ghaemiyeh.com
سرشناسه : موسوياصفهاني، حسن، ۱۲۶۷ - ۱۳۴۵.
عنوان و نام پديدآور : روزنامه سفر مشهد، مكه و عتبات ۱۳۱۵ - ۱۳۱۶ ق/ حسن موسوياصفهاني ؛ به كوشش رسول جعفريان، با همكاري حميدرضا نفيسي.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهري : ۲۸۴ ص.: مصور.
شابك : ۵۷۰۰۰ ريال: 978-964-540-445-9
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : نمايه.
موضوع : موسوياصفهاني، حسن، ۱۲۶۷ - ۱۳۴۵-- سفرها-- خاطرات
موضوع : مجتهدان و علما -- ايران -- خاطرات
شناسه افزوده : جعفريان، رسول، ۱۳۴۳ -
شناسه افزوده : نفيسي، محمدرضا
رده بندي كنگره : BP۵۵/۳ /م۸۲آ۳ ۱۳۹۲
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۹۸
شماره كتابشناسي ملي : ۳۱۵۶۷۲۸
بسم الله الرحمن الرحيم و الحمد لله رب العالمين
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين
شرح حال نويسنده به روايت يكى از مريدان (1)
نامش حسن و نام پدرش ابراهيم فرزند محمد مؤمن مشهور به آقاميرزا كوچك فرزند عليرضا از سادات محترم موسوى اصفهان و همگى اهل علم و ايمان بودند. پدر عليرضا، محمد مؤمن از علماى مشهور دوره صفويه و صاحب مصنفات و مولفات بسيار بود. گويند يكى از علماى بسيار معتبر معروف بوده در زمان مرحوم شاه سلطان حسين صفوى و كتابخانه او را بار هفت شتر مىكردند و خيلى مقتدر و مطلع و نافذا الحكم بوده و قبر آن مرحوم در روضه شاهزاده عبدالعظيم در پاى در مسجد واقع است.
مصنف كتاب حاضر مرحوم آقاى حاج ميرزا حسن موسوى - رحمت الله عليه - در سال ١٢۶٧ هجرى در شهر اصفهان متولد و در سال ١٣۴۵ هجرى در همان شهر بدرود زندگانى گفت و پس از هفتاد و هشت سال زندگى و گذراندن دورۀ حيات با زهد و تقوى و علم و ايمان و تشرف خدمت بزرگان و تعليم و تربيت طالبان هدايت و جويندگان راه حق و نشر علوم و فضايل خاندان عصمت و طهارت - سلام الله عليهم اجمعين - در زادگاه خويش از دنيا رفت و مانند پدر و جدش در عتبات عاليات در وادى ايمن به خاك سپرده شد.
1) پس از پايان نسخه چاپى كتاب تحفۀ البيت كه از جمله آثار چاپ شده نويسنده سفرنامه ما يعنى ميرزا حسن موسوى اصفهانى است، شخصى با نام حاج آقا صديق كه على القاعده متولى چاپ اين كتاب در سال ١٣۵۶ش بوده است، شرح حالى براى مؤلف نوشته كه در متن بالا آوردهايم. هرچند لحن نگارش جانبدارانه است، اما به دليل اشتمال آن بر جزئيات زندگى و ديدگاه هاى او عينا ارائه شد.
آنچه از نوشتجات مصنف مرحوم بر مىآيد، پيش از سن بلوغ بسيار طالب علم و عمل و مشتاق درك حضور بزرگ دين و كسب معارف و حكم الهيه بوده است. پس از بلوغ نزد دانشمندان زمان علوم عربيه و فقه و اصول و رياضى و حكمت را فرا مىگيرد، و به گفتۀ خود آن مرحوم، چون اين علوم تشنگى جانش را فرو نمىنشاند و او را بى نياز از حق نمىكند منتظر بوده است درى از غيب به رويش گشوده شود و پروردگار بابى از علم به رويش باز فرمايد.
در اين هنگام كتاب مبارك طريق النجات در علم طريقت از مصنفات. . . مرحوم آقاى حاج محمد كريم خان كرمانى - اعلى الله مقامه - به دستش مىافتد. از مطالعۀ اين كتاب مىبيند كه علم حق منحصر است به آنچه از خانواده علم يعنى آل محمد - صلوات الله عليهم اجمعين - رسيده است و در زمان خودش اين علم را منحصرا نزد صاحب آن كتاب مبارك مىيابد. از اين رو چارهاى نمى بيند جز آنكه هر چه زودتر خود را به آن سرچشمۀ علم برساند و از آب حيات كمالاتش جان مرده را زنده كند، ولى چون پدرش بدين مطلب توجهى نداشته شب و روز از دورى آن بزرگوار حالش پريشان و ديدهاش گريان و خواب و خوراك بر او ناگوار بود تا اينكه با رفيقى مهربان راه كرمان پيش مىگيرد و به خدمت آن جناب شرفياب مىشود و شب و روز از محضر آن انسان كامل كسب علوم و كمالات مىكند تا آنكه پس از چهار ماه توقف در كرمان چون استاد بزرگوارش عازم عتبات مقدسه و به دعوت پادشاه وقت ناصرالدين شاه رهسپار تهران و بالطبع درس تعطيل مىگردد، ايشان هم با برخى از رفقا به زيارت عتبات مقدسه مشرف و از آنجا به قصد ديدار پدر و مادر و خويشان به اصفهان باز مىگردد و در همان ايام كتاب تحفۀ البيت در طريقت و حقيقت و شريعت براى خانواده پدرش مىنويسد.
پس از چندى براى بار دوم از پدر كسب اجازه كرده راه كرمان پيش گرفته خود را به محضر استاد و مولاى خود مىرساند و با گرمى هرچه تمامتر به دانشجويى و خوشه چينى خرمن بى پايان دانش مشغول مىشود. و در اين اوقات، هشت رساله كه در مسائل مختلف نوشته به نظر استاد علامه - اعليالله مقامه - مىرساند و مورد پسند
و ستايش آن بزرگوار قرار مىگيرد.
در سفر دوم مدت سه سال در كرمان مىماند و چنانكه خودش مىفرمايد با كوششى تمام، شب و روز از علم و عمل و كمال و جمال استاد كسب فيض مىكرده، و به تهذيب نفس و سير و سلوك باطنى مىپرداخته و زيارت لقاى پيشواى بزرگ خود را فوزى عظيم و فيضى جسيم مىشمرده و زيارتش را زيارت اولياى خدا ميدانسته است، زيرا به فرموده معصوم زيارت مؤمن زيارت خدا است.
هر كه خواهد همنشينى با خدا گر نشيند در حضور اوليا
از حضور اوليا گر بگسلى تو هلاكى زانكه جزوى نه كلى
پس از سه سال به علت شيوع بيمارى وبا و تفرقه شاگردان و مسافرت استاد، به اصفهان مراجعت مىكند و پدر را سخت بيمار مىبيند و بسيار اندوهناك مىشود و چون از استاد بزرگوارش اجازه داشته است كه به درس و موعظه بپردازد؛ در اين موقع به خواهش جمعى به تدريس علوم و معارف الهى و موعظه مشغول مىگردد و پس از دو ماه پدرش بدرود حيات مىگويد.
دورى از فيض حضور استاد و مرگ پدر وى را سخت آزرده خاطر مىسازد، ولى چيزى كه بيشتر مايه رنجش خاطر و تألّم روحى او مىشود، معاشرت با مردم سفله و بد رفتارى و آزار حسودان، خاصّه بدزبانى و آزار يكى از بستگان بوده است. از اينها گذشته دشمن رسمى و علنى يكى از مدعيان علم بوده كه رسما از رفتن مردم به مجلس درس و موعظه اين دانشمند بزرگ جلوگيرى كرده و در خانه ايشان را بسته است؛ ولى با اين همه، نتوانسته است به كام دل برسد و نور علم و هدايت خدايى را خاموش كند. در اين فشارهاى روحى و آزار آشنا و بيگانه، و بدرفتارى دوست و دشمن از مولاى بزرگوار خود اجازه شرفيابى مىخواهد؛ در جواب به همان مأموريت قبلى يعنى ادامه درس و موعظه و نشر علوم و فضايل آل محمد - عليهمالسّلام - مأمور مىشود روزگارى به اين روش خدا پسند يعنى راهنمايى مردم به راه حق مىگذرانده كه ناگاه خبر رحلت مولاى بزرگوارش - اعلى الله مقامه - به او مى رسد.
از شنيدن اين خبر وحشت اثر روزگارش تيره و تار و از زندگانى مأيوس و ناچار بر اين مصيبت بزرگ صبر ميكند تا اينكه يكى از دشمنان دين در لباس دين، شبى ايشان را به منزل خود به مهمانى دعوت مىكند. ايشان هم به اتفاق يكى از آشنايان به خانه او مىرود، ولى ميزبان متدين عوض مهربانى و احترام مهمان كه دستور خداست، خود را نشان نداده، شب تا صبح او را در اطاقى محبوس مىسازد. صبحگاهان با جماعتى از طلاب و مردم عوام بديدن مهمان مظلوم رفته به مباحثه و گفتگو با او مشغول مىگردد. مباحثه به شرح زير از طرف صاحبخانه از خدا با خبر آغاز مىشود:
شما بايد از استاد خود و رويه او دست بردارى و از او بيزارى جويى.
ايشان در جواب گفتند: من استاد خود را تابع اهل بيت - عليهمالسّلام - و موافق ايشان در اصول و فروع و پيرو شرع انور در جزئى و كلى ديدم و از روى قطع و يقين او را بر حق و با حق و حق را با او مىدانم. شما اگر از او مخالفتى در امر دين سراغ داريد با دليل و برهان بدون تهمت و افترا بگوييد و نشان دهيد.
ميزبان گفت: من كتاب ارشاد العوام او را خواندهام. آنچه در توحيد و نبوت و امامت و معاد و معراج نوشته بسيار خوب و صحيح است، و احدى مانند او نگفته و ننوشته است. تنها حرفى كه ما با او داريم درباره ركن رابع است. اگر مقصودش از ركن رابع دوستى دوستان خدا و دشمنى دشمنان خدا يا مرادش فقيه جامع الشرايط و يا منظورش خواص شيعه است كه در هر عصرى موجودند، درست است، و حق است، ولى چون اين مطالب واضح است احتياجى به نوشتن ندارد؛ اما مراد صاحب ارشاد هيچ يك از اينها كه گفتم نيست، بلكه چنانچه خودش اظهار كرده و ادعا نموده است مرادش از ركن رابع اين است كه واجب است معرفت شخص واحد شيعه بر مردم شرق و غرب عالم و واجب است طاعتش بر مردم و خود او در زمان خودش همان شخص واحد است و بعد از او شخص ديگرى مانند او.
ايشان جواب دادند: آنچه فرموديد ما با شما موافقيم و هر كس ركن رابع را به
معنى آخرى كه شما گفتيد معتقد باشد ما هم او را اهل بدعت و آتش مىدانيم و از او بيزاريم و لعنتش مىكنيم، ولى مطلبى كه هست اين است كه صاحب كتاب ارشاد - اعلى الله مقامه - در چندين جاى كتاب خود آشكارا فرموده است مراد من اين نيست، زيرا كفر و بدعت است، ولعنت كرده است به هر كس چنين گويد و معتقد باشد و به جميع بزرگان و مقدسات دين قسم خورده و خدا و رسول و ائمه و فرشتگان را بر قلب خود شاهد و گواه گرفته است و صاحب كلام مراد و مقصود خود را بهتر از ديگران مىداند و ضرورت هم حكم مىكند كه حكم بر ظاهر و اقرار زبانى شخص است نسبت به مراد و مقصود خود و خداوند مىفرمايد: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنا» ، و استاد بزرگوار ما فرياد مىكند: ما قال آل محمد قلنا و ما دان آل محمد دنا. يعنى گفته ما گفته آل محمد است و دين ما دين ايشان است. پيغمبر (ص) هم به اقرار ظاهرى منافقين به ظاهر اسلام، با آنها رفتار مىفرمود، با آن كه باطن آنها را مىدانست و بسيار مىكوشيد كافرى مسلمان شود، ولى شما بر عكس آن بزرگوار سعى داريد مسلمانى را كافر كنيد، در حالى كه پدر و مادرش مسلمان بودهاند و در اسلام به دنيا آمدهاند و در پنج وقت نماز به شهادتين اقرار كرده است و خودش هم مىگويد من مسلمانم. شما مىگوييد باطنت بر خلاف ظاهر است؛ و اين حكمى است بر خلاف ضرورت مذهب و دين و تمام اديان.
اما آن سه معناى اولى ركن رابع كه گفتيد واضح است و به نوشتن و گفتن احتياج ندارد. مىگويم: آيا انسان به توضيح واضحات كافر مىشود و ما واضحتر از توحيد و نبوت و امامت نداريم و حال آن كه جميع علماى گذشته و متأخر در باره آنها كتابها نوشته و مىنويسند و خود شما هم در باره اجتهاد و تقليد كتاب مىنويسيد و در رسالههاى خود مىنويسيد از جمله نجاسات بول و غائط و منى است با اين كه براى هر مسلمانى واضحترين واضحات است.
صاحبخانه و همراهانش اصرار داشتند بايد از مصنف كتاب ارشاد بيزارى جويى و گرنه به كافر بودن تو حكم مىكنيم و به آزارت مىپردازيم. اين مجلس تا عصر طول
كشيد تا آن كه به حكم حاكم، ايشان آزاد و تبعيد گرديد. پس از سه ماه به امر پايتخت، حاكم ايشان را به اصفهان خواست و آن مرحوم با احترام مانند پيش به درس و موعظه پرداخت.
چنان كه در شرح حال گذشته ديديم، دو سفر به كرمان رفت. يك سفر هم به خراسان براى زيارت آستان قدس حضرت ثامن الائمه - عليهالسّلام - مشرف شد و دو سفر به عتبات عاليات و سفرى هم در سال ١٣١۵ به مشهد و پس از آن از طريق روسيه و اسلامبول و مصر به مكه معظمه و سپس به عتبات عاليات سفر كرده و [چهار روز كمتر از] (1)
12 ماه مسافرتش طول كشيد و در سفر دوم كه به عتبات مقدسه مشرف مىشد، در همدان خدمت عالم ربانى مرحوم آقاى حاج ميرزا محمد باقر اصفهانى كه از برجستهترين و بزرگترين شاگردان مرحوم آقاى حاج محمد كريم خان كرمانى بود رسيد و در مجلس درس و موعظه آن جناب حاضر مىشد و ايشان را شارح كتب استاد و مبين و حامل علم آن بزرگوار ديد. از اين جهت پس از مراجعت از عتبات مدت يازده ماه در خدمت عالم زمان و بزرگ و كامل وقت خود به كسب كمالات پرداخته با توشه فراوان علمى و ايمان به اصفهان برگشت.
١. تحفۀالبيت ٢. رساله در مسأله تقرير و تصديق ٣. رساله در اجماع ۴. رساله در مسائل اصول فقه ۵. رساله در معراج ۶. رساله در اركان اربعه ٧. رساله در فقه ٨. رساله در حكمت ٩. رساله در عده ١٠. كتاب مصابيح النفوس فى نفوس النورانيّۀ و الظلمانيه ١١. كتاب الافاضات فى شرح سورۀ التوحيد ١٢. البيانات فى شرح سور القدر ١٣. منتخب التبصر فى علم الصرف ١۴. عوامل مختصر فى النحو ١۵. عوامل مطولۀ فى النحو ١۶. الامثله ١٧. شرح الامثله ١٨. العوائد فى شرح زيد قائم ١٩. القواعد فى بعض
1) در متن اصلى اين زندگينامه ١٣ ماه آمده كه اشتباه است.
كليات فى المعارف و الفضائل ٢٠. الاصول العدليه ٢١. رسالۀ اختياريۀ فى سر الاختيار ٢٢. تصحيح الاخبار على نحو الاختصار ٢٣. رسالۀ فى اثبات الاركان الاربعۀ و اثبات حقيق الاسلام و ابطال ماسواه من الاديان ٢۴. الفصول العدليه ٢۵. ذخير المعاد فى مجالس متفرقۀ فى المواعظ و المصائب و هى فارسيه ٢۶. تنبيه الغافلين فى الجواب عن مسأل سألها بعض الاخوان ٢٧. رسال فى الجواب عن مسائل سألها اخى الاصغر الميرزا رضا سلمهالله ٢٨. توضيح الصواب فى الرد على بعض المتشبهين بالعلماء ٢٩. رسال فى الرد على بعضهم ايضاً ٣٠. رسال فى الرد على هذا ايضاً ٣١. رسال فى الجواب فى مسأل سألها الميرزا رضا ايضاً ٣٢. الحواى فى اجوب مسائل شتى مشكله ٣٣. رسال فى جمل من العقائد على نحو السبط و الاستدلال فى الجمله ٣۴. رسال فى العقائد على سبيل الاجمال ٣۵. رسالۀ فى بيان اول ما خلق الله على نحو الاجمال ٣۶. رسال مختصر فى جواب بعض البابيۀ والرد عليهم لعنهم الله ٣٧. مختصر فى شرح حديث مروى عن الكافى ٣٨. رسال فى القراءۀ بالعربيه ٣٩. رسال فيها ايضاً بالفارسيه ۴٠. غنائم همدانيه در حكمت ۴١. رسالۀ فى وجه اعجاز القرآن و بعض ما يتعلق بأمر القرآن ۴٢. رسالۀ فى بيان مسأل التوجه على نحو التفصيل فى الجمله ۴٣. رساله فى معرف الصانع جلّ شأنه و معرفۀ اسمائه و صفاته و بعض ما يتعلق بالدين من امر العقائد ۴۴. سفرنامه مكه ۴۵. وقايۀ الذنوب ۴۶. علل الشهاده ۴٧. تحريض المؤمنين در رد وحدت ناطق شيعى ۴٨. رساله در معرفت خدا و رسول و ائمه هداى عليهم صلوات بر حسب خواهش آقاميرزا احمدخان بادى حكيم باشى ۴٩. رساله مختصرى در زيارات و طريق تشرف به ارض اقدس عتبات عاليات على مشرفها آلاف التيۀ و الصلواۀ۵٠. رساله در اقامه عزا در مرگ اولاد و اقربا و دوستان و مصائب آل محمد عليهم السلام ۵١. رساله در جواب ايرادات يكى از ملاحده نصارى كه بر اسلام از روى صرف غرض و مرض وارد آورد. ۵٢. رساله مائد سماوى نازل من عند رب العالمين خارج من بيت الصادقين المعصومين عليهم صلوات المعصومين عليهم صلوات المصلين ۵٣. رسال فى بعض اللغات القرآنيه ۵۴. رسال فى بيان مسأل الميراث من المسائل الفقهيه ۵۵. رساله در مسئله معاد و ركن رابع در جواب مسائل آقا
سيدمهدى صحاف ۵۶. رساله فى استخراج امر اهل البيت الاطهار عليهم صلوات من القرآن المجيد ۵٧. رساله در ادعيه و زيارت مأثوره از اهل بيت عصمت سلام الله عليهم اجمعين (منتخب الادعيه.) ۵٨. رساله در حكمت مشتمل بر فوائدى چند ۵٩. در اخبار مربوط به اخلاقيات ۶٠. رساله مجالس العزاء (شرح آيه إنّا عرضنا) (1)
در شرح حال ميرزا حسن در تحفۀ البيت تولدش حدود ١٢۶٧ ق. ياد شده است، در حالى كه در كتاب تنبيه الغافلين، در چند سطرى كه زير عكس مؤلف نوشته شده، (2)تولدش را ١٢۶٣ و درگذشت او حوالى ١٣۴٢ ق. دانسته شده، در حالى كه شرح حال ضميمه تحفۀ البيت سال ١٣۴۵ ق. ذكر شده است.
بنا به آنچه در اين سفرنامه آمده است، نام پدر مؤلف ابراهيم و نام جدش آقا سيد مؤمن مشهور به آقاميرزا كوچك فرزند عليرضا از سادات اصفهان است. بر اساس نوشته مؤلف، جد او آقا سيد محمد مؤمن از علماى اصفهان در دوره شاه سلطان حسين بوده كه مردى صاحب نام و اهل كتابخانهاى مفصل بوده كه پس از درگذشت در شاه عبدالعظيم دفن شده است.
ميرزا رضا برادر وى كه در سفر حج همراه وى بوده و نامش بارها و بارها تكرار شده، چهارده سال كوچكتر از سيد حسن يعنى متولد ١٢٧٧ بوده و يازده سال پيش از او به سال ١٣٣١ در راه حج درگذشته است. فرزند ميرزا رضا با نام ميرزا عبدالجواد اخوّت (داماد عمويش ميرزا حسن موسوى - مؤلف سفرنامه ما) كتابى در باره خاطرات سالهاى زندگيش با عنوان از طبابت تا تجارت دارد كه در آنجا اطلاعاتى در باره پدر و عموى خويش (پدر زنش) آورده است. وى در آنجا ذيل عنوان عقايد مسلكى من مىنويسد: اولا مرحوم والد از طايفه شيخيه بود و اخلاص تامى به مرحوم
شيخ احمد احسايى و سيد مرحوم - كه همان سيد كاظم رشتى باشد - و مرحوم آقا حاجى محمد كريم خان كرمانى داشت و از كتاب اين سه نفر هم خيلى داشت. (1)
حاج ميرزا رضا در سفر ديگرى كه از مسير جنوب به نيابت شخص ديگرى عازم مكه بود در شيراز مبتلا به شكم درد شده و بين راه شكمش آب آورده و در بوشهر درگذشته و همانجا جسدش دفن شده است. (2)برادر سوم آنان تاجر چارقد (روسرى) و برادر چهارم ميرزا حسين روضهخوان بوده كه به خاطر ذكر مصيبتهاى سوزناكى كه در مجالس عزادارى حسينى ظل السلطان اجرا مىكرد مشهور به جگرسوراخ كن بود.
ميرزا حسن سه همسر داشته كه دو، همسر اول خواهر بودند و وى يكى را پس از فوت ديگرى گرفته است. اين هر دو فرزندان آخوند ملامؤمن بوده. بعدها همسر سومى از نراقىها گرفته است. (3)وى از همسر اخيرش، دو پسر و يك دختر داشته كه به گفته آقاى نفيسى، يك پسر با نام مهدى (در حال حاضر ٩٢ ساله) و يك دختر با نام طلعت (اكنون ١٠١ ساله) زنده است. نكته شگفتى است كه پدر در سال ١٢۶٣ به دنيا آمده و دختر هنوز در سال ١۴٣۴در قيد حيات است، يعنى بيش از ١٧٠ سال بين ولادت پدر و عمر دختر فاصله است. چنين اتفاقى معمولا بسيار نادر است.
دو عكس از ميرزا حسن در اختيار است. يكى همان است كه در صفحه ٣۴ كتاب از طبابت تا تجارت چاپ شده و عكسى دسته جمعى است كه ميرزا عبد الجواد اخوت همراه با پدر زنش، به همراه فرزندانش در آن هستند. اين عكس على القاعده بايد در حوالى سالهاى ١٣٣۵ تا ١٣۴٠ گرفته شده باشد. و تصويرى ديگر از ميانسالى وى كه هر دو را در اينجا ملاحظه خواهيد كرد.
1) از طبابت تا تجارت، (به كوشش مهدى نفيسى، تهران، نشر تاريخ، ١٣٨۶) ص ١١٠
2) شرح اين ماجرا را ميرزا عبدالجواد اخوت در كتاب از طبابت تا تجارت، ص ١۴۶ تحت عنوان «سفر پدر به سوى مكه» نوشته است
3) آقاى حميدرضا نفيسى در يادداشت شرح حال ايشان كه در اختيار بنده گذاشتند، ضمن نقل آنچه گذشت آوردهاند: اطلاعات ارائه شده پيرامون برادران و خانواد حاج ميرزا حسن در سال ١٣٧١ شمسى از طريق گفتگو با نو وى مرحومه حاجيه علويه خانم (نصرت آغا) اخوت (طباطبائيان) به دست آمده است.
<نمايش تصوير
يكى از خاندانهايى كه با خاندان اخوت موسوى پيوند دارد، خاندان نفيسى اصفهان است كه جد آنان ميرزا ابوتراب نفيسى است. باستانى پاريزى شرحى از اين خاندان با عنوان حكيمان نفيس به دست داده و علت مهاجرت آنان را از كرمان به اصفهان شرح داده است. (1)ميرزا ابوتراب طبيب و فقيه كرمانى كه پدر بزرگِ دكتر ابوتراب نفيسى مىباشد مادرش دخترِ ملا محمدِ كوهبُنانى (معروف به هدايتعلى) است، ميرزا ابوتراب صاحب تفسيرِ چهار جلدى آياتِ قرآن در ارتباط با امامان معصوم است كه به زبان عربى مىباشد، وى از شاگردان معتبر حاج ميرزا محمد كريم خان كرمانى است و همچنين از سركارِآقاى همدانى اجازهنام فقاهت دارد.
ميرزا ابوتراب كه گويا اختلافى با فرزند حاج محمد كريمخان داشت، به اصفهان آمده و در اين شهر و نيز در روستاهاى پوده و جندق حضور و سكونت داشت. در سفرنام حجِ ميرزا حسن ذكر شده است كه به همراهِ ميرزا هاشم (حاج سيد هاشم لاهيجى يا رشتى شاگرد معتبر سركارِ آقاى همدانى) در آخر جمادىالثانى سال ١٣١۵ از جندق به استقبال ميرزا حسن مىآيند. چند سال بعد ميرزا ابوتراب در سفرى براى حج، روى دريا در كشتى بيمار شده و بهرحمت ايزدى از دنيا مىرود و جسد وى را به دريا مىاندازند.
واقع همدان د رمنازعه ميان شيخيه و متشرعه كه در عيدِ فطرِ سال ١٣١۵ قمرى رخ داد مقارن است با حركتِ ميرزا حسن [نويسنده سفرنامه حاضر] از مشهد بهسوى عشق آباد در مسيرِ سفر حج، آن واقعه باعثِ راندهشدنِ سركارِ آقاى همدانى از همدان مىشود، وى در اواخر ذى حجه از تهران به روستاى جندق رهسپار مىگردد و تا آخر عمر آنجا ساكن مىشود.
ميرزا حسن در سفرنامه مىنويسد روز پانزدهم ذيحجه يك طواف به دور خان خدا براى بندگان آقا مُدّ ظلّه العالى (اشاره به آقاى همدانى) انجام دادم. عجب آنكه همان روز در مكه با يكى از همشهرىهايش بابت سابق اختلاف در توجيه پارهاى
1) محبوب سياه و طوطى سبز، (تهران، ١٣٧٨) ص ٧۶ - ١٠٣
مسائلِ نظرى درگيرى لفظى پيدا مىكند كه بعدا در خاطراتش از آن برخورد اظهار ناراحتى زيادى مىنمايد.
از سفرنامه مشخص مىشود ميرزا حسن پنج ماه و نيم بعد از واقعه در سيزدهم ربيع الاول در نجف اشرف از طريق نامههاى دريافتى از اصفهان از مقتول شدن حاجى عبدالرحيم و احتمالاً ديگران در واقع همدان باخبر مىشود و از دارِ پُرمحنت و غم و اَلَم و ملول شدن ياد مىكند و از خدا صبر و تحمل و عاقبت بهخيرى مىطلبد. همچنين توقف سيزده روز وى در كرمانشاه و سراغ گرفتن از رفقاى همدان و كرمانشاه و وابستگانِ مقتولين از بابت آن واقعه است. (1)
بر اساس نسب نامهاى كه آقاى حميدرضا نفيسى فرستادند، خاندان نويسنده سفرنامه حاضر از سادات موسوى اخوت در اصفهان است. مريم دختر سيد حسن، مادر فاطمه است كه اين فاطمه مادر دكتر ابوتراب نفيسى است. همچنين اين مريم مادر علويه [نصرت آغا] و ايشان مادر فردوس هستند كه ايشان مادر مهندس حميدرضا نفيسى هستند. پدر ايشان كاظم فرزند محمد تقى فرزند ميرزا ابوتراب نفيسى است. گفتنى است كه پدر مرحوم دكتر ابوتراب نفيسى، عبدالمهدى فرزند ميرزا ابوتراب طبيب [مقيم كرمان و اصفهان] و ايشان فرزند ميرزا حسن طبيب كرمانى است. يكى از فرزندان ديگر اين ميرزا حسن طبيب، ميرزا على اكبر خان ناظم الاطباء نويسنده فرهنگ نفيسى و پدر سعيد نفيسى است.
اما مؤلف ما سيد حسن موسوى (فرزند ميرزا ابراهيم از خاندان سادات اخوت اصفهان) ، دو پسر از همسر سومش با نامهاى سيد محمد باقر و مهدى و يك دختر
1) در كتابى به تاريخ ١٣١٨ قمرى به نام تاريخ عبرۀ لمن اعتبر (نوشته ميرزا كريم كرمانى (فرهنگ)) به زبان فارسى آن واقعه مفصل شرح داده شده است، نسخهاى چاپى از آن را اينجانب در اختيار دارم. در اين كتاب نسبِ سركارِ آقاىِ همدانى چنين آمده است: محمد باقر بن محمد جعفر بن محمد صادق بن عبدالقيوم بن اشرف بن محمد ابراهيم بن محمدباقر المحقق السبزوارى، صاحب الذخيره و الكفايه؛ در كتاب ياد شده ١٣٢ كتاب و رساله از ايشان فهرست شده است. (پايان اظهارات آقاى مهندس حميدرضا نفيسى) .
با نام طلعت دارد. چهار پسر او از همسر اول چنان كه در همين سفرنامه اشاره شده، در حيات پدر مردند. ما از ميان آن چهار تن، تنها نام عليرضا را مىدانيم كه در زمان بازگشت ميرزا حسن از حج، زمانى كه وى به گلپايگان رسيده، درگذشته و خبرش به وى رسيده است. دو دختر وى، سكينه و مريم و علويه از همسر دوم وى بودهاند.
هر دو خاندان نفيسى و اخوت موسوى، با خاندان ابراهيمى كرمان (ابراهيم خان ظهير الدوله) و خاندان باقرى (ميرزا باقر قهى مشهور به سركار آقا همدانى) پيوندهاى فاميلى داشتهاند.
پدر و مادر وى هر دو اصفهانى و مقيم محله احمد آباد بودهاند، اين نكتهاى است كه ميرزا عبدالجواد اخوت درباره محل زندگى پدرى خود كه نامش ميرزا رضا كه برادر مؤلف است گفته است. (1)پدر و مادر نويسنده ما پس از درگذشت، جسدشان به كربلا منتقل شده است، چنان كه جسد همسر اول وى نيز به آنجا برده شده است. مؤلف سفرنامه حاضر، در وقت اقامت در كربلا نوشته است: «بعد روانه به حرم شديم. عصر را خيال داريم كه اگر خدا بخواهد به وادى ايمن برويم، به جهت زيارت اموات، به خصوص پدر و مادر و عيال حقير. خدا توفيق عنايت فرمايد» . اين نشان مىدهد كه مقبره پدر و مادر و همسرش در كربلاست.
به جز شرح حالى كه از ايشان در «تحفۀ البيت» آمده، و ذيل شرح حال او آورديم، اطلاعات پراكندهاى را در اين سفرنامه مىتوان در باره او و علائق شخصىاش به دست
1) از طبابت تا تجارت، ص ١٠۵. وى درص ١۶٣ تصريح دارد كه پدرش و عمو در خانهاى كه از پدرشان به آنها به ارث رسيده بوده در محله احمد آباد زندگى مىكردند. در باره عمويش يعنى مولف سفرنامه ما نوشته است: دو دانگ را والد مالك بودند و چهار دانگ را حاجى آقا عمو. روضهخوانى و مجلس درس و نماز جماعت ماههاى رمضان و آمد و رفتهاى ديگر حاجى عمو آنجا مىشد كه در واقع همه شش دانگ در تصرف ايشان بود ولى هر وقت هم حاجى والد يا بنده آمد و رفتى داشتيم در همان خلوت مىشد. مرحوم والد هم وقتى بنده را متأهل فرمودند يك دانگ از خلوت را در قباله دختر عمو كه متعلقه بنده است تمليك قرار دادند. (ص ١۶۴) .
آورد. وى در همان آغاز خود را «حسن بن ابراهيم موسوى اصفهانى» ناميده است. اين كه در كدام محله در اصفهان ساكن بوده، اشارتى ندارد، اما در پايان سفرنامه مىنويسد: «روز دوشنبه سلخ ماه [جمادىالاولى] چهار از شب گذشته حركت كرديم براى شهر اصفهان. اول طلوع فجر رسيديم به لنبان. چهار فرسخ راه بود. نماز صبح را كنار جوب آب كرديم. بعد از آن راه افتاده اول طلوع آفتاب رسيديم به خانه» . گذشت كه محل زندگى او احمد آباد بوده و دخترى ايشان هم در همين شهر زندگى مىكردهاند.
بر اساس اين سفرنامه، خواهر وى در مشهد زندگى مىكرده و بيست سال بوده كه او را نديده است: «نزديك غروب، آقاميرزا رحيم شوهر همشيره آمده به منزل ما و خواهش نمود كه نقل و تحويل به خانه او دهيم. ما هم اجابت كرده، . . . از تفضلات و مراحم بيكران حضرت رضا - سلامالله عليه - ملاقات ما بود با همشيره. مدت بيست سال بود كه او را نديده بوديم و يقين به بودن او هم در مشهد نداشتيم. احتمال مىداديم كه در قوچان باشند. بعد از آنكه شنيديم كه در مشهد است، زياده از اندازه خوشحال شديم. خواستيم جاى ديگر منزل كنيم؛ راضى نشد. در همان اطاق نشيمن خودشان ما را جا دادند و تمام زحمات و خدمات ما را به جان و دل متحمّل بود» .
در مشهد از يكى ديگر از اقوام خود با نام حاجى سيد عبدالرحيم ياد كرده است كه «از خويشان پدرى ماست. يعنى پدرش آقاسيدكاظم پسر عموى مرحوم جد ما سيد مؤمن مشهور به ميرزا كوچك است، چرا كه آقاسيدكاظم از قرار گفته خود حاجى سيد عبدالرحيم، پسر آقاسيد حسين مرحوم است كه در مسجد على اصفهان پيش از آخوند ملاعلى اكبر اجنّئى پيشنماز بود، و آقاسيد حسين برادر مرحوم ميرزا عليرضا است كه پدر جد مرحوم ما بود و هر دو پسر آقا سيد مؤمن مرحوماند كه يكى از علماى بسيار معتبر معروف بوده در زمان مرحوم شاه سلطان حسين صفوى. كتابخانه او را بار هفت شتر مىكردند، و خيلى مقتدر و مطاع و نافذ الحكم بود. از قرار گفته حاجى، قبر آن مرحوم در روضه شاهزاده عبدالعظيم در پاى در مسجد واقع است. حاجى با كوچ و بنه حمل داده، از اصفهان به ارض اقدس و در آنجا خانه
خريده، دو دفعه ما را دعوت به خانه خود نمود. و ديگر آقاميرزا باقر خادم در كشيك پنجم آشناى ما بود. يك دفعه شب ماه مبارك بود، به منزل او رفتيم. و ديگر چند نفر از اقوام آقاميرزا رحيم شوهر همشيره آشنا بودند با ما. چند دفعه منزل هر يك رفتيم» .
در نجف نيز اشاره به اجداد خود دارد آنجا كه مىنويسد: «ديشب منزل محمدحسن پسر مرحوم محمد هادى نايينى بوديم. . . صبح به اتفاق او رفتيم در وادى السلام زيارت هود و صالح. . . و فاتحه براى همه اهل قبور به خصوص مرحوم جد خود آقا سيد مؤمن و مرحوم دايى ميرزا ابوالحسن و مرحوم ملاحسن خواندم» .
زمانى كه در بازگشت به گلپايگان مىرسد، خبر درگذشت چهارمين پسر خود را مىشنود. وى تأكيد مىكند كه چهار پسر داشته و همه مردهاند و اين آخرين آنها بوده است: «عصرى محمد جامهدار اصفهانى از اصفهان آمده بود برود به عتبات عاليات. آمد منزل ما. از خبرهاى غم اندوزى كه داد وفات فرزند رشيدم عليرضا بود كه حاصل عمرم او بود. و ديگر الحال پسرى براى من باقى نمانده. پس از آنكه خدا چهار پسر خوب به من مرحمت فرموده بود همه رفته بودند. اين يكى كه از همه بزرگتر بود مانده بود و چند سال بود كه عليل بود و رمد چشم پيدا كرده بود، و صدمه فوقالعاده از بابت اين چشم خورد. عجالتاً از آلام و اسقام دنيا آسوده شد، و اين پير بيچاره را در صد هزار همّ و غم گذاشت. خدا كند كه ذخيره آخرت اين روسياه باشد، و آمرزيده و رستگار باشد و به من بعد از مردن ملحق شود، و من به سادات و موالى خود ملحق شوم. به كلّى از دنيا دلتنگ و ملول شدهام، بعد از فقدان او» . اما چنان كه در شرح حال وى آمده، از همسر دومش سه دختر داشت و سپس همسر ديگرى اختيار كرده كه از وى دو پسر و يك دختر به دنيا آمدهاند.
سفرنامه سيد حسن موسوى اصفهانى (در ٣٢٨ صفحه و به خط وى كه نزد خانواده نگهدارى مىشده [صفحات زوج موجود در متن مربوط به نسخه است] و توسط آقاى حميدرضا نفيسى (1)در اختيار بنده قرار گرفت) در مقايسه با آثار
1) بدين وسيله از آقايان سيد محمد اخوت نبيره دخترى و سيد حميدرضاا اخوت نوه پسرى آن مرحوم كه كپى نسخه خطى و يك نسخه تايپى سفرنامه را در اختيار گذاشتند تا نواقص متن برطرف گردد، تشكر مىشود.
سفرنامهاى كه طى سه چهار دهه قبل و بعد از آن در اين حوزه ادبى و نگارشى پديد آمده، از امتيازات و ويژگى هاى خاصى برخوردار است.
سفر وى از چهارم جمادىالثانيه سال ١٣١۵ مصادف با دهم آبان ١٢٧۶ ش آغاز و روز ٣٠ جمادىالاولى سال ١٣١۶ مصادف با ٢۵ مهر ١٢٧٧ پايان مىيابد.
تقويم تطبيقى سفرنام حج ميرزا حسن موسوى اصفهانى
(١٣١۶- ١٣١۵ ه. ق) ، (١٢٧٧-١٢٧۶ ه. ش) ، (١٨٩٨-١٨٩٧ ميلادى)
<نمايش تصوير
به اجمال، توقفگاههاى وى نيز به اين شرح است:
نائين ٧ روز، جندق ١٠ روز، حسينيان ۴ روز، مشهد ۵٠ روز، استامبول ٨ روز، اسكندريه ۴ روز، مكه ٢٨ روز، مدينه ١١ روز، جبل ٧ روز، كربلا ١۶ روز، نجف و كوفه ١٢ روز، كاظمين ٩ روز، كرمانشاه ١٣ روز كه در جمع ١٧٢ روز مىشود، در منازل ديگر توقف كمترى داشتهاند لذا ذكرى از آنها نشد.
منازل طى شده با چهارپا بالغ بر ١۵٠ منزل، حضور در قطار حدودا ۵/٣ شبانهروز ودر كشتى ۵/١۶ شبانه روز بوده است. اطلاعات عرضه شده در سفرنامه براى استخراج زمان، مسافت و سرعت مركب در طول راه با دقت خوبى ارايه شده و با اطلاعات امروزى و نقشههاى مقياسدار مطابقت دارد. بدين ترتيب مسافت پيموده شده حدود ١١٢٣١ كيلومتر است، شامل ٢۴١٢ كيلومتر با قاطر، يابو و الاغ با سرعت ٣ تا ۵/۴ كيلومتر، ١۵٩٨ كيلومتر با شتر با سرعت حدود ۶ تا ٩ كيلومتر در ساعت، ٢۴٠ كيلومتر با گارى چهاراسبه با سرعت حدود ۶ كيلومتر در ساعت، ٢٠٣۶ كيلومتر با قطار با نيروى بخار و سوخت نفتى و با سرعت ١۴ تا ٣۶ كيلومتر در ساعت و ۴٩۴۵ كيلومتر با كشتى بخار با سرعت ١۴ تا ٣٠ كيلومتر در ساعت بوده است. (1)
آگاهيم كه اين قبيل سفرنامهها مشتركات فراوانى دارند و از ادبيات واحدى پيروى مىكنند. گزارش راه و شهرها و روستاها و قيمت اجناس و تازههاى بلاد همراه با ذكر فواصل و اوزان و انواع پولها تا بيان سختىها و مشقات راه و نيز بيان اجحافاتى كه مأموران گمرك و اعراب بدوى و دولتها در حق آنان دارند، از مسائلى است كه به طور مشترك در اين سفرنامهها آمده است. صد البته اين مشتركات، هم از نظر بيان كمى و هم كيفى يكدست نبوده و به علاوه هر كدام به گوشهاى از همين موضوعات پرداختهاند كه اطلاعاتشان مكمل آگاهىهاى ديگران است. در عين حال، برخى از سفرنامهها حاوى آگاهىهاى متفاوتى هستند كه به دليل روحيات خاص نويسنده و حساسيتهاى شخصى او است. در مجموع و به طور كلى بايد گفت اطلاعات اين
1) جدول و توضيح توقفگاهها از جناب آقاى حميد رضا نفيسى است.
سفرنامهها كه يكى از جالبترين آنها را در اينجا مرور خواهيم كرد، اطلاعاتى نادر، و در فهم زندگى اقتصادى و اجتماعى و گاهى سياسى آن روزگار و ابعاد ديگر بسيار مؤثر و روشنگر است.
نويسنده فردى روحانى از خاندان علم و سيادت و علاقهمند به مكتب شيخيه، مطلع از نصوص دينى و متدين و متعبد به آن است كه پدرش نيز اهل علم بوده و والدينش در وقت نگارش سفرنامه هر دو در كربلا مدفون بودهاند.
وى اين سفر را با عشق و علاقه از چهارم جمادىالثانيه سال ١٣١۵ آغاز كرده و پس از نزديك به يكسال آخرين يادداشت خود را روز سهشنبه اول جمادىالثانيه سال ١٣١۶ نوشته شده است. بدين ترتيب اين سفر مقدس و طولانى ٣۵٢ روز يا يك سال و چند روز كم به درازا كشيده است.
بخش نخست اين سفرنامه، سفرنامه مشهد است كه تقريبا به لحاظ روش ثبت و نگارش مستقل است، اما به دليل اين كه نويسنده بعد از اقامت در مشهد از آنجا راهى حج شده و سفرنامه را ادامه داده است؛ در واقع يك سفرنامه محسوب مىشود. از عبارت نخست او مىتوان حدس زد كه از اول قصد نگارش سفرنامهاى يكپارچه را داشته است و تنها بعد از مشهد است كه سفرنامه را به صورت روزانه نوشته است: «اين سفرنامهاى است كه مىنويسد او را حسن بن ابرهيم موسوى اصفهانى هنگام مسافرت او به مشهد مقدس حضرت رضا (ع) و ساير مشاهد مشرّفه حضرت رسول (ص) و ساير ائمه هدى (ع)» .
وى هدف خود از نگارش اين سفرنامه را اين مىداند كه «يادداشتى باشد از اين حقير از براى بازماندگان و ساير رفقا و اخوان، و تذكره از براى خود اين عاصى تبه روزگار» . در پايان سفرنامه مشهد نيز نوشته است كه قصد دارد در سفر حج نيز روزنامه سفر خود را بنويسد: «و بهتر آن است كه وقايع از اينجا تا مكه معظمه را اگر خدا روزى كرده باشد و از آنجا به بعد را اگر حياتى باشد، روزنامه كنم، و تفصيل هر روزى را از وقت خروج در تِلو آن روز معروض دارم تا متبين و واضح باشد، و عنوان على حده براى آن ذكر مىكنم» .
نگارش سفرنامه مشهد در روز چهارشنبه ٢ شوال ١٣١۵ ق تمام شده است.
مدت اقامت وى در مشهد نزديك به دو ماه بوده است، به طورى كه نوشته است: «تا حال دو ماه سه چهار روز كم است كه به منّت الهى در اين ارض قدس مشرفيم و اگر خدا بخواهد همين دو روزه از سمت عشقآباد، عزيمت سفر بيتالله الحرام را داريم» .
اين سفرنامه در مقايسه با سفرنامههاى ديگر ايرانى و شيعى اين امتياز را دارد كه نويسنده طى آن مرقد يازده امام را نيز زيارت كرده است. آغاز آن از اصفهان به سمت مشهد، از راه كوهپايه، انارك، جندق، كوير، سبزوار به مشهد منتهى شده و پس از آن، به قصد حج، از مسير عشق آباد به باكو و از آنجا به استانبول، اسكندريه، سوئز، جده، و پس از زيارت حرمين، از راه جبل، به عتبات آمده و سپس از طريق قصرشيرين وارد ايران شده و با عبور از شهرهاى مختلف وارد اصفهان شده است. بدين ترتيب كتاب حاضر، همزمان، سفرنامه مشهد، حج، و عتبات است و از اين جهت اثرى متفاوت به شمار مىآيد.
يكى از ويژگىهاى اصلى اين سفرنامه تمركز همزمان روى مسائل شخصى است كه خود بيانگر بسيارى از مسائل اقتصادى و اجتماعى است، و در عين حال روى مسائلى چون بيان آثار تاريخى، و همين طور آگاهىهاى جغرافيايى و شهرى كه هر كدام سرجاى خود قابل استفاده است و به صورت كلى، جُنگى از اطلاعات در زمينههاى مختلف مىباشد. بخش شخصى اين سفرنامه عمدتا شامل حركت در مسير، اقامت براى استراحت، نماز خواندن، خريد و خوراك، حمام رفتن و تمامى نكاتى است كه مربوط به زندگى خصوصى نويسنده مىشود. به همين دليل است كه صدها بار بحث از كشيدن قليان يا طبخ پلو، يا تاس كباب، يا ماست و غيره و غيره شده و به هيچ روى نويسنده كه هدفش دقيقا بيان همين نكات بوده، از نوشتن آنها باز نمىماند. به عبارت ديگر، اين متن، دستورالعملى دقيق همراه ذكر جزئياتى است كه مىتواند براى كسانى كه قصد اين سفر را دارند يا به تجربههاى آن نيازمند هستند، سودمند باشد.
كتاب از ادب نگارشى سليسى برخوردار است؛ جملاتى كوتاه كه گاهى خيلى كوتاه است. كلمات و تركيبات قابل فهم كه به هيچ روى رنگ و لعاب برخى از متن هاى دشوار قاجارى را ندارد. مؤلف تلاش كرده است اسامى را درست ضبط كند، اما به هر حال در وقت عبور از شهر يا روستايى، نتوانسته نام دقيق را به دست آورد. گاه با ترديد نوشته، گاه همان را كه شنيده ضبط كرده است. براى نمونه طرابوزان را دروبيزن نوشته است. چنان كه در وقت رسيدن به سامسون مىنويسد: «آن را گرسانش گويند. صحيحش را نمىدانم» . بعد از آن هم همين شهر را صمصام ناميده است. گاهى هم اگر چيزى را دريافته، بعد از آن تصحيح كرده است.
به ندرت، از برخى از كلمات محلى اصفهانى استفاده كرده است. چنان كه جايى كلمه «بشنه» به معناى بدنه ديوار كه گچ يا كاهگل مىشود ياد كرده است. يا آن كه نوزده، نونزده و سيزده سينزده و «جوى» را «جوب» نوشته مىشود. متن موجود بر اساس همان نسخه تصحيح و مقابله شده و عناوين و تيترها همگى از مصحح مىباشد. على القاعده اين عناوين بايد كروشه مىداشت اما براى آن كه كروشه اضافى متن را خراب نكند از آن صرف نظر شد.
در زندگينامه مؤلف اشاراتى به تحصيل وى نزد حاج محمد كريم خان رئيس شيخيه كرمان و نيز نزد حاج ميرزا محمدباقر بن محمد جعفر اصفهانى ملقّب به سركار آقا همدانى شد.
به طور كلى بايد گفت شيخيه منسوب به شيخ احمد احسايى (١١۶۶ - ١٢۴٢) است، مشربى كه سيد كاظم رشتى (١٢١٢ - ١٢۵٩) دنباله آن را گرفت. مدعيانى به عنوان جانشين مطرح شدند كه هر كدام برداشتى از مطالب استاد داشتند و افراطىترين آنها ميرزا على محمد باب بود كه بابيت را به راه انداخت. شيخىگرى عليه بابيه پديد آمد و به تدريج خود به دو گرايش تبريز و كرمان تقسيم شد.
نخست رهبرى تبريز با ميرزا شفيع تبريزى جد شهيد ثقهالاسلام بود و
نزديكترين مشرب به مشرب اصولىها كه البته در مشرب احقاقىها ادامه يافت. (1)
دوم رهبرى جريان كرمان با حاج محمد كريم خان (م ١٢٨٨) . فرد اخير كه از علم و ثروت و قدرت و اعتبار حكومتى برخوردار بود، مدرسه علميه ابراهيميه را بنياد گذاشت و شاگردانى را به بلاد مختلف فرستاد از جمله ميرزا محمد باقر «سركار آقا» (م ١٣١٩) را به همدان فرستاد. در آنجا منازعه ميان متشرعه و شيخيه بالا گرفت كه در سال ١٣١۵ سبب درگيرى و كشته شدن عدهاى از جمله حاجى عبدالرحيم نامى شد و به دنبال آن ميرزا محمد باقر به جندق رفت. وى كه به لحاظ نپذيرفتن وحدت ناطق و تأكيد نمودن روى كثرت مراجع، با محمدخان فرزند كريمخان درگيرى فكرى پيدا كرد، حوزه [و طبعا مشرب] تازهاى درست كرد كه باقريه نام گرفت. گفتنى است كه حاج محمدرحيم خان پسر بزرگ حاج محمد كريم خان نيز كه نتوانست جانشينى پدر را به دست آورد و كار در اختيار حاج محمد خان افتاد، به تهران رفت و باقريه خور و بيابانك و جندق هوادار وى بوده گاه به شيخيه حاج محمدرحيم خانى نيز شهرت دارند. نويسنده اين سفرنامه، يعنى سيد حسن موسوى اصفهانى كه در كرمان و همدان تحصيل كرده و خود از علماى بزرگ شيخيه بود، متمايل به همين جريان باقريه است، جريانى كه ادامه رهبرى شيخيه كرمان را توسط فرزند حاج محمد كريم خان قبول ندارند. نويسنده ما رسالهاى هم در رد وحدت ناطق دارد كه در ميان تأليفاتش گذشت.
نويسنده كه از رجال شيخيه به شمار مىآيد در اين كتاب به موضوعات مربوط به سفر پرداخته و در آن ميان، تنها اشارات پراكندهاى در ارتباط با تعلق خاطر ايشان به جريان شيخى وجود دارد.
شيخىهاى باقرى اين زمان از نائين تا جندق و نيز در مشهد حضور داشتند و ايشان كه به احتمال براى ديدار با آنان از اين مسير آمده، به مناسبت به آنان اشاره و از حشر و نشر خود با ايشان ياد كرده است. شايد وقتى از نائين ياد مىكند كه «در
1) در باره احقاقىها بنگريد: جاودانگان تاريخ، دو قرن اجتهاد و مرجعيت شيعه اثنا عشرى در خاندان معظم احقاقى، ميرزا عبدالرسول حايرى احقاقى، تهران، روشن ضمير، ١٣٨۵ش
نايين خانه جناب آقاى محمد قليخان - سلّمه الله - كه از آقايان و علماى آنجا هستند، منزل كرديم. الحق پذيرايى خوبى فرمودند. هشت روز در آنجا بوديم، و چند روز على الصباح به خواهش و فرمايش ايشان مذاكره علمى مىشد» اشاره به جلساتى باشد كه وى به عنوان يك روحانى شيخى با مريدان و همفكران داشته است.
مىدانيم كه مردم جندق از همان روزگار شيخى مذهب و به قول نويسنده ما اهل ايمان بودهاند. به همين دليل از وى استقبال شايانى شده است: «چند نفر از جندق به آنجا استقبال آمدند. يك فرسخ و نيم راه بود تا جندق. عصر بلندى به آسياى نيم فرسخى جندق رسيديم. جناب مستطاب آقا سيدهاشم و جناب آقاى آقا ميرزا ابوتراب با جمعى از رفقا تا آنجا به استقبال آمده بودند، و نهايت لطف و مرحمت را فرموده بودند. به اتفاق ايشان سوار شده وارد جندق شديم» .
وى همچنين نوشته است: «عجالتا تمام اهلش اهل ايمانند. خارج از طريقه خود در آنها ديده نمىشود» . طبيعى است كه روحانى ما هم ميان آنان محترم بوده و در جريان اين سفر و با ورود به جندق «در منزل جناب آقاى سيد هاشم - سلمه الله - كه از اخيار علما و حكما است و رييس و مطاع همه اهل آنجاست» منزل داشته است. در انارك هم شمارى شيخى بودهاند و مولف نوشته است: « اهل ايمان در انارك نيز بسيار بودند. طالب استماع مطالب علميه هستند»
در كل، سيد حسن، فردى متعبد و متدين است و قرآن خواندن بعد از نمازش، حتى روى مال يعنى بر سر يابو و الاغ هم ترك نمىشود. هر بار غسل جمعه مىكند، و اگر روز پنج شنبه ترس آن داشته باشد كه جمعه آب براى غسل پيدا نكند، احتياطا غسل مىكند.
زمانى هم كه به عشق آباد مىرود توجه دارد كه در آنجا بابىها نفوذى دارند و از جمله از حمام بابى ها ياد كرده و سپس در باره منزل محل اقامتش مىنويسد: «منزل ما در آنجا در سراى حاجى محمدتقى ميلانى كه مىگويند شيخى بوده، بود. در يكى از حجرات فوقانى او كه درش رو به خيابان و بازار وا مىشد، منزل داشتيم» .
در طول سفر، چند بار مريض مىشود و احساس نگرانى مىكند. يك جا از
خداوند مىخواهد از اين سفر سالم برگردد اما در سفرى كه به كربلا مىرود در آنجا جان او را بگيرد: «خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهمالسّلام - ما را از ناخوشى و موت و فوت در اين سفر حفظ فرمايد. جمعى به انتظارند و از اين سختتر براى آنها نمىشود كه خبر مرگ براى آنها ببرند، و از فضل و كرم خود سفرى ديگر روزى فرمايد كه بيايم به كربلا و آنجا ناخوش شوم و بميرم. از زمانى كه خود را شناختهام تا حال، اين خواهش را از امام زمان - عجل الله تعالى فرجه - دارم. اميدوارم كه مرا مأيوس نفرمايد و از فضل خود به مراد برساند» .
زمانى كه در مكه فرصت طواف مستحبى پيدا مىكند، و به رغم اين كه حالش چندان مساعد نيست، مىنويسد: «سه طواف كردم: يكى براى شيخ مرحوم [مقصود احسائى است] و يكى براى سيد مرحوم [سيد كاظم رشتى] و يكى براى مرحوم آقا كه على القاعده بايد حاج محمد كريم خان باشد.
قبر شيخ احمد احسائى در بقيع در فاصله كوتاهى از قبور ائمه عليهم السلام بود و وى چندين بار اشاره دارد كه بر سر قبر وى رفته و فاتحه و يس خوانده است: «سر قبر مطهر شيخ مرحوم - اعلى الله مقامه - زيارتى و سوره ياسينى خواندم» .
در كربلا نيز به سراغ خانواده سيد كاظم رشتى رفته مىنويسد: «رفتيم سر نهر حسينيه، غسل زيارتى كرديم. بعد مراجعت كرديم از سمت خانه سيد مرحوم - اعلى الله مقامه - در بيرونى خانه روى نيمكتى قدرى نشستيم. جناب آقا سيد قاسم نوه آن بزرگوار بيرون نبود. ما هم نخواستيم كه بيرون آيند. داماد ايشان قدرى نزد ما نشست. بعد برخاستيم رفتيم حرم محترم. بعد آمديم منزل» .
اين علاقه تا كرمانشاه كه آثارى از شيخ احمد احسائى در آن بوده، ادامه مىيابد: «چند دفعه با ايشان [آقا محسن كرمانشاهى پسر عمو و پسر خاله جناب شيخ عبدالرحيم؟] رفتيم به گردش باغ شاهزاده محمدعلى ميرزا [پسر فتحعلى شاه و حاكم غرب كشور] و مسجد او كه در جنب باغ است كه شيخ مرحوم - اعلى الله مقامه - در آن نماز كردهاند، و مسجد جمعه كه نيز در آنجا نماز فرمودهاند. . . دو كتاب از مرحوم شيخ على پسر مرحوم شيخ - اعلى الله مقامه - در خانه آن جناب آقا محسن
زيارت كردم. يكى نهج المحجه كه در اثبات امامت و مثالب و بدع مخالفين نوشته بود، و ديگرى مختصرى در نصرت والد مادر ماجد خود در اعتقاد به معاد جسمانى؛ بسيار خوب نوشته بود. جزاه الله خير الجزاء و افضل الجزاء و اوفر الجزاء» .
اطلاعات جزئىتر و گاه مبهم در اين سفرنامه در ارتباط وى با شيخىها هست كه آقاى حميدرضا نفيسى در يادداشتى كه در باره خاندان نفيسى نوشتند و ما در صفحات پيش آورديم، آوردهاند.
در اينجا مرورى بر مهمترين نكات موجود در سفرنامه در برخى از موضوعات خواهيم داشت.
نوع نگارش سفرنامه و ثبت اسامى افراد و روستاها و نيز گزارشى كه از رخدادهاى جارى سفر مىدهد نشان مىدهد كه وى به عت آنچه را لازم مىدانسته، مىنوشته است تا فراموش نكند. اين نگارش گاه در همان لحظه، يعنى به محض رسيدن به منزل و گاهى - حداكثر - يكى دو روز بعد از آن بوده است. تعبيراتى كه وى در اين باره دارد، به خوبى اين وضعيت را نشان مىدهد. وى پس از عبور از سبزوار و نيشابور، مقايسهاى ميان مردم اين دو شهر داشته و مىنويسد: «بازارش [نيشابور] مشتمل بر دكاكين بسيار و چند مدرسه و مسجد جامع و غيره است، اما به اعتبار سبزوار نيست و اهلش هم از قرار مذكور به آن اعتبار و تموّل اهل سبزوار نيستند. اهل آن، جنبه قشريتشان غلبه دارد، و اهل سبزوار جنبه ذوقشان. نعمتش بد نيست. . . . اين نسخه را در نيشابور در همان شب ابتدا به نوشتنش كردم» .
از برخى از موارد بر مىآيد كه نكاتى بعدها اصلاح يا نوشته شده است. براى نمونه از شخصى از همراهانش ياد مىكند و مىنويسد: «دگر او را نه در راه ديديم و نه در مشهد مقدس» .
در موارد خاصى دقيقا كلمه «الان» را بكار مىبرد كه نشان مىدهد فى الحال آنها را نوشته است. وقتى در كشتى به سوى استانبول مىرود، مىنويسد: «اينجا جرأت
نمىكنيم حمام برويم. به جهت آنكه مىگويند ارس و مسلمانش مخلوط به هماند، و همه در يك حمام مىروند. خيال داريم كه اگر خدا بخواهد اسلامبول حمام برويم. اما مشكل به عيد نوروز برسم. زياد از اندازه چرك شدهايم. از ارض اقدس تا اينجا ديگر به حمام نرفتهايم. نزديك است از زيادتى چرك و كثافت ناخوش شويم. الان مشغول چاى خوردن هستيم. چند نفر از حملهدارها هم نزد ما هستند. زياد دلتنگم از توقف در اين خراب شده. خدا بزودى خلاصى مرحمت فرمايد» .
نويسنده ما در يكى دو سه روز اول ورود استانبول بيمار بوده و نتوانسته است چيزى بنويسد، اما وقتى قدرت نوشتن يافته بر آنچه گذشته، مرور كرده و نوشته است: «از آن روزى كه وارد شدهايم حال خوشى نداريم. به خصوص حقير كه از ديروز عصر تا حال سرم به جاى خود نبود، و همهاش خوابيدهام. حالا به كمال كسالت اين چند كلمه را نوشتم» . زمانى هم كه در شهر سوئز نشسته و در باره اقامتش در آنجا سخن مىگويد، همان لحظه مىنويسد: «الآن اينجا كه نشستهام مقابل با پشت بامهاى فرنگىها هستم كه در آنها ظرفهاى گلهاى رنگارنگ بسيار خوب گذاشته است كه همه از آنها پيدا و نمايان است و بسيار باصفاست.»
در اواخر سفر هم كه از كرمانشاه به سمت اصفهان مىآيد در جايى مىنويسد: «الان در مسجد مقابل كوه مرتفعى و صحراى باصفايى و آب جوى روانى نشسته، اين چند كلمه را محض يادگارى نوشتم» .
در اين سفرنامه بارها نام ميرزا رضا را مىشنويم، برادر نويسنده كه همه جا در كنار اوست و مثل يك خادم و آشپز كارهاى او را انجام مىدهد.
ميرزا رضا يا به عبارت بهتر ميرزا محمد رضا صاحب فرزندان متعددى بوده است كه در نسبنامهاى كه آقاى مهندس حميدرضا نفيسى به بنده دادند اسامى آنها عبدالجواد [داماد سيد حسن و شوهر علويه خانم دختر نويسنده ما] محمود، على محمد، ميرزا مهدى، صديقه، معصومه، عاليه، فاطمه و رباب آمده است. گذشت كه
وى در سفر ديگرى به حج، در ميانه راه درگذشته است. اين ميرزا عبدالجواد خاطرات زندگىاش را نوشته كه با عنوان « از طبابت تا تجارت» به كوشش مهدى نفيسى چاپ شده است. در آنجا اطلاعاتى در باره خانواده اخوت موسوى آمده است.
اما ميرزا رضا، همدم اصلى نويسنده در اين سفر است، به طورى كه اگر اين برادر مريض شود يا در كنارش نباشد، دلگير شده و اظهار ناراحتى مىكند: «خيلى اوقاتم تلخ شد. قدرى فرياد و داد سر برادر و رفيق كرده كه چرا مرا و مالها را واگذاشتند و رفتند پى راحتى خود» . از روى اين كتاب مىتوان روشن كرد كه اين آشپز در طول اين سفر چه غذاهايى پخته، چگونه مواد آن را فراهم مىكرده و مهمتر آن كه چه ارادتى به برادرش داشته است. وقتى به مشهد مىرسند «ميرزا رضا و ميرزا عبدالكريم با مالها رفتند به سراغ منزل، و حقير روانه شدم به جهت مشرّف شدن و عتبهبوسى» . البته ميرزا عبدالكريم به اصفهان باز مىگردد و نويسنده ما «حقير با ميرزاى اخوى مشرف مىشويم» . دهها بار با شبيه اين عبارات آشنا مىشويم كه «آن شب ساعت يك و نيم ميرزا رضا طبخ چلو كرد، و سه از شب گذشته كشيد. بسيار خوب چلوى شده بود. خورشش سيبزمينى قرار داده بود. خوب شده بود» .
در جاى ديگرى هم مىنويسد: «آش رشته امروز هوس كرديم. ميرزا رضا پخت. بسيار خوب شده بود. خدا او را حفظ كند كه در اين سفر منتهاى زحمت را كشيد» . به نظر مىرسد حقيقتا همين طور است، زيرا تمامى كارهاى عمومى و اجرائى را اين برادر انجام مىداده است.
اشاره شد كه ميرزا عبدالجواد فرزند همين ميرزا رضا است كه پزشكى را نزد شاهزاده محمد حسن ميرزا اشرف الحكما كه پزشكى را در دارالفنون خوانده بود، فرا گرفت و مدتى در اصفهان طبابت كرد و بعد به تجارت پرداخت كه در كار خويش موفق بود. وى به سال ١٣٢۴ ش درگذشت. بر اساس دست نوشتههاى وى كتاب از طبابت تا تجارت تدوين و منتشر شده است.
توجه نويسنده آثار تاريخى، جداى از گرايشى كه به هر حال هر سفرنامهنويسى براى ثبت ديدههاى خود دارد، سفرنامه حاضر را از نوعى زاويه «تاريخى» بودن برخوردار كرده و نشان مىدهد كه نويسنده حساسيتهاى ويژهاى روى اين قبيل آثار بويژه شرح حرم امام رضا - عليهالسّلام - دارد، گرچه همانطور كه شاهديم، در مكه و مدينه، مع الاسف اين حساسيت بسيار كم شده و اطلاعات ارائه شده از اماكن و آثار آنجا بسيار كم است. در اين باره احتمال مىدهيم دليل مسأله بيمارى وى بوده كه به اختصار برگزار كرده است. در اين زمينه، آگاهىهايى كه وى در باره مشهد و به خصوص استانبول مىدهد، هرچند در مورد دوم كلى است، قابل توجه است. در اينجا فقط به نمونههايى اشاره مىكنيم.
در باره جندق و واقع شدن وى ميان كوير و عدم دسترسى آسان به آن مىنويسد: «مىگويند محبس انوشيروان بود. از شاهزادگان و بزرگان بسيارى را در آنجا حبس نمودهاند تا آنكه مردهاند، و واقعاً محبس است، اگر كسى را آنجا حبس كنند، به خودى خود نمىتواند از آنجا فرار كند. از هر سمت كه برود از بىآبى و بىنانى و طول مسافت تلف مىشود» سپس مىافزايد: «قلعه عظيمى دارد در نهايت استحكام و بلندى ديوارها و طول و قطر برجها، اما بيشتر اهل جندق اين اوقات در خارج قلعه خانه دارند» . در باره قلعه انارك نيز آنچه شنيده، آورده كه جالب است: «قلعه تازهساز خوبى دارد. مىگويند در اوائل دولت شاه شهيد ناصرالدين شاه قاجار ساخته شده است، يعنى مرحوم محمد شاه بنا داشته، و فرمان داده بسازند، ولى عمرش وفا نكرده، از قرار گفته خودشان در آن زمان بلوچ دستبرد بردهاند به آنجا و شتر زياد از آنها بردهاند، با اموال و اثقال. چند نفر از ابطال اهلش تعاقب آنها كردهاند و تمام آنها را كشتهاند، و دو نفرى از آنها اسير كردهاند و تمام آنچه بردهاند، پس آوردهاند. اين خبر كه به مرحوم محمد شاه رسيده، نهايت امتنان را از آنها پيدا كرده، و عزم كرده كه قلعه براى آنها بنا گذارد» .
وى در وقت عبور از كوير از دشوارى و سختى و وحشت غريبى كه در آن مسير
وجود دارد، مىگويد: «راه بدى است. آدم عاقل به اختيار پا در اين راه نمىگذارد و من وصيت مىكنم به كسان و رفقاى خود كه هرگز از اين راه پر خوف و خطر نيايند» . در اين مسير كه مسافران اندكى از آن مىگذشتند، وى پديده شگفتى ديده و مىنويسد: «در جايى از اين كوير گويا اواسطش كاشى شكسته بسيار ديده شد.» گفتند سنوات قبل، حضرات نائينى، بار كاشى داشتهاند. از اينجا مىگذاشته، بلوچ بر سر آنها ريخته و تمام كاشىهاى آنها را روى هم ريخته و شكسته و شترها را برده، وقت آمدن طرف دست راست نشان دادند. جايى را گفتند در اينجا بوده و حالا هم اگر كسى برود آنجا بسا كاشى درست پيدا كند و آن تكههايى كه در ميان راه افتاده بود، بعضى را نشان دادند. ملاحظه كردم كه هيچ دخلى به كاشىهايى كه حالا در نائين مىسازند ندارد. بسيار خوشگل و خوش نقش و خوش لعاب بود. با چينى چندان فرقى نداشت بلكه از اين چينىهاى وسط بهتر بود، و همين طور خوردههايش در راه ديده مىشد تا آخر كوير كه زمين دق است. بعضى گفتند تاريخ اين كاشىها در روى بعضى از آنها ديده شده از سيصد يا پانصد سال قبل است» .
در مسير مشهد، و در سبزوار، به مزار ملاهادى سبزوارى رسيده و سعى كرده است اطلاعات تازهاى در باره آن به دست دهد: «از اين كاروانسرا چند قدمى كه مىگذرى در طرف دست راست، وقت رفتن، مدفن حاجى ملاهادى سبزوارى حِكمى است. جاى باصفاى خوبى است. بقعه و صحن و باغچهها و حوض آب و نهر آب دارد. خودش در وسط بقعه مدفون است. ضريح هم دارد. پشت سرش، پسربزرگش ملاّمحمد مدفون است. در ارسى مفروش، زنش مدفون است. از زمين برآمدگى نداشت. روش فرش بود. سيدى خادم او بود. مىگفت: من درحيات او هم خادم او بودم. بعد از مردنش خوابش ديدم كه گفت، مواظب قبر من باش و بعضى چيزها، يعنى از قبيل كرامات از او نقل مىكرد، و مىگفت اينجا زمين بود ملكى خود او، وصيت كرده در زمين خودش دفنش كنند. بعد مستوفىالممالك سابق كه مرد، از ارادت و اخلاصى كه به او داشت عمارت كرده و صحن و بارگاهى براى او ساخته» .
كاملترين توضيحات نويسنده در باره اماكنى كه وى ديده است، مربوط به حرم امام
رضا - عليهالسّلام - است. در اين زمينه جزئيات جالبى را بيان كرده و در باره برخى از بانيان يا نكات ديگر به آنچه شفاهاً شنيده بسنده كرده است كه البته نيازمند بررسى است. در واقع اطلاعات تاريخى وى در باره برخى از كتيبهها نيازمند بررسى تاريخى است و بدون آن بسا قابل استناد نباشد. «حرم بسيار باشكوهى است. اطرافش همه كاشىهاى قيمتى سنگين است و بر آنها، يا سوره قرآنيه ثبت است يا احاديث. . . گفتند سلطان سنجر اين كاشى را كرده» . منبع برخى از مطالب او كشيك هاى حرم مطهر بودهاند: «مىگويند ميرزا آقاى صدراعظم آيينه كرده، و گنبد مطهر دو طبقه دارد. طبقه زيرى از قرار مذكور همان گنبد هارونى است، و گنبد رويى را شاه عبّاس صفوى ساخته و رويش را آجر طلا كرده. . . آقاميرزا باقر خادم در كشيك پنجم مىگفت كه بر روى خود قبر منوّر صندوقى از چوب عود است كه دانه نشان است و اطراف اين صندوق فرش بلور است و بعد از آن ضريح فولادى است مطلاّ و بر روى آن ضريح ديگرى است از فولاد كه جواهرنشان است. و بعد از آن پنجره برنج دور تا دور نصب كردهاند كه كسى اين جواهر را سرقت نكند و بعد از آن ضريح فولادى است كه ظاهر است و دسترس و محل تقبيل خلايق است. و در پايين پاى مبارك اين ضريح درى است از طلا و جواهرنشان كه مرحوم فتحعلى شاه ساخته و تقديم كرده» .
نويسنده گاهى خطوط روى برخى از سنگ قبرها را آورده و حتى دو نمونه را مقايسه كرده كه سنگ قبر «محمد ولى ميرزا» پسر فتحعلى شاه است كه با تواضع نوشته است: «اين قبر به عبد عاصى روسياه تبه روزگارى است كه اميد ندارد به جز به لطف خدا و پيغمبر خدا و ائمه هدى» . و در عوض روى سنگ قبر حاجى ميرزا نصر الله كه از علما بوده القاب عجيب و غريب آمده كه اسباب شگفتى مؤلف شده است. وى با اشاره به سنگ قبر محمد ولى ميرزا گويد: «بسيار بسيار خوشم آمد از اين جور مضمون، با اينكه در عداد ظلمه و اهل دنيا بود، اين طور اظهار عجز و خشوع كرده و بسا آنكه به همين واسطه خدا او را بيامرزد» . توضيحات وى درباره حرم مفصل است و پس از آن اشاره قتلگاه و قبرستان دارد و اين نكته او لطيف است كه «بعد از اين قبرها مكانى و خانهاى است كه مشهور به قدمگاه است. آنجا در
اطاقى، سنگى نصب است كه جاپا دارد. مىگويند جاپاى حضرت امير است. و سنگى ديگر در آنجا است كه هريك از دو طرفش بر روى سنگ گذاشته است. مثل ديگى كه بر سر بار باشد. مىگويند اين سنگى كه حضرت رضا شكم مبارك بر آن ماليدهاند، و صحت اينها معلوم نيست. اسباب مداخلى است براى مردم» . در ادامه از مردم مشهد هم ياد كرده و گويد: «اهلش غالباً كله خشك و متكبّرند. ملاى معتبرى اين اوقات ندارند» .
وقتى از بادكوبه يا همان باكو سخن مىگويد، توجه دارد كه اين شهر و اراضى آن از جمله هيجده شهرى بوده كه روسها از ايران گرفتهاند. «خلاصه بادكوبه شهر بسيار عظيم معتبرى است. از آن هفده يا هيجده شهرى است كه روس از ايرانى گرفته» . پس از آن از آثار تاريخىاش سخن گفته، مىنويسد: « قلعه قديمش حالا هست. بسيار قلعه محكم عظيمى است. همهاش از سنگ است، عمارتهاى بسيار عالى منقحى در اين شهر بنا كردهاند. روسها كنايس متعددى دارد كه همهاش در نهايت علو و رفعت و صفاست. به خصوص يك كنيسه اعظمش كه انسان حيران مىشود از مشاهده آن. به خصوص رفتم پاى آن از بيرون ملاحظه كردم، حيران شدم. همهاش از سر تا پا از سنگ تراشيده است. مثل آجر تراشيدهاند و گل و بته از آن در آوردهاند. همه كنايسش اين طور از سنگ تراشيده است. همه عماراتش چنين است» .
بناهاى استانبول نيز نظر او را در همان آغاز ورود جلب كرده است: «عمارتها خيلى عالى و منقح و باشكوه بود و هرچه پيش مىآمديم پاكيزهتر و عالىتر مىشد. غالب لب دريا بود بلكه بعضى تا نصف يا كمتر در خود آب واقع بود. مسجدهاى متعدد با منارهها خوش تركيب زياد در هر دو طرف ديده شد. گفتند: روس، عمارتها و شهرهاى خود را از روى عمارتها و شهرها رومى برداشته. خيلى تعريف داشت» .
به جز شهر استانبول كه وى گزارشى كلى از مساجد آن مىدهد، نويسنده در اسكندريه دقيقا به قصد ديدن آثار تاريخى روانه شده و به اجمال نكاتى را در باره مهمترين ديدنىهاى اين شهر بيان مىكند: « اول رفتيم به ميدان محمدعلى پاشا. عجب راهى و عجب جايى و عجب ميدانى بود. به نوشتن نمىآيد. عمارتهاى بسيار
عالى معتبرى. . . همچنين باغچهها و گلهاى رنگارنگ غريب و عجيبى ديديم. مجسمههاى عجيب و غريبى در بعضى از دكاكين و باغچهها ديديم. . . . تصوير محمدعلى پاشا و اسبش بود كه بر آن سوار بود، بر روى سنگى بلند از مرمر، در وسط ميدان نصب بود، و از هفت جوش ريخته بودند. اين قدر خوب ريخته بودند كه به گفتن نمىآيد. موهاى ريشش، چروكهاى صورتش حركات اسبش، پيچهاى عمامه و شال قدش، تاشدههاى لباده و قبايش را بالتمام جزئى جزئى نموده بود، و در آن ميدان بود. . . رفتيم به مسجدى كه در آن چند پله مىخورد و مىرفت به محلى كه قبر دانيال نبى - على نبينا و آله و عليه السّلام - و لقمان حكيم در آن بود. . . رفتيم به جهت تماشاى رود نيل، و زيارت قبر اسكندر. . . داخل شديم در اطاقى كه به وضع مسجد محقرى بود، رفتيم. در آنجا چند پله مىخورد. پايين رفتيم. قبر اسكندر در آنجا بود، و بر روپوشى كه روى آن كشيده بودند نوشته بود: هذا مقام سيدى اسكندر. ديگر نمىدانم اسكندر ذوالقرنين بود يا اسكندر رومى. دستگاهى نداشت. ما فاتحه و انا انزلناه به جهت اسكندر ذوالقرنين خوانديم و مراجعت كرديم» .
نثر نويسنده رسمى، ساده و البته تا حدود زيادى روان است، اما آنچه ارزش دارد، دقتى است كه وى در ثبت جزئياتى دارد كه اگر هيچ ارزش تاريخى نداشته باشد، كه دارد، به لحاظ ادب نگارش در وصف جزئيات عالى است: «چون خيلى خسته و مانده بوديم از خدا خواسته، همه خوابيديم. قدرى كه گذشت حقير بيدار شده، ديدم خرده خرده باران مىآيد. به عجله همه را بعد از صداى زياد بيدار كرده، دست به بار شدند، سوار شديم. بلندى و پستى در اين راه بسيار بود، هوا هم چون ابر بود، بسيار تاريك بود. بارش نم نم مىآمد. قريب نيم فرسنگ كه به صعوبت از سر گردنه پياده گذشتيم، باران شدت كرد. حقير پياده شده، بلكه از اين بلندىها و پستىها به سهولت بگذريم. چند دفعه از زيادتى گِلها افتادم. ناچار رفتم سوار شوم، از آن طرف مال از سر افتادم. يكتا كفشم هم افتاد. هرچه گشتند چون تاريك بود پيدا نشد. باز به هر نحوى بود
سوار شدم. مال متصل مىخواست بيفتد؛ دهنه او را مىكشيدم و خود را نگاه مىداشتم. هوا هم چنان تار شده بود كه شتر در پيش روى من بود، او را نمىديدم. از بالا مثل لوله آفتابه، باران مىآمد. از زير پا از هر سمت آب جارى بود. جاده ابداً معلوم نبود و شيخ حسن با دو شترش در سر نيم فرسخى ماند كه مطلقاً نتوانست بيايد. بارها را پايين آورده بود، و شترها را خوابانده بود و تا سه چهار روز شترهاى او در آنجا بودند كه نمىتوانستند بيايند. بارها هم در بيابان در توى گل بود. خودش فرداى آن شب آمد به آبادى، و آذوقه براى شترها هر روز مىبرد. . . باران به شدّت هرچه تمامتر مىآمد. زير پا از هر سمت كه مىروى آب است. هوا هم بىاندازه تار و تاريك است. راه را هم گم كردهايم. . . مالها متّصل به آب و گل فرو مىرفتند، و مشرف به افتادن مىشدند. يابوى حقير به آبى فرو رفت، و نزديك بود بيفتد. بعد الحمدلله بلند شد. يكتاى ديگر كفشم آنجا افتاد و هرچه گشتند پيدا نشد. راه هم ابداً به جايى نمىبرديم. باران هم از اندازه بيرون مىبارد. بنا كرديم به فرياد كردن اهل آبادىهاى نزديك كه حسينان و معلّمان و مظفرآباد باشد، صداى ما را شنيدند، آتش سر بامها افروختند، ولى به جهت شدّت بارش، دفعتا خاموش مىشد. باز راه به جايى نمىبرديم. فاصله چندانى به آبادى نداشتيم. ده بيست قدم بيش نبود، مير عبدالله فرياد ما را شنيد، خود را به ما رسانيد و راهنما شد تا رسيديم به حسينان» .
چنين توصيفى كه فراوان در اين اثر ديده مىشود ارزش ادبى بالايى دارد و نشان از نبوغ و توانانى نويسنده در ثبت جزئيات كه مىتواند نوعى از زندگى را در آن مقطع تاريخى نشان دهد.
راه كوير كه وى از آن طريق به خراسان سفر كرده است، راهى بسيار خوفناك و بىآب بوده و او تا حدودى توانسته اين خوف و خطر و تنهايى را نشان دهد: « اين راهها راههايى است كه كسى از آنها عبور نمىكند مگر كمى در كم. وقتى ما از اوّل منزل تا آخر منزل كه مىرفتيم، يك نفر آدم نمىديديم. جاده يك راه باريكى بود. همهاش به توكّل و توسّل طىّ راه مىكرديم، ولى الحمدلله بسيار خوش مىگذشت. به اختيار سوار مىشديم، به اختيار پياده مىشديم. با حواس جمع نماز مىكرديم. به
تأنى و خوش خوش مىرفتيم» . در اين برهوت، وقتى به روستاى دو سه خانه اى مىرسيدند بسيار خدا را شاكر بودند: « به قدر يك ميدان به طرف كوه، و از پشت كوه رفتيم رسيديم به عمارتى كه يك اطاق كوچك و سقف كوتاهى داشت كه مسكونى بود و در جنب آن يك اطاق مالى هم بود كه خيلى كوچك و پست بود، قاطر و خر را در آنجا شد جا بكنى. يابو نشد، آن را بيرون بستيم و خودمان هم با نهايت وجد و سرور كه حالا در همچو جايى كه نه آبادى است نه آدمى، همچو جايى برايمان پيدا شده رفتيم در اطاق. ابداً آنجا سكنه نداشت. مىگفتند تابستانها آبى پيدا مىكند، مىآيند زراعت مىكند و زمستانها مىروند. آبى هم بالفعل نداشت. ديگر مىگفتند اينجاها هر وقت برف مىآيد، ابداً تا مدتى نمىتوان عبور و مرور كرد» .
انتخاب مسير كوير از آن روى بايد بوده باشد كه وى از اصفهان قصد ديدار مؤمنين يعنى شيخى هاى جندق و نواحى آن را داشته و از همان راه عزيمت مشهد كرده است. اما به خاطر مشكلات فصل سرما و دشوارىهاى ديگرى، سختىهاى زيادى كشيده است به طورى كه خود در سبزوار مىگويد: «روز يكشنبه كه اول ماه شعبان يا دويم ماه بود، يك ساعت بلكه دو ساعت از آفتاب برآمده سوار شديم. هوا بد نبود، بارشى نبود. از اصفهان تا آنجا را در عرض دو ماه كه جمادى الثانيه و رجب باشد، آمديم كه مردم ديگر از اين راه كه ما آمديم بيست روزه مىآيند» .
و در جاى ديگر مىنويسد: « با ميرزا عبدالله خان رفتيم رو به كاروانسراى سرپوشيده؛ ديديم جمعيت بىاندازهاى از مال و آدم آنجا جمع است. آن شخص هم از آن هوا پايين آمد. مراجعت كرديم به منزل او. شبى يك هزار بنا شد بدهيم. اسمش غلامعلى بود. اطاقى در بالا بود، خالى كردند، منزل كرديم، و معجلاً طبخ چاى نموده با ميرزا عبدالله خان صرف نموديم. هنوز بنه و مفرش و آبدارى او نيامده بود. وقتى آمد در اطاق ديگرى منزل كرد كه مفروش بود و كرسى هم داشت؛ مخصوصاً براى خود ثانياً طبخ چاى نمود و ما هم رفتيم منزل او. يك پياله خورديم. آدم خوش مشرب خوش ورودى بود. شب برف و باد زياد از اندازه آمد و زياد هم هوا سرد شد، و همينطور برف و باد مىآمد تا فردا روز. لهذا ما لابداً لنگ كرديم و
استخاره هم كرديم حركت كنيم، بد آمد. بلكه اين برف و باد استمرار داشت تا عصر بلكه تا شام؛ و خرده خرده تخفيف پيدا كرد. فردا صبحش واگذاشته بود. سوار كه شديم كمكم ابر متفرق شد و آفتاب شد، ولى باد سردى مىآمد كه ابداً اثر آفتاب ظاهر نمىشد و در عين آفتاب و عين زوال ظهر، بخارهايى كه از دهنها بيرون مىآمد همه به ريش و سبيل مىبست. بعد به زور كنده مىشد. نرسيده به فخر داود، ارتفاع زمين زياد مىشود. مىگفتند تخته زمينى در آنجاست و نشان حقير دادند كه در ايران جايى از آنجا بلندتر نيست.»
در جاى ديگر: «صبح از آنجا حركت كرديم براى ارض اقدس. تا طرق چهار فرسخ است، و از طرق تا مشهد دو فرسخ. راههاى قلبى دارد، همهاش كوه كتل و گدار و بلندى و پستى است. چون برف آمده بود، يخ هم بسته بود. حيوانها به مشقّت هرچه تمامتر گذشتند. اگر چه راه را ساختهاند و وسعت دادهاند، به اندازهاى كه كالسكه و گارى و درشكه به خوبى مىگذرد، اما به جهت پستى و بلندى و يخ و برفش خيلى سخت بود. الحمدلله هوا هم پر بد نبود، اولى كه سوار شديم سرد بود، سوزى هم مىآمد؛ اما بعد خرده خرده، خوب شد و ابر شد. هرچه نزديكتر مىشويم به مشهد، بخارات زياد مىشد، به حيثيتى كه توى بخار داشتيم مىرفتيم و درست در جلومان اگر حيوانى، آدمى، بود ديده نمىشد. به چند آبادى و قهوهخانه در اثناى راه گذشتيم» .
در راه قوچان به عشق آباد هم كه با گارى چهاراسبه حركت مىكردند، مىنويسد: «از مهرآباد تا اين منزل سه فرسخ بود. از شدت سختى راه نزديك غروبى رسيديم به منزل. در اطاق كاهدانى كه نصفش كاه ريخته بود، منزل كرديم. جلوش قريب دو زرع برف بود، و با آنكه باد نمىآمد اين قدر سرد بود كه دست به چفت در و آفتابه در توى اطاق نزديك آتش مىچسبيد. با آنكه شش مَن چوب آن شب سوزانديم، ظرفهاى آب هم در اطاق قريب به آتش يخ كرده بود، و با آنكه چيز زياد رومان انداخته بوديم، غالب شب را خوابمان نبرد. عمامه حقير آن شب جرقه آتش روش
افتاد، نفهميدم سوخت» .
بعدها كه راه جبل را از مدينه تا نجف در كجاوه و با شتر طى مىكند، مشابه اين عبارات فراوان دارد كه يك نمونه را نقل مىكنيم: «راه، بعضى جاها ماسه بود. بعضى جاها مثل راه پيش از آن كوه و سنگ متساوى با زمين بود. به علاوه ريگهايى در اين راه نزديك به منزل ديده شد كه به قدرت الهى مدور بود. مثل گلوله تفنگ در نهايت گردى بدون يك ذره كجى و واجى و رنگارنگ بود، مثل آنكه بعضى سياه بود، و بعضى سرخ و بعضى زرد، و بعضى سفيد، و هكذا چندتاش را ما به جهت نمونه با خود برداشتيم. خيلى هم فراوان بود. هرچند كه ملاحظه كردم كوهى در اطراف اين راه نديدم، مگر جزئى كوهى كه در توى راه ديده مىشد كه يا مساوى با زمين بود يا فى الجمله برآمدگى داشت» .
تاكنون اطلاعاتى در باره حملات تركمن ها به مناطق مختلف خراسان داشتيم، اما نويسنده كه از مسير كوير به سمت خراسان رفته، مطالبى در باره حملات تركمنها در سالهاى پيش از آن شنيده كه جسته گريخته آورده است. اين اطلاعات كه جنبه محلى دارد جالب است. وى از قول سيدى از اهالى تورود نقل مىكند كه «سيّد مىگفت اين محل سابقاً جايگاه تركمن بود. زير همين كوهها مىماندهاند و قافله را مىزدند و مىبردند و اهل اينجا از ترس آنها نمىتوانستند آنجا بمانند و زراعت كنند» .
وى در جاى ديگر مىنويسد: «در اين راهها از طرف يمين و يسار راه، برج خيلى ديده مىشد. مىگفتند به جهت دفع تركمن و محفوظ از شر او ساختهاند. سابقاً كه ارس تركمن را نگرفته بود، اينجاها بسيار دستبرد داشتهاند تا خود مزارع و قلاع مىآمدهاند، و مال و آدم مىبردهاند. مردم از شرّ آنها آسوده نبودند. بسا شخص صبح مىرفته بيرون به جهت زراعت، شام نمىآمده. مىفهميدهاند تركمن او را برده و مىگفتند خيلى از اهل اينجاها برده و خيلى را در راه كشته. چند قبر در اثناى راه
نشان دادند كه اينها كسانى هستند كه تركمن آنها را كشته و انداخته و رفته، بعد ورثهشان آمدهاند دفنشان كردهاند» .
و در جاى ديگر مىنويسد: «نزديك غروب رفتيم منزل حاجى فرجالله كه رييس و بزرگ آن آبادى است. آدم خوبى است، ظاهر الصلاح است. اگر چه در لباس ديوان است، اما مواظب مسجد و نماز است، و همچنين پسرهايش بلكه نوع اهل دستگرد، ميل به نماز و مسجد و موعظه و روضه زياد دارند. نماز را در منزل حاجى فرجالله به جماعت كرديم. خودش و پسرهاش هم اقتدا كردند. بعد از نماز نشستيم غليانى كشيديم. در صورت حاجى فرج، اثرى بود. گفت اثر زخمى است كه تركمنها زدهاند. در يك سفرى ما چند نفر بوديم. همه تفنگ بسته و با اسلحه و استعداد. ريختند برسر ما. دست در آورديم و با آنها جنگ كرديم. آخر ما را گرفتند و خودمان را و مالمان را بردند. بعد مرا از آنها به صد و پنجاه تومان خريدند. آمدم به ولايت خودمان، خيلى از تعديّات و دستبردهاى آنها در سابق ايّام صحبت كرد» .
در وقت عبور از قوچان به سمت مرز ايران نيز در باره روستايى مىنويسد: «به آبادىاى رسيديم. برجى بالاى كوه داشت. گفتند برج حسن خان است كه به جهت دفع تركمن اوقاتى كه تركمن از اينجا عبور مىكرده و دست برد كرده، ساختهاند» .
در باره روستاى در آباد نيز مىگويد: «درآباد، مردمان دلير رشيدى دارد، مثل اناركىها مىمانند، كُردند، بلكه اهل قوچان و دهاتش همه كُردند؛ جلو تركمن را اينها داشتهاند. مكرر جنگ با آنها كردهاند و آنها را از قرار گفته خودشان، چاپيدهاند و اسير كردهاند و كشتهاند و سرهاى آنها را به طهران فرستادهاند» .
در بيشتر سفرنامههاى حج اين دوره، آگاهىهاى مختلفى در باره وضعيت اجتماعى، اقتصادى، مشاغل، اوزان و مقادير به ويژه در باره انواع پولها و تبادل آنها، قيمت اجناس و مسائل ديگرى كه مسافر روزانه با آن درگير بوده آمده است. در اين سفرنامه هم در اين زمينه اطلاعات باارزشى وجود دارد كه اگر يكجا جمع و بررسى
شود مىتواند براى شناخت اوضاع اقتصادى آن دوره بسيار روشنگر باشد. توجه به اقتصاد، از نظر قيمت اجناس خوراكى، به طور ضمنى، اطلاعاتى هم در باره مواد خوراكى رايج، انواع غذاها و حتى شيوه تهيه آنها به دست مىدهد. وى تقريبا تمامى هزينه هاى سفر را از خريد يك نان تا پرداخت ماليات به امير جبل، حتى هر اندازه كم، ثبت كرده و بدين ترتيب مىتوان در صورت جمع آنها، مجموعه پولى كه وى براى خود و برادرش پرداخت كرده است به دست آورد. طبيعى است كه در اينجا نمىتوان به همه اين امور پرداخت، اما اشاراتى خواهيم داشت.
از كوهپايه كه عبور مىكند تأكيد بر اين دارد كه « كسب آنها غالباً عبا بافى است» . در باره قيمت اجناس عباراتى شبيه عبارت زير را فراوان مىبينيم آنجا كه در باره بادكوبه مىنويسد: «سبزيجات خوب آنجا پيدا مىشود. همه جور متاعى كه در عالم است، آنجا مىگويند هست، اما همه گران حتى همان سبزيجاتش هم گران است. مثلاً ميرزا رضا يكدانه ترب گرفته بود به دو كپك كه هر كپكى يك شاهى ماست و چند دانه تربچه گرفته بود. آن هم به دو كپك. نانش گيروانكه [گروانكه \واحد وزن معادل ٣٧۵ گرم] يك عباسى بود كه يك من شاه، سه هزار و يك عباسى كه ما مىشود. ماست، گيروانكه نيم قران بود. گوشتگيروانكه سنيزده شاهى. پنير گيروانكه نهصد دينار. زغالگيروانكه سه شاهى. قند يك من شاه چهارده هزار. تتن سيگار بسته دانه نيم شاهى» .
در استانبول هم گزارش ديگرى از قيمتها مىدهد: «امروز كه پنجم عيد نوروز است، باقلا در اينجا فراوان ديده مىشود. يك حقه آن را صد درم دهنار [نار: ۴ مثقال] كم، يك قران مىدهند. ديروز قند خريديم چهار حقه [٢٨٠ مثقال] به چهار هزار و دهشاهى. چاى لمسه خريديم نيم حقه به شش هزار. يك پارچه سبز به جهت عمامه و شال قد به دو منات. وجه تذكره عثمانى هر نفرى سه مجيدى و سه قروش، مجيدى نه هزار ما هست، كرايه منزل يك قروش به روايتى دو قروش وجه طراده كه سوار شديم وقتى كه از كشتى پايين آمديم. دو قروش وجه يك ساعت از مغازه عمر
خريديم به چهار مجيدى. مىگويند در اين مغازه، قول يك قول است، هر چه را به هر قيمت گفتند كم و زياد ندارد. غليان نعلگير بزرگ سه دانه خريديم. هر دانه به سيزده هزار و دهشاهى. كوچك يك دانه به هشت هزار» .
وى در جاى ديگرى از اين نكته ياد مىكند كه پول ايران تنها در عراق و راه جبل اعتبار دارد اما در مكه و مدينه و نقاط ديگر رواجى ندارد: «پول عجم از سياه و سفيد از جبل به اينجا رواج خوبى دارد؛ بهتر از پولهاى ديگر برمىدارند؛ اما در روسيه و مكه و مدينه ابداً رواجى نداشت» .
به تناسب اشاراتى به گياهان و درختان ميان راه دارد و در اين باره و لو به تكرار مطالبى را ارائه مىدهد. در شرح از روستاى چوپانان كه ميان انارك و جندق است مىنويسد: «در اين راه در كوهها از يمين و يسار درخت بادام بسيارى بود و در اين بيابان چوب طاق بسيار بود. كُندهها پيدا مىشد مثل تنه درخت توت بزرگ» . در باره جندق هم مىنويسد: «در راههاى جندق، حنظل كه مشهور به هندو انه ابوجهل است، بسيار بسيار يافت مىشد. در ماسهها از طرف يمين و يسار راه زياد بود. بتهاى يافت مىشد كه تخميناً به قدر يك بار حنظل داشت، و همچنين اسفند كه مشهور به صحرايى است، بسيار ديده مىشد» .
وى در باره پوشش گياهى باجگيران تا عشق نيز مىنويسد: «هرچه رو به عشقآباد مىروى، سبزيها زياد مىشود. مىگويند چند روز از عيد گذشته اين كوهها و بيابانها تمامش سبز و خرم مىشود كه علف تا كمر آدم را مىگيرد و از همه جور گلى هم پيدا مىشود. در ايران سبزهزارى به اين خوبى مىگويند نيست. همين علفها را در تابستان، تَرَش را به مالها مىدهند، و در زمستان خشكش را. و چون زراعت چندانى اينجاها نمىكنند، كاه كم دارند» .
روشن است كه تكرار آنچه در سفرنامه آمده در اينجا، چندان خوشايند نيست، اما توان گفت كه نويسنده به اهميت اين اطلاعات آگاه است و به همين دليل در هر
فرصت، سخن گفتن در اين باره را ترك نمىكند.
نويسنده ما كارهاى روزانه خود را كه حركت و خورد و خوراك است به تفصيل بيان كرده است. نمونه اين كارهاى روزانه و عادى اين است: «اول وقت وضو داشتم. همينكه سرمنزل قرار گرفت، قبله را معين كرده نماز كردم. بعد سماور را آتش كرده، طبخ چاى كردند. چاى خورديم وغليان متعدد كشيديم و يك جزو قرآن خواندم و شب هم به راحت تا سحر خوابيديم.»
اما جز اين، عبادات اوست كه از نماز تا خواندن و قرآن هم مرتب ياد مىشود. به جز اينها گهگاه فرصتهايى براى مطالعه كتاب دارد كه طبعا به دليل آن كه كتاب زيادى در اختيارش نبوده، مواردش زياد نيست. در جايى در مشهد مىنويسد: «اين اوقات هر وقت موفق مىشدم مطالعه كتاب حجّ الواضحه آقاى مرحوم - اعلى الله مقامه - كه در اصول است مىكردم. بسيار بسيار حظّ از مطالب منيفه او مىكردم. عجالتاًٌ هم با خود مىبرم كه اگر خدا بخواهد و توفيق دهد و مجالى باشد باز به شرف مطالعه او فايز شوم» . در اسكندريه كتاب نورالابصار شبلنجى را كه به تازگى چاپ شده بوده خريدارى كرده است: «كتابى، وقتىكه مىخواستم از اسكندريه بيرون آيم، عرب كتابفروشى آورد. خريدم به دو هزار و پنج شاهى به پول خودمان، تأليف سيد مؤمن شبلنجى كه اهل همين شبلنجه باشد، چون از فضايل اهل بيت - عليهمالسّلام - در آن مندرج بود. دوست داشتم كه بخرم كه از كلام اعداء استشهاد در وقت حاجت بهتر است» . بعدها كه در باره اسكندريه و درياى مديترانه مطلبى مىنويسد از كتابى كه در اسكندريه آن را خريده مطلبى نقل مىكند: «در آن كتابى كه در اسكندريه خريديم كه تأليف يكى از عامه است، ديدم نوشته است كه. . .» .
از زمان سفر از اصفهان تا مشهد، چند بار در مساجد در طول راه منبر رفته يا حتى مجلس درس داشته كه موارد آن را ياد كرده است. در راه حج نيز گاه در مجلس روضهاى شركت كرده و احيانا پاسخ پرسشهاى فقهى افراد ديگر را مىدهد. از
آن كه وى سواد نوشتن داشته، گاهى از وى درخواست نوشتن نامه هم مىشده است: «شب را در آنجا حاجى جاسم با چند نفر سبزوارى حاجى آمدند كه صورت تلگرافى براى آنها بنويسم به ارض اقدس به جهت گرفتن تذكره راه براى آنها» . جمعى كه به تدريج از باكو به بعد بعضى از حجاج در اطراف وى هستند، ايرانيانى هستند كه از شهرهاى مختلف آمدهاند و علاقه مند هستند تا از وى به عنوان روحانى استفاده كنند: «اين حاجىهايى كه جمع شدهاند بعضى از اهل سبزوار و دهات سبزوارند، و بعضى از اهل نيشابور و دهات آن، و بعضى تركند، مردمان مقدّسى هستند، و بعضى از اهل مازندراناند. تركها اظهار وثوقى به حقير مىكنند. متصل مىآيند مسأله مىپرسند از مناسك حج و غيرها سؤال مىكنند. مىخواهند نماز جماعت كنند، من قبول نكردهام» .
ديد و بازديدهاى متقابل افراد از يكديگر نيز يكى از كارهاى جارى آنها بوده كه در مواقع مختلف صورت مىگرفته و مؤلف به خصوص در اين موارد سعى كرده اسامى زيادى را بيان كرده آنان را به ما بشناساند.
هر كجا هم فرصتى مىشده، به خصوص در كشتى، مراسم روضه خوانى برقرار مىشده است، اقدامى هم ثواب داشته و هم زمينه ديد و بازديد و همراهى جمعى را در پى داشته است: «دو شب است كه در كشتى، تركها و رشتىها روضهخوانى مىكنند. ديشب از حقير وعده خواستند، رفتم خيلى احترام كردند. سيدى ترك از اهل اردبيل روضه تركى و كمى فارسى خواند. بسيار خوش حالت خواند. آدم خوبى است. زياد اظهار ميل به حقير كرد و امروز به اتفاق حاجى محمد ترك آمد ديدن. آدم فهيم معقولى است. آخوندى هم از اهل دهات نيشابور روضه خواند. آن هم بد نخواند» .
مسيرى كه زائر ما طى كرده در مجموع، متفاوت با همه مسيرهاست. وى از اصفهان عازم كوهپايه و انارك شده از آنجا به چوپانان و جَندق در ميانه كوير رفته و سپس عازم سبزوار و نيشابور تا مشهد شده و از آنجا به قوچان و عشق آباد رفته، از
عرض درياى خزر گذشته به باكو رفته، از آنجا مسيرى را كه بسيارى از زائران ايرانى براى رفتن به استانبول و از آنجا به حج طى مىكردند عبور كرده است.
در اين سفرنامه، مانند بسيارى ديگر، ارزيابى مسير يكى از مسائلى است كه نويسنده مد نظر دارد و در باره آن اطلاعات لازم را به طور منظم ارائه مىدهد.
مسير بازگشت وى از راه جبل است كه راهى بحث انگيز و مهم بوده و نويسنده درباره اين راه نيز از اين زاويه كه تجربه اى براى ديگران باشد، نكاتى را ياد كرده است كه در ادامه و جدا شرح خواهيم داد.
افزون بر اينها جزئيات قابل توجهى هم در باره انواع وسائل سفر در اين سفرنامه داده شده كه آنها نيز براى كسانى كه علاقه مند به اين اطلاعات هستند، بسيار سودمند است. وى براى نخستين بار مسير مشهد به عشق آباد را با گارى چهار اسبه طى كرده و نوشته است: « بسيار گارى تند آمد. حقير كه بسيار خوشم آمد از گارى، خيلى بهتر از سرنشينى، بلكه كجاوهنشينى» .
وى آگاهىهايى در باره راه مشهد به قوچان و فعاليتهاى عمرانى كه در اين باره صورت گرفته به دست داده كه جالب است: «اين راه را تا عشقآباد تازه ساختهاند و صاف كردهاند. حاجى ابوالقاسم برادر حاجى محمد حسن امين دار الضرب اصفهانى كه ملكالتجار مشهد است، اصالتا اين راه را ساخته يا به نيابت از برادرش. خيلى زحمت كشيده و خرج كرده. خيلى از جاهاى اين راه كه كوه بوده شكسته و صاف كرده» . و در جاى ديگر «بعد از شام خوردن عرب على نامى آمد، التماس زيادى كرد كه كاغذى به جهت او براى عشقآباد بنويسم. نوشتم و خوابيدم» .
راه دريا مشكلات خاص خود را داشت به خصوص كه در عبور از روسيه و عثمانى، جمعيت زيادى وارد كشتى شده و پاكى و نجاست را رعايت نمىكردند: « اهل كشتى غير از حاجىها روسى و عثمانى هستند. . . از شهر باطوم حركت كرديم. زياد از بدرفتارى عملهجات و ازدحام مردم اولاً بد گذشت. خدا نصيب مؤمنى نكند كه از اين راه سفر كند. بعضى از ارامنه با زنهاشان با حاجىها نشستهاند. مىگويند اينها اراده
بيتالمقدس را دارند» . بدين ترتيب حاجيان مسلمان با حجاج بيت المقدس كه مسيحى بودند، براى مدتى هم كاروان بوده اند.
قرنطينه يكى از مسائلى بود كه در همه مسيرها وجود داشت اما در برخى از راهها جدىتر و طولانى بود. سيد حسن در سوئز در باره شمارى از حجاج ايرانى مىنويسد: «ذكر شد كه حاجى اسماعيل حملهدار با جمعى از اصفهانىها ديروز وارد سويس شدهاند. خواستهاند از راه بوشهر بروند به مكه، به دريا كه نشستهاند، شنيدهاند در محلى قرنتينه [كذا] مىگذارند. از اينطرف آمدهاند و امروز در كشتى عثمانى نشسته مىروند» . در همين سفرنامه شاهديم كه قرنطينه در انتهاى راه جبل در وقت ورود به عراق نيز وجود داشته اما طبعا به سختى آنچه در قمران يمن بوده و سبب شده است تا حجاج ايرانى نه از راه بوشهر بلكه از راه طولانى عثمانى به حج بروند.
بازگشت وى از راه جبل است و نهايت بدگويى را از آن دارد كه سرجاى خود به آن اشاره خواهيم كرد. اما زمانى كه برگشته و به عراق رسيده، يكى از حجاج كه از راه شام به حج رفته، آن راه را بهترين مسير دانسته است: « امروز عصر شخصى كه از اهل تربت، از مكه، از طرف شام مراجعت كرده بود، رفتن هم از آن طرف رفته بود، آمد منزل ما، و زياد از اندازه، از راه شام از هر جهتى تعريف مىكرد و گفت وصيت كنيد به كسان و آشنايان خود كه هر وقت بخواهند مكه مشرف شوند، از طرف شام بروند و بيايند، و مىگفت من سرنشين بودم، و دويست تومان از ولايت كه بيرون آمدهام تا اينجا همه مخارج من از هر جهت بيش نشده است، و از همه جهت به من خوش گذشته است، و از قرار گفته، ساير خلقى كه از آن راه رفتهاند يا آمدهاند ظاهراً امر همانطور باشد كه او گفت. بهترين راهها است راه شام و بدترين راهها راه جبل است كه ما مبتلى به آن شديم» .
شايد يكى از جالبترين نكات اين كتاب، همين مطلب باشد. نويسنده ما از قوچان به باجگيران و از آنجا به عشق آباد رفته، با قطار به ساحل درياى خزر
مىرود و از آنجا با كشتى از دريا عبور كرده وارد باكو مىشود. طبعا در آنجا نيز مظاهرى از دنياى جديد مىبيند كه براى وى بىسابقه بوده است. بازتاب اين مشاهدات در وى حكايت روبرو شدن يك روحانى سنتى با مظاهر تجدد غربى است كه مطالعه آن مىتواند سودمند باشد.
وى براى نخستين بار زنى چكمه پوش را در مرز ايران و روسيه مىبيند كه كمكى براى نيروهاى بازرس گمرك روسيه بوده است: «يك زنى هم از آنها ديدم كه سردارى پوشيده بود و چكمه به پا داشت و آن هم مواظب ديدن اسبابهاى مردم و كنجكاوى زنان بود» . شايد آن لحظه اين پديده را چندان جدى نگرفته و لذا توضيح بيشترى در اين باره نداده است. بحث در باره زنان ادامه مىيابد. وقتى از تركمنها و حقارت آنها ياد مىشود، مىنويسد: «تركمن با آنكه الحال رعيت ارساند، تغيير لباس ندادهاند، اما خيلى ذليل و خوار هستند. هر ده نفرى يك صاحب منصب از روس دارند. شنيدم با زنهاى آنها در حضور آنها جمع مىشوند، و نمىتوانند حرفى بزنند» .
در مرحله بعد نظاميان روسى را مىبيند بسيار منظم، هم شكل و با تجهيزات يك دست و يكسان مىبيند. اين نيز براى وى جالب بوده است: «سر نيم فرسخى رسيديم به سرباز و سوارهاى روسى كه در بيابان مىنواختند و مشق مىكردند. خيلى تماشا داشت. چهار پنج فوج سرباز بود. همه به يك لباس و يك جور، هر كدام بقچه بسته سفيدى با يك بطرى عرق در پشت داشتند و بالاپوش تا كرده يك رنگى بر روى دوش، و چكمههاى بلندى در پا و سوارها بسيار بودند. چندين دسته بودند كه از آن جمله يك دسته سوار تركمن داشتند. همه به لباس خودشان و كلاههاى خودشان بودند» .
وضع خانههاى مسكونى در ايران با آنچه در شهر جديد عشق آباد وجود داشت متفاوت بود و همين تفاوت بود كه سبب مى شد نويسنده ما را وادار كند تا به وصف آنچه مى بيند بپردازد. «ميدان وسيعى در وسط شهر دارد كه اطرافش همه دكاكين منقح پاكيزهاى است و خيابانهاى بسيار طويل عريضى دارد. به هرچند قدمى، باز
خيابانى ديگر در طرف دست راست و چپ دارد و در تمامش دكانهاى بسيار منقّح در طرف راست و چپ است. دكانها تماما درِ بزرگ پهن شيشه كرده تا نصف دارد، و نهايت مواظبت را در جاروب كردن جلو آنها دارند، و اغلب آنها چوب بست خوبى به نحو مرغوبى در جلو دارد» .
نويسنده ما در روسيه آن وقت، هم با زندگى متفاوتى از آنچه در ايران بوده روبرو شده و هم نوعى از تجدد غربى كه وارد آن بلاد شده برخورد كرده و اين مجموعا شگفتى وى را بر انگيخته است. اين شگفتى دو رويه دارد. يكى بى دينى آشكارى كه با توجه به دينى كه دارد و آداب و رسومى كه مىشناسد سازگار نيست و ديگرى زندگى بهتر و راحتتر كه نسبت آن نسبت گارى با ماشين يا همان قطار است. اين دو رويه متناقض از نظر وى، او را در ارزيابى دچار سردرگمى كرده و به طور مداوم او را آزار مىدهد. جمعيت ناهمگون عشق آباد از مسلمان و بابى و مسيحى هم مزيد بر علت شده است. «اهلش همه جورى هستند. سُنّى دارد، بابى زياد دارد. اثنىعشرى دارد. روسى كه جاى خود، همه هم مخلوط به هم هستند. ابداً پرهيز و اجتنابى از هم ندارند. زنهاى روس بىحفاظ و بىپرهيز، مثل مردها با مردها، مخلوطاند. مقدم بر شوهرهاى خود غالباً راه مىروند، و حاكم و مطاع آنها هستند. بيع و شراء بيشتر با آنهاست. هر كدام كه بيرون مىآيند، سگى هم همراه دارند. با سگها دست در بغلند. اگر زنى طالب مردى شد، او را با خود مىبرند، و شوهر نمىتواند حرفى بزند، بلكه اگر در اطاق، پهلوى زنش خوابيده باشد، تو نمىرود و متعرّض نمىتواند بشود. زاكانشان اين است. ابداً منعى و قبحى ندارد. مرد با زن با هم به حمام مىروند. كفرستان غريبى است. نعمت هم از هر جهت بر آنها تمام است. همه اسباب راحت و آسايش از هر جهت براى آنها فراهم است.»
وى كه تا اين زمان «اسب آهنى» نديده با تعجب مىنويسد: «اسبهاى آهنى و چوبى هم بسيار است. ديدم يكى را كه سوار بود، بر يكى از آنها گويا از آهن يا فولاد بود، پاش را حركت تندى داد، دفعتاً از نظر غايب شد» . با اين حال گويا از اين وضعيت لجش گرفته و بلافاصله مىنويسد: «تفاصيلش زياد است. ثمرى در ذكرش نيست جز تضييع
كاغذ» . آنگاه به اصل خودش بر مىگردد و مىافزايد: «روى هم رفته باز بلاد خودمان از هر جهت به نظر من از تمام اين بلاد كفر با اين منقحى كه دارد، بهتر است. هرجا ايمان انسان و عبادت و طهارت انسان محفوظ باشد يك روزش مىآرزد به صد هزار روز كه در اين جور جاها باشد» .
در مسير وقتى به شهر سوئز مىرسد، مىنويسد: «اينجا چند تا از اين مركبهاى آهنى ديدم كوچك كه بچهها سوار بودند و پا مىزدند و مىرفتند، و چند تاى ديگر ديدم كه كالسكه كوچك بچهگانه بر روى او نصب بود، و بچه توى آن خوابيده بودند و با دست او را حركت داده مىبردند» .
سيد حسن، وقتى در قطار مىنشيند تا به شهرنو يا شهر تركمنباشى امروزه برود، با ديدن امكانات اين ابزار جديد، شروع به وصف آن كرده و مىنويسد: «ماشين، بسيار خوب مركبى است. ديگر از اين مركب بهتر نمىشود. آدم در اطاق گرم روشنى نشسته. در وسطش بخارى دارد مىسوزد و درهايش بسته و بر ديوارش شيشه نصب است كه بيرون تا هرجا بخواهد نمايان است، و به نهايت سرعت مىرود. هر ساعتى پنج يا شش فرسخ مىرود. يك منزل حسابى طى مىكنند و حركت چندانى هم نمىدهد، و از باد و سرما و برف و بارش و گل هم محفوظ است. همه كار مىتوان كرد. چايى مىشود خورد. غليان مىتوان كشيد. خواب مىشود كرد. مطالعه مىشود كرد» . تازه فضاى بيرون هم دلنشين بوده است. وقتى به يك آبادى روس رسيده مىنويسد: «اين آبادىها تمامش منزل روسها بود و خانههاى روسى داشت و بسيار پاك و پاكيزه و باسليقه ساخته بودند. غالباً طرف دست چپ راه وقت رفتن بود و در شب به هر عمارتى كه مىرسيديم چراغ درش مىسوخت و در راهش چراغ بود و آدم ايستاده بود» .
وقتى سوار كشتى مىشود تا از درياى قلزم يا همين مازندران عبور كند، آن هم در كشتى روسى، مشكل نجس و پاكى خود را مىنماياند: «بسيار بسيار مشكل است سفر از اين راه كردن و جامه و بدن را بلكه مأكول و مشروب را پاك نگاه داشتن، به خصوص در كشتى، و به خصوص وقتى كه باران يا برف مىآيد» .
شگفتى وى باز هم ادامه مىيابد، وقتى كه باكو را ملاحظه كرده از آنجا با قطار حركت كرده راهى ساحل درياى سياه مىشود. «در دو طرف راه، قير را با ثقل نفط و بعضى چيزهاى ديگر با هم مخلوط كردهاند، و اندود كردهاند، از سنگ سختتر است. بارش مىآيد، گل نمىشود.» اين نكته كه باران مىآيد اما گل نمىشود، براى وى نكته بسيار مهمى است. زيرا اگر ما خاطرات وى را از سفرش از اصفهان تا مشهد ملاحظه كنيم، يا حتى از مشهد به قوچان و باجگيران، مصيبتهايى كه وى از آب باران و گل شدن خاك كشيده حد و حصر ندارد. سپس ادامه مىدهد: « متصل هم جاروب مىكنند در خيابانها، و اغلب دكاكين از سر شب تا صبح چراغ مىسوزند. چراغ برقى هم دارد. خانهها همه پنجرهاى شيشهاى، درهاى شيشهاى يكپارچه بيرون راه دارد» . اين را هم با آن تاريكىها كه در بيابانها و در طول راه از جندق تا سبزوار با آن مواجه بوده است، مقايسه كنيد. اين قدر از اين مظاهر شگفت زده است كه بهت زده مىنويسد: «نمىشود گفت و نوشت كه چه كردهاند. بسيار شهر بزرگ آبادى است» . اين وصف باكو است. سپس از توليد نفت ياد كرده از «متصل لايزال نفط در پيتهاى بزرگى كه به اندازه پنج خروار تخميناً نفط مىگيرند، مىكنند و بار ماشين مىكنند و به اين طرف و آن طرف مىبرند. بسا ماشينى كه پنجاه يا شصت از اين خمرههاى نفط بار داشت، و مىآمد و مىرفت. آن هم نه يك ماشين، پنج تا ده تا، زيادتر، كمتر، متصل در آمد و رفت است. پر مىبرند و خالى پس مىآورند» . بدين ترتيب باكو قابل مقايسه با عشق آباد و شهر نو نيست: «عشقآباد و شهر نو، پيش بادكوبه، با آن صفا، چيزى نيست» . شايد در اين بين چيزى به اندازه قطار توجه او را جلب نكرده باشد: «كرايه اين ماشين هر نفرى هفت منات و دو عباسى روسى بود. چنانچه كرايه ماشين عشقآباد هر نفرى پنج منات و دو عباسى روسى بود، و كرايه كشتى از شهر نو تا بادكوبه هر نفرى دو منات و كرايه گارى از مشهد تا عشقآباد هر نفرى پانزده هزار. اين ماشين از ماشين پيش خيلى تندتر مىرفت. به روايتى گفتند از بادكوبه تا باطوم شصت منزل است و به روايتى كمتر. على اىّ حال اين مسافت دو روز را كه اگر كسى بخواهد با مال سوارى بيايد، دو ماه يا يك ماه و نيم بايد بيايد، ما
در عرض سى يا سى و يك ساعت آمديم» . سرسبزى و زيبايى اين بخشها، يعنى از باكو تا باطوم در ساحل درياى سياه اين تأسف را در وى پديد آورده است كه چطور اين مناطق سرسبز و پر حاصل دست كفار است؟ «از طرف دست راست و دست چپ ملاحظه مىكردى. از سر كوه تا پايين تمامش غرق درختهاى بسيار كهن و درختهاى كوچك بود، و در بيابان درخت پشت درخت، مثل جنات الفاف كه خدا در قرآن فرموده بود. به گمانم به قدر ده بيست منزل چنين بود، خيلى از جاها هم با برف و سردى هوا، سبز و خرم بود. نمىدانم اينجاها بهارش چگونه خواهد بود، جلّ الخالق كه اين طور ساخته و صنعت كرده. من هر چه اين جورها مىديدم ملتفت بزرگى صانعش مىشدم كه اين طور صنعت كرده، حيف آنكه اينجاها به دست كفار افتاده» . همين آدم بايد باز هم تعجب كند، مسلمانى كه هيچ وقت خوك نديده حالا شاهد است كه «در راه چند جا گله خوك ديديم كه چرا مىكردند با گوسفندها. در آبادىها هم بسيار ديده مىشد!» . «از جمله چيزهايى كه ديدم چند تا خوك ديدم كه مثل سگ توى كوچه و بازارشان داشت راه مىرفت و گاهى يك چيزى از روى زمين مىخورد، و در توى خانههاشان هم ديده شد كه داشت مثل سگ راه مىرفت و چيزى مىخورد» .
ديدن جرثقيلهاى موجود در بنادر درياى سياه از ديگر پديدههايى است كه شگفتى او را در پى داشته است: «در برابر شهر اردو كه يكى از شهرهاى رومى است لنگر انداخته بار بالا مىآورند. بار زيادى پاى كشتى آوردهاند. گفتند بيشتر بارها فندق و ذرت [كذا] است. چهار كيسه وقتى مىخواستند بالا بياورند در آب افتاد، دفعتاً بيرون آوردند، خيلى تعحب است. اين چرخ اگر هزار من بار بخواهند بالا آورند، به سهولت بالا مىآورند، همان زنجيرش را مىگويند صد خروار است. آنكه پشت چرخ ايستاده، قطعه آهنى از چرخ بدست دارد، اندك حركتى مىدهد، اين چرخ به اين عظيمى به گردش مىآيد، و هر قدر بار باشد به آسانى بالا مىبرد و بعد پايين آمده، در خن كشتى قرار مىگيرد. به قدر صد و پنجاه گوسفند روز گذشته به همين طور بالا آوردهاند و درخن جا دادهاند» .
باز نگاهى به داخل كشتى انداخته و از تأسيسات آن ياد كرده و عجايب آن را يادآور شده است: «چراغهاى كشتى همه چراغ گاز است. چراغ سركشتى را كه روشن مىكنند همه چراغهاى اطاقها و سطح كشتى و بيتالخلاها و قهوهخانهها روشن مىشود. خيلى هم روشن است، و روغن و فتيله ظاهر در آنها ديده نمىشود. اين مرتكه ناخدا آنى غفلت از كار خود ندارد. در اطاقى فوقانى كه در وسط كشتى است، منزل دارد و در جلو اطاق، شيشههاى بزرگ يكپارچه پاك و پاكيزه نصب است، و متصل در يك چيزى نگاه مىكند و چرخى است كه گويا سكان كشتى است، مىگرداند. گويا تميز راه از غير راه مىدهد، و جاهايى كه كوه است از غير آنجاها مىشناسد. حتى مىشناسد كه كى باد مىآيد و آيا تند مىآيد و دريا متلاطم مىشود، يا آهسته مىآيد. ديروز پيش از آنكه دريا متلاطم شود و باد شديد شود، خبر كرد، عملهجات را كه صندوقهاى سيب را با طناب محكم ببندند.»
كشتى آنان در ساحل جزيره كرت هم توقفى دارد تا آب شيرين بگيرد. صحنه انتقال آب به داخل كشتى براى وى شگفت بوده است: « طراده سربسته پاى آن حاضر كردند از آن شهر، و با تلمبه آب بالا دادند. آدم متحير مىشود كه در شب تار و در درياى متلاطم چه طور به اين آسانى اين كارهاى به اين گرانى مىكنند. در اين شهر چراغهاى بسيار نمايان بود. از آن جمله يك چراغ برق هم بود. خيلى تماشا داشت. بعينه مثل قرص خورشيد مىدرخشيد و در حركت و قوت و ضعف بود. گاهى چنان شدت مىكرد كه تمام دريا و كشتى و آن طرف كشتى روشن مىشد كه مىشد چيزى در آن ببينى و بخوانى و بنويسى. عمود سفيدى در طرف مقابل آن در آن طرف كشتى، در طرف آسمان نمايان بود مثل سفيدى صبح. نمى دانم اين شدت و ضعفش از جهت آن بود كه گاهى به سبب باد، پرده كشتى روى آن را مىگرفت، و گاهى پس مىرفت يا آنكه كسى در آنجا، گاهى زيادش مىكرد و گاهى كم» .
براى وى، اين مسائل، واقعا شگفت بوده اما چه اندازه در وى تأثير گذاشته است؟
اكنون آنچه در ذهن اين روحانى نويسنده خلجان كرده اين است كه با اين تجدد و پيشرفتگى چه بايد كرد؟ چگونه بايد در باره آن انديشيد؟ اين جاى زيبا و اين
بناهاى قشنگ با اين كفار بهتر است يا همان بلاد خودمان؟ پاسخ نويسنده ما روشن است. وقتى به استانبول مىرسد و مسلمانى مىبيند، با صراحت بلاد خودش را بر بلاد كفار ترجيح داده و مىگويد: «خيلى شاكر بوديم كه با اهل اسلام بوديم و صداى نمازى مىشنيديم. از هيچ چيز اين بلاد كفر با آن صفا و عمارتهاى خوب خوشم نيامد؛ حتى گويا خدا طعم و رايحه را از مأكولات آنجاها برداشته، دل مىگيرد و نهايت ملالت را پيدا مىكند. و الله يك ده كورهاى كه چهار نفر مؤمن در آنجا باشد، و مطعوم نان جو و نمك باشد، به مراتب بهتر است از اين شهرهاى آباد و نعمتهاى فراوان و خوب» . با اين حال، علاقه او به ديدن آثار همچنان جدى است: «پيش از ظهر بعد از ناهار از قهوهخانه بيرون آمدم تنها كه تماشايى از بازار و عمارات باطوم نمايم» . گاهى هم از شدت تنفر از اوضاع بيدينى، حاضر به بيرون آمدن از خانه و محل استراحت نيست: «امروز هيچ بيرون نرفتم از افسردگى و بىميلى به ملاقات اين خارج مذهبها، و از جهت گل و باران. اين حاجىهايى كه با ما هستند از حملهدار و غيره مبالات و پرهيزى از نجاسات ندارند، و اغلب با تيمم نماز مىكنند. آن هم نه تيمم بر روى خاك، دست روى فرش و نمد مىزنند، و تيمم مىكنند» . حس بىتوجهى به محيط برغم همه زيبايى ها و اما. . . شدت بيدينى به تدريج در او تقويت مىشود: «روى هم رفته از اين راه به ما خوش نگذشت. اينها همه يك طرف، مخالطه با خارج مذهب يك طرف. من كه تجويز نمىكنم بر احدى كه دين خود را بخواهد كه از اين طرف بيايد، مگر كسى كه بتواند خود را نگاه دارد و پرهيز از نجاست بكند، و حفظ نماز و عبادت خود بنمايد. اين هم بسيار مشكل است.»
نجاست و پاكى معضل مهم است و وى از اين كه جايى عثمانىها هستند، تا حدودى نگرانيش برطرف مىشود كه «اين شهرها هم متعلق به عثمانى است و كسبهاش غالباً عثمانى هستند. باز اينها كه به ظاهر شرع پاك هستند» . اما مشكل در اين شهرها هم دست باز نماز خواندن و مهر گذاشتن است كه مىنويسد: « از نماز كردن ما دست واز و با مهر بسيار به خشم مىآيند. مهر را توى دست نگاه داشتيم و نماز كرديم» . وى به استانبول مىرسد مىنويسد: «از بلاد روسيه و معاشرت خارجين
از اسلام آسوده شديم» .
وى در بازديد از استانبول از مساجد بزرگ آن ياد كرده، حتى از محافل درس طلبگى نيز اطلاعاتى داده، اما در نهايت، استانبول هم به دلش ننشسته است: «اين شهر به اين عظيمى و پرنعمتى، همه چيز در او پيدا مىشود، مگر والله علم و دين، بلكه تمام اين شهرها كه ديديم و آنها كه نديدهايم كه از قبيل اينهاست، نه علم در آنها يافت مىشود نه دين. اگر كسى طالب دنيا باشد، بايد اينجاها پيدا كند، و اگر طالب علم و دين است، بايد به موضع آن رود، و او كم است كم» . در واقع و در پايان ترجيح داده است كه به همان داشتهاى خود در ايران بسنده كند.
غالب ايرانىها كه آن زمان پايشان به استانبول رسيده، و طبعا حمام رفتهاند، از وضعيت داخل آن شگفت زده شدهاند. از پذيرايى گرم، از دمپايىهاى چوبى، از نظافت و از سنگهاى مرمر و به خصوص از شير آب سرد و گرم كه مانند آن را نديدهاند: « گرم خانه چهار خلوت داشت و تمام سنگهاى گرمخانه و خلوتها از مرمر بود، مثل بلور از پاكيزگى مىدرخشيد، و در چند جاى هر خلوتى سنگاب مرمر بسيار خوش تركيبى گذاشته بود، و در توى هر سنگابى به شكم ديوار، دو شير برابر هم نصب بود. پايينى آب بسيار گرم داشت و بالابى آب بسيار سرد و هواى هر خلوت عقبى گرمتر بود از خلوت جلويى. در آن خلوت اولى كه گرميش كمتر بود، نوره كشيديم و شير آب گرم را گشوده ريختيم در سنگاب. زياد داغ بود. شير آب سرد را گشوديم و بعد از آن خود را شستيم. آمديم بيرون. رفتيم در خلوت آخرى، هر كدام پاى سنگابى نشستيم و شيرها را گشوده آب بر سر خود ريختيم. زياد هوا گرم بود كه طاقت نياورديم بند شويم. آمديم بيرون. مدتى توقف كرديم» .
براى يك ايرانى كه با لباس ويژه خود وارد محيط تازهاى مىشد همواره مشكلات مذهبى و عدم هماهنگى با محيط وجود داشت. قبلا از نجاست و پاكى و نگرانىهاى نويسنده صحبت كرديم. نيز از اين كه دست باز خواندن و مهر گذاشتن براى ديگران
محل توجه و حتى نگاه ناملايمشان بوده است. با اين حال، عثمانىها مسلمان بودند و از اين جهت وجوه مشترك فراوانى داشتند. نويسنده روحانى ما در همان بدو ورود به جز يك «قبله نما» كه به دهشاهى مىخرد، «يك فين عربى قرمز رنگ هم» خريدارى مىكند. دليلش هم واضح است. بايد همرنگ جماعت اينجا باشد كه جلب توجه نكند: «ما هم كه وارد اينجا شديم، همه گفتند اين عمامهها را از سر برداريد والاّ آلت مضحكه خواهيد بود، و نمىتوانيد جائى برويد. ما هم فين قرمز رنگى بىمنگوله گرفتيم و دبيت سبزى هم يك دو زرع دور او پيچيديم. عبا هم رسم نيست. تمام از ملا و غير لباده در بر دارند يا پالتو پوشيدهاند» .
البته اين طور نبود كه شيعه امامى در استانبول نباشد به عكس، در اين شهر از هر فرقهاى بودند و شيعهها هم: « همه جور مذهبى هم در آن پيدا مىشود. از گبر، يهودى و ارمنى، ارس، بابى. سنى كه جاى خود. اثنىعشرى هم بسيار دارد. مجالس روضه دارند. نماز جماعت دارند.»
نويسنده، اطلاعات مذهبى بيشترى از تفاوتها نمىدهد در حالى كه در بسيارى از سفرنامهها در اين باره اطلاعات جالبى آمده است.
نويسنده ما از زمانى كه به جده مىرسد، به ويژه پس از ورود به مكه، بيمار شده و تنها در حد ضرورت به اعمال واجب خويش پرداخته و چند سطرى در باره اين دوره از سفر خود نگاشته است: «سهشنبه چهارم ذى حجه به همين قسم تب داشتم، و هيچ حالت نداشتم و به زيارت بيتالله فيض ياب نشدم، و حال آنكه همين بود منتهاى آمال من در مدت سى و چهل سال. نمىدانم به چه اندازه، به درگاه خدا مقصرم كه در هيچ گوشه زمينى براى من راحتى پيدا نمىشود» . «به هر جان كندنى بود مشرف شدم و مرده برگشتم. افتادم، يك سر تا غروب، غذايم آب ليمو و قند بود. عصر هم سه پياله تمر خوردم» . «مردن را به رأى العين ديدم؛ اما در هر حال متوسل بودم و دعا مىكردم. يك وقتى هوشم برد و راحت شدم. قدرى گذشت بيدار شدم؛
خود را در درياى عرق مشاهده كرده، بىاغراق پيراهن و زير جامه و قبا و عبا و بالش و فرش همه غرق آب بود» . «روز يكشنبه نهم و روز عرفه است الحمدلله در عرفات در زير چادر نشستهايم و عرق از چهار طرف من مىريزد، و ميرزا رضا هم احوالش به هم خورده، تب كرده، حقير هم كماكان مأكولى نمىتوانم بخورم. ميل به هيچ چيز ندارم. . . نمىدانم ديگر بعد از اين چيزى مىتوانم بنويسم يا خداى ناخواسته مقدر نمىشود» .
با اين حال گزارش وى از نهر زبيده در عرفات، جالب توجه و حاوى نكتهاى است كه در كمتر سفرنامهاى از اين دوره به آن اشاره شده است: «نهر زبيده را پاى كوه مشاهده كردم. همهاش را با سنگ و آهك به نهايت مقبولى و استحكام ساختهاند، و سربسته است. به فاصله چند قدمى هر جايش باز است و مردم مىروند توى آب، و آب مىآورند. بنده هم در يكى از آنجاهاى سرباز رفتم توى آب. غسل زيارت كردم و تنظيف و تطهير كردم. عجب آبى بود. در نهايت شدت و زيادتى مىگذشت و بسيار زلال و صاف بود، ولى از شدت گرمى هوا گرم بود. خيلى حظ كردم» .
در منى قدرى آرامتر شده است، چنان كه مىنويسد: «ديشب، مصرى و شامى و شريف هر يك جدا جدا چراغان خوبى و آتش بازى بسيار خوبى كردند» .
اعمال تمام مىشود و در مكه به زيارت قبرستان حجون رفته كه آن را قبرستان ابوطالب مىنامد. در آنجا نيز مانند بقيع، براى زيارت قبورى كه مرقد داشتند، پولى مىگرفتند: «رفتيم سر قبر حضرت ابىطالب آنجا هم يكى نيم قرشه گرفتند تا در را باز كردند، و از آنجا رفتيم سر قبر حضرت خديجه، و بعد از آن سر قبر حضرت آمنه يا به عكس. از همه يك قرشه گرفتند» .
به گفته وى، در مكه حمام وجود نداشته و هر كسى در خانه خود را تميز مىكرده است: «امروز در منزل، حنا به ريش خود بستم و خوابيدم. اينجا حمام نيست. همين بيرونها خود را مىشويند و تنظيف مىكنند، كانّه همه مكه حمام است»
در وقت حركت از مكه به سمت مدينه، از كنار كوه حرا عبور كرده است. به نوشته وى «عمارتى سر آن كوه ساختهاند. كوه بلندى است كه پاى آن پايين آمديم.
چادر را از پيش زده بودند» . از اين نقطه به سمت مدينه حركت كردهاند.
مسير مكه تا مدينه را به اجمال و هر روز را كمتر از يك سطر نوشته است.
وقتى به مدينه رسيدهاند، در خانه يكى از نخاوله منزل كردهاند. «در سرائى در خانه دو زن، مادر و دختر، از حضرات نخاولىها كه از شيعيان خوبند و در خارج قلعه مدينه منزل دارند، منزل كرديم» . براى زيارت بقيع، مجبور هستند براى هر بار «دو هزار عجم» براى دو نفر بدهند و شرفياب شوند. در آنجا علاوه بر زيارت قبور امامان، سيد حسن نويسنده سفرنامه ما كه شيخى است «سر قبر مطهر شيخ مرحوم - اعلى الله مقامه» يعنى شيخ احمد احسايى هم مىرود. وى از ديگر مزارات بقيع هم ياد كرده است. يك روز هم عازم زيارت احد شده گويد: «رفتيم سر عمارتى كه مىگفتند اينجا موضعى است كه دندان رسول خدا - صلىالله عليه و آله - شكسته است» . باز به زيارت قبر عبدالله رفته و براى چندمين بار «سر قبر شيخ امجد - اعلى الله مقامه» . همان طور كه اشاره شد، آگاهىهاى ارائه شده از وى در باره حرمين اندك است.
حكايت راه جبل در اين سالها بسيار جدى و زبانزد است. نويسنده ما در سال ١٣١۶ از سفر حج بازگشته و به رغم بازگو كردن مشكلات آن راه، در مجموع نگرانى مهمى ندارد. در حالى كه دو سال بعد از آن يعنى ١٣١٨ و سپس ١٣١٩ مشكلات اين راه به قدرى زياد شد كه كار به نجف رسيد و فتاواى چندى در نجف و تهران در تحريم راه جبل صادر شد. سيد حسن از وقتى كه بحث در باره راه جبل مىشود مىنويسد: «عمده خوف از اين راهى است كه در پيش است و از آفتاب و گرما و حركت عنيف و سرنشين بودن و دوا و غذا و طبيب نبودن» . وى كه اين روزها به لحاظ تأخير در حركت و هزينه هاى اضافى راه، سخت بىپول شده و به قرض كردن افتاده «پول ابداً نداشتيم. يك ليره كه عبارت از پنج تومان عجم باشد، از حاجى ميرزا رفيع نايينى قرض كرديم» . خدا خدا مىكند زودتر به نجف برسد تا بتواند بدهىهاى خود را پرداخت كند. سخن بر سر اين است كه عربهاى قبيله بنى حرب
«وجه گزافى از بابت باج راه از مكه تا مدينه مىخواهند» . آنها «مدعىاند كه اين راهها و چاهها ملك ماست و از زمان پيغمبر - صلى الله عليه و آله - تاكنون راه گذارها، باج اين راه را به ما مىدادهاند، بلكه مدعىاند كه آن جناب اين قرار را دادهاند» وى بر آخرين بار سر قبر شيخ خود احمد احسايى رفته و تجديد وداع كرده و آماده حركت مىشود. در اين مسير، باز فرصتى مىيابد تا در باره آنچه از گياه و راه و كوه و دشت و خاك و آب مىبيند بيان كند: «به زمينى كه خاكش ماسه قرمر رنگى بود. در دامنه كوهىكه آن هم قرمزرنگ بود، در دامنه كوهى كه آن هم قرمز رنگ بود، و بسيار سست بود كه از آب بارش بسيارش رفته بود، منزل كرديم. اينجا غديرها و چاههاى آب بارش هست. همه حجاج از اين آب براى اينجا و براى راه و منزل فردا برمىدارند» .
در ميان راه سنگهايى مىبيند كه نوشتههايى روى آنهاست: «راه امروز بيشتر ريگزار و صاف بود. كم كوه و سنگلاخ داشت. جاسم نقل مىكرد كه اينجا كوهها خط كوفى بر روى سنگها ديده، از آن جمله اسم پيغمبر - صلىالله عليه و آله - و بعضى كلمات ديگر بر روى سنگ بزرگى ديده، و العلم عندالله» . مىدانيم كه در سالهاى اخير شمارى از تصاوير اين سنگها كه بيشتر سنگ قبر و گاه يادگارى است، منتشر شده است.
موضوع گرفتن باج كه از آن با نام اخوه ياد مىشود جدى شده است. كنترل و سرشمارى حجاج از طرف آدمهاى امير جبل جدى است. «امروز وقت ورود آدمهاى امير، پيادهها و حجّهفروشهاى غيرمعروف و هر كه از خود، شتر خريده بود، گرفتند، و آنها را زدند و نگاه داشتند كه چرا از حمل حملهدارها تخلّف كردهاند، و خودسرند و اخوه نمىدهند، و از هر يك پنج ليره مطالبه حق الاخوه مىكردند. هركس واسطه قويى داشت، خلاصى يافت و هر كس نداشت گرفتار است تا بدهد» .
وصف راه و آنچه مىبيند گويى براى وى لذت بخش است. وى ضمن اين وصف، اگر چيز جالبى بيابد، به رسم يادگارى بر مىدارد و اين نمونه چند بار در اين سفر تكرار مىشود: «در اين رودخانه سنگها كه براى سنگپا خوب است، بسيار پيدا
مىشود. چند تاش را به جهت نمونه و يادگارى با خود برداشتيم» . و در باره راه مىنويسد: «راه خيلى صاف و هموار و مسطح بود. بعضى جاها كوير بود، و بعضى جاها ريگ نرم و بعضى جاها ريگ درشت سخت. بتهها در ميان فراوان ديده مىشد. درختى از هيچ قبيل ديده نشد. منزل بيابان خشك بىآبى است. بتهها خشك بسيار دارد. زمينش ريگ ريزِ نرم خوبى، خيلى شباهت دارد به صحراى نجف اشرف. انگور آورده بودند مىفروختند به قيمت گزاف. احتمال مىرود از مستجده آورده باشند. سيدى روضهخوان از اهل رشت امروز در كجاوه وفات يافت» . و در جاى ديگر: «بيابان امروز همهاش الاّ كمى ريگ ريز سفيد نرمى بود. خيلى ريگهاى با جلا و تلاءلؤ در آن پيدا مىشود، مثل دُرهاى نجف اشر. ف يك ريگ درشتش را با خود به جهت يادگارى برداشتم» . و باز در باره سنگ و خاك و خاشاك آنجا: « قدرى آنجا معطل شديم. راه قدريش خاك بود. قدرى ماسه بود. قدرى ريگ ريز نرم سفيد بود. قدرى سنگ بود. بتههاى شوره بسيار ديده مىشد. تك تك بتههاى خار مغيلان هم ديده مىشد. كوه و تل در راه بعضى جاها بود. فىالجمله پستى و بلندى هم داشت. منزل، بيابان ريگزار صاف بىآب و آبادى است» . همزمان آب و هوا را با چنان دقتى گزارش مىدهد كه مىتوان به طور روازنه آن را ثبت كرد. حس يادگارى برداشتن - و شايد هم كاربرد برخى از اشياء معدنى - را جاهاى ديگر هم نشان مىدهد، آن هم از همين ماسهها و سنگهايى كه مىبيند: «اين چند منزل از پيش از ظهر باد شديدى مىگيرد تا عصر كه تخفيف مىيابد، و ماسه زياد مىريزد در چادرها، و آبى و غذايى ميسر نمىشود كه خالى از ماسه نباشد. مىگويند ماسه اينجا و چند منزل بعد براى زرگرى خوب است. مىخواهيم قدرى با خود برداريم.»
در جبل كه به نظر وى نه شهر يا شهرك بلكه يك قريه بزرگ است، امير جبل حكومت مىكند. وى وصفى از ميهماننوازى وى و اين كه «روزى ده خروار برنج سنگ شاه براى مردم طبخ مىكنند و از براى شيوخ، گوشت گوسفند مىگذارند و بسا لنگرى پلو كه يك گوسفند درست روش مىگذارند، و براى سايرين گوشت گاو و شتر مىگذارند» به دست داده و از خود شهر نيز اطلاعاتى بدست مىدهد: «در حقيقت شهر
نيست، قصبهاى است؛ اما پاكيزه و با كوچههاى وسيع و قلعه نوساز است. دكاكين بسيار دارد. همه جور كسى در آن هست. غالب نعمتها هست. اهلش بدرفتار با حاجىها نيستند. از قرار مذكور، سپرده امير است كه با حاجى بدسلوكى نكنند. متعرض كسى نباشند. امير و تمام آنها از قرار مذكور حنبلى مذهباند و بر مكه و مدينه تا نجف از قرار مذكور متعلق به امير است. رفتيم به تماشاى مهمانخانه و مطبخ امير، هنگامه غريبى بود از جمعيت و كثرت اعراب» .
جسته گريخته در راه كسانى مىميرند و سيد حسن، مقيد است نام آنها را بياورد مگر آن كه نتواند: «ديروز حاجى سيد حسين حملهدار نجفى وفات يافت. سيد مفلوكى بود. امروز هم شخصى از لرهاى بختيارى وفات كرد. در بيابان نزديك به قلعه جبل هر دو را دفن كردند» ، « امروز هم شخص حجهفروشى از اهل نجف وفات كرد» . و در جاى ديگر آمده است: « ذكر شد كه چند نفر در راه از گرما و بىآبى هلاك شدهاند» .
اطلاعات وى از امير جبل به درد كار تاريخى در باره اين سلسله محلى مىآيد: «قلعه جبل و خانهها و باغهاى آن در دامنه كوه بلكه بعضيش بر روى كوه واقع است. چند برج بلند بر روى كوه دارد. از اين جهت گويا آن را جبل ناميدهاند كه در حقيقت تسميه شىء است به اسم جزء. گفتند ما بين دو كوهست كه به قدر دو فرسخ نخل و باغ خرما دارد كه متعلق به امير است، و در اين كوه جنب قلعه مقابل رو، خزينه و دفينه اوست كه از احصا بيرون است، والعلم عند الله. و مىگويند امير و پدر و جدش قريب نود سال است كه اينجا امارت دارند. و سابقا كس ديگر از اهالى اينجا بوده، و چندان غلبه و استيلا و دستگاهى نداشته تا آن كه جد امير از خارج به اينجا آمده و چندى در دستگاه آن شخص آشپز بود. بعد نصف شب به اتفاق برادرش وقتىكه شامى براى او مىبرده، غفلتا چراغ را خاموش كردهاند و سرش را بريدهاند و به جايش قرار گرفته و از مردم به تطميعات و تخويفات براى خود بيعت گرفتهاند، و كمكم از رشد ذاتى خود استيلا و غلبه پيدا كردهاند، و العلم عندالله» .
ناراحتى و گلايه او از حملهدارها و عكام و ديگران در اين بخش اخير سفر كاملا
آشكار است، به خصوص كه پول هم تمام شده و براى هر پرداختى بايد قرض هم مىكرده است. «وصيت مىكنم كسان خود را كه اگر خدا خواست به حج بيايند، هرگز مكفاى احدى از حملهدارها نشوند كه خيلى بىملاحظه و بىرحماند و تا بتوانند صرفه خود را ملاحظه مىكنند» . معناى اين امر آن بود كه تعهد مىكردند پولى بدهند و او متكفل همه مخارج عمومى آنان شود.
در مجموع سيد حسن از راه جبل راضى نيست و همان طور كه اشاره كرديم، دو سه سال بعد، مشكل راه جبل بيشتر و بيشتر مىشود: «حقيقتا روى هم رفته، راه جبل بد راهى است؛ كانّه آبادى مطلقاً ندارد، مگر آنكه بعضى جاها. آب كثيف كمى دارد. امير هم كه از اخوه خود چه از پياده و چه از سواره و چه غنى و چه فقير نمىگذرد. حاجى جاسم حملهدار عصرى به چادر ما بود. ذكر كرد كه صد هزار تومان امساله از حاجىها گرفته» . يك مشكل مهم بى آبى و مشكل ديگر اعراب بدوى و به قول نويسنده، سختگيرىهاى حملهدار ديگران هم فوق همه اينهاست: «بد منازل سختى است. آدم عاجز مىشود. وانگهى گرفتارى امير و حملهدار و عكام كه فوق همه گرفتاريهاست، حاجى بيچاره را لخت مىكنند. بعد از اينها، گرفتارى جمّال ملعون است كه هر كدام دستشان برسد، مال حاجى را مىبرند. شنيدم كه آن شب كه در راه بوديم مال بعضى را بردهاند. از آن جمله قاسم پسر شعبان سبزوارى را.»
عجيبترين لحظه آن است كه سيد حسن، براى سوار شدن بر كجاوه، به خاطر حواس پرتى و مشكلات، نعلين را درآورد: «حقير در منزل پيش وقت سوار شدن بركجاوه نعلينى در پا داشتم كندم و سوار شدم. بعد فراموش كردم كه به عكام بگويم بدهد، آن هم ملتفت نبود؛ لهذا در اينجا كه پياده شدم قدرى پياده روى اين سنگها رفتم و قدرى را عكامى نعلين خود را داد پا كردم. بعد سوار شديم دو جا هم شتر كجاوه خوابيد. خيلى پريشان شدم كه حال چطور مىشود روى زمين گرم پاى برهنه آمد. متوسل شدم به حضرت حجّت عصر - عجلالله تعالى فرجه - شتر مانده را رانده فرمود، و الحمدلله به سلامتى آمديم» .
جزئياتى كه در اين بخش گفته مىشود، به قدرى جالب و شيرين و متنوع و
جزئى است كه بر اساس آنها مىتوان زندگى وى را در اين مسافرت بازسازى كرد. توجه تاريخى وى در اين مسير به اين كه امام حسين (ع) از اين راه آمده جالب است. اشراف «منزلى است كه حر - عليهالرحمه - با لشكرش سر راه بر حضرت سيدالشه-دا - عليهالسلام و اروحنا له الفداء - گرفت» .
عمده مشكل اين راه، آب و هيزم است، به خصوص براى سيد حسن كه بدون قليان نمىتواند سر كند. «سوخت حاجىها پشكل شتر بود، بلكه توى سماور و روى سر غليان همه پشكل مىريزند. چنانچه ما چند منزل است كه زغالمان تمام شده و همين كار را مىكنيم و آب قليان را يك دفعه يا دو دفعه بيشتر نمىريزيم. آن هم پر از گل و پشكل. عجب راه سختى است» .
اما پول گرفتن از حجاج در جاى جاى اين مسير، فرياد سيد حسن را به آسمان برده است: «خدا رحم كند به مظلوم از حجاج. اول شريف از آنها وجه مىخواهد. بعد امير جبل. بعد امير حاج. بعد حملهدار. بعد عكام. بعد جمال. تا سفره آدم هم پهن مىشود، دوريش و گدا و پياده سر آن ايستادهاند. ديگر اگر چيزى بماند دزدهاى قافله مىبرند. هر جا هم كه برسى مىگويند حاجى است، بايد پول خرج كند. قيمت هر چيزى را دو مقابل و سه مقابل مىگيرند. علاوه توقع تعارف و دستى دادن هم دارند. نمىدانم اين اشخاصى كه به صد تومان و كمتر نيابت مىگيرند، چه خاكى در اين راه به سر مىكنند» . به هر حال به عراق مىرسند، اما به جاى آن كه به نجف بروند، راهى كربلا مىشوند. داستان اين است كه «امير از ترس اعراب نجف كه با اعراب جبل مىگويند نزاع دارند و در صدد آزار آنها هستند، به سمت نجف نرفت، و هرچند مردم اجتماع كردند و اصرار كردند نپذيرفت، و به سمت كربلا آمد» .
كاروان آنان از سمت كربلا وارد عراق مىشود. ورودى مؤلف در عراق، شهر كربلاست و او از اين پس سفر زيارتى خود را به شهرهاى مختلف كربلا، نجف، كاظمين و سامرا گزارش مىكند. در اين بخش مثل ديگر سفرنامههاى عتبات، سخن
از كاروانسراها، قيمتها، اجناس، شرحى از امر زيارت و گاه بناهاى آن نواحى به دست داده مىشود. معضل مهم وى قرضى است كه به حاج جاسم حملهدارد دارد: «امروز صد و پنجاه تومان وجه از جناب خان منشى باشى - زيد اجلاله - كه برات، سر حاجى عبدالباقى تاجر حواله كرده بودند، رسيد. بسيار مايه سرور شد» . گويا مقصود از اين منشى باشى، منشى ظل السلطان در اصفهان باشد كه يادى از وى در اواخر همين سفرنامه شده است. اطلاعات وى از عمارات حرم چندان زياد نيست و وى بيشتر به بيان مسائل شخصى پرداخته، اما گهگاه نكاتى در باره اماكنى مىگويد كه بسا تازه و منحصر به فرد باشد. يك جا مىنويسد: «باغ جلو بالاخانه كه ما منزل داريم، باغ بسيار بسيار بزرگى است، مشهور است به باغ شيخ ابوالفتح. خودش هم در وسط باغ مدفون است. بقعه هم دارد. نخل بسيارى دارد» .
در روزهايى كه كربلاست، غالبا حرم مشرف شده وديد و بازديد با دوستان و آشنايان دارد كه البته چندان معرفى نمى كند. فقط يك جا مىنويسد: «صبح حاجى سيد حسين سبزوارى قدرى گوشت تعارف آورد. بعد مشرف شديم. در مراجعت به منزل از عطرفروشى از اهل اصفهان كه كمال معرفت را به حق والد مرحوم داشت، جزئى عطر فشه به جهت استعمال خودم، خريدم» .
سپس به نجف عزيمت مىكند و آشكار است كه از ميان علماى اين شهر با كسى آشنايى ندارد. اين زمان اخبار بدى هم از ايران براى وى مىرسد كه هرچند به آنها اشاره نمىكند، اما تصريح دارد كه روحيهاش را بشدت خراب كرده است. «راضى به مرگ خود هستم. ديگر از امور اهل بيت و خانه چه نويسم كه چه قدر مايه ملالت شده» . چنان كه در مقدمه گذشت، اين اخبار مىتواند اشاره به وقايع همدان در درگيرى ميان متشرعه و شيخيه باشد.
بعد از آن عازم كاظمين شده و ضمن شرحى از زيارات و اقدامات جارى خود، از برخى از اماكن زيارتى يا تاريخى ياد كرده است. همچنن بيان آب و هوا و نرخها رتبه اول را در نوشته دارد: «هوا زياد گرم است، از ديروز گرمتر است. دست مىگذارى به چفتى كه به در اطاق تالار است كه آفتاب ابداً آن تالار را نمىگيرد، دست مىسوزد.
حاجى حسين مستاجر اين كاروانسرا، صبح و عصر مىآيد نزد ما چاى مىخورد» . اشارتى هم به زيارت برخى از قبور علماى شيعه در ميان اين قبيل اخبار آمده است: «قبر مرحوم سيد رضى و مرحوم سيد مرتضى. . . را زيارت مىكنيم و فاتحه مىخوانيم. در خانه خودشان دفن هستند. قبر سيد مرحوم مرتضى در راستاى بازار است، و قبر مرحوم سيد رضى از راستا، وقت رفتن به حرم محترم، به دست چپ، چند قدمى مىگردد» .
كاروان آنان به سامرا رفته و تصميمشان اين است كه از همانجا راهى مرز ايران شوند. در راه خرابههايى را مىبيند كه از روزگاران كهن برجاى مانده و مىنمايد كه از دوره عباسيان است: «يك فرسخ يا متجاوز از بلد كه دور شديم تا خود سامره از طرف راست و چپ راه به آثار آبادىها رسيديم كه همه خراب شده و با زمين يكى شده بود، و بعضى جاها را مردم كنده بودند كه آجر يا چيز ديگر بيرون آورند. گفتند سابقاً در زمان خلفا، سامره تا اينجاها بود، و همه خراب شده. خيلى مايه عبرت بود، براى هر كه بخواهد عبرت بگيرد.»
در سامرا هم سراغ مدرسه علميه ميرزاى شيرازى را گرفته است: «در اينجا بعد از مراجعت از حرم، به آخوند كرمانى رسيديم. قدرى مرا گردش داد برد به مدرسهاى كه جناب ميرزا ساخته بودند، و خانههاى ايشان را نشان داد. گفت: ايشان بيست سى دست خانه و دكانهاى بسيار و دو حمام در اينجا دارند، و اين مدرسه را نيز ايشان ساختهاند، با جسرى كه روى شط است؛ والله العالم.»
كاروان آنان از راه سامرا عزيمت قصر شيرين كرده از بعقوبه كه بيشتر اوقات سفرنامه نويسان - و از جمله در همين سفرنامه - آن را يعقوبيه نوشتهاند عبور مىكند: «بعقوبيه، بسيار مردمان ناصبى بدى دارد» . پس از نهرروان [نه نهروان كه شايد همان باشد] عبور كرده از كنار مقبره مقداد بن اسود عبور مىكنند. اين هم دست كم براى نويسنده اين سطور خبر تازهاى است: «قريب نيم فرسخى به اينجا، رسيديم به بقعهاى. گفتند در اينجا قبر حضرت مقداد - رضوان الله عليه - است» . با
عبور از خانقين عازم قصر شيرين و سرپل ذهاب مىشوند. زين پس از شهرهاى ايران ياد مىكند. شهر كرند يكى از اين شهرهاست: «بسيار جاى باصفايى است، اما چه فايده كه اهلش همه على اللهى هستند، مگر آنكه معدودى شيعه هستند، و چند نفرى هم بابى» .
در هارون آباد اشاره به بناهايى مىكند كه رضا قلى خان سرتيپ ساخته است: «بازار و چارسو و دكاكين متعدد بسيار خوبى مقابل در كاروانسراى شاه عباسى ساخته. حيف اينكه خراب شده، چند دكانش الحال داير است، و كسبه در آنها بيع و شرا مىكنند. و عمارتى هم وكيلالدوله كرمانشاهى مقابل پل و بازار ساخته، آن هم بد عمارتى نيست؛ اما آن هم خرابى پيدا كرده» .
كاروان از صحنه و كنگاور و برخى روستاها مانند دولت آباد و حصار عبور كرده و نويسنده ما از برخى تعريف و از شمارى بدگويى مىكند: «نان آنجا گيرمان نيامد. شب را به چلو و تخم مرغ اكتفا كرديم. تخم خيلى ارازن بود. دوازده دانه گرفتيم به شش شاهى كه چهل شاهيش يك قران است» . « تخم دانهاى يك پول. قران هفتاد پول است كه هفتاد نيم شاهى باشد.» وى از برخى از خانهاى محلات ياد كرده و دهات آنان را بر مىشمرد: «اين آبادى سر ملاير است و حاكم آنها مؤيدالدوله است كه حاكم اصل سلطانآباد است، و برادر مشكوه الدوله حاكم بروجرد است» . «ملاى اينجا آخوند ملاعلى است. عند الورود آمد منزل ما. . . آخوند ملاعلى، عصرى هم آمد منزل، چند مسأله فقهى سؤال كرد و جواب شنيد. اظهار ميلى به صحبت و مصاحبت حقير داشت» . گاهى هم از گياهان آن صحبت كرده از جمله در باره پوشش گياهى كتيرا در آن مناطق صحبت مىكند و اين كه «ذكر شد كه كوههاى اينجا كتيراى زياد از آنها به عمل مىآيد. از كرمانشاه آدم مىآيد، اجاره مىكند و حمل مىكند و به فرنگىها مىفروشد» .
آثار تاريخى هم از چشم وى پنهان نمىماند: «امروز يك فرسخ از حصار گذشته رسيديم به آبادى. گفتند شاه شهيد دو سه روز اينجا به جهت خوش هوايى و خوش آبيش متوقف بود، و عمارتى سرچشمه پاى كوه ديده شد، بقعه مانندى. گفتند آن
مرحوم حكم فرمود كه بسازند؛ چرا كه اينجا نظر كرده است.» تخصص دوره قاجارى، امامزاده سازى هم هست و اين فقط يكى از هنرهاى آنهاست.
اما قالى بافى از اركان اقتصاد در غرب ايران و روستاهاى آن است و اين شگفت است كه آن زمان هم فرنگى ها صاحب بهترين آنها بوده اند: «قالى ضخيم خوبى هم ديدم كه دخترهاى غير بالغه و بالغه داشتند به نهايت استعداد مىبافتند. گفتند فرنگى پول پيش مىدهد، و نمونه هم مىدهد، ما از روى آن نمونه مىبافيم» .
مسير وى به سمت خمين و از آنجا به گلپايگان و خوانسار و سپس نجف آباد و اصفهان است. در گلپايگان خبر مرگ پسرش عليرضا به او مىرسد كه خيلى ناراحت مىشود. با اين حال، نوشتن سفرنامه را رها نكرده هم در باره اين شهر و هم خوانسار و هم مقايسه آنها سخن گفته است: «و مسجدى بسيار ظريف و خوبى دارد. در جنب همان تكيه كه حوض بسيار خوبى در وسط دارد كه آب جارى در آن مىگذرد، و شبستان خوبى دارد، و چند بقعه در آن ديده شد. و بازارش هم بد نيست. فى الجمله مفصل و مطول است، و همه جور صنف و كسبى و متاعى در آن پيدا مىشود، و بالنسبه به گلپايگان به نظرم آبادتر آمد، و خرابه يا ندارد يا خيلى هم كمتر دارد. بسيار شبيه است به قهرود از حيث وضع و آب و هوا. هلوى سفيد خوبى آنجا بدست آمد. خيلى لطيف و پرآب بود. قاشق خوب در آن مىسازند. ارسىهاى خوب مىدوزند. كندوى عسل و گزنگبين بسيار است در آن. جاى بدى نيست. اگر چه اهلش پر تعريف ندارند» . پس از آن در باره برخى از روستاهايى كه تابع خوانسار يا گلپايگان است سخن گفته كه جالب است. در روستاى دامنه شيخى را مىبيند و او را چنين وصف مىكند: «رسيديم به دامنه، در خانه سيدحسين نامى كه هم روضه مىخواند، و هم شبيه مىشود، و هم زراعت مىكند، منزل كرديم» . به تدريج به اصفهان نزديك مىشود از روستاهايى ياد مىكند كه گفته مىشود متعلق به ظل السلطان است: «در اثناى راه هم چند آبادى بود. از آن جمله قلعه ناظر و اشكران و غير آنها. گفتند اينها هم متعلق به حضرت والا شاهزاده ظلاسلطان است. بلكه تمام قراى كروند، الا قليلى، متعلق به ايشان است» . به تيران مىرسد: «بسيار خوب جايى
است. همه چيز هم در آن پيدا مىشود. آن هم متعلق به حضرت والاست. آبادىهاى زياد در اثناى راه متصل به هم ديده شد كه گفتند همه متعلق به ايشان است» . در اين وقت، ظل السلطان و ميرزا باقرخان منشى باشى كه اين فرد با سيد حسن ما رفاقتى دارد، در روستاى قاميش لو بوده اند و به درخواست مؤلف، تلگرافى به اصفهان، قريب الورود بودن آنها را اطلاع مىدهند. در اينجا در باره روستاهايى كه سابقا گفته ملك ظل السلطان است، نكتهاى را تصحيح مىكند: «آنچه در اين دو روز نوشته شد، برحسب گفته مكارىها بود. بعد كه تحقيق كردم گفتند: آلور و تيران هيچ كدام ملك حضرت والا نيست و اين كاروانسراى با سقاخانه مقابل آن و قهوهخانه، بناى محمدحسن خان پسر مرحوم محمد كريم خان است نه آنكه بناى حضرت والا باشد» .
از نجف آباد كه به نظر وى از «شهرى است از گلپايگان و خوانسار خيلى بزرگتر و آبادتر» عبور كرده و «روز دوشنبه سلخ ماه [جمادى الاولى] چهار از شب گذشته حركت كرديم براى شهر اصفهان. اول طلوع فجر رسيديم به لنبان. چهار فرسخ راه بود. نماز صبح را كنار جوب آب كرديم. بعد از آن راه افتاده، اول طلوع آفتاب رسيديم به خانه» .
بدين ترتيب «تمام شد روزنامه ايام سفر مكه معظمه در روز سه شنبه اول ماه جمادى الثانيه ١٣١۶» .
در اينجا از جناب آقاى مهندس حميدرضا نفيسى كه بانى خير براى تصحيح اين اثر شد و نيز همسرم كه افزون بر انجام كارهاى سنگين خانه، تمامى متن را با ايشان مقابله كردم سپاسگزارى مىكنم.
ضمناً در اين نسخه كلماتى مانند «اتاق» به صورت «اطاق» و يا «قليان» به صورت «غليان» آمده است. ما شكل اصلى آنها را در اين نسخه حفظ كردهايم.
رسول جعفريان
١٨/٩/١٣٩١
[١] الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين و لعن الله على اعدائهم اجمعين.
و بع--د: اين سفرنامهاى است كه مىنويسد او را حسن بن ابرهيم الموسوى الاصفهانى هنگام مسافرت او به مشهد مقدس حضرت رضا - عليه الاف التحى و الثناء و ارواحنا له الفداء - و به مكه معظمه - زادها الله مجداً و شرفاً - و ساير مشاهد مشرّفه حضرت رسول - صلّى الله عليه و آله - و ساير ائمه هدى - عليهمالسّلام.
مىنويسم آن را محض آنكه يادداشتى باشد از اين حقير از براى بازماندگان و ساير رفقا و اخوان، و تذكره از براى خود اين عاصى تبه روزگار، و بالله التوفيق و عليه التكلان.
اما منازلى كه از اصفهان طى كرديم تا ارض اقدس به مصاحبت اخ اعز خود ميرزا رضا و مخدوم مكرم آقا ميرزا عبدالكريم پودهاى بود؛ پس اين است اسامى آنها: اول خراسگان، دويم سگزى، سيوم قهپايه، چهارم تودشك، پنجم آبچى، ششم كيماران، هفتم حاجيهباد، هشتم نايين، نهم چاه فارس، دهم انارك، يازدهم مشجرى، دوازدهم چوپانان، سيزدهم زلومند، چهاردهم گزستان، پانزدهم جندق، شانزدهم حوض سركوير، هفدهم بيابان وسط كوير، هجدهم پاى گدار آخر كوير، نوزدهم حسينان، بيستم بيدستان، بيست و يكم تورود، بيست و دوم رزّه، بيست و سيوم جميل، بيست
و چهارم بيارجمند، بيست و پنجم دستگرد، بيست و ششم عباس آباد، بيست و هفتم كهه، بيست و هشتم سودخر، بيست و نهم ريود، سىام سبزوار، سى و يكم زعفرانى، سى و دويم شوراب، سى و سيوم نصرآباد، سى و چهارم نيشابور، سى و پنجم قدمگاه، سى و ششم فخر داود، سى و هفتم شريفآباد، سى و هشتم خود ارض اقدس رضوى - على مشرّفها الاف التحى و الثناء.
و اما اجمالى از وقايع هر منزلى. پس صبح يكشنبه چهارم ماه جمادى الثانيه هزار و سيصد و پانزده، نماز صبح را در خانه كرديم و اهل و عيال و اقربا و خويشان وداع كرده، به اتفاق چند نفر از رفقا و اخوان پياده رفتيم تا قهوهخانه بالاى گلستانه، و از آنجا سوار شديم و بعضى مراجعت كردند. رفتيم تا خراسگان پياده شديم در خانه كربلايى حسين آسيابان، منزل [كرديم،] تا ميرزا رضا [كه] عقب مانده بود، در شهر كار داشت، برسد. عصرى با چند نفر از رفقا سواره آمدند و شب را همه در آنجا بيتوته نموده.
صبح ما سوار شديم و آنها تماماً مراجعت به شهر نمودند. آمديم. عصر چهارشنبه (1)رسيديم به سگزى. نزديك غروب بود، در كاروانسرا منزل كرديم. ميرزا رضا به نهايت عجله چاى دم كرده، پرداخت به ترتيب طعام، تاس كباب و چاى بسيار خوبى [۴] به فاصله دو ساعت تخميناً ترتيب داده، صرف شد. و صبح ابتداى طلوع آفتاب باركرديم و رفتيم. عصر بلندى رسيديم به قهپايه. نماز ظهر و عصر را در اثناى راه به جماعت كرديم، و در قهپايه درخانه ميرزا حسين نامى منزل كرديم. براى شب چلو خوبى ميرزا رضا طبخ نمود، با آلو صرف شد.
و صبح يك جعبه نان برنج داشتيم، تقسيم همه و صاحبخانه نموديم. قهپايه
1) دوشنبه صحيح است.
خرابه بسيار دارد، ولى از قرار مذكور غالب اهلش متموّلند و كسب آنها غالباً عبا بافى است. صرف خوبى دارد. از آنجا سر آفتاب بار نموده، در اثناى راه در نزد آبى پياده شده، غليان كشيديم و براى ناهار در مشكنان پياده شديم. شخصى، از ما پذيرايى كرده و نان و كشك و انگور حاضر كرده، بعد چند دانه انار هم آورد. وجه انارش را دهشايى داديم و از آنجا رفتيم. بعد از ظهر رسيديم به تودشك. در خانه جناب آخوند ملا صادق پسر جناب آخوند ملا اسماعيل منزل كرديم. نماز را در آنجا به جماعت نموده، شب مهمان آخوند ملاصادق بوديم.
و روز پنجشنبه به اتفاق جناب آخوند ملا اسماعيل رفتيم حمام. بد حمامى نبود. جناب آخوند ساعى در تعمير بلكه در بناى آن شده بودند. بعد از حمام رفتيم منزل سركار آقاى ميرزا حسن خان نايينى كه حكومت آن صفحات را داشتند، و ظهر و شب را مهمان ايشان بوديم. براى خواب مراجعت به منزل جناب آخوند نموديم.
صبح جمعه [نهم] مهمان آخوند ملا باقر پسر جناب ملا اسماعيل بوديم. ترتيب ناهار بسيار خوبى داده بود، آنجا خانه ايشان صرف ناهار شده، بعد از ناهار خواب قيلوله كرده، بيدار شده، غسل جمعه را درخانه ايشان كردم. آب گرم كرده، غسل نمودم، و بعد، نماز ظهر و عصر را به جماعت نموده، رفتيم براى چاى به منزل آخوند ملاصادق، و شب را مهمان جناب آخوند ملا اسماعيل بوديم، و بعد از نماز مغرب و عشا موعظه و ذكر مصائبى نموده، بعد، صرف شام نموده، آنجا خوابيديم.
و صبح [شنبه، دهم] را سركارخان دعوت [۶] به ناهار نموده، در منزل ايشان صرف ناهار نموده، بعد از ناهار بار نموديم. و از آنجا رفتيم آبى چى، خانه جناب ميرزا عبدالرزاق دعوت نموده بودند به منزل خود. شب را آنجا بسر برده.
صبح يكشنبه [يازدهم] در منزل ايشان درسى گفتم، و روز را با شب نيز مهمان ايشان بوديم.
صبح دوشنبه [دوازدهم] نيز درس گفته، بعد از صرف ناهار بار نموديم براى
كيماران. بعدازظهر رسيديم بهكيمياران. شب را مهمان جناب آقا ميرزا ابوتراب بوديم.
روز بعد [سه شنبه سيزدهم]، [بعد] از صرف ناهار و چاى و بعد از نماز ظهر و عصر به جماعت، رفتيم به حاجيه باد. هيچكدام از آقايان نبودند، خانه مرحوم آقا سيد محمدعلى پايين آمديم. بعد جناب ميرزا عبدالوهاب پيدا شدند، و شب را در آنجا ايشان از ما پذيرايى كردند.
صبح [چهارشنبه چهاردهم جمادى الثانيه] چند نفرى آمدند و خواهش درس كردند. درس گفته و بعد از درس سوار شديم براى نايين. عصرى رسيديم به نائين. نماز را در اثناى راه در دهى كرديم. در نايين خانه جناب آقاى محمد قليخان - سلّمه الله - كه از آقايان و علماى آنجا هستند، منزل كرديم. الحق پذيرايى خوبى فرمودند. هشت (1)روز در آنجا بوديم، و چند روز على الصباح به خواهش و فرمايش ايشان مذاكره علمى مىشد. اين چند روز آن قدر هوا، با آنكه قوس بود، گرم بود كه شبها در را باز مىگذاشته مىخوابيديم. ولى روزى كه حركت كرديم آن قدر سرد بود كه آبها يخ كرده بود.
از آنجا ارتحال نموده عصرى با شدّت برودت هوا و به شدّت باد، آمديم به محمديّه. شب را در خانه جناب ميرزا عبدالوهاب بوديم.
صبح [چهارشنبه بيست و يكم] از آنجا بار نمود، حقير در كجاوه نشستم، و يك طرف كجاوه زن جناب ميرزا عبدالكريم پسر مرحوم حاجى ميرزا جواد جندقى بود، صبيه او را صيغه خوانده كه محرم باشد، و آقا ميرزا عبدالكريم هم از نايين مصاحب راه بودند. آمديم به چاه فارس كه چهار فرسنگ راه بود تا نايين. در اطاقى هم منزل كرديم غير از اين يك اطاق ديگر اطاقى نبود.
عصر [پنج شنبه بيست و دوم] تنگى رسيديم. چاى حاضر بود. شب را در آنجا بيتوته كرده، تخميناً دو سه ساعت به صبح مانده از آنجا سوار شديم. براى ناهار در وسط راه در بيابان پايين آمديم. [٨] چاى خورديم و بعد ناهارى صرف نمود، نماز
1) با توجه به روزهاى اعلام شده بعدى ٧ روز صحيح مىباشد.
ظهر و عصر را كرديم و سوار شديم. در اثناى راه، مغرب در رسيد. از كجاوه پياده شديم و نماز كرديم ميرزا رضا و سايرين پيش رفتند.
حقير ساعت سه از شب رسيدم به انارك. راه طولانى سختى بود. در كاروانسراى انارك منزل كرديم. صبح رفقاى آنجا ديدن آمدند. دو روز در آنجا مانديم. ناهار و شام مهمان جناب حاجى على محمد كه از اخيار رفقاى آنجاست بوديم. در خانه داماد ايشان آخوند ملاحسين كه او هم از رفقاى بسيار خوب است و شبها را به خواهش رفقا به مسجد رفته، نماز را به جماعت كرده، و بعد از نماز موعظه و ذكر مصيبتى نمودم.
از آنجا ارتحال نموديم براى جندق. آب و كاه و جو و نان با خود حمل كرديم و همچنين از نايين به انارك اين اشيا را با خود حمل نموديم. راههاى سختى است. انسان عاقل از اين جاها به اختيار و با عدم ضرورت حركت نمىكند. از انارك رفتيم به مشجرى. كاروانسراى خوبى و آب انبار خوبى داشت. آبش آب باران بود.
صبح [يكشنبه بيست و پنجم] از انارك بار كرديم. بعد از مغرب رسيديم. باز ميرزا رضا با خستگى و تنگى وقت، چلو خوبى طبخ كرد. صرف نموده، خوابيديم. و على الصباح بار نمود رفتيم به چوپانان. چند فرسخ سنگلاخ غريبى بود. در اثناى راه براى نماز ظهر و عصر پياده شديم و نماز كرديم و قرآن را سر مال خوانديم. غروبى رسيديم به بيابان چوپانان كه اوّل ريگ بود. در اين راه در كوهها از يمين و يسار درخت بادام بسيارى بود و در اين بيابان چوب طاق بسيار بود. كُندهها پيدا مىشد مثل تنه درخت توت بزرگ. از اين كندهها بسيار روى هم ريختيم و طبخ چاى و شام نموديم. طعام عدسى كه خيلى تعريف داشت، ميرزا رضا طبخ نمود. شب بسيار بسيار سردى بود، ولى تخميناً به قدر دو خروار همگى چوب سوزانديم. مع ذلك با بالاپوش زياد خوابمان نبرد.
قدرى به صبح [دوشنبه بيست و هفتم] مانده از آنجا كوچ كرديم و نماز صبح را در را ه خوانديم. براى ناهار آمديم به زلومند. (1)شب را در چوپانان، آب كم آورديم. پيش از ظهر رسيديم [١٠] به زلومند. آنجا هم سرسائى نداشت. آب هم نبود مگر در نيم فرسخى، چشمه آبى بود در روى كوه، نيم فرسخ بود بلكه زيادتر تا آن مكانى كه پياده شديم. مالها را آقا ميرزا عبدالكريم يودهاى سوار شد با يك نفر ديگر و مشكها را با خود برده آب كرد از آنجا، و بعد از مدتى مراجعت كرد. گفتند اين چشمه زلوى بسيارى دارد، آب كه آوردند. ماستينهاى با خود داشتيم با آب و روغن گرم كرده، ناهارى خورديم و نماز ظهر و عصر را به جماعت كرده، سوار شديم، و قرآن را در سر مال خوانديم.
اول غروب در بيابانى پايين آمديم كه در آنجا هم از چوب طاق و گز بسيار بود. نماز مغرب و عشا را به جماعت كرده، صرف چاى نموده، و پلو عدس بسيار خوبى نيز ميرزا طبخ نمود. صرف شد و ساعت سه سوار شديم. شب فى الجمله سرد بود. آمديم به چاه پنج و چاه سه. آنجا پياده نشديم، نماز شب را سر مال كرديم. (2)
نزديك صبح [چهارشنبه بيست و هشتم] رسيديم به گزستان. جاى بسيار سردى بود. صبح قدرى شلغم پخته تعارف آوردند. بسيار مناسب بود. در آنجا بوديم تا بعد از ظهر نماز ظهر و عصر را كرديم و سوار شديم.
چند نفر از جندق به آنجا استقبال آمدند. يك فرسخ و نيم راه بود تا جندق. عصر بلندى به آسياى نيم فرسخى جندق رسيديم. جناب مستطاب آقاى آقا سيدهاشم و
جناب آقاى آقا ميرزا ابوتراب با جمعى از رفقا تا آنجا به استقبال آمده بودند، و نهايت لطف و مرحمت را فرموده بودند. به اتفاق ايشان سوار شده وارد جندق شديم.
در راههاى جندق، حنظل كه مشهور به هندوانه ابوجهل است، بسيار بسيار يافت مىشد. در ماسهها از طرف يمين و يسار راه زياد بود. بتهاى يافت مىشد كه تخميناً به قدر يك بار حنظل داشت، و همچنين اسفند كه مشهور به صحرايى است، بسيار ديده مىشد، اما آب و آبادى نبود، بلكه جندق از هر طرفى سى فرسخ آبادى ندارد، مگر بعضى جاها كه جزئى آبادى است، آن هم خارج از راه معمول. مشهور است كه در [١٢] سابق ايام، محبس سلاطين بوده. مىگويند محبس انوشيروان بوده. از شاهزادگان و بزرگان بسيارى را در آنجا حبس نمودهاند تا آنكه مردهاند، و واقعاً محبس است، اگر كسى را آنجا حبس كنند، به خودى خود نمىتواند از آنجا فرار كند. از هر سمت كه برود از بىآبى و بىنانى و طول مسافت تلف مىشود.
قلعه عظيمى دارد در نهايت استحكام و بلندى ديوارها و طول و قطر برجها، اما بيشتر اهل جندق اين اوقات در خارج قلعه خانه دارند. صحراها و باغهاى خوبى در آن يافت مىشود. هوايش آن اوقات كه ما بوديم با آنكه قوس بود، گرم بود، حاجت به آتش چندانى نبود. نوعاً هوايش پر سرد نمىشود. نخل خرما در آنجا يافت مىشود. چند تا ديديم كه بد نبود، بلند بود، ولى مىگويند خرما نمىدهد، عبا و برگ خوب در آن بافته مىشود. بيشتر اهلش اشتغال به پشمينهبافى دارند. براى آنها صرف دارد. انار شاهوار بسيار خوب يا رُب بسيار خوب در آن يافت مىشود. زغال بادام و طاق بسيار تعريفى دارد، بلكه ظاهراً زغال از آنجا بهتر جايى نباشد. اعزّه اهلش غالباً ساداتاند. بعد از آنها طايفه اعرابند. بعد ساير رعايا هستند. دو حمام دارد. يكى در قلعه و يكى خارج قلعه. در هر دو ما رفتيم و سر تراشيديم و كيسه كشيديم. عجالتا تمام اهلش اهل ايمانند. خارج از طريقه حقه در آنها ديده نمىشود. سگ هم مطلقاً ندارد. ما در منزل جناب آقاى آقا سيد هاشم - سلمه الله - كه از اخيار علما و حكما است و رييس و مطاع همه اهل آنجاست منزل داشتيم.
ده شبانه روز در آنجا بوديم، مهماندارى خوبى كردند. من به اين خوبى
مهماندارى و مواظبت از كسى نديده بودم. يك روز به اصرار جناب ايشان، در مسجد خارج قلعه نماز جماعت نموده و دو دفعه موعظه كردم، و يك روز جمعه در مسجد قلعه موعظه و روضه خواندم. [١۴]
هر روز صبح، خود ايشان درس مىگفتند و بسيار پاكيزه و مفهوم و واضح و شسته و رفته درس مىگفتند. و در محاسن اخلاق كمنظير بلكه ظاهراً بىنظيرند. در هر صورت در جندق به ماها خوش گذشت. اهل ايمان در انارك نيز بسيار بودند. طالب استماع مطالب علميه هستند.
از غرايب امر انارك اين است كه يك چشمه آب بيش ندارد، از زير كوهى جارى است و آب بسيار ضعيف كمى دارد و جمعيت آن از قرار گفته خودشان، به ده هزار مىرسد و تماماً از اين چشمه آب برمىدارند، و كفايت همه را مىكند. هميشه در سر آن، صد نفر، پنجاه نفر، كمتر بيشتر به جهت آب برداشتن ايستادهاند. بيشتر آب را زنها مىآورند. قلعه تازهساز خوبى دارد. مىگويند در اوائل دولت شاه شهيد ناصرالدين شاه قاجار ساخته شده است، يعنى مرحوم محمد شاه بنا داشته، و فرمان داده بسازند، ولى عمرش وفا نكرده، از قرار گفته خودشان در آن زمان بلوچ دستبرد بردهاند به آنجا و شتر زياد از آنها بردهاند، با اموال و اثقال. چند نفر از ابطال اهلش تعاقب آنها كردهاند و تمام آنها را كشتهاند، و دو نفرى از آنها اسير كردهاند و تمام آنچه بردهاند، پس آوردهاند. اين خبر كه به مرحوم محمد شاه رسيده، نهايت امتنان را از آنها پيدا كرده، و عزم كرده كه قلعه براى آنها بنا گذارد.
بيشتر خانههايش در دامنه كوه است و تمام آذوقه آنها به واسطه شتر از خارج مىآيد. خودش زراعت كارى ندارد به جهت كم آبى، تازهها چند قطعه باغ مشجر در آن بنا كردهاند. اهلش نوعا شجاع و دليرند، و مردمان خوبى در آن يافت مىشود.
بالجمله ماه رجب را در جندق درك نموديم، و بعد از توقف ده يوم، روز جمعه
[هشتم ماه رجب] بود كه در مسجد خارج قلعه، بعد از نماز موعظه كرده رفتيم [١۶] به خانه جناب آقا سيد هاشم، و صرف چاى نموده و چند فقره كاغذ به اصفهان نوشتيم، و نماز مغرب و عشا را در آنجا كرده، براى شام خوردن رفتيم منزل آقاى آقاميرزا ابوتراب مهمان ايشان بوديم.
بعد مراجعت كرديم به منزل و آقايان با چند نفر از اعزّه سادات با ما بودند، آمدند به منزل به جهت وداع. چون قدرى از شب گذشت و ساربان نيامد كه راه افتيم. همه وداع گفته رفتند. ساعت چهار از شب، ساربان ما آمد. نام او شيخ حسن بود. بسيار آدم خدوم خوبى بود دو شتر از او كرايه كرديم، از جندق از طرف كوير تا دامغان به هيجده هزار، به جهت آنكه كاه و جو و نان و آب و بنهمان را حمل نمايد. جناب آقاى آقا سيد هاشم همان وقت خود به نفس نفيس، مباشر طبخ چاى و سقايت آن شدند. بسيار چاى خوبى شده بود. با آنكه حقير چاىخور چندانى نبودم و با آنكه بعد از غذا بود، سه پياله خوردم. بعد حركت كرديم و جناب ايشان به مشايعت آمدند تا بالاى حمام سر آب تا آنكه سوار شديم و ايشان مراجعت نمودند.
قدرى راه كه از جندق دور شديم، آثار بارش پيدا شد، و بنا كرد خرده خرده باران آمدن. بسيار مضطرب شديم به جهت خوف كوير. متوسّل شديم به ائمه هدى - عليهمالسّلام - و به خصوص حضرت رضا - سلام الله عليه - فوراً از مرحمت ايشان واگذاشت. در اثناى راه آقاميرزا رضا، غليان بسيار خوبى چاق كرد. رنه پايى به او زد، سر سواره كشيديم.
قريب صبح [شنبه نهم] رسيديم پاى حوض سركوير، پياده شده، كنار ديوار خوابيديم. اول صبح برخاسته نماز كرديم و چاى خورديم، ابرها متفرق شده بود و آثار بارش نبود الحمدلله.
با ما از آنجا چند نفر ديگر مصاحب شدند. يكى كربلايى حسين نامى بود محصّل ديوان كه سوار شتر بود، و ديگرى ميرعبدالله نام خورى كه پياده بود. آدم زرنگ خدوم كارهاى بود و يكى ديگر هم از اهل خور. سر آفتاب سوار شديم و وارد كوير شديم.
اين كوير جندق در صعوبت و [١٨] سختى شهره آفاق است. مىگويند سى فرسخ است، ولى ظاهراً بيشتر باشد. ابداً آب و گياه در آن يافت نمىشود. بعضى جاهاش كوير سياه است كه از مشاهدهاش آدم خوف برمىدارد. بعضى جاهاش نمك است كه مثل يخ بسته است، و بايد از روى آن عبور كرد. جاده به اندازهاى است كه يك قطار شتر عبور كند كه اگر به طرف يمين و يسار كسى واقع شود، بسا فرو رود زير نمك. مىگويند آب است كه اگر بشكند شتر با بارش فرو مىرود كه اثرى از آن پيدا نمىشود. بعضى جاهاى اين نمك سوراخ بود. چوب كه فرو مىبردند، تمامش فرو مىرفت و به شدّت برمىگشت. از طرف يمين و يسار اين راه كوير به فاصله كمى، شتر مرده يا استخوان شتر ديده مىشد كه پاشان فرو رفته بود و شكسته بود. مانده بودند و مرده بودند يا بارش آمده بود، نشده آنها را ببرند. واگذاشتهاند، از بىآبى و بىخوراكى مردهاند. روباهى در كنار راه ديده شد مرده. گفتند آمده به جهت خوردن اين لاشهها، از بىآبى مانده تا مرده.
مىگويند بارش اگر در اين كوير بگيرد بار شترها را مىاندازند و اگر به سمت جندق نزديكترند، برمىگردند به جندق، و اگر دورترند مىروند به آبادى، و هر شترى كه نتوانست بيايد و ماند، او را وا مىگذارند تا مىميرد. متّصل شب و روز بايد رفت. جائى منزل نمىكنند. همين قدر به جهت نماز يا ناهار و شام پياده مىشوند، و بعد سوار شده مىروند. خود شترها گويا مىفهمند كه اين بيابان بىآب و گياه است. بالطبع تند مىروند. ما دو روز و يك شب [شنبه و يكشنبه نهم و دهم] در اين كوير بوديم و متصل در حركت بوديم.
نزديك غروب روز اول در جايى پياده شديم، و طبخ چاى نموده، صرف نموديم و نماز مغرب و عشا را كرديم، و شام خورده فىالجمله دراز شديم. اما از دهشت خوابمان نبرد. بعد برخاسته سوار شديم. صبح به جهت نماز پياده شديم، نماز كرديم، جزئى تگرگ گرفت و بعد واگذاشت. از تفضّلات حضرت رضا - عليهالسّلام - اين بود كه هواى اين كوير سرد نبود والاّ خوف هلاكت بود، و همچنين بارش نيامد و الاّ مانده
بوديم و هلاك شده بوديم. راه بدى است. آدم عاقل به اختيار پا در اين راه نمىگذارد و من وصيت [٢٠] مىكنم به كسان و رفقاى خود كه هرگز از اين راه پر خوف و خطر نيايند.
در جايى از اين كوير گويا اواسطش كاشى شكسته بسيار ديده شد. گفتند سنوات قبل، حضرات نائينى، بار كاشى داشتهاند. از اينجا مىگذاشته، بلوچ بر سر آنها ريخته و تمام كاشىهاى آنها را روى هم ريخته و شكسته و شترها را برده، وقت آمدن طرف دست راست نشان دادند. جايى را گفتند در اينجا بوده و حالا هم اگر كسى برود آنجا بسا كاشى درست پيدا كند و آن تكههائى كه در ميان راه افتاده بود، بعضى را نشان دادند. ملاحظه كردم كه هيچ دخلى به كاشىهايى كه حالا در نائين مىسازند ندارد. بسيار خوشگل و خوش نقش و خوش لعاب بود. با چينى چندان فرقى نداشت بلكه از اين چينىهاى وسط بهتر بود، و همين طور خوردههايش در راه ديده مىشد تا آخر كوير كه زمين دق است. بعضى گفتند تاريخ اين كاشىها در روى بعضى از آنها ديده شده از سيصد يا پانصد سال قبل است.
بعضى از جاهاى اين كوير، يعنى رو به آخرش، زمين دق است كه مثل كف دست سفيد و صاف و متساوى است. از همه جاهاى اين كوير بهتر است. تمام روز دويم را على الاتصال آمديم تا بعد از غروب رسيديم به پاى گردنه اين كوير. يك فرسخ و نيم ديگر از اين كوير باقى مانده بود. اهل جندق مىگفتند، اين كوير سابقاً دريا بوده و اين بعضى از درياچه ساوه است كه در زمان ولادت حضرت رسالت پناه - صلى الله عليه و اله - خشك شده و آبش فرو رفته. و مىگفتند جندق لنگرگاه اين دريا بوده.
على اى حال، بعد از آنكه پاى اين گردنه رسيديم، آن كربلايى حسين محصّل وافورى بود. پياده شد به جهت كشيدن وافور و خوردن چاى. ما هم زياد خسته بوديم، از خدا خواستيم پياده شديم و بارها را فرو گرفته، مشغول نماز و چاى خوردن شديم. تا منزل كه حسينان باشد، دو فرسخ ماند بود. بعد از چاى و نماز، بعضى گفتند اگر حال برويم چون گردنه است و از كوير هم باقى مانده، دير به منزل مىرسيم و كاه و جو گيرمان نمىآيد. بهتر اين است كه خردهاى استراحت كنيم و بعد برخاسته برويم كه براى نماز
صبح [دوشنبه يازدهم رجب] به منزل برسيم. آب و كاه و جو هم مطلقاً نداشتيم. به كلى تمام شده بود و حتى آنكه به مقدار يك وضو آب مابين ما پيدا نمىشد.
بالجمله چون خيلى خسته و مانده بوديم از خدا خواسته، همه خوابيديم. قدرى كه گذشت حقير بيدار شده، ديدم خرده خرده باران مىآيد. به عجله همه را بعد از صداى زياد بيدار كرده، دست به بار شدند، سوار شديم. بلندى و پستى در اين راه بسيار بود، هوا هم چون ابر بود، بسيار تاريك بود. بارش نم نم مىآمد. قريب نيم فرسنگ كه به صعوبت از سر گردنه گذشتيم، باران شدت كرد. حقير پياده شده، بلكه از اين بلندىها و پستىها به سهولت بگذريم. چند دفعه از زيادتى گِلها افتادم. ناچار رفتم سوار شوم، از آن طرف مال از سر افتادم. يكتا كفشم هم افتاد. هرچه گشتند چون تاريك بود پيدا نشد. باز به هر نحوى بود سوار شدم. [٢٢] مال متصل مىخواست بيفتد؛ دهنه او را مىكشيدم و خود را نگاه مىداشتم. هوا هم چنان تار شده بود كه شتر در پيش روى من بود، او را نمىديدم. از بالا مثل لوله آفتابه، باران مىآمد. از زير پا از هر سمت آب جارى بود. جاده ابداً معلوم نبود و شيخ حسن با دو شترش در سر نيم فرسخى ماند كه مطلقاً نتوانست بيايد. بارها را پايين آورده بود، و شترها را خوابانده بود و تا سه چهار روز شترهاى او در آنجا بودند كه نمىتوانستند بيايند. بارها هم در بيابان در توى گل بود. خودش فرداى آن شب آمد به آبادى، و آذوقه براى شترها هر روز مىبرد.
بار ما را بعد از دو سه روز آورد. مالهاى خودمان را برد با يك نفر ديگر آدم، و آورد به آبادى. الحمدلله از بركت حضرت امام رضا - عليهالسّلام - عيب و علتى مطلقا نكرده بود. بيچار ه خيلى صدمه خورد. تا ما بوديم در آن آبادى، شترش نيامده بود و نمىتوانستند بيايند.
بالجمله ما بعد از سختى هر چه تمامتر نزديك به حسينان كه منزل بود رسيديم. ميرعبدالله كه راه را بلد بود و هادى راه بود، پيش افتاد كه برود تعيين منزل كند.
من گفتم نرو راه را گم مىكنيم. گفت: چيزى نمانده حالا مىرسيد. همين كه رفت راه را گم كرديم. باران به شدّت هرچه تمامتر مىآيد. زير پا از هر سمت كه مىروى آب است. هوا هم بىاندازه تار و تاريك است. راه را هم گم كردهايم. بلا از هر جهت رو كرده، مع ذلك شاكر بوديم كه از بركات حضرت رضا - عليهالسّلام - هوا سرد نبود والاّ هلاك مىشديم و نيز از تفضلاّت آن جناب بود كه تنها نبوديم، همراهان داشتيم.
خلاصه مالها متّصل به آب و گل فرو مىرفتند، و مشرف به افتادن مىشدند. يابوى حقير به آبى فرو رفت، و نزديك بود بيفتد. بعد الحمدلله بلند شد. يكتاى ديگر كفشم آنجا افتاد و هرچه گشتند پيدا نشد. راه هم ابداً به جايى نمىبرديم. باران هم از اندازه بيرون مىبارد. بنا كرديم به فرياد كردن اهل آبادىهاى نزديك كه حسينان و معلّمان و مظفرآباد باشد، صداى ما را شنيدند، آتش [٢۴] سر بامها افروختند، ولى به جهت شدّت بارش، دفعتا خاموش مىشد. باز راه به جايى نمىبرديم. فاصله چندانى به آبادى نداشتيم. ده بيست قدم بيش نبود، مير عبدالله فرياد ما را شنيد، خود را به ما رسانيد و راهنما شد تا رسيديم به حسينان.
اين دو فرسخ راه را تخميناً هفت هشت ساعت طى كرديم. وقتى رسيديم به حسينان از شدّت تاريكى ديوار خانه و راه را نمىديديم. بعد از صدمه زياد و دست ماليدن، راه خانه را پيدا كرديم، رفتيم در اطاق و مالها را زير بارش ول كرديم. جايى براى آنها شب پيدا نمىشد، زير بارش ماندند تا صبح روشن شد.
خانه مال مشهدى اسماعيل نامى بود؛ آدم بدى نبود. زنش و خودش هر دو مهربان بودند. شبى، به جهت ترى هيزمها به سختى آتش افروختيم. فى الجمله لباسهاى خود را خشك كرديم و طبخ چاى نموده، صرف نموديم، اما لباسها تا سه چهار روز خوب خشك نشده بود. در آن اطاقى كه بوديم دو نفر ديگر هم بودند. يكى حاجى عرب كه از اهل جندق بود و يكى شخصى از اهل خود خور.
صبح پنجشنبه [چهاردهم رجب] كه بعد از ظهر راه افتاديم، رفتيم به معلمان، بازديد يكى از سادات رفقاى جندق كه به ديدن ما آمده بود. چون خودش منزل
درستى نداشت، ما را برد به خانه حاجى عباس كه يكى از متموّلين آن حدود است. از دولت او چيزهاى گزاف مىگفتند. پسرش اسماعيل نام از رفقاى خودمان بود. چند نفر ديگر از رفقا هم در آنجا پيدا مىشدند. منزل حاجى عباس ناهار خورده، نماز كرديم. بعد آمديم به حسينان، بار كرده، سوار شديم. چون شترهاى شيخ حسن كه تا دامغان كرايه كرده بوديم در كوير ماندند و راه دامغان را هم مىگفتند سرد است و برف دارد، لهذا كرايه شترهاى شيخ حسن را از جندق تا حسينان داديم، و براى بنه، شتر از شخص تورودى كرايه [٢۶] كرديم مسمّى به كربلايى باقر. رفيقى داشت مشهدى قاسم. به اتفاق آنها حركت كرديم به سمت تورود و بيارجمند. گفتند اين راه، هم نزديكتر است و هم گرمتر.
تخميناً سه ساعت به غروب داشتيم كه از حسينان حركت كرديم. چند قدمى كه رفتيم بارش گرفت، اما الحمدلله زمينها ريگ بود. و روز هم بود. چندان طولى هم نكشيد. قريب يك فرسخ بارش آمد، من چتر بر سر گرفتم. ميرزا رضا نمد آبدراى بر سر گرفت. هوا هم بسيار خوش بود. از بتههايى كه در بيابان بود، بوى خوش به جهت آمدن باران بلند بود. خالى از تردماغى و نشاط نبود.
اوّل غروب رسيديم به آبادى معتبرى. از حسينان تا آنجا ظاهراً دو فرسخ و نيم است. بعضى از اهالى آنجا آمدند جلو كه ما را به خانه خود ببرند. نظر به آنكه شايد ساربان بخواهد اينجا بماند و به بيدستان برود - چون قاسم بيدستانى بود - و به جهت عدم مساعدت استخاره، آنجا نمانديم. آمديم براى بيدستان. ظاهراً از آنجا تا بيدستان نيم فرسخ بود. شتردارها عقب بودند. به باغستانهاى بيدستان كه رسيديم، هوا بسيار تاريك شده بود، ابداً جاده و آبادى نمايان نبودند. ندانستيم كه آبادى كدام است و از چه راه بايد رفت. كسى هم مطلقاً پيدا نمىشد كه سراغ بگيريم. هرچه صدا كرديم كسى در اين باغها و حدود آن نبود كه بشنود. زياد متزلزل شديم. متوسّل به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - شديم. دفعتا از بركت آن بزرگوار، قاسم
با شتر بنه ما پيدا شد و اوقات تلخى كرد كه چرا در آن آبادى پايين دست، نايستاديم و باقر با چند شتر كه خرما بار داشت در آنجا به جهت فروش خرما مانده بود.
قاسم دليل راه شد. ما دو ساعت از شب گذشته تقريباً رسيديم به بيدستان، خانه قاسم منزل كرديم. بسيار منزل كثيفى بود. آن وقت شب كدخدا كه پدر قاسم باشد با چند نفر ديگر به ديدن آمدند. به هر طور بود برزخى با آنها [٢٨] طى كردم. چاى صرف نموده، نماز كرده، شامى خورديم و خوابيديم.
صبح [جمعه پانزدهم رجب] از آنجا كوچ كرديم. براى تورود، ولى بار را به دست قاسم سپرديم كه بعد بياورد. رفتيم تا اول ظهر پياده شديم در بيابان پر بته و هيزمى از براى نماز. از سمتى هم گوسفند زياد مىچريدند. آتش افروختيم و نماز ظهر و عصر را به جماعت كرديم. بعد غليان بسيار خوبى ميرزا رضا درست كرد، كشيديم و در نماز ظهر با آنكه جمعه بود فرصت نكرديم سوره جمعه و منافقين بخوانيم.
سوار شديم و رفتيم تا يك فرسخ به تورود، ديديم جمعيت كثيرى همه پياده و بعضى مالهاشان دستشان بود، مىآمدند. وقتى به هم رسيديم، ديديم اهل خود تورودند. به اتّفاق كلانترشان مىروند بروند دامغان از دست نايب الحكومهشان عارض شوند كه در ولايت آنها زياد مانده و تعدّى زياد به آنها كرده. به ما گفتند، شما كه مىرويد به او بگوييد تا زود است بيرون رود تا ما برگرديم، و اگر نمىرود مىرويم. ما نزديك به تورود كه رسيديم ديديم شخصى سوار الاغ است مىآيد. از او پرسيديم: حاكم رفت؟ گفت: بلى، من حالا مىروم به حضرات خبر دهم تا برگردند. ما وارد كه شديم هنوز درست قرار نگرفتيم در منزل، كه همه برگشتند.
تورود بد جايى نيست. جمعيت بسيارى دارد، اما مردمش مثل حيوانات وحشى مىمانند مگر كمى. ما كه وارد شديم در حسينيه اولى به قدر صد نفر متجاوز دور ما
را گرفتند و بنا كردند تماشاكردن، و هركدام حرفى زدن. گفتند: توى همين حسينيه منزل كنيد، ما چون ديديم اطاقهايش درى ندارد، نمانديم. از آنجا رفتيم به حسينيه ديگرى. آنجا به قدر دويست نفر جمع بودند. ريختند دور ما. ديديم آنجا هم جاى درستى ندارد، راضى شديم به حسينيه اول، به جهت آنكه به آب نزديكتر بود. قنات بزرگ پرآبى از پائين آن مىگذشت. برگشتيم، به آنجا منزل كرديم. اول مغرب بود كه منزل گرفتيم و بنه را پايين آورديم و مشغول آتش و طبخ چاى شديم. هوا پر سرد نبود، مىشد در چنين جاهاى بىدر و پيكر با بالاپوش سر برد.
فردا صبح [شنبه شانزدهم] بنا شد كه آنجا لنگ كنيم. از بس جاى آباد پرنعمتى بود، ولى مترددين و متفرقه زياد مىآمدند. اوقاتمان زياد تلخ بود. در اين اثنا كلانتر آمد به ديدن ما. آدم بدى نبود. گويا [٣٠] نامش محمد بيك بود. به او شكايت از منزلمان كرديم. گفت: من خلوتى دارم تازهساز، بياييد به آنجا. او رفت كربلايى باقر ساربان شتر بنه ما را صبح از بيدستان آورد. بسيار خوشحال شديم؛ چراكه همه اهل تورود مىگفتند قاسم بيدستانى كه بنهتان را به دستش سپردهايد، دزد بىبدلى است. خيلى مضطرب بوديم. متوسل به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - شديم. از بركت آن بزرگوار صبح سرآفتاب كربلايى باقر آمد و بنه را صحيح و سالم تسليم كرد. اين باقر آدم بسيار مهربان خوبى بود. او را گفتيم آمد و اسباب ما را بار كرد. رفتيم خانه كلانتر. در اطاق سفيد كارى تمام فرش، منزل كرديم. ظاهراً در آن آبادى بنا بر قول بعضى، منزلى از اين بهتر نبود.
روز شنبه بود. تمام آن روز را با شب در آن اطاق بسر برديم. چند دست رختخواب هم آنجا حاضر بود. لانپاى [ \ لامپاى] پرنفطى هم بود. خود كلانتر شب از خانه خودشان يك كاسه كشك و روغن دست گرفته، براى ما آورد.
صبح هم وقتى مىخواستيم سوار شويم، قدرى شلغم پخته آورد. تخمينا يك ساعت از آفتاب صبح يكشنبه [هفدهم رجب] گذشته بود، سوار شديم و بنهمان را كرايه داديم به كربلايى محمد نامى تورودى كه حمل شتر كرده، بياورد تا بيارجمند.
شتر خالى داشت؛ مىخواست برود دستگرد گندم بخرد. سه هزار به او بنا شد بدهيم از جهت وجه كرايه، و حال آنكه ديگران از يك تومان كمتر نمىگرفتند. با چند نفر گفتگو كرديم. گفتند: ما يك مال همراهتان برمىداريم مىآوريم و برمىگرديم، يك تومان مىگيريم. خلاصه كربلايى محمد سه هزار، بنه را بار كرد. قدرى راه با او بوديم. بعد پيش افتاديم. او شترهايش را بازداشت كه بچرند. اين راه بته و هيزم بسيار داشت. رودخانههاى بىآب و درختهاى گز بسيار ديده مىشد. از پيش چون بارش آمده بود، و بتهها و چوبهاى گز رطوبتى پيدا كرده بود، حيوانات خوب مىخوردند، ولى آن روز هوا بد نبود، نه سرما بود و نه بارندگى.
همه جا به سلامتى رفتيم تا اول ظهر پياده شده، نماز ظهر و عصر را به جا آورديم و رفتيم تا عصر بلندى رسيديم به رزّه و همهجا از طرف يمين و يسار راه يوشن و بته و چوب طاق بىنهايت بود، بلكه هرچه پيش مىروى، زيادتر مىشود. پس از رزّه تا جميل خيلى زيادتر است تا چشم كار مىكند، بيابانها [٣٢] و كوهها مالامال بته و هيزم است، و همچنين از جميل به بعد، هست تا نزديك بيار، كم مىشود، و از آن طرف» بيار هم هست، اما كمتر از اين طرف. گوسفند زياد در اين بيابانها مىچرند. از جاهاى دور گوسفند به اينجاها مىآورند و جايگاه براى آنها درست مىكنند. چندين ماه شبانها گوسفندها را اينجا نگاه مىدارند و مىچرانند. كسى گفت فعلاً متجاوز از دوازده هزار گوسفند اينجاها موجود است كه مىچرند. به فاصله كمى جاها و خوابگاههاى آنها را در راست و چپ راه مىديديم.
خلاصه وارد رزّه شديم. ديديم آبادى مختصر است، جمعيّت ندارد، و دو سه خانوار در او بيش نبودند، اما چند قطعه باغ و چند رشته آب مختصرى به نظر آمد. خواستند در خانههاشان ما را منزل بدهند. ديديم از بس كثيف است نمىتوان منزل كرد. علاوه گوسفند و بز زياد در آنجا و اطراف آنجا مرده بودند و بعضى مشرف به موت بودند كه از وحشت آنها و بوى آنها نمىشد آنجا منزل كنى. گفتند به قدر
دويست گوسفند در زير سقفى شب خوابيده بودند. بارش زيادى مىآيد، سقف بر سرآنها خراب مىشود، بسيارى را مرده از زير هوار بيرون مىآورند و بعضى نيمه جانى داشتهاند.
سيدى در آنجا بود از اهل تورود. آدم خوبى بود. خيلى خدوم و مهربان بود. جلو ما افتاد و ما را از آن آبادى چند قدمى آورد، رسيديم به كوهى كه زير آن به قدر اطاقى خالى شده بود، و در پهلوى آن هم به همان اندازه خالى گاهى بود. سيد پارو آورد و آن خالى گاه بالايى را از پهن و كثافت پاك كرد و جاروب كرد و بنه را آنجا پايين آورديم و منزل كرديم، و خالى گاه پايين دست را مالهامان را جا كرديم، و چوب و يوشن و هيزم زياد از اندازه، آنجا جلو اين خالى گاهها حاضر بود، آورديم و آتش زديم. به قدر يك خروار بيشتر آن شب در زير آن كوه آتش كرديم. مثل حمام گرم شد. ميرزا رضا چلو و طاس كبابى آنجا ترتيب داد. قدرى زردك و شلغم هم شخصى آورد، ته چلو گذاشتيم، اما چه فايده كه از بس آتشش پر زور بود، همه سوخته شده بود، آن شخص را وكيل باشى مىگفتند. آدم بدى نبود، مخصوصاً آمد ديدن ما، و قدرى شلغم و زردك با خودش آورده بود. زردك بسيار تُردى داشت [٣۴]. آب خوبى هم داشت. كاه و جو با خود برداشته بوديم، يعنى با شتردار حمل كرده بوديم؛ چرا كه اين راهها تا بيار آبادى درستى نيست، بلكه مطلقاً آبادى نيست.
سيّد بعد از نماز مغرب و عشا آمد به جهت ديدن ما. دهشاهى به جهت جاروبى كه كرده بود به او داديم. خيلى دعا گفت و رفت. آخر شب برخاستيم از خواب به جهت نماز. تخمينا دو ساعت متجاوز به صبح داشتيم؛ آتش افروخته چاى طبخ نموده. در اين اثنا كربلايى محمد با رفقايش تازه از راه رسيدند؛ گفتند: اگر حالا مىآييد برخيزيد تا برويم والاّ ما مىرويم و شما سرآفتاب حركت كنيد كه سرما نخوريد. ما گفتيم مىمانيم. نشانى راهها را كماينبغى از او گرفتيم، و او يك پياله چاى خورد و رفت، و گفت سر يك فرسخى ما شترها را به جهت چرا نگاه مىداريم، شما به ما مىرسيد.
ما هم سرآفتاب سوار شديم [دوشنبه ١٨رجب] و رفتيم. آن سيد باز به جهت
وداع با ما آمد، و وداع گفت و رفت. سيّد مىگفت اين محل سابقاً جايگاه تركمن بود. زير همين كوهها مىماندهاند و قافله را مىزدند و مىبردند و اهل اينجا از ترس آنها نمىتوانستند آنجا بمانند و زراعت كنند.
خلاصه رفتيم تا آنجايىكه كربلايى محمّد گفت به ما مىرسيد. شترها را متفرّق كرده بودند در بيابان به جهت چرا، و از راه هم دور بودند. ما رسيديم به جايى كه از يوشن و بته يك محوطهاى درست كرده بودند. آتش در وسط او كرديم و لقمه نانى خورديم. خواستيم غليان بكشيم ديديم آب به قدر يك غليان نيست. ميرزا رضا هر قدر آب بود در غليان كرد و باقى را ريگ ريخت تا به اندازه شد و غليانى ترتيب داد. با اين كثافتكارىها خيلى غليان خوبى شده بود.
ميرزا عبدالكريم رفت به سراغ ساربان، پس آمد و گفت: مىگويد شما برويد به جميل، سرچشمه آبى، زير درخت بيدى پياده شويد، غليانى بكشيد، من به شما مىرسم. ما هم سوار شديم. روز سردى بود. فىالجمله بادى هم مىآمد. همه جا آمديم تا بعد از ظهر رسيديم به آن چشمه، پياده شديم. خواستيم آب به جهت خوردن و به جهت وضو برداريم؛ ديديم از بس رجن و گلآلود است بكار [٣۶] نمىخورد، چرا كه تقريباً به قدر هزار گوسفند سر اين جزئى آب ريخته بودند و آبى نگذاشته بودند. اين خوردهاى هم كه بود كثيف و سياه و گلآلود بود. مدتى صبر كرديم تا گوسفندها رفتند، و فىالجمله آب رو به صافى رفت. از پياله ميرزا رضا از روى آب، هموار هموار برداشت، توى آفتابه كرد، وضويى گرفتيم و رفتيم ما بين دو كوهى نماز ظهر و عصر را به جماعت كرديم. خيلى سرمامان شده بود، برگشتيم آمديم زير درخت، سر آب آتشى افروختيم. ديديم ساربان نيامد. بنا شد به هر طورى هست چايى بخوريم. ميرزا رضا دستمالى روى آبگاه سماور گرفت و آب را صاف كرد و از همان آتشها درش انداخت، آب جوش آمد، و طعم رجنش هم رفع شد. طبخ چايى كرد. چايى بسيار خوبى شده بود. از اغلب وقتها بهتر شده بود، و بهتر اثر كرد.
اين راهها راههايى است كه كسى از آنها عبور نمىكند مگر كمى در كم. وقتى ما از اوّل منزل تا آخر منزل كه مىرفتيم، يك نفر آدم نمىد [يد]يم. جاده يك راه
باريكى بود. همهاش به توكّل و توسّل طى راه مىكرديم، ولى الحمدلله بسيار خوش مىگذشت. به اختيار سوار مىشديم، به اختيار پياده مىشديم. با حواس جمع نماز مىكرديم. به تأنى و خوش خوش مىرفتيم.
خلاصه بعد از چاى، كربلايى محمد خودش تنها آمد؛ از رفقا و شترهايش پيش افتاده بود كه راهنماى ما باشد. آمد يك پياله چاى خورد و گفت: پشت اين كوه اطاقى است برخيزيد، برويم آنجا شما زير سقف باشيد، ما بيرون سر مىبريم و شبى را همينجا مىمانيم. ما برخاسته بارها را بار كرديم و من سوار شدم. به اتفاق او رفتيم. به قدر يك ميدان به طرف كوه، و از پشت كوه رفتيم رسيديم به عمارتى كه يك اطاق كوچك و سقف كوتاهى داشت كه مسكونى بود و در جنب آن يك اطاق مالى هم بود كه خيلى كوچك و پست بود، قاطر و خر را در آنجا شد جا بكنى. يابو نشد، آن را بيرون بستيم و خودمان هم با نهايت وجد و سرور كه حالا در همچو جايى كه نه آبادى است نه آدمى، همچو جايى برايمان پيدا شده رفتيم در اطاق. ابداً آنجا سكنه نداشت. مىگفتند تابستانها آبى پيدا مىكند، [٣٨] مىآيند زراعت مىكند و زمستانها مىروند. آبى هم بالفعل نداشت. ديگر مىگفتند اينجاها هر وقت برف مىآيد، ابداً تا مدتى نمىتوان عبور و مرور كرد. بسا آنكه به قدر يك تير برف بيايد. حضرت رضا - عليهالسّلام - خيلى به ما مرحمت فرمودند. با آنكه فصل برف بود و هوا هم خالى از استعداد نبود، ما به سلامتى الحمدلله گذشتيم. شب را در آن اطاق سر برديم. اندك آتشى كه مىكردى، مثل حمام مىشد. هيزم و يوشن هم كه از اندازه بيرون بود. سرشب كربلايى محمد، كشكى ساييد، براى ما آورد، نان خورشى ديگر نبود با ميل هر چه تمامتر خورديم. سحر برخاستيم از خواب، طبخ چاى نموده، صرف نموديم. چايى بسيار بسيار خوبى شده بود، آب كه آنجا نبود، كربلايى محمد قدرى آب توى مشك كه با خود حمل كرده بود داشت، داد ما ترتيب غليان و چاى داديم.
بعد از چاى تخميناً دو سه ساعتى به صبح [سه شنبه نوزدهم رجب] داشتيم، بار كرديم، ساربان ها شترها را جلو انداختند، ما در عقب آنها افتاديم كه راه را گم
نكنيم. مطمئن كه شديم گفتند شما جلو بيفتيد، اندكى در جلو آنها بوديم، همه جا رفتيم تا اوّل طلوع فجر رسيديم به جايى كه خوابگاه گوسفندان بود. گوسفند زيادى در آنجا بودند. سگهاى مهيب عجيب بدصدايى داشتند. شبانها متعدد بودند. آتش زيادى افروخته بودند و دور آن جمع بودند. هوا هم خيلى سرد بود. دفعتاً پياده شديم و رفتيم نزد شبانها و از آتش آنها گرم شديم، و تجديد وضو نموده، نماز به جماعت كرديم. بعد سوار شده رفتيم تا سر آفتاب در توى بته و چوب طاق زياد از اندازه داشتيم [كذا] مىرفتيم چوب طاق ديده مىشد، مثل تنه يك درخت توت عظيم، و از طرف راست و چپ راه بسيار بود، و هر چند قدم مىرسيديم به گلّه و سگ و شبان. در همه اين بيابان جز جا پاى گوسفند و شتر جا پاى ديگر ديده نمىشد مگر نادرى.
آفتاب كه طلوع كرد، باز ساربانها شترها را نگاه داشتند و متفرق كردند در بيابان به جهت چريدن، كربلايى محمد نشانى راه را به تفصيل به طور واضح و مفهوم به ما داد و كاه و جوى كه با او بود از ما، به ما رد كرد كه مبادا به آنها محتاج شويم و او دير برسد و با شترها ماند. ما همه جا آمديم. سه نفرى بدون بلدى، تا رسيديم به زمينى كه دق بود، مثل كف دست صاف بود و مطلقاً [۴٠] بته و گياهى در آن ديده نمىشد، و از شدّت سختى، جاده و جاى پاى آدم و حيوان مطلقاً ديده نمىشد، و آب بارش هرچه آمده بود، مثل دريا در آنجا ايستاده بود مگر وسط آن كه تازه خشك شده بود و بعضى جاهايش يخ كرده بود.
اصل منزل از جميل تا بيارجمند نه فرسخ است، و از رزّه تا جميل سه فرسخ. و اين راه دق به قدر يك فرسخ تخميناً بود، و خيلى راه غريبى بود. اين طرف و آن طرفش پر از هيزم و بته بوده، و اين يك فرسخ يك سگ در آن يافت نمىشد. و جاده و جاپايى هم مطلقاً در آن نبود. ما در اين راه كه افتاديم وحشت زيادى پيدا كرديم. به نشانى كه كربلايى محمد داده بود رو تپه و كوهى رفتيم و رفتيم تا از اين زمين الحمدلله از بركت حضرت رضا - عليهالسّلام - با سلامتى و بدون گم كردن و منحرف شدن از راه بيرون رفتيم. سر آب بارش كه جمع بود آنجا و بسته بود، پياده
شديم و لقمه نانى خورديم، و غليان خوبى كشيديم و سوار شديم. افتاديم توى بتهها و هيزمها.
باز اينجا هم جادهاى معلوم نيست، چرا كه از بس بارش زياد پيش از آن آمده، به كلّى جادهها و جا پاها محو شده بود، اما به همان نشانى تپه و كوه و از نشانى پشگلهاى شترها رفتيم، به قدر دو فرسخى تا به راه و جاده رسيديم. و در اثناى آن دو فرسخ ظهر شد. پياده شديم و نماز كرديم. هوا خوب بود. آفتاب گرمى بود، بسيار بيابان فرحانگيزى بود. در اين راه به كسى كه برمىخورديم شبان و سگ و گوسفند بود.
توى راه كه افتاديم از چند رودخانه گذشتيم كه بعضى آب نداشت و بعضى جزئى آب بارش در آن مىگذشت. از اين رودخانهها كه گذشتيم، سر دو فرسخى كه دو فرسخ تا بيار داشتيم، آثار بيار نمايان بود. آفتاب هم نزديك به غروب بود. مالها را تند كرديم بلكه آفتاب را برسانيم، راه را گم نكنيم و منزل هم گيرمان بيايد.
در اين اثنا رسيديم به شخص بيارى كه الاغى در جلو داشت و نمك و هيزم و بار داشت. سلام كرد. بنا كردم از او احوالپرسى كردن. اهل بيار بود. آدم خوبى بود. او را كه ديديم مطمئن شديم كه حال، او با ما هست، اگر دير وقت رسيديم، راه را گم نمىكنيم. مالها را [۴٢] آهسته كرديم كه صدمه نخورند. خر ميرزا عبدالكريم هم بتواند بيايد. اين شخص با ما بود تا بيار. يك ساعت بلكه متجاوز از شب گذشته رسيديم. خيلى راه بود، اسمش دو فرسخ بود، اما سر از سه فرسخ در مىآورد. از بركات حضرت رضا - عليهالسّلام - به سلامتى بدون گم كردن راه رسيديم، و حكماً اين شخص را اگر آن بزرگوار نرسانده بود، ما راه را آن شب پيدا نمىكرديم و در بيابان بايد سر ببريم. اين شخص اول منزل ما را معين كرد. بالاخانهاى بود. بارها را خودش برد بالا و ما را جا داد. مالهامان راهم در زير آن بالا خانه در طويله جا داد. بعد خودش رفت منزل و بارش را پايين آورد. بعد هم آمد و هيزم و نان و تخم برايمان
آورد. اگر چه پولش را گرفت، اما كارگزارى خوبى كرد.
چند نفر از اهل بيار آن وقت آمدند به ديدن ما. يك ساعتى برزخى با آنها گذرانديم. آنها رفتند. ما شام خورده خوابيديم. صبح بنامان شد كه آن روز [چهارشنبه بيستم رجب] را بمانيم، به جهت آنكه جاى بسيار خوبى بود. جمعيت زيادى داشت. قنات بزرگ معتبرى در ميان آن مىگذاشت. خيلى پر آب بود و اطراف آن درخت زياد بود. صبح كه مىشد آنقدر بخار از روى اين آب برخاسته مىشد كه هوا را گرم مىكرد، با آنكه زمستان بود و هوا سرد بود. دكان در دو طرف اين آب و درختها بسيار بود. همه جور متاعى و همه جور صنفى در آن بود. نعمتش فراوان و ارزان بود. مردمش همه مسجدى و ظاهرالصلاح بودند و خيلى با ما گرم گرفتند و اظهار مهربانى كردند. مسجد جامع خوبى داشت. ائمه متعدد گويا در آن نماز داشتند. اعرف و اشهر و به قول خودشان اعلم از همهشان جناب شيخ على اصغر بود. او عصرى ديدن ما آمد، آدم بدى نمىنمود. صبح را وعده گرفت به منزل خودش به شير چايى. صبح حسبالوعده رفتيم به منزل او. شير چائى خوبى ترتيب داده بود. تنباكوى خوبى هم داشت. تنباكو از خود بيار بود، از مزرعهاى از مزارع آن كه نامش خان خودى [۴۴] است. ارزان هم مىفروشند در خودش و بعضى جاها بد نيست مىتوان كشيد.
شب آن روز بعضى از اهل بيار خواهش كردند كه شب را مسجد رفته، موعظهاى بنمايم. اصرار زياد نمودند، اجابت كرده، بعد از نماز مغرب و عشا رفتيم منبر. جمعيت زيادى از مرد و زن جمع بودند در شبستان. از صدر تا ذيلش پر بود. خيلى اظهار ميل و حظ كردند از استماع مطالب. بعد از آن مراجعت به منزل كرديم. شب ابرى بود، بارش هم داشت مىآمد. خيلى خوف داشتيم كه مبادا تا فردا [پنج شنبه بيست و يكم رجب] هم بيايد و ما نتوانيم فردا هم برويم، ولى از بركت حضرت رضا - عليهالسّلام - طولى نكشيد واگذاشت و فرداش روز خوبى شد.
تخميناً يك ساعت از آفتاب برآمده، يعنى بعد از مراجعت از منزل جناب شيخ على اصغر، سوار شديم رفتيم به سمت دستگرد. از جمله چيزهاى خوبى كه در بيار پيدا مىشود، برَك بسيار خوب است، از برَكها بجستانى اگر بهتر نباشد كمتر نيست.
بسيار نرم و ريز مىبافتند، و بسيار بادوام و كاركن است. غالب اهلش از بركهاى خودش پوشيده بودند؛ ولى از قرارى كه گفتند به خارج نمىرود، بلكه مىگفتند هيچ گونه جنسش به خارج نمىرود و بيشتر از خارج مىآيد، به خصوص گندم و جُوَش، غلّه به قدر كفايت خودش ندارد. تيول معير است، حاكمى مطلقاً در آنجا ندارند، و به جايى ملحق نيست، ولى ظاهراً از توابع شاهرود باشد. از آنجا تا شاهرود مىگفتند دوازده فرسخ است. وقت ماليات، كسى از طهران از جانب معير مىآيد، ماليات دريافت كرده مىرود. مالياتش هم چندانى نيست. ظاهراً گمانم آن است كه مىگفتند پانصد تومان است. و از بس اهلش به قاعدهاند، گفتگويى و هرزگى ما بينشان پيدا نمىشود كه محتاج به حكومت و جرم و جنايت و عرض و داد باشند.
مىگفتند وجه آنكه آن را بيارجمند مىگويند، اين است كه همه چيز را بايد به آنجا بيارند كه اين كلمه مخفّف بيارجمند باشد، يعنى اى ارجمند بيار.
خلاصه از بيار كه بيرون رفتيم، آثار آبادى در راه بسيار بود. مزارع بسيار ديده مىشد. از آن جمله همين خان خودى در طرف دست راست از دور ديده شد. آمد و شد هم بسيار بود. از خود بيارىها بسيارى مىرفتند به دستگرد و جاهاى ديگر به جهت خريدن غله. كربلايى محمد ساربان ما هم پيش از ما رفته بودند به دستگرد، بنه را آنجا تسليم كرد و سه هزار گرفت. ما با او تا بيار گفتگو كرده بوديم. از بس آدم خوبى بود تا دستگرد آورد.
در اين راهها از طرف يمين و يسار راه، برج خيلى ديده مىشد. مىگفتند به جهت دفع تركمن و محفوظى از شر او ساختهاند. سابقاً كه ارس تركمن را نگرفته بود، اينجاها بسيار دستبرد داشتهاند تا خود مزارع و قلاع مىآمدهاند، و مال [۴۶] و آدم مىبردهاند. مردم از شرّ آنها آسوده نبودند. بسا شخص صبح مىرفته بيرون به جهت زراعت، شام نمىآمده. مىفهميدهاند تركمن او را برده و مىگفتند خيلى از اهل اينجاها برده و خيلى را در راه كشته. چند قبر در اثناى راه نشان دادند كه اينها
كسانى هستند كه تركمن آنها را كشته و انداخته و رفته، بعد ورثهشان آمدهاند دفنشان كردهاند.
در اين راه يعنى از دستگرد به عباس آباد، جايى رسيديم به آب بارش كه در سنگابى در پاى كوه جمع شده بود، و بسيار زلال و گوارا بود. بيارىهاى الاغدار هم همراه، بسيار بودند. همه پياده شديم و از اين آب خورديم، و غليانهاى متعدد چاق كرده كشيديم و سوار شديم. اول ظهر هم به جهت نماز پياده شديم، و باز هم غليانى چاق كرده، كشيديم و سوار شديم.
خلاصه عصر بلندى به دستگرد رسيديم. در كاروانسرايى بيرون قلعه منزل كرديم. آن كاروانسرا متعلق بود به عباسعلى نامى. يا مِلكى او بود يا در اجاره او بود. در اطاقى منزل كرديم، بد نبود. پاكيزه و گرم بود. خود عباسعلى هم بد آدمى نبود. هرچه مىخواستيم خودش داشت، دفعتاً حاضر مىكرد. نعمت در آنجا خيلى فراوان است. شير بسيار مىآورد؛ يا با نان مىخورديم يا با چاى. هندوانه فراوان خوبى هم داشت. شش من يك قران مىداد. هندوانه كاملى در آنجا خورديم.
آن روزى كه وارد شديم پنجشنبه بود. به او گفتيم دلاكى خبر كن كه سحر برويم به حمام، چرا كه از جندق تا آنجا ديگر حمام نرفته بوديم و در نهايت كثافت و چركى بوديم. دلاكى خبر كرد رمضان نام، آمد شب همان منزل ما خوابيد. سه ساعت به صبح مانده او را و دلاّك را با خود برداشته رفتيم به حمام خلوت بود، اما سرد بود، آبش هم خيلى پايين بود. به هر طور بود سر و چركى كرديم و قريب به طلوع فجر را بيرون آمديم. نماز شب را در همان حمام كرديم.
روز جمعه [ ٢٢ رجب] را به جهت اصلاح امور و شستن رختها در آنجا مانديم. عصر چند نفر از اهل دستگرد ديدن آمدند و خواهش كردند كه شب را بروم مسجد. نزديك غروب رفتيم منزل حاجى فرجالله كه رييس و بزرگ آن آبادى است. آدم خوبى است، ظاهر الصلاح است. اگر چه در لباس ديوان است، اما مواظب مسجد و
نماز است، و همچنين پسرهايش بلكه نوع اهل دستگرد، ميل به نماز و مسجد و موعظه و روضه [۴٨] زياد دارند. نماز را در منزل حاجى فرجالله به جماعت كرديم. خودش و پسرهاش هم اقتدا كردند. بعد از نماز نشستيم غليانى كشيديم. در صورت حاجى فرج، اثرى بود. گفت اثر زخمى است كه تركمنها زدهاند. در يك سفرى ما چند نفر بوديم. همه تفنگ بسته و با اسلحه و استعداد. ريختند برسر ما. دست در آورديم و با آنها جنگ كرديم. آخر ما را گرفتند و خودمان را و مالمان را بردند. بعد مرا از آنها به صد و پنجاه تومان خريدند. آمدم به ولايت خودمان، خيلى از تعديّات و دستبردهاى آنها در سابق ايّام صحبت كرد.
بعد برخاستيم آمديم به مسجد، يك من و نيم تنباكوى بيارى براى ما داد آوردند به منزل. با خود آورديم به مشهد، ولى هرچه از آن كشيديم خوب نبود و مثل تنباكوى منزل شيخ على اصغر بيارى نبود. فردا صبح شنبه [٢٣ رجب] از دستگرد سوار شديم براى عباسآباد. بنه را هم كرايه داديم به مشهدى عباس نامى كه از اهل عباسآباد بود.
يك ساعت به غروب مانده بود رسيديم به عباسآباد. در خانه همان عباس منزل كرديم. زنش پذيرايى كرد تا خودش آمد. بد منزلى نبود. گرم بود. هرچه هم مىخواستيم حاضر مىكرد. شب چند نفرى ديدن آمدند. از آن جمله مشهدى ابوالقاسم كه سمت كدخدايى و بزرگترى آنجا را داشت. فردا هم آنجا لنگ كرديم. عصرى رفتيم بازديد اين آقا ابوالقاسم.
به عباسآباد ملحق شديم به راه متعارف سلطانى. خيلى خوشحال شديم كه از اين كوره راهها مستخلص شديم.
صبح [دوشنبه ٢۵ رجب] يك ساعت از روز برآمده سوار شديم براى كهه. شب
هوا در عباسآباد خيلى سرد بود و باد شديدى مىآمد، ولى روز تخفيف يافت و باد ساكن شد. از عباسآباد تا آنجا چهار فرسخ است و تا مزينون پنج. در راه مزينون، آب بارش زياد جمع بود و قدرى كوير بود، لهذا به آنجا نرفتيم. از راه پايين دست، يعنى از دست چپ رفتيم به كهه. در اثناى راه به چند تا آبادى رسيديم. از آن جمله ده خيلى آبادى بود كه نامش خاطرم رفته. (1)از وسط آن گذشتيم، بسيار آبادى [۵٠] خوبى بود. نهر آبى در وسطش جارى بود، و از دو طرفش درختهاى كهن بسيار بود، و دكاكين در يمين و يسار نيز بسيار، ولى بسته بود، به جهت آنكه فصل زوّارى نبود، آمد و شد نمىشد. دم آن آبادى كه رسيديم دكاندارى، تعريف زيادى از هندوانههايش كرد و ارزان هم مىداد. يك دانه بزرگ خريديم. تخميناً يك من شاه وزنش بود. آورديم در روى يكى از سكوهاى پاى آب، در زير درخت پاره كرديم. ميرزا عبدالكريم هم در توى يكى از خانهها يكى ديگر خريد آورد، خورديم و آتش همانجا افروخته گرم شديم، و غليانى هم چاق كرده كشيديم و راه افتاديم.
تخميناً يك [ساعت] متجاوز به غروب داشتيم، رسيديم به كهه. جاى آبادى بود. قنات پر آب بزرگى در توى آن جارى بود. خواستيم برويم توى قهوه خانه منزل كنيم، ديديم بيارىها و بعضى ديگر در آنجا منزل دارند، نرفتيم. رفتيم در كاروانسرايى نزديك قهوه خانه منزل كرديم. تازهساز بود. اطاق شهرى تازهساز بخارى دارى داشت، در آنجا منزل كرديم. صاحب كاروانسرا مايحتاج ما را آورد و خودش رفت. درآن كاروانسرا غير از ما در آن شب احدى نبود. صبح طبخ عدسى درست كرديم و خورده، يك ساعت از آفتاب برآمده، سوار شديم براى سودخر. سه فرسخ راه بود.
در اثناى راه، اول ظهر [سه شنبه ٢۶ رجب] نماز كرديم. تخميناً يك ساعت به غروب مانده رسيديم در كاروانسراى كربلايى محمد نامى كه صاحب قهوه خانه خوبى بود، منزل كرديم. يكى از اعزّه اهل خراسان مسمّى به حاج شيخ باقر ملقب به
1) شايد صدرآباد در ١٧ كيلومترى عباس آباد باشد [نفيسى].
فخرالعلما هم در آنجا پيش از ما آمده بود، منزل داشت. شب را آمد به ديدن ما. آدم خوش مشرب با ذوق پيش نظردارى بود. مىخواست برود طهران. من هم فردا شب رفتم به منزل او، بازديد او.
يك روز [چهارشنبه ٢٧ رجب] در آنجا لنگ كرديم، به جهت بارش. بارش خيلى آمد. اطاقى كه منزل ما بود، بسيار بد اطاقى بود. كِنِه داشت. ميرزا رضا و ميرزا عبدالكريم را در آنجا كنه زد تا چند روز اثرش باقى بود. روز بعد [پنج شنبه ٢٨ رجب] هوا خوب بود، ابرى بارانى نبود. ميرزا عبدالكريم مىخواست به جهت بعضى از خيالات فاسده از ما تخلّف بجويد، ميرزا رضا نگذاشت.
صبح يك ساعت از آفتاب برآمده، از آنجا [۵٢] سوار شديم براى ريود. تا آنجا ظاهراً چهار فرسخ باشد. يك فرسخ كه رفتيم رسيديم به مهر، كاروانسراى بسيار خوبى داشت. مىگفتند شريعتمدار سبزوار ساخته است. آنجا پياده شديم. چلو و خورشتى از شب مانده بود، با خود داشتيم، در آورديم و خورديم و غليانى كشيديم و سوار شديم. آخوندى از اهل سودخر مىخواست برود سبزوار؛ به ما در راه ملحق شد. چاپقى چاق كرد، داد به ما كشيديم. بعد پيادهاى با او شد كه خر او را براند، جلو افتاد و رفت. در اثناى راه به قافله زياد معتبرى رسيديم. گفتند اينها اهل نيشابور و مشهدند. مىخواهند بروند كربلا كه از آنجا مشرف شوند به حج.
عصر بلندى رسيديم به ريود. در كاروانسراى ملا محمد منزل كرديم. اطاق گرم خوبى داشت. آتش كه كرديم، مثل حمام شد. هندوانه هم از او گرفتيم، قبل از غروب خورديم. اصلش آبادى بسيار خوبى است، نعمت فراوانى دارد. قهوهخانه متعدد دارد. قنات آب بزرگى در وسطش مىگذرد. هوا هم چندان سرد نبود.
صبح [جمعه ٢٩ رجب] سر آفتاب از آنجا حركت كرديم براى سبزوار. ظاهراً سه فرسخ راه باشد. اوّل آفتاب خيلى هوا سرد شد. هرچه آفتاب بلند شد هوا ملايم شد. باد سرد شديدى مىآمد، كمكم تخفيف يافت. سر دو فرسخى رسيديم به قهوه خانه.
پياده شده لقمه نانى خورديم. خربوزهاى هم از صاحب قهوهخانه خريده خورديم و غليانى كشيده سوار شديم. نزديك ميلى كه سر يك فرسخى سبزوار است براى نماز در بيابان، پاى جوبى پياده شديم براى نماز.
روز جمعه بود، نماز به جماعت با سوره جمعه و منافقين خوانديم و سوار شديم تا آنجا، و آن وقت روز اين قدر هوا تفاوت پيدا كرده بود كه پشه زيادى در اطراف آن جوب جمع بودند. پشههاى ريزى بودند. ريختند سر و صورت مالها و با آنها بودند تا سبزوار. رفتيم تا رسيديم به آن ميل. (1)منارى است يك لنگه بىعمارت. از دو طرف راه، آبادى بسيار ديده مىشد. قهوهخانه متعدد ديده مىشد. رسيديم به امامزادهاى كه تازه تعميرى درش مىكردند. از آبهاى متعدد گذشتيم. ظاهراً به چهار پنج جوى چى آب گذشتيم. عصر بلندى وارد شديم. از توى بازار او، از ابتدا [۵۴] تا انتها گذشتيم تا از دروازه بيرون شده، رفتيم در رباط سلطانى منزل كرديم. بعد پشيمان شديم كه چرا اينجا آمديم. خوب منزلى نبود. از دكاكين و شهر فى الجمله دور بود و راهها هم خيلى گل بود. دو روز يا يك روز پيش بارش زياد آمده بود.
از اين كاروانسرا چند قدمى كه مىگذرى در طرف دست راست، وقت رفتن، مدفن حاجى ملاهادى سبزوارى حِكمى است. جاى باصفاى خوبى است. بقعه و صحن و باغچهها و حوض آب و نهر آب دارد. خودش در وسط بقعه مدفون است. ضريح هم دارد. پشت سرش، پسربزرگش ملاّمحمد مدفون است. در ارسى مفروش، زنش مدفون است. از زمين برآمدگى نداشت. روش فرش بود. سيدى خادم او بود. مىگفت: من درحيات او هم خادم او بودم. بعد از مردنش خوابش ديدم كه گفت، مواظب قبر من باش و بعضى چيزها، يعنى از قبيل كرامات از او نقل مىكرد، و
1) منار خسروگرد.
مىگفت اينجا زمين بود ملكى خود او، وصيت كرده در زمين خودش دفنش كنند. بعد مستوفىالممالك سابق كه مرد، از ارادت و اخلاصى كه به او داشت عمارت كرده و صحن و بارگاهى براى او ساخته.
سبزوار جاى بسيار آبادى است. دكاكين بسيار دارد. متاع در هر دكانى زياد است. اهلش غالباً صاحب مكنت و دولتند. كسب و تجارت در او خوب مىشود. غالب اهلش خوش لباس و نظيفند. گويا ذوق عرفان در آنها غالب باشد. حمامهاى خوب دارد. از آن جمله حمام شريعتمدار بدحمامى نبود. ما رفتيم آنجا سر و كيسه كرديم. دلاك بسيار خوبى داشت. شيرازى بود. بسيار بسيار خوب سر مىتراشيد و چرك مىكرد. يك روز در آنجا لنگ كرديم به جهت اصلاح بعضى از امور، و به جهت فىالجمله بارشى كه مىآمد.
روز يكشنبه كه اول ماه شعبان يا دويم ماه بود، يك ساعت بلكه دو ساعت از آفتاب برآمده سوار شديم. هوا بد نبود، بارشى نبود. از اصفهان تا آنجا را در عرض دو ماه كه جمادى الثانيه و رجب باشد، آمديم كه مردم ديگر از اين راه كه ما آمديم بيست روزه مىآيند. برنج و روغنمان [۵۶] تمام شده بود. آنجا گرفتيم.
از آنجا روانه شديم براى زعفرانى. اول كه رفتيم، هوا سرد بود. بعد كمكم خوب شد، آبادى زيادى به فاصله كم در اثناى راه ديده مىشد. به فاصله يك فرسخ، نيم فرسخ، بلكه ربع فرسخ به دهى مىرسيديم و مىگذشتيم. در اثناى راه رسيديم به شخصى مسمّى به محمد خان از اهل يكى از آبادىها بود. سوار الاغى بود. با ما هم صحبت بود تا نيم فرسخ به زعفرانى پيش افتاد و رفت. مىخواست برود نيشابور. اول غروب بلكه متجاوز رسيديم به زعفرانى. در كاروانسراى شاه عباسى منزل كرديم. اول رفتيم توى طويله و سكويى را جاروب كردند كه منزل كنيم. بعد ديدم پر كثيف است و دود هم زياد كردهاند. بيرون آمده در يكى از حجرات منزل كرديم. بد منزل نشد. سكوهاى بسيار بلندى داشت. جلوش پرده كشيديم. هوا بد نبود. اين قدر بود
كه توى اطاق كه دود شد، من آمدم بيرون روى سكوى پاى اطاق نماز كردم. خيلى از شب گذشته بود كه قرار گرفتيم. تخميناً قريب دو ساعت گذشته بود.
صبح [دوشنبه ٢ شعبان] از آنجا سوار شديم براى شوراب. يك فرسخى كه رفتيم رسيديم پاى آب انبارى. پياده شديم براى غليان كشيدن. آبى نداشت. جزيى ته آن آب پيدا مىشد كه بايد با پياله برداشت. غليانى درست كرده كشيديم. آنجا محمد خان با دو نفر ديگر رسيدند. آن دو نفر اهل خود سبزوار بودند؛ يكى ميرزا محمد نام كه سيد بود و ديگرى ميرزا عبدالله كه عام بود. هر دو از اعزّه بودند. ميرزا محمد آدم خوبى هم بود. آنها پيش رفتند، بعد ما سوار شده رفتيم.
اول ظهر رسيديم به آبادى خوبى. كاروانسراى سر پوشيده داشت. جوب آبى در جلوش مىگذشت. پياده شده وضو گرفتيم. ميرزا رضا رفت توى آباديش، يكدانه هندوانه گرفت آورد، پشت كاروانسرا خورديم، و آن طرف كاروانسرا رو به راه در بيابان نماز ظهر و عصر را كرديم و سوار شديم. [۵٨]
از آنجا گذشته، رسيديم به جايى كه دهنهاش مىگفتند. به جوى آبى گذشتيم. رسيديم به درختهاى گز زياد. چند نفر داشتند از ريشه براى سوخت زمستان مىكندند. از آنجا گذشتيم نزديك شوراب، تخميناً نيم فرسخ به شوراب مانده، هوا ابر شد و آثار برف و بارش پيدا شد. باد هم بنا كرد به وزيدن. خيلى وحشت پيدا كرديم كه مبادا برف و باد با هم بيايد. متوسّل شديم به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - از بركت آن بزرگوار اندك چيزى هم كه مىآمد واگذاشت، اما قريب يك ميدان به شوراب مانده، بنا كرده خورده برف و باد آمدن. چون نزديك منزل بوديم به جهت راحتى و سرد شدن مالها پياده شديم، و تندتند رفتيم تا رسيديم به كاروانسراى شوراب. قدرى به غروب ظاهراً يك متجاوز مانده رسيديم. در يكى از حجرات منزل كرده، مالها را در طويله بستيم، بارها را كه پايين گرفته و قرار گرفتيم، بنا كرد باد و برف شدّت كردن. به نهايت شدّت و تندى مىآمد. هوا هم خيلى سرد شد. خدا را شكر كرديم كه در راه
اين طور نشد.
قدرى گذشته تُرك زياد وارد شدند كه از مشهد مقدس مراجعت مىكردند. همه رفتند توى طويله منزل كردند. محمدخان و ميرزا محمد و ميرزا عبدالله هم در طويله منزل كردند. ما به جهت كثافت و دود زياد نرفتيم، و جلو اطاق پرده آويختيم. هواى اطاق گرم شد. اما تركها، مالهاى ما را از جاى خودشان وا كرده بودند و پالان يابو هم افتاده بود تا مدّت مديدى اين حيوان لخت سرما مىخورد تا ميرزا رفت سركشى به آنها كند، فهميد و پالان را پيش دالاندار پيدا كرد، روش گذاشت و به جاى خودشان بست. خيلى از تركها توى اين برف و سرما پيش از طلوع فجر حركت كردند. خيلى مايه تعجب بود، اگر ما آن وقت حركت مىكرديم، هلاك مىشديم. گوسفند زيادى آن شب آوردند توى كاروانسرا در زير سكويى ميان كاروانسرا به زور و ضرب منزل دادند كه مبادا از سرما بميرند.
خلاصه صبح [سه شنبه ٣ شعبان] يك ساعت از آفتاب برآمده حركت كرديم براى نيشابور. برف واگذاشته بود. باد هم خيلى تخفيف پيدا كرده بود. مع ذلك خيلى خوف داشتيم از رفتن [۶٠]، ولى چون رفقا و سايرين همه رفتند، ما هم لابداً حركت كرديم. هرچه پيش رفتيم، هوا بهتر شد. گاهى هم آفتاب مىشد. رفتيم تا سر دو فرسخ و نيم به نيشابور مانده، در قهوه خانه پياده شديم. غليانى كشيديم و وضو گرفته نماز ظهر و عصر را آنجا كرديم. تخميناً سه به غروب داشتيم، بعد از آنجا سوار شديم كه برويم نيشابور. رفقا جلو رفته بودند در نصرآباد، سر دو فرسخى در كاروانسراى سرپوشيده منزل كرده بودند. بعضى هم به ما گفتند كه اگر حالا بخواهيد برويد ديروقت مىرسيد و راهها برف و گل زياد دارد، و سخت است، صدمه زياد مىخوريد. به اين واسطه ما هم منصرف شديم از رفتن تا نيشابور. رفتيم در همان كاروانسراى سرپوشيده در سكويى در جنب سكوى ميرزا محمد و ميرزا عبدالله منزل كرديم. اين سرپوشيده پر بود از الاغ و قاطر و شتر، ولى از شدّت سرما راضى شديم كه همانجا منزل كنيم. آنجا هرچه تفحص كردند، هيزم بدست نيامد. قدرى خاكه و
بته تحصيل كرده آتش كرديم و طبخ چاى نموده، صرف نموديم.
ميرزا محمد از فضايل و محاسن اخلاق حاجى ملاهادى خيلى صحبت داشت. هم ارادت تامه به او داشت و هم گويا سمت قرابتى داشت.
صبح [چهارشنبه ۴ شعبان] آنها پيش از ما بار كردند و رفتند. ديگر آنها را من نه در راه ديدم و نه جاى ديگر، ولى سراغ مرا ميرزا محمد مكرر گرفته و الان در مشهد است.
خلاصه ما بعد از آنها يك ساعت از آفتاب برآمده، سوار شديم. هوا هم زياد سرد بود. متوسل به ائمه هدى - عليهمالسّلام - به خصوص حضرت رضا - عليهالسّلام - شده روانه نيشابور شديم. در اثناى راه از طرف يمين و يسار، آبادىهاى بسيار ديده مىشد. به چند جوب آب هم گذشتيم. نزديك نيشابور به جوان الاغ دارى رسيديم. سلام كرد و بنا كرد با ما آمدن و صحبت كردن. مىگفت از اهل نيشابورم. از او و از اشخاص بسيارى شنيده شد كه نيشابور دوازده هزار قنات رو به قبله دارد. بعيد هم نيست كه چنين باشد. ما از نيشابور كه بيرون آمديم از راست و چپ راه، متصلاً آبادىهاى [۶٢] پى در پى مىديديم. بعضى وصل بهم بود. بعضى اندكى فاصله داشت و همينطور بود تا قدمگاه كه چهار فرسخ باشد. بايد بهارِ اينجاها بسيار بسيار خوب باشد.
وارد دروازه نيشابور شديم. گل زياد بود. قدرى از توى بازار عبور كرديم. از شدّت جمعيت مردم نشد بروى. روز بازار پنبه و بازار ريسمانشان بود. جمعيت از مرد و زن بىاندازه بود. گل زياد از اندازه هم بعضى جاها كه سرش باز بود داشت كه يابو به گل افتاد. بالاخره از بازار منحرف شده، در كوچه افتاديم و رفتيم تا ظهر يا قريب ظهر به كاروانسراى سلطانى كه بيرون شهر است رسيديم. در يكى از حجرات منزل كرده، منزلش بهتر از منزل سبزوار بود. يك روز [پنج شنبه ۵ شعبان] آنجا لنگ كرديم.
بعد از ظهر [چهارشنبه] رفتيم حمام، صابونى زديم. هندوانه هم با خود برديم به حمام صرف نموديم. بسيار بد هندوانهاى درآمد. بازارش مشتمل بر دكاكين بسيار و
چند مدرسه و مسجد جامع و غيره است، اما به اعتبار سبزوار نيست و اهلش هم از قرار مذكور به آن اعتبار و تموّل اهل سبزوار نيستند.
اهل آن، جنبه قشريتشان غلبه دارد، و اهل سبزوار جنبه ذوقشان. نعمتش بد نيست. فراوان است، اما نه به فراوانى و ارزانى سبزوار. اما قُرى و آبادىهايش به مراتب زيادتر از سبزوار است. هوايش وقتىكه ما بوديم خيلى سرد بود، و مىگفتند خيلى از اين سردتر مىشود. قبرستان معتبرى دارد. بقاع متعدده در آن ديده شد.
بعداز ظهر روز دويم ورود، شاهزاده عينالملك پسر شاهزاده ركنالدوله وارد شد. مىرفت برود سبزوار به جهت حكومت. اردويش در همان كاروانسراى ما منزل كردند. در عين شدّت سرما وارد شدند. گاهى برفى هم مىآمد. شب را ميرزا رضا چلو و خورشت آلوچه فروانى پخت. بعد از مغرب ظاهراً ساعت يك دست به كار شد و ساعت سه رسيده بود. صرف شد. اين نسخه را در نيشابور در همان شب ابتدا به نوشتنش كردم.
مالها را آنجا تجديدى از نعلهايشان كرديم. صبح [جمعه ۶ شعبان] يك ساعت از آفتاب برآمده حركت كرديم براى قدمگاه. چهار فرسخ راه بود و آبادى در راه بسيار بسيار ديده مىشد. هوا اول آفتاب و سوارى ما سرد بود، اما بعد الحمدلله خوب [۶۴] شد. خيلى تعجب داشت. قُرى و آبادىهاى متصل پىدر پى كه در راه در راست و چپ ديده مىشد. تمام اين راهى را كه آمديم، هيچ جا را به اينطور نديديم. به چند آبادى هم در ميان راه رسيديم و گذشتيم. يك فرسخ ظاهراً به قدمگاه مانده، به جوب آبى رسيديم. ظهر شده بود، پياده شده وضو گرفتيم و نماز كرده، سوار شديم.
عصر بلندى به قدمگاه رسيديم. عجب جاى باصفايى است. تخميناً چهارصد پانصد كاج كهن عظيم در خيابانش دارد. كاجها ديديم كه به آن بزرگى در جايى ديگر نديده بوديم. درخت بنه در باغ جلو قدمگاه ديده شد كه به اين عظمت و بزرگى ما نديده بوديم. عجب باغ باصفايى دارد.
منزل در كاروانسراى خشت و گلى كه در اجاره سيدى از اهل قدمگاه بود كرديم، نه در كاروانسراى شاه عباسى، به جهت آنكه اطاقهاش در نداشت، و آن كاروانسرا، اطاقها و طويلهاش همه در داشت. در اطاق محقر كوچكى بنه و اسباب را پايين آورده و حقير رفتم به زيارت قدمگاه، و زود مراجعت كرده، صرف غليان و چاى نموده، براى نماز مغرب و عشا به اتفاق ميرزا رضا ثانياً رفتيم. هيچ كس آن وقت در توى آن گنبد نبود. چراغى هم مطلقا نبود. بعد از نماز، ميرزا رضا مىخواست زيارت كند و قدمهاى مبارك را ببيند و ببوسد. گوگرد زد و ديد و بوسيد. قلعه قدمگاه، جمعيت بسيار دارد. سادات بسيار دارد. ظاهراً مىگفتند فعلاً دو هزار سيد از مرد و زن و كوچك و بزرگ دارد. شب برف آمد. سحر كه برخاستيم ديديم برف زياد نشسته، خيلى متوحّش شديم، به جهت حركت صبح [شنبه ٧ شعبان] اولاً خيال كرديم بمانيم، بعد فرستاديم توى آن كاروانسراى سلطانى كه اگر كسى حركت مىكند ما هم بكنيم و الاّ بمانيم. ميرزا عبدالكريم رفت و زود مراجعت كرد و گفت ميرزا عبدالله خانى است از اهل تلگراف خانه، مىرود برَود قوچان به جهت رياست تلگراف خانه، چند نفرى هم با او هستند. آنها حركت مىكنند و گفتند هر وقت ما سوار شديم، شما را اطلاع مىدهيم. ما مشغول دست و پا جمع كردن شديم، و بار و بنه را بار كرديم كه آدمش آمد خبر داد كه آنها رفتند. ما به عجله سوار شديم. يك ميدان راه رفته به آنها رسيديم. الحمدلله برفى ديگر نمىآمد و هوا هم پر بد نبود.
سه فرسخ راه از قدمگاه تا فخر داود است. يك فرسخ به فخرداود مانده، بنا كرد خرده خرده برف آمدن، و باد هم مىآمد، اما چندان شدّتى نداشت. زياد مايه وحشت شد. سرد هم شد. به هر طور بود با توسّل و التجا رسيديم به فخرداود. رفتم در خانهاى منزل كنيم. [۶۶] صاحبخانه ديد برف مىآيد و ما مضطربيم. گفت: شبى دو هزار مىگيرم. ما طرح كرديم. با ميرزا عبدالله خان رفتيم رو به كاروانسراى سرپوشيده؛ ديديم جمعيت بىاندازهاى از مال و آدم آنجا جمع است. آن شخص هم
از آن هوا پايين آمد. مراجعت كرديم به منزل او. شبى يك هزار بنا شد بدهيم. اسمش غلامعلى بود. اطاقى در بالا بود، خالى كردند، منزل كرديم، و معجلاً طبخ چاى نموده با ميرزا عبدالله خان صرف نموديم. هنوز بنه و مفرش و آبدارى او نيامده بود. وقتى آمد در اطاق ديگرى منزل كرد كه مفروش بود و كرسى هم داشت؛ مخصوصاً براى خود ثانياً طبخ چاى نمود و ما هم رفتيم منزل او. يك پياله خورديم. آدم خوش مشرب خوش ورودى بود. شب برف و باد زياد از اندازه آمد و زياد هم هوا سرد شد، و همينطور برف و باد مىآمد تا فردا روز. لهذا ما لابداً لنگ كرديم و استخاره هم كرديم حركت كنيم، بد آمد. بلكه اين برف و باد استمرار داشت تا عصر بلكه تا شام؛ و خرده خرده تخفيف پيدا كرد.
فردا صبحش [دوشنبه ٩ شعبان] واگذاشته بود. سوار كه شديم كمكم ابر متفرق شد و آفتاب شد، ولى باد سردى مىآمد كه ابداً اثر آفتاب ظاهر نمىشد و در عين آفتاب و عين زوال ظهر، بخارهايى كه از دهنها بيرون مىآمد همه به ريش و سبيل مىبست. بعد به زور كنده مىشد. نرسيده به فخر داود، ارتفاع زمين زياد مىشود. مىگفتند تخته زمينى در آنجاست و نشان حقير دادند كه در ايران جايى از آنجا بلندتر نيست.
اين فخر داود موضعى است كه غالباً باد مىآيد و هوا سرد مىشود، حتّى در تابستان. ما كه خيلى صدمه سرما را در آنجا و در راه آنجا خورديم و الحمدلله به خير و خوبى گذشت. اتفّاقاً حقير شب دويم را در آنجا محتلم شدم. سحر برخاستم، ديدم كسى راهنماى حمام نمىشود. يا از ندانستن راه آن يا از شدّت برف. لابداً صبر كردم تا صبح شد و قدرى هوا روشن شد. ميرزا عبدالكريم هادى راه شد، به خوف زياد بيرون آمديم. درب حمام كه رسيديم تازه حمامى در را گشوده بود. در حالت مأيوسى از حمام و آب آن رفتم توى خزانه، ديدم بسيار آب پاك خوب و گرمى دارد. خيلى حظ كردم از خوبى آب. غسل كرده، سر جامهكَن نماز كرده و نماز شب [۶٨] را هم آنجا قضا كرده، بيرون آمدم.
خلاصه از فخر داود [دوشنبه] حركت كرديم براى شريفآباد. سه فرسخ راه بود تا آنجا. بعد از ظهر رسيديم، در كاروانسراى سرپوشيده منزل كرديم. بسيار بسيار جاى سرد بود. تا صبح آنجا از سرما خوابمان نبرد. بچهها رفتند به سراغ خانه، اما تنبلى كرديم. ديگر شبى اسبابكشى نكرديم.
تا صبح [سه شنبه ١٠ شعبان] سرما خورديم، اما روزش آفتاب خوبى بود. در يكى از ايوانهاى بيرون آن كاروانسرا نماز ظهر و عصر را آفتاب رو كردم و قرآن هم خواندم. بعد رفتم توى كاروانسرا، مشغول چاى و غليان شديم. ميرزا عبداللهخان هم آنجا منزل داشت. صبح [چهار شنبه ١١]، او زودتر حركت براى ارض اقدس كرد، و ما بعد حركت كرديم. ديگر او را نه در راه ديديم و نه در مشهد مقدس.
شريفآباد قهوهخانهها متعدّد داشت. دكاكين متعدد داشت. همه جور كسبى داشت. همه جور متاعى پيدا مىشد. بد نبود. نعمتش فراوان بود. دو كاروانسرا دارد: يكى همان سر پوشيده كه ما منزل داشتيم. براى زمستانها خوب است. يكى سرباز و مشتمل بر حجرات كه براى تابستانها خوب است. نهر آب خوبى هم در جلو اين دو كاروانسرا مىگذرد.
صبح از آنجا حركت كرديم براى ارض اقدس. تا طرق چهار فرسخ است، و از طرق تا مشهد دو فرسخ. راههاى قلبى دارد، همهاش كوه كتل و گدار و بلندى و پستى است. چون برف آمده بود، يخ هم بسته بود. حيوانها به مشقّت هرچه تمامتر گذشتند. اگر چه راه را ساختهاند و وسعت دادهاند، به اندازهاى كه كالسكه و گارى و درشكه به خوبى مىگذرد. اين راه را ميرزا محمد خان سپه سالار ساخته، وقتى كه شاه شهيد به اين سمت مىآمده، چنانچه بر سنگ طويلى كه در ابتداى اين راه است نوشته است. اما به جهت پستى و بلندى و يخ و برفش خيلى سخت بود. الحمدلله هوا هم پر بد نبود، اولى كه سوار شديم سرد بود، سوزى هم مىآمد؛ اما بعد خرده خرده، خوب شد و ابر شد. هرچه نزديكتر مىشويم به مشهد، بخارات زياد مىشد، به حيثيتى كه توى بخار داشتيم مىرفتيم و درست در جلومان اگر حيوانى، آدمى، بود
ديده نمىشد. به چند آبادى و قهوهخانه در اثناى راه گذشتيم.
بعد از ظهر تخميناً دو سه ساعت به غروب مانده رسيديم به طرق. سر سه فرسخى بلكه زيادتر، گنبد مطهر نمايان است. هركس هر جا ديده، سنگى و علامتى گذاشته. به طرق كه رسيديم، پياده شديم براى نماز. ميرزا رضا رفت به قهوهخانهاى كه من او را نديدم. ميرزا عبدالكريم رفت به قهوهخانه ديگرى كه او را ديدم. جلو اين قهوهخانه جوبى و پلى بود. دهنه يابو را گرفته رفتم درب آن قهوهخانه كه ببينم ميرزا عبدالكريم كجا رفته و چه مىكند. شاگرد قهوهچى آمد بيرون و جلو يابو را گرفت و پس پس، او را از روى پل برگردانيد. يابو افتاد توى جوب و خرجين و آنچه در توى آن و بر روى آن بود بالتمام رفت زير آب و پاى [٧٠] يابو هم زخم شد و خون از آن جارى شد. بعد بيرونش آوردند و اسبابش را از روى آب گرفتند و دو مرتبه بار كردند. خيلى اوقاتم تلخ شد. قدرى فرياد و داد سر برادر و رفيق كرده كه چرا مرا و مالها را واگذاشتند و رفتند پى راحتى خود. متوسّل به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - شدم كه اسباب و آنچه در خرجين است عيبى نقصى نكند. الحمدلله از بركت آن بزرگوار همينطور هم شد. اگر چه همان حين تمام آنها همه يخ كرد، به قسمتى كه تا مدّت زمانى بعد از وقوع اين واقعه مبتلا بوديم به يخ و ترى اين اسباب، و به مشقت زياد آنچه روى خرجين بود و يخ كرده بود بيرون آورده شد. اما الحمدلله نقصان ديگرى وارد نيامده بود. دو جعبه گز بود. ابدا عيبى نكرده بود. تربتهاى كفن همه گل شده بود. بعد از چند روز خشك شد.
خلاصه بعد از اين واقعه، بنده رفتم توى همان قهوه خانه، نماز كرده، دو پياله چاى خورده و غليانى كشيده، سوار قاطر ميرزا رضا شدم، و يابو را كسى سوار نشد و رفتيم تا اول مغرب، بلكه قدرى گذشتهتر رسيديم به دروازه مشهد مقدّس.
اه از طرق تا مشهد مثل خيابانى است، از هر دو طرف راه، جوب آبى هست و در كنار هر جوبى درخت، تابستان باصفاست. آن وقت كه ما آمديم، هم برف بود و هم يخ، و بعضى جاها گل و هوا سرد. چندان حظى نبرديم.
نزديك به دروازه قريب نيم فرسخ مانده، حقير هم پياده شدم به جهت ثواب، و به دروازه رسيده، به خاك افتاديم و خيابان پايين شهر را طى نمود تا رسيديم به نزديك بست.
ميرزا رضا و ميرزا عبدالكريم با مالها رفتند به سراغ منزل، و حقير روانه شدم به جهت مشرّف شدن و عتبهبوسى، با همان لباس و وضع سفر، در هر دربندى به خاك افتاده، يعنى در بست و در صحن، و در رواق مطهر، و در حرم مطهر، و صورت به خاك آن آستانه مبارك همه جا ماليده، شرفياب حضور باهرالنور آن حضور و ظهور الهى - صلوات الله عليه - شده، رفع همه هموم و غموم و و احزان وارده از بركت آن بزرگوار شد و همه از ياد رفت و بسيار بسيار شكرگزار شدم كه دفعه ديگر به اين فوز عظيم فايز شدم، نايبالزياره همه آقايان و دوستان بودم.
بعد از شرفيابى معاودت نمود به توحيد خانه مبارك كه پشت سر واقع است و نماز مغرب و عشا را بجا آورده شد كه مرخص [٧٢] شدم به منزل، از طرف گنبد اللهورديخان كه آقاى مرحوم در آنجا نماز مىكردهاند، اوقاتى كه مشرّف بودهاند، مشرف شدم، و از همان طرف بيرون آمده رو به منزل رفتم. روز ورود چهارشنبه [١١ شعبان] نهم يا دهم ماه شعبان المعظم سنه هزار و سيصد و پانزده بود، يعنى تخميناً نيم ساعت از مغرب شب چهارشنبه گذشته وارد شديم.
منزل اول ورود در كاروانسراى يكى از سادات خدمه آستانه مبارك بود. چندان از حرم مطهر دور نبود. اول قبرستان قتلگاه بود. آن شب چوب ترى بدست آمده بود، بسيار بسيار سخت گذشت تا گرفت و غير از دود ثمرى نداشت. آن شب به جهت ترى چوبها و ترى همه اسباب و سردى هوا و دير به منزل رسيدن، بسيار بد
گذشت.
اول طلوع فجر رفتيم به حمام شاهورديخان كه در طرف خيابان پايين نزديك بست واقع است. حمام خوبى بود. آب بسيار داغى داشت. الحمدلله از كسالت بيرون آمده و غسل نموده، به حرم مطهر مشرف شديم.
روز [پنج شنبه ١٢ شعبان] آفتاب خوبى بود. همه اسباب را آفتاب كرده، بسياريش خشك شد. نزديك غروب، آقاميرزا رحيم شوهر همشيره آمده به منزل ما و خواهش نمود كه نقل و تحويل به خانه او دهيم. ما هم اجابت كرده، مشرف شديم. به جهت نماز مغرب و عشا به حرم و بعد از آن رفتيم به خانه او. و فردا صبح [جمعه ١٣] به اتفاق ميرزا رضا رفتند و تمام اسباب را هم آوردند. از تفضلات و مراحم بيكران حضرت رضا - سلام الله عليه - ملاقات ما بود با همشيره. مدت بيست سال بود كه او را نديده بوديم و يقين به بودن او هم در مشهد نداشتيم. احتمال مىداديم كه در قوچان باشند. بعد از آنكه شنيديم كه در مشهد است، زياده از اندازه خوشحال شديم. خواستيم جاى ديگر منزل كنيم؛ راضى نشد. در همان اطاق نشيمن خودشان ما را جا دادند و تمام زحمات و خدمات ما را به جان و دل متحمّل بود، مثل خانه خودمان بلكه بهتر به ما گذشت، و اينها همه از بركات حضرت امام رضا - عليهالسّلام - بود، غير از اين مراحم و مكرمتهاى زياد از آن جناب در اين راه و اين سفر مشاهده كردم كه بعضى از آنها معجزات ظاهره بود.
تا اواخر ماه مبارك رمضان در خانه آنها منزل داشتيم و همه جور زحمتى به آنها داديم و لايق شأن آقاميرزا رحيم نديديم كه در منزل او از خودمان خرج كنيم، در خرج او بوديم، اما قدر غير قابلى به او تعارف كرديم. مبلغ پنج تومان پارچه و لباس تعارف نموديم و از قلّت او عذرخواهم. چيزى به دست نبود و الاّ خدمت بيش از اين مىخواستم بكنم. در اين ارض اقدس بسيار بسيار خوش گذشت.
تا مدتى بعد از ورود، هوا خيلى سرد بود. بعضى مىگفتند چندين سال بود كه اين قدر مشهد سرد نشده بود. چندين فقره برف آمد، اما پا به چله كوچك كه گذاشتيم هوا خوب شد. حالا چند روزى است هوا خيلى خوب است. بيشتر حظّ ما
در اينجا از مشرف شدن به حرم مطهر بود؛ [٧۴] به خصوص شبهاى ماه مبارك، نصف شبها سه ساعت بلكه گاهى زيادتر به صبح مانده مشرف مىشديم. بسيار خلوت بود و حواس جمع بود از عفونت و جمعيت خلق كالانعام ايمن بوديم. احساس مىشد كه قلب منوّر مىشود و نشاط حاصل مىشود و رفع كروب و احزان مىشود.
حرم بسيار باشكوهى است. اطرافش همه كاشىهاى قيمتى سنگين است و بر آنها، يا سوره قرآنيه ثبت است يا احاديث، مثل آنكه بر بعضى از آنها ديدم نوشته است: من عرف نفسه فقد عرب ربَه و الحكم ضالّۀ المؤمن، أينما وجدها أخذها و امثال ذلك. گفتند سلطان سنجر اين كاشى را كرده. كاشىها مدوّر است و گوشهدار و دور هر آجرى نوشته است به خط نسخ، و بالاى اين كاشىهاى بشْنه، حاشيه از نيم آجر كاشى است و آن هم مخطوط است به خط رقاع، و بالاى اين حاشيه، حاشيه ديگرى است از همين جنس كاشى ولى برجسته، مخطوط به خط ثلث بسيار خوب نوشته است. آن خطها هم يا آيات قرآنى است يا احاديث است و آن خطوط برجستگىهاى خود كاشىها است. (1)
بالاى اين حاشيه، حاشيه ديگرى است از غير كاشى، و بر آن قصيده فارسى به خط شكسته نستعليق نوشته است، و بالاى آن تا سقف مبارك، آيينهكارى است. بسيار خوب آئينه كردهاند. مىگويند ميرزا آقاى صدراعظم آيينه كرده، و گنبد مطهر دو طبقه دارد. طبقه زيرى از قرار مذكور همان گنبد هارونى است، و گنبد رويى را شاه عبّاس صفوى ساخته و رويش را آجر طلا كرده، و اما قبر مطهر: آقاميرزا باقر خادم در كشيك پنجم مىگفت كه بر روى خود قبر منوّر صندوقى از چوب عود است كه دانه نشان است و اطراف اين صندوق فرش بلور است و بعد از آن ضريح فولادى است مطلاّ و بر روى آن ضريح ديگرى است از فولاد كه جواهرنشان است. و بعد از آن پنجره برنج دور تا دور نصب كردهاند كه كسى اين جواهر را سرقت نكند و بعد از
1) مقصود وى كاشىهايى است كه با تاريخ ۶١٢ در حرم مطهر وجود دارد.
آن ضريح فولادى است كه ظاهر است و دسترس و محل تقبيل خلايق است. و در پايين پاى مبارك اين ضريح درى است از طلا و جواهرنشان كه مرحوم فتحعلى شاه ساخته و تقديم كرده. مىگويند نود هزار تومان قيمت اين در است، و جلو اين در را شيشه نصب كردهاند كه دانهها محفوظ باشد و در هر گوشه از اين ضريح مبارك قبههاى طلا نصب است و روى آن هم دو قبه ديگر در ابتدا و انتها نصب است از طلا، و دانه نشان. و وسط اين قبه پرى بلند است از طلا و دانهنشان.
و اصل حرم محترم مربع و مستطيل است، و قبر هارون مىگويند در وسط گنبد، و قبر مبارك حضرت پيش روى او از طرف [٧۶] بالاى سرش واقع است. از اين جهت است كه مسافت مابين قبر مطهر و ديوار حرم كم شده است كه يك آدم بيش نمىتواند عبور كند.
و در بالاى سر مبارك به شكم ديوار، طاقچهاى است كه در آن تاج و شمشيرى از شاه شهيد گذاشته است و جلوش را شيشه كردهاند. و در چهار طرف حرم محترم از بالا قنديلهاى بسيار از طلا و نقره است و نُه جار معتبر از ابتدا تا انتهاى اين حرم آويخته است كه همه را روشن مىكنند، و ساعتهاى متعدد قيمتى در آنجا نصب است. مىگويند ساعتى در آنجا است كه ماه به ماه كوك مىشود.
و مسجد بالاى سر مبارك دور تا دورش كاشى است، نه از جنس كاشى حرم مطهر، و بالاى آن تا سقفش آيينه است. مىگويند مرحوم محمد ولى ميرزا آيينه كرده، اوقاتىكه حكومت خراسان داشته، خودش هم در طاق نمايى كه از رواق وارد مىشوى در اين مسجد، سمت دست راست، دفن است. سنگى در ديوار طرف قبر او نصب است كه نوشته است:
اين قبر به عبد عاصى روسياه تبه روزگارى است كه اميد ندارد به جز به لطف خدا و پيغمبر خدا و ائمه هدى - عليه و عليهم السّلام. و اسم يك يك از ائمه - عليهم السّلام - را برده، اين مضمون آن چيزى است كه نوشته است. بسيار بسيار خوشم آمد
از اين جور مضمون، با اينكه در عداد ظلمه و اهل دنيا بود، اين طور اظهار عجز و خشوع كرده و بسا آنكه به همين واسطه خدا او را بيامرزد.
و در مقابل قبر او قبر حاجى ميرزا نصرالله كه يكى از اعاظم و مشاهير علما بوده مىباشد، و بر سنگ منصوب براى او برخلاف اين القاب زياده از اندازه ثبت است. نمىدانم بعد از با خاك يكسان شدن با خدا هم مىتوان اظهار فضل و جلال كرد.
بعد از حرم مطهر و اين مسجد، رواقى است در پشت سر. اطرافش از دور تا دور سنگ منقش است، يعنى منبّت كه بر روى نقشها ورق طلا زده است. و بالاى اين سنگها حاشيهاى است كه قصيدهاى به خط شكسته نستعليق نوشته است، و بالاى آن تا سقف آيينه است، و مىگويند شجاعالدوله قوچانى آئينه كرده است. و درگوشه آن در طرف دست چپ، وقت [ \ در حال] دخول مسجد زنانه است، آن هم به همين وضع و از اين رواق، كه بيرون مىآيى توحيد خانه است، و در جلو اين رواق، پنجرهاى نقره، و در نقره است. و توحيد خانه هم دور تا دورش سنگ منقّش است به نقش گل و بته، و بالاى آن حاشيه نوشته، و بعد از آن تا سقف آيينه. مىگويند ميرزا محمد خان سپه سالار سابق آيينه كرده، قبرش هم در ايوان كوچكى است كه در توحيدخانه مقابل قبر مطهر واقع است، و از بيرون اين ايوان پنجره برنج است به سمت صحن.
غالباً حقير در اين ايوان نماز مىكرديم. چونكه در پشت سر بود، و قبر مبارك هم ديده [٧٨] مىشد، يعنى هر وقت، از ازدحام خلق در حرم و رواق نمىشد نماز بكنى، اينجا نماز مىكردم.
و در طرف پيش روى مبارك، درى است از طلا و نقره و مخطوط، از آن در وارد مىشوى در دارالحفاظ كه گويا حفّاظ َآستانه مبارك آنجا سر مىبرند، و كشيك مىكشند و از آنجا شمعدانها را تو مىبرند و بيرون مىبرند. و خزانه حضرت هم در آنجاست كه مىگويند جواهر و نفايسى دارد كه در خزانه هيچ سلطانى پيدا نمىشود.
دور تا دور اين در طلا از بيرون، از جنس همان كاشىهاى برجسته حرم، كاشى است، و بر او نوشته است به عربى و به خط ثلث كه اين روضه مقدّسه مكرّمه مباركه
امام شهيد مظلوم حضرت رضا - عليهالسّلام - است، و اسم آن جناب و اسم آباء كرام آن بزرگوار را تا حضرت امير - عليهالسّلام - برده، و همه جا لقب هريك را پيش از اسم نوشته، مثل آنكه كاظم، موسى، صادق، جعفر [عليهم السلام]، و امثال اينها، و دور تا دور دارالحفاظ سنگ منقوش و منبّت است و بالاى آن حاشيه مخطوط، و بالاى آن با سقف همه آيينه. مىگويند حسامالسلطنه مرحوم آيينه كرده، قبرش هم در آنجا در توى ايوانى است، و همچنين قبر عباس ميرزاى نايب السلطنه. و جلالالدوله پسر مرحوم شاه شهيد، مىگويند در همانجا است، هر يك در طاق نمايى.
و از اين دار الحفاظ كه بيرون مىآيى به طرف دست چپ، درى است از نقره، از آن در وارد دارالسياده مىشوى، آن هم آيينهكارى است و دور تا دورش كاشى است، و بالاى آن كتيبه به خط شكسته نستعليق. مىگويند: ركنالدوله والى، آيينه كرده. در وسط، ايوان طويلى است كه مىگويند ميرزا حسين خان سپهسالار آيينه كرده، و قبرش هم در همانجاست.
و از اين دارالسياده بيرون مىروى به طرف دست چپ، وقت خروج، مىرسى به درى از نقره كه مىگويند انيسالدوله ساخته، و از آن در وارد ايوان مسجد گوهرشاد مىشوى، و از طرف دست راست كه بيرون مىروى، اول مىرسى به پنجره نقره كه بالاى سر مبارك رو به مسجد بالاسر واقع است.
و از آنجا مىگذرى مىرسى به در نقره، و وارد مىشوى به دالانى كه سنگ آبى از يك تكه سنگ يكپارچه در آنجا است. مىگويند اين يكپارچه ريگ است. و از آنجا بيرون مىروى به در نقرهاى مىرسى و وارد ايوان طلا مىشوى، مىگويند نادر اينجا را طلا [٨٠] كرده و اطرافش سنگ مرمر است. مىگويند ظهيرالدوله سنگ كرده. و مقابل اين ايوان در وسط صحن مقدس و نهر جارى در صحن، سقاخانهاى است كه سنگ آبش يكپارچه سنگ مرمر ممتازى است. مىگويند نادر آورده و اين سقاخانه را او ساخته، و روى سقف اين سقاخانه آجرهاى طلا فرش شده. مىگويند خانى از صاحبان مناصب طلا كرده. و در مقابل اين ايوان ايوانى است از كاشى. مىگويند نادر ساخته. و پشت سر ايوان مناره طلايى است كه آن را هم نادر ساخته و طلا كرده. و
در مقابل اين مناره در پشت سر اين ايوان طلا، مناره ديگر است كه آن هم طلا است. مىگويند يكى از سلاطين صفويه طلا كرده.
و در پيش روى حرم محترم و دارالحفاظ و دارالسياده، مسجد گوهرشاد است. مسجد خوبى است. بسيار با سليقه ساختهاند و كاشى كردهاند و كتيبههاى خوب مرغوب دارد كه در آنها يا احاديث فضايل، يا سور قرآنى نوشته است.
و در دارالحفاظ درى ديگر است مقابل آن در دست چپ، وقتىكه از حرم محترم بيرون مىآيى كه دست راست بيرون آينده مىشود، از آنجا مىروى به محلى كه گاهى محل زنها است، و از آنجا مىروى به كشيك خانه خدام آستانه مبارك. و درى ديگر در آنجاست كه مىروى به توحيدخانه، و در پايين پاى مبارك از در پايين پا كه بيرون مىآيى دارالسياده است؛ آن هم آيينهكارى است. مىگويند امينالسلطان آن را آيينه كرده. و از اين دارالسياده مىروى به ايوان طلاى صحن نو. مىگويند عضدالدوله به حكم شاه شهيد ناصرالدين شاه از وجه گندم دهات خود حضرت در زمان گرانى طلا كرده.
و قبرستان واقع در برابر حرم و صحن محترم، مشهور به قتلگاه است و صحيح آن است كه قطع گاه باشد، چرا كه مىگويند كه اين مكان باغ حميد بن قحطبه بوده و بسيار بزرگ بوده كه گنبد خشتى در وسط آن واقع بوده. حضرت از او خريدهاند. مأمون گفته به او كه از آن جناب پس بگيرد. صبح كه آمده ديده تمام درختهايش قطع شده به اعجاز حضرت. از اين جهت او را قطع گاه گفته، والعلم عندالله.
و اين قطعگاه، قبور از اندازه و شماره بيرون دارد كه همه متصل به هم است و جاى خالى مطلقاً ندارد. بعضى از علماى بزرگ هم در آنجا دفناند. مثل شيخ ابوعلى طبرستانى (1)صاحب مجمع البيان. سنگ مرمر بزرگى بر روى قبر اوست. و مثل فاضل بسطامى كه آن هم نزديك همين قبر است. و هر دو قبر كنار قتلگاه رو به طرف راهى كه از بازار سنگتراشها ميايى واقع است. و بعد از اين قبرها مكانى و خانهاى
1) كذا. طبرسى - منسوب به تفرش - صحيح است.
است كه مشهور به قدمگاه است. آنجا در اطاقى، سنگى نصب است كه جاپا دارد. مىگويند جاپاى حضرت امير - عليهالسّلام - است. و سنگى ديگر در آنجا است كه هريك از دو طرفش بر روى سنگ گذاشته است. مثل ديگى كه بر سر بار باشد. مىگويند اين سنگى كه حضرت رضا - عليهالسلام - شكم مبارك بر آن ماليدهاند، و صحت اينها معلوم [٨٢] نيست. اسباب مداخلى است براى مردم.
و قبر شيخ حر عاملى - عليه الرحمه - صاحب كتاب وسايل در صحن كهنه در صفّه حجرهاى از حجرات مقابل روى مبارك طرف مدرسه ميرزا جعفر واقع است، اما مجهول القدر است و محل احترام و اعتنا مردم نيست.
و مدرسه ميرزا جعفر درش در صحن مطهر است. بسيار مدرسه با شكوه خوبى است. و كتابخانه حضرت در ايوان طلاى نادرى طرف در توحيدخانه واقع است كه كتابها و قرآنهاى گرانبهاى قيمتى در آن يافت مىشود.
مشهور است كه اين قتلگاه با زمين صحن و خيابان اين طرف و آن طرف صحن ملك خود حضرت است كه اولا باغى بود از حميد بن قحطبه كه در زمان مأمون از او ابتياع فرمودند، و اين خيابان پايين و بالاى صحن مقدس خيلى وسيع و طولانى است. و از دروازه پايين كه وارد اين خيابان مىشوى تا دروازه بالا كه بيرون مىروى، از راست و چپ متصل به هم دكان است كه عمده بيع و شراى مشهد در آنجا مىشود و مدرسهها و حمامها وكاروانسراها بسيار در اين خيابان هست. به خصوص مدرسههاى متعدد به فاصلههاى كم در آن ديده شد. كرايه زمين اين دكاكين را مىگويند به اسم حضرت مىگيرند و صرف آستانه مبارك مىشود. كسى مىگفت در سال نود هزار تومان مىشود. العهد على الرّاوى.
مىگويند حضرت هزار و پانصد خدمه دارند و دو آشپزخانه دارند. يكى مال خدمه است كه در صحن نو واقع است، و يكى مال زوّار كه در خيابان بالادست چپ وقت رفتن واقع است. و مىگويند در هر شبانهروزى دويست مجمع ناهار و شام از كارخانه حضرت براى اجزاى آستانه مبارك بيرون مىآيد.
و مىگويند تمام مشهد، چنانچه در طومار حضرت ثبت است، ملك حضرت بوده و از املاك زمان خودشان بوده و الان بيع و شراى خانهها و غير از مادر قباله، همه به اسم اجاره و استجاره حضرت نوشته مىشود. و تفاصيل اوضاع حضرت بيش از اين است كه در اينجاها گنجد. طومار مخصوصى لازم دارد.
مشهد مقدس قريه سناباد بوده كه يكى از قراى طوس است. هواى آن خيلى مختلف است. آبش را مىگويند مولد دم است. زمينش خيلى نمناك است. اهلش غالباً كله خشك و متكبّرند. ملاى معتبرى اين اوقات ندارند. جناب حاجى ميرزا حبيبالله را مىگويند، بالنسبه معروفتر است. خيلى تعريف از سواد و وعظ او مىكردند. يك روز رفتم پاى منبرش، بالنسبه به بعضى بد نبود، ولى آنكه بايد باشد نبود. از عرفان و حكمت صحبت مىكرد، ولى همه ناقص و نيمه تمام. از اشعار ملا [هادى] خيلى شاهد مىآورد. روضهخوانى كه تعريف داشته باشد نديدم، مگر دو سه نفر كه بالنسبه بد نبودند. از آن جمله ميرزا محمد على نامى بود سيد كه صبح بعد از نماز جناب آقاشيخ جعفر كه در رواق پشت سر، اول وقت نماز مىكند، ايستاده روضه مىخواند. خيلى صحيح و خوشحالت روضه مىخواند. لحن عربى داشت و عربى زياد مىخواند، و صحيح و خالى از حشو و زوايد مىخواند. خيلى رقت پاى منبر او [٨۴] حاصل مىشد.
اينجا ما آشنايى پيدا نكرديم، يعنى پى آشنا نرفتيم، مگر حاجى سيد عبدالرحيم كه از خويشان پدرى ماست. يعنى پدرش آقاسيدكاظم پسر عموى مرحوم جد ما سيد مؤمن مشهور به ميرزا كوچك است، چرا كه آقاسيدكاظم از قرار گفته خود حاجى سيد عبدالرحيم، پسر آقاسيد حسين مرحوم است كه در مسجد على اصفهان پيش از آخوند ملاعلى اكبر اجنّئى پيشنماز بوده، و آقاسيد حسين برادر مرحوم ميرزا عليرضا است كه پدر جد مرحوم ما بوده و هر دو پسر آقا سيد مؤمن مرحوماند كه يكى از علماى بسيار معتبر معروف بوده در زمان مرحوم شاه سلطان حسين صفوى.
كتابخانه او را بار هفت شتر مىكردند، و خيلى مقتدر و مطاع و نافذ الحكم بوده. از قرار گفته حاجى، قبر آن مرحوم در روضه شاهزاده عبدالعظيم در پاى در مسجد واقع است.
حاجى با كوچ و بنه حمل داده، از اصفهان به ارض اقدس و در آنجا خانه خريده، دو دفعه ما را دعوت به خانه خود نمود.
و ديگر آقاميرزا باقر خادم در كشيك پنجم آشناى ما بود. يك دفعه شب ماه مبارك بود، به منزل او رفتيم. و ديگر چند نفر از اقوام آقاميرزا رحيم شوهر همشيره آشنا بودند با ما. چند دفعه منزل هر يك رفتيم و تا حال دو ماه سه چهار روز كم است كه به منّت الهى در اين ارض قدس مشرفيم. و اگر خدا بخواهد همين دو روزه از سمت عشقآباد، عزيمت سفر بيتالله الحرام را داريم.
حمله دارمان حاجى جاسم پسر همشيره حاجى عبود جدى است، گارى كرايه ك-رده، از ب-راى ما و خ-ودش، و چند نف-ر ديگر كه جمله شاي-د ده نفر بشويم ك-ه ان شاءالله از راه قوچان برويم به روسيه و از آنجا به اسلامبول و مكه.
خداوند به حق اين امامِ كل خلايق و وسيله نجات كل ما سوى الله حضرت امام رضا - عليه الاف التحى و الثناء - كه ما ضعيفان بيچارگان درمانده بىكاره روسياه تبه روزگار را با صحّت و سلامت و عزت و وسعت و سعادت و توفيق بر علم و عبادت با اخلاص و خلوص و خالى از شايبه هر جور غرض و مرض و ريا و سمعه و محضاً لرضا الله ابتغاءاً لوجه الله، طلباً لمرضات الله، در وقت خوش با رفقاى اهل مشرّف فرمايد، و به اوطان مألوفه مراجعت دهد.
عجالتاً حقير با ميرزاى اخوى مشرف مىشويم. ميرزا عبدالكريم بعد از بيست و سويم ماه مبارك مراجعت به اصفهان كرد. قاطر و يابو را [٨۶] به قيمت نازلى اوائل ورود فروختيم و خود را آسوده كرديم.
اين اوقات هر وقت موفق مىشدم مطالعه كتاب حُجّ الواضحه آقاى مرحوم - اعلى الله مقامه - كه در اصول است مىكردم. بسيار بسيار حظّ از مطالب منيفه او مىكردم. عجالتاًٌ هم با خود مىبرم كه اگر خدا بخواهد و توفيق دهد و مجالى باشد باز به شرف
مطالعه او فايز شوم و على الله التكلان، و به نستعين، و لا حول و لا قو الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين، و لعن الله على اعدائهم اجمعين.
و بهتر آن است كه وقايع از اينجا تا مكه معظمه را اگر خدا روزى كرده باشد و از آنجا به بعد را اگر حياتى باشد، روزنامه كنم، و تفصيل هر روزى را از وقت خروج در تلو آن روز معروض دارم تا متبين و واضح باشد، و عنوان على حده براى آن ذكر مىكنم و من الله التوفيق و هو خير رفيق.
تمام شد در روز چهارشنبه دويم ماه شوال هزار و سيصد و پانزده.
٢
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله الذى لم يمتنا حتى شرّفنا بحجّ بيت الله الحرام، و صلّى الله على محمّد و آله السادات البرر الكرام، و شيعتهم المخلصين من النقباء العظام، و النجباء الفخام، و لعن الله على أعدائهم اللئام إلى يوم القيام.
و بعد چنين گويد بنده اثيم جانى حسن بن ابراهيم الموسوى الاصفهانى - عفى الله عن جرائمه - كه اين روزنامهاى است كه مىنويسم او را در خصوص وقايع مجمله هر روز از ايام مسافرت از ارض اقدس رضوى - على مشرّفها آلاف التحى و الثناء - تا مكه معظمه و از آنجا تا نجف اشرف، و از آنجا تا اصفهان، اگر خدا بخواهد و حياتى دهد. و لاحول و لاقو الاّ بالله العلىّ العظيم.
روز اول حركت روز پنج شنبه سيوم ماه شوال ١٣١۵ بود. حمله دارمان حاجى جاسم ما را ملجأ و ناچار كرد به حركت، و هرچه گفتيم شب جمعه است چگونه مىشود از چنين زمينى حركت كرد و از زيارت شب جمعه محروم ماند، وانگهى سيوم [٨٨] ماه است و نحس است، نپذيرفت. لهذا به جهت رفع نحوست روز، به مقتضاى اخبار، صدقه داديم و از آفتاب برآمده، رفتم به حمام، و غسل زيارت و غسل جمعه را به مقتضاى اخبار كه در سفر اگر بداند كه جمعه به آب نمىرسد، پنج شنبه مىتواند غسل را پيش اندازد، غسل كردم و مشرّف شدم به حرم مطهّر، و زيارت جامعه را با وداع آن زيارت كه در اخبار مأثور است، خواندم، و مرخّص شده، آمدم به
منزل، و ناهار صرف كرده، اول ظهر، نماز ظهر و عصر را كردم، و حاجى جاسم حمّال آورد و اسبابمان را برد پاى گارى. بعد با همشيره وداع كرده و بعضى از ادعيه وارده حين خروج را خوانده آمدم پاى گارى. و ميرزا رضا رفته بود به حرم محترم به جهت وداع، بعد آمد. وقتى آمد، سوار در گارى شديم. و چند نفر ديگر هم با ما در گارى بودند. كربلايى حسين اصفهانى مشهور به خرمايى سقط فروش، حاجى فنيخ عرب و حاجى تقى بروجردى اصلا، نجفى مسكنا حملهدار، و حاجى محمد سبزوارى حجّه فروش. اين هر سهگانه از اعوان و خدمه حاجى جاسم بودند. و شخصى از اهل نيشابور و زنى كه مكفاى حاجى تقى شده بود، و حاجى جاسم خودش عقب ماند كه چند حاجى ديگر را تذكره آنها را گرفته، روز جمعه از طرف دوشاخ بيايد به عشقآباد.
ما از طرف قوچان مىرويم، او از آن طرف مىآيد، و چون از آن طرف نزديكتر است، و قدرى از راه را در ماشين (1)مىنشينند، شايد پيش از ما وارد عشقآباد شود، اگر مانعى پيدا نكند.
گاريچى ما علىاكبر نامى است ترك. چهار اسب به گارى بسته، ماشاءالله اسبهاى بسيار چاق سردماغى هستند. خيلى تند مىروند. اين سه نفر حاجى مذكور، بسيار خدوم و مهربان و زرنگ هستند، به خصوص حاجى فنيخ كه خيلى امين و خدوم و خوش احوال است. خدمات ما را او متوجه است. خيلى چشم و دل سير است. خودش هم دستگاهش بد نيست. بارهاى ما را او در گارى مىگذارد و جا درست مىكند، و وقت ورود پايين مىآورد و منزل مىگيرد، و هرچه اصرار مىكنيم كه بيايد چايى بخورد نمىآيد.
خلاصه سه ساعت به غروب مانده بود كه از دروازه بالاى خيابان بيرون آمديم. [٩٠] پاى قهوه خانه بيرون دروازه، گارى را نگاه داشتند تا آنها كه نيامدهاند از راه برسند و سوار شوند، قهوهچى از براى هر يكى، يك پياله چاى آورد و غليانى هم آورد تا آنها كه نيامده بودند آمدند و سوار شدند، گارى را راه انداخت.
1) مقصود قطار است.
منزل كاظمآباد بود، تا آنجا سه فرسخ راه بود. اين راه را تا عشقآباد تازه ساختهاند و صاف كردهاند. حاجى ابوالقاسم برادر حاجى محمد حسن امين دار (1)الضرب اصفهانى كه ملكالتجار مشهد است، اصالتا اين راه را ساخته يا به نيابت از برادرش. خيلى زحمت كشيده و خرج كرده. خيلى از جاهاى اين راه كوه بوده كه شكسته و صاف كرده و از عابرين هم به جهت اين خرجى كه كرده از گاريچى و مالدار، باج و خراجى مىگيرد، مثل پشت ماهى ساختهاند و اين طرف و آن طرف راه گود است، مثل جوبچى. زمين هم غالبش ريگ بانست.
آبادى هم از پشت دروازه مشهد تا اينجا كه آمدهايم متصل به هم است. مزارع پىدرپى و قراى پىدرپى يا باغات پىدرپى يا درختهاى بيد و غيره، متصل به هم در طرف دست راست وقت رفتن ديده مىشود، و طرف دست چپ كمتر است. تا اينجا كه آمدهايم كه ده فرسخ يا نه فرسخ به مشهد باشد، متصل در طرف دست راست آبادى ديدم و هرچند قدمى به پشتههاى قنات مىرسيديم يا به آب سر باز كه رو مىگذشت. مىگويند تا عشقآباد به همين پستا است بلكه اشد از اين كه مزرعه هر جايى و بذرافكن هر جايى متصل به جاى ديگر است، و اين آبادىها قدرى دور از جاده بود و تك تُكى در توى راه بود. در بيابانها بته ديده نمىشد. بعضى جاها مرق (2)ديده مىشد. بعضى جاها چون علف خشك ديده مىشد.
بالجمله غروب يا قدرى گذشته، رسيديم به كاظمآباد. در كاروانسراى تازهسازى كه هنوز نيمه تمام بود، در حجره سه درى منزل كرديم. يك درش در نداشت، پرده جلوش بستيم. طبخ چاى كرده صرف شد. و از شهر، همشيره پلو ماستى با كباب براى ما پخته بود، با خود داشتيم، صرف نموده، خوابيديم. قدرى به صبح مانده، برخاسته نماز كرده، چاى خورده، يك ساعت از روز برآمده سوار شديم. چند گارى ديگر در [٩٢] اثناى راه به ما ملحق شد. خوب است، مايه انسى هست.
روز دويم [ چهارم شوال] روز جمعه بود. يك ساعت از آفتاب برآمده يا قدرى زيادتر، سوار شديم براى قل قشان. هفت فرسخ راه بود. سر دو فرسخى، كمتر رسيديم به دهى كه آن را بهرآباد مىگفتند، مال حاجى ميرزا حبيبالله. از آنجا نيم فرسخ يا زيادتر رسيديم به جايى كه آن را زركش مىگفتند. و همچنين از چند ده گذشتيم. چهار به غروب مانده رسيديم به منزل. بسيار گارى تند آمد. حقير كه بسيار خوشم آمد از گارى، خيلى بهتر از سرنشينى، بلكه كجاوهنشينى. اگر گل زياد نباشد و به گل فرو نرود. روز بسيار سردى بود. باد شديدى مىآمد. ابر هم بود. و قريب به غروب برف گرفت و تا حال كه چهار از شب گذشته است، متصل مىآيد و باد شديد هم مىآيد. بسيار بد هوايى است. نمىدانم فردا مىتوانيم برويم يا خدا نخواسته متوقفيم.
عصر حاجى ابراهيم يزدى تاجر كه از شهر به جهت شغلى به اين سمتها آمده، ديدن آمد، و دو پياله چاى خورد و رفت به قلعه اين آبادى، مهمان بود. گفت منزل فردا مهرآباد است كه ملك خودم است. آنجا در كاروانسراى خودم منزل مىكنيد، و مىگفت كه اين آبادىها كه در راه ديديد بيشتر آنها از حضرت، و از سادات رضوى است كه رييس آنها امروز قائم مقام آستانه مباركه است.
روز شنبه [پنجم شوال] سيم [ين روز حركت] در همان قل قشان از جهت سرما و برف و باد زياد مانديم. گاريچى آمد كه استخاره كنيد براى حركت. استخاره كردم، بد آمد. بعد حاجى فنيخ و حاجى تقى آمدند كه اختيار با شماست، مىگوييد بار كند، بار كند. گفتم: حال كه استخاره بد آمده، تخلف از حكم استخاره نمىتوان كرد. وانگهى با اين باد رو به در حركت خوف هلاكت است. به هر نحو، آن روز و آن شب را در آنجا با نهايت سختى از جهت سردى هوا و نبودن بعضى از مايحتاج به سرآورديم. شب اول را ميرزا رضا ترتيب چلو و قيمه داد. شب دويم را نخود آب سماق. عصر شنبه رفتيم منزل حاجى محمد ابراهيم به جهت بازديد. منزل در همان كاروانسرا داشت.
روز يكشنبه [ششم شوال] چهارم [ين روز] حركت قريب دو از روز برآمده، در حالتى كه برف نمىآمد و هوا ساكن شده بود، فى الجمله حركت كرديم براى
مهرآباد. هشت فرسخ بلكه زيادتر است. تا آنجا قدرى راه كه رفتيم آفتاب شد و هواى [٩۴] خيلى ملايم شد كه مايه خوشحالى و اميدوارى همه شد. قدرى كه رفتيم، باد شديد سردى وزيدن گرفت كه نمىشد سر از توى عبا و پوستين بيرون كرد. چند فرسخ هم مبتلى به گل شديم، بلكه يك ميدان از قل قشان كه دور شديم، مبتلى شديم، به حيثيتى كه گارى همانجا به گل نشست. هرچه گاريچى اسبها را زد نتوانستند رد كنند. قدرى كه گذشت از تفضّلات خدا آنكه دو گارى رسيد يك اسب را وا كردند به گارى ما بستند، راه افتاد. خلاصه روز سختى گذشت. اين قدر باد سخت بود كه مجال و حال براى احدى نماند، ولى الحمدلله جاى ما توى گارى خوب [بود]، اگر سر از پوستين بيرون نمىكرديم، ديگر باكى نبود، چون گل و برف زياد بود.
گارى دور به منزل رسيد، و ما به گمان آنكه شايد آفتابدار برسيم، نماز را به تأخير انداخته تا شايد به منزل رسيده به حواس جمع نماز كنيم. وانگهى چون برف همه جا را گرفته بود و باد سرد شديدى هم مىآمد، ممكن نبود كه پياده شويم و نماز كنيم و گاريچى توقف نمىكرد، به جهت آنكه مىترسيد اسبها عرق دارند بچايند و بمانند تا آنكه وقتى ساعت را درآورديم ديديم بيست دقيقه به غروب داريم و به منزل هم دور است، هرچه اصرار كردم به گاريچى كه گارى را نگاه دارد تمكين نكرد، لهذا اضطرارا رو به قبله كرده، در همان گارى نشسته نماز كردم، باقى اهل گارى مگر دو نفرى، و باقى اهل گارىهاى ديگر كه مطلقاً نماز نكردند. اگر مىدانستم در اين سفر چنين اتفاقى مىافتد مطلقاً اين سفر را نمىكردم، و اين غصهاى شد براى حقير تا قيامت، مع ذلك احتياطاً نماز را در منزل اعاده كردم.
قريب يك ساعت از شب گذشته رسيديم به مهرآباد. در كاروانسرايى پايين آمديم. ديديم همه حجرهها را گرفتهاند. حاجى جاسم هم در آنجا پيش از ما از همين راهى كه آمديم، آمده بود، حجره براى همه معين كرد. حقير قبول نكردم با اين جمعيت باشم. اطاقى را كه پيرزنى در آن ساكن بود، براى ما معين كردند. من و ميرزا رضا و
حسين در آنجا به سر برديم. بسيار بسيار شب سردى بود. بعد حملهدارها آمدند منزل ما و چاى غليانى صرف كرده [٩۶] رفتند. بعد شام خورده، خوابيديم. از شدت سرما با آنكه بالا پوشمان زياد بود، خوابمان نبرد. سحر كه بيدار شديم و طبخ چاى نموديم با آنكه آتش زياد در بخارى بود و قورى پهلوى آتش بود، سرد بود. صبح قريب دو ساعت از روز برآمده، بارها را حملهدارها در گارى برده سوار شديم براى قوچان.
روز دوشنبه پنجم [ين روز] حركت و هفتم ماه شوال از مهرآباد حركت كرديم براى قوچان. سه فرسخ بود تا آنجا. هوا خيلى سرد بود. باد شديد فوقالعاده هم مىآمد. زياد از اندازه عاجز شديم، با آنكه در گارى بوديم. اگر سرنشين بوديم احتمال كلى مىرفت كه هلاك شويم. چنانچه مذكور كردند كه چاروادرى نزديك غروب در اين راه سياه شده و هلاك شده، و العهد على الرواۀ.
در راه هم برف زياد از اندازه بود. خيلى خدا رحم كرد كه الحمد لله به سلامتى اين راه را طى كرديم. تخميناً سه ساعت به غروب مانده رسيديم به قوچان. در سراى حاجى ابوالقاسم مَلِك مشهد مقدس منزل كرديم. مهمان خانهاش مىگفتند. بسيار پاكيزه و حجرات خوب داشت و اشجار زياد در وسطش تازه غرس كرده بودند. هنوز هم عمارتش تمام نشده بود و در بيرونش از طرف دست راست و چپ دكاكين بسيار و قهوهخانهها ساخته بودند. آنها هم تمامش از حاجى ملك بود. در مقابل اين كاروانسرا حمام و دكاكين از طرف يمين و يسار حمام بود. مىگفتند حاجى على اصغر خان رييس گمرك ساخته.
صبح رفتيم به حمامش، خوب حمامى بود. سقف رختكن و گرم خانه و خزانه از چوب بود. از خوف زلزله چوب كرده بودند كه مبادا مثل شهر قديم قوچان وقتى زلزله شود، و چنانچه آنجا حمامها و عماراتش خراب شد بر سر مردم، اينجا هم خراب شود. آب بسيار داغى داشت. آن شب كه در قوچان بوديم، بسيار بسيار هوا سرد بود. غالب شب را خوابمان نمىبرد با آنكه اطاقمان بد نبود. آتش هم خيلى كرده بوديم. اصلش قوچان زياد سرد مىشود. برف زياد آنجا مىآيد. باد زياد مىآيد.
اين قوچان شهر جديد ناصريه [٩٨] است، بعداز قوچان قديم كه از زلزله خراب شده، بنا كردهاند. تا آنجا مىگفتند يك فرسخ است. سوادش را از دور، وقت رفتن ديديم، يعنى سواد باغاتش را، والاّ عمارتش چيزى به جا نمانده. بنابر آنچه مشهور است اين شهر جديد را بسيار با نظم و ترتيب ساختهاند. خيابانهاى وسيع طويلى دارد. ميدان و چهارسويى در وسط دارد و از چهار طرف اين ميدان خيابان طولانى واسعى انداختهاند و از طرف يمين و يسار آن خيابانها دكاكين است و خانهها پشت اين دكاكين و كاروانسراها است.
از ابتدا تا انتهاى اين خيابانى كه ما وارد شديم و خارج شديم، تخميناً ربع فرسخ مىشد. همه جور متاعى و كسبى آنجا هست. جوراب و دستكش خوب آنجا مىبافند. انگور آنجا زياد به عمل مىآيد. دكاكينش غالباً، در دولنگه پهن بلندى داشت و جلوش چوب بست و ميان راهش سرباز بود. خوش وضع است، اما آب بسيار كم دارد، نقصش عجالتاً كمآبى و هنوز بعضى عماراتش نيمه تمام است.
شب را در آنجا حاجى جاسم با چند نفر سبزوارى حاجى آمدند كه صورت تلگرافى براى آنها بنويسم به ارض اقدس به جهت گرفتن تذكره راه براى آنها. ماست خوبى داشت. از بس حرارت غلبه داشت، شب گرفتيم و صرف نموديم.
روز سه شنبه ششم [ين روز] حركت و هشتم ماه [شوال] از قوچان قريب دو ساعت از روز برآمده حركت كرديم، براى دولت خانه. الحمد لله آفتاب بود، و باد هم از بركت حضرت امام رضا - عليه السلام - ساكن شده بود. منّت بزرگى بود از آن بزرگوار، اما راه بسيار قلب و پر برف بود. بعضى جاهاى خارج از راه، به قدر دو زرع سه زرع برف داشت. همه كوه و دشت مالامال برف بود كه چشم را مىزد و طاقت نمىآورد كه نگاه كند. وحشت مىكرديم هرگاه نگاه مىكرديم. كوه و كتل هم در راه بود. چند دفعه گارى به برف ماند كه ابداً هرچه اسبها را زدند حركت نكرد تا آنكه اسبى ديگر از گارىهاى ديگر واكردند و جلو اسبهاى گارى ما بستند، حركت كرد. چند [١٠٠] جا را ملاحظه كردم. قريب دو سه زرع برف داشت.
وقتى به منزل رسيديم هنوز پياده نشده از زيادتى برف يكى از اسبهاى گارى در حالتى كه غرق عرق بود، به برف افتاد، اسبابش را گشودند. با زحمت هرچه تمامتر بلندش كردند. اين قدر سرد بود كه پاهاى ما نزديك بود از شدت سرما سياه شود. در
اثناى راه پاى جوبى رسيديم. بعد از ظهر بود. پياده شديم و در تكه تلى كه برفش تازه آب شده بود، نماز كرديم. چند جا در كوه، راه در آورده بود، پر پيچ و خم، به نحوى كه بعضى جاهايش راهى كه مىرفتيم محاذى مىشد با راهى كه آمده بوديم. اگر بادى كه روز پيش مىآمد، اينجا مىگرفت، خوف هلاكت داشت. خيلى خدا ترحم فرمود.
از مهرآباد تا اين منزل سه فرسخ بود، اما از شدت سختى راه نزديك غروبى رسيديم به منزل. در اطاق كاهدانى كه نصفش كاه ريخته بود، منزل كرديم. جلوش قريب دو زرع برف بود، و با آنكه باد نمىآمد اين قدر سرد بود كه دست به چفت در و آفتابه در توى اطاق نزديك آتش مىچسبيد. با آنكه شش مَن چوب آن شب سوزانديم، ظرفهاى آب هم در اطاق قريب به آتش يخ كرده بود، و با آنكه چيز زياد رومان انداخته بوديم، غالب شب را خوابمان نبرد. عمامه حقير آن شب جرقه آتش روش افتاد، نفهميدم سوخت. آن شب ساعت يك و نيم ميرزا رضا طبخ چلو كرد، و سه از شب گذشته كشيد. بسيار خوب چلوى شده بود. خورشش سيبزمينى قرار داده بود. خوب شده بود.
بعد از شام خوردن عرب على نامى آمد، التماس زيادى كرد كه كاغذى به جهت او براى عشقآباد بنويسم. نوشتم و خوابيدم. مىگفت اين وقتها اگر اينجا باد بيايد، ديگر قادر نيستيم كه از اطاقمان بيرون بيائيم. خيلى خدا تفضّل فرمود كه بادى مطلقاً آنجا به ما نگرفت. خيلى تعجب است كه اين منازل ما بين قوچان و عشقآباد با شدت سرما نه حمام دارد نه بيت الخلاء، بايد در صحرا نشست. نمىدانم چگونه زندگى مىكنند. گندمشان ديم است. نان بسيار خوب آنجاها پيدا مىشود.
[١٠٢] روز چهارشنبه، هفتم [ين روز] حركت، و نهم ماه [شوال] از دولت خانه حركت كرديم براى در آباد. چهار فرسخ است تا آنجا. قريب دو ساعت از روز برآمده، سوار گارى شديم، آفتاب بود، الحمدلله باد هم نمىآمد. اول روز خيلى سرد بود. بعد خوب شد. تا دو فرسخى راه خيلى برف داشت و قلب بود. گارى به برف مىنشست. خوب بود كه دو گارىِ ديگر با ما بود كه هروقت به برف فرو مىرفت، گاريچىهاى
ديگر امداد مىكردند، و اسب ديگرى مىآوردند مىبستند، راه مىافتاد. بعد از اين دو فرسخ برف خيلى كم شد. بعضى جاها كه نبود. باز چند جا از راههاى پيچ و خمى كه در كوه در آورده بودند، گذشتيم. صحراها سبز مىزد، كوهها سبز مىزد، درخت زرشك زياد در كوهها و بعضى جاها ديده مىشد. سماق هم هست در اين كوهها. به بعضى آبادىهاى ميان راه كه مىرسيديم درخت بيد و كبود و سيب و زردآلو و غير ذالك مىد [يد]يم.
به آبادىاى رسيديم. برجى بالاى كوه داشت. گفتند برج حسن خان است كه به جهت دفع تركمن اوقاتى كه تركمن از اينجا عبور مىكرده و دست برد كرده، ساختهاند. از آنجا بلكه بيشتر تا منزل مابين دو كوه بلند عظيم در طرف يمين و يسار راه مىگذشتيم، نزديك به هم بود، و در وسط، رودخانه كوچكى جارى بود. گفتند آبش از شارك كه از متعلقات قوچان است، مىآيد و به هدر مىرود، صرف زراعت نمىشود. زمين كم دارند و گندمشان ديم است. نان بسيار خوبى در درآباد بود. بسيار كلفت و پخته و شيرين. حاجت به قاتق ندارد.
دو ساعت تخميناً به غروب مانده رسيديم در منزل مشهدى صادق نامى، منزل كرديم. بخاريش مىسوخت، اما اطاق نشيمن خودش بود. بسيار بد آدمى بود، با ما بسيار بد تا كرد. همين كه قرار گرفتيم، دو ترك ديگر كه يكى نامش نورمحمد بود و در عشقآباد دكان داشت، در آن منزل آورد منزل داد، و خودش هم در اطاق بود. بسيار عرصه را بر ما تنگ كرد. گفتيم دو من هيزم بياور و رفت آورد، اما بعد هفت و هشت من ديگر آورد. [١٠۴] ما خيال كرديم براى تركها آورده، متصل خودش برمىداشت، در بخارى مىگذاشت تا وقتى كه هم خوابيديم بخارى مىسوخت، خودش يك طرف بخارى نشسته بود، تركها را هم طرف ديگر قرار داده بود. صبح وقت حساب تمام هيزمها را پاى ما حساب كرد. كرايه اطاق را هم دو برابر ديگران مىگفت. دو هزار پول هيزم و سى شاهى كرايه اطاق از ما طلب مىكرد. آخر حاجى فنيخ با او متغير شد و به او بد گفت. از ترس او و ساير حملهدارها و حاجىها يك قران و چهار پول، پول هيزم گرفت، و حال آنكه ده پول از ما پول هيزم بيشتر طلبكار نبود، و يك قران كرايه اطاق. آدم به اين بىانصافى و بدنفسى كم ديده بودم بلكه نديده بودم.
درآباد، مردمان دلير رشيدى دارد، مثل اناركىها مىمانند، كُردند، بلكه اهل قوچان و دهاتش همه كُردند؛ جلو تركمن را اينها داشتهاند. مكرر جنگ با آنها كردهاند و آنها را از قرار گفته خودشان، چاپيدهاند و اسير كردهاند و كشتهاند و سرهاى آنها را به طهران فرستادهاند.
در آنجا مسجدى دارند. پاى او به فاصله كمى چشمه آب خوبى جارى. دو فرسخ يا يك فرسخ و نيم به درآباد، هوا خيلى تغيير كرد. شباهتى به فصل بهار پيدا كرد. مثل پاطاق راه كربلا كه اين طرفش زمستان است، آن طرفش كه از طاق پايين مىآيى، بهار. و قريب دو فرسخ مانده واقع شديم ما بين دو كوه كه رودخانه در وسطش مىگذشت. ملاى اين ده ملا قمرعلى نامى است. گفتند: گفته است كه امسال بايد اتفاق كرده حمام بسازيد.
روز پنجشنبه هشتم [ين روز] حركت و دهم ماه [شوال] قريب دو ساعت از روز برآمده حركت كرديم. براى باجگيران (1)كه آخر خاك ايران است، و بعد از آن باجگيران اُرس [روسيه] است كه اول خاك ارس است، از درآباد تا آنجا چهار فرسخ است. همهاش را از مابين دو كوه آمديم الاّ آنكه بعضى جاها اين دو كوه خيلى نزديك به هم مىشود كه مثل دالانى مىشود و بعضى جاهاش از هم فاصله پيدا مىكند، آن رودخانه ديگر اينجاها نبود. خيلى كوههاى بلند عظيمى است. درخت [١٠۶] ارس (2)در اين كوهها زياد است. سرتاپاى كوهها را گرفته. بعضى بسيار كهن و بزرگ است. بعضى كوچك است. در زمستان سبز است. مثل سرو و كاج، و آتشش بسيار كم دوام است. تا سوخت، سياه مىشود. روى سر غليان مىگذارى، دفعتاً سياه مىشود. براى زرگرها و آهنگرها خوب است. مىگويند در زمين نمىپوسد. براى چوب تلگراف خوب است. چوب اين سمتها تا عشقآباد غالب از اين چوب است. و نيز مىگويند در اين كوهها ريباس [ريواس] خوب پيدا مىشود، به كلفتى بنددست، در نهايت تُردى. ثقل ابداً ندارد.
اين منزل سرحد ايران است. راههاى بسيار سخت عجيبى دارد. همهاش در كوه
است. از كوه راه درآوردهاند. پيچ و خم مثل مارپيچ راه از پايين كوه مىرود. كم كم به وسط و از وسط مىرود به بالاتر و بالاتر تا بعضى جاهاى روى كوه واقع مىشود. بعد كم كم مىآيد به وسط و پايين. باز مىرود به وسط و بالا، و همچنين تا آنكه بسا چندين مرتبه بايد رفت سر كوه بلندى و چندين دفعه بايد آمد پائين، و بسا از آن راهى كه رفتهاى، چندين مرتبه به مقابل آن راه، دو مرتبه يا سه مرتبه بلكه چهار مرتبه و پنج مرتبه برگردى تا آنكه توى راه بيفتى.
بالاى كوه كه بوديم، آنها كه در راه پايين مىرفتند، مثل كلاغى مىنمودند. خيلى وحشت و ترس عارض مىشد. من كه از شدت ترس چند مرتبه پياده شدم. قريب يك فرسخ بلكه متجاوز پياده آمدم. دو سه گارى از گارىهايى كه با ما بود، در جايى كه سرازيرى از كوه پايين مىآيى، افتاد، و اسبها افتادند. يك گارى هم يك ميدان به منزل مانده با اينكه كوه نبود و راه صافى بود، افتاد و شكست. مدتى معطل شديم تا گاريچى ما كمك كرد و آن گارى شكسته را كه سرپوش نداشت و شكسته بود، بار كردند. من ملتفت شدم كه خدا به ما غافلان مىرساند كه حفظ و واگذار به دست من است؛ آنجا كه خوف افتادن و شكستن داشتيد، نگاهتان داشتم؛ آنجا كه مطمئن شديد واتان گذاشتم تا بدانيد كه حافظى جز من نيست.
مىگويند اين راه پيچ و خم را اول ارس [روسيه] از عشقآباد تا باجگيران ايران در آورده، بعد حاجى ملك [١٠٨] در آورده تا آنجا، و به روايتى به عكس - والعلم عندالله. على اى حال، خيلى راه غريب و عجيبى است. تا آدم نبيند نمىداند چه حكايتى دارد. به همين نَحو هست و همهاش در كوه و دره و ماهور بايد آمد تا يك فرسخى عشقآباد كه وارد جلگه مىشوى. از آنجا ديگر بيابان لرد صاف خوبى است. سرازير هم است. گارى خوب تند مىرود. حُسن گارى را در بيابان صافى كه برف و گل زياد نباشد فهميدم و الاّ در غير اين جور راه، هيچ تعريف ندارد، بلكه بسيار مذمّت دارد و مايه معطلى است.
خلاصه قريب دو ساعت به غروب مانده رسيديم به باجگيران. منزل خوبى بود.
الحمدلله خوش گذشت، اما چه فايده؟ آنجا گوشت ميش به ما دادند. تا سه ساعت از شب گذشته آتش زير او بود و مىجوشيد و پخته نشد. نصفش مانده كه آخر دور افتاده مىشود. صبح كه خواستيم سوار شويم، آدم رييس گمرك آمد كه تذكرهها را بدهيد، قل بكشم. ميرزا رضا را فرستادم. پس كه آمد تعريف زيادى از ادب و معقوليت و مهربانى او كرد. از هر نفرى يك قران گرفت، و از من و او را بخشيد. يك ساعت از روز برآمده سوار شديم براى منزل ديگر.
روز جمعه، نهم حركت و يازدهم ماه [شوال] از باجگيران ايران حركت كرديم براى عشق آباد. تا آنجا شش فرسخ است؛ اما ما چون در باجگيران روس معطل شديم، نرفتيم به آنجا تا سه فرسخى در كاروانسرايى كه تازه ساخته بودند، شب را بيتوته كرديم. به قدر نيم فرسخ كه از منزل دور شديم، وارد خاك روس شديم. اول رسيديم به بعضى عمارتهاى روسى كه گويا سابقاً اينجا محل باج گرفتن روس بود، اما حالا خالى است. از آنجا گذشتيم. سر يك فرسخى رسيديم به باجگيران روس. پياده شديم و همه مردم پياده شدند و خرجين و اسباب خود را از بقچه و غيره هرچه داشتند باز كرده بودند روى زمين و منتظر بودند كه رييس گمرك روس بيايد و ببيند. ما هم اسباب خود را تماماً وا كرديم و منتظر بوديم، تا آمد. او بود و يك نفر ايرانى هم ملبس به لباس او با او بود. آدمهايش رسيدگى مىكردند و خودشان مىديدند. هرچه گمركى بود كنار مىگذاشتند. الحمدلله ما كه چيز گمركى نداشتيم. بعد تذكرهها را خواستند كه قل بكشند. تخميناً سه ساعت به ظهر مانده رسيديم و اينقدر [١١٠] ما را معطل كردند كه ظهر شد. من و ميرزا رضا رفتيم بيرون در صحرا نماز كرديم. بعد از مراجعت باز به قدر دو ساعتى معطل شديم تا تذكرهها را دادند.
سه به غروب مانده بود كه از آنجا حركت كرديم. خيلى ظلم است به زوّار و حاج كه اسباب بسته آنها را بدين نحو باز مىكنند، و مدت زمانى آنها را خاكنشين و معطل مىگذارند. مىگويند عمده مقصودشان ترياك و فيروزه است، و اگر ترياك در بار كسى يافتند، او را به سيبرى مىفرستند. و مىگويند زاكانشان اين است كه يك مدت معينى بايد مردم را معطل بگذارند. يك زنى هم از آنها ديدم كه سردارى پوشيده بود و چكمه به پا داشت و آن هم مواظب ديدن اسبابهاى مردم و
گنجكاوى (1)زنان بود. اين باجگيران گويا تازه عمارت شده و الان هم نجار و عمله ديديم كه مشغول بودند. عجالتاً معدودى عمارت دارد و آب باريكى از آن مىگذرد. و اول به چهار ديوارى كه ديوارش كوتاه است و دورى است، و درى پهن و كوتاه دارد، مىرسى؛ بعد از آن مىروى به همچو جايى كه آن هم مدوّر است و درى پهن و كوتاه دارد كه داخل مىشوى، و همچو درى دارد كه از اين خارجى مىشوى، و در هر درى قراول ايستاده با شمشير و معدودى سرباز دارد كه روزها مشق مىكنند و هر كدام اسبى دارند كه از علفهاى همان بيابان روى هم ريختهاند و خشك شده، به آنها مىدهند. و كبوتر همه جورى و مرغ و خروس ايرانى و مرغ و خروس هندى يا شامى و اردك بسيار در آنجا ديديم.
خلاصه سه به غروب مانده از آنجا بيرون آمديم. توى راه به فاصله چند قدمى سنگى كه وسطش را زرد كرده بودند و دورش را سياه و به خط فرانسهاى چيزى نوشته بودند، كنار راه نصب كرده بودند. گفتند: اينها نشان ربع فرسخ و نيم فرسخ و يك فرسخ است. چوبهاى تلگراف هم همه بلند و صاف و يك قد بود و بر هر كدامى از آن خط چيزى نوشته بودند. ندانستم چه نوشتهاند. بعضى گفتند شماره تيرهاست. در اين راه هم بيشتر در كوه آمديم و باز از آن راههاى پيچ و خم داشتيم؛ و علاوه برآن كوه دست راست و چپ، كوه بزرگ بسيار بلند عظيمى تا مدت زمانى در جلو داشتيم كه مثل باروى بسيار بلند عريض پرقطرى در جلو كشيده [١١٢] بود، و كأنّه نشانى برج هم در هر چند قدمى داشت. در بالاى اين كوه را ابر و بخار گرفته بود و ما اينقدر سر بالا رفتيم كه وارد اين ابرها شديم و از آنجا پايين مىآمديم، و باز بالا مىرفتيم. اين كوهها و زمينهايى كه در ميان بود، همه سبز مىزد.
هرچه رو به عشقآباد مىروى، سبزيها زياد مىشود. مىگويند چند روز از عيد گذشته اين كوهها و بيابانها تمامش سبز و خرم مىشود كه علف تا كمر آدم را مىگيرد و از همه جور گلى هم پيدا مىشود. در ايران سبزهزارى به اين خوبى مىگويند نيست. همين علفها را در تابستان، تَرَش را به مالها مىدهند، و در زمستان خشكش را. و چون زراعت چندانى اينجاها نمىكنند، كاه كم دارند.
1) در متن: كنج وازى!
در اثناى راه كه مىآمديم گارى سروازى را ديديم كه يك ارسى در جلوش نشسته بود و شترى را در خود گارى نشانده بود، و مىبرد. خيلى خنده داشت. قدرى به غروب مانده رسيديم به منزل. مىگفتند اين منزل به فارسى اسمش آب گرمدار است. كاروانسراى نيمه تمامى داشت. از كاروانسرا كه بيرون مىروى طرف كوه، زير كوه سوراخى و درآن گودال آبى مىجوشيد از زمين، اما بسيار كم است، و فىالجمله تلخى دارد. آب خوراكيش را از چاه مىكشند. شب را در اطاقى با دو نفر از تركهاى تبريزى به سر برديم. هر سرى دهشاهى كرايه گرفتند. از آنجا پول ايرانى را برنمىدارند يا بد بر مىدارند. خانه ارس و گورخانه ارس [روسى] هم در آن آبادى بود.
روز شنبه، نهم [دهمين! روز] حركت، و دوازدهم ماه [شوال]، اول آفتاب حركت كرديم براى شهر عشقآباد. تا آنجا سه فرسخ است. نصف بيشتر راه هم كوه و سرابالايى و سرازيرى است، مثل آن راههاى پيش، اما كوهها و صحراها سبزتر بود. يك فرسخ به عشقآباد مانده، در جلگه و بيابان صاف يكدست و اقع شديم، با آنكه هوا سرد بود، خوب سبز و خرّم بود. سر نيم فرسخى رسيديم به سرباز و سوارهاى روسى كه در بيابان مىنواختند و مشق مىكردند. خيلى تماشا داشت. چهار پنج فوج سرباز بود. همه به يك لباس و يك جور، هر كدام بقچه بسته سفيدى با يك بطرى عرق در پشت داشتند و بالاپوش تا كرده يك رنگى بر روى دوش، و چكمههاى بلندى در پا و سوارها بسيار بودند. چندين دسته بودند از آن جمله يك دسته سوار تركمن داشتند. همه به لباس خودشان و كلاههاى خودشان بودند. تركمن با آنكه الحال رعيت ارساند، تغيير لباس ندادهاند، اما خيلى ذليل و خوار هستند. هر ده نفرى [١١۴] يك صاحب منصب از روس دارند. شنيدم با زنهاى آنها در حضور آنها جمع مىشوند، و نمىتوانند حرفى بزنند.
به عمارتهاى شهر كه رسيديم، اول به اطاقهاى سربازى رسيديم. قدرى گذشته به چاه سرپوشيدهاى رسيديم كه مثل مناره بر روى او ساخته بودند. گفتند: اين چاهى است كه مدت زمانى مشغول كندن او هستند با ماشين كه به منبع آب برسند كه هرگز تمام شدن نداشته باشد، و آن وقت، آب مثل فواره مىجهد، و تا حال
هشتاد هزار مناط بلكه زيادتر خرج آن كردهاند و نرسيدهاند، و چهل هزار ديگر نيز تخمين كردهاند كه خرج كنند تا برسد.
و از آنجا به خانهها و خيابانها رسيديم. عجب عمارتهاى منقّح باشكوهى دارد. از طرف يمين و يسار راه به قدر ربع فرسخ باغها و درختها بود كه در همان باغها خانهها و اطاقهاشان بود. شهر قلعه ندارد. به قدر نيم فرسخ عجالتاً از قرار مذكور از ابتدا تا انتهايش مىباشد. ميدان وسيعى در وسط شهر دارد كه اطرافش همه دكاكين منقح پاكيزهاى است و خيابانهاى بسيار طويل عريضى دارد. به هرچند قدمى، باز خيابانى ديگر در طرف دست راست و چپ دارد و در تمامش دكانهاى بسيار منقّح در طرف راست و چپ هست. دكانها تماماً درِ بزرگ پهن شيشه كرده تا نصف دارد، و نهايت مواظبت را در جاروب كردن جلو آنها دارند، و اغلب آنها چوب بست خوبى به نحو مرغوبى در جلو دارد.
و هر خيابانى، جوى آب كوچك سنگى در راست و چپ دارد و خانههايشان اغلب اطاقهايى است كه پنجرهاى شيشه به بيرون به خيابانها دارد. دو سه تا كليسا دارد و يكى ديگر تازه بنا كردهاند و مسجد بسيار خوبى به وضع مرغوب مطلوبى بسيار بزرگ و تازه بنا كردهاند، مىسازند و نيمه تمام است. تركهايى كه در آنجا ساكنند توصيد كردهاند و اتفاقاً مىسازند، و امام جماعتى دارند كه آن هم ترك است. حمامهاى خوبى دارد. از آن جمله حمام بابىهاست. بسيار خوش پستا و خوشوضع. محض تماشا عصر با مشهدى جواد اصفهانى كه حال آنجا بقالى مىكند، رفتيم ديديم. خيلى پاكيزه بود و تعريف زياد داشت. منزل ما در آنجا در سراى حاجى محمدتقى ميلانى كه مىگويند شيخى بوده، بود. در يكى از حجرات فوقانى او كه درش رو به خيابان و بازار وا مىشد، منزل [١١۶] داشتيم. اين كاروانسرا در وسط ميدان واقع است. مىگويند كاروانسرايى از اين بهتر ندارد. حمام و آب آنبار هم در اين كاروانسرا هست. مىگويند هيجده سال است كه ابتداى به اين شهر كردهاند. سابقاً ابدا عمارتى نداشته، بيابان علف زارى بود. تركمنها در آنجا چادر و خانهها از نى داشتهاند و يونجه مىكِشتهاند، و از سر دو فرسخى آب آنها مىآمده. ارس [روسها] كه از آنها گرفت و آنها را رعيت كرد، آنجا شهر بنا كرد. حالا چهار رشته قنات دارد، و بعد از اين هم بناى حفر قنوات دارند و باز بناى عمارات مىكنند.
اما اهلش همه جورى هستند. سُنّى دارد، بابى زياد دارد. اثنىعشرى دارد. روسى كه جاى خود، همه هم مخلوط به هم هستند. ابداً پرهيز و اجتنابى از هم ندارند. زنهاى روس بىحفاظ و بىپرهيز، مثل مردها با مردها، مخلوطاند. مقدم بر شوهرهاى خود غالباً راه مىروند، و حاكم و مطاع آنها هستند. بيع و شراء بيشتر با آنهاست. هر كدام كه بيرون مىآيند، سگى هم همراه دارند. با سگها دست در بغلند. اگر زنى طالب مردى شد، او را با خود مىبرند، و شوهر نمىتواند حرفى بزند، بلكه اگر در اطاق، پهلوى زنش خوابيده باشد، تو نمىرود و متعرّض نمىتواند بشود. زاكانشان اين است. ابداً منعى و قبحى ندارد. مرد با زن با هم به حمام مىروند. كفرستان غريبى است.
نعمت هم از هر جهت بر آنها تمام است. همه اسباب راحت و آسايش از هر جهت براى آنها فراهم است. مثلا نانشان آرد هشترخان (1)است كه در عالم آرد از اين بهتر نمىشود، اما همه چيزشان گران است و پول هم فراوان است. گارى و درشكه متصل لاينقطع از صبح تا شام و از شام تا صبح، در همه خيابانها در رفت و آمد است. از صداى درشكه نمىشود خواب كرد. اسبهاى آهنى و چوبى هم بسيار است. ديدم يكى را كه سوار بود، بر يكى از آنها گويا از آهن يا فولاد بود، پاش را حركت تندى داد، دفعتاً از نظر غايب شد. تفاصيلش زياد است. ثمرى در ذكرش نيست جز تضييع كاغذ.
روى هم رفته باز بلاد خودمان از هر جهت به نظر من از تمام اين بلاد كفر با اين منقحى كه دارد، بهتر است. هرجا ايمان انسان و عبادت و طهارت انسان محفوظ باشد يك روزش مىآرزد به صد [١١٨] هزار روز كه در اين جور جاها باشد.
روز يكشنبه سيزدهم [شوال] را در عشقآباد لنگ كرديم. شب دوشنبه نزديك به صبح خورده خورده بنا كرد برف آمدن. صبح دو ساعت از روز برآمده حركت كرديم.
روز دوشنبه، چهاردهم [شوال] دو، بلكه متجاوز، از روز بر آمده، بنه و اسبابمان را
1) در اصل: هشت در خان!
بردند پايين پاى ماشين. خودمان هم سوار درشكه شده رفتيم پاى ماشين. اول در اطاق بزرگى همه حاجىها را جا دادند. خودشان هم در آن اطاق اسباب مأكول و شربشان حاضر بود. مشغول بودند. بعد هر نفرى را بليت دادند براى رفتن، و قدرى هم پاى ماشين معطل شديم. برف هم خورده مىآمد تا ساعت چهار در يكى از اطاقهاى ماشين كه ظاهراً از همه اطاقهايش پستتر بود، اما حُسنى كه داشت ارس و خارج مذهب توش نبود، قرار گرفتيم. سه سوت مىزنند. اول براى آماده شدن، دويم براى قرار گرفتن، سيوم براى راه افتادن، و سيومى را كه زد ديگر ابداً توقف نمىكند. اگر كسى نرسيده مىماند، و اگر بخواهد بيايد، بايد بليتش را بدهد به ماشين ديگرى و با او بيايد.
ماشين، بسيار خوب مركبى است. ديگر از اين مركب بهتر نمىشود. آدم در اطاق گرم روشنى نشسته. در وسطش بخارى دارد مىسوزد و درهايش بسته و بر ديوارش شيشه نصب است كه بيرون تا هرجا بخواهد نمايان است، و به نهايت سرعت مىرود. هر ساعتى پنج يا شش فرسخ مىرود. يك منزل حسابى طى مىكنند و حركت چندانى هم نمىدهد، و از باد و سرما و برف و بارش و گل هم محفوظ است. همه كار مىتوان كرد. چايى مىشود خورد. غليان مىتوان كشيد. خواب مىشود كرد. مطالعه مىشود كرد.
اول وقت وضو داشتم. همينكه سرمنزل قرار گرفت، قبله را معين كرده نماز كردم. بعد سماور را آتش كرده، طبخ چاى كردند. چاى خورديم وغليان متعدد كشيديم و يك جزو قرآن خواندم و شب هم به راحت تا سحر خوابيديم. ما با حملهدارها و حاجىهاى سبزوارى در يك اطاق بوديم. بسيار خوش گذشت.
در هر منزلى، آبادى معتبرى بود. ده دقيقه بعضى جاها بيشتر [١٢٠] وامىداشتند. آبگيرى مىكردند يا نفطگيرى مىكردند و راه مىافتادند. به جايى رسيديم خيلى عمارتهاى خوبى داشت. گفتند اينجا موصل است. به جايى رسيديم به مراتب عمارتها و آباديش بهتر و بيشتر بود. گفتند اينجا غزل ارباط [كذا] است. اينجا ماشين خيلى توقف كرد. يك ساعتى توقف كرد. نمىدانم چه كار داشتند. اين آبادىها تمامش منزل روسىها بود و خانههاى روسى داشت و بسيار پاك و پاكيزه و باسليقه ساخته بودند. غالباً طرف دست چپ راه وقت رفتن بود و در شب به هر
عمارتى كه مىرسيديم چراغ درش مىسوخت و در راهش چراغ بود و آدم ايستاده بود. اين بيابانها را گفتند منازل تركمن بود. حالا هم منزل دارند. بيشتر در خانههاى پيزرى و چادرها منزل دارند، و بيشتر خانهها و چادرهاشان در طرف دست راست ديده مىشد. و در طرف دست چپ وقت آمدن كوه بود و در طرف دست راست كوهى ديده نمىشد. گفتند اين كوه استرآباد است. آن طرف استرآباد و شاهرود است و با ايرانى است؛ و اين طرف سابقاً با تركمن بوده و حالا با روس است.
در حقيقت از آن راهى كه آمده بوديم روى به مشهد مقدس برمىگشتيم. صبح يك منزل به شهر نو (1)مانده رسيديم به درياى قلزم [مازندران] در طرف دست چپ ديده شد و در طرف دست راست كوه بود، و چند فرسخى از دامنه اين كوه و پاى اين دريا آمديم تا رسيديم به شهر نو. گفتند از عشقآباد چهل و پنج منزل راهست و ما يك شبانه روز كمتر آمديم.
روز سهشنبه پانزدهم ماه [شوال] دو ساعت تخميناً از روز برآمده رسيديم به شهر نو. اين شهر اول اذن ده بوده و حال خراب شده، و دو سالى است كه ارس، شهر جديدى آنجا بر پا كرده. اين شهر در دامنه كوه و لب درياى قلزم واقع است. مثل عشقآباد خيابانها و عمارتهاى خوب دارد، اما نه به آن زيادتى و مفصلى، نزديك به آن است. هوا خيلى سرد بود و باد جزئى هم مىآمد و هوا هم ابر بود. تا پايين آمديم و بارها را پايين آورديم، رفتيم به قهوهخانه كه چاى خورده قليان كشيديم، من تجديد وضو در همانجا كردم.
بعد آمديم پاى كشتى. قدرى به ظهر مانده سوار شديم در كشتى. بد كشتى بود. بار بنه زياد بار داشت و يك اطاق داشت، آن هم منزل روسىها بود. خن كشتى هم پر بود از كيسههاى پنبه. سبزوارىها تماماً در جلو كشتى پاى آن اطاق منزل گرفتند. ما هم رفتيم در عقب كشتى [١٢٢] منزل كرديم، روى كيسههاى پنبه. باز اينجا بالنسبه به صدر كشتى بهتر بود! ارسها [روسها] كمتر آمد و رفت مىكردند. حركت كشتى هم در آنجا كمتر بود. هركس گرفتار حملهدارها شود، بايد به همين
1) كراسنودسك يا تركمن باشى.
جور چيزها گرفتار شود، و حال آنكه وجهى كه از ما گرفتند و مكفى كردند وجه جاهاى مرغوب خوب بود.
خلاصه اول ظهر، قبله را در كشتى معين كرده، ايستاده نماز كرديم، و بعد يك جزو قرآن هم خواندم. هوا بد نبود. آفتاب شده بود. باد هم نمىآمد. دريا ساكن بود. كشتى به نرمى مىرفت. ميرزا رضا قورى را برد در قهوهخانه روسىها چاى دم كرد و آورد. چاى بسيار خوبى بود. صرف شد.
اول مغرب بلكه پيشتر، دريا بنا كرد متلاطم شدن . به نحوى كه بسيارى احوالشان به هم خورد و بنا كردند قى كردن. از آن جمله ميرزا رضا خيلى احوالش به هم خورد؛ اما حقير الحمدلله پر باكيم نبود الا آنكه نماز مغرب و عشا را نتوانستم ايستاده كنم. تا بلند مىشدم، سرم گيج مىرفت، و مىافتادم. اغلبى بلكه همه الا يك و دويى نماز مطلقاً نكردند، و شب را هيچكدام شام نخورديم. متصل تلاطم دريا زيادتر مىشد. قدرى تربت انداختم به دريا و خودم و ميرزا رضا هم خورديم. خيلى الحمدلله افاقه حاصل شد. تا قريب صبح همين طور خوابيده بوديم. درست نمىتوانستيم بنشينيم. چه جاى آنكه راست شويم. باد شديد بود و برف هم بعد از صبح بنا كرد آمدن. نماز شب را الحمدلله هر طور بود رو به سر كشتى كردم و نماز صبح را با نهايت سختى قبله را معين كرده رو به قبله كردم. قدرى از روز برآمده باد ساكن شد. تلاطم دريا رفع شد؛ اما برف تند مىآمد. دو سه ساعت از روز برآمده، آثار كشتىها و بادكوبه نمايان شد. بسيار بسيار خوشحال و شاكر شديم.
تخميناً قريب يك شبانه روز بر روى دريا بوديم. خيلى پدر سوختهها معطّل كردند ما را تا از كشتى بيرون آمديم و زمانى معطل شديم تا منزل گرفتيم، و در منزل قرار گرفتيم در سراى. . . (1)منزل كرديم. وقتى كه قرار گرفتيم، ساعت را ديديم، سه ساعت به غروب مانده بود. بسيار بسيار مشكل است سفر از اين راه كردن و جامه و بدن را بلكه مأكول و مشروب را پاك نگاه داشتن، به خصوص در كشتى، و به خصوص وقتى كه باران يا برف مىآيد. اگر نباشد مسأله آنكه آب قليل به ملاقات نجاسات نجس نمىشود، و [١٢۴] متنجس منجس نيست كه البته جز نجاست چيزى نيست، ولى من
1) در اصل سفيد
الحمدلله تا توانستم خود را از بركت ائمه هدى - عليهمالسّلام - حفظ كردم، مگر در كشتى كه احتمال كلى مىدهم كه پوستينم نجس شده باشد. چند تا از عملهجات كشتى در حالتى كه تر بود و دست آنها هم تر بود، دست بر آن گذاشتند و عجالتاً با او نماز نمىكنم.
روز چهارشنبه شانزدهم [شوال]، پيش از ظهر از كشتى بيرون آمده، وارد شهر بادكوبه شديم. بارها را بار گارى كردند و خودمان پياده آمديم. اول رفتيم به سراى حاجى آقا، اطاقى خوبى آنجا به دست نيامد. رفتيم به سراى ديگرى. حجرهاى در زاويه گرفتيم. زمينش فرش چوب بود. نصف بيشتر اطاق از كمر چوب بود. يعنى نصف اطاق را تخته پوش كرده بودند، مثل طاقچه وسيع بزرگى، گويا به جهت رطوبت زمين چون لب درياست، چنين مىكنند؛ چنانچه سقفهاى همه عمارتهاى بادكوبه نيز از چوب است يا از سنگ. به جهت آنكه چون لب دريا است، بارندگى زياد مىشود. سقف اين حجره ما هم چوب بود.
خلاصه ما با حملهدارها تماماً در آن اطاق منزل كرديم. چراغ لانپا [كذا] از خودشان آوردند. از هر نفر شبى يك عباسى روسى مىگيرند كه يك قران ما خورده زيادتر باشد. شب را نان و كبابى در آنجا گرفتيم كه نه نانش را مىشد بخورى و نه كبابش را. نان سنگگ نبود، نان يخه گرفتيم. اين قدر سخت بود، نانش كه مثل پوست گاو هرچه مىجويدى جويده نمىشد، و كبابش هم بسيار سفت بود. نانش با آنكه بسيار پاك و خوش رنگ است، ابداً طعم ندارد، بلكه طعم بدى مىدهد و بسيار دير جويده مىشود. بو هم ندارد. و نانهاى روسىاش هم همينطور، اما بسيار كلفت مىپزند. مثل يك نازبالش مىماند. با كارد پاره مىكنند، اما بسيار مغز پخته است. نمىدانم آردش چطور است كه اينقدر نانش سفت و سخت مىشود.
سبزيجات خوب آنجا پيدا مىشود. همه جور متاعى كه در عالم است، آنجا مىگويند هست، اما همه گران حتى همان سبزيجاتش هم گران است. مثلاً ميرزا رضا يكدانه ترب گرفته بود به دو كپك كه هر كپكى يك شاهى ماست و چند دانه
تربچه گرفته بود. آن هم به دو كپك. نانش گيروانكه (1)يك عباسى ما بود كه يك من شاه، سه هزار و يك عباسى ما مىشود. ماست، گيروانكه نيم قران بود. گوشتگيروانكه سيزده شاهى. پنير گيروانكه نهصد دينار. زغالگيروانكه سه شاهى. قند يك من شاه چهارده هزار. تُتن سيگار بسته دانه نيم شاهى.
اينها همه به پول ما بود. نوعاً در همه بلاد روسيه كه ما ديديم نرخ اجناس از اين قبيل است. پولشان مناتى پنج هزار ماست كه هر مناتى پنج عباسى خودشان است، و هر عباسى چهار شاهى خودشان است، و هر شاهى پنج كپك است، و هر كپكى يك شاهى ما است. پنج هزار مىدهيم، يك منات مىدهند، و يك منات، يك قران خودشان است كه پنج هزار ما يك هزار آنهاست.
خلاصه بادكوبه شهر بسيار عظيم معتبرى است. از آن هفده يا هيجده شهرى است كه روس از ايرانى گرفته، قلعه قديمش حالا هست. بسيار قلعه محكم عظيمى است. همهاش از سنگ است، عمارتهاى بسيار عالى منقحى در اين شهر بنا كردهاند. روسىها كنايس متعددى دارد كه همهاش در نهايت علو و رفعت و صفاست. به خصوص يك كنيسه اعظمش كه انسان حيران مىشود از مشاهده آن. [١٢۶] به خصوص رفتم پاى آن از بيرون ملاحظه كردم، حيران شدم. همهاش از سر تا پا از سنگ تراشيده است. مثل آجر تراشيدهاند و گل و بته از آن در آوردهاند. همه كنايسش اين طور از سنگ تراشيده است. همه عماراتش چنين است، مگر بعضى كه از چوب است و روى سقفش تنگه آهن يا حلبى است. خيابانها، بازارها بسيار دارد. دكانهايش به شمار نمىآيد. همه در نهايت صفا و منقّحى. زمينهايش در وسط قلوه سنگ است، و در دو طرف راه، قير را با ثقل نفط و بعضى چيزهاى ديگر با هم مخلوط كردهاند، و اندود كردهاند، از سنگ سختتر است. بارش مىآيد، گل نمىشود. متصل هم جاروب مىكنند در خيابانها، و اغلب دكاكين از سر شب تا صبح چراغ مىسوزند. چراغ برقى هم دارد. خانهها همه پنجرهاى شيشه، درهاى شيشه يكپارچه بيرون راه دارد.
نمىشود گفت و نوشت كه چه كردهاند. بسيار شهر بزرگ آبادى است. آدم بىاطلاع زود گم مىشود. و اغلب خانههايش در سر كوه و در دامنه كوه است. لب
1) واحد وزن معادل ٣٧۵ گرم.
دريا هم عمارت خيلى دارد، بلكه قدرى از دريا را خشك كردهاند و عمارت كردهاند. معدن نفط در آنجا است. متصل لايزال نفط در پيتهاى (1)بزرگى كه به اندازه پنج خروار تخميناً نفط مىگيرد، مىكنند و بار ماشين مىكنند و به اين طرف و آن طرف مىبرند. بسا ماشينى كه پنجاه يا شصت از اين خمرههاى نفط بار داشت، و مىآمد و مىرفت. آن هم نه يك ماشين، پنج تا ده تا، زيادتر كمتر متصل در آمد و رفت است. پر مىبرند و خالى پس مىآورند. عشقآباد و شهر نو، پيش بادكوبه، با آن صفا، چيزى نيست.
روز پنجشنبه، هفدهم [شوال] را تا بعد از ظهر در بادكوبه بوديم. برف تند مىآمد. در حقيقت از عشقآباد كه بيرون آمديم تا بادكوبه تا باطوم، هر روز را برف داشتيم. انقطاع پيدا نكرد؛ اما پر نمىماند. زودآب مىشد، مگر در بيابانهايى كه از بادكوبه به باطوم آمديم كه بعضى جاها به قدر يك زرع نيم زرع برف داشت. نماز ظهر و عصر را كرديم و اسبابمان را جمع كرديم و در گارى گذاشته، خودمان هم سوار كالسكه بسيار خوبى شديم، رفتيم پاى ماشين بادكوبه.
در جادهها راه آهن، به جهت رفت و آمد كالسكه و درشكه دارد، متصل لايزال از صبح تا شام و از شام تا صبح كالسكه و درشكه در رفت و آمد است. انقطاع پيدا نمىكند. همه رفتيم در اطاق ماشين جمع شديم، بعد از مدتى از پلههايى كه در آن بود بالا رفتيم. در اطاق بالايى جمع شديم. يك ساعت و نيم بلكه كمتر به غروب مانده رفتيم توى ماشين. اين دفعه در اطاق بسيار خوب منقحى منزل داشتيم. دخلى به اطاق ماشين پيش نداشت، اما چه فايده كه [١٢٨] روسىها متصل در رفت و آمد بودند. كرايه اين ماشين هر نفرى هفت منات و دو عباسى روسى بود. چنانچه كرايه ماشين عشقآباد هر نفرى پنج منات و دو عباسى روسى بود، و كرايه كشتى از شهر نو تا بادكوبه هر نفرى دو منات و كرايه گارى از مشهد تا عشقآباد هر نفرى پانزده هزار.
1) در اصل: پى پهاى.
اين ماشين از ماشين پيش خيلى تندتر مىرفت. به روايتى گفتند از بادكوبه تا باطوم شصت منزل است و به روايتى كمتر. على اىّ حال اين مسافت دور و دراز را كه اگر كسى بخواهد با مال سوارى بيايد، دو ماه يا يك ماه و نيم بايد بيايد، ما در عرض سى يا سى و يك ساعت آمديم.
تخميناً يك به غروب مانده سوار شديم و شب را با روز بالتمام رفتيم و شب بعد را تا ساعت چهار مىرفتيم. ساعت چهار رسيديم به باطوم. سر هر منزلى به قدر پنج دقيقه يا ده دقيقه بيشتر توقف نمىكرد، مگر در تفليس كه تخميناً نيم ساعتى توقف كرد.
در عرض راه به چند شهر معروف معتبر رسيديم. اول به گنجه. بسيار شهر آباد خوش عمارت معتبرى بود. دويم به تفليس. اين شهر از بادكوبه هم مىگويند بزرگتر و آبادتر و معتبرتر است، و جمعيت آن زيادتر است. ما كه وارد در آن نشديم، همانقدرى كه از آن از روى ماشين ديديم، خيلى نقل داشت. مدت زمانى ماشين مىآمد و عمارتهاى شهر به انتها نرسيده بود. زياد از اندازه باصفا و بزرگ بود و عمارتهاى مرتفع عالى داشت، و مىگويند در وسط شهر حمامى يا حمامهايى دارد كه آبش را نبايد دستى گرم كنند. آبش از چشمه گرمى است كه حاجت به آتش كردن ندارد و از اهل اسلام و تشيع بسيار در آن هستند، و كسب و تجارت مىكنند.
و همچنين به دو سه شهر ديگر خيلى معتبر گذشتيم كه سر راه ماشين بود، اما شهرهايى كه در راه نيست و قدرى مسافت دارد تا راه، يعنى يك فرسخى يا زيادتر يا كمتر بسيار است. از آن جمله شكى (1)و شيروان و غير آنها. گفتند اين دو شهر هم در راه است، اما يك فرسخى دور است از راه. اما آباديها و قريههايى كه به آنها گذشتيم از شمار بيرون بود، و همه هم معتبر و خوش عمارت و باصفا. يكى از يكى بهتر. به هر كدام مىرسيديم مىگفتيم از اين بهتر نمىشود. به ديگرى مىرسيديم، مىديديم به مراتب از پيشترى بهتر است.
مختصر اين مسافت بعيده، آبادى از آبادى قطع نمىشد. يا در طرف دست راست
1) در اصل: شكه.
يا در طرف دست چپ يا در هر دو طرف يا سر راه يا قدرى دورتر يا سر كوه يا كمركوه يا پايين كوه يا باغات بود و يا جنگلستان بود.
از تفليس دو فرسخى كه دور شديم، همينطور جنگلستان درختان بود. تا باطوم يا نزديكى باطوم كوهها را [١٣٠] از طرف دست راست و دست چپ ملاحظه مىكردى. از سر كوه تا پايين تمامش غرق درختهاى بسيار كهن و درختهاى كوچك بود، و در بيابان درخت پشت درخت، مثل جنات الفاف (1)كه خدا در قرآن فرموده بود. به گمانم به قدر ده بيست منزل چنين بود، خيلى از جاها هم با برف و سردى هوا، سبز و خرم بود. نمىدانم اينجاها بهارش چگونه خواهد بود، جلّ الخالق كه اين طور ساخته و صنعت كرده. من هر چه اين جورها مىديدم ملتفت بزرگى صانعش مىشدم كه اين طور صنعت كرده، حيف آنكه اينجاها به دست كفار افتاده.
گفتند اين هفده شهرى كه ارس [روسيه] از ايرانى گرفته، در همين راههاست تا برويم به اسلامبول، يا بيشترش در اين راهها است. رودخانههاى متعدد و بسيار در اين راه ديده مىشد. از آن جمله رودخانه بزرگى در نزديكهاى باطوم ديده شد. كوهها در دو طرف راه، گاهى به هم نزديك مىشد. در نهايت نزديكى گاهى دور مىشد. چهار جا رسيديم به جايى كه ماشين در زير كوه رفت. كوه را سوراخ كردهاند به اندازهاى كه ماشين به وسعت بگذرد، و اين طرف و آن طرف سوراخ با قدرى از خود سوراخ را با سنگهاى تراشيده دستى ساختهاند. سوراخ اولى خيلى مسافت داشت. تخميناً يك ساعتى در توى آن بوديم. پيش از آنكه وارد شويم، آمدند عملهجات ماشين، چراغهاى ماشين را روشن كردند. بعد داخل شديم. با آنكه چراغ بود باز خيلى تاريك بود و از شدّت سرعت ماشين و احداث باد چند دفعه چراغها خاموش شد، و روشن كردند تا وقتى كه خارج شديم. اما سوراخهاى بعد چندان مسافتى نداشت و طولى نكشيد تا مىرفت به اندك فاصله بيرون مىشد. از اين جهت چراغى روشن نكردند. غريب راهى بود و غريب زحمتى كشيدهاند و خرجى كردهاند.
راهها با اين مسافت مثل چهار بازار بود. متصل ماشينهاى بارى و غير بارى در رفت و آمد بود و آبادىها و مردم پىدرپى بودند، و هرچند قدمى چراغ نصب بود كه
1) نبأ: ١۶: و جنات الفافا.
شب همه را مىگيرانند، و سر هر فرسخى، اطاقى محقر از چوب و سنگ بود كه گويا به جهت اسباب ماشين يا مستحفطين آن درست كرده بودند، و از طرف دست راست و چپ تيرهاى تلگراف در نهايت پاكيزگى و منقّحى از چدن يا چوب يا غير آن بود. سيمهاى يك طرف را كسى از راه بادكوبه كه بيرون آمديم، شمرد. هشتاد و پنج سيم بود.
در راه چند جا گله خوك ديديم كه چرا مىكردند با گوسفندها. در آبادىها هم بسيار ديده مىشد. عمارتهاى تمام اين شهرها و دهات تا باطوم و خود باطوم يا از سنگ تراشيده است يا از چوب؛ و سقفها [١٣٢] يا سنگ است يا چوب، و بر روى آن تنگه آهن زمينهاى آنجا از چوب است. زمينهاى همه آبادىها يا قلوه سنگ است يا ريگ است يا با قير و ثقل نفط اندود كردهاند.
روز جمعه هيجدهم [شوال] را در راه باطوم بوديم. در ماشين باطوم هم چايى خورديم و هم قليان متعدد كشيديم. حملهدارها صبح يك منات دادند و سماور آتش كردند، و همچنين عصر؛ اما ما عصر چاى نخورديم. وقتى وارد باطوم شديم، همان ساعت چهار، طبخ چاى كرديم.
روز شنبه نوزدهم [شوال] در باطوم بوديم. در قهوهخانه حاجى رضا نام. ما و حملهدارها و تمام حاجىهاى ديگر با جمعى از اتراك كه آنها هم اراده حج داشتند منزل داشتيم. تا ماشين در دم اطاق ماشين قرار گرفت. حمالها آمدند در ماشين و اسباب را برداشتند آوردند. در آنجا قهوهخانه بزرگ خوبى بود، جاى همه شد؛ اما از زيادتى جمعيت و آمد و رفت مردم خارج، پر خوش نگذشت.
خيلى شاكر بوديم كه با اهل اسلام بوديم و صداى نمازى مىشنيديم. از هيچ چيز اين بلاد كفر با آن صفا و عمارتهاى خوب خوشم نيامد؛ حتى گويا خدا طعم و رايحه را از مأكولات آنجاها برداشته، دل مىگيرد و نهايت ملالت را پيدا مىكند. والله يك ده كورهاى كه چهار نفر مؤمن در آنجا باشد، و مطعوم نان جو و نمك باشد، به مراتب بهتر است از اين شهرهاى آباد و نعمتهاى فراوان و خوب.
باطوم را مىگويند از جمله شهرهاى عثمانى است كه بدست ارس افتاده و الان
هم از عثمانىها در آن بسيارند و مساجد متعدده دارند و نماز جماعتى دارند. اين شهر هم خوب شهرى است. عمارتهاى خوب و جاهاى خوب در آن پيدا مىشود، اما خيلى پستتراست از عشقآباد و بادكوبه و تفليس. آنها دخلى به اين ندارد.
نوعاً اين شهرها و قريهها قلعه ندارد. خانهها ديوار بلند دور تا دور ندارد يا اطاقهايى است كه در و پنجره از شيشه رو به بيرون دارد يا آنكه در جلو صحن وسعهاى دارد كه دورش حظيرهاى از چوب يا از آهن كشيدهاند و كوچهها و خيابانهايش در نهايت وسعت است. باطوم هم به همينطور است. جلو خانهها حظيرهاى دارد، يا آنكه ندارد باغ و باغچهاش هم همينطور حظيرهاى دور تا دورش دارد و عمارتها يا از سنگ يا از چوب.
راهآهن به جهت رفتن ماشين، و راه آهن به جهت رفتن كالسكه (1)و درشكه در وسط شهر دارد و در دو طرف راهآهن حظيره از چوب و آهن دارد. سيم تلگراف در راست و چپ راه وسط شهر دارد. به فاصله چند قدمى، چراغ نصب است. فندق درشت و انجير آنجا خيلى ديده مىشود. قدرى خريديم. گفتند فندقش را از دريزن (2)مىآورند.
روز يكشنبه بيستم [شوال] هم در باطوم متوقف بوديم. در همان قهوهخانه حاجى رضا. كشتى كه برود به سمت اسلامبول، نيامده بود. گفتند: هفتهاى دو دفعه كشتى از اينجا به اسلامبول مىرود، و شبى كه [١٣۴] وارد شديم عصرش كشتى رفته و بايد بود تا موعد ديگرش بيايد. آن وقت اگر خدا خواسته برويم.
پيش از ظهر بعد از ناهار از قهوهخانه بيرون آمدم تنها كه تماشايى از بازار و عمارات باطوم نمايم. چون شب شنبه و روز شنبه تمامش را برف مىآمد نمىشد، بيرون برويم. اما روز يكشنبه واگذاشت، مىشد حركتى بكنى؛ ولى هوا ابر بود. گاهى جزئى آفتابى مىشد. چند تا از خيابانهايش را تا نصف ديدم. حوصلهام وفا نكرد زياد بروم. چندان صفايى نداشت. از جمله چيزهايى كه ديدم چند تا خوك ديدم كه مثل سگ توى كوچه و بازارشان داشت راه مىرفت و گاهى يك چيزى از روى زمين مىخورد، و در توى خانههاشان هم ديده شد كه داشت مثل سگ راه
مىرفت و چيزى مىخورد. خانههاشان از بيرون پيدا است؛ چرا كه ديوارى ندارد و چنانچه ذكر شد حظيره از چوب يا آهن دارد.
گفتند تجار ايرانى در اينجا خيلى هستند كه كسب و تجارت مىكنند. نخل خرما كه كوچك بود و بار نمىداد، چند تا ديدم. در آن سماور مفضض (1)تركىِ تركى در آن بسيار است. حاجى محمد تقى و حاجى فنيخ هر كدام يك دانه خريدند به هفت تومان. خيلى خوب چيزى بود. مال كمين نوعاً اينجا فراوان است! .
امروز كه روز دوشنبه بيست و يكم [شوال] است، نيز در باطوم بوديم. منتظر آمدن كشتى هستيم. متصل حاج زياد مىشوند، و هر شبى و هر روزى جمعى مىآيند. قهوهخانه ما ديگر جايى ندارد، در قهوهخانههاى ديگر مىروند. مىگويند يك كشتى فردا كه سهشنبه است مىآيد و روز چهارشنبه مىرود و كشتى ديگر روز چهارشنبه مىآيد و پنجشنبه مىرود. اين حاجىهايى كه جمع شدهاند بعضى از اهل سبزوار و دهات سبزوارند، و بعضى از اهل نيشابور و دهات آن، و بعضى تركند، مردمان مقدّسى هستند، و بعضى از اهل مازندراناند. تركها اظهار وثوقى به حقير مىكنند. متصل مىآيند مسأله مىپرسند از مناسك حج و غيرها سؤال مىكنند. مىخواهند نماز جماعت كنند، من قبول نكردهام.
اينجا گاوميش خيلى فراوان است كه به عرادههاى بارى بستهاند. شنيدم نعلشان هم مىكنند و همچنين گاوها را نعل مىكنند. امروز تمامش ابر بود و الان كه تخميناً دو به غروب داريم، باران شديدى گرفته. اينجاها چون لب درياست گويا غالباً ابر باشد و برف يا باران بيايد. اينجا جرأت نمىكنيم حمام برويم. به جهت آنكه مىگويند ارس و مسلمانش مخلوط به هماند، و همه در يك حمام مىروند. خيال داريم كه اگر خدا بخواهد اسلامبول حمام برويم. اما مشكل به عيد نوروز برسم. زياد از اندازه چرك شدهايم. از ارض اقدس تا اينجا ديگر به حمام نرفتهايم. نزديك است از زيادتى چرك و كثافت ناخوش شويم. الان مشغول چاى خوردن هستيم. چند نفر از حملهدارها هم نزد ما هستند. زياد دلتنگم از توقف در اين خراب شده. خدا بزودى خلاصى مرحمت فرمايد.
1) آب نقره داده شده.
از بس حاجىها روغن داغ كردند و روى چيزشان دادند سر ما را درد [١٣۶] آوردند. ديشب ميرزا رضا چلو و كوكوى سيبزمينى پخته بود. بسيار خوب شده بود. قدرى زياد آمد، براى صبح گذاشتيم و به همان امروزه اكتفا كرديم. امشب را خيال داريم ماست و حلواى ارده بگيريم. مىگويند حلوا ارده بسيار بسيار خوبى دارد كه هيچ جا پيدا نمىشود. از دريزن [ \ طرابوزان] مىآورند.
امروز هيچ بيرون نرفتم از افسردگى و بىميلى به ملاقات اين خارج مذهبها، و از جهت گل و باران. اين حاجىهايى كه با ما هستند از حملهدار و غيره مبالات و پرهيزى از نجاسات ندارند، و اغلب با تيمم نماز مىكنند. آن هم نه تيمم بر روى خاك، دست روى فرش و نمد مىزنند، و تيمم مىكنند. همهاش هم مشغول چاى خوردن و غذا خوردن و حرف ياوه و بيهوده زدن هستند. خدا ما را از فضل و كرمش حفظ فرمايد. چقدر طالبم كه خدا به بركت ائمه هدى - عليهمالسّلام - منت گذارد بر سر اين ناچيز كه مناسك حج را و زيارت مشاهد مشرفه را به طور رضاى خودش و بر نهج شرع انور نصيب و روزى ما فرمايد و معاودت به اوطان مألوفه خود و اخوان و آقايان خود بدهد. بالنبى و آله الاطهار عليهم صلوات الله فى جميع الاكوار و الادوار.
روز سه شنبه بيست و دويم [شوال] كه امروز باشد، نيز در باطوم هستيم. يك كشتى ديروز آمد. يكى امروز. ديروزى فردا مىگويند مىرود. ان شاءالله اگر عائقى رو ندهد، فردا روانه اسلامبول هستيم. امروز بسيار روز بدى بود. از ديشب تا به حال لايزال برف يا تگرگ يا باران مىآيد، و باد شديد هم مىآيد. تخميناً يك به غروب مانده است و هيچ هوا وا نشده و ساكن نشده. انسان وحشت مىكند. من كه نتوانستم پا بيرون بگذارم، اما ميرزا رضا ناچار به جهت خريد مايحتاج چند دفعه بيرون رفته. در حقيقت از مشهد مقدس كه بيرون آمديم تا حال كه بيست روز مىشود لاينقطع ابر بود و برف مىآمده، مگر كمى كه آرام گرفته. بعضى از اهالى اينجا مىگفتند تا به حال ما چنين هوايى در اينجا نديدهايم. روى هم رفته از اين راه به ما خوش نگذشت. اينها همه يك طرف، مخالطه با خارج مذهب يك طرف. من كه تجويز نمىكنم بر احدى كه دين خود را بخواهد كه از اين طرف بيايد، مگر كسى كه بتواند خود را نگاه دارد و پرهيز از نجاست بكند، و حفظ نماز و عبادت خود بنمايد. اين هم بسيار مشكل است.
حملهدارها رفتند لب دريا گفتگو كردند. كرايه كشتى هر نفرى نه منات است. وجه تذكره از ايرانى و عثمانى هر نفرى سه منات و دو عباسى روسى مىباشد. بنابر آنچه گفتند كرايه قهوهخانه هر شبى يك هزار خودمان است. خدا كند كه اين اوقاتى كه مبتلى به كشتى هستيم، باد و برف و باران نباشد. خيلى وحشت دارم مگر آنكه به بركت حضرت رضا - سلام الله عليه - بر [١٣٨] اين ضعفاى ناچيز رحم كند. اما گل و برف و بارش براى روسىها و هركس به وضع آنهاست صدمه ندارد. باكشان نيست. تمامشان از مرد و زن و بزرگ و كوچك چكمههاى بلند در پا دارند، و چتر بر روى سر و پالتوهاى بَرَك و ماهوت و غير ذلك در بر، و غالباً سواره در درشكه و كالسكه هستند، و متّصل در آمد و رفتند با روزى كه هوا است و آفتاب است آمد و رفتشان به كوچه و بازار فرق ندارد. همهشان به جهت خريد نان و گوشت و غير ذلك، يا زنيبل در دست دارند يا دستمالهاى بسيار پاكيزه و غالباً سگشان همراهاشان. و شنيدم بعضى زنبيل را مىاندازند سر سگشان، مىرود دكان قصابى گوشت مىگيرد. غالب گوشت گاو مىخورند. دكانها پر است از لاشههاى گوشت گاو، كله و پاچهاش را هم موهايش را زايل كرده، مىخورند.
باغچه بزرگى نزديك قهوهخانه ما است. گويا باغچه اطاق ماشين است. حظيره در اطراف خود دارد. از چوب رنگ كرده با اين سردى هوا و برف، تمامش سبز و خرّم است. نخلهاى كوچك دارد. درخت سرو دارد. بعضى درختها گل هم دارد كه همه سبز است و گل دارد. ندانستم چه گلى است.
امروز كه روز چهارشنبه بيست و سيوم [شوال] است يك ساعت تخميناً از آفتاب برآمده گارى آوردند، پاى قهوهخانه. بنه و اسباب را بار كرده و خودمان پياده آمديم لب دريا. در كشتى دستى (1)قرار گرفتيم تا كشتى اصلِ كارى كه بايد سوار شويم. بارهاى او را فرود آوردند و بارگيرى تازه كنند، بعد برويم در آن و به اعان الله و حسن توفيقه روانه اسلامبول بشويم به جهت تشرف به بيتالله الحرام و زيارت مدينه منوره و ساير مشاهد مشرفه.
تا حال كه سه ساعت به غروب مانده است در اين كشتى دستى هستيم و هنوز
1) كشتى يا قايق كوچكى كه فاصله ميان محل استقرار كشتى بزرگ با ساحل را طى مىكند.
كشتى سواريمان نزديك ما نيامده. تازه از چاى خوردن فارغ شدهايم. از جمله اشخاصى كه تازه با ما در باطوم آشنا شدهاند و اظهار دوستى مىكنند و الان با حقير در كشتى نشسته و با هم صحبت مىكنيم، حاجى محمد ميلانى ترك است كه تا حال قريب چهل سال است ساكن دليجان است كه قصبهاى است بسيار باصفا و خوش عمارت در راه مابين بادكوبه و باطوم، پاى راهآهن كه از آنجا آمديم. آدم خوب مقدسى است توى حاجىها. او اهتمامى در طهارت و نماز دارد و جوياى مسائل خود است. و از آن جمله پسرش حاجى عباس است. و از آن جمله شخصى است از اهل بادكوبه و از آن جمله دو نفرى از اهل تبريز. عجالتاً كه جمعيت كشتى زياد است. خدا حفظ كند ما را از شر آنها و نصيب كند به ما خير آنها را.
امروز كه روز پنجشنبه بيست و چهارم [شوال] است، دو و ربع به غروب مانده [١۴٠] است كه بر روى كشتى روسى قرار داريم. در برابر دروبيزن [طرابوزان] لنگر انداخته و ما در سطح كشتى، بر روى صندوقهاى سيب، فرش پهن كرده، با ميرزا رضا و جمعى ديگر نشسته، چاى مىخوريم، و منقل آهنى در برابر گذاشته ميرزا رضا دم پختى مىپزد و دو چرخ آهنى كه طناب هر يك از زنجيرهاى بسيار گران است، خودش در گردش است. بار از كشتى بيرون مىدهد براى دروبيزن. يكى در طرف يمين و ديگرى در طرف يسار و طرادههاى كوچك اين طرف و آن طرف است و بارها را بر آنها حمل مىكنند. تخميناً به قدر يك ميدان كمتر به دروبيزن هست، هر نفرى يك قروش مىگيرند و هركه بخواهد او را با طراده، به شهر مىبرند. ما كه اقبال نكرديم برويم. شهر بسيار آباد و باصفايى است. همه عمارتهاش در دامنه كوه و روى كوه واقع است. بعضى سفيد و بعضى قرمز رنگ و بعضى زرد و بعضى آبى رنگ است. و درختهاى سرو بلند زياد در آن ديده مىشود. كسبه ريختهاند توى كشتى و نان و پرتقال و تخم مرغ و خروس و انجير و فندق بسيار خوب مىفروشند. گويا فندق و پرتقال از خودش به عمل مىآيد. سيب درشت سبز و قرمز رنگ كه ترش مزه است
هم از آنجا آوردهاند، مىفروشند. فندق را بيست و پنجى (1)دوازده پول ما مىفروشند. كوهى كه در آن، عمارتها واقع است خوب سبز و خرّم است. قبل از اين شهر، اول رسيديم به شهرىكه او را ريزه مىگفتند. آن هم خيلى معمور و بزرگ و پر آبادى بود. اين شهرها هم متعلق به عثمانى است و كسبهاش غالباً عثمانى هستند. باز اينها كه به ظاهر شرع پاك هستند، اما از نماز كردن ما دست واز [ \ باز] و با مهر بسيار به خشم مىآيند. مهر را توى دست نگاه داشتيم و نماز كرديم.
اهل كشتى غير از حاجىها روسى و عثمانى هستند. جمعيت كشتى هم بسيار است. ديگر جا نيست. ديشب تخميناً چهار از شب گذشته، بل متجاوز در كشتى قرار گرفتيم و از شهر باطوم حركت كرديم. زياد از بدرفتارى عملهجات و ازدحام مردم اولاً بد گذشت. خدا نصيب مؤمنى نكند كه از اين راه سفر كند. بعضى از ارامنه با زنهاشان با حاجىها نشستهاند. مىگويند اينها اراده بيتالمقدس را دارند. اين كشتى خيلى آرام و خوب آمد. تا اينجا دريا هم ساكن و آرام است. دخلى به درياى قلزم ندارد. تا اينجا كه الحمدلله بسيار خوب بود، تا بعد از اين خدا چه خواسته باشد. كشتى با آن سرعتى كه مىرود آدم ابداً نمىفهمد كه راه مىرود. از ريزه تا اينجا همه جا كوهى در طرف دريا ديده مىشود كه بعضى جاها آثار آبادى هم از آن نمايان است. در ريزه پرتقال خريديم پنجاه دانه به نيم قران، اما خوب چيزهايى نبود. بسيار كم آب بود. گول خورديم. هوا دو روز است الحمدلله بد نيست. بارندگى نيست. سرما هم چندانى نيست. اما ابر بود و گاهى آفتاب مىشد. الان از بار به پايين دادن فارغ شدند، مىخواهند بار بالا آورند. [١۴٢]
امروز كه روز جمعه بيست و پنجم [شوال] است، دو به غروب مانده است كه ما در همان جاى ديروز بر روى كشتى قرار داريم، در برابر شهر اردو كه يكى از شهرهاى رومى است لنگر انداخته بار بالا مىآورند. بار زيادى پاى كشتى آوردهاند. گفتند بيشتر بارها فندق و زرت [كذا] است. چهار كيسه وقتى مىخواستند بالا
1) پنج سير.
بياورند در آب افتاد، دفعتاً بيرون آوردند، خيلى تعحب است. اين چرخ اگر هزار من بار بخواهند بالا آورند، به سهولت بالا مىآورند، همان زنجيرش را مىگويند صد خروار است. آنكه پشت چرخ ايستاده، قطعه آهنى از چرخ بدست دارد، اندك حركتى مىدهد، اين چرخ به اين عظيمى به گردش مىآيد، و هر قدر بار باشد به آسانى بالا مىبرد و بعد پايين آمده، در خن كشتى قرار مىگيرد. به قدر صد و پنجاه گوسفند روز گذشته به همين طور بالا آوردهاند و درخن جا دادهاند. زبان بستهها روى هم خوابيدهاند و آب و علف هم به آنها نمىدهند، شكمهاشان به پشت چسبيده است.
امروز از صبح تا حال هوا ابر بود و خالى نيست از استعداد بارندگى. خدا رحم كند به ما. اگر ببارد خدا نخواسته جا نخواهيم داشت، بسيار بد مىگذرد.
اردو شهر عظيم معمور معتبرى است. اين كوهى كه از طرف دست چپ كشيده است، از پشت سر تا به طرف دست راست، اين طورى كه حقير نشسته، همهاش عمارتها و باغها و درختهاى اين شهر است. عمارتها در پاى اين كوه و اواسط اين كوه واقع است و كمى در بالاى آن بسيار عمارتهاى باشكوهى دارد. بيشترش سفيد رنگ است و سقفش سرخ رنگ.
شبِ گذشته كه قدرى پاى دروبيزن (1)متوقف بوديم، در تمام عمارتها چراغ روشن بود. شكوه غريبى داشت. اين شهرها كه در پاى دريا واقع است، بسيار بسيار باصفا و با شكوه است. تابستان بسيار خوبى دارد. اهلش غالباً جوانهاى قوى بلند قد خوش لباسى هستند. همهشان از اين كلاههاى قرمز رنگ منگولهدار كه فين عربيش گويند، بر سر دارند و شلوارهاى تنگ در پا و پالتوهاى كوتاه در بر. بازار كسبه اردو در كشتى آمده، نان و گوشت و مرغ و خروس و اردك و تخم پخته و پرتقال و گلابى آورده، مىفروشند. خواستيم نان بخريم دانهاى نيم قران خودمان مىگفتند. تخميناً يكدانه نانش به قدر بيست و پنج (2)ما بود، بلكه قدرى زيادتر. اهل كشتى هر جا وا مىدارند، زياد مىشوند. نمىدانم اينها كجا سرخواهند برد.
صبح سر آفتاب رسيديم به شهرى ديگر كه آن را گرسانش مىگويند. صحيحش را نمىدانم چه چيز است. آن هم شهر بزرگ آبادى بود. گفتند بيشتر اين شهرها در پشت كوه واقع است، و اين قدرى كه از آنها ديده مىشود، بعضى از آنهاست. از اين شهر يا شهر بعد كه ان شاالله از آن خواهيم گذشت، مىگويند از خشكى بيست و پنج روز راه است تا بغداد و العلم عندالله.
امروز كه روز شنبه بيست و ششم [شوال] است. باز در كشتى هستيم، اما نه در جاى ديروز و پريروز، بلكه در زير سقف در نزد حضرات اتراك. در منزل آنها از صبح تا حال هستيم. به جهت آنكه از ديشب تا حال باد و بارش مىآمد، نمىشد بيرون سر ببرى. ديشب پرده بر روى سطح كشيده بودند، يك طورى بيرون سر برديم، اما روز پرده را وا كردند و كشتى را در برابر صمصام [سامسون] كه شهر بزرگ آبادى است از عثمانى، نگاه داشتند، به جهت بار دادن و بار بالا آوردن. اول آفتاب نگاه داشتند [١۴۴] و يك ساعت به غروب مانده راه انداختند. الان كه نيم ساعت به غروب داريم، دارد راه مىرود و به نهايت سرعت مىرود. آب هم از شدت باد و از سرعت كشتى موجهاى عظيم بر مىدارد؛ ولى الحمدلله كشتى هيچ تلاطمى ندارد. نهايت آرامى را دارد. بسيار خوب كشتى است و دريا هم خوب دريايى است. دخلى به كشتى پيش و درياى پيش ندارد.
گفتند اگر اين كشتى را اين همه نگاه نداشته بودند، چهل و پنج ساعت از باطوم به اسلامبول مىرفت. از اين نگاه داشتن و بار گرفتن خيلى صدمه به حاجىهاى بيچاره زدند. آدم دلش به احوال آنها مىسوزد. متصل بايد بارهاى خود را به دوش بكشند و اين طرف و آن طرف ببرند و ذلت از اين ملعونها ببينند. باز ما الحمدلله از بركات حضرت رضا - عليهالسّلام - از همه آنها بالنسبه بهتر بوديم. خدا بعدش را هم حفظ كند.
اين تركها مردمان خوبى هستند، به خصوص حاجى محمد. اگر آنها نبودند ما امروز و امشب جا نداشتيم و اوقات نداشتيم. امروز بيشتر صحبتهاى دينى و علمى با آنها مىداشتيم. خوب است مرا مشغول داشتند. آب بالفعل موجهاى گران دارد، ولى الحمدلله ما آرام هستيم و كشتى به آرامى و نهايت تندى مىرود. تا حال آنچه
در اين دريا ديدهايم، ماهىهاى بزرگى بوده كه به قدر يك بره بودهاند. بزرگتر من نديدهام، اما بعضى گفتند به قدر يك شتر هم ما ديدهايم.
امروز كه روز يكشنبه بيست و هفتم [شوال] و شب عيد نوروز [٣٠ (1)اسفند 1276ش] است، باز در كشتى بر روى همان صندوقهاى سيب لب كشتى هستيم. مىگويند فردا اگر خدا بخواهد و عائقى [ \مانعى] رخ ندهد، وارد اسلامبول مىشويم. شب عيد است، ما در نهايت چركى و كثافت هستيم. ديشب باد خيلى شدت داشت و از سرشب تا به سحر كشتى زياد تلاطم پيدا كرد، اما نه به تلاطم كشتى درياى قلزم. بسيارى احوالشان بهم خورد و بنا كردند قى كردن. ما الحمدلله از مراحم حضرت حجّت - عجّل الله تعالى فرجه - چندان باكى نداشتيم، ولى شب نتوانستيم شام بخوريم، اكثر بلكه همه، شب را شام نخوردند. ميرزا رضا زحمت كشيده پلو رشته پخته بود. گذاشتيم براى صبح، گرم كرده خورديم. امشب را خيال دارد طعام شِِويد و لوبيا بپزد. امروز از صبح تا به حال كه يك و نيم به غروب مانده، آفتاب بود، اما حالا فى الجمله ابر شده، باد سردى هم مىآيد.
صبح سر آفتاب رسيديم به شهرى كه آن را ارسل مىناميدند. تا پيش از ظهر كشتى را نگاه داشتند كه بار بدهند و بگيرند. در كوهى كه اين شهر بود درخت زياد ديده مىشد. مىگفتند جنگلستان است و چوب [١۴۶] تخته قطع كرده كه گويا مال همان درختهاى جنگلى هست. بسيار آوردند كه بار كشتى كنند. يك خانه سر كوه، يعنى سر قله كوه مشاهده كرديم. خيلى عجب است كه همچو جايى خانه بسازند. خانههاى اين شهرها كه ديديم، مثل خانههاى روسى همه اطاق اطاق است، و در و پنجره شيشه به بيرون دريا دارد، ولى همه تازهساز و پاكيزه و منقّح است، و مثل آنكه شهر را چراغان كنند. همه خانهها چراغ دارد. خيلى لب دريا شكوه دارد. چراغهاى كشتى همه چراغ گاز است. چراغ سركشتى را كه روشن مىكنند همه چراغهاى اطاقها و سطح كشتى و بيتالخلاها و قهوهخانهها روشن مىشود. خيلى هم روشن است، و روغن و فتيله ظاهر در آنها ديده نمىشود. اين مرتكه ناخدا آنى غفلت
1) سال كبيسه بوده است.
از كار خود ندارد. در اطاقى فوقانى كه در وسط كشتى است، منزل دارد و در جلو اطاق، شيشههاى بزرگ يكپارچه پاك و پاكيزه نصب است، و متصل در يك چيزى نگاه مىكند و چرخى است كه گويا سكان كشتى است، مىگرداند. گويا تميز راه از غير راه مىدهد، و جاهايى كه كوه است از غير آنجاها مىشناسد. حتى مىشناسد كه كى باد مىآيد و آيا تند مىآيد و دريا متلاطم مىشود، يا آهسته مىآيد. ديروز پيش از آنكه دريا متلاطم شود و باد شديد شود، خبر كرد، عملهجات را كه صندوقهاى سيب را با طناب محكم ببندند.
از وقتى كه از باطوم بيرون آمديم، كوهى در طرف دست چپ در وقت رفتن بود كه اين آبادىها و شهرها همه در آن كوه ديده مىشد. اين كوه همين طور مىرود تا اسلامبول. امروز از اربل [اربيل] سيب سبز رنگى تازه آوردند. يك حقه آن را كه صد درم (1)دهنار(2)كم باشد، خريديم، به دو قروش كه چهار عباسى ما باشد. بد سيبى نبود، اما بويى نمىداد. مرغ هم آوردند. يكى سى شاهى بلكه كمتر فروختند. بد نبود. مرغهاى چاقى بود.
٣
امروز كه روز دوشنبه بيست و هشتم ماه [شوال] است و روز عيد سلطانى است. (1)تخميناً چهار به غروب مانده وارد اسلامبول شديم. الحمدلله ثم الحمدلله ثم الحمد لله كه تا اينجا آمديم و از بلاد روسيه و معاشرت خارجين از اسلام آسوده شديم.
ديشب و امروز هوا خيلى خوب بود و از صبح تا حال آفتاب سوزندهاى بود. حالا كه ظاهراً يك به غروب مانده باشد فىالجمله ابر شده، اما هوا نسبت به شهرهاى سابق خيلى تفاوت كرده، بالاپوش، سنگينى مىكند و زحمت مىدهد، آدم باكش نيست كه لباده و عبارا بيندازد. ديشب كشتى خيلى آسوده آمد. تلاطمى نداشت. يك و دويى از روز بر آمده رسيديم به دو كوه از طرف يمين و يسار كه مشتمل بود برخانهها و عمارتهاى سر بازى كه جاى [١۴٨] قراول و سربازهاى عثمانى بود. گفتند اينجا دهنه اسلامبول و سرحد عثمانى است. از هر دو طرف جاهاى مسطح منقّحى با سنگ بالا برده بودند در دامنه كوه لب دريا؛ و توپهاى بسيار گذاشته بودند و قلعهها و برجهاى بسيار محكم با سنگ بالاى كوه در هر دو طرف ساخته بودند و سرباز مستعد، در هر دو سمت ايستاده بود. كشتى به جايى رسيد، ايستاد. گفتند نگاه داشتهاند تا تذكره امان كه از قنصل رومى در باطوم گرفتهاند، نشان دهند، و بروند. نشان دادند و چيزى نگذشت كه راه افتادند. گفتند اگر كشتى بعد از ظهر و عصر به اينجا برسد، نمىگذارند رد شود. نگاه مىدارند تا صبح. اگر چه
1) دوشنبه ساعت ١٧:٣۶:٣٧ سال تحويل شده و بنابرين همين روز، عيد بوده است.
سلطانى در آن باشد.
ديگر اينجاها دريا مابين دو كوه مىگذشت و مابين دو كوه چندان مسافتى نبود و هرچه پيش مىآمديم، خانهها و عمارتها زياد مىشد. گفتند اينجا اسلامبول است، اما خيلى راه رفتيم تا جايى كه لنگر را انداختند و عمارتها خيلى عالى و منقح و باشكوه بود و هرچه پيش مىآمديم پاكيزهتر و عالىتر مىشد. غالب لب دريا بود بلكه بعضى تا نصف يا كمتر در خود آب واقع بود. مسجدهاى متعدد با منارهها خوش تركيب زياد در هر دو طرف ديده شد. گفتند: روس، عمارتها و شهرهاى خود را از روى عمارتها و شهرها رومى برداشته. خيلى تعريف داشت اين عمارتها كه در اين دو طرف ديده مىشد. يكى از يكى بهتر بود. آدم از مشاهده آنها حيران مىشد. كشتىهاى بسيار كه يكى از يكى بزرگتر و بهتر بود، از جنگلى و غير جنگى هم خيلى ديده شد. هرچه نزديكتر مىشديم زيادتر مىشد. از ملاحظه آنها هم آدم حيران مىشد.
ظهر شده يا نشده رسيديم به جايى كه لنگر انداختند و طرادهاى متعدد پاى كشتى حاضر شد و عثمانىها آمدند بالا به كشتى و خرجينها و بارهاى مردم را به شانه كشيدند و بردند پايين توى طرادهها گذاشتند. خيلى معطل شديم تا ما هم رفتيم پايين و با چند نفر از حاجىهاى سبزوارى و نيشابورى و حملهدارها در يك طراده قرار گرفتيم، و مسافت چندانى نرفتيم كه پاى گمركخانه پايين آمديم. آنجاها خيلى مانديم تا تذكرهها راديدند و بار و بنه را ديدند. حاجى فنيخ يه رفيقى داشت. گفت فلانى را ببر به منزل. مرا با خود آورد در توى كالسكه كوچكى نشانيد و آمد در سراى فنجانچى در حجرهاى از حجرات فوقانى منزل داد. ميرزا رضا سر بنه و اسباب ماند تا ببينند و بعد بيايد. حقير لباده خود را در آن حجره پهن كرده ايستادم به نماز تا ميرزا با بنه آمد.
الحمدلله خوب [١۵٠] منزلى است. پاكيزه و خالى از اغيار است. غير از حقير و ميرزا رضا كسى ديگر نيست. از اولى كه از ارض اقدس بيرون آمديم تا به حال چنين اتفاقى نيفتاده. الحمدلله على آلائه و له الشكر على نَعمائه.
امروز كه روز سه شنبه بيست و نهم [شوال] است، در اسلامبول نزديك غروب است. تازه از چاى خوردن فارغ شدهايم. سفره را در راه، كباب داشت، گربه پاره كرده بود، خودم عصرى او را دوختم و يك كيسه هم براى نمك دوختم، و يك سفره هم ميرزا رضا امروز از بازار خريده با يك حوله به جهت لنگ و قطيفه خودش، و از براى آن كه اگر در حال احرام هوا سرد باشد روى جامه احرامش به دوش بيندازد. اينجا همه چيزش گران است مگر قند و شمع گچى. قند را مىدهند يك من شاه شش قران و شمع را دستهاى هفده شاهى، اما يك نان و ماست و تربچه ديشب گرفتيم دو نفرى به يك قران و نيم، و امروز دو دانه نان با حلواى ارده و پنير گرفتيم به يك قران.
دلاكى از اهل طهران مسمى به حاجى عبادالله عصرى آمد به جهت سرتراشى و وعده كرد كه فردا صبح بيايد ما را ببرد به يك حمام خوبى، و بعد از آن ببرد ما را به گردش. آدم بسيار خوبى بود. هنوز من از كاروانسرا به جاى ديگر نرفتهام.
امروز كه روز چهارشنبه آخر ماه [شوال] يا اول ماه ذى قعده است، در اسلامبول هستيم. صبح تخميناً دو سه ساعتى از روز برآمده، حاجى عبدالله آمد كه برويم حمام، رختهاى خود را از پيراهن و زير جامه و قبا عوض كرديم، و به اتفاق او رفتيم حمام. مسافت چندانى نرفتيم كه رسيديم به حمام. عجب حمام پاك و پاكيزه و باصفايى بود. وارد صحن رختكن كه شديم گفتند از پلهها برويد بالا. كفشهاى چوبى پاى پلهها بود. كفشهاى خود را كنديم و آنها را پا كرديم. روى پلهها فرش بود. رفتيم بالا فرش. قالى و گليم پهن بود و نيمكتها گذاشته بود.
بقچه نفيسى آوردند، روى نيمكت پهن كردند. رختها را در آن كنديم و سرش را بستيم. لنگ بسيار نفيسى آوردند، بستيم. بعد حوله بسيار تميزى در جلو بالاى لنگ بستند كه تا توى گرمخانه كه مىرويم سرما نخوريم، و همان كفشهاى چوبى را پا كرديم، رفتيم در گرمخانه. آنجاها نيمكت گذاشته بود، مخطه بر رويش داشت و روى آن حوله بسيار تميزى بود. گفتند اينجا بنشينيد و اگر نوره مىكشيد بياوريم. گفتيم مىكشيم، رفتند و دو ظرف تميز پاكيزه نوره آوردند، و در يكى از خلوتهاى گرمخانه گذاشتند، اين گرم خانه چهار خلوت داشت و تمام سنگهاى گرمخانه و
خلوتها از مرمر بود، مثل بلور از پاكيزگى مىدرخشيد، و در چند [١۵٢] جاى هر خلوتى سنگاب مرمر بسيار خوش تركيبى گذاشته بود، و در توى هر سنگابى به شكم ديوار، دو شير برابر هم نصب بود. پايينى آب بسيار گرم داشت و بالايى، آب بسيار سرد و هواى هر خلوت عقبى گرمتر بود از خلوت جلويى. در آن خلوت اولى كه گرميش كمتر بود، نوره كشيديم و شير آب گرم را گشوده ريختيم در سنگاب. زياد داغ بود. شير آب سرد را گشوديم و بعد از آن خود را شستيم. آمديم بيرون. رفتيم در خلوت آخرى، هر كدام پاى سنگابى نشستيم و شيرها را گشوده آب بر سر خود ريختيم. زياد هوا گرم بود كه طاقت نياورديم بند شويم. آمديم بيرون. مدتى توقف كرديم.
حاجى عبادالله خيلى زحمت براى ما كشيد. اولاً كه با ما آمد به حمام و نگذاشت دلاكهاى عثمانى كار ما را بكنند. بعد حنا آب زد و به ريش ما بست با آنكه توى عثمانىها منع است حنا به حمام بردن و ريش و دست و پا را رنگ كردن. و بعد از آن به اندازهاى كه مىدانست و مىتوانست دقت در چرك كردن و صابون زدن كرد سه چهار مرتبه پيش از چرك كردن، و بعد، صابون زد از صابون بنفشه و غير. بعد رفتيم توى آن خلوتى كه نوره كشيده بوديم. خزانه كوچكى مثل يك كر از سنگ مرمر داشت. رفتيم توى آن خود را شسته، بعد غسل جمعه را به اعتبار آنكه، شايد روز جمعه آب گيرمان نيايد تقديم داشتيم. بعد لنگ و حوله بسيار تميز آوردند، به خود گرفتيم. آمديم بالا روى نيمكتها و مخطههاى بالا، آمدند ما را خشك كردند و قليان آوردند و قهوه بسيار خوبى آوردند. يك غليان هم توى گرمخانه آوردند. بعد وجه داديم به حاجى عبادلله براى خودش و آنها. دو نفرى هفت هزار و دهشاهى مخارجمان شد. و اگر حاجى عباد نبود بسا زيادتر گرفته بودند.
وقتى آمديم به منزل ظهر نشده بود. چيزى نگذشت كه ظهر شد و نماز كرده فىالجمله راحت شده، برخاسته چاى طبخ كرده، صرف نموديم. در اين اثنا حاجى عباد آمد رختهاى چرك خود را داديم كه بدهد بشويند. گفت پيراهن و زير جامه را هر يك نيم قروش كه يك عباسى ما زيادتر باشد مىگيرند، و قبا را يك قروش.
امروز همهاش ابر بود و از ديشب تا خيلى از روز برآمده، بارش مىآمد. حاجى عباد گفت من پنج سال است كه اينجا هستم و مثل امسال اين قدر برف و بارش
نيامده بود و سرد نشده بود. اغلب روزها همينطور بود. صبح شخصى چند فقره ساعت آورد از دو ليره و يك ليره و زيادتر [١۵۴] و كمتر قيمت كه ما بخريم. از بىپولى نخريديم.
شخصى ديگر از اين فينهاى عربى سفيد و قرمز سنگين و سبك آورد. باز از بىپولى نخريديم. همه حاجىها خريدى اينجا كردند، مگر من كه از بىپولى و پرمخارجى نتوانستم چيزى بخرم، با آنكه بعضى چيزها خيلى لازم دارم. از حمام كه بيرون آمديم احوال خوشى نداشتيم. الان هم ميرزا رضا سرش درد مىكند. گفتم براى شب چلو و زرده تخممرغ بپزد. ديشب پلو عدس خوبى درست كرده بود. خدا اولاً صحّت ايمان عطا فرمايد، بعد صحت بدن. امشب را حاجى عباد گفته بيايد ما را جايى ببرد روضه، نمىدانم موفق مىشويم برويم يا خير.
امروز كه روز پنجشنبه غرّه ماه ذى قعده است در اسلامبول هستيم. الان كه يك و نيم به غروب داريم، باران مىآيد، زياد از اندازه شديد بود. حالا تخفيف يافته. ديشب هم خيلى باران آمد. هوا از صبح تا حال وا نشده و گاهى خيلى تاريك مىشود، بسيار بد آب و هوا است. از آن روزى كه وارد شدهايم حال خوشى نداريم. به خصوص حقير كه از ديروز عصر تا حال سرم به جاى خود نبود، و همهاش خوابيدهام. حالا به كمال كسالت اين چند كلمه را نوشتم.
امروز ظهر آش شويد بسيار رقيقى با كمال بىميلى چند قاشق خوردم. خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهمالسّلام - عنايتى فرمايد كه ناخوش نشويم كه در دريا و بلاد غربت، وانگهى خارجى مذهب بسيار بسيار مشكل است ناخوشيش.
امروز كه يك قبله نما خريديم با زنجيرش به دهشاهى خودمان، خيلى لازم بود. يك فين عربى قرمز رنگ هم خريديم. حاجى عباد ديشب چون باران مىآمد نيامد كه برويم روضه، امروز هم نيامده. ترك است، و ساكن در طهران بوده.
امروز كه روز جمعه دويم ماه [ذى قعده] است، در اسلامبول هستم. الحمدلله از بركت حضرت بقىالله فىالارضين - عجلّ الله تعالى فرجه - احوالم بهتر از ديروز است. ديشب قدرى حريره خوردم، و شب عرق كاملى كردم، و امروز به حكم استخاره آش
پراسفناج با گردِ سماق خوردم.
امروز كه پنجم عيد نوروز است، باقلا در اينجا فراوان ديده مىشود. يك حقه آن را صد درم دهنار [نار \۴ مثقال] كم باشد، يك قران مىدهند. ديروز قند خريديم چهار حقه به چهار هزار و دهشاهى. چاى لمسه خريديم نيم حقه به شش هزار. يك پارچه سبز به جهت عمامه و شال قد به دو منات. وجه تذكره عثمانى هر نفرى سه مجيدى. و سه قروش مجيدى نه هزار ما هست، كرايه منزل يك قروش به روايتى دو قروش وجه طراده كه سوار شديم وقتى كه از كشتى پايين آمديم. دو قروش وجه يك ساعت از مغازه عمر خريديم به چهار مجيدى. مىگويند در اين مغازه، قول يك قول است، هر چه را به هر قيمت گفتند كم و زياد ندارد. غليان نعلگير بزرگ سه دانه خريديم. هر دانه به سينزده هزار و دهشاهى. كوچك يك دانه به هشت هزار.
امروز هم هوا ابر بود. گاهى فى الجمله وا مىشد.
[١۵۶] ديروزى كه روز شنبه سيوم [ذى قعده] بود، در اسلامبول بوديم. حالت زكام عارض بود. صبح آب آلو و آلو خوردم. از شب آب انداخته بوديم. يك دست اجابت شد. ديگر غذايى نخوردم تا شب، چلو خوردم. ميرزا رضا قورمه سبزى خوبى درست كرده بود. گويا ترهاش را دو قروش گرفته بود كه چهار عباسى يا نهصد دينار ما باشد.
عصر رفتيم باغچه خان، منزل حاجى محمد ترك به جهت بازديد عيد او. بسيار جاى با صفايى بود. گلهاى رنگارنگ بسيار تعريفى داشت. درختها شكوفه كرده بود. هوا از صبح تا شام آفتاب بود. بالا پوش زيادتى مىكرد.
امروز كه روز يكشنبه چهارم [ذى قعده] است در اسلامبول هستيم. صبح به اتفاق حاجى محمد و حاجى عباس پسرش و حاجى على باباى ترك رفتيم به تماشاى مسجد اياصوفيه. در راه كه مىرفتيم خانههاى بسيار عالى پاكيزهاى ديديم. سه طبقه و چهار طبقه و پنج طبقه و زيادتر و كمتر. از آن جمله رسيديم به خانه بسيار عالى كه گفتند اين خانه دختر سلطان عبدالعزيز است كه سابق بر اين سلطان بود، و الحال پسر برادرش كه پسر عموى دختر مىشود، سلطان عبدالحميد سلطان است.
روز جمعه سلطان عبدالحميد با جلال زياد از اندازه با عسگر و سرباز زياد از شماره با طبل و شيفور رفت به مسجد. من نرفتم به تماشا، اما آنها كه رفته بودند نقل كردند جمعيت خلق و اركان و ولات از حوصله بيرون بوده، و خودش زينتى نداشت. فين قرمزى در سر داشته و جثه چندانى هم ندارد، و خود امامت نمىكند، نائبى دارد كه امامت مىكند، و خطبه مىخواند، و خودش در محلى از مسجد منفرد است كه گويا ديده نمىشود. آنها كه او را ديده بودند وقتى خواسته در كالسكه بنشيند كه مراجعت كند، او را ديده بودند.
اما من عصر از كاروانسرا بيرون رفتم. ديدم جمعى از سربازهاى او از مسجد برمىگردند و طبل و شيفور مىزنند. بسيار جوانهاى رشيد قوى بلند قامتى بودند و تمام فينهاى قرمز پى هم چيز بر سر دارند، بلكه تمام اهل اسلامبول و سكنه او بىاستثنا، همه همينطور فينهاى قرمز و كمى سفيد بر سردارند. چه ملا، چه كاسب، چه تاجر، چه سلطان، چه عمال او. نهايت ملاها و طلاب شال كوچك سفيدى دور كلاه پيچيدهاند و نادرى شال سبز.
ما هم كه وارد اينجا شديم، همه گفتند اين عمامهها را از سر برداريد والاّ آلت مضحكه خواهيد بود، و نمىتوانيد جائى برويد. ما هم فين قرمز رنگى بىمنگوله گرفتيم و دبيت سبزى هم يك دو زرع دور او پيچيديم. عبا هم رسم نيست. تمام از ملا و غير لباده در بر دارند يا پالتو پوشيدهاند.
متّصل در كوچهها كالسكه بزرگ و كوچك در آمد و رفت است. اعزه يك نفر يا دو نفر در كالسكههاى كوچك خيلى پاكيزه و پاك و منقح نشستهاند، و در آمد و رفتاند. كالسكه دو طبقه سه طبقه هم هست كه در هر طبقه جمعى نشستهاند مىآيند و مىروند. همه جور مذهبى هم در آن پيدا مىشود. از گبر، يهودى و ارمنى، ارس، بابى. سنى كه جاى خود. اثنىعشرى هم بسيار دارد. مجالس روضه دارند. نماز جماعت دارند.
مشهور است كه اسلامبول دوازده هزار مسجد دارد. دوازده هزار حمام دارد. نمىدانم راست است يا خير. ما دو مسجد او را امروز [١۵٨] صبح ديديم. در مسجد
اول كه رفتيم، ديديم گنبد بسيار بزرگى است و مفروش به فرش قالى، و تخميناً سى چهل مجلس درس به طور متفرقه منعقد بود، و مدرّس بر روى يك مخطّه بسيار كلفتى نشسته بود، و در جلو كرسى گذاشته بود كه كتابش را رويش بگذارد و بگويد، و بعضى پنجاه طلبه، و بعضى چهل، و بعضى سى، و بعضى بيست، و بعضى ده، و بعضى زيادتر و بعضى كمتر دورشان تخميناً جمع بودند. حتى آنكه بعضى يك نفر و دو نفر هم داشتند و مسجد پر بود از صداى تدريس. همه تركى مىگفتند. و تمام فين عربى بر سرداشتند و شال كوچكى دورش پيچيده بودند. و مسجد دويم مسجد اياصوفيه مشهور بود. عجب مسجد غريبى است. بايد ديد. به نوشتن نمىآيد. ستونهاى بسيار داشت، در نهايت قطر و بلندى. ته هريك برنج و بر روى پايه مرمرى نصب كرده بودند. همه يكپارچه بود. بعضى سنگ سماق بود. و بعضى سنگى ديگر. كسى گفت سنگ يشم است كه از سماق بالاتر است. سنگ غريبى بود. ما ندانستيم تحقيقاً چه سنگى است. بسيار بسيار گنبدش بزرگ و مرتفع بود. و در راست و چپ، شاهنشينهاى بسيار عريض طويل فوقانى داشت. آنها هم همه ستونها به همين نحو كوتاهتر داشت، و تمامش فرش حصير در زير و در روى، قالىهاى بسيار كلفت داشت. و باز ملاها و طلاب اينجا هم جمع بودند؛ جوقه جوقه و درس مىگفتند؛ اما غير از صداى مدرّسها صداى ديگر بلند نبود. طلاب مستمع بودند. صدا و ندايى نمىكردند. و چنبرهها زياد بند بود و بر هر چنبرهاى تخميناً صد يا زيادتر يا كمتر چراغ گيلاسى نفطى بند بود. اينها را، همه را شب مىگيرانند. شكوه غريبى پيدا مىكند، و در دم گنبد در داخل، در راست و چپ، سنگاب گردى از مرمر گذاشته بودند كه شير داشت، و در وسط صحن مسجد، سقاخانه بسيار بزرگى بود كه در اطرافش همه شير نصب بود [به جهت] وضو. و همچنين در كنار مسجد به ديوار، شيرهاى بسيار نصب بود، به جهت وضو.
و در اثناى راه كه مىرفتيم رسيديم به جاى بسيار عالى. گفتند اينجا محل دفن سلطان عبدالعزيز است. درش بسته بود و اطرافش مشبّكهاى آهنى بود، و در پشتش از تو شيشههايى نصب بود كه درست قبر ديده نمىشد.
عجب اين است كه شهر به اين عظيمى كه از وصف بيرون است، بيشترش بلكه
همه بر روى كوه است. كوچههاش غالب سرازيرى و سرابالايى است، و مىگويند دريا از ميانش مىگذرد؛ يعنى بعضى از دريا و باقى در اطرافش واقع است كه كانّه در ميان دريا واقع است. اينها بنابر آن چيزى هست كه از بعضى استماع شده، و العلم عندلله.
امروز كه روز دوشنبه پنجم [ذى قعده] است، در اسلامبول هستيم. امروز هنوز جايى نرفتهام. حاجى على بابا وعده كرده بيايد برويم بيرونها. تا حال نيامده روز بدى نبود. گاهى آفتاب بود، گاهى ابر. بيشتر آفتاب بود. گرم هم بود. براى بيرون رفتن بد نبود. ديروز عصر آمد كه برويم بيرون كه تا لب دريا كه رفتيم بنا كرد خرده خرده، بارش آمدن. مىخواستيم بر طراده بنشينيم يا از جسر بگذريم برويم آن سمت كه مقر سلطنت است. ترسيديم بارش شدت كند. برگشتيم.
مىگويند اينجايى كه ما منزل داريم تا آنجا كه سلطان است، يك فرسخ و نيم مسافت دارد. اين شهر به اين عظيمى و پرنعمتى، همه چيز در او پيدا مىشود، مگر والله علم و دين، بلكه تمام اين شهرها كه ديديم و آنها كه نديدهايم كه از قبيل اينهاست، نه علم در آنها يافت مىشود نه دين. اگر كسى طالب دنيا باشد، بايد اينجاها پيدا كند، و اگر طالب علم و دين است، بايد به موضع آن رود، و او كم است كم.
خيار سبز امروز در اينجا ديده شد. كاهوى فرنگى كه [١۶٠] فراوان است، اما نه به آن فراوانى كه بايد باشد. خيار معلوم مىشود بيش از اين هم آمده به بازار، ولى ميرزا رضا امروز در بازار متعدد ديده بود، گفت مىگويند: دانهاى دو قروش و نيم است. تنباكوى اصفهانى را گفت پرسيدم چند مىدهند؟ گفتند: حقهاى سى و شش قروش كه يك من شاه، هفت تومان و نيم مىشود.
امروز كه روز سهشنبه ششم [ذى قعده] است، صبح دو از روز برآمده تخميناً آمديم لب دريا، به جهت نشستن به كشتى روسى، براى رفتن به اسكندريه. كشتى را تا اسكندريه كرايه كردهاند، هر نفرى به دو ليره كه هر ليره در اسلامبول چهار تومان و سه هزار ما باشد يعنى. اطاق وسيعى درخن كشتى اجاره كرده، حاجى جاسم براى ما و جمعى ديگر از اهل سبزوار و غيرهم. كرايه آنجا هر نفرى دوليره است، اما در
اطاقهاى بالا هر نفرى را گفتند هفت ليره است. كسى آنجا نرفته مگر يك و دويى ديگر. سايرين در همين اطاقهاى خن يا در سطح هستند. جمعيت زياد است.
اول حقير با حاجى على باباى ترك آمدم لب دريا. يك نمدى هم از ما حاجى على بابا با خود آورده كه پيش برويم به كشتى به جهت جا گرفتن، و ميرزا رضا عقب ماند كه با بنه و اسباب بيايد. حاجى جاسم هم بعد آمد. تذكره مرا گرفت بدهد قل بكشند. داد كشيدند و به من رد كرد و تغيّرى هم كرد كه چرا صبر نكردى خودت بگيرى. من هم بىاختيار شدم؛ تغيّر سختى به او كردم و گفتم با اين عصا به سرت مىزنم. جمعى ميان افتادند و خواهش كردند كه از او بگذرم. تغيّر بىفايده نبود. الحمدلله قدرى آرامى در او پيدا شد. و بعد آمد به منزل ما و استمالت از حقير كرد. خدا عاقبت امر ما را با اين حملهدارها به خير گرداند. خلاصه دو قروش داد. حقير به طراده نشسته آمدم پاى كشتى، و آمدم بالا به كشتى. كشتى بسيار بزرگ بسيار خوبى بود. از كشتىهاى سابق بلندتر و بزرگتر و پرجاتر است.
عجالتاً كشتى ايستاده و مشغول بار بالا آوردن هستند. مىگويند فردا سه از روز برآمده، راه مىافتد، امروز كه چاى و قليان هر دو درست كرديم در خن. بعد از اين را نمىدانم چه مىشود؛ عملهجات قدرى متعرض هستند، اگر بدانند.
امروز كه روز چهارشنبه هفتم [ذى قعده] است، در كشتى هستيم. سه و نيم از آفتاب برآمده راه افتاد. مدت زمانى به كمال سرعت مىرفت و هنوز از مقابل اسلامبول نگذشته بوديم. مىگويند اسلامبول سه شهر است؛ به اين طورى كه در كشتى بوديم، و مىرفت، يكى در پشت سر واقع بود، و يكى در راست و يكى در چپ، و تمام در روى كوه است و اطرافش يا سه طرفش دريا، و بعضى جاهاش ديم كارى كمى هم دارد. كسى گفت طول اسلامبول [١۶٢] هيجده فرسخ است، و عرضش شانزده فرسخ. عجالتاً كشتى در نهايت تندى مى رود و ابداً تكانى نمىدهد. هيچ نمىشود فهميد كه راه مىرود.
اطاقهاى فوقانى بسيار بسيار تميز پاكيزه دارد. سه چهار تا بيت الخلاء دارد، همه وسيع و پاكيزه. همه چيزش بهتر از كشتىهاى پيش است. جمعيت هم كمتر ازكشتى پيش است. اين دو روز هوا خوب است. آفتاب است. آدم ميل به بيرون و سطح دارد. كوه بزرگى در وسط دريا الان ديده مىشود. ديشب گويا چاييدهام. با
پوستين تنها خوابيدم. امروز هيچ احوالى نداشتم. ابداً غذايى نخوردم. آقاميرزا احمد سبزوارى امروز ساعتش را گم كرده، تازه در اسلامبول خريده بود.
امروز كه روز پنجشنبه هشتم ماه [ذى قعده] است در كشتى در نهايت كسالت هستم. ميل نكردم به هيچ چيز. چند قاشق آش آلو خوردم و چند دانه پرتقال. صبح هم دو پياله آب گرم و ليمو خوردم و همچنين عصر. خدا رحم كند، ديشب شخصى از اهل جوينان سبزوار فوت شد. سدر و كافور در كشتى پيدا نشد. از همان آب قراح (1)غسلش دادند و كفن كردند و نماز بر او كردند. و آهنى، روسى ها دادند به پاش بستند و در آبش انداختند. يعنى آمدند از حقير سؤال كردند. اين طور دستورالعملشان دادم. آنها هم عمل كردند. نائبى هم براى او گرفتند از اينجا تا مكه.
امروز تخميناً سه ساعت و نيم از روز برآمده كشتى رسيد مقابل شهر كور اضمير [!] صحيحش را نمىدانم چيست. يكى از شهرهاى عثمانى است و بسيار خوش عمارت و آباد است. روى كوه است. عمارتها از ابتداى كوه دست راست ديده مىشد تا كوه پشت سر تا كوه دست چپ. ديم كارى و درخت زياد هم ديده مىشد. در آن چند نفرى رفتند به جهت خريد به آنجا. از كسبه آن هم بسيار آمدند در كشتى اسباب و مأكولات از قبيل فندق و پسته و تخم كدو و قرص نعناع و پارتقال [پرتقال] و غير از اينها آورده بودند. شربت آب ليمو هم فراوان آورده بودند. دو عدد فرش بالا اطاق [كذا] تابستانى خريديم دانهاى پانزده قروش. چيزهاى ارزان پيدا مىشد، پول نداشتيم بخريم. حاجى جواد حملهدار با دو نفر حاجى ديگر رفتند به شهر. چيزى نگذشت كه كشتى راه افتاد. عقب ماندند. احتمال دارد با كشتى ديگر بيايند به اسكندريه. شخصى قدم كرده بود، اين كشتى از صدر تا ذيلش، گفت دويست قدم بود. تخميناً دو و نيم به غروب مانده كشتى راه افتاد.
امروز كه روز جمعه نهم ماه [ذى قعده] است، ما در كشتى هستيم. الحمدلله
1) آب صاف و پاكيزه.
احوالم [١۶۴] بهتر است. زكام شديدى شدهام. حرارت و خون هم گويا غلبه داشته باشد. به هيچ چيز ميل ندارم. باز اگر ترشى يا ميوهاى باشد، فىالجمله ميل مىكنم. خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهمالسّلام - ما را از ناخوشى و موت و فوت در اين سفر حفظ فرمايد. جمعى به انتظارند و از اين سختتر براى آنها نمىشود كه خبر مرگ براى آنها ببرند، و از فضل و كرم خود سفرى ديگر روزى فرمايد كه به پاى خودم بروم به كربلا و آنجا ناخوش شوم و بميرم. از زمانى كه خود را شناختهام تا حال، اين خواهش را از امام زمان - عجل الله تعالى فرجه - دارم. اميدوارم كه مرا مأيوس نفرمايد و از فضل خود به مراد برساند. دو شب است كه در كشتى، تركها و رشتىها روضهخوانى مىكنند. ديشب از حقير وعده خواستند، رفتم خيلى احترام كردند. سيدى ترك از اهل اردبيل روضه تركى و كمى فارسى خواند. بسيار خوش حالت خواند. آدم خوبى است. زياد اظهار ميل به حقير كرد و امروز به اتفاق حاجى محمد ترك آمد ديدن. آدم فهيم معقولى است. آخوندى هم از اهل دهات نيشابور روضه خواند. آن هم بد نخواند.
امروز تخميناً دو يا سه از روز برآمده كشتى رسيد مقابل هيره كه سرحد مملكت يونان است. جاى بسيار معمور معتبرى است. در روى كوه است. از كوه دست راست تا كوه مقابل تا كوه دست چپ، دامنهاش كشيده است، و دريا ما بين اين كوهها خيلى تنگ و كوتاه شده. كشتى را بعد از نگاه داشتن و بار پايين دادن از اين محوطه بيرون بردند، و راه انداختند. چند نفر رفتند به شهر به جهت خريد، پس آمدند، و غير از سبزيجات چيز ديگرى نخريده بودند.
گفتند تمام اهلش ارس و ارمنى بودند. يك مسلمان نداشت. اما گفتند جاى بسيار تميزى است. درخت نارنج و ليمو بسيار در آن ديده بودند. گفتند زمين بازارش را با سنگهاى تراشيده فرش مىكنند. اولى كه كشتى را نگاه داشتند بيست و سى نفرى بىمهابا ريختند توى كشتى. بعضى گفتند اينها آمدهاند ببينند در اين كشتى عسگر و اهل حرب نباشد، چون چندى قبل از اينها عثمانى با آنها جنگ كرده و آنها را از قرار مذكور شكست داده، حالا اينها خوف دارند. كشتىهاى بسيار از همه جورى
پاى آنجا ايستاده بود. از آن جمله كشتى قرمز رنگى بود كه سر تنورههاى آن بسته بود. كسى گفت اين كشتى است كه در حين جنگ تير و توپ از آن خالى مىكنند، و بعد مىبرند زير آب و باز پر كرده، بيرون مىآيند، و خالى مىكنند. و باز گفتند كشتىهاى خيلى معتبر را در اينجا مىسازند، و بعضى گفتند بلاد يونان پادشاه مستقل دارد، هفده شهر، عثمانى از او گرفته و هر سالى هم چيزى از او از بابت مخارج جنگى كه با او كرده، باز از او مىگيرد، و بعضى گفتند كليتاً با عثمانى است، و بعضى گفتند با روس است، حقش را نفهميدم كدام است.
امروز كه روز شنبه دهم [ذى قعده] است، روز پنجم است كه در كشتى هستيم. الحمدلله احوالم امروز بهتر است. ديشب تا حال باد شديد بسيار سختى مىآيد. موجهاى بسيار عظيم برمىخيزد. اگر كشتى بادى بود يا كشتى كوچكى بود، غرق شده بود، ولى الحمدلله از حسن مراحم حضرت حجت - عجلالله تعالى فرجه - كشتى ما به نهايت سلامت و استقامت مىرود. فىالجمله حركتى گاهى مىدهد. همين قدر كه بعضى كه زياد خوردهاند، منقلب مىشوند و قى مىكنند.
ديشب قريب دو ساعت به صبح مانده كشتى رسيد مقابل شهر كريت [جزيره كرت] نگاه داشتند كه گويا آب شيرين بالا بياورند. طراده سربسته پاى آن حاضر كردند از آن شهر، و با تلمبه آب بالا دادند. آدم متحير مىشود كه در شب تار و در درياى متلاطم چه طور به اين آسانى اين كارهاى به اين گرانى مىكنند. در اين شهر چراغهاى بسيار نمايان بود. از آن جمله يك چراغ برق هم بود. خيلى تماشا داشت. بعينه مثل قرص خورشيد مىدرخشيد و در حركت و قوت و ضعف بود. گاهى چنان شدت مىكرد كه تمام دريا و كشتى و آن طرف كشتى روشن مىشد كه مىشد چيزى در آن ببينى و بخوانى و بنويسى. عمود سفيدى در طرف مقابل آن در آن طرف كشتى، در طرف آسمان نمايان بود مثل سفيد صبح. نمى دانم اين شدت و ضعفش از جهت آن بود كه گاهى به سبب باد، پرده كشتى روى آن را مىگرفت، و گاهى پس مىرفت يا آنكه كسى در آنجا، گاهى زيادش مىكرد و گاهى كم.
على اىّ حال طولى نكشيد كه كشتى راه افتاد و تا حال كه تخميناً دو به غروب داريم، ابداً باد سبك نشده و نهايت شدّت را دارد. ديشب چند لقمه طعام عدس خوردم و امروز چند لقمه نان و كشك، ولى با نهايت بىميلى. امشب را گفتم ميرزا
رضا زحمت كشيده، جزئى آش سماق يا آش قوره ترتيب دهد. امروز صبح ما بين دو كوه واقع شديم كه خيلى نزديك به هم بود، و آب دريا به جهت ضيق مكان خيلى متراكم و متلاطم بود. الان از شدت باد، تموج دريا آب از سوراخ خن ريخت در خن، با آنكه خيلى مسافت دارد تا به آب برسد. خيلى خدا ترحم فرمود، در اين تلاطم و تموج بىاندازه ما خلاصى يافتيم. الحمدلله ثم الحمدلله ثم الحمدلله.
ديروز كه روز يكشنبه يازدهم ماه [ذى قعده] و سينزدهم (1)عيد نوروز بود، با نهايت كسالت و افسردگى در كشتى بوديم. روز ششم بود كه گرفتار كشتى بوديم، و همهاش دريا در تلاطم و انقلاب بود، و اهل كشتى غالباً افتاده بودند؛ اما بعد از ظهر خيلى تخفيف پيدا كرد، و آرام گرفت، اما هوا زياد گرم شد، و گاهى نسيم بسيار گرمى مىآمد، و ابر شديدى هم بود. مردم از پيش از ظهر بنا كردند از خن بيرون آمدن و اسباب [١۶٨] خود را بيرون آوردن. اول غروب و مغرب، كشتى رسيد پاى زمين اسكندريه و مردم بنا كردند بيرون رفتن. دو راه كشيدند از كشتى به بيرون، و فوج فوج مردم بيرون رفتند و بعضى بنه خود را خود بردند و از بعضى را حمال مىبرد و همانجا پاى دريا مىگذاشتند. از آن جمله ما هم بحمدلله و حسن عنايته سالماً بيرون رفتيم. قدرى از مغرب گذشته بود و مردم به هم ريخته بودند و پىكوچ كردن به سوى منزلى بودند. حقير وضو داشتم. نماز مغرب و عشا را اختصاراً بدون نافله همانجا بجا آوردم. باركش آوردند و بنه ما را و جمعى ديگر را كه در حمل جاسم بودند بار كردند. ما هم پياده همراه اسبابمان آمديم تا پاى تذكرهخانه. تذكرهها را گرفتند كه قل بكشند و هر نفرى را بليتى دادند به جهت عبور و ورود به شهر. و از هر نفرى يك مجيدى و نيم قروش گرفتند و پاى گمركخانه هم قدرى معطل كردند، و وجهى گرفتند. ما سينزده نفر بوديم كه اسبابمان بر روى اين باركش بار بود. كرايه گارى و وجه گمرك همه از قرار مذكور چهار مجيدى شد. اين قدر در راه معطل شديم كه ساعت چهار به منزل قرار گرفتيم بلكه زيادتر.
منزل در قهوهخانه محمد عباس بود. در عمارت فوقانى كه در به سوى دريا داشت
1) چهاردهم فروردين درست است.
ما منزل كرديم، و با ما در آنجا چند نفر اتراك بودند كه از آن جمله حاجى محمد و پسرش حاجى عباس و چند نفر از اهل غراباق [قراباغ] و حاجى سيفالله اردبيلى باشند و چند نفر از اهل دهات نيشابور در آن سمت عمارت بودند. بد منزلى نيست.
امروز كه روز دوشنبه دوازدهم ماه [ذى قعده] است، در اسكندريه هستيم. عجب جايى است اسكندريه. تمام زمينهاى بازارها و كوچههاى آن سنگ تراشيده بزرگ است و عمارتهاى بسيار مقبول دارد، و در تمام كوچه و بازارش تا صبح چراغ مىسوزد، و غالب كسبهاش را گفتند كه تا صبح نشستهاند، و دكانهاشان باز است. ما ساعت پنج و شش كه از بعضى جاهاش گذشتيم باز بود، و خيار و كاهو فراوان است. شب را پنج دانه خيار گرفتيم به يك قروش. چيز بسيار سفت كم آب كم مغزى بود، با آنكه تازه به دست آمده بود؛ بوى چندانى هم نداشت، با پنير چند لقمه خوردم. امروز هم كاهو گرفتم با سنكجبين خوردم. بسيار خوب كاهوئى بود. مثل كاهوهاى رشتى بود. شش دانه به يك قروش خريديم. مرا كفايت كرد. دو قروش خريديم و من سير شدم و حاجى محمد و ميرزا رضا هم كمكى كردند.
خودم با ميرزا رضا رفتيم به بازار و خريديم. سبزيجات خوب فراوان ارزانى دارد. باقلاى بسيار دانه درشت كه از بند انگشت بزرگتر بود، حقهاى دو قروش، يك قروش خريد ميرزا رضا با قدرى شويد تازه، به جهت شب كه پلو ترتيب دهد. حاجى سيفالله اصرار كرد كه امشب طبخ نكنيد. مهمان من باشيد. ما هم گذاشتيم براى فردا شب. ماست بسيار خوبى هم خريد. تخميناً نزديك يك حقه بود به يك قروش و نيم.
الحمدلله امروز كه كاهو خوردم، احوالم خيلى بهتر است. صبح دو پياله آب گرم و قند با آب ليمو خوردم. بعد كاهو خوردم. ظهر [١٧٠] نان و ماست خوردم. باز عصر ميل به چاى نكردم، يك پياله قند داغ با آب ليمو خوردم.
وقت آمدن نزديك اسكندريه كه رسيديم سد بسيار محكمى در طرف دست چپ مشاهده كرديم كه ميان دريا كشيده بودند، اما كوتاه و پهن و كشيده بود تا زمين اسكندريه. و عمارت بسيار در دريا ديده شد، چه در دست راست، و چه در دست
چپ. بعضى را گفتند عمارتهاى سربازى است كه به جهت حفظ راه و مراقبت دشمن بنا كردهاند و مشهور است كه اسكندريه و سوئز كه بعد از اين انشاءالله برويم با مصر است و با انگليس است. و مىگويند از اسكندريه تا مصر از راه اين كه وافور [واپور] بنشينند شش ساعت راه است. و از اينجا تا رود نيل قريب نيم فرسخ راه است و آبهاى شيرين اينجا همه از رود نيل است كه با تلمبه بالا مىآورند. كسى گفت، يعنى حاجى حسين يزدى كه مباشر امور قهوهخانه است كه من چهار دولت را ديدهام، و مثل شهر اسكندريه نديدهام. گفت از شهر تفليس خيلى بهتر است. بلكه بعضى ديگر گفتند، اگر چه از شهر اسلامبول كوچكتر است، اما از آنجا قشنگتر و مقبولتر است. قبر اسكندر ذوالقرنين و دانيال پيغمبر و لقمان و جابر بن عبدالله را مىگويند در اينجا هست. بناست كه فردا ان شاالله اگر مانعى رو ندهد، به اتفاق حاجى حسين و حاجى محمد و حاجى سيفالله برويم به زيارت و تماشاى رود نيل. امروز هوا خوب بود، بيشترش آفتاب بود و گرم نبود، بلكه فىالجمله سرد بود. باد هم مىآمد، و دريا موج بود، اما نه چندان.
امروز عصر خيال دارم بروم بازديد حاجى ميرزا علينقى اردبيلى روضهخوان كه در كشتى به ديدن آمد. در خان ملاقاسم منزل دارد و آن خان بسيار باصفاست.
امروز كه روز سهشنبه سيزدهم ماه [ذى قعده] است در اسكندريه هستيم. ديروز عصر رفتيم بيرون به جهت ديدن حاجى ميرزا علينقى، ولى وقت تنگ بود، نرسيديم به منزل ايشان. مراجعت كرديم. امروز صبح با ميرزا رضا رفتيم بيرون به جهت تماشا. اول رفتيم به ميدان محمدعلى پاشا. عجب راهى و عجب جايى و عجب ميدانى بود. به نوشتن نمىآيد. عمارتهاى بسيار عالى معتبرى، دكاكين بسيار ظريف معتبرى، پرمتاعى در اثناى راه ديديم، و همچنين باغچهها و گلهاى رنگارنگ غريب و عجيبى ديديم. مجسمههاى عجيب و غريبى در بعضى از دكاكين و باغچهها ديديم.
قهوهخانههاى معركه دار زياد با تميز مزيّنى ديديم و از جمله چيزها كه در آن ميدان ديديم، تصوير محمدعلى پاشا و اسبش بود كه بر آن سوار بود، بر روى سنگى بلند از مرمر، در وسط ميدان نصب بود، و از هفت جوش (1)ريخته بودند. اين قدر خوب ريخته
1) هفت فلز به هم آميخته كه عبارتند از طلا، نقره، مس، روى، آهن، سرب، و قلع. [نفيسى].
بودند كه به گفتن نمىآيد. موهاى ريشش، چروكهاى صورتش [١٧٢] حركات اسبش، پيچهاى عمامه و شال قدش، تاشدههاى لباده و قبايش را بالتمام جزئى جزئى نموده بود، و در آن ميدان بود.
عمارت بانك و عمارت مجلس حكومت شرعيه و عمارت مجلس تجارت و غيرها در نهايت ارتفاع و تميز و قشنگى. از آنجا رفتيم به مسجدى كه در آن چند پله مىخورد و مىرفت به محلى كه قبر دانيال نبى - على نبينا و آله و عليه السلام - و لقمان حكيم در آن بود. درش بسته بود. پيرمردى كه مستحفظ بود، آمد. در را گشود. يك قروشش داديم و هر دو قبر را زيارت كرده، بيرون آمديم. در اثناى راه كاكاسياهى از عامه، مصاحب ما شد و او راهنما بود و به عربى تكلم مىكرد. غالب اهل اسكندريه عربند و به عربى تكلم مىكنند. از سياه و سفيد و مرد و زن و بچه و بزرگ.
خلاصه از آنجا مراجعت كرديم. در اثناى راه پنج دانه كاهوى بسيار پر مغز خوب خريديم به يك قروش، و آمديم منزل. نانُ ماست با جعفرى خورديم، و آن كاكا را نيم قروش به جهت آنكه با ما آمده بود داديم. و بعد از ظهر، يعنى چهار به غروب مانده به اتفاق حاجى سيفالله و حاجى حسين در درشكه نشسته رفتيم به جهت تماشاى رود نيل، و زيارت قبر اسكندر. قريب نيم فرسخ راه رفتيم تا بيرون دروازه به رود نيل رسيديم. از دروازه كه بيرون رفتيم، رسيديم به محلهاى كه آن را محرم بيك مىگفتند. و از آنجا گذشتيم به رود رسيديم. حاجى حسين گفت، اين رشتهاى است از رود نيل. آبش گلآلود و زردرنگ بود. آنجا كه مىخواست وارد شهر شود، تنورههاى آهنى بسيار بزرگ و چرخ و آلات و ادواتى چند نصب كرده بودند به جهت تصفيه آب، حاجى حسين گفت اين آب مىرود به شهر، اما جايى ظاهر نيست و با تلمبه آبش را بالا مىآورند و تمام خانههاى شهر از اين شرب مىكنند.
بعد از مراجعت از آنجا رفتيم تا در خانهاى [كه] بسته بود. بچهها در را زدند تا باز كردند. داخل شديم در اطاقى كه به وضع مسجد محقرى بود، رفتيم. در آنجا چند پله مىخورد. پايين رفتيم. قبر اسكندر در آنجا بود، و بر روپوشى كه روى آن كشيده بودند نوشته بود: هذا مقام سيدى اسكندر. ديگر نمىدانم اسكندر ذوالقرنين بود يا
اسكندر رومى. دستگاهى نداشت. ما فاتحه و انا انزلناه به جهت اسكندر ذوالقرنين خوانديم و مراجعت كرديم.
حاجى سيف، دو قروش داد به جهت مستحفظ قبر، و نيم مجيدى هم داد به درشكهچى. خدا او را جزاى خير دهد. [١٧۴] آدم بسيار خوبى است. تخميناً يك و نيم به غروب مانده به منزل آمديم.
امروز كه روز چهارشنبه چهاردهم ماه [ذى قعده] است، الان كه نيم ساعت به غروب مانده است، در اسكندريه پشت عمارت ماشين، فرش مختصرى كرده نشستهايم. منتظر راه افتادن ماشين هستيم. مىگويند ساعت چهار از شب راه مىافتد. بنه و اسباب را بردند و در اطاقى گذاشتند و يك سفره نان با نمدى باقى گذاشتيم كه با خود ببريم به ماشين.
امروز عصر از اين محلى كه بوديم، بيرون رفتم به خيابان. از چيزهايى كه ديدم گبرى مرده بود. نعشش را در توى تابوت زرنگارى گذاشته بودند و تابوت را در توى كالسكه مزين به طلا و چندين اسب را در جلوش سياهپوش كرده بودند، و در جلو اسبها چند نفر، دستههاى گلهاى رنگارنگ بسيار قشنگ دردست داشتند و هر دسته گلى را دو نفر اين طرف و آن طرفش را گرفته بودند، و ملا و ريش سفيدشان در جلو همه بود، و پشت سر جنازه قريب صد نفر با كلاه قرمز و لباسهاى معتبر پياده راه مىرفتند، و پشت سر آنها كالسكههاى آنها را خالى مىآوردند، و به نهايت آرامى مىرفتند و جنازه را مىبردند. به ياد اين شعر افتادم:
ظاهرش چون گور كافر پرحلل
باطنش قهر خداى لم يزل شهر اسكندريه از چند جهت به نظر من رجحان بر اسلامبول دارد. يكى آنكه راهها و كوچهها و بازارهاش تماماً راست و يكنواخت است، بر روى كوه نيست و پستى و بلندى ندارد. دويم آنكه تمام آنها مفروش است به فرش سنگ، بسيار بزرگ يا كوچك، به اندازه آجر نظامى و غيره. سيوم آنكه آبش آب رود نيل است، و به مراتب بهتر است از آب اسلامبول. چهارم آنكه روح و صفايش هم بيشتر است. گفتند اسكندريه با مصر است و سلطانش عباس پاشا نوه محمدعلى پاشاست، ولى در اداره
عثمانى است، و عثمانى نزد انگليس گرو گذاشته است. اين است كه مىگويند با انگليس است، و العلم عندلله.
امروز كه روز پنجشنبه پانزدهم ماهست، چهار به غروب تخميناً مانده است كه در ماشين نشستهايم و در زقازيق كه يكى از قراى متعلقه به مصر است، واقفيم. ديشب ساعت چهار از شب گذشته ماشين راه افتاد. خيلى معطل كرد. در راه به آب و سبزه و آبادى بسيار رسيديم، بلكه از اسكندريه كه بيرون آمدهايم تا اينجا تمام بيابانها از راست و چپ، پر بود از زراعت. جاى خالى نديديم. جوها، وقت دروش (1)رسيده، بعضى جاها هم درو كرده بودند. نخود نزديك به اين بود كه بسته شود. همه جا هم آب بود. گفتند تمامش آب رود نيل است. بعضى جاها نهر بزرگى مىشد، بعضى جاها كوچك مىشد. از جمله آبادىها كه رسيديم [١٧۶] به آن وقتىكه از شهر اسكندريه بيرون آمديم، كفر زياد يا قفر زياد، بِنها (بكسر با) كه بِنهاء العسلش مىگويند. مىگويند پيغمبر خدا - صلىالله عليه و آله - آن را و عسل آن را مبارك فرمود. بعد از آن شبلنجه كه مابين آن و بنهاء العسل به قدر دو ساعت راه است از حيوانهاى سوارى.
كتابى، وقتىكه مىخواستم از اسكندريه بيرون آيم، عربِ كتابفروشى آورد. (2)خريدم به دو هزار و پنج شاهى به پول خودمان، تأليف سيد مؤمن شبلنجى كه اهل همين شبلنجه باشد، چون از فضايل اهل بيت - عليهمالسّلام - در آن مندرج بود. دوست داشتم كه بخرم كه از كلام اعدا استشهاد در وقت حاجت بهتر است.
و اينها همه از قراى متعلقه به مصر است. گفتند كه از بنها تا مصر يك ساعت با ماشين مىتوان رفت. ديگرى مىگفت دو ساعت. صبح در آنجا توقف زياد كرد. [از] ماشين پياده شديم. نماز كرديم. چاى خورديم. من رفتم سر رود نيل، تجديد وضويى كردم. مدت زمانى گذشت تا راه افتاد. دو ساعت بيشتر راه نرفت كه باز نگاه داشتند در زقازيق. يك و نيم به غروب مانده از آنجا راه انداختند. زقازيق ده آباد پرجمعيت
پرنعمتى است. كسىشان مرده بود. ازدحام زيادى در تشييع جنازهاش كرده بودند. غالب اهل اينجاها حتى رعايايى كه زراعت مىكنند، عمامه مولوى بر سر دارند و قباى سفيدى و عباى نازكى در بر؛ و گويا فقرا و اشخاص كور بسيار داشته باشد، حتى در اسكندريه بسيار كور و فقير. . . ديده مىشد.
خلاصه يك و نيم به غروب، از زقازيق حركت كرديم. چه بيابانهاى باصفاى پر زراعتِ پر آب خوبى كه در اثناى راه مشاهده مىشد. زراعت از زراعت، فصل نمىشد، چه در طرف راست چه در طرف چپ، و همچنين آبادى از آبادى جدا نمىشد. نخلهاى خرما كوچك و بزرگ بسيار همه جا ديده مىشد. جايى رسيديم، ديدم شترى را با گاوى با هم به خيش بستهاند و خيش مىزنند. مىگويند تمام دوازده ماه، اين بيابانهاى قاهره مصر از زارعت نمىافتد. هميشه اوقات سبز است، و يك جور زراعتى دارد، عصرى هم به چند آبادى رسيديم كه قدرى ماشين را نگاه داشتند. از آن جمله اول رسيديم به دهى كه گفتند اينجا ابوحماد است. در عمارتى هم ديديم كه نوشته بود، محطه ابوحماد. بر چراغهايى كه در آن آبادى بود، هم ابوحماد نوشته بود.
بعد از آن رسيديم به جايى كه آن را تل كبير مىگفتند. زنها و بچهها خرما و تخم [مرغ] و پرتقال زياد آوردند به جهت فروش. چند جاى ديگر باز مدت زمانى ماشين را نگاه داشتند. از آن جمله ساعت پنج و شش در اسماعيليه نگاه داشتند. يكى از اهل آنجا آمد پاى ماشين. من از او پرسيدم: اينجا كجاست؟ به زبان [١٧٨] عربى گفتم. گفت: اسماعيليه. گفتم: چرا به اين نام آن را مىنامند؟ گفت: اسماعيل پاشا اينجا را ساخته. گفتم سلطان اين حدود از مصر و اسكندريه و ساير توابع مصر كيست؟ گفت: سلطان عبدالحميد. گفتم: عباس پاشا چه كاره است؟ گفت: از قبل سلطان، خديو مصر است. گفتم: انگليس هم در اينجا دستى دارد؟ گفت: لا لا، تصرفى از براى او نيست. بعد بعضى صحبتهاى مذهبى كرد، و جواب شنيد. خوشش آمد. التماس دعا زياد مكرر از ما كرد. به خصوص گفت سر قبر صديق اكبر و فاروق اعظم التماس دعاى زياد دارم. من هم گفتم: حشرك الله معهما.
خلاصه ماشين تخميناً ساعت شش بود كه راه افتاد. آن وقت شب از اطاقى كه اول داشتيم بيرون آمديم با جمعى از اتراك به جهت تنگى جا، و اينكه نمىشد بخوابيم، و در اطاق گشادى آمديم خوابيديم، و ماشين داشت مىرفت. گاهى حقير بيدار مىشدم، بر مىخاستم، نظر به بيرون مىكردم، جز تل و كوه و بيابان چيز ديگرى نمىديدم. آن تفصيل زراعات تا بالاى ابوحماد بود. بعد كم شد.
تخميناً نيم ساعت به صبح مانده برخاستم و در همان ماشين در حالتى كه به سرعت مىرفت وضو گرفته، نماز شب و نماز صبح را كردم.
امروز كه روز جمعه شانزدهم [ذى قعده] است، يك ساعت به طلوع آفتاب مانده وارد شهر سويس شديم كه آن هم يكى از متعلقات قاهره مصر است، پياده شديم. با چند نفر از اتراك آمديم در خانه سيد عبدالله. در اطاق بالا خانه منزل كرديم.
امروز ناهار، نان و شير خورديم. بعد از ظهر هم كاهوى خوبى خورديم. براى شب هم ميرزا رضا ترتيب چلو و قورمه سبزى ديده. مىگويند كشتى روز دوشنبه از اينجا حركت مىكند. بد جايى نيست، اما آن شكوه و عمارتهاى پاكيزه شهرهاى پيش را ندارد. اهلش گويا فقيرند. اين چند روز، يعنى از اسكندريه به بعد، هر روز كاهو خوردهام. الحمدلله به اين واسطه احوالم خيلى بهتر است. اينجاها روزها زياد گرم است، به حيثيتى كه آدم از دست مگس آرام ندارد، و شبها سرد است و نسيم سردى مىآيد.
ديروز كه روز شنبه هفدهم [ذى قعده] بود، در سويس بوديم. از آن اطاقى كه منزل داشتيم نقل كرديم به اطاق وسيعتر بهترى. الحمدلله منزلمان در سويس بسيار خوب واقع شده. الحمدلله تا اينجا كه آمدهايم از بركات امام عصر - عجلالله تعالى فرجه - از همه جهت بسيار خوش گذشته، و اگر جزيى صدمه بود فراموش شده. خدا كند كه از مراحم آن بزرگوار، بعد از اين هم موافق رضاى خودش بگذرد. خيلى خوف بعد از اين را از هر جهتى دارم، و اميدى به احدى ندارم جز [١٨٠] به آن بزرگوار كه چنانچه تا حال حفظ فرموده و عنايت و رعايت از هر جهت فرمود، بعد از اين هم بفرمايد.
عصر با ميرزا رضا رفتيم به گردش. خيلى عمارتها و باغچهها و دكانهاى خوب
منقحى ديديم كه همه تعلق داشت به فرنگىها و خارجان از اسلام. گويا بيشتر اهل اينجا از اين اشخاصند و عربش نسبت به آنها كمتر و فقيرترند. همه جور متاعى و جنسى در آن پيدا مىشود و نوعاً از قرار مذكور بيشتر چيزهاش از قبيل برنج و روغن و نان و غيرذلك ارزانتر از اسلامبول و ساير بلاد پيش است. باقلاى بسيار درشت پزاى خوبى دارد. قدرى ميرزا رضا خريد با شويد كه شب پلو ترتيب دهد.
ذكر شد كه حاجى اسماعيل حملهدار با جمعى از اصفهانىها ديروز وارد سويس شدهاند. خواستهاند از راه بوشهر بروند به مكه، به دريا كه نشستهاند، شنيدهاند در محلى قرنتينه مىگذارند. از اينطرف آمدهاند و امروز در كشتى عثمانى نشسته مىروند.
امروز كه روز يكشنبه هجدهم [ذى قعده] است، در سويس هستيم. امروز بنه و بعضى اسباب را بردند به انبار كشتى بگذارند. مىگويند فردا ان شاءالله كشتى مىرود. حاجىها زيادند، از هر بلدى و هر جايى اينجا جمع شدهاند؛ ولى بعضى با كشتى عرب ديروز رفتند، و بعضى با كشتى عثمانى امروز روانهاند، و بيشتر گويا ماندهاند كه فردا با اين كشتى كه ما مىرويم بروند. از اسلامبول به اينجا از قرار مذكور، كرايه كشتى و ماشين هر نفر آدمى تا جده نه تومان شده است؛ اما جاسم پاى ما دوازده تومان حساب كرده، گويا كرايه ماشين از اسكندريه تا سويس هر نفرى دو مجيدى شده باشد. الآن اينجا كه نشستهام مقابل با پشت بامهاى فرنگىها هستم كه در آنها ظرفهاى گلهاى رنگارنگ بسيار خوب گذاشته است كه همه از آنها پيدا و نمايان است و بسيار باصفاست.
روضهخوان عربى از اهل نجف ديروز از بمبئى و زنجبار وارد سويس شد، و در اطاقى مقابل اطاق ما منزل كرد، و آمد منزل ما مكرراً، و مسائل حج خود را به زبان عربى از حقير سؤال كرد، و حقير به عربى براى او بيان كردم. بسيار خوشوقت شد و دعاى زياد مىكرد. خوش احوال آدمى بود، با خود عنبر داشت به جهت فروش و مخارج راه خود. امروز رفت به كشتى عثمانى كه برود. كتابى از او نزد حقير ماند كه در مراثى و مدايح و مكاتبات است به لسان عربى، نه او خاطرش بود كه بگيرد و نه حقير به خاطرم بود كه رد كنم. ان شاءالله در جده يا مكه [١٨٢] ملاقات مىشود، به او رد مىكنم.
اين چند روزه هوا بسيار خوب بود. همهآش آفتاب بود، و گرم بود. امروز قدرى نسيم خنكى مىآيد. اينجا چند تا از اين مركبهاى آهنى ديدم كوچك كه بچهها سوار بودند و پا مىزدند و مىرفتند، و چند تاى ديگر ديدم كه كالسكه كوچك بچهگانه بر روى او نصب بود، و بچه توى آن خوابيده بودند و با دست او را حركت داده مىبردند.
امروز كه روز دوشنبه نوزدهم [ذى قعده] است. اول طلوع آفتاب روانه شديم با تتمه اسباب و بنه خود به سوى كشتى. قريب نيم فرسخ راه بود. بعضى دو قروش دادند، به ماشين نشستند. راه سدى بود كه در ميان دريا كشيده بودند؛ ولى در كنار بود، و اين طرف و آن طرف سد آبش بيشتر جاها خشك افتاده بود. حيوانى در اثناى راه كنار دريا كه آبش كم شده بود يا تمام شده ديديم كه با طناب از آب بيرونش كشيده بودند و مرده بود. بسيار بسيار غريب و عجيب بود. تركيب شش بود، اما بسيار پهن و كلفت بود و دم بلندى داشت و دهن و دندانهايش در يك گوشه واقع بود. خيلى معجب بود. آمديم تا پاى كشتى. جمعيت از حساب بيرون بود و منتظر بودند كه اذن كشتى به آنها بدهند و بليت آنها را بگيرند تا داخل شوند.
حاجى محمد ترك، فرشى در آن ميانه پهن كرد. حقير نشستم. جمعى آمدند. بعضى سؤالات داشتند. حمد و سوره خود را خواندند. بعد بنا شد كه مردم بروند به كشتى. ازدحام غريب پاى كشتى شد. بعضى از اهالى كشتى كه ايستاده بودند و بليت مىگرفتند و يكى يكى مردم را مىگذاشتند كه بروند، متصل چوب بر سر و صورت مردم مىزد كه شلوغ نكنند و يكى يكى بروند. چند نفر از تركها دست در آوردند و به او زدند. حقير هم فرصت غنيمت كرده، با عصايى كه در دست داشتم، بنا كردم به سر و صورت او زدن و مردم را تحريص به زدن كردم. از حال طبيعى بيرون رفتم. و الحمدلله خيلى مفيد واقع شد. چوب زدنش بر سر مردم موقوف شد، و خدا او را كور كرد، متعرّض من نشد. به زحمت هرچه تمامتر وارد كشتى شديم.
اول در سر كشتى طرف بالا منزل كرديم. بعد به جهت آنكه مبادا شب سرد شود يا دريا متلاطم شود و آب به بالا بپاشد آمديم در [١٨۴] خن كشتى. بسيار جاى
گرمى است. جمعيت از شماره بيرون است. خدا كند ناخوش نشويم.
امروز كه روز سهشنبه بيستم [ذى قعده] است، در كشتى هستيم. از ديشب تا حال دريا جزيى تلاطمى پيدا كرده، منزل ما هم زياد گرم است. ديشب يكتا پيراهن شده و چيزى رويم نينداخته، خوابيدم؛ ولى آخر شب جزيى خنك شد. پر آب دست [!] را رويم انداختم. امروز دو ساعت تخميناً از روز برآمده رسيديم به كوهى كه در آخر آن مناره كوچكى ساخته بودند. گفتند اينجا موضع غرق فرعون است، و بعيد نيست كه چنين باشد؛ چرا كه در قرآن در خصوص غرق فرعون همه جا لفظ يم يا بحر است و به رود نيل، نهر گفته مىشو نه يم و بحر. ولى آب نيل هرچه زيادتر از زراعات آيد در اين بحر ريخته مىشود و اين بحر است كه قريب به مصر است و مسقط رود نيل است و اين دريا را درياى روم مىگويند. و بعضى گفتند درياى عمان است. (1)شايد دو اسم داشته باشد. مشهور است كه دريائى كه از باطوم آمديم به اسلامبول و آن دريا كه از اسلامبول آمديم به اسكندريه، و آن دريا كه از سويس آمدهايم تا برسيم به جده، اين اوقات يكى است، يعنى اين دريا سابقاً با درياهاى پيش يكى نبود، و اين اوقات يكى كردهاند، يعنى انگليس يكى كرده، على اىّ حال درياى عظيم پرآبى است.
در آن كتابى كه در اسكندريه خريديم كه تأليف يكى از عامه است، ديدم نوشته است كه مساقط رود نيل در درياى روم است، و عرض و طول مصر را تا به اين دريا ذكر كرده بود، و نوشته بود كه طول مصر قريب چهل روز راه است، و عرضش سى روز راه و مصر اسم پسر سام بن نوح است و قاهرهاش مىگويند. به جهت اينكه در طالع مريخ حصار آن بنا گذاشته شده است، و قاهر در نزد منجمان اسم مريخ است؛ يعنى منجمان آن زمان، زنگى نصب كرده بودند و به بنّاها گفته بودند ما طالع سعدى براى بناى اين حصار معين مىكنيم، و هر وقت صداى اين زنگ را شنيديد، گل و سنگ را بگذاريد. كلاغى آمده در وقت طالع مريخ بر روى چوب آن زنگ نشسته، صدا كرده، بنّاها به گمان آنكه منجمها اين زنگ را زدهاند گل و سنگ را گذاشتهاند، از اين جهت آن را يعنى مصر را قاهره گفتهاند.
1) مقصود درياى مديترانه است و آشكار است كه ربطى به درياى عمان ندارد.
و در آن كتاب نوشته است كه يكى از [١٨۶] اقطاب اربعه سيد احمد بدوى است و نسب او را به حضرت امام رضا - عليه الاف التحى و الثناء - مىرساند، و مىگويد شافعى مذهب و از صوفيه است، و زياد تجليل و تعظيم از او كرده و كرامات از او ذكر نموده، و امروز در نزد عامه خيلى معتبر است. و وقتى كه از اسكندريه مىآمديم مىديديم كه عربها دسته دسته به ماشين مىآيند، و به زيارت او مىروند. گفتند بعضى كه در يكى از قراى مصر نرسيده به بنها كه در راه ما بوده، وقت آمدن و ماشين آنجا جزيى توقفى نمود هدفن است.
امروز آفتاب بسيار خوبى است و هوا خيلى گرم است. مىگويند پس فردا ظهر انشاءالله به رأس الاسود مىرسيم كه بايد آنجا از كشتى بيرون آئيم و به خواست الهى روانه مكه شويم. و مىگويند فردا شب بايد در همين كشتى مُحرم شد؛ چرا كه كشتى مىرسد محاذى يكى از مواقيت؛ ولى در اخبار نيست؛ چنانچه فتوى بزرگان از علماى اخيار است كه از محاذى محرم شوند، ولى ما محض مشابهت به مردم، جور [ \ مانند] آنها را درمىآييم، و اگر خدا عمر داد، اگر بشود، مىرويم به سعديه كه يلملم است و از آنجا محرم مىشويم و اگر نشد مىرويم به مكه و از آنجا ان شاءلله مىرويم به قرن المنازل، واز آنجا محرم مىشويم؛ و اگر اين هم نشد، خداى ناخواسته از هر جاى حرم كه شد محرم مىشويم و مىرويم ان شا الله به مكه. از امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - خواهش دارم كه مرحمت و عنايت فرمايد، و از يكى از مواقيت كه جدّ بزرگوارش رسول خدا - صلى الله عليه و آله - معين فرمود، محرم شويم، و سر سوزنى از پستاى فرمايش آن بزرگوار تجاوز نكنيم. و منه التوفيق و هو خير رفيق و لاحول و لاقو الاّ بالله العلىّ العظيم.
ديروز كه روز چهارشنبه بيست و يكم [ذى قعده] بود، نيز مبتلى به كشتى بوديم. منزل ما بعينه حمام بسيار گرمى است. متصل عرق مىريزيم. بعد از ظهر تركى آمد منزل ما، ديد كه منزل ما بىاندازه گرم است. به حال ما ترحمش آمد. خواهش كرد برويم منزل او، بالاى عرشه كشتى، آنجا صرف چاى نماييم. ما هم از خدا خواستيم، به اتفاق او رفتيم منزل او، دفعتاً سماور آتش انداختند، و آنجا چاى خورديم. جمعى آمدند آنجا و مسائل چندى سؤال [١٨٨] كردند و جمعى حمد و سوره خود را خواندند. مرا به تنگ آوردند.
از آنجا رفتيم به آخر كشتى منزل جمعى ديگر. جاى آنها از جاى اينها با صفاتر و بهتر بود. آنها هم مثل اينها از بس سؤال كردند و حمد و سوره خواندند مرا به تنگ آوردند. براى نماز آمديم به منزل خودمان. بعد از نماز مغرب و عشا كشتى رسيد به محاذى جُحفه كه يكى از مواقيت خمسه است، ميقات اهل مصر و مغرب زمين و كسانى كه از آن سمت مىآيند مىباشد، ناخداى كشتى اعلام كرد. همه ماها و تمام حاجىها محرم شديم. سنىها از پيش از ظهر و بعد از ظهر محرم شدند و مكشوف العوره در حضور خودشان و بعضى ديگر غسل احرام كردند؛ اما از ماها كسى به جهت نبودن جا غسل نكرد، اما حقير شب را كه خوابيدم آخر شب مبتلى به احتلام شدم. با نهايت اوقات تلخى و اشكال رفتم از خن بالا، و خود را تطهير كردم و مراجعت نموده، در خن مردم خواب بودند و تاريك بود. سينى سماور را گذاشتم و به هر طور بود الحمدلله غسل كردم، و آسوده شدم. مرحمتى بود از امام عصر - عجلالله تعالى فرجه - كه شامل حال شد، و له المن علينا فى كلّ حال.
عصر كه رفتم بالاى كشتى، از بعضى كه بىخبره و اطلاع نبودند، بلكه ادعاى اطلاع كلى مىكردند، استفسار از حال اين درياها كردم. گفتند اين درياها تمامش درياى محيط است، و به هم راه دارد، مگر درياى قلزم كه كوچك است و از همه درياها فصل دارد. از اين جهت دائما در تلاطم است و هر جاى اين درياى محيط يك اسمى دارد؛ مثل آنكه زمينها، همه يك زمين است و هر جائيش يك اسمى دارد، پس يك جاى اين دريا را درياى اسود مىگويند. يكجا را درياى ابيض و درياى عمان هم مىگويند كه درياى اسلامبول باشد، يكجا را درياى احمر مىگويند كه همين درياى مصر و درياى غرق فرعون باشد.
۴
امروز كه روز پنجشنبه بيست و دويم [ذى قعده] است، كشتى قدرى از روز برآمده، رسيد مقابل جدّه و رأس الاسود. بسيار كشتى تند آمد. [١٩٠] زود رسيد به منزل، اما چه فايده كه امروز و امشب را بايد در كشتى بيخود رياضت بكشيم، چرا كه خبر به حكومت دادند براى ورود حاج، خبر داده بود كه نوبت اين كشتى فرداست، بايد بماند فردا وارد شود. عجالتاً كه مبتلى هستيم. ميان دريا لنگر انداختهاند و اگر خدا بخواهد فردا بيرون آييم. هندوانه آورده بودند به كشتى به جهت فروش، بعضى هم به قيمت گران خريده بودند، ولى كبيتان [ \كاپيتان] مانع شد از خوردن مردم. گفته بود بگيرند از مردم و به دريا اندازند، چرا كه اطبا و حكمايشان منع كردهاند از خوردن هندوانه كه سبب ناخوشى مىشود. لعنت خدا بر آنها باد كه ما را محروم از اين نعمت كردند.
روزجمعه بيست و سيوم [ذى قعده] تا بعد از ظهر مبتلى به كشتى و جمعيت مردم و شپش و نجاست و كثافت و گرمى بوديم. نماز ظهر و عصر را به جا آورديم و بعد از چند ساعتى بيرون رفتيم. قايق و طراده متعدد آوردند پاى كشتى، و بنه و اسباب مردم از بالاى كشتى انداختند توى قايقها. بسيار اسباب مردم شكستگى پيدا كرد. از آن جمله قورى و نعلبكى و بعضى اسباب ما. خودمان هم از بالا خود را انداختيم توى قايق. قدرى راه كه رفتيم صاحب قايق مطالبه وجه كرد. به نهايت سختى از هر نفرى نيم مجيدى گرفت. من نداشتم پول، شخص كردى از جانب من داد كه از جاسم بعد بگيرد.
درويشى در قايقى ديگر بود، نداشت كه نيم مجيدى تمام بدهد. پنج قروش داده بود او را انداختند توى دريا. خوب دست شنا داشت، شنا كرد و بيرون آمد.
از قايق كه بيرون آمديم به خشكى، اول مبتلى شديم به بليت گرفتن. ازدحام ناس از اندازه بيرون بود. مدت زمانى معطل شديم تا جاسم پيدا شد. نيم مجيدى داد به جهت بليت، من رد شدم. بعد گرفتار شدم به ظالمى ديگر، تذكره مىخواست كه قل بكشد و دو قروش مىگرفت. مدتى اينجا معطل شدم تا باز جاسم پيدا شد، و مرا رد كرد. ميرزا رضا عقب بود در قايق ديگر. من قريب دو ساعت به غروب مانده رسيدم به خشكى. او بعد از دو ساعت از شب رسيد. بعد از آن مدتى مبتلى بودم به آوردن اسباب از توى قايق، و بعد از آن مدتى مبتلى به نبودن ميرزا رضا بودم تا آمد، و چاى درست كرد، و دمپختى ترتيب داد. خيلى زود همه را فراهم آورد. الحمدلله، ثم الحمدلله، ثم الحمدلله كه رسيديم به اين زمين؛ و المن لله و لرسوله و الائم عليه و عليهم السلام.
روز شنبه بيست و چهارم [ذى قعده] در رأس الاسود كنار دريا بوديم. حاج بسيار از اطراف و اكناف در آنجا جمع بودند. بسيارى در چادرها منزل داشتند و بعضى در زير آفتاب. شب را عسگر در اطراف حاج حراست مىكردند و صدا [١٩٢] مىدادند، ما شب را زير آسمان به سر برديم، اما روز، وقت شدت آفتاب، حملهدارها چادرى برپا كردند. ما با چند نفر از اهل سبزوار زير چادر بوديم. اول آفتاب، يعنى قدرى از روز برآمده، تمام اسباب خود را از فرش و پارهاى اسباب ديگر من و ميرزا رضا برديم به دريا شستيم و غسل روز جمعه را در دريا قضا به جا آورديم، و تمام احرام را نيز شستيم. الحمدلله پاك و پاكيزه شديم و مراجعت كرده، به اندك زمانى تمام اسباب خشك شد. با خود آورديم به چادر. هندوانه فراوانى آنجا بود. قدرى گرفتيم خورديم. يسر و مرجان هم فراوان بود. آنجا بسيار مىآوردند. شش تسبيح يسر دانه ريزه ميرزا رضا خريد به يك مجيدى.
روز يكشنبه بيست و پنجم [ذى قعده] نيز در جزيره رأس الاسود بوديم. خرجين و پوستين را در آن روز ميرزا رضا به يك نفر از حاجىها كه خيلى با من اظهار محبت مىكرد، بردند به دريا شستند.
[١٩۴] شب پيش از صبح، عربهاى بدوى شتر آوردند كه كوچ كنيم براى مكه مشرفه. شترى به هشت مجيدى بلكه نه مجيدى و دو قروش كرايه برداشت. از تفضّلات الهى آنكه براى حقير شكدفى پيدا شد كه من در يك طرفش نشستم، و زنى از اهل مشهد در طرفى ديگر. الحمدلله از شدت حرّ آفتاب محفوظ بودم. از جزيره (1)تا مكه دوازده يا چهارده فرسخ است. راهها همهاش ماسه است، و بعضى جاها هم زمين صلب بود؛ بعضى گياهها در آنجا ديده شد. از آن جمله بيش كه سم قتال است، و درختهاى بزرگ خاردار كه گل زردى داشت. بعضى گفتند خار مغيلان است. هرچه نزديك به مكه مىشديم كوهها نزديك به هم مىشد. كوه بسيار است. در آنجا به فاصله چند قدمى در راه يا قهوهخانه بود يا قراولخانه، و چاه آب.
شب را اول غروب رسيديم به آبادى كه آن را بحره مىگويند. جاى پر كنهاى بود. كنه از سر و روى آدم بالا مىرفت. با وجود اين، ظالمها از هر نفرى دو قروش مىگرفتند. من در شكدف خوابيدم. الحمدلله جايم بد نبود. ميرزا رضا سرنشين بود. جاى ديگر افتاده بود. مدت زمانى پى من گشت تا مرا پيدا كرد و آن وقت با هم رفتيم سر منزل او. منزل خود را گم كرد. من برگشتم در همان شكدف خوابيدم. او خودش رفته بود تا منزل را پيدا كرده بود. پيش از صبح از آنجا بار كرديم براى مكه؛ ولى اينقدر طول كشيد كه نمازصبح را كرديم و راه افتاديم.
روز دوشنبه بيست و ششم [ذى قعده] در راه بوديم. قريب به حرم كه چهار فرسخ به مكه مانده باشد رسيديم، حقير پوشى انداختم جلو شكدف و جلو آن طرفى كه ضعيفه نشسته و غسل دخول حرم را كردم. فرصت نمىدادند كسى پياده شود. و همچنين نزديك مكه نيز همين كار را كردم و غسل كردم براى دخول مكه. وقتى كه وارد مكه شدم پياده شدم و سجده شكر به جا آوردم. رسيديم درب دكان حصيربافى از او اذن گرفته بر همان حصيرهايش نماز ظهر و عصر را كردم.
تخميناً سه ساعت به غروب مانده بود شب را با حملهدارها در پشت بامى منزل
1) مقصود بندر جده است!
كرديم و خوابيديم. ميرزا رضا از همان شب احوالش به هم خورد و تب شديدى كرد و يك كله افتاد، اما اين بعد از آنى [بود] كه با حاجى طاهر مطوف رفتيم سر بِركه و غسل كرديم و مشرّف شديم و طواف و نماز و سعى را به انجام رسانيديم. الحمدلله كه خدا اين قدر فرصتش داد.
روز سهشنبه بيست و هفتم [ذى قعده] در مكه بوديم، خانه سيد سليمان منزل كرديم. چند پسر داشت سيد عبدالحميد و سيد محمد و سيد عبدالوهاب. بسيار مردمان خدوم و مهربانى هستند. اين چند روزه ناخوشى ميرزا رضا، دلسوزى زياد درباره او مىكردند. سه چهار روز ناخوشيش طول كشيد. خيلى بدحال بود. الحمدلله امروز از بركت دعا و تربت خيلى بهتر است. من هم حالم ديروز به هم خورد. امروز الحمدلله قدرى بهتر است. هندوانه فراوانى اينجا پيدا مىشود. دانه به سه قروش و چهار قروش مىدهند.
روز چهارشنبه بيست و هشتم ذى قعده تمامش را مبتلى بودم به ناخوشى ميرزارضا و كسالت راه. نتوانستم مسجد مشرف شوم، ولى الحمدلله احوالم خوب بود، باكى نداشتم و ميل به غذا داشتم.
روز پنجشنبه بيست و نهم ذى قعده ظهر مشرف شدم. يك دور طواف مستحبى براى مرحوم خلد آشيان ميرزا علىمحمدخان - رحمالله عليه - با ادعيهاش كردم و مراجعت به منزل كردم.
روز جمعه سىام ذى قعده باز وقت ظهر مشرف شدم. اول نماز جمعه عامه بود. لابداً من هم در صف ايستادم، و بعد از آن نماز ظهر و عصر را در يكى از چلستونها كردم، و نافله جمعه را در مابين باب كعبه و حجر اسماعيل كردم و بيشترش [١٩۶] در خود حِجر كردم. يك طواف به نيابت پيغمبر و ائمه - عليهمالسّلام - كردم.
روز شنبه غرّه ماه ذىحج الحرام [١٣١۵ق] ميرزا رضا فىالجمله بهتر شده بود و من احوالم به هم خورد. نماز واجبى را در منزل به نهايت اشكال به جا آوردم. شب عرق كردم، فىالجمله سبك شدم، هيچ نشد مشرف شوم.
روز يكشنبه دويم ماه [ذىحجه] الحمدلله احوال هر دو بهتر است؛ اما مطلقاً ميل
به هيچ مأكول و مشروبى ندارم.
روز دوشنبه سيوم [ذىحجه] تب حقير شدت يافت، و حالت هيچ كار در من باقى نماند و ابداً اقبالى به هيچ چيز نداشتم، و مقدورم نبود به زيارت و طواف بيتالله مشرف شوم.
روز سهشنبه چهارم [ذىحجه] به همين قسم تب داشتم، و هيچ حالت نداشتم و به زيارت بيتالله فيض ياب نشدم، و حال آنكه همين بود منتهاى آمال من در مدت سى و چهل سال. نمىدانم به چه اندازه، به درگاه خدا مقصرم كه در هيچ گوشه زمينى براى من راحتى پيدا نمىشود. الحمدلله على كل حال.
روز چهارشنبه پنجم [ذىحجه] باز مبتلى به تب بودم و ابداً از مطعومات از ابتداى تب تا حال چيزى از گلويم پائين نرفته. چيزى كه فىالجمله ميل مىكردم، هندوانه و تمر گجرات يا قنداب و آب ليمو بود، يا آلوى آب انداخته، ليموى سبزدانه كوچك. اولها مىگرفتم، بسيار چيز پوچى بود. آب و قند را تلخ مىكرد، بعد سراغ گرفتيم از ليموهاى زرد. درشت بدست آمد، بسيار چيز خوبى بود. الحمدلله از بركت امام زمان - عليهالسّلام و عجلالله تعالى فرجه - صبح را به هر مردن مردنى بود به اتفاق ميرزا رضا و حاجى شعبان مشرف شدم به مسجدالحرام و در كمال ضعف مراجعت نموديم.
روز پنجشنبه ششم [ذى حجه] كماكان تب داشتم و ضعف زيادتر از سابق بود؛ ولى الحمدلله باز به هر جان كندنى بود مشرف شدم و مرده برگشتم. افتادم، يك سر تا غروب، غذايم آب ليمو و قند بود. عصر هم سه پياله تمر خوردم.
الحمدلله اول شب فىالجمله خفتى پيدا شد؛ ولى بعد از نماز مغرب و عشا از شدت گرمى هوا قدرى آب بر سرو صورت و بدن خود ريختم، و روى باز خوابيدم. قدرى كه خواب رفتم، نسيمى وزيد، بيدار شدم، حالت قشعريره [ \ لرز] عارض شد، و هرچه گذشت شدت كرد تا آنكه كار به جايى رسيد كه از شدت لرز و انفصال هر جزء بدن از جزء ديگر خود را مشرف به مرگ ديدم و بىاختيار فرياد مىكردم. [١٩٨] ميرزا رضا زحمت كشيده چيز زيادى روى من ريخت و مرا ماليد و صاحبخانه و بچههايش آبى جوش كردند. جزيى خوردم و از خود به كلّى مأيوس بودم تا اينكه الحمدلله گرم شدم و قرار گرفتم؛ ولى بعد چنان حالت كلافگى عارض شد كه فوق طاقت بود، و مردن را رأى العين ديدم؛ اما در
هر حال متوسل بودم و دعا مىكردم. يك وقتى هوشم برد و راحت شدم. قدرى گذشت بيدار شدم؛ خود را در درياى عرق مشاهده كرده، بىاغراق پيراهن و زير جامه و قبا و عبا و بالش و فرش همه غرق آب بود، و اين حالت عرق بود تا صبح، و الحمدلله خيلى خوش حالت و سبك شدم و تبم بريد.
روز جمعه هفتم [ذىحجه] الحمدلله تب نداشتم؛ ولى ضعف و بىاقبالى به غذا بىنهايت بود. به حكم استخاره هندوانه خوردم. به ميل خوردم. از سوء تقديرات در اين سفر اينكه حملهدارها آمدند كه امروز عصر بايد رفت به منى. گفتم: روز هشتم بعد از ظهر بايد رفت، چرا امروز؟ گفتند: شريف و حكومت حكم كرده كه همه به اتفاق عامه حركت كنند.
على اىّ حال پيش از ظهر، غسل جمعه و غسل احرام را جمعاً كردم، و نماز ظهر و عصر را به جا آورده، در مسجدالحرام عقد احرام را بستيم، و بعد مراجعت به منزل كرده، اول مغرب سوار شديم. قريب سه از شب گذشته يا كمتر رسيديم به منى، مقابل مسجد خيف منزل كرديم. جمعيت حاجى از هر قبيل از شماره بيرون بود. ميرزا رضا چاى درست كرد. من رفتم به مسجد نماز مغرب و عشا در آنجا به جا آوردم. جمعيّتى از شيعه، يعنى از همين حاجىها در مسجد بودند. دو نفر هم روضه خواندند. بسيار خوب بود. اين قدر از مدت را لذتى بردم و شكر خدا را به خاك افتاده به جا آوردم. دكاكين و قهوهخانهها و همه جور متاعى در منى بود.
روز شنبه هشتم [ذىحجه] بعد از نماز صبح كوچ كرديم براى عرفات. تخميناً سه از روز برآمده وارد عرفات شديم. چادرى جاسم خريده بود براى ما، زدند. در آن قرار گرفتيم. اين قدر گرم بود هوا كه نمىتوان تحمل كرد. من متصل آب به سر و بدن خود مىريختم. هندوانه كالى پيدا شد، آبش را به زحمت گرفته خوردم. ابداً تا اين روز غذا از گلوى من پايين نرفته، ولى شب خيلى هوا خوب شد و به آسايش هر كسى خوابيد.
امروز كه روز يكشنبه نهم و روز عرفه است الحمدلله در عرفات در زير چادر نشستهايم و عرق از چهار طرف من مىريزد، و ميرزا رضا هم احوالش به هم خورده، تب كرده، حقير هم كماكان مأكولى نمىتوانم بخورم. ميل به هيچ چيز ندارم مگر [٢٠٠] هندوانه. تا حال كه بدست نيامده. آش تمرى ميرزا رضا ديشب زحمت كشيده ترتيب داده بود، نتوانستم بخورم، و الان در برابرم گذاشته. خدا عاقبت امر ما را به خير گرداند. نمىدانم ديگر بعد از اين چيزى مىتوانم بنويسم يا خداى ناخواسته مقدر نمىشود. عصر بعد از نماز ظهر و عصر و فراغت از فىالجمله ذكر و دعايى، به اتفاق قاسم پسر شعبان سبزوارى كه حال چند روز است به جهت تحمل زحمات ما، هم چادر و هم منزل ما شدهاند، رفتم به كمال ضعف تا پاى كوه عرفات، و از پلهها بالا رفتم.
نهر زبيده را پاى كوه مشاهده كردم. همهاش را با سنگ و آهك به نهايت مقبولى و استحكام ساختهاند، و سربسته است. به فاصله چند قدمى هر جايش باز است و مردم مىروند توى آب، و آب مىآورند. بنده هم در يكى از آنجاهاى سرباز رفتم توى آب. غسل زيارت كردم و تنظيف و تطهير كردم. عجب آبى بود. در نهايت شدت و زيادتى مىگذشت و بسيار زلال و صاف بود، ولى از شدت گرمى هوا گرم بود. خيلى حظ كردم.
بعد از آب بيرون آمده زيارت را روى همان كوه كردم و پايين آمديم. آمديم سر منزل.
تخميناً يك به غروب داشتيم چادر و اسباب را برچيده بودند و شتر آورده بار مىكردند. اول غروب از عرفات بيرون رفتيم. تخميناً دو از شب گذشته در مشعرالحرام پايين آمديم. ديگر چادر نزديم. زير آسمان، به نهايت خوشحالى به سر برديم. بعد از هفت هشت شب آن شب را ميل به نان كردم. بچهها رفتند پى جمع كردن ريگ جمرات براى من و براى خودشان. حقير يكدانه نان اسلامبولى كه براى چاى مىپزند با قدرى سكنجبين خوردم. الحمدلله بعد حضرات آمدند و ريگ آوردند. از ميانه آنها بنده سهميه خود را جدا كرده، براى رمى جمرات شب را خوابيديم.
قريب دو ساعت به صبح مانده برخاستم و مشغول نماز شده تا صبح شد و نماز صبح را كرديم و هوا كه فىالجمله روشن شد بار كردند براى منى.
امروز كه روز دوشنبه دهم و روز عيد قربان است، تخميناً يك ساعت از روز برآمده رسيديم به منى. پايين آمديم. چادر را زده بودند. رفتيم توى چادر. اول كارى كه كرديم، رفتيم براى رمى جمره عقبه، خيلى راه رفتيم تا رسيديم به دكان و بازار منى. همه جور متاعى بود؛ به خصوص هندوانه فراوان بود. رفتيم تا رسيديم به عقبه. جمعيت زياد جمع بودند. به هر طورى بود رمى حصيات خود را كرده مراجعت كرديم. ميرزا رضا دو دانه نان خريد به دو قروش و يكدانه هندوانه به پنج قروش. آمديم منزل. بعد ميرزا رضا رفت براى خريد قربانى براى خود و براى من.
همانجا كه [٢٠٢] خريده بود، شعبان و پسرش به اتفاق بودند، سر بريده بودند. عربها همه را بردند مگر يك ران گوسفند كه شعبان از گوسفند خودش جدا كرده بود، براى خوردن خودشان. بعد از مراجعت، حلاّق بخارايى پيدايش شد، سر همه را تراشيد، و الحمدلله همه محل شديم.
بسيار امروز هوا خوبى بود. باد شمال خوبى مىآمد و الان كه تخميناً نيم به غروب مانده در چادر نشستهام و حظ مىكنم از صفا و هواى منى. جاى همه دوستان خالى. الحمدلله احوالم خيلى بهتر است. از غرايب هواى مكه آنكه روز دويم و سيوم ورود ما يا دويم و سيوم ماه حال، پيش از ظهر تگرگى گرفت در مكه، در نهايت شدت كه نمىتوان گفت. هر دانهاى به اندازه يك دانه فندق درشت؛ ولى مكث نمىكرد. چيزى نگذشت كه سيلاب عظيمى ميانه كوچه و بازار مكه برخاست. و يك روز ديگر هم آمد، اما بعد از ظهر و كمتر از اين.
امروز كه روز سهشنبه يازدهم [ذى حجه] است در منى در زير چادر نشستهايم. تخميناً دو كمترك به غروب داريم. بسيار هواى خوب خنكى است. از صبح تا ظهر بسيار گرم بود و مطلقاً شمالى نمىآمد؛ اما از بعد از ظهر بنا كرد شمال آمدن. صبح را بعد از صرف چاى رفتيم به جهت رمى جمرات ثلاث. الحمدلله هر سه جمره را با آداب و ادعيه مأثوره رمى كرده، مراجعت نموديم. ميرزا رضا شش دانه بلكه پنج دانه
خيار خريد به دو قروش. آمديم منزل خيارها را با قدرى دوغ كه روز پيش خريده بود به قيمت گزاف، صرف نموديم. گوسفند را دانه يك مجيدى يا خوردهاى كمتر يا بيشتر خريديم. براى حلق رأس يك قرشه داديم. گفتند: امسال خيلى خوب است. سالهاى ديگر يك مجيدى مىگرفتند. آب را دو مشك خريديم به دو قروش. الحمدلله احوالم بهتر است. از ديروز، ديشب، مصرى و شامى و شريف هر يك جدا جدا چراغان خوبى و آتش بازى بسيار خوبى كردند. اينجا بتههاى سنا بسيار است. الان در پهلوى چادر ما چند بته هست و برگهاى بسيار درشتى دارد.
روز چهارشنبه دوازدهم [ذى حجه] در منى بوديم. شب بسيار خنك خوبى داشت. قدرى تمر هندى خيسانيده، سرشب، و صاف كرده، آخر شب خوردم. به جهت تليين مزاج بد نبود. فايده كرد. على الصباح بعد از فراغت از ادعيه و صرف چاى رفتيم به جهت رمى جمرات ثلاث. الحمدلله هر سه جمره را با آداب و ادعيه رمى نموده مراجعت نموديم. [٢٠۴] ظهر يا خوردهاى به ظهر مانده، غسل به جهت دخول در مكه در چادر كرديم، بعد از آن كوچ كرديم براى مكه.
تخميناً دو ساعت يا زيادتر از ظهر گذشته رسيديم به منزل. در اثناى راه چند قطعه باغ ديديم مشتمل بر درخت و نخل بسيار و زمينهاى سبز و خرّم كه آب دستى به آنها مىدادند و تازگى دارد نخل و درخت در مكه كه وادى غير ذى زرع [است]. گويا اين آبها تماماً آب نهر زبيده باشد. نهر تازهاى نشنيدم احداث شده باشد الا نهرى كه تازه شريف مىخواهد در آورد. ابتدايى كه وارد شديم، ديديم نرسيده به مكه، و داخل مكه مشغولند. حفر مىكنند و زمين كوه است مىشكنند، و بيرون مىريزند.
خلاصه بعد از ورود به منزل، نماز ظهر و عصر را كرديم. ميرزا رضا رفت يكدانه هندوانه گرفت به شش قروش آورد. خورديم و رفتيم به زيارت بيتالله. چون روز عيد حالم خوب نبود نتوانستم بيايم به مكه. لهذا روز دوازدهم چون رخصت هست، رفتيم طواف حج تمتع را با ادعيه مأثوره به جا آورديم، و نماز طواف در خلف مقام ابراهيم - عليهالسّلام - كرديم. بعد با نهايت اشكال از كثرت اجتماع ناس و شُلُقى [ \ شلوغى] و ناپاكى راه صفا و مروه، سعى ما بين صفا و مروه الحمدلله با ادعيه به جا
آورديم. بعد از آن طواف نساء و نماز آن را به جا آورديم و از همه آنچه بر محرم حرام است، محل شديم و الحمدلله از كليه مناسك و اعمال حج فارغ شديم. الحمدلله، ثم الحمدلله، ثم الحمدلله على تلك النعمۀ العظمى و المنّۀ الكبرى.
نماز مغرب و عشا را در حجر اسماعيل - عليهالسّلام - گذارديم. بعد مراجعت به منزل كرديم، اما كالميّت من افتادم و كانّه از هوش رفتم.
ساعت دو و سه از شب گذشته ميرزا رضا چاى درست كرده بود، مرا صدا كرد. به زحمت هرچه تمامتر برخاستم و نصف پياله چاى با نصف نان چايى خوردم. بعد رفتيم بالاى بام افتادم كالميت تا صبح.
روز پنجشنبه سينزدهم [ذى حجه] در مكه همهاش را در منزل بوديم. از كسالت ديروز به مسجد هم مشرف نشديم.
روز جمعه چهاردهم [ذى حجه] در مكه بوديم. ديشب بسيار شب خنكى بود كه ما نرفتيم بالاى بام و در صحن خوابيديم و عبايى هم رو انداختيم. قريب دو ساعت به صبح مانده مشرف شديم به مسجد. سه طواف كردم: يكى براى شيخ مرحوم و يكى براى سيد مرحوم و يكى براى مرحوم آقا (1)- اعلى الله مقامهم - الحمدلله و له المن علينا. نمازها را تماماً در حجر اسماعيل - عليهالسّلام - كردم. قدرى از آفتاب برآمده مراجعت به منزل كردم. ديگر جايى نرفته از گرمى هوا؛ اما عصرى گاهى باد مىآيد.
روز شنبه پانزدهم [ذىحجه] در مكه بوديم. ديشب هم شب بسيار خنكى [٢٠۶] بود. امروز هم الحمدلله بسيار خوب روزى بود. از صبح تا حال كه قريب به غروب است باد شمال خوبى مىآيد. از گرما ابداً متأذّى نشديم. ديشب را تب و نوبه خفيفى كردم. هيچ نخوردم. بسيار بد حالت بودم؛ اما آخر شب الحمدلله عرق كاملى كردم. حالم خيلى خوب شد، اول طلوع فجر مشرف شديم به زيارت بيتالله. نمازها را در حجر حضرت اسماعيل - عليهالسّلام - كردم. بعد از طلوع آفتاب كه تخفيفى در جمعيت پيدا شد، مشغول به طواف شدم. دو طواف به جا آورده: يكى براى بندگان آقا (2)- مدّ ظله العالى - يكى براى جميع اهل و عيال و رفقا. بعد از بيرون آمدن از مسجد مبتلى به وجود ناصبى از اهل اصفهان شدم، به گمان آنكه آدم است، سلام
به او كردم جواب داد و باطلى گفت. من هم به حق كما ينبغى او را ساختم، ولى نه آن طور كه دلم مىخواست. از صبح تا حال كسالت وجود نحس او را دارم. خدا نخواسته كه آنى از بلا خالى باشم. الحمدلله على كل حال و له المنّ علينا فى جميع الاحوال، رضاً بقضاء الله و تسليماً لامره لا معبود سواه. (1)
روز يكشنبه شانزدهم [ذى حجه] در مكه بوديم. هواى خوبى بود. هم شب و هم روز احوالم هم الحمدلله خيلى بهتر بود. پيش از صبح مشرف شديم و طواف نموديم؛ ولى روز را جايى نرفتم مثل باقى الايام.
روز دوشنبه هفدهم [ذى حجه] در مكه بوديم. الحمدلله شب هوا خوب بود و پيش از صبح مشرف شديم و نمازكرديم، و سه طواف هم نمودم؛ اما روز هوا گرم بود. طرف عصر خنك شد. رفتيم منزل حاجى احمد سبزوارى. منزل بسيار خنك خوبى داشت. دو دانه ليموى شيرين داشت، تعارف كرد، همانجا خورديم، و به اتفاق تخميناً يك به غروب داشتيم، رفتيم سر قبر حضرت عبدالمطلب و عبد مناف. يكى نيم قروش داديم تا در را باز كردند. زيارت كرديم و بعد از آن رفتيم سر قبر حضرت ابىطالب آنجا هم يكى نيم قرشه گرفتند تا در را باز كردند، و از آنجا رفتيم سر قبر حضرت خديجه، و بعد از آن سر قبر حضرت آمنه يا به عكس. از همه يك قرشه گرفتند.
بعد از تبرك يافتن به قبور مقدسه آنها اول غروب بود، مراجعت به منزل كرديم. بسيار بسيار محظوظ و مشعوف شدم از شرفيابى به اراضى مقدسه ايشان. صلوات خدا بر همه آنها باد.
روز سه شنبه هيجدهم [ذى حجه] كه عيد غدير بود نيز در مكه بوديم. شب هوا خيلى گرم بود. قدرى پيش از صبح مشرف شديم و نماز و طواف به جا آورديم. بعد مراجعت به منزل كرديم. احدى به منزل امروز نيامد، ما هم خوشحال بوديم از عدم مزاحمت خلق منكوس. بسيار منزل ما امروز گرم بود. متصل عرق از ما مىريخت؛ اما بيرون باد شمال خوبى مىآمد. عصر را وعده كردهام، دو ساعت به غروب مانده بروم منزل بعضى از [٢٠٨] حضرات سبزوارىها.
1) مقصود ماجراى اختلاف ميان وى و علماى اصفهان در باره شيخيه مىباشد.
روز چهارشنبه نوزدهم [ذى حجه] در مكه بوديم. ديشب هوا خيلى گرم بود. امروز عصر الحمدلله خيلى خوب است. باد شمالى مىآيد. نوعاً هواى مكه امسال بسيار خوب است. همه تعريف مىكنند. مىگويند هيچ وقت به اين خوبى نبوده. از حاجىها تا حال كسى نشنيدهام مرده باشد الاّ معدود بسيار كمى. از آن جمله وقت آمدن از عرفات به سوى مشعر يك نفر با همان لباس احرامش در توى راه افتاده بود و مرده بود كه شترها پا بر روى او، شنيدم، مىگذاشتند، و كسى متحمل او نبوده.
امروز صبح جاسم حملهدار آمد منزل ما، و چهل تومان دبه كرده، مىخواست بر قراردادى كه در مشهد داده بيفزايد؛ با آنكه صيغه شرعيه خوانده و قول داده و شرط و عهد كرده در حضور بسيارى و در صحن حضرت رضا - عليهالسّلام - در حضور آن بزرگوار، قول داد و اقرار كرد و نوشته محكم داده، و به مهر ملاها رسانيده، معلوم شد كه آنچه مردم درباره حملهدارها مىگفتند همه صحيح است، بلكه بالاتر از آن است كه مىگفتند، و اين طايفه قولهم كبولهم، و بسيار مردمان ظالم متعدى هستند. خدا مردم را از شرّ اينها ايمن فرمايد. بعد از گفتگوهاى زياد قرار شد كه بيست تومان ديگر بگيرد، ولى خدا مىداند كه يك پول آن را من راضى نيستم، و از روى رضا نمىدهم، و ابداً دست شرعى بر من ندارد. از روى اضطرار و ناچارى يك حرف سرزبانى زده شده.
روز پنجشنبه بيستم [ذىحجه] در مكه بوديم. ديشب هوا بسيار گرم بود. تخميناً دو ساعت به صبح مانده برخاسته، تدارك مشرف شدن به بيتالله را گرفتيم. بعد از آفتاب و فراغت از طوافها، حاجى محمد ترك را ملاقات كردم. تا آن وقت تا به مكه آمده بوديم او را ملاقات نكرده بودم. الى غير النهايه خوشحال شد از ملاقات حقير. مرا برداشت برد منزل. دو پياله تمر گجرات آنجا خوردم. بنا داشت كه امروز حركت كند به سوى مدينه طيبه و از آنجا از طرف دريا برود به ولايتشان كه عاق اصطفا [كذا] باشد كه در راه بادكوبه و باطوم است. با هم وداع كرديم، و من آمدم منزل. امروز احرامهاى خود را به آب زمزم شستيم، به جهت كفن. خدا مبارك گرداند. مىگويند يا فردا يا پس فردا ماهم حركت بايد كنيم به سوى مدينه طيبه. ان شاءالله من كه استيفاى حظّى نكردم و آنطور كه دلم مىخواست موفق نشدم و حسرت به دل بيرون خواهم رفت. خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهمالسّلام - در هر حال
سلامتى و توفيق عنايت فرمايد.
روز جمعه بيست و يكم [ذىحجه] در مكه بوديم. ديشب باز هوا بسيار گرم بود. امروز هم تا ظهر و بعد از ظهر گرم بود، به خصوص منزل ما كه مثل جهنم بود. جاسم كرايه منزل مكه را پاى ما ده تومان حساب كرده، و بىانصاف منزل به اين بدى براى ما معين كرده كه به [٢١٠] پنج هزار نمىارزد. عصرى هوا بد نيست. شمالى مىآيد. صاحبخانه ما كه سيد سليمان باشد، ادعاى سيادت دارد. مىگويند بچههاى او كه ما حسنى هستيم و از اولاد زيد بن حسن - عليهالسّلام - هستيم، و العلم عندالله؛ ولى از عامه هستند و به طريق آنها وضو مىگيرند و نماز مىكنند. پرسيدم از آنها كه از كدام يك از مذاهب اربعه هستيد؟ گفتند: مالكى.
روز شنبه بيست و دويم [ذى حجه] در مكه معظمه بوديم. هوا شب گرم بود. روز بالنسبه پُر بد نبود. عصرى ابر شده و شمالى هم گاه گاهى مىآيد. امروز در منزل، حنا به ريش خود بستم و خوابيدم. اينجا حمام نيست. همين بيرونها خود را مىشويند و تنظيف مىكنند، كانّه همه مكه حمام است. خيلى دلم مىخواست به اندرون بيتالله داخل شوم و آن اداب و ادعيه وارده را به عمل آورم. تا حال كه موفق نشدهام. وقتى هم نمانده مشكل است كه اين سعادت را دريابم و به اين آرزو بيرون مىروم. عمده به جهت بىپولى است. از هر نفرى هشت هزار خودمان مىگيرند و مىگذارند به اندرون خانه برود. خدا خودش اسباب خير از هر جهت فراهم آورد. امروز قليلى عطر رازقى خريديم. از بىپولى بسيار كم خريديم. كفايت خودم را نمىكند چه جاى آنكه به ديگرى برسد.
روز يكشنبه بيست و سيوم [ذى حجه] در مكه معظمه بوديم. بنا بود امروز صبح برويم بيرون. صبح كه مشرف شديم طواف وداع را با ادعيه وارده، به جا آورديم، و به منزل مراجعت كرده، بار و بنه را ميرزا رضا بست، و مهيا براى راه افتادن بوديم كه خبر آوردند كه رفتن به فردا صبح افتاده، ديگر نمىدانم فردا مقدر شده كه برويم يا خير. الحكم لله والامر اليه.
روز دوشنبه بيست و چهارم [ذى حجه] يك ساعت به ظهر مانده حركت كرديم
از مكه معظمه. حقير سوار قاطرى از عبود جدى بودم، و ميرزا رضا سوار شتر. آمديم در بطحا قريب يك فرسخ از مكه گذشته، پاى كوه نور كه گويا حرا باشد كه رسول خدا - صلىالله عليه و آله - از آنجا مبعوث شدهاند، و عمارتى سر آن كوه ساختهاند. كوه بلندى است كه پاى آن پايين آمديم. چادر را از پيش زده بودند. در آنجا منزل كرديم. بسيار هواى خوبى بود. متصل نسيم خوش مىآمد. اگر چه پيش از ظهر قدرى نسيم گرمى بود، اما عصر بسيار خوب شد، به مراتب بهتر از منزل مكه بود. احتمال دارد ان شاءالله فردا صبح از اينجا حركت كنيم. [٢١٢] خدا صحت و سلامتى و توفيق عنايت فرمايد. بسيار بسيار ممنون و شاكرم كه اگر در مكه حالم خوش نبود، اينقدر نبود كه مانع از عمل به مناسك و فرايض حج و عمره باشد؛ والحمدلله و له المن از بركت امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - صورت ظاهرى از آنها به عمل آمد. خداوند به حق آن بزرگوار منّت گذارد و قبول فرمايد.
روز سه شنبه بيست و پنجم [ذى حجه] قريب دو ساعت از آفتاب برآمده از بطحا كوچ كرديم. بنده در كجاوه بودم و ميرزا رضا سرنشين. شتر زخم مجروح لاغرى به او داده بودند، اما گفتند كه از اين به بعد شتر خوب خواهيم داد، و اگر چيزى دستى بدهيد شما را سوار چنين شترى نخواهيم كرد. هم كجاوه حقير حاجى محمد رضا نام تاجر از اهل خراسان است. بد آدمى نيست، موذى نيست. راه مىرويم با هم تا خدا چه خواسته باشد. آمديم قريب چهار فرسخ رسيديم به چاهى كه مشهور به چاه حضرت امام حسن - عليهالسّلام - است آنجا پايين آمديم و چادر زديم. عصر نزديك غروب رفتم به تماشاى چاه. چاه غريبى بود. بسيار عميق و عريض بود و از پايين تا بالا با سنگ يكنواخت ساخته بودند، و ته چاه چهار پنج گودال كوچكى بود كه در آنها آب بود و آدم با طناب پايين كرده بودند و با ظرف آب از اين گودالها برمىداشت و مىريخت توى دلو و بالا مىكشيدند. و اين جمعيت كثير را، همه را با شترهاشان به همين نهج آب مىداد. درخت انجير عظيمى هم از كمر اين چاه روييده بود به بالا و خيلى از سر چاه بالا رفته بود، و پر بود از انجير. من ديدم به شاخه هاى كلفت بلكه به تنه خود درخت انجير زياد از شماره در آمده بود، خيلى معجب بود.
بعد از تماشاى چاه رفتم به عيادت حاجى ميرزا على نقى روضهخوان اردبيلى. دو
روزى بود كه احوالش به هم خورده بود، قليانى كشيدم و مراجعت به منزل كردم.
روز چهارشنبه بيست و ششم [ذى حجه] آمديم به وادى ليمو. در اثناى راه زنها و بچههاى عرب خيار چنبر زياد مىآورند سر راه حاجىها به جهت فروش. قدرى حقير گرفته خوردم. احوالم از آن منزل به هم خورد، و فىالجمله كسالتى عارض بود كه مانع از غذا خوردن در شب و روز بود. و به تنقيه و امساك خورده خورده تا جبل الحمدلله رفع شد.
وادى ليمو جاى آبادى است تا مدتى از طرف راست و چپ راه، به باغهاى نخل و نارنج در ليمو مىگذشتيم تا وارد چادر شديم. جوب آبى هم دارد. ديگر در اين منازل آبادى و جوب آبى نديديم.
روز پنجشنبه بيست و هفتم [ذىحجه] وارد ضربيه [خريبه؟] شديم و آن بيابانى است.
روز جمعه بيست و هشتم [ذىحجه] وارد وادى عقيق شديم و آن بيابانى است [كه] آبى نداشت، بركهاى داشت بىآب.
روز شنبه بيست و نهم [ذىحجه] وارد حارثه شديم. [٢١۴] آن هم بيابان است، اما قلعهاى دارد روى كوه كه از آنجا كاه و جو مىآورند، مىفروشند و چاه آب دارد.
روز يكشنبه غرّه محرمالحرام هزار و سيصد و شانزده وارد بين السبختين شديم، و آن بيابانى است كه اين طرف و آن طرفش شورزار است، و آبى مطلقاً ندارد.
روز دوشنبه دويم [محرم] وارد سفينه شديم. آبادى دارد، و چاه آب دارد.
روز سهشنبه سيوم نيز در آنجا بوديم؛ يك روز لنگ كرديم.
روز چهارشنبه چهارم وارد دون حجريه شديم بيابانى است خالى از آب.
روز پنجشنبه پنجم وارد حجريه شديم، در درهاى انداختيم كه چهار طرفش كوه بود، چاه آب دارد و آبادى دورى دارد.
روز جمعه ششم [محرم] وارد دون خنق شديم، و آن بيابانى است كه چاه آب دارد.
روز شنبه [هفتم محرم] وارد خنق شديم. آبادى دورى دارد و آبش آب بارش است.
روز يكشنبه هشتم [محرم] بعد از ظهر وارد مدينه طيبه شديم. در سرائى در خانه دو زن، مادر و دختر، از حضرات نخاولىها كه از شيعيان خوبند و در خارج قلعه مدينه منزل دارند، منزل كرديم. كرايه را چهار ريال فرنگ گذارانيديم كه گويا دو تومان ما مىشود. از كسالت راه و حال ناخوش خودم، نشد كه آن روز و آن شب مشرّف بشويم.
روز دوشنبه نهم [محرم] على الصباح غسل زيارت در همان خانه كرديم و مشرف شديم به روضه منوره حضرت رسول - صلىالله عليه و آله - و بعد از آن مشرف شديم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام. دو نفر، دو هزار عجم داديم و شرفياب شديم.
روز سه شنبه دهم ماه محرم كه روز عاشورا بود و خاك بر سر عالم و عالميان شده بود، در مدينه طيبه بوديم. جاى همه دوستان خالى. صبح بعد از طلوع آفتاب مشرّف شديم به روضه منوّره حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - آنجا فى الجمله داد دلى از گريه داديم. بعد از آن مشرف شديم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام - هر نفرى يك هزار داديم، و داخل روضه مطهره ايشان شديم. هنگامه غريبى بود از جمعيت و روضهخوانى و سينه زدن. آنجا هم فىالجمله داد دلى داديم و زيارت جامعه را در حالتى كه از چهار طرفم عرق مىريخت خوانديم و بيرون آمديم.
سر قبر مطهر شيخ مرحوم (1)- اعلى الله مقامه - زيارتى و سوره ياسينى خواندم، و بعد از آن رفتيم درب بيت الاحزان، اظهار اخلاصى و حزنى كرديم، اما داخل نشديم، بعد رفتيم سر بقعه حضرت ابراهيم فرزند رسول خدا - صلى الله عليه و آله - زيارتى از آن جناب كرديم. عثمان بن مظعون كه مىگويند اول كسى است كه در بقيع دفن شده نيز در آنجا مدفون بود با بعضى از مجروحان احد. آنها را هم زيارت كرديم. بعد
1) مقصود شيخ احمد احسائى است كه محل دفناش با فاصله اندكى بالاتر از مراقد ائمه - عليهمالسّلام - بوده است.
رفتيم سر بقعه حليمه سعديه مرضعه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - بعد سر بقعه [٢١۶] بنات آن حضرت، يعنى ام كلثوم و زينب و رقيه، بعد سر بقعه بعضى از زوجات آن حضرت. نافع كه يكى از قراء سبعه است با مالك كه صاحب يكى از مذاهب اربعه عامه است، نيز در بقيع دفناند. عباس عم حضرت در بقعه ائمه بقيع در يك ضريح با ايشان دفن است. فاطمه بنت اسد - رضىالله عنها - نيز در آن بقعه است. مسجد كوچكى در بقيع ديديم. بعد از آن آمديم به منزل. و عصر تنگى رفتيم در بوستان شيخ على، ديدن حاجى ميرزا على نقى روضهخوان. نماز مغرب و عشا را آمديم به مسجد رسولالله - صلى الله عليه و آله - و بعد از نماز و زيارت آمديم، به منزل. بسيار شب خنك خوبى بود.
روز چهارشنبه يازدهم [محرم] بعد از نماز صبح رفتيم منزل حاجى محمد رضا هم كجاوهاى خودم به جهت روضهخوانى. بعد از آن رفتيم منزل حاجى ميرزا اسدالله و حاجى ميرزا رفيع. آقايان نايين. بعد از آن مشرف شديم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام - و سر قبر شيخ مرحوم و رفتيم به بيتالاحزان وجهى داديم و داخل بقعه شديم. بعد آمديم به منزل. امشب را مهمان حاجى سيفالله هستيم در بوستان شيخ على. بد بوستانى نيست. نخل بسيارى دارد. بيشتر پر از بار است. زمينش هم سبز و خرم است. شبدر و بعضى چيزهاى ديگر كِِشتهاند. حاجى سيفالله چلو و قورمه سبزى ترتيب داده بود. بعد از شام خوردن با چراغ و چند نفرى آمديم كه برويم به منزل و آنها برگردند. به دروازهاى كه رو به بقيع مىروند رسيديم. بسته بود. در را زدند. بعد از مدتى چند نفرى سر از برج بيرون كردند گفتند: در گشوده نمىشود، برگرديد. برگشتيم. در منزل حاجى سيفالله خوابيديم. صبح بعد از طلوع آفتاب و صرف چاى بيرون آمديم.
روز پنجشنبه دوازدهم [محرم] در مدينه طيبه بوديم. صبح بعد از مراجعت از منزل حاجى سيفالله رفتيم به روضه منوره. بعد از زيارت آمديم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام - و سر قبر شيخ امجد - اعلى الله مقامه - و سر قبور اشخاص مذكوره در روز عاشورا، و مراجعت نموديم به منزل. زنها خيلى صفا داده بودند منزل را. آب و جاروب خوبى كرده بودند. ميرزا رضا رفت پىخريد مأكولى. دهشاهى آب ماست ترشى گرفته بود، و يك هزار سه چهار قپهچى نان و يك دو پارهاى قپچى و يك هزار خرما و [٢١٨] دهشاهى گوشت براى شب. اينجا همه چيز گران است. عصرى نان آورده بودند درب منزل. حساب كرديم
ديديم نان را دهنار [نار \۴ مثقال]، دهشاهى مىگويد. عجالتا ميرزا رضا باز رفته به بازار به جهت خريد نان براى شب.
روز جمعه سينزدهم [محرم] در مدينه طيبه بوديم. سر آفتاب با جمعى از اهل دهات سبزوار با پاى پياده رفتيم به احد. تخميناً يك فرسخ راه بود، اما راهش همه باغ و آبادى بود. خالى از صفا نبود. چندان راه نمىنمود. در چند مسجد دو ركعت نماز كرديم. بعد رفتيم به زيارت حضرت حمزه - رضى الله عنه. دو نفر بلكه زيادتر مثل شمر موكّل در بودند. آدمى يك قروش به سختى مىگرفتند و مىگذاشتند داخل شوند. ما هم هر يك يك قرشه داديم و داخل شديم و زيارت كرديم و دو ركعت نماز كرديم. بعد بيرون آمديم. ساير شهداى احد را هم كه در موضع معينى دفن بودند، زيارت كرديم و فاتحه و قل هو الله خوانديم. رفتيم سر عمارتى كه مىگفتند اينجا موضعى است كه دندان رسول خدا - صلىالله عليه و آله - شكسته است. زيارتى و اظهار فدويتى كرديم. بعد مراجعت كرديم. دو موضع در احد ديديم كه پله مىخورد پايين مىرفت، و حوض وسيعى از آب قنات داشت. آب گرم زلال خوبى بود. ميرزا رضا برهنه شد، رفت در يكى از آنها خود را شست و شو داد. بعد به ما ملحق شد. با نهايت خستگى و كسالت وارد منزل شديم. ولى الحمدلله زود از خستگى بيرون آمديم. الان كه تخميناً دو به غروب داريم، خيال داريم مشرف شويم به روضه منوره، و خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام. امروز ميرزا رضا سكنجبين خوبى پخت به جهت راه دو سه كتابى (1)شد.
روز شنبه چهارده [محرم] در مدينه طيبه بوديم. بعد از آفتاب و صرف چاى رفتيم به روضه مطهره؛ و از آنجا به اتفاق شخص نايينى كه راهنما بود رفتيم سر بقعه حضرت عبدالله. چندان مسافتى نداشت تا خود حرم محترم. داخل نشديم؛ وجه زياد مىخواستند. حاضر نداشتيم. از بيرون زيارت كرديم و آمديم خدمت ائمه بقيع
1) در حاشيه آمده است: بطرى شيشهاى كه كتابى مانند و پهن مىباشد.
روز يكشنبه پانزدهم [محرم] در مدينه طيبه بوديم. على الصباح اولا مشرف شديم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام - و سر قبر شيخ امجد اوحد - اعلى الله مقامه - بعد به روضه مطهره. بعد از طرف بازار آمديم به منزل. هواى امروز پر گرم نبود. باد خنكى مىآمد. بعد از ظهر قريب يك ساعت ملخ بسيارى آمد كه هوا را تاريك كرد. ندانستم به كجا رفتند و كجا مأمور بودند. كسى گفت بسيارى به همين مدينه ريختهاند و بعضى رفتهاند.
روز دوشنبه شانزدهم [محرم] در مدينه طيبه بوديم. ديشب بسيار شب خنكى بود. گمانم از شبهاى ديگر خنكتر بود. امروز هم خوب هوايى بود. باد خوبى مىآمد. حاجىهايى كه بنا بود از طرف دريا بروند، امروز عصر كوچ كردند به سر يك فرسخى. از قرار مذكور قريب هزار حاجى مىشوند. از جمله آنها حاجى حسن معمار اصفهانى يزد آبادى بود. آمد خداحافظ كرد و روانه شد. امروز ميرزا رضا يك چشمش درد گرفته زياد مايه كسالت خودش و حقير شده. خدا به حق اجداد طيبين - صلوات الله عليهم اجمعين - خودش شفاى عاجل عنايت فرمايد.
عمده خوف از اين راهى است كه در پيش است و از آفتاب و گرما و حركت عنيف و سرنشين بودن و دوا و غذا و طبيب نبودن. ولى خدا و ائمه هدى - عليهمالسّلام - هستند و آنها چاره سازند و بس. صبح به حسب مرسوم مشرف به مشاهده مشرفه شديم و از طرف بازار و ميدان مراجعت كرديم. قدرى سركه بسيار خوب در اثنايى كه مىآمديم خريديم. ناهار را نان و سركه و نعناع خوردم. بسيار غذاى خوبى بود. نزد حقير از اين مطعومات معموله بهتر بود. امشب را بنا شد چلو و خورشت آلو طبخ
شود. ديشب طعام رشته بسيار خوبى با خرماى فراوان ميرزا رضا پخته بود.
روز سه شنبه هفدهم [محرم]در مدينه طيبه بوديم. ديشب هم شب خنكى بود. روز هم بد نبود. نوعاً هواى اينجا بهتر از مكه معظمه بود. هم شبهايش و هم روزهايش؛ ولى اجناسش نوعاً از آنجا گرانتر است. كانّه قحطى است. نزديك هيچ چيزش نمىشود رفت مگر گوشتش كه قيمت مكه است. مىگويند امسال چنين شده و الاّ سالهاى ديگر از مكه ارزانتر بود. رفقاى تركى كه پيدا كرده بوديم كه بسيار مردمان مهربانى بودند، امروز بنا بود از سمت دريا حركت كنند. ما را هم مىگويند فردا حركت مىكنيم. ميرزا رضا الحال رفته بازار، برنج و روغن و مايحتاج راه را بخرد. پول ابداً نداشتيم. يك ليره كه عبارت از پنج تومان عجم باشد، از حاجى ميرزا رفيع نايينى قرض كرديم. خداوند بزودى برساند كه از خجالت ايشان بدرآييم.
روز چهارشنبه هجدهم در مدينه طيبه بوديم. ديشب و امروز نوعاً هوا گرمتر از پريشب و ديروز بود. امروز بنا بود [٢٢٢] حركت به بيرون كنيم. حاجى جاسم عصرى آمد گفت، فردا صبح زود مىرويم بيرون، و صبح جمعه ان شاءالله حركت مىكنيم. الحكم لله و الامر اليه و ما تشاءون الاّ أن يشاءالله.
معطلى حملهدارها در اينجا به جهت عربهاى حربى است. وجه گزافى از بابت باج راه از مكه تا مدينه مىخواهند. مدعىاند كه اين راهها و چاهها ملك ماست و از زمان پيغمبر - صلى الله عليه و آله - تاكنون راه گذارها، باج اين راه را به ما مىدادهاند، بلكه مدعىاند كه آن جناب اين قرار را دادهاند. بسيار مردمان خبيث سمج سختى هستند. از شرّ جمّالهاى آنها از مكه تا مدينه به عذاب بوديم. الحمدلله كه مستخلص شديم.
صبح به خيال آنكه امروز حركت مىكنيم غسل كرديم و رفتيم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسّلام - و به روضه منوره و زيارت كرديم و سلام وداع را هم خوانديم و مرخص شديم. عصرى معلوم شد كه به تأخير افتاده، خدا خواسته بود دفعه ديگر مشرّف شويم. الحمد لله على آلائه و له الشكر على نعمائه.
۵
روز پنجشنبه نونزدهم [محرم]، صبح مشرف شديم خدمت ائمه بقيع - عليهمالسلام - و سر قبر شيخ مرحوم - اعلى الله مقامه - و تجديد وداعى كرديم و بعد آمديم منزل جمّال جبلى، شتر آورد، بار كرديم. تخميناً سه چهار ساعت از روز برآمده بود، آمديم بيرون شهر مدينه چادر زديم، و ناهار خورديم. بعد نماز ظهر و عصر را كرديم. بعد گفتند امير گفته، مردم از اينجا كوچ كنند بروند دورتر. مردم همه دست به بار شدند. ما هم بار كرديم. كجاوه حقير در شهر بود، هنوز نياورده بودند. معطل شتر خوب بودند كه بار كنند. قدرى تأمل كرديم. عكامها آوردند. من و حاجى محمد سوار شديم، آمديم. تخميناً يك فرسخ و نيم راه آمديم سر قنات آبى كه مىرود به احُد، و آنجا رو مىآيد [بار] انداختيم. اين قدر راه كه آمديم سنگلاخش زياد بود. نوعاً نزديك مدينه، كوه و سنگلاخ زياد است. اينجا هم كه منزل داريم خيلى قريب به كوه هستيم. در حقيقت در دامنه كوه واقعيم. اسم عكام حقير محمد جعفر است. ميرزا رضا چشمش خراب است، خيلى مايه اضطراب و تشويش شده. خدا به حق ائمه هدى - عليهمالسّلام - كه به او و به من هر دو رحم كند.
روز جمعه بيستم [محرم] بعد از نماز صبح بار كرديم. تخميناً پنج شش فرسخ آمديم. بعضى گفتند ده فرسخ راه آمديم. پنج به غروب مانده پايين آمديم در بيابان بىآبى، آب با خود آورده بوديم. راه همهاش كوه و سنگلاخ بود. منزل هم پاى كوه است و در ميان سنگلاخ. درخت خار مغيلان هم در راه بسيار بود. فردا مىگويند به آب مىرسيم. در اثناى راه رسيديم به غدير آبى كه از آب بارش داشت. مردم بعضى
خوردند و بعضى برداشتند. آب گلآلود گرمى بود. هوا امروز بهتر از ديروز بود الحمدلله.
روز شنبه بيست و يكم [محرم]، اول طلوع فجر يا خوردهاى مانده به فجر، بار كرديم. بنابر آنچه مىگويند هشت فرسخ راه آمديم. اول ظهر يا خوردهاى به ظهر [٢٢۴] مانده رسيديم به زمينى كه خاكش ماسه قرمر رنگى بود. در دامنه كوهىكه آن هم قرمزرنگ بود، در دامنه كوهى كه آن هم قرمز رنگ بود، و بسيار سست بود كه از آب بارش بسيارش رفته بود، منزل كرديم. اينجا غديرها و چاههاى آب بارش هست. همه حجاج از اين آب براى اينجا و براى راه و منزل فردا برمىدارند. مىگويند منزل فردا آب ندارد. معلوم شد كه اين دروغ است و آب دارد و آبش هم شيرين است. و چون خاكش قرمز است اين منزل را شقره مىگويند. چون اشقر در لغت عرب به معنى چيز قرمز است. وادى و رود غريب عميق عريضى، خرده نرسيده به اينجا هست كه حال آب ندارد. هر وقت بارش زياد آيد، لامحاله آن را آب فرو مىگيرد. راه امروز بيشتر ريگزار و صاف بود. كم كوه و سنگلاخ داشت. جاسم نقل مىكرد كه اينجاها در كوهها خط كوفى بر روى سنگها ديده، از آن جمله اسم پيغمبر - صلىالله عليه و آله - و بعضى كلمات ديگر بر روى سنگ بزرگى ديده، و العلم عندالله.
شترها خيلى خيلى تند مىروند. از قرار مذكور يك ساعت يك فرسخ و نيم بلكه متجاوز مىروند. در اينجا پاى گودالهاى آب، چند تا درخت است كه آن را نخل ابوجهل مىگويند. بارَش، چيزهاى بسيار سختى است كه با تيشه مىشكنى، مغز گرد بسيار سختى دارد كه آنرا ته مته نجارى نصب مىكنند.
روز يكشنبه بيست و دويم [محرم]، بعد از نماز صبح كوچ كرديم. تخميناً شش، هفت فرسخ راه آمديم. نيم ساعت به ظهر مانده پايين آمديم در بيابانى كه آب تلخ و آب شيرين هر دو در آن بود. امروز راه سنگلاخ و كوه داشت، اما بيشتر ريگزار و صاف بود. امروز وقت ورود آدمهاى امير، پيادهها و حجّهفروشهاى غيرمعروف و هر كه از خود، شتر خريده بود، گرفتند، و آنها را زدند و نگاه داشتند كه چرا از حمل حملهدارها تخلّف كردهاند، و خودسرند و اخوه نمىدهند، و از هر يك پنج ليره
مطالبه حق الاخوه مىكردند. هركس واسطه قويى داشت، خلاصى يافت و هر كس نداشت گرفتار است تا بدهد، و از آنكه شتر داشت كه با ديگرى شراكت داشت، ده ليره مطالبه مىكردند، و اغلبى را از قرار مذكور گرفتند و از قرار مذكور چهارصد نفر گرفتار شدهاند، و اين منزل را از قرارىكه بعضى گفتند، نخيله مىنامند.
روز دوشنبه بيست وسيوم [محرم]، قريب به طلوع فجر كوچ كرديم از نخيله. و تخميناً هفت هشت فرسخ رفتيم تا آنكه نيم ساعت به ظهر مانده رسيديم به منزل. منزل بيابانى بود ريگزار قريب به كوه. از هر طرف كوه داشت. خيلى نزديك، مگر يك طرف كه دور بود. ابتداى راه سنگلاخ زياد بود، بعد ديگر بيابان ريگزار صاف بود؛ اما از طرفين نزديك به جاده، كوه بسيار بود. در اثناى راه درخت مغيلان بسيار بزرگ و نخل ابوجهل بسيار قوى بلند، بسيار ديده مىشد. نزديك منزل به چندين چاه آب گذشتيم. از آن جمله قريب يك فرسخ مانده، چاه بزرگى بود. گفتند آب شيرين دارد. بعضى از مردم حاضر بودند، سرش آب مىكشيدند؛ اما در خود منزل آب خوبى نداشت و فىالجمله تلخى داشت. براى ريختن خوب بود. در دامنه كوه، گله گوسفندى مىچرانيدند. نفهميدم از كجا آوردهاند.
روز سهشنبه بيست و چهارم [محرم] قريب به طلوع فجر كوچ كرديم و نماز صبح را در راه كرديم. راه، بسيار راه خوبى بود. بيابان صاف [٢٢۶] ريگزارى بود. ديگر پستى و بلندى و كوه و تلى نداشت. دور از جاده، كوه در دو طرف بود. درخت خار مغيلان هم ديده نشد، مگر بعضى كُندههاى عظيمى خشك كه از آنها مانده بود. تخميناً نه فرسخ يا ده فرسخ راه بود. تخميناً پنج به غروب مانده رسيديم به منزل. منزل بيابان لرد صاف ريگزارى بود كه نه آب داشت ونه آبادى. از منزل پيش يك مشك نيم پرآب تلخ به جهت ريختن داشتيم و يك ته مشك آب شيرين گلآلود از منزل پيش از آن منزل. كفايت از كار امشب و فردا تا به آب برسيم نمىكند. آفتاب و هوا زياد گرم بود، اما بيشتر اوقات نسيم خوبى مىآمد كه اگر نمىآمد بسيار بسيار مشكل بود زندگى كردن؛ اما ديشب هوا خيلى خنك بود، بىروانداز نمىشد بخوابى.
روز چهارشنبه بيست و پنجم [محرم] تخميناً يك ساعت به صبح مانده كوچ
كرديم و نماز را در راه كرديم و تخميناً دو سه ساعت به ظهر مانده رسيديم به منزل. از قرار مذكور چهار پنج فرسخ راه بود، و راه خيلى صاف و بىپستى و بلندى بود، و مثل راههاى پيش ريگزار بود؛ بعضى جاها ماسه بود. به فاصله چند قدم بتهها و دستههاى علف خشك بود كه شترها به خوردن آن زياد مايل بودند. خدا براى اين حيوانهاى زبان بسته مخصوصاً خلق فرموده؛ چون مىدانسته كه در اين راهها آذوقه ديگر گير آنها نمىآيد. منزل هم بيابان ريگزارى است. ما چادر در رودخانه وسيعى زدهايم. اين رودخانه را هر جايش را كه به قدر نيم زرع مىكَنند، آب بسيار زلال گوارى صاف خوبى از آن بيرون مىآيد كه در عالم، كم نظيردارد. همه مىگويند از اين آب بهتر در اين سمتها نيست. تا وارد شديم چند موضع را بعضى به قدر نيم زرع حفر كردند، آب بسيار خوبى رو آمد. همه حاجىها متصل آب برداشتند و همه شترها را آب دادند و هيچ از آنها كم نشد، بلكه بسيارى خود را و رختهاى خود را شستند. ما عجالتاً پاى دو سه گودال آن منزل داريم. بعضى در چادر خودشان حفر گودال كردهاند. پايين اين رودخانه به فاصله نيم فرسخى، گفتند قلعهاى است و سكنه دارد و نخل خرما دارد و اينجا را گفتند حليفه مىنامند.
روز پنجشنبه بيست و ششم [محرم] در همان منزل حليفه متوقف بوديم. نمىدانم چه شده بود كه لنگ كردند. منزل خوبى بود. از قرار مذكور و معلوم هر جاى اين دشت را تا قريب به كوه بكنى، به قدر كمى آب زلال فراوانى بيرون مىآيد. عكامها مىگفتند سالهاى ديگر كه بارش آمده بود اينجا همينقدر كه ميخ چادرها را مىكوبيديم از جاى آن آب بيرون مىآمد و امسال بارندگى چندانى اينجا نشده. در اين رودخانه سنگها كه براى سنگپا خوب است، بسيار پيدا مىشود. چند تاش را به جهت نمونه و يادگارى با خود برداشتيم. پيراهن و زير جامه خود را به دست خود، اينجا شستيم و غسل جمعه را مقدماً از باب احتياط كه مبادا فردا [٢٢٨] آب گير نيايد و كم باشد، كرديم. از قرارى كه مىگويند فردا مطلقاًً آب نيست.
ديشب هواى بسيار خوبى داشت. اينجا نهايت روح و طراوت را داشت. هواى به اين خوبى در عجم يا نديده بوديم يا كم ديده بوديم. امروز هم هواى خوبى بود. از صبح تا حال كه تخميناً دو به غروب داريم، متصل باد خوبى مىآيد. طبخ شب را بعد
از ظهر ميرزا رضا كرد و خودش حالا كشيد و خورد و براى شب حقير گذاشت، چرا كه خبر كرده بودند كه عصر بار مىكنند. حالا ثانياً خبر آمد كه نصف شب بار مىكنند. ديروز حاجى اسدخان هندى كه برادر زن آقاخان محلاتى باشد، كه مرد متمول با سفرهاى است ديروز زبدهسوار با چند نفر از آدمهاى خودش و آدمهاى امير رفتند به جبل.
روز جمعه بيست و هفتم [محرم]، تخميناً ساعت شش از شب گذشته كوچ كرديم و بسيار شب را به سرعت آمدند، و بعد از ظهر تخميناً پنج به غروب مانده يا بيشتر رسيديم به منزل. از قرار مذكور هشت فرسخ راه بود. از اين قرار معلوم مىشود، شترها هرچه تند راه بروند، ساعتى يك فرسخ نمىروند. آنكه مىگفتند ساعتى يك فرسخ و نيم مىروند، دروغ است. راه خيلى صاف و هموار و مسطح بود. بعضى جاها كوير بود، و بعضى جاها ريگ نرم و بعضى جاها ريگ درشت سخت. بتهها در ميان فراوان ديده مىشد. درختى از هيچ قبيل ديده نشد. منزل بيابان خشك بىآبى است. بتهها خشك بسيار دارد. زمينش ريگ ريزِ نرم خوبى، خيلى شباهت دارد به صحراى نجف اشرف. انگور آورده بودند مىفروختند به قيمت گزاف. احتمال مىرود از مستجده آورده باشند. سيدى روضهخوان از اهل رشت امروز در كجاوه وفات يافت.
روز شنبه بيست و هشتم [محرم]، تخميناً ساعت هفت از شب كوچ كرديم، و تخميناً شش هفت فرسخ راه رفتيم. دو ساعت به ظهر مانده رسيديم به منزل. منزل نامش مستجده است. بسيار قريه آباد پرنعمتى است. به حسب خود، باغهاى نخل بسيار دارد. آبشان آب چاه است. گفتند سه چهار چاه دارد كه باغها را از آنها آب مىدهند و مردم از آنها آب مىآورند. انگور بسيار به جهت فروش آوردند؛ اما گران مىدهند. حقهاى كه صد درم دهنار كم شد، به چهار هزار مىدهند. نان جو يُخه (1)داشتند. ما قدرى خريديم. روغن خوب بالنسبه ارزان دارند. قدر جزيى خريديم. كشك هم دارند. جزيى خريديم. دوغ و ماست خوب هم هست. يك قرشه دوغ
1) نوعى نان نازك لوله كرده كه به تركى يُخا گويند.
خريديم، نصف جام بود.
بيابان امروز همهاش الاّ كمى ريگ ريز سفيد نرمى بود. خيلى ريگهاى با جلا و تلاءلؤ در آن پيدا مىشود، مثل دُرهاى نجف اشر. ف يك ريگ درشتش را با خود به جهت يادگارى برداشتم. غير از بته يوشن و غيره، درختى در آن ديده نشد. خرماى اينجا را گفتند خيلى درشت و خوب است. هوا ديشب خيلى سرد بود؛ به خصوص صبح آدم از آفتاب و پوستين بدش نمىآيد. روز هم متصل باد مىآمد. گاهى خيلى شدّت [٢٣٠] پيدا مىكرد كه بعضى چادرها را مىكَند. حاجى ميرزا حسين اصفهانى درب امامى روضهخوان ديروز با پسر جناب ميرزا سليمان اصفهانى نايب الصدر زحمت كشيدند، ديدن آمدند. امروز عصر هم حقير رفتم به چادر جناب حاجى ميرزا حسين.
روز يكشنبه بيست و نهم [محرم]، تخميناً هفت از شب گذشته كوچ كرديم. بعد از ظهر پنج به غروب مانده، رسيديم به منزل. بعضى گفتند راه ده فرسخ است. نزديك منزل، نزد تپه سفيدى آدمهاى امير جلو كجاوهها را گرفتند، و مردم پياده شدند. به جهت آنكه عدد كجاوهها را بردارند و حملها را معلوم كنند، و از هم جدا كنند. قدرى آنجا معطل شديم. راه قدريش خاك بود. قدرى ماسه بود. قدرى ريگ ريز نرم سفيد بود. قدرى سنگ بود. بتههاى شوره بسيار ديده مىشد. تك تك بتههاى خار مغيلان هم ديده مىشد. كوه و تل در راه بعضى جاها بود. فىالجمله پستى و بلندى هم داشت. منزل، بيابان ريگزار صاف بىآب و آبادى است. هوا ديشب هم سرد بود. به خصوص صبح خيلى خنك بود. امروز هم از صبح تا به حال باد خنك خوبى مىآمد و گاهى چنان شدّت مىكرد كه بعضى چادرها را مىكند.
روز دوشنبه سىام [محرم] تخميناً چهار از شب گذشته كوچ كرديم براى جبل. بسيار شب خنك خوبى بود. شمال خوبى پىدرپى مى آمد كه روح را زنده مىكرد و گاهى نسيم خوشبويى به مشام مىرسيد كه از روى بوتههايى كه در بيابان بود مىآمد. چراغها و مشعلها و فنرها در جلو كجاوهها و تختها از طرف يمين و يسار راه مىكشيدند. خيلى باصفا بود. شترها هم خوب تند مىرفتند. بعضى از عكامها به
زبان عربى و بعضى به زبان فارسى مىخواندند و مناجات مىكردند. خيلى خوش حالت بود. از قرار مذكور راه هشت فرسخ بود و بسيار صاف و هموار بود و بعضى جاها ريگزار بود. به خصوص نزديك منزل. دو به ظهر مانده رسيديم به جبل.
پشت قلعه چادرها را زده بودند. ما هم چادر زديم. از طرف دست چپ وقت آمدن نزديك به جبل، چند تا آبادى ديده شد. مشتمل بود بر عمارت و باغ نخل زياد. خود جبل هم، هر جور نعمتى كه بخواهى دارد و بالنسبه به مكه و مدينه ارزانتر هم هست. بيشتر فروشها را زنها مىكنند. خوب جاى باصفا و طراوتى است، و باغهاى نخل و ليمو و پرتقال و نارنج هم از قرار مذكور بسيار دارد، بازار و دكاكين از قرار مذكور بسيار دارد. هنوز حقير نرفتهام ببينم. خيال دارم ان شاءالله بروم.
روز سهشنبه اول ماه صفر هزار و سيصد و شانزده در بيابان جبل متوقف بوديم. اول آفتاب رفتيم به چادر جناب حاجى محمدصادق تاجر اصفهانى به جهت هر سه برادرش كه در راه جبل وفات يافته بود. و بعد از آن رفتيم به چادر جناب حاجى ميرزا حسين درب امامى، و بعد مراجعت كرديم به منزل. ديروز ميرزا رضا شش ريال فرنگ با بعضى چيزهاى خودش كه در كيسه داشت گم كرد. مىگفت جيبكَنها از جيبم [٢٣٢] بردهاند. يك ليره از حاجى شعبان سبزوارى به جهت خرج قرض كرد، و از اين يك ليره، جاسم آمد سه تومانش را براى عكام مطالبه كرد كه علاوه بر آن حق عكامى كه پاى ما حساب كرده و مىگيرد و يك پول كم نمىكند، بدهيم. عجالتاً بد گرفتار حملهدار و عكام هستيم. خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهالسّلام - خودش خلاصى عطا فرمايد.
ديشب هم هوا بد نبود. امروز از پيش از ظهر تا خيلى بعد از ظهر باد شديد گرمى مىآمد. چند دفعه نزديك بود چادر را بكند. نوعاً هوا از مدينه تا به اينجا خوب بود. مىگويند اين زمينها زمينهاى نجد است، و جبل، اول خاك نجد است. از اين جهت است كه هواش خوب است و دائما نسيم خوبى مىآيد.
روز چهارشنبه دويم ماه صفر در بيابان جبل در چادر بوديم. صبح اول آفتاب رفتيم بازديد جناب حاجى ميرزا عبدالحسين پسر جناب نايب الصدر. قدرى آنجا
بوديم. بعد رفتيم به بازار زنها كه بيرون قلعه جبل زير آسمان جمع بودند و مأكولات مىفروختند. غير از زن، مردى مباشرفروش نبود. ميرزا رضا قدرى نان و كره و خرما خريد به جهت ناهار. مراجعت كرديم به چادر.
امروز هوا بسيار تعريف داشت. نه گرم بود نه سرد. در نهايت اعتدال بود، و دائماً نسيم روحافزايى مىآمد . امروز ذكر كردند كه امير جبل كه سلطان برّش مىگويند، هر صبحى نان و خرما و روغن در مهمانخانه خود مىدهد به اعراب از شيوخ و جمّالين و حاجىها هركه برود، و عصر پلو و گوشت مىدهد. كسى ذكر كرد كه اين اوقات روزى ده خروار برنج سنگ شاه براى مردم طبخ مىكنند و از براى شيوخ، گوشت گوسفند مىگذارند و بسا لنگرى پلو كه يك گوسفند درست روش مىگذارند، و براى سايرين گوشت گاو و شتر مىگذارند.
و از قرار مذكور و معلوم، تمام آب جبل آب چاه است، و بسا چاهى كه دو چرخ و سه چرخ داشته باشد، و دو شتر و سه شتر به او ببندند. و اين اوقات حاج، از جانب امير حكم است كه متصل از چاهى با دو شتر و سه شتر آب بكشند، و نهرى از آن جارى است و مردم مىروند مجاناً از آن آب برمىدارند، و گفتند عمق هر چاهى سى زرع مىشود.
روز پنجشنبه سيوم [صفر] در جبل بوديم. ديشب و امروز هر دو هوا بسيار خوب بود. نسيم خوبى دائماً مىآمد. امروز صبح رفتيم بازديد بعضى از حاجىهاى رشتى كه در راه عصرى ديدن آمدند، و بعد از آن رفتيم منزل آقايان نايينى، و بعد از آن آمديم منزل، و ميرزا رضا رفت بازار، قدرى خيار و بادنجان خريد. بادنجان درشت بىتخمى دارد.
[٢٣۴] اينجا امروز بعد از ظهر باز گرفتار حملهدار و عكام بوديم. اجحاف به ما مىكنند. خدا بركت را از عمر و مال آنها بردارد.
ديروز عصر رفتيم به تماشاى شهر. در حقيقت شهر نيست، قصبهاى است؛ اما پاكيزه و با كوچههاى وسيع و قلعه نوساز است. دكاكين بسيار دارد. همه جور كسى
در آن هست. غالب نعمتها هست. اهلش بدرفتار با حاجىها نيستند. از قرار مذكور، سپرده امير است كه با حاجى بدسلوكى نكنند. متعرض كسى نباشند. امير و تمام آنها از قرار مذكور حنبلى مذهباند و بر مكه و مدينه تا نجف از قرار مذكور متعلق به امير است. رفتيم به تماشاى مهمانخانه و مطبخ امير، هنگامه غريبى بود از جمعيت و كثرت اعراب. متصل صد نفر دويست نفر سيصد نفر، زيادتر، كمتر از دو به غروب مانده تا غروب مىآيند و طبيخ عربى در لنگرىها كرده، نزد آنها مىگذارند و مىخورند، و بعضى با خود هم مىبرند. طبخشان برنج و ماش و گوشت شتر يا گوسفند بود، و موكلين نهايت مهربانى را با مردم مىكنند و هركس هر جا برود، متعرض او نيستند. به ما هم چند دفعه اصرار كردند كه چيز بخوريم، ما نخورديم. ابداً حاجب و مانعى در كار نبود. گفتند تمام سال صبح و عصراينجور است، الا آنكه اين اوقات حاج، جمعيت مردم زيادتر است و مذكور شد كه اين خرج مطبخ او از زكاتى است كه در سال از اعراب مىگيرد، و در سال كُلىّها از مردم مىگيرد و جزئيش را خرج مىكند.
رفتيم به تماشاى يكى از باغهاى امير. از چاهش سه شتر داشت آب مىكشيد و در باغ، نخل و انجير زيادى بود. درخت انار و هلوى سفيد هم بود. هنوز نرسيده بود.
روز جمعه چهارم [صفر] در جبل بوديم. هوا ديشب و امروز نيز خوب بود. پيش از ظهر بعد از صرف ناهار و خواب قيلوله، رفتيم در يكى از متعلقات قلعه جبل كه فاصله آن تا جبل تخميناً صد قدمى بود به جهت غسل جمعه، تا چادرها هم مسافت چندانى نداشت. رفتيم به باغ محقرى كه چند تا درخت خرما داشت و بس، و گودال آبى داشت كه از چاه در آن آب مىآمد. صاحب باغ از هر نفرى قرشهاى گرفت كه گويا سه شاهى ما باشد و ما غسل كرديم. و فىالجمله شست و شويى كرديم و برگشتيم و با ما بودند دو نفر از اهل سبزوار و سيدى از اهل نهاوند. امروز شخصى از اهل سبزوار وفات يافت. نزديك به قلعه جبل چند فقره آبادى است كه مشتمل بر بستانها و خانههاست.
روز شنبه پنجم [صفر] [٢٣۶] در جبل بوديم. ديشب هوا خيلى خنك و خوب بود. امروز هوا بالنسبه خيلى گرم بود؛ اما هر وقت نسيم مىآمد، خوب مىشد. فردا
صبح گفتگوست كه بناى حركت را دارند.
امروز به اين جهت جايى نرفتهام. ديروز حاجى سيد حسين حملهدار نجفى وفات يافت. سيد مفلوكى بود. امروز هم شخصى از لرهاى بختيارى وفات كرد. در بيابان نزديك به قلعه جبل هر دو را دفن كردند. قلعه جبل و خانهها و باغهاى آن در دامنه كوه بلكه بعضيش بر روى كوه واقع است. چند برج بلند بر روى كوه دارد. از اين جهت گويا آن را جبل ناميدهاند كه در حقيقت تسميه شىء است به اسم جزء. گفتند ما بين دو كوهست كه به قدر دو فرسخ نخل و باغ خرما دارد كه متعلق به امير است، و در اين كوه جنب قلعه مقابل رو، خزينه و دفينه اوست كه از احصا بيرون است، والعلم عند الله. و مىگويند امير و پدر و جدش قريب نود سال است كه اينجا امارت دارند. و سابقا كس ديگر از اهالى اينجا بوده، و چندان غلبه و استيلا و دستگاهى نداشته تا آن كه جد امير از خارج به اينجا آمده و چندى در دستگاه آن شخص آشپز بود. بعد نصف شب به اتفاق برادرش يا ناظر وقتىكه شامى براى او مىبرده، غفلتا چراغ را خاموش كردهاند و سرش را بريدهاند و به جايش قرار گرفته و از مردم به تطميعات و تخويفات براى خود بيعت گرفتهاند، و كمكم از رشد ذاتى خود استيلا و غلبه پيدا كردهاند، و العلم عندالله.
روز يكشنبه ششم [صفر] در جبل بوديم. امروز صبح اِِخبار حركت كردند. بعد عذرى براى آنها پيدا شده بود كه موقوف كردند. مىگويند فردا صبح حركت مىكنيم. امروز نيم ليره قرض كرديم براى وجه عكامى. بايد وقت حركت هم هر يكى، دو هزار و نيم به جمّال دهيم به جهت حق الذهاب. متصل به اسمى، وجه از حاجى بيچاره مىگيرند. امروز ميرزا رضا خيار گرفته بود. از اين خيارهاى زردى درشت كه اصفهان به حيوان مىدهند، دانهاى سه شاهى، كانّه اينجاها قحطى است.
امروز از صبح تا به حال باد تندى مىآيد. هوا به اين جهت هم پر گرم نبود. ديشب هم بسيار هواى خوبى بود. آب و هواى اينجا بسيار خوب است. آدم صبح سير غذا مىخورد. بعد از ظهر گرسنه مىشود. امروز هم شخص حجهفروشى از اهل نجف وفات كرد.
روز دوشنبه هفتم [صفر] از اول آفتاب حاجىها بناى حركت را گذاشتند. بعضى
شتر براىشان زودتر موجود شده بود، زودتر رفتند، و بعضى ديرتر، ديرتر رفتند تا آنكه تمام تا بعد از ظهر و عصر حركت كردند از جبل به سمت نجف اشرف. از آن جمله ميرزا رضاى ما به اتفاق حاجى سيد حسين سبزوارى كه بسيار سيد خدوم خيرخواهى است، زودتر حركت كردند. شتر براى ميرزا رضا چون سرنشين بود زودتر فراهم آمد، و سيد هم از خودش داشت، در جبل خريده بود. شتر در جبل بسيار فراوان و ارزان بود. شتر چهار ليره قيمت را، شتر بسيار خوب مىدادند.
خلاصه آنها اول رفتند و بنده با چند نفر از اهل مشهد كه حاجى رضاى فيروزه فروش و حاجى سيد باقر محرر و حاجى ابراهيم تاجر و چند نفر ديگر بعدتر حركت كرديم. طولى [٢٣٨] كشيد تا شتر موجود شد. من و حاجى رضا هم كجاوه بوديم. آن دو نفر هم با هم، هم كجاوه بودند. حاجى سيد باقر آدم خوش اخلاق خيِّرى است. امروز مىگفت: در سفر سه چيز خوب است و بس: چُرت و چلو و چاى. بسيار شوخ است و بسيار قرآن مىخواند.
چهار فرسخ راه تخميناً آمديم تا رسيديم شش به غروب مانده به ام اذن كه بيابانى است بىآب و آبادى. بوته زيادى دارد، و زمينش ماسه است؛ اما زير ماسه سنگ، نشد ميخهاى چادرها را در آن بكوبى يا به اشكال كوفته مىشد. ديشب يك از شب گذشته حاجى حسين كه يكى از اهل دهات سبزوار است كه ما بين ده او و سبزوار رو به طرف نيشابور خارج از راه معروف، شش فرسخ راه است، آمد به چادر ما، شنيده بود كه ما معطل وجهايم. اظهار داشت كه چرا تا حال مرا خبر نكردهايد. كيسهاش را درآورد و بنا كرده وجه شمردن تا دو تومان كه داد ما گفتيم ديگر بيش از اين نمىخواهيم. دو تومان از او قرض كرديم كه در نجف ان شاءالله بدهيم. بسيار بسيار آدم خوبى است. اينها چند نفرند كه از اهل يك دهاند. با حقير نهايت محبت را دارند. يكى همين شخص و يكى ديگر حاجى ملا حسين، و ديگرى حاجى صفر. بسيار خيرخواهاند و چند تاى ديگر.
روز سهشنبه هشتم [صفر] ماه بعد از نماز صبح كوچ كرديم از بيابان ام اذن به خاسره. تا آنجا تخميناً پنج شش فرسخ راه است و راهش بيشتر سنگلاخ و كوه است.
به اين معنى كه اغلب جاها از روى سنگ و كوه مىآمديم؛ اما كوهى كه با سطح زمين موافق بود، مگر بعضى جاها كه فىالجمله از روى زمين برآمدگى داشت. بعضى جاها هم ماسه بود. اول ظهر رسيديم به خاسره. خاسره بيابانى است در دامنه كوه. چند چاه آب شيرين دارد. هر چاهى متعلق به حملهدارى است، مثل آنكه چاهى متعلق به عبود جدى است كه از همه حملهدارها معروفتر و معتبرتر است، و ما در حقيقت در حمل او هستيم؛ چرا كه جاسم و فنيخ از بستگان او هستند، و يكى متعلق است به خلف و يكى به غانم، و يكى به مجيد و هكذا. به ورود عكام ما حاجى حسين على رفت پى آب. يك مشك آب شيرين از چاه عبود آورد؛ اما آلوده به پِهن بود، و براى ريختن خوب بود. يك مشك آب خوب از جبل داشتيم. اين را براى ريختن گذاشتيم. ديگر خاسره آبادى ندارد. ما چادر در نزديك به كوه كوتاه كوچكى كه در طرف چپ واقع است رو به قبله كه بنشينى، زدهايم.
امروز خيلى هوا گرم بود. تا از جبل بيرون آمديم احساس شد كه هوا تفاوت كرد و هرچه بيشتر مىآييم گرمتر مىشود. با آنكه دو سه [٢۴٠] منزل اين طرف جبل و دو سه منزل آن طرف جبل را مىگويند از نجد است. امروز نان گيرمان نيامد. به قدرى نخودچى و خرما اكتفا كرديم. ديروز عكام تنبلى كرد. گفت اينجا هيزم پيدا نمىشود كه نان بپزم.
بعد از ظهر حاجى غلامرضاى مازندرانى آمد به ديدن. گفت چند روز بود تب مىكردم. به رفقاى خودم وصيت كردم كه اگر من مردم، فلانى نماز مرا كند، و توجه از غسل و كفن و دفن من نمايد. آدم بدى نيست. محبت زيادى پيدا كرده.
روز چهارشنبه نهم [صفر] بعد از نماز صبح كوچ كرديم براى بقعه. ظاهراً چهار پنج فرسخ راه بود؛ ولى بعضى گفتند: هفت فرسخ بود، يك ساعت به ظهر مانده رسيديم با آنكه چندان تند نيامديم. راه، بعضى جاها ماسه بود. بعضى جاها مثل راه پيش از آن كوه و سنگ متساوى با زمين بود. به علاوه ريگها [يى] در اين راه نزديك به منزل ديده شد كه به قدرت الهى مدور بود. مثل گلوله تفنگ در نهايت گردى بدون يك ذره كجى و واجى و رنگارنگ بود، مثل آنكه بعضى سياه بود، و
بعضى سرخ و بعضى زرد، و بعضى سفيد، و هكذا چندتاش را ما به جهت نمونه با خود برداشتيم. خيلى هم فراوان بود. هرچند كه ملاحظه كردم كوهى در اطراف اين راه نديدم، مگر جزئى كوهى كه در توى راه ديده مىشد كه يا مساوى با زمين بود يا فى الجمله برآمدگى داشت.
نزديك منزل طرف دست راست وقت آمدن، چند آبادى به قدر نيم فرسخ دور از جاده ديده شد، مشتمل بر نخلهاى خرما. گفتند از اينجاها براى منزل خيار و بادنجان و هيزم و غيرذلك مىآورند؛ ولى ما كه چيزى نديديم بياورند. منزل آبادى ندارد جز آنكه چند چاه آب دارد كه مىگويند فىالجمله تلخ است، و مثل منزل پيش هر چاهى تعلق به حملهدارى دارد. چاه عبود نزديك به آن جايى است كه ما چادر زدهايم. از توى سنگ بيرون آوردهاند كه بَشنه چاه از خود زمين سنگ است، و گفتند سه چهار زرع طناب مىخورد. چادر ما در پاى كوه كوچكى روى ماسه زده شده است. اين قدر توى اين بيابان پشكل شتر و گوسفند هست كه تمام حاجىها از اينها مصرف كردند، و ابداً تفاوتى در آنها ظاهر نشده، چون نزديكى به اينجا بته و هيزمى نيست، خداى مهربان از اين جنس سوخت براى مردم آماده كرده، در اين سفر قدرتها و رحمتها از خداى متعال به خصوص نسبت به خود مشاهده كردم كه نمىتوان گفت و نوشت، جلّ ثناء وجهه لامعبود سواه.
روز پنجشنبه دهم [صفر] بعد از نماز صبح از بقعه كوچ كرديم [٢۴٢] براى شعبه. از قرار مذكور هشت فرسخ راه است. اول ظهر رسيديم. مىگويند اين شترها بىكلام، ساعتى يك فرسخ راه مىآيند. راه بعضى جاهاش سنگلاخ و كوه متساوى با زمين بود، و خيلى جاهاش ماسه بود، چند جا دره و پستى و بلندى فىالجمله هم داشت، منزل بيابانى است كه آبادى ابداً ندارد. زمينش ماسه و چندين چاه آب دارد كه مثل منزلهاى پيش هر چند چاهى، متعلق به حملهدارى است. اما چاهاش پر از ماسه و رجن و پشكل است.
حين ورود عكامهاى هر حملهدارى، چاههاى متعلق به خود را پاك كردند؛ مثل
چاهِ منجلاب، رجن و كثافت زياد بيرون آوردند. بعد آبى كه از آن بيرون مىآوردند پر بد نبود. حسنش اين بود كه شيرين بود، بلكه گوارا بود، مثل آب جبل. اين چند منزل از پيش از ظهر باد شديدى مىگيرد تا عصر كه تخفيف مىيابد، و ماسه زياد مىريزد در چادرها، و آبى و غذايى ميسر نمىشود كه خالى از ماسه نباشد. مىگويند ماسه اينجا و چند منزل بعد براى زرگرى خوب است. مىخواهيم قدرى با خود برداريم. ديشب هوا بسيار بسيار خوب و خنك بود، اما روز هوا خيلى گرم بود. حالا عصرى هوا خوب شده. نوعاً هواى اين سمتها آن گرمى كه بايد بشود نشده. خدا به حجاج خيلى ترحم و مرحمت فرموده. پلوى ديشب را از آب منزل بقعه طبخ كرديم، فىالجمله تلخ شده بود، به اشكال خورده مىشد. امشب هم به همين درد مبتلا هستيم. هنوز عكام نرفته آب از اينجا بياورد، يعنى فرصتش نمىدهند.
روز جمعه يازدهم [صفر] نيز در شعبه بوديم. مذكور شد كه امير حاجى در جبل عقب مانده و اينجا لنگ كردند تا او برسد. ديشب وارد شد و انشاالله امشب ساعت پنج بناى حركت را دارند. ديشب نصف شب، عكامها رفتند آب شيرين از اينجا آوردند. روز هم يك دو مشكى دست و پا كرديم. آب بسيار خوبى دارد. اما به اشكال بدست مىآيد. ديشب هم شب خنكى بود، امروز هم بالنسبه بد نبود، باد هم امروز سبك بود.
آش رشته امروز هوس كرديم. ميرزا رضا پخت. بسيار خوب شده بود. خدا او را حفظ كند كه در اين سفر منتهاى زحمت را كشيد. عمّاً قريب كه حسرت اين راهها را بخوريم با آنكه آبادى نداشت، خيلى بر ما الحمدلله بهتر از شهرستان گذشت. نوعاً دل كنده شدهام از دنيا. و هر جا حواسم به كار خود جمع باشد، و لو مأكول و مشروبى مطبوع نباشد و پشت كوهى و بيابانى باشد، خوش دارم. خدا عاقبت امر را به خير كند و آمرزيده و رستگار ببرد و حشر ما را با اولياى عظام خود قرار دهد.
روز شنبه دوازدهم [صفر]، بعد از نماز صبح بىفاصله كوچ كرديم. تخميناً ده يازده فرسخ آمديم. چهار خوردهاى كم رسيديم [٢۴۴] به منزل. راه تمامش ماسه سرخ رنگ نرمى بود. مىگويند اين ماسهاى است كه به كار زرگرها مىخورد، راه پستى و بلندى و دره و تل ماسه زياد داشت. شترها به عسرت مىآمدند. شتر ما چندين مرتبه خوابيد. آخر ناچار شديم نزديك منزل قريب نيم فرسخى پياده آمديم.
يك نفر پيدا نشد كه رحم كند و مرا با آنكه ناتوانى مرا در پيادگى مىديد، سوار كند. خداى ارحمالراحمين رحم فرمود و قوّه داد. به هر طور بود آمدم تا منزل.
منزل بيابانى است پر از ماسه، بىآب و آبادى، بته زياد سبز و غيرسبز در راه و منزل بسيار بسيار بود. شترها خيلى مايل به خوراك آنها بودند. امشب بناست شتر ما را عوض كنند. نمىدانم وفا به حرف خود مىكنند يا نه. وصيت مىكنم كسان خود را كه اگر خدا خواست به حج بيايند، هرگز مكفاى احدى از حملهدارها نشوند كه خيلى بىملاحظه و بىرحماند و تا بتوانند صرفه خود را ملاحظه مىكنند، و لو هرچه حاجى بيچاره نداشته باشد و متضرر شود. و همچنين تا بتوانند آدم از خود بردارند، و اين عكامها را قبول نكنند. و الله يفعل مايشاء و لايفعل ما يشاء غيره.
روز يكشنبه سينزدهم [صفر] كمى به صبح مانده سوار شديم و نماز را در راه كرديم. تخميناً چهار يا پنج فرسخ آمديم. رسيديم به بيابانى كه چندين چاه آب داشت، و آبادى ديگر نداشت و آن را خضره مىناميدند. پياده شديم. تخميناً سه از روز برآمده بود؛ عكامها رفتند پى آب. ما خود چادر را زديم. چيزى نگذشت كه آب آوردند. آب پر پشكل و كثافتى بود. صاف كردند با پارچه و در مشك ديگر كردند، رنگش زرد بود، اما شيرين بود. گفتند عبود چاه ديگرى دارد كه آبش پاكيزه است؛ اما در تصرف هندىهاست. به كسى ديگر رخنه نمىدهند. خود منزل هم پر بود از پشكل شتر و گوسفند، به حيثيتى كه زمين سياه بود، و هر وقت باد مىوزيد، پشكلها را مىريخت به سر و رو و غذا و آب مردم. بسيار بد منزلى بود. سوخت تمام حاجيها از همين پشكلها بود. نمىدانم چرا اينجا را خضره مىگفتند؛ گويا از قبيل «به عكس نامند نام زنگى كافور» است. براى كجاوه، شتر ديگر آوردند. اين منزل را كه آمد، منزل بعد را نمىدانم مىآيد يا خير. گوشت در هر منزلى از مكه تا اينجا بود. از اينجا تا نجف هم هست. چند تا قصاب هستند كه گوسفند با خود دارند، و در هر منزلى چند تا مىكشند. حقهاى دو هزار، يك قران و نيم يك قران، به اختلاف وقت و منازل مىدهند. اينجا اول صبح يك قران و نيم بود؛ بعد يك قران شد.
پول عجم از سياه و سفيد از جبل به اينجا رواج خوبى دارد؛ بهتر از پولهاى ديگر
برمىدارند؛ اما در روسيه و مكه و مدينه ابداً رواجى نداشت. به اين پستا كه مىروند اربعين [٢۴۶] به كربلا نمىرسند، براى بيست و هشتم ان شاءلله تعالى مىرسند.
راه امروز ماسه داشت و ريگ و سنگ هم داشت. ماسهاش خيلى كمتر از ديروز بود. پستى و بلندى هم قدرى داشت. هوا ديشب و امروز خوب بود؛ گرم چندانى نبود. اين طورها كه از گرمى اين راهها بخصوص از جبل به نجف مىگفتند، ما هنوز نديدهايم، بلكه به عكسش را ديديم. بعد از اين را نمىدانم چه طور خواهد بود. الحكم لله و الامر اليه. از صبح تا به حال باد مىآيد، و بعضى وقتها شدّتى داشت، عصرى تخفيفى يافته.
روز دوشنبه چهاردهم [صفر] دو ساعت به صبح مانده از خضره كوچ كرديم و نماز صبح را در راه كرديم. تخميناً يك ساعت متجاوز از ظهر گذشته رسيديم به منزل. مذكور شد راه دوازده فرسخ است. منزل بيابانى بود بىآب و آبادى، و زمينش از همين ماسههايى كه به كار زرگرى مىخورد، بود. بعضى مردم از آنها با خود برداشتند. ميرزا رضا هم يك كيسه برداشت. شخصى هم مرده بود؛ يعنى از حاجىها. براى او قبر مىكندند. ندانستم كيست. راه هم از اين ماسهها داشت؛ اما خيلى كمتر از منزل پيش بود. خيلى جاهاش سنگ و زمين ريگزار و خاك بود. بته براى خوراك شترها و براى سوخت همه، جا فراوان بود. در خود منزل هم بسيار بود. از همانها مردم سوزانيدند. آب بدى از منزل پيش داشتيم، از زيادتى پشكل، زرد رنگ بود. ناچار طبخ چاى و طبخ شام از همان كرديم. حقيقتا روى هم رفته، راه جبل بد راهى است؛ كانّه آبادى مطلقاً ندارد، مگر آنكه بعضى جاها. آب كثيف كمى دارد. امير هم كه از اخوه خود چه از پياده و چه از سواره و چه غنى و چه فقير نمىگذرد. حاجى جاسم حملهدار عصرى به چادر ما بود. ذكر كرد كه صد هزار تومان امساله از حاجىها گرفته.
روز سهشنبه پانزدهم [صفر] سه به صبح مانده كوچ كرديم از اين بيابان براى لينه. چهار از روز برآمده رسيديم. ظاهراً راه هشت فرسخ يا كمتر بود، و راه هم از اين ماسهها زياد داشت؛ اما هرچه رو به لينه مىشديم كمتر مىشد و تخميناً دو فرسخ يا
كمتر به منزل مانده، زمين، كوه و سنگلاخ بود؛ اما كوه متساوى با زمين، نه كوه بلند. نوعاً از جبل كه بيرون آمديم نه در اطراف و نه در خود راه كوه بلندى نديديم. اگر چيزى در اطراف ديده مىشد بسيار كوچك و كوتاه بود و بعضى جاها كه مطلقاً نبود؛ به خصوص هرچه نزديكتر به نجف مىشديم.
لينه هم بيابانى است كه [٢۴٨] چندين چاه آب دارد و بس. چاهى را گفتند كه از يكپارچه سنگ است تا ته. در توى كوه در آوردهاند. آبش هم يعنى آب لينه هم شيرين است، اما باز كثيف است، ولى نه به كثافت منزل پيش. زمينش زيرش سنگ و كوه است كه ميخ چادرها مطلقاً در آن فرو نمىرود و روش ماسه و پارههاى سنگ است.
اعراب زياد هم در آن جا چادر زدهاند. چادر حاجىها يا در ميانه چادرهاى آنها زده شده است يا نزديك به آنها. چيزى كه آوردند از براى فروش، پشكل شتر و هيزم و روغن زياد بود.
گوسفند زياد هم مىآورند؛ اما چيز ديگر يا ندارند يا هنوز نياوردهاند. در هر صورت منزلهاى بسيار سختى است. خدا به زودى خلاصى عنايت فرمايد.
روز چهارشنبه شانزدهم [صفر] نيز در لينه بوديم. چون ميان راه جبل و نجف است و بسيارى از شترها را تا آنجا كرايه كرده بودند كه بايد از آنجا پس جبل بروند، و مجددا شتر از آنجا كرايه كنند؛ و ديگر آنكه منزلهاى از آنجا به نجف خيلى طولانى است. به جهت آسايش شترها و مردم، امروز را لنگ كردند، يا علتى ديگر داشته كه ما ندانستهايم. بناست كه امروز عصر بار كنند و مىگويند بايد تا فردا بعد از ظهر راه رفت.
از قرارى كه ذكر مىشود، لينه چاه زيادى دارد. مىگويند هزار چاه دارد. هر چادرنشينى چاه مخصوصى دارد. چنان كه هر كسى در خانه خود چاه مخصوصى دارد و رخنه به ساير مردم و حاجىها نمىدهند. بايد مردم از چاههاى عمومى آب ببرند و هر چادرنشينى ذكر شد كه هفده، هيجده شتر دارد. گوسفند زيادى هم دارند. ماديان و اسب هم دارند كه بعضى از اسبهاشان را به جهت فروش آورده بودند. الاغ سفيد و غير سفيد هم زياد دارند. بعضى براى فروش آورده بودند. روغن و كشك
هم فراوان است. آبش بد نيست. شيرين است و اگر كثيف نباشد، خوشگوار است. هواش مثل هواى جبل مىماند، بلكه همه اين منزلهاى كه آمديم هوايش خوب بود. شبها بسيار خنك بود كه بىروانداز كُلُفت نمىشد بخوابى، و روزها باد خنكى مىآمد، و به خصوص پيش از ظهر و بعد از ظهر شدت داشت، و رو به شب تخفيف مىيافت. اين عربهايى كه از جبل شتر كرايه دادهاند از هر حاجى براى هر شترى كه به او كرايه دادهاند، دو هزار و ده شاهى حق الذهاب مىگيرند. مىگويند اين تحميل را حاجى سيفالدوله اوقاتى كه به حج آمده بر مردم گذاشته، به جهت آنكه اين جمّالها، هم خوراك [٢۵٠] نشوند با حاجىها و مطالبه خوراكى نكنند؛ مثل آنكه عربهاى حربى مىكردند. در حقيقت اين جمّالها هيچ دخلى به عربهاى حربى ندارند. هم ا زجهت چشم و دل سيرى كه نزديك احدى به جهت خوراكى نمىآيند، و هم از جهت سر و وضع. همه پيراهنهاى عربى سفيد در بردارند، و روش عبا دارند، و بر سر جفيه و عقال، بلكه از بعضى بوى مُشك هم استشمام مىشد؛ اما همه سنى هستند، و هر دو نفرشان كه جايى باشند بسا آنكه با هم نماز جماعت كنند، چنان كه بعضى را خودم ديدم.
امروز صبح چون نان نداشتيم و هنوز خميرمان ور نيامده بود، آش رشته بسيار خوبى بهتر از آش رشته پيش ميرزا رضا طبخ داد. برادر حاجى ميرزا اسدالله نايينى هم حاضر بودند، ميل كردند.
روز پنجشنبه هفدهم [صفر] تخميناً سه چهار ساعت به غروب مانده بار كرديم براى منزل زباله. تمام شب را راه رفتيم، و روز را تا ربعى به ظهر مانده در راه بوديم. گفتند زياده از بيست فرسخ راه آمدهايم. شتر ما سه چهار مرتبه خوابيد كه لابد شديم قدرى پياده با پاى برهنه آمدم، و قدرى را ميانه دو تاى كجاوه روى جهاز سوار شدم، و هم كجاوهايم پياده آمد. خدا رحم فرمود. تخميناً زياده از فرسخ به منزل مانده صاحب شتر را ديديم، واداشتيم شترش را عوض كرد. راه بيابان صاف يكدست يكنواخت بىپستى و بلندى بود، بتههاى زياد داشت. غالب راه خاك و ريگزار بود. درخت سدر بسيار در آن بود.
زباله جاى بىآبادى است، اما چندين چاه دارد. از آن جمله يك چاهش را ديدم. بسيار وسيع و عميق بود. از بالا تا تَهَش تمام سنگ بود. بسيار چاه غريبى بود. چادر ما در نزد پارچههاى سنگى است كه فىالجمله از زمين برآمدگى دارد؛ يعنى كوه محقرى كه جزيى از زمين بلندتر است. پاكيزه است. خاشاكى ندارد. باد هم امروز پيش از ظهر تا قدرى به غروب مانده، شدت زيادى داشت. هوا بد نبود. شب هم خنك بود. از دست عكام بىمروت عاجز شدهايم. خدا خلاصى عنايت فرمايد.
روز جمعه هجدهم [صفر] بعد از نماز صبح بار كرديم و همه جا آمديم تا دو به غروب مانده، رسيديم به بيابانى كه نه آب داشت و نه آبادى. از قرار مذكور چهارده فرسخ راه بود، و راه غالب سنگلاخ و ريگزار و كوه متساوى با زمين بود و بته زياد داشت و منزل همه بتههاى زياد داشت. چادرها در ميانه بتهها زده شده بود، و چون دير وقت رسيديم، غالب مردم چادر نزدند. از آن جمله ما هم نزديم. مردم پياده زياد درب چاردها به جهت آب مىآمدند. بد منازل سختى است. آدم عاجز مىشود. وانگهى گرفتارى امير و حملهدار و عكام كه فوق همه گرفتاريهاست، حاجى [٢۵٢] بيچاره را لخت مىكنند. بعد از اينها، گرفتارى جمّال ملعون است كه هر كدام دستشان برسد، مال حاجى را مىبرند. شنيدم كه آن شب كه در راه بوديم مال بعضى را بردهاند. از آن جمله قاسم پسر شعبان سبزوارى را.
از بىآبى موفق به غسل جمعه نشدم و اين قدر چرك و كثافت ما را فرو گرفته كه نزديك است ما را ناخوش كند.
روز شنبه نوزدهم [صفر] تقريباً يك و نيم به صبح مانده، از بيابان كوچ كرديم و پنج و نيم به غروب مانده رسيديم به بيابانى كه در آنجا هم نه آب بود و نه آبادى. ميرزا رضا پيشتر از من وارد شده، و خودش زحمت كشيده بود، چادر را زده بود. راه غالبش ريگزار و سنگلاخ و كوه مساوى با زمين و بعضى جاها فىالجمله برآمده از زمين بود، و غالبش صاف و يكدست بود، و بته يا نبود يا كم بود. گردنهاى هم در راه بود كه شترها به كمال عسرت از آن بالا رفتند و ماها غالبمان پياده شديم، و حقير در منزل پيش وقت سوار شدن بركجاوه نعلينى در پا داشتم كندم و سوار شدم. بعد فراموش كردم كه به عكام بگويم بدهد، آن هم ملتفت نبود؛ لهذا در اينجا كه پياده
شدم قدرى پياده روى اين سنگها رفتم و قدرى را عكامى نعلين خود را داد پا كردم. بعد سوار شديم دو جا هم شتر كجاوه خوابيد. خيلى پريشان شدم كه حال چطور مىشود روى زمين گرم پاى برهنه آمد. متوسل شدم به حضرت حجّت عصر - عجلالله تعالى فرجه - شتر مانده را رانده فرمود، و الحمدلله به سلامتى آمديم. امشب را ديگر نمىدانم چه مىشود.
منزل هم بيابان صاف ريگزارى است. بته زيادى دارد. ما چادر در ميان بتهها داريم. مثل غالب حاجىها. آب كمى ته مشك از منزل لينه داريم كه خيلى كثيف و آلوده به پشكل است. لابد بايد همين را بخوريم و استعمال نمائيم. آن هم كممان مىآيد. خدا جزاى عكام را بدهد كه خيلى بدسلوكى با ما كرد.
امشب هم طبخى به اين جهت و از جهت آنكه روغنمان تمام شده نكرديم. هوا ديشب خوب خنك بود، و امروز هم از صبح تا به حال باد مىآيد. پيش از ظهر و بعد از ظهر تا قريب به غروب شدّت داشت؛ مثل منزلهاى پيش، حالا فى الجمله تخفيف يافته.
روز يكشنبه بيستم [صفر] كه روز اربعين باشد، چهار ساعت از شب گذشته بار كرديم. تخميناً شش فرسخ راه آمديم. اول آفتاب رسيديم به منزل واقصه، و آن بيابانى است ريگزار و با ماسه، مشتمل بر چند چاه كه آب كم كثيف پر گل و پشكلى دارد. امسال مىگويند چون بارندگى نشده، اين چاهها كم آب شده. بيشتر مردم يا از اين آب كمى بدست آوردهاند، و بعضى كه بىآب ماندهاند و فرياد مردم از جهت آب بلند است، ما هم قليلى از اين آب بدستمان آمد. با اشكال، طبخ چاى و دمپختى كرديم.
از دست عكام و بىمروتى او به تنگ آمديم. در اين منزل علاوه بر [٢۵۴] بىآبى، صدمه ديگر هم بر حاجىهاى بيچاره زدند. از هر نفرى يك ريال فرنگ براى تعارف امير حاج گرفتند. بنا بود اينجا به جهت اين وجه لنگ كنند. بعد به جهت بىآبى بنا شد كه نمانند و شبى را بار كنند.
روز دوشنبه بيست و يكم [صفر]، بعد از نماز صبح از واقصه كوچ كرديم. ظاهراً يك فرسخ يا خورده زيادتر كه آمديم، رسيديم به اشراف، و آن منزلى است كه حر - عليهالرحمه - با لشكرش سر راه بر حضرت سيدالشهدا - عليهالسّلام و اروحنا له الفداء - گرفت و حضرت امر فرمودند كه او را و لشكرش را آب دهند. و در آنجا چند چاه ديديم كه بعضى از حاجىها بر سرش بودند و آب مىكشيدند. گويا آب كمى داشت. از آنجا همه جا آمديم تا رسيديم به منزلى كه جاسم مىگفت آن را شبچه مىنامند. آن هم بيابانى است بىآبادى، ولى چند چاه آب دارد كه بعضيش فىالجمله تلخ است و بعضيش شيرين و متعفن است، و بعضى ديگرش شيرين است و عفونتى ندارد. راه از قرار مذكور چهار فرسخ بود، و خيلى سنگلاخ بود، و پستى و بلندى داشت، و بعضى جاها كوه مساوى با زمين يا كمى برآمده از زمين داشت. منزل و قريب به آن بتهاى ندارد و سوخت حاجىها پشكل شتر بود، بلكه توى سماور و روى سر غليان همه پشكل مىريزند. چنانچه ما چند منزل است كه زغالمان تمام شده و همين كار را مىكنيم و آب قليان را يك دفعه يا دو دفعه بيشتر نمىريزيم. آن هم پر از گل و پشكل. عجب راه سختى است. قند را در اين منزل، حقهاى يك تومان مى فروختند. آرد را حقهاى چهار هزار. گوشت را حقهاى دو هزار و سه هزار، يعنى بعضى هستند كه با خود از اين اجناس و امثال آنها بار كردند و هر بيچارهاى كه نداشته باشد و لابد از خريد باشد، به اين قيمت به او مىهند.
عصرى جاسم حملهدار آمد و نه هزار وجه به سختى از ما دو نفر به جهت تعارف امير گرفت، با آنكه بر ذمه او بود كه بدهد، چرا كه ما مكفاى او شديم، و صيغه خوانديم و نوشته داد كه هرچه عارض شود كه سواى مأكول و مشروب باشد، با او باشد. تا حال از اين قبيل وجه بيجا چند فقره گرفته است، خدا رحم كند به مظلوم از حجاج. اول شريف از آنها وجه مىخواهد. بعد امير جبل. بعد امير حاج. بعد حملهدار. بعد عكام. بعد جمال. تا سفره آدم هم پهن مىشود، دوريش و گدا و پياده سر آن ايستادهاند. ديگر اگر چيزى بماند دزدهاى قافله مىبرند. هر جا هم كه برسى مىگويند حاجى است، بايد پول خرج كند. قيمت هر چيزى را دو مقابل و سه مقابل
مىگيرند. علاوه توقع تعارف و دستى دادن هم دارند. نمىدانم اين اشخاصى كه به صد تومان و كمتر نيابت مىگيرند، چه خاكى در اين راه به سر مىكنند.
هوا امروز بسيار گرم بود و پيش از ظهر تا عصر تنگى، باد بسيار گرم شديدى مىآمد و شب اول شب زياد گرم بود. آخر شب خيلى خنك شد.
روز سهشنبه بيست و دويم [صفر] در همان شبچه بوديم. لنگ [٢۵۶] كردند به جهت آنكه تعارف امير را و وجه كرايه جمالها را از حاجىها تمام و كمال دريافت كنند. عصر مىگويند حركت مىكنند. ديشب هوا بد نبود. امروز هم تا حال كه قريب چهار از روز برآمده بد نيست. حُسن كلى اين منازل از مكه تا اينجا اين است كه مطلقاً نه روز مگس بود و نه شب پشه. الحمدلله از اين دو عذاب آسودهايم. قند و چاى و آرد و برنج و روغن ما چند منزل است كه تمام شده و به استقراض مىگذرانيم.
روز چهارشنبه بيست و سيوم [صفر] نيز در شبچه بوديم. كسى گفت امروز ماندهاند تا تتمه وجه امير و جمالها را از مردم بگيرند. مىگويند عصر حركت مىكنند. ديشب و امروز هوا زياد گرم بود. ديشب روى واز خوابيديم. امروز نسيمى مىآيد. اگر نيايد گرمى زياد از اندازه اثر مىكند.
امروز گوشت را حقهاى چهار هزار مىگفتند. ديروز نان آورده بودند دانهاى يك قران مىگفتند. چايى را با آنكه سياه است، مثقالى پنج پول مىگويند. از كثافت و چرك نزديك است هلاك شويم. خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهمالسّلام - نجاتى عطا فرمايد. در اين سفر به همه جور صدمهاى راضيم، در صورتى كه خدا از فضل خود حج و عمره و زيارات ما را قبول فرمايد. با آنكه الحمدلله صدمه چندانى هم نبود و از همه سفرها به ما خوشتر تا حال گذشته.
روز پنجشنبه بيست و چهارم [صفر] نازل شديم در بيابانى كه نه آب داشت و نه آبادى. از شبچه دو به غروب مانده بار كرديم، و شب را بالتمام در راه بوديم و روز پنجشبه تا شش به غروب مانده نيز در راه بوديم، و سر شش در اين بيابان نزول كرديم و چادر زديم. تخميناً بيست فرسخ راه آمديم. راه همهاش الاّ كمى، سنگلاخ و سخت بود؛ به خصوص اول منزل تا قريب به آخر، درخت سدر در راه بسيار ديده شد. به خصوص چند قطعه كه پر بود از آن و بته نيز زياد بود. منزل هم بته دارد و از آن بتهها مردم
مصرف مىكنند.
هوا ديشب و امروز هم بسيار گرم بود. به خصوص پيش از ظهر و بعد از ظهر، و تا كمى به غروب مانده كه زياد گرم بود، و بادى كه مىآمد آدم را مىسوزانيد. آب كمى از منزل پيش براى ما مانده كه بسيار گلآلود و متعفّن است و كفايت هم نمىكند. آذوقه هيچ براى ما نمانده، مگر كمى عدس و ماش و نخود كه امشب بايد جزو هم بكنيم و بىروغن عوض نان و چلو و پلو صرف كنيم. الحمدلله رب العالمين و له المن علينا الف مرّه كه اين هم براى ما مانده. خدا عاقبت امر را بخير كند، و قرضى كه به جاسم و غيره داريم كه نزديك است مرا هلاك كند، به ورود نجف اشرف ادا فرمايد، و خجالت طلبكار به ما ندهد. اغلب حاجىها آذوقهشان تمام شد.
بنا بود اين راه از جبل تا نجف را چهارده روزه بيايند. حالا چند روز اضافه شده است. آخرش هم نمىدانم، به نجف خواهند رفت يا به كربلا، الامر الى الله و الحكم له و لاحول و لاقو الا بالله.
روز جمعه بيست و پنجم [صفر]، تخميناً چهار يا كمى زيادتر از شب [٢۵٨] گذشته از اين بيابان كوچ كرديم و قدرى از ظهر گذشته رسيديم به منزلى كه جوب آبى در آن روان بود و قلعه و آبادى در قريب به آن بود كه زنهاى اعراب از آنجا نان و آرد و خرما مىآوردند، مىفروختند، و آن منزل را رحمه يا رحيمه مىناميدند. تا آنجا از مكه كه بيرون آمديم، نهر آب بلكه مطلقاً آب جارى نديده بوديم، ولى آآبش قدرى تلخ بود. غسل جمعه در آن آب كردم و پيراهن و زيرجامه را به قدرى كه عرقهايش برود شستم. مردم اجتماع زيادى در آن داشته و كثيف كرده بودند. هواى روز زياد گرم بود. اول شب هم گرم بود، اما آخر شب خنك شد.
ذكر شد كه چند نفر در راه از گرما و بىآبى هلاك شدهاند. ما شب گذشته يكدانه نان خريديم به يك قران. آخر هم معلوم شد كه جو خالص بود. بسيار بد گذشت به مردم امسال در اين راه. بسيارى از طول راه، بىنان ماندهاند. از آن جمله، ما يك روز است كه نه نان و نه آذوقه ديگر به دستمان آمده و الله ولى التوفيق.
روز شنبه بيست و ششم [صفر] بعد از نماز صبح از اين منزل كوچ كرديم. رسم بود كه از اينجا بروند نجف اشرف. تا آنجا گفتند سه فرسخ است و گنبد مطهر را در آنجا بعضى مىديدند، ولى امير از ترس اعراب نجف كه با اعراب جبل مىگويند نزاع
دارند و در صدد آزار آنها هستند، به سمت نجف نرفت، و هرچند مردم اجتماع كردند و اصرار كردند نپذيرفت، و به سمت كربلا آمد. تخميناً پنج فرسخ يا شش آمديم. شش به غروب مانده رسيديم به بيابانى كه نه آب داشت و نه آبادى، و بسيارى نه نان داشتند و نه آب و نه برنج و روغن. از آن جمله ما از اين چيزها هيچ نداشتيم.
تا خان شور گفتند يك فرسخ راه است يا بيشتر. بعضى رفتند كه آب و آذوقه بياورند. در اين راه آب فرات، مسجد سهله، ذوالكفل، خان شور نمايان بود. بعضى نشان بعضى مىدادند و زمين خاك و ماسه بود. كوه كوتاهى در سمت رو وقت آمدن بود. به گدارى رسيديم كه شترها به اشكال از آن گذشتند. ما از كجاوه پياده شديم. بيابان بوته زياد داشت. در منزل هم بوته زياد است. سوخت مردم همين بُته است و منزل پيش پشكل شتر بود.
روز يكشنبه بيست و هفتم [صفر] بعد از نماز صبح از اين بيابان كوچ كرديم. تخميناً سه فرسخ يا خردهاى زيادتر آمديم تا رسيديم به نخيله. در ميان صحراى سبزهزار مرغزارى چادر زديم پاى نهر حسينيه، و از آب فرات و هواى اين صحرا جان تازهاى در بدنمان آمد. كانّه بعد از آن آب تلخ منزل پيش و گرمى هواى آن مرده بوديم، زنده شديم.
ديشب هم بعد از صرف آب تلخ و صرف دمپختى كه از اين آب تلخ طبخ شده بود و نشد بخورى، امام عصر - عجلالله تعالى فرجه و صلّى عليه - از اين آب براى ما رسانيد كه زنده شديم. حاجى سيد حسين سبزوارى كه آدم بسيار مهربانى است قدرى براى ما آورد. [٢۶٠] نهايت محبت را كرد. راهى كه آمديم امروز بيشتر ماسه بود. در منزل كاروانسراى بزرگى است كه آن را كاروانسراى شمسيه گويند. اما حاجىها هيچكدام در آن منزل نكردند. همه چادر زدند پاى آب در ميان مرغزار. هوا هيچ دخلى به هواى چند منزل پيش نداشت، بسيار خوش بود و نسيم خوشى مىآمد. همه جور آذوقه هم آورده بودند مىفروختند. از قبيل نان و ماست و پنير و گوشت و هندوانه و خربوزه و خيار و انگور و انجير و هيزم و زغال و قند و چاى و روغن و همه فراوان بود كه دور هم مىگردانيدند، اما همه گران. آخر روز قدرى ارزانتر دادند. ما امروز نان و
ماست و گوشت براى شب و يكدانه خربوزه كوچكى و چند دانه انجير خريديم، جمله چهار هزار شد.
حكيم دَور افتاده، و تمام چادرها را رسيدگى كرد كه ناخوشى ميتى در ميان آنها نباشد. بيست و چهار ساعت بايد اينجا قرنتينه باشيم. عسگر اطراف مردم را دارد. از هر نفرى چهار هزار مىگيرند و تذكره مىدهند كه برود. نمىدانم چه قدر ظلم و تعدى بر مردم روا دارند. ما كه نقداً براى اكل و شرب خود معطليم، لابد بايد قرض كنيم و بدهيم. اگر كسى قرض بدهد. شخصى از اهل مازندران ديشب مرده، در منزل يا در راه در توى كجاوه آن را پنهان كردند كه حكيم نبيند، ديگر نمىدانم پنهان مىماند تا به آخر يا خير. بعد از دو روز كه در منزلهاى پيش نان و مأكولى ديگر گيرمان نيامد، ديشب حاجى سيد حسين قليلى برنج و روغن آورد. با آب تلخ ميرزا رضا طبخ دمپختى كرد. از تلخى نشد بخورى. خود حاجى سيد حسين ميل نمود. امروز به عكس هر چه بدست آمد گوارا و مأكول بود و فرج بعد از شدت ظاهرى بود. الحمد لله على آلائه و له الشكر على نعمائه.
در اينجا سياه چادرها سكنى دارند. نخل خرما هم ديده شد. شايد آبادىهاى ديگر هم در قرب اينجا باشد كه ما خبر نداريم.
روز دوشنبه بيست و هشتم [صفر] كه روز مصيبت و عزاست تا ساعت سه و چهار از روز برآمده، در نخيله بوديم. ديشب ميرزا رضا و حاجى رضا با هم رفتند. يازده هزار و خردهاى بالا دادند و سه تذكره براى من و خودشان گرفتند. ما وجه نداشتيم. حاجى مذكور هشت هزار قرض داد. صبح جارچى على الاتصال فرياد كرد كه هر كه تذكره نگرفته بيايد بگيرد كه مىماند اينجا اگر نگيرد. هر كسى داشت و توانست رفت داد و گرفت. وقت كوچ كردن كه مأيوس شدند كه كسى وجه بدهد، فرياد كردند كه هر كه تذكره مجانى بخواهد بيايد بگيرد، و قرنتينه را برداشتند و در وقت رفتن و اثناى [٢۶٢] راه مطلقاً كسى سر راه بر مردم نگرفت، و مطالبه تذكره نكرد، هر كه وجه داده بود از كيسهاش رفت و اگر نگرفته بود، مطلقاً نقلى نداشت. شتر كجاوه را زودتر آوردند. من و حاجى رضا سوار شديم آمديم.
شتر ميرزا رضا را ملعون جمّالش كه نامش عمر بود نياورد. عقب ماند بعد جاسم
شتر ديگرى پيدا كرده بار او را و يك نفر ديگر را بار كردند و ميرزا رضا سواره و او پياده آمدند. تا نزديك غروب ميرزا رضا مرا پيدا نكرد. در كربلا جاى ديگر بار انداخته بود، و من جاى ديگر، آن وقت همديگر را پيدا كرديم. و او رفت بارش را آورد در منزلى كه من پيدا كرده بودم. ما قريب ظهر وارد كربلا شديم. از خلق بسيارى به استقبال و تماشاى حاجىها آمده بودند. راه بسيار باصفا بود. همهاش مرغزار بود. ما از توى مرغزار مىآمديم و كنارش تا بيشتر راه، نهر فرات بود، و گوسفند زياد در اطرافش چرا مىكردند.
گنبد مطهر را در وسط راه حقير ديدم. بعضى از مردم پيشتر ديده بودند. در ابتداى شهر، جمّال ملعون شتر كجاوه را خوابانيد و كجاوه را خواست زمين گذارد. عكامها با او بناى نزاع را گذاشتند. بالاخره او پيش برد. كجاوه را گذاشت و شتر را برد. ناچار كجاوه را بار الاغى كردند و تا منزل كه خيلى هم نزديك بود، يك هزار و ده شاهى گرفتند، و من و حاجى پياده آمديم تا منزل.
منزل خانه حاجى احمد شيرازى بود كه حال مرحوم شده و حاجى محمد حسن نامى از ورثه اجاره كرده، ما از او اجاره كرديم. دالاندار مشهدى محمد نامى است. خانه دو دست است مشتمل بر باغچه و نخل و حوض آب. منزل ما در دست دويم است در اطاق فوقانى كه يك در رو به باغ دارد و يك در رو به خانه. خوب منزلى است الحمدلله. چاى عصر را در قهوهخانه، وقت مشرف شدن به حرم محترم خورديم. پيالهاى به دو شاهى. بد چايى نبود. قريب به غروب مشرف شديم و قريب به دو از شب گذشته برگشتيم به منزل. قيمت اجناس هم خوب است. يا به قيمت اصفهان است يا قدرى ارزانتر. هر نفرى به ده شاهى [٢۶۴] شب و روز اگر قناعت كند خوب مىتواند سر ببرد. همه هم خوب و فراوان است. از مشهد مقدس فراوانتر و ارزانتر است. هوا گرم است، اما نه به اندازهاى كه سابق گرم بود از شهرها و منزلهاى پيش گرمتر است.
روز سهشنبه بيست و نهم [صفر] در ارض كربلا بوديم. جاى همه دوستان خالى. حيف كه اين ايام منقضى مىشود. وقت چاشتى ملاهاشم قارى مشهور به شيشهبر ديدن آمد. خبرهاى تازه خيلى داشت كه بعضى مايه حزن بود و بعضى مايه سرور. نان و ماست و خيارى با هم خورديم و او رفت. امروز خاكم به سر، هنوز توفيق
شرفيابى به حرم محترم را پيدا نكردهام. خيال دارم كه اگرخدا بخواهد مشرّف شوم.
روز چهارشنبه سلخ ماه [صفر] در كربلا بوديم. صبح تخميناً دو از روز برآمده مشرف به حرم محترم شديم. وقت برگشتن نان جو خوبى ديدم زنهاى عرب مىفروشند. سه دانه هر دانهاى به دو پول گرفتم. خيار چنبر تازه خوبى هم به نظر آمد. يك وقيه به شش پول خريدم. وقتى وارد منزل شدم، ديدم ميرزا رضا ماست بسيار خوبى هم خريده با هم صرف كرديم. اول ظهر جناب آقاميرزا على هندى كه از رفقاى بسيار بسيار خوب است و بسيار شكسته و از هم در رفته شده، به ديدن آمدند، تا دو به غروب مانده در خدمت ايشان محظوظ بوديم.
امروز صد و پنجاه تومان وجه از جناب خان منشى باشى - زيد اجلاله - كه برات، سر حاجى عبدالباقى تاجر حواله كرده بودند، رسيد. بسيار مايه سرور شد. چه فايده كه كفايت از قروض نمىكند و صد تومان ديگر باقى دارد. و الله هوا الكافى و الكفيل، حسبنا الله و نعم الوكيل.
روز پنجشنبه غرّه ماه ربيعالاول سنه هزار و سيصد و شانزده در كربلا بوديم. صبح تخميناً دو از روز برآمده مشرف شديم به حرم محترم حضرت سيدالشهدا - عليه آلاف التحى و الثناء و ارواحنا له الفداء - و بعد از آن به حرم حضرت عباس - عليهالسّلام - و بعد از آن مراجعت كرديم به منزل، و عصر رفتيم به حمام خيمهگاه. بسيار حمام وسيع پاكيزه خوبى بود، و بسيار خلوت بود. اول دو سه نفر بودند، بعد منحصر شد به ما دو نفر. آب تازه خوبى داشت. دلاك مهربان خوبى داشت كه خدمت ما كرد. نامش مشهد علىاكبر بود. از اهل قزوين بود. از هر نفرى يك هزار پول به جهت استاد و دلاك گرفتند، و نيم قمرى جامهدار به جهت نوره گرفت. اول مغرب از حمام بيرون آمديم و يكسر مشرف به حرم محترم شديم. شب را دو دست نان و كباب و [٢۶۶] دوغ بسيار خوبى گرفتيم. هوا شب و روز بسيار گرم است، متصل در حرم و در اثناى راه و در منزل از آدم عرق مىريزد.
باغ جلو بالاخانهاى كه ما منزل داريم، باغ بسيار بسيار بزرگى است، مشهور است به باغ شيخ ابوالفتح. خودش هم در وسط باغ مدفون است. بقعهاى هم دارد. نخل
بسيارى دارد. بسيار كربلا پرنعمت است، و نعمتهايش همه گوارا و بعضيش ارزان است. آدم اينجا بسيار ميل به غذا پيدا مىكند. گويا از اثر آب فرات باشد؛ چرا كه بسيار شيرين و گوارا و هاضم است، گمان نمىكنم آبى از اين بهتر باشد. براى بثورات و امراض سوداويه بسيار خوب است.
گوش حقير چند سال است كه از اثر سودا مجروح است. چند دفعه كه در اين آب رفتم خيلى بهتر شده. كانّه مىخواهد اگر خدا بخواهد به كلى رفع شود. مىشود كه يكى از معانى آنكه در حديث وارد است كه در آب فرات دو ناودان از بهشت جارى است، آن باشد كه هم دفع مضار از آدم مىكند و هم جلب منافع مىكند. پس يكى ناودان دفع مضار است و يكى ناودان جلب منافع. و اين هر دو اصلاً از بهشت بالا كه در علّيين است و در نزد خداست، مىآيد به سوى دنيا، و در اين آب مبارك نزول مىكند، و از آن به جاهاى ديگر منتشر مىشود.
روز جمعه دويم ماه [ربيع الاول] در كربلا بوديم. اول صبح جاسم حملهدار آمد. صد و سى تومان وجه حواله او كردم كه از جناب حاجى عبدالباقى در نجف بگيرد. بعد از آن مشرف شديم به حرم محترم؛ يعنى اول رفتيم از سمت خيمهگاه سر نهر حسينيه. طرف دست راست و چپ راه، همه باغ و نخل بود، و بسيار باصفا بود. آب را بسته بودند؛ اما در دو طرف پل آب زياد تا سينه جمع بود. غسل جمعه و زيارت را با هم كرديم. بعد روانه به حرم شديم. عصر را خيال داريم كه اگر خدا بخواهد به وادى ايمن برويم، به جهت زيارت اموات، به خصوص پدر و مادر و عيال حقير. خدا توفيق عنايت فرمايد.
روز شنبه سيوم [ربيع الاول] در كربلا بوديم. ديروز عصر را رفتيم به وادى ايمن. قبرها خيلى اندراس پيدا كرده بود. نخلهاى متعدد از سابق در آن باقى بود. معلوم است كه اينجا باغهاى نخل بود. جاى بكر كانّه در آن نمانده. تازه شنيدم عثمانى مكان ديگرى كه نيم فرسخ از شهر دور است براى دفن اموات معين كرده و آن را وادى ايسر مىنامند، و وادى ايمن چندان مسافتى تا دروازه شهر ندارد. چند قدمى است به جهت نزديكيش به شهر، و تأثير عفونت اموات به اهل شهر حكم كرده كه در آنجا كسى را [٢۶٨] دفن نكنند. از اين جهت بائر افتاده. تا قريب غروب آنجا بوديم. بعد از آنجا مشرف شديم به
حرم محترم.
امروز هوا زياد از اندازه گرم بود. در حرم محترم نمىتوان زيست نمود. از زيادتى عرق، مثل آن است كه آدم توى آب رفته باشد و لباسهايش را توى آب فرو برده باشد. صبح را رفتيم به خيمهگاه. بعد رفتيم سر نهر حسينيه، غسل زيارتى كرديم. بعد مراجعت كرديم از سمت خانه سيد مرحوم (1)- اعلى الله مقامه. و در بيرونى خانه روى نيمكتى قدرى نشستيم. جناب آقا سيد قاسم نوه آن بزرگوار بيرون نبود. ما هم نخواستيم كه بيرون آيند. داماد ايشان قدرى نزد ما نشست. بعد برخاستيم رفتيم حرم محترم. بعد آمديم منزل. خربوزه و نان و ماستى صرف كرديم. بعد خوابيديم.
اول ظهر جناب آقاميرزا على هندى تشريف آوردند. درخدمت ايشان بوديم تا قريب به دو به غروب مانده. يك ساعت به غروب مانده رفتيم منزل حاجى ميرزا عبدالحسين پسر مرحوم نائبالصدر كه تازه مرحوم شده بود به جهت فاتحه آن مرحوم. اول غروب مشرف شديم به حرم محترم. قريب به دو برگشته به منزل. صرف نان و بادنجان و ماستى كرده خوابيديم. شب هم بسيار گرم بود.
روز يكشنبه چهارم [ربيع الاول] در كربلا بوديم. اول صبح قدرى آب فرات پيدا كردم و در همان منزل غسل زيارت كردم و مشرف شدم. بعد مراجعت كرده به منزل. نان و ماست و خيارى صرف كرده، خوابيديم. امروز هم هوا بسيار گرم است. لايزال عرق از چهار طرف آدم مىريزد. خدا رحم كند. در راه كه خدا نخواسته بسيار صدمه گرما خواهيم خورد. كجاوه و چادر را جاسم به طور ظلم و عدوان از ما گرفت. چادرش را فروخت. بنا بر قول خودش به ده تومان تاى كجاوه مرا بخشيد به عكام بىمروت حقير حسينعلى. عجب عكام بىحياى بىمروت طماع بيعارى بود. خيلى صدمه از دست او خورديم. سه تومان در جبل پول نقد از من گرفت به جهت خرج خوراكش، و چند منزل دو سه فقره كار با روترشى كرد، و بعد واگذارد و ابداً هيچگونه خدمتى نكرد. كانّه ما را نمىشناخت. حواله او به حضرت عباس - عليهالسّلام - و بدتر از او، جعفرى بود كه اول جاسم براى ما معين كرد. من شك ندارم كه اين ملعون، حرامزاده يا ولد حيض است. خدا او را به بدتر طورى بگيرد، و عذاب او را
1) مقصود سيد كاظم رشتى است.
عاجلاً و آجلا زياد كند.
[٢٧٠] روز دوشنبه پنجم [ربيع الاول] در كربلاى معلى بودم. صبح حاجى سيد حسين سبزوارى دباغ آمد، يك هزار طلبكار بود. ميرزا رضا از او قرض كرده بود. به او داديم. بعد غسل زيارت در منزل كرده، مشرف شدم به حرم محترم. سه صورت زيارت كه هر يك در حديثى وارد است بجا آورده، على اختلافها، و بعد بيرون آمده، مشرف شدم به حرم حضرت ابوالفضل - رضوان الله عليه - بعد مراجعت به منزل كردم. امروز هم هوا بسيار گرم بود، ولى ديشب پر بد نبود. نسيم خوبى مىآمد.
روز سهشنبه ششم [ربيع الاول] در كربلاى معلى بوديم. صبح غسل زيارت در منزل كرده، مشرف شدم. آب نهر حسينيه بند آمده. امر آب قدرى سخت شده، مَشكى يك قمرى مىدهند، آن هم بسيار گلآلود و متعفن، از ورود مالها در آن و بول و پشكل در آن كردن، و جارى و روان نبودن. هوا هم بسيار گرم است. نه مىتوان در حرم زيست كرد و نه در منزل، و نه مىتوان بيدار بود، و نه مىتوان خواب رفت، و نه مىتوان نشست، و نه مىتوان برخاست. خدا عاقبت اين سفر را به خير كند كه از همه جهت بسيار سخت مىنمايد.
روز چهارشنبه هفتم [ربيع الاول] در كربلا بوديم. امروز روز دهم قصد ماست. ان شاءالله شب جمعه را نيز خواهيم بود، و اگر خدا خواست، عصر جمعه خيال حركت به سمت نجف اشرف را داريم. صبح على المرسوم غسل زيارت از آب فرات در منزل كرده، مشرف شديم، بعد آمديم به منزل، صرف نان و ماست و خيارى كرده خوابيديم، و اول ظهر برخاسته، جناب آقاميرزا على هندى آمدند. نمازى در خدمت ايشان كرده، بعد مشغول صحبتهاى خوب و چاى خوردن شديم. كاسه ترشى خرمايى آقا ملاهاشم براى حقير تعارف آورده بود، ميل نكردم بخورم. خدمت ايشان بندگى كردم. آقايان نايينى جناب حاجى ميرزا اسدالله و اخ ايشان حاجى ميرزا محمد رفيع دو سه روز پيش از اين، نجف نرفته، روانه عجم شدند. استخاره كرده بودند نجف مشرف شوند. بد آمده بود. به اعتقاد حقير اين مقام، مقام استخاره نبود.
روز پنجشنبه هشتم [ربيع الاول] در كربلا بوديم. صبح حاجى سيد حسين سبزوارى قدرى گوشت تعارف آورد. بعد مشرف شديم. در مراجعت به منزل از عطرفروشى از اهل اصفهان كه كمال معرفت را به حق والد مرحوم داشت، جزئى عطر فشه به جهت
استعمال خودم، خريدم. شيشه كوچكى هم در بغل داشتم، دادم كه عطر بيد مشكش كند. بدعطرى نبود. گفت برويد، عصر بياييد مىدهم. آدم بدخلقى نبود. ديروز عصر ساعت را دادم به ساعتسازى كه در صحن، در حجره طرف در قبله، منزل داشت كه شيشه بياندازد. چهار قمرى [٢٧٢] گرفت و شيشه انداخت. آدم خوش خلقى به نظر آمد.
امروز نيز هوا خيلى گرم بود. مىگويند نجف از اينجا گرمتر است. خدا خودش حفظ كند ما را در هر حال، و آنى به خود و به اين خلق وا نگذارد. امروز ملتفت شدم كه اين فقره كه در دعا وارد است: «ولا تكلنى الى نفسى طرف عين ابداً ما احييتنى لا أقل من ذلك و لا أكثر» معنيش اين است كه نه كمتر از چشم بر هم زدن مرا به خود واگذار و نه بيشتر از چشم بر هم زدن، نه آنكه معنيش اين باشد كه نه كمتر از مدت حيات و نه بيشتر از مدت حيات، چنانچه متبادر به ذهن است؛ چرا كه بعد از حيات هم بنده محتاج است كه خدا او را به خود وانگذارد، بلكه آن وقت بيشتر محتاج است.
روز جمعه نهم [ربيع الاول] كه روز عيد بابا شجاعالدين و روز سرور اهل بيت - عليهمالسّلام - است در كربلا مشرف بوديم. صبح سرآفتاب بعد از صرف چاى، دو الاغ كرايه كرديم، يكى به دو قمرى و ديگرى به يك قمرى و نيم، و به اتفاق مشهدى حسين طهرانى و مادرش رفتيم به زيارت جناب حر - رضوان الله عليه - بسيار راه باصفايى است. يك فرسخ راه است و از طرف راست و چپ راه همهاش باغ است و از كنار نهر حسينيه مىروند. باغها حاصل زمينيش بادنجان و خيار بود، و درختانش بيشتر نخل خرما و انار بود، و درخت توت و مو هم بسيارش داشت.
تخميناً سه از روز برآمده آمديم به شهر. رفتيم قهوهخانه يك پياله چاى خورديم و يك قليانى كشيديم و چون بسيار هوا گرم شده بود، و كسالت عارض بود، رفتيم به منزل. احتمال مىرود كه امروز عصر مشرف شويم به نجف. دو الاغ كرايه كرديم براى رفتن، هر الاغى به سه هزار، و اگر امروز نرفتيم اميد است كه ان شاءالله فردا عصر مشرف شويم. عجالتاً خيال حرم محترم را دارم، اگر خدا بخواهد.
روز شنبه دهم [ربيع الاول] در كربلا بوديم. على الصباح غسل كرده و مشرف
شده، و زيارت جامعه را خوانده، بعد مراجعت به منزل نموده، صرف ناهارى كرده، خوابيديم. بعد از نماز ظهر و عصر جناب آقاميرزا على تشريف آوردند. خدمت ايشان مستفيض شديم. بسيار رفيق خوبى است. عصر سه به غروب مانده، روانه نجف اشرف شديم، دو الاغ كرايه كرديم، هر الاغى به سه هزار و از همان راهى كه از جبل وارد شده بوديم، مراجعت نموده، يك ساعت متجاوز از شب گذشته رسيديم به نخيله، همانجايى كه قرنتينه بوديم، در كاروانسراى شمسيه منزل [٢٧۴] كرديم.
بعد از نماز مغرب، حاجى سيد الوهاب اصفهانى و حاجى ميرزا رضاى سقط فروش احمدآبادى اصفهانى آمدند به منزل ما، و خبر دادند كه براى ميرزا رضاى ما كاغذى و براتى از اصفهان آمده، به نجف نزد ملاعلى عطار در نزد در طوسى. بسيار مايه سرور ميرزا رضا شد. الحمدلله.
روز يكشنبه يازدهم [ربيع الاول] بعد از نماز صبح از نخيله سوار شديم. سه فرسخ راه آمديم. تخميناً سه از روز برآمده رسيديم به خان شور. در سراى سيوم در طويله، روى سكويى منزل كرديم. بسيار هوا گرم بود. بعد از ظهر رفتيم توى آب انبارى كه آب شور داشت به جهت خنكى. خان شور، باغات و اشجار و دكاكين و خانههاى متعدد دارد، و اغلب متاعها و اجناس در آن پيدا مىشود. به خصوص ماست و دوغ فراوان ارزانى دارد. الان چاروادار كه مهدى نام عرب است، الاغ آورده كه بار كنيم. تخميناً قريب سه به غروب داريم. هوا خيلى گرم است. خدا رحم كند.
روز دوشنبه دوازدهم [ربيع الاول] تخميناً دو زيادتر از آفتاب برآمده وارد نجف اشرف شديم. خدا همه دوستان را روزى فرمايد كه تشرّف به اين آستانه مبارك يابند. ديشب نيم ساعت از غروب گذشته وارد كاروانسرايى شديم كه آن را مصلى مىنامند. تا نجف اشرف سه فرسخ راه است. الاغها خوب تند آمدند. راه بسيار باصفاست. از كربلا تا نجف بيشتر روى مَرقها و كنار آب فرات مرور مىشود. با عصارهاى اصفهانى در خان شور و در اثناى راه بوديم. خدا هميشه با خوبان مصاحبت و مجاورت را قرار دهد و از بدان وانگهى نصّاب، دورى مثل دورى ما بين مشرق و مغرب مرحمت فرمايد.
منزل در نجف اشرف در خانه حاجى حسين شهير به مال الله است. بد منزلى نيست. قدرى دور است به حرم محترم، ولكن حوض و سردابه دارد، و تازهساز است. خادم خانه و زوّار، عابد نامى است. او ما را دلالت به اين خانه كرد و اينجا آورد. حين ورود مشرّف به عتبهبوسى آستانه مبارك شديم. و بعد مراجعت كرده، صرف نان [٢٧۶] و پنير و هندوانهاى كرده، خوابيديم در سردابه. سردابهاش گرم بود، مثل روزهاى ديگر، متصل عرق از ما مىريخت. با آنكه مىگفتند هوا امروز بهتر از روزهاى پيشين است. الان كه از دو كمتر به غروب داريم خيال دارم غسل كرده، مشرّف شوم. و الله ولىّ التوفيق و هو خير رفيق.
روز سهشنبه سيزدهم [ربيع الاول] در نجف اشرف بوديم. ديشب بعد از مراجعت ازحرم محترم، چند كاغذ از اصفهان از كسانمان براى حقير و ميرزا رضا رسيد، مشتمل بر خبرهاى وحشت اثر بود. بسيار ملول و كسل شدم. از آن جمله فوت مرحوم ملا عبدالخالق و مرحوم آقا محمد حسين چيتساز و كشته شدن حاجى عبدالرحيم و امثال ذلك؛ چه نويسم از اين دار پرمحنت. آنى انسان از همّ و غم و اَلَم فارغ نيست. خدا صبر و تحمل عنايت فرمايد و عاقبت امر همه را به خير فرمايد. بسيار بسيار ملول شدهام از حيات دنيا. اگر بدانم كه مطالب مقصودهام به عمل نمىآيد، راضى به مرگ خود هستم. ديگر از امور اهل بيت و خانه چه نويسم كه چه قدر مايه ملالت شده. (1)
صبح بعد از تشرّف به آستانه مباركه رفتيم ديدن جناب حاجى عبدالباقى تاجر اصفهانى. ايشان گفتند الان من عازم بودم كه بيايم. بنا شد كه فردا صبح بيايند. هوا خيلى گرم است، ممكن نمىشود وقتى غير از صبح به حرم مشرف شد. حلقههاى
1) اشاره مبهم مؤلف در اينجا مربوط به به سال ١٣١۵ق همدان در منازعه ميان متشرعه و شيخيه است كه حكايت تفصيلى آن در كتاب «تاريخ عبرۀ لمن اعتبر» آمده و طى آن درگيرى از جمله حاج عبدالرحيم كشته شد. در اين ماجر ميرزا محمد باقر قهى رئيس شيخيه همدان - كه به امر حاج محمد كريم خان آمده بود - عازم جندق شد و همانجا درگذشت. شاخه باقريه از شيخيه منسوب به اوست. حاج آقا رضا همدانى واعظ معروف همدان كه طرف درگيرى با اينها بود كتاب «هديۀ النمله الى مرجع الملۀ» [قم، افست ١٣۶۵ با مقدمه آيتالله مرعشى] را كه گفت مى شود به دستور ميرزاى شيرازى تأليف كرده بوده، در باره اختلاف نظرهاى متشرعه و شيخيه در مسائل مختلف و در رد شيخيه نوشته است.
انگشترها كه در دست داريم سياه سياه شده است. مثل آنكه توى آب داغ فرو ببرى. كرايه منزل نجف، بيش يك قمرى و نيم كربلا است كه دوازده پول ما باشد.
روز چهارشنبه چهاردهم [ربيع الاول] در نجف اشرف بوديم. علىالصباح جناب حاجى عبدالباقى و جناب حاجى محمدصادق خويششان كه مصاحب راه مكه ما بودند از مشهد مقدس تا نجف اشرف، و آقاميرزا محمدرضا شاگردشان و حاجى محمد هاشم تاجر آمدند منزل ما. بعد از صرف چاى رفتند، و حقير غسل زيارت كرده، مشرف شدم. جاى همه دوستان خالى. بعد مراجعت كرده به منزل. ميرزا رضا آمد و سه دانه هندوانه خريده بود به يك قران و چهار پول. خورديم و من [٢٧٨] خوابيدم، و او رفت منزل حاجى عبود به جهت قرض كردن صد تومان براى تتمه حساب جاسم. خدا به حق محمد و آل محمد - عليهم السلام - كه به زودى اين عاصى روسياه را از هول اين قرض كه در راه خودش بود، مستخلص فرمايد. يا مَن هُوَ بمن رجاه كريم.
روز پنجشنبه پانزدهم [ربيع الاول] در نجف اشرف مشرّف بوديم. صبح جاسم آمد به جهت تتمه حسابش. لباس سربازى پوشيده بود و سرباز شده بود. خدا از شر او ما را ايمن فرمايد. بعد از رفتن او غسل زيارت كرده، مشرّف شدم، و بعد از فراغ از زيارت آمدم سر قبر مرحوم علامه [حلى] كه طرف دست راست در قبله رواق مطهر وقت دخول در ايوان طلا نرسيده به مناره طلا واقع است، و فاتحهاى خواندم. بعد رفتم سر قبر مرحوم [مقدس] اردبيلى كه در همان ايوان طرف دست چپ در رواق نرسيده، به مناره طلا واقع است، و فاتحه خواندم. بعد رفتم از طرف در طوسى، سر قبر مرحوم شيخ طوسى و آن در خانه خودش مىباشد كه الان مسجد شده است، و آن را مسجد بحرالعلوم مىگويند، و بحرالعلوم خودش هم در آنجا مدفون است، و مقبرهاش متصل به در مسجد است، و قبر مرحوم طوسى قبر بلندى است در توى صفه مسجد و اقع است، و مىگويند اين بحرالعلوم اول است كه آقا سيدمهدى جد يا پدر بحرالعلوم ثانى آقاسيد على كه در كربلا مدفون است، باشد.
بعد مراجعت كرديم، رسيديم به درب دكان پسر مرحوم محمد هادى نايينى كه علافى مىكند. پسر خوبى است. فردا شب از ما وعده خواهى كرده. بعد آمديم منزل. بسيار هوا گرم است. مىگويند سالهاست كه نجف به اين گرمى نشده. شخصى از زوّار
كه همخانه است با ما و امروز از مسجد كوفه آمده بود، ذكر كرد كه زنى از مسجد كوفه ديروز رفت به مسجد سهله، در مراجعت از شدّت گرمى هوا و باد گرم هلاك شد كه او را به خاك سپردند و ما آمديم. خدا رحم كند.
روز جمعه شانزدهم [ربيع الاول] در نجف بوديم. هوا امروز تخفيف پيدا كرد. اول شب باد گرمى مىآمد، آخر شب خوب شد، و تا حال كه سه به غروب داريم، خوب است. امروز بعد از مراجعت از حرم محترم، رفتم به مدرسه مرحوم صدر سر قبر مرحوم ابراهيمخان و شكرالله خان. فاتحه خواندم و مراجعت به منزل كردم.
روز شنبه هفدهم [ربيع الاول] كه روز عيد مولود نبى - صلىالله عليه و آله - است، در نجف اشرف مشرف بوديم. جاى همه [٢٨٠] دوستان خالى. روز زيارت مخصوصه حضرت امير - عليهالسّلام - است كه حضرت صادق - عليهالسّلام - آن جناب را در اين روز به آن زيارت كه در كتب علماى مأثور است زيارت فرمودند، و تعليم محمد بن مسلم ثقفى فرمودند.
ديشب منزل محمدحسن پسر مرحوم محمد هادى نايينى بوديم. شام خوبى طبخ كرده بود. صبح به اتفاق او رفتيم در وادى السلام زيارت هود و صالح - عليهماالسّلام - را كه دو جار حضرت اميرند - عليهالسّلام - چنانكه آدم و نوح - عليهماالسّلام - دو ضجيع آن بزرگوارند، كرديم و فاتحه براى همه اهل قبور به خصوص مرحوم جد خود آقا سيد مؤمن و مرحوم دايى ميرزا ابوالحسن و مرحوم ملاحسن خواندم، و بعد مراجعت به منزل كرده، غسل زيارت كرديم، و مشرف شديم، و آن حضرت - صلوات الله عليه و آله - را به آن زيارت مخصوصه الحمدلله و له المنّه زيارت كرديم، و مراجعت به منزل كردم.
امروز، عصر خيال دارم كه اگر خدا بخواهد بروم منزل جناب حاجى عبدالباقى تاجر كه ببينم وجهى كه بنا بود براى جاسم حملهدار قرض كنند، قرض كردهاند يا خير. خدا به حق حضرت امير - عليهالسّلام - ما را به زودى از اين غصه نجات دهد. امروز هم هوا الحمدلله پر بد نبود.
روز يكشنبه هجدهم [ربيع الاول] در نجف اشرف مشرف بوديم. علىالصباح جاسم آمد به جهت تتمه طلبش كه صد و هفت تومان باشد. همين مبلغ را به توسط جناب حاجى عبدالباقى - سلّمهالله - از حاجى محمد رضاى تاجر شوشترى قرض
كرديم. هفت تومانش را از بابت نفع پول برداشت، و صد تومان به ما داد و برات صد و هفت تومان گرفت به جهت اصفهان. ما هم همين صد تومان را به جاسم داديم و كسر آن را به خواهش پاى او گذاشتيم. ناچار آن هم قبول كرد، و الحمدلله از بركات و مراحم حضرت امير - عليهالسّلام - رفع شرّش از ما شد. پنجاه تومان به ما متجاوز، تعدّى كرده بود. اين هفت تومان را به هر طورى بود پاى او گذاشتيم. خدا كند كه از بركت آن بزرگوار - عليهالسّلام و الصلات - برات نكول نشود كه افتضاحش زياد خواهد بود. نعوذ بالله من الذنوب التى تهتك العصم.
عصر امروز رفتيم سر آبى كه رومى [عثمانىها] تازه بيرون دروازه نجف، همان جايى كه سابقاً دريا بود در آورده، دريا به كلى خشك افتاده و در آن باغات انداختهاند و زراعت مىكنند. اول كه بيرون رفتيم، رسيديم به نهرى كه وكيلالملك كرمانى در آورده، و حال از آب افتاده، ولى ته آن قدرى آب متعفن داشت. پهلوى اين نهر قهوهخانهاى است و بيرون آن آب چشمهاى است كه جارى است. بسيار آب سردى بود؛ اما فىالجمله تلخى داشت. برهنه شدم. رفتم توى آن غسل زيارت كردم.
بعد چند قدمى رفتيم. رسيديم به نهر عثمانى، عجب نهر خوب پر فايدهاى است. درختهاى بيد در دو طرفش بود و قهوهخانهاى بود. قليانى خواستيم، كنار آن نهر كشيديم و برگشتيم به شهر. ميرزا رضا حالت خوشى نداشت. رفت منزل، و بنده مشرف شدم به حرم محترم. روز، باد سخت بسيار گرمى مىآمد كه بسيار [٢٨٢] بسيار آدم متأذّى مىشد. از وقتى كه آمدهايم به اينجا دو ساعت از شب گذشته كه مىشود، باد بسيار گرمى مىآيد. تا نزديك به صبح كه هوا خوب مىشود و تا قريب به دو به ظهر مانده، خوب است.
روز دوشنبه نوزدهم [ربيعالاول] در نجف، مشرف بوديم. صبح على المرسوم غسل كرده به زيارت مشرف شديم. عصر خيال داريم كه اگر خدا بخواهد برويم به مسجد كوفه، امشب آنجا باشيم، ان شاء الله تعالى
مسجد كوفه
روز سهشنبه [بيستم ربيع الاول] در مسجد كوفه مشرف بوديم. عصر دوشنبه، تخميناً يك ساعت به غروب مانده با ميرزا رضا به اتفاق رفتيم درب دروازه نجف. دو
الاغ كرايه كرديم به سه قمرى و نيم كربلا كه هر قمرى هشت پول عجم باشد، و قمرى نجف چهار پول عجم است. تخميناً قريب يك ساعت از شب گذشته رسيديم به مسجد كوفه. راه از يك فرسخ زيادتر است. در راه رسيديم به مسجد حنّانه و قبر كميل. از دور سلامى كردم و فاتحه خواندم. شب را در مسجد كوفه بيتوته كرديم. روز على الصباح مشغول اعمال شديم. دوازده مقام است كه در هر يك بايد نماز خواند، و دعا خواند. مقام حضرت امير - عليهالسّلام - است كه مصلاى آن جناب باشد. در دو موضع به اختلاف روايات يا اقوال مقام حضرت آدم - عليهالسّلام - مقام حضرت نوح - عليهالسّلام - مقام حضرت ابراهيم - عليهالسّلام - مقام خضر - عليهالسّلام - مقام جبرئيل - عليهالسّلام - مقام حضرت سجاد - عليهالسّلام - دكه حضرت صادق - عليهالسّلام - دك القضاء كه محل حكومت حضرت امير - عليهالسّلام - بوده، بيت الطشت، مقام بيعت نبى - صلى الله عليه و آله. الحمدلله در هر يك اعمالى كه در كتب اصحاب مسطور است به جا آورديم. بعد رفتيم سر قبر حضرت مسلم - رضوان الله عليه - و سر قبر هانى [بن عروه] زيارت كرديم و فاتحه خوانديم.
بعد از آن از مسجد بيرون آمديم، رفتيم سر شط كوفه، بسيار آباد شده است. خانههاى تازه و كاروانسراها و بازار و دكان زياد تازه ساختهاند. قبر حضرت يونس - عليهالسّلام - هم لب شط است. زيارت كرديم. بعد برگشتيم در بازار كوفه. نان و ماست از زنهاى عرب خريديم و در دكان شخص عجمى كرمانىالاصل خورديم و برگشتيم به سوى مسجد كوفه، و در سردابه آن خوابيديم. بعد برخاستيم در مقام حضرت امير - عليهالسّلام - پهلوى منبر نماز ظهر و عصر را كرديم. بعد بيرون آمديم در دكان چاىپزى كه در درِ مسجد واقع است، چاى خورديم. نيم ساعت به غروب مانده، پاى پياده رفتيم به مسجد سهله. اول غروب رسيديم، و اين بعد از آن بود كه از مسجد كوفه كه بيرون آمديم، رفتيم سر قبر ميثم - رضوان الله عليه - زيارت كرديم. بعد آمديم به خانه حضرت امير - عليهالسّلام - آنجا را هم زيارت كرديم.
در مسجد سهله، در چهارگوشه مسجد كه عمارت دارد و در صحن كه آنجا هم عمارت دارد، اعمال متعلقه به آنجاها را بعد از نماز مغرب و عشا بجا آورديم. بعد مهمان خادم مسجد كه كربلايى باقر اصفهانى بود بوديم. بد آدمى نيست. مهربان است. صبح بعد از نماز پاى پياده آمديم به نجف. خيلى راه [٢٨۴] بود. در وسط
صحن مسجد سهله مقامى ديگر است كه آن را مقام حضرت صادق - عليهالسّلام - مىگويند. نماز مغرب و عشا را آنجا و نماز و دعايى كه بعد از نماز مغرب وارد است آنجا خوانديم. و آن مقامى كه ذكر شد كه در صحن است و نماز و دعا دارد، آن در وسط نيست. كنار صحن قريب به ديوار واقع است و آن را مقام حضرت امام زينالعابدين - عليهالسّلام - مىگويند. و مقامى ديگر غير از اين مقامات مذكوره در اين مسجد است كه گنبدى دارد، آن را مقام حضرت صاحب - عجل الله تعالى فرجه - كه بايد آن جناب را در آنجا زيارت كرد.
مسجد بسيار شريفى است. در احاديث وارد است كه تمام انبيا در اين مسجد نماز خواندهاند و آن خانه حضرت ادريس - عليهالسّلام - بوده كه در آن خياطت فرمود. و يكى از مقامات چهارگانه كه در زاويه واقع است، مقام ادريس است. و مسجد كوفه خانه حضرت آدم - عليهالسّلام - و مسجد او بوده. بعد خانه حضرت نوح - عليهالسّلام - و مسجد او بوده، و در آن كشتى را ساخته، و از تنورى كه در آنجا بود كه حالا هم موضعى را نسبت به آن مىدهند، آب، جوشيدن گرفته، و طوفان شده، و همه انبيا نيز در آنجا نماز كردهاند، و يك ركعت نماز در آن برابرى مىكند با هزار ركعت در جاهاى ديگر، و محل شهادت حضرت امير - عليهالسّلام - بوده، و فضايل بسيار در اخبار دارد، و دو مسجد ديگر قريب به مسجد سهله هست كه يكى را مسجد زيد مىگويند، و ديگرى را مسجد صعصعه بن صوحان. هر يك اعمالى دارد و فضايلى دارد.
روز چهارشنبه بيست و يكم [ربيع الاول] در نجف مشرف بوديم. صبح تخميناً يك از روز برآمده از مسجد كوفه آمديم. بسيار بسيار خسته بوديم. ميرزا رضا چاى درست كرد، خورديم. بسيار مطلوب بود. بعد غسل كرده، مشرف شديم به حرم محترم. بعد از مراجعت، دو دانه هندوانه ميرزا رضا خريد به يك قران و نيم، خورديم و خوابيديم، و عصر هم غسل كرده، مشرف شديم به حرم محترم.
روز پنجشنبه بيست و دويم [ربيع الاول] در نجف مشرف بوديم. صبح كربلايى باقر خادم مسجد سهله با زن او كه علويه است و از خويشان مرحوم سيد نياز - عليهالرحمه - است، ديدن آمدند. بعد از رفتن آنها غسل كرده، به زيارت مشرف شديم. عصرى هم خيال مشرف شدن داريم، اگر خدا بخواهد.
روز جمعه بيست و سيوم [ربيع الاول]، در نجف اشرف مشرف بوديم. امروز عصر را اگر حضرت امير - عليه و آله الصلات و السلام - [٢٨۶] مرخص فرمايند خيال مراجعت به كربلا را داري-م. چاروادار الاغى ديدهاي-م، الاغى به چه-ار هزار و نيم، اگر بيايد مىروي-م ان شاءالله.
صاحبخانهمان بسيار بد آدمى بود. خدا ما را از شرّ و ضرّ او ايمن فرمايد. ولى ضعيفهاى خادمه اين خانه بود، زهرا نام، بسيار خدوم و قانعه و مهربان بود. ربّنا نجّنا من عذاب النار.
روز شنبه بيست و چهارم [ربيع الاول] تخميناً صبح سه از روز برآمده، وارد خان شور شديم. ديروز دو به غروب مانده، از نجف اشرف بيرون آمديم، و تخميناً قريب دو از شب گذشته وارد خان مصلى شديم، و صبح بعد از نماز بلافاصله بيرون آمديم و امروز سه به غروب مانده از خان شور حركت كرديم.
روز يكشنبه بيست و پنجم [ربيع الاول] تخميناً سه از روز برآمده، وارد كربلاى معلى شديم. ديروز اول مغرب، وارد خان شمس شديم، و صبح قريب طلوع آفتاب از آنجا بيرون آمديم. چون راه خوف داشت، درِ كاروانسرا را وا نكردند تا نزديك آفتاب زدن. ديشب سه از شب گذشته خبر بلند شد كه در راه، جمعى از زوّار را كه از كربلا مىآمدهاند به نجف، نرسيده به خان شمس، دزد زده و آنها را برهنه كرده و تمام مال و حال آنها را برده. صبح كه از كاروانسرا بيرون آمديم، تخميناً نيم فرسخى كه از كاروانسرا دور شديم، ديديم هفت نفر برهنه با يكتاى زير جامه دارند مىگردند و جستجوى اسباب خود مىكنند. شايد چيزى از دست دزدها افتاده باشد، به دست آنها آيد، گفتند: اينها آن زوّارى هستند كه ديشب برهنهشان كردهاند و گفتند حاجى هم بودهاند. خدا حفظ كند. راه عربستان خيلى مغشوش است. همين كه شب سردست آيد، مشكل است بيرون آمدن. منزل در كربلا در مراجعت، همان منزل اول است كه خانه حاجى ميرزا احمد شيرازى باشد.
روز دوشنبه بيست و ششم [ربيع الاول] در كربلاى معلى بوديم. صبح ملا هاشم آمد ديدن. بعد از ظهر جناب آقا ميرزا على [هندى]. عصر را حرم مشرف شدم. جاى
دوستان همه خالى. اگر كسى بداند كه در زيارت اين امام معصوم مظلوم - عليه و آله الصلات والسلام - چه فوايد عظيمهاى من حيث الدنيا و الاخره هست، هرگز غفلت از آن نمىكند. رزقنا الله العود اليه، ثم العود بعد العود.
روز سهشنبه بيست و هفتم [ربيع الاول] نيز در آن ارض اقدس مشّرف بوديم. بعد از ظهر نيز جناب آقاميرزا على تشريف آوردند. الاغ از چاروادار عرب ديديم براى كاظمين - عليهماالسّلام. هر الاغى به شش هزار كه ان شاءالله ساعت پنج از شب حركت كنيم. كرايه خانه حاجى ميرزا حسن از پيش از تشرّف به نجف اشرف و از بعد، جملتاً هشت هزار و دهشاهى شد.
روز چهارشنبه بيست و هشتم [ربيع الاول]، تخميناً سه متجاوز از روز برآمده، [٢٨٨] وارد مسيب شديم. ديشب ساعت پنج، حسن مكارى آمد، و بارها را بيرون آورد و بار كرد و حركت كرديم. راه ظاهراً شش فرسخ بود و بسيار باصفا بود. از كربلا تا دو فرسخ متجاوز از طرف راست و چپ باغهاى نخل و نارنج و ليمو بود. بعد هم به چند آبادى و خانههاى حصير عربى رسيديم كه از جمله آن آبادىها ام الحر بود. مسيب هم جاى آبادى است. ماست و نانش خيلى فراوان است. به زور به زوّار مىفروشند. بعد از ظهر رفتم سر نهر فرات. پيراهن و زيرجامه خود را از عرق شستم، و خود هم غسلى كردم. امشب ساعت پنج مىگويند بار مىكنيم از مفارقت كربلا. بسيار محزونم. مراحم زيادى از حضرت سيدالشهدا - ارواحنا له الفدا و صلوات الله عليه و اله المعصومين - نسبت به خود با نابودى و ناچيزى و حقارت و روسياهى ديدم. اللهم ارزقنا العود الى مشهده الشريف، ثم العود، ثم العود، ثم الموت فيه، ثم الدفن فى جواره، و الحشر مع اوليائه، و النازلين بفنائه، بمحمّد و آله صلوات الله عليهم اجمعين.
روز پنجشنبه بيست و نهم [ربيع الاول] در محموديه بوديم. صبح بعد از نماز بار كرديم از مسيب، و تخميناً سه و نيم از روز برآمده وارد محموديه شديم. در خان
محموديه، در سكوى طويله منزل داشتيم. بسيار گرم [بود]. آب را كوزهاى سه پول و چهار پول مىفروختند. خورش غير از دوغ پرآبى گيرمان نيامد؛ اما گوشت خوبى ميرزا رضا خريده بود. براى شب طاسكباب كرد با چلو، بسيار خوب شده بود. محموديه خيلى نسبت به سابق آباد شده، قهوهخانهها و خانههاى بسيار تازه ساختهاند، و كاروانسراى تازه هم در دست داشتند، مىساختند. دكانهاى متعدد از آشپزى و سقطفروش و عطارى و بقالى و غيرذلك تازه ساخته بودند. شب را از آنجا ساعت دو بار كرديم. گفتند راه خيلى خوف دارد عسكر بايد با زوّار بيايد. عسكرها عجله كردند كه زود بار كنند. خيلى بر من مشكل بود اين وقت سوار شدن؛ به خصوص سوار الاغ شدن. متوسل شدم. از بركت ائمه هدى - عليهمالسّلام - به سهولت آمديم. پر خوابم نگرفت و سخت نبود.
روز جمعه سىام [ربيع الاول] بعد از طلوع فجر وارد ارض كاظمين - عليهما السلام شديم. نماز صبح را آنجا كرديم. نرسيده به شهر، سر آبى وضو گرفتيم و وارد شديم. از جسر شط بغداد كه گذشتيم، يك فرسخ راه به شهر داشتيم. آبادى و باغهاى زياد در راه بود. از آن جمله به بقعه زبيده خاتون زن هارون گذشتيم؛ مىگفتند اين عمارت سابق در وسط شهر بغداد بود. ديگر به قبر جنيد بغدادى و قبر معروف كرخى گذشتيم. بعد از نماز صبح، صرف چاى كرديم و خوابيديم. بعد برخاسته ناهارى خورديم و غسل جمعه و زيارت كرده، نزديك ظهر به حرم مطهر مشرف شديم. جاى همه دوستان خالى. نماز ظهر و عصر را در همان حرم گذاشتيم. بعد بيرون رفته سر قبر مرحوم شيخ مفيد - عليهالرحمه - و سر قبر ابن قولويه - عليهالرحمه - فاتحه خواندم. قبر اين دو بزرگوار در رواق پايينپا در طاق نمايى كه متصل به ديوار حرم محترم است، مىباشد. منزلمان در خانه كاروانسراى حاجى حسين مرجان فروش است. ظاهراً بد آدمى نباشد. از هر نفرى هر شبى دو پول بنا شد بگيرد كه آب هم خودشان بياورند. چاروادرمان [٢٩٠] حسن، بد پسرى نبود. بسيار خدوم و حرف شنو بود. من مكارى به اين خوبى نديده بودم. هوا بسيار بسيار گرم است. متصل عرق از ما مىريزد.
روز شنبه اول ماه ربيع الثانى سنه هزار و سيصد و شانزده در ارض كاظمين - عليهماالسّلام - بوديم. صبح غسل زيارت كرده، مشرف شديم. عصر نيز غسل زيارت كرده، مشرف شديم.
الحمدلله و له المنّه كه خدا منت گذاشت بر اين پَست ناقابل كه به پابوس اين كرام معصومين - عليهم صلوات المصلّين ابد العابدين - مشرف شويم، و فيض عتبهبوسى ايشان را با اين روسياهى دريابيم. خدا كند كه از فضل و كرم عميم خودشان قبول فرمايند.
هوا بسيار، شب و روز گرم است الاّ آنكه قدرى پيش از صبح تا قدرى از روز برآمده، بد نيست، مىتوان حركت به جايى كرد. عصر حاجى ميرزا رفيع نايينى ديدن آمد. بىخود تخلف از مادر و برادر خود كرده، آنها به عجم رفتهاند و ايشان خيال مراجعت به كربلا را دارند.
روز يكشنبه دويم [ربيع الثانى] در همان ارض مقدّسه بوديم. صبح حسب العاده بعد از غسل مشرف شديم. عصر را هم اگر توفيق باشد خيال داريم.
امروز از بس دستفروشهاى يهودى و مسلمان آمدند به جهت فروش اجناس خود ما را تنگ آورند. هرچه آنها را جواب مىگوييم، باز مىآيند و رها نمىكنند، به گمان آنكه ما پول داريم، مىتوانيم خريدى بكنيم.
امروز زياد هوا گرم بود. باد بسيار گرمى كه باد سموم باشد، اشد از بادهاى سموم نجف اشرف، مىآمد. خدا رحم كند كه ما مبتلى به چنين بادى در بيابانها نشويم والاّ هلاك خواهيم شد.
اللهم ارحمنا فى جميع الاحوال، و اجعلنا مع ساداتنا محمد و آله - عليهم السلام - فى كل عافيۀ و بلا و فى كل مثوى و منقلب.
روز دوشنبه سيوم [ربيع الثانى] در همان ارض مقدّسه بوديم. الحمدلله و له المنّه على الصباح بعد از غسل مشرّف شديم. عصر هم اگر توفيق مساعدت كند مشرف مىشويم. هوا زياد گرم است، از ديروز گرمتر است. دست مىگذارى به چفتى كه به در اطاق تالار است كه آفتاب ابداً آن تالار را نمىگيرد، دست مىسوزد. حاجى حسين مستاجر اين كاروانسرا، صبح و عصر مىآيد نزد ما چاى مىخورد. صحبتهاى
متفرقه از همه جا و اغلب بلاد مىدارد. مرد جهان ديده و دنيا گشتهاى است؛ اما چه فايده كه اين حرفها به كار نمىخورد و اگر بر همّ و غم و كسالت نيفزايد، كم نمىكند، و آن صحبت مقصودىكه صحبت آل محمد - عليهمالسلام - و اولياى ايشان و علوم و اخبار ايشان باشد در اين راه، در اين مدت از احدى نشنيديم و نديدم كسى را كه طالب شنيدنش باشد. بسيار بسيار به اين واسطه ملولم. اللهمّ نجّنا من الهمّ و الغمّ الذى نحن فيه و ارزقنا صحب الاخيار و جنبّنا عن مصاحبۀ الاشرار.
روز سهشنبه چهارم [ربيع الثانى] در همانجا مشرّف بوديم. صبح را بعد از غسل مشرّف شديم. عصر را هم خيال داريم اگر خدا بخواهد در راهى كه مشرف [٢٩٢] مىشويم كه راه بازار است، قبر مرحوم سيد رضى و مرحوم سيد مرتضى - عليهماالرحمه - مىباشد، آنها را زيارت مىكنيم و فاتحه مىخوانيم. در خانه خودشان دفن هستند. قبر مرحوم سيد مرتضى در راستاى بازار است، و قبر مرحوم سيد رضى از راستا، وقت رفتن به حرم محترم، به دست چپ، چند قدمى مىگردد. از قبر سيد مرتضى كه مىگذرى مىرسى به قبرى ديگر. مىگويند قبر ملاحسين كاشفى است كه با عامه عداوت زياد داشته و رد بر آنها مىكرده، و آنها با او عداوت زياد دارند، و قبرش از آنها پنهان است. به اسم ديگرى خوانده مىشود، و بالاى سر بقعه او اسم ديگرى نوشته شده است!
عصرى حاجى ميرزا رفيع نايينى آمدند. يك ليره از من طلبكار بودند. در مدينه طيبه قرض داده بودند، به ايشان الحمدلله رد كردم. خدا كند از بركت حضرت كاظم - عليهالسّلام - خودمان معطل نشويم. عجالتاً كه وجهى كه به عجم برسيم نداريم، والحكم لله و الامر اليه و لاحول و لاقو الاّ به.
روز چهارشنبه پنجم [ربيع الثانى] نيز در آن ارض مقدسه مشرف بوديم. روز بسيار گرمى بود، و به خصوص منزل ما گويا گرمتر از جاهاى ديگر. نصيب ما در اين سفر در اين جاهاى گرم، بيشتر منازل گرم بود. خدا باقى منازل را بخير بگذراند. خوشوقتى من در اين سفر همان وقتى بود كه در يكى از اين حرمهاى محترم مشرف بودم، و عرض عرايض خود را خدمت آقايان خود مىكردم. مابقى اوقات را برازخ عظيمهاى طى مىكردم. ختم الله عاقب امرنا بالخير و السعاد و السلام.
روز پنجشنبه ششم [ربيع الثانى] نيز مشرف بوديم. على الصباح، على الرسم، به حرم محترم مشرف شديم. بعد از بيرون آمدن در همان صحن مقدس رفتم منزل ملاغلامحسين شيرازى الاصل مشهدى المسكن كه در همان صحن حجره دارد، و تحصيل علم مىكند. بسيار آدم با جوشش مهربانى است. به يك ملاقات آشنايى زيادى نسبت به حقير اظهار مىدارد. سيدى هم در آنجا بود، خيلى صحبتها از مصر و حوالى آن مىكرد. سكنجبين آورد. صرف كرديم. بعد برخاسته آمدم منزل. امروز چاروادار يزدى ديدهايم كه از راه سامره برويم ان شاءالله به عجم، و ديگر مراجعت به ارض كاظمين - عليهاالسلام - نمىكنيم. دو قاطر را از او كرايه كرديم به سيزده تومان و يك ليره پيش كرايه به او داديم، والله ولىّ التوفيق و هو خير رفيق.
روز جمعه هفتم [ربيع الثانى] در آن ارض مقدسه مشرف بوديم. صبح در منزل غسل زيارت و غسل جمعه كردم، رفتم به صحن مقدس. اول رفتم حجره ساعتساز حضرت كه آقامحمد ابراهيم كاظمينى باشد. ساعتى در اسلامبول گرفته بودم، ايستاده بود، دادم درست كند، يك هزار و دو قمرى دادم كه درست كند، و همانجا نشستم تا درست كرد. گرفته برخاستم، به حرم محترم مشرف [شد]. اين ساعت در كربلا هم ايستاده بود، دادم به آقا ميرزا اسماعيل [٢٩۴] ساعتساز حضرتى پاكش كرد و سى شاهى اجرت به او دادم. گفت بسيار خوب درست كردم كه ديگر نمىايستد. دو روز بعد از بيرون آمدن در راه ايستاد كه هرچه آن را حركت دادم راه نيفتاد. اين دفعه را نمىدانم جور آن دفعه خواهد شد يا ان شاءالله درست كار خواهد كرد. الحكم لله.
امروز عصر شخصى كه از اهل تربت، از مكه، از طرف شام مراجعت كرده بود، رفتن هم از آن طرف رفته بود، آمد منزل ما، و زياد از اندازه، از راه شام از هر جهتى تعريف مىكرد و گفت وصيت كنيد به كسان و آشنايان خود كه هر وقت بخواهند مكه مشرف شوند، از طرف شام بروند و بيايند، و مىگفت من سرنشين بودم، و دويست تومان از ولايت كه بيرون آمدهام تا اينجا همه مخارج من از هر جهت بيش نشده است، و از همه جهت به من خوش گذشته است، و از قرار گفته، ساير خلقى كه از آن راه رفتهاند يا آمدهاند ظاهراً امر همانطور باشد كه او گفت. بهترين راهها
است راه شام و بدترين راهها راه جبل است كه ما مبتلى به آن شديم.
بنا بود امروز عصر مكارى يزدى كه ما مال از او گرفتهايم راه بيفتد. تا حال كه تخميناً يك ساعت خردهاى زيادتر به غروب مانده نيامده. گويا اگر خدا بخواهد فردا راه افتد. الحكم لله و الامر اليه.
روز شنبه هشتم [ربيع الثانى] يك و نيم به غروب مانده، به همراهى مكارى يزدى و حاجىهاى اصفهانى از ارض مقدسه كاظمين - عليهما السّلام - بيرون آمديم. بالاى باغها زير درختى، ملعونى جلو مالها را گرفت و مىخواست بارها را پايين آورد و چيزهاى گمركى اگر كسى داشته باشد، بيرون آورد. خواهى و نخواهى دو هزار و يك قمرى حقير دادم كه از شرّ او ايمن شويم. چهار پنج فرسخ راه ظاهراً آمديم، نصف شب گذشته، به خانى رسيديم. شب را در آنجا بيتوته كرديم. پيش از صبح از آنجا حركت كرديم.
روز يكشنبه نهم [ربيع الثانى] تقريباً چهار يا خردهاى كمتر از روز برآمده رسيديم به منزل دوچى. در كاروانسرايى در خود آبادى منزل كرديم. ظاهراً پنج فرسخ راه بود. دوچى دكاكين متعدد و باغهاى بسيارى داشت، و مسجد و مناره و مؤذن داشت. نان و گوشت و انارش فراوان بود.
اما نان خورش درستى پيدا نمىشد. از هر نفرى يك قمرى كرايه منزل گرفتند. عصر دو كمتر به غروب مانده از آنجا بار كرديم. چهار فرسخ راه آمديم. ساعت دو و نيم رسيديم به منزل بَلَد.
روز دوشنبه دهم [ربيع الثانى] بعد از نماز صبح از بلد بار كرديم. شش فرسخ راه آمديم. بعد از ظهرى رسيديم به سامره. بلد هم جاى آبادى است. باغهاى زيادى دارد. مسجد و مناره و دكاكين دارد. هندوانه فراوانى داشت. چند دانه گرفته، شب را به همان سر برديم. نزديك سامره رسيديم [٢٩۶] به جسر دجله بغداد. از قرار مذكور مرحوم ميرزا [ى شيرازى] بانى آن بوده. از هر نفرى دو قمرى گرفتند و گذاشتند كه بگذرند. تخميناً يك فرسخ يا متجاوز، از بلد كه دور شديم تا خود سامره از طرف راست و چپ راه به آثار آبادىها رسيديم كه همه خراب شده و با
زمين يكى شده بود، و بعضى جاها را مردم كنده بودند كه آجر يا چيز ديگر بيرون آورند. گفتند سابقاً در زمان خلفا، سامره تا اينجاها بوده، و همه خراب شده. خيلى مايه عبرت بود، براى هر كه بخواهد عبرت بگيرد.
عصر بعد از صرف چاى مشرف شديم به حرم محترم. خدمه كه در حقيقت ظَلَمهاند در رواق و حرم را گرفته بودند، و پول به سختى هر چه تمامتر گرفتند و گذاشتند كه داخل شويم.
روز سه شنبه يازدهم [ربيع الثانى] در سامره مشرف بوديم. صبح بعد از غسل مشرّف شديم به حرم محترم، و سردابه مقدسه. دم سردابه الحمدلله از بنديها آزارى به ما وارد نيامد. همه نبودند. يك نفرى بود، به او جزئى داديم؛ اما پيش از ظهر بعد از مراجعت از حرم گرفتار تذكرهچىهاى ملعون شديم. به ناحق سه هزار به سختى از حقير گرفتند. خدا آنها را به همه لعنتهاى خود لعنت كند كه چنان عاجز شدهام از دادن اين وجههاى بى حاصل كه به تقرير و تحرير نمىآيد.
در اينجا بعد از مراجعت از حرم، به آخوند كرمانى رسيدم. قدرى مرا گردش داد، برد به مدرسهاى كه جناب ميرزا ساخته بودند، و خانههاى ايشان را نشان داد. گفت: ايشان بيست سى دست خانه و دكانهاى بسيار و دو حمام در اينجا دارند، و اين مدرسه را نيز ايشان ساختهاند، با جسرى كه روى شط است؛ والله العالم.
۶
روز چهارشنبه دوازدهم [ربيع الثانى] وارد خان نجار شدم. ديشب قريب چهار از شب گذشته از سامره حركت كرديم. پشت دروازه كه رسيديم، ديديم بسته است. حضرات اصفهانى سه هزار دادند، باز كردند. بيرون آمديم. يك نفر عسكر هم با خود آوردند به جهت خوف راه. ظاهراً يك تومان به او دادند. نماز صبح را در راه كرديم. يك ساعت از روز برآمده، به خان نجار رسيديم. ديشب شب بسيار خوبى بود. هوا آخر شب زياد خنك شد كه محتاج به بالاپوش بود. نوعاً هواى سامره و اين سمتها خيلى بهتر از نجف و كربلا و ارض كاظمين - عليهماالسّلام - است.
خان نجار آبادى است. سكنه بسيار دارد. در تابستان توى [٢٩٨] خانههايى كه سقفش پوشال است، سر مىبرند، و در زمستان در چادرهاى سياه. و اين خانهها و چادرها لب شط بغداد است. يك فرسخ به اين آبادى مانده به خانههاى نىاى و حصيرى بسيار رسيديم كه طرف دست راست و چپ بود تا خود اين آبادى.
و كاروانسرايى دارد اين آبادى كه نجارى از اهل كاظمين ساخته. از اين جهت خان نجارش مىگويند. زوّار زمستان در اين خان منزل مىكنند، و در تابستان در خانههايى كه سقفش پوشال است. اين آبادى نخل و درختى ندارد. زراعت گندم و جو و ذرّت و امثال اينها مىكنند. منزل ما در اينجا در خانه احمد نامى است كه
زنش مسمّات به فاطمه است. كرايه منزل سامره را دو روز و يكشب بوديم، دو هزار داديم. خيلى بيش از اين مىخواستند. آخر به توسطها به اين مبلغ گذشت. نام صاحبخانه سامره شيخ صالح بود. خودش پر بد نبود، اما پسر بسيار بدى داشت كه سختى زياد از اندازه در گرفتن وجه زياد از بابت كرايه داشت، ولى پدرش اين طور نبود. گذشتى داشت.
روز پنجشنبه سينزدهم [ربيع الثانى] وارد قزانيه شديم و آنجا بوديم. ديشب ساعت پنج با دو عسكر از خان نجار حركت كرديم. به دو عسكر يك تومان دادند. راه بسيار مخوف و با بلندى و پستى زياد بود. شش فرسخ راه بود و از خان نجار تا سامره بيش از شش فرسخ بود. در اين راه رسيديم به رودخانه بسيار عظيم وسيع عميقى. گفتند اين رودخانه را رودخانه بد مىنامند؛ چرا كه بسيارى از زوّار را در اينجا كشتهاند و لخت كردهاند. فى الحال آبى نداشت. زمستان آب دارد كه نمىشود از او عبور كرد مگر با قفه و طراده. آب اين رودخانه را گفتند از جبل مىآيد.
در اثناى راه رسيديم به ديوار قلعه عظيمى كه تخميناً تا دو فرسخ بود. خيلى با قطر و طول بود. ولى خراب شده بود. گفتند اين در زمان خلفاى عباسى بود و از سامره تا اينجاها متصلاً آباد بوده.
صبح دو از روز برآمده رسيديم به اين منزل. در خانه محمدعلى نامى منزل كرديم. جاى بسيار آبادى است. نخل و باغ زياد دارد. در جلو منزل ما نخل بسيارى است كه همه بار دارد و بعضىاش رسيده و بعضىاش نارس است. از رطبش قليلى گرفتم. امروز خانهاى در نزديكىهاى منزل ما آتش گرفت. حتى نخلى در آن بود، آن هم آتش گرفته، و بسيارى از اسباب و اثاث البيتش آتش گرفته. گفتند چند نفر از زوّار را از آن به عنف بيرون كردهاند كه زوّار زيادتر و چيزدارتر را جا دهند. آنها نفرين كردهاند كه خانهات را حضرت عباس - عليهالسلام - آتش زند. به فاصله يك ساعت يكى از زوّار جديد آتش گردان مىگردانده، جرقهاى به سقفش كه پوشال بود افتاده، و همه آتش گرفته.
شط بغداد تا نزديكى اين آبادى ديده شد، و از پهلويش گذشتيم؛ اما آبش به اينجا نمىرسد. خودش جوى مخصوصى دارد.
روز جمعه چهاردهم [ربيع الثانى]، نصف شبش از قزانيه سوار شديم، و يك از آفتاب برآمده، وارد بعقوبيه شديم. چهار فرسخ راه بود. سر جسر، [٣٠٠] هر آدمى، دو قمرى داديم و گذشتيم. در خانى دم بازار، مقابله قهوهخانهاى منزل كرديم و روز را آنجا به سر برديم. قدرى هندوانه، روز گرفتيم، و براى شب چلو و گوشت و بادنجان و آلو سياه ترتيب داديم.
بعقوبيه، بسيار مردمان ناصبى بدى دارد. ميرزا رضا وقت غروب رفت در مسجدى كه آبى از چاه آن مىكشيد. يك كور ولد الزنايى اذيت زيادى به او كرده بود. باز خيلى خدا به او رحم كرد كه زنده برگشت. در اثناى راه قزانيه رسيديم به دهى كه آن را علىآباد يا دولتآباد مىگفتند. بسيار ده آبادى بود. چندين قهوهخانه معتبر و دكان و بازار معتبر و آبهاى بسيار و باغهاى بسيار در آن مشاهده شد. در عربستان چنين جايى نديده بودم.
روز شنبه پانزدهم [ربيع الثانى] نيز در آنجا بوديم. چاروادار در آنجا لنگ كرد كه تتمه مالهايش-ان از ط-رف كاظمي-ن برس-د. قدرى از روز گذشته آمدند. امشب را ان شاءالله بار مىكند.
روز يكشنبه شانزدهم [ربيع الثانى] نيز مبتلى به بعقوبيه بوديم. چاروادار پول مىخواست از اهل قافله كه قرض خود را به كاروانسرادار كه كاه و جو از او گرفته بود بدهد، و مخارج راه هم بكند؛ آنها نداشتند. از اين جهت لنگ كرد. حال بنا شد كه دو مال خود را نزد صاحب كاروانسرا گرو گذارد، و سه ليره ديگر بگيرد و از حضرات اصفهانى دو نفرى بروند به ارض كاظمين - عليهما السّلام - پولى قرض كنند و برگردند، طلب كاروانسرادار را بدهند، و دو مال را سوار شوند و خود را در راه به ما رسانند، و بنا شد كه يكى از آن دو مال، سوارى من باشد و من به جاى آن شخص كه سوار مال من مىشود، در تاى كجاوه او بنشينم، و امشب ان شاءالله حركت كنند. الحكم لله و الامر اليه و لاحول و لاقو الاّ به.
روز دوشنبه هفدهم [ربيع الثانى] نيز متبلى به اين ارض خبيثه بوديم. مكارى ملعون اهمال در حركت مىكند. صاحب كاروانسرا قبول نكرده كه پول به او بدهد، و مالى از او گرو بردارد؛ لهذا او هم مانده تا پول به او برسد، و آن دو نفر ديشب رفتند
پى پول. احتمال دارد زود مراجعت كنند.
امشب را مكارى مىگويد مىرويم، اما تا راه نيفتد من باورم نمىآيد. امروز از بعضى اكراد كرمانشاهى استماع شد كه محمدعلى خان ايلخانى كلهر را گرفتهاند در كرمانشاه. خدا كند دروغ باشد يا اگر خدا نكرده راست است به زودى خلاصى يابد. نعمت در بعقوبيه خيلى فراوان و بالنسبه ارزان است. بادنجان بسيار خوبى دارد. خيلى تعريف دارد.
روز سهشنبه هجدهم [ربيع الثانى] بعد از نماز صبح از بعقوبيه الحمدلله رب العالمين حركت كرديم. چهار فرسخ آمديم. رسيديم به خان خورشيد. در آنجا منزل كرديم. تخميناً دو ساعتى به ظهر داشتيم. خودم رفتم درب دكان. دو دانه هندوانه و دو دانه نان گرفتم، آوردم، با ميرزا رضا صرف كرده، خوابيديم، اينجا جزيى آبادى دارد. قهوهخانهاى و دو دكان بقالى دارد. شخصى در اينجا در ميان طويله افتاده، دارد جان مىكَنَد، و نه [٣٠٢] شعور دارد و نه زبان و نه چيزى دارد، و نه كس و كارى، و احدى دور و بر او نيست. خيلى مايه عبرت است. خدا رحم كند بر ما و از فضل و كرم خود احدى از دوستان را به چنين عقوبتى گرفتار نكند؛ و على الله التوكل و به نستعين.
روز چهارشنبه نونزدهم (نوزدهم) [ربيع الثانى] تخميناً يك ساعت بلكه زيادتر به صبح مانده از اين خان اثاثيه را برداشتيم. و سه فرسخ راه آمديم. يك ظاهراً از آفتاب برآمده، وارد نهرروان شديم. در سراى حاجى عبدالله فرود آمديم. اول رفتيم در باغچهى پس اين كاروانسرا منزل كرديم، زير درختهاى نارنج و ليمو. و چاى صرف كرده و ناهار نان و ماست و خربوزه و خيار خورده، بعد از آنكه آفتاب آنجا را گرفت آمديم بيرون و در ايوانى منزل كرديم. بد جايى نيست نهرروان. آب و نعمت و ميوهاش فراوان و ارزان است؛ به خصوص روغن خوب و مناسب در آن يافت مىشود. مىگويند شيعه هم اين اوقات زياد دارد.
قريب نيم فرسخى به اينجا، رسيديم به بقعهاى. گفتند در اينجا قبر حضرت
مقداد - رضوان الله عليه - است. خيلى دلم مىخواست بروم به سر قبرش. چندان دورى از جاده نداشت. مكارى و سرنشينها موافقت و مصاحبت نكردند. از دور سلامى كردم و فاتحه و انا انزلناه و يك سوره يس از براى هديه خدمت آن بزرگوار خواندم. خداوند به حق آن جناب كه ما را به ولايت او و ولايت اولياى او و برائت از اعداى او زنده بدارد و بميراند و محشور فرمايد. خيلى غصه خوردم كه شرفياب خدمتش نشدم.
روز پنجشنبه بيستم [ربيع الثانى] بعد از نماز صبح از نهرروان حركت كرده، به ملاحظه مخوف بودن راه، دير بار كرديم. پنج فرسخ راه آمده، اول ظهر يا قدرى گذشته، رسيديم به قزل رباط. در كاروانسرايى بيرون آبادى منزل كرديم. به محض ورود، هندوانه و خربوزه زيادى به جهت فروش آوردند، و به اصرار و زور به مردم فروختند و خيلى ارزان مىدادند. دو دانه هندوانه ما گرفتيم، تخميناً سه من شاه بود، به دو قمرى و نيم. خوب هم در آمد. امروز به همان هندوانه اكتفا كرديم. زياد هم آمد. نعمت اينجا خيلى فراوان است.
روز جمعه بيست و يكم [ربيع الثانى] دو ساعت كمترك به صبح مانده، از منزل مذكور حركت كرديم، و شش فرسخ راه آمديم. قبل از ظهر رسيديم به خانقين. در خانى خارج از آبادى رو به عجم منزل كرديم. هنوز قرار نگرفته و قليان درست نكشيده، گمركچىها و تذكرهچىها آمدند سر حاجىها. از ديشب تا آن وقت متوسل به حضرت حجّت - عجل الله تعالى فرجه - بودم كه رفع شرشان را از ما بفرمايد. آن بزرگوار همچنان مرحمت فرمود و رفع شرشان را [٣٠۴] فرمود كه به گمان نمىرفت.
اما از حاجىها سه تومان متجاوز گرفتند كه متعرّض آنها نباشند. بعد از آنكه بعضى از اسباب آنها را بيرون ريختند و بازديد كردند و از مرحمت و عنايت آن بزرگوار ابداً متعرض ما نشدند، و از ما گذشتند، با آنكه بسيار ظالم و سخت بودند. تا اينجا الحمدلله از تعديات و تحميلات اين سفر مكه آسوده شديم، و تا اينجا ابداً فراغتى حاصل نبود. الحمدلله، ثم الحمد بعد، ثم الحمدلله و المن له علينا فى جميع
الاحوال، و المرجو من حج الزمان صلوات الله عليه أن يكون خاتم سفرنا أحسن من أوايله و أواسطه.
اينجا هم جاى بسيار آبادى است، آبادتر است از بعقوبيه و نهرروان و قزل رباط. آب عظيمى در آن مىگذرد. رودخانهاى است كه ده دوازده چشمه پل دارد. گفتند آب قصر [شيرين] است و از اينجا به آن منازل مذكوره مىرود و به بغداد مىرود و با دجله بغداد به دريا مىرود.
روز شنبه بيست و دويم [ربيع الثانى] بعد از نماز صبح، از خانقين حركت كرديم. به اعتبار مخوف بودن راه، دير بار كردند. شش فرسخ راه بود. اول ظهر رسيديم به قصر شيرين. راه بسيار كوه و تل و گدار و دره و سنگلاخ و بلندى و پستى داشت. چند روز قبل در قلعه سبزى كه در همين راه است، جمعى از زوّار را برهنه كرده بودند و تمام مال آنها را بردهاند. خدا حفظ كند. كرايه منزلى را از هر نفرى پنج پول گرفت صاحبخانه، و در منازل پيش با آنكه عربستان بود، چهار پول گرفتند.
روز يكشنبه بيست و سوم [ربيع الثانى] بعد از نماز حركت كرديم. از قصر پنج فرسخ راه آمديم. قريب ظهر رسيديم به پل ذهاب. اين راه هم مثل راه پيش بود. بسيار سخت و ناهموار بود. منزل در زير درختهاى بيد، پاى رودخانه كرديم. آب اين رود را گفتند از پاى طاق مىآيد. سرچشمهاش آنجا است، و در اينجا آب زرين چوب و آب رژابان ملحق مىشود و مىرود به خانقين. از آنجا مىرود تا به آب بغداد ملحق مىشود.
و گفتند ذهاب شهرى بود كه حال خراب شده و ملك و آبادىهاى آن از اينجاست تا قصر. قصر هم از ملك ذهاب است، و اينجا سر پل ذهاب است، و در اينجا چپرخانه و تلگرافخانه و توپخانه و كاروانسراى شاه عباسى دارد. و انجير و هندوانه و انگور آورده مىفروختند.
روز دوشنبه بيست و چهارم [ربيع الثانى] تخميناً دو به صبح مانده از سر پل بار كرديم. چهار فرسخ راه آمديم. رسيديم به ميان طاق. راه بسيار ناهموار و سخت است
و گردنه و گدار عظيمى دارد كه مشهور است. اگر چه اين اوقات اين راه را هموار كردهاند، و در كوه راه مثل مارپيچ درآوردهاند، مثل راه عشقآباد. بعضى گفتند جناب حاجى عبدالباقى [٣٠۶]حاجى غفورىها باعث و بانى شدهاند؛ اما راه باصفايى است. همه جا آب و درختهاى بيد بود، و در كوهها درخت بلوط بسيار بود. اول رسيديم به پاى طاق. آبادى داشت و نان زياد آوردند جلو زوّار به جهت فروش، و در ميان طاق هم منزل زير درختهاى بيد پاى چشمه آبى كرديم. عجب آب بسيار سرد و زلال و گوارايى است. خيلى تعريف دارد. اينجا انگور فراوان بود. انجير بسيار درشت خوبى هم دارد، اما ما نديديم. نمىدانم هنوز نرسيده يا رسيده و وقتش گذشته است. انجير خشكش را خوردهام. بسيار تعريف دارد. بعد شنيديم اين انجير در سر دو فرسخى در باغ رژا يافت مىشود و هنوز نرسيده كه نياوردهاند.
هوا امروز و ديشب بسيار خنك بود. تفاوت كلى دارد با هواى منازل پيش. ظاهراً هرچه پيشتر برويم سردتر مىشود.
روز سه شنبه بيست و پنجم [ربيع الثانى] بعد از نماز صبح از ميان طاق حركت كرديم. تا دو فرسخ راه سنگلاخ بدى بود، بعد خوب شد. چهار فرسخ راه بود. پيش از ظهر رسيديم به كرند. در باغى از باغهاى على مراد خان، زير درختهاى توت سياه پاى باريكه آبى منزل كرديم. نان بسيار خوبى در اينجا هست، و باغهاى بسيار خوب و گلهاى سرخ بسيار و نهرهاى خوبى دارد. بسيار جاى باصفايى است، اما چه فايده كه اهلش همه على اللهى هستند، مگر آنكه معدودى شيعه هستند، و چند نفرى هم بابى - لعنهم الله - پيدا كرده. و از قرار مذكور اهل قصر تا اينجا و تا ماهىدشت همه على اللهىاند الا معدودى. و از چيزهاى خوبى كه در اينجا يافت مىشود قندشكنهاى بسيار خوب در آن مىسازند. و همچنين انبرهاى خوب مىسازند. و انگورش كه شهره آفاق است، بسيار تعريف دارد.
روز چهارشنبه بيست و ششم [ربيع الثانى] ساعت پنج از شب از كرند حركت
كرديم براى هارونآباد. شش فرسخ بود تا آنجا، و چند جا به آبادى و قهوهخانه گذشتيم، و از چند آب گذشتيم. دو بيشتر از روز برآمده رسيديم. در سكوى خانهاى منزل كرديم. ديشب شب بسيار سردى بود. پوستين بسيار مطلوب بود. خيلى عجز از سردى سر مال پيدا كرديم.
در اينجا مرحوم رضا قليخان سرتيپ - رحم الله عليه - بازار و چارسو و دكاكين متعدد بسيار خوبى مقابل در كاروانسراى شاه عباسى ساخته. حيف اينكه خراب شده، چند دكانش الحال داير است، و كسبه در آنها بيع و شرا مىكنند. و عمارتى هم وكيلالدوله كرمانشاهى مقابل پل و بازار ساخته، آن هم بد عمارتى نيست؛ اما آن هم خرابى پيدا كرده، نهر آب خوبى مقابل اين بازار و عمارت مىگذرد. ميوه اينجا كه در بازار مىفروختند، خربوزه و هندوانه و انگور و گلابى ريزه بود. اما همه [٣٠٨] گران. نانش هم كم بود. ماست گرانى هم داشتند. اهل بىمروت كمفروشى دارد. خوب مردمانى نيستند. در بالاخانه عمارت وكيلالدوله، الحال عيال محمد عليخان ايلخانى برادر مرحوم رضا قليخان منزل دارد. شبها را گفتند خودش مىآيد اينجا و روزها در خانه خودش كه نزديك به اينجاست منزل دارد. و الحال در كرمانشاهان است، به جهت ديدن حاكم كه اقبالالدوله باشد رفته.
روز پنجشنبه بيست و هفتم [ربيع الثانى] آمديم به ماهى دشت. در خانه كردى منزل كرديم. تا آنجا شش فرسخ راه بود. شب از آنجا رفتيم به كاروانسرا و پيش از صبح از آنجا بار كرديم براى شهر. گفتند: ماهى دشت اسم بلوك است و كسى گفت دو هزار و پانصد پارچه ملك دارد.
روز جمعه بيست و هشتم از ماهى دشت چهار فرسخ راه آمديم. ظاهراً بعد از ظهر رسيديم به كرمانشاهان. در كاروانسرايى، اما در خلوت آن در حجره فوقانى منزل كرديم. آقا محمد ابراهيم طهرانى را حين الورود ملاقات كرديم.
روز شنبه بيست و نهم و روز اول ماه جمادى الاولى [١٣١۶] و روز دويم و سيوم و
چهارم كه يكشنبه و دوشنبه و سهشنبه و چهارشنبه باشد و روز پنجشنبه پنجم و روز جمعه ششم و روز شنبه هفتم و روز يكشنبه هشتم و روز دوشنبه نهم و روز سه شنبه دهم و روز چهارشنبه يازدهم كه سينزده روز تمام باشد، در كرمانشاه متوقف بوديم. اصفهانىها تماماً روز يكشنبه عصرى رفتند. ما مانديم تا مكارى ديگرى كه مشهدى رحيم و مشهدى حسن سه دهى باشند، پيدا شدند، با آنها حركت كرديم. اين مدت رفقاى آنجا كه ايلخانى محمد عليخان و قليخان و محمدخان كرمانشاهى و عبدالله خان كرمانشاهى و حسين خان همدانى و جناب آقا محسن كرمانشاهى پسر عمو و پسر خاله جناب شيخ عبدالرحيم مرحوم باشد ملاقات كرديم، و چند تاى ديگر كه اسمشان خاطرم نيست. جناب آقا ابوالقاسم همدانى پسر مرحوم حاجى محمد سعيد را نيز آنجا خدمت رسيديم كه از همدان سه چهار ماهى بود آنجا آمده بودند، همه روز يا خدمت ايشان بوديم يا ايشان منزل ما بودند.
چند دفعه با ايشان رفتيم به گردش باغ شاهزاده محمدعلى ميرزا و مسجد او كه در جنب باغ است كه شيخ مرحوم - اعلى الله مقامه - [٣١٠] در آن نماز كردهاند، و مسجد جمعه كه نيز در آنجا نماز فرمودهاند، و مسجد عمادالدوله و باغ منصورالسلطنه را در خدمت ايشان تماشا كرديم دو حمام آنجا را هم رفتم. يكى حمام آقا كه چرك كرديم؛ و يكى حمام رجب عليخان كه غسل كرديم. حمام دويم بسيار پاكيزه و وسيع بود. دو شب و يك روز بلكه سه شب در خانه سركار قليخان مهمان بوديم. يك شب در خانه جناب آقا ابوالقاسم. از آب و هواى آنجا از بس بد بود، ميرزا رضا ناخوش شد كه الحال هم ناخوش است.
دو كتاب از مرحوم شيخ على پسر مرحوم شيخ - اعلى الله مقامه - در خانه جناب آقا محسن زيارت كردم. يكى نهج المحجه كه در اثبات امامت و مثالب و بدع مخالفين نوشته بود، و ديگرى مختصرى در نصرت والد ماجد خود در اعتقاد به معاد جسمانى؛ بسيار خوب نوشته بود. جزاه الله خير الجزاء و افضل الجزاء و اوفر الجزاء.
روز پنجشنبه دوازدهم بعد از نماز صبح از كرمانشاه حركت كرديم. شش فرسخ راه آمديم. بعد از ظهرى رسيديم به بيستون. در كاروانسراى سلطانى منزل كرديم.
ميرزا رضا حالش بسيار خراب بود. حواسى نداشتم. هر كارى را خودم مباشر بودم. الحمدلله چاروادارمان خوب است. مهربان و خدوم است.
روز جمعه سيزدهم [جمادى الاولى] يك ساعت به صبح مانده، از بيستون حركت كرديم. چهارفرسخ راه آمديم. پيش از ظهر رسيديم به صحنه، در باغى زير درخت ناروندى منزل كرديم. الحمدلله ميرزا رضا حالش بهتر بود. آلو زرد خورد. راهها بسيار آباد و باصفا بود. همه بيابان از يمين و يسار سبز و خرم بود. آبهاى جارى، چند جوبى و رودخانه ديده شد. به فاصله كمى متصل به آبادى مىرسيديم.
از جمله آبادىها نادرآباد بود. گفتند تلى هم هست آنجا مشهور به تل نادرى. صحنه، بسيار آباد و باصفاست. باغهاى زياد دارد. انگور و آلوزرد و گردو فراوان بود. نان خوبى هم داشت. سبزيجات هم بسيار بود. از كرمانشاه در پالكى نشستيم. بسيار خوشم آمد از پالكى. خيلى راحت و آسوده است. مصاحبان راه، حاجى محمد جعفر چيتس-از اصفهان-ى و حاج-ى حسن ناي-بگ-زى مىباشن-د. بد نيستن-د. ب-ىآزارن-د ان شاءالله.
صحنه، كاروانسراى شاه عباسى خوبى دارد، اما چه فايده كه [٣١٢] خراب و ويران شده است. پايين دست اين كاروانسرا رودخانه خوبى جارى است. بالادست اين رودخانه جوب آبى جارى و پايين دست آن هم جوبى ديگر جارى است. بسيار باصفا است. شب را ميرزا رضا ترتيب چلو و تخم مرغى داد. الحمد لله احوالش بهتر بود.
روز شنبه، چهاردهم دو ساعت كمتر به صبح مانده، از صحنه بار كرديم. چهار فرسخ و به قولى پنج فرسخ راه آمديم. رسيديم به كنگاور. در كاروانسرايى منزل كرديم. يك ساعتى به ظهر مانده بود كه رسيديم. راهها بسيار كوه و كتل و گدار و دره و بلندى و پستى و سنگلاخ داشت.
آبادىها زياد ديده مىشد. كنگاور قصبه آبادى است. باغها و آبهاى جارى بسيار خوب دارد. خربوزه و هندوانه فراوانى دارد. خربوزهاش مقدار پنج من تبريز مىشود؛ چنانچه خودم ديدم. بازار طويلى دارد. همه جور متاعى و كسبى در آن هست. سه حمام در خود شهر دارد. دو حمام در قلعه حكومت كه مختص به حاكم و كسان
اوست. حاكم اماناللهخان پسر سارى اسلان خان است. كاروانسرايى و مسجد بزرگى بالنسبه در جنب آن و حمامى نزديك آن از بناى اجداد آنها است. كنگاور هم تيول آنهاست. سر جايى نيست. كسى گفت: سالى سه هزار تومان از آن برمىدارند. اين قصبه در بلندى واقع است؛ اما صحرا و مزارعش، در گودى است. بسيار خوشنما و باصفا است. نقارهخانه دارد. طبل يك و دو و سه به تفصيل مىزنند. گزمهها سر هر گذرى ايستادهاند و شبگردى مىكنند. هركس را ببينند مىگيرند؛ اگر چه خود حاكم باشد.
روز يكشنبه پانزدهم [جمادى الاولى]، اول صبح از كنگاور كوچ كرديم. پنج فرسخ راه آمديم. اول ظهر بلكه از ظهر گذشته رسيديم به فرسبه. در سراى شخصى منزل كرديم، در اطاق نوساز، به قاعده خوبى. بد منزلى نيست اين منزلها، همه وجه كرايه دارد. از هر نفرى دست كم صد دينار مىگيرند. قران از كرمانشاه تا اينجا همه جا چهل شاهى است.
راه امروز بسيار هموار و خوب بود، و همه جا آبادىها و آبهاى جارى بود، و متصل مردم در رفت و آمد بودند. اين راه كربلا، همه جاش مثل كوچههاى شهر، معمور مىماند. به فاصله كمى به قهوهخانه و آبادى مىرسى و متصل خلق از هر قبيل در اياب و ذهابند. بسيار راه مأنوسى است. آدم به تنهايى بدون وحشت مىتواند بيايد و برود.
روز دوشنبه شانزدهم [جمادى الاولى] دو بيشتر به صبح مانده از فرسيه حركت كرديم. چهار فرسخ راه آمديم. سه از روز برآمده، رسيديم به [٣١۴] كاروانسراى دنب شاتر. بعد از ظهر باد عظيمى به تكرار برخاست و هوا را مثل شب تاريك كرد و ابر شديدى و رعد و برق عظيمى پيدا شد. خيلى وحشت داشت؛ اما بارانى چيزى نيامد. طرف غروب هوا خوب شد. نان آنجا گيرمان نيامد. شب را به چلو و تخم مرغ اكتفا كرديم. تخم خيلى ارازن بود. دوازده دانه گرفتيم به شش شاهى كه چهل شاهيش يك قران است.
روز سهشنبه هفدهم [جمادى الاولى]، سه به صبح مانده از اين منزل حركت كرديم براى دولتآباد. تخميناً چهار فرسخ راه آمديم. دو از روز برآمده، رسيديم در
سرايى، منزل كرديم. امر نان اينجا خيلى سخت بود. اولاً كه گير نمىآمد. ثانياً نهايت گرانى و بدى داشت؛ اما هندوانه ارزانى داشت. ده بيست دانه آن را از كوچك و بزرگ ميرزا رضا خريده بود به نيم قران كه هر دانه يك شاهى به آن افتاده بود.
روز چهارشنبه، هيجدهم [جمادى الاولى] يك و نيم به صبح، از دولت آباد حركت كرديم. پنج فرسخ راه آمده، رسيديم به پرى. در راه، آبادى زياد از دو طرف ديده مىشد، به خصوص قريب دو فرسخ به زنگنه و پرى مانده، آبادىها و باغها و مزارع متصل به هم بود. بعضى بالاى كوه و بعضى در دامنه كوه. خيلى باصفا بود. پرى از قرار مذكور آبادتر از زنگنه است. حمام خوبى گفتند دارد؛ اما غالب چيزها يا پيدا نمىشود يا گران است. نانش اگر دست آيد يك من شاه چهار هزار است. و اين آبادى سر ملاير است و حاكم آنها مؤيدالدوله است كه حاكم اصل سلطانآباد است، و برادرش مشكوت الدوله حاكم بروجرد است. منزل ما در خانه شخصى مسمّى به نايب محمدرضا در اطاق محقر زمستانهاى است.
باغهاى خوبى دارد. اهل نامهربانى دارد. هلو و شليل هميشه اينجا فراوان و ارزان بود. حالا بسيار كم است و خيلى گران. هندوانه و انگورش بد نيست. فراوان است.
روز پنجشنبه، نوزدهم [جمادى الاولى] تخميناً دو كمتر به صبح مانده از پرى بار كرديم براى حصار. پنج يا چهار فرسخ راه آمديم. پيش از ظهر رسيديم. در بالاخانه على حاجى مولا كه پاى جوب آب خوبى واقع است، منزل كرديم. بسيار منزل پاكيزه باصفايى است. نان در اينجا يك من شاه سه هزار است. تخم [مرغ] دانهاى يك پول. قران هفتاد پول است كه هفتاد نيم شاهى باشد. انگور فراوان است. ميوه ديگر نديديم. حصار در دامنه كوه واقع است. باصفا و پر اشجار است. حمام و دو سه مسجد دارد. حاكمش مؤيدالدوله و اصل خود آبادى خالصه شاهى است و محمد عليخان سرتيپ ملقب به صمصامالممالك خريده است، و اربابش حالا اوست، و نائبالحكومه مؤيدالدوله چند روزى است كه وفات يافته. و اينجا هم سر سلطانآباد است.
ملاى اينجا آخوند ملاعلى است. عند الورود آمد منزل ما. صاحب [٣١۶] منزل هم پر بد آدمى نيست. متعارف است. ذكر شد كه كوههاى اينجا كتيراى زياد از آنها به عمل مىآيد. از كرمانشاه آدم مىآيد، اجاره مىكند و حمل مىكند و به فرنگىها
مىفروشد. آخوند ملاعلى، عصرى هم آمد منزل، چند مسأله فقهى سؤال كرد و جواب شنيد. اظهار ميلى به صحبت و مصاحبت حقير داشت.
روز جمعه بيستم [جمادى الاولى] قريب به صبحى از حصار برداشتيم. به قولى سه فرسخ و به قولى چهار فرسخ راه آمديم. رسيديم به سرسختى كه يك فرسخ راه است تا [روستاى] عمارت. در زير درختهاى بيد پاى نهر جارى منزل كرديم. بسيار بسيار جاى باصفايى است. اين جا ملك جناب حاجى آقا محسن سلطانآبادى است. گفتند: حاصلخير خوبى است. بعد از كزاز، دهى از اينجا حاصلخيزتر ندارد، و منافع آن خيلى زيادتر از عمارت است، و از قرار تواتر اخبار، يك فرسخ از حصار گذشته تا خمين هرچه آبادى هست در طرف راست و چپ راه، مگر كمى، متعلق به جناب ايشان است. گفتند: شصت پارچه ملك زيادتر است.
راه امروز خيلى باصفا بود. از طرف راست و چپ راه، آبادى پى آبادى بود، و مزارع از راست و چپ به هم وصل بود و انقطاع پيدا نكرد تا رسيديم به اينجا. الان خيال دارم بروم حمام، به جهت غسل جمعه. خيلى تعريف از حمامش كردند. پيش از ظهر و بعد از ظهر چون زنانه بود، نشد بروم. حالا كه تقريباً دو كمتر به غروب داريم مردانه شده، خيال دارم بروم به جهت قضاى غسل جمعه. والله ولىّ التوفيق.
انگور خوبى اينجا هست. ميوه ديگر نيست. عسل فراوانى هم دارد. ماست و تخم [مرغ] هم پيدا مىشود. صحراى بسيار باصفايى دارد. الان مشغول چاى خوردن هستيم در كنار بيدستان صحرا. امروز يك فرسخ از حصار گذشته رسيديم به آبادى. گفتند شاه شهيد دو سه روز اينجا به جهت خوش هوايى و خوش آبيش متوقف بود، و عمارتى سرچشمه پاى كوه ديده شد، بقعه مانندى. گفتند آن مرحوم حكم فرمود كه بسازند؛ چرا كه اينجا نظر كرده است.
روز شنبه بيست و يكم [جمادى الاولى] قريب دو به صبح مانده از سرسختى حركت كرديم. سه فرسخ راه آمده رسيديم به دهى از دهات حاجى آقا محسن مسمّى به عليمآباد يا حليمآباد. در آنجا پايين آمديم، و در مسجدى، دم آبادى منزل كرديم. عجب است از اين راه امروز كه راست و چپ آن همهاش متصل به هم كشتزار بود. گفتند [٣١٨] آقاى حاجى آقا محسن پنج شش سالى است كه اينها را داير كرده و آب آورده و
پيش از آن بيابان خالى از آب و گياه بوده. اين ده امروز معدودى خانوار بيش ندارد. صحرايش هم صفايى دارد. پاى اين مسجد جوب آبى مىگذرد. كندوى زنبور عسل اينجا فراوان ديده شد. قالى ضخيم خوبى هم ديدم كه دخترهاى غير بالغه و بالغه داشتند به نهايت استعداد مىبافتند. گفتند فرنگى پول پيش مىدهد، و نمونه هم مىدهد، ما از روى آن نمونه مىبافيم. جورابهاى بسيار كلفت نزديك به همان قالىهاى كلفت هم اينجا مىبافند. جفتى دو هزار مىدهند. خيلى محكم و كاركن است. روغن بسيار خوب، با ماست خوب هم اينجا پيدا مىشود. جزئى روغن ما خريديم. الان در مسجد مقابل كوه مرتفعى و صحراى باصفايى و آب جوب روانى نشسته، اين چند كلمه را محض يادگارى نوشتم.
روز يكشنبه بيست و دويم [جمادى الاولى]، از نصف شب گذشته، از اين آبادى حركت كرديم. نسبت به شبهاى پيش هوا بهتر بود. آن شبها زياد سرد بود كه محتاج به پوستين و بالاپوش زياد بوديم. شب گذشته، حقير علاوه بر آبدست كلفت كه در برداشتم، پوستيم هم دوش گرفتم و باز سردم بود. شش فرسخ راه آمده. رسيديم به خمين. در سراى مخروبى نزديك به بيرون آبادى، پاى رودخانه آب محقرى منزل كرديم. تخميناً دو به ظهر مانده، رسيديم. هندوانه فراوان ارزانى بالنسبه داشت. گرفته صرف كرديم. همه چيز، يعنى غالب چيزها اينجا فراوان و بالنسبه به همه منازل پيش ارزانتر است. نانهاى خوب و شير و ماست خوب ارزانى دارد. شب را چلو و تاس كبابى ترتيب داديم. خمين بدجايى نيست. جنس فراوان و ارزانى دارد. مردمان ظاهر سالم و بىآزارى دارد. بازار و دكاكين بسيار و حمام و حسينيه و كاروانسراى تجارتى و مساجد متعددهاى دارد. از اين مسجدها، مسجدى كه از همه بزرگتر ديدم، مسجدى است كه در جنب حسينيه آخر بازار واقع است؛ اما چه فايده كه بيشتر اين آبادى مخروب شده و خرابهها و گودالهاى وسيع عميق بسيار دارد.
روز دوشنبه بيست و سيوم [جمادى الاولى] نيز در خمين بوديم. به جهت خوف راهها از شر دزد بختيارى. مكارى توقف كرد تا هم دسته پيدا كند و تفنگچى با
[٣٢٠] خود بردارد.
امروز صبح رفتم حمام به جهت غسل. حمام را تازه تعمير كرده بودند و آبش بد نبود. تازه بود. امشب اگر خدا بخواهد خيال حركت داريم. مكارى امروز آمد. حسابهاى خود را كرد كه قبض طلب بگيرد. شانزده تومان حساب او بود. خداوند به حق محمد و آل محمد - عليهم السلام - مرحمتى كند كه طلبش لدى الورود با عزّت و سعادت داده شود، و ما را هرگز خجالت عيال و طلبكار ندهد. سفر بسيار سختى بود. الحمد لله كه لطف خدا و ائمه هدى - عليهمالسّلام - همه جا شامل حال بود و تا اينجا هرطور بود گذشت. اميدوارم از فضل و كرم ايشان كه اين تتمه هم به خير و خوبى و سعادت و سلامت و عزت و راحت و امنيت بگذرد. والله هو الكافى و الكفيل و حسبنا الله و نعم الوكيل.
روز سهشنبه بيست و چهارم [جمادى الاولى] تخميناً دو ساعتى به صبح مانده از خمين، متوكلاً على الله، بدون استعداد و تفنگچى حركت كرديم، و از گردنه نعلشكن به گردنه حسن فلك آمديم. قريب به ظهرى رسيديم به گلپايگان، در خانه حاجى رضا نام عطار در اطاق پاكيزهاى منزل كرديم.
الان مذكور شد كه جمعى از زوّار را كه از گردنه حسن فلك مىآمدهاند، دزد زده و مال آنها را برده، با آنكه جمعيت زوّار زياد بود، و دزدها عدد كمى بودهاند. الحمدلله كه به سلامتى آمديم.
عصرى محمد جامهدار اصفهانى از اصفهان آمده بود برود به عتبات. آمد منزل ما. از خبرهاى غم اندوزى كه داد وفات فرزند رشيدم عليرضا بود كه حاصل عمرم او بود. و ديگر الحال پسرى براى من باقى نمانده. پس از آنكه خدا چهار پسر خوب به من مرحمت فرموده بود همه رفته بودند. اين يكى كه از همه بزرگتر بود مانده بود و چند سال بود كه عليل بود و رمد چشم پيدا كرده بود، و صدمه فوقالعاده از بابت اين چشم خورد. عجالتاً از آلام و اسقام دنيا آسوده شد، و اين پير بيچاره را در صد هزار همّ و غم
گذاشت. خدا كند كه ذخيره آخرت اين روسياه باشد، و آمرزيده و رستگار باشد و به من بعد از مردن ملحق شود، و من به سادات و موالى خود ملحق شوم. به كلّى از دنيا ملول و دلتنگ شدهام، بعد از فقدانها [!]. الحمدلله على كل حال و أسأله الصبر على البلايا فى جميع الاحوال.
گلپايگان شهرى است مشتمل بر بازار مفصل طويلى بالنسبه؛ و خرابه بسيار دارد و مناره يك لنگى در آن ديده [٣٢٢] شد. كسى گفت سابقاً اينجا آتشكده بوده و اين بنا در زمان كيقباد شد. مسجد جامعى دارد. گنبد آن از بناهاى خيلى قديم است و مدرسه دارد و از همه جور نعمت و متاعى در آن يافت مىشود. و رودخانه وسيعى دارد كه اين اوقات آبى نداشت. شوره آبى مىگذشت. يك شب و نصف روزى در آن متوقف بوديم. در نهايت حزن و ملالت.
روز چهارشنبه بيست و پنجم [جمادى الاولى] يك ساعتى بيشترك به صبح مانده، از گلپايگان حركت كرديم. چهار فرسخ از قرار مذكور آمديم. اول ظهر يا خردهاى مانده به ظهر رسيديم به خوانسار. در حسينيه آن كه تكيه طويلى است و مشتمل بر غرفههاى فوقانى و تحتانى است، منزل كرديم. راه امروز خيلى مغشوش و سنگلاخ بود، و آب زياد در همه جا بود كه از توى آنها گذشتيم. يك فرسخ و نيم بلكه زيادتر به خوانسار مانده، به آبادىها و باغهاى زيادى در طرف راست و چپ راه گذشتيم كه همه وصل به هم بود تا خود خوانسار، و نهرها و آبها از ميان و كنار مىگذشت و همه در كوه و دامنه كوه واقع است. و همچنين خود خوانسار و باغها و عمارتهايش در كوه و دامنه كوه واقع است. خيلى باصفا و خوش آب و هوا است.
و مسجدى بسيار ظريف و خوبى دارد. در جنب همان تكيه كه حوض بسيار خوبى در وسط دارد كه آب جارى در آن مىگذرد، و شبستان خوبى دارد، و چند بقعه در آن ديده شد. و بازارش هم بد نيست. فى الجمله مفصل و مطول است، و همه جور صنف و كسبى و متاعى در آن پيدا مىشود، و بالنسبه به گلپايگان به نظرم آبادتر آمد، و خرابه يا ندارد يا خيلى هم كمتر دارد. بسيار شبيه است به قهرود از حيث وضع و آب و هوا. هلوى سفيد خوبى آنجا بدست آمد. خيلى لطيف و پرآب بود.
قاشق خوب در آن مىسازند. ارسىهاى خوب مىدوزند. كندوى عسل و گزنگبين بسيار است در آن. جاى بدى نيست. اگر چه اهلش پر تعريف ندارند.
اين آبادىها كه از آن گذشتيم، خادم مسجد مزبور ملا عبدالله مىگفت، دو تاش كه قوچان و تيجان باشد، سر گلپايگان است، و سه تاش كه سه ده هم به آنها مىگويند كه يكى از آنها بابا سلطان و دو تاى ديگر كه اسم آنها را نمىدانم، سر خوانسار است. و مىگفت خوانسار [٣٢۴] محله بالايى و محله پايينى دارد و هميشه اهل اين دو محله با هم در نزا عاند. و مىگفت هفت، هشت حمام دارد كه دوتاش تعريفى است. و مدرسه هم دارد. روى هم رفته بدجايى نيست. همهاش اشجار است كه در ميان دو كوه نزديك به هم واقع و عمارتها و خانههايش در ميان اين درختها و باغها واقع است.
روز پنجشنبه بيست و ششم [جمادى الاولى] يك ساعت به صبح مانده از خوانسار حركت كرديم. چهار فرسخ و به قولى پنج فرسخ راه آمديم. رسيديم به دامنه، در خانه سيدحسين نامى كه هم روضه مىخواند، و هم شبيه مىشود، و هم زراعت مىكند، منزل كرديم. بد آدمى نيست. امروز هوا زياد طوفان بود.
بادهاى سخت و سرد مىآمد. دامنه، گويا چون در دامنه كوه و اقع است، آن را دامنه مىگويند. مشترك است ما بين فريدَن و كروند. نصفش سر آن است و نصفش سر اين، و حاكمش حاكم فريدن است كه همشيرهزاده جناب ركنالملك باشد، و چهارصد خانوار از قرار مذكور دارد و ماست و پنير و روغن بسيار خوب و تخم مرغ در آن پيدا مىشود و از ميوه انگور دارد كه آن را هم از خارج مىآورند.
كسى ديگر ذكر كرد كه دامنه تمامش سر فريدن است، و كويز كه وصل به آن است كه سابقاً شهر عظيمى بود، و هفتاد رشته قنات داشته و الحال تمامش خراب شده، و با زمين يكى شده. افغان آن را خراب كرده و قناتهايش به هم كوبيده شده، و الحال چمنى است كه نشر آب از آن مىشود. اين كويز سر كروند است.
روز جمعه بيست و هفتم [جمادى الاولى] قريب به صبحى از دامنه بار كرديم، در حالتى كه باد شديدى مى آمد و هوا سرد بود. شش و به قولى هفت فرسخ راه آمديم،
يك ساعت بلكه متجاوز از ظهر گذشته رسيديم به آلور كه يكى از قراى كروند است، و ملك حضرت والاست. و در اثناى راه هم چند آبادى بود. از آن جمله قلعه ناظر و اشكران و غير آنها. گفتند اينها هم متعلق به حضرت والا شاهزاده ظلاسلطان است. بلكه تمام قراى كروند، الا قليلى، متعلق به ايشان است.
راه امروز خيلى صاف و هموار بود. در آلور، منزل در سرايى مقابل مسجد و جوى آب كرديم. حاجى حيدر على پسر مرحوم حاجى خدابخش خوانسارى هم با كسانش در آنجا منزل داشتند. اول نه ما [٣٢۶] او را و نه او ما را شناخت. مىخواست ما را منزل ندهد. بعد كه شناخت، خيلى انسانيت كرد. عذرخواهى زياد كرد و خربوزه گرگاب و شام براى ما فرستاد. مردم آلور بد مردمانىاند. هرچه از آنها مىخواستيم گفتند نداريم، و حال آنكه داشتند. غير از نان چيز ديگرى گير ما نيامد.
روز شنبه بيست و هشتم [جمادى الاولى]، نصف شب از آلور حركت كرديم. پنج فرسخ آمده، دو ساعتى به ظهر مانده، رسيديم به تيران. در كاروانسرايى كه تازه حضرت والا ساختهاند، منزل كرديم.
بسيار خوب جايى است. همه چيز هم در آن پيدا مىشود. آن هم متعلق به حضرت والاست. آبادىهاى زياد در اثناى راه متصل به هم ديده شد كه گفتند همه متعلق به ايشان است. همه جا از كنار جوب شاه گذشتيم. شنيدم حضرت والا در قاميشلو كه دو فرسخى اينجا است هستند و آقاى ميرزا باقرخان منشى باشى - دام اجلاله العالى - هم در خدمت ايشان است. عريضه به جهت جناب خان نوشتم كه اهل خانه ما را مرحمت فرموده به تلگراف خبر كنند، چرا كه بىخبر كراهت دارد ورود.
آنچه در اين دو روز نوشته شد، برحسب گفته مكارىها بود. بعد كه تحقيق كردم گفتند: آلور و تيران هيچ كدام ملك حضرت والا نيست و اين كاروانسراى با سقاخانه مقابل آن و قهوهخانه، بناى محمدحسن خان پسر مرحوم محمد كريم خان است نه آنكه بناى حضرت والا باشد.
روز يكشنبه بيست و نهم [جمادى الاولى]، نصف شبى از تيران حركت كرديم. ظاهراً يك از آفتاب برآمده رسيديم به نجفآباد. چهار فرسخ راه بود. در سرايى منزل كرديم. بعد از صرف چاى رفتيم به گردش.
بسيار جاى پر نعمت آبادى است. در حقيقت شهرى است از گلپايگان و خوانسار خيلى بزرگتر و آبادتر است. چند مسجد خوب در آن ديدم. خيابانهاى بسيار وسيع و طويلى دارد. مىگويند حمامهاى خوب هم دارد. انارى خريديم. آمديم منزل. امروز به همان انار اكتفا كردم؛ اما چه فايده كه انارش چندان تعريفى نداشت و گران هم دادند. يك من يك هزار و شش عباسى دادند.
روز دوشنبه سلخ ماه [جمادى الاولى] چهار از شب گذشته حركت كرديم براى شهر اصفهان. اول طلوع فجر رسيديم به لنبان. چهار فرسخ راه بود. نماز صبح را كنار جوب [٣٢٨] آب كرديم. بعد از آن راه افتاده، اول طلوع آفتاب رسيديم به خانه.
الحمدلله و له المنّه كه خداوند از فضل و كرم خود اين ناتوان ضعيف حقير فقير سراپا تقصير را با عدم قابليت، به فيض اين سفر عظيم فايز كرد، و اين دعا را از اين ناقابل اجابت كرد، و بعد از نيل مراد به وطن مألوف صحيحاً سالماً مراجعت داد، و چشم مرا به رؤيت احبّا و اهل بيت روشن نمود.
اين منّتى بود از خدا و رسول خدا و ائمه هدى - عليهم السلام. وانگهى حضرت رضا - عليه آلاف التحيۀ و الثناء - كه ابتداى امر به آن جناب متوسّل شدم و به همان طور كه مىخواستم مرحمت فرمود و اجابت نمود.
تمام شد روزنامه ايام سفر مكه معظمه در روز سه شنبه اول ماه جمادى الثانيه ١٣١۶. (1)
1) مصادف با ٢۵ مهرماه ١٢٧٧ ش.
ابوتراب نفيسى (دكتر) ، ١٧، ١٨
ابوحماد، ١٧۶
ابوعلى طبرستانى، ١١۵
اثناعشرى، ۵٠، ١٣۶، ١۶٣
احد، ١٩٨، ٢٠٠، ٢٠٣
احقاقى ها، ٢٧
احمد آباد اصفهان، ١٩
ارامنه، ۴٧، ١۵١
اربل (اربيل) ، ١۵۵
اردبيل، ١۶٨
اردو، ١۵١، ١۵٢
ارس (روسها) ، ٣۶، ٩۴، ١٣٠، ١٣١، ١٣۵، ١٣٧، ١٣٨، ١۴١، ١۴۴، ١۴۵، ١۴٧، ١۶٣، ١۶٨، ١۶٩
ارسل، ١۵۴
ارمنى، ١۶٣، ١۶٨
ازمير، ١۶٧
اسب آهنى و چوبى، ۵٠، ١٣۶
استانبول، ١٢، ٢٣، ٢۵، ٣٠، ٣١، ٣٣، ٣۶، ۴٣، ۵۵، ۵۶
استرآباد، ١٣٨
اسكندر ذوالقرنين، ٣٧
اسكندر ذوالقرنين، ٣٧، ١٧٣، ١٧۴
اسكندر رومى، ٣٧، ١٧۴
اسكندريه، ٢٣، ٢۵، ۴۵، ١۶۵، ١۶٧، ١٧٠، ١٧١، ١٧٢، ١٧٣، ١٧۴، ١٧۴، ١٧۵، ١٧۵، ١٧۶، ١٧٨، ١٨٠، ١٨١
اسلامبول، ١۴۴، ١۴۶، ١۴٧، ١۴٨، ١۴٩، ١۵٣، ١۵۵، ١۵٧، ١۵٩، ١۶١، ١۶٢، ١۶٣، ١۶٣، ١۶۵، ١۶۶، ١٧٢، ١٧۴، ١٧٨،١٨٠
اسماعيليه، ١٧۶
اشراف، ٢٢٣
اشكران، ۶٨، ٢۶۶
اصفهان، ٧، ٨، ٩، ١٢، ١٧، ١٨، ٢٠، ٢۵، ٣١، ٣٢، ٣٩، ۴۵، ۵٢، ۶٨، ۶٩، ٧١، ٧٩، ١٠٠، ١١٨، ١٢١، ١٩٢، ٢١٢، ٢٢٨، ٢٣٢، ٢٣۵
اصولى ها، ٢٧
اعراب جبل، ۶۴، ٢٢۵
اعراب نجف، ۶۴، ٢٢۵
اقبال الدوله (حاكم كرمانشاه) ، ٢۵۶
اكراد كرمانشاه، ٢۵٢
ام كلثوم دختر پيامبر (ص) ، ١٩٩
امام حسين (ع) ، ۶۴
امام رضا (ع) ، ٢٠، ٢۴، ٣٣، ٣۵، ٣۶، ٧٩، ٨٠، ٨٢، ٨٣، ٨۶، ٩٠، ٩١، ٩٢، ٩٣، ١٠١، ١٠٣، ١٠٨، ١١٠، ١١۴، ١١۶، ١١٨، ١٢٧، ١۴٩، ١۵٣، ١٨١، ١٩۵، ١٩٩، ٢۶٧
امام زمان (ع) ، ٢٩، ۶٣، ١۵۴، ١۶١، ١۶٨، ١۶٩، ١٨١، ١٨٢، ١٨٧، ١٩۶، ٢۵٣، ٢۵۴، ٢٢۶
امام صادق (ع) ، ١١۴
امام على (ع) ، ١١۴، ١١۶، ٢٣٧، ٢۴١
امام كاظم (ع) ، ١١۴، ٢۴۵
امان الله خان پسر سارى اسلان خان (حاكم كنگاور) ، ٢۵٩
امير جبل، ۶١ - ۶٣، ٢١٠، ٢٢٣
امين السلطان، ١١۵
انارك، ٢۵، ٢٨، ۴۶، ٧١، ٧۵
اناركى ها، ١٣٠
انگليس، ١٧۵، ١٧۶، ١٨٠
انوشيروان، ٣٣
انيس الدوله، ١١۴
اهل اسلام و تشيع، ١۴٣
اهل اسلام، ١۴۵
ايران، ١٣٠
ايوان طلاى نادرى، ١١۶
ائمه بقيع (ع) ، ١٩٨، ١٩٩، ٢٠٢، ٢٠٣
ائمه هدى، ١١، ٢۴، ٢٩، ١۴٠، ١٨۶، ٢٠١، ٢۴٣، ٢۶٧
ائم بقيع (ع) ، ٢٠٠، ٢٠١
آبچى، ٧١
آخوند كرمانى، ۶۶، ٢۴٨
آخوند ملا حسين اناركى، ٧۵
آخوند ملا صادق پسر جناب آخوند ملا اسماعيل، ٧٣
آخوند ملا على (ملاى حصار) ، ٢۶٠
آخوند ملاعلى اكبر اجنئى، ٢٠، ١١٧
آدم (ع) ، ٢٣٧
آقا ابوالقاسم همدانى پسر حاجى محمد سعيد، ٢۵٧
آقا خان محلاتى، ٢٠٧
آقا رضا همدانى، ٢٣۵
آقا سيد قاسم نواده سيد كاظم رشتى، ٢٣١
آقا سيد كاظم پسر عموى جد مؤلف، ٢٠
آقا سيد هاشم جندقى، ٧۶، ٧٧، ٧٩
آقا سيد هاشم، ٢٨
آقا شيخ جعفر امام جماعت حرم مطهر حضرت رضا (ع) ، ١١٧
آقا محسن سلطان آبادى، ٢۶١
آقا محسن كرمانشاهى، ٢٩، ٢۵٧
آقا محمد ابراهيم طهرانى، ٢۵۶
آقا محمد ابراهيم كاظمينى ساعت ساز، ٢۴۶
آقا محمد حسين چيت ساز، ٢٣۵
آقا ملا هاشم، ٢٣٢
آقا مؤمن مشهور به آقاكوچك بن عليرضا، ١۴
آقا ميرزا ابوتراب جندقى، ٧٧، ٧٩
آقا ميرزا احمد سبزوارى، ١۶٧
آقا ميرزا باقر خادم در كشيك پنجم، ٢١، ٣۵، ١١١، ١١٨
آقا ميرزا رحيم شوهر همشيره، ١١٠، ١١٨
آقا ميرزا على هندى، ٢٢٩، ٢٣١، ٢٣٢، ٢٣۴، ٢۴١، ٢۴٢
آقاميرزا رحيم شوهر خواهر نويسنده، ٢٠
آلور، ٢۶۶
ميل خسروگرد، ٩٩
بابا سلطان، ٢۶۵
بابى، ۵٠، ١٣۶، ١۶٣، ٢۵۵
بابيه، ٢۶
باجگيران روس، ١٣٢
باجگيران، ۴۴، ۴٨، ١٣٠، ١٣١، ١٣٢، ١٣٣
بادكوبه، ٣۶، ١٣٩، ١۴٠، ١۴١، ١۴٢، ١۴٣، ١۴۵، ١۴۶، ١۵٠، ١٩۴
بازار كوفه، ٢٣٩
باستانى پاريزى، ١٧
باطوم، ۴٧، ۵۵، ١۴٢، ١۴۴، ١۴۵، ١۴۶، ١۴٧، ١۴٨، ١۵٠، ١۵٣، ١۵۵، ١۵٧، ١٩۴
باغ حميد بن قحطبه، ١١۵
باغ شاهزاده محمد على ميرزا، ٢٩
باغ شيخ ابوالفتح (كربلا) ، ۶۴، ٢٢٩
باغ على مراد خان (كرند) ، ٢۵۵
باغ منصور السلطنه، ٢۵٧
باغ هاى امير جبل، ٢١١
باغچه خان، ١۶٢
باقريه، ٢٣۵، ٢٧
باكو، ٢۵، ۴۶، ۴٧، ۴٩، ۵٢
بحر العلوم اول، ٢٣۶
بحره، ١٨۵
بختيارى، ۶٢، ٢۶٢
برج حسن خان، ١٢٩
برك ها بجستانى، ٩٣
بطحا، ١٩۶
بعقوبيه، ۶۶، ٢۵١، ٢۵٢، ٢۵۴
بغداد، ٢۴٣، ٢۵۴
بقعه ائمه بقيع، ١٩٩
بقعه حضرت ابراهيم فرزند رسول خدا (ص) ، ١٩٨
بقعه حضرت عبدالله، ٢٠٠
بقعه حليمه سعديه، ١٩٩
بقعه زبيده خاتون، ٢۴٣
بقعه [بقعاء]، ٢١۴، ٢١۶
بقيع، ١٩٨، ١٩٩
بلاد كفر، ۵١
بلوچ، ٣٣، ٧٨، ٨١
بمبئى، ١٧٨
بنهاء العسل، ١٧۵
بنى حرب، ۵٩
بوستان شيخ على، ١٩٩
بوشهر، ۴٨، ١٧٨
بهرآباد، ١٢۴
بيابان جبل، ٢٠٩
بيابان وسط كوير، ٧١
بيابانك، ٢٧
بيار، ٨٧، ٩٢، ٩٣، ٩۴
بيارجمند، ٧٢، ٨۴، ٨۶، ٩١، ٩۴
بيت الاحزان، ١٩٨
بيت الله الحرام، ٢۵، ١١٨، ١۴٩، ١٨٧، ١٩١، ١٩٢، ١٩۴، ١٩۵
بيت المقدس، ۴٨، ٧١
بيدستان، ٨۴، ٨۵، ٨۶
بيستون، ٢۵٧، ٢۵٨
بين السبختين، ١٩٧
پاطاق راه كربلا، ١٣٠
پاى گدارآخركوير، ٧١
پرى، ٢۵٩، ٢۶٠
پوده، ١٧
پول ايرانى، ١٣۴
پول عجم، ٢١٧، ٢٣٩
تبريز، ٢۶
تجار ايرانى، ١۴٧
تذكره عثمانى، ۴٣
تربت، ٢۴۶
تركمن باشى، ١٣٨
تركمن، ۴١، ۴٢، ٨٩، ٩۴، ٩۵، ١٢٩، ١٣٠، ١٣۴
تصوير محمد على پاشا (مجسمه) ، ١٧٢
تفليس، ١۴٣، ١۴۴، ١۴۶، ١٧٢
تل نادرى، ٢۵٨
تلگراف خانه ذهاب، ٢۵۴
تلگراف خانه، ١٠۵
تمر گجرات، ١٩۴
تمر هندى، ١٩١
تنباكوى اصفهانى، ١۶۵
توپخانه ذهاب، ٢۵۴
توحيد خانه مبارك، ١٠٩، ١١٣، ١١۵، ١١۶
تودشك، ٧١، ٧٣
تورود، ۴١، ٧١، ٨۴، ٨۵، ٨٨
تيجان، ٢۶۵
تيران، ۶٨، ٢۶۶، ٢۶٧
ثقه الاسلام تبريزى، ٢۶
جابر بن عبدالله، ١٧٢
جبل، ٢٣، ۶١، ٢٠٣، ٢٠٨، ٢٠٩، ٢١٠، ٢١١، ٢١٢، ٢١۴، ٢١۶، ٢١٨، ٢٢۵
جحفه، ١٨٢
جده، ٢۵، ١٧٨، ١٧٩، ١٨٠، ١٨٣، ١٨۵
جزيره كرت، ۵۴
جسر دجله بغداد، ٢۴٧ ٢۴٣
جلال الدوله پسر مرحوم شاه شهيد، ١١۴
جمرات ثلاث، ١٩٠
جمره عقبه، ١٩٠
جميل، ٧١، ٨٧، ٨٩، ٩١
جندق، ١٧، ٢٣، ٢۵، ٢٧، ٢٧، ٣٣، ٧١، ٨٠، ٨٣، ٨۴، ٩۵،٧۵،٧۶، ١٩٨
جوينان، ١۶٧
چاه حضرت امام حسن (ع) ، ١٩۶
چاه فارس، ٧١، ٧۴
چپرخانه، ٢۵۴
چشمه آب انارك، ٧٨
چوپانان، ٧١، ٧۵، ٧۶
حاج آقا صديق، ٧
حاج شامى، ١٩١
حاج محمد كريمخان كرمانى، ٨، ١٢، ٢۶، ٢٧، ٢٣۵، ١٩٢
حاج مصرى، ١٩١
حاجى ابراهيم تاجر، ٢١٣
حاجى ابراهيم يزدى تاجر، ١٢۴
حاجى ابوالقاسم برادر حاجى محمد حسن امين الضرب، ۴٧، ١٢٣
حاجى اسد خان هندى برادر زن آقا خان محلاتى، ٢٠٧
حاجى تقى بروجردى، ١٢٢
حاجى جاسم ( حمله دار) ، ١٢٢ (در بسيارى از صفحات)
حاجى حسن معمار اصفهانى يزد آبادى، ٢٠١
حاجى حسين مال الله، ٢٣۵
حاجى حسين يزدى (مقيم اسكندريه) ، ١٧٢
حاجى رضاى فيروزه فروش، ٢١٣
حاجى سيد الوهاب اصفهانى، ٢٣۴
حاجى سيد باقر محرر، ٢١٣
حاجى سيد حسين سبزوارى، ٢٢۶، ٢٣٢
حاجى سيف الدوله، ٢٢٠
حاجى شعبان سبزوارى، ٢٠٩
حاجى عباد الله دلاك طهرانى، ١۵٩، ١۶٠
حاجى عبد الباقى تاجر، ٢٢٩
حاجى عبدالباقى (بانى راه ذهاب) ، ٢۵۵
حاجى غفورى ها (بانى راه ذهاب) ، ٢۵۵
حاجى غلامرضاى مازندرانى، ٢١۴
حاجى فنيخ عرب، ١٢٢ (حمله دار در بسيارى از صفحات)
حاجى محمد تقى ميلانى، ٢٨
حاجى محمد سبزوارى حجه فروش، ١٢٢
حاجى محمد صادق تاجر اصفهانى، ٢٠٩
حاجى ميرزا احمد شيرازى، ٢٢٨، ٢۴١
حاجى ميرزا اسدالله نائينى، ٢٢٠
حاجى ميرزا حبيب الله ( مالك روستاى بهرآباد) ، ١٢۴
حاجى ميرزا حسين اصفهانى درب امامى روضه خان، ٢٠٨
حاجى ميرزا حسين درب امامى، ٢٠٩
حاجى ميرزا رضاى سقط فروش احمد ابادى اصفهانى، ٢٣۴
حاجى ميرزا رفيع نائينى، ٢٠٢
حاجى ميرزا عبد الحسين پسر جناب نايب الصدر، ٢٠٩
حاجى ميرزا عبد الحسين پسر مرحوم نايب الصدر، ٢٣١
حاجى ميرزا على نقى روضه خوان اردبيلى، ١٧٢، ١٩۶، ١٩٩
حاجى ميرزاحبيب الله، ١١٧
حاجى ها روسى و عثمانى، ۴٧، ١۵١
حاجى هاى سبزوارى، ١۵٨
حاجى هاى نيشابورى، ١۵٨
حاجيان مسلمان، ۴٨
حاجيه باد، ٧١، ٧۴
حارثه (قريه) ، ١٩٧
حجاج بيت المقدس، ۴٨
حجر اسماعيل، ١٩٢
حجريه، ١٩٧
حجه فروشى، ٢١٢
حُر بن يزيد رياحى، ٢٢٣، ٢٣٣
حرم حضرت عباس (ع) ، ٢٢٩، ٢٣٢
حرم محترم حضرت سيد الشهدا، ٢٢٩
حرمين شريفين، ۵٧
حسام السلطنه، ١١۴
حسن بن ابراهيم موسوى اصفهانى (مولف كتاب) ، ١۴ ٧، ٢٠، ٢١، ٢۴، ٧١، ١٢١
حسن نايب گزى، ٢۵٨
حسين خان همدانى، ٢۵٧
حسينان، ٢٣، ٣٨، ٧١، ٨١، ٨٢، ٨٣، ٨۴
حسينيه تورود، ٨۵، ٨۶
حسينيه خمين، ٢۶٢
حصار، ۶٧، ٢۵٩، ٢۶٠، ٢۶١
حضرت عباس (ع) ، ٢٣١، ٢۵٠
حليفه، ٢٠۵، ٢٠۶
حمام رجب عليخان، ٢۵٧
حمام شاه ورديخان، ١١٠
حمام شريعتمدار، ١٠٠
حميد بن قحطبه، ١١۶
حميدرضا اخوت، ٢١
حوض سركوير، ٧١، ٧٩
حيدر على پسر حاجى خدابخش خوانسارى، ٢۶۶
خارجى مذهب، ١۶١
خارجين از اسلام، ۵۵، ۵۶
خاسره، ٢١٣، ٢١۴
خان خودى، ٩٣، ٩۴
خان خورشيد، ٢۵٢
خان شور، ٢٢۶، ٢٣۴، ٢۴١
خان محموديه، ٢۴٢، ٢۴٣
خان مصلى، ٢۴١
خان ملا قاسم، ١٧٢
خان نجار، ٢۴٩
خاندان ابراهيمى، ١٩
خاندان اخوت موسوى، ١٩
خاندان باقرى، ١٩
خاندان نفيسى، ١٧، ١٩
خانقين، ۶٧، ٢۵٣
خانه ادريس، ٢۴٠
خانه آدم (ع) ، ٢۴٠
خانه دختر سلطان عبدالعزيز، ١۶٢
خديو مصر، ١٧۶
خراسان، ١٢، ٣٨، ۴١، ٩٧، ١١٢، ١٩۶
خروس ايرانى، ١٣٣
خروس هندى، ١٣٣
خضره، ٢١٧، ٢١٨
خط فرانسه، ١٣٣
خلفاى سامرا، ٢۴٨
خلفاى عباسى، ٢۵٠
خمين، ۶٨، ٢۶١
خوانسار، ۶٨، ۶٩، ٢۶۴، ٢۶٧
خور، ٧٩، ٨٣
خوراسگان، ٧١، ٧٢
خيابان بالادست، ١١۶
خيمه گاه (كربلا) ، ٢٣٠
دارالحفاظ، ١١٣ - ١١۵
دارالسياده، ١١۴، ١١۵
دارالفنون، ٣٢
دامغان، ٧٩، ٨۴، ٨۵
دامنه (قريه) ، ۶٨، ٢۶۵
دجله بغداد، ٢۵۴
درآباد، ۴٢، ١٣٠
دروازه بالاى خيابان، ١٢٢
دروازه مشهد، ١٢٣
دروازه نجف، ٢٣٨
دروبيزن (طرابوزان) ، ١۵٠، ١۵٢
درياچه ساوه، ٨١
درياى ابيض، ١٨٢
درياى احمر، ١٨٢
درياى اسلامبول، ١٨٢
درياى اسود، ١٨٢
درياى خزر، ۴٧، ۴٨
درياى روم، ١٨٠
درياى سياه، ۵٢
درياى عمان، ١٨٠، ١٨٢
درياى غرق فرعون، ١٨٢
درياى قلزم، ۵١، ١۵١
درياى مازندران، ١٣٨
درياى محيط، ١٨٢
درياى مديترانه، ١٨٠
درياى مصر، ١٨٢
دست فروش هاى يهودى، ٢۴۴
دستگرد، ٧٢، ٨٧، ٩۵، ٩۶
دلاك هاى عثمانى، ١۶٠
دليجان (قصبهاى بين بادكوبه و باطوم) ، ١۵٠
دوچى، ٢۴٧
دولت آباد، ۶٧، ٢۵١، ٢۵٩
دون حجريه، ١٩٧
دون خنق، ١٩٧
دهات سبزوار، ٢٠٠
دهنه، ١٠١
ذوالكفل، ٢٢۶
ذهاب، ٢۵۴
راس الاسود، ١٨١، ١٨٣، ١٨۴
راه جبل، ٢۵، ۴١، ۴۴، ۴٨، ۵٩، ٢٠٩، ٢١٨، ٢١٩
راه سلطانى، ٩۶
راه شام، ۴٨
راه عربستان، ٢۴١
راه مشهد، ۴٧
رباب دختر ميرزا عبدالجواد، ٣١
رباط سلطانى، ٩٩
رحمه يا رحيمه، ٢٢۵
رزه، ٧١، ٨٧
رژابان، ٢۵۴
رسالت پناه، ٨١
رسول خدا، ١١، ٢۴، ٧١، ١١٢، ١٧۵، ١٨١، ١٨۶، ١٩۶، ٢٠٠، ٢٠۴، ٢۶٧
رشت، ۶١، ٢٠٧
رضا قلى خان سرتيپ، ۶٧، ٢۵۶
ركن الدوله والى، ١١۴
ركن الملك، ٢۶۵
رود نيل، ١٧٢ ٣٧، ١٧۵، ١٨٠
رودخانه بد، ٢۵٠
روز عيد سلطانى، ١۵٧
روسيه، ١٢، ۴٩، ۵٠، ۵۵، ١٣۶، ٢١٨
روضه شاهزاده عبدالعظيم، ١١٨
روضه منوره حضرت رسول (ص) ، ١٩٨
ريزه، ١۵١
ريود، ٩٨
زباله، ٢٢٠، ٢٢١
زعفرانى، ٧٢، ١٠٠
زلومند، ٧۶
زنجبار، ١٧٨
زنگنيه، ٢۶٠
زيد بن حسن (ع) ، ١٩۵
زينب دختر پيامبر (ص) ، ١٩٩
سادات اخوت اصفهان، ١٨
سادات رضوى، ١٢۴
سام بن نوح، ١٨٠
سامرا، ۶۴، ۶۶، ٢۴۶، ٢۴٧، ٢۴٨، ٢۵٠
سامسون، ١۵٣
سبزوار، ١٠٠
سبزوار، ٢۵، ٣٠، ٣٩، ۴۶، ۵٢، ٧٢، ٩٨، ٩٩، ١٠۴، ١۴٧، ١۶۵، ١۶٧، ٢١١، ٢١٣
سبزوارى ها، ١٩٣
سراى حاجى ابوالقاسم ملك مشهد مقدس، ١٢۶
سراى حاجى محمد تقى ميلانى، ١٣۵
سرپل ذهاب، ۶٧
سركار آقا همدانى، ١٩٢
سعديه، ١٨١
سفينه، ١٩٧
سقاخانه، ١١۴
سكينه دختر نويسنده، ١٩
سگزى، ٧١،٧٢
سلاطين صفويه، ١١۵
سلطان آباد، ۶٧، ٢۶٠
سلطان سنجر، ١١١
سلطان عبد الحميد، ١۶٢، ١٧۶ ١۶٣
سناباد، ١١٧
سنگ قبر محمد ولى ميرزا، ٣۵
سنى، ۵٠، ١٣۶، ١۶٣، ٢٢٠
سودخر، ٧٢، ٩٧، ٩٨
سويس (سوئز) ، ٢۵، ۵١، ١٧٢، ١٧٧، ١٧٨،١٨٠
سيبرى، ١٣٢
سيد احمد بدوى، ١٨١
سيد الشهدا (ع) ، ٢٢٣، ٢۴٢
سيد قاسم نوه سيد كاظم رشتى، ٢٩
سيد كاظم رشتى، ١۵، ٢۶، ٢٩، ١١٨، ١٩٢، ٢٣١
سيد مومن شبلنجى، ١٧۵
سيد مومن مشهور به ميرزا كوچك ( جر مولف) ، ١١٧
سيد مؤمن شبلنجى، ۴۵
سيد هاشم لاهيجى يا رشتى شاگرد سركارآقا همدانى، ١٧
شافعى مذهب، ١٨١
شام، ۴٨، ٢۴۶
شاه سلطان حسين صفوى، ٧، ١۴، ١١٧
شاه شهيد ناصرالدين شاه قاجار، ٧٨
شاه شهيد ناصرالدين شاه، ٣٣، ۶٧، ١٠٧، ١١٢، ١١۵، ٢۶١
شاه شهيد ناصرالدين شاه، ٨
شاه عباس صفوى، ١١١
شاهرود، ٩۴، ١٣٨
شاه-زاده محمد حسن ميرزا اش-رف الحكما، ٣٢
شبچه، ٢٢٣، ٢٢۴
شبلنجه، ۴۵، ١٧۵
شجاع الدوله قوچانى، ١١٣
شريعتمدار سبزوار، ٩٨
شريف آباد، ٧٢، ١٠٧
شريف مكه، ١٩١، ٢٢٣
شط بغداد، ٢۴٩، ٢۵٠
شط كوفه، ٢٣٩
شعبه، ٢١۵، ٢١۶
شقره، ٢٠۴
شكى، ١۴٣
شمر، ٢٠٠
شوراب، ٧٢، ١٠١
شهداى احد، ٢٠٠
شهر نو، ۵١، ۵٢، ١٣٨، ١۴٢
شهرهاى عثمانى، ١۴۵
شيخ احمد احسايى، ١۵، ٢۶، ٢٩، ۵٩، ۶٠، ١٩٢، ١٩٨، ٢٠١، ٢٠٣، ٢۵٧
شيخ حر عاملى، ۶۴
شيخ على اصغر بيارى، ٩۶
شيخ على اصغر علم بيار، ٩٣
شيخ على پسر شيخ احمد احسائى، ٢٩، ٢۵٧
شيخ محمد باقر فخرالعلما، ٩٨
شيخيه حاج محمد رحيم خانى، ٢٧
شيخيه كرمان، ٢٧
شيخيه همدان، ٢٣۵
شيخيه، ١۴، ١٧، ٢۴، ٢۶، ٢٧، ٢٣۵
شيروان، ١۴٣
شيعه، ٢۵٢
صالح، ٢٣٧
صحاف، مهدى، ١۴
صحنه، ۶٧، ٢۵٧، ٢۵٨
صدرآباد، ٩٧
صديق اكبر (ابوبكر) ، ١٧۶
صديقه، دختر ميرزا عبدالجواد، ٣١
صفويه، ٧
صمصام (سامسون) ، ١۵٣
صوفيه، ١٨١
ضربيه [خريبه]، ١٩٧
طايفه اعراب، ٧٧
طرق، ١٠٨، ١٠٩
طلعت دختر مؤلف، ١۵، ١٩
طوس، ١١٧
طومار حضرت رضا، ١١٧
طهران، ۴٢، ٩۴، ٩٨، ١٣٠، ١۵٩
ظل السلطان، ١۵، ۶٨، ۶٩، ٢۶۶
ظهيرالدوله، ١١۴
عاليه دختر ميرزا عبدالجواد، ٣١
عبا بافى، ٧٣
عباس آباد، ٧٢، ٩۵، ٩۶، ٩٧
عباس پاشا نوه محمد على پاشا، ١٧۴، ١٧۶
عباس عم حضرت رسول (ص) ، ١٩٩
عبد مناف، ١٩٣
عبدالرحيم (شيخى مقتول در ١٣١۵ق) ، ١٨، ٢٧، ٢٣۵، ٢۵٧
عبدالرحيم پسر آقا سيد حسين پيشنماز مسجد على اصفهان، ٢٠
عبدالله خان كرمانشاهى، ٢۵٧
عبدالمهدى فرزند ميرزا ابوتراب نفيسى، ١٨
عتبات، ٧، ٨، ١٢، ١٣، ٢۵، ۶۴، ٢۶٣
عثمان بن مظعون، ١٩٨
عراق، ۴۴، ۴٨، ۶۴
عربستان، ٢۵١
عرفات، ۵٨، ١٨٨، ١٨٩، ١٩۴
عشق اباد، ١٧، ٢۵، ٢٨، ۴٠، ۴۶، ۴٨، ۴٩، ۵٠، ۵٢، ١١٨، ١٢٢، ١٢٣، ١٢٨، ١٢٩، ١٣٠، ١٣١، ١٣٢، ١٣٣، ١٣۴، ١٣۶، ١۴٢، ١۴٢، ١۴۶، ٢۵۵
عطر رازقى، ١٩۵
علويه (نصرت آقا) دختر مريم دختر نويسنده، ١٨
علويه دختر نويسنده، ١٩
على اصغر خان رئيس گمرك، ١٢۶
على اللهى، ۶٧، ٢۵۵
على آباد، ٢۵١
على پسر ميرزا عبدالجواد، ٣١
عليرضا پسر مؤلف، ١٩، ٢١، ۶٨، ٢۶٣
عليم آباد يا حليم آباد، ٢۶١
عمارت (قريه) ، ٢۶١
عمارت وكيل الدوله، ٢۵۶
عمارت هاى روسى، ١٣٢
عيد بابا شجاع الدين، ٢٣٣
عيد نوروز، ١۴٧
عين الملك پسر شاهزاده ركن الدوله، ١٠۴
غراباق [قراباغ]، ١٧١
غزل ارباط (كذا) ، ١٣٧
فاروق (عمر) ، ١٧۶
فاضل بسطامى، ١١۵
فاطمه بنت اسد (ع) ، ١٩٩
فاطمه دختر مريم دختر نويسنده (و مادر دكتر ابوتراب نفيسى) ، ١٨
فاطمه دختر ميرزا عبدالجواد، ٣١
فتحعلى شاه، ٣۵، ١١٢
فخرداود، ٧٢، ١٠۵ - ١٠٧
فرات، ٢٣٠، ٢٣١، ٢٣٢
فرج الله رئيس آبادى دستگرد، ٩۵
فرسبه، ٢۵٩
فرنگى ها، ١٧٨ا، ٢۶٠، ٢۶٢
فريدن، ٢۶۵
قاسم پسر شعبان سبزوارى، ۶٣، ٢٢١
قالى بافى، ۶٨
قاميش لو، ۶٨، ٢۶۶
قاهره، ١٧۶، ١٨٠
قبر ابن قولويه، ٢۴٣
قبر اسكندر ذوالقرنين، ١٧٢
قبر اسكندر، ٣٧، ١٧٣
قبر جنيد بغدادى، ٢۴٣
قبر حاجى ميرزا نصرالله (از علماى مشهد) ، ١١٣
قبر حضرت ابى طالب، ١٩٣
قبر حضرت آمنه، ١٩٣
قبر حضرت خديجه، ۵٨، ١٩٣
قبر حضرت عبد المطلب، ١٩٣
قبر حضرت مسلم، ٢٣٩
قبر دانيال پيغمبر، ٣٧، ١٧٢، ١٧٣
قبر سيد رضى، ۶۶، ٢۴۵
قبر سيد مرتضى، ۶۶، ٢۴۵
قبر شيخ احمد احسائى، ١٩٩
قبر شيخ حر عاملى، ١١۶
قبر شيخ طوسى، ٢٣۶
قبر شيخ مفيد، ٢۴٣
قبر عباس ميرزاى نايب السلطنه،١١۴
قبر عبدالله پدر پيامبر (ص) ، ۵٩
قبر علامه حلى، ٢٣۶
قبر كميل، ٢٣٩
قبر لقمان حكيم، ٣٧
قبر مرحوم ابراهيم خان، ٢٣٧
قبر معروف كرخى، ٢۴٣
قبر مقداد، ۶۶، ٢۵٢
قبر مقدس اردبيلى، ٢٣۶
قبر ملاحسين كاشفى، ٢۴۵
قبر ميثم، ٢٣٩
قبر ميرزا حسن خان سپه سالار، ١١۴
قبر هانى، ٢٣٩
قبرستان ابوطالب، ١٩٣
قبرستان قتلگاه، ٣۵، ١٠٩، ١١۵
قدمگاه، ٧٢، ١٠٣، ١٠۴، ١٠۵
قراء سبعه، ١٩٩
قرنطينه، ۴٨، ١٧٨، ٢٣۴
قزانيه، ٢۵٠، ٢۵١
قزل رباط، ٢۵٣، ٢۵۴
قصر شيرين، ٢۵، ۶٧، ۶۶، ٢۵۴، ٢۵۵
قل قشان، ١٢۴، ١٢۵
قلعه جبل، ٢١٠، ٢١٢
قلعه جندق، ٧٧
قلعه ناظر، ۶٨، ٢۶۶
قمران يمن، ۴٨
قنصل رومى، ١۵٧
قوچان (قريه در خوانسار) ، ٢۶۵
قوچان، ١٠۵، ١١٠، ١٢٢، ١٢۶، ١٢٧، ١٢٨، ١٢٩، ١٣٠، ۴٠، ۴٢، ۴۶، ۴٧، ۴٨
قهپايه. بنگريد: كوهپايه
قهوه خانه روسى ها، ١٣٩
قهوه خانه محمد عباس، ١٧٠
كارخانه حضرت رضا، ١١۶
كاروان سراى شمسيه، ٢٢۶
كاروانسراى حاجى حسين مرجان فروش، ٢۴٣
كاروانسراى دنب شاتر، ٢۵٩
كاروانسراى سلطانى نيمه راه بيستون، ٢۵٧
كاروانسراى سلطانى، ١٠٣، ١٠۵
كاروانسراى شاه عباسى صحنه، ٢۵٨
كاروانسراى شاه عباسى، ١٠٠، ١٠۵، ٢۵۴، ۶٧
كاروانسراى مصلى، ٢٣۴
كاظم آباد، ١٢٣
كاظمين، ٢٣، ۶۴، ۶۵، ٢۴٣، ٢۴۴، ٢۴۶، ٢۴٩، ٢۵١
كراسنودسك، ١٣٨
كربلا، ١٩، ٢٣، ٢٩، ۶۴، ۶۵، ٩٨، ١۶٧، ٢١٨، ٢٢۶، ٢٢٧، ٢٢٨، ٢٢٩، ٢٣٠، ٢٣١، ٢٣٣، ٢٣٩، ٢۴١، ٢۴٢، ٢۴۴، ٢۴٩، ٢۵٩
كربلايى حسين اصفهانى مشهور به خرمايى سقط فروش، ١٢٢
كرمان، ٨، ٩، ١٢، ١٨، ٢۶، ٢٧
كرمانشاه، ١٨، ٢٩، ٣١، ٢٣، ٢۵۶، ٢۵٧، ٢۵٨، ٢۶٠
كرند، ۶٧، ٢۵۵، ٢۵۶
كروند، ٢۶۶
كريت [جزيره كرت]، ١۶٩
كشيك خانه خدام آستانه مبارك، ١١۵
كَفَر زياد، ١٧۵
كنگاور، ۶٧
كنيسه اعظم بادكوبه، ١۴١
كور اضمير، ١۶٧
كوفه، ٢٣
كوه استرآباد، ١٣٨
كوه حرا، ۵٨
كوه عرفات، ١٨٩
كوهپايه، ٢۵، ۴٣، ۴۶، ٧١، ٧٢، ٧٣
كوير جندق، ٨٠
كوير، ٧٩، ٨۴
كهه، ٧٢، ٩٧،٩۶
كيقباد، ٢۶۴
كيمباران، ٧١، ٧۴
گبر، ١۶٣
گردنه حسن فلك، ٢۶٣
گردنه نعل شكن، ٢۶٣
گرسانش (سامسون) ،١۵٣
گزستان، ٧١، ٧۶
گلپايگان، ٢١، ۶٨، ۶٩، ٢۶٣، ٢۶۴، ٢۶۵، ٢۶۶
گلستانه،٧٢
گمرك روس، ١٣٢
گنبد الله ورديخان، ١٠٩
گنجه، ١۴٣
گورخانه ارس ( روسى) ، ١٣۴
لرهاى بختيارى، ٢١٢
لقمان، ١٧٢، ١٧٣
لينه، ٢١٨، ٢١٩
لينه، ٢٢٢
مازندران، ١۴٧
ماشين (قطار) ، ۵١، ١٣۶، ١٣٧، ١۴٢، ١۴٢، ١۴٣، ١۴۴، ١۴۵، ١۴٩، ١٧۵، ١٧۶، ١٧٧
مالك بن انس، ١٩٩
مالكى مذهب، ١٩۵
مأمون، ١١۵، ١١۶
ماهى دشت، ٢۵۶
متشرعه، ١٧، ٢٧، ٢٣۵
مجلس تجارت، ١٧٣
مجلس حكومت شرعيه، ١٧٣
محبس انوشيروان، ٧٧
محبس سلاطين، ٧٧
محصل ديوان، ٧٩
محطه ابوحماد، ١٧۶
محل دفن سلطان عبد العزيز، ١۶۴
محل شهادت حضرت امير (ع) ، ٢۴٠
محمد اخوت، ٢١
محمد باقر فرزند نويسنده، ١٨
محمد بن مسلم ثقفى، ٢٣٧
محمد بيك كلانتر دورود، ٨۶
محمد پسر ميرزا عبدالجواد، ٣١
محمد جامه دار اصفهانى، ٢١، ٢۶٣
محمد جعفر چيت ساز، ٢۵٨
محمد حسن پسر محمد هادى نائينى، ٢١، ٢٣٧
محمد حسن خان پسر مرحوم محمد كريمخان، ٢۶۶
محمد خان كرمانشاهى، ٢۵٧
محمد رضاى تاجر شوشترى، ٢٣٧
محمد شاه قاجار، ٧٨
محمد عليخان ايلخانى، ٢۵۶، ٢۵٧
محمد عليخان سرتيپ ملقب به صمصمام الممالك، ٢۶٠
محمد قلى خان، ٢٨
محمد ولى ميرزا، ١١٢، ٣۵
محمدرحيم خان پسر حاج محمد كريمخان، ٢٧
محمدعلى خان ايلخانى كلهر، ٢۵٢
محمديه، ٧۴
محمود پسر ميرزا عبدالجواد، ٣١
محموديه، ٢۴٢
مدرسه مرحوم صدر، ٢٣٧
مدرسه ميرزا جعفر، ١١۶
مدرسه ميرزاى شيرازى در سامرا، ٢۴٨، ۶۶
مدفن ملاهادى سبزوارى، ٩٩
مدينه، ٢٣، ۴١، ۵٨، ۵٩، ۶٠، ١۴٩، ١٨٣، ١٩۴، ١٩۵، ١٩٨، ١٩٩، ٢٠٠، ٢٠٠، ٢٠١، ٢٠٢، ٢٠٣، ٢١٨
مريم دختر نويسنده، ١٨، ١٩
مزار حمزه، ٢٠٠
مزينون، ٩٧
مستجده، ٢٠٧
مستوفى الممالك، ٣۴، ١٠٠
مسجد اياصوفيه، ١۶٢
مسجد بالاسر، ١١۴
مسجد جامع گلپايگان، ٢۶۴
مسجد جمعه كرمانشاه، ٢۵٧
مسجد حنانه، ٢٣٩
مسجد خوانسار، ٢۶۴
مسجد خيف، ١٨٨
مسجد رسول الله (ص) ، ١٩٩
مسجد زنانه در حرم مطهر، ١١٣
مسجد زيد، ٢۴٠
مسجد سهله، ٢٢۶، ٢٣٧، ٢٣٩، ٢۴٠
مسجد صعصعه، ٢۴٠
مسجد على اصفهان، ١١٧
مسجد عمادالدوله، ٢۵٧
مسجد كوفه، ٢٣٧، ٢٣٨، ٢٣٩، ٢۴٠
مسجد گوهرشاد، ١١۴
مسيب، ٢۴٢
مسيحى، ۵٠
مشجرى، ٧١، ٧۵
مشعر الحرام، ١٨٩، ١٩۴
مشكنان، ٧٣
مشكوت الدوله حاكم بروجرد، ٢۶٠
مشهد، ١٢، ١٧، ٢٣، ٢٠، ٢۴، ٢۶، ٣٠، ٣٩، ۴٠، ۵٢، ٧١، ٧٢، ٩۶، ٩٨، ١٠٢، ١٠٧، ١٠٨، ١٠٩، ١١٠، ١١٧، ١١٨، ١٢١، ١٢٣، ١٢٧، ١٣٨، ١۴٢، ١۴٧، ١۴٨، ١۵٨، ١٨۵، ١٩۴، ٢١٣، ٢٢٨، ٢٣۶
مشهدى ابوالقاسم كدخداى عباس آباد، ٩۶
مشهدى جواد اصفهانى بقال در عشقآباد، ١٣۵
مصر، ١٢، ١٧۴، ١٧۵، ١٧۵، ١٧۶، ١٨٠، ١٨١، ١٨٢، ٢۴۶
مطبخ امير جبل، ٢١١
مظفرآباد، ٣٨، ٨٣
معدن نفط، ١۴٢
معلمان، ٣٨، ٨٣
معيرالممالك، ٩۴
مقام ابراهيم، ١٩١
مقام ادريس، ٢۴٠
مقام امام زين العابدين، ٢۴٠
مقام حضرت امير، ٢٣٩
مقام حضرت صاحب (ع) ، ٢۴٠
مقام حضرت صادق، ٢۴٠
مقام سيدى اسكندر، ١٧٣
مقامات مسجد كوفه، ٢٣٩
مقداد بن اسود، ۶۶
مكه، ١٢، ١٣، ۴٨، ۵٧، ۵٩، ۶٠، ٧١، ١١٩، ١٢١، ١۶٧، ١٧٨، ١٨١، ١٨۵، ١٩٠، ١٩١، ١٩۴، ١٩۵، ١٩۶، ٢٠٢، ٢١٨، ٢٢۴، ٢٢۵، ٢٣، ٢۴۶
ملا على عطار در نزد در طوسى، ٢٣۴
ملا هادى سبزوارى، ١١٧
ملا هاشم قارى مشهور به شيشه بر، ٢٢٨
ملاعبدالخالق، ٢٣۵
ملاغلامحسين شيرازى مشهدى، ٢۴۶
ملامحمد پسر مال هادى سبزوارى، ٩٩
ملامحمد پسر ملاهادى سبزوارى، ٣۴
ملامحمد كوه بنانى (معروف به هدايت على) ، ١٧
ملاهادى سبزوارى، ٣۴، ١٠٣
ملاهاشم، ٢۴١
ملاير، ۶٧، ٢۶٠
منى، ۵٨
منى، ۵٨، ١٨٨، ١٩٠، ١٩١
موصل ( نزديك عشق آباد) ، ١٣٧
مهدى پسر مؤلف، ١۵
مهرآباد، ١٢۴، ١٢۵، ١٢۶، ١٢٨
مهشد، ۴۵
مؤيد الدوله، ۶٧، ٢۶٠
ميان طاق، ٢۵۴
ميدان محمدعلى پاشا، ٣۶، ١٧٢
ميراز حسين روضه خوان جگر سوراخ كن، ١۵
ميرزا ابوتراب نفيسى (جد خاندان نفيسى) ، ١٧، ٢٨
ميرزا آقاى صدر اعظم، ٣۵، ١١١
ميرزا باقر خان منشى باشى (منشى ظل السلطان) ، ۶٨، ٢٢٩، ٢۶۶
ميرزا جواد جندقى،٧۴
ميرزا حسن خان سپه سالار، ١١۴
ميرزا حسن خان نائينى، ٧٣
ميرزا حسن طبيب كرمانى، ١٨
ميرزا رضا برادر مؤلف، ١۴ (نامش در متن در بسيارى از صفحات آمده است)
ميرزا سليمان اصفهانى نايب الصدر، ٢٠٨
ميرزا شفيع تبريزى، ٢۶
ميرزا عبدالجواد اخوت پسر ميرزا رضا، ١۴، ١۵، ١٩، ٣١، ٣٢
ميرزا على اكبر خان ناظم الاطباء نفيسى، ١٨
ميرزا على محمد باب، ٢۶
ميرزا على محمد خان، ١٨۶
ميرزا محمد باقر قهى اصفهانى مشهور به سركار آقا همدانى، ١٩٢
ميرزا محمد باقر قهى اصفهانى، ١٢، ١٨، ٢۶، ٢٧، ٢٣۵
ميرزا محمد خان سپه سالار، ١٠٧، ١١٣
ميرزا محمد على امام جماعت حرم مطهر، ١١٧
ميرزا مهدى پسر ميرزا عبدالجواد، ٣١
ميرزاى شيرازى، ٢٣۵، ٢۴٧
ميرعبدالله خورى، ٧٩، ٨٢
نادرآباد، ٢۵٨
نادرشاه، ١١۴
ناصبى از اهل اصفهان، ١٩٢
ناصبى، ۶۶
ناصبى، ۶۶، ٢۵١
ناصريه (قوچان) ، ١٢٧
نان اسلامبولى، ١٨٩
نائين، ٢٣، ٢٧، ٢٨، ٧١، ٧۴، ٧۵، ٨١
نجد، ٢٠٩، ٢١۴
نجف آباد، ۶٧، ۶٩، ٢۶٧
نجف، ٢١، ٢٣، ۴١، ۶٢، ۶۴، ١٧٨، ٢١٢، ٢١٣، ٢١٧، ٢١٨، ٢١٩، ٢٢۵، ٢٢۶، ٢٣٢، ٢٣٣، ٢٣۴، ٢٣۴، ٢٣۵، ٢٣۶، ٢٣٧، ٢٣٩، ٢۴١، ٢۴٢، ٢۴۴، ٢۴٩
نخاوله، ۵٩
نخاولى ها، ١٩٨
نخل ابوجهل، ٢٠۴، ٢٠۵
نخيله، ٢٠۴، ٢٠۵، ٢٢۶، ٢٣۴
نصرآباد، ٧٢، ١٠٢
نظاميان روسى، ۴٩
نفيسى، حميدرضا، ١۵، ١٨، ٢١، ٣٠، ٣١
نفيسى، مهدى، ٣٢
نوح (ع) ، ٢٣٧
نهاوند، ٢١١
نهر حسينيه، ٢٢۶، ٢٣٠، ٢٣١، ٢٣٢، ٢٣٣
نهر زبيده، ١٨٩، ١٩١، ۵٨
نهر عثمانى در نجف، ٢٣٨
نهر فرات، ٢٢٨، ٢۴٢
نهرروان، ۶۶، ٢۵٢، ٢۵٣، ٢۵۴
نيشابور، ٣٠، ۴۶، ٧٢، ٩٨، ١٠٠، ١٠٢، ١٠٣، ١٠۴، ١٢٢، ١۴٧، ١۶٨، ٢١٣
وادى ايسر، ٢٣٠
وادى ايمن، ٧، ١٩، ٢٣٠
وادى عقيق، ١٩٧
وادى ليمو، ١٩٧
واقصه، ٢٢٢، ٢٢٣
وجه تذكره عثمانى، ١۶٢
وكيل الدوله كرمانشاهى، ۶٧
وكيل الملك كرمانى، ٢٣٨
هارون آباد، ۶٧
هارون آباد، ۶٧، ٢۵۵، ٢۵۶
هشترخان، ١٣۶
همدان، ١٢، ١٨، ٢٧، ٢٧
هود (ع) ، ٢٣٧
هيره، ١۶٨
يلملم، ١٨١
يونان، ١۶٩
يهودى، ١۶٣