان، عبّاسبنعبدالمطّلب
ج) طلحه، زبير t t د) منذربنارقم، قيسبنسعد
الف) نصب الهى t t ب) انتخاب رسول خدا (ص)
ج) رضايت عموم مردم t د) هيچ معيارى مطرح نشد.
الف) سقيفه t t ب) قبرستان بقيع
ج) خانۀ فاطمۀ زهرا (عليها السلام) t د) مسجد مدينه
الف) فاطمۀ زهرا (عليها السلام) t ب) حضرت على (ع)
ج) امام حسن (ع) t t t د) امام حسين (ع)
براى پژوهش
دلايل حضرت على (ع) را در ردّ انتخاب ابوبكر ارزيابى و تحليل كنيد.
مستنداتى را در خصوص هجوم ياران خليفه به خانۀ فاطمه (عليها السلام) گرد آوريد.
امامت را از ديدگاه شيعه بررسى و تحقيق كنيد.
ماجراى سقيفه را در چند سطر تحليل و ارزيابى كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
بيش از گذشته با زندگى خليفهاول و كارگزاران او آشنا شود؛
دانستههاى خود را درباره حوادث اين دوره افزايش دهد؛
نقش ياران و جناحهاى سياسى حامى خليفهاول را مورد ارزيابى و دقّت قرار دهد؛
علل وعوامل ضعف بينش دينى و سياسى مردم را تحليل كند؛
در خصوص ماجراى فدك و شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) ، اطّلاعاتى را به دست آورد؛
با چگونگى شكلگيرى خلافت موروثى و جناحى، آشنايى بيشترى يابد.
نام وى، عبدالله (1)و كنيهاش، ابوبكر بود و حدود سه سال پس از عامالفيل در مكه به دنيا آمد. پدرش، ابوقحافه (م 14 ق) و مادرش امّالخير، هنگام فتح مكه به اسلام گرويدند. ابوبكر در جوانى به تجارت پارچه و بازرگانى روى آورد و از اين راه ثروت بسيارى اندوخت. در مكه و مدينه، چهار همسر اختيار كرد و صاحب فرزندانى چون عايشه، اسماء، امّكلثوم، عبدالرّحمان، عبدالله و محمّد شد. پس از هجرت، سالها در محلّۀ سُنح - در اطراف مدينه - سكونت كرد و به كار شيردوشى، چوپانى و نيز جامهفروشى اشتغال ورزيد؛ امّا پس از آن كه به خلافت رسيد و ابوعبيده - متولّى بيتالمال - حقوقى معادل سههزار درهم براى وى تعيين كرد، در مركز مدينه و در خانهاى كه در جوار مسجدالنّبى داشت، اقامت گزيد و به امر خلافت پرداخت. (2)
ابوبكر پس از حضرت خديجه (عليها السلام) ، حضرت على (ع) ، زيدبنحارثه و فرزندان رسول خدا (ص) و همزمان با بلال حبشى مسلمان شد. هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) آهنگ مدينه كرد، خود را به آن حضرت رساند و همراه وى به غار ثور پناه برد و سپس تا مدينه با ايشان بود. در آنجا به توصيۀ رسول خدا (ص) ، با عمر پيمان
برادرى بست و در جنگها و سراياى بسيارى نظير بدر، احد، خندق، خيبر، حديبيّه، تبوك و فتح مكه شركت كرد؛ ولى خبرى در دست نيست كه حاكى از جنگاورى و شجاعت او در اين وقايع باشد؛ چنانكه به رغم مصاحبت طولانى با رسول خدا (ص) ، روايات اندكى از آن حضرت نقل كرده است. (1)
ابوبكر به مدّت 2 سال و 3 ماه و 22 روز خلافت كرد و سرانجام در شامگاه سهشنبه، 22 جمادىالاخر سال سيزدهم هجرى درگذشت و پس از آنكه عمر بر او نماز خواند، در كنار قبر پيامبر (ص) به خاك سپرده شد. (2)
ابوبكر براى ادارۀ امور حكومت، فقط كسانى را به كار گماشت كه او را در رسيدن به خلافت و تثبيت آن يارى كرده بودند؛ بنابراين در ميان كارگزاران وى، كمتر مىتوان نامى از صحابى خاصّ رسول خدا (ص) ، بنىهاشم و يا انصار را مشاهده كرد؛ بهويژه كه تعدادى از آنها، از مخالفان ديرينۀ اسلام و تازه مسلمان بودند.
وى يكى از مهمترين كارگزاران ابوبكر و دوست قديمى و نزديك او به شمار مىرفت. آنان، بهويژه پس از پيمان برادرى ميان خود، در بسيارى از حوادث تاريخ اسلام، همعقيده و همراه بودند. همفكرى آنان پس از درگذشت رسول خدا (ص) نيز ادامه يافت و آندو توانستند به كمك برخى ديگر، جريان خلافت را در مسير خواست خود قرار دهند.
البتّه ابوبكر در بسيارى از موارد، مانند انتخاب استانداران و فرماندهان نظامى، تسليم
ديدگاههاى عمر مىشد؛ چرا كه به گفتۀ ابنابىالحديد اگر عمر نبود، وى هرگز به خلافت نمىرسيد. عمر، منصب قضا و مسئوليّت امر حجّ را بر عهده داشت و در غياب ابوبكر، اقامۀ جماعت مىكرد. (1)
وى از فرماندهان نظامى قريش بود كه در بسيارى از جنگها بر ضدّ پيامبر اسلام شركت داشت و بهويژه در احد، ضربات سختى را به مسلمانان وارد ساخت. او در سال هشتم هجرت اسلام آورد و پس از رحلت رسول خدا (ص) ، تلاش فراوانى را در جهت انتخاب ابوبكر براى خلافت سامان داد و در ماجراى گرفتن بيعت از على (ع) حضورى فعّال داشت؛ ازاينرو، با حمايتهاى فراوان خليفه به فرماندهى سپاه منصوب شد. او طى مدّت كوتاهى توانست مرتدان، مدّعيان نبوّت و كسانى را سركوب كند كه زكات نمىپرداختند؛ امّا جنايتها و خطاهاى بىشمار وى، خشم ياران پيامبر (ص) و حتّى عمربنخطّاب را برانگيخت. (2)
نام وى عامر و فرزند عبدالله بود كه در اوايل بعثت پيامبر (ص) ، اسلام آورد و از هجرتكنندگان به حبشه بود. پس از هجرت به مدينه، چند سريه (3)را فرماندهى كرد كه ابوبكر و عمر نيز در آنها حضور داشتند.
ابوعبيده همراه عمر و ابوبكر در سقيفه حاضر شد و به پيشنهاد ابوبكر و عمر،
&
1) الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 1٨6؛ تاريخ خليفةبنخياط، خليفةبنخياط، ص ٨2؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، صص 1٧3 و 1٧4.
2) تاريخ الامم و الملوك، ج 2، صص 1٩2 و 314؛ السيرةالنّبويه، ابنهشام، ج 3، ص 5٨٧؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 244 و ج 2، ص 5٧.
3) جنگهايى كه رسول خدا (ص) شخصاً در آن حضور نداشت.
نخستين نامزد براى خلافت بود؛ امّا از پذيرش آن امتناع ورزيد و ضمن بيعت با ابوبكر، در ماجراى اخذ بيعت از مردم و بنىهاشم به يارى خليفه برخاست و كوشيد تا پايههاى حكومت ابوبكر تثبيت شود؛ به همين دليل موقعيّت خاصّى را در دستگاه خلافت به دست آورد و به سرپرستى و ادارۀ بيتالمال منصوب شد. (1)در برخى منابع آمده است كه او در دورۀ خلافت عمر، از آنچه در واقعۀ سقيفه اتّفاق افتاد، پشيمان شد و از خداى كعبه عذر خواست. (2)
كسانى چون يزيدبنابىسفيان، عمروبنعاص، شرحبيلبنحسنه، عكرمۀبنابىجهل، معاذبنجبل، عتاببناسيد، علاءبنحضرمى، مهاجربنابىاميّه، زيادبنلبيد، يعلىبناميّه، عثمانبنابىالعاص و سليطبنقيس نيز، از فرماندهان و كارگزاران ابوبكر به شمار مىرفتند. عثمانبنعفّان و زيدبنثابت هم مسئوليّت نوشتن نامهها و اخبار را بر عهده داشتند. (3)
همانگونه كه گذشت، ماجراى جنجالى سقيفه با انتخاب ابوبكر پايان پذيرفت و او بهرغم مخالفت برخى از حاضران و غيبتِ شمارى از اصحاب پيامبر (ص) ، بر مسند خلافت نشست. البتّه وى به اين نكته اذعان داشت كه حكومتش بدون همراهى و بيعت همگان استقرار نخواهد يافت؛ به همين دليل روز بعد به اتّفاق ياران خود به مسجد رفت و پس از آن كه عمر دربارۀ فضايل او و دعوت از مردم براى بيعت با خليفه سخنانى ايراد كرد، گفت:
اى مردم! من بر شما ولايت يافتم درحالىكه بهترين شما نيستم. پس در كار خوب مرا يارى دهيد و اگر كج شدم راستم كنيد. . . . مادام كه از خدا و پيامبرش پيروى مىكنم، از من اطاعت كنيد و اگر از دستور آنان سرپيچى كردم، حقّى بر عهدۀ شما ندارم. (1)
خلافت ابوبكر با بيعت عدّهاى از حاضران آن مجلس قطعى شد؛ امّا جمعى از مهاجرين، انصار، اصحاب رسول خدا (ص) و بهويژه بنىهاشم مانند على (ع) ، عبّاسبنعبدالمطّلب، فضلبنعبّاس، ابوسفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب، سعدبنعباده، زبيربنعوام، خالدبنسعيد، مقدادبنعمرو، سلمان فارسى، ابوذر غفارى، عمّاربنياسر، براءبنعازب، ابىبنكعب، حذيفۀبن اليمان، خزيمۀبن ثابت، ابوايّوب انصارى، سهلبنحنيف، عثمانبنحنيف، ابوالهيثمبنالتيهان، سعدبنابىوقاص و ابوسفيانبنحرب از بيعت با وى امتناع ورزيدند؛ حتّى برخى از اين افراد تصميم گرفتند كه ابوبكر را از منبر پايين بكشند؛ امّا حضرت على (ع) آنان را از اين كار بازداشت و به پيامدهاى منفى آن هشدار داد. (2)
البتّه همۀ اين افراد، جز سعدبنعباده كه خود ادّعاى خلافت داشت و نيز ابوسفيان كه در انديشۀ توطئه بود، ولايت و خلافت را حقّ على (ع) دانسته و براى اعتقاد خويش به نصوص و دلايل روايى و تاريخى استناد مىجستند.
با اين همه، ابوبكر در صدد برآمد تا به هر شكل ممكن از مخالفان خود بيعت بگيرد؛ ازاينرو ابتدا پيكى را نزد سعدبنعباده فرستاد و از او خواست تا همانند سايرين با وى بيعت كند؛ امّا سعد پاسخى تهديدآميز به فرستادۀ خليفه داد و سوگند ياد كرد كه تمام تيرهاى خود را سوى او پرتاب و سرنيزهاش را با خون خليفه رنگين خواهد
ساخت. به هر حال خليفه از ترس قيام خزرجيان و نيز به پيشنهاد بشيربنسعد او را به حال خود واگذاشت. نظر بشيربنسعد اين بود كه سعدبنعباده مردى تنهاست و اگر رهايش كنيد به شما ضررى نمىرساند. (1)
از سوى ديگر، ابوسفيان كه معتقد بود هر گرهى با خون باز مىشود، پس از آن كه دريافت وسوسههاى او در برانگيختن على (ع) بر ضدّ ابوبكر و برپايى آشوب در مدينه بىاثر است و نيز در قبال بيعت با ابوبكر به پاداشهايى نائل خواهد شد، از اعتقاد خويش دست كشيد و با خليفه بيعت كرد. (2)
در اين ميان بنىهاشم و نيز عدّهاى از طرفداران على (ع) ، در خانۀ آن حضرت تجمّع و آمادگى خود را براى حمايت از ايشان اعلام كردند. وقتى خبر اين تجمّع به ابوبكر رسيد، ابتدا به پيشنهاد مغيرۀبنشعبه، با عبّاسبنعبدالمطّلب - عموى پيامبر (ص) - ديدار كرد و به او و فرزندانش وعدۀ بهرهمندى از حكومت و امارت داد؛ امّا عبّاس با رد اين طرح مزوّرانه، خلافت وى را غاصبانه خواند و از بيعت با وى اجتناب ورزيد. (3)
ابوبكر پس از ناكامى از ديدار با عبّاس، به على (ع) پيغام داد تا دست از مخالفت بردارد و براى بيعت با وى در مسجد حاضر شود؛ امّا امام (ع) ضمن بيان شايستگى و حقّانيّت خويش براى خلافت، درخواست او را رد كرد. سرانجام عمربنخطّاب همراه شمارى از ياران خود از جمله: ابوعبيده، خالدبنوليد، اسيدبنحصين، سلمۀبنسلامه، قنفذ و نيز طايفۀ بنىسليم - كه همزمان با ماجراى سقيفه و به اعتقاد بعضى با هماهنگى قبلى وارد مدينه شده بودند - به خانۀ فاطمۀ زهرا (عليها السلام) يورش
1) الكامل فى التّاريخ، ج 2، ص 331.
2) الكامل فى التّاريخ، ج 2، ص 1٩؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 126؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 1٧4؛ السقيفة و فدك، صص 46، 53، 6 - 63 و ٧3. در خصوص زمان و چگونگى بيعت على٧با ابوبكر، گزارشهاى متناقضى در دست است. بسيارى بر اين باورند كه بيعت آن حضرت، پس از شهادت حضرت زهرا3 انجام گرفت.
3) تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 44٩؛ شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 221؛ السقيفة و فدك، ص 4٠.
بردند و پس از ستيزى كوتاه با على (ع) و زبير، آنان را در بند كرد و همراه با ساير پناه آورندگان به خانۀ حضرت، نزد خليفه آورد و از ايشان بيعت گرفت. آنگاه طايفۀ بنىاسلم، درحالىكه شلوارهاى صنعانى به تن كرده و چوبدستىهاى خود را برافراشته بودند، در مدينه به راه افتادند و رهگذران را با تهديد و ارعاب به بيعت با ابوبكر وادار كردند. (1)
با اين همه، پس از مدّت كوتاهى، دامنۀ اختلاف ميان مردم بيشتر شد. انصار كه از برپاكنندگان واقعۀ سقيفه بودند، ضمن پشيمانى از بيعت با ابوبكر و سرزنش يكديگر، به بحث و جدل با مهاجرين و طرفداران خليفه پرداختند؛ امّا جدال آنان با دخالت و تهديد عمروبنعاص پايان يافت.
بنىهاشم و عدّهاى از اصحاب رسول خدا (ص) نيز با طايفۀ بنىتيم كه به خلافت فرزندشان افتخار مىكردند، مناظراتى داشتند؛ از جمله يكى از هاشميان، طى اشعارى به مدح على (ع) پرداخت و آن حضرت را نخستين نمازگزار، داناترين فرد به قرآن و سنّت و نزديكترين شخص به رسول خدا (ص) و جبرئيل دانست. (2)
همچنين وقتى مردم يمامه از انتخاب ابوبكر مطّلع شدند، با آن مخالفت كردند و از پرداخت زكات امتناع ورزيدند. شاعرى يمامى، طى سرودهاى گفت: «ما هرچه رسولخدا (ص) فرمود اطاعت كرديم؛ امّا هرگز از ابوبكر پيروى نخواهيم كرد.» (3)
از رويدادهاى مهمّى كه پس از رحلت پيامبر اسلام (ص) اتّفاق افتاد و بيشتر مورّخان و محدّثان از آن ياد كردهاند، ماجراى فدك است. فدك، روستايى يهودىنشين واقع در
شمال مدينه و جنوب خيبر با آب فراوان، مزارع و نخلستانهاى بسيار بود. وقتى منطقۀ خيبر به دست مسلمانان فتح شد، مردم فدك از حملۀ سپاه اسلام به آنجا بيمناك شدند و به رسول خدا (ص) پيشنهاد دادند در قبال صلح با آنان، نيمى از اراضى خويش را به آن حضرت واگذار كنند. پيامبر نيز پذيرفت و بدينسان بخشى از فدك كه لشكريان مسلمان در آن نتاخته بودند، به حكم قرآن كريم (1)به شخص پيامبر (ص) تعلّق گرفت. ايشان نيز وقتى آيۀ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ. . . . ؛ «پس حقّ نزديكان و مسكينان و در راه ماندگان را ادا كن. . .» . (روم:3٨) نازل شد، آن را به دخترش فاطمۀ زهرا (عليها السلام) بخشيد. آن حضرت نيز سالها از منافع آن براى امور شخصى خود استفاده كرد. (2)
وقتى ابوبكر به خلافت رسيد، در نخستين اقدام خود، فدك را مصادره كرد و آن را از بيتالمال مسلمانان دانست. وى با استناد به حديثى ساختگى كه فقط خود ناقل آن بود گفت: «پيامبران از خود ارثى بر جاى نمىگذارند و اموالى كه از آنان باقى مىماند، صدقه است» ؛ ولى فاطمه (عليها السلام) طى چند سخنرانى عمومى در جمع مهاجرين و انصار و در حضور ابوبكر، با ردّ صحّت چنين حديثى، آن را مخالف آيات قرآنى خواند كه دربارۀ ارث، سليمان از داوود و آليعقوب از زكريّا سخن گفتهاند. (3)ايشان همچنين على (ع) ، حسنينو امّايمن را گواه گرفت كه پدرش فدك را زمان حياتش به وى بخشيده است و ارث محسوب نمىشود. با اين همه، ابوبكر آن را نپذيرفت و بر گفتۀ خويش اصرار ورزيد. ازاينرو، فاطمه (عليها السلام) از وى خشمگين شد و تا پايان عمر با او سخن نگفت و به على (ع) نيز توصيه كرد كه مراسم خاكسپاريش را در شب و بدون اطّلاع وى برگزار كند. (4)
در خصوص چگونگى شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) ، گزارشهاى پراكنده و بحثبرانگيزى در منابع اسلامى وجود دارد كه اظهارنظر قطعى دربارۀ آنها، به تحقيقى مستقلّ نيازمند است. با اين همه، شمارى از منابع معتبر سنّى آوردهاند كه فاطمه (عليها السلام) ، هنگام هجوم ياران خليفه به خانۀ حضرت و آتش زدن آن، مجروح شد و فرزند در رحم او سقط شد. (1)آنگاه پس از چند روز تحمّل بيمارى، از دنيا رفت و اميرالمؤمنين (ع) پيكر مطهّرش را همان گونه كه وصيّت كرده بود، شبانه و مخفيانه غسل داد و در نقطۀ نامعلومى به خاك سپرد. (2)
ابوبكر پس از ماجراى فدك بر آن شد تا سپاه اسامه را كه در آستانۀ رحلت پيامبر (ص) به مدينه بازگشته بود، دوباره تجهيز كند و به سوى موته روانه سازد. او بهرغم مخالفت مردم و برخى از مشاوران از جمله عمر و ابوعبيده و نيز آشفتگىهايى نظير ارتداد شمارى از قبايل و ظهور مدّعيان نبوّت، عقيده داشت كه فرمان رسولخدا (ص) بايد اجرا شود؛ ازاينرو، مردم را فراخواند و طى سخنانى گفت: به خدايى كه جان ابوبكر در دست اوست، اگر بيم آن باشد كه درّندگان مرا بربايند، سپاه اسامه را چنانكه پيامبر فرموده است، اعزام خواهم كرد. آنگاه به اردوگاه جُرُف رفت و پيش از بدرقۀ اسامه، به وى گفت: «براى اجراى فرمان پيامبر (ص) حركت كن، من نه
1) جوهرى و ديگران نقل كردهاند كه ابوبكر هنگام مرگ خود از حمله به خانۀ فاطمه (س) اظهار پشيمانى كرده است، (السقيفة و فدك، ص ٧5؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 13٧) .
2) طبرى آورده است كه قنفذ با قبضۀ شمشير، ضربتى به حضرت زهرا (س) زد كه بر اثرآن. . . ، (دلائلالامامه، طبرى، ص 134) ؛ المستدرك، نيشابورى، ج 3، ص 162؛ الوافى بالوفيات، صفدى، ج 6، ص 15؛ ميزانالاعتدال، ذهبى، ج 1، ص 13٩؛ مقاتل ابن عطيه، مؤتمر علماء بغداد، ص 1٨1؛ مقاتل ابن عطيه، المناظرات بين فقهاءالسّنّة و فقهاءالشّيعه، ص 55.
تو را بدان فرمان مىدهم و نه از آن باز مىدارم؛ بلكه فقط مجرى دستور رسول خدا هستم» ؛ همچنين از او خواست تا عمر را از همراهى با سپاه، معاف دارد كه اسامه موافقت كرد.
سپس اسامه به سوى منطقهاى به نام «أُبنى» (1)حركت كرد و با گذر از سرزمين بنىجهينه و بنىقضاعه با شعار «يا منصورُ اُمّۀ» به سپاه دشمن يورش برد و بسيارى از آنان را كشت يا اسير كرد. همچنينوى غنايم فراوانى را به دست آورد و پس از حدود هفتاد روز اقامت در آنجا، پيروزمندانه به مدينه بازگشت. (2)
كلمۀ رِدَّه يا رَدَّه از واژۀ ارتداد، به معناى بازگشت از اسلام به كفراست. در منابع فقهى، بحثهاى مفصّلى در خصوص معناى ارتداد، اقسام و حكم فقهى و قضايى مرتد، مطرح و ارزيابى شده است. در متون تاريخى نيز به مسئلۀ ارتداد اشاره شده كه بيشتر به ارتداد برخى از مسلمانان در اواخر عمر رسول خدا (ص) و اوايل خلافت ابوبكر مربوط مىشود. اين افراد كه به «اهل ردّه» معروف گشتند، داراى عقايد و گرايشهاى مختلفى بودند؛ امّا به طور كلّى مىتوان آنان را به سه دسته تقسيم كرد:
يك- افراد يا قبايلى كه فقط براى حفظ زمين و موقعيّت اجتماعى خود و پس از امضاى پيمان صلح، اسلام را پذيرفته و به رسول خدا (ص) ايمان آورده بودند؛ امّا همچنان به عقايد جاهلى خويش احترام مىگذاشتند؛ ازاينرو، به محض آگاهى از رحلت پيامبر (ص) ، تعهّدات خود را پايان يافته تلقّى كردند و از اسلام دست كشيدند؛
دو- گروههايى كه با صداقت ايمان آوردند و مسلمان واقعى بودند؛ امّا خلافت
&
ابوبكر را قانونى ندانستند و حاضر نبودند زكات اموال خويش را به دستگاه خلافت بپردازند؛
سه- دستهاى كه با انگيزههاى سياسى و تسلّط بر جامعۀ عربى، ادّعاى نبوّت كرده و بر اين باور بودند كه نبوّت، نوعى سرورى بر عرب محسوب مىشود و قريش شايستۀ چنين مقامى نيست. (1)
برخى از مورّخان - از جمله طبرى و ابناثير - دامنۀ ارتداد را بسيار گسترده دانسته و آوردهاند كه جز طايفۀ قريش و ثقيف، ساير قبايل و مناطق اسلامى مانند هوازن، سليم، بطاح، اسد، يمامه، طى، يمن، بحرين و عمّان مرتد شدند؛ امّا شواهد تاريخى نشان مىدهد كه بيشتر قبايل پيرامون مدينه و مكه و بسيارى از طوايف يمن، نجد و تهامه به اسلام وفادار بودند و ابوبكر را شايستۀ خلافت نمىدانستند. (2)
به هر حال نقل شده است كه نمايندگانى از سوى قبايل مرتد، براى گفتوگو با خليفه وارد مدينه شدند؛ امّا پس از اطّلاع از ضعف مسلمانان، به ديار خود بازگشتند و با تدارك سپاه، شبانه به مدينه حمله كردند. ابوبكر كه چنين حادثهاى را پيشبينى كرده بود، جنگجويان مدينه را بر گذرگاههاى شهر مستقرّ كرد و خود با انبوهى از شترسواران به آنان يورش برد و تا منطقۀ ذوحُسى عقب راند. همچنين بعد از مراجعت اسامه، او را بر مدينه گمارد و خود به سوى ذوحسى و ذوالقصّه حركت كرد و پس از شكست شورشيان ربذه، عبس، بنىبكر و بنىذبيان، به مدينه بازگشت. همچنين او خالد بنوليد، عكرمۀبنابىجهل، مهاجربنابىاميّه، خالد بن سعيد بن عاص، عمروبنعاص و عدّهاى ديگر را براى جنگ با طليحۀبنخويلد، مالكبننويره، مسيلمۀكذّاب، اسود عنسى و ساير افراد و گروههاى مرتد به مناطق و
قبايلى چون نجد، بِطاح، يمامه، يمن، كِنده، شام، قُضاعه، وديعه و حارث فرستاد و سرانجام طى يكسال توانست تمامى شورشيان و مدّعيان نبوّت را سركوب كند و جزيرةالعرب را تحت سيطرۀ خويش درآورد. (1)
انديشۀ جهانى شدن اسلام و گسترش آن در سرتاسر گيتى كه برگرفته از آيات مختلف قرآن و روايات است، از اركان اعتقاد به خاتميّت پيامبر (ص) و جامعيّت دين اسلام به شمار مىرود؛ ازاينرو، رسول خدا (ص) در سالهاى نخستين رسالت خود، وقتى آيۀ وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ فرود آمد، به بستگان خويش فرمود: «در صورت پذيرش اسلام، بر عرب و عجم برترى خواهند يافت» . (2)همچنين هنگام حفر خندق به مسلمانان مژده داد كه به زودى كاخهاى يمن، شام و ايران بر آنان گشوده خواهد شد. (3)نامههاى آن حضرت به سران و پادشاهان ايران، روم و. . . و دعوت آنان به پيروى از اسلام و لشكركشىهاى محدود به تبوك، موته و ذوقار نيز در همين زمينه ارزيابى مىگردند. (4)
بر اين اساس، ابوبكر پس از جنگ با اهل ردّه، خالدبنوليد را براى فتح ايران به عراق فرستاد. سپاهيان وى با پيروزى بر سرداران ساسانى، شهرهايى چون: كاظمه، مَذار، ولجه و حيره را به تصرّف خويش درآوردند و بدين سان مقدّمۀ فتح كامل ايران براى مسلمانان فراهم آمد. همچنين خليفه، سال دوازدهم هجرت، پس از مشورت با حضرت على (ع) ، نامهاى به مردم مكه، طائف، يمن و ساير اعراب نجد و حجاز نگاشت و آنان را براى جهاد با روميان و كسب غنائم ترغيب كرد؛ سپس
يزيدبنابىسفيان (1)را به فرماندهى سپاه برگزيد و به سوى شام گسيل داشت. سپاهيان مسلمان پس از فتح مناطقى چون: بُصرى، حوران، بَثنيه و بلقاء، شهر دمشق را نيز به محاصرۀ خود درآوردند. (2)
الف) جمعآورى قرآن: آيات قرآنى (3)و روايات (4)متعدّد بر اين نكته تأكيد دارند كه قرآن كريم در زمان حيات رسول خدا (ص) نگارش، ضبط و جمعآورى شده است. هر چند به دليل انتظار براى نزول تدريجى، تدوين آيات، در مصحفى مستقل ميسّر نشد. همچنين در منابع آمده كه على (ع) ، نُه روز پس از رحلت پيامبر (ص) و پيش از بيعت با ابوبكر، آيات قرآنى را در مصحفى گرد آورد. (5)
با اين حال، گزارش شده است كه شهادت بسيارى از اصحاب و قاريان در نبرد يمامه، ابوبكر را بر آن داشت تا پيش از وقوع هرگونه اختلاف درقرائت قرآن، به جمعآورى آن بپردازد؛ ازاينرو به زيدبنثابت - نويسندۀ وحى -مأموريتداد تا آياتى كه به صورت پراكنده روى اشيا يا حافظۀافراد مختلف ثبت و نگهدارى مىشد، جمعآورى و تدوين كند. (6)
1) منابع در خصوص فرمانده يا فرماندهان سپاه اسلام اختلاف نظر داشته و از كسانى چون خالدبن سعيدبن عاص، شرحبيلبنحسنه، عمروبنعاص و يزيدبنابىسفيان ياد كردهاند؛ (واقدى، فتوحالشّام، ج 1، صص ٨ و 5٧؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 5٨5) .
2) التّنبيه و الاشراف، ص 24٨.
3) القيامة: 1٧؛ الانبياء: 1٠4-1٠6.
4) السّننالكبرى، نسائى، ج 5، صص ٩ و1٠؛ احكامالقرآن، ابنعربى، ج 2، ص 445؛ المستدرك، نيشابورى، ج 2، ص 22٩؛ معرفةالصّحابه، اصبهانى، ج 4، ص 224؛ الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 355.
5) الامالى، شيخ صدوق، ص 3٩٩؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 135؛ بحارالانوار، مجلسى، ج 4، ص 221.
6) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 135.
ب) ممنوعيّت نقل حديث: حديث در لغت، به معناى خبر، آگاهى و سخن آمده است و در اصطلاح، به كلامى گفته مىشود كه از قول، فعل و تقرير معصوم حكايت كند. (1)در منابع شيعه و سنّى روايات فراوانى نقل شده است كه رسول خدا (ص) همواره به ياران خود تأكيد مىفرمود تا به كتابت و حفظ سخنان آن حضرت اهتمام ورزند (2)به همين دليل، اغلب اصحاب از جمله ابوبكر، روايات بسيارى را حفظ و يا جمعآورى كردند؛ با اين وجود، نقل شده است كه وى پس از رحلت پيامبر (ص) ، از مردم خواست تا براى پرهيز از اختلاف، نقل احاديث رسول خدا (ص) را ترك گويند و فقط به حلال و حرام قرآن عمل كنند (3)حتّى مجموعۀ حديثى خود را در آتش سوزاند كه مشتمل بر پانصد حديث بود. (4)
ج) تعيين جانشين: همان گونه كه گذشت، سرنوشت خلافت و جانشينى رسولخدا (ص) ، برخلاف نظر ايشان در محلّى به نام سقيفه رقم خورد و ابوبكر با موافقت اندكى از حاضران بر كرسى خلافت نشست. يكى از كسانى كه در انتخاب وى و تحكيم پايههاى خلافت نقش بسزايى داشت، عمربنخطّاب بود؛ ازاينرو، همان گونه كه انتظار مىرفت و حضرت على (ع) نيز پيشبينى كرده بود، (5)ابوبكر اندكى پيش از مرگ خود، عهدنامهاى نوشت و خلافت را به عمر واگذار كرد. البتّه او براى اين كار جز با عبدالرحمانبنعوف و عثمان، با كس ديگرى مشورت نكرد كه البته عبدالرحمن مخالف و عثمان موافق بود؛ به همين دليل بسيارى از مردم مدينه نارضايتى خود را اعلام داشتند. شاميان نيز تهديد كردند در صورتى كه عمر خليفه شود، او را از اين مقام بركنار خواهند
ساخت. با اين همه، در عمل، مخالفت جدّى صورت نگرفت و پس از آن كه عهدنامۀ ابوبكر قرائت شد، خليفۀ دوم عمربنخطّاب بر منبر نشست و سخنرانى كرد. (1)
ابوبكر بهرغم توانمندىهاى علمى، حكومتى و نظامى كمى كه داشت و همواره بدان اعتراف مىكرد (2)، توانست پايههاى حكومت و خلافت خود را در سايۀ كمك و همكارى دوستانى چون عمربنخطّاب و ابوعبيده و نيز ملايمت با مردم، استوار سازد و مخالفان را از صحنۀ سياسى خارج كند. همچنين موفّق شد تا با برخى اقدامات نظير اعزام سپاه اسامه و سركوب مرتدان، چنين وانمود كند كه پيروى از قرآن، سنّت و رعايت كردن كامل ضوابط اسلامى از اصول اساسى حكومت اوست؛ بهويژه كه پايبندى به برخى از سنّتهاى اسلامى، مانند پرهيز از حيف و ميل بيتالمال و تقسيم مساوى آن ميان مردم را در عمل نشان داد. (3)با اين همه، عمل به رأى و اجتهاد شخصى ميان همگان رواج يافت و در بسيارى از موارد، مبناى امور خلافت قرار گرفت؛ به طورى كه حتّى فرماندهان نظامى هم عملكرد خويش را مبتنى بر اجتهاد و رأى توجيه مىكردند. (4)
1) الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 2٧4؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 32؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 2، صص 61٩-621؛ الامامة و السّياسة، ج 1، ص 24.
2) تاريخ الامم و الملوك، صص 6٠ و 61٩؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 13٧؛ السيرةالنّبويه، ابنهشام، ج 1، صص15٨-164؛ المغازى، واقدى، ج 1، صص 15٨ و 313؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج 6، ص 234، (در منابع آمده كه عمر در حضور فرزندش عبدالله اعتراف كرد كه خود را از ابوبكر برتر و براى خلافت شايستهتر مىدانست؛ امّا به اين دليل كه ابوبكر در نظر مردم محبوبيت بيشترى داشت، به خلافت او رضايت داد. او همواره در حضور مردم مىگفت كه خلافت ابوبكر ناگهانى بود و خدا شرّ آن را از مردم دور كرد و اگر كسى بار ديگر به اين روش دعوت كرد، او را بكشيد، (شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، صص 2٨-2٩) .
3) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 136.
4) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 132؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 143.
از نكات منفى و مثبت دورۀ خلافت ابوبكر مىتوان به مواردى همچون شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) ، ممنوعيّت نقل حديث، تغيير رويۀ انتخاب خليفه و انتصابى كردن آن، جمعآورى قرآن و اعزام سپاه اسامه اشاره كرد.
خودآزمايى
الف) زيدبنحارثه t t ب) على (ع)
ج) بلال حبشى t t د) زبيربنعوام
الف) شيردوشى، چوپانى، جامهفروشى ب) تجارت، رزمآورى، كشاورزى
ج) دامدارى، بازرگانى، كشاورزى د) باغدارى، معلّمى، جنگاورى
الف) بيش از دو سال t ب) بيش از سه سال
ج) نزديك به سه سال t د) چهار سال
الف) على (ع) ، عثمان، خالدبنوليد t ب) عمر، ابوعبيده، خالدبنوليد
ج) عبدالرحمانبنعوف، سعدبنعباده، سلمان د) ابوسفيان، معاويه، زيدبنثابت
الف) در سالهاى نخستين رسالت پيامبر (ص) ب) از زمان فتح مكه
ج) هنگام اعزام سپاه اسامه به موته t د) ابتداى خلافت ابوبكر
الف) اهواز، خراسان، دمشق، لبنان t ب) كاظمه، مَذار، ولجه، حيره
ج) مصر، جزيره، شام، آفريقا t t د) كوفه، بصره، فارس، خوزستان
٧. اهل ردّه به چه كسانى گفته مىشد؟
الف) افراد و قبايلى كه از اسلام خارج شدند. ب) مدّعيان نبوّت
ج) مخالفان ابوبكر و آنان كه زكات نمىدادند. د) همۀ موارد
٨. فدك چه بود؟
الف) ميراث حضرت زهرا (عليها السلام) t t ب) روستايى حاصلخيز در شمال مدينه
ج) باغى بزرگ در خيبر t t د) گزينۀ الف و ب صحيح است.
٩. نخستين بار در چه زمانى قرآن كريم گردآورى شد؟
الف) هنگام حيات پيامبر (ص) t t ب) دورۀ خلافت ابوبكر
ج) دورۀ خلافت عثمان t t د) دورۀ خلافت على (ع)
1٠. دلايل خليفۀ اول براى جلوگيرى از نقل حديث چه بود؟
الف) پرهيز از اختلاف در احاديث t ب) مشتبه شدن آن با قرآن
ج) لزوم توجّه بيشتر به قرآن t t د) بىنيازى مردم از احاديث پيامبر
الف) اجتهاد شخصى t t ب) عمل به قرآن
ج) مشورت با صحابه t t د) هيچكدام
الف) همۀ مردم t t t ب) عبدالرحمان بن عوف و عثمان
ج) بنىهاشم t t t د) بنىاميّه
الف) اُبَىبنكعب t t t ب) زيدبنثابت
ج) عبداللهبنمسعود t t t د) على (ع)
الف) ارث سليمان از داود t t ب) ارث آليعقوب از زكريا
ج) گواهى شاهدان t t t د) همۀ موارد
&
براى پژوهش
دربارۀ ماجراى فدك و حوادث پس از آن تحقيق كنيد.
برخى از نكات مثبت و منفى دورۀ خليفۀ اول را ارزيابى كند.
دربارۀ زندگى پنج نفر از كارگزاران معروف خليفۀ اول پژوهش كنيد.
موضوع ارتداد را در منابع فقهى و حقوقى بررسى كنيد.
ديدگاه اهلسنت در خصوص چگونگى نصب امام را ارزيابى و تحليل كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
بيش از گذشته با زندگى خليفه دوم آشنا شود؛
اطّلاعاتى را در خصوص حوادث تاريخى اين دوره به دست آورد؛
اوضاع سياسى، اجتماعى و فرهنگى اين دوره را ارزيابى كند و به نتايج مطلوبى نائل شود؛
نتايج قطع ارتباط با منبع وحى و نوآورىهاى شخصى را شناسايى كند؛
از چگونگى نفوذ فرصتطلبان و منافقان در عرصه سياسى و دينى جامعه اسلامى آگاه شود؛
نقش خليفه دوم را در دستيابى امويان به قدرت تحليل كند.
نام وى عمر و كنيهاش ابوحفص بود. در سال سيزدهم عامالفيل و در مكه به دنيا آمد. دربارۀ پدرش - خطّاببننفيل - و مادرش - حنتمه دختر هاشمبنمغيره و خواهر ابوجهل - گزارش چندانى در دست نيست. (1)در جاهليّت به كار چوپانى و شترچرانى اشتغال داشت. همچنين در جنگهاى آن دوره، سفير قريش بود. (2)او در مكه و مدينه همسران متعدّدى اختيار كرد و صاحب نه پسر و چهار دختر، مانند عبدالله، عاصم، عبيدالله، عبدالرحمان، زيد و حفصه شد. (3)
عمربنخطّاب سالها از دشمنان سرسخت اسلام و رسول خدا (ص) به شمار مىرفت و مسلمانان را آزار مىداد؛ حتّى قصد داشت پيامبر (ص) را به قتل برساند؛ امّا به توصيۀ خواهرش - كه به تازگى مسلمان شده بود - پس از تلاوت آياتى از سورۀ طه، به اسلام گرويد. (4)وى ابتدا از ترس مشركان در خانۀ خود پنهان شده بود؛ ولى پس از آنكه عاصبنوائل به او تضمين داد، به جمع مسلمانان پيوست. (5)منابع آوردهاند كه عمر پس از
1) نسب قريش، زبيرى، ج 1، ص 115؛ تاريخ خليفةبنخياط، خليفهبنخياط، ص 112؛ الاصابه، ابنحجر، ج 4، ص 4٨4.
2) الاستيعاب، ابن عبدالبرّ، ج 3، ص 1145.
3) نسب قريش، ج 1، ص 115؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 16٠؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، صص 26٩-2٧٠؛ التّنبيه و الاشراف، ص 252.
4) الطبقاتالكبرى، ج 3، صص 26٧-26٨؛ سيره ابناسحاق، محمّدبناسحاق، ج 2، ص 16٠؛ تاريخ الاسلام، ذهبى، ج 1، ص 1٨1.
5) صحيحالبخارى، ج 4، ص 243؛ سيره ابن اسحاق، ج 2، ص 164.
45 مرد و 21 زن در سال ششم يا نهم بعثت، مسلمان شد. (1)او همراه عيّاشبنابىربيعه به مدينه هجرت كرد و در آنجا به توصيۀ پيامبر (ص) ، با ابوبكر (2)عقد اخوّت بست. وى در بسيارى از جنگها حضور داشت و برخى از آنها را رهبرى كرد. با اين همه، حكايتى از دلاورىهاى او در منابع نيامده است؛ حتّى در مواردى، فرار او از معركۀ جنگ، شكست در برابر دشمن و يا خشونت وى با اسرا گزارش شده است. (3)
وى پس از ابوبكر و به وصيّت او در سال سيزدهم هجرت به خلافت رسيد. عمر در اين دوره، بهرغم رفتار خشونتآميز با مردم، زندگى سادهاى داشت. وى به تجارت مىپرداخت و از تجمّلگرايى و استفادۀ شخصى از بيتالمال، به شدت متنفّر بود؛ ازاينروبارها كارگزاران خود را به دليل تجمّلگرايى، بركنار يا توبيخ وجريمه كرد. اما معاويه را از اين امر معاف داشت و او را كسراى عرب خواند. (4)
عمربنخطّاب، پس از ده سال و شش ماه خلافت، در 23 ذىحجّه سال 23 ق در 6٠ يا 63 سالگى به دست ابولؤلؤ كشته شد. صهيب رومى بر او نماز گزارد و كنار قبر ابوبكر دفن شد. (5)
در دورۀ خلافت عمر، دامنۀ فتوحات گسترش يافت و سرزمينهاى بسيارى تحت
سيطرۀ حكومت اسلامى قرار گرفتند؛ به همين دليل، وى روش حكمرانى خود را بر
1) مروجالذّهب، مسعودى، ج 1، ص 2٩٩؛ الطبقات الكبرى، ج 3، ص 26٩؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 2٧٠.
2) الطبقات الكبرى، ج 3، ص 2٧2 (در اين كتاب، از افراد ديگرى چون: معاذبنعفراء، عويمبنساعده و عتبانبنمالك نام برده شده است) .
3) تاريخ الامم و الملوك، ج 2، صص 16٩، 1٩٩، 3٠٠ و 3٠٨؛ الطبقات الكبرى، ج 3، ص 2٧2.
4) الطبقاتالكبرى، ج 3، صص 2٧5 - 2٧٨؛ نثرالدر، آبى، ج 1، ص 11٩؛ العقدالفريد، اندلسى، ج 1، ص 3.
5) تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 15٩ و16٠؛ الاستيعاب، ج 3، صص 1155 و 1156.
پايۀ اقتدار حكومت مركزيبنا نهاد و پس از تقسيم قلمرو خلافت، براى هر منطقه، اميرى معيّن كرد. خليفۀ دوم در امر انتخاب والى بسيار سختگير بود؛ ازاينرو، واليان متعدّدى را عزل كرد و افراد جديدى را جايگزين آنان ساخت. به صحابۀ برجسته و معروف نيز چندان توجّه نكرد و جز در مواردى اندك به آنان امارت نداد. او در مقابل اعتراض برخى از آنها، مانند اُبىبنكعب گفت كه نمىخواهد اصحاب رسول خدا (ص) را به امور حكومتى آلوده كند. (1)
به هر حال، نام تعدادى از كارگزاران خليفۀ دوم در مناطق مكه، يمن، عمّان، بصره، كوفه، يمامه، بحرين، شامات، مصر، صنعاء، جزيره و آذربايجان، عبارتند از: محرزبنحارثه، قنفذبنعمير تيمى، نافعبنعبدالحارث خزاعى، خالدبنعاص مخزومى، عبداللهبنابىربيعه مخزومى، علاء حضرمى، قدامۀبنمظعون، عثمانبنابىالعاص، ابوهريره، عيّاشبنابىثور، شريحبنعامر، عتبۀبنغزوان، مغيرۀبنشعبه، ابوموسى اشعرى، سلمهبنسلامه انصارى، سعدبنابىوقاص، عمّاربنياسر، زيادبنلبيد، يعلىبنمنيه، جبيربنمطعم، سفيان عبدالله ثقفى، ابوعبيده جرّاح، معاذبنجبل، يزيدبنابىسفيان، معاويۀبنابىسفيان، عمروبنعاص، عيّاضبنغنم، حبيببنمسلمه فهرى و عميربنسعد انصارى. (2)
ادامۀ فتوحات:
عمر در طول ده سال خلافت خود، سياست توسعۀ فتوحات را پى گرفت و به تصرّف ساير مناطق در شامات، عراق و ايران ادامه داد. مردم اين مناطق نيز از سويى با ضعف حكومت مركزى خود و مقاومت دليرانۀ مسلمانان مواجه شدند و از سوى ديگر
از ظلم و ستم ديرين پادشاهان به تنگ آمده بودند؛ به همين سبب، به سرعت به اسلام روى آوردند و يا درخواست صلح كردند. برخى از شهرها و مناطق فتح شده در شام، عراق و ايران، عبارتند از: اردن، فلسطين، مصر، اسكندريّه، حمص، قنسرين حلب، منبج، قادسيّه، بصره، حيره، نهاوند، آذربايجان، اهواز، اصطخر، همدان و اصفهان. (1)
مسلمانان با فتح اين مناطق، به گسترش اسلام، در جهان كمك كردند؛ امّا يكى از انگيزههاى مهمّ اعراب براى حضور چشمگير در اين فتوحات، دستيابى به غنايم و دريافت خراج بود. (2)اين امر سبب شد تا به تدريج فرهنگ تجمّلگرايى و دنياطلبى بر فضاى زهد جامعۀ اسلامى غلبه يابد و مسائلى را بهويژه در روزگار خليفۀ سوم به وجود آورد؛ (3)چنانكه حضور گروهى از تازه مسلمانان و اسرا در مناطق اسلامى، مسلمانان را با معضلات فرهنگى، اجتماعى و اعتقادى فراوانى مواجه ساخت. اين در حالى بود كه دستگاه خلافت، هيچگونه تدبير خاصّى براى مقابله با آنها نينديشيد.
خليفۀ دوم، افزون بر ادامۀ فتوحات و توسعۀ جغرافيايى جامعۀ اسلامى، نظامهاى حكومتى جديدى را نيز بنيان نهاد؛ از جمله اينكه در سال شانزده قمرى براى سهولت در ثبت وقايع، به پيشنهاد حضرت على (ع) ، هجرت رسول خدا (ص) را مبدأ تاريخ قرار
داد. (4)همچنين به يُمن ثروت هنگفتى كه نصيب دستگاه خلافت شده بود، پيشنهاد
تشكيل ديوان را به تقليد از ملوك شام به اجرا گذارد و براى افراد، به ترتيب سابقهاى كه در اسلام داشتند، مقرّرى تعيين كرد. وى مناطقى مانند: مدينه، مصر، جزيره، كوفه، بصره، شام، فلسطين، موصل و قنسرين را نيز شهر و ناحيه ناميد. يهوديان خيبر را هم از حجاز اخراج كرد و اعراب را به مناطق فتح شده كوچ داد. منابع سنّى، برخى از اقدامات او را ابتكار او دانسته و آوردهاند كه وى، نخستين كسى بود كه شلّاق به دست گرفت؛ براى زمين، ماليات و براى طبقات مختلف اهل كتاب، جزيه مشخّص كرد؛ امور قضاوت هر شهر را به فردى سپرد؛ مسجدالنّبى را تخريب كرد و در جهت خانۀ عبّاسبنعبدالمطّلب توسعه بخشيد؛ براى زنان و مردان مدينه، امام جماعت جداگانهاى در نظر گرفت. (1)
عمر، بدعتها و نوآورىهايى را نيز بر پايۀ نظرات شخصى خود به وجود آورد؛ از جمله متعۀ حج و ازدواج را تحريم كرد كه زمان رسول خدا (ص) و ابوبكر، حلال و رايج بود. وى نماز تراويح و شبزندهدارى در ماه مبارك رمضان را نيز واجب ساخت و دستور داد تا در نماز تكتف كرده و دستهاى خود را بر سينه نهند. همچنين مردم را از خواندن نماز مستحبّى پس از نماز عصر نهى كرد و برخى را نيز به همين دليل شلاق زد. (2)
يكى از وقايع مهمّى كه در دورۀ خلافت ابوبكر اتّفاق افتاد و از سوى عمر نيز با
جدّيّت تمام پىگيرى شد، مسئلۀ جلوگيرى از نقل احاديث و سخنان رسول خدا (ص) بود. منابع آوردهاند كه وى با اين استدلال كه استفاده از روايات يا نقل آنها ممكن است باعث كم و زياد شدن حرفى از آنها و كنار گذاشتن كتاب خدا شود، هرگونه
نوشتن يا گفتن حديث را ممنوع كرد. همچنين دستور داد تا مردم، مجموعههاى روايى خود را نزد خليفه جمع كنند. سپس آنها را آتش زده و بافتههايى نظير بافتههاى اهل كتاب خواند. عمر حتّى كسانى مانند عبداللهبنمسعود، ابوالدرداء و ابومسعود انصارى را تهديد كرد و از نقل فراوان حديث برحذر داشت. همچنين اجازۀ خروج از مدينه را به آنان نداد. از ابوهريره و كعبالاحبار نيز خواست تا نقل حديث را ترك كنند و در غير اين صورت به سرزمين دوس (1)و ميمونها تبعيد خواهند شد. (2)اين در حالى بود كه وى برخى از منقولات كعبالاحبار از تورات را نيكو مىشمرد و آنها را مىپذيرفت (3)و نيز براى اولين بار در اسلام به كسانى چون: عبيدبنعمير و تميمدارى اجازه داد تا درمسجد رسول خدا (ص) حاضر شوند و قصّههاى تورات و انجيل را براى مردم تعريف كنند. (4)
چنانكه در فصلهاى آغازين اين كتاب گذشت، پس از رحلت پيامبر (ص) عدّهاى از اصحاب در سقيفه جمع شدند و بدون توجّه به منتخب غدير، ابوبكر را به خلافت برگزيدند. سپس با روشهايى خاص، از همۀ مردم بيعت گرفتند. استدلال آنان اين بود كه امر انتخاب خليفه به مردم واگذار شده است و آنان بايد دربارۀ امام خود اظهارنظر
كنند؛ امّا ابوبكر در اواخر عمر خود در اين باره تغيير رويه داد و بدون آنكه نظر مردم را در اين امر دخالت دهد، عمر را به جانشينى خويش منصوب كرد. عمربنخطّاب نيز روش ديگرى را در پيش گرفت و با اعتراف به اينكه انتخاب ابوبكر با نظر مسلمانان
1) محلّى كه در آن خرمن مىكوبند، (لسان العرب، ابن منظور، ج6، ص ٩٠) .
2) الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 2٨٧؛ تاريخ مدينه دمشق، ابنعساكر، ج 5٠، ص 1٧2؛ تذكرة الحفاظ، ذهبى، ج 1، ص ٨؛ كنزالعمال، ج 1٠، ص 2٩3؛ كتاب الام، شافعى، ج ٧، ص 35٨.
3) البدايه والنّهايه، ابنكثير، ج 1، ص 1٩؛ حليه الاولياء، اصبهانى، ج 2، صص44٠، 44٨ و 451.
4) مسند احمد، ج 1، ص 1٧ و ج 3، ص 44٩؛ كنزالعمال، ج 1٠، ص 1٨1.
نبود و از اين پس بايد با مشورت آنان باشد (1)، شورايى شش نفره متشكّل از على (ع) ، عثمان، عبدالرحمانبنعوف، زبير، طلحه و سعدبنابىوقاص را براى انتخاب خليفۀ بعدى تعيين كرد و براى آن شرايطى قرار داد؛ از جمله اينكه اگر چهار نفر موافق فردى بودند و دو نفر مخالفت كردند، گردن آن دو را بزنيد يا چنانچه دو گروه سه نفره، نظر متفاوتى دربارۀ شخصى داشتند، رأى گروهى را بپذيريد كه عبدالرحمان در آن است و سه مخالف را بكشيد و اگر اعضاى شورا نتوانستند پس از سه روز فردى را برگزينند، همۀ آنان را گردن بزنيد. (2)
البتّه تركيب شورا به گونهاى بود كه در نهايت به انتخاب عثمان مىانجاميد؛ زيرا طبق پيشبينى امام على (ع) ، سعد با پسرعموى خود عبدالرحمان مخالفت نمىكرد و عبدالرحمانكه شوهرخواهر عثمان است، به او رأى مىداد؛ در اين صورت، اگر طلحه و زبير هم با على (ع) موافق باشند، فايدهاى نخواهد بخشيد؛ چرا كه عبدالرحمان در گروه طرفدار عثمان است. (3)
ذكر اين نكته ضرورى است كه سعد با اين كه برترى على (ع) را بر عثمان مىدانست، از ابتدا رأى خود را به عبدالرحمان واگذار كرد. زبير هم به طرفدارى از آن حضرت از نامزدى خلافت انصراف داد. عبدالرحمان نيز اعلام كرد كه خواستار خلافت نيست. طلحه كه پسرعموى ابوبكر و مخالف على (ع) بود، به طرفدارى از عثمان كنار
رفت؛ بنابراين فقط حضرت على (ع) و عثمان، نامزد خلافت بودند. (4)
به هر حال، عبدالرحمانبنعوف پس از سه روز رايزنى با مردم، بهويژه اشراف و
&
امرا، ابتدا از على (ع) خواست تا متعهّد شود كه در صورت نيل به مقام خلافت، به كتاب خدا، سيرۀ پيامبر (ص) و ابوبكر و عمر عمل كند؛ امّا حضرت فرمود: «اميد آن دارم كه در محدودۀ دانش، توانايى و اجتهاد خود به كتاب خدا و سنّت رسول خدا (ص) عمل كنم» . سپس وى شرط خود را با عثمان در ميان گذاشت و او بلافاصله پذيرفت؛ از اينرو، ابنعوف با عثمان بيعت كرد. برخى از منابع آوردهاند كه امام (ع) ، شرط ابنعوف را نوعى فريب دانست و به وى فرمود: تو عثمان را برگزيدى تا خلافت را به تو بازگرداند. اين اولين بار نيست كه در مخالفت با ما اجتماع مىكنيد و ما را از حقّ خود باز مىداريد. اين امر به سنّتى بر ضدّ ما تبديل شده است» . (1)
خليفۀ دوم در سايۀ خشونت اخلاقى و سادهزيستى خويش، توانست امور جامعۀ اسلامى را سامان داده و در زمينۀ توسعۀ فتوحات و تشكيلات ادارى خلافت، به توفيقاتى دست يابد؛ بهويژه اين كه برخى از مسائل حكومتى، فقهى و قضايى را با اطرافيان از جمله حضرت على (ع) (2)در ميان مىگذاشت و از توانايى و رهنمود آنان بهرهمند مىشد.
با اين همه، وى در بيشتر موارد بر اجتهاد شخصى خويش تأكيد مىورزيد و آن را بر نظر مشاوران مقدّم مىداشت. تأكيد او بر ممنوعيّت نقل حديث، تقويت پيوندهاى قبيلهاى و نفوذ مسيحيان و يهوديان تازه مسلمان به عرصۀ تصميمات حكومتى نيز، موجب شد تا فضاى دينى جامعه كه مبتنى بر ارزشهاى اسلامى بود، به مسير نادرستى هدايت شود؛ چنانكه با تشكيل
1) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 162؛ تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 2٩6 و 3٠2؛ المصنف، ج 5، ص 44٧؛ التّنبيه و الاشراف، صص 252 و 253؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 1٩4؛ البدء و التّاريخ، ابنمطهّر، ج 5، ص 1٩2؛ السقيفة و فدك، ص ٨٧، (البتّه طبرى به نقش عمرو عاص در اين ماجرا و شرط ابنعوف اشاره كرده است) .
2) او بارها گفته بود كه اگر على٧نبود، به طور قطع، عمر هلاك مىشد، (الاستيعاب، ج 3، ص 11٠3) .
شوراى خلافت، به ظاهر نشان داد كه به مشاركت مردمى اعتقاد دارد؛ ولى روحيۀ قبيلهگرايى را در مسلمانان تشديد كرد و قريش بهويژه امويان را بر جامعۀ اسلامى مسلّط ساخت. همچنين افرادى مانند طلحه، زبير، سعدبنابىوقاص و عبدالرحمانبنعوف را به طمع افكند تا از اين پس، همسنگ كسانى چون على (ع) ، ادّعاى خلافت كنند.
البتّه عضويّت على (ع) در اين شورا نيز ثابت كرد كه نظريّۀ «نبوّت و خلافت در يك قبيله (بنىهاشم) جمع نمىشوند» از اساس باطل است؛ چرا كه حتّى خليفۀ دوم هم به آن عمل نكرد.
خودآزمايى
الف) سال سوم بعثت t ب) سال ششم بعثت
ج) سال نهم بعثت t t د) گزينۀ ب و ج صحيح هستند.
الف) ابوعبيده t t ب) ابوبكر
ج) عثمان t t د) سعدبنابىوقاص
الف) انتخاب مردم، بيش از ده سال ب) انتخاب صحابه، سيزده سال
ج) نصب ابوبكر، دوازده سال t د) نصب پيامبر (ص) ، نه سال
الف) عمربنخطّاب t t ب) خالدبنوليد
ج) عبدالرحمانبنعوف t د) على (ع)
الف) انتخاب خليفه، مردمى باشد. ب) انتخاب خليفه، قانونى باشد.
ج) انتخاب خليفه، قرآنى باشد. t د) اصحاب خليفه را بپذيرند.
الف) على (ع) t t t ب) عثمان
ج) عبدالرحمانبنعوف t د) زبير
٧. چرا حضرت على (ع) به عضويّت اين شورا درآمد؟
الف) تا نظريّۀ عدم اجتماع نبوّت و خلافت در يك قبيله را رد كند.
ب) تا نشان دهد همچنان به خلافت اميد بسته است.
ج) تا شايستگى خود در امر خلافت را اثبات كند.
د) گزينۀ الف و ج صحيح هستند.
٨. تشكيل شوراى خلافت چه پيامدهايى داشت؟
الف) كسانى چون طلحه و زبير را به طمع خلافت افكند.
ب) روحيۀ قبيلهگرايى را در مردم تشديد كرد.
ج) همگان را به امور شورايى تشويق كرد.
د) گزينۀ الف وب صحيح هستند.
٩. عمر به چه كسانى اجازه داد تا بر منبر رسول خدا (ص) قصّه بگويند؟
الف) تميمدارى، عبيدبنعمير t ب) ابوذر، سلمان
ج) عبداللهبنمسعود، ابوالدرداء t د) ابومسعود انصارى، ابوهريره
1٠. به چه دليل، خليفۀ دوم از نقل حديث جلوگيرى مىكرد؟
الف) چون باعث ترك قرآن مىشد.
ب) چون حروفى از احاديث، كم و زياد مىشد.
ج) چون با وجود قرآن به آنها نيازى نبود.
د) گزينۀ الف و ب صحيح هستند.
الف) خلافت معاويه t ب) خلافت عثمان
ج) خلافت عمر t t د) خلافت ابوبكر
الف) شش نفر t t ب) چهار نفر
ج) هفت نفر t t د) نه نفر
الف) على (ع) t t t ب) عبداللهبنعبّاس
ج) طلحه t t د) عبدالرحمانبنعوف
الف) عادلانه بود. t t ب) تعدادى از صحابه حضور داشتند.
ج) فريبى بيش نبود. t د) برخى از افراد، شايستۀ عضويّت در شورا نبودند.
براى پژوهش
دربارۀ اعضاى شوراى خلافت تحقيق كنيد.
علّت انتخاب نشدن امام على (ع) را ارزيابى كنيد.
اوضاع اجتماعى دورۀ خليفۀ دوم را بررسى و نتايج آن را ارزيابى كنيد.
نقش مثبت و منفى فتوحات در گسترش اسلام را ارزيابى كنيد.
در خصوص دلايل شركت نكردن اهلبيت (عليهم السلام) در فتوحات تحقيق كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
با زندگى خليفه سوم آشنايى بيشترى پيدا كند؛
در خصوص نقش عثمان در ايجاد و گسترش فرهنگ اشرافىگرى، دانستههاى خود را افزايش دهد؛
به علل و عوامل شورش مردم، بر ضدّ خليفه سوم آگاهى يابد؛
نقش عثمان در تسلّط بنىاميّه بر جامعه اسلامى را به درستى ارزيابى كند؛
روند تغيير ارزشهاى اسلامى را به دقّت پىگيرى و با انگيزه عبرتآموزى، به بررسى علل و عوامل آن بپردازد.
ابوعبدالله عثمانبنعفان اموى، در سال ششم عامالفيل در مكه به دنيا آمد. پدرش عفان، از اشرار مكه به شمار مىرفت و در غميصاء كشته شد و مادرش، أروى - دختر كريزبنربيعه - بود. او در جاهليّت به تجارت اشتغال داشت و از ثروتمندان قريش محسوب مىشد. در اوايل بعثت رسول خدا (ص) ، همراه طلحه مسلمان شد و در نخستين گروه مهاجر، رهسپار حبشه شد؛ امّا بهزودى به مكه بازگشت. پس از هجرت به مدينه، به توصيۀ پيامبر (ص) با عبدالرحمانبنعوف پيمان برادرى بست. همچنين نيمى از اموال خود را به صورت مضاربه در اختيار او گذاشت. عثمان در مكه و مدينه همسران متعدّدى چون: رقيّه، امّكلثوم [دختر رسول خدا]، فاخته، امّعمرو، رمله و نائله اختيار كرد و صاحب فرزندانى مانند عبدالله، ابان، عمر، مريم، وليد، سعيد، امّسعيد و عايشه شد. (1)
عثمان به دليل بيمارى همسرش در بدر حاضر نشد. وى در جنگ احد در شمار فراريان بود و در ساير جنگها و حوادث نظامى نيز حضورى كمرنگ داشت و بيشتر در مدينه مىماند. فقط در ماجراى صلح حديبيه از سوى پيامبر (ص) مأموريّت يافت تا به
1) الطبقاتالكبرى، ج 3، صص 55-6٠؛ الاستيعاب، ج 3، صص 1٠3٧-1٠3٩؛ تاريخ المدينة المنوّره، ابن شبه، ج3، ص ٩54؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص ٧٠ و ج 3، ص 444؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 1٧6؛ انسابالاشراف، ج 5، ص 4٨٠ [عثمان ابتدا با رقيه ازدواج كرد؛ امّا او همزمان با جنگ بدر درگذشت. سپس امّكلثوم را به همسرى برگزيد. وى نيز به زودى وفات يافت. جز فاطمۀ زهرا3، هيچكدام ازدختران پيامبر (ص) ، فرزند نياوردند].
مكه رود و با مشركان گفتوگو كند. او پس از رسول خدا، به سرعت با ابوبكر بيعت كرد و كتابت نامههاى خليفه را بر عهده گرفت. در دورۀ خليفۀ دوم هم، از نفوذ بسيار و حمايت خاصّ وى برخوردار شد. (1)
عثمان در محرّم سال 25 ق به وسيلۀ شورايى كه عمر تعيين كرده بود، به خلافت رسيد و در ذىحجّه سال 36 ق، پس از 12 سال خلافت، در ٨3 سالگى كشته شد. نام دقيق قاتل يا قاتلان عثمان معلوم نيست؛ ولى از شخصى به نام اسودانبنحمران مصرى و حتّى برخى از اصحاب رسول خدا (ص) مانند طلحه ياد شده است. (2)گويند جنازهاش را در محلّ جمعآورى زباله انداختند و پس از سه يا چهار روز، عدّهاى شبانه و بىآنكه بر آن نماز بگذارند، در محلّى به نام حَشّ كوكب به خاك سپردند. (3)
عثمان، بيشتر فرمانداران عمر و صحابۀ رسول خدا (ص) مانند عمّاربنياسر و ابوموسى اشعرى را تغيير داد و به جاى آنان كارگزارانى از طايفۀ بنىاميّه برگزيد. همچنين اشخاصى چون علىبن عدىبن ربيعه، خالد بن عاصى بن هشام، عبداللهبنحضرمى، قاسمبنربيعه، يعلىبناميّه، عبدالله بن عامر بن كريز، سعيدبنعاص، عبدالله بن سعد بن ابىسرح، وليد بن عقبۀ بن ابىمعيط، معاويۀبنابىسفيان، جريربنعبدالله، اشعثبنقيس، عتيبۀبنالنهاس، سعيدبنقيس و سائببناقرع را بر مكه، طائف، صنعاء، بصره، كوفه، مصر، شام، قرقيسيا، همدان، آذربايجان، حلوان، رى و اصفهان گمارد.
وى، ابوموسى اشعرى، جابربنفلان مزنى، سماك انصارى، قعقاعبنعمرو،
حكمبنابىالعاص، حارثبنابىالعاص و عقبۀبنعمرو را نيز براى قضاوت، امام جماعت، مسئول خراج، متولّى بيتالمال و فرماندۀ لشكر تعيين كرد. (1)
جبهۀ آفريقا در دورۀ عثمان گشوده شد و مسلمانان توانستند تا عمق اين قاره نفوذ كنند. طبرستان، گرگان و خراسان هم به طور كامل فتح شدند. همچنينمسلمانان براى نخستين بار از دريا عبور كردند و به فتح قبرس نائل آمدند. البتّه در اين دوره، برخى از مناطق فتح شده نيز بر ضدّ مسلمانان شورش كردند؛ ازاينرو، آنان بار ديگر شهرهايى چون اسكندريّه، فارس، اصطخر، آذربايجان، كرمان و سيستان را فتح و مخالفان را سركوب كردند. (2)
توسعۀ فتوحات، وجود غنايم فراوان و دريافت خراج و حقوق شرعى از مناطق فتح شده، از سويى و تجمّلگرايى خليفه و بسيارى از كارگزاران او، جامعۀ اسلامى را به سمت اشرافىگرى سوق داد و مفاهيم ارزشمندى چونزهد، قناعت و سادهزيستى را به فراموشى سپرد. حتّى برخى از اصحاب رسول خدا (ص) كه سالها زاهدانه زيسته بودند، به دنياطلبى و اشرافىگرى روى آوردند. مسعودى، فهرست جامعى از اين افراد و اموالشان را گزارش كرده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
يك- زبيربنعوام: او خانههايى در مصر، كوفه، بصره و اسكندريّه داشت و پس از مرگش، پنجاههزار دينار طلا، هزار رأس اسب و هزار بنده و كنيز به ارث گذارد؛
دو- طلحۀبنعبيدالله: وى خانهاى در كوفه و خانهاى در مدينه با آجر، گچ و چوب بنا كرد. درآمد روزانۀ او از غلات، بيش از هزار دينار بود؛
سه-عبدالرحمانبنعوف: او نيز خانهاى ساخت و آن را توسعه داد. همچنين صد رأس اسب، هزار نفر شتر و دههزار رأس گوسفند داشت كه ارزش آنها بيش از دو و نيم ميليون دينار بود؛
چهار- سعدبنابىوقاص: وى خانهاش را با عقيق ساخت و سقف آن را بالا برد و فضاى آن را توسعه داد؛
پنج- زيدبنثابت: او پس از مرگش به جز طلا و نقره كه به وسيلۀ تبر شكسته مىشد، اموال فراوانى به ارزش هزار دينار بر جاى گذاشت. (1)
سرانجام بدعتها و رفتارهاى ضدّ دينى، تبعيضآميز و خشنِ عثمان و كارگزاران وى، سبب گسترش نارضايتى عمومى شد و بسيارى از اصحاب رسول خدا (ص) مانندحضرت على (ع) ، عمّار، عبدالرحمانبنعوف، عبداللهبنمسعود، ابوايوب انصارى، جابربنعبدالله انصارى، ابوذر و عايشه را نيز به مخالفت علنى و اعتراض واداشت؛ امّا خليفه در صدد سركوب آنان برآمد؛ ازاينرو، ابوذر را به ربذه تبعيد كرد. عمّار و عبداللهبنمسعود را آنچنان ضرب و شتم كرد كه عبدالله جانش را از دست داد. (2)
با اين همه، وقتى مردم كوفه و مصر كه از ستمگرى و فساد فرمانداران خود به تنگ آمده بودند، نزد خليفه رفتند و اعتراض خود را با وى در ميان گذاشتند، عثمان متعهّد شد كه به خواستههاى ايشان عمل كند. ازاينرو، طى حكمى، محمّدبنابىبكر را به
&
جاى عبداللهبنسعد به امارت مصر گماشت؛ امّا به محض اينكه مصريان مدينه را ترك كردند، نامهاى به فرماندار مصر نوشت و از او خواست تا معترضان را به سختى مجازات كند. (1)مصريان در راه بازگشت، حامل نامه را دستگير و پس از اطّلاع از محتواى آن، به مدينه مراجعت كردند. شيوع اين خبر، كوفيان معترض را نيز به مدينه بازگرداند. در اين ميان، مردم مدينه هم كه از عثمان ناراضى بودند، به جمع آنان پيوستند. آنها ابتدا خانۀ عثمان را محاصره و سپس از وى خواستند تا خود را از خلافت خلع كند؛ امّا او گفت لباسى كه خدا بر تن وى كرده است، بيرون نخواهد آورد. خليفه حدود چهل روز در محاصره بود. او طى اين مدّت، از تمامى شهرها - حتّى شام - تقاضاى كمك كرد؛ ولى كسى به يارى وى برنخاست. سرانجام شورشيان وارد خانه شده و او را كشتند. (2)
يكى از اقدامات عثمان، جمعآورى قرآن بود. او پس از آن كه مشاهده كرد اختلاف شديدى ميان مُصحَفها به وجود آمده است، به همۀ شهرها نوشت كه قرآنها را جمعآورى و نزد وى ارسال كنند. سپس آنها را آتش زد و افرادى چون زيدبنثابت، نافعبنطريف، عبداللهبنوليد خزاعى و عبدالرحمانبنابىلبابه را برگزيد تا نسخۀ جديدى بنويسند. آنان ابتدا سورههاى بزرگ و سپس سورههاى كوچك را كنار هم قرار دادند و چندين نسخه از آن را استنساخ كردند. آنگاه عثمان نمونهاى
از قرآن جديد را براى همۀ شهرها فرستاد و دستور داد تا همۀ مردم فقط از همين نسخه استفاده كنند. (1)
همچنين وى تعدادى از خانههاى اطراف مسجدالحرام و مسجدالنّبى را نيز خريدارى يا به زور تصرّف كرد و فضاى مسجد را گسترش داد. معترضان را هم به زندان افكند و محلّى را هم براى قضاوت در نظر گرفت و نيروى پليس تشكيل داد.
عثمان، با قصّهگويى تميمدارى در مسجد موافقت كرد و خطبه را بر نماز عيد مقدّم داشت. همچنين عبيداللهبنعمر را كه هرمزان و زن و فرزند او را كشته بود، از قصاص تبرئه كرد و خون آنان را هدر دانست. او از مجازات وليدبنعقبه - والى كوفه - كه در حالت مستى نماز جماعت خوانده بود، خوددارى ورزيد تا اينكه حضرت على (ع) دخالت فرمود و او را به مجازات رساند. وى به حَكَم بن ابىالعاص و عبدالله بن ابىسرح - دو تبعيدى رسول خدا (ص) - نيز پناه داد و حَكَم را به كار جمعآورى صدقات گماشت. (2)
عثمان در اوايل خلافت خود، قدرتمندانه به ادارۀ امور پرداختو در شش سال نخستكوشيد با رفتار مسالمتآميز با همگان، موقعيت خويش را مستحكم سازد. البتّه طى اين مدّت، از حمايت و رضايت قريش و عموم مردم نيز برخوردار شد؛ امّادر نيمۀ دوم آن، سياستهاى اصلى خويش را آشكار كرد و به توصيۀ ابوسفيان، تمامى امور را
1) تاريخ المدينه المنوّره، ج 3، صص ٩٩٧-٩٩٩؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 1٧٠، (نقل شده است كه عبدالله بن مسعود از دادن نسخۀ شخصى خود به عثمان خوددارى كرد؛ از اين رو مورد ضرب و جرح شديد وى قرار گرفت و دست و پايش شكست و پس از چند روز از دنيا رفت) .
2) تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 164 و 1٧3-1٧4؛ تاريخ المدينه المنوره، ج 1، ص 11؛ تاريخ خليفةبنخياط، ص133؛ الكامل فى التّاريخ، ج 3، ص 1٠3.
به بنىاميّه واگذار كرد و آنان را بهويژه بر مناطق مهمّ اسلامى مسلط ساخت؛ از اينرو برخى از فرمانداران را تغيير داد و حتّى مشاوران خود را از ميان اين طايفه برگزيد. (1)
گسترش دامنۀ فتوحات، بهويژه در دورۀ خليفه سوم، ثروت هنگفتى را براى مسلمانان به ارمغان آورد و بر قدرت اقتصادى حكومت مركزى افزود؛ امّا عثمان با اين توجيه كه عُمَر براى رضاى خدا به بستگان خويش نداد و من به همين دليل آن را در اختيار فاميل خود قرار مىدهم، روش ناعادلانهاى را در پيش گرفت و ساير مسلمانان را از اين اموال محروم ساخت. منابع به گوشهاى از بخششهاى عثمان به بنىاميّه اشاره كردهاند؛ از جمله اينكه او فدك و تمام خمس به دست آمده از فتح آفريقا را به مروان بخشيد. وى مهريۀ دويستهزار درهمى دو دخترش - عايشه و اُمّابان - را از بيتالمال پرداخت واستفاده از چراگاههاى مدينه را جز براى بنىاميّه ممنوع كرد. او تمامى حقّ خليفه در غرب آفريقا را در اختيار عبداللهبنابىسرح گذاشت و دويستهزار درهم به ابوسفيان، چهارصدهزار درهم به عبدالله بن خالد بن اسيد و صدهزار درهم نيز به حكمبنابىالعاص بخشيد. (2)
منابع گوناگون آوردهاند كه شخص خليفه نيز از اموال فراوانى برخوردار بود. او هفت خانه در مدينه داشت و پس از مرگ خود، مبلغ سىميليون و پانصدهزار درهم، صدوپنجاه هزار دينار، هزار شتر و املاكى در خيبر، حنين، وادىالقرى و براديس به ارزش دويستهزار دينار به ارث گذارد. (3)
1) تاريخ المدينة المنوره، ج 3، صص 1٠٩4 و 1٠٩٩ و ج 4، ص 115٧؛ مروجالذهب، ج 1، صص 3٠5 - 3٠٨؛ انسابالاشراف، ج 5، ص 512.
2) الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 64؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 1٧3؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، صص 1٩٨، 26٩، 33٠ و 33٩؛ المعارف، ابنقتيبه، ص 1٩5؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 3٨5؛ انسابالاشراف، ج 5، ص 512.
3) الطبقات الكبرى، ج 3، صص ٧6 و ٧٧؛ مروج الذهب، ج 1، ص 3٠5؛ الامامة و السّياسة، ج 1، ص5٠.
البتّه در اين ميان، افراد ديگرى هم از بخششهاى عثمان بهرهمند شدند؛ كه در شمار طايفۀ بنى اميه نبودند؛ از جمله: ششصدهزار درهم از اموال اصفهان به زبير رسيد و زمينهايى نيز به طلحه، خباببنارت، سعدبنابىوقاص، عدىبنحاتم، سعيدبنزيد و ابوموسى اشعرى واگذار شد. (1)
سرانجام اين بخششهاى بىحساب خليفه، زيدبنارقم - متولّى بيتالمال - را به اعتراض واداشت و با تحويل كليدهاى بيتالمال به وى، اعلام كرد كه تنها خزانهدار مسلمانان است نه عثمان. (2)همچنين عبدالرحمان بنعوف را كه براى دستيابى عثمان به خلافت تلاش فراوانى كرده بود و به گفتۀ مسعودى از ثروتمندان به شمار مىرفت، به خشم آورد. او هنگام مشاهدۀ كاخ و سفرۀ رنگين عثمان، از بيعت با عثمان، به خدا پناه برد و تا پايان حياتش با او سخن نگفت. (3)
دورۀ خلافت عثمان را مىتوان در سه محور كلّى ارزيابى كرد:
الف) خليفۀ سوم، بيش از خلفاى پيشين بر ارزشهاى جاهلى و فرهنگ قبيلهگرايى تأكيد ورزيد و چنانكه عُمَر پيشبينى كرده بود، (4)طايفۀ بنىاميّه را بر امّت اسلامى مسلّط ساخت. اين بدين معناست كه در اين دوره، سكّان هدايت جامعۀ اسلامى به دست كسانى افتاد كه دستكم حدود بيست سال با اسلام مبارزه كردند و از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) به شمار مىرفتند. شاهد اين مطلب، سخن ابوسفيان به عثمان است كه به وى توصيه كرد خلافت را همچون گوى در دست فرزندان اميّه به گردش
درآورد؛ چرا كه بهشت و جهنّمى نخواهد بود. (1)حَكَمبنابىالعاص نيز نمونه ديگرى است كه تاريخ از آن ياد كرده است. رفتار ناپسند وى با پيامبر (ص) سبب شد تا حضرت او را به خارج مدينه تبعيد كند. حَكَم در دورۀ عثمان به مدينه بازگشت و ضمن دريافت مبالغى از خليفه، به كار جمعآورى خراج گمارده شد.
به هر حال، حمايت بىدريغ خليفۀ سوم از بنىاميّه، زمينۀ روى كار آمدن خلفاى اموى را فراهم آورد و باعث شد تا آنان بيش از صد سال بر مناطق اسلامى حكومت كرده و در جهت محو اسلام و ارزشهاى اسلامى بكوشند.
ب) در اين دوره، بسيارى از مفاهيم ارزشى و اخلاقى اسلام به فراموشى سپرده شد و به جاى آن، ارزشهاى جاهلى نظير دنياطلبى و تجمّلگرايى بر جامعه حاكم شد كه آثار آن در دورۀ خلافت على (ع) بروز يافت؛
ج) عملكرد منفى عثمان باعث شد تا جايگاه خلافت و امامت، بيش از گذشته تنزّل كند و پايههاى آن به سستى گرايد؛ شمار مدّعيان خلافت افزايش يابد و امكان شورش بر ضدّ خليفه قوّت گيرد. در حوزۀ فرهنگى و اعتقادى نيز فرصتهاى مناسبى براى كسانى مهيّا شد كه پيشينه و افكار يهودى يا مسيحى داشتند و در صدد ترويج آن بودند.
خودآزمايى
الف) از سوى شوراى عمر ب) با انتخاب مردم
ج) با نظر صحابه د) با نصب پيامبر (ص)
الف) سعدبنابىوقاص، عبداللهبنعمر ب) طلحه، عايشه
ج) زبير، عبداللهبنعبّاس د) عمربنخطّاب، عبدالرحمانبنعوف
1) السقيفة و فدك، ص ٨٧؛ النّزاع و التّخاصم، مقريزى، ص 6٠.
الف) دوازده سال ب) يازده سال
ج) پنج سال د) سيزده سال
الف) ابوبكر ب) سعدبنابىوقاص
ج) طلحه د) عبدالرحمانبنعوف
الف) بنىهاشم ب) بنىعدى
ج) بنىاميّه د) انصار
الف) بدعتها ب) رفتارهاى ضدّ دينى و تبعيضآميز
ج) رفتارهاى خشونتآميز او و كارگزاران د) همۀ موارد
٧. مهمترين وقايع دورۀ خليفۀ سوم چه بود؟
الف) گسترش فرهنگ اشرافىگرى ب) مجازات وليدبنعقبه
ج) ضرب و جرح عبداللهبنمسعود د) بركنارى فرماندار مصر
٨. عثمان در دورۀ خلافت خود، چه بدعتهايى را ايجاد كرد؟
الف) تبرئه عبيداللهبنعمر از قصاص ب) دادن پناهندگى به تبعيدىهاى پيامبر (ص)
ج) مقدّم داشتن خطبه بر نماز عيد د) همۀ موارد
٩. مهمترين اقدامات عثمان چه بود؟
الف) جمعآورى قرآن ب) تسلّط امويان بر جامعۀ اسلامى
ج) واگذارى اموال عمومى به بنىاميّه و عدّهاى خاص د) همۀ موارد
1٠. چه كسانى با اشرافىگرى عثمان و بذل و بخشش وى مخالفت كردند؟
الف) عبدالرحمانبنعوف ب) عبداللهبنابىسرح
ج) زيدبنارقم د) گزينۀ الف و ج صحيح هستند.
الف) صد دينار ب) هزار دينار
ج) پنجاه درهم د) پانصد دينار
الف) پانصد درهم، از غنايم جنگى ب) هزار درهم، از مال شخصى عثمان
ج) هزار دينار، از مزارع كشاورزى د) دويستهزار درهم، از بيتالمال
الف) كسانى كه پيشينۀ يهودى و مسيحى داشتند ب) ايرانيان
ج) اهل بيت (عليهم السلام) د) صحابۀ رسول خدا (ص)
الف) على (ع) ب) طلحه
ج) مروانبنحكم د) سعدبنابىوقاص
براى پژوهش
دربارۀ عاملان اصلى قتل عثمان تحقيق كنيد.
آثار فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى فتوحات در دورۀ خليفۀ سوم را ارزيابى كنيد.
در خصوص جمعآورى قرآن و آثار آن در طول تاريخ، پژوهش كنيد.
عملكرد خليفۀ سوم را ارزيابى كنيد.
نقش و آثار تجمّلگرايى در انحراف حاكمان اسلامى را نقد و بررسى كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
با زندگى شخصى اميرمؤمنان (ع) آشنايى بيشترى پيدا كند.
حوادث تاريخى دوره آن حضرت را پى گيرد.
دانستههاى خويش را در خصوص اوضاع نابسامان اعتقادى، سياسى و اجتماعى آن دوره افزايش داده و از پيامدهاى آن پند گيرد.
علل و عوامل انحراف خواص را كشف كند.
بيش از گذشته با تلاشهاى امام (ع) در جهت رفع تبعيض و بىعدالتى آشنا شود.
سيره عملى امام على (ع) در اداره حكومت اسلامى و برخورد با اهل بغى را مورد بررسى قرار داده و رهيافتهاى آن را در زندگى شخصى و اجتماعى خود به كار بندد.
&
امام على (ع) (1)در روز جمعه، سيزدهم رجب سال 3٠ عامالفيل، در كعبه متولّد شد. پدر و مادر آن حضرت، ابوطالب و فاطمهبنتاسد، از بزرگان بنىهاشم و حاميان و پرورشدهندگان رسول خدا (ص) و اولين كسانى بودند كه اسلام را پذيرفتند. (2)نقل شده كه فاطمه در آخرين ساعات باردارى خود، به كنار كعبه آمد و براى تولّد فرزندش از خدا طلب يارى كرد. ناگهان ديوار كعبه شكافته شد و او بىدرنگ به درون كعبه رفته و طى سه روز اقامت در آنجا، على (ع) را به دنيا آورد. (3)دورۀ طفوليّت و كودكى وى، با نظارت و دخالت شخص پيامبر (ص) سپرى شد. آن حضرت با دست خود به على (ع) غذا مىداد، بدن او را مىشست، گهوارهاش را كنار بستر خويش مىگذارد و گاه او را اطراف مكه به گردش مىبرد. (4)تربيت و آموزش او نيز بر عهدۀ ايشان بود؛ از اينرو به پرسشهاى او پاسخ مىفرمود و از مسائل گوناگون آگاهش مىساخت. (5)
1) منابع آوردهاند كه مادرش ابتدا او را حيدره ناميد؛ ولى ابوطالب آن را تغيير داد و نام على را براى فرزند خود برگزيد. از القاب و كنيههاى آن حضرت مىتوان به ابوالحسن، ابوالحسين، ابوتراب، سيدالوصيين، اميرالمؤمنين، صدّيق اكبر و فاروق اعظم اشاره كرد، (الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 1٠؛ مقاتلالطّالبيين، اصفهانى، ص 14؛ تاريخ مواليد الائمّه، ابنخشاب بغدادى، ص 11) .
2) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 14 و ج 14، ص 6٩.
3) عللالشّرايع، شيخ صدوق، ج 1، ص 135؛ معانىالاخبار، شيخ صدوق، ص 62؛ اخبار مكّه، ازرقى، ج 5، ص 23٠؛ مروجالذّهب، ج 1، ص 313؛ تذكره الخواص، ابنجوزى، ص 2٠؛ المستدرك، ج 3، ص 4٨3؛ الفصول المهمّه، ابنصبّاغ، ج 1، ص 1٧4.
4) كشفالغمه، اربلى، ج 1، ص 62؛ نهجالبلاغه، دشتى، ص 2٨2؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 13، ص2٠1.
5) طبقات الكبرى، ج 2، ص 33٨؛ السيرة الحلبيه، ج 1، ص 432.
منابع شيعه و سنّى، على (ع) را نخستين مرد مسلمان خوانده و آوردهاند كه وى پس از حضرت خديجه - همسر پيامبر (ص) - درحالىكه نه يا ده سال داشت، به رسول خدا (ص) ايمان آورد و با ايشان نماز گزارد. (1)همچنين در مدّت اقامت در مكه، همواره ياور رسول خدا (ص) بود، سختىهاى ايشان را بر دوش مىكشيد و در امر تبليغ دين يارى مىرساند. در ماجراهاى مختلف، از جمله دعوت پيامبر از بستگان خويش، حضورى جدّى داشت و به حمايت از ايشان پرداخت. زمانى كه مشركان قصد جان رسول خدا (ص) را كردند، در بستر آن حضرت خوابيد و توطئه آنان را ناكام گذاشت. آنگاه امانتهايى را كه مردم به پيامبر سپرده بودند، به آنان بازگرداند و سپس همراه مادرش فاطمهبنتاسد، فاطمه دختر پيامبر و عدّهاى ديگر از زنان، به مدينه هجرت كرد. اين در حالى بود كه رسول خدا (ص) در قبا در انتظار ورود وى به سر مىبرد. (2)
على (ع) در مدينه نيز از حاميان سرسخت و ثابتقدم پيامبر (ص) به شمار مىرفت و جز در غزوۀ تبوك - كه به امر رسول خدا در مدينه ماند - در تمامى جنگها حضورى چشمگير و شجاعانه داشت و همواره پرچمدار سپاه بود. بسيارى از سران كفر را به هلاكت رساند، جبهههاى سخت نبرد با مشركان و يهوديان را به دست خود گشود و بسيارى از جنگها را نيز رهبرى كرد. (3)
امام (ع) در سال دوم هجرت، با فاطمۀ زهرا (عليها السلام) ازدواج كرد كه ثمره آن سه پسر و دو دختر به نامهايحسن، حسين، محسن، زينب و امّكلثوم بود. پس از شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) نيز، زنان متعدّدى مانند امامه، امّالبنين و اسماءبنتعميس اختيار كرد
1) السيرة الحلبيه، ج 2، ص 432؛ المعارف، ابنقتيبه، ص 16٨؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 21؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1٠٩٠؛ الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 6.
2) الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 22؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 13، ص 262.
3) طبقات الكبرى، ج 2، صص 6٨، ٨٩، 164 و 16٩ و ج 3، صص 23-24؛ الاستيعاب، ج 3، صص 1٠٩6 و 1٠٩٧؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 2٧٨.
و صاحب فرزندانى چونابوالفضلالعبّاس، جعفر، عبدالله، محمّد، خديجه، فاطمه، نفيسه و رقيّه شد. (1)
دربارۀ فضايل و مناقب حضرت على (ع) ، آيات فراوانى نازل شد. آيات مربوط به واقعۀ ليلۀالمبيت، مباهله، تطهير، اولىالامر، زكات در حال ركوع و غدير خم از آن جملهاند. (2)در اين زمينه، روايات و شواهد تاريخى بسيارى نيز از سوى منابع شيعه و سنّى نقل شده است؛ مانند اين كه رسول خدا (ص) با او عقد اخوّت بست؛ دخترش - فاطمه زهرا (عليها السلام) - را كه خواستگاران فراوانى داشت، به همسرى وى درآورد؛ در غدير خم، وى را جانشين خود و مولاى مسلمانان خواند و از مردم خواست تا با او بيعت كنند؛ او را همانند هارون براى موسى، محبوب خدا، پيامبر و مؤمنان، آقاى مردم در دنيا و آخرت و دشمنانش را منافق و شقىترين مردم دانست و فرمود: «هر كس على (ع) را آزار دهد، مرا آزرده و هر كه از وى جدا شود، از من جدا شده است و طرفداران و دوستداران او رستگار خواهند بود» . (3)
حلم، شجاعت، پارسايى و سادهزيستى، گذشت، عبادت و بندگى خدا، توجّه به فقرا، سخاوتمندى و عدالت هم، بخشى از صفات اخلاقى و رفتارى آن حضرت بهشمار مىرفت. (4)
همچنينمنابع در خصوص ويژگىهاى علمى اميرمؤمنان آوردهاند كه رسول خدا (ص) ، خود
1) المعارف، ابنقتيبه، صص ٨٨ و 21٠؛ الارشاد، ج 1، ص 354؛ مقاتلالطّالبيين، صص 2٩- 56؛ تاريخ مواليد الائمّه، ص 14؛ طبقات الكبرى، ج 3، صص 1٩ و2٠.
2) تفسير القمى، قمى، ج 1، ص ٧1؛ تفسير الميزان، طباطبايى، ج 2، ص ٩6؛ تفسير الثّعلبى، ثعلبى، ج 2، ص126؛ تأويل الايات الظّاهره، سيد شرفالدّين، صص ٩4، 116، 136، 156 و 44٨؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 13، ص 262.
3) كشفالغمه، ج 1، صص ٩2 -٩4؛ الطبقاتالكبرى، ج 3، صص 24 و 25 و 35؛ السيرة الحلبيه، ج 1، ص 432؛ الاستيعاب، ج 3، صص 1٠٩6 - 11٠٠ و 11٠٧؛ انسابالاشراف، ج 1، صص 2٧٩ و 2٨1.
4) انسابالاشراف، ج 1، صص 2٧٩ و 2٨1.
را شهر علم و على (ع) را دروازۀ آن خواند و فرمود: «طالب علم بايد از دروازۀ آن عبور كند» . آن حضرت، در علوم گوناگونى مانند قرآن، تفسير، حديث، فقه، صرف و نحو، فصاحت و بلاغت، طبّ، شعر و طريقت، سرآمد و مرجع عصر خويش بود و در جمع مردم كوفه فرمود: «پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد؛ زيرا من راههاى آسمان را بهتر از راههاى زمين مىشناسم» . (1)
حضرت على (ع) در غدير خم، خليفه و جانشين رسول خدا (ص) معرّفى شد، ولى مردم پس از رحلت آن بزرگوار، به ايشان بىمهرى كردند و او را از صحنۀ سياست كنار گذاردند؛ با اين همه، وى از هر گونه كمك فكرى، دينى و سياسى به خلفا دريغ نورزيد و همواره در امورى كه به مصلحت امّت اسلامى بود، به يارى آنان شتافت. با مرگ خليفۀ سوم، مردم يكپارچه به سوى آن حضرت هجوم آورده و در روز سهشنبه 23 يا جمعه 25 ذىحجّه سال 35 ق با وى بيعت كردند. ايشان پس از چهار سال و نه ماه خلافت، سرانجام در سحرگاه 1٩ رمضان سال 4٠ ق درحالىكه در مسجد كوفه مشغول خواندن نماز بود، به دست ابنملجم مرادى مجروح شد و در 21 رمضان، در 63 سالگى به شهادت رسيد. امام حسن مجتبى (ع) بر پيكر مطهّر حضرتش نماز گزارد و ايشان را در نجفاشرف به خاك سپرد. (2)
حضرت على (ع) پس از بركنارى اغلب كارگزاران و فرمانداران عثمان، عدّهاى از اصحاب رسول خدا (ص) و ياران نزديك خود را بر امور حكومتى گماشت؛ از
1) نهجالبلاغه، دشتى، ص 264؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، صص 16- 26؛ المعجم الكبير، طبرانى، ج11، ص 55.
2) الطبقاتالكبرى، ج 3، صص 3٧ و 3٨؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 1٧٨؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، صص 15و 16؛ الارشاد، ج 1، صص 1٧- 23؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 46٨ و ج 4، صص 11٠ - 11٧؛ مقتل اميرالمؤمنين، ابن ابىالدّنيا، صص 4 و ٩؛ الامالى، طوسى، ص 365؛ كنزالعمال، ج 13، ص 1٨٩.
جمله: ابوقتاده انصارى، قثمبنعبّاس، عبيداللهبنعبّاس، ابوايّوب انصارى، محمّدبنابىحذيفه، قيس بن سعد بن عباده، محمّدبنابىبكر، عثمانبنحنيف انصارى، قرظۀبنكعب انصارى، ابومسعود بدرى، هانىبنهوذۀ نخعى، خليدبنقره تميمى، عبدالرحمانبنجرو طائى، ربعىبنكأس عنبرى، حارثبنمره عبدى، عمربنابىسلمه، قدامۀ بن عجلان، نعمانبنعجلان، جاريۀبنقدامه و مالكاشتر را به شهرهاى مدينه، مصر، بصره، كوفه، خراسان، سجستان، سند، بحران، يمن و جزيره فرستاد. همچنين كسانى مانند عبداللهبنعبّاس، ضحّاكبنعبدالله هلالى، محمّد بن زيد بن خليده شيبانى و شريح را بر امر قضاوت بصره و كوفه منصوب كرد. اصبغبننباته، معقلبنقيس رياحى و مالكبنحبيب يربوعى را هم بر سپاه ويژه و پليس گمارد. سعيدبننمران همدانى، عبيداللهبنابىرافع و قنبر نيز كاتب و خادم آن حضرت بودند. (1)
پس از كشته شدن عثمان، مردم در مسجد اجتماع كردند و دربارۀ تعيين خليفۀ بعدى، به مشورت پرداختند. ابتدا طلحه طى سخنانى، رفتار عثمان را عامل قتل او خواند. سپس زبير پيشنهاد كرد كه مردم با على (ع) بيعت كنند. آنگاه همگى نزد حضرت آمدند و گفتند بايد اميرى داشته باشيم و تو از همه سزاوارترى. امام (ع) ابتدا به سخن آنان توجّهى نكرد و حقّ انتخاب خليفه را از آن اهل شورا و اهل بدر دانست؛ امّا وقتى با اصرار مردم و نزديكان مواجه شد، منصب خلافت را پذيرفت. پس از آن به مسجد رفت و اصحاب رسول خدا (ص) مانند طلحه، زبير، سعدبنابىوقاص، عمّاربنياسر، ابوايّوب انصارى، خزيمۀبنثابت و همۀ آنان كه در مدينه بودند، با حضرت بيعت كردند. (2)
با اين همه، چندى نگذشت كه طلحه و زبير نزد على (ع) آمدند و ادّعا كردند كه بيعت آنان مشروط به مشاركت در حكومت بوده و آنها خواستار ولايت عراق و يمن هستند؛ ولى پس از آنكه نظر امام (ع) را مساعد نيافتند، به بهانۀ انجام عمره، رهسپار مكه شدند. در آنجا برخى از سران بنىاميّه همچون وليدبنعقبه، مروانبنحكم، عبدالله ابن عامر بن كريز، يعلىبنمنبه و نيز عايشه - همسر پيامبر (ص) - كه از خلافت اميرالمؤمنين ناخرسند بودند، به آنان پيوستند. آنگاه سپاهى فراهم آوردند و با اعلام اين كه در پى يافتن قاتلان عثمان و مجازات آنان هستند، به سوى بصره حركت كردند. وقتى وارد شهر شدند، ابتدا با نيروهاى عثمانبنحُنيف - فرماندار بصره - درگير شدند و بسيارى از طرفين كشته و مجروح گرديدند. سپس با يكديگر مصالحه كردند و قرار گذاشتند تا آمدن پيك از مدينه صبورى ورزند؛ امّا شبانگاه طلحه و زبير به ياران عثمانبنحنيف يورش بردند و پس از دستگيرى و شكنجۀ وى، پنجاه نفر از يارانش را به شهادت رساندند. آنان تمامى اموال بيتالمال را نيز به تصرّف خود در آوردند. (1)
از سوى ديگر، وقتى خبر حركت سپاه طلحه و زبير به امام (ع) رسيد، بىدرنگ لشكرى فراهم آورد و بدان سو عزيمت كرد. امام حسن (ع) را نيز به كوفه فرستاد تا مردم اين شهر را براى مقابله با آنان بسيج كند. پس از آن، دو سپاه در منطقهاى به نام خُرَيْبه در برابر يكديگر قرار گرفتند. ابتدا اميرالمؤمنين (ع) از خواستۀ ايشان پرسيد و چون از نيّت آنان آگاهى يافت، زبير را طلبيد و دربارۀ هشدار رسول خدا (ص) با وى
1) المعارف، ابنقتيبه، ص 2٠٨؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، صص 1٨٠-1٨3؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، صص 4٧٩ - 4٨5؛ الجمل، شيخ مفيد، ص 123؛ البداية و النهاية، ج ٧، ص 25٨. نقل شده است كه ابنعبّاس از امام خواست تا حكومت كوفه و بصره را به آنان بسپارد؛ امّا حضرت نپذيرفت و فرمود چنانچه آنان به اموال و نيروى جنگى اين دو شهر دست يابند، به ستمپيشگى روى خواهند آورد و اگر حرص ايشان به حكومت نبود، شايد با اين امر موافقت مىكردم، (الامامة و السّياسة، ج 1، ص 51) .
سخن گفت. او كه متوجّه خطاى خود شده بود، بهرغم سرزنش فرزندش عبدالله، معركۀ جنگ را رها كرد و عازم مدينه شد؛ ولى در راه به دست يكى از ياران خود به نام عمروبنجرموز تميمى كشته شد. همچنينامام طى سخنانى از طلحه و سپاهيانش خواست تا مجازات عاملان قتل عثمان را به خليفه وانهند و از كشتن مردم بىگناه بپرهيزند؛ امّا آنان با تيراندازى به سوى لشكر مدينه و به شهادت رساندن يكى از ياران آن حضرت، جنگ را آغاز كردند. عايشه نيز كه بر شتر (جمل) سوار شده بود و پرچم سپاه را در دست داشت، به تشويق لشكريان خود پرداخت. آنان شتر عايشه را در ميان گرفته بودند و به شدت از آن محافظت مىكردند. وقتى جنگ شديد شد، مروانبنحكم تيرى به سوى طلحه انداخت و او را به قتل رساند. سپس گفت كه ديگر به دنبال قاتل عثمان نيست؛ زيرا او كشته شده است. سرانجام على (ع) دستور داد تا شتر عايشه را پى كنند. پس از آن، لشكر عايشه از اطراف او پراكنده شدندو پا به فرار گذاشتند و بدين سان جنگ جمل خاتمه يافت. (1)
اين جنگ صبح روز پنجشنبه دهم جمادىالاولى سال 36 ق از ابتداى طلوع آفتاب آغاز شد و در غروب همان روز پايان يافت و طى آن، پانصد تن از ياران امام (ع) و بيش از چهارهزار نفر از سپاه طلحه و زبير كشته شدند. البتّه برخى از مورّخان، شمار كشتههاى دو طرف را تا بيستهزار تن ذكر كردهاند كه چندان مقبول نيست. (2)
امام على (ع) پس از خاتمۀ جنگ، از ياران خود خواست تا از تعقيب فراريان و كشتن اسرا و مجروحان بپرهيزند. سپس همۀ آنان را بخشيد. عايشه را نيز همراه عدّهاى از زنان،
&
1) تاريخاليعقوبى، ج 2، صص 1٨1-1٨3؛ الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 222؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، صص 51٩-542؛ الجمل، شيخ مفيد، ص 1٧٩.
2) انسابالاشراف، ج 1، ص 316؛ الجمل، صص 1٧٩ و 223؛ تاريخ خليفةبنخياط، ص 14٠؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، صص 522 و 543؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 32؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 1٨3؛ مروجالذّهب، ج 1، ص 313.
روانۀ مدينه كرد. آنگاه به مسجد جامع بصره رفت و طى سخنانى، مردم اين شهر را سرزنش كرد. همچنين ادارۀ آن را به عبداللهبنعبّاس سپرد و خود، رهسپار كوفه شد. (1)
وقتى على (ع) به خلافت رسيد، نامههاى متعدّدى به معاويه نوشت و از او خواست تا همراه بزرگان شام به مدينه عزيمت كند؛ ولى معاويه به هيچ كدام از آنها پاسخ نداد. سرانجام او پس از سه ماه، جوابيّهاى فرستاد كه موجب خشم امام شد و ايشان را بر آن داشت تا براى برخورد با وى، روش ديگرى اتّخاذ كند؛ به همين دليل، سپاهى فراهم آورد و پس از تعيين فرماندار مدينه، رهسپار شام شد. در اين هنگام، نامهاى از برادرش عقيل دريافت كرد كه نوشته بود طلحه و زبير به سوى بصره در حركتند. آن حضرت نيز سپاه خود را به سمت اين شهر حركت داد و آنان را براى جنگ با ناكثان و بيعتشكنان به كار گرفت؛ امّا پس از آنكه از ماجراى جمل فراغت يافت، در رجب سال 36 ق به كوفه عزيمت كرد و از مردم خواست تا خود را براى نبرد با شاميان آماده سازند. (2)
همچنين بار ديگر نامهاى به معاويه نوشت و ضمن تحليل مشروعيّت خلافت خود و لزوم بيعت همگان با ايشان، او را تهديد كرد كه چنانچه به سركشى خود ادامه دهد، با وى خواهد جنگيد؛ امّا معاويه پس از دريافت نامه، ابتدا با سران بنىاميّه و نيز عمروبنعاص مكاتبه كرده و آنان را به يارى طلبيد. آنگاه در جمع شاميان مدّعى شد كه وى از سوى عمر و عثمان به حكمرانى شام منصوب شده و متولّى خون عثمان است. سپس به جريربنعبدالله - حامل نامۀ امام - گفت كه اگر على (ع) منطقۀ شام و مصر را به او وانهد و براى بعد از خود جانشينى تعيين نكند با وى بيعت خواهد كرد. (3)
1) الجمل، ص 21٧؛ الاخبارالطوال، دينورى، ص 151؛ البدايه و النّهايه، ابنكثير، ج ٧، ص 2٧4؛ انسابالاشراف، ج1، صص 3٠٩ - 315.
2) الامامة و السّياسه، ج 1، ص 53؛ الكامل فى التّاريخ، ج 3، ص 2٠1؛ تاريخ الامامة والملوك، ج 3، ص 465.
3) وقعة صفّين، منقرى، ص 2٩؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 3، ص ٨4؛ الامامةوالسياسة، ج 1، ص ٨5.
به هر حال، پاسخهاى مأيوسكننده و شيطنتآميز معاويه و نيز آماده شدن او براى جنگ، امام را مجبور ساخت تا به جهاد روى آورد؛ بدين منظور ابتدا با ايراد خطبهاى در جمع مردم، آنان را به جنگ فراخواند. آنگاه نامهاى به ابنعبّاس نوشت و از او خواست تا مردم بصره را براى يارى امام خويش بسيج كند. نامههايى نيز براى دوستان نزديك خود - نظير مخنفبنسليم - فرستاد و آنان را به يارى طلبيد. پس از آن، رهسپار نخيله - لشكرگاه كوفه - شد. (1)
در آن سو، معاويه با پوشيدن لباس خونين عثمان در مسجد دمشق، طى سخنانى مردم را بر ضدّ على (ع) تحريك كرد و آنان را براى نبرد با كوفيان فراخواند. نامهاى نيز به حاكم حمص نوشت و از مردم اين شهر خواست تا او را يارى كنند. سرانجام شاميان و حمصيان پس از بيعت با معاويه به عنوان خليفه، روانه كوفه شدند. (2)سپاه معاويه به فرماندهى ابوالاعور سلمى و همراهى بسربنارطاۀ، عبيداللهبنعمر، عبدالرحمان بن خالد بن وليد، يزيد عبسى و عبدالله بن عمرو بن عاص، رهسپار صفّين شد و در نزديكى فرات اردو زد. (3)
آنگاه دو سپاه، روز چهارشنبه اول ماه صفر سال 3٧ ق در صفّين به مصاف يكديگر رفتند و طى چند روز، بسيارى از نيروهاى طرفين كشته شدند. معاويه همزمان با نبرد نظامى، تلاش كرد تا با رخنه در سپاه امام (ع) ، ياران آن حضرت را با پيشنهادهاى مالى و حكومتى فريب دهد كه البتّه در مواردى نيز موفّق شد. همچنين در ميانۀ نبرد، تنى
چند از ياران برجستۀ اميرمؤمنان (ع) مانند عمّاربنياسر، اويس قرنى و خزيمۀبنثابت به شهادت رسيدند؛ با اين همه برترى سپاه امام به طور كامل آشكار بود و آنان توانستند تا
محلّ استقرار معاويه پيشروى كنند. وقتى نشانههاى شكست در سپاه شاميان نمايان شد، معاويه به توصيۀ عمروبنعاص حيلهاى به كار برد و دستور داد تا شاميان پانصد جلد از قرآن كريم را بر نيزه كنند و فرياد برآورند كه پيرو حكميّت قرآن هستند. در اين هنگام، سپاه امام متزلزل شد و بهرغم تأكيد آن حضرت بر ادامۀ جنگ، حدود بيستهزار نفر از كوفيان نزد ايشان آمدند و از او خواستند تا حكميّت را بپذيرد. اين در حالى بود كه سپاه امام (ع) به كابين معاويه نزديك شده بود. (1)
به هر حال، جنگ خاتمه يافت و پيمانى ميان دو سپاه بسته شد و مقرّر شد تا نمايندهاى از دو طرف انتخاب و در خصوص حكميّت قرآن به گفتوگو بپردازند. به اصرار طرف مقابل، لقب اميرالمؤمنين از نام على (ع) حذف شد. همچنين بهرغم مخالفت امام، ابوموسى اشعرى از سوى كوفيان و عمروبنعاص از طرف شاميان براى حكميّت انتخاب شدند. با اين همه، آن حضرت سفارشهايى چند به ابوموسى كرد و او را از پليدى معاويه برحذر داشت؛ امّا ابوموسى به آنها توجّهى نكرد و وقتى در برابر عمرو قرار گرفت، از لزوم كنارهگيرى على (ع) از خلافت و سپس تشكيل شورايى همانند شوراى خليفۀ دوم سخن گفت. عمرو با تأييد اين نظر، از او خواست تا على (ع) را از خلافت خلع كند. ابوموسى نيز بالاى منبر رفت و خلع امام از خلافت را اعلام كرد؛ امّا وقتى عمرو عاص بر فراز منبر قرار گرفت، بلافاصله معاويه را به خلافت برگزيد. در اين هنگام، ابوموسى از حيلۀ عمرو برآشفت و او را دشنام داد. سپس آشوبى ميان مردم بر پا شد. پس از آن، امام (ع) با اعلام اين كه نتيجۀ حكميّت برخلاف رأى قرآن است، با آن مخالفت كرد و از مردم خواست تا براى جنگ با معاويه، در لشكرگاه اجتماع كنند؛
امّا شورش خوارج، امام را مجبور ساخت تا ابتدا به غائلۀ آنان پايان دهد. وقتى خوارج از ميان رفتند، حضرت بار ديگر كوفيان را به مبارزه بر ضدّ قاسطين
1) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 1٨٨؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، صص 562 - 5٧1 و ج 4، صص 2 - 35.
فراخواند؛ ولى اين بار مردم اظهار خستگى كردند و بهرغم تأكيد و حتّى سرزنش امام (ع) ، در نخيله حاضر نشدند. (1)
دربارۀ تاريخ جنگ صفّين، حكميّت، شمار لشكريان امام (ع) و معاويه و نيز كشتههاى طرفين، نظرهاى متفاوت و گاه اغراقآميزى مطرح شده است. ماجراى صفّين از ربيعالاخر سال 36 ق آغاز شد و پس از توقّفى يكماهه در محرّم سال 3٧ ق، در ماه صفر همين سال ادامه يافت و بعد از چهل روز به حكميّت منجر شد. نشست حكميّت نيز در ربيعالاول يا رمضان سال 3٨ ق در محلّى به نام دومۀالجندل برگزار شد. در سپاه هشتادهزار نفرى امام (ع) ، هفتاد تن بدرى، هفتصد نفر از حاضران در ماجراى بيعت رضوان و چهارصد مهاجر و انصار حضور داشتند. در لشكر معاويه نيز كه شمار آن به صدوبيست هزار نفر مىرسيد، فقط دو نفر انصارى بودند. در اين جنگ، هفتادهزار نفر كشته شدند كه چهلوپنج هزار تن از آنان شامى و بقيّه كوفى بودند. (2)
پس از پذيرش حكميّت از سوى على (ع) ، افرادى از قبيلۀ بنىمراد، بنىراسب و بنىتميم با سر دادن شعار «لاحكم الّا لله» ، با هرگونه حكميّت غيرالهى مخالفت كردند و از آن حضرت خواستند تا از پذيرش حكميّت كه منجر به كفر او شده است، توبه كند؛ ولى امام (ع) اعلام داشت كه بر پيمان خود استوار است و بيشتر سپاه نيز موافق جنگ نيستند. اين افراد كه دوازدههزار نفر بودند، در راه بازگشت از صفّين، به منطقۀ حروراء
در نيم فرسنگى كوفه رفتند و گروه حروريّه يا خوارج را تشكيل دادند. (3)
اعتراض خوارج تا شش ماه ادامه يافت و طى اين مدّت، مذاكراتى نيز ميان آنان
و امام (ع) صورت گرفت. حضرت در اين گفتوگوها، به پرسشهاى اعتقادى ايشان پاسخ داد و دربارۀ مسائل گوناگونى مانند شهيد خواندن كشتهها، تقسيم غنايم و پذيرش حكميّت افراد، سخن گفت. پس از آن، شمارى از خوارج به سپاه كوفه ملحق شدند؛ امّا عدّهاى همچنان بر عقايد خويش اصرار ورزيدند و عبداللهبنوهب راسبى را به رهبرى خود برگزيدند. آنگاه رهسپار مدائن شدند و از آنجا به نهروان عزيمت كردند. حدود پانصد تن از بصريان نيز به دعوت خوارج، به سوى نهروان حركت كردند و به آنان پيوستند. (1)
از سوى ديگر، وقتى مذاكرات حكميّت به شكست انجاميد، على (ع) دستور داد تا مردم براى جنگ با قاسطين در لشكرگاه اجتماع كنند. از خوارج نيز دعوت كرد تا به آن حضرت بپيوندند؛ امّا آنان ضمن ردّ امامت على (ع) ، در مسير خود به نهروان عدّهاى از شيعيان، از جمله عبداللهبنخَبّاب و همسر باردار او را كشتند. همين امر سبب شد تا امام (ع) براى مقابله با آنان، عازم نهروان شود. وقتى سپاه كوفيان در برابر خوارج قرار گرفت، آن حضرت طى سخنانى بار ديگر از آنان خواست تا دست از مخالفت بردارند. آنگاه به صفآرايى سپاه خود پرداخت. در اين هنگام، عدّۀ فراوانى از خارجيان از لشكر خوارج جدا شدند و فقط هزاروهشتصد نفر در كنار عبداللهبنوهب باقى ماندند. سپس جنگ را آغاز كردند و پس از دو ساعت نبرد با سپاه كوفه - جز نه نفر - همگى كشته شدند. از ياران على (ع) نيز كمتر از ده نفر به شهادت رسيدند. جنگ نهروان در نهم صفر سال 3٨ ق اتّفاق افتاد. (2)
وقتى ماجراى خوارج پايان يافت، اميرمؤمنان (ع) به كوفيان فرمان داد تا براى جنگ با قاسطين به سوى شام حركت كنند؛ امّا بيشتر آنان ابراز خستگى كردند و بىتوجّه به دستور آن حضرت، راهى كوفه شدند. پس از آن، امام (ع) نيز به كوفه بازگشت و با ايراد خطبههايى چند، رفتار كوفيان را سرزنش كرد و بار ديگر آنان را به جهاد با معاويه فراخواند؛ ولى آنها از رفتن به نخيله امتناع ورزيدند و دعوت آن حضرت را بىپاسخ گذاردند. (1)
چون معاويه از حوادث عراق و سستى كوفيان براى حمايت از على (ع) آگاهى يافت، بر آن شد تا با حمله به مناطق تحت امر ايشان، به تضعيف قدرت آن حضرت پرداخته و زمينۀ فتح عراق را فراهم آورد؛ بدين منظور سپاهى را به فرماندهى عمروبنعاص روانۀ مصر كرد. او ابتدا نامهاى به محمّدبنابىبكر - فرماندار اين شهر - نوشت و از وى خواست تا خود را تسليم معاويه كند؛ امّا او كنانۀبنبشر را همراه دوهزار نيروى جنگى به مصاف عمرو فرستاد. آنان پس از نبردى شجاعانه به شهادت رسيدند. از سوى ديگر، مصريان نيز از گرد محمّد پراكنده شدند و او را تنها گذاردند. وى به خرابهاى پناه برد و سرانجام به دست شاميان كشته شد. (2)
البتّه امام (ع) كه پيش از اين واقعه، اوضاع مصر را آشفته مىديد، مالك اشتر را به سمت فرماندار جديد، بدان سو گسيل داشته بود؛ ولى او در منطقۀ قُلزُم به دست افراد معاويه مسموم شد و به شهادت رسيد. (3)
همچنين معاويه عبداللهبنعامر حضرمى را به بصره فرستاد تا مردم اين شهر را به
بهانۀ خونخواهى عثمان، بر ضدّ على (ع) بشوراند. او ابتدا نزد بنىتميم - كه عثمانىمذهب بودند - رفت و آنان را با خود همراه ساخت. سپس لشكرى را فراهم آورد و اموالى را به غارت برد؛ امّا طايفۀ ازديان به مخالفت با آنان پرداختند و طى نامهاى موضوع را به اطّلاع امام (ع) رساندند. وقتى خبر شورش بصريان به آن حضرت رسيد، سپاهى را به فرماندهى جاريۀبنقدامه به آن شهر اعزام كرد. او ابتدا، نامۀ اندرزگونه و نيز تهديدآميز على (ع) به بصريان را براى آنان قرائت كرد؛ امّا به هر حال، جنگ درگرفت و طرفداران حضرمى به محاصرۀ نيروهاى جاريه درآمدند و همگى كشته شدند؛ بدين ترتيب، غائلۀ بصره با شكست معاويه و بنىتميم پايان يافت. (1)
پس از آن، معاويه سپاهى را به فرماندهى ضحّاكبنقيس به سوى كوفه فرستاد. آنان با حمله به خانههاى اطراف كوفه و كاروان حجّاج، اموالى را به غارت بردند. همچنين عدّهاى از ياران اميرالمؤمنين (ع) و شمارى از حاجيان را كشتند. در پى آن، على (ع) ، حُجربنعدى را با چهارهزار نيرو به سوى ضحّاك گسيل داشت. او در تَدْمُر به مصاف آنان رفت و نوزده تن از شاميان را به قتل رساند. پس از آن ضحّاك شبانه از صحنۀ نبرد گريخت و حجر به كوفه بازگشت. (2)
وى به مناطق ديگرى همچون عينالتمر، هيت، مدائن، انبار، طائف، مكه، مدينه،
يمن و حضرموت نيز لشكركشى كرد. آنان بسيارى از شيعيان را كشتند و اموالشان را به غارت بردند و سپس به شام گريختند. در اين ميان، على (ع) سپاهيانى را در پى سربازان معاويه فرستاد و طى آن، جنگهايى صورت گرفت، ولى موفّقيّت چندانى به همراه نداشت. آخرين بار نيز جاريۀبنقدامه را براى تعقيب بُسربنارطاۀ - كه
&
جنايتهاى بىشمارى را در مكه، مدينه و يمن مرتكب شده بود - اعزام كرد؛ امّا وقتى آنان به مكه رسيدند، سپاه بُسر منطقه را ترك كرده بود؛ ازاينرو بىآنكه به نتيجۀ ثمربخشى دست يابند، به كوفه بازگشتند. (1)
رسول گرامى اسلام (ص) در دورۀ نبوّت خويش كوشيد تا آداب و رسوم غلط جاهلى را از جامعۀ انسانى زدوده و به جاى آن، فرهنگ و ارزشهاى اسلامى را حاكم سازد. آن حضرت، زحمات فراوانى را در اين راه متحمّل شد و در نهايت توانست تحوّلى عظيم در زمينههاى گوناگون اعتقادى، اجتماعى، سياسى و اخلاقى جامعه به وجود آورد كه آثار آن همچنان باقى است و در دسترس بشر قرار دارد؛ با اين همه پس از رحلت آن بزرگوار، تلاشهايى صورت گرفت كه دستاوردهاى ياد شده يا تحريف يا به كلّى از ميان برداشته شود. (2)
در اين ميان، امام على (ع) و عدّهاى از اصحاب مانند عبداللهبنمسعود، ابوذر، سلمان و عمّار، ضمن تأكيد بر عمل به سيرۀ پيامبر (ص) و حفظ ميراث آن بزرگوار، به مقابله با مخالفان پرداختند. امام (ع) همواره با استناد به سخنان و سيرۀ عملى رسول خدا (ص) ، مشكلات جامعۀ اسلامى را مرتفع مىساخت. ايشان به شبهات گوناگون پاسخ مىداد و اجتهادهاى شخصى را نيز روا نمىدانست. حتّى شرط ابنعوف - يعنى عمل به سيرۀ شيخين - را نپذيرفت و خلافت را به عثمان واگذار كرد. (3)
1) الغارات، ج 2، ص 554؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 2، ص 3٠3؛ الكامل فى التّاريخ، ج 3، ص 3٧6؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 1٠6.
2) المنتقى من السنن المسنده، نيشابورى، ص 125؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 11، ص 12؛ تاريخ الاُمم و الملوك، ج 3، ص 426.
3) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 12، ص 264.
همچنين وقتى به خلافت رسيد، پيروى از سيرۀ رسول خدا (ص) و تبيين حقيقت اسلام را محور حكومت قرار داد و بارها فرمود: «من سنّت پيامبر (ص) را در ميان شما پياده خواهم كرد و هرگز براى خشنودى كسى، سنّت حضرتش را وانمىگذارم» . اميرالمؤمنين (ع) با بدعتها برخورد كرد و شيوۀ اخذ ماليات، تقسيم بيتالمال و نصب فرمانداران را به روشى باز گرداند كه در دورۀ پيامبر (ص) مرسوم بود. (1)
در دورۀ خلفا، شكاف عميقى ميان طبقات اجتماعى ايجاد شد. در حوزۀ سياست، فقط قريش مىتوانست بر كرسى خلافت تكيه زند و ساير قبايل از اين حق محروم بودند. همچنين پستهاى حكومتى به افراد و گروههاى خاصّى واگذار مىشد. از نظر اقتصادى و اجتماعى نيز كسانى كه سابقۀ بيشترى در همراهى با رسول خدا (ص) داشتند، سهم افزونترى از بيتالمال دريافت مىكردند و ميان برده و آزاد تفاوت فاحش وجود داشت. برخى از افراد - بهويژه ايرانيان - از ورود به مدينه منع مىشدند و ازدواج با آنها امرى ناپسند تلقّى مىشد؛ ازاينرو يكى از اقدامات امام (ع) ، رفع هرگونه تبعيض و بىعدالتى بود. آن حضرت، تقوا و پارسايى را ملاك براى انتخاب فرمانداران در نظر گرفت. در تقسيم بيتالمال، ميان برده و آزاد و افراد باسابقه و ديگران فرقى نگذاشت و فرمود: «هيچكداماز فرزندان آدم برده نبودند. آنان كه در عصر رسول خدا (ص) جهاد كردند، پاداش خود را از پروردگار خواهند گرفت و عرب و عجم همگى بندگان خدا هستند» . (2)
1) الاستيعاب، ج 3، ص 1113؛ تاريخالمدينه، ج 3، ص 1٠43؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ٧، ص 36؛ تفسير العياشى، عياشى، ج 1، ص 2٧5؛ نهجالبلاغه، دشتى، ص 1٠4؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 3٠3؛ المنصف، كوفى، ج 1، ص 2٧1.
2) مروجالذهّب، ج 1، صص 2٠٩، 2٩٩ و 3٠5 - 3٠٨؛ تاريخ المدينه، ابنشبه، ج 3، ص ٨٩2؛ نهجالبلاغه، دشتى، صص 2٧٠ و 4٠2؛ نهجالسّعاده، محمودى، ج 1، ص 1٩٨؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 1٧٨ و 1٨3؛ الاختصاص، شيخمفيد، ص 151.
شيعه در لغت، به معناى گروه، فرقه، يار و پيرو است و در اصطلاح، به پيروان و طرفداران على (ع) گفته مىشود. رسول خدا (ص) ، نخستين كسى بود كه اين كلمه را دربارۀ ياران اميرمؤمنان (ع) به كار برد و آنان را مصداق اصحاب يمين و رستگار خواند. (1)
شمار شيعيان در دورۀ رسول خدا (ص) اندك بود؛ ولى پس از رحلت آن بزرگوار - به ويژه در دورۀ خلافت على (ع) - افزايش چشمگيرى يافت. شيعيان در مناطق مختلفى مانند عراق، يمن و ايران سكونت داشتند. (2)
فرهنگ شيعه بر اين اصل استوار است كه امامت و رهبرى جامعۀ اسلامى، منصبى الهى بوده و امر حكومت به رسول خدا (ص) و پس از ايشان به على (ع) و يازده فرزند او واگذار شده است. در امور فقهى نيز تنها عمل به سيره و فتواى اهلبيت (عليهم السلام) ، مُجزى و صحيح خواهد بود. امام (ع) در دورۀ حكومت خود، همواره بر پيروى از اهلبيت (عليهم السلام) تأكيد مىورزيد، مبانى فرهنگ تشيّع را براى عموم مردم روشن مىكرد و در گسترش آن مىكوشيد. (3)
دربارۀ دورۀ خلافت امام (ع) به چند نكته مىتوان اشاره كرد:
الف) امام على (ع) ، پس از بيست سال خانهنشينى، زمانى به خلافت برگزيده شد كه سنّت پيامبر (ص) تا حدود فراوانى فراموش شده و ارزشهاى جاهلى نظير دنياطلبى، مقامپرستى و قبيلهگرايى بر جامعۀ اسلامى سايه افكنده بود. تودۀ مردم به شدّت از ستم
و تبعيض حاكمان رنج مىبردند و وجود احزاب گوناگون، تكثّر افكار و رويهها و بالاخره سقوط جايگاه خلافت، جامعه را دچار تشتّت و تفرقه كرده بود؛
ب) امام (ع) بر آن شد تا با تأسّى از رسول خدا (ص) ، احكام اسلامى را در همۀ زمينههاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى اجرا كند. ازاينرو، همگان را به رعايت تقوا فراخواند و از عواقب دنياطلبى پرهيز داد. همچنين از مردم خواست تا مقام و جايگاه اهلبيت (عليهم السلام) را ارج نهند و به ايشان تمسّك جويند؛
ج) همين امر، مخالفت و خشم دنياطلبان، جاهلان و كينهتوزانى چون طلحه، زبير، معاويه، عمرو عاص، عبداللهبنزبير، مروان و خوارج را برانگيخت و آنان را واداشت تا حضور امام در رأس حكومت را برنتابند و در برابر آن حضرت جبههاى مشترك و البتّه خونين تشكيل دهند؛ ازاينرو، دورۀ كوتاه خلافت على (ع) ، صرف مبارزه با اين گروهها و آرام ساختن فضاى جامعه شد؛
د) مردم اين دوره به دليل ضعف بنيههاى اعتقادى، به انسانهايى سست عنصر و خسته مبدّل شدند و تعصّبات حزبى و قبيلهاى بر شاكلۀ وجودى آنان فائق آمده بود. آنان همواره افكار خام و شخصى خود را بر نظر خليفه مقدّم مىداشتند و حاضر به حمايت از امام خود نبودند؛ به همين دليل، حضرت بارها آنان را سرزنش و از بىوفايى و رفاهطلبى آنان شكوه كرد؛
و) دورۀ خلافت امام على (ع) بسيار كوتاه بود؛ امّا سيرۀ حكومتى آن حضرت، نقشۀ راهبردى حكومت اسلامى را ترسيم كرد و الگويى بىبديل را فراروى عدالتخواهان جهان قرار داد. خطبهها، نامهها و كلمات حكمتآميز آن حضرت، منشور جديد اخلاقى، عبادى، اجتماعى و سياسى را پديد آورد و ميراث گرانبهايى را براى جامعۀ بشرى بر جاى گذارد كه از سوى عالم فرهيخته، سيّد رضى جمعآورى شده است و با عنوان نهجالبلاغه شهرت دارد.
خودآزمايى
الف) فاطمه بنت اسد t ب) ابوطالب
ج) خديجه t t د) پيامبر (ص)
الف) ليلۀالمبيت t t ب) زكات در حال ركوع
ج) غدير خم t t د) همۀ موارد
الف) رسول خدا (ص) t ب) لقمان حكيم
ج) سلمان فارسى t t د) على (ع)
الف) اصحاب رسول خدا (ص) t ب) انصار
ج) مهاجرين t t د) كارگزاران عثمان
الف) با نصب الهى t t ب) با انتخاب مردم
ج) با انتخاب شورا t t د) با انتخاب عثمان
الف) مروانبنحكم، مجازات قاتل عثمان ب) وليدبنعقبه، انتقام از على (ع)
ج) طلحه و زبير، حكومت t د) عبداللهبنكريز، دشمنى
٧. جنگ جمل چه مدّت به طول انجاميد؟
الف) يك ماه t t ب) دو سال
ج) يك روز t t د) پنج ماه
٨. مهمترين دستاويز معاويه براى مقابله با امام (ع) چه بود؟
الف) منصوب عثمان و متولّى خون او ب) بركنارى كارگزاران عثمان
ج) عزل وى از امارت شام t د) جنگ با طلحه و زبير
٩. به پيشنهاد چه كسى قرآنها براى نخستين بار بر سر نيزه رفت؟
الف) عمروبنعاص t t ب) معاويه
ج) ابوموسى اشعرى t د) بُسربنارطاۀ
1٠. چرا حضرت على (ع) طرح حكميّت را پذيرفت؟
الف) اصرار كوفيان t t ب) جلوگيرى از ادامۀ جنگ
ج) صلح با معاويه t t د) احترام به قرآن
الف) توبه از حكميّت t ب) مجازات معاويه
ج) مشاركت در حكومت t د) بازگشت به كوفه
الف) 3٨، يك روز t t ب) 3٨، يك هفته
ج) 3٩، سه روز t t د) 3٧، دو روز
الف) احياى سيرۀ نبوى t ب) تلاش در جهت رفع تبعيض و بىعدالتى
ج) گسترش فرهنگ تشيّع t د) همه موارد
الف) نهجالفصاحه، سيّدمرتضى t ب) نهجالبلاغه، سيّد رضى
ج) نهجالبلاغه، دشتى t د) غررالحكم، مجلسى
براى پژوهش
تاريخ زندگى امام على (ع) را مطالعه و دربارۀ آن تحقيق كنيد.
عقايد، ديدگاهها و عملكرد خوارج را ارزيابى كنيد.
سه نمونه از اقدامات مهمّ على (ع) را در دورۀ خلافت ايشان بررسى و تحليل كنيد.
عملكرد حضرت على (ع) را در دورۀ خلافت، طى چند سطر تحليل كنيد.
اوضاع اجتماعى و سياسى دورۀ آن حضرت را بررسى و دربارۀ علل ضعف بنيۀ اعتقادى كوفيان و آثار آن تحقيق كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
آگاهى خود را در خصوص شخصيّت امام حسن (ع) افزايش دهد؛
اوضاع سياسى و اجتماعى روزگار خلافت امام حسن (ع) را بشناسد؛
دلايل صلح امام (ع) با معاويه را به خوبى دريابد؛
پاسخهاى مناسبى براى شبهات مربوط به صلح بيابد.
امام حسن مجتبى (ع) در شب يا روز نيمه رمضان سال سوم هجرت و در مدينه به دنيا آمد. وى نخستين فرزند اميرمؤمنان (ع) و فاطمۀ زهرا (عليها السلام) بود. پيامبر (ص) ، نام او را حسن گذارد، در گوشش اذان گفت و گوسفندى را براى وى عقيقه كرد. كنيۀ وى، ابومحمّد بود و به القابى چون تقى، طيّب، ولى، سيّد، سبط و زكى شهرت داشت. (1)
منابع سنّى و شيعه، روايات فراوانى دربارۀ فضايل امام حسن (ع) نقل كردهاند؛ از جمله اين كه رسول خدا (ص) او را بسيار دوست داشت، بر دوش خود سوار مىكرد و مىبوسيد. حتّى گاه از فراز منبر پايين مىآمد و فرزندش را به آغوش مىكشيد. همچنين نقل شده است كه پيامبر (ص) ، او را عقل مجسّم، سبط اكبر و آقاى جوانان بهشت خواند. (2)در هفت سالگى، در مجلس رسول خدا (ص) مىنشست و پس از استماع وحى، آن را به مادرش فاطمه (عليها السلام) انتقال مىداد. آيات بسيارى مانند تطهير و مباهله، در شأن ايشان نازل گرديد و (3)5 مرتبه با پاى پياده به حجّ مشرّف شد. (4)
امام حسن (ع) در دورۀ خلافت على (ع) حضورى فعّال داشت. در جنگ جمل،
&
1) نسب قريش، زبيرى، ج 1، ص ٩؛ ترجمۀ الحسن، ابنعساكر، ص 11؛ ترجمة الحسن، ابنسعد، ص 2٩؛ كشفالغمه، ج 2، ص 141.
2) ترجمۀ الحسن، ابنسعد، صص 44، 5٠ و 65؛ كشفالغمه، ج 2، ص 13٨. دربارۀ عقل مجسّم، رجوع شود به فرائدالسّمطين، ج 2، ص 6٨.
3) ترجمۀ الحسن، ابنسعد، صص 44، 5٠ و 65؛ كشفالغمه، ج 2، ص 13٨. دربارۀ عقل مجسّم، رجوع شود به فرائدالسّمطين، ج 2، ص 6٨.
4) مناقب آل ابىطالب، ابن شهرآشوب، ج 3، صص 1٧٠ و 1٧5.
كوفيان را به حمايت از پدر فراخواند و لشكرى عظيم فراهم آورد. (1)در نبرد صفّين نيز در كنار اميرمؤمنان بود و مردم را بر ضدّ معاويه و سپاه او برانگيخت. (2)
آن حضرت با زنانى چون امّكلثوم، خوله، امّبشير، امّاسحاق و جعده ازدواج كرد و صاحب فرزندانى مانند محمّد اكبر، محمّد اصغر، جعفر، حمزه، فاطمه، حسن، امّالحسن، امّالخير، زيد، اسماعيل و يعقوب شد. (3)پس از شهادت على (ع) در سال (4)٠ ق، مردم با وى بيعت كردند و حضرت، شش ماه و سه روز خلافت كرد. سپس در 2٨ صفر سال 4٩ ق به دست همسرش جعده مسموم شد و به شهادت رسيد. آنگاه پيكر مطهّرش را در بقيع به خاك سپردند. (5)
دو روز پس از شهادت حضرت على (ع) ، امام حسن (ع) در جمع كوفيان حاضر شد و ضمن ستايش اميرمؤمنان (ع) ، خود را فرزند حضرت محمّد (ص) و از اهلبيت (عليهم السلام) خواند و دوستى با ايشان را بر همگان فرض دانست. آنگاه ابنعبّاس طى سخنانى، مردم را به بيعت با آن حضرت دعوت كرد. پس از آن، ابتدا قيسبنسعد و سپس ساير مردم عراق و حجاز با امام دست بيعت دادند. (6)
1) تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 4٩٧.
2) وقعۀ صفّين، ص 113.
3) ترجمۀ الحسن، ابنسعد، ص 2٧.
4) كشفالغمه، ج 2، ص 13٨؛ المعارف، ابنقتيبه، ص 212؛ الكافى، ج 1، ص 461؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 225.
5) كشفالغمه، ج 2، ص 13٨؛ المعارف، ابنقتيبه، ص 212؛ الكافى، ج 1، ص 461؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 225.
6) تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 121؛ مقاتلالطّالبيين، ص 33؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 214؛ الارشاد، ج 2، ص ٧.
امام حسن (ع) پس از آنكه از مردم بيعت گرفت، كارگزاران خود را تعيين و آنان را به مناطق مختلف اعزام كرد. (1)از سوى ديگر، وقتى معاويه از شهادت اميرالمؤمنين (ع) اطّلاع يافت، جاسوسانى را به كوفه و بصره فرستاد تا اخبار عراق را به سمع وى برسانند؛ ولى به دستور امام (ع) ، دستگير و كشته شدند. آنگاه حضرت نامههايى به معاويه نوشت و او را از هرگونه ستمگرى و جنگافروزى پرهيز داد و در عين حال اعلام كرد كه براى مقابله با وى آماده است. سرانجام معاويه براى فتح عراق بدان سو حركت كرد و چون به پل منبج - محلّى در شام - رسيد، امام (ع) مردم را به جنگ با معاويه فراخواند. در پى آن، دوازدههزار نيروى جنگى آمادۀ نبرد شدند. حضرت، مغيرۀبننوفل را بر كوفه گمارد و خود همراه سپاه به ديدنعبدالرحمان رفت و سه روز در آنجا اقامت كرد. آنگاه عبيداللهبنعبّاس را به فرماندهى لشكر برگزيد و او را مأمور عبور از فرات و اقامت در «مسكن» كرد. قيسبنسعد و سعيدبنقيس را نيز مشاوران او قرار داد. پس از آن، خود به ساباط رفت و در جمع مردم حاضر شد و طى سخنانى آنان را به وحدت و پيروى از حضرتش دعوت كرد؛ ولى آنان رداى امام (ع) را كشيدند و او را كافر خواندند. سپس يكى از خوارج به نام جرّاحبنسنان در تاريكى ساباط به حضرت حمله برد و او را زخمى كرد. در اين ميان، عبداللهبنخطل (اخطل) طائى و ظبيانبنعماره به حمايت از امام برخاستند و ضارب را كشتند. سپس حضرت را براى معالجه به مدائن بردند. (2)
در آن سو، معاويه خود را به روستاى «حيوضيه» واقع در مسكن رساند. آنگاه
دو سپاه در برابر يكديگر قرار گرفتند و به نبرد پرداختند؛ امّا در نهايت، به عقبنشينى شاميان منجر شد. شب، عبيداللهبنعبّاس - فرماندۀ سپاه امام حسن (ع) - مقابل پاداش يكميليون درهمى معاويه، كوفيان را ترك كرد و به شاميان پيوست. در پى او، هشتهزار نفر از سپاه كوفه به لشكر شام ملحق شدند. معاويه نامهاى نيز به قيسبنسعد - كه اكنون فرماندهى سپاه را در دست داشت - فرستاد و او را به اردوى خود دعوت كرد؛ امّا قيس پاسخى داد كه معاويه را سخت خشمگين كرد. آنگاه در جمع سپاهيان كوفه، طى سخنانى ضمن سرزنش عبيدالله و پدر و برادرش، آنان را سستايمان خواند و كوفيان را به جنگ با دشمن برانگيخت. همچنين نامهاى به امام حسن (ع) نوشت و ماجراى پيوستن عبيدالله و بخش عظيمى از كوفيان به معاويه را براى وى گزارش كرد. (1)
معاويه همچنين مغيرۀبنشعبه، عبدالله بن عامر بن كريز و عبدالرحمانبنامّالحكم را به مدائن فرستاد تا پيشنهاد صلح را با امام حسن (ع) در ميان بگذارند. آنان پس از ملاقات با حضرت، در شهر شايع كردند كه امام (ع) صلح را پذيرفته است. از سوى ديگر، گروهى از سران قبايل، پنهانى به معاويه نامه نوشتند و اعلام داشتند كه حاضرند امام حسن (ع) را دستگير و به وى تسليم كنند. (2)
دلايلى سبب شد امام حسن (ع) صلح را بپذيرد كه اين عوامل عبارتند از:
يك- پيوستن عبيداللهبنعبّاس - فرماندۀ سپاه - به شاميان؛
دو- جدا شدن هشتهزار نيروى جنگى از لشكر كوفه؛
سه- تفرقه و اختلافنظر ميان كوفيان؛
چهار- توطئه سران قبايل بر ضدّ امام حسن (ع)
پنج- زخمى شدن امام در ساباط.
البتّه امام (ع) ، شرايطى را براى صلح تعيين كرد كه از جنبههاى گوناگون قابل تأمّل است. متن اين صلحنامه، به شرح ذيل مىباشد:
بسماللهالرّحمنالرّحيم. اين مصالحهاى است ميان حسن بن على بن ابىطالب (ع) و معاويۀبنابىسفيان. به اين شرط با او صلح مىكند و خلافت را به او وامىگذارد كه هيچ كس را به وليعهدى برنگزيند و پس از خود، كار خلافت را به شورا بسپارد تا مسلمانان كسى را كه صلاح مىدانند به خلافت بگمارند. شرط ديگر اين است كه عموم مسلمانان از دست و زبان او ايمن باشند. شرط سوم اين كه شيعيان و هواداران على (ع) در امنيّت به سر برند و به هيچ كدام از آنان، كمترين تعرّضى نشود. شرط چهارم اين است كه معاويه به اين عهد و ميثاق الهى پايبند باشد و از مكر و فريب بپرهيزد. شرط پنجم آن است كه در حقّ حسنبنعلى (ع) و برادر او - حسين (ع) - و هيچ كدام از فرزندان، خويشان و هواداران ايشان، در پنهان و آشكار و در هرجا كه باشند ستم نكند و آنان را نترساند. (1)
معاويه ابتدا تمامى شروط صلحنامه را پذيرفت و آن را امضا كرد؛ امّا وقتى وارد كوفه شد، در جمع مردم گفت كه صلحنامه و همۀ وعدههايى كه به امام حسن (ع) دادم را زير پاى خود گذاردم و به آن وفا نخواهم كرد. (2)امام (ع) پس از ماجراى صلح به مدينه رفت و به نقل حديث و بيان تفسير پرداخت. (3)
امام (ع) در موقعيّتى زمام امور را به دست گرفت كه همچنان جامعۀ اسلامى به تنش و فتنههاى فراوان دچار بود؛ ازاينرو در تحليل عملكرد آن حضرت، بايد به نكاتى چند توجه كرد:
الف) اغلب خوارج در نهروان به قتل رسيدند و فقط شمار اندكى از آنان موفّق به فرار شدند، ولى همين گروه كوچك، همچنان در تلاش براى گسترش عقايد خويش بود و هر روز پيروان جديدى مىيافت؛ به طورى كه يكى از آنان پس از ماجراى صلح بر ضدّ معاويه قيام كرد و به امام پيغام داد كه براى جنگ با معاويه آماده است. (1)
ب) منطقۀ حجاز و حتّى مدينةالنّبى، مانند گذشته عثمانىمذهب بودند و خلافت فرزند على (ع) را نمىپذيرفتند؛ ازاينرو، امام (ع) نمىتوانست بر قدرت و حمايت آنان تكيه كند. هر چند شمارى از آنان با حضرت بيعت كرده بودند؛
ج) معاويه پس از ماجراى حكميّت، قدرتى دوباره يافته بود و پس از شهادت على (ع) ، زمينه را براى خلافت خود مساعد مىديد؛ از اينرو تلاش مىكرد تا به هر شكل ممكن به آرزوى ديرينۀ خويش دست يابد؛
د) هر چند بيشتر مردم كوفه و بصره با امام بيعت كردند، هيچگاه در صحنۀ دفاع از ارزشها و پيروى محض از رهبر خود از درايت كافى برخوردار نبودند و در برابر ناملايمات و فتنهها ضعيف بودند و رنگ مىباختند؛ مانند گذشته و در دورۀ خلافت اميرالمؤمنين (ع) . حتّى كسانى چون عبيداللهبنعبّاس - فرمانده سپاه امام (ع) - دست به خيانت زد و به دشمن پيوست. افزون بر اين، شيعيان واقعى امام حسن (ع) بسيار اندك و انگشتشمار بودند و حمايت اغلب مردم كوفه و بصره از آن حضرت، صرفاً براى مقابله با شاميان و جلوگيرى از تسلّط آنان بر كوفه و بصره بود؛
1) انساب الاشراف، ج 1، ص 3٨٧.
ه.) هر حكومتى براى دوام و پايدارى خود به حمايت قاطع مردم نيازمند است. بهويژه اگر جنگى اتّفاق بيافتد، حضور مردم كه تأمينكنندۀ اصلى نيروى رزمى و تداركات هستند، ضرورتى دو چندان مىيابد؛ ازاينرو، رسول خدا (ص) در جنگها با مردم مشورت مىكرد و گاه نظر آنان را بر رأى خود مقدّم مىداشت. در دورۀ خلافت امام حسن (ع) ، بهرغم تلاشهاى گستردۀ آن حضرت و ياران خاصّ ايشان همچون حجربنعدى فقط دوازدههزار نفر آماده نبرد شدند كه اين تعداد در مقايسه با جمعيّت عظيم كوفه و بصره بسيار ناچيز بود؛
و) دليل اصلى امام براى پذيرش صلح، حفظ جان شيعيان بود؛ چرا كه اگر آتش جنگ شعلهور مىشد، اين شيعيان واقعى و مخلص بودند كه تا پاى جان مىايستادند و مقاومت مىكردند؛ چنانكه در كربلا استقامت كردند و به مقام شهادت نائل آمدند؛ ازاينرو، امام (ع) در برابر سرزنش برخى از اين افراد فرمود: «براى بقاى شما صلح را پذيرفتم» . (1)
ز) برخى از منابع تاريخى آوردهاند كه امام حسن (ع) در صلحنامۀ خود، شرط كرد كه خراج اهواز، فسا و دارابجرد در اختيار حضرت گذاشته شود. اين گزارش به سه دليل مردود است:
يك- در منابع آمده است كه وقتى امام (ع) شنيد كه عبداللهبننوفل چنين شرطى را با معاويه در ميان گذاشته، به شدّت برآشفت و فرمود كه معاويه نمىتواند سهمى از بيتالمال را براى من تعهّد كند؛
دو- سليمانبنصرد خزاعى به امام (ع) اعتراض كرد كه چرا در صلحنامه، سهمى از عطاياى حكومتى را براى خود در نظر نگرفته است؛
سه- منابع مختلف گفتهاند كه معاويه هيچ مالى را در اختيار امام قرار نداد. (2)
ح) امام حسن (ع) در مسجد كوفه و در حضور معاويه طى سخنانى فرمود:
زيركترين مردم، پرهيزكاران و احمقترينشان، ستمكارانند. اى مردم! اگر ميان جابلق و جابرس (1)(سراسر دنيا) را جستجو كنيد، جز من و برادرم حسين (ع) ، كسى را نخواهيد يافت كه جدّش رسول خدا (ص) [باشد] و خدا شما را به وسيلة او هدايت كرد. خليفه كسى است كه از سيرۀ رسول خدا (ص) پيروى كند و هر كه ستمگرى ورزد، سنّتها را تعطيل كند و دنيا را پدر و مادر خويش گيرد، خليفه نيست. «من نمىدانم شايد اين آزمايشى براى شماست و مايۀ بهرهگيرى تا مدّتى معيّن.» (2)معاويه در حقّى با من به نزاع برخاست كه از آنِ من بود؛ امّا من براى صلاح امّت و جلوگيرى از خونريزى، آن را ترك كردم. (3)
خودآزمايى
الف) پيامبر (ص) t t ب) على (ع)
ج) فاطمه (عليها السلام) t t د) جبرئيل
الف) 3 مرتبه t t ب)٧مرتبه
ج) 11 مرتبه t t د) 25 مرتبه
الف) يك ماه t t ب) نه ماه
ج) دو سال t t د) شش ماه
1) جابلق، شهرى دوردست در مغرب و مردم آن از فرزندان عاد بودند و جابرس، شهرى در مشرق و اهالى آن فرزندان ثمود بودند، (معجمالبلدان، ج 2، صص ٩٠ و٩1) .
2) انبياء: 111.
3) مقاتل الطالبين، ص 4٧؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 3٨6؛ نظم درر السّمطين، زرندى حنفى، ج 1، صص 1٩3 و1٩4؛ معجمالبلدان، ج 2، صص ٩٠ و٩1. بخشى از تحليلها از كتاب تاريخالخلفا تأليف استاد رسول جعفريان اقتباس شده است.
الف) ابناشعث، كوفه t ب) جعده، بقيع
ج) مروانبنحكم، مكه t د) معاويه، دمشق
الف) حجربنعدى t t ب) عمّار ياسر
ج) ميثم تمّار t t د) قيسبنسعد
الف) عبداللهبناخطل t ب) عبيداللهبنعبّاس
ج) ظبيانبنعماره t t د) سعيدبنقيس
٧. نخستين بار چه كسى پيشنهاد صلح را مطرح كرد؟
الف) عمروبنعاص t t ب) حجربنعدى
ج) معاويه t t د) امام حسن (ع)
٨. دليل اصلى امام حسن (ع) براى پذيرش صلح، چه بود؟
الف) نداشتن ياور t t ب) حفظ خون شيعيان
ج) اعتقاد به شايستگى معاويه t د) عدم تمايل امام به خلافت
٩. چه كسى دريافت خراج اهواز، فسا و دارابجرد را به عنوان شروط صلحنامه مطرح كرد؟
الف) امام حسن (ع) t t ب) معاويه
ج) عبداللهبننوفل t t د) سليمانبنصرد
1٠. چرا امام حسن (ع) ماليات اهواز و ساير شهرها را نپذيرفت؟
الف) چون ناچيز بود. t ب) چون متعلّق به بيتالمال بود.
ج) چون دريافت آن مقرون به صرفه نبود. د) چون معاويه موافقت نكرد.
الف) مغرب و مشرق t ب) عربستان و يمن
ج) كوفه و بصره t t د) مكه و مدينه
&
الف) براى گرفتن غنايم جنگى t ب) جلوگيرى از تسلّط شاميان
ج) دشمنى با معاويه t د) دوستى با امام حسن (ع)
الف) مدينه t t ب) مكه
ج) بصره t t د) يمن
الف) معاويه كسى را به جانشينى خود برنگزيند.
ب) عموم مسلمانان از دست و زبان معاويه در امان باشند.
ج) شيعيان در امنيّت به سر برند.
د) ماليات ساليانۀ اهواز، دارابجرد و فسا در اختيار امام قرار گيرد.
براى پژوهش
دربارۀ زندگى امام حسن (ع) تحقيق كنيد.
شرايط امام براى صلح با معاويه را ارزيابى و تحليل كنيد.
اوضاع مردم كوفه و شام را مطالعه و تحليل كنيد.
زندگى دوستان و دشمنان واقعى امام حسن (ع) را مطالعه و تحقيق كنيد.
دربارۀ غربت بقيع و مدفن امام حسن (ع) تحقيق و مطالعه كنيد.
اهداف
در اين فصل ازدانشجو انتظار مىرود:
آگاهى بيشترى درباره زندگى و شخصيّت معاويه كسب كند؛
دانستههاى خويش را در خصوص فتنهانگيزىهاى معاويه افزايش دهد؛
بر دلايل و زمينههاى به قدرت رسيدن بنىاميّه واقف گردد؛
به ارزيابى اوضاع اجتماعى و سياسى آن دوره بپردازد؛
با بدعتها و نوآورىهاى معاويه بيش از گذشته آشنا شود.
معاويه پنج يا هفت سال پيش از بعثت، در مكه متولّد شد. (1)پدرش - ابوسفيان - از سران كفر بود كه پس از بيست سال مبارزه با رسول خدا (ص) ، هنگام فتح مكه مسلمان شد. مادرش هند - معروف به هند جگرخوار - نيز از مخالفان سرسخت اسلام بود. او به كمك غلام خود، وحشى، حمزه، عموى پيامبر (ص) - را در جنگ احد به شهادت رساند. سپس سينۀ او را شكافت و كبدش را به دندان گرفت. از دوران كودكى معاويه، اطلاع چندانى در دست نيست. او پس از فتح مكه، در هجده سالگى اسلام آورد و در جنگ حنين و طائف شركت كرد. پيامبر (ص) او را از «طلقاء» (2)و «مؤلّفۀ قلوبهم» (3)دانست و غنايمى را به وى بخشيد. معاويه چندى براى رسول خدا (ص) كتابت كرد و نگارش نامهها و اسناد مالى را بر عهده گرفت. در دورۀ ابوبكر، تحت فرماندهى برادرش يزيدبنابىسفيان در فتح صيدا، جبيل، عرقه و بيروت حضور داشت و در سال 1٩ ق، از سوى خليفۀ دوم، ابتدا به امارت اردن و سپس دمشق گمارده شد و حدود بيست سال بر منطقۀ شامات حكومت كرد. (4)
1) الاصابه، ابنحجر، ج 6، ص 12٠.
2) اسيران آزاد شده، (لسانالعرب، ابنمنظور، ج 1٠، ص 22٨؛ ر. ك: مروجالذهّب، ج 1، ص 2٨5) .
3) كسانى كه انگيزۀ معنوى نيرومندى براى پيشبرد اهداف اسلامى ندارند و مىتوان با تشويق مالى محبّت آنان را جلب كرد، (توبه: ذيل آيۀ 6٠) .
4) الطّبقات الكبرى، ج 3، صص 1٠ و 12 و ج ٧، ص 4٠6؛ تاريخ مدينه دمشق، ابنعساكر، ج 5٩، ص 55؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1416؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 336؛ الاصابه، ابنحجر، ج 3، ص 333 و ج 6، ص 12٠ و ج ٨، ص 26؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 21٨؛ سير اعلام النّبلاء، ذهبى، ج 3، صص 11٩- 162.
معاويه با زنان متعدّدى چونكثنه، ميسون، فاخته و كنود پيوند زناشويى بست و صاحب فرزندانى مانند يزيد، عبدالله، هند، عايشه و رمله شد. (1)دربارۀ پايبندى وى به عقايد و احكام اسلامى گفتهاند كه او به نبوّت حضرت محمّد (ص) اعتقادى نداشت و همواره آرزو مىكردكه روزى نام آن حضرت فراموش شود. معاويه بدون توجّه به نهى رسول خدا (ص) ، لباس حرير مىپوشيد؛ از ظروف طلا و نقره استفاده مىكرد؛ در حال احرام، خود را معطّر مىساخت؛ احكام قضايى اسلام را نيز زير پا مىگذاشت؛ حقوق مردم را ناديده مىگرفت؛ اموال عمومى را به نزديكان و بستگان خويش مىبخشيد و ديگر اين كه وى بسيارى از ياران على (ع) ، امام حسن (ع) ، شيعيان و مخالفان خود را به قتل رساند. (2)
او در سال4٠ق، پس از ماجراى صلح با امام حسن (ع) ، به خلافت رسيد و سرانجام شب پنجشنبه نيمۀ رجب سال 6٠ ق در دمشق درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد. (3)
معاويه پس از آن كه از مردم عراق بيعت گرفت، به شام بازگشت و كارگزاران خود را تعيين كرد. او عبدالله بن عامر بن كريز، عبدالرحمانبنسمره، عبداللهبندراج، عبدالرحمانبنابىبكره، زيادبنابيه، مغيرۀبنشعبه، عمروبنعاص، عبدالله بن عمروبن عاص، حكمبنعمرو غفارى، ابناَثال نصرانى، عقبۀبننافع فهرى، عبدالرحمانبنامّالحكم، نعمانبنبشير، عبيداللهبنزياد، فيروز ديلمى، اسلمبنزرعه و مروانبنحكم را بر شهرهايى مانند بصره، كوفه، خراسان، سمرقند، يمن، موصل، افريقيّه، مصر، مغرب، مدينه و خراج
كوفه، بصره و حمص گمارد. كسانى مانند عمروبنعاص، يزيدبنحر عَبَسى و ضحّاكبنقيس - رييس پليس - نيز بر وى نفوذ داشتند. (1)
در دورۀ خلافت معاويه، فتوحات در ايران، روم، سند، هند و شمال آفريقا گسترش يافت و مناطقى مانند بلخ، هرات، كابل، جوزجان، اهواز، سمرقند، قبرس، صقليه، أرواد و قسطنطنيه به دست مسلمانان افتاد و غنايم و خراج بسيارى را نصيب خليفۀ اموى كرد. (2)
معاويه در صلحنامه تعهّد داده بود كه هيچگونه تعرّضى به امام و ياران و بستگان ايشان نداشته باشد؛ امّا پيش از آن كه يزيد را به وليعهدى خويش برگزيند، جعده - همسر امام حسن (ع) - را مقابل دريافت صدهزار درهم و وعدۀ ازدواج با يزيد فريب داد و او را تشويق كرد تا امام (ع) را با سمّى كه براى وى فرستاده بود، مسموم كند و به شهادت برساند. (3)آنگاه مبلغ ياد شده را براى وى فرستاد، امّا دربارۀ ازدواج با يزيد گفت كه خواستار حيات فرزندش يزيد است و از آن امتناع ورزيد. سپس با اظهار خوشحالى از شهادت آن حضرت، گفت كه چگونه امام (ع) ، با نوشيدن شربتى از عسل از دنيا رفته است! (4)
حُجْر از اصحاب رسول خدا (ص) ، و ياران برجستۀ اميرمؤمنان (ع) و شيعيان مشهور بود كه در جنگ جمل، صفّين و سپاه امام حسن (ع) حضورى فعّال داشت. وقتى زيادبنابيه، امارت كوفه را به دست گرفت، حجر را فراخواند و دوستى پيشين خود با على (ع) را باطل شمرد و از تغيير اوضاع سياسى و اجتماعى سخن گفت. همچنين به وى سفارش كرد كه مراقب زبان خود باشد؛ امّا حجر گفتۀ وى را نپذيرفت و دنياخواهى را عامل فساد عقيدۀ وى دانست. به هر روى، طرفدارى آشكار حجر از امام على (ع) و بدگويى وى از معاويه، خشم والى كوفه را برانگيخت و او و چهارده نفر از يارانش را دستگير و به زندان افكند. آنگاه به دستور زياد، شمارى از اشراف و بزرگان كوفه شهادت دادند كه حجر و ياران او بيعت شكسته، فتنهگر و كافر شدهاند. سپس آنان را نزد معاويه فرستاد. معاويه نيز فرمان قتل آنان را صادر كرد و حجر و شش تن از دوستان او را در «مَرْج عَذْراء» (1)به شهادت رساند و بقيّه را به شفاعت شمارى از نزديكان ايشان بخشيد. اين واقعه در سال 51 ق اتّفاق افتاد. (2)
پس از شهادت امام على (ع) ، كوفيان به پنج گروه تقسيم شدند: شيعيان؛ خوارج؛ غنيمتجويان طمعكار؛ قبيلهگرايان و آنان كه متعصّبانه و بدون توجّه به ملاكهاى دينى از رييس قبيله پيروى مىكردند؛ عامّۀ مردم بدون بينش دينى و سياسى. (3)خوارج افزون بر دشمنى با على (ع) و شيعيان، همواره از مخالفان سرسخت خلفاى اموى بهشمار مىرفتند.
آنان با نفوذ در قبايل گوناگون، به جمعآورى نيرو پرداختند وبارها در قالب دستههاى كوچك و بزرگ و به فرماندهى كسانى چون عبداللهبنابىالحوساء، حوثرۀبنوداع، فروۀبننوفل، شبيببنبجره، معينبنعبدالله خارجى، ابومريم و سهمبنغالب، با سپاه كوفه و شام جنگيدند. (1)همچنين در زمان امارت مغيرۀبنشعبه بر كوفه كه سياست مماشات با مخالفان را در پيش گرفته بود، قدرتى دوباره يافتند و با گردآورى ياران خويش از ساير نقاط، بار ديگر به فرماندهى مستوردبنعلفه دست به شورش زدند؛ ولى در برابر نيروهاى مغيره كه جمعى از آنان شيعه بودند، شكست خوردند. (2)
معاويه همواره امام على (ع) ، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را دشنام مىداد. او آشكارا در مكه و مدينه و بر فراز منابر به لعن آن بزرگواران مىپرداخت و كارگزاران خويش را نيز بدين امر ترغيب مىكرد. حتّى عبارت خاصّى در لعن على (ع) ساخته و آن را به شهرهاى گوناگون فرستاد تا بر فراز منابر بازگو شود. او بر اين باور بود كه بايد كودكان با اين عقيده تربيت شوند و بزرگان پير گردند و كسى از آن حضرت، به نيكى ياد نكند؛ به هر روى اظهار بيزارى از على (ع) ، در دورۀ بنىاميّه رواج يافت. آنان به ويژه در خطبههاى نماز جمعه و عيد، لعن آن حضرت را واجب مىشمردند. حتّى وقتى با مخالفت مردم و خروج آنان از مساجد رو به رو شدند، خطبههاى عيد را بر نماز مقدّم داشتند؛ امّا سرانجام عمربنعبدالعزيز (٩٩ - 1٠1 ق) ، هفتمين خليفۀ اموى از اين كار جلوگيرى كرد و لعن على (ع) را ممنوع كرد. (3)
معاويه همچنين علاوه بر قتل تعداد فراوانى از شيعيان، به عمّال خود دستور داد تا گواهى آنان در محاكم قضايى را نپذيرند، نامشان را از ديوان عطا حذف و خانۀ ايشان را خراب كنند. (1)
بعد از رحلت (2)رسول خدا (ص) ، برخى از افراد با انگيزههاى گوناگون به جعل حديث پرداختند و سخنان دروغين فراوانى را به آن حضرت نسبت دادند. با روى كار آمدن بنىاميّه، اين موضوع دامنۀ بيشترى يافت و آنان براى رقابت با بنىهاشم - بهويژه اهلبيت (عليهم السلام) - احاديث بسيارى را به نفع خود جعل كردند. اغلب اين روايات كه به بدگويى از على (ع) و فرزندان ايشان و نيز فضايل بنىاميّه و بهخصوص معاويه و توجيه سلطنت وى و مقدّس بودن سرزمين شام اختصاص داشت، كمك شايانى به خلفاى اموى كرد و آنان را در جهت پيشبرد اهداف خود موفّق گردانيد. معاويه، مبالغ هنگفتى به سازندگان حديث مىپرداخت و گاه آنان را بر امارت شهرها مىگماشت. منابع به آمار احاديث ساختگى، سازندگان و محلّ آن اشاره كردهاند. (3)
برخى از پيروان مكتب خلفا بر اين باورند كه پيامبر (ص) ابوبكر را به جانشينى خويش برگزيد؛ امّا گروهى ديگر از آنان معتقدند كه آن حضرت كسى را به جانشينى تعيين
&
1) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 4، ص 63.
2) البتّه در زمان حيات پيامبر (ص) نيز عدّهاى به دروغ سخنانى را از زبان حضرت نقل مىكردند و به ايشان نسبت مىدادند؛ امّا رسول خدا (ص) به شدّت با آنان برخورد مىفرمود و حتّى گاه به كشتن آنان فرمان مىداد، (الاحكام، ابنحزم، ج 2، ص 2٠3) .
3) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 4، صص 63 و 6٧ و ج 11، ص 46؛ البدايه و النّهايه، ج 6، ص 24٧ و ج ٨، ص 13٠؛ اضواء على السنّة المحمّديه، ابوريه، صص 6٧، 11٨ و 121؛ الغدير، امينى، ج 5، ص 2٠٩.
نكرد و امر امّت را به مردم واگذاشت. (1)با اين همه، از روايات تاريخى برمىآيد كه ابوبكر با تعيين عمربنخطّاب به جانشينى خود، زمينۀ موروثى كردن خلافت را فراهم آورد و سپس معاويه ضمن بهرهگيرى از آن و تعيين فرزندش يزيد براى وليعهدى و خليفۀ پس از خود، ماهيّت خلافت را به كلّى تغيير داد و به سلسلۀ پادشاهى تبديل كرد. اين رويه در دورۀ خلافت مروانيان و عبّاسيان ادامه يافت و معيارهاى اسلامى براى تعيين خليفه به فراموشى سپرده شد.
البتّه منابع تاريخى آوردهاند كه معاويه به دليل علاقۀ شخصى خود به يزيد و ملاحظۀ شايستگىهاى! او، بدين امر مبادرت ورزيد و فرزندش را به جانشينى خويش برگزيد (2)اما با توجّه به تلاش گستردهاى كه وى طى چند سال براى رسيدن به قدرت سامان داد، بايد پذيرفت كه انگيزۀ معاويه براى تعيين جانشين، چيزى فراتر از عشق به فرزند بوده است. در اين زمينه مىتوان به سخن ابوسفيان بر مزار حمزه - عموى پيامبر (ص) - و توصيۀ او به بنىاميّه و نيز عهدنامۀ معاويه به يزيد توجه كرد. (3)
به هر روى، معاويه پس از شهادت امام حسن (ع) در سال 5٠ ق، (4)از شاميان بيعت گرفت. سپس نامهاى به مروانبنحكم - والى مدينه - نوشت و از او خواست تا براى فرزندش يزيد از مردم بيعت بگيرد؛ امّا مروان كارى از پيش نبرد؛ به همين دليل معاويه او را بركنار كرد و سعيدبنعاص را به امارت اين شهر گماشت و به وى فرمان داد تا
1) مروجالذهّب، ج 1، ص 2٩٩؛ تاريخالخلفاء، سيوطى، ج 1، ص 2.
2) تاريخ مدينه دمشق، ج 65، صص 3٩5 و 3٩٩؛ الكامل فى التّاريخ، ج 3، ص 5٠٧؛ نسب قريش، ج 1، ص 43.
3) الامتاع و المؤانسه، توحيدى، ج 1، ص ٩3؛ النّصائحالكافيه، محمّدبنعقيل، ص 11٠؛ شرحالاخبار، قاضى نعمان، ج 2، ص 52٨؛ الاستيعاب، ج 4، ص 16٧٩؛ النّزاع و التّخاصم، مقريزى، ص 5٩، (در اين منابع آمده كه ابوسفيان خطاب به حمزه گفت: «براى چيزى با ما جنگيدى كه سرانجام به دست ما افتاد» . همچنين در آغاز خلافت عثمان در جمع بنىاميه گفت: «اى فرزندان اميه! خلافت را همچون گوى دست به دست كنيد. آرزو داشتم كه حكومت براى كودكان شما موروثى شود، اين خلافت، همان ملك و پادشاهى است» .
4) تاريخ خليفةبنخياط، ص 15٨.
مردم را به بيعت با يزيد فراخواند؛ ولى او نيز در پاسخ نامۀ معاويه تأكيد كرد كه تا امام حسين (ع) ، عبدالرحمانبنابىبكر، عبداللهبنزبير و عبداللهبنعمر بيعت نكنند، مردم مدينه خلافت يزيد را نخواهند پذيرفت. پس از آن، معاويه نامههاى متعدّدى براى بزرگان مدينه فرستاد و به تطميع و تهديد آنان پرداخت؛ امّا آنان سخت از سخنان معاويه به خشم آمدند و پاسخهاى سرزنشآميزى براى وى نوشتند. آنگاه او به قصد شركت در آيين حج، رهسپار مدينه شد و موضوع را با مخالفان در ميان گذاشت. در پى آن، ابتدا عبداللهبنجعفر و عبداللهبنزبير به وى اعتراض كردند و گفتند كه بايد سنّت رسول خدا (ص) ، أُوْلُواْ الأَرْحَامِ (1)و جايگاه فرزند على (ع) ، ابنزبير و ابنعبّاس را ارج نهاد. سپس عبداللهبنعمر او را از پايهگذارى حكومت هرقلى و كسروى (2)برحذر داشت و خود را شايستهتر از يزيد دانست. (3)
به هر حال، معاويه بىهيچ دستاوردى به شام بازگشت؛ امّا طى ده سال كوشيد تا با تطميع و تهديد، مردم مدينه را به پذيرش خلافت يزيد راضى كند. او بدين منظور به شاعرانى كه در مذمّت يزيد شعر مىسرودند، مبالغى بخشيد و آنان را خاموش كرد. سپس هدايايى را براى مردم مدينه و حتّى امام حسين (ع) فرستاد؛ ولى حضرت نپذيرفت. افرادى چون ضحّاكبنقيس و عبدالرحمانبنعثمان را نيز - كه از يزيد حمايت كرده بودند -به امارت كوفه و جزيره گماشت. همچنين مردم مدينه و ساير مخالفان از جمله امام حسين (ع) ، عايشه، عبداللهبنعمر، عبداللهبنزبير را تهديد كرد و از قدرت شاميان ترساند. (4)
به هر روى، معاويه در اواخر عمر، فرزندش يزيد را به طور رسمى بر كرسى خلافت نشاند و در عهدى كه براى او نوشت، تأكيد كرد كه همواره بنىاميّه و آلعثمان را بر
بنىهاشم و آلابىتراب مقدّم دارد. (1)سرانجام پس از مرگ وى، نيروى پرتوان شاميان بر مردم پراكنده و ضعيف كوفه و حجاز فائق آمد و خلافت يزيد در بيشتر مناطق اسلامى استقرار يافت؛ ولى با مرگ زودهنگام وى و خوددارى معاويۀبنيزيد از پذيرش خلافت، سلسلۀ پادشاهى معاويه از هم گسست و كاخ آرزوهاى او فروريخت.
معاويه در امور گوناگون دينى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى، بدعتها و نوآورىهايى را ايجاد كرد. او براى نخستين بار در اسلام، سلسلۀ پادشاهى را بنيان نهاد و فرزند خود را به وليعهدى برگزيد؛ براى خود، محافظ و دربان و نيزهدارانى را گماشت تا پيشاپيش او حركت كنند؛ در برابر مردم بر تخت نشست و مقرّر كرد تا همچون پادشاهان نزد وى حاضر شده و سلام كنند و فرمانبران، دست بسته در مقابلش بايستند؛ منشيان مسيحى را در امور حكومت به كار گرفت؛ ديوان خاتم را تأسيس كرد؛ اطراف مسجد ديوار كشيد؛ دريافتى مردم از بيتالمال را مشمول زكات واجب قرار داد؛ تحويل هداياى مهرگان و نوروز به خليفه را كه در گذشته منسوخ شده بود، دوباره برقرار ساخت؛ اموال مردم را به نفع خود مصادره كرد؛ كاخى را براى سكونت خويش برافراشت؛ ساليانه بيش از يك ميليارد درهم از شهرهاى ايران، عراق، مصر و شام، ماليات مىگرفت؛ نخستين خليفهاى بود كه در همۀ مناطق اسلامى حتّى مدينه و مكه، درآمد شخصى ثابت داشت و ساليانه براى وى ارسال مىشد؛ زيادبنسميه را - كه از پدرى نامعلوم بود - با احضار شاهدانى، برادر خود خواند. (2)
در تحليل عملكرد معاويه به چند نكته مىتوان اشاره كرد:
الف) وى از خانوادهاى برخاست كه سالها از سردمداران مبارزه با رسول خدا (ص) و اسلام به شمار مىرفتند و وقتى به اجبار و از ترس كشته شدن به اسلام گرويدند، اعتقاد كفرآميز خويش را پنهان كردند و در عمل نيز نشان دادند كه به احكام اسلام پايبند نيستند؛ به همين دليل، هيچ كدام از منابع، حتّى طرفداران معاويه نيز، جز چند خبر جعلى، گزارش صحيحى از ديندارى، زهد و پرهيزكارى او و خانوادهاش به دست ندادهاند؛ بنابراين، نبايد انتظار داشت كه چنين شخصى در صورت دستيابى به قدرت و تسلّط بر جامعۀ اسلامى به ترويج دين پردازد و دينداران واقعى و صحابۀ رسول خدا (ص) را در امر حكومت به كار گيرد. توجّه به حضور دو شخص انصارى در كنار معاويه و وجود هفتاد بدرى، هفتصد نفر از بيعتكنندگان در بيعت رضوان و چهارصد نفر از مهاجران و انصار در شمار ياران على (ع) ، چنين نتايجى را به دست خواهد داد؛
ب) دشمنى معاويه با اهل بيت (عليهم السلام) و بهويژه امام على (ع) كه نخستين مسلمان و يار ديرينۀ پيامبر (ص) بود، در همين زمينه ارزيابى شود. به ويژه كه شواهدى در دست است كه نشان مىدهد اين دشمنىها و كينهتوزىها برآمده از احقاد بدرى و خيبرى بود؛
ج) انحراف از غدير، آثار منفى فراوانى را در پى داشت كه يكى از مهمترين آنها تسلّط معاويه و يزيد بر جامعۀ اسلامى است. اگر همگان به انتخاب رسول خدا (ص) گردن مىنهادند، هرگز زمينۀ خلافت دشمنان اسلام، همچون فرزند ابوسفيان فراهم نمىآمد؛
د) خوارج هم از دشمنان معاويه به شمار مىرفتند؛ ولى مبارزۀ آنان نه از سر دوستى با اهل بيت پيامبر (ص) كه برآمده از تفكّرى بىپايه و ناتوانى در شناخت دشمن واقعى اسلام بود؛ به همين دليل، آنان فرصتهاى بىشمارى را از امام على (ع) گرفتند و تلاش
حضرت را براى محو كامل امويان و در رأس آنان معاويه ناكام گذاشتند. بىترديد اين خوارج بودند كه با كجفهمىهاى خويش جامعه اسلامى را از وجود امامان معصوم (عليهم السلام) محروم و به فرمانروايانى چون معاويه و يزيد مبتلا كردند؛
ه.) البتّه بىشك عامل اصلى شكست دينداران در دورۀ معاويه، ضعف بينش دينى و سياسى مردم جزيرةالعرب بود. هرگاه چنين اوضاعى بر جامعۀ اسلامى حاكم باشد و به گفتۀ شيخ مفيد، اركان جامعه را گروهى كجفهم، غنيمتجويان طمعكار، قبيلهگرايانى كه متعصّبانه و بدون توجّه به ملاكهاى دينى از رييس قبيلۀ خود پيروى مىكنند و كسانى كه فاقد بينش دينى و سياسى هستند تشكيل دهند، شهادت مظلومانۀ امام على (ع) ، امام حسن (ع) ، حجربنعدى و ساير شيعيان در يمن و طائف و كوفه، امرى غيرممكن و دور از انتظار نخواهد بود.
خودآزمايى
الف) هشتم هجرت، طلقاء t ب) پنجم بعثت، مهاجرين
ج) هشتم هجرت، مؤلّفۀ قلوبهم t د) گزينههاى الف و ج صحيح هستند.
الف) آنان كه انگيزه معنوى نيرومندى ندارند.
ب) آنان كه با تشويق مالى مىتوان محبّتشان را جلب كرد.
ج) آنان كه دلهايى رقيق و انگيزههايى خالص دارند.
د) گزينههاى الف و ب صحيح هستند.
الف) چهل سال t t ب) بيست سال
ج) سى سال t t د) ده سال
الف) از خوارج، دشمنى با معاويه ب) از شيعيان، حمايت از على (ع)
ج) صحابى پيامبر (ص) ، دوستى با على (ع) د) گزينههاى ب و ج صحيح هستند.
الف) شش نفر، كوفه t ب) چهارده نفر، مرج عذراء
ج) چهارده نفر، شام t د) شش نفر، مرج عذراء
الف) شيعيان كوفه t t ب) خوارج
ج) شاميان t t د) مخالفان مدنى
٧. موضوع ولايتعهدى يزيد، نخستين بار از سوى چه كسى مطرح شد؟
الف) زيادبنابيه t t ب) عمروبنعاص
ج) مغيرۀبنشعبه t t د) مستوردبنعلفه
٨. سنّت غلط دشنام به على (ع) و فرزندان آن حضرت از سوى چه كسى منع شد؟
الف) سليمانبنعبدالملك t ب) عبداللهبنزبير
ج) مروانبنحكم t t د) عمربنعبدالعزيز
٩. معاويه براى فشار بر شيعيان چه دستورى به كارگزاران خود داد؟
الف) گواهى آنان در محاكم قضايى را نپذيرند.
ب) نامشان را از ديوان عطا حذف كنند.
ج) خانه آنان را خراب كنند.
د) همه موارد.
1٠. يكى از اقداماتى كه معاويه را براى پيشبرد اهداف خود موفّق كرد، چه بود؟
الف) كشتار شيعيان t ب) جعل حديث
ج) شهادت حجربنعدى t د) سركوب خوارج
الف) خلافت عمربنخطّاب t ب) خلافت ابوبكر
ج) خلافت عثمان t t د) سقيفه
الف) امام حسين (ع) t t ب) عبداللهبنعبّاس
ج) عبداللهبنزبير t t د) عبداللهبنعمر
الف) تقديم بنىاميّه بر بنىهاشم ب) تقديم آلعثمان بر آلابىتراب
ج) تكريم آلعثمان و بنىهاشم t د) گزينههاى الف و ب صحيح هستند.
الف) عمروبنعاص t t ب) مروانبنحكم
ج) مغيرۀبنشعبه t t د) زيادبنابيه
براى پژوهش
تاريخ زندگى معاويه و ميزان پايبندى وى به اسلام را بررسى و مطالعه كنيد.
در خصوص عملكرد معاويه در مقابل امامان معصوم (عليهم السلام) و شيعيان تحقيق كنيد.
دربارۀ بدعتهاى معاويه و احاديث جعلى او به برخى از منابع رجوع كنيد و نتايجى را به دست آوريد.
واقعۀ غدير خم و آثار انحراف از آن را بررسى و ارزيابى كنيد.
دربارۀ اوضاع فرهنگى، اجتماعى و سياسى شام تحقيق كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
بيش از گذشته با زندگى و شخصيّت يزيدبنمعاويه آشنا شود؛
وقايع تاريخى دوره او را پىگيرى كند؛
اوضاع سياسى و اجتماعى آن دوره را ارزيابى كند و به نتايج مطلوبى نائل شود.
&
يزيد در سال 25 يا 26ق در «بيت رأس» متولّد شد. (1)مادرش، ميسون دختر بحدل كلبى از طايفۀ بنىحارثه و مسيحىمذهب بود. (2)برخى منابع با استناد به شعر نسابۀ كلبى، يزيد را فرزند نامشروع غلام بحدل دانسته و آوردهاند كه ميسون علاقۀ چندانى به معاويه نداشت و در ابياتى پسرعموى احمق و لاغر خود را بر او ترجيح داد و معاويه را چاق و پرخور ناميد (3)به همين دليل، معاويه او را طلاق داد. وى سپس به نجد رفت و فرزند خود را در باديه به دنيا آورد. (4)يزيد با مادرش در بنىكلب - كه نصرانى بودند - اقامت كرد و فصاحت را از آنان آموخت (5)و مسيحى تربيتشد. حضور نديمان، منشيان و خواص نصرانى مانند سرجون واخطل در دستگاه خلافت معاويه و يزيد را مىتوان مؤيّد چنين سخنى دانست. (6)
وى فرماندهى سپاه را در نبرد قسطنطنيه - كه در سال پنجاه هجرى اتّفاق افتاد - بر عهده داشت و طى سالهاى 51، 52 و53 سرپرست حاجيان بود. همچنين با دادن وعدۀ ازدواج
1) الكامل فى التّاريخ، ج 1، ص 4٨3؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 65، ص 3٩٨.
2) تاريخ خليفةبنخياط، ص 1٩6؛ عقدالفريد، اندلسى، ج 2، ص 131؛ شيخ المضيره ابوهريره، ابوريه، محمود، ص 1٧٧.
3) الزام النّواصب، مفلحبنراشد، ص 1٧1؛ تاريخ مدينة دمشق، ج ٧٠، ص 134؛ الحماسة البصريه، ابوالحسن بصرى، ج 1، ص 13٩.
4) حياه الحيوان الكبرى، كمالالدّين، دميرى، ج 2، ص 1٠٨.
5) مآثرالانافه فى معالمالخلافه، احمدبنعبدالله، قلقشندى، ج 1، ص 53.
6) جواهرالتّاريخ، كورانى، ج 3، صص 4٠1 و 4٠3؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 2٠، ص 161.
به جعده - همسر امام حسن (ع) - او را تشويق كرد تا حضرت را مسموم كند؛ امّا پس از شهادت امام (ع) ، به وعدۀ خويش عمل نكرد و جعده را لايق خود ندانست. (1)
دربارۀ ويژگىهاى ظاهرى و رفتارى يزيد گفتهاند كه وى فردى درشتجثّه، بلندقامت و قوىهيكل بود و چشمانى سياه و موهاى فراوانى داشت. چهرهاش بهشدّت گندمگون بود و در آن آثارى از آبله مشاهده مىشد. (2)او بيشتر وقت خود را صرف شكار، ميگسارى، بازى با سگ و ميمون و رقص و آواز مىكرد. حتّى وقتى از حجبازمىگشت، در مدينه مجلس شراب برپا كرد. اين در حالى بود كه معاويه، امارت حاجيان را به او سپرد تا بدين وسيله او را از شرابخوارى بازداشته و از فشار منتقدان بكاهد. (3)
يزيد همسران متعدّدى نظير فاخته دختر هاشمبنعتبه، امّكلثوم دختر عبداللهبنعبّاس و اُمّمسكين دختر عاصم اختيار كرد و صاحب فرزندانى مانند معاويه، خالد، ابوسفيان، عبدالله، عبدالرحمان، عمرو، عاتكه، ابوبكر، محمّد، عثمان، عُتبة، يزيد، اُمّيزيد، اُمّمحمد، رملة، اُمّعبدالرحمانو اُمّعثمان شد. (4)
وى در رجب سال شصت هجرى، پس از مرگ معاويه به خلافت رسيد و در نيمۀ ربيعالاول سال 64 در 3٨ سالگى بر اثر ابتلا به بيمارى ذاتالجنب (عفونت ريه) از دنيا رفت. (5)فرزندش معاويه بر او نماز گزارد و سپس در حُوارين يا حوران (محلّى در شام)
1) تاريخ خليفةبنخياط، ص 15٩؛ تاريخالاسلام، ذهبى، ج 5، ص 26٩؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 2٨4.
2) التّنبيه و الاشراف، ج 1، ص 112؛ عقدالفريد، ج 2، ص 131؛ تاريخ مدينۀ دمشق، ج 65، ص 3٩٨.
3) تاريخ مدينة دمشق، ص 4٠6؛ الفخرى فى الآداب السّلطانيه، ابنطقطقى، ج 1، ص 16؛ الكامل فى التّاريخ، ج 4، ص 12٧.
4) المعارف، ابنقتيبه، ص 351؛ نسب قريش، ج 1، صص 44 و 11٩؛ عقدالفريد، ج 2، ص 131؛ لسانالميزان، ابنحجر، ج 3، ص 2٩1.
5) تاريخ اليعقوبى، ج2، ص 241؛ تاريخ خليفةبنخياط، ص 1٩6؛ تاريخ ابىزرعه، ابوزرعه دمشقى، ج 1، ص 26؛ عقدالفريد، ج 2، ص 131؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 65، ص 3٩٧؛ محاضرةالابرار و مسامرةالاخيار، ابن عربى، ج1، ص 52 (ابنحبان گفته است كه يزيد شبى در حال مستى مشغول رقص بود كه با سر به زمين خورد و مغزش بيرون پاشيد. الثّقات، ج 2، ص 314) .
به خاك سپرد. (1)بعضى گفتهاند كه جنازۀ يزيد را به دمشق بردند و در مقبره بابالصّغير دفن كردند. عدّهاى ديگر با استناد به فاصلۀ چهارصد كيلومترى حوارين تا دمشق و اشعار اخطل و ابومسلم خولانى، اين نظريّه را رد كرده و به كل منكر نماز، غسل و دفن يزيد شدهاند. (2)در گزارشى نيز آمده است كه عبداللهبنعلى عبّاسى در روزگار ابوالعبّاسسفّاح، قبر يزيد را شكافت؛ ولى جز يك قطعه استخوان و خطّ سياهى كه با خاكستر بر لحد وى كشيده شده بود، چيز ديگرى به دست نياورد. مقريزى نيز آورده است كه فقط انگشتان پاى يزيد در قبر بود. (3)
در دورۀ خلافت يزيد، عمرو بن سعيد بن عاص، وليدبنعتبه، عثمان بن محمّد بن ابىسفيان، نعمانبنبشير انصارى، عبيداللهبنزياد و سلمبنزياد بر مكه، مدينه، بصره، كوفه، سجستان و خراسان امارت كردند. كسانى مانندحميدبنحريث يا عبداللهبنعامر همدانى - رييس پليس -، سرجونبنمنصور - كاتب و نديم - مسلمۀبنحديده ازدى - مسئول جمعآورى خراج - ابوادريس خولانى، عبدالرحمانبناذينه عبدى، شريح و عبداللهبنعثمان قاضى بصره، مكه و مدينه، سعيد مولى كلب - مسئول نگهبانان - و صفوان، غلام وى بودند و حسانبنبحدل كلبى، روحبنزنباع جذامى، نعمانبنبشير و عبداللهبنرياح نيز بر او نفوذ داشتند. (4)
1) تاريخ خليفةبنخياط، صص 1٩4 و 1٩6؛ مروجالذهب، ج 1، ص 3٧1؛ عقدالفريد، ج 2، ص 131.
2) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 252؛ محاضرةالابرار، ج 1، ص 52؛ حياة الحيوان الكبرى، ج 1، ص 5٨؛ جواهرالتّاريخ، ج 3، ص 41٠؛ مروجالذهب، ج 1، ص 3٧1؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 2٠4.
3) مروجالذهب، ج 1، ص 43٨؛ النزاع و التخاصم، مقريزى، ص 13٩. بخشى از مطالب، در مقالهاى مربوط به زندگينامۀ يزيد از مقالهاى اقتباس شده كه نگارنده براى بنياد دائرةالمعارف اسلامى نوشته است.
4) تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 252 -254؛ تاريخ خليفةبنخياط، ص 1٩6؛ عقدالفريد، ج 2، ص 132.
پس از شهادت امام حسن (ع) ، معاويه سعى كرد تا به هر شكل ممكن وليعهدى يزيد را مسجل سازد؛ امّا تلاش او ثمرى نبخشيد و تا زنده بود جز شاميان و تنى چند از عراقيان كسى با يزيد بيعت نكرد. (1)بعد از مرگ وى، يزيد به دمشق رفت و پس از اخذ بيعت مجدّد از شاميان، همّت خود را صرف كرد تا مخالفان مدنى را به بيعت و اطاعت از خود واداركند؛ بدين منظور نامهاى به وليدبنعتبه - والى مدينه - نوشت و ضمن گزارش مرگ معاويه، به او فرمان داد تا از افرادى چون امام حسين (ع) ، عبداللهبنزبير و عبداللهبنعمر بيعت بگيرد و چنانچه امتناع ورزيدند، آنان را به قتل برساند و سرشان را براى او بفرستد. همچنينبا ساير مردم نيز، همانند آندو رفتار كند، امّا امام (ع) و ابنزبير رهسپار مكه شدند. (2)
دعوت مكرّر كوفيان از امام حسين (ع) و ارسال نامههاى متعدّد براى آن حضرت، ايشان را بر آن داشت تا مسلمبنعقيل را به نمايندگى از خود روانۀ كوفه سازد و از صحّت و سقم نامهها اطمينان يابد. (3)مسلم در ابتدا كوفيان را راستگو پنداشت؛ به همين دليل نامهاى به امام نوشت و آن حضرت را به كوفه دعوت كرد. از سوى ديگر، يزيد
امارت شهر كوفه را به عبيداللهبنزياد سپرد و به او دستور داد تا مسلم را دستگير و به قتل برساند يا از كوفه براند. سرانجام رفتار رعبانگيز ابنزياد، كوفيان را از گرد مسلم پراكنده كرد و او دستگير و به شهادت رسيد. وقتى يزيد از اقدام سريع ابنزياد در
دستگيرى و شهادت مسلم آگاهى يافت، او را ستود و وى را فردى چابك و با اراده خواند. همچنين به محض اطّلاع از حركت امام (ع) به سوى كوفه، او را مأمور كشتن آن حضرت كرد. (1)بدين منظور وى سپاهى سىهزار نفرى تدارك ديد و عمربنسعد را به فرماندهى آن گماشت. سپاه ابنسعد در كربلا به مصاف امام حسين (ع) رفت و آن حضرت و هفتادودو تن از ياران ايشان را با لب تشنه به شهادت رساند. سپس اهلبيت امام (ع) را اسير كرد و آنان را نزد ابنزياد برد. او نيز سرهاى بريدۀ شهيدان را همراه خانوادۀ آن حضرت به شام نزد يزيد فرستاد. وقتى سر سيّدالشّهدا (ع) را در برابر يزيد نهادند، با نى به دندانهاى حضرت زد و طى ابياتى ضمن انكار وحى و هرگونه خبرى از آسمان، آرزو كرد بزرگان قبيلهاش كه در جنگ بدر كشته شدند، امروز شاهد نالۀ خزرجيان بودند و او را مىستودند؛ چرا كه او از آلاحمد انتقام گرفته و بزرگان ايشان را به تلافى بدر كشته بود. آنگاه دستور داد تا سر امام (ع) را به سردر مسجد جامع دمشق نصب كنند. (2)در برخى منابع آمده است كه يزيد ابتدا از شهادت امام حسين (ع) و يارانش مسرور شد و از ابنزياد تقدير كرد؛ امّا به زودى پشيمان شد و از ابنمرجانه بيزارى جست. عدّهاى نيز بر اين باورند كه يزيد اموال و تحفۀ بسيارى به ابنزياد بخشيد و او را به خود نزديك ساخت. سپس در اشعارى وى را قاتل فرد خارجى يعنى حسين (ع) و نابودكنندۀ دشمنان و حسودان خواند. (3)ماجراى اهانت ابنزياد و يزيد به امام سجّاد (ع) و حضرت زينب (عليها السلام) و موضعگيرىها و خطبههاى آن دو بزرگوار و نيز
1) الاخبار الطوال، صص 231 و 242؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 1٧6؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 65، ص 3٩5.
2) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 245؛ مجمعالزّوائد، هيثمى، ج ٩، ص 1٩5؛ الامالى، شيخ صدوق، ص 231؛ روضهالواعظين، فتال نيشابورى، ص 1٩2؛ نهايهالارب فى فنونالادب، نويرى، ج 5، ص 46٠؛ الرد على المتعصّب العنيد، ابوالفرج بن جوزى، ص 4٨.
3) مختصر تاريخ دمشق، ابنمنظور، ج 2، ص 14٩؛ الاخبار الطوال، ص 26٠؛ تذكره الخواص، ابوالمظفّربنجوزى، ص 26٠.
چگونگى بازگشت اهلبيت (عليهم السلام) به مدينه، از وقايع بسيار مهم و تاريخساز اين دوره به شمار مىروند كه شرح آنها به تفصيل در منابع متعدّد آمده است. (1)
يزيد از آغاز خلافت خود، بارها عبداللهبنزبير را به بيعت و اطاعت از خويش فراخواند و حتّى در اين راه از تطميع و تهديد استفاده كرد؛ از جمله به عمروبنسعيد - حاكم جديد مدينه - دستور داد تا سپاهى را به فرماندهى عمروبنزبير - كه با برادرش دشمنى داشت - به مكه اعزام كند؛ امّا او نتوانست به موفّقيّتى دست يابد و سرانجام شكست سختى خورد. همچنينوى پس از ماجراى كربلا و اعلام بيعت شمارى از مكّيان با ابنزبير و تمايل مردم مدينه به وى، نامهاى محبّتآميز به عبداللهبنعبّاس - كه دعوت ابنزبير را رد كرده بود - نوشت و از او خواست تا مردم مدينه را به بيعت با او دعوت كند؛ ولى ابنعبّاس پاسخ دندانشكنى به يزيد داد و او را به دليل كشتن امام حسين (ع) ، سزاوار عذاب دنيا و آخرت دانست. از سوى ديگر، ملاقات گروهى از مردم مدينه با يزيد و اطّلاع از ماهيّت ضدّ دينى وى و ورود ابنمينا به اين شهر براى جمعآورى ماليات مخصوص خليفه، خشم مردم را برانگيخت؛ ازاينرو بر عثمان بن محمّد بن ابىسفيان - حاكم وقت مدينه - شوريدند و او و ساير امويان را از مدينه اخراج كردند. در پى آن، يزيد، مسلمبنعقبه را با پنجهزار نيروى جنگى به مدينه فرستاد و به آنان اجازه داد تا مردم را قتلعام و شهر را غارت كنند. شاميان بيش از دههزار مرد مدنى را كشتند كه در ميان آنان هشتاد صحابى و هزاروهفتصد مهاجر و انصار بودند. همچنين خانههاى بسيارى را غارت كردند. اين حادثه كه به واقعۀ حَرّه معروف است، روز 26 يا 2٧ ذىحجّۀ سال 63 ق و طى يك روز در منطقۀ حره واقم اتّفاق افتاد. (2)
پس از آن كه سپاه مسلمبنعقبه (1)مردم مدينه را قتلعام كرد، روانۀ مكه شد تا كار ابنزبير را يكسره كند. آنان چند ماه شهر مكه را به محاصرۀ خود درآوردند و با منجنيق، كعبه را آتش زدند؛ امّا سرانجام در ربيعالاول سال 64 ق، وقتى خبر مرگ يزيد به آنان رسيد، به شام بازگشتند. (2)
در دورۀ خلافت يزيد، مناطقى در افريقيه، ايران و سوريه فتح شد و خوارج قيامهايى را به رهبرى مرداسبناديه، نافعبنازرق و زبيربنماحوز به راه انداختند كه برخى از آنها به شكست انجاميد. (3)
دورۀ خلافت يزيد، يكى از غمانگيزترين دورههاى تاريخ اسلام به شمار مىرود؛ چراكه وى با استفاده از سياست جنگطلبانه و خشن خود، فرزند رسول خدا (ص) را مظلومانه به شهادت رساند و اهل بيت آن حضرت را مورد هتك حرمت قرار داد.
بسيارى از مردم شهر پيامبر (ص) را به بهانۀ خوددارى از بيعت كشت كه در ميان آنان شمار زيادى صحابى، مهاجر و انصار بودند؛ حتّى اموال و نواميس ايشان را بر سپاهيان خود حلال كرد. او حرمت كعبه را نيز شكست و چند نوبت به مكه لشكركشى كرد و كعبه را به آتش كشيد. همچنين لهو و لعب را در اسلام رواج داد. از خوانندگان حمايت
&
1) البتّه مسلمبنعقبه در ميانۀ راه از دنيا رفت و حصينبننمير، فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت، (تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 3٨1) .
2) تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 353؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 2٠٠؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 24٧.
3) تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 252-254؛ تاريخ خليفةبنخياط، ص 1٩6؛ عقدالفريد، ج 2، ص 131؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 36٠؛ انساب الاشراف، ج 2، صص 13٩ - 141.
كرد و شرابخوارى را علنى ساخت. در روزگار او، خوانندگى، استفاده از آلات موسيقى و تظاهر به شرابخوارى به مكه و مدينه راه يافت. (1)
خودآزمايى
الف) مدينه، 13 ق -- ب) دمشق، 23 ق
ج) بيت رأس، 25 يا 26 ق -- د) حوارين، 2٧ ق
الف) مسيحى -- ب) يهودى
ج) مسلمان -- د) زرتشتى
الف) ايران -- ب) روم
ج) دمشق -- د) قسطنطنيه
الف) 6٠-64 -- ب) 5٨-63
ج) 5٩-65 -- د) 61-6٨
الف) براى رهايى از تهديد يزيد -- ب) براى انجام عمره
ج) براى همراهى با عبداللهبنزبير -- د) براى پرهيز از جنگ در مدينه
الف) قيسبنمسهّر -- ب) زهيربنقين
ج) هانىبنعروه -- د) مسلمبنعقيل
1) الاغانى، اصفهانى، ج 4، ص 4٧٠؛ مروجالذهب، ج 1، ص 3٧٧.
٧. چگونه امام حسين (ع) از دعوت كوفيان اطمينان يافت؟
الف) دريافت نامۀ مسلم -- ب) دعوت مكرّر كوفيان
ج) استفاده از علم امامت -- د) هيچكدام
٨. چه كسى فرماندهى سپاه كوفيان را بر عهده داشت؟
الف) عبيداللهبنزياد -- ب) شمربنذىالجوشن
ج) عمربنسعد -- د) حرّبنيزيد
٩. سپاه ابنزياد و ياران امام چند نفر بودند؟
الف) 3٠ هزار، ٧2 -- ب) 2٠ هزار، ٨٠
ج) 25 هزار، 13٠ -- د) ٨٠ هزار، 2هزار
1٠. وقتى سر مبارك امام حسين (ع) را در برابر يزيد گذاشتند، چه گفت؟
الف) به ابنزياد دشنام داد.
ب) براى انتقام از آلاحمد خرسند شد.
ج) آرزو كرد بزرگان بنىاميّه شاهد نالۀ خزرجيان بودند.
د) گزينۀ ب و ج صحيح هستند.
الف) قتل عام مردم مدينه به دست سپاهيان يزيد، سال 63 ق
ب) حمله به مكه و آتش زدن كعبه، سال 64 ق
ج) كشتار شيعيان يمن به دست ياران مسلمبنعقبه، سال 63 ق
د) قتل عام خوارج، سال 6٧ ق
الف) شهادت امام حسين (ع) ، قتل عام مردم مدينه
ب) حمله به مكه، آتش زدن كعبه
ج) رواج لهو و لعب در اسلام، راه يافتن مظاهر فساد به مكه و مدينه
د) ترويج احاديث پيامبر (ص) ، حفظ حريم اهل بيت (عليهم السلام)
الف) ورود ابنمينا به مدينه براى گردآورى ماليات مخصوص يزيد
ب) به شهادت رساندن امام حسين (ع)
ج) اطّلاع مردم مدينه از ماهيّت ضدّ دينى يزيد
د) همۀ موارد
الف) تشنگى -- ب) شهادت
ج) غربت -- د) شجاعت
براى پژوهش
دربارۀ زندگى يزيد تحقيق كنيد.
اوضاع اجتماعى و فرهنگى مردم شام و كوفه را بررسى كنيد.
در خصوص علل و عوامل شقاوت و سعادت انسانها پژوهش كنيد.
دربارۀ مفاهيمى چون شهادت، ظلمستيزى، امامشناسى، دشمنشناسى و دنياخواهى تحقيق و درسهاى آن را مرور كنيد.
تاريخ زندگى امام حسين (ع) را به تفصيل بررسى و حوادث آن را ارزيابى كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
دانستههاى بيشترى درباره شخصيّت و زندگى مروانيان كسب كند؛
حوادث تاريخى اين دوره را تجزيه و تحليل كند؛
روند تاريخى تغيير جايگاه خلافت به پادشاهى را ارزيابى كند؛
بيش از گذشته با زمينههاى استقرار خلافت اموى و سقوط آن آشنا شود؛
آگاهى خود را در خصوص اوضاع اجتماعى و سياسى دوره امويان افزايش دهد.
بعد از مرگ يزيد، فرزندش معاويه به خلافت رسيد. او در زمان حيات يزيد، وليعهد معرّفى شد و مردم با وى بيعت كردند؛ امّا پس از بيست يا چهل روز و يا دو يا چهار ماه از آن كنارهگيرى كرد. او علّت اين امر را، حقّانيّت اهلبيت (عليهم السلام) براى خلافت دانست و اذعان كرد كه جدّش معاويه در امر خلافت، با شخصيّتى به نزاع برخاست كه از نظر قرابت با رسول خدا (ص) و سابقه در اسلام، شايستهتر از او بود. آنگاه رفتارهاى ضدّ دينى پدرش را برشمرد و گفت كه وى، عترت رسول را كشت، حرمت مدينه را شكست و كعبه را به آتش كشيد؛ ازاينرو، من خلافت را نمىپذيرم و تصميم آن را به خودتان واگذار مىكنم. او حتّى پيشنهاد مروان و برخى از بستگان براى تعيين شوراى خلافت يا جانشين را رد كرد و مسئوليّت آن را نپذيرفت. معاويه چند روز پس از كنارهگيرى از خلافت، در هفده يا بيستويك سالگى، به طرز مشكوكى از دنيا رفت. آنگاه مروانبنحكم بر او نماز گزارد و كنار پدرش - يزيد - وى را به خاك سپرد. معاويۀبنيزيد، هيچ فرزندى نداشت. (1)
1) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 254؛ الطّبقات الكبرى، ج 5، ص 3٩؛ مروجالذهب، ج 1، ص 3٧٩؛ سير اعلام النّبلاء، ج 4، ص 13٩ و ج 3، ص 546.
مروان در سال دوم هجرى در مكه به دنيا آمد. مادرش آمنه، دختر علقمۀ بن صفوان بن اميّه بود. پدرش - حَكَم - از سوى رسول خدا (ص) به طائف تبعيد شد و او دوران كودكى خود را در اين شهر گذراند؛ امّا پس از رحلت آن بزرگوار و در هشت سالگى، همراه پدر به مدينه كوچيد و در آنجا سكونت كرد. او با زنان متعدّدى همچون امّابان، دختر عثمان، رمله، قطيّه و ليلا ازدواج كرد و صاحب سيزده فرزند شد. آمده است كه وى قدى كوتاه، گردنى باريك و صورتى سرخ و سرى بزرگ داشت. او داماد و كاتب خليفۀ سوم بود و خليفه، اموال فراوانى از جمله فدك را به وى بخشيد؛ امّا او در حقّ عثمان خيانت كرد و زمينۀ شورش مردم و قتل او را فراهم آورد. همچنين در كنار طلحه و زبير در جنگ جمل شركت كرد و حضورى فعّال داشت؛ ولى در ميانۀ جنگ، طلحه را به قتل رساند و سپس متوارى شد و پس از پايان جنگ، حضرت على (ع) وى را بخشيد. مروان در دورۀ خلافت معاويه، بارها بر مدينه امارت كرد؛ ولى هر بار به دليل سستى در ادارۀ امور، از كار بركنار شد. او در خطبههاى جمعه، همواره على (ع) را لعن مىكرد و در دورۀ يزيد، والى مدينه را براى كشتن امام حسين (ع) تشويق مىكرد. وى هنگام شورش مردم مدينه بر ضدّ امويان، از شهر اخراج شد؛ به همين دليل يزيد را بر ضدّ مدنىها تحريك كرد و واقعۀ حره را پديد آورد. (1)
به هر روى، پس از مرگ معاويۀبنيزيد، شورشى در ميان شاميان برپا شد و نعمانبنبشير و زفربنحارث، حاكمان اموى حمص و قنسرين و نيز ضحّاكبنقيس در دمشق، مردم را به بيعت با ابنزبير فراخواندند. در پى آن، ابنزبير طى حكمى ضحّاك را به ولايت دمشق برگزيد. از طرفى وقتى مروان اوضاع دمشق را به نفع زبيريان ديد، بر آن شد تا نزد ابنزبير رود و ضمن بيعت با وى، براى امويان درخواست امان كند؛ امّا
1) سير اعلام النّبلاء، ج 3، صص 4٧6 - 4٧٩؛ الطبقاتالكبرى، ج 5، ص 35.
در ميانه راه، عبيداللهبنزياد مانع وى شد و او را تشويق كرد تا به شام بازگردد و خود مدّعى خلافت شود. سرانجام مروان به كمك ابنزياد، عمرو بن سعيد بن عاص، حسانبنبحدل كلبى و خالد بن يزيد بن معاويه در نيمۀ ذيقعدۀ سال 64 ق، در جابيه به خلافت رسيد و مردم مناطقى مانند اردن و دمشق با وى بيعت كردند.
سپس او با تشكيل سپاهى به فرماندهى ابنزياد و عمروبنسعيد، لشكر ضحّاكبنقيس را شكست داد و او را به قتل رساند. پس از آن به مصر رفت و طى نبردى كوتاه در فلسطين، وارد اين شهر شد و مردم را به اطاعت از خود واداشت. گروهى را نيز به رهبرى حبيشبندلجه، براى جنگ با ابنزبير به حجاز فرستاد؛ امّا بسيارى از آنان در مصاف با نيروهاى بصرى ابنزبير كشته شدند. همچنينمروان براى تحقير خالدبنيزيد كه ادّعاى خلافت داشت، با مادرش - همسر سابق يزيد - ازدواج كرد؛ ولى او مروان را در رمضان سال 65 ق مسموم كرد و به قتل رساند. برخى نيز گفتهاند كه مروان بر اثر ابتلا به طاعون از دنيا رفت. (1)
وى سال 26 ق در مدينه متولّد شد. در كودكى نزد عثمان و ابوهريره به استماع حديث پرداختو زمان خلافت پدرش، به فقاهت، زهد و عبادت شهرت داشت؛ امّا وقتى شنيد كه خلافت به او واگذار شده است، قرآن را بست و گفت اين آخرين ملاقات ما با تو بود. آنگاه به شام رفت و ابتدا عمروبنسعيد را - كه در دمشق دست به شورش زده و اين شهر را تصرّف كرده بود - فريب داد و به وليعهدى خود برگزيد؛ امّا پس از چندى او را كشت. سپس نيروهايى را براى تصرّف عراق بدان سو گسيل داشت؛ ولى آنان شكست سختى خوردند. او بار ديگر در سال ٧2 ق پس از امضاى قرارداد صلح با
1) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 25٧؛ سير اعلام النّبلاء، ج 3، ص 4٧٩.
روميان، روانۀ عراق شد و مصعببنزبير - حاكم عراق - را كشت و بر اين منطقۀ مهمّ تسلّط يافت. آنگاه سپاهى ششهزار نفرى به فرماندهى حجّاجبنيوسف ثقفى به حجاز فرستاد. او مدّت پنجاه روز، شهر مكه را به محاصرۀ خود درآورد و طى آن به وسيلۀ منجنيق و پرتاب آتش و سنگ، كعبه و مسجدالحرام را سوزاند و تخريب كرد. سرانجام وى ابنزبير و يارانش را به قتل رساند و بر حكومت نه سالۀ زبيريان پايان داد. (1)
عبدالملك سپس حجّاج را بر كوفه گمارد و او طى بيست سال حكومت بر اين شهر، گروههاى شورشى خوارج را سركوب كرد و صدوبيست هزار نفر از خوارج و شيعيان را كشت و دستكم هشتادهزار نفر را به زندان افكند كه سىهزار نفر از آنان زن بودند. (2)سرانجام وى در شوّال سال ٨6 ق درگذشت.
وى سال 4٨ ق به دنيا آمد. چون در رفاه بود، دانش چندانى نياموخت؛ امّا وقتى به خلافت رسيد، به امور ساختمانى و عمرانى روى آورد؛ از جمله مسجدالنّبى را توسعه داد و بهرغم نارضايتى مردم، خانۀ زنان پيامبر (ص) در اطراف مسجد را تخريب و به مسجد ملحق گردانيد. همچنين درِ كعبه، ستونهاى داخل مسجد و ناودان را طلاكارى كرد. در دورۀ او، فتوحاتى در شرق و غرب مناطق اسلامى صورت گرفت. (3)
وى سال 54 ق در دمشق متولّد و در باديه تربيت شد. مادرش ولاده، دختر عبّاسبنحزن بود. سليمان صورتى بزرگ و سفيد و موهايى بلند داشت؛ به طورى كه
روى شانههايش مىريخت. همچنين مردى فصيح، سخنور، دوستدار جنگ و پرخور بود كه چندين فرزند داشت. گويند وى در يك وعده غذا، چهل قطعه مرغ يا برّهاى چهار ماهه و شش قطعه مرغ و چهل عدد انار مىخورد. سپس به سراغ انگور طائفى مىرفت و سبدى از آن را تناول مىكرد. سليمان در سال ٩6 ق، بر كرسى خلافت نشست و ابتدا كارگزاران وليد را بركنار كرد و به آنان سخت گرفت. مناطقى را نيز در روم به تصرّف خود درآورد و جغرافياى اسلامى را گسترش داد. سپس عمربنعبدالعزيز - حاكم مدينه - را به جانشينى خود برگزيد. وى در صفر سال ٩٩ ق، در محلّى به نام دابق در شهر قنسرين، بر اثر بيمارى ذاتالرّيه درگذشت. (1)
او سال 61 ق در مدينه به دنيا آمد و همانجا تربيت شد. در كودكى به استماع حديث روى آورد و پس از چندى، به فقاهت و علم شهرت يافت. با اين همه، وقتى از مدينه خارج شد، همۀ دانستههاى خود را فراموش كرد. وى با زنان متعدّدى مانند فاطمه دختر عبدالملكبنمروان ازدواج كرد و صاحب فرزندان بسيارى شد. عمر، چهرهاى گندمگون و ظريف و بدنى لاغر داشت. وى چندى از سوى وليدبنعبدالملك فرماندار مدينه بود؛ امّا پس از مرگ سليمانبنعبدالملك به مقام خلافت نائل شد. او طى دو سال خلافت (٩٩-1٠1) ، ضمن معاشرت با محدّثان و فقيهان، دشنام دادن به حضرت على (ع) را ممنوع كرد، فدك را به فاطميان بازگرداند و به حاكم مدينه دستور داد تا دههزار درهم ميان فرزندان فاطمه (عليها السلام) تقسيم كند. همچنين فرمان كتابت و تدوين احاديث رسول خدا (ص) را كه تا آن زمان ممنوع بود، صادر كرد. كوفيان و تازهمسلمانان را از پرداخت هرگونه خراج و مالياتى معاف داشت. نامههايى به پادشاهان در مناطق
&
1) سير اعلام النّبلاء، ج 5، ص 111؛ الاعلام، ج 3، ص 13٠.
گوناگون نوشت و آنان را به اسلام و بهرهمندى از مزاياى آن فراخواند. وى كارگزاران وليد را نيز كنار گذاشت و افرادى صالح بر ولايات گماشت و اصلاحات عمومى و اجتماعى فراوانى را به وجود آورد. در دورۀ وى، بخشهايى از هند به تصرّف مسلمانان درآمد. سرانجام در رجب سال 1٠1 ق، در دير سمعان، واقع در شهر حمص وفات يافت و همانجا به خاك سپرده شد. (1)
وى سال ٧1 ق به دنيا آمد. مادرش عاتكه، دختر يزيدبنمعاويه بود. يزيدبنعبدالملك چهرهاى زيبا و هيكلى درشت داشت. زنان بسيارى اختيار كرد و صاحب يازده پسر شد. وى پس از مرگ عمربنعبدالعزيز، خلافت را به دست گرفت، امّا برخلاف او، جوانى متكبّر و هرزه بود. تمامى كارگزاران عمر را بركنار كرد، اصلاحات خليفۀ پيشين را ناديده گرفت و اخذ خراج و ماليات از مردم را به وضع سابق بازگرداند؛ حتّى بر نخلها و مسيحيانى كه مسلمان شده بودند، ماليات و جزيه تعيين كرد. يزيدبنمهلب شورشى را نيز - كه به وسيلۀ عمر زندانى شده بود - آزاد ساخت. همين امر سبب شد تا ابنمهلب به يارى طرفداران خود بر كوفه و بصره تسلّط يابد و بار ديگر بر ضدّ خليفۀ اموى قيام كند. در دورۀ او، جنگها و شورشهايى در ايران و روم اتّفاق افتاد كه همه سركوب و مناطق ديگرى به جغرافياى اسلامى ملحق شد. دورۀ خلافت يزيد، چهار سال و چند ماه به طول انجاميد و سرانجام در شعبان سال 1٠5 ق، بر اثر ابتلا به سل، در اردن درگذشت. (2)
1) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 3٠6؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 4، ص 56 و ج 15، ص 264 و ج 16، ص216 و ج 1٧، ص 21؛ الكامل فى التّاريخ، ج 2، ص 225 و ج 4، صص 532 و 5٨٩؛ مروجالذهب، ج 1، ص42٨؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 321؛ سير اعلام النّبلاء، ج 5، صص 114 - 14٨.
2) تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 31٠ - 313؛ مروج الذهب، ج 1، ص 435؛ سيراعلام النّبلاء، ج 5، ص 15٠.
او در سال ٧1 ق در دمشق به دنيا آمد. مادرش فاطمه، دختر هشامبناسماعيل بود. هشام چهرهاى زيبا و هيكلى چاق داشت و چپچشم و خشن بود. وى با زنان متعدّدى ازدواج كرد و صاحب فرزندان بسيارى شد. او پس از مرگ يزيدبنعبدالملك، به خلافت رسيد و تا سال 125 ق خلافت كرد. هشام علاقۀ فراوانى به جمعآورى اسب، لباس، فرش و لوازم جنگى داشت. وى مرزها را قوّت بخشيد و قناتهايى را در راه مكه ايجاد كرد كه همگى در ابتداى دولت عبّاسيان به دست داودبنعلى از ميان رفت. وى خالدبنعبدالله قسرى كه نصرانىزاده و همانند حجّاجبنيوسف، فردى خونخوار و دشمن على (ع) بود را به مدّت پانزده سال بر كوفه گمارد. او قيام زيدبنعلى را نيز سركوب كرد و او را به شهادت رساند. سرانجام در ربيعالاول سال 125 ق، به ورم گلو مبتلا شد و درگذشت. عبداللهبنعلى در دورۀ عبّاسيان، جنازۀ او را بيرون آورد و به دار آويخت. (1)
وى در سال ٨٧ يا ٩٧ق در دمشق به دنيا آمد. مادرش امّحجّاج، دختر محمّدبنيوسف ثقفى بود. وليد، چهرهاى زيبا و سفيد داشت و مردى تنومند، كريم، ستودنى و شاعرى خوشطبع و نيكوسرا بود؛ امّا بيشتر سرودههايش از مضامين ضدّ اخلاقى و كفرآميز حكايت مىكرد. او طبق معاهدۀ پدرش با هشام، در يازده سالگى جانشين و وليعهد وى انتخاب شد. آنگاه طى سالهاى 116 و 11٩ ق به حجّ عزيمت كرد؛ امّا رفتارهاى ضدّ دينى او در مراسم حجّ، سبب شد تا هشام طى نامهاى او را سرزنش و مقرّرىاش را قطع كند. همچنين وليد را تهديد كرد و در صدد قتل وى برآمد؛ امّا او به رصافه گريخت و تا مرگ عمويش - هشام - در آنجا اقامت داشت. به
1) مروجالذهب، ج 1، ص43٧؛ سير اعلام النّبلاء، ج 5، ص 351؛ الاعلام، ج ٨، ص ٨6
هر روى، وليد ده روز پس از مرگ وى، در بيست ربيعالاول يا ششم ربيعالثّانى سال 125 ق، در 34 سالگى به خلافت رسيد. او به محض دستيابى به قدرت، اموال هشام و فرزندان او را سرشمارى وتوقيف كرد. كارگزارانش را كنار گذاشت و آنان را به روشهاى گوناگون آزار داد. همچنين قيام يحيىبنزيد را سركوب كرد و به يوسفبنعمر نوشت تا پيكر زيدبنعلى (ع) را آتش بزند و خاكستر او را در فرات بريزد. براى معلولان، جذاميان و نابينايان شامى مقرّرى و خدمتكار تعيين كرد؛ امّا اهمال تدريجى وى در امور زندگى مردم؛ مصرف بىرويۀ بيتالمال در امور شخصى؛ بىتوجّهى به اطرافيان؛ افراط در هرزگى؛ ميگسارى و مجالست با افراد فاسق و دشمنى با بنىاميّه، پايههاى حكومتش را متزلزل كرد و زمينۀ سقوطش را فراهم آورد. سرانجام به دست سربازان پسر عمويش - يزيدبنوليد - كشته شد. آنگاه سرش را بر نى كردند و در شهر دمشق به گردش درآوردند؛ بنابراين خلافت يكسال و چند ماه وليدبنيزيد، با مرگ وى در روز پنجشنبه 25 يا 2٨ جمادىالثّانى 126 ق در 35، 36، 4٠، 42 يا 45 سالگى [بنابه اختلاف اقوال] پايان يافت. (1)
وى در سال ٨6 ق در دمشق زاده شد. مادرش شاهفرند، دختر فيروز و نوۀ يزدگرد بود كه در ماوراءالنّهر به اسارت مسلمانان درآمد و حجّاج، او را براى وليدبنعبدالملك فرستاد. يزيد مردى فصيح و اهل ورع و پرهيزكارى بود. چهرهاى گندمگون و بدنى لاغر و اعجابانگيز داشت و از شنيدن غنا و موسيقى نهى مىكرد. او بر پسر عمويش - وليد - شوريد، او را به قتل رساند و سپس خود را خليفه خواند. يزيد ابتدا دريافتى
1) تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 52٠؛ مقاتلالطّالبيين، صص ٩٧-٩٨؛ البداية و النهاية، ج ٩، ص 362؛ الكامل فى التّاريخ، ج 5، ص 264؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 63، ص 32٨؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 333؛ زهرالآداب و ثمرالالباب، قيروانى، ج 4، ص 3٨3؛ عمدةالطّالب، ابنعنبه، ص 25٨؛ مروج الذهب، ج 1، ص 43٩.
نظاميان را كاهش داد و به همين دليل به يزيد ناقص شهرت يافت. پس از آن، شورشهايى بر ضدّ حاكمان يزيدى در همه شهرها و مناطق اسلامى رخ داد. از جمله عبّاسبنوليد در حمص، بشربنوليد در قنّسرين، عمروبنوليد در اردن و يزيدبنسليمان در فلسطين قيام كردند. مروانبنمحمّد نيز كه در ارمنستان به سر مىبرد، به انتقام خون وليد، رهسپار عراق شد؛ امّا زمانى كه به حران رسيد با يزيد مصالحه كرد و طى آن، امارت موصل، ارمنستان، جزيره و آذربايجان به او واگذار شد. يزيد سرانجام پس از پنج ماه خلافت به دست برادرش - ابراهيم كه خواستار خلافت بود - در هفتم ذىحجّه سال 126 ق در دمشق به قتل رسيد. بعضى گفتهاند كه او به مرض طاعون درگذشت و در بابالفراديس دمشق به خاك سپرده شد. وقتى مروانبنمحمّد به خلافت دست يافت، جنازۀ او را بيرون آورد و به دار آويخت. (1)
تاريخ تولّد و نام مادر وى معلوم نيست. او فردى چاق بود و چشمانى كوچك داشت كه در ذىحجّة سال 126 ق به خلافت رسيد و در صفر سال 12٧ ق، پس از هفتاد روز حكومت، از سوى مروانبنمحمّد، كنار گذاشته شد. آنگاه چندى از عمر خود را در زندان سپرى كرد و سرانجام به دست عبّاسيان در سال 132 ق به قتل رسيد. (2)
وى در سال ٧2 ق در جزيره به دنيا آمد. مادرش لبابه، از اسراى كُرد بود. مروان سرى بزرگ، هيكلى تنومند و چهرهاى سفيد داشت و مردى خشن، بىرحم، اديب، سخنور، خوشگذران و دوستدار سفر بود. در دورۀ او، ضحّاكبنقيس خارجى، سليمانبنعبدالملك اموى و ثابتبننعيم جذامى و بسيارى ديگر در حمص، عراق،
اردن و ساير شهرها دست به شورش زدند؛ امّا او شورشها را سركوب كرد. حتّى مختاربنعوف خارجى كه در مدينه قدرت را به دست گرفته بود، در مصاف با سپاه شام شكست خورد و به يمن گريخت. همچنين ابومسلم خراسانى در محرّم 132، سپاهى را به فرماندهى قحطبه به جنگ ابنهبيره - دست نشاندۀ مروان در عراق - فرستاد و او را شكست داد و زمينۀ اضمحلال امويان را فراهم آورد. از سوى ديگر، ابوسلمه خلال - پايهگذار حكومت عبّاسيان - ابوالعبّاس سفّاح را به كوفه برد و پس از دو ماه، مردم را به بيعت با وى فراخواند. چندى بعد سفّاح، عموى خود - عبداللهبنعلى - را روانۀ جزيره كرد تا نيروهاى شامى را در هم بشكند و مروان را به قتل برساند. وقتى عبدالله بر جزيره تسلّط يافت و آهنگ شام كرد، مروان ابتدا به فلسطين و سپس به مصر گريخت. سرانجام در منطقهاى به نام بوصير به دست ياران عبداللهبنعلى كشته شد. با مرگ وى در ذىحجّه سال 132 ق، دورۀ خلافت امويان پايان يافت و دورۀ عبّاسيان آغاز شد. (1)
وقتى عبيداللهبنزياد بر امارت كوفه گمارده شد، اوضاع سياسى و اجتماعى اين شهر بهكلّى تغيير كرد. نوميدى و ترس از خشونت ابنزياد، فضاى كوفه را فراگرفت و كوفيان بهرغم دعوت از امام حسين (ع) ، دست از يارى آن حضرت برداشتند؛ امّا اندكى پس از واقعۀ كربلا، از كردۀ خويش سخت پشيمان شدند و در صدد برآمدند تا به هر شكل ممكن، ننگ اين گناه بزرگ را از دامن خود شسته و دستكم از قاتلان سيّدالشّهدا (ع) انتقام گيرند يا با نثار خون خويش، به درگاه خداوند توبه كنند. همچنين در صورت پيروزى، كار را به اهلبيت (عليهم السلام) واگذارند. آنگاه سليمانبنصرد خزاعى را به
1) تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 33٨؛ مروجالذهب، ج 1، صص 446-46٠.
رهبرى خويش برگزيدند. او طى سخنانى، از مردم خواست تا از مرگ نهراسند و همچون بنىاسرائيل (1)با كشتن خود، توبه كنند. سپس با ارسال نامه به مدائن و بصره، شيعيان را بدين امر دعوت كرده وبه جمعآورى نيرو و سلاح پرداخت. (2)
از سوى ديگر، با مرگ يزيد و فرار ابنزياد، كوفه به دست زبيريان افتاد. در اين ميان، اشراف و ثروتمندان كه اغلب آنان از بنىاميّه حمايت كرده و در شهادت امام (ع) دست داشتند، از بيم شمشير توّابين به حاكمان زبيرى پناه بردند. عبداللهبنيزيد - والى زبيرى كوفه - نيز با فريب توّابين، آنان را به مبارزه با شاميان - دشمن اصلى زبيريان - و ابنزياد - كه به دمشق گريخته بود - دعوت كرد. سليمان هم كه به گفتۀ مختار، فاقد شمّ سياسى بود و البتّه براى پرهيز از كشتار در كوفه، نيروهاى (3)خود را از شهر خارج كرد، اين در حالى بود كه عدّهاى از كوفيان اعتقاد داشتند كه ابتدا بايد قاتل اصلى امام حسين (ع) - يعنى عمربنسعد - كه در كوفه است مجازات شود؛ امّا سليمان به سخن آنان توجّهى نكرد و عمر را ضعيف و سهلالوصول و عبيدالله را دشمن واقعى امام (ع) خواند. به هر روى، توّابين نخست به كربلا رفتند و بر مزار سيّدالشّهدا (ع) گريستند و از حضرت خواستند تا توبۀ ايشان را بپذيرد. آنگاه به سوى قرقيسا - محلّى در مسير شام - عزيمت كردند و در عينالورده اردو زدند. در آن سو، مروانبنحكم از شاميان بيعت گرفت و براى تسلّط بر كوفه - كه اكنون در اختيار ابنزبير بود - سپاهى را به فرماندهى حصينبننمير روانۀ اين شهر كرد. آنان ابتدا در مصاف با توّابين شكست خوردند؛ ولى با پيوستن
1) بقره: 54.
2) تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 426؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 342؛ تجاربالامم، ابنمسكويه، ج 2، صص1٠٨-11٠.
3) روشنگرى مختار باعث شد تا از شانزده يا دوازده هزار نفرى كه در سپاه توّابين حضور داشتند تنها سههزار نفر در جنگ شركت كنند و بقيه در كوفه بمانند. حدود چهارهزار نفر از آنان نيز به مختار پيوستند، (تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 453؛ الفتوح، ج 6، ص 21٠) .
هشتهزار نيروى جديد به سپاه ابننمير، سران توّابين از جمله سليمانبنصرد خزاعى، مسيببننجبه و عبداللهبنوال و عدّهاى ديگر كشته شدند. پس از آن، رفاعۀبنشداد، بقاياى سپاه را جمعآورى كرد و شبانه به كوفه بازگشت. بدين ترتيب، نهضت توّابين كه از سال 61 ق آغاز شده بود، در سال 65 ق بدون هيچ دستاوردى پايان يافت. (1)
مختار از شيعيان معروف كوفه بود كه طى سالهاى 66-6٧ ق قيامى را بر ضدّ بنىاميّه ترتيب داد و از قاتلان سيّدالشّهدا (ع) انتقام گرفت. از زندگى مختار آگاهى چندانى در دست نيست؛ جز آنكه وى در طائف در خاندان ثقيف سكونت داشت و سپس در زمان خليفۀ دوم، همراه پدر به مدينه رفت و در آنجا تربيت يافت. فردى شجاع، فصيح، زيرك، صاحب انديشه و رأى و دوستدار اهلبيت (عليهم السلام) بود. پدرش ابوعبيد ثقفى، از فرماندهان شجاع اسلام به شمار مىرفت و در فتح عراق كشته شد. (2)
وقتى مسلمبنعقيل وارد كوفه شد، ابتدا در منزل مختار اقامت گزيد؛ امّا پس از آنكه اوضاع به نفع ابنزياد تغيير كرد و محلّ اختفاى او معلوم شد، به خانۀ هانىبنعروه رفت. مختار هنگام قيام مسلم در شهر حضور نداشت و چون به كوفه بازگشت، از سوى مأموران ابنزياد دستگير و زندانى شد؛ ولى پس از حادثۀ كربلا با دخالت شوهر خواهرش - عبداللهبنعمر - آزاد شد. آنگاه وى به طائف رفت و چندى در آنجا اقامت كرد. سپس عازم مكه شد و در آنجا با ابنزبير دست بيعت داد، مشروط بر اينكه در امور حكومت شريك او باشد. همزمان شهر مكه به محاصرۀ شاميان درآمد و او در كنار ساير مردم و خوارج به دفاع از حرم پرداخت؛ امّا به سبب بىتوجّهى ابنزبير رهسپار كوفه شد. (3)
&
ورود مختار به كوفه با قيام توّابين مصادف شد. وى كه متوجّه خطر ابنزبير و خطاى سليمانبنصرد شده بود، تلاش كرد تا شيعيان را از همراهى با توّابين بازدارد. در پى آن، بسيارى از كوفيان، اردوى سليمان را ترك كردند و چهارهزار نفر نيز به مختار پيوستند. در اين ميان، اشراف كوفه - يا قاتلان امام حسين - كه از قدرت يافتن مختار به هراس افتاده بودند، حاكم زبيرى را بر ضدّ وى تحريك كردند و سرانجام او را به زندان افكندند؛ امّا او پس از ماجراى توّابين، بار ديگر با وساطت و نفوذ عبداللهبنعمر آزاد شد. سپس به صورت پنهانى به جمعآورى نيرو پرداخت و كسانى چون ابراهيمبنمالك اشتر را به يارى طلبيد. آنگاه در ربيعالاول سال 66 ق، قيام خود را آغاز كرد و در مدّت كوتاهى بر شهر تسلّط يافت. در پى آن، عبداللهبنمطيع- حاكم زبيرى كوفه - پس از سه روز مقاومت، مخفيانه از شهر گريخت و قصر كوفه به دست مختار افتاد. (1)
مختار طى مدّت حكومت بر كوفه، سعى كرد با تمسّك به سيرۀ امام على (ع) ، با عموم مردم بهويژه ايرانيان رفتارى محبّتآميز و عادلانه داشته باشد؛ به همين دليل مردم نيز به او عشق مىورزيدند. با اين همه، وى با اشراف و ثروتمندان اين شهر - كه دست به شورش زده بودند -جنگيد و بيش از نهصد نفر از آنان، به خصوص گروهى از قاتلان امام حسين (ع) را كشت. همچنين گروهى را براى نجات محمّدبنحنفيه از زندان ابنزبير به مكه اعزام كرد كه با موفّقيّت همراه بود. سپاهى را نيز به فرماندهى ابراهيمبنمالك اشتر به مصاف شاميان فرستاد و پس از شكست آنان، عبيداللهبنزياد - فرماندۀ ايشان - و حصينبننمير را نيز به هلاكت رساند. سپس تمامى كسانى كه در كربلا حضور داشتندو مرتكب جنايت شده بودند را يافت و مجازات كرد. با اين وجود، كسانى چون محمّد بن اشعث بن قيس به بصره گريختند و مصعببنزبير را براى حمله
1) تاريخ الامم و الملوك، ج 4، صص 433 و 45٠-512؛ المنتظم، ابنجوزى، ج 2، صص 212-221.
به كوفه و كشتن مختار تحريك كردند. آنان افرادى را نيز به كوفه فرستادند تا مردم را از گرد مختار پراكنده كنند. در اين ميان، ابراهيمبنمالك هم كه در موصل حكومت را به دست گرفته بود، از حمايت مختار امتناع ورزيد؛ در نتيجه مختار در برابر سپاه زبيرى شكست خورد و به شهادت رسيد. (1)
برخى از منابع تاريخى و رجالى، مختار را كذّاب خوانده و گفتهاند كه او ابتدا ادّعاى پيامبرى كرد و سپس محمّدبنحنفيه را مهدى آل محمّد (ص) ناميد و مردم را به امامت وى دعوت كرد. همچنين گفتهاند كه او براى نيل به مقام خلافت، دست به قيام زد. در مقابل، رواياتى در دست است كه نشان مىدهد اهلبيت (عليهم السلام) از حركت مختار راضى بودهاند؛ از جمله اين كه امام حسين (ع) ، عمربنسعد را نفرين كرد و از كشته شدن وى به دست غلام ثقفى خبر داد. وقتى سر بريدۀ عمربنسعد و فرزندش را در برابر امام سجّاد (ع) گذاردند، حضرت براى نخستين بار بعد از حادثه كربلا خنديد. زمانى كه سر ابنزياد را به مدينه فرستادند، بنىهاشم او را ستودند و در حقّ وى دعا كردند، امام باقر (ع) از دشنام مختار نهى فرمود و او را انتقامگيرنده از قاتلان اهلبيت (عليهم السلام) و يارىدهندۀ ايشان خواند و رحمت الهى را براى وى آرزو كرد. ابنعبّاس نيز در پاسخ به ابنزبير كه او را كذّاب خوانده بود، مختار را كشندۀ قاتلان بنىهاشم و منتقم خون آنان و تسكيندهندۀ دلهاى ايشان دانست و گفت كه پاداش چنين كسى، دشنام نيست. به هر روى، بايد اذعان كرد كه علّت اصلى اين نسبتهاى ناروا، ضرباتى است كه مختار بر پيكرۀ بنىاميّه و زبيريان و قاتلان امام حسين (ع) و ياران آن حضرت وارد كرد. (2)
1) مروجالذهب، ج 1، صص 3٨1 و 3٩1؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 4، صص 441، 51٧، 524، 52٩، 54٠، 552 و 55٨-56٩.
2) عيونالاخبار، ابنقتيبه، ج 1، ص ٨6؛ مروجالذهب، ج 1، ص 3٩٨؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 533، انساب الاشراف، ج 1، ص 444؛ الطّبقات الكبرى، ج 5، ص 1٠٠؛ اختيار معرفه الرّجال، طوسى، ج 1، ص 34٠؛ تاريخ خلفا، جعفريان، ص 6٠٠؛ اصدقالاخبار فى قصة الاخذ بالثّار، امين، ج 1، ص 2.
يك- شورش ابناشعث: بعد از كشته شدن ابنزبير در سال ٧2 ق و تسلّط عبدالملكبنمروان بر مناطق اسلامى، حجّاجبنيوسف ثقفى، امارت كوفه را به دست گرفت. آنگاه او در سال ٨٠ ق، عبدالرّحمانبن محمّدبن اشعث را براى فتح سيستان بدان سو گسيل داشت. ابناشعث، ابتدا مناطقى را به تصرّف خود درآورد و اموال بسيارى را به غنيمت گرفت؛ ولى از ورود به ساير شهرهايى كه در اختيار رَتْبيل - پادشاه كابل - بود، هراسيد و در «بست» اقامت كرد و تصميم گرفت برخلاف نظر حجاج، فتوحات را تا سال بعد متوقّف سازد، امّا اين موضوع به كشمكشى ميان وى و حجّاج تبديل شد و او را بر آن داشت تا دست به شورش زند و سپاه خود را به جهاد با رهبران گمراه و بىدين و بركنارى امويان از خلافت فراخواند. در پى آن، در ذىحجّۀ سال ٨1 ق، وارد بصره شد و چهارهزار نفر از مردم اين شهر و نيز مردم كوفه به او پيوستند. در اين ميان حتّى فقيهان سنّى و شيعيانى حضور داشتند كه از ستم حجّاج به تنگ آمده بودند. در اين ميان، عبدالملك - خليفۀ اموى - به آنان پيغام داد كه حاضر است حجّاج را عزل كند؛ امّا شورشيان نپذيرفتند. شورش ابناشعث تا سال ٨3 ق ادامه يافت؛ ولى سرانجام در برابر نيروهاى حجّاج در ديرالجماجم - محلّى در هفت فرسخى كوفه - (1)شكست خورد و تعداد فراوانى از ياران وى كشته يا اسير شدند. پس از آن، عبدالرّحمان به سوى خراسان گريخت؛ ولى ياران حجّاج او را تعقيب كردند و در خراسان كشتند. (2)
ابناشعث در قيام خود، هيچگونه انگيزۀ مذهبى خاصّى را دنبال نمىكرد و عامل اصلى
آن، فقط مقابله با حجّاج و روحيۀ برترىجويى بود. شيعيان و فقهاى سنّى نيز صرفاً براى مخالفت با حاكم ستمگرى چون حجّاج به حمايت از ابناشعث برخاستند.
دو- شورش يزيدبنمهلب: وى در عهد عبدالملكبنمروان با خوارج جنگيد. در دورۀ خلافت سليمانبنعبدالملك نيز بر امارت خراسان منصوب شد و به فتوحاتى در آن ناحيه و گرگان دست يافت؛ امّا پس از روى كار آمدن عمربنعبدالعزيز، به دليل آن كه غنايم به دست آمده را به حكومت نپرداخته بود، به زندان افتاد. وقتى يزيدبنعبدالملك به خلافت رسيد، او از زندان گريخت و به عراق رفت. در آنجا حدود سههزار نفر به او پيوستند و با سپاه اموى به رهبرى عدىبنارطاۀ - حاكم بصره - به نبرد پرداخت و آنان را شكست داد. پس از آن بر شهر بصره و نيز ناحيۀ شرق، اهواز، كرمان، مكران، سند و هند تسلّط يافت و براى اين مناطق، حاكمانى تعيين كرد؛ امّا در آن سو، يزيدبنعبدالملك سپاهى پنجاههزار نفرى به فرماندهى برادرش - مسلمه - به مصاف آنان فرستاد. دو سپاه در صفر سال 1٠2 ق در محلّى به نام عَقْر - نزديك كوفه - در برابر هم قرار گرفتند. ابتدا مسلمه آنان را به صلح فراخواند؛ ولى يزيد نپذيرفت و سپاه شامى را اندك شمرد. آنگاه جنگ ميان آنان درگرفت و سههزار نفر از جمله يزيدبنمهلب و چهار برادر او كشته شدند. (1)
سه- شورش خوارج: خوارج گروهى تندرو بودند كه پس از شكست ماجراى حكميّت، دست به شمشير بردند و در برابر امام على (ع) صفآرايى كردند؛ ازاينرو، حضرت در نهروان به مصاف ايشان رفت و تمامى آنان را به قتل رساند. فقط كمتر از ده نفر موفّق به فرار شدند كه پس از شهادت امام (ع) ، بار ديگر سازمان يافتند و افراد ديگرى به آنان پيوستند. آنگاه طى سالهاى متمادى تلاش كردند تا حكومت بنىاميّه را
1) تاريخ اليعقوبى، ج 2، صص 2٩6، 3٠1، 3٠٨ و 31٠ - 311؛ التّنبيه و الاشراف، صص 2٧٧ - 2٧٨؛ الفتوح، ج ٧، صص 1٩3- 23٠.
ساقط كنند؛ ولى هيچگاه به هدف دست نيافتند (1)از جمله فروۀبننوفل اشجعى بود كه پيش از جنگ نهروان، همراه هزار و پانصد تن از ياران خود از خوارج جدا شده و به دسكره - در حوالى موصل - رفته بود و پس از صلح امام حسن (ع) ، به كوفه بازگشت و به نبرد با معاويه پرداخت. (2)
خوارج به ويژه طى دهۀ شصت و هفتاد هجرى در بصره و كوفه فعّاليّت داشتند. آنان پس از مرگ معاويه، شورشى را به رهبرى مرداسبناديه بر ضدّ امويان ترتيب دادند؛ امّا از سوى ابنزياد سركوب شدند. سختگيرى ابنزياد (3)بر خوارج به حدّى بود كه اغلب آنان به مكه - گسترۀ خلافت ابنزبير - گريختند. ابنزبير نيز كه براى جنگ با بنىاميّه، يارى شيطان را هم مىپذيرفت، از حضور آنان استقبال كرد و رفتارى مسالمتآميز با ايشان داشت. همين امر باعث شد تا خوارج تجديد قوا كنند و مردم بصره را آزار دهند و امنيّت راههاى تجارى آنان را به خطر اندازند؛ ازاينرو بصريان سپاهى را به فرماندهى مهلببنابىصفره تشكيل داده و توانستند گروه خوارج به رهبرى نافعبنازرق را شكست دهند. آنان حتّى بقاياى سپاه خارجى را تا اصفهان تعقيب كردند. با اين همه، سپاه خوارج در فارس مستقر شد و مدّت سه سال با مهلب جنگيد، امّا سرانجام به دليل انشعابها و درگيرىهاى داخلى، شكست خورد و از ميان رفت. (4)
بار ديگر صالحبنمَسْرح در سال ٧6 ق، سپاهى را گرد آورد و با حجّاج به نبرد پرداخت؛ امّا پس از مدّتى كشته شد. آنگاه شبيب خارجى، رهبرى خوارج را به دست گرفت. او در بيشتر اين جنگها به پيروزى رسيد و حتّى يكبار وارد كوفه شد و عدّهاى
با وى بيعت كردند؛ ولى در برابر سپاه شام شكست خورد. صالحبنيحيى، زياد اعسم، داودبنعقبه عبدى، بسطامبنمرى يشكرى، عقفان و عدّهاى ديگر نيز، شورشهايى را بر ضدّ خلفاى بنىاميّه رهبرى كردند. (1)
خوارج چهرهاى مذهبى و زاهدانه داشتند كه در جذب مردم بهويژه ايرانيان تأثير بسزايى داشت؛ امّا افرادى خشن و بىرحم بودند و حتّى كودكان و زنان باردار را مىكشتند. (2)حضور آنان در هر شهرى براى عامّۀ مردم رعبانگيز و خطرآفرين بود؛ از اينرو از هر گونه كمكى به ايشان دريغ نمىورزيدند و به يارى ايشان مىشتافتند. البتّه خشونت و ستمگرى حجّاج و بنىاميّه نيز، از دلايل همكارى مردم با اين گروه بود. (3)
يك- قيام زيدبنعلى (ع) : وى فرزند امام سجّاد (ع) و فردى دانشمند، درستكار، سخنور و باشخصيّت بود. (4)او براى حلّ مسئلۀ مالى كه با بنىالحسن يا خالدبنعبدالله قسرى داشت، نزد هشامبنعبدالملك رفت؛ امّا هشام كه شنيده بود زيد مدّعى خلافت است، به او اهانت كرد و گفت: «كسى كه از كنيزى زاده شده، شايستۀ خلافت نيست» . همچنينهشام به امام باقر (ع) - برادر زيد - توهين كرد و اين امر، خشم زيد را برانگيخت. وى با آمدن به كوفه، علىرغم اصرار يوسفبنعمر، حاكم كوفه، براى اخراج او از شهر، مدتى در كوفه ماند. طى اين مدّت، شمارى از مردم به ديدارش شتافتند و او را براى قيام بر ضدّ بنىاميّه ترغيب كردند؛ ولى او توصيۀ همراهان خود را كه بر بىوفايى كوفيان و ترك آنان تأكيد
1) تاريخ الامم و الملوك، ج 5، صص 4٩ - 56؛ انساب الاشراف، ج 3، صص 4٩، 56، ٨4 و 131.
2) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 5، صص ٨٠ - ٨2؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 4، صص 6٠ و61.
3) انساب الاشراف، ج 3، ص 24٠؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 52؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 5، ص 114.
4) سير اعلام النّبلاء، ج 5، ص 3٨٩؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 2٩٩.
مىكردند، پذيرفت و رهسپار مدينه شد. با اين همه، كوفيان در قادسيه راه را بر زيدبنعلى بستند و خواستار بازگشت او شدند. همچنين به او اطمينان دادند كه صدهزار شمشير به يارى وى برخاستهاند تا بساط خلافت بنىاميّه را برچينند.
به هر روى، زيد با گرفتن تعهّد از آنان، مخفيانه به كوفه بازگشت و حدود ده ماه در كوفه و بصره به سر برد و مردم را به قيام دعوت كرد. همچنين نامههايى به دوستداران اهلبيت (عليهم السلام) در ساير شهرها نوشت و با يادآورى ظلم بنىاميّه، از جهاد با امويان سخن گفت. همچنيننمايندگانى نيز به برخى از مناطق فرستاد. پس از آن، بيش از پانزدههزار نفر از مردم كوفه، بصره، واسط، موصل، مدائن، رى، خراسان، گرگان و جزيره و حتّى شمارى از دانشمندان، فقيهان، قاريان و بزرگان با وى بيعت كردند.
از سوى ديگر، وقتى يوسفبنعمر- حاكم كوفه - شنيد زيد به كوفه بازگشته است، در پى يافتن محلّ اختفاى وى برآمد و كسانى را مأمور كرد تا مخفيانه و در پوشش دوستدار اهلبيت (عليهم السلام) به شيعيان نزديك شوند و آگاهىهايى را دربارۀ او به دست آورند. همچنين مردم را در مسجد جمع كرد و آنان را سوگند داد تا محلّ زندگى زيد را اعلام كنند؛ ازاينرو، زيد قيام خود را پيش از موعد مقرّر در صفر سال 122 ق آغاز كرد؛ امّا پيش از آن، يوسفبنعمر مردم را در مسجد جامع گرد آورد و در را به روى آنان بست. به مأموران نيز فرمان داد تا اعلام كنند هر كس از منزل خارج شود، كشته خواهد شد. با اين همه، فقط حدود پانصد نفر از كوفيان به زيد پيوستند و در قيام وى شركت كردند. آنگاه به مصاف سپاه يوسفبنعمر رفتند كه از دوازدههزار شامى تشكيل شده بود. سپاه زيد طى دو روز نبرد، بسيارى از آنان را كشتند؛ امّا ورود تيراندازان ماهر سِنْدى به صحنۀ جنگ، نتيجه را به سود شاميان تغيير داد و زيد و بقاياى سپاه او به شهادت رسيدند. به دستور حاكم كوفه، سرِ زيدبنعلى را جدا كرده و پيكرش را در
&
محلّۀ كُناسه كوفه به دار آويختند. پس از چندى به امر وليدبنيزيد - جانشين هشامبنعبدالملك - آن را آتش زده و خاكسترش را در فرات ريختند. (1)
دو- قيام يحيىبنزيد: وى در قيام پدرش - زيد بن على - حضور داشت و پس از شهادت وى، ابتدا به مدائن و سپس به نيشابور رفت و چندى در آنجا اقامت كرد. آنگاه رهسپار سرخس شد. در آنجا گروهى از خوارج نزد وى آمدند و از او خواستند تا بر ضدّ بنىاميّه قيام كند؛ امّا يحيى به توصيۀ ميزبان خود - يزيدبنعمر - درخواست آنان را رد كرد و از آنجا راهى بلخ شد و تا پايان عهد هشامبنعبدالملك در اين شهر سكنى گزيد. در آن سو، يوسفبنعمر - حاكم عراق - كه به شدّت در تعقيب وى بود، وقتى شنيد يحيى به بلخ كوچيده است، به نصربنسيّار - حاكم خراسان - نوشت تا او را دستگير و زندانى كند. نصر نيز به زودى محلّ اختفاى يحيى را يافت و او را در غل و زنجير كرد و در قهندوز مرو به زندان سپرد؛ امّا پس از مرگ هشام، وى به امر وليدبنيزيد - خليفۀ جديد - آزاد شد و اجازه يافت به هر شهرى كه خواست عزيمت كند. سپس يحيى به سرخس رفت؛ امّا حاكم اين شهر او را به طوس و از آنجا به بيهق فرستاد. در آنجا12٠ نفر از شيعيان، او را به قيام دعوت كردند. آنگاه او به نيشابور رفت و در آنجا با سپاه دههزار نفرى عمروبنزراره - والى نيشابور - جنگيد و او را شكست داد. پس از آن، روانۀ جوزجان شد. در آن شهر، شمارى از مردم طالقان و فارياب نيز به او پيوستند؛ امّا پس از چندى سپاه نصربنسيّار به فرماندهى مسلمبناَحْور به جوزجان رسيد و يحيى و همۀ ياران او را به شهادت رساند. به دستور نصربنسيّار، سرِ يحيى را از بدن جدا كردند و پيكرش را به دروازۀ شهر آويختند. اين واقعه در سال 125 اتّفاق افتاد. (2)
سه- قيام عبداللهبنمعاويه: وى از نوادگان عبداللهبنجعفر طيّار- همسر حضرت زينب (عليها السلام) - بود و به شعر و ادب علاقه بسيار داشت. قيام او از سال 12٧ ق، آغاز و در 131ق با قتل وى، پايان يافت. عبدالله در دوره مروانبنمحمّد - آخرين خليفۀ اموي- كه حاكميّت بنىاميّه بهويژه در عراق ضعيف شده بود، به دعوت مردم اين منطقه دست به شورش زد و توانست كوفه را به تصرّف خود درآورد. در پى آن، كوفيان و شمارى از مردم مدائن و فمالنيل با او بيعت كردند؛ امّا وقتى در برابر سپاهيان عبداللهبن عمربن عبدالعزيز - والى عراق - قرار گرفت، كوفيان او را تنها گذاردند. آنگاه به كمك قبيلۀ ربيعه، كه براى وى اماننامه گرفته بودند، رهسپار مدائن شد. او در آنجادوباره نيروهايى را جمعآورى كرد و با عدّهاى از كوفيان كه به تازگى به او پيوسته بودند، راهى جبال شد و چندى در اصفهان، قومس، حلوان، اصطخر و رى حكومت كرد. برادرانش را نيز به فارس، شيراز، كرمان، قم و جبال فرستاد؛ امّا در سال 12٩ق، در برابر عامربنضبّاره - فرستادۀ امويان - شكست خورد و به هرات گريخت. در آنجا عامل ابومسلم خراسانى او را دستگير و به زندان افكند و سپس در سال 131 ق به قتل رساند. (1)
خودآزمايى
الف) ناتوانى خود t t ب) حقّانيّت اهل بيت (عليهم السلام)
ج) اوضاع نابسامان اجتماع t د) مخالفت با پدر
الف) عمروبنسعيد t t ب) خالدبنيزيد
ج) عبداللهبنزبير t t د) عبيداللهبنزياد
1) مقاتلالطّالبيين، صص 11-116؛ تاريخ الامم و الملوك، صص 54٩-6٠4؛ الاغانى، اصفهانى، ج 3، ص 36٩.
الف) اعزام نيرو به عراق t ب) صلح با روميان
ج) كشتن مصعببنزبير t د) همۀ موارد
الف) مختار t t ب) يزيد
ج) عبدالملك t t د) مروان
الف) سليمانبنعبدالملك t ب) عمربنعبدالعزيز
ج) وليدبنيزيد t t د) هشامبنعبدالملك
الف) يزيدبنعبدالملك t ب) هشامبنعبدالملك
ج) سليمانبنعبدالملك t د) عمربنعبدالعزيز
٧. يحيىبنزيد به دستور چه كسى به شهادت رسيد؟
الف) يزيدبنعبدالملك t ب) سليمانبنعبدالملك
ج) هشامبنعبدالملك t د) وليدبنيزيد
٨. قيام توّابين چه هدفى را دنبال مىكرد و رهبر آنان كه بود؟
الف) حمايت از مختار، مختار ثقفى
ب) انتقام از قاتلان حسين (ع) ، سليمانبنصرد خزاعى
ج) توبه از حضور نداشتن در كربلا، سليمانبنصرد خزاعى
د) گزينههاى ب و ج صحيح هستند.
٩. چرا مختار در قيام مسلمبنعقيل شركت نكرد؟
الف) به پيروزى آن اعتقاد نداشت ب) در شهر نبود
ج) طرفدار ابنزياد بود t د) هيچكدام
1٠. چرا مختار در قيام امام حسين (ع) حضور نداشت؟
الف) در زندان ابنزياد بود t ب) از قيام امام اطّلاع نداشت
ج) پيروزى آن را غيرممكن مىدانست د) كوفيان مانع شدند
الف) اجراى عدالت t t ب) تأسيس دارالحكومه
ج) انتقام از قاتلان امام حسين (ع) t د) سركوب اشراف
الف) هشامبنعبدالملك، 122 ق ب) وليدبنيزيد، 121 ق
ج) يزيدبنعبدالملك، 125 ق t د) هيچكدام
الف) پانزدههزار نفر t ب) دوازدههزار نفر
ج) دههزار نفر t t د) پانصد نفر
الف) 12٧-131 ق t t ب) 12٧-12٩ ق
ج) 12٩-131 ق t t د) 125-12٩ ق
براى پژوهش
در خصوص اوضاع اجتماعى، فرهنگى و سياسى دورۀ مروانيان تحقيق كنيد.
به زندگى خلفاى اموى توجه و دربارهاش بررسى كنيد.
دربارۀ قيامها، شورشها و آثار اجتماعى و فرهنگى آن در دورۀ مروانيان پژوهش كنيد.
علل و عوامل شكست قيام توّابين، مختار و زيدبنعلى را ارزيابى كنيد.
دلايل همراهى نكردن امامان معصوم (عليهم السلام) با قيامكنندگان اين دوره را پژوهش و نتايج آن را تحليل كنيد.
اهداف
در اين فصل از دانشجو انتظار مىرود:
با نقش گروههاى مختلف در سقوط خلفاى اموى آشنا شود؛
درسها و عبرتهاى اين فصل را مرور كند؛
اوضاع سياسى و اجتماعى تاريخ اسلام بهويژه دوره خلافت امويان را بررسى كند.
بىشك همۀ امّتها و حكومتها، دورهاى از فراز و فرود را تجربه كردهاند و پشت سر خواهند گذاشت. با اين تفاوت كه برخى در مدّتى طولانى بر اريكۀ قدرت و نعمت تكيه مىزنند و گروهى پس از گذشت زمانى اندك، منقرض مىشوند. البتّه رازهاى نهفته در اين تغيير و تفاوتها فراوانند؛ امّا به نظر مىرسد نزاعهاى درونى و در برابر آن، اتّحاد و همبستگى، عمدهترين و مهمترين عنصر ماندگارى يا زوال حكومتها و امّتها هستند.
در فصلهاى پيشين گذشت كه ابوسفيان، بنىاميّه را به يكپارچگى دعوت مىكرد و به خارج شدن گوى خلافت از دست آنان هشدار مىداد. عثمان نيز بهويژه در دورۀ دوم خلافت خود، به حمايت بىدريغ از بنىاميّه پرداخت و همۀ انتقادها را به جان خريد. همچنين معاويه توانست با جلب حمايت شاميان، اجراى سياستهاى شيطنتآميز و بخشش درهم و دينار بسيار، اتّحاد امويان را مستحكم سازد و مخالفان را خاموش كند. هر چند فرزندش يزيد، با رفتارهاى ضدّ دينى و خشونتآميز خود، پس از چهار سال گوى خلافت را از دست داد و سفيانيان را در ايجاد سلسلۀ پادشاهى ناكام گذاشت.
با اين همه، مروانيان كه تيرۀ ديگرى از بنىاميّه بودند، به مقام خلافت نائل آمدند و گوى آن را ربودند. سپس با شكست زبيريان، خلافت به جايگاه اموى بازگشت؛ امّا آنان نيز - به خصوص از آغاز دورۀ هشامبنعبدالملك - به نزاع با يكديگر پرداختند و مشكلاتى را براى خود به وجود آوردند. هشام، وليعهد خود - وليدبنيزيد - را به مرگ تهديد كرد؛ امّا پس از چندى، درگذشت. با مرگ نابهنگام او، يزيدبنوليد به خلافت رسيد كه پسرعموهاى
خود - فرزندان هشام - را آزار مىداد. پس از آن، رقابت شديدى ميان امويان درگرفت تا آنجا كه وليد به دست پسرعموى ديگرش يزيدبن وليدبن عبدالملك كشته شد. آنگاه عبّاسبنوليد در حمص، بشربنوليد در قنّسرين، عمروبنوليد در اردن و يزيدبنسليمان در فلسطين قيام كردند. مروانبنمحمّد نيز كه در ارمنستان به سر مىبرد، به انتقام خون وليد رهسپار عراق شد. سرانجام يزيد به دست برادرش - ابراهيم - كه خواستار خلافت بود، كشته شد؛ ولى حكومت وى نيز چندان دوام نياورد و مروانبنمحمّد پس از لشكركشى به دمشق و شكست ابراهيم، خود را خليفه خواند. در دوره مروان هم سليمانبنعبدالملك اموى و بسيارى ديگر دست به شورش زدند.
به هر روى، شدّت و گسترش اختلافها و دشمنىهاى خانوادگى ميان امويان، قدرت آنان را رو به زوال نهاد و در جهت سقوط قرار داد تا آنجا كه در مقابل عبّاسيان به زانو درآمدند؛ سرانجام با كشته شدن مروانبنمحمّد - آخرين خليفۀ اموى- دولت آنان منقرض گشت.
منابع تاريخى آوردهاند كه عثمان در سالهاى پايانى خلافت خود، بسيارى از مفاهيم ارزشى و اخلاقى اسلام را به فراموشى سپرد و به جاى آن، ارزشهاى جاهلى نظير دنياطلبى وتجمّلگرايى را بر جامعه حاكم كرد. او اعتراض اصحاب رسول خدا (ص) را نيز برنتابيد و با آنان برخورد سختى كرد. پس از او، معاويه در حالى بر كرسى خلافت نشست كه به نبوّت حضرت محمّد (ص) اعتقادى نداشت و همواره آرزو مىكرد كه روزى نام آن حضرت فراموش شود. وى بسيارى از احكام فقهى و قضايى اسلام را زير پا گذاشت و بسيارى از بىگناهان را به قتل رساند. (1)يزيدبنمعاويه نيز فرزند رسول خدا (ص)
1) تاريخ مدينة دمشق، ج 6٨، ص ٩3؛ النّصائحالكافيه، محمّدبنعقيل، صص ٨2 و 12٨.
را مظلومانه به شهادت رساند و اهل بيت آن حضرت را مورد هتك حرمت قرار داد. تعداد بىشمارى از مردم مدينه، اصحاب رسول خدا (ص) ، مهاجرين و انصار را به بهانۀ خوددارى از بيعت كشت و اموال و نواميس ايشان را بر سپاهيان خود حلال كرد. او حريم كعبه را نيز شكست و آن را به آتش كشيد. همچنينلهو و لعب را در اسلام رواج داد و شرابخوارى را علنى ساخت. (1)
دورۀ مروانيان نيز با قتلعام مسلمانان و شيوع فساد همراه بود. عبدالملك با گماردن حجّاجبنيوسف بر امارت كوفه، بيش از 12٠ هزار نفر از شيعيان و مخالفان را كشت. يزيدبنعبدالملك به هرزگى رو آورد. وليدبنيزيد هم در هرزگى، شكار، ميگسارى، مجالست با افراد فاسق و مخالفت با ارزشهاى اسلامى افراط ورزيد؛ تا آنجا كه روزى خطبههاى نمازجمعه را در حالت مستى و به صورت شعر خواند و حرمت قرآن كريم را شكست. رفتارهاى ضدّ دينى وى بدآنجا رسيد كه قاتل او يزيدبنوليد، از ميان رفتن معالم دين؛ خاموشى نور اهل تقوا؛ ظهور ستمگرى كه حرام الهى را حلال كرده و بدعت آورده است را عامل قتل وى و دعوت به كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) را دليل قيام خود دانست. عدّهاى نيز هنگام قتل وليد به او گفتند: «تو را براى هتك محرمات الهى، شرابخوارى و ارتباط با همسران پدرت مىكشيم» . (2)
صرفنظر از ديدگاه شيعه كه نصب امام و حاكم اسلامى را حقّى الهى و بر عهدۀ خدا مىداند، انتخاب خليفه در مقطعى از تاريخ اسلام، با روشهايى چون بيعت تعداد
محدودى از نزديكان، نصب خليفۀ پيشين يا تشكيل شوراى خلافت صورت گرفت و همۀ مردم از آن پيروى كردند. در اين ميان، مخالفان و كسانى كه از بيعت با خلفا اجتناب ورزيدند - جز در مواردى نادر - از آزادى نسبى برخوردار بودند؛ امّا خلفاى اموى روش ديگرى در پيش گرفتند. آنان با قدرت شمشير، مردم را به بيعت با خود وادار كردند و مخالفان را از ميان برداشتند. خلافت معاويه، يزيد، مروان و خاندان او با همين شيوه استقرار يافت.
نكتۀ ديگر اينكه در دورههاى پيشين، خلفا و عموم مردم بر خود فرض مىدانستند كه از خليفه انتقاد و خطاهاى او را گوشزد كنند؛ از جمله ابوبكر در نخستين روز خلافت خود خطاب به مردم گفت:
من در حالى بر شما ولايت يافتم كه بهترين شما نيستم. پس در كار خوب مرا يارى دهيد و اگر كج شدم راستم كنيد. مادام كه از خدا و پيامبرش پيروى مىكنم، از من اطاعت كنيد و اگر از دستور آنان سرپيچى كردم، حقّى بر عهدۀ شما ندارم. (1)
البتّه او و خلفاى دوم و سوم، در مواردى انتقادها را نمىپذيرفتند و منتقدان را مجازات مىكردند؛ ولى مسئلۀ انتقاد و نصيحت، بيشتر امرى رايج و از حقوق مردم به شمار مىآمد. اين در حالى بود كه امويان هيچگونه انتقاد و نصيحتى را نمىپذيرفتند و آمران به معروف و ناهيان از منكر را به شدّت مجازات مىكردند. نقل شده است كه وقتى عبدالملكبنمروان - دومين خليفۀ مروانى -به خلافت رسيد، طى سخنانى به مردم گفت: «از اين پس، كسى او را به رعايت تقوا سفارش نكند كه گردنش را خواهد زد» . (2)همچنين بر اين اعتقاد بود كه دردهاى مردم جز با شمشير درمان نشود. (3)
&
نكتۀ ديگر اين است كه در زمان خليفۀ اول و دوم، اموال عمومى از قداست و اهمّيّت خاصّى برخوردار بود و خلفا جز در چند مورد محدود، بهرهمندى شخصى از بيتالمال را روا نمىشمردند (1)امّا عثمان، بهويژه در دوره دوم خلافت خود، بيتالمال را مالالله خواند و با ولع خاصّى به چپاول آن همّت گمارد و چگونگى مصرف آن را در اختيار خود دانست. (2)پس از او معاويه، مروان (3)و ساير خلفاى اموى به همين روش عمل كردند و بيتالمال و ساير درآمدهاى عمومى را مال شخصى به حساب آوردند و در مواردى كه خود صلاح مىدانستند، به مصرف رساندند. حتّى براى افزايش درآمدهاى خود، تودۀ مردم را زير فشار گذاردند و به بهانههاى گوناگون، از آنان ماليات يا جزيه و هديه گرفتند. در مقابل از عطاياى حكومت به مردم كاستند.
البتّه اقدامات اصلاحى عمربنعبدالعزيز دربارۀ اخذ محدود ماليات از مردم يا بخشش قسمتى از آنها، توانست رضايت نسبى مردم را جلب كند و تا حدودى نظرها را به بنىاميّه معطوف دارد؛ ولى تغيير مجدّد و فورى اوضاع و بازگشت به حالت شكنندۀ سابق در دورۀ خلافت يزيدبنعبدالملك و پس از آن، نگرانى و نوميدى مردم از امويان را افزايش داد و پايههاى حكومتشان را بيش از گذشته لرزاند. منابع، حكايات مختلفى را در اين خصوص گزارش كردهاند.
خراسان يكى از مناطق مهمّ شرقى و دوردست حكومت اسلامى بود كه به دليل دورى آن از مركز خلافت و اختلافهاى شديد ميان اعراب مهاجر (مضرى - يمانى) ، همواره
مشكلات عديدهاى را براى حاكمان اموى ايجاد مىكرد؛ از جمله شورش حارثبنسريج است كه طى سالهاى 116 تا 12٧ ق با شعار عمل به كتاب خدا و رهايى از ظلم بنىاميّه صورت گرفت. اين امر پايههاى حكومت امويان را متزلزل كرد و زمينۀ قيام عبّاسيان و پيروزى آنان را فراهم آورد. او با حمايت مردم، بهويژه دهقانان، در مدّت كوتاهى توانست بر شهرهايى مانند بلخ، جوزجان، فارياب، طالقان و مروالروذ تسلّط يابد. البتّه سلطۀ او بر اين شهرها چندان دوام نياورد و پس از درگيرىهاى متعدّد با نصربنسيّار - حاكم اموى خراسان - سرانجام سال 12٧ق به دست متّحد سابق خود جديعبنعلى كرمانى كشته شد.
از سوى ديگر، ابومسلم خراسانى سپاهيانى را فراهم آورد و به مصاف حاكم خراسان رفت؛ امّا نصربنسيّار به سرعت شكست خورد و به ساوه گريخت و در آنجا از دنيا رفت. سپس ابومسلم وارد نيشابور شد و حاكمانى را براى نواحى مختلف فرستاد. سپاهى را نيز به عراق اعزام كرد و ابنهبيره - والى عراق - را مغلوب و زوال دولت اموى را قطعى ساخت. (1)
مبارزۀ دائمى امامان معصوم (عليهم السلام) ، علويان و شيعيان با بنىاميّه و قيامهاى گوناگونى همچونقيام سيّدالشّهداء (ع) ، توّابين، مختار، زيدبنعلى، يحيىبنزيد، عبداللهبنمعاويه و نيز اعتراضها و افشاگرىهاى كسانى مانند حجربنعدى و ميثم تمّار، از عوامل مهمّى بود كه به زوال امويان سرعت بخشيد، از قدرت آنان كاست و در جادۀ سقوط قرارشان داد.
از سوى ديگر، رفتارهاى خصمانۀ امويان با شيعيان كه بيشتر با انواع محروميّتهاى اقتصادى، قضايى و حتّى شهادت (2)آنان همراه بود، تودۀ مردم را به بنىاميّه بدبين مىكرد
و حتّى خشم مخالفان شيعه را برمىانگيخت و آنان را به موضعگيرى بر ضدّ خلفاى اموى وامىداشت.
همچنين تفكّر شيعى بهويژه نظريّۀ سياسى آن مبنى بر الهى بودن حكومت علويان و نامشروع بودن خلافت امويان كه به مثابۀ گرايشى قوى در بطن جامعه وجود داشت، بنىاميّه را در معرض تهديد جدّى قرار داده بود. افزون بر اين، عراقىها نيز صرف نظر از اعتقادى كه داشتند براى جلوگيرى از تسلّط شاميان به گروه دشمنان بنىاميّه پيوستند و براى تضعيف قدرت امويان مىكوشيدند. (1)
خوارج نيز همچون شيعيان، يكى از مهمترين و قدرتمندترين مخالفان بنىاميّه به شمار مىرفتند. آنان با شورشهاى پى در پى خود در عراق، مصر و ساير مناطق، امويان را زمينگير كردند و مانع تسلّط كامل و آرام بنىاميّه بر مناطق اسلامى شدند.
آنان با پافشارى بر عقايد و اهداف خود، يعنى محو كامل بنىاميّه، اشتهار به زهد، پارسايى، عبادت (2)و نيز استفاده از شعارهايى حاكى از ظلمستيزى و عمل به كتاب خدا (3)، تودۀ مردم را به خود جلب مىكردند و شورشهاى جديدى را به راه مىانداختند. البتّه خوارج از عناصر ديگرى همچون ترور مخالفان و ايجاد رعب و وحشت در مردم نيز بهره مىبردند. (4)
به هر روى، بقاى خوارج از يكسو و رشد روزافزون و گسترش آنان در حجاز،
عراق و خراسان از سوى ديگر، خطر بزرگى براى امويان محسوب مىشد و از قدرت مركزى خلفاى اموى مىكاست.
خودآزمايى
الف) نزاعهاى خانوادگى و درونى ب) قدرتطلبى
ج) فساد دستگاه اموى t د) هيچكدام
الف) يزيدبنمعاويه t t ب) معاويۀبنابىسفيان
ج) عثمانبنعفان t t د) گزينۀ ب و ج صحيح هستند.
الف) يزيدبنوليد t t ب) معاويۀبنيزيد
ج) مروانبنحكم t t د) ابوسفيان
الف) دنياطلبى t t ب) تجمّلگرايى
د) رفتارهاى ضدّ دينى t د) جنگطلبى
الف) قتلعام مردم، شيوع فساد t ب) رقابت با يكديگر، ستيزهجويى
ج) بىرحمى، هرزگى t د) فتوحات، اقدامات ملّى
الف) با آنان مماشات مىشد.
ب) در دستگاه حكومتى به كار گمارده مىشدند.
ج) موطن خود را ترك مىكردند.
د) به زور شمشير بيعت مىكردند يا به قتل مىرسيدند.
٧. ديدگاه عبدالملكبنمروان - دومين خليفۀ اموى - دربارۀ آمران به معروف و ناهيان از منكر چه بود؟
الف) آنان محترم هستند. t ب) وظيفۀ دينى هر مسلمانى است.
ج) گردن زده مىشوند. t د) بايد آنان را تشويق كرد.
٨. خلفاى اموى در خصوص دردهاى مردم (مخالفتها) چه نظرى داشتند؟
الف) بايد حقوق آنان را رعايت كرد. ب) داروى آن فقط شمشير است.
ج) رفاه آنان بايد تأمين گردد. t د) هيچكدام
٩. به چه دليل منطقۀ خراسان همواره براى امويان مشكلساز بود؟
الف) دورى راه t t ب) اختلافات داخلى مردم
ج) تشيّع خراسانىها t د) گزينۀ الف و ب صحيح هستند.
1٠. كدامشورشمردم خراسان، پايههاى حكومت امويان را متزلزل كرد؟
الف) قيام يحيىبنزيد t ب) قيام ابومسلم خراسانى
ج) قيام حارثبنسريج t د) قيام يزيدبنمهلب
الف) قيام يزيدبنمهلب t ب) قيام مختار
ج) قيام سيّدالشّهداء (ع) t t د) قيام زيدبنعلى (ع)
الف) تفكّر شيعى t t ب) ظلمستيزى تودۀ مردم
ج) فاسد بودن خلفاى اموى t د) راحتطلبى خلفا
الف) تشيّع t t ب) جلوگيرى از تسلّط شاميان
ج) وجود خوارج t t د) همۀ موارد
الف) اشتهار به زهد و عبادت t ب) استفاده از شعارهاى اسلامى
ج) استفاده از ترور مخالفان t د) همۀ موارد
الف) شيعيان t t ب) تودۀ مردم
ج) خوارج t t د) هيچكدام
الاحتجاج، طبرسى، دارالنعمان، نجف، 13٨6 ق.
الاحكام، ابنحزم، مطبعةالعاصمه، قاهره.
احكامالقرآن، ابنعربى، دارالفكر، بيروت.
الاخبارالطوال، دينورى، دار إحياء الكتب العربى، منشوراتشريفالرّضى، قاهره، 1٩6٠م.
اخبارمكه، ازرقى، المكتبة الشامله.
الاختصاص، شيخ مفيد، دارالمفيد، بيروت، دوم، 1414ق.
٧. اختيار معرفة الرّجال، طوسى، مؤسّسةآلالبيت (عليهم السلام) لإحياءالتّراث.
٨. الارشاد، شيخ مفيد، دارالمفيد، بيروت، 1414ق، دوم.
٩. الاستيعاب، ابنعبدالبر، دارالجيل، بيروت، 1412 ق.
1٠. الإصابة، ابنحجر، دارالكتبالعلميه، بيروت، 1415 ق.
اصدقالاخبار فى قصة الاخذ بالثار، امين، منشورات مكتبة بصيرتى، قم، 1331ق.
اصول الحديث و احكامه، سبحانى، لجنة ادارة الحوزة العلميّه، قم.
اضواء على السنة المحمّديّه، ابورَيّه، نشرالبطحاء، پنجم.
اعلام الورى باعلام الهدى، طبرسى، مؤسّسةآلال بيت لإحياءالتّراث، قم، 141٧ق.
الاعلام، زركلى، دارالعلم للملايين، بيروت، پنجم، 1٩٨٠م.
اعيانالشيعه، امين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت.
1٧. الاغانى، اصفهانى، المكتبة الشامله.
1٨. الامالى، شيخصدوق، مؤسّسةالبعثة، قم، 141٧ ق.
1٩. الامالى، شيخ مفيد، دارالمفيد، بيروت، دوم، 1414ق.
2٠. الامالى، طوسى، دارالثقافه، قم، 1414 ق.
الامامة و السّياسه، ابنقتيبه، مؤسسةالحلبى.
انسابالاشراف، بلاذرى، المكتبة الشامله.
الاوائل، عسكرى، المكتبة الشامله.
بحارالانوار، مجلسى، مؤسّسةالوفاء، بيروت، دوم، 14٠3ق.
البدء و التّاريخ، ابنمطهّر، المكتبةالشامله.
البداية و النّهايه، ابنكثير، دار إحياء التّراث العربى، بيروت، 14٠٨ ق.
2٧. تاريخ الامم و الملوك، طبرى، مؤسّسةالأعلمى، بيروت، چهارم، 14٠3ق.
2٨. تاريخالخلفا، سيوطى، المكتبة الشامله.
2٩. تاريخاليعقوبى، يعقوبى، دارصادر، بيروت.
3٠. تاريخ خلفا، جعفريان، رسول، انتشارات دليل ما، قم، پنجم، 13٨5ش.
تاريخ خليفةبن خياط، خليفةبنخياط، دارالفكر، بيروت.
تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر، دارالفكر، بيروت، 1415 ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابنشبه، دارالفكر، قم، 141٠ ق.
تاريخ مواليد الائمّه، ابنخشاب بغدادى، مكتبةآيةالله المرعشى النجفى، قم، 14٠6 ق.
تاريخالاسلام، ذهبى، دارالكتاب العربى، بيروت، 14٠٧ ق.
3٧. تجاربالامم، ابنمسكويه، المكتبة الشامله.
3٨. تذكرةالحفاظ، ذهبى، دار إحياء التّراث العربى، بيروت.
3٩. تذكرةالخواص، ابنجوزى، منشورات الشريف الرضى، 141٨ ق.
4٠. تذكرةالخواص، ابوالمظفّر بن جوزى، منشورات الشريف الرضى، 141٨ ق.
ترجمةالحسن، ابنسعد، مؤسّسةآلالبيت (عليهم السلام) لإحياءالتراث، قم، 1416 ق.
ترجمة الحسن، ابنعساكر، مؤسسة المحمودى، بيروت، 14٠٠ ق.
تفسيرالميزان، طباطبايى، منشورات جماعة المدرّسين فى الحوزةالعلميّه، قم.
تفسيرالثعلبى، ثعلبى، دار إحياء التّراث العربى، بيروت، 1422 ق.
تفسيرالعياشى، عيّاشى، المكتبةالعلميّةالإسلاميّه، تهران.
تفسيرالقمى، قمى، دارالكتاب، قم، 14٠4 ق.
4٧. التنبى هو الاشراف، مسعودى، دارصعب، بيروت.
4٨. الثقات، ابنحبان، مؤسّسة الكتب الثقافيه، حيدرآباد دكن، اول، 13٩3 ق.
4٩. جامع بيان العلم و فضله، ابنعبدالبر، دارالكتب العلميه، بيروت، 13٩٨ق.
5٠. الجمل، شيخ مفيد، مكتبةالداورى، قم.
جواهر التّاريخ، كورانى، دارالهدى للطباعة و النّشر، قم، اول، 1425 ق.
حليةالاولياء، اصبهانى، دارالكتاب العربى، بيروت، چهارم، 14٠5 ق.
الحماسةالبصريّه، ابوالحسن، بصرى، المكتبة الشامله.
حياةالحيوان الكبرى، دميرى، كمالالدّين، دارالكتب العلميّه، بيروت، دوم، 1424 ق.
الخصال، شيخ صدوق، منشوراتجماعةالمدرّسين، قم، 14٠3 ق.
دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، بجنوردى، مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، تهران، 12٧2 ش.
&
5٧. دلائلالامامه، طبرى، مركزالطباعة والنشرفى مؤسّسةالبعثة، قم، 1413 ق.
5٨. الرد على المتعصّب العنيد، ابوالفرجبنجوزى، تحقيق شيخ محمّدكاظم محمودى، 14٠3 ق.
5٩. روضةالواعظين، فتالنيشابورى، منشوراتالشّريفالرضى، قم.
6٠. الزامالنواصب، مفلحبنراشد، كتابخانه اهلبيت (عليهم السلام) .
زهرالآداب و ثمرالالباب، قيروانى، دارالجيل، بيروت.
السقيفةو فدك، جوهرى، شركةالكتبى لل طباعةوالنّشر، بيروت، دوم، 1413 ق.
السننالكبرى، نسائى، دارالكتب العلميّه، بيروت، 1411 ق.
السننالكبرى، بيهقى، دارالفكر.
سير اعلام النبلاء، ذهبى، مؤسّسةالرّساله، بيروت، نهم، 1413 ق.
السيرة الحلبيه، حلبى، دارالمعرفه، بيروت، 14٠٠ ق.
6٧. سيرۀ رسول خدا (ص) ، رسولجعفريان، انتشارات دليل ما، قم، چهارم، 3٨5 ش.
6٨. السيرةالنّبويّه، ابنكثير، دارالمعرفة، بيروت، 13٩6 ق.
6٩. السيرةالنّبويّه، ابنهشام، مكتبة محمّدعلى صبيح وأولاده، قاهره، 13٨3 ق.
٧٠. سيرهابناسحاق، ابناسحاق، معهدالدراسات والأبحاث للتّعريف.
٧1. شرح الاخبار، قاضى نعمان مغربى، مؤسّسة النّشر الإسلامى التّابعة لجماعة المدرّسين، قم، دوم، 1414 ق.
٧2. شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد، دارإحياءالكتب العربيه، 13٧٨.
٧3. شيخ المضيرهابوهريره، ابوريّه، محمود، منشورات مؤسّسةالأعلمي للمطبوعات، دارالمعارف، مصر - بيروت، سوم.
٧4. صحيح مسلم، مسلم، دارالفكر، بيروت.
٧5. صحيحالبخارى، بخارى، دارالفكر، 14٠1 ق.
٧6. الطبقاتالكبرى، ابنسعد، دارصادر، بيروت.
٧٧. العقدالفريد، اندلسى، المكتبة الشامله.
٧٨. عللالشّرايع، شيخ صدوق، منشورات المكتبة الحيدريّة ومطبعتها، نجف، 13٨5ق.
٧٩. عمدةالطالب، ابنعنبه، منشورات المطبعة الحيدريه، نجف، 13٨٠ ق.
٨٠. الغارات، ثقفى، مطبعة بهمن.
٨1. الفتوح، ابناعثم، دارالاضواء، بيروت، اول، 1411 ق.
٨2. فتوحالشّام، واقدى، دارالجيل، بيروت.
٨3. الفخرى فى الآداب السّلطانيه، ابنطقطقى، المكتبة الشامله.
٨4. فروغ ولايت، سبحانى، جعفر، مؤسّسة امام صادق (ع) ، قم، دوم، 13٧6ش.
٨5. فرهنگ لاروس، خليل جرّ، اميركبير، تهران، 13٧٩ ش.
٨6. الفصول المهمه، ابنصباغ، دارالحديث، قم، 1422 ق.
٨٧. الكافى، كلينى، دارالكتب الإسلاميّه، تهران، پنجم، 1363ش.
٨٨. الكامل فى التاريخ، ابناثير، دارصادر، بيروت، 13٨6 ق.
٨٩. كتاب الام، شافعى، دارالفكر، بيروت، دوم، 14٠3ق.
٩٠. كشفالغمه، اربلى، دارالأضواء، بيروت، 14٠5 ق.
٩1. كنزالعمال، متّقى هندى، مؤسّسةالرّساله، بيروت، 14٠٩ق.
٩2. لسانالعرب، ابنمنظور، أدبالحوزه، قم، 14٠5 ق.
٩3. مآثرالانافه فى معالمالخلافه، قلقشندى، احمدبنعبدالله، مطبعة حكومةالكويت، كويت، 1٩٨5م.
٩4. مجمعالزّوائد، هيثمى، دارالكتب العلميّه، بيروت، 14٠٨ ق.
٩5. محاضرةالابرار و مسامرةالاخيار، ابنعربى، دارالكتب العلميه، بيروت، 1422 ق.
٩6. مختصر تاريخ دمشق، ابنمنظور، المكتبة الشامله.
٩٧. مروجالذّهب، مسعودى، نرمافزارالمكتبة الشامله.
٩٨. المستجاد من كتاب الارشاد، حلّى، مكتبةآيةالله المرعشى النّجفى، قم، 14٠6ق.
٩٩. مسنداحمد، احمدبنحنبل، دارصادر، بيروت.
1٠٠. المصنف، صنعانى، كتابخانه اهلبيت (عليهم السلام) .
1٠1. المصنف، كوفى، دارالفكر، بيروت، 14٠٩ ق.
1٠2. المعارف، ابنقتيبه، دارالمعارف، قاهره.
1٠3. معانىالاخبار، شيخ صدوق، مؤسّسةالنّشرالإسلامى التابعة لجماعةالمدرّسين، قم، 13٧٩ ق.
1٠4. المعجمالكبير، طبرانى، دار إحياء التّراث العربى، دوم.
1٠5. معجم قبائل العرب، كحاله، دارالعلم للملايين، بيروت، دوم، 13٨٨ق.
1٠6. معجمالبلدان، حموى، دار إحياء التّراث العربى، بيروت، 13٩٩ق.
1٠٧. معرفةالصّحابه، اصبهانى، المكتبة الشامله.
1٠٨. المغازى، واقدى، المكتبة الشامله.
1٠٩. مقاتلابنعطيه، المناظرات بين فقهاء السّنة و فقهاء الشّيعه، الغدير للدراسات والنّشر، بيروت، 141٩ ق.
11٠. مقاتلابنعطيه، مؤتمر علماءبغداد، المكتبة الشامله.
مقاتلالطّالبيين، اصفهانى، مؤسّسةدارالكتاب، قم، 13٨5 ق.
مقتل اميرالمؤمنين، ابنابىالدّنيا، المكتبة الشامله.
مكاتيبالرّسول، احمديميانجى، دارالحديث، 1٩٩٨م.
المنتقى من السنن المسنده، نيشابورى، دارالجنان، بيروت، 14٠٨ ق.
ميزانالاعتدال، ذهبى، دارالمعرفه، بيروت، 13٨2ق.
نثرالدر، آبى، نرمافزارالمكتبةالشامله.
11٧. النّزاع والتخاصم، مقريزى، كتابخانۀاهلبيت.
11٨. نسب قريش، زبيرى، المكتبة الشامله.
11٩. النّصائح الكافيه، محمّدبنعقيل، دارالثّقافه، قم، 1412 ق.
12٠. نظم دررالسمطين، زرندىحنفى، المكتبة الشامله.
نهاية الارب فى فنونالادب، نويرى، المكتبة الشامله.
نهجالبلاغه، دشتى، مؤسّسۀ فرهنگى انتشاراتى شاكر، 13٨4 ش.
نهجالسّعاده، محمودى، مؤسّسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت.
الوافى بالوفيات، صفدى، ارإحياءالتّراث، بيروت، 142٠ق.
وقعةصفّين، منقرى، المؤسّسةالعربيّةالحديثه، قاهره، دوم، 13٨2ق.
&