ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسينزاده، محمدعلي، ۱۳۴۰ -
عنوان قراردادي : اسئله قادت شباب الشيعه الي الحق .فارسي .شرح
عنوان و نام پديدآور : پاسخهاي روشنگرانه «در نقد كتاب سوالهايي كه باعث هدايت جوانان شد»/ محمدعلي حسينزاده.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۳۵۶ ص.
شابك : 978-964-540-392-6
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر نقدي بر كتاب"اسئله قادت شباب الشيعه الي الحق" تاليف سليمان خراشي است.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۳۴۹] - ۳۵۶.
موضوع : خراشي، سليمان . اسئله قادت شباب الشيعه الي الحق -- نقد و تفسير
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : شيعه -- عقايد
شناسه افزوده : خراشي، سليمان . اسئله قادت شباب الشيعه الي الحق. شرح
رده بندي كنگره : BP۲۱۱/۵/خ۴الف۵۰۸۳ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۸۰۵۲۸۴
الحمدلله رب العالمين والصلاة والسلام على سيدنا و نبيّنا ابيالقاسم محمد وآله الطاهرين واللعن على اعدائهم اجمعين
چندى پيش بعضى كه توفيق تشرف به عمره يافته بودند، در بازگشت، چند جلد كتاب آوردند. اين كتابها در عربستان به عمرهگزاران داده شده بود؛ در ميان آنها، كتابى بود بهنام «سؤالهايى كه باعث هدايت جوانان. . . شد» .
در اين كتاب، پرسشهاى بسيارى در زمينههاى گوناگون طرح شده است؛ بدون رعايت امانت، و با طرح مطالب واقعى و غير واقعى، با روشهاى شيطنتآميز و گاه آميخته با تحقير و تمسخر و دروغ.
مطالبى از قبيل:
علماى شيعه به زبان عربى تسلط ندارند. (پرسش 47)
شيعيان پيروان خود را به گناه جرئت مىدهند و مىگويند كسانى كه على [(ع)] را دوست بدارند، مىتوانند هر گناهى مرتكب شوند. (پرسش 99)
از تاريخ چنين برمىآيد كه شيعه همواره ياور دشمنان اسلام، از قبيل يهوديان، نصارى، مشركان و. . . بوده است. (پرسش 1٠1)
بسيارى از شيعيان به حسن بن على (ع) توهين مىكنند. (پرسش 1٠2)
شيعيان همه اهلبيت قرن اول را كافر مىدانند. (پرسش 136)
يكى از شرايط شيعه براى امامت اين است كه امام بايد فرزند ارشد پدر خود باشد. (پرسش 147)
امامان قبل از امام دوازدهم، هيچكدام كشته نشدند. (پرسش 152)
و. . .
در اين زمينه بايد گفت كه نويسنده كتاب مزبور، يا از عقايد شيعه آگاهى كافى نداشته يا اينكه مغرضانه مطالب را نقل كرده است و اين پرسشها را بىجواب پنداشته و پيشاپيش طرف مقابل را محكوم كرده است. گاهى هم عقايدى بىربط به شيعه نسبت داده است.
به هر روى، با پرسشهاى تكرارى و بعضاً با تغيير عبارت توانسته است يكصد و هشتاد و اندى پرسش طرح نمايد كه ما در قالب 186 شبهه و پرسش تنظيم كردهايم. البته پاسخ بيشتر اين پرسشها در منابع خود اهل سنت يافت مىشود.
نوشتار پيشرو، در پاسخ به اين پرسشها فراهم آمده است. همچنين تلاش شده است پرسشهاى تكرارى به يكى از پرسشهاى مشابه پسين يا پيشين ارجاع داده شود. نيز جز در موارد گزيرناپذير، منابع اهل سنّت مبناى پاسخها قرار گرفته است.
سخن را با آيهاى آغاز مىكنيم كه نويسنده كتاب مذكور بدان تمسك جسته است: «هرگاه در چيزى نزاع داشتيد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد. . .» . (1)
ما نيز به رسول خدا (ص) رجوع كرديم، ديديم رسول خدا (ص) ، على (ع) را ولى مؤمنان پس از خود معرفى كرده است: (2)
إنّ علياً مِنّي وَ أنا مِنه وَ هُو وليّ كُلِّ مُؤمنٍ بَعْدي . (3)
همانا على از من است و من از على هستم و او سرپرست تمام مؤمنان پس از من است.
نبى اكرم (ص) ، على (ع) را باب علم نبوت و عالمترين مردم اعلان كرده است: (4)«
أنا
1) نساء: 59.
2) الاستيعاب، ج 3، ص 1٠91؛ اسدالغابه، ج 3، ص 6٠4؛ الاصابه، ج 4، ص 467؛ البداية و النهايه، ج 7، ص337 و. . . .
3) سنن ترمذى، ج 5، ص 632؛ السنن الكبرى للنسائى، ج5، صص 45 و 113؛ كنزالعمال، ج 11، ص 6٠8؛ جامع الاحاديث، ج 12، ص 476؛ ج 13، ص 214؛ جامع الاصول، ج 8، ص 652؛ مسند ابىيعلى، ج 1، ص 293.
4) سبل الهدى، ج 1، ص 293؛ جواهر المطالب، ج 1، ص 194؛ الاستيعاب، ج 1، ص 1٠99؛ تاريخ اسلام، ذهبى، ج 3، ص 628 و. . . .
مَدينةُ الْعِلمِ وَ عليٌّ بابُها (1)أنا دارُ الْحِكمةِ وَ عليٌّ بابُها » (2)«من شهر علم و على دروازه آن است، من شهر حكمت و على دروازه آن است» .
رسول اعظم (ص) ، على (ع) را برادر، وصى و جانشين خود دانسته: (3)
فَإِنَّ وَصيّي وَ مَوضِعَ سِرّي وَ خَيرَ مَن اَترُكُ بعدي ويُنجزُ عِدَتي وَ يَقضي دَيني عَليُّ بنُ اَبيطالِب. (4)
همانا وصى و محرم اسرارم و بهترين كسى كه از خود باقى مىگذارم و وعدههايم را تحقق مىبخشد و دين مرا ادا مىكند، على بن ابىطالب است.
رسول خاتم (ص) ، على (ع) را فاروق امت و معيار حق و باطل مىداند: (5)
سَيكونُ مِنْ بَعدي فِتنةٌ فَاذا كَان ذلك، فَالْزِمُوا عَليَّ بنَ ابيطالب؛ فانه الْفاروقُ بَينَ الْحقِّ وَ الْباطلِ. (6)
بهزودى پس از من فتنهاى روى مىدهد كه در آن هنگام از على بن ابىطالب تبعيت كنيد كه او جداكننده حق و باطل است.
رسول خدا (ص) ، على (ع) را رهبرى معرفى كرده است كه پيروانش را به صراط مستقيم هدايت مىكند: (7)
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 137؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 637؛ كنزالعمال، ج 13، ص 148.
2) سنن ترمذى، ج 5، ص 637؛ كنزالعمال، ج 13، ص 147.
3) تاريخ الطبرى، ج 2، ص 321؛ الكامل، ج 2، ص 63؛ الاصابه، ج1، ص535؛ البداية و النهايه، ج 7، ص 223 و. . .
4) المعجم الكبير، ج 6، ص 221؛ جامع الاحاديث، ج 9، ص 4٠4؛ مسند ابىيعلى، ج 4، ص 344؛ كنزالعمال، ج11، ص 61٠؛ جمع الجوامع، ج 1، ص 8249.
5) الاستيعاب، ج 4، ص 1744؛ اسدالغابه، ج 5، ص 27٠؛ الاصابه، ج 7، ص 294 و. . . .
6) جامع الاحاديث، ج13، ص354؛ جمع الجوامع، ج1، ص13512؛ كنز العمال، ج11، ص612؛ مسند البزار، ج2، ص79.
7) انساب الاشراف، ج 1، ص 542؛ سبل الهدى، ج 11، ص 25٠ و. . .
اِنْ وَلَّيتمُوها عَليّاً فَهادٍ مُهتدٍ يُقيمُكم عَلَى صِراطٍ مُستقيمٍ. (1)
اگر خلافت را به على بسپاريد، او هدايتكننده و هدايت شده است و شما را به صراط مستقيم هدايت مىكند.
ايشان او را مصداق آيه تطهير مىخواند كه از هر بدى، خطا و لغزشى مصون است.
آنگاه كه آيه ( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) ؛ «خداوند فقط مىخواهد پليدى (گناه) را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد» . (احزاب: 33) نازل شد، رسول خدا (ص) عباى خود را بر سر على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و حسن و حسين (عليهما السلام) كشيد و فرمود: «
اللّهُمَّ هَؤلاءِ اَهْلي » (2)«خداوندا! اينان اهل من هستند» .
رسول خدا (ص) در ميان تمامى صحابه، اعم از مهاجران و انصار، تنها على (ع) را به برادرى خود انتخاب كرد. (3)
رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود: «
أنتَ أخي وَ صاحِبي » (4)«
انَتَ أخي وَ ابُو وُلْدي » (5)«
أنتَ أخي فِي الدُّنيا وَ الْآخِرةِ » (6)«
أنتَ أخي وَ صاحِبي وَوَزيري » (7)و. . . .
رسول خدا (ص) على (ع) را، پس از خود از بهترين مردم دانست: (8)
1) مستدرك حاكم، ج3، ص153؛ كنز العمال، ج11، ص612.
2) صحيح مسلم، ج7، ص13٠؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص33٠؛ ج3، ص259؛ سنن ترمذى، ج5، ص351؛ سنن بيهقى، ج2، ص149؛ مستدرك حاكم، ج3، ص143 و. . . .
3) الاستيعاب، ج 3، ص 1٠98؛ اسد الغابه، ج 3، ص 588؛ ج 6، ص 199؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 235 و. . . .
4) مسند احمد، ج 1، ص 23٠.
5) مسند ابىيعلى، ج 1، ص 4٠3.
6) سنن ترمذى، ج5، ص3٠٠.
7) سنن الكبرى، نسائى، ج5، ص125.
8) انساب الاشراف، ج 2، ص 113، پاورقى و شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 139، ج 15، ص 72 و. . . .
اَلا اُنَبِّئُكُمْ بِأخْيَرِ النّاسِ بَعدي؟ هَذا عليُّ بن ابيطالب. . . . (1)
آيا شما را از بهترين مردم پس از خود آگاه نسازم؟ آن شخص على بن ابىطالب است. . . .
رسول خدا (ص) على (ع) را همتاى خود مىداند: (2)
لأَبعثنّ اليهم رَجُلاً مِنّي أو كَنفْسى. . . فأخذَ بِيدِ عَليٍّ فقالَ: هذا. (3)
هر آينه بهسوى آنان مردى كه از من يا به منزله خودم است روانه مىكنم آنگاه دست على (ع) را گرفت و فرمود اين، آن شخص است.
همچنين پيامبر (ص) فرموده است:
«يا عليُّ! لايُبغضُك إلّا المُنافقُ» (4)«اى على! جز منافق كينهات را به دل نمىگيرد» .
پيامبر اسلام (ص) فرموده است:
مَن ماتَ عَلى بُغضِ آلِ مُحَمَّد ماتَ كافِراً. (5)
هر كس با بغض آل پيامبر (على، فاطمه، حسن و حسين) بميرد، كافر از دنيا رفته است.
همچنين فرمود:
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللهِ وَ أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَتَفَرَّقا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحوْضَ. (6)
1) احاديث مختارة للذهبى، ج1، ص85.
2) جواهر المطالب، ج 1، ص 6٠؛ الاستيعاب، ج 3، ص 111٠؛ خصائص اميرالمؤمنين، ص 89؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 294 و. . . .
3) اتحاف الخيرة المهرة، ج7، ص188؛ البحر الزخار، ج3، ص273؛ السننالكبرى، ج5، ص127؛ مستدرك حاكم، ج2، ص131؛ كنز العمال، ج4، ص441 و. . .
4) سنن ترمذى، ج5، ص643؛ مسند ابىيعلى، ج1، ص25٠؛ كنز العمال، ج11، ص598؛ شرح نهج البلاغه، ابنابىالحديد، ج1، ص 1٠.
5) تفسير كبير، فخر رازى، ج 27، ص 166؛ الكشف و البيان، ج8، ص314.
6) المستدرك، ج 3، ص 148.
من در ميانتان دو چيز گرانبها مىگذارم؛ كتاب خدا و اهل بيتم. آن دو از هم جدا نمىگردند تا در حوض بر من وارد گردند.
و فرمود:
إِنِّي قَدْ تَرَكْتُم ما إِنْ أخذتم به لن تضلوا بَعْدِي الثقلين أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ كِتَابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي أَلَا وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحوْض. (1)
همانا من در بين شما چيزى به يادگار نهادم كه اگر آن را اخذ نماييد هرگز بعد از من گمراه نمىگرديد و آن دو چيز گرانبهاست كه يكى بزرگ تر از ديگرى است. (آن دو) كتاب خدا ريسمان آويخته از آسمان به زمين و عترتم اهل بيتم مىباشند بدانيد آن دو از هم جدا نمىگردند تا در حوض بر من وارد شوند.
به جهت اين روايات، شيعيان چون چنين دستوراتى را از رسول خدا (ص) ديدند به كتاب خدا و اهل بيت تمسك كردند تا گمراه و گمراهكننده نباشند. آنان اصول و فروع و معارف خود را از ثقلين اخذ نموده و پيرو آنانند.
1) مسند احمد، ج 3، ص 59.
شيعه معتقد است كه على [(ع)]، معصوم است، اما دخترش امكلثوم را به ازدواج عمر بن خطاب درآورده است، شيعه بايد يكى از اين دو امر را بپذيرد:
على [(ع)] معصوم نيست؛ زيرا دخترش را به عقد كافرى درآورده است؛
عمر مسلمان بوده و على [(ع)] دوست داشت كه او دامادش شود.
على (ع) معصوم است و اين را مىتوان از روايتهاى ذيل بهدست آورد:
«عَليٌّ مَعَ الْحقِّ وَ الْحقُّ معَ عليٍّ يدَورُ حَيثُما دارَ» (1)«على با حق است و حق با على است؛ على به هر سمت بچرخد حق هم به همان سمت مىچرخد» .
«اللّهمَّ ثَبِّتْ لِسانَه وَ اهْدِ قَلبَه» ؛ «پروردگارا زبان او را ثابت و قلب او را به حقيقت هدايت نما» . على (ع) مىفرمايد: «به خدا قسم پس از آن در
1) سنن ترمذى، ج5، ص633؛ مستدرك حاكم، ج3، ص134 و. . . .
هيچ قضاوتى شك به دل من راه نيافت» . (1)
خداوند در آيه تطهير منزه بودن اهلبيت پيامبر (ص) را از هر نوع پليدى و آلودگى اعلام مىفرمايد. روايتهاى اهل سنت، بدون هيچ اختلافى، على (ع) را از مصاديق شاخص اين آيه مىدانند. (2)
رسول خدا (ص) فرمود:
«فَانَا وَ اَهلُ بَيتي مُطهَّرون مِنَ الذُّنوبِ» (3)«من و اهل بيتم از تمام گناهان پاك هستيم» .
و. . . .
از آنچه گذشت به دست مىآيد كه على (ع) كسى است كه:
به شهادت پيامبر اسلام (ص) معيار و ملاك حق است؛
با دعاى پيامبر اسلام (ص) قلب و زبانش در راه حق استوار شد؛
خداوند پاكى او را تضمين كرده است؛
لحظهاى بتپرست و مشرك نبود؛
از هر گناه و خطا مصون و مبرّى است؛
آيا در معصوم بودن چنين كسى مىتوان ترديد كرد؟
درباره ازدواج ام كلثوم با عمر بايد گفت: شيعه، عمر را كافر نمىداند، اما ازدواج امكلثوم با عمر با توجه به نقلهاى متفاوت يك امر ثابت تاريخى نيست. بنابر فرض اگر چنين ازدواجى صورت گرفته باشد، برخى از عالمان شيعه وقوع چنين ازدواجى را در شرايط عادى نمىدانند. عبدالله بن سنان مىگويد:
1) مسند احمد بن حنبل، ج1، ص111؛ مستدرك حاكم، ج3 ص145؛ كنز العمال، ج11، ص624 و. . . .
2) صحيح مسلم، ج7، ص12٠؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص185؛ سنن ترمذى، ج5، ص638؛ سنن نسائى، ج5، ص1٠7؛ سنن بيهقى، ج7، ص63.
3) تفسير الدرالمنثور، ج6، ص6٠6؛ تفسير آلوسى، ج16، ص112؛ روح المعانى، ج22، ص14؛ فتح القدير، ج4، ص396؛ امتاع الاسماع، ج 3، ص 2٠8؛ البداية و النهايه، ج 2، ص 257؛ دلائل النبوه، ج 1، ص171 و. . . .
از امام جعفر صادق (ع) در مورد ازدواج امكلثوم با عمر پرسيدم، فرمود: «اين ازدواج غصبى بود. عمر، عباس را نزد على (ع) فرستاد و از امكلثوم خواستگارى كرد، اما على (ع) از پذيرش آن خوددارى نمود. عمر به عباس گفت: به خدا سوگند اگر على با اين ازدواج موافقت نكند او را خواهم كشت. عباس اين سخن را به على رساند، اما على (ع) بر مخالفت اصرار ورزيد. عمر به عباس گفت: روز جمعه در نماز جمعه نزديك من بنشين تا يقين كنى كه مىتوانم على را بكشم.
عمر پس از خطبه نماز جمعه گفت: اى مردم يكى از شخصيتهاى برجسته اصحاب رسول خدا، زناى محصنه مرتكب شده است و فقط من از آن آگاه شدهام، نظر شما چيست؟ گفتند: شهادت خليفه كافى است. پس از نماز، عمر به عباس گفت: آنچه شنيدى به على بگو» . (1)
و نقلهاى ديگرى هم از اهل سنت وجود دارد كه ما معتقديم توهين به خليفه دوم مىتواند محسوب شود.
اگر خلافت ابوبكر و عمر حق نبود، چرا على [(ع)] با آنها بيعت كرد؟ آيا بيعت على [(ع)] نادرست بود يا دشمنى شيعيان با آنها نارواست؟
1) مستدرك الوسائل، ج14، ص443.
مصالحى انجام شود كه با مخالفتكردن محقق نمىشود. گاهى خداوند در اين قضايا حكمتهايى نهاده است كه در فهم ظاهربينان نيست؛ مانند تبعيت حضرت يوسف (ع) از پادشاه مصر؛ چنان كه يوسف (ع) پيامبر خدا، و پادشاه مصر بتپرست بود. با توجه به اين نكته برخى از عوامل بيعت على (ع) را از نظر مىگذرانيم:
اهل سنت نوشتهاند: «آنگاه كه از على [(ع)] خواستند با ابوبكر بيعت كند، نخست از بيعت خوددارى كرد و فرمود: من از شما براى خلافت شايستهترم» . (1)ولى شش ماه بعد زمانى كه جنگهاى مرتدان و مدعيان دروغين نبوت پيش آمد، بيعت نمود (2)در حقيقت، على (ع) براى رفع اختلافهاى داخلى و انسجام مسلمانان در مقابل مهاجمان به ناچار بيعت كرد.
برخى ديگر مىنويسند: «افرادى چون ابوسفيان، درصدد بودند تا مخالفت على (ع) را بهانه قرار داده، ميان مسلمانان اختلاف و كشمكش ايجاد كنند» . (3)بدين ترتيب، على (ع) براى پيشگيرى از فجايع اين اختلافات بيعت كرد.
على (ع) درباره علت بيعتش با خلفاى سهگانه مىفرمايد:
به خدا سوگند هيچگاه به ذهن من نمىرسيد كه اعراب پس از رسول خدا (ص) خلافت را از اهلبيت او بگيرند. آنگاه كه با فلانى بيعت كردند، من دست خود را از بيعت پس كشيدم، اما ديدم عدهاى از اسلام برگشتند و عدهاى ديگر درصدد نابودى دين محمد (ص) برآمدند، ترسيدم كه اسلام و مسلمانان را يارى نكنم و خطر و شكستگى در آن به وجود آيد كه مصيبت آن خيلى بيشتر از انحراف خلافت باشد. . . ، پس پيش رفتم و بيعت نمودم. . . (4)
برخى در اينباره مىنويسند: آنگاه كه تهديدات كفار از يك طرف و اختلافات داخلى از طرف ديگر عرصه را براى حاكمان وقت تنگ كرد ابوبكر شخصاً به خانه على (ع) رفت و از آن حضرت خواست تا با بيعت خود به انسجام داخلى كمك كند و على (ع) نيز پذيرفت.
اما اهل سنت براى حفظ وجهه ابوبكر مىنويسند: على (ع) بعد از وفات فاطمه (عليها السلام) به ابوبكر پيام فرستاد تا به تنهايى به خانه على (ع) برود و با وى بيعت نمايد. (1)اگر على (ع) به بيعت تمايل داشت، خود به خانه ابوبكر مىرفت نه آنكه ابوبكر به تنهايى در خانه على به حضور على (ع) برسد - دقت كنيد -.
على [(ع)] اگر با خلفا مخالف بود، پس چرا نام آنها را بر فرزندان خود گذاشت؟
نامهايى همچون ابوبكر، عمر و عثمان به اين سه نفر اختصاص نداشتند كه اگر كسى يكى از اين نامها را بر فرزندش نهاد، بگوييم نام فلانى را برگزيده، بلكه اين اسامى پيش و پس از ظهور اسلام از اسامى رايج بوده است. با مراجعه به نامهاى دوران جاهليت و زمان حضور رسول گرامى اسلام (ص) و پس از آن، درمىيابيم كه اين نامها ميان مردم بسيار به كار مىرفته و خلفاى سهگانه نيز اين نامها را از ديگران گرفتهاند.
چنين نيست كه همچون نام «يحيى» (ع) كه پيش از وى هيچ كس به آن نام نبود، نام
1) صحيح مسلم، ج5، ص 153؛ مسند الصحابة، ج39، ص157؛ شرح النووى على مسلم، ج12، ص78.
ابوبكر و عمر و عثمان نيز بر كسى گذاشته نشده باشد و اين نامها تنها از آن خلفاى سهگانه باشد تا هركس يكى از اين اسامى را بر فرزندش نهاد، گفته شود نام خليفه را برگزيده است. بلكه اين نامها، بنا به تصريح منابع تراجم و رجال اهل سنت، عمومى بوده و بسيارى از مسلمانان و كافران در دوران جاهلى و پس از آن هم، اين نامها را استعمال مىكردند.
على [(ع)] مىفرمود:
«دَعُوني وَالْتَمِسوا غيري» (1)«مرا رها كنيد و كسى جز مرا براى خلافت پيدا كنيد» . اگر خلافت از آنِ على [(ع)] بود، چرا چنين مىگفت؟
على بن ابىطالب (ع) در آغاز، بارها از مردم خواسته بود تا با او بيعت كنند و همواره مىفرمود: «
اَنَا اَحَقُّ بِهذَا الاَمر مِن غَيري » (2)«من براى امر خلافت از هركس ديگر شايستهتر هستم» و به ابوبكر مىفرمود: «من براى خلافت از تو شايستهترم، تو بايد با من بيعت كنى» و. . . .
اما وقتى آنها حاضر نشدند خلافت را به على (ع) واگذار نمايند، آن حضرت نيز به دلايلى شدت عمل به خرج نداد. اگر على (ع) در ابتداى مسئله (پس از رحلت رسولخدا (ص)) خلافت را بهدست مىگرفت، مردم را به همان راه و روشى هدايت مىكرد كه رسول خدا (ص) پيش گرفته بود، در نتيجه مشكلات بسيارى براى جامعه
مسلمانان رخ نمىداد. اما پس از رسول خدا (ص) ، در دوران حكومت خلفاى سهگانه تغييرات گوناگونى در فرهنگ دولتمردان و بعضى مردم عادى، در حوزههاى فكرى، اخلاقى، اقتصادى، مديريتى و. . . واقع شده بود. نه على (ع) مىپذيرفت كه با وضع موجود كنار بيايد و همانگونه خلافت كند كه پيشينيان خلافت مىكردند و نه كسانى كه 25 سال با اين روش خو گرفته بودند، حاضر مىشدند از اين روش دست بردارند؛ بهخصوص كسانى كه در سايه حكومتهاى قبلى به نان و نوايى رسيده بودند. ازاينرو، فرمود: «
دعونى والتمسوا غيرى » و با پيشبينى حوادث آينده بيان داشت:
فَانّا مُستَقبِلونَ اَمراً لَهُ وُجوهٌ وَ اَلوانٌ لاتَقومُ لَهُ القُلوبُ وَلا تَثبُتُ عَلَيهِ العُقولُ. . . (1)
ما حوادثى پيش رو داريم كه چهرههاى گوناگون و رنگهاى مختلف دارد [و مردم از آن حوادث به فتنه خواهند افتاد. در اثر اين فتنهها،] قلبهاى مردم در اين بيعت ثابت نخواهد ماند و عقلها راه درست پيدا نخواهند كرد. - در سايه حكومتهاى پيشين - ابرهاى تاريك، افق حقيقت را پوشاندهاند و راه مستقيم حق ناشناخته و پنهان مانده است. آگاه باشيد، اگر من دعوت شما را بپذيرم بر اساس آنچه مىدانم با شما رفتار خواهم كرد و به سخنان اين و آن و ملامت سرزنشكنندگان گوش نخواهم داد. . . .
در حالىكه ايشان در ابتداى مسئله خلافت پس از پيامبر (ص) مىفرمود: «من از همه شما بر خلافت شايستهترم و با شما بيعت نمىكنم، بلكه شما بايد با من بيعت كنيد» . (2)
وقتى اين دو سخن على (ع) را كنار هم قرار مىدهيم، پى مىبريم كه دليل كنارهگيرى ابتدايى على (ع) از خلافت پس از عثمان، تغييراتى است كه در دوران حكومت 25 ساله روى داده است.
شيعه مىگويد: در زمان خلافت ابوبكر، به فاطمه [(عليها السلام)]، پاره تن محمد (ص) اهانت كردند، پهلويش را شكستند و خواستند در خانهاش را آتش بزنند. . . . پرسش اين است كه در آن هنگام على [(ع)] كجا بود؟ چرا از فاطمه [(عليها السلام)] دفاع نكرد؟
مصيبتهاى وارده بر فاطمه زهرا (عليها السلام) در زمان خلاف ابوبكر تنها ادعاى شيعه نيست، بلكه كتب و منابع اهل سنت نيز آن را نقل كردهاند.
. . . عدهاى از بنىهاشم براى اعتراض به غصب خلافت از سوى ابوبكر، در خانه على [(ع)] جمع شده بودند. زبير هم در ميان آنها بود. عمر با عدهاى به در خانه على [(ع)] آمد و از آنها خواست بيرون آمده، با ابوبكر بيعت نمايند، اما آنها از بيرون آمدن خوددارى كردند. عمر هيزم خواست و قسم ياد كرد كه اگر بيرون نياييد خانه را با اهل آن آتش مىزنم. گفتند: «فاطمه [(عليها السلام)] داخل آن خانه است!» عمر گفت: «حتى اگر فاطمه باشد. . .» . فاطمه [(عليها السلام)] با صداى بلند فرياد زد: «اى پدر، اى رسول خدا! بعد از تو از دست پسر خطاب و پسر ابوقحافه چه مصيبتهايى بر سر ما آمد» !
پس از اين جريان، على [(ع)] را به مسجد بردند و از او خواستند با ابوبكر بيعت كند، فرمود: «اگر بيعت نكنم چه؟» گفتند: «به خدايى كه جز او خدايى نيست اگر بيعت نكنى، تو را مىكشيم» . فرمود: «در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا [(ص)] را
كشتهايد» . عمر گفت: «بنده خدا آرى، اما برادر رسول خدا نه!» سرانجام، از بيعت على [(ع)] نااميد شدند و او را رها كردند. على [(ع)] كنار قبر رسول خدا [(ص)] رفت و خود را به قبر پيامبر چسباند و گفت: ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُوا يَقْتُلُونَنِي ؛ «فرزند مادرم، اين گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزديك بود مرا بكشند» . (اعراف:15٠) (1)
اين آيه، سخن هارون است آنگاه كه برادرش موسى او را مذمت مىكرد كه چرا گذاشتى مردم در غياب من گوسالهپرست شوند.
برخى منابع در اين باره چنين نوشتهاند: عمر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه [(عليها السلام)] رفت تا خانه را به آتش بكشد فاطمه [(عليها السلام)] عمر را ديد و گفت: «اى پسر خطاب! آيا مىخواهى خانه مرا آتش بزنى؟» عمر گفت: «آرى» . (2)
بنابراين نويسنده كتاب پذيرفته است كه اين كار و حرمتشكنى واقع شده است.
پرسشى كه اينجا مطرح مىشود اين است: على (ع) با آن شجاعت يداللّهى، چگونه در برابر اين حوادث و مصائب صبر پيشه كرد و سكوت نمود.
با مطالعه در منابع اهل سنت مىتوان چنين پاسخ داد كه، پيامبر گرامى اسلام (ص) ، على (ع) را از حوادث پس از خود آگاه كرده و او را به سكوت و خوددارى از مبارزه و درگيرى در آن حوادث دستور داده بود.
رسول خدا (ص) به على (ع) مىفرمود
: «إنَّ الامّةَ سَتغْدِرُ بِكَ بَعدي» (3)«اين امت پس از من به تو خيانت خواهند كرد» .
انس بن مالك مىگويد:
همراه رسول خدا [(ص)] و على [(ع)] به باغ زيبايى رسيديم. . . . رسول خدا سر بر
شانه على [(ع)] گذاشت و گريه كرد. على [(ع)] پرسيد: يا رسولالله! سبب گريه شما چيست؟ فرمود: در دل بعضى از اين مردم، از تو كينهاى است كه بعد از من ظاهر مىكنند. على [(ع)] پرسيد: آيا شمشيرم را بر گردن آنها بگذارم و ريشه آنها را بكنم؟ فرمود: نه، صبركن. على [(ع)] گفت: آيا اگر صبر كنم دينم سالم است (در وظيفهام كوتاهى نكردهام) ، فرمود: آرى! دينت سالم است. على [(ع)] گفت: پس صبر مىكنم. (1)
رسول خدا (ص) ، مظلوميت اهل بيت (عليهم السلام) را پيشاپيش به اصحاب خبر داده بود؛ از جمله آنجا كه فرمود:
اِنَّ اَهلَ بَيتي سَيلْقَونَ بَعدي بلاءً وَ تَطْريداً وَ تَشْريداً. (2)
بهزودى پس از من براى اهل بيت من گرفتارىها، سختگيرىها و محروميتها خواهد بود.
و فرمود:
اِنَّ اَهلَ بَيتي سَيلْقَون مِنْ بَعدي مِنْ اُمّتي قَتلاً وَ تَشْريداً. (3)
بهزودى، پس از من، اهل بيت من از دست اين امتم سختگيرىها مىبينند و كشته خواهند داد.
برخى صحابه و فرزندان آنها با پيامبر وصلت مىكردند، به ايشان دختر مىدادند و از ايشان دختر مىگرفتند، از جمله آنها ابوبكر و عمر بودند كه دو دختر خود به نامهاى
عايشه و حفصه را به عقد پيامبر درآوردند. عثمان نيز داماد پيامبر بود و. . . .
اين وقايع دلالت بر اين دارد كه آنها با پيامبر (ص) ، رابطه دوستى داشتند.
وصلت و ازدواج دو شخص با يكديگر، دليل شرعى بر برحق بودن خانواده طرف مقابل نيست. آنجا كه وابستگى نسبى مانند پدرى و فرزندى نمىتواند دليل حقانيت و درستكارى باشد، مانند فرزند حضرت نوح كه خداوند فرمود: لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ ؛ «او از خاندان تو نيست» . (هود: 46) وابستگىهاى سببى چگونه مىتواند دليلى بر حقانيت باشد؟
اى بسا زن و شوهرهايى كه يكى در راه حق و ديگرى در مسير باطل باشد؛ مانند فرعون كه اهل كفر و گمراهى و همسرش اهل ايمان بود؛ و حضرت لوط كه خودش پيامبر بود اما همسرش گمراه بود. هيچگاه نمىتوانيم بگوييم چون آن زن، همسر لوط پيامبر بوده، مؤمن و باتقوا بوده است. امام حسن مجتبى (ع) و همسرش جعده و امام محمد تقى (ع) و همسرش ام الفضل نيز نمونههاى ديگرى هستند. بنابراين، هيچگاه وابستگىهاى سببى و حتى نسبى نمىتواند دليل بر درستكارى و يا محبت باشد، بهويژه با توجه به اينكه گاهى ازدواجها بهخاطر مصالحى كه شخص در نظر مىگيرد انجام مىپذيرد.
حضرت لوط با آنكه افراد فاسق و زشتكار قومش را قبول نداشت، ولى براى پيشگيرى از آبروريزى آنان در اهانت به مهمانانش به آنان پيشنهاد مىدهد كه با دخترانش ازدواج كنند؛ چنانكه در قرآن آمده است:
قالَ هؤُلاءِ بَناتِي إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (حجر: 71)
گفت: اگر مىخواهيد كار صحيحى انجام دهيد، اين دختران من حاضرند (با آنها ازدواج كنيد) .
ازاينرو، ازدواج رسول خدا (ص) و يا دادن دختر به برخى از آنان را مىتوان بر همينگونه مصالح ارزيابى نمود، بهويژه با توجه به تمهيداتى كه در آيات نسبت به اين همسران وجود دارد.
در روايات اهل سنت آمده است كه عايشه و حفصه آنچنان رسول خدا (ص) را آزار مىدادند كه خداوند متعال آن دو را به طلاق تهديد كرده و در هشدار به آنها فرمود:
عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً (تحريم: 5)
(اى همسران پيامبر) اگر او شما را طلاق دهد، اميد است پروردگارش بهجاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد؛ همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبهكننده، عبادتكار، هجرتكننده، زنانى غير باكره و باكره.
كه در منابع اهل سنت به اين مطلب اشاره شده است. (1)
كلينى، در كتاب كافى و همچنين، ساير منابع شيعى نوشتهاند:
«اَنَّ الأئمّة يعلَمُونَ مَتى يمُوتُونَ وَ اَنَّهُم لا يمُوتُون اِلّا بِاختِيارٍ مِنهُم» (2)«امامان مىدانند چه وقت مىميرند و آنها نمىميرند مگر به اختيار خودشان» .
پس امامان شيعه كه مىدانند با غذايى كه به سم آغشته است مىميرند، چرا از آن مىخورند؟ اگر اين كار آگاهانه است، خودكشى است و خودكشى شرعاً حرام است و اگر نمىدانسته، با گفتار فوق در تضاد است.
رسول خدا (ص) ، على (ع) را به چگونگى شهادت و قاتل و زمان شهادتش آگاهى داده بود. على (ع) صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجرت كه به مسجد مىرفت، اين اشعار را زمزمه مىكرد:
اُشدُد حَيازيمَكَ لِلمَوتِ
كمربند خود را محكم ببند و خود را براى مرگ آماده كن؛ زيرا مرگ تو را درمىيابد.
و در برابر مرگ بىتابى مكن؛ زيرا به سرزمين تو وارد شده است.
در كتاب البداية و النّهايه يك باب به خبر دادن على (ع) از محل و چگونگى و زمان قتل خود اختصاص يافته است. اين اخبار را رسول خدا (ص) به على (ع) داده بود. (1)
بيشتر كتب اهل سنت، اخبار رسول خدا (ص) از شهادت على (ع) و آگاهى ايشان از اين امر را نوشتهاند. (2)
آيا مىتوان پذيرفت كه على (ع) با اينكه مىدانسته كى، كجا، چگونه و بهدست چه كسى به شهادت خواهد رسيد، هيچ تلاشى نكرده و خودكشى كرده است؟ و رسولخدا (ص) در اين خودكشى با على (ع) شريك جرم است؟ در اين زمينه بايد گفت: مرگ و حوادث انواع گوناگون دارد؛
يك نوع، مرگ و حادثهاى است كه انسان بر اثر كارهاى خلاف شرع و عقل و بر اثر جهل و. . . ، مقدمات آن را فراهم مىآورد و بدين ترتيب خود را گرفتار مىكند، چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ؛ «و خود را به دست خود به هلاكت نيفكنيد» . (بقره: 195)
نوع ديگرى از مرگ و حوادث، به اراده الهى و قطعى است. بر اين پايه، سرانجام همه انسانها مرگ است؛ يكى با مرگ طبيعى، يكى با زير آوار ماندن، يكى با غرق شدن، يكى به سبب بيمارى و. . . .
براى هيچكس نيز تغيير تقدير قطعى و حتمى الهى ممكن نيست:
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (اعراف: 34)
براى هر قوم و جمعيتى زمان و اجل (معينى) است و هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى از آن تأخير مىكنند و نه بر آن پيشى مىگيرند.
نوع سوم، مرگ و حوادثى است كه از خباثت درونى ظالمان و گناهكاران و كافران ناشى مىشود، خداوند هم به آن علم دارد و بندگان خاص خود همانند انبيا و امامان را نسبت به آن آگاه كرده، اما از آن جلوگيرى نكرده است تا امتحان الهى محقق شود؛ مانند ستمهايى كه مشركان و يهوديان و منافقان در مكه و در مدينه بر پيامبر اسلام روا داشتند. كه پيامبر بعضى از آنها را همچون؛ آزار مشركان در مكه و جنگ احد و. . . را تحمل مىكرد و در برخى از موارد هم مأمور به واكنشهايى خاص شد؛ مانند هجرت كردن به دليل توطئه مشركان براى قتل آن حضرت در ليلةالمبيت.
منافقان هنگام بازگشت از غزوه تبوك، تصميم داشتند مركب پيامبر (ص) را در گذرگاهى صعب العبور رم دهند و پيامبر را از ميان ببرند، امّا پيامبر اسلام (ص) از طريق وحى از توطئه آنها مطلع شد و راههايى براى پيشگيرى اتخاذ كرد، اما مأمور به افشاى آنها نشد و آنها همچنان در كنار رسول خدا ماندند و بعدها براى مسلمانان
دردسرها آفريدند.
آيا مىتوانيم بگوييم پيامبر اسلام (ص) - نعوذبالله - اشتباه كرد كه چهره آن منافقان را افشاء نكرد تا از حوادث آينده جلوگيرى كند و امت را از شرّ منافقان حفظ نمايد؟
چگونگى شهادت امامان از اين قبيل است؛ از يك سو خداوند به امامان علم به آن واقعه را عنايت نموده و آنان با آنكه علم دارند، به وظايف عادى خود عمل نموده و بر اساس علم غيب خود رفتار نمىكنند، بلكه تابع اراده و خواست خدايند.
از سوى ديگر، فرد مجرم نسبت به عمل خود مجبور نيست و از او سلب اختيار نشده است.
در سال سوم هجرى، چند تن از قبيله عضل و قاره، نزد رسول خدا (ص) آمده، گفتند: «اهل قبيله ما مسلمان شدهاند، چند تن از مسلمانان را براى ياد دادن دين به قبيله ما بفرست» . رسول خدا (ص) شش نفر از مسلمانان را با آنها همراه كرد، اما آنها در مكانى بهنام رجيع چند تن از فرستادگان پيامبر (ص) را به شهادت رساندند و چند تن ديگر را به قريش تحويل دادند. (1)
اگر رسول خدا (ص) از اين حيله آگاهى نداشت، چگونه به عالم وحى متصل بود و اگر آگاهى داشت چرا مسلمانان مظلوم را به كام مرگ فرستاد؟
1) البداية والنهاية، ج 4، ص 63.
سال چهارم هجرى، ابوبراء نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: «اى رسول خدا اگر عدهاى را براى تبليغ دين نزد قبايل ما بفرستى، اسلام را مىپذيريم» . رسول خدا (ص) چهل نفر از قاريان و حافظان قرآن را همراه وى فرستاد، اما قبايل بنىعامر و بنىسليم به فرستادگان رسول خدا هجوم بردند و همه را به شهادت رساندند. (1)
اگر رسول خدا (ص) مىدانست، چرا مسلمانان را به كام مرگ فرستاد؟ و اگر نمىدانست، پس چرا خداوند او را از طريق وحى مطلع نكرد؟
در واقعه كربلا، امام حسين (ع) هم از شهادت خود آگاه بود و هم مأمور بود به كربلا برود و مردم كوفه نيز داراى اراده و اختيار بودند. در چنين واقعهاى حر بن يزيد رياحى خود را از لشكر كوفه جدا كرد و به امام حسين (ع) پيوست اما ديگران چنين نكردند و در لجنزار گناه قتل فرزند پيامبر گرفتار آمدند.
اميرمؤمنان، على بن ابىطالب (ع) در برابر بعضى تهديدها از جمله هجمه ناگهانى فرمود:
وَ اِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللهِ جُنَّةً حَصينةً فَاِذا جاءَ يَومي اِنفَرَجَت عَنّي وَ اَسلَمَتني فَحينَئِذٍ لَا يَطيشُ السَّهمُ وَ لايَبرَأُ الكَلْمُ. (2)
پروردگارم براى من پوششى استوار قرار داده است كه مرا حفظ نمايد. آنگاه كه عمرم به سر آيد آن پوشش از من جدا خواهد شد و مرا تسليم مرگ خواهد كرد؛ در آن روز نه تير خطا مىرود و نه زخم بهبود يابد.
و در شعرى كه به آن حضرت منتسب است، مىفرمايد:
من اَى يَومى مِنَ المَوتِ اَفِرُّ أيَومَ لم يقُدَّر اَمْ يومَ قُدِّر
فَيَوم لايُقدَّر لا اَرهبُه وَ يَومَ قَد قُدِّر لا يُغنى الحَذَرُ (1)
من كدام روز از مرگ فرار كنم؟ روزى كه مرگ براى من مقدر نشده يا روزى كه مقدر شده است؟
روزى كه مرگ مقدر نشده فرار از آن بىمعناست و روزى هم كه مقدر شده فرار از آن ناممكن است.
در پايان، براى جمعبندى بحث، سخن علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان را نقل مىكنيم:
علم آدمى بر دو گونه است: يكى علم عادى كه در سايه علل و عوامل عادى و طبيعى حاصل مىشود؛ و ديگر علم غير عادى. در علم عادى، انسان وظايفى دارد از جمله اينكه از خطرى كه او را تهديد مىكند، در حد توان پيشگيرى نمايد. علم غير عادى، به امور حقيقى و ثابت باز مىگردد كه هيچ يك از آن امور، در اختيار و توان انسان نيست و علم پيدا كردن به آن، نه ما را نسبت به تغيير آن توانا مىنمايد و نه ايجاد تكليف مىكند.
به عبارت ديگر، چنين علوم غيرعادى، در حقيقت، علم به واجبات عالم هستى است نه به ممكنات آن، پس علم داشتن، به معناى توانايى بر تغيير آن نيست. (2)
با اينكه تعداد ياوران امام حسن [(ع)]، بيش از ياران امام حسين [(ع)] بود، چرا امامحسن [(ع)] با معاويه صلح كرد، اما امام حسين [(ع)] با يزيد جنگيد؟ اين تضاد بدان
معناست كه يكى از آنها اشتباه كرده است و اين، خلاف عصمتى است كه شيعه به آن باور دارد.
اوّلاً: در آيه «تطهير» به عصمت على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) ، اشاره شده است و ربطى به شيعه و سنى ندارد. خداوند در آيه «تطهير» بر پاكى اهلبيت (عليهم السلام) از هر نوع پليدى و نادرستى تأكيد كرده است و تمام مفسران اهل سنت نيز نوشتهاند كه پس از نزول اين آيه، پيامبر اسلام (ص) على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) را كنار هم نشاند و عباى خيبرى خود را بر سر آنها كشيد و فرمود: اهلبيت من اينها هستند. (1)
بنابراين، نمىتوان به عصمت امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) خدشه وارد كرد مگر اينكه آيه تطهير و روايتهاى مربوط انكار شوند.
ثانياً: اين پرسش در مورد رسول خدا (ص) نيز صدق مىكند: چرا رسول خدا (ص) در حديبيه با مشركان صلح كرد، با اينكه تا آن روز جز جنگ و حمله و جنايت، از مشركان برخورد ديگرى نديده بود، اما همين كه ابوسفيان صلح حديبيه را زير پا گذاشت رسول خدا (ص) به مكه حمله كرد؟ آن صلح و اين حمله را چگونه مىتوان جمع كرد؟
همچنين رسول خدا (ص) در جنگ بدر، با 313 نيرو در برابر نزديك به هزار نفر از قريش جنگيد، اما در حديبيه با 15٠٠ نفر همراه، صلح را پذيرفت.
ثالثاً: رسول خدا (ص) از تفاوت شيوه برخورد امام حسن (ع) با روش امام حسين (ع) خبر داده بود و هر دو حركت را تأييد كرده بود.
1) صحيح مسلم، ج7، ص13٠؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص33٠؛ ج3، ص259؛ سنن ترمذى، ج5، ص351؛ سنن بيهقى، ج2، ص149؛ تفسير الدر المنثور، ج5، ص198.
رابعاً: تفاوت شرايط امام حسن (ع) با معاويه، و امام حسين (ع) با يزيد اقتضا مىكرد كه روش متفاوت اتخاذ شود. در ذيل به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
وَ لا تَدفَعَنَّ صُلحاً دَعاك اِلَيه عَدُوُّك و. . . . (1)
هرگز پيشنهاد صلح دشمن را كه خشنودى خدا در آن است رد مكن، كه آسايش رزمندگان و آرامش فكرى تو و امنيت كشور در صلح تأمين مىگردد.
امام حسن (ع) نيز به پيشنهاد صلح معاويه پاسخ مثبت داد. اما يزيد، امام حسين (ع) را ميان دو امر محصور كرد: بيعت كردن با يزيد يا كشته شدن. از آنجا كه بيعت با يزيد به معناى تأييد يزيد و اعمال خلاف شرع او بود و موجب گمراهى مسلمانان و انحراف اسلام مىشد، امام حسين (ع) مبارزه با يزيد و شهادت خود را ترجيح داد.
على (ع) در بيان دليل پذيرش آتشبس پيشنهادى از سوى معاويه تا روز حكميت مىفرمايد:
انّما فَعلتُ ذلك لِيَتبيَّنَ الْجاهِلُ وَ يتَثَبَّتَ العالِمُ. . . . (2)
من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را بشناسد و دانا بر عقيده خود استوار
بماند و اينكه شايد در اين مدت صلح و آشتى، خدا كار امت را اصلاح كند و راه تحقيق و شناخت حق باز باشد. . . .
بنابراين، امام حسن (ع) پيشنهاد صلح را پذيرفت تا چهره حقيقى معاويه پنهان نماند، اما يزيد از همان روز اول حكومت، چهره منحوس خود را آشكار نموده بود.
معاويه اگرچه ايمان واقعى نداشت، اما تظاهر به اسلام مىكرد، ولى يزيد آشكارا به اعمال خلاف شرع دست مىآلود و بدين ترتيب، چهره واقعى خود را با ريختن خون امام حسين (ع) نمايان كرد و هرگونه شك و شبههاى را درباره بىدينى خود از ميان برداشت.
امام حسين (ع) بنا به دعوت كوفيان، رهسپار كوفه شد، امّا كوفيان بدعهدى كردند و امام حسين (ع) در مقابل لشكرى از كوفيان قرار گرفت كه براى حمايت از يزيد آمده بودند. عمربن سعد در كربلا از امام حسين (ع) دليل آمدنش را پرسيد. امام (ع) براى اينكه از سوى افراد ناآگاه متهم به جنگطلبى نشود، پاسخ داد: «مردم كوفه مرا فراخواندند و من نيز دعوتشان را پذيرفتم. اگر اكنون پشيمان هستند، حاضرم از راهى كه آمدم برگردم» .
عمربن سعد پاسخ امام حسين (ع) را به عبيدالله بن زياد رساند، اما ابن زياد به عمربن سعد نوشت: «حسين را رها نكن تا با يزيد بيعت كند يا كشته شود» . امامحسين (ع) نيز شهادت را بر تأييد يزيد ترجيح داد.
از آنچه گذشت روشن مىشود امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) اشتباه نكردهاند و روش آنها نيز ناقض عصمتشان نيست.
در روايتى از كتاب كافى، از قول امام صادق [(ع)] سخن از كتابى است منسوب به حضرت فاطمه [(عليها السلام)] كه از قرآن حجيمتر است بىآنكه آيههاى قرآن در آن باشد.
آيا رسول خدا (ص) از آن كتاب اطلاع داشت يا خير؟ اگر خبر نداشت، چگونه مىشود او كه پيامبر است از چنين كتابى اطلاع نداشته باشد؟ و اگر از آن آگاه بود، چرا با مسلمانان درباره آن سخنى نگفته است؟ مگر او مأمور نبود كه هرچه خدا به او نازل كرده را به مردم بگويد؟
پيامبر اسلام (ص) مكلّف نبود همه چيز را به مردم بگويد، بلكه وظيفه داشت از مسائلى سخن بگويد كه مأمور بيان آن بود؛ نه همه آنچه را كه مىدانست.
رسول خدا (ص) بعضى وقايع را به افراد خاص، مانند على بن ابىطالب (ع) و فاطمه زهرا (عليها السلام) مىگفت نه به همه مردم. اهل سنت نوشتهاند: رسول خدا درباره على [(ع)] مىفرمايد:
«. . . عَلَّمتُه عِلْمي وَ اسْتَوْدَعْتُه سِرِّي. . .» (1)«علم خودم را به او [على] آموختم و او را مخزن و محرم اسرار خودم قرار دادم» .
بنابراين، رسول خدا (ص) همه چيز را به همه كس نياموخته است.
أناَ مَدينةُ الْعِلمِ وَ عَليٌّ بابُها وَ مَن اَرادَ الْعِلمَ فَلْيَأتِ مِنْ بابِه. (2)
من شهر علم هستم و على راه ورود به آن، پس هر كس مىخواهد از علم من بهرهمند شود از راهش وارد شود.
ازاينرو، علم رسول خدا (ص) را همه كس نمىتواند بفهمد بلكه بايد از على (ع) بياموزد.
آيا تمام مطالب در قرآن به طور شفاف نقل شده است؟ آيا همه مردم مىتوانند همه چيز را از قرآن به طور صحيح و با اطمينان دريابند؟ نه همه چيز در قرآن شفاف بيان شده است و نه هر كسى مىتواند همه چيز را از قرآن به طور صحيح و قابل اطمينان برداشت نمايد.
على (ع) مىفرمايد:
«وَ في الْقرآنِ نَبأُ ما قَبلَكم وَ خَبرُ ما بَعدَكم» (1)«در قرآن همه اخبار گذشتگان و آيندگان هست» .
آيا مىتوان تمام اخبار گذشتگان و آيندگان را از قرآن برداشت كرد؟
على (ع) مىفرمايد:
سَلُوني فَوَاللهِ لا تَسأَلوني عَن شَيءٍ اِلى يَومِ القيامَةِ اِلّا حَدّثْتُكم بِه. . . . (2)
بپرسيد از من، به خدا سوگند تا روز قيامت از هر چيزى بپرسيد شما را از آن خبر خواهم داد. . . .
بنابراين، رسول خدا (ص) مأمور نبود همه چيز را به همه بگويد و آيه بَلِّغْ ما أُنْزِلَ (3)مربوط به موضوعاتى است كه رسول خدا مأمور به گفتن آن بود نه به هر چيزى كه بدان علم داشت. درباره اينكه مصحف فاطمه (عليها السلام) وجود داشته اختلافى نيست، ولى درباره محتواى آن اختلاف است؛ قول مشهور آن است كه پس از رحلت رسول خدا (ص) اخبار مربوط به حوادث آينده را فرشتهاى براى حضرت زهرا مىگفته و در اين صحيفه جمعآورى شده است. (4)
ازاينرو، مربوط به زمان رسولخدا (ص) نيست تا آن حضرت نسبت به آن خبر دهد.
عدهاى از اصحاب اهلبيت [(عليهم السلام)] كه همنام خلفاى سه گانهاند، اگر اينها خلفا را قبول نداشتند، چرا نام آنها را بر خود گذاشتند؟
همانگونه كه در پاسخ پرسش سوم گفته شد، اين نامها در عرب رايج بود و پدران ابوبكر و عمر و عثمان نيز آن را از ديگران گرفته بودند، نه اينكه آنها از نخستين دارندگان اين نامها بوده باشند و مردم هم بر اساس فرهنگ رايج زمانه خود اسامى را برمىگزينند.
صرف همنام بودن نمىتواند دليلى بر مدعاى خاص بشود. دليل بر اين مدعا آن است كه عدهاى از اصحاب ائمه نامشان يزيد بوده است با آنكه چنين نامى نزد شيعه از منفورترين نامها بوده است. علت اين همنامى آن بوده است كه افرادى كه از چنين نامهايى برخوردارند، درگذشته پيرو مكتب خلفا بودند سپس به مكتب اهل بيت (عليهم السلام) گرويدند، ولى نامشان همچنان بر روى آنان بوده است.
خداوند در قرآن مىفرمايد:
( وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ) (بقره: 156)
و بشارت ده به صابران [همان] كسانى كه هرگاه مصيبتى به ايشان مىرسد، مىگويند: ما از آنِ خداييم و به سوى او بازمىگرديم.
همچنين روايتهايى از علماى شيعه مبنى بر ممنوعيت خراشيدن صورت و نوحهسرايى و پوشيدن لباس سياه در مصيبتها نقل شده است، با اين وجود چرا شيعه با اين آموزهها مخالفت مىكند؟
مصيبتها بر دو نوعاند: مصيبت دينى؛ مصيبت دنيايى و امور شخصى. در مصائب دنيا صبر و خويشتندارى، نيكو است؛ هر چند منافاتى با گريستن ندارد؛ زيرا رسول خدا (ص) در مرگ فرزندش ابراهيم گريه مىكرد و مىفرمود:
تَدمَعُ الْعينُ وَ يَحزَنُ الْقلبُ وَ لا نَقولُ إلّا ما يَرضَى رَبُّنا وَ إنّا بِك يا ابراهيمُ لَمَحزُونون. (1)
چشم اشك مىريزد و دل محزون مىشود اما سخنى جز آنكه رضايت خدا در آن باشد به زبان نمىآوريم و ما اى ابراهيم براى تو اندوهناك هستيم.
اما اندوه و بىقرارى در مصيبت دينى و از دست دادن بزرگان دين، ممنوع و مذموم نيست، بلكه عين عبادت است. البته معناى اين سخن آن نيست كه به بهانه دين، عمل خلاف شرع مرتكب شويم، بلكه بدان معناست كه شدت اندوه و گريه ناپسند نيست.
خداوند در مورد حضرت يعقوب (ع) مىفرمايد: ( وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ ) ؛ «و گفت: وا اسفا بر يوسف و چشمان او از اندوه سفيد شد» . (يوسف: 84)
بنابراين، قرآن نه تنها گريه حضرت يعقوب را ناپسند نشمرد، بلكه اهل سنت نقل مىكنند: «چشمان حضرت يعقوب از اشك خشك نشد تا زمان ديدار يوسف. . . و
1) تفسير احكام القرآن، ابن العربى، ج 3، ص 74.
پاداش صد شهيد را داشت» . (1)
حضرت نوح (ع) به سبب گريه بسيار نوح ناميده شد. (2)
همچنين عالمان اهل سنت درباره عزادارى بنىهاشم در سوگ امام حسن (ع) نوشتهاند:
وَ لمّا ماتَ الْحسنُ اَقامَ نِساءُ بنيهاشمٍ عَليهِ النُّوحَ شَهْرا وَ لَبِسُوا الْحِدادَ سَنةً. (3)
آنگاه كه امام حسن مجتبى به شهادت رسيد، زنان بنىهاشم يك ماه بر او گريه و زارى و نوحهسرايى كردند و يك سال لباس سياه پوشيدند.
البته خراشيدن صورت و بعضى رفتارهايى كه علماى شيعه نيز آن را منع نمودهاند، اما بعضى افراد ناآگاه انجام مىدهند، ربطى به ديدگاه شيعه ندارد، بلكه ناشى از جهالت افراد است.
از اينرو، تا جايى كه رفتار حرام و سخنان ناروا از شخص سر نزند، گريه و حزن مذموم نيست؛ حتى اگر بسيار باشد.
اگر چنان كه شيعيان مىگويند قمهزنى و نوحهسرايى و بر سر و سينهزدن پاداش بزرگى دارد، چرا علماى شيعه چنين نمىكنند؟
علماى شيعه با كمال افتخار و ادب و احترام، در مجالس عزادارى امام حسين (ع)
حاضر مىشوند و به نشانه عزادارى بر سينه هم مىزنند.
اغلب علماى شيعه، قمهزدن را جايز نمىدانند و هيچ عالم شيعى به قمهزنى توصيه نمىكند، بلكه اصل عزادارى و نوحهسرايى مورد تأكيد است.
بنابراين، نوحهسرايى و عزادارى در مظلوميت فرزندان رسول خدا (ص) ، به خصوص امام حسين (ع) ، نكوهيده نيست، بلكه پسنديده و موكّد است.
رفتار بعضى انبياى گذشته و حتى رفتار رسول خدا (ص) در گريه براى امام حسين (ع) مؤيد اين مطلب است.
همچنانكه در پاسخ پيشين گذشت برخى از مفسران اهل سنت در تفاسير خود نوشتهاند: «گريه حضرت يعقوب [كه به نابينا شدنش انجاميد] اجر و پاداش يكصد شهيد را دارد» ، پس چرا براى نوحهسرايى و عزادارى در شهادت فرزند رسول خدا (ص) ارزش قائل نيستند.
مگر رسول خدا (ص) نفرمود:
«الحَسَنُ و الحُسَينُ سَيِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ» (1)«حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند» ، چگونه است كه عزادارى و بر سر و سينهزدن در غم شهادت چنين افرادى، بىارزش و يا ضد ارزش است؟
افزون بر آنچه گذشت، اهل سنت نوشتهاند: رسول خدا در خردسالى حسين بن على (ع) ، براى شهادت او مىگريست.
امسلمه مىگويد:
حسن و حسين [(عليهما السلام)] نزد رسول خدا [(ص)] بازى مىكردند، جبرئيل نازل شد - به حسين اشاره كرد - و گفت: اى محمد! امت تو اين فرزندت را خواهند كشت. رسول خدا [(ص)] گريست و حسين را به سينهاش چسبانيد. آنگاه جبرئيل مقدارى خاك به رسول خدا داد و گفت: اين خاك نزد تو امانت باشد،
1) الاستيعاب، ج 1، ص 391؛ اسدالغابه، ج 1، صص 368 و 489؛ الاصابه، ج 1، ص 624؛ ج 2، ص 63؛ الاعلام، ج2، ص 243؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 7؛ امتاع الاسماع، ج 4، ص 195.
رسولخدا [(ص)] آن خاك را بوييد و فرمود: بوى كربوبلا است.
رسول خدا [(ص)] فرمود: اى ام سلمه! (اين خاك نزد تو باشد) هرگاه به رنگ خون درآمد، بدان كه حسينم را كشتهاند. ام سلمه آن خاك را در شيشهاى گذاشت و هر روز به آن نگاه مىكرد. . . (1)
بنابراين براى مصيبتى كه رسول خدا (ص) پنجاه و اندى سال پيش از وقوع آن مطلع شد چنين گريه مىكردند، با اين اوصاف گريه و عزادارى شيعيان پس از وقوع آن رخداد، آيا جاى انتقاد دارد؟
شيعه مىگويد: هزاران صحابى در «غدير خم» حضور داشتند و همه شنيدند كه پيامبر اسلام (ص) على [(ع)] را به جانشينى خود تعيين نمود، پس چرا از هزاران صحابه يكى به خاطر غصب شدن حق على اعتراض نكرد. . . .
«من كنت مولاه فهذا علي مولاه» ، فقط ادعاى شيعه نيست، بلكه بيشتر تفاسير و كتب روايى و تاريخى اهل سنت آن را نقل كردهاند. كتابهاى متعددى هم در اينباره از سوى اهل سنت تأليف شده كه نام بعضى از آنها در الغدير مرحوم علامه امينى آمده است.
نگارنده نيز در كتاب «خورشيد ولايت در نگاه اهل سنّت» و «خورشيد فضيلت در
1) امتاع الاسماع، ج 12، ص 238. نزديك به همين معنا از على (ع) ر. ك: مسند، ج 1، ص 85 و از ام الفضل دختر حارث، ر. ك: مستدرك، ج 3، ص 177 و از ابن عباس، ر. ك: مسند ج 1، ص 242.
آئينه اهل سنّت» ، اين واقعه را از قول دهها منبع روايى و تفسيرى اهل سنّت آورده است. (1)
در منابع اهل سنت آمده است كه بسيارى از صحابه اعم از مهاجران و انصار خلافت را حق على (ع) مىدانستند و خلافت ابوبكر را قبول نداشتند و شمارى از آنها براى اعتراض، در خانه على (ع) جمع شده بودند. عمر با عدهاى شمشير بهدست به سوى آنان آمد. وى ابتدا از آنها خواست از خانه على (ع) خارج شده، براى بيعت نزد ابوبكر بروند، امّا وقتى بىاعتنايى آنها را ديد دستور داد: هيزم بياوريد تا اين خانه را با اهلش آتش بزنم. مردم گفتند: عمر! فاطمه در آن خانه است! گفت: حتى اگر فاطمه باشد. . . ! (2)
اهل سنت نوشتهاند كه على (ع) در زمان خلافتش به واقعه غدير استناد مىكرد و از كسانى كه در غديرخم بودند، شاهد مىگرفت. عدهاى هم شهادت مىدادند و كسانى هم كه شهادت نمىدادند به نفرين على (ع) گرفتار شدند. (3)
على (ع) مىفرمود:
«اَرى تراثي نَهباً» (4)«مىبينم كه ارث مرا به غارت بردهاند» .
همچنين مىفرمايد:
أصْغَيا بإنائِنا وَ حَمَلا النّاسَ عَلَى رِقابنا. (5)
آن دو [ابوبكر و عمر] ظرف ما را [كنايه از خلافت و حكومت] وارونه كردند و ديگران را بر گردۀ ما مسلط نمودند.
1) از جمله: مسند احمد بن حنبل، ج1، ص84؛ سنن نسائى، ج5، ص45؛ سنن ترمذى، ج5، ص633؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص45؛ مستدرك حاكم، ج3، ص119.
2) الامامة و السياسه، ج 1، صص 2931.
3) مسند احمد بن حنبل، ج1، ص119؛ سنن نسائى، ج5، ص136؛ كنزالعمال، ج13، ص158؛ جامع الاحاديث، ج3٠، ص473؛ مسند ابىيعلى، ج1، ص428؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 4، ص 74؛ ج 19، ص217.
4) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 9، ص 3٠7.
5) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 9، ص 3٠7.
ايشان بهدرگاه خداوند اينگونه شكايت مىبرد:
اللَّهُمّ إنّي اَسْتعديكَ عَلَى قُريشٍ فإنَّهم ظَلَموني حَقّي وَ غَصَبوني إرْثي. (1)
خدايا! از ظلم قريش به تو شكايت مىكنم؛ زيرا آنان در حق من ظلم كردند و ميراث مرا غصب نمودند.
وقتى بنىاسرائيل در غياب حضرت موسى (ع) به گوسالهپرستى روى آوردند هارون (ع) آنها را از آن منع مىكرد، اما مردم نه تنها از او حمايت نكردند، بلكه مىخواستند او را بكشند: ( إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي ) ؛ «اين گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزديك بود مرا بكشند» . (اعراف: 15٠)
آيا مىتوان گفت: اگر حق با حضرت هارون بود، چرا اصحاب موسى از او حمايت نكردند؟
على (ع) از كدام حق غصب شده و ارث به غارت رفته شكايت مىكرد، اگر رسولخدا (ص) چنين حقى را براى او تعيين ننموده بود؟ چنين حقى چگونه براى على (ع) محقق شده بود؟
پيامبر (ص) پيش از وفاتش خواست براى اصحاب چيزى بنويسد كه پس از او گمراه نشوند، در اين هنگام عمر مانع نوشتن رسول خدا (ص) شد، چرا على [(ع)] در اين جريان اقدامى نكرد و چيزى نگفت؟ . . .
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1٠، ص 286.
قربوا يكتب لكم النبي (ص) كتاباً لن تضلوا بعده. (1)
[قلم و دفتر] بياوريد تا پيامبر براى شما نوشتهاى بنويسد تا پس از او گمراه نشويد.
سپس عدهاى با كلام عمر مخالفت كردند. اينجا دو فرض مطرح است:
اول: على (ع) در آن جمع بود و از جمله مخالفان نظر عمر؛
دوم: على (ع) در آن جمع بود، ولى سكوت كرد.
چه دليلى بر رد اينكه على (ع) از مخالفان بود، وجود دارد و بر فرض دوم با وجود مخالفت عدهاى، چرا عمر به حرف آن عده گوش نداد؟ آيا كسى كه به حرف عدهاى گوش نمىدهد، به حرف على (ع) گوش مىدهد؟
بر فرض قبول سكوت على (ع) ، علت سكوت آن بوده است كه حضرت على (ع) در تمام دوران زندگى پيامبر (ص) همواره با كمال ادب و احترام با ايشان رفتار مىكرد و سخنى برخلاف خواست و رضاى ايشان نمىگفت. در جريان بيمارى ايشان نيز در كنار پيامبر (ص) بود و به احترام آن حضرت سكوت كرد؛ على (ع) مانند عمر نبود. عمر نه تنها به پيامبر اعتراض مىكرد، بلكه گاهى به مخالفت با دستور او اقدام مىكرد.
كسانى - بهخصوص از اهل سنّت - كه اين واقعه را نقل كردهاند، نوشتهاند:
لما حضرته الوفاة و في البيت رجال منهم عمر بن الخطاب و قال رسول الله [(ص)]: هلمّوا اكتب لكم لن تضلّوا بعده فقال عمر: ان رسول الله [(ص)] قد غلبه الوجع و. . . و في بعض النسخ قال يهجر النبي [(ص)]. . . .
1) صحيح بخارى، ج 6، ص 1612.
آنگاه كه وفات رسول خدا [(ص)] نزديك بود و عدهاى در منزل رسولخدا [(ص)] بودند كه عمر نيز در ميان آنها بود، رسول خدا [(ص)] فرمود: براى من نوشتافزار بياوريد كه چيزى برايتان بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد [عدهاى خواستند براى رسولخدا [(ص)] وسيله نوشتافزار بياورند اما] عمر [و دار و دستهاش مانع شدند. و] گفت: شدت درد بر رسول خدا [(ص)] غلبه كرده است، هذيان مىگويد. عدهاى هم در برابر سخنان عمر گفتند: در شأن رسولخدا نيست كه هذيان بگويد. وقتى رسول خدا اين گفتار قبيح عمر را شنيد، فرمود: بيرون برويد و مرا به حال خودم بگذاريد. . . .
اين روايت بر چند مطلب دلالت دارد:
اول آنكه اين روايت در منابع متعدد و معتبر اهل سنّت، از آن جمله در صحيحين نقل شده است. (1)اگر اين روايت دروغ است، چرا اهل سنّت چنين مطلب دروغ را نوشتهاند؟ و اگر راست است، عمر به رسول خدا (ص) ، نسبت هذيان داده و خلاف آيه قرآن سخن گفته است؛ زيرا خداوند مىفرمايد: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ؛ «و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد» . (نجم: 3)
عمر با دستور رسول خدا (ص) مخالفت كرد، در حالى كه خداوند مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (انفال:2٠)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد و از فرمان او سرپيچى ننمايد در حالى كه (سخنان او را) مىشنويد.
1) صحيح بخارى، ج1، ص54؛ ج4، ص1612؛ ج6، ص268٠؛ مسند احمد بن حنبل، ج1 ص324؛ جامع الاصول، ج6، ص631؛ جامع الاحاديث، ج26، ص27؛ اضواء على السنة المحمديه، ص 55؛ البداية و النهايه، ج 5، ص227؛ دلائل النبوه، ج 7، ص 183؛ تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 215؛ مسند الصحابة، ج28، ص262؛ اخبار مكه، فاكهى، ج4، ص427.
دوم آنكه در هيچ يك از منابعى كه اين روايت را نقل كردهاند، اشاره به حضور على (ع) در آن مجلس نشده است تا ثابت شود كه على (ع) حضور داشت و چيزى نگفت.
سوم آنكه اگر على (ع) در آن مجلس حضور داشت، يكى از دستورهاى خداوند اين است كه در حضور رسول خدا (ص) صداى خود را بلند نكنيد: لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ ؛ «صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد» . (حجرات: 2)
با اين حال چگونه شما ايراد مىگيريد كه چرا على (ع) در حضور رسول خدا (ص) ادب را رعايت كرد و با عمر و امثال او گلاويز نشد!
چهارم آنكه شما اهل سنّت به جاى اينكه عمر را نكوهش كنيد كه اين چنين سخنى زشت را بر زبان راند و با رسول خدا (ص) مخالفت كرد، به على (ع) ايراد مىگيريد كه چرا گريبان عمر را نگرفت و در حضور رسول خدا (ص) رفتار خشن از خود نشان نداد! ؟
اين گفتار شما به حكايتى شباهت دارد كه گويند: خانهاى را دزد زده بود. همسايهها از موضوع اطلاع يافتند و دور هم جمع شدند و در مورد دزدى آن خانه به گفتوگو پرداختند. يكى مىگفت: تقصير صاحبخانه است كه خانه را خالى و بدون نگهبان گذاشته، ديگرى مىگفت: تقصير صاحبخانه است كه ديوار حياطش اينقدر كوتاه است، آن يكى مىگفت: تقصير صاحبخانه است كه. . . . صاحبخانه كه گوشهاى ايستاده و غمگين بود، گفت: اينطور كه پيداست دزد هيچ جرمى ندارد و تمام تقصيرها از من صاحب خانه است!
شيعه معتقد است: بيشتر روايتهاى كتاب كافى ضعيف است و كتاب صحيحى
جز قرآن نداريم. در اين صورت، چرا مىگويند: كافى شرح و تفسير قرآن است؟ . . .
در اين پرسش مشخص نشده كدام عالم متخصص علوم روايى و رجالشناسى، بيشتر روايتهاى كافى را ضعيف مىداند و يا كدام مفسر شيعى كافى را تفسير قرآن دانسته است؟
شيعه معتقد است جز قرآن هيچ كتاب صددرصد صحيحى وجود ندارد.
مگر اهل سنت بعضى از روايتهاى صحاح سته و مسانيد و ساير كتب روايى خود را نقد نمىكنند؟ مگر اهل سنت كتب رجال و علماى رجالشناس ندارند كه اسناد روايتها را جرح و تعديل مىنمايند؟
شيعه مفتخر است كه در عمل به دستورهاى اسلام، عناد ندارد و تعصب مذهبى او را به تأييد روايتهاى ضعيف وادار نمىكند، بلكه راويان را جرح و تعديل و روايتهاى ضعيف را شناسايى مىكند و آنها را كنار مىگذارد، حتى اگر از منابع و از اصول خودش باشد؛ و روايتهاى صحيح و موثق را مىپذيرد.
تفاسير اهل سنّت در موارد بسيارى روايتهاى يكديگر را نقد و رد كردهاند. حال بايد بگوييم اين چه تفسيرى است؟
شيعه برخلاف اهل سنت كه همه روايات صحيحين را صحيح مىداند، با كمال افتخار اعلان مىكند تنها كتاب صددرصد صحيح، قرآن است و هيچ كتابى جز قرآن بىنقص نيست. اما اين عقيده بدان معنا نيست كه بيشتر روايتهاى كتابهايى مانند كافى و امثال آن ضعيف باشد، بلكه معتقديم اين كتابها روايتهاى ضعيفى هم دارند كه بر اساس قواعد رجالى و علم درايه مورد نقد و بررسى قرار گرفته و تأييد يا ردّ مىشوند، اما تعداد اين روايات ضعيف آنچنان زياد نيست كه به ارزش و اعتبار اين كتابها آسيبى برساند.
انسان بايد فقط بنده خدا باشد، چرا شيعيان نامهايى همچون: عبدالحسين (بنده حسين) ، عبدالعلى (بنده على) و. . . را بر خود مىگذارند.
خادم كسى است كه آب و غذا تهيه مىكند و خدمت مىنمايد. آيا معقول است كه كسى آب و غذا براى حسين ببرد و در قبرش آب وضويش را آماده كند تا بگوييم خادم حسين است؟
«لا اله الّا الله وحده لا شريك له» .
در اين باره توجه به چند نكته لازم است:
هنگام نامگذارى، كسى از «عبد» بندگى را اراده نمىكند، بلكه «خادم» و «غلام» بودن مراد است. صاحبان اين نامها افتخار مىكنند كه خود را غلام افتخارى اهلبيت (عليهم السلام) بنامند. به تعبير ديگر «عبد» همهجا به معناى پرستنده نيست، بلكه در مواردى براى غلام و خادم به كار مىرود؛ چنانكه در قرآن آمده است:
( وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ. . . ) (نور:32)
مردان و زنان بىهمسر خود را همسر دهيد. همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را.
آيا در اين آيه منظور از عِبادِكُمْ پرستشكنندگانِ شما مسلمانان، موردنظر است؟
مگر وظيفه خادمان مسجدالحرام و مسجدالنبى و ساير مساجد تهيه آب و غذا و انداختن رختخواب و رخت شستن و. . . براى خداست كه شيعيان را نكوهش مىكنيد كه چون امام حسين (ع) شهيد شده، آب و غذا نمىخواهد و به كار بردن لقب خادمالحسين صحيح نيست؟ بلكه در اينگونه موارد منظور كسى است كه مطيع امر حسين (ع) و يا نبى گرامى اسلام است و مطيع بودن ربطى به آب و غذا ندارد، بلكه دستور صريح قرآن است كه فرمود: أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ؛ «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر [خدا] و پيشوايان معصوم خود را» . (نساء: 59)
مىپرسند: وقتى على [(ع)] مىدانست خداوند او را خليفه كرده پس چرا با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرد. . . ؟
اولاً: اين پرسش تكرار پرسش دوم است و در آنجا به اختصار جواب داديم.
ثانياً: پاسخ اين پرسش را نيز از قول خود اهل سنت نقل مىكنيم. مقابله نكردن على (ع) با خلفاى سهگانه و حتى بيعت با آنها دلايل متعددى دارد؛ از جمله:
اى على! تو همانند كعبه هستى، مردم به زيارت كعبه مىروند نه كعبه به زيارت مردم. از اينرو مردم براى خلافت بايد پيش تو آيند نه آنكه تو براى خلافت به آنها مراجعه كنى. اگر مردم براى خلافت نزد تو آمدند بپذير و اگر نه به مردم مراجعه نكن تا آنكه به تو مراجعه نمايند. (1)
و على (ع) نيز به همين وصيت پيامبر (ص) عمل كرد.
. . . در سينه عدهاى از اين مردم نسبت به تو كينههايى هست و پس از من ظاهر مىشود. على [(ع)] گفت: اى رسول خدا [(ص)] آيا شمشيرم را بر گردن آنها بگذارم؟ فرمود: بلكه صبر كن. . . . (2)
على (ع) در اهميت وحدت ميان مسلمانان فرمود:
. . . وَ ايّاكُم وَ الفُرقَة فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّيطانِ كما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الغَنَمِ لِلذِّئْبِ اَلا مَنْ دَعا إلى هذا الشعارِ فَاقتُلوُهُ وَ لَو كانَ تَحتَ عِمامَتي هذِهِ. (3)
از تفرقه و اختلاف بر حذر باشيد؛ زيرا انسان جداافتاده از جامعه، شكار شيطان مىشود، همانطور كه گوسفند جداافتاده از گلّه شكار گرگ مىگردد. آگاه باشيد
هر كس شما را به تفرقه دعوت كند، او را بكشيد هر چند عمامه من بر سر او باشد.
خداوند متعال در بيان شدت قباحت تفرقه مىفرمايد: آنگاه كه حضرت موسى از كوه طور بازگشت و متوجه شد كه قوم او در غيابش بتپرست (گوسالهپرست) شدهاند، با عصبانيت موهاى سر حضرت هارون را گرفت كه چرا گذاشتى مردم از راه حق منحرف شوند؟ هارون در جواب گفت:
( يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ ) (طه: 94)
اى فرزند مادرم (اى برادر) ريش و سر مرا مگير، من ترسيدم بگويى تو ميان بنىاسرائيل تفرقه انداختى.
پس ايجاد تفرقه، از بتپرستى هم بدتر است. با اين حال، شما ادعا مىكنيد كه اگر خلافت، حق على (ع) مىبود، مىبايست شمشير مىكشيد و براى بهدستآوردن آن، ميان مسلمانان اختلاف مىانداخت؛ هر چند باعث نابودى اصل اسلام مىشود.
وقتى على [(ع)] زمام امور را به دست گرفت، با خلفاى پيش از خود مخالفت ننمود و هيچ اعتراضى به آنها نكرد، بلكه مىگفت: بهترين اين امت پس از رسولخدا (ص) ابوبكر و عمر هستند، و قرآن ديگرى نياورد، حج تمتع را بازنگرداند، حى على خيرالعمل را به اذان اضافه نكرد، الصلاة خيرٌ من النوم را از اذان حذف نكرد، ازدواج موقت را رواج نداد و. . .
در اين چند سطر ادعاهاى بسيارى شده است كه بحثى طولانى مىطلبد، اما براى موارد ذكر شده به پاسخ كوتاه بسنده مىكنيم.
ادعاى نخست: «على [(ع)] آنگاه كه زمام امور خلافت را بهدست گرفت، با خلفاى پيش از خود اظهار مخالفت نكرد» .
على (ع) در مورد پرهيز از مقابله به مثل مىفرمايد:
لقد اَمرُّ عَلَى اللَّئيمِ يَسبّنُي فَمضيتُ عَنهُ وَقُلتُ لا يَعنيني (1)
گاهى از كنار انسان پستى رد مىشوم به من ناسزا مىگويد همين كه از او عبور مىكنم به خودم مىگويم با من نبود.
اگر اين رفتار بزرگوارانه على (ع) را نشان حقانيت آنها و موافقت على (ع) با آنها تصور مىكنيد، بر باطل مىرويد؛ زيرا خطبه سوم نهجالبلاغه گواه صريح مخالفت على (ع) با آنهاست.
اما اگر منظور از مخالفت با ابوبكر و عمر و عثمان اين است كه على (ع) روش و بدعتهايى را كنار بگذارد، كه آنها پس از رسول خدا (ص) به وجود آوردند، به يقين على (ع) چنين مخالفتى داشته است؛ براى نمونه:
1) متشابه القرآن، ج2، ص258.
الف) آنگاه كه در شورا به على (ع) گفتند: ما تو را به عنوان خليفه مسلمانان انتخاب مىكنيم به شرط آنكه به دستور قرآن، سنت رسول خدا [(ص)] و روش ابوبكر و عمر رفتار كنى، فرمود: «من به دستور خدا و سنت رسول خدا [(ص)] و به روش خودم رفتار خواهم كرد» . (1)اگر على (ع) به ابوبكر و عمر اعتقاد داشت، چرا با روش آنها مخالفت نمود و حاضر شد خلافت را از دست بدهد اما به روش آنها رفتار نكند؟
ب) على (ع) مردم را به گزاردن حج تمتع تشويق مىكرد، در حالى كه عثمان به پيروى از عمر از آن منع كرده بود. (2)
ج) على (ع) حاكمان پيش از خود را اشرار ناميد و آنگاه كه مالك اشتر را به حكومت مصر اعزام كرد، در نامه خود به او نوشت:
فإنَّ هذَا الدّينَ قَدْكان أسيراً في اَيْدي الْاشرارِ يُعْمَلُ فيهِ بالْهوَى و تُطْلَبُ بِه الدُّنيا. (3)
به درستى كه اين دين در دست اشرار اسير بود، بر اساس هوا و هوس خود عمل مىكردند و به وسيله دين دنيا را مىخواستند.
پيش از على (ع) ، دين در دست چه كسانى بود كه از آنها به اشرار تعبير نمود؟
د) آنگاه كه على (ع) به خلافت رسيد، در اولين سخنرانى خود فرمود:
. . . سوگند به خدايى كه پيامبر را به حق مبعوث نمود، سخت آزمايش مىشويد. چون دانهاى كه در غربال بريزند يا غذايى كه در ديگ گذارند به هم خواهيد ريخت و زير و رو خواهيد شد تا آنكه صدرنشينان در پايين و فرودستان در صدر قرار گيرند؛ آنهايى كه سابقهاى در اسلام داشتند اما منزوى شدهاند، برسركار آيند و آنهايى كه به ناحق پيش افتادهاند عقب زده خواهند شد. . . . (4)
اگر على (ع) خلفاى پيش از خود را بهترين مردم مىدانست و عملكرد آنها را قبول داشت، قصد داشت چه چيزى را غربال كند؟ واليان و دستنشاندگان كدام حاكم را كنار بگذارد؟ اموال و ثروت كدام كارگزاران را مصادره نمايد؟
الف) در اينجا، روايت واحدى هم در كار نيست، تا چه رسد به روايت متواتر؛ مگر اينكه از تواتر، خبر واحد از نوع روايتهاى ساختگى زمان معاويه را اراده كرده باشند.
ب) اين گفتار از جمله دروغهايى است كه در زمان معاويه به نفع ابوبكر و عمر ساخته شد. چگونه ممكن است كه على (ع) ، پرچمدار رسول خدا (ص) ، ثابت قدمترين سرباز اسلام در ميدانهاى جنگ، فاتح خيبر، قاتل عمرو بن عبدود، محبوب خدا و رسول خدا (ص) و. . . ، فراريان «احد» و «حنين» (عمر و ابوبكر) (1)را بهترين مردم پس از رسول خدا (ص) بداند؟ آيا ادعاى شما بدان معنا نيست كه على (ع) فراريان از جهاد را بهتر از ثابتقدمان مىداند؟
ج) همچنين اگر على (ع) در خطبه سوم نهجالبلاغه، از بهترينها، چنين ياد مىكند، حالِ بدترينها چگونه است؟
د) اگر آنها بهترين مردم بودند، چرا على (ع) - به شهادت منابع معتبر اهل سنت - تا شش ماه و به بيانى بيش از شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد (2)تا زمانى كه جنگهاى مسلمانان با مرتدان و مدعيان دروغين نبوت شروع شد و على (ع) به خاطر حفظ وحدت ناچار شد بيعت كند؟
ه) روايتهاى اهل سنّت در بيان فضيلتهاى على (ع) ، تمام اين ادعاهاى شما
را رد مىكند.
و) آيا حضرت فاطمه (عليها السلام) از دست بهترين امت به خدا و رسول خدا (ص) شكايت مىكرد؟ (1)و آيا حضرت فاطمه (عليها السلام) وصيت كرد شبانه دفن شود تا بهترين امت بر جنازه او نماز نخواند و در تشييع جنازه او شركت نكند؟ (2)
و. . .
اول آنكه در زمان خلافت على (ع) تمام كشور اسلامى - جز منطقه شام - در دست على (ع) بود و فدك نيز جزئى از سرزمين اسلامى به حساب مىآمد و در دست دشمنان على نبود تا بخواهد آن را برگرداند.
اگر منظور شما اين است كه على (ع) درآمد فدك را به خاندان خود اختصاص نداد، على (ع) دنيا را سه طلاقه كرده بود او چه نيازى به فدك داشت؟
خود اهل سنت نوشتهاند: على (ع) از راه دست رنج خود در زمان رسول خدا (ص) هزار برده خريد و آزاد كرد. (3)على و فاطمه (عليهما السلام) سه شبانهروز فقط با آب روزه گرفته و افطار كردند و هر سه وعده افطار تمام غذاى خود را انفاق كردند.
اما ادعاى فاطمه (عليها السلام) درباره فدك، بهانهاى بود كه ثابت كند ابوبكر شايسته خلافت نيست و دختر پيامبر (ص) كه معيار رضايت و خشم خدا و رسول خداست، از وى ناراضى است.
فاطمه (عليها السلام) مىخواست ثابت كند كه استدلال ابوبكر به روايت ارث، با آيه قرآن تضاد دارد و مىخواست ثابت كند كه، پس از رسول خدا (ص) ، چگونه با اهلبيت او رفتار
كردند. اگر اعتراض فاطمه (عليها السلام) نبود، كينههاى نهفته در دلها عليه اهل بيت رسولخدا (ص) براى عموم مردم روشن و ظاهر نمىشد و مردم عملكرد ابوبكر را صحيح و حق و سكوت فاطمه (عليها السلام) را نشانه رضايت او از عمل ابوبكر مىپنداشتند. بنابراين فاطمه زهرا (عليها السلام) ، با آن مقام ملكوتى، بر سر چند نخل و يا چند جريب زمين، تا اين مرحله مبارزه نمىكرد.
از اينرو، وقتى هارون الرشيد تصميم گرفت تا فدك را به امام موسىبنجعفر (ع) پس دهد، از آن حضرت پرسيد: «حد و مرز فدك از كجا به كجاست تا آن را به شما برگردانم؟» امام (ع) فرمود: «اگر حد و مرز آن را بگويم، آن را به ما برنمىگردانى» .
گفت: «به جدت رسول خدا سوگند كه برمىگردانم» .
حضرت فرمود: «يك طرف آن عدن است - رنگ هارون پريد - و طرف ديگر آن سمرقند و سمت سوم آن آفريقا - رنگ هارون سياه شد - و سمت چهارم آن ارمنستان است. . .» . (1)
پاسخ امام در تعيين حد و مرز فدك تعيين حد و مرز جغرافيايى باغ و مزرعه فدك نبود، بلكه تعيين حد و مرز خلافت مسلمانان بود؛ فاطمه زهرا (عليها السلام) نيز مىخواست همين را ثابت كند.
از همه اين دلايل بالاتر اينكه: فاطمه (عليها السلام) با مخالفت با ابوبكر به بهانه فدك، مىخواست به مسلمانان بفهماند كه ابوبكر را خليفه مسلمانان و جانشين رسولخدا (ص) نمىداند؛ زيرا اگر او را جانشين رسول خدا (ص) مىدانست، حق مخالفت با او را نداشت و اطاعت از تصميم ابوبكر به حكم شرع و عقل بر او واجب بود، اما او با اين مخالفت اعلان كرد كه ابوبكر جانشين رسول خدا نيست.
1) بحارالانوار، ج 29، ص 2٠٠.
حي على خير العمل » را به اذان برنگرداند، «متعه» را حلال نكرد و «حج تمتع» را واجب ندانست.
الف) اينها در زمان على (ع) به درستى اجرا مىشد و به نقل از منابع اهل سنت كه در ذيل خواهد آمد، على (ع) اين منهيات عمر را لغو كرد، اما به اين معنا نيست كه على (ع) در سراسر كشور اسلامى توانست آنها را اعمال نمايد؛ زيرا مناطقى بودند كه از آن حضرت اطاعت نمىكردند مانند شامات كه معاويه آنها را عليه اهل بيت رسولخدا (ص) تحريك مىكرد.
ب) اينها كه حرام نبودند تا على (ع) آن را واجب يا حلال نمايد. بلكه بعضى كارها در زمان رسول خدا (ص) واجب و حلال بود و عمر آن را حرام اعلان كرد و بدعت گذاشت و صحابه ديگر نيز به حديث آن اعتراف داشتند مانند متعه حج و متعه نساء كه عمر درباره آن دو گفت:
مُتعَتان كانَتا عَلى عَهدِ رَسول الله [(ص)] اَناَ اَنهى عَنهُما وَ اُعاقِبُ عَلَيها. (1)
دو متعه در زمان رسول خدا [(ص)] بود من از آن دو نهى مىكنم و انجامدهنده آن را مجازات مىكنم.
عمران بن حصين مىگويد: «
تَمتَّعنا عَلى عَهدِ رَسُولِ الله [(ص)] مُتعةَ الْحجِّ» (2)«ما در زمان رسولخدا [(ص)] حج تمتع انجام مىداديم» .
بيهقى در سنن خود مىنويسد:
از پسر عمر در مورد حج تمتع پرسيدند، گفت: «انجام دهيد» . گفتند: «تو
1) مسند احمد بن حنبل، ج1، ص52؛ ج3 ص325؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج7، ص2٠6؛ جامع الاحاديث، ج26، ص258؛ كنزالعمال، ج6، ص521؛ تاريخ اسلام، ذهبى، ج 15، ص 418؛ ج 35، ص 449؛ المنتظم، ج 11، ص315؛ مسند ابىعوانه، ج2، ص338.
2) صحيح بخارى، ج2، ص569؛ صحيح مسلم، ج4، ص48؛ السنن الكبرى، نسائى، ج2، ص346؛ امتاع الاسماع، ج9، ص 32.
خلاف نظر پدرت نظر مىدهى» . پسر عمر گفت: «. . . و رسول خدا هم آن را انجام مىداد» . وقتى پسر عمر مورد اعتراض بيشتر آنها قرار گرفت، گفت: «قرآن ميان من و شماست، آيا اطاعت قرآن شايسته است يا اطاعت عمر؟» (1)
بنابر بعضى روايتها، پسر عمر در جواب آنها گفت: «رسول خدا [(ص)] آن را حلال و مجاز اعلان و خودش به آن عمل كرده است» . (2)آيا در سنت پيامبر (ص) ، رسول خدا (ص) شايسته تبعيت است يا عمر؟
ابىسيح الهنائى مىگويد:
نزد معاويه در حضور عدهاى از اصحاب رسولخدا [(ص)] بوديم، معاويه به آنها گفت: «شما را به خدا آيا رسول خدا از متعه - متعه حج - نهى فرمود؟» گفتند: «به خدا قسم نه» . (3)
ابن كثير مىگويد:
عبدالله بن عمر با دستور عمر مخالف بود. وقتى به عبدالله بن عمر گفتند: پدرت از «متعه» نهى كرده است، گفت: «مىترسم از آسمان سنگ بر سر شما ببارد. كارى را كه رسول خدا [(ص)] انجام داده پدر من چگونه آن را نهى كرده است؟ آيا سنت پيامبر لازم الاجراء است يا سنّت عمر؟» (4)
سعيد بن مسيب مىگويد:
عثمان از متعه (حج تمتع) منع كرد. على [(ع)] بر او خشم گرفت و فرمود: «كارى را كه رسول خدا [(ص)] انجام داده است چگونه نهى مىكنى؟» عثمان
گفت: «من با تو كارى ندارم» . على گفت: «تو خود مىدانى كه ما در زمان رسولخدا [(ص)] اين كار را مىكرديم» . (1)
در نتيجه، عمر بدعت گذاشت؛ زيرا هر چيزى بر دستورهاى خدا و سنت پيامبر (ص) اضافه يا كم شود، بدعت است.
رسول خدا (ص) فرمود:
فَانَّ خَيرَ الْحديثِ كتابُ اللهِ وَ خَيرُ الهدى هُدى محمّدٍ وَ شرُّ الامورِ مُحدَثاتُها و كُلُّ مُحدثةٍ بِدْعةٌ وَ كُلُّ بِدْعةٍ ضَلالَةٌ. (2)
همانا بهترين حديث [سخن] قرآن است و بهترين هدايت، هدايت محمد است و بدترين امور چيزهايى است كه بر اينها حادث شود كه هر حادثى بدعت است و تمام بدعتها گمراهى است.
پس، اينها بدعتهايى بود كه عمر گذاشت كه هنوز هم اهل سنت دست از آن بدعتها برنداشتهاند و على (ع) با آنها مخالفت نمود.
اما چرا على (ع) آنها را برنگرداند. . . ؟
بنابر منابع اهل سنت، على (ع) با بدعتها مخالفت كرد و مردم را به پيروى از سنّت رسول خدا (ص) امر فرمود. به عنوان نمونه، به چند مورد از آنها اشاره مىكنيم:
سعيد بن مسيب مىگويد:
اِخْتلفَ عَليٌّ وَ عثمانُ وَ هُما بِعَسفان فِي المُتعةِ، فَقالَ عليٌّ: ما تُريد إلى أن تَنهى عَنْ أمرٍ فَعلَه رَسولُالله [(ص)]. (3)
على [(ع)] و عثمان در عسفان (نام محلهاى است) در مورد «متعه» اختلاف پيدا
كردند، على [(ع)] گفت: با نهى از كارى كه رسول خدا [(ص)] انجام داده است چه هدفى را دنبال مىكنيد؟
عبدالله بن شقيق مىگويد:
«كَانَ عُثمانُ يَنهى عَنِ المُتعةِ وَ عَليٌّ يَأمُر بها. . .» (1)«عثمان از حج تمتع [متعه در حج] باز مىداشت و على [(ع)] به آن فرمان مىداد» .
مقداد بن اسود مىگويد:
به على [(ع)] گفتم: عثمان از قرين شدن حج و عمره نهى مىكند. على [(ع)] بر عثمان وارد شد و گفت: «تو از حج تمتع منع مىكنى؟» عثمان گفت: «نظر من اين است» . على [(ع)] خشمگين خارج شد، در حالى كه لبيك مىگفت و حج تمتع به جا آورد. (2)
و درباره مخالفت با اثر زيانبار منع متعه و ازدواج موقت فرمود:
لولا أن عمر نهى عن المتعه ما زنى إلّا شقي. (3)
اگر عمر از متعه (ازدواج موقت) نهى نمىكرد كسى جز افراد شقى زنا نمىكرد.
اگر ابوبكر و عمر حق نبودند، چگونه خدا آنها را يارى كرد و كشورها به دست آنها فتح شد، در حالى كه در زمان حكومت على [(ع)] كه شيعهها او را معصوم مىدانند، مسلمانان دچار تفرقه شدند و. . . ؟
شكست و يا پيروزى ظاهرى به هيچ روى ملاك حق بودن طرف پيروز، و باطل بودن شكست خورده نيست. مگر چنگيز مغول بيش از نيمى از كره زمين را نگشود؟ مگر اسكندر مقدونى بخش گستردهاى از كره زمين را فتح نكرد؟ مگر هيتلر اروپا و قسمت عظيمى از خاورميانه و. . . را فتح نكرده بود؟ آيا پيروزى اينها نشاندهنده حقانيتشان است؟
خداوند در آيههاى متعدد قرآن مىفرمايد: هر كس دنيا را بخواهد به او خواهيم داد؛ مانند اين آيه:
( مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً ) (اسراء: 18)
هر كس كه (تنها) زندگى زودگذر [دنيا] را مىطلبد آن مقدار را كه بخواهيم - و به هر كس اراده كنيم - مىدهيم. سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش سوزانش مىسوزد در حالى كه نكوهيده و رانده [درگاه خدا] است.
آيا با وجود اين آيهها، باز هم مىتوان ادعا كرد كشورگشايى و پيروزى در ميدانهاى جنگ دليل بر حقانيت است.
اينكه مىگوييد: مسلمانان در زمان على (ع) دچار تفرقه شدند، آيا كشته شدن برخى از انبيا بهدست بنىاسرائيل، بدان سبب بود كه آن پيامبران بر حق نبودند؟
آيا در جنگ احد كه رسول خدا (ص) شكست خورد و مسلمانانى كه شما آنها را بر حق مىدانيد پا به فرار گذاشتند، و دچار تفرقه شدند، آيا دليل بر برحق نبودن رسولخدا (ص) بود؟
رسول خدا (ص) ، سيزده سال در مكه نبوت خود و اسلام را تبليغ كرد و شمار اندكى به او ايمان آوردند، آيا اين، به ناحق بودن پيامبر اسلام باز مىگردد؟
حضرت نوح (ع) نهصد و پنجاه سال دين خدا را تبليغ كرد و كمتر از تعداد انگشتان
دست به او ايمان آوردند. آيا حضرت نوح (ع) حق نبود تا خدا او را يارى كند؟
چرا به جاى نكوهش كسانى كه در زمان خلافت على (ع) آتش فتنه و جنگ را شعلهور و مسلمانان را درگير جنگهاى داخلى كردند، غيرمستقيم مىگوييد كه چون على (ع) حق نبود، ميان مسلمانان تفرقه ايجاد شد؟
شيعيان مىگويند: معاويه كافر بود، حال آنكه حسن بن على [(ع)] با معاويه صلح كرد. آيا حسن بن على [(ع)] به نفع يك كافر از خلافت كنار رفت يا معاويه مسلمان بود؟
رسول خدا (ص) نيز در حديبيه با مشركان صلح كرد؛ آيا اين كار دليل اسلام مشركان و يا برحق بودن آنها بود.
بر اساس فقه اسلام، هر كس شهادتين را بر زبان جارى كند، مسلمان است و اين اسلام، احكام خاص خود را دارد، اما اين دليل نمىشود كه شخص مؤمن هم باشد. در ابتداى سوره بقره، خداوند كريم انسانها را به سه گروه تقسيم مىكند و از ويژگىهاى آنان سخن مىگويد: «اهل تقوا، كافر و منافق، منافقان همان افرادى هستند كه به ظاهر مسلمان و در قلب و باطن خود اسلام را قبول ندارند» . معاويه شخصى منافق بوده است. اما اثبات نفاق معاويه براى مردم شام در شرايط آن روزگار، امرى ناممكن بود؛ بهويژه به دليل آنكه برادر همسر رسول خدا (ص) است و جنگ با معاويه جز با شكست يكى از دو طرف پايان نمىگرفت و نتيجه ادامه مبارزه، كشتار گسترده مسلمانان عراق و شام بود. بنابراين، امام حسن مجتبى (ع) براى افشاى چهره نفاق معاويه و همچنين
جلوگيرى از كشتار مسلمانان - از دو طرف - صلح را با يك فرد متظاهر به اسلام پذيرفت.
نفاق معاويه، به دليل پنهان بودن آن، صلح امام حسن (ع) را زير سؤال نمىبرد.
امّا، برخى دلايل ما براى نفاق معاويه، به قرار ذيل است:
پيامبر اسلام (ص) فرمود: «جز مؤمن على [(ع)] را دوست نمىدارد و جز منافق با على [(ع)] دشمن نخواهد بود» . (1)
پيامبر خاتم (ص) فرمود: «دشمن على [(ع)]، دشمن من است و دشمن من، دشمن خداست» . (2)
رسول خدا (ص) فرمود: «جنگ با على [(ع)] جنگ با من است» . (3)
همچنين مىفرمايد:
. . . اگر كسى كه هزار سال خدا را ميان ركن و مقام عبادت كند، سپس هزار سال ديگر عبادت كند و سپس هزار سال ديگر عبادت كند، اگر خدا را با دشمنى على [(ع)] ملاقات كند، خداوند او را به روى به جهنم خواهد انداخت. (4)
مَن سَبَّ عَليّاً فَقَدْ سَبَّني و مَن سَبَّني فَقَدْ سَبَّ اللهَ. (5)
هركس على [(ع)] را سب كند مرا سب كرده است و هركس مرا سب كند خدا را سب كرده است.
1) مسند احمد بن حنبل، ج1، ص84؛ سنن نسائى، ج5، ص47؛ سنن ترمذى، ج5، ص635؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص42؛ كنزالعمال، ج11، ص622.
2) مستدرك حاكم، ج3، ص141؛ المعجم الكبير، ج23، ص38٠؛ جامع الاحاديث، ج41، ص377.
3) المعجم الكبير، ج5، ص184.
4) اخبار مكه، فاكهى، ج3، ص97؛ مستدرك حاكم، ج4 ص392.
5) مسند احمد بن حنبل، ج6، ص323؛ مستدرك حاكم، ج3، ص13٠؛ كنزالعمال، ج11، ص573.
اهل سنت نوشتهاند: «معاويه همواره در قنوت، على [(ع)]، ابن عباس، حسن و حسين را سب و لعن مىكرد» . (1)
شما كه نوشتهايد: معاويه، على، حسن و حسين [(عليهم السلام)] را لعن مىكرد، آيا از خود نمىپرسيد كه چرا معاويه اصحاب رسول خدا (ص) را لعن مىكرد؟
شما، كسى را كه اهل آيه «تطهير» را لعن كند، همان كسانى كه سب و لعن آنها سب و لعن رسول خدا (ص) و خدا است، مسلمان مىدانيد؟
با توجه به عمق دشمنى معاويه با على (ع) و جنگ با او در صفين و كشتار ياران على (ع) پس از او و. . . چگونه مىتوانيد در كفر معاويه ترديد داشته باشيد؟
روايتهاى بسيارى از اهل سنّت نقل شده است كه رسول گرامى اسلام (ص) از صلح امام حسن (ع) خبر داده و آن را تأييد كرده است:
إنَّ ابْنِي هذا سَيّدٌ وَ عَسَى اللهُ أنْ يُبقيَه حَتّى يُصلحَ به بَينَ فِئَتيْنِ عَظيمَتَيِن مِنَ المُسلمينَ. (2)
اين فرزند من سرور و آقاست و خداوند او را حفظ مىكند تا اينكه بين دو گروه عظيم از مسلمانان صلح ايجاد مىنمايد.
آيا پيامبر (ص) بر خاك حسين [(ع)] كه امروز شيعه بر آن سجده مىكند، سجده كرده است؟ . . .
(1). اهل سنت بر فرش و بافتنىهايى كه از جنس خاك نيست، سجده مىكنند كه برخلاف سنت رسول گرامى اسلام (ص) است؛ آن حضرت هيچگاه بر لباس و يا فرش سجده نكرد. 2. وهابيان درباره شيعه، بر پايه توهمات خصمانه ادعاهايى كردهاند كه واقعيت ندارد؛ از جمله: سجده بر خاك؛ چه تربت امام حسين (ع) و چه ساير خاكها را به منزله عبادت آن چيز و بهمنزله بت قراردادن آنها دانستهاند و حال آنكه:
شيعه طبق روايتهايى كه از اهلبيت (عليهم السلام) رسيده، معتقد است كه هنگام سجده بايد پيشانى بر روى چيزى از جنس زمين يا چيزهايى كه از زمين مىرويد و خوراكى نيستند قرار گيرد البته به جز بعضى مواد معدنى مانند نمك، طلا و. . . .
هشام بن حكم مىگويد:
از امام صادق (ع) پرسيدم: سجده كردن بر چه چيزهايى جايز است و بر چه چيزهايى روا نيست؟ فرمود: «سجده جز بر زمين و آنچه از زمين مىرويد - جز خوردنىها و پوشيدنىها - جايز نيست» . (2)
اما در زمان رسول خدا (ص) چون كف خانهها و مساجد از خاك و جنس طبيعى زمين بود و همچنين زيراندازهايى كه به هنگام نماز استفاده مىكردند، از جنس گياه غير خوراكى همچون حصير و. . . بود. از اينرو، نيازى به همراه داشتن قطعۀ خاك يا سنگ نبود. اما امروزه كف بيشتر خانهها و مساجد و گذرگاهها و ميادين، نه از جنس زمين طبيعى است و نه حصير. به همين دليل، شيعيان به هنگام سجده، پيشانى بر قطعۀ خاك يا سنگ مىگذارند.
زمين مىگذاشت و شيعه نيز پيشانى برخاك مىگذارد و تربت قبر مطهر حضرت امامحسين (ع) هم خاك است.
پس، اينكه شيعه به هنگام سجده پيشانى بر خاك به ويژه تربت امام حسين (ع) مىگذارد اشكالى ندارد؛ آيا شما دليلى داريد كه نبايد به هنگام سجده پيشانى برخاك گذاشت؟ البته نبايد از نظر دور داشت كه اين موضوع يك بحث فقهى است كه پاسخ تفصيلى آن را بايد در مباحث فقهى پيگيرى كرد.
شيعه ادعا مىكند كه اصحاب پيامبر (ص) بعد از وفات او مرتد شدند. آيا اصحاب پيامبر (ص) پيش از وفات او شيعه اثناعشرى بودند و پس از او سنّى شدند يا سنى بودند و سپس شيعه شدند؟
دستهبندىهاى شيعه و سنّى به تدريج و در طول تاريخ به وجود آمده است. هرچند در بعضى روايتها پيامبر (ص) از پيروان على (ع) با عنوان شيعه على نام برده است.
ابن عباس مىگويد: آنگاه كه آيه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (1)نازل شد، رسول خدا [(ص)] به على [(ع)] فرمود:
هُو اَنتَ وَ شيعَتُك، تَأتي اَنتَ وَ شيعَتُك يَومَ الْقيامةِ راضيينَ مَرضيّين. . . . (2)
مصداق و مراد اين آيه تو و شيعيانت هستيد. تو و شيعيانت روز قيامت خواهيد
آمد در حالى كه از خدا و رسول خدا [(ص)] راضى هستيد و خدا و رسولخدا [(ص)] نيز از شما راضى هستند.
در زمان رسول خدا (ص) مسلمانان تابع گفتار و رفتار او بودند، تفسير قرآن را از او مىشنيدند و سنّت رسول خدا را در خود وى مشاهده مىكردند و افرادى هم كه منافق بودند، در دل جامعه منتشر و مخفى بودند.
اما پس از رسول خدا (ص) ، ابوبكر و عمر بازگويى و نوشتن احاديث رسولخدا (ص) را منع (1)و سنّتهايى را از خود ابداع كردند.
در زمان معاويه روايتهايى دروغين عليه اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) و به نفع دشمنان آنها وضع شد و آنگاه كه عمر بن عبدالعزيز فرمان داد احاديث رسولخدا (ص) را بنويسند، نزديك به يك قرن از رحلت پيامبر گذشته بود. در اين فاصله عدهاى كه در همه امور دين به سراغ اهلبيت (عليهم السلام) مىرفتند و سنّت رسولخدا (ص) را از آنها مىآموختند و بدان عمل مىكردند، به «شيعه» مشهور شدند. عدهاى ديگر نيز كه پايبند سنت ابوبكر و عمر بودند، گرفتار خلأ احاديث و سنت پيامبر (ص) شدند و زمانى هم كه اين ممنوعيت برداشته شد، هيچ منبع موثقى برايشان وجود نداشت. ازاينرو، شخصيتهاى علمى مكتب خلفا همچون بخارى، مسلم، احمد بن حنبل و. . . جمعآورى احاديث را شروع كردند، اما تشخيص احاديث ضعيف از صحيح، راست از دروغ و حقيقى از ساختگى به آسانى ميسر نبود. آنان بر اساس ضوابط خود به گزينش حديث پرداختند. از آن پس كسانى كه اين روش را پيش گرفتند و از آن پيروى كردند به اهلسنّت معروف شدند.
اما موضوع ارتداد مسلمانان پس از رسول خدا (ص) در جواب پرسش 12٠ و پرسش 92 آمده است.
1) اضواء على السنة المحمديه، صص 46 و 53 و 55 و 4٠5.
حسن و حسين [(عليهما السلام)] هر دو فرزند على [(ع)] و فاطمه [(عليها السلام)] و از «آل عبا» و مصداق آيه «تطهير» هستند، آنها سرور جوانان هستند. پس چرا امامت با فرزندان حسين [(ع)] ادامه يافت نه فرزندان حسن [(ع)]؟
امامت يك مقام آسمانى است كه همانند نبوت از جانب خدا تعيين مىشود: اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا (و به عهده چه كسى) قرار دهد» . (انعام: 124)
و همچنين درباره اينكه امامت امرى است الهى مىفرمايد: إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً؛ «همانا من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم» . (بقره: 124)
بر اين اساس اين پرسش بدان مىماند كه كسى بگويد: چرا خداوند انبياى بنىاسرائيل را در صلب حضرت اسحاق و رسول گرامى اسلام را در صلب حضرت اسماعيل قرار داد و يا چرا از فرزندان عبدالمطلب تنها فرزند عبدالله پيامبر شد؟ پاسخ ما سخن خداوند در آيه فوق است.
اگر على [(ع)] پس از پيامبر اسلام [(ص)] امام برحق بوده است، چرا در مدتى كه پيامبر بيمار بود، حتى يك بار هم پيشنماز مردم نشد؟ مگر نه اينكه امامت صغرى؛ دليلى بر امامت كبرى است؟
مگر سخنانى با اين صراحت را پذيرفتيد كه اگر در يك نماز امامت مىكرد، آن را بپذيريد؟
بنابراين، پيشنماز شدن (امامت صغرى) هيچگاه دليل و مقدمهاى بر امامت كبرى نبوده است.
اَنتَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى اِلّا انَّه لانَبيَّ بَعدي » را در مورد على (ع) بيان فرمود، مردم مدينه نماز را به امامت چه كسى مىخواندند؟ على (ع) جانشين رسول خدا (ص) بود و از جمله وظايف ايشان امامت در نبود رسولخدا (ص) بود.
هنگامى كه رسول خدا (ص) گروهى از مسلمانان را با مسئوليت و فرماندهى على (ع) براى مأموريت از جمله به يمن اعزام مىكرد، مسلمانان همراه ايشان نماز را به امامت جانشين رسول خدا (ص) به جا مىآوردند. بنابراين، چگونه ادعا مىكنيد: على (ع) حتى يك بار هم امامت صغرى نداشت؟
در زمان بيمارى رسول خدا [(ص)]، روزى عمر امام جماعت شد. از آنجا كه صداى عمر بلند بود، رسول خدا [(ص)] فهميد كه او در جايگاه امام جماعت قرار
گرفته است. پيامبر چنان از اين كار عمر ناراحت شد كه فرمود: نه! نه! نه! خداوند و مسلمانان ابا دارند از اينكه عمر امامت كند، يَأبَى اللهُ ذلك وَ المُسلِمون. (1)
چرا ابوبكر، عمر را پس از خود، خليفه مسلمانان معرفى كرد، درحالىكه رسولخدا (ص) راضى نبود عمر، امامت جماعت را بر عهده گيرد؟ وقتى رسول خدا (ص) «امامت صغرا» ى عمر را براى يك بار هم نمىپذيرد، چگونه ابوبكر او را به امامت كبرى منصوب مىكند؟
شيعه معتقد است علت پنهان شدن امام دوازدهم در غار، ترس از ستمگران است. چرا با به قدرت رسيدن حكومتهاى شيعى مانند آلبويه و صفوىها و دولت كنونى ايران كه مىتوانند از او حمايت كنند، ظاهر نمىشود.
غيبت از انظار مردم، به معناى پنهان شدن نيست. امام دوازدهم از نظر مردم غايب شده است نه آنكه پنهان شده باشد؛ همانگونه كه حضرت خضر (ع) از نظر مردم غايب شده است؛ با اينكه به عقيده همه مسلمانان، حضرت خضر زنده است و مردم او را نمىبينند. اما به اين معنا نيست كه او از ترس كسى در جايى پنهان شده است.
1) مسند احمد بن حنبل، ج4، ص322؛ سنن ابىداود، ج4، ص348؛ كنزالعمال، ج11، ص55٠؛ البداية و النهايه، ج5، ص 232؛ سبل الهدى، ج 11، ص 175.
به اعتقاد شيعه، خداوند اراده نموده است كه يازدهمين نواده رسول خدا (ص) از نسل على (ع) و فاطمه (عليها السلام) ، از نظرها غايب شود و آنگاه كه خداوند اراده كرد، ظاهر شود. پس اين موضوع، به ترس امام يا قدرت شيعيان ربطى ندارد.
عقيده به امام منتظر (عج) از عقايد مشترك شيعه و اهل سنت است. منابع اهل سنت در اين زمينه نوشتهاند: «رسول خدا [(ص)] فرمود: دنيا به آخر نمىرسد، مگر آنكه مردى از اهل بيت من بر آن حكومت مىكند كه او همنام من است» .
در روايت ديگرى فرمودهاند: «حتى اگر از دنيا جز يك عصر هم باقى نمانده باشد، خداوند مردى از اهل بيت [(عليهم السلام)] مرا مبعوث مىكند تا دنيا را از عدل پر كند همچنانكه از ظلم پر شده است» . (1)
ابن خلدون مىنويسد: «رسول خدا [(ص)] از [حضرت] مهدى [(عج)] نام مىبرد و مىفرمود: «
نَعَمْ هُو حَقٌّ وَ هُو مِنْ بنيفاطمة» (2)«بلى واقعه مهدى درست است و او از فرزندان فاطمه است» .
رسول خدا (ص) به هنگام هجرت از مكه به مدينه، ابوبكر را همراه خود برد و او را نجات داد، اما على (ع) را در بستر خود قرار داد و جان او را به خطر انداخت.
1) سنن ترمذى، ج4، ص5٠5؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، صص 376 و 377 و 43٠؛ مستدرك حاكم، ج4، صص488 و511؛ سنن ابىداود، ج4، ص173؛ مسند البزار، ج1، ص292؛ مسند ابن ابىشيبه، ج1، ص293؛ كنزالعمال، ج14، ص271؛ صحيح ابن حبان، ج13، ص284؛ جمع الجوامع، ج1، ص18499؛ المعجم الكبير، ج1٠، ص135.
2) تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 391.
پرسش اينجاست كه كداميك سزاوار است خارى در پايش نرود و در معرض خطر قرار نگيرد؟
با اين ادعاى شما، كسانى كه جان خود را از مبارزه با كفار دور نگه داشتند و از خطر در امان ماندند، باارزشتر از كسانى هستند كه براى دفاع از دين خدا خود را به خطر انداختند!
همچنين با اين ادعاى شما، كسانى كه در غزوه احد و حنين از ميدان جهاد گريختند عزيزتر و نزد خدا محبوبتر از كسانى بودند كه در ميدان جهاد جانفشانى كردهاند! و كسانى هم كه در غزوه خندق در مقابل مبارزطلبى عمرو بن عبدود از ترس جان خود صدايشان درنيامد، گرامىتر از على بن ابىطالب (ع) بودند كه با به خطر انداختن جان خود به مبارزه با عمرو بن عبدود رفت و مسلمانان را از شر او نجات داد و رسولخدا (ص) در حق او فرمود:
ابشر يا علي! فلو وُزنَ الْيومَ عَملُك بِعَملِ امّةِ مُحمّدٍ لَرَجّح عَملُك بِعمَلِهم. (1)
بشارت باد بر تو اى على هر گاه اين كار تو با تمام اعمال نيك امت من مقايسه شود، از تمام آنها برتر خواهد بود.
و نيز فرمود:
لمَبارزَةُ عَليٍّ لِعَمْرو بْنِ عَبدودٍ اَفضلُ مِنْ أعمالِ اُمّتي اِلى يَومِ الْقيامةِ.
مبارزه على بن ابىطالب در غزوه خندق با عمرو بن عبدود، از تمام اعمال امت من تا روز قيامت برتر است. (2)
با اين ادعاى شما، ابوبكر و عمر كه در غزوه خيبر در جنگ با خيبريان از ميدان گريختند و جان خود را نجات دادند، برتر از على (ع) هستند درحالىكه رسولخدا (ص) فرمود:
لَاُعطِينّ الرأية غداً رجلاً يُحبّ اللهَ و رَسولَه وَ يُحبّه اللهُ وَ رسولُه لَيس بفرّارٍ. . . (1)
فردا اين پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مىدارند و او فرار نمىكند.
آنگاه فرمود: «بگوييد على بيايد. . .» .
همچنين، آيه «شَرى» (2)در فضيلت و مدح على (ع) و به اين دليل كه على (ع) حاضر شد جان خود را براى رسول خدا به خطر بيندازد، نازل شد. (3)بنابراين بايد گفت - نعوذبالله - خدا هم در فرستادن جبرئيل و ميكائيل براى حفاظت از جان على (ع) در شب هجرت، اشتباه كرده است. (4)
از سويى ديگر كسى كه همراه رسول خدا (ص) در واقعه هجرت، حضور داشت، دچار ترس و هراس مىشد، رسول خدا (ص) او را دلدارى مىداد و تلاش مىكرد تا از ترس او بكاهد؛ چنانكه در قرآن آمده است: يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا ؛ «و او به همسفر خود مىگفت: غم مخور، خدا با ما است» . (توبه: 4٠)
آيا كسى كه در كنار رسول خدا (ص) دچار وحشت شده، برتر است يا كسى كه در مقابل شمشيرهاى برنده مشركان، براى در امان ماندن رسول خدا (ص) ، با كمال آرامش
1) صحيح بخارى، ج3، ص1357؛ صحيح مسلم، ج7، ص12٠؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص99؛ سنن نسائى، ج5، ص1٠9؛ سنن بيهقى، ج9، ص131؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص45؛ مستدرك حاكم، ج3، ص117؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1٠99.
2) آيه 2٠7 سوره بقره.
3) امتاع الاسماع، مقريزى، ج1، ص57؛ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص577.
4) تفسير الكشف و البيان، ج2، ص126؛ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص577؛ تفسير كشف الاسرار، ج1، ص554؛ اسد الغابة، ج3، ص6٠٠.
آرميده است؟ البته نبايد فراموش كرد كه قرآن هرگز كسى را كه در واقعه هجرت، همراه رسولخدا (ص) بوده نستوده است. در حالى كه بنا به روايتى كه خود اهل سنت نقل كردهاند، خداوند به سبب فداكارى على (ع) در ليلة المبيت، به ملائكه مباهات فرمود و جبرئيل و ميكائيل را براى حفاظت از جان على (ع) فرو فرستاد. (1)
علت تقيه فقط ترس است؛ يا از مرگ يا از شكنجه و يا از توهين و. . . .
امامان شيعه - به عقيده شيعه - از زمان و چگونگى مرگ خود خبر داشتند. بنابراين، نبايد از مرگ ترس و واهمه داشته باشند و تقيه نمايند، علاوه بر اين، چه كسى از آنها براى تحمل شكنجهها در راه دين جدشان شايستهتر است، پس تقيه چه معنايى دارد؟
ائمه (عليهم السلام) در بيان و ترويج امور مهم دينى، با صراحت يا اشارت حق را آشكار مىكردند و در اين راه متحمل انواع شكنجهها و تبعيد و زندان و. . . نيز شدند و حتى به شهادت رسيدند و همواره خاندانشان در زحمت بودند.
علم امامان (عليهم السلام) از جانب خداست. آنها چيزى را مىدانند كه خداوند بخواهد.
امامان مطيع فرمان الهى هستند و به آنچه خداوند دستور مىدهد عمل مىكنند؛ خواه ديگران فلسفه و حكمتش را دريابند و خواه نه.
مرگ و حوادث به دو شكل رخ مىدهد: يكى مرگ و حوادث قطعى كه هيچ راهى بر جلوگيرى از آنها وجود ندارد و ديگرى مرگ و حوادث معلّق كه بر نوع عملكرد
1) اسد الغابه، ج 3، ص 6٠٠؛ تفسير غرائب القرآن، ج 1، ص 577؛ كشف الاسرار، ج 1، ص554.
مردم بستگى دارد، كه بعضى كارهاى آدميان از قبيل گناه و قصور و سهلانگارى موجب تحقق مرگ و حادثه مىشود. در اسلام، هيچكس حق ندارد خود را به چنين مرگ يا ناگوارى گرفتار نمايد. امامان معصوم (عليهم السلام) تا آنجا كه وظيفه الهى اقتضا مىكرد در صورت وجود راه عقلانى و شرعى، خود را به مرگ و حوادث ناگوار معلق گرفتار نمىكردند. و به همين جهت براى بيان دين، گاه از تاكتيك تقيه استفاده مىكردند. ازاينرو تقيه از سر ترس نبوده، بلكه انتخاب روش عقلائى بوده است ميان آنچه از دست مىرود و آنچه بهدست مىآيد و در اين ميان، ملاك انتخاب، دين است. براى نمونه: آيا بر حفظ جان مؤمن بيشتر تأكيد شده است يا چگونگى وضو ساختن؟ حال اگر وضو ساختن به روشى كه اهل بيت (عليهم السلام) صحيح مىدانستند سبب قتل يك نفر را فراهم سازد آنان دستور به تقيه مىدادند تا آنان به رسم متعارف مسلمانان وضو بسازند تا جانشان به خطر نيفتد. پس تقيه، از دو راه پيشرو، انتخاب مناسبترين است.
اهل بيت در جايى كه اصل دين را در خطر مىديدند، تقيه نمىكردند و تاريخ گواهى مىدهد كه جز امام دوازدهم، تمام امامان و بيشتر فرزندان و بستگانشان در راه دين مقدس اسلام، اذيت، زندانى، شكنجه و سرانجام به شهادت رسيدند، اما تا آنجا كه توانستهاند دين رسول خدا (ص) را به روشهاى گوناگون از جمله تقيه، تبليغ، تبيين و ترويج كردهاند.
از ديدگاه شيعه، تعيين امام معصوم براى آن است كه ظلم و شر از ميان برود و عدالت برقرار شود. با اين وجود، آيا در همه شهرها و آبادىها، معصوم وجود داشته و يا تنها در بعضى آبادىها بوده است؟
اگر بگوييد در همه شهرها و آبادىها، بوده بىشك، دروغ گفتهايد و اگر بگوييد در بعضى شهرها و آبادىها بوده، پس، چرا خداوند ميان آبادىها تبعيض قائل شده است؟
اين پرسش بدان مىماند كه كسى بگويد چرا خداوند ميان آبادىها و شهرها تفاوت قائل شده و براى تكتك شهرها و روستاها پيامبر جداگانه مبعوث نكرده است!
كاملاً روشن است كه سؤال غير علمى و غير منطقى و غير عقلانى است.
مقام امامان معصوم (عليهم السلام) ، دقيقاً جايگاه انبياى تبليغى است؛ زيرا محمد (ص) آخرين پيامبر الهى است و پس از او پيامبرى نخواهد آمد. از سوى ديگر، مردم پس از رسولخدا (ص) به افرادى نياز دارند كه به تفسير قرآن و سنت رسول خدا (ص) عالم باشند و علم آنها دور از خطا و انحراف باشد.
در نتيجه، امامان معصوم از علم وهبى الهى بهرهمند هستند و در رأس همه آنها، على (ع) «اذن واعية» قرار گرفته و رسول خدا (ص) علم تفسير و تأويل قرآن را به على (ع) آموخته است و. . . . بنابراين، آنها پس از رسول خدا (ص) ، مفسر و مبيّن اسلام براى مردم هستند.
هركس براى يادگيرى آموزههاى اسلام به امامان مراجعه نمايد و روش و منش آنها را الگوى خود قرار دهد، از انحراف و گمراهى در امان مىماند و هركس به راه ديگرى برود در گمراهى آشكار قرار مىگيرد.
روشن است كه لزومى ندارد به تعداد همه شهرها و آبادىها معصوم وجود داشته باشد، بلكه همانگونه كه يك پيامبر مىتواند تمام انسانها را هر چند در نقاط دوردست هستند، هدايت كند، امام معصوم هم مىتواند، اهل تقوا را راهنما باشد. هر چند در نقاط دوردست باشند.
كلينى در كتاب الكافى از ابىجعفر [امام باقر (ع)] نقل مىكند:
«اَلنِّساءُ لايَرِثن مِنَ الاَرضِ وَ لا مِنَ العَقارِ شَيئاً» ؛ «زنان از زمين ارث نمىبرند» .
مستشكل، چند روايت ديگر نيز از منابع شيعى نقل مىكند مبنى بر اينكه «زنان از زمين ارث نمىبرند» و نتيجه مىگيرد كه فاطمه (عليها السلام) حق ندارد ارثخواه پيامبر (ص) شود.
در بخش ديگر مىگويد: «شيعيان از ابىجعفر [امام باقر (ع)] نقل مىكنند كه پيامبر (ص) فرمود:
خداوند آدم را خلق كرد و دنيا را ملك او قرار داد و هر چه از آنِ حضرت آدم بود، به رسول خدا (ص) تعلق گرفت و هرچه به من تعلق گرفته از آن پيشوايان اهلبيت من است.
طبق اين عقيده شيعه، اولين امام پس از پيامبر خدا (ص) ، على [(ع)] است. پس مطالبه فدك حق على [(ع)] بود نه فاطمه [(عليها السلام)]، اما على [(ع)] فدك را مطالبه نكرد. . .
يُوصِيكُمُ اللهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ (نساء: 11)
خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش مىكند كه سهم (ميراث) پسر به اندازه سهم دو دختر باشد.
اين حكم خدا مطلق است و هيچ شك و ترديدى در آن نيست و بدين ترتيب، قيد زمين و اعيان و. . . در ارث فرزندان وجود ندارد.
چرا براى گمراه كردن، زوجه را تبديل به زنان مىكنيد؛ در حالى كه زنان شامل مادر، فرزند خواهر و. . . مىشوند و منظور روايات از كلمه «النساء» همسران است.
در اينباره مفسران اهل سنت نوشتهاند: آنگاه كه آيه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ ؛ «و حق خويشاوندان را بپرداز» (اسراء:26) نازل شد، پيامبر [(ص)]، فاطمه [(عليها السلام)] را احضار نمود و فدك را به او بخشيد. (1)
پس فدك هنگام رحلت رسول خدا (ص) ، ملك فاطمه (عليها السلام) بود نه آنكه پس از رسولخدا (ص) به فاطمه رسيده باشد.
على (ع) مىفرمايد:
بل كانت في ايدينا فدك من كلِّ ما اَظَلَّتهُ السَّماءُ فَشَحَّت عَلَيها نُفُوسُ قَومٍ. . . (2)
از تمام آنچه آسمان بر آن سايه مىانداخت، تنها فدك در دست ما بود كه آن را هم عدهاى از روى بخل و كينه از ما گرفتند. . . .
همانگونه كه از سخن على (ع) نيز برمىآيد، فدك پيش از رحلت رسولخدا (ص) ، در اختيار خاندان على (ع) بوده، پس فدك ارث فاطمه (عليها السلام) نبود، بلكه ملك او بوده است.
شايد اين پرسش مطرح شود كه چرا در سخنان فاطمه (عليها السلام) در دفاع از فدك، سخن از ارث است و فاطمه (عليها السلام) به آيههاى ارث قرآن استدلال نموده است؟
در پاسخ بايد گفت: ابوبكر با طرح بحث ارث و ادعاى اين گفتار از رسولخدا (ص)
كه «
نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نُوَرِّثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ » (1)«ما پيامبران از مال دنيا چيزى به ارث نمىگذاريم؛ آنچه مىماند صدقه است» ، خواست به غصب فدك رنگ شرعى بدهد، امّا فاطمه زهرا (عليها السلام) بدون تغيير روش بحث، به ابوبكر پاسخ داد كه فدك، حتى اگر ارث هم باشد، بنا به آيههاى قرآن، حق ايشان است و استدلال وى نادرست است.
ابوبكر با مرتدان جنگيد، ولى على درحالىكه خليفه بود قرآنى كه پيامبر بر او املا كرده بود را از ترس اينكه مردم مرتد مىشوند، بيرون نمىآورد. . . .
مشخص نيست كه نويسنده، در مورد چه قرآنى سخن مىگويد و در اين زمينه به منبعى هم - اعم از شيعى و غير شيعى - استناد نكرده است.
اگر منظور قرآنى جز قرآن موجود باشد، سخن باطلى است؛ زيرا شيعه به يك قرآن بيشتر عقيده ندارد. اما اگر منظور، قرآنى باشد كه على (ع) پس از رحلت رسولخدا (ص) گردآورى كرده، همين قرآن موجود بوده كه در آن، بعضى توضيحها و نيز تفسير رسول خدا (ص) ذيل برخى از آيهها آمده بود.
البته على (ع) پس از جمعآورى قرآن، آن را در مسجد پيامبر (ص) به مسلمانان ارائه كرد اما خليفه اول وجود آن را به صلاح خود نديد و آن را به على (ع) باز گرداند.
1) تفسير ابن كثير، ج 5، ص 189.
حقايق را نداشتند و اگر عرضه مىشد، دچار انحراف فكرى و اعتقادى مىشدند.
اهل سنت نمونههايى از اين موارد را از رسول خدا (ص) نقل كردهاند: رسولخدا (ص) به على (ع) فرمود:
وَ الّذي نَفْسي بِيَده لَولاَ اَنْ تَقولَ طائفٌ مِنْ اُمّتي فيك ما قالتِ النّصارى فِي ابْن مريمَ لَقُلتُ الْيومَ فِيك مَقالاً لاتَمرُّ بِمَلأٍ مِنَ المُسلمينَ إلّا اَخَذوا التُّرابَ مِنْ تَحتِ قدَميْك لِلْبركة. (1)
به خدا سوگند اگر ترس آن نبود كه عقيدهاى كه در نصارا در مورد حضرت عيسى (ع) به وجود آمد [و براى او مقام خدايى قائل شدند]، امت من نيز در مورد تو پيدا كنند، فضيلتهايى از تو نقل مىكردم كه از هيچ طايفهاى از مسلمين عبور نمىكردى، مگر آنكه خاك زير پايت را براى تبرك برمىداشتند.
پس آنچه در اين زمينه صحيح است اينكه، نبايد زمينه ارتداد افراد را فراهم كرد، اما، اين بدان معنا نيست كه بايد همۀ حقايق را با مردم در ميان گذاشت؛ زيرا بسيارى از آنان تحمل و ظرفيت پذيرش آن را ندارند و دچار انحراف مىشوند.
على (ع) نيز اهل ترس نبود، بلكه بر اساس فرموده رسول خدا (ص) با افردى چون اصحاب جمل، صفين و نهروان جنگيد؛ زيرا آنها حاضر نبودند تحت اطاعت اولىالامر مسلمين باشند.
شيعه و سنى در شجاعت و دليرى على [(ع)]، ترديدى ندارند. از سويى شيعه مىگويد:
1) المعجم الكبير، ج1، ص32٠؛ شرف النبى، ص 293؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 9، ص168.
على [(ع)] جانشين بلافصل پيامبر (ص) است. با اين حال، چرا على [(ع)] يكبار با صداى بلند اعلان نكرد كه خلافت از او غصب شده و او از ديگران به آن سزاوارتر است؟
در پاسخهاى پيشين از جمله در پاسخ سؤالهاى 2 و 17 به اين بحث پرداختيم؛ و گفتيم على (ع) براى حفظ همبستگى مسلمانان، براى رسيدن به حق خلافت خود، از توسل به زور خوددارى نمود.
على (ع) بارها حقانيت خود را در امر خلافت اعلان كرد. اهل سنت نوشتهاند كه على (ع) به ابوبكر گفت:
اَنا اَحقُّ بِهذَا الْامرِ مِنْكم لا اُبايعُكم وَ أنتُم اَوْلى بِالْبيعةِ لي. . . . (1)
من براى خلافت از همه شما شايستهترم و با شما بيعت نمىكنم و بلكه سزاوار است شما با من بيعت كنيد.
على (ع) مىفرمايد: «
ما زِلتُ مَظلوماً مُنذُ قَبضَ اللهُ رسولَه حَتّى يوم النّاسِ هذا» (2)«از لحظهاى كه رسول خدا (ص) از دنيا رفت تا به امروز يكسره به من ظلم شده است» .
على (ع) به چه ستمهايى پس از رسول خدا (ص) اشاره كرده است؟
انا احتج عليكم بمثل ما احتججتم به على الانصار. . . » .
به همان استدلالى كه از انصار بيعت گرفتيد به شما احتجاج مىكنم، شما به انصار گفتيد از اقوام رسول خدا [(ص)] هستيد و پيش از آنها ايمان آوردهايد و به اين صورت از آنها بيعت گرفتيد.
و من به شما مىگويم: از همه شما به رسول خدا [(ص)] نزديكترم و پيش از همه
شما ايمان آوردهام پس بنابر استدلال خودتان، من از شما به خلافت اولى و شايسته هستم (1)اگر اين گفتار على اعتراض نيست، پس چيست؟
همچنين، به درگاه خداوند عرضه مىدارد:
أَللّهُمَّ اجزِ قريشاً فإنها مَنَعَتْنِي حَقّي وَ غَصَبَتْنِي أَمري. (2)
پروردگارا قريش را مجازات كن؛ آنها مرا از حقم محروم كردند و خلافت را از من غصب كردند.
آيا اين سخن به معناى اعتراض نيست؟
على (ع) از شجاعت و دليرى خويش فقط در راه خدمت و براى پيشبرد اسلام بهره مىبرد و چون اعتراض عملى و درگيرى نظامى، موجب ايجاد تفرقه ميان مسلمانان مىشد و دشمنان از اين فرصت استفاده مىكردند، على (ع) همبستگى و قدرت درونى مسلمانان را به هر چيز ديگرى ترجيح داد.
اگر بپذيريم حديث «كسا» و آيۀ «تطهير» شامل على، فاطمه، حسن و حسين [(عليهم السلام)] مىشود، چگونه شامل ديگر امامان مىشود و عصمت آنها را ثابت مىكند؟
اراده الهى بر اين بود كه از اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) افرادى هم پس از رسولخدا (ص) به دنيا بيايند و مصداق آيه «تطهير» شوند كه رسول گرامى اسلام (ص) هم به صورت كلى و هم به صورت مشخص و معين، آنها را معرفى كرده است.
اهل سنت مىنويسند كه رسول خدا (ص) فرموده است:
مَنْ سَرّه اَنْ يَحيا حَياتي وَ يَموت مَماتي وَ يَسكُن جَنّتَ عَدنٍ الَّتي غَرسَها رَبّي فَلْيُوالِ عَلياًّ مِنْ بَعدي وَ لْيُوالِ وَليَّه وَ لْيقْتدِ بِالْاَئمَةِ مِنْ بَعدي فَانّهم عِتْرتي خُلِقوا مِنْ طينَتي وَ رُزِقوا فَهْماً وَ عِلْما فَويلٌ لِلْمُكذّبينَ مِنْ اُمّتي الْقاطِعينَ فِيهمْ صِلَتي لااَنالَهم اللهُ شَفاعتي. (1)
هركس دوست دارد همانند من زندگى كند و همانند من از دنيا برود و در بهشتى كه خداوند آن را ايجاد كرده است، ساكن باشد، پس از من، ولايت على را بپذيرد و ولايت جانشينان على را هم بپذيرد و به امامان پس از من كه از اهلبيت من هستند اقتدا نمايد كه آنها از جنس من خلق شدهاند و از سوى خدا به آنها علم و فهم داده شده است. پس واى به حال كسانى كه آنها را تكذيب نمايند و حق قرابت من با آنها را قطع نمايند كه خداوند شفاعت من را شامل حال آنها نخواهد كرد.
در اينجا اين پرسش مطرح است كه: امامان دوازدهگانه - كه در حديث اثنىعشر خليفه كه در صحاح و مسانيد اهل سنت آمده است (2)- پس از پيامبر اسلام (ص) چه كسانى هستند؟
منابع شيعه كه اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) را مقتداى خود مىداند، چنين نقل مىكند:
1) جامع الاحاديث، ج2٠، ص382؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 168؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 241؛ كنزالعمال، ج12، ص1٠3؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 9، ص 17٠.
2) صحيح بخارى، ج6، ص264٠؛ صحيح مسلم، ج6، ص3؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص87؛ سنن ترمذى، ج4، ص5٠1؛ سنن ابىداود، ج4، ص17٠؛ مستدرك حاكم، ج3، ص716؛ اتحاف الخيرة المهرة، ج8، ص111؛ اطراف المسند، ج1، ص675؛ الآحاد و المثانى، ج2، ص62٠.
«آنگاه كه آيه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر [خدا] و پيشوايان (معصوم) خود را» (نساء: 59) نازل شد، جابربن عبدالله انصارى از رسول خدا (ص) پرسيد: اولى الامرى كه اطاعت آنها بر ما واجب است چه كسانى هستند؟ رسول خدا (ص) فرمود:
آنها جانشينان من بعد از من هستند كه اولين آنها على بن ابىطالب است، سپس حسن بن على و حسين بن على و بعد على بن حسين و بعد محمد بن على كه در تورات به باقر معروف است - اى جابر! تو او را درك خواهى كرد، سلام مرا به او برسان - بعد از او جعفر بن محمد و سپس موسى بن جعفر و بعد على بن موسى و بعد محمد بن على و بعد على بن محمد و سپس حسن بن على و بعد از آن، كسى كه همنام من و همكنيه من است؛ او حجت خدا بر زمين خواهد بود. . . (1)
روشن است كه امامان پس از حسين بن على (ع) طبق فرمايش رسول خدا (ص) ، تحت عنوان آيه «تطهير» قرار گرفته و معصوماند. از طرفى، پذيرش عصمت اين چهار نفر، براى اثبات عصمت بقيه امامان كافى است؛ زيرا اينان فرمودهاند: «خلفاى معصوم پس از پيامبر (ص) دوازده نفراند و آنها را با نام و مشخصات معرفى كردهاند» .
شيعه از امام جعفر صادق [(ع)] نقل مىكند كه وى با افتخار مىگفت: «ابوبكر دوبار مرا زاده است» ؛ چون در نسب از دو طريق به ابوبكر مىرسيد: اول از طرف مادرش فاطمة بنت قاسم بن محمد بن ابىبكر و دوم از طرف مادربزرگش اسماء بنت عبدالرحمان بن ابىبكر» . با اين حال، شيعه با روايتهاى دروغين از امام صادق [(ع)]
1) تفسير البرهان، ج 2، ص 1٠3.
نقل مىكند كه او جدّش ابوبكر را مذمت مىكرد.
چگونه امام صادق [(ع)] از يك طرف به جد خودش ابوبكر افتخار مىكرد و از سوى ديگر او را مذمت مىنمود؟
بنابر قاعدهاى كه عالمان علم رجال و درايه گفتهاند صرف نقل روايتى، دليل بر صحت آن نيست؛ هر چند در منابع حديثى باشد، بلكه بايد صحت و عدم صحت سند و دلالتش مورد بررسى قرار گيرد. اين حديث نيز در منابع شيعه نيامده، بلكه در كشفالغمه به نقل از عبدالعزيز بن اخضر جنابذى از بزرگان اهل سنت نقل شده است، ولى صحيح نيست. اول آنكه سند صحيحى در نزد شيعه ندارد؛ از جانب ديگر بر فرض صحت سند، اين حديث بر آنچه ايشان گفتهاند دلالت ندارد؛ زيرا جملهاى كه در كتاب كشف الغمه از منابع اهل سنّت نقل شده اين است:
«وَلَدَني ابوبَكرٍ مَرَّتَينِ» ؛ «من از دو طريق با ابوبكر وابستگى نسبى دارم» .
اين جمله هيچ دلالتى بر افتخار كردن ندارد، بلكه فقط بيان نسب مادرى است بىآنكه از يكى از اجداد خود خشنود يا ناراحت باشد. شما در سخن امامصادق (ع) معناى «افتخار» را از كجا آوردهايد؟ حال پرسش اين است كه چگونه است با وجود آن همه افتخارات در اجداد پدرى از امام باقر تا امام حسين تا اميرالمؤمنين (عليهم السلام) ، امامصادق (ع) به آنها افتخار نمىكند، ولى به انتسابش به ابوبكر افتخار مىكند؟ مگر در ابوبكر چه فضيلتى موجود بود كه مىبايست به آن افتخار كند؟
اين گفتار شما، بدان مىماند كه كسى بگويد: خداوند در قرآن با افتخار گفته است كه موسى در دامن فرعون بزرگ شد! در حالى كه سخن قرآن در اينباره تنها نقل واقعه است، نه افتخار و نه انزجار.
حنظله چنان در اوج ايمان قرار گرفته بود كه وقتى به شهادت رسيد، ملائكه او را
غسل دادند و به «غسيل الملائكه» شهرت يافت. پدرش ابوعامر راهب بود كه مسجد ضرار را ساخت و به مشركان پيوست و بارها با رسول خدا (ص) جنگيد، تا آنجا كه آيه 1٠7 سوره «توبه» عليه او نازل شد. (1)
آيا مىتوان گفت حنظله غسيل الملائكه افتخار مىكند به اينكه فرزند چنين پدرى است؟
مسجدالاقصى در زمان عمر آزاد شد، سپس در زمان رهبر سنّىمذهب، صلاحالدين ايوبى آزاد گرديد. شيعه چه دستاوردى در طول تاريخ داشته است؟ آيا سرزمينى را گشوده؟ آيا دشمنى از دشمنان اسلام و مسلمانان را عقب رانده است؟
اگر سنّى بودن موجب اين شجاعت و فتوحات شده است كه حتى فتح بيتالمقدس به دست مسلمانان را به حساب مذهبتان مىگذاريد، چرا امروز در مقابل صهيونيسم جنايتكار كه هم بيتالمقدس را اشغال كرده و هم مسلمانان ساكن فلسطين را به بدترين وضع ممكن از بين مىبرد، گوشهاى از شجاعت خود را نشان نمىدهيد؟
چرا يهوديان اسرائيل در يك جنگ شش روزه، تمام قدرت كشورهاى سنّى را درهم
1) الاصابة، ج 7، ص25٠.
پيچيدند؛ به طورى كه با گذشت چند دهه هنوز نمىتوانند قد بلند كنند؟
چه شد كه سنّىهاى فاتح فلسطين، امروز اين سرزمين را دو دستى تقديم يهود مىكنند؟ آيا فاتحان پيشين سنى نبودند يا شما سنّى نيستيد؟
چگونه است كه شيعيان جنوب لبنان را كه با كمترين امكانات، در برابر اسرائيل - كه در شش روز كشورهاى سنىنشين را شكست داد -، 33 روز ايستادند و به گونهاى باور نكردنى اسرائيل را شكست دادند، «حزب الشيطان» مىخوانيد؟ اما به فتح صلاح الدين ايوبى افتخار مىكنيد؟
چگونه است كه تعداد معدودى جوانان شيعه، اسرائيل را از جنوب لبنان اخراج كردند؛ اما شما با چند كشور سنى نتوانستيد اسرائيل را از فلسطين اخراج كنيد؟
پس كجا رفته آن غيرت عمرى و غيرت صلاح الدين ايوبى شما؟
چه شد كه عمر كشورهاى ديگر را فتح مىكرد، اما امروزه پيروان عمر در عربستان، حتى در برابر تهديد صدام كه از قماش خود شما بود و سنى بود، براى دفاع از كشور خودشان دست به دامن آمريكاى كافر مىشوند؟ اگر شما پيرو عمر، فاتح بيتالمقدس هستيد، چرا در جنگ نابرابر 22 روزه، مردم مظلوم و ستم كشيده فلسطين را - كه از اهل سنت هستند - يارى نكرديد؟
مگر گذاشتند على بن ابىطالب (ع) در دوران كوتاه خلافتش از جنگ داخلى آسوده شود تا به تدبير گسترش اسلام بپردازد؟
مگر گذاشتند شيعه اظهار وجود كند و قدرت بگيرد تا با دشمنان اسلام مبارزه كند؟
چرا امروزه سران بيشتر كشورهاى اسلامى جز ايران، مطيع آمريكا و بيشتر علماى اسلامى مطيع حاكمان هستند؟
شيعه ادعا مىكند كه عمر دشمن على [(ع)] بود، در حالى كه عمر وقتى براى تحويل گرفتن كليدهاى بيتالمقدس مىرود على [(ع)] را جانشين خود در مدينه قرار داد. چگونه اين رفتار با دشمنى سازگار است؟
اهل سنّت نوشتهاند كه: «پس از واقعه سقيفه، شمشير بر گردن على بن ابىطالب گذاشتند و از او خواستند با ابوبكر بيعت كند. على [(ع)] گفت: اگر بيعت نكنم چه؟ عمر گفت: به خدا قسم گردنت را مىزنيم. على [(ع)] گفت: در آن صورت، بنده خدا و برادر رسول خدا را كشتهايد! عمر گفت: بنده خدا را آرى! اما برادر رسول خدا (ص) را نه» . (1)
و نوشتهاند: «عمر گفت: هيزم بياوريد اين خانه (خانه على) را با اهل آن آتش مىزنم. گفتند: عمر! فاطمه در آن خانه هست! گفت: حتى اگر فاطمه باشد» . (2)
پس موضوع دشمنى عمر با على (ع) غير قابل انكار است، اما درباره جانشين قراردادن على (ع) بايد گفت:
علماى شيعه مىگويند: هنگام سجده بايد هشت عضو (پيشانى، بينى، كف دستها، زانوها و انگشت شست پاها) بر زمين قرار گيرد و همچنين معتقدند سجده بايد بر چيزهاى غيرخوراكى و پوشيدنى باشد و به اين دليل پيشانى خود را بر خاك مىگذارند. پس چرا تمام اعضاى سجده را بر خاك قرار نمىدهند؟
اعضاى واجب براى سجده در مذهب شيعه هفت عضو است و گذاشتن بينى روى خاك به همراه پيشانى مستحب است.
اين دستور فقه اهل البيت (عليهم السلام) است كه پيشانى بايد روى مواد طبيعى زمين و. . . قرار گيرد؛ همانطور كه پيامبر (ص) حتى يك بار هم بر پارچه و لباس و فرش سجده نكرد، يعنى پيشانى روى آنها نگذاشت، شيعه هم تابع رسول خدا (ص) است. ركن سجده، كه لازم است بر خاك يا زمين باشد، پيشانى است، اما ساير اعضا لازم نيست بر روى خاك و مواد طبيعى زمين باشد.
شيعه معتقد است هنگامى كه مهدى [(عج)] ظهور كند، طبق حكم داود [(ع)] فرمان مىراند، پس شريعت محمد (ص) كه نسخكننده همه شريعتهاست چه مىشود؟
در تشبيه قضاوت حضرت مهدى (عج) با حضرت داود عدالت و حكم خدا، براساس واقع منظور است.
احكام خداوند يكى است و تمام انبيا طبق احكام خدا حكومت، قضاوت و امر و نهى مىكردند. در واقع ميان محتواى احكام داود با احكام پيامبر (ص) تفاوتى نيست.
حضرت مهدى (عج) بر اساس قرآن و سنت رسول خدا (ص) و بر اساس حقيقت، حكم خواهد كرد. به دلالت آيههاى قرآن، همچنان كه حكم بر اساس ظاهر، حجت است بر پايه واقع نيز معتبر است هرچند برخى نپذيرند؛ همانطور كه در سوره «كهف» در ماجراى موسى و خضر (عليهما السلام) آمده و حكم حضرت موسى، براساس ظاهر و حكم خضر براساس واقع بوده است. در روايتها آمده است كه مهدى (عج) بر پايه واقع حكم مىدهد همچنان كه بنا بر ادله نيز حكم خواهد كرد و چنين چيزى اشكالى ندارد و هيچ منافاتى با اينكه دين اسلام آخرين دين و شريعت باشد وجود ندارد.
چرا وقتى مهدى [(عج)] ظهور مىكند، با يهوديان و مسيحيان از در صلح و آشتى درمىآيد، اما اعراب و قريش را به قتل مىرساند؟
مهدى موعود (عج) ، منجى بشريت در آخرالزمان است و خداوند ظهور منجى را به پيروان تمام اديان توحيدى وعده داده است و تمام انسانها انتظار منجى را مىكشند. اين منجى بر اساس عقيده اسلامى مهدى نام دارد.
آنگاه كه او ظهور كند، همه انسانها جز شمار اندكى او را پذيرا مىشوند، در نتيجه، اختلاف عرب و عجم و مسلمان و يهودى و مسيحى و. . . برچيده خواهد شد. معيار او عدل و حق است، هر كس مقابل عدل و حق او بايستد هلاك مىگردد، چه عرب باشد يا عجم، مسلمان باشد يا يهودى.
شيعه معتقد است كه ائمه [(عليهم السلام)] در پهلوى مادرانشان هستند و از ران راست متولد مىشوند. . . .
موضوع در پهلوى راست يا چپ بودن جنين در شكم مادر، يك بحث علمى است، اما به آن معنا نيست كه رشد جنين خارج از محل طبيعى (رحم مادر) صورت گيرد.
خداوند متعال چنين مقدر كرده كه جنين تمام موجودات زندهزا در رحم مادر قرار گيرد و از دهانه رحم به دنيا بيايد و در اين امر، ميان انبيا و ائمه و افراد عادى تفاوتى نيست.
شيعه روايت مىكند كه امام جعفر صادق [(ع)] فرمود: «مهدى موعود را نام نمىبرد مگر كافر» و از ابىمحمد حسن عسكرى [(ع)] هم نقل مىكند كه به همسرش فرمود: «تو پسرى را حامله خواهى شد كه نام او محمد است و بعد از من، قائم اوست» . آيا اين سخنان با هم تناقضى ندارند؟
در اينجا ممانعت از بر زبان آوردن نام امام عصر (عج) در زمان امام صادق (ع) در مجالس و محافل آن عصر مراد است و هدف آن ناشناخته ماندن آن حضرت براى دشمنان است، نه آنكه مادر مكرم امام عصر هم نام او را نداند. براى غير مجاز بودن بردن نام حضرت، توجيهاتى ذكر كردهاند كه در اينجا مجال پرداختن به آن نيست. (1)
عبدالله بن جعفر صادق، برادر تنى اسماعيل بن جعفر صادق بود و هر دو از پدر و مادر از فرزندان حسين بن على [(عليهما السلام)] بودند. چرا عبدالله پس از مرگ برادرش اسماعيل در حيات امام صادق [(ع)]، از امامت منع شد؟
چنانكه در جواب پرسش 23 گفته شد، امامت به دلخواه پدر و مادر و يا به انتخاب شيعيان و به صِرف نسب نيست تا پدر و مادر هركدام از فرزندان خود را به دلخواه امام بدانند و چنان نيست كه تمام كسانى كه از پدر و مادر به امام حسين (ع) مىرسند، حتماً امام معرفى شوند. بلكه معرفى امام از سوى خداست: ( اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) ؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد» . (انعام: 124)
روايتهاى متعددى از منابع شيعى در مورد مذمت لباس سياه نقل شده است. با
1) ر. ك: اعيان الشيعه، ج 2، ص 44.
اين وجود چرا شيعه سياه مىپوشد و چرا شيعيان لباس سياه را از لباس سادات مىدانند؟
علت نهى اهل بيت (عليهم السلام) از پوشيدن لباس سياه آن بوده است كه لباس سياه شعار بنىعباس بوده و آنان به سياهجامگان مشهور بودند. ازاينرو، براى مقابله سياسى با آنان از پوشيدن لباس سياه منع نموده و آن را مكروه مىدانستند. اما اگر مراد از عبارت «چرا شيعه سياه مىپوشد» ، در ايام شهادت و وفات اهلبيت (عليهم السلام) است، جواب اين است كه سياه، رنگ عزا و نشانه عزادار بودن است كه البته اجبارى در آن نيست (در جواب پرسش 12 و 11 گذشت) . اما اگر لباس روزمره شيعه مورد نظر باشد، شيعه اصرارى و عقيدهاى به آن ندارد، بلكه سلايق، مختلف است و هركس هر رنگى را دوست داشته باشد، مىپوشد، در عين حال، لباس سياه مذموم است و توصيه نمىشود.
در پاسخ قسمت دوم نيز شيعه لباس سياه را لباس سادات نمىداند، بلكه تنها عمامۀ سياه نشانه سيد بودن است، آن هم در كراهت لباس مشكى استثنا شده است: «
كَان رسولُ الله (ص)
يَكرهُ السَّوادَ إلاّ في ثَلاثةٍ: الخُفِّ وَ الْكِساءِ وَ الْعِمَامة » (1)«پيامبر اسلام (ص) از لباس سياه اكراه داشت مگر در سه چيز: كفش و عباى مشكى و عمامه مشكى» .
اگر كسى بخواهد شيعه شود، از ميان فرق شيعه مانند: اماميه، اسماعيليه، نصيريه و. . .
1) كافى، ج 3، ص 4٠3.
كه مدعى امامت بلافصل على [(ع)] هستند و همگى با صحابه دشمن هستند، كدام فرقه را بايد انتخاب كند؟
اولاً شيعه با صحابه دشمن نيست؛ ثانياً شيعه برخلاف اهل سنت كه فرقههاى متعددى دارند، هماكنون بيش از سه فرقه ندارد. حال پرسش اين است:
اگر كسى بخواهد سنّى شود از ميان مذاهب مختلف معتزله، اشاعره، خوارج، وهابيت - در اصول دين - و حنفى، شافعى، حنبلى و مالكى - در فقه - كدام را بايد انتخاب كند؟ همان روش را هم براى شيعهشدن رعايت مىكند. بنابراين چند فرقه داشتن دليل بر بطلان مذهبى نمىتواند باشد، بلكه انسان بايد در گزينش عقيده تابع دليل عقلى و نقلى باشد. شيعه بنابر دلايل نقلى از رسول خدا (ص) كه پيروى از اهلبيت (عليهم السلام) را مانع از گمراهى دانسته، مفتخر است كه پيرو اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) مىباشد.
هر كس بخواهد شيعه شود، بايد شيعه دوازدهامامى بشود؛ زيرا كه رسول خدا (ص) فرموده است: «
يَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً » (1)«بعد از من دوازده جانشين خواهد بود» .
همچنين فرمودند:
«أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا يَنْقَضِي حَتَّى يَمْضِيَ فِيهِمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً » (2)«اين امر ادا نمىشود، مگر آنكه دوازده خليفه واقع شود» .
شيعه اعتقاد دارد كه «بلوغ» از شروط امامت است، در حالى كه امام غايب شيعه،
در پنج سالگى به امامت رسيده است، پس اين شرط چگونه درباره وى رعايت شده است؟
شرايطى همچون بلوغ، مربوط به امام جماعت در نماز است. شما امام معصوم و امام جماعت نماز را اشتباه گرفتهايد. دوازده امام، از سوى خدا معرفى شدهاند و به علم و عصمت خدادادى آراستهاند و هيچ شرطى جز معرفى از سوى رسول خدا (ص) يا امام پيش از خود، براى امامت آنها وجود ندارد. كسى هم كه از سوى خدا و رسول خدا (ص) معرفى شود، امام خواهد بود هر چند كه خردسال باشد.
نويسنده از كتابهايى نام برده كه در بعضى منابع شيعى از آنها به عنوان كتابهاى مختص اهلبيت (عليهم السلام) كه نزد خود اهلبيت (عليهم السلام) است، ياد شده، آنگاه مىگويد: همه مىدانيم كه اسلام، فقط يك كتاب آن هم قرآن كريم دارد و تعدد كتاب از ويژگىهاى يهوديان و نصارى است.
اين سؤال در نهمين پرسش با عنوان «صحيفه فاطمه» پاسخ داده شده است.
اين نوشتهها و يا صحف، آموزههايى از علوم باطن و اسرارى است كه رسولخدا (ص) به على (ع) آموخت و از علوم مختص اهلبيت (عليهم السلام) است كه فهم آن، در توان ديگران نيست.
خداوند مىفرمايد: وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ ؛ «كسى كه علم كتاب (و آگاهى بر
قرآن) نزد اوست» . (رعد: 43) در روايت، مصداق كسى كه علمالكتاب؛ يعنى اسرار كتاب نزد اوست، على (ع) معرفى شده است. ابوسعيد خدرى مىگويد: درباره آيه 4٠ سوره نمل «كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: من پيش از آنكه چشم برهم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد» ، از رسول خدا (ص) پرسيدم: «چه كسى است؟» فرمود: «او وزير برادرم سليمان بن داود (عليهما السلام) است» . پرسيدم: «مراد از اين آيه وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (رعد: 43) كيست؟» فرمود: «برادرم على بن ابىطالب است» . (1)
بنابراين همه اسرار كتاب از طرف پيامبر (ص) نزد على (ع) است و كتابهايى كه به آن حضرت و ائمه بعدى منسوب است، يكى از مصاديق همين علوم است؛ يعنى علم به حقيقت قرآن كه ديگران از فهم آن ناتوان هستند و نيز محرم آن اسرار نيز نيستند.
اهل سنّت در اين زمينه نوشتهاند كه رسول خدا (ص) على را محرم و مخزن اسرار و علوم سرى خود قرار داده و درباره او مىفرمايد:
وَصيّي وَ مَوضِعّ سِرّي وَ خَليفَتي في اَهلي وَ خَير مَن اَخلَفَ بَعدي عَليٌّ [(ع)]. (2)
وصى من و مخزن اسرار من و جانشين من در ميان اهلم و بهترين جانشين من بعد از من على بن ابىطالب مىباشد.
همچنين فرمودهاند:
«عَلَّمتُهُ عِلمي وَ استَودَعتُهُ سِرّي وَ هُوَ اَميني عَلى اُمَّتي» (3)«علمم را به على آموختم و اسرارم را نزد على گذاشتم و او امين من است بر امتم» .
فاطمه (عليها السلام) و از آنها به امامان بعدى منتقل شده است و بهمعناى تعدد كتابهايى در عرض قرآن نيست؛ بلكه همه اينها حاوى حقايقى از قرآن است كه فهم و حفظ اسرار آن براى غير اهلبيت (عليهم السلام) مشكل است.
چرا پيامبر اسلام (ص) هنگام وفات فرزندش ابراهيم و حضرت على [(ع)] هنگام وفات فاطمه، به سر و صورت نزدند.
چنانكه پيشتر گذشت، شيعه توصيه نمىكند كسى در مصائب به سر و صورت بزند، بلكه براى بزرگان دين از باب تعظيم شعائر، مجالس حزن و عزا برگزار مىكنند و بر مصائبى كه بر آنان رفته گريه مىكنند. حال سؤالى مطرح مىشود كه آيا مصائب اهلبيت (عليهم السلام) كمتر از مصائب يوسف (ع) بود كه يعقوب (ع) ساليان طولانى براى وى گريه كرد؟
بسيارى از علماى شيعه بهويژه در ايران، عربى نمىدانند، پس احكام را چگونه از كتاب خدا و سنّت پيامبر استنباط مىكنند؟
همه علماى شيعه، ايرانى و غيرعرب نيستند؛ چنانكه بسيارى از آنها، اهل عربستان، عراق، لبنان و. . . هستند. علماى شيعۀ غيرعرب نيز اعم از ايرانى، پاكستانى، هندى و. . .
ابتدا زبان و ادبيات عربى مىآموزند. برخى از آنان نيز چنان بر زبان عربى تسلط پيدا مىكنند كه كتابهايشان را به عربى مىنويسند؛ هر چند زبان اصليشان غيرعربى باشد.
محمد بن اسماعيل ابوعبدالله البخارى صاحب «صحيح بخارى» كه اهل بخارا از شهرهاى سابق ايران بوده است.
محمد بن عبدالله ابوعبدالله الحاكم النيسابورى صاحب «مستدرك على الصحيحين» ايرانى و اهل نيسابور (نيشابور) مىباشد.
ابوالحسين مسلم بن الحجاج القشيرى النيسابورى صاحب «صحيح مسلم» اهل نيسابور (نيشابور) ايران بوده.
محمد بن يزيد ابوعبدالله القزوينى صاحب «سنن ابن ماجه» ايرانى و اهل قزوين بوده است.
احمد بن شعيب ابو عبدالرحمان النسائى صاحب «سنن نسائى» اهل روستاى نساء از توابع خراسان بوده است.
احمد بن الحسين بن على بن موسى ابوبكر البيهقى صاحب «سنن بيهقى» اهل بيهق (سبزوار) از توابع خراسان بوده است.
ابوداود سليمان بن الاشعث السجستانى صاحب «سنن ابىداود» ايرانى و اهل سيستان بوده است.
ابوحنيفه نعمان بن ثابت بزرگترين رهبر مذهبى اهل سنت نيز ايرانى و از بلاد
خراسان بوده است.
و احمد بن حنبل نيز متولد خراسان بوده. - هر چند كه عدهاى مىگويند اجدادش عرب بودند -.
و دهها محدث، راوى و صاحبان منابع روايى و حديثى اهل سنت كه همگى ايرانى يا غير عرب بودهاند. اگر ايرانى و غير عرب بودن دليل بر عربى بلد نبودن و توان استنباط احكام از كتاب و سنت نداشتن باشد، تمام منابع اهل سنت كه مؤلفان آنها غير عرب بهخصوص ايرانى هستند بىاعتبار خواهند بود؛ درحالىكه اهل سنت به خصوص وهابىها از «صحيح بخارى» بهعنوان قرآن دوم تعبير مىآورند! !
شيعه مىگويد بيشتر صحابه بهجز شمار اندكى، منافق و كافر بودهاند پس چرا اين منافقان و كافران، آن شمار اندك را از بين نبردند؟ اگر از ميان اصحاب پيامبر (ص) ، به جز هفت نفر، پس از پيامبر (ص) ، همه مرتد شدند، چرا اين مرتدان، آن هفت نفر را از بين نبردند و شرايط را به وضع پيش از اسلام برنگرداندند؟
اولاً: «ارتداد» و «كفر» معناى نسبى و مراتب گوناگونى دارد.
ثانياً: ارتداد در لغت به معناى بازگشت است و مراد حديث آن است كه آنان از بيعتى كه با على (ع) در روز غدير بستند، بازگشتند و حق را ناديده گرفتند.
بنابراين، «ارتداد» در روايتهايى همچون:
«ارتد الناس الّا. . .» ، بهمعناى ناديده گرفتن حق اهلبيت (عليهم السلام) بهويژه حق خلافت على (ع) است. به همين دليل، در پايان بعضى از
اين روايتها، چنين آمده:
«. . . فَلَم يكن يعرِفُ حَقَّ اَميرالْمؤمنين (ع) اِلّا هؤلاء السَّبعةُ» (1)«جز اين هفت نفر، حق على (ع) را نشناختند» .
ثالثاً: حكم ارتداد صحابه در صحيحين آمده؛ هر جوابى كه عالمان اهل سنت به آن احاديث مىدهند، جواب ما همان است.
رابعاً: آنگاه كه منافقان مىتوانند كفر خود را زير نقاب اسلام پنهان كنند و بر مسلمانانى كه از نفاق آنها اطلاعى ندارند، حكم برانند و از اين رهگذر به خواستههاى خود برسند، ديگر لزومى ندارد مسلمانان را از ميان ببرند.
يزيد بن معاويه به اسلام و وحى و نبوت اعتقاد نداشت و شعر معروفى دارد و بيشتر مورخان آوردهاند:
. . . وَلَعَت (لَعِبَت) هاشِمُ بِالمُلكِ وَلا خَبرٌ جاءَ وَلا وَحى نَزَل (2)
خاندان هاشم به حكومت دل بسته بودند (حكومت را به بازى گرفته بودند) ، والا نه خبرى از آسمان آمد نه وحيى نازل شد.
و همين بيت شعر به تنهايى براى اثبات كفر او كافى است. آيا چنين شخصى امامحسين (ع) فرزند رسول خدا (ص) را نكشت و مدينه را قتل عام نكرد و كعبه را در هم نكوبيد و ساير مسلمانان را از بين نبرد؟ مگر چنين كسى به عنوان اولىالامر بر مسلمين حاكم نبود؟
در اين پرسش مدعى، سخن بعضى علماى شيعه را آورده است كه آنها وجود
روايتهاى متضاد و معارض را در كتب تأييد كردهاند و سپس با استناد به آيه 82 سوره «نساء» (اگر اين قرآن از طرف خدا نبود در آن اختلاف بسيارى مشاهده مىشد) نتيجه مىگيرد كه علماى شيعه به تناقضات موجود در مذهبشان اعتراف كردهاند پس مذهبشان بر حق نيست.
وجود روايتهاى معارض، به حق يا باطل بودن مذهب ربطى ندارد؛ تعارض روايات علل مختلفى دارد كه عالمان شيعه و اهل سنت آنها را بيان نمودهاند از طرفى وجود روايتهاى متضاد، مختص شيعه نيست، بلكه در منابع اهل سنت، روايتهاى معارض به حدى است كه اگر گردآورى شوند، يك دايرة المعارف به دست خواهد آمد. مشكل الآثار طحاوى كه در چندين جلد چاپ شده و اختلاف الحديث امام شافعى، بهترين گواه بر اين مطلب است. بنابراين، روايتهاى معارض در منابع شيعى در مقايسه با منابع اهل سنت بسيار ناچيز است.
چه كسانى موجب پديد آمدن اين روايتهاى معارض شدند؟ اهلبيت (عليهم السلام) ؟ شيعيان؟ و يا. . . ؟ بيشتر اين اختلافها، ناشى از عملكرد ديگران است؛ زيرا حاكمان بنىاميه و بنىعباس، عدهاى را براى روايتسازى به خدمت گرفتند و از سوى ديگر، عمر و ابوبكر با منع بازگويى و نوشتن احاديث پيامبر (ص) ، يك قرن خلأ روايى ايجاد كردند و آنگاه كه نوشتن آزاد شد، صد سال ابهام و تاريكى پيش روى محدثان وجود داشت. اهل بيت و شيعيان نيز به دليل سختگيرىهاى دستگاه حاكم، ناگزير از تقيه بودند، از اينرو، جريان نقل و انتقال حديث دچار اختلال شد.
علما و انديشمندان همه فرقههاى اسلامى، براى حل روايات متعارض با روشهاى مختلف، از قبيل «علمالرجال» ، «علم درايت الحديث» و. . . به جرح و تعديل احاديث پرداختهاند و مشكل تعارض ظاهرى در روايات را حل نمودهاند.
شيعيان مىگويند: گريه بر حسين [(ع)] مستحب است. اگر اين استحباب مبتنى بر دليل است دليلش چيست؟ چرا اهل بيت [(عليهم السلام)] چنين نكردند؟
امام رضا (ع) مىفرمايد:
هر كس مصيبتهاى ما را يادآورى كند و به ظلمهايى كه بر ما واقع شده گريه كند، روز قيامت در بهشت با ما در يك درجه خواهد بود، و هر كس مصيبتهاى ما را به ياد آورد و گريه كند، در روز قيامت كه تمام چشمها گريه خواهند كرد او گريان نباشد. . . . (1)
امام حسين (ع) مىفرمايد: «هر چشمى كه بهخاطر خونى كه از ما ريخته شده و حقى كه از ما ضايع شده گريان باشد، خداوند او را در بهشت جاى دهد» . (2)
ام سلمه مىگويد:
حسن و حسين [(عليهما السلام)] نزد رسول خدا [(ص)] بازى مىكردند. جبرئيل نازل شد و - با اشاره به حسين - گفت: اى محمد! امت تو، اين فرزندت را خواهند كشت. رسول خدا [(ص)] گريه كرد و حسين (ع) را به سينهاش چسبانيد. جبرئيل گفت: [اى رسول خدا] اين خاك نزد تو امانت باشد. رسول خدا آن خاك را بوييد و فرمود: بوى كربوبلا است. . . (1)
(در پاسخ 12 نيز توضيح داده شد) .
ابىهارون مكفوف مىگويد:
بر امام صادق (ع) وارد شدم؛ به من فرمود: برايم روضه بخوان. من چند بيت شعر در مرثيه امام حسين (ع) خواندم. فرمود: آنطور كه كنار قبرش مىخوانيد بخوان و. . . (2)
شيعيان معتقدند على بن ابىطالب [(ع)] از فرزندش حسين [(ع)] برتر است. بايد پرسيد: چرا براى شهادت على همچون [امام] حسين [(ع)] گريه نمىكنند و براى رسولخدا (ص) هم، چنان گريه نمىكنند كه براى حسين [(ع)]؟
رسول خدا (ص) و على بن ابىطالب (ع) نيز براى حسين (ع) گريه كردهاند. مظلوميت حسين چيزى بيش از مظلوميت ساير اهل بيت (عليهم السلام) است.
امام صادق (ع) مىفرمايد:
رسول خدا (ص) حسين را در دامن خود نشاند و اندوهگين به او نگريست و فرمود: از شهادت حسين آتشى در قلب مؤمنان ايجاد مىشود كه هيچگاه خاموش نشود. . . . (1)
اگر ولايت على [(ع)] و فرزندانش از اركان ايمان است. . . چرا اين ركن بزرگ، به صراحت در قرآن بيان نشده است. . . ؟
همه چيز به صراحت در قرآن نيامده در عين حالى كه كم اهميت هم نيستند؛ مانند تعداد ركعتهاى نماز، تعداد طواف بر كعبه و سعى و. . .
وقتى خداوند اطاعت از دستورهاى رسول خدا (ص) را همچون دستورهاى خود واجب اعلان مىكند و مىفرمايد: أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ. . . ؛ «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا را» (نساء: 59) ، و از جانب ديگر به صراحت پيامبرش را مبيّن و مفسر آيات قرآن مىداند:
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ (نحل: 44)
و بر تو نيز قرآن را نازل كرديم تا آنچه را كه به سوى مردم نازل شده است را براى آنها روشن سازى.
بنابراين رسول خدا (ص) مفسر و مبيّن قرآن است و در تبيين قرآن، برخى از آيات را
1) مستدرك الوسائل، ج 1٠، ص 318.
درباره ولايت على (ع) تفسير نموده است. پس چه تفاوتى مىكند كه در قرآن بدان تصريح شده باشد يا در سخنان رسول خدا (ص) ؟ !
كسانى كه شمشير بر گردن على (ع) گذاشتند و قسم ياد كردند كه اگر بيعت نكند او را مىكشند، با آن همه فضايلى كه از رسول خدا (ص) در مورد على شنيده بودند، و كسانى كه هيزم خواستند تا خانه فاطمه (عليها السلام) را با اهلش آتش بزنند، با آن همه فضايلى كه در مورد فاطمه مىدانستند، با آنكه مىدانستند فاطمه پاره تن رسولخدا (ص) است به او رحم نكردند، اگر نام و خلافت على (ع) بىپرده در قرآن مىآمد، مگر مانع آنان از غصب خلافت مىشد و مىگذاشتند قرآن سالم بماند؟
مگر اهل سنت روايتهاى رسول خدا (ص) را كه در بيان ولايت على (ع) بود، پذيرفتند، كه اگر در قرآن مىبود مىپذيرفتند؟ مگر روايتها را توجيه نمىكنند؟ مگر آيههاى ولايت و. . . را به دلخواه خود تأويل نمىكنند؟
قرآن در آيههاى متعددى به ولايت على (ع) پرداخته است و بيشتر اهل سنت نيز يكى از مصاديق آن آيهها را على (ع) ، دانستهاند؛ از جمله:
آيه «تطهير» : بهترين جانشينان رسول خدا (ص) كسانى هستند كه از هر آلودگى و خطايى پاك و مطهر باشند و آيه تطهير درباره تطهير اهل بيت (عليهم السلام) است كه يكى از مصاديق آن على (ع) است. (1)
آيه «ولايت» : خداوند پس از رسول خدا (ص) كسى را به ولايت مؤمنان معرفى كرده كه در حال ركوع انگشترى خود را صدقه داده و بنا به نوشته مفسران اهل سنت، اين شخص على بن ابىطالب (ع) بوده است. (2)
آيه «تبليغ» (مائده: 3) : پس از نزول اين آيه، رسول خدا (ص) دست على (ع) را
گرفت و فرمود:
«من كنت مولاه فهذا علي مولاه» (1)«كسى كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست» . آيا عالمان اهل سنت اين دلايل را پذيرفتند يا به توجيه و تأويل پرداختند.
اگر آنگونه كه شيعه مىگويد، اصحاب رسول خدا (ص) دشمن يكديگر بودند و هر يك براى رسيدن به خلافت مىكوشيدند و. . . ، هزاران نفر در زمان اصحاب، مسلمان نمىشدند و مناطق بسيارى از جهان به دست آنها فتح نمىشد.
اصحاب، دشمن يكديگر نبودند و همه آنها طمع خلافت نداشتند. اين موضوع تنها به چند نفر محدود مىشود كه براى بهدست آوردن خلافت، حتى صبر نكردند غسل بدن پيامبر (ص) تمام شود، بلكه جنازه رسول خدا (ص) را روى دست على (ع) گذاشتند. آنها با عجله به سقيفه رفتند و با زور و تهديد و ارعاب، از عدهاى بيعت گرفتند و خود را خليفه مسلمانان ناميدند. از اينرو، وقتى به على (ع) گفتند: خليفه تو را مىخواند، ايشان فرمود: «
لسريع ما كذبتم » (2)«چه زود به رسول خدا تهمت زديد و خود را جانشين او معرفى كرديد؟»
همكارى و فداكارى مسلمانان در جنگ با ساير كشورها بهخاطر اسلام بود نه به جهت پيروى از برخى صحابه.
توفيق تشرف هزاران نفر به دين مقدس اسلام، دليل حقانيت اصحاب نيست. وقتى
مردم، اسلام را حق مىدانستند، آن را مىپذيرفتند و برايشان تفاوتى نداشت كه كسانى كه در رأس هستند مسلمان واقعىاند يا ظاهرى.
عدهاى از اصحاب پيامبر (ص) در زمان خود پيامبر هم منافق بودند، آيا مىتوان گفت چرا عدهاى به پيامبر ايمان آوردند؟ بنابراين مسلمانان بعد از رسول خدا به اصحاب پيامبر ايمان نمىآورند، بلكه به دين خدا و رسول خدا (ص) مؤمن مىشدند؛ چه ساير اصحاب منافق باشند يا مؤمن.
همچنانكه اگر كسى از سر ريا و نفاق، اسلام را تبليغ كند و كسانى بر اثر همين تبليغ آن را بپذيرند، آيا مىشود گفت كه اگر آن تبليغ از سر ريا و نفاق بود، چگونه اينان ايمان آوردند؟
چرا بسيارى از شيعيان نماز جمعه نمىخوانند با اينكه در سوره «جمعه» به اقامه نماز جمعه امر شده است. . . ؟
اين موضوع يك بحث فقهى است. بعضى فقهاى شيعه در زمان غيبت امام معصوم (ع) ، نماز جمعه را واجب كفايى، و بعضى واجب تخييرى و بعضى ديگر مستحب مىدانند.
در ميان اهل سنت نيز درباره نماز جمعه اختلافنظر وجود دارد؛ به طورى كه برخى آن را واجب كفايى دانستهاند و مالك آن را سنت مىداند. (1)
1) بداية المجتهد، ج1، ص176.
شيعيان معتقدند آيههايى از قرآن حذف شده است؛ از جمله از ابىجعفر [امامباقر (ع)] پرسيدند: چرا على [(ع)]، اميرمؤمنان ناميده شده است؟ فرمود: خدا چنين لقبى به او داده و در كتابش فرموده است:
وَ اِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنيآدَم مِن ظُهورِهم ذُريَّتَهُم وَ اَشهَدَهُم عَلى اَنفُسِهم أَلستُ بِرَبِّكُم (1)
«وَ انّ مُحمّداً رَسولي وَ انَّ علياً اميرالمؤمنين» .
پروردگار تو، از بنىآدم پيمان گرفت و آنها را بر خودش شاهد گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم (و محمد رسول من و على امير مؤمنان نيست؟)
و همچنين:
( وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا (2)«في عليٍّ» فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ )
اگر ترديد داريد در آنچه كه به بنده خودمان (در مورد على) نازل كرديم يك سوره همانند آن بياوريد.
نويسنده، در ادامه، آيههاى ديگرى را نقل مىكند كه در آن آيهها، به نوعى بر مدح اهلبيت (عليهم السلام) و ذم مخالفان اهلبيت (عليهم السلام) تصريح شده است.
شيعه معتقد است كه، قرآن منزه از تحريف است و آيههايى كه به آن اشاره كردهايد چند دستهاند:
در دستهاى از اين آيهها، تعابيرى در مدح اهلبيت (عليهم السلام) و يا ذم دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) به عنوان شرح آيه آمده است كه چنين آيههايى در منابع اهل سنت نيز وجود دارد. اما اين اضافات، شرح و توضيح آيه است نه اصل و متن آيه. براى نمونه، در يك حديث نسبتاً طولانى آمده است:
. . . وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا
يعني و اذا لقي ابن سلول اميرالمؤمنين المصدق بالتنزيل قالُوا آمَنَّا
يعني صدقنا بمحمد و القرآن وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ
من المنافقين قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ
في الكفر و الشرك إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ
بعلي بن ابيطالب و اصحابه. . . (1)
اگر توضيحات اضافى را از متن آيه مشخص نكنيم، اين شبهه به نظر خواهد آمد كه آيه در ابتدا به صورت ديگرى بوده است و بعضى قسمتهاى آن، در قرآن موجود نيست.
براى نمونه در عبارت:
«يا ايها الرسول بلّغ ما اُنزِلَ اليك من ربك في علي بن ابيطالب و ان لمتفعل فما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ. . .» (2)اگر عبارت
«في علي بن ابيطالب» را از متن آيه جدا نكنيم، تصور مىشود كه ابتدا جزء آيه بوده و سپس حذف شده است اين نوع شرح و توضيح آيات در منابع اهل سنت خيلى زياد است. همچنانكه مفسران اهل سنت از ابن مسعود نقل مىكنند كه وى مىگويد: ما در زمان پيامبر [(ص)] آيه تبليغ را چنين مىخوانديم:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ان عليا مولى المومنين و ان لم تفعل. . . . (3)
اى رسول ما آن چه از پروردگارت به تو نازل شد كه على مولاى تمام مؤمنان است ابلاغ كن و اگر اين كار را نكنى. . . .
دسته ديگر، روايتهايى هستند كه بايد سندشان را بررسى كرد و بدون بررسى
نمىتوان قضاوت نمود.
ادعاى اهل سنت بر تحريف قرآن:
آنچه كه اهل سنت در زمينه تحريف قرآن به شيعه نسبت مىدهد خود گرفتار آن مىباشند كه به مواردى اشاره مىكنيم:
قَرأتُ سورةَ الْاحزابِ عَلَى النّبي [(ص)] فَنَسيتُ منها سَبعينَ آيه ما وَجدتُها. (1)
من سوره احزاب را به رسول خدا (ص) قرائت كردم اما پس از آن هفتاد آيه از آن را فراموش كردم و پيدا نكردم.
كانت سورة الاحزابِ تُقرأ فى زمانِ النّبى [(ص)] مائتى آيةٍ فَلمّا كَتبَ عثمانُ المَصاحفَ لميُقدر منها إلّا عَلَى ما هُو الان. (2)
در زمان رسول خدا (ص) سوره احزاب خوانده مىشد در حالىكه دويست آيه بود، اما آنگاه كه عثمان قرآنها را نوشت - در زمان عثمان قرآن گردآورى شد - بيش از مقدار موجود را پيدا نكردند.
الشيخ والشيخة إذا زنيا فارجموهما البتّة. . . » (3)«پيرمرد و پيرزن هرگاه زنا كنند حتما آنها را سنگسار كنيد. . .» .
آن بود. قسمتى از آن رفته و بنابراين وسط آن «بسم الله الرحمن الرحيم» نوشته نشده. (1)
و. . . تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
خداوند مىفرمايد: يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِمْ. . . ؛ «مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند اما خداوند نور خود را كامل مىكند. . .» . (صف: 8)
شيعه در تفسير اين آيه مىگويد: مىخواهند نور ولايت اميرمؤمنان [(ع)] را خاموش كنند، اما خداوند امامت را كامل مىكند. پرسش اينجاست كه آيا خداوند نور خود را با نشر و گسترش اسلام كامل كرد يا با دادن ولايت و خلافت به اهلبيت [(عليهم السلام)]؟
نبايد ولايت اهلبيت (عليهم السلام) را از اسلام جدا پنداشت. اسلام مجموعهاى از تعاليم الهى است كه براى فهم آنها به معلم آسمانى نياز است. آن معلم آسمانى، ابتدا رسولخدا (ص) بود، اما پس از او هم به معلم و مفسر و مبيّن نياز است. معلم و مفسر و مبيّن اسلام پس از رسول خدا (ص) ، اهلبيت پيامبر (عليهم السلام) هستند.
منابع اهل سنّت نيز در روايتهاى متعدد، از رسول خدا (ص) نقل مىكنند كه فرمود:
«عَليٌّ بابُ عِلْمي وَ مُبيّنٌ لاُِمّتي ما اُرسلتُ بِه مِنْ بَعدي. . .» (1)«على باب علم من و بيان كننده دين من، بعد از من، به امتم است» .
پس نور خدا، همان دين اسلام، نبوت رسول گرامى اسلام و ولايت على بن ابىطالب (ع) است؛ زيرا هيچيك از اينها از ديگرى جدا نيست و اگر كسى همراه و پيرو اهلبيت (عليهم السلام) نباشد، از دين اسلام بهرهاى نخواهد داشت.
رسول خدا (ص) در حديث «ثقلين» ، هدايت امت و نجات از گمراهى را در پيروى از قرآن و عترت خود معرفى مىكند و مىفرمايد:
اِنّي تاركٌ فِيكمُ الثَّقَلينِ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي اَهلَ بيتي. . . اِنْ تَمسَّكْتم بِهِما لَنْ تَضلّوا ابداً. (2)
من دو چيز ارزشمند ميان شما باقى مىگذارم كه يكى قرآن و ديگرى عترت و اهلبيت من است و اين دو از يكديگر جدايىناپذيرند تا روز قيامت، اگر از اين دو با هم پيروى كنيد به هيچوجه گمراه نمىشويد.
بنابراين، مىتوان دريافت كه گسترش اسلام و هدايت جامعه اسلامى و فهم قرآن، بدون پيروى از اهلبيت (عليهم السلام) ممكن نيست.
لذا آنان كه درصدد نابودى دين اسلام پس از پيامبر (ص) بودند و مىخواستند با غصب خلافت على (ع) به اين خواسته خود برسند كه خداوند به آنان چنين وعده داد و در مورد آنها اين آيه را نازل فرمود.
فقط دو نفر از امامان دوازدهگانه خلافت را به دست گرفتهاند (على بن ابىطالب و
حسن بن على [(عليهما السلام)]) پس خلافت و حكومت بقيه امامان كجاست درحالىكه روايت مىگويد آنها دوازده خليفهاند.
امامان، به اراده خداوند مجهز به علم رسول خدا (ص) پس از رسول خدا (ص) هستند. اگر مؤمنان پس از رسول خدا (ص) خلافت را به ائمه واگذارند آنها آنچه از علم و عمل از رسول خدا (ص) آموختهاند را اجرا مىكنند. اما اگر در ظاهر، خلافت به ائمه واگذار نشود، دين خدا را به كسانى كه براى فهم و يادگيرى سراغ آنها بروند، مىآموزند و با نور خدا تشنگان هدايت (همچون شيعيان) را سيراب مىكنند. ائمهاطهار (عليهم السلام) نور خدا هستند، كسانى كه سراغ آنها نمىروند، از نور خدا محروم مىمانند؛ چنانكه قرآن نور و هدايت است، اگر كسى به سراغ قرآن نرود، از نور آن هدايت نمىپذيرد.
همانطور كه عدم مراجعه به قرآن، مقام و منزلت قرآن را كم نمىكند عدم واگذارى حاكميت به اهل بيت نيز از مقام و منزلت آنها كم نمىكند. آنان خليفه پيامبر در جميع شئون پيامبر به جز در دريافت وحى مىباشند، نه فقط در حكومت ظاهرى از تبيين و تفسير دين تا تربيت معنوى امت و آنان از خلافت ظاهرى بازداشته شدند ولى بقيه مسئوليتها را انجام دادند. چه آنانى كه به حكومت ظاهرى رسيدند و چه آنانى كه نرسيدند.
در بعضى منابع شيعه آمده است: «زنى از جعفر صادق [(ع)] پرسيد: آيا ابوبكر و عمر را دوست بدارم؟ پاسخ داد: آرى! آن زن گفت: وقتى به لقاى پروردگارم بروم مىگويم كه تو مرا به دوست داشتن آنها امر كردى. جعفر صادق گفت: آرى!» .
يكى از روشهاى اهلبيت (عليهم السلام) «تقيه» بود هرگاه افرادى مطالبى را به قصد جاسوسى و بهانهگيرى از اهل بيت (عليهم السلام) مىپرسيدند، آنها به گونهاى پاسخ مىدادند كه توطئه خنثى شود و بهانه به دست دشمنان نيفتد.
ماجراى آن زن نيز اينگونه است. در رجال كشى و بحار الانوار در ادامه اين حديث آمده است كه:
وقتى آن زن از حضور امام صادق (ع) خارج شد، امام فرمود: من احتمال دادم او برود و سخن مرا به ديگران خبر بدهد. سپس به درگاه الهى عرض كرد: پروردگارا! من از بسيارى افراد، در دنيا و آخرت نزد تو اعلان برائت مىنمايم. (1)
پس پاسخ امام صادق (ع) نه در بيان حقيقت، بلكه از سر تقيه بود.
يكى از فرزندان على [(ع)] بهنام ابوبكر بن على بن ابىطالب همراه برادرش حسين [(ع)] در كربلا شهيد شد. . . چرا شيعه اين ماجرا را پنهان و فقط بر كشته شدن حسين [(ع)] تأكيد مىكند؟ شيعيان اين ماجرا را كتمان مىكنند تا افراد غافل از آن بىخبر بمانند؛ زيرا اگر بدانند نام فرزند على، ابوبكر بود، خواهند فهميد كه ميان على [(ع)] و ابوبكر دشمنى نبوده است. . .
نام شهداى كربلا در كتب تواريخ و مقاتل ثبت است و در اين زمينه نام كسى پنهان
1) رجال كشى، ص 241؛ بحارالانوار، ج 3٠، ص 241.
نمانده است.
حسين (ع) به اين دليل كه امام و فرزند رسول خدا (ص) است و داراى فضيلتهايى است كه از رسول خدا (ص) در مورد او نقل شده و رهبر و امام شهداى كربلا نيز بود، بيش از ساير شهداى كربلا مطرح شد. امام حسين (ع) ، مظهر كامل شهداى كربلا و مظلوميت و حقانيت آنهاست و ساير شهدا با او قابل مقايسه هم نيستند.
همنام بودن فرزندان اهلبيت (عليهم السلام) با ابوبكر و عمر و. . . دليل نبودن اختلاف ميان اهلبيت (عليهم السلام) و آنها نيست؛ زيرا چنانكه پيشتر گفتيم، اين نامها، در ميان مردم آن زمان رايج بود؛ همانطور كه خود ابوبكر و عمر و عثمان نيز، اين نامها را از ديگران گرفته بودند. همچنين نبايد از نظر دور داشت كه همنام بودن دو يا چند نفر، هيچگاه بهمعناى همعقيده و موافق يكديگر بودن نيست؛ همانگونه كه همنام نبودن بهمعناى دشمنى نيست.
محمد (ص) آخرين پيامبر است و پيامبر در دوران حيات و ممات، پيشواى مردم است. پس هركس چنين ايمانى داشته باشد و از محمد رسول خدا (ص) اطاعت نمايد ايمانش كامل است و به بهشت مىرود، پس نيازى به امامت نيست. بنابراين، ادعاى «به بهشت نمىرود، مگر آنكه از امام پيروى كند» سخنى خلاف نصوص قرآن است؛ زيرا خداوند مىفرمايد: هركس از خدا و رسول خدا اطاعت نمايد به بهشت مىرود و هيچگاه وارد بهشت شدن را به اطاعت از امام منوط نكرده است.
شكى نيست كه ايمان به خدا و رسول خدا (ص) و اطاعت از اوامر و نواهى آنها، همان ايمان كامل است و كسى كه از خدا و رسول خدا (ص) اطاعت نمايد - بنا به
فرمايش قرآن - بىگمان از اهل بهشت است.
اما پيروى از امام نيز، دستور خدا و رسول خدا (ص) است. كسى كه از امام معصوم كه از اهلبيت پيامبر (عليهم السلام) است پيروى نكند، در واقع دستور خدا را اطاعت نكرده است.
پيروى نكردن از امام و بسنده كردن به اطاعت از خدا و رسول خدا (ص) ، چنان است كه كسى بگويد: من خدا و رسول خدا (ص) را قبول دارم و از آنها اطاعت مىكنم، اما نماز نمىخوانم پس من به بهشت خواهم رفت؛ چراكه مطيع خدا و پيامبر (ص) هستم.
از اينرو، پيروى نكردن از امام، با اطاعت از خدا و رسول خدا (ص) تضاد دارد؛ زيرا اصلىترين فرمان خدا و رسول خدا (ص) ، اطاعت از امام است، چون؛
اولاً: خدا مىفرمايد: أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ؛ «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر [خدا] و پيشوايان (معصوم) خود را» . (نساء: 59) آيا كسى مىتواند بگويد من از خدا و رسولخدا (ص) اطاعت مىكنم و اهل بهشت هستم، پس ديگر نيازى به اطاعت از اولى الامر نيست؟ در حالى كه اطاعت از اولى الامر نيز، دستور خداست.
اهل سنت «اولى الامر» را به حاكمان، هرچند فاسق و فاجر، معنا كردهاند، اما شيعيان با توجه به بيانات رسول خدا (ص) ، اولىالامر را، امامان از اهلبيت (عليهم السلام) مىدانند.
ثانياً: خداوند مىفرمايد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (مائده: 55)
سرپرست و ولى شما، تنها خداست و پيامبر او و كسانى كه ايمان آوردهاند، آنها كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
آيا كسى مىتواند بگويد: چون من ولايت خدا و رسول خدا را پذيرفتهام، به بهشت خواهم رفت و ديگر نياز به پذيرش ولايت كسى كه در حال ركوع صدقه داده نيست؟ در حالى كه عدم پذيرش ولايت امام، سرپيچى از دستور خداست.
ثالثاً: اهل سنّت، دهها روايت آوردهاند كه رسول خدا (ص) على (ع) و اهلبيت خود را
ولى و امام پس از خود معرفى نموده و اطاعت آنها را واجب دانسته است. اگر كسى اين فرمان رسول خدا (ص) را اجرا نكند و از جانشينان معرفى شده از سوى ايشان پيروى نكند، چگونه مىتواند بگويد: من از رسول خدا (ص) اطاعت مىكنم؟ در حالى كه با ولى معرفى شده از سوى پيامبر گرامى مخالفت كرده است.
رسول خدا (ص) مىفرمايد:
مَنْ اَطاعَ أميري فَقدْ اَطاعَني وَ مَن اَطاعَني فَقدْ اَطاعَ اللهَ تعالى وَ مَنْ عَصَى
أميري فَقْد عَصاني وَ مَن عَصاني فَقدْ عَصى اللهَ تعالى. (1)
هر كس از امير من اطاعت كند از من فرمان برده و هر كس از من اطاعت كند از خدا فرمان برده است؛ و هركس با امير من مخالفت كند با من مخالفت كرده و هركس با من مخالفت كند با خداى تعالى مخالفت كرده است.
اين روايت درست است يا نادرست؟ اگر نادرست است، چرا اهل سنت در تفاسير خود آوردهاند؟ اگر صحيح است، امير رسول خدا (ص) چه كسى بود؟
آيا كسى مىتواند بگويد: من از خدا و رسول خدا اطاعت مىكنم و نياز به فرمانبرى از امير رسول خدا (ص) ندارم؟ در حالى كه اهل سنت مىنويسند كه رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
مَنْ أطاعَك فَقدْ أطاعَني وَ مَنْ أطاعَني فَقدْ أطاعَ اللهَ وَ مَنْ عَصاكَ عَصاني وَ مَنْ عَصاني عَصَى اللهَ. (2)
اى على! هر كس از تو اطاعت كند از من اطاعت كرده و هر كس از من اطاعت كند از خدا اطاعت كرده است و هركس با تو مخالفت كند با من مخالفت كرده و هركس با من مخالفت كند با خدا مخالفت كرده است.
چگونه ممكن است كسى از خدا و رسول خدا (ص) اطاعت كند، اما با على (ع) مخالفت نمايد و در عين حال ايمانش كامل باشد؟
امامان، مفسر و مبين دين پيامبر (ص) پس از او هستند. در حقيقت اطاعت از امام، فرمانبردارى از خدا و رسول خدا و مخالفت با او مخالفت با خدا و رسول خداست.
اهل سنت ذيل آيه 59 سوره نساء، يكى از مصاديق اولى الامر را علماى اسلام معنا كرده و گفتهاند: «خلاف فتواى علماى اسلام عمل كردن، مخالفت با دستور خدا و پيامبر [(ص)] است» . (1)بنا به روايتها و نقل متواتر از اهل سنت، عالمترين مسلمانان پس از رسول خدا (ص) ، على (ع) بود. در نتيجه، مخالفت با على، نافرمانى از خدا و رسولخدا (ص) است.
و چگونه ممكن است مخالفت با علماى اسلام مخالفت با خدا و رسول خدا (ص) باشد اما مخالفت با على (ع) با ايمان به خدا و رسول خدا (ص) قابل جمع باشد؟
اهل سنت از رسول خدا (ص) نقل مىكنند:
مَنْ فَارقَ عَليّاً فَارَقني وَ مَنْ فَارَقني فَارقَ الله. (2)
هركس از على جدا باشد از من جدا شده و هر كس از من جدا شود از خدا جدا گشته است.
پيامبر اكرم (ص) همچنين مىفرمايد:
«يا عَليُّ مَنْ فارقَكَ فَقَدْ فارقَ اللهَ» (3)«اى على هركس از تو جدا شود، از خدا جدا شده است» .
چگونه مىتوان بدون پيروى از على (ع) و ساير امامان اهلبيت (عليهم السلام) ، خود را مطيع خدا و رسول خدا (ص) و داراى ايمان كامل دانست؟
در زمان رسول خدا (ص) افرادى نزد او مىآمدند و فقط يك بار او را مىديدند و به مناطق خود باز مىگشتند. آنها چيزى درباره على [(ع)] و فرزندانش نشنيده بودند، آيا اسلام آنها ناقص است؟ اگر بگوييد: اسلام آنها ناقص است، چرا رسول خدا (ص) اسلام آنها را كامل نكرد و اگر بگوييد: ناقص نيست، پس امامت از اركان دين نيست.
اينكه عدهاى يك بار رسول خدا (ص) را مىديدند، به اين معنا نيست كه پس از آن، از تعاليم اسلام و آيههاى پس از آن بىخبر مىماندند. به فرض اينكه رسولخدا (ص) را يك بار مىديدند، اما آگاهىشان به آموزههاى اسلام، به همان يك بار كه خلاصه نمىشد، بلكه معلمان دينى، ميان قبايل مىرفتند و عدهاى از مردم نيز براى يادگيرى احكام اسلام به مدينه مىآمدند سپس نزد قبايل خود بازمىگشتند؛ زيرا كه خداوند فرمان داده بود:
فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ. . . (توبه: 122)
چرا از هر گروهى از آنان طايفهاى كوچ نمىكند (تا طايفهاى در مدينه بماند) كه در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت بهسوى قوم خود آنها را بيم دهند.
بر اين اساس، مردم به مدينه مىرفتند و تعاليم اسلام را فرا مىگرفتند و مردم قبيله خود را از جديدترين آيههاى نازلشده و دستورهاى رسول خدا (ص) آگاه مىكردند. در اين مقام، به دو نكته اشاره مىشود:
مردم از ساير آموزههاى اسلام كه پيش و پس از ملاقات آنها با رسول خدا (ص) نازل شده بود، چگونه آگاه مىشدند؟ آيا به آنها عمل مىكردند يا نه؟ بنابراين از موضوع امامت نيز به همين صورت آگاه مىشدند.
از طرفى، بىخبران قاصر معذور بودند؛ زيرا شرط تكليف آگاهى است:
( ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً ) (اسراء: 15)
ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهيم كرد، مگر آنكه پيامبرى مبعوث كنيم [تا وظايفشان را بيان كند].
در نهجالبلاغه آمده است كه [امام] على [(ع)] در نامهاى به معاويه نوشت:
كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت نمودهاند همانگونه با من بيعت كردهاند - با من هم بر همان اساس بيعت كردهاند. پس كسى كه در بيعت حاضر بوده است حق ندارد انتخابى ديگر نمايد و كسى كه حضور نداشته است حق ندارد انتخاب ديگران را نپذيرد. شورا از آنِ مهاجران و انصار است، پس اگر آنها كسى را انتخاب كردند و امام ناميدند، خداوند اين را پسنديده است. اگر كسى اعتراض كند و يا با ايجاد بدعتى از فرمان آنها بيرون رود، او را دوباره بازگردانند و اگر نپذيرفت با او بجنگند، چون راهى غير از راه مؤمنان را پيروى كرده است. (1)
اين سخنان [امام] على [(ع)] دليلى براى امور ذيل است:
1) نهج البلاغه، نامه 6.
كه شيعه از آن دم مىزند ندارد!
با على [(ع)] به همان صورتى بيعت شد كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت شد.
شورا از آنِ مهاجران و انصار است و اين نشانگر فضيلت و مقام والاى آنها نزد خداوند است و اين برخلاف عقيدهاى است كه شيعه درباره آنها دارد.
اگر مهاجرين و انصار كسى را قبول كنند و با او بيعت نمايند، خداوند اين را پسنديده است، پس حق امامت آنگونه كه شيعه ادعا مىكند، غصب نشده است وگرنه چگونه خداوند از اين كار راضى مىشود؟
شيعيان معاويه را لعنت مىكنند، اما على [(ع)] در نامههايش او را لعنت نمىكند.
على (ع) در برابر ابوبكر و عمر و در زمان خلافتش در برابر معاويه، به روش خود آنها استدلال مىكرد؛ مثلاً آنگاه كه ابوبكر و عمر در سقيفه به انصار گفتند: «ما از اقوام رسول خدا هستيم و پيشتر از شما اسلام را پذيرفتيم، پس ما شايسته خلافت هستيم. . .» على (ع) به ابوبكر فرمود:
اَنَا اَحتَجُّ عَلَيكُم بِمِثلِ مَا احتَجَجتُم بِهِ عَلَى الاَنصارِ. . . . (1)
با همان دليلى كه شما براى انصار آورديد براى شما استدلال مىكنم: من از همه شما به رسول خدا (ص) نزديكترم و پيشتر از همه شما به اسلام ايمان آوردهام. . .
على (ع) در برخورد با معاويه نيز همين روش را به كار برده است.
با توجه به اينكه مردم شام پس از رحلت رسول خدا (ص) و از طريق مبلغان بنىاميه اسلام آورده بودند و آنها هم فضيلتهاى على (ع) را كتمان كرده، سخنان تحريفآميز به
1) الامامة و السياسه، ج 1، ص 29.
مردم گفته بودند و. . . ، بنابراين استدلال على (ع) به فرمايشات رسول خدا (ص) در مورد ولايت آن حضرت نتيجه نداشت؛ چون مبلغان معاويه انكار مىكردند. اما معاويه نمىتوانست لزوم اطاعت از ابوبكر و عمر را انكار كند؛ چه، خودش مبلّغ آنها بود. از اينرو، على (ع) به چيزى استدلال كرد كه معاويه راهى براى انكار آن نداشت و مردم شام نيز، آن را پذيرفته بودند. اگر در برابر فردى چون معاويه، به كار عدهاى استناد مىشود، به معناى درستى روش آنها نيست، بلكه براى محكوم كردن خود معاويه است.
سخنان شفاف على (ع) در نارضايتى از بحث خلافت، در نهجالبلاغه (خطبه شقشقيه) و در منابع اهل سنت مانند «الامامة و السياسة» (1)و. . . ، بيانگر مشروعيت نداشتن خلفاى سهگانه از نظر ايشان است. (2)
مىگوييد: «شيعيان معاويه را لعنت مىكنند اما على [(ع)] در نامههايش او را لعنت نكرده» . در اينكه مىگوييد على (ع) معاويه را لعن نمىكرد، حقيقت را كتمان مىكنيد؛ اهل سنت نوشتهاند: على [(ع)] به درگاه خداوند عرض مىكرد:
«اللَّهُمَّ الْعَن كُلَّ مُبغضٍ لَنا. . .» (3)«پروردگارا! تمام كسانى را كه بر ما خشم دارند لعنت نما» .
على (ع) چه كسانى را در نماز لعن مىكرد كه علماى شما از آنها نامى نبردهاند و فقط نوشتهاند: «
صَلَّى عَليٌّ عِندَ الْمغربِ فَلمّا رَفَعَ رأسَه مِنَ الرَّكعةِ الثالثةِ قال: اللَّهُمَّ الْعَن فُلانا وَ فُلاناً وَ فُلاناً » . (4)
اما بعضى ديگر نام آنها را نقل كردهاند؛ از جمله: على (ع) به درگاه خداوند عرضه ميداشت:
أَللّهم الْعَن معاويةَ اولاً و عَمرواً ثانياً و أبا الْأعورِ السَّلمى ثالثاً و أبا موسى
الْأشعرى رابعاً. (1)
پروردگارا! معاويه و عمروعاص و ابا اعور سلمى و ابا موسى اشعرى را لعنت كن.
همچنين، به درگاه خداوند عرض مىكرد: «. . . پروردگارا! بُسر و عمروعاص و معاويه را لعن نما و غضب خود را بر آنها نازل كن. . .» . (2)
علماى اهل سنت همچنين نقل كردهاند:
فَكانَ عَليٌّ اِذا صَلّى الغَداةَ قَنتَ فَقالَ: اللّهُمَّ العَن مُعاويةَ وَ عَمرواً وَ اَبا الاَعوَر وَ حَبيبَ بنَ مسلَمَةَ وَ عَبدَالرَّحمانِ بنَ خالِدٍ وَ الضَّحّاكَ بنَ قَيسٍ وَ الوَليدَ بنَ عُقبَةَ. (3)
على هرگاه نماز صبح مىخواند در قنوت مىگفت: پروردگارا! معاويه و عمرو و ابااعور و حبيب بن مسلمه و عبدالرحمان بن خالد و ضحاك بن قيس و وليد بن عقبه را لعنت كن.
شيعه نمىتواند بيعت كردن ابوبكر و عمر و عثمان را در زير درخت (بيعة الرضوان) با پيامبر (ص) انكار كند. خداوند خبر داده است كه از كسانى كه زير درخت با پيامبر (ص) بيعت نمودهاند، راضى است و مىدانسته كه در دلهايشان چه هست. پس چگونه شيعه، به خبر الهى كفر مىورزند و با زبان حال مىگويند: پروردگارا تو درباره آنها چيزى كه ما مىدانيم نمىدانى!
عثمان در بيعت رضوان شركت نداشت. (1)
خود اهل سنت آوردهاند كه عايشه مردم را به قتل عثمان تحريك مىكرد و او را به يهودى يا كفتار پير (2)تشبيه مىكرد و به كفر متهمش مىنمود و مىگفت: «
اُقتلُوا نَعثلاً فَقَد كَفَرَ » (3)«بكشيد اين كفتار پير را كه كافر شده است» .
اهل سنت نوشتهاند كه عدهاى از مسلمانان از جمله عمر بن الخطاب به سبب انعقاد صلح حديبيه به رسول خدا (ص) معترض بودند. ازاينرو، رسول خدا (ص) با ناراحتى نزد «ام سلمه» رفت و فرمود: «
يا اُمَّ سلمةَ! هَلكَ المُسلمونَ اَمَرتُهم فَلَم يَمْتثِلوا » (4)«اى ام سلمه! مسلمانان هلاك شدند؛ به آنها دستور دادم اطاعت نكردند» .
آيا خداوند از كسانى كه با رسول خدا (ص) مخالفت نمودند، راضى است.
اهل سنت همچنين نوشتهاند:
حَتّى عمرَ بنَ الْخطابِ غَضبَ وَ قَالَ لِلنبّي [(ص)] أَلستَ رَسولَ الله [(ص)]؟ ! ! ألستَ عَلَى الْحقِّ؟ (5)
عمر بن خطاب خشمگين شد و به پيامبر گفت: آيا تو رسول خدا نيستى؟ آيا تو بر حق نيستى؟
آيا عمل چنين كسى نابود نمىشود؟ و اين نوعى مخالفت با رسول خدا (ص) نيست؟ !
1) صحيح بخارى، ج3، ص1352؛ مستدرك حاكم، ج3، ص1٠4؛ سنن ترمذى، ج5، ص629؛ سبل الهدى، ج11، ص284؛ الآحاد و المثانى، ج1، ص96؛ التبويب، ج1، ص19699؛ المعارف، ص193.
2) «نعثل» نام فردى يهودى بود كه ريش بلند مىگذاشت. نعثل به كفتار هم گفته مىشود (لسان العرب) .
3) الكامل، ج3، ص2٠6؛ الفتوح، ج2، ص437؛ تاريخ طبرى، ج4، ص459.
4) فتح البارى، ج 5، ص 256؛ سبل الهدى و الرشاد، ج 5، ص 56.
5) فتح البارى، ج 5، ص 256؛ سبل الهدى و الرشاد، ج 5، ص 56.
مگر خداوند نمىفرمايد:
وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً (نساء: 115)
هر كس كه بعد از آشكار شدن هدايت براى او با پيامبر مخالفت كند و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد ما او را به همان راه كه مىرود مىبريم و به دوزخ داخل مىكنيم و چه بدفرجامى است.
آيا كسى كه بعد از بيعت رضوان در رسالت رسول خدا (ص) شك مىكند و حتى به توضيح رسول خدا (ص) نيز باور نمىكند از آيه رضوان استثنا نمىشود؟
شما در پرسش 121 آوردهايد كه مالك اشتر فرمود:
وهذا عثمانُ بن عفان قَدْ عَلمْتُم ماكان مِنهُ مِنَ الْأحداث المَكروهةِ وَ الْافعالِ الْقَبيحةِ بأصحابِ النبّي [(ص)]. . . يريد ان يُبدّل دينَ الله أو يُغيّر سنةَ نبيِّنا محمد [(ص)]. . . . (1)
و اين عثمان بن عفان است كه مىدانيد چه كارهاى بدى در دين بدعت گذاشته و چه كارهاى زشتى با اصحاب رسول خدا (ص) انجام داده است. . . او تصميم گرفته است دين خدا و سنت رسول خدا (ص) را تغيير دهد.
اگر اين روايت درست نيست، پس چرا به قسمت اول آن كه به نفع شما است استدلال كردهايد؟ و اگر درست است، آيا خداوند از چنين شخصى رضايت دارد؟
سنّت بىاحترامى به اصحاب رسول خدا (ص) و شركتكنندگان در بيعت رضوان را پيروان ابوبكر بنيان نهادند؛ آنگاه كه پس از واقعه سقيفه، با حمله به خانه على او را با توهين و تهديد به قتل، براى بيعت گرفتن (2)به مسجد بردند.
مگر على (ع) از بيعت كنندگان بيعت رضوان نبود؟ مگر نمىگوييد خداوند رضايت
خود را از شركتكنندگان در بيعت رضوان اعلان نموده است؟ چرا با على [(ع)] همانند دشمن اسلام رفتار كردند و براى بيعت گرفتن، او را به كشتن و آتشزدن خانهاش تهديد كردند؟ (1)
اهل سنّت نوشتهاند كه رسول خدا (ص) فرمود:
مَن سَبَّ عَمّاراً سَبَّهُ اللهُ تَعالى وَ مَن اَبغَضَ عَمّاراً اَبغَضَهُ اللهُ تَعالى وَ مَن لَعَنَ عَمّاراً لَعنَهُ اللهُ تَعالى. (2)
هركس به عمار ناسزا گويد خدا او را سبّ مىكند و هر كس بر عمار خشم گيرد خدا بر او خشم مىگيرد و هر كس عمار را لعن كند خدا او را لعن مىنمايد.
از سوى ديگر نوشتهاند:
عثمان دستور داد عمار را آنقدر زدند كه فتقش پاره شد و خود عثمان هم همراه مروان و ديگران، او را مىزد. آنقدر عمار را زدند كه او را در حالىكه نيمه جان بود از كاخ عثمان بيرون انداختند. (3)
مگر عمار در بيعت رضوان شركت نداشت؟ چرا عثمان با كسى كه خدا از او راضى بود چنين رفتار نمود؟
مگر على (ع) از شركتكنندگان در بيعت رضوان نبود، چرا به كسانى كه با على (ع) در جمل جنگيدند اعتراض نمىكنيد؟
پيامبر اسلام (ص) فرمود: «
أَشَدُّ غَضَبِ اللهِ عَلى مَن آذاني في عِترتي » (4)«هركس در مورد اهلبيت من مرا اذيت كند، خشم خدا بر او شدّت مىگيرد» .
و فرمود:
«مَنْ آذاني وَ عِتْرَتي فَعَليْه لَعنةُ اللهِ» (1)«هركس مرا و عترت مرا اذيت كند، لعنت خدا بر او باد» .
همچنين فرمود:
حُرِّمَتِ الجَنّةُ عَلَى مَن ظَلمَ أهلَ بَيتي اَو قاتَلَهم اَو أعانَ عَلَيهِم اَوْ سَبَّهُم. (2)
بهشت حرام شده است بركسانى كه به اهل بيت من ظلم كنند يا با آنها مبارزه كنند يا به دشمنان آنها كمك كنند يا به آنها بدگويى كنند.
مگر طلحه و زبير و عايشه كه جنگ جمل را عليه على (ع) به راه انداختند، از بيعت كنندگان رضوان نبودند؟ چگونه بر على كه از اهل رضوان بود شورش كردند؟
فاطمه زهرا (عليها السلام) به ابوبكر و عمر فرمود:
فَانّي اُشهدُ اللهَ وَ ملائِكتَه أنّكما اسْخَطتُماني وَ ما اَرْضيتُماني وَ لئنْ لَقيتُ النّبيَّ لأشكُوَنّكما إلَيه. (3)
من خدا و ملائكهاش را شاهد مىگيرم كه مرا به خشم آورديد و از خود خشنود نساختيد، اگر به ملاقات رسول خدا رفتم از شما شكايت خواهم نمود.
آيا فاطمه (عليها السلام) از كسانى كه خدا از آنها راضى است به رسول خدا شكايت مىكند؟
كار نيك هميشه مورد رضايت خداوند است و يكى از آموزههاى اسلام، دورى از «حبط» (نابودى) اعمال نيك است. بعضى بدىها، بعضى نيكىها را خنثى مىكنند. بايد ديد چه كسانى از شركتكنندگان در بيعت رضوان، از اين نيكى خود مواظبت نمودند و چه كسانى آن را از بين بردند.
رسول خدا (ص) فرمود: «
مَنْ آذى عَلياً فَقَدْ آذاني » (4)«هركس على را اذيت كند مرا اذيت
كرده است» .
آيا كسى كه رسول خدا (ص) را بيازارد، ارزش بيعت رضوان او نابود نمىشود؟
رسول خدا (ص) همچنين به على (ع) فرمود:
مَن أَذَى شَعْرةً مِنك فَقدْ آذاني و مَنْ آذاني فَقدْ أذَى اللهَ وَ مَنْ أَذَى اللهَ فَعليهِ لَعنةُ الله. (1)
اى على! هر كس يك موى تو را بيازارد مرا اذيت كرده است و هركس مرا آزار دهد خدا را اذيت كرده است و هركس خدا را اذيت كند لعنت خدا بر او باد.
على (ع) از دست چه كسانى كنار قبر رسول خدا (ص) ، در حال گريه، اين آيه را مىخواند: ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي ؛ «اى فرزند مادرم! اين گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزديك بود مرا بكشند» (اعراف: 15٠)
شيعه ناسزا گفتن به بزرگان اصحاب بهخصوص خلفاى راشدين را عبادت مىداند در حالى كه هيچ سنّى به كسى از اهل بيت [(عليهم السلام)] ناسزا نمىگويد.
شيعه به بزرگان اصحاب ناسزا نمىگويد، بلكه آنها را تكريم مىنمايد. شيعه بر ياران رسول خدا (ص) همچون اباذر، سلمان، مقداد، عمار و. . . بسيار حرمت مىنهد و هيچگاه به خود اجازه كوچكترين كماحترامى را در حق صحابه مكرم و معظم پيامبر (ص) نمىدهد.
1) شرف النبى، ص 273؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 147.
شيعيان به سبب احترام و ايمان خاصى كه به پيامبر (ص) دارند، پس از او، اهل بيتش را از همه كس و از همه چيز بالاتر مىدانند و در نتيجه ستم به اهلبيت (عليهم السلام) را ستم و اهانت به رسول خدا (ص) به حساب مىآورند و با چنين ستمگرانى دشمن و مخالف هستند. پس ملاك دوستى و دشمنى شيعه، دوستى و دشمنى اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) است.
اما اينكه مىگوييد اهل سنت به اهلبيت ناسزا نمىگويند، بايد بگوييم كه اهلبيت پيامبر (عليهم السلام) در حق كسى ظلم نكردند تا مايه نفرت و دشمنى مردم شوند. و همچنين سبّ اهلبيت (عليهم السلام) ، سبّ رسول خدا (ص) است و سبّ رسولخدا (ص) كفر است؛ به همين دليل، شيعه با مخالفان اهلبيت (عليهم السلام) دشمنى دارد.
شيعه به خاطر دشمنى بعضى صحابه با اهل بيت با آنها مخالف است، شما به چه دليلى مىتوانيد به اهل بيت ناسزا بگوييد؟
در عين حال، هر چند كه شما ادعا مىكنيد به اهل بيت ناسزا نمىگوييد، اما دوستى شما با دشمنان اهل بيت چه معنايى دارد؟
دوستى شما با دشمنان فاطمه، على، حسن و حسين (عليهم السلام) به معناى دشمنى با اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) نيست؟
به باور شيعيان، ائمه از غيب آگاهند. آنها مىگويند: حسين تشنه به شهادت رسيد. آيا حسين [(ع)] نمىدانست كه در گيرودار جنگ به آب نياز خواهد داشت؟ چرا به مقدار كافى آب براى خود تهيه نكرد؟
اين پرسش تكرارى است و پاسخ آن در شمارههاى 7 و125و. . . آمده است.
دين در دوران پيامبر (ص) كامل شد؛ چه، خداوند مىفرمايد: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ؛ «امروز دين شما را كامل كردم» در حالى كه مذهب شيعه پس از وفات پيامبر (ص) پديد آمده است.
مذهب، دين نيست، بلكه برداشت از دين است. بعد از رسول خدا (ص) ما دو مكتب داريم، مكتب خلفا و مكتب اهل بيت (عليهم السلام) . اهل سنت، فهم و درك خود را از قرآن بر نظرات مختلف صحابه بهويژه خلفا بنا كردهاند، اما شيعه كه به خلافت اهل بيت (عليهم السلام) باور دارد، معتقد است كه دين با نصب على (ع) به خلافت و امامت در زمان رسولخدا (ص) كامل شده است.
اولاً: عنوان «شيعه» نيز در زمان رسول خدا (ص) و بر زبان آن حضرت جارى شده است؛ آنجا كه به على (ع) فرمود:
«انت و شيعتك» و اساساً شيعه با توجه به رهنمودهاى پيامبر (ص) ، از اهل بيت (عليهم السلام) پيروى نموده است.
ثانياً: اگر مذهبى كه پس از رسول خدا پديد آمده است باطل باشد، همه فرقههاى اهلسنت از ريشه باطلاند؛ زيرا فرقههاى اهل سنت، چه در اصول اعتقادى، مانند معتزله، اشعرى و. . . و چه در فقه عملى، مانند حنفى، شافعى، مالكى و حنبلى و. . . همگى پس از رسول خدا (ص) به وجود آمدهاند؛ آن هم بيش از يك قرن پس از رسول خدا (ص) .
در زمان رسول خدا (ص) معتزله، اشاعره، حنفى، مالكى، حنبلى، شافعى و. . . وجود نداشتند پس همه اين مذاهب، ساختگى و باطلاند.
رسول خدا (ص) ، على (ع) را بيانكنندۀ دين خود معرفى نموده است: «
عَلىٌّ بابُ عِلمى وَ مُبينٌ لاُمَّتى ما اُرسِلتُ بِهِ مِن بَعدى. . . » (1)«على باب علم من است و بيانكننده دين من، پس از من، به امت من است» .
گروهى كه تأويل و تفسير قرآن و سنت رسول خدا (ص) را از على (ع) و امامان بعد از وى مىگيرد، شيعه ناميده مىشود. پس شيعيان كسانى هستند كه بر پايۀ آيه «تطهير» ، اهل بيت رسول خدا (عليهم السلام) را از هر عيب و نقص مبرّا مىدانند و آنها را وارث علم رسولخدا (ص) مىدانند و احكام اسلام را از آنها مىآموزند.
خداوند متعال در مورد پاكدامنى و بىگناهى عايشه در قصه معروف «افك» آيهاى نازل فرموده و او را از اين زشتى پاك دانسته است، اما بعضى شيعيان (تفسير قمى و تفسير البرهان) هنوز هم او را به خيانت متهم مىنمايند.
به نظر مىرسد شما به تفاسير نامبرده مراجعه نكردهايد تا ببينيد چه نوشتهاند! يا مراجعه كرده و مطلب را نفهميدهايد و يا هم مراجعه كرده و هم فهميدهايد، اما خواستهايد به مفسران شيعه آشكارا تهمت بزنيد.
براى رفع هرگونه شائبه، آنچه را در اين دو تفسير، ذيل آيه افك (نور: 11) آمده است از نظر مىگذرانيم.
على بن ابراهيم قمى در تفسير خود ذيل آيه افك آورده است:
1) كنزالعمال، ج11، ص614؛ جامع الاحاديث، ج14، ص237؛ كشف الخفاء، عجلونى، ج 1، ص 2٠4.
اهل سنت معتقداند اين آيه به مناسبت واقعهاى كه در غزوه «بنىالمصطلق» پيش آمد، در مورد عايشه نازل شده اما شيعه معتقد است اين آيه در مورد «ماريه قبطيه» (مادر ابراهيم پسر پيامبر) نازل شده است.
پس از آن روايتى را در مورد «ماريه قبطيه» چنين نقل مىكند: امام باقر (ع) مىفرمايد: «آنگاه كه ابراهيم، پسر پيامبر (ص) از دنيا رفت و رسول خدا (ص) به شدت محزون شد، عايشه گفت: چرا اينقدر محزون هستى، آن بچه از ابن جريح بود. . .» و بدينگونه، عايشه به يكى از همسران رسول خدا (ص) تهمت زشتى زد.
آنگاه رسول خدا (ص) براى رفع اين تهمت از ماريه قبطيه، به على (ع) مأموريتى داد كه طى آن، مردم فهميدند كه ابراهيم نمىتواند فرزند ابن جريح باشد. (1)
در اين تفسير، جز اين مطلب چيز ديگرى نيامده است. حال بايد پرسيد، آيا شيعه عايشه را متهم به خيانت كرده يا عايشه به همسر ديگر رسولخدا (ص) تهمت زده است؟
تفسير البرهان (2)
مرحوم سيد هاشم بحرانى نيز در تفسير البرهان دقيقاً سخن على بن ابراهيم قمى را آورده و چيزى بدان نيفزوده است. عين كلمات تفسير البرهان پس از نقل آيه مربوطه چنين است:
على بن ابراهيم مىگويد: اهل سنت معتقدند اين آيه در مورد واقعهاى نازل شده كه در غزوه «بنىالمصطلق» براى عايشه پيش آمد، اما شيعه معتقد است اين آيه در مورد «ماريه قبطيه» (همسر رسول خدا (ص) و مادر ابراهيم) نازل شده است.
سپس همان روايت معروف را كه از تفسير قمى آورديم نوشته است.
حال بايد پرسيد در كجاى اين تفاسير به عايشه نسبت خيانت داده شده است؟ در
اين تفاسير فقط مىگويند اين آيه در مورد عايشه نيست. آيا اين سخن بهمعناى تهمت زدن به عايشه است؟
اگر على [(ع)] و دو فرزندش داراى چنان قدرت خارقالعادهاى هستند كه شيعيان روايت مىكنند، چرا وقتى زنده بودند، از آن قدرت استفاده نكردند؟ على [(ع)] در زمان خلافت، در حالى كه از سختىها و دشوارىهاى بسيارى رنج مىبرد كشته شد. حسن [(ع)] به ناچار با معاويه صلح كرد و از خلافت دست كشيد، حسين [(ع)] در سختى قرار گرفت و به هدفش نرسيد و كشته شد. . . .
اگر قرار باشد هركسى كه قدرت ماورايى و الهى دارد در هر دشوارى اظهار قدرت نمايد و با قدرت اعجاز و خرق عادت خود، مشكلات را از سر راه بردارد، چرا رسولخدا (ص) كه به عالم وحى و امداد خدايى وصل بود چنين نكرد؟ چرا رسولخدا (ص) در احد، بدر و خيبر و خندق و. . . آن همه شهيد داد و سختى كشيد، اما با اعجاز، دشمنان خود را نابود نكرد؟
چرا رسول خدا (ص) كه به وحى متصل بود، مردم مكه را نابود نكرد و در شب هجرت به جاى اينكه محاصرهكنندگانِ خانهاش را با دعا كور كند، پسرعمويش على را در رختخواب خود خواباند؟
چرا پيامبر (ص) به جاى اينكه از مكه فرار (هجرت) كند دشمنانش را مغلوب نكرد؟
با اين گفتار شما - نعوذ بالله - خداوند درباره اعجاز حضرت عيسى (ع) دروغ گفته است؛ چون اگر آن حضرت چنين قدرتى داشت، مىتوانست براى خود حكومتى فراهم كند، دشمنانش را سركوب كند و دوران نبوتش بيش از سه سال باشد!
به نظر شما، حضرت زكريا (ع) كه موفق نشد از دست دشمنانش فرار كند و سرش را با اره بريدند، به دروغ خود را پيامبر خدا مىدانست؟
آيا حضرت يحيى (ع) كه سرش را در تشت بريدند و نتوانست خود را از دست آن قاتلان نجات دهد، به دروغ ادعاى پيامبرى مىكرد؟
خداوند در قرآن مىفرمايد:
. . . كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ. . . ؛ «[بنىاسرائيل] نسبت به آيات خدا كفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحق مىكشتند» . (بقره: 61)
اهل سنت نوشتهاند كه رسول خدا (ص) فرمود: «بنىاسرائيل در يك روز، در يك زمان، قبل از ظهر، چهل و سه پيامبر را به قتل رساندند. . .» . (1)
از شما كه سختىها و مشكلات امامان را دليل غير الهى بودن آنها تصور مىكنيد، مىپرسيم آيا اين پيامبران نيز از سوى خدا نبودند كه چنين كشته شدند؟ و اگر از سوى خدا بودند بنىاسرائيل نمىتوانستند آنها را به قتل برسانند؟
آيا شهيدانى كه نتوانستند بيشتر در دنيا زندگى كنند و بهدست دشمنان اسلام به شهادت رسيدند، زيان كار بودند و شهادت براى آنها پايان زندگى بود؟ در حالى كه خداوند مىفرمايد:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آلعمران: 169)
هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردهاند بلكه زندهاند و نزد خدا روزى داده مىشوند.
1) تفسير الكشف و البيان، ج3، ص63.
اگر اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) مىخواستند در برخورد با دشمنان و مخالفان خود از قدرت خارقالعاده و ماورايى بهره جويند، پس نفاق منافقان و پليدى دشمنان دين چگونه آشكار مىشد؟
رسول خدا (ص) دوستى و دشمنى على (ع) را معيار ايمان و كفر معرفى كرد، به همين دليل، در زمان على (ع) عدهاى با به راه انداختن جنگهاى «جمل» ، «صفين» و «نهروان» ، ماهيت درونى خود را آشكار كردند.
على (ع) حكومت را بىارزشتر از آب دماغ بز تعبير مىكرد، مگر آنكه وسيله احياى حق و نابودى باطل باشد (1)، و نه ابزارى براى بهرهمندى بيشتر از اين سراى چند روزه.
شيعه مىگويد: فضيلتهاى على [(ع)] و همچنين نصّ دال بر امامت او، به تواتر ثابت شده است. در حالى كه آن شيعيانى كه از اصحاب نبوده و پيامبر (ص) را نديدهاند و سخن او را نشنيدهاند و اگر روايتى را به صحابه نسبت ندهند، نقل آنها مرسل و منقطع است و صحيح نيست. از سويى ديگر صحابهاى كه شيعه آنها را قبول دارد نيز شمارشان چندان كم است كه تواتر بر آنها اطلاق نمىشود. شيعه همچنين در بسيارى از اصحاب كه فضيلتهاى على [(ع)] را نقل كردهاند، عيبجويى مىنمايد و آنها را به كفر متهم مىكنند.
شيعيان بسيارى را كه قرآن آنها را مىستايد متهم به دروغگويى و كتمان حقيقت مىكنند، در حالى كه دروغگويى افراد اندكى - كه شيعه آنها را قبول دارد - محتملتر است.
1) نهج البلاغه، خطبه 3.
همچنانكه پيش از اين گذشت، شيعه فقط تعداد اندكى از صحابه را مورد طعن قرار مىدهد، نه اكثر آنان را. از جانب ديگر شيعه، فضيلتهاى على (ع) را فقط به اصحابى كه حق اهلبيت پيامبر (ص) را ضايع كردند نسبت نمىدهد، بلكه از بسيارى صحابه فضيلتهاى على (ع) را از رسول خدا (ص) نقل مىكند.
بنابراين كسانى كه حق اهلبيت (عليهم السلام) را ناديده گرفتند اگر درباره فضيلتهاى على (ع) روايتى نقل كردهاند، شيعه روايت آنها را كنار نمىگذارد، بلكه به آن بيش از روايتهاى دوستداران على (ع) اهميت مىدهد؛ زيرا سخن مخالفان به نفع كسى، بزرگترين دليل بر حقانيت او خواهد بود. به عنوان نمونه وقتى از قول عايشه گفتهاند: «نزد رسول خدا، محبوبترينِ زنان فاطمه و محبوبترينِ مردان على بود» (1)، با توجه به اينكه عايشه جنگ جمل را عليه على (ع) رهبرى كرد، اين گفتار بيش از سخنان دوستداران على (ع) اهميت دارد؛ زيرا نشان مىدهد عايشه درباره فضيلتهاى على (ع) آنقدر از رسولخدا (ص) شنيده است كه با همه دشمنىاش با على (ع) ، نمىتواند همه آنها را كتمان كند. از طرفى استدلال به روايت مخالف، ازآنرو است كه دست كم به آنچه خود قبول دارد ملزم شود.
خداوند در قرآن نيز از سخنان اهل كتاب كه رسالت رسول خدا (ص) را منكر بودند عليه خود آنها استدلال نموده است آيا شما مىتوانيد بگوييد: چون آنها كه رسالت رسول خدا (ص) را نپذيرفتند كافر هستند سخن آنها مورد قبول نيست؟
آنجا كه سخن آنها عليه خودشان باشد مورد قبول است.
اينكه مىگوييد «بسيارى از اصحاب كه قرآن آنها را مىستايد» ، سخن حقى نيست؛ زيرا خداوند مىفرمايد: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ ؛ «گرامىترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست» . (حجرات: 13)
1) تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 261؛ نظم درر السمطين، ص 1٠2.
بايد دانست چه كسانى و چه تعدادى از اصحاب پيامبر (ص) پس از رسولخدا (ص) ، حق اهلبيت (عليهم السلام) را رعايت نمودند؛ زيرا بر پايه آيه «موّدت» و حديث «ثقلين» و. . . ، فقط آنان كه حق اهلبيت (عليهم السلام) را رعايت كردند، نزد خدا و پيامبر (ص) ستودنى هستند.
شيعه ادعا مىكند كه هدف ابوبكر، عمر و عثمان، پادشاهى و رياست بود درحالىكه اين سه با هيچ مسلمانى بهخاطر حكومت و قدرت مبارزه نكردند، بلكه تنها با مرتدان و كفار جنگيدند و. . . . وقتى شيعه به خود اجازه مىدهد اينها را ستمگر و دشمن پيامبر (ص) قرار دهد بايد درباره على [(ع)] نيز چنين چيزى بگويد.
نمىتوان كشورگشايى حاكمى را دليل بر اهداف الهى و معنوى او دانست.
ظلم به اهلبيت پيامبر (ص) به مراتب بدتر از ستم به هر مسلمان ديگر است، چگونه مىگوييد آنها بهخاطر حكومت به كسى ظلم نكردند؟ اگر ابوبكر و عمر به هيچكس ظلم نكردند، فاطمه (عليها السلام) دختر رسول خدا (ص) به چه كسانى فرمود: «من خدا و ملائكه را شاهد مىگيرم كه مرا آزرديد، از شما راضى نيستم و از دست شما به رسولخدا [(ص)] شكايت خواهم كرد؟» . (1)
و اينكه نوشتهاند: «فاطمه از ابوبكر خشمگين شد» (2)، آيا فاطمه خلاف كرد خشمگين شد يا ابوبكر در حق او ظلم كرد و فاطمه خشمگين شد؟
و اينكه مىگوييد ابوبكر و عمر و عثمان با مرتدان جنگيدند، مقصود شما از ارتداد و كفر، مخالفت با خلافت ابوبكر و عمر و عثمان مىباشد كه آنها با مخالفان خود جنگيدند و شما اسم آن را مبارزه با مرتدين گذاشتيد.
جنگهاى على (ع) در جمل و صفين و نهروان - با ناكثين، قاسطين و مارقين - بنا به دستور رسول خدا (ص) بود. اگر شما جنگهاى على (ع) را مسلمانكُشى معنا كنيد، رسول خدا (ص) را به مسلمانكشى متهم كردهايد.
خود اهل سنت بارها نوشتهاند كه رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
«حَربُكَ حَربي وَ سِلمُكَ سِلمي» (1)«جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است» .
پيروان فرقه قاديانى كافرند، به دليل اينكه مدعى پيامبرى رهبرشان هستند. شيعيان كه مىگويند ائمهشان داراى ويژگىهاى پيامبران و حتى بيشتر از آن هستند، با آنها چه تفاوتى دارند؟ آيا اين ادعاى شيعه كفر نيست؟ تمايزهاى اساسى امام و پيامبر از ديدگاه شيعه چيست؟
آيا پيامبر (ص) آمده است تا ما را به آمدن دوازده امام مژده دهد؟ امامانى كه گفتهها و كارهايشان همانند گفتهها و كارهاى اوست و به طور كامل مانند او معصوماند. . . ؟
اين پرسش شامل چند بحث است.
1) مسند احمد بن حنبل، ج2، ص442؛ مستدرك حاكم، ج3، ص161؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص52.
هركس مىخواهد علم حضرت آدم (ع) ، جديت حضرت نوح (ع) ، صبر و بردبارى حضرت ابراهيم (ع) ، زيركى و صلابت حضرت موسى (ع) و زهد و تقواى حضرت عيسى (ع) را ببيند به على نگاه كند. (1)
پس اگر اين ادعا كفر باشد، از دو حال خارج نيست: يا واقعاً اين گفتار رسولخدا است، در اين صورت - نعوذ بالله - رسول خدا (ص) كافر شده است، يا اين روايت سخن رسول خدا (ص) نيست كه در اين صورت، كسانى از اهل سنت كه اين سخن را به رسولخدا (ص) نسبت دادهاند، دروغگو هستند.
اين برترى اهل بيت (عليهم السلام) و برخوردارى از همه اوصاف انبيا، نسبت به ساير پيامبران است نه نسبت به رسول خدا (ص) و برخوردارى از ويژگىهاى خاص انبيا همچون عصمت و دانش فراوان به معناى عقيده به نبوت امامان نيست تا انكار ختم نبوت تلقى گردد.
پيامبر اسلام (ص) اصل و اساس است و اهلبيت (عليهم السلام) دانشآموختگان ممتاز و معرفىشدۀ او هستند، از اينرو، گفتههاى امامان همانند فرمايشات رسول خدا (ص) است (2)امامان شيعه (عليهم السلام) معصوم هستند؛ زيرا خداوند درباره آنها فرموده است:
إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب:33)
خداوند فقط مىخواهد پليدى [گناه] را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.
تمام مفسران اهل سنت نوشتهاند: «پس از نزول اين آيه، رسول خدا [(ص)] عباى خود
را بر سر على [(ع)] و فاطمه [(عليها السلام)] و حسن و حسين [(عليهما السلام)] كشيد و فرمود: اهل بيت من اينها هستند» . (1)
تسرى اين آيه در مورد امامان پس از امام حسين (ع) ، در جواب پرسش 32 توضيح داده شد. اما تفاوت امامان شيعه با پيامبر اسلام يا ساير پيامبران در جواب سؤال 125 خواهد آمد.
پيامبر (ص) در حجرۀ عايشه دفن شد، پس چرا شيعيان، عايشه را به كفر و نفاق متهم مىكنند؟ آيا دفن شدن پيامبر (ص) در حجره عايشه دليل اين نيست كه پيامبر (ص) او را دوست مىداشته و از او راضى بوده است.
حجره عايشه ملك عايشه نبود، بلكه از آن رسول خدا (ص) بود. آيا دفن شدن كسى در ملك خودش، هر چند ديگرى در آن ساكن باشد، دليل رضايت صاحب ملك از ساكن آن است؟
گوشههايى از عدم رضايت رسول خدا (ص) از عايشه و حفصه در جواب سؤال 6 گذشت و بخشى ديگر در آينده نقل خواهد شد.
راويان و مورخان اهل سنت نوشتهاند: «رسول خدا عايشه را از جنگى كه در راه آن سگهاى حوأب به عايشه و اطرافيانش پارس خواهد كرد، منع فرمود» (2)پس چرا
عايشه وارد چنين جنگى شد؟
بنا به روايات اهل سنت، پيامبر اسلام (ص) ، دوستى با على (ع) را نشانه ايمان و دشمنى با على (ع) را نشانه كفر و نفاق دانست؟
رسول خدا (ص) همچنين فرمود:
يا علي! عدوّك عدوّي و عدوّي عدوّ الله والويل لمن ابغضك بعدي. (1)
اى على! دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست. واى به حال كسى كه بعد از من بر تو خشم گيرد.
آيا جنگ عايشه با على (ع) نشانه شدت ايمان عايشه بود؟
مگر رسول خدا (ص) در مورد على (ع) ، فاطمه (عليها السلام) ، حسن و حسين (عليهما السلام) نفرمود:
«اَنَا حَربٌ لِمَن حارَبكُم وَ سِلمٌ لمَن سالَمكُم» (2)در اين صورت، جنگ عايشه با على (ع) در جمل چه معنايى داشت؟
دفن شدن رسول خدا (ص) در حجره عايشه نيز ترفند ابوبكر بود كه گفت من از رسول خدا شنيدهام كه انبيا هرجا از دنيا بروند همانجا بايد دفن شوند. (3)
ابوبكر و عمر در كنار پيامبر (ص) دفن شدند با اين حال، چگونه است كه شيعيان آنها را كافر مىدانند.
مسلمان را نبايد كنار كافر دفن كرد چه رسد به پيامبر (ص) . چرا خداوند او را از قرار
گرفتن در جوار كفار محافظت نكرد؟ على [(ع)] كجا بود و چرا با اين امر خطرناك و مهم مخالفت نكرد؟
شيعيان بايد بپذيرند كه ابوبكر و عمر مسلمان بودهاند و به دليل جايگاهى كه نزد خدا و پيامبرش داشتهاند، خداوند افتخار دفنشدن در كنار پيامبر (ص) را نصيب آنها كرده است.
چنانكه در آغاز اين نوشتار گفتيم، ما ابوبكر و عمر را مسلمان مىدانيم، اما شما در تمام اين پرسشها كفر آنها را القا كردهايد.
على (ع) به همان دلايلى كه با حاكميت ابوبكر و عمر مبارزه نكرد درباره محل دفن آنها نيز در عمل مخالفت نكرد.
دفن شدن ابوبكر و عمر در كنار رسول خدا (ص) به خواست رسول خدا (ص) نبود تا افتخارى براى آنها به حساب آيد. آيا اگر در طول تاريخ بعضى زورمندان با تكيه بر قدرت خود، كسى را در جوار رسول خدا (ص) دفن كنند افتخارى براى آن فرد به حساب مىآيد؟
بنا به عقيده تمام مسلمانان، در روز قيامت، خداوند از محل دفن هيچكس نمىپرسد، بلكه از عملكردها بازخواست مىكند.
دفن مرده در زمين غصبى حرام است و مسلمان بايد در مكان مباح دفن شود.
مباح بودن مكان نيز محرز نمىشود مگر با رضايت صريح صاحب ملك و يا با خريدن ملك.
شما با كدام دليل مىتوانيد ثابت كنيد كه رسول خدا (ص) به دفن ابوبكر و عمر در خانه او راضى بود؟ اگر بگوييد عايشه راضى بود، بايد بدانيد كه عايشه صاحب ملك نبود، بلكه او همانند ساير زنان پيامبر (ص) فقط از بخشى از منزل ارث مىبرده است.
شيعيان ادعا مىكنند كه در قرآن امامت و استحقاق خلافت على [(ع)] به صراحت بيان شده است ولى اصحاب آن را پنهان كردهاند.
چنانكه پيشتر هم گفتيم، به عقيده شيعيان، قرآن تحريف نشده و همانگونه كه بر رسول خدا (ص) نازل شده به دست ما مسلمانان رسيده است.
به باور شيعيان امامت على (ع) را بايد در آيههاى متشابه و تفسير و تبيين پيامبر (ص) در تعيين مصداق آن جستوجو كرد. (1)زيرا اگر خداوند نام و خلافت اهل بيت را به صراحت در قرآن مىآورد دشمنان اهل بيت در صدد تحريف قرآن برمىآمدند.
ابوبكر، خليفه برحق پس از پيامبر (ص) بود؛ زيرا:
اصحاب همگى بر اطاعت از او اجماع كردند و با او مخالفت ننمودند، در حالى كه اگر او خليفه بر حق نبود، قطعاً با او مخالفت مىكردند.
على [(ع)] با ابوبكر مخالفت نكرد و با او نجنگيد، يا بهدليل ترس از فتنه و شر، يا به علت ضعف و ناتوانى و يا به سبب آنكه حق با ابوبكر بود.
اگر بگوييم به سبب ترس از فتنه و شر بود، صحيح نيست؛ زيرا على [(ع)] با معاويه
1) براى آگاهى درباره اينكه چرا امامت و حاكميت اهل بيت: در آيههاى متشابه آمده است، ر. ك: خورشيد ولايت در نگاه اهل سنت.
و طلحه و زبير و عايشه جنگيد؛ چراكه در همه اين موارد خود را به حق مىدانست.
پس نتيجه مىگيريم كه على [(ع)] به دليل حق بودن خلافت ابوبكر، با او نجنگيد.
اينكه مىگوييد اصحاب همگى بر اطاعت ابوبكر اجماع داشتند، سخن نادرستى است زيرا شما در پرسش 8٠ نوشتهايد: «انصار با ابوبكر مخالفت كردند و مردم را به بيعت با سعد بن عباده فرا خواندند» ، اين سخن، چگونه با ادعاى اجماع سازگار است؟ مگر انصار از جمع مسلمانان نبودند؟
اهل سنت از قول عمر نوشتهاند:
اِنَّ الاَنصارَ خالَفونا وَ اجتَمَعوا بِأشرافِهِم في سَقيفَةِ بَنيساعِدَة وَ تَخلَّفَ عَنّا عَليُّ بنُ اَبيطالبٍ وَ الزُّبيرُ وَ مَن مَعَهُما. (1)
انصار با ما مخالفت كردند و در سقيفه همراه بزرگانشان تجمع كردند و على و زبير و همراهان آنها نيز با ما مخالفت نمودند.
و همچنين نوشتهايد: عمر در مورد واقعه سقيفه مىگفت:
انصار با ما مخالفت كردند و على (ع) و زبير و بنىهاشم با ما مخالفت كردند. (2)
بنىهاشم براى اعتراض به خلافت ابوبكر در خانه فاطمه (عليها السلام) جمع شده بودند كه عمر و همراهانش آنها را تهديد به آتش زدن خانه كردند؟ (3)مگر بنىهاشم از مسلمانان نبودند؟
ابن ابىالحديد مىنويسد:
وعمر هو الذي شدّ بيعة ابيبكر و وقم المخالفين فيها فكسر سيف الزبير لما جرّده و
دفع في صدر المقداد و وطي في السقيفة سعد بن عبادة و قال اقتلوا سعداً قتل الله سعداً و حطم انف الحباب بن المنذر. . . و توعد من لجا إلى دار فاطمة [(عليها السلام)] من الهاشميين و لولاه لم يثبت لابي بكر امر و لا قامت له قائمة. . . . (1)
عمر براى بيعت گرفتن براى ابوبكر، شدت عمل به خرج داد و مخالفان خلافت ابوبكر را در سقيفه سركوب كرد. آنگاه كه زبير شمشير كشيد، شمشيرش را شكست و آنگاه كه مقداد اعتراض كرد، بر سينهاش زد و سعدبن عباده را با لگد مىزد و مىگفت: سعد را بكشيد، خدا او را بكشد و بينى حباب بن منذر را شكست. عمر كسانى از بنىهاشم را كه براى اعتراض در خانه فاطمه گرد آمده بودند، تهديد كرد. اگر عمر نبود، خلافت به ابوبكر نمىرسيد. . . .
در منابع اهل سنت (2)آمده است كه زبير به دليل مخالفت با خلافت ابوبكر شمشير كشيد و حاميان ابوبكر شمشيرش را شكستند و. . . .
مىگوييد: على (ع) با ابوبكر مخالفت نكرد و با او نجنگيد در حالى كه با معاويه و طلحه و زبير جنگيد.
اول آنكه على (ع) با ابوبكر مخالفت كرد و حاضر نشد با او بيعت كند تا جايى كه شمشير بر گردن او گذاشتند و قسم خوردند اگر بيعت نكند، گردنش را مىزنند كه باز هم بيعت نكرد. . . . (3)
دوم آنكه اگر على (ع) با ابوبكر نجنگيد به دليل شرايط حساس و شكننده مسلمانان پس از رحلت رسول خدا بود؛ در حالى كه در زمان خلافت على (ع) چنين شرايطى وجود نداشت.
رسول خدا (ص) در مورد خلافت، به على (ع) فرموده بود: «براى بهدست آوردن خلافت وارد كارزار مشو» . از اينرو على (ع) هيچگاه براى بهدست آوردن خلافت نجنگيد. امام (ع) با طلحه و زبير و عايشه و معاويه نه براى بهدست آوردن خلافت، بلكه به دليل ياغىگرى و شورش آنها عليه خليفه بر حق مسلمانان وارد جنگ شد. حتى اگر مردم، پس از كشته شدن عثمان، با معاويه يا طلحه يا زبير بيعت مىكردند باز هم على (ع) هرگز به سبب چنين بيعتى با آنها نمىجنگيد.
مىگوييد آنها كه در جنگ «صفين» على (ع) را يارى كردند، اگر در «سقيفه» و روزى كه عمر به حكومت رسيد و زمانى كه شورا تعيين شد، على (ع) را حق مىدانستند يارىاش مىكردند.
پاسخ اين است كه اگر خطرى از سوى دشمنان داخلى و خارجى دين اسلام را تهديد نمىكرد، على (ع) حكومت ابوبكر را تاب نمىآورد و با او به جنگ برمىخاست، اما دست به شمشير نبرد و صبر تلخ را براى همبستگى مسلمانان برگزيد.
همچنين عثمان به على (ع) گفت:
ما ذَنبي اِن لَم تُحِبّكَ قُريش وَ قَد قَتَلتَ مِنهُم سَبعينَ رَجُلاً. (1)
تقصير من چيست كه قريش تو را دوست ندارند؛ زيرا تو هفتاد نفر از آنها را كشتهاى.
بنابراين، مخالفت قريش و مهاجران با على (ع) نه به سبب حقانيت ابوبكر، بلكه به علت تعصب جاهلى آنها بود كه در حمايت از اقوام مشركشان كه به دست على (ع) در جنگهاى بدر و احد و. . . كشته شده بودند، با ايشان مخالفت مىكردند.
و همچنين حسادت قريش موجب شد تا از رهبرى شخصيتى همانند على (ع) محروم شوند. آنها پس از بيست و پنج سال دريافتند كه حسادتشان چه زيانى به آنها
1) معرفة الصحابة لأبى نعيم، ج1، ص363.
زده است، از اينرو، پس از كشته شدن عثمان، بىدرنگ، همگى يك صدا بر خلافت على (ع) اصرار ورزيدند. امّا عدهاى از همين افراد، عدل على (ع) را تاب نياوردند و ديگر بار كوشيدند حكومت على (ع) را براندازند. حال پرسش اين است، اگر على (ع) حق نبود، چرا رهبران جمل با او بيعت كردند و اگر بر حق بود، چرا بيعت شكستند؟
نتيجه مىگيريم كه دنيا طلبان، پس از رحلت رسول خدا (ص) ، از ترس عدل على (ع) ، و مهاجرين به خاطر كينهاى كه با على داشتند به سراغ ابوبكر رفتند و آنگاه كه سرشان به سنگ خورد به على (ع) روى آوردند، اما اين بار هم عدل على (ع) را برنتابيدند.
شيعيان ادعا مىكنند كه معاويه كافر و مرتد بود. در واقع، آنها با چنين ادعايى به على [(ع)] و حسن بن على [(ع)] توهين مىكنند؛ زيرا على [(ع)] در برابر معاويه مرتد شكست خورد و امام حسن [(ع)] زمامدارى را به مرتد واگذاشت. درحالىكه نمايندگان و لشكريان ابوبكر و عمر و عثمان در برابر كفار پيروز مىشدند، اما على [(ع)] وقتى نتوانست معاويه را از ورود به قلمرو و شهرهايش باز دارد او را به صلح فراخواند و از او خواست هر يك حاكم قلمرو خويش باشند. اگر ياران على [(ع)] مؤمن بودند و آنها مرتد بودهاند بايد ياران على (به دليل آيه 139 سوره آل عمران) (1)برتر قرار مىگرفتند و اين خلاف واقعيت است.
1) ( وَ لَا تَهِنُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ) ؛ «هرگز سست نشويد و غمگين نگرديد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد» .
معاويه منافق بود؛ يعنى از اول هم مسلمان نبود كه بخواهد مرتد شده باشد و منابع اهل سنت نيز اين مطلب را نقل كردهاند. (1)
على (ع) از معاويه شكست نخورد، بلكه گرفتار مسلمانان سادهلوحى بود كه به دام فريب معاويه افتادند.
على (ع) هيچگاه به معاويه پيشنهاد صلح نداد و در هيچ منبعى اعم از منابع شيعى و سنى نيز چنين مطلبى نقل نشده است، بلكه صلح و سپس حكميت، درخواست معاويه بود.
على (ع) به هيچ وجه معاويه را قبول نداشت، چه رسد به اينكه به او بگويد «آنچه در دست من است براى من باشد و آنچه كه در دست تو است از آن تو باشد» و در هيچ منبع روايى و تاريخى نيز چنين چيزى نيامده است.
همچنين اگر صلح با مرتد يا كافرى همانند معاويه به معناى توهين به امام حسن باشد، صلح رسول خدا (ص) با مشركان مكه در حديبيه چه معنايى دارد؟
اگر شكست از كفار دليل بر عدم حقانيت است و دليل بر عدم ايمان ياران، پس چرا پيامبر (ص) از يهوديان خيبر شكست خورده و ابوبكر و عمر فرار كردند؟
شيعيان نمىتوانند ايمان و عدالت على [(ع)] را ثابت كنند، مگر آنكه سنّى شوند. . . ؛ زيرا دلايل شيعه براى مؤمن بودن على [(ع)] مؤيد ايمان داشتن ابوبكر، عمر و عثمان
1) زيرا معاويه بغض على (ع) را در دل داشت و با آن حضرت جنگيد و رسول خدا (ص) بغض على (ع) را نشانه نفاق مىداند. در صحيح مسلم آمده كه على (ع) فرمود: «قسم به كسى كه دانه را مىشكافد و روح را مىگيرد عهد پيامبر (ص) با من اين بود كه مرا دوست نمىدارد، مگر مؤمن و دشمن نمىدارد، مگر منافق» . ر. ك: صحيح مسلم، ج 1، ص 6٠.
است! اگر شيعيان مىگويند اسلام، هجرت و جهاد على [(ع)] به تواتر ثابت است، اسلام، هجرت و جهاد ابوبكر، عمر و عثمان نيز به تواتر ثابت است، بلكه مسلمان بودن معاويه و خلفاى بنىاميه و بنىعباس و نماز خواندن و روزه گرفتنشان به تواتر ثابت شده است.
شيعه نمىتواند، ايمان و عدالت على [(ع)] را با نص قرآن ثابت كند؛ زيرا قرآن عام است و ابوبكر و عمر و. . . را نيز شامل مىشود.
اگر با نقل روايت، ايمان و عدالت على [(ع)] ثابت مىشود، در مورد ابوبكر و عمر روايتهاى بيشترى وجود دارد.
الف) اسلام آوردن دليل بر ايمان نيست؛ زيرا ادعاى مسلمانى مىتواند تظاهر باشد؛ همانطور كه خداوند در مورد عدهاى فرمود:
قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ ) (حجرات: 14)
عربهاى باديهنشين گفتند: ايمان آوردهايم. بگو: شما ايمان نياوردهايد ولى بگوييد اسلام آوردهايم، اما هنوز ايمان وارد قلبهاى شما نشده است.
ب) هجرت نيز نشانۀ ايمان نيست؛ زيرا افرادى از مهاجران بعدها مرتد شدند.
مانند عبدالله بن ابىسرح كه هم از مهاجرين بود و هم از كتّاب وحى بود در عين حال مرتد شد و به مكه برگشت و رسول خدا (ص) نيز او را مهدورالدم اعلان فرمود. (1)
1) دلائل النبوه، ج5، ص 45؛ تجارب الامم، ج1، ص274؛ البداية و النهاية، ج4، ص 297 و. . . .
ج) يك نمونه از كفار را نام ببريد كه ابوبكر يا عمر يا عثمان با او مبارزه كرده باشد؛ در هيچ يك از منابع تاريخى چنين چيزى وجود ندارد.
در جنگ «احد» وقتى على (ع) در برابر تمام مشركان ايستاده بود، ابوبكر، عمر و عثمان كجا بودند؟ در جنگ خندق وقتى عمروبن عبدود مبارز مىطلبيد و تنها علىبن ابىطالب (ع) از ميان لشكر اسلام سه بار عرض كرد: «يا رسول الله مرا به مبارزه عمرو بفرست» ، ابوبكر، عمر و عثمان كجا بودند؟
در جنگ «خيبر» ، وقتى رسول خدا (ص) براى اينكه ضعف ابوبكر و عمر را بنماياند، نخست آنها را با لشكرى براى فتح قلعههاى خيبر فرستاد، نتيجه كارشان جز فرار چه بود؟ اما خداوند به دست على (ع) قلعههاى خيبر را فتح نكرد.
در جنگ «حنين» كه در آغاز جنگ مسلمانان گريختند و على (ع) به تنهايى در ميان دشمن شمشير مىزد، ابوبكر، عمر و عثمان كجا بودند؟
وصيت فاطمه (عليها السلام) براى دفن شبانه و مخفيانه، آيا براى اين بود كه ابوبكر و عمر بر جنازه او نماز نخوانند و در تشييع او حاضر نباشند، يا على (ع) ؟
فاطمه (عليها السلام) وصيت كرد قبرش از ابوبكر و عمر و طرفداران آنها پنهان بماند يا از على (ع) ؟
در آيه «مودت» على (ع) از مصاديق «ذىالقربى» است يا ابوبكر و عمر؟
على (ع) از مصاديق آيه «تطهير» است يا ابوبكر و عمر؟
در آيه «مباهله» على (ع) مصداق «انفسنا» است يا ابوبكر و عمر؟
رسول خدا (ص) در مباهله، على (ع) را با خود برد يا ابوبكر و عمر را؟
ارزش مبارزه على (ع) با عمروبن عبدود برتر از اعمال تمام مؤمنان است يا مبارزه ابوبكر و عمر؟
رسول خدا (ص) على (ع) را برادر خود معرفى كرد يا ابوبكر و عمر را؟
رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود: «دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدا است» يا به ابوبكر و عمر؟
1٠. رسول خدا (ص) على (ع) را همانند روح خود در بدن تعبير كرده است يا ابوبكر و عمر را؟ (1)
دهها آيۀ قرآن به فضيلتهاى على (ع) نظر دارد كه مفسران اهل سنت هم نقل كردهاند.
شما در پرسش 78 به برترى على (ع) بر ساير اصحاب پيامبر (ص) اعتراف كردهايد.
اما در مورد معاويه و امثال او، در مباحث پيشين هم گفتيم كه خود اهل سنت ايمان آوردن او را نفى مىكنند تا چه رسد به شيعه!
شيعه مىگويد على [(ع)] از همه مردم براى امامت سزاوارتر بوده است؛ چون از همه اصحاب برتر و فضيلتهاى بيشترى هم داشتهاند.
قبول داريم كه شما فضيلتهاى مشخص مانند پيشگامى در پذيرفتن اسلام، جهاد در ركاب پيامبر (ص) ، دانش فراوان و زهد را براى على [(ع)] برمىشماريد، آيا مىتوانيد چنين فضيلتهايى را براى حسن و حسين [(عليهما السلام)] در برابر سعدبن ابىوقاص و
عبدالرحمان بن عوف و ديگر مهاجرين و انصار ارائه دهيد؟ اگر بگوييد آيهها و روايتهايى، حسن و حسين [(عليهما السلام)] را برتر دانسته، هركس مىتواند چنين ادعايى بكند و. . . .
رسول خدا (ص) فرمودهاند:
مَن سَرَّهُ اَن يَحيى حَياتي وَ يَموتَ مَماتي وَ يَسكُنَ جَنَّةَ عَدنٍ غَرَسَها رَبّي فَلْيُوالِ عَليّاً مِن بَعدي وَ لْيُوالِ وَليُه وَ لْيقَتَدِ اَهل بَيتي مِن بَعدي فَانَّهمُ عِترَتي خُلِقوُا مِن طينَتي وَ رُزِقُوا فَهمي وَ عِلمي فَوَيلٌ لِلمُكَذِّبينَ بِفَضْلهِم مِن اُمَّتي القاطِعينَ فيهم صِلَتي لااَنالهَمُ اللهُ شَفاعَتي. (1)
هر كس دوست دارد همانند من زندگى كند و همانند من از دنيا رود و در بهشتى كه خداوند برپا كرده است ساكن شود، پس بعد از من، بايد ولايت على را داشته باشد و بعد از او، ولايت جانشينان او را داشته باشد و بعد از من از اهلبيت من پيروى نمايد؛ زيرا آنها عترت من هستند و از جنس من خلق شدهاند و فهم و علم من به آنها داده شده است. پس واى به حال كسانى از امت من كه منكر فضيلتهاى آنها باشند و اطاعت خود را از آنها قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل آنها نمىنمايد.
رسول خدا (ص) در دهها فرمايش، «على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام)» را از اهل بيت خود معرفى كرده است. (2)
چه كسى را از ميان صحابه رسول خدا (ص) - جز على (ع) و فاطمه (عليها السلام) - را مىتوان با حسن و حسين (عليهما السلام) مقايسه كرد؟
مگر حسن و حسين (عليهما السلام) مصداق آيه «تطهير» نيستند؟ آيا سعد وقاص و عبدالرحمان و عبدالله بن عمر هم چنيناند؟
مگر حسن و حسين (عليهما السلام) مصداق آيه «مودت» نيستند؟ آيا آنها كه شما نام مىبريد نيز چنيناند؟
مگر حسن و حسين (عليهما السلام) مصداق «ابنائنا» در آيه «مباهله» نيستند؟ آيا سعد و عبدالرحمان و عبدالله بن عمر هم چنيناند؟
مگر رسول خدا (ص) حسن و حسين (عليهما السلام) را سرور جوانان بهشت معرفى نكردهاند؟ آيا سعد و عبدالرحمان و عبدالله بن عمر نيز چنيناند؟
مگر رسول خدا (ص) اهلبيت خود (على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و حسن و حسين (عليهما السلام)) را معدن علم و حكمت معرفى نكرد. آيا آنها هم چنيناند؟
رسول خدا (ص) درباره حسن و حسين (عليهما السلام) فرمود:
«اَلحَسَنُ وَالحُسينُ سَيّدا شَبابِ اَهلِ الْجنّةِ» (1)«حسن و حسين، سرور جوانان اهل بهشت هستند» .
رسول خدا (ص) به درگاه خداوند عرضه مىكرد:
اَللّهمَّ إنّي اُحبُّهما فَأحِبَّهُما و أحِبَّ مَنْ يُحبُّهما. (2)
پروردگارا! من حسن و حسين را دوست دارم، پس آنها را دوست داشته باش و دوستان آنها را نيز دوست بدار.
همچنين مىفرمايد:
«اَلحَسنُ وَالحُسينُ رَيحانتايَ مِنَ الدّنيا» (3)«حسن و حسين، گلهاى من از
1) مسند احمد بن حنبل، ج3، ص64؛ سنن نسائى، ج5، ص149؛ سنن ترمذى، ج5، ص656؛ سنن ابنماجه، ج1، ص44؛ مستدرك حاكم، ج3، ص182؛ الاستيعاب، ج 1، ص 391؛ اسد الغابه، ج 1، ص489؛ الاصابه، ج 2، ص63؛ الاعلام، ج 2، ص 243؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 7؛ امتاع الاسماع، ج4، ص 195؛ البداية و النهايه، ج2، ص 62.
2) صحيح بخارى، ج3، ص1369؛ سنن نسائى، ج5، ص53؛ سنن ترمذى، ج5، ص 656؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص 369؛ سنن بيهقى، ج1٠، ص233؛ الاستيعاب، ج 1، ص 391؛ اسد الغابه، ج 1، ص489؛ الاصابه، ج2، ص 61؛ البداية و النهايه، ج 1٠، ص 215؛ تاريخ اسلام، ج 4، ص 35.
3) صحيح بخارى، ج3، ص1371؛ سنن ترمذى، ج5، ص657؛ كنزالعمال، ج12، ص133؛ اسد الغابه، ج 1، ص497؛ الاصابه، ج 2، ص 68؛ تاريخ اسلام، ج 1، ص 479؛ سبل الهدى، ج 11، ص 59.
دنيا هستند» .
و نيز مىفرمايد:
«حُسينٌ مِنّي وَ أنا مِن حُسينٍ» (1)«حسين از من است و من از حسين هستم» .
همچنين مىفرمايد:
«أحَبَّ اللهُ مَنْ أحبَّ حُسيناً» (2)«خداوند دوستان حسين را دوست مىدارد» .
رسول خدا (ص) به على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) مىفرمود:
أنا حَربٌ لِمن حارَبكُم وَ سِلْم لِمَنْ سالَمَكم. (3)
شما با هر كس در جنگ باشيد من نيز با او در جنگ هستم و با هركس در صلح باشيد من با او در صلح هستم.
رسول خدا (ص) مىفرمود:
«يا فاطمةُ! إنّي وَ ايّاك وَ هذينِ وَ عَليّاً في مكانٍ واحدٍ يَومَ القيامةِ» (4)«اى فاطمه! من و تو و اين دو [حسن و حسين] و على، در قيامت در يك جا هستيم» .
رسول خدا (ص) دست حسن و حسين (عليهما السلام) را گرفت و فرمود:
مَنْ أحبَّني وَ اَحبَّ هَذينِ وَ أباهُما وَ اُمَّهما كانَ مَعي في دَرَجتي يَومَ الْقيامةِ. (5)
1) سنن ابن ماجه، ج1، ص51؛ سنن ترمذى، ج5، ص658؛ مسند احمد بن حنبل، ج4، ص172؛ مستدرك حاكم، ج3، ص194؛ اسد الغابه، ج 1، ص 497؛ سبل الهدى، ج 11، ص 57؛ انساب الاشراف، ج 3، ص142؛ امتاع الاسماع، ج 2، ص 218.
2) مسند احمد بن حنبل، ج4، ص172؛ سنن ترمذى، ج5، ص658؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص51؛ مستدرك حاكم، ج3، ص194؛ كنزالعمال، ج12، ص115؛ اسد الغابه، ج 1، ص 497؛ امتاع الاسماع، ج 2، ص218؛ سبل الهدى، ج 11، ص 57.
3) مسند احمد بن حنبل، ج2، ص442؛ مستدرك، ج3، ص161؛ كنزالعمال، ج13، ص64٠؛ اسد الغابه، ج 2، ص29٠؛ الاصابه، ج 8، ص 266؛ البداية و النهايه، ج 8، ص 36؛ تاريخ اسلام، ج 5، ص99.
4) مسند احمد بن حنبل، ج1، ص1٠1؛ مسند البزار، ج2، ص459؛ جامع الاحاديث، ج3٠، ص391؛ كنزالعمال، ج13، ص639؛ شرف النبى، 271؛ البداية و النهايه، ج 8، ص 2٠7؛ سبل الهدى، ج 11، ص 7؛ اسد الغابه، ج 5، ص 241.
5) سنن ترمذى، ج5، ص641؛ مسنداحمد بن حنبل، ج1، ص77؛ كنزالعمال، ج12 ص97؛ ج13، ص639؛ جامع الاصول، ج9، ص157؛ اسد الغابه، ج 3، ص 6٠7؛ تاريخ اسلام، ج 5، ص 95؛ سبل الهدى، ج 11، ص 57؛ شرف النبى، ص 274؛ المنتظم، ج 3، ص 53.
هركس مرا و اين دو (حسن و حسين) و پدر و مادر اين دو را دوست داشته باشد، در قيامت با من در يك درجه خواهد بود.
رسول خدا (ص) درباره امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) مىفرمود: «
مَنْ أحبَّني فَلْيُحبَّ هَذَينِ» (1)«هركس مرا دوست دارد، پس بايد اين دو را هم دوست داشته باشد» .
همچنين مىفرمود:
حسن و حسين فرزندان من هستند. هركس آنها را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هركس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است و هركس بر حسن و حسين خشم گيرد، بر من خشم گرفته است و هركس برمن خشم گيرد، بر خدا خشمگين شده است و هر كس بر خدا خشم گيرد، خدا او را وارد جهنم مىكند. (2)
جايگاه امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) در آيههاى «تطهير» ، «مباهله» ، «مودت» و. . . و روايتهاى بسيارى در منابع اهل سنت آمده كه بيان آن به كتاب جداگانهاى نياز دارد.
آيا شما در حق رسول خدا (ص) اين مقدار انصاف داريد كه حسن و حسين را با اين همه فضايل، با سايرين مقايسه مىكنيد؟
شيعه مىگويد: «ابوبكر و عمر، خلافت را از على [(ع)] غصب كردند و عليه او
توطئه نمودند تا او را از رسيدن به خلافت بازدارند.
اگر آنچه شيعه مىگويد درست است، چرا عمر على [(ع)] را از افراد شورا قرار داد؟ بنابراين عمر، على [(ع)] را در جايگاهش قرار داد و در مورد او نه غلو كرد و نه كوتاهى نمود. او شايستهترينها را جلو انداخت و على [(ع)] را با كسانى كه در سطح او بود برابر كرد و. . . .
خود شما در پرسش 78 به برترى امير مؤمنان على (ع) نسبت به ساير اصحاب اعتراف كرديد.
و اينكه عمر على (ع) را به عضويت شورا درآورد، نشانه روشنى از خصومت با على (ع) است؛ زيرا اين رفتار او بدان مىماند كه به استاد دانشگاهى بگويند در مدرسه ابتدايى تدريس كند سپس بگويند كه اگر با او خصومتى داشتيم او را براى تدريس در مقطع ابتدايى نامزد نمىكرديم! عمر در مقامى نبود كه بخواهد براى على (ع) جايگاه تعيين نمايد رسول خدا (ص) على (ع) را برادر خود قرار داده بود، آيا قرار دادن برادر رسول خدا (ص) در كنار چنان اصحابى رعايت جايگاه على (ع) است؟
رسول خدا (ص) ، براى على (ع) تعبير «كنفسى» (1)يا «عديل نفسى» (2)آورده و حديث «منزلت» را در مورد على (ع) بيان كرده و. . . ، چگونه است كه شما مىگوييد جايگاه ابوبكر و عمر، بر على (ع) مقدم بود؟
معناى اين ادعاى شما اين است كه جايگاه ابوبكر و عمر مقدم بر رسول خدا (ص) بود؛ زيرا على (ع) همانند رسول خدا (ص) بود!
رسول خدا (ص) در مورد على (ع) مىفرمايد:
ضَربةُ عَليٍّ يَومَ الخَندَق اَفضَل مِن عِبادَةِ الثَقَلَين. (1)
ارزش يك ضربت شمشير على [(ع)] در روز خندق از عبادت تمام انس و جن برتر است.
خود اهل سنّت نوشتهاند: «فضايل على بيش از حد شمارش است» . (2)آيا كسى كه جان رسول خدا (ص) ، برادر ايشان، برتر و بالاتر از حسن و حسين (عليهما السلام) ، مصداق آيه «تطهير» ، نمونه آيه «مودت» ، مصداق آيه أُذُنٌ واعِيَةٌ و منظور آيه «ولايت» ، آيه «اطعام» ، آيه «كفايت» ، تنها عملكننده به آيه نجوى و مصداق السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ بوده و دهها آيه و صدها حديث نبوى در مورد اوست، با ابوبكر و عمر و عثمان و. . . يكسان و بلكه از آنها كمتر است؟
آيا فاتح «خيبر» ، قهرمان «احد» ، قاتل عمرو بن عبدود، پرچمدار «بدر» ، ثابتقدمترين سرباز «حنين» ، با فراريان «احد» و «خيبر» و «حنين» يكسان و بلكه از آنها كمتر است؟
آيا مقام كسى كه لحظهاى بتنپرستيد، از كسانى كه سابقه بتپرستى دارند پايينتر است؟ و. . .
با اين حال، حتى خود بزرگان اهل سنت به اين افضليت اعتراف دارند؛ هرچند شرايط روزگار گاهى مانع از آشكار نمودن حقايق مىشود. نمونه زير، گوياى خفقان تاريخى است كه، اهل سنت به آن معترفند.
ابن حداد مىگويد: «در مجلس ابن اخشيد بودم، آنگاه كه خواستم بلند شوم، تنها مرا نگه داشت، سپس گفت:
أيُّما اَفضلُ ابوبكرٍ اَو عمرُ اَوْ عليٌّ؟ قُلتُ: إن كانتْ عندَك فَعليّ وَ اِن كان برّاً فابوبكرٍ. (3)
كدام افضل است؛ ابوبكر يا عمر يا على؟ گفتم: اگر اين سخن نزد تو بماند (به كسى نگويى) على افضل است، اما اگر اين سخن را در جاى ديگر نقل كنى، ابوبكر افضل است!
انصار ابتدا با ابوبكر مخالفت كردند و مردم را به بيعت سعد بن عباده فرا خواندند و على [(ع)] در خانهاش نشست؛ نه با ابوبكر بود نه با مخالفان او. سپس انصار با ابوبكر بيعت كردند؛ بيعت آنان مىتواند يكى از دلايل ذيل باشد:
از آنها با اجبار بيعت گرفته شد؛
به حقانيت ابوبكر پى بردند؛
بىهدف بيعت كردند.
اگر شيعه بگويد به اجبار از انصار بيعت گرفتند، اين ادعا دروغ است؛ چون براى بيعت گرفتن، هيچ درگيرى و تهديدى صورت نگرفت و كسى شمشير نكشيد و امكان هم نداشت چنين درگيرى بهوجود آيد؛ چون انصار بيش از دو هزار قهرمان اسبسوار و همه از يك قبيله بودند. . . .
همچنين اگر انصار ابوبكر را حق تشخيص نمىدادند، هرگز پسرعمويشان، سعدبن عباده را رها نمىكردند. . . . پس تنها علت بيعت آنها با ابوبكر اين بود كه از پيامبرشان در حقانيت خلافت ابوبكر دليل درستى داشتند.
در پرسش 75 گفته بوديد كه اصحاب بر خلافت ابوبكر اجماع داشتند، اما اينجا
مىگوييد با خلافت ابوبكر مخالفت كردند!
مىگوييد: «على در خانهاش نشسته بود» . اين سخن يا نشان از بىخبرى شما از تاريخ است يا نمايانگر عناد و كينهورزى شما با على (ع) ؛ زيرا در واقعه سقيفه، على (ع) در خانه ننشسته بود، بلكه در حال غسل دادن بدن مطهر رسول خدا (ص) بود كه ابوبكر و عمر از اين فرصت استفاده كردند و در سقيفه خلافت را بهنام ابوبكر تمام كردند و حتى صبر نكردند غسل بدن پيامبر اسلام (ص) تمام شود. (1)
گفتيد: «انصار در آغاز با خلافت ابوبكر مخالف بودند و سپس با او بيعت كردند» . چرا از خود نمىپرسيد كه چگونه در يك مجلس، انصار نخست مخالف ابوبكر بودند و سريع تغيير عقيده دادند و با ابوبكر بيعت كردند؟
مىگوييد: «انصار دلايل درستى از پيامبر (ص) بر حقانيت ابوبكر داشتند» ! اگر چنين بود، چرا در آغاز مخالف ابوبكر بودند.
مىگوييد: «هيچ تهديد و درگيرى در بيعت گرفتن براى ابوبكر صورت نگرفت» ، اما عالمان اهل سنت آوردهاند مخالفان خلافت ابوبكر را تا حد مرگ كتك مىزدند - در جواب سؤال 75 گذشت -.
مىگوييد: «انصار يك قبيله بودند» در حالى كه انصار دو قبيله بودند: «اوس» و «خزرج» و كينه و دشمنى ديرينه آنها با يكديگر كه به بركت دين اسلام در حال فراموش شدن بود را ابوبكر و عمر دامن زدند و از آن بهره بردند و اين رقابت ديرينه آنها را در برابر ابوبكر و هوادارانش در موضع ضعف قرار داد و كار به نفع ابوبكر تمام شد.
مىگوييد: «اگر آنها دليل درستى براى حقانيت ابوبكر نداشتند، پسرعمويشان را رها نمىكردند» ، اين سخن صحيح نيست؛ زيرا نه قبيله خزرج حاضر بودند رياست قبيله
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 218.
اوس را بپذيرند و نه قبيله اوس مىپذيرفتند رياست را خزرج بر عهده بگيرند، در نتيجه ابوبكر از ضعف آنها استفاده كرد و خليفه شد.
شيعيان مىگويند: ابوبكر و عمر، على (ع) را از خلافت كنار زدند. از آنها مىپرسيم خلافت چه دستاوردى براى خود آنها داشت؟ چرا ابوبكر يكى از پسرانش را جانشين خود نكرد در صورتى كه على [(ع)] فرزندش حسن [(ع)] را جانشين خود قرار داد؟ چرا عمر يكى از پسرانش را بر جاى خود ننشاند؟
تلاش براى بهدست آوردن حكومت، هميشه براى تأمين منافع فرزندان نيست. كم نبودند افرادى كه در تاريخ براى بهدست آوردن حكومت به هر درى زدهاند؛ پدرهايى بودند كه به خاطر حفظ رياست خود پسران خود را مىكشتند و چهبسا پسرانى براى بهدست آوردن حكومت، پدر را به قتل مىرساندند.
پس اينكه ابوبكر و عمر فرزندانشان را به جانشينى خود منصوب نكردند، به اين دليل نيست كه آنها هوس حكمرانى نداشتند! اگر ابوبكر در سقيفه با ترفندهاى گوناگون بر كرسى حكومت تكيه زد و پس از آن نيز، عمر را به جاى خود نشاند، بدين معنا نيست كه مىتوانستند براى فرزندانشان نيز چنين كنند.
اگر امام حسن (ع) جانشين پدر شد و پس از او امام حسين (ع) به امامت رسيد، اين، بنا به دستور خداوند و معرفى رسول خدا (ص) صورت گرفت - چنانكه در پاسخ پرسش 23 و 32 هم به آن اشاره كرديم -.
مادر محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان، فاطمه بنت حسين بن على بن ابىطالب [(ع)] است. پس مادر بزرگ محمد، فاطمه و پدربزرگش، عثمان است.
از ديدگاه شيعه بنىاميّه - كه محمد بنعبدالله بن. . . عثمان نيز از آنهاست - ملعوناند و منظور از شجره ملعونه كه در قرآن آمده، بنىاميه است.
بنابراين، آيا مىتوان پذيرفت كه نوه فاطمه [(عليها السلام)] ملعون باشد؟
جز رسول خدا (ص) ، على بن ابىطالب (ع) ، فاطمه زهرا (عليها السلام) و يازده امام كه از فرزندان آنها هستند و طبق آيه «تطهير» و روايتهاى رسيده از رسول خدا (ص) دور از هر انحراف و خلافى هستند، ساير فرزندان از صلب على (ع) و فاطمه (عليها السلام) حكم ساير مردم را دارند. بنابراين، ممكن است بعضى از آنها به اوج تقوا برسند و بعضى گناهكار باشند. هيچكس تضمين نكرده است كه تمام نوادگان ايشان اعم از نوادگان پسرى و دخترى تا روز قيامت صددرصد با تقوا باشند.
بر اساس
«ما مِن عامٍّ إِلّا وَ قَدْ خُصّ» ؛ «هر عامى تخصيصبردار است» معتقديم كه امكان دارد در ميان شجره ملعونه نيز افراد صالح و مؤمنى باشند، اما در اقليت هستند.
مگر خداوند به پسر حضرت نوح نسبت كفر نمىدهد؟ كفر پسر نوح كه از مقام نوح (ع) نمىكاهد تا اگر يكى از نوادگان على و فاطمه (عليهما السلام) و يا هر امامى ديگر، گناهكار باشد، از فضيلت آن امام بكاهد.
فاطمه دختر امام حسين (ع) با حسن بن حسن بن على بن ابىطالب (ع) ، يعنى پسر امام حسن (ع) ازدواج كرد. كسانى كه مدعى ازدواج او با عبدالله بن عمرو هستند،
نوشتهاند كه: پس از فوت حسن بن حسن با عبدالله بن عمرو ازدواج كرد كه آن هم چندان قابل اعتماد نيست.
شيعيان، ائمه [(عليهم السلام)] را معصوم مىدانند و از طرفى مىگويند آنها در برخى موارد تقيه مىكنند. اين دو با هم در تناقض است؛ زيرا وقتى صحت رفتار و گفتار امامانشان با فرض تقيّه روشن نباشد، عصمت معنايى ندارد؟
شيعيان مىگويند: پاداش و اجر تقيه به اندازه پاداش نماز است و آنكه تقيه نمىكند، مانند كسى است كه نماز نمىخواند. آنها مىگويند «نُهدهم دين تقيه است» . ترديدى نيست كه ائمه شيعه [(عليهم السلام)] به اين نهدهم عمل كردهاند و اين، با عصمت ادعايى درباره آنها تضاد دارد.
با توجه به اينكه مسئله تقيّه بارها در سخنان برخى مخالفان بهويژه وهابيان به آن اشاره شده و با طعن و كنايه به آن مىپردازند، لازم است به اختصار به بيان «تقيه» بپردازيم:
«التقيّة اخفاء امر ديني لخوف الضرر من اظهاره » (1)«تقيه عبارت است از پنهان كردن يك امر دينى بهخاطر ترسى كه از ضرر افشاء و اظهار آن هست» .
«تقيه» ترجيح دادن نفع بيشتر بر ضرر بيشتر و يا ترجيح دادن ضرر كمتر بر ضرر
1) التقيه، ص 18.
بيشتر و به بيان ديگر، رعايت
«اَلاَهَمُّ فَالاَهَم» است. رعايت
«اَلاَهَمُّ فَالاَهَم» ، هم دستور عقل و هم دستور دين است.
اكنون به بعضى از آيههاى قرآن كه به موضوع تقيه اشاره كردهاند، مىپردازيم؛ هر چند در هيچ يك، واژه «تقيه» به كار نرفته است، اما ماهيت كار همان است.
مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ. . . (نحل:1٠6)
كسانى كه بعد از ايمان به خدا كافر شوند (مجازات مىشوند) به جز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند، در حالى كه قلبشان با ايمان و آرام است. . . .
در شأن نزول اين آيه چنين آمده است:
كفار عمّار را دستگير كرده و گفتند اگر از محمد بدگويى كنى، رهايت مىكنيم. عمّار براى نجات جانش درحالىكه در دل به رسول خدا [(ص)] ايمان داشت، در زبان از آن حضرت اظهار كفر كرد و مشركين او را آزاد كردند. آنگاه كه نزد رسول خدا [(ص)] رسيد در حالىكه از كار خود ناراحت بود، اين آيه نازل شد. (1)
مفسرين اهل سنت نوشتهاند: «اين آيه دلالت مىكند بر اينكه در حال اكراه تظاهر به كفر جايز است» . (2)
و در تفسير بيان المعانى بعد از آنكه مىگويد: خداوند به بندهاش رخصت داده است
كه با تظاهر به كفر و پنهان كردن ايمانش جان خود را نجات دهد، اين روايت را مىنويسد:
والله يحب ان تؤتى رخصه كما يحب ان تؤتى عزائمه. (1)
خداوند دوست دارد در جاهايى نيز كه رخصت داده انجام شود، همچنانكه دوست دارد كه مواردى كه برحذر داشته ترك شود.
لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً. . . (آل عمران: 28)
افراد با ايمان، نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند و هر كس چنين كند هيچ رابطهاى با خدا ندارد، (و پيوند او به كلى از خدا گسسته مىشود) ، مگر اينكه از آنها تقيه كنيد.
در منابع اهل سنت آمده است:
مسيلمه كذاب دو نفر از ياران رسول خدا [(ص)] را اسير گرفت به يكى از آنها گفت: آيا شهادت مىدهى كه محمد رسول خداست؟ گفت: آرى، آرى، آرى. گفت: آيا شهادت مىدهى كه من رسول خدا هستم؟ گفت: آرى، مسيلمه او را آزاد كرد، سپس به آن ديگرى گفت: آيا شهادت مىدهى كه محمد رسول خداست؟ گفت: آرى. گفت: آيا شهادت مىدهى كه من رسول خدا هستم؟ او شهادت نداد و مسيلمه او را كشت.
وقتى اين خبر به رسول خدا [(ص)] رسيد، فرمود: اما آن كه كشته شد بر سر يقين و ايمانش رفت گوارا باد بر او اين شهادت، و اما آن ديگرى از رخصت خدا استقبال و استفاده كرد و گناهى بر او نيست. (2)
ابن عربى مىنويسد: «اين نقشهاى بود كه يوسف كشيد تا بتواند برادرش را از آنها بگيرد» . (1)
جصاص در تفسير خود آورده است:
اينكه يوسف براى نگه داشتن برادرش نزد خود، به اين حيله توسل جست، دلالت مىكند مباح است كه انسان براى گرفتن حقّش به هر راهى متوسل شود هر چند برخلاف ميل مديون باشد. (2)
چگونه است كه شما حضرت يوسف (ع) را مجاز مىدانيد كه براى گرفتن حقّش به هر وسيلهاى چنگ بزند، اما به اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) به دليل تقيه براى حفظ جان خود يا شيعيان، خرده مىگيريد؟
در تفسير البحر المحيط آمده است: «به يوسف وحى شد كه چنين روشى به كار برد» . (3)همچنين آمده است:
با توجه به اينكه آنها مىدانستند پسران يعقوب درگم شدن كاسه سلطنتى از هر اتهامى پاك هستند، محال است به آنها تهمت دزد زده شود، اما بهخاطر مصلحتى كه يوسف در رسيدن به خواستهاش داشت، به او چنين وحى شد و خداوند اينگونه اراده نمود. (4)
خواسته اهلبيت و امامان معصوم (عليهم السلام) كه حفظ جان اهلبيت (عليهم السلام) و پيروان مخلص آنها بود، اگر بالاتر از خواسته حضرت يوسف (ع) نباشد، كمتر هم نيست. پس چگونه است كه يوسف مجاز به ايراد اتهام دزدى است، ولى اهلبيت (عليهم السلام) مجاز به تقيه نيستند؟
در تفسير مظهرى آمده است:
از نظر من، سخن صحيح اين است كه يوسف به امر خدا به آنها گفت [دستور داد: بگوييد]: شما دزد هستيد و كسى هم نمىتواند به اين كار ايراد بگيرد؛ زيرا خداوند از كارش بازخواست نمىشود. (1)
چگونه است كه در مورد حضرت يوسف (ع) مىگوييد دستور خدا بود و جاى هيچگونه اشكالى نيست، اما نسبت به اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) انصاف را زير پا مىنهيد و حرمت و حق اهلبيت (عليهم السلام) را ناديده مىگيريد؟
تفسير جواهر الحسان مىنويسد: «اين روش از حيلههايى بود كه خداوند به يوسف آموخته بود» . (2)
آيا خدا به يوسف چنين حيلهاى را مىآموزد، اما به اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) دستور تقيه نمىدهد؟
در حقيقت حضرت ابراهيم (ع) بيمار نبود، اما مىخواست به بهانهاى در شهر بماند و در غياب مردم، بتها را بشكند.
در تفسير البحر المديد آمده كه: «
انمّا كان لمصلحة و قد ابيح لها » . (1)در اين گفتار حضرت ابراهيم (ع) مصلحتى بود كه گفتن اين دروغ، براى آن مصلحت مجاز بود.
چگونه است كه حضرت ابراهيم (ع) بنابر مصلحت مجاز به دروغ گفتن است، اما اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) از سر مصلحت، مجاز به تقيه نيستند؟
در تفسير التحرير و التنوير آمده است: «عذرى بود كه براى ابراهيم مجاز بود تا او را ترك كنند» . (2)پس چرا اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) براى رهايى از حاكمان جبار بنىاميه و بنىعباس مجاز به تقيه نباشند؟
بسيارى از تفاسير اهل سنت، دروغ را براى حضرت ابراهيم در اين موضع مجاز دانستهاند؛ از جمله: تفسير بحر العلوم، التفسير الحديث، تفسير القرآن العظيم ابن كثير، التفسير المظهرى، التفسير الوسيط.
چگونه اهل سنت براى حضرت ابراهيم (ع) دروغ مصلحتى را جايز مىشمارند، اما براى اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) تقيه را مجاز نمىدانند و آن را خلاف عصمت اهلبيت (عليهم السلام) تعبير مىكنند؟
در بعضى ديگر از تفاسير مانند تفسير بيان المعانى و التفسير المنير و. . . آمده است: «حضرت ابراهيم منظورش از مريضى، ناراحتى قلبى بود كه بهخاطر كفر و عناد و بتپرستى قومش داشت يعنى حضرت ابراهيم (ع) توريه نمود» . (3)
چگونه براى حضرت ابراهيم (ع) توريه (دو پهلو حرف زدن) جايز است، اما براى اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) تقيه نارواست؟
در تفسير الوسيط للقرآن الكريم آمده است:
سخن حضرت ابراهيم (ع) دروغ واقعى و حقيقى نيست كه بهخاطر آن شخص دروغگو مذمت مىشود، بلكه به طور مجازى به آن دروغ گفته مىشود؛ زيرا در اين گفتار مقصد شرعى وجود دارد. (1)
مگر در تقيه اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) مقصد غيرشرعى وجود دارد؟ چگونه دروغ گفتن حضرت ابراهيم (ع) در اين واقعه با هدف شرعى، مجاز است اما تقيه از اهلبيت (عليهم السلام) مذموم و پذيرفتنى نيست؟
حضرت ابراهيم (ع) در اين موضوع چگونه كار خود را به بت بزرگ نسبت مىدهد؟ مفسرين اهل سنّت در اين باره نيز توضيحاتى دارند:
احكام القرآن ابن عربى، تاج التراجم، تفسير القرآن العظيم ابن كثير، تفسير القرآن العظيم ابن ابىحاتم، تفسير سورآبادى، جواهر الحسان و. . . ذيل اين آيه گفتهاند: «حضرت ابراهيم چند جا مجاز بود دروغ بگويد، از جمله اينجا» .
وقتى كه به گفته شما حضرت ابراهيم (ع) بنا به مصالحى مجاز به دروغ گفتن است، چگونه اهلبيت پيامبر اسلام (عليهم السلام) نمىتوانند تقيه كنند؟
در تفسير البحر المحيط آمده است:
نسبتدادن شكستن بتها به بت بزرگ، مجازى بود نه حقيقى؛ يعنى اگر بتها مخصوصاً بت بزرگ مورد پرستش قرار نمىگرفت، آن بتها نيز شكسته نمىشد. (2)
تفسير البحر المديد مىگويد: «همانطور كه خداوند بنا به مصلحتى به يوسف (ع) اجازه داد دروغ بگويد، براى مصلحتى به ابراهيم (ع) نيز اجازه دروغ گفتن داد» . (1)
پرسش ما از اهل سنت اين است كه به كدام دليل قطعى مىتوانيد ثابت كنيد كه اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) اجازه نداشتند بنا به مصالحى تقيه نمايند؟ و از همه تأمل برانگيزتر سخن تفسير بيان المعانى است كه مىگويد:
«ان الكذب للمصلحة جائز من النبي و غيره» (2)«دروغ گفتن براى مصلحت، بر پيامبر و غير پيامبر مجاز است» .
چگونه دروغ گفتن بهخاطر مصلحت بر انبيا و غير انبيا جايز است، اما تقيه مصلحتى، براى اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) نارواست؟
فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ (بقره: 173)
(ولى) آن كسى كه ناچار شود، در صورتى كه ستمكار و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست.
چگونه است كه مردم عادى در صورت ناچارى مجاز به ارتكاب ممنوعات هستند اما امامان و اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) در برابر دشمنان مجاز به تقيه نباشند؟
(ص)
بايد توجه داشت كه شرايط عصر رسول خدا (ص) با شرايط امامان يكسان نبود؛ زيرا در عصر رسول خدا (ص) جبهه حق و جبهه باطل كاملاً متمايز و مشخص بودند در يك سمت مسلمانان قرار داشتند و در سوى ديگر كفار و مشركين از اينرو تشخيص كفر از توحيد آسان و روشن بود.
اما اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) در برابر منافقان قرار داشتند؛ كفارى كه زير پرچم اسلام ايستاده و كفرشان را پشت شعارهاى توحيدى خود پنهان كرده بودند. به همين دليل، براى مسلمانان تشخيص حق و باطل در بسيارى از امور مشكل و يا ناممكن بود. بنابراين، در زندگى رسولخدا (ص) ، تقيه به معنايى كه اهلبيت ناگزير از آن بودند وجود نداشت. اما بعضى رفتارهاى رسول خدا (ص) مؤيد تقيه است، از جمله:
رسول خدا (ص) در صلح «حديبيه» بنا به خواست و اصرار نماينده مشركان، لفظ «رسول الله» را كه على (ع) نوشته بود، از پسوند نام خود حذف كرد. آيا پيامبر اسلام (ص) رسول خدا بودن خود را باور نداشت؟ آيا كار پيامبر (ص) در حذف «رسول خدا» ظاهرسازى نبود؟
اگر جهت بعضى مصالح و براى ظاهرسازى بود، اين كار رسول خدا (ص) با تقيه امامان چه تفاوتى داشت؟
نيز، در صلح «حديبيه» ، بنا به اصرار نماينده مشركان، رسول خدا (ص) بهجاى «
بسم الله الرحمن الرحيم » پذيرفت
«بسمك اللهم» نوشته شود.
آيا رسول خدا (ص) واقعاً منكر صفات «الرحمن و الرحيم» خدا شد يا بر پايه بعضى مصالح، آن را در ظاهر تغيير داد؟
اگر مىپذيريد كه رسول خدا (ص) به موجب بعضى مصالح و به صورت ظاهرى اين دو صفت خدا را در آن پيمان نامه نياورد، اين كار او، با تقيه امامان معصوم (عليهم السلام) چه تفاوتى داشت؟
آنگاه كه رسول خدا (ص) از ركوع نماز سر بر مىداشت و ذكر «سمع الله لمن حمده» را مىگفت پس از آن مىگفت: «
اللهم العن فلاناً وفلاناً وفلاناً » (1)پروردگارا! لعنت كن فلانى و فلانى و فلانى را آيا رسول خدا (ص) تقيه مىكرد و نام آن سه نفر را نمىگفت،
1) صحيح بخارى، ج4، صص1493 و 1661؛ مسند احمد بن حنبل، ج2، ص147 و. . . .
يا شما در كتابهاى روايى خودتان تقيه كردهايد و نام آن سه نفر را نبردهايد؟
اگر رسول خدا (ص) نام نبرده باشد پس رسول خدا (ص) نيز تقيه كرده و نام آنها را نبرده و اگر رسول خدا (ص) نام آنها را برده و شما نقل نكردهايد پس شما تقيه كردهايد، چرا؟
ابن عطيه غرناطى از مفسران اهل سنت مىگويد: علما درباره اينكه از چه كسى بايد تقيه نمود؟ گفتهاند: «در مقابل هر زورگوى قدرتمند كه از سوى او نگرانى وجود دارد، مىتوان تقيه نمود: مانند، كفار آنگاه كه غالب مىشوند و حاكمان ظلم و جور. . .» . (1)
عدهاى ديگر گفتهاند: «آنچه كه در تقيه مجاز است در حد گفتار است اما در حد عمل نيست» . (2)
جماعتى از اهل علم كه حسن و مكحول و مسروق هم جزء آنهايند مىگويند: «شخص مكره (مجبور) جايز است هر آنچه كه خدا حرام كرده، انجام دهد تا جان خود را نجات دهد» . (3)
مسروق مىگويد: «اگر مكره تقيه نكند و بميرد وارد جهنم مىشود» . (4)
بغدادى در تفسيرش مىگويد: برخى نيز گفتهاند: «تقيه براى حفظ جان از ضرر جايز است؛ زيرا كه دفع ضرر از جان واجب است به حد امكان» . (5)
و عدهاى ديگر از علماى اهل سنت در تفسير آيه لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ. . . (آل عمران: 28) گفتهاند:
معناى آيه اين است كه: كفار را در هيچ موردى دوست خود قرار ندهيد مگر از روى تقيه كه جايز است از طريق قول و فعل اظهار محبت بشود بدون آنكه در دل محبتى باشد و براى همين است كه ابن عباس گفته است: به تقيه مدارات ظاهرى گفته مىشود. (1)
ضحاك گفته است: «تقيه به زبان است انسان از ترس جانش سخنى را بر زبان آورد كه معصيت خداست درحالىكه قلبش بر ايمان استوار است در اين صورت گناهى بر او نيست» . (2)
«جصاص» در تفسير «احكام القرآن» مىگويد:
إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً يعنى اينكه به جان و يا به بعضى اعضاى بدنش ترس داشته باشد و تظاهر به محبت نمايد بدون اينكه به آن معتقد باشد، كه تمام اهل علم اين نظر را دارند. (3)
پس تقيه با عصمت متناقض نيست؛ زيرا عصمت بهمعناى دورى از گناه و خطاى عمدى و سهوى است، در حالى كه تقيه بهمعناى ناكام گذاشتن دشمن با عدم تظاهر به حق است و اين، نه خطاكارى، بلكه تغيير روش است. براى مثال، وقتى كسى راه را مىشناسد و مىداند كه دشمن سر راه او در كمين است، اگر براى آنكه به دام دشمن نيفتد از بيراهه به سوى مقصد برود، تقيه كرده است؛ ضمن اينكه با علم و عصمت او هم منافات ندارد.
تشخيص گفتار و كردار واقعى از تقيه، راههاى گوناگون دارد، بنابراين هيچگاه تقيه امامان موجب تدليس حق و باطل نمىگردد.
«عصمت خيالى» تعبير اشتباهى است كه افراد دانا هرگز آن را به كار نمىبرند، هر
چند كه خود به آن معتقد نباشند؛ زيرا آيه «تطهير» و روايتهاى بسيارى كه از اهل سنت نقل شدهاند، دليلى قاطع بر عصمت اهلبيت (عليهم السلام) است.
شيعيان در استناد به حديث «ثقلين» براى اثبات امامت ائمه خود، دچار تناقض مىشوند؛ چون هركس را كه به ثقل اصغر (اهلبيت) عيبجويى كند و به آن طعنه بزند، كافر مىدانند، اما كسى را كه به ثقل اكبر (قرآن) طعنه بزند كافر نمىدانند و مىگويند كه او مجتهد بوده و اشتباه كرده است.
طعنه به قرآن تعبير درستى نيست؛ زيرا طعنه بهمعناى رسوا و بدنام كردن است و اين كار از سوى هيچ مسلمانى، حتى مسلمان ظاهرى هم صورت نمىگيرد، بلكه آنچه بعضى علماى اسلام اعم از شيعه و سنى در مورد قرآن انجام مىدهند، «برداشت از قرآن است» كه امكان دارد صحيح يا غلط باشد. اما هيچگاه براى برداشت غيرصحيح عنوان طعنه به كار نمىرود.
و شما هم براى اين ادعاى غير واقعى خودتان نه مثال زدهايد و نه آدرس دادهايد كه دليل بر دروغ بودن اين ادعاى شما است.
اما در مورد اهلبيت (عليهم السلام) ، كسانى هستند كه به آن پاكان طعنه مىزنند؛ مانند شما كه با وجود آيه «تطهير» و نيز احاديث معتبرى مانند ثقلين كه در آن رسول خدا (ص) اطاعت از قرآن و اهلبيت (عليهم السلام) را موجب هدايت قطعى و نجات از گمراهى مىدانند و تمام منابع اهل سنت نيز با اسناد متعدد آن را نقل كردهاند، باز هم اينگونه رفتار مىكنيد. درحالىكه
اگر در گفتار و رفتار اهلبيت (عليهم السلام) اشتباه وجود داشت هيچگاه پيامبر مردم را به سوى آنان فرا نمىخواند. اما شما در برابر سخن رسول خدا (ص) ، درباره اهلبيت (عليهم السلام) توهين و طعنه به كار مىبريد و با استهزا براى آنها تعبير «عصمت خيالى» را به كار مىبريد! ! !
در سخن رسول خدا (ص) كه مىفرمايد:
«. . . انّي تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلوا كتاب الله و عترتي اهل بيتي» (1)«هرگاه پيرو قرآن و اهلبيت باشيد هرگز گمراه نمىشويد» ، دست كم دو نكته وجود دارد:
پيروى از قرآن و اهلبيت (عليهم السلام) با هم، موجب هدايت است و هركس سراغ غير اهلبيت (عليهم السلام) برود گمراه مىشود.
اهلبيت (عليهم السلام) از خطا و اشتباه مصون هستند؛ زيرا خطا رفتن اهلبيت (عليهم السلام) ، با
«لن تضلّوا» جمع شدنى نيست.
پس شما چرا به اهلبيت رسول خدا طعنه مىزنيد و از عصمت آنها، با حالت تمسخر به «عصمت خيالى» تعبير مىكنيد؟
شيعه مىگويد همه اصحاب، جز شمار اندكى كه از هفت نفر بيشتر نيستند، مرتد شدند. در اين صورت، بقيه اهل بيت [(عليهم السلام)] مانند فرزندان جعفر و فرزندان على و. . . چه وضعى دارند؟ آيا آنها هم مرتد شدند؟
1) سنن ترمذى، ج 5، ص 662.
حسين (عليهم السلام) است، پس تعبير از بقيه معنا ندارد.
افراد خردسال تكليف ندارند تا درباره ارتداد آنها بحث شود و فرزندان جعفر و فرزندان على (ع) ، همگى خردسال بودند.
براى توضيح بيشتر در مورد بحث ارتداد و معناى آن به پرسش 93 مراجعه شود.
پيامبر اكرم (ص) در حديثى درباره حضرت مهدى فرمود:
هرگاه از عمر دنيا جز يك روز نمانده باشد خداوند آن روز را طولانى مىكند تا مردى از اهلبيت من ظهور مىكند كه همنام من است و پدر او همنام پدر من است.
در حالى كه نام پدر رسول خدا (ص) عبدالله و نام پدر مهدى - به عقيده شيعه - حسن است. اين، چگونه سازگار است؟
آنچه در روايتها درباره امام مهدى (عج) آمده اين است:
«اسمه اسمي و كنيته كنيتي» ؛ «نام او نام من و كنيه او كنيه من است» .
تنها يك روايت از «عبدالله بن مسعود» وجود دارد كه در آن
«اسمه اسمي و اسم ابيه اسم ابي» آمده است پس، اين روايت، واحد و در نتيجه بىاعتبار است؛ همچنانكه البانى آن را منكر مىداند. (1)
1) سلسلة الاحاديث الضعيفه، ج 24، ص 1124.
نويسنده كتاب به روايتهاى متفاوت شيعه در مورد حضرت مهدى (عج) پرداخته است؛ مانند اختلاف در نام مادر، تاريخ تولد، نحوه تولد و. . . و اين اختلاف روايتها را ضعف مستندات شيعه قلمداد كرده و از اين رهگذر به شيعيان ايراد گرفته است.
چون بيان تفصيلى ايرادها به درازا مىكشد، به خلاصه پرسشها و پاسخ اجمالى آنها بسنده مىكنيم:
سؤالها عبارتند از:
مادر مهدى (عج) كيست و نام او چيست؟ سپس نامهايى كه به آن بانو نسبت دادهاند را نقل مىكند.
مهدى (عج) چه زمانى به دنيا آمده است؟ سپس تاريخهايى كه در مورد تولد آن حضرت وجود دارد را ذكر مىكند.
چگونه در شكم مادر بود و چگونه به دنيا آمده است؟
چگونه پرورش يافته است؛ زيرا گفته مىشود فرزندان امامان در هر روز به اندازه رشد يك هفته ديگران رشد مىكنند.
كجا زندگى مىكند؟
هنگام ظهور پير است يا جوان؟
مدت فرمانروايى او چقدر است؟
غيبت او چه مدت طول مىكشد؟
چنانكه پيدا است پاسخ تفصيلى اين پرسشها نياز به تأليف كتاب جداگانهاى دارد
ولى به صورت اجمال به پرسشهاى مطرح شده پاسخ مىدهيم:
اختلاف روايتها، بىاستثنا در همه مذاهب و موضوعات وجود دارد و به شيعه و موضوع امام مهدى (عج) اختصاص ندارد. البته اختلاف روايتها در منابع اهل سنت به مراتب بيش از منابع شيعى است.
اختلاف در نام كسى، آن هم بانويى پردهنشين كه در محافل عمومى حضور ندارد و آن هم زمانى كه گاه يك نفر را با نامهاى متعدد معرفى مىكردند، نقص و ايراد به شمار نمىآيد. علاوه بر اين، نام مادر امام مهدى، نرگس باشد يا مليكه چه مشكلى را ايجاد مىكند؟ اهل سنت نيز در نام مادر عمر اختلاف كردهاند.
اختلاف در ثبت تاريخ تولد نيز طبيعى است؛ بهويژه زمانى كه مردم به ثبت وقايع خيلى اهميت نمىدادند. آيا اختلاف در تاريخ تولد كسى اصل وجود شخص را منتفى مىكند؟ اگر چنين است بايد اهل سنت نيز وجود ابوبكر را انكار كنند؛ زيرا در تاريخ تولد او هم اختلاف است.
از طرفى نويسنده براى به اشتباه انداختن مخاطب چندين تاريخ تولد براى حضرت بيان مىكند و حال آنكه مرحوم كلينى به صراحت مىگويد: «صاحب الزمان در نيمه شعبان 255 متولد گرديده است» . (1)
در مورد چگونگى قرار گرفتن در شكم مادر و نيز كيفيت به دنيا آمدن ايشان در پرسش 39 توضيح دادهايم كه بين امام و انبياء و مردم عادى در اين موضوع تفاوتى نيست.
لزومى ندارد كه مراد از پرورش يافتن سريع حضرت مهدى (عج) و ساير فرزندان اهلبيت (عليهم السلام) كه در بعضى روايتها به آن اشاره شده است، رشد جسمانى باشد؛ زيرا پيامبران و امامان نيز همانند ديگران در شرايط طبيعى رشد مىكنند؛ چه بسا اين
1) كافى، ج 1، ص 514.
روايتها به رشد عقلى و شعور اشاره داشته باشند.
محل اقامت حضرت مهدى (عج) مشخص نيست؛ زيرا وقتى سخن از غيبت كبرى است، بحث درباره محل زندگى معنايى ندارد و در هيچ روايتى هم به محل زندگى آن حضرت اشاره نشده است.
به يقين طولانى بودن زمان زندگى، موجب فرتوتى و ضعف جسمانى حضرت نمىشود. حال اگر در روايتى شرايط جسمى ايشان هنگام ظهور همانند جوان سى ساله و در روايتى به مردى چهل ساله تشبيه شود، چه اشكالى پيش مىآيد؟
همه اين روايتها كنايه از اين است كه طولانى بودن زمان زندگى، موجب ضعف جسمى حضرت نمىشود، بلكه او به امر الهى در شرايط جسمى مطلوبى خواهد بود.
در مورد مدت حاكميت و خلافت آن حضرت نيز نظريههاى متفاوتى وجود دارد كه اين تفاوت مىتواند علتهاى گوناگونى همچون، اشتباه راوى، فهم مستمع، تناسب رياضى، ارزش و اثرگذارى داشته باشد؛ چنان كه كسى صد سال عمر مىكند اما اثر مثبت كمى از خود به جا مىگذارد، اما ديگرى در ده سال، آثارى به اندازه صد سال بر جاى مىنهد بر اين اساس مىتوان ده سال نفر دوم را صد سال نفر اول و يكصد سال نفر اول را ده سال نفر دوم تعبير كرد و. . .
آنچه سنّى و شيعه نقل كردهاند اين است كه حضرت مهدى (عج) زمانى ظهور خواهد كرد، اما جز خداوند كسى از زمان ظهور او آگاه نيست.
شيعه روايت مىكند كه على [(ع)] در حالى كه غمگين بود، نزد يارانش آمد و گفت: «چگونه رفتار مىكنيد وقتى كه در زمانهاى به سر ببريد كه حدود در آن اجرا نمىشود و مال مردم به ناحق خورده مىشود و با دوستان خدا دشمنى و با دشمنان خدا
دوستى مىشود؟» .
پرسيدند: «اى اميرمؤمنان! اگر چنين زمانى را دريافتيم چه كنيم؟» گفت: «همانند ياران عيسى باشيد كه اره شدند و به دار آويخته شدند. مردن در بندگى خدا بهتر از زندگى با گناه و نافرمانى است» .
پرسش اينجاست كه اين فرمان امام على (ع) چگونه با تقيه سازگار است؟
همانطور كه - در بحث تقيه - گذشت، در تقيه رعايت «اهمّ و مهمّ» ضرورى است. زمانى بايد، ميان حفظ جان يك مسلمان و وضو گرفتن به روش غير شيعى يكى را برگزينيم. در اين صورت بايد به روش غير شيعى وضو گرفت و جان مسلمان را حفظ كرد. اما زمانى مسئله حفظ جان خود و بقاى اسلام مطرح است. در اين شرايط بايد حفظ اسلام را به هر چيزى ترجيح داد؛ همانطور كه امام حسين (ع) در كربلا آن را ترجيح داد.
پس هرگاه فرهنگ و احكام اسلام در معرض تغيير و دگرگونى قرار گرفت، جايى براى تقيه باقى نمىماند. همانطور كه اشاره شد تقيه تا آنجا مجاز است كه به خروج از اسلام نرسد.
اهل سنت نوشتهاند كه على (ع) به يارانش فرمود:
سَتُعرضونَ عَلَى سَبّي فَسُبّوني وَ تُعرَضون عَلَى الْبراءةِ مِنّي فَلا تَبرّؤُا مِنّي فانّي عَلَى الاسلام. (1)
بهزودى از شما خواهند خواست كه مرا سبّ كنيد پس سب كنيد و از شما خواهند خواست از من تبرّى بجوييد، اما از من تبرّى نجوييد؛ زيرا من در مسير اسلام هستم [تبرى از من تبرى از اسلام است پس اين كار را نكنيد].
1) مستدرك حاكم، ج2، ص39٠؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 119؛ تاريخ اسلام، ذهبى، ج 6، ص 4٠.
چه چيز ابوبكر را مجبور كرد در هجرت، با پيامبر (ص) همراه شود؟ اگر همانطور كه شيعه مىگويد او منافق بود، چرا از قوم كافر خود فرار كرد؟ اگر او بهخاطر منفعت دنيوى هجرت كرد، زمانى كه پيامبر (ص) تنها و آواره بود همراهى او چه منفعتى داشت؟
اولاً: همراهى ابوبكر با رسول خدا (ص) در سفر هجرت، قطعى و روشن نيست.
ثانياً: خداوند مىفرمايد:
( أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ) (عنكبوت: 2)
آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟
گاهى بعضى افراد تصور مىكنند كه ايمان واقعى دارند، اما وقتى در معرض امتحان الهى قرار مىگيرند، حقيقت آشكار مىشود؛ مانند فردى كه گمان مىكند بسيار مىداند، اما وقتى كه در برابر دانشمندان قرار مىگيرد نادانى او آشكار مىشود.
چه بسيارند كسانى كه حتى در زمان رسول خدا (ص) ، ابتدا مسلمان شدند، مانند عبدالله بن ابىسرح كه هم از مهاجران بود و هم از كتّاب وحى (1)و مانند عبدالله بن جحش اسدى كه از مهاجران به حبشه بود و. . . (2)، اما پس از مدتى مرتد شدند، بعضى مسيحى شدند، گروهى يهودى و برخى بتپرست. (در بحث ارتداد به اين موضوع اشاره كرديم) .
خداوند متعال در مورد اينگونه افراد مىفرمايد:
( إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ (محمد: 25)
به يقين كسانى كه بعد از روشن شدن راه هدايت براى آنها پشت به آن كردند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است.
نتيجه آنكه صرف هجرت كسى دليل بر مؤمن واقعى بودن او نمىتواند باشد.
خداوند در چندين آيه قرآن، اصحاب را ستوده است؛ از جمله: (اعراف: 156157) ، (آل عمران: 172173) ، (انفال: 62 و 63 و 64) ، (آل عمران: 11٠) و (فتح: 29
شيعيان مىگويند: اصحاب در دوران حيات پيامبر (ص) مؤمن بودند اما پس از او مرتد شدند. چگونه اصحاب پس از پيامبر (ص) مرتد شدند و چرا مرتد شدند؟ مگر آنكه بهخاطر بيعت با ابوبكر مرتد شده باشند!
چرا اصحاب با ابوبكر بيعت كردند؟ آيا از ابوبكر ترسيدند؟ آيا ابوبكر داراى قدرت بود و با زور از آنها بيعت گرفت؟ . .
1) انعام: 32؛ اعراف: 156 و 169.
تابع رسول خدايند الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ (1)و يا سخن از كسانى است كه دستورهاى رسولخدا (ص) را اجابت كردهاند الَّذِينَ اسْتَجابُوا (2)يا تعبير مؤمنان و بعضى مشخصههاى اهل ايمان است.
از اينرو، عدهاى از اصحاب پيامبر (ص) مصداق تعابير فوق هستند نه تمام كسانى كه ادعاى مسلمانى داشتند؛ زيرا تمام مسلمانان زمان رسول خدا (ص) اهل تقوا و تابع محض رسول خدا (ص) و مؤمن واقعى نبودند.
گروهى از اصحاب رسول خدا (ص) ، به بعضى از كارهاى رسول خدا (ص) اعتراض مىكردند، و با نافرمانى خود رسول خدا (ص) را مىرنجاندند. از اينرو، مصداق الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ نبودند.
اهل سنت نوشتهاند:
آنگاه كه رسولخدا [(ص)] لشكرى تدارك ديد و فرماندهى لشكر را به اسامةبن زيد سپرد، اصحاب به رسول خدا اعتراض كردند. رسولخدا [(ص)] با صداى بلند به آنها فرمود: شما قبل از اين هم به فرماندهى پدرش معترض بوديد. . . (3)
آيا آيههايى كه در مدح تابعان محض رسول خدا (ص) و اجابتكنندگان فرمان ايشان نازل شده است را مىتوان به اينها نسبت داد؟
لازم است براى رفع شبهه و كنار زدن پرده جهل از ديدگاه حقيقتجويان، به بعضى آيات قرآن كه در مذمت بعضى صحابه رسول خدا (ص) نازل شده است اشاره كنيم:
الف) آنگاه كه رسول خدا (ص) در حال خطبه نمازجمعه بود عدۀ زيادى از مسلمانان
با آگاهى از ورود كاروان تجارتى رسول خدا (ص) را در همان حال گذشته و به سوى كاروان تجارى رفتند.
خداوند در مذمت آنها آيه 11 سوره جمعه را نازل نمود:
وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً
و هنگامى كه آنها تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مىشوند و به سوى آن مىروند و تو را ايستاده به حال خود رها مىكنند.
ب) مسلمانانى كه از رفتن به جهاد خوددارى مىكردند و از سخن خدا و رسولخدا (ص) در اين مورد اطاعت نمىكردند خداوند در آيات متعدد از جمله آيه 75 و 77 سوره نساء و 38 سوره توبه آنها را مذمت نموده است.
ج) مسلمانانى كه در غزوه احد رسول خدا (ص) را در مقابل دشمن با ياران انگشت شمار تنها گذاشتند و فرار كردند و خيلى از آنها نسبت به وعدههاى خدا ترديد پيدا كرده بودند كه آيات 153 و 154 و 155 سوره بقره در مذمت اينها نازل شد.
د) مسلمانانى كه در غزوه حنين رسول خدا (ص) را در مقابل دشمن تنها گذاشتند و فرار كردند كه آيه 25 سوره توبه در مذمت آنان نازل شد.
ه) در غزوه خندق وقتى كه عمرو بن عبدود مبارز مىطلبيد، رسول خدا (ص) سه بار رو به مسلمانان فرمود چه كسى حاضر است به مبارزه اين كافر برود؟ در حالى كه مسلمانان از ترس جانشان، نفسهايشان در سينه حبس شده هيچكس جز على بن ابىطالب (ع) جواب نداد آيات 9 الى 11 سوره احزاب در مذمت اينان نازل شد.
و) تمام آياتى كه در مورد منافقان نازل شده مربوط به اصحاب رسول خدا (ص) مىباشد، زيرا عدهاى از اصحاب ادعاى ايمان مىكردند درحالىكه منافق بودند - تظاهر به اسلام مىكردند اما در واقع كافر بودند - خداوند در مورد اينان مىفرمايد:
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ (توبه: 1٠1)
و از (ميان) اعراب باديهنشين كه اطراف شما هستند، جمعى منافقند و از اهل مدينه (نيز) گروهى سخت به نفاق پاىبندند. تو آنها را نمىشناسى، ولى ما آنها را مىشناسيم.
و همچنين خداوند رسول خدا (ص) را در مقابل كفر درونى بعضى صحابه دلدارى داده و مىفرمايد: «اى پيامبر! كسانى كه در مسير كفر شتاب مىكنند و با زبان مىگويند: ايمان آوردهايم و قلب آنها ايمان نياورده، تو را اندوهگين نسازند. . .» . (1)
اينها هم از اصحاب پيامبر بودند، آيا شما مىگوييد اينان بهترين امت رسول خدا بودند به خاطر اينكه اصحاب رسول خدا (ص) بودند؟
ز) كسانى كه با تمام بىادبى گفتند: بعد از مرگ پيامبر با همسران او ازدواج مىكنيم كه آيه53 سوره احزاب در مذمت آنان نازل شد. اينان نيز از اصحاب رسول خدا (ص) بودند.
ح) زنانى كه اسرار پيامبر را بر ملا كردند و آيه 3 سوره تحريم در مذمت آنها نازل شد، از اصحاب پيامبر حتى از همسران آن حضرت بودند.
ط) عدهاى هنگام برگشت از غزوه تبوك نقشه كشتن رسول خدا (ص) را طرح كردند و خداوند رسول خدا را از اين موضوع مطلع نمود و رسول خدا (ص) با تدابيرى از اجراى اين نقشه جلوگيرى كرد آيات 64 الى 66 سوره توبه در مذمت آنها نازل شد. اين افراد از اصحاب رسولخدا (ص) و حتى - در ظاهر امر - از مجاهدين راه خدا بودند.
ى) سازندگان مسجد ضرار كه خداوند در آيه 1٠7 سوره توبه آنها را مذمت مىكند، از اصحاب رسول خدا بودند.
1) مائده: 41.
ك) در آيه 6 سوره حجرات خداوند مىفرمايد: . . . إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا. . . در مورد كسى است كه از اصحاب رسول خدا (ص) است و رسول خدا (ص) او را براى دريافت زكات به سوى عدهاى از مسلمانان فرستاده بود در عين حال خداوند از او به «فاسق» تعبير كرده است.
ل) كسانى كه به همسر رسول خدا (ص) نسبت ناروا دادند و خداوند در مذمت آنها و در پاكى آن بانو آيه افك - آيه 11 سوره نور - را نازل نمود، از اصحاب پيامبر (ص) بود.
م) خداوند در مورد عدهاى از اصحاب رسول خدا (ص) مىفرمايد:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (بقره: 8)
و گروهى از مردم كسانى هستند كه مىگويند به خدا و روز بازپسين ايمان آوردهايم، درحالى كه ايمان نياوردهاند.
اولاً: شما از كجا مىدانيد كدام دسته از اصحاب رسول خدا (ص) مصداق اين آيه هستند و كدام گروه نيستند؟
ثانياً: با اين گفتار خداوند چگونه مىتوانيد تمام اصحاب رسول خدا را عادل و مؤمن بدانيد؟
ن) اهل سنت روايات زيادى در ارتداد اكثر مسلمانان نقل كردهاند كه عدۀ زيادى از آنها صحابه رسول خدا (ص) بودند - كه در بحث ارتداد اصحاب بخشى از آن روايات را نقل كرديم -.
براى جمعبندى اين بحث به يك روايت از اهل سنت اشاره مىكنيم:
ابن عباس مىگويد:
ما اُنزلتْ في الْقُرْآنِ آيةُ - يا ايّها الّذينَ امَنُوا - إلّا عليٌّ رأسُها وأميرُها وَلَقدْ عاتبَ اللهُ اصحابَ محمّدٍ فى غير آيٍ مِنَ الْقرآنِ وَ ما ذكر عليّاً إلّا بِالْخير. (1)
1) معرفة الصحابة لأبىنعيم، ج1، ص359؛ كنزالعمال، ج13، ص1٠8؛ جامع الاحاديث، ج 36، ص214؛ المعجمالكبير، ج11، ص 264؛ شواهد التنزيل، ج1، صص65 - 67 و. . . .
در قرآن هيچ آيه - اى كسانى كه ايمان آوردهايد - نازل نشده مگر آن كه على در رأس مصاديق آن آيه و امير آنها است خداوند اصحاب رسول خدا را در آيات متعدد قرآن مورد عتاب و مذمت قرار داده جز على كه به غير از نيكى از او ياد نشده است.
نتيجه آنكه: صرف اصحاب رسول خدا (ص) بودن به معناى عادل بودن شخص نيست زيرا آيات بسيارى در مذمت منافقان نازل شده و منافقان از اصحاب رسولخدا بودند. منافقان كسانى بودند كه تظاهر به اسلام مىكردند و گرداگرد رسولخدا (ص) مىگشتند اما در واقع كافر بودند آيا مذمت اينان، اهانت به رسولخدا (ص) است؟
قرآن در مورد عدهاى از اصحاب مىفرمايد:
( قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ ) (حجرات: 14)
عربهاى باديهنشين گفتند: ايمان آوردهايم. بگو شما ايمان نياوردهايد، ولى بگوييد اسلام آوردهايم، هنوز ايمان وارد قلبهاى شما نشده است.
عمر به بعضى اعضاى شوراى شش نفره گفت: «رسول خدا در حالى كه از شما خشمگين بود از دنيا رفت» . (1)
آيا خداوند آنها را ستوده است؟
مىگوييد: «ابوبكر به زور بيعت نگرفت» . ابوبكر و طرفدارانش از دو راه زور و تزوير، از مردم بيعت گرفتند.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 185.
در مباحث پيشين از جمله در پاسخ پرسش 75 روشن ساختيم كه از برخى مسلمانان با زور بيعت گرفتند. اما تزويرشان در اين بود كه به انصار گفتند كه ما پيشتر از شما ايمان آورديم و از اقوام رسول خدا (ص) هستيم، پس ما شايسته خلافتيم. على (ع) به ابوبكر و عمر فرمود:
وَ اَنا اَحتَجُّ عَليكُم بِمثلِ مَا احتَجَجتُم بِه عَلَى الاَنصارِ نَحنُ اَولى بِرَسولِ اللهِ حَيّاً وَ مَيّتاً فَانصِفونا اِن كُنتمُ تُؤمِنون. (1)
با همان دلايلى كه بر انصار احتجاج كرديد به شما استدلال مىكنم - كه حق با من است - ما از همه شما به رسول خدا نزديكتريم، هم در حال حيات و هم پس از مرگ، پس اگر ايمان داريد انصاف را در حق ما رعايت كنيد. (2)
اگر اصحاب، پس از پيامبر (ص) مرتد شدند، چگونه با مرتدان از قبيل اصحاب مسيلمه و ياران طليحة بن خويلد و. . . پيكار كردند و آنها را به اسلام بازگرداندند.
درباره ارتداد اصحاب بهطور مكرر در گذشته بحث شد، اما درباره اين شبهه مىگوييم:
بگويد اگر هيتلر مسيحى بود چرا با مسيحيان جنگيد؟
در حمله صدام عراقى به كويت، هر دو طرف ادعاى سنى بودن داشتند. آيا كسى مىتواند بگويد اگر صدام سنّى بود چگونه با كويت سنى جنگيد؟
جنگ بعضى صحابه با برخى كفار و مرتدان، دليل كافى براى اثبات ايمان حقيقى همه آنها نيست.
مسيلمه و امثال او و اصحاب آنها مرتد نبودند، بلكه از اول كافر بودند؛ زيرا در ابتدا ايمان نياورده بودند تا بعدها مرتد شوند.
بيشتر مرتدان و مسيلمه، در جنگ با مسلمانان كشته شدند و به اسلام بازنگشتند. (1)
صرف ادعاى مسلمانى و يا مبارزه با كفار، بهمعناى مسلمان حقيقى بودن نيست. در زمان رسول خدا (ص) نيز گاهى افرادى همراه مسلمانان با كفار مىجنگيدند، اما نه براى دين اسلام و رضايت خدا، بلكه به دليل تعصبات قومى و. . . .
به گواه سنتهاى تكوينى و تشريعى، ياران هر پيامبرى، بهترين افراد امت او هستند؛ چنانكه بهترين افراد امت يهود ياران موسى (ع) ، بهترين پيروان مسيحيت ياران عيسى (ع) ، و بهترينِ امت اسلام، ياران رسول خدا (ص) بودند.
بر اين اساس، چرا شما شيعيان ياران و اصحاب پيامبر (ص) ما را كافر مىدانيد و حال آنكه رسالت پيامبر اسلام، جاودان و فراگير است و پيامبران و كتابهاى آسمانى گذشته، آمدن او را مژده دادهاند. وقتى معتقديد كه نزديكترين ياران پيامبر (ص) مرتد
1) الاستيعاب، ج2، ص429.
شدهاند، چه ارزشى براى اين شريعت الهى قائل هستيد؟ اگر چنان باشد كه شما مىگوييد، مسلمانانى كه پس از اصحاب آمدهاند به طريق اولى كافر خواهند بود. . . .
چنانكه بارها گفتهايم، ما اصحاب پيامبر (ص) را مرتد و كافر نمىدانيم.
ميان «اصحاب» و «ياران» پيامبران، از جمله «اصحاب» و «ياران» پيامبر اسلام (ص) ، خلط مبحث كردهايد؛ زيرا همه اصحاب هيچ پيامبرى يار او نبودند، بلكه بعضى از اصحاب، پيامبران را يارى مىكردند و بعضى ديگر به ايشان خيانت مىورزيدند.
در تورات آمده است كه، بعضى اصحاب حضرت موسى (ع) مىخواستند آن حضرت را بكشند: «و جميع بنىاسرائيل بر موسى و هارون همهمه كردند. . . گفتند كه بايد ايشان [موسى و هارون] را سنگسار كنند. . .» . (1)
آيا اينان بهترين اصحاب حضرت موسى (ع) بودند؟
يهوديان اقرار دارند كه مردم اسرائيل (اصحاب موسى و هارون) با حضرت موسى مخالف بودند و او را مذمت مىكردند. (2)
گروهى از اصحاب حضرت موسى (ع) ، در زمان حيات او گوسالهپرست شدند. خداوند متعال در سوره بقره، آيات 51 و 54 و 92 و 93؛ سوره نساء، آيه 153؛ سوره اعراف، آيات 148 و 152؛ سوره ذاريات، آيه 26 و سوره طه، آيه88 آنها را به گوسالهپرستى متهم مىكند و ستمگر و گمراهشان مىخواند.
آيا اين گوسالهپرستان را مىگوييد بهترين ياران موسى بودند؟
خداوند مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى فَبَرَّأَهُ اللهُ مِمَّا قالُوا وَ كانَ عِنْدَ
اللهِ وَجِيهاً (احزاب: 69)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند و خداوند او را از آنچه [در حق او] گفتند مبرّا ساخت و او نزد خداوند آبرومند (و گرانقدر) بود.
در تفاسير اهل سنت در مورد تهمتهاى بعضى از اصحاب موسى (ع) به وى، نمونههاى گوناگونى آمده است:
به آن حضرت تهمت برص داشتن زدند (1)
به موسى (ع) نسبت رابطه نامشروع و عمل شنيع زنا دادند (2)
به موسى نسبت برص، زنا، سحر و جنون دادند (3)
موسى را به كشتن برادرش هارون متهم كردند (4)و. . . .
از آيه پيشگفته، دست كم دو مطلب قابل برداشت است:
الف) همه ياران هر پيامبرى، بهترين امت آن پيامبر نبودند؛ چنانكه اصحاب حضرت موسى (ع) ، آن حضرت را حتى به اعمال زشتى همچون قتل برادر و عمل شنيع رابطه نامشروع متهم مىكردند.
ب) عدهاى از اصحاب رسول خدا (ص) نيز آن حضرت را مىآزردند كه خداوند در اين آيه به آنها هشدار داده، و آنها را از اذيت رسول خدا (ص) برحذر مىدارد.
مىگوييد كه سنتهاى تكوينى و تشريعى شهادت مىدهند كه اصحاب هر پيامبرى بهترين افراد آن امتاند، اما مىبينيم كه خداوند خلاف سنتهاى تكوينى و تشريعى مورد ادعاى شما گواهى مىدهد!
مگر نه اين است كه خداوند در مورد اصحاب حضرت موسى (ع) مىفرمايد:
آن وقت كه به اصحاب موسى گفته شد وارد مصر شويم و با بقيه فرعونيان مبارزه كنيم؛
قالُوا يا مُوسى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ * قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسي وَ أَخي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقين (مائده: 24 و 25)
(بنىاسرائيل) گفتند: اى موسى! تا آنها در آنجا هستند ما هرگز وارد نخواهيم شد. تو و پروردگارت برويد (با آنها) بجنگيد. ما همينجا نشستهايم! (موسى) گفت: پروردگارا! من تنها اختيار خودم و برادرم را دارم. ميان ما و اين جمعيت گنهكار جدايى بيفكن.
آيا شما به اين افراد مىگوييد بهترين امت؟ آيا بهترين امت هر پيامبرى اصحاب آن پيامبر است؟ در حالى كه خداوند آنان را فاسق نام مىبرد؟
يكى از اصحاب حضرت عيسى (ع) با كفار همدست شد و مخفيگاه حضرت عيسى (ع) را به آنها گزارش داد تا او را به صليب بكشند. آيا شما مىگوئيد، چنين كسى بهترين يار حضرت عيسى بود؟
كسانى كه به عايشه تهمت زدند، از اصحاب رسول خدا (ص) بودند يا از نسلهاى پس از رسول خدا (ص) ؟
آنها كه در غزوه «تبوك» توطئه رم دادن مركب پيامبر (ص) براى كشتهشدن او را داشتند از اصحاب پيامبر (ص) بودند يا از نسلهاى پس از پيامبر خدا (ص) ؟
آنها كه مسجد ضرار را ساختند از اصحاب پيامبر (ص) بودند يا از نسلهاى پس از او؟
آنگاه كه رسول خدا (ص) اسامه را به فرماندهى لشكر گماشت، عدهاى به فرماندهى او اعتراض كردند. رسول خدا (ص) از سر ناراحتى به آنها فرمود: شما پيش از اين نيز
نسبت به فرماندهى پدر او معترض بوديد. (1)آيا معترضان به رسول خدا (ص) از اصحاب او بودند يا از بيگانگان؟
آيا اينها بهترين ياران رسول خدا (ص) بودند؟
معاويه - به نوشته اهل سنت - على، حسن و حسين (عليهم السلام) را لعن مىكرد (2)در حالى كه لعن به على (ع) لعن رسول خدا (ص) و لعن رسول خدا (ص) لعن خدا است (3)در حالى كه معاويه از اصحاب رسول خدا (ص) بود. به نظر شما چنين شخصى از بهترين امت اسلامى است؟ اما درباره جاودانگى دين اسلام و ربط آن به موضوع اصحاب مىگوييم:
آيا اگر بعضى اصحاب رسول خدا (ص) خيانت كنند، جاودانگى دين اسلام نقض مىشود؟ آيا مژده انبيا گذشته باطل مىشود؟
در ميان اصحاب همه پيامبران، افراد ناباب هم بودند. ناباب بودن بعضى اصحاب، ارزش پيامبران را نقض نمىكند.
آيا امتهايى كه به پيامبرشان ايمان نياوردند ارزش آن پيامبر پايين آمد؟
حساب بعضى اصحاب را از نزديكترين ياران رسول خدا (ص) جدا كنيد. چرا مىكوشيد افرادى كه شيعه آنها را قبول ندارد، را از نزديكترين ياران رسول خدا (ص) محسوب كنيد؟ آنها به هيچ روى از نزديكان رسول خدا (ص) نبودند و تمام فضيلتهايى كه به آنان نسبت مىدهيد، ساختگى است.
مىگوييد: «اگر عدهاى از اصحاب پيامبر [(ص)] مرتد باشند، مسلمانان پس از آنها
به طريق اولى كافر خواهند بود» . مگر اصحاب مرتد، پيامبر بودند؟ مگر آنها قرآن و يا معيار اسلاماند؟ مگر مسلمانان پس از آنها به آنها ايمان مىآورند؟ مگر آنها حجت شرعى هستند؟
آرى! اگر كسى آنها را حجت شرعى بداند و بر اساس معيار آنها مسلمان باشد و آنها را ملاك اسلام خود قرار دهد، به طريق اولى كافر خواهد بود، اما تمام مسلمانان چنين نيستند.
پيشتر هم گفتيم كه حتى يك مورد هم با سند معتبر نمىتوان يافت كه ابوبكر، عمر يا عثمان با شخص معينى مبارزه كرده باشند. تا چه رسد به پدران يا برادرانشان؟
اهل سنت نقل كردهاند كه على (ع) مىگفت: «
اَللّهُمَّ العَن كُلَّ مُبغِضٍ لَنا » (1)«خداوندا! تمام كسانى كه به ما كينه مى ورزند را لعنت كن» ، مگر مبغوضان على (ع) آنهايى نبودند كه در جمل، صفين و نهروان عليه حضرت وارد جنگ شدند؟ مگر برخى از آنها از اصحاب رسول خدا (ص) نبودند و اگر بهترينِ امت بودند، چرا على (ع) آنها را لعن مىكرد؟
همچنين اهل سنت نوشتهاند: على [(ع)] نماز مغرب را بهجا آورد و آنگاه كه از ركعت سوم فارغ شد گفت: «
اَللّهُمَّ العَن فُلاناً وَ فُلاناً وَ فُلاناً » (2)«خدايا! فلانى و فلانى و فلانى را لعنت كن» .
آيا اين فلانىها از اصحاب پيامبر (ص) بودند يا از كفار؟ اگر از كفار بودند، چرا نام آنها را نبردهايد و اگر از منافقان به ظاهر مسلمان بودند، چرا مىگوييد همه اصحاب پيامبر بهترين امت بودند؟
نسبت ارتداد به صحابى رسول خدا (ص) ، دستاويز برخى علماى وهابى عليه شيعه شده است. از سويى مسلمانان به دليل احترام خاصى كه براى رسول گرامى اسلام (ص) و در پى آن براى اصحاب و اطرافيان آن بزرگوار قائلاند، نمىتوانند به راحتى بپذيرند كه صحابه رسول خدا (ص) پس از آن حضرت مرتد شدند. وهابيان، از اين بينش مثبت مسلمانان نسبت به اصحاب، سوء استفاده كرده، ذهن آنها را به شيعه بدبين مىكنند.
نويسنده در اين كتاب، بيش از بيست سؤال را به اين موضوع اختصاص داده و با تغيير الفاظ كوشيده است در نظر خوانندگان اين كتاب، شيعه را افرادى تهمتزننده به اصحاب، معرفى نمايد.
در حالى كه منابع موثق اهل سنّت، از جمله آنها صحيح بخارى و صحيح مسلم دهها بار اصحاب رسول خدا (ص) را به ارتداد و كفر متهم كردهاند؛ براى نمونه:
«فَلَمّا قَبضَ اللهُ نَبيَّه ارْتدَّ النّاسُ عَنِ الْإِسلامِ» (1)«آنگاه كه خداوند پيامبرش را از اين دنيا برد، مردم از دين اسلام مرتد شدند» .
در جايى ديگر آمده است:
«ثُمَّ ارتَدَّ النّاسُ بَعدَ رسولِ اللهِ عَنِ الْإِسلام» (2)«مردم پس از رسول خدا از اسلام مرتد شدند» .
همانطور كه ملاحظه مىكنيد اين دو روايت همه مردم را پس از رسول خدا، مرتد مىشمارند؛ برخلاف شيعه كه استثنا قائل است.
در بعضى منابع آمده است: «
لّما قُبضَ رَسولُ الله وَ ارتدَّ مَنِ اْرتدَّ مِنَ النّاس » (3)«آنگاه كه رسول خدا [(ص)] رحلت فرمود عدهاى از مردم مرتد شدند» .
در بعضى تعابير آمده است: «
وَ ارْتدَّ مَنِ ارْتدَّ مِنَ الْعرب » (1)«مرتد شدند آن دسته از اعراب كه مرتد شدند» .
در بعضى روايتها با تعبير
«ارتدوا بعدك» (2)«بعد از تو مرتد شدند» آوردهاند:
رسول خدا (ص) فرمود:
يَرِدُ عَلىَّ يَومَ القيامةِ رَهطٌ مِنْ أصحابي فَيجلّون عَنِ الْحوضِ فَأقولُ يا ربِّ! أصحابي! فَيقولُ: إنّك لا عِلمَ لك بِما أحْدَثوا بَعدَك، إنّهم ارْتدُّوا عَلَى أدبارِهم الْقهقرى. (3)
روز قيامت عدهاى از اصحاب من بر من وارد مىشوند، اما آنها را از حوض من دور مىكنند. خواهم گفت: پروردگارا! آنها اصحاب من هستند! خداوند مىگويد: تو نمىدانى آنها بعد تو چه بدعتها گذاشتند و چه كارهايى كردند و آنها مرتد شدند و به جاهليت برگشتند.
در روايت ديگرى رسول خدا (ص) به اصحاب خود فرمود:
إنّكم مَحْشورون إلَى اللهِ عَزّوجلَّ عُراة غرلا - فَذكَر الحْديثَ وَ فيه - فأقولُ: يا ربِّ! أصحابي! فَيُقال: إنّك لاتَدري ما أحدَثوا بَعدَك، إنّ هؤلاء لَمْ يَزالوا مُرتدّين عَلَى أعقابِهم مُنذ فارَقْتَهم (4)
شما روز محشر با دستهاى بسته يا با بدن برهنه به محضر خداوند خواهيد آمد - روايت را فرمود تا رسيد به آنجا كه - خواهم گفت: پروردگارا! اينها
1) السنن الكبرى، ج8، ص175؛ كنزالعمال، ج6، ص527؛ جامع الاحاديث، ج25، ص244.
2) امتاع الاسماع، ج 3، ص 299.
3) صحيح بخارى، ج5، ص24٠7؛ مسند الشاميين، ج3، ص15؛ مصنف عبدالرزاق، ج11، ص4٠6؛ الجمع بين الصحيحين البخارى و المسلم، ج3، ص145؛ جامع الاصول، ج1٠، ص469؛ امتاع الاسماع، ج 14، ص 223؛ المعرفة و التاريخ، ج 1، ص 36٠.
4) صحيح بخارى، ج3، ص1222؛ ج4، صص1691 و 1766؛ صحيح مسلم، ج8، ص157؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، صص235 و 253؛ مستدرك حاكم، ج2، ص486؛ سنن نسائى، ج6، ص339؛ الاستيعاب، ج1، ص 164؛ تفسير القرآن العظيم ابن ابىحاتم، ج 4، ص 1254؛ التفسير الوسيط للقرآن الكريم، ج 4، ص 351.
اصحاب من هستند! گفته مىشود تو نمىدانى پس از تو چه كارهايى كردند، آنها از لحظه جدايى تو از آنها، يكسره مرتد شدند.
در بعضى روايتها لفظ
«يرجعون على اعقابهم» ؛ «به روش و عقيده پدران و اجدادشان برگشتند» آمده است:
رسول خدا (ص) در ميان اصحاب خود فرمود:
إنّي عَلَى الحْوض أنتظر من يَردُ عَليَّ مِنكم، فَواللهِ لَيُقتَطَعَنَّ دوني رِجالٌ فَلأقولَنَّ: أي ربِّ! مِنّي وَ مِنْ اُمّتي. فَيُقال: إنّك لا تَدْري ما عَمِلوا بَعدَك مازالو يَرْجِعونَ عَلَى أعقابهم. (1)
من در حوض منتظرم كه عدهاى از شما بر من وارد شوند، پس به خدا سوگند عدهاى از آنها را از من جدا مىكنند. پس خواهم گفت: خدايا آنها از من هستند و از امت من هستند! خداوند خواهد فرمود: تو نمىدانى آنها بعد از تو چه كردند، آنها مدام به عقب (جاهليت و كفر) برگشتند.
در بعضى روايتها آمده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
روز قيامت، عدهاى از امت من خواهند آمد، در حالى كه نامه اعمال آنها در دست چپ آنهاست (اصحاب شمال هستند) . خواهم گفت: خدايا! آنها اصحاب من هستند. جواب خواهد آمد: تو نمىدانى آنها بعد از تو چه كارها كردند آنها مرتد شدند و به عقايد و روش جاهليت برگشتند. (2)
در بعضى روايتها لفظ
«احدثوا بعدك» (3)«بعد از تو بدعتگذار شدند» آمده است.
1) صحيح بخارى، ج3، ص1271؛ ج4، ص 1691؛ صحيح مسلم، ج7، ص66؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص235؛ امتاع الاسماع، ج 3، صص 3٠6 و 3٠5.
2) صحيح بخارى، ج3، ص1222؛ صحيح مسلم، ج8، ص157؛ مستدرك حاكم، ج2، ص486؛ سبل الهدى، ج1٠، ص 96؛ امتاع الاسماع، ج 14، ص 222؛ تفسير مراغى، ج 7، ص 65.
3) صحيح بخارى، ج4، ص1691؛ ج5 ص2391؛ صحيح مسلم، ج1، ص15٠؛ ج7، صص66 و 68؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص235؛ الاستيعاب، ج 1، ص 164؛ امتاع الاسماع، ج 2، ص3٠2؛ ج 3، صص 3٠5 و 3٠6؛ ج 14، صص 222 و 223؛ مستدرك حاكم، ج4، ص499.
شما شيعه را به سبب روايت
«ارتد الناس بعد النبي. . .» ؛ «مردم پس از رسول خدا (ص) مرتد شدند بهجز. . .» در منابع دست دوم كه محل بحث دارد مذمت مىكنيد. آيا اين روايتها كه در منابع دست اول شما آمده را هم شيعهها نوشتهاند يا اهل سنت؟
اما اينكه چرا شيعه معيار اين بازگشت از بيعت با ولايت را عدم پذيرش «ولايت على (ع)» مىداند؟ در كتاب خورشيد فضيلت، دهها روايت از اهل سنت نقل كردهايم كه رسولخدا (ص) على (ع) را معيار حق و باطل معرفى كرده است. پس اين ارتداد و بدعتگذارى شامل حال على (ع) و پيروان او نخواهد شد؛ زيرا على (ع) خود معيار حق و باطل است.
پيامبر (ص) با اينكه در شرايط سختى قرار مىگرفت، تقيه نمىكرد. چرا اهلبيت [(عليهم السلام)] جدشان را ملاك عمل قرار ندادند.
اين مطلب را در پاسخ پرسش 83 بررسى كرديم و نمونههايى از تقيه رسولخدا (ص) را نيز نقل نموديم.
على [(ع)] مخالفان خود را كافر نمىدانست، پس چرا شيعيان از او پيروى نمىكنند و بهترين ياران پيامبر [(ص)] و بلكه همسران او را كافر مىشمارند؟
در اين مورد نيز در پاسخ پرسش 92 بحث كرديم.
خود اهل سنت نوشتهاند كه على (ع) مىگفت: «
اللهم العن كل مبغض لنا » (1)«پروردگارا تمام دشمنان ما را لعنت نما» . آيا على (ع) مسلمانان را لعنت مىكرد؟ يا آنها را كافر مىدانست.
شيعه به بهترين ياران رسول خدا (ص) چنين نسبتى نمىدهد، بلكه درباره بدترين اصحاب چنين عقيدهاى دارد.
شيعه همسران رسول خدا (ص) را كافر نمىداند، بلكه از ميان آنها، رفتار كسانى را كه با دستور پيامبر (ص) مخالفت كردند و به جنگ على (ع) برخاستند و برخلاف دستور خدا در خانه ننشستند، با آموزههاى اسلام در تضاد مىبيند.
در زمان على (ع) آنها كه فرمايشات رسول خدا (ص) را در مورد دشمنان على (ع) از رسول خدا شنيده بودند و مىدانستند دشمنان على (ع) نه مؤمناند و نه در ميان مسلمانان جاى دارند بلكه در جرگه كفر و ارتداد قرار دارد، بنابراين نيازى نبود كه به كافر بگويند كافر است، زيرا كفر او كتمان و پوشيده نبود تا كسى بخواهد آن را افشا كند.
وقتى تمام منابع اهل سنت در روايتهاى متعدد بر نفاق و كفر دشمنان على (ع) تأكيد كردهاند، ديگر چه نيازى به تصريح كردن بر كفر دشمنان على (ع) است.
عالمان اهل سنت با اسناد متعدد نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
«لايُحِبُّكَ اِلّا مُؤمِنٌ وَ لايُبِغضُكَ اِلّا مُنافِق» (2)«جز مؤمن كسى تو را دوست نمىدارد و جز منافق
1) جامع الاحاديث، ج29، ص323.
2) مسند احمد بن حنبل، ج1، صص95 و 128؛ سنن نسائى، ج5، ص137؛ سنن ترمذى، ج5، ص643؛ كنزالعمال، ج11، ص598؛ الاستيعاب، ج 3، ص 11٠٠؛ اسد الغابه، ج 3، ص 6٠2؛ الاصابه، ج 4، ص468؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 249؛ البداية و النهايه، ج 7، ص 354؛ تاريخ اسلام، ذهبى، ص 634؛ تجارب الامم، ج 5، ص 336؛ سبل الهدى، ج 11، ص 295.
كسى با تو دشمنى نمىكند» .
همچنين از رسول خدا (ص) نقل كردهاند:
. . . من سبّ علياً فقد سبّني و من سبّني فقد سبّ الله و من سبّ الله فقد عذّبه الله تعالى. (1)
هركس به على بد بگويد به من بد گفته است و هركس به من بد بگويد به خدا بد گفته است و هركس به خدا بد بگويد، خداوند او را گرفتار عذاب مىكند.
چنين نيست كه شيعيان بدون دليل، دشمنان على (ع) را كافر بدانند، بلكه پيامبر (ص) على (ع) را معيار ايمان و كفر معرفى كرده است و اهل سنت هم روايتهايى نقل كردهاند كه مضمون همه آنها اين است كه دوستداران على (ع) مؤمن و دشمنان او كافر هستند.
تمام روايتهاى اهل سنّت نقل كردهاند كه خوارج «مارق» (از دين خارج شده) بودند. آيا اگر على (ع) به آنها نسبت كفر ندهد، آنها مؤمن به شمار مىروند؟
در روايتهاى متعدد اهل سنت آمده است كه على (ع) به طور مكرر پس از نماز بر معاويه لعن مىفرستاد. آيا على (ع) مؤمن را لعن مىكرد؟ آيا لعن على (ع) به معاويه بهمعناى كفر معاويه نيست؟
شيعيان هيچگاه به ياران پيامبر (ص) نظر سوء و منفى ندارند، چه رسد به آنان نسبت كفر بدهند، بلكه اين شما هستيد كه مىكوشيد افراد ناشايست را از نزديكان پيامبر (ص) معرفى كنيد.
از ديدگاه شيعيان، اجماع، حجت نيست مگر در زمان حضور امام معصوم،
1) سبل الهدى، ج 11، ص 25٠.
بايد گفت كه اين ادعاى آنها بىمعناست؛ زيرا وقتى معصوم باشد نيازى به اجماع نيست.
شيعه معتقد است:
اجماع، مربوط به زمان غيبت امام معصوم (ع) است و در زمان حضور امام معصوم، سخن امام حجت خواهد بود و نيازى به اجماع نيست.
از نظر شيعه، در زمان غيبت اجماعى حجت است كه حاكى از قول معصوم باشد.
شيعيان، زيديه را كافر مىدانند با اينكه زيديه دوستدار اهل بيت (عليهم السلام) هستند، پس درمىيابيم كه نزد شيعه، معيار ايمان، دشمنى با اصحاب است.
شيعه برخلاف وهابيان كه همه مسلمانان را كافر مىخواند، آنان كه معترف به شهادتينند را مسلمان مىداند.
از ديدگاه شيعه، نه دوستى ظاهرى با اهل بيت (عليهم السلام) ملاك ايمان است و نه دشمنى با صحابه، بلكه شيعه كسى را مؤمن واقعى مىداند كه «قرآن و سنت» را از اهلبيت (عليهم السلام) بگيرد و آن را به كار بندد. زيديه از ديدگاه شيعه مسلمان است، معلوم نيست چرا وهابيان مىخواهند همه را كافر بنامند؟ !
شيعه بسيارى از مسائل اجماع را به دليل نبود قول معصوم در آن رد مىكند، در حالى كه سخنان زنى بهنام حكيمه را در مسئله مهدى منتظر [(عج)] مىپذيرد.
اين بحث بسيار مبهم است و روشن نيست كدام سخن حكيمه مورد نظر شما است. از سوى ديگر، نام چند نفر از بانوان در خاندان اهلبيت (عليهم السلام) «حكيمه» است؛ منظور شما كدام يك از آنهاست؟
اگر منظور شما، حكيمه دختر امام جواد (ع) خواهر امام هادى و عمه امام حسن عسكرى (ع) باشد، در زمان ايشان، امام معصوم حضور داشت، از اينرو بحث اجماع با وجود امام معصوم نابهجاست.
اگر سخن حكيمه خاتون، درباره وجود حضرت مهدى (عج) مورد نظر است، به دليل پنهان نگهداشتن تولد حضرت مهدى (عج) و بىخبرى عموم مردم از آن، شمار كمى از افراد مورد اعتماد خاندان اهلبيت (عليهم السلام) از تولد حضرت مهدى (عج) اطلاع داشتند كه از جمله آنها حكيمه خاتون بود. روشن است كه در چنين شرايطى، گفتار حكيمه خاتون درباره تولد نوزادى در خانه امام حسن عسكرى، بيش از گفتار بيگانگان خارج از بيت امام عسكرى (ع) اطمينانبخش است؛ زيرا در اينگونه امور كه مربوط به زايمان است، به يقين بايد زنى خبر دهد كه در هنگام ولادت حضور داشته است و جاى بحث از اجماع نيست، چون اجماع و امثال آن، درباره دليل حكم و در مسائل شرعى است، نه درباره مسائلى از اين دست.
در اينگونه موارد، خبردهنده بايد مورد اطمينان باشد. امروزه در زايشگاههاى
كشورهاى اسلامى نيز چنين است كه آن كسى كه خبر مىدهد زنى از پرسنل زايشگاه است كه در هنگام ولادت نوزاد حضور داشته، نه اجماع ساكنان زايشگاه.
شيعيان با استناد به حديث «منزلت» كه رسول خدا (ص) به على [(ع)] فرمود: «تو نسبت به من همانند هارون به موسى هستى» مىگويند كه پس از رسول خدا (ص) على [(ع)] حق خلافت داشت، در حالى كه هارون پيش از موسى (ع) از دنيا رفت و جانشين موسى يوشع بن نون بوده است.
حديث «منزلت» را همه منابع شيعه و سنى تأييد مىكنند، پس اصل حديث جاى بحث ندارد. خداوند در قرآن مىفرمايد:
( وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ ) (اعراف: 142)
موسى به برادرش هارون گفته بود: در ميان قومم جانشين من باش و [امور آنها را] اصلاح كن.
پس هارون، جانشين حضرت موسى (ع) ، در زمان خود حضرت موسى بود و چون پيش از آن حضرت از دنيا رفت، جانشينى او پس از موسى (ع) محقق نشد، اما على (ع) چون پس از رسول خدا زنده بود، جانشين رسول خدا (ص) ، هم در زمان حيات و هم پس از مرگ او بود. اهل سنت در اينباره روايتهاى متعددى آوردهاند؛ از جمله:
رسول خدا به على (ع) فرمود:
«اَنتَ وَليُّ كُلِّ مُؤمنٍ بَعدي» (1)«تو پس از من ولى همه
1) سنن ترمذى، ج5، ص632؛ سنن نسائى، ج5، صص45 و113؛ كنزالعمال، ج11، ص6٠8؛ جامع الاصول، ج8، ص652؛ البداية و النهايه، ج 7، ص 345؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1٠91؛ الاصابه، ج 4، ص 467.
مؤمنان هستى» .
همچنين رسول خدا (ص) به اصحاب فرمود:
«فَإِنّ عَليّاً وَليُّكُم بَعدي» (1)«به درستى كه على پس از من ولى شما است» .
شما كداميك از مطالب فوق را رد مىكنيد؟ اگر بر حديث «منزلت» اشكال مىآوريد، دهها منبع موثق اهل سنت، آن را نقل كردهاند. (2)
جانشينى هارون (ع) را هم نمىتوانيد رد كنيد، زيرا در قرآن آمده است پس جانشينى على را هم نمىتوانيد رد كنيد زيرا رسول خدا (ص) وى را به هارون تشبيه كرده است.
آموزههاى شيعه به پيروان خود اين جرئت را داده تا مرتكب هرگونه گناهى شوند؛ زيرا به آنها مىگويد چون على [(ع)] را دوست داريد، هر گناهى مرتكب شويد اشكال ندارد.
اين ادعاى شما يا از روى جهل است يا از روى عناد.
امام صادق (ع) مىفرمايد:
لَيسَ مِنّا مَن يكونُ في مِصرٍ يَكونُ فيه مأةُ ألفٍ أو يزيدون وَ كان فِي الْمِصرِ احدٌ أورَعُ منه. (3)
از ما نيست كسى كه در شهرى صدهزار نفرى و بيشتر زندگى كند و از ميان آن صد هزار نفر كسى باتقواتر از او باشد.
يعنى شيعه بايد در ميان هزاران نفر، از نظر تقوا، بالاتر از همه باشد.
چگونه است كه شما براى ايراد گرفتن، مطالب جزئى كتب شيعه را زير و رو مىكنيد، اما از كنار اين همه روايت كه بر تقواى آنها تأكيد مىكند، به راحتى مىگذريد.
اما اگر منظور شما ارزش محبت به اهل بيت رسول خدا (ص) باشد، خود مفسران اهل سنت از قول رسول خدا (ص) نقل كردهاند كه فرمود: «
مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحمَّد [(ص)] ماتَ مَغفوراً لَهُ » (1)«هركس با محبت اهل بيت رسولخدا [(ص)] از دنيا برود بخشيده شده از دنيا مىرود» .
شيعيان از سويى به «بداء» معتقدند و از طرفى مىگويند امامان [(عليهم السلام)] غيب مىدانند. آيا امامان از خدا بزرگترند؟
«بداء» به معناى ابداء و اظهار است و به بيانى ديگر، عبارت است از حذف - حكم يا مقدر - اولى و اثبات حكم و تقدير دوّمى، اما آيا حقيقت دارد كه خداوند حكمى كه ابتدا صادر كرده است را از بين ببرد و حكم ديگرى جايگزين آن نمايد؟
1) ينابيع المودة، ج3، ص139؛ تفسير كشاف، ج 4، ص 22٠؛ تفسير الكشف و البيان، ثعلبى، ج 8، ص 314؛ تفسير مفاتيح الغيب، رازى، ج 27، ص 595.
به يقين چنين امرى حقيقت دارد و از جمله:
خداوند مىفرمايد: يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ ؛ «خداوند هر چه بخواهد محو و هر چه را بخواهد ثابت نگه مىدارد» . (رعد: 39)
همچنين مىفرمايد:
( وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ. . . ) (نحل: 1٠1)
و هنگامى كه آيهاى را به آيه ديگر مبدل كنيم (و حكمى را نسخ نماييم) و خداوند بهتر مىداند چه كمى را نازل كند.
همچنين آيههاى ناسخ و منسوخ و. . . . همگى بر بداء در تشريع دلالت دارند. و نسخ در تشريع همانند بداء در تكوين است.
وهابيان از كجفهمى خود نسبت به «بداء» ، بر شيعه ايراد مىگيرد؛ با آنكه لفظ و حقيقت بداء در منابع اهل سنت نيز آمده، اما وهابيان تصور مىكنند لازمه عقيده به بداء و تغيير حكم يا هر تقدير ديگر، جهل خداوند است؛ بدين معنا كه خداوند در آغاز از نتيجه كار خود بىخبر است و پس از آنكه حكمى را صادر و يا موجودى را خلق كرد، متوجه نتيجه نامطلوب فعل خود مىشود و تصميم خود را تغيير مىدهد. از اينرو، ايرادى كه مطرح كردهاند اين است كه: چگونه شيعه معتقد است امامان علم غيب دارند و از آينده خبر دارند درحالىكه با عقيده به بداء خدا آينده را نمىداند و بعضاً حكمى يا تقديرى را اراده مىكند، سپس از اراده خود برمىگردد.
وهابيان بايد بدانند كه منشأ «بداء» جهل نيست، بلكه خداوند، عالِم مطلق است و به گذشته و حال و آينده يكسان علم دارد و هيچ چيز از علم او پنهان نيست، بلكه علت «بدا» گاهى شرايط زندگى بشرى است؛ مثل اينكه در يك مقطع زمانى جهاد به صلاح مسلمانان نيست، پس خداوند نيز به آنها اجازه جهاد نمىدهد و آنگاه كه آن شرايط دگرگون شد خداوند بدان فرمان مىدهد.
گاهى علت «بداء» بازگشت انسان از راه خطا است؛ براى نمونه، اگر مقدر است بر گروهى بلا نازل شود، خداوند راه نجات از آن را نيز ارائه كرده و فرموده است: اگر ايمان بياورند و توبه كنند از آن بلا رهايى مىيابند؛ همچون امت حضرت يونس (ع) پس از اعلام نزول بلا توبه كردند و بلا از آنان دور شد و در آيه 8 سوره يونس به آن اشاره شد.
گاهى نيز علت «بدا» چيزهاى ديگر همچون: امتحان بشر است، همانند آنچه در نسخ گفته مىشود مثلاً در نزول آيه «نجوى» (مجادله: 12) و سپس نسخ شدن آن، خداوند با آنكه مىدانست چه كسى به آيه «نجوى» عمل خواهد كرد و چه كسانى از عمل به آن شانه خالى مىكنند، اما ابتدا براى امتحان مسلمانان آيه را نازل و سپس آن را نسخ كرد.
بنابراين، بداء اثبات جهل خدا نيست، بلكه فلسفه آن گاهى امتحان بشرى است تا بهترين بندهاش را اين چنين به سايران معرفى نمايد.
تاريخ مىگويد كه شيعه همواره ياور دشمنان اسلام از قبيل يهوديان و نصارى و مشركان بودهاند. آنها با مغولها همكارى كردند، بغداد سقوط كرد، نصارى را كمك كردند قدس از مسلمانان گرفته شد. . . . آيا مسلمان واقعى چنين مىكند؟
هيچ منبع تاريخى نمىتواند ادعاى شما را ثابت كند.
شيعيان در زمان مغولها و جنگهاى صليبى حكومت و قدرتى نداشتند تا بتوانند
به آنها كمك كنند، بلكه در آن زمان رعاياى مظلومى زير سلطه و ستم حاكمان بودند كه حتى انسجام و قدرت نظامى هم نداشتند اگر با صرف اتهام بشود چيزى را ثابت كرد مىتوان ادعا نمود كه مغولها ايران را با كمك شما ساقط كرده باشند! اگر اين ادعا عليه شيعه درست باشد مغولان، چين و هند و كشورهاى خاور دور و. . . را با كمك چه كسانى تصرف كردند؟
آيا بغداد قوىتر از چين بود كه مغولان توانستند چين را تصرف كنند اما نتوانستند بغداد را بدون كمك شيعيان تصرف كنند؟
امروز همه دنيا مشاهده مىكند كه شيعيان جنوب لبنان چگونه با يهود صهيونيسم مردانه مىجنگند و آنها را عقب مىرانند و در اين ميان حاكمان كشورهاى غيرشيعى اعم از عربستان و مصر و اردن و. . . چگونه با اسرائيل سر و سرّى دارند و آنها را در مبارزه با مسلمانان جنوب لبنان از همه لحاظ يارى مىكنند.
آيا دنياى امروز، شاهد اتحاد ميان سران كشورهاى به اصطلاح اسلامى و صهيونيستها نيست؟ آيا دنيا امروز شاهد مبارزه ايران شيعه و حزبالله شيعه با كفار در تمام جبههها نيست؟
آيا تاريخ گواه بر اين است كه همواره شيعيان ياور كفار بودند و يا ثابت مىكند كه حاكمان اسلامى ياور صهيونيستها هستند و حتى به خاطر دوستى با يهود از سنيان غزه هم حمايت نمىكنند؟
بسيارى از شيعيان به حسن بن على [(ع)] توهين و او و فرزندانش را مذمت مىكنند در حالى كه حسن بن على [(ع)] يكى از ائمه آنها و از اهلبيت [(عليهم السلام)] است.
از عجايب روزگار است كه شما كه ائمه و اهلبيت (عليهم السلام) را قبول نداريد، دلسوز اهلبيت شدهايد، امّا شيعيان به امام معصوم خود توهين مىكنند!
شيعيان، امام حسن مجتبى (ع) را جانشين دوم رسول خدا (ص) و امام معصوم خود مىدانند، گفتار و رفتار او را حجت شرعى و واجب الاطاعه مىدانند.
افزون بر اينها، چرا هيچ نمونهاى از توهين شيعيان به امام حسن (ع) و منبعى براى اثبات ادعاى خود ارايه نكردهايد؟
شيعيان به فرقهها و گروههاى متعددى تقسيم مىشوند و به شدت با يكديگر مخالفاند، هر فرقهاى فرقه ديگر را كافر مىداند، مانند گروههاى شيخيه، كشفيه، كريمخانيه، قرتيه، بهايى و. . . .
اگر پديد آمدن فرقه انحرافى دليل بر باطل بودن مذهبى باشد، اين اصل درباره فرقههاى ديگر اسلامى نيز صادق است؛ زيرا در مذهب حنبلى كه وهابيان خود را پيرو آن مىدانند نيز فرقههاى متعددى پديد آمدهاند مانند: فرقه بربهاريه، پيروان ابومحمد حسن بن على بن خلف، پيروان ابنتيميه در قرن هشتم و فرقه ساختگى وهابيت با تمام انشعاباتش كه به نامهاى القاعده، طالبان و سلفى و. . . در كشورهاى اسلامى به تفرقه بين مسلمانان مىپردازد، بايد بهترين دليل بر بطلان اين مذهب و فرقه باشد.
به همين قياس، آنچه نويسنده در اين شبهه مطرح نموده، انشعابات يك فرقه
انحرافى به نام بابيت و بهائيت است كه در ميان پيروان مذهب شيعه به نام فرقه ضاله معروف بوده و جايگاهى در ميان آنان ندارد و همانند فرقه وهابيت با انشعابات آن است كه در ميان اهل سنت به عنوان فرقه ضاله معروف بوده و جايگاهى در ميان مسلمانان ندارد.
وقتى فتنهگران شورشى، خانه عثمان بن عفان را محاصره كردند، على [(ع)] از عثمان دفاع كرد و فرزندانش حسن و حسين [(عليهما السلام)] و برادرزادهاش عبدالله بن جعفر را فرستاد تا از او دفاع كنند. . . ، پس درمىيابيم كه على [(ع)] و عثمان با هم دوست بودند.
اگر قبول داريد كه على (ع) از عثمان دفاع كرده، چرا از خود نمىپرسيد كه:
چرا عايشه، طلحه و زبير به بهانه خونخواهى عثمان، با على (ع) درافتادند؟ چرا كار آنها را محكوم نمىكنيد؟
چرا معاويه به بهانه خونخواهى عثمان، جنگ «صفين» را بر على (ع) تحميل كرد؟ چرا معاويه را محكوم نمىكنيد؟
اين نهايت بىانصافى است كه هم، قبول داريد على (ع) در قتل عثمان شريك نبود، بلكه از عثمان دفاع هم كرد و هم كسانى را كه به بهانه خونخواهى عثمان جنگهاى خونينى را بر على (ع) تحميل كردند، گرامى مىداريد و آنان را اهل بهشت مىدانيد، ولى شيعه را به دليل مخالفت با آنها دشمن مىداريد.
گذشته از اينها، دفاع على (ع) ، نه به سبب دوستى با عثمان و نه در تأييد عملكرد
عثمان بود، بلكه:
راهحل هر اختلافى كشتن مخالف نيست. هر چند على (ع) با عثمان مخالف بود، اما با كشتهشدن عثمان نيز مخالف بود و مىخواست اختلاف ميان مردم و عثمان با مسالمت پايان گيرد.
عثمان گرچه يك شخص بود، اما خليفه مسلمانان بود و جايگاه محترمى داشت. على (ع) نه براى شخص عثمان، بلكه براى جايگاه او حرمت قائل بود.
شيعه و سنى متفقاند در اينكه، عمر در كارهاى بسيارى با على [(ع)] مشورت مىكرد؛ اگر شيعه مىپندارد عمر ظالم بود، هيچگاه با اهل حق مشورت نمىكرد.
ما شيعيان معتقديم كه ابوبكر، عمر و عثمان در امر خلافت در حق على (ع) ستم كردند و حق اهلبيت (عليهم السلام) را محترم نشمردند.
على (ع) مىفرمايد:
. . . فواللهِ مازِلْتُ مدفوعاً عن حقّي مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ مُنْذُ قَبَضَ اللهُ نَبِيَّهُ (ص)
حَتّى يَوْمِ النّاسِ هذا. (1)
به خدا سوگند من همواره از حق خويش محروم ماندم و از هنگام وفات رسولخدا (ص) تا امروز، حق مرا از من بازداشته و به ديگرى اختصاص دادند.
همچنين درباره ايام خلافت ابوبكر، عمر و عثمان مىفرمايد: «
صَبَرتُ وَ فِي العَينِ قَذى وَ
1) نهج البلاغه، خطبه 6.
فِي الحَلقِ شَجاً » (1)«صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود» .
در جاى ديگر مىفرمايد: «
ما زِلتُ مَظلوماً مُنذُ قَبضَ اللهُ رَسولَهُ حَتّى يَومِ النّاسِ هذا » (2)«از روزى كه رسول خدا (ص) از دنيا رفته تا به امروز، در حق من ظلم شده است» .
على (ع) به درگاه خدا چنين شكوه مىكرد:
اَللّهُمَّ اَخزِ قُرَيشاً فَانَّها مَنَعَتني حَقّي وَ غَصَبَتني اَمري. (3)
پروردگارا! قريش را رسوا كن كه مرا از حقم محروم ساختند و خلافتم را غصب كردند.
رسول خدا (ص) در دهها حديث، على (ع) را جانشين خود معرفى كرده، به او مىفرمود: «
اَنتَ خَليفَتي في كُلِّ مؤمِنٍ مِن بَعدي » (4)«تو پس از من جانشين من هستى در ميان تمام مؤمنان» .
رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود: «
أَنتَ وَليُّ كُلِّ مُؤمنٍ بَعدِي » (5)«تو بعد از من ولى تمام مؤمنان هستى» .
البته اگر كسى «ولى» را به محبت معنا كند، سخت در اشتباه است؛ زيرا محبت به على (ع) به روزگار پس از رسول خدا اختصاص ندارد.
اما غصب خلافت دليل اين نيست كه عمر در اداره كشور اسلامى از شخصيتى همانند على بن ابىطالب (ع) مشورت نخواهد؛ زيرا مشورت خواستن از على (ع) ،
1) نهج البلاغه، خطبه 3.
2) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج9، ص3٠6.
3) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج9، ص3٠6.
4) مستدرك حاكم، ج3، ص143؛ سنن بيهقى، ج5، صص112 و 113؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص33٠؛ المعجم الكبير، ج12، ص97.
5) سنن نسائى، ج5، ص132؛ سنن ترمذى، ج5، ص632؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص33٠؛ ج4، ص437؛ كنزالعمال، ج11، ص599؛ ج13، ص142.
موجب استحكام حكومت عمر مىشد. هر حاكمى، اگر آراى دانشمندى را موجب پيشرفت كار و حاكميت خود ببيند، بىگمان از نظرات او استفاده مىكند و اين امر ربطى به ستمگر يا عادل بودن آن حاكم ندارد. در ميان سلاطين بيدادگر نيز بسيارى بودند كه مىكوشيدند از وزراى دانشمند براى اداره امور بهره ببرند.
لذا مشورت عمر با على (ع) نه به خاطر دوستى با على (ع) بود بلكه به خاطر دوام حكومت خودش بود.
به اتفاق مورخان، در زمان خلافت عمر، سلمان فارسى فرماندار مدائن و عمار فرماندار كوفه بود. شيعه مىگويد اين دو از ياران و شيعيان على [(ع)] بودند. اگر از ديدگاه آن دو، عمر مرتد و ستمگرى بود كه عليه على [(ع)] شوريده بود، فرماندارى او را نمىپذيرفتند و هرگز ستمگر را يارى نمىنمودند.
افرادى مانند سلمان و عمار و حذيفه و. . . اگر مسئوليتى بر عهده گرفتند و اگر علىبن ابىطالب (ع) به عمر مشورت مىداد، براى خدمت به اسلام و مسلمانان بود نه براى خدمت به عمر و يا هر حاكم ديگر.
از اين گذشته، افرادى همانند على (ع) ، عمار، سلمان، حذيفه و. . . خدمت به اسلام و مسلمانان را وظيفه و حق خود مىدانستند. هر چند على (ع) موفق به گرفتن حق خود نشد، سلمان و ديگران بايد در جايگاهى كه حقشان بود قرار مىگرفتند.
بنابراين قبول اين مناصب، بهمعناى حقانيت عمر و. . . نيست، بلكه نشان مىدهد اين جايگاهها حق سلمان و عمار و. . . بود.
شيعيان مىگويند امام مهدى [(عج)] زنده است و بعضى علماى شيعه (نزديك به 3٠ نفر) با مهدى [(عج)] ارتباط دارند سؤال اين است كه با وجود ارتباط با مهدى [(عج)]، چگونه شيعه در مذهب خود دچار اختلاف شدهاند و. . . ؟ هر مجتهد و مرجع تقليد مذهبى مخصوص دارد؟ پس چرا با وجود ارتباط با مهدى [(عج)] با هم اختلاف دارند؟
از ديدگاه شيعه، امام مهدى (عج) در غيبت كبرى به سر مىبرد و ملاقاتهايى كه از آن سخن مىرود، ادعاهاى درست و نادرست درهم آميخته است و نمىتوان به آن استناد كرد. در روايتهاى شيعه براى پيشگيرى از ادعاهاى مدعيان دروغين آمده كه: مدعيان رؤيت امام مهدى (عج) را تكذيب كنيد. كسانى هم كه به محضر امام (ع) رسيدهاند مجاز نيستند ديدارشان را براى ديگران نقل كنند و آن را آشكارا براى همگان باز گويند مگر به صورت خيلى محدود و براى محرمان. به همين جهت، در زمان غيبت، شيعيان به دستور خود امام زمان مأمورند به مراجع رجوع نموده و از آنان تقليد نمايند. آن حضرت، مراجع را حجت شرعى قرار داده و فرموده است: «
فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللهِ » (1)«آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدايم» .
از اين رو، شيعه از مراجع معظم، تقليد مىنمايد و مراجع نيز مجتهدانى هستند كه موظفند بر اساس كتاب و سنت، احكام را استخراج نموده و حكم را بيان نمايند. به همين جهت، گاه اختلاف فتوا پديد مىآيد و چنين اختلاف برداشتى طبيعى بوده و دليل
1) وسائل الشيعه، ج 27، ص 14٠.
بر بطلان راه و مذهب نيست؛ زيرا اگر چنين ادعايى توسط اين نويسنده وهابى شود، مىبايست بطلان مذهب و فرقه خودش را هم بپذيرد، چون مذهب حنبلى نيز با ساير مذاهب اسلامى (حنفى، مالكى و شافعى) اختلافات اساسى دارد و در ميان فقيهان خود اين مذهب نيز اختلاف فتوا وجود داشته و حتى خود وهابيان نيز با فقيهان پيشين خود اختلاف اساسى بهويژه در مسئله زيارت قبر پيامبر (ص) دارند.
شيعيان معتقداند امام، حجت است و از طرفى مىگويند كه: «تقيه» نُهدهم دين است. امام با وجود تقيه، چگونه حجت را بر مردم اقامه مىكند.
در مورد تقيه بهطور تفصيل در پاسخ پرسش 83 مطالبى ارائه شد.
نُهدهم دين بودن تقيه، به اين معنا نيست كه بايد نُهدهم دين را كتمان و يكدهم آن را بيان كنيم، بلكه اين اعتقاد گوياى آن است كه حفظ دين و عمل به احكام اسلام، بيشتر از راه تقيه ممكن است؛ يعنى با تقيه مىتوان احكام و عقايد دين را از نابودى آن به دست مخالفان حفظ كرد و از گذرگاههاى صعب العبور ايام گذشت.
امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) بدون تقيه نمىتوانستند سنت واقعى رسول گرامى اسلام (ص) را بيان كنند و اگر تقيه نبود شيعيان على بن ابىطالب در حساسترين دوران گذر از ظلم بنىاميه و بنىالعباس از بين مىرفتند و آن دو امام (عليهما السلام) با آنكه بيشترين پافشارى را بر تقيه داشتند خود توانستند با اعمال تقيه حجت را بر مردم اقامه نموده و مذهب اهل بيت (عليهم السلام) را استوار سازند و غنىترين مكتب فقهى و كلامى را عرضه نمايند. بنابراين تقيه با اقامه حجت هيچگونه تعارضى ندارد.
شيعه مىگويد: «شناخت ائمه شرط صحت ايمان است» . اگر چنين باشد، تكليف كسانى كه پيش از كامل شدن دوازده امام مردهاند، چه مىشود؟ اگر كسى، پيش از كامل شدن دوازده امام مرده است درباره او چه مىگويند؟ بعضى از ائمه نمىدانستند كه امام پس از آنها كيست، با اين حال، شيعه شناخت ائمه را چگونه شرط ايمان قرار مىدهد؟
اين سخن چنان است كه كسى بگويد: شما مسلمانان كه راه نجات و ايمان واقعى را در ايمان آوردن و پيروى از رسول خدا (ص) مىدانيد، پس تكليف آنها كه پيش از رسولخدا (ص) از دنيا رفتهاند چيست؟ بسيار روشن است كه هركس از رهنمودهاى امام حق زمان خود اطاعت نمايد، راه صحيح را پيموده است.
شرط شناخت ائمه براى صحت ايمان، به اين معناست كه رسول خدا (ص) در حديث «ثقلين» - كه به صورت متواتر در منابع شيعه و اهل سنّت نقل شده - فرموده است:
من در ميان شما دو چيز پرارزش باقى مىگذارم كه يكى قرآن و ديگرى اهلبيت من است. اين دو به هيچوجه تا روز قيامت از يكديگر جدا نمىشود. اگر به اين دو با هم تمسك بجوييد هرگز گمراه نمىشويد.
پس مسلمان آنگاه مؤمنِ كامل و از انحراف در امان است كه پيرو قرآن و اهلبيت (عليهم السلام) باشد. لازمه اين پيروى نيز شناخت امام وقت است تا بتوان با اطاعت از اوامر و نواهى او در راه مستقيم گام نهاد.
بنابراين، مردم آنگاه كه امام زمان خود را بشناسند و از او پيروى كنند، ايمانشان
كامل خواهد بود؛ نه آنكه لازم باشد در هر زمانى پيشاپيش نام و نام پدر امامان بعدى را بدانند تا ايمانشان صحيح باشد. براى مثال، شما نام دوازده امام شيعيان را با نام پدرشان مىدانيد، اما خودتان هم آگاهيد كه صرف اين دانستن، دردى را دوا نمىكند، بلكه بايد تفسير قرآن و سنت رسول خدا (ص) را از آنها بهدست آوريد.
خلاصه آن كه: هدف از شناخت امام، به دست آوردن تعاليم دين و سنت رسولخدا (ص) توسط اوست و اين موضوع هم با شناخت و اطاعت امام وقت محقق مىشود.
مىگوييد: «بعضى ائمه، امام پس از خودشان را نمىشناختند» .
رسول خدا (ص) دوازده امام را معرفى كرده است و تمام امامان به امامان پيش و پس از خود علم كامل داشتهاند و يكى از راههاى شناخت هر امامى، معرفى او از طرف امام پيشين بوده است.
وقتى به على [(ع)] گفتند كه: انصار ادعا مىكنند كه خليفه بايد از آنها باشد، ايشان فرمود: «چرا عليه آنها دليل نياورديد كه پيامبر وصيت كرده با نيكوكارشان نيكويى شود و از بدكارشان گذشت شود؟» گفتند: اين چه دليلى عليه آنها مىتواند باشد؟ فرمود: «اگر امامت به آنها تعلق مىداشت، پيامبر در مورد آنها سفارش نمىكرد» . (1)
حال به شيعه مىگوييم: پيامبر در مورد اهلبيت [(عليهم السلام)] خود نيز سفارش كرده است كه با آنها به نيكى رفتار كنيد، پس چگونه مىگوييد على [(ع)] جانشين پيامبر (ص) است؟
1) نهج البلاغه، خطبه 67.
آرى! هر دو، سفارش است، اما همه سفارشها مفهوم يكسانى ندارند.
توصيه رسول خدا (ص) در مورد انصار، رعايت حال آنها و چشمپوشى از خطاهاى قابل بخشش آنهاست كه اين چشمپوشىها بيشتر از سوى حاكم و صاحب قدرت معنا پيدا مىكند.
اما در مورد اهلبيت (عليهم السلام) ، سفارش به پيروى و رعايت حق آنهاست نه چشمپوشى از اشتباهاتشان. رعايت حق، هم از سوى امرا معنا دارد و هم از سوى رعايا؛ چنانكه على (ع) در خطبه 34 نهجالبلاغه، حقوق متقابل امام و امت را بيان مىكند و خداوند در قرآن از مردم مىخواهد حق پيامبر (ص) را رعايت نمايند.
در نتيجه، اين فرمايش على (ع) ، در مورد انصار، با سفارش رسول خدا (ص) در مورد رعايت حق اهلبيت (عليهم السلام) ، دو حقيقت متفاوت است.
اگر به شما گفته شود: مردى مؤمن و صالح، سرپرست مردمانى بود كه بعضى منافق و بعضى صالح بودند، امّا اين رهبر با اينكه منافقان را مىشناخت، از افراد صالح دورى كرد و پستهاى مهم و فرماندهى را به آنها واگذاشت و آنها را در زمان حيات خود، رئيس و سرور مردم قرار داد و. . . ، درباره اين فرد چه مىانديشيد؟ شيعه در مورد پيامبر (ص) اينگونه عقيدهاى دارد!
شما با اين مثال مىخواهيد بگوييد: شيعيان ابوبكر و عمر را منافق مىدانند، ولى
رسول خدا (ص) پستهاى مهم را به آنها داده و آنها را سرور مردم كرده است و. . . .
رسول گرامى اسلام (ص) هيچ مقام و مسئوليتى را چه مهم و چه پيش پا افتاده، به ابوبكر و عمر واگذار نكرد. در هيچ يك از منابع اهل سنت نيز از اينكه رسولخدا (ص) مسئوليتى را به ابوبكر، عمر و عثمان داده باشد سخنى نرفته است.
رسول خدا (ص) هيچگاه ابوبكر، عمر و عثمان را سرور هيچكس قرار نداده است و شما هم براى ادعاى خود، دليل مستند و حتى غيرمستندى هم ارائه نكردهايد.
مىگوييد: «پيامبر از افراد صالح دورى مىگزيد» . اين ادعا نيز بىاساس است؛ چرا كه رسول گرامى اسلام (ص) نه از افراد صالح فاصله مىگرفت و نه به ابوبكر، عمر و عثمان مسئوليتى واگذاشت (پاسخ تفصيلى در پرسش 92 گذشت) .
شيعيان ذيل آيه 1٠ سوره «ممتحنه» مىگويند هر كس زن كافرى داشت، اسلام را به او عرضه كند، اگر پذيرفت، زن اوست و اگر نه بايد از او جدا شود.
اگر آنچنان كه شيعيان مىگويند عايشه، كافر و مرتد بود، رسول خدا (ص) مىبايست او را طلاق مىداد و اگر بگويند: پيامبر (ص) از كفر و ارتداد او بىخبر بود، مىگوييم: چگونه است كه شيعه از اين موضوع آگاه است، اما پيامبر (ص) از آن مطلع نبوده؟
براى پاسخ تفصيلى اين پرسش به پاسخ پرسش 117 مراجعه شود.
كفر داراى مراتبى است؛
مراتب ايمان و اسلام تفاوت دارد؛
ارتداد داراى مراتبى است؛
كفر ظاهرى با كفر باطنى، در احكام شرعى متفاوت است.
درباره برخى از اصحاب رسول خدا (ص) بحث نفاق و ارتداد مطرح است؛ يعنى تظاهر به اسلام و يا برگشتن عدهاى از اسلام پس از رسول خدا (ص) . در اين صورت كافر بودن همسر رسول خدا (ص) با بحث ارتداد، اينجا موضوعيت ندارد.
از طرفى منابع اهل سنت نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
«لايُحِبُّكَ اِلّا مُؤمِنٌ وَلا يُبغِضُكَ اِلّا مُنافِقٌ» ؛
« تو را دوست نمىدارد مگر مؤمن و دشمن نمىدارد مگر منافق
» . آيا جنگ جمل كه فرماندهى آن را عايشه برعهده داشت و نهايت تلاش خود را براى نابودى على (ع) به كار برد، بغض بر على (ع) نبود؟
بنابراين اگر ارتداد عايشه مطرح باشد، اين ارتداد پس از پيامبر (ص) بود؛ چراكه دشمنى با على (ع) موجب انحراف عايشه از دستور خدا و رسول خدا (ص) شد. پس اين پرسش شما از اساس بىپايه است.
فرقه خطابيه، از شيعه، بر اين باور است كه پس از امام صادق [(ع)] پسرش اسماعيل امام است. علماى شيعه در رد عقيده اين فرقه گفتهاند كه اسماعيل پيش از امامصادق [(ع)] وفات يافت و او نمىتوانسته جانشين امامى باشد كه در قيد حيات بوده.
شيعه براى اثبات ولايت على [(ع)] به حديث «منزلت» استدلال مىكند در حالى كه
هارون پيش از موسى (ع) از دنيا رفت و در زمان زنده بودن حضرت موسى نيز نمىتوانست جانشين او باشد.
پيش از اين در سؤال 98 به اين پرسش پاسخ داده شده است. اما اينكه مىگويند: فرقه خطابيه ادعا مىكنند اسماعيل جانشين امام صادق (ع) است چنين كلامى غلط است بلكه اسماعيليه هستند كه ادعاى جانشينى اسماعيل را دارند. آنان مىگويند: اسماعيل، پسر امام صادق (ع) امام منتظَر و در قيد حيات اما، غايب است. علماى ما در رد اين ادعا مىگويند كه اسماعيل، در زمان امام صادق (ع) از دنيا رفت، پس نمىتواند امام غايب باشد.
اما جانشينى هارون، در واقعه حضور موسى (ع) در كوه طور بود و خداوند به جانشينى هارون در نبودِ حضرت موسى (ع) تصريح كرده است. (1)رسولخدا (ص) نيز با تشبيه على (ع) به هارون به جانشينى ايشان تصريح كرده است، اما امام صادق (ع) نه با صراحت و نه با كنايه، از جانشينى فرزندش اسماعيل سخنى نگفته است. وقتى كه امامصادق (ع) پسرش اسماعيل را جانشين خود معرفى نكرد، بحث جانشينى منتفى است؛ خواه اسماعيل پيش از امام صادق (ع) فوت كند خواه پس از او.
شيعيان براى اثبات امامت امامان دوازدهگانه، به حديثى از پيامبر (ص) استدلال مىكنند كه فرمود: «دوازده خليفه خواهند بود كه همه از قريش هستند» و در بعضى روايتها با تعبير «امير» آمده است.
1) ر. ك: اعراف: 142.
به شيعه مىگوييم كه در اين احاديث، تعبير امير و خليفه آمده است، در حالى كه جز على و حسن [(عليهما السلام)]، امامان ديگر شيعه به خلافت نرسيدند.
رسول خدا (ص) از علما هم به «خلفائى» تعبير كرده است؛ در حالى كه علما جز در مواردى نادر حاكم نيستند. امير نيز در فرمايش پيامبر (ص) بهمعناى امير حقيقى است؛ چه قدرت اجرايى داشته باشد چه نداشته باشد؛ چه مردم از او اطاعت كنند چه نكنند.
خداوند در بحث امر به معروف و نهى از منكر مىفرمايد: ( تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ. . . ) ؛ «امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد» . (آل عمران: 11٠)
آيا مىتوانيد ادعا كنيد فقط آنها كه حاكم هستند امر به معروف و نهى از منكر مىكنند نه ديگران؟
همچنين خداوند مىفرمايد: ( وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ ) ؛ «خانواده خود را به نماز فرمان ده» . (طه: 132)
آيا بايد شخص حاكم باشد تا اين وظيفه را انجام دهد؟ آيا همه آمران به معروف حاكم هم هستند؟ آيا همه آنها قدرت اجرايى دارند؟ آيا تمام مردم از آنها اطاعت مىكنند؟ بىترديد چنين نيست. پس الزامى ندارد «امير» كه در روايتها آمده است، ناگزير بهمعناى حاكم باشد.
رسول خدا (ص) در فرمايشات متعدد، امامان را از نسل على (ع) معرفى كرد:
مَنْ أحَبَّ اَنْ يَركبَ سَفينةَ النَّجاةِ وَ يَتَمَسَّك بِالْعُروَةِ الْوثْقى وَ يَعتصمَ بِحبلِ الله الْمتينِ فَلْيوُالِ عَلياً وَ لْيأتمَّ بِالهُداةِ مِنْ وُلده. (1)
هركس دوست دارد، بركشتى نجات سوار شود و به دستگيرهاى مطمئن چنگ
1) شواهد التنزيل، ج1، ص168.
زند و به ريسمان خدا دست آويزد، پس در ولايت على قرار گيرد و از فرزندان او هدايت جويد.
همچنين رسول خدا (ص) فرمود:
هركس دوست دارد همانند من زندگى كند و همانند من از دنيا رود و در بهشتى كه پروردگار من آن را به وجود آورده است، ساكن شود، پس از من، پيرو على بن ابىطالب (ع) شود و پس از او، پيرو جانشين او گردد و به اهل بيت من اقتدا كند؛ زيرا آنها از گِل - جنس - من خلق شدهاند و علم و فهم من به آنها داده شده است. پس واى به حال كسى از امت من كه منكر فضايل آنها باشند و اطاعت خود را از آنها قطع كرده باشند كه در اين صورت، به شفاعت من نخواهد رسيد. (1)
اهل سنت امامت دوازده امام شيعه را نپذيرفتند، امّا با گذشت چهارده قرن هنوز نتوانستهاند دوازده خليفهاى كه رسول خدا (ص) به آن تصريح كردهاند را مشخص كنند. حال، اين روايت رسول خدا (ص) كه «جانشينان من دوازده نفراند» چه سودى به حال اهل سنت دارد؟
شيعيان مدعىاند اصحاب پس از رسول خدا (ص) مرتد شدند. ارتداد يا در اثر شبهه است يا در اثر شهوت. روشن است كه شبهات در صدر اسلام قوىتر بودند. پس ايمان كسانى كه در دوران ضعف اسلام، چون كوه بود چگونه پس از پيروزى اسلام ضعيف خواهد شد؟
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج9، ص17٠؛ كنزالعمال، ج 12، ص 1٠3.
آنها كه اموال و خانه و سرزمينشان را در راه خدا و پيامبرش ترك كردند، چگونه مىتوان آنها را به دليل آنچه دوست مىداشتند مرتد دانست؟
پاسخ اين پرسش در قسمت پرسش ۶٣ و ٩٢ نيز آمده است.
اين سخن درست نيست كه مىگوييد «ايمان آنها در صدر اسلام چون كوه بود» ، زيرا آنها كسانى بودند كه در جنگ «احد» از ميدان گريختند.
اهل سنت از عمر نقل كردهاند: «. . .
فَفَررتُ حَتّى صَعَدتُ الجَبلَ . . .» (1)«در روز احد آنگاه كه شكست خورديم من فرار كردم و از كوه بالا رفتم. . .» .
فخر الدين رازى در مفاتيح الغيب مىنويسد: «
. . . و من المنهزمين عمر. . . و منهم ايضاً عثمان. . . » (2)«. . . و يكى از فراريان عمر بود. . . و همچنين عثمان. . .» .
آنها در جنگ «حنين» نيز فرار كردند. (3)
عمر در انعقاد صلح «حديبيه» به رسالت رسول خدا (ص) شك كرد (4)و. . . . آيا معناى چون كوه بودن ايمان آنها اين است؟
به فرض اينكه آنها در راه رسول خدا (ص) ديار خود را ترك كرده باشند، چه دليلى بر استمرار اين عقيده داريد؟ چه بسا افرادى از مهاجران و حتى از اصحاب «بدر» بودند، كه مرتد شدند و نتوانستند مؤمن بمانند؛ مانند عبدالله بن ابىسرح كه هم از
1) تفسير الدر المنثور، ج2، ص88؛ كنزالعمال، ج2، ص376؛ جامع الاحاديث، ج27، ص2٠9؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 13، ص 278؛ ج 15، صص 1922.
2) تفسير مفاتيح الغيب، ج9، ص 411؛ تفسير الباب فى علوم الكتاب، ج6، ص2٠؛ تفسير فخر رازى، ج1، ص1292.
3) كنزالعمال، ج1٠، ص542؛ جامع الاحاديث، ج34، ص363؛ مصنف ابن ابىشيبة، ج14، ص526؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 331؛ المعارف، ص 164.
4) ايسر التفاسير، ج1، ص4489؛ تفسير القرآن العظيم ابن كثير، ج7، ص331؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج15، ص24.
مهاجران بود و هم از كتّاب وحى (1)و. . . .
على (ع) در مورد زبير مىفرمايد:
ما زالَ الزُّبيرُ رَجُلاً مِنّا أَهلَ الْبَيتِ حَتّى نَشَأ اِبنُهُ المشئومُ عَبدُالله. (2)
زبير پيوسته با ما اهلبيت (عليهم السلام) بود، تا آنكه پسر نامباركش عبدالله بزرگ شد.
همچنين در دنباله روايتى كه در پرسش121 آوردهايد، مالك اشتر مىفرمود:
. . . اى مردم! اين عثمان بن عفان است كه مىدانيد او در دين خدا چه بدعتهاى بدى گذاشته و چه كارهاى زشتى در حق صحابه رسول خدا انجام داده است و او مىخواهد دين خدا و سنت رسول خدا (ص) را تغيير دهد. . . (3)
اگر اين روايت صحيح نيست، چرا به آن استدلال مىكنيد و اگر صحيح است چگونه ادعا مىكنيد ايمان اينها مانند كوه بود؟ بنابراين، علل و عوامل گوناگون مىتواند افراد را از عقيده و راه و روش خود منحرف كند.
شيعيان از سويى معتقدند اصحاب درستكار نبودند و از طرفى مىنويسند: پيامبر اسلام (ص) در حجة الوداع فرمود: «خداوند نيكو گرداند بندهاى را كه سخنان مرا بشنود و آن را حفظ كند و به كسانى كه نشنيدهاند برساند» .
اگر اصحاب عادل و درستكار نبودند، چگونه پيامبر به آنها اعتماد كرد كه سخنان او را به ديگران برسانند.
چرا شما اصحاب رسول خدا (ص) را به مخالفان اهل بيت رسول خدا (عليهم السلام) منحصر كردهايد؟
چرا اصحاب رسول خدا (ص) بهويژه مسلمانان مدينه را محدود به عدهاى مىدانيد كه حق اهلبيت (عليهم السلام) را رعايت نكردند؟ مگر تمام اصحاب رسول خدا (ص) همان كسانى بودند كه توصيه رسول خدا (ص) را دربارۀ اهل بيت ناديده گرفتند؟
همانطور كه در بحث ارتداد گذشت، خود اهل سنت دهها روايت نقل كردهاند كه پيامبر (ص) فرمود: «عدهاى از اصحاب مرتد مىشوند» .
اگر به نظر شما، آنها مرتد نشدند، پس معناى اين روايتها چيست؟
حتى اگر يك نفر سخن رسول خدا (ص) را بشنود و به ديگران انتقال دهد، اين روايت معنا و مفهوم پيدا مىكند و فرمايش رسول خدا (ص) شامل او مىگردد؛ چه رسد به اينكه بسيارى از اصحاب رسول خدا (ص) به اهلبيت (عليهم السلام) وفادار ماندند و در ايمان خود هم كامل بودند و هم ثابتقدم ماندند؛ مانند: سلمان، اباذر، عمار، مقداد، حذيفة و. . . .
پيامبر [(ص)] به ما توصيه مىكند «همسر شايسته انتخاب كنيد» و شيعيان مىگويند دختر عمر، حفصه نيز همانند پدرش منافق بود. آيا چنين وصلتى براى پيامبر شايسته است؟
وهابيان در كتابهايشان نظر شيعه را درباره عايشه و حفصه، همسران پيامبر (ص) نقد مىكنند. در اين زمينه بايد گفت، به دليل اذيت و آزارى كه اين دو زن به رسولخدا (ص) روا داشتند و همچنين به سبب مخالفت علنى آنها با على بن ابىطالب (ع) در جنگ «جمل» ، شيعه رفتار آنان را خطا مىداند و معتقد است كه اين دو زن حرمت رسولخدا (ص) را نگه نداشتند. وهابيان مىگويند كه اين عقيده شيعه، توهين به رسولخدا (ص) است، اما بايد توجه داشت كه:
ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ (تحريم: 1٠)
خداوند براى كسانى كه كافر شدند به همسر نوح و همسر لوط مَثَل زده است، آندو، تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو [پيامبر] سودى به حالشان نداشت و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد، همراه كسانى كه وارد مىشوند.
اين آيه حاوى چند نكته است:
الف) همسر پيامبر بودن، بر ايمان داشتن دلالت نمىكند؛
ب) كفر و خيانت همسر پيامبرى، از شأن و وجاهت آن پيامبر نمىكاهد؛
ج) همسر پيامبر بودن، موجب بخشش گناهان نمىشود.
ذَكرَ النَّبيُ [(ص)] خُروجَ بَعضِ اُمّهاتِ المُؤمنين. فَضَحِكتْ عايشةُ. فقال: اُنظري يا حُميراءُ اَنْ لاتَكوني أنَت. . . . (1)
روزى رسول خدا [(ص)] خروج بعضى از ام مؤمنان را يادآور شد. عايشه خنديد. رسول خدا [(ص)] فرمود: توجه داشته باش اى حميرا كه آن خروج كننده تو نباشى.
همچنين نوشتهاند:
رَسولُ الله [(ص)] يَقولُ لِنسائهِ: كَانّي بإحداكُنَّ قَدْ نبحها كِلابُ الْحوأب وَ ايّاكَ اَنْ تَكوني أنتَ يا حُميراءُ. (2)
رسول خدا به همسرانش مىفرمود: به يكى از شماها سگهاى «حوأب» پارس خواهند كرد؛ اى عايشه مبادا آن زن تو باشى!
اين روايت گاه به تفصيل و گاه به اختصار در بيش از صد بيان، در دهها منبع اهل سنت، نقل شده است.
عايشه به اين تذكرات رسول خدا (ص) توجه نكرد و براى رهبرى جنگ «جمل» به بصره رفت و بدين ترتيب، با رسول خدا (ص) مخالفت كرد.
روزى ابوبكر به منزل رسول خدا (ص) رفت. صداى عايشه را شنيد كه بر سر پيامبر (ص) فرياد مىكشيد. ابوبكر وارد شد و كشيده محكمى بر صورت عايشه زد و گفت: چطور جرئت مىكنى به رسول خدا (ص) بىاحترامى كنى. . . . (1)
در منابع اهل سنت نوشتهاند كه عايشه و حفصه رسول خدا (ص) را آزار دادند و خداوند در اين آيهها آنها را تهديد كرده است. (2)
رسول خدا [(ص)] حفصه دختر عمر را طلاق داد و اين خبر به عمر رسيد. پس، عمر بر سر خود خاك مىريخت و مىگفت: خداوند پس از اين به عمر و دخترش خير نخواهد داد. (3)
عمربن الخطاب مىگويد:
رسول خدا [(ص)] از همسرانش كناره گرفت و شنيدم كه مردم مىگفتند: رسولخدا همسرانش را طلاق داده است. نزد عايشه رفتم و گفتم: دختر ابوبكر! خبردار شدم كه رسول خدا [(ص)] را رنجاندهاى؟ گفت: كارهاى من به تو چه
ربطى دارد، برو سراغ ديگرى! نزد حفصه رفتم. گفتم: حفصه! به من خبر رسيده است كه رسول خدا [(ص)] را آزار دادهاى؟ به خدا سوگند مىدانستم او تو را دوست ندارد و اگر من نبودم به يقين تو را طلاق مىداد. پس حفصه به شدت گريست و من سراغ پيامبر را گرفتم. . . (1)
اگر آنچنان كه شيعيان ادعا مىكنند، منافقان و مرتدان در ميان اصحاب بسيار بودند، چگونه اسلام گسترش يافت و فارس و روم سقوط كرد و بيت المقدس فتح شد؟
پاسخ اين پرسش در پاسخ شماره 19 آمده است:
چنانكه گذشت، فتوحات دليل بر حقانيت يا خلوص ايمان نيست. بسيار بودند كسانى كه مناطق وسيعى از كره زمين را تصرف كردند؛ از جمله چنگيز، اسكندر مقدونى، هيتلر و. . . . آيا مىتوان فتوحات آنها را دليل حقانيّت آنان دانست؟
اين فتوحات بهوسيله شمار اندكى كه حق اهلبيت (عليهم السلام) را رعايت نكردند بهدست نيامد، بلكه مسلمانان جان بركف بودند كه اسلام را گسترش دادند.
گاهى خداوند اراده خود را با دست دشمنانش عملى مىنمايد؛ چنانكه حضرت موسى (ع) را در دامن فرعون پروراند. آيا كسى مىتواند بگويد: چگونه فرعون دشمن خدا بود، در حالى كه پيامبر خدا (ص) در دامن او پرورش يافت؟
1) انساب الاشراف، ج 1، ص 425.
عالم بزرگ شيعه كاشف الغطاء مىگويد:
وقتى على (ع) ديد كه دو خليفه پيش از او يعنى ابوبكر، عمر، نهايت تلاش خود را براى انتشار كلمه توحيد و تجهيز لشكرها و گسترش دامنه فتوحات مبذول داشتهاند و خودكامگى ننمودند، با آنها بيعت كرد. (1)
بنابراين، ابوبكر و عمر كلمه توحيد را گسترش دادند و. . . . با اين حال، چرا شيعيان آن دو را متهم به سردمدارى كفر و ارتداد مىكنند؟
در اين ادعا به كتاب اصل الشيعة و اصولها صفحۀ 49 استناد كردهايد در حالى كه با مراجعه و بررسى دقيق صفحه مذكور و فصل مربوط به آن و همچنين فهرست كتاب چنين مطلبى يافت نشد. در نتيجه به عالمان شيعه دروغ بستهايد.
شيعيان براى اينكه اثبات كنند اصحاب پس از پيامبر (ص) مرتد شدهاند، به اين حديث استدلال مىكنند كه رسول خدا (ص) فرمود:
روز قيامت، مردانى بر من وارد مىشوند كه آنها را مىشناسم و آنها نيز مرا مىشناسند و آنها از حوض من دور رانده مىشوند. آنگاه مىگويم:
1) اصل الشيعة و اصولها، ص49.
اصحابم اصحابم! گفته مىشود: تو نمىدانى پس از تو چه چيزهايى پديد آوردند.
بايد گفت، اين حديث عام است و از كسى بهطور خاص نامى نبرده است و در نتيجه ارتداد كسى را ثابت نمىكند.
اين روايت در بيشتر كتب اهل سنت با تعابير مختلف نقل شده است (1)از جمله:
رسول خدا (ص) فرمود:
لَيرِدنّ عَلَيّ الحوضَ رِجالٌ مِمّن صاحَبَني حَتّى إذا رأيْتُهم وَ رَفَعوا إليّ اخْتَلَجوا دُوني فَلَأقُولَنّ: اَيْ رَبّ أصحابي فَلْيُقالُنَّ لي إنّك لَاتَدْري مَا أحدَثوا بَعدَك. (2)
عدهاى از اصحاب من كه با من مصاحبت دارند نزد حوض بر من وارد مىشوند و من آنها را مىشناسم و بر من ارائه مىشوند. ناگهان آنها را از آنجا طرد مىكنند. خواهم گفت: پروردگارا! آنها اصحاب من هستند. به من گفته مىشود: تو نمىدانى كه بعد از تو چه بدعتها گذاشتند.
در اين زمينه روايتهاى بسيار وجود دارد كه به اقرار منابع اهل سنت، عدهاى از اصحاب، پس از رسول خدا (ص) مرتد شدند.
اين روايتها ثابت مىكند كه ارتداد عدهاى از اصحاب پيامبر (ص) صحيح است. با وجود اين، چرا شيعه را مذمت مىكنيد؟ در حالى كه خود شما در منابع خود، اين مطلب را تأييد كردهايد.
اما اينكه براى تبرئه بعضى صحابه مىگوييد اين حديث عام است و از كسى بهطور خاص نام نبرده است، ما هم قبول داريم كه از كسى نام برده نشده است، اما حداقل دو نتيجه از اين روايت به دست مىآيد:
اول اينكه: بعضى صحابه بعد از رسول خدا (ص) مرتد شدند.
دوم اينكه: براساس دو آيۀ مودت (شورى: 23) و تطهير (احزاب: 33) و روايت ثقلين، اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) از تحت اينگونه روايات خارجند و خود آنان حق و راه پيوستن به رسول خدا (ص) در حوض كوثرند. بدينجهت، اين روايتها شامل على (ع) و ياران و پيروان او نخواهد شد و تنها كسانى كه حق على (ع) را رعايت نكردند و با او مخالفت كردند، زير سؤال مىروند.
مالك اشتر يكى از ياران بزرگ على [(ع)] مىگويد:
اى مردم! خداوند محمد (ص) را در ميان شما مژدهدهنده و بيمدهنده مبعوث كرد و كتاب قرآن را بر او نازل فرمود كه حلال و حرام و واجب و مستحب را در آن بيان كرد. سپس ابوبكر را خليفه قرار داد و او بر اساس سنت پيامبر (ص) رفتار كرد و ابوبكر، عمر را خليفه قرار داد و عمر هم مثل او رفتار نمود.
مالك اشتر، ابوبكر و عمر را مىستايد، اما چرا شيعيان در برابر اين ستايش، چشمهايشان را مىبندند؟
اين روايت در منابع شيعه نقل نشده است، پس براى شيعه حجيت ندارد. همانطور كه اهل سنت روايت راويانى كه احتمال شيعه بودنشان مىرود را كنار مىگذارد، شيعه
هم نمىتواند روايتى كه در هيچ يك از منابعاش نقل نشده است را بپذيرد.
اين روايت در منابع اهل سنت نيز فقط در «الفتوح» (1)كه كتابى تاريخى است، آمده. پس خبر، واحد و از نظر وهابيان بىاعتبار است.
تعبير
«ثم استخلف على الناس ابابكر» ؛ «ابابكر را خليفه مردم قرار داد» . در اين روايت بىترديد دروغ است؛ زيرا خود اهل سنت مىگويند كه ابابكر را مردم انتخاب كردند و رسول خدا (ص) كسى را براى جانشينى خود تعيين نكرد.
در ادامه روايت آمده است:
. . . و هذا عثمان بن عفان قد علمتم ما كان منه من الاحداث المكروهة والافعال القبيحه باصحاب النبي. . . يريد أن يبدل دين الله أو يغير سنّة نبينا محمد [(ص)]. . .
اى مردم اين عثمان بن عفان است. مىدانيد كه او چه كارهاى زشتى در دين به وجود آورده و چه كارهاى بدى با اصحاب پيامبر انجام داده است و تصميم گرفته دين خدا را عوض كند يا سنّت رسول خدا (ص) را تغيير دهد. . .
اگر روايت فوق به نظر شما، اهل سنّت صحيح است، اين بخش را هم بپذيريد كه عثمان درصدد تغيير دين رسول خدا (ص) بود.
ابن حزم از شيعه مىپرسد: على [(ع)] پس از شش ماه با ابوبكر بيعت كرد. يا تأخير او در بيعت بهجا بود كه در اين صورت بيعتكردنش نابهجا بود و اگر بيعتكردنش كار درستى بود، تأخيرش نادرست بوده است.
1) ج 2، ص 396.
همانطور كه در منابع اهل سنت هم آمده است، على (ع) با خلافت ابوبكر مخالف بود و حتى وقتى خواستند با اجبار از او بيعت بگيرند، باز هم حاضر به بيعت نشد، اما پس از حدود شش ماه به دلايلى بيعت كرد. مشكلات گوناگونى كه در زمان حكومت ابوبكر براى مسلمانان پيش آمد، از قبيل جنگ با مرتدان، جنگ با مدعيان دروغين نبوت، مخالفتهاى داخلى بعضى قبايل و. . . موجب شد على (ع) حفظ و تقويت اسلام و مسلمانان را بر حق خلافت خويش ترجيح دهد. (تفصيل اين بحث را در پاسخ پرسش 186 ملاحظه فرماييد) .
به عبارت ديگر، على (ع) در برابر دو موضوع قرار گرفت: يكى، حاكميت ابوبكر و دومى، گرفتن حق خويش و تضعيف و نابودى اسلام و مسلمانان. بنابراين، على (ع) به حكم عقل و شرع، اولى را برگزيد و بيعت كرد.
على (ع) در اينباره مىفرمايد:
. . . پس از رسول خدا (ص) ، مسلمانان در امر خلافت با يكديگر منازعه نمودند. سوگند به خدا هيچگاه فكر نمىكردم كه عرب خلافت را پس از رسول خدا (ص) از اهلبيت او جدا كنند و مرا از امر خلافت محروم نمايند. تنها چيزى كه مرا نگران كرد، بيعت كردن مردم با ابوبكر بود. پس، من دست از بيعت پس كشيدم تا آنجا كه ديدم گروهى از دين اسلام برگشتند و مىخواهند دين محمد (ص) را از بين ببرند. پس، ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، رخنهاى در آن ببينم و يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن براى من سختتر از انحراف خلافت باشد. . . . پس در ميان آن آشوب و غوغا به پا خاستم [بيعت نمودم] تا آنكه باطل از ميان رفت و دين استقرار يافت. (1)
1) نهج البلاغه، نامه 62.
چرا شيعيان به عصمت فاطمه (عليها السلام) عقيده دارند، ولى دو خواهر ايشان رقيه و امكلثوم را معصوم نمىدانند، در حالى كه آن دو نيز دختر رسول خدا (ص) هستند؟
ملاك عصمت اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) ، وابستگى نسبى يا سببى نيست تا هركس كه به گونهاى با رسول خدا (ص) وابستگى نسبى يا سببى داشته باشد، مصداق آيه «تطهير» قرار گيرد و از اهلبيت معصوم پيامبر (ص) شناخته شود.
شما اهل سنت نيز، هم در روايتها و هم در تفسير آيه «تطهير» ، «على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام)» را اهلبيت رسول خدا معرفى كردهايد. پس چرا ساير دختران رسول خدا را مصداق آيه «تطهير» و واقعه «كساء» نقل نكردهايد؟
هيچيك از مفسران، از ميان دختران رسول خدا جز فاطمه (عليها السلام) را به عنوان اهلبيت رسول خدا (عليهم السلام) نياوردهاند. نه ذيل آيه «تطهير» ، نه ذيل آيه «مباهله» ، نه ذيل آيه مودت، نه ذيل حديث «كساء» و نه در جاهاى ديگر.
رسول خدا (ص) كدام يك از فضيلتهايى كه در مورد حضرت فاطمه (عليها السلام) فرموده، را درباره دختران ديگرش گفته است؟ رسول خدا (ص) ، فاطمه (عليها السلام) را سرور زنان بهشت، محبتش را اجر و مزد رسالت، دوستى و دشمنى با او را معيار دوستى و دشمنى با خدا و رسول خدا (ص) معرفى كرده است. آيا اين سخنان را درباره دختران ديگرش هم گفته است؟
اگر اين سخنان را بىغرض مىگوييد و براى رسول خدا (ص) و فرزندان او حرمت
قائل هستيد، چرا مىگوييد دو خواهر فاطمه (عليها السلام) (رقيه و امكلثوم) و نمىگوييد سه خواهر ايشان (زينب، رقيه و امكلثوم) ؟ چرا زينب را از بقيه دختران رسول خدا (ص) جدا مىكنيد؟
وقتى از شيعيان پرسيده مىشود، چرا على [(ع)] در مورد خلافت بعد از پيامبر (ص) به كشمكش نپرداخت و حال آنكه ادعا مىكنيد خلافت حق او بود، مىگويند: پيامبر اين چنين وصيت كرده بود.
به آنها گفته مىشود پس چرا بر اهل «جمل» و «صفين» شمشير كشيد و هزاران مسلمان در اين جنگها كشته شدند؟
اين پرسش براى چندمين بار مطرح شده است.
خود اهل سنت نوشتهاند كه رسول خدا (ص) فرمود:
اى على! مَثَل تو مَثَل كعبه است كعبه به كسى مراجعه نمىكند، بلكه مردم بايد به او مراجعه نمايند. اگر براى خلافت به تو مراجعه كردند، قبول كن وگرنه به آنها مراجعه نكن تا زمانى كه باز آنها به تو روى آورند.
همچنين اهل سنّت در روايتهاى گوناگون آوردهاند كه رسول خدا (ص) ، على (ع) را
از جنگ بر سر خلافت منع فرموده بود (1)، اين در حالى است كه در تمام منابع اهل سنت نوشتهاند: رسول خدا (ص) على (ع) را به جنگ «ناكثين» و «قاسطين» و «مارقين» فرمان داده بود. (2)
چرا شما كسانى كه جنگ «جمل» و «صفين» را به راه انداختند و موجب كشته شدن هزاران نفر شدند را نكوهش نمىكنيد، اما على (ع) را كه براى خاموش كردن فتنه رهبران جمل و صفين ناگزير به جنگ شد، سرزنش مىكنيد.
شيعيان فرق چندانى ميان پيامبران و ائمه قائل نيستند.
مجلسى مىگويد: «ما دليلى بر متصف نبودن ائمه به نبوت نمىبينيم جز آنكه خاتمالانبياء رعايت شود و ميان نبوت و امامت تفاوتى نيست» .
پرسش اين است وقتى كه وظايف و خصوصيتهاى ويژه پيامبران، از قبيل عصمت و پيامرسانى از سوى خدا و معجزات و. . . با وفات خاتمالانبياء متوقف نشده و پس از او اين خصوصيات در دوازده نفر ديگر متجلى گشته است، اعتقاد به ختم نبوت چه اهميتى دارد؟
لا بدّ لنا من الاذعان بعدم كونهم (عليهم السلام) انبياء و بانّهم اشرف و افضل من غير نبينا (ص)
من الانبياء والاوصياء و لا نعرف جهة لعدم اتصافهم بالنبوة الا رعاية جلالة خاتم الانبياء. . . (1)
ما قطعاً اقرار مىكنيم كه ائمه (عليهم السلام) پيامبر نيستند، اما جز پيامبر ما از ساير انبيا و اوصيا، اشرف و افضلاند و دليلى نمىبينيم كه ائمه متصف به نبوت نباشند جز آنكه جلالت و شأن خاتم الانبياء رعايت شود.
مرحوم مجلسى دو سطر قبل از اين گفتار مىفرمايد:
انّ الائمة نواب للرسول (ص)
لايبلغون الّا بالنيابة.
ائمه نايب و جانشين رسول خدا هستند و جز به عنوان نايب رسول خدا سخن نمىگويند [ادعاى وحى و امثال آن را درباره خود ندارند].
پس اينكه مىگوييد «خصوصيتهاى ويژه پيامبران از قبيل عصمت و رساندن از سوى خدا و معجزات. . .» موضوعيت ندارد؛ زيرا با رحلت رسول خدا (ص) وحى منقطع شد. علامه مجلسى، امامان را نايبان و جانشينان رسول خدا (ص) مىداند نه مستقل از رسول خدا (ص) .
اما عصمت و اعجاز، با ختم نبوت منافاتى ندارد؛ زيرا در ختم نبوت، ختم احكام و امر و نهى و آيههاى خدا و فرستادگان آسمانى مدنظر است، نه پايان پاكى و عصمت و نه پايان اعجاز در برابر منكران و ملحدان.
از تعابيرى كه فهم آن براى برخى دشوار و شايد ناممكن است سخن مرحوم علامه مجلسى است كه مىفرمايد:
«و لا نعرف جهة لعدم اتصافهم بالنبوة الا رعاية جلالة خاتم الانبياء» .
ارتباط نبوت با امامت، با عقيده به ختم نبوت چگونه سازگار است؟
1) بحارالانوار، ج 26، ص 82.
شما مىگوييد كه وحى مختص انبياست و آنگاه كه آخرين رسول الهى از دنيا رفت، نزول وحى هم پايان مىگيرد. در منابع شيعى هم آمده است كه على (ع) پس از دفن رسول خدا (ص) خطاب به آن حضرت گفت:
بأبي أَنتَ و أُمّي يا رَسولَ الله لَقَدِ انْقَطعَ بِمَوْتِك ما لَم ينقَطِع بِمَوتِ غَيرِك مِنَ النَّبُوَّة. . . (1)
پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا، با رحلت تو چيزى قطع شد كه با مرگ هيچ پيامبرى غير از تو قطع نشد و آن همان نبوت است.
منظور حضرت در اين سخن، وحى بود. اما، بايد توجه داشت كه خداوند متعال اخبار آسمانى را درجهبندى و براى هر مقامى اخبار مناسب همان سطح را ارسال كرده است. انبيا صاحب عالىترين مقاماند و در نتيجه بالاترين خبر آسمانى هم بر آنها نازل شده است. اما غير انبيا حتى بدون وجود و وساطت انبيا از اخبار آسمانى محروم نيستند.
خداوند در مورد مادر حضرت موسى (ع) مىفرمايد: ( إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى )
؛ «آن زمان كه به مادرت آنچه لازم بود الهام كرديم» (طه: 38 روشن است كه مادر حضرت موسى (ع) پيامبر نبود، اما خداوند آنچه را لازم بود بىواسطه به او الهام كرد.
شما كه ارتباط امامان معصوم را با عالم وحى نمىپذيريد و وحى را مختص انبيا مىدانيد، اين مطلب را چگونه توجيه مىكنيد؟
مفسران اهل سنت درباره اين آيهها اظهار نظرهاى مشابهى دارند؛ از جمله: تفسير انوار التنزيل مىگويد:
بالهام او في منام أو على لسان نبي في وقتها أو ملك. (2)
خداوند از طريق الهام يا در رؤيا يا توسط پيامبر وقت يا توسط مَلك، آن مطالب را به مادر موسى اطلاع داده است.
البحر المحيط مىنويسد:
قال الجمهور: هي وحي الهام و قيل: في منام إما يبعث ملك اليها. . . (1)
همه علما گفتهاند: اين وحى الهام بود و عدهاى هم گفتهاند: در خواب يا توسط ملك بود.
البحر المديد مىنويسد: «يعنى ما وحى رؤيا يا الهام يا توسط ملك بزرگوارى به او نازل كرديم» . (2)
همچنين در مورد نزول ملك به حضرت مريم (عليها السلام) و فرود آمدن روح بر آن حضرت و سخنانى كه ميان او و عالم ربوبى رد و بدل شده است، همگى نشان مىدهد ارتباط با عالم وحى مختص انبيا نيست؛ آنچه منحصر به انبيا است «وحى رسالتى» است، اما وحى الهامى يا وحى رؤيايى يا نزول ملك و امثال آن براى غير انبيا حقيقت دارد. با توجه به اينكه مقام على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و امامان (عليهم السلام) ، به مراتب از منزلت مادر حضرت موسى (ع) و حضرت مريم بالاتر است. در نتيجه، ارتباط وحى الهامى امامان (عليهم السلام) با عالم ربوبى، و دريافت آنچه امر الهى است بعد از رسول خدا، نه تنها ممكن، بلكه به سبب نياز جامعه بشرى ضرورى است.
با اينكه حضرت لقمان از انبيا نبود (3)، اما خداوند مىفرمايد: ( وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ ) ؛ «ما به لقمان حكمت داديم» . (لقمان: 12)
مفسران اهل سنت در مصداق حكمت مىنويسند: «يعنى: به لقمان، قضاوت و فقه و عقل و درك امور را داديم» . (1)
شما كه به علم خدادادى على (ع) ترديد داريد و چنين علمى را براى على (ع) و امامان شيعه، موجب خلط ميان آنها و نبوت تصور مىكنيد، دربارۀ حضرت لقمان چه مىگوييد؟
پس همان خدايى كه به غير انبيا، مانند مادر موسى، مريم، لقمان و. . . علم «لدنى» داده است، بنابر حكمت خود و بر پايه روايتهاى رسيده از رسول خدا (ص) در منابع اهل سنت، به على و امامان (عليهم السلام) نيز چنين علم و حكمتى عنايت نموده است.
از جمله ادله شيعه براى اثبات حقانيت على [(ع)] در خلافت پس از رسولخدا (ص) اين است كه پيامبر در غزوه «تبوك» على [(ع)] را به جانشينى خود در مدينه گماشت و حديث «منزلت» را در بيان مقام على [(ع)] بر زبان راند.
اگر سخن آنها درست است، چرا كسانى كه پيامبر در ديگر غزوات جانشين خود در مدينه مىكرد را خليفه نمىدانند؟
صرف جانشين بودن در مدينه در غياب رسول خدا (ص) دليل حقانيت خلافت على (ع) نيست تا شامل ساير جانشينان رسول خدا (ص) در مدينه نيز بشود. بلكه دليل حقانيت على (ع) بر خلافت، حديث منزلت است. رسول خدا (ص) اين حديث را در مورد
1) تفسير ايسر التفاسير، ج4، ص2٠3.
هيچكس بيان نكرد بلكه فقط براى مقام على (ع) بيان فرمود و غالب منابع اهل سنت نيز آن را نقل كردهاند.
افزون بر اين، جانشينى على (ع) در غزوه «تبوك» و حديث «منزلت» ، يكى از دهها دليلى است كه بر جانشينى على (ع) پس از رسول خدا دلالت مىكند.
شيعيان مىگويند: وجوب تعيين امام به قاعده لطف الهى برمىگردد. عجيب اين است كه امام دوازدهم شيعيان در كودكى پنهان شده و تا به امروز ظاهر نشده است. پس، از امامت او، چه لطفى به مسلمانان رسيده است؟
لطف الهى در هر زمانى و در هر شرايطى فوايد خاص خود را دارد؛ خبر دادن حضرت عيسى (ع) از بعثت پيامبر آخر الزمان ششصد سال قبل از ظهور پيامبر اسلام (ص) ، چه فايدهاى داشت؟ آيا حضرت عيسى (ع) در مژده دادن بعثت پيامبر اسلام (ص) كار بيهودهاى كرد؟ وجود حضرت مهدى (عج) نيز همانند خبر حضرت عيسى (ع) از بعثت پيامبر اسلام (ص) سودمند است وجود امام زمان (عج) لطفى است از طرف خداوند بر امت و او همانند خورشيد پشت ابر است كه هر چند ظاهر نباشد ولى براى همه جهانيان مفيد است.
آبهاى زيرزمينى در بعضى جاها ظاهر مىشود، اما جاهاى ديگر از ديدهها پنهان است. آيا پنهان بودن آبهاى زيرزمينى بهمعناى بىفايده بودن آن است؟ ظاهر بودن امام فوايدى دارد و پنهان بودنش فوايدى ديگر.
شيعه مدعى است كه ارسال انبيا و نصب ائمه، بنا بر قاعده لطف است. مىبينيم كه خداوند متعال انبيا را با معجزه يارى مىكرد و مخالفان آنها را به هلاكت مىرساند. دليل شما راجع به اينكه خداوند ائمّه را تأييد و بر دشمنان آنها غضب مىكند چيست؟
برخى جوانب جواب اين پرسش در پاسخ پرسش 68 بيان شد.
اگر منظور شما اين است كه خداوند مخالفان انبيا و رهبران حق را هلاك مىكند اما مخالفان امامان از نظر قدرت ظاهرى بر آنها غالب مىشوند در نتيجه تأييد خداوند تحقق نمىپذيرد، اين برداشت، نشان از جهل شما به آيههاى قرآن است؛ زيرا خداوند در قرآن از انبيايى سخن مىگويد كه بهدست مخالفانشان كشته شدهاند؛ مانند حضرت زكريا و يحيى (عليهما السلام) و بسيارى از پيامبران بنىاسرائيل. (1)
به نظر شما پيامبرانى كه بهدست كفار كشته شدند، مورد تأييد خداوند نبودند؟
آيا پيامبرانى همچون نوح، صالح، لوط (عليهم السلام) و. . . كه مردم به آنها ايمان نياوردند مورد تأييد خداوند نبودند؟
آيا كسانى كه در راه خدا شهيد شدند، به تأييد پروردگار نرسيدند؟
آيا شما غضب خدا را فقط به بلاهاى دنيوى تعبير مىكنيد و خشم خدا را بر
1) بقره: 91 و 61؛ آل عمران: 21 و 112.
دشمنان اهلبيت، در روز قيامت، به حساب نمىآوريد؟
رسول خدا در هجرت به طائف ظاهراً بىنتيجه برگشت و مردم طائف با رسولخدا (ص) با نامهربانى رفتار كردند، آيا به نظر شما رسول خدا (ص) در طائف مورد تأييد خدا نبود؟
آيا رسول خدا (ص) كه در مكه موفق به هدايت قريش نشد و ناگزير به مدينه هجرت كرد، در مكه مورد تأييد خدا نبود؟ آيا شكست رسول خدا (ص) در جنگ احد به معناى اين است كه رسول خدا (ص) در احد مورد تأييد خدا نبود؟
اما بعضى از دلايل تأييد امامان از سوى خدا عبارت است از:
الف) تعيين آنها از سوى رسول خدا (ص) ؛
ب) كرامات فراوان تك تك آنها؛
ج) علم بىپايان ائمه بدون تحصيل عادى؛
د) چيرگى علمى و استدلالى بر مخالفان و. . . .
شيعيان ادعا مىكنند ائمهشان معصوماند، اما كارهايى از آنها سرزده كه با عصمت منافات دارد به عنوان مثال:
حسن بن على [(ع)] در اينكه به جنگ كسانى برود كه در پى انتقام خون عثمان بودند، با پدرش على [(ع)] اختلاف داشت. ترديدى نيست كه يكى درست مىگفت و ديگرى نادرست.
حسين بن على [(ع)] در جريان صلح با معاويه، با برادرش [امام] حسن [(ع)] مخالف بود، ترديدى نيست كه يكى كارش درست بود و ديگرى نه.
هيچ منبع معتبرى براى اثبات مخالفت امام حسن (ع) با پدرش وجود ندارد.
هر امامى پس از درگذشت امام پيش از خود به امامت مىرسيد و در زمان وجود امام قبل، او را واجب الاطاعه مىدانست، در نتيجه هيچگاه با امام خود مخالفت نمىكرد.
در مورد ادعاى مخالفت امام حسين (ع) با امام حسن (ع) در موضوع صلح با معاويه نيز منبع معتبرى وجود ندارد.
امام حسين (ع) پس از شهادت امام حسن (ع) ، پيمان او را ناديده نگرفت و با معاويه وارد جنگ نشد؛ همين برخورد، ادعاى شما را رد مىكند و نشان مىدهد كه امامحسين (ع) به تصميم برادرش پايبند بود.
اهل سنت «اولى الامر» را به مطلق حاكمان معنا كردهاند و اطاعت آنها را واجب دانستهاند، هر چند فاسق و فاجر باشند. اما پيروان اهلبيت (عليهم السلام) «اولى الامر» را دوازده امام معرفىشده از سوى رسول خدا (ص) مىدانند. بنابراين، هر امامى در زمان امام قبلى، خود را موظف به اطاعت از او مىدانست، در نتيجه اين ادعاى شما دروغ محض است.
اما سخن على (ع) چند حكمت دارد:
الف) خواستند راه بهانهجويى حاكمان ستمگر را بگيرند و ديكتاتورى و تكروى حاكمان را تأييد ننمايد تا حاكمان مستبد بدون در نظر گرفتن نظر مردم، به رأى خود عمل نكنند و در مواقع لزوم به روش على (ع) استناد شود.
ب) خداوند به پيامبر اسلام (ص) نيز مىفرمايد: ( وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ) ؛ «و در كارها با
آنان مشورت كن» . (آلعمران: 159) در حالى كه رسول خدا (ص) به وحى متصل بود و نيازى به نظرات مردم نداشت پس اين امر به مشورت چه معنايى دارد؟ فرمايش على (ع) هم به همان معناست.
ج) اين فرمايش على (ع) همانند سخن حضرت يوسف (ع) است و با آنكه معصوم بود، ولى خداوند از قول او نقل مىكند:
( وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لِأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي ) (يوسف: 53)
من خودم را تبرئه نمىكنم، كه نفس (سركش) بسيار به بدىها امر مىكند، مگر آنچه را پروردگارم رحم كند.
فانّي لَستُ في نَفسي بِفَوقِ اَن اُخطِئَ وَ لَا آمَنُ ذلك مِن فِعلي الا اَن يكفِيَ اللهُ مِن نَفسي. . . (1)
نفس خودم را فراتر از خطا نمىدانم و در كار خودم از اشتباه ايمن نيستم، مگر آنكه خداوند مرا از اشتباهات نفسم حفظ كند.
اين گفتار، دقيقاً همان مفهوم صحيح عصمت است؛ يعنى عصمت ائمه به عنايت خدا است نه از سوى نفس خودشان.
وقتى عراق درصدد حمله به عربستان بود، وقتى علماى عربستان فتوا دادند كه كمك گرفتن از كافران در برابر بعثىهاى مرتد در حال ضرورت جايز است، شيعيان، علماى اهل سنت را تقبيح كردند، اما عالم معروف آنها ابن مطهر حلى در كتاب
1) نهج البلاغه، خطبه 216.
منتهىالطلب مىگويد: «كمك گرفتن از ذمىها براى جنگيدن با شورشيان جايز است» . اين تناقض بيانگر چيست؟
شما در پرسش 17٠ ايراد گرفتهايد كه شيعه، على (ع) را مقياس قرار داده است، هر كدام از اصحاب در كنار او باشد خوب و هركدام مخالف ايشان باشد، بد است. . . . ، در حالى كه شيعه بنا بر روايتهاى رسول خدا (ص) كه على (ع) را معيار حق معرفى كرده است، چنين ديدگاهى دارد، اما شما وهابيان، معيار زشتى انتخاب كرديد و آن هم اينكه هركس با شيعه مبارزه كند، مؤمن و هركس عليه شما اقدامى كند مرتد مىدانيد!
اعتراض علماى شيعه اين بود كه چرا شما يك حزب منحرف (بعث) را به سبب دشمنى با شيعه، آنقدر تقويت كرديد كه همان حزب منحرف گريبانگير خودتان شود و مجبور به استمداد از كفار شويد؟
در آغاز حمله بعثىها به ايران كه اهل سنت (بهخصوص وهابىهاى عربستان) با تمام توان از آنها حمايت مىكردند، امام خمينى (رحمة الله) در يك هشدار تاريخى و آگاهانه به شما اعلان فرمود: «اين شخص [صدام] را اينقدر كمك نكنيد، يك روز پاچه خود شما را خواهد گرفت» .
شيعه كمك گرفتن از كافر ذمى را اگر جايز مىداند به دليل آن است كه وى تحت ولايت مسلمين عمل مىكند، اما كمك گرفتن از آمريكا، كمك از كافر ذمى نبود، بلكه پذيرش ولايت كافرين بر عليه مسلمين بود و حال آنكه خداوند اجازه نداده كه كفار بر مسلمين مسلط باشند؛ چنانكه مىفرمايد: وَ لَنْ يَجْعَلَ اللهُ لِلْكافِرِينَ
عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً ؛ «خداوند هرگز راهى براى تسلّط كافران بر مؤمنان قرار نداده است» . (نساء: 141)
شيعه، هر كسى از اهل بيت [(عليهم السلام)] را كه ادعاى امامت كند و كار خارقالعادهاى از او سر زند كه صدق و راستى او ثابت شود به امامت مىپذيرند، اما وقتى زيد بن على ادعاى امامت كرد، شيعيان او را نپذيرفتند، اما امامت مهدى غايب [(عج)] را پذيرفتند.
امامت امامان شيعه قانون و قاعدۀ خاص خود را دارد. آنان از طرف خدا برگزيده شده و رسولخدا (ص) آنان را با نام و مشخصات معرفى كرده است و هر امامى نيز، امام پس از خود را با نام و يا با نشانههايى معرفى مىنمايد و. . . . شيعه هم فقط آنها را مىپذيرد و جز اين افراد هر كه باشد و هر كارى انجام دهد، به امامت شناخته نمىشود.
آنگاه كه آيه ( إِنَّ اللهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها ) ؛ «خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد» ، نازل شد، پيامبر (ص) ، بنىشيبه را فرا خواند و كليد كعبه را به آنها داد و فرمود: «اى بنىطلحه آن را بگيريد و تا روز قيامت بهدست شما خواهد بود و كسى جز ستمگران، آن را از شما نخواهد گرفت» . چرا پيامبر (ص) در مورد خلافت على [(ع)] كه براى مسلمانان مهم بود چنين چيزى نگفت؟
«لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اذان لايسمعون بها و لهم اعين لايبصرون بها» مىشوند به توصيهها و تأكيدهاى رسول خدا (ص) ، در مورد خلافت على (ع) توجه ندارند.
اَما تَرضَى أن تكونَ مِنِّي بِمنزِلَة هارونَ مِن مُوسى إلّا أنّك لَستَ بِنَبيٍّ ثُمَّ قالَ أَنتَ خَليفَتي يَعني في كُل مُؤمِنٍ مِن بَعدي. (1)
اى على! آيا خشنود نيستى كه براى من همانند هارون به موسى باشى جز اينكه تو پيامبر نيستى، سپس فرمود: تو جانشين من، پس از من براى تمام مؤمنان هستى.
انت ولي كل مؤمن بعدي » . (2)و. . .
رسول خدا (ص) در تعيين على (ع) به جانشينى خود، هيچ جاى بهانهاى را براى كسى باقى نگذاشته، اما آنكه عناد داشته باشد، در برابر خورشيد عالمتاب چشم مىبندد و همه جا را تاريك مىبيند.
شيعيان حديثى ساختهاند كه در آن آمده است «لعنت خدا بر كسى كه در لشكر اسامه شركت نكند و از آن بازماند» . آنها با ساختن اين حديث مىخواهند بر عمر لعنت بفرستند، اما بايد دو چيز را ثابت كنند:
على [(ع)] از لشكر اسامه باز نمانده و در جنگ شركت كرده است كه در اين صورت به امامت ابوبكر اعتراف كرده و سرباز او شده است.
على [(ع)] لشكر اسامه را همراهى نكرده است كه در اين صورت او نيز شامل اين روايت دروغ مىشود.
على (ع) مأمور به حضور در جيش اسامه نبود و هيچكس چنين ادعايى نكرده كه على (ع) نيز مأمور به حضور بوده است. از اين رو، اصل موضوع مردود است.
اين روايت مربوط به زمان رسول خدا (ص) است. ايشان لشكرى به فرماندهى اسامه، براى جنگ با روم تدارك ديد. رسول خدا (ص) خود در بستر بيمارى بود و اصرار داشت كه لشكر حركت كند و تا سه بار بر آن تأكيد كرد (1)، اما هر بار، عدهاى، از جمله ابوبكر و عمر به بهانه كسالت پيامبر (ص) ، از لشكر جدا مىشدند و حركت لشكر را مختل مىكردند (2)و اينچنين از دستور رسول خدا (ص) سرپيچى كردند. پس اين موضوع، ربطى به حكومت ابوبكر ندارد كه على سرباز او باشد.
«لعن الله من تخلف عن جيش اسامة» (1)«خدا لعنت كند آنها را كه از لشكر اسامه تخلف نمايند» .
شيعيان مىگويند: نسخهاى از قرآن نزد على [(ع)] بود كه به ترتيب نزول تنظيم شده بود.
از آنها مىپرسيم: على [(ع)] پس از عثمان به خلافت رسيد، پس چرا اين قرآن كامل را بيرون نياورد؟ قرآن حاضر قرآنى است از مرويات على [(ع)] كه به صورت نازل شده، ترتيب داده نشده است.
اين مطلب در سؤال 3٠ نيز گذشت.
ماجراى قرآنِ على (ع) كه خود اهل سنت نيز در منابع متعدد آن را نقل كردهاند، چنين است: على (ع) پس از خاكسپارى رسول خدا (ص) در خانه نشست و قرآن را
1) انساب الاشراف، ج 3، ص 1٠2.
گردآورى و آيههاى آن را به ترتيب نزول تنظيم كرد (1)و آن را لاى پارچهاى پيچيد و در مسجد به مسلمانان ارائه نمود و فرمود: «اين همان قرآنى است كه بر پيامبر (ص) ما نازل شده است» . اما ابوبكر و اطرافيانش كه حاكم و صاحب قدرت بودند، آن را به على (ع) بازگرداندند. . . .
اما چرا على (ع) پس از رسيدن به خلافت، آن قرآن كامل را بيرون نياورد؟
اول آنكه صحبت از كمال و نقص نيست؛ زيرا چنانكه در مباحث قبلى گذشت شيعيان، قرآن موجود را كامل مىدانند. با اين حال، قرآنى كه على (ع) گردآورده بود، با قرآن موجود، دو تفاوت عمده داشت:
الف) بهترتيب نزول آيهها تنظيم شده بود؛
ب) برخى فرمايشهاى رسول خدا (ص) ، ذيل بعضى آيههاى متشابه نقل شده بود.
دوم: اينكه قرآنى كه در زمان عثمان در دست مسلمانان بود (قرآن موجود) ، كامل بود (با دو تفاوتى كه ذكر شد) . از اين رو، به دلايلى چند عرضه قرآن توسط على (ع) صلاح نبود:
الف) اگر على (ع) مىخواست اين قرآن را جمعآورى و قرآنى كه خود تنظيم كرده بود را منتشر كند، جايگزينى قرآن باب مىشد و از آن پس هركس در رأس حكومت قرار مىگرفت، به خود اجازه مىداد نسخه جديدى از قرآن منتشر كند؛ همان مشكلى كه مدتى در مورد ساختمان كعبه به وجود آمد.
ب) جمعآورى قرآنى كه در زمان عثمان منتشر شده بود، امكان نداشت به ويژه كه معاويه در زمان حكومت خود اجازه نمىداد اين قرآن جايگزين شود و در نتيجه نسخههاى متعدد از آن در دست مسلمانان قرار مىگرفت و در طول تاريخ مشكلات
1) كنزالعمال، ج2، ص588؛ مصنف ابن ابىشيبة، ج1٠، ص545؛ الاستيعاب، ج 3، ص 974؛ شرح نهج البلاغه، ابنابىالحديد، ج 6، ص 4٠؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 38؛ امتاع الاسماع، ج 4، ص 288؛ تاريخ اسلام، ذهبى، ج 3، ص 637؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 587؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 258.
بسيارى پديد مىآمد.
ج) اگر قرآن امام على (ع) جايگزين مىشد، اختلاف ميان مسلمانان در حد سنت و احاديث منحصر نمىشد، بلكه به اختلاف در قرآن نيز مىانجاميد و پيروان مذاهب اسلامى يكديگر را به كفر متهم مىكردند، و على (ع) هيچگاه عامل ايجاد چنين اختلافى نمىشد.
شيعيان ادعا مىكنند اهلبيت [(عليهم السلام)] و خاندان پيامبر (ص) را دوست مىدارند، در حالى كه كارهايى خلاف اين ادعا انجام مىدهند: دختران پيامبر (ص) (رقيه و امكلثوم) ، عباس عموى پيامبر (ص) و فرزندانش و زبير را از اهلبيت حساب نمىكنند، بعضى فرزندان فاطمه [(عليها السلام)] مانند زيد بن على و فرزندانش و برادر امام حسن عسكرى «جعفربن محمد» و. . . را دشمن مىدارند و به آنها ناسزا مىگويند.
به عقيده شيعه، معيار جاى گرفتن در عنوان اهلبيت، نه وابستگى نسبى، بلكه با معرفى رسول خدا (ص) است. همه اهل سنت نيز نوشتهاند: پس از نزول آيههاى «تطهير» و «مباهله» و. . . ، رسول خدا (ص) ، على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و حسن و حسين (عليهما السلام) را يكجا نشاند و به درگاه خدا عرض كرد: «
اللّهم هؤلاء أهلي » (1)«خدايا اهلبيت من اينها هستند» .
شيعه به هيچ كس از فرزندان فاطمه (عليها السلام) ، حتى از نسلهاى خيلى دور هم، ناسزا نمىگويد و حتى احترام آنها را به سبب انتسابشان به فاطمه (عليها السلام) و على (ع) بر خود
1) صحيح مسلم، ج7، ص12٠.
واجب مىداند، اما با آن دسته از فرزندان فاطمه (عليها السلام) كه از مسير حق خارج شدند مخالفت مىنمايد؛ مانند جعفر بن على، برادر امام حسن عسكرى (ع) كه به دروغ ادعاى امامت كرد. شيعه كسى را كه از مسير على و فاطمه (عليهما السلام) خارج شود، قبول ندارد هر چند نسلش به على (ع) و فاطمه (عليها السلام) برسد، اما هيچگاه شيعه به آنها بدگويى نمىكند.
به عقيده شيعه، زيد بن على (پسر امام زينالعابدين (ع)) براى مبارزه با ظلم قيام كرد و در اين راه به شهادت رسيد، اما امام تعيين شده از سوى خدا و رسولخدا (ص) نبود.
شيعيان، همه اهلبيت (عليهم السلام) در قرن اول را كافر مىدانند؛ مىگويند: همه مردم مرتد شدند جز چند نفر. . . .
عقيده به ارتداد همه صحابه تهمتى بيش نيست كه به شيعه زده مىشود.
چنانكه گذشت، كسانى كه شما از آنها سخن مىگوييد اهلبيت نبودند؛ زيرا به تصريح روايات، اهلبيت زمان رسول خدا (ص) ، فقط على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و حسن و حسين (عليهما السلام) بودند.
خود اهل سنت نوشتهاند كه بنىهاشم با خلافت ابوبكر مخالف بودند و براى اعتراض، در خانه على (ع) جمع شده بودند و عمر با عدهاى شمشير بهدست، خود را به پيشگاه خانه على (ع) رساند و به آنها گفت: «يا از خانه خارج شويد و با ابوبكر بيعت كنيد يا خانه را با اهلش آتش مىزنم و. . .» . پس، بنىهاشم از ولايت على (ع) برنگشته بودند.
اين پرسش شامل چند بخش است، بدين ترتيب هم پرسش و هم پاسخ را در چند بخش نقل مىكنيم:
حسن بن على [(ع)] ياوران بسيارى داشت. در عين حال با معاويه صلح كرد، اما حسين بن على [(ع)] ياران كمى داشت. با اين حال، با يزيد جنگيد، حتماً كار يكى از اين دو برادر نادرست بود. . . .
شيعيان افراد برجسته اهل بيت [(عليهم السلام)] مانند عباس عموى پيامبر (ص) را به صراحت كافر مىدانند. آنها مىگويند آيۀ ( وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً ) ؛ «اما كسى كه در اين جهان (از ديدن چهره حق) نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراهتر است» . (اسراء: 72) در مورد عباس عموى پيامبر (ص) نازل شده است.
شيعيان عبدالله بن عباس دانشمند و مفسّر قرآن را كافر دانستهاند و در كافى به كفر او اشاره كردهاند.
در رجال كشى آمده است:
أللّهم الْعَن ابنَيْ فلانٍ و أعْمِ أبصارَهما كما عَميتْ قلوبهما.
خدايا! دو پسر فلان را لعن كن و چشمهايشان را كور كن همانطور كه قلب آنها كور شده است.
به اين بحث در پاسخ پرسش 8 پرداخته شد.
همچنانكه در مباحث قبل گذشت يكى از اشتباههاى وهابيان اين است كه مبناى جاى گرفتن كسى در «اهلبيت» پيامبر (ص) را وابستگى نسبى تصور مىكنند و كسانى را كه با رسول خدا (ص) نسبت خونى دارند، مصداق اهلبيت (عليهم السلام) مىدانند، در نتيجه، چنين پرسشهايى را مطرح مىكنند. در حالى كه خداوند متعال اهلبيت انبيا را نه بر اساس خويشاوندى، بلكه بر پايه ايمان و منزلت معنوى كه دارند معرفى مىنمايد؛ زيرا:
خداوند پسر حضرت نوح (ع) را از اهلبيت حضرت نوح (ع) قرار نداد و وقتى حضرت نوح (ع) گفت: ( رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي ) ؛ «پروردگارا! پسرم از خاندان من است» . (هود: 45) ، خداوند فرمود: ( يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ ) ؛ «اى نوح! او از خاندان تو نيست؛ او عمل غير صالحى است» . (هود: 46)
خداوند در قرآن عموى رسول خدا (ص) ، ابولهب را با نام خاص نفرين كرده است: ( تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ. . . ) ؛ «بريده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد» .
اگر معيار اهل بيت رسول خدا (ص) بودن، نسب مىبود، خداوند به اين صراحت ابولهب را مورد نكوهش قرار نمىداد. اگر خداوند به اين صراحت ابولهب را نكوهش نمىكرد، به يقين شما او را هم از اهلبيت پيامبر (ص) حساب مىكرديد.
حضرت سلمان فارسى كه هيچگونه وابستگى نسبى، سببى، ملى، قومى و زبانى با رسول خدا (ص) نداشت، پيامبر (ص) او را به دليل وابستگى ايمانى، از اهلبيت خود معرفى كرد:
«سلمان منا اهل البيت» (1)«سلمان از ما اهلبيت است» .
در اينكه عباس را عضو برجسته اهلبيت (عليهم السلام) نام بردهايد، دليلى جز وابستگى خويشاوندى با رسول خدا (ص) نداريد.
1) مستدرك حاكم، ج3، ص691؛ جامع الاصول، ج12، ص 444؛ اسد الغابه، ج 2، ص 268 و 269؛ الاعلام، ج 3، ص 112؛ امتاع الاسماع، ج 1، ص 226؛ ج 13، ص 291؛ البداية و النهايه، ج 2، ص 18٠.
آنگاه كه حارث بن حوت (حوط) ، در باطل بودن رهبران «جمل» ترديد كرد، على (ع) به او فرمود:
اِنَّك نَظَرتَ تَحتَك وَ لَم تَنظُر فَوقَك فَحِرتَ، اِنَّك لَم تَعرِفِ الحَقَّ فَتَعرِفَ مَن اَتاهُ وَلَمتَعرِفِ الباطِلَ فَتَعرِفَ مَن اَتاهُ. (1)
اى حارث تو زير پاى خود را ديدى و به بالاتر از خودت نگاه نكردى تو حق را نشناختى تا بفهمى چه كسانى اهل آن هستند و باطل را نيز نشناختى تا بدانى چه كسانى در باطل قرار گرفتند.
شايد اين گفتار على (ع) اشاره باشد به اينكه تو به ظاهر دنيا نگاه مىكنى، در نتيجه عدهاى را برتر تصور مىكنى و گمان مىكنى آنها حق هستند. اما اگر متوجه بالاتر از خود يعنى خدا و رسول خدا بودى و آنها را ملاك قرار مىدادى مىفهميدى كه چه كسى حق است و چه كسى باطل.
شما علماى وهابيت روش حارث را پيش گرفتهايد نه راه حقشناسى را.
اما اينكه شيعيان در تشخيص حق و باطل، على (ع) را ملاك قرار دادهاند به دليل روايتهاى متعددى است كه رسول خدا (ص) در آن، على (ع) را معيار حق و باطل معرفى فرموده است. اهل سنت نيز نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) با اشاره به على (ع) مىفرمود: «
الحق مع ذا، الحق مع ذا » (2)«حق با ايشان است، حق با ايشان است» .
همچنين رسول خدا (ص) به عمار مىفرمود:
يا عمار! اِنْ رأيتَ علياً قد سَلكَ وادياً وَ سَلكَ النّاسُ وادياً غيرُه فَاسْلُك مع عليٍّ وَ دَعِ النّاسَ. . . (1)
اى عمار! هرگاه ديدى على از راهى مىرود و مردم راه ديگر مىروند با على باش و مردم را رها كن. . .
رسول خدا (ص) همچنين مىفرمود:
عَليٌّ مَعَ الْحقِّ وَ الْحقُّ معَ عليٍّ يَدُورُ حَيثُما دارَ. (2)
على با حق است و حق با على است، هر طرف كه على باشد حق نيز آن طرف است.
اما روايتى كه درباره دو فرزندان ابنعباس از على (ع) نقل شده معتبر نيست؛ زيرا راوى آن محمد بن سنان است كه به نظر صاحبنظران علم رجال شيعه مطعون فيه و ضعيف مىباشد (3)، از طرفى ارادت ابنعباس نسبت به على (ع) و دو فرزند او بر كسى پوشيده نيست؛ همچنانكه مرحوم خويى مىگويد: «عبدالله بن عباس شخصيتى والامقام بود كه از اميرالمؤمنين و حسنين (عليهم السلام) دفاع مىكرد؛ چنانكه علامه و ابنداود نيز گفتهاند» . (4)
بنابراين شيعه به عبدالله بن عباس با ديده احترام مىنگرد، ولى به جهت گرايش عبيدالله بن عباس به معاويه و فريبخوردن از او، وى را مورد نقد قرار مىدهد، اما چنين روايتى را درباره آن دو صحيح نمىداند.
مىگويد: شيعيان با دختران پيامبر (ص) - جز فاطمه (عليها السلام) - كينه و دشمنى مىورزند و بعضى از آنها اين دو (رقيه و ام كلثوم) را دختران پيامبر اسلام (ص) نمىدانند؟
اول اينكه شيعيان به هيچ وجه با دختران رسول خدا (ص) كينه و دشمنى ندارند و اگر چنين مطلبى در منابع شيعه وجود دارد، آن را نشان دهيد.
دوم آنكه نسبت رقيه و امكلثوم با رسول خدا (ص) ، يك بحث علمى و تاريخى است كه آيا اين دو، دختر تنى رسول خدا (ص) بودند يا دختران حضرت خديجه (عليها السلام) از همسر قبلى او بودند و در خانه رسول خدا (ص) بزرگ شدند و يا دختران خواهر حضرت خديجه بودند؟
اين بحث، نه كينهورزى و نه توهين و نه دشمنى است، بلكه دلايلى وجود دارد كه حاكى از اين است كه اين دو، دختر تنى رسول خدا (ص) نبودند.
سوم اينكه اگر شما براى دختران رسول خدا (ص) اينقدر احترام و ارزش قائليد، چرا به هيچ وجه نامى از زينب نمىبريد؟ آيا واقعاً به خاطر رسول خداست كه اينقدر از رقيه و امكلثوم نام مىبريد؟ يا از اين طريق مىخواهيد براى عثمان وجهه كسب كنيد؟
اگر دختر يا داماد پيامبر بودن، به نظر شما اينقدر احترام دارد، چرا از داماد ديگر رسول خدا (ص) (شوهر زينب) نامى نمىبريد؟
در زمان خلافت ابوبكر، على [(ع)] در جنگ با مرتدان شركت داشت. پس، از ديدگاه، على [(ع)] خلافت ابوبكر به حق بوده، وگرنه على [(ع)] در آن جنگ شركت نمىكرد.
مشاركت على (ع) در جنگ با مرتدين در زمان خلفا هيچ مدرك تاريخى ندارد و دروغى بيش نيست و بر فرض صحت، آنچنانكه پيشتر هم گفتيم، ملاك رفتار على (ع) ،
اصل اسلام بود نه ابوبكر و كسى ديگر. از اينرو، مبارزه على (ع) با مرتدان، ربطى به ابوبكر ندارد؛ زيرا على (ع) با دشمنان اسلام جنگيد نه با دشمنان ابوبكر. لذا، نمىتوان از مبارزه او نتيجه گرفت كه چون اين مبارزات در زمان خلافت ابوبكر روى داده، حتماً در تأييد خلافت او بوده است.
و اين گفتار شما به اين مىماند كه اگر كسى در مقابل دشمن مهاجم به دين و سرزمينش دفاع كند حاكم وقت، آن را دفاع از خود تلقى نمايد!
تقريباً هيچ مسئله فقهى نيست، مگر آنكه از [امام] صادق [(ع)] در مورد آن دو قول نقل مىشود كه اغلب با هم متضاد و متناقضاند و حمل برخى روايات بر اساس اجتهاد بر تقيه؛ يعنى نابودى مذهب جعفرى.
در مباحث گذشته از جمله پرسش شماره 49، بحث وجود روايتهاى متضاد را بررسى كرديم و گفتيم:
اختلاف روايى در منابع اهل سنت چنان گسترده است كه كتابهاى مستقلى در اين باره نوشتهاند، مانند كتاب اختلاف الحديث امام شافعى و مشكل الآثار طحاوى و. . .
رفع اين تضادها به علومى چون اصول «رجال» و «حديث» باز مىگردد كه مجتهدان شيعه بر اساس آن به رفع تعارض روايات مىپردازند.
بنا به نوشته كتب حديث اهل سنت، ابوبكر و عمر و عثمان نقل و نوشتن روايتهاى پيامبر (ص) را ممنوع كردند. اين ممنوعيت حدود يك قرن تا زمان عمربن
عبدالعزيز ادامه داشت و آنگاه كه عمر بن عبدالعزيز دستور نوشتن احاديث را صادر كرد، اهل سنت يك قرن با پيامبر (ص) خلأ و فاصله داشتند.
اكنون مىپرسيم پس از يك قرن ممنوعيت نقل و نوشتن حديث، احاديث و سنت رسول خدا (ص) را از كجا بهدست آوردند؟ و اختلافات و تعارضى كه در روايات اهلسنت پيدا شده، چگونه برطرف مىگردد؟ آيا اين تضاد و تعارض كه در روايات آنان پيدا شده مىتواند دليلى بر بطلان مذهبشان باشد يا نه؟ اگر نمىتوان به چه دليل؟
منابع حديثى مورد اعتماد نزد شيعه، الوسائل نوشته حر عاملى (متوفاى 11٠4ه. ق) و بحار الانوار نوشته مجلسى (متوفاى 1111ه. ق) و مستدرك الوسائل نوشته محدث نورى (متوفاى 132٠ه. ق) هستند و همه اين كتابها متأخراند. اگر اين منابع، احاديث را از طريق سند جمع كردهاند، اين احاديث طى يازده تا سيزده قرن نوشته نشده است و اگر از كتب پيشين نوشتهاند، چرا به آن كتابها اشارهاى نشده است؟
شيعه چهار كتاب اصلى دارد: الكافى تأليف ثقة الاسلام كلينى (متوفاى 329ه. ق) ؛ من لا يحضره الفقيه تأليف شيخ صدوق (متوفاى 381ه. ق) ؛ التهذيب و الاستبصار تأليف شيخ طوسى (متوفاى 46٠ه. ق) . اين چهار اثر از متقدماناند.
برخلاف اهل سنت كه نوشتن احاديث را ممنوع كردند، شيعه نوشتن و بازگويى احاديث را عبادت مىدانست. در نتيجه، در مكتب شيعه، تا زمان امام حسن عسكرى (ع) ، يعنى تا حدود (25٠ه. ق) ، چهارصد جلد كتاب در علوم مختلف حديث گردآورى شده بود كه به «اصول اربعمأة» معروف است و بعضى از آنها در طول تاريخ
از ميان رفته و بعضى موجود است و اصول و كتب چهارگانه اصلى بر اساس آن اصول اربعمأه فراهم آمد.
علامه مجلسى و محدث نورى هيچ حديثى را بدون نوشتن نام منبع ثبت نكرده است و تمام منابع و روايتهاى وسائل الشيعه نيز بىاستثنا، در پاورقى آمده است.
روايتها و احاديث بسيارى، در كتب شيعه، از اهل بيت [(عليهم السلام)] نقل شده كه با روايتهاى اهل سنت مطابق است، اما شيعيان اين روايتها را به بهانه اينكه از سر تقيه گفته شدهاند، تاويل مىكنند؛ زيرا با ميل و هواى نفس آنها سازگار نيست.
يكى از معيارهاى شيعه در پذيرش احاديث، اعتبار سند آنهاست؛ اگر سند روايتى، از اهل سنت يا از مذهب ديگرى جز شيعه باشد، اما مورد اعتماد و اطمينان باشد، شيعه، آن حديث را «موثق» مىداند.
همانطور كه شما، براى پذيرش روايت معيار و اصول مشخصى داريد و هر روايتى كه برخلاف آن باشد را حتى از راويان معتبر شيعه هم نمىپذيريد، شيعه نيز براى پذيرش روايت ملاكهاى مشخص خود را دارد و از آنها چشمپوشى نمىكند.
تعصب شما در پذيرش روايت به مراتب شديدتر از شيعيان است؛ به طورى كه روايتهايى از منابع اهل سنت را كه با تمام معيارها و قرائن و شواهد صحيح است، صرف اينكه يكى از راويان آن، متهم به شيعه بودن است، رد مىكنيد. براى نمونه واقدى را صرفاً به دليل اينكه گفته: «على معجزه رسول خداست، همانطور كه عصاى موسى و زندهشدن مردگان به دست عيسى معجزه بود» به او نسبت تشيع داده و روايتهاى او را رد مىكنيد و. . . .
تقيه در مذهب شيعه امرى قطعى است. امامان معصوم (عليهم السلام) در بعضى موارد از روى تقيه سخنى مطابق عقايد حاكمان جور بنىاميه و بنىالعباس بيان مىكردند. بنابراين برخى روايتهاى اهل بيت را كه براساس تقيه گفته شده و با ضوابط و معيارهاى خاص شناخته مىشود معتبر نيست، بلكه به رواياتى عمل مىشود كه از روى تقيه بيان نشده باشد.
صاحب نهجالبلاغه مىنويسد:
على (ع) ابوبكر و عمر را ستوده و درباره ابوبكر گفته است: او پاك و در حالى كه عيب اندك داشت از دنيا رفت، خير دنيا را بهدست آورد و پيش از آنكه به شرّ آن گرفتار شود از دنيا رفت. . .
شيعيان چگونه اين سخن على [(ع)] را درباره ابوبكر با آنچه خودشان به ابوبكر و عمر نسبت مىدهند توجيه مىكنند؟
«للهِ بَلاءُ فُلانٍ. . .» ؛ «خداوند به فلانى پاداش دهد» .
در اين فراز، على (ع) يك نفر را مدح كرده است نه دو نفر را، چگونه ادعا مىكنيد در اين خطبه دو نفر [ابوبكر و عمر] ستوده شدهاند؟
شارحان نهجالبلاغه در اين خطبه، دليل روشنى براى مصداق فلان، پيدا نكردهاند.
ابن ابىالحديد كه از علماى اهل سنت است، در بيان مصداق «فلان» مىنويسد: «من نسخهاى به خط سيد رضى يافتم كه ذيل كلمه «فلان» نوشته بود: عمر. . .» . (1)
فرقه جاروديه، از مذهب «زيديه» معتقد است منظور از فلان، عثمان است كه على (ع) از روى ذم و طعنه دربارهاش چنين گفته است.
راوندى گفته است: «مراد از فلان يكى از اصحاب على (ع) مىباشد. . .» . (2)
هر چند اهل سنت مىكوشند عمر را مصداق اين خطبه معرفى كنند، دليلى بر آن ندارند.
شارح بحرانى گفته است: «مراد از فلان در اين خطبه ابوبكر است» . (3)
با توجه به اينكه: هم سخن ابن ابىالحديد كه مصداق اين خطبه را عمر معرفى كرده، و هم سخن شارح بحرانى كه ابوبكر را مصداق اين خطبه معرفى كرده، مخالف خطبه شقشقيه (خطبه 3) است و خود اينها قبول دارند كه خطبه 3 نهج البلاغه فرمايش على (ع) است، پس مصداق اين خطبه، نه مىتواند عمر باشد و نه ابوبكر.
قول ديگر اين است كه مصداق اين فرمايش على (ع) ، مالك اشتر نخعى است كه على (ع) پس از شهادت مالك او را ستوده و اين هم از جمله سخنان على (ع) در مدح او است. (4)
مرحوم شهرستانى نقل مىكند كه در نسخه خطى سيد رضى (رحمة الله) كه دخترش
خدمت عمويش سيد مرتضى آن را مىآموخت، نام سلمان فارسى در ابتداى اين خطبه نوشته شده بود. . . كه البته با توجه به اينكه حضرت سلمان فرماندار مدائن بود، با مضمون اين خطبه مناسبت دارد. (1)پس به احتمال زياد، اين خطبه در مدح حضرت سلمان است.
عالم شيعه محمدباقر مجلسى در كتاب بحارالانوار، ج25 گفته است: «نفى خطا و سهو از امامان مشكل است و بلكه از بعضى روايات چنين مطلبى محتمل است» .
مرحوم علامه مجلسى در آدرس ياد شده - بحارالانوار، ج25، ص351 - سهو و خطا را به اهل بيت (عليهم السلام) نسبت نمىدهد بلكه مىفرمايد: «از بعضى روايات و آيات صدور سهو از ائمه قابل برداشت است كه ما در جلد 6 (جلد 17 چاپ جديد) بهطور مبسوط بحث كرديم. اگر خواستيد به آنجا مراجعه نماييد» .
علامه مجلسى در بحارالانوار، جلد 17، ص34، باب 15. تحت عنوان «عصمته و تأويل بعض مايوهم خلاف ذلك» بحث عصمت رسول خدا (ص) را مطرح كرده است. وى ابتدا آياتى كه موهم خطا و سهو رسول خدا (ص) است را نقل كرده و سپس راههاى رفع اين شبهات را به طور مبسوط توضيح داده است.
ايشان در صفحه 97 باب 16 بحث ديگرى را تحت عنوان «سهوه و نومه (ص) عن الصلاة» آورده و رواياتى را كه بيانگر وجود سهو رسول خدا (ص) در نماز و يا خواب
1) نهج البلاغه، ص 33٠.
ماندن رسول خدا بر نماز صبح مىباشد نقل و اين روايات را نيز با بيان نقاط ضعف و بررسى زواياى اين روايات آنها را نيز رد كرده است.
آنگاه در جلد 25، ص 191، باب 6 بحثى مبسوط را در مورد عصمت امامان (عليهم السلام) تحت عنوان «عصمتهم و لزوم عصمة الامام (ع)» آورده و در اين بحث نيز عصمت را براى امامان (عليهم السلام) اثبات و هرگونه خطا و اشتباه را از وجود مقدس امامان به دور دانسته است.
با توجه به اينكه مرحوم علامه مجلسى در جلد 25، ص 35٠، باب 11 بحثى را تحت عنوان «نفى السهو عنهم (عليهم السلام)» - در نفى سهو و فراموشى از امامان (عليهم السلام) - آورده كه پس از نقل رواياتى در اين مورد به مباحث گذشته اشاره نموده و خلاصه آن را نقل مىكند، ما نيز خلاصه گفتار علامه مجلسى را از زبان و قلم خود آن بزرگوار نقل مىكنيم: علامه مجلسى مىفرمايد:
گفتار مربوط به عصمت اهل بيت (عليهم السلام) از هر نوع خطا و سهو و فراموشى در جلد 6 گذشت و خلاصه آن گفتار اين بود كه: تمام علماى شيعه بر اين عقيده اتفاقنظر دارند كه انبيا و امامان (عليهم السلام) از هر نوع گناه كوچك و بزرگ، عمدى، سهوى و اشتباهى و فراموشى منزه و به دور هستند چه قبل از نبوت و امامتشان و چه بعد از آن بلكه از هنگام تولد تا لحظهاى كه خدا را ملاقات مىنمايند.
پس از آن روايتى را از على (ع) نقل مىكند كه آن حضرت در بيان صفات امام چنين مىفرمايد:
. . . فَمِنْها اَنْ يُعْلَمَ الاِْمامُ المُتَوَلّي عَلَيْهِ اَنَّهُ مَعْصُومٌ مِنَ الذُّنُوبِ كُلّها صَغيرِها وَكَبيرِها لايَزِلُّ في الْفُتْيا وَلا يُخْطئُ في الْجوَابِ وَلا يَسْهُو وَ لايَنْسى وَ لا يَلْهُو بِشيْءٍ
مِنْ اَمْرِ الدُّنْيا. . . (1)
از جمله صفات امامى كه ولايتش لازم است اين است كه: او از هر گناه كوچك و
1) بحارالانوار، ج 25، صص 35٠ و 351.
بزرگ منزه و معصوم است در اظهار نظرها، «علم دين» از او زايل نمىشود، در جواب مسائل، خطا نمىكند و سهو و فراموشى به او دست نمىدهد و در امور دنيا گرفتار لهو نمىگردد. . . .
اما شما وهابيون براى اينكه كتمان حق و اشاعه باطل نماييد و انبياى معصوم و امامان معصوم معرفى شده از سوى خدا و رسول خدا (ص) را به گناه متهم سازيد، حاضر نيستيد عين گفتار علماى شيعه را درست نقل كنيد!
و اى كاش تنها در نقل قول علماى شيعه به چنين خيانتى آلوده مىشديد، بلكه در نقل گفتار رسول خدا (ص) و علماى خودتان نيز دست به كتمان حقايق زده و پيروان خود را از فهم حقيقت دور نگه داشتهايد در حالى كه خداوند از اين كار نهى فرموده و مىفرمايد: وَ لَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ؛ «و حق را با باطل نياميزيد و حقيقت را با اينكه [از آن] آگاهيد، كتمان نكنيد» . (بقره: 42)
امام يازدهم شيعيان حسن عسكرى [(ع)] وفات يافت بىآنكه فرزندى داشته باشد. فردى به نام عثمان بن سعيد براى اينكه پايههاى مذهب امامى درهم نشكند، به دروغ گفت: امام عسكرى [(ع)] فرزندى داشته كه در چهار سالگى پنهان شده و جانشين پدرش است.
عجيب است كه شيعيان مىگويند ما سخن كسى جز معصومان را نمىپذيريم، ولى در مورد مهمترين عقيده شان ادعاى مردى غير معصوم را پذيرفتهاند.
اول اينكه: دليل شما بر دروغ بودن سخن عثمان بن سعيد مبنى بر اولاد داشتن
امامعسكرى (ع) ، چيست؟
دوم اينكه: دلايل شيعه بر وجود فرزند امام حسن عسكرى (ع) منحصر به گفتار عثمانبن سعيد نيست، بلكه اين امر از راههاى متعدد و مطمئن، براى شيعه ثابت شده است.
سوم آنكه: شما تلاش مىكنيد سخن هر كسى را كه به وجود فرزند امام حسن عسكرى (ع) گواهى مىدهد به بهانهاى رد كنيد؛ همانطور كه در پرسش 97 بر سخن حكيمه خاتون عمه حضرت امام حسن عسكرى (ع) ايراد گرفتيد. پس معلوم مىشود گواهىدهندگان به وجود فرزند امام حسن عسكرى (ع) متعدد است.
در پرسش 146 نيز روايتى را در مورد زمان تولد حضرت مهدى (عج) مطرح كردهايد كه آن هم گوياى شاهدان ديگر بر وجود فرزند امام حسن عسكرى است.
چهارم آنكه شيعه امور مربوط به دين اسلام را اعم از واجبات و محرمات و. . . ، از معصوم قبول مىكند، اما از آنجايى كه دسترسى به معصومان براى همگان مقدور نيست سخن افراد عادلِ مورد تأييد امامان را كه واسطه ميان شيعيان و معصومان هستند نيز مىپذيرند و راهىجز اين وجود ندارد. پس افراد عادل مورد وثوق مىتوانند خبر وجود مقدس امام دوازدهم را نيز به شيعيان برسانند.
شيعيان هميشه مروان بن حكم را تقبيح مىكنند در حالى كه در كتابهايشان روايت كردهاند كه حسن و حسين [(عليهما السلام)] پشت سر مروان نماز مىخواندند.
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 3٠1؛ بحارالانوار، ج 1٠، ص 265؛ ج 85، ص 83؛ مسائل على بن جعفر، ص144.
على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر (ع) نقل مىكند كه مىفرمايد: «
صلّى حَسَنٌ و حسينٌ خلف مَروانَ و نحن نصلّي مَعَهُم » .
اين روايت جز كتاب مسائل على بن جعفر، سند ديگرى ندارد و ساير كتابها نيز اين حديث را از كتاب مسائل على بن جعفر نقل كردهاند.
الف) جهت حفظ همبستگى بوده باشد، تا فرزندان رسول خدا (ص) بهانه تفرقه مسلمانان نباشند؛
ب) از روى تقيه باشد، تا بنىاميه بهانهاى براى سوء تبليغ عليه اهل بيت رسولخدا (ص) پيدا نكنند؛
ج) در ميان صفوف نمازگزاران باشند و با جماعت هماهنگ باشند، اما نماز خود را به مروان اقتدا نكنند و فرادا به جا آورند؛
د) پس از جماعت، نماز خود را بخوانند و. . .
اما تقبيح مروان توسط شيعه بىاساس نيست؛ زيرا دشمنى مروان با آل على (ع) بهويژه امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) انكارناپذير است؛ به طورى كه اهل سنت نوشتهاند: «عامل اصلى ممانعت از دفن حسن بن على (ع) كنار قبر رسول خدا (ص) ، مروان بود» . (1)همچنين مروان آشكارا اهل بيت (عليهم السلام) را لعن مىكرد.
روزى ميان امام حسين (ع) و مروان گفتوگويى درگرفت. مروان به حسين (ع) گفت:
«انكم بيت ملعونون» ؛ «شما خاندان لعن شده هستيد» . امام فرمود: «واى بر تو! چگونه چنين سخنى مىگويى
«لقد لعن الله اباك على لسان نبيه» (2)«در حالى كه خداوند از زبان پيامبرش پدر تو را لعن كرده است» .
شيعيان مىگويند وقتى مهدى [(عج)] به دنيا آمد، پرندگان آسمان بر او فرود مىآمدند و خود را بر بدن او مىماليدند و سپس پرواز مىكردند. وقتى از پدرش پرسيدند: اينها چه هستند؟ گفت: اينها فرشتگان آسماناند و آنگاه كه ظاهر شود، يارىاش مىكنند.
پرسش اينجاست كه وقتى فرشتگان ياوران او هستند، چرا مىترسد و در سرداب پنهان شده است؟
اول اينكه: شما دچار تناقضگويى شدهايد، در پرسش شماره 25 گفتهايد در غار پنهان شده است و اينجا مىنويسيد در سرداب!
دوم اينكه: غيبت امام دوازدهم بر پايه حكمت خدا است و ظهورش هم به اراده خدا است، نه ترسى در كار است و نه سردابى در ميان.
اگر امام دوازدهم شيعيان از ترس در سرداب پنهان شده بود، در طول تاريخ خلفاى بيدادگر بنىعباس و حاكمانى كه دشمن اهلبيت (عليهم السلام) بودند و وهابيان دين ستيز، او را از بين برده بودند.
شيعيان معتقدند امام را كسى جز امام غسل نمىدهد؛ در حالى كه درباره بعضى امامان چنين نشد: امام رضا [(ع)] را پسرش غسل نداد چون كودك بود، امام حسين [(ع)] را پسرش غسل نداد چون مريض و اسير بود، امام موسى بن جعفر [(ع)] را پسرش غسل نداد، چون آنجا نبود.
شيعه معتقد است امام بايد عالمترين مردم باشد؛ در حالى كه بعضى از آنها مانند امام جواد و امام هادى [(عليهما السلام)] در خردسالى به امامت رسيدهاند و عالمترين نبودند.
شيعه معتقد است امام جنب نمىشود.
شيعه معتقد است امامان غيب مىدانند. اگر اين چنين است، چرا آنها با سم به شهادت رسيدند. بنابراين آنها يا ندانستند آن مايع سم است كه اين، با علم غيب آنها منافات دارد يا دانستند و خوردند كه اين، خودكشى است.
اساساً شيعه چنين شرطى براى امامت ندارد؛ زيرا معتقد است: ( اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) ؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا (و بهعهده چه كسى قرار دهد» . (انعام: 124) ؛ خداوند امر امامت را بر هر كسى اراده كند، همان درست است و شرط بزرگسالى و خردسالى يا بزرگترين فرزند پدر بودن، هم در ميان نيست؛ همانطور كه على (ع) كوچكترين پسر ابوطالب بود، اما امام امت اسلامى است.
امام موسىبنجعفر (ع) و امام رضا (ع) نيز به دست فرزندانشان غسل داده شدند. زيرا كه براى امام معصوم، كودكى و دورى راه، مانع حضور و انجام كارى نيست.
رسيدن به درجات عالى علم حصولى نيازمند زمان است و در نتيجه افراد در سنين كودكى از مراتب عاليه علمى بىبهرهاند. اما شيعه علم امامان را علم خدادادى و غيراكتسابى مىداند. و چنين علمى با سن افراد مرتبط نيست، از اينرو امامان شيعه چه در كودكى و چه در بزرگسالى عالمترين مردم بودند. جلسات بحث علمى كه دانشمندان عباسى در زمان مأمون با امام جواد هشتساله تشكيل مىدادند و در تمام اين جلسهها در برابر امام جواد (ع) درمانده مىشدند، گواه اين مطلب است.
شيعه چنين عقيدهاى نسبت به امامان خود ندارد.
اين مسئله را در پاسخ پرسش 7 و در موارد ديگر توضيح و جواب داديم.
شيعيان ادعا مىكنند بايد امام با نص تعيين شده باشد. اگر چنين مىبود فرقههاى شيعه در مورد امامت دچار اختلاف نمىشدند، پس چه چيزى موجب اختلاف در شيعه شده است؟
همان عواملى كه موجب اختلاف در ميان اهل سنت شده، سبب اختلاف در ميان شيعه هم شده است. مگر شما ادعا نداريد بر پايه سنت رسول خدا (ص) رفتار مىكنيد؟ مگر سنت رسول خدا (ص) نص نيست؟ چرا اهل سنت با وجود نص، باز هم با يكديگر اختلاف دارند؟ سنت رسول خدا (ص) كه چند گونه نبود، پس چرا اهل سنت هم در اصول و هم در فقه به فرقههاى مختلف تقسيم شدهاند؟
اگر بيبرس در قرن هفتم اين چهار مذهب را رسمى اعلان نكرده بود الان گروههاى اهل سنت به صدها فرقه افزايش مىيافتند.
بعضى از شيعيان به عايشه تهمت مىزنند و همان چيزى را به او نسبت مىدهند كه اهل افك به او نسبت مىدادند و. . . .
شيعيان در اين واقعه به عايشه هيچ اتهامى نمىزنند. شما نيز سندى دال بر تهمت شيعه به عايشه در موضوع آيه «افك» ارائه نكردهايد.
در پاسخ سؤال 67 اين مطلب توضيح داده شد.
شيعيان معتقدند كه علم و دانش نزد ائمه انبار شده است و آنها كتابها و دانشى را به ارث بردهاند كه به ديگران نرسيده است و. . . .
به آنها مىگوييم از زمان غيبت مهدى [(عج)] تا به امروز فايده اين صحيفهها چيست؟ عجيب اين است كه اگر اين صحيفهها موجود بود، تاريخ را تغيير مىداد و ائمه اين مصيبتها را تحمل نمىكردند و از رسيدن به حكومت محروم نمىشدند و به قتل هم نمىرسيدند و مسموم از دنيا نمىرفتند و آخرين آنها از ترس در سرداب مخفى نمىشد.
همچنين به آنها مىگوييم: چرا امام منتظَر اين صحيفهها را براى مردم بيرون نمىآورد، اين همه نسلهاى گذشته به چه گناهى از اين گنجينهها محروم شدهاند و. . . .
اين پرسش تكرارى است، به بخشى از آن در پرسش 45 و به بخش ديگر آن در پرسش 68 پرداختيم.
هر علمى در زمان خود مفيد است و هرگاه زمان به كارگيرى آن فرا رسد فايدهاش نيز آشكار خواهد شد.
مىگوييد: «اگر چنين صحيفههايى موجود بود، امامان دچار اين مصيبتها نمىشدند و از حكومت محروم نمىماندند» . شما به حكومتهاى ظاهرى اينقدر اهميت مىدهيد كه تصور مىكنيد امامان اگر چنين علمى داشتند براى رسيدن به حكومت، از آن استفاده مىكردند؟
على بن ابىطالب (ع) مىفرمايد: «حكومت بر شما نزد من به اندازه آب دماغ بز ارزش ندارد» . (1)
امامان اهلبيت (عليهم السلام) به اين حكومتها نيازى ندارند تا براى آن اقدامى انجام بدهند، بلكه اين مردم هستند كه به حاكميت امامان نيازمنداند.
اما مسموم و مقتول بودن امامان، امتحان امت اسلامى به دست خدا بود. همچنانكه بنىاسرائيل به وسيلۀ انبيا امتحان شدند و بعضى از آنها با كشتن انبيا روسياه شدند، امت اسلامى هم به واسطه امامان امتحان پس دادند و بعضى از آنها با كشتن اهلبيت، روسياه شدند.
به همان دلايلى كه بسيارى از مردم جهان تا زمان ظهور رسول خدا (ص) از نعمت قرآن و هدايت رسول گرامى اسلام (ص) محروم شدند، مردم تا زمان ظهور امام دوازدهم، از آن علوم بىبهره خواهند بود. آيا مىتوان گفت كه چرا خداوند از همان روز اول خلقت رسول خدا (ص) را با قرآن مبعوث نكرد تا هزاران سال انسانهاى بىشمارى از
1) نهج البلاغه، خطبه 3.
نعمت قرآن محروم نشوند؟
اين علوم پيش از غيبت حضرت مهدى (عج) و در زمان يازده امام به كار گرفته شد، اما بهخاطر عملكرد امراى ستمگر، عالميان از نعمت امام معصوم و علوم وى بىنصيب ماندند.
شيعيان در كتابهايشان مىگويند: رفتن حسين (ع) به كوفه و حمايت نكردن كوفىها از او و كشتن حسين (ع) سبب شد مردم مرتد شوند، اگر چنانكه شيعيان مىگويند، حسين (ع) غيب مىدانست، به كوفه نمىرفت.
جواب اين سؤال در جواب سؤالهاى 7 و 125 و. . . گذشت.
چنانكه در جواب سؤال 15٠ گذشت، وجود امامان (عليهم السلام) ، از راههاى امتحان امت اسلامى است. مردم بايد به واسطه آنها امتحان مىشدند تا مؤمن از غيرمؤمن مشخص شود.
اين ادعاى شما به اين مىماند كه بگوييد: اگر خدا غيب مىدانست، براى طايفههايى كه به پيامبران او ايمان نمىآوردند، پيامبر نمىفرستاد.
اگر پيامبر (ص) مىدانست در احد شكست خواهد خورد، چرا به اين جنگ رفت و اگر نمىدانست، چگونه به او وحى مىشد؟
اگر رسول خدا (ص) مىدانست مردم طائف به او ايمان نخواهند آورد، چرا پيش از مدينه به طائف هجرت كرد و اگر نمىدانست، چگونه به عالم وحى متصل بود؟
شيعيان ادعا مىكنند كه امام دوازدهم آنها به دليل ترس از كشتهشدن پنهان شده است. به آنها گفته مىشود كه پس چرا ائمه پيش از او كشته نشدند با اينكه در دولت خلاف زندگى مىكردند.
غيبت امام دوازدهم به دليل، ترس نيست، بلكه بنا به عواملى از جمله قدرناشناسى مردم از نعمت رهبران الهى است.
ترس در ميان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) معنا و مفهوم ندارد؛ زيرا كدام امام از على بن ابىطالب (ع) تا حسن عسكرى (ع) را سراغ داريد كه با مرگ طبيعى از دنيا رفته باشد و با شمشير يا سم به شهادت نرسيده باشد؟
آيا جريان شهادت امام حسن (ع) به تحريك معاويه و شهادت امام حسين (ع) به دست لشكر يزيد و مسموميت امامان پس از آنها را به دست خليفه وقت، در تاريخ نخواندهايد؟ با توجه به اين جريان مستمر خداوند اراده نموده آخرين ذخيره الهى از اهل بيت (عليهم السلام) را از گزند حوادث مصون نگهدارد تا به وقت مناسب مأموريت الهى را به انجام رساند و جهان را از ظلم و جور پاك سازد.
شيعيان ادعا مىكنند فقط به احاديث صحيح كه از اهل بيت [(عليهم السلام)] به آنها رسيده
است، اعتماد مىكنند. آنها با اين سخن مردم را فريب مىدهند؛ زيرا آنان هر يك از ائمه را مانند پيامبر (ص) مىشمارند كه از نزد خود سخن نمىگويند و گفتارشان همانند سخن خدا و پيامبر است. بنابراين، در كتابهايشان گفتههاى پيامبر [(ص)] كمتر يافت مىشود و به سخنان ائمهشان بسنده مىكنند، حتى اين سخن هم درست نيست كه آنها فقط به آنچه از اهلبيت [(عليهم السلام)] روايت شده است اعتماد مىكنند، زيرا فرزندان حسن [(ع)] را از اهل بيت [(عليهم السلام)] نمىدانند.
در اينباره در پاسخ پرسش 125، تحت عنوان وحى بحث كرديم.
شيعيان، امامان (عليهم السلام) را از كسانى مىدانند كه خداوند در قرآن از آنها همچون صاحبان علم راسخ ياد كرده است. بنابراين، ميان سخن خدا و پيامبر (ص) و امامان تفاوتى نيست؛ زيرا امامان سخن رسول خدا (ص) و رسول خدا، سخن خدا را بر زبان جارى مىكند. همه امامان هم فرمودهاند كه گفتههايشان، همان سخنان رسول خداست.
شيعه، امامان (عليهم السلام) را شاگردان رسول خدا (ص) مىداند كه ايشان آنها را با علم خدادادى، به همه امور و علوم لازم عالِم گردانده است اما نه از طريق علوم اكتسابى.
از ديدگاه شيعيان، اهلبيت رسول خدا (ص) عبارتاند از: على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و يازده فرزند ايشان كه نامهايشان در كتب شيعه مشخص است. ملاك اهلبيت رسولخدا (ص) بودن، نسب نيست كه مىگوييد فرزندان حسن (ع) را به حساب نمىآورند.
شيعيان مىگويند ما فقط به گفتههاى اهلبيت [(عليهم السلام)] عمل مىكنيم، مىگوييم از ائمه كسى غير از على بن ابىطالب [(ع)] پيامبر (ص) را نديده است، آيا على [(ع)] مىتواند همه
سنّت پيامبر (ص) را براى نسلهاى آينده نقل كند؟ در حالى كه گاهى على [(ع)] بهخاطر مأموريت و گاهى بهخاطر جانشينى رسول خدا (ص) در مدينه، در حضور پيامبر نبود.
حضور نداشتن مقطعى على (ع) نزد رسول خدا (ص) موجب نقص علم او به سنت رسول خدا (ص) نمىشود؛ زيرا:
علم على (ع) اكتسابى نيست تا حضور نداشتن وى در مقاطعى، موجب نقص آن شود.
رسول خدا (ص) مىفرمايد: «
علّمته علمي » (1)«علم خودم را به او [على] آموختم» .
همچنين مىفرمايد:
أَنَا مَدينةُ الْعلمِ وَ عَليٌّ بابُها فَمنْ أَرادَ المْدينةَ فَليأتِ البابَ. (2)
من مركز و شهر علم هستم و راه ورود به علم من على (ع) است پس هركس مىخواهد به اين شهر درآيد از اين دروازه وارد شود.
و مىفرمايد: «
علي عتبة علمي » (3)«علم من در تصرف على (ع) است» .
اهل سنت ادعاى اجماع مىكنند بر اينكه «على (ع) وارث علم رسول خدا بود» . (4)
على (ع) مىفرمايد:
عَلَّمني رَسولُ الله (ص)
الفَ بابٍ، كُلُّ بابٍ يفتحُ الفُ بابٍ. (5)
رسول خدا (ص) به من هزار باب علم آموخت كه از هر باب آن هزار باب منشعب مىشود.
آيا با اين اوصاف حضور نداشتن على (ع) در مقاطع كوتاهى نزد رسول خدا (ص) با
وجود حضور سى ساله در محضر پيامبر (ص) نقصى را براى علم على (ع) ايجاد مىكند؟
در پاسخ پرسش 7 نيز به اختصار به اين بحث پرداختيم.
علم و دانش (سنت و احاديث) پيامبر به دست كسانى غير از على [(ع)] به بعضى جاها رسيده است. بيشتر كسانى هم كه احاديث پيامبر (ص) را به ديگران رساندهاند، از اهلبيت [(عليهم السلام)] نبودهاند. . . پس كجاست ادعاى شيعه كه مىگويد: احاديث پيامبر (ص) را جز على [(ع)] و يا مردى از اهلبيت رسول خدا (ص) نقل نمىكند؟
اين ادعاى درستى نيست؛ زيرا كه، شيعه بسيارى از روايتهاى رسول خدا (ص) را از بعضى صحابى بزرگوار آن حضرت مانند عمار، سلمان، اباذر، ابن عباس و. . نقل مىكند. اما اگر گفتار هر فردى از صحابى و غير آنها، با گفتار على (ع) و ساير امامان اهلبيت (عليهم السلام) تعارض پيدا كند، شيعه روايت مورد تأييد امامان را مىپذيرد؛ زيرا در دوران منع از نوشتن حديث توسط خلفا، احاديث فراوانى جعل شد و به پيامبر (ص) و اصحاب او نسبت داده شد و چون بنابر فرموده رسول خدا (ص) ، اهل بيت معيار جلوگيرى از لغزش و گمراهىاند شيعه به اين معيار رجوع مىكند.
شيعيان در كتابهايشان اعتراف مىكنند كه علم حلال و حرام و مناسك حج، تنها از طريق ابىجعفر باقر [(ع)] به آنها رسيده است و. . . .
مدعى براى سخن خود به هيچ منبعى استناد نكرده است.
شيعيان در هر زمانى بر پايه رهنمودهاى رسول خدا (ص) و سپس على (ع) و پس از او ساير امامان معصوم (عليهم السلام) ، واجبات و محرمات دينى و ساير احكام لازم را مىآموخته و به آن عمل مىكرده است.
اما در زمان امامت امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) بهطور رسمى جلسات تدريس تشكيل و آموزههاى دين مقدس اسلام اعم از تفسير، حديث، احكام و. . . بيش از هر زمان ديگر منتشر شد و اين دو امام آنچه را از جدشان به ارث برده بودند براى مردم بيان كردند.
شيعيان مىگويند؛ اگر كسى به ديدن امام دوازدهم در زمان غيبتش نايل شود، به اين دليل است كه در بالاترين حد عدالت و راستى قرار دارد.
به آنها مىگوييم: چرا شما درباره كسى كه پيامبر (ص) را ديده است، چنين حكم نمىكنيد و حال آنكه پيامبر (ص) از امام دوازدهم شما بالاتر است؟
دليل اين عقيده آن است كه در زمان غيبت، تنها از راه عالىترين حد تقوا و عدالت و معنويت، مىتوان توفيق تشرف به محضر امام معصوم (ع) را پيدا كرد. از اينرو، اين عقيده در مورد هيچ يك از امامان معصوم در حال حيات آنها، وجود ندارد. به عبارت ديگر، نمىگوييم اگر كسى توفيق تشرف به محضر علىبن ابىطالب (ع) را - در حال حيات او - داشته باشد، چنين و چنان است. شما هم هركسى كه محضر رسول خدا (ص)
را درك كرده باشد، عادل و باتقوا نمىدانيد؛ مانند ابوجهل، ابولهب، عبدالله بن ابى، سر دسته منافقان و ساير كفار و منافقانى كه در مكه، مدينه، طائف و. . . محضر رسولخدا (ص) را درك كردهاند.
آيا بنابر عقيده شما به هركس، اعم از منافق و كافر و مسلمان، كه محضر پيامبر (ص) را درك كرده باشد، مىتوان اعتماد كرد و او را فردى عادل و باتقوا دانست؟
وقتى شما مىگوييد:
«ارتد الناس بعد رسول الله (ص)
عن الاسلام» (1)«مردم پس از رسولخدا (ص) از اسلام مرتد شدند» . انتظار داريد، بگوييم هركس رسول خدا (ص) را ديده عادل و باتقوا است؟ در حالى كه جز افراد وارسته و به حقيقترسيده، توفيق درك محضر مهدى (ع) را در زمان غيبت پيدا نمىكنند و اين مطلب، دليل برترى امام زمان (عج) بر رسولخدا (ص) نيست، بلكه شرايط غيبت آخرين ذخيره الهى، چنين اقتضا مىكند كه هر كسى به حضورش راه نيابد، همچنانكه از ميان انبياى الهى فقط برخى به حضور حضرت خضر رسيدهاند كه يكى از آنها حضرت موسى (ع) است كه در سوره كهف به آن اشاره شده است.
مىگويد: شيعيان روايت كسى كه امامى از ائمهشان را قبول نداشته باشد را رد مىكنند و روايتهاى اصحاب را به همين دليل قبول نمىكنند، اما با روايات راويان فرق ديگر اينگونه رفتار نمىكنند. شيخ شيعه حر عاملى مىگويد: «شيعه اماميه به روايتهاى فطحيه و واقفيه و ناووسيه عمل مىكنند» . پس چگونه است كه شيعه روايتهاى آنها را قبول مىكنند، اما با اصحاب پيامبر (ص) چنين نيستند؟
1) به بحث ارتداد مسلمانان پس از رسول خدا (ص) مراجعه كنيد.
استناد سخن فوق به شيخ حر عاملى صحت ندارد.
در جواب پرسش 141 هم گفتيم شيعه روايت افرادى كه موثق و عادل باشند را مىپذيرد، هرچند به دوازده امام معتقد نباشند.
شيعيان از صحابه عادل و مؤمن رسول خدا (ص) نيز روايت را مىپذيرند و روايتهاى پرشمارى از صحابه رسول خدا (ص) مانند اباذر، سلمان، عمار، جابر، ابن عباس و. . . دارند، اما به كسانى كه به اهلبيت رسول خدا (ص) ظلم كردند و حق آنها را ناديده گرفتند و در مورد اهلبيت (عليهم السلام) با رسول خدا (ص) مخالفت كردهاند و سخنانشان خالى از كينه اهلبيت نيست، اعتمادى ندارد و سخنان آنها را حجت نمىدانند.
گروه بزرگى از علماى شيعه معتقدند كه در كتاب كافى روايتهاى ضعيف هم وجود دارد و از طرفى هم مىگويند اين كتاب به امام مهدى [(عج)] عرضه شده و وى فرموده: «اين كتاب براى شيعيان ما كافى است» . چرا مهدى [(عج)] به روايتهاى ضعيف آن اعتراضى نكرده است؟
يكى از تناقضگويىهاى شما همين است كه اين مطلب را در پرسش 15 به اين صورت طرح كردهايد: «شيعه مىگويد بيشتر روايتهاى كتاب كافى ضعيف است» در حالى كه اينجا مىگويى: «شيعه معتقد است كتاب كافى روايت ضعيف هم دارد» !
در جواب پرسش 15 توضيح داده شد كه شيعه هيچ كتابى جز قرآن را فاقد ضعف و نقص نمىداند. اما احاديث ضعيف در كتب اصول شيعه، از جمله كافى،
آنچنان نادر و ناچيز است كه از ارزش و اهميت آنها نمىكاهد و اين ضعف در كتب اهلسنت صدها برابر بيش از منابع شيعه است.
از زمان تأليف كتاب شريف كافى، اين كتاب بارها تجديد چاپ شده است. اگر در اين فاصله طولانى، گاهى در خواندن دستنوشتههاى نسخهها اشتباهى پيش آيد، نه بعيد است و نه از ارزش كتاب مىكاهد و نه فرمايشهاى امامان معصوم (عليهم السلام) خدشهدار مىشوند.
اين گفتار منتسب به امام دوازده، كه فرموده باشد: «
الكافى كاف لشيعتنا » ، در كتب معتبر شيعه مشاهده نشده است.
همدانى شيخ شيعه، در مصباح الفقيه مىگويد:
طبق نظر متأخرين، معيار حجيت اجماع اين نيست كه همه اتفاق كنند و لازم هم نيست كه در يك عصر همه اجماع نمايند، بلكه دليل حجيت اجماع اين است كه رأى معصوم را با حدس زدن و تخمين كشف كنيم.
پس شيعيان رأى امام غايبشان را از طريق حدس زدن مىشناسند. در واقع آنها حدس و گمان خود را محور قرار مىدهند و اجماع سلف را معتبر و معيار نمىدانند.
اين پرسش نيز تكرارى است و بحث اجماع از ديدگاه شيعه و اهل سنت را در مباحث پيشين آورديم. آنچه از قول محقق همدانى آمده نظر شخصى ايشان در اجماع حدسى است، وگرنه شيعه نيز همانند ساير فرق اسلامى در هر مسئلهاى به اجماع عالمان خود توجه دارد.
ابن بابويه قمى، صاحب كتاب من لا يحضره الفقيه، در مسئلهاى ادعاى اجماع مىكند و باز ادعا مىكند كه برخلاف آن، اجماع صورت گرفته است.
در چنين مواردى، فقيهى كه در زمانهاى پس از آن در مسئله مربوطه تتبع مىكند به دو نظر مخالف برمىخورد كه هر دو ادعاى اجماع كردهاند و به منظور رعايت امانتدارى نظرات فقهى هيچكدام را كتمان نمىكند.
اگر تمام علما به مطلب پيشين عقيده دارند، پس عدهاى از علما چه معنايى دارد. پس هيچ فرد عاقلى، چنين مواردى را نقطه ضعف يك مكتب يا مذهب محسوب نمىكند.
از كارهاى عجيب شيعيان اين است كه وقتى در مسئلهاى اختلاف كنند و در آن دو
قول باشد كه گويندۀ يكى مشخص و ديگرى نامعلوم باشد، قولى را مىپذيرند كه گويندهاش نامعلوم است؛ زيرا گمان مىبرند كه شايد گفته امام معصوم باشد.
شيخ شيعه حر عاملى به اين ضعف انتقاد مىكند و مىگويد: «اينكه مىگويند بايد فرد ناشناختهاى در آن باشد عجيب است، چه دليلى بر آن دارند و چگونه مىدانند گوينده آن معصوم است؟» . (1)
عين عبارت مرحوم حر عاملى در كتاب مقتبس الاثر، كه اين پرسش را با استناد به آن نقل كرده است، چنين است:
حديث في اول الروضة عن الصادق (ع)
انّ حجية الاجماع من مخترعات العامة وجعلوه وسيلة الى غصب الخلافة ثم الى اثبات كل باطل ارادوا. . . (2)
حديثى در اول كتاب روضه [جلد 8 كافى] از امام صادق (ع) نقل شده كه مىفرمايد: حجيت اجماع، از اختراعات و ساختههاى اهل سنت است كه آن را وسيلهاى براى غصب خلافت قرار دادند و پس از آن هم، هر كار باطلى را خواستند انجام دهند، اجماع را وسيله تحقق خواستههاى خودشان قرار دادند.
همانطور كه ملاحظه مىفرماييد مرحوم شيخ حر عاملى اجماع را بهطور كامل قبول ندارد و آن را ساخته و پرداخته اهل سنت مىداند، اما علماى اصولى شيعه مىگويند اگر علما بر يك مسئلهاى اتفاق كنند، حجت و معتبر است، ولى برخى گفتهاند اگر فردى مخالف آن اتفاق پيدا شود اگر شناخته شده باشد، مخالفت آن يك فرد به اجماع ضرر نمىزند، اما اگر مخالف ناشناخته باشد چه بسا آن فرد امام معصوم بوده كه مخالفت كرده. از اين رو، براى حجيت اجماع مضر است. اينگونه مطالب يك بحث
علمى است و بحث علمى جاى نقض و ابرام دارد و نم
ىتواند دليلى بر بطلان يك مذهب باشد.
شيخ شيعه علامه مجلسى مىگويد: «روبهروى قبر ايستادن لازم است گرچه برخلاف جهت قبله باشد» ؛ يعنى وقتى به زيارت ضريحهاى خود مىروند و دو ركعت نماز زيارت مىخوانند بايد رو به قبر بخوانند، هرچند قبله در سمت ديگرى باشد. عجيب است در كتابهاى خودشان از مسجد قرار دادن و قبله قرار دادن قبرها نهى شده است. . . .
مرحوم علامه مجلسى در بحث زيارت قبور ائمه، در جلد 1٠1، صفحه 369 بحار ذيل روايتهاى دهم، يازدهم و دوازدهم آورده است: «هنگام زيارت، رو به قبر بايستيد هرچند در جهت قبله نباشد» ، اما اين آقا از روى كينه مطلب را تحريف كرده و مىگويد: «يعنى وقتى كه نماز زيارت مىخوانيد» .
و مسئله روبروى قبور ايستادن بههنگام دعا و زيارتنامه، مخصوص شيعيان نيست، بلكه در منابع اهل سنت آمده است كه منصور عباسى از مالك بن انس پرسيد: «
استقبل القبله وادعو ام استقبل رسول الله » ؛ «رو به قبله دعا بخوانم يا رو به رسول خدا (ص) ؟» . مالك گفت: «
لِمَ تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك » (1)«چرا روى از او برمىگردانى، در حالىكه او وسيله تو به سوى خداست؟»
1) وفاء الوفا، ج 4، ص 1376.
و تاكنون يك مورد هم نه از خواص و نه از عوام شيعه مشاهده نشده كه حتى نماز زيارت را به سمت غيرقبله بخوانند.
شيعه همواره حديث «غدير» و گفته پيامبر (ص) را تكرار مىكند كه فرمود: «
اذكركم الله في اهل بيتي » ؛ «در مورد اهلبيت من خدا را در نظر بگيريد» .
اما فراموش مىكنند اولين كسانى كه با اين وصيت نبوى مخالفت كردهاند خود شيعه هستند؛ زيرا با تعدادى از اهلبيت دشمنى مىنمايند.
در اين ادعا مشخص نشده شيعه با كدام يك از اهلبيت (عليهم السلام) دشمنى كرده است؟
شيعه، اهلبيت را فقط على (ع) و فاطمه (عليها السلام) و يازده فرزند اين دو بزرگوار مىداند و نسبت به اينها نيز نهايت تعظيم و تكريم را دارد.
البته اين بحث هم تكرارى است كه در پاسخ پرسش 135 و 136 و. . . به آن پرداختهايم.
اگر اصحاب، نص خلافت على [(ع)] را پنهان كرده بودند، فضيلتهاى او را نيز پنهان مىكردند و چيزى از فضيلتهاى على [(ع)] را نقل نمىكردند. پس معلوم
مىشود اگر در مورد خلافت على [(ع)] نص وجود مىداشت اصحاب آن را نقل مىكردند. . . .
پرسش اين است كه اين خلفا چه قسم از احاديث را از نوشتن منع كردند؟ احكام مربوط به نماز و روزه و حج و جهاد؟ و يا احكام مربوط به قضاوت و يا ارث و حقوق و. . . ؟
بىشك در دوران حكومت ابوبكر و عمر و عثمان، اين احكام بيان و نيز اجرا مىشد. پس ابوبكر و عمر و عثمان جز روايتهاى مربوط به خلافت و فضيلتهاى اهلبيت (عليهم السلام) چيز ديگرى را ممنوع نكردند (نكته جالب اينكه وقتى مشغول نوشتن اين قسمت از بحث بودم 17/4/88، ساعت 3٠:2٠ شب از طريق رسانه خبرى اعلان كردند كه دولت عربستان دستور داده است نام على (ع) از كتب تاريخ اسلام حذف شود و بعضى كتب تاريخى ديگر از كتابخانهها و كتابفروشىها را جمعآورى كنند.
1) اضواء على السنّة المحمديه، صص 46، 53، 55 و 4٠5.
چشم حقيقتبين و قلب سليمى لازم دارد كه بدون كينه و تحريف آنها را ببيند.
شيعيان روايت مىكنند كه حسن عسكرى [(ع)] پدر امام دوازدهم فرمان داده كه خبر امام مهدى [(عج)] را از همه، جز افراد مورد اعتماد، مخفى بدارند.
از طرفى مىگويند هر كس امام را نشناسد، خدا را نشناخته و اگر در آن حال بميرد بركفر و نفاق مرده است.
اول آنكه پنهان كردن امام دوازدهم از ديد شيعيان نبوده بلكه از مغرضان و معاندان بوده است پس، اين پنهان كارى با آن روايت تضاد ندارد؛ زيرا شيعيان به واسطه افراد مورد اعتماد از وجود آن حضرت آگاهى پيدا مىكردند.
دوم آنكه روايتى كه در كتب روايى سنى و شيعه نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
مَن ماتَ بِغَيرِ امامٍ ماتَ مِيتةً جاهليّةً. (1)
هركس بميرد و امام وقت خودش را نشناسد [يا بدون امام باشد] همانند مردگان زمان جاهليت مرده است.
1) مسند احمد بن حنبل، ج4، ص94؛ المعجم الكبير، طبرانى، ج 19، ص 389؛ اطراف المسند، ج5، ص334.
مربوط به شناخت چهره ظاهرى امام نيست تا شما تصور كنيد شيعيان و امام حسن عسكرى (ع) كارشان با سخن پيامبر تضاد داشته باشد، بلكه شناخت شخص امام به طور شخص معين وآگاهى صحيح به امر و نهى و رهنمودهاى اوست؛ همانطور كه بسيارى از شيعيان در زمان امامان معصوم، در نقاط دوردست زندگى مىكردند و حتى يك بار هم امام وقت خود را نديده بودند، اما دستورات دينى را طبق فرمايشات آنها انجام مىدادند.
شيعيان مىگويند كه خداوند، عمر مهدى [(عج)] را بهخاطر آنها صدها سال طولانى كرده است؛ چراكه همه مردم به او نياز دارند. اين حرف بىپايه است، زيرا اگر خداوند عمر انسانى را بهخاطر نياز مردم طولانى كرده، چرا عمر پيامبر (ص) را طولانى نكرده است؟
چرا شما به خدا اعتراض نكرديد كه اگر قرار بود كسى طولانىترين زمان ابلاغ رسالت را داشته باشد، بايد رسول خدا (ص) مىداشت؟
بازخواست مىشوند» . (انبياء: 23)
پس شما حق تعيين تكليف براى خدا نداريد.
پس چرا خداوند به جاى حضرت خضر به پيامبر اسلام (ص) عمر طولانى نداده است؟
شيعه نمىگويد صدها سال، بلكه معتقد است خداوند هر قدر كه اراده كند به حضرت مهدى (عج) طول عمر عنايت مىفرمايد، چون او آخرين ذخيره الهى و داراى رسالتى بزرگ است؛ زيرا بر اساس روايات شيعه و سنى او قرار است قسط و عدل را بر جهان حاكم كند و ظلم و جور را بركند و آرمان انبياى الهى را روى زمين محقق سازد.
جعفر، برادر [امام] حسن عسكرى [(ع)] مىگويد: «برادرش فرزندى نداشته است» . شيعه سخن او را قبول نمىكند چون او را معصوم نمىداند، اما سخن عثمان بن سعيد كه مىگويد حسن فرزندى داشته است را قبول مىكنند در حالى كه عثمان بن سعيد نيز معصوم نيست، اين تناقضگويى چه توجيهى دارد؟
يكى از عقايد معروف شيعه «الطينة» است. به اين معنى كه خداوند شيعيان را از خاك مخصوصى آفريده و سنىها را از خاك ديگرى و هر دو خاك به صورت مشخصى با هم مخلوط شدهاند و اگر شيعهاى مرتكب گناه مىشود، به سبب تأثير آن خاك مخصوص سنىها است و اگر سنى مذهبى را درستكار مىبينيد به دليل تأثير خاك شيعى است، همچنين روز قيامت همۀ گناهان و بدىهاى شيعيان را به سنىها و خوبىهاى سنىها را به شيعيان مىدهند.
شيعه فراموش كرده كه اين ادعا با آنچه كه در مورد قضا و قدر به آن معتقد است، تناقض دارد.
«شيعتنا. . . خلقوا من طينتنا» (1)«شيعيان ما از جنس ما خلق شدهاند» ، حقيقت دارد؛ چه، اگر از جنس اهلبيت (عليهم السلام) نبودند به آنها ارادت و محبت و همسويى پيدا نمىكردند.
1) بحارالانوار، ج 65، ص 167.
علماى شيعه همواره مىگويند: انصار دوستداران على [(ع)] بودند و در جنگ «صفين» در لشكر على [(ع)] قرار داشتند. به شيعه مىگوئيم اگر چنين است چرا خلافت را به جاى على [(ع)] به ابوبكر سپردند؟
شيعه با ترازو و مقياس عجيبى اصحاب رسول خدا (ص) را مىسنجند اگر اصحاب در كنار على [(ع)] باشند به نظر شيعه بهترين مردم خواهند بود و اگر در كنار مخالفان على [(ع)] و نقطه مقابل ايشان باشند مرتد و منافق خواهند بود.
شيعيان مىگويند: صحابه، «غدير» را انكار كردهاند، اما من با زبان خودم مىگويم پيامبر (ص) به على [(ع)] گفت: «هر كس من مولا و دوست او هستم اين على مولا و دوست اوست» .
ما كجا نص را انكار كردهايم اگر بگوييد معناى نص را انكار كردهاند، مىگوييم: چه كسى گفته تفسير شما از اين حديث درست است، آيا فهم شما از اين حديث درستتر از فهم اصحاب پيامبر است؟ يا زبان عربى را بهتر از اصحاب پيامبر مىفهميد؟
انصار بود كه مخالف خلافت ابوبكر بود (1)(در بحثهاى پيشين به آن اشاره كرديم) و تزويرشان اين بود كه خود را از اقوام پيامبر (ص) و پيشگام در اسلام نسبت به انصار معرفى كردند و بيعت گرفتند.
آنگاه كه على (ع) حقانيت خلافت خودش را به انصار ثابت كرد، گفتند: «به خدا سوگند اگر پيش از ابوبكر، على [(ع)] از ما بيعت مىخواست، هيچكس را همتاى او قرار نمىداديم. . .» . (2)
انصار اين دوستدارى را پس از به حكومت رسيدن على (ع) و در جنگها بهويژه در صفين با رشادتهاى خود كنار آن حضرت نشان دادند.
«عَليٌّ مَعَ الْحقِّ وَ الْحقُّ معَ عليٍّ يدَورُ حَيثُما دارَ» (3)«على با حق است و حق با على؛ هر طرف على باشد حق نيز آن طرف است» .
رسول خدا (ص) به عمار فرمود:
يا عمّارُ! إِنْ رأيتَ عَليّاً قَد سَلَكَ وادياً وَ سَلكَ النّاسُ وادياً غَيرُه فَاسْلُك مَعَ عَليٍّ وَ دَعِ النّاسَ إِنّه لَن يَدلَّك عَلى رَدىً وَلَنْ يُخرِجَك مِنَ الهُدى. (4)
اى عمار هرگاه ديدى على به طريقى رفت و مردم به طريق ديگر، با على همراه شو و راه او را برو و مردم را رها كن؛ زيرا على تو را به گمراهى نمىبرد و از هدايت خارج نمىكند.
آيا با وجود اين دستور رسول خدا (ص) ، شما براى حق و باطل معيارى غير از على (ع) داريد كه اگر معيار ديگرى داشته باشيد طبق روايات خودتان گمراه شدهايد؟
پس بنا به روايتهايى كه خود شماها از رسول خدا (ص) نقل كردهايد، على (ع) معيار حق و باطل است. اگر كسى كنار على (ع) قرار گيرد در راه حق و مؤمن است و اگر مقابل ايشان بايستد راه باطل رفته و منافق است.
الف) شما سخن رسول خدا (ص) را در اين موضوع تحريف كردهايد؛ زيرا پيامبر (ص) در غدير اين چنين فرمود:
«من كنت مولاه فهذا علي مولاه» ؛ «هر كس من مولاى او هستم پس اين على مولاى اوست» . و كلمه «دوست» در فرمايش رسول خدا (ص) نيست بلكه كلمه «و دوست» را شما به روايت افزودهايد تا افراد ناآشنا به روايت، تصور كنند كلمه دوست را هم رسول خدا (ص) فرموده است.
ب) رسول خدا (ص) ولايت على (ع) را جداى از محبت على (ع) بيان فرموده است.
رسول خدا (ص) مىفرمايد:
اُوصي مَنْ آمَنَ بي وَ صَدَّقني بِوِلايَةِ عَليِّ بنِ أَبيطالبٍ فَمَنْ تَوّلاهُ فَقَدْ تَوَّلاني وَ مَنْ تَوَّلاني فَقَد تَولَّى اللهَ وَ مَنْ أَحَبَّه فَقَدْ أَحَبَّني وَ مَنْ أَحَبَّني فَقَدْ أَحَبَّ اللهَ. . . (1)
كسانى كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كردهاند را وصيت مىكنم به ولايت على بن ابىطالب. پس هركس ولايت او را بپذيرد، ولايت مرا پذيرفته است و هركس ولايت مرا بپذيرد، ولايت خدا را پذيرفته است و هركس على را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هركس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است.
در اين گفتارِ رسول خدا (ص) ، ولايت غير از محبت است و ولايت را جداى از محبت بيان فرموده است.
ج) رسول خدا (ص) على (ع) را ولى مؤمنان پس از خود نام برده است: «
عليّ ولي كل
1) كنز العمال، ج11، ص61٠؛ جامع الاحاديث، ج1٠، ص258؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 1٠9؛ تاريخ دمشق، ج 52، ص 8.
مؤمن بعدي » . (1)اگر ولايت به معناى محبت باشد، مگر محبت على (ع) در زمان رسولخدا (ص) توصيه نشده بود؟ مگر محبت ايشان در زمان حيات و ممات رسولخدا (ص) فرق مىكند و. . . ؟ .
د) ما معتقديم آنها كه در «غدير» بودند منظور رسول خدا (ص) را به خوبى فهميدند، اما بنا به روايتهايى كه اهل سنت از رسول خدا (ص) نقل مىكنند كه فرمود: «اى على عدهاى از اين قوم از تو كينه دارند و آن كينه را پس از من ظاهر مىكنند» آن كينه موجب شد تا حق را كتمان كنند.
ه) آن زمان كه عمر مانع نوشتن آخرين منظور رسول خدا (ص) شد و نيز ابوبكر، عمر و عثمان از نقل و نوشتن احاديث، جلوگيرى كردند، به اين دليل بود كه اصحاب، احاديث رسول خدا (ص) در مورد خلافت و فضيلتهاى على (ع) را بازگو نكنند.
پس برخى اصحاب، بهتر از ما و شما مفهوم سخنان پيامبر (ص) را فهميدند، براى همين هم، دهان ديگران را بستند و گفتند:
«. . . لاتحدثوا عن رسول الله شيئاً. . .» (2)«هيچ چيز را از رسول خدا (ص) نقل نكنيد» .
خود شما اهل سنت از عبدالرحمان بن عوف نقل كردهايد كه مىگفت:
به خدا سوگند عمر بن خطاب پيش از آنكه از دنيا برود اصحاب رسول خدا [(ص)] را از نقاط مختلف جمع كرد - عبدالله بن حذيفه، ابودرداء، اباذر، عقبة بن عامر و. . . را - و به آنها گفت اين احاديث چيست كه از رسولخدا [(ص)] افشاء مىكنيد و به دنيا پخش مىكنيد؟ گفتند: آيا ما را از نقل آنها منع مىكنى؟ گفت: نه، شما بايد زير نظر من اقامت داشته باشيد و تا من زنده هستم از من دور نباشيد. (3)
ملاحظه مىكنيد كه بحث افشاى روايت است يعنى روايات واقعى كه عمر نمىخواهد آنها گفته شود.
و سپس آنها را كنار خودش تحت نظر نگه داشت تا مردم از روايات آنها مطلع نشوند.
و) آنگاه كه رسول خدا (ص) در غدير اين فرمايش را بيان كرد، حارث بن نعمان فهرى جلو آمد و به رسول خدا (ص) گفت: به ما دستور دادى، بگوييم: «
اشهد ان لا اله الّا الله و انك رسول الله » از تو قبول كرديم، گفتى: پنج وقت نماز بخوانيد پذيرفتيم، گفتى: زكات مالتان را بدهيد پذيرفتيم گفتى هر سال ماه رمضان روزه بگيريد قبول كرديم حج به جا بياوريد قبول كرديم به اينها راضى نشدى حالا پسر عمويت را بر ما برترى دادى؟ آيا اين دستور از سوى خداست يا از پيش خودت؟
رسول خدا (ص) فرمود: سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست اين فقط دستور خدا است.
حارث از طرف رسول خدا (ص) برگشت در حالى كه مىگفت: «خدايا! اگر اين سخن محمد راست است سنگى از آسمان بر من فرود بياور يا به مرض دردناكى مرا دچار كن» .
راوى مىگويد: «به خدا سوگند، حارث به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى بر سر حارث كوبيد كه از پايين او خارج شد و در جا كشته شد» . (1)
اين روايت با معناى دوستى سازگار نيست زيرا كه امر رسول خدا به مؤمنين به دوست داشتن يكديگر، هيچگاه موجب تعجب وعدم باور بعضى قرار نمىگيرد چون خداوند فرموده است وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ ؛ «مردان و زنان باايمان
1) تفسير الجامع لاحكام القرآن ج 18، ص 278؛ تفسير البحر المديد، ج8، ص195؛ تفسير الكشف و البيان، ج1٠، ص35؛ تفسير اللباب فى علوم الكتاب، ج19، ص35٠؛ تفسير ابىالسعود، ج9، ص29؛ تفسير ثعلبى، ج1، ص2361؛ تفسير السراج المنير، ج4، ص276؛ تفسير روح المعانى، ج29، ص55 و. . . .
ولى [و يار و ياور] يكديگرند» . (توبه: 71)
اينكه مىبينيم بعضى افراد اين موضوع را نتوانستند تحمل كنند چون يقين داشتند كه اين دستور امر به امامت و خلافت على (ع) است.
ز) ابن عباس مىگويد:
آيه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ (1)در مورد على [(ع)] نازل شده است، آنگاه خداوند به رسول خدا دستور داد ولايت على را اعلان و ابلاغ نمايد رسول خدا [(ص)] ترسيد كه بگويند پسر عمويش را بر ديگران برترى داد و به پيامبر طعنه بزنند آن وقت خداوند اين آيه را نازل كرد و رسول خدا [(ص)] ولايت على [(ع)] را اعلان نمود. (2)
اگر «مولى» در واقعه غدير به معناى محبت بود نه ترسى داشت و نه كسى به رسولخدا طعنه مىزد و نه اتهام برترى دادن على (ع) به سايرين مطرح مىشد زيرا كه تمام مؤمنين موظف و مأمور هستند يك ديگر را دوست بدارند پس «مولى» در حديث غدير به معناى امام و خليفه و پيشوا مىباشد.
ح) اگر مولى به معناى محبت بود، چه معنا داشت كه پس از واقعه غدير شيخين نزد على (ع) رفته و تهنيت گفته و بگويند: «
اصحبت مولاي و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة » (3)«مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتهاى» .
ط) ابن مسعود مىگويد در زمان رسول خدا [(ص)] آيه تبليغ را چنين مىخوانديم:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ان علياً مولى المؤمنين و ان لم تفعل فما بلغت رسالته. . . (4)
1) «اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن» . (مائده: 67)
2) تفسير آلوسى، ج5، ص67.
3) تفسير غرائب القرآن، نيشابورى، ج 2، ص 616؛ تفسير مفاتيح الغيب، فخر رازى، ج 12، ص 4٠1.
4) تفسير الدر المنثور، ج3، ص117؛ تفسير آلوسى، ج5، ص67؛ تفسير روح المعانى، ج6، ص193؛ تفسير فتحالقدير، ج2، ص69.
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، درباره اينكه على مولاى مؤمنين است، كاملاً (به مردم) برسان و اگر نكنى رسالت او را انجام ندادهاى.
عدهاى از علماى شيعه به تحريف قرآن معتقدند، ولى علماى شيعه آنها را به خاطر اجتهاد معذور مىدانند. اين تعارض چگونه قابل حل است كه كسى از روى اجتهاد عقيده به تحريف داشته باشد؟
شيعه معتقد به مصونيت قرآن از تحريف است و آن را كتابى مىداند كه بىكم و كاست محفوظ مانده و چيزى از آن - حتى يك آيه هم - كم يا زياد نشده است.
مباحث علمى، در همه علوم، از جمله علوم دينى، اعم از قرآن و تفسير و علوم قرآنى و. . . ، هيچگاه نبايد با ديده تحقير و تمسخر نگريسته شوند، مگر در ميان علماى اهل سنت در مورد قرآن و تفسير قرآن اختلاف نظر وجود ندارد؟ مگر علماى اهل سنت در اصول اعتقادى به گروههاى مختلف تقسيم نشدهاند؟ مگر شما از رسولخدا (ص) نقل نمىكنيد:
«اختلاف امتي رحمة» (1)، مراد از اين اختلاف جنگ مسلحانه كه نيست، بلكه همين اختلاف آراى علمى است كه موجب روشن شدن حقايق مىشود.
در مسئله تحريف قرآن، نادرى از علماى سنّى و شيعه ممكن است سخنى گفته
1) كنزالعمال، ج1٠، ص136؛ جامع الاصول، ج1، ص182؛ سبل الهدى، ج 1٠، ص 364.
باشند، اما نه شيعه و نه سنّى به قول و حرف آنها اعتنا نكرده است. اعتقاد اصلى و درست شيعه و سنّى و همه مسلمانان عدم تحريف قرآن است؛ چرا وهابيت هميشه تلاش مىكند اختلافتراشى كند و در طبل اختلاف بكوبد.
در اين آيه به صراحت بيان شده كه جز از پيامبر (ص) نبايد از كسى پيروى كرد و امامت براى آن است كه امام فرمانهاى الهى را كه به ما رسيده، اجرا كند نه اينكه دين جديدى براى مردم بياورد و به شكلى غير از شكل دين پيامبر (ص) باشد.
وقتى على [(ع)] را فراخواندند تا قرآن بين ما داورى كند، او پذيرفت و گفت كه داور قرار دادن قرآن حق و لازم است. اگر على [(ع)] درست گفته بود پس او همان چيزى را گفته كه ما به آن معتقديم. و اگر سخن نادرستى گفته، بدانيد كه على [(ع)] سخن نادرست نمىگويد، و اگر روى آوردن به قرآن و داور قرار دادن قرآن در حضور امام جايز نمىبود، على [(ع)] مىگفت: چگونه مىخواهيد كه قرآن ميان من و شما داورى كند و حال آنكه من امام هستم و سخنان پيامبر (ص) را به شما مىرسانم؟
اگر شيعيان مىگويند پس از پيامبر (ص) بايد امامى باشد كه دين را به مردم برساند، اين سخن باطل و ادعايى بدون دليل است؛ زيرا آنچه اهل زمين به آن احتياج دارند اين است كه سخنان پيامبر (ص) به آنها برسد و آنها كه در حضور پيامبر (ص) هستند و آنهايى كه حضور ندارند و كسانى كه پس از پيامبر (ص) مىآيند همه به صورت يكسان به بيان و
توضيح پيامبر (ص) نياز دارند، چون پيامبر (ص) اگر سخنى نگويد و توضيحى ندهد امرى از امور دين روشن نمىشود. پس منظور از شخص پيامبر (ص) ، سخن جاودان اوست كه بايد به همه اهل زمين رسانده شود. همچنين اگر طبق گفته شيعه همواره بايد امامى باشد، در مورد كسانى كه در گوشه و كنار جهان از امام دور هستند و آن را نديدهاند چه مىگويند؛ زيرا همه مردم جهان نمىتوانند امام را ببينند، پس بايد سخنان امام به آنها رسانده شود و وقتى رساندن سخنان امام ضرورى است، رساندن سخنان پيامبر (ص) اولى است و بايد قبل از ديگران از او اطاعت كرد.
علاوه بر اين، رسول خدا (ص) ، على (ع) را مبيّن و مفسر دين خود معرفى كرده و مىفرمايد: «
عَليّ بابُ عِلْمي وَ مُبيِّنٌ لِاُمّتي ما اُرسلتُ به مِنْ بَعدي. . . » (1)«على راه ورود به علم من و بيان كننده دين من پس از من به امت من است» .
همچنين رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود: «
اَنْتَ تُبيّنُ لِلنّاس مَا اخْتَلَفُوا فِيه مِنْ بَعدِي » (2)«تو، بعد از من در آنچه مردم اختلاف پيدا مىكنند، بيانكننده دستور خدا هستى» .
پس، امامان شيعه دين واقعى رسول خدا (ص) را براى مردم بيان مىكنند و هر چيزى غير آن، بدعت و دروغ است.
اگر شما بعضى دستورهاى امامان (عليهم السلام) را چيزى جداى آنچه در كتابهايتان است مىدانيد به اين دليل است كه دين را از مسير بىراهه بهدست آوردهايد. و اگر امر داير باشد بين راهى كه شما رفتيد و راه فرزندان و اهلبيت رسولخدا (ص) ، به يقين راه فرزندان و اهلبيت رسول خدا (ص) مطمئنتر و بيانگر حقيقت دين رسول خدا (ص) است.
ثانياً: شيعه داورى قرآن را قبول دارد، بلكه هيچ داورى غير قرآن را نمىپذيرد، اما بحث در اين است كه آيههاى قرآن، بهويژه آيههاى متشابه را چه كسى تفسير و تأويل كند؟
قرآن بهترين داور است، اما شما بهترين مفسر نيستيد و از آيههاى متشابه سر در نمىآوريد و معتقديد كه آيههاى متشابه را جز خدا كسى نمىداند، پس چگونه مىخواهيد با آيههايى داورى كنيد كه تفسير و تأويل آنها را نمىدانيد؟
ثالثاً: شما از روى عوامفريبى به شيعه نسبت مىدهيد كه داورى قرآن را جايز نمىدانند! شيعه قرآن را بهترين و بالاترين و بلكه تنها داورى مىداند كه داورى آن براساس حق است، اما به شرط آنكه مفسرش جاهلانى همچون عمروعاص نباشد؛ زيرا خداوند مىفرمايد: تأويل آيههاى متشابه را كسى جز خدا و صاحبان علم راسخ نمىدانند و صاحبان علم راسخ اهل بيت (عليهم السلام) هستند.
اما اينكه مىگوييد «اگر على درست گفته پس او همان چيزى را گفته كه ما به آن معتقديم» شما بىآنكه موضوع را مطرح كنيد، نتيجهگيرى كردهايد! ! در مورد چه چيزى سخن مىگوييد؟ اگر منظورتان عمل به قرآن است، سخن همان است كه گفتيم: شما كه معتقديد كسى غير از خدا تأويل آيههاى متشابه را نمىداند، پس چه مىدانيد، داورى و
تعاليم قرآن چيست؟ اگر هم قبول داريد كسانى غير خدا تأويل آيههاى متشابه را مىدانند، پس آنها همان امامان (عليهم السلام) هستند. در نتيجه، راه همان است كه امامان (عليهم السلام) راهنمايى كردهاند، نه آنكه داورش عمروعاص و مفسرش ابوموسى اشعرى بوده باشد.
ثانياً: خود اهل سنت دقيقاً همين راه را مىروند، اما درباره اين موضوع با شيعه مخالفت مىكنند. مگر شما تفسير را از عدهاى معين مانند ابن عباس و. . . نقل نمىكنيد؟ مگر شما احاديث و سنت پيامبر (ص) را از عدهاى معين نقل نمىكنيد؟ مگر شما ابوحنيفه و مالك و احمد و شافعى را رئيس مذهب خودتان نمىدانيد؟
اما اينكه مىگوييد: «آنچه كه اهل زمين به آن احتياج دارند، اين است كه سخنان پيامبر (ص) به آنها برسد» .
سؤال اين است، آنگاه كه در جريان رساندن و نقل سخنان پيامبر (ص) به ديگران اختلاف پيدا شد، چه بايد كرد؟ آيا نبايد كسانى عالمتر از ديگران مرجع و رافع اين اختلافها باشند؟ اگر بگوييد، اختلافى پيش نمىآيد، پس فرقههاى مختلف اهل سنت چگونه به وجود آمدهاند؟ چرا عدهاى معتزلى و عدهاى اشاعره، عدهاى خوارج و وهابى عدهاى حنفى، برخى مالكى و برخى شافعى و عدهاى هم حنبلى شدهاند؟ پس اگر صرف رسيدن سخن پيامبر (ص) كافى است و به قول شما سخنان رسول خدا (ص) بايد به طور يكسان به همه برسد تا اختلافى پيش نيايد، چرا فقه حنفى و شافعى و حنبلى و مالكى با يكديگر اختلاف دارند؟ منشأ اين اختلافها چيست؟ مگر رسول خدا (ص) چند نوع فقه ياد داده است؟
اگر لزومى ندارد عدهاى باشند كه دين را به مردم بيان كنند، پس به وجود ابوحنيفهها، شافعىها، احمد بن حنبلها و. . . نيازى نيست. بنابراين نياز است افرادى باشند تا سخن پيامبر را به مردم برسانند. با اين تفاوت كه شما از افراد متفرقه پيروى مىكنيد اما شيعه از امامان (عليهم السلام) پيروى مىكند. شما مىگوييد ابوحنيفه و. . . چنين گفتهاند و شيعه مىگويد فرزندان پيامبر (ص) كه علم رسول خدا (ص) را به ارث بردهاند چنين مىگويند.
عجيب است كه شما نظر احمد بن حنبل و ابنتيميه و. . . را معتبر مىشماريد و خود را پايبند فقه فقهاى خود مىدانيد، اما همين روش را به پيروان اهلبيت رسول خدا (ص) ايراد مىگيريد؟
ثالثاً: ديدن امام با چشم ظاهر، مورد بحث شيعه نيست كه شما براى چندمين بار اين مطلب را تكرار مىكنيد، همانطور كه ديدن فيزيكى رسول خدا (ص) شرط ايمان نبود. مگر حنبليان براى بهدست آوردن نظرهاى احمد حنبل حتماً بايد او را ببينند؟ مگر تمام سنّىها رسول خدا (ص) را ديدهاند؟ اين چه مغلطه زشتى است كه حق را زير چتر اين مغلطهها پنهان مىكنيد؟
شيعه و اهل سنت به متواتر نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) علم تفسير، تأويل و تمام علم خود را به على (ع) ياد داده و على (ع) بهترتيب به امامان پس از خود ياد داده است، در نتيجه پس از رسول خدا (ص) براى فهم دين بايد به امامان (عليهم السلام) مراجعه كرد و آنها هم كه دسترسى به امامان (عليهم السلام) ندارند به واسطه افراد عادل و مورد اعتماد، فرمايشهاى اهلبيت (عليهم السلام) را بهدست مىآورند.
اما اينكه گفتيد: «مردم به امام احتياجى ندارند» پس معناى اين روايت چيست كه اهل سنت نوشتهاند:
رسول خدا (ص) مىفرمايد: «
مَنْ ماتَ بِغَيرِ امامٍ ماتَ مِيتةً جاهليّةً » (1)يا مىفرمايد:
1) مسند احمد بن حنبل، ج4، ص96؛ مسند الصحابة، ج 38، ص384؛ مسند الشاميين، ج2، ص437؛ جامع الاحاديث، ج21، ص415.
مَنْ ماتَ وَ لَيسَ لَه إمامٌ ماتَ مِيتةً جاهليّة.
هركس بدون داشتن امام از دنيا رود همانند مردگان جاهلى گمراه از دنيا رفته است.
آيا رسول خدا (ص) درست تشخيص داده كه مردم نيازمند امام هستند؟ يا شما درست تشخيص داديد كه مردم نيازمند امام نيستند؟
پرسش اين است كه عدهاى از راويان حديث شيعه از سوى امامان مورد مذمت قرار گرفتهاند اما علما و فقهاى شيعه، آنها را مورد اطمينان مىدانند، پس مذمت امامان شيعيان و اعتماد شيعيان به اين دسته از روات چگونه قابل جمع است؟
بعضى از ياران امامان با آنكه مورد وثوق آنان بودند، اما آنگاه كه از سوى حاكمان جور مورد تعقيب و تهديد قرار مىگرفتند، امام وقت براى نجات جان آنها نزد بعضى افراد او را مذمت و نكوهش مىكرد. اين مذمت امام به گوش حاكم وقت مىرسيد و آنها با تصور اينكه شخص مورد نظر، از شيعيان و ياوران امام نيستند، از تعقيب او صرفنظر مىكردند.
مرحوم علامه حلى درباره «هشام بن سالم الجواليقى» كه اين نويسنده او را مثال مىزند و مىگويد: «طعنههاى زيادى در مورد او وارد شده است» ، در رجال خود از امامصادق (ع) و امام موسى بن جعفر (ع) نقل مىكند كه فرمودند: «
ثقة ثقة » (1)«مورد اعتماد
1) رجال علامه حلى، ص 179.
است و مورد اعتماد است» .
از جمله يكى از اصحاب معروف امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) زرارة بن اعين است كه بسيار مورد توجه و علاقه امام صادق (ع) بود به گونهاى كه حضرت مىفرمايد:
«لولا زرارة لقلت ان احاديث ابي عليه السلام ستذهب» (1)«اگر زراره نباشد خواهم گفت بهزودى احاديث پدرم از بين مىرود» .
روزى امام (ع) مطلع مىشود كه حاكم ستمگر وقت، درصدد كشتن زراره است، امام (ع) در غياب وى سخنانى مىگويد كه شنوندگان تصور مىكنند امام از او دل خوشى ندارد. هنگامى كه اين سخنان به گوش حاكم مىرسد، دست از تعقيب زراره برمىدارد. از اين رو، صرف مذمت امام از شخصى دليل بر بىاعتبارى آن فرد نبوده، بلكه مىبايست با توجه به وثاقت آن افراد نزد امام علت آن مذمت را جستجو نمود.
اين پرسش طولانى و داراى چند بخش است كه ما بدون اينكه چيزى از پرسش را حذف كنيم، در چند بخش به آن پاسخ مىدهيم.
به تواتر ثابت شده و همه مىدانند كه ابوبكر و عمر و عثمان از افراد بسيار نزديك به پيامبر (ص) و از بزرگترين همراهان و ياران او بودند.
پيامبر (ص) داماد ابوبكر و عمر و عثمان داماد پيامبر (ص) بودند و حضرت، آنها را مىستود و دوست مىداشت پس آنها در حيات رسول خدا (ص) و پس از حيات او مسلمان كامل و واقعى بودهاند.
اگر آنها مسلمان واقعى نبودند، پس رسول خدا (ص) يا آنها را نمىشناخته و يا
1) رجال ابن داود، ص 156.
مىشناخته اما با آنها سازش مىكرده است و در هر دو صورت، توهين بزرگى به پيامبرخدا (ص) است.
اينها به رسول خدا (ص) چه كمكى كردند كه از بزرگترين ياران آن حضرت باشند؟ كدام دشمن را از رسول خدا (ص) دور كردند؟ پيامبر (ص) كدام مسئوليت حساس را به آنها واگذار كرد؟
چرا به چيزى كه توهم نمودهايد لباس حقيقت و تواتر مىپوشانيد؟ (1)
آيا كمك آنها به رسول خدا (ص) اين بود كه با كمترين فشار جنگ فرار مىكردند؟ آيا كمك آنها به رسول خدا (ص) اين بود كه در صلح حديبيه به رسالت رسول خدا (ص) شك كردند و حتى توضيحات رسول خدا (ص) را هم باور نكردند؟
آيا كمك آنها به رسول خدا (ص) اين بود كه حتى حاضر نشدند براى ديدار رسولخدا (ص) به فقيرى صدقه بدهند؟
و آنگاه كه آيه نجوى نازل شد جز على (ع) هيچكس به اين آيه عمل نكرد، آنان كدام يارى را به پيامبر داشتند؟
آيا كمك آنها به پيامبر هنگام درخواست دوات و كاغذ (قرطاس) هنگام وفات بود؟ و يا با اهانت آنها به پيامبر او را يارى كردند؟
1) ر. ك: پاسخ پرسش 63 «شدت ايمان ابوبكر و عمر» .
مگر رسول خدا (ص) دخترش زينب را به عقد ابىالعاص بن ربيع كه كافر و بتپرست بود و در جنگ بدر در لشكر كفار بود، در نياورد؟ آيا رسول خدا (ص) بهخاطر ايمان و مقام معنوى ابىالعاص بن ربيع دخترش را به عقد او درآورد؟
شايد اين پرسش به نظر برسد كه پس چرا شيعيان ازدواج على (ع) با فاطمه (عليها السلام) را يكى از فضيلتهاى على (ع) مىشمارند؟
پاسخ اين است كه خود اهل سنت نوشتهاند: «رسول خدا فرمود: ازدواج فاطمه (عليها السلام) به اجازه و دستور خدا انجام مىگيرد» . از اينرو، مىبينيم كه رسول خدا (ص) خواستگارى ابوبكر و عمر از فاطمه (عليها السلام) را نپذيرفت.
شما از كجا به اين نتيجه رسيدهايد كه: پس ابوبكر و عمر و عثمان در حيات رسولخدا (ص) و پس از او مسلمان كامل و واقعى بودهاند؟ در حالى كه ايمان يك امر قلبى است و جز خداوند كسى از آن آگاهى ندارد.
اگر تصور مىكنيد كه اگر ايمان كامل نداشتند، رسول خدا (ص) آنها را از خود مىراند، اين تصور نيز صحيح نيست؛ زيرا خود اهل سنت نوشتهاند: افرادى بودند كه حتى از كتّاب وحى بودند، اما بعدها مرتد شدند، مانند «عبدالله بن ابىسرح» اما تا خود او مرتد نشد و به مكه برنگشت رسول خدا (ص) او را از خود نراند. گذشته از اينها، اهل سنت مطالبى نقل كردهاند كه بر ترديد عمر در رسالت رسول خدا (ص) دلالت مىكند كه در پاسخ پرسش 63 به آن پرداخته شد.
فردى كه به رسول خدا (ص) ايمان پيدا كند در گفتار، كردار و وعدههاى دنيوى و اخروى وى ترديدى به خود راه نمىدهد. عمر سخنان و وعدههاى رسول خدا (ص) را باور نداشت و پيوسته در آن به ديده ترديد مىنگريست و به آن اعتراض مىكرد.
رسول گرامى اسلام (ص) ، در سال ششم هجرت، به ياران و اصحاب خود اطلاع داد به سوى مكه حركت كنند و فرمود: «بهزودى ما داخل مسجدالحرام خواهيم شد و كليد كعبه را خواهيم گرفت. . .» . در آن سال آن حركت به صلح «حديبيه» منجر شد. عمر مىگويد: به رسالت رسول خدا (ص) شك كردم و به آن حضرت گفتم: «يا رسول الله! مگر به ما نگفتى بهزودى داخل مسجدالحرام مىشويم و كليد كعبه را بهدست مىگيريم و. . . ، اما به مكه نرسيديم و قربانى نكرديم» . (1)
پيامبر اسلام (ص) فرمود: «آيا گفتم در اين سفر؟» (2)گفت: «نه» . فرمود: «در آينده نزديك وارد مسجدالحرام خواهيم شد و كليد كعبه را خواهيم گرفت» . سپس به عمر فرمود: «آيا يادت رفته كه در جنگ «احد» گفتم فرار نكنيد و شما را به سوى خود دعوت كردم اما گوش نكرديد. . . . آيا يادت رفته كه در جنگ «احزاب» ، از ترس، چشمهايتان حيران و جانهايتان به گلو رسيده بود و به وعدههاى خداوند گمانهاى مختلف برديد» . (3)
آيا فرار در غزوه «احد» و «حنين» و ترس و وحشت در غزوه «خندق» نشانه ايمان كامل آنها بود؟
آيا در واقعه صلح «حديبيه» به خاطر انعقاد صلح بين رسول خدا (ص) و نماينده مشركان به رسول خدا (ص) خشم گرفتن و به رسول خدا (ص) اعتراض نمودن (4)، نشانه
ايمان كامل آنها بود. (1)
و بدتر از همه اينها آن بود كه عمر حتى به توضيحات رسول خدا (ص) باور نكرد و رفت پيش ابوبكر و همان مطالب را مطرح كرد. (2)
در منابع اهل سنت آمده است: «رسول خدا [(ص)] فرمود: فاطمه پاره تن من است. هر كس او را اذيت كند، مرا اذيت كرده است» . (3)
فاطمه زهرا (عليها السلام) به ابوبكر و عمر فرمود: «خدا و ملائكهها را شاهد مىگيرم شما مرا اذيت كرديد و در اولين ملاقات با رسول خدا (ص) از دست شما شكايت خواهم كرد» . (4)
اكثر مفسران اهل سنت نوشتهاند عمر توراتى از يهوديان گرفته بود و مطالب تورات او را به تعجب وا داشته بود رسول خدا بر عمر خشمگين شد و فرمود: «شما هنوز هم يقين پيدا نكرده و در تحيّر هستيد همانطور كه خود يهود و نصارى در تحير هستند، اگر موسى هم الان زنده مىشد به من ايمان مىآورد» . (5)اين هم نمونهاى ديگر از سطح يا عمق ايمان عمر.
منافقان در مسير تبوك مىخواستند شتر پيامبر (ص) را رم دهند و آن حضرت را از ميان ببرند. رسول خدا (ص) آنها را شناخت، اما آنها را معرفى و طردشان نكرد آيا اين
معرفى نكردن آنها توهين به رسول خدا (ص) است؟
ضعف ايمان ابوبكر و عمر و عثمان، توهين به رسول خدا (ص) است؟ شما چرا اينها را به گوشه قباى رسول خدا (ص) گره مىزنيد و ضعف ايمان اينها را توهين به رسولخدا (ص) مىدانيد؟
رسول خدا (ص) چندان نسبت به منافقان گذشت و اغماض داشت كه آن بىدينان پشت سر رسول خدا (ص) سخنان نادرست مىگفتند و آنگاه كه سخن آنها به اطلاع رسول خدا (ص) مىرسيد، انكار مىكردند، باز هم رسول خدا (ص) از آنها چشمپوشى مىكرد تا آنجا كه با گستاخى به رسول خدا (ص) گفتند: «هو اُذن» ؛ «او گوش است» ، يعنى هر چه بگويى مىپذيرد و باور مىكند.
آنگاه اين آيه نازل شد:
( وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ ) (توبه: 61)
و از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند او آدم خوشباورى است، بگو: خوشباور بودن او به نفع شماست. . .
آيا خداوند به پيامبر (ص) توهين كرده كه مىفرمايد رسول خدا (ص) از منافقان چشمپوشى كرد؟
چه بسا كسانى كه ظاهراً مسلمان شده بودند و حتى هجرت كردند و بعضى از آنها نويسنده وحى بودند، اما در منابع اهل سنت آمده كه عدهاى از آنها مرتد شدند، همچون: «عبدالله بن ابىسرح كه از مهاجرين و هم از كتّاب وحى بود مرتد شد» . (1)
آيا اهل سنت كه اين مطلب را نوشتهاند، به رسول خدا (ص) توهين كردهاند كه يكى از اصحاب رسول خدا (ص) و از نويسندگان وحى مرتد شده است؟
«عُطارد التميمى، خطيب رسول خدا و عامل صدقات رسول خدا در قبيله تميم بود،
1) اسد الغابه، ج 3، ص 155؛ امتاع الاسماع، ج 9، ص 334؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 297.
مرتد شد» . (1)
آيا عالمان اهل سنت كه اين مطلب را نوشتهاند به رسول خدا (ص) توهين كردهاند؟
اهل سنت نقل مىكنند كه عايشه در مورد عثمان گفت: «
اُقتلُوا نَعثلاً فَقَدْ كَفَرَ » (2)«اين كفتار پير (عثمان) را بكشيد او كافر شده است» .
چرا عايشه با گفتن چنين سخنى به عثمان، به رسول خدا (ص) توهين كرده است؟ و چرا اهل سنت با نوشتن چنين سخنانى به رسول خدا (ص) توهين كردهاند؟
رسول خدا (ص) مىفرمود: «
انّ اشدّ قوما لنا بغضاً بنوامية و بنو المغيرة و. . . » (3)«بدترين دشمنان ما اهلبيت (عليهم السلام) بنىاميه و بنىمغيره و. . . هستند» و عثمان اولين حاكم اموى و معاويه دومين حاكم اموى بود» .
آيا رسول خدا (ص) در اين فرمايش خود، عثمان را از ساير بنىاميه مستثنا كرد؟
وقتى رسول خدا (ص) چنين مىفرمايد، شما از چه كسى و چه چيزى دفاع مىكنيد؟
مگر خداوند نمىفرمايد:
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ (توبه: 1٠1)
و از (ميان) اعراب باديهنشين كه اطراف شما هستند جمعى منافقاند و از اهل مدينه نيز گروهى سخت به نفاق پاىبندند.
آيا به نظر شما خداوند با اين سخنان خواسته است كه به رسول خدا (ص) طعنه بزند و رسول خدا (ص) را مرد بدى معرفى نمايد؟
رسول خدا (ص) حق است، دين حق را ابلاغ مىكند و عدهاى اطراف او گرد مىآيند، اما اطرافيان هيچ پيامبرى از نظر ايمان يكسان نبودند. عدهاى از كسانى كه دور رسول خدا (ص) را گرفتند، مؤمن و عدهاى منافق و عدهاى در پى منافع و مصالح دنيوى بودند. اين موضوع، چه نقصى را متوجه پيامبر (ص) مىكند؟
مگر خداوند نمىفرمايد:
بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مىپرستند، اگر (دنيا به آنها رو كند و) خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مىكنند؛ اما اگر مصيبتى براى امتحان به آنها برسد، دگرگون مىشوند (و به كفر روى مىآورند) . (1)
كسى كه محل حضرت عيسى (ع) را به دشمنان خبر داد و موجب دستگيرى حضرت شد، يكى از شاگردان خود حضرت عيسى (ع) بود. آيا اين واقعه توهين به حضرت عيسى (ع) است؟ و از مقام و منصب حضرت عيسى (ع) نزد خداوند كم مىشود؟
مذهب شيعه با تكفير همه اصحاب - جز چند نفر - باعث تكفير على [(ع)] هم مىشود؛ به دليل اينكه او نيز بنا بر عقيده شيعه از امر خدا اطاعت نكرد.
و همچنين اين عقيده شيعه مستلزم عدم تواتر شريعت اسلامى و بلكه موجب بطلان آن مىشود؛ زيرا كسانى كه اين دين را براى ما نقل كردهاند مرتد بودهاند.
از اين گذشته، اين عقيده شيعه طعن در قرآن كريم هم هست؛ زيرا قرآن كريم نيز به دست ابوبكر و عمر و عثمان و ديگر ياران به ما رسيده است.
1) حج: 11.
شيعيان علت انحراف عدهاى از اصحاب رسول خدا (ص) را ناديده گرفتن حق على (ع) و ظلم به آن حضرت و ساير اهلبيت رسول خدا (ص) مىدانند و اين چه ربطى به كفر على (ع) دارد؟ آيا على (ع) كافر شد بهخاطر اينكه خود را خليفه حق مىدانست؟ يا كافر شده بهخاطر اينكه با خودش بيعت نكرد؟
مگر على (ع) به اصحاب نفرمود:
«أنا احق بهذا الامر منكم» (1)«من به امر خلافت از همه شما شايستهترم؟»
مگر اسلام به گردن چند نفر از قبيل ابوبكر و عمر و عثمان و هواداران آنها بسته است كه اگر اينها نباشند، اسلام از تواتر ساقط و يا باطل شود؟ شريعت مقدس اسلام به ابوبكر و عمر و عثمان چه ربطى دارد؟
آيا اگر ابوبكر و عمر و عثمان در زمان رسول خدا (ص) مرده بودند اسلام باطل مىشد و از ميان مىرفت كه اگر پس از رسول خدا (ص) آنها منحرف شوند دين اسلام باطل مىشود؟
مگر خود شما ننوشتهايد كه عمر، بيشتر احكام دين اسلام را از على (ع) مىآموخت و بارها مىگفت «
اَقضانا علياً » و يا مىگفت «
لولا عليٌ لهَلَكَ العُمَر » و. . . ، پس نقش ابوبكر و عمر و عثمان و. . . در اين روايتها و احكام چه بود كه انحراف آنها موجب بطلان دين اسلام شود؟
چگونه ممكن است كه با رحلت رسول خدا (ص) دين اسلام باطل نشود، اما با انحراف ابوبكر و عمر و عثمان باطل مىشود؟
به كدام دليل، قرآن از طريق ابوبكر و عمر و عثمان به ما رسيده است؟ اصلا اينها چه نقشى در قرآن داشتهاند؟ آيا حافظ قرآن بودند؟ و يا مفسر قرآن و يا كاتب آن؟
1) الامامة و السياسه، ج 1، صص 28 و 176.
اگر قرآن در زمان ابوبكر و عثمان گردآورى شده است، ربطى به ابوبكر و عثمان ندارد. مسلمانان و حافظان و كاتبان قرآن، در هر دو مرحله قرآن را گردآورى كردند.
پس از كجا نتيجه گرفتهايد كه قرآن از طريق اينها به ما رسيده است؟
مگر اينها تفسير و تأويل آيههاى متشابه را بلد بودند؟ اينها چه نقشى در انتقال قرآن به آيندگان داشتند؟
بيشتر اوقات هم كه از ابوبكر چيزى مىپرسيدند، نمىدانست و مىگفت: «يك چيزى مىگويم اگر درست باشد از سوى خداست و اگر اشتباه باشد از من و از شيطان است! ! !» (1)آيا ابوبكر و عمر اينگونه اسلام و قرآن را به ما رساندهاند؟
از اينها گذشته، اگر آنچه شما مىگوييد درست باشد و ابوبكر و عمر و عثمان ايمان كامل داشتند و ايراد گرفتن به ايمان آنها توهين به رسول خدا (ص) باشد، بنا به نوشته دهها منبع روايى اهل سنت عايشه در مورد عثمان مىگفت:
«اقتلوا نعثلا فقد كفر» (2)«بكشيد كفتار پير را كافر شده است» .
پس تمام اتهامهايى كه به شيعه نسبت مىدهيد، بهخاطر توهين و اتهام كفر عايشه به عثمان متوجه او هم مىشود.
آيا عايشه دروغ مىگفت كه عثمان كافر شده و يا راست مىگفت؟
شيعيان مىگويند: امامت واجب است، چون امام جانشين پيامبر (ص) براى حفظ
شريعت اسلامى است و مسلمانان را به راه درست سوق مىدهد و احكام را از اضافه و كم شدن پاسدارى مىنمايد.
آنها مىگويند: «امام بايد از سوى خدا تعيين و منصوب شود و. . . چون مردم وقتى رهبر و راهنمايى داشته باشند، ستمگر را از ستم كردن منع و آنها را به انجام كارهاى خير وادار مىكنند و از شرّ آنها باز مىدارند و مردم به صلاح و درستكارى نزديكتر مىشوند» .
به آنها گفته مىشود كه از ائمه دوازدهگانه، جز على (ع) كسى به رياست و حكومت نرسيد و اين قدرت را نداشتهاند كه ظالم را از ظلمش بازدارند و مردم را به خير وادار نمايند و آنها را از شرّ و بدى بازدارند. چگونه درباره آنها ادعاهاى خيالى و دور از واقعيت مىكنيد.
آنچه از قول شيعه در مورد لزوم داشتن امام نقل شده، درست است، اما درك شما از عقيده شيعه نادرست است. معناى عقيده شيعه اين است كه: امامان به دين الهى آگاه و به روش اداره جامعه و مبارزه با ستم آشنايى دارند و اگر رهبرى و اداره جامعه به آنها واگذار شود، بشر به سعادت خواهد رسيد، اما شيعه بر اين عقيده نيست كه آنها لزوماً و جبراً حاكم خواهند بود.
عقيدۀ شيعه به امامان دقيقاً همانند عقيده به انبياست. پيامبران الهى لطف خدا هستند كه براى راهنمايى بشر به سوى سعادت و دفع ظلم ظالم مبعوث شدهاند، اما اگر برخى از آنها مظلوم و مقتول شدند، عقيدهشان باطل نخواهد شد.
پيامبران آمدهاند تا انسانها را به راه درست هدايت كنند، كه اگر مردم بپذيرند و از دستورات انبيا اطاعت كنند ظلم از بين مىرود و عدالت اجرا مىشود و مردم سعادت پيدا مىكنند؛ اما اگر مردم سخنان حق آنها را نپذيرفتند، بعثت انبيا باطل و كار خدا
بيهوده نمىشود و هيچگاه گفته نمىشود: چون همه انبياء نتوانستند اين اهداف را پياده كنند پس كار خدا لغو و بيهوده است.
پس عقيده شيعه به امامان، دقيقاً همانند عقيده به پيامبران است و آنها كه مانع امامان از رسيدن به حاكميت شدند، همان منحرفانى هستند كه مانع انبياى الهى از رسيدن به حاكميت و اجراى دستور خدا شدند.
على [(ع)] در مناجات با پروردگار خود مىگفت:
خدايا از من درگذر آنچه را از من بدان داناترى، اگر من به آن بازگشتم تو هم به بخشش بازگرد. خدايا آنچه از اعمال نيك تصميم گرفتم و انجام ندادم ببخشاى. خدايا ببخشاى آنچه را كه با زبان به تو نزديك شدم، اما با قلبم با آن مخالف بودم. خدايا ببخشاى نگاههاى اشارتآميز و سخنان بىفايده و خواستههاى بىمورد دل و لغزشهاى زبان. (1)
او دعا مىكند خداوند گناهانش را از قبيل فراموشى و خطا و. . . ببخشد و اين با عصمتى كه شما ادعا مىكنيد منافات دارد.
از مطالبى كه موجب پرسش و گاهى همايجاد ترديد مىكند، استغفار انبيا بهويژه رسول گرامى اسلام (ص) و ائمه اهلبيت (عليهم السلام) است. پرسش اين است.
1) نهج البلاغه، خطبه 78.
مگر انبيا، بهويژه رسول خدا (ص) ، از گناه مبرّى نبودند؟ اگر معصوم بودند «استغفار» آنها چه معنايى دارد؟ و اگر معصوم نبودند - علاوه بر اينكه خداوند در قرآن عصمت پيامبران بهويژه پيامبر اسلام (ص) را تأييد مىكند - چگونه قابل اعتمادند؟
البته اين بحث نياز به تفصيل بيشترى دارد، اما به قدر ضرورت بدان اشاره مىكنيم:
تعجب از استغفار انبياء (عليهم السلام) و امامان اهلبيت (عليهم السلام) از آنجا ناشى مىشود كه ما استغفار را در ارتكاب جرم و حرام منحصر كردهايم و گمان بردهايم كه اگر گناهى در كار نباشد، طلب مغفرت معنايى ندارد. در حالى كه طلب بخشش مراتبى دارد و مراتب آن نيز به مرتبه ايمان افراد بسته است. بدين صورت كه يكى مرتكب جرم مىشود، پس طلب بخشش مىكند، يكى در برابر ضعف خود طلب بخشش مىكند.
و اوليا و صلحاى الهى به خاطر ارتكاب جرم يا حرام از خدا طلب مغفرت نمىكنند؛ زيرا حرامى مرتكب نمىشوند بلكه طلب مغفرت آنها به اين است كه مىگويند
: «ما عَرفْناكَ حَقَّ مَعرِفتِكَ وَ ما عَبدْناك حَقَّ عِبادتِك » ، طلب مغفرت مىكنند از اينكه نتوانستهاند آنچنان كه شايسته خدايى است او را بشناسند و او را بندگى كنند.
عابدان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار
هر چه مقام ايمان مؤمن بالاتر رود، بيشتر مواظب خود خواهد بود تا جايى كه لحظهاى دل مشغولى به غير خدا را بر خود روا نمىدارد و از چنين حالتى طلب مغفرت مىكند.
بنابراين، نبايد طلب مغفرت انبيا و ائمه را همانند طلب مغفرت اهل معصيت تصور كنيم، بلكه استغفار انبيا و امامان، نوعى اعتراف به عظمت بىپايان خدا و ضعف و نياز بنده در برابر اوست.
اهل سنت در منابع حديثى خود نوشتهاند: رسول خدا [(ص)] مىفرمود: «
إِنِّي لَاسْتغفِرُاللهَ
وَ أَتُوبُ إِليه في كُلِّ يومٍ مأةَ مرّةٍ» (1)« من هر روز صد بار از خدا طلب آمرزش مىكنم و به سوى خدا توبه مىنمايم» .
در سخنى ديگر، از قول رسول خدا (ص) نوشتهاند:
«و انّي لاستغفر الله في اليوم مأة مرة» (2)«من در هر روز صد بار از خداوند آمرزش تقاضا مىكنم» .
عايشه مىگفت:
كانَ رَسُولُ الله [(ص)] في اخِرِ عُمرِه يَكثُر مِنْ قَولِه: سبحانَ الله وَ بِحَمدِه أسْتغفِرُاللهَ و أتوبُ إليه. (3)
رسول خدا [(ص)] در اواخر عمرش زياد مىگفت: منزه است خدا، او را سپاس مىگزارم و از خداوند طلب آمرزش مىكنم و به سوى او بازمىگردم.
حال از سؤالكننده مىپرسيم طلب مغفرت رسولخدا (ص) را چگونه معنا مىكنيد؟ آيا رسول خدا (ص) استغفار مىكرد يا نه؟ اگر نمىكرد پس عايشه به او تهمت زده است و اگر طلب استغفار مىكرد چگونه با عصمت آن حضرت مىسازد؟
شيعيان مىگويند كه هيچ پيامبرى نبوده، مگر آنكه به ولايت على [(ع)] دعوت شده است و خداوند از پيامبران براى ولايت على [(ع)] پيمان گرفته و چنان مبالغه و غلو كردهاند كه شيخ آنها، تهرانى مىگويد:
ولايت على (ع) بر همه چيزها عرضه شده و هر چيزى كه ولايت او را پذيرفته درست شده است و هر چيزى كه ولايت او را نپذيرفته، فاسد و خراب گشته است.
به شيعه گفته مىشود پيامبران به توحيد و اخلاص در عبادت خدا و يگانهپرستى دعوت مىكردند نه به ولايت على [(ع)]. خداوند مىفرمايد: «ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر اينكه به او وحى كرديم، معبود به حقى جز من وجود ندارد پس فقط مرا پرستش كنيد» .
اگر ولايت على [(ع)] چنانكه شما ادعا مىكنيد در صحيفههاى همه پيامبران نوشته شده است، چرا فقط شيعيان آن را نقل كرده و چرا اهل اديان از آن آگاهى ندارند؟ چرا در قرآن كه همه كتابها را در بر دارد ذكر نشده است؟
اول اينكه آيه مذكور نه تنها با اين عقيده شيعه تضادى ندارد، بلكه در همين راستاست؛ زيرا دعوت به ولايت على (ع) ، در عرض دعوت به خداپرستى نيست بلكه در طول آن است.
مراد از ولايت على [(ع)] دقيقاً همان ولايت خداست، اما بايد ولايت خدا در روى زمين محسوس و عينى شود و آن ولايت على (ع) است.
گفتار و درك شما از آيه فوق الذكر، مانند فهم خوارج از آيه إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ (1)است. برداشت خوارج اين بود كه هيچكس حق ندارد حاكم شود و هر حاكميتى را با حاكميت خدا در تضاد مىدانستند. حال، شما دعوت به ولايت على (ع) را با دعوت به خداپرستى متضاد تصور مىكنيد در حالى كه خداپرستى، با قبول ولايت على (ع) قابل درك است، وگرنه از كجا معلوم كه نفسپرستى است يا خداپرستى است؟
1) «حكم و فرمان تنها از آن خداست» . (انعام: 57)
شيطانپرستى است يا خداپرستى؟ دنياپرستى است يا خداپرستى؟
بنابراين، معيار خداپرستى همان قبول ولايت على (ع) است و بس.
اين گفتار شما به اين مىماند كه كسى بگويد:
آيا پيامبران آمدند ما را به ايمان به خدا فراخوانند يا ايمان به رسالت خودشان؟ در حالى كه ايمان به پيامبر اكرم (ص) راه درك ايمان به خدا و حصول آن است و همانطور كه با قبول رسالت رسول خدا (ص) به يكتاپرستى مىرسيم بعد از رسول خدا (ص) نيز با قبول ولايت على (ع) راه يكتاپرستى را پيدا مىكنيم. رسول خدا (ص) مىفرمايد:
اُوصي مَنْ آمَنَ بِي وَ صَدَّقني بِوِلايَةِ عَليِّ بن أَبيطالبٍ فَمَنْ تَوَلّاه فَقَد تَوَلّاني وَ مَنْ تَوَلّاني فَقَدْ تولّى الله. . . (1)
هركس به من ايمان آورده است و مرا تصديق مىكند، او را وصيت مىكنم به ولايت على بن ابىطالب. پس هركس ولايت على را بپذيرد، ولايت مرا پذيرفته و هركس ولايت مرا بپذيرد، ولايت خدا را پذيرفته است.
پس ملاحظه مىكنيد كه قبول ولايت على (ع) در نهايت قبول ولايت خداست و بدون ولايت على (ع) نمىتوان ولايت خدا را پذيرفت.
و به تعبير ديگر، اين سخن شما به اين مىماند كه بگوييد: پيامبران آمدند مردم را به خداپرستى دعوت كنند نه آنكه خبر بعثت رسول خدا (ص) را بشارت دهند! در حالى كه ميان بشارت به ظهور رسول خدا و دعوت به يكتاپرستى تضادى نيست، بلكه عين يكديگر است و همچنين است دعوت به ولايت على (ع) .
دوم اينكه شما مىگوييد: چرا اهل اديان آن را ندانستهاند؟
اين سخن خيلى عجيب است، مگر خداوند نمىفرمايد: «حضرت عيسى (ع) ظهور پيامبر اسلام (ص) را به بنىاسرائيل خبر داد؟ و فرمود:
1) كنزالعمال، ج11، ص61٠؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 1٠9جامع الاحاديث، ج1٠، ص258؛ تاريخ دمشق، ج 52، ص 8.
يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ. . . (صف: 6)
اى بنىاسرائيل من فرستاده خدا به سوى شما هستم، در حالى كه تصديقكننده توراتى مىباشم كه قبل از من فرستاده شده و بشارتدهنده به پيامبرى كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است. . .
چرا مسيحيان نبوت رسول خدا (ص) را قبول ندارند؟ چرا در انجيلِ موجود، اثرى از اين گفتار نيست؟
آيا - نعوذ بالله - خداوند دروغ مىگويد و چنين چيزى را حضرت عيسى به مردم نگفته بود، يا مسيحيان آن را تحريف كردهاند؟ از پيروان دينى كه خبر بعثت رسولخدا (ص) را از بين برده و منكر آن باشند، انتظار داريد بيايند و بگويند ما ولايت على (ع) را قبول داريم؟
مىگوييد چرا در قرآن ذكر نشده است؟
اهل سنت نقل كردهاند كه يك چهارم قرآن در بيان فضل على (ع) و اهلبيت رسولخدا (ص) است، شما چقدر رعايت كرديد.
در قرآن تعداد ركعتهاى نماز و خيلى چيزهاى ديگر هم نيست آيا ركعتهاى نماز كذب است؟
تعداد طواف كعبه در قرآن تصريح نشده است آيا طواف و تعداد آن دروغ است؟
ولايت على (ع) در آيههاى قرآن موج مىزند اما شما مصداق و تفسير آنها را تحريف مىكنيد.
آيا ائمه ازدواج موقت داشتهاند و پسرانى كه از ازدواج موقت دارند چه كسانى هستند؟
ازدواج موقت واجب نيست بنابراين، اگر امامى انجام ندهد، مرتكب خلاف نشده است؛ همچنانكه طلاق حلال است، اما رسول خدا (ص) طلاق نداد و. . .
وقتى كه خود منابع اهل سنت نوشتهاند عمر با اعتراف بر مجاز بودن آن در زمان رسول خدا (ص) ، آن را منع كرد، شما براى چه تلاش مىكنيد عقد موقت را نفى كنيد؟ (در قسمت پرسش18 هم به آن پرداخته شد) .
شيعيان مىگويند: ائمه آنچه شده و آنچه مىشود را مىدانند و هيچچيز بر آنها پنهان نمىماند و علىبن ابىطالب [(ع)] دروازه علم است، پس چگونه على [(ع)] حكم «مذى» را نمىداند و از رسول خدا (ص) آن را ياد مىگيرد؟
ما در پاسخ پرسشهاى قبلى از جمله سؤال 7 و 125 علم امام را توضيح داديم. اما براى تفصيل اين بحث به كتاب خورشيد فضيلت در آئينه اهل سنت فصل علم على (ع) مراجعه كنيد.
روايت منسوب به رسول خدا (ص) كه فرمود: «
أنا مدينة العلم و علي بابها » به تواتر در منابع اهل سنت نقل شده است. (1)
1) مستدرك، حاكم، ج3، ص137؛ سنن ترمذى، ج5، ص637؛ كنزالعمال، ج11، ص6٠٠٠.
نوع علم وهبى است؛ براى نمونه اهل سنت نوشتهاند:
«آنگاه كه رسول خدا (ص) ، على (ع) را براى قضاوت به يمن مىفرستاد، على (ع) عرض كرد: اى رسول خدا! من جوان هستم و از علم قضاوت چيزى نمىدانم. رسول خدا دست بر سينه على (ع) گذاشت و چنين دعا كرد:
«أَللّهُمَّ اهْدِ قَلبَه وَ ثَبِّتْ لِسانَه» (1)«خدايا قلب على را هدايت كن و زبانش را از ترديد ثابت قرار بده» .
امير مؤمنان على (ع) مىفرمايد: «پس از آن، در هيچ قضاوتى شك و ترديد در من راه نيافت» .
علم امامان از اين نوع است نه علم حصولى و نه علم بىعلت و نه آن گونهاى كه شما اهل سنت تصور مىكنيد.
على (ع) مىفرمايد:
علمني رسول الله الف باب كل باب يفتح الف باب. (2)
رسول خدا [(ص)] به من هزار باب علم ياد داده كه از هر كدام هزار باب ديگر گشوده مىشود.
على (ع) هر چه دارد از رسول خدا (ص) دارد و در سايه خواست خدا، رسولخدا (ص) ، على (ع) را به علم وهبى مجهز كرده است. (3)
و اين گفتار شما به اين مىماند كه بگوييد:
اگر رسول خدا (ص) پيامبر بود پس چرا قرآن را از طريق جبرئيل ياد گرفت؟
همانطور كه علم رسول خدا (ص) توسط وحى به او عنايت شده علم على (ع) نيز توسط رسول خدا (ص) به او عنايت شده پس اگر على (ع) چيزى را از رسول خدا (ص) مىپرسد با علم ژرف او در تضاد نيست.
از ديدگاه شيعه، گناه برخى اصحاب اين است كه از ولايت على [(ع)] منحرف شدند و خلافت را به او نسپردند. بنابراين، از ديدگاه شيعه، عادل و درستكار نيستند.
پرسش اين است كه چرا شيعيان در مورد فرقههاى ديگر شيعه مانند فطحيه و واقفيه كه امامت بعضى از ائمه را قبول ندارند، چنين نمىگويند، بلكه از افراد اين فرقهها روايت نقل مىكنند و آنها را عادل مىدانند! دليل اين تناقض چيست؟
شيعيان دوازده امامى ساير فرقههاى شيعه را گمراه مىداند، اما از بعضى از آنها كه با شرايطى كه مورد اعتماد هستند روايت نقل مىكند (البته با روشهاى سختگيرانهتر) و رواياتشان را مىپذيرد، اما اين روش شيعه در مورد اين فرقه با عقيدهاى كه نسبت به بعضى صحابه رسولخدا (ص) دارد، تناقضى ندارد؛ زيرا اين فرقهها برخلاف دستور رسول خدا (ص) درِ خانه فاطمه (عليها السلام) را آتش نزدند، شمشير بر گردن على (ع) نگذاشتند، به على و فاطمه (عليهما السلام) اهانت نكردند، فاطمه (عليها السلام) و على (ع) از دست آنها به خدا شكايت نكردند، حق على و فاطمه (عليهما السلام) را غصب نكردند و. . . . از اينرو، رواياتى كه آنان پيش از انحراف نقل كردند، مورد پذيرش است اگر ساير راويان مورد اعتماد باشند. پس اين فرقهها با بعضى اصحاب تفاوت بسيارى دارند.
شيعيان به اتفاق مىگويند: ائمه تقيه مىكردند؛ و تقيه يعنى اينكه امام چيزى غير از
آنچه در دل دارد را اظهار كند و گاهى ممكن است سخنى بگويد كه حق نيست.
كسى كه تقيه مىكند، معصوم نيست؛ چون به حتم دروغ خواهد گفت و دروغ گناه است.
اما تقيه لازم نيست دروغ باشد، مىتواند توريه باشد. گناه هم چيزى است كه خلاف دستور خدا باشد، اما جايى كه خداوند دستور دهد بهخاطر مصالح بزرگتر حقيقت را نگويد كه ديگر گناه نيست.
اهل سنت نوشتهاند:
«ان الكذب للمصلحة جائز من النبي و غيره» (1)«دروغ براى مصلحت از پيامبر و غيرپيامبر پذيرفته است» . آنگاه شما مىگوييد تقيه با عصمت نمىسازد؟
رسول خدا (ص) در «حديبيه» بهخاطر مصالح مسلمانان با مشركان قرارداد صلح منعقد كرد و در آن به جاى محمد رسول الله (ص) نوشتند محمد بن عبدالله، آيا گناه كرد كه قيد «رسول الله» را پسوند نام خودش ننوشت؟
كلينى نقل مىكند كه يكى از ياران امام على [(ع)] از وى خواست آنچه خلفاى گذشته خراب و فاسد كردهاند را اصلاح كند، اما على [(ع)] نپذيرفت و گفت: «اگر اين كار را بكند لشكريانش از اطراف او پراكنده خواهند شد» . (2)
با اينكه تهمتهايى كه شيعيان به ابوبكر و عمر و عثمان مىزنند، شامل چيزهايى
است كه مخالف با قرآن و سنت است آيا ترك كردن اين مخالفتها با عصمتى كه شيعه ادعا مىكند، همخوانى دارد؟
مطلب ذكر شده از كلينى در منبع مذكور يافت نشد، اما به فرض اينكه اين ادعا واقعيت داشته باشد، مىگوييم: روش خلفاى پيشين بر دو قسم تقسيم مىشود:
يك قسم رفتارهاى حكومتى كه بر عهده خليفه و حاكم است مانند نحوه تقسيم بيت المال، عزل و نصبها و. . . .
قسم ديگر، رفتارهاى مردمى است كه مردم براساس باورهاى خود به آن روش عمل مىكنند؛ مانند اينكه عدهاى از مسلمانان كه به روش خلفاى سهگانه در نماز يا وضو يا حج و. . . پايبند هستند كه اين هيچ ارتباطى به حاكميت ندارد.
على بن ابىطالب (ع) آن قسم اول كه از وظايف خود خليفه بود را تغيير داد، مانند اينكه دستور داد اموالى كه زمان خلفاى پيشين به ناحق بذل و بخشش شده بود را به بيت المال برگردانند و فرمود:
وَاللهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْتُزُوِّجَ بِهِ النساءُ وَ مُلِك بِهِ الْاِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ. . . (1)
به خدا سوگند، بيت المال را [در دست هركس كه به ناحق تصرف كرده باشد] هر جا پيدا مىكنم به صاحبان اصلى آن باز مىگردانم، اگرچه با آن ازدواج كرده يا كنيزانى خريده باشند.
همچنين على (ع) حكم به جواز حج تمتع داد و خود نيز حج تمتع به جا آورد. (2)
عمر در سهم بيت المال بين عرب و عجم فرق مىگذاشت و سابقه مسلمانان را در تشرف به اسلام و حضور در جنگها امتيازى در سهم بيت المال قرار داده بود، اما
على (ع) همه اين بدعتها را كنار گذاشت و سهم همه مسلمانان را از بيت المال مساوى قرار داد. (1)
ولى ايشان مردم را به تغيير آن قسم از روش و رفتار حاكمان پيشين كه مربوط به حاكميت نبود، مثل آنكه كسى وضو را چگونه به جا آورد، متعه بكند يا نه، حج تمتع به جا آورد يا نه و. . . ، وادار نكرد؛ زيرا چنين كارى تقريباً ناممكن بود؛ زيرا در برخى موارد، حضرت اقدام كرد ولى با مقاومت مردم روبرو شد. آن حضرت قصد داشت تا بدعت عمر در نماز تراويح را برچيند كه عدهاى به مخالفت برخاسته و فرياد واعمراه بلند كردند. (2)
بعضى از آن خلافها جبرانشدنى نبودند مانند مظلوميت حضرت زهرا (عليها السلام) و به انحراف كشاندن امر خلافت و. . . .
عدهاى مانند امويان و. . . ، بهخاطر منافع دنيوى و عناد با اهلبيت (عليهم السلام) در سايه خلفاى پيشين به قدرت رسيده بودند و اينان براى از دست ندادن منافع خود، سخت به روش گذشتگان پايبند بودند كه به جنگ «جمل» و «صفين» منتهى شد. همين مخالفت امويان بهويژه كارگزاران عثمان كه به رهبرى عايشه و طلحه و زبير جنگ جمل را به راه انداختند، خود بيانگر تغيير وضع گذشته به دست على (ع) است كه آنها تحمل اين تغيير را نداشتند در نتيجه، جنگ جمل را به راه انداختند.
بيست و پنج سال جامعه اسلامى را از روش رسول خدا (ص) خارج كردند، على (ع) چگونه مىتوانست آن را جبران كند؟
به فرض اينكه على (ع) بخواهد به رفع خرابىهاى بيست و پنج ساله گذشته اقدام كند، نياز به زمان طولانى دارد كه رهبران جمل و صفين آن زمان را از على (ع) گرفتند. (قسمتى از پاسخ اين پرسش در پاسخ پرسش 18 آمده بود.)
عمر پيش از وفاتش شوراى شش نفرهاى تعيين كرد كه سه نفر از آنها كنار كشيدند. سپس عبدالرحمان بن عوف كنار كشيد و عثمان و على [(ع)] باقى ماندند. پس چرا على [(ع)] از همان اول نگفت كه درباره او به خلافت وصيت شده است؟ آيا پس از وفات عمر از كسى مىترسيد؟
على (ع) نه در زمان عمر و نه پس از او، از هيچكس ترسى نداشت در مقابل على (ع) كه قاتل عمروبن عبدود و فاتح خيبر بود فراريان احد و خيبر و حنين كه پشيزى نبودند على از آنها بترسد و اين امر در منابع اهل سنت نيز به تواتر اثبات شده است.
على (ع) مىخواست بىدرنگ پس از رسول خدا (ص) خلافت را بهدست گيرد و جامعه را همانند رسول خدا (ص) رهبرى كند، اما وقتى كه حاكمان پيشين، جامعه را از راه و روش پيامبر (ص) بيگانه كردند، ديگر براى على (ع) چه اهميتى دارد كه او خليفه شود يا كسى ديگر. از اينرو پس از مرگ عثمان، وقتى براى خلافت به او روى آوردند فرمود: «مرا رها كنيد و به سراغ ديگرى برويد» .
طلحه، زبير، سعد و عبدالرحمان، هيچكدام خود را كنار نكشيدند، بلكه با وجود على (ع) خود را در حدّ خلافت نمىديدند و عثمان هم اگر كانديد شد، در سايه زمينهاى بود كه عمر براى به قدرت رسيدن او آماده كرده بود.
على (ع) در شورا، حقانيت خود را براى خلافت، به حاضران اعلان كرد و حجت
را بر آنها تمام كرد و فضيلتهاى خودش را بازگو نمود (1)اما - به خاطر همان سخن عثمان كه گفت: على تو از قريش هفتاد نفر كشتهاى آنها نظر موافق به تو ندارند (2)- گوشها به گفتار حق شنوا نبود و براى همين هم على (ع) از واقعه شورا به خدا شكايت مىكرد: «
فَيالِلهِ وَ لِلشّورى » (3)«به خدا پناه مىبرم از شورى» .
شيعه روايتهايى را جعل كرده كه متضمن اسامى امامان پس از رسول خدا (ص) تا مهدى [(عج)] است. با وجود اين، بعضى مراجع بزرگ تقليد شيعه، مانند خويى مىگويد: «روايات متواتر از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده كه تعداد امامان دوازده نفر مىباشد ولى ذكر سلسلهوار اسامى آنها در روايات نيست» .
از مرحوم آيت الله العظمى خويى پرسش شده با وجود اينكه اسامى امامان اهلبيت (عليهم السلام) مشخص و معين بود چرا شيعيان در امر امامت و شخص امام دچار تفرقه شدند؟ . . . ايشان جواب دادهاند:
. . . ولم تحددهم باسمائهم (عليهم السلام)
واحداً بعد واحد حتى لا يمكن فرض الشك في الإمام اللاحق بعد رحلة امام السابق بل قد تقتضي المصلحة في ذلك الزمان اختفاء والتستّر عليه لدى الناس بل لدى اصحابهم الا اصحاب السرّ لهم. . . (4)
تعداد امامان از طريق روايات متواتر نقل شده است اما نام امامان يكى پس از ديگرى به طور متواتر، آنچنانكه فرض شك را نسبت به امام بعدى از بين ببرد نقل نشده است، و بلكه مصلحت در آن زمان اقتضا مىكرد كه نام امام پس از امام وقت پنهان بماند و نزد مردم و حتى اصحاب امامِ حاضر گفته نشود جز براى خواص كه اصحاب سرّ بودند. آنگاه امام وقت با دادن نشانههايى، شيعيان مورد اعتماد را به امام پس از خود راهنمايى مىكرد و. . .
همانطور كه ملاحظه مىفرماييد مرحوم خويى، روايتهايى كه نام اهلبيت در آن باشد را نفى نمىكند بلكه:
تواتر آن را نفى مىكند، از اينرو مىگويد: «رواياتى كه هر گونه شك را از بين ببرد نبود» .
كتمان اين روايتها و نام امامان، به صورت قطعى از سوى خود امامان بود بهخاطر حفظ جان امام بعدى پيش از تصدى مقام امامت.
براى خواص و محرم اسرار اهلبيت (عليهم السلام) ، روايتهاى تعيين نام امامان وجود داشت اما از توده مردم كتمان مىكردند.
نشانههايى كه امام وقت از امام پس از خود ارائه مىداد، براى افراد اهل دقت كفايت مىكرد و براى آنها اطمينان حاصل مىشد.
و. . .
شيعه ادعا مىكند كه بيشتر صحابه پس از وفات رسول خدا (ص) مرتد شدند، و وقتى از آنها پرسيده مىشود: چرا على [(ع)] پس از وفات پيامبر (ص) ادعاى خلافت و امامت نكرد؟ شيعيان دچار تناقضگويى شده و ادعا مىكنند على [(ع)] از ترس مرتدشدن
صحابه سكوت كرد در كتاب كافى از امام باقر [(ع)] روايت شده كه وقتى مردم پس از وفات پيامبر (ص) با ابوبكر بيعت كردند، تنها چيزى كه باعث شد على [(ع)] مردم را به سوى خود نخواند اين بود كه ترسيد مردم مرتد شوند و به بتپرستى بازگردند.
«كفر» و «ارتداد» مراتبى دارد و مطلق نيستند. بدين صورت كه به منكر خدا و به منكر وجود انبياء كافر گفته مىشود. و به انكار يك پيامبر و نيز به ناديده گرفتن نعمتهاى مادى خدا هم كفر مىگويند مانند اين آيه لَئِنْ شَكَرْتُمْ لِأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ (1)كه كفر در برابر شكر قرار دارد.
اگر كسى كفران نعمت كرد، به اين معنا نيست كه او كافر مطلق است.
«ارتداد» نيز مراتبى دارد كه مىتواند روى گردانى از خدا و از رسول خدا (ص) - مانند مسلمانى كه مسيحى مىشود - و يا بازگشت از يكى از دستورهاى رسول خدا (ص) باشد، مانند كسانى كه از رعايت حق خلافت على (ع) برگشتند. اما اين ارتداد بهمعناى ارتداد مطلق نيست كه شما مدعى آن هستيد كه اگر مردم با قبول نكردن خلافت على (ع) مرتد شدند، پس امام باقر (ع) چرا مىگويد: على (ع) ترسيد از اينكه مردم مرتد شوند. اما كسانى كه مرتد شدند، ديگر مرتد شدنشان چه معنايى دارد؟
پس، ارتداد مراتبى دارد و على (ع) نخواست مردمى كه گرفتار ارتداد - ناديده گرفتن فرمايش رسول خدا (ص) در مورد خلافت على - شدهاند گرفتار ارتداد انكار نبوت رسول خدا (ص) شوند.
همانطور كه در بحث علت بيعت على (ع) (در پاسخ پرسش 122 و 17 و. . .)
1) «اگر شكرگزارى كنيد (نعمت خود را) بر شما افزون خواهم كرد و اگر ناسپاسى كنيد مجازاتم شديد است» . (ابراهيم: 7)
گذشت، پس از رسول گرامى اسلام (ص) شرايطى سخت بر مسلمانان حاكم شد؛ از جمله:
الف) وجود اختلاف بر سر حاكميت ابوبكر كه بسيارى از انصار (1)، بنىهاشم (2)و بعضى قبايل، خلافت ابوبكر را مشروع نمىدانستند و زكات را به مأموران ابوبكر تحويل نمىدادند (3)و ميان بعضى قبايل و مأموران حكومتى درگيرىهايى رخ مىداد (4)و. . .
ب) عدۀ بسيارى از مردم شهرها همچون مكه (5)، يمامه (6)، بحرين (7)، يمن (8)و. . . با رسيدن خبر رحلت رسول خدا (ص) مرتد شدند.
ج) افرادى از قبيل مسيلمه و. . . ، به دروغ ادعاى نبوت كرده، با طرفداران خود به مدينه يورش بردند.
د) عدهاى از مرتدان به مدينه حمله مىكردند.
در يكى از سخنان عايشه وضع مسلمانان چنين ترسيم شده است:
رسول خدا [(ع)] پيش از رحلتش خبر داده بود: آنگاه كه خداوند رسولش را از دنيا برد، در تمام مناطق عربستان عدهاى، اعم از خواص و عوام مرتد شدند و به دين مسيحيت يا يهود گرويدند. اختلاف و نفاق در مدينه و اطراف مدينه گسترش پيدا كرد و نزديك بود دين از بين برود، مسلمانان همانند گوسفندانى كه در شب تاريك رها شده باشند - پراكنده، بىمقصد و سرگردان - بودند. (9)
على بن ابىطالب (ع) به هيچ طريقى، نه از راه تهديد به قتل (1)و نه از آتش زدن در خانهاش (2)و نه وساطت ديگران (3)، حاضر به بيعت با ابوبكر نشد، امّا هنگامى كه ديد اسلام و اساس تعاليم رسول خدا (ص) به خطر مىافتد و افزون بر انحراف خلافت، اسلام از ميان مىرود، براى رفع اختلافهاى داخلى و انسجام مسلمانان در برابر تهديدهاى خارجى، با ابوبكر بيعت كرد (4)و تا زمان كشته شدن عثمان، هيچگاه با حاكمان سهگانه مخالفت جدى نكرد.
و تمت كلمة ربّك صدقا وعدلا
قرآن
نهج البلاغه
الآحاد و المثانى، احمد بن عمرو بن الضحاك ابوبكر الشيبانى، چاپ اول، رياض، دارالرأيه، 1411ه. ق.
اتحاف الخيرة المهرة، احمد بن ابىبكر بن اسماعيل البوصيرى، رياض، دارالوطن.
احاديث مختارة، شمس الدين الذهبى، نشر مكتبة الدار.
اخبار مكه، فاكهى، بيروت، دار خضر، 1414ه. ق.
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، چاپ اول، بيروت، دارالجيل، 1412ه. ق.
اسدالغابه، عزالدين بن الاثير ابوالحسن على بن محمد الجزرى، بيروت، دارالفكر، 14٠9ه. ق.
الاصابة فى تمييز الصحابه، احمد بن على بن حجر العسقلانى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه. ق.
اضواء على السنة المحمديه، محمود ابوريه، مصر، دانشگاه الازهر.
اطراف المسند، ابوالفضل احمد بن على. . . حجر العسقلانى، دمشق، دار ابن كثير.
1٠. اعلام، خيرالدين زركلى، چاپ هشتم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1989م.
الامامة و السياسه (تاريخ الخلفاء) ، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينورى، چاپ اول، بيروت، دارالاضواء، 141٠ه. ق.
امتاع الاسماع، تقى الدين احمد بن على المقريزى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 142٠ه. ق.
انساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1417ه. ق.
انوار التنزيل، بيضاوى عبدالله بن عمر، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1418ه. ق.
ايسر التفاسير، ابوبكر جزائرى، مدينه، مكتبة العلوم والحكم.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، موسسة الوفاء، 14٠4ه. ق.
البدء و التاريخ، مطهر بن طاهر المقدسى بور سعيد، مكتبة الثقافة الدينيه، بىتا.
البداية و التاريخ، ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى، بيروت، دارالفكر، 14٠7ه. ق.
بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث، نورالدين الهيثمى، تحقيق حسين احمد صالح الباكرى.
2٠. تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد بن خلدون، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، 14٠8ه. ق.
تاريخ ابىالفداء، اسماعيل بن ابىالفداء، بيروت، دارالمعرفه، بىتا.
تاريخ اسلام، شمس الدين محمد بن احمد الذهبى، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1413ه. ق.
تاريخ الطبرى، ابوجعفر بن محمد بن جرير الطبرى، چاپ دوم، بيروت، دارالتراث، 1387ه. ق.
تاريخ بخارا، ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى، تهران، توس، 1363ه. ش.
تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1417ه. ق.
تاريخ دمشق، ابن عساكر، بيروت، دارالفكر، 1415ه. ق.
تجارب الامم، ابن مسكويه، موقع الوراق.
تفسير آلوسى (روح المعانى) ، شهاب الدين محمود بن عبدالله الحسينى الآلوسى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه. ق.
تفسير ابن كثير، ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير القرشى الدمشقى، چاپ دوم، دارطيبة للنشر و التوزيع، 142٠ه. ق.
3٠. تفسير احكام القرآن، ابن العربى محمد بن عبدالله بن ابوبكر، بيروت، دارالفكر.
تفسير احكام القرآن، جصاص احمد بن على، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 14٠5ه. ق.
تفسير البحر المحيط، اندلسى ابوحيان محمد بن يوسف، بيروت، دارالفكر،142٠ه. ق.
تفسير البحر المديد، ابن عجيبه احمد بن محمد، قاهره، ناشر دكتر حسن عباس زكى، 1419ه. ق.
تفسير البرهان، سيد هاشم بحرانى، تهران، بنياد بعثت، 1416ه. ق.
تفسير التحرير و التنوير، ابن عاشور محمد بن طاهر، تونس دار سحنون.
تفسير الدر المنثور، جلال الدين سيوطى، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى، 14٠4ه. ق
تفسير القرآن العظيم، ابن كثير دمشقى اسماعيل بن عمرو، چاپ اول، بيروت، دارالكتب، 1419ه. ق.
تفسير الكشاف، محمود زمخشرى، چاپ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 14٠7ه. ق.
تفسير الكشف و البيان، ثعلبى نيشابورى ابواسحاق احمد بن ابراهيم، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1422ه. ق
4٠. تفسير اللباب فى علوم الكتاب، ابوحفص عمر بن على الدمشقى الحنبلى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419ه. ق.
تفسير المراغى، مراغى احمد بن مصطفى، بيروت، داراحياء التراث العربى.
التفسير المظهرى، مظهرى محمد ثناء الله، پاكستان، مكتبة الرشديه پاكستان، 1412ه. ق.
التفسير المنير، زحيلى وهبة بن مصطفى، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، 1418ه. ق.
التفسير الواضح، حجازى محمد محمود، چاپ دهم، بيروت، دارالجليل، 1413ه. ق.
التفسير الوسيط، طنطاوى سيد محمد.
تفسير ايجاز البيان، نيشابورى محمود بن ابوالحسن، چاپ اول، بيروت، دارالغرب الاسلامى، 1415ه. ق.
تفسير بيان المعانى، ملاحويش آل غازى عبدالقادر، چاپ اول، دمشق، مطبعة الترقى، 1382ه. ق.
تفسير جواهر الحسان، ثعالبى عبدالرحمان بن محمد، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1418ه. ق.
تفسير روح المعانى، سيد محمود آلوسى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه. ق.
5٠. تفسير غرائب القرآن نيشابورى، نظام الدين حسن بن محمد، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416ه. ق.
تفسير فتح القدير، محمد بن على الشوكانى، دمشق، دار ابن كثير.
تفسير قمى، على بن ابراهيم، قم، دارالكتاب، 1367ه. ش.
تفسير كتاب التسهيل، ابن جزى غرناطى محمد بن احمد، چاپ اول، بيروت، شركت دارالارقم بن ابى الارقم، 1416ه. ق.
تفسير كشف الاسرار، رشيد الدين ميبدى احمد بن ابى سعد، چاپ پنجم، تهران، اميركبير، 1371ه. ش.
تفسير مفاتيح الغيب، فخر رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 142٠ه. ق.
التقيه، مجيد الخليفه.
تهذيب الآثار، محمد بن جرير، قاهره، مطبعة المدنى.
جامع الاحاديث، جلال الدين سيوطى، بيروت، دارالفكر، 1414ه. ق.
جامع الاصول، مجدالدين ابوالسعادات المبارك بن محمد الجزرى ابن الاثير، مكتبة الحلوانى.
6٠. الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، محمد بن فتوح الحميدى، چاپ دوم، بيروت، دار ابنحزم، 1423ه. ق.
جمهرة الاجزاء، ابىبكر محمد بن ابراهيم (ابن المقرى) .
جواهر المطالب فى مناقب امام على بن ابىطالب (ع) ، محمد بن احمد الدمشقى الشافعى، چاپ اول، قم، مجمع الثقافة الاسلاميه، 1415ه. ق.
خصائص اميرالمؤمنين (ع) ، ابىعبدالرحمان احمد بن شعيب النسائى الشافعى، مكتبة نينوى الحديثه.
دلائل النبوه، ابوبكر احمد بن الحسين البيهقى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 14٠5ه. ق.
رجال ابن داود، ابن داود حلى، تهران، دانشگاه تهران، 1383ه. ق.
رجال الكشى، محمد بن عمر كشى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348ه. ش.
رياض الصالحين، النووى، بيروت، دار الارشاد.
سبل الهدى، محمد بن يوسف الصالحى الشامى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1414ه. ق.
السنة، عمرو بن ابىعاصم، بيروت، المكتب الاسلامى، 1413ه. ق.
7٠. السنن الصغرى، احمد بن الحسين بن على البيهقى ابوبكر، مكتبة الدار، 141٠ه. ق.
سنن بيهقى، احمد بن حسين بن على بن موسى ابوبكر البيهقى، مكة المكرمه، مكتبة دارالباز، 1414ه. ق.
سنن ترمذى، محمد بن عيسى ابوعيسى الترمذى السلمى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
سنن نسائى، احمد بن شعيب ابوعبدالرحمان النسائى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411ه. ق.
شرح ابن ابىالحديد، عبدالحميد بن ابىالحديد معتزلى، قم، نشر كتابخانه آيت الله مرعشى، 14٠4ه. ق.
شرح النووى على مسلم، شرف الدين يحيى نووى، بيروت، دارالكتاب العربى، 14٠7ه. ق.
شرف النبى، ابوسعيد واعظ خرگوشى، تهران، بابك، 1361ه. ش.
شواهد التنزيل، ابوالقاسم عبيدالله بن عبدالله حاكم حسكانى، مؤسسه چاپ و نشر، 1411ه. ق.
صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل ابوعبدالله البخارى الجعفى، چاپ سوم، بيروت، دارابن كثير، 14٠7ه. ق.
صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم بن الحجاج بن مسلم القشيرى النيسابورى، بيروت، دارالجبل.
8٠. صراط النجاه، سيد ابوالقاسم خويى، چاپ اول، قم، دارالاعتصام، 1417ه. ق.
الطبقات الكبرى، محمد بن منيع الهاشمى البصرى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 141٠ه. ق.
غاية المقصد فى زوائد المسند، الحافظ على بن ابىبكر بن سليمان الهيثمى.
فتح البارى، احمد بن حجر عسقلانى، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة.
الفتوح، ابومحمد احمد بن اعثم الكوفى، چاپ اول، بيروت، دارالاضواء، 1411ه. ق.
الفخرى، محمد بن على بن طباطبا (ابن الطقطقى) ، چاپ اول، بيروت، دارالقلم العربى، 1418ه. ق.
كتاب اللطيف، ابوحفص عمر بن احمد بن شاهى، مدينه منوره، مكتبة القربى الاثريه.
كشف الخفاء، عجلونى، بيروت، دارالكتب العلميه، 14٠8ه. ق.
كافى، محمد بن يعقوب كلينى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365ه. ش.
الكامل، عزالدين ابوالحسن على بن ابىالكرم (ابن اثير) ، بيروت، دار صادر، 1385ه. ق.
9٠. كنزالعمال، علاء الدين على بن حسام الدين محقق بكرى حيانى، چاپ پنجم، مؤسسة الرسالة، 14٠1ه. ق.
المختصر فى اخبار البشر.
مستدرك الوسائل، محدث نورى، قم، موسسة آل البيت، 14٠8ه. ق.
مستدرك بر صحيحين، محمد بن عبدامور ابوعبدالله الحاكم النيسابورى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411ه. ق.
مسند ابىعوانة، الامام ابىعوانة يعقوب بن اسحاق الاسفرائنى، بيروت، دار المعرفة.
مسند ابىيعلى، احمد بن على بن المثنى ابويعلى الموصلى التميمى، چاپ اول، دمشق، دارالمأمون للتراث، 14٠4ه. ق.
مسند احمد بن حنبل، ابوعبيد الله الشيبانى، قاهره، مؤسسة القرطبة.
مسند البزار، ابوبكر احمد بن عمرو البصرى.
مسند الحارث، الحارث بن ابىاسامه الحافظ نورالدين الهيثمى، چاپ اول، المدينة المنوره، خدمة السنة و السيرة النبوية، 1413ه. ق.
مسند الربيع، الربيع بن حبيب بن عمر الازدى البصرى، بيروت، دارالحكمة مكتبة الاستقامة، 1415ه. . ق.
1٠٠. مسند الشافعى، محمد بن ادريس ابوعبدالله الشافعى، بيروت، دارالكتب العلمية.
1٠1. مسند الشاميين، سليمان بن احمد بن ايوب ابوالقاسم الطبرانى، چاپ اول، بيروت، موسسة الرساله، 14٠5ه. ق.
1٠2. مسند الطيالسى، سليمان بن داود ابو داود الفارسى، بيروت، دارالمعرفة.
1٠3. مشكل الآثار للطحاوى.
1٠4. مصنف ابن ابىشيبة، ابوبكر عبدالله بن محمد بن ابىشيبة، تحقيق محمد عوامه، هند، دار السلفيه الهندية.
1٠5. مصنف عبدالرزاق، ابوبكر عبدالرزاق بن همام الصنعانى، چاپ دوم، بيروت، نشر المكتب الاسلامى، 14٠3ه. ق.
1٠6. المعجم الكبير، سليمان بن احمد بن ايوب ابوالقاسم الطبرانى، چاپ دوم، موصل، مكتبة العلوم والحكم، 14٠4ه. ق.
1٠7. المعرفة و التاريخ، ابويوسف يعقوب بن سفيان البسوى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الرساله، 14٠1ه. ق.
1٠8. المنتظم، ابوالفرج عبدالرحمان على بن محمد ابن الجوزى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1412ه. ق.
1٠9. منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، حبيب الله خويى، بيروت، الوفاء، 14٠3ه. ق.
11٠. موطأ مالك، مالك بن انس، چاپ اول، مؤسسة زايد بن سلطان آل نهيان، 1425ه. ق.