ghaemiyeh.com
سرشناسه : ضيايي، رحمتالله
عنوان و نام پديدآور : شكست اوهام( پاسخ به شبهات وهابيت)/ رحمتالله ضيايي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۲۹۹ ص.
شابك : 978-964-540-374-2
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : وهابيه -- پرسشها و پاسخها
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ض۹ش۸ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۴۷۱۳۸
امروز استكبار با همه نيروى خود در برابر اسلام و مسلمانان صفآرايى كرده، به بهانههاى سست و بيپايه، كشورهاى اسلامى را يكى پس از ديگرى، تهديد يا به آنها تجاوز مىكند. صهيونيست غاصب، نمايانترين چهره استكبار دنياى امروز است كه با تصرف قدس و حمله به باورهاى مسلمانان و توهين به قرآن و پيامبر اعظم، دل ميليونها مسلمان را رنجانده است.
افسوس كه در اين اوضاع پرآشوب، گروهى از مسلماننمايان، آب به آسياب دشمن ميريزند و به جاى انديشيدن در سرنوشت مسلمانان و رسيدن به اقتدار و سرافرازى، ميكوشند كه به اختلافها دامن بزنند و از وحدت و همگرايى مسلمانان بكاهند.
آنان در اين روزگار كه حزب الله لبنان (شيعيان) با امكانات محدود و شمار اندك در برابر صهيونيستها ايستاده و هر روز حماسهاى تازه آفريده و تحقيرشدن دولتهاى عرب را در جنگ شش روزه و پس از آن جبران كردهاند، براى ستيز با آموزههاى شيعه و برهم زدن وحدت مسلمانان تلاش و شيعيان را به همكارى با يهود متهم
ميكنند! گويى اين فرقه پيشهاى جز ستيز با مكتب اهلبيت (ع) و همسويى با دشمنان آنان ندارند.
زمانى ابن تيميه، مقتداى آنان از يزيد بن معاويه دفاع ميكرد و او را از خلفاى دوازدهگانه پيامبر اسلام (ص) و عملكردش را باعث عزت اسلام ميدانست (1)و اكنون پيروان او، كتاب درسى در فضائل «يزيد» با عنوان «حقايق عن اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه» مينويسند! (2)
اين گروه؛ به جاى ايستادگى در برابر مستكبران با تهمت و دروغ و تقطيع و تحريف باورهاى شيعه، درباره آنها شبهه ميافكنند و هر سال ميليونها كتاب تفرقهانگيز را با سرمايه بيتالمال مسلمانان چاپ و در كشورهاى اسلامى بهويژه ميان حجاج پخش ميكنند و حج؛ يعنى عامل وحدت مسلمانان را به عامل نفاق مبدل ميگردانند. يكى از كتابهايى كه ميان حاجيان پخش شده كتابى با عنوان «سؤالاتى كه باعث هدايت جوانان شيعه شد» نام دارد كه در چاپهاى بعدى اندكى تغيير يافته است.
اين روش ناپسند پيشينه درازى دارد؛ آن زمان كه جهان اسلام در آتش حمله مغول ميسوخت، مَجد و عظمت تمدن اسلامى نابود ميگرديد و شهرهاى پرافتخار و فرهيختهپرورى چون بلخ، بخارا، نيشابور و بغداد ويران يا زير سم اسبان متجاوز تحقير ميشد، ابنتيميه حرّانى در دمشق به نوشتن كتابهاى تفرقهانگيز و تكفير مسلمانان سرگرم بود.
شبهاتى كه اين گروه بدانها دامن ميزنند، پايه منطقى و علمى ندارد و بيشتر آنها ساختگى و با مغالطه، تحريف و تقطيع و تهمت و افترا آميخته است.
با اين وجود، براى آنان كه از معارف و آموزههاى اسلام آگاهى اندكى دارند، پرسشها و شبهاتى پديد مىآورد كه نيازمند پاسخگويى است كه اين كتاب با اين هدف تدوين شده است.
نامگذاريها، گرايشهاى افراد را نشان مىدهند. نامگذارى به عبدالحسين و عبدالعلى، گونهاى از استعاره و تشبيه به انگيزه اظهار ارادت است؛ يعنى چنانكه عبد از مولاى خود فرمان مىبرد، شخصى كه عبدالعلى يا عبدالحسين نام دارد خود را مطيع اوامر امامو هادى و خليفه و جانشين پيامبر اكرم (ص) مىداند. ارزش و مقام امامحسين (ع) از پىآمدهاى اوجگيرى او در عبوديت و بندگى خالصانه حضرت به درگاه خداوند است و دلبستگى شيعيان به ايشان نيز برآمده از همين ويژگى است. كسى كه از سر ارادتورزى به امامحسين (ع) ، فرزندش را عبدالحسين مىنامد حسين (ع) را خدا و رب نمىداند، بلكه اين نامگذارى از باب تشبيه رايج در ادبيات است؛ تشبيه رابطه خود با امامحسين (ع) به رابطه عبد و مولاى عرفى. چنين كسى خود را مطيع و پيرو امامو خليفه پيامبر مىخواند. به كار بردن عبارتهاى استعارى و تشبيهى در عرف اهل زبان و در ادبيات همه ملل و اقوام رايج است. براى نمونه، هنگامى كه دوست كسى پس از روزها يا سالها ناگهان از در منزل وارد شود، به او ميگويد: «ماه طلوع كرد» يا مىگويد: «ستاره سُهيل ديده شد» . همه اين تشبيهات براى رساندن معانى ويژهاى به كار مىروند. بنابراين عبدالحسين يعنى مطيع و پيرو امامحسين (ع) ؛ چنانكه عبد و غلام از مولاى خود اطاعت و پيروى مىكند.
«بدا» واقع نشدن چيزى است كه در ظاهر مىبايست واقع مىشد. بسيارى از رويدادها بر پايه ظواهر علل و اسباب بايد رخ دهند يا وقوع چنين حوادث را يكى از پيامبران الهى خبر مىدهد، اما آن حادثه روى نمىدهد، در اين هنگام گفته مىشود بدا حاصل شد؛ يعنى آنچه به ظاهر واقعشدنى و بىگمان تحققيافتنى مىنمود، رخ نمىدهد.
بدا در امور تكوينى همانند نسخ در امور تشريعى است و واژه نسخ نيز در قرآن و روايات به كار رفته است. ميان بدا و نسخ رابطهاى وجود دارد كه با كشف آن، تفسير اين دو واژه نيز روشنتر مىشود. قرآن مىفرمايد:
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها . . . (بقره: 1٠6)
هر [حكم و] آيهاى را نسخ كنيم يا [نسخ] آن را به تأخير اندازيم بهتر از آن يا همانند آن را مىآوريم.
نسخ در لغت، در معناى «از ميان بردن چيزى» به كار مىرود؛ مانند از ميان رفتن سايه با آمدن آفتاب. اما در اصطلاح، پايان يافتن حكمى را مىگويند كه از پيش، با وحى مشخص شده يا پايان يافتن شريعت پيامبرى كه پيامبر ديگر آن را نسخ كرده است؛ مانند نسخ شدن يهوديت و مسيحيت با آمدن اسلام. نسخ در خود احكام اسلام نيز رخ داده است؛ مانند نسخ نماز خواندن بهسوى بيتالمقدس كه ظاهر حكم تداوم قبله بودن اين مكان است، اما خداوند حكم ديگرى را ظاهر نموده و كعبه را قبله قرار مىدهد؛ بدا در امور تكوينى نيز چنين است؛ مثلاً خداوند براى شخصى مدت عمر معينى را تقدير كرده است، ولى به سبب كارهاى خيرى مانند صدقه و صله رحم عمر
او را افزايش مىدهد.
واژه «بدا» بارها در قرآن و روايات اسلامى آمده است:
الف) وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا. . . (زمر: 48)
[در آن روز] اعمال بدى را كه انجام دادهاند براى آنها آشكار مىشود.
ب) . . . وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ (زمر: 47)
و از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مىشود كه هرگز گمان نمىكردند.
ج) بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ (انعام: 28)
[آنها پشيمان نيستند] بلكه آنچه [از اعمال و نيات] كه قبلاً پنهان مىكردند، در برابر آنها آشكار شده [و به وحشت افتادهاند].
امامصادق (ع) فرمود:
«ما عُظِّمَ اللهُ عزَّوجلَّ بِمِثْلِ البَداء» (1)«خداوند عزّوجلّبه مانند بدا تعظيم نشده است» .
پارهاى از روايات نيز به محتواى بدا اشاره مىكنند؛ چنانكه امام صادق (ع) مىفرمايد:
مَنْ زَعَمَ أَنَّ الله عزَّوَجَلّ يَبْدُو لَهُ في شَيءٍ لَمْ يَعْلَمْهُ أَمْسِ فَابرَأُوا مِنْهُ. (2)
از كسى كه بر اين باور باشد كه براى خداوند بزرگ چيزى آشكار مىشود كه در گذشته آن را نمىدانسته است، دورى جوييد.
حضرت در روايت ديگر مىفرمايد:
ما بَدَا لِلّهِ فِي شَيءٍ إِلّا كانَ في عِلْمِهِ قَبْلَ أَنْ يَبْدُوَ لَهُ. (3)
هيچ چيزى براى خداوند ظاهر نمىشود، جز آنكه پيش از وجود و ظهورش، براى خداوند آشكار بوده است.
در «صحيح بخارى» آمده است كه رسولخدا (ص) فرمود:
سه نفر از بنىاسرائيل به پيسى، كورى و بىمويى دچار بودند؛ آنگاه براى خداوند بزرگ بدا حاصل شد، پس فرشتهاى را بهسوى آنان فرستاد. آن فرشته در آغاز، نزد كسى آمد كه به بيمارى پيسى گرفتار بود و به او گفت: «چه چيزى نزد تو با ارزشتر است؟» گفت: «رنگ و پوست زيبا» . آنگاه فرشته به بدن او دست كشيد و او سالم شد. سپس نزد فرد بىمو آمد و به او گفت: «چه چيزى را بيشتر دوست دارى؟» گفت: «موى زيبا را» . فرشته دستى بر سر او كشيد و او نيز سالم شد. سپس نزد نابينا آمد و گفت: «چه چيزى نزد تو ارزشمندتر است؟» گفت: «اينكه خداوند به من بينايى را برگرداند» . فرشته با دست كشيدن بر چشمان نابينا، او را بينا كرد. (1)
بنابراين، تقدير خداوند، بيمارى اين سه تن بوده، اما پس از مبتلا شدن آنان به اين بيمارىها بدا حاصل شده است.
يهوديان معتقدند كه خداوند پس از آفريدن نظام هستى، دخالتى در تدبير آن ندارد و جهان خود به خود مىچرخد؛ چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ. . . ؛ «يهود گفتند: دست [قدرت] خداوند بسته است» . (مائده: 64)
اين عقيده با باورهاى مسلمانان درباره توحيد ناسازگار است؛ زيرا هر مسلمانى باور دارد كه خداى بزرگ نه تنها عالم هستى را پديد آورده است، بلكه هر روز در آن نقشآفرينى مىكند: . . . كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ «او هر روز در شأن و كارى است» . (الرحمن:29) و
«لا يَشْغَلُه شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ» (2)«هيچ كارى او را از كار ديگر باز نمىدارد» .
ازاينرو، قرآن كريم در پاسخ به باور باطل يهود فرمود:
. . . غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ (مائده: 64)
دستهايشان بسته باد و بهخاطر آنچه گفتند، از رحمت الهى دور شوند، بلكه هر دو دست [قدرت] او گشاده است.
بنابراين، تدبير و تربيت، رشد و كمال، مرگ و حيات و هر دگرگونى ديگر، از ديد مسلمانان در چارچوب قدرت و سيطره تدبير خداوند بزرگ جاى دارد.
روايات فراوانى درباره تأثير دعا و صله رحم در افزايش عمر انسانها آمده است. اگرچه بشر از تحولات و دگرگونىها و علل آنها آگاه نيست، خداوند آنها را مىداند و همه چيز براى او آشكار است. شايد عمر طبيعى كسى شصت سال باشد، اما در عالم بالا چنين تقدير شده باشد كه عمر او با كارهاى خوب مانند صله رحم، افزايش يابد. اين دو نوع از عمر، در علم الهى وجود دارد. اين دگرگونىها را در عالم تكوين، گاه محو و اثبات و گاه بدا و در عالم تشريع، آن را نسخ مىخوانند.
بنابراين، خداوند بزرگ هر دگرگونى را بر پايه مصالح و اوضاع ويژهاى پديد مىآورد كه در آن عالم روشن است. البته طول عمر و اجل موجودات، در مقام مشيت الهى گاه مطلق و گاه مقيد است و اين مشيت گاهى براى برخى از پيامبران و اولياى خدا آشكار مىشود و گاهى از آنان نيز پنهان مىماند. گاهى نيز خداوند، بندهاش را از مشيت مقيد آگاه نمىكند، بلكه بهطور كلى به وى خبر مىدهد. براى نمونه، يكى از پيامبران خود را از مردن كسى در فلان شب يا فلان ساعت آگاه مىكند، اما پس از رسيدن آن هنگام، رويدادى متفاوت با دانسته او تحقق مىيابد و او درمىيابد كه علت تغيير آن، كار خوب، صله رحم يا دادن صدقه است. براى خداوند در واقع هيچ دگرگونى پديد نمىآيد، بلكه او تنها آنچه را از آن آگاه بوده است براى بندگانش روشن و آشكار مىكند و اين مفهوم و تفسير بداست كه امامان شيعه آن را بسيار مهم شمرده و كمال عقيده به توحيد خواندهاند.
البته چنانچه كسى به اين حقيقت باور داشته باشد، اما نام آن را چيز ديگرى بگذارد
كه در قرآن يا روايات نيامده، از او پذيرفته است؛ زيرا اختلاف در اين صورت لفظى خواهد شد؛ مانند اينكه به جاى واژه بدا، محو و اثبات را به كار گيرد؛ چنانكه قرآن مىفرمايد: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ ؛ «خداوند هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد ثابت نگه مىدارد. . .» (رعد: 39)
آنچه از روايات استفاده ميشود، بشارت انبيا به ولايت امامعلى (ع) است نه دعوت به ولايت ايشان. اين مسئله دعوت از ديد عقل و شرع با دعوت به توحيد و ديگر آموزههاى انبياى گذشته در تضاد نيست؛ چنانكه بشارت به نبوت پيامبر خاتم (ص) در كتابهاى آنان با توحيد سازگار است، بشارت به امامت وصى آن حضرت نيز با يكتاپرستى مىسازد.
چنين چيزى در دين مقدس اسلام نيز وجود دارد. آموزه مهدويت كه ميان همه مذاهب اسلامى مشترك است و همه مسلمانان معتقدند كه در آخرالزمان كسى از اهلبيت و از نسل امامحسين (ع) با ويژگىهايى ظهور و جهان را از عدل و داد پر مىكند. كمابيش همه مذاهب اسلامى باور مهدويت را از ضروريات دين ميدانند. اين اعتقاد پيش از ظهور مهدى (عج) در روايات آمده است:
«مَنْ اَنكَرَ المَهدي فَقَد كَفَر» (1)«مُنكر مهدى كافر است» .
روايات بشارت انبيا به ولايت امامعلى (ع) ، تنها در منابع شيعه نيست، بلكه محققان اهلسنت نيز مانند «حاكم حسكانى» در «شواهد التنزيل» ، روايات بسيارى در اينباره آوردهاند. (2)
مهمترين شرايط امامت چنيناند:
الف) وجود نص از پيامبر (ص) يا امامپيشين درباره او؛
ب) داناترين مردم زمان خود باشد؛
ج) معصوم بودن از گناه و خطا.
عقل و شرع اين شروط را براى امامشدن لازم مىدانند. اما اينكه كسى از همه پسران پدرش بزرگتر باشد يا زره پيامبر بر او درست آيد، از شرطهاى ساخته خيال و پرداخته دشمنان مكتب اهلبيت (ع) به شمار مىآيد و اگر چنين سخنانى هم در كتابى آمده باشد، نظرى شخصى يا درونمايه روايتى است كه عقايد شيعه را در اينباره بازگو نمىكند.
دانستن غيب، نيز شرط امامت نيست. اما امامان شيعه گاهى از غيب خبر دادهاند و قرآن هم برخوردارى كسى را از چنين علمى رد نكرده است. علم غيب يا ذاتى و نامحدود و ويژه خداوند است يا اكتسابى و محدود كه به اوليا داده مىشود. قرآن از خبرهاى غيبى پيامبران و غير پيامبران پر است و كسى آنها را انكار نمىكند. تنها در سوره يوسف چند خبر غيبى هست كه يعقوب و يوسف از آنها گزارش دادهاند.
آيه مباركه تطهير (1)علاوه بر اثبات عصمت اصحاب كساء، دليل عصمت و طهارت ائمه پس از آنان نيز به شمار مىرود؛ زيرا آنان هم از اهلبيت شمرده مىشوند.
عنوان «اهلالبيت» بر پايه حديث ثقلين (2)و حديث زير، تنها افراد آن زمان را در برنمىگيرد، بلكه تا قيامت استمرار دارد:
في كُلِّ خَلَفٍ مِنْ أُمَّتي عُدُولٌ مِنْ أَهْل بَيْتِي يَنْفُونَ عَنْ هَذا الدِّينِ تَحْريفَ الضّالِّينَ وَانْتحالَ الْمُبْطَلِينَ وَ تَأوِيلَ الجاهِلِينَ. ألا وَ إنَّ أَئِمَّتَكُمْ وَفدُكُمْ إلى اللهِ (عزّوجلّ) فَانْظُرُوا مَنْ تُوفِدُونَ. (3)
در هر گروهى از بازماندگان امت من، مردان دادگرى از اهل بيتم وجود دارند كه دست تحريف گمراهان و نسبتهاى دروغين جاهلان و تأويل و تفسير به رأى جاهلان را از دين كوتاه مىگردانند. بدانيد پيشوايان شما، نمايندگان خدا بهسوى شمايند. بنگريد شما بر چه كسى وارد مىشويد.
پيامبر (ص) با جمله
«لَنْ يَفْتَرِقا حتّى يَرِدَا عَلَيّ الْحَوْضِ» ؛ «[قرآن وعترت] از هم جدا نمىگردند تا بر سر حوض [كوثر] برمن وارد گردند» (در حديث ثقلين) بر
1) إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً «خداوند فقط مىخواهد پليدى (گناه) را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد» . (احزاب:33)
2) «انّي تارك فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا بعدي؛ أحدهما أعظم من الآخر، كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض و عترتي أهل بيتي و لنيفترقا حتّى يردا علي الحوض فانظروا كيف تخلفوني فيهما» . سنن الترمذى، ج5، ص 434.
3) الصواعق المحرقه، ص 18٠. ويژگيهايى كه در اين روايت براى «عدول» و «ائمه» ذكر شده است، جز در امامان معصوم نيست. .
اين استمرار تأكيد كرده است. ازاينرو، شيعه، ديگر امامانمعصوم (ع) را نيز از اهلبيت او مىداند. اميرمؤمنان در روزگار خلافت عثمان در جمع مهاجران و انصار چنين فرمود:
درباره اين سخن پيامبر كه به ام سلمه فرمود: «آيه تطهير درباره من و برادرم، على و فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين و نُه فرزند حسين نازل شده است» ، گواهى دهيد. . . : «
إنَّما اُنزِلَتْ فِيَّ وَ فِي أخي عَليِّ بنِ أبيطالبٍ وَ فِي ابْنَي الْحَسَنِ وَالْحُسَينِ وَ فِي تِسْعَةٍ مِنْ وُلدِ ابْنِي الْحُسَينِ خاصَّةً لَيسَ مَعنا فيها أحَدٌ غَيرُنا. . .» (1)«همانا اين آيه فقط درباره من و برادرم على بن ابىطالب و دو فرزندم حسن و حسين و درباره نُه تن از فرزندان حسين نازل شده و احدى غير ما، در آن شريك نيست. . .» .
امامصادق (ع) در پاسخ به چيستى مقصود اين آيه با اشاره به نزول آن درباره خمسه طيبّه فرمود:
نُزِلَتْ فِي النَّبيِّ وَ أَميرِالْمُؤمنينَ وَالْحَسنِ وَالْحُسينِ وَ فاطمةَ، فَلَمَّا قَبضَ اللهُ عَزَّوجلَّ نبيَّه (ص) كانَ أميرُالمؤمنينَ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسينُ ثُمَّ وَقَعَ تَأويلُ هذِهِ الآيةِ: وَ اُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللهِ
(2)وَ كانَ عَليُّ بنُ الْحُسينِ إماماً ثُمَّ جَرَتْ فِي الأئمَّةِ مِنْ وُلدِه الأَوصياءِ فَطاعَتُهُم طاعَةُ اللهِ وَ مَعصيتُهُم مَعصيةُ اللهِ (عزّوجلّ) . (3) اين آيه درباره پيامبر اكرم (ص) ، اميرمؤمنان (ع) ، امام حسن و امام حسين (ع) و فاطمه (س) نازل شد. پس از رحلت نبى اكرم (ص) نوبت اميرمؤمنان شد و پس از او نوبت حسن و سپس نوبت حسين و در پى آن، تأويل آيه وَ أُولُوا الْأَرْحامِ
بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللهِ فرا رسيد و در امامانبعدى جارى شد. پس اطاعت از آنان اطاعت از خداوند و نافرمانى آنان، نافرمانى خداوند است.
بنابراين، اماماناز اهلبيتاند و ادعاى شيعه در اينباره اثبات ميشود. برخى از بزرگان اهلسنت مانند حموينى نيز نقل كردهاند كه ابوبكر و عمر از رسولخدا (ص) پرسيدند: «آيا ولايت تنها براى على است؟» حضرت فرمودند: «براى على و اوصياى من تا قيامت خواهد بود» . پرسيدند: «اوصياى شما چه كسانىاند؟» فرمودند:
عَليٌّ أخي وَ وَزيرِي وَ وارِثي وَ وَصيِّي وَ خَليفَتي فِي اُمّتي وَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤمنٍ بَعدي ثُمَّ ابْنِي الحَسَنِ ثُمَّ ابْنِي الْحُسينِ ثُمَّ تِسعةٌ مِنْ وُلدِ ابْنِي الْحُسينِ واحِداً بَعد واحدٍ، الْقُرآنُ مَعَهُم وَ هُمْ مَعَ الْقُرآنِ، لا يُفارِقونَه وَ لايُفارِقُهم حَتّى يَرِدوا عَلَيَّ الْحَوضَ. (1)
على برادر و وزير و وارث و وصى من و خليفهام در امتم مىباشد. او بعد من سرپرست هر مؤمنى است؛ پس از او فرزندم حسن و پس از او فرزندم حسين و نه تن از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى سرپرست و ولى مؤمنانند. قرآن با آنان و آنان با قرآنند. از هم جدا نمىگردند تا بر حوض (كوثر) بر من وارد شوند.
همچنين هنگامى كه آيه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (2)(نساء: 59) نازل شد و خداوند فرمانبرى را از «اوليالامر» بهطور مطلق واجب كرد و پيروى مردم را از ايشان همسنگ اطاعت از پيغمبر اكرم (ص) دانست، جابربن عبدالله انصارى از آن حضرت پرسيد: «اين «اولوا الامر» كيانند كه پيروى از آنان نزديك به پيروى از شماست؟» پيامبر فرمود:
هُمْ خُلَفَائِي يَا جَابِرُ وَ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِينَ بَعْدِي أَوَّلُهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِيطَالِبٍ ثُمَّ
الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْمَعْرُوفُ فِي التَّوْرَاة بِالْبَاقِرِ وَ سَتُدْرِكُهُ يَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِيتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُعَلِيٍّ ثُمَّ سَمِيِّي وَ ذُوكُنْيَتِي حُجَّةُ اللهِ فِي أَرْضِهِ وَ بَقِيَّتُهُ فِي عِبَادِهِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ. (1)
آنها جانشينان من مىباشند كه اول آنها على بن ابىطالب (ع) است، بعد حسن سپس حسين بعد على بنالحسين بعد محمد بنعلى كه در تورات معروف به باقر است و تو او را درك مىكنى. اى جابر! هر وقت خدمتش رسيدى، سلام مرا به او برسان! بعد از او جعفر صادق بعد موسى بن جعفر و پس از او على بن موسى و بعد از وى محمد بنعلى و سپس على بنمحمد و بعد از او حسن بن على بعد از او همنام و همكنيه من، حجت خدا در روى زمين فرزند حسن بن على.
جابر بر پايه همين پيشگويى تا زمان امامت حضرت باقر (ع) زنده ماند و سلام رسولخدا (ص) را به ايشان رساند.
بنابراين، چنانكه آيه تطهير بر عصمت خمسه طيبه دلالت مىكند، دليل بر عصمت امامانپس از آنان به شمار مىرود.
1) كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 253. .
عصمت در لغت معناى عامى دارد و حفاظت و دفاع از هر گزندى را در برمىگيرد. اما در مباحث كلامى در معناى حفظ و نگهدارى در برابر گناه و اشتباه به كار مىرود كه پىآمد آن ترك گناه و خطاست.
شيعه، امامرا نيز مانند پيامبر، معصوم مىداند. امام صادق (ع) فرموده است:
«أَلاَنبياءُ وَأوْصيائُهم لا ذُنوبَ لَهُمْ لأنَّهُم مَعصُومُونَ مُطَهَّرون» (1)« بر انبيا و جانشينان آنان گناهى نيست؛ زيرا آنان پاك و منزهند » .
امامسجاد (ع) نيز مىفرمايد:
«أَلإمامُمِنّا لايَكُونُ إلاّ مَعصُوماً. . .» (2)« امام از ما نيست مگر معصوم. . . » .
همچنين اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد:
إنَّمَا الطّاعَةُ لِلّهِ عَزّوجَلّ وَ لِرَسُولِه وَ لِوُلاةِ الأمْرِ وَ إنَّما اُمِرَ بِطاعَةِ اُولِي الأَمْرِ لأَنَّهم مَعصُومُونَ مُطهَّرون لا يَأمُرُون بِمَعصيَةٍ. (3)
طاعت از آن خداى عزّوجلّ، رسول او و واليان أمر است، اطاعت از اولواالامر ازاينرو واجب شد كه آنان معصوم و مطهرند و به معصيت خدا فرمان نمىدهند.
امامرضا (ع) نيز در پاسخ مأمون چنين نوشت:
وَ لا يَفْرِضُ اللهُ تَعَالَى طَاعَةَ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يُضِلُّهُمْ وَ يُغْوِيهِمْ وَلا يَخْتَارُ لِرِسَالَتِهِ
وَلا يَصْطَفِي مِنْ عِبَادِهِ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَكْفُرُ بِهِ وَ بِعِبَادَتِهِ وَ يَعْبُدُ الشَّيْطَانَ دُونَه. (1)
خداوند متعال اطاعت كسى را كه ميداند مردم را گمراه ميكند، بر آنان واجب نميكند و براى رسالت خود، كسى را برنميگزيند كه ميداند به او كفر ميورزد و از شيطان پيروى ميكند.
بنابراين، باور به عصمت امامان (ع) از امتيازات شيعه به شمار مىآيد. پيغمبر (ص) شئون گوناگونى دارد كه برخى از آنها ويژه اوست و در ديگران يافت نمىشود. مانند نبوت، رسالت، دارا بودن شريعت و ارتباط با وحى. اما برخى از ويژگىهاى او مانند عصمت در وجود مقدس ائمه نيز محقق مىشود.
برخوردارى ديگران از «شئون خاصه» نبوت با پيغمبرى، نبوت و خاتميت او سازگار نيست، اما اتصاف امامان به «شئون عامه» پيامبر به اعتقاد شيعه بر برهانهاى عقلى استوار است و هيچ ترديدى در آن راه ندارد.
«استاد مطهرى» در اينباره مىگويد:
اگر امامت را به اين شكل تعريف كنيم كه امرى است متمم نبوت از نظر بيان دين؛ يعنى به آن دليل وجودش لازم است كه وظيفه پيامبر را در بيان احكام انجام دهد، به همان دليل كه پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد، امامنيز بايد چنين باشد. (2)
اهلسنت، «ابوحنيفه» را معصوم نمىدانند؛ زيرا شروط عصمت را در او و همانندانش نمىيابند.
بنابراين، اعتقاد به امامت حتى با توجهى گذرا به معناى خاتميت و شئون امامت در تعارض با خاتميت نيست. خاتميت؛ يعنى بسته شدن باب تشريع و نيامدن شريعتى پس از شريعت اسلام. اين معنا، با شأن امام؛ يعنى تبيين شريعت و حفظ آن و با مقامات او
در ارتباط با خدا از راه الهام ناسازگارى ندارد. الهام يا نزول ملك بر امامان ملازم نبوت آنان نيست. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: فَتَمَثَّلَ لَها بَ-شَراً سَوِيّاً «او در شكل انسانى بىعيب و نقص بر مريم ظاهر شد» . (مريم: 17)
نبوغ عقلى بشر هر چند از علل خاتميت به شمار مىآيد، خود شريعت به پايان رسيده و عقل بشر در دوره خاتميت به اندازهاى رشد كرده است كه انسان مىتواند كار تبليغ دين را سامان دهد؛ كارى كه پيغمبران تبليغى بدان مىپرداختند، اما تنها برخوردارى انسان از عقل، بدون راهنمايى كسانى كه دين و روح وحى را از پيغمبر گرفتند، براى فهم دين بس نيست.
به هر روى، عقل نيز حكم مىكند كه انسان در احكام دين، بلكه در هر رشتهاى به نزد كارشناس آن برود. اين سخن، جز اثبات لزوم وجود اماممعصوم، وجوب عقلى رفتن انسان را نزد او براى فهم دين و وحى تأييد مىكند.
از ديگر حكمتهاى لزوم وجود امام (ع) اين است كه حتى عاقلان انديشمند و عالمان دين در فهم خود از آموزههاى وحى و گزارههاى دينى با يكديگر اختلاف دارند. از اينرو، وجود اماممتصل به پيغمبر (ص) كه دين را از زبان او گرفته است، ناگزير خواهد بود تا دين را از اختلافها برهاند و حفظ كند.
از سوى ديگر پيغمبر اكرم (ص) به سبب آمادگى نداشتن مردم براى پذيرش همه احكام و آموزههاى آسمانى، براى بيان همه آنها فرصت نداشت. بنابراين، او مىبايست كسى را پس از خود مىگماشت كه آن آموزهها را فراگيرد تا در زمان فراهم آمدن زمينه، آنها را براى مردم بازگويد و كسى جز امام (ع) نمىتوانست چنين مسئوليتى را به دوش بگيرد. پس امامهمچون پيامبر «مبين دين» بود، اما پيغمبر دين را از وحى و امام (ع) آن را از پيغمبر مىگرفت. پس امامت نه تنها در تعارض با خاتميت نيست، كه لازمه آن و متمم نبوت پيغمبر خاتم است و اين مطلب را هر انسان «متفطن» و «سليم النفس» به روشنى درمىيابد.
گرچه شمارش فضايل و مناقب اميرالمؤمنين على (ع) محال نيست، كار بسيار دشوارى است؛ زيرا تصورى از شخصيت آن بزرگوار در فكر محدود انسانهاى عادى نمىگنجد. ابن ابىالحديد معتزلى دربارهاش چنين مىگويد:
چه بگويم درباره بزرگمردى كه هر فضيلت به او باز مىگردد و هر فرقه به او پايان مىپذيرد و هر طايفه او را به خود مىكشد. او سالار همه فضايل و سرچشمه آن و يگانه مرد و پيشتاز عرصه آنهاست. رطلگران همه فضيلتها او راست و هركس پس از او در هر فضيلتى، درخششى پيدا كرده است، از او پرتو گرفته است و از او پيروى كرده و در راه او گام نهاده است. (1)
تاكنون نويسندگان و دانشمندان شيعه و اهلسنت حتى محققان و مورخان غير مسلمان درباره حضرتش بسيار سخن گفته و به بيان گوشهاى از مناقب آن حضرت پرداختهاند.
هيچكس همه اوصاف و فضايل آن حضرت را نمىتواند بشمرد؛ زيرا او به اقيانوس بزرگ و ژرفى مىماند كه هركس از ساحل آن بگذرد در مناقب و فضايل بىمانندش غرق خواهد شد.
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست كه تر كنم سر انگشت و صفحه بشمارم
پارهاى از اين ويژگىها كه با پيشوايى و رهبرى آن اماممرتبط است، بدين شرح عرضه مىشود: امامعلى (ع) در دوران كودكى و شكلگيرى شخصيتش، در خانه
1) شرح نهج البلاغه، ج1، مقدمه. .
پيامبر (ص) و در دامن تربيتى ايشان به سر برد. خود او در خطبهاى به اين دوره تربيتى اشاره ميفرمايد:
شما از خويشاوندى من با رسولخدا و موقعيت خاصى كه با آن حضرت داشتم آگاهيد و مىدانيد موقعى كه من خردسال بودم، پيامبر مرا در آغوش مىگرفت. . . من همچون بچهاى كه به دنبال مادرش ميرود، همه جا همراه او مىرفتم. هر روز يكى از فضائل اخلاقى خود را به من تعليم ميكرد و دستور ميداد كه از آن پيروى كنم. (1)
رسول گرامى اسلام (ص) درباره شخصيت و كمالات بىمانند و فضايل بىپايان على (ع) احاديثى فرمودهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف) پيامبر بزرگوار اسلام (ص) فرمودند:
لَوْ أَنَّ الرِّيَاضَ أَقْلامٌ وَالْبَحْرَ مِدَادٌ وَالْجِنَّ حُسَّابٌ وَالإِنْسَ كُتَّابٌ مَا أَحْصَوْا فَضَائِلَ عَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِب. (2)
اگر تمام باغها قلم گردد و همه درياها مركّب باشد و همه جنها حسابگر و انسانها نويسنده باشند تا فضايل و مناقب علىبن ابىطالب (ع) را شمارند، نمىتوانند!
ب) عمر بن خطاب از رسولخدا (ص) نقل مىكند كه شنيدم مىفرمود:
لَوْ اَنَّ السَّماواتِ السَّبعَ وَالاَرضينَ السَّبعَ وُضِعَتا فِي كَفَّةٍ وَ وُضِعَ ايمانُ عَليٍّ فِي كَفَّةٍ لَرَجَحَ ايمانُ عَليٍّ. (3)
اگر تمام هفت آسمان و زمين در يك كفه ترازو قرار بگيرد و ايمان على (ع) در كفه ديگر، ايمان او سنگينى مىنمايد!
ج) رسولخدا (ص) فرمودند:
وَالَّذي نَفْسي بِيَدِهِ لَوْلا اَنْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ اُمَّتي فِيكَ ما قالَتِ النَّصارى فِي ابْنِ مَريمَ، لَقُلتُ الْيَومَ فِيكَ مَقالاً لا تَمُرُّ بِمَلأٍٍ مِنَ الْمُسلِمينَ إِلّا أَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحتِ قَدَميْكَ لِلْبَركَةِ. (1)
سوگند به آن خدايى كه جان من در دست قدرت اوست اگر نبود اينكه گروهى از امت من تو را مثل نصارا كه عيسى پسر مريم را به خدايى اشتباه گرفتند، غلو كنند، در مورد فضايل و مناقب تو مطالبى مىگفتم، كه تمام مسلمانان خاك زير پاى تو را توتياى چشم خود مىكردند.
د) ابن عباس از عمر بن خطاب نقل مىكند كه او مىگفت:
كُفّوا عَنْ عَليِّ بنِ أَبيطالبٍ، فَاِنّي سَمعتُ مِنْ رَسول الله (ص) يَقولُ: فيه خِصالاً، لَوْ اَنَّ خَصلةً مِنْها في جَميعِ آلِ الْخَطّاب، كان احبَّ إِليَّ مِمّا طَلَعتْ عَليْه الشَّمسُ. . . . (2)
هرگز در مورد على بن ابىطالب بد نگوييد؛ زيرا من از پيامبر خدا (ص) درباره وى فضايلى را شنيدم كه هرگاه فقط يكى از آن مناقب در آل خطاب بود، براى من از آنچه آفتاب بر آن مىتابد بهتر بود. . . .
على (ع) مىگويد:
روزى رسولخدا (ص) مرا مأمور كرد كه در كوچههاى شهر مدينه بانگ برآورم و اعلان كنم: «هركسى به اجير خود ظلم كند (3)و هركس جز
از مولا و سرپرستش پيروى كند (1)و كسى كه پدر و مادرش را نفرين كند، ملعون است» . (2)
حضرت مىفرمايد:
من اين مأموريت را به خوبى اجرا كردم. پس گروهى گرد آمدند و عمر بن خطاب از ميان آنان به من گفت: تفسير و شرح اين جملات چيست؟ من او را براى دريافت پاسخش نزد پيامبر (ص) فرستادم.
عمر با گروهى از اصحاب نزد پيامبر اكرم (ص) رفتند و از آن حضرت درباره مفاهيم جملات اميرالمؤمنين پرسيدند. نبى اعظم (ص) فرمودند:
مقصود از جمله نخست، آيه 23 سوره شورى است: «اى پيامبر بگو من از شما در برابر رسالتم چيزى نمىخواهم جز احترام اهلبيتم» . (3)بنابراين، هركس به ما ستم كند، لعنت خدا بر او باد!
مقصود از جمله دوم، آيه 6 سوره احزاب است: «پيامبر براى شما از خود شما اولى است» . (4)پس هركسى را من مولا و سرپرستم، على بن ابىطالب، نيز مولا و سرپرست اوست. هركس از على اطاعت نكند، لعنت خدا بر او باد!
مقصود جمله سوم اين است كه من خدا و شما را شاهد مىگيرم كه من و علىبن ابىطالب، پدر اين امتيم. هركس به من يا على ناسزا بگويد، لعنت خدا بر او باد! (5)
عمر و اصحاب پيامبر اين سخنان را شنيدند. عمر گفت: «اى اصحاب محمد! رسولخدا درباره ولايت على (ع) نه در «غدير خم» نه در جاى ديگر، مؤكدتر از اين
بيان نكرده بود!» (1)
«خباب» مىگويد: «اين ماجرا نوزده روز پيش از وفات پيامبر روى داد» . (2)
اين احاديث فضايل بىمانند مولاى متقيان را در بردارند و بنابر اعتراف عمر، نمونهاى از آنها در آل خطاب و ديگران يافت نمىشود!
على بن ابىطالب (ع) از نظر معنوى به اندازهاى در پيشگاه الهى مقرب بود كه پيوسته خداوند به او عنايت و لطف مىكرد و ملائكه آسمانها مانند «جبرئيل» و «ميكائيل» در اوضاع ويژه و در مشكلات و جنگها، در كنار آن حضرت قرار مىگرفتند و بسى يارىاش مىكردند.
اين آيه قرآن مجيد كه به صراحت مىگويد: «خداوند شما را به سه هزار ملك در جنگ بدر كمك كرد» (3)، درباره على (ع) نازل شده است. آنان در كنار مولاى متقيان بر دشمنان مىتاختند. (4)
شجاعت على (ع) در جنگ «احد» شگفتى ملائكه را برانگيخت و جبرئيل در آسمان بانگ زد:
«لا فَتى إِلّا عَلِيٌّ، لا سَيْفَ إِلّا ذُوالْفَقار» ؛ «جوانمردى جز على و شمشيرى جز ذوالفقار نيست» و به نمايندگى آنان بر پيامبر خدا (ص) فرود آمد، و از جوانمردى و ايثار و فداكارى آن حضرت سپاسگزارى كرد. رسولگرامى اسلام فرمودند: «او از من و من از اويم» . جبرئيل فرمود: «من هم از شمايم» و با اين سخن علاقه و ارادت بسيارش را به على (ع) اظهار كرد. (5)
او در شب هجرت رسولخدا (ص) ، (ليلة المبيت) به جاى ايشان در بستر خوابيد و چهل نفر از اوباش قريش كه مىخواستند پيامبر را بكشند، به على حمله كردند. آن بزرگوار جان خود را با «رضاى الهى» معامله كرد و آيه 2٠7 سوره «بقره» دربارهاش
1) « يا اصحاب محمد! ما آكد النبي لعلي في الولاية في غدير خم و لا في غيره، اشدّ من تأكيده في يومنا هذا» .
2) بحارالانوار، ج 22، صص 489 و49٠.
3) وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ بِبَدْرٍ. . . بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ (آلعمران: 123 و 124)
4) بحارالانوار، ج 39، ص 99.
5) شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 19. .
نازل شد (1)و خداوند نزد ملائكهاش به ايثار على (ع) و جوانمردى او مباهات كرد و ملائكه و جبرئيل و ميكائيل را به يارى على (ع) فرستاد. (2)
فرود آمدن ملائكه بر على (ع) براى يارى كردن آن حضرت، نمونههاى فراوانى دارد؛ يعنى ملائكه پيوسته در خدمتگزارى به آن بزرگوار بر يكديگر پيشى مىگرفتند و بدينكار افتخار مىكردند.
امام على (ع) مىفرمايد:
وَ لَقَدْ وُلِّيتُ غُسْلَهُ (ص) وَالْمَلائِكَةُ أَعْوَانِي فَضَجَّتِ الدَّارُ وَالأَفْنِيَةُ مَلأٌ يَهْبِطُ وَ مَلأٌ يَعْرُجُ. . . . (3)
متصدى غسل پيامبر (ص) من بودم و فرشتگان مرا يارى مىكردند، گويا در و ديوار خانه فرياد مىزد. گروهى از فرشتگان فرود مىآمدند و گروهى ديگر به آسمان پرواز مىكردند. . . .
پس ملائكه، مولاى متقيان را كمك مىكردند و آن حضرت رفت و آمد آنان را با چشمان خود مىديد.
امامخود در شرح اين سخنان مىفرمايد:
من هرگز در هنگام غسل دادن پيكر رسول گرامى به زحمت نيفتادم؛ چون مىخواستم بدن وى را به اين طرف و آن طرف بگردانم، ملائكه خدا مرا كمك مىكردند. . . . (4)
جبرئيل در «معراج» درباره على بن ابىطالب (ع) به رسول اكرم (ص) فرمود:
يا مُحمدُّ! وَالَّذي بَعثَك بِالْحَقِّ نَبيّاً اِنَّ اَهلَ السَّماواتِ لأشدُّ مَعرفةً لَه مِنْ اَهلِ
الأرضِ. ما كَبَّر تَكبيرةً فِي غَزْوةٍ إِلّا كَبَّرنا مَعَه وَ لا حَمَلَ حَمْلةً إِلّا حَملْنا مَعَه وَلا ضَرَبَ بِسَيفٍ إِلّا ضَربْنا مَعه. . . . (1)
اى محمد! سوگند به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث ساخته است، اهل آسمانها على را بهتر از ساكنان زمين مىشناسند. على هرگز در جنگى «تكبير» نگفت، مگر اينكه ما نيز با او تكبير گفتيم و هيچ وقت به گروهى حمله نكرد، جز اينكه ما نيز حمله كرديم و هر كجا او شمشير زد ما نيز در كنارش به كمك وى شتافتيم.
على (ع) با اشاره به مقام ائمه اثنا عشر (ع) مىفرمايد:
نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائِكَة. (2)
ما از درخت سرسبز رسالتيم و از جايگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان برخاستيم.
ابن ابىالحديد در شرح اين سخنان، احاديث نيكويى گرد آورده و گفته است:
اگر مراد از اين «جمع» رسولخدا باشد، فرمايش او صحيح است و اگر مرادش از جملات بالا خودش باشد، باز هم صحيح است؛ زيرا جبرئيل در حق وى گفت: من از رسولخدا و على هستم و در حديث ديگرى آمده است: ملائكه براى رسولخدا و اميرالمؤمنين هفت سال قبل از ساير مسلمانان درود فرستادند و اين امر پيش از دوران رسالت نبوى بود و باز هم در حديث ديگرى آمده است: رسولخدا، على (ع) را به هر جنگى مىفرستاد، جبرئيل از طرف راست و ميكائيل از طرف چپ على را همراهى مىكردند. . . . (3)
شيعه و اهلسنت نقل كردهاند كه «ولايت على» ، مانع دخول به آتش جهنم است و
اگر كسى به واقع شيعه على باشد، هرگز به آتش جهنم گرفتار نخواهد شد و در برخى از احاديث آمده است كه اگر همه مردم، ولايت آن حضرت را مىپذيرفتند، خداوند آتش جهنم را خلق نمىكرد. على (ع) مىفرمايد:
اَنَا قَسيمُ النّارِ، اِذا كانَ يَومُ الْقيامة قُلتُ: هذا لَك وَ هذا لِي. (1)
من تقسيمكننده اهل دوزخم، هنگامى كه رستاخيز بر پا مىگردد خطاب به آتش جهنم مىگويم: اين شخص مال تو و اين ديگرى مال من.
سرنوشت مردم در روز رستاخيز بر پايه پذيرش ولايت على (ع) تعيين مىشود؛ يعنى پيروان آن حضرت در بهشت و مخالفان ولايت او، به قهر خدا گرفتار خواهند بود.
پيامبر اسلام (ص) در اينباره مىفرمايد:
«يا عَليُّ! اِنَّك قَسيمُ النّارِ» (2)«يا على! تو مردم را به آتش و بهشت تقسيم مىكنى» .
در شرح اين احاديث چنين سرودهاند:
عَلِيٌّ حُبُّهُ جُنَّة
محبت علي سپر آتش جهنم است، او تقسيمكننده مردم به آتش و بهشت است. او جانشين به حق پيامبر است. على پيشواى تمام انسانها و جنهاست.
امامرضا (ع) به نقل از اجداد بزرگوارش در حديث قدسى مىفرمايد:
وِلايةُ عَليِّ بنِ ابيطالبٍ حِصْني، فَمَنْ دَخلَ حِصْني اَمِنَ مِنْ عَذابي. (3)
ولايت على بن ابىطالب دژ من است. پس هركس داخل دژ من گردد از عذابم در امان است.
پيامبر اكرم (ص) به على (ع) فرمود:
يا عَليُّ! لَوْ أحبَّك اَهلُ الأرضِ كَمَحبّةِ اَهلِ السَّماءِ لَك، لَما عُذِّب اَحدٌ بِالنّار. . . (1)
يا على! اگر تو را اهل زمين همانند اهل آسمان دوست مىداشتند، هيچ كس به آتش جهنم گرفتار نمىشد.
بنابراين، ولايت على (ع) ، «صراط مستقيم» است و رهروان آن سرانجام به بهشت مىرسند و هركس از آن منحرف شود، به اندازه انحرافش از آن، از حقيقت دور خواهد افتاد و چنانچه كسى از سر بغض با آن حضرت دشمنى كند، بىگمان به آتش دچار خواهد شد. رسول گرامى اسلام (ص) مىفرمايند:
عَليٌّ بابُ حِطّةٍ. مَنْ دَخَلَ مِنه كانَ مُؤمناً وَ مَنْ خَرَجَ مِنْه كان كافراً. (2)
على «درِ حطه» است. هركس از آن وارد گردد، مؤمن و كسى كه از آن خارج شود، كافر است.
«حطه» در معناى ريزش و پايين آمدن به كار مىرود و در استعمال قرآن و حديث به معناى درخواست ريزش گناه آمده است. (3)مقصود پيامبر در اين حديث، ولايت على (ع) است وگرنه، وارد شدن بر آن حضرت مفهومى ندارد.
اين حديث كه از طريق اهلسنت رسيده است، «ولايت اميرالمؤمنين» را ميزان ايمان و كفر مىشمارد؛ يعنى هركس ولايت او را بپذيرد و از وى پيروى كند، مؤمن و كسى كه از او بگريزد، كافر است.
رسولخدا (ص) به عايشه فرمودند:
وَاللهِ لا يُبغِضُه اَحدٌ مِنْ اَهلِ َبيتي وَ لا مِنْ غَيرِهم مِنَ النّاسِ إِلّا وَ هُو خارجٌ
مِنَ الايمانِ. (1)
سوگند به خدا هركسى از خانواده من يا كسان ديگر از مردم، على (ع) را دشمن دارد، از ايمان خارج گرديده است.
اين حديث كه از عايشه نقل شده و در منابع معتبر اهلسنت آمده است، بر عظمت على (ع) و پذيرش ولايت او دلالت مىكند.
هنگامىكه على در جنگ «احزاب» در برابر عمرو بنعبدوَد ايستاد، رسولخدا (ص) فرمودند:
«بَرَزَ الإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّه» (2)«همه ايمان در برابر همه شرك قرار گرفت» . (3)
اميرالمؤمنين على (ع) در اين حديث نيز تجسم كامل ايمان خوانده شده است. بنابراين، پذيرش ولايت على (ع) و پيروى از آن حضرت ايمان و دشمنى با او و نپذيرفتن ولايت او كفر و خروج از ايمان به شمار مىرود.
1) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 217.
2) شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 261؛ بحارالانوار، ج 39، ص 1.
3) مولانا جلالالدين بلخى در اينباره سروده نغز و دلنشينى دارد: اى على كه جمله عقل و ديدهاى شمهاى وا گو از آنچه ديدهاى تيغ حلمت جان ما را چاك كرد آب علمت خاك ما را پاك كرد باز گو دانم كه اين اسرار هوست زانكه بىشمشير كشتن كار اوست بازگو اى باز عرش خوششكار تا چه ديدى اين زمان از كردگار چشم تو ادراك غيب آموخته چشمهاى حاضران بردوخته راز بگشا اى على مرتضى اى پس از سوء القضاء، حسن القضاء ماه بىگفتن چو باشد رهنما چون بگويد شد ضيا اندر ضيا چون تو بابى آن مدينه علم را چون شعاعى آفتاب حلم را باز باش اى باب بر جوياى باب تا رسد از تو قشور اندر لباب باز باش اى باب رحمت تا ابد بارگاه ما له كفوا احد تو ترازوى أحد خو بودهاى بل زبانه هر ترازو بودهاى
شايد كسانى اين آيه را دليل فضيلت ابوبكر بدانند:
(إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْتَرَوْها. . .) (توبه: 4٠)
اگر او [پيامبر] را يارى نكنيد خداوند او را [در سختترين لحظات] يارى كرد. آنهنگام كه كافران او را [از مكّه] بيرون كردند، در حالىكه يكى از دو نفر بود [و يك نفر بيشتر همراه نداشت]. در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همسفر خود مىگفت: غم مخور، خدا با ماست. آنگاه، خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تأييد نمود. . . .
اين افراد چنين استدلال مىكنند:
الف) خداوند در اين آيه ابوبكر را «ثانى اثنين» خوانده؛ يعنى وى يكى از دو نفر بوده و چه فضيلتى از اين بالاتر كه ابوبكر قرين پيغمبر (ص) شمرده شده است.
ب) ابوبكر در اين آيه يار پيامبر (ص) خوانده شده است. همراه بودن با پيامبر در اين وضع ويژه، منزلت بزرگى به شمار مىرود.
ج) پيامبر (ص) به او گفت: «خداوند با ماست» ؛ يعنى خداوند آنان را حمايت و نصرت خواهد كرد و كسى كه در نصرت و يارى خداوند، شريك پيامبر (ص) باشد، از
بزرگترين مردم است.
د) از اين آيه به دست مىآيد كه سكينه (آرامش) بر ابوبكر فرو فرستاده شد؛ زيرا او محتاج آرامش بود، نه پيامبر (ص) . پيامبر (ص) مىدانست كه خداوند بزرگ او را حفظ مىكند. (1)
هيچيك از اين دلايل نمىتواند فضيلت ابوبكر را در اين قضيه ثابت كند؛ زيرا:
الف) عايشه مىگويد: خداوند در قرآن چيزى درباره ما نازل نكرد. (2)
ب) «ثانى اثنين» بودن ابوبكر جز خبر دادن از شمار افراد نيست و بر فضيلت وى دلالت نمىكند؛ يعنى چنانچه دومى كودك يا هركس ديگرى مىبود، باز هم قرآن چنين مىفرمود. قرآن كريم، فضيلت را تنها در تقوا و پرهيزگارى نه در دوم بودن مىداند: (إِنَّ أَكْرَمَكمُْ عِندَ اللهِ أَتْقَيكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِير) (حجرات: 13)
علامه «محمدحسن مظفر» مىگويد: «اگر مقصود دوم بودن در فضيلت و شرافت باشد، ابوبكر از پيامبر (ص) نيز برتر است؛ زيرا با توجه به آيه مباركه، او اول و پيامبر (ص) دوم بود» . (3)
ج) اين آيه تنها به خطرى كه پيامبر (ص) را در غار تهديد مىكرد اشاره مىكند. كسى در آنجا نبود كه از او حمايت و دفاع كند. همراه وى نه تنها از او دفاع نمىكرد، بلكه با اندوه، خوف و وحشت خود، بار سنگينى بر دوش پيامبر (ص) مىگذارد و به جاى اينكه به آن حضرت كمك كند و از خطر بكاهد، خود به دلدارى پيامبر (ص) نيازمند بود. به عبارت ديگر نه تنها از مشكلات و سختىهاى پيامبر نتوانست بكاهد، بلكه تنها بر شمار افراد افزود و عدد را به دو رساند.
د) همراهى با پيامبر (ص) نيز فضيلتى براى وى به شمار نمىرود؛ زيرا «ثانى اثنين» تنها
بر جمعبودن و با هم بودن در يك مكان دلالت مىكند كه چه بسا يكى از آنان بزرگ و ديگرى كوچك يا يكى عالم و دانشمند و ديگرى جاهل و نادان بوده باشد. بنابراين، همراهى به خودى خود فضيلت نيست.
ه) به گفته مورخان اندوه ابوبكر پس از ديدن معجزات آشكار و آيات باهره الهى پديد آمد. (1)بنابراين، با ديدن آنها، به پيروزى و حفظ جان پيامبر (ص) و خودش مىبايست مطمئن مىشد نه اندوهگين. اما خداوند فرمود: «اندوهگين مباش!»
و) اين عقيده كه ابوبكر در نصرت الهى با پيامبر (ص) شريك است و اين فضيلتى بزرگ به شمار مىرود، باطل است؛ زيرا بر پايه نص صريح آيه، نصرت الهى تنها از آن رسولخدا (ص) بود و ابوبكر تابع محض بود.
ز) فرودآمدن «سكينه» بر ابوبكر نيز نادرست است، بلكه اين آرامش بر خود رسولخدا (ص) نازل شد؛ زيرا همه ضماير متأخر و متقدم در اين آيه مباركه به رسولاكرم (ص) بازمىگردد و كسى در اينباره سخنى ندارد. ازاينرو، اينكه ضميرى در ميان آيه به كسى جز پيامبر (ص) بازگردد، خلاف ظاهر است و اثبات آن به قرينه قاطع نياز دارد.
درباره خفتن امامعلى (ع) در بستر پيامبر (ص) در شب هجرت بايد گفت كه از شگفت انگيزترين فداكارىها، جانبازىها و از خودگذشتگىها در تاريخ است و معناى اخلاص و ماهيت فداكارى و حقيقت ايمان و ايثار را به تودهها در گذر تاريخ مىآموزد.
خداوند به دليل اين فداكارى و از خودگذشتگى على (ع) ، به جبرئيل و ميكائيل فرمود كه به زمين فرود آييد و او را از گزند دشمن حفظ كنيد. آن دو فرشته به زمين فرود آمدند. جبرئيل بالاى سر على (ع) و ميكائيل پايين پاى او ايستاد. آنگاه جبرئيل
1) السيرة النبوية، ج 1، ص 387؛ المنتظم، ج2، ص 3؛ انساب الاشراف، ج 1، ص361؛ البدايه و النهايه، ج 3، ص38٠؛ تاريخ اسلام، ذهبى، ج 1، ص 322؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 378. .
گفت: «خوشا به حال كسانى چون تو اى فرزند ابوطالب! خداى بزرگ در برابر فرشتگان به تو مباهات مىكند» . آنگاه خداوند عزّوجلّ اين آيه را نازل كرد:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد) (بقره:2٠7)
بعضى از مردم [با ايمان و فداكار همچون على (ع) در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر (ص)] جان خود را بهخاطر خشنودى خدا مىفروشند و خدا نسبت به همةةة بندگان مهربان است.
به روايت «اسكافى» همه مفسران گفتهاند كه اين آيه درباره على (ع) نازل شد، هنگامى كه در شب هجرت در بستر پيغمبر (ص) خوابيد. (1)
آوردهاند: «معاويه» صد هزار درهم به «سمرة بن جندب» (2)داد تا حديثى در اينباره وضع كند كه آيه (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْ-رِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ) در شأن ابنملجم -عليه اللّعنة - و آيه (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ) (3)در شأن على بن ابىطالب نازل شده است!
1) شرح نهج البلاغه، ج 13، ص262.
2) سمره كه پيامبر اكرم (ص) وى را جهنمى دانست، همان كسى است كه هنگام امارت بر بصره هشت هزار نفر را كشت و گفت: اگر دو برابر اين ميكشتم، ترسى به دل راه نمىدادم. او در يك روز 47 قارى و حافظ قرآن را كشت. ماجراى بودن نخل وى در باغ يكى از انصار و پيشنهاد پيامبر اكرم (ص) درباره فروش آن به چند برابر بهاى آن و تعويض آن با نخلى در بهشت و نپذيرفتن او و دستور پيامبر (ص) به كندن آن درخت بر پايه «لا ضرر ولاضرار فى الاسلام» در تاريخ معروف است. هنگامى كه معاويه وى را از امارت عزل كرد، چنين ميگفت: خدا معاويه را لعنت كندكه نمكنشناسى كرد. اگر من به مقدارى كه پيروى از او كردم، خدا را اطاعت ميكردم، هرگز مرا عذاب نميكرد. شرح نهج البلاغه، ج2، صص77 و 78؛ قاموس الرجال، ج5، ص 312.
3) «بعضى از مردم گفتارشان در زندگى دنيا ماية اعجاب تو مىشود؛ (در ظاهر، اظهار محبت شديد مىكنند) و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مىگيرند. درحالىكه آنان، سختترين دشمنانند. (نشانة آنها اين است كه) هنگامى كه روى برمىگردانند [و از نزد تو خارج مىشوند]، در راه فساد در زمين، كوشش مىكنند و زراعتها و چهارپايان و انسانها را نابود مىسازند؛ [با اينكه مىدانند] خدا فساد را دوست نمىدارد» . (بقره: 2٠4 و 2٠5)
سمره اين كار را نپذيرفت. معاويه دويست هزار درهم برايش فرستاد و او نپذيرفت؛ سپس سيصد هزار درهم فرستاد و او باز هم نپذيرفت؛ پس چهارصد هزار درهم فرستاد و او پذيرفت. (1)
1) شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص73. .
درباره علم امامان (ع) بايد چند نكته را در نظر گرفت:
الف) پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) در مسائل عادى، فردى و اجتماعى، از علم عادى استفاده مىكردند. علت اين رفتار نيز الگوبودن آنان براى بشر است و اگر در زندگى و كارهاى اجتماعى، راهى جز اين ميپيمودند، اسوهبودن خود را از دست ميدادند و جهانيان به بهانه اينكه آنان با «علم لدنى» عمل مىكردهاند، از حركتهاى سازنده، انقلابى و اصلاحى باز مىايستادند. از اينرو، پيامبر اكرم به رغم اينكه با علم غيب همه منافقان را ميشناخت و حتى نامهاى آنان را به حذيفة بن يمانى فرموده بود (1)، به او اجازه نداد كه آنان را بشناساند.
ب) برخى از افراد بر اين باورند كه علم غيب براى پيامبر (ص) و امامان (ع) «شأنى» است؛ يعنى آنان همواره هر چيز را «بالفعل» نميدانند، بلكه اگر بخواهند به چيزى از راه غيب آگاه شوند، آن را خواهند دانست يا اگر خدا بخواهد، آنان را از حوادث و وقايع آگاه خواهد كرد. در برخى از روايات، مفهوم «قبض» و «بسط» در اينباره به كار رفته است:
يُبسَطُ لَنا الْعِلمُ فَنعلمُ وَ يُقبضُ عَنّا فَلا نَعلمُ. (2)
آنگاه كه دانش بر ما گسترده مىشود، مىدانيم و هنگامى كه از ما باز داشته مىشود، نمىدانيم.
1) «و كان النبي قد اسر إلى حذيفة اسماء المنافقين» . سير اعلام النبلاء، شمسالدين ذهبى، ج 2، ص364؛ عمدةالقارى، عينى، ج 22، ص 263؛ جامع البيان، طبرى، ج11، ص 16؛ تفسير ثعلبى، ثعلبى، ج 5، ص79؛ المحرر الوجيز فى تفسير كتاب العزيز، ابن عطيه أندلسى، ص 76؛ تفسير كبير، فخرالدين رازى، ج16، ص 174؛ تفسير ابن كثير، ج2، ص 399.
2) خصال، شيخ صدوق، ص 538. .
يكى پرسيد از آن گمگشته فرزند
ج) علم غيب گاهى به حوادث محتوم و تغييرناپذير تعلق مىگيرد. بنابراين، برخى از چيزهايى كه پيامبر (ص) و امامان به آنها علم غيب دارند، همان چيزهايىاند كه بيگمان تحقق خواهند يافت. مانند كسى كه از عمارت بسيار بلندى پرتاب شده است و در ميانه راه مىداند كه بيگمان به سرعت بر زمين خواهد افتاد. اينگونه از علم غيب در حوادث تغييرى پديد نمىآورد و نمىتوان سرنوشت چيزى را با آن تغيير داد.
ولى علم، گاه تعليقى و شرطى است. مانند اينكه انسان ميداند كه اگر از منزل بيرون رود، با خودرويى برخورد خواهد كرد. اين قضيه شرطى است و شايد فرد با بيرون نرفتن از خانه، خود را حفظ كند، اما چنانچه بداند در روز معينى فلان حادثه روى خواهد داد و چيزى اختيارى در دگرگونى آن تأثير نميگذارد، از تحقق آن نميتواند جلوگيرى كند. علم ائمه را به چگونگى مرگشان چنين مىتوان تفسير كرد؛ يعنى آنان تا آن هنگام كه ميدانستند قضا و حكمت خداوند به شهادتشان تعلق نگرفته است، از هر وسيلهاى براى نجات خود از مرگ استفاده ميكردند.
براى نمونه، نقل شده است كه امامهادى (ع) براى شفايافتن خود از بيمارى، كسى را براى دعا به كربلا فرستاد يا امامكاظم (ع) خرماى زهرآلود هارون الرشيد را نخورد و فرمود: «هنوز وقتش فرا نرسيده است» يا امامباقر (ع) ميفرمود: «ما براى دفع شر سلطان، فلان دعا را ميخوانيم» . (1)
اين روايتها بر اين نكته دلالت ميكنند كه آن ذوات مقدسه براى حفظ جان
1) مقتل الحسين، مقرم، ص 57. .
شريفشان از هيچ كوششى فروگذار نميكردند، اما چنانچه قضاى حتمى الهى به مرگ آنان تعلق ميگرفت، راهى جز تسليم در برابر آن نبود.
امامباقر (ع) در اينباره ميفرمايد:
اين مصيبتها كه براى ائمه گذشته پيش آمد، قضاى حتمى خداوند و با انتخاب امامان بود و همگى به آن علم داشتند. . . و همه اينها به خاطر درجات و كراماتى است كه خداوند اراده كرده به آنها عطا كند. (1)
جلوگيرىكردن از بهترين مرگ كه با خواست حتمى خداوند سازگار است، معنايى جز ناخشنودى از خواست او ندارد كه تصور وجود چنين چيزى در آنان پندارى بيش نيست؛ زيرا چنين مرگى يعنى شهادت در راه خدا، بزرگترين آرزوى آنان بوده و هر لحظه براى رسيدن به اين آرزو دعا و روزشمارى مىكردند. براى نمونه، امامحسين (ع) از شهادت خود و يارانش آگاه بود، اما از آن استقبال كرد؛ زيرا شهادت آن حضرت آثار و بركات مثبت و تأثيرگذارى براى جهان اسلام در پى داشت و موجب احياى دين مىشد.
بنابراين، هنگامى كه ائمة اطهار (ع) از قضاى حتمى خداوند آگاه مىشدند به دليل برخوردارى از مقام تسليم و رضا، به آن راضى بودند و به استقبال مرگ مىرفتند، در غير اين صورت، از جان شريفشان بسيار محافظت ميكردند.
1) مقتل الحسين، ص 61. .
پيامبر (ص) ، بارها ائمه پس از خودش را دوازده نفر شمرده است:
لا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ أَوْ يَكُونَ عَلَيْكُمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْش. (1)
همواره دين تا برپايى قيامت برقرار است و بر شما [آن زمان] دوازده خليفه حكومت مىكنند كه همه آنان از قريشند.
علماى اهلسنت با تأكيد بر اينكه اين روايات، شرط قريشى بودن حاكم را بيان ميكنند، دو واكنش متفاوت در برابر شمار خلفاى مطرح شده در آنها داشتهاند. اين واكنشها از ناسازگارى درونمايه اين روايات، با تاريخ خلافت در اسلام سرچشمه مىگيرد. برخى از آنان انحصار شمار خلفا را در دوازده نفر منكر شده (2)و در تطبيق اين روايات اختلاف كرده و معاويه و يزيد و بنىمروان را نيز مصداقهايى از آن دوازده امامبه شمار آوردهاند (3)، اما محققان آنان متوجه بودهاند كه اين روايات، معنايى جز انحصار خلفا در دوازده نفر ندارند؛ زيرا برداشتن عدد دوازده، اين روايات را بىمعنا ميسازد. روايات «جابر بن سمره» ، بر برپايى دين اسلام و عزت جامعه مسلمان با آمدن دوازده خليفه دلالت مىكنند. همچنين در برخى از آنها مانند روايت پيشگفته، استمرار خلافت آن امامان تا قيامت پيشبينى شده است.
«سيوطى» و ديگر علماى اهلسنت، با توجه به انحصار شمار خلفاى پيامبر در دوازده نفر و با پيش آوردن ملاكهايى، به گزينش خلفاى تاريخ اسلام پرداختهاند. او در كتاب «تاريخ خلفا» (1)در آغاز اين بحث، از «قاضى عياض» نقل مىكند كه وى ملاك گزينش خليفه را «اجتماع مردم بر خلافت او» مىداند.
اين نظريه پذيرفتنى نيست؛ زيرا مردم بر خلافت هيچ يك از خلفا اجماع نداشتند يا مطيع آنان نبودند. «شام» و «معاويه» ، حتى لحظهاى با حضرت على (ع) بيعت نكردند و عثمان با شورش مردم كشته و امامحسين (ع) در مخالفت با حكومت «يزيد» شهيد شد.
«سيوطى» نيز اين نظريه را نپذيرفته و خود نظر ديگرى عرضه كرده است. او ملاك گزينش دوازده خليفه را عدالت آنان ميداند و تنها ده خليفه را برخوردار از اين ويژگى مىشمارد: «خلفاى چهارگانه» ، «امامحسن» ، «معاويه» ، «ابن زبير» ، «عمر بنعبدالعزيز» ، «مهدى عباسى» و «طاهر» . دو خليفه ديگر در آينده خواهند آمد كه يكى از آنان «مهدى» و از اهلبيت پيامبر اكرم (ص) خواهد بود.
وى همچنين احاديثى از پيامبر (ص) مىآورد كه بر بيمدادن از حكومت بنىاميه دلالت دارد:
پيامبر در خواب ديد كه بنىاميه همچون ميمونهايى بر منبر او بالا ميروند كه موجب اندوهش گشت و همين باعث شد كه تا زمان مرگ لبخندى بر حضرت نديدند. (2)
«ابنتيميه» و «ابنقيم» حتى «يزيد بن معاويه» را از خلفاى دوازدهگانه دانسته و پس از نقل روايت يادشده، سند آن را تأييد كرده و گفتهاند: «يزيد بن معاويه از ائمه دوازدهگانه يادشده در حديث سمره است» . آنان افزودهاند: «برخى از اهلسنت يزيدبنمعاويه را از «كبار صالحين» و «ائمه هدى» مىدانند!» (3)
پيامبر اسلام (ص) از نظر قرآن، قدرت شگرفى داشته و ماجراى معراج، شق القمر و ديگر معجزات و كرامات او كه در كتابهاى حديث متواتر نقل شده است، بر اين گفته گواهى ميدهد. اما دندان او به رغم اين قدرت فرا طبيعىاش در جنگ احد با تير يا سنگ دشمن شكست و چهرهاش خونين شد (1)و هفتاد نفر از يارانش به شهادت رسيدند. (2)وى در جنگ خندق از گرسنگى سنگ بر شكم مىبست (3)و در حديبيه ناگزير شد كه با مشركان مكه صلح كند. آرايش نظامى او در جنگ هوازن به هم ريخت و نيروهايش گريختند. او در محاصره طائف پيروزى به دست نياورد، و قبيلههاى بسيارى پس از درگذشتش، در جزيرة العرب شورش كردند.
چرا پيامبر با آن قدرت شگرفش با اين مشكلات روبهرو شد؟
پاسخ اين است كه انبيا به شيوههاى عمومى و روشهاى عادى به تبليغ مىپرداختند و با دشمنانشان مىجنگيدند و تنها براى اثبات نبوتشان يا هنگامى كه وضع ويژهاى پيش مىآمد، از نيروى غيبى كمك مىگرفتند. اميرمؤمنان (ع) و امامان بعدى نيز با وجود برخوردارى از امدادهاى غيبى جز در موارد اندك و استثنايى از آن بهره نمىگرفتند.
شيعه بر پايه آيات قرآن، سنت پيامبر (ص) و روايات اهل بيت (ع) معتقد است كه مسئله امامت به تعيين الهى است نه به انتخاب مردم.
«مفضل بنعمر» نقل مىكند كه از امامصادق (ع) درباره اين سخن خداوند پرسيدم: (وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ) ؛ «هنگامى كه پروردگار ابراهيم، او را با دستوراتى آزمود و او بهطور كامل از عهدةةة آنها برآمد» . (بقره: 124) امامفرمود:
آنها سخنانى بود كه حضرت آدم از پروردگارش دريافت و سپس توبه كرد. اين كلمات چنيناند:
«يَا رَبِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ إِلّا تُبْتَ عَلَيَّ فَتَابَ اللهُ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم» (1)«پروردگارا! به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين از تو درخواست مىكنم كه توبه مرا بپذيرى! پس خداوند توبه او را پذيرفت كه او بسيار توبهپذير و مهربان است» .
به آن حضرت گفتم: «اى پسر پيامبر! مقصود از فَأَتَمَّهُنَّ چيست؟» فرمود: «آن را تا قائم تمام كرد» ؛ يعنى دوازده امام، كه نُه تاى آنان از فرزندان حسين (ع) به شمار مىروند [را يكى يكى نام برد].
مفضل مىگويد: به آن حضرت عرض كردم: اى پسر پيامبر! به من خبر بده از سخن خداوند كه مىفرمايد: «آن را كلمهاى پايدار در نسل او قرار دادم» . (2)فرمود: «مقصود از
آن، امامت است كه خداوند آن را تا روز قيامت در نسل حسين (ع) قرار داده است» .
گفتم: «اى پسر پيامبر! چرا امامت در نسل حسين (ع) قرار گرفت و در نسل حسن (ع) قرار نگرفت؟ هر دو فرزند و نوه پيامبر و سرور جوانان بهشتى بودند!»
حضرت فرمود:
موسى و هارون (ع) هر دو برادر و نبى مرسل بودند و خداوند نبوت را در نسل هارون نه در نسل موسى (ع) قرار داد و كسى نبايد بگويد كه چرا خدا چنين كرد. امامت نيز جانشينى خداوند است و كسى را نسزد كه بگويد: «چرا آن را در نسل حسين (ع) و نه حسن (ع) قرار داد» ؛ زيرا خداوند بر پايه حكمت كار مىكند و از آنچه مىكند، پرسيده نمىشود، اما ديگران پرسيده مىشوند. (1)
در روايات ديگرى آمده است:
خداوند به دليل شهادت امامحسين (ع) و سختىهايى كه او در عاشوراى سال 61ه. ق به جان خريد، چند چيز را به او عطا كرد: امامت را در نسل او قرار داد؛ در خاك و تربتش شفا قرار داد؛ دعا در كنار قبرش مستجاب و بر عمر زائران قبرش افزوده مىشود. (2)
ازاينرو خداوند امامت را در نسل حسين (ع) قرار داد نه در نسل امامحسن (ع) .
قيام امامحسين (ع) سه دليل مهم داشت كه هر يك از آنها در زمان امامحسن (ع) به شكل ديگرى رخ نمود:
الف) حكومت ستمكار وقت از امامحسين (ع) بيعت مىخواست:
«خذ الحسين بالبيعة اخذاً شديداً لَيسَ فيه رخصة» (1)«از حسين بيعت محكم بگير و هيچ گذشت هم نبايد داشته باشى» . اما تنها پاسخ ايشان اين بود: «نه، بيعت نمىكنم» و نكرد. هنگام صلح امامحسن (ع) ، معاويه از امامبيعت نخواست؛ يعنى بيعت كردن از مواد صلح نبود و هيچ مورخى هم ادعا نكرده است كه امامحسن (ع) يا كسى از كسان او يا برادران و اصحاب و شيعيانش، با معاويه بيعت كرده باشد. پس بيعت كه يكى از عوامل وادارنده امامحسين (ع) به مقاومت شديد بود، در جريان امامحسن (ع) نبود.
ب) يكى از علل قيام امامحسين (ع) ، دعوت مردم كوفه بود. اين مردمان بيست سال حكومت معاويه را چشيدند. در دوره او زجر ديدند و ستمهايش را تاب آوردند، اما سرانجام بىتاب شدند. حتى برخى از مورخان معتقدند كه زمينه قيام امام، در كوفه صد درصد آماده بود، اما رويدادهايى پيشبينى نشده، اوضاع را دگرگون كرد. مردم كوفه هجدههزار نامه براى امامفرستادند و آمادگى خود را به او اعلام كردند. اما هنگامى كه امامحسين (ع) آمد، كوفيان يارياش نكردند. همه مىگويند كه زمينه قيام فراهم نبوده است. اما از ديد تاريخى اگر امامآن نامهها را ناديده ميگرفت، بيگمان در تاريخ محكوم ميشد؛ يعنى آيندگان مىگفتند كه زمينه بسيار خوبى را از دست داد. اوضاع
1) لهوف، صص 9 و 1٠؛ الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 1٠؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج1، ص 18٠. .
كوفه در دوره امامحسن (ع) چنين نبود، بلكه مردم كوفه خسته، ناخشنود و پراكنده بودند و ميانشان اختلاف عقيده پيدا شده بود.
اعلام آمادگى مردم كوفه، حجت را بر امامحسين (ع) تمام كرد و اگر زمينه هم آماده نبود، ايشان نمىتوانست آن اتمام حجت را ناديده بگيرد. اما در زمان امامحسن (ع) مردم كوفه براى قيام آمادگى نداشتند. وضع داخلى كوفه به اندازهاى بد بود كه خود امامحسن (ع) از بسيارى از مردم كوفه پرهيز ميكرد و هنگامى كه بيرون ميرفت، در زير لباسهايش زره مىپوشيد تا خوارج و دستپروردگان معاويه به او آسيب نرسانند. چنانكه روزى در حال نماز بهسوى آن حضرت تير انداختند، اما چون در زير لباسهايش زره پوشيده بود، تير كارگر نشد. (1)
ج) عامل سومى كه در قيام امام حسين وجود داشت، عامل امر به معروف و نهى از منكر بود؛ يعنى با قطع نظر از اينكه از امام حسين (ع) بيعت مىخواستند و او حاضر نبود بيعت كند و قطع نظر از اينكه مردم كوفه از او دعوت كرده بودند و اتمام حجتى بر امام حسين شده بود و او براى اينكه پاسخى به آنها داده باشد، اعلام آمادگى كرد. قطع نظر از اينها مسئله ديگرى وجود داشت كه امام حسين (ع) تحت آن عنوان قيام كرد. آن مسئله امر به معروف و نهى از منكر بود. مسئله اينكه معاويه در دوره بيست ساله خلافتش، بر خلاف اسلام عمل كرد، احكام اسلام را تغيير داد، بيتالمال مسلمانان را حيف و ميل كرد، خونهاى محترم را ريخت و سرانجام پسر شرابخوار، قمارباز و سگباز خودش را به ولايتعهدى برگزيد. امامحسين (ع) در برابر مخالفتهاى معاويه با سنّت پيامبر (ص) فرمود:
بر ما لازم است كه به اينان اعتراض كنيم؛ زيرا پيغمبر چنين فرموده است:
مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحُرُمِ اللهِ نَاكِثاً لِعَهْدِهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللهِ
1) علل الشرايع، شيخ صدوق، ج1، ص 717. .
يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللهِ بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ ثُمَّ لَمْ يُغَيِّرْ عَلَيه بِقَوْلٍ وَلا فِعْلٍ كَانَ حَقِيقاً عَلَى اللهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هَؤُلاءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزِمُوا طَاعَةَ الشَّيْطَانِ. (1)
هركس پادشاه ستمگرى را بنگرد، كه حرام خدا را حلال كرده، دين خدا را فرو افكنده، با سنّت پيامبر خدا مخالفت مىكند و در ميان مردمان با گناهكارى و ستم حكم مىراند، سپس با سخنرانى و اقدام بر او نشورد، سزاوار است كه خداوند آن كس را نيز به سرانجام [خوارى و عذاب] آن پادشاه دچار سازد و به تحقيق مىدانيد كه اين گروه (حاكمان وقت) از شيطان پيروى مىكنند.
بنابراين، اوضاع زمان امامحسن (ع) با شرايط زمان امامحسين (ع) متفاوت بود؛ يعنى معاويه ميگفت: من حاضرم به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره «خلفاى راشدين» صددرصد عمل كنم و براى خود جانشينى معين نكنم. البته امامحسن (ع) به ماهيت معاويه خوشبين نبود و چنانچه در آن اوضاع صلح را نميپذيرفت، امروز در تاريخ محكوم ميشد. اكنون تاريخ، معاويه را محكوم مىكند؛ زيرا او همه اين شروط را پذيرفت و تنها از ديد سياسى پيروز شد و هنگامى كه بر مسند خلافت و قدرت نشست، اين شرطها را زير پا گذاشت و به هيچيك از آنها عمل نكرد و آشكار ساخت كه آدم دغلباز و مردى صددرصد سياستمدار است و چيزى جز سياستمدارى در وجودش نيست. هنگامى كه او به كوفه آمد به صراحت گفت:
مردم كوفه! من در گذشته با شما نجنگيدم براى اينكه شما نماز بخوانيد، روزه بگيريد، حج بكنيد، زكات بدهيد، «
ولكن لآمُرَ عليكم» (2)«من جنگيدم براى اينكه امير و رئيس شما باشم» .
معاويه در زمان امامحسن (ع) دست به كارى نزد كه ماهيتش را آشكار كند و
زمينهاى براى قيام به انگيزه امر به معروف و نهى از منكر يا به اصطلاح تكليفى بالفعل به وجود آيد، اما اين زمينه در زمان امامحسين (ع) بود.
بنابراين، وضعيت دوران امامحسن (ع) و امامحسين (ع) را از هيچ ديدى با يكديگر نميتوان سنجيد؛ زيرا امامحسن (ع) ميبايست مدتى كناره ميگرفت تا ماهيت پنهان و مستور امويان آشكار شود و قيامى كه در آينده انجام ميگيرد، از نظر تاريخ موجه باشد. برخى از شيعيان پس از همين قرارداد صلح كه پايبند نبودن معاويه به آن آشكار شد، به امامحسن (ع) عرض كردند كه اكنون اين قرارداد صلح «كأن لم يكن» است، بنابراين شما قيام كنيد. آنان درست ميگفتند؛ زيرا معاويه آن را نقض كرد. امامفرمود: «نه» . قيام پس از معاويه صورت مىپذيرد؛ يعنى كمى بيش از اين به آنان بايد مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن كنند. آنوقت، زمان قيام است. معناى سخن اماماين است كه اگر تا دوران پس از معاويه زنده مىبود و در همان وضعى قرار مىگرفت كه امامحسين (ع) در آن قرار گرفت، بيگمان قيام مىكرد. بنابراين، وضع امامحسن (ع) بر پايه سه عاملى كه انگيزههاى مهم، صحيح و مشروع قيام امامحسين (ع) به شمار مىرفت، با وضع برادرش متفاوت و متغاير بود؛ يعنى از او تقاضاى بيعت كردند و از وى بيعت نمىخواستند. مردم كوفه حجت را بر امامحسين (ع) تمام كردند و گفتند كوفه پس از بيست سال بيدار شده و كوفه پس از دوران معاويه با كوفه پيش از آن متفاوت است. هنگامى كه نام امامحسين (ع) ميان مردم كوفه برده شد، آنان اشك ريختند و گفتند كه درختها ميوه دادهاند و زمينها سرسبز شدهاند، بيا كه آمادگى ما كامل است. اين دعوتها براى امامحسين (ع) اتمام حجت بود. اما امامحسن (ع) در وضع ديگرى به سر مىبرد. هركس وضع كوفه را در آن زمان ميديد، آماده نبودن مردمان آن را درمييافت.
اماممحمد باقر (ع) در اينباره مىفرمايند:
يَا جَابِرُ بَلِّغْ شِيعَتِي عَنِّي السَّلامَ وَ أَعْلِمْهُمْ أَنَّهُ لا قَرَابَةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اللهِ -عَزَّوَجَلَّ- وَلا يُتَقَرَّبُ إِلَيْهِ إِلّا بِالطَّاعَةِ لَهُ. يَا جَابِرُ مَنْ أَطَاعَ اللهَ وَ أَحَبَّنَا فَهُوَ وَلِيُّنَا وَ مَنْ عَصَى اللهَ لَمْ يَنْفَعْهُ حُبُّنَا. (1)
اى جابر! از طرف من به پيروانم سلام برسان و به آنها اعلام كن كه هيچ قرابت و خويشاوندى بين ما و خداى - عزّوجلّ - نيست و فقط به اطاعت و بندگى به درگاه الهى تقرب جسته مىشود. اى جابر! هركس اطاعت خدا را كند و [افزون بر آن] به ما محبت ورزد، دوست و محب ماست و هركس خدا را معصيت كند، حب ما برايش نافع نيست.
بنابراين، نخستين شرط حب اهلبيت (ع) ، اطاعت حق و پرهيز از گناه است. شايد كسى محبت اندكى، (ميل باطنى و رغبت درونى) به اهلبيت داشته باشد و در عمل از اهل معصيت به شمار آيد؛ چنين محبتى چندان سودبخش نيست.
حضرت على (ع) مىفرمايد:
أَنَا مَعَ رَسُولِ اللهِ (ص) وَ مَعِي عِتْرَتِي وَ سِبْطَايَ عَلَى الْحَوْضِ فَمَنْ أَرَادَنَا فَلْيَأْخُذْ بِقَوْلِنَا وَ لْيَعْمَلْ عَمَلَنَا. (2)
من با رسولالله (ص) در حالىكه عترت من هم با من هستند بر حوض [كوثر]
اشراف داريم. پس هركس ما را مىخواهد، هم بايد گفتار ما را بگيرد و هم در عمل از ما پيروى كند. . .
بنابراين، دوستى و محبت اهلبيت (ع) در عمل بايد آشكار شود.
واژه «اهل البيت» دوبار در قرآن كريم آمده است:
الف) فرشتگان به همسر ابراهيم چنين گفتند: رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ (هود: 73)
ب) خداوند درباره برخى از نزديكان رسولالله (ص) فرمود: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب: 33)
آيه دوم به آيه تطهير معروف است و مقصود از آن، پنج تن آل عبايند.
مسلمانان، به پيروى از قرآن، كلمه اهلبيت را درباره خاندان حضرت رسول (ص) به كار بردهاند و ازاينرو، اهلبيت به اصطلاحى براى آنان تبديل شده است و به كارگيرىاش در معناى ديگر به قرينه نياز دارد.
بيش از هفتاد روايت در اينباره وارد شده و اهلسنت بيش از شيعه، از چهل طريق، به روايت «امسلمه» ، «عايشه» ، «ابوسعيد خدرى» ، «سعد» ، «وائلة بن اسقع» ، «ابوحمرا» ، «ابنعباس» ، «ثوبان» (غلام حضرت رسول (ص)) ، «عبدالله بن جعفر بن ابىطالب» و «حسن بن على8» آن را نقل كردهاند. شيعه نيز، در بيش از سى حديث از على (ع) ، امامسجاد (ع) ، امامباقر (ع) ، امامصادق (ع) ، «ابوذر» ، «ابوليلى» ، «ابوالاسود» ، «عمرو بن ميمون اودى» و «سعد بن ابىوقاص» آن را نقل كردهاند. (1)
خداوند متعال مىفرمايد:
1) قاموس قرآن، سيد علىاكبر قرشى، ج 1، ص 139. .
إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب:33)
خداوند تنها مىخواهد رجس و پليدى را از شما اهلبيت دور نمايد و شما را كاملاً پاك و مطهر گرداند.
اين آيه به گفته همه مفسران و انديشمندان اسلام، در شأن و مقام والاى اهلبيت پيامبر گرامى اسلام (ص) نازل شده است. همچنين روايات بسيارى درباره شأن نزول آيه تطهير و انحصار آن به «خمسه طيبه» در منابع اهلسنت وجود دارد كه برخى از آنها چنين گزارش مىشود:
يك - «حاكم نيشابورى» در «مستدرك» مىنويسد:
عبدالله بنجعفر از رسولخدا (ص) روايت مىكند كه آن حضرت هنگامى كه رحمت الهى را در حال نزول ديدند، فرمودند: «بهسوى من بخوانيد!» «صفيه» گفت: «چه كسى را اى پيامبر اسلام (ص) ؟» آن حضرت فرمود: «اهلبيتم را؛ على، فاطمه، حسن و حسين (ع) را» . آنان را آوردند. آن حضرت عباى خويش را روى آنان افكند. سپس دستانش را بالا برد و عرض كرد: «خداوندا! اينان اهلبيت مناند» . سپس بر محمد و آل محمد صلوات فرستاد. در اين هنگام خداى حكيم اين آيه را نازل فرمود: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً . (1)
دو - «امسلمه» مىگويد:
آيه تطهير در خانه من و در حالىكه پنجتن آل عبا در آن بودند، نازل گرديد و رسولخدا (ص) آنان را با عبايى كه بر روى آنان افكند، پوشانيد. سپس عرضه داشت: «اينان اهلبيت مناند. پروردگارا! رجس و پليدى را از آنان دور كن و ايشان را پاك و مطهر گردان» . (2)
سه - «ابوسعيد» مىگويد:
رسولخدا) ص (پس از ازدواج على (ع) با فاطمه (س) به مدت چهل روز صبحها به درب خانه على (ع) مىآمد و مىفرمود:
«السلام عليكم يا أهلالبيت. إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » . (1)
چهار - امامسجاد (ع) نيز با همين آيه بر فضايل اهلبيت احتجاج كرد. هنگامى كه اسيران خاندان پيامبر (ص) را به شام بردند و در آستانه مسجد در جايگاه اسيران جايشان دادند، امامسجاد (ع) جوانى بالغ و رشيد و در آن روز آنجا حاضر بود. مردى از اهل شام نزد آنان آمد و گفت: «حمد و سپاس خداى را كه شما را نابود كرد و ريشه فتنه را خشكاند!» امامسجاد (ع) به او فرمود: «آيا كتاب الهى را نخواندهاى؟» وى پاسخ داد: «خواندهام» . حضرت فرمود: «آيا آيه شريفه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى و آيه إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً را نخواندهاى؟» او گفت: «خواندهام» . حضرت فرمود: «ما آنان هستيم» .
آن مرد شامى دستش را بهسوى آسمان برداشت و گفت: «خداوندا! من توبه كرده، بهسوى تو باز مىگردم» و سه بار اين جمله را تكرار كرد: «خدايا! من از دشمنان آل پيامبر (ص) بهسوى تو بيزارى مىجويم. من قرآن را مىخواندم، ولى تا امروز آن را درك نكرده بودم» . (2)
بنابراين، مقصود از اهلبيت، رسولخدا (ص) ، امامعلى (ع) ، فاطمه (س) ، امامحسن (ع) و امامحسين (ع) است و ديگر كسان در آن نمىگنجند. البته بستگان پيامبر عنوان «بنىهاشم» را دارند و همه آنان حقوق ويژهاى دارند كه يكى از آنها حرام بودن صدقهدادن به آنان است.
الف) در «سنن ترمذى» (1)، «سنن ابنماجه» و كتابهاى «ابونعيم» درباره امامزمان و در «مسند احمد بنحنبل» (2)به نام امامزمان اشاره شده است، اما اين عبارت در آنها نيست: «اسمه اسمي و اسم ابيه اسم ابي» . چنين تعبيرى در روايات اهلبيت (ع) نيز
1) ترمذى ميگويد: «اين حديث از على7، ابوسعيد خدرى، امسلمه و ابوهريره، فقط با لفظ «نام او، نام من است» روايت شده است» . او پس از نقل حديث ابنمسعود با اين لفظ، ميافزايد: «در اين باب، از على [7]، ابوسعيد، امسلمه و ابوهريره روايت شده و اين حديث نيكو و صحيح است» ؛ ر. ك: سنن ترمذى، ج4، ص5٠5. طبرانى در المعجم الكبير آن را از ابنمسعود، از چند طريق فقط با لفظ «نام او نام من است» در حديثهاى 1٠214 به بعد نقل كرده است. حاكم نيز در مستدرك، حديث را از ابنمسعود فقط با جمله «اسمه اسمى» نقل كرده و گفته است: «اين حديث با شرط شيخين صحيح است و آنان آن را نقل نكردهاند» . ر. ك: المستدرك، حاكم نيشابورى، ج4، ص442. بغوى در مصابيح السنة حديث را بدون اضافه نقل كرده و گفته است: «حديث نيكو است» . ر. ك: مصابيح السنة، ص492. مقدسى شافعى تصريح ميكند: اين افزوده را بزرگان حديث روايت نكردهاند و پس از نقل حديث بدون آن اضافه مينويسد: «گروهى از بزرگان حديث، در كتابهاى خود چنين آوردهاند» ؛ مانند ابوعيسى ترمذى در جامع، ابىداود در سنن و حافظ ابوبكر بيهقى و شيخ ابوعمرو دانى؛ ر. ك: عقد الدرر، مقدسى شافعى، ص51. او سپس حديثهاى ديگرى در تأييد درستى نقل خود از بزرگانى مانند طبرى، احمد بنحنبل، ترمذى، ابوداود، حافظ ابوداود و بيهقى به نقل از عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عمر و حذيفه ميآورد؛ ر. ك: عقدالدرر، مقدسى شافعى، صص51 - 56.
2) مسند احمد بن حنبل، ج1، صص 376، 377، 43٠ و 448. .
وجود ندارد.
«حافظ ابونعيم اصفهانى» (م43٠ه. ق) در «مناقب المهدى» اين حديث را با سلسلهاى از 33 راوى گوناگون تا عاصم، نقل كرده است. اين عبارت كه «و نام پدرش نام پدر من است» حتى در يكى از آنها هم ديده نمىشود، بلكه جمله با عبارت «نام او نام من است» پايان مىيابد.
«گنجى شافعى» (م 638ه. ق) متن «ابونعيم اصفهانى» را نقل ميكند و مىافزايد: «اين حديث را غير از عاصم، ديگران نيز مانند عمرو بن حره، از زر نقل كردهاند و همگى با عبارت «نام او نام من است» ، آن را به پايان بردهاند» .
بنابراين، چنين افزودهاى پذيرفتنى نيست با توجه به اينكه «احمد بنحنبل» با دقتى كه در ضبط حديث دارد، اين حديث را چند بار در مسندش با جمله «و نامش نام من است» نقل كرده است. (1)
ب) به گمان قوى، روايت ادعايى، از مجعولات عباسيان است؛ زيرا شكى نيست كه دولت عباسى براى تأييد سلطنت خود و برانگيختن مردم به بيعت با «محمد بنعباس» ، ملقّب به «مهدى عباسى» ، سومين خليفه دولت عباسى، به هر كارى مانند جعل حديث و نسبتدادن آن به رسولخدا (ص) دست مىزدند.
«منصور عباسى» كه «عبدالله» نام داشت، فرزندش محمد را خليفه و جانشين خود خواند و مردم را به بيعت كردن با او برانگيخت. او براى ترغيب بيشتر مردم به اين كار، فرزندش را مهدى لقب داد تا آنان به گمان اينكه او مهدى منتظر و موعود است با وى بيعت كنند. اما نام خودش عبدالله بود و ازاينرو، فرمان داد تا حديثى جعل كنند و در آن پدر مهدى امّت را عبدالله بنامند. (2)
مادر اماممهدى (عج) ، بانويى گرامى به نام «نرجس» است كه از او با نام «ريحانه» ، «سوسن» و «صيقل» نيز ياد كردهاند. (1)
برخى از محققان ميگويند كه شايد نام اصلى او همان نرجس باشد و ديگر نامها را جز صيقل، «حكيمه» ، دختر امامجواد (ع) بر او نهاده باشد؛ زيرا مردم آن روزگار كنيزان خود را براى خوشآمدگويى به نامهاى گوناگونى ميخواندند و نرجس، ريحانه و سوسن، نام برخى از گلهايند. (2)
روايت صدوق در اينباره، همين گفته را تأييد ميكند. او به سند خود از «غياث» چنين روايت كرده است:
جانشين امامحسن عسكرى (ع) در روز جمعه به دنيا آمد. مادر او «ريحانه» بود كه نرجس، صيقل و سوسن نيز ناميده ميشد. او هنگام حاملگى درخشش و نورانيت ويژهاى داشت و از همين روى «صيقل» نام گرفت. (3)
اين بانوى گرامى، «مليكه» دختر يوشع، پسر قيصر روم و مادرش از نسل شمعون، از حواريان مسيح بود. مسلمانان در جنگ با روميان او را اسير كردند و به بازار بردهفروشان بغداد بردند.
فرستاده حضرت امامهادى (ع) اين كنيز را خريد و براى امامهادى (ع) در سامرا فرستاد. (1)
1) كمالالدين و تمام النعمه، ج 1، ص 317. بشر بن سليمان نخّاس از فرزندان ابوايوب انصارى و دوستان ابوالحسن و ابومحمد (امامدهم و يازدهم) گفت: شبى حضرت هادى7 مرا فرا خواندند. خدمتشان مشرف شدم. ايشان سرگرم گفتوگو با فرزندشان، امامحسن و خواهرشان، حضرت حكيمه بودند. چون نشستم، فرمودند: «اى بشر! تو از سران انصارى و ولايت ائمه، همواره پشت در پشت، در ميان شما بوده است و ما به شما اعتماد داريم. مىخواهم شرف يكى از اسرار امامت را بهره تو كنم و تو را براى خريد كنيزى بفرستم» . حضرت، نامهاى به خط رومى نوشتند و به من دادند. آنگاه فرمودند: «به بغداد برو، در فلان روز و فلان مكان، متوجّه بردهفروشى به نام «عمر بنيزيد نخّاس» باش. كنيزى با اين ويژگىها ميان بندگان و كنيزان اوست و خريدار را، خود او انتخاب مىكند و به هيچ خريدارى راضى نمىشود. نزد صاحبش برو و بگو: «نامه را به كنيز دهد» . بشر گويد: «چنان كردم كه امامفرموده بود. كنيز، چون نامه را خواند، سخت گريست و صاحب خود را سوگند داد كه اگر مرا به اين شخص نفروشى، خود را خواهم كشت» . بشر گويد: «سرانجام او را با همان پولى خريدم كه امام7 در كيسه گذاشته بودند و به منزل خود در بغداد بردم» . «نرگس» در اين هنگام داستان خود را براى بشر بيان مىكند كه من دختر يشوعا، فرزند قيصر رومم و مادرم نيز از نسل شمعون، حوارى حضرت مسيح7 است. آنگاه، به تفصيل سرگذشت خويش را بازگو مىفرمايد. .
«مهدويت» از پر رمز و رازترين معارف اعتقادى در آموزههاى مذهبى شيعه به شمار مىرود. اسرار زندگى اماممهدى (عج) از ولادت پنهان تا پنهانزيستى او، از چگونگى زندگى آن حضرت تا عمر دراز، از چگونگى غيبت ايشان تا ظهور، قيام و حكومت جهانىاش بر كره زمين و. . . ، بر همه مردم، پوشيده مانده و برخى از آنها از اسرار الهى دانسته شدهاند.
يكى از اين رازها، نام بردن آن حضرت به نام ويژه او (محمد) است. دانشمندان و بزرگان شيعه همواره به اين موضوع پرداختهاند و روايات فراوانى از معصومان در اينباره در دست است. امامصادق (ع) به يكى از يارانش به نام «صفوان بنمهران» چنين فرمود:
«وَلا يَحِلُّ لَكُمْ تَسْمِيَتُه» (1)«بر شما روا نيست كه نام [اماممهدى (عج) را] بر زبان جارى كنيد» .
امامباقر (ع) در پاسخ به پرسش «ابوخالد كابلى» درباره نام حضرت مهدى (عج) فرمود:
. . . سَأَلْتَنِي وَاللهِ يا أَباخالِدٍ عَنْ سُؤالٍ مُجْهِدٍ وَ لَقَدْ سَأَلْتَنِي عَنْ أَمْرٍ مَا كُنْتُ مُحَدِّثاً بِهِ أَحَداً وَ لَوْ كُنْتُ مُحَدِّثاً بِهِ أَحَداً لَحَدَّثْتُكَ وَ لَقَدْ سَأَلْتَنِي عَنْ أَمْرٍ لَوْ أَنَّ بَنِي فَاطِمَةَ عَرَفُوهُ حَرَصُوا عَلَى أَنْ يَقْطَعُوهُ بَضْعَةً بَضْعَة. (2)
به خدا سوگند اى اباخالد! پرسش سختى پرسيدى كه مرا به تكليف و زحمت مىاندازد. همانا از امرى سؤال كردى كه [هرگز آن را به هيچ كس نگفتهام و]
اگر آن را به كسى گفته بودم، مسلماً، به تو مىگفتم. همانا تو از من چيزى را سؤال كردى كه اگر بنىفاطمه او را بشناسند، حرص ورزند كه او را قطعه قطعه كنند.
بر پايه اين روايت اگر زيان و آسيبى به آن حضرت نرسد دانستن و نقل نامش مشكلى ندارد.
خود حضرت مهدى (عج) در توقيعى نوشته است:
. . . فَإِنَّهُمْ إِنْ وَقَفُوا عَلَى الاسْمِ أَذَاعُوهُ وَ إِنْ وَقَفُوا عَلَى الْمَكَانِ دَلُّوا عَلَيْه. (1)
آنان اگر اسم را بدانند، آن را رايج ساخته و اگر بر مكان آگاهى يابند، آن را نشان خواهند داد.
«شيخ حر عاملى» ذيل اين روايت نوشته است: «اين دلالت ميكند بر اينكه نهى اختصاص به ترس و ترتب مفسده دارد» . (2)
بنابراين، منع از ذكر نام آن حضرت بر پايه ترس و تقيه استوار است و با نبود آن، حرمت نام بردن نيز از ميان خواهد رفت.
مقصود امامصادق (ع) در اين حديث كه «كسى جز كافران نام او را نميبرد» ، اين است كه هركس در آن اوضاع ويژه كه حكومت عباسى به دنبال او بود، نام ايشان را ببرد، به آن حضرت آسيب خواهد رساند.
البته در برخى روايات، به نام آن حضرت تصريح شده است:
الف) «شيخ صدوق» در «كمال الدين و تمام النعمة» از حضرت على (ع) ، چنين نقل كرده است: پيامبر (ص) ، نام امامان را بعد از حضرت على يكى پس از ديگرى براى آن حضرت برشمرد تا اينكه فرمود:
. . . مَهْدِيُّ أُمَّتِي مُحَمَّدٌ الَّذِي يَمْلأُ الأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً. . . . (1)
. . . مهدى امتم [در ميان ايشان] محمد است كه زمين را از عدل و داد آكنده سازد. . . .
ب) حضرت على، از پيامبر نقل كرده كه او هنگام نام بردن از ائمه دوازدهگانه فرمود: «
. . . فَإِذَا حَضَرَتْهُ (الحسن) الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّد. . . » (2)«پس هنگام رحلت حسن، آن [اسماء] را تسليم به فرزندش محمد مىكند. . .» .
همچنين «طبرسى» در «الاحتجاج» از رسول اكرم (ص) چنين نقل مىكند: از جبرئيل شنيدم: «
. . . ثُمَّ ابْنُهُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ مَهْدِيُّ أُمَّتِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ صَاحِبُ الزَّمَانِ. . . » (3)«. . . سپس فرزندش قائم به حق، مهدى امتم، محمد بنحسن صاحب الزمان. . .» .
ج) «شيخ صدوق» در «كمال الدين و تمام النعمة» آورده است: حضرت على (ع) بر فراز منبر درباره حضرت مهدى چنين فرمود:
. . . لَهُ اسْمَانِ اسْمٌ يَخْفَى وَ اسْمٌ يُعْلَنُ فَأَمَّا الَّذِي يَخْفَى فَأَحْمَدُ وَ أَمَّا الَّذِي يُعْلَنُ فَمُحَمَّدٌ. . . . (4)
. . . براى او دو نام است: يكى نهان و ديگرى آشكار؛ اما نهان احمد و نام آشكار محمد است. . .
د) در بخشى از حديث «لوح» حضرت زهرا (س) (كه هديهاى از پيامبر به حضرت زهرا (س) بود) آمده است:
. . . وَ أُكْمِلُ ذَلِكَ بِابْنِهِ مُحَمَّدٍ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ عَلَيْهِ كَمَالُ مُوسَى وَ بَهَاءُ عِيسَى وَ صَبْرُ أَيُّوب. . . . (5)
. . . و اوصيا را به وجود فرزندش محمد، رحمت بر جهانيان، تكميل خواهم كرد؛ كسى كه كمال موسى و بهاى عيسى و صبر ايوب را داراست. . . .
ه) امامباقر در تفسير آيه شريفه: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً (1)يك يك ائمه را نام برد تا اينكه فرمود:
. . . وَ إِلَى ابْنِهِ الْحَسَنِ وَ إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْهَادِي الْمَهْدِيِّ اثْنَا عَشَرَ إِمَاما. . . . (2)
. . . و به فرزندش حسن و به فرزندش محمد، هدايتكننده هدايتشده، دوازده امامهستند. . . .
و) امامصادق (ع) نيز هنگام شناساندن حضرت مهدى (عج) گاه به نام «محمد» تصريح فرموده است:
الخَلَفُ الصَّالِحُ مِنْ وُلْدي هُوَ المَهْدِيُّ، اِسْمُهُ مُحَمَّدٌ وَكُنْيتُهُ اَبُوالقاسِمِ يَخْرُجُ في آخِرِالزَّمانِ يُقالُ لاُمِّهِ صَقِيل. (3)
خلف صالح از فرزندانم مهدى است. نامش محمد و كنيهاش ابوالقاسم، در آخرالزمان خروج مىكند و مادرش صقيل ناميده مىشود.
ز) امامصادق (ع) در پاسخ «زيد شحام» ، نام امامان معصوم (ع) را برشمرد و فرمود:
نَحْنُ اِثْنا عَشَرَ. هكذا حَوْلَ عَرْشِ ربِّنا - جَلَّ وَ عَزَّ - فِي مُبتدَءِ خَلْقنا اَوَّلِنا مُحَمَّد وَ اَوْسَطِنا مُحَمَّدٌ وَآخِرنا مُحَمَّدٌّ. (4)
ما دوازده تن بدينگونه [اشاره با دست به صورت دايره] از آغاز آفرينش گرداگرد عرش پروردگارمان قرار داشتهايم، نام اولين فرد ما محمد و نفر ميانه محمد و آخرين فرد ما نيز محمد است.
ح) امامعسكرى (ع) به نام آن حضرت بسيار تصريح كرده است. هنگامى كه مادر
حضرت مهدى (ع) حامله شد، امامعسكرى (ع) به او فرمود: «
سَتَحْمِلينَ ذَكَراً وَاسْمُهُ مُحمدٌّ وَهُوَ القائِمُ مِنْ بَعْدي » (1)«تو حامل پسرى هستى كه نامش محمد است و او قائم پس از من است» .
همچنين آن حضرت فرمود:
. . . اِبْني مُحمد، هُوَ الاماموالحُجَّةُ بَعدي مَنْ ماتَ وَلَمْ يعْرِفْهُ مات مِيتةً جاهِليةً. . . . (2)
فرزندم محمد، اوست امامو حجت پس از من. هركس بميرد و او را نشناسد، به مرگ جاهلى از دنيا رفته است. . . .
پدر آن حضرت و ياران او پس از ولادت اماممهدى (عج) ، از آن حضرت با نام محمد ياد كردهاند:
الف) «ابراهيم كوفى» نقل كرده است كه امامعسكرى (ع) گوسفندى سربريد و براى من فرستاد و فرمود:
«هَذا مِنْ عَقيقَةِ اِبني مُحمد» (3)«اين بخشى از عقيقه فرزندم محمد است» .
ب) «محمد بنيعقوب كلينى» از «احمد بن محمد بن عبدالله» ، نقل كرده است:
«. . . وَوُلِدَ لَهُ (ابيمحمد) وَلَدٌ سَمَّاهُ مُحمداً. . .» (4)«. . . براى او (امامعسكرى) فرزندى به دنيا آمد كه او را محمد ناميد. .» .
ج) «شيخ طوسى» در «الغيبه» در بخشى از حكايتى نقل كرده كه حضرت مهدى (عج) با نام «محمد بن الحسن» از خود ياد كرده است. (5)
د) از «ابىغانم خادم» نقل شده است:
«وُلِدَ لابيمُحَمدٍّ مَوْلُودٌ فَسَمّاهُ مُحَمَّداً و. . .» (1)«براى ابومحمد (امامعسكرى) فرزندى به دنيا آمد كه او را محمد نام نهاد. . .» .
ه) «شيخ صدوق» به نقل از «عبدالله سورى» ، در داستانى درباره ديدارش با حضرت مهدى (عج) در دوران غيبت صغرى نوشته است:
. . . پس ديدم جوانانى را كه در بركه، آب بازى مىكردند. جوانى بر سجادهاى نشسته بود و آستين لباس خود را مقابل دهان قرار داده بود. پس گفتم: «اين جوان كيست؟» گفتند: «محمد بن الحسن است» و شبيه پدرش بود. . . (2)
و) در «كمالالدين و تمام النعمة» در بخش سرگذشت مادر حضرتمهدى (عج) ، آمده است: «
. . . وَعَلى قَبْرِها مَكْتُوبٌ عَلَيهِ هَذا قَبْرُ اُمِّ مُحَمَّدٍ » (3)«و بر آرامگاه او نوشته شده بود، اين قبر مادر محمد است» .
مادر آن حضرت را با كنيه «ام محمد» نمىخواندند و بنابراين، روايت پيشگفته بر جواز ياد كردن از آن حضرت با نام ويژه او دلالت مىكند.
افزون بر اين روايات برخى از دانشمندان شيعه، از حضرت مهدى (عج) با نامهاى «محمد» ، «محمد المهدى» ، «محمد بن الحسن» و «محمد بن الحسن العسكرى» ياد كردهاند. اين خود بر جايز بودن ذكر نام آن حضرت نزد آنان گواهى مىدهد:
الف) «شيخ مفيد» درباره امامدوازدهم مينويسد:
. . . مُحَمدُ بنُ الحَسَنِ العَسْكَري وَ اَنَّهُ المَهْديُّ المُنْتَظَر خُرُوجُهُ في آخِرالزَّمانِ وَ اَنَّهُ غائِبٌ بَعدَ فَتْرَةٍ مِنْ وِلادَتِهِ. . . . (4)
. . . محمد فرزند حسن عسكرى (ع) و اوست مهدى (عج) ؛ همو كه خروجش در آخرالزمان انتظار كشيده مىشود و مدتى بعد از ولادتش غايب شد. . . .
ب) «سيد مرتضى» در بيان اعتقادات شيعه درباره ائمه مينويسد:
وَ يذْهَبُ الاِمامِيةُ - بِاَجْمَعِهِمْ - إلَى اَنّها بِالنَّصِ الجَليِّ عَلَى الأئمةِ الإثنىعَشَر اَوّلهُمْ عَليُّ بنُ ابيطالب وَ آخِرُهم مُحمدُ بنُ الْحسنِ الْمهديُّ المنتظرُ. . . . (1)
اعتقاد اماميه - بنا بر نص آشكار - اين است كه امامان دوازده نفرند؛ نخستين ايشان على بن ابىطالب (ع) و آخرين آنان، محمد فرزند حسن، مهدى (عج) منتظر است. . . .
ج) «شيخ طوسى» درباره ولادت اماممهدى (عج) از زبان اسماعيل بن على نوبختى نوشته است:
«. . . مُولدُ مُحمدِّ بن الحَسَنِ بنِ عَلي بن مُحمد بن علي بن موسى. . .» . (2)
د) «شيخ صدوق» آورده است:
«. . . اَبُوالقاسِم مُحمّدُ بنُ الحَسَنِ هُوَ حُجَةُ اللهِ القائمُ. . .» . (3)
ه) «علامه حلى» در «تحريرالاحكام» (4)و «شرح منهاج الكرامة» (5)، و «الرسالة السعدية» (6)از حضرت مهدى (عج) با نام «محمد بن الحسن العسكرى» ياد كرده است.
و) «على بن يوسف حلى» پس از نام بردن از امامان دوازدهگانه، از امامزمان چنين نام مىآورد:
«. . . حتّى انتهى إلى ابيالقاسم محمد بن الحسن الحجة القائم. . .» . (7)
ز) «محقق كركى» مينويسد:
ثُمَ الخَلَفُ الحُجَّةُ القائِمُ المُنْتَظَرُ مُحمّدُ بنُ الحَسَنِ المَهديُّ المُستَتَر خَوفاً مِنَ الاَعْداءِ. . . . (8)
سپس خلف، حجّت، قائم، منتظر، محمد فرزند حسن، مهدى كه به جهت ترس از دشمنان پنهان است. . . .
ح) «اربلى» نوشته است:
. . . وَاَمَّا اسْمُهُ فمُحَمَّدٌ وَ كُنْيتُه اَبُوالقاسِمِ وَ لَقَبُهُ الحُجَّة وَالخَلَفُ الصالِحُ وَقيلَ المُنْتَظَر. . . . (1)
اما اسم او محمد و كنيهاش ابوالقاسم و لقبش حجت و خلف صالح و گفته شده منتظر است.
ط) «علامه مجلسى» به حرمت نام بردن از ايشان باور دارد، اما در جاهاى فراوانى با نام ويژه از آن حضرت ياد مىكند:
. . . المَهْديُّ الَّذي بَشَّرَ بِخُرُوجِهِ النَبيُّ المعظَّم (ص) فِي روايات مُتَواتِرة مِنَ الخاصَّة وَالعامَّة وَ هُوَ الاماممُحمد بن الحَسَنِ العَسكري المهدي المنتظر. . . . (2)
. . . آن مهدى كه نبى معظم (ص) در روايات متواتر منقول از سنى و شيعه بشارت به خروجش داده همان امام محمد بن حسن عسكرى، مهدى منتظر است. . . .
ى) «شهيد اول» ميگويد:
الثاني عَشَر، الامامالمَهْدي الحُجَّة صاحِبُ الزَّمانِ اَبُوالقاسِمِ مُحمّدُ بن الحَسَنِ العَسْكَري (ع) . . . . (3)
دوازدهمين امام و حجت و صاحب الزمان امام مهدى ابوالقاسم محمد بن حسن عسكرى (ع) است. . . .
ك) «حسين عبدالصمد عاملى» ، پدر «شيخ بهايى» با نام «محمد بن الحسن العسكرى
المهدى القائم» از آن حضرت ياد كرده است. (1)
ل) «قاضى نعمان مغربى» نوشته است:
«. . . وَ مِنَ المُتَوقَّعِ اَنَّ هَذِهِ الرِّوايةَ وَرَدَتْ فِي المَهديِّ مُحمّدِ بنِ الحسن العسكري. . .» (2)« به نظر مىرسد كه اين روايت درباره مهدى يعنى محمد بن حسن عسكرى وارد شده است
» .
م) «ط-ري-حى» مين-ويس-د:
«يكَنى بِهِ (الق-ائم) عَن ص-احِبِ الاَمْرِ مُحم-د ب-ن الحَسَن العسكري. . .» . (3)و (4)
همچنين از آن حضرت در دعاهاى فراوانى با نام محمد ياد شده است:
الف) بخش نخست دعاى فرج رايج چنين است: «
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن » ، اما در منابع اصلى، مانند «مصباح كفعمى» ، چنين آمده است:
«اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيكَ مُحمّدِ بن الحَسَن المَهدي في هَذهِ السَّاعَةِ. . .» . (5)
«سيد بنطاووس» نيز در «اقبال الاعمال» چنين نقل كرده است. (6)
ب) در «البلد الامين» با عنوان دعاى «كنز العرش» آمده است:
«وَ أَسْألكَ بِحَقِّ مُحَمّدِبنِ الحَسَنِ القائِمِ بِاَمْرِكَ وَالحُجَّةِ على عِبادِك. . .» .
ج) «علامه مجلسى» در دعاى پس از زيارت «آل يس» آورده است:
«. . . اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحمّدِ بنِ الحَسَنِ، حجّتكَ فِي اَرْضِكَ وَ. . .» .
1) وصول الاخيار الى اصول الاخبار.
2) شرح الاخبار، نعمان بن محمد تميمى مغربى، ج2، ص63.
3) مجمع البحرين، طريحى، ج3، ص571.
4) شيخ على يزدى حايرى از ديگر كسانى است كه در نوشتار يا نقل قولهاى خود به كلمه محمد (نام حضرت مهدى) تصريح مىكنند. براى آگاهى بيشتر در اينباره، ر. ك: الزام الناصب، ج1، ص 121؛ غاية المرام، سيدهاشم بحرانى، ج7، ص 134؛ الشيعة فى الميزان، محمدجواد مغنيه، ص 266؛ دراسات فى منهاج السنة، سيدعلى ميلانى، ص41؛ منازل الآخرة، شيخ عباس قمى، ص 288؛ الكنى و الالقاب، ج 3، ص19؛ شرح اصول كافى، مولى صالح مازندرانى، ج 6، ص26؛ اضواء على عقايد الشيعة الامامية، شيخ جعفر سبحانى، ص 218.
5) مصباح كفعمى، ص586؛ اقبال الاعمال، سيد بنطاووس، ص58؛ بحارالانوار، ج94، ص392.
6) اقبال الاعمال، ص58. .
وى اين روايت را از «احتجاج» طبرسى نقل مىكند، اما در آنجا «محمدبنالحسن» نيست. شايد نسخه «علامه مجلسى» چنين بوده و بعدها اين كلمات از احتجاج حذف شده باشد.
برخى از بزرگان معاصر، پس از نقل روايات يادشده، نوشتهاند:
شكى نيست كه قول به منع نام بردن از روى تعبد، خالى از تحقيق است؛ اگرچه برخى از بزرگان بدان تصريح كردهاند. . . ظاهر اين است كه منع، داير مدار وجودِ ملاك تقيه است. بنابراين، نام بردن از آن حضرت به اين نام در زمان ما هيچگونه منعى ندارد. به علاوه [آن] دسته [از] روايات كه دلالت بر جواز مىكرد، از دستههاى ديگر به مراتب، هم از نظر عدد بيشتر و هم از نظر دلالت اقواست. [پس] حرمت تنها در هنگام تقيه بوده و تنها راه جمع بين روايات همين قول است، وگرنه بايد هر دو دسته روايت را قبول نكنيم و به اصطلاح از اعتبار ساقط بدانيم يا قائل به تخيير شويم - اگر بگوييم روايات ظنى هستند - و حاصل اين هم، اين مىشود كه قائل به جواز شويم. (1)
ايشان سرانجام قوىترين قرينه را براى نظر خود (جواز نام بردن) روايات خوانده و احتياط را نيز در اينجا لازم ندانستهاند:
«فتلخص عن جميع ما ذكر، جواز التسمية باسمه الشريف و هو محمد» ؛ (2)«خلاصه آنچه گذشت جواز نام بردن نام شريفش كه محمد است مىباشد» .
بنابراين، بردن نام آن حضرت در زمان غيبت كبرى در صورتى كه براى ايشان زيان در پى نداشته باشد، جايز است.
مجموعهاى از روايات، بر ديده شدن امامزمان (ع) دلالت مىكنند، به رغم اينكه امامان معصوم (ع) بر پنهان ماندن نام و منتشر نشدن خبر ولادت اماممهدى (عج) تأكيد و بدان سفارش مىكردند، دستگاه حاكم، از احاديث نبوى و اخبار اهلبيت (ع) دريافته بود كه امامحسن عسكرى (ع) فرزندى خواهد داشت؛ كسى كه زمين را از قسط و عدل پر مىكند و حكومتهاى ظالم را نابود مىگرداند.
همانگونه كه فرعون از تولّد حضرت موسى (ع) آگاه و مراقب زنان و قابلگان بود، «بنىعباس» هم در دوره «معتمد عباسى» اوضاع را مىپاييدند، اما به هر روى حضرت مهدى (ع) نيز همچون موسى (ع) دور از چشم جاسوسان به دنيا آمد و گروهى از شيعيان خالص، توفيق يافتند كه او را در كودكى ببينند.
«ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى» از امامهادى (ع) چنين نقل مىكند:
الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِي الْحَسَنُ ابْنِي، فَكَيْفَ لَكُمْ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِ الْخَلَفِ؟ قُلْتُ: وَ لِمَ جَعَلَنِيَ اللهُ فِدَاكَ؟ قَالَ: لأَنَّكُمْ لا تَرَوْنَ شَخْصَهُ وَلا يَحِلُّ لَكُمْ ذِكْرُهُ بِاسْمِهِ قُلْتُ: فَكَيْفَ نَذْكُرُهُ؟ فَقَالَ: قُولُوا الْحُجَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّد (ص) . (1)
جانشين من پس از من، فرزندم حسن است. شما چگونه باشيد در جانشين بعد از آن جانشين؟ عرض كردم. قربانت گردم، چرا؟ فرمود: شخص او را نبينيد و
1) كمال الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 381. .
بردن نام او براى شما روا نباشد. عرض كردم: پس چگونه او را ذكر كنيم؟ فرمود: بگوييد حجت از آل محمد (ص) .
«شيخ طوسى» نقل نموده است:
چهل مرد از شيعيان داراى وجاهت، در خانه امامحسن عسكرى (ع) جمع شدند تا از حجت بعد از ايشان سؤال كنند. «عثمان بنسعيد عمروى» قيام كرد و گفت: «اى پسر رسولخدا (ص) ! مىخواهم از شما راجع به چيزى سؤال كنم كه شما نسبت به آن، از من عالمتر هستى» . امامبه او فرمود: «اى عثمان! بنشين» .
عثمان، ناراحت شد و خواست كه خارج شود. امامفرمود: «هيچكس خارج نشود» . پس هيچ كس از ما خارج نشد. پس از لحظاتى، امامعسكرى (ع) عثمان را صدا كرد. عثمان، روى زانو ايستاد. امامفرمود: «آيا شما را خبر دهم كه براى چه آمدهايد؟» گفتند: «اى پسر رسولخدا! بله» . امامفرمود: «آمدهايد تا از حجت بعد از من سؤال كنيد» . گفتند: «آرى» . در اين حال، پسرى كه مثل قرص ماه و شبيهترين مردم به ابىمحمد (ع) بود، وارد شد. امامحسن عسكرى (ع) فرمود: «اين پسر، پس از من، امامشما و جانشين من بر شماست. از او اطاعت كنيد و بعد از من متفرق نشويد كه در دينتان هلاك مىشويد. آگاه باشيد كه بعد از اين روز، شما او را نمىبينيد» . (1)
اعتقاد به ولادت حضرت اماممهدى (عج) ، انديشه مهدويت و پنهانبودن حضرت مهدى (عج) از ديدگان، نزد همه شيعيان امرى روشن و بديهى است. از همين رو، فرقه ناووسيه، امامصادق (ع) را همان امامپنهان مىدانستند. اما پس از وفات ايشان، اين دعوى باطل شد. «واقفيه» نيز ادعا مىكردند كه امامموسى بنجعفر (ع) همان
1) الغيبة، ص 357. .
اماممهدى (عج) است. البته اين ادعاها هرچند باطل است، اين باور را استوارتر مىكند؛ زيرا چنين ادعاها بر بديهى بودن انديشه مهدويت نزد همه شيعيان، دلالت مىكنند و ازاينرو، مدعيان نسبتهاى نادرست به ديگر ائمه روا مىداشتند.
«شيخ طوسى» ، در «الغيبة» از شمارى از وكيلان مذموم مانند «محمد بننصير نميرى» و «احمد بنهلال كرخى» و «محمد بنعلى بن ابىالعزافر شلمغانى» و. . . نام مىبرد. او، از بيش از ده تن از مدعيان دروغين وكالت و سفارت از اماممهدى (عج) ياد مىكند كه شيعيان آنان را لعن كرده و از آنان دورى جستهاند.
وجود چهار سفير امامو صدور توقيعات از سوى آنان، موضوعى بسيار روشن و بديهى شمرده مىشود. كسى از زمان «على بن الحسين» (پدر شيخ صدوق) و «مرحوم كلينى» (دانشمند همعصر سفرا) تاكنون، وجود آنان را انكار نكرده و هيچ شيعهاى در اين زمان در مقام و منزلتشان ترديد نداشته و به صداقت آنان بدگمان نشده است.
سفيران اماممهدى (عج) ايناناند:
يك - «ابوعمرو عثمان بنسعيد» ؛ او فروشنده روغن بود. شيعيان، نامهها و اموالشان را براى او مىفرستادند و او آنها را در ظرف پنهان مىكرد و براى اماممىفرستاد. او وكيل امامهادى (ع) و امامحسن عسكرى (ع) و پس از آن دو بزرگوار، سفير اماممهدى (عج) بود.
دو - «محمد بن عثمان بنسعيد» ؛
سه - «حسين بنروح نوبختى» ؛
چهار - «على بنمحمد سمرى» .
اين سفيران توقيعات فراوانى صادر كردند كه شمارى از آنها در «كمالالدين» و
«الغيبة» آمده است. مسئلةةة سفير بودن آنان و صدور توقيعاتشان دليل و گواه روشنى بر مقوله مهدويت و ولادت امامو پنهان بودن ايشان از ديدگان است.
بر پايه گزارشهاى كتابهاى تاريخى اماميه و ديگران، هنگامى كه معتمد عباسى شنيد فرزندى در خانه امامحسن عسكرى (ع) زاده شده است، مأمورانش را بدانجا فرستاد و همه زنان خانه امامرا دستگير و بازداشت كرد تا مادر او را بشناسد. البته، برخى از مورخان مىگويند اين ماجرا به راهنمايى جعفر، عموى اماممهدى (عج) صورت پذيرفت.
بنابراين، نظارت و مراقبت دستگاه حاكم، نشانه روشن و آشكار ولادت آن حضرت (ع) شمرده مىشود. وگرنه انگيزهاى براى اين همه مراقبت و نظارت در كار نبوده است.
سخنان تاريخنگاران و تبارشناسان غير شيعى درباره ولادت اماممهدى (عج) ، آشكارا از ولادت او خبر مىدهند:
يك - «ابنخلكان» مىگويد: «ابوالقاسم محمد بن حسن العسكرى (ع) ، امامدوازدهم است كه به «حجت» شهرت دارد و در روز جمعه، نيمه شعبان 255ه. ق متولد شده است» . (1)
دو - «ذهبى» مىگويد: «شيعيان معتقدند كه پسر امامحسن عسكرى (ع) ، يعنى محمدبن الحسن، قائم و جانشين و حجّت است. ايشان، در 258ه. ق و بنا به قولى، در 256ه. ق متولد شده است» . (2)
سه - «ابنحجر هيتمى» نيز مىگويد: «امامحسن عسكرى (ع) ، غير از ابوالقاسم
محمد الحجة، فرزندى به جا نگذاشت و آن هنگام كه پدر بزرگوارش وفات يافت، او پنج سال داشت» . (1)
چهار - «خيرالدين زركلى» هم مىگويد: «در سامراء متولد شد و در پنج سالگى، پدرش وفات كرد» . (2)
نسبشناسان زير تولد اماممهدى (عج) را تأييد كردهاند:
يك - «سهل بنعبدالله بن داوود بن سليمان بخارى» ، كه در عصر غيبت صغرى مىزيسته است (3)
دو - «سيد عمرى» ، نسّابه شهير قرن پنجم هجرى قمرى (4)
سه - «فخر رازى شافعى» ، نسّابه قرن پنجم هجرى قمرى (5)
چهار - «مروزى ازورقانى» نسّابه قرن ششم هجرى قمرى (6)
پنج - «جمالالدين احمد» معروف به «ابنعنبه» (7)
شش - «ابوالحسن محمد حسينى يمانى صنعانى زيدى» ، نسّابه قرن يازدهم هجرى قمرى (8)
1) الصواعق المحرقه، صص 255 و 314.
2) الاعلام، ج 6، ص 8٠. برخى از ديگر علماى اهلسنت نيز به ولادت حضرت اعتراف كردهاند. براى نمونه، مىتوان افراد ذيل را نام برد. الف) ابن الوردى مىگويد: «وُلِدَ محمد بن الحسن الخالص سنة خمس و خمسين و مأتين» . ر. ك: نورالابصار، ص186. ب) الشبراوى الشافعى نيز در الاتحاف به ولادت اماممهدى در شب نيمه شعبان 255ه. ق تصريح كرده است. ر. ك: الاتحاف بحبّ الاشراف، ص 68.
3) سرّ السلسلة العلوية، ص4٠.
4) المجدى فى انساب الطالبيين، ص 13٠.
5) الشجرة المباركة فى انساب الطالبية، ص79.
6) الفخرى فى انساب الطالبيين، ص 8.
7) عمدة الطالب فى انساب آل ابىطالب، ص 199.
8) روضة الألباب لمعرفة الأنساب، ص 1٠5. .
هفت - «محمد امين سويدى» (1)
هشت - «محمد ويس حيدرى سورى» (2)
نُه - «سيد محمد بنحسين بن عبدالله حسينى سمرقندى مدنى» (3)
ده - «شريف انس كتبى حسنى» ، نويسنده تعليقههاى كتاب «تحفة المطالب» (4)
يازده - «سيد محمد بن احمد بن حميدالدين نجفى» . (5)
«لطف» از ديدگاه علماى كلام اين است كه مكلَّف با وجود آن، به «فعلِ طاعت» نزديكتر و از «فعلِ معصيت» ، دورتر مىشود، اما به مرز اجبار نمىرسد. لطف، گاهى محصِّل است؛ يعنى موجب مىشود كه فعل طاعت از مكلَّف و به اختيار وى حاصل شود. (1)
«غيبت» مصطلح، با غيبت به معناى رايجش متفاوت است. غيبت در عرف، در معناى ناپديد شدن و دور بودن از صحنه به كار مىرود كه فاصله گرفتن امام (ع) را از جامعه در پى دارد. اما «غيبتِ مصطلح» ، به معناى فاصله گرفتن اماممعصوم از جامعه نيست، بلكه امام (ع) در صحنه حاضر و با مردم مرتبط است. البته آنان از تشخيص و تطبيق نام و عنوان امامبر خود او محروماند و در حقيقت گونهاى از احتجاب (پرده بر چهره داشتن) يكسويه در كار است؛ زيرا مردم آگاهانه و آشكارا با او ارتباط ندارند (2)اما او آنان را مىبيند و مىشناسد و با ايشان داد و ستد مىكند.
چگونگى غيبت اماممهدى (عج) در برخى از روايات چنين آمده است:
يَسِيرُ فِي أَسْوَاقِهِمْ وَ يَطَأُ بُسُطَهُمْ وَ هُمْ لا يَعْرِفُونَهُ. (3)
در بازارهاى آنان راه مىرود و بر فرشهاى آنان مىنشيند، در حالىكه او را نمىشناسند.
استدلالهاى كلامى بر لزوم حضور پيوسته رهبر معصوم در جامعه بشرى تا قيامت
يا تا زمان مكلف بودن انسانها، اين تفسير را از «غيبت» تأييد مىكنند. دلايل نقلى يا متون روايات نيز مؤيد همين اصل عقلى است:
أَللَّهُمَّ بَلَى لا تَخْلُو الأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَ بَيِّنَاتُه. (1)
آرى. زمين خدا از فردى كه بر اساس داشتن حجتى الهى براى خدا قيام كند، خالى نماند. حجتى كه آشكار باشد و يا آنكه ترسان و ناشناس بوده تا اينكه حجتهاى خدا و نشانههاى او باطل نگردد.
واژه «مغمور» ، نشاندهنده نوع حضور امام (ع) در جامعه و علت ياد شده در اين روايت، نشاندهنده حضور او در صحنه و تحقق «اتمام حجت» خداوند است و از اينرو، فصلى در علم كلام با عنوان «ضرورت وجود حجت» و استمرار آن تا قيامت مطرح مىشود. (2)
حضرت على (ع) مىفرمايد:
فَوَ رَبِّ عَلِيٍّ إِنَّ حُجَّتَهَا عَلَيْهَا قَائِمَةٌ مَاشِيَةٌ فِي طُرُقِهَا دَاخِلَةٌ فِي دُورِهَا وَ قُصُورِهَا جَوَّالَةٌ فِي شَرْقِ هَذِهِ الأَرْضِ وَ غَرْبِهَا تَسْمَعُ الْكَلامَ وَ تُسَلِّمُ عَلَى الْجَمَاعَةِ تَرَى وَ لا تُرَى إِلَى الْوَقْتِ وَ الْوَعْدِ وَ نِدَاءِ الْمُنَادِي مِنَ السَّمَاءِ. (3)
به خدا قسم! آن هنگام حجت خدا بر مردم در كوچه و خيابان، در داخل خانههايشان تردد مىكند و در شرق و غرب زمين، در رفت و آمد است، سخن آنان را مىشنود و بر آنان سلام مىكند. آنان را مىبيند، ولى ايشان او را نمىبينند تا روزى كه براى ظهور او تعيين شده و منادى نداى آسمانى را سردهد.
پس اين غيبت، به معناى نبود امامميان مردم نيست؛ زيرا آنان او را مىبينند، اما نمىشناسند و مىدانند كه امامدوازدهم وجود دارد و كردارشان را مىبيند. آن حضرت بدين معنا نزد مردم و شيعيان، ناشناس است و چنين مخفىشدن و پنهان ماندن، غيبتى به شمار مىرود كه عين حضور است و زمينه تحرّك بهتر و بيشتر را براى امام (ع) فراهم مىآورد.
«شيخ صدوق» از امامرضا (ع) چنين نقل مىكند:
«لا يُرَى جِسْمُهُ وَلا يُسَمَّى بِاسْمِه» (1)«جسم او ديده نمىشود و نام او برده نمىشود» .
او همچنين از امامصادق (ع) ، روايت مىكند:
يَفْقِدُ النَّاسُ إِمَامَهُمْ فَيَشْهَدُ الْمَوْسِمَ فَيَرَاهُمْ وَلا يَرَوْنَه. (2)
مردم امامخود را گم مىكنند و از دست مىدهند و او در موسم حج، حاضر مىگردد و آنان را مىبيند، اما مردم او را نمىبينند.
روايات گوناگونى به صراحت يا اشاره، چگونگى حضور امامرا بيان مىكنند. شيخ طوسى \ از محمد بن عثمان عمرى نقل مىكند:
وَاللهِ إِنَّ صَاحِبَ هَذَا الأَمْرِ لَيَحْضُرُ الْمَوْسِمَ كُلَّ سَنَةٍ فَيَرَى النَّاسَ وَ يَعْرِفُهُمْ وَ يَرَوْنَهُ وَلا يَعْرِفُونَه. (3)
به خدا قسم! صاحب اين امر در هر سال، در موسم حج حاضر مىشود و مردم را مىبيند و آنان را مىشناسد. آنان [نيز] او را مىبينند، اما نمىشناسند.
بنابراين، غيبت امام (ع) مستلزم كنارهگيرى و دورى او نيست. بلكه او حاضر است. ولى تا فراهم آمدن همه زمينههاى لازم براى قيام جهانىاش جان او بايد محفوظ بماند. از اينرو، مردم او را نمىشناسند و نمىدانند كه او مهدى آل محمد (ع) است. پس
«غيبت» ، معنايى جز ناشناخته بودن امامحاضر ندارد. البته شناخته شدنش براى شمارى از افراد و در حد ضرورت و با فرض مصونيتش از هر آسيب امكانپذير است.
برخى از روايات با عبارتى كامل و رسا، امام (ع) را به آفتابى عالمتاب تشبيه كردهاند كه به جهان روشنايى ميبخشد؛ چنانكه جابر بن عبدالله انصارى از پيامبر (ص) پرسيد:
يَا رَسُولَ اللهِ فَهَلْ يَقَعُ لِشِيعَتِهِ الانْتِفَاعُ بِهِ فِي غَيْبَتِهِ؟ فَقَالَ (ص) : إِي وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ وَ يَنْتَفِعُونَ بِوَلايَتِهِ فِي غَيْبَتِهِ كَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ تَجَلَّلَهَا سَحَاب. (1)
اى رسولخدا! آيا در زمان غيبت مردم از وجودش بهره مىبرند؟ پيامبر فرمود: بله، قسم به خداوندى كه مرا به پيامبرى برگزيد، مردم از او فيض مىبرند و از ولايتش بهرهمند مىشوند، همانگونه كه از نور خورشيد بهره مىبرند. هرچند در پشت ابر باشد.
رسول اكرم (ص) در اين حديث وجود امام (ع) را به خورشيد و غيبت آن حضرت (مهدى موجود موعود) را به بودنش در پس ابر تشبيه مىكند؛ يعنى چگونگى بهرهمندى مردم از آن حضرت، همچون بهرهمندى آنان از آفتاب پنهان است:
الف) چنانكه خورشيد در منظومه شمسى، محور حركت كُرات و سيارات به شمار مىرود، وجود مبارك حجت خدا (ع) محور نظام هستى است:
ببقائه بقيت الدنيا و بيمنه رزق الوراء و بوجوده ثبتتِ الارض و السماء. (2)
بقا و هستى دنيا به بقا و هستى اوست و به بركت او جهانيان روزى مىخورند و به جهت وجود اوست كه زمين و آسمان برقرار است.
ب) موجودات منظومه شمسى تنها از تابش مستقيم خورشيد بهره نمىگيرند تا اينكه با رفتنش پشت ابرها، از آن بىبهره شوند. بلكه نيروى جاذبه، يعنى مايه ثبات و
بقاى نظام كيهانى، وزش باد، ريزش باران، رويش گياهان و. . . از بركات وجود خورشيد و اشراق آن شمرده مىشود. همچنين بركات وجود امامعصر (ع) بسى فراتر از آن است كه غيبت ظاهرى آن انسان كامل، موجودات را از فيض او بيبهره سازد. استوارى آسمان و زمين، گردش چرخه عالم، روزى خوردن روزىخوران، هدايت يافتن مستعدان و. . . ، بخشى از الطاف وجود مبارك آن حضرت به شمار مىآيد و پرده غيبت مانع افاضه آنها نيست.
ج) هنگامى كه ابر چونان پردهاى ميان ديدگان آدميان و قرص خورشيد مىآيد، خورشيد را پنهان نميسازد، بلكه بيننده را ميپوشاند و او را از دريافت نور و مشاهده پرتو خورشيد محروم مىكند؛ زيرا خورشيد بزرگتر از اين است كه به ابر پوشيده شود و بهرههايش بيش از اين است كه با پنهان ماندنش از ميان برود.
وجود مبارك امامزمان، يعنى مايه استمرار حيات عالم و آدم، بسى بزرگتر از اين است كه چيزى او را از افاضه، محجوب دارد و رابطه ميان وى و عالم هستى را از ميان ببرد. موجودى كه خليفه خداست و عنان نظام هستى را به اذن خداوند در كف دارد و از نهان و آشكار آن آگاه است، دچار غيبت نميشود.
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد (1)
د) ابر، ديدگانى را مىپوشاند كه از زمين به خورشيد مينگرند، نه چشمهايى را كه از فراز ابرها بيننده آناند. وجود مبارك ولى عصر (عج) نيز از چشم دنياطلبانى پنهان است كه سر از عالم طبيعت بيرون نميكنند و از پس ابر تعلقات دنيوى او را مىنگرند. اما آنان كه از شهوتها گذشته و غبار هواهاى نفسانى را از خود نشانده و به آسمان معنا سر كشيدهاند، هر لحظه در محضر آن امامشريف به سر مىبرند.
ه) نورافشانى و افاضه خورشيد، قطعناشدنى و بىمرز و تبعيض است؛ يعنى هر
1) ديوان حافظ، غزل 144. .
قابلى به اندازه آمادگىاش و پيوندش با خورشيد، از فيض او بهرهمند ميشود. ازاينرو، موجودى كه همه پوششها را برمىدارد و خود را بدون واسطه به شمس عرضه مىكند، كاملتر از آن بهره خواهد برد.
وجود مبارك مهدى موجود موعود (عج) نيز كه واسطه فيض الهى است، چونان خورشيدى به همه هستى فيض ميرساند و در اين كار ميان بندگان خدا تفاوتى نمىبيند. اما هركس به اندازه استعداد و قوت ارتباطش مستفيض مىشود.
و) نتابيدن خورشيد حتى از پس ابر، به فراگيرى تاريكى و سرماى سخت مىانجامد و حيات زمين و زمينى را ناممكن ميسازد. اگر عنايت و افاضه ولى خدا و انسان كامل عصر (ع) حتى از پس پرده غيبت نباشد، سختيها و تنگناى معيشت و كينهتوزى دشمنان، دوستان خاندان عصمت را فرا مىگيرد؛ چنانكه امامعصر (عج) در توقيع مبارك خود به «شيخ مفيد (رحمه الله)» فرمود:
إِنَّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ وَلا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ وَ لَوْلا ذَلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَكُمُ الأَعْدَاء. (1)
ما در مراعات حال شما سهلانگار نيستيم و هرگز شما را فراموش نميكنيم. وگرنه، سختيها و تنگناهاى فراوانى به شما ميرسيد و دشمنان، شما را نابود ميكردند.
امام (ع) را چونان مغناطيسى مىتوان دانست كه شاخص قبلهنماى قلوب انسانها و قطبنماى همه هستى بهسوى آن وجود مبارك مىگردد تا گمشدگان صحراى جهالت به خورشيد وجودش راه يابند. (2)
بنابراين، وجود امامغايب، به هر روى لطفى به مكلفان است؛ زيرا اعتقاد به اين امامغايب و آگاه از گفتار و رفتار مردم و باور به اينكه غيبت او، به معناى
دورىاش از مردم و بىخبرىاش از آنان نيست، در گرايش انسانها به فضيلت و معنويت و دورىشان از تباهى و معصيت تأثير مىگذارد. پس خود وجود او، لطفى به مكلفان و تصرفش در امور و رهبرى دينى و سياسى او هنگام حضور، لطف ديگرى است. محروم شدن از اين لطف، نه از اماميا خداوند متعال، بلكه از بدرفتارى مردم سرچشمه مىگيرد. محقق طوسى گفته است:
«وجودُه لطفٌ و تصرُّفُه لطفٌ آخَر و عَدَمُهُ مِنَّا» . (1)
1) كشف المراد، ص 491. .
برخى از حكمتهاى غيبت در روايات چنين گزارش مىشود:
غيبت امامزمان، مسئلهاى غيبى و معناى غيب، پوشيده ماندن و مستور بودن است و ازاينرو، علت آن نيز پوشيده خواهد ماند. البته خداوند اين علم را به اوليا و حجتهاى خود كرامت فرموده است؛ يعنى آن بزرگواران، علت غيبت امامزمان را مىدانستند، اما براى پرده برداشتن از آن راز اجازه نداشته و تاكنون هم آن را فاش نكرده و تنها درباره برخى از حكمتهاى آن سخن گفتهاند. براى نمونه، حكمت آن را به حكمت كارهاى حضرت خضر تشبيه كردهاند و سرّ كارهاى حضرت خضر تنها پس از جدا شدن موسى از او روشن شد.
«شيخصدوق» از «عبدالله بن فضل هاشمى» چنين نقل مىكند:
از امامجعفرصادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: «براى صاحب اين امر غيبتى است كه مىبايد رخ دهد و هر فرد ناخالصى به شك و ترديد دچار خواهد شد» . عرضه داشتم: «فدايت گردم چرا چنين خواهد شد؟» امامفرمود: «به سببى كه به ما اجازه آشكار كردن آن را ندادهاند» . عرض كردم: «حكمت آن چيست؟» امامفرمود: «به همان حكمتى كه در غيبتهاى حجتهاى پيشين بوده است» . سپس فرمود: «وجه حكمت روشن نمىشود، مگر پس از ظهور آن امام؛ چنانكه وجه حكمت كارهاى خضر براى موسى پس از جدايى آن دو از
يكديگر روشن شد» . سپس امامبه عبدالله بن فضل فرمود: «اى فرزند فضل! اين امرى از سوى پروردگار و راز و سرّى از اسرار الهى و غيبى از غيبهاى خداوند است. چنانچه بدانيم كه خداوند حكيم است، حتى به رغم آشكار نبودن دليل كارهاى او، تصديق خواهيم كرد كه همه آنها از روى حكمت صورت مىپذيرند» . (1)
مردم پس از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام تا 26٠ه. ق، به پيامبر و امامانمعصوم (ع) بسيار بىحرمتى كردند. قرآن و كتابهاى تاريخى به برخى از اهانتهاى مردم به پيامبر رحمت اشاره مىكنند كه آن حضرت در راه تبليغ چه سختىهايى كشيد و در مدينه حتى از برخى ياران خود بسيار رنج مىبرد.
آنان سفارشهاى پيامبر را درباره اهلبيت مكرّمش نشنيده گرفتند و بيشترين اهانتها را به خاندان او روا داشتند كه شرح آنها در اينجا نمىگنجد. اهانتها و بىحرمتىها به حجتهاى خدا پس از رسولالله فراوان است كه شهادت فاطمهزهرا (س) ، اميرالمؤمنين (ع) ، امامحسن (ع) و امامحسين (ع) و ديگر امامانمعصوم نمونهاى از آنها به شمار مىآيد. همين بىحرمتىها سبب شد كه خداى تعالى حجت دوازدهم خود را براى دوره نامعلومى از ديد مردم دور نگه دارد تا زنگ خطرى براى تنبيه مردم و زمينهاى براى محفوظ ماندن آخرين ذخيره الهى باشد و مردم، بيش از پيش، بهقدر و منزلت اماممعصوم پى ببرند.
«مروان انبارى» مىگويد: امامباقر (ع) فرمود: «اگر خداوند حضور ما را نزد مردمى كراهت داشته باشد، ما را از آنان جدا مىكند» . (2)
ظلم و جور و گناهان بيشتر مردم جامعه از ديگر حكمتهاى اين غيبت شمرده شده و خداوند به دليل همين گناهان، حجت خود را در پس پرده غيب نگه داشته است. امامصادق (ع) به «مفضل بنعمر» فرمود: «بدانيد كه زمين لحظهاى از حجت خدا خالى نمىماند. اما خداوند در آينده بندگان خود را در پى ظلم و جور و گناهانى كه مىكنند، از داشتن اين حجت محروم خواهد كرد» . (1)
خداوند منّان از راههاى بسيارى مانند مرگ و زندگى، گرسنگى، ترس، كمبود اموال، تشريع واجبات مالى، دستور به جهاد در راه خدا، انسانها، بهويژه مسلمانان را مىآزمايد تا خوب و بد، خالص و ناخالص و مؤمن و غير مؤمن از يكديگر جدا شوند.
در اين ميان، خداوند انسانها را بر پايه ميزان قرب به او و ايمانشان مىآزمايد. ازاينرو، پيامبران و اولياى خداوند بيش از ديگران به امتحانات سختى دچار مىشدند؛ مانند حضرت ابراهيم (ع) در قضيه ذبح فرزندش اسماعيل (ع) و حضرت ايوب (ع) در از دستدادن اموال و دچارشدن به بيمارى. پس از پيامبران و اولياى خداوند، مؤمنان راستين بيش از ديگران در معرض امتحان قرار مىگيرند. امتحان شيعه در دوران غيبت امامزمان نيز از همان آزمايشهاى بزرگ و سخت است كه در روايتهاى بسيارى بدان اشاره شده است.
امامصادق (ع) در اينباره مىفرمايد: «به خدا سوگند آنچه (انتظار فرج) را كه گردنهاى خود را بهسوى او كشيديد، نخواهد بود تا اينكه مورد آزمايش قرار بگيريد و از هم جدا شويد» . (2)
«جابر جعفى» از امامباقر (ع) پرسيد: «چه وقت فرج شما فرا خواهد رسيد؟» آن حضرت پاسخ فرمود: «هيهات هيهات! فرج ما نخواهد بود تا آنكه تصفيه شويد؛ پس تصفيه شويد [سه بار اين جمله را تكرار كرد] تا آنكه خوب و بد از هم جدا شوند» . (1)
اميرالمؤمنين (ع) نيز بنابر نقلى در اينباره فرمود:
لَيَبْعَثَنَّ اللهُ رَجُلاً مِنْ وُلْدِي فِي آخِرِ الزَّمَانِ يُطَالِبُ بِدِمَائِنَا وَ لَيَغِيبَنَّ عَنْهُمْ تَمْيِيزاً لأَهْلِ الضَّلالَة. (2)
خداوند مردى را از فرزندانم در آخرالزمان براى خونخواهى ما برمىانگيزد و اين شخص پيش از ظهورش غيبتى خواهد داشت تا اهل ضلالت و گمراهى مشخص شوند.
ترس از كشته شدن آن امامنيز از حكمتهاى غيبت اوست. معصومان برپايه برخى از روايات، فرمودهاند كه: «براى اماممهدى غيبتى پيش از ظهورش خواهد بود» . از ايشان پرسيده شد: «براى چه؟» فرمودند: «بيم از كشته شدن» . (3)
اين مسئله انكارناپذير است؛ زيرا جباران و صاحبان قدرت از همان روزهاى نخست در پى دستگيرى و كشتن آن وجود مقدس بوده و هماكنون اوضاع دگرگون نشده است، بلكه آنان به خون حضرت تشنهتر شدهاند.
شناخت ولى امر و امامزمان از مهمترين تكاليف مؤمنان، پس از معرفت به خدا و رسول اوست. پيامبر گرامى اسلام (ص) درباره وجوب و اهميت معرفت امام مىفرمايد:
مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة. (1)
كسى كه از دنيا برود، درحالىكه امامزمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلى از دنيا رفته است.
دستيافتن به معرفت درباره چيزى، به معناى آشنايى با ويژگىهاى گوناگون آن است. خصلتها و ويژگىهاى شخصيتى و روحى و جايگاه والاى اولياى الهى را بايد شناخت تا بتوان به اندازهاى متناسب با فهم خود به آنان معرفت يافت.
دو چيز در معرفت امامواجب است: يكى شناخت شخصى امامبه نام و نسب (شخصيت حقيقى) و ديگرى شناخت شخصيت و صفات و ويژگىهاى او كه با آنها از ديگران ممتاز مىشود (شخصيت حقوقى) . (2)
البته مقصود از معرفت امام، شناخت شكل ظاهرى او نيست؛ يعنى شناختن با ديدن متفاوت است. بسى موجودات كه انسان آنها را نمىبيند، اما مىشناسد. مانند ملائكه و ديگر مجردات ناديدنى كه آدمى آنها را با دلايل عقلى و نقلى مىشناسد. پس شناخت امامپنهان از ديدهها امكانپذير است. بسى افرادى كه پيامبر (ص) و ائمه اطهار را با چشم
خود ديدند و به شكل ظاهرى آنان به خوبى نگريستند، اما كافر و گمراه شدند؛ چنانكه بسيارى بودند و هستند كه به ديدار پيامبر اسلام (ص) و ائمه توفيق نيافتند و آن حضرت را از نزديك نديدند، اما از مؤمنان واقعى شمرده مىشدند و در شناخت و معرفت به رسولخدا و ائمه از ديگران بهتر بودند. نمونه اين معرفت را مىتوان در اويس قَرَنى ديد. وى در ميان مسلمانان (عامه و خاصه) به ايمان و تقوا زبانزد بود و كسى دربارهاش اختلافى نداشت.
«اويس» در «يمن» به سر مىبرد و شتربانى مىكرد و به كارهاى مادر پيرش مىرسيد، اما سخت به ديدار پيامبر (ص) مشتاق شد و از مادرش اجازه خواست تا به حجاز آيد و آن حضرت را ببيند. مادر اجازه داد، اما گفت: «اگر پيغمبر را در مدينه نديدى، بيش از نيم روز در آنجا نمان» .
اويس آن راه دراز را پيمود و به مدينه و به خانه پيامبر (ص) رفت، اما آن روز حضرت در مدينه نبود. وى به حضرت سلام رساند و عذر خود را گفت و بازگشت. هنگامىكه پيغمبر در رسيد، چنين پرسيد: «كسى به خانه ما آمده است؟» گفتند: «آرى، شتربانى از يمن به نام اويس آمد» . فرمود: «آرى اين نور اويس است كه آن را در خانه ما به هديه گذاشته است» .
بنابراين، مقصود از معرفت امام، شناخت جايگاه و مقام و اعتقاد به امامت و ولايت الهى وى است، نه ديدن او
علما، ديدار اولياى خاص الهى را با اماممهدى (عج) ممكن دانسته و در اينباره دلايلى عرضه كردهاند. البته شنيده نشده است كه كسى محضر امامعصر را در دوره غيبت او درك كند و ديگران را از اين رويداد آگاه كند. بارى، اولياى الهى و افرادى كه به مقامات عاليه معنوى رسيدهاند، از مشاهدةةة جمال نورانى و فيض حضور امامغايب و ناظر بىبهره نيستند.
هر كه را اسرار حق آموختند مُهر كردند و دهانش دوختند
ديدن آن حضرت بر پايه توقيع شريف و روايات مستند به معصوم، از راههاى عادى و با مشاهده حضورى امكانپذير نيست. بدينمعنا كه افراد ويژه همچون دوران غيبت صغرى هرگاه بخواهند، امامرا بتوانند ببينند و شايد مقصود توقيع شريف نيز همين باشد. به هر روى، فيض بردن از محضرش از راههاى غير عادى و هرگاه امامبخواهد، براى اولياى بزرگ ممكن است.
«سيد مرتضى» ، از فقها و علماى بزرگ كه نزديك به هزار سال پيش مىزيست، در اينباره مىنويسد:
ما ممكن مىدانيم كه گروه زيادى از اوليا و معتقدان به امامت ايشان، شرفياب محضرشان شوند و بهره گيرند. ما يقين نداريم امامبر برخى از اوليا و شيعيان خود ظاهر نشود، بلكه اين ممكن است و نيز ممكن است براى هيچ يك از
آنان ظاهر نگردد. هركس از حال خود آگاه است، اما حال ديگران براى ما معلوم نيست.
يكى از بزرگان معاصر ميفرمايد:
بىشك ملاقات و زيارت آن حضرت، امرى محال نيست؛ همانگونه كه برخى از انسانهاى صالح در عصر غيبت به اين سعادت رسيدهاند و نيز بهرهبردارى از هدايت باطنى آن حضرت نيز امر مسلّم و مقبول است كه همواره شايستگان از آن مستفيد گشتهاند؛ چرا كه امامان، مجارى فيض خداى سبحاناند و ذات اقدس الهى فيض لايق هر مستفيضى را به واسطه خلفاى خود به آنها عطا مىكند. . . . ارشاد و هدايت باطنى امامزمان درباره شيخ مفيد و تصحيح فتواى ايشان، نمونهاى از اين افاضههاست. اما نبايد از نظر دور داشت كه ميان چنين ملاقاتى يا چنان هدايتى با ادعاى بابيت و سفارت از آن جناب، تفاوتى به بلنداى آسمان و زمين است.
بر اساس حكم عقل و برآيند دستورهاى نقل، تكذيب مدعيان سفارت و تلقى حكم يا پيام از سوى آن امام، وظيفه دوستان و منتظران واقعى آن حضرت است (1)چرا كه با گشوده شدن چنين بابى و پذيرفتن ادعاى آنان، فضايى ساخته خواهد شد تا هر روز بلكه هر لحظه كسى با چنين داعيهاى ديگران را به خويش و پيام ادعايى خود بخواند و چه بسا كه در اين ميان، مدعى تغيير يا تبديل يا جعل احكام اسلامى گردند كه خود هرج و مرج ميآفريند. بر اين اساس، نه تنها تكذيب چنين كسانى واجب است، بلكه هرگونه عملى كه به تقويت آنان انجامد، به بداهت عقل و بر اساس «معاونت بر اِثم» حرام خواهد بود.
1) مانند آنچه در نامه آخرين امام7 به آخرين نائب خاص او آمده است: «سيأتي شيعتي من يدعي المشاهدة ألا فمن ادعى المشاهدة قبل خروج السفياني و الصيحة فهو كاذب مفتر» . كمال الدين و تمام النعمه، ج2، ص193؛ احتجاج، ج2، ص556 با اندكى اختلاف. .
در عصر غيبت كبراى ولى عصر (عج) ، براى رهايى از بىسر و سامانى و نجات از بلا تكليفى از سوى ائمه هدى (ع) ، امت اسلامى به اطاعت از فقيه جامع شرايط مأمور و موظف گرديده است تا در فروع دين، با استناد به نظر كارشناس امين و عادلى كه توانايى استنباط احكام شرعى از ادله عقلى و نقلى را دارد، زندگى كرده و اعمال فردى و اجتماعى خويش را انجام دهند.
نه خواب و رؤيا و نه ادعاى ارتباط و تلقى ارشاد از اماممعصوم (ع) ، هيچ كدام در تعيين تكليف عملى جامعه در ارتباط با امامعصر ارزش و اعتبارى ندارد؛ زيرا اولاً امت اسلامى به تبعيت از آن امر نشدهاند و ثانياً هيچ ضابطه و قانونى براى اثبات صدق رؤياها يا ادعاها وجود ندارد تا بتوان صحيح آن را از سقيم تشخيص داد وگرنه، بايد پذيرفت كه در هر گوشهاى كسى سَرى بردارد و با ادعاى ديدن رؤيايى يا تلقى امرى، وظيفه شرعى تازه خاصى را بيان سازد كه در اين صورت بر هيچ عاقلى پوشيده نميماند كه نه دين خدا از تحويل و تبديل در امان ميماند و نه مسلمان منتظر، سير نورانى انتظار را به سلامت مىپيمايند؛ چون ديگر سنگ روى سنگ بند نميشود و نظام فقهى و اجتماعى اسلام و جامعه اسلامى در هم ميپاشد.
بايد همواره به ياد داشت در عصر غيبت كبرى باب سفارت و نيابت خاص آن حضرت بسته است و هيچ كس جز «كذّاب مفتِر» چنين ادعايى نخواهد داشت و ارتباط عاشقان منتظر با اماممنتظر (عج) از طريق عمل به فتاواى نوّاب عام حضرتش تأمين ميشود. (1)
1) اماممهدى موعود موجود، ص 198. .
بر پايه برخى از آيات، دين يهود و نصارا تا قيامت استمرار خواهد داشت:
وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظّاً مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ (مائده: 14)
و از كسانى كه مىگفتند: ما نصرانى [و ياور مسيح] هستيم [نيز] پيمان گرفتيم. ولى آنها بخش مهمى از آنچه را به آنان تذكر داده شده بود، به دست فراموشى سپردند. از اينرو در ميان آنها، تا روز قيامت [و پايان دنيا] دشمنى و كينه افكنديم.
إِذْ قالَ اللهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ. . . وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ (آل عمران: 55)
[به ياد آوريد] هنگامى را كه خدا فرمود: اى عيسى! من تو را برمىگيرم. . . و كسانى را كه از تو پيروى كردند، تا روز رستاخيز، برتر از كسانى كه كافر شدند، قرار مىدهم.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ. . . وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ. . . (مائده: 64)
يهود گفتند: «دست خدا بسته است» . . . و ما در ميان آنها تا روز قيامت عداوت و دشمنى افكنديم. . . .
اين آيات به استمرار دشمنى و كينهتوزى ميان يهود و نصارا تا قيامت اشاره مىكنند و ازاينرو، دين يهود و نصارا تا آن هنگام پابرجا خواهند ماند. برخى از روايات نيز
چنين درونمايهاى دارند:
عن ابيبصير عن ابيعبدالله (ع) . . . قُلتُ: فَما يَكونُ مِنْ اَهلِ الذّمّةِ عِندَه؟ قالَ: يُسالِمُهم كَما سالَمَهُم رَسولُ الله (ص) وَ يُؤَدُّونَ الجِزيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُم صاغرون. . . (1)
ابوبصير گويد: «به امامصادق (ع) عرض كردم صاحب امر (مهدى (ع)) با اهل ذمه (يهود و نصارا) چه مىكند؟» فرمود: «مانند پيامبر اكرم (ص) با آنان مصالحه مىكند و آنها با ذلت و خوارى جزيه مىدهند» .
البته احاديثى هم وجود دارد كه بر اين نكته دلالت مىكند: «دينى جز دين محمد (ص) نمىماند» :
الف) «عبدالله بنبكير» از امامموسى بنجعفر (ع) روايت مىكند كه از آن حضرت درباره تفسير آيه وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (2)پرسيدم. او فرمود:
آيه مذكور در شأن حضرت قائم نازل شده است. وقتى آن حضرت ظاهر شد، دين اسلام را بر يهود و نصارا و صابئين و كفار شرق و غرب عرضه مىدارد. پس هركس با ميل و اختيار اسلام بياورد، به نماز و زكات و ساير واجبات امرش مىكند و هركس از قبول اسلام امتناع ورزد، گردنش را مىزند تا اينكه در شرق و غرب زمين جز موحد و خداپرست كسى باقى نماند و. . . . (3)
ب) «جابر» نيز از امامباقر (ع) چنين نقل مىكند: «. . . خدا شرق و غرب جهان را براى صاحب امر مفتوح مىكند [و او] آنقدر جنگ مىكند تا اينكه جز دين محمد دينى
باقى نماند» . (1)
ج) همچنين امامباقر (ع) در تفسير آيه شريفه لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْ-رِكُونَ (2)فرموده است:
«يَكُونُ أَنْ لايَبقَى اَحدٌ إِلّا اَقرَّ بِمُحَمَّدٍ» (3)«طورى مىشود كه احدى باقى نمىماند، مگر اينكه به محمد ايمان بياورد» .
از اين آيات و روايات به دست مىآيد:
يك - مقصود از ماندگارى زندگانى يهود و نصارا تا روز قيامت، ماندن آنان تا دوره «آخرالزمان» است كه به دليل نزديكى ظهور امامزمان (عج) و برپايى قيامت با يك تعبير از آنها ياد كردهاند؛ چنانكه بسيارى از نشانههاى آخرالزمان با علايم برپايى قيامت يكسان است.
بنابراين، يهود و نصارا تا آن دوران خواهند ماند، اما با ظهور امامزمان (عج) و اقتداى حضرت مسيح به ايشان، پيروان حقطلب اديان با حق آشنا مىشوند و زير پرچم امامزمان (عج) گرد مىآيند و حقستيزان از ميان خواهند رفت.
دو - يهود و نصارا در دوران حكومت حضرت مهدى (عج) خواهند بود و از عقايد شركآلود خود مانند تثليث دست برخواهند داشت و در حمايت حكومت اسلامى مهدوى خواهند زيست. اما دين جهانى اسلام بر همه دينها پيروز خواهد شد.
بنابراين، حضرت مهدى نه با همه يهوديان و مسيحيان از در صلح درمىآيد و نه با همه عربها مىجنگد، بلكه حكومتى جهانى بر پايه عدل و قسط برپا مىكند و اسلام واقعى پيامبر اكرم (ص) را زنده مىكند. گروهى از پاكسرشتان يهود و نصارا در اين هنگام به وى ايمان ميآورند و گروهى از عربهاى بهظاهر مسلمان با او مخالفت مىورزند و حضرت با گروه نخست از در صلح درمىآيد و با شمشير در برابر گروه دوم مىايستد.
تحريف در اصطلاح هفت معنا دارد كه در اينجا به دو تاى آنها اشاره مىشود:
همه مسلمانان شيعه و سنى برآناند كه چنين تحريفى واقع نشده است؛ زيرا معجزه بودن الفاظ اين كتاب آسمانى، زمينهاى براى مشابهسازى فراهم نمىآورد. قرآن درباره همه اين كتاب، سپس به ده سوره و سرانجام به يك سوره آن تحدى مىكند و همآورد مىطلبد:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (اسراء: 88)
بگو: اگر انس و جن دست به دست هم دهند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هرچند (در اين كار) پشتيبان يكديگر باشند.
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (هود: 13)
آيا مىگويند: او به دروغ قرآن را [به خدا] نسبت داده [و ساختگى است]! بگو: اگر راست مىگوييد شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد؛ و هركس را كه مىتوانيد - غير از خدا - [براى اين كار] دعوت كنيد.
وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (بقره: 23)
و اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل كردهايم ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود را - غير خدا - [براى اين كار]، فرا خوانيد اگر راست مىگوييد!
فرياد رساى اين همآوردخواهى، از بلنداى منبر فرهنگ اسلام به گوش جهانيان مىرسد، اما تاكنون كسى جرئت وارد شدن به اين ميدان و دست و پنجه نرم كردن با قرآن به خود راه نداده است و كسانى كه وارد عرصه اين پيكار شدهاند، سر افكنده و شرمسار بازگشتهاند. (1)
اين نوع تحريف نيز از ديدگاه مسلمانان، بهويژه شيعيان مردود و ناپذيرفتنى است. اگر كسى كتابهاى اعتقادى، تفسيرى و فقهى و گفتار بزرگان شيعه را درباره تحريف ملاحظه كند، به روشنى در خواهد يافت كه هيچيك از آنان تحريف به نقيصه را همچون تحريف به زياده نپذيرفته و نمىپذيرند. بلكه تحريف را با آوردن دليل و برهان رد كرده و رسالههاى مستقل و غيرمستقلى در پيراستگى قرآن، از هرگونه كم و زيادى، نگاشتهاند. (2)قرآنى كه امروزه در دست قشرهاى گوناگون در بلاد مختلف اسلامى قرار دارد، از ديدگاه شيعه همان قرآن نازل شده بر پيامبر (ص) است بدون اينكه حتى كلمه يا حرفى از آن كم يا بر آن افزوده شده باشد.
سرچشمه باور به تحريف، رواياتِ ضعيف و مردود برخى از كتابهاى حديثى
فريقين (شيعه و سنى) است و افرادى كه از بضاعت علمى كافى برخوردار نبوده يا اطلاعات ناقصى در زمينه قرآن داشتهاند، اين روايات را دليل بر تحريف قرآن دانستهاند. گروهى از اهلسنت، تنها به گردآورى احاديث مىپرداختند و محتواى آنها را كماهميت مىشمردند. اين گروه كه در گذشته «حشويه» ناميده مىشدند و امروز «سلفيون» نام دارند، همه روايات تحريف را جمعآورى و تدوين كردند؛ براى نمونه، «ابنخطيب مصرى» ، كتابى به نام «الفرقان فى تحريف القرآن» نوشت و علماى الازهر به شدت به او انتقاد كردند. (1)
دو نفر از اخباريان شيعه نيز به رواياتى استدلال كردند كه به ظاهر بر تحريف دلالت مىكنند (2)، اما علماى اماميه مدعاى آنان را به شدت رد كردند.
اگرچه تنها وجود روايات ضعيفى در اينباره در منابع روايى شيعه، دليل بر اعتقاد برخى از شيعيان به تحريف است، چنين روايتهايى در منابع روايى معتبر اهلسنت (صحاح، سنن و. . .) نيز به گستردگى وجود دارد و برخى از بزرگانشان مانند عمر و عايشه، بر پايه اين روايات به روشنى تحريف به نقيصه را باور دارند. اينك به برخى از اين روايتها اشاره ميشود:
يك - خليفه دوم همواره به نزول آيةةة رجم (3)معتقد بود و هنگام جمعآورى قرآن درصدد بود، آيه ادعايى خود را بر آن بيفزايد، ولى چون تنها او مدعى اين آيه بود و شاهدى نداشت، آن را از وى نپذيرفتند. (4)او قرآن كنونى را به دليل تهى بودنش از آيه
1) براى آگاهى بيشتر از اين روايات ر. ك: صحيح بخارى، ج 8، صص 2٠8 - 211؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 167؛ ج5، ص116؛ تفسير قرطبى، ج14، ص 113؛ تقسير الدر المنثور، ج 5، ص 18٠.
2) ر. ك: رساله منبع الحياط، جزايرى، ص 68.
3) درباره متن آيه ادعايى وى اختلاف كردهاند. گاهى چنين گفته مىشود: «الشيخ و الشيخة إذا زنيا فارجموهما ألبتة» . الطبقات الكبرى، ج3، ص 78. گاهى نيز «نكالاً من الله عزيز حكيم» را به آخر آن افزودهاند؛ كنزالعمال، ج2، ص567.
4) «فكان [زيد بن ثابت] لا يكتب آية إِلّا بشاهدي عدل. . . و إنّ عمر أتى بآية الرجم فلم يكتبها، لأنّه كان وحده» . الإتقان، ج1، ص2٠6. .
رجم، ناقص مىدانست و پيوسته در حسرت افزودن آن به قرآن به سر مىبرد، اما زمينه را براى اين كار آماده نمىديد. (1)وى به اندازهاى نگران اين آيه موهوم بود كه در واپسين روزهاى عمرش در خطبهاى چنين گفت:
وظيفه دارم پيش از آنكه مرگم فرا رسد (2)مطلبى را به گوش شما برسانم و شما نيز وظيفه داريد به اندازه توان خود براى رساندن آن به گوش ديگران تلاش كنيد. آن مطلب اين است: «خداوند، محمد (ص) را برانگيخت و كتاب خود را بر وى فرو فرستاد. از آياتى كه بر وى فرو فرستاد، آيةةة رجم بود كه ما آن را قرائت و حفظ و در آن تعقل مىكرديم. [بر اساس آن] رسولخدا (ص) رجم كرد و بعد از او ما نيز رجم مىكرديم. مىترسم كه زمان بگذرد و كسى پيدا شود و بگويد: آيه رجم را در كتاب خدا نمىيابيم» . (3)
از «حذيفه» نقل شده است: «عمر از من پرسيد كه سوره احزاب نزد شما چند آيه دارد؟» گفتم: «72 يا 73 آيه» . گفت: «آيات اين سوره نزديك به سوره «بقره» بود و آيه رجم در آن بود» . (4)
بنابراين، و با توجه به اينكه سوره «بقره» 286 آيه و سوره «احزاب» تنها 73 آيه دارد، از ديد خليفه دوم، حدود سه چهارم از سوره احزاب كاسته شده است!
دو - از عايشه چنين نقل شده است:
آيهاى در قرآن بود كه بر اين حكم دلالت مىكرد: «ده بار شير خوردن
1) «خطب عمر بن الخطاب فقال: . . . و لولا أن يقول قائلون: زاد عمر في كتاب الله -عزّوجلّ - ما ليس منه لكتبته في ناحية من المصحف» ؛ «اگر مردم نمىگفتند كه عمر چيزى را كه از قرآن نيست به آن افزوده است، حتماً آيه رجم را در جايى از قرآن مىنوشتم» . مسند احمد بنحنبل، ج1، صص 296، 414، 427 و 451.
2) خليفه دوم پس از اداى مناسك حج و بازگشت به مدينه، اين خطبه را خواند و چند روز بعد از آن؛ يعنى پنجشنبه، 26 ذىالحجه 23ه. ق در63 يا6٠ يا 55 سالگى كشته شد. الطبقات الكبرى، ج3، صص9 - 338.
3) صحيح بخارى، ج 4، ص 257.
4) «عن حذيفه قال: قال لي عمر بن الخطاب: كم تعدّون سورة الأحزاب؟ قلت: ثنتين أو ثلاثاً و سبعين. قال: إن كانت لتقارب سورة البقره و إن كان فيها لاية الرجم» . كنز العمال، ج2، صص48٠ و 567. .
(كودك از دايه) ، موجب محرميت آنها مىشود» ؛ سپس اين حكم نسخ شد و به پنج بار شير خوردن اكتفا شد. اين آيه تا هنگام وفات پيغمبر (ص) وجود داشت و تلاوت مىشد و ما به آن عمل مىكرديم. اين آيه زير تخت من بود، اما هنگامى كه رسولخدا (ص) از دنيا رفت، من سرگرم كار او بودم كه حيوانى خانگى (داجن) (1)آن را خورد. (2)
سه - «عمر» از «اُبى» پرسيد: «مگر ما از كتاب خدا چنين نمىخوانديم: «
انتفاؤكم من آبائكم كفر بكم؟ » ؛ «برائت جستن شما از پدرانتان كفر شماست» گفت: «آرى» . پرسيد: «مگر نمىخوانديم: «
الولد للفراش و للعاهر الحجر؟ » ؛ «فرزند متعلق به صاحب بستر (شوهر) است و سهم زناكار سنگسار است» . گفت: «آرى» . پرسيد: «مگر از كتاب خدا چيزهايى از دست نداديم؟» گفت: «آرى» . (3)
چهار - آيه ششم سوره احزاب در مصحف «اُبى» چنين آمده بود: «
النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ [و هو أب لهم] » . عمر نخست با اين قرائت مخالفت مىكرد، اما با شنيدن پاسخ اُبى قانع شد. (4)
پنج - آيه 26 سوره فتح نيز در قرآن «اُبى» چنين آمده بود: «
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ [ولو حميتم كما حموا نفسه لفسد المسجد الحرام] فَأَنْزَلَ اللهُ
1) داجن به معناى گوسفند، شتر و كبوتر خانگى است. مجمع البحرين، ج 2، ص11.
2) سنن ابنماجه، ج1، ص 625؛ صحيح مسلم، ج4، ص 167؛ سنن نسائى، ج 6، ص 1٠٠. «قالت عائشة: أنزل في القرآن «عشر رضعات معلومات» ، فنسخ من ذلك خمس و صار إلى خمس رضعاتِ معلومات؛ فتوفّى رسول الله (ص) و الأمر على ذلك» . سنن الترمذى، ج1، ص 38٠.
3) «أنّ عمر بن الخطاب قال لأبي: أو ليس كنّا نقرأ من كتاب الله: أنّ انتفاءكم من آبائكم كفر بكم؟ فقال: بلى. ثمّ قال: أو ليس كنّا نقرأ: الولد للفراش و للعاهر الحجر؟ فقد فيما فقدنا من كتاب الله؟ قال: بلى» . كنز العمال، ج6، ص 2٠8.
4) «مرّ عمر بن الخطّاب بغلام و هو يقرأ في المصحف: «اَلنّبَي اَولى بِالمُؤمنينَ من اَنفسهم وَ ازوجُه اُمّهاتُهم (و هو أب لهم)» . فقال: يا غلام! حكّها. قال: هذا مصحف أبي فذهب إليه فسأله؟ فقال: إنّه كان يلهيني القران و يلهيك الصفق بالأسواق» . كنزالعمال، ج 2، ص569. .
سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ . . .» .
عمر در آغاز با شنيدن اين قرائت، خشمگين شد، اما «اُبى» وى را تهديد كرد كه اگر ميخواهى قرآن را براى مردم بخوانم، بايد چنين قرائت كنم. وگرنه تا زندهام حرفى از قرآن نمىخوانم. عمر سكوت كرد و به اُبى اجازةةة قرائت داد. (1)
شش - «ابنعباس» در حضور خليفه دوم آيهاى را چنين خواند:
لو كان لإبن آدم واديان من ذهب لابتغي الثالث ولا يملأ جوف ابن آدم إِلّا التراب و يتوب الله على من تاب.
اگر فرزند آدم اندازه دو دره طلا داشته باشد به دنبال سومى است و كمبود فرزند آدم را جز خاك پر ننمايد و خداوند توبهكنندگان را مىپذيرد.
عمر پرسيد: «اين چه آيهاى است؟» گفت: «اُبى برايم چنين قرائت كرده است» . عمر نزد اُبى رفت و ماجرا را از او پرسيد. اُبى گفت: «رسولالله (ص) برايم چنين قرائت كرده است» . (2)خليفه با سكوت خود اُبى را تأييد كرد. (3)
بارى، افراد مغرض براى ايجاد تفرقه ميان شيعه و سنى، شيعه را به باور داشتن به تحريف نسبت دادهاند. دليل بطلان مدعاى اين تفرقهافكنان، كتابهاى بسيار ارزشمند و مستدل دانشمندان شيعه درباره مصونيت قرآن مجيد از تحريف است. (4)
1) كنزالعمال، ج 2، ص569.
2) كنزالعمال، ج 2، ص569.
3) البته روايات ديگرى نيز در جوامع روايى اهلسنت هست كه بر تحريف آيات قرآن دلالت مىكند.
4) يكى از مراجع معاصر شيعه به كسانيكه شيعيان را به اعتقاد به تحريف متهم ميكنند چنين ميفرمايد: «يكى از گناهان كبيره در پيشگاه خداوند، متهم ساختن ديگران به امورى است كه هرگز نگفتهاند و انجام ندادهاند. ما در همه جا گفتهايم كه هيچ كس از محققان و علماى بزرگ شيعه - به شهادت كتابهايشان - قائل به تحريف قرآن نبوده و نيستند. ولى گروهى متعصب و لجوج باز اين تهمت را تكرار ميكنند. معلوم نيست چه جوابى براى يوم المعاد فراهم ساختهاند كه هم تهمت ميزنند و هم قرآن مجيد را بىاعتبار مىكنند. اگر بهانه شما بعضى از روايات ضعيف است كه در بعضى از كتب ما آمده، اينگونه روايات ضعيف در منابع حديث و تفسير شما نيز آمده و هيچ مذهبى بر پايه روايات ضعيف بنا نميشود و ما هرگز به خاطر كتاب الفرقان فى تحريف القرآن، ]نوشته] ابنالخطيب مصرى و آن روايات ضعيف كه درباره تحريف داريد، شما را متهم به تحريف قرآن نمىكنيم و قرآن مجيد را فداى تعصبهاى مخرب نخواهيم كرد. اين همه سخن از تحريف قرآن نگوييد! به اسلام و مسلمانان و قرآن ستم نكنيد و به خاطر تعصبهاى مذهبى از اعتبار قرآن مجيد كه سرمايه اصلى مسلمانان جهان است با تكرار كلمه تحريف نكاهيد! بهانه به دست دشمن ندهيد! شما اگر ميخواهيد از اين طريق از شيعه و پيروان مكتب اهلبيت انتقام بگيريد، بدانيد ناآگاهانه اساس اسلام را متزلزل مىسازيد؛ چرا كه ميگوييد گروه عظيمى از مسلمانان قائل به تحريف قرآن هستند. اين ظلم عظيمى بر قرآن مجيد است. در پايان بار ديگر با صراحت ميگوييم هيچ كس از محققان شيعه و اهلسنت قائل به تحريف قرآن نيستند و قرآنى را كه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شد، با آنچه امروز در دست مسلمانان است كاملاً يكى ميدانند و بر طبق تصريح خود قرآن معتقدند، خداوند حفظ قرآن را از هرگونه تغيير و تحريف و زوال تضمين كرده است، ولى بعضى از ناآگاهان و بىخبران متعصب از طرفين نسبت تحريف را به ديگرى مىدهند و متأسفانه بر سر شاخ بن ميبرند؛ شيعه پاسخ ميگويد، مكارم شيرازى، ص29. .
با بررسى تاريخ مىتوان دانست كه عامل پيدايى پارهاى از اين كژفهمىها، دشمنانى بودهاند كه به اين مسائل دامن مىزدند و مىكوشيدند كه هرگز صفوف مسلمانان، وحدت نپذيرد. البته افراد منصفى از اهلسنت نيز بودهاند كه با ژرفانديشى و حقيقتگويى، بزرگان شيعه را از اين افتراها دور دانستهاند.
كلمه «مُصْحَف» در لغت به معناى مجموعه برگههايى گردآمده ميان دو جلد است كه امروز «كتاب» خوانده مىشود. (1)بنابراين، مصحف فاطمه (س) ، به معناى كتاب فاطمه (س) است. برخى از روايات اهلسنت به چنين كتابى اشاره و راويانى مانند ابىبنكعب وجود كتابى را نزد آن حضرت (ع) تأييد كردهاند. (2)
روايتهاى فراوانى درباره ماهيت اين مصحف در منابع شيعى يافت مىشود. در اين احاديث به ويژگيهاى محتوا، حجم، زمان و چگونگى نگارش اين مصحف اشاره شده است. البته در نگاه نخست اختلافاتى ميان برخى روايات ديده ميشود كه آنها را با كمى دقت ميتوان توجيه كرد. (3)اين روايات مطالب مصحف را با مطالب قرآن متفاوت دانستهاند (4)و بر پايه شمارى از آنها مطالبى مانند وصيت حضرت فاطمه (س) (5)مصيبتهاى فرزندان آن حضرت (ع) در طول زمان (6)، پيشگويى رويدادهاى آينده و نام پادشاهانى كه بر زمين حكم خواهند راند (7)، در آن نوشته شده است.
دستهاى از روايات نيز اين مصحف را دربردارنده همه احكام حلال و حرام مىدانند؛ حتى حكم عملى كه حدش «نصف شلاق» است. (8)بر پايه پارهاى از احاديث،
امامصادق (ع) حوادث تاريخى مانند ظهور زنديقان را پيشگويى و گفتارش را به مصحف حضرت زهرا (س) مستند ميكند. (1)
بنابراين، روايات با يكديگر ناسازگار نيستند و هر يك از روايتها به بازگويى بخشى از محتواى مصحف مىپردازد.
مهمترين مسئله درباره اين مصحف، زمان و چگونگى نگارش آن است و مسئله ارتباط حضرت زهرا (س) با جبرئيل و ديگر فرشتگان الهى در همين جا مطرح مىشود.
در چند روايت، درباره كيفيت نگارش آن چنين آمده است كه پيامبر اكرم (ص) مطالب را املا مىكرد و حضرت على (ع) آنها را مىنوشت. (2)
بنابراين، سبب انتساب مصحف به حضرت فاطمه (س) نگاهدارى ايشان از آن كتاب يا واسطهبودن آن حضرت براى رسيدن برخى از مطالب به دست على (ع) است. برخى از روايات نيز مصحف را املا و وحى مستقيم خداوند بر حضرت زهرا (س) دانستهاند. (3)
بر پايه ديگر روايات، خداوند بعد از وفات پيامبر اكرم (ص) ، فرشتهاى نزد حضرتزهرا (س) مىفرستاد تا او را در غم پدرش دلدارى دهد، وى را از جايگاه رسولخدا در بهشت آگاه سازد و با او درباره مطالب گوناگونى گفتوگو كند. حضرت فاطمه (س) سخنان آن فرشته را براى حضرت على (ع) باز ميگفت و آن حضرت (ع) آنها را مىنوشت. روايتى اين فرشته را جبرئيل (ع) خوانده است. (4)
در توجيه اين احاديث كه به ظاهر با هم ناسازگارند، مىتوان گفت كه خداوند به
واسطه فرشتهاى از فرشتگان خود به نام جبرئيل (ع) با آن حضرت سخن گفته است.
توجيه ديگر اينكه فاطمه زهرا (س) يك مصحف داشت. درونمايه بخشى از اين كتاب، مطالب دريافتى از پدرش و محتواى بخشى ديگر از آن، مطالب جبرئيل بود.
پرسشى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه مسلمانان معتقدند كه پيامبراكرم (ص) خاتم انبيا بوده و پس از وفات آن حضرت ارتباط زمين و آسمان (وحى) منقطع شده است. بنابراين، نازلشدن فرشته بر حضرت زهرا (س) وگفتوگويش با آن بزرگوار چگونه توجيه ميشود؟
بر پايه آيات قرآن، ارتباط خداوند با كسانى جز پيامبران از راه ارسال فرشتگان و وحى نيز امكانپذير است؛ چنانكه آيات بسيارى از ارتباط فرشته با حضرت مريم (س) سخن مىگويد (1)و خداوند ارتباط خود را با مادر حضرت موسى (ع) وحى مىخواند. (2)
چنانچه اين ارتباط با زنانى مانند مادر موسى (ع) و حضرت مريم (س) امكانپذير باشد، وقوع آن درباره حضرت فاطمه زهرا (س) كه پيامبر اكرم (ص) ايشان را سرور همه زنان در همه زمانها ميخواند، دور از ذهن نيست. معناى انقطاع وحى و قطع ارتباط زمين و آسمان پس از پيامبر اكرم (ص) ، از ميان رفتن ارتباط خداوند با فردى در جايگاه
1) وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ * يا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ. . . إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِ-يسَي ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ و [به ياد آوريد] هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان، برترى بخشيده است. اى مريم! [به شكرانه اين نعمت] براى پروردگار خود خضوع كن و سجده بهجا آور؛ و با ركوعكنندگان ركوع كن. . . [به ياد آوريد] هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خداوند تو را به كلمهاى [وجود باعظمتى] از سوى خود بشارت مىدهد كه نامش مسيح، عيسى پسر مريم است؛ در حالىكه در دنيا و آخرت، آبرومند و از مقربان [الهى] خواهد بود» . (آلعمران: 42، 43 و 45)
2) وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ «ما به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير ده و هنگامى كه بر [جان] او ترسيدى، وى را در دريا [ى نيل] بيفكن و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو بازمىگردانيم و او را از پيامبران قرار مىدهيم» . (قصص: 7)
پيامبرى و مأمور بودن به ابلاغ است، نه قطع ارتباط زمينيان با خداوند و فرشتگان. بر پايه روايات شيعه، گونهاى از ارتباط ميان امامان معصوم و خداوند وجود دارد. (1)همچنين، كسانى در روايات اهلسنت «مُحَدَّث» خوانده شدهاند. «محدّث» ، يعنى كسى كه با فرشتگان الهى به شيوهاى ارتباط دارد و از آنان حديث دريافت مىكند. (2)
اين مصحف بر پايه روايات شيعه در زمانهاى گوناگون نزد امامان معصوم (ع) بوده، از امامى به امامديگر رسيده و جز آن بزرگان كسى بدان دسترسى نداشته است و امامان با استفاده از آن به پيشگويى رويدادها و بيان احكام مىپرداختهاند. (3)
مفسران و دانشمندان شيعه و اهلسنت درباره فضايل و مناقب اميرالمؤمنين (ع) و اهلبيت (ع) آيات بسيارى ذكر كردهاند كه نقل همه آنها در چارچوب اين جستار نمىگنجد. «حاكم حسكانى» از علماى معروف اهلسنت، در «شواهد التنزيل» بيش از دويست آيه در اينباره گرد آورده است كه دو نمونه از آنها گزارش مىشود:
خداوند سبحان مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (مائده: 67)
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، بهطور كامل به مردم ابلاغ كن و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى! خداوند تو را از [خطرات احتمالى] مردم، حفظ مىكند و خداوند، گروه كافران [لجوج] را هدايت نمىكند.
همه مفسران شيعه بر پايه روايات اهلبيت (ع) و برخى از مفسران اهلسنت (1)گفتهاند كه اين آيه درباره على بن ابىطالب (ع) و ماجراى غديرخم است.
لحن و خطاب آيه، آن را از آيات قبل و بعدش جدا مىكند. پيامبر تنها در اين آيه از قرآن براى كتمان پيام، تهديد شده است كه اگر نگويى، رسالت خود را به پايان نبردهاى: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ .
1) ر. ك: شواهد التنزيل؛ الدرالمنثور؛ اسباب النزول، تفسير الكبير و تفسير المنار، ذيل آيه 67 سوره مائده. .
بنابراين، پيام مهم آيه را بايد دريافت. چند نكته در اين آيه هست كه جهتگيرى محتوايى آن را روشن مىكند:
يك - سوره مائده، در پايان عمر شريف پيامبر نازل شده است؛
دو - به جاى «
يا ايها النبي » ، يا أَيُّهَا الرَّسُولُ به كار رفته است، كه بر رسالت مهم پيامبر دلالت مىكند؛
سه - پيامبر درباره نرساندن اين پيام مهم، تهديد شده است كه اگر نگويد، همه زحماتش هدر مىرود؛
چهار - رسولخدا (ص) از چيزى هراس داشت كه خداوند او را دلدارى داد و فرمود: ما تو را از شر مردم نگه مىداريم. پيامبر از جان خود نمىترسيد؛ زيرا در روزگار تنهايىاش با بتها مبارزه مىكرد، سنگباران مىشد، يارانش شكنجه مىشدند و در جنگها با مشركان درگيرى نظامى داشت و در همه اين ميدانها از خطرها نترسيد. ترس و نگرانى او در اواخر عمر و در ميان ياران بسيار از چيز ديگرى بود؛
پنج - پيامى در اين آيه هست كه به اندازه همه پيامهاى دوران نبوت و رسالت پيامبر مهم است: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ؛
شش - درونمايه پيام، مسئلهاى بنيادى است. وگرنه در مسائل جزيى و فردى، اين همه تهديد و دلدارى لازم نيست؛
هفت - پيام آيه، درباره توحيد، نبوت و معاد نيست؛ زيرا اين اصول، در روزهاى نخست بعثت در مكه بيان شدهاند و نيازى به اين همه سفارش در اواخر عمر حضرت ندارند؛
هشت - پيام آيه درباره نماز، روزه، حج، زكات، خمس و جهاد و. . . هم نيست؛ زيرا اينها در طول 23 سال دعوت پيامبر بيان شده و مردم نيز به آنها عمل كردهاند.
روايات نقل شده از شيعه و اهلسنت (1)پيام اين آيه را روشن مىسازند. روايات
1) ر. ك: الغدير، علامه امينى، ج 1، ص 43؛ شواهد التنزيل، ج 1، ذيل آيه 67 مائده. .
مىگويند كه آيه درباره هجدهم ذىالحجه سال دهم هجرى و سفر «حجة الوداع» پيامبر اسلام است. آن حضرت در بازگشت بهسوى مدينه، در منطقه غديرخم، به امر الهى به همه حاجيان فرمان توقف داد.
پيامبر خدا (ص) در آنجا در ميان انبوه يارانش، بر فرازى از جهاز شتران رفت و خطبهاى طولانى خواند. بنابراين، مسئله بسيار مهم بود تا در آن گرماى سوزان و زمين داغ، به گوش مردم برسد. آغاز خطبه درباره توحيد، نبوت و معاد بود و تازگى نداشت. سخن تازه و مهم اين بود كه پيامبر از رحلت خود خبر داد و نظر آنان را درباره خودش جويا شد. همه آنان به كرامت، عظمت، خدمتگزارى و رسالت او به روشنى اقرار كردند. پيامبر مطمئن شد كه صدايش به چهار سوى مىرسد. آنگاه پيام مهم خود را درباره آينده بيان كرد. دست حضرت على (ع) را گرفت و بلند كرد و فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ. . .» (1)«هركس را كه من رهبر اويم، على بن ابىطالب (ع) رهبر اوست. . .» .
بنابراين، درونمايه اين پيام مهم، امامت، ولايت و رهبرى حضرت على (ع) بود.
خداوند متعال مىفرمايد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (مائده: 55)
1) مسند احمد، ج1، ص 84؛ ج 5، ص 247؛ سنن ابنماجه، ج 1، ص 45؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 297؛ فضائل الصحابه، نسائى، ص 14؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 11؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 17؛ ج 9، ص 1٠2؛ عمدةالقارى، عينى، ج18، ص2٠؛ تحفة الاحوذى، مباركفورى، ج1٠، ص 137؛ المصنف، صنعانى، ج11، ص225؛ المعيار و الموازنه، اسكافى، ص 21٠؛ المصنف، ابن ابىشيبه، ج7، ص 496؛ تأويل مختلف الحديث، ابنقتيبه، ص 14؛ كتاب السنه، عمرو بن عاصم، ص 591؛ سنن الكبرى، ج5، ص 1٠8؛ خصائص اميرالمؤمنين، نسائى، ص 64؛ مسند ابىيعلى، ج1، ص 429؛ صحيح ابنحبان، ج 15، ص276. .
سرپرست و ولى شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانان كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند.
بنابر روايات شيعه و اهلسنت، روزى فقيرى در مسجد از مردم كمك خواست و كسى به او چيزى نداد. حضرت على (ع) كه نماز مىگزارد، در حال ركوع با انگشت دست راست به سائل اشاره كرد و او متوجه شد و انگشتر حضرت را از دستشان بيرون آورد. در اين هنگام اين آيه نازل شد: «تنها ولى شما، خداوند و پيامبرش و كسانىاند كه ايمان آوردهاند و نماز بر پا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند» . (1)
كلمه «ولى» در آيه به معناى دوست، ناصر و ياور نيست؛ زيرا ولايت در معناى دوستى و يارى كردن، ويژه كسانى نيست كه نماز مىخوانند و در ركوع زكات مىدهند. بلكه حكمى عمومى براى همه مسلمانان است؛ يعنى مسلمانان بايد يكديگر را دوست بدارند و يارى كنند، حتى كسانى كه زكات بر آنان واجب نيست و چيزى ندارند تا زكات بدهند. پس دوستى و يارى كردن مسلمانان ويژه انفاقكنندگان در ركوع نيست، بلكه مقصود از ولى در اين آيه، ولايت به معناى امامت و رهبرى است؛ بهويژه اينكه چنين ولايتى همراه با ولايت پيامبر و خدا آمده و هر سه با يك جمله ادا شده است.
خداوند سبحان مىفرمايد:
. . . إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً . . . (احزاب: 33)
. . . حقيقتاً خداوند مىخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند. . . .
اين آيه، درباره پنج تن «آلعبا» ، يعنى پيامبراكرم) ص (، على، فاطمه، حسن و
1) ر. ك: شواهد التنزيل، ج 1، ص 2٠9؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى، ج 6، ص 221؛ اسباب النزول، ص133. .
حسين (ع) آمده است (1)و عصمت (معصوم بودن) آنان را ثابت مىكند و «آيةةة تطهير» خوانده مىشود. (2)
پس از نزول آيه تطهير، رسولخدا (ص) تا مدتى، هنگام نماز صبح يا هر نماز (3)، بر در خانه فاطمه زهرا (س) مىايستاد و دو دستش را بر دو سوى در مىگذاشت و مىفرمود:
السلام عليكم أهل البيت و رحمة الله و بركاته، الصلاة رحمكم الله إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
أنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتم، أنا سِلْمٌ لِمَن سالَمْتم. (4)
سلام بر شما اهل بيت و رحمت و بركات او، بهسوى نماز بشتابيد، رحمت خدا بر شما، «همانا، خداوند مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد» . من با كسى كه با شما در جنگ باشد در جنگم و با كسى كه با شما در سازش باشد در سازشم.
درباره مدت آمدن آن حضرت و سلام كردن و قرائت آيه تطهير بر در خانه فاطمه (س) (5)روايات گوناگونى هست و از چهل روز تا هفده ماه نوشتهاند. (6)برخى از
1) صحيح مسلم، ج7، ص13٠؛ مسند أبويعلى، ج 7، ص 59؛ مسند احمد، ج1، ص331؛ صحيح ترمذى، ج5، ص3٠؛ مستدرك، حاكم نيشابورى، ج2، ص 416؛ سنن الكبرى، ج 2، ص15٠؛ ج 5، ص 1٠8؛ مجمع الزوائد، ج7، ص91؛ تحفة الاحوذى، ج9، ص49؛ مسند، سليمان بنداود طيالسى، ص 74؛ المصنف، ابن أبىشيبه، ج7، ص5٠1؛ خصائص أميرالمؤمنين، ص63؛ معجم الاوسط، طبرانى، ج3، ص 38٠؛ الاستيعاب، ابن عبدالبر، ج4، ص 1542.
2) الميزان، محمدحسين طباطبايى، ج 16، ص 311.
3) ابنعباس گفته است: هر روز وقت هر نماز؛ يعنى روزى پنچ مرتبه اين كار را مىكرد «يأتي كلّ يوم باب علي بن أبيطالب -رضي الله عنه - وقت كلِّ صلاة فيقول: السلام عليكم و رحمة الله و بركاته أهل البيت. إِنَّما يُرِيدُ اللهُ . الصلاة رحمكم الله! كل يوم خمس مرّات» . الدرالمنثور، ج 6، ص6٠6.
4) الدرالمنثور، ج6، ص 6٠6.
5) پيامبر (ص) از كنار همسران خود حركت مىكرد و به در خانه فاطمه مىرفت و با خواندن آيه تطهير بر اهل آن سلام مىداد و هرگز كسى مدعى نشده است كه حتى يك بار با همسران خود چنين كرده باشد.
6) شواهد التنزيل، ج 2، صص5٠و 51. ضرب اين اعداد در پنچ (شمار نمازهاى روزانه) بر اين دلالت مىكند كه نبى اكرم9 بين دويست تا 25٠٠ بار اين كار را تكرار كرد. اگر تنها هنگام نماز صبح چنين كرده باشد، بين چهل تا پانصد بار اين ماجرا تكرار شده است. .
روايات بدين اشعار دارند كه آن حضرت تا پايان عمر شريفشان اين كار را تكرار مىكردند. ابوالحمراء، خادم رسول اكرم (ص) چنين مىگويد:
كانَ رَسولُ اللهِ (ص) يَجيءُ عِندَ كُلِّ صَلاةِ فَجْرٍ فَيأخُذُ بِعضادَةِ هذَا الْبابِ؛ ثُمَّ يَقولُ: السَّلامُ عَلَيكُم يا أهلَ الْبَيتِ وَ رَحمةُ اللهِ وَ بَرَكاتُه. فَيُردُّونَ عَليهِ مِنَ الْبَيتِ «وَ عليكم السلام و رحمة الله و بركاته» ، فَيَقولُ: الصَّلاةُ رَحِمَكُم اللهُ! اِنّما يُريدُ اللهُ لِيذهبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ الْبَيتِ وَ يُطَهَّركُم تَطهيراً .
رسول خدا (ص) به هنگام هر نماز صبح به چهارچوب اين درب دست گذاشته و سپس مىفرمود: «سلام بر شما اى اهل بيت و رحمت خدا و بركاتش» و از داخل خانه نيز جواب مىآمد: «و سلام و رحمت و بركاتش بر شما باد» . آنگاه رسول خدا (ص) مىفرمود: «بهسوى نماز بشتابيد رحمت خدا بر شما باشد. همانا خداوند مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد» .
«نفيع بن حارث» كه راوى اين حديث است، از «ابوالحمراء» پرسيد: «در خانه، چه كسانى بودهاند؟» وى جواب داد: «على، فاطمه، حسن و حسين (ع)» . (1)
جمله
«يَجِيءُ عِنْدَ كُلِّ صَلاةِ فَجْر» ؛ «وقت هر نماز صبح مىآمد» و اشاره نكردن به مدت آن، گوياى آن است كه آن حضرت تا پايان عمرش چنين مىكرد؛ چنانكه روايت سيوطى از ابنعباس نيز چنين ظهورى دارد.
حديث «ابوالحمراء» در مآخذ شيعه بدينگونه آمده است:
فَلَمْ يَزلْ يَفعَلُ ذلكَ كُلَّ يومٍ إذا شَهِدَ الْمَدينةَ حَتّى فارَقَ الدُّنيا. (2)
همواره هر روز اين كار را انجام مىداد هرگاه كه به مدينه مىآمد تا زمانى كه دنيا را ترك نمود.
اماممجتبى (ع) نيز پس از پذيرش صلح تحميلى، در سخنرانى خود در حضور معاويه فرمود:
ثُمَّ مَكَثَ رَسولُ الله (ص) بَعدَ ذلكَ بَقيةَ عُمْرِه حَتّى قَبَضَهُ اللهُ إليه يَأتينا كُلَّ يَومٍ عِندَ طُلوعِ الْفَجرِ، فَيَقولُ الصَّلاة يَرْحَمُكم اللهُ. (1)
بعد از آن رسول خدا (ص) بقيه عمرش تا هنگامى كه خداوند او را بهسوى خويش برد، هر روز هنگام طلوع فجر نزد ما مىآمد و مىگفت: «بهسوى نماز بشتابيد. رحمت خدا بر شما باد» .
اين دو عبارت، به صراحت مىگويند كه پيامبر اكرم (ص) تا پايان عمر همواره چنين مىكرد. (2)
خداوند متعال مىفرمايد: وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً ؛ «و به [پاس] دوستى [خدا]، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مىدهند» . (انسان: 8)
1) الامالى، طوسى، ص565.
2) مدينه آن روز، پيوسته محل رفت و آمد گروههاى گوناگونى بود كه از شهرها و روستاهاى دور و نزديك بدانجا مىآمدند و با پيغمبر اكرم (ص) مذاكره و مباحثه ميكردند، آيات الهى را مىشنيدند، احكام را از او مىآموختند، پاسخ پرسشهاى خود را درمىيافتند. . . . از اينرو، گمان مىرود كه آن حضرت براى شناساندن «اهل بيت» ، يعنى مرجع حل مشكلات پس از خود، به تازهمسلمانان و يادآورى ديگران، تا آخر عمر شريفش اين كار را تكرار كرده باشد. سرّ اختلاف روايات اين است كه هر يك از راويان، مدّت مشاهده خود را بيان كرده است؛ يعنى يكى از آنان چهل روز در مدينه بوده و ديده كه هر روز پيغمبر اكرم (ص) اين عمل را تكرار مىكند و ديگرى شش ماه در مدينه بوده است و سومى هفت ماه و. . . . شايد آية تطهير هفده ماه پيش از رحلت رسول اكرم (ص) نازل شده و آن حضرت در همه اين مدّت، تلاوت آن را بر در خانه دختر خود تكرار كرده باشد. بنابراين، اين روايتها را با يكديگر مىتوان جمع كرد. شواهد التنزيل، ج2، ص77. خود اين كار پيامبر (ص) و پىگيرى آن، نمونه صبر و استقامت و امتثال اين فرمان الهى بوده است: وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها (طه: 132) .
اين آيه در شأن اهلبيت نازل شده است و سندى بزرگ براى اثبات فضيلت اهلبيت پيامبر (ص) است.
«ابنعباس» مىگويد: حسن و حسين (ع) بيمار شدند. پيامبر با جمعى از يارانش به عيادتشان آمدند و به على (ع) گفتند: «اى ابوالحسن! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندان خود مىكردى» . على (ع) و فاطمه (س) و فضه (خادمه آنان) نذر كردند كه اگر آنان شفا يابند، سه روز روزه بگيرند. چيزى نگذشت كه هر دو شفا يافتند. اما دستشان تهى بود. على (ع) سه مَن جو قرض كرد و فاطمه (س) يك سوم آن را آرد ساخت و نان پخت. هنگام افطار سائلى بر در خانه آمد و گفت: «
السّلام عليكم اهلبيت محمّد (ص) . . .» ؛ «سلام بر شما اى خاندان محمد! مستمندى از مستمندان مسلمانم؛ غذايى به من بدهيد» . همه آنان مسكين را بر خود مقدم داشتند و سهمشان را به او دادند و آن شب جز آب چيزى نخوردند.
روز دوم را همچنان روزه گرفتند و هنگام افطار غذايى (همان نان جوين) آماده كردند. يتيمى بر در خانه آمد و آنان آن روز نيز ايثار كردند و غذاى خود را به او دادند و بار ديگر با آب افطار كردند.
روز سوم اسيرى به هنگام غروب آفتاب بر در خانه آمد و آنان باز سهم غذاى خود را به او دادند. على (ع) صبحهنگام، دست حسن و حسين) ع (را گرفت و به خدمت پيامبر (ص) رفت. پيامبر ديد كه آنان از شدت گرسنگى مىلرزند و فرمود: «اين حال شما براى من بسيار گران است» .
سپس برخاست و با آنان بهسوى خانه فاطمه به راه افتاد و ديد كه دخترش در محراب به عبادت ايستاده، درحالىكه از شدت گرسنگى شكم او به پشتش چسبيده و چشمهايش به گودى نشسته است.
پيامبر نگران شد، اما در همين هنگام جبرئيل فرود آمد و گفت: «اى محمد! اين
سوره را بگير! خداوند با چنين خاندانى به تو تهنيت مىگويد» . سپس سوره «هل اتى» را بر او خواند. (1)
تاسه نان نداد در حق او هفده آيت خداي نفرستاد (2)
خداوند سبحان مىفرمايد:
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكاذِبِينَ (آل عمران: 61)
هرگاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده [باز] كسانى درباره مسيح با تو به ستيز برخيزند، بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما نيز فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما نيز زنان خود را؛ ما از نفوس خود [و كسى كه همچون جان ماست] دعوت كنيم، شما نيز از نفوس خود؛ آنگاه مباهله [و نفرين] كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
مفسران گفتهاند كه اين آيه، درباره هيئت نجرانى است كه پيامبر آنان را به مباهله فراخواند. آنان از حضرت مهلت خواستند و پس از گفتوگو با شخصيتهاى نجران، روحانى بزرگشان (اسقف) به آنان گفت: «شما فردا به محمد نگاه كنيد. اگر با فرزندان و خانوادهاش براى مباهله بيايد، از مباهله با او بترسيد و اگر با يارانش بيايد، با او مباهله كنيد» . فرداى آن روز، پيامبر دست در دست على بن ابىطالب (ع) آمد و حسن و حسين (ع) پيش روى او راه مىرفتند و فاطمه (س) پشت سرش بود. نصارا نيز بيرون
آمدند؛ چنانكه اسقف پيشاپيش آنان بود. او درباره همراهان پيامبر پرسيد و به او گفتند كه اين، پسرعمو و دامادش و محبوبترين خلق خدا نزد او و اين دو پسر، فرزندان دختر او از على و آن بانوى جوان، دخترش فاطمه، عزيزترين و نزديكترين مردم نزد اوست. . . . اسقف گفت: «من مردى را مىبينم كه با كمال جرئت مباهله مىكند و گمان مىكنم كه راستگو باشد. ازاينرو، به خدا قسم يك سال بيشتر بر ما نخواهد گذشت كه در همه دنيا، حتى يك نصرانى هم وجود نداشته باشد كه آب بنوشد» . وى عرض كرد: «اى ابوالقاسم! ما با تو مباهله نمىكنيم، بلكه با تو مصالحه مىكنيم» . پيامبر (ص) نيز با آنان مصالحه كرد. (1)
1) احكام القرآن، ج 2، ص 291؛ البحر المحيط فى تفسير، ابنحيان اندلسى، ج3، ص 187؛ الدر المنثور، ج 2، ص39؛ تفسير كشف الاسرار، ميبدى، ج 2، ص147؛ امتاع الاسماع، ج2، ص95؛ تحفة الاحوذى، ج 8، ص279؛ نظم درر السمطين، زرندى، ص1٠8؛ البداية و النهاية، ج5، ص 65. .
متن مصحف امامعلى (ع) از نظر شمار آيات و سورهها، مانند نسخه كنونى قرآن كريم و تنها در ترتيب سورهها با آن متفاوت بود. همچنين مصحف آن حضرت توضيحات و افزودههايى مانند ذكر شأن نزولها و مكان و ترتيب نزول و. . . را در بردارد.
پس مصحف امامعلى (ع) از نظر محتوا چيزى افزون بر قرآن كنونى نداشت، اما اينكه چرا امامآن را به مردم ارائه نكرد، به اين دليل بود كه قرآن موجود در همه سرزمين اسلامى منتشر شده بود و شايسته نبود قرآن ديگرى كه تنها از نظر ترتيب سورهها با آن تفاوت دارد، به مردم عرضه شود.
بىگمان، بر پايه مدارك و منابع فريقين، اصل وجود چنين مصحفى ثابت، بلكه شمار منابع اهلسنت و اخبار آنان در اينباره از منابع شيعه بيشتر است.
گزارش اين مصحف در منابع اماميه بدين شرح است:
«كتاب سليم بنقيس» (1)
«الكافى» (2)، نوشته «ابوجعفر كلينى» (م 328ه. ق) ؛
«كتاب التفسير» (3)معروف به «تفسير عياشى» نوشته «محمد بن مسعود عياشى» از دانشمندان قرن چهارم؛
«الاعتقادات» (1)نوشته «ابوجعفر صدوق» (م 386ه. ق) ؛
«مناقب آل ابىطالب» (2)نوشته «ابن شهرآشوب مازندرانى» (م 588ه. ق) .
«ابن شهرآشوب» به چند طريق از اهلسنت و با ذكر چند منبع به اين مطلب پرداخته است. (3)گزارش اين افراد از اصل وجود اين مصحف، يكسان و بدين صورت است:
على (ع) پس از وفات پيغمبرخدا (ص) در خانه نشست و به جمع و تدوين قرآن همت گماشت. اهلسنت نيز تا سده هشتم از اين مصحف در كتابهايشان گزارش دادهاند:
«الطبقات الكبرى» ، نوشته «محمد بن سعد» (م 23٠ه. ق) ؛
«فضائل القرآن» (4)نوشته «ابن ضريس» (م 294ه. ق) ؛
«كتاب المصاحف» (5)نوشته «ابن ابىداود» (م316ه. ق) ؛
«كتاب الفهرست» (6)نوشته «ابننديم» كه از «احمد بنجعفر منادى» معروف به «ابنمُنادى» خبر مىدهد؛
«المصاحف» (7)نوشته «ابنأشته» (م 36٠ه. ق) ؛
«حلية الاولياء و طبقات الأصفياء» (8)و «الاربعين» (9)نوشته «ابىنعيم الاصفهانى» (م43٠ه. ق) ؛
«الإستيعاب فى معرفة الاصحاب» (10)نوشته «ابن عبدالبرّ» (م 463ه. ق) كه از دو
1) الاعتقادات، شيخ صدوق، ص 81.
2) مناقب آل ابىطالب، ج2، صص5٠ و 51.
3) مناقب آل ابىطالب، ج2، ص52.
4) فضائل القرآن، محمد بن ايوب بن ضريس، ص36.
5) كتاب المصاحف، سليمان بن اشعث، ص61.
6) كتاب الفهرست، محمد بن اسحاق، صص31 - 32.
7) الاتقان، جلالالدين سيوطى، ج1، ص58.
8) حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ابونعيم اصفهانى، ج1، ص67.
9) مناقب آل ابىطالب، ج2، ص5٠.
10) الإستيعاب، ج 3، ص974. .
طريق نقل كرده است؛
«شواهد التنزيل» (1)نوشته «حاكم حسكانى» از دانشمندان قرن پنجم كه با سندهاى گوناگون اين مصحف را گزارش كرده است؛
«مفاتيح الاسرار و مصابيح الأنوار» (2)نوشته «عبدالكريم شهرستانى» (م548ه. ق) كه به تفصيل خبر اين مصحف را آورده و از چگونگى تدوين، عرضه آن به اصحاب در مسجد، نپذيرفتن آنان و احتجاج امامسخن گفته است؛
«المناقب» (3)نوشته «خطيب خوارزمى» (م568ه. ق) ؛
«التسهيل فى علوم التنزيل» (4)نوشته «ابن جزى كلبى» (م741ه. ق) .
«ابن ابىداود» نيز گزارش اين مصحف را از طريق «اشعث بن سوّار» آورده است. (5)
گردآورى قرآن در يكجا بر پايه برخى از روايات، به سفارش خود رسولخدا (ص) سامان يافت و بىگمان هيچكس به اندازة امامعلى (ع) ، شايستگى اين كار را نداشت. (6)
1) شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، حاكم حسكانى، ج1، صص36 - 38.
2) مفاتيح الاسرار و مصابيح الانوار، عبدالكريم شهرستانى، ج1، ص121.
3) المناقب، موفق بناحمد خوارزمى، ص94.
4) علوم القرآن عند المفسرين، ج1، ص351.
5) كتاب المصاحف، سليمان بن اشعث، ص16.
6) امامعلى دروازه شهر دانش پيامبر خدا بوده و هيچكس از پيشينيان و پسينيان از ايشان در دانش پيشى نگرفته و خودش نيز فرموده است: «به خدا سوگند هيچ آيهاى فرود نيامد، جز آنكه مىدانم درباره چه و در كجا بوده و در مورد چه كسى است» . مرحوم سيدعبدالحسين شرفالدين در كتاب پرارج المراجعات به اين احاديث استناد كرده و محقق كتاب، يعنى شيخ حسين الراضى نيز در الهوامش التحقيقيه به پيوست كتاب، مدارك و طرق آنها را آورده است؛ ر. ك: الهوامش التحقيقية (ملحق كتاب المراجعات) ، حسين الراضى، صص425 - 431. .
شيعيان به احاديث پيامبر اسلام (ص) و ائمه اهلبيت (ع) عمل مىكنند و امامان از پيش خود سخن نمىگويند، بلكه گفتههايشان، چكيده كتاب و سنت پيامبر (ص) شمرده مىشود كه از طريق اميرمؤمنان (ع) به آنان رسيده است. امامان، خود بارها تصريح كردهاند كه چيزى از خود نمىگوييم يا آنچه را مىگوييم از جدمان پيامبر اسلام (ص) است. (1)
خوشبختانه رواياتى كه شيعه از پيامبر گرامى نقل مىكند، فراوان و چشمگيرند. حتى برخى از علماى شيعه، رواياتى كه اهلبيت يا شيعيان با اِسناد به پيامبر نقل كرده در كتابى گرد آوردهاند.
عملكردن شيعه به روايات اهلبيت (ع) به دليل حديث ثقلين است كه اهلبيت را همتاى قرآن مىداند. اين حديث از اخبار متواتر شمرده مىشود و هيچ محدث واقعگرايى نمىتواند آن را انكار كند.
1) اصول كافى، ج1، ص35. .
منابع كتابهاى معتبر شيعه چنيناند:
الف) «كافى» ، نوشته «محمد بنيعقوب كلينى» (م 329ه. ق) ؛
ب) «من لايحضره الفقيه» ، نوشته «شيخ صدوق» (م 381ه. ق) ؛
ج) «تهذيب الاحكام» ، نوشته «شيخ طوسى» (م 46٠ه. ق) ؛
د) «الاستبصار فيما اختلف فيه الاخبار» ، نوشته «شيخ طوسى» (م 46٠ه. ق) .
نويسندگان اين كتابها، روايات آنها را با سندهاى متصل از نخستين «جوامع شيعى» در سدههاى دوم و سوم هجرى گرد آوردهاند.
«الجامع» ، نوشته «احمد بن محمد بن ابىنصر بزنطى» (م 221ه. ق) و «المحاسن» ، نوشته «احمد بن محمد بن خالد برقى» (م 272ه. ق) و «نوادر الحكمة» ، نوشته «محمدبن احمد بن عمران اشعرى» (م 293ه. ق) برخى از اين جوامعاند.
افزون بر اينها شاگردان امامباقر (ع) ، امامصادق (ع) و امامكاظم (ع) چهارصد رساله كه «اصل» ناميده مىشدند، نوشتهاند كه از مدارك دست اول جوامع حديثى شيعه به شمار مىآيند.
بنابراين، كتابهايى مانند «بحارالانوار» ، «وسائل الشيعه» ، «مستدرك» و. . . ، بر پايه اين كتابها استوارند. اين كتابها به «جامع الاصول» نوشته «ابناثير جزرى» يا «كنزالعمال» نوشته «متقى هندى» مىمانند كه نخستين منبعشان صحاح ششگانه است. كتابهاى متأخر دستهبندى و گردآورى تازهاى از كتابهاى پيشين عرضه مىكنند.
«كافى» ، از قديمىترين و معتبرترين كتابهاى روايى شيعه است كه در عصر غيبت صغرى نوشته شده است.
اين كتاب را بيش از هزار سال پيش يكى از برجستهترين راويان و فقيهان شيعه نوشته و مانند آن تاكنون يافت نشده است. علما و فقهاى شيعه بدان بسيار توجه كرده و در منابع مهم روايى و نوشتههاى ارزشمندشان از روايتهاى آن بهره بردهاند.
اين كتاب روايات پيامبر (ص) و اهلبيت آن حضرت (ع) را در بردارد و با بهترين شيوه به علوم و معارف اسلامى مىپردازد و آنها را با روشى زيبا عرضه مىكند.
اين كتاب فاصله زمانى كوتاهى با اصول معتبر و نخستين شيعه دارد. نويسنده آن، روايتها را مستقيماً از راويان گرفته و قلمش نيز از دقت و گزيدهگويى شايستهاى برخوردار بوده است.
«شيخ مفيد» مىفرمايد:
«الكافي هو من أجلّ كتب الشيعة و أكثرها فائدة» ؛ «كتاب كافى از بهترين كتابهاى شيعه و سودمندترين آنهاست» .
«شهيد اول» ، «محمد بنمكى» مىفرمايد: «
كتاب الكافي في الحديث الذي لم يعمل الأصحاب مثله » ؛ «كافى، كتاب روايتى است كه تاكنون اصحاب و علماى شيعه مانند آن را ننگاشتهاند» .
«فيض كاشانى» مىفرمايد:
الكافي أشرفها وأوثقها وأتمها وأجمعها لاشتماله على الأصول من بينها وخلوه من الفضول وشينها.
كتاب كافى ارزشمندترين و معتبرترين و كاملترين و جامعترين كتاب از كتب اربعه است؛ زيرا برخلاف بقيه كتب اربعه، علاوه بر فروع دين و ابواب فقه، شامل اصول دين نيز مىباشد و روايات غير صحيح و ضعيف هم در آن وجود ندارد.
«شهيد ثانى» مىفرمايد:
الكتاب الكافي والمنهل العذب الصافي، ولعمري لم ينسج على منواله، ومنه يعلم قدر منزلته وجلالة حاله.
كتاب كافى آبى شيرين، زلال و گواراست و به جان خودم سوگند كه همانند آن نگاشته نشده است و از ارزش كتاب مىتوان به منزلت و جلال و بزرگى مؤلف آن نيز پى برد.
«علامه مجلسى» مىفرمايد:
أضبط الأصول وأجمعها، وأحسن مؤلفات الفرقة الناجية وأعظمها.
[كتاب كافى] باضابطهترين و كاملترين كتاب روايى و بهترين و بزرگترين تأليف مذهب بر حق شيعه است.
ويژگىهاى كافى را چنين مىتوان برشمرد:
الف) از ويژگىهاى مهم اين كتاب، همعصر بودن مؤلف آن با سفراى امامزمان (عج) و دسترسى داشتن وى به آنهاست. سفراى آن حضرت در «بغداد» بودند و «كلينى» نيز در همين شهر مىزيست. وفات وى و آخرين سفير امامعصر (عج) ، «على بنمحمد سمرى» در يك سال روى داد؛
ب) نويسنده اين كتاب خود را به ذكر كامل سند تا اماممعصوم مقيد مىدانست و اين خود ارزش و اعتبار خاصى به روايات اين كتاب مىبخشد؛
ج) روايات در اين كتاب به ترتيب اعتبار آورده شدهاند و روايات اول هر باب از جهت سند و اعتبار از ارزش بيشترى برخوردارند؛
د) . اين كتاب همه علوم و معارف اسلامى را در بردارد. اين آموزهها از اهلبيت روايت شده و به دست مؤلف آن رسيده است و بيشتر مباحث عقيدتى و فقهى را در برمىگيرد.
كافى بيش از شانزده هزار روايت دارد كه اين تعداد روايت از همه روايات صحاح سته بيشتر است. با اين حال، «كافى» از روايات ضعيف تهى نيست و توجه به اين نكته نشانه واقعگرايى علماى شيعه است. عالمان شيعه معتقد نيستند كه «اين كتاب بر حضرت مهدى (عج) عرضه شده باشد» . نويسنده شرح حال «شيخ كلينى» در مقدمه «كافى» مىنويسد:
«ويعتقد بعض العلماء انه عرض على القائم» ؛ «برخى از علما چنين اعتقادى داشتهاند كه اين كتاب بر اماممهدى عرضه شده است» .
چنين گفته نادر و بىسند نميتواند مايه سرچشمه اشكال يا سؤال باشد.
برخى افراد براى اثبات وجود رابطهاى نيكو ميان خلفاى سهگانه و اهلبيت (ع) به روايتى از امامجعفر صادق (ع) تمسك مىكنند كه حضرت فرمود:
«وَلدني ابوبكر مرتين» ، اما اين روايت به چند دليل، ضعيف و از همين روى جعلى است:
الف) از ميان علماى شيعه تنها مرحوم «ابوالفتح اربلى» در «كشف الغمه» اين روايت را نقل كرده است كه از نظر ديگر عالمان شيعه نمىتوان بدان استناد كرد؛ زيرا راوى آن «عبدالعزيز بناخضر جنابذى» است كه رجاليان او را توثيق نكردهاند و به همين دليل به وى نمىتوان اعتماد كرد. (1)
ب) اين روايت مرسل است؛ زيرا عبدالعزيز در 611ه. ق وفات يافته و امامصادق (ع) در 148ه. ق به شهادت رسيده و ميان اين دو به لحاظ تاريخى فاصله بسيارى است. همچنين روايت مرسله ارزش استناد ندارد.
افزون بر اين، چنين استنادهايى از ديد عقلى ارزشمند نيستند؛ زيرا ناقل مدعى سخنى است كه مخاطبش به درستى آن اعتقاد ندارد؛ يعنى با روايتى كه شيعيان آن را نمىپذيرند، بر ضد آنان نمىتوان استدلال كرد.
«ابنحزم اندلسى» در اينباره مىگويد:
معنا ندارد كه ما عليه شيعيان به روايات خودمان استدلال كنيم، درحالىكه آنها قبول ندارند و نيز معنا ندارد كه آنها به روايت خودشان عليه ما استناد كنند، درحالىكه ما آن روايات را قبول نداريم. از اينرو، لازم است
1) كشف الغمه، ابو الفتوح اربلى، ج2، ص374. .
كه در برابر خصم به چيزى استناد شود كه او قبول دارد و براى او حجت است. (1)
ج) كتب اهلسنت نيز اين روايت را صحيح ندانستهاند؛ زيرا چند راوى مجهول و ضعيف در سلسله سند اين روايت وجود دارد؛ براى نمونه، بر پايه روايت «مزى» در «تهذيب الكمال» (2)، اين افراد در سند آن وجود دارند:
يك - أبوالبركات داود بن أحمد بن محمد بن ملاعب البغدادي
وى مجهول است؛ چنانكه «ذهبى» در «تاريخ اسلام» (3)و «صفدى» در «الوافى بالوفيات» (4)، از وى نام برده، اما هيچ جرح و تعديلى دربارهاش نياوردهاند.
دو - عبدالصمد بن علي بن محمد
وى نيز مجهول است؛ چنانكه «خطيب بغدادى» در «تاريخ بغداد» (5)نامش را آورده، اما هيچ مدح و ذمى دربارهاش نقل نكرده است.
سه - احمد بن محمد بن إسماعيل الآدمي
او مجهول است.
چهار - عبدالعزيز بن محمد الأزدي
«نمازى» در «مستدركات علم الرجال» (6)نام وى را ذكر و به مجهولبودنش تصريح مىكند.
پنج - حفص بن غياث
وى از قضات هارونالرشيد بود و از همين روى، ضعيف است؛ چنانكه در ترجمهاش آوردهاند: «على بنمدينى» گفته است احاديث «حفص» و «حاتم بن وردان» از جعفر بنمحمد (ع) پذيرفتنى نيست. (1)
«ابنعساكر» در «تاريخ مدينةةة دمشق» (2)سند دومى براى اين روايت آورده است كه در آن «اسماعيل بنمحمد بنالفضل» وجود دارد و ابنعساكر روايت را از وى نقل مىكند. «ذهبى» درباره وى چنين مىنويسد:
وكان ابنعساكر لما رأى إسماعيل بن محمد وَ قَدْ كَبُر ونَقَصَ حِفظُه.
وقتى ابنعساكر اسماعيل را ديد، اسماعيل پير شده و حافظهاش خوب كار نمىكرد.
بنابراين، نمىتوان به روايت «ابن عساكر» اعتماد كرد. «ذهبى» همچنين نوشته است:
قال أبوسعد: . . . و رأيته و قد ضعف و ساء حفظه. (3)
من در حالى او را ديدم كه از جهت روايى ضعيف شده بود وحافظهاش خوب كار نمىكرد.
«معاذ بن المثنى» نيز در اين سند هست كه «محمد بن أبىيعلى» در «طبقات الحنابله» و «ابراهيم بنمصلح» در «المقصد الأرشد» درباره وى مىنويسند: «
قال أحمد بنحنبل هو رجل سوء ساقط العدالة» (4)«احمد بن حنبل گفته است: وى آدم بد و فاقد عدالت است» .
جناب «ذهبى» در «سير أعلام النبلاء» (5)سند سومى آورده است كه به دلايل زير
پذيرفتنى نيست:
اول - روايت مرسل و سلسله سندش تا «حفص بن غياث» نقل نشده است. شايد سلسله سند همان سند «مزى» باشد كه در آن صورت همان اشكالات در آن وجود دارد؛
دوم - «حفص بن غياث» كثير الغلط و كمحافظه بود و روايات او از امامصادق (ع) «منكَر» و ناپذيرفتنى است.
برخى از علماى اهلسنت بهويژه «ذهبى» و «ابنحجر» در كتابهاى گوناگون، اين روايت را نقل كرده، اما هيچ يك سندى براى آن نياوردهاند.
بنابراين، همه سندهاى اين روايت، براى استدلال ارزشى ندارند و نمىتوان به آن اعتماد كرد.
د) علاوه بر سند روايت، به لحاظ محتوا و دلالت نيز نمىتوان آن را پذيرفت. «مزى» در «تهذيب الكمال» (1)و «ذهبى» در «سير اعلام النبلاء» (2)در اينباره مىنويسند:
حدثنا حفص بن غياث، قال: سَمِعتُ جَعفرَ بنَ مُحمدٍ يَقولُ: ما أرجُو مِنْ شفاعَةِ عَليٍّ شَيئاً إلّا وَأنا أَرجُو مِنْ شفاعَةِ أبيبكرٍ مِثلَه و لَقدْ وَلَدني مَرَّتين.
حفص بن غياث مىگويد: از جعفر بن محمد (امام صادق (ع)) شنيدم كه مىگفت: «همانگونه كه به شفاعت على بن ابىطالب اميد دارم، به شفاعت ابوبكر نيز اميد دارم؛ چه اينكه دوبار از او متولد شدهام» .
«شهيد نور الله تسترى» در پاسخ به اين مطلب مىنويسد:
دليل بر دروغ بودن اين خبر همين بس كه صاحب شفاعت كبرى، جدش رسولخدا (ص) است؛ پس سزاوار نيست كه آن حضرت شفاعت جدش را فراموش كرده باشد و اظهار اميد به شفاعت غير كرده باشد، بهويژه ابوبكر كه خودش در آن روز كه مال و فرزندان سودى نمىبخشد، شفاعتكننده و
حمايتكنندهاى ندارد؛ مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد! مگر اينكه هدف امامصادق (ع) از بيان اين جملات فقط تقيه باشد. پس اين فرموده امامكه ابوبكر مرا دو بار به دنيا آورده است، واقع را بيان مىكند نه اينكه آن حضرت بدان افتخار كند. (1)
ه) فخر كردن امامصادق به چنين مطلبى با سيره آن حضرت سازگار نيست؛ زيرا بالاترين افتخار برايش قبول ولايت و امامت جدش اميرالمؤمنين است نه ولادت از ابوبكر و ازاينرو مىفرمايد:
ولايَتي لِعَليِّ بنِ أبيطالبٍ أَحَبُّ إليَّ مِنْ وِلادَتي مِنْه، لأنَّ ولايَتي لَه فَرْضٌ وَ وِلادَتي مِنْه فَضْلٌ. (2)
ولايت على بن أبىطالب براى من محبوبتر از اين است كه او مرا به دنيا آورده است؛ چرا كه قبول ولايت او براى من واجب و فرزند او بودن امتياز است.
همچنين از آن حضرت چنين نقل شده است:
وِلايَتي لآبائي أَحَبُّ إليَّ مِنْ نَفْسي؛ وِلايَتي لَهُم تَنفعُني مِنْ غَير نَسَبٍ وَ نَسَبي لايَنْفعُني بِغَيرِ وِلايَةٍ. (3)
ولايت پدرانم براى من، دوستداشتنىتر از جان من است؛ ولايت آنها براى من فايده دارد حتى اگر نسبتى با آنها نداشته باشم. ولى نسبت با آنها زمانى كه ولايت آنها را نداشته باشم، برايم سودى ندارد.
1) «أقول: يدل على كذب هذا الخبر أن صاحب الشفاعة العظمى هو جده9 فلا يليق به7 نسيان شفاعة جده9 و إظهار رجاء شفاعة غيره سيّما أبوبكر الذي لا شافع له ولا حميم يوم لا ينفع مال ولا بنون إلا من أتى الله بقلب سليم. اللهم إلا أن قصد به مجرد التقية فافهم. و أما قوله7 و لقد ولدني مرتين، فبيان للواقع لا للافتخار به. . .» . الصوارم المهرقه، نور الله تسترى، صص241 و 242.
2) الفضائل، شاذان بن جبرئيل، ص 125؛ الروضة فى فضائل اميرالمؤمنين، ص 1٠3؛ بحارالانوار، ج29، ص299.
3) مشكاة الأنوار، على الطبرسى، ص 575. .
و) اين روايت با سيره و روش اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا (س) سازگارى ندارد. چگونه ممكن است كه امامصادق (ع) ، سيره و روش جدش اميرالمؤمنين (ع) و مادرش فاطمه زهرا (س) را فراموش كرده باشد؛ آن دو بزرگوار در سراسر عمرشان لحظهاى با ابوبكر بيعت نكردند و خلافت او را رسمى ندانستند.
در كتاب «بخارى» - صحيحترين كتاب نزد اهل سنت پس از قرآن - چنين مىخوانيم:
فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ (ص) فَهَجَرَتْ أَبَابَكْرٍ فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتُهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ. (1)
فاطمه دختر رسولخدا (ص) در حال خشم و غضب ابوبكر را ترك نموده و بر او همچنان غضبناك ماند تا وفات نمود.
بر پايه روايات صحيح كتابهاى اهلسنت، خشمگين كردن فاطمه (س) ، خشمگين كردن رسولخدا و غضب فاطمه (س) ، غضب اوست. «بخارى» در اينباره مىنويسد:
عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ [وآله] وَسَلَّمَ قَالَ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي. (2)
از مسور بنمخرمه روايت شده كه رسولخدا (ص) فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هركس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است» .
«ابنقتيبه دينورى» در «الإمامة و السياسة» مىنويسد:
فاطمه (س) فرمود: شما را به خدا آيا نشنيديد كه رسولخدا (ص) فرمود: «خشنودى فاطمه، نشانه خشنودى من است و خشم فاطمه نشانه خشم من است! پس هركس فاطمه را دوست داشته باشد، به درستى كه مرا دوست داشته است، هركس فاطمه را راضى كند، مرا راضى كرده است و هركس فاطمه را به خشم
آورد، مرا به خشم آورده است» .
ابوبكر و عمر گفتند: «بلى، ما از رسولخدا (ص) اين مطلب را شنيديم» . فاطمه (س) فرمود: «پس من خدا و ملائكه را شاهد مىگيرم كه شما دو نفر مرا ناراحت كرده و مرا خشنود نكرديد. اگر پيامبر را ملاقات كنم، از شما شكايت خواهم كرد» .
ابوبكر گفت: «به خدا پناه مىبرم از خشم خداوند و خشم شما اى فاطمه!» سپس ابوبكر به شدت گريه كرد تا جايى كه نزديك بود جان بدهد. فاطمه (س) فرمود: «سوگند به خدا كه بعد از هر نمازم تو را نفرين خواهم كرد» . (1)
1) الامامة و السياسة، تحقيق الشيرى، ج 1، ص 31. .
بنا به تصريح قرآن صبر با گريه بر مصايب تنافى ندارد؛ زيرا در قرآن از قول حضرت يعقوب (ع) نقل مىكند: فَصَبْرٌ جَمِيلٌ ؛ «پس صبر زيباست» (يوسف: 18) ، اما در عين حال حضرت يعقوب ساليان طولانى در فراغ يوسف گريه نمود. ازاينرو آنچه در روايات ممنوع شده است (1)و هيچيك از مذاهب اسلامى شيعه و سنى آن را جايز نمىشمرد، بىتابى بيش از اندازه، چنگزدن به صورت و خراشيدن آن و كندن موى و داد كشيدن نامتعارف است (2)اما اشك ريختن و گريه آهسته و بدون صدا را در غم از دستدادن عزيزان جايز ميدانند، ولى گريهكردن با صداى بلند نزد شيعيان، شافعيان و حنبليان (حنابله) جايز و از ديد مالكيه و حنفيه حرام است. (3)
رسول گرامى اسلام (ص) در شهادت عمويش حمزه، به عزادارى فرمان داد (4)و در
شهادت جعفر بن ابىطالب (1)و مرگ فرزند عزيزش ابراهيم (2)گريست. ايشان بر پايه روايات فريقين بارها از شهادت اباعبدالله الحسين (ع) خبر داد و در روز ولادتش (3)در منزل امسلمه (4)، در منزل زينب (5)و. . . در غم و اندوه شهادت و مظلوميت آن حضرت گريه كرد.
همچنين امامان معصوم (ع) بر مظلوميت و شهادت امامحسين (ع) مىگريستند و در روزهاى شهادت آن حضرت آيين عزا برپا مىكردند. امامسجاد (ع) به رغم صبر و شكيبايىاش، پس از حادثه كربلا همواره گريان و اندوهگين بود؛ چنانكه امامصادق (ع) دربارهاش چنين فرمود: «امامعلى بن الحسين (ع) بيست سال گريه كرد و غذايى نزد او گذاشته نمىشد، مگر اينكه گريه مىكرد» . (6)
امامباقر، امامصادق و امامرضا (ع) كه از آزادى بيشترى برخودار بودند در زمان خويش مجالس سوگوارى برپا مىكردند و از شاعران مىخواستند كه در مصايب و فضايل اباعبدالله (ع) شعر بخوانند و خود گريه مىكردند. (7)
بر پايه منابع روايى شيعه، گريه بر امامحسين (ع) نه تنها جايز و مشروع، كه مطلوب و پسنديده و ثواب فراوانى دارد. پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمود:
كُلُّ عَيْنٍ بَاكِيَةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلّا عَيْنٌ بَكَتْ عَلَى مُصَابِ الْحُسَيْنِ فَإِنَّهَا ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعِيمِ الْجَنَّة. (8)
1) البداية و النهاية، ج 4، ص 286؛ مسند احمد، ج 6، ص 37٠.
2) صحيح بخارى، كتاب الجنائز، باب قول النبى (ص) انا بك لمحزونون.
3) مقتل خوارزمى، ج1، ص87.
4) الجامع الصحيح، ج2، ص193.
5) المجمع الزوائد، نورالدين على بن ابىبكر هيثمى، ج9، ص188.
6) مناقب، ابن شهرآشوب، ج4، ص165.
7) كامل الزيارات، جعفر بن محمد قولويه، ص174.
8) بحارالانوار، ج 44، ص 293. .
هر چشمى در روز قيامت گريان است مگر چشمى كه بر مصيبت حسين (ع) گريه كرده است كه چنين كسى خندان است و بر نعمتهاى بهشت بشارت داده مىشود.
بنابراين، گريه بر شهدا و عزيزان از دسترفته از ديدگاه روايات جايز و مشروع است.
شهادت امامحسين (ع) ويژگىهايى دارد كه در شهادت ديگر امامان شيعه (ع) نيست. برخى از اين ويژگىها چنيناند:
الف) شهادت امامحسين (ع) رويدادى هولناك و دلخراش بود كه در آن، 72 تن حتى كودك شيرخوار به دست گروهى سفاك و پليد به گونهاى فجيع به شهادت رسيدند. عالم بزرگ اهلسنت، «سعدالدين تفتازانى» (1)مىگويد: «هركسى در زمين و آسمان است بر آنها اشك ميريزد، كوهها متزلزل و صخرهها متلاشى ميشود و آثار زشت اين اعمال بر تارك تاريخ باقى خواهد ماند» . (2)
ب) پيامبر اكرم (ص) و اميرمؤمنان (ع) هنگام يادآورى شهادت امامحسين (ع) اشك مىريختند. حتى امامحسن (ع) به برادرش حسين (ع) فرمود: «
لا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَاعَبْدِالله » (3)و پيامبر گرامى (ص) در دوران زندگى خود، گاهى مجلس عزايى خصوصى
1) سعدالدين تفتازانى هروى شافعى (712 - 793ه. ق) ، از انديشمندان معروف اهلسنت است. وى از تفتازان از قراى نسا از توابع خراسان بزرگ به سرخس رفت و در هرات، خوارزم و ديگر جاها به تحصيل و پژوهش پرداخت. وى چهار سال در هرات به سر برد و كتاب مطوّل را به حاكم هرات، معزالدين ابىالحسن اهدا كرد. وى در معانى، بيان، منطق و كلام چيرهدست بود و خدمات علمى فراوانى به فرهنگ و تمدن اسلامى رساند. اهميت وى در گسترش و اعتلاى معارف و فرهنگ اسلامى در دوره پس از ويرانىهاى مغول به اندازهاى است كه مورخان او را «حد فاصل متقدمان و متأخران» دانستهاند. شرح مقاصد از كتابهاى كلامى اوست كه از گذشته نزد محققان مذاهب گوناگون مهم بوده است.
2) شرح المقاصد، ج 5، ص311.
3) امالى، شيخ صدوق، ص 177. .
براى او برپا مىكرد و اين از رويدادهاى مغفول تاريخى است. (1)
ج) شهادت حسين بن على (ع) مسير تاريخ را دگرگون ساخت؛ زيرا اسلام با كارهاى امويان قدرتطلب و پيرو آيين جاهليت، مسير ديگرى را مىپيمود. حسينبنعلى (ع) در سخنان خود به فرماندار معاويه فرمود:
«فَعَلَى الإسْلامِ السَّلامُ اِذا بُليتِ الاُمَّةِ بِراعٍ مِثلِ يَزيدَ. . .» (2)«اگر امت اسلام به حاكميت يزيد دچار شود، بايد با اسلام خداحافظى كرد» .
د) گروهى كه به ظاهر نماز مىخواندند و به اسلام تظاهر مىكردند، فرزند پيامبر گرامى اسلام (ص) را با لب تشنه در كنار فرات كشتند. سپس سر او و هجده نفر از اهلبيت پيامبر را بر نيزه زدند و به عنوان بزرگترين تحفه به دربار يزيدبن معاويه بردند و مىخواستند دختران رسولالله (ص) را به نام اسيران جنگى به كنيزى بگيرند.
شخصى به نام «عبدالله بن فضل هاشمى» نقل مىكند: به ابىعبدالله، جعفر بن محمد الصادق (ع) عرض كردم:
اى فرزند رسولخدا! چگونه روز عاشورا روز مصيبت و حزن و جزع و گريه گرديد نه روزى كه در آن رسولخدا (ص) قبض روح شد يا روزى كه فاطمه (س) در آن از دنيا رحلت كرد يا روزى كه در آن اميرالمؤمنين (ع) به شهادت رسيد يا روزى كه امامحسن (ع) در آن با سم شهيد شد؟
امام (ع) فرمودند:
مصيبت شهادت امامحسين (ع) از مصيبت همه روزها بزرگتر است؛ زيرا اصحاب كسا پنج تن از كريمترين مخلوقات و شريفترين آنها نزد خدا بودند. پس هنگامىكه نبىاكرم (ص) از بين ايشان رحلت كرد، اميرمؤمنان، فاطمه، حسن و حسين (ع) ماندند و مردم ايشان را تسليت مىدادند. هنگامى كه
فاطمه (س) از بينشان رفت، مردم اميرالمؤمنين، حسن و حسين (ع) را به صبر امر مىكردند. هنگامىكه اميرالمؤمنين (ع) نيز از دنيا رفت، مردم حسنين (ع) را تسليت مىدادند. هنگامى كه امامحسن (ع) از دنيا رفت، مردم امامحسين (ع) را تسليت مىگفتند. اما هنگامىكه ايشان شهيد شد، كسى از اصحاب كسا نماند كه مردم به او تسليت بگويند. پس شهادت امامحسين (ع) ، همچون رفتن همه اصحاب كسا و بقاى آن حضرت، همچون بقاى همه آنان بود. بنابراين، روز شهادت آن حضرت از نظر مصيبت، از همه ايام بزرگتر است. (1)
1) عَبْدُ اللهِ بْنُالْفَضْلِ الْهَاشِمِيُّ قَالَ قُلْتُ لأَبِيعَبْدِاللهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ (ع) يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ كَيْفَ صَارَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ يَوْمَ مُصِيبَةٍ وَ غَمٍّ وَ جَزَعٍ وَ بُكَاءٍ دُونَ الْيَوْمِ الَّذِي قُبِضَ فِيهِ رَسُولُ اللهِ (ص) وَ الْيَوْمِ الَّذِي مَاتَتْ فِيهِ فَاطِمَةُ (س) وَ الْيَوْمِ الَّذِي قُتِلَ فِيهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) وَالْيَوْمِ الَّذِي قُتِلَ فِيهِ الْحَسَنُ (ع) بِالسَّمِّ؟ فَقَالَ: إِنَّ يَوْمَ الْحُسَيْنِ (ع) أَعْظَمُ مُصِيبَةً مِنْ جَمِيعِ سَائِر الأَيَّامِ وَ ذَلِكَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكِسَاءِ الَّذِي كَانُوا أَكْرَمَ الْخَلْقِ عَلَى اللهِ تَعَالَى كَانُوا خَمْسَةً فَلَمَّا مَضَى عَنْهُمُ النَّبِيُّ (ص) بَقِيَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ وَفَاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ (ع) ، فَكَانَ فِيهِمْ لِلنَّاسِ عَزَاءٌ وَ سَلْوَةٌ فَلَمَّا مَضَتْ فَاطِمَةُ (س) كانَ فِي أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ لِلنَّاسِ عَزَاءٌ وَ سَلْوَةٌ فَلَمَّا مَضَى مِنْهُمْ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ كَانَ لِلنَّاسِ فِي الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عَزَاءٌ وَ سَلْوَةٌ فَلَمَّا مَضَى الْحَسَنُ (ع) كَانَ لِلنَّاسِ فِي الْحُسَيْنِ عَزَاءٌ وَ سَلْوَةٌ فَلَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ (ع) لَمْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أَهْلِ الْكِسَاءِ أَحَدٌ لِلنَّاسِ فِيهِ بَعْدَهُ عَزَاءٌ وَ سَلْوَةٌ فَكَانَ ذَهَابُهُ كَذَهَابِ جَمِيعِهِمْ كَمَا كَانَ بَقَاؤُهُ كَبَقَاءِ جَمِيعِهِمْ فَلِذَلِكَ صَارَ يَوْمُهُ أَعْظَمَ مُصِيبَة. . . . علل الشرائع، ج 1، ص 225. .
قمهزنى آيينى است كه شمارى از عزاداران امامحسين (ع) در برخى از شهرستانها و شهرهاى شيعى آن را به انگيزه ارادت و اظهار آمادگى براى خوندادن و سرباختن در راه آن حضرت اجرا مىكنند.
اين آيين از روى دلبستگى شيعيان به اباعبدالله الحسين (ع) صورت مىپذيرد. اما فقها آن را به دليل ضرر رساندن به جان يا تأثير نامطلوبش در ديگران ممنوع دانستهاند. امامخمينى (قد س سره) در پاسخ به استفتايى در اينباره در سالهاى نخستين پيروزى انقلاب اسلامى فرمود: «در وضع موجود قمه نزنند» . حضرت آيتالله خامنهاى نيز در ديدار با روحانيان در آستانه عاشوراى 1373، در سخنانى درباره خرافهزدايى از عزادارى سيدالشهداء (ع) فرمودند:
قمه زدن هم از آن كارهاى خلاف است و اين يك كار غلطى است كه عدهاى قمه را بگيرند و بر سر خود بزنند وخون بريزند. كجاى اين كار، حركت عزادارى است؟ اينها چيزهايى است كه از دين نيست. (1)
ايشان در پاسخ به نامه امامجمعه اردبيل در اينباره نوشتند: «امروز اين ضرر بسيار بزرگ و شكننده است و لذا قمه زدن علنى و همراه با تظاهر، حرام و ممنوع است» .
علماى ديگر نيز در تأييد موضع و سخن رهبر معظم انقلاب آن را موجب وهن شيعه و نامشروع دانستند. (2)آيت الله فاضل (3)و آيتالله تبريزى (4)نيز قمه زدن
را جايز ندانستهاند.
بنابراين، قمهزنى كار «عوام شيعه» است و علماى بزرگ شيعه به شدت از اين كار نهى كردهاند. پس رفتار پيروان مذهب را به خود مذهب نمىتوان نسبت داد.
مقصود رواياتى كه از پوشيدن لباس سياه منع ميكنند، يعنى آن را مكروه مىدانند، گزينش رنگ سياه از ميان رنگهاى گوناگون و پوشيدن هميشگى لباس سياه است. بنابراين، چنانچه كسى چند روز براى عزادارى لباس سياه بر تن كند و هنگامى كه عزا به پايان رسيد، او نيز لباس عزا را از تن درآورد و لباس ديگر بپوشد، كار مكروهى نكرده است و احاديثى كه پوشيدن لباس سياه را منع مىكنند، چنين موردى را در برنمىگيرند.
شيعيان در سالروز شهادت اهلبيت (ع) سياه ميپوشند و اين كار را نشانه حزن و ماتم ميدانند. امام على (ع) فرمود: «شيعيان ما كسانىاند كه در شادى و حزن ما شركت دارند» . (1)
روايات بسيارى بر رواج پوشيدن لباس سياه در ايام عزادارى در صدر اسلام گواهى مىدهد:
الف) زنان مسلمان مانند امسلمه در جنگ احد كه در آن هفتاد مسلمان شهيد شدند، در سوگ شهيدان جامه سياه در بركردند. (2)
ب) «ابونعيم اصفهانى» نقل مىكند هنگامى كه خبر شهادت امامحسين (ع) به «امسلمه» رسيد، او در مسجد پيامبر (ص) قبّهاى سياه زد و جامه سياه پوشيد. (3)
ج) «اسماء بنت عميس» پس از جنگ موته در عزاى همسرش (جعفر طيار) لباس سياه پوشيد. (1)
د) يكى از فرزندان امامزينالعابدين (ع) نقل مىكند كه زنان بنىهاشم پس از شهادت امامحسين (ع) ، در ماتم آن حضرت لباسهاى سياه و جامههاى خشن پوشيدند و هرگز از سرما شكايت نمىكردند و پدرم، على بنالحسين (ع) به علت [سرگرم بودن آنان به] عزادارى برايشان غذا درست مىكردند. (2)
ه) هنگامى كه يزيد، اهلبيت رسولخدا را خواست و آنان را ميان ماندن در شام و برگشتن به مدينه مخير ساخت، آنان گفتند: «ما بيش از هر چيز دوست داريم كه براى اماممظلوم، مجلس ماتم و عزا برپا و گريه و زارى كنيم» . يزيد گفت: «آنچه مىخواهيد، انجام دهيد» . آنگاه خانههايى را براى آنان مهيا ساخت. پس، از زنان بنىهاشم و طائفه قريش كسى باقى نماند جز اينكه [به نشانه عزادارى] براى حسين (ع) لباس سياه پوشيدند و به مدت هفت روز براى آن حضرت ندبه و زارى كردند. (3)
و) «منهال» پس از خطبه تاريخى امامسجاد (ع) در مسجد جامع دمشق، برخاست و گفت: «چگونهاى اى فرزند رسولخدا؟ !» امامسجاد (ع) فرمود:
چگونه مىشود حال كسى كه پدرش به قتل رسيده باشد و اهل و عيالش اسير شده باشند؟ همانا من و اهلبيتم لباس عزا پوشيدهايم و پوشيدن لباس نو، بر ما روا نيست. (4)
ز) «سليمان بن راشد» از پدرش چنين نقل مىكند: «امامسجاد (ع) را ديدم كه جبّهاى سياه رنگ و جلوباز پوشيده بودند» . (5)
ح) هنگامى كه «بشير بن جذلم» خبر شهادت امامحسين (ع) را به گوش مردمان مدينه رساند، همه مردها سياه پوشيدند و فرياد و ناله سردادند. (1)
ط) «سليمان بن ابىجعفر» (عموى هارون) در تشييع پيكر مطهر امامكاظم (ع) ، جامه سياه پوشيد. (2)
ى) «سيف بن عميره» ، صحابى بزرگ امامكاظم (ع) در سوگنامه خود مىگويد:
وَالْبَسْ ثيابَ الحُزنِ يومَ مُصابة ما بين اسود حالك أو اخضر. (3)
در روز شهادت آن حضرت [روز عاشورا] جامههاى عزا بر تن كن؛ يا به رنگ سياه تند يا سبز تيره.
بنابراين، جامه سياه در نخستين سدههاى تاريخ اسلام نيز همانند اين روزگار نشانه عزا بوده است. «امسلمه» هفت سال همسر پيامبر (ص) و بيش از پنجاه سال با امامان معصوم مأنوس بود. امامحسين (ع) او را مادر مىخواند و با توجه به رواج آيين عزادارى در جامعه و رخ دادن هميشگى آن، درستى عمل او را از طريق تقرير معصومان مىتوان اثبات كرد. «اسماء بنت عميس» نيز همواره در محضر حضرت فاطمه زهرا (س) و اميرمؤمنان (ع) حضور داشت. حضور افرادى مانند عقيلةةة بنىهاشم، حضرت زينب كبرى (س) در ميان بانوان سياهپوش، بيش از سيره به اثبات اين مسئله كمك مىكند.
رواياتى نيز در بردارنده قول يا عمل معصوم در اينباره است:
الف) «عبدالله بنعباس» پس از شهادت اميرمؤمنان (ع) بهسوى مردم بيرون آمد و گفت: «اميرالمؤمنين از ميان ما رفت و براى خود جانشينى گذاشت كه اگر دوست داريد بهسوى شما بيرون آيد. وگرنه كسى را بر كسى [اجبارى] نيست» . مردم به گريه افتادند و گفتند: «بيرون آيد!» پس امامحسن (ع) با جامه سياه بهسوى مردم بيرون آمد و
براى آنان خطبه خواند. (1)
ب) امامحسن عسكرى (ع) در وصف روز نهم ربيع فرمودند:
«يَوْمَ نَزْعِ السَّوادِ» (2)«روز بيرون آوردن جامههاى سياه است» .
رو به قبله بودن شرط همه نمازهاست و هيچ عالم مسلمانى، جز اين حكم نمىكند. برخى از دشمنان مكتب اهلبيت (ع) به «علامه مجلسى» نسبت ميدهند كه ايشان در «بحارالانوار» گفته است: «روبهرو ايستادن با قبر لازم است، گرچه خلاف جهت قبله باشد» . (1)
اما اين سخن درباره خواندن زيارت است نه نماز. «علامه» به صراحت مىگويد: «زائر هنگام خواندن زيارت بايد رو به قبر امامباشد؛ هرچند اين كار مستلزم آن باشد كه پشت به قبله گردد» . (2)
اين سيره همه مسلمانان جهان است. حتى سلفىها هنگام سلام كردن به پيامبر رو به ضريح و پشت به قبله ميايستند.
شيعيان در دو ركعت نمازى كه پس از زيارت ائمه (ع) به جا ميآورند، مانند ديگر نمازها رعايت جهت قبله را لازم و واجب ميدانند. گواه اين ادعا نماز خواندن ميليونها زائر شيعه هر روز در مشاهد است كه گاه از رسانههاى گوناگون تصويرى پخش مىشود و يك بار هم تاكنون ديده نشده است كه كسى از شيعيان به هنگام نماز پشت به قبله و رو به ضريح باشد.
شيعيان پيش از امامباقر و امامصادق (ع) براى برآوردن نيازهاى علمى خود، نزد ائمه مىرفتند و تكليفشان را از آن بزرگواران مىپرسيدند. البته ائمه و شيعيان در اوضاع سخت و دشوارى مىزيستند و فرصتى براى بيان جزئيات احكام و برپايى حوزه درسى و شاگردپرورى نبود. اما زمينههاى فرهنگى - اجتماعى، در دوره امامباقر (ع) و بهويژه در دوره امامصادق (ع) فراهم آمد كه در دوران هيچ يك از امامان وجود نداشت؛ يعنى روزگار آن دو از نظر سياسى، دوره ضعف و تزلزل حكومت بنىاميه و فزونى قدرت بنىعباس بود و اين دو گروه چندى به كشمكش و مبارزه با يكديگر سرگرم بودند. تبليغات و مبارزات سياسى عباسيان از زمان هشام بنعبدالملك آغاز شد و در سال129ه. ق، به مبارزه مسلحانه و عمليات نظامى بدل گرديد و سرانجام در سال 132ه. ق به پيروزى رسيد. بنىاميه در اين دوره به مشكلات سياسى فراوانى دچار شدند و ازاينرو، توانايى براى فشار آوردن بر امامو شيعيان و پديد آوردن وضعى پراختناق، مانند دوره امامسجاد (ع) را نداشتند.
عباسيان نيز پيش از دستيابى به قدرت در پوشش شعار پيروى از خاندان پيامبر (ص) و گرفتن انتقام خون آنان به ميدان آمدند و ازاينرو، بر امامان فشارى نمىآوردند و زمينه آرامش و آزادى نسبى امامباقر (ع) و امامصادق (ع) و شيعيان فراهم شده بود و فرصت بسيار خوبى براى كوششهاى علمى و فرهنگى آنان به شمار مىرفت.
دوره امامصادق (ع) از نظر فكرى و فرهنگى نيز عصر جنبش بود؛ يعنى شور و شوق علمى بىمانندى در آن زمان در جامعه اسلامى پديد آمد و بازار علوم اسلامى
گوناگون، مانند قرائت قرآن، تفسير، حديث، فقه، كلام و علوم بشرى، مانند طب، فلسفه، نجوم و رياضيات رونق گرفت و هركس متاع فكرى داشت، آن را در اين بازار عرضه مىكرد. بنابراين، اماممىبايست اين تشنگى علمى عجيب را رفع مىكرد. ازاينرو، بيشتر روايات در منابع شيعه، از اين دو بزرگوار، بهويژه امامصادق (ع) رسيده است كه هزاران فرع فقهى را از آنها مىتوان بيرون كشيد.
نشانههاى فراوانى براى عظمت علمى امامصادق (ع) وجود دارد و بزرگى او را فقيهان و دانشمندان بزرگ تشيع و اهلسنت مىپذيرند و در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظيم فرود مىآورند و برترى علمىاش را مىستايند.
«ابوحنيفه» ، پيشواى شهير فرقه «حنفى» ، مىگفت: «من دانشمندتر از جعفر بن محمد نديدهام» (1)و مىافزود:
منصور دوانيقى، جعفر بنمحمد را احضار كرده بود، مرا خواست و گفت: «مردم شيفته جعفر بنمحمد شدهاند. براى محكوم ساختن او مسائل مشكل فراهم كن» . من چهل مسئله مشكل آماده كردم. روزى منصور در «حيره» بود و مرا فراخواند. به مجلس وى رفتم و ديدم جعفر بنمحمد در سمت راست او نشسته است. هنگامى كه چشمم به او افتاد، عظمت او به اندازهاى در من تأثير گذارد كه از ديدن منصور چنين تأثير نپذيرفتم. سلام كردم و با اشاره منصور نشستم. منصور رو به وى كرد و گفت: «اين ابوحنيفه است» . او پاسخ داد: «بلى مىشناسمش» . سپس منصور رو به من كرد و گفت: «اى ابوحنيفه! مسائل خود را با ابوعبدالله (جعفر بن محمد) در ميان بگذار» . مسائل را مطرح كردم. هر مسئلهاى مىپرسيدم، او پاسخ مىداد: «عقيده شما در اينباره چنين و عقيده اهل مدينه چنان و عقيده ما چنين است» . او در برخى از مسائل با نظر ما موافق و در
1) تذكرة الحفاظ، شمسالدين محمد ذهبى، ج1، ص166. .
برخى ديگر از آنها با اهل مدينه موافق و گاهى با هر دو گروه مخالف بود. چهل مسئله را مطرح كردم و او همه را پاسخ گفت.
«ابوحنيفه» به اينجا كه رسيد با اشاره به امامصادق (ع) گفت: «دانشمندترين مردم، آگاهترين آنان به اختلاف مردم در فتاوا و مسائل فقهى است» . (1)
«مالك» ، پيشواى فرقه مالكى مىگفت:
مدتى نزد جعفر بنمحمد رفتوآمد مىكردم و او را همواره در يكى از اين سه حال مىديدم: نماز خواندن، روزهدارى و قرآن خواندن. هرگز نديدم كه او بدون وضو حديث نقل كند. (2)برتر از جعفر بنمحمد در علم و عبادت و پرهيزگارى، هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ بشرى خطور نكرده است. (3)
«شيخ مفيد» مىنويسد:
به اندازهاى علوم از آن حضرت نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازه آن همهجا پخش شده و از هيچ يك از افراد خاندان او، به اندازه او علم و دانش نقل نشده است. (4)
«ابنحجر هيتمى» مىنويسد:
به اندازهاى علوم از او نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و بزرگترين پيشوايان فقه و حديث مانند: يحيى بنسعيد، ابن جريح، مالك، سفيان ثورى، سفيان بنعيينه، ابوحنيفه، شعبه و ايوب سجستانى از او روايت كردهاند. (5)
«ابوبحر جاحظ» ، از دانشمندان شهير قرن سوم هجرى قمرى، مىگويد:
جعفر بنمحمد كسى است كه علم و دانش او جهان را پر كرده است و گفته مىشود كه ابوحنيفه و سفيان ثورى از شاگردان اويند و شاگردى اين دو براى اثبات عظمت علمى او بس است. (1)
«سيد اميرعلى» با اشاره به فرقههاى مذهبى و مكتبهاى فلسفى در دوران خلافت بنىاميه مىنويسد:
فتاوا و آراى دينى، تنها نزد سادات و شخصيتهاى فاطمى رنگ فلسفى به خود گرفته و گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستوجو را برانگيخته و بحثها و گفتوگوهاى فلسفى در همه اجتماعات رواج يافته بود. رهبرى اين حركت فكرى را حوزه علمى شكوفا شده در مدينه به عهده داشت. اين حوزه را نبيره على بن ابىطالب (ع) به نام امامجعفر ملقب به «صادق» (ع) تأسيس كرده بود.
او پژوهشگرى فعال و متفكرى بزرگ شمرده مىشد و با علوم آن عصر به خوبى آشنايى داشت و نخستين كسى بود كه مدارس فلسفى اصلى را در اسلام تأسيس كرد. در مجالس درس او، تنها كسانى شركت نمىكردند كه بعدها مذاهب فقهى را تأسيس كردند. فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دوردست در آن مجلس حاضر مىشدند. حسن بصرى، مؤسس مكتب فلسفى بصره و واصلبن عطا، مؤسس معتزله، از شاگردان او بودند كه از زلال چشمه دانش او سيراب مىشدند. (2)
«ابنخلكان» ، مورخ شهير در اينباره مىنويسد:
او از امامان دوازدهگانه اماميه و از بزرگان خاندان پيامبر است كه به علت
راستى و درستى گفتار، وى را صادق مىخواندند. فضل و بزرگوارى او معروفتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد. ابوموسى جابر بنحيان شاگرد او بود. جابر كتابى هزار صفحهاى تأليف كرد كه تعليمات جعفرصادق (ع) را برداشت و حاوى پانصد رساله بود. (1)
1) وفيات الاعيان، ج1، ص327. .
اين كلمه از ريشه تقوا و اتّقا و به معناى پرهيزكردن و خويشتندارى است. (1)بنابراين، مفهوم تقيه از ديدگاه لغت به عمل كسى گفته مىشود كه كارش با گونهاى از مراقبت، پرهيز و خويشتندارى آميخته است. مرحوم شيخ مفيد، عالم و دانشمند شهير اسلام، تقيه را چنين تعريف مىكند:
التَّقية سِرُّ الاعتقادِ و مكاتمة المخالفِينَ و تركُ مظاهرتِهم بما يُعقَّبُ ضرراً في الدينِ أو الدنيا. (2)
تقيه مستور داشتن اعتقاد باطنى و كتمان آن در برابر مخالفان به خاطر اجتناب از زيانهاى دينى يا دنيوى است.
پس تقيه دو ويژگى دارد: كتمان اعتقاد باطنى و پيشگيرى از زيانهاى معنوى و مادى. بايد اين موضوع را بررسى كرد كه هدف از اين پيشگيرى، رعايت مصالح و منافع شخصى و مقدم داشتن آنها بر مصالح اجتماعى است يا جلوگيرى از نابودى نيروها و امكانات و ذخيره كردن آنها براى مبارزهاى سامانمند با مخالفان و دشمنان است.
قرآن مجيد در چندجا به مسئله تقيه اشاره مىكند:
خداوند متعال مىفرمايد:
(قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللهُ. . .) (غافر: 28)
مرد باايمانى از كسان فرعون كه ايمان خود را نهان مىداشت، گفت: آيا مىكشند مردى را كه مىگويد پروردگار من خداست؟
خداوند در اين آيه كتمان عقيده (تقيه) را كار خوبى دانسته است؛ زيرا با اين كار جان رهبر انقلابى بزرگ حفظ مىشود و اگر مؤمن آلفرعون تقيه نمىكرد، حضرت موسى آسيب مىديد. او ايمان خودش را مكتوم داشت و هنگامى كه جان حضرت موسى با خشم شديد فرعون به خطر افتاد، پا پيش نهاد و با سخنان مؤثرش آن حضرت را نجات داد.
خداوند سبحان مىفرمايد: ( فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ
حضرت ابراهيم (ع) انگيزه خود را براى شكستن بتها مكتوم داشت و هنگامى كه از او خواستند در مجلس جشن شركت كند، چنين گفت: «من بيمارم» . مقصود او كسالت روحى بود و با اين كار زمينه شكستن بتها و آزادى مردم بابل را از چنگال جباران فراهم ساخت.
با درنگ درباره پاسخ حضرت ابراهيم، مىتوان دانست كه آن حضرت و فرستادگان الهى براى رسيدن به هدفهايشان از تقيه بهره مىبردهاند.
خداوند متعال مىفرمايد:
إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ (يس: 14)
هنگامى كه [به سوى مردم انطاكيه] دو تن را فرستاديم، پس آن دو را تكذيب كردند و آنگاه آنان را با رسول سومى نيرو بخشيديم.
دو تن از فرستادگان مسيح پس از مبارزه با بتپرستى در «انطاكيه» (1)كارى از پيش نبردند و به زندان افتادند. اما نفر سومى كه با آنها بود، به كمكشان شتافت و روش مبارزه را تغيير داد. او، عقيده باطنىاش را مكتوم داشت تا بتواند به دستگاه حاكم نفوذ كند. سپس در هنگام مناسبى هم ياران را از زندان نجات داد و هم انقلابى فكرى-اجتماعى در شهر به راه انداخت كه قرآن از آن با عَزَّزْنا بِثالِثٍ ياد كرد؛ يعنى با نفر سوم آن دو را يارى كرديم و عزت و قوتشان بخشيديم. (2)
اگر نفر سوم نيز به جاى تقيه از همان روش دوستانش استفاده مىكرد، مانند آنها شكست مىخورد و نمىتوانست به هدفش برسد.
برخى از كارها در زندگى پيامبر اسلام (ص) كه دوست و دشمن در شهامت و شجاعت و تدبيرش شك ندارند، در كمال پنهانكارى سامان مىيافت. براى نمونه، او سه سال مردم را مخفيانه دعوت كرده همچنين هجرت آن حضرت در كمال استتار صورت گرفت؛ يعنى پيامبر در كمال پنهانكارى از حلقه محاصره دشمن گذشت و بدون اينكه متوجه او شوند، از مكه بيرون رفت. او شبها در راه مدينه پيادهروى
1) نويسنده آثار البلاد و اخبار العباد، ص 2٠6 درباره اين شهر مىنويسد: انطاكيه شهرى است بسيار عظيم، واقع در كنار درياى روم در طرف شام. بناى اين شهر را انطاكيه، دختر روم، پسر اليقن بن سام بن نوح7 بنا نهاده. آب و هواى خوش دارد و قلعهاى بر گرد او كشيده مشتمل بر 36٠ برج و چهار نفر از طرف پادشاه روم كه در قسطنطنيه مىنشيند به محافظت آن شهر و قلعه مأمورند و برجهاى اين قلعه را سه طبقه ساختهاند كه صاحب منصبان لشكر، در اين برجها مىنشينند. در طبقه اول، جاى اسب و در طبقه دوم، جاى نوكر و مستحفظ ساخته شده و در طبقه بالا، صاحب منصب مىنشيند و به زبان رومى، بزرگ لشكر را «طريق» مىگويند و در هر برج، درى از آهن گذاشته شده و چاه آب، كنده شده، گويا حصارى است و قلعهاى. نصف قلعه انطاكيه در صحرا واقع شده و نصف ديگر در دامن كوه. و قلعهاى ديگر، بسيار متين و بلند كه او را «ارك» نامند در انطاكيه است.
2) مجمع البيان، ج 8، ص 419؛ تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى و همكاران، ج 18، ص362. .
مىفرمود و روزها با همراهانش پنهان مىشد. حتى اختفا در غار ثور نيز از نمونههاى تقيه و كتمان اعتقاد يا عمل است.
پيامبر (ص) براى فتح مكه در كمال اختفا نقشهاى كشيد كه حتى نزديكترين اصحاب آن حضرت از آن اطلاع نداشتند. نمونههاى ديگرى مانند اينها، دليلى روشن بر استفاده آن حضرت از تقيه است و نمىتوان گفت كه تنها ائمه تقيه و به آن امر مىكردهاند.
تقيه از مؤثرترين روشها براى رسيدن به اهداف و پيروزى است و به دليل وجود اختناق، زور، جبر و سفاكى در دوران امامانمعصوم، آنان براى پيشبرد اهدافشان و زنده ماندن اسلام و محفوظ ماندن ياران مؤمن خود، به تقيه كردن فرمان مىدادهاند.
شايد پنهانكارى با دو هدف متفاوت صورت پذيرد:
يك - كتمان عقيده از روى ترس و وحشت و پرهيز از صراحت بيان براى جلوگيرى از آسيب رسيدن به سودهاى شخصى و زودگذر؛
دو - جلوگيرى از استهلاك نيروها و ذخيره كردن آنها در قالب روشى كارآمد براى زدن ضربه پايانى.
تقيه نخست نشانه ضعف ايمان و عدم رشد كافى و تقيه دوم دليل بر هوشيارى، بيدارى و آشنايى به اصول مبارزه و رسيدن به اهداف است.
تقيه اسلامى و آنچه در سيره ائمه هست، از تقيه دوم، يعنى تقيه از روى عقل و در قالب روشى براى رسيدن به اهداف است؛ نه از روى ترس و به انگيزه از دستدادن منافع. قرآن كريم مىفرمايد:
لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ. . . إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللهِ الْمَصِيرُ (آلعمران: 28)
افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند. . . مگر اينكه از آنها تقيه كنيد [و به خاطر هدفهاى مهمترى كتمان نماييد]. خداوند شما را از [نافرمانى] خود برحذر مىدارد و بازگشت [شما] به سوى خداست.
اين آيه روشن مىسازد كه تقيه در عصر پيامبر در ميان مسلمانان بوده است. همچنين خداوند مىفرمايد:
مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ (نحل:1٠6)
كسانى كه بعد از ايمانشان، به خدا كافر شوند [مجازات مىشوند]، بهجز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند. درحالىكه قلبشان باايمان، آرام است.
نام افرادى مانند «عمار» ، پدر او «ياسر» ، مادرش «سميه» ، «صهيب» و «بلال» در شأن نزول اين آيه ديده مىشود. اين آيه از تقيهكردن مسلمانان در صدر تاريخ اسلام حكايت مىكند و نشان مىدهد كه مسلمانان بدون تقيه كردن كشته مىشدند و قدرت و جمعيت آنان كم و كمتر مىشد. پدر و مادر عمار در برابر دشمن ايستادند و شهيد شدند، اما عمار تقيه كرد و سپس گريهكنان خدمت پيامبر رسيد. آنگاه اين آيه درباره او نازل شد و كار وى را تأييد كرد. (1)تاريخ زندگى عمار گواهى مىدهد كه او ابرمردى بود كه براى حفظ اسلام از هيچ چيزش دريغ نمىكرد. اما آنجا كه مصالح در كار بود به تقيه دست زد و جان خود را حفظ كرد.
على بن ابىطالب نيز كه پيامبر (ص) دربارهاش مىفرمايد: «
عَليٌ مَعَ الحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَليٍّ » درباره تقيه چنين مىفرمايد:
التَّقِيَّةُ مِنْ أَفْضَلِ أَعْمَالِ الْمُؤْمِنِينَ يَصُونُ بِهَا نَفْسَهُ وَ إِخْوَانَهُ عَنِ الْفَاجِرِين. . . (2)
تقيه از بهترين اعمال افراد با ايمان است كه به كمك آن، هم خود و هم برادران خويش را از چنگال فاجران رهايى مىبخشند [نيروها را براى مبارزه بنيادى ذخيره مىكنند].
حضرت اماممحمد باقر (ع) نيز در اينباره مىفرمايد:
«اَيُّ شَيْءٍ اَقَرُّ لِلْعَينِ مِنَ التَّقيَّةِ اِنَّ
التَّقيَّةَ جُنُّ الْمؤمنِ» (1)«چه چيز از تقيه بهتر است؟ تقيه سپر انسان با ايمان است» .
همچنين حضرت امامجعفر صادق (ع) مىفرمايد:
«التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ وَالتَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِن» (2)«تقيه سپر فرد با ايمان و وسيله حفظ و نگاهدارى او به هنگام مبارزه است» .
بنابراين، تقيه، دروغگويى، ترس، ضعف، زبونى و گريز از زير بار مسئوليت نيست، بلكه پوشاندن فكر و عقيده براى رسيدن به اهداف ويژه است.
«كميت» شاعر، روزى به خدمت امامموسى بنجعفر (ع) رسيد و چهره امامرا درهم ديد. امامبه او فرمود: تو درباره بنىاميه گفتهاى:
«فَالانَ صِرْتُ إلى اُميَّةَ وَالاُمُورُ لَها إلى مَصائِرُ» ؛ «من اكنون به دودمان اميه متوجه شدم وكارهاى آنها متوجه من است» .
كميت گفت: «من اين سخن را از روى تقيه سرودم. اما به خدا سوگند من به شما ايمان دارم و دوست شمايم» . امامفرمود: «اگر تقيه مجوز هر كارى باشد، شرابخوارى نيز از روى تقيه جايز خواهد بود» . (3)
بنابراين، تقيه ائمه (ع) براى حفظ و نگاهبانى از اسلام در برابر حاكمان ستمگر بوده است، نه از سر ترس از مرگ، تا گفته شود كه چرا آنان با داشتن علم غيب تقيه مىكردند؟ پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) در كارهاى عادى، فردى و اجتماعى، به استفاده از علم عادى موظف بوده و از اينرو، همواره در چنين كارها، از شيوههاى عادى براى كسب آگاهى بهره مىبرده و بر پايه برآيندهاى آن عمل مىكردهاند.
واژه «صاحب» كه جمع آن «صحب» ، «اصحاب» ، «صحاب» و «صحابه» است، در معناى همدم، همراه، رفيق، يار و معاشر به كار مىرود. اين كلمه را درباره دو نفر به كار مىبرند كه زمان كمابيش درازى در كنار هم و به معاشرت با هم گذرانده باشند. به عبارت ديگر مصاحبت ملازم با طول زمان معاشرت است. (1)
چون مصاحبت ميان دو تن است، همواره كلمه «صاحب» به كلمةةة بعد از خود اضافه مىشود؛ چنانكه در قرآن كريم آمده است: يا صاحِبَيِ السِّجْنِ «اى ياران زندانى من» يا أَصْحابُ مُوسى «ياران موسى» كه «صاحب» و «اصحاب» ، به «
السِّجْن » و «موسى» اضافه شدهاند.
معاشران رسولخدا (ص) را «صاحب رسولخدا» ، يعنى همصحبت رسولخدا يا «اصحاب رسولخدا» ، يعنى ياران رسولخدا (ص) مىخواندند و كلمه «صاحب» و «اصحاب» را به «رسولخدا» اضافه مىكردند.
اين اضافه همچنين در «
اصحاب بيعة الشجرة » ، يعنى ياران پيمان شجره و «
اصحاب الصفة » ، يعنى همنشينان صُفه وجود دارد.
1) ر. ك: مفردات راغب و لسان العرب، واژه «صحب» . .
لفظ «صاحب» و «اصحاب» ، در زمان رسولخدا، نام ويژهاى براى ياران او نبود، بلكه مسلمانان، بعدها، ياران پيامبر خدا (ص) را «صحابى» و «اصحاب» نام نهادند. پس چنين نامگذارى، از كارهاى مسلمانان يا «اصطلاحات متشرعه» است و ارتباطى به نامگذارى اسلامى ندارد.
ديدگاه اهلسنت درباره صحابه
بنابر عقيده اهلسنت، هر مسلمانى كه رسول خدا (ص) را حتى يكساعت ديده باشد، صحابى آن حضرت شمرده مىشود (1)و همه صحابه عادلند (2)و مسلمانان مىتوانند معارف و احكام دين را از آنان بگيرند و روايت آنان را بدون دغدغه بپذيرند؛ زيرا آنان دوران وحى و رسالت حضرت رسول را درك كرده و با تفسير و تأويل قرآن كريم آشنا شده و از زبان رسولخدا (ص) ، احكام خدا را فراگرفته و سخنان او را حفظ كرده و به مُصاحبت و يارى پيامبر توفيق يافتهاند و به همين دليل، خداوند در آياتى از قرآن آنان را ستوده است.
بنابراين، كسى حق ندارد به «تنقيص» صحابه بپردازد يا روايات آنان را رد كند.
ديدگاه شيعه درباره صحابه
شيعيان مىگويند مصاحبت و ملازمت با رسولخدا (ص) افتخار بزرگى است (3)و
1) صحيح مسلم، شرح نووى، ج 1، ص 5. تعريفهاى ديگرى نيز از صحابه وجود دارد. براى نمونه، ابنحجر در مقدمه الاصابه مىگويد: «صحابى به كسى گفته مىشود كه پيامبر (ص) را در حال ايمان ملاقات كند و بر اسلام نيز بميرد. برخى از افراد گفتهاند كه در صدق صحابه، مصاحبت دراز لازم است؛ چنانكه مذهب بسيارى از فقها و اصوليان است» .
2) «اتفق اهل السنَّة على ان الجميع عدول. . .» صحيح مسلم، ج 1، صص 1 - 22.
3) صحابى از نظر شيعه به كسى گفته مىشود كه معاشرت و ملازمت دراز داشته باشد و تا پايان عمر بر ايمان خود بماند؛ چنانكه لغويان تصريح كردهاند: «و لا يقال الا لمن كثر ملازمته» و «ان المصاحبة تقتضي طول صحبته» . ر. ك: لسان العرب و مفردات راغب، ماده «صحب» . .
بسيارى از صحابه آن حضرت براى برپايى حكومت اسلامى و گسترش اسلام بسيار كوشيدند و با ايثار جان و مال خويش، هدفهاى بلند رسول خدا را پى گرفتند. قرآن كريم درباره اين گروه كه از روزهاى آغازين و سخت تاريخ اسلام پروانهوار گرد رسولخدا (ص) بودند، چنين مىفرمايد:
وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (توبه: 1٠٠)
پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنها (نيز) از او خشنود شدند و باغهاى بهشتى براى آنان آماده ساخته كه نهرها از پاى درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند و اين است رستگارى و پيروزى بزرگ.
نيز در شأن آنان كه به عشق دين خدا، خانه و كاشانه و زندگى و دارايى خويش را رها و همراه با رسولخدا مهاجرت كردند، چنين مىفرمايد:
لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حشر: 8)
[اين اموال] براى مهاجران نيازمند است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند. درحالىكه فضل الهى و رضاى او را مىطلبند و خدا و پيامبرش را يارى مىكنند و آنها راستگويانند.
آيات ديگرى نيز مانند آيه 18 و 29 سوره فتح به ستايش و تعريف برخى از صحابه فداكار و مؤمن مىپردازند.
آنچه نظر شيعه را از ديدگاه اهلسنت جدا مىسازد، اين نكته است كه درباره همه صحابه به يك شيوه نمىتوان قضاوت كرد و همه آنان را عادل و مؤمن واقعى شمرد و براى گرفتن معارف دين به همه آنان اعتماد كرد. صحابى بودن موجب نمىشود كه انسان،
چشمبسته به همه آنان اطمينان كند و احكام دين را از آنان بگيرد و لغزشها و گناهان آنان را نبيند؛ زيرا شرافت صحابى بودن از شرافت همسرى پيامبر بيشتر نيست، بلكه همه همسران آن حضرت «صحابيه» نيز بودهاند. (1)قرآن كريم درباره همسران پيامبر مىفرمايد:
يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيراً (احزاب: 3٠)
اى همسران پيامبر! هركس از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود و اين براى خدا آسان است.
شيعه مىگويد داورى درباره صحابه بر پايه قرآن كريم و سنت و شهادت تاريخ بايد استوار باشد؛ چنانكه براى روشن شدن هر موضوع ديگرى بايد به سراغ كتاب و سنت رفت.
گروهى از صحابه در قرآن
پيش از اين شمارى از آيات در فضيلت و عظمت جمعى از صحابه ذكر گرديد، اما از ديدگاه شيعه، همه آيات قرآن كريم را در كنار يكديگر بايد ديد تا گرفتار برداشت غلط نشد؛ براى نمونه، اگر آيات ستايش صحابه در كنار آياتى گذاشته شود كه گناهان و خطاهاى آنان را بيان مىكند، فهميده خواهد شد كه تمجيدها از آنِ همه صحابه نيست يا برخى از ستايشها درباره عمل خوب مشخص شمارى از صحابه است. بنابراين، اگر كسى يك بار ستايش شده باشد، چنين نيست كه خداوند به رغم انحرافها و گناهان او هميشه از وى خشنود بوده است.
برخى از آياتى كه به نظر شيعه در كنار ديگر آيات ستايش از صحابه بايد در نظر آورده شود، عبارتاند از:
1) معالم المدرستين، علامه عسكرى، ج 1، ص 98. .
الف) دوچهرهها
انسانهاى دوچهرهاى در ميان اصحاب پيامبر (ص) بودند كه به واقع به اسلام و پيامبراكرم ايمان نداشتند، اما به ظاهر از اصحاب شمرده مىشدند:
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لَاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ (توبه:1٠1)
و از [ميان] اعراب باديهنشين كه اطراف شما هستند، جمعى منافقاند؛ و از اهل مدينه [نيز]، گروهى سخت به نفاق پاىبندند. تو آنها را نمىشناسى، ولى ما آنها را مىشناسيم. بهزودى آنها را دوبار مجازات مىكنيم [مجازاتى در زمان حيات و مجازاتى به هنگام مرگ]. سپس بهسوى مجازات بزرگى [در قيامت] فرستاده مىشوند.
روشن است هنگامى كه رسولخدا (ص) منافقان را نمىشناخت، مسلمانان نيز آنان را نمىشناختند و از صحابه راستين و واقعى به شمارشان مىآوردند.
رسولخدا بر پايه روايتى كه از اميرالمؤمنين على (ع) ، «امسلمه» ، «عبدالله بن عباس» ، «ابوذر غفارى» ، «انس بن مالك» و «عمران بن حصين» نقل شده است، ملاك شناخت «مؤمن» را از «منافق» ، دوستى «على (ع)» دانست و فرمود: «على را دوست نمىدارد مگر مؤمن [و] دشمن نمىشمارد مگر منافق» . اين حديث در زمان پيغمبر خدا (ص) شايع و زبانزد همه مردم بود.
«ابوذر غفارى» مىگويد:
مَا كُنَّا نَعْرِفُ المنافقينَ اِلّا بِتَكْذيبهِمُ اللهَ وَ رَسولَه وَ التخلُّفِ عَنِ الصَّلواتِ وَ الْبُغضِ لِعَليِّ بْنِ أبيطالب. (1)
1) مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 129؛ كنزالعمال، ج 15، ص 91. .
ما منافقان را جز از راه تكذيبشان به خدا و پيغمبر و روى گرداندنشان از نماز و دشمنىشان با على نمىشناختيم.
«ابوسعيد خدرى» (1)نيز گفته است: «ما گروه انصار، منافقان را از راه دشمنى آنها با على بن ابىطالب (ع) مىشناختيم» .
«عبدالله بنعباس» هم گفته است: «ما در زمان پيغمبر خدا (ص) ، منافقان را بر اساس دشمنىشان با على بن ابىطالب (ع) مىشناختيم» . (2)
«جابر بن عبدالله انصارى» (3)نيز گفته است: «ما منافقان را جز از راه دشمنى آنها با على بن ابىطالب (ع) نمىشناختيم» .
ب) بيماردلان
اين گروه، از منافقان نيستند؛ اما قلوبشان بيمار و ايمانشان ضعيف است:
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً (احزاب: 12)
و زمانى كه منافقان و بيماردلان مىگفتند: خدا و پيامبرش جز وعدههاى دروغين به ما ندادهاند.
1) ابوسعيد خدرى، سعد بن مالك بن سنان خزرجى، جنگ خندق و جنگهاى بعد از آن را درك كرد و در مدينه در سال 63 يا 65 يا 76ه. ق درگذشت. اصحاب صحاح 117٠ حديث از او روايت كردهاند. شرح حالش در اسدالغابة، ج 2، ص 289، التقريب، ج 1، ص 289، جوامع السيرة، ص 276 و حديثش درباره منافقان در صحيح ترمذى، ج 13، ص 167 و حلية الابرار، ج 6، ص284، آمده است.
2) ابنعباس آيه يُعْجِبُ الزُّرَّاع لِيَغِيظَ بِهِم الكُفَّارَ را نزد ابنمسعود خواند و گفت اين على بن ابىطالب است. تاريخ بغداد، ج2، ص 153.
3) جابر بن عبدالله بن عمرو انصارى سلمى. پدر و پسر هر دو صحابى بودند. در اسدالغابة، ج 1، صص 256و 257؛ التقريب، ج 1، ص 122؛ جوامع السيرة، ص 284؛ تاريخ ذهبى، ج 2، ص 198 چنين آمده است: «ما منافقان اين امت را جز به. . .» و در مجمعالزوائد، ج 9، ص 133، سخنش با اين عبارت آغاز مىشود: «ما گروه انصار، منافقان را جز از راه. . .» . .
ج) فاسقان
قرآن كريم تأكيد مىكند كه مؤمنان از پذيرش خبر انسان فاسق بپرهيزند و بدون تحقيق و بررسى سخن او را نپذيرند:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ (حجرات: 6)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى آگاهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد.
مفسران شيعه و سنى گفتهاند كه اين آيه درباره «وليد بنعُقبه» نازل شده و او را فاسق خوانده است. همچنين قرآن كريم از وجود افراد فاسق و فاجرى در ميان صحابه خبر مىدهد كه به همسر رسولخدا (ص) تهمت زدند: إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ «به يقين كسانى كه آن تهمت عظيم را عنوان كردند، گروهى [متشكّل و توطئهگر] از شما بودند» . (نور: 11) (1)
بنابراين، كسانى در ميان صحابه و مسلمانان زمان پيامبر، زندگى مىكردند كه دوچهره، بيماردل و فاسق بودند. ازاينرو، همه صحابه را نمىتوان عادل و الگوى عملى خود دانست و مقصود آيات و رواياتى كه به ستايش صحابه مىپردازد، صحابه راستين و واقعى است.
گروهي از صحابه در حديث
چنانكه احاديث فراوانى در توصيف جمعى از صحابه وارد شده، احاديثى نيز در نكوهش و مذمت برخى از آنان وجود دارد كه «بخارى» آنها را در «كتاب فتن» گرد آورده است. براى نمونه، پيامبر اكرم (ص) فرمود:
1) روح المعانى، ج 1، ص 144. .
يَرِدُ عَلَيّ الْحَوْضَ رِجالٌ مِنْ اَصْحابي فَيُجْلَوْنَ عَنْهُ فَاَقُولُ يا رِبِّ اَصْحابي فَيُقالُ اِنَّكَ لا عِلْمَ لَكَ بِما اَحْدَثُوا بَعْدَكَ. . . . (1)
گروهى از اصحاب من در كنار حوض بر من وارد مىشوند، ولى از آنجا كوچ داده مىشوند. من مىگويم: پروردگارا اصحاب من هستند! گفته مىشود: تو نمىدانى كه آنان پس از تو چه كردند. . . .
گواهى تاريخ درباره برخى از صحابه
برخى از صحابه به گواهى تاريخ مرتكب گناه شدند و حتى حدود الهى بر آنان جارى شد كه به عنوان نمونه به سه مورد از كتاب «اسدالغابه» اشاره مىشود:
الف) «وَليد بن عُقبه» (2)، فرماندار كوفه، شبى در خوردن شراب زيادهروى كرد و در مستى براى اقامه نماز صبح به مسجد رفت و نماز را چهار ركعت خواند. پس از نماز به مردم گفت: «آيا بيشتر بخوانم؟» پس از اين رويداد و شهادت مردم ضد وى، بر او حدّ زدند و خليفه سوّم او را از فرماندارى كوفه عزل كرد. (3)
ب) «مُغيرة بن شُعبه» در زمان فرماندارى بصره زنا كرد و خليفه دوم بر او حد جارى كرد و او را عزل نمود. (4)
ج) «قُدامة بن مَظعون» كه به دليل شرب خمر، خليفه دوم بر او حد جارى كرد. (5)
از سوى ديگر تاريخ به روشنى نشان مىدهد كه مشاجرات، برخوردها و جنگهاى
1) صحيح بخارى، ج 5، ص 192.
2) خداوند در آيه ششم حجرات او را فاسق مىخواند: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمين ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد. مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد» .
3) اسدالغابه، ج 5، ذيل اسم وليد بن عقبه.
4) اسدالغابه، ج 5، ص 248، ذيل مغيرة بن شعبه.
5) اسدالغابه، ج 4، ص 198، ذيل قدامة بن مظعون. .
فراوانى ميان صحابه وجود داشته كه علت و ريشه آنها مسائل نفسانى، حسد و دشمنى بوده است (1)و گروهى در اين جنگها كشته شدهاند. بنابراين، همه صحابه را به عدالت و تقوا نمىتوان توصيف كرد.
شيعه به پيروى از قرآن كريم و سنت پيامبر (ص) و بر پايه گواهى تاريخ معتقد است انسانهاى بزرگ و بلندمرتبهاى در ميان صحابه بودند كه از ايثار جان و مالشان دريغ نورزيدند و چنان مخلصانه به جنگ و جهاد مىپرداختند و دشمن را به خاك مىنشاندند كه يك ضربت شمشيرشان با عبادت جن و انس برابرى مىكرد. از سوى ديگر، گروهى دوچهره، ضعيفالايمان و نيز افرادى فاسق در ميان اصحاب بودند كه از مرتكب شدن محرمات پروا نداشتند. بنابراين، همه صحابه را عادل و با تقوا نمىتوان دانست و از همه آنان معارف و احكام دين را نمىتوان گرفت. بلكه زندگى تكتك صحابه را بايد بررسى كرد و از كسانى معارف و احكام دين را گرفت كه عدالت و وثاقتشان آشكار شده باشد. صحابه نيز مانند ديگران با معيار قرآنى «تقوا» سنجيده مىشوند: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ ؛ «گرامىترين شما نزد خدا باتقواترين شماست» . (حجرات: 13)
1) شرح مقاصد، سعدالدين تفتازانى، ج 5، ص 1٠. .
الف) رضايت خداوند، همه بيعت كنندگان را در آن روز در بر نمىگيرد، بلكه تنها براى كسانى است كه با ايمان قلبى بيعت كردند؛ زيرا خداوند رضايتش را به داشتن ايمان مشروط كرده است: رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ (1)با انتفاى شرط، مشروط نيز خود به خود منتفى خواهد شد.
اگر ايمان حقيقى شرط رضايت نمىبود، خداوند مىفرمود: «
لقد رضي الله عن الذين يبايعونك. . . » .
نكته ديگر اينكه از اين آيه استفاده مىشود كه خداوند از همه «مؤمنان» بيعت كننده راضى شده است. اما هرگز ثابت نمىكند كه همه بيعتكنندگان مؤمن حقيقى نيز بودهاند؛ پس خداوند با قيد عَنِ الْمُؤْمِنِينَ ، منافقانى مانند: «عبدالله بن أبى» و. . . يا كسانى را كه در ايمان خود شك داشتند و به حقيقت بيعت نكردند، از چارچوب رضايت خود بيرون مىكند. همچنين مؤمنانى كه در ماجراى اين بيعت حضور نداشتند، در اين جرگه نمىگنجند.
از اينرو، اين آيه درباره كسانى نيست كه در همان زمان يا پس از آن در نبوت
1) لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً «خداوند از مؤمنان - هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند - راضى و خشنود شد. خدا آنچه را در درون دلهايشان [از ايمان و صداقت] نهفته بود، مىدانست. از اينرو، آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى بهعنوان پاداش نصيب آنها فرمود» . (فتح: 14)
پيامبر اسلام شك كردند و از سر ايمانورزى بيعت نكردند. موضوع شك در نبوت رسولخدا، در بسيارى از كتابهاى اهلسنت به گستردگى آمده است. براى نمونه، پيامبر در رؤياى صادقانه ديد كه به مكه رفت و همراه با صحابه به طواف خانه خدا پرداخت. صبح فردا، اين خواب را به صحابه باز گفت. صحابه از تعبيرش پرسيدند و آن حضرت فرمود: «انشاءالله به مكه خواهيم رفت و مناسك عمره را ادا خواهيم كرد» ، اما تعيين نكردند كه اين خبر در چه زمانى روى مىدهد.
همه مردم آماده حركت شدند و هنگامى كه به «حديبيه» رسيدند، قريش از آمدن پيامبر و اصحابش و نيت آنان آگاه و از اينرو، مسلح شدند و از ورود مسلمانان به مكه جلوگيرى كردند. پيامبر اسلام به قصد زيارت خانه خدا نه به قصد جنگ آمده بود و بنابراين، با قريشيان صلح كرد كه امسال از ورود به مكه خوددارى كند و سال بعد بدون هيچ مانعى برگردد و مناسك عمره را ادا كند. اين رويداد بر برخى از صحابه گران آمد و سبب شد كه در نبوت رسولخدا شك كنند. (1)
ب) رضايت، دائمى و ابدى نمىتواند باشد يا نيكفرجامى حاضران را در آن ماجرا تضمين كند؛ زيرا آيه مىگويد خداوند هنگامى از آنان راضى شد، كه بيعت كردند؛ يعنى علت رضايت خداوند پيمان بستن آنان در آن روز است. پس اين رضايت تا زمانى خواهد ماند كه علتش، يعنى بيعت و عهد و پيمان، بماند و تغيير و تبديلى در آن پديد نيايد.
رضايت خداوند از مردم، تنها براى عمل آنان است و خود شخص بدون آن عمل مرضى خداوند نخواهد بود؛ يعنى انسان تا زمانى مرضى خداوند خواهد بود كه آن عمل نيز باشد و چنانچه آن عمل را با گناهان خود از ميان ببرد، رضايت خداوند نيز از او سلب خواهد شد.
1) ر. ك: صحيح بخارى، ج 4، ص 7٠؛ ج 6، ص 45؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 175. .
بهترين دليل بر اين مطلب آيهاى از قرآن كريم درباره همين عهد و پيمان است:
إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللهَ يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (فتح:1٠)
به يقين كسانى كه با تو بيعت مىكنند [در حقيقت] تنها با خدا بيعت مىنمايند و دست خدا بالاى دست آنهاست؛ پس هركس پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مىشكند و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، بهزودى پاداش عظيمى به او خواهد داد.
خداوند در اين آيه به صراحت مىگويد كه اگر كسى پيمانش را با خداوند بشكند، تنها به خودش زيان مىرساند و خداوند پاداش اين پيمان را به كسى خواهد داد كه به آن وفادار مىماند. بنابراين، آيه تنها كسانى را در برمىگيرد كه در آن روز بيعت كردند و تا پايان عمرشان بر عهد خود وفادار ماندند. اگر اين رضايت ابدى مىبود، خداوند نمىفرمود: فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ ؛ زيرا اين جمله لغو و بىفايده مىشد.
اين مطلب را از روايات بسيارى نيز مىتوان استفاده كرد؛ چنانكه «اماممالك» در «الموطأ» نقل مىكند:
عَنْ أَبِيالنَّضْرِ مَوْلَى عمر بْنِ عُبَيْدِاللهِ أَنَّهُ بَلَغَهُ أَنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قَالَ لِشُهَدَاءِ اُحُدٍ هَؤُلاءِ أَشْهَدُ عَلَيْهِمْ فَقَالَ أَبُوبَكْرٍ الصِّدِّيقُ أَلَسْنَا يَا رَسُولَ اللهِ بِإِخْوَانِهِمْ أَسْلَمْنَا كَمَا أَسْلَمُوا وَجَاهَدْنَا كَمَا جَاهَدُوا فَقَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) بَلَى وَلَكِنْ لاأَدْرِي مَا تُحْدِثُونَ بَعْدِي فَبَكَى أَبُوبَكْرٍ ثُمَّ بَكَى. (1)
رسولخدا (ص) با اشاره به شهداى احد فرمود: «گواهى مىدهم كه اينان برادر من و مردان نيكى بودند» . ابوبكر گفت: «مگر ما برادران آنان نبوديم! ما هم
1) موطأ، مالك، ج2، ص461؛ التمهيد، ابن عبدالبر، ج 21، ص228. .
آنگونه كه آنان مسلمان شدند و در راه خدا جهاد كردند، مسلمان شديم و در راه خدا پيكار كرديم» . رسولخدا (ص) فرمود: «آرى، ولى نمىدانم كه شما بعد از من با دين خدا چه خواهيد كرد» . ابوبكر با شنيدن اين سخن گريه كرد.
اين حديث به روشنى مىگويد كه حُسن عاقبت افراد به اين مشروط است كه در آينده بيعت خود را نشكنند و به اعمالى دست نزنند كه غضب الهى جاى رضايتش را بگيرد.
ج) برخى از صحابه كه در ماجراى اين بيعت بودند، به شكستن بيعت خود اعتراف كردهاند؛ براى نمونه «بخارى» از «براء بنعازب» چنين نقل مىكند:
عَنِ الْعَلاءِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَقِيتُ الْبَرَاءَ بْنَ عَازِبٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا فَقُلْتُ طُوبَى لَكَ صَحِبْتَ النَّبِيَّ (ص) وَ بَايَعْتَهُ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي إِنَّكَ لا تَدْرِي مَا أَحْدَثْنَا بَعْدَهُ. (1)
علاء بن مسيب از پدرش نقل مىكند كه براء بنعازب را ملاقات كردم و به او گفتم: «خوشا به حالت كه عصر پيامبر را درك كردى و با آن حضرت در زير درخت بيعت كردى» . براء بنعازب گفت: «پسر برادرم! تو نمىدانى كه ما چه بدعتهايى را بعد از پيامبر گذاشتهايم!»
«ذهبى» در «سير اعلام النبلاء» مىنويسد:
از قيس نقل شده است كه عايشه مىگفت: «من بعد از رسولخدا (ص) بدعتهاى زيادى انجام دادهام، مرا با همسران رسولخدا دفن كنيد. پس او را در بقيع دفن كردند» . (2)
«حاكم نيشابورى» نيز اين روايت را نقل مىكند و مىگويد: «
هذا حديث صحيح على
شرط الشيخين ولم يخرجاه » . (1)
بر پايه اعتراف بزرگان صحابه به بدعتگذارى پس از آن حضرت، با قطع و يقين نمىتوان گفت كه آيه 14 سوره فتح همه صحابه را در برمىگيرد و رضايت هميشگى خداوند را از آنان اعلام مىكند.
افزون بر اين، صفات خداوند دو نوعاند: صفات ذات و صفات فعل. صفات ذات ازلى و ابدىاند، اما صفات فعل شايد در زمانى باشند و در زمانى نباشند؛ چنانكه فخر رازى در اينباره مىگويد:
والفرق بين هذين النوعين من الصفات وجوه: أحدها أن صفات الذات أزلية، و صفات الفعل ليست كذلك و ثانيها أن صفات الذات لا يمكن أن تصدق نقائضها في شيء من الأوقات، وصفات الفعل ليست كذلك و ثالثها أن صفات الفعل أمور نسبية يعتبر في تحققها صدور الآثار عن الفاعل و صفات الذات ليست كذلك. (2)
فرق بين اين دوگونه از صفات خداوند (ذات و فعل) چند چيز است:
صفات ذات در خداوند ازلى و هميشگى بوده و حال آنكه صفات فعل اينچنين نيست؛
نقيض صفات ذات، هيچ وقت امكان وقوع ندارد ]مثل جهل در مقابل علم [؛ ولى صفات فعل اينگونه نيست؛
صفات فعل نسبى است كه گاهى با ظهور در آثارى از فعل محقق شود، ولى صفات ذات نسبى نيست، ]بلكه قطعى، دائمى و هميشگى است [.
نسبت دادن رضا يا غضب به خداوند، به معناى دادن ثواب و پاداش است نه آن هيئتى كه بر نفس عارض و حادث مىشود؛ زيرا محال است كه خداوند در معرض
حوادث قرار گيرد. بنابراين رضايت و غضب از صفات فعل است نه از صفات ذات و ازاينرو، دائمى نيست. ابنحجر عسقلانى در اينباره مىگويد:
ومعنى قوله و لا يرضى، أي لا يشكره لهم و لا يثيبهم عليه فعلى هذا فهي صفة فعل.
معناى اين سخن «و لا يرضى» اين است كه در برابر انجام فعلى از آنان قدردانى نمىكند و پاداش نمىدهد كه در اين صورت، اين عمل از خداوند از اوصاف فعل خواهد بود.
بنابراين، با اين آيه (1)بر فضيلت شخص معينى نمىتوان استدلال كرد. بهترين دليل بر اين سخن حضور «عبدالله بنابى» ، رهبر منافقان و دار و دسته او در ماجراى بيعت رضوان است. آنان با پيامبر بيعت كردند، اما آيا با اين آيه بر فضيلت «عبدالله بن ابى» و دار و دستهاش مىتوان استدلال كرد؟
«بخارى» در ذيل روايتى از پيامبر مىگويد: «
انما الاعمال بالخواتيم » (2)و مقصود اين است كه روزهاى نخستين زندگى انسان معيار قضاوت درباره او نيست، بلكه آخرين روزهاى زندگانى هر انسان معيار قضاوت درباره كل زندگى اوست.
بسا كسانى كه در نخستين روزهاى زندگانى خود، عابدانى نيكانديش و زاهدانى خوشرفتار بودند و قلوب آنان منزل آيات خدا بود، اما بعدها شيطان بر نفس آنان مسلط شد و از صراط مستقيم بيرونشان راند. «بلعم باعور» (3)و «قارون بنىاسرائيل» (4)از نمونههاى برجسته چنين كساناند. بنابراين، كارنامه صحابه را در پايان زندگى آنان بايد بررسى كرد و ديد كه نمره خوبى داشتند يا برخى از آنان تخلف كردند.
ابوبكر پس از خوددارى حضرت على (ع) از بيعت، عمر را نزد آن حضرت فرستاد و به وى گفت: «او را با خشونت تمام نزد من بياور» . عمر نزد امامعلى (ع) رفت و سخنانى ميانشان درگذشت و وقايعى روى داد. امامبه او فرمود: «بدوش شيرى را كه بخشى از آن سهم توست! به خدا سوگند، اين شوق وافر تو به امارت او، براى آن است كه تو را پس از خود به خلافت برگزيند» . (1)
عثمان هنگام جنگ با مرتدان، نزد امامعلى (ع) رفت و گفت: «تا وقتى تو بيعت نكنى، كسى به جنگ اين افراد نخواهد رفت و امامباز هم از بيعت خوددارى كرد» . (2)بر پايه برخى از نقلها، امامتا پيش از رحلت فاطمه زهرا (س) با ابوبكر بيعت نكرد. (3)
بنابراين، انگيزه امامبراى بيعتكردن با خليفه اول، صلاحيت او براى خلافت نبود؛ زيرا اگر امام، ابوبكر را شايسته خلافت ميدانست، در آغاز خلافتش با وى مخالفت نمىكرد.
رفتار و گفتار امامنشان ميدهد كه ايشان پس از درگذشت پيامبر (ص) هرگز كسى را شايستهتر از خود براى خلافت نميدانستند و در اينباره ميفرمودند:
. . . و آگاه باشيد به خدا سوگند كه فلانى [ابن ابيقحافه] جامه خلافت را بر تن
كرد در حاليكه ميدانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياست به سنگ آسيا كه دور آن حركت ميكند. او ميدانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است و مرغان دورپرواز انديشهها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت را رها كرده، دامن جمع نمودم و از خلافت كنارهگيرى كردم و همواره در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پا خيزم؟ يا در اين محيط خفقانزا و تاريكى كه به وجود آوردهاند، صبر پيشه سازم؟ محيطى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا قيام قيامت و ملاقات پروردگار، اندوهگين نگه ميدارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانهتر ديدم؛ پس صبر كردم در حاليكه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مىنگريستم كه ميراث مرا به غارت مىبرند. (1)
بنابراين، حضرت على (ع) ، هرگز ديگران را شايسته خلافت نميدانست و تنها براى حفظ اسلام و كيان مسلمانان با خلفا بيعت كرد.
1) نهج البلاغه، خطبه سوم. .
حديث لعن كسانى كه از رفتن به جيش «اسامه» تخلف كردند، در نوشتههاى بزرگان اهلسنت، مانند «ابوبكر احمد بنعبدالعزيز جويرى» در «السقيفة و الفدك» (1)، «شهرستانى» در «ملل و نحل» ، «ايجى» در «مواقف» و «ابن ابىالحديد معتزلى» در «شرح نهجالبلاغه» آمده است. پيامبر (ص) در محرم يا صفر سال يازدهم هجرى بيمار شد و خبر نگرانكننده رحلت خويش را به مردم داد. (2)ايشان در همين روزها دستور عزيمت سپاه مسلمانان به مرزهاى غربى و «فلسطين» به فرماندهى «اسامة بنزيد» را صادر كرد و سران مهاجران و انصار به ويژه «ابوبكر» ، «عمر» ، «ابوعبيده جراح» ، «سعد بن ابىوقاص» و ديگران را فرمان داد تا با اين سپاه از مدينه بيرون روند، اما على بن ابىطالب را نزد خويش در مدينه نگاه داشت.
برخى از مسلمانان از همراهى با اين لشكر كه در چند فرسخى بيرون مدينه اردو زده بود، به بهانههايى سرباز زدند. بهانه شمارى از آنان، جوانى اسامة بن زيد و لياقت نداشتن او براى فرماندهى بزرگان مهاجر و انصار بود. (3)برخى از آنان مىگفتند وضع
1) ملل و نحل، ج 1، ص 23؛ شرح المواقف، ج 3، ص 65٠؛ شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص65٠؛ السقيفة و الفدك، ص77.
2) تاريخ طبرى، ج2، ص 435. «قد دنا الفراق و المنقلب إلى الله و إلى سدرة المنتهى» . البداية و النهاية، ج5، ص243، «ان جبرئيل كان يعرض عليّ القرآن كل سنه مرة و قد عرضه عليّ العام مرتين و لا اراه إلّا لحضور اجلي» ؛ «در هر سال جبرئيل يك مرتبه قرآن را بر من عرضه مىكرد، اما امسال دو مرتبه عرضه نمود و من دليل آن را جز به فرا رسيدن اجل و پايان عمر خويش نمىدانم» .
3) انساب الاشراف، ج2، ص 115. «و كان في جيش اسامة ابوبكر وعمر ووجوه من المهاجرين والانصار وكان الناس قد تكلموا في امره» . الطبقات الكبرى، ج2، ص374. «ان النبي (ص) بعث سرية فيها ابوبكر وعمر واستعمل عليهم اسامة بنزيد فكان الناس طعنوا فيه أي في صغره» ؛ «پيامبر (ص) به تشكيل سپاهى به فرماندهى اسامة بن زيد فرمان داد و ابوبكر و عمر را نيز در آن سپاه قرار داد، اما مردم درباره فرماندهىاش، يعنى كمسن و سالى او به طعنه و شكايت پرداختند» . الكامل فى التاريخ، ج2، ص5؛ كنز العمال، ج5، ص312. .
پيامبر (ص) نگرانكننده است و به مصلحت نيست كه مدينه را ترك كنيم. (1)پيامبر (ص) با شنيدن خبر سرپيچى سران از همراهى با سپاه اسامه، سخت خشمگين شد و به رغم بيمارى شديدش به مسجد آمد و با توبيخ و سرزنش متخلفان فرمود:
انفذوا جيش اسامة لعن الله من تخلف عنه. (2)
سپاه اسامه را روانه كنيد! خدا لعنت كند كسى را كه از همراهى با آن خوددارى ورزد.
بنابر نقل «شيخ مفيد» ، پيامبر (ص) در يكى از همين روزها ابوبكر و عمر و شمارى ديگر از اصحاب را فراخواند و فرمود:
«الم آمر اَنْ تَنفُذوا جَيشَ اُسامةَ» ؛ «مگر شما را فرمان ندادم كه همراه سپاه اسامه برويد؟» عرض كردند: «بله، اى رسولخدا!» حضرت فرمود:
«فَلِمَ تَأَخَّرتُم عَنْ أمري؟» ؛ «پس چرا نافرمانى كرديد؟»
ابوبكر پاسخ داد:
اِنَّني كُنتُ خَرجتُ ثُمَّ عُدْتُ لاُجَدِّدَ بِكَ عَهْداً.
من از مدينه خارج شدم، اما بازگشتم تا با شما يك بار ديگر ديدار كرده، تجديد عهد كنم.
عمر پاسخ داد:
يَا رَسولَ اللهِ لَمْ اَخرُجْ لأنَّني لَم اُحبّ اَنْ اَسألَ عَنكَ الرَّكْبَ. . .
اى رسولخدا! من از مدينه بيرون نرفتم؛ زيرا دوست نداشتم كه وضع حال شما را از سوارانى كه از مدينه مىآيند، بپرسم. بلكه مىخواستم خود از نزديك جوياى حال شما باشم.
سپس پيامبر (ص) فرمود: «
فانفذوا جيش اسامة . . .» ، يعنى به لشكر اسامه بپيونديد و از آن باز نمانيد و سه بار اين سخن را تكرار فرمود. سپس از شدت ضعف از
هوش رفت. (1)
ابوبكر در همين روز از مدينه خارج شد و به جاى اينكه به سپاه اسامه بپيوندد، نزد همسرش به «سنح» (2)رفت و آنجا ماند تا قاصد خبر رحلت پيامبر را به او رساند (3)، آنگاه به مدينه بازگشت.
عمر بن خطاب نيز روز پنجشنبه پيش از رحلت پيامبر (ص) در مدينه بود و مانع نوشتن وصيت پيامبر (ص) شد و روز رحلت پيامبر نيز همچنان در مدينه ماند. (4)
«عبدالفتاح عبدالمقصود» ، محقق معاصر اهلسنت پرسش مهمى در اينباره مطرح كرده است كه هر حقطلبى براى آن پاسخى بايد بيابد:
مگر نه اين است كه افرادى مانند ابوبكر و عمر بنخطاب و ديگر صحابه و مردان برگزيده جزو اين سپاهند؟ اگر پيامبر (ص) مىداند كه حادثهاى روى مىدهد و مسلمانان را مبتلا مىسازد، دور كردن اين مردان از مدينه براى چيست؟ (5)
بىگمان، برخى از آنان با ديدن وضع بيمارى پيامبر (ص) و نزديك شدن رحلت ايشان، از برپايى نظام «قرآن وعترت» و تحقق جانشينى على بن ابىطالب (ع) نگران شدند و از اينرو، فرمان و تأكيد پيامبر (ص) را درباره حركت شتابناك سپاه اسامه، با مصلحت خويش ناسازگار دانستند. بنابر نقل واقدى، از روزى كه پيامبر (ص) به سپاه اسامه فرمان حركت داد تا رحلت او دو هفته گذشت و آنان همچنان از اين فرمان سر مىپيچيدند (6)و تا پس از رحلت پيامبر (ص) و اجراى برنامههاى خويش در تثبيت خلافت ابوبكر از حركت اين سپاه جلوگيرى كردند.
پاسخ اين پرسش در خود روايت آمده است؛ يعنى آنگاه كه عمر به بهانه كافىبودن قرآن از نوشتن مطلبى از سوى پيامبر جلوگيرى كرد، ميان افراد در محضر رسولخدا اختلاف شديدى پديد آمد. اين اختلاف بىگمان در رد يا پذيرش گفتار عمر بود؛ زيرا كسانى با نظر او موافق و شمار ديگرى با آن مخالف بودند. اما پيامبر (ص) اجازه نداد كه در حضورش به اختلاف بپردازند و به آنان فرمود: «
دعوني » ؛ «مرا رها كنيد» كه رنج از بيمارى نزد من بهتر از رنج بردن از گفتار شماست. (1)
نكتههاى زير را از اين روايت مىتوان به دست آورد:
الف) شمارى از صحابه با عمل عمر به شدت مخالف بودند و به او در اينباره اعتراض كردند.
ب) پيامبر (ص) به آنان اجازه نداد كه در محضرش با يكديگر منازعه و حرمتشكنى كنند.
ج) ابنعباس ميگفت: «روز پنجشنبه چه روز مصيبتبارى بود! ؟» سپس آنچنان گريه كرد كه شنهاى جلوى او با قطرههاى اشكهايش تر شد. آنگاه چنين گفت:
روز پنجشنبه كه مرض پيامبر شدت يافت، دستور داد كاغذ بياوريد تا براى شما وصيتى بنويسم كه هرگز گمراه نگرديد، اما منازعه و مجادله كردند و گفتند پيامبر هذيان مىگويد. (2)
اين روايت با اسناد صحيح در متون روايى معتبر اهلسنت مانند «صحيح بخارى» ، «صحيح مسلم» و ديگر صِحاح و مسانيد آنان آمده است.
حال اين پرسش مطرح است كه چرا عمر در آخرين لحظههاى حيات پيامبر (ص) با ايشان مخالفت كرد و با همه توان و قدرت از نوشتن وصيتنامه جلوگيرى و حضرت را ناخرسند كرد؟
هنگامى كه خليفه نخست در بيمارى مرگ وصيت كرد و عمر را خليفه پس از خود خواند، هيچكس نگفت: «
حسبُنا كتاب الله » يا به نوشتن وصيتنامه نيازى نيست. هنگامى كه ابوبكر وصيتنامه را به عمر سپرد تا آن را براى مردم بخواند، كسى در راه از او پرسيد: «در اين نامه چيست؟» عمر گفت: «نمىدانم، اما من اولين كسىام كه از آن پيروى مىكنم!» آن فرد گفت: «من مىدانم كه در آن چيست» : «
أَمَّرتَهُ عامَ أَوَّل وَ أَمَّركَ العام » (1)«سال نخست تو او را به خلافت گماردى و اينك او تو را به خلافت برگزيد» .
1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص174. .
حضرت رسول (ص) به دلايل و قرائن زير در حجره اختصاصى خويش دفن شد نه در حجره عايشه.
الف) مقصود از «بيت النبى» ، «حجرة النبى» و «دار النبى» ، خانه و حجره اختصاصى آن حضرت است. وگرنه آن را به نام يكى از همسران او مانند عايشه يا امسلمه و. . . مىخواندند.
أَنَّ النَّبِي (ص) كَانَ يُصَلِّي ذَاتَ لَيلَةٍ فِي حُجْرَتِهِ فَجَاءَ اُنَاسٌ فَصَلّوا بِصَلاتِهِ فَخَفَّفَ فَدَخَلَ الْبَيتَ. (1)
شبى رسول اكرم در حجره خود نماز مىخواند كه گروهى آمدند و پشت سر حضرت اقتدا نمودند. از اينرو، حضرت نماز خود را سريعتر خواند و داخل خانه خود گرديد.
عن ربيعة بنكعب الأسلمي: كُنتُ أبيتُ عِندَ حُجرةِ النّبي فَكُنتُ أسمعُه إذا قامَ مِنَ اللَّيلِ يَقولُ: سُبحانَ الله رَبِّ العالمين. (2)
ربيعه مىگويد: شبى را در حجره رسول اكرم سپرى كردم. هنگامى كه براى نماز شب برخاست شنيدم كه مىگفت سبحان الله رب العالمين.
ب) نزديكترين خانهها به خانه رسولخدا (ص) خانه حضرت على (ع) بود كه درش در كنار خانه پيامبر (ص) قرار داشته. (3)
عن علاء بنعيزار قال: سَألْتُ ابْنَعُمرَ عَنْ عَليٍّ. فقالَ: اُنظرْ اِلى مَنزِله مِنْ نَبيِّ اللهِ لَيسَ فِي الْمَسجِدِ غَيرَ بَيته. . . ثُمّ قال اَلا اُحدّثُك عَنْ عَليٍّ؟ هذا بَيتُ رَسولِاللهِ في الْمَسجِدِ وَ هذا بَيتُ عَليٍّ. (1)
علاء بن عيزار مىگويد: «از فرزند عمر درباره على پرسيدم» . گفت: «نسبت منزل على را به منزل رسولخدا بنگر كه هيچ خانهاى جز خانه او در مسجد رسولخدا نيست (2)، اين خانه رسولخدا و اين هم خانه على» .
پس خانه حضرت على (ع) و فاطمه (س) نزديكترين خانهها به خانه پيامبر اكرم (ص) بوده است. البته حضرت فاطمه (س) در خانه رسولخدا (ص) نيز حجرهاى جداگانه داشته كه همچنان تا امروز به نام آن حضرت در مسجدالنبى مانده است.
ج) وفات رسولخدا (ص) با استناد به مصادر اهلسنت در حجره ويژه و منزل خود آن حضرت رخ داد.
د) در حديثى چنين آمده است:
فَبينَما نَحنُ فِي مَنزلِ رَسولِ اللهِ إذا رَجلٌ يُنادي مِنْ وَراءِ الْجِدارِ أن اخْرُجْ إليَّ يَا ابْنَ الْخَطّابِ. . . فَإنَّ الأنصارَ اجْتَمعوا فِي سَقيفةِ بَنيساعِدَة، فأدركوهم قَبلَ أنْ يُحدثوا أمْراً. . . . (3)
درحالىكه ما در خانه رسولخدا بوديم شخصى از پشت ديوار خانه حضرت صدا زد: «اى عمر بن خطاب! خارج شو. . . كه انصار در سقيفه بنىساعده گرد هم آمدهاند. به آنها بپيوند قبل از آنكه اتفاقى بيافتد. . .» .
ه) در روايتى از عايشه نقل شده است:
لَقدْ نَزلتْ آيةُ الرَّجمِ وَ رَضاعة الْكبير عشرا وَ لَقدْ كانت فِي صَحيفة تَحتَ
سَريري، فَلمّا ماتَ رَسولُ الله وَ تَشاغَلْنا بِمَوته دَخلَ داجنٌ فأكلها. (1)
آيه رجم و تحقق رضاع به ده بار شير دادن، نازل شد و من آن را در صفحه كاغذى زير تخت خود نگهدارى مىكردم. اما در روزى كه مشغول امورات مربوط به وفات رسولخدا بوديم، گوسفندى داخل حجره شد و آن را خورد.
اگر بيمارى رسولخدا (ص) و وفات حضرت در حجره عايشه روى داد، چگونه گوسفندى توانسته از ميان جمعيت وارد حجره شود و آن صفحه كاغذ را بخورد.
و) روايات گوناگونى بر اين مطلب گواهى مىدهند كه حجره رسولخدا (ص) دو در داشته است و هنگامى كه مسلمانان ميخواستند بر پيكر مطهر رسولخدا (ص) نماز گزارند، گروه گروه از يك در داخل و از در ديگر خارج مىشدند، اما خانه عايشه تنها يك در داشته و در جهت مخالف خانه مستقل حضرت قرار داشت.
قَالُوا كَيفَ نُصَلِّي عَلَيهِ قَالَ ادْخُلُوا أَرْسَالاً أَرْسَالاً قَالَ فَكَانُوا يدْخُلُونَ مِنْ هَذَا الْبَابِ فَيُصَلُّونَ عَلَيهِ ثُمَّ يَخْرُجُونَ مِنَ الْبَابِ الآخر. (2)
و چون رسولخدا به ديار باقى شتافت گروهى گفتند: «چگونه بر آن حضرت نماز گزاريم؟» در جواب گفتند: «گروه گروه از اين در وارد شده و نماز گزارده و از درب ديگر خارج شوند» .
«هيثمى» پس از نقل اين روايت مىگويد:
«و رجاله رجال الصحيح» . (3)سند حديث صحيح است.
ز) حجره عايشه برخلاف خانه رسولخدا (ص) ، يك در داشت كه رو به شام بود؛ يعنى در ضلع جنوبى مسجد و طرف قبله.
فَسَألْتُهُ عَنْ بَيتِ عايشة فَقالَ: كانَ بابُه مِنْ وَجهةِ الشّامِ فَقلتُ: مِصراعاً كان أو
مِصْراعَيْن؟ قال: كان باباً واحداً. قلتُ: مِنْ أيِّ شَيءٍ كانَ؟ قال: من عرعر أو ساج. (1)
از او درباره خانه عايشه سؤال كردم. گفت: «در خانهاش به طرف شام باز مىشد» . پرسيدم: «يك لنگه داشت يا دو لنگه؟» گفت: «يك لنگه بيشتر نداشت» . پرسيدم: «جنس در از چه بود؟» گفت: «از عرعر يا ساج» .
همچنين از اين كلام چند مطلب ديگر را نيز مىتوان دانست:
يك - آن بخش از حديث كه ميگويد: «درباره مكان حجره عايشه سؤال كردم» ، بر اين دلالت مىكند كه سؤالكننده مىدانست كه حجره عايشه همين مكان امروزى، يعنى مدفن پيامبر (ص) نيست و ازاينرو، از مكان حجره عايشه مىپرسد.
دو - جهت شامى مسجد، همان جهت شمالى مسجد است.
ح) «بخارى» و «احمد» از «انس بن مالك» ، خادم رسولخدا (ص) ، ماجراى وليمه و ميهمانى رسولخدا را به مناسبت ازدواج آن حضرت با «زينب بنت جحش» نقل مىكنند. بر پايه اين روايت، مكان پذيرايى از ميهمانان در حجره اختصاصى رسولخدا (ص) بوده و با خانه عايشه فاصله داشته و خانه وى بيرون مسجد قرار داشت؛ زيرا پيامبر پس از خوردن غذا بهسوى خانه عايشه ميرود، اما متوجه ميشود كه برخى از ميهمانان در حجره ايشان آرميدهاند. ازاينرو، رسولخدا دوباره از حجره عايشه به حجره اختصاصى خود باز ميگردند و آنگاه اين آيه نازل ميشود: «اى اهل ايمان. . . هنگامى كه براى ميهمانى به منزل رسولخدا دعوت شديد، اجابت كرده و پس از تناول طعام خارج شده و به منزل خود برويد» (2). (3)
ط) عايشه پس از وفات رسولخدا (ص) ، حجرهاش را به معاويه فروخت و از اينرو، مدفن رسولخدا (ص) را همان حجره عايشه نمىتوان دانست.
واشترى (معاوية) من عائشة منزلها، يقولون بمائة و ثمانين ألف درهم و يقال بمائتي ألف درهم و شرط لها سكناها حياتها. (1)
معاويه منزل عائشه را به 18٠ هزار درهم و بعضى گفتهاند به دويست هزار درهم خريد، مشروط به اينكه عايشه تا آخر عمر در آنجا سكونت داشته باشد.
بنابراين، رسولخدا (ص) در حجره عايشه دفن نشده، بلكه در حجره اختصاصى خود دفن شدهاند. بعدها عايشه درباره مالكيت حجره پيامبر ادعا كرد و حكومت نيز آن را پذيرفت و حجره را از دختر رسولخدا و حضرت على (ع) گرفت، اما به هر روى حجره عايشه در منزل اختصاصى خودش و در جهت ديگر مسجد، يعنى سوى قبله بوده است.
1) الطبقات الكبرى، ج 8، ص 165. .
اين سؤال از مهمترين پرسشها در زمينه خلافت بهشمار مىرود؛ زيرا روايات فراوانى از رسول اكرم (ص) در امامت و وصايت حضرت على (ع) رسيده است. اين روايات را اهلسنت نيز مىپذيرند و كتابهاى روايى آنان از اين احاديث پر است.
البته همه اصحاب پيامبر به ماجراى سقيفه بىاعتنا و در برابر آن ساكت نبودند، بلكه شمارى از آنان به اين كار اعتراض كردند و بر در خانه امامعلى (ع) متحصن شدند. پس از تحصن، مخالفان بهسوى منزل فاطمه (س) آمدند و به آنان گفتند كه اگر از خانه فاطمه و على بيرون نيايند، خانه را به آتش خواهند كشيد. (1)
با اين حال، همه مسلمانان به مسئله سقيفه و خلافت ابوبكر اعتراض نكردند. در اين زمينه مىتوان به عوامل زير اشاره كرد:
الف) حب قدرت و رياست بسيارى از بزرگان مهاجر و انصار كه بعدها در وجود افرادى مانند طلحه آشكار شد.
ب) وجود نفاق در ميان بزرگان قوم؛ پيامبر اكرم (ص) نامهاى منافقان را به حذيفة بن يمانى فرموده بود. (2)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 443 (وقايع سال يازدهم هجرى قمرى) ؛ العقد الفريد، ج 4، ص 87؛ انساب الاشراف، ج1، ص 586؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 12.
2) سير اعلام النبلاء ج 2، ص364 و 264؛ عمدة القارى، عينى، ج22، ص 263؛ جامع البيان، ج11، ص 16، تفسير ثعلبى، ج5، ص 79؛ المحرر الوجيز فى تفسير كتاب العزيز، ابن عطيه اندلسى، ص 76؛ تفسير كبير، فخرالدين رازى، ج16، ص 174؛ تفسير ابن كثير، ج2، ص 399. .
ج) سست ايمانى تازهمسلمانان. (1)
د) وجود كينه و دشمنى برخى از مسلمانان با حضرت على (ع) به دليل كشته شدن بسيارى از بستگان نزديك آنان در جنگها به دست ايشان (2)ابنابىالحديد مىگويد:
به استادم گفتم كه من از على (ع) درشگفتم كه چگونه در اين دوره دراز پس از وفات رسولخدا زنده ماند و از آن همه كينهورزىهاى قريش جان سالم بدر برد؟ ابوجعفر به من گفت: «اگر او خود را به آن اندازه كوچك نكرده و به كنج انزوا نخزيده بود، كشته مىشد» . (3)
ه) نگرانى گروهى از اشراف از عدالت اميرالمؤمنين (ع) و پيروىاش از رسولالله (ص) .
و) حيلهگرى و خدعه برخى از افراد و ايجاد زمينههاى متشنج و غبارآلود پس از پيامبر (ص) ؛ براى نمونه، نزديك به 33 سال تبليغ مىكردند كه ما على را براى جانشينى پيامبر مىپذيريم. اما او اكنون جوان است.
1) يكى از پژوهشگران تاريخ اسلام در اينباره مىپرسد: آيا جامعه در آن حد از تدين نبوده است كه بر سر سخن پيامبر (ص) در روز غدير بايستد و از امامعلى دفاع كند؟ او خود در پاسخ مىگويد: تدين در جامعه در مقايسه با عصبيتهاى طايفهاى از چنان موضع نيرومندى برخوردار نبوده است كه بتواند از چنين موضعى به قضيه بنگرد. اصحاب اصلى پيامبر (ص) كه قدرت تصميمگيرى داشتند، همين مهاجر و انصار بودند. اساس ديدگاه مهاجرين بر پايه ديدگاههاى قريش استوار بود و خط ميانى قريش كه حزب مستقلى بودند، جمعشدنشان در سقيفه نشان داد كه در پى فرصتطلبى براى تسلط قريش هستند. از جمع اصحاب، تنها كسانى كه مدافع حضرت بودند، شمارى از اين دو طائفه بودند كه به لحاظ آمارى، بسيار اندك بودند. اين نمونهها عبارتاند از سلمان، ابوذر، عمار و مقداد. بيشتر اينان يا طائفهاى نداشتند يا اگر داشتند، از حوزه قدرت بسيار دور بودند. يكبار هم كه در قضيه انتخاب خليفه پس از عمر، عمار در مسجد اظهار نظر كرد و توصيه كرد كه امامعلى7 را انتخاب كنند، قريشيان بر او يورش بردند كه به چه حقى در كار قريش مداخله مىكند؛ تاريخ خلفا، ص31.
2) حريز بنعثمان، يكى از دشمنان اهلبيت روزى به مردم عراق گفت: «شما على بن ابىطالب را دوست ميداريد، اما من دشمنش ميدارم» . گفتند: «چرا؟» گفت: «لأنّه قتل اجدادي» ؛ «چون اجداد مرا كشت» ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 4، ص67.
3) شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 223. .
ز) از ميان نرفتن رسوم قبيلهاى و عصبيتهاى جاهلى؛ برخى از مورّخان بر اين نكته تأكيد مىكنند كه مردم بهرغم فرمودههاى حضرت رسول (ص) ، منتظر بودند كه كسى بر پايه سنت قبيلهاى براى خلافت برگزيده شود. البته براى هر يك از اين عوامل، شواهد تاريخى و دلايل كافى وجود دارد. داستان حضرت موسى و هارون (ع) در قرآن، همانند اين قصه تاريخى است؛ زيرا پيامبرى موسى (ع) نزد بنىاسرائيل ثابت شده بود. عصاى او و يد بيضايش را ديده بودند و ساحران در برابر چشمان آنان ايمان آوردند. همچنين ديدند كه عصاى موسى نيل را شكافت و خود از آن گذشتند و فرعون و يارانش غرق شدند و. . . ، اما هنگامى كه موسى (ع) هارون را در جاى خود نشاند و به فرمان خدا به كوه طور رفت، دوباره بتپرست شدند و جانشينى هارون را نپذيرفتند و به نصايح او گوش فرا ندادند و به پرستش گوسالهاى پرداختند كه سامرى آن را با طلا و زيورآلات خودشان ساخته بود. اين داستان هنگامى روى داد كه پيامبرشان نمرده، بلكه فقط تأخير كرده بود. (1)
رسول خدا (ص) نيز به حضرت على (ع) فرمودند: «تو نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسايى» . اين همانندى در ويژگىهاى فراوانى وجود دارد كه يكى از آنها پيروىنكردن مردم از اوست.
1) ر. ك: طه: 4٠ - 98. .
روايات فراوانى از امامانمعصوم (ع) و همچنين در منابع اهلسنت در اينباره وجود دارد كه گروهى از مردم پس از درگذشت پيامبر اسلام (ص) مرتد شدند.
مقصود از ارتداد در اين روايات، بازگشتن از باور به خدا، قيامت و پيامبر نيست، بلكه ارتداد از يكى از اصول مهم اسلام، يعنى ولايت است. آنان در روز غدير با على (ع) بيعت و وفادارى خويش را به اين اصل اعلام كردند، اما پس از درگذشت پيامبر اين پيمان را شكستند و از آن باور بازگشتند. البته انگيزه افراد در اين كار گوناگون بود. برخى از آنان از روى تعصب و شمارى ديگر از سر ترس و برخى از آنان به دليل كشتهشدن كسانى از بستگانشان در جنگهاى صدر اسلام به دست على (ع) ، به ارتداد دچار شدند. (1)
در روايتى آمده است كه چهل نفر با اميرالمؤمنين (ع) بيعت كردند. آن حضرت به انگيزه آزمون آنان فرمود: «فردا سرهايتان را بتراشيد و نزد من آييد» . هيچيك از آنان جز سلمان، مقداد و ابوذر نيامدند و عمار هم بعد از ظهر پيش آن حضرت رفت. (2)
اين سخن با جمله «
لله بلاء الفلان » آغاز شده و امامچنين فرموده است:
خدا او را در آنچه آزمايش كرد، پاداش خير دهد كه كجىها را راست و بيمارىها را درمان و سنّت پيامبر (ص) را به پاداشت و فتنهها را پشت سر گذاشت. با دامن پاك و عيبى اندك درگذشت، به نيكىهاى دنيا رسيده و از بدىهاى آن رهايى يافت. وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد و چنانكه بايد از كيفر الهى مىترسيد. خود رفت و مردم را پراكنده بر جاى گذاشت كه نه گمراه، راه خويش شناخت و نه هدايت شده به يقين رسيد.
شارحان «نهجالبلاغه» در بيان مقصود از «فلان» سخنان گوناگونى گفتهاند:
الف) «قطبالدين راوندى» ميگويد: «حضرت در مقام ستايش برخى از بزرگان اصحاب خود است كه پس از رسولخدا (ص) به فتنهآلوده نشدند» ؛
ب) «ابن ابىالحديد» ميگويد: «مقصود عمر بنالخطاب است» (2)
ج) «طبرى» ميگويد:
اين جملهها، سخنان دختر «ابىخثيمه» نوحهگر مدينه است، نه على بن ابىطالب (ع) . هنگامىكه عمر درگذشت، دختر ابىخثيمه اين جملهها را در
رثاى وى گفت و گريست. «مغيره» مىگويد: «هنگامىكه عمر را به خاك سپردند، به خانه على (ع) آمدم تا از او درباره عمر چيزى بشنوم. على (ع) از خانه بيرون آمد در حالىكه غسل كرده و آب غسل را از سر و روى خود مىگرفت، فرمود: خدا ابن خطاب را رحمت كند» . (1)دختر ابىخثيمه راست گفت: او خير خلافت را با خود برد و از شر آن نجات يافت. به خدا قسم اين گفتار مال او نيست، بلكه به او گفتهاند كه اينها را بگويد و مقصود از شر خلافت اوضاع ناگوار است كه در دوران عثمان پيدا شد.
د) «ابنشبه» از «عبدالله بنمالك» نقل ميكند كه ما با على (ع) از دفن عمر بازگشتيم و امامبه خانه رفت و غسل كرد؛ سپس از خانه بيرون آمد و اندكى سكوت كرد. سپس گفت: خدا به نوحهگر عمر خير دهد كه گفت:
«واعمراه! اقام الاود، واعمراه! ذهب نقي الثوب. قليل العيب» . (2)به خدا قسم او از اين جملهها خبر نداشت، بلكه به او آموختند كه چنين بگويد.
با توجه به سخنان بالا مىتوان گفت مرجع سخن (ضماير) در كلمات امامعلى (ع) مشخص نيست و بر پايه نقل طبرى و ابنشبه، اين جملهها ساخته و پرداخته رجال سياسى بوده است كه آنها به نوحهگر آموخته بودند تا درباره مرگ عمر چنين بگويد.
هر جامعهاى آداب و رسومى دارد كه جامعه ديگر آنها را نمىپذيرد؛ براى نمونه، عربها آدابى دارند كه عجمها آنها را نمىپذيرند. نامگذارى در هر قوم و قبيلهاى وجود دارد؛ يعنى هر پدرى با انگيزه ويژهاى براى فرزندان خود نامى برمىگزيند. گاه نامى، مانند نامهاى ايرانى جمشيد، داريوش و. . . نزد گروهى خوب و پسنديده است. اما عربها اين نامها را نمىپسندند؛ چنانكه نامهايى مانند خالد، مالك، شِمر، عُدَى، بكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد و. . . ، نزد آنان مرسوم است. صاحبان اين نامها هم از جنبه خوبى و بدى با يكديگر متفاوتاند؛ برخى، انسانهاى شجاع و نيرومند، برخى ديگر ترسو و شمارى از آنان عالم و برخى ديگر جاهلاند.
ازاينرو، برگزيدن نامى كه يك فرد آن عالم و فرد ديگر آن جاهل است، به معناى دوست داشتن افراد جاهل يا تأييدكردن جهل نيست. نامگذارى به نام خلفا نيز چنين است. از اينرو، كسانى كه نام آنان را بر فرزندان خود نهادهاند، نه به انگيزه برخوردارى خلفا از اين نامها، بلكه به دليل رواج اين نامها ميان عربها بوده است. نامگذارى فرزندان اهلبيت نيز به همين دليل صورت پذيرفته است و هرگز بر پذيرش كارهاى خلفا و محبوبيت آنها دلالت نمىكند.
افزون بر اين، چنين نامگذارى از همكارى و مشاوره حضرت امير (ع) با خلفا يا بيعت وى با آنان - بر فرض تحقق آن - مهمتر نيست؛ پس نه اين همكارى و بيعت و نه آن نامگذارى بر تأييد خلافت دلالت نميكند؛ زيرا افزون بر اينها دلايل قوى ديگرى مانند حفظ اسلام و پرهيز از پديدآمدن اختلاف ميان مسلمانان وجود داشته است و هنگام تعارض دو دليل با يكديگر دليل قويتر را بايد برگزيد.
شيعه همسران پيامبر اسلام را بر پايه آيه ششم سوره احزاب، «امهات مؤمنين» مىداند و آنان را پاس مىدارد، اما افسوس كه برخى از آنان به فرمانهاى خدا و پيامبر پاىبند نبودند. نمونه برجسته اين دعوى، شركت عايشه در جنگ «جَمل» است. بنابراين، مهمترين عامل بدگمانى به زندگى و شخصيت عايشه، همسر پيامبر (ص) كه نگرشى بدبينانه به او در ميان گروههايى از مسلمانان پديد آورد، نقش گستردهاش در طراحى اين جنگ در برابر اميرمؤمنان على (ع) است. او با اين كار افزون بر «خروج عليه امامو خليفه بر حق مسلمانان» ، موجب ريختن خونهاى بسيارى از مسلمانان شد. شمار كشتگان اين جنگ از ده تا 25 هزار نقل شده است. (1)عملكرد ايشان آسيبهاى فراوانى به جامعه اسلامى رساند. عايشه ميدانست كه پيامبر گرامى اسلام (ص) پيش از رحلتش بارها فرموده بود: «يا على! جنگ با تو، جنگ با من است و صلح و دوستى با تو، صلح و دوستى با من است» . (2)
بارى، «عايشه» ، «طلحه» و «زبير» اين سخن پيامبر (ص) و دهها سفارش همانند آن را ناديده گرفتند و با وصى و خليفه مسلمانان درافتادند. بنابر نقل «حاكم نيشابورى» ، رسولگرامى اسلام بارها به همسر خويش، عايشه هشدار داده بود كه مبادا به پيكار با على (ع) برخيزى:
«يا حميرا اَن لا تكوني اَنْتِ» (3)«اى عايشه! مواظب باش تو آن كس نباشى
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 543؛ الجمل، ص 223.
2) مسند احمد، ج 2، ص 442؛ سنن ابن ماجه، ج 1 ص 52، سنن الترمذى، ج 5، ص 656؛ المستدرك، ج3، ص149؛ تاريخ بغداد، ج 7، ص 137؛ مناقب ابن المغازلى، ص 64؛ اُسد الغابه، ص11؛ مجمع الزوائد، ج9، ص 169.
3) المستدرك، ج 3، صص 119 و 12٠؛ كنز العمال، ج 6، صص 83 و 86؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 485؛ مسند احمد، ج 6، ص 97؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 234؛ ج 8، ص 289؛ الاستيعاب، ج 2، ص745؛ الامامة و السياسة، ص 55؛ نورالابصار، شبلنجى، ص 81. .
[كه بر على (ع) خروج مىكند]» .
عايشه پس از اين جنگ آرزو مىكرد كه كاش سنگ بودم (1)، درخت بودم (2)، مرده بودم يا در شمار فراموششدگان جنگ جمل جاى داشتم. (3)او آن حادثه را استخوان گلوگير مىخواند. (4)هنگام قرائت آيه وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ بهگونهاى گريه و بىتابى مىكرد كه روسرى يا مقنعهاش خيس ميشد. (5)اين كارها و سخنان نشان مىدهد كه او از عنوان افتخارآميز «امالمؤمنين» نادرست استفاده كرد؛ چنانكه هنگام وفاتش در پاسخ به اين پرسش كه آيا دوست دارى كنار رسولخدا (ص) دفن شوى؟ چنين گفت: «نه، من پس از پيامبر خدا (ص) حوادثى را پيش آوردم. مرا در بقيع، كنار همسران پيامبر دفن كنيد» . (6)«ذهبى» ، دانشمند بزرگ اهلسنت ميگويد: «مقصود او جنگ جمل است» . (7)
امامعلى (ع) در اين جنگ طرف مقابلش را به فرجام ننگين و آتش جهنم تهديد كرد:
فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا فَإِنَّ الآنَ أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَجْتَمِعَ [يَتَجَمَّعَ] الْعَارُ وَ النَّارُ. (8)
اى طلحه و اى زبير! از رأى خود برگرديد كه اين بازگشت، تنها ننگ را به دنبال دارد، وگرنه ننگ و آتش با يكديگر جمع ميشود.
ازاينرو، شيعيان او را مانند ديگر همسران پيامبر خدا (ص) ؛ يعنى حضرت خديجه و امسلمه نمىدانند.
1) الطبقات الكبرى، ج6، ص 54.
2) «يا ليتني كنت شجراً» . الطبقات الكبرى، ج6، ص 54.
3) الطبقات الكبرى، ج6، ص 54.
4) الطبقات الكبرى، ج6، ص 54.
5) الدر المنثور، ج 5، ص196؛ الطبقات الكبرى، ج6، ص59.
6) عقد الفريد، ج4، ص 4٠5؛ طبقات الكبرى، ج4، ص 54.
7) نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج3، ص 2٠9.
8) نهج البلاغه، نامه 54. .
واژه «افك» بر وزن فكر، بنابر گفته «راغب» ، به هر چيزى گفته مىشود كه وضع اصلى و طبيعىاش دگرگون شده باشد؛ براى نمونه، بادهاى مخالف را «مؤتفكه» مىنامند؛ زيرا از مسير اصلىشان منحرف مىشوند. سپس به هر سخن منحرف از حق و متمايل به خلاف واقع و دروغ و تهمت، «افك» مىگويند. (1)
«مرحوم طبرسى» در «مجمع البيان» مىنويسد:
افك، هر دروغ سادهاى نيست، بلكه دروغ بزرگى است كه صورت اصلى مسئله را دگرگون مىسازد. بنابراين، خود كلمه افك، نشاندهنده اهميت اين حادثه و دروغ و تهمتى است كه در آن زمينه مطرح بود. (2)
خداوند در آيه يازدهم سوره نور، درباره تهمت زدن به شخص بىگناهى در عمل منافى عفت، سخن مىگويد. درباره شأن نزول آيه نظرهاى گوناگون وجود دارد. بنابر پارهاى از روايات شيعى، آيه درباره «ماريه قبطيه» است كه «مقوقس» ، فرمانرواى مصر آنرا به عنوان كنيز به پيامبر (ص) اهدا كرد. (3)ولى بر پايه روايات بسيارى كه اهلسنت
نقل كردهاند، مقصود آيه عايشه است. عايشه بنابر برخى از اين روايتها در يكى از جنگها همراه پيامبر (ص) بود. پس از جنگ، لشكر اسلام بهسوى مدينه به راه افتاد و هنگامى كه شب فرا رسيد، عايشه براى برآوردن حاجتى از لشكر جدا شد. هنگامى كه بازگشت، لشكر را نديد و سرانجام همانجا خوابيد. صبح هنگام يكى از سپاهيان به نام «صفوان» او را يافت و بدون آنكه با وى سخنى بگويد، او را بر مركب نشاند و به شهر رساند. همين رويداد موجب شد كه به عايشه افترا ببندند. آنكه بيش از ديگران به اين ناهنجارى دامن زد، «عبدالله بن ابى بن سلول» منافق بود. (1)
«سيوطى» در اين زمينه چند روايت نقل كرده و در همه آنها شأن نزول آيه را ماجراى عايشه دانسته است. (2)
پيامبر (ص) از اين موضوع سخت برآشفت و رفتارش را با عايشه تغيير داد و از همين روى نزديك بود كه جنگى ميان «اوس» و «خزرج» برپا شود كه رسولخدا (ص) آرامش را بدانان باز گرداند و سرانجام آياتى نازل شد كه نشاندهنده پاكى عايشه و بىپايه بودن آن افترا بود. (3)
بنابراين روايات، كسانى چون «عبدالله بن ابى» به عايشه افترا بستند كه سرانجام با نزول وحى برائت وى ثابت شد. هرچند برخى از بزرگان، هر دو دسته اين روايات را با شأن و مقام پيامبر (ص) ناسازگار و با آيات آمده در اينباره ناهمسو دانستهاند، نكته مهمى كه از آنها مىتوان استنباط كرد، ناپذيرفتنى بودن اين افترا نزد شيعه و سنى است؛ يعنى هر دو گروه به پيراستگى عايشه از آن عمل اعتراف مىكنند.
شيعه نه تنها دامان زنان رسولالله (ص) كه دامان زنان همه پيامبران را از فحشا پيراسته مىداند. «علامه طباطبايى» با نقد روايات افك مىگويد:
ورود فحشا به اهل و خانواده پيامبر موجب انزجار قلبهاى مردم از او مىشود. لذا بر خداوند واجب است كه ساحت همسران انبيا را از لوث زنا و فحشا پاك بدارد و الّا دعوت آنان لغو خواهد بود. (1)
بر پايه همين برهان عقلى، عفت و پاكدامنى واقعى و نه تنها ظاهرى همسران پيامبران ثابت مىشود. البته اين سخن به معناى عصمت همسران رسولخدا (ص) از هر گناه و جرم و خطا نيست.
1) تفسير الميزان، ج 15، ص 1٠3. .
هنگامى كه پيامبر در بستر بيمارى بود، ابوبكر، عمر، ابوعبيدة جرّاح و شمار ديگرى از بزرگان صحابه به شركت در سپاه اسامه براى رفتن به موته شام مأمور بودند. (1)بنابر روايت «واقدى» و «ابنسعد» ، پيامبر (ص) دوشنبه، چهار شب مانده از صفر پس از حجةالوداع و چند روز پيش از وفاتش، به مسلمانان فرمان داد كه براى نبرد با روم آماده شوند و فرداى آن روز اسامه را فراخواند و فرماندهى سپاه را بدو سپرد. (2)اين سپاه، بهرغم تأكيد فراوان رسولخدا، نخست به دليل اعتراض برخى از صحابه به جوانى اسامه، سپس به بهانه تهيه ساز و برگ سفر و سرانجام به سبب رسيدن خبر شدتيافتن بيمارى پيامبر (ص) به اسامه و بازگشت او، ابوبكر، عمر و برخى ديگر، از اردوگاه جُرف به مدينه، حركت نكرد. (3)دانشمندان شيعه برآناند كه اين افراد از فرمان روشن و مؤكّد پيامبر (ص) به شركت در سپاه (جيش) اسامه و حركت بهسوى شام سرباز زدند. (4)
اخبار موجود درباره روزهاى بيمارى پيامبر (ص) ؛ به صراحت بيانگر آن است كه زنان و ديگر كسان حاضر پيرامون بستر رسولخدا (ص) ، به فرمانهاى آن حضرت سر نمىسپردند و گاه فرمانهاى وى را بنابر منافع و اهداف خويش تفسير و تحريف مىكردند (5)شايد برخى از همين حاضران پيرامون بستر بر پايه برخى اغراض، اسامه را
از اردوگاه فراخوانده و از حركت سپاهش جلوگيرى كرده باشند.
پيامبر (ص) در همين روزها مىكوشيد كه سپاه اسامه را به شام روانه سازد. اما بيمارى وى چنان شدت يافت كه هنگام درافتادن بانگ بلال براى اداى نماز، توانايى برخاستن و حضور در مسجد و برگزارى نماز نداشت. پس بر آن شد تا براى اقامه نماز، كسى به جاى خويش بفرستد. درباره چگونگى برپايى اين نماز، كسى كه به امامت آن تعيين گرديد و شمار نمازهايى كه بدون حضور پيامبر برگزار شد، اختلاف است و خبرهاى گوناگونى وجود دارد. (1)
بيشتر اين اخبار كه سندشان به عايشه مىرسد، بر اين دلالت مىكنند كه پيامبر (ص) فرمود: «كسى با مردم نماز بگزارد» . (2)در روايتى نيز از ابنعباس چنين آمده است كه پيامبر (ص) در روز شدت يافتن بيمارىاش فرمود: «كسى پيش على فرستيد و او را فراخوانيد» . عايشه پيشنهاد كرد كه كسى پيش ابوبكر فرستند و حفصه گفت كه كسى نزد عمر فرستند و همه پيش پيامبر (ص) گرد آمدند. پس پيامبر فرمود: «برويد، اگر به شما نياز داشته باشم، شما را فرامىخوانم» . (3)
برخى از علماى اهلسنت براى برجستهتر كردن ماجراى امامت ابوبكر به جاى پيامبر (ص) در نماز، آن را از ادله مهم شايستهتر بودن ابوبكر از اميرمؤمنان در خلافت دانسته و حتى گفتهاند كه پيامبر (ص) نيز در آن نماز به ابوبكر اقتدا كرد. (4)اين سخن مبالغهآميز حتى بر برخى از بزرگان اهلسنت گران آمده و دانشمندى مانند «ابوالفرج عبدالرحمان بنجوزى» ، مفسر و فقيه بزرگ حنبلى را واداشته است كه كتابى به نام «آفة
اصحاب الحديث» در رد چنين ادعاهايى بنويسد.
علماى شيعه نيز، داستان نماز ابوبكر را در روزهاى بيمارى پيامبر (ص) به چند دليل نامعتبر مىدانند:
الف) احاديث منقول از عايشه كمابيش به اين موضوع مىپردازند، اما به هر روى اين خبرها به تواتر نمىرسد و درباره هيچ چيزى بدانها نمىتوان احتجاج كرد. از سوى ديگر، شايد عايشه در اين روايت -- به گفته عمر، در رد شهادت على در قصه فدك - به سود خويش سخن گفته باشد.
ب) به اجماع سيرهنويسان و مورخان (1)، ابوبكر، بنا به فرمان پيامبر (ص) ، مىبايست در آن روزها در اردوگاه جرف و در سپاه اسامه باشد، نه در مدينه. از اين روى، اگر نمازى با مردم در مدينه گزارده باشد، به فرمان پيامبر (ص) نبوده است. قرينههاى زير اين مطلب را تأييد مىكنند:
يك - در روايتى آمده است كه پيامبر به فرا خواندن على فرمان داد، اما كسى از او فرمان نپذيرفت و به جاى على، ابوبكر، عمر و عباس حاضر شدند. (2)
دو - در برخى منابع تاريخى آمده است كه پيامبر پس از آگاهشدن از وقت نماز، فرمود: «كسى با مردم نماز گزارد» و عمر به نماز ايستاد. (3)
سه - پيامبر بهرغم ناتوانى و به يارى دو تن (على و فضل بن عباس) به مسجد آمد و نماز گزارد. (4)
بنابراين، اقامه نماز به امامت ابوبكر نادرست است و از ساختهها و پرداختههاى
كسانى است كه انگيزه سياسى داشتند. به فرض پذيرفتن صحت روايات درباره نماز ابوبكر در روزهاى بيمارى پيامبر، اين روايات به مسئله خلافت ربطى ندارد و تقدم ابوبكر در خلافت را ثابت نمىكند؛ زيرا پيش از اين، پيامبر بارها ديگر صحابه چون «ابوعبيدة جراح» ، «عمرو بن عاص» ، «خالد بن وليد» ، «اسامة بن زيد» ، على (ع) و حتى ابوبكر را مأمور كرده بود كه با مردم نماز گزارند. (1)
1) آفة اصحاب الحديث، ص 28. .
تنها رييس «اوسيان» در سقيفه با ابوبكر بيعت كرد؛ زيرا اوسيان معتقد بودند كه اگر «خزرجيان» فرمانروايى را به دست گيرند، اين كار فضيلتى براى آنان به شمار مىرود و بهرهاى از فرمانروايى برايشان نمىگذارند. ازاينرو، رهبر آنان برخاست و با ابوبكر بيعت كرد و يك نفر هم از خزرجيان به نام «بشير بن سعد» ، پسرعموى «سعد بن عباده» كه روابط تيرهاى با وى داشت، با ابوبكر بيعت كرد. (1)بنابراين، نمىتوان گفت كه همه انصار بيعت كردند.
برخى مىگويند كه سقيفه، زمينه را براى اجراى دموكراسى فراهم كرده بود و حاضران در آن مجلس، با آرامش و انگيزه كامل و بدون كوچكترين درگيرى، توانستند ابوبكر را براى خلافت برگزينند. اما از ميان مهاجران بيش از سه نفر در سقيفه نبود: ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح.
«طبرى» مىنويسد: مهاجران، آماده تجهيز رسولخدا (ص) و غسل دادن و كفن كردن او بودند كه انصار در سقيفه بنىساعده همچون حزبى واحد، جلسه برپا كردند تا در نبود مهاجران، خليفه را برگزينند. آنان به گفتوگو سرگرم بودند كه ناگهان دو نفر از مخالفان سعد بن عباده (نامزد انصار براى خلافت) به نامهاى «معن بن عدى» و «عويمبن ساعده» (2)از راه رسيدند و به ابيبكر گفتند: «نطفه فتنه در حال انعقاد است! انصار در سقيفه بنىساعده گرد آمدهاند تا با سعد بيعت كنند» .
ابوبكر بدون اينكه مهاجران حاضر را خبر كند، به تندى همراه با عمر و ابوعبيده از جا برخاست و خود را به سقيفه رساند و آيين غسل و كفن و نماز و دفن جسد پيامبر (ص) به دست فراموشى سپرده شد. آنان به سقيفه رفتند و سعد بن عباده را سرگرم سخنرانى ديدند. سعد در خطابهاش چنين مىگفت:
اى گروه انصار! شما پيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد. از اينرو، براى شما فضيلتى هست كه ديگران از آن برخوردار نيستند. برخيزيد و كارها را به دست گيريد.
ابوبكر گفت: «خداوند محمد (ص) را براى پيامبرى بهسوى مردم فرستاد و مهاجران نخستين ايمانآورندگان به او بودند» . سپس با سخنان خود دو قبيله انصار را بر ضد يكديگر برانگيخت و گفت:
اگر خلافت و فرمانروايى را خزرجيان به دست گيرند، اوسيان از آنان كمتر نيستند و اگر اوسيان گردن بهسوى آنان دراز كنند، خزرجيان دستكمى از آنان ندارند. از اين دو قبيله خونهايى ريخته شده است و افرادى كشته شدهاند.
هنگامى كه سخنان ابوبكر به پايان رسيد، «حباب بن منذر» ، صحابى بدرى از انصار برخاست و گفت: «اى انصار! برخيزيد و كار خلافت را به دست گيريد. مخالفان شما در سرزمين شما و زير سايه شما، زندگى مىكنند و هرگز جرئت ندارند كه با شما مخالفت كنند» . سپس شمشير خود را بركشيد و رو به ابوبكر گفت: «به خدا سوگند! كسى كه سخن مرا رد كند، بينىاش را با اين شمشير مىكوبم كه من مرد اين كار و شير بيشههايم» . عمر به او گفت: «خدا تو را بكشد!» او در پاسخ عمر گفت: «بلكه خدا تو را بكشد» . در اين هنگام بر سرش ريختند و شمشير را از دستش گرفتند.
عمر به تندى به پيشنهاد حباب بن منذر پاسخ گفت: «هرگز عرب زير بار خلافت شما نمىرود و شما را براى اين كار نمىپذيرد؛ زيرا پيامبر (ص) از انصار نبود» . سكوت مجلس را فراگرفت، ناگهان كسى از خزرج به نام «بشير بن سعد» ، پسر عموى «سعد بن عباده»
كه به او حسد مىورزيد، براى شكستن سكوت، گفت: «پيامبر از قريش است و خويشاوندان پيامبر از ما براى فرمانروايى شايستهترند» .
ابوبكر از اين فرصت استفاده كرد و گامى به پيش نهاد و گفت: «با يكى از اين دو نفر، عمر يا ابوعبيده، بيعت كنيد» . اين پيشنهاد جدى نبود، بلكه زمينهاى بود براى اينكه آن دو از ابوبكر نام برند. بنابراين، هر دو نفر با وى بيعت كردند. ابوبكر بدون اينكه دوباره نام آنان را بياورد، دستش را براى بيعت دراز كرد. سپس «بشير بن سعد» كه از اين رويداد خوشحال شد، با ابوبكر بيعت كرد.
«حباب بنمنذر بدرى انصارى» گفت: «تو فرزند عاق خزرج و نمكنشناس و حسودى!» رييس اوسيان كه از عقبنشينى خزرجيان خوشحال شده بود، با برخى از اعضاى قبيلهاش به گفتوگو پرداخت. آنان گفتند: «اگر خزرجيان گوى خلافت را بربايند، از امتيازى برخوردار مىشوند؛ پس چه بهتر كه با ابوبكر بيعت كنيم» .
پس از بيعت رييس اوسيان، افراد با يكديگر درگير و گلاويز شدند و «سعد بن عباده» كه بيمار بود، زير دست و پايشان رفت و نزديك بود كه كشته شود.
عمر فرياد زد: «سعد را بكشيد! خدا او را بكشد. او منافق و فتنهگر است» . «قيس» ، فرزند سعد از اين جسارت عمر سخت برآشفت و ريش او را گرفت و گفت: «به خدا سوگند! اگر يك مو از سر پدرم كم شود، دندانى برايت نمىگذارم» .
مهاجران حاضر در سقيفه، همين بيعت را كافى دانستند و از سقيفه بيرون آمدند و بهسوى مسجد رفتند و اندكاندك از افراد بيعت مىگرفتند. اما به رغم اين پيروزى، مشكلى ديگر، يعنى اجتماع هجده نفر از بنىهاشم در خانه فاطمه كه جز به بيعت با على دست نمىگشادند، فراروى آنان بود. ازاينرو، براى بيرون راندن اين گروه از خانه و شكستن تحصّنشان، به خانه وحى يورش بردند و نبايستىها روى داد و در تاريخ ثبت شد. (1)
1) تاريخ طبرى، ج2، ص 456؛ تاريخ ابناثير، ج2، ص 137؛ عقد الفريد، ج2، ص249. .
از اين گزارش نكتههاى زير را مىتوان فهميد:
الف) مصالح اسلام و مسلمانان در سقيفه مطرح نبود، بلكه هر گروهى براى مصالح و منافع خود تلاش مىكرد و مىخواست شتر خلافت را بر در خانه خود بخواباند. انصار به خدمات خود به پيامبر و مهاجران به انتسابشان با او فخر مىفروختند، اما از خواست خدا و رسول و مصالح اسلام سخن نمىرفت؛
ب) تنها چهار نفر در سقيفه با ابوبكر بيعت كردند: دو تن از مهاجران (عمر و ابوعبيده) و دو نفر از انصار (بشير بن سعد از خزرج و اسيد بن خضير، رييس اوسيان) . نام ديگران برده نمىشد؛ زيرا رأى شيخ قبيله، جانشين رأى همه بود؛
ج) اين بيعت در فضاى ناآرام صورت پذيرفت و گرفتن بيعت با تهديد و ارعاب فراوان همراه بود.
سرانجام بيعتى تحقق يافت كه از پس آن سعد بنعباده، رييس خزرجيان، به دست جنيان در بيابان كشته شد و «قتيل الجن» لقب گرفت! طبرى از عمر بن خطاب درباره ماجراى سقيفه چنين نقل مىكند:
«كانت فلتة كفلتات الجاهلية» (1)«كارى نسنجيده، همانند كارهاى دوران جاهليت بود» .
حتى خود عمر بن خطاب بعدها چنين تصريح كرد:
«كانت بيعة ابيبكر فلتة، وقى الله شرّها. . .» (2)«بيعت ابىبكر كارى نسنجيده بود. خدا شرّ آن را از ما دور گرداند» .
1) صحيح بخارى، ج 8، ص 25؛ تاريخ طبرى، ج 2ص 459؛ مسند احمد، ج1، ص 55؛ مجمع الزوائد، ج6، ص 5؛ فتح البارى، ج12، ص 129؛ عمدة القارى، ج17، ص 62؛ مصنف صنعانى، ج5، ص 445؛ المعيار و الموازنه، ص38؛ المصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 616؛ سنن الكبرى، ج 4، ص 273؛ صحيح ابنحبان، ج2، ص 148؛ شرح نهجالبلاغه، ج11، ص 12؛ المواقف، ج3، ص6٠٠.
2) تاريخ طبرى، ج 2، ص 446. .
«ابنقتيبه» از علماى برجسته اهلسنت در «الامامة و السياسة» پس از بيان ماجراى وفات پيامبر اعظم و گردآمدن كسانى در سقيفه، موضع اهلبيت (ع) را در برابر انتخاب شدن ابوبكر براى خلافت، چنين باز مىگويد: فرزندان هاشم هنگام بيعت انصار، گرد على بن ابىطالب (ع) بودند. زبير بنعوام نيز با آنان بود. چون مادر زبير، صفيه دختر عبدالمطلب بود، وى نيز از اين روى خود را از فرزندان هاشم به شمار مىآورد. على همواره مىگفت: «زبير با ما بود تا اينكه پسرانش بزرگ شدند. آنان وى را از ما دور كردند» .
على و عباس و خاندان بنىهاشم و زبير از بيعت خوددارى كردند و به خانههاى خود رفتند. عمر با گروهى از جمله «اسيد بن حضير» و «سلمة بن اسلم» به سوى آنان رفتند و به آنان گفتند: «بياييد و با ابوبكر بيعت كنيد» . ولى همگى آنان از اين كار خوددارى كردند. زبير بن عوام با شمشير بيرون آمد. عمر فرمان داد تا زبير را گرفتند. سلمة بن اسلم بهسوى زبير رفت و شمشير او را گرفت و به ديوار زد. پس از اين واقعه زبير بيعت كرد و پس از مدتى بنىهاشم نيز با ابوبكر بيعت كردند. على را نزد ابوبكر آوردند و على گفت: «من بنده خدايم و برادر رسولخدا (ص)» . به على گفتند: «با ابوبكر بيعت كن» .
على گفت:
من از شما بدين كار سزاوارترم. با شما بيعت نمىكنم و شما بايد با من بيعت كنيد. شما خلافت را از انصار گرفتيد. با آنان به اين طريق احتجاج
كرديد كه شما از نزديكان پيامبر (ص) هستيد. درحالىكه شما كار خلافت را از ما اهلبيت غصب كرديد. آيا شما به انصار نگفتيد كه به محمد (ص) نزديكتريد و انصار نيز كار خلافت را به شما تسليم كردند؟ ! من نيز با شما همانطور كه با انصار احتجاج كرديد، احتجاج مىكنم. ما به رسولخدا (ص) در مرگ و زندگى او از شما سزاوارتريم. اگر ايمان داريد، رعايت انصاف را در حق ما به جا آوريد و در غير اين صورت، شما در ستم افتادهايد و خود بهخوبى مىدانيد.
عمر به على (ع) گفت: «تا وقتى كه بيعت نكنى، رهايت نمىكنيم» . على (ع) در پاسخ عمر گفت: «شير را بدوش كه بخشى از آن، از آن تو خواهد بود. كار را براى ابوبكر محكم گير كه فردا آن را به تو بر مىگرداند» . على (ع) در ادامه سخنان خود گفت: «عمر! سوگند ياد مىكنم سخن تو را نمىپذيرم و با او بيعت نمىكنم» . ابوبكر به على گفت: «اگر بيعت نكنى تو را مجبور نمىكنم» .
«ابوعبيده» به على (ع) گفت:
پسر عمو! تو كم سن و سال هستى و آنان بزرگان قوم تواند. تو تجربه آنان را ندارى، به اندازه آنان نيز كارها را نمىشناسى. ابوبكر در كار خلافت از تو نيرومندتر است و كارها را همه جانبه در نظر مىگيرد. بنابراين، كار خلافت را به او بسپار؛ زيرا اگر تو زنده بمانى و عمرى يابى، براى كار خلافت خلق شدهاى و سزاوار در دست گرفتن كار خلافت هستى. تو با ويژگىهايى همچون دانش و آگاهى و فهم و نيز سابقه در دين اسلام و دامادى پيامبر (ص) بر همه آنان برترى.
على (ع) گفت:
اى گروه مهاجران! خدا را در نظر آوريد. خلافت و زمامدارى محمد (ص) را از خانه او خارج نكنيد و در خانههاى خود جاى ندهيد. اهل و خاندان او را از
مقامشان باز نداريد. اى مهاجران! سوگند به خدا! ما سزاوارترين مردم نسبت به كار خلافتيم. ما اهلبيت هستيم. خواننده كتاب خدا كه آن را از روى فهم و بينش مىخواند، از خاندان ماست. ما آگاه به سنت رسولخدا (ص) ، آشنا به كار مردم، بازدارنده مردم از بدى، قسمتكننده بيتالمال بهطور مساوى در ميان مردم هستيم. پس پيروى هواى نفس نكنيد تا گمراه نشويد كه در اين صورت از حق فاصله بيشترى مىگيريد.
«بشير بن سعد انصارى» در پاسخ حضرت على (ع) گفت: «اگر اين سخنان را كه اكنون مىشنويم قبلاً از تو شنيده بوديم، حتى دو نفر نيز با تو به مخالفت بر نمىخاستند» .
على (ع) ، شبانه فاطمه دختر پيامبر (ص) را بر چهارپايى سوار مىكرد و به مجالس انصار مىرفت و از آنان كمك و يارى مىخواست. انصار در پاسخ مىگفتند: «دختر پيامبر (ص) ، بيعت ما با اين مرد به پايان رسيده است. اگر همسر تو قبل از ابوبكر نزد ما مىآمد، ما با ابوبكر بيعت نمىكرديم» .
على (ع) در پاسخ آنان مىگفت: «آيا شما مىخواستيد من پيامبر (ص) را كه رحلت كرده بود، رها مىكردم و براى به دست آوردن خلافت به جنگ و ستيز مىپرداختم؟» فاطمه (س) به انصار گفت: «ابوالحسن آنچه سزاوار بود، انجام داد و شما نيز كارى كرديد كه خداوند آن را حساب خواهد كرد» .
عمر به در خانه على (ع) آمد و از آنان خواست تا بيرون بيايند و با ابوبكر بيعت كنند، ولى آنان از اين كار خوددارى كردند. عمر درخواست هيزم كرد و گفت: «سوگند به كسى كه جان عمر در دست اوست بيرون آييد. وگرنه خانه و اهلش را به آتش خواهم كشيد» . به عمر گفته شد: «اى ابوحفص! فاطمه در آن خانه است» . عمر گفت: «حتى اگر فاطمه نيز در خانه باشد» .
آنانى كه در خانه على (ع) بودند، همگى بيرون آمدند و بيعت كردند، مگر
على. اينچنين گفته شده است كه على سوگند ياد كرده بود از خانه بيرون نيايد و عبا بر دوش نيندازد تا وقتى كه قرآن را گردآورى كند. فاطمه جلوى در ايستاد و گفت:
هيچ مردمى همچون شما ديدارشان براى من بد و نفرتانگيز نيست. جنازه رسولخدا (ص) را بر روى دستهاى ما تنها گذاشتيد و كار خلافت را ميان خود قطعه قطعه كرديد و در اينباره از ما جويا نشديد و حق را به ما باز نگردانديد.
عمر نزد ابوبكر آمد و گفت: «آيا از اين فرد متخلف بيعت نمىگيرى؟» ابوبكر به قنفذ كه آزادشده وى بود، گفت: «برو و على را نزد ما بياور» . قنفذ نزد على آمد و گفت: «خليفه رسولخدا (ص) تو را مىخواند» . على گفت: «چقدر زود بر پيامبر (ص) دروغ روا داشتيد» . قنفذ برگشت و موضوع را به آگاهى ابوبكر رساند. ابوبكر پس از شنيدن سخنان على، گريهاى طولانى كرد. عمر بار دوم گفت: «به كسى كه از بيعت با تو خوددارى كرده است، فرصت مده» .
ابوبكر بار ديگر به قنفذ گفت: «نزد على برو به او بگو، اميرالمؤمنين تو را به بيعت با خود فرامىخواند» . قنفذ نزد على (ع) آمد و وى را از سخنان ابوبكر آگاه گرداند.
على در پاسخ وى گفت: «سبحان الله! چيزى را ادعا كرده است كه از آن او نيست» . قنفذ برگشت و سخنان على را به آگاهى ابوبكر رسانيد. وى نيز بار ديگر گريهاى طولانى كرد. عمر برخاست و گروهى نيز با وى آمدند، تا اينكه به درِ خانه فاطمه (س) رسيدند. فاطمه وقتى آگاه شد چه كسانى پشت در هستند، با صداى بلند چنين گفت: «پدر! رسولخدا (ص) ! چه چيزهايى كه پس از تو، از فرزند خطاب و ابوقحافه ديدم» .
مردم وقتى صدا و گريه فاطمه را شنيدند، گريهكنان برگشتند. نزديك بود قلبهاى آنان پاره و جگر آنان تكه تكه شود، اما عمر و عدهاى باقى ماندند. آنان على را از خانه
بيرون آوردند و وى را نزد ابوبكر بردند.
به على گفتند: «بيعت كن» . على گفت: «اگر بيعت نكنم، چه مىكنيد؟» در پاسخ وى گفتند: «در اين صورت سوگند به خدا! گردن تو را خواهيم زد» . على (ع) گفت: «در اين صورت بنده خدا و برادر رسولخدا (ص) را مىكشيد» . عمر گفت: «بنده خدا را مىكشيم، ولى برادر رسولخدا (ص) را هرگز» .
ابوبكر ساكت بود و سخنى نمىگفت. كسى در آن ميان گفت: «آيا او را فرمان نمىدهى كه با تو بيعت كند» . ابوبكر گفت: «تا زمانى كه فاطمه در كنار اوست او را مجبور بر اين كار نمىكنم» . على كنار قبر رسولخدا (ص) آمد و در حالى كه فرياد مىكشيد و گريه مىكرد، چنين مىگفت: «برادر! اين مردم مرا ضعيف و كوچك نگه داشتهاند و نزديك بود مرا بكشند» .
عمر به ابوبكر گفت: «بيا تا نزد فاطمه برويم! ما او را به خشم آوردهايم» . آن دو آمدند و از فاطمه اجازه داخل شدن به خانه را خواستند. فاطمه به آن دو اجازه نداد. آن دو نزد على رفتند و با او سخن گفتند. على آنان را نزد فاطمه آورد. وقتى كه نشستند، فاطمه صورتش را به سوى ديوار گرفت. سلام كردند، ولى فاطمه پاسخ سلام آنان را نداد.
ابوبكر آغاز به سخن كرد و گفت:
محبوبه رسولخدا (ص) ! سوگند به خدا! نزديكان رسولخدا (ص) نزد من از نزديكان خود، عزيزترند. تو از عايشه نزد من محبوبتر هستى. من دوست مىداشتم روزى كه پدرت رحلت كرد من به جاى او از دنيا مىرفتم. آيا مىانديشى من فضل و برترى تو را نمىشناسم و در عين حال تو را از ميراث رسولخدا (ص) محروم مىكنم؟ ما از رسولخدا (ص) شنيديم كه مىگفت: «ما ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند صدقه است» .
فاطمه گفت: «اگر به شما نشان دهم و حديثى را از پيامبر (ص) براى شما نقل كنم، آيا
آن را مىشناسيد و به آن عمل مىكنيد» .
آن دو گفتند: «آرى» . فاطمه گفت:
شما را به خدا سوگند! آيا شما دو نفر از رسولخدا (ص) نشنيديد كه مىگفت: «خشنودى من در خشنودى فاطمه است. خشم من در خشم فاطمه است. هركس فاطمه دخترم را دوست بدارد، گويى مرا دوست داشته است. هركس فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود كرده است و هركس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است» .
گفتند: «آرى! از رسولخدا (ص) شنيدهايم» . فاطمه گفت:
من نزد خدا و فرشتگان او گواهى مىدهم شما دو نفر مرا به خشم آوردهايد و مرا خشنود نكردهايد و هرگاه كه پيامبر (ص) را ديدار كنم نزد او از شما دو نفر شكايت خواهم كرد.
ابوبكر گفت: «من به خدا پناه مىبرم از خشم پيامبر (ص) و از خشم تو» .
ابوبكر درحالىكه مىناليد شروع به گريه كرد، تا جايى كه نزديك بود قالب تهى كند. فاطمه (س) گفت: «سوگند به خدا! در هر نمازى كه به پا دارم، از خدا عليه تو يارى مىخواهم» .
ابوبكر گريهكنان خارج شد. مردم، گرد ابوبكر جمع شدند و وى به آنان گفت: «. . . مرا تنها رها كنيد؛ زيرا من از اين گروه نيستم. مرا نيازى به بيعت شما نيست. بيعتتان را از من بازگيريد» . مردم به ابوبكر گفتند: «جانشين رسولخدا (ص) ! كار خلافت برقرار نمىماند و اگر خلافت برقرار نماند، دين خدا نيز باقى نخواهد ماند» . ابوبكر در پاسخ مردم گفت:
سوگند به خدا! اگر اينچنين نبود و از سستى و مندرسشدن اين ريسمان نمىترسيدم، شبى را به روز نمىرساندم كه بيعت يك مسلمان بر گردنم باشد و دليل آن نيز سخنانى است كه از فاطمه شنيدهام.
على (ع) تا زمانى كه فاطمه زنده بود با ابوبكر بيعت نكرد. فاطمه (1)پس از پدرش رسولخدا (ص) فقط 75 شب زنده بود. (2)
1) علامه اقبال لاهورى، درقصيدهاى درباره جايگاه و منزلت حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا (س) چنين مىگويد: بانوى آن تاجدارى هل اتى مرتضى مشكل گشا شير خدا پادشاه كلبهاى ايوان او يك حسام و يك زره سامان او مادر آن مركز پرگار عشق مادر آن كاروان سالار عشق نورى و هم آتشى فرمانبرش گم رضايش در رضاى شوهرش آن ادب پرورده صبر و رضا آسيا گردان و لب قرآن سَرا گريههاى او ز بالين بىنياز گوهر افشاندى به دامان نماز اشك او برچيد جبريل از زمين همچو شبنم ريخت بر عرش برين رشته آيين حق زنجير پاست پاس فرمان جناب مصطفى است ورنه گرد تربتش گرديدمى سجدهها بر خاك او پاشيدمى
2) الامامة و السياسة، ج 1، صص12 و3٠؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 443؛ عقد الفريد ابن عبدربه، ج 4، ص87؛ انساب الاشراف، ج1، ص 586. .
فدك سرزمينى آباد و حاصلخيز در نزديكى خيبر (كمابيش 14٠ كيلومترى مدينه) بود. «يوشعبن نون» ، از سران فدك، آن سرزمين را به پيامبر (ص) تسليم كرد و ساكنان آنجا متعهد شدند كه نيمى از حاصل آن را هر سال به پيامبر (ص) واگذارند و از آن پس زير پرچم اسلام زندگى كنند.
سرزمينهايى كه در اسلام با نبرد و جنگ گرفته مىشوند، از آن همه مسلمانان، و اداره آن به دست حاكم شرع است. اما سرزمينهايى كه بدون هجوم نظامى و اعزام نيرو به دست مسلمانان مىافتد، از آنِ خود پيامبر (ص) و امامپس از اوست.
ازاينرو، پيامبر (ص) فدك را به دختر خود حضرت زهرا (س) بخشيد. محدثان شيعه و گروهى از دانشمندان اهلسنت نوشتهاند: «هنگامى كه آيه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ ؛ «حق خويشاوندان را بپرداز» (اسراء:26) نازل شد، پيامبر (ص) دخترش فاطمه (س) را خواست و فدك را به وى واگذارد» . (1)
عامه و خاصه مىنويسند كه چون اين آيه نازل شد، پيامبر (ص) سرزمين فدك را به فاطمه (س) بخشيد. پس از درگذشت پيامبر، بر پايه اغراض سياسى، دختر پيامبر را از مِلْك خود محروم و كارگرانش را از آنجا بيرون كردند.
اميرالمؤمنين (ع) در نامهاى به «عثمان بن حنيف» در اينباره چنين مينويسد: «آرى از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده فدك در دست ما بود. مردمى بر آن بخل ورزيدند و مردمى ديگر سخاوتمندانه از آن ديده پوشيدند و بهترين داور خداست. . . . (2)
از اين سخن مىتوان دانست كه فدك از زمان پيامبر در دست فاطمه (س) و على (ع) بود.
افزون بر اين، هنگامى كه ابوبكر فدك را گرفت، به فاطمه (س) گفت: «شاهد بياور كه مالك فدكى» . او على (ع) ، «امأيمن» و «رباح» را نزد خليفه آورد. اما خليفه گواهى آنان را نپذيرفت و فاطمه (س) سوگند ياد كرد كه ديگر با ابوبكر سخن نگويد. (1)
سپس ابوبكر به حديث مجعولى استناد كرد و گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود:
«نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِياءِ لا نُورَثُ» ؛ «ما گروه پيامبران ارث برده نمىشويم [ارث بهجا نمىگذاريم]» .
حضرت فاطمه (س) فرمود كه اين حديث با قرآن مخالف است؛ زيرا قرآن مجيد از قول زكرياى پيامبر مىگويد:
فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ (مريم: 5و6)
[پروردگارا!] تو از نزد خود جانشينى به من ببخش كه وارث من و وارث دودمان يعقوب باشد.
از اين آيه مىتوان فهميد كه زكريا از خودش ارث مىگذارد.
«يعقوبى» نقل مىكند كه فاطمه (س) ، دختر پيامبر خدا (ص) نزد ابوبكر آمد و ميراث خود را از پدرش خواستار شد. اما ابوبكر به او گفت: پيامبر خدا گفته است:
«إنّا مَعاشِرَ الأَنبياءِ لا نورَثُ، ما تَرَكَنا صَدَقَةٌ» ؛ «ما گروه پيامبران ارث برده نمىشويم، آنچه بهجاى مىگذاريم، صدقه است» .
پس گفت:
أفي اللهِ أَن تَرِثَ أَباكَ وَلا أَرِثَ أَبي، أَما قالَ رَسُولُالله: المَرءُ يَحفَظُ في وُلدِه؟ (2)
آيا حكم خداست كه تو از پدرت ميراث برى و من از پدرم ميراث نبرم، آيا پيامبر خدا نگفته است كه حق مرد درباره فرزندانش رعايت مىشود؟
پس ابوبكر گريست.
حضرت فاطمه (س) از خطا و لغزش، معصوم و از مصداقهاى آيه تطهير بود (1)و ازاينرو، امكان نداشت كه در فهم آيه و سنت پيامبر اشتباه كند يا چيزى غيرواقعى به پيامبر نسبت بدهد.
بنابراين، چه فدك ملك شخصى پيامبر بوده و بعد از فوت ايشان به حضرت زهرا (س) رسيده و چه پيامبر در زمان حياتش آن را به ايشان بخشيده باشد، به هر روى از آن زهرا (س) بوده است.
1) جامع البيان، ج 8، ص 22؛ احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص471؛ تفسير ثعلبى، ج 9، ص35؛ الصواعق المحرقه، ص 243؛ اسباب النزول، واحدى، ص 239؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص36. .
جريان رفتار ناپسند خلفا با حضرت زهرا (س) ، در كتابها و منابع حديثى و تاريخى (1)اهلسنت ذكر شده است؛ چون آتشزدن درِ خانه حضرت زهرا (س) يا دستكم تهديد به آتشزدن درِ خانهاش به انگيزه گرفتن بيعت، همچنين خطبههاى آن حضرت در مسجد پيامبر (ص) و گواهى ايشان بر خلافت حضرت على و سخنانشان با مهاجر و انصار، اين رويدادها را تأييد مىكند.
براى تبيين بيشتر اين موضوع، گزارش واقعه فدك را از «صحيح بخارى» ، يكى از منابع ششگانه اهلسنت نقل مىكنيم و داورى در اينباره را به خواننده گرامى واگذار مىكنيم:
أنَّ فاطمةَ (س) بِنْتَ النَّبيِّ (ص) أرْسَلَتْ إلى أَبيبَكْرٍ تَسْألُهُ مِيراثَها مِنْ رَسُولِاللهِ (ص) مِمّا أفاءَ اللهُ عَلَيْهِ بِالْمَدِينةِ وَفَدَكَ وَما بَقِيَ مِنْ خُمْسِ خيبر، فَقَالَ اَبُوبَكْرٍ: «إنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قالَ: لا نورَثُ ما تركنا صدقَةٌ. إنَّما يَأكُلُ آلُمُحَمَّد (ص) فِي هذَا الْمالِ وَ انّي وَاللهِ لا اُغيّر شَيئاً مِنْ صَدَقةِ رَسُولِ الله (ص) عَنْ حالِهَا الَّتِي كانَ عَلَيْها فِي عَهْد رَسُولِ الله (ص) ولأعمَلنَّ فِيها بِما عَملَ بِهِ رَسُولُالله (ص)» . فأبى اَبُوبكرٍ اَنْ يَدفَع إلى فاطمةَ مِنها شَيْئاً فَوَجَدَتْ فاطِمةُ على اَبيبكر في ذلك فَهَجرَتْهُ فَلَمْ تُكلِّمْه حَتّى تُوفِّيَتْ وَعاشَتْ بَعْدَ النَّبيِّ (ص)
1) عالمان اهلسنت نيز وقوع اين رويدادها را ميپذيرند. اما درباره آنها راه توجيه را در پيش ميگيرند. البته با توجه به روايات معتبر نقل شده از پيامبر درباره شأن و منزلت حضرت زهرا، مانند «فاطمه بضعة مني فمن اغضبها اغضبني» ؛ «فاطمه پاره تن من است هركس او را خشمناك نمايد مرا خشمگين كرده است» ، به هيچ روى توجيهى درباره آزار آن حضرت پذيرفته نيست. .
سِتّةَ اشْهُرٍ. فَلَمّا تُوفّيتْ دَفَنَها زَوجُها عليٌّ لَيلاً وَلَمْ يُؤذِنْ بِها أَبابكرٍ وَصَلَّى عَلَيها. . . (1)
حضرت فاطمه (س) ، دختر پيامبر (ص) پيش ابوبكر رفت و از او ميراثش را از پيامبر درخواست نمود (ارث از فئ مدينه، فدك و يك پنجم خيبر) . ابوبكر در جواب گفت: «پيامبر فرموده است ما چيزى را به ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى بماند صدقه است. به خدا سوگند تغيير نمىدهم چيزى از صدقه رسولخدا را آنگونه كه در زمان پيامبر بوده است و عمل مىكنم همانگونه كه پيامبر در مورد آن عمل نموده بود» . پس ابوبكر از واگذار نمودن آن به فاطمه (س) امتناع كرد. سپس حضرت فاطمه (س) از او دورى و قهر نمود و با او سخن نگفت تا اينكه از دنيا رفت. آن حضرت بعد از پيامبر شش ماه زندگى كرد. هنگامى كه وفات نمود، همسرش حضرت على (ع) او را شبانه دفن نمود و بر او نماز خواند و به ابوبكر اجازه شركت نداد.
موضوع تهديد زهرا (س) به آتشزدن خانهاش در صورت بيعتنكردن اهل خانه، از رويدادهاى تاريخى به شمار ميرود كه افزون بر منابع شيعى در بسيارى از منابع تاريخى اهلسنت نيز آمده است. (2)
حضرت على (ع) در برابر اين رخداد صبر كردند و با آن همه شجاعتشان شمشير نكشيدند؛ زيرا به رغم اين پندار كه تنها راه رسيدن به حق، در همهجا استفاده از شمشير و زور است و تنها با توسل به نيروى قهرآميز حق را مىتوان ستاند، سيره پيامبر گرامى اسلام (ص) نشان مىدهد كه آن بزرگواران هرگز با توسل به زور به دنبال اجراى رسالت خود و تبليغ دين نبودند و حتى در بسيارى از زمانها براى دستيابى به مصالح مهمتر،
ستمها را بر خود و پيروانشان تحمل مىكردند.
حضرت على (ع) نيز با آگاهى از آسيبهاى قيام او براى جامعه اسلامى، از برخورد مسلحانه خوددارى كرد تا اصل اسلام محفوظ بماند و براى كسانى كه با سخنان امامعلى (ع) آشنايى دارند، به خوبى روشن است كه امام در نهج البلاغه گاهى به حق غصب شده خويش نظر داشته است. اما زمانى كه مصالح اسلام و جامعه اسلامى به ميان مىآيد به وحدت دعوت مىكند. آن حضرت خطاب به ابوموسى اشعرى مىفرمايد:
وَ لَيسَ رَجُلٌ، فَاعْلَمْ، اَحْرَصَ عَلى جَماعَةِ اُمَّةِ مُحَمَّدٍ (ص) اُلفَتِها مِنِّي اَبتَغي بِذلكَ حُسنَ الثَّوابِ وَ كَرَمَ المَآب. (1)
پس بدان در امت اسلام، هيچكس همانند من وجود ندارد كه به وحدت امت محمد و به انس گرفتن آنان به همديگر از من دلسوزتر باشد. من در اين كار پاداش نيك و سرانجام شايسته را از خدا مىطلبم.
يا مىفرمايد:
وَاللهِ لأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَلَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلاّ عَلَيَّ خَاصَّة. (2)
سوگند به خدا به آنچه انجام دادهايد گردن مىنهم، تا هنگامى كه اوضاع مسلمانان رو به راه باشد و از هم نپاشد و جز من به ديگرى ستم نشود.
امام على (ع) به خوبى مىدانست كه هرگونه اقدامى در آن موقعيت به جنگ داخلى بين مسلمانان منجر مىشود و نتيجه اين كار شكست مسلمانان را در برابر دشمنان داخلى و خارجى كه در كمين نشسته و براى نابودى اسلام لحظه شمارى مىكردند، همراه دارد. ازاينرو با توجه به خطرات مختلف و گوناگونى كه مسلمانان را تهديد مىكرد، منافقان داخلى، از يكسو و دشمنان خارجى مانند يهود و روم از سوى ديگر
كه تهديد جدّى براى مسلمانان به حساب مىآمد، حضرت از قيام به حق خود بازايستاد.
بنابراين اگر امام على (ع) در برابر ظلمهايى كه بر خود آن حضرت و اهلبيت (ع) شد، تحمل و صبر نمود، به اين معنا نيست كه حقانيت جريان حاكم را ثابت نمايند يا اينكه بر امام على (ع) و حضرت زهرا (س) اقدام ظالمانه از طرف خلفا صورت نگرفته باشد. بلكه امام به خاطر مصالح بالاتر و مهمتر از اقدام مسلحانه خوددارى نمود.
على (ع) پس از رحلت پيامبر بزرگ اسلام (ص) ، به دليل برخى رخدادها از صحنه سياسى امت اسلامى كنار رفت و تا پايان خلافت خلفاى سهگانه (25 سال) ، خار در چشم و استخوان در گلو داشت (1)و سكوت كرد. آن حضرت در اين سالها از تلاش باز نايستاد و به آموزش معارف اسلامى پرداخت، اما ذوالفقارش در نيام بود و در هيچ نبردى شركت نكرد.
«مسعودى» در «مروج الذهب» مىنويسد: «هنگامى كه فرماندهى سپاه براى حمله به ايران به ايشان پيشنهاد شد، او امتناع كرد و از آن اكراه داشت:
فَأَبى عَلِيُّ ذلِكَ وَ كَرِهَهُ» . (2)
نبود گزارش تاريخى از شركت آن حضرت در جنگهاى دوران خلفا، خود بهترين دليل بر اين سخن است. درباره مادر «محمد بنحنفيه» سه ديدگاه وجود دارد:
الف) او «خوله» دختر «جعفر بن قيس» و سهم ابوبكر بود كه وى او را به امامعلى (ع) داد؛
ب) رسولخدا (ص) ، اميرمؤمنان (ع) را براى جهاد به يمن فرستاد و آن حضرت بر بخشى از كنيزان دست يافت كه «خوله» در ميان آنان بود و سهم آن حضرت شد؛
ج) «ابن ابىالحديد» ميگويد:
بنىاسد در دوران خلافت ابىبكر بر «بنىحنفيه» يورش بردند و «خوله» را اسير
كردند و به مدينه آوردند و على (ع) او را خريد. هنگامى كه اين خبر به خويشان او رسيد، به مدينه آمدند و على (ع) آنان را شناخت و از مظلوميتشان آگاه شد، خوله را آزاد و آنگاه با وى ازدواج كرد. (1)
از امامباقر (ع) پرسيدند: «جد بزرگوارتان، امامت شيخين را نپذيرفت. اما چرا با اسيرى از اسيران آنان به نام خوله ازدواج كرد؟» امامفرمود: «من پاسخ شما را نمىگويم. اين موضوع را از جابر بنعبدالله انصارى بپرسيد كه در آن واقعه حاضر بوده است» .
آنان نزد «جابر» رفتند و او گفت:
من گمان ميكردم كه ميميرم و كسى اين حقيقت را از من نميپرسد. بشنويد و فراگيريد! اسيران را حاضر كردند و «خوله حنفيه» وارد شد و به مردم نگريست. آنگاه به سوى قبر رسولخدا (ص) رفت و ناليد و آه كشيد و با صداى بلند گريست و گفت: «سلام من بر تو اى رسولخدا و بر اهلبيت تو. اين امت تو ما را مانند اهل نوبه و ديلم اسير كردند. ما گناهى جز اين نداشتيم كه دوستان اهلبيت تو بوديم. هنگامى كه بر سر ما ريختند، گفتيم: چرا ما را اسير ميكنيد؟ ما كه شهادتين ميگوييم. گفتند: زكات ندادهايد. گفتيم: مردان ما زكات ندادند، زنان چه تقصير دارند؟ آنان ساكت شدند؛ گويى كه سنگ در دهان داشتند» . (2)
به دليل ديدگاههاى گوناگون تاريخى در اين زمينه، نمىتوان به واقعيت تاريخى آن پى برد.
اين مطلب را «ابنكثير» در «البداية و النهايه» (1)از «سيف بنعمر» نقل مىكند كه از جاعلان حديث و دروغگويان تاريخ است و به هيچ روى به روايت او نمىتوان اعتنا كرد و همه نويسندگان علم رجال او را تضعيف كردهاند. سيف، واضع «احاديث منكَر» و به زنديق بودن متهم است. او از پيش خود اصحابى خيالى مانند «عبدالله بنسبأ» را مىساخت و براى متهم كردن شيعيان، روايات آنان را به شيعه نسبت مىداد.
«ابنحجر عسقلانى» در «تهذيب التهذيب» ، او را «وضّاع حديث» مىخواند، احاديثش را «منكَر» مىشمارد و وى را به زنديق بودن متهم مىكند. (2)وى شخصيت «عبدالله بن سبأ» يهودى را ساخت تا شيعيان را بدنام كند.
«حلبى» ، از برخى محققان نقل مىكند كه او به زنديق بودن و جعل حديث متهم است. (3)«ذهبى» درباره او مىنويسد: «از مجهولان مانند هشام بنعروه و عبيدالله بنعمرو و. . . حديث نقل مىكرده است و برخى از مورخان او را متروك و به زندقه متهم دانسته و احاديث او را منكر شمردهاند» .
بنابراين، جريان رفتن عمر به بيت المقدس و جانشينى امامعلى (ع) از سوى او بىاعتبار است و با آن نمىتوان ثابت كرد كه روابط دوستانه بين اميرالمؤمنين (ع) و عمر برقرار بوده است.
مورخان و سيرهنويسان در خصوص ازدواج امكلثوم، دختر امامعلى (ع) با عمر، اختلاف نظر دارند. برخى بر اين باورند كه امكلثوم با عمر ازدواج نكرد. «شيخ مفيد» بر اين عقيده است كه خبر وارد شده در تزويج امكلثوم ثابت نيست؛ زيرا در سلسله سند آن، «زبير بن بكار» است كه موثق نيست و به خاطر دشمنى با على (ع) ، اين حديث صادر شده است. (1)
اگر از نظر تاريخى چنين ازدواجى صورت گرفته باشد، چنانكه اهلسنت بر آن اصرار دارند، به لحاظ عقلانى و محتواى روايات، تحقق اين ازدواج درخور تأمل و از جهات ذيل، دور از ذهن است. (2)
درباره اين ازدواج و مقدمات آن، در كتابهاى اهلسنت مطالبى نقل شده است كه بسيار زشت و زننده و دور از شأن يك مسلمان با ايمان است؛ نمونههايى از آن را بيان مىكنيم:
يك - «ابن عبدالبر» در «استيعاب» نقل مىكند:
عمر به على (ع) گفت: «امكلثوم را به همسرى من دربياور كه من مىخواهم با اين پيوند، به كرامتى كه احدى به آن نرسيده است، دست يابم!»
على (ع) فرمود: «من او را به نزد تو مىفرستم. . .» . على (ع) امكلثوم را همراه با پارچهاى نزد عمر فرستاد و فرمود: «از طرف من به او بگو: اين پارچهاى است كه به تو گفته بودم» .
امكلثوم نيز پيام على (ع) را به عمر رساند. عمر گفت: «به پدرت بگو، من پسنديدم و راضى شدم، خدا از تو راضى باشد» . آنگاه عمر دست بر ساق امكلثوم نهاد و آن را برهنه كرد! امكلثوم گفت: «چه مىكنى؟ ! اگر تو خليفه نبودى، بينىات را مىشكستم» . آنگاه نزد پدر برگشت و گفت: «مرا نزد پيرمرد بدى فرستادى» . (1)
دو - در نقل ديگرى از «ابن حجر عسقلانى» آمده است: «امكلثوم ناراحت شد و خطاب به عمر گفت: اگر تو خليفه نبودى به چشمت ضربهاى مىزدم! [آن را كور مىكردم]» . (2)
سه - «خطيب بغدادى» زشتتر از اين را در كتاب خود نقل كرده، مىنويسد:
در پى درخواست عمر، على (ع) دخترش را آرايش كرد و او را سوى عمر روانه كرد. وقتى كه عمر او را ديد، برخاست و ساق پايش را گرفت و گفت: «به پدرت بگو من پسنديدم (سه بار تكرار كرد)» . وقتى دختر به نزد پدر آمد، گفت: «عمر مرا بهسوى خود خواند و هنگامى كه برخاستم، ساق پايم را گرفت و گفت: از جانب من به پدرت بگو من پسنديدم!» (3)
راستى اين نقلها چقدر ناخوشايند است كه پدرى چون على (ع) دخترش را بدينصورت نزد بيگانهاى بفرستد و پس از آنكه دختر، برخورد زشت او را نقل مىكند، پدر نيز عكسالعملى انجام ندهد!
كسانى كه چنين چيزهايى را مىگويند، آيا توجه دارند كه اين رفتار خليفه دوم به عدالت وى صدمه مىزند و آنچه را در باب «عدالت صحابه!» مىگويند، خدشهدار مىكند؟
«سبط بن جوزى» از ديدن اين سخنان بسيار برآشفته شده، مىنويسد: «به خدا سوگند اين كار قبيح است. حتى اگر آن دختر، كنيزكى هم بود، چنين كارى جايز نبود [چه برسد كه او حرّه بود]» .
سپس مىافزايد: «به اجماع مسلمانان، لمس زن اجنبى جايز نيست؛ پس چگونه آن را به عمر نسبت مىدهند» . (1)
روشن است كه چنين نقلهايى را نه شيعيان مىپذيرند و نه عالمان منصف و حقجوى اهلسنت. ولى گروهى در تاريخ دست بردهاند و براى صدمهزدن به چهره قدسى اميرمؤمنان على (ع) به اين نوع گفتههاى ركيك روى آوردهاند و درباره اين ازدواج، افسانهها گفتهاند!
همانگونه كه گفته شد، «يعقوبى» و «طبرى» ، سال ازدواج امكلثوم را با عمر، هفدهم هجرى دانستهاند. (2)در آن سال، امكلثوم كمتر از نُه سال داشت. آيا پذيرفتنى است كه على (ع) دختر هشت ساله خود را - با رضايت، به نكاح پيرمردى 57 ساله، با فاصله سنى حدود 5٠ سال، درآورد؟ !
در برخى از كتابهاى تاريخى نيز نقل شده است كه على (ع) پس از درخواست
1) تذكرة الخواص، سبط بن جوزى، ص 321.
2) «ابن سعد» نيز در «طبقات» مىنويسد: «تزوّجها عمر بن الخطاب و هي جارية لم تبلغ» ؛ «عمر با امكلثوم ازدواج كرد، درحالىكه هنوز امكلثوم به سن بلوغ نرسيده بود» ؛ طبقات الكبرى، ج 8، ص 338. ابن جوزى نيز مىنويسد: «عمر در حالى با امكلثوم ازدواج كرد كه وى به سن بلوغ نرسيده بود» ؛ المنتظم، ج 4، ص 237. .
عمر گفت: «إنّها صبيّة» (1)«او كودك است» . آيا با اين حال مىتوان باور كرد كه على (ع) به اين ازدواج (2)راضى شده باشد؟
تندخويى عمر زبانزد عام و خاص بود و در كتابهاى اهلسنت به اين ويژگى اشاره شده است؛ مثلاً هنگامى كه به خلافت رسيد، به نقل از «ابن سعد» در «طبقات» اولين سخنى كه بر روى منبر گفت، اين بود:
أَللّهُمَّ إنّي شَديدٌ [غَليظ] فَلَيَّني وإنّي ضَعيفٌ فَقَوِّني وإنّي بَخيلٌ فَسَخِّني. (3)
خدايا! من تندخويم، پس مرا نرم و ملايم قرار ده و من ضعيفم، پس مرا قوى ساز و من بخيلم، پس مرا سخى گردان.
ولى از روايات اهلسنت، به دست مىآيد كه اين حالت، همچنان در او باقى ماند؛ زيرا از تاريخ استفاده مىشود كه به همين دليل، برخى از زنان، همسر وى نمىشدند.
«طبرى» نقل مىكند كه عمر، امكلثوم، دختر ابوبكر را از عايشه خواستگارى كرد، درحالىكه او كوچك بود. عايشه ماجرا را با خواهرش امكلثوم در ميان گذاشت. امكلثوم گفت: «من نيازى به او ندارم!» عايشه گفت: «نسبت به خليفه بىميلى؟» پاسخ داد:
نَعَم، إنّه خَشِنُ العَيْشِ، شَديدٌ عَلَى النِّساءِ. (4)
آرى، زيرا او در زندگى سختگير است و نسبت به زنان نيز با خشونت برخورد مىكند.
1) طبقات الكبرى، ج 8، ص 339.
2) هرچند فاصله سنى پيامبر (ص) با برخى از همسرانش نيز زياد بود، ولى مىدانيم آنها با افتخار به همسرى پيامبراكرم (ص) درمىآمدند و گاه پيشنهاد ازدواج، از طرف خود آنان مطرح مىشد و اين مسئله، با ازدواج مورد بحث - كه على7 با آن موافق نبود و عمر با اصرار از امكلثوم خواستگارى كرد - تفاوت دارد.
3) طبقات الكبرى، ج 3، ص 2٠8.
4) تاريخ طبرى، ج 4، ص 199؛ الكامل فى التاريخ، ابوالحسن على بن ابوالكرم محمد (ابن اثير) ، ج 3، ص54. .
مشاهده مىكنيم كه حتى دختر كوچكى مانند امكلثوم، فرزند ابوبكر نيز از خشونت وى باخبر بود.
مطابق نقل ديگر، امكلثوم دختر ابوبكر، به خواهرش عايشه گفت: «تو مىخواهى من به ازدواج كسى درآيم كه تندى و سختگيرى او را در زندگى مىدانى؟ !» سپس گفت:
واللهِ لَئِنْ فَعَلْتِ لأَخْرُجَنَّ إلى قَبرِ رَسُولِ اللهِ (ص) وَلأَصِيحَنَّ بِهِ. (1)
به خدا سوگند! اگر چنين كنى، كنار قبر پيامبر خدا مىروم و در آنجا فرياد مىزنم.
همچنين مطابق نقل «بلاذرى» ، «طبرى» و «ابن اثير» ، هنگامى كه «يزيد بن ابوسفيان» از دنيا رفت، عمر از همسرش، «امابان» ، دختر عتبه، خواستگارى كرد. وى نپذيرفت و گفت:
لأَنَّهُ يَدْخُلُ عابِساً ويَخْرُجُ عابِساً، يَغْلُقُ أبوابَهُ، ويَقِلُّ خَيرَهُ. (2)
او عبوس و خشمگين وارد منزل مىشود و عبوس و عصبانى خارج مىشود. درِ خانه را مىبندد و خيرش اندك است.
بنابراين، چگونه مىشود امامعلى (ع) با رضايت خاطر، دخترش را به او داده باشد؟
«ابن حجر» در كتاب خود مىنويسد:
هنگامى كه عمر، امكلثوم را از على (ع) خواستگارى كرد، آن حضرت فرمود: «من دخترانم را براى فرزندان [برادرم] جعفر نگه داشتهام» . عمر اصرار كرد و گفت: «او را به ازدواج من درآور كه هيچ مردى مانند من از او مراقبت نخواهد كرد» . على (ع) نيز پذيرفت و عمر، نزد مهاجران آمد و گفت: «به من تبريك
بگوييد!» گفتند: «چرا؟» گفت: به خاطر تزويج با دختر على (ع) ؛ زيرا پيامبر (ص) فرمود:
«كُلُّ نَسَبٍ وَ سَبَبٍ سَيُقْطَعُ يَوْمَ الْقِيامَةِ إلاّ نَسَبِي وَ سَبَبِي» ؛ «هر نسب و سببى در روز قيامت قطع خواهد شد، مگر نسبت و خويشاوندى با من» . لذا خواستم با اين ازدواج از اين موهبت بهرهمند شوم. (1)
«ابن اثير» اين عبارت را آورده است كه عمر گفت: «من پيش از اين با آن حضرت [به خاطر آنكه پدرزن او بودم] نسبت پيدا كردم و اكنون دوست داشتم داماد اين خاندان شوم» . (2)
مطابق نقل يعقوبى، عمر علت اين درخواست را به خود على (ع) نيز گفت. (3)
بيان اين انگيزه از سوى خليفه دوم بعيد است و تصور نمىشود كه چنين انگيزهاى، وى را وادار به خواستگارى امكلثوم كند؛ زيرا مطابق نقل «بلاذرى» در «انساب الاشراف» : هنگامى كه على (ع) حاضر نشد با ابوبكر بيعت كند، عمر بهسوى خانه آن حضرت حركت كرد، درحالىكه فتيلهاى آتشين در دست داشت. فاطمه را نزديك درِ خانه ديد؛ فاطمه (س) وقتى عمر را با آتش ديد، فرمود: «
يَابْنَ الخَطّابِ! أتُراكَ مُحرِقاً عليَّ بابي » ؛ «اى پسر خطاب! تو مىخواهى درِ خانه مرا بسوزانى؟ !» عمر با صراحت گفت: «آرى!» (4)
دانشمند معروف اهلسنت «ابن قتيبه دينورى» مىنويسد:
عمر دستور داد هيزم بياورند و آنها كه در منزل فاطمه اجتماع كرده بودند را تهديد كرد كه از خانه بيرون بيايند و بيعت كنند، وگرنه خانه را آتش مىزنم. به او گفته شد:
«يا أَباحَفصٍ! إنَّ فيها فاطمة، فقال: وإنْ» (5)«اى اباحفص! [كنيه عمر] فاطمه داخل اين خانه است! گفت: هرچند فاطمه آنجا باشد» .
«طبرى» نيز حمله به خانه على (ع) و تهديد به سوزاندن خانه را آورده است. (1)
آيا آزردن فاطمه و بىاحترامى به آن حضرت، با ازدواج با دخترش، به انگيزه نجات اخروى سازگار است؟ ! آن هم آزردن كسى كه آزار و رنجش او، آزار رسولخدا (ص) است: «
فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّي يُؤذِيني ما آذاها » . (2)
بنابراين، به فرض كه ازدواجى هم صورت گرفته باشد، به يقين نمىتواند جهت انتساب به خاندان پيامبر (ص) روز رستاخيز باشد؛ بلكه انگيزههاى ديگرى داشته است!
كتابهاى اهلسنت، بهطور گسترده و به گونههاى مختلف، اين ماجرا را نقل كردهاند كه بخشهايى از آن گذشت. برخى از محققان، اسناد حديث را بررسى كرده و روشن ساختهاند كه اسناد همه آنها - طبق معيارهاى خود اهلسنت نيز - ضعيف است. (3)
در «صحيح بخارى» نيز به اين ماجرا اشارهاى شده است. (4)بسيارى از عالمان اهلسنت، همه آنچه در اين كتاب آمده است را صحيح مىدانند، ولى در سند اين حديث در صحيح بخارى، «ابن شهاب زُهرى» واقع شده است. او هر چند از نظر علماى رجال اهلسنت توثيق شده است، ولى از نقلهاى تاريخى برمىآيد كه با بنىاميه و دشمنان اهلبيت (ع) همكارى نزديك داشته و احتمال جعل در خبر وى وجود دارد. (5)ازاينرو، ماجراى اين ازدواج در صحيح مسلم -با آنكه پس از صحيح بخارى نوشته شده- نيامده است.
علاوه بر آنكه صحيح بخارى، به علت اينكه حديث متواتر غدير را در كتاب خود
نياورده و حديث متواتر ثقلين را از قلم انداخته (با آنكه ديگر كتب صحاح آوردهاند) مورد انتقاد انديشمندان منصف و صاحبنظران غير متعصب است.
با صرفنظر از تأملاتى كه درباره جزئيات اين ماجرا ذكر شد، اگر اصل ازدواج هم پذيرفته شود، بر وجود رابطه نيكو ميان اميرمؤمنان على (ع) و خليفه دوم دلالت نمىكند. رواياتى كه از شيعه و سنى نقل شده است، نشان مىدهد كه خليفه دوم، به سبب موقعيت خود در جايگاه خلافت مسلمانان از تهديد استفاده مىكرد (كه شرح آن خواهد آمد) و مىدانست طرف او مردى است كه براى هدف مهمتر، يعنى حفظ اصل اسلام و ميراث نبوى (ص) ، تحمل و بردبارى مىنمايد و به درگيرى و نزاع اقدام نمىكند؛ همچنانكه خود آن حضرت درباره مسئله با اهميتى همانند غصب خلافت به صبرى جانكاه روى آورد؛ آنجا كه مىفرمايد:
فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْباً. (1)
صبر كردم درحالىكه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مىنگريستم كه ميراث مرا به غارت مىبرند.
اكنون به سراغ تهديدهايى مىرويم كه در ماجراى ازدواج امكلثوم صورت گرفت: مطابق نقل «ابن جوزى» هنگامى كه عمر امكلثوم را از على (ع) خواستگارى كرد، على (ع) فرمود: «او كودك است» . عمر [با ناراحتى] گفت:
إنَّكَ وَاللهِ ما بِكَ ذلك، ولكن قَدْ عَلِمنا ما بِك. (2)
به خدا سوگند! اينكه مىگويى عذر نيست [و بهانه است] و ما مقصود تو را مىدانيم [كه با ما خوب نيستى].
در اين تعبيرات، ناخوشايندى عمر از جواب رد على (ع) آشكار است.
«طبرانى» در «المعجم الكبير» و «هيثمى» در «مجمع الزوائد» آوردهاند كه على (ع) با عقيل، عباس و حسنين (ع) درباره درخواست خليفه دوم مشورت كرد. آنگاه در برابر سخن عقيل فرمود:
وَاللهِِِِِِِِِِِِِِ ما ذاكَ منْ نَصيحَةٍ وَلكِنْ دِرّةَ عُمَر أَحْرَجَتهُ إلى ما تَرى. (1)
اين سخن او از سر خيرخواهى نبود، بلكه تازيانه عمر او را به آنچه مىبينى واداشته است.
در منابع روايى اماميه، تهديد به صورت روشنتر بيان شده است. در روايتى كه «هشام بن سالم» از امامصادق (ع) نقل مىكند، آمده است:
هنگامى كه عمر، امكلثوم را از على (ع) خواستگارى كرد، حضرت فرمود: او كودك است [و جواب رد به او داد]. عمر، عباس عموى پيامبر را ملاقات كرد و ماجرا را براى وى بيان كرد و آنگاه عباس را اينگونه تهديد كرد:
«أما وَاللهِ لاُعوِّرَنَّ زَمْزَمَ وَ لا أدعُ لَكُمْ مَكْرَمةً إلّا هَدَمْتُها وَ لاُقيمَنَّ عَلَيْهِ شاهِدَيْنِ بِأَنَّهُ سَرِقَ، وَ لاُقَطِّعَنَّ يَمِينَهُ» ؛ «به خدا سوگند! من چاه زمزم را [كه افتخار سقايت آن با توست] پر خواهم كرد و تمامى كرامتى كه براى شماست از بين خواهم برد و دو شاهد براى اتهام سرقت بر ضد او (على (ع)) اقامه مىكنم و دستش را قطع خواهم كرد!»
عباس نزد على (ع) آمد و تهديدات عمر را بازگو كرد و از آن حضرت خواست كه امر ازدواج را به عهده او بگذارد و على (ع) نيز به دست او سپرد (2)و عباس آن را سامان داد و امكلثوم را به تزويج عمر درآورد. (3)
بنابراين، اگر ازدواجى با شرايط خاص صورت گيرد و امامى همانند اميرمؤمنان (ع) به سبب مصلحتى مهم به اين امر رضايت دهد، نه اشكالى بر آن حضرت وارد است و نه علامت مودّت و دوستى است.
در مجموع، درباره ازدواج امكلثوم با خليفه دوم، تأملاتى وجود دارد كه اصل ازدواج را مورد ترديد قرار مىدهد و با فرض صحت ماجرا، نمىتوان آن را نشانه محبت ميان اميرمؤمنان على (ع) و خليفه دوم دانست؛ زيرا روشن شد كه اين ازدواج به سبب تندخويى و تهديدات خليفه و خويشتندارى و بردبارى مولاى متقيان على (ع) براى مصلحتى مهمتر و براى جلوگيرى از نزاع داخلى و تضعيف كيان اسلام صورت گرفته است. در حقيقت داستان اين ازدواج، برگ ديگرى از دفتر قطور مظلوميت على (ع) است.
عمر چند روز پيش از مرگش براى گزينش خليفه پس از خود، شش نفر را برگزيد و كار خلافت را به شوراى آنان واگذارد. حضرت «على (ع)» ، «طلحه» ، «زبير» ، «عبدالرحمان» ، «عثمان» و «سعد بن ابىوقاص» اعضاى اين شورا بودند. عمر، ابوطلحه انصارى را با پنجاه نفر از انصار مأمور كرد كه پشت در خانهاى كه در آنجا بحث و گفتوگو مىكنند، بايستد و منتظر كارشان باشد. او گفته بود كه اگر پنج نفر از اعضاى شورا پس از سه روز يكى را از ميان خود برگزيدند، گردن نفر مخالف را بزنيد و اگر چهار نفر با هم توافق كردند و دو نفر مخالفت كردند، گردن دو نفر مخالف را بزنيد و اگر سه نفر بر يكى توافق كردند و سه نفر بر ديگرى، با كسى بيعت كنيد كه عبدالرحمان با وى بيعت مىكند. (1)
«متقى هندى» در «كنزالعمال» از «محمدبنجبير» و او از پدرش چنين روايت كرده است: «عمر گفت: اگر عبدالرحمان بنعوف بر كسى دست گذاشت و او را انتخاب كرد، شما نيز با وى بيعت كنيد» . (2)
همچنين، «هشام بن سعد» از «زيد بن اسلم» و او از پدرش نقل كرده است كه عمر گفت: «اگر سه نفر يك رأى و سه نفر رأى ديگرى داشته باشند، شما با گروهى بيعت كنيد كه عبدالرحمان در آن است و گفته او را بشنويد و از وى اطاعت كنيد» . (3)
سه روز از قتل خليفه دوم گذشت و على (ع) ، عثمان، عبدالرحمان، سعد، زبير و طلحه در خانه (1)عايشه گرد آمدند و به شور و بحث پرداختند. عبدالرحمان گفت:
براى اينكه ميان مسلمانان تفرقه نيفتد، ما با موافقت يكديگر يكى را از خودمان به خلافت بايد انتخاب كنيم. هركس ديگرى را از خود شايستهتر مىداند، رأيش را بدو بسپارد و به نفع او كنار برود و من خود به خلافت طمع ندارم.
طلحه رأى خود را به عثمان سپرد و به نفع او كنار رفت. سعد نيز حق خود را به عبدالرحمان و زبير نيز حقش را به على داد. (2)
«طبرى» علت مخالفت نكردن سعد را با عبدالرحمان و علت مخالفت نكردن عبدالرحمان را با عثمان، پيوند خويشاوندى آنان مىداند و مىگويد:
فَسَعْدٌ لا يُخالِفَ ابنَ عَمِّهِ عَبْدَالرَّحمنِ وَ عَبْدُالرَّحمنِ صَهْرُ عُثمانَ لا يَختَلِفُونَ فَيُوَلِّيها عَبدُالرَّحمنِ عثمانَ أو يُوَلِّيها عُثمانُ عَبدَالرَّحمنِ. (3)
سعد با پسر عمويش عبدالرحمان مخالفت نمىكرد و عبدالرحمان داماد عثمان بود و با هم مخالفت نمىكردند. عبدالرحمان عثمان را يا عثمان عبدالرحمان را به خلافت برمىگزيد.
على (ع) از اين موضوع آگاه بود كه عبدالرحمان جانب خويشاوندى را رعايت خواهد كرد و ازاينرو، وقتى عثمان پيشنهاد كرد ما هر دو به عبدالرحمان وكالت دهيم تا هرچه را او صلاح مىداند، به نيكى سامان دهد، على (ع) اين وكالت را نپذيرفت و فرمود: «من به شرطى عبدالرحمان را به حكميت مىپذيرم كه جانب خويشاوندى را با تو ناديده گيرد و رضاى حق و مصلحت امت را در نظر آورد» . (4)
از سوى ديگر، خليفه مخالف را تهديد كرده بود و عثمان در پى مخالفت على (ع) گفت: «اى على! مخالفت جايز نيست. بر پايه وصيت خليفه، هركس مخالفت كند جز كشته شدن راه ديگرى ندارد. تو نيز عبدالرحمان را به حكميت برگزين» .
على (ع) به ناچار اين پيشنهاد را پذيرفت. عبدالرحمان مردم را در مسجد گرد آورد تا در حضور مهاجر و انصار رأى خود را اعلام و به ظاهر مشورت كند. برخى از صحابه بزرگ مانند: «عمار ياسر» و «مقداد» جايگاه ممتاز حضرت على (ع) و اهلبيت پيامبر (ص) را يادآورى كردند و از عبدالرحمان خواستند كه على (ع) را به خلافت برگزيند. (1)
عبدالرحمان براى اينكه بىطرفى و بىنظرى خود را نشان دهد، بهسوى على رفت و گفت:
اى على! من هم مصلحت را در آن مىبينم كه امروز همه مسلمانان با تو بيعت كنند، اما تو نيز بر پايه دستور خدا و سنّت پيامبر (ص) و به روش دو خليفه پيشين حكومت كن. (2)
على (ع) فرمود: «من به دستور خداوند و سنّت پيغمبر (ص) و روش و اجتهاد خودم كه همان رضاى خدا و سنّت پيامبر است رفتار مىكنم، نه به روش ديگران» . (3)
عبدالرحمان بهسوى عثمان رفت و همان جمله را بازگفت و عثمان شرط او را پذيرفت. عبدالرحمان به عثمان دست داد و او را به خلافت برگزيد (4)و ديگر اعضاى شورا به پيروى از عبدالرحمان بيعت كردند. على (ع) خشمناك ايستاده بود. عبدالرحمان گفت: «بيعت كن، وگرنه گردنت زده خواهد شد!»
هنگامى كه عبدالرحمان با عثمان بيعت كرد، حضرت على (ع) فرمود:
حَبَوتَهُ حَبْوَةَ دَهرٍ، لَيسَ هذا اوّلَ يَومٍ تَظاهَرْتُم فيه عَلَينا فَصبرٌ جَميلٌ وَاللهُ المُستعانُ عَلى ما تَصفونَ وَاللهِ ما وَلّيتَ عُثمانَ إلّا لِيَرُدَّ الأَمرَ اليكَ وَاللهُ كُلَّ يَومٍ في شأنٍ. (1)
بخشيدى مدتى از زمان حكومت را. اين اولين روزى نيست كه عليه ما كار مىكنيد. جز صبر راه ديگرى را در پيش نمىگيرم و خدا را كمك مىگيرم به آنچه شما نسبت مىدهيد. به خدا سوگند تو عثمان را به حكومت برنگزيدى مگر اينكه بعد از او حكومت به تو باز گردد و خدا هر روزى در كار جديدى است.
بنابراين، تركيب شورا به گونهاى بود كه بىگمان امامعلى (ع) در آن انتخاب نمىشد؛ يعنى امامدر آن شوراى شش نفره، دو رأى داشت: رأى خودش و پسرعمهاش زبير بن عوام. چهار نفر ديگر همه با اماممخالف بودند و بىگمان امامعلى (ع) در اين وضع رأيى نداشت.
گزينش اين افراد از شگردهاى سياسى براى جلب كردن توجه مهاجران و انصار و پايان يافتن داستان به نفع ديگران بود؛ يعنى خليفه ميخواست شورايى برپا شود تا نتيجه شور آن را مهاجران و انصار بپذيرند. او ناچار بود كه امامعلى (ع) را در اين شورا بگنجاند، اما به حقيقت، به امامعلى (ع) خدمت نكرد. بلكه در پى رسيدن به هدف خود بود.
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 297؛ تاريخ ابناثير، ج 3، ص 37؛ عقد الفريد، ج 4، ص 1٠1. .
دفاع اماماز عثمان بدان معنا نيست كه حضرت حكومت وى را قانونى مىدانست و ازاينرو، از او دفاع كرد و مانع قتلش شد، بلكه اين كار به دلايل زير صورت پذيرفت:
انتقادهاى شديد اماماز عثمان، موجب پيدايى اين نگرش شده بود كه ايشان مخالف عثمان است و شايد وى را بكشد. امامازاينرو به دفاع از عثمان پرداخت كه به قتل وى متهم نشود. البته دشمنان امامبه رغم دفاع ايشان از عثمان، وى را به قتل عثمان متهم كردند و از اين ابزار براى انحراف افكار عمومى بهره بردند. اگر امامبه دفاع از عثمان نمىپرداخت، اين اتهام بسيار نيرو مىگرفت. امامكوشيد تا با دفاع خود از خليفه تا اندازهاى از انحراف افكار عمومى جلوگيرى كند و از قوت اين اتهام بكاهد.
معاويه در نامهاى به اماماو را به قتل عثمان متهم كرد و امام (ع) در پاسخ او به رفع اتهام از خود و دلايل انتقادش از عثمان پرداخت. (1)
اگرچه امامعلى خلافت عثمان را قانونى نمىدانست، از رفتن انقلابيان به خانه وى و كشتنش خشنود نبود؛ زيرا عثمان اگر هم مستحق كشته شدن بود، بر پايه قانون بايد محاكمه و با او رفتار مىشد. هنگامى كه انقلابيان به در خانه امامآمدند و از وى
1) نهج البلاغه، نامه 28. .
خواستند كه رهبرى انقلاب را به عهده گيرد، امامآنان را از قتل عثمان بازداشت؛ زيرا قتل كسى كه در جايگاه خليفه حكومت مىكرد، باب خليفهكشى را در تاريخ اسلام باز مىكرد و اين كار پىآمدهايى داشت كه به صلاح امت اسلامى نبود.
امامآنگاه كه ميانجى شد و خواستههاى آنان را براى عثمان بازگفت، نگرانىاش را از كشته شدن او در مسند خلافت و باز شدن باب فتنهاى بزرگ، چنين اعلام كرد:
من تو را به خدا سوگند مىدهم كارى نكنى كه پيشواى مقتول اين امت بشوى؛ زيرا اين سخن گفته مىشود كه در اين امت يك پيشوا كشته خواهد شد كه كشته شدن او درِ كشت و كشتار را بر امت خواهد گشود و كار امت را مشتبه خواهد ساخت و فتنهها را در امت برخواهد انگيخت كه حق را از باطل نشناسند و در آن فتنهها غوطه بخورند. (1)
«شهيد مطهرى» در اينباره مىنويسد: «. . . على (ع) با روش عثمان مخالف است. در عين حال مخالف است كه باب خليفهكشى باز شود. نمىخواهد خليفه را بكشند كه باب فتنهها بر مسلمانان بازگردد» . (2)
امامبا دفاع كردن از عثمان در پى اين بود كه ماجرا بدون خونريزى پايان يابد و برخى از فتنهها و توطئهها روى ندهد. امامبه درستى پيشبينى مىكرد كه پس از قتل عثمان برخى از پيروان و دوستان او مانند معاويه از ابزار قتل او بهره خواهند گرفت و زمينههاى فتنههاى بزرگ را فراهم خواهند آورد. به گفته شهيد مطهرى، قتل عثمان مولود فتنههايى بود كه قرنها دامنگير اسلام شد و آثار آن هنوز هست. (3)
جنگهاى جمل، صفين و نهروان، نخستين فتنههاى برآمده از قتل عثمان به شمار مىروند. حضرت على (ع) اين رهبر موفق و دلسوز، با توجه به اين دلايل و بر پايه وظيفه خود، براى منافع همه مسلمانان و اصل اسلام تلاش كرد؛ چنانكه 25 سال براى رعايت مصالح اسلامى در برابر خلفا ساكت ماند و حتى با آنان در برخى از مسائل همكارى كرد.
١٢. چرا امامعلى (ع) در ابتدا از پذيرفتن خلافت خوددارى كرد و فرمود: «دَعُوني وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي » (1)«مرا رها كنيد و كسى ديگر جز من بجوييد» ؟
«دَعُوني وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي »؛ «مرا رها كنيد و كسى ديگر جز من بجوييد» ؟
جامعه اسلامى پس از رحلت رسولخدا (ص) به انحراف و تفرقه دچار شد. در اين ميان، برخى از مسلمانان به رغم رأى و نظر روشن پيامبر (ص) درباره جانشين خود، به گزينش فرد ديگرى دست زدند و به سفارشها و تأكيدهاى ايشان در اينباره توجه نكردند. پيامبر اسلام (ص) ويژگيهاى خليفه را برشمرده، به دستور پروردگار خليفه پس از خود را تعيين كردند. اما افسوس كه برخى از مسلمانان دستور خداوند را زير پا گذاشتند و بر اساس نظر خود فردى ديگر را انتخاب و جامعه را از حق واقعياش محروم كردند. نتيجه اين انحراف در جامعه اسلامى، روى كارآمدن افرادى مانند وليد بود كه در حال مستى نماز صبح را چهار ركعت گزارد (2)و تصرف بىحساب و كتاب در بيتالمال مسلمانان، از ديگر پيآمدهاى اين گزينش بود.
مردم پس از قتل عثمان در چنين وضعى نزد اسوه تقوا و عدالت، يعنى على (ع) رفتند. اما ايشان به اين دليل كه زمينهاى براى پذيرش عدالت در جامعه نبود، خلافت را نپذيرفت. آن حضرت ميدانست كه مردم در چنين اوضاع، عدالت او را تاب نمىآورند و در برابر ايشان مىايستند. سخنان على (ع) در اينباره بهخوبى وضع جامعه آن روز را آشكار مىكند:
مرا بگذاريد و ديگرى را به خلافت برداريد؛ زيرا كارى كه ما را در پيش است رنگ و روهاى آن از اندازه بيش است. دلها بر آن نپايد و خردها آن را
نپذيرد. افقها را ابرهاى تيره آشوب فرا گرفته و شيوههاى درست از ميان رفته و شاهراه راستى تغيير يافته و بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم، طبق آنچه خود مىدانم، رفتار خواهم نمود. (1)
حضرت در خطبهاى ديگر فرمود:
مردم همانند شتران تشنهاى كه به آب نزديك شده و ساربان رهايشان كرده و عقال (پاىبند) از آنها گرفته، بر من هجوم آوردند و به يكديگر پهلو مىزدند، فشار مىآوردند چنانكه گمان كردم مرا خواهند كشت يا بعضى به وسيله بعضى ديگر مىميرند و پايمال مىگردند. پس از بيعت عمومى مردم مسئله جنگ با معاويه را ارزيابى كردم، همه جهات آن را سنجيدم تا آنكه مانع خواب من شد. ديدم چارهاى جز يكى از اين دو را ندارم: يا با آنان مبارزه كنم يا آنچه را كه محمد (ص) آورده انكار نمايم؛ پس به اين نتيجه رسيدم كه تن به جنگدادن آسانتر از تن به كيفر پروردگار دادن است و از دست دادن دنيا آسانتر از رها كردن آخرت است. (2)
همچنين فرمود:
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد! اگر حضور فراوان بيعتكنندگان نبود و ياران، حجت را بر من تمام نمىكردند و اگر خداوند از علما عهد و پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مىساختم و آخر خلافت را با كاسه اول آن سيراب مىكردم. آنگاه مىديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغالهاى بىارزشتر است. (3)
اين سخنان امامروشن ميسازد كه وضع عمومى جامعه آن روزگار براى اجراى عدالت آماده نبود و ايشان به همين علت براى نشستن بر جايگاه حكومت انگيزهاى نداشتند. اما به هر روى مردم گرد آمدند و بر ايشان براى قبول خلافت فشار آوردند و چون حجت را بر على (ع) تمام كردند، آن حضرت سرانجام خلافت را پذيرفتند.
البته رويدادهاى دوران خلافت امامعلى (ع) ، بر آگاهى ژرف و پيشبينى درست ايشان درباره وضع جامعه آن روز دلالت ميكند؛ زيرا مردم بيعت خود را با آن حضرت شكستند و تا هنگام شهادتش با او دشمنى كردند.
امامعلى (ع) در آن نامه به «جدال احسن» با دشمن پرداخت؛ يعنى الزام خصم به چيزى كه به آن معتقد است و خود را بدان ملزم ميداند. بر پايه عقيده معاويه درباره خلفاى پيشين، اجتماع و اجماع مسلمانان بر خلافت يك نفر در مدينه، ديگر مسلمانان را به پيروى از او وامىداشت. حضرت استدلال مىكنند كه بنابر همين نگرش پذيرفته نزد شما (معاويه) ، مسلمانان با من بيعت كردهاند و از اينرو، بايد به اطاعت درآيى و از فرمان حكومت مركزى سرنپيچى. قرآن كريم مىفرمايد: اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (نحل: 125)
با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن! پروردگارت، از هركسى بهتر مىداند چه كسى از راه او گمراه شده است و او هدايتيافتگان را بهتر مىشناسد.
خداى سبحان در اين آيه مباركه سه روش را براى استدلال در برابر دشمن به مسلمانان ميآموزد:
الف) برهان و دليل علمى؛
ب) پند و اندرز و نصيحت؛
ج) جدل؛ يعنى استدلال كردن با مسلمات پذيرفته او.
بنابراين، امير مؤمنان (ع) با دشمن لجوج خود، به شيوه سوم سخن مىگويد و لحن
سخن گفتنش بر اين دلالت مىكند كه راه جدال و محكوم كردن او را با منطق خود، در پيش گرفته است: «آنان كه با آن سه نفر بيعت كردهاند، با من نيز بيعت كردهاند؛ پس چه شد كه بيعتشان را با آن سه نفر پذيرفتى و درباره من آن را نپذيرفتى؟»
امامدر نامه ديگرى مىنويسد:
برادرت، يزيد امير ابوبكر در شام بود و به بيعت عمر در مدينه گردن نهاد. تو امير عمر بودى و به بيعت عثمان در مدينه سر سپردى. اكنون نيز به بيعت با من بايد گردن نهى؛ زيرا همه آنها يكسانند.
امامبا بيعت مهاجر و انصار و پس از اصرار فراوان آنان، زمام خلافت را به دست گرفت و چون معاويه را فرد صالحى نمىدانست، او را از استاندارى شام عزل كرد. به امامگفتند: «شما مهلت دهيد تا بر كارهاى كشور مسلط شويد، آنگاه او را عزل كنيد» . فرمود: «به خدا سوگند! يك روز هم نمىتوانم او را در اين مسند بپذيرم» . بنابراين، معاويه دنياطلب، سر به شورش نهاد و خونخواهى عثمان را بهانه و على (ع) را به دست داشتن در كشتن او متهم كرد. اميرمؤمنان (ع) در اين هنگام آن نامه را نوشت و فرمود:
چرا سر به شورش نهادهاى؟ دو چيز را مىتوانى دليل اين شورش بدانى:
خلافت من نامشروع است، درحالىكه با خلافت پيشينيان از نظر كم و كيف يكسان است؛ يعنى بيعتكنندگان با آن سه نفر، با من نيز بيعت كردند.
دست داشتن من در قتل عثمان كه اگر از عقلت بپرسى و هوا و هوس را كنار نَهى، مرا بىگناهترين فرد در كشتن عثمان مىيابى.
بنابراين، امامدر پى بيان مسئلهاى كلامى و عقيدتى نيست، بلكه به دنبال از ميان بردن عذر انسان شورشگرى است كه مىخواهد اوضاع را به هم بريزد و اماممىخواهد او را با منطق از مركب شر پايين بياورد؛ چنانكه با طلحه و زبير و خوارج كرد تا بتواند از جنگ و خونريزى جلوگيرى كند.
بنابراين، امام (ع) در برابر كسانى كه به امامت منصوصش ايمان نداشتند و بهانهجويى مىكردند، به روش پذيرفته بيعت نزد آنان استدلال مىكرد تا زمينه نافرمانى از وى برچيده شود. او به معاويه و همانندان وى گوشزد مىكرد، چنان كه خلافت خلفاى سهگانه را مشروع مىدانيد، خلافت مرا بايد بپذيريد و در برابر آن تسليم شويد. بلكه خلافت او مشروعتر بود؛ زيرا بيعت با وى گستردهتر و از روى رضايت و رغبت عمومى صورت پذيرفت.
بنابراين، استدلال به بيعت با نصب امامبه فرمان خدا و پيامبر (ص) و تأكيدى بودن بيعت، به هيچ روى ناسازگار نيست.
امام (ع) در جايى به حديث ثقلين اشاره مىكند: (1)
مردم! كجا مىرويد؟ چرا از حق منحرف مىشويد؟ پرچمهاى حق برافراشته و نشانههاى آن آشكار است. با اينكه چراغهاى هدايت روشنگر راهند، چون گمراهان به كجا مىرويد؟ چرا سرگردانيد؟ درحالىكه عترت پيامبر شما ميان شماست. آنها زمامداران حق و يقيناند، پيشوايان دين و زبانهاى راستى و راستگويانند. پس بايد در بهترين منازل قرآن جايشان دهيد و همانند تشنگانى كه بهسوى آب شتابانند، بهسويشان هجوم ببريد. اى مردم! اين حقيقت را از خاتم پيامبران بياموزيد كه فرمود: «هر كه از ما مىميرد، در حقيقت نمرده است و چيزى از ما كهنه نمىشود» . پس آنچه را نمىدانيد، نگوييد؛ زيرا بسيارى از حقايق در امورى است كه ناآگاهانه انكار مىكنيد. (2)
ايشان در جايى ديگر به موضوع وصيت و وراثت استدلال مىفرمايد:
1) از نصوصى است كه درباره امامت به آن استشهاد مىكنند.
2) «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَالأَعْلامُ قَائِمَةٌ وَالآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَالْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلامُ الدِّينِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطَاشِ أَيُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (ص) إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ وَ يَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبَالٍ فَلا تَقُولُوا بِمَا لا تَعْرِفُونَ فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنكِرُون» . نهج البلاغه، خطبه 6٠. .
كسى را با خاندان رسالت نمىشود مقايسه كرد و آنان كه پرورده نعمت هدايت اهلبيت پيامبرند، با آنان برابر نخواهند بود. عترت پيامبر (ص) اساس دين و ستونهاى استوار يقين مىباشند. شتابكننده، بايد به آنان بازگردد و عقبمانده بايد به آنان بپيوندد؛ زيرا ويژگىهاى حق ولايت به آنها اختصاص دارد و وصيت پيامبر (ص) نسبت به خلافت مسلمانان و ميراث رسالت، به آنها تعلّق دارد. هماكنون [كه خلافت را به من سپرديد] حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جايگاهى كه از آن دور مانده بود، بازگردانده شد. (1)
1) «. . . وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلايَةِ وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَة. . .» . نهج البلاغه، خطبه 2. .
مهمترين مشكل فراروى امامپس از رسيدن به خلافت، انحرافات دينى و بدعتهايى بود كه در زمان خلفا بهوجود آمده بود. امامدر عهدنامهاش به مالك با اشاره به انتخاب افراد صالح، درباره دنيادارى دينداران چنين فرموده است:
فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا. (1)
همانا اين دين در دست بدكاران اسير گشته بود كه با نام دين به هواپرستى پرداخته و دنياى خود را به دست مىآوردند.
اكنون به شمارى از اين بدعتها اشاره مىشود:
الف) برخى از صحابه و خلفا، با وجود قرآن و سنت و تنها بر پايه «مصلحتگرايى» به تشريع احكام دست مىزدند. «ابوجعفر نقيب» از اهلسنت معتدل، در اينباره مىگويد:
صحابه بهطور متحد و يكپارچه، بسيارى از نصوص (كلمات رسولخدا (ص)) را ترك كردند و اين به دليل مصلحتى بود كه در ترك آنها تشخيص مىدادند؛ نظير سهم «ذوىالقربى» و سهم «مؤلفة قلوبهم» . (2)
امامعلى (ع) در خطبهها به شكل گسترده به مخالفت با اين نظر پرداخته و از تعهد خود به سنت نبوى سخن گفته است. آن حضرت با اشاره به عرضه شدن نظرهاى
گوناگون و متعارض مىفرمايد:
. . . در صورتى كه خدايشان يكى پيامبرشان يكى و كتابشان يكى است. آيا خداى سبحان آنها را به اختلاف امر فرمود كه اطاعت كردند؟ يا آنها را از اختلاف پرهيز داد و معصيت خدا نمودند؟ آيا خداى سبحان دين ناقصى فرستاد و در تكميل آن از آنها استمداد كرده است؟ آيا آنها شركاى خدايند كه هرچه مىخواهند در احكام دين بگويند و خدا رضايت دهد؟ آيا خداى سبحان دين كاملى فرستاد، پس پيامبر (ص) در ابلاغ آن كوتاهى ورزيد؟ درحالىكه خداى سبحان مىفرمايد: «ما در قرآن چيزى را فروگذار نكرديم» . (1)
امام (ع) در خطبه ديگرى از لغزش دستههاى گوناگون ابراز شگفتى مىكند و مىفرمايد:
نه گام بر جاى گام پيامبر (ص) مىنهند و نه از رفتار جانشين او پيروى مىكنند. . . به شبهات عمل مىكنند و در گرداب شهوات غوطهورند. نيكى در نظرشان همان است كه مىپندارند و زشتىها همان است كه آنها منكرند. در حلّ مشكلات به خود پناه مىبرند و در مبهمات تنها به رأى خود تكيه مىكنند. گويا هر كدام امام و رهبر خويش مىباشند كه به دستگيرههاى مطمئن و اسباب محكمى كه خود باور دارند، چنگ مىزنند. (2)
عمر و خليفه سوم براى خود اين حق را قائل بودند كه در برخى از كارها به تشريع ويژه بپردازند و سنت را كنار بگذارند. براى نمونه، عثمان برخلاف سنت پيامبر و حتى خلفاى پيش از خود، نمازش را در منا تمام خواند. مسلمانان به تدريج رفتار خلفا را سنت شرعى تخلفناپذير شمردند و از آنان پيروى كردند. خود عمر هنگام مرگش گفت: معيننكردن جانشين، سنت [پيامبر] است و معين كردن جانشين هم سنت
[ابوبكر]. (1)بنابراين، عمل ابوبكر نيز از ديد او «سنت» شمرده مىشده است.
ب) يكى از نمونههاى روشن برخورد امامبا اين بدعتها، جلوگيرى او از نماز «تراويح» بود. عمر اين نماز را «بدعت خوب» مىخواند. هنگامى كه امامدر «كوفه» بود، كسانى نزد آن حضرت آمدند و از او خواستند كه براى نماز تراويح آنان در ماه رمضان امامى معين كند. حضرت آنان را از اين كار نهى فرمود. اما شبهنگام فرياد «
وارمضاناه » يا «
وا عمرا » بلند شد. «حارث اعور» نزد امامآمد و گفت: «مردم به ضجه افتاده و از سخن شما خشمگين شدهاند» . امامفرمود: «رهاشان كن تا هر كارى مىخواهند بكنند و هركس را كه مىخواهند به امامت جماعت برگزينند» . (2)
اين نقل نشاندهنده اين است كه امامبا چه قومى سر و كار داشته و آنان تا چه اندازه از او پيروى مىكردهاند.
ج) امامدر اذان خود نيز جمله «
حي على خير العمل » را مىگنجاند. درحالىكه اين جمله را عمر حذف كرد (3)و اذان ناقصى ميان اهلسنت بر جاى ماند. «ابنرشد اندلسى» خبر اذان على (ع) را با جمله «
حي على خير العمل » آورده و برخى از فقهاى اهلسنت آوردن آن را در اذان اجازه دادهاند. (4)
د) يكى از انحرافات مهمى كه انحرافهاى ديگرى به دنبال آورد، جلوگيرى از نقل و كتابت حديث بود. «رشيد رضا» گفته است: «اين كار كه به دليل بىاعتنايى به سنت
1) طبقات الكبرى، ج3، ص342.
2) مستطرفات السرائر، ابن ادريس حلى، ص146؛ بحارالانوار، ج96، ص38؛ وسائل الشيعه، ج5، ص193؛ تفسير العياشى، ج1، ص 175، به نقل از همان.
3) بنابر روايتى ابنعباس مىگويد: خليفه دوم به اين دليل به حذف «حى على خير العمل» فرمان داد كه مبادا مردم جهاد را رها كنند و بگويند نماز بهترين اعمال است. پس چرا آن را ترك كنيم و به جهاد روى بياوريم؛ يعنى براى اينكه مسلمانان دچار چنين سستى و رخوتى در جهاد نشوند، خليفه ثانى از گفتن «حى على خير العمل» نهى كرد. تشيع در تسنن، ص 22٠.
4) المحلى، ج 3، ص16٠. .
صورت پذيرفت، آسيب جبرانناپذيرى به فرهنگ اسلامى رساند» . (1)
امامدر برابر سياست عدم كتابت حديث ايستاد و بر بالاى منبر اعلام فرمود: «كسانى كه مىخواهند علم را بنويسند، كاغذ و قلمى فراهم آورند!» «حارث اعور» ابزار نوشتن را فراهم كرد و آنچه را حضرت نقل مىكرد، او مىنوشت. (2)امامحسن (ع) نيز به فرزندانش توصيه مىفرمود كه حديث پيامبر (ص) را بنويسند. (3)
بنابراين، امامدر دوره كوتاه حكومتش با بدعتهاى گوناگونى در جامعه اسلامى مواجه بود، اما به دليل جنگها و مشكلاتى كه فرارويش پديد مىآوردند، در زدودن همه آنها توفيق نيافت.
برخى متعصبان براى بدنام كردن شيعه، خواجه نصيرالدين طوسى را در سقوط خلافت بغداد دخيل مىدانند درحالىكه نويسندگان كتابهاى تاريخى اهلسنت كه وقايع آن زمان را بررسى كردهاند، خواجه نصيرالدين طوسى را در وقايع فتح بغداد بىتأثير مىدانند:
الف) «علامه ابن فوطى حنبلى بغدادى» ، مورخ اهلسنت كه «ذهبى» دربارهاش مىگويد: «
العالم البار متفنّن المحدث، المفيد، مورخ الآفاق، مفخر اهل العراق » ، در ماجراى سقوط بغداد چهارده سال داشت و اسير شد. وى در كتابش، واقعه فتح بغداد را مىنويسد و به هيچ روى از خواجه نصير در آن برهه ياد نمىكند. (1)
ب) «ابن طقطقى» كه حوادث بغداد را با يك واسطه نقل مىكند، تنها يكبار نام خواجه را به دليل واسطه بودنش در ملاقات «ابنعلقمى» به ميان مىآورد و از خواجه و ترغيب او براى حمله مغول سخن نمىگويد. (2)
ج) «ابىالفداء» در كتابش به تفصيل شيوه حمله «هلاكو» را به بغداد باز مىگويد. اما از خواجه نصيرالدين طوسى ياد نمىكند. (3)
د) «ذهبى» كه از شاگردان «ابنتيميه» بوده و «منهاج السنه» را با نام «منهاجالاعتدال» تلخيص كرده است، با استادش در اينباره موافق نيست و در كتابش پس از ذكر
حوادث بغداد، از خواجه سخن نمىگويد. (1)
ه) «صلاحالدين صفدى» كه نزديك به چهل سال پس از واقعه بغداد به دنيا آمده است، پس از ذكر واقعه بغداد از خواجه نام نمىبرد. (2)
و) «جلالالدين سيوطى» در كتابش در گزارش اين واقعه از خواجه ياد نمىكند. (3)
ز) «ابنخلدون» درباره خواجه مىگويد: «
وكان للمسلمين نفع » . (4)
ح) «عمادالدين ابىالفداء» مىگويد: «حقيقت اين سخن رايج را كه خواجه نصير طوسى هلاكو را به كشتن خليفه واداشت، خدا مىداند. اما از ديد من از شخص عاقل و فاضل چنين كارى سر نمىزند» . (5)
ط) «محمد بنعلى بنطباطبا» در كتابش (كه در سال 7٠1 ه. ق، يعنى 45 سال پس از فتح بغداد نوشته) مىگويد:
حق مطلب اين است كه هر دولتى در هر زمان با پيدايى علل داخلى و خارجى از ميان مىرود و سقوط خلافت خاندان بنىعباس نيز تابع همين اصل كلى است. علل خارجى سقوط خلافت عباسى اين بود كه مغولان قوت گرفتند و به كشورگشايى پرداختند و ازاينرو، در پى فتح بغداد بودند.
علت داخلى فتح بغداد هم ضعف حكومت عباسى بود. بنابراين، سستى عزم و ضعف اراده خليفه و ظلم و جور پسرش و نفاق اميران و سران لشكر چنين پىآمدى داشت. (6)
«ابنكثير» در اينباره مينويسد:
سربازان مهاجم مغول، دارالخلافه بغداد را محاصره كردند و پيوسته بهسوى ساكنان آن تير مىانداختند. حتى تيرى به يكى از كنيزان خليفه خورد كه به رقص در برابر وى سرگرم بود و او را كشت. خليفه آن كنيز را بسيار دوست مىداشت و هنگامى كه كنيز درگذشت، خليفه سخت برآشفت و فرياد كشيد. (1)
بنابراين، خواجه نصيرالدين طوسى در پيدايى اين رويداد به هيچ روى نقشى نداشت و خود هلاكو پس از فتح قلعههاى اسماعليليان به فتح بغداد فرمان داد.
افزون بر اين، شخصيتهاى بزرگ و دانشمندان ديگرى جز خواجه، با مغولان ملازم و طرف مشورت آنان بودند؛ چنانكه «خواجه رشيدالدين فضلالله» ، نوه «رييسالدوله همدانى» مىگويد:
هنگامى كه هلاكو بهسوى بغداد شتافت، سيفالدين بتيكچى سنّى، مدبر مملكت و خواجه نصيرالدين و صاحب سعيد علاءالدين عطامك (نويسنده تاريخ جهانگشاى جوينى) در خدمت مغول بودند. (2)
خواجه نصير شيعه بود و ديگران از رجال اهلسنت شمرده مىشدند و خليفه را اميرالمؤمنين مىدانستند.
بنابراين، اگر مشاوران هلاكو تا اين اندازه در وى تأثير مىگذاردند و مىتوانستند او را از حمله به بغداد باز دارند، چرا گناه اين كار بر گردن خواجه افتاده است؟ «سيفالدين» در فتح بغداد وزير هلاكو بود.
همچنين، ماجراى كشته شدن «شرفالدين محمد» ، برادر بزرگ «سيد على بن طاووس» و بسيارى از علما و سادات و شيعيان، بهترين دليل بر نقش نداشتن خواجه در فتح بغداد است؛ زيرا مغولان در اين واقعه قبرهاى قريش را ويران كردند و حرم
كاظمين (ع) را سوزاندند و هيچ نيرويى مانع آنان نشد.
آيا اگر خواجه نصير در آن واقعه حضور يا نقش داشت، از كشته شدن شيعيان جلوگيرى نمىكرد؟
يكى از علل حمله مغول به بغداد نفوذ عيسويان در لشكر مغول است. دولتهاى مسيحى پس از شكستشان در برابر «صلاحالدين ايوبى» در جنگهاى صليبى، با قوم وحشى مغول طرح دوستى ريختند و درصدد برآمدند با كمك آنها شكست خود را جبران كنند و انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. ازاينرو، مىتوان گفت زن هلاكو كه مسيحى بود و سفارش برادرش به فتح بغداد و وجود سردار مسيحى در سپاه مغول، عوامل مؤثر در فتح بغداد بودهاند.
مسيحيان در حقيقت براى منحرف كردن فكر مسلمانان، پاى خواجه نصير، بزرگترين دانشمند عهد تاريك مغول و يگانه پناهگاه مسلمانان آن روز را به اين واقعه مهم تاريخى كشيدند و بدين شيوه ميان شيعه و سنى اختلاف انداختند يا بر اختلافشان افزودند و از اين ماجرا سود بردند. (1)
1) مفاخر اسلام، ج4، ص1٠7. .
«قاديانيه» معتقد به پيامبرى وى بودند و اين با ختم نبوت ناسازگار است؛ اما شيعه اماميه هيچگاه مقام نبوت را براى ائمه (ع) ادعا نمىكند، بلكه بر پايه آيات قرآن و روايات، امامرا داراى مقام عصمت و علم و جانشين پيامبر خاتم (ص) مىداند. قرآن درباره جايگاه امامت چنين مىفرمايد:
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره: 124)
هنگامى كه پروردگار ابراهيم، او را با دستوراتى آزمود و او بهطور كامل از عهدةةة آنها برآمد، خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم» . ابراهيم گفت: «از دودمان من [نيز امامانى قرار بده]» . خداوند فرمود: «پيمان من به ستمكاران نمىرسد [مگر آنها كه شايستهاند]» .
بنابراين، مقام امامتى كه به ابراهيم پس از نبوت و پس از پيروزىاش در همه آزمونها بخشيده شد، برتر از مقام نبوت و رسالت بود. امامت معانى گوناگونى دارد:
الف) رياست و زعامت در كارهاى دنياى مردم (ديدگاه اهلسنت) ؛
ب) رياست در كارهاى دين و دنيا (نظر برخى ديگر از اهلسنت) ؛
ج) اجراى برنامههاى دينى؛ يعنى حكومت به معناى گسترده آن، اجراى حدود و احكام خدا و عدالت اجتماعى و پرورش نفوس در ظاهر و باطن.
امامت بر پايه ديدگاه سوم از مقام رسالت و نبوت بالاتر است؛ زيرا نبوت و رسالت تنها اِخبار از سوى خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است، ولى امامت افزون بر همه اينها اجراى احكام و تربيت ظاهرى و باطنى نفوس را در برمىگيرد. البته برخى از پيامبران همچون ابراهيم و پيامبر اسلام (ص) داراى مقام امامت نيز بودهاند.
مقام امامت در حقيقت، مقام تحقق بخشيدن به هدفهاى مذهب و هدايت به معناى ايصال به مطلوب است نه تنها «ارائه طريق» . همچنين، امامت «هدايت تكوينى» ، يعنى تأثير باطنى و نفوذ روحانى امامرا در مردم و هدايت معنوى آنان را فرا مىگيرد. به عبارت ديگر همانگونه كه خورشيد با پرتو زندگىبخش خود، گياهان را پرورش مىدهد و به موجودات زنده، جان و حيات مىبخشد؛ امامنيز در حيات معنوى انسانها چنين تأثير مىگذارد.
خداوند متعال مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً (احزاب: 43)
او كسى است كه به شما درود و رحمت مىفرستد و فرشتگان او [نيز براى شما تقاضاى رحمت مىكنند] تا شما را از تاريكىهاى [جهل و شرك و گناه] به سوى نور [ايمان و علم و تقوا] خارج سازد؛ او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است.
بنابراين آيه، رحمتهاى خاص خداوند و كمكهاى غيبى فرشتگان، مىتواند مؤمنان را از تاريكىها به نور رهبرى كند. اين موضوع درباره امامنيز صادق است و
نيروى باطنى امامو پيامبران بزرگى كه از مقام امامت برخوردار بودند و جانشينانشان، در تربيت افراد مستعد و آماده و بيرون بردن آنان از ظلمت جهل و گمراهى بهسوى نور هدايت، بسيار تاثير گذارده است.
بىگمان، مقصود از امامت در اين آيه معناى سوم خواهد بود؛ زيرا مفهوم هدايت بر پايه آيات فراوانى از قرآن در مفهوم امامت نهفته است:
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ (سجده:24)
و از آنان پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند؛ چون شكيبايى نمودند و به آيات ما يقين داشتند.
اين هدايت به معناى ارائه طريق (نشان دادن راه) نيست؛ زيرا ابراهيم پيش از اين، از مقام نبوت و رسالت و هدايت بدين معنا برخوردار بود و مقام امامت پس از گذشتن از آزمونهاى مشكل و پيمودن مراحل يقين و شجاعت و استقامت به وى بخشيده شد. اين مقام با مقام هدايت به معناى بشارت و ابلاغ و انذار متفاوت است.
پس هدايت موجود در مفهوم امامت چيزى جز «ايصال به مطلوب» و «تحقق بخشيدن روح مذهب» و تربيت انسانهاى آماده نيست.
در حديثى از امامصادق (ع) به اين حقيقت كمابيش اشاره شده است:
ِإنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَ إِنَّ اللهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولاً وَ إِنَّ اللهَ اتَّخَذَهُ رَسُولاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلاً وَ إِنَّ اللهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلاً قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الأَشْيَاءَ قَالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِي عَيْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ قَالَ لا يَكُونُ السَّفِيهُ امامالتَّقِي. (1)
1) كافى، ج1، ص 175؛ بحارالانوار، ج25، ص 2٠5. .
خداوند ابراهيم را بنده خاص خود قرار داد، پيش از آنكه پيامبرش قرار دهد و خداوند او را به عنوان نبى انتخاب كرد، پيش از آنكه او را رسول خود سازد و او را رسول خود انتخاب كرد، پيش از آنكه او را خليل خود برگزيند و او را خليل خود قرار داد، پيش از آنكه او را امامقرار دهد. هنگامى كه همه اين مقامات را جمع كرد، فرمود: «من تو را اماممردم قرار دادم» . اين مقام به قدرى در نظر ابراهيم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود: «خداوندا! از دودمان من نيز امامانى انتخاب كن!» فرمود: «پيمان من به ستمكاران آنها نمىرسد. . .» ؛ يعنى شخص سفيه هرگز امامافراد با تقوا نخواهد شد.
ازاينرو، بنابر عقيده شيعه، امامان جانشين رسولخدايند و وظايفى همچون وى دارند و اين عقيده هيچ منافاتى با آموزههاى قرآن و سنّت ندارد تا سبب كفر شود.
زيديه، فرقهاى است كه پس از امامسجاد (ع) پديد آمد. پيروان اين فرقه، زيد فرزند امامسجاد (ع) را امامو ديگر ائمه را تنها پيشوايان علم و معرفت مىدانند.
زيد، فرزند امامسجاد (ع) در نيمه قرنهاى اول و دوم هجرى مىزيست و در برابر هشام بنعبدالملك، حاكم اموى قيام كرد و به شهادت رسيد. امامان معصوم و دانشمندان اماميه، زيد را به دليل داشتن دانش، تقوا و شجاعت مىستايند و مدعى امامت نمىدانند. بلكه مىگويند زيد تنها به انگيزه امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح كارها و واگذارى حكومت به ائمه قيام كرد. ازاينرو، خود زيد را شيعه امامى مىتوان دانست.
فرقههايى از زيديه، خلافت ابوبكر و عمر را مشروع مىدانند و دليلشان جواز خلافت مفضول با وجود افضل است. اما اين اعتقاد را به زيد نمىتوان نسبت داد و جملاتى كه از زيد در برخى از «كُتب فِرق» نقل شده است، تنها بر تفاوت دو خليفه با بنىاميه دلالت مىكند. بنابراين روايات صحيح را درباره امامى بودن زيد نمىتوان رد كرد. پس از زيد، دانشمندانى به تنظيم عقايد و احكام او پرداختند و مذهب زيديه را پديد آوردند. به عقيده زيديه پيامبر تنها به امامت سه امامنخست تصريح كرده است و پس از امامسوم كسى ميان امامان معصوم شرايط امامت كه مبارزه با ستمگران است را ندارد. ازاينرو، زيديان به امامت امامسجاد (ع) و امامان بعدى باور ندارند؛ زيرا به جهاد علنى نپرداختند و به جاى او زيد و يحيى بن زيد و محمد بن عبدالله (نفس زكيه) و شمارى ديگر را اماممىدانند كه به جهاد پرداختند.
يكى از تفاوتهاى زيديه با اماميه اين است كه زيديه شرط امامبودن را مبارزه مسلحانه او مىدانند. (1)شيعه اماميه، زيديه را يكى از مذاهب اسلامى مىشمرد كه با ديگر مذاهب اسلامى به ويژه تشيع در بسيارى از چيزها مشترك است. «شيخ مفيد» در «اوائلالمقالات» ميگويد: «تنها دو گروه شايستگى نام شيعه را دارند: اماميه و زيديه» . (2)
يكى از پديدههاى تاريخى و اجتماعى كه پيروان اديان مختلف با آن مواجه بودند و نمىتوان آن را انكار كرد، انشعاب و تفرّق در عقايد اساسى يا مسايل فرعى است. اين انشعاب تا زمانى كه به نزاع نيانجامد، پذيرفتنى است. انشعاب در همه اديان بهويژه چهار دين آسمانى كليمى، مسيحى، مجوسى و اسلام و حتى در مذاهب آنها وجود دارد.
ازاينرو، «مذهب اهلسنت» از ديدگاه كلامى به فرقهها و گروههاى بسيارى مانند «معتزله» ، «اشاعره» ، «ماتريديه» ، «سلفيه» (1)، «ديوبنديه» و «برلويه» و از ديدگاه فقهى
1) معتزله: دو گروه را در فرهنگ اسلامى «معتزله» مىخوانند؛ دستهاى معتزله سياسى و دسته ديگر معتزله كلامىاند. درباره وجه تسميه معتزله كلامى، سخنهايى گفتهاند كه معروفترين آنها كنارهگيرى واصلبن عطا از حسن بصرى يا امت اسلامى به دليل اختلافش درباره مسئله «ايمان و كفر مرتكب كبيره» است. چهار نظريه از واصل بنعطا نقل كردهاند: الف) اثبات رتبهاى ميان ايمان و كفر؛ ب) نفى صفات از خداوند متعال به انگيزه پرهيز از تعدد قدما؛ ج) اثبات اختيار انسان؛ د) ميان على7 و مخالفانش حق از باطل معين نيست. مكتب اعتزال در بصره پديد آمد، اما پس از مدتى در بغداد نيز كارش را دنبال كرد و ازاينرو، مدرسههاى معتزله بصره و بغداد پديد آمدند و هر يك بزرگانى از معتزله در خود پروراندند. عقل در انديشه معتزله، در كشف و استنباط عقايد دين و اثبات و دفاع از آنها بسيار تأثيرگذار است. اصول اعتقادى معتزله چنيناند: منزلة بين المنزلتين، توحيد، عدل، وعد و وعيد و امر به معروف و نهى از منكر (الفرق بين الفرق، بغدادى، ص 118؛ الملل و النحل، ج1، ص 48) اشاعره: فرقهاى از اهلسنت كه به دنبال روش افراطى معتزله در استفاده از عقل و روش تفريطى اهل حديث در سركوب عقل در آستانه سده چهارم هجرى براى تعديل اين دو روىكرد، به وسيله ابوالحسن اشعرى پا به ميدان گذارد. ماتريديه: بنيانگذار ماتريديه، ابومنصور ماتريدى است. او در فقه پيرو ابوحنيفه بود و تفاوت او با اشعرى از همين سرچشمه مىگيرد؛ زيرا ابوحنيفه برخلاف شافعى و ديگران در عقايد از عقل كمك مىگرفت. چنانكه اشعرى در ميانه اهل حديث و معتزله قرار دارد، ماتريدى را مىتوان در حد ميانى اشعرى و معتزله دانست. تفاوتهاى اشعرى با ماتريدى: الف) اشعرى منكر حسن و قبح عقلى بود. اما ماتريدى آن را مىپذيرفت؛ ب) ماتريدى برخلاف اشعرى، «تكليف مالايطاق» را نمىپذيرفت؛ ج) ماتريدى همچون اشعرى انسان را كاسب عمل مىدانست. اما كسب ماتريدى به معناى ايجاد اراده از سوى انسان، نه مقارنت اراده با فعل خارجى بود؛ د) ماتريدى رؤيت خدا را ممكن مىدانست؛ اما به خلاف اشعرى در اين زمينه دليل عقلى عرضه نمىكرد و دلايل نقلى را بسنده مىدانست. او در بحث استواى خدا بر عرش نيز چنين ديدگاهى داشت. هرچند عقايد پيشگفته ماتريدى با باورهاى اشعرى ناسازگار و به معتزله نزديك است، در آراى ديگرى مانند كلام الهى با اشعرى سازگارى دارد. سلفيه: واژه سلف معمولاً درباره صحابه، تابعين و محدثان قرن دوم و سوم هجرى قمرى بهكار مىرود. وهابيان با استفاده از كلمه سلف ادعا مىكنند كه پيرو روش و عقايد سلف هستند، اما اين ادعا با گزارشهاى تاريخى سازگار نيست. البته جريانهاى ديگر نيز در شبه قاره و شمال آفريقا خودشان را سلفى مىدانند. .
به «مالكى» ، «حنبلى» ، «شافعى» ، «حنفى» ، «ظاهرى» و. . . ، منشعب شده است.
در دوران حضرت اميرالمؤمنين، حسن بن على و حسين بن على (ع) در تشيع انشعابى رخ نداد. اما پس از شهادت امامسوم، بيشتر شيعيان امامت حضرت على بن الحسين، امامسجاد (ع) را پذيرفتند و اندكى از آنان كه به «كيسانيه» معروف شدند، پسر سوم على (ع) ، «محمد بن حنفيه» را امامدانستند و معتقد شدند كه او پيشواى چهارم و همان مهدى موعود است كه در كوه «رضوى» غايب شده و روزى ظاهر خواهد گشت. پس از شهادت امامسجاد (ع) بيشتر شيعيان امامت فرزندش، اماممحمد باقر (ع) را پذيرفتند و اندكى از آنان به زيد شهيد، پسر ديگر امامسجاد گرويدند و «زيديه» نام گرفتند.
پس از شهادت اماممحمد باقر (ع) ، شيعيان وى به فرزندش امامجعفر صادق (ع) ايمان آوردند و پس از شهادت آن حضرت، بيشترشان فرزند او، امامموسى كاظم (ع) را امامهفتم دانستند و شمارى از آنان، اسماعيل، پسر بزرگ امامششم كه هنگام حيات پدر بزرگوارش درگذشته بود را امامدانستند و «اسماعيليه» ناميده شدند. برخى از آنان
نيز پسر ديگر امامصادق (ع) ، عبدالله افطح و گروهى ديگر فرزند ديگرش، محمد را به امامت برگزيدند و شمار ديگرى در خود آن حضرت توقف كردند و او را آخرين امامپنداشتند.
پس از شهادت امامموسى كاظم (ع) بيشتر شيعيان فرزندش امامرضا (ع) را امامهشتم دانستند و برخى از آنان در امامهفتم توقف كردند و به «واقفيه» معروف شدند.
پس از امامهشتم تا امامدوازدهم كه نزد بيشتر شيعيان «مهدى موعود» است، انشعاب مهمى رخ نداد و رويدادهاى پيش آمده در شكل انشعابها بيش از چند روز ماندگار نبود و خود به خود منحل شدند؛ مانند اينكه «جعفر» ، فرزند امامدهم، پس از رحلت برادرش (اماميازدهم) دعوى امامت كرد و گروهى به وى گرويدند. اما پس از چند روزى پراكنده شدند و «جعفر» نيز دعوى خود را دنبال نكرد. همچنين اختلافهاى ديگرى ميان رجال شيعه در مسائل علمى، كلامى و فقهى وجود دارد كه آنها را انشعاب مذهبى نبايد شمرد. اين فرقهها كه منشعب شده و در برابر اكثريت شيعه قرار گرفتهاند، در اندك زمانى منقرض شدند و تنها «زيديه» و «اسماعيليه» باقى ماندهاند و اكنون گروهى از آنها در مناطق گوناگون، مانند «يمن» ، «هند» و «لبنان» زندگى مىكنند. ازاينرو، امروزه تنها از اين دو طايفه و شيعيان دوازده امامى ياد مىشود. گرچه برخى از نويسندگان متعصب، فرقههاى منحرف فراوانى مانند «غُلات» ، «بابيت» ، «بهائيت» و. . . ، را از تشيع به شمار آوردهاند. حقيقت اين است كه اين گروهها با اسلام و تشيع هيچ ارتباطى ندارند، بلكه بر اثر عوامل ويژهاى پديد آمدهاند.
بهائيت منشعب از بابيت يا دنباله آن است. مؤسس بابيت، «علىمحمد باب» بود كه به كمك استعمار روس براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان آن را پديد آورد و مشكلات فراوانى در جامعه اسلامى به وجود آورد. وى نخست ادعا كرد كه بابِ امامزمان (عج) است (1)و پس از مدت كوتاهى به صراحت گفت: «من همان قائم موعودىام كه هزار سال است منتظر اوييد» . (2)سپس در كتاب «بيان» دوره اسلام و قرآن را با ظهور خود پايان يافته خواند و گفت:
در هر زمان خداوند - جلّوعزّ - كتاب و حجتى از براى خلق مقدر فرموده و ميفرمايد و در سنه 127٠ از بعثت محمد رسولالله، كتاب را بيان و حجت را ذات حروف سبع (علىمحمد كه داراى هفت حرف است) قرار داد. (3)
وى از اين ادعاها نيز فراتر رفت و ادعاى الوهيت كرد؛ يعنى در «لوح هيكلالدين» ، خود را «
ذات الله و كينونته » خواند. (4)
از روزى كه وى به كمك استعمارگران چنين ادعاها را مطرح كرد، علماى شيعه به شدت با وى مخالفت و نشستهاى مناظره گوناگونى در «شيراز» ، «اصفهان» و «تبريز» برگزار كردند. «علىمحمد باب» در همه آنها منكوب و محكوم شد. او چند بار توبه كرد، اما دست از ادعاهاى واهىاش برنداشت تا اينكه در «تبريز» محاكمه و
تيرباران شد. (1)
پس از او يكى از پيروانش به نام «حسينعلى بها» به پشتيبانى امپراتور روس و با استفاده از گفتار علىمحمد باب به اصطلاح ادعاى «
من يظهره الله » ؛ يعنى دعوى نبوت كرد و گفت كه كتاب «اقدس» را خدا به او وحى كرده است. او نيز مانند علىمحمد باب، ادعاى خدايى كرد. (2)
«حسينعلى بها» ، «ايران» و سپس «عراق» را ترك كرد و راهى «فلسطين» شد و در آنجا كارهايش را پى گرفت و مشكلات اجتماعى فراوانى در جامعه اسلامى به وجود آورد كه يكى از آنها، پيدايى بهائيان در اين كشورهاست. برخى از نويسندگان ناآگاه و متعصب، اين فرقه را به شيعه منتسب ميدانند. اما فرقه بابيت و بهائيت هيچ ارتباطى به اسلام و شيعه ندارد و بهائيان نيز به صراحت خودشان را پيروان دين جديد و داراى عقايد و اعمال ويژه ميدانند.
«بها» و «عبدالبها» در «عكاء» خود را صوفى سنى مىخواندند و در نماز جمعه و جماعات شركت و به روش اهلسنت رفتار مىكردند. هنگامى كه از آنان مىپرسيدند به چه دليل ايران را ترك كردهايد، در پاسخ ميگفتند: «چون مذهب سنى را برگزيدهايم و در ايران در تعقيب و فشاريم!»
بنابراين، بابيت و بهائيت هيچ ارتباطى به اسلام و مكتب اهلبيت ندارند؛ چنانكه فرقه «قاديانيه» ، يعنى پيروان غلام احمد قاديانى كه با دسيسه استعمار انگليس ادعاى نبوت كرد، گرچه از ميان اهلسنت سر برآورد، پيوند با آنان ندارد.
يكى از تهمتهاى وهابيت عليه شيعه آن است كه شيعيان با يهوديان و نصارا همكارى كردهاند. هيچگاه شيعيان با يهوديان و نصارا همراه نبوده، بلكه در طول تاريخ اسلام از سرزمين اسلامى در برابر دشمنان دفاع كردهاند. آنان پيرو على بن ابىطالباند و او ريشه يهود را در «جزيرة العرب» خشكاند و درِ خيبر را به فرمان الهى از جاى در آورد و قلعه يهوديان را گشود و شكست قطعى آنان را از مسلمانان در تاريخ رقم زد. (1)
براى نمونه، سردار بزرگ اسلام، «ابوالحسن على» ، ملقب به «سيفالدوله» ، پس از استوار كردن قدرتش در «حلب» ، همه توان نظامى خود را بر ضد «روم شرقى» به كار بست و روميان را تا مدتى، از تجاوز و دستاندازى به سرزمينهاى اسلامى بازداشت. او با تاختن پياپى بر كرانههاى امپراتورى روم، بارها در قلمرو روميان پا نهاد و تا «مرعش» تاخت. اما كوششهايش به فتح آن سامان نينجاميد. گفتهاند كه سيفالدوله، چهل بار با روميان جنگيد و هنگامى كه از دنيا رفت، از غبارى كه در جنگها بر او نشسته بود، خشت كوچكى به اندازه كف دست ساختند و در لحد، چهرهاش را بر آن گذاردند. (2)
محفل سيفالدوله، محل اجتماع انديشهورزانى چون «ابونصر فارابى» (26٠-339ه. ق) ، «ابوالفرج اصفهانى» (284-356ه. ق) ، «ابننباته» ، «ابوالطيب متنّبى» (3٠3 -354ه. ق) و قهرمان بزرگ اين دفتر، «ابوفراس حمدانى» بود. حمدانى در وصف «سيفالدوله» گفته است:
فلا تعجبا ان السيوف كثيرة
ولكن سيفالدولة اليوم واحد (1)
سيفالدوله نيز در مدح پيشواى شجاعان و امير مؤمنان، حضرت على (ع) چنين سرود:
حب على بن ابىطالب للناس مقياس و معيار يخرج ما فى اصلهم مثلاً يخرج غش الذهب النار
دوستى على بن ابىطالب معيار و ميزان سنجش مردم است. اين محبت چيزهاى نهفته را در درون مردم نمايان مىكند؛ چنانكه آتش، ناخالصى زر را مىزدايد.
دوستى سيفالدوله با امامعلى (ع) تنها در شعر او هويدا نيست، بلكه آن سردار شيعه براى احياى نام اهلبيت و افزايش محبت مردم به ايشان نيز تلاش كرد. براى نمونه، سكههاى بزرگى زد كه بر روى آنها، اين كلمات حك شده بود: «
لاالهالاالله، محمد رسولالله، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب، فاطمة الزهرا، الحسن، الحسين، جبرئيل » .
نمونه ديگر حزب الله لبنان است. امروز جهان حماسه جاودان مردم آن سامان را در برابر دشمن تا دندان مسلح اسرائيل مىبيند. آنان بدون كمترين امكانات و با نيروى ايمان و تكيه بر خداوند اسرائيل غاصب را زبون و درمانده كردهاند. حماسه حزب الله تاريخ نيست كه احتمال صدق و كذب در آن باشد، بلكه لحظه به لحظه با رسانههاى صوتى - تصويرى به سراسر دنيا فرستاده مىشود. امروز فرزندان فاتح خيبر، وارثان «مرحب» و «حارث» را به سخره مىگيرند. بس شگفتانگيز است كه بيشتر مسلمانان در نبرد حزبالله با اسرائيل شب و روز براى پيروزىشان دعا مىكردند، اما يكى از مفتيان وهابى، همسو با يهوديان اعلام كرد كه ما براى پيروزى اين حزب دعا نميكنيم!
گرچه مذاهب ديگر بر شيعيان بسيار ستم كردهاند، اين باعث همسويى شيعيان با مخالفان اسلام نشده است.
1) اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج 2، ص 522؛ يتيمة الدهر، ثعالبى، ج1، ص 38. .
قرآن كريم
نهج البلاغه.
آشنايى با فرق اسلامى، رضا برنجكار، مؤسسه فرهنگى طه، 1385.
الاتحاف بحب الاشراف، عبدالله الشبراوى الشافعى، چاپ مصر، 1316ه. ق.
الاتقان فى علوم القرآن، جلال الدين سيوطى، اول، دارالفكر، 1416ه. ق.
اثبات الوصيه، على بن الحسين مسعودى، نجف، المطبعة الحيدرية، بىتا.
الاحتجاج، ابومنصور احمد بن على طبرسى، نجف اشرف، دارالنعمان للطباعة و النشر، 1386ه. ق.
احسن القصص، علىمحمد باب، تهران، انتشارات امرى، بىتا.
أحكام القرآن، أبوبكر أحمد بن على الرازى الجصاص، تحقيق: محمد الصادق قمحاوى، دار إحياء التراث العربى، بيروت، 14٠5ه. ق.
احياء علوم الدين، أبوحامد محمد بن محمد غزالى، بيروت، دارالمعرفة، بىتا.
اختيار معرفة الرجال، محمد بن عمر بن عبدالعزيز كشى، مشهد، 1348ه. ش.
1٠. الأدب المفرد، أبوعبدالله محمد بن إسماعيل بخارى، چاپ سوم، بيروت، دارالبشائر الإسلامية، 14٠9ه. ق.
اربعين حديث، [امام]روح الله خمينى، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امامخمينى، چاپ پنجم، 1373ه. ش.
ارشاد القلوب، ابىمحمد حسن بن محمد ديلمى، تهران، اسلاميه، بىتا.
الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان العكبرى (شيخ مفيد) ، قم، منشورات مكتبة بصيرتى.
اسباب النزول، ابوالحسن على بن احمد الواحدى النيشابورى، قاهره، مؤسسة الحلبى و شركاه، 1388ه. ق.
الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، چاپ اول، دارالجيل، بيروت، 1412ه. ق.
اسدالغابه، عزالدين ابىالحسن بن اثير، بيروت، دارالكتب العربية، بىتا.
الإصابة، احمد بن على بن حجر، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه. ق.
اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1363ه. ش.
الاعتقادات، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، لبنان، دارالمفيد للطباعة و النشر و التوضيح، بىتا.
2٠. اعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن حسن طبرسى، منشورات دارالكتب الاسلامية، بىتا.
الاعلام، خيرالدين زركلى، بيروت، دارالعلم للملايين، 198٠م.
اعيان الشيعه، سيد محسن امين، بيروت، دارالتعارف، بىتا.
الاغانى، ابوالفرج على بن الحسين الاصفهانى، داراحياء التراث العربى، بىتا.
آفة اصحاب الحديث، ابن جوزى، تهران، مكتبه نينوى، بىتا.
المصباح المنير، احمد بن محمد الفيومى، قم، دارالهجره، 14٠5ه. ق.
الامالى، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، مركز الطباعة والنشر فى مؤسسة البعثه، 1417ه. ق.
الامامالصادق و المذاهب الاربعه، حيدر اسد، بيروت، دارالكتاب العربى، 139٠ه. ق.
الامامعلى بن ابىطالب (ع) ، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه: سيد محمود طالقانى، 1335.
اماممهدى موعود موجود، جوادى آملى، قم، اسراء، 1387ه. ش.
3٠. امامت و رهبرى، مرتضى مطهرى، چاپ بيست و هفتم، قم، انتشارات صدرا، 1381ه. ش.
الامامة والسياسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينورى، تحقيق: الزينى، مؤسسة الحلبى و شركاه للنشر والتوزيع، بىتا.
امتاع الاستماع، مقريزى، چاپ قاهره، بىنا، 1941م.
انساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1394ه. ق.
اوائل المقالات، محمد بن محمد بن نعمان العكبرى (شيخ مفيد) ، بيروت، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، 1414ه. ق.
بامداد بشريت، محمدجواد طبسى، قم، جمكران، 1383ه. ش.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395ه. ق.
بحر الانساب، محمد بن احمد نجفى، چاپ مصر، 1356ه. ق.
البداية والنهاية، ابوالفداء اسماعيل بن كثير الدمشقى، طبع دار احياء التراث العربى، بيروت، 1412ه. ق.
البرهان فى تفسير القرآن، سيد هاشم بحرانى، قم، دارالكتب العلميه، 1393ه. ق.
4٠. بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، طهران، منشورات الاعلمى، 14٠4ه. ق.
تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن خلدون، بيروت، دار احياء التراث العربى، بىتا.
تاريخ الإسلام، شمسالدين ابوعبدالله الذهبى، دارالكتاب العربى، 14٠7ه. ق.
تاريخ الخلفاء، جلالالدين سيوطى، انتشارات الشريف الرضى، 1411ه. ق.
تاريخ الخلفاء، عبدالرحمان بن أبىبكر السيوطى، مصر، مطبعة السعادة، 1371ه. ق.
تاريخ الخميس، حسين بن محمد ديار بكرى، بيروت، مؤسسة شعبان للنشر و التوزيع، بىتا.
تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على الخطيب البغدادى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1417ه. ق.
تاريخ سياسى غيبت امامدوازدهم (عج) ، حسين جاسم؛ ترجمه: سيد محمدتقى آيتاللهى، چاپ اول، تهران، اميركبير، 1367ه. ش.
تاريخ الطبرى، ابوجعفر محمد بن جرير الطبرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 14٠3ه. ق.
تاريخ مدينة المنوره، ابن شبه النميرى، قم، دارالفكر، 141٠ه. ق.
5٠. تاريخ مدينة دمشق، ابوالقاسم على بن الحسن بن هبةالله بن عساكر، بيروت، دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، 1415ه. ق.
تاريخ اليعقوبى، احمد بن ابىيعقوب، بيروت، دار صادر، بىتا.
تحرير الوسيله، روحالله الموسوى الخمينى (امامخمينى) ، دارالكتب العلميه،139٠ه. ق.
تدوين السنة الشريفه، محمدرضا جلالى، مكتب الاعلام الاسلامى، 1418ه. ق.
تذكرة الحفاظ، شمسالدين محمد ذهبى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
تذكرة الخواص، سبط بن جوزى، چاپ نجف، بىتا.
تفسير الثعلبى، أبوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم ثعلبى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422ه. ق.
تفسير العياشى، محمد بن مسعود عياشى، تهران، المكتبة العلمية الاسلامية، بىتا.
تفسير الكبير، فخرالدين رازى، بيروت، دارالفكر، بىتا.
تفسير المنار، محمد رشيد رضا، مصر، مكتبة القاهره، بىتا.
6٠. تفسير نمونه، مكارم شيرازى و همكاران، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374ه. ق.
تقييد العلم، ابوبكر احمد بن على خطيب البغدادى، دارالنشر، دار إحياء السنة النبوية، بىتا.
تهذيب التهذيب، ابن حجر العسقلانى، بيروت، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 14٠4ه. ق.
توحيد، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية فى قم المقدسه، بىتا.
الثقات، ابن حبّان، چاپ اول، مؤسسة الكتب الثقافية، 1393ه. ق.
جامع البيان، محمد بن جرير طبرى، دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، بيروت، بىتا.
جامع التواريخ، رشيدالدين فضلالله، چاپ اقبال، 1362ه. ش.
الجامع الصحيح سنن الترمذى، أبوعيسى محمد بن عيسى الترمذى السلمى، بيروت، دار إحياء التراث العربى، بىتا.
الجامع الصغير، جلالالدين سيوطى، بيروت، دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، 14٠1ه. ق.
الجامع لاحكام القرآن، محمد بن احمد انصارى عياشى، دار احياء التراث، بيروت، بىتا.
7٠. جوامع السيرة، على بن احمد بن حزم، بيروت، دارالفكر، بىتا.
حبيب السير، ميرغياثالدين محمد، تهران، مطبعه حيدرى، بىتا.
حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، أبونعيم أحمد بن عبدالله الأصبهانى، چاپ چهارم، دارالكتاب العربى، بيروت، 14٠5ه. ق.
الحوادث الجامعة و التجارب النافعة فى المائة السابعة، ابنفوطى بغدادى، دارالفكر الحديث، بيروت، 14٠7ه. ق.
حياة الصحابه، كاندهلوى، قاهره، دارالنصر للطباعه، 1392ه. ق.
الخرائج و الجرائح، قطبالدين راوندى، مؤسسة الامامالمهدى، قم، بىتا.
الخصال، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، قم، منشورات جماعة المدرسين، 14٠3ه. ق.
خطط، مقريزى، بىتا، بىجا.
الدر المنثور، جلالالدين السيوطى، بيروت، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بىتا.
الدروس، شمسالدين محمد بن مكى عاملى (شهيد اول) ، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، بىتا.
8٠. دلائل الصدق، محمدحسين مظفر، مكتبة بصيرتى، بىتا.
الرحلة و الاغتراب، قاسم بن يوسف نجيبى، تونس، الدارالعربية للكتاب، بىتا.
رسالة منبع الحياة، سيد نعمت الله جزايرى، چاپ بغداد، بىتا.
روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم والسبع المثانى، أبوالفضل شهابالدين السيد محمود الآلوسى البغدادى، دار إحياء التراث العربى، بيروت، بىتا.
روضة الألباب لمعرفة الأنساب، محمد بن عبدالله بن على بن الحسين، بىتا، بىجا.
سبائك الذهب، محمد امين بغدادى سويدى، چاپ بغداد، 128٠ه. ق.
سرّ السلسلة العلوية، ابونصر البخارى، چاپ اول، انتشارات شريف الرضى، 1413ه. ق.
سفينة البحار، شيخ عباس قمى، قم، دارالاسوه، بىتا.
السقيفة و الفدك، جوهرى، چاپ دوم، بيروت، شركة الكتبى للطباعة والنشر، 1413ه. ق.
9٠. سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بىتا.
السنن الصغرى، أحمد بن الحسين بن على البيهقى أبوبكر، چاپ اول، المدينة المنورة، مكتبة الدار، 141٠ه. ق.
سير أعلام النبلاء، شمسالدين الذهبى، چاپ نهم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1413ه. ق.
سيرة الائمة الاثنى عشر، سيد هاشم معروف الحسنى، دارالقلم، بيروت، بىتا.
السيرة الحلبية، برهانالدين الحلبى، بيروت، دارالمعرفة، 14٠٠ه. ق.
السيرة النبوية، ابوالفداء اسماعيل بن كثير، بيروت، دارالمعرفة للطباعة و النشر و التوزيع، 1396ه. ق.
السيرة النبويه، ابن هشام حميرى، مصر، مكتبة محمد على صبيح و اولاده، 1383ه. ق.
سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى، قم، نشر مؤسسه امامصادق (ع) .
سيرى در سيرة ائمه اطهار (ع) ، مرتضى مطهرى، صدرا، بىتا.
سيرى در نهج البلاغه، مرتضى مطهرى، صدرا.
1٠٠. شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، چاپ اول، دار احياء الكتب العربيه، 1378ه. ق.
1٠1. شرح نووى صحيح مسلم، ابوزكريا يحيى بن شرف، نووى، بيروت، دارالكتب العربية، 14٠7ه. ق.
1٠2. شواهد التنزيل، حاكم حسكانى، مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامى، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية،1411ه. ق.
1٠3. صحيح ابن حبان، محمد بن حبان، چاپ دوم، مؤسسة الرساله، 1414ه. ق.
1٠4. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دارالفكر، 14٠1ه. ق.
1٠5. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج النيسابورى، بيروت، دارالفكر، بىتا.
1٠6. صلح امامحسن (ع) ، سيد شرفالدين، بىتا، بىجا.
1٠7. الصواعق المحرقه، ابن حجر هيثمى، قاهره، مكتبة القاهره، 1385ه. ق.
1٠8. الطبقات الكبرى، أبوعبدالله محمد بن سعد بن منيع البصرى الزهرى، بيروت، دار صادر.
1٠9. العبر فى خبر من غبر، شمسالدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبى، كويت، مطبعة حكومة الكويت، 1984م.
11٠. العدد القوية، رضىالدين على بن يوسف حلى، قم، مكتبة آيت الله مرعشى نجفى، 14٠8ه. ق.
العقد الفريد، ابن عبدربه الاندلسى، بيروت، دار و مكتب الهلال، بىتا.
علل الشرائع، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، نجف، منشورات المكتبة الحيدريه، بىتا.
عمدة الطالب فى انساب آل ابىطالب، سيد جمالالدين احمد بن على الحسينى، چاپ دوم، نجف، 138٠ه. ق.
عمدة القارى شرح صحيح البخارى، بدرالدين محمود بن أحمد العينى، بيروت، دار إحياء التراث العربى.
عيون الاخبار، عمادالدين ادريس قريشى، بيروت، دارالتراث فاطمى، بىتا.
غاية المرام، سيد هاشم بحرانى، چاپ سنگى، بىتا.
الغدير، عبدالحسين امينى، بيروت، دارالكتب العربية، 1397ه. ق.
غريب الحديث، ابن سلام، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العربية، 1384ه. ق.
الفائق فى غريب الحديث، جارالله زمخشرى، بىنا، بىتا، بىجا.
12٠. فتح البارى شرح صحيح البخارى، أبوالفضل أحمد بن على بن حجر العسقلانى الشافعى، تحقيق: محبالدين الخطيب بيروت، دارالمعرفة، بىتا.
فتوح البلدان، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، تحقيق: رضوان محمد رضوان، بيروت، دارالكتب العلمية، 14٠3ه. ق.
الفخرى فى الآداب السلطانيه و الدول الاسلامية، محمد بن على بن طباطبا المعروف بابن الطقطقا، منشورات الشريف الرضى.
الفخرى فى انساب الطالبيين، عزيزالدين اسماعيل مروزى، بىنا، بىجا، بىتا.
فرائد السمطين، ابراهيم بن محمد جوينى، بيروت، 1398ه. ق.
الفصل فى الاهواء و الملل و النحل، بيروت، چاپ نصر و عبدالرحمان عميره، 14٠5ه. ق.
الفصول المهمة، ابن صباغ على بن محمد مالكى، بىتا، بىجا.
فضائل القرآن، محمد بن ايوب بن ضريس، تحقيق: غزوة بدير.
الفقه على المذاهب الاربعه، جزايرى، بيروت، دارالفكر، بىتا.
الفهرست، أبوالفرج محمد بن إسحاق النديم، بيروت، دارالمعرفة، 1398ه. ق.
13٠. الكافى، ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى، تهران، الإسلاميه، بيتا.
كامل الزيارات، جعفر بن محمد بن قولويه، مؤسسة نشر الفقاهه، اول، 1417ه. ق.
الكامل فى التاريخ، ابن اثير أبوالحسن على بن أبىالكرم الشيبانى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415ه. ق.
كتاب الغيبة، محمد بن ابراهيم نعمانى، چاپ اول، قم، انوار الهدى، 1422ه. ق.
كتاب المصاحف، حافظ ابوبكر عبدالله بن ابىداوود سجستانى.
الكتاب المصنف فى الأحاديث والآثار، أبوبكر عبدالله بن محمد بن أبىشيبة الكوفى، چاپ اول، الرياض، مكتبة الرشد، 14٠9ه. ق.
كتاب المواقف، عضدالدين عبدالرحمان بن أحمد الإيجى، لبنان، دارالجيل، 1417ه. ق.
كتب و رسائل و فتاوى ابن تيمية، أبوالعباس أحمد عبدالحليم بن تيمية الحرانى، چاپ دوم، مكتبة ابن تيمية، بىتا.
الكشف الحثيث عمن رمى بوضع الحديث، أبوالوفا إبراهيم بن محمد بن سبط ابن العجمى الحلبى الطرابلسى، بيروت، عالم الكتب, مكتبة النهضة العربية، 14٠7ه. ق.
كشف المراد، حسن بن يوسف (علامه حلى) ، مؤسسة النشر الاسلامى، 1417ه. ق.
14٠. كمال الدين و تمام النعمة، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، مؤسسة النشر الاسلامى، 14٠5ه. ق.
كنز العمال فى سنن الأقوال والأفعال، علاءالدين على المتقى بن حسامالدين الهندى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419ه. ق.
گلستان سعدى.
اللباب فى تهذيب الأنساب، أبوالحسن على بن أبىالكرم الشيبانى الجزرى، بيروت، دار صادر، 14٠٠ه. ق.
لسان العرب، محمد بن مكرم بن منظور الأفريقى المصرى، چاپ اول، بيروت، دار صادر.
اللهوف، سيد بن طاوس، چاپ دارالاسوه.
لوح هيكلالدين، على محمد باب، امرى.
المجدى فى انساب الطالبيين، على بن محمد علوى، مطبعة سيدالشهداء، بىجا، 14٠9ه. ق.
مجمع البحرين، فخرالدين طريحى، مكتبة النشر الثقافه الاسلامية، 14٠8ه. ق.
مجمع البيان، فضل بن حسن الطبرسى، بيروت، مؤسسة اعلمى للمطبوعات، 1415ه. ق.
15٠. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، على بن أبىبكر الهيثمى، بيروت، دارالكتب العربية، 14٠7ه. ق.
مجموعه آثار، مرتضى مطهرى، صدرا.
المحاسن، احمد بن محمد برقى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 137٠ه. ش.
المحلى، ابومحمد على بن حزم، بيروت، دارالفكر، بىتا.
مختصر تاريخ العرب، عفيف البعلبكى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1967م.
المختصر فى اخبار البشر، عمادالدين اسماعيل ابىالفداء، قاهره، طبع مكتبة المتنبى، بىتا.
مروج الذهب، ابوالحسن على بن الحسين مسعودى، قم، دارالهجرة، 14٠4ه. ق.
المسائل السرويه، محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد) ، بيروت، دارالمفيد للطباعة و النشر و التوزيع، بىتا.
المستدرك على الصحيحين، أبوعبدالله محمد بن عبدالله الحاكم النيسابورى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411ه. ق.
مستطرفات السرائر، ابن ادريس حلى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1411ه. ق.
16٠. مسند أحمد بن حنبل، أبوعبدالله أحمد بن حنبل الشيبانى، مصر، مؤسسة قرطبة.
المصنف، أبوبكر عبدالرزاق بن همام الصنعانى، چاپ دوم، بيروت، المكتب الإسلامى، 14٠3ه. ق.
مطالع الانوار؛ (تلخيص تاريخ نبيل زرندى) ، تهران، امرى، بىتا.
معالم المدرستين، سيد مرتضى عسكرى، بيروت، مؤسسة النعمان للطباعة و النشر و التوزيع، 141٠ه. ق.
المعجم الكبير، أبوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبرانى، موصل، مكتبة الزهراء، 14٠4ه. ق.
المغازى، محمد بن عمر واقدى، بيروت، نشر عالم الكتب، بىتا.
مفاتيح الاسرار و مصابيح الانوار، عبدالكريم شهرستانى، تهران، بنياد دائرة المعارف الاسلاميه، 14٠9ه. ق.
مفاخرالاسلام، على دوانى، تهران، مركز ثقافى، بىتا.
المفردات فى غريب القرآن، أبوالقاسم الحسين بن محمد راغب، لبنان، دارالمعرفة.
مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، مصر، ميمينه، 1314ه. ق.
17٠. مقتل ابومخنف، لوط بن يحيى ازدى، قم، مطبعة العلميه، بيتا.
مقتل الحسين، خوارزمى، مطبعة الزهراء، بىجا، بىتا.
مقتل الحسين، عبدالرزاق مقرم، بيروت، دارالاضواء، بىتا.
مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، دارالحديث، بىتا.
&
مكيال المكارم، ميرزا محمدتقى اصفهانى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة اعلمى للمطبوعات، 1421ه. ق.
الملل والنحل، محمد بن عبدالكريم بن أبىبكر أحمد الشهرستانى، تحقيق: محمد سيد گيلانى، بيروت، دارالمعرفة، 14٠4ه. ق.
المنار، محمد رشيد رضا، مصر، مكتبة القاهره، بىتا.
مناقب آل ابىطالب، محمد بن على بن شهرآشوب، مؤسسه علامه، بىجا، بىتا.
الميزان، محمدحسين طباطبايى، قم، منشورات جماعة المدرسين.
ناسخ التواريخ، محمدتقى سپهر، المكتبة الاسلاميه، تهران، بىتا.
18٠. نثر الدرر، أبومنصور بن حسن، بيتا، بيجا.
نورالابصار، شبلنجى شافعى، چاپ مصر، 1356ه. ق.
الوافى بالوفيات، صلاحالدين خليل بن ايبك الصفدى، طبع النشرات الاسلاميه.
وسايل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، قم، مؤسسة آلالبيت لاحياء التراث، 1414ه. ق.
وصول الأخيار الى أصول الاخبار، حسين بن عبدالصمد عاملى، تهران، بىنا، 13٠9ه. ق.
وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان، أبوالعباس شمسالدين أحمد بن محمد بن أبىبكر بن خلكان، لبنان، دارالثقافة.
ينابيع الموده، سليمان القندوزى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بىتا.