ترجمه و شرح نهج البلاغه فیض الاسلام

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

شماره بازيابي : ۶-۱۳۳۲۹

سرشناسه : فيض‌الاسلام اصفهاني، علينقي، ۱۲۸۳-۱۳۶۴.شارح

عنوان و نام پديدآور : ترجمه وشرح نهج البلاغه(گراور)[چاپ سنگي]/سيدعلي نقي فيض الاسلام؛ گردآورنده: ابوالحسن محمد رضي؛ كاتب : طاهر بن عبدالرحمن خوشنويس‌تبريزي

وضعيت نشر : تهران: [بي‌نا]، ۱۳۶۵ ق.(تهران:چاپخانه سپهر)

مشخصات ظاهري : ط، ۲۱۸ ص.عكس؛قطع: ۱۷ × ۲۴ س م.

يادداشت : زبان:فارسي-عربي

آغاز، انجام، انجامه : آغاز:ديباچه : بسمله الحمدلله الذي لا ينسي من ذكره ، و لا ينقص من شكره ، و لا يخيب من دعا. . .

آغاز:متن:بسمله اما بعد حمدالله الذي جعل الحمد ثمنا لنعمائه ، و معاذا من بلائه و وسيلا الي جنانه . . .

انجام:. . . و دفع شيطان واجب و لازم است ، نه آنكه كسي در طاعت و عصيان مجبور باشد تا سخن بمسئله جبر بكشد).

مشخصات ظاهري اثر : نوع و درجه خط:نستعليق

تصاوير:تمثال جواني سيد محمد فرزند حاج اقا سيد محمدمهدي امام جمعه سده (ص ب)، تمثال اواخر عمر حجة الاسلام سيد محمد ( ج) ، تمثال جواني اقا سيد غياث الدين با مترجم و شارح كتاب نهج البلاغه در سن كودكي ( ص د) و تمثال مترجم و شارح كتاب نهج البلاغه آقا سيد علينقي ( فيض الاسلام) ( ص ه)

نوع و تز ئينات جلد:جلد مقوايي گالينگور قهوه اي منقوش به زر

توضيحات نسخه : نسخه بررسي شد.

معرفي چاپ سنگي : نهج‌البلاغه مجموعه‌اي از سخنان حضرت علي عليه‌السلام است كه شريف رضي محمدبن حسين‌بن موسي آن را گردآوري كرده و در رجب ۴۰۰ق. به پايان برده است. وي اين مجموعه را در سه باب خطب و كتب و كلمات حضرت تنظيم نموده كه دربرگيرنده ۲۳۶ خطبه و ۷۹ نامه و وصيت و ۴۸۰ كلمه قصار است.

موضوع : علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبه‌ها

علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- كلمات قصار

علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- نامه‌ها

شريف‌الرضي، محمدبن حسين، ۳۵۹ - ۴۰۶ق.-- سرگذشتنامه

علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهج‌البلاغه -- نقد و تفسير

Shareef ar-Raz, Muhammad bin al-Hassan

Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Correspondence

Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Quotations

Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking

شناسه افزوده : خوشنويس، طاهر، ۱۲۶۷ - ۱۳۵۵.، كاتب

شناسه افزوده : علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهج‌البلاغه .شرح

دسترسي و محل الكترونيكي : http://dl.nlai.ir/UI/c5bc1f2e-846a-4b54-a308-001406f77584/Catalogue.aspx

اشاره

زندگي نامه مولف

تمثال جواني حجه السلام والمسلمين آقا سيد محمد فرزند حاج آقا سيد محمد مهدي (امام جمعه سده رحمه الله تعالي)

مرحوم پدرم آقا سيد محمد در سال هزارو دويست و هشتاد و هشت هجري در سده اصفهان متولد گرديد و روز دوشنبه نهم ماه ربيع الثاني سال هزارو سيصد و پنجاه و پنج دنيا را بدرود گفت و در مقابرال جمعه نزديك فرزندش مرحوم آقا سيد غياث الدين دفن گرديد.

آقا سيد محمد رحمه الله بعلم و عمل و تقوي و صفات پسنديده مشهور بود و در مدت عمر هيچكس از كوچكترين رنجشي پيدا نكرد، و چون در اصفهان علوم ديني را فرا گرفت دوره زندگاني خود را در سده (يكي از دهات بزرگ اصفهان ) تبليغ دين مقدس اسلام و مذهب

تمثال اواخر عمر حجه السلام والمسلمين آقا سيد محمد (رحمه الله تعالي)

شريف جعفري بسر رساند، و براي جلوگيري از ياغيهايي كه از حدود و مقررات اسلام تجاوز كرده بمال و جان و ناموس مردم دست درازي مينمودند، لباس جنگ پوشيده پيشرو اهالي گشته

بطرد آنان موفق گرديد، چنانكه نگارنده از زمان كودكي ياد دارم آن بزرگوار را تفنگ بدوش در جلو جمعيت بيشمار براي دفاع از بدكاران ديده ام، خلاصه ميتوان گفت كه او نمونه اي بودند از جدش اميرالمومنين علي (علبه السلام) كه در هنگام عبادت و بندگي بهترين عبادت كنندگان و در وقت سخن گفتن در راه حق نيكوترين گويندگان و زمان جلوگيري از دشمن بي باكترين اشخاص بود، و بهمين جهت مومنين كمال اخلاص و اعتقاد را باور داشتند و اكنون هم بر سر قبرش از خداوند حاجت ميخواهند. رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ.

تمسال جواني ركن الاسلام و المسلمين آقا سيد غياث الدين با مترجم و شارح كتاب

(نهج البلاغه در سن كودكي)

مرحوم برادرم آقا سيد غياث الدين عصر پنجشنبه ماه ذي الحجه هزارو سيصد و يازده هجري در سده اصفهان بدنيا آمد و در شب پنجشنبه دوازدهم ربيع الاول هزارو سيصدو چهل و نه از دنيا رحلت نمود، و در مقابر آل امام جمعه (در زاويه مسجد جامع ) سده دفن شد.

آقا سيد غياث الدين (غفره الله) تمام دوره زندگاني را در اصفهان و طهران و مشهد مقدس رضوي و نجف اشرف تحصيل و تدريس علوم شرعيه و نشر احكام دين مقدس اسلام و مذهب شريف جعفري اشتغال داشت و براي هدايت مردم مجالس بزرگ كه در شهرهاي ايران منعقد ميشد در بالاي منبر نطقها و خطابه هاي علمي و ديني ايراد مينمود كه همه نشنوندگان از

تمثال مترجم و شارح كتاب نهج البلاغه، آقا سيد علينقي (فيض الاسلام)

سخنراني او محفوظ ميشدند.

مادر ما دو برادر حيات سلطان دختر شيخ فاضل آقا ملا محمد صادق ابن ملا آقا باباسدهي اصفهاني در شب جمعه هفتم ماه محرم سال يكهزارو دويست و نود و پنج هجري در سده به دنيا آمد و در روز چهارشنبه سلخ ماه جمادي الاولي سال هزارو سيصد و سي و شش برحمت ايزدي پيوست و در تخت فولاد اصفهان (گورستان مشهور) در جوار مرحوم شيخ مرتضي ريزي دفن گرديده است. حياط سلطان داراي زهد و تقوي و از علم و دانش بهرمند بود، بطوري كه مرحوم برادرم آقا سيد غياث الدين مقدمات علوم دينيه را از آن مرحوم ياد گرفته بود. اَللّـهُمَّ اغْفِرْ لِحَينا وَمَيتِنا وَشاهِدِنا وَغآئِبِنا ذَكَرِنا وَاُنْثانا، صَغيرِنا وَكَبيرِنا، وَاَ لْحِقْني بِاَوْلِيآئِكَ الصّالِحينَ مُحَمَّد وَ الِهِ الاَْبْرارِ الطَّيبينَ الطّاهِرينَ

ديباجه

بِسْمِ ٱللّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيمِ

اَلْحَمْدُ للَّهِ‏ِ الَّذي‏ لا يَنْسي‏ مَنْ ذَكَرَهُ وَ لا يَنْقُصُ مَنْ شَكَرَهُ وَ لا يَخيبُ مَنْ دَعاهُ وَ لا يَقْطَعُ رَجآءَ مَنْ رَجاهُ ، والصّلاة علي رَسولُهُ الْمُؤَيَّدِ بِالْقُرآنِ ، والمرسل الي الأنس والجانّ ، محمّد و آله الطاهرين ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا بِهِمْ مُتَمَسِّكِينَ وَ بِوِلَايَتِهِمْ مِنَ الْفَائِزِينَ الْآمِنِينَ، الَّذِينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ .

نهج البلاغه ، كتابي كه سيد شريف ابوالحسن محمد رضي (رضوان الله تعالي عليه) گرد آورده بهترين اثر و نشانه دين مقدس اسلام و مذهب شريف جعفري است ، در ياي بي پاياني است ، محتوي مسائل علمي، ادبي، ديني، اجتماعي، اخلاقي، سياسي كه بهتر و بليغتر از آن سخنان بعد از قرآن كريم و بيانات حضرت رسول (صلي الله عليه و آله ) در دنيا گوينده اي نگفته است ، و آن راهنماي گمراهان و چاره بيچارگان و پناه دهنده و دستگير در ماندگان است، پس كسي را كه خواهان سعادت هميشگي و گريزان از ذلت و بدبختي است لازماست كه اين كتاب را سر مشق قرارداده از سخنان آن پند گرفته بدستوراتش رفتار نمايد، زيرا مفاسد و تباهكاريهاي دنيا اصلاح ميشود مگر روزي كه تعليمات اميرالمومنين علي (عليه السلام) در ميان جميع طبقات مردم عملي گردد، و اين سخن بگزاف گفته نشده ، چون روي دوپايه برهان (عقل و علم) استوار است چنانكه از مطالعه اين كتاب همگان خواهند دريافت.

هر چند علم و دانش در ميان افراد بشر پيشرفت نمايد، فضل و بزرگواري امام علي (عليه السلام)

بيشتر هويدا ميگردد، و روزي بيايد كه مردم دنيا در مقابل آنحضرت اظهار خضوع و فروتني نموده براي رهايي از بدبختي چاره اي نيابند مگر آنكه بگفتار و كردار آن بزرگوار عمل نمايند.

از سالهاي دراز (بخصوص در اين ساليان كه جنگ هولناك عالم را فرا گرفته و مردم بسياري را تباه ساخت) اين كتاب مقدس مورد مطالعه اين بنده بود، روز بروز شوقم بخواندن و انديشه در آن زيادتر ميشد، گويا چيزي ميديدم مگر كتاب نهج البلاغه و سخني نميشنيدم مگر فرمايشات اميرالمومنين علي (عليه السلام) و هرگاه با فضلا و دانشمندان و ملاقاتي پيش ميامد قبل از شروع بهر سخن، در باب عظمت و بزرگي نهج البلاغه سخن گفته با آنان ياد آوري مينمودم كه سيد رضي (رحمه الله) يكي از شاهكارهاي تاليف را در اين كتاب بكار برده، زيرا با اينكه اميرالمومنين (عليه السلام) را كلام غير فصيح و غير بليغ نيست در ميان كلماتش نيكوترين سخنان را انتخاب نموده، الافصح فالافصح وَ الابلغ فالابلغ را اثبات و اين نكته را كاملا رعايت كرده است، و گاهي در بعضي از مجالس ديني و مذهبي پاره اي از كلمات اين كتاب را خوانده و معني آنرا بيان ميكردم، شنوندگان بشگفت آمده ميگفتند اگر علما و رجال ديني ترجمه فرمايشات امام علي (عليه السلام) را در كتاب نهج البلاغه بطوريكه در خور فهم هر فارسي زبان باشد نوشته بودند، همه از آن بهرمند ميشدند، وليكن افسوس كه از ترجمه و شرحهايي كه در دسترس است چنانكه بايد استفاده نميشود، بنابر اين برنگارنده واجب شدكه دست از هر كار بردارم (حتي از ترجمه و تفسير قرآن كريم كه از مدتي بنوشتن آن مشغول بوده براي اتمام آن سعي و كوشش بسيار داشتم) و اين كتاب جليل را بزبان فارسي سليس و روان ترجمه نموده و كلمات و جملاتي كه محتاج بشرح باشد ميان دو خط قومي با جمال و اختار بيان نمايم تا ترجمه و شرح با هم فرق داشته همه از آن بهره مند گردند، وچون يقين دارم اين خدمت از بهترين خدمتهايي است كه در اين عصر انجام شده و هر با انصافي از آن قدرداني خواهد نمود، لذا با سپاس سالها عمري كه پدر و مادر و برادر عزيزم (رحمهم الله) براي تربيت من بنده صرف كردند، زحمتي كه براي نوشتن اين كتاب كشيده ام بروان پاكشان تقديم داشتند و براي ياد بود آنان مختصري از تاريخ حيات و زندگاني هر يك را پيش از شروع بنوشتن ديباجه نوشتم، و براي اتمام و انتشار اين كتاب شريف از خداوند متعل كمك و ياري ميطلبم. ولاحَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه اَلعَلِيِّ العَظيمِ.

مؤلّف كتاب نهج البلاغه

ابو الحسن محمّد ابن ابى احمد، حسين ابن موسى ابن محمّد ابن موسى ابن ابراهيم ابن موسى ابن جعفر ابن محمّد ابن علىّ ابن الحسين ابن على ابن ابى طالب (عليهم السّلام) معروف بسيّد رضىّ (رضوان اللّه تعالى عليه) است.

پدر بزرگوارش ابو احمد ملقّب به الطّاهر ذى المناقب در دولت بنى العبّاس و بنى بويه جليل القدر و صاحب منزلت بود، بهاء الدّوله او را الطّاهر الأوحدى خطاب ميكرد و در نزد او بالاترين مراتب و مقامات را حائز گشته، زيرا همۀ صفات پسنديده در او موجود بود، در مدّت زندگانيش (نود و هفت سال) پنج مرتبه بر طالبيّين حكومت كرد.

مادر سيّد رضىّ (رحمهما اللّه) فاطمه دختر حسين ابن حسن ابن علىّ ابن حسن ابن علىّ ابن عمر ابن علىّ ابن الحسين ابن علىّ ابن ابى طالب (عليهم السّلام) است، جدّ مادرش ابو محمّد حسن ابن علىّ ابن حسن به النّاصر للحقّ ملقّب گشت، عالم و اديب و شاعر و زاهد و شيخ طالبيّين بود، براى او جنگهاى بزرگ با سامانيان پيش آمد، وفاتش به سال سيصد و چهار در طبرستان و مدّت زندگانيش هفتاد و نه سال بود.

بهاء الدّوله ابو نصر ابن بويه بسيّد رضى كه از پدر و مادر بزرگ زاده بود رضىّ ذى الحسبين لقب داد و او را الشَّريف الأجلّ خطاب ميكرد، در سال سيصد و پنجاه و نه در بغداد بدنيا آمد و در بامداد يكشنبه ششم محرّم الحرام سال چهار صد و شش دنيا را بدرود گفت و بتشييع جنازه و نماز او جميع اعيان و اشراف و قضات حاضر شدند و با تجليل و احترام بسيار فخر الملك وزير بهاء الدّوله بر او نماز خوانده در بغداد در محلّۀ كرخ در خانۀ خودش دفن نمودند، چنانكه عقيدۀ بسيارى از مؤلّفين و نويسندگان مى‌باشد، و ممكن است جنازۀ او را در اوّل امر در خانه‌اش امانت سپرده پس از آن انتقال داده باشند بمشهد كاظمين (عليهما السّلام) جائيكه الان مشهور بقبر سيّد مرتضى و سيّد رضى است.

سيّد رضى، مردى عالم و فاضل و شاعر و از نجباى سادات عراق و اشعر شعراى طالبيّين بود، در زمان حيات پدرش مقام و منزلت او به آن جناب واگزار شد در حالتى كه بيست و يك سال بيشتر نداشت، ده ساله بود كه به سرودن شعر شروع كرد و پس از سى امين سال زندگانى

قرآن كريم را در مدّت كمى حفظ كرد، بسيار بلند همّت و شريف النَّفس بود، و از هيچكس صله و جائزه قبول نمى‌كرد حتّى صله‌هاى پدرش را به صاحبانش بر مى‌گرداند، بنى بويه اصرار داشتند كه صله از آنان بپذيرد و ليكن او جائزه‌هاى آنها را ردّ ميكرد، از جميع علوم و محاسن حظّ و بهرۀ بسيار داشت، در طفوليّت معلّمى مانند شيخ مفيد (عليه الرَّحمة) باو و برادرش ابو القاسم علىّ مرتضى، علم الهدى (رحمهما اللّه) نصيب گرديد.

شارح معتزلى ابو حامد عبد الحميد ابن هبة اللّه مداينىّ مشهور بابن ابى الحديد در شرح بر كتاب نهج البلاغه چنين نوشته: شيخ مفيد ابو عبد اللّه محمّد ابن نعمان فقيه امامىّ شبى در خواب ديد در مسجد خود واقع در كرخ نشسته، ناگاه فاطمه (عليها السّلام) دختر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) با حسن و حسين (عليهما السّلام) كه هر دو صغير بودند وارد شد و فرزندان خود را تسليم شيخ كرده فرمود: فقه را بايشان بياموز، پس به شگفت تمام از خواب بيدار شد، و در بامداد همان شب فاطمه بنت الحسين ابن الحسن النّاصر داخل مسجد گرديد و در اطراف او كنيزان بودند و دو فرزند صغيرش محمّد رضى و علىّ مرتضى در جلو او بود، شيخ ايستاده بر او سلام كرد، فاطمه گفت: اى شيخ اين دو فرزندم را نزد تو آورده‌ام تا فقه بآنها بياموزى، شيخ گريه كرده خواب خود را براى او نقل نموده تعليم و تربيت آن دو بزرگوار را متكفّل شد، و ابواب علوم و فضائل را بر وى آن دو بزرگوار گشود بطورى كه شهرۀ آفاق شده آثارشان جاويدان باقى و برقرار ماند.

سيّد رضى با اينكه بيش از چهل و هفت سال زندگانى نكرد كتابهاى بسيارى تأليف نمود كه مشهورترين آنها نهج البلاغه است، و ما اكنون عين عبارات آنرا از روى نسخ صحيحه با اعراب درست و بدون غلط نقل و در هر فصلى ترجمه و شرحش را به فارسى سليس و روان بيان مى‌نماييم،

آغاز كتاب نهج البلاغة [مقدمه سيد رضي]

[قسمت أول مقدمه سيد رضي]

(1) ابتداء ميكنم بنام خداوندى كه بسيار بخشنده و مهربان است (در دنيا و آخرت) (2) پس از حمد و سپاس خداوندى كه حمد را بهاى نعمتش قرار داد (همان قسمى كه ثمن مستلزم رضاء بائع است در برابر مبيعش، حمد و سپاس مستلزم رضاى خداى تعالى است در ازاء نعمت او ) و پناه از بلاى خود (چون كفران نعمت موجب عذاب و بلاء است، چنانكه در قرآن كريم س 14 ى 7 مى‌فرمايد: «وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ» يعنى اگر كفران كنيد عذاب من سخت است بر كفران كنندگان، پس شكر و ثناء پناه از آن بلا است ) و آنرا وسيلۀ رسيدن به بهشتهاى خويش گردانيد (زيرا حمد را ثمن و بهاى هر نعمتى قرار داد و البتّه وسيله است براى وصول به بهشتها و درجات رفيعه، چون بهشت بزرگترين نعمتهاى او است و هر نعمتى دون آنست) و سبب افزايش احسان (چنانكه در قرآن كريم س 14 ى 7 مى‌فرمايد:

«لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» يعنى اگر بر نعمتهاى من سپاس گزاريد بر آن مى‌افزايم) و پس (3) از درود بر فرستادۀ او كه پيغمبر رحمت است و مهربان (چنانكه در قرآن كريم س 21 ى 107 مى‌فرمايد:

«وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ» يعنى تو را نفرستاديم مگر رحمتى بر همۀ خلائق) و پيشواى پيشوايان (زيرا امام رئيس و پيشوايى است كه در گفتار و كردار باو اقتدا ميشود، و ائمّۀ معصومين امامان و پيشوايان مردم هستند و چون ايشان بجميع گفتار و كردار حضرت رسول اكرم «صلّى اللّٰه عليه و آله» اقتداء كردند، بنا بر اين آن حضرت امام ائمّه و پيشواى آنان است) و چراغ و رهنماى امّت (در تاريكى‌هاى ضلالت و گمراهى، چنانكه در قرآن كريم س 33 ى 45 مى‌فرمايد: «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً» ى 46 «وَ دٰاعِياً إِلَى اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِيراً» يعنى اى پيغمبر ما تو را فرستاديم گواه بر تصديق و تكذيب امّت و مژده دهندۀ به رحمت و بيم كنندۀ از عقوبت و دعوت كنندۀ بپرستش خداوند باذن و فرمان او، و چراغى هستى روشن تا ظلمت كفر و تاريكى ضلالت و گمراهى بنور هدايت تو مبدّل گردد ) و برگزيده شدۀ از خميرۀ كرامت و بزرگوارى (كه پاكيزه است از همۀ عيبهاى باطنى و ظاهرى) و نتيجۀ شرافت قديم (هميشه شريف بوده ) و كشتگاه درخت مفاخرت ثابت و ريشه‌دار (تا روز قيامت باقى و برقرار است) و شاخۀ بلند پر ميوه و برگ (كه ميوه و برگهاى آن درخت مفاخرت، ائمّۀ طاهرينند و مردم از وجودشان بهره مندند ) و (4) پس از ثناء بر اهل بيت رسول اكرم (حضرت فاطمه و ائمۀ اثنى عشر عليهم السّلام) كه چراغهاى تاريكى‌ها (ى جهل و گمراهى) مى‌باشند ، و نگهدارندگان خلائق (از افتادن در گودال كفر و ضلالت ) و علامتها و نشانه‌هاى هويدا

و آشكار دين (تا هر كه از راه است منحرف شد به ديدن آن نشانه‌ها به صراط مستقيم رهسپار گردد ) و ميزانهاى سنجش فضيلتند (كه بايشان سنجيده ميشود فضل هر صاحب فضلى تا رجحان آن هويدا گردد، زيرا ولايت و دوستى ايشان مايۀ سعادت و خوشبختى، و دشمنى با آنان سبب هلاك و بيچارگى است ) (5) درود فرستد خداوند متعال بر همۀ آنان (حضرت رسول اكرم و اهل بيت او) درودى كه برابر فضل ايشان باشد، و پاداش كردارشان ، و مساوى پاكيزگى فرع و اصلشان (پاكى اصل اشاره است باينكه از اصلاب طاهره و ارحام مطهّره بوجود آمدند و پاكى فرع منزّه بودن آنان است از هر پليدى ) مادامى كه آفتاب نور مى‌دهد و ستاره پيدا و نهان ميشود (درود فرستد حقتعالى بر ارواح طيبۀ ايشان درود بيشمار و پيوسته ) .

[قسمت دوم مقدمه سيد رضي]

(6) پس من در آغاز زندگانى و طراوت و تازگى جوانى شروع كردم بتأليف و جمع آورى كتابى در خصائص ائمّه عليهم السّلام (صفات و كمالات مخصوصۀ بايشان) كه مشتمل بود بر سخنان نيكو و گوهرهاى كلماتشان ، وادار كرد مرا بر تأليف آن كتاب همان مقصدى كه در ابتدايش بيان كردم و آنرا مقدّمۀ سخن (و ديباچۀ آن) قرار دادم ، (7) آنگاه كه از اوصاف مختصّۀ امير المؤمنين علىّ (عليه السّلام) فارغ شدم موانع ايّام و گرفتاريهاى روزگار از تمام كردن باقى آن كتاب مرا باز داشت (8) ، و آنچه را كه از آن كتاب جمع آورى شده بود ببابها و فصلهايى مرتّب نمودم، و در آخر آن ابواب و فصول آمد (نوشته شد ) فصلى كه متضمّن بود سخنان نيكوئى را كه از آن حضرت (عليه السّلام) روايت شده، و آنها از جملۀ سخنان كوتاهى بود در پندها و جمله‌هاى حكيمانه و مثلها و آداب، و از خطبه‌هاى طولانى و نامه‌هاى مفصّل آن بزرگوار چيزى ذكر نشده بود .

[قسمت سوم مقدمه سيد رضي]

(9) پس گروهى از دوستان و برادران مندرجات فصل مذكور را پسنديده آفرين گفتند ، و از سخنان بى‌مانند و پاكيزه كه در آن درج شده بود شگفتيها نشان دادند، و رفقاء خود را خوشحال مى‌كردند ، (10) و در آن هنگام از من درخواست نمودند تا بتأليف كتابى شروع كنم كه سخنان برگزيدۀ آقاى ما امير المؤمنين (عليه السّلام) را در جميع فنون، و انواع فصاحت و بلاغت از خطبه‌ها و نامه‌ها و موعظه‌ها و آداب در برداشته باشد (و درخواست دوستان و برادران از من تأليف چنين كتابى را براى اين بود كه ) (11) مى‌دانستند آن كتاب در بر خواهد داشت از شگفتيهاى بلاغت و فصاحت و گوهرهايى از عربيّت و سخنان دينى و دنيوى كه درخشان و هويدا است ، آنچه در هيچ كلامى جمعا يافت نمى‌شود، و در هيچ كتابى گرد نيامده ، (12) زيرا امير المؤمنين (عليه السّلام) سر چشمۀ فصاحت و منشأ و مولد بلاغت است ، (13) و بلاغتى از آن بزرگوار آشكار گرديده كه مخفى و پوشيده بوده است، و قوانين آن از آن جناب فرا گرفته شده ، روش آن حضرت را هر گويندۀ خطيبى پيروى كرده، از سخن او هر واعظ بليغى كمك گرفته ، (14) با وجود اين كسى نتوانسته به بلاغت آن حضرت برسد ، زيرا كلام او نمونه‌ايست از علم الهىّ، و در آن (استشمام ميشود) رائحۀ سخن پيغمبر (صلّى اللّٰه عليه و آله

[قسمت چهارم مقدمه سيد رضي ]

يعنى آنانند پدران من پس بياور برايم مانند ايشان را اى جرير آنگاه كه محافل و انجمن‌ها را ما را گرد هم آرد (بنا بر اين كدام يك از ابناء زمان و مردم دنيا مى‌تواند به بزرگى يكى از پدران خود فخر و مباهات كند نسبت بكسى كه نسبت او منتهى ميشود به امير المؤمنين علىّ ابن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه) .

[قسمت پنجم مقدمه سيد رضي ]

(20) و (هنگاميكه شروع كردم به نوشتن) ديدم سخن آن حضرت (عليه السّلام) دائر است بر سه قطب و سه اصل:

اوّل خطبه‌ها و اوامر (كه مردم را بآنها هدايت و راهنمائى نموده) دوّم نامه‌هاى بزرگ و كوچك (كه به نمايندگان و رسولان خود و غير ايشان نوشته، يا جوابهايى است كه براى آنان فرستاده) سوم حكمتها و موعظه‌ها است (كه مردم را بآنها از خواب غفلت بيدار كرده و حقّ را ثابت نموده ) (21) پس بتوفيق خداى تعالى تصميم گرفتم شروع به انتخاب نمودن خطبه‌هاى نيكو و پس از آن نامه‌هاى زيبا و آنگاه حكمتها و آداب پسنديده را در (22) حالتى كه براى هر بخشى از آنچه ذكر شد بابى قرار دادم، و ورقهاى سفيدى در آن زياد نمودم تا آنكه اگر مطلبى فعلا بدست نيامده باشد و در آتيه پيدا شود در آن ذكر گردد ، (23) و اگر پيش آيد سخنى از آن حضرت كه آنرا در ميان گفتگو يا در جواب سؤالى يا بغرض ديگرى آورده كه غير مقاصدى است كه ياد آورى نمودم و قاعده براى آنها مقرّر ساختم (و آنها را در سه باب قرار دادم، پس) آن سخن را در بابى كه مناسبتر و شباهتش بآن بيشتر است نوشتم ، (24) و (بنا بر اين) در آنچه اختيار ميكنم از سخنان امير المؤمنين بسا فصلهايى آمده كه مرتّب نيست، و سخنان نيكوئى نوشته شده كه انتظام ندارد ، زيرا (مقصود من آنست كه) بياورم نكته‌ها و سخنان درخشنده را و قصد ندارم پيوستگى و نظم ميان آنها را (تنها منظور من در اين كتاب جمع آورى كلمات بليغۀ حضرت امير المؤمنين است با رعايت الأبلغ فالأبلغ و اين براى آن است كه آن بزرگوار را كلام غير بليغ نيست ) .

[قسمت ششم مقدمه سيد رضي]

(25) و از جملۀ شگفتيهاى صفات آن حضرت (عليه السّلام) كه نظيرى در آن ندارد آنست كه سخن آن بزرگوار وارد شده در زهد و ترك دنيا و پندها و ياد آورى از قيامت و منع از كارهاى زشت، (26) اگر كسى در آن تأمّل و انديشه نمايد و تصوّر نكند كه آن كلام سخن مثل آن حضرت شخصى است كه داراى قدر و منزلت بزرگ و امر و فرمان است، و حكومت و پادشاهيش بر همۀ بندگان احاطه دارد هيچ شكّ و ترديدى نخواهد نمود كه آن كلام از جملۀ سخنان شخصى است كه بهره‌اى نيست او را در غير زهد و ترك دنيا و شغل و كارى نباشدش مگر عبادت و پرستش حقّ تعالى در حالتى كه سر فرو برده (منزوى گشته) در گوشۀ خانه‌اى كه ناپيدا است ، و يا از مردم دورى كرده به دامن كوهى رفته كه نمى‌شنود مگر همهمۀ خود را و نمى‌بيند مگر خويشتن را (چنانكه رويّۀ زهّاد است ) (27) و هيچ باور ندارد (آن شخص متأمّل) كه آن كلام سخن بزرگوارى است كه در ميدان جنگ شمشير خود را از غلاف بيرون آورده ، با آن گردنها را جدا كرده، دليران را بخاك افكنده بر مى‌گردد در حالتى كه خون از شمشيرش جاريست، و جانها (ى كفّار و منافقين) را از تن خارج نموده ، و آن حضرت با وجود اين حالت زاهدترين زهّاد و بزرگترين از دنيا

گذشتگان است و برگزيدۀ ابدال و اولياء خداوند متعال ، (28) و اين فضيلت از جملۀ فضائل عجيبه و خصوصيّات آن حضرت است كه اضداد را بآن جمع كرده و متفرّقات را پيوند داده (باين جهت او را مظهر العجائب و مظهر الغرائب مى‌گويند ) (29) و در بسيارى از اوقات كه با برادران و دوستان راجع باين فضيلت مختصّۀ بآن بزرگوار مذاكره مى‌نمودم همۀ آنان را در شگفتى مى‌ديدم، و اين فضيلت محلّى است براى پند گرفتن از آن، و جائى است براى انديشه نمودن در آن .

[قسمت هفتم مقدمه سيد رضي]

(30) و بسا در اين كتاب ديده ميشود لفظى كه بدو جور يا بيشتر نقل شده (و دانسته نمى‌شود كدام يك را حضرت فرموده) و يا جمله‌اى مكرّر است و سبب ترديد لفظ و تكرار معنى آنست كه سخنان آن حضرت در روايات باختلاف وارد گرديده (بنا بر اين) (31) گاهى اتّفاق افتاده كه سخنى از آن جناب در روايتى ديده شده بهمان قسم در اينجا نقل گشته است و پس از آن در روايتى به طرز ديگر يافت شده (و اين اختلاف) يا بسبب آنست كه در روايت دوّمى آن لفظ و يا جمله مفصّلتر بيان گشته، يا از جهت آنست كه عبارت آن از عبارتى كه در روايت اولى بيان شده نيكوتر و بهتر است، پس در اين صورت مقتضى آنست كه آن كلام دوباره بيان شود تا سخن آن حضرت محفوظ بماند و كوشش ما براى اختيار كردن گراميترين سخنان آن بزرگوار هويدا گردد ، (32) و گاهى هم دو جاى مختلف سخنى از آن حضرت اختيار شده، نه از روى قصد و عمد، بلكه بسبب دورى زمان از روى غفلت و فراموشى بوده است ، (33) و با همۀ اين خصوصيات ادّعا نمى‌كنم كه من احاطه دارم به كليّۀ كلمات آن جناب بطوريكه از دست نرفته باشد سخنى از او ، بلكه بعيد هم نمى‌دانم سخنانى كه بمن نرسيده زيادتر باشد از آنچه رسيده و سخنانى كه من اطّلاع بر آن دارم كمتر باشد از آنچه را كه در دسترس من نيست ، (34) با وجود اين بر من جدّ و جهد و سعى و كوشش لازم است (در جمع آورى سخنان امير المؤمنين باندازۀ قدرت و توانائى ) و بر خداى متعال است آشكار كردن راه و هدايت نمودن راه نما اگر بخواهد .

[قسمت هشتم مقدمه سيد رضي]

(35) و پس از آنكه اين كتاب تأليف و جمع آورى شد نام آنرا نهج البلاغه (راه آشكار بلاغت) نهادم ، زيرا اين كتاب ابواب بلاغت را بروى كسيكه آنرا مطالعه ميكند مى‌گشايد، و او را براى استفاده از آن حاضر مى‌گرداند ، و اين كتاب همانطورى كه دانا و دانش آموز را بكار مى‌آيد، مطلوب شخص بليغ و پارسا نيز هست ، (36) و در اثناى آن سخنان شگفت آورى ديده ميشود در توحيد و عدل و منزّه داشتن خداوند متعال را از شباهت بخلق ، و آن سخنان طورى است كه تشنۀ(علوم و معارف الهىّ) را سير آب ميكند و براى هر بيمارى (از امراض و عقائد باطله) شفاء است، و شبهه‌ها (ى دلهاى زنگ زده) را صفاء است ، (37) و از خداى تعالى كمك مى‌خواهم، و توفيق (جور شدن اسباب كار) و عصمت (باز داشتن از آنچه پسنديده نيست) درخواست مى‌نمايم ، و موفّق شدن (به گفتار و كردار نيك) و يارى مى‌طلبم و پناه مى‌برم باو از خطاى دل پيش از خطاى زبان (زيرا خطاى دل مهمّتر است از خطاى زبان، چنانكه كسيكه بدل كافر شد گناهش بيشتر است از كسيكه به زبان كفر گويد و بدل كافر نباشد) و از لغزش سخن پيش از لغزش قدم (خطاء در عمل، زيرا لغزش در قدم و خطاء در عمل آسانتر است از لغزش در سخن و خطاء در قول) و او كافى است مرا (در كارها) و نيكو وكيلى است (در حاجتها و درخواستها ) .

باب المختار من خطب أمير المؤمنين عليه السلام

(38) در اين باب اختيار شده از خطبه‌هاى امير المؤمنين عليه السّلام و فرمانهاى آن حضرت و بآن اضافه شده بعضى از سخنان آن بزرگوار كه قائم مقام خطبه است (آن سخن نيز مشتمل است بر موعظه و پندى كه بيان فرموده)

خطبه ها

خطبه 001-آغاز آفرينش آسمان و...

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه ياد ميكند در آن آغاز آفريدن آسمان و زمين و خلق آدم را: حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه همه گويندگان از مدح و ثناى او عاجزند (تواناى مدح و ثنايى كه لايق او باشد ندارند، و از اينرو است كه حضرت سيدالمرسلين صلى الله عليه واله فرمود: لااحصى ثناء عليك، انت كما اثنيت على نفسك يعنى مرا تواناى مدح و ثناى تو نيست، تو خود بايد ثناگوى ذات اقدس خود باشى) و شمارندگان و حسابگران از شمارش نعمتها و بخششهاى او درمانده (زيرا نعمتها و عطاهاى حقتعالى غير متناهى و آخرى براى آنها متصور نيست، چنانكه در قرآن كريم س 14 ى 34 ميفرمايد: و ان تعدوا نعمت الله لاتحصوها يعنى اگر بخواهد نعمتهاى خدا را بشماريد توانايى نداريد، پس كسيكه نتواند نعمتهاى پروردگار را بشمارد چگونه ميتواند حق او را ادا كند و شكرش را بجا آورد، لذا ميفرمايد:) و كوشش كنندگان نميتوانند حق نعمت او را اداء كنند (پس منتهى درجه سپاسگزارى آنستكه بنده بعجز از اداى حق نعمت او اعتراف كند) خداوندى كه حقيقت او را صاحبان همت بلند درك نمى‌كنند، و زيركيها و هوشهاى غواص (كه فرو ميروند در درياى افكار) به او دست نيابند (چگونه ممكن ميت

واند حقيقت ذات او را دريابد( خداونديكه صفتش را نهايتى نيست )زيرا او را هيچ صفتى زايد بر ذات نباشد تا محدود و معين گردد( و نه خود او را صفتى است موجود و ثابت )كه در آن مقيد و منحصر شود و احاطه بجميع صفات او نمايد، زيرا قيد و حصر از لوازم امكان است و واجب ()جل شانه() از آن منزه باشد( و او را وقت و زمانى نيست كه معين شده باشد )و گفته شود بسيار وقت است كه بوده يا تازه موجود شده، زيرا او خالق زمان و بى‌نياز است از اينكه در زمان باشد تا زمان به او احاطه( و نه او را مدت درازى است )

كه به آن منتهى شود يعنى مدت ندارد، پس او است ازلى و ابدى و زمان ندارد تا اجل و مدت داشته باشد، زيرا زمان مقدار حركت است و حركت از عوارض جسم و او از جسميت مبرى است، پس محال است و نميشود كه در زمان باشد( خلائق را بقدرت و توانايى خود بيافريد )چنانكه در قرآن كريم س 17 ى 51 ميفرمايد: فسيقولون من يعيدنا قل الذى فطركم اول مره يعنى ميگويند كيست ما را پس از مرگ باز آرد و زنده كند، اى رسول اكرم در پاسخ ايشان بگو شما را زنده كند آن كسيكه در اول بار بيافريد( و بادها را به سبب رحمت و مهربانيش پراكنده كرد )چنانكه در قرآن كريم س 7 ى 57 ميفرمايد: و هو الذى يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته يعنى او است آن كسيكه بادها را مى‌فرستد مژده‌دهنده پيش از آمدن رحمت خود يعنى پيش از آمدن باران به زمين( و حركت و جنبش زمين را به سنگهاى بزرگ و كوهها ميخكوب و استوار گردانيد )تا متحرك و مضطرب نگردد و شما به آسودگى زندگى كنيد، چنانكه در قرآن كريم س 16 ى 15 ميفرمايد: والقى فى الارض رواسى ان تميد بكم يعنى خداوند متعال كوههاى بزرگ را استوار نمود تا مبادا زمين حركت كند و شما را از سويى به سوى ديگر بيندازد(.

اساس دين (چيزيكه به سبب آن خداوند متعال پرستش ميشود) شناختن او است (دانسته شود كه او است آفريننده موجودات) و شناختن كامل تصديق و گرويدن به او است و تصديق تمام توحيد و يگانه دانستن او است و كمال توحيد خالص نمودن عملست براى او (زيرا توحيد تكميل نميگردد مگر به اخلاص يعنى خداشناس هر چه گويد و هر چه كند بايد خاص براى او باشد و به هيچ غرضى از اغراض دنيويه نيالايد) و كمال اخلاص آنست كه صفات زائده بر ذات براى او تصور نكند (گفته نشود علم حقتعالى مثلا صفت زائده خارجى است كه بر ذات او عارض شده كه اين عقيده منافى با توحيد و يكتا دانستن او است) زيرا هر صفتى گواهى ميدهد كه آن غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى ميدهد كه آن غير از صفت است (بنابراين) كسى كه وصف كند خداوند را (او را موصوف كرده به صفت زائده بر ذات) قرينى براى او دانسته و او را (با موجود ديگر در واجب‌الوجود بودن) همسر قرار داده، و كسيكه براى او همسرى قرار داد پس او را دو تا دانسته، و كسيكه دو تا دانستش پس او را تجزيه و تقسيم كرده (و هر چيزيكه قابل تجزيه و تقسيم باشد مركب است و هر مركبى داراى اجزاء) و هر كه او را تقسيم كند به او نادان است، و كسيكه بو

ى نادان شود پس بسويش اشاره مينمايد، و كسيكه بسويش اشاره كند او را محدود و معين ميكند (حد و نهايت براى او قرار ميدهد) و كسيكه محدودش دانست، پس او را شمرده (در خارج او را واحد عددى گردانيده) و كسيكه بگويد در چيست؟ او را در ضمن چيزى قرارداده (مقر و محلى برايش انتخاب كرده) و كسيكه بگويد بر چيست؟ بعضى از امكنه را از او تهى دانسته (اگر بگويد در كجا نيست و بر كجا هست او را جسم و مركب قرار داده، و لازمه آن حدوث و نو پيدا شدن او است).

خداوند متعال هميشه بوده است نه آنكه حادث و نو پيدا شده باشد (در اين كلمه حضرت از حقتعالى و حدوث زمانى را نفى ميكند) موجود و، هستى است كه مسبوق به عدم و نيستى نيست (يعنى نه آنكه هستى او ذاتا حادث باشد كه در اين كلمه حدوث ذاتى را نفى ميكند) با هر چيزى است نه بطوريكه همسر آن باشد (پس با هر چيزى است يعنى هر چيزى به او قائم و برپا است) و غير از هر چيزى است نه بطوريكه از آن كناره گيرد (زيرا اگر از چيزى كناره گيرد آن چيز چيزى نخواهد بود، براى آنكه او است نگاهدارنده هر چيزى) فاعل است و فعل از او صادر ميشود نه به معنى حركات و انتقالات از حالى به حالى (زيرا حركت از لوازم جسم است و او از جسميت مبرى است) و نه بمعنى آلت (زيرا اگر صدور فعل از او به معاونت آلت باشد پس او بغير خود احتياج دارد و احتياج نقص و نقص بر واجب‌الوجود محالست، بنابراين بى آنكه او را چشمى باشد بالذات) بصير است و بينا بوده، هنگاميكه، هيچ چيزى از آنچه را كه آفريده نبوده، و منفرد است و تنها بوده، و هنگاميكه سكنى (چيزى كه به آن اطمينان بهم رسد) نبوده تا به آن مانوس شود (و از انس با آن آرام گيرد) و وحشت نكند از نبودنش (پس چون شناختى او را، اكنون بطور اجمال بدانكه او است خداوندى كه بقدرت كامله)

مخلوقات را بيافريد بدون بكار بردن فكر و انديشه (زيرا فكر در هر چيزى براى حصول امرى است كه نبوده و همه اشياء براى خداوند متعال در مرتبه ذات اولا و ابدا ثابت است) و بى‌تجربه و آزمايشى كه از آن استفاده كند (زيرا تجربه درباره كسى است كه بخواهد به آزمايش علم پيدا كند، نه درباره خداى تعالى كه علم او عين ذات اوست) و بى آنكه جنبشى در خود پديد آرد (آفريدن او از روى حركت نيست، زيرا حركت نفس تغير است و تغير از خواص امكان باشد) و بى‌اهتمام نفسى كه در آن اضطراب و نگرانى داشته باشد (كه آيا اين كار كه كرده صلاح بوده يا نه، زيرا اضطراب و نگرانى مستلزم جهل به عواقب امور است، و جهل و نادانى بر ذاتى كه عين علم است روا نيست) اشياء را از عدم و نيستى در وقت خود بوجود و هستى انتقال داد (لباس هستى به آنها پوشانيد هر وقت كه مصلحت بود) و ميان گوناگون بودن آنها را و موافقت و سازگارى داد، و طبايع آن اشياء را ثابت و جاگير كرد (هر غريزه و طبيعتى را در موضع مستعد خود قرار داد) و آن طبايع را لازمه آن اشياء گردانيد (بطوريكه ممكن نيست جدائى ما بين آنها، مانند شجاعت كه لازمه مرد شجاع و دلير باشد و سخاوت كه غريزه مرد جواد و كريم اس

ت، خلاصه مخلوقات را بيافريد( در حالتى كه دانا بود به آنها پيش از آفريدنشان و احاطه داشت به حدود و اطراف و انتها آنها، و آشنا بود بچيزهايى كه پيوسته‌اند به آن اشياء و به نواحى و گوشه‌هاى آنها )بكليات و جزييات همه مخلوقات دانا بود(.

پس (از آنكه خداوند متعال را شناختى و به طور اجمال به كيفيت ايجاد و عوالم برخوردى، اكنون در تعقيب آنچه گذشت به بيان ديگر به نحو تفصيل بدان كه حقتعالى به قدرت و توانايى خود) شكافت جوهاى لايتناهى را، و اطراف و گوشه‌هاى آنرا باز نموده بالاى فضا هوا و جاى خالى بيافريد، پس در آن كه موجهايش متلاطم و پى‌درپى بود و از بسيارى روى هم ميغلطيد جارى كرد، آن آب را بر پشت باد تندى كه قوى و با صداى بلند بود برنشاند پس بباد فرمان داد تا آن آبرا (از هر سو) بازگرداند و محكم نگاهش دارد (تا از هم پاشيده نشود) و باد را تا سر حد آب نگاه داشت و در جايگاه آن آب قرار داد، هوا در زير آن باد باز و گشاده و از بالايش آب ريخته شده (و در جنبش بود) آنگاه باد ديگرى را آفريد و جاى وزيدن آنرا عقيم گردانيد (آن باد را فقط براى موج آب بيافريد نه براى چيز ديگر) و قرار داد آنرا كه هميشه ملازم تحريك آب باشد، و وزيدن آنرا تند كرد و مبدا تكوينش را دور دست گردانيد (بقسمى كه جاى وزيدنش شناخته نميشود) پس آنرا بحركت دادن و بر هم زدن آن آب فراوان و برانگيختن و بلند كردن موج درياها فرمان داد (فرمان داد تا هر گوشه‌اى از آن آبرا كه خود دريائى است ب

موج آورد( پس آن باد هم آن آب را مانند مشك جنبانيد و بهم زد، و به آن تند وزيد مانند وزيدنش در جاى خالى و وسيع )و چنان بر آن آب وزيد كه( اول آنرا به آخرش باز ميگرداند، و ساكنش را بمتحرك آن، تا آنكه انبوهى از آن آب بالا آمد و آن قسمتى كه متراكم و بر رويهم جمع شده بود كف كرد، پس خداوند متعال آن كفها را در جاى خالى وسيع و فضا گشاده بالا برد، هفت آسمان را )بدون اعوجاج و كجى( از آن كفها پديد آورد، زير آن آسمانها موجى را قرار داد تا از سيلان و ريزش ممنوع باشد و بالاى آنها سقفى را كه محفوظ است و بلند )و آن آسمانها را بر پا نمود( بدون ستونهايى كه نگاه دارد و بى ميخ )و يا ريسمانى( كه آنها را منظم داشته باشد، آنگاه آن آسمانها را به زينت ستاره‌ها و روشنى نورافكنها آرايش داد و در آنها چراغ نورافشان خورشيد و ماه درخشانرا بجريان انداخت در حالتيكه )هر يك از آن ستاره‌ها و خورشيد و ماه( در فلكى است دور زننده و سقفى سير كننده و لوحى متحرك.

آنگاه ميان آسمانهاى بلند را باز نمود، و به انواع مختلفه از فرشتگان خود پر كرد، (قسم اول از آنان فرشتگان هستند كه) بعضى از ايشان در حال سجودند، ركوع نميكنند، و برخى در ركوعند، برپا نمياستند، و گروهى در صف ايستاده‌اند، از جاى خود بيرون نميرود، و بعضى تسبيح گوينده‌اند كه خسته نميشوند (همه اصناف ملائكه غيرمادى هستند كه) آنانرا نه خواب در چشمها و نه سهو در عقلها مى‌آيد، و نه سستى و نه غفلت فراموشى فرا ميگيرد، و دسته‌اى از آنان (قسم دوم از فرشتگان) امين بر وحى خداوند متعال هستند و براى پيغمبران او زبانها و ترجمانانند، و براى رساندن حكم و فرمانش آمد و رفت كنندگان ميباشند، و جماعتى از اينان (قسم سوم از ايشان) نگهبان بندگان و دربان براى بهشتهاى او هستند، و عده‌اى از آنان (قسم چهارم فرشتگان) قدمهاشان در طبقات زيرين زمين ثابت و گردنهاشان از آسمانهاى زبرين درگذشته، و اعضاء از اطراف جهان بيرون رفته، و دوشهاى آنان موافق با پايه‌هاى عرش ميباشد ( و از هيبت و عظمت انوار الهى) در برابر عرش چشمهايشان بزير افتاده و در زير آن خود را ببالهايشان پيچيده‌اند (در علم و معرفت خود فرو رفته‌اند تا بحدى كه ميتواند در عوالم ب

ى‌پايان معارف خدائى سير كنند، مانند طائرى كه بتوسط دو بال خويش تا اندازه‌اى كه ميتواند در هوا پرواز ميكند( ميان آن فرشتگان و كسانيكه فروترند از ايشان حجابهاى عزت و پرده‌ههاى قدرت زده شده )كه كسى بپشت آن پرده‌ها راه علمى ندارد مگر انبياء و اوصياء ايشان و خواص از بندگان خدايتعالى و معرفت و خداشناسى آن فرشتگان بطورى است كه( پروردگارشان را در وهم و خيال بصورتى در نياروند، و نه اوصاف خلائق را بر او جارى سازند، و نه او را بمكانهايى محدود كنند، و بنظاير و امثال بجانبش اشاره نميكنند )زيرا فرشتگان شناسايند و دانا، پس كسيكه پروردگارش را بصورتى درآورد و اوصاف خلايق را بر او جارى سازد و او را بحدى محدود كند و بجانبش اشاره نمايد نادان است، چنانكه پيش از اين در باب معرفت و خداشناسى بيان شد(.

قسمتى ازاين خطبه در كيفيت خلق آدم عليه‌السلام: پس (از آنكه خداوند متعال آسمان و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد) از جاى سنگلاخ و جاى هموار زمين و جايى كه مستعد براى كشت و زرع بود و جاى شوره‌زار، پاره خاكى را فراهم آورد، آب بر آن ريخت تا خالص و پاكيزه شد و آنرا با آب آميخت تا بهم چسبيد، آنگاه از خاك آميخته شده شكلى را كه داراى اطراف و اعضاء و پيوستگى‌ها و گسستگيها بود بيافريد، آنرا جمودت داد تا از يكديگر جدا نشود، و محكم و نرم قرارداد تا گل خشكيده شد (و آنرا بحال خود بازداشت) براى زمان معينى (كه در آن وقت مقتضى بود روح و حيات به آن داده شود) پس آن گل خشكشده را جان داد، برپا ايستاد در حالتى كه انسانى شد داراى قواى مدركه، كه آنها را در معقولات بكار مياندازد، و فكرهايى كه در كارها تصرف مينمايد، و اعضائى كه خدمتگزار خويش قرار ميدهد و ابزارى (مانند دست و پا) كه در كارهايش بحركت مياورد، و داراى معرفتى كه ميان حق و باطل و چشيدنيها و بوييدنيها و رنگها و جنسها را تمييز ميدهد، و (نيز آن گل خشكشده انسانى شد كه) خلقت و طينت او برنگهاى گوناگون آميخته گرديد (هر جزئى از اجزائش بر طبق حكمت داراى رنگى شد م

انند سفيدى استخوان و سرخى خون و سياهى مو( و داراى چيزهاى نظير يكديگر )مانند استخوان و دندان( و حالاتى ضد يكديگر و خلطهائيكه از هم جدا ميباشد )و آن اخلاط عبارتست( از گرمى )صفراء( و سردى )بلغم( و ترى )خون( و خشكى )سوداء( و )اما حالات ضد يكديگر عبارتند از( اندوه و خوشحالى )و خواب و بيدارى و سيرى و گرسنگى و مانند آنها(

و خداوند متعال (پس از آنكه چنين انسانى را آفريد و آدمش ناميد) امانت خود را از فرشتگان طلبيد و انجام عهد و پيمانى كه با ايشان بسته بود خواست (و آن امانت و عهد و پيمان با ملائكه اين بود) كه حاضر شوند براى سجده به آدم و فروتنى در مقابل عظمت و بزرگى او (چنانكه درقرآن كريم س 38 ى 71 ميفرمايد: اذ قال ربك للملايكه انى خالق بشرا من طين ى 72 فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين يعنى ياد كن هنگامى را كه پروردگار تو بفرشتگان فرمود من آدم را از گل خلق خواهم نمود، پس وقتيكه بيافريدم او را و جان دادمش بر او درافتيد و او را سجده كنيد يعنى او را تعظيم نماييد و يا آنكه قبله خويش قرار دهيد، خلاصه چون حقتعالى او را خلق كرد) پس فرمود سجده كنيد به آدم همه سجده كردند مگر شيطان كه غرور و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختى بروى غلبه كرد و تكبر نمود و از جهت اينكه از آتش آفريده شده خود را بزرگ دانست و آدم را كه از پاره گل خشكى بوجود آمده خوار و كوچك شمرد (و در مقابل حضرت رب‌العالمين )(جل شانه)( ايستاده و گفت آدم را سجده نكردم چون من از او بهترم، زيرا مرا از آتش آفريدى و او را از گل، پس چون اين ادعا را نمود خداون

د فرمود از ميان ملائكه بيرون رو، زيرا تو از رحمت من رانده شدى و لعنت و خشم من تا روز جزا بر تو باد، آنگاه شيطان گفت: رب فانظرنى الى يوم يبعثون چنانكه در قرآن كريم س 38 ى 79 ميفرمايد يعنى پروردگارا مرا مهلت ده تا روزيكه برانگيخته شوند مردمان، و شايد مقصودش اين بود كه از مرگ رهائى يافته هميشه زنده بماند( پس خداوند هم مهلتش داد تا غضب و خشم او شامل حالش شود )چنانكه در قرآن كريم درباره كفار س 3 ى 178 ميفرمايد: و لايحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين يعنى گمان نكنند كسانيكه كافر شدند آنانرا مهلت ميدهيم براى ايشان بهتر است، جز اين نيست كه مهلتشان ميدهيم كه زيادتر گناه كنند و به عذابى كه رسوا كننده است مبتلى گردند( و )نيز شيطان را مهلت داد( براى اينكه امتحان و آزمايش او تمام شود، و براى اينكه وعده‌اى كه به او داده بسر رسد، پس فرمود: تو از جمله مهلت داده‌شدگانى تا روز معلوم )تا هنگاميكه معين شده است از حيات و زندگانى بهره‌مند باشى(.

پس (از آنكه شيطان فرمان الهى را مخالفت كرد و آدم را قبله خويش قرار نداد و مانند فرشتگان او را تعظيم ننمود) خداوند متعال آدم را در مكانى كه وسايل عيش و آزاديش فراهم بود جاى داد و جايگاه او را (از همه حوادث) ايمن گردانيد (چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 35 ميفرمايد: وقلنا يا ادم اسكن انت و زوجك الجنه كلا منها رغدا حيث شئتما، و لاتقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين يعنى گفتيم اى آدم تو و همسرت حواء بهشت را جاى خود قرار دهيد و از نعمتهاى آن با خوشحالى تمام هر چه خواهيد بخوريد و نزديك اين درخت نرويد كه اگر رفتيد از ستمكاران باشيد) و از شيطان و دشمنى او ترسانيدش (چنانكه در قرآن كريم س 20 ى 117 ميفرمايد: فقلنا يا ادم ان هذا عدولك و لزوجك فلايخرجنكما من الجنه فتشقى يعنى گفتيم اى آدم اين ديو سركش با تو و همسرت دشمن است، پس ملتفت باشيد كارى نكند شما را از بهشت بيرون نمايد كه به بدبختى افتيد) پس گول زد او را دشمنش (چنانكه در قرآن كريم س 20 ى 120 ميفرمايد: فوسوس اليه الشيطان، قال يا ادم هل ادلك على شجره الخلد و ملك لايبلى يعنى شيطان سخنان نامربوط و بيفايده براى آدم بيان كرد و گفت اى آدم آيا ميخواهى ترا بدرخت جاويدى و ملك بيزوال راهنمايى كنم، به اين نوع سخنان آدم را فريب داد( براى حسديكه بر او ميبرد از جهت اينكه آن بزرگوار در سراى جاودانى بود، و با نيكوكاران آميزش داشت، پس )آدم بر اثر وسوسه شيطان( يقين را از دست داده بشك و ترديد گرائيد )بااينكه دستور داشت در نخوردن از ميوه آن درخت گمان كرد سود در خوردن است( و تصميمى را كه داشت )بر نخوردن از ميوه آن درخت( بسستى و كوتاهى )در اطاعت امر خداوند( تبديل نمود )و از آن ميوه خورد( و بجاى فرح و شادى به خوف و ترس مبتلى گرديد، و )چون ديد از شيطان فريب خورده از كردار خود شرمنده شد و( اظهار پشيمانى نمود، پس حقتعالى راه توبه را به او ياد داد و كلمه رحمت را بوى تعليم نمود )چون ميخواست توبه او را قبول كند كلمه رحمت را به او آموخت كه پروردگارش را به آن بخواند تا توبه‌اش قبول گردد( و وعده داد كه دوباره به بهشت )به آنجاييكه در اول بار بود( باز گردد، پس او را بدنياى پر محنت و بلاء محل تناسل و زايشگاه فرزندان فرستاد.

و (بعد از آنكه حضرت آدم در دنيا سكنى گرفت و از آن بزرگوار فرزندان و فرزندزادگان بسيارى بوجود آمد) خداوند متعال از ميان اولادش پيغمبرانى برگزيد، و از ايشان بر وحى و تبليغ رسالت عهد و پيمان گرفت (تا آنچه را كه از جانب خدايتعالى به آنان برسد انجام دهند و مردم را بخداشناسى دعوت كرده هيچگونه كوتاهى ننمايند، چنانكه در قرآن كريم س 33 ى 7 ميفرمايد: و اذا اخذنا من النبيين مثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا يعنى ياد كن هنگامى را كه از پيغمبران عهد و پيمانشان را بر وحى و تبليغ رسالت گرفتيم و هم چنين از تو و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم، و پيمان محكم از آنان گرفتيم) در وقتى كه بيشتر خلائق عهد و پيمان الهى را (كه فطرى آنان بود) شكستند (چنانكه در قرآن كريم س 7 ى 172 ميفرمايد: و اذ اخذا ربك من بنى‌آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالو ابلى شهدنا يعنى ياد كن هنگامى را كه پروردگار تو از فرزندان آدم در وقتى كه در صلب پدرانشان بودند پيمان گرفت و ايشانرا بر خودشان گواه گردانيد تا به توحيد و خداشناسى كه فطرى آنان است اعتراف نمايند، پس گفت آيا من

پروردگار شما نيستم؟ گفتند آرى شهادت ميدهيم كه تو پروردگار هستى. ليكن باين عهد و پيمان فطريشان وفا نكردند( پس بحق او نادان شدند )و او را بيگانگى نشناختند( و براى او مانندها و شريكها قرار دادند و شياطين آنانرا از معرفت خدا)كه مقصود اصلى و جبليشان بود( منصرف نمودند )فريبشان دادند( و ايشانرا از پرستش او باز داشتند، پس خدايتعالى پيغمبران خود را در بين آنان برانگيخت و ايشانرا پى در پى ميفرستاد تا عهد و پيمان خداوند را كه جبلى آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده )

توحيد فطرى( يادآوريشان كنند، و از راه تبليغ با ايشان گفتگو نمايند )با برهان، سخن بگويند( و عقلهاى پنهان شده را )كه در زير غبار كفر پوشيده و بر اثر تاريكى ضلالت و گمراهى مستور گرديده( بيرون آورده بكار اندازند، و آيات قدرت را به ايشان نشان دهند )و آن آيات عبارتست(: از آسمان افراشته بالاى سرشان و زمين گسترده زير پايشان و معيشتها و چيزهائيكه زنده‌شان ميدارد و اجلهائيكه نابودشان مينمايد و بيماريهايى كه پيرو فرسوده‌شان ميكند و حوادث روزگار و پيش‌آمدهاى پى در پى كه بر آنها وارد ميشود، و خدايتعالى بندگانرا از پيغمبر فرستاده يا كتاب نازل شده يا برهان حتمى يا راه اس

توار محروم ننموده (و پيغمبران) رسولانى بودند كه كمى ياران و زيادتى مخالفين آنانرا (از تبليغ رسالت) باز نداشت: پيغمبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده به آنان گفته شده، و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرفى كرده (به امت خود مبعوث شدن او را بشارت داده، چنانكه در قرآن كريم س 61 ى 6 ميفرمايد: و اذا قال عيسى ابن مريم يا بنى‌اسرائيل انى رسول‌الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوريه و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد يعنى ياد كن هنگامى را كه عيسى ابن مريم گفت اى بنى‌اسرائيل من بسوى شما فرستاده خدا هستم در حالتى كه توريه را كه پيش من است تصديق ميكنم و به پيغمبرى كه پس از من مى‌آيد و نامش احمد صلى الله عليه و اله است مژده ميدهم).

(چون شيطان بيشتر مردم را فريب داد كه بعهد و پيمان فطريشان وفا نكردند و بحق حق نادان شدند، خداوند متعال هم از جهت اتمام حجت پى در پى پيغمبران براى آنان فرستاد تا ايشانرا به راه راست دلالت كنند) به همين ترتيب قرنها پديد آمد، روزگارها گذشت، پدرها درگذشتند و فرزندان بجايشان نشستند، تا اينكه خداوند سبحان حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را برانگيخت براى اينكه وعده خود را انجام دهد(چون پيغمبران پيش وعده داده بود كه آن بزرگوار به پيغمبرى مبعوث خواهد شد) و براى اينكه پيغمبرى را به آن حضرت ختم نمايد (بعد از او پيغمبرى نميفرستد) در حالتيكه از پيغمبران عهد و پيمان گرفته شده بود (تا ايشان نيز برسالت او اقرار كنند و مبعوث شدن و خاتميتش را بامتهاى خود خبر دهند، پس پيش همه جهانيان) علامت و نشانه‌هاى او شهرت يافت، موقع ولادتش گرامى و پسنديده (بهترين اوقات) بود، و مردم در آنروز داراى مذهبهاى متثتت و بدعتهاى زياد و رويه‌هاى مختلف بودند، گروهى خداوند متعال را به خلقش تشبيه ميكردند (مانند طايفه مجسمه كه او را مثل خلق صاحب اعضاء و جوارح و مكان ميدانستند) و برخى در اسم او تصرف ميكردند (نامهايى از اسماءالله اتخاذ نمو

ده بتهاى خود را به آن نامها ميخواندند، مانند بت پرستان از عرب كه لات را از الله و عزى را از عزيز و منات را از منان گرفته آنها را معبود خويش ميپنداشتند( و جمعى بغير او اشاره ميكردند )مانند دهريين كه طبيعت و حركات فلكيه و مرور ازمنه را موثر در امور ميدانستند، خلاصه امثال اين آراء و مذاهب باطله دنيا را تاريك كرده بود( پس خداوند متعال بوسيله آن حضرت آن مردم را از گمراهى رهائى داد و بسبب شخصيت او آنانرا از نادانى نجات داد،

پس ( آن حضرت مردم را هدايت كرد و ايشانرا بمعارف الهى آشنا نمود و سود و زيانشانرا بيان فرمود) حقتعالى به آن بزرگوار منتهى مرتبه قرب و رحمت خود را عطا فرمود، و مقام و منزلتى را كه براى احدى متصور نيست براى او پسنديد و ميلش را از دنيا بجانب خود متوجه گردانيد و از مصيبت و بلا رهائيش داده قبض روحش فرمود، درود فرستد خداوند بر او و بر آلش، و (براى رهنمايى مردم تا روز قيامت پيش از رحلت خود) در ميان شما گذاشت چيزى را كه پيغمبران سلف در ميان امت خويش گذاشتند، زيرا پيغمبران آنانرا بدون راه روشن و نشانه صريح سر خود وانگذاشتند، آن حضرت هم كتاب پروردگار شما را در دسترس شما گذاشت، و حلال و حرام و واجبات و مستحبات و ناسخ و منسوخ و رخصتها و غريمتها و خاص و عام و عبرتها و مثلها و مطلق و مقيد و محكم و متشابه آنرا بيان كرد، مجملهايش را تفسير و مشكلهايش را آشكار نموده است (اما حلال آن كتاب مانند س 5 ى 1 احلت لكم بهيمه الانعام يعنى خوردن گوشت چهار پايان زبان بسته بر شما حلال شد و منعى در آن نيست، و حرام آن مانند س 5 ى 3 حرمت عليكم الميته والدم و لحم الخنزير يعنى خوردن گوشت مردار، و خون، و گوشت خوك بر شما حرام و منع شد،و واجبات آن مانند س 2 ى 43 اقيموا الصلوه و اتوا الزكوه يعنى نماز را بر پا داريد و زكوه بدهيد و مستحبات آن مانند س 17 ى 79 و من الليل فتهجدبه نافله يعنى براى نماز نافله پاره‌اى از شبرا بيدار شو، و ناسخ آن مانند س 9 ى 5 فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم يعنى در هر جا كه مشركين را بيابيد بكشيد پس اين آيه ناسخ آيه‌ايست كه در باب صلح واقع شده و آن منسوخ است مانند س 109 ى 6 لكم دينكم ولى دين يعنى اكنون كه از شرك دست بر نميداريد دين و آئين شما براى شما باشد و توحيد كيش من، در رخصتهاى آن يعنى احكاميكه براى توسعه در امور بندگان قرار داده شده مانند س 2 ى 184 فمن كان منكم مريضا او على سفر فعده من ايام اخر يعنى هر كس از شما در ماه رمضان بيمار يا مسافر بود پس بعدد آن روزهايى كه در بيمارى يا مسافرت روزه نگرفته در غيره ماه رمضان روزه بگيرد، و عزيمتهاى آن يعنى احكاميكه از آنها تجاوز نميتوان كرد مانند س 2 ى 185 فمن شهد منكم الشهر فليصمه يعنى هر كه مسافر نبود و در وطن حاضر است بايد روزه بگيرد، و خاص آن يعنى لفظى كه در مورد بخصوص گفته شده و معنى آن عموميت دارد مانند س 5 ى 32 من اجل ذلك كتبنا على بنى‌اسراييل انه من قتل نفسا بغير نفس

او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا يعنى چون قابيل فرزند آدم برادرش هابيل را كشت و پشيمان شد به بنى‌اسرائيل دستور داديم كه هر كه بكشد كسى را بى آنكه او ديگرى را كشته يا فسادى در زمين كرده باشد كه موجب كشته شدن گردد پس چنان است كه همه مردم را كشته و هر كه حيات و زندگى شخصى را سبب شود مانند آنستكه همه مردم را زنده كرده باشد، پس اين آيه درباره بنى‌اسرائيل نازل شده وليكن معنى آن همه مردم را شامل ميشود، و عام آن مانند س 2 ى 47 يا بنى‌اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و انى فضلتكم على العالمين يعنى اى بنى‌اسرائيل نعمتهاى مرا كه بشما بخشيدم و شما را بر جهانيان برترى دادم ياد كنيد، پس در اينجا گر چه لفظ على‌العالمين عموميت دارد و همه مردم جهان را شامل ميشود، ليكن معنى آن مخصوص مردم زمان بنى‌اسرائيل است، و عبرتهاى آن يعنى چيزهايى كه شگفت‌آور است و آن خود يكنوع پندى باشد مانند س 79 ى 25 فاخذه الله نكال الاخره و الاولى ى 26 ان فى ذلك لعبره لمن يخشى يعنى خداوند متعال فرعون را بعذاب آخرت كه سوختن باشد و بعذاب دنيا كه غرق شدن است مبتلى نمود و غرق شدن او براى كسيكه ميترسد هر آينه عبرت و پندى است، مثلهاى آن يعنى آياتيكه مشتمل است بر تشبيهات مانند س 62 ى 5 مثل الذين حملوا التوريه ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا يعنى مثل كسانيكه به آموختن و خواندن توريه مامور شدند و به آن عمل نكردند مانند خرى است كه كتابهاى بزرگ در بار دارد، و مطلق آن يعنى لفظى كه مقيد بقيدى نباشد مانند س 5 ى 6 ياايهاالذين امنوااذا قمتم الى الصلوه فاغسلوا وجوهكم يعنى اى گروه مومنين هنگاميكه براى نماز حاضر شديد روهاى خود را بشوييد، و مقيد آن يعنى لفظى كه مقيد بقيدى باشد مانند س 5 ى 6 و ايديكم الى المرافق يعنى هنگام وضو گرفتن دستهاى خود را با مرفق بشوئيد، و محكم آن يعنى لفظى كه در معنى آن اشتباه و ترديدى نيست مانند س 2 ى 231 و اعلموا ان الله بكل شى‌ء عليم يعنى بدانيد كه خداوند متعال بهر چيزى دانا است، و متشابه آن يعنى لفظى كه معنى آن واضح نيست مانند س 2 ى 228 و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلثه قروء يعنى زنهائيكه طلاق داده شده‌اند سه طهر را كه دو حيض در ميان باشد يا سه حيض را انتظار داشته باشند، زيرا قرء كه مفرد قروء است نزد اهل حجاز بمعنى طهر آمده و نزد اهل عراق بمعنى حيض، و مجملهاى آن مانند س 2 ى 43 اقيموا الصلوه يعنى

برپا دار نماز را، و مشكلهاى آن مانند س 19 ى 1 كهيعص( و مطالب آن كتاب دائر است بر چيزيكه دانستن و ياد گرفتن آن واجب است )مانند علم بيگانگى خداوند سبحان س 14 ى 52 و ليعلموا انما هو اله واحد يعنى تا بدانند كه او است خداى يگانه( و چيزى كه بر ندانستن آن منعى نشده است )مانند ندانستن معنى س 41 ى 1 حم( و چيزيكه در آن وجوبش ثابت گشته و در سنت نسخ و رفع آن معلوم گرديده )مانند س 4 ى 15 و اللاتى ياتين الفاحشه من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعه منكم فان شهدوا فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفهن الموت او يجعل الله لهن سبيلا يعنى بر كار زشت زنهاى شوهردار از زنهاى شما كه زنا ميدهند چهار نفر مرد بالغ و عاقل و عادل از خودتان كه مومن باشد گواه گيريد، پس اگر آنان گواهى دادند آن زنها را در خانه خودشان نگاه داريد تا وقتى كه بميرند يا خداوند متعال آنها را از حبس خلاصى دهد، پس بمضمون اين آيه حكم زانيه حبس و نگاه داشتن در خانه خودش بود، تا وقت مردن و در سنت حبس كردن نسخ شد و حكم برجم و سنگسار كردن او برقرار گرديد( و چيزيكه عمل به آن در سنت واجب است و در آن عمل نكردن به آن اجازه داده شده است )مانند نماز خواندن در اول اسلام بطرف بيتالمقدس كه درسنت واجب بود و در كتاب نسخ شد س 2 ى 144 فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره يعنى بطرف مسجدالحرام كه خانه كعبه است نماز بخوان و هر جا كه باشيد روهاى خود را به آن سو بگردانيد( و چيزيكه در وقت بخصوص واجب شده و در غير آن وقت واجب نيست )مانند س 62 ى 9 يا ايها الذين امنوا اذا نودى للصلوه من يوم الجمعه فاسعوا الى ذكر الله يعنى اى گروه مومنين هنگاميكه براى نماز روز جمعه ندا داده شد شتاب كنيد براى خواندن نماز، پس بنابراين خواندن نماز جمعه مخصوص بروز جمعه‌اى و در غير آن وجوبش ساقط ميشود( و آن كتاب بين چيزهايى كه حرام شده است فرق گذارده: پس كسيكه گناه كبيره‌اى مرتكب شود او را بعذابها و آتشها وعده داده )مانند س 4 ى 93 و من يقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فيها يعنى هر كه از روى عمد مومنى را بكشد كيفر او جهنم است و در آنجا جاويد خواهد بود( و كسيكه گناه صغيره‌اى كند آمرزش را براى او مهيا نموده)مانند س 13 ى 6 ان ربك لذو مغفره للناس على ظلمهم يعنى پروردگار تو صاحب آمرزش است مردم را براى ظلم و ستم كه كرده‌اند، و ظلمى كه آمرزيده شود همان گناه صغيره است( و نيز مطالب آن كتاب دائر است) بر چيزيكه كم آن مورد قبول است و بسيار آن شايسته و پسنديده و تحميلى هم نشد (مانند س 73 ى 20) فاقروا ما تيسر من القران يعنى آنچه را ميسر است از قرآن بخوانيد پس كم خواندن آنرا مورد قبول قرار داده است و بسيار خواندنش را باختيار واگذارده كه اگر كسى آنرا ترك كرد چيزى بر او نيست(.

قسمتى از اين خطبه در بيان حج است: (و اشاره ببعضى اسرار بناى كعبه و اعمال حج‌گزاران و اينكه زيارت آن براى كسيكه متمكن به رفتن آنجا باشد واجب است) خداوند متعال حج بيت‌الحرام (حج خانه‌اى كه بر واردين به آنجا از چيزها حرام شده) را بر شما واجب گردانيد، و آنرا قبله مردم قرار داد، حج گزاران در آنجا وارد ميشوند مانند ورود چهارپايان (ازدحام ايشان در آن خانه براى درك ثواب مانند ازدحام چهارپايان تشنه است بر سر آب) و اشتياق دارند آمدن به آنجا را مانند اشتياق كبوتران (به آشيانه خود) خداوند سبحان آنخانه را براى فروتنى مردم در مقابل عظمت و بزرگيش و براى تصديق آنان بعزت و سلطنتش علامت و نشانه قرار داد و برگزيد از بندگان خود شنوندگانى را كه اجابت كردند دعوت او را (براى رفتن به آنجا، چنانكه در قرآن كريم س 22 ى 27 ميفرمايد: و اذن فى الناس بالحج ياتوك رجالا و على كل ضامر ياتين من كل فج عميق يعنى اى ابراهيم در ميان مردم فرياد كن و ايشانرا به حج كردن دعوت نما، بخانه‌اى كه تو بناء كرده‌اى مردمان پياده و سواره از هر راه دورى مى‌آيند و اگر چه مركب ايشان شتر ضعيف و لاغر باشد) و فرمان او را تصديق كرده انجام دادند و در جا

ى پيغمبران ايستاده خود را بملائكه كه عرش خدايتعالى را طواف ميكنند تشبيه نمودند، سود بسيارى در بازرگانى بندگى و پرستش حقتعالى (بوسيله سرمايه ايمانى) بدست مى‌آورند، و ميشتابند و از هم پيشى ميگيرند (براى رسيدن) نزد وعده‌گاه آمرزش او، خداوند سبحان آن خانه را علامت و نشانه اسلام و پناهگاه پناهندگان قرار داد و حج آنرا واجب كرد و احترامش را لازم دانست و رفتن به آنجا را امر كرد، پس (در قرآن كريم س 3 ى 97) فرمود: حج بيت‌الحرام حق خدايتعالى است بر مردم (و اداى آن حق واجب است) بر كسيكه رفتن آنجا را توانايى داشته باشد و هر كه كافر شود(در صورت استطاعت امر الهى را انجام ندهد) بخدايتعالى زيانى وارد نياورده چون خداوند بى‌نياز است از همه جهانيان (به ايمان و عبادت بندگان حاجت ندارد، پس زيانرا كسى برد كه نافرمانى كند).

خطبه 002-پس از بازگشت از صفين

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه پس از برگشتن از جنگ صفين بيان فرموده (صفين سرزمينى است در سمت غربى فرات بطرف شام كه در آنجا جنگ مشهور بين آن بزرگوار و معاويه واقع شد): خداوند متعال را سپاسگزارم براى تمام گردانيدن نعمتش و فرمانبردارى در مقابل بزرگوارى و عزتش و نگاهداشتن از معصيتش (زيرا شكر در هر نعمتى علاوه بر اينكه نعمت را ميافزايد خود راهى است بسوى بندگى و نكردن معصيت) و از او كمك ميطلبم براى احتياجى كه به بى‌نياز گردانيدنش دارم، زيرا كسى را كه او هدايت نمايد گمراه نميشود، و كسى را كه دشمنى كرده فرمانش را انجام ندهد راه نجات نيست، و كسى را كه بى‌نياز گرداند محتاج نخواهد شد، زيرا بى‌نياز گردانيدن او (اگر بميزان عقل سنجيده شود) زيادتر است از هر چيزيكه با آن برابر و هموزن شود، و بهتر است از هر چيزيكه (جواهريكه در گنجينها) پوشيده گردد و گواهى ميدهم بر اينكه نيست خدايى بجز او كه مستجمع جميع صفات كماليه و تنها كسى است كه براى او شريكى نيست، گواهى كه از روى اخلاص و راستى ميباشد(نه آنكه بزبان گفته در دل باور نداشته باشم) و خود را از معاصى نگاه ميداريم به آن (كلمه شهادت) ماداميكه زنده‌ايم و ذخي

ره ميكنيم ايمان به آنرا براى ترسها و سختيهائى كه در قيامت بما ميرسد، زيرا كلمه شهادت لازمه ايمان و گشاينده احسان الهى و باعث خوشنودى خدا و دور كردن شيطان است (شيطان هميشه فرزند آدم را فريب ميدهد تا بلكه او شريكى براى خدا قائل شود، پس اداى كلمه شهادت و اعتقاد به آن سبب از كار باز داشتن و دور كردن شيطان است).

و گواهى ميدهم كه محمد صلى الله عليه و اله بنده خدا و فرستاده او است، فرستاد او را با دينى كه شهرت عالمگير دارد و با نشانه (و معجزاتى كه از آن حضرت) رسيده و با كتابى كه آورده (و در دسترس مردم است) و با نور درخشنده و روشنى تابنده (برهان عقل و نقل) و با فرمانى كه حق و باطل را از هم جدا ميسازد، تا شبهات باطله (كفر و شرك) را بر طرف نموده با مردم از روى برهان سخن گويد و معجزات خود را ظاهر گرداند و آنانرا به آيات قرآن تنبيه نموده از عذابهايى كه بر امتهاى پيش وارد شد بترساند (تا عبرت گرفته از معصيت و نافرمانى دست بردارند) فرستاد او را در وقتى كه مردم مبتلى بفتنه‌هاى بسيار بودند (از جهت پرستشهاى گوناگون و اختلاف آراء و گمراهى) كه در آن ريسمان دين پاره شده، ستونهاى ايمان و يقين متزلزل گرديده، اصل و دين مختلف و كار آن (احكامش) درهم و برهم، راه خارج شدن (از آن فتنه‌ها) تنگ (فرار از آنها غير ممكن) و وسيله‌اى براى هدايت نبود پس راهنمايى و هدايت از بين رفته كورى و گمراهى شيوع داشت، بر خداوند سبحان عاصى و شيطان را يار بودند، ايمان ذليل و ستونهاى آن ويران گشته، آثار و نشانه‌هايش تغيير كرده، راههاى آن خراب و نابو

د شده بود، مردم پيرو شيطان بوده در راههاى او قدم نهاده بسر چشمه‌هايش وارد ميشدند (آب گمراهى را مى‌آشاميدند يعنى دستور او را مى‌پذيرفتند، پس قوت گرفت و) بكمك ايشان حيله‌هاى او بكار افتاد و بيرق كفر و ضلالتش افراشته گرديد، در فتنه‌هايى كه مردم را پايمال و لگدكوب كرد (چنانكه چهارپايان هر چه زير پايشان قرار گيرد پايمال ميكنند) و همگى در آن سرگردان و حيران و نادان و گرفتار بودند، در بهترين محل دنيا(مكه معظمه) و ميان بدترين همسايه‌ها (اهل مكه) كه خواب آنان بيخوابى و سرمه چشمشان گريه بود (بطورى در فتنه و انقلاب و خونريزى و گرفتارى واقع شده بودند كه آنى استراحت نداشتند) در سرزمينى كه دهان داناى آن بسته و ذليل، و نادانش افسار گسيخته و ارجمند بود.

و قسمتى از اين خطبه است درباره كمال آل پيغمبر (ائمه اثنى‌عشر) عليهم‌السلام ميفرمايد: آل پيغمبر اكرم نگهدارنده راز نهان و پناه فرمان آن حضرت ميباشند (به آنچه آن بزرگوار از جانب حقتعالى امر فرمود قيام نمودند) و خزينه دانش آن وجود محترم هستند (آنچه را كه او ميدانسته اينان نيز ميدانند) و مرجع حكمتهاى آن جناب (تا مردم به آنان رجوع كرده آنچه را نميدانند بپرسند) و حافظ كتابهايش (قرآن و سنتش) ميباشند، و مانند كوههايى هستند براى دينش (تا از بادهاى مخالف و تخريب دشمنان متزلزل نگردد و بسبب ايشان باقى و برقرار بماند) حضرت رسول اكرم بكمك آنان پشتش را راست كرد (بر اثر ترويج ايشان خود را كه در اول ضعيف و ناتوان بود قوى و توانا گردانيد تا معارف آن سرتاسر جهان را فرا گرفت) و لرزش بدنش را زائل نمود (بسبب خدمات ائمه اطهار عليهم‌السلام اضطراب و نگرانى كه از دشمنان دين اسلام داشت از خود دور كرد).

و قسمتى از اين خطبه است درباره كسانى ميفرمايد كه دست از حق برداشته در راه باطل قدم نهادند (و دوباره به مدح و ثناى آل پيغمبر عليهم‌السلام پرداخته: )خوارج يا منافقين يا اصحاب معاويه و غير ايشان تخم( نافرمانى را )در كشتگاه دلهاشان( كشته، بغفلت و فريب آنرا آب داده، هلاكت را درو كردند )پس سعادت دنيا و آخرت را از دست دادند، و اما اهل بيت رسول‌الله گمشدگان را راهنمايى نموده از هلاكت و بدبختى نجات ميدهند، پس( هيچيك از اين امت با آل محمد صلى عليه و آله طرف مقايسه نبوده و كسانيكه هميشه از نعمت و بخشش )معارف و علوم( ايشان بهره‌مندند با آنان برابر نيستند )پس چگونه خود را بر اينان ترجيح ميدهند و مردم را بسوى خويش ميخوانند، و حال آنكه( آل محمد عليهم‌السلام اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين هستند )زيرا بسبب هدايت و ارشاد ايشان دين اسلام برپا است و آل محمد عليهم‌السلام كسانى هستند كه دور افتادگان از راه حق به آنان رجوع كرده و واماندگان به ايشان ملحق ميشوند، و خصائص امامت (علوم و معارف حقه و آيات و معجزات) در آنان جمع و حق ايشان است و بس، و درباره آنان وصيت (رسول اكرم) و ارث بردن (از آن وجود محترم) ثابت است (

و ايشان به آن حضرت از هر جهت نزديكتر و سزاوارترند، وليكن بعضى از اين امت به وصيت آن بزرگوار عمل نكرده ارث او را پايمال نموده تخم فساد را در روى زمين پاشيدند، و بحسب ظاهر( در اين هنگام حق بسوى اهلش بر گشته، بجايى كه از آن خارج شده بود منتقل گرديد )زيرا پيش از اين امارت و خلافت را غصب كرده سزاوار اين منصب را خانه‌نشين كرده بودند(.

خطبه 003-شقشقيه

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه آنرا خطبه شقيقيه مى‌نامند (در آخر اين خطبه حضرت بابن عباس فرموده: يا ابن عباس تلك شقشقه هدرت ثم قرت، شقشقه در لغت مانند شش گوسفند است كه شتر در وقت هيجان و نفس زدن آنرا از دهان بيرون مى‌آورد و در زير گلو صدا ميكند و در اولين مرتبه بيننده آنرا با زبان اشتباه مينمايد، اميرالمومنين در جواب ابن عباس فرمود: شكايت كردن از سه خليفه در اينجا كه از روى ظلم و ستم بر من تقدم جستند از جهت هيجان و بشوق هدايت خلق بود كه گفته شد، گويا شقشقه شتر صدا كرد و در جاى خود باز ايستاد يعنى هر وقت و هميشه از اين قبيل سخنان گفته نميشود): آگاه باش سوگند بخدا كه پسر ابى‌قحافه (ابى‌بكر كه اسم او در جاهليت عبدالعزى بود، حضرت رسول اكرم آنرا تغيير داده عبدالله ناميد) خلافت را مانند پيراهنى پوشيد و حال آنكه ميدانست من براى خلافت (از جهت كمالات علمى و عملى) مانند قطب وسط آسيا هستم (چنانكه دوران و گردش آسيا قائم به آن ميخ آهنى وسط است و بدون آن خاصيت آسيايى ندارد، همچنين خلافت بدست غير من زيان دارد، مانند سنگى كه در گوشه‌اى افتاده در زير دست و پاى كفر و ضلالت لگدكوب شده) علوم و معارف از سر

چشمه فيض من مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كننده در فضاى علم و دانش به اوج رفعت من نميرسد، پس (چون پسر ابى‌قحافه پيراهن خلافت را به ناحق پوشيد و مردم او را مباركباد گفتند) جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم در كار خود انديشه ميكردم كه آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله كرده (حق خود را مطالبه نمايم) يا آنكه بر تاريكى كورى (و گمراهى خلق) صبر كنم (بر اين تاريكى ضلالت) كه در آن پيران را فرسوده، جوانانرا پژمرده و پير ساخته، مومن (براى دفع فساد) رنج ميكشد تا بميرد، ديدم صبر كردن خردمنديست، پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود (بسيار اندوهگين شدم، زيرا در خلافت ابى‌بكر و ديگران جز ضلالت و گمراهى چيزى نميديدم و چون تنها بوده يارى نداشتم نميتوانستم سخنى بگويم) ميراث خود را تاراج رفته ميديدم (منصب خلافت را غصب كردند و فساد آن در روى زمين تا قيام قائم آل محمد عليهم‌السلام باقى است).

(پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و اله كه خلافت را به ناحق غصب كرده مردم را بضلالت و گمراهى انداختند، براى حفظ اسلام و اينكه مبادا انقلاب داخلى برپا شده دشمن سوءاستفاده نمايد، مصلحت در چشم‌پوشى از خلافت و شكيبايى دانستم) تا اينكه اولى (ابى‌بكر) راه خود را به انتها رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز درگذشت، و پيش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطاب (عمر) انداخت (سيدرضى عليه‌السلام الرحمه ميگويد:) پس از اين بيان حضرت بر سبيل مثال شعر اعشى شاعر را (از قصيده‌اى كه در مدح عامر و هجو علقمه گفته بود) خواند: شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر (اين شعر را دو جور ميتوان معنى نمود، اول اينكه) فرقست ميان امروز من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و برنج و سختى سفر گرفتارم، با روزيكه نديم حيان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت ميگذرانيدم (دوم اينكه) چقدر تفاوتست ميان روز من در سوارى بر پشت ناقه و روز حيان برادر جابر كه از مشقت و سختى سفر راحت است (حيان برادر جابر در شهر يمامه صاحب قلعه و دولت و ثروت بسيار و بزرگ قوم بوده، همه ساله كسرى صله گرانبهاى براى او ميفرستاد و در عيش و خوشى ميگذرا

نده هرگز متحمل رنج سفر نميگرديد، و اعشى شاعر از بنى‌قيس و نديم او بود، مقصود امام عليه‌السلام از تمثيل بشعر او بنا بر معنى اول اظهار تفاوت است ميان دو روزيكه بعد از وفات رسول خدا كه حقش غصب شده و در خانه نشست و بظلم و ستم مبتلى گرديد و روز ديگر زمان حيات رسول اكرم كه مردم مانند پروانه بدورش ميگرديدند، و بنا بر معنى دوم فرق ميان حال خود را كه به محنت و غم مبتلى است و حال كسانيكه به مقاصد باطله خودشان رسيده خوشحال هستند بيان مينمايد، پس از آن خدعه و شيطنت ابى‌بكر را يادآورى نموده ميفرمايد:( جاى بسى حيرت و شگفتى است كه در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مينمود )ميگفت اقيلونى فلست بخير كم و على فيكم يعنى اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد و مرا از خلافت عزل نماييد كه من از شما بهتر نيستم و حال اينكه على عليه‌السلام در ميان شما است( ولى چند روز عمرش مانده وصيت كرد خلافت را براى عمر، اين دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت نمودند )پستانى را ابى‌بكر و پستان ديگر را عمر بدست گرفته دوشيده صاحب شتر را از آن محروم كردند( خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد )عمر را بعد از خود خليفه ساخت( در ح

التى كه عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج‌آور بود اشتباه او (در مسايل دينى) بسيار و عذر خواهيش (در آنچه كه به غلط فتوى داده) بيشمار بود (از جمله امر كرد زن آبستنى را سنگسار كنند، اميرالمومنين فرموده: اگر اين زن تقصير كرده بچه او را گناهى نيست و نبايد سنگسار شود، عمر گفت: لو لاعلى لهلك عمر يعنى اگر على نبود هر آينه عمر در فتوى دادن هلاك ميشد و اين جمله را همواره تكرار مينمود) پس مصاحب با او (آن حضرت يا هر كه با او سر و كار داشت) مانند سوار بر شتر سركش نافرمان بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند بينى شتر پاره و مجروح ميشود و اگر رها كرده بحال خود واگذارد برو، در پرتگاه هلاكت خواهد افتاد، پس سوگند بخدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه كردند و در راه راست قدم ننهاده از حق دورى نمودند، پس من هم در اين مدت طولانى (ده سال و شش ماه) شكيبايى ورزيده با سختى محنت و غم همراه بودم.

عمر هم راه خود را پيمود (و پيش از تهى كردن جامه) امر خلافت را در جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آنها گمان نمود (چون ابولولوء شش ضربه كارد به او زد و دانست كه بر اثر آن زخمها خواهد مرد، براى تعيين خليفه مجلس شورايى معين كرد و آن زمانى بود كه روساى قوم نزد او جمع شده گفتند سزاوار است هر كه را تو به او راضى هستى خليفه و جانشين خود قرار دهى، در پاسخ گفت دوست نميدارم مرده و زنده هيچيك از شما كه دور من گرد آمده‌ايد متحمل امر خلافت شود، گفتند ما با تو مشورت ميكنيم آنچه صلاح ميدانى بگو، گفت هفت نفر راشايسته اين كار ميدانم و از رسولخدا شنيده‌ام كه آنان اهل بهشت هستند: اول سعد ابن زيد است، او با من خويشى دارد خارجش ميكنم و شش نفر ديگر سعد ابن ابى‌وقاص و عبدالرحمن ابن عوف و طلحه و زبير و عثمان و على است، سعد بن ابى‌وقاص براى خلافت مانعى ندارد مگر آنكه مردى است درشت طبع و بدخو، و عبدالرحمن ابن عوف چون قارون اين امت است لائق نيست، و طلحه براى تكبر و نخوتيكه دارد، و زبير براى بخل و خست، و عثمان براى اينكه دوست دارد خويشان و اقوام خود را، و على عليه‌السلام براى اينكه حريص در امر خلافت است سزاوار نيستند، پس ازآن گفت صهيب سه روز با مردم نمازگزارد و شما اين شش نفر را در آن سه روز در خانه‌اى جمع كنيد تا يكى از خودشانرا براى خلافت اختيار كنند، هر گاه پنج نفر متفق شدند و يكى مخالفت كرد او را بكشيد، و اگر سه نفر اتفاق كردند و سه نفر ديگر آنانرا مخالفت نمودند آن سه نفرى كه عبدالرحمن در ميان ايشان است اختيار كنيد و آن سه نفر را بكشيد، بعد از مرگ و دفن او براى تعيين خليفه جمع شدند، عبدالرحمن گفت براى

من و پسر عمويم سعد ابن ابى‌وقاص ثلث اين امر است ما دو نفر خلافت را نميخواهيم و مردى را كه بهترين شما باشد براى آن اختيار ميكنيم، پس رو كرد به سعد و گفت بيا ما مردى را تعيين كرده با او بيعت نماييم مردم هم با او بيعت خواهند نمود، سعد گفت: اگر عثمان تو را متابعت كند من سوم شما ميشوم و اگر ميخواهى عثمان را تعيين كنى من على را دوست دارم، پس چون عبدالرحمن از موافقت سعد مايوس شد ابوطلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ايشانرا وادار نمود بر تعيين خليفه و رو كرد بسوى على عليه‌السلام دست او را گرفته گفت با تو بيعت ميكنم باين نحو كه به كتاب خدا و سنت رسول اكرم و طريقه دو خليفه سابق ابوبكر و عمر كنى، حضرت فرمود قبول مى‌كنم باين نحو كه به كتاب خدا و سنت رسول‌الله و باجتهاد و راى خود رفتار نمايم، پس دست آن جناب را رها كرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را به على عليه‌السلام گفته بود به او گفت، عثمان قبول كرد، پس عبدالرحمن سه بار اين را به على و عثمان تكرار كرد و در هر مرتبه از هر يك همان جواب اول را شنيد، پس گفت اى عثمان خلافت براى تو است و با او بيعت نموده مردم هم بيعت كردند( پس بارخدايا از تو يارى ميطلبم براى شورائى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبكر مساوى دانسته درباره من شك و ترديد نمودند تا جايى كه امروز با اين اشخاص )پنج نفر اهل شورى( همرديف شده‌ام وليكن )باز هم صبر كرده در شورى حاضر شدم( در فراز و نشيب از آنها پيروى كردم )براى مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم( پس مردى از آنها از حسد و كينه‌اى كه داشت دست از حق شسته براه باطل قدم نهاد )مراد سعد ابن ابى‌وقاص است كه حتى پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بيعت ننمود( و مرد ديگرى براى دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد )مراد عبدالرحمن ابن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود. و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ايش

ان برده شود.

تا اينكه (پس از مرگ عمر، در شورى كه بدستور او تشكيل يافت) سوم قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحق اشغال نمود) در حالتى كه باد كرد هر دو جانب خود را (مانند شتريكه از بسيارى خوردن و آشاميدن باد كرده) ميان موضع بيرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم سرگين انداختن و خوردن بود و امور مربوطه بخلافت را مراعات نمينمود) و اولاد پدرانش (بنى‌اميه كه خويشاوند او بودند) با او همدست شدند، مال خدا (بيت‌المال مسلمين) را ميخوردند مانند خوردن شتر با ميل تمام گياه بهار را (و فقراء و مستحقين را محروم و گرسنه ميگذاشت) تا اينكه باز شد ريسمان تابيده او (صحابه نقض عهد كرده از دورش متفرق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پرى شكم، او را برو انداخت (بر اثر اسراف و بخشش بيت‌المال باقوام و منع آن از فقراء و مستحقين مردم جمع شده پس از يازده سال و يازده ماه و هيجده روز غصب خلافت او را كشتند).

پس (از كشته شدن عثمان) هيچ چيزى مرا به صدمه نينداخت مگر اينكه مردم مانند موى گردن كفتار بدورم ريخته از هر طرف بسوى من هجوم آوردند، بطوريكه از ازدحام ايشان و بسيارى جمعيت حسن و حسين زير دست و پا رفتند و دو طرف جامه و رداى من پاره شد اطراف مرا گرفتند (براى بيعت كردن) مانند گله گوسفند در جاى خود، پس چون بيعتشان را قبول و به امر خلافت مشغول گشتم جمعى (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند، و گروهى (خوارج نهروان و سائرين) از زير بار بيعتم خارج شدند، و بعضى (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خدايتعالى بيرون رفتند، گويا مخالفين نشنيده‌اند كه خداوند سبحان (در قرآن كريم س 28 ى 83) ميفرمايد: سراى جاودانى را قرار داديم براى كسانى كه مقصودشان سركشى و فساد در روى زمين نميباشد، و جزاى نيك براى پرهيزكارانست آرى سوگند بخدا اين آيه را شنيده و حفظ كرده‌اند، و ليكن دنيا در چشمهاى ايشان آراسته زينت آن آنانرا فريفته است (پس دست از حق برداشته سركشى نموده در روى زمين فساد و آشوب برپا كردند).

آگاه باشيد سوگند بخدائيكه ميان دانه حبه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نميشدند آن جمعيت بسيار (براى بيعت با من) و يارى نميدادند كه حجت تمام شود و نبود عهديكه خدايتعالى از علماء و دانايان گرفته تا راضى نشوند بر سيرى ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن ميانداختم (تا ناقه خلافت بهر جا كه خواهد برود و در هر خارزارى كه خواهد بچرد و متحمل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود). و آب ميدادم آخر خلافت را بكاسه اول آن و (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار ميرفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را بضلالت و گمراهى وا ميگذاشتم، زيرا فهميده‌ايد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده. گفته‌اند: در موقعى كه حضرت اين بيان را ميفرمود، مردى از اهل دهات عراق برخاست و نامه‌اى به آن جناب داد كه آن بزرگوار به مطالعه آن مشغول شد، چون از خواندن فارغ گرديد، ابن عباس گفت: يا اميرالمومنين كاش از آنجائيكه سخن كوتاه كردى گفتار خود را ادامه ميدادى، فرمود: اى ابن عباس هيهات )از اينكه مانند آن سخنان ديگر گفته شود، گويا( شقشقه شترى

بود كه صدا كرد و باز در جاى خود قرار گرفت، ابن عباس گفت: سوگند بخدا از قطع هيچ سخنى آنقدر اندوهگين نشدم كه از قطع كلام آن حضرت كه نشد به آنجاييكه اراده كرده بود برسد اندوهگين شدم. (سيد رضى عليه الرحمه گفته)منظور حضرت از كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم كه در اين خطبه (درباره خليفه دوم عمر) فرمود آنستكه هر گاه سوار مهار ناقه سركش را سخت گيرد و آن ناقه سركشى كند پاره ميكند بينيش را،

و اگر سست كند مهار ناقه سركش را به سختى تمام او را برو مياندازد و از ملكيت او بيرون ميرود، گفته ميشود اشنق الناقه موقعى كه سوار بر ناقه سر آنرا با مهار بطرف بالا بكشد و شنقها نيز گفته ميشود، چنانكه ابن السكيت در كتاب اصلاح المنطق بيان كرده است، و اينكه حضرت فرموده اشنق لها و اشنقها نفرموده در صورتيكه هر دو به يك معنى آمده براى آنستكه آنرا در برابر جمله اسلس لها قرار داده كه هموزن باشند، گويا آن حضرت چنين فرموده اگر سوار ناقه سر آنرا بمهار بسمت بالا بكشد يعنى مهار را بسختى روى ناقه نگاهدارد بينى آن پاره شود، و در حديث وارد شده كه حضرت رسول براى مردم خطبه ميخواند در حالتيكه بر شترى سوار بود كه قد شنق لها و هى تقصع بجرتها يعنى باز كشيده بود مهار آنرا و آن ناقه نشخوار ميكرد چيزى را كه از حلق بيرون آورده بود (پس از اين حديث معلوم ميشود كه اشنق و شنق دو لفظ مترادفند) و نيز شاهد ديگر بر اينكه اشنق بمعنى شنق است گفته عدى ابن زيد عبادى است در اين بيت: سائها ماتبين فى الايدى و اشناقها الى الاعناق يعنى شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نيستند بد شترهائى هستند.

خطبه 004-اندرز به مردم

از خطبه‌هاى آن حضرت على عليه‌السلام است (بعد از كشته شدن طلحه و زبير فرموده): موقعيكه در تاريكى گمراهى و نادانى بوديد بسبب ما هدايت شديد و براه راست قدم نهاديد، و بر كوهان بلندى سوار شديد (سيادت و بزرگى بدست آورديد) و بواسطه ما از تيرگى شبهاى آخر ماه (منتهى درجه كفر و شرك) داخل روشنايى صبح (دين اسلام) گرديديد (از بدبختى و سرگردانى نجات يافتيد، پس ما را بر شما حق بسيار بزرگى است كه بايد قدر آنرا بدانيد) كر شود گوشى كه از فرياد رهنما پند نگرفته (تدبر در سخنان او نكند، اين نفرين بر كسانى است كه از راه حق اعراض نمودند مانند طلحه و زبير و معاويه، راهزن دين مسلمانان بوده ايشانرا گمراه كردند) و گوشى كه از صداى رسا (كلمات خدا و سخنان حضرت رسول) سنگين و كر گشته چگونه ميشنود صداى آهسته را؟ (در صورتيكه موعظه و پند خدا و رسول در ايشان تاثيرى نكرد، البته آواز و پند من اثرى نخواهد داشت) مطمئن باشد دلى كه از خوف و ترس خدا مضطرب و نگران است (اين دعا براى كسانيست كه از عذاب الهى ترسيده در راه حق ثابت قدم هستند)

همواره منتظر نتايج خيانت و نقض عهد و بيوفايى شما هستم، و بفراست شما را نشان كرده درك ميكنم كه زينت فريبنده (نويد شيطان) شما را فريفته (پس شگفت نيست كه از من چشم پوشيده بديگرى كه او را از حق و حقيقت بهره‌اى نيست روآورده‌ايد) لباس تقوى و پيراهن ديندارى مرا از شما پنهان كرد (كه دست از من برداشته با ديگران بيعت كرديد، بسبب آنكه من هرگز لباس فسق نپوشيده برخلاف رضاى خدا در هيچ كارى اقدام نكردم) بينا كرد مرا بر حال شما صفاى باطنم (حيله و مكر و نفاق و دورويى شما را دانستم) برخاستم براى رهنمائى شما زمانيكه در راههاى ضلالت همگى بدور هم گرد آمده و راه را گم كرده رهنمائى نداشتيد (در بيابان جهل و نادانى از تشنگى علم و دانايى نزديك به هلاكت بوديد) چاه ميكنديد و آب بدست نمى‌آورديد (شما را از هلاكت و بدبختى نجات دادم) امروز براى شما زبان بسته صاحب بيان را گويا نمودم (براى هدايت و اطمينان شما را در اين خطبه رموز و اسرار را كه زبان حال من گويا بود بيان كردم، بنابراين) دور باد راى كسيكه مرا مخالفت كند (از اطاعتم بيرون رود، زيرا در راه غير حق قدم ننهاده‌ام، و) از زمانيكه حق را يافته‌ام در آن شك و ترديد نكرده‌ام (هميش

ه ثابت قدم بوده هرگز باطل در من راه نيافته، از معارضه و غلبه دشمن مانند طلحه و زبير و ديگران نمى‌ترسيدم، بلكه ترس من اين بود كه مبادا مردم بسبب پيشرفت ايشان گمراه شوند، چنانكه( حضرت موسى از خود ترس و باكى نداشت )زيرا بحقيقت و راستى خويش و مغلوب شدن دشمنان و ساحرين يقين و اطمينان داشت( ترسيد كه مبادا نادانان غلبه يافته و ارباب ضلالت و گمراهى پيشى گيرند )بر اثر آن مردم گمراه شوند، و چنانكه موسى با ساحرين روبرو شد و هر كه به او ايمان آورد از گمراهى رست و هر كه مخالفت كرد در دنيا و آخرت بعذاب خدا مبتلى گرديد( امروز ما و شما بر راه حق و باطل مصادف شديم )من بر راه حق و شما بر راه باطل( كسيكه اعتماد به آب داشته باشد )از گفتار و كردار من پيروى نمايد، هرگز( تشنه نميشود )در وادى كفر و شرك و نفاق حيران و سرگردان نميماند(.

خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه پس از وفات رسولخدا صلى الله عليه و آله در وقتيكه عباس ابن عبدالمطلب و ابوسفيان ابن حرب بقصد بيعت خدمت آن بزرگوار مشرف شده بودند فرموده: (بعد از آنكه حضرت رسول از دنيا رحلت نمود، مردم در سقيفه بنى‌ساعده يعنى در محل اجتماع انصار گرد آمده ابوبكر را بخلافت نصب نمودند، ابوسفيان نظر بدشمنى باطنى كه با اسلام داشت ميخواست ميان مسلمانان فتنه انگيزد، لذا با جمعى نزد عباس ابن عبدالمطلب رفته گفت تعجب و نگرانى من از آنستكه خلافت از بنى‌هاشم بيرون رفت و به بنى‌تيم منتقل گرديد و فردا اين مرد خشن ناهموار يعنى عمر ابن خطاب كه از بنى‌عدى است بر ما حكمفرما شده، همگى را بزير فرمان خواهد برد، برخيز تا به نزد على رفته با او بيعت كنيم، چون تو عموى پيغمبر هستى و سخن مرا هم قريش ميشنوند هر كه با ما مخالفت كرد او را ميكشيم، پس با جمعى اتفاق نموده نزد آن حضرت آمدند تا با او بيعت كنند، اميرالمومنين عليه‌السلام چون ميدانست منظور ابوسفيان ايجاد و اختلاف و فساد ميان مسلمانان است چنين فرمود): اى مردم موجهاى فتنه‌ها را به كشتيهاى نجات و رستگارى شكافته از آنها عبور كنيد (در كشتى اطاعت و فرمانبردارى ما سوار شده خود را از تلاطم درياى فتنه و فساد نجات دهيد كه صلاح دين و دنياى شما در آن است( و از راه مخالفت منحرف گرديده قدم بيرون نهيد و تا جهاى مفاخرت و بزرگى را از سر بزمين گذاريد )با بنى‌تيم ()ابوبكر() و بنى‌عدى ()عمر() مدارا نمائيد

تا از موجهاى فتنه و فساد ايمن باشيد، زيرا( رستگار ميشود كسيكه با پر و بال )يار و ياور( قيام كند يا راحت و آسوده است آنكه )چون يار و ياور ندارد( تسليم شده در گوشه‌اى منزوى گردد )پس اكنون كه ما را ياورى نيست اگر حق خود را مطالبه نمائيم( اين مانند آب متعفن بدبويى است )كه گوارا نيست( و لقمه‌اى است كه در گلوى خورنده آن گرفته ميشود، و )در اين موقع سزاوار آنست كه از حق خود چشم پوشيده صبر كنم، زيرا( آنكه ميوه را در غير وقت رسيدن بچيند مانند كسى است كه در زمين غير زراعت كند )طلب امر خلافت در اين هنگام كه تنها بوده ياورى ندارم مانند چيدن ميوه نارس و زراعت در زمين غير سودى ندارد، بلكه زيان‌آور است( پس )چون تنها و بى‌ياور هستم( اگر سخنى بگويم )و حق خود را بطلبم( ميگويند براى حرص به امارت و پادشاهى است )چنانكه عمر مكرر اين سخن را گفت( و اگر خاموش نشسته سخنى نگويم ميگويند از مرگ و كشته شدن ميترسد، هيهات بعد از اينهمه پيش آمدهاى سهمگين و پى در پى سزاوار نبود چنين گمانى درباره من برده شود و حال آنكه سوگند بخدا انس پسر ابوطالب بمرگ بيشتر است از انس طفل به پستان مادرش (پس خاموشى من در امر خلافت نه از ترس كشته شدن است) بلكه سكوت من براى آنستكه فرو رفته‌ام در علمى كه پنهان است و اگر ظاهر و هويدا نمايم آنچه را كه ميدانم هر آينه شما مضطرب و لرزان ميشويد مانند لرزيدن ريسمان در چاه ژرف (پس صلاح در آن است كه رضاء بقضاء داده شكيبائى ورزم).

خطبه 006-آماده نبرد

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در موقعيكه (طلحه و زبير نقض بيعت كرده گريختند) تقاضا شد از آن جناب (امام حسن عليه‌السلام تقاضا كرد) كه در پى طلحه و زبير نرفته مهياى جنگ با آنها نشود: سوگند به خدا من مانند كفتار خوابيده نيستم كه صياد مدتى در كمين آن نشسته براى فريبش بدست يا به چوب آهسته آهسته بزمين ميزند تا اينكه (از خواب جسته كسى را نبيند بدنبال صدا از خانه بيرون آمده) دستگيرش نمايد، بلكه (نميگذارم دشمن مسلمانان را فريب دهد و فتنه و آشوب برپا كند، پس) بهمراهى كسيكه رو بحق آورده و شنوا و فرمانبردار است شمشير ميزنم و با گنهكارى كه از حق رو گردانيده شك و ترديد در آن دارد جنگ ميكنم تا زنده هستم، پس سوگند بخدا از زمان وفات رسول اكرم تا امروز هميشه من از حق خود محروم و ممنوع بر كار خويش تنها ايستاده بودم.

خطبه 007-نكوهش دشمنان

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت مخالفين خود): ايشان در كارشان بشيطان اعتماد كردند و شيطان هم آنانرا (براى ضلالت و گمراهى ديگران) شريك و دام قرار داد، و پس در سينه آنان تخم كرد و جوجه گذاشت و بتدريج و آهسته با آنها آميزش نمود (تا فرمانبردار او شدند) با چشمهاى ايشان ميديد و با زبانشان سخن ميگفت (در گفتار و كردار پيرو او بودند) پس آنها را بمركب ضلالت و گمراهى سوار و گفتار تباه را در نظر آنان زينت داد، كارهاى ايشان مانند كار كسى بود كه شيطان او را در توانائى خود شريك قرار داده و بزبان او سخن باطل و نادرست ميگويد.

خطبه 008-درباره زبير و بيعت او

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه در وقت مقتضى بيان و زبير را در آن قصد فرموده (چون زبير نقص عهد كرده درصدد جنگ با آن حضرت برآمد، آن جناب به او فرمود تو با من بيعت كرده‌اى، واجب است مرا پيروى كنى در پاسخ گفت هنگام بيعت توريه نمودم يعنى بزبان اقرار و در دل خلاف آنرا قصد كردم، حضرت ميفرمايد): زبير گمان ميكند بدست بيعت كرده و در دل مخالف بوده، به بيعت خود مقر است و ادعا دارد كه در باطن خلاف آنرا پنهان داشته، بنابراين بايد حجت و دليل بياورد (تا راستى گفتار او معلوم شود) و اگر دليلى نداشت بيعت او به حال خود باقى است بايد مطيع و فرمانبردار باشد(.

خطبه 009-درباره پيمان شكنان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در آن طلحه و زبير و همراهانشان در جنگ جمل را توبيخ و سرزنش ميفرمايد): مانند رعد صدا كرده ترسانيدند و مثل برق درخشيده از جا درآمدند (با لاف و گزاف فتنه و فساد برانگيختند و اسباب كار جنگ را فراهم نمودند) و با اين جوش و خروش در وقت كارزار ناتوان و ترسان بودند، وليكن ما صدا نميكنيم و نميترسانيم تا موقع عمل (گفتار ما مقرون بكردار است) و تا نباريم سيل جارى نميكنيم (چنانكه محال است پيش از آمدن باران سيل جارى گردد محال است فتح و فيروزى نصيب گوينده‌اى گردد كه كردار نداشته باشد).

خطبه 010-حزب شيطان

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه درباره اصحاب جمل ميفرمايد): آگاه باشيد شيطان حزب و گروه خود را (براى گمراه كردن) جمع و سواره و پياده لشگرش را (براى فتنه و فساد در دين) گرد آورده است و ليكن بصيرت من (در امر دنيا و دين) از من جدا نميشود (هيچگونه غفلت و فراموشى بمن رو نميدهد تا در حزب شيطان و كسان او داخل گردم، زيرا) حق را بر خود (به لباس جهل و نادانى) نپوشيده‌ام، و نه آن بر من (به لباس باطل) پوشيده شده است (شيطان و تابعين او حق را بر من به لباس ضلالت و گمراهى نپوشانده‌اند) و سوگند بخدا از براى آنان (دشمنان دين و كسانيكه دست از حق كشيده بشيطان پيوسته‌اند) حوضى را پر كنم كه خود آب آنرا بكشم (ميدان جنگى تهيه نموده آنها را نابود سازم) بطوريكه هر كه در آن حوض پا نهاد بيرون نمى‌آيد و اگر بيرون آمد ديگر بسوى آن باز نميگردد (هر كه در آن ميدان پا نهاد جان به سلامت نبرده كشته ميشود و هر كه نجات يافت و گريخت ديگر بار بازگشت نمى‌نمايد).

خطبه 011-خطاب به محمد حنفيه

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام كه در جنگ جمل (جنگى كه عايشه در آن سوار شتر بود) به فرزند خود محمد ابن حنفيه فرمود آنگاه كه علم جنگ را به او عطاء كرد (اشتهار محمد فرزند آن بزرگوار بابن حنفيه براى آنستكه مادر او خوله دختر جعفر ابن قيس از قبيله بنى‌حنيفه بوده است): كوهها از جا كنده شوند تو از جاى خود حركت مكن (تو بايد در ميدان جنگ از كوهها محكمتر باشى و راه فرار پيش نگيرى) دندان روى دندان بنه (سختيهاى جنگ را بر خود هموار كن) كاسه سرت را بخدا عاريه ده (در جنگ از سرت بگذر، يا تمام افكار و خيالاتت را بخدا معطوف دار) پاى خود را چون ميخ در زمين بكوب (در ميدان جنگ ثابت قدم باش و از بسيارى دشمن نترس) چشم بينداز تا انتهاى لشگر را ببينى (تا تمام دشمنان شكست نخورند ايمن مباش، يا اينكه آخرين حيله و تدبير آنان را در نظر بگير تا در كار خود بينا باشى) و چشم خود را بپوش (پس از آگاهى به حيله و تدبير دشمنان به هر طرف نگاه مكن و از برق شمشير ايشان وحشت نداشته باش) و بدان فتح و فيروزى از جانب خداوند سبحان است (پس از بكار بردن آداب جنگ اگر خواست خدا باشد فتح و نصرت نصيب تو خواهد گرديد).

خطبه 012-پس از پيروزى بر اصحاب جمل

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است، پس از فيروزى كه خداوند در جنگ جمل نصيب آن حضرت فرمود يكى از ياران آن جناب گفت: دوست داشتم برادر من فلان با ما، در اين كارزار حاضر بود تا مى‌ديد چگونه خداوند تو را بر دشمنانت فيروزى عطاء نموده، حضرت فرمود آيا ميل و محبت برادر تو با ما است، گفت آرى، فرمود او هم در اين جنگ با ما بوده. و (از دوستداران ما حتى) كسانيكه در صلب مردها و رحم زنها هستند (مانند آنستكه) در سپاهيان ما بهمراهى ما حاضر بوده‌اند، زود است كه روزگار ايشانرا مانند خونيكه از بينى انسان ناگهان بيرون آيد بوجود آورده ظاهر گرداند، و بسبب (خدمات و ترويج) ايشان ايمان قوت گيرد (و دشمنان ما، در دست آنان مغلوب شوند).

خطبه 013-سرزنش مردم بصره

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه در مذمت شهر بصره و مردم آن فرموده (پس از پايان جنگ جمل و فتح بصره حضرت امر فرمود منادى ميان مردم ندا كند كه روز جمعه به نماز حاضر شوند، چون روز جمعه شد همه گرد آمده با آن جناب در مسجد جامع نماز خواندند، پس ازآن حضرت به ديوار قبله تكيه داده ايستاد و بعد از اداى حمد و ثناى الهى و درود بر حضرت رسول و استغفار براى مومنين و مومنات فرمود): اى مردم شما سپاه زنى (عايشه) و پيرو حيوان زبان بسته‌اى (شتر عايشه) بوديد، بصداى شتر برانگيخته ميشديد (بدور آن جمع ميگرديديد) و هنگاميكه پى كرده شد (كشته گرديد) همگى گريختيد (در جنگ جمل هودج عايشه را زره‌پوش و بر شترى نهاده و در ميان لشگر قائم مقام علم نگاهداشته به دور آن گرد آمده بودند، عايشه آنها را بر جنگ ترغيب مينمود و آنان پروانه‌وار بدورش گشته رجز خوانده كشته ميشدند، بزرگانشان فخركنان مهار شتر را گرفته هر كدام بخاك ميافتاد ديگرى جاى او را ميگرفت، تا آنكه بر هودج و شتر زخم بسيار وارد آمد، حيوان زبان بسته از هول واقعه و سوزش زخمها فرياد ميكرد، ايشان بيش از پيش جمع شده دورش را ميگرفتند تا سه پاى شتر قطع شد و نمى‌افتاد، حضرت ام

ير فرمود شيطان آنرا نگاهداشته شمشير بر آن بزنيد، چون شمشير زدند و بزمين افتاد مردم فرار كردند، پس كسانيكه مصالح دين و دنياى خود را در اختيار زنى نهاده از شرى پيروى كنند، مردمان پست باشند، لذا ميفرمايد:( اخلاق و خوى شماست و عهد و پيمان شما ناپايدار و كيش شما دوروئى و آب شهر شما شور و بيمزه است )براى نزديكى به دريا كه سبب بيماريهاى بسيار سوء مزاج و فساد معده و غيره گردد و بر اثر آن بلادت و كند فهمى و خنگى توليد شود( و هر كه در ميان شما اقامت كرده در گرو گناه خود بوده )زيرا يا از جهت همنشينى با شما مرتكب گناه شده و يا شما را از گناه باز نداشته و در هر دو صورت خود را به گناه خويش گرو داده است( و كسيكه از ميان شما بيرون رفته رحمت پروردگارش را درك كرده )زيرا از كيفر گناه ميان شما ماندن رهائى يافته( گويا من مى‌بينم مسجد شما را مانند سينه كشتى )كه در آب فرو رفته( خداوند متعال از بالا و پائين اين شهر عذاب فرستاده )از بالا باران و از پايين طغيان آب دريا( كه هر كه در آن بوده غرق شده است. و در روايت ديگر آمده )كه حضرت فرمود( بخدا سوگند شهر شما غرق خواهد شد و مسجد آنرا مانند سينه كشتى ميبينم )كه در آب فرو رفته( يا مانند

شتر مرغى كه بر سينه خوابيده. و در روايت ديگر وارد شده (كه فرمود ميبينم مسجد را كه در آب فرو رفته) مانند سينه مرغى در ميان دريا. (و گفته‌اند كه پس از اين واقعه، بصره دو بار غرق شد، اول در زمان خلافت القادر بالله دوم در زمان القائم بامرالله و همه آن شهر را آب گرفت مگر كنگره‌هاى مسجد جامع آنرا كه در بلندى واقع گشته بود، و نقل شده كه در آخر اين خطبه حضرت مردم بصره را دلدارى داده فرمود مقصود من آن بود كه از اين سخنان پند گيريد و ديگر بار بر امام زمان خود قيام نكنيد).

خطبه 014-در نكوهش مردم بصره

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است مانند آنچه را كه (در مذمت بصره و اهل آن) بيان كرده ميفرمايد: زمين شهر شما نزديكست به آب (دريا) و دور از آسمان (زيرا در نشيب واقع است، يا آنكه بواسطه اخلاق رذيله رحمت الهى از شما دور است) عقلهاى شما سبك و حلم و بردبارى شما در غير موضع استعمال ميشود (چنانكه مصالح امر دنيا و دين خود را بدست زنى داده از شترى پيروى نموديد) پس (بر اثر سبكى عقل و نقص حلم) براى تيرانداز نشانه و براى خورنده لقمه و براى حمله كننده شكاريد (بواسطه كمى فهم و نادانى لشگر بيگانه را به ديار خود راه داديد كه شما را هدف منظور خويش قرار داده اموالتان خورده مبتلى و گرفتارتان ساخته‌اند).

خطبه 015-در برگرداندن بيت‌المال

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره زمينهائى كه در زمان خلافت خود به مسلمانان باز گردانيد، و آنها زمينهائى بود كه عثمان (در زمان خلافتش به خويشان و كسانيكه سزاوار احسان نبودند) بخشيده بود: سوگند بخدا اگر بخشيده عثمان را بيابم به مالك آن باز گردانم اگر چه از آن زنها شوهر داده و كنيزان خريده شده باشد، زيرا در عدل و درستى (براى مردم در امر دين و دنيا) وسعت و گشايشى است و بر كسيكه عدل و درستى تنگ گردد (از رفتار بر طبق آن عاجز باشد، بطريق اولى) جور و ستم تنگتر شود (عاجزتر و ناتوانتر باشد).

خطبه 016-به هنگام بيعت در مدينه

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در موقع بيعت مردم شهر مدينه با آن جناب ميفرمايد: ذمه من گرو سخنانيست كه ميگويم و تمام آنها را ضمانت ميكنم (در راستى گفتارم ترديدى نيست و باطل و نادرستى در آن راه ندارد) كسى را كه عبرتها و پيش آمدهاى روزگار از عقوبات و انقلابات دنيا در جلو بوده تقوى و پرهيزگارى از وقوع در شبهات (چيزهائيكه حق به باطل و حلال بحرام اشتباه ميشود) باز ميدارد، آگاه باشيد محنت و بلاء (اختلاف آراء و نادانيها) بشما باز گشته مانند محنت و بلاى روزى (زمان جاهليت) كه خداوند پيغمبر شما را برانگيخت سوگند به آن كسيكه پيغمبر را بحق فرستاد هر آينه در هم آميخته شويد و (در غربال امتحان) از هم بيخته و جدا گرديد و بر هم زده شويد مانند بر هم زدن كفگير آنچه در ديگ طعام است (در وقت غليان و جوشش) تا اينكه بازگشت كند پست ترين شما به مقام بلندترين شما و بلندترين شما به مقام پست ترين شما (چون چشم از حق بپوشيد و آنچه خدا و رسول فرموده متابعت نكنيد فتنه و فساد در ميان شما پيدا شود بطوريكه زير و رو شويد تا اينكه عزيز شما خوار و خوار شما عزيز گردد) و پيشى گيرند (جلو افتند) كسانى (مانند طلحه و زبير و ديگ

ران( كه در اسلام سبقت گرفته )و در نظر حضرت رسول( قدر و منزلتى نداشتند و هر آينه باز ميمانند كسانيكه زودتر از همه در اسلام وارد شدند )و در نزد رسول خدا قدر و منزلت بسيار داشتند( سوگند بخدا هيچ سخنى را پنهان نكردم )آنچه را بايد بگويم گفتم( و ابدا دروغ نگفتم، و من به اين مقام )بيعت كردن شما( و به اين روز )اجتماع شما براى بيعت( خبر داده شدم )پيغمبر اكرم مرا خبر داده( آگاه باشيد معاصى مانند اسبهاى سركشى لجام گسيخته‌ايست كه سوار كرده شده بر آنها گناهكاران و مياندازند سواران خود را در آتش، و تقوى و پرهيزكارى مانند شترهاى رامى است كه مهارشان بدست سواران آنها است، سوار كرده شده بر آنها صاحبانشان و وارد ميسازند

ايشانرا در بهشت، و تقوى و پرهيزكارى راه حق و درست و گناهان راه باطل و تباه است و هر يك از اين دو راه را اهلى است، پس اگر باطل بسيار باشد )عجب نيست، زيرا( از قديم هم بسيار بوده كه مرتكب ميشدند و اگر حق كم باشد اميد است بسيار گردد )و آن در زمان ظهور دولت حقه است و در غير آن زمان مشكل است كه حق باطل را از بين ببرد، لذا ميفرمايد:( و حق كه ضعيف شد مشكل است قوت يابد. )پس از اين سيدرضى عليه الرحمه ميفرمايد:( ميگويم: اين كلام كوتاه (امام عليه‌السلام) مواردى از نيكوئى سخن را داراست كه تحسين تعريف كنندگان از روى فهم به پايه آن نمى‌رسد و بهره شگفتى از اين كلام بيشتر است از بهره خودپسندى (شگفتى فصحاء از دانستن حسن كلام آن حضرت بيشتر است از خودپسندى ايشان بسبب درك كردن نكات دقيقه كلام آن جناب، زيرا بسا بدائعى است در سخن آن بزرگوار كه عقل آنرا بنور بصيرت درك ميكند و زبان از بيان و تقريرش قاصر است) و بعلاوه آنچه بيان كرديم، در كلام آن حضرت فصاحت بسيارى بكار برده شده كه هيچ زبانى توانايى وصف آنرا ندارد و هيچ انسانى به عمق آن پى نميبرد، و اوصافى كه بيان كردم ملتفت نميشود مگر كسيكه عمر خود را در فصاحت صرف كرده پايه و ريشه آنرا بدست آورده باشد و در نمى‌يابند اين گفتار را مگر دانشمندان.

و قسمتى از اين خطبه است: مشغول شد كسيكه بهشت و دوزخ در پيش روى او است (ميداند چه اعمالى مردم را ببهشت رهبرى ميكند و چه كردارى بدوزخشان ميرساند، پس از آن مردم را به سه دسته تقسيم مينمايد، اول) كوشش كننده با شتاب (به اعمال صالحه از عذاب الهى) نجات يافته است و (دوم) طالب حق كه كامل است (و بمغفرت و آمرزش خداوند) اميدوار است و (سوم) تقصير كننده كه (از حق چشم پوشيده) در آتش و عذاب الهى سرنگون است (اين تقسيم را خداوند متعال در قرآن كريم س 35 ى 31 ميفرمايد: فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله يعنى بعضى از بندگان، بر نفس خود ستمكاراند و در راه باطل قدم نهاده مرتكب افعال قبيحه ميشوند و بعضى ميانه‌رواند در كارهاى زشت و نيكو و بعضى بر نيكوئيها پيشى گيرند باذن و فرمان خدا) رفتن از راست و چپ راه بگمراهى ميانجامد و راه راست راه ميانه است (كه نبايد از آن منحرف شد، زيرا) كتاب باقيمانده (قرآن كريم) و آثار نبوت (سنت حضرت رسول) بر آن شاهد است و از آن راه راست (عدل محض) سنت و طريقه رسولخدا بيرون مى‌آيد و بسوى آن عاقبت امر (مردم در دنيا و آخرت) بازگشت مينمايد، هر كه بغير حق ادعا كرد هلاك گرديد

و هر كه دروغ گفت زيان ديد، كسيكه در ميان مردم نادان حق را اظهار نمايد هلاك ميشود (از دست و زبان ايشان آزار ميبيند يا كشته ميشود) و جهل و نادانى بس است براى مردى كه قدر و منزلت خود را نشناسد (زيرا جهل بخود مستلزم ساير نادانيها است از قبيل ادعاى بيمعنى نمودن و دروغ گفتن و بمردم خداپرست اذيت و آزار رساندن) اصل راسخ و پايه محكمى كه بر تقوى و پرهيزكارى استوار است هلاك و تباه نميشود و زراعت قومى بر اثر آن تشنه نمى‌ماند (اعتقادى كه روى اساس تقوى استوار است از تبليغات دشمن زائل نميشود و كشت و عملى كه از روى اصول تقوى باشد از گرمى فتنه و فساد خشك نخواهد شد برخلاف كشت و عملى كه از روى غير تقوى است كه به اندك سببى در معرض هلاكت و خشكى واقع ميگردد، چنانكه خداوند در قرآن كريم س 9 ى 109 ميفرمايد: افمن اسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير ام من اسس بنيانه على شفا جرف هار فانها ربه فى نار جهنم يعنى آيا كسيكه بناء كند بنيان دين خود را بر تقوى و پرهيزكارى از خدا و خوشنودى او را بطلبد بهتر است يا كسيكه بناء كند بنيان دينش را بر كنار رودى كه زير آن بمرور سيل تهى شده نزديك بخرابى است، پس منهدم شود و فرود آيد در آتش دوزخ) و در

خانه‌هاى خودتان پنهان شويد (براى فتنه و فساد بيرون نيائيد) و اختلافاتى كه بين شما است اصلاح كنيد و توبه (بازگشت بسوى خدا و پشيمان از كردار زشت) در عقب شما است (هر موقع از معاصى پشيمان شديد به توبه باز گرديد كه از شما جدا نيست) و هيچ سپاسگزارنده‌اى (چون نعمتى بيند) حمد و سپاس نبايد بكند مگر پروردگارش را (زيرا جميع نعمتها از او است) و هيچ سرزنش كننده‌اى (چون شرى بيند) ملامت و سرزنش نبايد بكند مگر خودش را (زيرا از شرارت خود او است كه به آن شر گرفتار شده است، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم س 4 ى 79 ميفرمايد: ما اصابك من حسنه فمن الله و ما اصابك من سيئه فمن نفسك يعنى آنچه را كه از نيكوئى به تو ميرسد از جانب خدا است و آنچه از بدى به تو مى‌رسد از جانب تو است، معاصى و كردار زشت تو سبب آن است).

خطبه 017-داوران ناشايست

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره كسيكه ميان مردم حكمرانى ميكند و لائق اين منصب نيست: دشمن‌ترين خلائق نزد خدا (كسانيكه هرگز رحمت حق شامل حال ايشان نميشود) دو مردند (اول) مردى كه خداوند او را (بسبب عصيان و نافرمانى) بخود واگذاشته، پس (چنين مردى چون هر چه ميخواهد انجام ميدهد) از راه راست منحرف گرديده و بسخن بدعت آور و دعوت مردم به ضلالت و گمراهى دل داده است (دوست دارد به اينكه سخنى بگويد كه سبب احداث چيزى در دين شود كه از دين نبوده و مردم را به گمراهى و بدعملى وادارد) پس اين مرد سبب فتنه و فساد است براى كسيكه بواسطه او در فتنه واقع شده، و گمراه است از راه كسى كه پيش از او به راه راست رفته (بر طبق كتاب و سنت رفتار كرده) و گمراه كننده است كسانى را كه در زنده بودن و بعد از مردنش از او پيروى ميكنند (و بسبب اضلال و گمراه كردنش) بار گناهان غير خود را حمل كرده و در گرو گناه خويش هم ميباشد و (دوم) مرديكه نادانيها را در خود جمع كرده (و بوسيله آنها) مردم نادان را گمراه ميكند، در تاريكيهاى فتنه و فساد بيخبر است (از اينكه راه نجاتى براى او نيست) در موقع اصلاح كردن (ميان مردم) كور است (راه اصلاح ميان ايشان را نمى‌داند به چه نحوى است( عوام او را دانا مينامند و حال آنكه نادان است، صبح كرد

هر روز و در پى زياد كردن چيزى بود كه كم آن بهتر از بسيار است تا اينكه به آن رسيد و سير آب گرديد از آب متعفن گنديده و پر شد از مطالب بيهوده )جمع كرد چيزهايى را كه گفتار و كردارش را برخلاف حق نموده و مانند آب گنديده زيان‌آور بود، زيرا آب متعفن علاوه بر اينكه رفع تشنگى نميكند سبب بيماريهاى گوناگون ميگردد( ميان مردم براى حكم دادن نشسته و به آنچه كه بر غير او اشتباه است خود را دانا ميداند )براى اصلاح مرافعه و هر مشكلى مهيا است( اگر به او يكى از مسائل مشكله عرضه شود در پاسخ آن سخنان بيمعنى و بيهوده از راى خود تهيه نموده )بر طبق سخنانش حكم ميدهد( و بدرستى آنچه در جواب گفته يقين دارد، او در خلط نمودن شبهات )بيكديگر براى فريب عوام( مانند تنيدن تار عنكبوت است )براى صيد مگس، چنانكه عنكبوت بلعاب دهن خود تارى بافته كه پايه محكمى ندارد و بوزيدن نسيمى از هم جدا ميشود، سخنان بيمعنى اين مرد هم چون مبناى صحيحى ندارد بيك اشكال كردن جزئى از بين ميرود، و در آنچه را كه گفته مردد ميماند و( نميداند آيا درست حكم كرده يا بخطاء رفته، اگر درست حكم نموده ميترسد كه مبادا خطاء كرده باشد و اگر غلط گفته اميد دارد (كه مردم بگويند) درست حكم كرده، نادان است و در نادانيها هم بسيار اشتباه ميكند، چشم او كم سو است (كه در تاريكيهاى جهل و نادانى وامانده نميداند از كدام راه برود) و بسيار سوار بر شترهائى ميشود كه پيش راه خود را نمى‌بينند (در مسائل مشكله حيران و سرگردان است نميداند چه جواب دهد) بواسطه نادانى جواب دندان‌شكنى نميتواند بدهد ( آنچه ميگويد از روى وهم و خيال است و در هيچيك از مسائل علم و يقين ندارد) روايات را (از روى بى‌اطلاعى

و نفهميدن صحت و بطلان آنها) بباد ميدهد مانند بادى كه گياه خشك و بيفائده را پراكنده ميكند (مقصود از آن روايات را نميفهمد چيست و جاى استعمال آنرا نميداند كجا است، روايات را بدون سبب هر جا نقل ميكند) سوگند بخدا با مايه و توانا نيست (از علم و دانش بهره‌اى ندارد) بپاسخ دادن پرسشى كه از او ميشود، و آنچه به او تفويض شده (از امور دين و دنياى مردم) لياقت ندارد، و چيزى را كه او انكار كرده گمان نميبرد ديگرى علم بر آن دارد (بسبب جهل مركب كه نميداند و مدعى است كه ميداند، گمان ميكند آنچه براى او معلوم نيست براى ديگران نيز مجهول است و راه حلى ندارد) وباور نميكند كه بر خلاف آنچه كه گفته ديگرى را دانشى است (چون خود را اعلم از همه ميداند گمان ميكند كسى را برخلاف گفته او سخنى نيست) و اگر امرى بر او تاريك باشد (در جواب مسئله‌اى باز ماند) چون دانست كه آنرا نميداند (از اهلش) ميپوشاند و نميگذارد آشكار گردد (تا نگويند كه او دانا نيست) و بسبب حكمهائى كه بظلم و ستم صادر كرده خونهاى به ناحق ريخته شده به زبان حال فرياد ميكنند، و ميراثها از دست جور او به آواز بلند مينالند (كه به ناحق به صاحبانش نرسيده) به خدا شكايت ميكنم (و درد خود را اظهار مينمايم) از گروهيكه با جهل و نادانى زندگانى ميكنند و بر ضلالت و گمراهى ميميرند، متاع و كالائى كاسدتر و بيقدرتر از كتاب خدا در ميان ايشان نيست موقعى كه بدرستى خوانده تغيير و تبديلى در آن ندهند، و متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست هر گاه تحريف و تغيير در آن داده شود (و بر طبق اغراض باطله تاويل نمايند) و نزد ايشان چيزى زشت تر از معروف و نيكوتر از منكر نيست (زيرا اغراض آنان وابستگى بچيزى دارد كه در دين منع گرديده است).

خطبه 018-نكوهش اختلاف عالمان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در مذمت علمايى كه فتواى مخالف ميدهند (و حكم آنرا نه از روى ادله شرعيه، بلكه براى خود و از روى قياس مينمايند): مسئله‌اى از احكام دين از يكى از علما پرسيده ميشود او به راى خود راجع به آن فتوى ميدهد همان مسئله از قاضى ديگرى سوال ميشود فتواى او برخلاف قاضى اولى است، آنگاه ايشان با حكمهاى خلاف يكديگر نزد پيشوائى كه آنها را قاضى قرار داده گرد مى‌آيند (و از او تصديق ميخواهند) قاضى القضاه راى همه آنان را درست ميداند در صورتيكه خداى ايشان يكى و پيغمبر آنها يكى و كتابشان يكى است (پس حكم يك مسئله را به اختلاف بيان كردن براى چيست و تصويب قاضى القضاه درستى همه آن اختلافات را از روى چه مبنائى است؟!) آيا خداوند سبحان ايشان را امر فرموده كه مخالف يكديگر (در يك مسئله) فتوى بدهند آنان هم فرمان او را پيروى كرده‌اند؟ (بديهى است چون اختلاف سبب حيرت و سرگردانى است امر به آن از خداوند متعال شايسته نيست) يا اينكه آنان را از اختلاف نهى نموده و آنها معصيت و نافرمانى كرده‌اند (پس صواب دانستن قاضى‌القضاه آراء مختلفه را و حكم كردن بدرستى همه آنها بيجا است) يا اينكه خداى متعال دين ناقصى فرستاده و براى اتمام آن از ايشان كمك و يارى خواسته است؟ (اين نيز درست نيست، زيرا كمك خواستن خالق از مخلوق خلاف عقل است) يا اينكه خود را شريك خداوند ميدانند و (بر طبق راى خويش به هر نحوى كه بخواهند) حكم ميدهند او هم راضى است؟ (اين نيز باطل است، زيرا بديهى است كه خدا را شريكى نيست) يا اينكه خداوند دين تامى فرستاده (و سبب اختلاف قضاوت آنستكه) رسول خدا صلى الله عليه و آله در تبليغ و رساندن آن كوتاهى نموده؟ و حال آنكه (چنين نيست، زيرا) خداوند متعال ميفرمايد (در قرآن كريم كه بوسيله رسولش بمردم تبليغ فرموده س 6 ى 38): هيچ چيزى را در قرآن فروگزار نكرده‌ايم (آنچه بايد بگوئيم بيان نموده‌ايم)

و قال: فيه تبيان كل شى‌ء يعنى و فرموده در آن هر چيزى بيان شده (اين جمله مضمون قول خداوند سبحان است كه در س 16 ى 89 ميفرمايد: و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‌ء يعنى قرآن را بر تو فرستاديم كه هر چيزى را بيان ميكند) و ذكر فرموده است كه بعضى از قرآن تصديق ميكند بعض ديگرش را و اختلافى در آن نيست، پس فرموده (در قرآن كريم س 4 ى 82): اين قرآن اگر از جانب غير خداوند بود (چنانكه كفار و منافقين عقيده داشتند كه از جانب خدا نيست، بلكه بشرى آنرابيان كرده( هر آينه در آن اختلاف بسيارى مى‌يافتند )زيرا كلام بشر از جهت لفظ و معنى خالى از خلل و فساد نيست و چون در قرآن اختلافى از قبيل تنافض معنى و تفاوت نظم يافت نشده دليل بر آنستكه آنرا بشر نگفته، پس از جمله اين بيانات دانسته شد كه رسول اكرم در تبليغ احكام كوتاهى نكرده و هيچ چيز سبب اختلاف قضات نيست مگر جهل و نادانى ايشان بكتاب خدا، و البته چنين اشخاص شايسته حكم دادن نيستند( و ظاهر قرآن كريم شگفت‌آور و نيكو و باطن آن ژرف و بى‌پايان است )پس همه كس را اسرار آن بدست نيايد( و عجائب و غرائب )نكات و اسرار( آن پايانى ندارد )هر چند در تحصيل آنها كوشش شود( و تاريكيها )ى جهل و نادانى و شبهات( رفع نميگردد مگر بوسيله آن.

خطبه 019-به اشعث بن قيس

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است با شعث ابن قيس، حضرت در كوفه بالاى منبر خطبه ميخواند، در ضمن بياناتش سخنى فرمود كه اشعث بر آن جناب اعتراض كرد (در ضمن سخن، آن بزرگوار امر حكمين را در جنگ با معاويه بيان ميكرد، مردى از اصحاب آن حضرت برخاسته گفت، ما را از قبول حكمين نهى فرمودى و بعد به آن اجازه دادى، نميدانيم كدام يك از اين دو بهتر بود، پس حضرت امير دست بروى دست زده فرمود هذا جزاء من ترك العقده يعنى اين حيرت و سرگردانى جزاى شما است كه در كار خويش تامل و احتياط را از دست داديد و مرا بقبول آنچه حكمين بگويند وادار ساختيد، اشعث بمقصود حضرت پى نبرد و گمان كرد كه آن جناب ميفرمايد اين جزاى من است كه از مصلحت غافل مانده احتياط را از دست دادم، و) گفت: اين سخن بر ضرر و زيان حضرتت تمام شد و سودى نداشت، پس حضرت نگاه تندى به او كرده فرمود: چه ترا دانا گردانيد (به اينكه) چه بر ضرر و چه بر نفع من است؟ لعنت خدا (دورى رحمت او) و لعنت و نفرين لعنت كنندگان بر تو باد اى جولا پسر جولا، و اى منافق پسر كافر (لعن حضرت بر اشعث براى اعتراض او بر آن جناب نبوده، بلكه براى آن بود كه با وجود بودن ميان اصحاب حضرت نفاق را از دست نداده، هميشه دوروئى ميكرد، و شخص منافق سزاوار لعن است، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم س 2 ى 159 ميفرمايد: ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون يعنى كسانيكه ميپوشانند نشانه‌هاى روشن و هدايتى را كه ما فرستاديم بعد از چيزى كه در كتاب براى مردم بيان كرديم، خداوند و جميع لعنت كنندگان ايشان را لعنت و نفرين ميكنند. در بعضى تواريخ بيان شده كه اشعث و پدرش برد يمانى ميبافته‌اند و چون جولائى موجب نقصان عقل و سفاهت است، لذا حضرت او را به اين اسم سرزنش فرموده، و در بعضى كتب نوشته‌اند او از اكابر و بزرگان كنده بود و سرزنش حضرت او را براى آن بود كه در راه رفتن از روى تكبر و تبختر دوش ميجنبانيده، و اين نوع حركت را در لغت حياكه خوانند، و بهر تقدير در تعقيب بيان مذمت و نقصان عقل او فرموده( سوگند بخدا در كفر

يك مرتبه اسير شدى و در اسلام بار ديگر، و دارائى و حسب و بزرگى ترا از يكى از اين دو اسيرى نجات نداد )سبب اسيرى او در زمان كفر آن بود كه چون قبيله مراد پدرش را كشتند لشگر آراسته بخونخواهى پدر حركت كرد و در آن جنگ مغلوب شده اسير گرديد و در آخر سه هزار شتر فداء داده خود را از اسيرى نجات داد، پس از آن با هفتاد مرد از كنده خدمت رسول مشرف شده اسلام پذيرفت، اما سبب اسيرى او در اسلام آنستكه بعد از وفات پيغمبر اكرم مرتد شد و آن زمان ساكن حضر موت بود، اهل آن سامان را از دادن زكوه منع كرد و با ابابكر بيعت ننمود، پس ابابكر زياد ابن لبيد را با جمعى بجنگ او فرستاد، اشعث با ايشان جنگ كرد تا اينكه در قلعه‌اى محصور شد، و زياد بر او سخت گرفت و آبرا به روى و تابعينش بست، پس اشعث براى خود و ده نفر از خويشاوندانش امان خواست كه او را نزد ابابكر ببرند تا درباره ايشان حكم دهد، و زياد و لشگرش را بعد از گرفتن امان به قلعه راه داد، چون وارد شدند به قتل ساكنين قلعه پرداختند، آنان گفتند كه شما به ما امان داده‌ايد، زياد گفت: اشعث بجز براى خودش و ده نفر امان نخواسته، پس آنها را كشت، و اشعث را با ده نفر اسير كرده بنزد ابابكر فرستاد، ابابكر او را عفو نمود و خواهر خود ام فروه دختر ابى‌قحافه را به او تزويج كرد، و از او سه فرزند متولد شد: محمد و اسحاق و اسماعيل، و محمد ابن اشعث همان كسى است كه در خون سيدالشهداء در كربلا شركت داشت، خلاصه چون اشعث از روى بيخردى قوم خود را بكشتن داد، لذا حضرت ميفرمايد(: مرديكه قوم خود را به شمشير )كشته شدن( راهنما باشد و ايشان را بمرگ سوق دهد سزاوار است نزديكان دشمنش بدارند و بيگانگان امينش ندانند. )سيدرضى فرمايد:( ميگويم: منظور حضرت آنستكه يكمرتبه اشعث در موقعى كه كافر بود اسير شد و بار ديگر وقتى كه اسلام آورده بود، و اما مقصود سخن آن حضرت در مذمت اشعث كه فرمود كسى كه شمشير را بر قوم خود راهنما باشد، واقعه اشعث است با خالد ابن وليد در يمامه كه اشعث در آن شهر قوم خود را فريب داد و با ايشان مكر كرد تا اينكه خالد بر آنان تسلط يافت و بعد از اين واقعه او را عرف‌النار مى‌ناميدند يعنى نشانه بلندى آتش و اين جمله نزد آنها نام مكر كننده بوده )كنايه از اينكه مكر كننده نشانه آتش است كه هر كه نزد او رود در آتش مى‌افتد(.

خطبه 020-در منع از غفلت

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه معصيت كار آن را به سختيهاى بعد از مرگ آگاه ميسازد، گويا ميفرمايد اى كسانيكه دستورات الهى را پيروى نميكنيد): اگر شما بچشم ببينيد آنچه را كه مردگان شما بچشم ديدند هر آينه غمگين ميشويد و زارى ميكنيد و (امر و نهى خداوند را) ميشنويد و پيروى مينمائيد و ليكن آنچه را كه گذشتگان ديده‌اند از شما پنهان است (و باين جهت زارى نكرده نميترسيد و از خدا و رسول و خليفه بر حق اطاعت و پيروى نمينمائيد) و نزديكست پرده برداشته شود (شما نيز ببينيد آنچه رفتگان ديده‌اند) و بتحقيق بيناتان نموده‌اند اگر بينا باشيد، و شنواتان كرده‌اند اگر شنوا باشيد، هدايت شده‌ايد (راه راست را به شما نشان داده‌اند) اگر قبول هدايت نمائيد، براستى بشما ميگويم هر آينه عبرتها (بتوسط پيغمبران) بر شما آشكار گرديد، و منع شديد شما از آن چيزيكه نهى شده است (پس جاى عذر باقى نمانده) و تبليغ نميكند از جانب خدا بعد از رسولان آسمان (ملائكه) مگر بشر (ارشاد و انذار مردم بدست بشر است، پس انتظار و توقع نداشته باشيد كه فرشتگان بر شما فرود آيند و احكام الهى را تبليغ نمايند).

خطبه 021-در توجه به قيامت

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (راجع بمرگ و قيامت): عاقبت و پايان جلو روى شما است (بالاخره هر كس پايان را خواهد ديد و ببهشت يا بدوزخ وارد خواهد شد) و قيامت يا مرگ در عقب است كه شما را سوق ميدهد و ميراند (چون قيامت و مرگ آمدنى است مانند آنستكه دنبال كسى افتاده و او را براند، بنابراين) سبك شويد (بارهاى گران را رها كنيد) ملحق گرديد (برفتگان برسيد) كه اولى شما را بازداشت نموده آخرى شما را منتظرند (پيشينيان كه رفته‌اند، در راه باز داشتشان كرده منتظرند كه آخرين نفر به ايشان ملحق شود تا همه كاروان يكباره به قيامت وارد شوند. سيدرضى فرمايد:) ميگويم: بعد از كلام خداوند سبحان و كلام حضرت رسول صلى عليه و آله اين كلام با هر كلامى سنجيده شود رجحان و برترى دارد و از آن پيشى گيرد (هيچ كلامى به پايه آن نخواهد رسيد) و اما آنچه آن حضرت فرمود: تخففوا تلحقوا (سبك گرديد تا ملحق شويد) كلامى از اين كوتاهتر و پر معنى‌تر شنيده نشده، و چه ژرفست عمق اين كلمه (هر چند بيشتر تامل و تدبر كنى به پايان آن نميرسى) و چقدر اين جمله سر تا پا حكمت و پند تشنگى (هر تشنه‌اى) را برطرف ميكند، و ما در كتاب خصائص عظمت و بزرگى اين كل

مه را شرح داده‌ايم.

خطبه 022-در نكوهش بيعت شكنان

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در توبيخ و سرزنش كسانى كه كشتن عثمان را به آن حضرت نسبت دادند مانند طلحه و زبير، و بطلان دعوى ايشان را ثابت ميكند، پس از آن شجاعت و دليرى خود را اظهار ميفرمايد): آگاه باشيد شيطان گروه خود را برانگيخته و سپاهش را گرد آورده تا جور و ستم به جاهاى خود باز گردد (فاسق ستم پيشه گيرد) و باطل به اصلش برگردد (جاهل نادرست گويد) سوگند بخدا خوددارى نكردند از نسبت دادن به من منكرى را (نسبت دروغ كه به من دادند كشتن عثمان و رضاى من بر قتل او ميباشد) و ميان من و خودشان از روى عدل و انصاف سخن نگفتند (زيرا اگر به عدل و انصاف رفتار ميكردند و بطلان دعوى ايشان واضح بود) و (دعوى نادرست ايشان آنستكه) حقى را (از من) ميطلبند كه خودشان ترك كرده‌اند، و (خونخواهى مينمايند از) خونيكه خودشان ريخته‌اند، پس اگر من در ريختن آن خون (كشتن عثمان) با ايشان شركت كرده بوده‌ام آنها را هم بهره‌اى از آن بود (پس اينان نبايد درصدد خونخواهى عثمان برآيند، زيرا آنان نيز قاتل هستند، نه وارث تا بتوانند خون او را مطالبه نمايند) و اگر بدون من مباشر بوده‌اند، پس بازخواستى نيست مگر از ايشان، و بزرگترين حجت و دليلشان (بر نسبت دادن شركت در قتل عثمان به من) بر زيان خودشان است (زيرا خودشان در قتل او مباشرت داشته‌اند، و من ميدانم ايشان درصدد خونخواهى عثمان نيستند، بلكه) شير ميخواهند از مادرى كه از شير دادن باز ايستاده و زنده ميخواهند بنمايند بدعتى را كه مرده (توقع دارند من هم مانند عثمان از مال فقراء و مسلمانان هر چه ميخواهند به ايشان بدهم، وليكن من چنان نخواهم نمود و بدعت او برنميگردد) اى نوميدى كه دعوت ميكنى (مرا به جنگ يا به موافقت خويش ميخوانى حاضرشو) دعوت كننده كيست و به چه اجابت ميشود؟ (مقصود از اين جمله بيان رذالت و پستى دعوت كننده آن حضرت است بجنگ كه طلحه يا زبير يا عايشه باشند)

و من بحجت خدا بر ايشان و علم او درباره اينان راضى هستم (به آنچه خداى متعال ميان من و ايشان حكم كرده و حجت بر آنها تمام ساخته رضا ميدهم، و خداوند به فساد نيت و ضلالت كارشان دانا است، و مراد از حجت خدا فرمان او است به جنگيدن با ياغيان، چنانكه در قرآن كريم س 49 ى 9 ميفرمايد: و ان طائفتان من المومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى‌ء الى امر الله فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا ان الله يحب المقسطين يعنى اگر دو طائفه از مومنين با يكديگر كارزار كنند ميان ايشان را صلح دهيد و اگر يكى ازاين دو طايفه تعدى و ستم كرد و به صلح راضى نگشت كارزار كنيد با كسانيكه تعدى كنند تا بحكم خدا برگردند و امر و فرمان او را پيروى كنند، پس اگر براه حق باز گرديده را ترك نمايند ميان ايشان را با تسويه اصلاح كنيد، و عدالت داشته باشيد كه خدا عدالت كنندگان را دوست مى‌دارد. خلاصه منظور حضرت آنست كه من به فرمان خدا راضى هستم( پس اگر ايشان سركشى نمايند )از راه حق پيروى نكنند( برندگى شمشير را به آنها حواله ميكنم )آنان را به قتل ميرسانم( كه ايشانرا براى بهبودى از باطل )بيمارى جور و ستم( كفايت ميكند و حق را يارى مينمايد، و شگفت است پيغام فرستادن ايشان بسوى من كه براى نيزه زدن بيرون بيايم و براى شمشير كشيدن شكيبا و بردبار باشم! مادرشان به عزايشان بنشيند، هيچ وقت من بجنگ تهديد نمى‌شدم و از ضرب شمشير نمى‌ترسم، و من به وجود پروردگار يقين داشته در دين خويش شك و شبهه‌اى ندارم )تهديد و ترسيدن سزاوار كسى است كه به خداى خود يقين نداشته در دينش شبهه دارد به اين جهت از مرگ و كشته شدن ميترسد(.

خطبه 023-در باب بينوايان

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در آن فقراء را پند ميدهد كه بر اغنياء رشك نبرند و به اغنياء دستور داده كه از روى رئاء و خودنمايى كارى نكنند و فوائد صله رحم و مهربانى و كمك به خويشان را بيان ميفرمايد): پس از ستايش خداوند و درود بر پيغمبر اكرم فرمان الهى (آنچه مقدر است) فرود مى‌آيد بسوى هر كس مانند دانه‌هاى باران از آسمان به زمين و قسمت هر كس زياد يا كم به او ميرسد (هر كس به آنچه خداوند متعال از روى حكمت و عدالت براى او تعيين نموده بهره‌مند ميگردد، چنانكه در قرآن كريم س 43 ى 32 ميفرمايد: نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الاحيوه الدنيا يعنى ما آنچه را كه بايد در زندگانى دنيا به آنها برسد بين ايشان قسمت نموده‌ايم، و در س 15 ى 21 ميفرمايد: و ان من شى‌ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم يعنى چيز نيست مگر آنكه خزينه‌هاى آن در تحت تصرف ما است و نميفرستيم آن را مگر به اندازه‌اى كه معلوم شده) بنابراين هر گاه يكى از شما در اهل يا در مال يا در وجود شخص برادر (همنوع) خود زيادتى بيند نبايد سبب فتنه و فساد او گردد (رشك بر او نبرده خود را در مخاطرات دنيا و آخرت نيندازد) زيرا مرد مسلمان ماداميكه (بر دي

گرى رشك نبرده( پستى و عارى اظهار نكرده تا سر زبان مردم بيفتد و بر اثر آن بى‌مقدار شود و كوتاه‌بينان پست بسبب آن بر او برانگيخته شوند مانند قمار باخته‌ايست كه از اولين تيرهاى خود فيروزى و بردن را منتظر است تا بلكه غنيمتى بدست آورده خسارت خود را جبران نمايد )خلاصه فقير و درويش تهى دست كه امثال و اقران خود را با مال و منال و اولاد بسيار مى‌بيند نبايد بر ايشان رشك برده در معصيت افتد و با آنها بدخويى كند يا در برابر آنان فروتنى نمايد، بلكه بايد اظهار بى‌نيازى نموده اندوه در دل خود راه ندهد و همت بر آن گمارد كه آنچه سبب پستى و عار است از او ظاهر نشود و آبرو و شرف خويش را نيكو نگهدارد، و هميشه خوشحال و منتظر فراوانى نعمت باشد مانند قمار باخته‌اى كه انتظار بردن را ميكشد( و همچنين مرد مسلمان تنگدست كه از خيانت )با خدا و خلق( دورى نموده يكى از دو چيز نيكو را از جانب خدا انتظار ميبرد: يا دعوت كننده خدا را )مرگ كه همه كس را بسوى خدا ميخواند( پس آنچه نزد خدا مى‌يابد )از نعمتهاى آخرت( براى او بهتر )از نعمتهاى دنيا( است، يا روزى خدا را )در دنيا( پس او صاحب اهل و مال گردد در حالتيكه دين و حسب او ) علم و آداب و بردباريش( با

او است، به تحقيق مال و اولاد متاع دنيا است (كه فانى ميگردد) و عمل نيكو متاع آخرت است (كه باقى و برقرار ميباشد) و گاه باشد كه خداوند به گروهى هر دو را عطا مى‌فرمايد (هم از دنيا بهره ميبرند و هم از آخرت) پس (به آنچه مقدر است رضا داده معصيت و نافرمانى نكنيد و) از عذاب خدا كه به آن ترسانيده است شما را بترسيد، و ترسيدن شما از روى عذر و بهانه نباشد (مانند ترسيدن خردمندان كه ميترسند مبادا گرفتار خطا و تقصيرى شوند) و عبادت كنيد (خدا را) نه بقصد جلوه دادن نزد مردم و خودنمائى، زيرا كسى كه براى غير خدا كارى انجام دهد خداوند اجر او را با كسى كه براى او آن كار را انجام داده محول مى‌سازد (تا مزد خود از او بخواهد، و چون حضرت در جميع گفتار و كردارش كسى را غير از خدا در نظر نداشته در اينجا شروع به دعا مى‌فرمايد:) از خدا مى‌طلبيم مرتبه‌هاى شهيدان را (كه در بلاء شكيبا بودند) و زندگى كردن با خوشبختان را (كه به كسى رشك نبردند) و مرافقت با پيغمبران را (كه كارى از روى رياء و خودنمايى نكردند).

اى مردم هيچكس از طايفه و خويشان خود بى‌نياز نيست هر چند صاحب مال و دارائى باشد و بدست و زبان آنها كه از او دفاع و يارى نمايند حاجت دارد و نزديكان شخص براى حفظالغيب او مهمترين اشخاصند و بهتر ميتوانند پراكندگى و گرفتارى او را مرتفع سازند و در هنگام سختى و پيشامدهاى ناگوار اگر براى او پيش آيد بر او (از بيگانگان) مهربانترند، و نام نيكو كه خداوند به شخص در ميان مردم عطاء فرمايد بهتر است براى او از ثروت و دارائى كه براى ديگرى به ميراث گذارد (زيرا نام نيكو در ميان مردم سبب ميشود كه از خويشان و بيگانگان هر كه بشنود براى او طلب مغفرت كند و اما ارث فقط به ارث برنده نتيجه مى‌بخشد، پس صرف مال در طلب ذكر جميل و نام نيكو براى شخص بهتر است از باقى گذاردن مال و ثروت براى وارث، و اين جمله اشاره است به اينكه شخص بايد از صرف مال درباره خويشان دريغ ننموده و به ايشان كمك و دستگيرى نمايد).

و قسمتى از اين خطبه است: آگاه باشيد نبايد رو بگرداند يكى از شما از خويشان خود آنگاه كه ببيند آنها را در فقر و پريشانى و بايستى بايشان احسان نمايد مالى را كه زياد نميشود اگر از دادن آن خوددارى نمايد و كم نميگردد اگر آنرا صرف كند (خداوند عوض آنرا خواهد داد) و هر كه از طائفه خويش دست بكشد (آنها را كمك و دستگيرى ننمايد) پس، از ايشان يكدست گرفته شده و از او دستهاى بسيار، و كسيكه (بخويشان خود) متواضع و مهربان و همراه باشد دوستى هميشگى آنها را به خود جلب ميكند. (سيد رضى فرمايد:) ميگويم: غفيره دراين خطبه بمعنى زيادتى است، چنانكه در عوض جمع كثير ميگويند: جم غفير و جماء غفير، و در روايتى است به جاى آن عفوه گفته شده، و عفوه چيز نيكو را گويند، چنانكه گفته ميشود: اكلت عفوه الطعام يعنى طعام نيكوئى خوردم، و چه خوش معنائى اراده فرموده است حضرت از فرمايش خود: و من يقبض يده عن عشيرته تا آخر زيرا هر كه همراهى و نفع خود را از خويشانش بازدارد يك كمك را از آنها دريغ نموده، پس هر گاه به نصرت و يارى ايشان حاجت پيدا كند و بخواهد كه آنها او را كمك كنند، از ياريش خوددارى مى‌نمايند و بحرف او گوش نمى‌دهند، بنابراين از مساعدت

دستهاى زياد و همراهى قدمهاى بيشمار محروم ميماند.

خطبه 024-برانگيختن مردم به پيكار

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اظهار ثبات قدم و ايستادگى خود در جنگ فرموده، و قول كسى را كه گفته آن حضرت در كارزار سستى مينمايد نادرست دانسته، و مردم را به تقوى و پرهيزكارى ترغيب ميفرمايد): بجان خودم سوگند در جنگيدن با كسيكه مخالفت حق كرده و در راه ضلالت و گمراهى قدم نهاده است مسامحه و سستى نميكنم (زيرا جنگيدن با مخالفين حق واجب و سهل‌انگارى و سستى در آن معصيت است) پس اى بندگان خدا از خدا بپرهيزيد (سخن بيجا نگوئيد و كار ناشايسته نكنيد) و از خدا بسوى خدا بگريزيد (از خشم او در پناه رحمتش، و از عذاب او در پناه آمرزشش، و از عدل او در پناه فضلش) و در راه واضح و روشنى كه جلو شما قرار داده (راه راست شريعت) برويد، و قيام كنيد به چيزى كه مكلف نموده است شما را (به انجام اوامر شرعيه) پس (چون به دستورات الهى رفتار كرده اوامر شرعيه را انجام داديد) اگر در دنيا رستگار نشديد على ضامن فيروزى و رستگارى شما در آخرت است.

خطبه 025-رنجش از ياران سست

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است، چون اخبار پى‌درپى به آن جناب مى‌رسيد كه اصحاب و لشگر معاويه بر شهرها دست يافته‌اند و عبيدالله ابن عباس و سعيد ابن نمران كه از جانب آن حضرت بر شهر يمن والى و حاكم بودند پس از غلبه بسر ابن ابى‌ارطاه بر ايشان در كوفه نزد آن بزرگوار آمدند (و سبب بيرون آمدن آنها از يمن آن بود كه در صنعاء يكى از شهرهاى يمن گروهى از دوستان عثمان بودند كه براى مصلحتى با حضرت امير بيعت كردند تا وقتى كه مردم عراق با آن حضرت مخالفت نمودند و در مصر محمد ابن ابى‌بكر را كشتند، و ظلم و تعدى اهل شام بسيار شد، ايشان هم فرصت بدست آورده بنام خونخواهى عثمان با عبيدالله ابن عباس و سعيد ابن نمران مخالفت كردند، چون اين خبر به آن حضرت رسيد نامه‌اى به ايشان نوشت و آنانرا تهديد نمود، آنها در جواب نوشتند كه بايستى عبيدالله و سعيد را از اين شهر عزل كنى تا ما تو را اطاعت كنيم، و بعد نامه آن حضرت را براى معاويه فرستاده او را از اين قضيه خبر دادند، معاويه بسر ابن ابى‌ارطاه را كه مردى فتنه‌جو و خونريز بود بسوى ايشان فرستاد، و او وقتى وارد صنعاء شد كه عبيدالله و سعيد، عبدالله ثقفى را جانشين خود قرار داده از

آنجا گريخته به سمت كوفه مى‌آمدند، بسر، عبدالله ثقفى را به قتل رسانيد، چون اين دو نفر در كوفه خدمت حضرت رسيدند آن جناب ايشان را ملامت و سرزنش نمود كه چرا با بسر ابن ابى‌ارطاه نجنگيدند، آنها عذر آوردند به اينكه ما توانائى جنگيدن با او را نداشتيم( حضرت در حالتيكه از تنبلى اصحاب خود از جهاد و مخالفت كردن ايشان با راى و تدبيرش دلتنگ و آزرده گرديده بود برخاسته به منبر رفت و فرمود: نيست در تصرف من مگر كوفه كه اختيار و قبض و بسط آن در دست من است، اى كوفه اگر نباشد مرا جز تو و گرد بادهاى توهم بوزد )فتنه و فساد و نفاق و دوروئى اهل تو انگيخته شود( پس خدا زشت گرداند ترا )خراب و ويران كند كه هيچكس به تو متوجه نگردد( و بر سبيل مثال شعر شاعر را خواند: )لعمرا بيك الخير يا عمرو اننى على و ضر من ذاالاناء قليل يعنى اى عمرو سوگند بجان پدر خوب تو كه من رسيده‌ام به چركى و چربى كمى از اين ظرف طعامى كه باقى مانده است (كنايه از اينكه بهره من از مملكت به اين پستى و كمى شده است)

پس از آن فرمود: بمن خبر رسيده كه بسر (بامر معاويه با لشگر بسيار) وارد يمن گرديده، سوگند به خدا من گمان مى‌كنم بهمين زودى ايشان بر شما مسلط مى‌شوند و صاحب دولت گردند براى اجتماع و يگانگى كه در راه باطلشان دارند و تفرقه و پراكندگى كه شما از راه حق خود داريد، و براى اينكه شما در راه حق از امام و پيشواى خود نافرمانى مى‌كنيد و آنان در راه باطل از پيشواى خودشان پيروى مى‌نمايند، و آنها امانت او را اداء مى‌كنند و شما خيانت مى‌نمائيد (بيعت و پيمان آنها پايدار است و شما پيمان خود را مى‌شكنيد) و براى اصلاحى كه آنها در شهرهاى خودشان مى‌نمايند (با يكديگر الفت و دوستى و يگانگى دارند) و فساد شما (كه با يكديگر بغض و حسد و نفاق و دوروئى و جدائى داريد، و اين سبب مغلوبيت و شكست هر قومى است) پس (من شما را آنقدر خيانتكار مى‌دانم كه) اگر يكى از شما را بر قدح چوبى بگمارم مى‌ترسم بند و جنگك آنرا (كه به پالان شتر آويزان مى‌كنند) ببرد. بارخدايا من از ايشان (اهل كوفه) بيزار و دلتنگ شده‌ام و ايشان هم از من ملول و سير گشته‌اند، پس بهتر از اينان را بمن عطا كن و بجاى من شرى را به آنها عوض ده، بارخدايا دلهاى ايشان را (از عذاب و

ترس( آب كن مانند نمك در آب )اى اهل كوفه( آگاه باشيد به خدا سوگند دوست داشتم بجاى شما هزار سوار از فرزندان فراس ابن غنم )كه بغيرت و شجاعت و همراهى مشهور بودند( براى من بود )در اينجا در تعريف فرزندان فراس بر سبيل مثال اين شاعر را خواند:( هنالك لو دعوت اتاك منهم فوارس مثل ارميه الحميم يعنى اى ام زنباع )ام زنباع كنيه زنى است( جاى نصرت و يارى اگر ايشان )بنى‌تميم( را بخوانى سوارانى از آنها مانند ابرهاى تابستان بسوى تو مى‌آيند. پس از آن حضرت از منبر فرود آمد. )سيدرضى فرمايد:( مى‌گويم: ارميه جمع رمى و معنى آن ابر است، و حميم در اينجا فصل تابستان است، و اينكه شاعر ابر تابستان را ذكر نموده براى آن است كه ابر تابستان چون آب ندارد تند رو است و ابرى كه پر از آب باشد آهسته مى‌رود و چنين ابرى غالبا در زمستان مى‌آيد. و شاعر حميت آن جماعت را وصف نموده باينكه چون ايشانرا براى نصرت و يارى كردن بطلبند آنها دعوت را فورا اجابت كرده براى همراهى و كمك حاضرند، و دليل براى همان قول شاعر در اين شعر است.

خطبه 026-اعراب پيش از بعثت

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه پيش از حركت به نهروان فرموده:) به تحقيق خداوند متعال فرستاد حضرت محمد صلى الله عليه و آله را در حالتى كه ترساننده بود جهانيان را از عذاب الهى و امين بود بر آنچه به او نازل مى‌شد، و شما اى گروه عرب در آن هنگام پيرو بدترين كيش بوديد (كه شرك و بت پرستى بود) و در بدترين جايگاه (حجاز) بسر مى‌برديد (كه قحطى و فتنه و فساد در آنجا بسيار بود) در زمينهاى سنگلاخ و ميان مارهاى پر زهرى كه از آوازها نمى‌رميدند مانند اينكه كر بودند اقامت داشتيد، آب لجن سياه را مى‌آشاميديد، و غذاى خشن (مانند آرد جو پر سپوس و آرد هسته خرما و سوسمار) مى‌خورديد، و خون يكديگر را مى‌ريختيد، و از خويشاوندان دورى مى‌كرديد (بر اثر سختى معيشت و بدى اخلاق رعايت صله رحم نمى‌نموديد) بتها در ميان شما نصب شده بود (ساخته دست خود را پرستش مى‌نموديد) و از گناهان اجتناب و دورى نمى‌كرديد (پس به سبب وجود مقدس حضرت رسول اكرم از آن زندگانى بد و فساد عقيده و همه گرفتاريها نجات يافتيد و در ميان مردم دنيا به سيادت و بزرگى مشهور شديد، اكنون آيا سزاوار است كه بر خليفه بحق و جانشين آن بزرگوار ياغى شده او را نافرما

نى كنيد(.

و قسمتى از اين خطبه است (كه پيشامد خود را بعد از وفات حضرت رسول اكرم بطور اجمال بيان مى‌فرمايد: چون مخالفين خلافت را كه حق من بود غصب كردند): پس (در كار خويش) انديشه كرده ديدم در آن هنگام بغير از اهل بيت خود (بنى‌هاشم) ياورى ندارم (و ايشان هم نمى‌توانستند با آن همه مخالفين ستيزه كنند، لذا) راضى نشدم كه آنها كشته شوند، و چشمى كه خاشاك در آن رفته بود به هم نهادم و با اينكه استخوان گلويم را گرفته بود آشاميدم، و بر گرفتگى راه نفس (از بسيارى غم و اندوه) و بر چيزهاى تلختر از طعم علقم (كه گياهى است بسيار تلخ) شكيبائى نمودم.

و قسمتى از اين خطبه است (كه طريقه بيعت كردن عمرو ابن عاص با معاويه را بيان مى‌فرمايد، و مختصر اين قضيه آنكه پس از فراغت از جنگ جمل حضرت بكوفه تشريف آورد و در آنجا به معاويه نامه‌اى نوشت و در آن از او بيعت خواست و آنرا بوسيله جرير ابن عبدالله به جلى فرستاد، چون جرير وارد شام شد نامه را به معاويه داد، پس از آنكه معاويه نامه را خواند در انديشه فرو رفت و جرير را براى گرفتن پاسخ معطل نگاهداشت و گروهى از مردم شام را طلبيد و راجع به خونخواهى عثمان با آنها سخن گفت، ايشان با راى او موافقت نموده براى نصرت و ياريش خود را آماده نشان دادند، بعد از آن با برادرش عتبه ابن ابى‌سفيان در اين باب مشورت كرد، عتبه گفت: عمرو ابن عاص را در اين كار به كمك بطلب، زيرا تو به فتنه‌انگيزى و راى و تدبير او آگاهى، پس نامه‌اى به عمرو ابن عاص نوشت و در آن به كمالات او را بستود و به نصرت و يارى خويش و خونخواهى عثمان دعوتش نمود، عمرو در پاسخ او نوشت: نامه ترا خوانده مقصودت را فهميدم، بدانكه من حاضر نيستم از دين اسلام خارج شده به ضلالت و گمراهى و متابعت تو رو آورم و بروى على ابن ابيطالب با آن همه فضائل و منزلت و شجاعت شمشير كشم، اى

معاويه تو به مردن عثمان از حكومت شام معزول گشتى و بوسيله خونخواهى از او مى‌خواهى خلافت را براى خود بدست آورى و به اين حيله مانند منى را نمى‌توان فريب داد كه در راه تو از دين گذشته جانبازى نمايم، معاويه چون نامه او را خواند دانست كه بدون رشوه نمى‌توان راضيش نمود، و مى‌دانست كه او خواهان حكومت مصر است، وعده حكومت مصر را به او داد، عمرو هم دنيا را بر آخرت اختيار كرده به معاويه پيوست، لذا حضرت مى‌فرمايد(: عمرو به معاويه بيعت نكرد تا اينكه شرط كرد ثمن و بهائى )حكومت مصر را( در مقابل آن به او بدهد، پس دست فروشنده )دين بثمن دنيا( بركت نيابد، و عهد و پيمان خريدار )معاويه( سبب رسوائى او گردد، پس )اكنون كه عمرو به معاويه پيوست( براى جنگ آماده شويد و لوازم آنرا فراهم كنيد كه آتش كارزار افروخته و روشنائى آن بلند شد، و شكيبائى را شعار خود قرار دهيد )در جنگ پايدارى كنيد و صدمات آنرا متحمل شويد( كه مهمترين راه رسيدن بفتح و فيروزى و غلبه بر دشمن شكيبائى است.

خطبه 027-در فضيلت جهاد

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در اواخر عمر شريفش فرموده و اصحاب خود را از جهاد نكردن با معاويه توبيخ و سرزنش مى‌نمايد): پس از ستايش خداوند و درود بر رسول اكرم، جهاد (كارزار با مخالفين دين) درى است از درهاى بهشت كه خداوند آنرا بروى خواص دوستان خود گشوده، و لباس تقوى و پرهيزكارى است (اهل تقوى را از شر مخالفين حفظ مى‌كند، مانند لباس سرما و گرما را) و زره محكم حقتعالى و سپر قوى اوست (براى نگاهدارى اهل تقوى از اسلحه دشمنان) پس هر كه از آن دورى كرده آنرا ترك كند خداوند جامه ذلت و خوارى و رداى بلاء و گرفتارى به او مى‌پوشاند و بر اثر اين حقارت و پستى زبون و بيچاره مى‌شود، و چون خداوند رحمت خود را از دل او برداشته به بيخردى مبتلى گردد (در كار خويش حيران و سرگردان ماند) و به سبب نرفتن جهاد و اهميت ندادن به اين امر مهم از راه حق دور شده در راه باطل قدم مى‌گذارد و به نكبت و بيچارگى گرفتار گرديده، از عدل و انصاف محروم مى‌شويد (ستمكار بر او تسلط پيدا نموده با او به بى‌انصافى رفتار خواهد كرد).

آگاه باشيد من شما را بجنگيدن (معاويه و تابعين او) شب و روز و نهان و آشكار دعوت نموده گفتم پيش از آنكه آنها بجنگ شما بيايند شما به جنگشان برويد، سوگند به خدا هرگز با قومى در ميان خانه (ديار) ايشان جنگ نشده مگر آنكه ذليل و مغلوب گشته‌اند، پس شما وظيفه خود را به يكديگر حواله نموديد (هر يك از شما توقع داشته ديگرى به وظيفه خود عمل كند) و همديگر را خوار مى‌ساختيد تا اينكه (دشمن غلبه پيدا نمود و) از هر طرف اموال شما غارت گرديد و ديار شما از تصرفتان بيرون رفت، و اين برادر غامد (سفيان ابن عوف از قبيله بنى‌غامد) است كه (بامر معاويه) با سواران خود بشهر انبار (يكى از شهرهاى قديم عراق و واقع در سمت شرقى فرات) وارد گرديده، و حسان ابن حسان بكرى (والى و حاكم آنجا) را كشت و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانيد، و به من خبر رسيده كه يكى از لشگريان ايشان بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميه داخل مى‌شده و خلخال و دست بند و گردن بندها و گوشواره‌هاى او را مى‌كنده، و آن زن نمى‌توانسته از او ممانعت كند مگر آنكه صدا بگريه و زارى بلند نموده از خويشان خود كمك بطلبد، پس دشمنان (از اين كارزار) با غنيمت و دارائى بسيار بازگش

تند در صورتيكه بيك نفر از آنها زخمى نرسيده و خونى از آنها ريخته نشد، اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه از حزن و اندوه بميرد، بر او ملامت نيست، بلكه بنزد من هم بمردن سزاوار است،

اى بسا جاى حيرت و شگفتى است! سوگند به خدا اجتماع ايشان (معاويه و همراهان او) بر كار نادرست خودشان و تفرقه و اختلاف شما از كار حق و درست خودتان دل را مى‌ميراند و غم و اندوه را جلب مى‌نمايد، پس روهاى شما زشت و دلهايتان غمين گردد و هنگاميكه در آماج تير آنها قرار گرفته‌ايد: (دشمن بسوى شما تير مى‌اندازد و شما از روى بى‌حميتى و تفرقه و اختلافى كه داريد سينه خود را هدف قرار داده خاموش نشسته‌ايد) مال شما را به يغما مى‌برند و شما غارت نمى‌كنيد، و با شما جنگ مى‌كنند و شما جنگ نمى‌نمائيد، و خداوند را معصيت مى‌كنند و شما راضى هستيد، وقتيكه به شما در ايام تابستان امر كردم كه بجنگ ايشان برويد گفتيد اكنون هوا گرم است ما را مهلت ده تا سورت گرما شكسته شود، و چون در ايام زمستان شما را بجنگ با آنها امر كردم گفتيد در اين روزها هوا بسيار سرد است بما مهلت ده چندانكه سرما برطرف گردد، شما كه اين همه عذر و بهانه از جهت فرار از گرما و سرما مى‌آوريد پس سوگند به خدا (در ميدان جنگ) از شمشير زودتر فرار خواهيد نمود، اى نامردهائى كه آثار مردانگى در شما نيست، و اى كسانيكه عقل شما مانند عقل بچه‌ها و زنهاى تازه به حجله رفته است، اىكاش من شما را نمى‌ديدم و نمى‌شناختم كه سوگند به خدا نتيجه شناختن شما پشيمانى و غم و اندوه مى‌باشد، خدا شما را بكشد كه دل مرا بسيار چركين كرده سينه‌ام را از خشم آكنديد، و در هر نفس پى در پى غم و اندوه به من خورانديد، و به سبب نافرمانى و بى‌اعتنائى بمن راى و تدبيرم را فاسد و تباه ساختيد تا اينكه قريش گفتند پسر ابيطالب مرد دليرى است، و ليكن علم جنگ كردن ندارد، خدا پدرانشان را بيامرزد!

(كه در گفتار خود فكر و تامل نكردند) آيا هيچيك از آنان ممارست و جديت مرا در جنگ داشته و پيش قدمى و ايستادگى او بيشتر از من بوده؟ هنوز به سن بيست سالگى نرسيده بودم كه آماده جنگ گرديدم و اكنون زياده از شصت سال از عمرم مى‌گذرد (كه هميشه راى و تدبير من در جنگها صائب بوده) و ليكن راى و تدبير ندارد كسيكه فرمانش را نمى‌برند و پيروى از احكامش نمى‌نمايند.

خطبه 028-اندرز و هشدار

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در بى‌اعتمادى بدنيا و مهيا شدن براى آخرت مى‌فرمايد): پس از ستايش حضرت بارى و درود بر پيغمبر اكرم، به تحقيق دنيا پشت كرده و به مفارقت و جدائى (شما را از چيزهائى كه به آن علاقه داريد) آگاه مى‌نمايد، و آخرت نزديك و آشكار شده است (دنيا براى هركس در گذر است و آخرت كه به مردن تحقق پيدا مى‌كند آمدنى است، پس به دنياى فانى نبايد دل بست و براى رفتن به جايگاه هميشگى بايستى آماده گرديد) آگاه باشيد امروز (مدتى كه از عمر باقيمانده بر اثر انجام كارهاى نيكو و رسيدن به اخلاق پسنديده) روز مضمار و روز مهيا شدن است (كه از لذات دنيوى بايد چشم پوشيد) و فردا (آخرت) روز پيشى گرفتن است (مضمار مدتى را گويند كه اسبها را براى روز مسابقه و اسب دوانى تربيت مى‌كنند به اين طريق كه مدتى بر عليق اسب مى‌افزايند تا خوب فربه و پر زور گردد، پس از آن مدتى تدريجا آنچه بر عليق افزوده‌اند كم مى‌كنند تا بقرار عادى برسد و اسب از خامى بيرون آيد و براى روز مسابقه حاضر باشد) و پيشى گرفتن (برنده مسابقه) بهشت است، و پايان (عقب مانده) آتش است (هر كه در اين مدت مضمار خود را به اعمال صالحه و اخلاق پسنديده رياضت داد و تربيت نمود، فردا در آن ميدان امتحان سبقت گيرد و بهشت را بربايد، و هر كه در آن كوتاهى نمود و غفلت ورزيد فردا خوار و شرمسار گرديده در آتش داخل شود( پس آيا نيست كسيكه پيش از رسيدن مرگش از گناه توبه كند؟ و آيا نيست كسيكه پيش از رسيدن روز بدبختى خود براى نجات خويشتن )از عذاب الهى( چاره‌اى نمايد؟ )كردار نيكوئى بجا آورد كه در آن روز هيچ چيز باعث نجات نمى‌شود مگر اعمال صالحه( آگاه باشيد، شما در ايام اميد و آرزو هستيد )به بقاى حيات و استمرار زندگانى( كه از پى آن مرگ است )كه بيخبر مى‌رسد( پس كسيكه در روزهاى اميد و آرزوى خود پيش از رسيدن اجلش كار كرد )خلق را يارى و خداوند را بندگى

نمود( عملش او را نفع بخشيده مرگش زيانى وارد نياورد، و كسيكه در آن ايام پيش از رسيدن اجل كوتاهى كرد )نه با بندگان يارى و نه خداوند را بندگى نمود( كارش زار است و از مرگ زيان خواهد برد )زيرا پشيمانى از تقصير در خدمت خلق و بندگى خالق در وقت مردن سودى ندارد و بدين جهت در نتيجه زيان خواهد برد( آگاه باشيد، عمل كنيد )در خدمت خلق و عبادت خالق بكوشيد( در وقت راحتى و ايمنى )موقعيكه دستتان مى‌رسد( همانطور كه كار مى‌كنيد در وقتى كه خوف و ترس بر شما مسلط مى‌شود (چون هر وقت بشر محتاج و مضطر گردد با خلوص و علاقه تمام بجلب رضاى خالق مى‌كوشد، لذا حضرت دستور مى‌دهد كه در موقع خوشى و ايمنى كه كمتر يادى از خداوند مى‌نمائيد از آن غافل نباشيد كه باعث پشيمانى است) آگاه باشيد، من نعمتى مانند بهشت نديده‌ام كه خواهان آن در خواب غفلت باشد، و نه عذابى مانند آتش كه گريزان از آن در خواب بيهوشى باشد! (شگفتى از مردمانى است كه از بزرگترين نعمتها كه بهشت باشد غافل مانده‌اند و حال آنكه براى كوچكترين صرفه‌اى كوشش مى‌كنند، و از احتراز و دورى از چنين آتش به اين بزرگى بى‌پروا هستند درصورتيكه از ترس ضرر بسيار اندك وسيله زياد برمى‌انگيزند) آگاه باشيد هر كه از حق نفع نبرد، زيان باطل حتما به او مى‌رسد، و هر كه را هدايت براه راست نياورد، ضلالت و گمراهى او را بهلاكت و بيچارگى مى‌كشاند، آگاه باشيد، شما مامور شده‌ايد (چاره نداريد مگر) بكوچ كردن (رفتن از اين سرا بسراى باقى) و دلالت شده‌ايد بتوشه برداشتن (در قرآن كريم س 2 ى 197 مى‌فرمايد: تزودوا فان خير الزاد التقوى يعنى در سفر توشه برداريد و بهترين توشه پرهيزكارى است) و دو چيز است ترسناكترين چيزيكه بر شما از آن بيم دارم يكى متابعت هواى نفس (كه حقائق را پيش چشم شما مى‌پوشاند) و ديگرى طول امل و آرزو است (كه شما را از تهيه زاد و توشه آخرت غافل گرداند) پس در دنيا تهيه توشه نمائيد چيزى را (از خدمت بخلق و بندگى خالق) كه فرداى قيامت خود را (از عذاب ابدى) به آن حفظ كنيد. (سيدرضى فرمايد:) مى‌گويم: اگر باشد كلامى كه مردم را بزهد و بى‌رغبتى در دنيا

و كارهاى نيكوئى كه بكار آخرت آيد وادار نمايد هر آينه همين كلام حضرت است و بس كه مردم را از آمال و آرزوهائى كه علاقه فراوانى به آن دارند منصرف مى‌نمايد، و شعله‌هاى پند و منع از عصيان و نافرمانى از خدا و رسول را مى‌افروزد، و شگفت سخن آن حضرت اينست كه مى‌فرمايد: الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقه الجنه و الغايه النار زيرا در اين كلام با وجود عظمت لفظ و بزرگى معنى و با تمثيل و تشبيهى كه مطابق واقع و نفس‌الامر است رازى شگفت و معنائى لطيف است كه فرموده: و السبقه الجنه و الغايه النار پس براى اختلاف دو معنى دو جور لفظ بيان كرده يعنى لفظ السبقه را براى بهشت و لفظ الغايه را براى آتش بيان نموده و نفرموده: و السبقه النار چنانكه فرمود: و السبقه الجنه زيرا لفظ استباق و پيشى گرفتن براى امر محبوب و مقصود مطلوب مى‌باشد كه صفت بهشت است و اين معنى در آتش موجود نيست ()كه از آن آتش پناه به خدا مى‌بريم() پس جائز نبوده كه بفرمايد: و السبقه النار، بلكه فرموده: و الغايه النار زيرا غايت براى كسيكه بدانجا منتهى مى‌گردد گاهى شادى نمى‌آورد و گاهى مسرور مى‌گرداند پس تعبير از اين دو لفظ براى هر دو معنى صلاحيت دارد، و اين كلمه غايت در اينجا مانند كلمه مصير و مال است كه خداوند متعال فرموده (در قرآن كريم س 14 ى 30) قل تمتعوا فان مصيركم الى النار يعنى بگو از كارهاى ناشايسته لذت ببريد پس پايان كار شما به آتش است. و جائز نيست در اينموضع گفته شود: فان سبقتكم الى النار پس در اين گفتار تامل و انديشه كن كه باطن آن شگفت‌آور و ژرفى آن دور است، و بيشتر سخنان آن حضرت چنين است، و در بعضى از نسخ است كه در روايت ديگرى سبقه بضم سين وارد شده و سبقه بضم سين نزد عرب اسم مال يا متاعى است كه جائزه داده مى‌شود به سبقت گيرنده وقتى كه پيشى مى‌گيرد، و معنى سبقه بفتح و بضم سين به هم نزديكست، زيرا سبقه بضم سين جزاى كار امر مذموم و نكوهيده نيست، بلكه پاداش كارى است كه بر امر محبوب و پسنديده باشد.

خطبه 029-در نكوهش اهل كوفه

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در توبيخ و سرزنش اصحاب خود از جهت مسامحه و سهل‌انگارى در جنگيدن با دشمن): اى مردمى كه بدنهايشان جمع و انديشه‌ها و آرزوهايشان مختلف است، سخنان شما (لاف و گزافتان) سنگهاى سخت را نرم مى‌گرداند، و كار شما (كه در خانه نشسته براى جنگيدن با دشمن حاضر نيستيد) دشمنان را در شما به طمع مى‌اندازد (كه آنچه داريد به تصرف درآورده بر شما دست يابند) در مجالس (كه دور هم نشسته‌ايد) چنين و چنان مى‌گوئيد (لاف زده و گزاف بسيار گفته اظهار دليرى و مردانگى مى‌نمائيد) و چون وقت جنگيدن با دشمن پيش آيد مى‌گوئيد: حيدى حياد يعنى اى جنگ از ما دور شو (جمله حيدى حياد مثلى است كه عرب در وقت فرار از دشمن به زبان مى‌آورد) دعوت كسى كه شما را (بنصرت و يارى خود) خواند پذيرفته نشد (زيرا او را يارى نكرديد) كسيكه درباره شما زحمت و رنج كشيد دل او راحتى و آسايش نيافت، عذرها و بهانه‌ها (ى شما براى نرفتن بجهاد و نجنگيدن با دشمن درست نيست و سبب) ضلالت و گمراهى است مانند بدهكارى كه بدهى خود را (بدون عذر) به تاخير اندازد (چون نمى‌خواهد وامش را اداء كند بهانه پيش آرد و امروز و فردا گويد، شما هم چون نمى‌خواهيد به جهاد برويد بهانه‌هاى نادرست پيش آورده امروز و فردا مى‌گوئيد و بر اثر اين مسامحه خود را ذليل و خوار مى‌گردانيد و( ذليل و ترسنده نمى‌تواند از ظلم و ستمى )كه بر او وارد مى‌شود( مانع گردد، و حق )و آسايش براى هيچ قومى( بدست نمى‌آيد مگر بتلاش و كوشش )پس با اينكه در خانه نشسته به جهاد نمى‌رويد تا دشمن را مغلوب و سركوب گردانيد آسايش و آسودگى خواستن خطاء است( كدام خانه )ديارى( را بعد از خانه خود )از تصرف و خرابى دشمن( بازمى‌داريد؟ )در موقعيكه شما را از خانه‌هايتان بيرون نمودند( و با كدام امام و اميرى بعد از من به جهاد مى‌رويد؟ )كه دشمن

را از خود دور نمائيد( سوگند به خدا فريب خورده كسى است كه شما او را فريب داده‌ايد )زيرا شما امير خود را به نصرت و يارى وعده داده وقتيكه با دشمن روبرو شد از او پشت گردانيده براى كارزار بهانه پيش آوريد( و كسيكه بكمك و همراهى شما رستگار شد )بدشمن غلبه پيدا نمود( سوگند به خدا )مانند كسى است كه در تيراندازى با شرط( رستگار شده به تيرى كه )از همه تيرهائى كه براى قمار تعيين شده( بى‌نصيب تر )پرخسارت تر( است، و كسى كه به كمك شما تير اندازد )بجانب دشمن و بخواهد از ظلم و تعدى او جلوگيرى نمايد( پس به تير سرشكسته بى پيكان تير انداخته )و چنين تيرى اگر به نشان هم برسد كارگر نخواهد بود و شما هم اگر به دشمن دست يابيد بر اثر ترس و بيمى كه داريد نمى‌توانيد از پيش روى او ممانعت نمائيد( سوگند به خدا صبح كردم در حالتى كه گفتار )عهد و پيمان( شما را باور ننموده به همراهى شما طمع ندارم، و دشمن )معاويه و اصحابش( را به مساعدت شما بيم نمى‌دهم )زيرا بى‌وفائى و بد قولى شما بر من و دشمن آشكار گرديده است( چگونه است حال شما )كه هرچه شما را بجنگ با دشمن ترغيب مى‌كنم سهل‌انگارى مى‌نمائيد( چيست داروى درد شما )تا آماده سازم( به چه چيز علاج مى‌پذيريد )تا چاره كنم( دشمنان مردمانى هستند مانند شما )چرا شما مانند آنها نيستيد و از آنان به دل خود خوف و ترس راه داده‌ايد؟( آيا مى‌گوئيد گفتارى را كه نمى‌دانيد و اعتقاد به آن نداريد؟ )براى رفتن به جهاد با يكديگر مى‌گوئيد: چنين و چنان خواهيم كرد در صورتى كه اصلا اراده جنگيدن با دشمن نداريد( و آيا در دورى از معاصى غفلت داريد؟ )پس بيدار شويد( آيا در غير حق طمع داريد؟ )در راه باطل و نافرمانى خدا و رسول و امام بر حق سودى تصور مى‌كنيد؟ نه چنين است، بلكه طمع نفع بردن از راه باطل و غفلت در معاصى و گفتار بدون علم و اعتقاد سبب بدبختى و بيچارگى در دنيا و آخرت است(.

خطبه 030-درباره قتل عثمان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره كشتن عثمان: اگر به كشتن او امر داده بودم هر آينه كشنده او بودم، و اگر جلوگيرى كرده بودم هرآينه ياورش بودم (پس كشندگان او در اين باب با من شور نكردند تا آنان را امر يا نهى كرده باشم) ليكن (مى‌دانم) كسى كه يارى كرد او را (مروان ابن حكم و جمعى از بنى‌اميه) نمى‌تواند بگويد: من بهترم از كسى كه خوار كرد (يارى ننمود) او را، و كسى كه خوار كرد او را (گروهى از مهاجرين و انصار) نمى‌تواند بگويد: يارى نمود او را كسى كه از من بهتر است (غرض حضرت در اينجا نكوهش عثمان است) پس من اكنون سبب كشته شدن او را (بطور اختصار) براى شما بيان مى‌كنم: عثمان خلافت را براى خود اختيار كرد و در آن استبداد به خرج داده خودسرى نمود (بى‌مشورت و ملاحظه رضاى امت هر كارى مى‌خواست انجام مى‌داد) پس بد كرد كه چنين امرى را اختيار نموده و در آن استبداد بكار برد، و شما (از ظلم و جور او) بى‌تابى مى‌كرديد (شكيبائى نمى‌نموديد و به اين جهت او را به قتل رسانيديد) پس شما هم در اين بيتابى بد كرديد (بايستى صبر مى‌نموديد تا اين امر به هموارى به اصلاح مى‌آمد و يا از دور او متفرق مى‌شديد تا حق به صاحبش برمى‌گش

ت، و خداى را حكم ثابتست درباره كسيكه استبداد بخرج داده خودسرى نموده و كسى كه در كشتن او بيتابى كرده است (خداوند در روز قيامت ميان ايشان حكم خواهد فرمود و هر يك را به اندازه جرم و تقصيرش كيفر خواهد داد).

خطبه 031-دستورى به ابن‌عباس

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است پيش از واقعه جنگ جمل در وقتى كه عبدالله ابن عباس را نزد زبير فرستاد تا او را به اطاعت حضرت برگرداند: البته طلحه را ملاقات مكن، زيرا اگر او را ملاقات كنى مى‌يابى مانند گاوى كه شاخ خود را پيچيده و تيز كرده (به هر كسى كه نزديك او رود آماده شاخ زدن است، كنايه از آنكه طلحه بفتنه و فساد مشغول است و از تكبر و نخوت گوش به سخن هيچكس نمى‌دهد) سوار شتر سركش مى‌شود و مى‌گويد: آن شتر رام است (كارهاى دشوار پيش گرفته از نادانى و خودسرى آسان مى‌شمارد) و ليكن زبير را ملاقات كن، زيرا طبيعت او نرمتر (حسن خلق و فرمانبرداريش بيشتر) است و به او بگو: پسر دائى تو (مادر زبير صفيه خواهر ابوطالب است) مى‌گويد تو مرا در حجاز (مدينه) شناختى (بمن بيعت كردى) و در عراق (بصره) انكار نمودى (عهد و پيمان خود را شكسته از اطاعت من خارج شدى) پس چه چيز ترا منصرف كرد از آنچه بر تو ظاهر و هويدا گرديده بود (چه رو داد كه عهد و پيمان خود را شكسته با من درصدد مخالفت و كارزار برآمدى. سيدرضى فرمايد:) مى‌گويم: آن حضرت عليه‌السلام اول كسى است كه اين كلمه فما عدا مما بدا از او شنيده شده است.

خطبه 032-روزگار و مردمان

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در شكايت از اهل زمان خود): اى مردم، ما صبح كرديم (واقع شده‌ايم) در روزگارى كه (مردم آن) ستمكار و كفران كننده نعمت هستند، نيكوكار در آن بدكار شمرده مى‌شود، و ظالم نخوت خود را مى‌افزايد، از آنچه كه مى‌دانيم بهره‌اى نبريم (بر وفق علم خود عمل نمى‌كنيم) و از آنچه را كه نمى‌دانيم نمى‌پرسيم، و (بر اثر نادانى و نخوت) از بلاى بزرگ نمى‌ترسيم تا اينكه به ما وارد شود، پس (به عاقبت كار خود فكر نمى‌كنيم تا آنگاه كه به بدبختى و بيچارگى مبتلى گرديم، در اين زمان) مردم بر چهار صنفند: اول كسى است كه او را از فتنه و فساد منع نمى‌كند مگر بيچارگى و كندى شمشير و كمى مال او. دوم كسيست كه شمشير از غلاف كشيده و شر خود را آشكار ساخته سواره و پياده (لشگريان) خويش را گرد آورده، براى فتنه و فساد خويشتن را آماده نموده، دينش را تباه كرده (از دست داده) است براى متاعى كه به غنيمت بربايد، يا براى سوارانى كه پيشرو خود قرار دهد (براى اظهار تبختر و بزرگى) يا براى منبرى كه برآن برآيد (و به مردم پيشوائيش را نمايش دهد) و بد تجارتى است كه خود را و بهشتى كه خداوند آنرا براى تو قرار داده بفروشى و به

بهاى آن دنيا را بگيرى. سوم كسى است كه دنيا را به عمل آخرت (تظاهر به عبادت و بندگى) مى‌طلبد و آخرت را بعمل دنيا

(زهد و تقوى و عبادت حقيقى) خواهان نيست، خود را با وقار و طمانينه نشان مى‌دهد (مانند پرهيزكاران تواضع و فروتنى از خود ظاهر نموده) و گام خويش را نزديك به هم گذارده (مانند مردم بى‌اذيت و آزار در راه رفتن آهسته آهسته قدم برمى‌دارد) و (براى عبادت و بندگى) دامن جامه‌اش را جمع كرده بسرعت تمام راه مى‌رود، و خود را براى امين قرار دادن و مورد وثوق گشتن (نزد مردم بزهد و تقوى) آراسته نموده، و پرده خداوند (راه دين و شريعت) را وسيله معصيت قرار داده (خود را به لباس دين جلوه داده با حيله و تزوير براى صيد متاع دنيا و جلب مال و دارائى در راه مردم دام افكنده). چهارم كسى است كه بر اثر حقارت و پستى و نداشتن وسيله‌اى كه به مقام رئاست برسد از خواستن آن مقام خانه‌نشين گرديده است و چون دسترسى به آرزوهاى خود ندارد و بهمان حالى كه مانده خويش را قانع نشان داده بلباس اهل زهد و تقوى زينت مى‌دهد، و حال آنكه نه در اندرون خود كه شب آرام مى‌گيرد و نه در بيرون كه روز بسر مى‌برد (هيچ وقت) اهل قناعت و زهد نيست. و مردانى چند باقى مانده اند كه ياد روز باز پسين چشمهاى ايشان را (از لذات دنيا) پوشانده است، و از بيم آن روز اشكشان جارى است، پس بعضى از آنها رانده و رميده‌اند (بر اثر انكار منكر يا مشاهده كارهاى ناشايسته از ميان مردم بيرون رفته يا منزوى شده‌اند) و جمعى ترسناك و خوار، و برخى خاموش و دهن بسته مانده‌اند (كه نمى‌توانند حق را آشكار كنند) و بعضى از روى اخلاص و راستى (مردم را به راه حق) دعوت مى‌كنند (يا آنكه خدا را از روى اخلاص خوانده آمرزش مى‌طلبند) و گروهى (بر اثر جور ستمكاران) اندوهگين و رنجورند، و تقيه و پنهان شدن (از دشمنان) ايشان را گمنام كرده

(بطوريكه هيچكس آنها را نمى‌شناسد) و ذلت و خوارى آنان را فرا گرفته، پس ايشان در درياى شور فرو رفته دهانشان بسته و دلشان زخمدار است، و مردم را پند داده‌اند تا اينكه ملول و رنجيده شدند (چون به سخنان آنها گوش نداده اعتنائى به ايشان ننمودند) و بر اثر مغلوبيت ذليل و خوار گشته، كشته گرديدند تا اينكه كم شدند، پس بايد دنيا(ئى كه رفتارش با نيكان چنين بوده) در نظر شما كوچكتر باشد از تفاله برگ درخت سلم (درختى است در بيابان كه برگ آن در دباغى بكار مى‌رود) و از خرده ريزه‌اى كه از مقراض مى‌افتد (هنگام مقراض كردن پشم گوسفند و مانند آن( و پند گيريد )تنبيه شويد( از احوال پيشينيان )رفتند و بجزاى اعمالشان رسيدند( پيش از آنكه آيندگان از حال شما پند گيرند، و رها كنيد دنيا را كه مذموم و ناپسنديده است، زيرا دنيا به كسيكه بيش از شما به آن علاقه و دوستى داشته وفا ننموده )سيدرضى فرمايد:( مى‌گويم: نادانى، اين خطبه را به معاويه نسبت داده، و شك و ريبى نيست و در اينكه اين خطبه از سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام است، و كجا برابرى مى‌كند مرتبه طلا با خاك و مرتبه آب شيرين با آب شور؟! و دلالت نموده بر درستى اين سخن راهنماى ماهر و تشخيص داده آنرا مشخص بينا: عمرو ابن بحر جاحظ كه اين خطبه را در كتاب )(بيان و تبيين)( بيان كرده و كسى را كه آنرا به معاويه نسبت داده نام برده پس از آن گفته: اين خطبه به كلام على عليه‌السلام شبيه‌تر و به روش آن حضرت در تقسيم مردم و شمردن اصناف ايشان و خبر دادن از احوال آنها: مغلوبيت، خوارى، تقيه و خوف لائقتر و سزاوارتر است، )و نيز در آن كتاب( گفته: ما معاويه را در كجا يافتيم كه در كلام خود راه زهاد پيش گيرد و به روش بندگان خدا رفتار نمايد؟

خطبه 033-در راه جنگ اهل بصره

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است هنگام رفتن به جنگ با مردم بصره (در جنگ جمل) عبدالله ابن عباس گفت: در ذى قار (موضعى است نزديك بصره) بر اميرالمومنين عليه‌السلام وارد شدم هنگاميكه پارگى كفش خود را مى‌دوخت، پس به من فرمود قيمت اين كفش چند است؟ عرض كردم ارزشى ندارد، فرمود: سوگند به خدا اين كفش نزد من از امارت و حكومت بر شما محبوبتر است، لكن (من قبول چنين امارت و حكومتى نموده‌ام براى اينكه) حقى را ثابت گردانم يا باطلى را براندازم، پس حضرت بيرون رفته براى مردم خطبه خواند و فرمود: خداوند سبحان حضرت محمد صلى الله عليه و آله را فرستاد در ميان عرب كه هيچيك از آنها نبود كه كتاب بخواند و نه دعوى نبوت و پيغمبرى كند (نه كتابى در ميان ايشان بود و نه پيغمبرى) پس آن حضرت ايشان را رهنمائى فرمود (از گفتار و كردار زشت منع نمود) تا آنكه جا داد آنها را به مكانشان و به جايگاه آسودگى رسانيدشان و از بيچارگى نجاتشان داد، پس نيزه ايشان راست گرديد (باستقلال و نظم در زندگى رسيدند) و سنگ بزرگ لرزان آنان آرامش يافت (اضطراب و نگرانى كه بر اثر ناامنى داشتند برطرف شد) آگاه باشيد سوگند به خدا من در ميان كسانى بودم كه آنها را براه هدايت و رستگارى سوق مى‌دادند (و با آنان كه زير بار اطاعت نرفته جنگيدند جنگ كردم) تا همه لشگريان دشمن پشت كرده فرار نمودند، و من (در آنواقعه) عاجز نبوده ترس بخود راه ندادم، و اين رفتن من بجنگ مردم بصره مانند همان هنگام است كه با پيغمبر براى هدايت و رستگارى خلق مى‌رفتيم، پس (اكنون هم عاجز نبوده و ترس بمن راه نمى‌يابد، و) باطل را مى‌شكافم تا حق از پهلوى آن بيرون آيد (تاريكى باطل كه حق را پوشانده من به روشنائى عمل خود برطرف مى‌سازم تا هويدا گردد) مرا با قريش چكار است؟ (سبب دشمنى ايشان با من چيست) سوگند به خدا (غرض از جنگ كردن من با ايشان اين است كه) در وقتى كه كافر (مشرك و بت پرست) بودند با آنها جنگيدم و اكنون هم كه فتنه و فساد پيش گرفته از راه حق قدم بيرون نهاده‌اند با آنان مى‌جنگم (پس جنگ من با آنها در اين دو موقع بر اثر كفر و ضلالت است وگرنه دشمنى ندارم) و من همانطور كه ديروز (زمان حيات حضرت رسول در جنگ كردن) با ايشان همراه بودم (استقامت داشتم) امروز هم همراه هستم (ايستادگى دارم، پس در استقامت و دليرى من هيچ تغييرى پيدا نشده، بنابراين از راه ضلالت و گمراهى قدم بيرون نهيد و دست از كارزار با من برداريد).

خطبه 034-پيكار با مردم شام

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه اصحاب خود را امر بجنگ با مردم شام فرموده (بعد از جنگ با خوارج در نهروان حضرت مردم را امر فرمود كه در نخيله بيرون شهر كوفه گرد آمده براى جنگ با مردم شام آماده باشند و به ايشان دستور داد كه كمتر به ملاقات زن و فرزندانشان بروند، آنها سخنان حضرت را پيروى نكرده پنهانى داخل كوفه شدند، و آن بزرگوار را با معدودى از بزرگانشان در آنجا تنها گذاشته لشگرگاه را خالى كردند، پس كسانيكه به كوفه رفتند برنگشتند و آنها كه مانده بودند شكيبائى نداشتند، لذا حضرت بكوفه تشريف آورده براى مردم خطبه خواند و آنها را بجهاد ترغيب نمود، آنان اطاعت نكردند، پس حضرت ايشان را چند روزى به حال خود گذاشت و بعد از آن اين خطبه را فرمود:) من از شما دلتنگ و نگران مى‌باشم و از ملامت كردن شما رنجيده گشتم، آيا در عوض زندگانى هميشگى به زندگانى موقت دنيا خوشنود هستيد، و به جاى عزت و بزرگى تن به ذلت و خوارى داديد؟ وقتى شما را به جنگ كردن با دشمن مى‌خوانم چشمهايتان دور مى‌زند (مضطرب مى‌شويد) گويا بسختى مرگ و رنج بيهوشى مبتلى شده‌ايد كه راه گفت و شنود شما با من بسته در پاسخ سخنانم حيران و سرگردانيد مانند آنكه عقل از شما زائل گشته ديوانه شده‌ايد كه (راه صلاح را از فساد و خوبى را از بدى و عزت را از ذلت تميز نمى‌دهيد و) نمى‌فهميد، هيچوقت شما براى من نه امين و رستگار هستيد (اعتماد به شما نداشته و ندارم) و نه سپاهى مى‌باشيد كه (براى دفع دشمن) ميل به شما داشته باشند، و نه ياران توانائى كه نيازمند به شما گردند، نيستيد شما مگر مانند شترهائى كه ساربانهايشان ناپيدا هستند، چون از طرفى گرد آيند از طرف ديگر پراكنده شوند، سوگند

به خدا شما براى افروخته شدن آتش جنگ بد مردمى باشيد (زيرا) با شما مكر و حيله مى‌كنند و شما حيله نمى‌كنيد و شهرهاى شما را تصرف مى‌نمايند و شما خشمگين نمى‌شويد (در صدد دفاع برنمى‌آئيد) دشمن به خواب نمى‌رود و شما را خواب غفلت ربوده فراموشكار هستيد، سوگند به خدا مغلوبند كسانيكه (براى جلوگيرى از پيشروى دشمن) با يكديگر همراهى نكردند، سوگند به خدا گمان مى‌كنم اگر جنگ شدت يابد و آتش مرگ و قتل افروخته شود شما مانند جدا شدن سر از بدن از (اطراف) پس ابوطالب جدا خواهيد شد (با اين خوف و ترسى كه داريد ممكن نيست دوباره بدور من گرد آئيد) و سوگند به خدا مردى كه دشمن را بطورى بر خود مسلط كند كه گوشتش را بدون اين كه چيزى بر استخوان باقى بماند بخورد و استخوان را شكسته پوستش را جدا سازد (خلاصه از دشمن كه هستى او را از جان و مال و زن و فرزند در تصرف آورده جلوگيرى ننمايد) ناتوانى و بى‌حميتى او بسيار و قلب و آنچه آنرا از اطراف سينه او فرا گرفته ضعيف است، اى شنونده اگر تو هم مى‌خواهى در ناتوانى و بى‌حميتى مانند اين مرد باش و اما من به خدا سوگند پيش از آنكه به دشمن فرصت و توانائى دهم با شمشيرهاى مشرفى (مشارف نام قرائى بوده كه شمشير مشرفى به آن منسوب است) چنان به او خواهيم زد كه ريزه استخوانهاى سر او بپرد و بازوها و قدمهايش قطع شود و پس از كوشش من اختيار فتح و فيروزى با خدا است.

اى مردم مرا بر شما حقى و شما را بر من حقى است: اما حقى كه شما بر من داريد نصيحت كردن به شما است (ترغيب به اخلاق پسنديده و بازداشتن از گفتار و كردار ناشايسته) و رساندن غنيمت و حقوق به شما است بتمامى (از بيت‌المال مسلمين بدون اينكه بگذارم حيف و ميل شود) و ياد دادن به شما است (از كتاب و سنت آنچه را كه نمى‌دانيد) تا نادان نمانيد، و تربيت نمودن شما است (به آداب شرعيه) تا بياموزيد (و بر طبق آن رفتار نمائيد) و اما حقى كه من بر شما دارم باقى ماندن به بيعت است، و اخلاص و دوستى در پنهان و آشكار، و اجابت من چون شما را خوانم، و اطاعت و پيروى به آنچه به شما امر كنم.

خطبه 035-بعد از حكميت

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه پس از راى دادن حكمين فرموده است: (وقتى كه عمرو ابن عاص و ابوموسى بموجب قرارداد تحكيم در دومه الجندل كه قلعه بين شام و مدينه و بشام نزديكتر بوده و در سر حد شام و عراق واقع است به هم رسيدند و راجع بامر خلافت با يكديگر گفتگو نمودند، حضرت در آن هنگام به كوفه تشريف برده منتظر دانستن نتيجه حكم آنها بود، تا اينكه در آخر عمرو، ابوموسى را فريب داد و قرار گذاشتند هريك به منبر رفته امير خود را عزل نموده امر خلافت را بشورى محول نمايند، عمرو، ابوموسى را بر خود مقدم داشت كه بمنبر رفت و حضرت امير را از خلافت عزل نمود، و بعد از او عمرو بمنبر رفته معاويه را بخلافت نصب كرد، چون اين خبر در كوفه به آن حضرت رسيد دلتنگ شده برخاست و براى مردم اين خطبه را خواند): ستايش مخصوص خداوند است هر چند روزگار بليه بزرگ و پيش آمد بسيار سخت پيش آرد (مقصود حضرت اين است كه ستايش خداوند در هر حال خواه در وقت خوشى و خواه در وقت سختى لازم است) و گواهى مى‌دهم كه نيست خدائى مگر خداى يگانه كه شريك ندارد و نيست معبودى سواى او، و محمد بنده و فرستاده او است، خداوند بر او و آلش درود فرستد. و بعد، نتيجه نافرمانى نصيحت كننده مهربان كه (به هر چيز) دانا و باتجربه است حسرت و اندوه است و در پى آن ندامت و پشيمانى، و من در اين حكميت (چون زيان آنرا مى‌دانستم) امر و راى خود را با خلاصه آنچه در نظر داشتم براى شما بيان كردم (شما گفتارم را پيروى نكرديد به پشيمانى گرفتار شديد كه سودى ندارد) ()لو كان يطاع لقصير امر() اى كاش امر و راى قصير پيروى مى‌شد (اين جمله ضرب‌المثل مشهور عرب است براى كسانيكه نصيحت ناصح را نشنوند و به پشيمانى مبتلى گردند، و قصه آن اينست كه جذيمه ابرش پادشاه حيره با عمرو ابن ظرب پادشاه جزيره جنگ كرد و او را بقتل رسانيد، پس از عمرو دخترش زباء جانشين پدر شد

و در صدد خونخواهى پدر برآمده خواست با جذيمه كارزار نمايد خواهرش زبيبه او را منع كرد، پس زباء بفكر افتاد كه با مكر و حيله انتقام پدر را بگيرد، نامه‌اى بجذيمه نوشت كه من زنم و زنان را پادشاهى نشايد و از شوهر ناگزيرند، و من غير از تو كسى را براى همسرى نمى‌پسندم و اگر بيم سرزنش مردم نبود خودم بسوى تو مى‌آمدم، پس اگر قدم رنجه فرمائى مملكت مرا از آن خود خواهى يافت، چون نامه به جذيمه رسيد با بزرگان اصحابش مشورت كرد همه او را به اين سفر تشويق نمودند مگر قصير ابن سعيد كه فرزند كنيز او و مردى بسيار باهوش و تدبير بود كه هيچگاه جانب احتياط را فرو نمى‌گذاشت، از روى فراست حدس زد كه بايد حيله‌اى در اين دعوت باشد، لذا با راى اصحاب جذيمه مخالفت كرد و او را از اين سفر منع نمود، ليكن جذيمه به گفتار او اعتنائى نكرده با هزار سوار حركت كرد، چون نزديك جزيره رسيد لشگر زباء او را استقبال نمودند ولى احترام زيادى نديد، قصير اشاره كرد كه برگرد و به نزد زباء نرو كه من در اين كار مكر و حيله مى‌بينم، جذيمه باز اعتنائى به گفته او نكرده چون وارد جزيره گشت، او را كشتند، آنگاه قصير گفت: لو كان يطاع لقصير امر و اين سخن در ميان عرب ضرب‌المثل شد، خلاصه مقصود حضرت آن است كه اى كاش راى و انديشه مرا در قبول نكردن حكميت عمرو ابن عاص و ابوموسى پيروى مى‌كرديد تا اكنون پشيمان نمى‌شديد، و من آنچه را كه به شما بايد بگويم گفتم( پس مرا پيروى نكرده و امتناع نموديد، مانند مخالفين جفاكار و پيمان‌شكن نافرمان تا اينكه )بر اثر اصرار شما بر مخالفت و نافرمانى( نصيحت كننده در پند دادن مردد گشت، و آتش زنه از آتش دادن بخل ورزيده )با اينكه نصيحت كننده با تجربه هرگز مردد نمى‌شود و از پند دادن خوددارى نمى‌كند، اتفاق راى و اجتماع شما بر مخالفت و نافرمانى او را مانند كسى نموده كه در گفتارش مردد باشد و از پند دادن خوددارى نمايد، و اين جمله و ضن الزند بقدحه مثلى است

كه گفته مى‌شود براى كسى كه چون مردم نصائح سودمند او را قبول نكنند از پند دادن مضايقه مى‌كند، و صلاح و فساد كار ايشان را نمى‌گويد( پس حكايت من و شما مانند آن است كه برادر هوازن )دريد ابن الصمه( گفته )و سبب اينكه حضرت دريد را برادر هوازن فرموده آن است كه در نسب بقبيله هوازن مى‌رسد، زيرا او از بنى‌خشم ابن معاويه ابن بكر ابن هوازن است، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم س 46 ى 21 مى‌فرمايد: و اذكر اخا عاد يعنى ياد كن برادر عاد را كه مراد حضرت هود پيغمبر است كه از قبيله عاد بوده، و حكايت دريد آن است كه چون با برادرش عبدالله به جنگ بنى‌بكر ابن هوازن رفت و غنيمت بسيارى آورد، در مراجعت عبدالله خواست در منعرج اللوى كه اسم موضعى است يك شب توقف كند، دريد از باب نصيحت او را گفت: ماندن در اينجا دور از احتياط است، مبادا بنى‌هوازن را جمعيت و كمكى فراهم آمده ناگاه بر سر ما تازند، عبدالله از غرورى كه داشت پند او را گوش نداد و شب را در آن منزل توقف نمود، فردا چاشتگاه طائفه بنى هوازن با جمعيت زيادى بر سر ايشان تاخته عبدالله را بقتل رساندند و دريد با زخم بسيار از دست آنان نجات يافت، پس از آن قصيده‌اى گفت كه يكى از اشعار آن اين شعر است كه حضرت بر سبيل مثال فرموده(: امرتكم امرى بمتعرج اللوى فلم تستبينوا النصح الا ضحى الغد يعنى در منعرج اللوى امر و راى خود را به شما بيان كردم، پس فائده پند مرا ندانستيد مگر چاشتگاه فردا )نظير اين حكايت نصيحت و پند دوستانه من بود به شما كه گفتم كار جنگ بر معاويه و اصحابش سخت شده لذا درصدد حيله و تزوير برآمده قرآنها بر سر نيزه‌ها كرده‌اند و تشكيل مجلس محاكمه مى‌خواهند، شما از گفتار من پيروى ننموده فريب گفتار و كردار ايشان را خورده به حكومت حكمين راضى شديد و اصرار نموديد و من هم رضاء دادم، اكنون زيان مخالفت با من بر شما هويدا گرديد(.

خطبه 036-در بيم دادن نهروانيان

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در ترسانيدن اهل نهروان فرموده: (نهروان اسم موضعى است در كنار نهرى در راهى كه به كوفه نزديك است سمت صحراى حروراء، و حروراء نام قريه‌ايست نزديك كوفه، و اينكه خوارج نهروان را حروريه مى‌نامند از جهت اين است كه اجتماع ايشان براى مخالفت با اميرالمومنين در آن صحرا بوده است، و سبب جنگ حضرت با خوارج نهروان آن است كه چون در جنگ صفين كارزار بر معاويه و اصحابش سخت شد مخصوصا در ليله‌الهرير كه سى و شش هزار نفر از هر دو لشگر كشته شد، و هريرالكلب در لغت زوزه كشيدن سگ را گويند، و روبرو شدن دليران را در كارزار به آن تشبيه مى‌نمايند، خلاصه بامداد آن شب معاويه بدستور عمرو ابن عاص حيله بكار برده فرمان داد تا لشگريان پانصد قرآن بر سر نيزه‌ها كرده جلو لشگر حضرت آورده فرياد كردند: اى مسلمانان كارزار دمار از روزگار عرب برآورد و اين همه مخالفت بنياد قبائل ما و شما را برانداخت، بيائيد تا به كتاب خدا بازگشته به آنچه ميان ما حكم كند رضا داده دست از مخالفت برداريم، اين حيله ايشان موثر شد و لشگر عراق از آن سخنان متردد گشته در جنگ سستى نمودند و دوازده هزار كس رو گرداندند و به حضرت گفت

ند: مالك اشتر را از جنگ باز گردان وگرنه با تو مى‌جنگيم، آن جناب ناچار مالك را بازگردانيد و قضيه حكمين رو داد، و حضرت از زيادى اصرار ايشان به حكميت آنان تن داد، و آنها بعد از دانستن راى حكمين و حيله عمرو ابن عاص بيش از پيش با حضرت مخالفت نموده گفتند: چون خلق را در كار خالق و امر خلافت حكم ساختى اكنون بكفر و خطاى خويش اقرار و پس از آن توبه كن تا از تو اطاعت و پيروى نمائيم، حضرت ابتداء عبدالله ابن عباس را فرستاد تا ايشان را نصيحت نمود

و پس از آن خودش با آنان سخن گفته شبهاتشان را رفع فرمود تا اينكه هشت هزار تن از گفتار و تصميم خود بازگشتند و چهار هزار درصدد جنگ با آن جناب برآمده متوجه نهروان شدند، و همه آنها در حوالى آن نهر كشته گرديدند مگر نه نفر كه به اطراف گريختند، و اكثر نواصب و خوارج از نسل ايشانند، و سبب اينكه ايشان را خوارج مى‌گويند آن است كه بر آن حضرت خروج كردند، و سبب ناميدن نواصب آن است كه به عداوت و دشمنى اهل بيت ()عليهم‌السلام() و شيعيان ايشان متظاهرند، خلاصه حضرت پيش از جنگ براى اتمام حجت آنها را ترسانيده فرمود(: من شما را مى‌ترسانم از اينكه صبح كنيد در حالتى كه در ميان اين نهر و در بين اين زمينهاى پست و بلند كشته افتاده باشيد بدون آنكه نزد پروردگار خود (بر مخالفت و ياغى شدن با من) حجت و دليلى داشته و نه (در اين كار) برهان واضحى با شما است، دنيا شما را هلاك مى‌كند و قضاء و قدر الهى شما را در دام مى‌اندازد (با مخالفت با امام خود راهى جز كشته شدن براى شما نيست) من شما را از حكومت حكمين (كه اكنون پشيمان شده‌ايد) نهى كردم، پس شما امتناع كرده مخالفت نموديد مانند مخالفين پيمان‌شكن (هنگامى كه لشگر معاويه در جنگ صفين قرآنها را بر سر نيزه‌ها كردند گفتيد: ايشان ما را بسوى كتاب خدا دعوت مى‌نمايند و ما را لازم است دعوت آنها را اجابت كنيم، و من مى‌دانستم آنان چون شكست خورده اين حيله را بكار برده‌اند، گفتارشان را باور نكردم، شما با من مخالفت نموده گفتيد: اگر دعوت ايشان را اجابت نكنى تو را به آنها تسليم مى‌نمائيم، پس من بدون رضايت چاره نداشتم) تا اينكه به ميل و خواهش شما رفتار كردم (از جنگ دست كشيده مالك اشتر را هم از كارزار بازگردانيدم) و شما (ديروز كه حكومت حكمين را واجب دانسته امروز آن را كفر مى‌پنداريد، پس) گروهى سبك سر و سفيه و بى‌بردبارى هستيد (زيرا در گفتار و كردار ثابت قدم نبوده از روى خردمندى سخن نگفته كارى نمى‌كنيد( من شرى براى شما نياوردم، اى بى‌پدرها )جمله لاابالكم را عرب در موقع مذمت و نفرين گويد، زيرا پدر نداشتن نزدشان سبب ذلت و خوارى است( و نخواستم به شما زيانى وارد شود.

خطبه 037-ذكر فضائل خود

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه قائم مقام خطبه مى‌باشد (و كلمات اين فصل خلاصه و گزيده از گفتار طولانى است كه آن بزرگوار بعد از واقعه نهروان فرموده و در آن شرح حال خود را از زمان وفات حضرت رسول تا آن زمان بيان فرموده است): براى يارى دين اسلام قيام كردم هنگامى كه مسلمين ضعيف و ناتوان بودند، و خود را آشكار نمودم آنگاه كه ايشان (از عجز و ناتوانى) سر در گريبان بودند و (در مسائل دين) گويا شدم وقتى كه آنان واماندند، و به نور خدا (از ظلمات جهل) گذشتم (هر مجهولى نزد من معلوم بود) زمانى كه آنها حيران و سرگردان بودند، و (با اين وصف در خودنمائى) از همه خاموشتر و در پيشى گرفتن (به مراتب كمال) از آنها برتر بودم، پس زمام فضائل را گرفته پرواز نمودم (براى گشايش مشكلات به چابكى حاضر مى‌شدم) و گرو آن فضائل را بردم (مرتبه هيچ كس در فضل و كمال به من نرسيد، و در هر امرى ثبات قدم داشتم) مانند كوه كه بادهاى شكننده و تند آن را نمى‌جنباند و از جا نمى‌كند، هيچكس نتوانسته از من (در حضور يا در غياب) عيب و نقصى بگيرد، ذليل و ستم كشيده نزد من عزيز و ارجمند است تا آن گاه كه حق او را (از ظالم) بستانم، و قوى و ستمگر نزد م

ن ناتوان است تا وقتى كه حق (مظلوم) را از او بگيرم، ما از قضا و قدر الهى خوشنود و تسليم فرمان او هستيم، آيا مى‌بينى مرا كه بر رسولخدا دروغ بگويم؟! (با اينكه من به وحى خداوند و به نص آن حضرت خليفه و جانشين او هستم) سوگند به خدا من اول كسى هستم كه او را تصديق كرد، پس اول كسى كه (بعد از وفات) او را تكذيب نمايد نمى‌باشم (زيرا در پنهان و آشكار براستى و درستى و پاكى مرا ستوده و برادر خويش خوانده، پس اگر دروغ بگويم او را تكذيب كرده‌ام) پس (سبب اينكه با خلفاء مدارا نمودم آن است كه) در امر خلافت خود انديشه كرده ديدم اطاعت و پيروى از فرمان رسول (فرموده بود اگر كار به جدال بكشد سر فرود آرم) بر من واجب است، بيعت كردم و بر طبق عهد و پيمان خود با آن حضرت رفتار نمودم.

خطبه 038-معنى شبهه

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان وجه تسميه شبهه و اينكه كسى را از مرگ رهايى نيست): شبهه از اين جهت شبهه ناميده شده كه شبيه و مانند حق است (هركس نمى‌تواند ميان حق و باطل تمييز دهد) پس روشنى دوستان خدا در شبهه ايمان و اعتقاد ايشان است (به خدا و رسول) و راهشان راه هدايت و رستگارى است (كه از آن راه پيروان خود را از تاريكيهاى شبهه‌ها نجات داده و حق را به آنان آشكار مى‌نمايند) و اما دشمنان خدا دعوت كننده شان در آن شبهه ضلالت و گمراهى است و رهنمايشان كورى و سرگردانى (كه به سبب آن پيروان خود را در دنيا بدبخت و در آخرت به عذاب الهى گرفتار مى‌سازند) پس (پيروان دوستان خدا نبايد از مرگ و كشته شدن بيم داشته باشند، زيرا) كسى را هم كه از مرگ بيم داشته باشد بالاخره نجات و رهائى از آن نيست و كسى كه دوستدار زنده بودن باشد هميشه باقى و زنده نخواهد ماند (بنابراين شايسته آن است كه شخص به زندگى موقتى دنيا دل نبندد و از مرگ و پيكار در راه خدا براى نصرت دين رو نگرداند).

خطبه 039-نكوهش ياران

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (هنگامى كه نعمان ابن بشير بامر معاويه با دو هزار نفر براى ترساندن مردم عراق از شام حركت كرد، چون به عين‌التمر نزديك كوفه رسيد مالك ابن كعب ارحبى كه از جانب حضرت حكومت آنجا را داشت و بيش از صد نفر با او نبود آن جناب را از اين واقعه خبر داد، حضرت بر منبر تشريف برده پس از اداى حمد و ثناى الهى فرمود: خدا شما را هدايت كند، نعمان ابن بشير با گروهى از مردم شام كه بسيار نيستند نزديك مالك ابن كعب كه برادر شما است فرود آمده‌اند، مهيا شويد برويد و برادر خود را كمك دهيد، شايد به سبب شما خداوند جمعى از كفار را نابود نمايد، چون مردم در رفتن بكمك مالك ابن كعب اهمال نمودند حضرت روساى ايشانرا دعوت كرده امر به رفتن نمود، قريب سيصد نفر گرد آمده بقيه خوددارى كردند، پس آن بزرگوار غمگين برخاسته فرمود): به كسانى گرفتار شده‌ام كه چون ايشان را امر مى‌نمايم پيروى نمى‌كنند و آنها را مى‌خوانم جواب نمى‌دهند، اى بى‌پدرها براى نصرت و يارى پروردگار خود منتظر چه هستيد (سبب سستى در كار و نرفتن به سوى جهاد در راه خدا چيست؟) آيا نيست دينى كه شما را گرد آورد (تا براى بدست آوردن سعادت دنيا و

آخرت يكديگر را كمك نمائيد( و آيا نيست حميت و غيرتى كه شما را )براى دفع دشمن( تكان بدهد )براى حمايت از دين و اهل آن( در ميان شما ايستاده فريادكنان يارى و همراهى مى‌طلبم، سخن مرا گوش نمى‌دهيد و فرمانم را پيروى نمى‌كنيد تا اينكه )بر اثر نافرمانى و مخالفت با من( پيش‌آمدهاى بد هويدا گردد )دشمن بر جان و مال و ايمان شما تسلط پيدا نمايد( به توسط شما خونخواهى نمى‌توان نمود )با شما مقاومت با دشمن ممكن نيست( و به همراهى شما مقصودى )در امر دين و دنيا( حاصل نمى‌شود، شما را براى يارى برادرانتان دعوت كردم، ناله كرديد )آخ و واى گفتيد( مانند ناله شتر هنگامى كه نافش درد مى‌كند، و )در رفتن به كارزار و يارى برادرانتان( مانند )راه رفتن( شتر بيمارى كه پشتش زخم است سستى كرديد، و سپاه كمى از شما هم كه بسوى من آمد نگران و ناتوانند مانند اينكه ايشان بسوى مرگ فرستاده مى‌شوند و آنان مرگ را در مقابل خود مى‌بينند. )سيدرضى فرمايد:( مى‌گويم: متذائب در سخن آن حضرت بمعنى مضطرب و نگران است و اين ماخوذ از گفتار عربست كه گفته‌اند تذاءبت الريح يعنى بادهاى مضطرب و درهم وزيد، و از اين جهت گرگ ذئب ناميده شده كه در رفتارش نگران است.

خطبه 040-در پاسخ شعار خوارج

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه شنيد سخن خوارج نهروان را: ()نيست حكمى مگر از جانب خدا() فرمود: سخن حقى است كه از آن اراده باطل مى‌شود، آرى نيست حكمى مگر از جانب خدا (خداوند متعال حاكم بجميع امور و واجب الاطاعه است و از مقتضيات احكام الهى آن است كه بايد در ميان خلق امير و رئيسى باشد تا امر معاش و معادشان را منظم نمايد) و ليكن خوارج مى‌گويند: امارت و رئاست (در بين خلق) مخصوص خداوند است، و حال آنكه ناچار براى مردم اميرى لازم است خواه نيكوكار يا بدكار باشد، مومن در امارت و حكومت او بطاعت مشغول است و كافر بهره خود را مى‌يابد (همه با بودن امير از حرج و مرج و اضطراب و نگرانى آسوده‌اند) و خداوند در زمان او هر كه را به اجل مقدر مى‌رساند (با نبودن امير مردم به جان هم مى‌افتند) و به توسط او ماليات جمع مى‌گردد (تا در وقت حاجت بكار بندد) و با دشمن جنگ مى‌شود، و راهها (از دزدها و ياغيها) ايمن مى‌گردد، و حق ضعيف و ناتوان از قوى و ستمكار گرفته مى‌شود تا نيكوكار در رفاه و از (شر) بدكار آسوده ماند. (سيدرضى فرمايد:) در روايت ديگر وارد شده كه چون حضرت سخن خوارج را شنيد (كه مى‌گفتند: نيست حكمى مگر از جا

نب خدا( فرمود: منتظر حكم خدا درباره )كشتن( شما هستم، و فرمود: پرهيزكار در زمان امير عادل به طاعت خدا مشغول است و زيانكار در زمان امير فاجر بهره خود را مى‌يابد تا اينكه عمر هر يك به سر آمده مرگ را دريابند )آنگاه او به پاداش و اين به كيفر كردار خود خواهد رسيد(.

خطبه 041-وفادارى و نهى از منكر

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن وفا را ستوده و حيله را مذمت فرموده): وفا قرين راستى است، و من سپرى نگاهدارنده‌تر از وفاى به عهد (براى جلوگيرى از عذاب الهى) سراغ ندارم، و كسى كه بداند بازگشتش (در قيامت) چگونه است (و به چه نحوى از او حساب مى‌كشند، هرگز) مكر نمى‌كند، ما در زمانى واقع شده‌ايم كه بيشتر مردم آن، مكر را زيركى پندارند، و نادانان ايشان را زيرك خوانند، چه سودى مى‌برند اين مكركنندگان؟ خدا ايشان را بكشد! (تا مردم از شرشان آسوده گردند، و يا اينكه خدا آنان را از رحمت خود دور فرمايد) شخص زيرك و كاردان راه حيله و چاره هر كار را مى‌داند و سبب اينكه حيله بكار نمى‌برد آنست كه امر و نهى خدا او را مانع مى‌شود، و با اينكه حيله را ديده و دانسته و توانائى بكار بردن آنرا دارد ترك مى‌كند، و كسى كه در دين از هيچ گناهى باك ندارد (مانند معاويه و عمرو ابن عاص) فرصت را از دست نداده و در هر كارى بمكر و حيله دست اندازد (مقصود حضرت آن است كه اگر ترس از خدا نبود براى بكار بردن حيله و مكر، من از همه زبر دست تر بودم).

خطبه 042-پرهيز از هوسرانى

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت از متابعت هواى نفس و آرزوى بى‌حد): اى مردم ترسناكترين چيزيكه از ابتلاى شما به آن مى‌ترسم دو چيز است: اول پيروى از هواى نفس و دوم آرزوى بيشمار، اما پيروى از هواى نفس شخص را از راه حق باز مى‌دارد، و آرزوى بى‌حساب آخرت را از ياد مى‌برد، آگاه باشيد دنيا به سرعت و تندى (از اهلش) رو مى‌گرداند (اهل آن بزودى فانى مى‌گردند، و يا اينكه خوشگذرانى در آن و دل بستن به آن بى‌نتيجه مى‌گردد) پس باقى نمانده از آن مگر ته مانده‌اى مانند باقيمانده آب ظرفى كه كسى آنرا (سراشيب گرفته) ريخته باشد (در آن ظرف آبى باقى نمانده باشد مگر اندكى) و آگاه باشيد كه آخرت نزديكست، و براى هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى است، پس شما از فرزندان آخرت باشيد (به دستور خدا و رسول رفتار نموده به اين زندگى موقتى دل نبنديد) و از فرزندان دنيا نباشيد، زيرا به زودى در قيامت هر فرزندى به مادرش ملحق خواهد شد (پس فرزند دنيا در آتش و فرزند آخرت در بهشت خواهد رفت) و (بدانيد) امروز (ايام عمر فانى) روز عمل و كار است، و حساب و بازخواستى ندارد، و فردا (قيامت) روز حساب و بازخواست است و موقع عمل و كار نيست (پس

اين روزها را غنيمت شمرده در كارى كه رضاى خدا در آنست بكوشيد تا در قيامت موقع حساب آسوده باشيد. سيدرضى فرمايد:( مى‌گويم: حذاء بمعنى سرعت و شتابست و بعضى جذاء به جيم و ذال نقل مى‌كنند، يعنى در دل بستن بدنيا خير و سودى نباشد.

خطبه 043-علت درنگ در جنگ

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه پس از آنكه جرير ابن عبدالله بجلى را (براى گرفتن بيعت) نزد معاويه بشام فرستاد، اصحاب آن بزرگوار (چون دانستند معاويه امر آن جناب را اطاعت نخواهد نمود، پيش از مراجعت جرير از شام و پاسخ آوردن) گفتند مصلحت در آن است كه براى جنگ با مردم شام آماده شويم (حضرت فرمود): آماده شدن من براى جنگ با مردم شام با اينكه جرير نزد ايشان است (و هنوز جواب، را نياورده) بستن در است به روى آنان، و باعث رو گردانيدن آنها است از خوبى (بيعت كردن) اگر اراده كرده باشند (اگر بگويند اقدام تو به جنگ، ما را وادار نمود كه فرمان تو را قبول نكنيم، ما را بر نافرمانى آنها ايرادى نيست، و بر فرض كه بخواهند بيعت كنند شروع ما بجنگ سبب انصراف آنان مى‌شود) اما من براى جرير مدتى را معلوم كرده‌ام كه بيش از آن توقف ننمايد مگر (از معاويه) فريب خورده باشد (او را براى گرفتن جواب معطل داشته) يا نافرمانى كرده (در گرفتن جواب از او اهمال نموده) و راى من مدارا نمودن (با ايشان) است، پس شما هم مدارا كنيد و (اگر چه) بدم نمى‌آيد كه شما آماده براى جنگ باشيد ()و لقد ضربت انف هذا الامر و عينه() يعنى من بينى و چشم اين كار

را زده‌ام (اين ضرب‌المثل عربى است كه به جاى ضرب‌المثل فارسى: من همه طرف اين كار را پائيده‌ام، بكار مى‌رود) و نهان و آشكار آنرا زيرورو كرده‌ام، چاره‌اى براى خود نديدم مگر جنگيدن (با معاويه و يارانش) يا كفر و انكار آنچه كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله آورده (زيرا جلوگيرى نكردن از اضلال و گمراهى كفار و منافقين بى‌اعتنائى به امر خدا و رسول مى‌باشد و آن براى على كفر است، و براى اطاعت امر خدا و رسول البته با آنان جنگ كرده شرشان را دفع مى‌نمايم. پس در موضوع سبب قتل عثمان كه معاويه به آن حضرت نسبت مى‌داد مى‌فرمايد:) عثمان بر امت حكومت مى‌كرد و بدعتهاى چندى (كارهاى ناشايسته و مخالف ايمان) پديد آورد، و (آن كارهاى زشت) سبب گفتگو بين مردم (مذمت و اعتراض) گرديد، و ايشان هم (آنچه بايد درباره او بگويند) گفتند و به او بى‌ميل شدند، و تغييرش دادند (او را كشتند، پس نسبت قتل او به من از طرف معاويه بر خلاف واقع است).

خطبه 044-سرزنش مصقله پسر هبيره

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه مصقله ابن هبيره شيبانى گريخته نزد معاويه رفت، و او اسيران بنى‌ناجيه را از عامل اميرالمومنين خريده آزاد كرد، چون حضرت بهاى آنرا مطالبه نمود خيانت كرده بشام گريخت (گروهى از بنى‌ناجيه بعد از جنگ صفين با خوارج نهروان متفق و به آن حضرت ياغى گشته رو به مدائن آوردند، حضرت معقل ابن قيس را با دو هزار سوار بجنگ آنها فرستاد، چون معقل در كنار درياى فارس به ايشان رسيد جنگيد و رئيس بنى‌ناجيه خريت ابن راشد را با اصحابش بقتل رسانيد، و پانصد تن زن و مرد و بچه را كه در اول نصرانى و بعد مسلمان آنگاه مرتد شده و بخريت ملحق گشته بودند اسير كرد، و در برگشتن رسيد به اردشير خره كه اسم شهرى است در خوزستان، و در آنجا مصقله از جانب اميرالمومنين حاكم بود اسيران به او پناه برده آزادى خودشان را درخواست نمودند مصقله آنان را از معقل به پانصد هزار درهم خريده آزاد كرد و وعده داد كه در وقت معينى آن مبلغ را براى حضرت بفرستد، پس معقل بكوفه رفته واقعه را خدمت حضرت عرض كرد، آن بزرگوار منتظر بود كه مصقله پانصد هزار درهم بفرستد، چون دير كرد نامه‌اى به او نوشت كه يا مال را بفرست يا حاضر شو تا بكار تو رسيدگى شود، مصقله به خدمت حضرت رسيد و دويست هزار درهم ادا نمود، و نتوانست باقى را پرداخت نمايد، چند روزى مهلت خواست و شبانه نزد معاويه بشام گريخت، چون حضرت گريختن او را شنيد فرمود(: خدا مصقله را زشت سازد رفتارى كرد مانند رفتار بزرگان )اسيرانى خريده آزاد نمود( و گريخت مانند گريختن بندگان، پس هنوز مدح كننده را گويا نكرده خاموش گردانيد، و توصيف كننده تصديق كار او را ننموده مجبور به توبيخ و سرزنش گرديد )آزاد كردن اسيران سبب مدح و ثناى او شد، ليكن چون براى پرداخت بهاى آنها نزد دشمن گريخت مدح خود را به ذم تبديل نمود سبب ملامت خلق گرديد( و اگر مى‌ماند و نمى‌رفت آنچه را كه مقدور او بود مى‌گرفتيم، و )براى دريافت باقى( منتظر زياد شدن مال او مى‌گرديديم.

خطبه 045-گذرگاه دنيا

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت دنيا و مفاسد آن): سپاس خداوندى راست كه هيچكس مايوس از رحمت او نيست، و نعمت او همگان را شامل است، و از آمرزش او احدى نوميد نبوده، و پرستش او براى كسى سبب سرشكستگى نمى‌باشد (زيرا تنها او سزاوار پرستش است و به سبب عبادت و پرستش تكبر نكند تا بنده سرشكسته شود) خدائيكه از رحمت دريغ نمى‌كند، و نعمت او زوال نمى‌پذيرد. دنيا سرائى است فنا و نيستى براى آن و براى اهلش رخت بربستن مقدر گرديده است، و آن (در نظر اهلش) خوشگوار و سبز و خرم است، و (سبب گول زدن و غافل نمودن آن اينست كه) شتابان بسراغ خواهان و طالبش مى‌آيد، و علاقه و محبت خود را بدل نظر كننده وارد مى‌كند، پس كوچ كنيد از آن (دلبند به آن نگشته و مهياى سفر آخرت شده و آسايش در آنجا را بخواهيد) و از بهترين متاع خود (پرستش خالق و خدمت بخلق) توشه برداريد، و در آن بيش از حاجت نطلبيد، و از آن زيادتر از آنچه به شما رسيده نخواهيد (براى گرد آوردن مال در دنيا تلاش نكنيد، زيرا در حلال است آن حساب و بازپرسى است، و در حرام آن عقاب و كيفر).

خطبه 046-در راه شام

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه تصميم حركت بشام گرفته (چون در نخيله كه اسم موضعى است در بيرون كوفه براى جنگ با معاويه، پاى مبارك در ركاب نهاد، اين دعا را كه براى مسافرت و سپردن خواسته و خانواده به پناه خدا بهترين دعا است خواند): بارخدايا از مشقت سفر و اندوه بازگشتن (كه بر اثر مرگ كسان يا تلف شدن مال پيش آيد) و بدى نگاه كردن (مردم) در اهل و مال و فرزند به تو پناه مى‌برم، بارخدايا تو در سفر همراه و در خانواده جانشين منى، و غير از تو كسى نيست كه بتواند در سفر همراه و در وطن جانشين باشد، زيرا هر كه (در وطن) جانشين باشد (در سفر) همراه نيست، و هر كه همراه باشد جانشين نيست (سيدرضى فرمايد:) ابتداى اين كلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده، و حضرت امير عليه‌السلام در پى آن از و لايجمعهما غيرك تا آخر فرمايش بليغترين سخن را فرموده و آن را به بهترين وجهى تمام كرده است.

خطبه 047-درباره كوفه

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره كوفه (و از ويران شدن آن و ظلم و جور ستمكاران كه بعد از آن بزرگوار بر اهل آن وارد ساختند خبر مى‌دهد): اى كوفه گويا تو را مى‌بينم كه (بر اثر آمد و رفت لشگرهاى گوناگون و پيش‌آمد هرج و مرج) كشيده مى‌شوى مانند چرم عكاظى (كه در وقت دباغى كش و واكش و مالش آن بسيار است، و عكاظ اسم بازارى بوده در بيابانى ميان نخله و طائف، و عرب پيش از اسلام هر سال يك ماه در آن جا گرد آمده اشعار خوانده در حسب و نسب بر يكديگر فخر و مباهات مى‌نمودند، و بيشتر متاعى كه در آنجا خريد و فروش مى‌شده چرم بوده، لذا مى‌فرمايد:) و از پيش آمد حادثه‌ها (ظلم و جور ستمكاران مانند چرم در وقت دباغى) پايمال مى‌شوى، و جنبشها (انواع مصيبت و بلاء) بر تو وارد مى‌شود، و من مى‌دانم هيچ ستمگرى بر تو اراده ظلم و جور نكند مگر آنكه خداوند او را به بلائى مبتلى يا كشنده‌اى را بر او مسلط گرداند (اين خبر از جمله اخبار به غيب آن حضرت است، چنانكه در تواريخ وقائع كوفه و پيش‌آمدها بر ستمكاران آن شرح داده شده است).

خطبه 048-هنگام لشكركشى به شام

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در نخيله) هنگام رفتن به شام (جنگ صفين در بيست و پنجم ماه شوال سال سى و هفت هجرى فرموده): سپاس خداوند را سزا است هر بار كه شب گردد و جهان رو به ظلمت و تاريكى نهد، و ستايش حقتعالى را روا است هر وقت كه ستاره هويدا و پنهان شود (هميشه در هر وقتى از اوقات حمد و شكر خداى متعال بر هر كس واجب و لازم است) و حمد بيشمار معبودى را است كه مستجمع جميع صفات كماليه است، و نعمت و بخشش او تمامى ندارد (همگان را شامل است) و فضل و كرمش را هيچ چيز برابرى نمى‌كند. و بعد جلوداران لشگر خود (زياد ابن نصر و شريح ابن هانى) را (با دوازده هزار سوار) فرستادم، و به ايشان دستور دادم كه در كنار فرات درنگ نمايند تا فرمان من (در خصوص حركت) به آنها برسد، و مصلحت در اين ديدم كه از اين آب (فرات) عبور كرده نزد عده‌اى از شما (مسلمانان) روم كه در اطراف وجله ساكن (اهل مدائن) هستند و ايشان را تجهيز كرده با شما بجنگ دشمنتان بياورم، و آنها را براى شما كمك قرار دهم. (سيدرضى فرمايد:) مى‌گويم: منظور حضرت از لفظ ملطاط در اينجا موضعى بوده است كنار فرات كه جلوداران لشگر خود را به فرود آمدن در آنجا امر فرموده، و نيز بساحل و كنار دريا هم ملطاط گفته مى‌شود، و اين لفظ در اصل به معنى زمين هموار است، و مقصود حضرت از لفظ نطفه (كه به معنى آب صافى است كم يا زياد) آب فرات است، و اين تعبير از عبارات غريبه و شگفت‌آور است.

خطبه 049-صفات خداوندى

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در صفات حق‌تعالى): سپاس مخصوص خداوندى است كه داناى به امور پنهانى است (پنهانيها نزد او هويدا است، پس به آنچه آشكار است بطريق اولى دانا است) و نشانهاى ظاهر و هويدا (جميع موجودات) بر وجود هستى او دلالت دارد (از روى علامات و آثار ظاهر و پيدا است، زيرا مخلوق بخالق نيازمند است، و نمى‌شود كه ممكن بخودى خود داراى وجود هستى گردد) و ديدن او با بينائى چشم محال است (زيرا در مكانى نيست تا بچشم ديده شود) پس چشم كسيكه او را نديده (هستى و بودنش را) انكار نمى‌كند (زيرا آثار هستى او را مى‌بيند) و دل كسيكه هستى او را (از آثار و علامات) دانسته به كنه ذاتش پى نمى‌برد، در بلندى (بر همه) برترى دارد، و هيچ چيز از او بالاتر نيست، و در نزديكى (به همه) نزديك است، و هيچ چيز از او نزديكتر نيست، پس (چون به همه احاطه دارد) بلندى او او را از مخلوقاتش دور نكرده، و نزديكى او خلق را در مكانى با او مساوى و برابر ننموده، عقلها را بر حد و نهايت صفت خود آگاه نساخته (زيرا براى صفات كه عين ذات او است حدى نيست) و (لى) آنها را از شناختن خويش به قدر واجب باز نداشته (زيرا عقول اگر چه به كنه ذات و صفات او پى نمى‌برند ولى به قدر واجب از آثار و علامات به معرفت و شناسائيش راه برده به او اعتراف كرده‌اند( پس او است خداوندى كه آثار و علامات موجوده بر اقرار دل منكر او گواهى مى‌دهد )كسانيكه خدا را بگفتار و كردار انكار مى‌كنند آثار و علامات موجوده گواهى مى‌دهد كه در دل به او اقرار دارند( و منزه است خداوند از گفتار آنهائيكه او را بخلق تشبيه مى‌كنند، و كسانيكه او را انكار مى‌نمايند.

خطبه 050-در بيان فتنه

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان آنچه سبب فتنه و فساد مى‌شود): منشا فتنه و فسادها (در ميان مردم) پيروى از خواهشهاى نفس است، و احكاميكه برخلاف شرع صادر گردد، كتاب خدا (قرآن كريم) با آن خواهشها و حكمها مخالف است، و (همچنين از اسباب فتنه و فساد آن است كه) گروهى از مردم ديگران را بر خواهشها و حكمهاى بر خلاف دين يارى و پيروى مى‌كنند (چون حق و باطل را در هم مى‌نمايند فتنه و فساد ظاهر مى‌شود) پس اگر باطل با حق در هم نمى‌شد راه حق بر خواهان آن پوشيده نمى‌گرديد، و اگر حق در ميان باطل پنهان نمى‌بود دشمنان (هرگز) نمى‌توانستند از آن بدگوئى كنند، و ليكن چون قسمتى از حق و قسمتى از باطل فرا گرفته و در هم مى‌گردد پس آنگاه شيطان بر دوستان خود تسلط پيدا مى‌كند (براى اضلال و گمراهى فرصت بدست آورده، و باطل را در نظر خواهان حق جلوه مى‌دهد و راه بدگوئى را براى دشمنان دين باز مى‌نمايد) و كسانيكه لطف خدا شامل حالشان گرديده است (از اضلال و گمراهى شيطان) نجات مى‌يابند (و از آميزش حق به باطل در شبهه نمى‌افتند).

خطبه 051-ياران معاويه و غلبه بر فرات

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است آنگاه كه لشگر معاويه در جنگ صفين بر اصحاب آن بزرگوار پيشى جسته راه ورود به آب فرات را به تصرف درآورده آنانرا از برداشتن آب مانع گشتند: لشگر معاويه (با تصرف شريعه فرات و منع شما از برداشتن آب) كارزار با شما را طالبند، پس شما يا بر ذلت و خوارى اقرار كرده شجاعت و شرافت را از دست بدهيد (اظهار عجز و ناتوانى كرده از تشنگى بيچاره شده خود را بدشمن تسليم نمائيد) يا آنكه شمشيرهاتان را از خونها(ى ايشان) سير آب كنيد تا از آب سيراب شويد، پس مرگ (حقيقى) در زندگانى شما است كه مغلوب بشويد، و (حقيقت) زندگانى در مرگ شما است آنگاه كه (بر دشمن) غالب آئيد (مرگ با عزت و شرافت بهتر است از زندگانى با ذلت و خوارى) آگاه باشيد كه معاويه عده قليلى از گمراهان و نادانان را به كارزار آورده (با اينكه لشگر معاويه زياد بوده ايشان را بعده قليلى تعبير فرموده، اشاره است به اينكه بعلم جنگ آشنا نيستند) و حقيقت امر را (كه جنگ براى بدست آوردن سلطنت و رئاست است) از آنان پنهان نموده (و خونخواهى عثمان را بهانه قرار داده) تا اينكه آنها گلوهاى خود را هدف (تيرهاى) مرگ قرار داده‌اند (از روى نادانى و گمراهى

براى كشته شدن آماده هستند(.

خطبه 052-در نكوهش دنيا

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان بى‌وفائى دنيا و اهميت ندادن به آن و ترغيب مردم به آخرت و بزرگ شمردن ثواب و عقاب و نعمتهاى حقتعالى) اين خطبه پيش از اين به روايتى اختيار و نقل شده، و در اينجا از روى روايت ديگرى براى اختلافى كه در اين دور روايتست بيان مى‌كنيم: آگاه باشيد دنيا و به فناء و نيستى نهاده، و (بر اثر تغييراتى كه در آن مشاهده مى‌شود) در گذشتش را اعلام كرده، و خوشى آن باقى نمى‌ماند، (مانند جوانى و تندرستى) و به تندى (از اهلش) رو برمى‌گرداند، و ساكنين خود را بفناء و نيستى مى‌كشاند، و همسايگان را بسوى مرگ مى‌راند (تا بگورستان بسپارد) و شيرينيهاى آن به تلخى مبدل شد (مانند جوانى كه به پيرى و تندرستى كه به بيمارى تبديل مى‌گردد) و صافيهاى آن تيره گرديد (پس اكنون كه تغييرات در آن آنى و فورى و بهره از آن و موقتى است، نبايستى به آن دلبند شد) (پس از اين دنيا )نسبت به زندگانى هر كس زمانى( باقى نمانده مگر ته مانده‌اى )چند روزى( مانند ته مانده آب در مشك كوچكى، يا باقى نمانده از آن مگر جرعه‌اى )مدت كمى( مانند جرعه مقله )عادت عرب بر اين است كه چون تشنگان در بيابان اندك آبى يابند، سنگ ريزه

در ظرفى ريخته آنقدر آب بر آن بريزند كه آن سنگريزه‌ها را بپوشاند، پس هر يك آن مقدار آب را براى رفع تشنگى بياشامد، و به اين طريق آب اندك را ميان خودشان قسمت كنند، و آن سنگريزه‌ها را مقله گويند( پس تشنه )دنيا كه مدت كمى از عمرش باقى مانده( اگر بمكد آن ته مانده )و يا آن جرعه مقله( را )بدنيا دل بسته از آخرت چشم پوشد( تشنگى او برطرف نشود )بهره‌اى كه در نظر دارد بدست نياورد( پس اى بندگان خدا )اكنون كه رفتار دنيا با شما چنين است( براى كوچ كردن از اين سرا كه براى اهلش زوال و نيستى مقدر شده آماده شويد، و آرزو بر شما غالب نشود، و مدت زندگانى در آن به نظر شما طولانى نيايد )به آرزوهاى بيجا تكيه مكنيد و از مرگ غافل نباشيد كه ناگاه شما را دريابد

( پس سوگند به خدا اگر بناليد مانند ناله شتران غمزده فرزند مرده، و بخوانيد مانند صداى كبوتر، و فرياد و زارى نمائيد مانند فرياد و زارى راهبى كه دنيا را ترك كرده، و از مالها و فرزندان در راه خدا بگذريد براى درخواست تقرب از جهت بلندى مقام و منزلت نزد او، يا آمرزش گناهى كه نوشته شده و فرشتگان او آن گناه را ثبت نموده‌اند، هر آينه كم است در مقابل ثوابى كه از جانب خداوند متعال من براى شما اميدوارم، و (همچنين) كم است در برابر عذاب او كه من از آن براى شما مى‌ترسم (ثواب و پاداش عبادت و پرستش خدا كه من به شما امر مى‌كنم بيشتر است از پاداش عبادتى كه شما در طلب آن تضرع و زارى مى‌كنيد و به آنچه كه وسيله تقرب است دست مى‌اندازيد، و عقاب و كيفر معصيتى كه من شما را از آن نهى مى‌نمايم سخت تر است از معصيتى كه شما در آمرزش آن ناله و سوگوارى مى‌نمائيد، خلاصه پاداش عبادت و بندگى خدا و كيفر معصيت و نافرمانى او كه من مى‌دانم از حيطه ادراك و فهم شما بيرون است، پس كوشش كنيد در آنچه كه امر مى‌كنم، و چشم بپوشيد از آنچه كه نهى مى‌نمايم). و سوگند به خدا اگر براى شوق به حقتعالى يا براى ترس از او دلهاى شما گداخته شود و از چشمهايتان خون جارى گردد و بدين منوال زندگى كنيد در دنيا مادامى كه باقى است، اين اعمال و منتهى درجه كوشش شما برابرى با نعمتهاى بزرگ خداوند كه به شما عطاء فرموده نمى‌نمايد، و مساوى راهنمائى نمودن او شما را بسوى ايمان نمى‌گردد.

و قسمتى از اين خطبه در بيان عيد قربان در صفت حيوان قربانى است: از جمله شرايط حيوان قربانى آن است كه تمام گوش باشد (بريده و شكافته نباشد) و چشمش سالم باشد، پس اگر گوش و چشمش بى‌عيب بود، قربانى صحيح و درست است، و اگر شاخ شكسته باشد (براى قربانى صلاحيت ندارد، مانند گوسفند پاشكسته‌ايست كه) براى رفتن به قربانگاه مى‌لنگد (قربانى گوسفند پاشكسته و شاخ شكسته درست نيست). سيدرضى فرمايد:( منسك )اگر چه بمعنى محل عبادت و پرستش است، و ليكن( در اينجا بمعنى قربانگاه و آن موضعى است كه قربانى را در آنجا سر مى‌برند.

خطبه 053-در مساله بيعت

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان بيعت كردن )مردم با آن بزرگوار(: )پس از كشته شدن عثمان( مردم نزد من خود را بيكديگر زده )براى بيعت نمودن( ازدحام نمودند، مانند ازدحام شتر تشنه هنگام آشاميدن آب كه عقال و ريسمانش باز شده و ساربان رهايش نموده باشد )و بطورى بر من هجوم آوردند( كه گمان كردم مى‌خواهند مرا بقتل رسانند، يا بعضى از ايشان قصد دارند در حضور من بعض ديگر را بكشند )پس بيعت ايشان را قبول كردم( و )چون بعد از آن دسته‌اى مانند طلحه و زبير نقض عهد كرده پيمان شكستند( من ظاهر و باطن اين امر را زيرورو نمودم به حدى كه )انديشه در اين باب( مرا از خواب باز داشت، پس طاقت نياوردم مگر بجنگيدن با ايشان )كه پيمان شكستند( يا انكار آنچه كه محمد صلى الله عليه و آله آورده است )زيرا پيكار با ياغيها بر امام واجب است و در صورت قدرت و توانائى اگر با آنان جنگ نكند ترك واجب كرده و آن براى امام مانند آن بود كه احكام حضرت رسول را انكار نموده باشد، و چون انكار احكام رسول خدا سبب عذاب الهى است( پس علاج جنگيدن بر من آسانتر بود از علاج عذاب الهى، و مرگهاى دنيا )مشقتها و سختيها( بر من آسانتر است از مرگها )و عذابها(ى

قيامت.

خطبه 054-درباره تاخير جنگ

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در صفين موقعى كه اصحاب آن بزرگوار تصور كردند در شروع بجنگيدن (با مردم شام) درنگ و كندى مى‌نمايد (چون در صفين آب بتصرف حضرت درآمد و از اهل شام ممانعت ننمود چند روزى جنگ متاركه گشت، پس بعضى از لشگريان گفتند تامل او در فرمان بجنگ شايد براى اينست كه از مرگ و كشته شدن مى‌ترسد، و برخى ديگر گفتند شايد براى اينست كه در وجوب جنگيدن با مردم شام شك و ترديد دارد، حضرت در پاسخ آنان فرمود): اما سخن شما كه آيا اينهمه تامل و درنگ من براى ترس از مرگ و كشته شدن است؟ پس سوگند به خدا هيچ باكى ندارم از داخل شدن در مرگ (كشته شدن در ميدان كارزار) يا اينكه ناگاه مرگ مرا دريابد، و اما سخن شما در اينكه (فرمان جنگيدن نمى‌دهم براى آن است كه در وجوب كارزار) با اهل شام مرا شك و ترديدى است، پس سوگند به خدا يك روز جنگ كردن را بتاخير نينداختم مگر براى آنكه مى‌خواهم گروهى (از ايشان) به من ملحق گرديده هدايت شوند (از گمراهى دست كشيده براه راست قدم نهند) و به چشم كم نور خود روشنى راه مرا ببينند، و اين تامل و درنگ در كارزار نزد من محبوبتر است از اينكه آن گمراهان را بكشم و اگر چه (ايشان دست از ضلال

ت و گمراهى برنداشته بالاخره كشته مى‌شوند و در قيامت( با گناهانشان )مخالفت با امام و پيروى نمودن از دشمنان آن حضرت( باز مى‌گردند )گرفتار خواهند شد(.

خطبه 055-در وصف اصحاب رسول

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن ثبات قدم خويش و سائر اصحاب حضرت رسول و فداكاريهاشان را در جنگها براى يارى دين مقدس اسلام بيان فرموده، و اصحابش را به جهاد در راه خدا و جنگ با دشمنان ترغيب نموده آنان را از سستى در اين امر توبيخ و سرزنش مى‌نمايد: ما )براى يارى دين اسلام زمانى كه( با رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را )در جنگها( مى‌كشتيم، و اين رفتار برايمان و اعتقاد ما افزوده اطاعت و فرمانبردارى پيش مى‌گرفتيم، و ثبات قدم ما را در راه راست مى‌افزود، و شكيبائى ما را بر سوزش درد و سعى و كوششمان را براى جهاد با دشمن زياد مى‌نمود، و )در كارزارهاى زمان پيغمبر روش جنگيدن ما با دشمن چنين( بود مردى از ما با يكى از دشمن به يكديگر حمله كرده با هم درمى‌افتادند مانند درافتادن دو حيوان نر و به جان يكديگر مى‌افتادند )درصدد كشتن هم برمى‌آمدند( تا كدام يك ديگرى را از جام مرگ سيرآب نمايد )او را بكشد( پس گاهى ما بر دشمن ظفر مى‌يافتيم و گاهى دشمن بر ما غالب مى‌گشت، چون خداوند راستى ما را ديد )از همه چيز گذشتن در راه اسلام را نشان داديم( دشمن ما را خوار و فيروزى ر

ا نصيب ما گردانيد، تا اينكه اسلام مستقر (و امر دين منظم) گرديد مانند شترى كه در موقع استراحت سينه و گردن خود را بر زمين مى‌افكند (از اضطراب و نگرانى از دشمن رهائى يافت) و در جاهاى خود پخش شد (حقيقت آن در همه جاى جهان منتشر گرديد) و بجان خودم سوگند اگر رفتار ما (در يارى اسلام) مانند رفتار شما بود (و در پيكار با دشمن مانند شما سستى و سهل‌انگارى مى‌نموديم) پايه دين برقرار نمى‌گرديد (خداشناسى پيدا نمى‌شد) و شاخه درخت ايمان سبز نمى‌گشت (قوانين اسلام منتشر نمى‌گرديد) و سوگند به خدا از اين رفتار (ناپسنديده و سستى در كارزار به عوض شير از ناقه دنيا) خون خواهيد دوشيد، و در پى آن (وقتى دشمن بر شما مسلط گردد) پشيمان خواهيد گشت.

خطبه 056-به ياران خود

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است براى اصحاب خود (اهل كوفه كه به آنان خبر مى‌دهد بليه‌اى را كه بعد از آن بزرگوار به آن مبتلى مى‌شوند و دستور مى‌فرمايد كه در آن هنگام چگونه رفتار نمايند): آگاه باشيد كه بزودى بعد از من مردى گشاده گلو و شكم برآمده (معاويه ابن سفيان) بر شما غالب مى‌شود، مى‌خورد آنچه بيابد و مى‌خواهد آنچه نيابد (هر چه مى‌خورد سير نمى‌گشت تا اينكه مى‌گفت سفره را برچينيد خسته شدم و سير نگرديدم. گفته‌اند پرخورى او بر اثر نفرين حضرت رسول بود آنگاه كه كس بطلب او فرستاده ديد به خوردن مشغول است، بازگشت و گفت طعام مى‌خورد، ديگر باره فرستاد باز بخوردن مشغول بود، پس آن حضرت فرمود: اللهم لاتشبع بطنه يعنى بارخدايا شكم او را سير مگردان) پس (درصورت قدرت و توانائى) او را بكشيد و اگر چه هرگز او را نخواهيد كشت (توانايى كشتن او را نداريد) آگاه باشيد بزودى آنمرد شما را بناسزا گفتن و بيزارى جستن از من امر مى‌كند، پس اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود مرا دشنام دهيد، زيرا ناسزا گفتن براى من سبب علو مقام مى‌شود و براى شما باعث بر نجات و رهائى (از شر او) است، و اما در بيزارى جستن، پس از من بيزارى نجوئيد

(در باطن دوستدارم باشيد) زيرا من به فطرت اسلام تولد يافته‌ام (هيچگاه در راه كفر و شرك قدم ننهاده از اول اسلام اختيار نموده‌ام نه مانند سائرين كه كافر و بت پرست بوده مسلمان گرديده‌اند) و در ايمان و هجرت (بيرون رفتن از وطن براى نصرت و يارى رسول خدا) سبقت و پيشى گرفتم (اول مردى كه به پيغمبر ايمان آورد و براى پيشرفت دين اسلام او را يارى كرد من بودم، پس بيزارى از من بيزارى از خدا است و بيزارى از خدا موجب عذاب ابدى است).

خطبه 057-با خوارج

و از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه به خوارج نهروان فرموده (چون در جنگ صفين پس از قرارداد تحكيم و نوشتن عهدنامه، خوارج از آن بزرگوار كناره‌گيرى نموده از هر طرف فرياد كردند: لاحكم الا لله يعنى نيست حكمى مگر از جانب خدا، و گفتند الحكم لله يا على لا لك يعنى يا على حكم و فرمان دادن مخصوص خداست نه براى تو، و حكم خدا درباره معاويه و اصحابش آنست كه بفرمان ما داخل گردند و ما خطاء كرديم كه به تحكيم رضا داديم، پس چون بخطاى خود پى برديم به خدا توبه و بازگشت نموديم، تو نيز مانند ما از خطاى خود توبه و بازگشت نما، و بعضى گفتند چون به تحكيم رضا دادى كافر شدى اكنون بكفر خود گواهى ده پس از آن توبه كن تا تو را اطاعت كنيم، حضرت فرمود): بادى كه سنگ ريزه را به جنبش مى‌آورد بر شما بوزد (عذاب الهى شما را دريابد) و باقى نماند از شما كسيكه نخل خرما را هرس كند (يا كسيكه سخن گويد، يا كسيكه برجهد، خلاصه نسل شما قطع گردد) آيا بعد از ايمان آوردن من به خدا و جهاد به همراهى رسول اكرم، صلى الله عليه و آله (در جنگها) كفر و خطاء را بر خود گواهى دهم؟ پس در اين هنگام (با قرار بر خطاى خويش) گمراه شده از راه راست قدم بيرون نهاده ام! پس، از بدترين راهيكه قدم در آن نهاده‌ايد برگرديد (از اين راه باطل برگشته ديگر باره اين سخنان زشت را نگوئيد) و بجاى پاى خود بازگشت نمائيد (از راهى كه رفته‌ايد بجاى خويش برگشته از حق پيروى كنيد). آگاه باشيد بزودى بعد از من بذلت و خوارى بسيار برخورده بشمشير برنده مبتلى گرديد، و مال شما را ستمكاران گرفته اختصاص بخود دهند و اين كار را در ميان شما سنت و عادت خويش قرار دهند (از قتل و غارتى كه بعد از آن بزرگوار از طرف ستمكاران مانند مهلب ابن ابى‌صفره و ديگران در ميان آنان واقع شده خبر مى‌دهد. سيدرضى فرمايد:) فرمايش آن حضرت: و لابقى منكم ابر بر سه وجه نقل مى‌شود: اول چنانكه بيان نموديم ابر براء مهلمه و اين ماخوذ از قول عربست كه كسيكه نخل خرما را هرس مى‌كند مى‌گويند رجل ابر، و (دوم) اثر بثاء سه نقطه روايت مى‌شود كه مراد از آن كسى است كه حديثى روايت مى‌كند يا سخنى حكايت مى‌نمايد، و اين قول نزد من صحيحترين وجوه است (زيرا) گويا حضرت فرموده است: گوينده‌اى از شما باقى نماند، و (سوم) ابز بزاء نقطه‌دار روايت مى‌شود و آن بمعنى واثب يعنى بر جهنده است، و نيز ابز بمعنى هالك يعنى تباه گشته استعمال مى‌شود.

خطبه 058-درباره خوارج

هنگاميكه امام عليه‌السلام تصميم بجنگ با خوارج گرفت و به آن حضرت گفته شد كه ايشان از پل نهروان عبور كردند، فرمود: قتلگاه ايشان (موضع كشته شدنشان) اين طرف آب (نهروان) است، سوگند به خدا ده تن از آنان (از كشته شدن) نجات نمى‌يابد، و ده نفر هم از شما هلاك نمى‌گردد (چون حضرت براى جنگ با خوارج در پى ايشان مى‌رفت، مردى از اصحابش آمد و گفت: يا اميرالمومنين خوارج از نهر عبور كردند، فرمود ديدى ايشان گذشتند؟ آنمرد گفت آرى، فرمود سوگند به خدا عبور نكردند و هرگز عبور نمى‌كنند و محل كشته شدن آنها اينطرف نهر است، بعد از آن سوار شده رفتند، چون نزديك نهر رسيدند، ديدند كه همه خوارج غلاف شمشيرها را شكسته اسبهاى خود را پى كرده آماده جنگند و فرياد مى‌كنند: لاحكم الا لله يعنى حكمى نيست مگر از جانب خدا )(اين كلمه را هميشه شعار خود قرار داده غوغائى برپا مى‌نمودند)( پس حضرت فرمان جنگ داد، چون جنگ تمام شد فهميدند كه نه تن از خوارج فرار كرده كشته نشده‌اند و از اصحاب حضرت فقط هشت تن كشته شده بودند. سيدرضى فرمايد:) مقصود حضرت از لفظ نطفه (كه به معنى آب صافى است) آب نهر است و اين فصيحترين كنايه است براى آب هر چند زياد باشد، و

پيش از اين به اين معنى (در پائين خطبه چهل و هشتم كه راجع بجنگ با خوارج بود) اشاره نموديم.

خطبه 059-خبر دادن از پايان كار خوارج

چون خوارج نهروان كشته شدند به آن حضرت گفته شد: يا اميرالمومنين همه ايشان هلاك گشتند، فرمود: سوگند به خدا چنين نيست، ايشان نطفه‌هائى هستند در پشت مردها و رحم زنها (نه تن از آنها گريخته و در شهرها متفرق شدند، از آنان فرزندانى بوجود خواهد آمد كه در روى زمين فتنه و فساد مى‌نمايند، وليكن) هر زمان از آنها شاخى (سرى) پيدا گردد شكسته شود (بزودى كشته مى‌شود) تا اينكه آخرشان دزدها و راهزنان مى‌شوند (مانند اجدادشان، چنانكه نقل شده چون آن نه نفر در شهرها پراكنده گشتند هر كدام مذهبى اختيار و از آن ترويج كردند و در راهها دزدى مى‌نمودند).

خطبه 060-در باب خوارج

امام عليه‌السلام درباره خوارج فرمود: بعد از من خوارج را نكشيد، زيرا كسيكه مى‌خواسته حق را بدست آورد و خطاء كرده (گمراه شده) مانند كسى نيست كه در راه باطل قدم نهاده و آنرا دريافته (سيدرضى فرمايد:) منظور حضرت (از جمله من طلب الباطل فادركه يعنى كسيكه باطل را خواسته و آن را دريافته) معاويه و پيروان او است (حضرت از كشتن خوارج نهى فرموده براى اينكه مقصود اصلى آنها بدست آوردن حق بوده، و ليكن براى رسيدن به آن براه خطاء افتاده گمراه شدند، و البته چنين كسانى سزاوار كشتن نيستند بخلاف معاويه و يارانش كه مقصود اصلى آنان باطل بوده و آنها را بايد كشت، چنانكه در سخن پنجاه و ششم فرمود: فاقتلوه يعنى معاويه را بكشيد. و اما اينكه آن حضرت خوارج را كشت و كشتنشان را بعد از خود نهى فرمود براى اين بود كه آنها پيشقدم در جنگ با آن بزرگوار شده و فتنه و فساد كرده مردم را به بدعتهاى خويش دعوت نموده نيكان را بقتل مى‌رساندند مانند عبدالله ابن خباب كه از اصحاب اميرالمومنين بود او را كشتند و شكم زنش را كه آبستن بود دريدند، پس نهى از كشتن ايشان در صورتيست كه فتنه و فساد برپا نكنند و خون ناحق نريزند و اقدام بجنگ ننمايند.

خطبه 061-هشدار به كشته شدن

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه او را از كشته شدن ناگهانى ترساندند (اصحابش خبر دادند كه ابن ملجم درصدد قتل او برآمده، فرمود:) خداوند سپر محكمى براى من قرار داده (نگهدار من است تا زمانيكه مرگ برايم مقدر نشده) پس هرگاه روز من بسر رسد آن سپر (محافظت) از من جدا گردد، و مرا (به مرگ) تسليم نمايد، در آن هنگام تير (مرگ) به خطا نرود و زخم (نيزه تقدير) شفاء نيابد.

خطبه 062-نكوهش دنيا

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان دل نبستن بدنياى فانى و ترس از حساب قيامت): آگاه باشيد دنيا سرائى است كه هيچكس از آن به سلامت نمى‌ماند مگر (به تقوى و پرهيزكارى) در آن (زيرا دنيا دار عمل است و آخرت دار جزاء، پس كسى كه در دنيا به دستور خدا و رسول رفتار نمايد در آخرت به سلامت ماند، و كسيكه پيروى ننمود بعذاب ابدى گرفتار گردد) و هيچكس بجهت چيزى (گفتار و كردارى) كه براى دنيا بنمايد نجات نيابد (و نجات و رستگارى در آخرت براى كسى است كه گفتار و كردارش براى خدا باشد) مردم به دنيا به سبب امتحان و آزمايش گرفتار شده‌اند (خداوند ايشان را امتحان مى‌فرمايد، به اين معنى كه هر كس در دنيا از فرمان الهى پيروى نمايد رستگار گردد، و هر كه نافرمانى كند به عذاب گرفتار شود، و اين امتحان به جهت آن نيست كه به آخر كار آنان علم نداشته باشد و بخواهد دانا گردد كه امتحان به اين معنى محال است، زيرا او به آشكار و نهان هر چيز دانا است) پس آنچه از (متاع) دنيا براى دنيا فراهم آورند از كفشان مى‌رود (در موقع مرگ بجا مى‌گذارند) و (در آخرت) حساب آن را از آنان مى‌طلبند، و آنچه كه از دنيا براى غير دنيا (آخرت) تهيه نمايند بر

ايشان مى‌ماند و هميشه با آنها است، پس (اكنون كه كار دنيائى زيان‌آور است به آن دلبند مباش، زيرا) دنيا نزد خردمندان مانند برگشتن سايه است كه تا آن را گسترده ببينى جمع مى‌شود، و تا آن را زياد ببينى كم گردد (همچو سايه زائل گشته براى اهلش باقى نماند).

خطبه 063-تشويق به عمل صالح

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه (كه مردم را به خداپرستى و نكوكردارى در دنيا و آماده بودن براى سفر آخرت امر مى‌فرمايد): پس (از سپاس و ستايش خداوند متعال و درود بر رسول اكرم) اى بندگان خدا از معصيت خدا بپرهيزيد (معصيت ننمائيد و از عذاب بترسيد) و بسبب كردار خود بر مرگهايتان پيش دستى كنيد (در زندگى نيكوكردار باشيد تا پس از مرگ ايمن گرديد) و بخريد چيزى (اعمال صالحه) را كه براى شما باقى مى‌ماند بچيزيكه از كفتان مى‌رود (آخرت را دريابيد كه هميشه باقى است، و از شهوات دنيا چشم بپوشيد كه بزودى فانى گردد) و (براى سفر آخرت) آماده باشيد كه براى كوچاندن شما سعى و شتاب دارند، و براى مرگ مستعد باشيد كه بر شما سايه افكنده است (نزديك شده و علامات و آثارش هويدا است) و (مانند) گروهى باشيد كه چون بانگ بر ايشان زده آگاه و (بيدار) شدند (نه مانند كسانيكه در خواب غفلت ماندند تا آنگاه كه بچنگال مرگ گرفتار گرديدند) و دانستند كه دنيا جاى (اقامت) ايشان نيست، پس (آنرا به آخرت) تبديل نمودند، زيرا خداوند سبحان شما را بيجهت نيافريده و مهمل و بيكار رها نكرده است (چنانكه در قرآن كريم س 23 ى 115 فرموده: افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون يعنى آيا گمان كرديد كه شما را بى‌جهت آفريديم

و پنداشتيد كه بسوى ما بازگشت نخواهيد نمود؟( و ميان هيچكس از شما و بهشت يا دوزخ فاصله‌اى نيست مگر مرگ كه او را دريابد )زيرا پس از مرگ باب عمل و توبه و بازگشت بسته شود، پس هر كه مرد اگر در دنيا اطاعت و پيروى كرده به بهشت رود، و اگر نافرمانى نموده در دوزخ گرفتار خواهد بود( و مدت زندگى )در دنيا( كه يك لحظه آنرا كم گرداند، و ساعت )مرگ( آنرا از بين ببرد به كوتاهى سزاوار است )زندگانى در دنيا را كه بزودى منقضى شود بايد كوتاه دانست و از كار آخرت باز نماند( و غائبى كه )از وطن اصلى خود آخرت دور گشته و( نوآيندگان يعنى شب و روز او را )بمنزل حقيقى( مى‌راند سزاوار است كه بزودى )بوطنش( بازگشت نمايد )بايد در فكر بازگشتن بوطن اصلى خود بوده در اين مسافرت دنيا براى آسايش آنجا ربح و سودى بدست آرد( و كسيكه با سعادت و نيكبختى يا شقاوت و بدبختى )بوطنش( مى‌آيد، نيكوترين توشه را نيازمند است، پس در دنيا از دنيا توشه برداريد از آنچه خود را فردا)ى قيامت از عذاب الهى( برهانيد، و )بهترين توشه براى آخرت آن است كه( بنده از عذاب پروردگارش بپرهيزد به اينكه خود را پند دهد

(و گفتار و كردار نيك را شعار خود قرار دهد) و به توبه و بازگشت پيشى گيرد (پيش از رسيدن مرگ از گناهان توبه نمايد) و بر شهوتش (خواهشهاى نفس) مسلط شود، زيرا مرگ او از او پنهان است (معلوم نيست چه وقت عمرش به سر مى‌رسد) و آرزويش او را فريب مى‌دهد (از كار آخرت باز مى‌دارد) و شيطان با او همراه است، معصيت و نافرمانى (خدا و رسول) را براى او مى‌آرايد تا بر آن سوار شود (مرتكب گردد) و او را به توبه نمودن اميدوار مى‌نمايد كه آنرا به تاخير اندازد تا اينكه ناگاه مرگ او را دريابد در حالتى كه از آن بسيار غافل مى‌باشد، پس حسرت و اندوه بر آن غافلى باد كه عمرش (در قيامت) بر او حجت و دليل باشد (به اينكه چرا در دنيا كه همه جور وسيله برايت مهيا بود سعادتمند نگشتى) و ايام زندگانيش او را به بدبختى رساند (بر اثر نافرمانى در دنيا به عذاب ابدى گرفتار گردد) از خداوند سبحان درخواست مى‌نمائيم كه ما و شما را در رديف كسانى قرار دهد كه هيچ نعمتى او را ياغى و سركش ننمايد (هر چند نعمت يابد تواضع و فروتنيش بيشتر گردد) و هيچ فائده و غرضى (از اغراض باطله، مانند ريا و خودنمائى) او را از عبادت و بندگى پروردگار باز ندارد، و (كارى كند كه) بعد از مر

گ پشيمانى و اندوه او را درنيابد.

خطبه 064-در علم الهى

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در صفات حقتعالى): حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه هيچ صفتى (از صفاتش) بر صفت ديگر او پيشى نگرفته است، پس پيش از آنكه آخر است اول مى‌باشد، و پيش از آنكه پنهان باشد هويدا است (زيرا پيش و پس شدن از مختصات زمان است و زمان از لواحق حركت و حركت از لوازم اجسام و ذات مقدس او منزه از زمان و زمانيات و مقدم بر همه اجسام است، پس نميتوان گفت كه اولست قبل از آخر و ظاهر است پيش از باطن و حى و زنده است پيش از عالم و هكذا، زيرا براى او صفات زائده بر ذات نيست تا بعضى بر بعض ديگر تقدم و پيشى گيرد، پس صفات او عين ذات او هستند وگرنه زياده و نقصان پذيرد، و بعضى علت بعض ديگر و بعضى معلول و ناقص گردد و اين از لوازم ممكناتست، بنابراين اوليت و آخريت او عبارتست از اينكه او است مبدا هر چه بوجود آمده و مرجع هر چه فانى گردد، و مراد از ظاهريت و باطنيت او آن است كه بسبب آيات و مخلوقاتش ظاهر و نمايان است و كنه ذات مقدسش از رويت و ادراك و احاطه اوهام باطن و پنهان، خلاصه او يكتائى است كه مانندى براى او فرض نشود، لذا مى‌فرمايد: و غير او هر كه به وحدت و يكى بودن ناميده شود كم است )در مقابل بسيار يعنى ما سواى او واحد عددى است كه متصف بصفت قلت باشد و مبدا و جزء كثير است بخلاف او كه واحد حقيقى است و كثرت ندارد يعنى دومى براى او فرض نمى‌شود( و هر عزيزى غير او ذليل و خوار است )زيرا معلول است و معلول ذليل علت مى‌باشد( و هر توانائى غير او ناتوان است )چون منشاء و مبدا هر قوتى او است، پس غير او چگونه ضعيف و ناتوان نباشد كه يك چشم بر هم زدن بقا و هستى خود را در اختيار ندارد( و هر مالك و متصرفى غير او مملوك )و مقهور اراده و مشيت او( است )زيرا غير از خداوند سبحان هر چه كه هست ممكن است و هر ممكن معلول و در اختيار علت، پس مالك حقيقى او است( و هر دانائى غير او متعلم و ياد گيرنده است )زيرا علم او عين ذاتست و علم غير او زائد بر ذات و نيازمند آموختن از غير تا منتهى گردد بعلم حقتعالى، پس عالم مطلق او است و بس( و هر قادر و توانائى غير او )در بعض امور( توانا است )و در بعض ديگر( ناتوان )و اين دليل بر امكان است، پس قادر حقيقى او است كه قدرت عين ذات او و مبدا قدرت و هر قادر و توانائى است( و هر شنونده‌اى غير او را آوازهاى بسيار بلند كر مى‌گرداند و آوازهاى آهسته و دور را نمى‌شنود )زيرا شنوائى غير او بتوسط قوه سامعه جسميه است

و آن قوه داراى شرائطى است كه اگر آن شرائط موجود نباشد صدائى نشنود، مثلا بسيار آهسته و دور و يا بسيار بلند نباشد كه باعث اختلال آن قوه گردد و مانع شنوائى باشد، و ليكن چون شنوائى خداوند متعال بذاته و بدون آلت است، لذا همه صداها: آهسته و بلند و دور و نزديك پيش او يكسان و آشكار و نمايان است، پس سميع مطلق و شنواى حقيقى او است( و هر بينائى غير او از )ديدن( رنگهاى پنهان )مانند رنگها در تاريكى( و از )ديدن( اجسام لطيفه )مانند ذره‌ها( نابينا است )زيرا بينائى هر كس به توسط باصره جسميه است كه آن قوه داراى شرائطى است، و ليكن خدايتعالى به كنه ذات و بدون آلت بينا است، پس همه اشياء: آشكار و نهان پيش او يكسان است( و غير او هر آشكارى پنهان نيست و هر پنهانى آشكار نيست )پس او هم آشكار و هم پنهان است: آشكار است از جهت اينكه از روى آثار و علامات بر هيچكس پنهان نيست، و پنهان است از جهت اينكه محال است و نمى‌شود كنه ذاتش را درك نمود، او است خداوندى كه( مخلوقاتش را نه براى تقويت سلطنت و پادشاهى آفريده و نه براى ترس از پيشامدهاى روزگار )كه مبادا روزى محتاج شود( و نه براى يارى خواستن )بر دفع( همتائى كه با او نزاع كند، و نه براى جلوگيرى از غلبه و فخر و مباهات شريك و ضد، بلكه (آفريدگان) مخلوقاتى هستند پرورده شده (به نعمتهاى او) و بندگانى ذليل و خوار (در مقابل حكم و مشيت او) در چيزها حلول نكرده تا گفته شود در آنها است (زيرا حلول در شيى مستلزم جسميت و امكان است) و از هيچ چيز دور نگشته تا گفته شود از آنها جدا است (زيرا به همه اشياء احاطه دارد) آفريدن آفريدگان و تدبير و اصلاح حال آن او را خسته و وامانده نگردانيد، و در آفريدن اشياء ناتوان نگرديده، و در آنچه حكم نموده و مقدر فرموده شبهه‌اى بر او دست نداده، بلكه حكم او حكمى است استوار و علمش پايدار و امرش ثابت و برقرار، و بندگان او با وجود عقوبتها و خشمهاى او به او اميدوارند (زيرا ملجاء و پناهى جز او ندارند) و با وجود نعمتها و بخششهايش از او هراسانند (كه مبادا كارى كنند كه به عذاب گرفتار شوند).

خطبه 065-در آداب جنگ

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در آداب جنگ) روزى در جنگ صفين (كه شبش ليله‌الهرير و آن در ماه صفر سال سى و هفت هجرى بود) براى اصحاب خود بيان فرمود: اى گروه مسلمانان، خوف و ترس را شعار خود بنمائيد (و از خدا بترسيد و در كارزار با دشمن سستى ننمائيد) و وقار و آرامى (در كارزار) را رويه خويش قرار دهيد (از روبرو شدن با دشمن پرهيز نكنيد) و دندانهاتان را بر هم بفشاريد (در جنگ استقامت ورزيد، و سختيهاى كارزار را بخود هموار نمائيد) زيرا اين طرز رفتار، شمشيرها را از سرها دور كننده‌تر است (استقامت در جنگ و تحمل سختيهاى كارزار از هر حيله و تدبيرى براى شكست دشمن بهتر و نتيجه‌اش فتح و فيروزى است) و زره را كامل بپوشيد (زره خوددار و آستين‌دار بپوشيد تا جائى از تن شما نمايان نباشد) و شمشيرها را در غلاف پيش از بيرون كشيدن بجنبانيد (تا در وقت حاجت بيرون كشيدن آن آسان باشد، و يا اينكه صداى آلات جنگ را بگوش دشمن رسانيده خود را آماده نشان دهيد تا نگران گشته بترسد و باعث مغلوبيت او شود) و (دشمن را) به گوشه چشم و خشمناك بنگريد (زيرا بتمام چشم نگاه كردن علامت ترس و شگفت است كه بر اثر آن دشمن جرات يافته ممكن است غلبه نمايد

( و به جانب چپ و راست نيزه بزنيد )اطراف را بپائيد كه شايد دشمن در كمين نشسته از چپ يا راست حمله نمايد( و با نوك و دم شمشيرها زد و خورد نمائيد )دشمن را از جلو آمدن مانع گرديد( و شمشيرها را )اگر كوتاه است( به پيش نهادن گامها )به دشمن( برسانيد )خود را به او نزديك سازيد كه علامت مردى و دليرى پاپيش نهادن است نه دورى نمودن و به نوك شمشير اشاره كردن، روايت شده كه در يكى از جنگها به حضرت عرض شد شمشير تو كوتاه است، فرمود به گامى آنرا بلند گردانم( و بدانيد كه خدا شما را در نظر دارد )كردار شما را مى‌بيند( و با پسر عموى رسول خدا، صلى الله عليه و آله و سلم، مى‌باشيد، پس پى در پى )به دشمن( حمله كنيد، و از گريختن شرم نمائيد، زيرا فرار ننگ براى اعقابست )فرزندانتان را بعد از شما سرزنش خواهند كرد( و آتش روز حساب و رستاخيز مى‌باشد )گر ريخته از جنگ در قيامت به عذاب الهى گرفتار خواهد شد( و خوشحال باشيد كه روحتان )در جنگ( از بدن جدا گردد، و به آسانى بسوى مرگ برويد )از كشته شدن در راه حق براى يارى دين خورسند باشيد، زيرا حيات عاريتى را بدل بزندگانى جاويدان خواهيد ساخت، چنانكه در قرآن كريم س 3 ى 169 مى‌فرمايد: و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون

يعنى گمان مكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند، بلكه زنده‌اند و از جانب پروردگارشان روزى داده مى‌شوند( و بر شما باد )حمله( به اين سياهى بسيار بزرگ )لشگر انبوه معاويه( و سراپرده افراشته شده به طنابها )خيمه معاويه، گفته‌اند: سراپرده بلندى براى معاويه برپا كرده بودند كه صد هزار نفر در اطراف آن گرد آمده پيمان بسته بودند كه متفرق نشوند اگر چه كشته گردند( پس درون آن سراپرده را بزنيد )همت گماريد تا آن خيمه را متصرف گرديد( زيرا شيطان )معاويه( در گوشه آن پنهان است كه براى برجستن دست پيش داشته و براى برگشتن پا پس نهاده )در كارزار ثابت قدم نيست و مضطرب و نگران است اگر ترسيديد بر شما مسلط گردد، و اگر دلير بوديد مغلوب شده فرار اختيار نمايد( پس )جنگيدن با او و همراهانش را( قصد كنيد )مهياى حمله و نابود كردن ايشان گشته در اين كار اقدام نمائيد( تا حقيقت به حق براى شما هويدا گردد )در دنيا و آخرت سعادتمند شويد، چنانكه در قرآن كريم س 47 ى 35 مى‌فرمايد: فلا تهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون و الله معكم و لن يتركم اعمالكم يعنى اى مومنين در جنگ با كفار سست نشويد و صلح و آشتى را از آنها درخواست ننمائيد كه موجب عجز و ناتوانائى شما گردد( و شما برتر و بالاتريد )شما بر حقيد و غلبه و فيروزى از آن شما است( و خدا با شما همراه است و هرگز )پاداش( كردارتان را ناقص و كم نمى‌گرداند )شما را در دنيا و آخرت رستگار مى‌نمايد(.

خطبه 066-در معنى انصار

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره ادعاى انصار (راجع به امر خلافت) گفته‌اند: پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله چون اخبار سقيفه بنى‌ساعده يعنى خانه‌اى كه جماعت انصار در مدينه براى حل و فصل قضايا در آنجا گرد مى‌آمدند( به اميرالمومنين عليه‌السلام رسيد )كه انصار سعد ابن عباده را كه بيمار بود به سقيفه آورده خواستند او را امير و خليفه نمايند، ابوبكر و عمر آگاه شده به آنجا شتافته با ايشان گفتگو آغاز كردند، انصار گفتند: ما به امر خلافت سزاوارتريم، اگر قبول نداريد شما براى خود و ما براى خويشتن اميرى تعيين مى‌نمائيم، عمر گفت: دو شمشير در يك غلاف نشايد و عرب از شما اطاعت و پيروى نمى‌نمايد، و هر دسته از مهاجرين و انصار فضائل و مناقب و حقوق خود را و اسلام ياد كردند، پس از آن بشير ابن سعد خزرجى از روى حسد برخاسته قريش را ستود و با عمر و ابوعبيده به ابى‌بكر بيعت نمودند و سعد ابن عباده را بمنزلش بردند( حضرت فرمود: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند كه آنها گفتند از ما اميرى باشد و از شما اميرى، فرمود: چرا حجت و دليل براى ايشان نياورديد به اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله وصيت كرده كه به نيكوكار آنها ني

كوئى شود و از بدكردارشان درگذرند، گفتند: اين جمله بر انصار چگونه حجت و دليلى است؟ فرمود اگر امارت در ايشان مى‌بود (و لياقت خلافت را داشتند) حاجت بتوصيه ايشان نبود (بلكه بايشان سفارش ديگران را مى‌فرمود) پس از آن فرمود: قريش (در مقابل احتجاج انصار) چه گفتند؟ پاسخ دادند كه حجت و دليل آوردند باينكه آنها شجره و درخت رسول (از يك اصل و نسب و سزاوارتر بخلافت) هستند، فرمود: به درخت احتجاج كردند و ميوه را ضايع و تباه ساختند (اگر آنان با شجره و درخت رسول خويشى دور دارند و به اينجهت خود را به امر خلافت سزاوار مى‌دانند، من خود ميوه آن درخت و پسر عموى آن حضرت، هستم، خلافت و امارت حق من است، و ديگرى را شايستگى آن نيست).

خطبه 067-شهادت محمد بن ابى‌بكر

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگامى كه (پيش از وقعه صفين) قلاده حكومت مصر را بگردن محمد بن ابى‌بكر انداخت (خير و شر و صلاح و فساد آن سامان را به او واگذار فرمود) ولى (بعد از وقعه صفين مصر از تصرف او خارج گشته كشته گرديد )با خاتمه جنگ صفين و حكم حكمين كار معاويه بالا گرفت و روز به روز توانائى او زياد شد، به طمع افتاد كه مصر را به تصرف خويش درآورد، و چنانكه در موقع بيعت عمرو ابن عاص با او قرار گذارده او را حاكم مصر گرداند، لذا عمرو با شش هزار سوار كه بسيارى از آنان كسانى بودند كه درصدد خونخواهى عثمان برآمده گمان مى‌كردند كه محمد ابن ابى‌بكر او را كشته بسوى مصر فرستاد، و به بزرگان آنجا نامه‌ها فرستاده دوستانش را ترغيب نموده دشمنانش را ترسانيد، چون محمد از اين واقعه آگاه شد شرح حال را به حضرت نوشته پول و لشگر بكمك خواست، حضرت پاسخ نامه‌اش را فرستاده وعده داد آنچه خواسته بفرستد، ولى محمد شتاب كرده اهل مصر را براى جنگيدن با عمرو دعوت نمود و چهار هزار نفر دعوتش را پذيرفته با او همراه شدند، دو هزار نفر از آنها را به سردارى كنانه ابن بشر از پيش فرستاد و خود در ميان دو هزار نفر ديگر باقى ماند، و كنا

نه داد مردى داده گروه بسيارى از لشگر عمرو را بقتل رسانيد و آنقدر با آنان جنگيد تا خود و همراهانش كشته شدند چون اين خبر به لشگر محمد رسيد از دورش پراكنده گشتند، پس محمد خود را تنها ديده فرار كرد و رو به مصر نهاده در يكى از خرابه‌ها پنهان شد و عمرو وارد بصره گرديده معاويه ابن خديج كندى را كه يكى از سردارانش بود به طلب محمد فرستاد، معاويه ابن خديج پس از جستجوى بسيار در حالتى كه محمد از تشنگى نزديك به هلاكت بود او را پيدا كرده سر از بدنش جدا نمود و تنش را در ميان خر مرده‌اى نهاده سوزانيد، چون حضرت از اين خبر مطلع گرديد بسيار اندوهگين شده فرمود: خدا محمد را رحمت كند، او جوانى بود تازه كار كه مكر و حيله دشمن را نديده

(: و من مى‌خواستم حكومت مصر را به هاشم ابن عتبه واگذار نمايم )هاشم كه مردى با تجربه و كاردان بود از خواص اصحاب اميرالمومنين و دوستدار آن حضرت بوده در جنگ صفين شهيد شد، پس( اگر او را حاكم آن سامان قرار داده بودم هر آينه براى آنان )عمرو ابن عاص و لشگريانش( ميدان جنگ را خالى نمى‌كرد )ايستادگى مى‌كرد و شمشير از دست نمى‌داد و فرار نمى‌نمود، چنانكه محمد فرار كرده گمان نمود كه بر اثر فرار نجات مى‌يابد( و آنهارا فرصت نمى‌داد (تا اظهار شجاعت و دليرى نمايند) و عرض من از اين مدح هاشم مذمت محمد پسر ابى‌بكر نيست (زيرا او سزاوار نكوهش نمى‌باشد، و) او دوست و ربيب (پسر زن) من بود (اگر ميدان جنگ را خالى كرده فرار نمود، ناچار بود و تقصيرى نداشت. ما در محمد اسماء بنت عميس است كه در اول زوجه جعفر ابن ابيطالب بود و از او عبدالله ابن جعفر متولد گشت و پس از كشته شدن جعفر در جنگ موته ابوبكر او را گرفت و محمد از او تولد يافت و بعد از ابوبكر حضرت او را تزويج نمود و محمد در دامن تربيت آن جناب نشو و نما يافت و از همان كودكى بر ولايت و دوستى آن بزرگوار به بار آمد، و حضرت او را بسيار دوست مى‌داشت و احترام مى‌نمود، و مى‌فرمود: محمد فرزند من است كه از صلب ابوبكر بوجود آمده).

خطبه 068-سرزنش ياران

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در نكوهش اصحابش (كه براى جنگ با اهل شام يعنى معاويه و لشگرش خود را آماده نمى‌ساختند). تا چند با شما (براى حاضر نشدن براى جهاد در راه خدا) مماشات كنم، چنانكه با شترهاى جوانيكه سنگينى بار كوهان آنها را كوبيده مماشات كنند (شما هم چون بهائم بى‌خرديد به اين جهت شكيبائى نداشته زير بار سختيهاى جنگ نرفته از دشمن جلوگيرى نمى‌نمائيد) و چنانكه با جامه‌هاى كهنه كه پى در پى دريده شده هر بار كه از سمتى بدوزند از طرف ديگر پاره مى‌گردد، مدارات مى‌نمايند (شما را از هر جانبى گرد آورده براى جنگ آماده مى‌نمايم پراكنده مى‌گرديد) هرگاه گروهى از لشگر اهل شام به شما نزديك شوند هر مرد شما (از ترس) در خانه خود را بسته در گوشه‌اى پنهان شود مانند پنهان شدن سوسمار و كفتار در لانه خود (كه باندك آوازى در خانه خود پنهان گردند، پس) سوگند به خدا ذليل و خوار است كسيكه شما او را (در جلوگيرى از دشمن، يا در كارزار) يارى كنيد (زيرا مردى با خرد و دلير نيستيد) و كسيكه با يارى شما (بسوى دشمن) تير اندازد (و بخواهد از پيشروى او را مانع گردد) با تير سرشكسته بى‌پيكان تير انداخته (چنانكه از چنين تيرى بهره

اى نيست از شما هم براى دفع دشمن و شكست او در كارزار سودى برده نمى‌شود( سوگند به خدا شما در ميان خانه‌ها بسياريد و در زير بيرقها كم )تا در خانه‌هاى خود هستيد گرد هم آمده لاف زده گزاف مى‌گوئيد، ولى براى جنگيدن با دشمن حاضر نمى‌شويد( و من آنچه را كه شما را اصلاح نمايد )براى جنگ با دشمن آماده سازد( و كجى شما را راست گرداند )فرمانبردار كند( مى‌دانم )مى‌توانم مانند ستمكاران براى پيشرفت مقاصد خود بعضى از شما را كشته يا زندانى نمايم تا ديگران عبرت گرفته از ترس مرا اطاعت نمايند( و ليكن سوگند به خدا اصلاح شما را با افساد و تباه ساختن خود جايز نمى‌بينم )زيرا اصلاح به اين نحو سبب گرفتارى من است به عذاب الهى و به اين امر راضى نيستم( خداوند روى شما را خوار گرداند )شما چون لياقت قبول نصيحت و پند مرا نداريد به عذاب گرفتار شويد( و حظ و بهره‌هاى شما را ناقابل نمايد )در دنيا بدبخت شويد، چنانكه در آخرت هم بدبخت خواهيد بود، زيرا( حق را نمى‌شناسيد )از احكام الهيه پيروى نمى‌كنيد( چنانكه با باطل آشنا هستيد )از آن پيروى مى‌نمائيد( و درصدد ابطال باطل نيستيد، چنانكه حق و حقيقت را باطل مى‌كنيد )براه حق قدم ننهاده همواره در راه باطل سير

مى‌نمائيد(.

خطبه 069-پس از ضربت خوردن

امام عليه‌السلام بعد از نيمه شب روزى كه (وقت طلوع صبح نوزدهم رمضان سال چهل هجرى) شمشير بر فرق مباركش زده شد (بوسيله عبدالرحمن ابن ملجم مرادى و بر اثر آن در ثلث اول شب بيست و يكم آن ماه وفات نمود) فرمود: نشسته بودم خواب به چشمم مسلط شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله بر من آشكار گرديد، گفتم: اى رسول خدا بسيار كجى (نافرمانى) و دشمنى از امت تو ديدم، فرمود: آنان را نفرين كن، گفتم: خدا به جاى ايشان بهترين اشخاص را به من بدهد و به جاى من بدترين كس را بر آنها بگمارد (به اجابت دعاى حضرت حجاج بر آنان مسلط گشت و انواع ظلمها و ستمها نموده و آنها را به ذلت و بدبختى مبتلى كرد. سيد رضى فرمايد:) مقصود حضرت از لفظ اود اعوجاج (كجى و ناراستى) و از لفظ لدد خصام (دشمنى) مى‌باشد، و اين از سخنان بسيار فصيح است.

خطبه 070-در نكوهش مردم عراق

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در نكوهش مردم عراق (در جنگ صفين چون لشگر شام شكست خورده به دستور عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نيزه‌ها زده اظهار عجز و ناتوانى نمودند، و بر اثر اين مكر و حيله لشگر عراق در جنگيدن با ايشان سستى نموده از فتح و فيروزى حتمى كه به دستشان مى‌آمد گذشته به جنگ خاتمه دادند، حضرت فرمود): بعد از سپاس و ستايش خداوند متعال و درود بر پيغمبر اكرم، اى مردم عراق شما چون زن آبستنى هستيد كه پس از تحمل مدت حمل بچه را سقط كرده مرده بيندازد و شوهرش بميرد و بيوگى او طول بكشد، و (پس از مرگ چون فرزند و شوهرى نداشته) بيگانه‌ترين اشخاص ميراثش را ببرد (در اين جنگ رنج بسيار كشيديد و چون فتح و فيروزى به شما نزديك شد فريب خورده آن را از دست داديد و به حكومت حكمين راضى گشتيد و از راى امامتان پيروى ننموده خود را بى‌پيشوا فرض كرديد تا اينكه دشمن بيگانه شهرهايتان را به تصرف درآورده بر شما مسلط گرديد). آگاه باشيد سوگند به خدا من با اختيار بسوى شما نيامدم (حركت من از مدينه و آمدنم بسوى شما و ماندن در كوفه به دلخواه نبود) و ليكن (در جنگ جمل چون لشگر حجاز براى كمك با من وافى نبود و لشگر شما را مى‌خواستم، لذا( به ناچار آمدم )و چون پس از جنگ با اهل بصره با مردم شام پيش آمد

از اين جهت مجبور شدم در شهر شما اقامت نمايم( و به من خبر رسيده كه شما )از روى نفاق و دوروئى( مى‌گوئيد: على دروغ مى‌گويد، خدا شما را بكشد )رحمتش را از شما دور گرداند( بر كه دروغ مى‌گويم؟ آيا بر خدا دروغ مى‌بندم؟ من كه اول كسى هستم كه به او ايمان آورده‌ام! يا بر پيغمبر او دروغ مى بندم؟ من كه اول كسى هستم كه او را تصديق نموده‌ام؟ سوگند به خدا چنين نيست )كه شما مى‌گوئيد( و ليكن سخنانم صحيح و گفتارم فصيح است، شما كه در آن هنگام )كه آنرا از پيغمبر فرا مى‌گرفتم( حاضر نبوديد، و )اگر هم حاضر بوديد( لياقت شنيدن آنرا نداشتيد )چون اخبار به غيب را نمى‌فهميد بر شما پوشيده ماند( واى بر ما در او )كه مرا تكذيب مى‌كند يعنى مادر به مرگ او نشيند، زيرا( بى‌بها پيمانه مى‌كنم )همه چيز را ياد مى‌دهم بدون توقع و مزد( اگر او را ظرفى باشد )استعداد داشته باشد( و هر آينه خواهيد دانست راستى گفتار را بعد از اين )در قيامت كه به كيفر گفتار خود مبتلى خواهند شد، يا پس از وفات آن حضرت وقتيكه بنى‌اميه بر آنها مسلط گشته آنچه كه آن بزرگوار از آينده خبر داده بود بر آنان هويداگرديد. جمله و لتعلمن نباه بعد حين را از قرآن كريم اقتباس فرموده س 38 ى 88.

خطبه 071-درود بر پيامبر

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن درود فرستادن بر پيغمبر صلى الله عليه و آله را به مردم ياد مى‌دهد: بارخدايا اى گستراننده زمينها و نگاهدارنده آسمانها، و اى آفريننده قلبهائى كه شقاوت و بدبختى را اختيار كرده و دلهائيكه سعادت و خوشبختى را برگزيده، قرار ده بزرگترين درودها و افزون‌ترين بركتهايت را بر محمد، بنده و فرستاده خود كه ختم كننده بود آن (وحى و رسالت) را كه به پيغمبران پيش آمد، و راه بسته شده (سيادت و سعادت بشر) را گشود، و حق (دين و شريعت) را به حق (برهان عقل و علم) آشكار كرد، و از جوش و خروش باطل و نادرستيها (فتنه‌هاى زمان جاهليت) جلوگيرى نمود، و تسلط گمراهيها(ى از راه بيرون رفته و از راه برندگان) را نابود كرد، چنانكه سنگينى رسالت بر او تحميل شده به قوت و توانائى آنرا متحمل گرديد، و به امر و فرمان تو قيام كرد (دين حق و علوم و معارف را به مردم ياد داد) و براى بدست آوردن خوشنودى تو (تبليغ رسالت) شتاب نمود، بى آنكه از سبقت و پيش افتادن بماند، و در اراده و تصميمى كه داشت سستى ورزد، و وحى تو را ضبط كرد، و عهد و پيمانت را نگاه داشت، و بر اجراء فرمان تو اصرار ورزيد تا اينكه شعله آتش را

برافروخت (علم و دانش و خداپرستى را در ميان خلق منتشر ساخت) و براى كسيكه در راه كج (راه نادانى و فتنه) مى‌رفت راه حق را روشن و هويدا نمود، و به سبب آن حضرت دلهائى كه در فتنه‌ها و گمراهيها فرو رفته بودند هدايت شدند، و آن بزرگوار نشانهاى واضح و احكام شرعيه را برپا نمود، پس او امين و درستكار و خزينه علم و اسرار تو است، و روز رستخيز (بر نيكوكاران و بدكاران) از جانب تو شاهد و گواه است، و مبعوث شده به راه حق و رسول و فرستاده تو بسوى خلق مى‌باشد. بارخدايا براى او در سايه رحمت و احسان خود جائى فراخ بگشا، و او را (در برابر رنجهائيكه براى نشر علوم و معارف حقه كشيده) از فضل و كرمت پاداش نيكو ده. بارخدايا بناى او را بر بناى سازندگان پيش (دين او را بر اديان انبيا سلف) بلند (ظاهر و غالب) گردان و مقام و منزلتش را نزد خود گرامى دار، و نورش را (چراغى كه در راه حق بيفروخت) تمام كن (تا همه جهانيان از آن بهره‌مند شوند) و پاداش برانگيختن او به رسالت، گواهيش پذيرفته، گفتارش را پسنديده قرار ده كه راست گفتار بود و ميان حق و باطل را جدا مى‌نمود. بارخدايا بين ما و او را جمع كن در جائيكه زندگانى آن نيك و نعمت آن جاودانى و خواهشهاى آن م

طلوب و هوسهاى آن برآورده و آسايش آن بسيار و جاى استراحت است با تحف و ارمغانهاى نيكو.

خطبه 072-درباره مروان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه در بصره راجع به مروان ابن حكم فرموده، گفته‌اند: چون مروان ابن حكم در جنگ جمل اسير شد امام حسن و امام حسين عليه‌السلام را نزد اميرالمومنين عليه‌السلام شفيع قرار داد، پس آن دو بزرگوار درباره او عرض كردند: يا اميرالمومنين مروان با تو بيعت مى‌كند، حضرت او را رها كرده فرمود: آيا بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ (و پس از آن در جنگ جمل شركت نمود) مرا به بيعت او حاجت نيست، زيرا دست دادن او براى بيعت مانند دست دادن يهودى است (كه به مكر و حيله و پيمان‌شكنى مشهور است) اگر بدست خود با من بيعت كند هر آينه با دبرش مكر و حيله بكار برد (در پنهانى پيمان بشكند و وفاى به عهد ننمايد و بيعت خود را چون به او انگاشته رها كند. اين جمله را براى پستى مروان فرمود و باز در سرزنش او مى‌فرمايد:) آگاه باشيد كه او را امارت و حكومتى خواهد بود (بسيار كوتاه) چون ليسيدن سگ بينى خود را (مدت امارت و حكومت مروان تقريبا چهار ماه و ده روز بوده) و او پدر چهار رئيس است (مراد از چهار رئيس فرزندان او بودند كه عبدالملك خليفه شد و عبدالعزيز والى مصر و بشر والى عراق و محمد والى جزيره گرديد، و آنها

در مكر و حيله و گمراه كردن مردم مانند پدرشان بودند( و زود باشد كه مردم از مروان و فرزندان او روز سرخ را )قتل و غارت و انواع سختيها كه از ايشان صادر شد( دريابند )و بعضى گفته‌اند مراد از چهار رئيس كه حضرت فرموده چهار پسر عبدالملك ابن مروان، يزيد و سليمان و وليد و هشام هستند كه هر چهار به خلافت رسيدند(.

خطبه 073-هنگام بيعت شورا با عثمان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه مردم عزم بيعت با عثمان نمودند: شما مى‌دانيد كه من براى خلافت از هر كس شايسته و سزاوارترم (و با اين حال او را به خلافت مى‌گماريد) و سوگند به خدا خلافت را (به ديگرى) رها مى‌نمايم مادامى كه امور مسلمانان منظم باشد (فتنه و فسادى در ميان آنها پيدا نگردد) و ماداميكه در زمان خلافت ديگرى بجز بر من (به هيچكس) جور و ستمى وارد نشود (و اينكه حق خود را نطلبيده از آن چشم مى‌پوشم) براى درك اجر و ثواب آن است (كه حقتعالى به مظلومين عطاء مى‌فرمايد) و براى بى‌رغبتى به مال و زينت دنيا (رئاست و بزرگى) است كه شما به آن شائق هستيد (من خلافت را به كسيكه لياقت آنرا ندارد وامى‌گذارم تا بدانند طالب بدست آوردن رئاست و بزرگى دنيا نيستم، بلكه اين گفتارم براى اتمام حجت و راهنمائى گمراهان است).

خطبه 074-پاسخ به اتهامى ناروا

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه شنيد بنى‌اميه او را متهم نموده‌اند كه در كشتن عثمان شركت داشته: آيا آشنائى بنى‌اميه به احوال من آنان را از عيب‌جوئى من باز نداشت؟ آيا سابقه من در اسلام نادانان را از زدن تهمت به من منع ننمود؟ (بنى‌اميه با اينكه يقين دارند نفاق و دوروئى در گفتار و كردار من راه ندارد، براى چه مرا متهم نموده مى‌گويند: مباشر قتل عثمان بوده‌ام، و اگر در ظاهر اقدام نكرده‌ام در پنهانى مردم را بكشتن او وادار نموده‌ام، آيا نمى‌دانند كه من در گفتار و كردار از كسى باك ندارم؟ اگر مائل بكشتن عثمان بودم آنرا پنهان نكرده در ظاهر با كشندگان او همراه مى‌شدم) و (گفتار من در اين مردم اثر نخواهد نمود، زيرا) آنچه خداوند بر سبيل پند بيان فرموده (در قرآن: س 49 ى 12 يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم، و لاتجسسوا و لايغتب بعضكم بعضا، ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا؟ فكرهتموه، و التقوا الله ان الله تواب رحيم يعنى اى كسانيكه به خدا و رسول گرويديد دورى كنيد از بسيارى گمان كه بعض از گمانها گناه است، و كنجكاوى نكنيد و غيبت يكديگر را ننمائيد يعنى پشت سر ديگرى سخن نگوئيد، آيا

هيچيك از شما دوست دارد گوشت مرده برادر و همكيش خود را بخورد؟ نه، از خوردن آن كراهت خواهيد داشت، پس همچنانكه از خوردن گوشت مرده برادر خود كراهت داريد از غيبت او نيز دورى نمائيد، و از خدا بترسيد اگر غيبت كرديد توبه كنيد كه خداوند بسيار آمرزنده گناه و مهربان است. و س 33 ى 58: و الذين يوذون المومنين و المومنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا يعنى كسانيكه مردان و زنان ايمان آورده را مى‌رنجانند بدون آنكه كارى كرده باشند كه سزاوار رنجانيدن گردند، پس آنها افتراء و دروغ بستن بديگرى و گناه هويدائى را مرتكب شده‌اند( از زبان )گفتار( من بليغتر و نيكوتر است )و با اين حال اثر نكرد( من با خارج شوندگان از دين احتجاج مى‌كنم، و با شك كنندگان در دين دشمنى مى‌نمايم، و )از جمله احتجاج و مخاصمه من اينست كه مى‌گويم( كارهاى مشتبه بحق )مانند اينكه مرا شريك در خون عثمان مى‌دانند( بر قرآن كريم عرضه مى‌شود )پس با همراه نبودن با كشندگان او و اينكه هيچيك از مباشرين قتل او نگفته كه در اين امر شركت داشته‌ام، اگر آيه‌اى از كتاب خدا دلالت دارد كه قاتل عثمان هستم شما بر طبق آن حكم كرده در حق من رفتار نمائيد( و بندگان خدا از روى

آنچه در سينه‌ها دارند جزاء داده مى‌شوند (و چون شما قلبا به آرزوى دست آوردن خلافت و امارت بوده خونخواهى عثمان را بهانه قرار داده براى فريب مردم مرا متهم نموده‌ايد، پس در قيامت به كيفر گفتار خود خواهيد رسيد).

خطبه 075-اندرز

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه مردم را ترغيب به صفات پسنديده كه موجب بدست آوردن سعادت دنيا و آخرت گردد مى‌فرمايد): خدا رحمت كند مردى را كه سخن حكيمانه‌اى بشنود و بپذيرد، و چون براه راست خوانده شود بطرف آن برود، و كمربند راهنما (رسول اكرم و ائمه معصومين) را بگيرد، و (از سختيهاى دنيا و آخرت) نجات يابد (دستورهاى) پروردگارش را مراقبت نمايد (بر طبق آنچه خداوند فرموده رفتار كند) و از گناه خود بترسد، عمل خالص (پاكيزه از ريا و خودنمائى) پيش فرستد، و كردارش نيكو و شايسته باشد، بدست آورد آنچه (ثواب و پاداش عبادت و بندگى) كه براى او (در آخرت) ذخيره شده است و دورى كند از آنچه (گفتار و كردار زشت) كه منع گرديده، تير به نشان زند (در هر حال خدا را در نظر داشته باشد) و كالاى آخرت را به جاى كالاى دنيا گرد آورد (از دنيا چشم پوشد و بكوشد تا سعادت جاودانى بدست آورد) بر خواهش نفس خود غلبه يابد و آرزوهايش را دروغ پندارد، شكيبائى را مركب نجات و رستگارى خويش قرار دهد (در مصائب صبر را شعار خويش قرار داده رنجها و سختيهاى دنيا را مانند شتر باركش بر خويشتن هموار نمايد) و تقوى و پرهيزكارى را توشه مرگ خويش گرداند

در راه روشن (شريعت اسلام) قدم بنهد، و از شاهراه درخشنده (كه آشكار و هويدا است) دور نگردد (در بيراهه پا نگذارد) مهلت چند روز زندگى را غنيمت شمرده فرصت را از دست ندهد (كارى كند كه باعث خوشنودى خدا و رسول باشد و عمر خود را بيهوده بسر نبرد) و آماده مرگ باشد (بدنيا دل نبندد و هميشه مستعد مرگ باشد كه ناگهان او را دريابد) و از كردار (شايسته: بندگى خدا و خدمت به خلق) توشه بردارد.

خطبه 076-نكوهش رفتار بنى‌اميه

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (زمانيكه سعد ابن العاص از جانب عثمان حاكم كوفه بود براى حضرت در مدينه هديه و نامه‌اى فرستاد كه من سواى عثمان براى هيچكس هديه به اين مقدار نفرستاده‌ام، حضرت چون نامه او را خواند فرمود): بنى‌اميه از ميراث محمد صلى الله عليه و آله (غنائمى كه به بركت آن حضرت رسيده است) اندكى به من مى‌دهند، مانند شيرى كه به بچه شتر هنگام دوشيدن مادرش داده مى‌شود، سوگند به خدا اگر بر ايشان تسلط يافتم آنها را به دور اندازم مانند دور انداختن گوشتفروش پاره‌هاى جگر يا شكنبه خاك‌آلود را. (سيدرضى فرمايد:) و در روايت ديگر است التراب الوذمه و آن بر عكس الوذام التربه مى‌باشد. و معنى ليفوقوننى فرمايش آن حضرت عليه‌السلام اينست كه از بيت‌المال اندكى به من مى‌دهند مانند فواق شتر و فواق بمعنى يكبار شير دادن بچه شتر است از شير مادرش، و ذام جمع و ذمه است و آن بمعنى پاره شكنبه يا جگر مى‌باشد كه در خاك افتاده خاك‌آلوده گردد.

خطبه 077-نيايش

از سخنانى است كه آن حضرت عليه‌السلام بوسيله آن دعا مى‌فرمايد (و كيفيت استغفار و طلب آمرزش را به مردم ياد مى‌دهد، و استغفار معصومين از انبياء و ائمه اطهار عليهم‌السلام به جهت آموختن به خلق است، زيرا آنان هيچگاه معصيت و نافرمانى حقتعالى نكرده‌اند تا درصدد استغفار و طلب آمرزش برآيند:) خدايا بيامرز آنچه (گناهى) را از من كه تو به آن داناترى، پس اگر من باز گردم (دوباره مرتكب آن شوم) تو آمرزش را به من باز گردان، خدايا بيامرز آنچه كه من با خود وعده كرده‌ام (اطاعت و بندگى كه انجام آنرا عهده گرفتم) و وفاى به آن عهد را از من نيافتى، خدايا بيامرز آنچه كه من به آن بسوى تو به زبانم تقرب مى‌جويم و دلم برخلاف آنست (در اول امر براى تقرب عبادت و بندگى نمودم و بعد از آن انديشه‌هائى مانند ريا و خودنمائى در خاطرم آمد) خدايا بيامرز اشاره‌هاى گوشه‌هاى چشم را (كه بگوشه چشم اشاره كند تا مومنى را آزار رسانده يا به غيبت و بدگوئى او زبان گشايد) و گفتارهاى بيهوده و آرزوهاى دل و لغزشهاى زبان مرا.

خطبه 078-پاسخ اخترشناس

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه به بعضى از اصحاب خود (عفيف برادر اشعث ابن قيس) فرمود آنگاه كه عازم رفتن بجنگ با خوارج بود، او به آن بزرگوار عرض كرد: يا اميرالمومنين اگر در اين هنگام (بسوى خوارج) روانه شوى مى‌ترسم ظفر نيافته بمقصود خويش نرسى، و اين اطلاع را از علم نجوم دانسته‌ام، حضرت فرمود: آيا گمان دارى كه تو ساعتى را نشان مى‌دهى كه هر كه در آن سفر كند بلا و بدى از او دور گردد؟ و بر حذر مى‌دارى از ساعتى كه هر كه در آن روانه شود زيان و سختى او را فرا گيرد؟ كسيكه اين سخنان تو را باور نمايد قرآن را دروغ پنداشته (در قرآن كريم س 27 ى 65 مى‌فرمايد: قل لايعلم من فى السموات و الارض الغيب الا الله يعنى بگو هر كه در آسمانها و زمين است ناآمده و پوشيده را نمى‌داند مگر خدا) و براى بدست آوردن آنچه دوست دارد و دورى از ناپسنديها از طلب يارى از خدا بى‌نياز گرديده، و سزاى گفتار تو آن است كه هر كه به فرمانت رفتار نمايد بايد تو را حمد و سپاس گزارد نه پروردگارش را، زيرا تو گمان دارى كه توئى آنكه او را به ساعتى راهنمائى كرده‌اى كه در آن سود بدست آورده از زيان ايمن گشته است. بعد از آن حضرت به مردم رو نموده فرم

ود: اى مردم از آموختن نجوم بپرهيزيد (و آنرا ياد نگيريد) مگر به قدرى كه در بيابان يا در دريا (براى دانستن راهها در سفر و شناختن اوقات عبادت و بندگى و تعيين قبله و مسير كشتى و مانند آنها) به آن راه يافته شود (حاجت داشته باشيد، در قرآن كريم س 6 ى 97 مى‌فرمايد: و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر و البحر، قد فصلنا الايات لقوم يعلمون يعنى او است خداوندى كه ستاره‌ها را براى شما قرار داد تا در تاريكيهاى بيابان و دريا به آنها راه بيابيد،

و ما براى مردم دانا نشانه‌هاى قدرت خود را بيان كرديم) زيرا نتيجه آموختن نجوم كهانت و غيب‌گوئى گردد، و (كهانت صنعتى است كه داراى آن به كمك ديو و جن از غيب و پوشيده خبر مى‌دهد و در ميان مردم فتنه و فساد كند، و كار منجم از جهت غيب‌گوئى و ربط دادن كواكب و ستارگان را در سود و زيان و سعد و نحس اوقات و نوميد كردن مردم را از خدا و اميدوار نمودن به گفتار و كردار خود و اعتقاد به درستى آن مانند عمل و اعتقاد شخص كاهن است پس از جهت گمراهى خويش و گمراه كردن ديگران) منجم مانند كاهن است و كاهن مانند ساحر (سحر سخنى است كه ساحر مى‌گويد، يا طلسمى است كه مى‌نويسد و به سبب آن بديگرى زيان وارد مى‌سازد، مانند آنكه ميان زن و شوهر و دوستان را جدائى انداخته آنها را با يكديگر دشمن مى‌نمايد( و ساحر مانند كافر است، و )سزاى( كافر )معذب بودن( در آتش است )پس بگفتار و كردار منجم اعتماد ننمائيد( سفر كنيد بكمك و همراهى از اسم خدا )كه البته حق تعالى زيان سفر را از مسافر دور خواهد كرد. حضرت در همان ساعت بجنگ خوارج رفت و فتح و فيروزى نصيب او گرديد، و اين كلام بزرگترين دليل است بر بطلان نادرستى قول منجمين(.

خطبه 079-نكوهش زنان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه پس از خاتمه جنگ جمل در نكوهش زنها مى‌فرمايد: (گويا توبيخ و سرزنش عايشه و پيروان او نيز منظور باشد) اى مردم، زنها از ايمان و ارث و خرد كم بهره هستند، اما نقصان ايمانشان بجهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهاى حيض، و جهت نقصان خردشان آن است كه (در اسلام) گواهى دو زن بجاى گواهى يكمرد است، و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف ارث مردان مى‌باشد، پس از زنهاى بد پرهيز كنيد، و از خوبانشان برحذر باشيد، و در گفتار و كردار پسنديده از آنها پيروى نكنيد (پيروى نكردن از آنان در معروف يعنى گفتار و كردار پسنديده آن است كه اگر آن معروف يكى از واجبات باشد شما آن را بعنوان معروف بودنش بجا آوريد، و بنمايانيد كه اتيان به آن بجهت اطاعت و پيروى از آنها نيست، و اگر يكى از مستحبات باشد بجا نياوريد، زيرا بجا نياوردن مستحب بعنوان پيروى نكردن از آنان مستحب است، خلاصه در هيچ امرى به گفتار و خواهشهاى آنان اعتنا ننمائيد) تا در گفتار و كردار ناشايسته طمع نكنند (و شما را به انجام آن وادار ننمايند).

خطبه 080-وارستگى و پارسائى

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در ترغيب مردم به ترك دنيا و سپاسگزارى از نعمتها و بخششهاى خداوند متعال): اى مردم (از آثار) زهد و دل نبستن بدنيا كم كردن آرزوها و سپاسگزارى از نعمتها(ى حقتعالى) و اجتناب و دورى از حرامها است، پس اگر به اين سه چيز دست نيافتيد (نتوانستيد هر سه را انجام دهيد دو تاى از آنها را ترك ننمائيد، اول) حرام بر شكيبائى شما غلبه پيدا نكند (شكيبا باشيد و گرد معاصى نگرديد) و (دوم) سپاسگزارى از نعمتها(ى حقتعالى) را فراموش نكنيد (زيرا اگر مخالفت نموديد، براى عذاب در قيامت) خداوند بوسيله حجتهاى پيدا و روشن (پيغمبران و دليل عقل) و كتابهاى (آسمانى كه) آشكار و هويدا (در دسترس همه شما است) جاى عذر براى شما باقى نگذاشته.

خطبه 081-در نكوهش دنيا

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در صفت دنيا: چگونه وصف كنم سرائى را كه اول آن رنج و آخر آن نيستى است، در حلال آن حساب و در حرامش عقاب مى‌باشد (آنچه از راه حلال بدست آيد در قيامت حساب آنرا مى‌رسند، و اگر از راه حرام بيابيد در آخرت به عذاب گرفتار مى‌شويد) كسيكه در آن غنى و بى‌نياز شد در فتنه و بلا افتد، و كسيكه در آن نيازمند و درويش باشد غمگين است، و كسى كه در تحصيل آن كوشيد به آن نمى‌رسد، و كسيكه در طلب آن نكوشيد دنيا به او رو كند، و كسيكه (به عبرت) به آن نگريست دنيا او را بينا و آگاه كرد (تا راه راست را يافته خود را آماده آخرت نمود) و كسيكه به زينت و آرايش آن نگاه كرد، دنيا او را نابينا گردانيد (كه گمراه شد. سيدرضى فرمايد:) مى‌گويم: اگر كسى در فرمايش آن حضرت عليه‌السلام: من ابصر بها بصرته (كسيكه به عبرت بدنيا نگريست دنيا او را بينا و آگاه نمود) تامل و درنگ نمايد، درون آن معنى شگف‌ت و مقصود بزرگى مى‌يابد كه به نهايت آن نتوان رسيد، و حقيقت آن را نتوان دريافت، مخصوصا اگر اين جمله را با جمله و من ابصر اليها اعمته (و كسيكه به زينت و آرايش دنيا نگاه كرد، دنيا او را نابينا گردانيد) همراه نمايد، چون

فرق ميان جمله ابصر بها و جمله ابصر اليها را واضح و روشن و عجيب و آشكار مى‌يابد.

خطبه 082-خطبه غراء

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه آن را خطبه غراء (نورانى و برجسته) مى‌نامد، و آن از خطبه‌هاى شگفت‌آور است: سپاس خداوندى را سزا است كه بقدرت و توانائى خود (به همه اشيا) غالب، و بفضل و احسانش (به هر چيز) نزديك است، بخشنده است هر فائده و سودى را، و دفع كننده هر بلاى بزرگ و سخت، بر احسانهاى پى در پى و نعمتهاى واسعه‌اش او را حمد مى‌نمايم، و به او ايمان مى‌آورم (هستى و يكتا بودنش را يقين دارم) كه اول (و مبدا اشياء) و (هستى او بر همه) هويدا است، و از او راه هدايت را مى‌طلبم كه (به همه) نزديك و راهنما است، و از او يارى مى‌جويم كه غالب و توانا است (كه هر شرى را از من دور و هر خيرى را به من برساند) و به او توكل مى‌نمايم كه (مرا) كافى و ياور است، و گواهى مى‌دهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده او است، فرستاده است او را براى انجام امر و فرمانش، و تبليغ حجت و دليلش، و ترساندن (معصيت كاران را) از عذابش پيش از روز رستخيز.

بندگان خدا شما را سفارش مى‌كنم به تقوى و ترس از (عذاب) خدائى كه براى (رهنمائى) شما (در قرآن كريم) مثلها زده (و حكايات بيان فرموده تا از غفلت بيرون آئيد) و اجلهاى شما را معلوم نموده، و لباسها(ى آدميت) به شما پوشانيده (تا بر سائر مخلوقات برترى داشته باشيد) و در معيشت شما توسعه داده (وسائل راحتى را فراهم نموده) و به كردار شما (از نيك و بد و بزرگ و كوچك) احاطه دارد، و جزاى آنرا در كمين نهاده، و نعمتهاى بسيار وصله بيشمار به شما بخشيده، و بوسيله حجتهاى آشكار (پيغمبران و كتب آسمانى) شما را (از عذاب) ترسانيده، و شما را (در امتحان و آزمايش) به شمار آورده (علم او به جزئى و كلى گفتار و كردار شما احاطه دارد) و مدت عمر و زندگانى شما را در دار آزمايش و سراى عبرت تعيين نموده، و شما در دنيا امتحان مى‌شويد (تا نيكوكارانتان از بدكرداران تمييز داده شوند) و (در قيامت) بحساب آنچه كه در دنيا گفته و انجام داده‌ايد رسيدگى مى‌كنند، پس (بدنيا دل نبنديد كه) سرچشمه دنيا تيره و گل آلود است (و در نظر دنياپرستان) منظره آن شگفت‌آور است، و در مورد امتحان و آزمايش هلاك و تباه مى‌سازد، و فريبنده‌اى است كه نيست مى‌شود، و روشنى اس

ت كه پنهان مى‌گردد، و سايه‌اى است كه زائل مى‌شود، و تكيه‌گاهى است كه رو به خرابى مى‌رود

(ثبات و قرارى براى آن نيست) تا هر گاه كسى كه (از روى غريزه عقل) از آن دورى مى‌كرد و به آن دل نمى‌بست، به آن انس گرفت و مطمئن گرديد، مانند اسب يا شتر، دنيا به پاى خود به او لگد افكند (تا او را بر زمين زند) و به دامهايش (كه در راه گسترده) او را آشكار كند، و به تيرهايش (كه در كمان نهاده) او را هلاك سازد، و ريسمانهاى مرگ (بيماريهاى گوناگون و سختيها) را به گردن مرد (شجاع و دلير) مى‌اندازد، و او را به خوابگاه تنگ (قبر) و بازگشتگاه ترسناك (آخرت) و ديدن جايگاه هميشگى (بهشت يا دوزخ) و جزاى كردار (نيك يا بد) مى‌كشاند، و همينطور است رفتار دنيا با كسانيكه در آينده مى‌آيند، و جانشين پيشينيان هستند: مرگ از هلاك كردن (آنها و بيچاره كردنشان) باز نمى‌ايستد، و بازماندگان، از ارتكاب گناه دست باز نداشته پشيمان نميشوند، و از رفتار گذشتگان پيروى مى‌نمايند، و پى در پى (مى‌آيند و) مى‌گذرند تا پايان فنا و نيستى منتهى مى‌شود (همه بميرند) پس هرگاه (بر اثر مرگ خلائق) رشته كارها از هم گسيخت و روزگار سپرى گرديد و انگيختن مردم نزديك شد (قيامت برپا گرديد

( خداوند آنان را از ميان قبرها و آشيانه پرندگان )اگر آنها را خورده باشند( و لانه درندگان )اگر ايشان را طعمه خود كرده باشند( و ميدانهاى جنگ )اگر كشته شده باشند( بيرون مى‌آورد، در حالتى كه آماده انجام امر و فرمان حقتعالى بوده بسوى معاد و جاى بازگشت كه خداوند براى آنها قرار داده به سرعت و تندى مى‌روند، گروهى ساكت و خاموش و ايستاده در صف مى‌باشند )كه بر نشستن و سخن گفتن توانائى ندارند( بينائى خداوند به همه آنان احاطه دارد )گفتار و كردار هيچيك از آنها در دنيا بر خداوند پوشيده نيست( و )چون براى حساب خوانده شوند( منادى صداى خود را به همه ميشنواند لباس خضوع و فروتنى و فرمانبردارى و ذلت و خوارى )بر اثر هول و ترس آن روز( بر آنها پوشيده شود، در آن روز مكر و حيله )كه دنيا براى نجات از گرفتاريها بكار برده ميشد( بكار نيايد، و آرزو بريده گردد، و )از ترس عذاب( دلها افسرده و غمگين باشد، و صداها با خشوع و فروتنى مخفى و آهسته گردد، و دهان پر از عرق مى‌شود )مانند لجام كه به دهان اسب باشد( و ترس )از كيفر گناهان( بى‌اندازه است و از هيبت صداى منادى براى تمييز حق از باطل و جزاى خير و شر و عقاب و كيفر و بخشيدن ثواب و پاداش، گوشها به

لرزه درآيد.

(مردمانيكه رفتار دنيا را با آنها و چگونگى معاد و بازگشتشان را در قيامت بيان كرديم) بندگانى هستند كه به قدرت (خداوند) خلق شده‌اند، و به اجبار پرورش يافته و دچار مرگ گرديده و در قبرها رفته و ريزه ريزه شده و به تنهائى (بدون اهل و مال) انگيخته و بجزا(ى گفتار و كردار نيك يابد) رسيده و از روى حساب و دادرسى (نيكوكار از بدكردار) تمييز داده شده‌اند (پس سزاوار است كه از خواب غفلت بيدار شده و معصيت و نافرمانى نكنيد كه بعد از مردن پشيمانى سودى ندارد، زيرا مردم در دنيا) براى رهائى مهلت داده شده‌اند و (بوسيله پيغمبران) به راه راست هدايت گرديده‌اند و فرصت به آنها داده شده مانند فرصتى كه مى‌دهند به كسى كه رضا و خوشنودى ناراضى از خود را جلب نمايد، و تاريكيهاى شبهات (نادانى و گمراهى بواسطه نعمت عقل و تبليغ انبياء) از آنان برداشته شده است، و (در دنيا) بحال خود واگذاشته شده‌اند براى آماده شدن مانند آماده كردن و لاغر نمودن اسبهاى نيكو را براى پيشى گرفتن در ميدان مسابقه و براى فكر و انديشه در بدست آوردن حق و حقيقت و براى شتاب نكردن جوينده در فرا گرفتن نور علم و دانش، در مدت زندگانى تا رسيدن اجل كه فرصتى در دست است.

اى عجب و شگفت از اين مثلهاى صائب و راست (كه خطاء و اشتباهى در آنها نيست) و از اين پندهاى شفادهنده (بيماريهاى نادانى و گمراهى) اگر برخورد به دلهاى پاكيزه و گوشهاى شنوا و انديشه‌هاى ثابت و عقلهاى استوار (كه صلاح و فساد را تشخيص مى‌دهد) پس، از خدا بترسيد مانند ترسيدن كسى كه پند را شنيد و زير بار رفت و (از روى نادانى) مرتكب گناه شد و اعتراف نمود (توبه و بازگشت كرد) و (از معصيت و نافرمانى) ترسيده عمل نيكو بجا آورد (رضاى خدا و رسول را تحصيل كرد) و (از عذاب الهى) حذر نمود و (به طاعت و بندگى) شتافت و (به روز رستخيز) يقين حاصل نموده رفتار خود را (در دنيا) نيكو گردانيد و به او اندرز دادند (براه راست و رستگارى رهنمائيش نمودند) پذيرفت، و او را (از سختيهاى پس از مرگ) ترسانيدند و ترسيد (كارى نكرد كه بسختى مبتلى گردد) و (از معصيت و نافرمانى) منعش كردند و (از آن) دورى كرد، و (فرمان خدا را) اجابت نمود، و (از گمراهى) دور شده، و (به عقل خويش) رجوع كرده، و (از گناهانى كه مرتكب شده) توبه و بازگشت نمود، و (به پيشوايان) اقتداء كرد، و (عينا از رويه آنها) متابعت نمود، و راه راست به او نموده شد و آنرا ديد (در آن قدم نهاد) پس شتابان جو

ينده حق گرديد، و رستگار شد در حالتى كه (از نادانى و گمراهى) گريزان بود، و (براى روز رستخيز) ذخيره (براى هنگام نيازمندى) بدست آورد، و باطن خود را پاك گردانيد، و معاد و بازگشت را (به بناى تقوى و پرهيزكارى) آباد كرد، و به توشه (بندگى خدا و خدمت به خلق) براى روز كوچ (از دنيا) و راه (سفر آخرت) و هنگام نيازمندى و جاى تنگدستى (قبر و قيامت) پشت خود را قوى نمود، و براى جايگاه هميشگى (آخرت) آن توشه را پيش از خود فرستاد، پس اى بندگان خدا پرهيزكار شويد و قصد كنيد چيزى (عبادت و بندگى) را كه براى آن آفريده شده‌ايد، و از منتهى درجه چيزى (عذاب هميشگى) كه شما را ترسانيده بترسيد، و سزاوار گرديد از او بهشتى را كه براى شما آماده ساخته به طلب وفاى وعده از او كه وعده او هميشه راست است و به جهت ترس از وحشت قيامت.

قسمتى از اين خطبه (در بيان خلقت بدن انسان و ذكر نعمتهاى حق تعالى و ترسانيدن از هول و وحشت صراط و ترغيب بر تقوى و پرهيزكارى) است: خداوند متعال براى بهره بردن شما (از شنوائى) دو گوش (قوه سامعه) را آفريد تا آنچه را كه لازم است (و در زندگانى اجتماع بكار آيد) حفظ كنند، و (از ديدار) دو چشم (قوه باصره) را قرار داد تا از تاريكى رها گرديده بينا شوند، و هر عضو (ظاهرى) را محتوى اعضاء (باطنه) گردانيد (هر عضوى در بردارد اعضائى را مثل دست كه داراى رگ و خون و استخوان و مانند آنها است) و آن اعضاء را در تركيب صورت و دوامشان در جاهاى مناسب قرار داد با بدنهائى كه به تركيبهاى سودمند خود قائم و برقرارند، و با دلهائيكه (به عقل و تدبير) روزى آن بدنها را مى‌طلبند (يا روزيهاى خود علوم و معارف را جلب مى‌نمايند) در حالتيكه از منتهاى نعمت بيكران او برخوردار بوده موجبات منتهاى او بر شما هويدا است و با وسائلى كه مانع (بيماريها) است بنعمت عافيت و تندرستى از او متنعم مى‌باشيد، و (نيز از نعمتهائى كه به شما عطاء فرموده آن است كه) مدت عمر و زندگى را از شما پنهان داشته (نميدانيد كى مى‌ميريد و اين ندانستن براى انتظام امور دنيوى بسيار

سودمند است( و از آثار گذشتگان پيش از شما براى شما عبرتها باقى گذاشت از لذت و بهره‌اى كه از دنيا بردند و از طول مدت و فراخى كه قبل از گلوگير شدن ريسمان مرگ به آنها نصيب شده بود، پيش از رسيدن به آرزوها مرگ آنها را شتابان دريافت و ميان آنان و آرزوها )شان را( جدائى انداخت، و در هنگام تندرستى توشه‌اى )براى آخرت( تهيه نكردند، و در اول زمان )جوانى و توانائى( عبرت نگرفتند )و زندگى خود را بيهوده به سر بردند( آيا كسيكه در عنفوان جوانى و توانائى است انتظار مى‌برد غير پيرى و خميدگى را؟ و آيا كسيكه تندرست است غير بيماريهاى گوناگون را چشم براه است؟ و آيا كسيكه باقى و برقرار است جز فناء و نيستى را منتظر است؟ )خوشبخت كسيكه تا توانا و تندرست است فرصت را غنيمت شمرده در كار بشتابد( با اينكه نزديك است دورى و جدائى )از دنيا( و انتقال و كوچ كردن )به آخرت( و لرزيدن از اضطراب و نگرانى درد مصيبت و سختى )جان كندن( و آب دهان فرو دادن از بسيارى غم و اندوه و چشم به اطراف داشتن براى درخواست فريادرسى و يارى جستن از خدمتگزاران )يا فرزندزادگان( و خويشان و دوستان و همسران، پس آيا خويشان )سختيهاى مرگ را( دفع مى‌كنند؟ و آيا شيون آنها سودى دارد؟

در حالتى كه در گورستان به گرو داده شده و در خوابگاه تنگ (قبر) تنها مانده است، گزنده‌ها (مار و كژدم و كرم و ديگر حيوانات) پوست تنش را پاره پاره كردند و سختيها تازگى او را پوسانيد و از بين برد، و بادهاى سخت آثارش را محو كرد، و مصائب دوران نشانه‌هاى او را نابود نمود (پس در ميان قبر اثرى و در ميان مردم خبرى از او باقى نماند) و جسدها پس از طراوت و تازگى تغيير يافت و استخوانها بعد از توانائى پوسيده شد، و جانها در گرو بارهاى گران (گناه) بماند، و به اخبار غيب و ناديده (قبر و قيامت و حساب و بهشت و دوزخ كه درباره آن حيران و سرگردان بودند) يقين حاصل نمودند (و در آن هنگام) زياد كردن كردار نيكو را از ايشان نمى‌طلبند و از بدى خطاهاشان رضا و خوشنودى بدست نمى‌آورند (زيرا دنيا جاى عمل است و آخرت دار جزاء، پس آنجا نميگويند به كردار نيك بيفزا تا از تقصير تو درگذريم و يا چون به سبب معصيت و نافرمانى از تو رنجيده‌ايم ما را خوشنود نما) آيا شما پسران اين مردم و پدران و برادران و خويشان ايشان نيستيد كه از رويه ايشان پيروى كرده بر مركب آنان سوار شده در راهى كه رفته‌اند قدم مينهيد؟ پس دلها سخت است براى بدست آوردن نصيب و بهره خود غافلست از هدايت و رستگارى، و در غير مسير خويش (در راه معصيت و نافرمانى) راه مى‌پيمايد، گويا مقصود (توجه تكاليف الهيه) به غير ايشان است! و گويا هدايت و رستگارى آنان در گرد آوردن (متاع) دنيا است (نه براى تحصيل زاد و توشه آخرت)!!.

و بدانيد كه عبور شما بر صراط (پل دوزخ) است كه قدمها از لغزش بر آن لرزان و شخص دچار هول و ترس بسيار گردد، پس اى بندگان خدا از خدا بترسيد مانند ترسيدن خردمندى كه فكر و انديشه (روز رستخيز) دل او را مشغول ساخته و خوف و ترس (از عذاب الهى) بدنش را رنجور نموده و عبادت و بندگى شب خواب اندك او را هم از دستش گرفته و اميد (به رحمت پروردگار) او را در وسط روزها (هنگام شدت حرارت و گرمى) تشنه نگاهداشته (شب را بيدار است و روز را روزه‌دار) و بى‌علاقه‌گى به دنيا خواهشهاى نفس را از او بازداشته، و ذكر خدا به زبانش جارى است (هميشه به ياد خدا است) و ترس (از معصيت و نافرمانى) را براى در امان بودن (روز رستخيز) مقدم داشته (در دنيا گناهى ننموده تا در قيامت به عذاب مبتلى نگردد) و از گفتار و كردارى كه او را از راه راست و آشكار باز دارد چشم پوشيده و براى رسيدن به راه راست روشن (رضا و خوشنودى خدا) كه مطلوبست در راست ترين راهها سير كرده، و فريب خوردن (از دنيا) كه بسيار مانع (از رستگارى) است او را (از عبادت و بندگى) باز نداشته و مشتبهات بر او پنهان نيست (در هيچ امرى نادان نباشد) مظفر و خرسند است به شادى مژده (به بهشت) و به آسايش و خوشى بسيار در آسوده‌ترين خوابگاه خود (قبر) و ايمن‌تر روزش (قيامت) از گذرگاه دنيا گذشته و ستوده شده و توشه آخرت را پيش فرستاده و خوشبخت گرديده و از ترس (خدا در راه حق) شتاب كرد، و در دنيا كه مهلتش دادند (براى عبادت و بندگى) سرعت نمود، و در طلب خوشنودى پروردگار شوق داشت، و براى گريختن (از عذاب الهى به راه حق) رفت، و در امروز (دنيا) مراقب فردايش (آخرت) بود و آنچه كه در پيش داشت (حالات قبر و برزخ و قيامت) پيش از رحلت ديد، پس بهشت به جهت ثواب و بخشش (براى نيكوكاران) كافى است (كارى كنيد كه جايگاه هميشگى شما آنجا باشد) و دوزخ به جهت عذاب و سختى (براى گناهكاران) بس است (كارى كنيد كه در آنجا قرار نگيريد) و كافى است كه خداوند (از بدكاران) انتقام كشد و (به نيكوكاران) مدد و يارى دهد، و بس است كه قرآن (در روز رستاخيز با كسانى كه از آن پيروى نكرده‌اند) احتجاج نموده دشمن گردد.

وصيت و سفارش من به شما پرهيزكارى است و ترس از خدا كه به وسيله آنچه ترسانده (عذاب و سختيهاى قيامت) جاى عذر باقى نگذاشته و به آنچه (قرآن كريم) واضح و آشكار نموده حجت تمام كرده است، و شما را از دشمنى (به شيطان) ترسانيده (در قرآن كريم س 2 ى 168 و لاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين يعنى جاى پاهاى شيطان گام ننهيد و از او پيروى نكنيد، زيرا او براى شما دشمن آشكار است) كه نفوذ مى‌كند در سينه‌ها پنهانى و به صورت خيرخواهى (براى گمراه نمودن) در گوشها سخن مى‌گويد، پس (پيرو خود را) گمراه كرده و تباه مى‌سازد، و (او را) وعده داده (و به هوسهاى بيجا) آرزومند مى‌گرداند، و جرمهاى بد را (در نظر او) آرايش ميدهد، و گناهان بزرگ هلاك كننده را آسان جلوه مى‌دهد، تا آنكه به تدريج پيرو خويش را فريب داده مانند رهن و گرو در قيد و بند اطاعت خود درآورد (چنانكه رهن و گرو به ازاء مالى است كه تا داده نشود گرو مسترد نگردد، پيرو شيطان تا به دستوراتش رفتار ننمايد دست از او برنمى‌دارد، آنگاه) آنچه (از خواهشها) كه زينت و آرايش داده بود انكار مى‌كند، و آنچه (گناهانى) كه آسان وانموده بود بزرگ مى‌شمرد، و از آنچه كه (پيروان خود را) اي

من كرده بود مى‌ترساند (اين سخن اشاره است به آنچه خداوند در قرآن كريم س 8 ى 48 از او حكايت فرموده: و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لاغالب لكم اليوم من الناس، و انى جار لكم، فلما تراءت الفئتان نكص على عقبيه، و قال انى برى منكم، انى ارى ما لاترون، انى اخاف الله، و الله شديد العقاب يعنى آنگاه كه شيطان كردار مشركين قريش را براى رفتن به جنگ پيغمبر اكرم زينت و خوبى آن را در نظر آنها جلوه داد و گفت: امروز از جهت توانائى و انبوهى لشگر هيچ كس بر شما غالب نخواهد شد و من فريادرس شما هستم، پس آنگاه كه آنان لشگر اسلام را در بدر ديده به هم نزديك شدند، شيطان بر دو پاشنه پا يعنى به طور قهقرى بازگشته گفت: من از شما بيزارم، من مى‌بينم فرشتگان براى يارى مسلمين مى‌آيند و شما نمى‌بينيد، من از خدا مى‌ترسم و عذاب خدا سخت است).

قسمتى از اين خطبه در كيفيت آفرينش انسان است (و حالات او در دنيا و قبر شرح داده و مردم را به عبرت گرفتن از گذشتگان يادآورى و آنها را به توبه ترغيب مى‌فرمايد): (شما را از فريب شيطان آگاه ساختم، اكنون ) آيا شما را به چگونگى خلقت انسان يادآورى نمايم كه خداوند او را در تاريكى رحمها (بچه‌دانها) و پرده‌ها كه (براى او) مانند غلاف بود بيافريد (رحمها اشاره است به رحم و شكم و مشيمه كه پرده‌ايست بچه با آن به دنيا مى‌آيد) از نطفه ريخته شده و خون بسته گرديده ناقص، پس در شكم بچه شد بعد كودك شيرخواره و از شير گرفته تا به سن احتلام رسيد، پس او را قلب حفظ كننده (عقل) و زبان گويا و چشم بينا بخشيد براى اينكه بفهمد و (از گذشتگان) عبرت گيرد و از معصيت و نافرمانى خوددارى و دورى نمايد، تا اينكه به حد كمال رسيده قد راست كرد و كبر و غرور بر او مستولى شده فرار كرد (از خدا و رسول پيروى ننمود) و گمراه شده (در راه غيرمستقيم قدم نهاده از گفتار و كردار ناپسنديده) بى‌باك بود، بطوريكه هوا و هوس خود را در دلو بزرگ (از چاه ضلالت و گمراهى بيرون) ميكشد (مانند كسيكه از بالاى چاه بوسيله دلو آب بيرون مى‌آورد) براى رسيدن به خوشيها

و حاجتهاى دنياى خود سعى و كوشش بسيار دارد، و باور ندارد كه ناكامى و بلائى به او رخ نمايد و از هيچ گناهى باك ندارد، پس در غفلت و نادانى و ضلالت و گمراهى مرد بعد از آنكه در لغزش و خطاى خويش اندك زمانى (در دنيا) زيسته بود و در مقابل نعمتهائى كه خداوند به او بخشيده (براى آخرت) عوض و سودى نبرد، و آنچه بر او واجب بود بجا نياورد، پس در اواخر سركشى و پيروى از هواى نفس و هنگام خوشحالى اندوههاى مرگ او را فرا گرفت و با دردهاى سخت و بيماريهاى گوناگون كه بحران آن در شب است حيران و سرگردان روز را به شب مى‌آمد و شب را تا به روز بيدار بود، در حالتيكه برادر غمخوار و پدر مهربان و همسرى كه از بى‌صبرى واى واى مى‌گفت و دختر (يا مادر) كه از اضطراب و نگرانى به سينه مى‌زد، در اطراف او بودند و آن مرد در بيهوشى جان كندن او را به خود مشغول داشت در غم و اندوه بسيار و ناله دردناك و جان دادن با سختى و رفتن از دنيا از روى رنج مبتلى بود، پس (از مردن) در كفنها پيچيده مى‌شود در حالت نوميدى و (بسوى قبر) كشيده در حالتيكه فرمانبردار و آرام است (چون كارى از او برنمى‌آيد) بعد او را روى تخته‌هاى تابوت مى‌اندازند وامانده و از حال رفته مانند شتر از سفر

بازگشته و رنجور كه از جهت بيمارى لاغر گرديده است، (پس از آن) فرزندان خدمتگزار و برادران گرد آمده او را بدوش مى‌كشند (و ميبرند) تا خانه غربت و بيكسى (قبر) جائيكه ديگر ملاقات نخواهد شد و چون تشييع كننده‌ها و مصيبت ديده‌ها (از گورستان) بازگردند او را در قبر مى‌نشانند در حالتيكه از وحشت و ترس سوال (نكير و منكر) و لغزش در امتحان آهسته سخن مى‌گويد (زيرا از ترس بر بلند سخن گفتن توانائى ندارد، يا آنكه از هول امتحان و سوال، با خدا راز مى‌گويد كه پروردگارا مرا بدنيا بازگردان تا كار نيكو انجام دهم) و بزرگترين بليه در آنجا آب گرم نازل شده و وارد كردن به دوزخ و هيجان و شدت صداى آتش است، در عذاب سستى نيست تا او را راحتى دهد و نه آسايشى كه رنج را برطرف سازد و نه قوت و طاقتى دارد كه از آن مانع گردد و نه مرگى كه او را (از اين سختى) برهاند، و نه چشم برهم زدن و خواب اندكى كه اندوهش را بزدايد، بين انواع مرگها (دردهاى سخت) و عذابهاى پى در پى مبتلى است، ما (از اين عذابها) به خدا پناه مى‌بريم (و رهائى از آن گرفتاريها را از او درخواست مى‌نمائيم).

بندگان خدا، كجا هستند كسانيكه خداوند به آنها عمر و زندگى عطاء فرمود و به نعمتهاى خود آنان را متنعم نمود، و آنچه بايد بدانند به آنها آموخت بطوريكه فهميدند، و به آنان مهلت داد و ايشان در بازى و بيهودگى فرصت را از دست دادند، و در تندرستى و رفاه بودند (عطاهاى خدا را) فراموش كردند؟ آنها را مدتى دراز مهلت دادند و به ايشان احسان و نيكويى كرده از عذاب دردناك ترسانيدندشان، و به نعمتهاى بزرگ وعده داده شدند (و آنان از خواب غفلت بيدار نگشتند) از گناهانيكه (ارتكاب آنها) هلاك و تباه مى‌سازد و از عيبهائى كه (خدا را) به غضب و خشم مى‌آورد دورى كنيد (تا رستگار گرديد). اى دارندگان ديده‌هاى بينا و گوشهاى شنوا و تن درست و كالاى دنيا (مال و اولاد) آيا هيچ جاى گريز يا رهائى يا پناه‌گاه يا تكيه‌گاه يا جاى فرار و بازگشتى (از عذاب الهى) هست يا نيست؟ چگونه (از فرمان خدا) بازگشته به كجا بازگرديده به چه چيز فريفته مى‌شويد؟! بهره هر يك از شما از زمين به اندازه درازى و پهناى قامت او است با رخسار خاك آلوده (آنگاه كه زير خاك پنهان گردد، پس اين همه رنج و كوشش براى به دست آوردن خانه‌ها و آباديها چه سودى دارد) اكنون اى بندگان

خدافرصت را غنيمت شمريد تا وقتى كه ريسمان (مرگ) رها است و گلوى شما را نگرفته و روح در بدن شما مى‌باشد در حينى كه موقع هدايت و رستگارى است و بدنها راحت و اجتماع فراوان و مهلت زندگانى و اراده و اختيار برقرار و موقع توبه و بازگشت و مجال انجام حاجت و نيازمندى باقى است، پيش از رفتن فرصت و قرار در جاى تنگ (قبر) و ترس از نابودى و بيرون شدن جان از بدن و رسيدن غائب ناديده (مرگ) كه در انتظار آن مى‌باشند و گرفتار (عذاب) خداى غالب و توانا گرديدن. (سيدرضى فرمايد:) در خبر وارد شده است چون امام عليه‌السلام اين خطبه را بيان فرمود بدنها به لرزه درآمد و چشمها گريان گرديد و دلها مضطرب و نگران شد. و جماعتى اين خطبه را خطبه غراء (نورانى و برجسته) مى‌نامند.

خطبه 083-درباره عمرو بن عاص

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره (گفتار و كردار نادرست) عمرو ابن عاص (و توبيخ و سرزنش از او). همانطور كه عاص ابن وائل كه بر حسب ظاهر پدر عمرو ناميده ميشد دشمن رسول خدا بود و عمرو هم با اميرالمومنين دشمنى كرده در دروغ بستن به آن حضرت كوشش داشت از آن بزرگوار عيب‌جويى مى‌نمود و درصدد بود كه محبت و دوستى او را از دلها بيرون نموده آن وجود مقدس را كوچك جلوه دهد، و از جمله دروغهائى كه به آن جناب مى‌بست، به مردم شام مى‌گفت: چون على مزاح و شوحى بسيار مى‌كند در اصلاح امور چندان كوششى ندارد، از اين جهت ما او را پيشواى خود قرار نداديم. امام عليه‌السلام در اينجا اثبات مى‌نمايد كه گفتار عمرو نادرست و اين سخن بهتان و دروغ است(: شگفتا از پسر زانيه! )نابغه نام مادر عمرو است و جهت ناميدن او به اين لفظ آنست كه به زنا دادن شهرت داشت و همه او را مى‌شناختند و عادت عرب آن است كه فرزندان را هر گاه به مادرى كه به خوبى يا به زشتى شهرت داشته باشد نسبت مى‌دهند و نابغه كنيز اسير شده‌اى بود كه عبدالله ابن جدعان تيمى در مكه او را خريد و چون زانيه بود نتوانست او را نگاه دارد آزادش كرد، پس ابولهب ابن عبدالمطلب و اميه

ابن خلف و هشام ابن مغيره و ابوسفيان ابن حرب و عاص ابن وائل در يك طهر با او جمع شده در نتيجه عمرو متولد گرديد و ميان اين پنج نفر اختلاف شد هر يك ادعا مى‌نمود كه عمرو فرزند من است، ولى چون عاص ابن وائل بيش از ديگران به نابغه انفاق مى‌كرد گفت اين فرزند از آن عاص است با اينكه به ابوسفيان شبيه‌تر بود، خلاصه چنين بى‌پدرى( مى‌گويد به مردم شام دروغ، كه من مردى شوخ هستم و بسيار بازيگوش و بشوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است و عمرو سخنى كه به زبان مى‌راند دروغ مى‌گويد و )با هر كه( وعده كند خلاف آن رفتار مى‌نمايد، و در پرسش خود پرگوئى مى‌كند، و از او كه بپرسند )در پاسخ( بخل مى‌ورزد و در عهد و پيمان نابكارى ميكند، و از خويشان دورى مى‌نمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر گردد )براى تهييج فساد و افروختن آتش جنگ( چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مى‌كند ماداميكه شمشيرها بكار نيفتاده‌اند، پس آنگاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع گرديد بزرگترين حيله و كيد او آن است كه عورت خود را بمردم نشان دهد )در جنگ صفين چون عمرو در كارزار با اميرالمومنين مصادف شد و حضرت ب

ر او تاخت تا او را بقتل رساند، عمرو خود را از اسب به زير انداخته بپشت، روى زمين خوابيد و در برابر آن بزرگوار پاهايش را بلند كرده عورتش را نمايان ساخت، حضرت چشم پوشيده بازگرديد، و بسر ابن ابى‌ارطاه كه يكى از سرلشگرهاى معاويه بود در همان وقعه صفين شيوه عمرو را بكار برده از چنگال مرگ رهيد، بعد از آن جمله يمنح القوم سبته ضرب المثل شد براى كسيكه در حوادث و پيش‌آمدها بذلت و خوارى تن دهد(. بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى بازميدارد، و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مى‌گردد، او با معاويه بيعت ننمود مگر بشرط آنكه عطيه و بخششى به او بدهد، و براى دست از دين برداشتن )مخالفت با امام زمان خود نمودن( رشوه كمى )حكومت چند روزه مصر را( به او بخشد.

خطبه 084-در توحيد و موعظه

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در توحيد و ذكر بعضى از صفات حقتعالى): گواهى مى‌دهم معبودى به سزا نيست جز خدا، يگانه‌ايست كه شريك ندارد، اول است كه پيش از او چيزى نبوده (ازلى و مبدا هر موجودى است) و آخر است كه براى او حد و انتهائى نيست (ابدى و منتهى اليه همه موجودات است) وهمها به هيچ يك از صفات او نمى‌رسند (درك نمى‌كنند، زيرا او را صفت زائده بر ذات نيست تا وهم آن را دريافته وصف نمايد) و دلها (عقلها) او را به كيفيت و چگونگى تصديق نمينمايند (زيرا او را كيفيتى نيست تا عقل آن را بيان كند) و تجزئه و تبعيض براى او روا نيست (زيرا جزء و تركيب شايسته ممكن است) و چشمها و دلها به او احاطه ندارد (زيرا محدود بحدى نيست تا چشم او را ببيند و عقل حقيقتش را درك نمايد. حضرت در اين چند جمله كوتاه جميع مسائل توحيد را بيان فرموده و منتهى درجه فصاحت و بلاغت را بكار برده و اين يكى از فضائل بزرگ آن بزرگوار است كه ديگران را از آن بهره‌اى نيست).

قسمتى از اين خطبه (در پند و اندرز به مردم) است: بندگان خدا از موعظه‌هاى سودمند پند پذيريد، و از علامتهاى درخشنده و آشكار (آيات قرآن كه خير و شر و پيش‌آمدهائى كه بر اثر معصيت و نافرمانى بر امم سابقه وارد شده بيان كرده) عبرت گيريد، و از هرگونه انذار (عذابهاى الهى) كه (در قرآن و سنت) وارد شده (از گناه) دورى كنيد، و از يادآورى و پندها(ى پنددهندگان) بهره‌مند گرديد، گويا چنگالهاى مرگ (مانند چنگال درندگان) به شما درآويخته است (اجل به شما نزديكست) و علاقه و دلبستگى به آرزو از شما جدا گرديده، و كارهاى سخت رسوا كننده (جان دادن و با دست تهى از اين عالم بيرون شدن در قبر كه جايگاه وحشت و ترس است سكنى نمودن و مانند اينها) و سوق دادن بجائى (قيامت) كه وارد شدنى است (همه خلائق به آنجا وارد خواهند گشت) شما را فرا گرفته است، و (در اين راه) با هر كسى يك راننده و يك گواهى‌دهنده‌اى است: راننده‌اى (مرگ) كه او را به محشر مى‌راند، و گواهى‌دهنده‌اى (اعضاء و جوارح) كه به كردار (نيك و بد) او گواهى مى‌دهد.

قسمتى از اين خطبه در وصف بهشت است: بهشت داراى درجه و پايه‌هائى است كه بر يكديگر برترى دارد، و داراى منزلهائى است كه از هم امتياز دارد (به جهت آنكه مراتب معرفت و كمال اهل ايمان از يكديگر تفاوت دارد، پس هر كس بر حسب كردار و اخلاص خود در دنيا درجه و منزلى را در آنجا دريابد، چنانكه در قرآن كريم س 6 ى 132 مى‌فرمايد: و لكل درجات مما عملوا و ما ربك بغافل عما يعملون يعنى براى هر يك از مردم به ازاء كردارشان پايه‌هايى است و پروردگار تو از آنچه كه بجا مى‌آورند بيخبر نيست) آسايش و خوشى در آن زائل نميگردد (چنانكه در قرآن كريم س 13 ى 35 مى‌فرمايد: مثل الجنه التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها، تلك عقبى الذين اتقوا، و عقبى الكافرين النار يعنى صفت و چگونگى بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده آن است كه زير آن جويها جارى است، ميوه آن هميشه باقى و برقرار و سايه آن هميشه گسترده است، آنجا منتهى جايگاه پرهيزكاران است و عاقبت كفار آتش دوزخ باشد) مقيم در آن كوچ نميكند و از آنجا بيرون نخواهد شد (چنانكه در قرآن كريم س 57 ى 12 ميفرمايد: يوم ترى المومنين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم

بشريكم اليوم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها، ذلك هو الفوز العظيم يعنى روزى را مى‌بينى كه نور ايمان مردان و زنان كه ايمان آورده‌اند در پيش رو و جانب راست آنها ميدرخشد اين براى آن است كه نامه اعمال آنان را از پيش و سمت راستشان مى‌دهند بخلاف كفار و منافقين كه نامه اعمالشان از پشت سر و طرف چپشان داده مى‌شود و فرشتگان به آنها مى‌گويند مژده باد شما را امروز كه در بوستانهايى كه در زير آنها نهرها جارى است وارد مى‌شويد و در آنها جاويد هستيد و اين براى آنان رستگارى بزرگى است( و جاويد در آن پير نميشود، و ساكن در آن فقير نميگردد )زيرا پيرى و فقر مستلزم رنج و ناتوانى است و اين دو در بهشت نيست، چنانكه در قرآن كريم س 35 ى 34 مى‌فرمايد: و قالوا الحمدلله الذى اذهب عنا الحزن ان ربنا لغفور شكور ى 35 الذى احلنا دار المقامه من فضله لايمسنا فيها نصب و لايمسنا فيها لغوب يعنى كسانيكه داخل بهشت مى‌شوند مى‌گويند سپاس خدايى را سزا است كه حزن و اندوه را از ما دور گردانيد، پروردگار ما، آمرزنده گناهكاران و جزادهنده سپاسگزاران است، خداوندى كه از فضل و بخشش خود، ما را به جايگاه هميشگى جاى داد كه در آنجا رنج و ناتوانى به ما رو نمى‌آورد(.

خطبه 085-صفات پرهيزكارى

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان بعضى از صفات حقتعالى و پند دادن به مردم و ترغيب آنان به عبادت و بندگى): خداوند متعال دانا به نهانيها است و آگاه از انديشه‌ها(ى در دلها) به هر چيز احاطه دارد (به كلى و جزئى اشياء تسلط دارد) و بر هر چيز غلبه و توانائى دارد، پس بايد عمل‌كننده از شما به عمل بپردازد (خوشنودى خدا و رسول را بدست آرد) در روزهائيكه مهلت دارد پيش از آنكه مرگ بزودى او را دريابد و در وقتى كه فرصت بدست او است پيش از آنكه (به هول و وحشت قبر و قيامت) دچار گردد، و در زمانيكه راه نفس كشيدن او باز است پيش از آنكه بند آيد (بميرد) و بايد براى آسايش خود و استوارى قدمش كار نيكو انجام دهد (فرمان خدا و رسول را ببرد تا روز رستخيز آسوده بوده پايش بر صراط نلغزد) و بايد از سراى كوچ كردن خود (دنيا) براى جايگاه هميشگى (آخرت) توشه بردارد (كه توشه آنجا را جز از اين سرا نبرند).

بندگان خدا از خدا بترسيد در آنچه در كتاب خود (قرآن) محافظت و رعايت آن را به شما امر فرموده (در قرآن تدبر و تامل كنيد) و در آنچه از حقوق خويش نزد شما وديعه و امانت نهاده (از اوامر و نواهى او پيروى نمائيد) زيرا خداوند سبحان شما را بيهوده نيافريده و مهمل و بيكار رها نكرده و شما را در نادانى و كورى (گمراهى) وانگذاشته است، اعمال شما را معلوم نموده (راه خير و شر و طاعت و معصيت را به شما نشان داده) و به كردار (نيك و بد و كوچك و بزرگ و نهان و آشكار) شما دانا است و مدت عمر و زندگى شما را معين كرده، و بر شما كتاب (قرآن كريم) را برهان بر هر چيزى فرستاده است (اوامر و نواهى خويش را در آن بيان فرموده) و روزگارى پيغمبرش را در ميان شما زنده نگاهداشته تا آنكه دين خود را به آنچه در كتاب خويش فرو فرستاده براى پيغمبر و شما كامل ساخت، دينى كه مورد پسند او است (اكمل اديان است) و به زبان آن حضرت آنچه دوست داشت از اعمال نيكو و آنچه كراهت داشت از كردار زشت و نواهى و اوامر خود را به شما ابلاغ نمود، و جاى عذر براى شما باقى نگذاشت و حجت را بر شما تمام كرد، و شما را از عذاب تهديد نمود، پيش از آنكه قيامت برپا شود، و ترسانيد پ

يش از رسيدن عذاب سخت، پس (از خواب غفلت بيدار شويد، و) بقيه عمر خود را دريابيد (بطلب رضاى خدا مشغول گرديد) و در روزهاى باقيمانده از عمر شكيبائى پيش گيريد (از معصيت و نافرمانى خود را بازداريد) زيرا اين روزهاى باقيمانده (كه ممكن است به تدارك از دست رفته‌ها صرف شود) كم است در مقابل روزهاى بسيارى كه از شما در غفلت و رو گردانيدن از موعظه و پند مى‌باشد، و نفسهاى (سركش) خود را فرصت ندهيد (معصيت را آسان نپنداريد) كه اين فرصتها شما را به راههاى ستمكاران مى‌برد (از رفتار آنها پيروى خواهيد نمود) و (در هيچ امرى) سهل‌انگار نباشيد كه سهل‌انگارى ناگاه شما را بر معصيت درآورد.

بندگان خدا، پنددهنده‌ترين مردم به خود كسى است كه پروردگارش را بيشتر اطاعت و بندگى نمايد (زيرا مقصود پنددهنده نفع رساندن بديگرى است و بزرگترين نفعها بدست آوردن سعادت هميشگى است و تحصيل آن مستلزم طاعت و فرمانبردارى از حقتعالى، پس هر كس پروردگارش را بيشتر عبادت و بندگى نمايد بيشتر سعادت بدست آورد و كسيكه بيشتر سعادت بدست آرد بيشتر از پند دهندگان خود را پند داده است) و فريب‌دهنده‌ترين مردم خود را كسى است كه بيشتر از آنها پروردگارش را معصيت و نافرمانى كند (زيرا مقصود هر فريب‌دهنده‌اى زيان رساندن بديگرى است و بزرگترين زيانها بدست آوردن بيچارگى هميشگى است و يافتن آن مستلزم معصيت و نافرمانبردارى است، پس هر كس پروردگارش را از ديگران بيشتر معصيت كند، بيشتر بيچارگى بدست آورده و كسى را كه بيشتر بيچارگى فرا گيرد، بيشتر از فريب دهندگان خود را فريب داده است) و فريب خورده كسى است كه زيان به خود روا دارد (خود را هلاك و تباه نموده كارى كند كه مستوجب عذاب الهى گردد) و خرسند و خوشحال كسى است كه دين او بسلامت باشد (بر وفق احكام الهيه رفتار كند تا ديگران به او غبطه برده مقام او را آرزو كنند) و خوشبخت كسى است كه

از ديگر كسان پند گيرد (در راه نيكوكاران قدم نهاده از كردار زشت بدكاران دورى نمايد) و بدبخت كسى است كه از خواهش نفس و نادرستيهاى خويش فريب خورد (از هواى نفس پيروى كرده از خطر آن غافل گردد)، و بدانيد اندك ريا و خودنمايى (در عبادت و بندگى) شرك است (زيرا هر كه در عبادت خدا غيرى را در نظر گيرد، البته او را شريك خدا دانسته) و همنشينى با هواپرستان (معصيت كاران) باعث فراموشى ايمان و حضور شيطان است (زيرا بر اثر غفلت از ذكر خدا و ياد آخرت نور ايمان از دل گناهكاران بيرون مى‌رود و شيطان براى اضلال و گمراهى در مجالسشان حاضر مى‌شود، و به فرموده پيغمبر اكرم: المرء على دين خليله و قرينه يعنى مرد پيرو دين و آئين دوست و همنشين خود مى‌باشد نشست و برخاست با هواپرستان در شخص تاثير خواهد نمود) از دروغ دورى كنيد كه آن از ايمان دور است (زيرا ايمان مجمع فضائلى است كه از جمله آنها راستى است و دروغ از جمله رذائل و صفات ناپسنديده ميباشد، و به اين جهت ميان آن با ايمان تباين و جدائى است)

راستگو مشرف به نجات و رهائى (از عذاب) و رستگارى است، و دروغگو بر جاى بلندى است كه نزديك به افتادن در گودال هلاكت و ذلت و خوارى است، و بر يكديگر حسد نبريد (زوال مقام ديگرى را آرزومند نباشيد( زيرا حسد ايمان را ميخورد )مضمحل و نابود مى‌نمايد( چنانكه آتش هيزم را ميخورد )سوزانده و خاكستر مى‌كند( و با همديگر دشمنى نكنيد، زيرا دشمنى باعث )قطع رحم و( زوال هر خير و بركتى است )مانند تيغ كه مو را از سر زائل مى‌گرداند( و بدانيد كه آرزو موجب به غلط و اشتباه انداختن عقل و فراموشى از ذكر خدا ميگردد، پس )با ياد مرگ و هول و وحشت روز رستخيز( آرزو را دروغ انگاريد، زيرا آرزو فريب‌دهنده است )به چيزيكه حقيقتى ندارد( و آرزومند فريب خورده است.

خطبه 086-موعظه ياران

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن صفات كسيكه خداوند او را بسيار دوست دارد و شخصى كه او را دشمن دارد بيان و مردم را به متابعت و پيروى ائمه عليهم‌السلام ترغيب فرموده): بندگان خدا، دوستترين بندگان نزد خدا (كه نظر مرحمت حقتعالى شامل حال او است) بنده‌اى است كه خداوند او را بر تسلط به نفس خويش كمك و يارى كرده است (عقل او را تقويت نموده تا از شهوات و خواهشهاى نفس پيروى ننمايد) پس (آن بنده) حزن و اندوه را شعار خود قرار داد (براى تحصيل رضا و خوشنودى حق انديشه نمود تا موجبات آن را بدست آرد) و خوف و ترس (از عذاب الهى) را رويه خويشتن گردانيد (و هيچ گاه برخلاف دستورات خدا و رسول رفتار ننموده) پس چراغ هدايت (علوم و معارف الهى) در دل او روشن شد، و (با آن از تاريكى نادانى و گمراهى رهائى يافته به راه راست قدم نهاد، و سفره) ضيافت را براى روزى كه به آن وارد مى‌شود آماده ساخت (عبادت و بندگى نمود كه پس از مرگ تهيدست نباشد) و دور را بر خود نزديك كرد (مرگ را كه بيخبران دور مى‌پندارند پيش روى خويش قرار داد و هرگز از آن غافل نبود و باكى نداشت كه مرگ او را در بستر بيمارى دريابد، يا او بر مرگ وارد شده در را

ه خدا كشته گردد( و سختى )مرگ و قبر و هول و وحشت روز رستخيز( را )بوسيله توشه طاعت و بندگى( آسان گردانيد )و در خلقت آسمان و زمين و آنچه در آن است( فكر و انديشه نمود، پس بينا شد )به مبدا و معاد، چنانكه در قرآن كريم س 41 ى 53 مى‌فرمايد: سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق يعنى زود باشد كه به مردم بنمايانيم آيات و نشانه‌هاى خود را در اطراف جهان و در نفوس خودشان تا آنكه براى آنها آشكار گردد كه خداى بر حق او است( و ياد از خدا كرد، پس اعمال نيكو را )كه توشه آخرت است( بسيار گردانيد )هيچ چيز او را از ذكر خدا باز نداشت، چنانكه در قرآن كريم س 24 ى 37 مى‌فرمايد: رجال لاتلهيهم تجاره و لابيع عن ذكر الله

يعنى مردانى خداوند را تسبيح مينمايند كه بازرگانى و خريد و فروش آنان را از ذكر خدا باز نميدارد( و از آب پاكيزه و گوارائى كه راههاى ورود بر آن براى او آسان شده بود سير آب شد )از علوم و معارف الهى بهره‌مند گرديد و براى استفاده از آن سرگردان نماند، بلكه آنچه بر او افاضه مى‌شد به آسانى قبول مى‌نمود، بخلاف تشنه‌اى كه بر سر نهرهاى بزرگ دسترسى به آب ندارد، راه مى‌جويد تا به آب دسترسى يافته بياشامد( پس در اولين بارى كه آشاميد سيرآب گرديد (بعد از سيرآب شدن از آب معنوى تشنه نشود كه باز به آشاميدن نيازمند گردد، چون شترى كه پس از تشنگى به آب برسد بسيار آشاميده سيرآب مى‌گردد، و چون به آب ديگرى رسيد ميل به آن ندارد يعنى پس از كسب علوم و معارف الهى جهل و نادانى براى او نيست كه به تحصيل دانشى محتاج باشد) و در راه راست و هموار رفت (به راه پرهيزكاران كه اطاعت و پيروى است پا نهاد) جامه‌هاى شهوات و خواهشهاى نفس را از تن بيرون كرده (به دنيا و آنچه در آنست دل نبست) و از همه منظورها خود را تهى نموده و منظورى ندارد مگر يكى (كه تحصيل رضا و خوشنودى خدا است) پس (متصف بعلم و معرفت الهى شده) از كورى (جهل و نادانى) و از شركت و معاشرت با هواپرستان رهائى يافت و خود از كليدهاى درهاى هدايت و رستگارى و قفلهاى درهاى هلاكت گرديد (راهنماى ديگران شده و از گمراه‌كنندگان جلوگيرى كرد) راه خود را ديده و در آن رفته و علامت و نشانه (هدايت و رستگارى) خويش را شناخته و آنچه كه در آن فرو رفته (سختيها و اندوهها را) از خود دور كرده و به محكمترين حلقه‌ها و بندها و استوارترين ريسمانها (قرآن كريم و عترت سيدالمرسلين) چنگ زده (و راه نجات و رستگارى يافته)

پس يقين او (به حق) مانند يقين به نور و روشنى آفتاب است (هيچ شك و ترديدى در او راه نيابد، و چون از علوم حقه و معارف الهيه بهره‌مند گرديده و راهنماى مردم شده) نفس خود را براى خدا قرار داده در بزرگترين كارها از هر جهت (كه هر چيز از او خواسته شود انجام دهد و هر چه از او پرسيده شود پاسخ گويد) و هر فرعى را بسوى اصل آن بازگرداند (حكم آن را از روى استنباط و اجتهاد صحيح بدست آرد) او است چراغ تاريكيها و آشكار كننده امور مشتبهه كه هويدا نيست و كليد مبهمات (آموزنده احكام) و دفع كننده مشكلات (بسخن وافى خود از مسائل رفع اشكال مى‌نمايد) و راهنماى بيانهاى پهناور (مسائل عقليه) مى‌باشد، مى‌گويد و (مطلب را) مى‌فهماند (نه آنكه بر نادانى و شك بيفزايد) و خاموشى مى‌گزيند كه (از لغزش گفتار و فتواى به ناحق) سالم ماند (نه آنكه خاموشى او از روى نادانى باشد، خلاصه سخن گفتن و خاموشى را در آنچه مقتضى است بكار آرد، پس بيهوده سخن نگويد و بى‌جهت خاموش ننشيند) كردار خود را براى خدا (از شرك و ريا و خودنمائى) پاك گردانيده و حقتعالى هم او را براى خود اختيار كرده (انواع فيوضات و كمالات را به او عطاء فرموده) پس (با اين صفات) و از جمله كانهاى دين و اوتاد زمين او است (كه ديگران از كان وجود او جواهر نفيسه علم و حكمت اخذ مينمايند، و انتظام امر دين و آسايش اهل زمين به بركت وجود او باقى و برقرار است) عدالت (راستى و درستى) را ملازم خود قرار داده (و از آن دورى ننموده و هيچگاه در هيچ امر راه افراط

يعنى تجاوز از حد و راه تفريط يعنى تقصير و تاخير در حق را پيش نگرفته) پس اول مرحله عدالت او آن است كه هوا و خواهش نفس را از خود دور كرده (زيرا مرد خدا براى تكميل قوه عمليه بايد از خواهشهاى نفس پيروى ننموده از حدود خدا بيرون نرود) حق را بيان مى‌كند (مردم را بكار نيكو امر نموده و از كار بد باز مى‌دارد) و خود بر طبق آن رفتار مى‌نمايد (زيرا كسيكه رفتارش موافق گفتار نباشد پند او تاثيرى ندارد و مورد توبيخ و سرزنش خداوند متعال مى‌باشد، چنانكه در قرآن كريم س 61 ى 2 فرموده: يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لاتفعلون ى 3 كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لاتفعلون يعنى اى كسانيكه ايمان آورده‌ايد چرا مى‌گوييد چيزى را كه بجا نمى‌آوريد، بزرگترين غضب و دشمنى نزد خدا يعنى دورى از رحمت او آن است كه بگوئيد چيزى را طبق آن رفتار نكنيد) نهايت هيچ خير و نيكوئى را ترك نكرده مگر آنكه آهنگ آن نموده و

گمان هيچ خوبى را رها ننموده مگر آنكه آن را قصد كرده (سعى و كوشش او آن است كه در همه راههاى خير و نيكوئى قدم نهد تا منتهى درجه رستگارى را بدست آرد هر چند بوسيله گمان باشد) و عنان خود را بكتاب (قرآن كريم) سپرده، پس كتاب خدا جلودار و پيشواى او است، فرود مى‌آيد هر جا كه بار قرآن فرود آمده و جا مى‌گرد هرجا كه جايگاه آنست (در مسافرت بسوى خدا از قرآن مفارقت و جدائى ننموده و دستور احكامش را همه جا پيروى كرده است).

و بنده ديگرى (را كه خداوند دشمن دارد كسى كه) خود را عالم و دانشمند ناميده در صورتى كه نادان است، پس از نادانان نادانيها و از گمراهان گمراهيها فرا گرفته (در گفتار و كردارش از آنها پيروى نموده) و دامهائى از ريسمانهاى فريب و گفتار دروغ براى مردم گسترده (آنها را به گفتار و كردار نادرست خود فريب مى‌دهد تا مجذوب او گردند، چنانكه صياد صيد را فريب مى‌دهد تا در دام افتد) كتاب (قرآن كريم) را بر انديشه‌هاى خود حمل نموده (تفسير كرده) و (كسيكه قرآن را براى خود تفسير نمايد) حق را طبق خواهشهاى خويش قرار داده، مردم را از خطرهاى بزرگ ايمن مى‌گرداند، و گناهان بزرگ را (در نظر آنان) آسان مى‌نمايد (و به رياء و خودنمايى) مى‌گويد از شبهات (هر حكمى كه مشكوك و مشتبه است) خوددارى ميكنم و حال آنكه در آنها افتاده است (حكم مى‌كند و چون به احكام شرع و موارد آن نادان است هر حكم مشتبه در نظر او درست مى‌آيد) و مى‌گويد از بدعتها (احكام برخلاف قوانين شرع) كناره مى‌گيرم و حال آنكه در ميان آنها خوابيده است (هر حكم كه مى‌كند بدعت است) پس صورت (او) صورت آدمى و دل (او) دل حيوان است، باب هدايت و راه راست را نميشناسد تا (در آن قدم نهاد

ه( پيروى نمايد و باب كورى و گمراهى را نشناخته تا از آن دورى گزيند، پس او مرده‌اى است در ميان زنده‌ها )زيرا مقصود از حيات، بدست آوردن فضائلى است كه موجب سعادت گردد و چون جاهل، از آن فضائل بى‌بهره است به مرده ماند، بلكه در حقيقت مرده او است( پس )از آنكه راه حق و باطل را دانستيد و اشخاصى را كه خداوند دوست يا دشمن مى‌دارد شناختيد

( كجا مى‌رويد )و در كدام راه سير مى‌كنيد كه سزاوارتر باشد( و چگونه شما را )از راه هدايت و رستگارى( برميگردانند )يا در چه وقت و از كجا شما را از راه راست منصرف نمايند( و حال آنكه پرچمها)ى حق( برپا است و نشانه‌ها)ى راستى( آشكار و هويدا و منار )هدايت و رستگارى( نصب شده است، پس كجا شما را حيران و سرگردان كرده‌اند؟ بلكه چگونه حيران و سرگردان هستيد )كه صراط مستقيم در راه راست را نمى‌بينيد( و حال آنكه عترت پيغمبر شما )ائمه اطهار( در ميان شما است؟ و آنها پيشوايانى هستند كه )مردم را( براه حق مى‌كشند )چنانكه شخص مهار شتر را بدست گرفته براه مى‌برد( و نشانه‌هاى دين و زبانهاى راستگو مى‌باشند )گفتارشان راست و درست است كه احتمال خلاف در آن داده نميشود و آنچه به پيغمبر اكرم وحى شده براى مردم ترجمه و تفسير نموده آنانرا به حقائق آشنا مينمايند( پس آنها را به نيكوترين منزلهاى قرآن فرود آوريد )محبت و دوستى آنان را در دلهاى خود جاى دهيد، زيرا دل در ميان منزلهاى قرآن كه عبارت است از منزل در مقام تصور و منزل در زبان بوسيله خواندن و منزل در كتب بهترين منزل است( و )چون ايشان سرچشمه علوم و معارف هستند( بسوى آنان بشتابيد )و از علم و دانششان بهره‌مند گرديد( مانند ورود و شتاب شترهاى بسيار تشنه )بر سر آب(. مردم اين روايت را از خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم فرا گيريد )در مدح و بزرگوارى عترت خود فرموده: در ظاهر( مرده است آنكه از ما مى‌ميرد و حال آنكه نمرده )بعد از مرگ كه براى همه خلائق حتى براى پيغمبر و عترت او حتمى است با بدن مثالى، بلكه با بدن اصلى هم در اين عالم زنده‌اند و مانند زمان حيات مى‌بيند و مى‌شنود و سخن مى‌گويد( و )بر طبق عقيده نادرست نادانان( پوشيده شده است آنكه از ما پوسيده مى‌شود و حال آنكه پوسيده نشده )بدنش باقى و برقرار است. شراح در توجيه و تاويل اين حديث شريف انه يموت من مات منا و ليس بميت، و يبلى من بلى منا و ليس ببال كه حضرت از پيغمبر اكرم نقل فرموده و از جمله احاديث مشكله متشابه است بر حسب مذاق و سليقه علمى خود هر يك سخنى گفته و بر آن ادله‌اى اقامه نموده‌اند، ليكن جامعتر و درستترين سخنان را كه روى دو پايه برهان عقل و نقل استوار است ما در بالا بيان كرديم و پس از مراجعه بكتب علميه و مطالعه در اقوال علماى اعلام و جمع بين اخبار مختلفه ظاهر و هويدا مى‌گردد، بنابراين سزاوار نيست كسى از روى بى‌دانشى آنچه كه گفته شد انكار نمايد، و در اين باب حضرت فرموده:( پس نگوئيد )

درباره عترت پيغمبر اكرم( آنچه را كه نميشناسيد )به آن دانا نيستيد( زيرا بيشتر حق در آن است كه شما انكار مى‌نمائيد، و )هنگاميكه عذاب الهى به شما رسيد( معذور داريد كسى را كه شما را بر او حجت و دليلى نيست، و او منم )پس عذرى نداريد و در آن موقع نميتوانيد بگوييد پروردگارا، آيا ما را به آنچه كه ندانسته و نفهميده‌ايم مواخذه و بازخواست مى‌نمائى، زيرا من آنچه كه براى رستگارى شما بكار آيد بيان نموده در ارشاد و راهنمائى كوتاهى نكردم، ليكن شما از سخنانم پيروى ننموديد( آيا در ميان شما بر طبق بار گرانبهاى بزرگ )قرآن كريم( رفتار نكردم؟ )قرآن را به شما نياموختم( و آيا در ميان شما بار گرانبهاى كوچك )عترت پيغمبر اكرم حسن و حسين( را نگذاشتم )كه هادى و راهنماى شما باشند و اينكه حضرت قرآن را ثقل اكبر و عترت را ثقل اصغر فرموده براى آن است كه قرآن سند رسالت و ولايت و آسايش دين و شريعت است، پس اگر قرآن نبود رسالت و ولايت و دين و ايمان ثابت نشده بود، و ديگر آنكه از حديث شريف نبوى كه بر صحت و درستى مضمون آن عامه و خاصه متفقند متابعت نموده و آن حديث بنابر آنچه ابوسعيد خدرى روايت كرده اين است: قال النبى صلى الله عليه و اله انى تارك فيكم الثقلين احدهما اكبر من الاخر: كتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتى اهل بيتى لن يفترقا حتى يردا على الحوض يعنى پيغمبر اكرم فرمود: من دو چيز گرانبها ميان شما مى‌گذارم كه يكى از آنها از ديگرى بزرگتر است، يكى كتاب خدا كه آن ريسمانى است از آسمان بزمين كشيده شده يعنى از جانب خدا بخلق نازل گرديده و ديگرى عترت و اهل بيت من است و اين دو از هم جدا نميشوند تا بمن بر سر حوض در روز رستخيز وارد گردند يعنى هميشه باقى و برقرار خواهند بود( و پرچم و نشانه ايمان را در ميان شما نصب نمودم )تا گمراه نگرديد( و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم، و از عدل و دادگرى خود لباس عافيت را به شما پوشانيدم )راه رها گرديدن از ظلم و ستمگرى را به شما ياد دادم( با گفتار و كردار خويش معروف را )كه رضا و خوشنودى خدا و رسول در آنست( گسترانيدم )نشان دادم( و اخلاق پسنديده خود را براى شما آشكار كردم )به اخلاق شايسته آشناتان نمودم( پس راى و تدبير )نادرست خود( را در چيزيكه كنه آن را ديده بينش درنمى‌يابد و فكر و انديشه به آن راه ندارد و بكار نبريد )در اين باب از پيش خود سخنى نگوئيد، زيرا دانستن آن براى هيچكس ممكن نيست مگر به الهام و وحى، و وحى و الهام هم مختص است به اشخاصى كه خداوند آنها را براى اين مقام معين فرموده، پس آموختن معارف و علوم و پيروى از آنان سبب رستگارى و خوشبختى است و از پيش خود سخن گفتن و مراجعه بغير ايشان موجب گمراهى و بدبختى(.

قسمتى از اين خطبه (خبر مى‌دهد تسلط بنى‌اميه را بر مردم و انقراض دولت ايشان را بزودى): (بنى‌اميه بر مردم مسلط شده شهرها را به تصرف خويش درآورند و مروان خداپرست را كشته زنانشان را اسير كرده اموالشان را به غارت برند، و هر كه براى جلوگيرى از ظلم و تعدى آنها قيام كند مغلوب و كشته مى‌شود) تا اينكه گمان كننده (دنياپرست ظاهربين) گمان مى‌كند كه دنيا مسخر بنى‌اميه شده (چنانكه شتر به عقال و بند بسته مى‌شود) و سودش را به آنها مى‌دهد، و بر آب صاف و پاكيزه خودفرودشان مى‌آورد (خلاصه دنيا مخصوص آنان است و ديگران از آن بى‌بهره‌اند) و تازيانه و شمشيرش (قتل و غارت و انواع سختيها بوسيله آنان) از اين امت برداشته نميشود، و حال آنكه گمان كننده اين امر دروغ پنداشته، بلكه دولت بنى‌اميه و بهره بردنشان در زندگانى دنيا مانند آبى است (در دهان) كه اندكى مى‌چشند، پس (هنوز نياشاميده) تمام آن را بيرون مى‌اندازند (به زودى دست ظلم و تعدى آنها كوتاه ديگران بر ايشان مسلط شده دولتشان منقرض مى‌گردد).

خطبه 087-در بيان هلاكت مردم

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن مردم را به جهت اختلاف در دين و اعتماد بر آراء و عقايد باطله و پيروى نكردن از پيغمبر و امام سرزنش مى‌فرمايد): پس از اداى حمد و سپاس خداى تعالى و درود بر خاتم انبياء (بدانيد رسم دنيا بر اين بوده كه) خداوند سبحان گردنكشان روزگار را هرگز نابود ننموده مگر پس از مهلت دادن و خوشگذرانى، و شكستگى استخوان هيچ يك از امتها(ى پيغمبران) را اصلاح نكرده مگر پس از تنگى و رنج (در زندگى، پس شما هم به ستمگرى ستمكاران شكيبا بوده منتظر روزى باشيد كه خدا دست ظلم و تعدى آنها را كوتاه نمايد) و سختيهائى كه به آن روا آورديد (شما را دريافت) و كارهاى بزرگ و گرفتاريهائى كه از آن پشت گردانيديد (رهائى يافتيد) عبرت است (تا شما را آگاه گرداند كه خداوند هيچ قومى را در سختى نگذارد و عاقبت، ستمكاران را از پاى درآورد و هر مصيبت و بلائى راز والى است) و (ليكن) هر دلدارى خردمند نيست (تا حقايق را بفهمد) و هر گوشدارى شنوا نيست (تا حق را بشنود) و هر چشمدارى بينا نيست (تا از ديدن پيشامدهاى روزگار عبرت گيرد، و معلوم است براى درك حقايق دلهاى هشيار و گوشهاى شنوا و چشمهاى بينا لازم است، نه اين

دلها و گوشها و چشمها كه حيوانات هم آن را دارند( پس شگفتا و چگونه به شگفت نيايم از خطاء و اشتباهكارى اين فرقه‌هاى گوناگون كه دليلهاى ايشان در دينشان با يكديگر اختلاف دارد )و در هر امرى اعتماد بر دليلهاى خود دارند و( از سنت پيغمبرى پيروى نكرده به كردار وصيى اقتداء نمينمايند )

اگر پيروى مى‌كردند اختلاف در دينشان نبوده از عذاب الهى ميرهيدند( و ايمان بغيب )خدا و روز رستخيز( نمى‌آورند و از زشتى )حرام و شبهه( خوددارى نمينمايند )پس اگر به ناديده گرويده و از زشتى خوددارى مى‌كردند بدليلهاى نادرست خود كه موجب اختلاف در دينشان شد اعتماد نداشتند( در شبهات )آنچه بر ايشان مشتبه است، طبق راى نادرست خود( رفتار نموده از خواهشهاى نفس پيروى مى‌كنند، معروف و پسنديده نزد ايشان چيزى است كه خودشان نيكو شناخته‌اند و منكر و ناشايسته پيش آنها چيزيست كه خودشان بد دانسته‌اند، در مشكلات پناهگاهشان خودشان هستند )در حل احكام مشكله به خود مراجعه نموده و به نظر خويشتن رفتار مى‌نمايند اگر چه مخالف گفته خدا و رسول باشد( و در امور پوشيده )معارف الهيه( اعتمادشان بر رايهاى )نادرست( خودشان است )اگر چه بر خلاف عقل و دين باشد( گويا هر مردى از ايشان ) در امر دين( در آنچه مى‌بيند )حكم هر مسئله كه بيان مى‌كند( پيشواى خود است كه بندهاى استوار و دلائل محكمه از خويش گرفته است )و به آنها استدلال مى‌نمايد و اعتقادش اينست كه هر حكمى كه براى نادرست خود اجتهاد كرده مانند حكم الهى است(.

خطبه 088-مردم پيش از بعثت

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن از بعثت پيغمبر اكرم و زمان جاهليت بحث و به آن مردم را موعظه فرموده): خداوند متعال پيغمبر اكرم را به رسالت مبعوث گردانيد در زمانى كه هيچ يك از انبياء باقى نمانده، و بخواب رفتن فرق مختلفه مردم در تاريكى نادانى و گمراهى طولانى گشته بود (زيرا از زمان آدم تا بعثت حضرت عيسى از جانب حقتعالى پيغمبران براى هدايت خلق پى در پى انگيخته مى‌شدند، و از زمان حضرت عيسى تا بعثت حضرت مصطفى كه پانصد سال طول كشيد پيغمبرى مبعوث نشد) و فتنه‌ها در سرتاسر دنيا برپا گرديده كارها درهم و برهم گشته آتش جنگها افروخته و نور و روشنائى دنيا پنهان شده (زيرا پيغمبرى نبود كه مردم علوم و معارف الهى را كه چراغ و روشنائى هدايت و رستگارى است از او اخذ نمايند، و) نادرستيهاى آن آشكار گرديده، برگش زرد گشته، و (مردم) از ثمره آن بهره و سودى نميبردند و آبش فرو رفته و خشك شده (درخت علم و هدايت را خزان گرفته مردم در راه سعادت و رستگارى قدم نميگذاشتند و خير و نيكوئى باقى نمانده بود) نشانه‌هاى هدايت و رستگارى محو و نابود و پرچمهاى هلاكت و بدبختى آشكار شده (راهنمايان راه حق و درستى از ميان رفته و پيشروان راه ضلالت و گمراهى بر سر كار بودند( پس دنيا با منظره بدى به اهلش نگريسته و بخواهان خود رو ترش كرده بود )كه به هر گونه مبتلى و آنى آسايش نداشتند( ثمره‌اش فساد و تباهكارى و طعامش گوشت مردار بود )زندگى اهل آن زمان پر از فساد و خوراك بيشتر عربها از بسيارى پريشانى گوشت مردار بود، يا آنكه از راه غارتگرى و دزدى از مال يكديگر اعاشه مى‌كردند كه كم از گوشت مردار نبود( شعارش خوف و ترس و رويه‌اش شمشير بود )

اهل آن زمان همواره مضطرب و نگران و به زد و خورد و كشتن يكديگر مشغول بودند، خلاصه فتنه و فساد و نادانى و گمراهى و بيچارگى سرتاسر دنيا را فرا گرفته بود كه حق تعالى رسول اكرم را مبعوث گردانيد تا آنها را به راه راست راهنمائى فرموده سعادت و آسايش دنيا و آخرتشانرا برقرار نمود( پس عبرت بگيريد بندگان خدا و بياد بياوريد عقايد نادرست و كارهاى زشت پدران و برادران خود را كه )اكنون( در گرو و گرفتار آنها هستند و به آنها )روز رستخيز( بازخواست مى‌شوند )و براى رهايى از آن چاره‌اى ندارند( و بجان خودم سوگند از زمان شما تا ايشان روزگار درازى طى نشده و ميان شما و ايشان سالها و قرنها نگذشته و شما امروز از روزيكه در اصلاب آنها بوديددور نيستيد (زمان شما به آنان نزديك است، پس سبب فراموشى و ياد نكردن روزگارشان با اينكه اندك زمانى است از دنيا رفته و از شما دور گشته‌اند چيست؟ ) به خدا سوگند رسول اكرم چيزى را به گذشتگان شما نشنوانيد مگر آنكه من امروز به شما گوشزد مينمايم (پس براى مخالفت كردن و نافرمانى خدا و رسول نميتوانيد بگوييد: كس نبود ما را تبليغ نمايد) و گوشهاى شما امروز از گوشهاى آنها در ديروز پست تر نيست (پس نميتوانيد عذر بياوريد كه پيشينيان از ما شنواتر بودند سخنان پيغمبر را شنيدند و ما سخنان تو را نميشنويم)

و در آنزمان ديده‌هاى آنان بينا نگشته و دلهايى به آنها داده نشده مگر آنكه در اين زمان مانند آن ديده‌ها و دلها به شما هم داده‌اند (پس نميتوانيد بگوييد: ما كور بوده و تو را نديديم آنطور كه آنها بينا بوده پيغمبر را ميديدند و يا آنكه دلمان هشيار نبوده تا سخنان تو را بفهميم بطوريكه آنها دل داشته سخنان او را مى‌فهميدند) و سوگند به خدا شما بعد از ايشان بچيزى بينا و دانا نشديد كه آنها ندانسته باشند و به چيزى برگزيده نگشتيد كه آنها از آن محروم و بى‌بهره مانده باشند (بلكه به آنان آموختند آنچه شما آموختيد و عطاء نمودند چيزى را كه به شما عطاءكردند، پس شما كه بر آنها امتيازى نداريد جهت اينكه از خدا و رسول و امام زمان پيروى نميكنيد چيست؟ ( و )براثر اين پيروى نكردن( بليه‌اى )فتنه و فساد معاويه و بنى‌اميه( به شما وارد گشته كه )آن بليه مانند شتر سركشى است كه( مهارش در جولان و تنگ آن سست است )و كسيكه بر چنين شترى سوار گردد به خطر نزديك است( پس آنچه )ثروت و بزرگى( كه گناهكاران در آن، روز كرده زندگى مينمايند شما را نفريبد )كه تصور كنيد هميشه باقى است( زيرا آن مانند سايه‌اى است گسترده تا زمان معين )كه هميشه باقى نخواهد ماند و به زودى نابود مى‌شود(.

خطبه 089-در بيان صفات خداوندى

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در ذكر پاره از صفات حقتعالى و پند دادن به مردم براى برداشتن توشه سفر آخرت): سپاس خداوندى را سزا است كه بدون ديده شدن بچشم (بوسيله عقول و آثار و صنايع) شناخته شده است (زيرا ممكن را بچشم مى‌توان ديد و واجب را كه محدود بحدى نيست نمى‌توان) و بدون فكر و انديشه ايجاد كننده (عوالم) است (زيرا فكر و انديشه در نامعلوم بكار آيد و جهل و نادانى بر ذات واجب محال است، پس چيزى بر او نامعلوم نيست كه براى دانستن آن انديشه بكار آرد) خداوندى كه باقى و برقرار است و هميشه بوده زمانيكه آسمان داراى برجها و منازل و حجابهاى داراى درهاى بزرگ (كرات معلقه در جو كه بوسيله قوه جاذبه و دافعه مجذوب يكديگر نميشوند) نبوده و نه شب تاريك و نه درياى آرام و نه كوه داراى راههاى گشاده (دره‌هاى بزرگ واقع بين دو كوه) و نه راه فراخ داراى اعوجاج و كجى (كه به هر طرف راه دارد) و نه زمين گسترده شده و نه مخلوق داراى توانائى و توانگرى وجود داشته، او است آفريننده و اختراع كننده خلايق بى‌سابقه و مانند (يا از عدم و نيستى بوجود هستى آوردنده) و (پس از فناء و نابودى آنها) وارث ايشان و باقى و برقرار، او است معبود

خلائق و روزى‌دهنده آنها، خورشيد و ماه در طلب رضاى او (بر طبق اراده و حكمتش) سير مى‌كنند و هر تازه‌اى را كهنه و هر دورى را نزديك مى‌گردانند (با سير آنها مدت عمر هر چيز بسر آمده زائل و نابود گردد) روزى خلائق را قسمت كرده و آثار و كردار و عدد نفسها و خيانت چشمها (از روى پنهانى يا به رمز و اشاره نگاه كردن) و آنچه در سينه‌هاى آنان پنهان است (فكر و انديشه مى‌نمايند) و جاى استقرار و محل آنها را در رحم مادران و ظاهر شدنشان (بدنيا آمدن) تا آخر كار ايشان را دانسته (بجزئى و كلى حالات آنها از ابتدا تا انتها دانا است) او است خداوندى كه در عين وسعت و رحمت خود عذابش بر دشمنان سخت است و در عين سختى عذاب، رحمتش دوستداران را فرا گرفته (هيچ امرى او را از امر ديگر باز نميدارد) مسلط است بر هر كه بخواهد بر او غلبه جويد و هلاك مى‌كند كسى را كه با او مخالفت كند، و خوار مى‌كند كسى را كه از او دورى كند، و غالب است بر كسى كه با او دشمنى ورزد، كفايت مى‌كند هركه را كه بر او توكل نمايد (هر كه كار خود را به او واگذارد امر دنيا و آخرت او را انجام مى‌دهد) و به هر كه از او (چيزى) درخواست كند، عطا مى‌فرمايد، و هركه به او قرض دهد (از مال خود

در راه او انفاق نمايد( قرض خويش را ادا خواهد فرمود )در دنيا و آخرت به او عوض مى‌دهد، و اينكه از انفاق در راه او به قرض تعبير شده براى آن است كه بدانيم انفاق در راه خدا عوض دارد، چنانكه قرض مستلزم ادا و پرداخت است( و پاداش كسى كه او را شاكر و سپاسگزار باشد خواهد داد.

بندگان خدا، خودتان را (در دنيا به ميزان عدل) بسنجيد (در راه راست قدم نهاده از خدا و رسول پيروى كنيد) پيش از آنكه (در آخرت به ميزان عمل) سنجيده شويد، و به حساب خويش رسيدگى كنيد (از كارهاى زشت پشيمان شده توبه نماييد) پيش از آنكه حساب شما را وارسى نمايند (كه چاره نداشته باشيد) و نفس بكشيد (تا زنده هستيد فرصت را از دست ندهيد) پيش از تنگ شدن و گرفتن راه گلو (رسيدن مرگ) و فرمان ببريد پيش از آنكه شما را بخشونت و زور (به آخرت) ببرند، و بدانيد كسيكه از خويشتن كمك و يارى نشود (خداوند او را مساعدت و همراهى ننمايد و قوه عاقله او را بر نفس اماره‌اش غلبه و توانائى ندهد) تا اينكه از جانب خود پنددهنده و جلو گيرنده (از معاصى) برايش باشد، منع كننده و پنددهنده‌اى از غير براى او نميباشد (هرگاه خود شخص خويشتن را پند نداده براى هدايت و رستگارى آماده نباشد، گفتار ديگران در او سودى نخواهد بخشيد، و اين جمله اشاره به آن است كه استعانت و يارى خواستن از خداوند متعالى در هر حال براى اصلاح نفس و دفع شيطان واجب و لازم است، نه آنكه كسى در طاعت و عصيان مجبور باشد تا سخن به مسئله جبر بكشد).

خطبه 090-خطبه اشباح

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است معروف به خطبه الاشباح (و وجه تسميه آن به اين اسم آنست كه اشباح بمعنى اشخاص است، و در اين خطبه اصناف ملائكه و مخلوقات شگفت‌آور و چگونگى آفرينش آنها بيان مى‌شود) و آن از خطبه‌هاى جليل و بزرگ است (امام عليه‌السلام اين خطبه را براى آن بيان فرمود كه) شخصى از آن بزرگوار درخواست نمود كه خدا را بقسمى براى او وصف نمايد كه گويا او را آشكار مى‌بيند، پس حضرت از آن درخواست (و اعتقاد او به جائز دانستن وصف خداوند متعال به صفات اجسام) خشمناك گرديد. مسعده ابن صدقه از حضرت امام صادق جعفر ابن محمد عليهماالسلام روايت كرده كه آن بزرگوار فرمود: اميرالمومنين عليه‌السلام در كوفه بالاى منبر اين خطبه را بيان نمود، براى آنكه مردى نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: يا اميرالمومنين براى ما پروردگار ما را چنان وصف كن كه دوستى و معرفت ما درباره او زياد گردد، امام عليه‌السلام (از اين پرسش جاهلانه) بخشم آمد و فرياد كرد كه مردم همگى بنماز حاضر شوند، پس مردم اجتماع كردند بطوريكه مسجد پر از جمعيت شد، و حضرت بالاى منبر تشريف برد در حالت غضب كه رنگ مباركش تغيير يافته بود، و خداوند سبحان را حمد و سپاسگزارى نمود و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرستاد، آنگاه فرمود: سپاس خدائى را سزا است كه منع عطا و نبخشيدن، مال و مكنتش را نمى‌افزايد، وجود و بخشش، ثروت و دولتش را نميكاهد، زيرا (آنچه عطا فرمايد مى‌آفريند، نه مانند عطا و بخشيدن بندگان از جمع آمده‌ها اخراج نمايد، لذا امام عليه‌السلام مى‌فرمايد:) مال هر عطاكننده‌اى غير از خدايتعالى كم گرديده و هر منع كننده از عطائى سواى حقتعالى نكوهش شده است

(زيرا منع از عطا يا خوف و ترس فقر و پريشانى است و يا از خست و پستى، ولى چون در خزائن خداوند متعال از عطا كم و كاست راه نمى‌يابد تا از فقر خوف داشته باشد، و از بخل و خست و اين قبيل اوصاف رذيله منزه و مبرى است، عطا نكردن او از روى حكمت و مصلحت است، پس اگر چيزى به بندگان عطا فرمايد و يا منع نمايد در هر دو حال جواد است. مردى از حضرت على ابن موسى الرضا عليه‌السلام پرسيد معنى جواد چيست؟ آن بزرگوار فرمود: سخن تو دو وجه دارد، اگر از مخلوق مى‌پرسى جواد كسى است كه آنچه خداوند بر او واجب گردانيده ادا كند، و بخيل كسى است كه به آنچه خداوند بر او واجب نموده بخل ورزد، و اگر خالق را در نظر دارى، پس او جواد است چه عطا فرمايد و چه منع نمايد، زيرا اگر به بنده‌اى عطا فرمود چيزى داده است كه نداشته و مستحق آن بوده، و اگر منع كرد چيزى نداده كه استحقاق آن را نداشته است( او است احسان كننده )بر بندگان خود( نعمتها و منفعتها و نصيب و بهره‌هاى بسيار را، آفريده‌شدگان جيره‌خوار او هستند كه ضامن و متكفل روزى آنان است و آنچه را كه مى‌خورند )و هستى ايشان به آن برقرار است( مقدر و تعيين فرموده، و براى كسانيكه مايلند به او راه يابند )هدايت شوند( و طالبند آنچه را كه نزد او است )بهشت و سعادت هميشگى كه بوسيله پيروى از گفتار و كردار انبيا و اوصيا بدست مى‌آيد( راه را واضح و آشكار نموده است، و عطا و بخشش او در چيزيكه درخواست شود بيش از احسان او در چيزيكه درخواست نشده نيست )

زيرا در واجب جود صفتى از صفات است مانند رحمت و قدرت كه هرگز بيش و كم نگردد و اگر چنين باشد مستلزم آنست كه به آنكه كمتر بخشيده بخيل باشد و او سبحانه از بخل منزه و مبرى است، پس اگر كسى لب بسته چيزى درخواست ننمايد هم از حاجت او غافل نيست، براى آنكه هر كس را به اندازه استعداد و قابليت و استحقاق او مى‌بخشد، و اينكه دستور رسيده كه بنده دعا كند و از خداوند بطلبد تا احسان و بخشش بيشترى به او برسد بجهت آن است كه دعا و درخواست موجب آن گردد كه استعداد و قابليت بنده بيشتر شده لائق عطا و بخشش زيادترى گردد( او است اول )و مبدا هر چه بوجود آمده( پس براى او مبداى نبوده تا پيش از او چيزى باشد، و او است آخر )و مرجع هر چه فانى گردد( پس براى او مرجعى نيست تا بعد از او چيزى باشد )نميتوان گفت كه اول است قبل از آخر و آخر است بعد از اول، زيرا براى او صفات زائده بر ذات نيست تا بعضى بر بعض ديگر تقدم و پيشى گيرد، چنانكه در شرح خطبه شصت و چهارم بيان شد( و او است مانع اينكه مردمكهاى چشمها )سياهى چشم كه بوسيله آن اشيا ديده مى‌شود( به او برسند )او را به ديده ظاهر ببينند( و يا درك كنند )زيرا مكان و جائى براى او متصور نيست تا ديده يا درك شود، بلكه چون قاهر و غالب بر همه چيز است مقهور و مغلوب احساس و ادراك نگردد،

چنانكه در شرح خطبه چهل و نهم به اين معنى اشاره شد( براى او روزگار مختلف نشود )برخلاف امرش رفتار ننمايد( تا تغيير حالى )از قبيل توانايى و ناتوانى و فقر و غنا و تندرستى و بيمارى و مانند آنها( در او پيدا گردد، و بجائى نميباشد تا انتقال و حركت )از جائى بجائى( بر او روا باشد )زيرا چون او خالق روزگار و مكانها است، اختلاف احوال و مكان بر او محال و ممتنع است( و اگر ببخشد آنچه را كه معدنهاى كوهها نفس زنان ظاهر مى‌سازند و آنچه را كه صدفهاى درياها خنده‌كنان آشكار مينمايند )و مردم آنها را با رنج بسيار بدست مى‌آورند( از قبيل نقره خالص و طلاى ناب و در و مرواريد غلطان و خوشه مرجان )كه گياهى است دريائى، خلاصه اگر به كسى ببخشد جميع آنچه را كه در درون زمين است از قبيل گنجها و معدنهاى بر و بحر( تاثيرى در عطا و بخشش او ندارد، و نعمتهايش را تمام نميگرداند، و نزد او است نعمتهاى بى‌پايان پنهان كه )بشر به آنها آگاهى ندارد و( درخواستهاى مردم آنها را تمام نمينمايد به جهت اينكه اوست بخشانيده‌اى كه درخواست تقاضاكنندگان بخشش او را كم نگرداند و اصرار خواستاران او را بخيل نمينمايد )زيرا بخل و نقصان از لوازم ممكن است، نه واجب(.

پس (از بيان حمد و ثناى الهى امام عليه‌السلام براى اينكه پرسنده را بر خطا و اشتباهش آگاه سازد و چگونگى مدح و ثناى حقتعالى را به آنچه كه سزاى او است به او و به حاضرين و غائبين تعليم دهد و آنها را از تامل و انديشه در ذات حقتعالى و صفاتش بازدارد مى‌فرمايد:) اى سوال كننده (اگر خواستى خدا را وصف نمائى از روى انديشه) بنگر و هر صفتى از صفات او را كه قرآن به تو راهنمائى كرده (ياد داده) پيروى نما (حقتعالى را به همان صفات وصف كن) و به نور هدايت قرآن روشنائى (سعادت و رستگارى) را بدست آور، و آن صفاتى را كه شيطان به آموختن آن تو را واداشته و در كتاب (قرآن كريم) دانستن آن بر تو واجب نميباشد و در طريقه پيغمبر اكرم و ائمه هدى اثرى از آن نيست (بيان نشده) علم و دانستن آن را به خداوند سبحان واگزار (در پى ياد گرفتن و اعتقاد به آن نباش) زيرا منتهى حق خداى تعالى بر تو همين است (كه او را بخوانى و وصف كنى به نامها و اوصافى كه در قرآن كريم و اخبار و احاديث از پيغمبر اكرم و ائمه هدى بيان شده، مثلا چون در قرآن و اخبار وارد گشته كه خدايتعالى سميع و بصير و عليم و جواد است يعنى شنوا و بينا و دانا و بخشنده، دانستن و اعتقاد به

آنها واجب است، و اما لامس و ذائق يعنى لمس كننده و چشنده چون در قرآن و ادعيه و احاديث چنين الفاظى وارد نشده، گفتن آنها جائز نيست و اعتقاد به آنها حرام است، و در قرآن كريم س 7 ى 180 مى‌فرمايد: و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها، و ذروا الذين يلحدون فى اسمائه سيجزون ما كانوا يعملون يعنى براى خدا نامهاى نيكوئى است پس او را به آن نامها بخوانيد، و پيروى نكنيد كسانى را كه در اسماء او عدول كرده منحرف مى‌شوند يعنى نام مى‌نهند او را و وصف مى‌كنند بنامها و اوصافى كه لائق و سزاوار نيست و گفتن و اعتقاد به آنها جائز نميباشد، زود باشد كيفر آنچه را كه رفتار مينمايند دريابند. حضرت صادق عليه‌السلام مى‌فرمايد: كسيكه از روى جهل و نادانى در اسماء خدا عدول كرده از پيش خود او را بنامهائى مى‌نامد مشرك مى‌شود و نميداند و به او كافر مى‌گردد و گمان مى‌كند كار نيكوئى كرده خلاصه مستفاد از قرآن و اخبار آنستكه اسماء الله تعالى توقيفى است يعنى هر اسمى كه در قرآن و احاديث و ادعيه وارد نشده خدا را به آن اسم خواندن و وصف نمودن ممنوع و حرام است اگر چه عقلا صحيح و معنى درست باشد( و بدان راسخين و استواران در علم و دانش )ائمه طاهرين عليهم‌السلام( كسانى هستند كه اقرار و اعتراف به آنچه كه پوشيده و در پرده است و تفسير آن را نميدانند، بى‌نيازشان كرده از داخل شدن بدرهائى كه جلو پوشيدها نصب شده، پس خداوند تعالى اقرار و اعتراف ايشان را به عجز و ناتوانى از رسيدن به آنچه كه در علم و دانش آنها به آن احاطه ندارد، مدح كرده و انديشه نكردن

آنانرا در چيزيكه بحث و گفتگوى از كنه و حقيقت آن را به ايشان امر نكرده است رسوخ و استوارى ناميده (و آنها را راسخين و استواران در علم و دانش خطاب فرموده، زيرا از حد خود تجاوز نكرده و در آنچه كه مامور نيستند كنه و حقيقت آن را دريابند تعمق و انديشه نميكنند، در قرآن كريم س 3 ى 7 ميفرمايد: هو الذى انزل عليك الكتاب منه ايات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات، فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تاويله، و ما يعلم تاويله الا الله و الراسخون فى العلم، يقولون امنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولو الالباب يعنى او است خداوندى كه قرآن را بر تو فرستاد كه بعضى از آن، آيات محكمات و نشانه‌هاى روشن يعنى آياتى است كه داراى معنى واضح و آشكار و ديگر آيات متشابهات است يعنى آياتى كه بحسب ظاهر دانسته نشده كه مراد و معنى

آنها چيست، پس كسانيكه قلبا مايلند دست از حق بردارند از متشابهات آن پيروى مى‌كرده تا فتنه برپا نموده در شك و ترديد افتاده تاويل و تفسير آن را بر طبق مدعاى خود بنمايند، و تاويل و تفسير آن متشابهات را نميداند مگر خدا و راسخين در علم در حالتيكه راسخين كه عالم به تاويل هستند مى‌گويند: به محكم و متشابه كه از جانب پروردگار است ايمان آورديم و تناقض و مخالفتى در كلام او يافت نميشود، و انديشه نميكنند در آيات خدا مگر خردمندان( پس تو نيز اكتفا كن به آنچه قرآن كريم راهنمائيت مى‌كند )و به آنچه كه در خور فهمت نيست و مامور به دانستن آن نيستى انديشه نكن(

و عظمت و بزرگى خداوند سبحان را به اندازه عقل خود نسنج كه هلاك و تباه خواهى شد (زيرا) او است توانائى كه اگر همه وهمها متوجه شوند تا منتهاى قدرت و توانائيش را دريابند، و اگر فكر و انديشه‌اى كه آلوده به وسوسه‌هاى شيطانى نگشته بخواهد بزرگى پادشاهيش را در منتهى درجه عوالم غيب و ناديدنيها بدست آورد، و اگر دلها حيران و شيفته او شوند تا كيفيت و چگونگى صفاتش را بيابند، و اگر عقلها بسيار كنجكاوى كنند (خردمندان انديشه‌ها صرف نمايند) تا چون حقيقت صفاتش آشكار نيست بكنه ذاتش پى برند (قدرت و توانائى) خداوند متعال آن اوهام و عقول را باز مى‌گرداند در حالتيكه راههاى هلاكت و تاريكيهاى عوالم غيب را طى كرده و (از همه جا بازمانده) از روى اخلاص رو به او نهاده‌اند، پس آن زمان كه (از طى اين راههاى خطرناك به جائى نرسيدند و از درك حقيقت ذات و صفات او) ممنوع گشته برگشتند اعتراف دارند به اينكه سير در اين راه از روى خبط و اشتباه بوده و كنه معرفت او درك نميشود و بدل صاحبان عقول و انديشه‌ها سنجش غلبه و بزرگى او خطور نميكند (چه جاى آنكه او را دريابند، و) او است خداوندى كه خلائق را بيافريد بى‌صورت و مثالى كه از آن اقتباس نموده و

مانند آن آفريده باشد و بى‌سنجش و اندازه‌اى كه از خالق و معبودى پيش از خود پيروى كرده باشد (زيرا پيش از او خالقى نبوده كه صورتى آفريده و اندازه‌اى بدست داده باشد و او بر طبق آن صورت و اندازه خلقى بيافريند) و از قدرت و توانايى پادشاهى خود و از عجائب آنچه را كه آثار و نشانه‌هاى حكمت او (به زبان حال) به آن گويا است و از احتياج و نيازمندى موجودات (بديگرى) و اعتراف ايشان به اينكه او است كه به قدرت و توانائى خود آنها را بر سر پا نگاهداشته، به ما نمود آنچه را كه برهان ضرورى و دليل قطعى است و ما را راهنمائى نمود بر معرفت و شناسائى او، و آثار صنعت و نشانه‌هاى حكمت او در همه مصنوعات كه ايجاد كرده آشكار است، پس آنچه آفريده حجت و دليل بر حقيقت او است اگر چه (مانند جمادات و نباتات) بيزبان باشند (و در ظاهر چيزى نگويند) پس تدبير و نظم (اين موجودات) حجت و برهان گويايى است بر خلاقيت او، و دليلى است استوار (روى پايه عقل) بر ايجادكنندگى او،

و (اكنون كه ثابت شد او است خداوند يگانه و بى‌همتا و پروردگار جميع موجودات حاضرش دانسته و در مقام تنزيه و تقديسش مى‌فرمايد:) گواهى مى‌دهم به اينكه هر كس تو را تشبيه كند به مخلوقى كه آفريده‌اى و داراى اعضاى گوناگون و مفصلهاى كوچك به هم پيوسته هستند كه به تدبير و نظم حكمت تو (در زير پوست و گوشت) پنهان است در حقيقت و نفس‌الامر تو را نشناخته و يقين ننموده كه مثل و مانندى براى تو نيست (بلكه تصور جسم نموده كه مقتضى آن حدوث و فنا و امكان است) و گويا نشنيده است بيزارى جستن بت پرستان را (در قيامت) از بتهايى كه مى‌پرستيدند آنگاه كه مى‌گويند (در قرآن س 26 ى 97): تاالله ان كنا لفى ضلال مبين (ى 98) اذ نسويكم برب العالمين يعنى به خدا سوگند كه ما در ضلالت و گمراهى آشكار بوديم هنگامى كه شما را با پروردگار عالميان برابر مى‌نموديم، دروغ گفتند آنانكه تو را (با مخلوقات) برابر نمودند، زمانيكه تو را با بتهايشان تشبيه كرده به سبب اوهام بيهوده خود حضرتت را مانند آفريده‌شدگان جلوه دادند و با انديشه‌هاى خويش تو را مانند اجسام داراى اجزاء دانستند، و به رويه عقول ناقصه خود برايت مانند مخلوقات گوناگون مقدار و سنجش قائل شدند،

و گواهى مى‌دهم كسيكه تو را بچيزى كه آفريده‌اى مساوى دانست از تو برگشته و كسيكه از تو برگشت كافر است (و باور ندارد كه تو خداوند بى‌همتائى) بدليل آيات محكمه واضح و هويدا كه از جانب تو (در قرآن كريم به پيغمبر اكرم) نازل شده (س 41 ى 9 مى‌فرمايد: قل ائنكم لتكفرون بالذى خلق الارض فى يومين و تجعلون له اندادا، ذلك رب العالمين يعنى بگو آيا شما كافر مى‌شويد به خدائى كه زمين را در مقدار دو روز آفريد و براى او مانندها قرار مى‌دهيد در صورتيكه او است پروردگار عالميان؟!) و به حكم حجت و دليلهاى آشكار تو (براهين عقليه) كه همه آنها (بكفر چنين كسى كه براى تو مثل و مانندى قرار مى‌دهد) گويا است، و گواهى مى‌دهم توئى خداوندى كه نهايت و پايانى در عقلها براى تو نيست تا در منشا انديشه‌ها داراى كيفيت و چگونگى باشى و نه در انديشه‌هاى عقول محدود بحدى و موصوف به تغيير از جائى بجائى هستى (زيرا محدوديت و تغيير از لوازم امكان است).

قسمتى از اين خطبه است (در بيان كيفيت و چگونگى خلقت اشياء و اينكه خداوند سبحان از صفات مخلوقات منزه و مبرى است): خداوند متعال بقاء و هستى آنچه آفريده تعيين نموده و آن را محكم و استوار گردانيده (بطوريكه بيش و كم نخواهد شد) پس از روى لطف (حكمت و مصلحت) آن را منظم ساخته، و هر يك را اختصاص داده به آنچه كه براى آن خلق شده (مانند خورشيد براى نورافشانى و ابر براى باريدن و زنبور براى عسل) پس (هيچيك از آفريده‌ها) از حدودى كه برايش تعيين گشته تجاوز نكرده و به رسيدن به مقصود كوتاهى ننموده (به وظيفه خود رفتار كرده) وقتى كه مامور شده براى انجام اراده و خواست او ماموريت را دشوار نشمرده (سركشى نكرده) و چگونه تواند سركشى كند كه همه اشيا به مشيت و اراده او بوجود آمده (پس اوامر تكوينيه او را فرمان برده طوق خضوع و فروتنى را بگردن انداخته‌اند) او است خداوند ايجاد كننده انواع مخلوقات بدون اينكه انديشه‌اى بكار اندازد، و بى آنكه قبلا تصور كرده بعد بيافريند، و بى‌تجربه و آزمايشى كه از پيش‌آمدهاى روزگار استفاده كند، و بى‌شريك و همتائى كه او را در آفريدن مخلوقات شگفت‌آور كمك و همراهى نمايد، پس طبق فرمانش تمام گشت خلقت و

آفرينش او (به سبب مشيت و اراده او مخلوقات بوجود آمدند) و طاعت او را قبول كرده دعوتش را پذيرفتند، آفريده‌اى نبوده كه در امرش درنگ و سستى نموده انجام فرمانش را به تاخير اندازد (چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 117 ميفرمايد: بديع السموات و الارض و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون يعنى او است پديد آورنده آسمانها و زمين كه هرگاه آفريدن چيزى را اراده كند و بفرمايد موجود شو، بى‌درنگ موجود مى‌گردد) پس اعوجاج و كجى اشيا را راست گردانيد (آنها را از روى حكمت آفريد) و حدودشان را واضح و روشن قرار داد (آنچه كه سزاوارشان بود به آنها اضافه نمود) و به قدرت و توانائى ميان اضداد گوناگون آنها را (مانند عناصر چهارگانه: صفراء و بلغم و خون و سودا در يك مزاج) التيام داده جمع گردانيد، و آنها را به هم پيوست كه از هم جدا نگردند، و در حدود و اندازه‌ها و خويها و صفات مختلفه (كه هر يك از ديگرى امتياز دارد) قرار داد (و آنچه آفريده) مخلوقات شگفت‌آورى است كه خلقت آنها را محكم و استوار گردانيد و بر طبق اراده و خواست خود ايجاد و اختراع نمود.

صاحب اختيار كارها و حاكم بر مال و جان مردم گردانيدند، و به وسيله ايشان دنيا را خوردند (كالاى آن را به ستم به دست آوردند) و مردم همواره با پادشاهان و دنيا همراهند (لذا

از هيچگونه كار خلاف رضاى خدا و رسول خوددارى نمى‌نمايند( مگر آنان را كه خداوند )از شر شيطان و نفس اماره( نگاه دارد، پس اين منافق يكى از چهار نفر بود. و )دوم:( مردى است كه از رسول خدا چيزى را شنيده و آن را درست حفظ نكرده و در آن اشتباه و خطا نموده و دانسته دروغ نگفته است، پس آنچه در تصرف او است نقل مى‌كند و به آن عمل مى‌نمايد و مى‌گويد: من آن را از رسول خدا- صلى الله عليه و آله- شنيده‌ام، پس اگر مسلمانان مى‌دانستند كه او حديث را اشتباه فهميده از او نمى‌پذيرفتند، و اگر او نيز مى‌دانست كه اشتباه كرده آن را ترك گفته نقل نمى‌كرد. و سوم: مردى است كه از رسول خدا- صلى الله عليه و آله- چيزى را شنيده كه به آن امر مى‌نموده بعد از آن نهى فرموده و او از نهى آن حضرت آگاه نيست، يا چيزى شنيده كه از آن نهى مى‌نموده بعد به آن امر فرموده و او نمى‌داند، پس نسخ شده را نگاهداشته نسخ كننده را به دست نياورده، و اگر مى‌دانست كه آن حديث نسخ گرديده نقل نمى‌نمود، و اگر مسلمانان هم موقعى كه آن را از او شنيدند مى‌دانستند نسخ شده به آن عمل نمى‌كردند. و ديگر چهارمى است كه بر خدا و رسول او دروغ نبسته و از ترس خدا و به احترام رسول خدا-

صلى الله عليه و آله دروغ را دشمن داشته، و خطاء و اشتباه هم نكرده است، بلكه آنچه شنيده به همان قسم حفظ نموده و آن را نقل كرده به آن چيزى نيفزوده و از آن نكاسته، و ناسخ را از بر كرده به آن عمل نموده، و منسوخ را در نظر داشته از آن دورى گزيده، و عام و خاص را شناخته هر يك را موضع خود قرار داده (عام را به جاى خاص و خاص را به جاى عام استعمال نكرده) و متشابه و محكم آن را دانسته است (در متشابه تامل و احتياط كرده به محكم و حديثى كه معنى آن آشكار است عمل مى‌نمايد. و از رسول خدا- صلى الله عليه و آله- )گاهى به مقتضاى وقت و زمان( سخنى صادر مى‌شد كه داراى دو معنى بود، سخنى كه به چيز و وقت معينى اختصاص داشته و سخنى كه همه چيز و همه وقت را شامل بود )آن هر دو سخن به صورت يكى مى‌نمود، ولى از قرينه مقام و جهات ديگر مراد ظاهر ميشد و اشتباه مرتفع مى‌گشت( پس كسى كه نمى‌دانست خدا و رسول او- صلى الله عليه و آله- از آن سخن چه خواسته‌اند آن را مى‌شنيد و از روى نفهمى بر خلاف واقع و بر ضد آنچه به آن قصد شده و به غير آنچه براى آن بيان گشته معنى و توجيه مى‌نمود، و چنين نبود كه همه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله- از آن حضرت )مطلبى را( پرسيده

و براى فهم آن كنجكاوى نمايند تا جائيكه (نپرسيدن و كنجكاوى ننمودنشان بحدى بود كه) دوست داشتند باديه‌نشينى و غريبى از راه برسد و از آن حضرت، عليه‌السلام، بپرسد تا ايشان بشنوند، ولى در اين باب چيزى بر من نگذشت مگر اينكه از آن حضرت پرسيده و آن را حفظ نمودم، پس اين سببها باعث اختلاف مردم و پريشان ماندن آنان در رواياتشان است.

خطبه 091-پس از كشته شدن عثمان

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگام بيعت كردن مردم با آن بزرگوار (روز جمعه بيست و پنجم ذى‌الحجه سال سى و پنج از هجرت) پس از كشته شدن عثمان: دست از من برداشته ديگرى را بطلبيد (و او را امير و خليفه گردانيد، چون بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله خلفايى كه به ناحق روى كار آمدند سنت و سيره او را تغيير داده بيت‌المال را از روى عدل و درستى ميان رعيت قسمت نكردند، بلكه به دلخواه هر كارى خواستند انجام و عرب را بر عجم و قوى را بر ضعيف ترجيح دادند، و عثمان اقارب و خويشاوندش را از بنى‌اميه بر ساير مردم برترى داد و سالهاى دراز به همين منوال رفتار شد، و مردم سنت و سيره رسول اكرم را از ياد بردند، اكنون كه آمده بودند با امام عليه‌السلام بيعت نمايند منظورشان آن بود كه آن حضرت هم برويه سه خليفه پيش از خود رفتار كند، پس آن بزرگوار براى اتمام حجت و اينكه بدانند او بر خلاف سنت و سيره پيغمبر اكرم كارى انجام ندهد و آنها نقض بيعت خواهند نمود، اين سخنان را فرمود، بنابراين درست نيست كه گفته شود: اگر آن حضرت از جانب رسول خدا به خلافت نصب گرديد و در حقيقت امامت و امارت از آن او و قيام به آن برايش واجب بود، چگو

نه استعفا مى‌نمود. چون امام عليه‌السلام مى‌دانست كه بالاخره ايشان دست از عهد و پيمان برداشته و با او همراه نخواهند بود، از اين رو مى‌فرمايد:( ما به كارى اقدام مى‌نماييم كه آن را روها و رنگهاى گوناگون است )به مشكلاتى بر خواهيم خورد از قبيل جنگ با ناكثين يعنى طلحه و زبير و ساير اصحاب جمل كه پيمان خود را شكستند، و با قاسطين يعنى معاويه و لشگر

شام كه به آن حضرت ياغى شدند، و با مارقين يعنى خوارج نهروان كه كافر شدند بطورى( كه دلها بر آن استوار نيست )مردم در اين پيش‌آمدها شكيبايى ندارند( و عقلها زير بار آن نخواهند رفت )بلكه انكار خواهند نمود( آفاق را ابر سياه )ظلم و ستم و بدعت( فرو گرفته )خورشيد حق و حقيقت زير آن پنهان گشته( و راه روشن )حقيقت احكام اسلام( تغيير يافته، و بدانيد اگر من دعوت )بيعت( شما را بپذيرم طبق آنچه خود مى‌دانم رفتار خواهم نمود )شما را بر مركب حق سوار نموده در راه راست سوق مى‌دهم و بر خلاف رضا و خوشنودى خدا و رسول سخنى نگفته قدمى برنمى‌دارم( و )اگر خلافت را قبول كرده سوار بر كار شوم( به سخن گوينده )اى كه گفتارش بر وفق خواهش نفسانى و بر خلاف شرع بوده( و به سرزنش توبيخ كننده )اى كه مرا ملامت كند كه چرا به رويه خلفاى پيش رفتار نمى‌كنم( گوش نميدهم، و اگر مرا رها كنيد )و به خلافت نگماريد( مانند يكى )از افراد( شما هستم و شايد به سخنان شما )در باب رفتار نارواى خليفه ناحق( بيشتر گوش دهم )و از حقوقتان دفاع نمايم( و فرمان كسى را كه شما او را بر كار خويش والى و زمامدار قرار مى‌دهيد )اگر دستورش مطابق دستور اسلام باشد( بهتر انجام دهم )بنابراين( وزير و مشاور بودن من براى شما بهتر است از اينكه امير و زمامدار باشم )خلاصه حضرت اتمام حجت مى‌فرمايد كه بعد از بيعت كردن ايشان اگر بر خلاف خواهشهاى آنان رفتار نمود ايراد نكنند كه ما نميدانستيم چنين رفتار مى‌نمايى وگرنه با تو بيعت نمى‌نموديم(.

ص: 274

خطبه 092-خبر از فتنه

ص: 275

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه پس از خاتمه جنگ نهروان فرموده و از خطبه‌هاى مشهوره آن بزرگوار ميباشد كه در آن فضائل و مناقب خود را شرح داده و براى جهال و غافلين مقام و منزلت خويش را بيان كرده تا به دستور او رفتار نموده امر و فرمانش را پيروى نمايند، و بعد از آن از فتنه و فساد بنى‌اميه و سختيهايى كه در زمان سلطنت و پادشاهى هر يك از آنها به مردم وارد شده و انقراض دولت آنان خبر داده): پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم، اى مردم من چشم فتنه و فساد را كور كردم (با طلحه و زبير و پيروانشان در جنگ جمل و با معاويه و لشگرش در جنگ صفين و با خوارج در نهروان جنگيده نگذاشتم فسادشان عالم‌گير گردد) و غير از من كسى بر (دفع) آن فتنه و فساد جرات نداشت، پس از آنكه تاريكى آن موج زده و سختى آن رو با فزونى نهاده بود (همه جا را فتنه فرا گرفته هيچكس نميدانست چه بايد كرد، زيرا اهل اسلام حكم جنگيدن با اهل قبله را از آن پيش ندانسته جرات بر آن نداشتند، چنانكه ابن عمرو سعد ابن مالك و ابوموسى و مانند ايشان از آن حضرت كناره كرده گفتند: از اين فتنه‌اى كه در ميان مسلمانان واقع شده اجتناب و دورى سزاوار است) پس

(چون به همه چيز دانا هستم احكام و مسائل دين خود را) از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد، و (به حكم عقل و نقل جرات نيست كسى را جز على ابن ابيطالب و ائمه طاهرين عليهم‌السلام كه در بالاى منبر بگويد: فاسئلونى قبل ان تفقدونى يعنى بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد. زيرا پرسشها بيشمار و گوناگون است، بعضى راجع به معقول و برخى مربوط به منقول و دسته‌اى در باب عالم شهود و پاره‌اى درباره عالم غيب و همچنين راجع به گذشته و يا آينده و يا زمان حال باشد، و ممكن نيست كسى بتواند اين پرسشها را پاسخ گويد مگر كسيكه از جانب خداوند تاييد شده و از منبع علم و حكمت و سرچشمه كمال و معرفت، علوم اولين و آخرين را آموخته باشد) سوگند به آن كسيكه جان من بدست قدرت او است از اين زمان تا قيامت چيزى (خبرى) را از من سوال نميكنيد و از گروهى كه صد كس (كمتر يا بيشتر) را هدايت نمايند و صد كس را گمراه سازند (مردمى كه زمامدار شوند و سبب رستگارى يا گمراهى گردند) پرسش نمينمائيد مگر آنكه به شما خبر ميدهم (پيش گويى مى‌كنم) از خواننده و جلودار و راننده (زمامداران) آن گروه (مانند ساربانان كه شتران را به هر كجا بخواهند مى‌كشانند) و از جاى فرود آمدن و بارگير

ى (محل اجتماع) ايشان و از كسيكه از آنان كشته مى‌شود و آنكه از آنها ميميرد، و اگر مرا نيابيد (ميان شما نباشم) و پيش‌آمدهاى بد و كارهاى دشوار بر شما فرود آيد بسيارى از سوال‌كنندگان (به سبب حيرانى بسيار) سر در پيش خواهند افكند (و خاموش بوده راه نجات از آن پيش‌آمدهاى بد و كارهاى دشوار را نمى‌يابند) و بسيارى از پاسخ‌دهندگان (به سبب جهل و نادانى از پاسخ گفتن) ترسناك (و عاجز) باشند، و اين در وقتى است كه جنگ بسيار ميان شما واقع گشته و (فتنه و فساد آن) سخت گردد، و (به سبب گرفتارى و بيچارگى) دنيا بر شما تنگ شود كه روزهاى بلاء (مدت سختى) را دراز شماريد (هر ساعتى را روزى يا بيشتر پنداريد) تا اينكه خداوند نيكوكاران از شما را فتح و فيروزى دهد،

ص: 276

هرگاه فتنه‌ها (به مردم) رو آورد (باطل به حق و فساد به صلاح) اشتباه مى‌شود، و زمانيكه از بين برود (و فتنه‌جويان مضمحل و نابود شوند، مردم را به باطل و فساد) آگاه سازد (آنگاه به حق و صلاح پى برده به جهل و نادانى خود اعتراف نمايند، زيرا) چون فتنه‌ها رو آورد (نادرستيهاى آنها) معلوم نيست، و چون پشت گرداند (از بين برود) شناخته شود (ماداميكه فتنه و فساد برپا است حق ناپيدا است و چون آتش آن فرو نشيند حق آشكار گردد) فتنه‌ها (در همه جا) مانند دور زدن بادها دور مى‌زند، به شهرى مى‌رسد و از شهرى مى‌گذرد (فتنه‌جويان همه جا مشغول فساد و تباهكارى مى‌باشند، گاهى مردم شهرى به آتش آنان سوخته گاهى از آن شهر گذشته مردم شهر ديگرى را مى‌سوزانند). آگاه باشيد ترسناكترين (بزرگترين و سخت ترين) فتنه‌ها بر شما به نظر من فتنه بنى‌اميه است (حرمت رسول خدا را هتك كرده سبطين آن بزرگوار امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را به قتل رسانده خانه خدا را خراب نموده هشتاد سال بر روى منابر اسلام نسبت به اميرالمومنين جسارت نمودند و مردم را بدورى جستن از آن حضرت وادار كرده هر كس زير بار اين كار زشت نرفته او را كشته يا از شهرها بيرون كرده خانه

اش را خراب و ويران مى‌ساختند و سنت را بدعت و بدعت را سنت ميدانستند( پس آن فتنه‌اى كور و تاريك است )راه صلاح و رستگارى در آن گمشده و زيانش در دين و دنيا هويدا است( حكومت و سلطنت آن همه جا را فرا گيرد و بلا و سختى آن مخصوص )پرهيزكاران و شيعيان( است، هر كسيكه در آن فتنه بينا باشد )با كارهاى زشت بنى‌اميه مخالفت نمايد( بلاء و سختى به او رو آورد، و كسيكه نابينا باشد )به كارهاى زشت آنان ايراد نكرده اوامر و نواهى آنها را پيروى كند( بلاء از او دور )در رفاه و آسايش( است، سوگند به خدا بعد از من بنى‌اميه براى شما زمامداران بدى خواهند بود، مانند شتر پير لگدانداز بدخو كه )هنگام دوشيدن دوشنده را( به دهانش گاز مى‌گيرد، و بدستش )بر سر او

ص: 277

( كوبيده به پايش لگد زند و از دوشيدن شير جلوگيرى نمايد )خلاصه نيكان را اذيت و آزار رسانيده ميكشند و از بيت‌المال مسلمين چيزى به مستحقين نميدهند( همواره بر شما تسلط دارند تا از شما كسى را )روى زمين( باقى نگذارند مگر اينكه براى آنان سود داشته يا زيان به ايشان وارد نياورد )از آنها پيروى كند يا لااقل بر خلاف مقاصدشان سخنى نگفته قدمى برندارد( و همواره بلا و تسلط آنان )بر شما( برقرار است بطوريكه انتقام گرفتن يكى از شما از ايشان مانند انتقام گرفتن غلام از آقاى خود و تابع از متبوعش مى‌باشد (زير دست و مانند بنده زر خريد آنان هستيد كه نميتوانيد از حقوق خويش دفاع كنيد) فتنه و فساد ايشان بد منظر و ترسناك و به رويه مردم زمان جاهليت (كه به جنگ و خونريزى و غارت و دزدى و بى‌عفتى عادت داشتند) بر شما وارد مى‌گردد، و نيست علامتى از هدايت و رستگارى در آن فتنه و نه نشانه‌اى كه (راه حق به آن) ديده شود، ما اهل بيت از گناه آن فتنه‌ها خواهيم رست (از رويه فتنه‌جويان بيزارى جسته طبق دستور خداوند متعال رفتار خواهيم نمود) و در آن اوقات نميتوانيم (كسى را آشكار به راه حق) دعوت نمائيم، سپس خداوند آن فتنه‌ها را از شما دور گرداند مانند جدا كردن پوست از گوشت بوسيله كسيكه (بنى‌العباس) به ايشان ذلت و خوارى مى‌رساند و به جبر آنها را (به اطراف) سوق داده و از جام پر (از بلاء و مصيبت) آب مى‌دهد، به جز زخم شمشير چيزى به آنها نبخشد و به جز خوف و ترس چيزى نپوشاند، پس در آن هنگام (كه دولت بنى‌اميه منقرض گشت همه آنان ضعيف و ناتوان و خوار شدند) قريش آرزو دارند كه دنيا و آنچه در آن است از دست داده به جاى آن يكبار مرا ببينند هر چند بقدر كشتن شترى (ساعتى) باشد تا از ايشان بپذيرم تمام آنچه را كه امروز بعضى از آن را خواستارم و به من نميدهند (اگر قريش يعنى بنى‌اميه بعد از همه سختيها و هرج و مرج در زندگى و ذلت و بيچارگى كه از بنى‌العباس ديدند آن حضرت را مى‌يافتند در پاى او افتاده زارى مى‌نمودند تا خلافت و حكومت ايشان را قبول فرموده زنگ ظلم و ستم و فتنه و فساد را از جهان بزدايد، و شاهد بر اين گفتار آن است كه تاريخ‌نويسان نقل كرده‌اند و مشهور است: مروان ابن محمد آخرين پادشاه بنى‌اميه هنگاميكه در لشگر خراسان عبدالله ابن محمد ابن على ابن عبدالله اين عباس را كه پيشواى لشگر بود ديد، گفت: اى كاش به جاى اين جوان على ابن ابيطالب در زير اين بيرق پيشواى لشگر بود).

خطبه 093-در فضل رسول اكرم

ص: 278

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه بعضى از اوصاف خداوند را يادآورى نموده و انبياء و اولياء را ستوده و در آخر مردم را پند و اندرز داده): برتر از هر چيز خداوندى است كه همتهاى بلند او را درك نكرده و زيركيهاى هوشمندان به او نميرسند (به كنه حقيقت ذاتش پى نبرند، زيرا به حدى محدود نيست كه بتوان او را درك نمود) اولى است كه پايانى براى او نيست تا به نهايت رسد (مبدا اشياء است، نه اولى كه او را آخر باشد) و نه آخرى است او را كه تمام شود (مرجع اشياء است، نه آخرى كه او را اولى باشد، زيرا اول و آخر بودن و غايت و نهايت از لوازم جسم است و او سبحانه از آن مبرى است).

ص: 279

ص: 280

قسمتى از اين خطبه درباره پيغمبران (و پيغمبر اكرم و ائمه اطهار عليهم‌السلام) است: خداوند پيغمبران را در برترين امانتگاه (صلب پدران) امانت نهاد، و در بهترين جايگاه (رحم مادران) قرار داد، و آنان را از صلبهاى نيكو به رحمهاى پاك و پاكيزه انتقال داد (پدر مادر پيغمبران از حضرت آدم عليه‌السلام تا خاتم النبيين صلى الله عليه و آله خداپرست بوده به شرك و كفر آلوده نگشته در زناشوئى برخلاف شرع و دستور الهى رفتار ننمودند) هرگاه يكى از ايشان از دنيا مى‌رفت ديگرى بعد از او براى نشر دين خدا بجاى او قيام مى‌نمود (تبليغ احكام الهى مشغول مى‌گشت) تا اينكه منصب نبوت و پيغمبرى از جانب خداوند سبحان به حضرت محمد صلى الله عليه و اله رسيد، پس آن حضرت را از نيكوترين معدنها (صلبهاى پيغمبران پيش) رويانيد، و در عزيزترين اصلها (رحمها) غرس نمود (و آن بزرگوار را) از شجره‌اى (نسل حضرت ابراهيم عليه‌السلام) كه پيغمبرانش را از آن آشكار نمود و امين‌هاى (بر وحى) خود را از آن برگزيد (بوجود آورد) خاندان او بهترين خاندانها و خويشان او بهترين خويشان و شجره او بهترين شجره‌ها است (آن حضرت از جميع پيغمبران افضل ميباشد) كه در حرم روئيده و در

(بوستان) مجد و شرافت قد كشيده (در مكه معظمه به دنيا آمده و تربيت شده) آن شجره را شاخه‌هاى دراز (ائمه اثنى عشر) و ميوه‌اى است كه دست هر كس به آن نرسد، پس آن حضرت پيشواى پرهيزكاران و روشنى ديده بينايان و چراغى است درخشان و ستاره‌اى است كه نور از آن ساطع است و آتش زنه‌اى كه شعله آن برق ميزند، روش او استقامت و طريقه‌اش هدايت و راهنمايى است، و سخن او جداكننده (حق از باطل) و حكم و فرمانش به عدل و درستكارى است، هنگامى آن بزرگوار به رسالت و پيغمبرى مبعوث شد كه مدتها بود كسى به رسالت نيامده و مردم در انجام وظيفه از راه حق منحرف و امتهاى پيغمبران پيش در غفلت و نادانى سرگردان بودند (حقتعالى آنان را به مبعوث شدن آن حضرت هدايت كرده از ضلالت و گمراهى نجات داد).

ص: 281

(بندگان خدا) خدا شما را رحمت كند عمل كنيد بر (رويه) نشانه‌هاى آشكار (ائمه دين عليهم‌السلام، زيرا آنان نشانه و چراغ هدايت و رستگارى مى‌باشند در تاريكى ضلالت و گمراهى) پس راه (دين) روشن و هويدا است كه (شما را) بدارالسلام (بهشت جاودانى) دعوت مى‌كند، و شما در سرائى هستيد كه رضا و خوشنودى حقتعالى را (به كردار نيكو) از روى فراغت مى‌توان بدست آورد (پس تا در اين جهانيد و فرصت داريد بهشت جاويدان را اندوخته نمائيد) و در جايى ميباشيد كه نامه‌ها(ى اعمال) باز است (هنوز بسته نشده مهر بر آن ننهاده‌اند) و قلمها(ى نويسندگان كردارتان براى ضبط آنها) در كار و بدنها صحيح و سالم است و زبانها گويا است، و توبه و بازگشت (از كردار زشت) پذيرفته، و كردارها(ى نيك) قبول مى‌شود (پس وقت را غنيمت شمرده فرصت را از دست نداده تا مى‌توانيد كارى كنيد كه رضا و خوشنودى خدا را بدست آوريد، زيرا بعد از بيرون رفتن جان از بدن كارى انجام نميتوان داد كه رضا و خوشنودى خداوند سبحان بدست آيد، چنانكه در قرآن كريم س 30 ى 57 مى‌فرمايد: فيومئذ لاينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون يعنى روز رستخيز عذرخواهى كسانيكه ستم كرده كافر گشتند به دستور

الهى رفتار ننمودند سودى ندارد، و نه ايشان را راهى هست كه موجب رفع عذاب گردد. زيرا آنجا دار تكليف و انجام وظيفه نيست، بلكه جاى حساب و بازپرسى است(.

خطبه 094-وصف پيامبر

ص: 282

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در وصف پيغمبر اكرم): خداوند متعال حضرت رسول را به پيغمبرى فرستاد هنگامى كه مردم (از راه حق) گمراه شده (در كار خويش) سرگردان بودند، و در راه فتنه و فساد از روى خبط و اشتباه قدم مينهادند، هواها و آرزوها(ى بيجا) ايشان را دستگير كرده، و كبر و نخوت آنان را به اشتباهكارى واداشته، و جهل و نادانى آنها را سبكسر و نفهم نموده بود در حالتى كه پريشان حال و در كار خويش مضطرب و نگران و مبتلى به نادانى بودند، پس حضرت مصطفى صلى الله عليه و اله در نصيحت (ايشان) كوشش فرمود، و گذشت در راه راست، و به سوى حكمت و دانش و پند نيكو (آنها را) دعوت نمود (تا از بدبختى رهائى يافته سعادت دنيا و آخرت را بدست آورند).

خطبه 095-وصف خدا و رسول

ص: 283

از خطبه‌هاى ديگر (آن حضرت عليه‌السلام) است (در حمد و ثناى الهى و وصف حضرت رسول صلى الله عليه و آله): سپاس خداوندى را سزا است كه اول (و مبدا همه اشياء) است، پس چيزى پيش از او نبوده، و آخر (و مرجع همه مخلوقات) است، پس چيزى بعد از او نميباشد، و (به سبب آيات و نشانه‌ها) ظاهر و هويدا است، پس چيزى آشكارتر از او نيست و (كنه ذات او) مخفى و پنهان است، پس چيزى ناپيداتر از او نيست (و به عبارت ديگر:) ظاهر و توانا است، پس چيزى فوق او نيست (همه اشيا مقهور قدرت و توانايى او هستند) و باطن و دانا به جزئيات اشيا است، پس چيزى از او (به اشياء) نزديكتر نيست.

ص: 284

قسمتى از اين خطبه در وصف رسول خدا صلى الله عليه و آله ميباشد: قرارگاه او (مكه معظمه كه در آنجا به رسالت مبعوث گرديد) بهترين قرارگاه، و جاى نمو او (مدينه طيبه كه در آنجا احكام الهى را منتشر نمود) شريفترين جا است (و آن بزرگوار) در كانهاى كرامت و بزرگوارى (اصلاب شامخه و ارحام مطهره) و آرامگاههاى سلامت (كه از هر عيب و نقص ظاهرى و باطنى منزه و مبرى بوده روئيده شده است) دلهاى نيكوكاران شيفته او گشت، و زمام چشمها(ى خردمندان) بسوى او خيره شد (تا ببينند در ضلالت و گمراهى جهل و نادانى كه سرتاسر جهان را فرا گرفته چه مى‌كند، ديدند) خداوند بوسيله آن حضرت كينه‌هاى ديرينه را نابود ساخت (از ميان مردم برداشت) و آتش دشمنيها را خاموش نمود، و ميان برادران ايمانى را (مانند اميرالمومنين و سلمان) الفت و دوستى انداخت، و ميان خويشان (مانند حمزه و ابى‌لهب به سبب اسلام و كفر) جدايى افكند، و به واسطه ظهور و پيدايش آن بزرگوار ذلت و بيچارگى مومنين را به عزت و سرورى و برترى و بزرگى و كفار را به نكبت و بدبختى مبدل نمود، سخن او بيان و خاموشيش زبان بود (چون سخنى مى‌فرمود احكام الهى را بيان ميكرد، و چون گفتار و كردارى ديده خاموش مى‌ماند دليل بر صحت و درستى و مباح بودن آن بود(.

ص: 285

خطبه 096-در باب اصحابش

ص: 286

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در اينكه ستمگر بالاخره كيفر خواهد ديد و خداوند از او بازخواست خواهد نمود، سپس لشگر خويش را براى سهل‌انگارى در جنگيدن با معاويه و لشگر او توبيخ و سرزنش مى‌فرمايد): اگر خداوند ستمگر را مهلت دهد هرگز از مواخذه و بازپرسى از او نميگذرد، در بين راهش و جاى غم و اندوه گلوگير كه نگذارد آب دهان فرو دهد (در سختيهاى دنيوى يا موقع سختيهاى مرگ) در كمين گاه است (گويا سر راه بر او گرفته تا در وقت مقتضى او را بكيفر رساند) آگاه باشيد سوگند به آن كسيكه جان من بدست قدرت و توانايى او است اين گروه (لشگر شام) بر شما غلبه خواهند نمود، نه از براى آنكه آنها از شما به حق سزاوارترند، بلكه از جهت عجله ايشان است براى بدست آوردن باطل (انجام فرمان) اميرشان (معاويه) و دير جنبيدن شما براى حق من (خلاصه سبب غلبه آنان اتفاق و پيروى از رئيسشان است و شكست شما بر اثر نفاق و اختلاف و نافرمانى از اميرتان مى‌باشد، پس مدار فتح و فيروزى در جنگ و در هر امرى اتفاق و اجتماع بر انجام فرمان رئيس و بزرگ قوم است، نه بر درستى و نادرستى عقيده و ايمان كه اگر چنين بود هرگز اهل شرك بر اهل توحيد ظفر نمييافتند در صورتيكه مى‌بينيم بسيارى از كفار و منافقين بر مسلمين و مومنين در كارها غلبه و پيشروى دارند( و هر آينه امتها و رعيتها)ى هر پادشاه و اميرى( شب را صبح ميكنند در حاليكه از ستم روساى خود ترس دارند )كه مبادا بواسطه نافرمانى آنان را كيفر دهد و از اين جهت همواره مطيع و فرمانبردار روساى خويش بوده و در هر امرى پيش ميروند( و من شب را صبح مى‌كنم در حاليكه از ستم رعيت خود ترس دارم )چون از خدا مى‌ترسم و بر ايشان ستم روا ندارم آنها بر من ستم كرده سخنم را گوش نميدهند( شما را براى رفتن به جهاد و جنگيدن با دشمن طلبيدم نرفتيد، و )سود رفتن و زيان نرفتن بكارزار را( گوشزد شما نمودم نشنيديد، و در نهان و آشكار شما را دعوت كردم اجابت نكرديد، و پند و اندرز دادم نپذيرفتيد، آيا شما با اينكه حاضر هستيد مانند غائبين بوده كه در اينجا نيستند؟ )و سخنانم را نشنيده از پند و اندرز من بهره نميبرند

ص: 287

( و آيا شما با اينكه غلامان و رعيت هستيد مانند خواجگان و روسا مى‌باشيد؟ )خود را صاحب راى دانسته فرمان همچو منى را نميبريد( حكمتها )و سخنانى كه بزرگى و خوشبختى دنيا و آخرت را در بر دارد( براى شما مى‌گويم )مانند حيوان وحشى( از آنها رم مى‌كنيد، و شما را به اندرز نيكو پند مى‌دهم از آن دورى مى‌جوييد (نمى‌پذيريد) و شما را بر جهاد تباهكاران (اهل شام) ترغيب ميكنم سخنم به آخر نرسيده همه‌تان را مانند پراكندگى فرزندان سبا پراكنده مى‌بينم (سبا نام قبيله‌اى بود از اولاد سبا ابن يشجب ابن يعرب ابن قحطان كه چون پيغمبران را تكذيب كردند خداوند آب را بر آنها مسلط نمود كه خانه‌ها و بوستانهايشان را غرق كرد و ايشان در شهرها پراكنده گشتند، و تفرقه آنان در ميان عرب ضرب‌المثل شد كه هر پراكندگى سخت را به ايادى سبا تشبيه مينمايند) به محافل خود بازميگرديد (رفت و آمد مى‌كنيد) و يكديگر را به پندهاى خويش گول مى‌زنيد (هر يك به ديگرى ميگويد چنين و چنان بايد كرد و خود براى انجام آن قدمى برنميدارد) در هر بامداد شما را (همچون چوب شمشاد) راست مى‌گردانم (براى جنگيدن با دشمن آماده مى‌شويد) و شب به سوى من باز ميگرديد مانند پشت كمان كج شده (از رفتن به كارزار خوددارى مى‌كنيد) اندرزدهنده ناتوان شد، و شنونده (كار را) مشكل پنداشت (پس از اين، پند من در شما با اين رفتار اثرى ندارد) اى كسانيكه بدنهاشان حاضر و عقلهاشان ناپيدا و انديشه‌هاشان گوناگون است (در يكجا گرد آمده دستور عقل را پيروى ننموده هر يك در امور انديشه نادرست خود را بكار برد( به سبب )نفاق و دوروئى و اختلاف آراء( ايشان روساى آنها )به فتنه و فساد( مبتلى و گرفتار هستند، امير شما )امام عليه‌السلام( خدا را اطاعت و پيروى مى‌كند و شما دستور او را رفتار نميكنيد، و رئيس اهل شام )معاويه( معصيت و نافرمانى خدا مى‌كند و آنان مطيع او هستند، سوگند به خدا دوست دارم كه معاويه درباره شما با من داد و ستد كند مانند داد و ستد صراف كه يك دينار طلا )مساوى با ده درهم نقره( بدهم و يك درهم نقره بگيرم، ده نفر از شما را از من بگيرد و يك نفر از لشگريانش را بدهد. اى اهل كوفه از )رفتار( شما به سه چيز )كه در شما هست( و دو چيز )كه اصلا در شما يافت نميشود( به غم و اندوه مبتلى شده‌ام )اما آن سه چيز كه در شما هست اول:( با اينكه گوش داريد، كر هستيد، و )دوم:( با اينكه گويائيد، گنگيد،

ص: 288

و )سوم:( با اينكه چشم داريد، كوريد )حق را نميشنويد و نميگوئيد و نمى‌بينيد، با اينكه داراى گوش و زبان و چشم هستيد، و اما آن دو چيز كه در شما نيست، اول:( هنگام جنگ )و ورود در كارزار( در راستى و ثبات قدم چون مردان آزاده نيستيد )از ترس و نااميدى خود را برابر دشمن مانند عبد و غلام نشان داده دليلى بر راستى و آزادگى نداريد( و )دوم:( در بلا و سختى برادران حقيقى مورد اطمينان نيستيد، دستهاى شما خاك آلوده باد )به فقر و پريشانى بوده خير نبينيد( اى كسانيكه مانند شترهايى هستيد كه ساربانشان از آن‌ها دور شده، اگر از سمتى گرد آيند از سمت ديگر پراكنده گردند )پس پراكندگى شما از اطراف من طورى است كه( سوگند به خدا گمان دارم كه اگر جنگ سخت شود و آتش زد و خورد شعله گيرد، از پسر ابيطالب جدا و پراكنده خواهيد شد مانند جدا شدن زن )هنگام زائيدن( از بچه در شكم خود )بعد از پراكندگى، جمع كردن شما ممكن نيست، چنانكه برگشتن بچه به شكم مادر محال است( و )چگونه از اطرافم پراكنده شده دورى مى‌نمائيد، و گفتارم را اطاعت و پيروى نميكنيد، در حالتيكه( من از جانب پروردگارم )بر راستى و درستى خود( حجت و گواه دارم، و به دستور پيغمبر خويش در راه راست سير مى‌كنم )از طرف آن حضرت به خلافت منصوب گرديده‌ام( و به رويه واضح و آشكار )آنچه كه دين مقدس اسلام دستور داده( رفتار مى‌نمايم )و( راه حق را )از روى بينايى در ميان راههاى نادرست( پيدا نموده در آن ميروم.

ص: 289

نگاه كنيد به اهل بيت پيغمبر خود (اميرالمومنين و فرزندان او) و از طريقه ايشان جدا نشده رفتارشان را پيروى كنيد كه هرگز شما را از راه راست بيرون نميبرند، و به هلاكت و گمراهى برنميگردانند (آنان بهترين خلق و سزاوار پيروى هستند، چنانكه در قرآن كريم س 3 ى 110 مى‌فرمايد: كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تومنون بالله، و لو امن اهل الكتاب لكان خيرا لهم، منهم المومنون و اكثرهم الفاسقون يعنى شما اهل بيت محمد و پيروانتان بهترين مردم بوده‌ايد كه از عالم غيب بيرون آمده برگزيده شده‌ايد تا امر به معروف و نهى از منكر كرده و به خدا ايمان آوريد، و اگر اهل كتاب ايمان آورده پيروى شما نمايند براى آنها از كفر بهتر است، بعضى از ايشان ايمان آوردند و بيشترشان فاسق مانده از راه حق بيرون رفته ايمان نياورند. خلاصه پيروى از غير آل محمد موجب ضلالت و گمراهى است) پس اگر ايشان (در موضوع خلافت و يا جهاد و يا امر ديگرى در خانه) نشستند (قيام ننمودند) شما (نيز در خانه) بنشينيد (از آنان پيروى نماييد) و اگر برخاستند (در كارى قيام نمودند) شما هم برخيزيد (آنها را يارى و همراهى كنيد) و از ايشان پيش نيفتيد

ص: 290

(به راى خود رفتار نكنيد( كه گمراه و سرگردان خواهيد شد، و پس نمايند )از اوامر و نواهيشان غفلت ننمائيد( كه هلاك و بيچاره مى‌شويد، من اصحاب محمد صلى الله عليه و آله را ديدم و يكى از شما را نمى‌بينم مانند ايشان باشيد )زيرا( آنان صبح ژوليده مو و غبار آلوده بودند، و شب را بيدار به سجده و قيام ميگذراندند، ميان پيشانيها و رخسارهايشان نوبت گذاشته بودند )گاهى پيشانى و گاهى رخسار روى خاك مى‌نهادند( و از ياد بازگشت )قيامت( مانند اخگر و آتشپاره سوزان مى‌ايستادند )مضطرب و نگران بودند( گويا پيشانيهاشان بر اثر طول سجده مانند زانوهاى بزها )پينه بسته( بود! هرگاه ذكر خداوند سبحان به ميان مى‌آمد از ترس عذاب و كيفر و اميد به ثواب و پاداش اشك چشمهاشان مى‌ريخت بطوريكه گريبانهاشان تر ميگشت و مى‌لرزيدند، چنانكه درخت در روز وزيدن باد تند ميلرزد.

خطبه 097-در ستم بنى‌اميه

ص: 291

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در ابتلاى مردم به ظلم و ستم بنى‌اميه): سوگند به خدا بنى‌اميه (در زمان سلطنتشان) همواره ستم ميكنند تا اينكه هيچ حرام خدا را باقى نگذارند مگر آنكه آن را حلال گردانند، و عهد و پيمانى را (كه با مسلمانان مى‌بندند) رها نكنند مگر آنكه آن را به جور مى‌شكنند (بر خلاف عهد خود رفتار مى‌نمايند، چنانكه معاويه با حضرت امام حسن عليه‌السلام بر خلاف معاهده رفتار كرد) و تا اينكه باقى نماند خانه از گل ساخته شده‌اى و نه خيمه از پشم بافته برپا گرديده‌اى (خلاصه هيچ شهر و ده و بيابانى نيست) مگر آنكه ظلم و ستم ايشان در آن داخل شده و افساد و تباهكاريشان آن را فرا گرفته و بدى رفتارشان اهل آن را پراكنده مى‌سازد، و تا اينكه مردم (از شدت ظلم و ستم آنها) دو دسته مى‌شوند گريان: يكى براى دينش گريه مى‌كند (كه از ترس ايشان نميتواند اظهار و به وظائف دينى عمل نمايد) و ديگرى براى دنيايش گريان است (كه مى‌بيند مالش را به غارت مى‌برند و توانائى جلوگيرى ندارد) و تا اينكه يارى و خدمتگزارى يكى از شما براى يكى از آنان مانند خدمتگزارى غلام براى خواجه خود ميشود كه در حضور خواجه (از ترس) فرمان او برد، و د

ر غياب (جرات نموده) از او بدگويى كند، و تا اينكه (در مقام آزمايش معلوم شود كه) بزرگترين شما در برابر فتنه و فساد ايشان كسى است كه حسن‌ظن او به خدا بيشتر باشد (به خواست او تسليم و راضى گردد) پس اگر خداوند شما را به سلامت گذراند (از آن فتنه و فساد رهايى يافتيد) سپاسگزاريد، و اگر (به مصيبت و سختى) گرفتار شديد صابر و شكيبا باشيد، زيرا رستگارى براى متقين و پرهيزكاران است (كه در سختيها شكيبا هستند، و خداوند اجر و مزد آنانرا تباه نمينمايد).

ص: 292

خطبه 098-در گريز از دنيا

ص: 293

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بى‌اعتبارى دنيا و دل نبستن به آن): خداوند را بر نعمتهايى كه عطا فرموده سپاسگزاريم و در كارهاى خود از او يارى مى‌طلبيم، و سلامتى (از بيمارى نادانى و گمراهى و نافرمانى) در دين و عقايد را از او درخواست مينمائيم (تا ما را به خود وانگذارد كه از صراط مستقيم و راه راست منحرف شويم) چنانكه سلامتى (از بيماريهاى) بدنها را از او مى‌خواهيم.

ص: 294

بندگان خدا شما را سفارش مى‌كنم به ترك اين دنيا كه شما را (بالاخره) رها مى‌كند (و در قيامت سودى براى شما ندارد) و اگر چه به ترك آن ميل نداشته‌ايد (و نخواسته‌ايد كه شما را رها كند) و كالبدهاى شما را كهنه كرده مى‌پوساند اگر چه شما دوست داريد تازه بماند، پس داستان شما و دنيا همچون داستان مسافرينى است كه به راهى مى‌روند و گويا (سرعت و تندرويشان به كسانى ماند كه) راه را به پايان رسانده‌اند و نشانه‌اى را (كه از دور نمايان است) منظور خويش قرار داده به آن رسيده‌اند (تند گذشتن عمر شما در اين دنيا به قسمى است كه گويا به منزل آخر كه مرگ است رسيده‌ايد) و چه بسيار اميدوار است راننده‌اى كه درصدد است مركب خود را به منتهى درجه مسافتى كه مى‌تواند براند تا به منظور خود برسد، و به چه چيز اميد دارد و كسيكه بقاء و هستى او را روزى است كه رها نميكند او را و طلب كننده‌اى كه با شتاب و تندى او را مى‌راند تا اينكه از دنيا مفارقت نمايد (انسان به چه چيز دنيا دل مى‌بندد در حالتيكه مرگ گريبان او را خواهد گرفت و راه فرار ندارد) پس به عزت و ارجمندى دنيا و فخر كردن در آن دل نبنديد و به زيور و نعمت آن فريفته نگشته خوشحال نشويد، و

از سختى و رنج آن فغان و زارى نكنيد، زيرا ارجمندى در دنيا و فخر كردن به آن از ميان مى‌رود، و زيور و نعمت آن فانى مى‌گردد، و سختى و رنج آن تمام مى‌شود، و هر مدت و زمانى در آن (چه خوش گذرد چه بد) پايان خواهد داشت، و هر زنده‌اى در آن نابود خواهد شد (ميميرد، پس خردمند كسى است كه به دنيايى كه همه چيز آن موقتى است دل نبندد) آيا در آثار

ص: 295

پيشينيان (كه باقى مانده است) چيزى نيست كه شما را (از كارهاى ناپسنديده) باز دارد، و آيا درگذشتن پدران شما (كه مرده و اثرى از آنها باقى نمانده) عبرت و پندى نيست، اگر تعقل و انديشه نماييد؟ آيا نديديد كه گذشتگان از شما باز نميگردند، و جانشين‌هاى آنها كه زنده هستند باقى نميمانند؟ آيا اهل دنيا را بر حالات گوناگون نمى‌بينيد كه روز را به شب رسانده شب را صبح مى‌نمايند؟ پس يكى مرده است كه بر او مى‌گريند، و ديگرى را (در مصيبت مرده) تسليت ميدهند، و ديگرى بيمارى است بر روى زمين افتاده (و به درد) گرفتار، و ديگرى به عيادت بيمار مى‌رود، و ديگرى در حال جان دادن است، و يكى خواهان دنيا است و مرگ در پى او است، و ديگرى (از حساب و پرسش روز رستخيز) غافل و بيخبر است و خدا از او غافل نيست، و بر اثر گذشته باقى مانده هم مى‌گذرد (چنانكه پيشينيان دنيا را بدرود گفتند ديگران هم ميميرند). آگاه باشيد در هنگام شتاب به انجام كارهاى زشت مرگ را بياد آوريد كه لذتها و خوشيها را ويران مى‌كند و عيشها را به هم ميزند و آرزوها را قطع مى‌نمايد، و از خداوند يارى طلبيد (توفيق بخواهيد به آماده بودن) براى بجا آوردن حق واجب او (طاعات و عبادات) و (شكر و سپاس از) بسيارى نعمتها و احسان و نيكوئيهايش كه به شمار درنيايد.

خطبه 099-درباره پيامبر و خاندان او

ص: 296

از خطبه‌هاى ديگر (آن حضرت عليه‌السلام) است (اشاره به كشته شدن خود و آمدن حضرت صاحب الزمان )(عجل الله فرجه)( كه از جمله اخبار غيبيه مى‌باشد): سپاس خداوندى را سزا است كه فضل و احسانش را در خلايق پراكنده و همه را مشمول جود و بخشش خود قرار داده، به آنچه از او برسد (تندرستى، بيمارى، خوشى و رنج) سپاسگزاريم، و براى انجام اوامرش (واجبات و مستحبات) از او يارى مى‌طلبيم، و گواهى مى‌دهم كه جز او خدايى (سزاوار پرستش) نيست، و محمد (صلى الله عليه و آله) بنده و فرستاده او است، او را فرستاده تا امر و فرمانش را آشكار نموده (بيان فرموده) و بياد او گويا باشد (خدا را بشناساند) پس تبليغ رسالت كرد (احكام الهى را رساند) با امانت و درستكارى، و از دنيا رفت ارشادكننده، و ميان ما بيرق و نشانه حق (راهنمايان به خداوند، قرآن كريم و ائمه اطهار عليهم‌السلام) را باقى گذاشت، كسيكه از آن بيرق جلو رفت (به احكام او چيزى افزوده يا كم كرد، از دين) خارج شد، و كسيكه مخالفت كرده پيروى ننمود (به دستور آن حضرت اعتنايى نكرد) هلاك گرديد، و كسيكه با آن همراه بود به حق پيوست (سعادتمند شد) نگاهدارنده آن بيرق با تانى و درنگ سخن مى‌گويد و به انجام امرى دير قيام مى‌نمايد (زيرا خردمند در هر كارى انديشه كند و با مصلحت سخنى گفته يا قدم بردارد، و) چون قيام نمايد (پس از انديشه مصلحت در قيام بيند) با شتاب است (زود انجام دهد) پس آنگاه كه (به خلافت ظاهرى منصوب شد و با ياغيها به زد و خورد پرداخت) شما گردنهاى خود را زير فرمان او قرار داديد، و به انگشتهاى خويش به او اشاره كرديد (وقتى كه لشگر مى‌آرايد و حضرت امام حسن عليه‌السلام را به سركردگى ده هزار نفر و ابوايوب انصارى را سركرده ده هزار نفر و همچنين براى هر دسته سركرده‌اى تعيين مى‌فرمايد تا يكصد هزار شمشير گردآورده تصميم رفتن به شام و جنگ با معاويه مى‌نمايد) مرگ او را دريابد (ابن ملجم ملعون شمشير به فرق مباركش مى‌زند) و به آن سبب از دنيا رحلت مى‌نمايد، پس بعد از (كشته شدن) او مدتى كه خواست خداوند است (زمان سلطنت بنى‌اميه و بنى‌عباس و بعد از آنها) درنگ خواهيد نمود (به بدبختى و بيچارگى و پراكندگى گرفتار باشيد) تا اينكه خداوند آشكار گرداند كسى (صاحب الزمان عجل الله فرجه) را كه شما را گرد آورد و از پراكندگى برهاند، پس (براى انتظام همه امور) به امام حاضر كه به دنيا اقبال نكند (زمام كارها بدست نگرفته در خانه نشين

د( طمع نداشته باشيد )زيرا خدا چنين مصلحت دانسته( و از امام زمان كه غائب است نااميد نگرديد، زيرا ممكن است يكى از دو پاى او )سلطنت ظاهرى( از جاى در رفته بلغزد و پاى ديگرش )سلطنت باطنى( بر جاى ماند، و )روزى بيايد كه( هر دو پايش )سلطنت ظاهرى و باطنى( برگردد )آشكار شده( تا ثابت و استوار باشد )امور دين و دنيا به وجود او منظم شود(.

ص: 297

آگاه باشيد مثل آل محمد صلى الله عليه و آله (ائمه عليهم‌السلام) مانند ستارگان آسمان است كه هر زمان ستاره‌اى ناپديد شد ستاره‌اى آشكار مى‌گردد (چون يكى از ايشان دنيا را بدرود گويد ديگر بجاى او بنشيند، و هيچگاه زمين از وجود آنها خالى نماند) پس چنان است كه نعمتهاى خداوند در شما كامل گشته و آنچه آرزو داريد به شما ارائه داده است (بطور قطع آن حضرت را خواهيد دريافت و به آرزوى خود كه ديدن زمان دولت حقه است مى‌رسيد).

خطبه 100-خبر از حوادث ناگوار

ص: 298

از خطبه‌هاى ديگر (آن حضرت عليه‌السلام) است مشتمل بر حوادث و پيش‌آمدهاى سخت (كه بعد از آن بزرگوار واقع شده): او است خداوندى كه پيش از هر اولى اول (و مبدا) است (پس هر اولى موخر از او است) و بعد از هر آخرى آخر (و مرجع) مى‌باشد (پس برگشت هر آخرى بسوى او است) به سبب اول (و مبدا بودن) او لازم است كه اول (و مبدا) نداشته باشد (وگرنه مبدا هر چيز نبود) و به جهت آخر (و مرجع بودن) او لازم است كه آخر (و مرجع) نداشته باشد (وگرنه مرجع هر چيز نيست، خلاصه ازلى و ابدى است كه چيزى پيش از او نبوده و بعد از او نميباشد) و گواهى مى‌دهم به اينكه بجز او خدايى نيست گواهى كه پنهان و آشكار و دل و زبان در آن موافقت دارند (و نفاق و دوروئى در آن راه ندارد).

ص: 299

مردم، دشمنى و مخالفت با من شما را به گناه (تكذيب گفتارم) وادار ننمايد، و (در آنچه خواهم گفت) نافرمانى از من شما را حيران و سرگردان نسازد، و چون چيزى (خبر از غيب) از من بشنويد به يكديگر چشم نيندازيد (به شگفت نيامده انكار نكنيد) پس سوگند به آن كس كه دانه را (زير زمين) شكافته و انسان را آفريده آنچه به شما خبر مى‌دهم (از پيش خود نميگويم، بلكه) از پيغمبر صلى الله عليه و اله است كه امى بوده (هر چه فرموده از وحى الهى است از كسى نياموخته) و دروغ نگفته، و شنونده (فرمايشات او يعنى امام عليه‌السلام) نادان نبوده است (خلاصه اين خبر وحى الهى است به پيغمبر اكرم:) مانند آن است كه مى‌بينم كسى را (معاويه يا عبدالملك ابن مروان) در ضلالت و گمراهى بسيار كه به شام بانگ زند (مردم را گرد آورد) و بيرقهاى خود را در اطراف كوفه نصب كند، پس چون دهن باز نمايد (مردم را طعمه شمشير قرار دهد) و دهنه لجام او سخت (بسيار سركش) گردد، و پا زدنش در زمين سنگين باشد (جورش همه را فرا گيرد) و فتنه و آشوب به نيش دندان مردان زمانش را بگزد (مردم مبتلى به قتل و غارت و درد و اندوه گردند) و موجهاى جنگ به حركت آيد (جنگهاى سخت پيش آيد) و روزها (به سبب ظلم و ستم( گرفته و درهمند، و شبها )به سبب درد و اندوه( دلخراش هستند )خلاصه آن مرد گمراه كوفه را ويران كرده مردم را دقيقه‌اى آسوده نگذارد( پس آنگاه كه كشت آن گمراه )از تخم فتنه و فساد( بروئيد، و شاخه آن نمو نمايد )بر مردم مسلط شود( و شقشقه‌هاى او صدا كند )شقشقه چيزى است مانند شش گوسفند كه هنگام مستى از دهن شتر بيرون آمده صدا كند، يعنى فرمانهاى ناحق دهد( و برق شمشيرهايش بدرخشد )طغيان و سركشيش به حد كمال رسيده و بيم ترس از او در دلهاى قوى جا گيرد، آنگاه( بيرقهاى فتنه و آشوب كه رهايى از آن نيست استوار مى‌گردد، و مانند شب تاريك و درياى موج دار )پى در پى به مردم( رو آورد، اين است، و چقدر باد سخت و صدادار كوفه بشكافد )ويران نمايد( و باد تند بر آن بوزد )خونريزيها در آن واقع گردد( و پس از زمان كمى گروهى با گروهى بپيچند )به زد و خورد مشغول گردند( و )از سنبله آدمى( آنچه برپا است )قوى است( درو شود )كشته مى‌شود( و آنچه درو شده )ضعيف و ناتوان( است )در زير دست و پاى فتنه جويان( خورد مى‌گردد )خلاصه از پى يكديگر هلاك گشته و هر سال از كشت تخم فتنه و آشوب خرمنها از كشته آدميان بر باد رود(.

خطبه 101-در زمينه سختيها

ص: 300

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در اين باب وارد شده (مانند خطبه قبل از پيش‌آمدهاى سخت خبر مى‌دهد، و ابتدا به سختيهاى روز رستاخيز اشاره مى‌فرمايد): قيامت روزى است كه خداوند در آن روز براى رسيدن حساب و جزاى اعمال همه خلائق از گذشتگان و آيندگان را گرد مى‌آورد، در حالتيكه ايستاده خاضع و فروتن هستند، و (از بسيارى جمعيت و شدت گرمى) عرق مانند لجام اطراف دهانشان را فرا گرفته و زلزله زمين ايشان را مى‌لرزاند، پس نيكوترين آنها و خوشحالترين كسى است كه (به سبب كردار پسنديده در دنيا) براى ثابت نگهداشتن قدمش مكانى تهيه نموده و براى آسايش خود محل فراخى بدست آورده باشد (تا از سختيهاى آنجا و از اضطراب و نگرانى آن روز برهد).

ص: 301

قسمتى از اين خطبه است (راجع به فتنه و فساد و خونريزيها و سختيها كه بعد از آن بزرگوار واقع شد): (بعد از من) فتنه‌ها ظاهر شود مانند ساعات شب تاريك (كه راه رستگارى و رهايى از آن پيدا نيست، و) براى جلوگيرى از آنها كسى قيام نخواهد نمود (كسى را توانايى خاموش كردن آتش آن فتنه‌ها و جنگ با فتنه‌جويان نميباشد) و هيچ بيرقى (سپاهى) آنها را رد نميكند (از بين نبرده نميتواند فتنه‌جويان را مغلوب سازد) آن فتنه‌ها مانند شترى كه مهار شده و جهاز و پالان گذاشته و جلودارش آن را كشيده سوار بر آن مى‌دواندش، به شما رو آورد (خلاصه براى بدبخت و بيچاره كردن شما آماده ميشود) فتنه‌جويان گروهى باشند كه اذيت و آزارشان بيشتر است تا غارت نمودنشان (بيشتر منظورشان از ايجاد فتنه نابود كردن اشخاص است، نه بدست آوردن غنيمت، و بالاخره) گروهى كه گردنكشان آنان را ذليل و خوار مى‌پندارند و در روى زمين قدر و منزلتشان معلوم نيست و در آسمان مشهورند (مردمان خداپرست از جان گذشته مقرب درگاه الهى كه خودپرستان به چشم حقارت و كوچكى به آنان مى‌نگرند) براى رضا و خوشنودى خدا با آن فتنه‌جويان جهاد مى‌نمايند، پس هنگام پيدايش آن فتنه‌ها واى بر تو اى بصر

ه از سپاهى كه بر اثر غضب و خشم خداوند پديد آيد، و ايشان را گرد و غبار و صدايى نباشد (ناگهان پيدا شوند) و (براثر ورود آنان) زود باشد كه ساكنين تو مبتلى شوند به مرگ سرخ (كشته شدن) و گرسنگى غبارآلوده (قحطى كه رخسار گرسنه تيره و تاريك گردد).

خطبه 102-در تشويق به زهد

ص: 302

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيوفايى دنيا): بدنيا نظر كنيد مانند نگاه كردن كسانيكه از آن اعراض و دورى نموده‌اند (رويه ائمه معصومين و پيروانشان را سرمشق خويش قرار داده از دنياپرستان پيروى ننمائيد) زيرا سوگند به خدا دنيا به زودى ساكنش را دور مى‌كند، و داراى نعمت و دولت و امنيت را مصيبت زده و اندوهناك مى‌سازد، چيزهائيكه گذشته و پشت كرده (مانند جوانى، صحت، قوت و توانايى) باز نميگردد، و آنچه كه بعد از اين خواهد آمد نامعلوم است (نعمت است يا نقمت، خوب است يابد) تا براى (بدست آوردن خوب) آن منتظر بود (كوشش نموده از بدى آن بپرهيزيد) خوشى آن به اندوه آميخته است (چون مسرور در آن براى دسترسى نداشتن به باقى مطلوب خود محزون است) و قوت و توانايى و جوانى مردان آن به ضعف و ناتوانى و پيرى مى‌رسد، پس بسيارى آنچه در دنيا از آن خوشتان مى‌آيد (رياست، مال، ارجمندى، زن، زيور و مانند آن) شما را فريب ندهد، زيرا بهره شما در دنيا از آنچه به آن دسترس داريد (نسبت به سختى و رنج پس دادن حساب آن در قيامت بسيار) كم است.

ص: 303

خدا رحمت كند مردى را كه (در امر دنيا و مبدا و معاد خويش) انديشه كند و عبرت گرفته (به ناپايدارى دنيا) بينا شود (و باور نمايد) كه آنچه از دنيا باقى ماند به زودى نابود است (بوده آن را نبوده انگارد) و آنچه از آخرت موجود است زوال‌ناپذير و همواره بوده است (نبوده آن را بوده داند) و آنچه (از ساعات عمر) كه به حساب مى‌آيد به پايان مى‌رسد، و هر چه انتظار داريد (مرگ و قيامت) آينده است، و هر آينده‌اى نزديك است.

ص: 304

قسمتى از اين خطبه است (در امتياز دانا و بينا از نادان و گمراه): دانا كسى است كه قدر خود را بشناسد (طبق دستور خدا و رسول رفتار نمايد) و براى جهالت و نادانى مرد همين بس كه خود را نشناسد (در راه ضلالت و گمراهى قدم نهد و از شيطان و نفس اماره پيروى كرده سرمايه خوشبختى خويش را به باد دهد) و دشمن‌ترين مردان نزد خدا بنده‌ايست كه خداوند او را به خود واگذارد (توفيق بدست آوردن سعادت را از او سلب نمايد) به طورى كه (در امر دين و دنيا) از راه راست قدم بيرون نهاده بى‌راهنما سير ميكند (در بيابان بى‌سر و ته نادانى حيران و سرگردان مانده نميداند چه كند) اگر بسوى زراعت و كشت دنيا (آنچه سود دنيوى دارد) دعوت شود عمل ميكند، و اگر بسوى زراعت و كشت آخرت (خدمت به خلق و عبادت خالق) خوانده شود كاهلى مينمايد، مانند آن ماند كه آنچه (در امر دنيا) ميكند بر او واجب است (براى اقدام به هر كار اگر چه حرام باشد طورى آماده است كه گويا واجبى را بجا مى‌آورد و از عذاب ترك آن ترسناك است) و آنچه (در امر آخرت) بتاخير مى‌اندازد از او ساقط (از اوامر و نواهى الهى بطورى چشم ميپوشد كه گويا به او در اين باب دستورى نرسيده).

ص: 305

و قسمتى از اين خطبه است (در غلبه فتنه و فساد و اينكه نجات و رهايى نيست مگر براى اهل ايمان): زمانى ميشود كه كسى از (فتنه و فساد) آن نجات و رهايى نمييابد مگر مومن خداپرست بى‌نام و نشان كه اگر (در مجالس) حاضر گردد كسى او را نشناسد، و اگر غائب باشد كسى درصدد جستجويش برنيايد، اين چنين اشخاص چراغهاى هدايت و نشانه‌هاى روشن هستند براى روندگان در شب تاريك، در ميان مردم براى فتنه و فساد و سخن‌چينى رفت و آمد نميكنند، عيبها و بديهاى خلق را آشكار نميسازند، سفيه و بيهوده‌گو نيستند، خداوند درهاى رحمتش را براى آنان ميگشايد، و سختى عذابش را از آنها برطرف ميگرداند.

ص: 306

اى مردم، زود است كه زمانى بر شما بيايد كه اسلام در آن سرازير شود مانند برگشتن ظرف كه آنچه در آنست بريزد (از اسلام جز اسم و از قرآن جز درس و از ايمان جز رسم باقى نماند، آنگاه است كه خداوند بندگانش را امتحان فرمايد) اى مردم، خداوند شما را پناه داده از اينكه به شما ظلم و ستم كند، و پناه نداده از اينكه امتحان نمايد (پس اگر در زمان فتنه و فساد مبتلى و گرفتاريد به شما ستم نكرده، بلكه ميخواهد شما را بيازمايد تا مومن حقيقى از ظاهرى و شكيباى در بلا از ديگران ممتاز گردد) و به تحقيق فرموده است جليل‌تر و بزرگوارتر از هر گوينده‌اى (در قرآن كريم س 23 ى 30:) ان فى ذلك لايات و ان كنا لمبتلين يعنى در وقعه طوفان نوح و هلاك قوم او نشانه‌هايى است (براى عبرت ديگران) و ما (خوب و بد بندگان را) امتحان مينماييم (سيدرضى فرمايد:) مراد آن حضرت عليه‌السلام از جمله كل مومن نومه گمنامى است كه شر و فسادش اندك باشد، و مساييح جمع مسياح است، و آن را به كسى گويند كه ميان مردم در پى فتنه و فساد رفته سخن‌چينى كند، و مذاييع جمع مذياع است و آن براى كسى است كه بدى و ناشايسته غيرى را كه ميشنود فاش نموده همه جا آشكار بگويد، و بذر جمع بذور

است و كسى را به آن مينامند كه بسيار سفيه و گفتارش لغو و بيهوده باشد.

ص: 307

خطبه 103-پيامبر و فضيلت خويش

ص: 308

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (هنگام رفتن به جنگ جمل كه مردم بصره به همراهى طلحه و زبير عايشه را بر شتر سوار كرده اطراف او گرد آمده ميخواستند با اميرالمومنين بجنگند، و مقصود آن است كه مردم را آگاه سازد كه جنگيدن آن بزرگوار با اصحاب جمل براى اظهار حق و ابطال باطل ميباشد): پس از حمد و ثناى الهى و درود بر خاتم النبيين (آگاه باشيد) خداوند سبحان محمد صلى الله عليه و اله را در ميان عرب به رسالت برانگيخت و هيچيك از آنها نبود كه بخواند كتابى از حق، و نبوت و پيغمبرى و وحى ادعا كند (تا درباره آن حضرت شك نموده به آن بزرگوار تهمت زنند) پس (براى اظهار حق و اثبات اسلام) به همراهى پيروانش با مخالفين خود جنگيده آنان را به محل رستگاريشان سوق ميداد (به طريق حق و راه سعادت و خوشبختى دعوت مينمود) و براى رهاندن ايشان از جهالت و نادانى مبادرت ميفرمود كه مبادا مرگ آنها را به حالت كفر و گمراهى دريابد (و به عذاب جاويد مبتلى گردند) تا (از سنگينى بار فتنه و فساد و گمراهى) آن را كه مانند شتر (سنگين بار) عاجز و درمانده و وامانده و شكسته ميشد، آن حضرت بر سر راه او ميايستاد (كوشش مينمود) تا به منزلش (سعادت و خوشبختى)

ص: 309

ميرساند (هدايت ميفرمود، همه به راه راست رهسپار شدند) مگر هلاك شده‌اى كه ابدا خير و نيكى در او نبود (مانند ابوجهل كه از بدى فطرت قابليت رستگارى نداشت و هيچگونه هدايت نميشد، و در تبليغ احكام كوتاهى نكرد) تا راه نجات و رهايى از گمراهى را به آنها نمود، و آنان را در جايگاهشان جاى داد (وادار به گرويدن دين اسلام كه فطريشان بود فرمود) پس آسياى ايشان به گردش افتاد (امور زندگانيشان منظم گشت) و نيزه آنها راست گرديد (توانا شده زير بار گمراهى گمراه‌كنندگان و ستم ستمگران نمى‌رفتند) و سوگند به خدا من جلو لشگر اسلام بوده لشگر كفر را مى‌راندم، تا همگى پشت كردند (از كيش خويش دست برداشتند) و گرد آمده رام گرديدند (فرمانبردار شدند، و هرگز) ضعيف و ناتوان نگشته نترسيده خيانت و سستى ننمودم، و سوگند به خدا (اكنون در اين جنگ هم) باطل را ميشكافم تا حق را از پهلوى آن بيرون آورم (با ايشان زد و خورد ميكنم و از كشتن و كشته شدن باكى ندارم، براى آنكه فتنه‌جويان دست از فتنه و فساد برداشته حق آشكار گردد. سيدرضى فرمايد:) اين خطبه پيش از اين بيان شد (خطبه سى و سوم) و ليكن چون در اين روايت آن را از جهت زيادى و كمى بر خلاف خطبه مذكوره يافتم، لازم شد دوباره نوشته شود.

خطبه 104-صفات پيامبر

ص: 310

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه پس از ستودن پيغمبر اكرم به انقراض دولت بنى‌اميه اشاره نموده و بعد از آن مردم را پند و اندرز ميفرمايد): (پيش از طلوع خورشيد حقيقى و تابش آفتاب عالم‌گير اسلام مردم در منتهى درجه ضلالت و گمراهى و بدبختى بودند) تا آنكه خداوند محمد صلى الله عله و اله را به رسالت و پيغمبرى برانگيخت كه (نيكوكاران و بدكاران را) شاهد و گواه باشد، و (نيكوكاران را به پاداش كردارشان) مژده دهد و (معصيت كاران را از عذاب الهى) بترساند، در حاليكه در طفوليت و خردسالى بهترين خلايق و در كهولت (چهل سالگى) كريمتر و برگزيده‌ترين آنها و طبيعت و خلقت او پاكتر از همه پاكان (از آدم عليه‌السلام تا عبدالله همواره در صلب انبيا و اوصياى ايشان) بود، و بخشش او بيش از توقع خواستاران باران بخشش او بود، پس (اى بنى‌اميه) از شيرينى لذت و خوشى دنيا بهره‌مند نگشتيد و براى نوشيدن شير از پستان آن توانا نشديد مگر بعد از آنكه آن را يافتيد با مهار جولان دار و جهاز و پالان تنگ نبسته (آن را چون شتر سر خود و بى‌ساربان رايگان بدست آورديد، و اين بر اثر آن بود كه) حرام آن نزد خانواده‌هايى (خلفا پيش از امام عليه‌السلام

ص: 311

و پيروانشان( به منزله درخت سدر بى‌خار بود )كه به آسانى ميوه آن را تناول مينمودند، يعنى نواهى را مرتكب شده از عذاب روز رستاخيز باكى نداشتند( و حلال آن از آنها دور گشته وجود نداشت )گفتار و كردارشان بر خلاف دين اسلام بود( و )شما گمان نكنيد كه همواره دنيا به همين منوال بوده دولت بنى‌اميه باقى و برقرار ميباشد، بلكه( سوگند به خدا، دنيا را به دلخواه خود يافته‌ايد مانند سايه كشيده شده تا مدت معينى، پس زمين براى شما خالى و بى‌صاحب است، و دستهايتان در آن گشاده، و دستهاى پيشوايان )حقيقى( از )استيلا بر( شما بازداشته شده، و شمشيرهاى شما بر آنها مسلط است، و شمشيرهاى آنان از شما برداشته )خلاصه تسلط شما بر مردم روزگار طورى خواهد بود كه دوستان خدا و فرزند دلبند رسول اكرم را خواهيد كشت، و ليكن( آگاه باشيد براى هر خونى خونخواه و براى هر حقى خواهانى است، و خونخواه خونهاى ما همچون حاكمى است كه درباره خودش حكم كند )كه بدون بينه و شاهد طبق علمش در حق خويش حكم مينمايد( و خونخواه و خواهان حق ما خداونديست كه هر كه را بطلبد )و بخواهد دستگير كند( از دستگيرى او ناتوان نيست، و هر كه بگريزد از چنگ او بيرون نميرود، پس سوگند ياد ميكنم به خد

ا اى بنى‌اميه در اندك زمانى خواهيد دانست كه رياست و دولت دنيا (پس از چند روز زمامدارى شما) در دستهاى غير شما بوده به سراى دشمنتان (بنى‌العباس) منتقل ميگردد.

ص: 312

آگاه باشيد بيناترين ديده‌ها ديده‌اى است كه نظرش در خير و صلاح باشد (به فتنه و فساد نظر نميفكند) آگاه باشيد شنواترين گوشها گوشى است كه پند و اندرز را حفظ كرده بپذيرد. اى مردم، چراغ (راه سعادت و خوشبختى خود) را از شعله چراغ پنددهنده پند پذيرفته بيفروزيد (پند و اندرز را از كسى بپذيريد كه آنچه ميگويد طبق آن رفتار مينمايد، نه از منافق و دورويى كه كردارش بر خلاف گفتارش باشد) و آب را از چشمه صاف كه تيره و آلوده نيست بكشيد (علوم و معارف را از ائمه هدى بياموزيد). بندگان خدا به جهل و نادانى خود اعتماد مكنيد، و از خواهشهاى خويش پيروى ننمائيد، زيرا كسيكه بچنين منزلى وارد گردد به كسى ماند كه به كنار رودى كه مرور سيل زير آن تهى گشته شكافته نزديك به انهدام است، منزل نموده باشد (و پيروى كننده از جهل و نادانى و هواى نفس بار سنگين) هلاكت را بر پشت خود بار كرده از جائى به جائى ميگرداند به جهت انديشه‌اى كه پس از انديشه ديگرى به كار آرد (هر زمان مسلكى اختيار نموده هر روز انديشه تازه‌اى دارد) ميخواهد آنچه نمى‌چسبد بچسباند و آنچه نزديك نميگردد نزديك گرداند (چون مبناى فكر و انديشه او نادانى و هواى نفس است همواره در وادى

ص: 313

ضلالت و گمراهى حيران و سرگردان است تا هلاك شود( پس از خدا بترسيد و شكايت ننماييد پيش كسيكه غم و اندوه شما را برطرف نميكند، و براى خود ميشكند )افساد مينمايد( آنچه )احكام الهى( را كه شما بر آن استوار هستيد )ماموريد انجام دهيد، بلكه بايستى در امر دين و دنيا به كسى مراجعه نماييد كه امام يا جانشين امام باشد، و( به تحقيق نيست بر امام مگر قيام به آنچه پروردگارش به او امر كرده )و آن پنج چيز است:( ابلاغ موعظه )و فرمايش پيغمبر اكرم( و كوشش نمودن در پند و اندرز دادن، و احياى سنت )رفتار بر طبق احكام رسول خدا( و اجراى حدود بر آنكس كه سزاوار است، و )از بيت‌المال( سهم و نصيبها را به اهلش رسانيدن، پس )چون به وظائف امام و جانشين او آشنا شديد، در غير طريق حق قدم ننهيد، و دست ارادت به هر بى‌خبر از اصول فروع ندهيد( براى اخذ علم و دانش بشتابيد پيش از خشك شدن گياه آن )رحلت امام و جانشين او( و پيش از آنكه از استفاضه علم و دانش از اهلش وامانده )بر اثر حوادث و سختيهاى روزگار( به خود مشغول گرديد، و از منكر )آنچه شرع مقدس منع فرموده( مرتكبين را نهى كنيد، و خودتان آن را مرتكب نشويد، زيرا شما مامور شده‌ايد كه از منكر نهى نمائيد پس از

آنكه خود آن را بجا نياوريد (چون امر و نهى كسيكه گفتار و كردارش موافق يكديگر بوده در شنونده بيشتر تاثير دارد از كسيكه كردارش برخلاف گفتارش باشد).

خطبه 105-وصف پيامبر و بيان دلاورى

ص: 314

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در وصف دين اسلام و مدح رسول اكرم و سرزنش اصحاب خود از جهت سهل‌انگارى در جنگ با معاويه و لشگر شام): سپاس خدايى را سزا است كه (حقايق) اسلام را (بر همه خردمندان) واضح و آشكار نمود، و براى كسى كه در آن وارد گردد (مسلمان شود) راههاى سرچشمه آن را آسان گردانيد (پس اگر بخواهد از منبع علوم و معارف پيغمبر و ائمه اطهار بهره‌مند شود رادع و مانعى براى او نيست) و اركان و پايه‌هاى آن را محكم و استوار نمود (اصول و فروعش را روى دو پايه برهان عقل و علم بنا نهاد) تا كسى (كفار و منافقين) نتواند بر آن غلبه و فزونى يابد (و آن را از بين ببرد) پس آن را (محل) امن (از قتل و غارت و دزدى و مانند آنها در دنيا و آسودگى از عذاب آخرت) قرار داد، براى كسى كه خود را به آن متصل كرد (به دستور آن رفتار نمود) و (نشانه) صلح و آشتى براى كسى كه در آن داخل گشت (كافرى كه مسلمان شد و به يگانگى خدا و پيغمبرى رسول اكرم گواهى داد) و برهان و دليل براى كسى كه بوسيله آن سخن گفت (زيرا اسلام بر حقيقت هر امرى حجت و دليل است) و شاهد و گواه براى كسى كه با گوينده آن دشمنى كرد، و نور و روشنى (هادى و راهنما) براى كسيكه از آن روشنى طلبيد (بخواهد در راه راست قدم نهاده از تاريكى ضلالت و گمراهى برهد) و فهم (و درك حقائق اشياء) براى كسيكه تدبر كرد، و عقل و خرد براى كسيكه (در مخلوقات) تفكر و انديشه نمود، و نشانه (رستگارى) براى كسيكه به فراست راه حق را جست، و بينايى براى كسيكه تصميم گرفت

ص: 315

(تا به خطا و اشتباه كارى انجام ندهد) و عبرت و آگاهى براى كسيكه پند پذيرفت، و نجات و رهايى (از عذاب) براى كسيكه (به درستى آن) تصديق و اعتراف نمود، و وثوق و اطمينان براى كسى كه توكل داشت (و به خدا) اعتماد كرد، و آسايش براى كسى كه (كارش را به پروردگار) تفويض نمود، و سپر براى كسى كه (در سختيها) شكيبا بود، پس اسلام روشن‌ترين راهها و آشكارترين مذاهب است، مناره آن (راستى و درستيش) در بلندى (و هويدا) است، راههاى آن درخشان (و نمايان) است، چراغهايش (پيغمبر اكرم و اوصياء آن حضرت تاريكى دلهاى نادانان را) روشنى‌دهنده است، و در ميدان مسابقه پيش رونده است، پايان آن (مقرب بودن در درگاه خداوند) بلند است، گردآورنده اسبان مسابقه است (تا سواران آنها براى تقرب بدرگاه الهى از يكديگر پيشى گيرند) جائزه‌اى كه براى مسابقه تعيين شده به قدرى نفيس و نيكو است كه همه به آن رغبت دارند، اسب دوانهاى آن شريف و بزرگوارند، راه آن تصديق (به خدا و رسول) و نشانه آن اعمال صالحه و پايان آن مرگ (كه آنگاه تكاليف ساقط گردد) و ميدان رياضت و تربيت آن دنيا است، و محل دواندن اسبهاى آن قيامت است، و بهشت جائزه و پاداش آن ميباشد.

ص: 316

قسمتى از اين خطبه در وصف پيغمبر صلى الله عليه و اله است : (رسول اكرم براى تبليغ احكام الهى سعى و كوشش فراوان نمود) تا شعله آتش هدايت و رستگارى را برافروخت براى آنكه اقتباس نماينده از آن بهره‌مند گردد، و نشانه (هدايت) را (بر سر كوه علم و معرفت) روشن كرد تا آنكس كه (از قافله دور، و) در راه مانده و سرگردان است راه يابد (سعادت هميشگى را بدست آورد) پس (بارخدايا) آن حضرت (در تبليغ رسالت) امين تو و درستكار است، و روز قيامت شاهد و گواه (بر احوال بندگان) تو است، و نعمت و بخششى است كه از جانب تو (بر خلائق) مبعوث شده، و فرستاده تو است به حق و راستى كه (بر مردم) رحمت و مهربانى است. بارخدايا به عدل خود قسمت و بهره او (بالاترين مراتب قرب و منزلت) را نصيبش گردان، و پاداش او را به فضل و كرمت خير بسيار و نعمتهاى بيشمار عطا فرما. بارخدايا بناى او را بر بناى سازندگان پيش (دين او را بر اديان انبياء سلف) بلند (ظاهر و غالب) گردان، و خوان نعمت (پاداش زحمت و رنج) او را (در تبليغ رسالت) نزد خود گرامى دار، و منزل و ماوايش را در درگاه حضرتت رفعت ده و او را به منتهى درجه بزرگوارى برسان و برترى (بر همه خلائق) عطا فرما، و م

ا را در جمعيت و يارانش (مومنين و پرهيزكاران) محشور نما كه (از معصيت و نافرمانى) خجل، و (از كردارهاى زشت) پشيمان، و (از راه راست) منحرف، و عهدشكن و گمراه و گمراه‌كننده و آزمايش شده (به بلا و سختيها) نباشيم. (سيدرضى فرمايد:)

ص: 317

اين فصل از اين خطبه پيش از اين (در خطبه هفتاد و يكم) بيان شد و ليكن چون در دو روايت اختلاف بود، لذا دوباره در اينجا آن را تكرار كرديم. و قسمتى از اين خطبه است كه به اصحاب خود ميفرمايد (و آنان را بر اثر نجنگيدن با معاويه و لشگر شام سرزنش مينمايد): (بعد از آنكه شما كافر و بت‌پرست و بى‌قدر و قيمت بوديد) بر اثر كرامت و نوازش خداوند مقام و منزلت و بزرگوارى يافتيد كه كنيزان شما را (كه هيچ اهميت ندارند) گرامى ميدارند، و همسايگانتان (كفارى كه با شما پيمان بسته‌اند) از آن كرامت الهى بهره‌مند ميشوند (به اين جهت جان و مال و ناموسشان از هر خطرى محفوظ است) و تعظيم ميكند و سر فرود مى‌آورد به شما كسيكه هيچگونه فضيلت و مزيتى (در حسب و نسب) بر او نداريد، و نه احسانى به او كرده‌ايد، و ميترسد از شما آنكه از غلبه و تسلط شما ترسى ندارد و شما را حكومت و سلطنتى بر او نيست (تا بترسد، پس خوف پادشاهان و بزرگان در اقصى بلاد روى زمين به واسطه عظمت دولت اسلام است، نه از توانائى و شمشير شما، اكنون سبب كفران چنين نعمتى چيست) و مى‌بينيد پيمانهاى خدا شكسته شده و به خشم نمائيد (اهل شام بر خلاف دستور الهى رفتار كرده و معاويه برامام منقرض الطاعه ياغى گرديده و به فرمان او اموال مسلمانها و معاهدين را كه در پناه اسلامند

ص: 318

غارت مينمايند و شما ساكت نشسته با اينكه توانا هستيد از ايشان جلوگيرى نمى‌نمائيد( و حال آنكه براى شكستن پيمانهاى پدرانتان )كه در مقابل پيمانهاى الهى اهميتى ندارد( حاضر نيستيد و آن را ننگ ميدانيد، و )شما كسانى هستيد كه( احكام خدا بر شما وارد ميشد )از شما ميپرسيدند( و از شما صادر ميگشت )شما پاسخ ميگفتيد( و به شما رجوع و بازگشت مينمود )در مرافعه قضاوت ميكرديد( پس مقام و منزلت خود را به ستمگران )معاويه و پيروانش( واگذارده و زمام كارهايتان را بدست ايشان سپرديد، و در احكام الهى به آنها تسليم شده از آنان پيروى كرديد، در حالتى كه ايشان )در تكاليف شرعيه( به شبهات و آراء باطله عمل ميكنند، و در پى شهوات و خواهشهاى نفسانى ميروند، و )ليكن بدانيد كه اين تسلط و توانايى براى آنها نميماند، بلكه( سوگند به خدا اگر شما را در زير هر اخترى متفرق سازند )در شهرها پراكنده نمايند( هر آينه خداوند شما را براى روز بد ايشان گرد آورد )تا ببينيد چگونه از آنان انتقام ميكشد(.

خطبه 106-در يكى از ايام صفين

ص: 319

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در يكى از روزهاى جنگ صفين (براى توبيخ و سرزنش اصحاب خود پس از شكست و فرار از لشگر شام و برگشتن و فتح نمودن آنان): (در كارزار) گريختن و پشت كردن شما را از صفهاتان ديدم، اهل شام كه جفاكارانى بدخو و پست و عربهاى باديه‌نشين هستند شما را گريزاندند، در حالتيكه شما از برازندگان و جوانمردان عرب هستيد، و چون تقدم بينى (نسبت به اعضاى بدن) شريف و مقدم و مانند كوهان شتر بلند مرتبه و بزرگتر از آنها ميباشيد (پس در اين صورت شكست و فرار سزاوار شما نبود) دردهاى سينه من شفا يافت (غم و اندوهم زائل گشت) آنگاه كه ديدم در آخر كار آنها را ميرانديد، چنانكه شما را رانده بودند، و از سنگرهاشان دور مينموديد، چنانكه شما را دور كرده بودند، و بوسيله شمشيرها آنها را كشته مستاصل و بيچاره ميكرديد، و نيزه‌ها بر ايشان ميزديد (تا اينكه بر اثر فرار) اولشان به آخرشان سوار ميشدند (روى هم مى افتادند) مانند شترهاى تشنه رانده شده كه از حوضها و آبگاههاشان منع كرده دور نمايند.

خطبه 107-حادثه‌هاى بزرگ

ص: 320

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است و آن از خطبه‌هائى است كه در آن (خداوند سبحان را سپاس گزارده و رسول اكرم را ستوده و به بعضى از كمالات و كرامات خويش اشاره نموده، و) فتنه و فساد و خونريزيهايى را كه پيش مى‌آيد بيان فرموده: سپاس خدايى را سزا است كه به سبب خلقت و آفرينشى كه فرموده (و دليل بر ربوبيت او است) به خلائق آشكار شده است، و به حجت و برهان خويش (آثار قدرت) نزد دلهاى ايشان ظاهر و نمايان است، بدون به كار بردن فكر و انديشه آفريدگان را ايجاد فرمود، زيرا انديشه‌ها سزاوار نيست مگر به كسانيكه داراى ضمائر (قواى مدركه باطنيه) باشند و خداوند فى نفسه داراى ضميرى نيست (زيرا كسيكه براى ادراك چيزى به قواى ادراكيه نياز داشته باشد البته ممكن است، و واجب‌الوجود ممكن نميباشد) و علم او به باطن و كنه ناديدنيها نفوذ (حاجب و مانعى براى او نيست) و به كوچكترين افكار و اسرار (دلها كه اطلاع از آن براى كسى ممكن نباشد) احاطه دارد.

ص: 321

قسمتى از اين خطبه است در وصف پيغمبر صلى الله عليه و اله: خداوند سبحان رسول اكرم را برگزيد از شجره پيغمبران (آل ابراهيم) و از چراغدان روشنايى (كه نور هدايت و رستگارى از آنان تابان بود) و از بالاى پيشانى (كه اشرف و افضل بر ديگرانند) و از ناف بطحاء (مكه معظمه) و از چراغهاى تاريكى (پدران آن بزرگوار همه چون چراغ راهنماى سرگردانان بودند) و از سرچشمه‌هاى حكمت (كه همه داراى دين و شريعت بوده و ديگران علم و حكمت از آنها مى‌آموختند).

ص: 322

و قسمتى از اين خطبه است (در وصف خود و توبيخ اصحابش فرموده): (امام عليه‌السلام) طبيبى است (روحانى) كه به وسيله طب و معالجه خويش (براى بهبودى امراض مهلكه و بيماريهاى گوناگون در ميان خلايق) همواره گردش ميكند، و مرهمهايش (علوم و معارفش) را (براى زخم دلهايى كه به تيغ نادانى و گمراهى مجروح گشته) محكم و آماده كرده است، و ابزارها را (به آتش نهى از منكر و ترسانيدن از عذاب الهى) سرخ كرده و تافته است، هرجا كه لازم باشد مرهمها و ابزارهاى داغ كردن را به روى آن مى‌نهد، و جاهاى مجروح و نيازمند به معالجه، دلهاى كور (از دانش) و گوشهاى كر (از شنيدن حق) و زبانهاى لال (از گفتن سخنان راست) است، اين طبيب روحانى بوسيله دوا و معالجه خود بيماريهاى غفلت و نادانى و حيرت و سرگردانى را رسيدگى و معالجه مينمايد (و ليكن) بيماران از روشنيهاى حكمت و عرفان استفاده نكرده‌اند، و به آتش زنه‌هاى علوم و معارف درخشان آتش نيفروخته‌اند، پس آنان مانند چارپايان چرنده (كه شعور نداشته تمام همت و سعيشان صرف خوردن و آشاميدن است) و همچون سنگهاى سخت بنيان (كه چيزى را درك نميكنند) ميباشند.

ص: 323

براى صاحبان بصيرت و بينايى پوشيده‌ها آشكار و براى اشتباه كننده راه حق هويدا گشت (بوسيله امام حقايق و اسرار علوم كه دشمنان دين پنهان نموده درصدد خاموشى نور حق برآمده بودند نمايان گرديد، پس براى جاهل و نادان جاى عذرى باقى نمانده) و قيامت پرده از روى خود برداشته و علامت و نشانه آن براى دارنده فراست و زيركى ظاهر گرديد (پيغمبر اكرم در تمام شئون زندگى تا قيامت آنچه را بشر به آن نيازمند است بيان فرموده به طورى كه گويا قيامت برپا شده است، پس جاى سخن باقى نمانده تا منتظر باشيد پيغمبر ديگرى مبعوث شود و راه خير و صلاح و فساد را بيان نمايد) چه شده كه شما را مى‌بينم پيكرهاى بى‌جان و جانهاى بى‌پيكر (بعضى مانند مرده‌ها نميفهميد و از دشمن جلوگيرى نميكنيد، و جمعى داراى جان يعنى عقل بوده ميفهميد و ليكن دنياپرست بوده به جنگ نميرويد) و (شما را مى‌بينم) عبادت‌كنندگان بدون پرهيزكارى (جنگ كننده بى‌ثبات قدم) و بازرگانان بدون سود (مغلوب شده شكست خورده) و ميباشيد بيدار چون خواب رفته، و حاضر چون غائب، و بينا چون كور، و شنوا چون كر، و گويا چون لال (تسلط دشمن را بر خود مى‌بينيد و از آنها جلوگيرى نميكنيد با اينكه توانائى دا

ريد(؟.

ص: 324

(امام عليه‌السلام در اين فصل از تباهكاريها و احوال مردم آخرالزمان خبر ميدهد:) اين بيرق فتنه و فساد (در آخرالزمان) بيرق گمراهى است كه بر قطب و ميان ضلالت برپا شده است و با شعبه‌ها و شاخه‌هايش پراكنده گرديده (همه جا را فرا ميگيرد) شما را به پيمانه خود وزن ميكند (گمراه مينمايد) و با دست خود (چون چارپاى چموس) شما را ميكوبد (ذليل و خوار ميگرداند) قائد و پرچمدار آن بيرق از ملت اسلام خارج و بر (راه) ضلالت ايستاده است، پس در آنروز از شما (مسلمانان) باقى نماند مگر ته مانده‌اى (كمى) مانند آنچه در ته ديگ باقى است، يا خرده‌اى چون خرده دانه‌اى كه در ته جوال ميماند، بيرق ضلالت و گمراهى شما را ميمالد مانند ماليدن چرم دباغى و ميكوبد مانند كوفتن كشت درو شده (شما را به منتهى درجه خفيف و خوار ميسازد) مومن خداپرست را (براى آزردن) از ميان شما جدا ميكند مانند پرنده كه دانه فربه را از ميان دانه لاغر بيرون ميكشد، اين راهها شما را به كجا ميبرد؟ (با عقائد باطله و انديشه نادرست كجا ميرويد) و تاريكيها(ى جهل و نادانى) شما را چگونه حيران و سرگردان مينمايد؟ و دروغها (آروزهاى بيجا) چسان شما را فريب ميدهد؟ و از كجا شما را (برا

ى گمراه شدن( مى‌آورند؟ و چطور شما را )از راه حق( بازميگردانند، پس براى هر مدتى سرنوشتى است و براى هر غائبى بازگشتى )اين فتنه و فسادها در زمان معينى واقع خواهد شد( پس از عالم ربانى خودتان )امام عليه‌السلام، پند و اندرز( بشنويد، و دلهاى خويش را )براى قبول( حاضر نمائيد، و چون شما را صدا زند )از خواب غفلت( بيدار شويد،

ص: 325

و بايد پيشرو و جلودار هر قومى به پيروان خود راست گويد )و جاى داراى آب و گياه كه صلاح باشد براى ايشان اختيار كند، و در نصيحت و پند خيانت ننمايد، چنانكه در مثل است الرائد لايكذب اهله يعنى جلودار به پيروانش دروغ نميگويد، خلاصه حاضرين اين علوم و اخبار را كه ميشنويد براى غائبين از روى راستى بگوئيد( و پراكندگى خويش را جمع‌آورى نمايد )تفرقه حواس و افكار بيهوده به خود راه ندهد( و ذهن و زيركيش را آماده كند )كه آنچه ميشنود به ديگران بى‌كم و بيش برساند( پس آن عالم ربانى امر )دين و دنيا( را براى شما شكافت همچون شكافتن دانه مهره )كه باطن آن نمايان است( و پوست كند آن را مانند كندن پوست درخت براى بيرون آوردن صمغ )هر امرى را براى شما واضح و آشكار نمود( پس هنگاميكه بيرق ضلالت برپا گردد باطل و نادرستى در مواضع خود جاى گرفته جهل و نادانى بر مركبهايش سوار (باطل همه جا را فرا گرفته و جهل برقرار) شود و طغيان و فتنه بسيار و دعوت كننده به راه حق كم شود، و روزگار حمله آورد مانند حمله درنده گزنده (خونريزى بسيار واقع گردد) و شتر نر باطل پس از خاموشى به صدا درآيد (مست شود يعنى باطل قوت گيرد) و مردم بر اثر معاصى با يكديگر برادر شده و بر اثر دين از هم دور گردند و بر اثر دروغ با يكديگر دوست گشته و بر اثر راستى دشمن شوند

ص: 326

(با معصيت‌كاران برادر و يار و با نيكان دور و بيزار گردند) پس در آن روزگار فرزند سبب خشم (و غصه پدر) و باران موجب حرارت و گرما گردد (مردم از آن بهره نبرده زيان مى‌بينند) و مردمان پست فراوان و نيكان كمياب شوند، و اهل آن زمان چون گرگان و پادشاهانش درنده و مردمان ميانه و ضعيف‌الحال طعمه‌ها(ى ستمكاران) و فقراء (از سختى و رنجورى در حكم) مردگان باشند، و راستى از بين رفته دروغ شائع ميشود، و دوستى به زبان و دشمنى مردم با هم به دلها است، و فسق و فجور (زنا ميان ايشان افتخار و) باعث نسب شود، و عفت و پاكدامنى موجب شگفت، و اسلام مانند پوستين وارونه پوشيده شود (مردم متلبس به لباس اسلام هستند، و ليكن گفتار و كردارشان بر خلاف دستور اسلام ميباشد(.

خطبه 108-توانايى خداوند

ص: 327

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در صفات كمال و جلال خداوند و اوصاف فرشتگان و فريب خوردن مردم از دنيا و بيان حشر و نشر انسان و پاره‌اى از مناقب پيغمبر اكرم): هر موجودى براى خداوند خاضع و فروتن و هر چيزى به او قائم است (هستى همه اشيا به دست قدرت و توانائى او است) بى‌نياز كننده هر فقير و درويشى و ارجمند گرداننده هر ذليل و خوار و توانائى‌دهنده هر ناتوانى و گريزگاه هر ستم رسيده‌اى است، گفتار هر گوينده را ميشنود، و بسر و نهان هر خموشى دانا است، و روزى هر زنده‌اى را متكفل است، و مرجع و بازگشت هر كه بميرد بسوى او است، چشمها تو را نديده‌اند تا از تو خبر بدهند (و چگونگيت را بيان كنند) بلكه بودى پيش از وصف‌كنندگانى كه آفريده‌اى، خلائق را به جهت ترس از تنهائى نيافريدى و آن را براى سودى ايجاد نفرمودى، و جلو نمى‌افتد از تو هر كه را طلب نمائى، و از چنگ تو بيرون نميرود آنكه را بگيرى، و سلطنت تو را كم نميكند كسى كه تو را معصيت و نافرمانى نمايد، و به ملك و پادشاهى تو نمى‌افزايد كسى كه از تو اطاعت و پيروى كند، و امر تو را باز نميگرداند كسى كه به قضاء و قدر تو راضى و خوشنود نباشد، و از تو بى‌نياز نميشود كسي كه

ص: 328

از فرمانت روگرداند (بلكه با اعراض از فرمانت هم به تو نيازمند است) هر پنهانى نزد تو آشكار و هر غائبى حاضر است (پنهان و آشكار و حاضر و غائب نزد او يكسان است، زيرا علم او كه عين ذات او است به همه اشياء احاطه دارد) تو هميشه هستى و انتهائى براى تو نيست، و توئى منتهى (انتهاء هر چيزى بسوى تو است) پس از (امر و فرمان) تو گريز و فرار نتوان نمود، و توئى جاى بازگشت (هر چيز) پس از (عذاب) تو گريزى نيست مگر (رحمت) تو، موى پيشانى هر جنبنده‌اى به دست (قدرت و توانائى) تو است، و مرجع هر انسانى به سوى تو است، خدايا تو از هر عيب و نقصى منزه و مبرى هستى چه بسيار بزرگ است در نظر ما آنچه از آفرينش تو مى‌بينيم، و چه بسيار كوچك است بزرگى آن در پيش قدرت و توانائى تو، و چه بسيار ترسناك است آنچه را كه ما (به چشم عقل) مى‌بينيم از پادشاهى (ربوبيت) تو، و چه بسيار حقير است اين ديدن ما در پيش آنچه از ما ناپيدا است از سلطنت (الهيت) تو، و چه بسيار نعمتهائى كه از تو در دنيا فرا رسيده، و چه بسيار اين نعمتها پست است در جنب نعمتهاى آخرت!!.

ص: 329

قسمتى از اين خطبه است (در اوصاف ملائكه): بعضى از فرشتگان را در آسمانهاى خود ساكن نمودى، و از زمين خويش بلند كردى، آنها (همه فرشتگان) از خلائق (غير از انبياء و اوصياء) به تو داناترند، و ترسناكتر آنانند از تو، و (از اين جهت) از ايشان به تو نزديكتراند (مقام و منزلتشان بالاتر است) در اصلاب (پدران) جاى نگرفته، و در ارحام (مادران) درنيامده‌اند، و از آب پست (منى) آفريده نشده‌اند، و پيش آمد روزگار آنها را متفرق و پراكنده نساخته است، و آنها با مقام و منزلتى كه نزد تو دارند، و با اينكه همه خواهشهايشان را در تو گرد آورده‌اند (غير تو چيزى در نظر ندارند) و با بسيارى طاعتشان براى تو، و آنى غفلت نكردنشان از امر و فرمانت، اگر كنه و حقيقت تو را كه بر آنها پنهان است آشكار ببينند اعمال خود را (در جنب عظمت و بزرگواريت) كوچك شمرده و (از تقصير در طاعت) خويش را ملالت و سرزنش خواهند نمود، و خواهند فهميد كه عبادت و طاعت سزاوار (الوهيت) تو را بجا نياورده‌اند (زيرا عبادت و طاعت آنها به اندازه به معرفت و خداشناسى آنان است، پس چون معرفت زياد شود عبادت و بندگى بيشتر گردد).

ص: 330

(در اين فصل اعتماد مردم را از فريب متاع دنيا خوردن ندمت فرموده سكرات و سختيهاى مرگ را يادآوريشان مينمايد): خدايا تو را از هر عيب و نقصى منزه و مبرى ميدانم كه آفريننده خلايق و پرستيده شده هستى، به نيكوئى امتحان و آزمايشت براى خلق خودسرائى (بهشت) آفريدى، و در آن خوانى گستردى كه شامل آشاميدنى و خوردنى و زنان و خدمتگزاران و قصرها و نهرها و كشتها و ميوه‌ها است، پس فرستادى دعوت‌كننده (پيغمبر اكرم) را كه (مردم را) به سوى آن بخواند، پس اجابت دعوت‌كننده ننموده به نعمتهائى كه ترغيبشان نمودى رغبت نكرده به خوشيها كه تشويق فرمودى مشتاق نگشتند (بلكه) به مردارى (دنيا) روآورند كه به خوردن آن رسوا گشتند، و بر دوستى آن اتفاق نمودند، و هر كه به چيزى عاشق شود چشمش را كور ساخته و دلش را بيمار گرداند (به طورى كه عيب آن را ننگريسته زشتيش را نيكو بيند) پس او به چشمى كه (مفاسد آن را) نمى‌بيند مى‌نگرد، و به گوشى كه (حقائق را) نميشنود ميشنود، خواهشهاى بيهوده عقل او را دريده و دنيا دلش را مرانده و شيفته خود نموده است، پس او بنده دنيا است و بنده هر كه چيزى از دنيا در دستش ميباشد، به هر طرف كه دنيا گرديد به سوى آن ميگردد

ص: 331

، و به هرجا كه رو آورد به آن متوجه ميشود، از منع‌كننده و پنددهنده (قرآن كريم) كه از جانب خداوند است متنبه نشده پند نمى‌پذيرد، و حال آنكه مى‌بيند كه گرفته شده‌ها چنان غافلگير گرديدند كه فسخ و رجوع و بازگشتى براى آنها نيست (كه بگويند خدايا اگر ما را به دنيا برگردانى به آنچه دستور فرمائى رفتار خواهيم نمود) چگونه آنچه را كه نمى‌پنداشتند (مرگ) به ايشان فرود آمد و جدائى از دنيا كه به آسودگى خاطر در آن بودند به آنها رو آورد و به آخرت كه به آنان وعده داده ميشدند وارد گشتند،

ص: 332

پس سختيهائى كه به ايشان رو آورد به وصف درنمى‌آيد، سختى جان دادن و غم و اندوه آنچه از دست رفته آنان را فرا گرفت و دست و پايشان سست شد و رنگهايشان تغيير نمود، پس از آن آثار مرگ در آنها زياد شد تا اينكه ميان هر يك با گفتارش حائل گرديد (از سخن گفتن بازماند) و او در بين اهل بيت خود به ديده‌اش (اضطراب و نگرانى آنان را) مى‌بيند، و به گوشش (آه و ناله آنها را) ميشنود، و عقلش بجا و فهم و ادراكش برقرار است، به فكر مى‌افتد كه عمر خود را چسان به سر برده و چگونه روزگارش را گذرانيده، و به ياد مى‌آورد مالهائيكه جمع كرده و براى بدست آوردن آنها (از حلال و حرام) چشم پوشيده، و آنها را از جاهائيكه (حليت و حرمت آن) آشكار و مشتبه بوده بدست آورده، به تحقيق زيانهاى جمع‌آورى آن اموال (كيفرى كه بر آن مترتب است) دچار او گشته، و بر جدائى از آنها مطلع گرديد، اين اموال بعد از او باقى ميماند براى زنده‌ها كه در آنها متنعم بوده خوش ميگذرانند، پس (خوشگذرانى از) آن اموال بى‌مشقت براى غير او است، و بار گران آن بار بر پشت او ميباشد، و آن مرد مرهون به آن اموال است (از حساب و بازپرسى آن اموال رها نشده راه فرارى براى او نيست) پس بر اثر

ص: 333

آنچه (سختيها) كه هنگام مرگ برايش آشكار شده پشيمان گشته دست خود را به دندان ميگزد، و بى‌ميل ميشود به آنچه در ايام زندگانيش به آن مائل بوده، و آرزو ميكند كه كاش كسيكه مقام و منزلت او را آرزو داشت و بر اموالش رشگ ميبرد آن اموال را جمع كرده بود، نه او، پس پيوسته (آثار) مرگ در بدن او هويدا گردد تا اينكه گوش او هم مانند زبانش از كار بازماند (سخنى نميشنود) و ميان اهل بيت خود در حالى ميماند كه نه به زبان گويا است و نه به گوش ميشنود، چشم خويش را به نگريستن چهره‌هاى ايشان باز ميكند حركات زبان آنان را مى‌بيند و سخنشان را نميشنود، پس (آثار) مرگ بيشتر شده به او در آويخته چشمش را هم فرا گيرد (ديگر چيزى را نخواهد ديد) چنان كه گوشش را فرا گرفته (چيزى را نمى‌شنيد) و جان از بدنش خارج گردد، پس مردارى است ميان اهل بيتش كه از او وحشت نموده و از نزديك شدن به او دورى كنند، نه گريه‌كننده‌اى را همراهى مينمايد و نه خواننده‌اى را پاسخ ميدهد، پس از آن او را برداشته به سوى (آخرين) منزل در زمين (قبر) مى‌آورند و در آن جا او را (تنها گذارده) به عملش مى‌سپارند، و ديدن او را ترك خواهند نمود.

ص: 334

(پس از آن امام عليه‌السلام چگونگى بازگشت خلائق را در قيامت شرح ميدهد:) تا وقت آنچه خداوند درباره مردم تعيين نموده به سر آيد، و مقدرات عالم پايان يابد، و آخر خلائق به اول آنها ملحق گردد (همه بميرند) و فرمان خداوند براى تجديد خلق (زنده شدن مردگان) كه به آن اراده مينمايد برسد (آنگاه) آسمان را به حركت آورده ميشكافد و زمين را منقلب نموده متزلزل گرداند، و كوههاى آن را از جا كنده پراكنده سازد، و از هيبت و ترس جلالت و عظمت و غلبه خداوند بعضى از آن كوهها بر بعضى كوبيده شود، و بيرون آورد هر كه در زير زمين است، پس آنان را بعد از كهنه شدن نوگردانده اجزائشانرا پس از پراكندگى گرد آورد، سپس آنها را از هم جدا مى‌سازد براى آنچه كه اراده مى‌فرمايد از سوال و پرسش اعمال و كردار پنهانى آنان، و ايشان را دو دسته نموده دسته‌اى را (كه در دنيا خوبى كرده و فرمان برده‌اند) نعمت عطا مى‌كند، و از دسته‌اى (كه بد كرده و فرمان نبرده‌اند) انتقام مى‌كشد، اما پاداش اهل طاعت را در جوار رحمتش قرار داده و در بهشت جاودانى خود جاى مى‌دهد، بهشتى كه داخل‌شوندگان در آن خارج نشوند، و تغيير حال (گرمى و سردى و پيرى و جوانى و مانند آنها) به

ص: 335

ايشان رخ ندهد، و ترسها به آنان رو نياورد، و به بيماريها مبتلى نگردند، و خطرها عارضشان نشود، و سفرها آنها را تغيير نداده از جائى به جائى نبرد (تا به غم و اندوه غربت و دورى از خاندان گرفتار شوند) و اما كيفر اهل معصيت آن است كه آنان را در بدترين جائى (دوزخ) وارد سازد، و دستها را به گردنهاشان ببندد، و موهاى پيشانيشان را به قدمها پيوسته گرداند، و پيراهنهائى از قطران (روغنى است بسيار بدبو) و جامه‌هاى آتش سوزان به ايشان بپوشاند، در عذابى باشند كه گرمى آن بسيار سوزنده باشد و در خانه‌اى كه در را به روى اهل آن بسته باشند (نتوانند بيرون آيند) در آتشى هستند بسيار سوزان و با غوغا داراى زبانه بلند گشته و صداى ترساننده، مقيم در آن آتش بيرون نرود، و از اسير و گرفتار آن فديه (مالى كه براى استخلاص اسير مى‌دهند) قبول نمى‌شود (چون گرفتار در آتش دوزخ مالى ندارد تا براى رهايى خود بدهد و بر فرض هم كه داشت نمى‌پذيرند) و غلها و بندهاى آن شكسته نمى‌شود، مدتى براى آن نيست تا به نهايت رسد و نه زمان معينى براى ساكن در آن مى‌باشد تا به سر آيد (و ايشان را از عذاب برهاند، اللهم انا نعوذ منها برحمتك التى سبقت غضبك).

ص: 336

قسمتى از اين خطبه در وصف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و اله (و اوصياء آن حضرت) است: رسول اكرم دنيا را كوچك مى‌ديد و آن را خرد مى‌پنداشت (دل به آن نبست) و اهميتى نداده آن را پست دانست، و مى‌دانست خداوند سبحان او را برگزيده (محبت و دوستى) دنيا را از او دور گردانيده، و چون كوچك و پست است آن را در نظر غير آن حضرت جلوه داده (دنيا را نصيب دنياپرستان قرار داده) پس آن بزرگوار هم قلبا از آن اعراض و بى‌ميلى نمود، و ياد آن را از نفس خود دور گردانيد (به ذكر آن مشغول نبود) و دوست داشت كه زينت و آرايش آن را به چشم نبيند تا از زينت آن لباس آراسته نخواهد، يا اقامت در آن را آرزو نكند، از جانب پروردگارش (با حجت و دليل) تبليغ احكام نمود، و امت و پيروان خود را (از عذاب الهى) ترسانيده پند و اندرز داد، و آنان را مژده رسانده به سوى بهشت دعوت فرمود.

ص: 337

(ائمه اثنى عشر عليهم‌السلام) از شجره نبوت هستيم، و از خاندانى مى‌باشيم كه رسالت و پيغام الهى در آنجا فرود آمده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده، و ما، كانهاى معرفت و دانش و چشمه‌هاى حكمتها مى‌باشيم، ياران و دوستان ما در انتظار رحمت الهى هستند، و دشمن و بدخواه ما غضب و خشم خداوند را مهيا است (چون دشمن اهل بيت حتما به عذاب گرفتار خواهد شد، پس مانند آنست كه گويا مهياى عذاب الهى است).

خطبه 109-اندرز به ياران

ص: 338

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بيان اسباب تقرب به خداوند و حفظ شعائر اسلام): برترين وسيله تقرب به سوى خداوند سبحان (ده چيز است، اول:) تصديق و اعتراف بيگانگى خداوند و رسالت فرستاده او (محمد صلى الله عليه و اله) است، و (دوم:) جهاد و جنگيدن در راه حقتعالى است (با كفار و دشمنان دين) كه سبب بلندى (و ركن اعظم) اسلام است، و (سوم:) كلمه اخلاص (گفتن لا اله الا الله) است، كه فطرى و جبلى (بندگان الهى) است (خداوند مردم را بر اين فطرت آفريده كه هر كس تصديق دارد كه براى او خدائى است بى‌همتا و بى‌شريك) و (چهارم:) برپا داشتن نماز كه نشانه مليت دين اسلام است (بزرگترين ركن دين است، و از جهت عظمت و اهميت آن را نفس ملت و دين فرموده) و (پنجم:) زكوه است كه سهميه‌اى است از جانب خدا تعيين گشته دادن و پرداخت آن (به مستحقين) واجب است، و (ششم:) روزه ماه رمضان است كه سپرى است (براى جلوگيرى) از عذاب، و (هفتم) حج نمودن خانه خدا و به جا آوردن عمره آن كه حج و عمره فقر و پريشانى را مى‌زدايد و گناه را مى‌شويد و پاك مى‌سازد،

ص: 339

و (هشتم:) صله رحم (احسان و نيكويى به خويشان) است كه سبب افزايش مال و طول عمر است، و (نهم:) صدقه دادن (احسان به فقراء و درماندگان) است، صدقه پنهانى گناه را مى‌پوشاند (به سبب آن خداوند عقاب معصيت و گناه را كم مى‌فرمايد) و صدقه آشكار مردن بد (مرگ ناگهانى، غرق شدن، سوختن، زير آوار رفتن و مانند آنها) را دفع مى‌كند، و (دهم:) بجا آوردن كارهاى پسنديده (مانند احسان و نيكى و اصلاح بين برادران) كه كارهاى نيك، شخص را از مبتلى شدن به ذلتها و خواريها حفظ مى‌كند (نيكوكار در دنيا و آخرت سرفراز بوده و به ذلت و بدبختى دچار نمى‌شود).

ص: 340

شتاب كنيد در ياد نمودن خدا كه ياد خدا بهترين ذكر است، و رغبت نمائيد در آنچه (بهشتى) كه به پرهيزكاران وعده فرموده كه وعده او راست ترين وعده‌ها است، و هدايت و راهنمائى پيغمبر خود را پيروى كنيد كه راهنمائى او بالاترين راهنمائى است، و به سنت و طريقه او رفتار نمائيد، زيرا طريقه او هدايت كننده‌ترين سنتها و روشها است، و قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است، و در آن انديشه و طلب فهم نمائيد كه قرآن بهار دلها است (همه گونه گلهاى علوم و حكمتها در دل مى‌روياند) و به نور هدايت آن شفاء و بهبودى (از بيمارى جهل و نادانى) بخواهيد كه قرآن شفاى (بيمارى) سينه‌ها است، و آن را نيكو بخوانيد (الفاظش را بى‌غلط خوانده معنيش را رعايت نموده در احكامش تفكر و انديشه كنيد) كه آن سودمندترين گفتار است، و (بايد رفتار عالم به قرآن طبق دستور باشد، چون) عالمى كه بر خلاف علمش رفتار كند به جاهل و نادانى ماند سرگردان كه از جهل و نادانى به هوش نيايد (آنجا كه علم سودى ندهد تدبيرى باقى نمى‌ماند) بلكه حجت و دليل بر عقاب او (در قيامت از حجت و دليل بر عذاب جاهل) بيشتر است، و حسرت و اندوهش زيادتر، و نزد خدا توبيخ و سرزنشش افزونتر (چون دانست

ه معصيت و نافرمانى نموده و اهميتى به دستور الهى نداده و بر خلاف آن رفتار كرده كه اين خود بزرگترين گناهان است(.

خطبه 110-در نكوهش دنيا

ص: 341

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت دنيا و دورى كردن از آن): پس از حمد بر خدا و درود بر پيغمبر اكرم، شما را از (دل بستن به) دنيا برحذر مى‌دارم، زيرا دنيا (به كام دنياپرستان) شيرين و (در نظر آنان) سبز و خرم است، به شهوتها و خواهشهاى بيهوده پيچيده شده است، و به وسيله متاعهاى زود از بين رونده (با خواهان) اظهار دوستى مى‌نمايد، و به زيورهاى اندك (مردم را) به شگفت آورده شاد مى‌نمايد، و براى آروزها(ى بيجا كه اطمينان به آن نيست) و فريب (نادانان) خويش را آرايش نموده (مانند فاحشه‌اى كه خود را بيارايد تا سرمايه دين و دنياى خواهانش را بربايد) شادى آن پايدار نيست، و از درد و اندوهش آسوده نمى‌بايد گشت، بسيار فريبنده و زيان رساننده است، تغييردهنده حالات است (توانگرى را به درويشى و آسايش را به سختى و زندگى را به مرگ و تندرستى را به بيمارى تبديل مى‌نمايد، و يا مانع و جلوگير است از بدست آوردن سعادت هميشگى و بهشت جاودانى) فانى و نابود و تباه مى‌گردد، شكمخواره‌اى است كه (همه را) هلاك مى‌نمايد (شكم خاك از طعمه انسان هرگز سير نشود و طبع افلاك از تباه ساختن آدميان ملول نگردد) زمانيكه آرزوى راغبين به دنيا

كه به آن خوشنود هستند به نهايت رسيد دنيا از اينكه مى‌باشد تجاوز نمى‌كند همچنانكه خداوند تعالى (در قرآن كريم س 18 ى 45)

ص: 342

مى‌فرمايد: كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروره الرياح، و كان الله على كل شى‌ء مقتدرا يعنى مثل دنيا مانند گياه زمين است كه به آبى كه آن را از آسمان فرستاديم، آميخته شد (از آن نشو و نما نمود) پس بامداد (روز ديگرى) آن گياه خشك گرديد به قسمى كه بادها آن را پراكنده مى‌سازند، و خداوند بر همه چيز (هر كار) قادر و توانا است (خوشنودى و آسايش دنيا به گياهى ماند سبز و خرم كه به اندك زمانى خشك گشته هستى آن به باد فنا مى‌رود) هيچ مردى از متاع دنيا مسرور و شادمان نبوده مگر آنكه در پى آن گريه گلوگير (با غم و اندوه) به او روآورده است، و از خوشيهايش به كسى رونياورده مگر اينكه از بديهايش به او زيانى رسانده (هيچكس به دلخواه از دنيا شكمى سير نكرد و به آرزوى خود نرسيد مگر اينكه دنيا پشت كرده نعمت از او باز گرفت) و در دنيا او را باران فراخى و خوشبختى‌تر نساخت مگر اينكه ابر بلاء پى در پى بر او باريد، و (چون رفتار دنيا اينگونه است) شايسته است كه در اول بامداد يار و ياور انسان بوده او را همراهى نمايد

ص: 343

و در شب تغيير يافته دشمنش گردد، و اگر طرفى از آن گوارا و شيرين باشد طرف ديگرش تلخ و پر وبا (بيمارى كشنده) است، هيچكس از خوشى آن به مراد نمى‌رسد مگر اينكه از مصائب و اندوههاى آن رنج و سختى را دريابد، و در بال امن و آسودگى شبى را به سر نبرد مگر اينكه بامداد بر روى جلو بالهاى خوف و ترس بگذراند، بسيار فريبنده‌اى است كه هر چه در آن است مى‌فريبد، و فانى شدنى است كه هر كه در آن است نابود مى‌شود، خير و نيكوئى در هيچيك از توشه‌هاى آن نيست مگر در تقوى و پرهيزكارى، هر كه اندكى از متاع دنيا را اخذ نمايد بدست آورده چيزى كه او را (از سختى حساب و بازرسى در قيامت) بسيار ايمن گرداند، و هر كه زياد گرد آورد دريافته چيزى كه (هنگام حساب) بسيار او را هلاك خواهد نمود، و (در دنيا هم) به زودى از او زائل مى‌گردد، چه بسيار است كسيكه به دنيا اعتماد و دلبستگى داشته و دنيا او را دردمند مى‌سازد، و چه بسيار است كسى كه به دنيا اطمينان داشته و دنيا او را بر خاك مى‌اندازد، و چه بسيار است كسى كه داراى مرتبه بزرگ بوده و دنيا او را كوچك و پست مى‌گرداند، و چه بسيار است كسى كه داراى افتخار و خودخواهى است دنيا او را ذليل و خوار مى‌نمايد،سلطنت و رياست دنيا گردنده است (گاه اين را باشد و گاه آن را) و خوشگذرانى آن تيره (با كدورت) است و آب پاكيزه آن (كه دنياپرستان را گوارا است،

ص: 344

نزد مردم دانا و بينا) شور و ناگوار است، و شيرينى آن مانند شيره درخت بسيار تلخ است، و طعام آن زهرهائى است كشنده و وسائل آن (چيزهائيكه به آن دلبستگى دارند) مانند ريسمانهاى پوسيده و تكه‌تكه شده است، زنده آن به سمت مرگ و تندرست آن به سوى بيمارى رهسپار است، پادشاهى آن از دست رفته و ارجمند آن زير دست، و ثروتمند آن به نكبت رسيده، و همسايه آن (ساكن دنيا) مالش غارت گشته است.

ص: 345

آيا در جاهاى آنانكه پيش از شما بودند نيستيد؟ و حال آنكه عمرهاى ايشان درازتر و آثارشان پاينده‌تر و آرزوهاشان بيشتر و جمعيتشان آماده‌تر و لشگرهاشان انبوه‌تر بود، دنيا را به هر طورى كه بود پرستيده برگزيدند، پس از آن كوچ كردند (مردند) بدون توشه‌اى كه همراه برداشته يا مركبى كه راه را بپيمايد، آيا به شما خبر رسيده كه دنيا (هنگام مردن پيشينيان) خود را (يا كسى را) به آنها فديه داده باشد (تا نميرند) يا آنان را همراهى كرده، و يا از روى نيكوئى درباره ايشان كمكى نموده؟ (نه!!) بلكه پايه زندگيشان را به سختيها و مصائب دردناك سست گردانيده و جنبانيده و رخسار و پيشانيهاشان را به خاك ماليده و زير دست و پاى ستوران آنان را لگدكوب كرده، و يارى كردنش اين بوده كه پيش‌آمدهاى سخت روزگار را بر سر ايشان وارد ساخته است، پس ديديد تغيير و بى‌آشنائى (دشمنى) دنيا را به كسانى كه به آن نزديك شده و آن را برگزيده و به آن اعتماد نمودند؟ تا اينكه از آن براى هميشه جدا گشته كوچ كردند (ديگر بازگشتى براى آنان نيست) و آيا جز گرسنگى توشه‌اى و جز تنگى (گور) جائى و جز تاريكى (قبر) نورى به ايشان داد، يا در پى آنان جز پشيمانى سختيهاشان را تدارك نمود؟ آيا چنين دنيا(ى بيوفائى) را اختيار مى‌كنيد، يا به آن دل مى‌بنديد، يا براى به دست آوردنش حرص زده كوشش داريد؟ بد سرائى است براى كسيكه به آن بدگمان نبوده و هنگام اقامت در آن از خطرش خوف و ترس نداشته است، پس بدانيد با اينكه خودتان هم مى‌دانيد (بالاخره) دنيا را ترك گفته از آن كوچ خواهيد نمود، و پند بگيريد در آن از كسانى كه مى‌گفتند:

ص: 346

كيست كه در قوت و توانائى از ما برتر باشد (همه مردند، و) بر مركب چوبين سوار نموده به سوى گورشان بردند، پس آنان را سوار نمى‌خوانند (زيرا راكب كسى است كه اختيار مركوب را در دست داشته باشد) و در گورهاشان نهادند و آنها را ميهمان نمى‌خوانند (زيرا ميهمان كسى را گويند كه به پاى خود به جائى برود از او پذيرائى نمايند) و براى ايشان از كف زمين قبرها و از خاك كفنها و از استخوانهاى پوسيده و شكسته همسايه‌ها تعيين گرديد، آنان همسايگانى هستند كه هر كه آنها را بخواند جواب نمى‌دهند، و ظلم و ستمى را (از خود) جلوگيرى نمى‌نمايند، و از نوحه سرائى ملتفت نيستند، اگر باران بر ايشان باريد شاد نشدند، و اگر تنگدستى به آنها رو آورد نوميد نگشتند (از غم و اندوه و سختى جهان آسوده و به خويشتن مبتلى او گرفتارند( گرد همند و تنها هستند، و همسايه‌اند و از هم دورند )چون از حال هم خبر ندارند( با هم نزديكند و به ديدار يكديگر نمى‌روند، و خويشانند و اظهار خويشى نمى‌نمايند، بردبار مى‌باشند كه كينه در دل ندارند، و نادانند )چيزى درك نكرده نمى‌فهمند( و كينه‌هاشان از بين رفته، از درد و اندوه آنها كسى باك ندارد، و اميدى به كمك و همراهيشان نيست، روى زمين را به زير آن و فراخى )جهان( را به تنگى )قبر( و بودن با اهل و ياران خويش را به غربت و تنهايى، روشنى را به تاريكى تبديل نمودند، و به درون خاك آمدند )

ص: 347

برگشتند( همان طورى كه برهنه و عريان از آن جدا شده )به وجود آمده( بودند، با اعمال و كردارشان از دنيا به سوى زندگانى هميشگى و سراى ابدى كوچ كردند )و در آنجا دوباره زنده مى‌شوند و ديگر نمى‌ميرند، خواه نيكوكار خواه بدكار( چنانكه خداوند سبحان )در قرآن كريم س 21 ى 104( مى‌فرمايد: كما بدانا اول خلق نعيده، وعدا علينا، انا كنا فاعلين يعنى همچنان كه در آغاز خلق را ايجاد نموديم آنها را بازگردانيم، و اين وعده ما حتمى است كه انجام خواهيم داد )خدايا به حق على عليه‌السلام در همه شدائد و سختيها تا انجام كار ما را يارى فرموده از روى فضل و كرمت با ما رف

تار نما، و كن اللهم بعزتك لى فى كل الاحوال رووفا، و على فى جميع الامور عطوفا، الهى و ربى من لى غيرك(.

خطبه 111-درباره ملك‌الموت

ص: 348

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن ملك‌الموت عليه‌السلام در قبض روح نمودن او اشخاص را يادآورى نموده (و اشاره فرموده كه كنه ذات خداوند سبحان درك نمى‌شود): آيا درك مى‌كنى و مى‌فهمى او را هرگاه (براى گرفتن جان) به منزلى داخل شود؟ يا او را مى‌بينى هرگاه جانى را مى‌ستاند؟ (نه!!) بلكه (شگفت در آن است كه) چگونه قبض روح مى‌نمايد بچه‌اى را كه در شكم مادرش مى‌باشد؟ آيا از بعض اعضاء مادر بر او وارد مى‌شود؟ يا آنكه روح به اذن و فرمان پروردگارش به سوى او مى‌رود؟ يا ملك الموت با آن بچه در اجزاء درونى ما در او ساكن است؟ چگونه (مى‌تواند) خداى خود را وصف كند كسى كه توانائى ندارد از اينكه مخلوقى (ملك الموت) را كه مانند خود است (از نيستى به وجود آمده) وصف نمايد؟ (پس چنانكه ملك‌الموت را كه مخلوقى از مخلوقات است جز به آثار نمى‌توان شناخت، به طريق اولى پى به كنه ذات حقتعالى كه منزه از ادراك و خالق همه مخلوقات است نتوان برد).

خطبه 112-در نكوهش دنيا

ص: 350

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت دنيا و ترغيب به آخرت): شما را از دنيا برحذر مى‌دارم، زيرا دنيا جاى پايدارى نيست، و فرودگاهى كه در آن آب و گياه طلبيد (و به آسودگى در آنجا بمانيد) نمى‌باشد، به چيزهاى فريبنده خود را آراسته و به آرايش خويش (مردم را) فريب داده است، سرائى است نزد پروردگارش خوار و پست، پس (از اين جهت) حلال آن را به حرام و نيكوئيش را به بدى و زندگانيش را به مرگ و شيرينيش را به تلخى آميخت، خدايتعالى براى دوستانش آن را صاف و گوارا نگردانيده (بلكه تنگى و سختيها را نصيب آنان قرار داده) و به دشمنانش از دادن آن بخل نورزيده (بلكه گشايش و نعمتهاى بسيار به آنها بخشيده، و اين خود دليل خوارى و پستى دنيا است، زيرا شايسته نيست نعمت از دوستان گرفتن و به دشمنان بخشيدن) خير و نيكوئيش اندك است (پس صاحبان همت به آن رغبت ندارند) و شر و بديش آماده است (پس بينايان از آن ايمنى ندارند) و گرد آمده‌هايش فانى و نابود و دولتش از دست رفته و آباديش خراب مى‌گردد (پس خردمندان به آن دل نبندند) چه خير و نيكوئى است در سرائى كه مانند ساختمان شكسته و پى در رفته خراب مى‌شود؟ و چه در عمرى كه در آن سرا چون ت

مام گشتن و خورده شدن توشه به سر مى‌رسد؟ و چه در مدتى كه مثل طى شدن راه پايان مى‌يابد؟ از خواسته‌هاى خود قرار دهيد آنچه كه خدا بر شما واجب كرده (عبادت و بندگى و براى به دست آوردن آن سعى و كوشش نمائيد) و براى اداء آنچه از شما خواسته (عمل به فرمانش) از او كمك و يارى بطلبيد (هرگز نبايستى از اين درخواست غافل ماند، چون منشا به دست آوردن سعادت هميشگى توفيقى است كه به هر كه خواهد عطا فرمايد) و دعوت مرگ را به گوشهاى خود بشنوانيد (توشه براى اين راه پر خطر برداريد) پيش از آنكه شما را بخوانند (بميريد و تهيدست باشيد)

ص: 351

دلهاى پارسايان در دنيا (از خوف خدا) مى‌گريد و اگر چه (به ظاهر) خندان باشند، و حزن و اندوهشان (از عذاب الهى) سخت است و اگر چه (در نظرها) شادند، و (به جهت تقصير در طاعت و بندگى) خشم آنها بر نفسهاشان بسيار است و اگر چه به سبب آنچه به آنها داده شده (نيكوئى حالشان) مورد غبطه‌اند. ياد مرگ از دلهاى شما پنهان گشته (سختيهاى آن را در نظر نداريد) و آرزوهاى دروغ شما را فرا گرفته پس دنيا از آخرت به شما بيشتر مسلط گرديده، و دنياى درگذر از آخرت پاينده و برقرار شما را بيشتر به طرف خود برده است، و شما بر دين خدا با هم برادر (و يگانه) هستيد، ميان شما را جدائى نينداخته مگر ناپاكى باطنها و بدى انديشه‌ها، به اين جهت بار يكديگر را برنمى‌داريد (در هيچ كارى كمك هم نيستند) و پند و اندرز نمى‌دهيد، و (در نيازمنديها) به يكديگر بذل و بخشش نمى‌نمائيد، و با هم دوستى نمى‌كنيد!! چه شده است شما را كه اندكى از دنيا را كه مى‌يابيد شاد مى‌شويد، و بسيارى از آخرت كه محروم مانده از دست مى‌دهيد شما را اندوهناك نمى‌كند؟ و چون كمى از (متاع) دنيا از دستتان برود شما را مضطرب و نگران مى‌نمايد به طورى كه حالت اضطراب و بيتابى از آنچه از دست شما رفته در روهاى شما و در كمى شكيبائيتان آشكار مى‌گردد؟ گويا دنيا جاى هميشگى شما است، و گويا متاع آن براى شما باقى و برقرار خواهند ماند!!

ص: 352

و هيچيك از شما را در ملاقات برادر (هم كيش) خود كه مى‌ترسد از عيب گفتن و بدگوئى از او بازنمى‌دارد مگر ترس از اينكه او نيز عيب او را روبرو بگويد (پس فاش نكردن عيب يكديگر را روبرو نه از جهت ترس از خدا است، بلكه به جهت ترس فاش شدن عيب خويشتن است، و از اين رو است كه عيب يكديگر را به قصد پند و اندرز و اصلاح روبرو نگوئيد و در غياب از خدا نترسيده به قصد افساد فاش مينمائيد) به تحقيق براى از دست دادن آخرت و دوستى دنيا با يكديگر رفيق واقعى گشتيد، و دين هر يك از شما مانند ليسيدن به زبان او است (به زبان اقرار كرده به دل باور نداريد) اين رفتار شما به كار كسى ماند كه از كردار خويش فارغ گشته و رضا و خوشنودى آقاى خود را فراهم كرده است (از اين جهت با خاطر آسوده هر كارى بخواهيد انجام مى‌دهيد).

خطبه 113-در اندرز به مردم

ص: 353

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در امر به تقوى و پرهيزكارى و مذمت از دنيا و دورى از آن و ترغيب به آخرت): حمد و سپاس سزاى خداوندى است كه حمد را به نعمتها و نعمتها را به شكر پيوند فرموده (به ازاء نعمتها حمد را واجب كرده و شكر را سبب فراوانى آنها قرار داده) بر نعمتهايش او را حمد مى‌كنيم چنانكه بر بلائش سپاسگزاريم (مقصود آن است كه هنگام گرفتارى و آسودگى هر دو بايستى حقتعالى را سپاس گزارد، و حمد بر بلاء از حمد بر نعمت سزاوارتر است، زيرا حمد بر بلا و سختى موجب عطا و بخشش اخروى است كه هميشه باقى و برقرار مى‌باشد به خلاف حمد بر نعمت كه سبب فراوانى نعمت دنيوى است كه فانى و نابود مى‌گردد) و از او كمك و يارى درخواست مى‌نمائيم بر اين نفسهاى كند و كاهل از آنچه (عبادت و بندگى) كه مامور شده است انجام دهد، و شتابنده به آنچه (معصيت و نافرمانى) كه نهى شده است از بجا آوردن آن، و آمرزش از او مى‌طلبيم براى گناهانى كه علم او به آنها احاطه دارد، و كتاب او (لوح محفوظ كه براى ثبت اعمال بندگان تعيين فرموده) همه آنها را ضبط كرده، علمى كه قاصر و كوتاه نيست (صغيره و كبيره، كوچك و بزرگ را مى‌داند) و كتابى كه ترك نكرد

ه (هيچ يك را از قلم نينداخته) و به او ايمان مى‌آوريم و مى‌گرويم مانند ايمان كسى كه پنهانيها (سكرات و سختيهاى مرگ و سوال قبر و حساب و وارسى قيامت و مانند آنها) را آشكار ديده، و به آنچه كه وعده داده شده (بهشت جاودانى براى پرهيزكاران و آتش سوزان هميشگى براى گناهكاران) آگاه گرديده است، ايمانى كه با اخلاص شرك را زدوده (و شخص را موحد

ص: 354

مى‌گرداند) و يقين و باور آن شك و ترديد را از بين مى‌برد (و به همين جهت مومن واقعى بى‌درنگ به دستور خدا و رسول و اوصياء آن حضرت رفتار مى‌نمايد) و گواهى مى‌دهم كه معبود به سزا نيست جز خداى يگانه كه شريك ندارد، و گواهى مى‌دهم كه محمد، صلى الله عليه و اله، بنده فرستاده او است، و اين دو گواهى (از روى صميم قلب و خلوص نيت) گفتار (نيكو) و كردار (پسنديده) را اوج مى‌دهند (و در درگاه الهى به مورد قبول ميگذارند، و قبولى عبادت قولى و فعلى هم موكول به گفتن و ايمان به اين دو اصل مسلم است) كفه ميزانى كه شهادتين را در آن مى‌نهند سبك نمى‌شود (با ايمان به اين دو گواهى از بعضى اعمال اهمال شده صرف نظر مى‌نمايند) و كفه ميزانى كه شهادتين را از آن بردارند سنگين نمى‌گردد (بى‌ايمان به اين دو گواهى هيچ يك از اع

مال پذيرفته نيست(.

ص: 355

بندگان خدا شما را سفارش مى‌كنم به تقوى و ترس از خدا كه آن تقوى توشه (سفر آخرت) و پناه (از عذاب) است، توشه‌اى است كه (دارنده‌اش را به منزل) مى‌رساند، و پناهى است كه (از سختيها) مى‌رهاند، شنواننده‌ترين دعوت‌كننده (رسول اكرم) مردم را به آن دعوت فرمود، و بهترين درك كننده (امام عليه‌السلام) آن را درك كرد (و به آن عمل نمود) پس دعوت‌كننده آن را شنوانيد، و درك كننده آن رستگار گرديد. بندگان خدا، تقوى و ترس از خدا دوستان خدا را از ارتكاب حرام باز مى‌دارد، و خوف و ترس (از عذاب را) در دلهاشان قرار مى‌دهد، به طورى كه آنان را در شبها (براى نماز) بيدار و در شدت گرمى روزها (براى روزه) تشنه نگاه مى‌دارد، پس آسايش (آخرت) را به رنج (دنيا) و سيرآبى (آن روز) را به تشنگى (امروز) تبديل نمودند، و مرگ را نزديك دانسته به انجام عمل نيكو شتافتند، و آرزو را دروغ پنداشته به سر رسيدن عمر را در نظر گرفتند، پس دنيا سراى نابود شدنى و رنج و تغيير حالات و عبرتها است: و از جمله اسباب فنا و نيستى آن است كه روزگار (براى نابود كردن) تيرش را به چله كمان نهاده، تيرهاى آن به خطا نمى‌رود، و زخمهايش مداوات نمى‌شود، تير مرگ را بزنده، و بيمار

ى را به تندرست، و سختى و ناجورى را به رستگار مى‌اندازد، خورنده‌اى است كه سير نمى‌شود، و نوشنده‌اى است كه عطشش تمام نمى‌گردد. و از جمله اسباب رنج و سختى آن است كه مرد فراهم مى‌كند چيزى را كه نمى‌خورد، و بناء مى‌كند آنچه كه در آن سكونت نمى‌نمايد، پس به جانب خدا مى‌رود (از دنيا رخت برمى‌بندد) نه مالى برداشته و نه بنا و ساختمانى

ص: 356

همراه برده (با دست تهى و بى‌خانمان و حسرت جاودان كوچ مى‌كند). و از جمله اسباب تغيير حالات آن است كه مى‌بينى شخصى را كه به (فقر و پريشانى) او رحم مى‌كردند (اكنون به خوشى و توانگرى او) غبطه مى‌برند، و ديگرى را كه به (فراوانى نعمت و ثروت) او غبطه مى‌بردند (اكنون به ذلت و بيچارگيش) رحم مى‌نمايند، نيست اين ترحم مگر به جهت نعمتى كه (از چنگ او) رفته، و سختى (به جاى آن) رسيده. و از جمله اسباب عبرتها آن است كه مردى (پس از صرف عمر و رنج بسيار) نزديك مى‌شود كه به آرزوى خود برسد، رسيدن مرگ نوميدش مى‌گرداند، پس نه آرزوئى دريافته مى‌شود (تا كامرانى كند) و نه آن مرد (از چنگ مرد) رها مى‌گردد (تا به هر حال و اگر چه به نااميدى زندگانى نمايد) سبحان‌الله (شگفتا) چيست كه سرور و خوشى آن فريبنده است (به طورى ك

ه خواهان خود را از طاعت و بندگى باز ميدارد( و سيرآبيش سبب تشنگى )در آخرت( و سايه‌اش موجب گرمى )دوزخ( است؟! نه آينده )مرگ( رد ميشود، و نه گذشته )از دست رفته( باز ميگردد )تا كارى انجام دهد(. سبحان‌الله )شگفتا( چه بسيار نزديكست زنده به مرده براى ملحق شدن به او، و چه بسيار دور است مرده از زنده براى جدائى هميشگى از او )چون هر زنده‌اى به زودى ميميرد، و هر كه مرد هرگز باز نميگردد، پس از اين رو زنده به مرده بسيار نزديك و مرده به زنده بسيار دور است(.

ص: 357

نيست چيزى پليدتر از بدى (در دنيا) مگر عذابى كه بر آن مترتب ميگردد، و نيست چيزى خوبتر از نيكوئى (در دنيا) مگر پاداشى كه (در آخرت) براى آن مقرر شده، و شنيدن هر چيزى از دنيا بزرگيش بيشتر است از ديدن آن، و ديدن هر چيزى از آخرت مهمتر است از شنيدنش، پس شنيدن (احوال آخرت) و از غيب و پنهانى (به وسيله پيغمبر و امام) خبر گرفتن شما را كفايت ميكند از ديدن، و بدانيد آنچه از دنيا كم برسد و در آخرت زياد باشد بهتر است از آنچه در آخرت كم باشد و در دنيا زياد (چشم پوشى از درهم و دينار حرام كه پاداش آن بهشت جاودان است بهتر است از جمع‌آورى با كيفر عذاب ابدى) پس بسا كم شده‌اى كه سودمند است و بسا زياد شده‌اى كه زيان‌آور است، آنچه كه مامور شده‌ايد به آن فراختر و آسانتر است از آنچه نهى و بازداشته شده‌ايد از آن، و آنچه كه براى شما حلال گشته بيشتر است از آنچه كه حرام گرديده، پس رها كنيد اندك را براى بسيار، و واگذاريد تنگ و دشوار را براى فراخ و آسان (براى به دست آوردن متاع دنيا اين همه كوشش نكنيد، زيرا) روزى شما ضمانت شده (حتما به شما خواهيد رسيد) و به عمل صالح (عبادت خالق و خدمت به خلق) مامور گشته‌ايد، پس طلب روزى ضمانت

ص: 358

شده نبايد اولى باشد از بجا آوردن عمل صالح كه بر شما واجب گرديده، با اينكه سوگند به خدا شك و ترديد (در دين و عقايدتان) وارد شده و يقين و باور(تان) متزلزل گشته به طورى كه گويا آنچه (طلب روزى) كه براى شما ضمانت شده واجب گرديده، و آنچه بجا آوردن عمل صالح( كه به شما واجب بوده ساقط گشته، پس به عمل )عبادت و خدمت( بشتابيد، و از مرگ ناگهانى بترسيد، زيرا اميدى به بازگشت عمر نيست چنانكه به بازگشت روزى اميد هست )پس تقصير در عمل و صرف عمر در طلب روزى خطا است( آنچه از روزى امروز فوت شود اميد به افزونى فردا هست، و آنچه ديروز از عمر فوت گرديد اميد به بازگشت امروز نبوده است، اميدوارى با آينده )روزى( است، و نوميدى با گذشته )عمر( است، پس )در قرآن كريم س 3 ى 102 ميفرمايد:( اتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون يعنى از عذاب الهى بترسيد و پرهيزكار باشيد پرهيزكارى كه سزاوار او است، و نميريد مگر اينكه مسلمان باشيد )به دستور خدا و رسول رفتار نمائيد تا مسلمان بميريد(.

ص: 359

خطبه 114-در طلب باران

ص: 360

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه هنگام طلب باران فرموده: بارخدايا كوههاى ما شكافته و خشگ مانده، و زمينهاى ما گردآلود شده، و چهارپايان ما بسيار تشنه‌اند كه در خوابگاهاشان حيران و سرگردان ناله ميكنند مانند ناله مادران در مصيبت فرزندانشان، و از آمد و رفت در چراگاهها و آبخورهاشان و اشتياق به آب خسته و ملول شدند. بارخدايا به ناله ناله‌كنندگان و اشتياق آرزومندان رحم فرما. بارخدايا به سرگردانى چهارپايان در گذرگاهاشان و ناله آنها در خوابگاهاشان (كه علفى نمييابند) رحم نما (چون گرسنگى و تشنگى و سختيهاى چهارپايان و همه جانداران نزد خدايتعالى اهميت دارد از اين جهت امام عليه‌السلام به هنگام درخواست باران آنها را وسيله قرار داده است) بارخدايا (از خانه‌هاى خود) به اميد فضل و كرم تو بيرون آمديم هنگاميكه سالهاى قحطى مانند شترهاى نزار به ما روآورد (ضعيف و ناتوان و گرفتار و بيچاره شديم) و ابرهائى كه احتمال باران داشت با ما مخالفت ورزيد (ابرها ظاهر ميشد و بيننده را اميد باران در دل ميانداخت ولى نميباريد) پس تو اميد اندوهگين هستى، و حاجت درخواست كننده را برمى‌آورى، در اين زمان كه مردم (از همه جا) نوميد بوده

ص: 361

، و ابرها نباريده چرندگان هلاك گشته‌اند، تو را ميخوانيم (و از تو ميطلبيم) ما را به اعمال و كردار (زشت) و گناهانمان نگيرى، و رحمتت را بر ما شامل گردانى به ابر پر باران و بهار پر ابر و گياه پربركت شگفت آور، باران فراوان درشت دانه كه به آن آنچه مرده است (خشك شده) زنده نمائى، و آنچه (نعمت و فراوانى) كه از بين رفته بازگردانى. بارخدايا از تو طلب آب ميكنيم، آب زنده سازنده، سير كننده، كامل، فراوان، نيكو، پر بركت، گوارا، گياه‌آور، كه گياهش نمو كرده شاخه‌اش ميوه داده برگش تر و تازه باشد كه بندگان ناتوان خويش را از بدبختى رهائى دهى، و شهرهايت را كه مرده (قحطى ديده) زنده گردانى (نعمت را در آنها فراوان نمائى) بارخدايا آب از تو ميطلبيم كه به سبب آن زمينهاى بلند ما پر گياه گردد، و در زمينهاى نشيب ما (نهرها و جويها) جارى شود، و اطراف و جوانب ما (دهات و شهرها) به فراخ سالى برسند، و ميوه‌هاى ما فراوان گردد، و چهارپايان ما خوش گذرانند، و برسد به مردمان دور از ما، و استفاده كنند (سيرآب گردند) مواضعى كه هميشه در آفتاب ميباشند (صحرا و مزارع) از بركات واسعه و كرمهاى بيشمارت بخشش نما بر آفريده‌شدگان نيازمندت، و بر حيوانات وحشى كه (

در بيابان( رها كرده‌اى )و زاد و توشه ندارند( و بفرست بر ما بارانيكه زمين را تركند )از خشكى برهاند( روان و پى در پى باشد، و بارانى كه باران ديگر را دفع نمايد )دانه آن به تندى دانه ديگر را بشويد و شتاب ببارد( بارانى كه برق آن نبارنده و ابر پهن آن در افق بى‌فائده و ابرهاى پراكنده‌اش سفيد و بارانهاى اندك آن با بادهاى سرد نباشد، تا اينكه به جهت فراوانى گياه آن

ص: 362

قحطى‌زدگان فراخى )نعمت بسيار( بينند، و به بركت آن سختى كشيده‌ها آسايش يابند، زيرا تو باران را وقتى ميفرستى كه خلائق نوميدند، و رحمتت را )بر جهانيان( شامل ميگردانى، و توئى زمامدار و ستوده شده )به احسان. سيدرضى فرمايد:( معنى سخنان شگفت‌آور در اين خطبه اينست: فرمايش آن حضرت عليه‌السلام انصاحت جبالنا يعنى كوهها بر اثر خشكى از هم شكافته شد، گفته ميشود )عرب ميگويد(: انصاح الثوب چون جامه شكافته گردد، و نيز گفته ميشود: انصاح النبت وصاح و صوح چون گياه پژمرده و خشكيده. و فرمايش آن حضرت و هامت دوابنا يعنى چهارپايان ما تشنه باشند، و هيام بمعنى تشنگى است. و فرمايش آن حضرت حدابير السنين، حدابير جمع حدبار است به معنى شترى كه راه‌نوردى لاغرش كرده، پس به آن شتر تشبيه فرموده

سالى را كه خشكى و كم آبى در آن پديدار شود، ذوالرمه (يكى از شعراى عرب است) گفته: حدابير ما تنفك الا مناخه على الخسف او ترمى بها بلدا قفرا يعنى آنها شترهائى هستند لاغر شده از راه‌نوردى، از هم جدا نميشوند مگر در خوابگاه گرسنگى يا آنكه آنها را در شهرهاى بى‌آب و علف ببرند، و فرمايش آن حضرت، و لاقزع ربابها: قزع پاره‌هاى كوچك ابر پراكنده است، و فرمايش آن حضرت و لا شفان ذهابها يعنى تقدير آن (لفظى كه در پنهان است) و لا ذات شفان ذهابها ميباشد، و شفان باد سرد است، و ذهاب به معنى بارانهاى اندك، پس آن حضرت لفظ ذات را (در جمله و لا شفان ذهابها) ساقط كرده است به جهت علم و اطلاع شنونده بر آن.

خطبه 115-در اندرز به ياران

ص: 363

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در ستايش پيغمبر اكرم و بيان بعضى از صفات آن بزرگوار): خداوند متعال حضرت مصطفى را فرستاد كه خلائق را به سوى حقتعالى دعوت فرمايد، و بر طاعت و معصيت آنان (در قيامت) شاهد و گواه باشد، پس احكام پروردگارش را تبليغ نمود بدون هيچگونه سستى (در انجام وظيفه) و يا تقصير و كوتاهى، و در راه خدا با دشمنان او جهاد كرده جنگيد بدون آنكه ضعف و ناتوانى بر او راه يابد و يا آنكه عذر و بهانه آورد، او است پيشواى پرهيزكاران و بيناى هدايت‌شدگان (كه راه راست را شناخته رستگارى ميطلبند).

ص: 364

قسمتى از اين خطبه است (كه از پيدايش حجاج ابن يوسف و تسلط و ستم او بر اهل كوفه خبر داده، و آنان را از نتيجه كردار زشتشان آگاه ساخته ميفرمايد): اگر بدانيد آنچه من ميدانم از نهان آنچه بر شما آشكار نيست (فتنه حجاج) هر آينه (از خانه‌هاى خودتان و خوابيدن بر بالين چشم پوشيده) به سوى خاكها (بيابانها) ميرويد (از اضطراب و نگرانى زندگانى در بيابانها را بر شهرها ترجيح ميدهيد، و) بر كرده‌هاى (زشت) خويش (پيروى نكردن از دستور امام خود كه بستم و خونريزى حجاج منتهى خواهد شد) گريه ميكنيد، و چون زنهاى فرزند مرده لطمه به سينه و رو ميزنيد، و اموال خود را بى‌نگهبان و بدون سرپرست رها مينمائيد، و هر مردى از شما چنان به خود گرفتار و بيچاره است كه به ديگرى متوجه نميباشد، ولى (اكنون آسوده نشسته نگران نيستيد، چون آنچه من ميدانم نميدانيد، و) پند و اندرزى كه به شما داده‌اند (امريه رسول اكرم درباره اطاعت و پيروى از امام) فراموش كرديد، و از آنچه شما را برحذر داشته‌اند (كه بر اثر رفتار ناپسنديده خلفاى جور و ستمگر بالاخره بر شما مسلط خواهند شد) ايمن گشتيد، پس راى و انديشه شما سر در گم و كارتان پراكنده و در هم گرديد (در امور زند

گانى نميدانيد چگونه رفتار نمائيد، و به پاى خود ميان آتش فتنه و فساد رفته و دشمن برابر خويش مسلط خواهيد نمود( و )چون اين رويه شما ننگ‌آور است( دوست دارم كه خدا ميان من و شما را جدائى افكنده و مرا به كسيكه سزاوارتر است از شما به من )حضرت رسول و حمزه و جعفر و آنهائى كه زير بار ظلم و جور نرفتند( ملحق گرداند )زيرا آنان(: به خدا سوگند مردمانى بودند داراى راى و انديشه‌هاى پسنديده و حلم و بردبارى بسيار، و گفتار به حق و راست كه ظلم و ستم روا نميداشتند )در راه گمراهى قدم نمينهادند

ص: 365

( بر راه راست رفتند در حالت سبقت و پيشى گرفتن، و بر راه روشن )هدايت و رستگارى( شتافتند، پس به آخرت جاويدان و به عيش و خوشى نيكو و گوارا دست يافتند )بهشت نصيب آنان گشت( آگاه باشيد سوگند به خدا )بر اثر سستى و سهل‌انگارى در امر جهاد و جلوگيرى نكردن از ستمگران كارتان به جائى رسد كه( پسرى از قبيله بنى‌ثقيف )حجاج ابن يوسف( بر شما مسلط خواهد گرديد كه از روى تكبر و تبختر جامه به روى زمين كشد و از حق رو گردانيده جور و ستم بسيار نمايد، سبزه شما را مى‌خورد )مالتان را تصرف مينمايد( و پيه شما را آب ميكند )شما را همواره به ظلم و ستم گرفتار و رنجور سازد( بياور آنچه دارى اى اباوذحه (وذحه در لغت به معنى پشكلى است كه در زير دنبه گوسفند از بول و سرگين بسته ميشود، امام عليه‌السلام به واسطه رنجش از اصحاب خود اين جمله را فرموده و پيدايش حجاج را خواسته و به اين خبر شگفت‌آور از غيب اشاره نموده، و ليكن مردم ندانستند كه وذحه چيست و مراد آن حضرت به كيست تا زمانيكه حكايت حجاج با خنفساء )(نام حيوانى كوچكتر از جعل)( و ناميدن حجاج خنفساء را به لفظ وذحه بر زبانها افتاد، آنگاه به مقصود امام پى بردند. ابن ميثم بحرانى رحمه الله در شرح نهج‌البلاغه در اينجا چنين بيان فرموده: روزى حجاج بر سجاده خود نماز ميگزارد خنفسائى به جانب او روآورد، گفت آن را از من دور كنيد كه وذحه‌اى است از وذح شيطان، و هم از او روايت شده كه گفت خدا بكشد گروهى را كه گمان ميكنند اين حيوان مخلوق خدا است، گفتند: پس خلق كيست؟ گفت از وذح شيطان است. سيدرضى فرمايد:) ميگويم: مراد از وذحه، خنفساء است (حجاج اين لفظ را بر خنفساء اطلاق نموده، نه آنكه در لغت معنى آن خنفساء باشد) و اين فرمايش اشاره به آمدن حجاج است، و او را با وذحه حكايتى است كه جاى بيان آن اينجا نيست.

ص: 366

خطبه 116-موعظه ياران

ص: 367

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (كه اصحاب خود را مذمت ميفرمايد): (شما به منتهى درجه بخيل و ممسك هستيد) پس (به اين جهت) مالها را براى كسيكه آنها را روزى (خلائق) قرار داده بذل نمينمائيد (به فقرا و ضعفا احسان نميكنيد) و جانها را براى آفريننده آن در مخاطره نميافكنيد (خود را براى جهاد در راه خدا حاضر نميسازيد) به سبب دين خدا در ميان بندگان او عزيز و ارجمند ميباشيد و خدا را در ميان بندگانش گرامى نميداريد (از اوامر و نواهى او پيروى نميكنيد) پس عبرت گيريد بجا گرفتن در منزل آنان كه پيش از شما بودند، و به جدا شدن از نزديكترين برادران و دوستانتان (كه شما نيز مانند آنها از اين جهان خواهيد رفت و به كيفر اعمالتان خواهيد رسيد، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم س 14 ى 45 ميفرمايد: و سكنتم فى مساكن الذين ظلموا انفسهم و تبين لكم كيف فعلنابهم و ضربنا لكم الامثال يعنى ساكن گشتيد در منازل كسانيكه به خود جور و ستم كردند طبق دستور الهى رفتار ننمودند و بر شما هويدا گرديد كه چگونه با آنها رفتار كرده هلاكشان نموديم، و در اين باب براى شما مثلها آورديم تا عبرت گيريد).

خطبه 117-ستودن ياران خود

ص: 368

از سخان آن حضرت عليه‌السلام است (پس از فراغت از جنگ جمل در مدح اصحاب خود): شما حق را ياوران و در دين برادران و روز سختى (در ميدان جنگ) سپرها، و خواص اصحاب سر و ياران (من) هستيد نه ديگران، به كمك شما شمشير ميزنم به كسيكه (به حق) پشت كرده، و اطاعت و پيروى كسى را كه رو (به حق) نموده اميدوارم، پس به اندرزى كه نادرستى و ترديد در آن را نيافته مرا يارى كنيد (آنچه ميگويم بپذيريد) سوگند به خدا من به مردم (و امامت و پيشوائى بر ايشان) سزاوارترين مردم هستم.

خطبه 118-تحريض مردم به جهاد

ص: 369

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (بعد از جنگ نهروان زمانيكه اهل شام به اطراف عراق هجوم آورده به مردم ظلم و ستم مينمودند) و آن بزرگوار (لشگرى فرستاده ميخواست براى يارى آنها لشگر ديگرى بفرستد) مردم را گردآورده به جهاد ترغيب مينمود، آنان زمانى دراز خاموش مانده چيزى نگفتند، پس امام عليه‌السلام فرمود: (شما را چه شده) آيا گنگ و لال گشته‌ايد (كه سخن نميگوئيد و به رفتن به جهاد سستى مينمائيد)؟ گروهى از آنان گفتند: يا اميرالمومنين اگر تو بروى ما با تو خواهيم آمد (و اين سخن بهانه نرفتن به جنگ بود و حقيقتى نداشت) پس امام عليه‌السلام فرمود: چه شده شما را كه به طريق حق ارشاد نگشته به راه راست هدايت نشده‌ايد؟ آيا در چنين موقعى سزاوار است كه من (براى جنگ از شهر) بيرون روم؟ در اين وقت به جنگ ميرود سردارى از دلاوران شما كه من او را بپسندم و از كسانيكه قوى و توانا باشند، و براى من سزاوار نيست كه لشگر و شهر و بيت‌المال و جمع‌آورى خراج زمين (ماليات غلات) و حكومت ميان مسلمانان و رسيدگى به حقوق ارباب رجوع را رها كرده با لشگرى بيرون رفته از لشگرى (كه پيش فرستاده‌ام) پيروى نمايم جنبش داشته باشم مانند جنبش تير در جعب

ه خالى (خلاصه مضطرب و نگران باشم) و من قطب و ميخ آسيا هستم كه آسيا به اطراف من دور ميزند (انتظام امور و آسايش مردم و آراستگى لشگر در كارزار به بودن من در اينجا است) و من در جاى خود هستم، پس اگر جدا شوم مدار آسيا به هم خورده سنگ زيرين آن مضطرب گردد (اگر نباشم رشته امور گسيخته ميشود) سوگند به خدا اين انديشه آمدن من با شما راى و انديشه بدى است (كه فساد آن آشكار ميباشد) سوگند به خدا اگر نبود اميد من به شهادت (كشته شدن در راه خدا) هنگام ملاقات دشمن اگر مقدر باشد هر آينه بر مركب خود سوار شده از شما دورى مينمودم و همراهى شما را ماداميكه به او جنوب و شمال ميوزد (هميشه) درخواست نميكردم (زيرا) بسيار طعن زن و عيبجو و از حق روگردان و با مكر و حيله هستيد، در فزونى عدد شما با كمى اتفاق دلهاتان سودى نيست، شما را به طريق حق و راه آشكار راهنمائى نمودم راهيكه در آن هلاك و تباه نميگردد مگر گمراه (كه فطرتا طالب حق نيست)، كسيكه استقامت و ايستادگى نمود به بهشت ميرود، و كسيكه لغزيد (در راه باطل قدم نهاد) به آتش دوزخ گرفتار خواهد شد.

خطبه 119-بيان فضيلتهاى خود

ص: 371

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در مدح و منقبت خود و ائمه اطهار عليهم‌السلام و دستور به اطاعت و پيروى مردم از ايشان و ترغيب به عمل صالح و يادآورى سختى عذاب روز رستخيز): سوگند به خدا رساندن پيغامها و وفاى به وعده‌ها و همه معانى (و تفسير و تاويل قرآن كريم) را ياد گرفتم (پيغمبر اكرم به من ياد داد) و ابواب علم و معرفت (دانشها و خداشناسى) و راه روشن (رستگارى در دين و دنيا) نزد ما اهل بيت (امام و يازده فرزند آن بزرگوار عليهم‌السلام) ميباشد (پس براى رسيدن به سعادت هميشگى و رهائى از بدبختى بايد از ما اطاعت و پيروى شود) آگاه باشيد احكام و قوانين دين خداوند سبحان يكنواخت است (آنچه ما ميگوئيم همان فرمايشات رسول خدا است و اختلافى در آنها نيست) و راههاى آن هموار و راست (اعوجاج و كجى يعنى ضلالت و گمراهى در آنها نيست، پس) هر كه از احكام پيروى نموده در آن راهها قدم نهاد به حق ملحق و بهره‌مند شد، و هر كه زير بار نرفت (از احكام پيروى نكرده در آن راهها قدم ننهاد) گمراه و پشيمان شد.

ص: 371

عمل كنيد (طبق دستور خدا و رسول و ائمه هدى) براى روزى (قيامت) كه ذخيره‌ها براى آن روز اندوخته ميشود، و انديشه‌ها(ى درست و نادرست و اعمال نيك و بد) در آن روز آشكار ميگردد، و به كسيكه عقل و انديشه حاضر او سودى نرساند عقلى كه از او دور و پنهانست ناتوانتر است به سود رساندن و ناياب (هركه امروز كارى انجام نداده وقت را ضايع و تباه نمايد فرد از كار درمانده‌تر و اميد اصلاح از او كمتر باشد، پس به دستور خدا و رسول و ائمه رفتار نمائيد شايد فردا مرگ شما را دريابد و فرصت از دست برود) و بپرهيزيد از آتشى كه گرمى آن سخت و ژرفى آن بسيار و زيور آن آهن و آشاميدنى آن زرداب است. آگاه باشيد نام نيكوئى كه خداوند به شخصى در ميان مردم عطا فرمايد بهتر است از ثروت و دارائى كه به ميراث ميگذارد براى كسيكه سپاسگزار او نباشد (كار خوب و انفاق و بخشش در راه خدا كه موجب نام نيكو در دنيا و ثواب در آخرت است بهتر است از دارائى كه براى ديگرى به ميراث گذارد، زيرا نام نيكو در ميان مردم سبب ميشود كه از خويشان و بيگانگان هر كه بشنود طلب مغفرت كند اما ارث فقط به ارث برنده نتيجه ميبخشد. در خطبه بيست و سوم در شرح جمله و لسان الصدق يجعله الله

للمرء فى الناس خير له من المال يورثه غيره اين موضوع مفصلتر بيان شد(.

خطبه 120-درحكميت

ص: 372

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در جنگ صفين بعد از وقعه ليله‌الهرير شمه‌اى از چگونگى آن در شرح خطبه سى و ششم بيان شد چون لشگر شام شكست خورده آثار فتح و فيروزى را در لشگر عراق مشاهده نمودند، بر اثر مكر و حيله عمرو ابن عاص دست از جنگ كشيده قرآنها بر سر نيزه‌ها كرده حكومت حكمين را درخواست نمودند، و بيشتر لشگر عراق درخواستشان را پذيرفتند، ولى امام عليه‌السلام به اين امر راضى نبود آنان را از قبول اين درخواست نهى فرمود، آنها بسيار اصرار نموده گفتند اگر درخواست ايشان را نپذيرى تو را ميكشيم چنانكه عثمان ابن عفان را كشتيم، پس حضرت بر اثر اصرار و گفتار زشتشان به حكميت تن داد و لشگرش را به پذيرفتن آن اجازه فرمود) مردى از اصحابش برخاسته گفت: ما را از حكومت (حكمين) نهى كردى پس از آن امر نمودى، نفهميديم كدام يك از اين دو به هدايت و راهنمائى نزديكتر است؟ امام عليه‌السلام دست به روى دست زده فرمود: اين (حيرت و سرگردانى) جزاى كسى است كه حزم و احتياط را از دست داده است (و گفتار مرا پيروى نكرده به قبول حكميت حكمين يعنى ابوموسى و عمرو ابن عاص وادارم نمود)!! آگاه باشيد به خدا سوگند اگر آن زمان كه به شما امر كردم

ص: 373

فريب نخورده به حكميت تن ندهيد وادار كرده بودم شما را به كارى كه ميل نداشتيد (جنگ با اهل شام) كه خداوند در آن خير و نيكوئى قرار ميداد (فتح و فيروزى نصيب ميگرديد) پس اگر استقامت داشتيد (پيروى مرا ميكرديد) شما را هدايت و راهنمائى ميكردم، و اگر كج بوديد شما را راست مينمودم، و اگر (از پيروى من) امتناع مينموديد شما را مجبور ميساختم (كشته يا زجر ميكردم تا دستور مرا انجام دهيد) هر آينه آن رويه (براى من و شما) استوارتر بود، وليكن به كمك و همراهى كه؟ و ياورى خواستن از چه كسى (با نداشتن يار و ياور و موافقت ننمودن شما چگونه ميتوانستم به صلاح و خير شما كه جنگ با اهل شام بود امر نمايم)؟ ميخواهم (بيمارى شكست خوردن و تسلط دشمن را بر خود) به (كمك و همراهى) شما مداوا كنيم (فتح و فيروزى بدست آرم) و حال آنكه شما خود درد و بيمارى من ميباشيد (موجب شكست من هستيد) مانند كسى هستم كه ميخواهد به وسيله خار از پا خار بيرون آورد و حال آنكه ميداند ميل خار با خار است (اين جمله ضرب‌المثل است، و استعمال آن در موقعى است كه شخص كمك و يارى از كسى درخواست نمايد كه رغبت و ميل او با دشمن باشد، و اصل مثل اينست: لاتنقش الشوكه بالشوكه فان ضلعها معها

ص: 374

يعنى خار را به وسيله خار بيرون نياور، زيرا ميل خار با خار است. در اينجا امام عليه‌السلام از بسيارى رنجش از اصحابش به خداوند سبحان شكايت نموده و از خدمات و روساى دين مانند حمزه و جعفر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و اوصاف پسنديده آنها يادآورى فرموده و از نبودنشان براى كمك و يارى تاسف خورده و در خاتمه پند و اندرز داده ميفرمايد:( بارخدايا طبيبان اين درد بى‌درمان ملول گشتند، و كشندگان آب از چاهها با ريسمانها خسته و ناتوان شدند )ما را به اميدى به هدايت و رستگارى اين قوم نيست، تو خود علاج فرما( كجايند گروهى كه به اسلام خوانده شده آن را پذيرفتند، و قرآن را خوانده آن را محكم و استوار ساختند )طبق آن عمل كردند( و به جهاد انگيخته شدند )آنان را تشويق نمودند( پس )به رفتن كارزار و جنگ با دشمن( شيفته گرديدند مانند شيفتگى شترها به اولادشان )زمانيكه آنها را از هم جدا ميكنند( و شمشيرها را از غلاف بيرون كشيده اطراف زمين )كارزار( را دسته دسته و صف صف فرا گرفتند )دشمن را محاصره نمودند، و اين فتح و فيروزى مسلمانان به دست نيامد مگر وقتى كه( بعضى هلاك گشتند )كشته شدند، مانند عبيده ابن حارث در جنگ بدر و حمزه ابن عبدالمطلب در جنگ احد

ص: 375

و جعفر ابن ابيطالب كه در جنگ موته شهيد گرديدند( و بعضى به سلامت ماندند )مانند امام عليه‌السلام، چنانكه در قرآن كريم س 33 ى 23 ميفرمايد: من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر، و ما بدلوا تبديلا يعنى از مومنين مردانى هستند كه بر آنچه با خدا عهد و پيمان بستند راست گفتند، پس بعضى از ايشان با كفار و منافقين جنگيده شهادت را دريافتند و برخى كشته شدن را انتظار ميبرند و ايشان عهد و پيمان را تبديل ننموده از ايستادگى دست برنداشتند( از بقاء زنده‌ها )كه در جنگ كشته نشده بودند( شاد نميشدند )اگر ميگفتند فلان در كارزارهائى يافته كشته نشد شاد نميگشتند، زيرا زندگى جاويد كشته شدن در راه حق را ميدانستند( و از مرگ كشته شده‌ها تسليت نميخواستند )اگر ميگفتند فلان در جنگ كشته شد اندوهگين نميشدند تا دلداريشان دهند، زيرا كشته شدن در راه خدا را سعادت ابدى ميدانستند( چشمشان از گريه )خوف خدا( سفيد شد، و شكمشان از روزه لاغر، و لبشان از دعا خشكيد، و رنگشان از بيدارى زرد گشت، و بر روهاشان غبار )آثار( فروتنان بود، آنان برادران )ايمانى و ياران( من بودند كه رفتند، پس سزاوار است تشنه )ملاقات( ايشان بوده از

ص: 376

فراق و دوريشان دستها بگزيم (چون مانند آنها در ميان شما يافت نميشود). شيطان راههاى (ضلالت و گمراهى) خود را براى شما آسان ميگرداند، و ميخواهد با گشودن گره از پى گره استوارى دين شما را سست گرداند (تا در نتيجه دست از حقائق برداشته كافر شويد) و به عوض جماعت و اتحاد تفرقه و جدائى و بر اثر تفرقه و جدائى فتنه و فساد در شما توليد نمايد، پس از وسوسه‌ها و افسونهاى او روگردانيد (فريب نخورده به دستورش رفتار ننمائيد) و از كسيكه (امام عليه‌السلام) پند و اندرز را هديه و ارمغان به شما ميدهد قبول كنيد و آن را حفظ نمائيد (بپذيريد و رفتار كنيد تا در دنيا و آخرت سعادتمند شويد).

خطبه 121-خطاب به خوارج

ص: 377

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است براى خوارج نهروان فرموده موقعى كه به لشگرگاه ايشان تشريف برد براى آنكه آنها حكومت حكمين را انكار كرده و بر اين گفته ايستادگى داشتند (و مهياى جنگ با معاويه و لشگر شام بودند) پس امام عليه‌السلام فرمود: آيا همه شما با ما در جنگ صفين حاضر بوديد؟ گفتند: بعضى از ما حاضر بوده و برخى هم نبوديم، فرمود: دو دسته شويد كسانيكه در صفين حاضر بودند در يك جرگه و كسانيكه حاضر نبوده‌اند در جرگه ديگر تا بر هر دسته به اقتضاى گفتارش سخن بگويم، پس فريادكنان به مردم فرمود از سخن گفتن خوددارى كرده براى (شنيدن) گفتارم خاموش گرديد، و دلهاتان را به من متوجه نمائيد، و هر كه را براى گواهى بخواهم طبق علم و اطلاعش در آن باب سخن گويد، بعد از آن امام عليه‌السلام با ايشان سخنان بسيار فرمود از جمله: آيا هنگاميكه اهل شام از روى حيله و ريو و مكر و فريب قرآنها بر سر نيزه‌ها زدند نگفتيد كه ايشان برادران ما بوده مانند ما مسلمانند، فسخ محاربه و خاتمه دادن به جنگ از ما ميطلبند و رو به قرآن آورده راحتى و آسايش را درخواست نموده‌اند و مصلحت آن است كه درخواستشان را پذيرفته غم و اندوهشان را بر طرف نمائيم؟ پس به شما گفتم: اين كار اهل شام (كه بوسيله بر سر نيزه زدن قرآن از ما صلح ميطلبند) ظاهرش ايمان و خداپرستى و باطنش ظلم و ستم است و اولش مهربانى و آخرش پشيمانى (اكنون كه شكست خورده‌اند اظهار دوستى و يگانگى مينمايند،

ص: 378

ولى چون تسلط يابند، به شما ظلم و ستم خواهند نمود، و آنگاه از اين دلسوزى بر آنها پشيمان خواهيد شد و سودى نخواهد داشت) پس رويه خود را تعقيب كنيد و به راهى كه ميرفتيد ادامه دهيد، و براى جهاد و جنگ (با ايشان) دندان به روى دندان نهيد (شكيبا باشيد تا به فتح و فيروزى برسيد) و به سوى فرياد كننده‌اى كه فرياد ميكند (معاويه و عمرو ابن عاص، كه شما را به قرآن گول ميزنند) متوجه نشويد كه اگر درخواست او پذيرفته شود گمراه گرداند (زندگى را بر شما سخت و سرگردانتان مينمايد) و اگر اعتنائى به او نشود ذليل و خوار خواهد شد، و (ليكن گفتار و اندرزم را نپذيرفتيد، و) اين كار (راضى شدن شما به حكومت حكمين) انجام گرفت و ديدم شما را كه بر آن اقدام و كوشش نموديد، سوگند به خدا اگر از حكومت حكمين امتناع كرده زير بار آن نميرفتم واجبى از آن بر من فرض نميشد و خداوند گناه ترك آن را بر من بار نمينمود (چون بر خلاف حق رفتار نكرده، بلكه طبق دستور الهى مخالفت كرده بودم( و به خدا سوگند اگر اقدام بر آن مينمودم سزاوار بودم كه از من پيروى بشود و كتاب خدا )قرآن كريم( با من است از زمانيكه با آن مصاحب و همراه گرديده‌ام جدا نگشته‌ام )از وقتيكه به پيغمبر اكرم ايمان آورده‌ام بر كارى مخالف قرآن اقدام ننموده‌ام، پس دو دسته شدن شما به اينكه دسته‌اى بگوئيد تحكيم واجب و دسته‌اى حرام، مورد ندارد، زيرا رفتار من طبق قرآن است واجب را بجا آورده و حرام مرتكب نميشوم( پس )امام عليه‌السلام ايمان و ثبات قدم نيكان گذشتگان اصحاب رسول خدا را يادآورى نموده و براى ابطال گفتار مخالفين ميفرمايد:( ما با رسول خدا صلى الله عليه و اله بوديم و )با كفار و مشركين جنگ ميكرديم، و( قتل و خونريزى ميان پدران و فرزندان و برادران و خويشان دور ميزد،

ص: 379

و )براى پيشرفت اسلام اهميتى به آن نداده مخالفت امر و فرمان آن بزرگوار نميكرديم و( بر هر مصيبت و سختى )كه پيش مى‌آمد چيزى( نميافزوديم مگر ايمان )به خدا و رسول( و اقدام به حق و تسليم بودن به امر و فرمان )آن حضرت( و شكيبائى بر سوزش زخمها، ولى )اكنون نزاع ما با كفار و مشركين نيست تا به همان رويه با آنان بجنگيم، بلكه( امروز با برادران مسلمان خود ميجنگيم بر اثر آنچه در اسلام داخل گشته از قبيل ميل به كفر و كجى (دست شستن از حق) و اشتباه (حق به باطل) و تاويل (نادرست يعنى برخلاف حق و حقيقت گفتن، خلاصه امروز ميجنگيم كه اسلام به حال خود باقى ماند و به زمان جاهليت برنگردد) پس هرگاه وسيله‌اى بدست آوريم كه خداوند به سبب آن پراكندگى ما را گرد آورد و بر اثر آن به آنچه در بين ما باقى است (الفت و دوستى) به يكديگر نزديك شويم (اگر راهى بيابيم كه موجب صلح و صفا و تقويت اسلام باشد) به آن ميل و رغبت داشته از غير آن (جنگ) خوددارى خواهيم نمود (زيرا منظور خونريزى نيست، بلكه هدايت و راهنمائى است، چنانكه در خطبه پنجاه و چهارم به اين نكته اشاره فرموده است).

خطبه 122-هنگام نبرد صفين

ص: 380

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه هنگام جنگ براى اصحاب خويش فرموده: هر مردى از شما كه هنگام ملاقات دشمن قوت قلب (دليرى) در خود احساس مينمايد و در يكى از برادرانش خوف و ترس را مشاهده نمود، بايد به سبب برترى و دليرى كه خداوند به او عطا فرموده دشمن را از برادرش دفع نمايد همانطور كه از خود دفع مينمايد، پس (نگويد به من چه هر كس بايد از خود دفاع نمايد و بر ترسناك سزاوار است دشمن مسلط گردد، زيرا) اگر خواست خدا بود او را هم (شجاع و نترس) مانند او قرار ميداد (پس چون او را دلير فرموده به شكرانه اين نعمت عظمى بايد به وظيفه خود يعنى جلوگيرى از هجوم دشمن بر شخص ناتوان و ترسنده قيام كند، و به كشته شدن در اين راه اهميت ندهد، زيرا) مرگ با شتاب طلب كننده است (همه را دريابد) ايستنده (دليرى كه از ترس كشته شدن در چنين وقتى از برادر خود دفاع نمينمايد) از چنگش بيرون نرفته، و گريزان از آن را عاجز و ناتوان نميگرداند (و چون فرار و رهائى از آن ميسر نيست) گراميترين مرگ كشته شدن است (زيرا باعث بقاى نام نيك در در دنيا و ثواب در آخرت است) سوگند به آنكه جان پسر ابوطالب بدست او است هزار ضربت شمشير بر من آسانتر است از جان

دادن بر بسترى كه در غير طاعت خدا باشد (زيرا درد شمشير الم دنيوى است كه زائل ميگردد، ولى مردن بر چنين بسترى عذاب هميشگى در پى خواهد داشت).

خطبه 123-در سرزنش اصحاب خود

ص: 381

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در توبيخ و سرزنش اصحاب خود): مانند آن است كه مى‌بينم شما را (هنگام به هم ريختن براى فرار از جنگ) سر و صدا راه مياندازيد (غوغا و هياهو مينمائيد) مانند صداى پوست سوسمارها در وقتى كه (در راه) به هم ماليده ميشوند، حقى را نميگيريد (در مقابل دشمن ايستادگى نمينمائيد) و از ظلم و ستم (ستمگر) جلوگيرى نميكنيد، شما را در راه (بهشت) آزاد گذاشته‌اند، پس نجات و رستگارى براى كسى است كه خود را در آن افكند (در راه خدا بجنگد) و هلاكت و بدبختى براى كسيكه توقف كند (از جهاد خوددارى نمايد).

خطبه 124-تعليم ياران در كار جنگ

ص: 382

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در ترغيب اصحاب خود به جهاد (و تعليم آداب و رسوم جنگ): (چون در كارزار با دشمن روبرو شديد) پس زره‌دار را جلو قرار دهيد و بى‌زره را در عقب، و دندانها را بر هم فشار دهيد (در جنگ ثبات قدم داشته سختيها را به خود هموار نمائيد) زيرا استقامت در جنگ شمشيرها را از سرها بيشتر دور ميكند (تحمل سختيهاى كارزار از هر تدبيرى براى به دست آوردن فتح و فيروزى بهتر است) در اطراف نيزه‌ها پيچ و خم داشته باشيد (موقعى كه نيزه بر دشمن فرود مى‌آوريد خود را كوتاه و بلند كنيد، يا در موقعى كه دشمن نيزه بطرف شما حواله ميكند خود را دور نمائيد) زيرا زدن نيزه‌ها به اين طرز موثرتر است (از فرود آوردن آنها بدون پيچ و خم، يا آنكه در مقابل كمتر اصابت ميكند) و چشمها را پائين اندازيد (به هر طرف نگاه نكنيد) زيرا چشم پوشاندن سبب بسيارى قوت قلب و آرامى دلها (و نترسيدن از دشمن) است، و صداها را خاموش كنيد (غوغا و هياهو برپا نمائيد) زيرا متانت و آرامى (از هر چيز) خوف و ترس را زودتر دور ميكند (چون ترسوها در كارزار هو و جنجال ميكنند و دليران سخن نگفته كار خويش انجام ميدهند) و پرچم خود را از جاى حركت نداده دورش

را خالى نكنيد (كه موجب شكست لشگر خواهد شد، چون همه متوجه پرچم ميباشند) و آن را بدست هر كس ندهيد مگر به دلاوران و كسانيكه شما را از هر پيش آمد بدى مانع ميشوند و از آنچه كه حفظ و نگهدارى آن لازم است دفاع مينمايند (و البته چنين كسانى پرچم از دست نميدهند مگر اينكه ظفر يافته يا كشته شوند) زيرا كسانيكه بر بلاها و سختيها(ى جنگ) شكيبا هستند آنانند كه به اطراف پرچم دور زده آن را از راست و چپ و عقب و جلو نگهدارى مينمايند، از آن عقب نميافتند كه (به دشمن) تسليم نمايند، و بر آن پيشى نميگيرند كه آن را تنها

ص: 383

گذارند. بايد مرد (در كارزار) از دشمنى كه با او روبرو ميشود دفاع نمايد، و (پس از مغلوب نمودن يا كشتن او) برادر (همكار) خود را يارى كند، و نبايد دشمن خويش را رها كرده به سوى برادرش توجه دهد تا با دشمن برادر همدست شده (او را از ميان برداشته) به اتفاق آهنگ او كنند. و سوگند به خدا اگر از شمشير دنيا فرار كنيد از شمشير آخرت به سلامت نميمانيد (اگر به جهاد نرفته در راه خدا شمشير نزنيد از عذاب ابدى نميرهيد) و (از چه رو براى شمشير زدن و جلوگيرى از دشمن خود را آماده نميسازيد در حالتيكه) شما اشراف عرب و كوهانهاى بزرگ (بلند قدر) هستي

ص: 384

د، به تحقيق فرار (از جنگ) سبب خشم خدا (دورى از رحمت حقتعالى) و ذلت و بيچارگى و عار و ننگ هميشگى است، و به عمر و زندگانى فرار كننده افزوده نميشود و فرار مانع از مرگش نميگردد، رونده بسوى خدا (جهاد كننده را بايد شوق) مانند تشنه‌اى باشد كه به آب ميرسد، بهشت زير جوانب نيزه‌ها است (پس طالب سعادتمندى و بهشت جاويدانى نبايد از جنگ و كشته شدن در راه خدا فرار نمايد) امروز خبرها آشكار ميگردد (در موقع شمشير زدن و كشتن و كشته شدن درستى و نادرستى گفتار هر كس هويدا ميشود) سوگند به خدا اشتياق من به ملاقات آنها (دشمنان) بيشتر است از اشتياق ايشان به شهرهاشان. بارخدايا اگر رد حق كرده و درصدد دشمنى با آن هستند جمعيتشان را پراكنده ساز و اختلاف كلمه ميانشان انداز، و آنها را به گناهانشان هلاك فرما كه ايشان از موقفهاى خود هرگز دور نميشوند (از تصميم به فتنه و فساد دست برنميدارند، پس اگر شما ياران من با آنها جنگ نكرده متعرضشان نشويد) بى‌نيزه زدن پياپى كه جان از تن دشمن خارج شود و بى‌شمشير زدنى كه كاسه سر را بشكافته استخوانها را خرد و بازوها و قدمها را قطع نمايد (تباهكارى خود را ادامه داده شما را مغلوب خواهند نمود) و از جاهاى خود حركت

ص: 385

نميكنند تا اينكه لشگرها دسته دسته و پياپى با آنها روبرو شده و سپاهيان بيشمار با اسبهاى يدكى كه براى نصرت و يارى از هر كجا تهيه شده در عقب دارند با آنان بجنگند، و تا اينكه لشگر بسيار كه در پى لشگر كلان است (و پنج سمت آنها يعنى جلو و عقب و راست و چپ و قلبشان منظم و آراسته ميباشد) به شهرهاى ايشان وارد شوند، و تا اينكه اسبها با سمها زمينهاى پهلوى يكديگر (خانه‌ها) و دور تا دور چراگاههاى حيوانات ايشان را بكوبند. (خلاصه به همه چيز آنها تسلط يابند. سيدرضى فرمايد:) ميگويم: الدعق به معنى كوفتن است يعنى اسبها زمين آنها را با سمها بكوبند، و نواحر الارض زمينهاى برابر يكديگر است، و گفته ميشود: منازل بنى‌فلان تتناحر يعنى منزلهاى فرزندان فلان برابر يكديگر ميباشد.

ص: 386

خطبه 125-در رابطه با خوارج

ص: 387

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره خوارج نهروان زمانيكه حكميت عمرو ابن عاص و ابوموسى را انكار كردند (و گفتند چون در امامتى كه خداوند براى تو تعيين فرموده مردم را حاكم قرار دادى كفر و ضلالت شد) و در آن اصحاب خود را مذمت نموده ميفرمايد: مردان را حاكم قرار نداديم، بلكه قرآن را حاكم گردانيديم، و اين قرآن خطى است نوشته شده ميان دو پاره جلد كه به زبان سخن نميگويد و ناچار براى آن مترجمى لازم است (كه منظور آن را بيان كند) و مردانند كه از آن سخن ميگويند، و چون اهل شام از ما خواستند كه قرآن را بين خود قرار دهيم (درخواستشان را پذيرفتيم، زيرا) كسانى نبوديم كه از كتاب خدا روگردان باشيم (و از حكم او پيروى ننمائيم) و خداوند سبحان (هم در قرآن كريم س 4 ى 59 فرموده: فان تنازعتم فى شى‌ء فردوه الى الله و الرسول يعنى اگر در چيزى با يكديگر نزاع و دشمنى داشته باشيد )براى اصلاح آن( به خدا و رسول )قرآن و سنت( مراجعه نمائيد، در نزاع و دشمنى رجوع به خدا اين است كه طبق كتاب او حكم كنيم و رجوع به رسول اين است كه سنت و طريقه او را پيش گيريم، پس اگر از روى راستى در كتاب خدا حكم شود )بخواهند واقع آن را بيان كنند نه از

روى تفسير به راى و تاويل نادرست( ما )امام عليه‌السلام و ائمه بعد از آن حضرت( به آن حكم )امامت و خلافت( از همه مردم سزاوارتريم )زيرا در قرآن كريم س 10 ى 35 ميفرمايد:

ص: 388

افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لايهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون يعنى آيا كسيكه به راه حق راهنما باشد براى متابعت و پيروى سزاوارتر است يا كسيكه راه نيافته مگر آنكه راهنمائى شود، پس چه شده شما را كه هر دو را برابر دانسته‌ايد و چگونه در اين امر حكم ميكنيد. و در س 39 ى 9 ميفرمايد: هل يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون، انما يتذكر اولوا الالباب يعنى آيا دانايان و نادانان برابر هستند، خردمندان بر اين امر آگاهند. پس طبق حكم قرآن چون ما راهنماى به حق و داراى همه دانشها هستيم بايد امام و پيشوا باشيم( و اگر به سنت رسول خدا حكم شود ما از مردم به آن حكم اولى ميباشيم )زيرا پيغمبر اكرم در غدير خم و سائر اوقات به امامت و خلافت مرا نصب و تعيين فرموده، خلاصه ما به حكومت حكمين تن نداديم مگر آنكه طبق قرآن و سنت حكم نمايند نه آنكه به هواى نفس سخن گفته هر كارى بخواهند انجام دهند(. و اما اينكه ميگوئيد چرا ميان خود و ايشان )اهل شام( در تحكيم مهلت دادى )تا كارباينجا رسيد، ميبايستى در آن روز يا در آن هفته بفرمائى تا در كتاب خدا نظر كرده حكم آن را ظاهر سازند، پاسخ اين است كه( مهلت دادم تا جاهل تحقيق كند و عالم استوار باشد، و شايد خدا امر اين امت را در اين متاركه و مدارات اصلاح فرمايد و )براى اينكه( راه نفس بر ايشان گرفته نشود )براى بدست آوردن حق آنها را مجبور نكرده باشيم( تا براى شناختن حق عجله و شتاب نموده گمراهى نخست را )كه بدون تامل و تحقيق به مخالفت و جنگ با ما كوشيدند( پيروى كنند )به ايشان مهلت داديم تا در اين امر درست وارسى نمايند(.

ص: 389

به تحقيق برترين مردم نزد خدا كسى است كه عمل به حق را بيشتر دوست داشته باشد از باطل اگر چه حق به او زيان رسانده اندوهگينش نمايد و باطل سود داشته بهره‌مندش سازد، پس براى چه حيران و سرگردانيد، و از كجا شما را آورده‌اند؟ (كه امام و پيشواى خود را نشناخته با اينگونه سخنان زشت مخالفت او مينمائيد) آماده باشيد براى رفتن به جنگ گروهى (شاميان) كه از حق (دور مانده) حيران و سرگردان بوده آن را نمى‌بينند، و بظلم و ستم وادار شده از آن برنميگردند، از كتاب خدا دورند (آن را نميفهمند) از راه (راست) بيرون ميروند (ولى افسوس) شما طرف اعتماد و اطمينان نيستيد كه بشود به آن تمسك جست (غيرت و حميتى نداريد تا از شما يارى طلبم) و نه يارانى هستيد كه (هنگام سختى) از آنها همراهى درخواست شود، شما بد هستيد براى افروختن آتش جنگ (از تسلط دشمن جلوگيرى نميكنيد) اف باد بر شما (از گفتار و كردار زشتتان به تنگ آمدم) از شما به سختى و گرفتارى مبتلى شدم، روزى (براى يارى دين) شما را ميخوانم، و روزى راز (جنگ با دشمن) را ميگويم، در وقت خواندن مردان آزاده راستگوئى نيستيد (تا پاسخ مرا بدهيد) و هنگام راز گفتن برادران طرف اعتماد و اطمينانى نميباشيد

(تا راز مرا نگاه داشته فاش نكنيد).

خطبه 126-درباره تقسيم بيت‌المال

ص: 390

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در وقتى كه از او به تندى پرسيدند كه چرا عطا و بخشش (بيت‌المال و صدقات و غنائم) را ميان مردم بالسويه تقسيم مينمايد و اشخاصى را كه سبقت در اسلام داشته و (در جنگها حاضر و يا) داراى شرافت و بزرگى بودند برترى نميدهد (سنت و طريقه رسول خدا صلى الله عليه و اله بر اين بود كه در تقسيم بيت‌المال ميان مسلمانان فرق نميگذاشت ابوبكر هم در زمان خلافتش بهمان رويه رفتار كرد، ولى چون عمر به خلافت رسيد سنت آن حضرت را تغيير داده بعضى را بر ديگران برترى داد، و عثمان در خلافتش طريقه عمر را بسط داده به دلخواه خود به هر كه هر چه ميخواست ميبخشيد، و چون اميرالمومنين عليه‌السلام به خلافت ظاهريه منصوب گرديد به سنت پيغمبر اكرم رفتار نمود، و اين رويه بر خلاف عادت و ميل فتنه‌جويان بود به اين سبب طلحه و زبير نقض بيعت كرده از آن بزرگوار دورى نمودند و جمعى هم به معاويه پيوستند، پس گروهى از اصحاب به خدمت حضرت آمده درخواست نمودند كه در تقسيم بيت‌المال بعضى را ترجيح دهد، امام عليه‌السلام فرمود): آيا دستور ميدهيد مرا كه يارى بطلبم به ظلم و ستم بر كسيكه زمامدار او شده‌ام؟ (به سنت پيغمبر اكرم رفتار

ص: 391

نكرده به زيردستان ستم روا داشته خود را مشمول خشم پروردگار گردانم!( سوگند به خدا اين كار را نميكنم ماداميكه شب و روز دهر مختلف و ستاره‌اى در آسمان )با قوه جاذبه( ستاره‌اى را قصد مينمايد )هرگز چنين نخواهم كرد( اگر بيت‌المال شخص من هم بود آن را بالسويه ميان مسلمانان تقسيم مينمودم، پس چگونه )يكى را بر ديگرى امتياز دهم( و حال آنكه مال خدا است )و زيردستان و مستمندان جيره‌خوار او هستند(! پس حضرت عليه‌السلام )در مفاسد بخشيدن بيت‌المال به غير مستحق( فرمود: آگاه باشيد كه بخشيدن مال به غير مستحق ناروا و اسراف است )خداوند سبحان در قرآن كريم س 17 ى 26 فرموده: و لاتبذر تبذيرا ى 27 ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين يعنى اسراف مكن و مال خود را در غير رضاى خدا پراكنده مساز، زيرا اسراف كنندگان برادران و ياران ديوان هستند( و دادن مال به غير مستحق‌دهنده‌اش را در دنيا )بر حسب ظاهر( بلند مرتبه ميگرداند )گيرنده در پيش او براى خوش آمد اظهار كوچكى و فروتنى مينمايد( و در آخرت او را پائين مى‌آورد )پست ميسازد چون بيچارگى و عذاب هميشگى را در بر دارد( و در ميان مردم او را گرامى داشته و در نزد خدا خوارش مينمايد )زيرا ارجمند نزد حقتعالى كسى

ص: 392

است كه به دستور او رفتار نمايد( و هيچ مردى مالش را بيجا صرف نكرد و به غير مستحق نداد مگر آنكه خداوند او را از سپاسگزارى ايشان بازداشت و دوستى آنان براى غير او بود، پس اگر روزى نعل )كفش( او بلغزد )پيش‌آمد بدى براى او رخ دهد( و به يارى و همراهيشان نيازمند باشد آنها بدترين يار و سرزنش كننده‌ترين دوست ميباشند.

خطبه 127-در خطاب به خوارج

ص: 393

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است ايضا درباره خوارج (چون عقيده و مذهب خوارج نهروان اين بود كه هر كه خطا كرده گناهى مرتكب شود كافر است، و گمان كردند كه تن دادن به حكميت حكمين گناه است به اين جهت گفتند كه اميرالمومنين عليه‌السلام، و اصحابش- العياذ بالله- كافر شده‌اند و آنجا را دارالكفر دانستند دست از اهل آن برنداشته هر چه توانستند اگر چه بچه يا از چهارپايان بود ميكشتند، پس امام عليه‌السلام براى ابطال گفتارشان ميفرمايد): اگر مخالفت شما (با من) براى اينست كه گمان ميكنيد (در نصب حكمين و تن دادن به حكميت ايشان) خطا كرده و گمراه شده‌ام، پس چرا همه امت محمد، صلى الله عليه و اله، را به گمراهى من (به گمان خود) گمراه ميدانيد، و آنان را به خطاى من ميگيريد و به گناه من تكفيرشان مينمائيد؟ (به طورى كه) شمشيرهاتان را كه بر دوشهايتان است بر جاهاى سلامت و هم بر مواضع بيمارى فرود مى‌آوريد (مقصر به گمان خود و بى‌تقصير هر دو ميكشيد) و كسى را كه (به گمان شما) گناه كرده با كسى كه گناهى مرتكب نشده خلط ميكنيد، و (همه را كافر مى‌پنداريد، در صورتيكه شرع مقدس اسلام و هيچكس را به ارتكاب گناه اگر چه كبيره باشد كافر نميداند

ص: 394

، چنانكه( ميدانيد رسول خدا صلى الله عليه و اله زناكننده‌اى را كه همسر داشت سنگسار كرد و بعد بر او نماز گزارده و )با اينكه عقيده شما بر اين است كه كفر مانع از ارث بردن است و اگر چه وارث مسلمان باشد( ميراثش را به كسان او داد، و قاتل را كشت وارث او را به وارثش تقسيم كرد، و دست دزد را بريد و زناكننده بى‌همسر را تازيانه زد، بعد از آن از ماليكه مسلمانها به غنيمت آورده بودند به ايشان قسمت داده و آنان هم زنهاى مسلمان را به نكاح خود درآوردند، پس )اگر زنا و آدم‌كشى و دزدى كه گناه كبيره است موجب كفر ميگشت، پيغمبر اكرم بر زانى نماز نميخواند وارث او و قاتل را به كسانشان نميپرداخت و يا به زناكننده بى‌همسر و دزد دست بريده از غنيمت قسمت نداده و آنها زنهاى مسلمان را به نكاحشان درنمى‌آوردند، زيرا نماز خواندن بر كافر جائز نيست و كفر از جمله موانع ارث بردن و همسرى با زن مسلمان و بهره بردن از غنيمت است( رسول خدا صلى الله عليه و اله ايشان را )كافر ندانسته، بلكه( به گناهانشان گرفته حق خدا را درباره آنان جارى ساخت و از بهره آنها از اسلام جلوگيرى ننمود و اسمشان را از بين مسلمانان خارج نفرمود )پس اگر شما خود را مسلمان و پيرو اين پيغم

بر ميدانيد چرا به محض توهم گناه مسلمان را كافر دانسته جان و مالشان را مباح مى‌پنداريد( پس )از اين براى توبيخ و سرزنش آنها ميفرمايد:( شما بدترين مردم و بدترين كسى ميباشيد كه شيطان او را به گمراهيهاى خود )نادانى و باور نگردن به نادانى خود( پرتاب كرده و به حيرت و سرگردانى واداشته است، و )بر اثر پيروى از شيطان( به زودى دو طائفه درباره من ملاك

ص: 395

خواهند شد: يكى دوستى كه در دوستى افراط كند به طورى كه محبت بى‌اندازه او را به راه باطل بكشد )مانند اينكه او را خدا يا پيغمبر بداند( و ديگر دشمنى كه از حد تجاوز كرده دشمنى بى‌اندازه او را به غير حق وادارد )مانند خوارج و نواصب( و بهترين مردم درباره من گروه ميانه ميباشند )كه نه بالوهيت او قائل بوده نه دشمنى مينمايند، مانند اماميه كه آن بزرگوار را امام و پيشوا و وصى پيغمبر اكرم دانسته و او و يازده فرزندش را معصوم و منزه از هر گناهى ميشناسند( پس همراه اين گروه ميانه بوده از سواد اعظم )پيروان سلطان عادل( پيروى كنيد، زيرا دست خدا بر سر )اين( جماعت است، و برحذر باشيد از مخالفت و جدائى )با ايشان( زيرا تنها و يكسو شده از مردم دچار شيطان است، چنانكه تنها مانده از گوسفند طعمه گرگ ميباشد

، آگاه باشيد هر كه كسى را به اين رويه دعوت كند (بدعتى در دين قرار دهد) او را بكشيد اگر چه در زير عمامه من باشد (بدعت گزار را بايد كشت اگر چه من باشم. پس از آن در موضوع حكميت ميفرمايد: و جز اين نيست كه حكمين حاكم شدند كه زنده كننده آنچه قرآن زنده كرده و بميرانند آنچه قرآن ميرانيده، و زنده‌كردن قرآن هم آهنگى )عمل كردن( بر آنست، و ميرانيدن آن جدائى )رفتار نكردن( از آنست، پس اگر قرآن ما را به سوى ايشان بكشد از آنها پيروى ميكنيم و اگر آنها را به سوى ما بكشد پيرو ما باشند )بديهى است كه قرآن آنها را به سوى ما ميكشاند، وليكن حكمين با آن مخالفت كرده زنده نكردند آنچه قرآن زنده كرده و نميراندند آنچه آن ميرانيده( پس- اى بى‌پدرها- من شرى بجا نياوردم و شما را فريب نداده به اشتباه نيانداختم، بلكه راى و انديشه خودتان بود كه اين دو مرد )ابوموسى و عمرو ابن عاص( را اختيار نموديد، ما هم از آنها پيمان گرفتيم كه از قرآن تعدى و تجاوز ننمايند، ولى آنان گمراه گشته دست از حق شستند و حال آنكه هر دو به حق بينا بودند و ظلم و ستم آنها )رفتار كردن برخلاف دستور خدا( از روى هواى نفس بود كه به آن رفتار نمودند، و پيشتر )در صلحنامه( پيمان گرفتيم كه حكومت بايد از روى عدل و درستى بوده حق را در نظر داشته باشند، ولى بد رايى و حكومت كردن ايشان از روى ظلم و ستم ميان ما و آنها جدائى انداخته (چون برخلاف قرار داد رفتار نمودند سزاوار توبيخ و سرزنش هستند).

خطبه 128-فتنه‌هاى بصره

ص: 396

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (بعد از جنگ جمل در بصره فرموده و از جمله اخبار غيبيه ميباشد) كه از پيش‌آمدهاى سخت در بصره خبر ميدهد (و در آن به خروج صاحب زنج يعنى امير زنگيان على بن محمد برقعى اشاره ميفرمايد، و مخاطب آن بزرگوار احنف است و آن لقب صخر ابن قيس ابن معاويه از قبيله بنى‌تميم و از اهل بصره كه كنيه او ابوبحر و از بزرگان اصحاب اميرالمومنين و رئيس بنى‌تميم بوده است. دعوت حضرت رسول صلى الله عليه و اله، را بنى‌تميم اجابت ننموده بودند، ابتدا او مسلمان شد ديگران را هم مسلمان نمود، چون اين خبر به پيغمبر رسيد درباره او دعا فرمود، خلاصه به علم و حكمت و اوصاف پسنديده معروف و در جنگ صفين حاضر بود و بعد از امام عليه‌السلام هم تا زمان حكومت مصعب ابن زبير بر عراق حيات داشت، و در سنه شصت و هفت در كوفه وفات يافت): اى احنف، مانند آن است كه من او را (رئيس لشگر زنگيان را) مى‌بينيم در حالتى كه با لشگرى خروج ميكنند كه گرد و غبار و غوغا و هياهو و صداى لجام و آواز اسبها ندارند (داراى اسب و اسلحه نيستند) به قدمهاى خود زمين را ميكوبند (فتنه و فساد بسيار برپا ميكنند) قدمهاشان (از جهت پهنى و كوتاهى و فراخى ان

گشت( مانند قدمهاى شترمرغان است. )سيدرضى فرمايد:( امام عليه‌السلام به اين بيان به خروج رئيس زنگيان اشاره ميفرمايد )تاريخ‌نويسان گفته‌اند كه او از اهل شهر رى بود و خود را علوى ميدانست و مدعى بود كه پدرش محمد ابن احمد ابن عيسى ابن زيد ابن على ابن الحسين ابن على ابن ابيطالب است و بيشتر خصوصا طالبيين در نسب او طعن زده آن را درست نميدانستند، زيرا علماى انساب متفقند بر اينكه او على ابن محمد ابن عبدالرحيم است و جد مادرش محمد ابن حكيم اسدى از اهل كوفه و از كسانى است كه با زيد ابن على ابن

ص: 397

الحسين بر هشام ابن عبدالملك خروج كرد و پس از كشته شدن زيد فرار كرده به شهر رى رفته در قريه‌اى كه آن را ورزنين ميناميدند اقامت نمود و در اين قريه على ابن محمد رئيس زنگيان به دنيا آمد و جد او عبدالرحيم در طالقان تولد يافت، پس از آنكه به عراق رفت كنيزى خريدارى كرد كه از او محمد پدر على متولد گرديد، خلاصه در سال دويست و پنجاه و پنج آهنگ بصره نمود و غلامان زنگى را كه كاركنان اهل بصره بودند به يارى خود دعوت نمود و به دستور او روز معينى به اتفاق خواجه‌هاى خود را كشته دور او گرد آمده انواع فتنه و فساد بر اهل بصره وارد ساختند، و اينكه به برقعى مشهور شد براى آن است كه برقع نقاب به رو مى‌انداخت( پس از آن امام عليه‌السلام فرمود: واى بر كوچه‌هاى آباد و خانه‌هاى آراسته شما كه داراى بالها )كنكره‌ها( است مانند بالهاى كركسان، و داراى خرطومها )ناودانها( است چون خرطومهاى پيلان از آن لشگر كه )همه آنها را خراب و ويران ميكنند( بر كشته‌هاى ايشان كسى گريه نميكند )زيرا همه غلام سياه بوده خويشاوندان ندارند تا بر كشته هاشان گريه كنند( و از غائب آنها جستجو نميشود )چون كسى از آنان كشته شود بر اثر سنگدلى ديگرى بجاى او مى‌آيد بدون اينكه از كشته شده پرسشى نمايد(. من دنيا را به روانداخته‌ام و مقدار آن را اندازه گرفته‌ام )به ظاهر و باطن و گذشته و آينده آن دانا هستم( و به حقيقت آن بينا ميباشم )بى‌اعتبارى و بيوفائى آن را در هر زمان مى‌بينم(.

ص: 398

قسمتى از اين سخنان است كه تاتاران (و مغول‌ها و خونريزهائى كه به دست ايشان و مسلمانان واقع شده و در كتب و تواريخ ثبت است) را وصف ميفرمايد: مانند آن است كه من آنها را مى‌بينم گروهى هستند كه چهره‌هاشان مانند سپر (پهن و گرد و) چكش خورده (پر گوشت و نشانه‌دار) است، لباسهاى ابريشمين و ديبا ميپوشند، و اسبهاى نيكو يدك ميكشند، و در آنجا (كه وارد ميشوند) خونريزى بسيار سخت واقع ميشود به طورى كه زخم خورده به روى كشته راه ميرود، و گريخته (از چنگ آنها) كمتر از اسير شده ميباشد (بيشتر مردم به ظلم و ستم ايشان مبتلى بوده راه فرارى ندارند). يكى از اصحاب آن بزرگوار (توهم كرد كه آنچه حضرت از اخبار غيبيه ميفرمايد بدون معلم و از پيش خود ميباشد، از اين جهت) گفت يا اميرالمومنين: خداوند به تو علم غيب عطا فرموده، امام عليه‌السلام خنديد و براى (دفع توهم) آن مرد كه از قبيله كلب بود فرمود: اى برادر كلبى آنچه گفتم علم غيب نيست،

ص: 399

بلكه تعلم و آموختنى است (كه آن را) از صاحب علم و دانش (رسول خدا صلى الله عليه و اله فرا گرفته‌ام) و علم غيب منحصر است به دانستن وقت قيامت و آنچه خداوند سبحان در گفتارش شمرده است (س 31 ى 34): ان الله عنده علم الساعه و ينزل الغيث و يعلم ما فى الارحام و ما تدرى نفس ماذا تكسب غدا و ما تدرى نفس باى ارض تموت، ان الله عليم خبير يعنى نزد خدا است دانستن وقت قيامت و وقتى كه باران ميفرستد و ميداند آنچه در رحم مادرها است و هيچكس نمى‌داند فردا چه ميكند و به كدام زمين ميميرد، و به تحقيق خداوند دانا و آگاه است. پس خداوند سبحان ميداند آنچه در رحمها است، پسر است يا دختر، زشت است يا نيكو، بخشنده است يا بخيل، بدبخت است يا نيكبخت، و ميداند چه كسى هيزم آتش دوزخ است يا با پيغمبران يار و همنشين در درجات بهشت، پس اينها كه شمرده شد (و يكى از آنها را بر سبيل مثال شرح داديم) علم غيب است كه هيچكس نميداند آن را مگر خدا (كنايه از اينكه آنچه از اين نوع علوم به پيغمبر وحى رسيده و او هم به من آموخته مامور به فاش كردن نيستم، پس مانند آن است كه نميدانيم) ولى غير از اينها پس علمى است كه خداوند به پيغمبر خود، صلى الله عليه و اله، ياد داد (فاش كردن آن را اجازه فرمود) و او هم به من آموخت و دعا كرد كه سينه من آن را نگاهداشته و پهلوهايم احاطه‌اش نمايد (حفظ كرده آن را ضبط نمايم).

ص: 400

خطبه 129-درباره پيمانه‌ها

ص: 401

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است راجع به پيمانها و ترازوها (ولى چيزى از اين مقاله در آن نقل نشده، شايد سبب اينست كه چون رويه سيدرضى عليه الرحمه بر اين بوده كه همه فرمايشهاى امام عليه‌السلام را ذكر ننمايد بلكه گلچين كرده، لذا ممكن است قسمتى كه راجع به اين عنوان بوده ساقط نموده، و شايد هم سيد تصرفى در آن ننموده، بلكه اين عنوان مستفاد است از جمله اين المتورعون فى مكاسبهم، و المتنزهون فى مذاهبهم يعنى كجايند پرهيزكاران در تجارت و داد و ستدهاى خود، و پاكان آراسته‌ها در كردارشان. و شايد از كم‌فروشى مردم نزد آن بزرگوار سخن در ميان آمده كه اين كار زشت شعار بوده حضرت اين خطبه را فرموده): بندگان خدا، شما و آرزوهايتان از اين دنيا مهمانان هستيد كه مدت مهمانيتان معلوم شده، دوام دارانى ميباشيد كه بستانكار (وامش را) از شما مطالبه ميكند، و مدت مهمانيتان اندك دوامتان عمل (عبادت و بندگى) است كه (نزد نويسندگان) محفوظ است، پس چه بسيار كوشنده در عملى است كه (آن را) ضائع ميكند (مانند رياكاران) و چه بسيار رنج برنده‌اى است كه (از آن) زيان ميبرد (چون خوارج و نواصب) و شما در روزگارى واقع شده‌ايد كه خير و نيكوئى به آن پشت كرده و شر و بدى به آن روآورده و شيطان به هلاك و تباه نمودن مردم طمع دارد، پس اكنون هنگامى است كه اسباب كار او قوت گرفته و مكر و حيله‌اش به همه جا راه يافته شكار كردنش آسان شده است، به مردم هر جا كه خواهى درست نظر كن، آيا هيچ مى‌بينى مگر فقيرى كه از فقر و درويشى رنج ميبرد

ص: 402

(شكيبائى ندارد و به آنچه خدا خواسته راضى نيست) يا ثروتمندى كه شكر نعمت خدا بجا نياورده كفران ميكند، يا بخيلى كه براى زياد كردن دارائى به مال خدا بخل ميورزد، يا متمرد و سركشى كه گويا گوش او براى شنيدن پند و اندرزها سنگين است؟ كجايند نيكان و شايستگان شما و آزاد مردان و كرم دارانتان، و كجايند پرهيزكاران در داد و ستم و پاكان در كردارشان؟ آيا همگى از اين دنياى پست و سراى رنج و بدبختى با شتاب كوچ نكردند؟ و آيا جانشين شده‌ايد شما در ميان مردم نخاله بد كه از جهت پستى و بى‌لياقتى و سزاوار نبودن ذكر نام ايشان دو لب در توبيخ و سرزنش آنان رويهم نميافتد (شما كه جانشين آن نيكان هستيد به قدرى رذل و پست ميباشيد كه براى نبردن نامتان مذمت از شما هم سزاوار نيست) پس (در اين مصيبت بايد بگوئيم:) انا لله و انا اليه راجعون يعنى ما همه بندگان خدا و مملوك او هستيم و به سوى حكم و فرمان او باز ميگرديم: فساد و تباهكارى نمايان شده است (معروف منكر و منكر معروف گرديده) پس نيست شخصى كه آن را تغيير دهد، و نه منع كننده‌اى كه از آن نهى نمايد!! (امر به معروف و نهى از منكر نميكنيد و) با اين رويه ميخواهيد در بهشت در جوار رحمت خدا و از ارجمندترين دوستان او باشيد؟ چه دور و نادرست است انديشه شما!! خدا را براى رفتن به بهشت او (با كردار زشت و گفتن اينكه رحيم و كريم و آمرزنده است) نميتوان فريب داد، و رضا و خوشنودى او بدست نمى‌آيد مگر به طاعت و بندگى كردن. خدا لعنت كند (از رحمتش دور گرداند) كسانى را كه به معروف امر ميكنند و خود آن را بجا نمى‌آورند، و منكر را نهى منمايند و خود مرتكب آن ميشوند.

خطبه 130-سخنى با ابوذر

ص: 403

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه به ابى‌ذر، رحمه‌الله فرموده هنگاميكه او را (از مدينه) به ربذه اخراج نمودند (ربذه قريه‌اى بوده واقع در سمت شرقى نزديك مدينه از راه حاجيان عراقى و مدفن ابى‌ذر غفارى كه در صدر اسلام آبادان بوده و اكنون اثرى از آن پيدا نيست. چون ابى‌ذر در مدينه مورد خشم عثمان واقع شد او را به شام تبعيد نمود، ابى‌ذر در آنجا هم رفتارهاى زشت او را به مردم اظهار داشته و او را چنانكه بود ميشناسانيد، معاويه كه از طرف عثمان والى شام بود رفتار ابى‌ذر را به او خبر فرستاد، عثمان نوشت به رسيدن نامه من او را بر شتر برهنه‌اى سوار كرده به مدينه باز بفرست، معاويه او را بر شتر بى‌جهازى سوار كرده روانه نمود و تا به مدينه رسيد پوست و گوشت رانهاى او سائيده شد، و او مردى بود ضعيف و لاغر و بلند بالا داراى موى سر و محاسن سفيد، چون چشم عثمان به او افتاد گفت: اى جنيدت خدا تو را به نعمت خود شاد مگرداند، ابوذر گفت: اسم مرا نميدانى، من جندب نام داشتم ولى پيغمبر اكرم مرا عبدالله ناميد و آن را اختيار نمودم، عثمان آنچه كه از او درباره خود شنيده بود اظهار داشت، ابوذر آنچه نگفته گفت من نگفته‌ام وليكن از رسول خد

ا شنيدم كه چون طائفه شما بنى‌اميه بسى مرد برسد مال خدا را براى خود اختيار كرده و بندگان او را خوار و دينش را تباه گردانند، پس از آن خدا بندگانش را از دست ايشان برهاند، عثمان از حضار مجلس پرسيد شما اين سخن را از پيغمبر شنيده‌ايد؟ گفتند نه، گفت اى جندب واى بر تو به رسول خدا دروغ ميبندى؟ گفت من دروغگو نيستم، پس كسى را به خدمت اميرالمومنين عليه‌السلام فرستاد آن حضرت تشريف آورد از آن بزرگوار پرسيد چنين حديثى شنيده‌اى، حضرت فرمود نشنيده‌ام وليكن ابوذر راستگو است، گفت از چه راه راستگو است، فرمود از آن جهت كه از رسول خدا، صلى الله عليه و اله، شنيدم كه فرمود: ما اظلت الخضراء و لااقلت الغبراء على ذى لهجه اصدق من ابى‌ذر الغفارى يعنى آسمان سايه نينداخت و زمين بر نداشت صاحب لهجه‌اى راستگوتر از ابى‌ذر غفارى، پس حضارى كه از اصحاب پيغمبر بودند گفتند ما اين سخن را از پيغمبر شنيده‌ايم ابوذر راستگو است، عثمان رو به حضار كرده گفت چه ميگوئيد درباره اين شيخ كه تفرقه و جدائى ميان مسلمانان انداخته، آيا او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم يا از مدينه بيرون نمايم؟ اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود: اى عثمان به تو ميگويم آنچه مومن آل فرعون دربا

ص: 404

ره موسى به فرعون ميگفت در قرآن كريم س 40 ى 28 و ان يك كاذبا فعليه كذبه و ان يك صادقا يصبكم بعض الذى يعدكم، ان الله لايهدى من هو مسرف كذاب يعنى اگر دروغگو است كيفر دروغ گفتنش بر او است و اگر راست ميگويد پاره‌اى از آنچه را كه خبر ميدهد به شما ميرسد، زيرا خدا هدايت نميكند و رسوا مينمايد كسى را كه افراط كرده بسيار دروغ گويد، عثمان بعد از شنيدن اين سخن به امام عليه‌السلام جسارت كرد، حضرت هم پاسخ داده فرمود: اى عثمان چه ميگوئى اين ابوذر كه حاضر است دوست خاص رسول خدا است، عثمان رو به ابوذر آورد گفت از شهر ما بيرون شو، ابوذر گفت به خدا سوگند من هم ميل ندارم در جوار تو باشم، گفت به عراق برو و هر چند خواهى آنجا توقف نما، گفت هرجا بروم از گفتن سخن حق خوددارى نخواهم نمود، گفت كدام زمين را دشمن دارى؟ گفت: ربذه كه در آنجا بر غير دين اسلام بودم، پس به مروان ابن حكم فرمان داد تا او را بر شترى بى‌جهاز سوار كرد به ربذه برد و او در آنجا بود تا در سال هشتم از خلافت عثمان وفات نمود، هنگام مرگ همسر او، و يا به قول بعضى دخترش از تنهائى و بى‌كسى گريه ميكرد، ابوذر گفت گريه مكن كه پيغمبر اكرم به من خبر داده كه در تنهائى خواهم مرد، و مردانى شايسته متكفل دفن من خواهند بود، بعد گفت چون من از دنيا رفتم گوسفندى بريان كن و بر سر راه بنشين گروهى از اهل اسلام ميرسند و احوالت را ميپرسند، بگو ابوذر غفارى كه از اصحاب رسول خدا بوده وفات كرده، آنان از شنيدن اين خبر همراه تو به منزل خواهندآمد آنها را طعام ده دفن مرا متكفل خواهند شد، آن زن بعد از وفات بر سر راه نشست جماعتى از اهل عراق از مكه معظمه مراجعت ميكردند به آنجا رسيدند، احنف ابن قيس تميمى، صعصعه ابن صوحان عبدى، خارجه ابن صلت تميمى، عبدالله ابن سلمه سهمى، هلال ابن مالك مزنى، جرير ابن عبدالله بجلى، اسود ابن قيس نخعى، مالك ابن حارث اشتر نخعى از ميان ايشان

ص: 405

جدا شده به سوى آن زن آمده گفتند: تو را چه رخ داده، گفت صاحب رسول خدا، صلى الله عليه و اله، ابوذر غفارى از دنيا رفته و من تنها مانده‌ام، آنان گريه‌كنان به خانه‌اش رفته و غسل داده كفن نموده بر او نماز گزارده دفنش كردند، پس مالك اشتر برخاسته خطبه‌اى خواند و اوصاف پسنديده و مظلوميت او را يادآورى نمود و بر او دعا كرده طعام خوردند و حركت كردند. خلاصه در وقتى كه عثمان امر به اخراج او از مدينه نمود دستور داد كسى با او سخن نگفته مشايعتش ننمايند، چون از مدينه خارج شد اميرالمومنين و امام حسن و امام حسين عليهم‌السلام، و عقيل و عبدالله ابن جعفر و عمار ابن ياسر براى وداع با او بيرون رفتند، امام عليه‌السلام او را دلدارى داده فرمود(: اى ابوذر تو براى )رضا و خوشنودى( خدا به خشم آمدى، پس اميدوار باش به آنكه براى او خشمگين شدى، اين قوم )عثمان و معاويه و پيروانشان( بر دنياى خود از تو ترسيدند )چون بر خلاف سنت و طريقه پيغمبر اكرم رفتار ميكنند مبادا ايشان را مفتضح و رسوا كنى( و تو بر دين خود از آنها ترسيدى )كه مبادا فريب خورده از آنان پيروى كنى( پس آنچه كه براى آن از تو ميترسند به دستشان ده )از دنياى آنها چشم بپوش( و براى آنچه كه بر آن ميترسى از ايشان بگريز، چه بسيار نيازمندند به آنچه تو آنها را منع نمودى )از منكرات نهى كردى در آن فوائد بيشمارى است كه همه به آن احتياج دارند( و چه بسيار بى‌نيازى از آنچه )دنيائى( كه ترا منع نمودند، و زود است كه فردا )روز رستخيز( بدانى سود از آن كيست، و چه كسى رشگ بسيار ميبرد، و اگر آسمانها و زمينها بر بنده‌اى بسته شود، پس آن بنده خدا ترس و پرهيزكار باشد خداوند براى او راه خلاصى قرار دهد )چنانكه در قرآن كريم س 65 ى 2 ميفرمايد: و من يتق الله يجعل له مخرجا ى 3 و يرزقه من حيث لايحتسب يعنى هر كه از خدا ترسيده پرهيزكار باشد براى او راه نجات قرار دهد، و روزى ميدهد به او از جائيكه گمان ندارد( با تو انس نميگيرد مگر حق، و از تو نمى‌رمد مگر باطل، پس اگر دنياى ايشان را ميپذيرفتى )با آنان همكارى ميكردى( تو را دوست ميداشتند، و اگر از دنيا چيزى براى خود جدا مينمودى )دنياپرست بودى( تو را در امان ميگذاشتند )اين همه آزار تو را روا نميداشتند(.

خطبه 131-فلسفه قبول حكومت

ص: 406

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در توبيخ و سرزنش اصحاب و اشاره به بعض از صفات خود): اى مردم گوناگون داراى دلهاى پراكنده كه (با هم متفق نبوده) بدنهاشان حاضر و عقلهاشان از آنها پنهان است، با مهربانى تمام شما را به طرف حق سوق ميدهم و از آن رم ميكنيد مانند رم كردن بز از آواز شير! چه بسيار مشكل است كه به كمك شما عدل پنهان را آشكار سازم يا حقى كه (گمراه‌كنندگان) كج نموده‌اند راست گردانم.

ص: 407

بارخدايا تو آگاهى آنچه از ما صادر شده (جنگها و زد و خوردها) نه براى ميل و رغبت در سلطنت و خلافت بوده و نه براى بدست آوردن چيزى از متاع دنيا، بلكه براى اين بود كه (چون فتنه و فساد در شهرها شيوع يافت و ظلم و ستم بر مردم وارد گشت و حلال و حرام تغيير كرد خواستيم) آثار دين تو را (كه تغيير يافته بود) باز گردانيم، و در شهرهاى تو اصلاح و آسايش را برقرار نمائيم تا بندگان ستم كشيده‌ات در امن و آسودگى بوده و احكام تو كه ضايع مانده جارى گردد. بارخدايا من نخستين كسى هستم كه به حق رسيده و آن را شنيده و پذيرفته است، هيچكس بر من به نماز پيشى نگرفت مگر رسول خدا، صلى الله عليه و اله، (اولين كسيكه دعوت پيغمبر اكرم را پذيرفته اسلام آورد و با آن حضرت نماز خواند من بودم، و كسيكه در بداءت امر براى انجام دستور خدا و رضاى او اسلام آورد، در آخر عمر براى رياست و كالاى دنيا خونريزى نمينمايد).

ص: 408

و شما (از رويه خلفاى پيش از من) دانستيد كه سزاوار نيست حاكم و فرمانده بر ناموس و خونهاى مردم و غنيمتها و احكام اسلام و امامت بر مسلمين بخيل باشد تا براى جمع مال ايشان حرص بزند، و نه جاهل تا بر اثر نادانى خود آنها را گمراه گرداند، و نه ستمگر تا به ظلم و جور آنان را مستاصل و پريشان نمايد، و نه ترسنده از تغيير ايام تا با گروهى همراهى كرده ديگرى را خوار سازد (يار توانگران و به مستمندان بى‌اعتنا باشد) و نه رشوه‌گير در حكم (كه مالى گرفته حقى را باطل يا باطلى را حق گرداند) تا حقوق مردم را از بين برده حكم شرع را بيان ننمايد، و نه رفتار نكننده به سنت و طريقه پيغمبر اكرم باشد تا امت او را هلاك و تباه سازد.

خطبه 132-در پارسايى در دنيا

ص: 409

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در سپاس خداوند و اشاره به بعضى از اوصاف او): سپاس مى‌گزاريم خدا را بر آنچه گرفت و آنچه داد و آنچه احسان نمود و آنچه آزمايش فرمود (چون هر چه خدا بخواهد طبق حكمت و مصلحت بوده و آن نعمت است، بنابراين در هر حال بايد شكر و سپاس او را بجا آورد) او است به هر نهانى آگاه و به هر سر و انديشه‌اى بينا، و به آنچه كه در سينه‌ها پنهان و به آنچه كه چشمها دزدانه نگاه ميكند دانا (به جزء و كل و آشكار و نهان احاطه دارد) و گواهى ميدهيم كه خدائى جز او نيست، و محمد- صلى الله عليه و اله- برگزيده و مبعوث از طرف او است، چنان گواهى كه نهان با آشكار و دل با زبان موافقت دارد (نه به زبان گفته و در دل باور نداشته باشيم).

ص: 410

قسمتى از اين خطبه است (در بى‌وفائى دنيا و وصيت به تقوى و پرهيزكارى): سوگند به خدا مطلب بسيار مهمى است، حقيقت است و درست نه بازى و شوخى، و راست است نه دروغ، و نيست اين مطلب مهم مگر مرگ كه هر كه را خواند شنوانيد، و هر كه را راند با شتاب است، پس بسيارى مردم (و دارائى و رياست و زيور ايشان) تو را فريب ندهد كه ديده‌اى كسى را كه پيش از تو بوده و دارائى گرد آورده و از فقر و درويشى دورى ميجسته و با داشتن آرزوى دراز از عواقب امر مطمئن بوده و به سر رسيدن عمر را بعيد ميدانسته، چگونه مرگ او را رسيده و از وطنش ربوده و از آسايشگاهش خارج نموده بر چوبهاى مرگ (تابوت) حمل شده و مردم او را از دست هم ميگرفتند و بر دوشها نهاده و با انگشتها نگاه ميداشتند، آيا نديديد كسانى را كه آرزوى فراوان داشتند و بناى استوار ميساختند و دارائى بسيار گرد مى‌آوردند، چگونه بسر بردند در خانه‌هاى گور، و آنچه گرد آوردند تباه و اموالشان نصيب ارث برنده‌ها شد، و زنهاشان همسر ديگران گرديدند، نميتوانند به كار نيكو (عبادت و بندگى) بيفزايند و نه از بدى (گناهى كه مرتكب شده‌اند) معذرت خواسته رضا و خوشنودى طلبند (چون بعد از مردن توبه و بازگشت پذ

يرفته نيست( پس كسيكه تقوى و پرهيزكارى را شعار قلبش قرار داد در خير و نيكوئى از ديگرى پيشى گرفت و كردارش رستگار گرديد، غنيمت دانيد بهره‌هاى تقوى و پرهيزكارى را و كار كنيد براى بهشت كارى كه آن را نصيبتان سازد، زيرا دنيا براى اقامت و باقى ماندن شما خلق نشده، بلكه گذرگاه است تا از آن راه توشه برداريد اعمال را براى قرارگاه هميشگى )آخرت( پس )براى كوچ كردن( از آن شتاب كننده باشيد )زيرا سستى در آن موجب غفلت و باز ماندن از مقصد است( و براى مفارقت مركبها را آماده گردانيد )به دستور خدا و رسول رفتار نمائيد تا رستگار شده براى رفتن حاضر باشيد(.

خطبه 133-ذكر عظمت پروردگار

ص: 411

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در ستايش حقتعالى): دنيا و آخرت فرمانبردار و مهارشان (با منتهى درجه خضوع و فروتنى) به دست قدرت خداوند متعال است (آنچه اراده فرمايد انجام ميشود، چنانكه ساربان به هر طرف كه بخواهد مهار شتر را ميكشد) و آسمانها و زمينها و كليدهاى خود را به او تسليم نموده‌اند (غير از او موثر و متصرفى در آنها نيست) و درختهاى خرم هر بامداد و پسين او را سجده ميكنند (به زبان حال او را پرستش مينمايند) و به امر او آن درختها از شاخه‌ها آتشهاى روشنى‌دهنده (شعله‌دار) افروخته (و اين از آثار قدرت است كه از درخت سبز كه قطرات آب در آن هست موقع سوزاندن شعله‌هاى آتش خارج ميشود) و به مشيت و اوامر تكوينيه او آن درختها آنچه كه خورده ميشود ميوه رسيده ميدهند.

ص: 412

قسمتى از اين خطبه است (در عظمت قرآن كريم): كتاب خدا كه در ميان شما است گويائى است كه زبانش خسته نميشود (در هر باب و راجع به هر چيز دنيا و آخرت راه مينمايد) و خانه‌اى است كه اركان آن خراب نميشود (هميشه باقى و برقرار بوده و از بين رفتنى نيست) و غالب است كه يارانش شكست نميخورند (پيروان آن همواره عزيز و ارجمندند).

و قسمتى از اين خطبه است (در وصف پيغمبر اكرم): خداوند حضرت رسول را فرستاد در زمانيكه هيچ پيغمبرى باقى نمانده و نزاع و زد و خورد و مجادله زبانى (انديشه‌هاى گوناگون و اختلاف كلمه) برقرار بود (چون در جاهليت گروهى بتها و برخى شيطان و جمعى خورشيد و طائفه‌اى حضرت مسيح و ديگران را ميپرستيدند) و او را بعد از همه پيغمبران آورده وحى را به آن حضرت ختم نمود (بعد از او پيغمبرى نميفرستد) پس آن بزرگوار در راه خدا جهاد كرد با كسانيكه از خدا اعراض و دورى نموده و مثل و مانند برايش قرار ميدادند.

ص: 413

و قسمتى از اين خطبه است (در دنيابينى و آخرت‌طلبى): جز اين نيست كه دنيا منتهى حد بينايى كور دل است، نمى‌بيند آنچه در پى آنست (باور ندارد كه از دنيا كوچ نموده به سراى هميشگى خواهد رفت) و بينا چشمش را درست باز كرده (فنا و نابودى) آن را مى‌بيند و ميداند كه در پى آن سراى ديگرى است، پس بينا با نظر افكندن از دنيا دورى ميجويد (به آن دل نمى‌بندد) و كور تمام توجهش به آن است، و بينا (كه ميداند دنيا جاى ماندن نيست) از آن (براى سفر آخرت) توشه برميدارد (تقوى و پرهيزكارى پيش ميگيرد) و كور (چون دنيا را جاى هميشگى تصور ميكند) براى آن توشه تهيه مينمايد (براى گردآوردن دارائى از دستور خدا و رسول چشم ميپوشد).

ص: 414

و قسمتى از اين خطبه است (در تمسك به كتاب خدا): و بدانيد او (دنياپرست كوردل) از هر چه دارا باشد سير شده و ملول ميگردد به جز از زندگى، زيرا در مرگ آسايش نمييابد، (چون در دنيا به دستور خدا و رسول رفتار نكرده تا بعد از مرگ موجب راحتى او باشد) و جز اين نيست كه بينائى در دنيا (باور داشتن به آنچه بعد از مرگ واقع ميشود) به منزله حكمت است كه آن براى دل مرده حيات و زندگى و براى چشم كور بينائى و براى گوش كر شنوائى و براى تشنه (رحمت الهى) سيرابى است، و در آن بى‌نيازى كامل (از دنيا) و سلامتى (از عذاب) است (و راه نجات و رستگارى شما): كتاب خدا (قرآن كريم) است كه به وسيله آن (حق را) مى‌بينيد و ميگوئيد و ميشنويد، و بعضى از آن به بعض ديگر گويا (پاره‌اى از آيات آن آيه ديگر را تفسير مينمايد) و بعضى از آن بر بعض ديگر گواه است (براى فهم مراد از آيه‌اى به آيه ديگر استشهاد ميشود) و (از اين جهت) قرآن در معارف و احكام الهى اختلاف ندارد، و پيرو مومن به خود را از خدا جدا نميگرداند (بلكه او را به شاهراه هدايت و رستگارى رهسپار مينمايد). (و با داشتن چنين راهنماى بزرگ در دسترس مع ذلك)

ص: 415

شما متفق شده‌ايد بر كينه‌ورزى در بين خودتان و روئيده گياه روى سرگينهاى چهارپايان شما (دوستى شما با هم مانند روئيدن گياه است به روى سرگين كه به ظاهر سبز و خرم و در باطن متعفن و رنج‌آور است و كسى را به آن ميل و رغبتى نيست) و براى دوستى آرزوها با يكديگر دوست شديد، و در بدست آوردن دارائيها با هم دشمنى ورزيديد، شما را شيطان ناپاك حيران و سرگردان نموده، و فريب (خوردن از نفس اماره) گمراه كرده است، و براى خود و شما (نجات و رهائى از شر شيطان و نفس اماره را) از خدا يارى ميجويم.

خطبه 134-راهنمائى عمر در جنگ

ص: 416

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه عمر ابن الخطاب براى رفتن به جنگ روميان از آن بزرگوار مشورت نمود: خداوند براى اهل اسلام ضامن شده است كه حدود و نواحيشان را حفظ كند، و عورتشان را (چيزيكه نبايد دشمن بر آن آگاه شود) بپوشاند، و آن خداوندى كه آنها را يارى كرد در زمانى كه اندك بودند و نميتوانستند (از دشمن) انتقام بكشند، و آنها را از مغلوب شدن باز داشت در حالتى كه كم بودند و توانائى دفاع (از خود) نداشتند (خداوندى كه در صدر اسلام مسلمانان را با اينكه مانند امروز داراى جمعيت بيشمار و قدرت و توانائى نبودند يارى كرد، اكنون هم يارى خواهد فرمود، زيرا) زنده است و هرگز نميميرد (پس در كارزار حاضر مشو، زيرا) تو خود اگر بسوى اين دشمن (قيصر روم و لشگريانش) روانه شوى و در ملاقات با ايشان (پس از زد و خورد) مغلوب گردى براى مسلمانان شهرهاى دوردست و سرحدها پناهى نميماند، بعد از تو مرجعى نيست كه (براى جلوگيرى از فتنه و فساد) به آنجا مراجعه نمايند، پس (مصلحت در اينست كه تو در اينجا بمانى و بجاى خود) مرد جنگ ديده و دليرى بسوى ايشان بفرست، و به همراهى او روانه كن كسانى را كه طاقت بلا و سختى جنگ داشته و پند و اند

رز را بپذيرند، پس اگر خداوند (او را) غالب گردانيد همان است كه ميل دارى و اگر واقعه ديگرى پيش آيد تو يار و پناه مسلمانان خواهى بود (ميتوانى دوباره لشگرى فراهم ساخته به جنگ ايشان بفرستى).

خطبه 135-نكوهش مغيره

ص: 417

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه بين آن بزرگوار و عثمان جدالى رخ داد، و مغيره ابن اخنس بعثمان گفت: من در برابر او براى دفاع از تو كافى هستم (كينه مغيره با امام عليه‌السلام از اين جهت بود كه برادرش ابوالحكم ابن اخنس در جنگ احد بدست حضرت كشته شده بود) پس اميرالمومنين عليه‌السلام به او فرمود: اى پسر رانده شده از رحمت خدا كه بعد از او فرزندى باقى نمانده (خير و نيكوئى به يادگار نهاده و بودن فرزند شرى مثل تو چنانست كه فرزندى نداشته، و اينكه امام عليه‌السلام اخنس را ملعون ناميد براى آن بود كه او از بزرگان و منافقين بود و لعن بر منافق جائز است، چنانكه در شرح خطبه نوزده به اين نكته اشاره شد) و اى پسر شجره بى‌اصل و فرع (حسب و نسب لائق) تو خود را برابر من واميدارى!! سوگند به خدا كام روا و فيروز نميگرداند خدا كسى را كه تو ياورش باشى و نميايستد كسى كه تو او را برپا دارى، از مجلس ما بيرون شو خدا خير و نيكوئى را از تو دور گرداند، پس تمام كن كوشش (و دشمنى) خود را خدا تو را مشمول رحمتش نگرداند اگر (با من) مهربانى كنى.

خطبه 136-در مسئله بيعت

ص: 418

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (براى اصحابش فرمود كه منظورشان از بيعت با آن بزرگوار بدست آوردن رياست و متاع دنيا بود نه ترويج دين مقدس اسلام): بيعت شما با من بدون فكر و انديشه نبود (بلكه همه اجتماع كرده از روى فكر و انديشه درست اقدام بر اين امر نموديد، پس نبايد هيچيك از شما نقض بيعت كرده يا پشيمان شويد، و اين مانند بيعت با ابى‌بكر نبود كه بى‌انديشه انجام داديد و عمر گفت: ان بيعه ابى‌بكر كانت فلته، وقى الله شرها، فمن عاد الى مثلها فاقتلوه يعنى بيعت با ابى‌بكر بى‌انديشه انجام گرفت، خدا از شر آن نگاهدارد، پس اگر ديگرى به مانند آن بازگردد او را بكشيد) و كار من و شما يكسان نيست (زيرا) من شما را براى خدا (ترويج از قواعد دين) ميخواهم و شما مرا براى (بدست آوردن بهره‌هاى دنياى) خود ميخواهيد!! اى مردم مرا بر نفس (اماره) خودتان يارى كنيد (از هواى نفس پيروى نكرده مطيع و فرمانبردار من باشيد) سوگند به خدا براى گرفتن حق ستمديده از ستمگر از روى عدل و انصاف حكم ميكنم و ستمكار را با حلقه بينى او ميكشم (مانند شتر كه در بينيش حلقه كنند و مهارش را بكشند) تا اينكه او را به آب خور حق وارد سازم اگر چه به آن بى‌ميل

باشد (ستمگر را ذليل و خوار گردانم تا حق ستمديده را از او بستانم).

خطبه 137-درباره طلحه و زبير

ص: 419

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره طلحه و زبير (و ابطال گفتارشان كه پس از نقض بيعت كشتن عثمان را به آن بزرگوار نسبت دادند): سوگند به خدا خوددارى نكردند (نسبت دادن) منكرى را به من (به كشتن عثمان و رضاى به قتل او نسبت دروغ به من دادند) و ميان من و خودشان به عدل و انصاف رفتار نكردند (زيرا اگر انصاف داشتند بطلان دعويشان ظاهر بود) و (نادرستى دعويشان آن است كه) حقى را (از من) ميطلبند كه خودشان ترك كرده‌اند، و (خونخواهى مينمايند از) خونى كه خودشان ريخته‌اند، پس من اگر در ريختن آن خون (كشتن عثمان) با آنها شركت كرده بودم آنان هم از آن بى‌بهره نبودند (پس ايشان نبايد در صدد خونخواهى عثمان برآيند، زيرا آنان نيز قاتل هستند نه وارث تا بتوانند طلب خون او نمايند) و اگر بدون من مباشرت كرده‌اند پس بازخواست نيست مگر از ايشان، و اول عدلشان (كه آن را عذر نقض بيعت خود قرار داده و ميگفتند خروج و ياغى شدن ما بر امام براى امر به معروف و نهى از منكر و حكم كردن به عدالت است) آن باشد كه حكم از روى عدل را درباره خودشان جارى سازند، و بصيرت و بينائى من با من است (زيان گفتار بر خلاف كردار را ميدانم به همين جهت امرى را

بر كسى( مشتبه نكرده‌ام )چيزى نگفته‌ام كه بر خلاف آن رفتار كنم چون طلحه و زبير( و )امرى هم( بر من مشتبه نشده است )مانند پيروان آنها( و آنها گروهى هستند ستمگر و تباهكار )چنانكه رسول اكرم به من خبر داده( در ايشان است گل سياه )فتنه و فساد كه بر اثر آن آسايش امت را از بين ميبرند چنانكه گل آب صاف را تيره ميسازد( و زهر عقرب )

ص: 420

كينه و دشمنى( و شبهه ظلمانى )نادانى و گمراهى( و اين امر )گفتار ايشان درباره خونخواهى عثمان كه مردم را به اشتباه انداخته‌اند نزد دانايان و هوشمندان( آشكار گرديد و باطل )سخن برخلاف حق( از ريشه كنده و زبانش از انگيختن شر قطع شد )پس سعى و كوشش ايشان بى‌فايده است، زيرا دانسته شد كه منظورشان از نقض بيعت و برپا كردن غوغا و ايجاد فتنه و فساد خونخواهى عثمان نيست، بلكه براى حب دنيا و به دست آوردن رياست است( و )چون جلوگيرى از فتنه جويان بر من فرض است( سوگند به خدا براى ايشان حوضى را پر كنم كه خود آب آن را بكشم )در كارزار آنها را نابود سازم به طورى كه( برنگردند سيراب شده و بعد از آن هم در موضع ديگر آب نياشامند )زيرا اين حوض مانند حوضهاى ديگر نيست كه هر كه به آن رسيد سيرآب شده برگردد يا اگر سيراب نشد جاى دي

گر آب بدست آرد، بلكه حوضى است كه وارد بر آن غرق شده هلاك و نابود ميشود(.

ص: 421

قسمتى از اين سخنان است (همچنين درباره طلحه و زبير و پيروانشان): پس (از قتل عثمان براى بيعت كردن) روآورديد به من مانند روآوردن نوزائيده‌ها به فرزندانشان، پى در پى ميگفتيد آمده‌ايم بيعت كنيم، دست خود را به هم نهادم شما باز كرديد، و آن را عقب بردم شما به سوى خود كشيديد (خلاصه با كمال رغبتى كه شما بيعت با من داشتيد من به آن مائل نبودم، پس چرا نقض بيعت كرديد، من هم شكايت شما را به خدا برده ميگويم:) بارخدايا طلحه و زبير (از قريش هستند و من هم از آن طائفه‌ام) با من قطع رحم كرده ستم نموده و پيمان خود را شكستند، و مردم را بر من شوراندند، پس بگشا آنچه ايشان بسته‌اند، و استوار مگردان آنچه تابيده‌اند، و بنما به آنها بدى (دنيا و آخرت) را در آنچه آرزو داشته و رفتارى كه كردند (در دنيا به آرزوى خود خلافت و رياست نرسند و در آخرت به عذاب جاويد مبتلى باشند) و (هيچ توبيخ و سرزنشى متوجه من نيست كه چرا با ايشان ميجنگم، زيرا) پيش از شروع به جنگ بازگشت آنها را بيعتى كه نقض كردند خواستم و تانى و تاملشان را (در اين امر) قبل از واقعه طلبيدم، پس (پند و اندرز مرا نپذيرفته انديشه نادرست خود را تعقيب كردند) نعمت (اطاعت از خد

ا و رسول و امام زمان( را خوار شمرده و سلامتى )دنيا و آخرت( را از دست دادند.

خطبه 138-اشارت به حوادث بزرگ

ص: 422

نهج‌البلاغه روشن كننده تاريكيها و راهنماى گمراهان و سرمشق پرهيزكاران است، هر خردمند دانش پژوهى پس از تامل و انديشه در آن تصديق و اعتراف مينمايد كه اين كتاب مقدس (بعد از قرآن كريم و سخنان حضرت خاتم النبيين صلى الله عليه و اله) برترين كتابها و در جهان بى‌مانند است، و سزاوار است كه مورد مطالعه جميع افراد بشر قرار گيرد، زيرا دنيا خالى از فتنه و فساد نگشته و مردم آسايش و راحتى و سيادت بدست نمى‌آورند مگر هنگامى كه در گفتار و كردار از روش اميرالمومنين (عليه‌السلام) پيروى نمايند، و اين سخن را نه بس من بنده (نيازمند لطف و عنايت آن بزرگوار) ميگويم، بلكه هر با انصاف مطلعى (اگر چه مسلمان يا شيعى مذهب نباشد) معترف بوده و باور دارد به اينكه سرچشمه علوم و معارف حضرت على (عليه‌السلام) است كه بعد از پيغمبر اكرم صلاح و فساد هر امرى را تا آخر دنيا دانسته و بيان فرموده، و نمونه از گفتار و كردارش را سيد شريف رضى (رضوان الله عليه) در اين كتاب شريف گردآورده است، و صاحبان علم و دانش ميدانند كه همين اندازه از گفتار و كردار امام (عليه‌السلام) براى رسيدن به سيادت و سعادت دنيا و آخرت كافى است، و به همين جهت علما و دانشمندان پيشين (رحمهم الله، چنانكه محدث نورى- عليه الرحمه-

ص: 423

در كتاب مستدرك الوسائل بيان كرده) اين كتاب مقدس را اخ القران تعبير فرموده‌اند يعنى همانطورى كه قرآن كريم كتاب آسمانى است و خداوند متعال براى اصلاح بشر به زبان پيغمبرش حضرت مصطفى (صلى الله عليه و اله) بيان فرموده نهج‌البلاغه هم كتابى است كه سخنان آن از منبع علم الهى تراوش كرده و به زبان باب مدينه علم على (عليه‌السلام) جارى گرديده است، پس بر همه واجب است اين كتاب را (كه تاكنون دو جزء آن را نشر داده و اكنون به حول و قوه الهى شروع به جز سوم نموده‌ايم) مورد مطالعه و دستور زندگانيشان قرار دهند، اللهم اهدنا الى سواء السبيل فانك حسبنا و نعم الوكيل از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن به پيش‌آمدهاى سخت (و به ظهور قائم منتظر- عجل الله فرجه) اشاره ميفرمايد: (چون امام منتظر از پس پرده غيب بيرون آيد) هواى نفس را به هدايت و رستگارى برميگرداند (گمراه‌شدگان را به راه راست ميبرد) زمانيكه مردم هدايت را به هواى نفس تبديل كرده باشند (از شريعت محمديه دست شسته خواهش نفس را پيروى نمايند) و راى را به قرآن برميگرداند (مردم را از به كار بستن انديشه‌هاى نادرست نهى و به رجوع

به قرآن واميدارد تا به دستور كتاب خدا رفتار نموده و مخالف آن را دور اندازند( زمانيكه مردم قرآن را به راى و انديشه )خود( مبدل كرده باشند )از قرآن چشم پوشيده امور را طبق انديشه نادرست خود انجام دهند(.

ص: 424

قسمتى از اين خطبه است (كه به فتنه‌هاى نزديك ظهور امام زمان عليه‌السلام اشاره ميفرمايد): (پيش از ظهور حضرت- ارواحنا فداه- تباهكاريها خواهد شد) تا اينكه جنگ و خونريزى سخت به (آيندگان از) شما رو آورد، به طورى كه (چون شير درنده خشمگين) دندانهايش را آشكار گرداند (جنگهائى كه واقع ميشود آماده نابود كردن همه است، و يا شترى ماند) داراى پستانهاى پر از شير كه (آن جنگ مانند پستان شتر پستانهايش پر از شربت مرگ است) نوشيدن شير آن (در اول امر به كام كسانيكه وارد كارزار ميشوند و اميد فتح و فيروزى دارند) شيرين است و در آخر كار (كه زد و خورد و كشتن و كشته شدن و مصائب آن همه را فرا خواهد گرفت) تلخ و بدمزه (رنج‌آور) است. آگاه باشيد (آنچه خبر ميدهم) در فردا (پس از اين) واقع خواهد شد و بزودى فردا با چيزيكه نميشناسيد (از آن خبر نداريد) مى‌آيد، حاكى از غير طائفه پادشاهان (امام عصر عليه‌السلام) كارگردانان آنها را به بدى اعمال و كردارشان بازخواست مينمايد، و زمين پاره‌هاى جگرش را براى او بيرون خواهد آورد (تمام كانها از طلا و نقره و غير آنها هويدا شده در دسترس آن حضرت قرار ميگيرد) و كليدهايش را تسليم آن بزرگوار مينمايد (ه

مه شهرها به تصرف او درمى‌آيد( پس عدالت و دادگسترى در روش مملكت‌دارى را به شما مينمايد، و )قوانين( متروك شده از كتاب و سنت را زنده ميكند )احكام قرآن و سنت پيغمبر اكرم را اجرا ميفرمايد(.

ص: 425

قسمتى از اين خطبه است (كه ظاهرا اشاره به خروج سفيانى ميباشد، چنانكه شارع خوئى- رحمه الله- در شرح خود از علامه مجلسى طاب ثراه نقل كرده، ولى بيشتر شراح گفته‌اند: اشاره است به فتنه و خونريزى عبدالملك ابن مروان كه چون به خلافت رسيد از شام براى جنگ مصعب ابن زبير كشنده مختار ابن ابى‌عبيده ثقفى به كوفه رفت، در مسكن كه از جمله نواحى كوفه بود به هم برخوردند، و مصعب كشته شد و در شهر كوفه مردم با او بيعت كردند، آنگاه حجاج ابن يوسف را براى جنگ عبدالله ابن زبير به مكه فرستاد، حجاج در مكه عبدالله را به قتل رسانيده و خانه خدا را با منجنيق خراب نمود، و بسيارى را بكشت و بر مسلمانان مسلط شده ساليان دراز انواع ظلم و ستم را به ايشان روا داشت، امام عليه‌السلام از ستمگرى او خبر ميدهد): مانند آن است كه من او را (عبدالملك را) مى‌بينم در شام بانگ ميزند (لشگر گردآورده) و با پرچمهايش در اطراف كوفه ميگردد (عراق را به تصرف آورده) و به اهل آن ديار رومى‌آورد مانند روآوردن شتر سركش بدخو، و زمين را از سرها فرش مينمايد (بسيارى را به قتل ميرساند) و دهانش (چون درندگان براى دريدن) گشاده، و گامش در زمين سنگين ميباشد (سپاه بسيار دارد

ص: 426

( جولان او دور و دراز و حمله‌اش سخت ميگردد )شهرهاى دور را تصرف نموده به بيدادگرى دست ميزند، چنانكه حجاج امرا و سردارانى به ديار دور دست مانند خراسان و كابل و تركستان فرستاد و بسيارى از مردم را كشت( سوگند به خدا )آيندگان( شما را در اطراف زمين )شهرها و دهات( ميپراكند تا اينكه برجا نماند از شما مگر اندكى مانند سرمه در چشم، پس سختى و بيچارگى )فرزندان شما از دست بنى‌اميه( همواره برقرار خواهد ماند تا اينكه برگردد به سوى عرب عقلهاى پنهان شده ايشان )عباسيان روى كار آمده از روى فكر و انديشه با كمك ايرانيان بنى‌اميه را از بين ببرند( پس )اگر بخواهيد در هيچ عصرى مسئوليت متوجه شما نباشد و از فتنه و فساد رهائى يابيد( و سنتها و راههاى پاينده و برقرار و نشانه‌هاى آشكار )قرآن و سنت( و پيمان نزديك را كه اتمام نبوت بر آن استوار است )امام به حق و جانشين پيغمبر اكرم را( راهنماى خود گردانيد، و بدانيد كه شيطان راههاى )فريب( خود را براى شما آسان مينمايد تا به جاى قدمش گام نهاده از او پيروى كنيد )آسايش را از دست داده در دنيا و آخرت مبتلى و گرفتار باشيد(.

ص: 427

خطبه 139-به هنگام شورى

ص: 428

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (بعد از وفات عمر) هنگاميكه (به دستور او براى امر خلافت) شورى برقرار شد (امام عليه‌السلام به زيان آن مجلس اشاره فرمود): هيچكس پيش از من به دعوت حق و پيوند با خويشان و به احسان و بخشش (خلاصه در كارهاى خداپسند) نشتافته است، پس (در آنچه اقدام نمينمايم مانند اين مجلس كه عمر امر به تشكيل آن داده حق و حقيقتى نمى‌بينم، بنابراين) سخنم را شنيده گفتارم را در نظر داشته باشيد، به زودى بعد از امروز (كه اين مجلس منعقد ميشود) امر خلافت را مى‌بينيد كه شمشيرها در آن كشيده و عهد و پيمانها شكسته خواهد شد تا جائيكه بعضى از شما (طلحه و زبير) پيشوايان گمراهان شده و برخى پيرو نادانان (عثمان و غيره) ميگردد (و اين همه فتنه و فساد و خونريزيها نتيجه اين مجلس است كه اساس آن روى باطل و نادرستى قرار گرفت).

خطبه 140-در نهى از غيبت مردم

ص: 429

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در نهى از غيبت مردم (غيبت سخن پشت سر ديگرى است اگر راست باشد و اگر دروغ بود آن را بهتان مينامند، و آن از گناهان بزرگست، براى آنكه مفاسد آن بيش از سائر منهيات است چون ضرر آن نوعى و زيان سائر معاصى غالبا شخصى است، لذا امام عليه‌السلام در نهى آن تاكيد ميفرمايد): سزاوار است كسانى را كه از معاصى دورى گزيده‌اند (مرتكب گناه نگشته و به سبب عقل و خردمندى نفس اماره مقهور و مغلوب آنان بوده و به اين جهت عيوب گناه و فوائد اطاعت را شناخته‌اند) و خداوند نعمت پرهيز از گناهان را به آنها بخشيده، به گناهكاران و كسانيكه زير بار فرمان خدا و رسول نميروند، مهربانى كنند (از ايشان غيبت نكرده و به آنها بهتان نزنند) بلكه آنان را هدايت و به راه راست ارشاد نمايند( و سزاوار است كه شكر و سپاسگزارى بر آنها )از نعمتى كه خداوند به آنها بخشيده و آنان را توفيق داده كه از گناهان به سلامت مانده‌اند( مسلط باشند )مجال سخن گفتن از ديگرى به آنها ندهد( و مانع گردد از اينكه از گناهكاران غيبت كنند، پس )در جائيكه دوران از معاصى و بى‌گناهان سزاوار نيست از ديگرى غيبت كنند( چگونه است حال غيبت كننده‌اى كه از

ص: 430

برادر (هم‌كيش) خود غيبت كرده او را به گناهى كه مرتكب شده سرزنش نمايد؟! (در صورتيكه چنين شخص گناهكارى خود به غيبت سزاوارتر است) آيا بياد نمى‌آورد جائى را كه گناهانش را خداوند پوشانيده و آن بزرگتر از گناهى است كه برادر خود را به آن غيبت كرده؟! (غيبت كننده معامله خداوند را با خودش كه گناهانش را پوشانيده و مفتضح و رسوايش ننموده فراموش كرده كه برادر خود را در گناهى كه كرده رسوا مينمايد) و چگونه او را به گناهى سرزنش مينمايد كه خود مانند آن را مرتكب بوده، پس اگر عين آن گناه را هم مرتكب نگشته طرز ديگرى نافرمانى خدا نموده (گناه ديگرى مرتكب شده است) كه بزرگتر از گناه برادرش ميباشد و سوگند به خدا اگر گناه بزرگى مرتكب نشده باشد و با گناه كوچكى نافرمانى نموده باشد هر آينه جرات و دليرى او بر عيب‌جوئى و بدگوئى مردم (از گناه بزرگى كه مرتكب نشده) بزرگتر است. (پس از اين امام عليه‌السلام بر سبيل پند و اندرز ميفرمايد:) اى بنده خدا در عيب‌جوئى و بدگوئى از هيچكس بر اثر گناه او عجله و شتاب مكن كه شايد او (از گناهى كه كرده توبه و بازگشت نموده و) آمرزيده شده باشد، و بر نفس خود از گناه كوچك ايمن و آسوده مباش (و به چشم حقارت و كوچكى در آن ننگر( كه شايد بر اثر آن معذب و گرفتار باشى، و هر كه از شما عيب و بدى غير خود را ميداند بايد )از عيب‌جوئى و طعن زدن بر او( خوددارى نمايد به جهت آنكه به عيب خود آشنا و دانا است، و بايد شكر از اجتناب گناهى كه ديگرى به آن مبتلى است او را مشغول سازد )و سپاسگزارى از اين نعمت به او مجال ندهد كه عيب ديگرى گويد(.

خطبه 141-درباره نهى از غيبت

ص: 431

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در نهى از شنيدن غيبت و اينكه نبايد بگفتار بدگو گوش فرا داد): اى مردم، هر كه برادر (هم كيش) خود را شناخت و دانست كه در دين (اعتقادات) محكم و استوار است و در گفتار و كردار در راه راست قدم مينهد، نبايد گفتار (بدگوئى) مردم را درباره او گوش بدهد، آگاه باشيد (اثر زيان كلام از زيان تير سخت تر و بيشتر است، زيرا) گاهى تيرانداز تير مياندازد و تيرها به خطا ميرود، و (ليكن) كلام بى اثر نمى‌ماند (اگر چه دروغ باشد) و باطل و نادرست آن (اگر چه) از بين ميرود، و (ليكن گناه آن از براى گوينده باقى و برقرار است، زيرا) خداوند (گفتار را) شنوا و گواه است. آگاه باشيد ميان حق و باطل (فاصله‌اى) نيست مگر (بقدر) چهار انگشت. معنى اين فرمايش را از امام عليه‌السلام پرسيدند، حضرت (در پاسخ) انگشتهاى خود را به هم چسبانده بين گوش و چشمش نهاد، پس از آن فرمود: باطل و نادرست آنست كه بگوئى شنيدم، و حق و درست آن است كه بگوئى ديدم (بنابراين مومن نبايد در عيب همكيشان بگفتار شخص فاسق و مردم بدگو اگر چه راست بگويند اعتماد نموده به مجرد شنيدن پيش از ديدن زبان به افشاء آن گشايد).

خطبه 142-درباره نيكى به نااهل

ص: 432

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت مالدارى مالش را بيجا صرف ميكند): براى كسى كه در غير راه حق احسان كند و به غير مستحق ببخشد از آنچه بخشيده حظ و بهره‌اى نيست مگر تمجيد و ستودن مردم فرومايه و بدكار و گفتار نادانان درباره او ماداميكه به ايشان بخشش مينمايد، چه بسيار جواد و بخشنده است و حال آنكه (در حقيقت جودى نكرده، بلكه مال خود را تلف و اسراف نموده، و) در راه خدا بخل ورزيده است (و مالش را بيجا در غير رضاى حق صرف كرده و چنين شخصى از ياران شيطان است، چنانكه در شرح سخن صد و بيست و ششم به اين نكته اشاره شد) پس بكسى كه خداوند ثروتى عطا فرموده، بايد با آن مال خويشان را كمك و يارى كند، و از آن مال (آشنايان را) مهمانى شايسته نمايد (به هر كس مناسب حال خودش) و با آن اسير و گرفتار را رهائى بخشد، و از آن به درويش و وام‌دار عطا كند، و بايد شكيبائى ورزد بر اداى حقوق (واجبه مانند زكوه و مستحبه مانند صدقات) و دفع حوادث و پيش آمدها، و اينها را براى بدست آوردن ثواب و پاداش الهى بنمايد (نه از روى ريا و خودنمائى) پس پيروزمند شدن به اين بخششها (كه بيان شد) در دنيا باعث بزرگ شدن و خوشنام بودن و نيكى( و در آخرت وسيله رسيدن به درجات عاليه است، اگر خدا بخواهد.

خطبه 143-در طلب باران

ص: 433

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است هنگام باران خواستن: آگاه باشيد زمينى كه شما را به روى خود نگاه ميدارد، و آسمانيكه شما را در سايه‌اش قرار ميدهد، فرمانبردار پروردگار شما هستند (پيرو خواهش و آرزوى شما نيستند تا هر زمان بخواهيد زمين برويد يا آسمان ببارد) و بركت و سود خود را به شما نمى‌بخشد (زمين نميرويد و آسمان نميبارد) بجهت دلسوزى براى شما، و نه به سبب تقرب جستن به شما، و نه بعلت اينكه اميدوار به خير و نيكوئى (سودى) از شما باشند، بلكه (از جانب پروردگار) مامورند كه سودها به شما برسانند، و اطاعت امر كرده براى انجام مصالح شما قيام نموده‌اند (پس نباريدن آسمان و نروئيدن زمين در موقع مقتضى به سبب بدكردارى بنده و گناه او است كه مانع مستعد بودن براى قبول رحمت و افاضه جود و بخشش حقتعالى ميباشد، لذا) خداوند بندگان خود را به كارهاى ناشايسته مشغولند به كم شدن ميوه‌ها و بازداشتن بركات و بستن در خزينهاى نيكوئيها، مى‌آزمايد تا توبه‌كننده متنبه گشته توبه و بازگشت نمايد، و گناه را از خود رانده ترك كند (ديگر مرتكب گناه نشود) و پند گيرنده پند پذيرد، و سر خرده منزجر گردد (گناه كرده به كار زشت نگرايد) و خداوند

ص: 434

استغفار (آمرزش خواستن) را سبب فراوانى روزى و رسيدن رحمت و مهربانى قرار داده، و (در قرآن كريم س 71 ى 10 فرموده: استغفروا ربكم انه كان غفارا )ى 11( يرسل السماء عليكم مدرارا )ى 12( و يمددكم باموال و بنين يعنى از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده گناهان است )پس از توبه و بازگشت( ابر را ميفرستد كه پى در پى بر شما ببارد، و شما را به مالها و پسران كمك ميدهد )اموال و اولاد شما را زياد ميگرداند(. پس خداوند رحمت كند )بيامرزد( مردى را كه به توبه و بازگشت )از گناه( روآورد، و گناهى را كه مرتكب شده طلب فسخ نمايد )بخواهد تا حقتعالى از كيفر كردار زشتش بگذرد( و بر مرگ خود پيشى گيرد )پيش از رسيدن مرگ از گناهان توبه و بازگشت نموده عمل صالح و كردار نيك را شعار خويش قرار دهد. در اينجا امام عليه‌السلام طريق دعا كردن و طلب رحمت و خواستن باران را ياد ميدهد:( بارخدايا از زير پرده‌ها و پوششها )خانه‌ها( ئى كه فرياد چهارپايان و فرزندان از آن بلند است )به سبب كميابى آب و علف و مايه معيشت و زندگانى( رو به سوى تو آورده‌ايم در حاليكه خواهان نعمت تو و اميدوار به زيادتى نعمت تو و ترسناك از كيفر و خشم تو ميباشم. بارخدايا ما را به باران خ

ود آب ده و از نوميدشدگان قرار مده و به سالهاى قحطى و تنگى ما را تباه مگردان، و به سبب آنچه بيخردان (بدكرداران) از ما بجا آورده‌اند ما را مواخذه مفرما، اى مهربانترين مهربانان.

ص: 435

بارخدايا بسوى تو بيرون آمده‌ايم و به تو شكايت داريم (خبر ميدهيم) از آنچه (سختيهائى كه) بر تو پنهان نيست، هنگاميكه سختى تنگيها ما را بيچاره كرده، و خشكسالهاى پر مشقت ما را سوق داده، و مطالب و خواهشهاى دشوار ما را ناتوان گردانيده، و فتنه‌ها و بلاهاى ناهنجار بر ما پيوسته وارد گشته. بارخدايا از تو درخواست مينمائيم كه ما را (به خانه‌هاى) نوميد شده بازنگردانى، اندوهگين مفرستى، و به گناهانمان نگيرى (پاسخ درخواست ما را به مقتضاى گناهانمان قرار مدهى) و به كردارمان مقايسه نفرمائى، (بلكه درخواست ما را از روى فضل و كرمت بپذيرى). بارخدايا باران و بركت و روزى و رحمت و مهربانيت را بر ما زياد عطا فرما، و به ما آب ده چنان آبى كه سوددهنده و سيراب كننده و روياننده (گياهها) باشد كه به سبب آن برويانى آنچه از دست رفته (گياههائى كه خشك شده) و زنده گردانى آنچه كه مرده (زمينهائى كه خشك مانده) و آب ده ما را به بارانى كه تشنگى را بر طرف نموده و ميوه بدست آمده از آ

ن فراوان باشد، و زمينهاى هموار به آن سيراب شده و در زمينهاى نشيب (رودخانه‌ها و دره‌ها) جارى گردد، و درختها را با برگ و نوا (سبز و خرم) گردان و نرخها را ارزان فرماى، زيرا تو بر هر چه بخواهى توانا هستى.

ص: 436

خطبه 144-فضيلت خاندان پيامبر

ص: 437

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در فضائل و مناقب ائمه اطهار): خداوند پيغمبرانش را برانگيخته و حيش را به آنان اختصاص داد، و آنها را براى مردم حجت و دليل گردانيد تا ايشان را (در كردارشان) حجت و عذر نباشد (به اينكه ما به اوامر و نواهى تو آشنا نبوديم) پس همه را بوسيله پيغمبران به راه حق دعوت فرمود. آگاه باشيد كه خداوند (احوال) مردم را آشكار نمود نه آنكه به آنچه پنهان داشته‌اند از اسرار و انديشه‌هائى كه در دل دارند بى‌اطلاع باشند، بلكه (فرستادن پيغمبران و امر و نهى) براى آن بود كه آنان را بيازمايد كه كردار كدام كس بهتر است (معنى آزمايش خداوند اين است كه چه كس در دنيا از فرمان او پيروى نموده رستگار ميگردد، و كه نافرمانى كرده به عذاب گرفتار ميشود، نه آنكه آخر كار آنان را ندانسته بخواهد دانا گردد، چنانكه در شرح خطبه شصت و دوم بيان شد) تا ثواب (بهشت) پاداش (كردار نيك) و عذاب (آتش) كيفر (كردار زشت) باشد (چون با اين بيان دانستيد كه سبب آزمايش الهى چيست، پس) كجايند كسانى كه گمان ميكنند كه آنان در علم (اسرار خلقت و تفسير و تاويل قرآن كريم) مطلع و استواراند، به جز ما اهل بيت؟ ادعاى آنان دروغ و ستم

ص: 438

برما است، زيرا خداوند ما را برترى داده و ايشان را فرو گذاشته، و (اين مقام و منزلت را) به ما عطا فرموده و آنان را بى‌بهره ساخته، و ما را داخل نموده و آنها را خارج فرموده، به وسيله ما هدايت و راهنمائى طلب ميگردد، و بينائى از كورى و گمراهى خواسته ميشود، محقق است كه ائمه و پيشوايان دين از قريش هستند كه از هاشم بوجود آمده‌اند (و از نسل على و فاطمه عليهماالسلام ظاهر گشته‌اند): امامت و خلافت بر غير ايشان سزاوار نيست و خلفاى غير آنان (كه به ناحق روى كار آمده‌اند براى جانشينى پيغمبر اكرم) صلاحيت ندارند (زيرا لازمه خلافت و امامت خصائصى است كه در غير ائمه اثنى عشر يافت نميشود، و اين فرمايش امام عليه‌السلام صراحت دارد به اينكه امامت براى غير دوازده امام شايسته نيست).

ص: 439

قسمتى از اين خطبه است (در توبيخ و سرزنش بنى‌اميه و پيروانشان): دنيا را اختيار كرده آخرت را پشت سر انداختند، و از آب صاف و گوارا (تقوى و پرهيزكارى) چشم پوشيده و آب گنديده آشاميدند (به عذاب هميشگى تن دادند) گويا مى‌بينم يك فاسق و گناهكار ايشان (عبدالملك ابن مروان) را پيرو از منكر و كارهاى زشت كه با آن الفت و انس گرفته دارم و موافق گشته، تا اينكه موهاى سرش بر آن كار زشت سفيد گرديده و خوهايش به آن رنگ شده است (حكومت و سلطنت او به طول انجاميده، و زشتكارى جبلى و غريزه او گشته) پس (به انجام هر كار زشتى) رو آورد در حالتى كه كف بر لب دارد (مست و بى‌پروا است) مانند درياى بزرگ پرموجى كه باك ندارد از آنچه غرق ميگرداند، يا مانند افتادن آتش در گياه خشك كه نينديشد از آنچه ميسوزاند (در چنين زمانى) كجايند عقلهاى افروخته شده به چراغهاى هدايت و ديده‌هاى نگرنده به نشانه تقوى و پرهيزكارى؟ كجايند دلهائى كه به خدا تخصيص داده شده و به طاعت و بندگى خدا بسته شده‌اند؟ (كجايند طرفداران پيشوايان دين كه به جز اطاعت و فرمانبردارى خدا پيشه‌اى ندارند؟ در حاليكه بنى‌اميه) به متاع دنيا هجوم آورده و براى حرام با يكديگر زد و خو

رد مينمايند، و نشانه بهشت و آتش براى ايشان نمايان است، پس از بهشت روگردانده و با اعمال و كردارشان به آتش توجه نموده‌اند، و پروردگارشان آنها را (به راه رستگارى) دعوت فرموده، آنان رميده پشت گردانيدند، و شيطان ايشان را (به راه ذلت و بدبختى) خوانده، آنها دعوتش را پذيرفته به آن روآوردند.

خطبه 145-در فناى دنيا

ص: 440

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت و بيوفائى دنيا): اى مردم شما در اين دنيا نشانه و هدفيد كه مرگها در آن تير مياندازند (اقسام مردن: بيماريها، كشته شدن، سوختن، غرق گشتن، در چاه افتادن، زير هوار رفتن، و مانند اينها براى نابود كردنتان آماده هستند) با هر آشاميدنى آب جستنى در گلو هست، و در هر لقمه‌اى استخوانى گلوگير ميباشد، هيچ نعمت و خوشى از آن درنمييابيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست ميدهيد (اگر سير در شهرها را آرزو كنيد و به آن نائل گرديد اندوه و دورى از وطن و اهل به شما خواهد رسيد، و اگر مال و فرزند يابيد از نعمت آسودگى جدا خواهيد ماند و همچنين) و معمرى از شما (كسى كه عمرش باقى است جوان يا پير، نه بس بزرگ سال) روزى از عمرش به او داده نميشود مگر آنكه روز ديگرى از مدت عمر و زندگانيش نابود ميگردد (رسيدن او به فردا ممكن نيست مگر به گذشتن امروز كه در آن باقى است و به گذشتن امروز يك روز به مرگ نزديك ميشود، پس لذت و خوشى با نزديك شدن به مرگ در حقيقت لذت و خوشى نيست) و افزودنى در خوردن براى او لذت نو و تازه نمى‌آورد مگر به از بين رفتن آنچه از روزى پيش از آن خورده

ص: 441

(از غذاى لذيذى نميتواند بهرهمند شد مگر آنكه از غذاهاى لذيذ ديگر چشم بپوشد، و جامه‌اى نميپوشد مگر اينكه جامه ديگرى از تن بكند، و در خانه‌اى ساكن نميگردد مگر آنكه از خانه ديگرى بيرون رود( و براى او اثر و نشانه‌اى بوجود نمى‌آيد مگر آنكه اثر و نشانه ديگرش از بين ميرود، و براى او چيزى تازه نميگردد مگر بعد از آنكه تازه او كهنه شود )مثلا با بدست آوردن وقار و حلم و بردبارى و نشاط جوانى از دست ميرود( و براى او خوشه‌اى نميرويد مگر آنكه درو شده‌اى ساقط و از بين برود )تا كشتى درو نگردد، كشت ديگرى عمل نمى‌آيد، فرزندان جاى پدران و مادران ننشينند مگر آنكه آنها از دنيا بروند( و اصلها گذشتند )پدران و مادران مردند( و ما فرعها هستيم )فرزندان آنها ميباشيم( پس چگونه فرع بعد از رفتن اصلش باقى ميماند؟! )خلاصه لذتهاى دنيا كه هر يك آميخته به چندين بلاء و درد و اندوه هستند براى كسى جمع نميگردد، پس نادان و زيانكار كسى كه به آنها دل بسته و از لذات جاودانى آن جهان چشم ميپوشد!!(

ص: 442

قسمتى از اين خطبه است (در نهى از متابعت بدعت و ترغيب به پيروى از سنت): بدعتى (احداث چيزى در دين كه از دين نبوده) آشكار نگشت مگر آنكه به سبب آن سنتى (طريقه و رويه رسول اكرم) از بين ميرود، پس از بدعتها پرهيز نموده در راه روشن قدم نهيد (از روش رسول خدا صلى الله عليه و اله پيروى نمائيد) زيرا امور قديمه (كه در عهد پيغمبر اكرم برقرار بود) بهترين كارها است، و بدعتهاى نو بدترين چيزها است (چون برخلاف شرع و مستلزم هرج و مرج و فساد و تباهكارى بسيار ميباشد).

خطبه 146-راهنمائى عمر

ص: 443

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است به عمر ابن خطاب هنگامى كه براى رفتن خود به جنگ با اهل ايران با آن بزرگوار مشورت نمود (مورخين در زمانيكه امام عليه‌السلام اين سخنان را فرموده اختلاف دارند: بعضى گفته‌اند درباره جنگ قادسيه بوده كه موضعى است نزديك كوفه از سمت مغرب به طرف صحرا و اين جنگ در سال چهارده از هجرت واقع شده، چون عمر با مسلمانان براى رفتن خود به جنگ مشورت نمود امام عليه‌السلام او را از رفتن نهى فرمود، پس سعد ابن ابى‌وقاص را سردار لشگر گردانيد كه با هفت هزار نفر وارد كارزار شدند و يزدگرد شهريار ايران هم رستم فرخ زاد را با لشگر بسيارى به جنگ آنان فرستاد و بالاخره لشگر اسلام غلبه يافته و رستم را با بسيارى از لشگرش به قتل رسانده و فتح و فيروزى بدست آوردند و بعد از آن مسلمين و سعد به سمت مدائن رفته داخل ايوان كسرى شدند و آنچه در آنجا بود به يغما بردند و يزدگرد از آنجا فرار كرد. و برخى گفته‌اند درباره جنگ نهاوند بوده كه شهرى است نزديك همدان، و مجمل اين واقعه اينست: يزدگرد پادشاه ايران لشگر بيشمارى در شهر نهاوند به سپهسالارى فيروزان گرد آورد تا به جنگ لشگر اسلام قيام نمايد، عمار ياسر كه در آن وق

ت حاكم كوفه بود چون آگاهى يافت نامه‌اى به عمر نوشته به او خبر داد، عمر اصحاب را گردآورده براى رفتن خود به اين كارزار مشورت نمود، هر كس راى و انديشه خويش را اظهار ميداشت، عثمان گفت به همه مسلمانان شام و يمن و مكه و مدينه و كوفه و بصره بنويس تا براى جنگ حاضر شوند و خود نيز به همراهى ايشان حركت نما، اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود صلاح نيست از مدينه حركت كنى، چون اين شهر مركز مملكت و پايتخت اسلام است، و نيز صلاح نيست كه لشگر از شام بخواهى، چون شهرى كه به سختى به تصرف درآمده سزاوار نيست از لشگر تهى ماند، مبادا هرقل پادشاه روم آگاه شده از كمين بيرون آمده دوباره آنجا را به تصرف درآورد، عمر گفت يا على پس دستور چيست؟ فرمود راى اينست كه تو در مدينه مانده مرد دليرى را امير لشگر اسلام نموده به جنگ ايرانيها بفرستى و اگر هم مغلوب شده شكست بخورند تو در جاى خود مانده دوباره لشگر آماده ميسازى و براى سردارى لشگر اسلام نعمان ابن مقرن لياقت دارد، و عمر اين راى را اختيار نموده نامه‌اى به نعمان كه در بصره بود نوشت و او را مامور نمود كه به سپهسالارى لشگر اسلام به جنگ ايرانيها برود، و نعمان چون نامه را خواند با زياده از سى هزار نفر

ص: 444

مرد جنگى روانه نهاوند شد و پس از زد و خورد بسيار آخرالامر فتح نصيب مسلمانان شد و اين جنگ را مسلمين فتح‌الفتوح ناميدند، و يزدگرد فرار كرد، خلاصه از جمله فرمايشهاى امام عليه‌السلام هنگام مشورت نمودن عمر با آن حضرت اينست(: يارى نمودن و خوار كردن اين امر )دين مقدس اسلام از ابتدا( به انبوهى و كمى )لشگر( نبوده است )تا از بسيارى لشگر كفار و كمى سپاه خود بهراسيم( و آن دين خدا است كه آن را )بر سائر اديان( پيروزى داده و لشگر خدا است كه آنها را مهيا ساخته و كمك فرموده تا آنكه رسيده به مرتبه‌اى كه بايد برسد و آشكار گرديده جائيكه بايد آشكار شود، و ما به وعده از جانب خدا منتظريم )در قرآن كريم س 24 ى 55 ميفرمايد: وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما الستخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعنى خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و گرويدند و كارهاى شايسته كردند وعده داده است كه زمين كفار و شهرهاشان را به تصرف ايشان درآورد، چنانكه پيش از آنان بنى‌اسرائيل را در زمين مصر و شام مسلط گردانيد، و وعده داده است كه دين پسنديده و برگزيده براى ايشان را استوارگرداند، و پس از خوف و ترس از كفار به آنان امنيت و آسودگى عطاء فرمايد( و خدا به وعده خود وفا كرده لشگرش را يارى ميفرمايد. )پس راى خود را براى نرفتن عمر به كارزار از روى برهان چنين بيان فرمود:( و مكان زمامدار دين و حكمران مملكت مانند رشته مهره است كه آن را گرد آورده به هم پيوند مينمايد، پس اگر رشته بگسلد مهره‌ها از هم جدا شده پراكنده گردد، و هرگز همه آنها گرد نيامده است )تو اگر از مدينه بيرون روى فساد و تباهكارى رخ داده جمع مسلمين پراكنده ميشود. پس از آن براى رفع نگرانى عمر از جهت كمى لشگر اسلام و بسيارى سپاه دشمن ميفرمايد:( اگر چه امروز عرب اندكست، ليكن به سبب دين اسلام )و غلبه آن بر سائر اديان( بسيار است، و به جهت اجتماع و يگانگى )كه نفاق و دوروئى در آنها راه ندارد( غلبه دارند، پس تو مانند ميخ وسط آسيا )ساكن و برقرار( باش، و آسيا )ى جنگ( را بوسيله عرب بگردان )

ص: 445

در تجهيز لشگر و آراستگى و انتظام امر ايشان بكوش( و آنان را به آتش جنگ درآورده خود به كارزار مرو، زيرا اگر تو از اين زمين )مدينه طيبه پايتخت اسلام( بيرون روى عرب از اطراف و نواحى آن )فرصت بدست آورده( عهد با تو را شكسته فساد و تباهكارى مينمايند )از زير بار اطاعت و پيروى تو گردن ميكشند، و رشته نظم مملكت از هم گسيخته ميشود( تا كار بجائى ميرسد كه حفظ و نگهبانى سر حدها كه در پشت سر گذاشته‌اى نزد تو از رفتن به كارزار مهمتر ميگردد )خلاصه چون بيرون روى بيم آن هست كه اعراب فتنه و آشوب برپا نموده در نظم مملكت اخلال كنند به حدى كه اهميت تدبير در آن كار بر تو از تدبير جنگ با كفار بيشتر گردد، و ديگر آنكه اگر تو وارد كارزار شوى، و( ايرانيها تو را به بينند ميگويند: اين پيشواى عرب است )كه بجز او براى آنها پيشوائى نميباشد( كه اگر او را از بين ببريد )به قتل رسانيد( آسودگى خواهيد يافت، و اين انديشه حرص ايشان را بر )جنگ با( تو و طمعشان را در )نابود كردن( تو سخت تر و زيادتر ميگرداند، و )چون از جمله پرسشهاى عمر از آن حضرت اين بود كه گفت: ايرانيها تصميم گرفته‌اند كه به مسلمين هجوم آورده با ايشان بجنگند، و اين تصميم آنها دليل انبوهى سپاه و قوت و توانائيشان ميباشد، و من كراهت دارم از اينكه آنان پيش جنگ شوند، امام عليه‌السلام در پاسخ او ميفرمايد:( اما آنچه تو راجع به آمدن ايرانيها به جنگ مسلمين يادآورى نمودى، پس )باكى نيست، زيرا( خداوند سبحان از آمدن ايشان بيش از تو كراهت دارد و او تواناتر است به بر طرف نمودن آنچه را كه از آن كراهت دارد (و به آن راضى نيست) و اما آنچه راجع به بسيارى عدد ايشان ذكر كردى، پس (آن هم نگرانى ندارد، زيرا) ما پيش از اين (در زمان حضرت رسول و صدر اسلام با كفار) به بسيارى لشگر جنگ نميكرديم، بلكه به كمك و يارى خداوند متعال ميجنگيديم (اكنون از كمى لشگر نگران مباش، حقتعالى ما را يارى فرموده بالاخره فتح و فيروزى را از آن ما ميگرداند).

خطبه 147-در هدف از بعثت

ص: 446

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (درباره بعثت پيغمبر اكرم و خبر از آنچه بعد واقع ميشود و پند و اندرز به مردم و ترغيب آنان به اطاعت و فرمانبردارى): پس (از حمد و ثناى الهى) خداوند محمد- صلى الله عليه و اله- را به حق و راستى برانگيخت تا بندگانش را از پرستش بتها بازداشته به عبادت و بندگى او وادار و، از پيروى شيطان منع كرده به فرمانبردارى او سوق دهد، با قرآنى كه آن را (در همه آفاق) آشكار و محكم و استوار فرمود تا بندگان به پروردگارشان دانا شوند در حاليكه نادان بودند، و به او اعتراف كنند پس از آنكه انكار داشتند، و هستى او را اثبات نمايند بعد از آنكه باور نداشتند، پس خود را در كتابش به ايشان هويدا ساخت به آنچه از قدرت و توانائيش به آنها نشان داد بى آنكه او را ببينند (چنانكه در س 2 ى 164 ميفرمايد: ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر به ما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابه و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون يعنى در آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز و سير كشتى در دريا

ص: 447

براى آنچه به مردم سود ميرساند و در آبى كه خداوند از ابر فرو ميفرستند پس زمين به سبب آن بعد از مردن و پژمردگى زنده و سبز و خرم ميگردد، و در پراكنده كردن هر جنبنده‌اى در آن و در گردش بادها و ابرى كه ميان آسمان و زمين نگاه داشته شده است هر آينه نشانه‌هائى است براى خردمندان و كسانيكه در آثار او تفكر و انديشه مينمايند( و )نيز در كتاب خود( آنان را از سطوت و شوكتش بيم داده، و آنها را آگاه ساخت كه چگونه به انواع عذاب تباه گردانيد قومى را كه نابود نمود، و درو كرد به سختيها )از بين برد( گروهى را كه داس خشم ميان آنان انداخت )چنانكه در س 29 ى 34 ميفرمايد: انا منزلون على اهل هذه القريه زجزا من السماء بما كانوا يفسقون ى (35) و لقد تركنا منها ايه بينه لقوم يعقلون يعنى ما بر اهل اين شهر قوم حضرت لوط على نبينا و اله و عليه‌السلام از آسمان عذاب فرستاديم به سبب اينكه فاسق بوده و نافرمانى كردند، و نشانه آشكار از عذاب در آن شهر را باقى گذاشتيم براى گروهى كه در آن تدبر و تامل نمايند(.

ص: 448

زود است كه بعد از من بر شما روزگارى بيايد كه چيزى در آن پنهانتر از حق و درستى نبوده، و آشكارتر از باطل و نادرستى و بيشتر از دروغ گفتن بر خدا و رسول او نباشد، و نزد مردم آن زمان كالائى بى‌قدرتر از قرآن كه از روى حق و راستى خوانده (و به درستى تفسير و تاويل آن بيان) شود نيست، و رواجتر از آن هر گاه در معانى آن تحريف و تغيير دهند (و آن را از روى هواى نفس با اغراض باطله تطبيق نمايند) در شهرها چيزى زشت تر از كار شايسته و زيباتر از كار بد نميباشد، پس حاملان قرآن (كسانيكه با آن آشنا بوده و اطلاع دارند) به آن بى اعتنا هستند (طبق دستورش رفتار نميكنند) و حافظانش (كسانيكه آن را از حفظ تلاوت مينمايند: در موقع عمل) از ياد ميبرند، پس قرآن و اهل آن (ائمه هدى عليهم‌السلام و پيروانشان) در آن روز دور انداخته شده و در ميان جمعيت نيستند (زيرا مردم آن روزگار به باطل رو آورده از حق دور مانده‌اند، و دين اعراضشان در حكم طرد و نيستى آنها است) و اين هر دو با هم در يك راه يار هستند (به دستور قرآن رفتار مينمايند) و كسى (از اهل آن روزگار) قرآن و اهلش را احترام نكرده نزد خود نگاه ندارد (چون با هواى نفس سازگار نيستند) پس قرآن

ص: 449

و اهل آن در آن زمان (گر چه به ظاهر) در بين مردم بوده و با ايشان هستند، و (در حقيقت) در ميانشان نبوده و با آنها نميباشند، زيرا ضلالت و گمراهى با هدايت و رستگار موافقت ندارد و اگر چه در يكجا با هم گرد آيند، پس آن مردم (گمراه) دست بدست ميدهند بر جدائى (از قرآن) و پراكنده ميشوند از جماعت (پيروان قرآن) مانند آن است كه ايشان پيشوايان قرآن هستند (زيرا طبق اغراض و انديشه‌هاى نادرست خود آن را تفسير و تاويل مينمايند) و قرآن پيشواى آنها نيست!! (كه بايد از آن متابعت و پيروى كنند) پس (چون قرآن را پشت سر انداخته به مفاد آن عمل نميكنند) نزد ايشان باقى نمانده از آن مگر نام، و نميشناسند مگر خط و كتابت آن را، و پيش از اين كه اين زمان بيايد (بر اثر ظلم و ستم بنى‌اميه و بنى‌عباس) به نيكان انواع عذاب و سختى روا ميدارند، و گفتار راست آنان را بر خدا بهتان و دروغ ميپندارند، و پاداش كار شايسته را كيفر زشت ميدهند (زيرا به پيروى از شهوات و خواهشهاى نفس كارهاى شايسته نيكان را ناشايسته پنداشتند آنان را به قتل رسانده و آزار ميدادند) و جز اين نيست كسانيكه پيش از شما بودند به سبب آرزوهاى دراز و نامعلومى مرگهاشان هلاك و معذب گشتند (به آروزى

بسيار وابسته و از مردن غالف بودند( تا اينكه مرگ ايشان را دريافت، چنان مرگى كه عذرخواهى از آن دور ميمانده و دسترسى به توبه و بازگشت )از كردار زشت( به آن نميماند )مجال معذرت و توبه باقى نماند( و مصيبت و سختى )جان كندن و عذاب هميشگى( با آن همراه ميباشد.

ص: 450

اى مردم، كسى كه از خداوند پند و اندرز طلب كند (نصيحت‌پذير بوده گفتار و كردارش طبق اوامر و نواهى خدا باشد به هر كار خير و نيكوئى) موفق گردد، و هر كه گفتار او (قرآن كريم) را راهنماى خود قرار دهد به راهى كه استوارترين راهها است هدايت شود (چنانكه خداوند سبحان در س 17 ى 9 ميفرمايد: ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم يعنى اين قرآن هدايت و راهنمائى مينمايد به راهى كه استوارترين راهها است) زيرا آشناى با خدا (كسى كه گفتار او را راهنماى خويش قرار داده از عذاب هميشگى) ايمن و آسوده است، و دشمن او (كسى كه گردن از زير بار عبادت و بندگيش كشيده و در راه او قدم ننهاده) هراسان است، و سزاوار نيست كسى كه عظمت و بزرگى خدا را شناخت (و دانست كه او بر هر چيز قادر و توانا است) خود را بزرگ شمارد (از اوامر و نواهى او پيروى ننمايد) زيرا بلندى مقام و شايستگى اشخاصى كه ميدانند بزرگى خداوند متعال را حدى نيست به اين است كه در مقابل او متواضع و فروتن باشند (به آنچه دستور داده رفتار نمايند) و سلامتى (رهائى از عذاب) كسانيكه ميدانند قدرت و توانائى او فوق هر توانائى است به اين است كه فرمان او برند، پس از حق (و اهل آن يعنى زمامداران دين( دورى نكنيد مانند شخص تندرست كه از جرب دار، و شفا يافته كه از بيمار دورى مينمايد، و بدانيد هرگز به راه راست )دين حق( پى نخواهيد برد تا كسى را كه آن را واگذاشته )از آن پيروى ننموده( بشناسيد، و هرگز به عهد و پيمان قرآن وفا نميكنيد )

ص: 451

به خدا و رسول ايمان نمى‌آوريد( تا كسى را كه نقض عهد كرده و پيمان شكسته )به آنها نگرويده( بشناسيد، و هرگز به كتاب خدا چنگ نميزنيد )به دستور آن رفتار نمينمائيد( تا كسى را كه آن را دور انداخته )به احكام آن عمل ننموده( بشناسيد، پس )چون اشخاصى را كه در راه راست قدم ننهاده و عهد و پيمان قرآن را شكسته و آن را رها كرده‌اند شناختيد و از آنها دورى و بيزارى جستيد( راه راست و وفاى به عهد و پيمان و كيفيت وابسته شدن به قرآن را از اهل آن )ائمه هدى عليهم‌السلام( درخواست نمائيد، زيرا ايشان زنده دارنده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند )به دليل اينكه( آنانند كسانيكه حكم ايشان )احكام شرعيه و تكاليف الهيه كه بيان فرموده‌اند( شما را آگاه ميسازد و از علم و دانائيشان، و خاموشى آنها )در جائيكه سخن نبايد گفت( از )نيكوئى( گفتارشان، و ظاهرشان از باطنشان )برابرى گفتار و كردارشان از درستى اعتقاد و راستى ايمانشان( مخالف دين نيستند )زيرا زمام آن به دست آنها بوده و معصوم و مبرى از هر عيب و گناه ميباشند( و در )هيچ حكم از احكام( آن با يكديگر اختلاف ندارند )زيرا علوم آنان از يك سرچشمه كه معدن رسالت باشد فرا گرفته شده است( پس دين درباره آنان گواهى است راستگو )بيگانگى و عدم اختلاف آنها گواهى ميدهد( و خاموشى است گويا )در حقيقت دين گويا است كه حق با ايشان است و ايشان با حق هستند، و اگر چه در ظاهر سخنى نميگويد(.

خطبه 148-درباره اهل بصره

ص: 452

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره اهل بصره (مذمت طلحه و زبير): طلحه و زبير هر يك امارت و حكومت بر مردم را براى خود اميدوار بوده و درخواست مينمايند، نه براى رفيقش (زيرا هر يك خلافت را براى خود دست و پا ميكند، پس پيمان‌شكنى و ياغى‌شدنشان بر من چنانكه اظهار ميكنند به طرفدارى از دين و ايمان نيست، بلكه به جهت حب دنيا و شهوت جاه است، لذا در اين جنگ و زد و خورد) به سوى خدا تقرب نجسته به ريسمانى و به رشته‌اى خود را به او نزديك نمينمايند (عذر و بهانه‌اى ندارند كه نزد حقتعالى براى ريختن خونهاى ناحق حجت و دليل قرار دهند، و چون ايشان طرفدار دين نبوده خدا را در نظر ندارند) هر يك براى رفيق خود كينه در دل دارد كه به همين زودى پرده از روى كار برداشته كينه را آشكار خواهد ساخت (چنانكه چون وارد بصره شده به مكر، عثمان ابن حنيف را دستگير كرده بسيارى از سپاه و نگهبانان بيت‌المال را كشتند، براى پيش نمازى با هم اختلاف نموده و دشمنى ظاهر ساختند، تا اينكه عايشه ميان آن آشتى داد به اين ترتيب كه يك روز محمد ابن طلحه پيش نماز باشند و يك روز عبدالله ابن زبير، و ديگر هر يك از آنها از عايشه درخواست نمود كه مردم بر او

سلام كرده و او را به امارت بشناسند، پس عايشه فرمان داد تا مردم به هر دو سلام كرده و ايشان را با هم به امارت بپذيرند، خلاصه از اين گونه اختلافها بين آنها بسيار بود، و از اين رو امام عليه‌السلام ميفرمايد:( سوگند به خدا اگر به آنچه كه ميخواهند دست يابند )به رياست و حكومت برسند( هر آينه هر يك جان ديگرى را بگيرد و هر كدام رفيقش را تباه و نابود سازد )

ص: 453

اكنون كه( گروه ستمگر )براى فتنه و آشوب( قيام كرده‌اند )ما نيز براى دفاع و جلوگيرى آماده‌ايم( پس كجائيد كسانيكه )نهى منكر نموده از خداوند( اجر و ثواب ميطلبند )تا به ما كمك و يارى نمايند( كه به تحقيق سنتها )راههاى هدايت و رستگارى( براى آنها آشكار است )همه ميدانند( و اين خبر پيش از اين براى آنان بيان شده است )پيغمبر اكرم خبر داده كه ناكثين كه پيمان شكستند يعنى اصحاب جمل، طلحه و زبير و پيروانشان، و قاسطين كه ظلم و ستم روا داشتند يعنى معاويه و لشگر شام، و مارقين كه از دين بيرون رفتند يعنى خوارج نهروان، با من جنگ كرده در راه ضلالت و گمراهى سير خواهند نمود( و )از اين جهت نبايد به سخنان ايشان كه كشتن عثمان را بهانه نقض بيعت قرار داده‌اند گوش فرا داد، زيرا( براى هر گمراهى علت و

بهانه‌اى است و براى هر شكستن پيمانى شبهه‌اى (هر مدعى باطل و نادرستى ناگزير آن است كه براى آن مردم را به شبهه اندازد و باطل را به صورت حق درآورده بهانه قرار دهد، و ليكن) سوگند به خدا من مانند كسى نيستم كه آواز دست بر سر و رو و سينه زدن در ماتمها و خبر مرگ را از خبردهنده بشنود و (باور نكند تا) بر سر گريه‌كننده حاضر شود (من كسى نيستم كه به وقوع فتنه و آشوبى علم داشته و آثارش را مشاهده نموده درصدد جلوگيرى از آن برنيايم تا آن را آشكار ببينم، بلكه به محض ديدن آثار فتنه و آشوب براى جلوگيرى از آن خود را آماده مينمايم، خلاصه چون منظور طلحه و زبير و پيروانشان از اين سخنان نادرست برپا نمودن فتنه و آشوب است من نخواهم گذاشت آنها به مقصود خود برسند).

ص: 454

خطبه 149-پيش از وفاتش

ص: 455

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (پس از ضربت زدن ابن ملجم بر فرق آن بزرگوار، و) پيش از وفاتش (در اينكه مرگ به همه ميرسد، و توصيه به پيروى از خدا و رسول و خبر دادن از وفات خود): اى مردم، هر مردى در عين اينكه از مرگ ميگريزد آن را ملاقات ميكند و مدت زندگانى ميدان راندن جان است (و مقصد به سر رسيدن عمر در يافتن مرگ) و فرار از مرگ نزديك شدن به آن است (زيرا انسان براى فرار درصدد علاج برمى‌آيد و حركت و كوششى مينمايد كه آن خود موجب نابود كردن مدت زندگانى است و از دست دادن مدت زندگانى مستلزم رسيدن به مرگ است، خلاصه مرگ دست رد به سينه هيچكس نميگذارد، نه حق و نه باطل). چه بسيار روزهائى كه گذرانده‌ام كه در باب اين امر پنهان شده كنجكاوى مينمودم (در بى‌اعتنائى مردم به حق و مظلوميت اهل آن و تمسك به باطل و غلبه و توانائى پيروانش تحقيق و جستجو ميكردم) پس (به اين سر دست يافتم، و) خداوند نخواست مگر پنهان داشتن آن را (از شما، زيرا اين امر از مسائل مشكله قضاء و قدر است و عقل و فهم شما كوتاهتر از اينست كه آن را درك نمائيد. و نظير اين جمله در سخن پنجم آن حضرت است كه فرمود: اندمجت على مكنون علم لوبحت به لاضطربتم اضطراب الارشيه فى الطوى البعيده يعنى سكوت من براى آن است كه فرو رفته‌ام در علمى كه پنهان است و اگر ظاهر و هويدا نمايم آنچه را كه ميدانم شما مضطرب و لرزان ميشويد مانند لرزيدن ريسمان در چاه ژرف( چه دور است آگاه شدن به آن!! )زيرا( علمى است پنهان شده )و آشكار كردن آن براى هر كس سزاوار نيست( اما وصيت و سفارش من )به شما( خدا است كه چيزى را به او شريك قرار ندهيد، و محمد صلى الله عليه و اله است كه سنت )احكام( او را بى‌قدر و تباه نگردانيد، اين دو ستون )توحيد حقتعالى و شريعت پيغمبر اكرم( را برپا نگاه داريد )زيرا بقاء اسلام و نظام امور مسلمين در معاش و معاد بر توحيد خداوند سبحان و پيروى

ص: 456

از سنت حضرت رسول است( و بيفروزيد اين دو چراغ را )تا در تاريكيهاى نادانى و گمراهى سرگردان نمانيد( و بر شما توبيخ و سرزنشى نيست مادامى كه )از اين دو( دور و پراكنده نشويد. )و پيروى از دستور خدا و رسول را دشوار نشماريد، چون( خداوند به هر مردى از شما به اندازه طاقت و توانائيش تكليف فرموده و به نادانان تخفيف داده است )پس نادانان به اندازه دانايان مكلف نيستند، زيرا( پروردگار شما پروردگارى است مهربان، و دين شما دينى است استوار )كه كجى در آن راه ندارد( و پيشواى شما )پيغمبر اكرم و ائمه هدى عليهم‌السلام( پيشوائى است )به جميع احكام الهى( دانا. من ديروز همراه و همنشين با شما بودم )با تندرست و توانائى و دليرى به شما خدمت ميكردم( و امروز براى شما عبرت و پند هستم )با اين همه دلاورى و بزرگى از پا افتاده‌ام( و فردا از شما دورى گزيده جدا ميشوم )ميميرم( خدا من و شما را بيامرزد )اين جمله وغدا مفارقكم يعنى فردا از ميان شما ميروم، صريح و آشكار در اين است كه آن حضرت زمان موت خود بلكه همه چيز را ميدانسته، زيرا امام عالم بما كان و ما يكون و ما هو كائن است، و مضمون اين معنى را در خطبه نود و دوم هم بيان فرمود: فاسئلونى قبل ان تفقدونى يعنى بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد، و شرح آن گذشت، و نيز رجال و بزرگان علم و دانش از سنى و شيعه اخبار غيبيه از گذشته و آينده و زمان حاضر از آن بزرگوار و سائر ائمه هدى عليهم‌السلام روايت نموده و به صحت و درستى آنها تصديق و اعتراف دارند(. اگر جاى پا نهادن در اين لغزشگاه استوار باشد )در اين دنيا زنده بمانم( پس )چون راضى به قضاء و قدر خدا هستم و نميخواهم غير از آنچه را كه او خواسته( آن مراد و مطلوب شما است، و اگر قدم بلغزد )مرگ مرا دريابد(پس ما بوديم در سايه شاخه‌هاى درختان و در جاى وزش بادها و در زير سايه ابر كه در ميان آسمان و زمين جمع شده و نابود گشته و نشانه آن بادها در زمين از بين رفته (خلاصه اگر من مردم شگفتى نيست، زيرا در دنيائى بوده‌ام كه مانند اين امور كه به زودى فانى و نابود ميگردند در آن بسيار بوده است. ترديد در اين دو جمله منافات ندارد با آنچه كه درباره امام بيان كرديم

ص: 457

كه به گذشته و آينده و زمان حاضر عالم و دانا است، زيرا اين نوع سخنان از قبيل آن است كه عالم براى مصلحت خود را بصورت كسى كه در امرى ترديد دارد درآورد، مانند آنكه خداوند در قرآن كريم س 3 ى 144 ميفرمايد: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم يعنى نيست محمد مگر فرستاده‌اى كه پيش از او پيغمبرهائى بوده و مردند، پس آيا اگر اين پيغمبر هم بميرد يا در جنگ كشته شود شما بر پاشنه‌هاى خود برميگرديد يعنى كافر شده و جهاد را ترك ميكنيد؟ و اما پاسخ معترض به اينكه حفظ نفس عقلا و شرعا واجب است و جائز نيست كسى دانسته خود را به خطر اندازد، و اميرالمومنين با اينكه ميدانست ابن ملجم او را با شمشير شهيد خواهد نمود چرا آن شب به مسجد تشريف برد؟ اينست كه خداوند او را مخير فرمود بين بقاء و لقاء يعنى ماندن در دنيا و رفتن در جوار الهى، پس آن حضرت لقا را اختيار نمود، چنانكه اين معنى مضمون بعض رواياتست، بنابراين حفظ نفس در همه جا واجب نيست و نبايد در چنين موردى از عقل پيروى نمود در صورتيكه عقل هم در اينجا چنين حكومت نميكند، زيرا گريز از اجل حتمى و مقدر ممكن نيست( و من همسايه شما بودم و روزهائى بدنم همنشين شما بود و به زودى مى‌بينيد تنم را بى‌جان كه پس از حركت و جنبش آرام و پس از گفتار خاموش گرديده تا سكونت من و چشم پيش افكندنم و آرامى اعضايم براى شما پند باشد، زيرا اين حال براى عبرت گيرنده‌ها از هر گفتار بليغ و سخن پذيرفته شده‌اى پنددهنده‌تر است، وداع و جدائى من از شما مانند وداع و جدائى مردى است كه ياران او براى ملاقات و ديدنش آماده‌اند )روز رستخيز در پيشگاه عدل الهى شما را ملاقات خواهم نمود( فردا بياد روزهاى من مى‌افتيد )بعد از رفتن من از دنيا و بر سر كار آمدن بنى‌اميه و ديگران قدر مرا خواهيد دانست( و انديشه‌هاى من براى شما آشكار ميگردد )معلوم ميشود كه در اين جنگها منظورى جز بدست آوردن رضاء و خوشنودى خداوند متعال نداشتم( و پس از تهى شدن جاى من و برپا ايستادن ديگرى

در آن مرا خواهيد شناخت (چون از دنيا رفتم و ديگرى مقام مرا غصب نمود و به همه ظلم و ستم روا داشت، قدر و منزلت و عدل و دادگسترى و مهربانى من هويدا ميگردد).

خطبه 150-اشارت به حوادث بزرگ

ص: 458

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن به فتنه و پيش‌آمدهاى سختى كه (بعد از آن بزرگوار) واقع شده است اشاره ميفرمايد (و از غيبت امام زمان عجل الله فرجه خبر ميدهد): و (دنياپرستان) گرفتند راههاى گمراهى را از راست و چپ و از راههاى مستقيم هدايت و رستگارى چشم پوشيدند (در شاهراه قدم ننهاده بر اثر آن فتنه و فساد توليد گشته و بر نيكان ظلم و ستم روا داشته و خونهاى به ناحق خواهند ريخت) پس (شنوندگان از اين سخنان به شگفت آمده زمان پيدايش اين پيش‌آمدها را از آن حضرت پرسش نمودند، فرمود:) شتاب نداشته باشيد، تباهكاريهائى كه واقع خواهد شد و انتظار پيدايش آنها ميرود و آنچه را كه فردا مى‌آيد (بعد از اين آشكار ميشود) دير مشماريد كه بسا شتاب كننده به چيزى چون آن را دريابد آروز كند كه كاش به آن نرسيده بود (اگر فتنه‌هاى زمان بعد ميديديد آرزو ميكرديد كه كاش در دنيا نبوديد، چنانكه ستمديدگان آن ايام چنين آرزو خواهند كرد) و چه بسيار نزديك است امروز آثار فردا (رسيدن آن وقائع و نشانهاى آن تباهكاريها از كردار مردم اين زمان هويدا است) اى گروه مردم اين وقت، زمان آمدن هر موعودى است، و گاه نزديك شدن ديدار فتنه‌هائى كه

ص: 459

از آن آگاه نيستيد (اكنون كه در اول اسلام ديگران حق مرا غصب كرده و هر نالائقى ادعاى مقام خلافت مينمايد، فتنه و فساد در سراسر عالم شروع شده، هر چه پيش برود درخواهيد يافت آنچه را كه به شما خبر ميدهم) آگاه باشيد كسى كه از ما (صاحب الزمان عجل الله فرجه) آن فتنه‌ها را دريابد، در تاريكى آن فسادها با چراغى روشن (با نور امامت و ولايت) سير ميكند و بر رويه نيكان رفتار مينمايد، تا در آن گرفتاريها بندى را بگشايد (گرفتار در ضلالت و گمراهى را نجات و رهائى دهد) و اسيرى را (از قيد جهل و نادانى) آزاد كند، و جمعيت (گمراهى) را پراكنده سازد و پراكندگى (حق) را گرد آورد، در پنهانى از مردم كه اثر و نشانه او را جوينده نمى‌بيند هر چند در پى او نظر افكند (هيچكس او را نخواهد ديد اگر چه سعى و كوشش بسيار به كار برد مگر كسى كه لياقت ملاقات داشته و حكمت الهى بر آن قرار گيرد) پس گروهى در آن فتنه‌ها صيقلى ميشوند (هدايت و رستگارى يافته براى پيروى از آن بزرگوار آماده هستند) مانند صيقل دادن آهنگر شمشير را (به طورى كه) ديده‌هاى آنها به نور قرآن جلا داده و تفسير در گوشهايشان جا گرفته شود (در آيات قرآن تامل و تدبر كنند، و تفسير را از اهلش مى‌آموزند)

و در شب جام حكمت را به آنها بنوشانند بعد از اينكه در بامداد هم آشاميده باشند (اسباب سعادت و نيكبختى و علم و عمل براى آنان در آشكار و نهان آماده گردد. اللهم اجعلنى من انصاره و اعوانه و اتباعه و شيعته، و ارنى فى ال محمد عليهم‌السلام ما ياملون، و فى عدوهم ما يحذرون، اله الحق امين يا ذاالجلال و الاكرام، يا ارحم الراحمين).

ص: 460

قسمتى از اين خطبه است (درباره مردم زمان جاهليت و اصحاب پيغمبر اكرم): (پيش از پيدايش دين مقدس اسلام ضلالت و گمراهى سراسر جهان را فرا گرفته بود و مردم به تباهكاريهاى بسيار ميپرداختند) و زمان (معصيت و نافرمانى) ايشان به طول انجاميد تا عذاب و كيفر را (براى خود) كامل گردانند (چنانكه در قرآن كريم س 3 ى 178 ميفرمايد: و لايحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما، و لهم عذاب مهين يعنى كسانيكه كافر شدند گمان نكنند كه مهلت ما براى آنان بهتر است، بلكه آنان را مهلت ميدهيم تا هر چه ميتوانند معصيت و نافرمانى نمايند، و براى ايشان است عذاب رسواكننده) و مستوجب پيش‌آمدهاى سخت روزگار گردند، تا اينكه نزديك شد زمان آنها به سر رسد، و گروهى (از روساء و زمامدارانشان) به تباهكاريها دل بسته و از آن راحتى يافتند، و دستها را با شمشير بلند كردند تا آتش جنگ را بيفروزند (و مانند شتر ماده كه براى آبستن شدن دم بلند ميكند از هيچ كار زشتى پروا نداشتند، و گمان ميكردند دنيا به همين هرج و مرج باقى و برقرار خواهد ماند كه ناگاه پيغمبر اكرم مبعوث به رسالت گشته براى كندن ريشه فساد در عالم از هيچگونه فداكا

رى دريغ ننمود، و اصحاب و پيروان خويش را براى تبليغ و ترويج از دين مقدس اسلام طورى تربيت فرمود كه( شكيبائى )در سختيها و جنگيدن با دشمنان( را بر خدا منت ننهادند،

ص: 461

و جانبازيشان را در راه حق بزرگ نشمردند )عظمت و بزرگى دين خدا را در نظر گرفته و براى پيشرفت آن خود را ناچيز دانسته از هر گونه فداكارى خوددارى ننمودند( تا زمانى كه قضاء و قدر الهى به سر رسيدن زمان بلاء و سختى را ايجاب نمود )مسلمانان توانا شده دينشان شهره آفاق گرديد( شمشير زدنشان )در جنگها( از روى بينائى بود )و براى ايمان به خدا و رسول نه از راه نادانى و شهوت( و بر اثر امر راهنما و پنددهنده‌شان )پيغمبر اكرم( به پروردگارشان نزديك گشتند )اوامر و نواهى آن حضرت را پيروى نموده رضاء و خوشنودى خدا را بدست آوردند و به همين منوال روزگار گذراندند( تا زمانيكه خداوند رسول خود صلى الله عليه و اله را قبض روح فرمود، گروهى به قهقرا برگشتند )به اوامر و نواهى حضرت رسول پشت كرده دوباره به راه ضلالت و گمراهى قدم نهادند( و راهها)ى گمراهى( آنان را هلاك ساخت )در دنيا به تباهكارى و در آخرت به عذاب هميشگى گرفتار شدند( و بر آراء و انديشه‌هاى نادرست خود اعتماد نمودند )احكام را از پيش خود نادرست بيان كرده و مردم را به پيروى از آن وادار مينمودند( و از غير رحم و خويش )رسول اكرم( متابعت نمودند )براى شهوت رانى و دنياپرستى امام عليه‌السلام را خانه‌نشين كرده ديگران را كه لائق خلافت نبوده روى كار آوردند( و از سبب )وسيله هدايت و رستگارى يعنى اهل بيت حضرت رسول

ص: 462

( كه مامور به دوستى آن بودند، دورى كردند )در قرآن كريم س 42 ى 23 ميفرمايد: قل لااسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى يعنى بگو من بر تبليغ رسالت از كسى مزد نميخواهم مگر دوست داشتن خويشان را. ابن عباس فرموده كه بعد از نزول اين آيه اصحاب گفتند: يا رسول‌الله خويشان شما كه آنها را دوست بايد داشت كيستند؟ فرمود: على و فاطمه و دو پسر ايشان حسن و حسين. ابن ابى‌الحديد در شرح خود بر نهج‌البلاغه در اينجا ميگويد: اين جمله و هجروا السبب الذى امروا بمودته اشاره است به فرمايش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و اله: خلفت فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى اهل بيتى حبلان ممدودان من السماء الى الارض، لايفترقان حتى يردا على الحوض يعنى دو چيز گرانبها ميان شما باقى گذاشتم يكى كتاب خدا و ديگرى خويشان و اهل بيتم كه دو ريسمان كشيده شده‌اند از آسمان به زمين يعنى اين دو چيز

ص: 463

اهل عالم را هادى و راهنما هستند كه از هم جدا نميشوند تا اينكه بر سر حوض در بهشت بر من وارد شوند. پس چون پيغمبر صلى الله عليه و اله در اينجا كتاب خدا و اهل بيتش را حبلان يعنى دو ريسمان فرموده، اميرالمومنين هم از اهل بيت به لفظ سبب تعبير نموده و سبب در لغت به معنى ريسمان است( و ساختمان )دين و ايمان( را از بنياد استوارش انتقال داده آن را در جائيكه سزاوار نبود ساختند )امام را كه پيغمبر اكرم از جانب خداوند متعال به خلافت تعيين فرموده عقب زده و اشخاص نالائقى را روى كار آوردند( ايشان كانهاى هر معصيت و گناه و درهاى هر وارد شده به سختى و نادانى هستند )پس هر كه باطل و نادرستى اراده كند از آنها پيروى مينمايد، زيرا ايشان درهاى ضلالت و گمراهى و منشاء فتنه و فساد و اختلال امور دين و دنيا بودند( در حيرت و سرگردانى )چون موج دريا( رفت و آمد داشتند )زيرا از حق دست كشيده پيرو پيشواى دين نبودند( و در بيهوشى )جهل و نادانى( به روش پيروان فرعون )از عذاب و كيفر كردار خود( غافل بودند )چنانكه فرعونيان به بنى‌اسرائيل ظلم و ستم روا داشته با حضرت موسى كه آنها را بسوى خدا دعوت ميفرمود دشمنى كردند، و در دنيا و آخرت به عذاب الهى مبتلى گشتند، ايشان هم از پيشوايان هدايت و رستگارى پيروى نكرده و سختى كيفر را از ياد بردند( بعض از آخرت چشم پوشيده بدنيا متوجه شدند )مانند خلفاء( و برخى از دين دست كشيده )و از هدايت و رستگارى( جدا گشتند )مانند بنى‌اميه(.

خطبه 151-فتنه‌هاى آينده

ص: 464

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مدح حضرت رسول و پند دادن به عرب و خبر دادن از پيش‌آمدهاى سخت): از خداوند يارى ميطلبم بر جاهائيكه شيطان را دور ساخته و او را باز ميدارد (در هنگام عبادت و بندگى و انجام كارهاى شايسته كه جلوگير از پيروى شيطان است از پروردگار توفيق ميخواهم) و به نيفتادن در دامها و فريبهاى او (خواهشهاى نفس و جلوه‌گرى دنيا) كمك ميجويم، و گواهى ميدهم كه محمد بنده و فرستاده و پسنديده و برگزيده او است، فضل و بزرگوارى او را برابر نيست، و نبودنش را چيزى جبران نميكند (اهل) شهرها بعد از گمراهى تاريك (پرستيدن بت) و نادانى بسيار و درشتى و بدخوئى در معاشرت (سخت دلى و خونريزى) به (نور هدايت و راهنمائى) او روشن شدند، و حال آنكه مردم (پيش از بعثت آن حضرت) حرام و ناشايسته را حلال دانسته و عالم و دانا را خوار ميشمردند، و در زمان نبودن پيغمبرى (كه آن را به راه راست هدايت كند) زندگى نموده و بر تاريكى (كفر و گمراهى) ميمردند،

ص: 465

پس شما اى گروه عرب نشانه‌هاى (تير) بلاها (فساد و تباهكاريها) هستيد كه (پيدايش آنها) نزديك است، پس از غفلتها و مستى نعمت (كه موجب زوال و نابودى آنست) بپرهيزيد (به دين خود اهميت دهيد تا بيچاره نشويد) و از سختيهاى كيفر (بى‌اعتنائى بدين) حذر كنيد، و درنگ نمائيد در غبار و تاريكى شبهه (اشتباه باطل به حق) و كجى و ناهموارى (راه) فتنه هنگام پيدايش و آشكار شدن نهان و نصب قطب و گردش آسياى آن (بى‌فكر و انديشه در امر مشتبه و مقدمه فتنه و فساد اقدام ننمائيد، زيرا) فتنه و تباهكارى، در راههاى پنهانى آشكار ميشود و زشتى و رسوائى بار مى‌آورد (امر مشتبه موجب فتنه در ابتداء اندك است و كم كم بسيار ميشود) نمود و افزونى آن مانند نمو جوان است (كه به تدريج توانا ميگردد) و نشانه‌هاى آن مانند نشانه‌هاى سنگ است (كه به هر چه زده شود شكسته و خرد ميكند) ستمگران با پيمانى كه هر يك براى ديگرى ميگيرند (و درباره او سفارش مينمايند) آن فتنه را ارث ميبرند، اول ايشان پيشواى آخرشان هستند (كه آنها را به راه ضلالت و گمراهى ميبرند) و آخرشان (در ستمگرى به نيكان) پيرو اولشان ميباشند، در (بدست آوردن) دنياى فرومايه ميل و رغبت داشته از يكديگر

سبقت ميگيرند، و بر سر مردار گنديده بدبو حرص زياد ورزيده با هم دشمنى ميكنند، و پس از زمان اندكى پيرو از پيشوا و پيشوا از پيرو بيزارى ميجويد، پس به دشمنى از هم پراكنده ميشوند، و هنگام ملاقات يكى ديگرى را لعن كرده و دشنام ميدهد (حاج شيخ عبدالله مامقانى- رحمه الله- در كتاب تنقيح المقال فى احوال الرجال نقل فرموده كه معاويه ابن يزيد ابن معاويه بعد از پدرش چون به مسند خلافت نشسته به منبر رفت و پدر و جد خود را لعن كرده دشنام داد و از آنها و رفتارشان بيزارى جست، مادرش گفت: اى پسر كاش تو به شكل خون در كهنه مانده بودى، گفت: مادر من همان را دوست ميداشتم.) پس بعد از اين فتنه مقدمات فتنه سختترى پيش آيد كه شكننده و با شتاب است (مردم در آن بسيار پريشان و تباه ميگردند) پس دلها بعد از استوارى به گرفتگى و تنگى مائل ميگردد، و مردها بعد از سلامتى گمراه ميشوند، و هنگام روآوردن آن فتنه خواهشها ناجور گردد، زمان پيدايش آن، انديشه‌ها(ى درست به نادرست) اشتباه شود (پس نادان در آن سرگردان ماند) هر كه درصدد دفع آن برآيد فتنه او را شكسته تباه گرداند، و هر كه را در (خاموش كردن) آن سعى و كوشش كند خورد كرده نابود سازد، در آن فتنه مردم مانند

ص: 466

خرهاى وحشى در گله يكديگر را گاز گرفته آزار رسانند، ريسمان متصل (قواعد دين و احكام شرعيه) گسيخته شود، و روى كار پوشيده گردد (راه رستگارى ناپيدا شود) در آن فتنه (به جهت سكوت علماء و توانا نبودن بر سخن گفتن) علم و دانائى كاسته گردد، و ستمگران گويا شوند، و آن فتنه بيابان نشينان را به آهن لجام خود بكوبد و با سينه‌اش آنها را خورد كند (تباهكارى همه جا را فرا گيرد، مانند اسب سركشى كه شخص را زير پا گرفته به روى او افتد تا هلاكش سازد) در غبار و گرد (آثار و نشانه) آن فتنه تنها روندگان (فضلاء و دانشمندان) تباه شوند (از بين بروند) و سواران (دليران و توانايان) در راه (جلوگيرى از) آن هلاك گردند (كشته شوند، خلاصه كمتر كسى از آن فتنه رهائى يابد) آن فتنه با تلخى قضاء (سختترين حكم الهى) وارد گشته خونهاى تازه و پاكيزه را بدوشد (خونريزى بسيار شود) و در نشانه دين (احكام شرعيه) رخنه كند (به طوريكه طبق قوانين شرع رفتار نكنند) و پيمان يقين (عقائد حقه) را در هم شكند (آنها را تغيير دهد) خردمندان دورانديش از آن بگريزند، و پليدان و بدخواهان فكر و انديشه بكار برده در آن راه قدم نهند، با رعد و برق (غوغا و آشوب) باشد (يا آنكه صداى شمشيرها ه

نگام بيرون كشيدن از غلاف و خونريزى در همه جا آشكار باشد( بسيار سخت و با شتاب است )مانند شخص دامن به كمر زده شتابان در كار( خويشان و نزديكان در آن از هم جدا گردند، و دين اسلام از آن دورى و مفارقت نمايد )چون جريان بر خلاف قوائد دين است( بيزار از آن )كسى كه از معاصى و آشوب دور باشد( بيمار است )به انواع سختى گرفتار( و كوچ كننده )كه بخواهد از آن بگريزد( مانده است )نجات و رهائى ندارد(.

ص: 467

قسمتى از اين خطبه است (در چگونگى حال مومنين و نيكان در آخرالزمان): بعضى (از مومنين) كشته شده و خونش به هدر ميرود، و برخى از آنان (از ستمگران) ترسيده و پناه ميطلبند، به سوگندها و فريب دادن (به تظاهر) ايمان (منافقين و مردم دورو) گول ميخورند (شيادها با سوگند دروغ و اظهار ايمان آنان را ايمن گردانيده بالاخره به هلاكت سوقشان ميدهند) پس (اگر خواسته باشيد در آن زمان از عذاب الهى برهيد) پرچم و نشانه‌هاى فتنه‌ها و بدعتها نباشيد (عاقل تباهكاريها نبوده و احكامى در دين احداث ننمائيد) و از آنچه ريسمان جماعت به آن بسته شده و پايه‌هاى طاعت و بندگى بر آن بنا گرديده (دين مقدس اسلام) دست برنداريد، و ستمكش بر خدا وارد شويد نه ستمگر (روز رستخيز براى حساب و بازپرسى زنده ميشويد، ستمديده باشيد، نه ستمگر، پس در دنيا به كسى ستم روا نداريد، زيرا ظلم عقلا و شرعا كار زشتى است و ستمگر ملعون و گرفتار عذاب جاويد است) و از راهها (دامها و فريبها)ى شيطان و مكانهاى ظلم و ستم بپرهيزيد، و لقمه‌هاى حرام را (اگر چه اندك باشد) در شكمهاتان داخل نكنيد، زيرا در نظر خداوندى هستيد كه گناه را بر شما حرام نموده (به جزئيات احوال شما دانا بوده

بر كردارتان گواه( است و راه طاعت و بندگى را برايتان آسان فرموده )در هيچيك از احكام سخت نگرفته( است.

خطبه 152-ستايش خدا

ص: 468

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در توحيد و صفات خداوند): سپاس خدائى را سزا است كه بوسيله آفريده‌هايش بر وجود و هستى خويش راهنما است (زيرا هر مخلوقى ممكن است و ممكن بخودى خود داراى وجود و هستى نميگردد، پس هويدا است كه او را خالق و آفريده‌اى ميباشد) و به حدوث و نو پيدا شدن آفريده‌هايش بر ازلى بودن و ابتدا نداشتن خود دليل است (زيرا ايجادكننده اگر ازلى و قديم نبوده حادث باشد به ايجادكننده ديگرى نيازمند بوده نميتواند مبدا ايجاد باشد) و به شبيه بودن آفريده‌ها با يكديگر نشان ميدهد بر اينكه مانندى براى او نيست (زيرا اجسام در جسميت با هم شريكند، پس اگر شبيهى از آنها براى او بود او هم جسم بود و جسميت از لوازم امكان است و امكان در واجب روا نبود) حواس، بكنه او پى نبرد (زيرا قواى مدركه خواه ماديه باشد كه حسيات و و هميات را درك ميكند و خواه عقليه كه عقليات و فكريات را درمى‌يابد تنها اجسام را درك مينمايد و خداوند جسم نيست تا بوسيله حواس درك شود) و پوشنده‌ها او را نمى‌پوشاند (زيرا پوشاندن از لوازم جسميت است و اينكه در بعضى از احاديث وارد شده كه خداوند از عقول محجوب است چنانكه از ديده‌ها مستور، و مقربين

از فرشتگان آسمانها او را مى‌طلبند چنانكه شما او را مى‌طلبيد. با فرمايش امام عليه‌السلام منافات ندارد،

ص: 469

زيرا مراد از احتجاب حقتعالى از عقلها و ديده‌ها نه آن است كه بين او و خلائق حجاب جسمانى باشد كه مانع از ادراك و وصول بسوى او است، بلكه مراد از احتجاب او از ايشان از جهت قصور اشخاص و كوتاهى عقلها و قواى آنان و كمال ذات و شدت نور و بسيارى ظهور خداوند سبحان است، پس بسيارى ظهور و پيدايش موجب احتجاب و پنهانى او گرديده( به جهت فرق بين آفريننده و آفريده شده، و بين تعيين كننده حد و نهايت و تعيين كرده شده و محدود، و بين پروردگار و پرورده )پس آفريده شدن و ناپيدا گرديدن و برابر و مانند يكديگر بودن و درك شدن به حواس و پوشيده شدن از لوازم مصنوع است، و آفريننده و هميشگى و بى‌مانند بودن و درك نشدن به حواس و پوشيده نشدن از صفات خالق باشد، پس هرگاه صفات مصنوع در صانع و يا صفات صانع در مصنوع باشد، در حدوث كه مستلزم امكان و آن مستلزم حاجت و نيازمندى به ديگرى است برابر و مانند يكديگر شده فرقى بينشان نيست و اين باطل و نادرست است، و سپاس خداوندى را كه( يكى است، نه آن يك كه در عدد به حساب مى‌آيد )و شمرده ميشود، يعنى واحد حقيقى و يكتا

ص: 470

است كه دومى براى او تصور نميتوان كرد، نه واحد عددى كه مبدا و جزء كثير است، چنانكه در شرح خطبه شصت و چهارم به اين نكته اشاره شد( آفريننده است نه با حركت و رنج بردن )زيرا حركت و تغير از خواص امكان است و در واجب ممتنع ميباشد( و شنوا و بينا است نه با آلت گوش و برگرداندن حدقه چشم )زيرا آلت مستلزم احتياج و نيازمندى است( و حاضر است نه به ملاقات )و قرب مكان( و جدا است نه به دورى راه )بلكه به ذاته مغاير هر چيز است، زيرا او در غايت كمال و ماسواى او در نهايت نقصانند( و آشكار است )به آثار قدرت( نه با ديدن، و پنهان است )كنه ذاتش( نه به لطافت )و سبب كوچكى حجم و شفاف بودن جرم( جدا است از اشياء به غلبه و استيلاء و قدرت و توانائى بر )بود و نابود كردن( آنها )چنانكه لائق شان واجب همين است( و اشياء را از او جدا هستند به فروتنى براى او و بازگشت به سويش، كسى كه او را )به صفات زائده بر ذات( وصف نمايد، او را محدود دانسته )مكانى برايش تعيين نموده( و كسى كه او را محدود دانست، پس او را به شمار آورد )در عداد معدودات درآورده( و كسى كه او را به شمار آورد )مبدا جزء كثير دانست( ازلى بودن او را ابطال نموده است، و كسى كه بگويد چگونه است؟ خواسته او را (به صفات زائده بر ذات) وصف كند، و كسى كه بگويد كجا است؟ مكان براى او قرار داده است، دانا و پروردگار و توانا بوده آنگاه كه معلوم و پرورده شده و مقدورى نبوده (زيرا ذات او عين كمالات است، پس ازلا و ابدا دانا و پروردگار و توانا ميباشد).

ص: 471

قسمتى از اين خطبه است (درباره انتقال خلافت به آن بزرگوار و ستودن ائمه هدى و اندرز به مردم): (آگاه باشيد) خورشيد (خلافت امام عليه‌السلام بر حسب ظاهر) طلوع كرد و آشكار شد، و درخشنده (حق و عدالت) درخشيد، و ظاهر شونده (آثار فتنه و جنگها كه در زمان حضرتش روى داد) هويدا گرديد، و انحراف و كجى (نادانى و گمراهى) مستقيم و راست شد (از بين رفت) و خداوند گروهى (خلفاء و همراهانشان) را به گروهى (امام عليه‌السلام و پيروانش) و روزى را به روزى تبديل فرمود، و ما انتظار تغيير اوضاع و گردش روزگار را (براى ترويج دين اسلام) داشتيم مانند قحطى كشيده و خشكسالى ديده كه منتظر باران است (چشم به راه داشتيم كه ايام نادانى و گمراهى بگذرد و روزگار هدايت و رستگارى برسد) و (امام به حق بايستى كه به امور امت قيام نمايد، و بر امت واجب است كه دوستى و پيروى از ايشان كند، زيرا) پيشوايان (ائمه اثنى عشر عليهم‌السلام) براى (راهنمايى) خلائق پيرو (امر و نهى) خداوند بوده و او را به بندگانش ميشناسانند (بوسيله آنان خداوند شناخته و پرستيده ميشود، پس از اين جهت) داخل بهشت نميشود مگر كسى كه آنها را بشناسد (معتقد باشد كه خلفاء بر حق و جانشينان پيغمبر اكرم اميرالمومين و يازده فرزند آن بزرگوار هستند، و دوستدار آنان باشد( و ايشان هم او را بشناسند )كه مطيع و پيرو آنها است، پس بنابراين اگر كسى آنان را دوست داشته و باور دارد كه خلفاء بر حق هستند و از آنها اطاعت و پيروى نكند، ايشان را نشناخته و از اين

ص: 472

دوستى و اعتقاد سرسرى سودى بدست نمى‌آورد و داخل بهشت نميشود مگر آنكه پيش از رفتن از دنيا توبه نمايد يعنى كاملا آنها را بشناسد و آنها هم در قيامت به اذن و فرمان خداوند متعال او را همراهى و شفاعت فرمايند، و مويد اين معنى است كه فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و اله كه فرموده: حب على ابن ابيطالب ياكل السيئات كما تاكل النار الحطب يعنى دوستى على ابن ابيطالب بديها را نابود ميسازد چنانكه آتش هيزم را از بين ميبرد( و داخل آتش نميشود مگر كسى كه منكر آنان باشد و ايشان هم )به سبب عداوت و دشمنيش( او را از آن خويش ندانند )زيرا اعتقاد به ولايت يعنى شناختن ائمه هدى و اعتراف به امامتشان و به اينكه هر يك از اين دوازده تن عليهم‌السلام مفترض الطاعه هستند بزرگترين ركن و پايه ايمان و شرط قبول شدن اعمال است و بدون آن هيچيك از عبادات سودى ندارد، زيرا رفتن بهشت ممكن نيست مگر كسى را كه پيرو شريعت باشد و پيروى از شريعت ممكن نيست مگر كسى را كه با آن آشنا بوده و كيفيت عمل بر طبق آن را بداند و اين ممكن نيست مگر آنكه از قول صاحب شريعت اخذ شده باشد و اين ممكن نيست مگر آنگاه كه شخص امام و پيشواى خود را بشناسد تا بيان صاحب شريعت را از او بياموزد. و اما كسى كه آنان را نشناسد و ليكن ايشان به سبب پاك طينتى يا به جهت اينكه رفتارش طبق منظور آنها است او را منكر نباشند، داخل آتش نميشود، زيرا چنين شخصى بالاخره به توبه موفق شده به وسيله‌اى ايشان را خواهد شناخت. پس از اين امام عليه‌السلام درباره اينكه اسلام بزرگترين نعمت خداوند است ميفرمايد:(

ص: 473

خداوند شما را با سلام تخصيص داده و خواسته شما را براى آن (از پليدى و كفر و شرك) پاكيزه و لائق گرداند و اين براى آنست كه نام اسلام سلامتى (از فتنه و فساد و گرفتارى دنيا و عذاب آخرت) است و بزرگى و سرافرازى را در بر دارد، خداوند متعال راه آن را (شريعت محمديه را از سائر راهها و شرائع پيغمبران) ممتاز ساخت (و آن را ناسخ اديان ديگر قرار داده تا انقراض عالم باقى نهاد) و دلائل (حقيقت) آن را كه عبارت است از علم ظاهر (قرآن و سنت) و حكمت باطنه (عقل) آشكار نمود، شگفتيهاى آن (آثار و نشانه‌هايش كه خردمندان و دانايان را به شگفت آورد) نابود نميگردد و از بين نميرود، بارانهاى بهارى نعمتها در آن موجود است (كه دلهاى مرده را خرم گردانده بر اثر آن مسلمانها به سيادت و سعادت ميرسند) و چراغهاى تاريكيها (ائمه هدى عليهم‌السلام) در آن يافت ميشود، (در) نيكوئيها گشوده نميشود (آسايش و بزرگوارى دنيا و بهشت جاويد بدست نمى‌آيد) مگر به كليدهاى آن (پيروى از احكامش) و تاريكيها(ى ضلالت و گمراهى) از بين نميرود مگر به چراغهاى آن (عمل نمودن به آنچه كه پيشوايان واقعى دين دستور داده‌اند) خداوند از محرمات آن منع نمود، و چراگاه آن را رويانيد

(از مباحات آن يعنى آنچه حلال است قدغن و جلوگيرى نفرمود) در آنست شفاء و بهبودى آنكه شفا طلبد (از بيماريهاى نادانى و گمراهى) و بى‌نيازى آنكه بى نيازى (از هر چيز در دنيا و آخرت) درخواست نمايد (پيرو دين مقدس اسلام از بيمارى ضلالت و گمراهى بهبودى يافته و از سعادت دنيا و آخرت محروم نميماند).

ص: 474

قسمتى از اين خطبه است (در وصف كسى كه در راه ضلالت و گمراهى سرگردان است): و آن كس گمراه را خداوند مهلت داده اجلش را به تاخير انداخته در راه غفلت داران (كه عذاب الهى را در نظر ندارند) قدم مينهد و با گناهكاران شب را به صبح ميرساند بدون (آنكه سير كند در) راهى كه او را به مقصود رساند، و بى (آنكه پيروى نمايد از) پيشوائى كه او را به سعادت كشاند.

ص: 475

قسمتى از اين خطبه است (درباره گناهكاران و اندرز بشنوندگان): (گناهكاران كه در راه ضلالت و گمراهى قدم نهاده‌اند از هيچگونه نافرمانى پروا ندارند) تا اينكه خداوند كيفر گمراهيشان را به آنها نمايان ساخته بخواهد آنان را از پشت پرده‌هاى غفلت و نافرمانيشان بيرون آورد (مرگ ايشان را دريابد، آنگاه) روآورند به آخرت كه به آنها پشت كرده (عذاب و بدبختى را بهره آنان قرار داده) و پشت كنند به دنيا كه به ايشان رو آورده (خوشى و شادى ظاهرى را نصيبشان نموده بود) پس از آنچه ميخواستند (لذت و خوشى دنيا) و به دست آورده بودند، سود نبردند (زيرا نتوانستند همراه بياورند) و از هوا و آرزوشان (خواهش نفس اماره) كه به آن رسيده بودند، بهره‌مند نگرديدند (زيرا با رفتن آنها آرزوها همه بر باد رفته است)! و من شما و خودم را از اين پيشامد (گرفتارى و سرگردانى و عذاب و بيچارگى) برحذر مينمايم (تا از خواب غفلت بيدار شده به لذتها و خوشيهاى ناپايدار دنيا دل نبنديد. و اينكه امام عليه‌السلام خود را در اين رديف قرار داده براى اهميت دادن به موضوع است تا مردم بدانند چنين بزرگوارى كه معصوم و منزه از هر خطا است از دل بستن به دنيا نگران است، پس ديگران سزاوارترند كه بيشتر مراقب باشند كه دنيا آنها را نفريبد( پس بايد مرد از خود سود برد )در بدبختى و زيان نماند( زيرا بينا)ى واقعى( كسى است كه )اندرز خدا و رسول و ائمه اطهار را( شنيده )در آن( تفكر و انديشه نمايد، و )به دنيا( نگاه كرده، و )به بيوفائى آن( آشنا گردد، و از عبرتها )گذشتگان( سودمند شود، آنگاه در راه راست روشن )فرمانبردارى از خدا و رسول( سير نمايد، به شرط آنكه در آن از افتادن در گودالها و دره‌ها )خواهشهاى نفس( و از گمراه شدن در اشتباهكاريها)ى شيطان( دورى كند، و بر زيان خود اقدام نكرده گمراهان را يارى

ص: 476

ننمايد: به بيراه رفتن در راه حق )نهى نكردن آنان را از منكر( يا تغيير در گفتار )بدلخواه آنها سخن گفتن اگر چه بر خلاف رضاء و خوشنودى خدا باشد( يا براى گفتن سخن راست ترس به خويشتن راه دادن )اگر چه در واقع نترسد( پس اى شنونده از بيهوشى )ضلالت و گمراهى( به هوش بيا، و از )خواب( غفلت و بى‌خبرى )از كيفر كردار و گفتار ناپسنديده( خود بيدار شو، و از شتاب كردن )در امور دنيا كه بقاء و هستى آن اندك و زوال و نابودى آن نزديك است( آرام گير، و در آنچه )از جانب خداوند سبحان( به تو وارد شده است بر زبان پيغمبر امى )كه از كسى چيزى نياموخته و نوشتنى ياد نگرفته( درود خداوند بر او و بر آلش و چاره و گريزى از آن نيست، به دقت انديشه كن، و مخالفت و دورى نما كسى را كه از انديشه نمودن در فرمايشهاى پيغمبر اعراض كرده و به غير آن )پيروى از شيطان و نفس اماره( توجه نموده است، و واگذار او را به آنچه )گمراهى و بدبختى( كه به آن خوشنود است )زيرا آشنائى با چنين كسى سبب بدبختى دنيا و آخرت است( و فخر و نازش و كبر و خودپسندى را از خويشتن دور كن، و گور خود را بياد آور، كه گذر تو از آنجا است، و همانطور كه بجا مى‌آورى جزاء داده ميشوى، و آنچه را كه ميكارى درو ميكنى، و آنچه را كه امروز )در دنيا( از پيش فرستاده‌اى فردا )در قيامت( بر آن وارد ميگردى، پس براى خود )در محشر( جائى آماده كن، و )اكنون كه فرصت دارى( براى روز )بازگشت( خويش توشه‌اى بفرست، پس اى شنونده )از نافرمانى خدا و رسول( برحذر باش، و اى بيخبر )به اطاعت و فرمانبردارى( كوشش نما، و )از احوال قيامت كسى( تو را مانند شخص آگاه )پيغمبر و ائمه اطهار عليهم‌السلام( مطلع نميكند )پس اكنون تو را به بعض آنچه كه بايد از آن برحذر باشى آگاه مينمايم:(

ص: 477

از جمله احكام خدا در قرآن محكم و استوار كه (تجاوز از آن نميتوان كرد، و) به (پيرو) آنها پاداش داده راضى و خوشنود ميشود (مشمول رحمت خويش مينمايد) و براى (مخالفين) آنها كيفر مقرر فرموده و به خشم مى‌آيد، آن است كه بنده‌اى كه از دنيا ميرود اگر چه (با عبادت و بندگى) به خود رنج داده و عمل خويش را (ظاهرا) خالص نموده باشد، سودى بدست نمى‌آورد در حاليكه ملاقات كند پروردگارش را با يكى از اين خصلتها(ى پنجگانه زير) كه از آنها توبه و بازگشت نكرده باشد (اول): شرك به خدا در آنچه بر او واجب گردانيده از عبادت و پرستش خود (ديگرى را شريك او قرار دهد خواه آشكار خواه پنهان كه عبارت است از ريا و خودنمايى س 18 ى 110 ميفرمايد: فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعباده ربه احدا يعنى كسى كه اميدوار است رحمت پروردگارش شامل حال او گردد بايد كار شايسته بجا آورد، و در پرستش پروردگارش كسى را شريك قرار ندهد، دوم:) يا به سبب هلاك كردن (از بين بردن) ديگرى خشم خويشتن را برطرف نمايد (س 4 ى 93 ميفرمايد: و من يقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا عظيما يعنى هر كه مومنى را از روى قص

د بكشد كيفر او دوزخ است كه در آن جاويد ميماند و خداوند بر او غضب نموده او را از رحمت خويش دور و عذاب بزرگ برايش آماده فرمايد، سوم:( يا بيان كند كار زشتى را كه ديگرى بجا آورده )س 24 ى 19 ميفرمايد: ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخره يعنى آنانكه دوست دارند كه ناشايسته و كار زشتى درباره كسانيكه ايمان آورده‌اند فاش گردد براى ايشان در دنيا و آخرت عذاب دردناك است، چهارم:( يا به مردم رو آورد براى درخواست حاجتى بوسيله آشكار نمودن بدعتى در دين خود )س 28 ى 50 ميفرمايد: و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله يعنى كيست گمراهتر از كسى كه آرزوى خود را پيروى كند بدون راهنمائى از جانب خدا، پنجم:( يا مردم را به نفاق و دوروئى ملاقات كند، يا در ميان ايشان به دو زبان رفتار نمايد )در ظاهر خود را دوست و ثناگو نشان داده در پشت سر دشمن و بدگو باشد، س 4 ى 145 ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار و لن تجدلهم نصيرا يعنى مردم دورو در پائين‌ترين درجه آتش دوزخ قرار خواهند گرفت، و هرگز براى ايشان يارى نمى‌يابى كه آنان را از آنجا بيرون آورد( عظمت و بزرگى اين مثل را )كه ذكر ميشود( به فهم و در آن

انديشه كن (به واسطه كوتاهى فهم مردم از ادراك حقائق خداوند سبحان و پيغمبران و اوصياء ايشان بيان مطلب را با مثل آميخته‌اند تا حقيقت آن بر كسى پوشيده نماند) زيرا مثل نشان‌دهنده است شبيه و مانند خود را (چنانكه گفته ميشود مثل علم كه غذاى روحانى است چون شير مادر ميباشد براى بچه كه به سبب آن روح انسان كامل ميگردد همانطور كه طفل بوسيله شير مادر توانا ميشود. و اما مثل فرموده امام عليه‌السلام اينست):

ص: 478

مقصود چهارپايان (از جهت كمال قوه شهويه) شكمهاشان است (هميشه در بند آب و علفند) و مقصود درندگان (از جهت بسيارى قوه غضبيه) دشمنى و آزار رساندن به غيرشان است (پس به سير شدن شكم قناعت نميكنند، بلكه طالب غلبه و استيلاء ميباشند) و مقصود زنها (از جهت كمال قوه شهويه و شدت قوه غضبيه) آرايش زندگانى دنيا و فساد و تباهكارى نمودن در آن است (منظور امام عليه‌السلام از اين مثل آن است كه بايستى انسان خود را از عالم حواس ترقى داده قوه استعداد خويش را بكار انداخته از صفات رذيله دورى نمايد، پس اگر از قوه شهويه و غضبيه پيروى نمايد با چهارپايان و درندگان يكسان است، و اگر آرايش دنيا را شعار خويش قرار داده در فساد و تباهكارى بكوشد در سلك زنان است، و اما صفاتى كه بايستى پيروى نمود صفات) مومنين (است كه آنان در برابر خداوند سبحان) فروتن (گردنكش نيستند) و (به مردم) پند دهنده و مهربان، و (از قهر خدا) ترسناكند.

خطبه 153-در فضائل اهل‌بيت

ص: 479

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در پند و اندرز دادن به مردم و ستودن ائمه اطهار): و چشم دل خردمند كه با آن پايان كار خود (مردن و وارسى روز رستخيز را ميبيند، و نشيب و فراز )خير و شر( خويش را ميشناسد، دعوت كننده )پيغمبر اكرم( است كه )مردم را به دين اسلام( دعوت فرمود )و راه خير و شر و سعادت و شقاوت را براى آنان بيان كرد( و نگهبان )امام عليه‌السلام( است كه )اساس شريعت آن حضرت را از فساد و تباهكارى دشمنان( حفظ نمود، پس دعوت كننده را بپذيريد، و نگهبان را پيرو باشيد )تا در دنيا سرافراز و در آخرت سعادتمند گرديد، و بدانيد:( مردم دورو در درياهاى فتنه‌ها فرو رفته‌اند )در راه گمراهى قدم نهاده به گمراه نمودن ديگران پرداخته مقدمات خونريزى‌هاى به ناحق را فراهم كرده‌اند( و از سنتها )احكام پيغمبر اكرم( چشم پوشيده بدعتها را گرفته‌اند )به هواى نفس هر حكمى را اجراء خواهند نمود( و )بر اثر غلبه باطل بر حق( مومنين كناره‌گيرى كرده خاموش نشسته‌اند،

ص: 480

و دروغگويان گمراه گويا شده‌اند )به طورى كه مردم از ما دست كشيده‌اند در صورتيكه( ما اهل بيت )از جهت قرب و نزديكى حضرت رسول( چون پيراهن )تن او( هستيم، و اصحاب )آن بزرگوار( ميباشيم )به آنچه از جانب خداوند به او نازل شده ايمان آورده تصديق نموده‌ايم( و ما خزانه‌داران و درها )ى علوم و معارف( هستيم )به تاويل و تفسير قرآن كريم آشنا بوده و موارد احكام الهى را دانسته مردم را به راه حق راهنمائيم، و از اين رو است كه پيغمبر اكرم به طورى كه همه مسلمانان در اخبار خود نقل نموده‌اند فرمود: انا مدينه العلم و على بابها، فمن اراد المدينه فليات الباب يعنى شهر علم و دانش منم و على دروازه آن است، و كسى كه بخواهد به شهرى بيايد بايستى از دروازه وارد شود( و داخل خانه‌ها نميتوان شد مگر از درهاى آنها، پس كسى را كه از غير درها وارد خانه‌ها شود دزد مينامند )هر كه بخواهد از غير راه ما خود را به خدا و رسول آشنا نمايد، از دين بهره نبرده و در آخرت گرفتار عذاب است(.

ص: 481

قسمتى از اين خطبه است (در فضائل اهلبيت عليهم‌السلام): آيات قرآن آنچه در مدح و منقبت علم و هدايت است درباره ايشان نازل شده و آنان گنجهاى خداوند بخشنده هستند (حقتعالى تمام گوهرهاى گرانبها يعنى جميع صفات پسنديده از قبيل علم و حلم و جود و شجاعت و فصاحت و بلاغت و عصمت و طهارت و مانند آنها را در ايشان قرار داده، پس از اين جهت است كه) اگر به گفتار لب گشايند راست گويند، و اگر خاموش باشند ديگرى بر آنان پيشى نگرفته (زيرا سكوتشان از روى حكمت و مصلحت است، نه از روى عجز و ناتوانى كه ديگرى بر آنها سبقت گرفته سخن گويد) پس بايد پيشرو و جلودار هر قومى به پيروان خود راست گويد (معنى اين جمله در شرح سخن صد و ششم گذشت، و منظور اما عليه‌السلام از اين مثل آنست كه حاضر براى غائب از راه پند و اندرز و راهنمائى راست بگويد، و او را از گمراهى و نادانى برهاند) و بايد عقل خود را متوجه سازد (سخنان ما را با فكر و انديشه بشنود تا بدرستى آنچه را كه ميگويم پى ببرد) و بايد از فرزندان آخرت باشد، زيرا از آنجا آمده و بسوى آن باز ميگردد (خدا را در نظر گرفته به دنيائى كه بايد از آن بيرون رود دل نبندد، و آخرت را جايگاه هميشگى خويش بداند( پس كسى كه چشم دل گشوده از روى بينائى كارى انجام ميدهد بايد پيش از انجام عمل بداند كه آيا آن عمل به زيان او است يا به سودش؟ پس اگر به سود او است آن را بجا آورد، و اگر به زيانش باشد ترك نمايد، زيرا كسى كه از روى نادانى كارى انجام دهد مانند كسى است كه در غير راه سير ميكند، پس دور شدن او از راه روشن چيزى به او نمى‌افزايد مگر دور شدن از مطلوب او )رونده در راه كج هرچند بيشتر راه رود از مقصد دورتر گردد( و كسى كه از روى دانائى به كارى اقدام نمايد مانند كسى است كه در راه روشن راه ميرود، پس بايد شخص بينا )كه چشم دل گشوده با تامل و انديشه كارى انجام ميدهد( ببيند آيا در راه سير ميكند، يا بيراهه ميرود )در اول امر رسيدگى كند اگر كار خداپسند است انجام دهد وگرنه اقدام ننمايد(.

ص: 482

و بدان براى هر ظاهر و آشكارى برابر آن باطن و پنهانى است، پس آنچه را ظاهر نيكو باشد باطنش هم نيكو است، و آنچه را ظاهرش زشت و بد باطنش زشت و ناپاك است، و (گاه ميشود كه ظاهر طبق باطن نيست، لذا) پيغمبر صادق صلى الله عليه و اله فرمود: خداوند بنده‌اى را دوست ميدارد (رحمت خود را شامل حالش ميگرداند) و عمل او را دشمن (حرام و گناه) ميداند، و (گاهى) عمل (كارهاى نيكو) را دوستدار است و عامل آن را دشمن ميدارد. و بدان براى هر عمل و كردارى گياهى است و هر گياهى را از آب بى‌نيازى نيست، و آبها گوناگون است، پس هر چه آب گوارا مى‌آشامد درختش نيكو و ميوه آن شيرين است، و هر چه آب ناپاك و بد مى‌آشامد درخت آن بد و ميوه‌اش تلخ است (منظور امام عليه‌السلام از اين جمله و تشبيه عمل به گياه بعد از نقل فرمايش پيغمبر اكرم آن است كه درخت عمل از عقيده و باطن صاحب آن آب مى‌آشامد، اگر عقيده درست و باطن نيكو باشد از عمل شايسته و كردار پسنديده سودمند ميگردد، و اگر عقيده نادرست و باطن ناپاك بود عمل نيكو اگر چه خداوند او را دوست ميدارد سودى به او نميرساند يعنى بر اثر آن سعادت هميشگى بدست نخواهد آورد).

خطبه 154-در آفرينش خفاش

ص: 483

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن (جمله‌اى از صفات حقتعالى و) شگفتى آفرينش شب پره را ياد ميفرمايد: سپاس خداوندى را سزا است كه وصفها از حقيقت شناسائى او مانده‌اند، و عظمت و بزرگى او خردها را (از درك كردنش) باز داشته است، پس به كنه سلطنت و پادشاهى او راهى نيافتند (زيرا خردها محدودند و او غير محدود) او است خداوند و پادشاه به حق و راستى كه (هستى او در نظر هوشمندان) هويدا است، ثابت تر و آشكارتر از آنچه چشمها او را ببيند (زيرا علم بوجود او عقل است، و عقل ديده باطنى است كه در آن غلط و اشتباه راه ندارد بخلاف چشم ديده ظاهرى كه اشتباه در آن بسيار است، چنانكه هر چيز بزرگ را از دور كوچك ديده، و باريدن باران را مانند خط مستقيم مى‌پندارد) عقلها براى اثبات حد و نهايت به كنه ذات او پى نبرده‌اند تا شبيه گرديده شده باشد (زيرا او را حد و نهايتى نيست) و وهمها براى تصور نمودنش بر او راه نيافتند تا مثل و مانند او در وهم درآمده باشد (زيرا براى او مانندى نيست تا وهمها آن را همانند او قرار دهند) خلائق را بى‌نمونه (اى كه ديگرى ساخته باشد، يا بى‌نمونه‌اى كه در نظر گرفته تصوير آن نموده باشد) و بى‌مشورت نمودن

از ديگرى و بى‌يارى خواستن از ياورى بيافريد (زيرا پيش از خداوند موجودى نيست، و تصوير و مشورت نمودن و يارى خواستن از لوازم امكان است) پس به سبب امر (تكوينى) و اراده‌اش آفرينش او منظم شده و برقرار گرديده فرمانبر فرمان او شدند، پس امرش را پذيرفته رد نكردند، و اطاعت كرده سرباز نزدند (خلاصه همه مخلوقات تحت قدرت و توانائيش درآمده تسليم امر اويند).

ص: 484

و از جمله صفتهاى مورد تامل و دقت او و از زمره آفرينشهاى شگفت‌آورش آنست كه به ما نمودار نموده است از عجائب آفرينش كه در اين شب پره‌ها است كه (بين آنها با همه حيوانات تفاوت است، زيرا) روشنائى روز كه گشاينده ديده هر چيزى است ديده آنها را مى‌بندد، و تاريكى شب كه ديده هر زنده‌اى را مى‌بندد، ديده آنها را باز ميكند، و چگونه چشمهاشان تاريك و نابينا است از اينكه خورشيد تابان در راههائى كه ميروند طلب نور و روشنى نمايند، و در موقع آشكار شدن نور خورشيد خود را به آنچه ميطلبند برسانند؟ و چگونه خداوند با درخشيدن نور خورشيد آنها را از رفتن به جاهائى كه نور به آن مى‌درخشد بازداشته، و آنها را در جاهاى خودشان از رفتن در جائيكه نورهاى خورشيد درخشنده است پنهان نموده؟ پس آنها در روز پلكهاى چشمشان را بر حدقه‌هاى آن گذاشته، و شب را چراغ قرار دادند كه به سبب آن براى درخواست روزيها راه ميجويند، و ديده‌هاى آنها را شدت تاريكى شب مانع نميشود (بلكه همه چيز را مى‌بينند) و از رفتن در شدت تاريكى شب باز نميايستند، پس چون خورشيد پرده از رخسار برداشت (تاريكى را بر طرف نموده تابان شد) و روشنيهاى روز آن هويدا گرديد، و درخشندگى روشنیآن بر خانه‌هاى سوسمارها درآمد (آفتاب همه جا را فرا گرفت) پلكها را بر اطراف چشمهاشان مينهند

ص: 485

و به آنچه در تاريكى شبها اندوخته‌اند قناعت مينمايند. پس منزه است خداوندى كه شب را به جاى روز وسيله روزى و روز را وسيله استراحت و آرامى آنها گردانيد، و از گوشتهاشان براى آنها بالهائى قرار داد تا هنگام نيازمندى به پرواز با آنها بپرند، گويا بالهاشان مانند لاله‌هاى گوش (انسان) است كه داراى پر و استخوان نيست، ولى تو مواضع رگها را آشكار و هويدا مى‌بينى (رگها در بالهاى شب پره به جاى استخوان و نى در بال مرغان ميباشد) براى آنها دو بال است كه نازك نيست تا (هنگام پر زدن) پاره شود، و كلفت نيست تا سنگين باشد (و مانع پرواز آنها گردد) پرواز ميكنند در حاليكه بچه‌شان چسبيده و پناه برده به آنها است، مى‌نشيند زمانيكه مادرش بنشيند، و پرواز ميكند وقتى كه مادرش بپرد، از مادر جدا نمى‌شود تا موقعى كه اعضائش قوت گرفته و بالهايش براى پريدن آماده شود، و تا گاهى كه راههاى زندگانى و سود خود را بشناسد، پس منزه است آفريننده همه اشياء كه آفرينش او بى‌نمونه‌ايست كه پيشتر، از غير او آفريده شده باشد (اشيا را بر وفق حكمت و اقتضاى مصلحت ايجاد فرموده است).

ص: 486

خطبه 155-خطاب به مردم بصره

ص: 487

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است خطاب به اهل بصره كه بر سبيل حكايت از پيشامدهاى سخت خبر ميدهد: هنگام آن فتنه و تباهكارى كسى كه توانائى اطاعت و فرمانبردارى خدا داشته باشد، بايستى بجا آورد، پس اگر مرا اطاعت و پيروى كنيد، من بخواست خدا شما را به راه بهشت (سيادت و سعادت جاودانى) خواهم برد اگر چه اين راه بسيار سخت و تلخ مزه است (زيرا بيشتر مردم خواهان باطل و تباهكارى بوده پيروى خدا و رسول در نظرشان دشوار مى‌آيد). و (ياغى شدن) آن زن (عايشه بر من از جهت اين است كه او) را سستى انديشه زنان دريافته، و كينه و دشمنى در سينه‌اش بجوش آمده مانند (جوشيدن) ديك آهنگر (از جمله چيزهائى كه سبب كينه و دشمنى عايشه نسبت به آن حضرت شد اين بود كه چون حضرت رسول مامور شد به بستن درهائى كه به مسجد باز بود، همه درها حتى باب ابى‌بكر را بست، و باب اميرالمومنين را باز گذاشت، و ديگر آنكه ابى‌بكر را با سوره برائه به مكه فرستاد، پس از آن او را عزل نمود سوره را به اميرالمومنين داده او را فرستاد، و ديگر آنكه فاطمه عليهاالسلام داراى فرزندان گرديد و عايشه هيچ فرزند نداشت، و حضرت رسول فرزندان فاطمه را فرزندان خود ميدانست، خلاصه اين

ص: 488

قبيل امور سبب حسد و دشمنى عايشه بود، لذا امام عليه‌السلام ميفرمايد:( و اگر او را وادار ميكردند به اينكه آنچه با من كرد با ديگرى انجام دهد بدان اقدام نمينمود )زيرا ياغى شدن او به بهانه كشته شدن عثمان و جنگيدنش بر اثر دشمنى و كينه‌اى است كه با من دارد( و بعد از اين هم )با همه كارهاى زشت، ياغى شدن، و فتنه انگيختن، و خون مسلمانان ريختن، و مانند اينها( حرمت و بزرگى پيش از اين )زمان رسول خدا( براى او باقى است )به جهت همسرى با پيغمبر اكرم و چون از جمله امهات مومنين است ما كردار او را كيفر نميدهيم( و )اما در آخرت( حساب و بازپرسى با خداوند است )در قيامت خداوند براى او عذاب مقرر فرموده، چنانكه در قرآن كريم س (33) ى (30) ميفرمايد: يا نساء النبى من يات منكن بفاحشه مبينه يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك على الله يسيرا يعنى اى زنان پيغمبر هر كه از شما كار ناشايسته آشكارى انجام دهد عذاب او افزون و دو برابر ديگران ميشود، و اين كار بر خدا آسان است(.

ص: 489

قسمتى از اين سخنان است (درباره ايمان): راه ايمان (گرويدن به خدا و رسول) روشنترين راه است (به رسيدن سيادت و سعادت هميشگى) و تابان‌تر از چراغ (كه رونده در آن هرگز گم نميشود) پس به سبب ايمان به كردارهاى شايسته راه برده ميشود، و به سبب كردارهاى شايسته به ايمان راهنمائى ميگردد (اعمال صالحه نتيجه ثمره ايمان است و صدور آنها از بنده مومن دليل بر وجود ايمان است در قلب او) و به سبب ايمان (كه ثمره آن اعمال صالحه است) علم و دانائى آباد ميشود (صاحب آن به سود ميرسد، زيرا علم بى‌ايمان و عمل به آدمى چيزى نمى‌افزايد مگر دورى از رحمت خدا) و به سبب علم از مرگ خوف و ترس پيش مى‌آيد (زيرا علم به مبدا و معاد مستلزم يادآورى از مرگ است، و يادآورى از مرگ موجب ترس از آن، و ترس از آن سبب كردار و گفتار نيكو و آن باعث بدست آوردن سعادت هميشگى است به خلاف جاهل كه از سختيهاى مرگ غافل است، لذا تمام كوشش او صرف دنيا گشته از نيكبختى هميشگى محروم ميماند) و بر اثر مرگ دنيا بپايان ميرسد (زيرا قبر آخرين منزل دنيا و اول منزل آخرت است) و به وسيله دنيا (سعادت جاويد در) آخرت بدست مى‌آيد (زيرا دنيا دار تكليف است و در آن ميتوان براى آخرت

ص: 490

توشه‌اى بدست آورد، و خدا و رسول را خوشنود گردانيد( و به سبب قيامت بهشت به پرهيزكاران نزديك و دوزخ به گمراهان و هواپرستان آشكار ميگردد )چنانكه در قرآن كريم س 26 ى 88 ميفرمايد: يوم لاينفع مال و لابنون ى 89 الا من اتى الله بقلب سليم ى 90 و ازلفت الجنه للمتقين ى 91 و برزت الجحيم للغاوين يعنى قيامت روزى است كه مال و پسران كسى را سود نميدهد مگر كسى كه با دل سالم از كفر و معصيت بيايد، و بهشت به پرهيزكاران نزديك و دوزخ به گمراهان هويدا ميشود( و مردم را از قيامت جاى رهائى نيست )كه همه بايد در آن وارد شوند( در حاليكه در آن ميدان شتاب كننده هستند به سوى آخرين منزل )سعيد و نيكبخت در بهشت جاويد، و شقى و بدبخت در آتش دوزخ(.

ص: 491

و قسمتى از اين سخنان است (در چگونگى حال اهل قبور در قيامت، و ترغيب مردم بر امر به معروف و نهى از منكر و پيروى قرآن كريم، و نقل فرمايش رسول اكرم درباره وقوع فتنه و فساد): (در قيامت اموات) از قبرها بيرون مى‌آيند و به آخرين منزلها (بهشت يا دوزخ) ميروند، و براى هر سرائى (بهشت يا دوزخ) اهلى است كه (آماده رفتن به آن هستند، نيكبختان و پيروان خدا و رسول به بهشت و بدبختان به دوزخ، و) آن را به سراى ديگر تبديل نميكنند (بهشتيان به دوزخ نميروند، و دوزخيان به بهشت نميتوانند رفت) و از آن سرا بيرون نميشوند، و (اگر بخواهيد اهل بهشت باشيد، از خدا و رسول پيروى كرده مردم را به گفتار و كردار شايسته وادار و از ناشايسته‌ها باز داريد، زيرا) امر به معروف و نهى از منكر و صفت و خلق هستند از جمله خوهائى كه محبوب و پسنديده خدا است، و (ترسيدن از امر به معروف و نهى از منكر نمودن در صورتيكه ظاهرا هيچگونه زيانى نداشته باشد درست نيست، و احتمال اينكه مبادا كشته شود يا روزى كم گردد بيجا است، بلكه بايد دانست) اين دو امر مرگ را نزديك نميگرداند و روزى را كم نميكند (زيرا مرگ و روزى هر كس مقدر است، و تغيير و تبديلى در آن نيست) و (برا

ى شناختن موارد احكام دين( بر شما باد )مراجعه( به كتاب خدا )قرآن كريم( زيرا كتاب خدا )براى اتصال بنده به خدا( ريسمان استوارى است )كه هرگز گسيخته نخواهد شد( و )براى سير در راه حق( نور آشكارى است )كه تاريكى در آن راه ندارد( و )براى بيمارى جهل و نادانى به معرفت خدا و رسول( شفاء سودمندى هست، و )براى تشنه علوم و معارف حقه( سيراب شدن است كه تشنگى را بر طرف مينمايد، و براى چنگ زننده )به آن( نگاهدارنده )از خطاء و لغزشها( است، و براى آويخته )پيرو احكام آن( رهائى )از عذاب الهى( است، كجى در آن نيست تا راست گردد )اختلافى در آن يافت نميشود تا نيازمند اصلاح باشد( و )از حق و حقيقت( برنميگردد تا از آن دست برداشته شود، و تكرار بسيار )بر زبانها( و فرو رفتن در گوش آن را كهنه نميگرداند )هر سخنى را كه بسيار گويند و بشنوند كهنه ميگردد جز كلام خدا كه در همه اوقات تازه بوده بهاى آن افزايش مى‌يابد( كسى كه آن را بگويد راستگو است )زيرا در قرآن كريم بر خلاف واقع چيزى بيان نشده( و هر كه از آن پيروى كند )ببهشت جاويد( پيشى گرفته )رستگار گرديده( است

ص: 492

(سيدرضى فرمايد:) مردى (بين سخنان امام عليه‌السلام) روبروى آن حضرت ايستاد و گفت: ما را از فتنه خبر ده آيا از رسول خدا صلى الله عليه و اله چگونگى آن را پرسيده‌اى؟ پس امام عليه‌السلام فرمود: چون خداوند سبحان كلام خود را فرستاد: (س 29 ى 1 الم )ى 2( احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لايفتنون يعنى منم خداوند بزرگوار، آيا مردم گمان كرده‌اند كه بگفتن اينكه ما )به خدا و رسول( ايمان آورديم واگذاشته ميشوند، و آنان )به فتنه و فساد( آزموده نميگردند؟ دانستم ماداميكه رسول خدا صلى الله عليه و اله در بين ما باشد آن فتنه بر ما فرود نمى‌آيد، پس گفتم: اى رسول خدا چيست اين فتنه‌اى كه خدا تو را به آن خبر داده؟ فرمود: اى على به زودى بعد از من امتم )بر اثر انديشه‌هاى نادرست( در فتنه و تباهكارى افتند. پس گفتم: اى رسول خدا آيا نبود كه در روز احد )احد نام كوهى است نزديك مدينه به راه شام كه در آنجا جنگ كفار قريش با مسلمانها در اوائل ماه شوال سال سوم هجرت واقع شده( آنجا كه گروهى از مسلمانان به درجه شهادت رسيدند، و كشته شدن در راه خدا از من باز داشته شد،

ص: 493

و كشته نشدنم بر من دشوار گرديد )و از اين جهت غمگين بودم( به من فرمودى مژده باد تو را كه بعد از اين كشته خواهى شد؟ پس به من فرمود: آنچه بيان كردى درست است، هنگام دريافت شهادت شكيبائى تو چگونه خواهد بود، گفتم: اى رسول خدا اين كار از موارد صبر نيست، بلكه جاى مژده و سپاسگزارى است (كشته شدن در راه خدا براى من بزرگترين نعمت و بخشش الهى است) و فرمود: اى على زود باشد كه بعد از من مسلمانان بوسيله دارائيشان در فتنه افتند (بر اثر كمى يا بسيارى مال و كسب از راه حلال يا حرام و صرف آن در راه خير و شر آزمايش ميشوند) و به سبب دينشان بر پروردگارشان منت نهاده رحمت و مهربانى او را آرزو نمايند (در صورتيكه آرزوى رحمت با بى‌باكى در دين و پيروى نكردن از خدا و رسول غلط است) و از خشم او ايمن و آسوده خاطر باشند (و حال آنكه ايمنى از خشم و دورى از رحمت او مانند نااميدى از رحمتش از جمله گناهان بزرگ است) و به سبب شبهه‌هاى نادرست و خواهشهاى غافل كننده (از حق و كيفر روز رستخيز) حرام او را حلال گردانند، پس (از اين جهت) شراب را (به مشتبه نمودن)

ص: 494

به آب انگور و خرما، و رشوه را به هديه و ارمغان، و رباء را بخريد و فروخت حلال ميشمرند، پس گفتم: اى رسول خدا در آن هنگام ايشان را به كدام مرتبه‌اى از مراتب به حساب

آورم؟ آيا آنها را مرتد و كافر بدانم، يا به فتنه افتاده؟ فرمود: در مرتبه فتنه و آزمايش (در دين، زيرا ايشان نميگويند شراب و رشوه و ربا حلال است تا منكر ضرورى دين شده كافر گردند، بلكه از راه اشتباهكارى شراب را آب انگور و رشوه را ارمغان و رباء را سود خريد و فروخت ميپندارند، و چون آب انگور و ارمغان و سود خريد و فروخت در دين حلال است آنها را نيز حلال ميدانند).

ص: 495

خطبه 156-سفارش به پرهيزكارى

ص: 496

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اندرز و پرهيزكارى و تهيه توشه آخرت): سپاس خداوندى را سزا است كه سپاسگزارى را كليد يادآورى خود و وسيله افزونى احسان و بخشش و رهبر نعمتها و بزرگوارى خويش قرار داد (زيرا هر كه او را سپاس گزارد يادش نموده، و احسان و نيكوئى بيشتر او را مييابد، و به نعمتهاى بيشمار و بزرگواريش پى ميبرد). بندگان خدا، روزگار به حاضرين ميگذرد مانند گذشتن به گذشتگان (پيشينيان مردند شما نيز زنده نميمانيد) آنچه رفت (زندگانى گذشته) باز نميگردد، و آنچه هست (از خوشى و بدى) هميشه پايدار نيست، رفتار آخر آن مانند اول آنست (با گذشتگان و آيندگان يك جور رفتار ميكند) كارهايش از هم پيشى گرفته و نشانه‌هايش همراه هم هستند (كارهاى آن زود نابود ميگردد، پس خردمند از گردش روزگار عبرت گرفته به آن دل نبندد) پس (بطورى بسرعت دنيا رو به زوال و نيستى است كه) گويا به قيامت حاضريد، شما را ميراند مانند راندن ساربان شترهايش را كه هفت ماه از زائيدن آن گذشته و شيرشان خشك شده باشد (اينگونه شترها را بر اثر سبكى آنها به سختى و تندى ميرانند، به خلاف شترهائيكه در ماههاى آخر آبستن ميباشند كه آنها را از روى مهربانى به

آهستگى ميبرند( پس كسى كه خود را به غير )به خواهشهاى نفس و آرايشهاى دنيا( مشغول گرداند، در تاريكيهاى بدبختى سرگردان ماند، و در تباهكاريها آميخته شود )كه رهائى نيابد( و شياطين و ديوهاى او )گمراه‌كنندگان( او را به سركشى وادار كنند، و كردار بدش را در برابر او بيارايند، پس )اى كسى كه خود را به غير مشغول ساخته‌اى بدان كه( پايان پيشروان )به عبادت و بندگى( بهشت است، و پايان تقصير كنندگان )گناهكاران( آتش )و چون بهشت جاويد جز با پرهيزكارى به دست نمى‌آيد ميفرمايد:(

ص: 497

بندگان خدا بدانيد، تقوى و پرهيزكارى سراى حصاردار ارجمندى است، گناه سراى حصاردار خوار كه ساكن خود را (از بلاء و سختى) نگاه نميدارد، و هر كه به آن پناه برد حفظش نميكند. آگاه باشيد به سبب پرهيزكارى نيش زهردار گناهان دور ميشود، و به يقين و باور (ايمان به خدا و رسول) پايان بلند مرتبه (بهشت جاويد) بدست مى‌آيد. بندگان خدا از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در ارجمندترين اشخاص نزد خودتان و دوست ترين آنها پيش شما (به فكر و انديشه خود باشيد، زيرا آشكار است كه هر كسى خويشتن را از همگان ارجمندتر و دوست تر ميدارد) زيرا خداوند براى شما دين حق را آشكار نموده، و راههاى آن را روشن گردانيده (راه نيك و بد را در قرآن كريم بيان فرموده و سخنان پيغمبر و اوصياء آن حضرت را در دسترس قرار داده) پس (كار خود را آسان مشماريد كه پس از مرگ يا) شقاوت و بدبختى همراه است (براى كسى كه به دستور خدا و رسول رفتار نكرده) يا سعادت و خوشبختى هميشگى (براى آنكه پيرو خدا و رسول بوده) پس در روزهاى نابود شونده (دنيا) براى روزهاى باقى (آخرت) توشه برداريد كه راه توشه برداريد كه راه توشه برداشتن را به شما نموده‌اند (خداوند سبحان در قرآن كريم س 2 ى 19

7 ميفرمايد: و تزودوا فان خير الزاد التقوى، و اتقون يا اولى الالباب يعنى توشه برداريد و بهترين توشه پرهيزكارى است، و اى خردمندان از من بترسيد و پرهيزكار باشيد( و به كوچ كردن )از اين جهان( ماموريد، و براى رفتن شما )از دنيا( شتاب ميكنند، پس شما مانند سوارانى هستيد ايستاده كه )آماده رفتن ميباشيد، و( نميدانيد كى به رفتن مامور خواهيد شد )از اين جهان خواهيد رفت(.

ص: 498

آگاه باشيد چه كار است با دنيا كسى را كه براى آخرت آفريده شده؟ و چه ميكند با دارائى كسى كه به زودى آن را از او ميگيرند، و زيان گناه و بازپرسى آن براى او باقى ميماند؟! (پس خردمند براى دوستى دنيا اين همه تلاش نكرده و براى گردآوردن دارائى بسيار كوشش ننموده عمر عزيز خويش را بيهوده صرف نمينمايد). بندگان خدا، آنچه خداوند وعده داده از نيكوئى و پاداش (اطاعت و بندگى) رها كردنى نيست (زيرا فضل و احسان خداوند بزرگترين و بهترين احسان است) و آنچه كه نهى فرموده از بدى و كيفر (معصيت و نافرمانى) خواستنى نيست (زيرا كيفر خداوند سختترين كيفرها است) بندگان خدا بر حذر باشيد از روزيكه در آن اعمال رسيدگى ميشود (روزنامه گفتار و كردار هر كس را ديده كوچكترين نيك و بد آنها را وارسى خواهند نمود) و اضطراب و نگرانى در آن روز بيشمار است، و كودكان در آن پير ميشوند (در قرآن كريم س 73 ى 17 ميفرمايد: فكيف تتقون ان كفرتم يوما يجعل الولدان شيبا يعنى اگر كافر شويد چگونه پرهيز ميكنيد از روزيكه كودكان را پير ميكند، اشاره به اينكه روز است بسيار سخت و ترسناك). بندگان خدا بدانيد، ديده‌بانانى از خودتان و جاسوسهائى از اندامتان بر شما هست (چنانكه در قرآن كريم س 24 ى 24 ميفرمايد: يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون يعنى روز رستخيز زبانها و دستها و پاهاى ايشان بر آنها گواهى دهند به آنچه را كه بجا مى‌آورند( و )از فرشتگان( نگاهدارنده‌هائى هستند كه از روى راستى كردار و شماره نفسهايتان را ضبط مينمايند )مينويسند، چنانكه در قرآن كريم س 50 ى 16 ميفرمايد: نحن اقرب اليه من حبل الوريد ى 17 اذ يتلقى المتلقيان عن اليمين و عن الشمال قعيد ى 18 ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد يعنى ما به انسان از رگ گردن نزديكتريم، هنگاميكه دو فرشته فرا ميگيرند و هميشه يكى از راست و يكى از چپ با او است، هيچ سخنى نميگويد مگر اينكه نزد او است نگهبان آماده. و اين براى اتمام حجت است وگرنه خداوند به همه جزئيات آگاه است( تاريكى شب تار شما را از اين فرشتگان نميپوشاند و در بزرگ محكم بسته شده شما را از آنها پنهان نميگرداند )خلاصه هميشه و در هر جا با شما همراه هستند( و )چون دنيا گذران است( فردا )مرگ( به امروز نزديك است. امروز با آنچه در آن است )از خوشى و بدى و سود و زيان( ميگذرد، و فردا از پى آن مى‌آيد، پس )نزديك بودن فردا و رسيدن مرگ طورى است كه( گويا هر مردى از شما به منزل تنهائى خود و گودال گور خويش از زمين رسيده است، پس شگفتا از خانه تنهائى و منزل ترسناك و جاى بى كسى، و گويا صيحه (آواز بلند روز رستخيز كه همه را زنده ميكند) به گوش شما رسيده است، و قيامت شما را دريافته، و براى حكم بين حق و باطل نمايان شده‌ايد (از قبرها بيرون آمده‌ايد) در حاليكه از شما نادرستيها و بهانه‌ها (ى بيجا و دليلهاى بيهوده) دور گشته و از بين رفته، و حقائق به شما ثابت گرديده، و هر امرى (نيك يا بد) از شما به مواضع خود باز ميگردد (خلاصه در آن روز آنچه حق و حقيقت است واقع ميشود، و آنچه رسيدنى است از پاداش و كيفر خواهد رسيد) پس از عبرتها (مرگ و سختيهاى بعد از آن) پند گيريد، و از تغيير روزگار اندرز گرفته آگاه شويد، و از بيم كردن (خدا و رسول) سود ببريد (كارى كنيد كه از عذاب الهى خود را برهانيد).

خطبه 157-پيامبر و قرآن

ص: 499

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بعثت پيغمبر اكرم و ستودن قرآن كريم): خداوند پيغمبرش را فرستاد هنگامى كه مدتى بود پيغمبرى نيامده، و رفتن فرق مختلفه مردم به خواب غفلت و گمراهى و نادانى طولانى شده، و پايه استوار (احكام و دستور الهى) ويران گشته بود (مدتى بود پيغمبرى از جانب خدا مبعوث نشده مردم در راه گمراهى و نادانى قدم نهاده سخنان پيغمبران از يادشان رفته كه خداوند حضرت مصطفى صلى الله عليه و اله را برانگيخت) پس به سوى مردم آمد با تصديق و اعتراف آنچه در دست داشت، و نورى كه بايستى از آن پيروى نمايند، و آن (چه در دست داشت و مصدق نبوت و پيغمبرى آن حضرت و روشن كننده تاريكيهاى نادانى و گمراهى بود) قرآن است، پس درخواست نمائيد تا گويا گردد (از كسى كه عالم به تنزيل و تاويل و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و ظاهر و باطن آنست هر چه ميخواهيد بپرسيد تا براى شما بيان كند) و هرگز (قرآن به خودى خود بى‌مبين حقيقى) گويا نميشود، و ليكن (چون عالم به حقائق و اسرار آن ما اهلبيت هستيم، لذا) من شما را از آن خبر ميدهم (علوم و احكام آن را بيان ميكنم) آگاه باشيد در قرآن است علم به آنچه (بعد از اين) مى‌آيد، و خبر از گذ

شته (از آفرينش آسمانها و زمين و آنچه در آنها است، و چگونگى احوال پيشينيان) و داروى درد (نادانى و گمراهى) و نظم و ترتيب دادن به آنچه (از امور دنيا و آخرت و سود و زيان كه) مربوط به شما است.

ص: 500

قسمتى از اين خطبه است (درباره بنى‌اميه و ستمگرى و انقراض حكومت و سلطنتشان): در آن زمان (كه بنى‌اميه بر مردم مسلط ميگردند) باقى نميماند خانه گلى و نه خانه چادرى (خانه‌هائى كه در شهر ساخته شده و خرگاههائيكه در بيابانها برپا مينمايند، خلاصه جائى نيست) مگر آنكه ستمگران غم و اندوه و سختى و گرفتارى را در آن وارد ميكنند، پس در آن هنگام در آسمان عذرخواهى و در زمين يارى كننده‌اى براى آنها باقى نميماند (چون ظلم و ستم همه جا را فرا گرفت اهل آسمان و زمين نفرين ميكنند، پس خداوند سبحان آنها را منقرض و پراكنده فرمايد، و ستمگرى ايشان در مدت حكومتشان بر اثر اينست كه) شما براى امر خلافت كسى را كه لياقت نداشت برگزيديد، و (براى دوستى دنيا دوشمنى با اهل حق) آن را در غير مورد خود جا داديد، و به زودى خداوند از آنان كه ستم ميكنند (خواه بنى‌اميه باشد خواه ديگرى) انتقام ميكشد، خوردنى را به خوردنى و آشاميدنى را به آشاميدنى، از خوردنيهاى حنظل (گياه بسيار تلخ) و آشاميدنيهاى شيره درخت صبر (تلخ و بدمزه) و زهرآلود، و از پوشيدنى پيراهن ترس و جامه شمشير (خلاصه خداوند نعمت و دولت آنها را به رنج و سختى و شادى را به ترس و آسايش را

ص: 501

به شكست خوردن در جنگ مبدل ميفرمايد( و )اين كيفر آنها است در دنيا و در آخرت هم به عذاب الهى مبتلى خواهند بود، زيرا( ايشان چهارپايان كشنده بار معاصى و شترهاى برنده توشه گناهان ميباشند، پس )به اين جهت( سوگند ياد ميكنم و باز سوگند ياد ميكنم كه بنى‌اميه پس از من خلافت را بيفكنند )از دست بدهند( مانند خلط سينه كه از دهان بيرون انداخته ميشود، و پس از آن هم هرگز آن را نچشيده مزه‌اش را درنيابند چندان كه روز و شب از پى هم برسند )بعد از شكست خوردن از بنى‌العباس ديگر روى كار نيامده به بدبختى و بيچارگى مبتلى خواهند بود(.

خطبه 158-خوشرفتارى خود با مردم

ص: 502

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (درباره معاشرت و مهربانى كه با مردم فرموده): من براى شما معاشر و همنشين نيكوئى بودم كه به كوشش خود شما را از پشت سر حفظ نمودم (از تباهكاريها و پيشامدهاى آينده شما را آگاه كردم تا خود را به آنها گرفتار ننمائيد) و شما را از ريسمانهاى ذلت و خوارى و حلقه‌هاى ظلم و ستم (و بيچاره بودن) رهائى دادم، به جهت سپاسگزارى كردنم در مقابل اندك نيكوئى (كه از شما هويدا گرديد) و به جهت چشم پوشى از كارهاى زشت بسيارى كه در حضور من واقع شده و به چشم ديدم (زيرا زمامدار را چاره‌اى نيست مگر احسان به نيكوكاران و عفو و بخشش از بدكرداران).

خطبه 159-در بيان عظمت پروردگار

ص: 503

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در صفات حقتعالى): فرمان خداوند حكم لازمى است (كه رد نميشود) و موافق با مصلحت، و خوشنودى او مهربانى و ايمنى (از بلاها و سختيها) است، از روى علم و دانائى حكم (هر چيز را بيان) ميفرمايد، و از روى حلم و بردبارى (گناه سزاوار آمرزش را) مى‌بخشد. بارخدايا سپاس تو را است بر هر چه ميستانى و مى‌بخشى و بر بيماريهائى كه بهبودى ميدهى و مبتلى ميسازى (در هر حال تو را بايد شكر گزارد، زيرا گرفتن و بخشيدن و بهبودى و بيمارى از جانب تو همه از روى حكمت و مصلحت است و هر كدام در جاى خود نعمت و بخششى است كه موجب شكر و سپاسگزارى است) چنان سپاسى كه براى تو پسنديده‌تر سپاس و به سوى تو محبوبتر سپاس و نزد تو برتر سپاس باشد، سپاسى كه پر كند آنچه را كه (در آسمان و زمين) آفريده‌اى، و برسد به آنچه كه خواسته‌اى، سپاسى كه از تو پنهان كرده نشود، و از پيشگاه تو ممنوع نگردد، سپاسى كه شماره آن بريده نشود، و يارى و كك آن نابود نگردد (خلاصه تو را سپاسگزاريم به سپاسيكه از همه سپاسها رجحان و امتياز داشته باشد) پس (هر چند كوشش كنيم سپاسى كه سزاوار خداوندى تو است نميتوانيم بجا آوريم، زيرا) ما حقيقت عظمت

ص: 504

و بزرگى تو را نميدانيم، مگر آنكه ميدانيم تو زنده‌اى هستى كه همه چيز (از روى امكان و نيازمندى) به تو قائم و باز بسته است، ترانه سستى پيش از خواب (چرت زدن) و نه خواب فرا ميگيرد (در قرآن كريم س 2 ى 255 ميفرمايد: لاتاخذوه سنه و لانوم، له ما فى السموات و ما فى الارض يعنى ضعف و سستى پيش از خواب و خواب او را فرا نميگيرد، آنچه در آسمانها و زمين است براى او است و هستى آنها به اراده و توانائى او است) انديشه‌اى به كنه و حقيقت تو نرسيده، و ديده‌اى تو را درنيافته، ديده‌ها را تو دريافتى، (در قرآن كريم س 6 ى 103 ميفرمايد: لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير يعنى ديده‌ها او را درنيابد و او ديده‌ها را دريابد و او است باريك بين و نهان دان) و آمار كردار (بندگان) را به شمار مى‌آورى (در قرآن كريم س 58 ى 6 ميفرمايد: يوم يبعثهم الله جميعا فينبئهم بما علموا احصاه الله و نسوه و الله على كل شيى‌ء شهيد يعنى ياد كن روزى را كه خداوند همه بندگان را زنده كند پس آنان را به آنچه كه بجا آورده‌اند آگاه سازد، حساب كردارشان را خداوند ضبط فرموده و ايشان آن را فراموش كرده‌اند و خداوند بر همه چيز حاضر و گواه است) و (گناهكاران را

( به موهاى جلو سر و قدمها )يشان براى كيفر كردار( فرا ميگيرى )در قرآن كريم س 55 ى 41 ميفرمايد: يعرف المجرمون بسيماهم فيوخذ بالنواصى

ص: 505

و الاقدام يعنى گناهكاران به نشانه‌هاشان شناخته، و به موهاى جلو سر و قدمها گرفته ميشوند. در قيامت فرشتگان آنان را به علامات و نشانه‌ها شناخته آنگاه كاكلهاى ايشان را گرفته بند بر پاهاشان نهاده به دوزخ مى‌اندازند( و چه چيز است آنچه ما از آفريده تو مى‌بينيم، و از قدرت و توانائى كه تو براى آن بكار برده‌اى به شگفت مى‌آئيم، و آن را از بزرگى و سلطنت و پادشاهيت دانسته وصف مينمائيم، و حال آنكه چيزهائى كه از ما پنهان است و ديده‌هاى ما آن را نمى‌بيند و عقلهاى ما نزد آن بازايستاده )درك نميكند( و بين ما و آنها پرده‌هائى آويخته شده، بزرگتر است، پس هر كه دل خود را تهى گرداند )بهيچ چيز توجه نداشته باشد( و انديشه‌اش را به كار اندازد تا بداند چگونه عرش خود را )بالاى هفت آسمان( برپا كرده‌اى، و چگونه آفريده‌گانت را آفريده‌اى، و چگونه آسمانهايت را در هواء معلق نگاهداشته‌اى، و چگونه زينت را به روى موج آب گسترانيده‌اى، ديده او برگشته وامانده، و عقل او شكست خورده، و گوش او از كار افتاده، و انديشه او سرگر

دان است (خلاصه كسى كه دست از هر كار برداشته و تمام انديشه خود را بكار اندازد و بخواهد يكى از حقائق و اسرار خلقت را درك كند حيران و سرگردان ماند چه جاى آنكه بخواهد به همه آنها پى ببرد).

ص: 506

قسمتى از اين خطبه است (در بطلان ادعاى كسى كه كردارش طبق گفتارش نميباشد، و ترغيب مردم به دل نبستن به دنيا و پيروى از پيغمبران): (در مردم كسى هست كه پيرو خواهشهاى نفس بوده در معاصى فرو رفته، و با اين حال) به گمان خود ادعاء ميكند كه به خدا اميدوار است! سوگند به خداوند بزرگ كه دروغ ميگويد! چگونه است حال او كه اميدواريش به خداوند در عمل و كردارش نمودار نيست (اگر اين شخص راست ميگفت براى به دست آوردن رضاء و خوشنودى خداوند كوششى مينمود و كارى نميكرد كه موجب خشم او گردد) پس هر كه (به چيزى) اميدوار است اميد او از كردارش پيدا است مگر اميد به خدا كه مغشوش بوده خالص نباشد، و هر ترسى مسلم است (آثار آن در ترسيده آشكار است) مگر ترس از خدا كه ناجور باشد (و نشانه ترس در ترسيده هويدا نباشد) در كار بزرگ به خدا اميد دارد (آسايش هر دو جهان را با درجات عاليه در بهشت جاويد آرزو دارد) و در چيز كوچك (متاع فانى دنيا) به بندگان خدا اميدوار است، و (نسبت) به بنده خدا طورى رفتار (و اظهار خضوع و فروتنى) مينمايد كه براى پروردگار نميكند، پس چگونه است شان خداوند بزرگ است ستودن او كه در حق او تقصير ميگردد به آنچه (خضوع و فروتنى و

ص: 507

اميدوارى( براى بندگانش انجام داده ميشود؟ آيا ميترسى در اميدواريت به خدا دروغگو باشى )گمان برده‌اى كه بى‌اعتنائى نموده نااميدت سازد، اين گمان خطاء بزرگى است، زيرا افضل و رحمت او چنانكه خبر داده بزرگتر از آن است كه نيكوكاران را نوميد گرداند( يا اينكه او را براى اميدوار بودن سزاوار نمى‌بينى؟ )كه اگر او را به انجام اميد خود ناتوان بدانى كفر محض است( و همين طور است حال كسى كه ادعا ميكند به خدا اميدوار است، اگر از بنده‌اى از بندگان خداوند بترسد، از روى ترس قسمى با او رفتار نمايد كه درباره پروردگارش چنان نميكند )چنان از بنده‌اى بترسد سعى و كوشش نمايد تا خوشنودى او را بدست آورده خشمش را دور گرداند، وليكن جائيكه بايد از خدا بترسد دل فراخ كرده كار به روز دگر اندازد( پس ترس خود را از بندگان نقد و موجود پنداشته و از آفريدگارش نسيئه و وعده، و همچنين مانند ادعا كننده اميد به خدا است كسى كه دنيا در نظرش اهميت داشته، و موقعيت آن در دلش بزرگ باشد )كالاى( آن را بر )آنچه پسنديده( خدا )است از اطاعت و فرمانبردارى( اختيار كرده و فقط به آن روآورده و براى آن )و هر كه آن را در دست دارد( بنده و فرمانبردار گرديده است )لذا اميد و ترسش

از دنيا و دنياداران است(.

ص: 508

و پيروى كردن از (رفتار) رسول خدا- صلى الله عليه و اله- براى تو كافى است، و بر مذمت دنيا و معيوب بودن و بسيارى رسوائيها و بديهاى آن تو را دليل و راهنما ميباشد، زيرا اطراف آن (وابستگى و دوستدارى) از آن حضرت گرفته شده، و جوانب آن (دلبستگى به همه چيز آن) براى غير آن بزرگوار آماده گشته، و از نوشيدن شيرش (لذتهاى آن) منع شده و از آرايشهاى آن دور گرديده شده، و اگر بخواهى دوباره پيروى نمائى پيغمبرى را، از موسى، عليه‌السلام، كه خدا با او سخن فرموده (و به كليم الله ملقب گشته) پيروى كن آنگاه كه ميگفت (در قرآن كريم س 28 ى 24: رب انى لما انزلت الى من خير فقير يعنى پروردگارا من به آنچه از خير و نيكوئى برايم بفرستى نيازمندم، سوگند به خدا موسى از خدا نخواسته بود مگر نانى را كه بخورد، زيرا گياه زمين را ميخورد، و به جهت لاغرى و كمى گوشت سبزى گياه از نازكى پوست درونى شكمش ديده ميشد، و اگر بخواهى سوم بار پيروى كنى از داوود، عليه‌السلام، كه داراى مزامير و زبور بود و خواننده اهل بهشت ميباشد پيروى كن، بدست خود از ليف خرما زنبيلها ميبافت و به همنشينان خويش ميگفت: كدام يك از شما در فروختن آنها مرا كمك ميكند؟

ص: 509

و از بهاى آنها خوراك او يكدانه نان جو بود، و اگر خواهى پيروى از عيسى ابن مريم، عليه‌السلام، را بگو (به ياد بياور) كه (هنگام خوابيدن) سنگ را زير سر گذاشته بالش قرار ميداد، و جامه زبر ميپوشيد، و طعام خشن ميخورد، و خورش او گرسنگى بود (هنگام شدت گرسنگى غذا ميخورد تا از خوردن آن لذت برده به خورش نيازمند نباشد) و چراغ او در شب روشنائى ماه بود، و سايه‌بان او در زمستان جائى بود كه آفتاب ميتابيد يا فرو ميرفت (خانه‌اى نداشت) و ميوه و سبزى خوشبوى او گياهى بود كه زمين براى چهارپايان ميرويانيد، نه زنى داشت كه او را به فتنه و تباهكارى افكند، و نه فرزندى كه او را اندوهگين سازد، و نه دارائى كه او را (از توجه به خدا) برگرداند، و نه (به دنيا و اهل آن) طمعى كه او را خوار كند، مركب او دو پايش بود (پياده راه ميرفت) و خدمتكار او دو دستش (هر كارى را خود انجام ميداد).

ص: 510

پس (از اينكه روش حضرت رسول را راجع به دل نبستن به دنيا اجمالا پيش از بيان رويه پيغمبران دانستى، اكنون دوباره بشنو:) به پيغمبر خود- صلى الله عليه و اله- كه (از همه خلائق) نيكوتر و پاكيزه‌تر است اقتداء نموده از آن بزرگوار پيروى كن، زيرا آن حضرت سزاوار پيروى كردن است براى كسى كه پيرو كند، و انتساب شايسته او است براى كسى كه بخواهد نسبت به او داشته باشد (يا صبر و شكيبائى او براى كسى كه شكيبا باشد سرمشق است) و محبوبتر بندگان نزد خدا كسى است كه پيرو پيغمبر خود بوده و دنبال نشانه او برود (در راه او سير نمايد، چنانكه در قرآن كريم س 3 ى 31 ميفرمايد: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفرلكم ذنوبكم و الله غفور رحيم يعنى بگو اگر شما خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد خدا شما را دوست خواهد داشت، و گناهانتان را مى‌آمرزد، و خدا آمرزنده و مهربان است. و اما نشانه آن حضرت اين بود كه) لقمه دنيا را به اطراف دندان ميخورد (نه به پرى دهان يعنى در دنيا زيادتر از آنچه را كه ناچار به استفاده از آن بود فرا نميگرفت) و دنيا را به گوشه چشم نميگريست (هيچگونه به دنيا دل نبست) از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شكم گرسنه‌ترين

ص: 511

اهل دنيا بود، دنيا به او پيشنهاد شد (خداوند به وسيله جبرئيل اختيار كردن دنيا را به او پيشنهاد فرمود) از قبول آن امتناع نمود، و دانست كه خداوند سبحان چيزى را (علاقه بدنيا را) دشمن داشته او هم دشمن داشت، و آن را خوار دانسته او هم خوار دانست، و آن را كوچك قرار داده او هم كوچك شمرد، و (بنابراين) اگر نبود در ما مگر دوستى دنيائى كه خدا و رسول آن را دشمن داشته، و بزرگ شمردن آن را كه خدا و رسول كوچك شمرده همين مقدار براى سركشى از خدا و مخالفت فرمان او بس بود، و پيغمبر- صلى الله عليه و اله- به روى زمين (بى آنكه خوان بگسترد) طعام ميخورد، و مى‌نشست مانند نشستن بنده (دو زانو نشسته پاروى پا نمى‌انداخت) و به دست خود پارگى كفشش را دوخته و جامه‌اش را وصله ميكرد، و بر خر برهنه سوار ميشد، و پشت سر خويش (ديگرى را) سوار ميكرد، و بر در خانه‌اش پرده‌اى كه در آن صورتها نقش شده آويخته بود، پس به يكى از زنهايش فرمود اى زن اين پرده را از نظر من پنهان كن، زيرا وقتى من به آن چشم مياندازم دنيا و آرايشهاى آن را به ياد مى‌آورم، پس از روى دل (به راستى) از دنيا دورى گزيده ياد آن را از خود دور ساخت، و دوست داشت كه آرايش آن از جلو چشمش پنه

ان باشد تا از آن جامه زيبا فرا نگرفته باور نكند كه آنجا جاى آرميدن است، و اميد دارى درنگ كردن در آنجا را نداشته باشد، پس (علاقه به) آن را از خود بيرون و از دل دور كرده، و (آرايشهاى آن را) از جلو چشم پنهان گردانيد (زيرا بسيار به آن بدبين بود) و چنين است (رفتار) كسى كه چيزى را دشمن ميدارد، بدش مى‌آيد به آن چشم اندازد، و نام آن در حضورش برده شود.

ص: 512

و هر آينه در روش رسول خدا- صلى الله عليه و اله- است آنچه تو را بر بديها و زشتيهاى دنيا راهنما باشد، زيرا آن حضرت در دنيا با نزديكان خود (اهلبيتش) شكم سير نخورد، و با بزرگى مقام و منزلت او (در نزد خداوند متعال) از آن بزرگوار آرايشهاى آن دور شد، پس بايد انديشه كننده به عقل خويش مراجعه كرده ببيند آيا خداوند محمد- صلى الله عليه و اله- را به آن حالت گرامى داشته يا آنكه او را خوار كرده و كوچك شمرده است، اگر بگويد: او را خوار كرده، سوگند به خداوند بزرگ دروغ گفته و بهتان بزرگى زده (زيرا چگونه تصور ميتوان كرد كه خداوند بهترين آفريده خود را كه معصوم و منزه از هر خطا است خوار گرداند) و اگر بگويد: او را گرامى داشته، بايد بداند كه خداوند غير آن حضرت را خوار كرده كه دنيا را به او ارزانى داشته و آن را از مقربترين مردمان به خود دور كرده است، پس بايد پيرو از پيغمبر خود پيروى كند و دنبال نشانه او برود، و درآيد هر جا كه او درآمده (گفتار و كردارش طبق دستور او باشد) و اگر از آن حضرت پيروى نكرد از تباه شدن (در دنيا و آخرت) ايمن نيست، زيرا خداوند محمد - صلى الله عليه و اله- را نشانه قيامت قرار داده (چون بعد از او پيغمبرى مبعوث نخواهد شد( و مژده‌دهنده به بهشت و بيم كننده از عذاب گردانيده )پس چون به همه احوال آگاه بود( با شكم گرسنه از دنيا بيرون رفت )از لذات و خوشى آن بهره‌مند نگرديد

ص: 513

( و به آخرت با سالم ماندن )از جميع معاصى( وارد شد، سنگى به روى سنگى نگذاشت )بنائى نساخت( تا اينكه راه خود را پوئيده )زندگانى خويش را به سر رسانده( دعوت پروردگارش را اجابت نمود )از دنيا رفت( پس چه بسيار بزرگ است احسان و نيكوئى خدا به ما از اينكه نعمت وجود آن حضرت را به ما عطاء فرموده كه براى ما پيشروى است كه از او پيروى ميكنيم، و پيشوائى است كه گام در جا پاى او مى‌نهيم )و من در همه زندگانى از آن بزرگوار پيروى نمودم به طورى كه( سوگند به خدا بر اين جبه خود چندان پينه دوختم تا اينكه از دوزنده آن شرمنده شدم، و گوينده‌اى به من گفت: آيا آن را )بعد از اين همه پينه( از خود دور نميكنى؟ گفتم از من دور شو كه عند الصباح يحمد القوم السرى يعنى هنگام بامداد از مردم شب رو سپاسگزارى ميشود )جمله عند الصباح يحمد القوم السرى مثلى است گفته ميشود براى كسى كه رنج بر خود تحميل مينمايد تا آسايش يابد، چنانكه كاروان در گرماى تابستان چون به شب راه روند و از بيخوابى رنج برند بامداد كه به منزل رسيده از سختى گرما رهيدند، مورد تمجيد شنونده‌ها قرار خواهند گرفت.

خطبه 160-در بيان صفات پيامبر

ص: 514

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مدح پيغمبر اكرم و اندرز به مردم): خداوند حضرت مصطفى را برانگيخت با نور (نبوت) روشن كننده (دلهاى جهانيان) و با حجت و دليل آشكار (معجزات) و راه هويدا (دين اسلام) و كتاب راهنما (قرآن كريم) اهل بيت او بهترين اهل بيت و شجره او (پدران آن حضرت) بهترين شجره است، و شاخه‌هاى آن شجره مستقيم و راست است (اهل بيت آن بزرگوار از افراط و تفريط يعنى تجاوز و تقصير در حق منزه و مبرى هستند) و ميوه‌هاى آن فرو ريخته (علوم و معارفشان در دسترس همگان است) به دنيا آمدنش در مكه و هجرتش به مدينه است، در آنجا نام او بلند شده آوازه دعوتش منتشر گرديد (اهل آنجا كه آنها را انصار ناميدند آن حضرت را در جنگيدن با كفار و شكست دادن دشمنان يارى نمودند) خداوند او را فرستاد با دليل كافى (قرآن كريم بر سائر معجزات آن بزرگوار براى اثبات نبوت كافى است) و پند شافى (سنت و احكام آن حضرت كه بيماريهاى دلها را بهبودى ميبخشد)

ص: 515

و با دعوت تدارك كننده (بسوى اسلام كه آنچه از امر دين و دنيا در ايام جاهليت از بين رفته بود برقرار نمود) بوسيله آن حضرت احكام شرعيه كه معلوم نبود آشكار و بدعتهاى نادرست (زمان جاهليت) نابود و احكاميكه آنها را (در قرآن و سنت) بيان نموده هويدا گردانيد، پس كسى كه دينى غير از اسلام بطلبد شقاوت و بدبختيش محقق و بند (سعادت و نيكبختى) او گسيخته، و برو در افتادنش (به آتش) سخت است، و باز گشت او (در قيامت) به اندوه بسيار و عذاب دردناك ميباشد، و (بنابراين) من توكل به خدا مينمايم همچون توكل كسى كه چشم از همه پوشيده به سوى او گشوده است، و راهى (توفيق عمل به اسلام) را كه (رونده را) به بهشت ميرساند، و رضاء و خوشنوديش را بدست مى‌آورد از او درخواست مينمايم.

ص: 516

بندگان خدا شما را بترس از خدا و فرمانبردارى او سفارش ميكنم، زيرا پيروى از فرمان او سبب رستگارى فردا (ى قيامت) و رهائى (از عذاب) هميشگى است (مردم را از كيفر رستخيز) ترسانيد، پس (به وسيله پيغمبر احكام خود را) تبليغ، و (آنان را به راه سعادت و خوشبختى) ترغيب و (آن را) تكميل نمود (آنچه راجع به رسيدن به سعادت هميشگى است بيان فرمود) و براى شما دنيا و جدا گشتن و نابود گرديدن و تبديل شدن آن را وصف كرد، پس از آنچه شما را در دنيا به شگفت مى‌آورد دورى كنيد براى كمى آنچه از آن به همراه شما مى‌آيد (از همه كالاهاى فراوان دنيا بهره شما جز كفنى بيش نيست كه آن هم زير خاك ميپوسد) دنيا (از جهت پيروى شهوات و خواهشهاى نفس) نزديكترين سرائى است به خشم خدا، و (از جهت كم بودن پيروان حق و حقيقت) دورترين آن سرا است به خوشنودى خدا (كه بهشت جاويد است) پس اى بندگان خدا از گرفتاريها و كارهاى دنيا (كه شما را از آخرت باز ميدارد) چشم بپوشيد براى آنچه باور داريد جدائى و تغيير احوال آن را (ميدانيد زود از دنيا جدا ميشويد و سود رنجى كه برده‌ايد نصيب ديگران ميگردد) از (فريب خوردن و شيفته شدن) دنيا برحذر بوده بترسيد مانند برحذر بودن خيرخواه (امام عليه‌السلام)

ص: 517

كه پنددهنده است و كوشش كننده و زحمت كش (براى رهائى مردم از سختيها سعى و كوشش نموده و در راه هدايت و رستگاريشان همت ميگمارد) و به آنچه از تباه شدن مردم روزگارهاى پيش ديديد عبرت گيريد كه بندهاى ايشان از هم جدا و چشمها و گوشهاشان زائل شده، و شرافت و بزرگوارى از كفشان رفته، و شاديها و خوشگذرانيها از آنها جدا شده، پس بودنشان با فرزندان به دورى و همنشينى با زنها به جدائى بدل شده، به يكديگر فخر و ناز نميكنند، و فرزند نمى‌آورند، و به ديدن هم نميروند، و همسايه و همنشين هم نيستند، بندگان خدا (از اين گفتار) بترسيد مانند برحذر بودن كسى كه بر نفس خود تسلط داشته از خواهش نفس خويش جلو گرفته به يارى عقل و هوش انديشه ميكند (به سود و زيان خود پى ميبرد) زيرا امر (دين) آشكار و نشانه (رستگارى) نصب و راه (رهائى از عذاب) هموار، و راه (بدست آوردن خوشنودى خدا و رسول) نمايان و راست است.

خطبه 161-چرا خلافت را از او گرفتند؟

ص: 518

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در جنگ صفين) به يكى از اصحابش كه از آن بزرگوار پرسيد چگونه اطرافيان شما (سه خليفه و پيروانشان) شما را از خلافت بازداشتند و حال آنكه شما به اين مقام (از آنها و ديگران) سزاوارتريد؟ پس امام عليه‌السلام (را از اين پرسش بى موقع كه مطلب بر پرسنده و ديگران هم معلوم بود، يا تحقيق در آن مصلحت نبود خوش نيامد و با تندى اجمالا پاسخ داده) فرمود: اى برادر (دينى از طائفه) بنى‌اسد مردى هستى كه تنگ (اسب سوارى) تو سست و جنبان است (نادانى كه به اندك شبهه‌اى مضطرب و نگران ميشوى) مهار (مركب خود) را بيجارها ميكنى (در جاى غير مقتضى و موقع سختى كه ما با دشمن به زد و خورد مشغوليم مطلبى ميپرسى كه براى پاسخ آن مجال نيست) و با اين حال (كه موقع پرسش نبود) از جهت احترام پيوستگى و خويشى تو (با پيغمبر چون يكى از زنهاى آن حضرت زينب دختر حجش از طائفه بنى‌اسد بود) و براى اينكه حق پرسش دارى و دانستنى را درخواست نمودى، پس بدان: تسلط (سه خليفه) بر ما به خلافت با اينكه ما از جهت نسب (خويشى با پيغمبر اكرم) برتر از جهت نزديكى (و قرب منزلت) به رسول خدا صلى الله عليه و اله استوارتريم، براى آن است كه

ص: 519

خلافت مرغوب و برگزيده بود (هر كس طالب آن بود اگر چه لياقت نداشت، پس) گروهى به آن بخل ورزيدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشيند) و گروه ديگرى (امام عليه‌السلام) بخشش نموده (براى حفظ اساس اسلام) از آن چشم پوشيدند (و چون براى گرفتن حق ياورى نداشتند شكيبائى اختيار نمودند، چنانكه در خطبه سوم به اين نكته اشاره فرموده) و حكم (ميان ما و ايشان) خدا است، و بازگشت به سوى او روز قيامت (پس از آن امام عليه‌السلام شعر امرءالقيس را مثل مى‌آورد:) ودع عنگ نهبا صبح فى حجراته (كه مصراع دوم آن و هات حديثا ما حديث الرواحل ميباشد، و قصه آن اينست: امرء القيس كه يكى از شعراء بزرگ عرب است پس از آنكه پدرش را كشتند براى خونخواهى يا از ترس دشمنان در قبائل عرب ميگشت تا در خانه مردى طريف نام از قبيله بنى‌جديله طى وارد شد، طريف او را گرامى داشت و امرءالقيس هم او را ستود و چندى نزدش ماند، پس به فكر افتاد كه مبادا طريف نتواند به او يارى نمايد، در پنهانى نزد خالد ابن سدوس رفته بر او وارد گشت، پس بنوجديله شتران او را به يغما بردند، و چون امرءالقيس آگاه شد به خالد شكايت كرده او را از يغما بردن شتران خود خبر داد، خالد گفت: شترهاى سوارى كه

ص: 520

همراه دارى به من بده تا سوار شده نزد بنوجديله رفته شترهاى تو را برگردانم، امرءالقيس پيشنهاد او را پذيرفته شترهاى مانده را به او داد، و خالد با چند تن از ياران خود بر آنها سوار گشته در پى بنى‌جديله شتافت، چون به ايشان رسيد گفت: امرءالقيس ميهمان من است شترهاى او را بازگردانيد، گفتند او ميهمان و پناه آورده به تو نيست، گفت سوگند به خدا كه او ميهمان من است و شترهائى هم كه ما بر آنها سواريم از آن او است، پس بنوجديله بر آنها حمله نموده همگان را به زير افكنده آن شترها را نيز به يغما بردند، و گفته‌اند كه خالد با بنوجديله ساخته از روى حيله و مكر شترها را به ايشان تسليم نمود، چون امرءالقيس از اين غارتگرى دوم آگاه شد در اين باب قصيده‌اى ساخت كه اول آن اين بيت بود كه نقل شد، و معنى آن اينست:( رها كن و واگذار قصه غارتگرى را كه در اطراف آن فرياد برآورده شد، )و بياور و ياد كن قصه شگفت‌آور را كه آن يغما بردن شترهاى سوارى است، خلاصه منظور امام عليه‌السلام از تمثيل به اين شعر آن است كه رها كن قصه سه خليفه را كه اهل سقيفه در اطراف آن هويدا و جنجال نموده آن همه سخنان گفت و شنود كردند( و بيا بشنو مطلب بزرگ )و شگفت‌آور( را در پسر

ابى‌سفيان (معاويه و زد و خورد با او را) كه به تحقيق روزگار بعد از گريانيدن مرا به خنده آورد (از بسيارى شگفتى

ص: 521

در رفتار روزگار به خنده آمده‌ام) و سوگند به خدا شگفتى باقى نمانده است، پس شگفتا از اين كار بزرگ كه شگفتى را از بين ميبرد (به منتهى درجه رسانده كه از آن چيزى بجا نمانده) و كجروى و نادرستى را بسيار ميگرداند، گروهى از مردم (معاويه و پيروانش) از راه مكر و حيله درصدد برآمدند كه نور خدا را از چراغش خاموش كنند، و فوران و راه آب آن را از چشمه‌اش ببندند (احكام اسلام را از بين برده وصى و جانشين پيغمبر اكرم را خانه‌نشين كنند) و ميان من و خودشان آب وباآور را آميخته و در هم نمودند (فتنه و فساد و جنگ و خونريزى برپا كردند) پس اگر از ما و ايشان سختيهاى غم و اندوهها برطرف شود آنان را به راه حق محض ميكشم (تا رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست آورده سعادتمند گردند) و اگر قسم ديگرى شد (قدم در راه حق ننهادند، و با راهنمائى الهى به جنگ و زد و خورد مشغول ماندند، باكى نيست، زيرا خداوند در قرآن كريم س 35 ى 8 ميفرمايد: فلاتذهب نفسك عليهم حسرات، ان الله عليم بما يصنعون يعنى) پس براى گمراهى ايشان به سبب غم و اندوه بسيار خود را هل

اك و تباه مگردان، زيرا خداوند دانا است به آنچه بجا مى‌آورند (و آنان را به كيفر اعمالشان ميرساند).

خطبه 162-در توحيد الهى

ص: 522

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (و ذكر بعضى از صفات خداوند جل شانه): سپاس خداوندى را سزا است كه آفريننده بندگان و گستراننده زمين و روان كننده آب فراوان در زمينهاى پست و روياننده گياهها در زمينهاى بلند است، اول بودن او را ابتداء و هميشگيش را انتهاء و بسر رسيدن نيست (زيرا ابتداء و انتهاء شايسته ممكن است، نه واجب‌الوجود كه عدم و نيستى بر او محال است، چون آنچه مسبوق به عدم و نيستى باشد محدث و پيدا شده است، و محدث واجب‌الوجود نيست، لذا ميفرمايد:) او است اول كه هميشه بوده و پاينده كه انتهاء ندارد (به جهت عظمت و بزرگوارى سزاوار پرستش بوده) پيشانيها براى او به خاك رسيده و سجده كرده و لبها به توحيد و يگانگيش هم آواز است، حدود اشياء را هنگام آفريدن هر يك تعيين فرمود تا خود از شبيه و مانند بودن به آنها امتياز داشته باشد (پس محدود بودن اشياء دليل بر اين است كه او را مانندى نيست) انديشه‌ها او را با حدود و حركات و اعضاء و ابزارها (قواى ظاهريه و باطنيه) نميتواند تعيين نمايد (زيرا او را حد و حركت و عضو و ابزار كه از لوازم ممكن است نميباشد) براى او گفته نميشود: در چه زمانى بوده؟ و تعيين نميگردد تا چه زمان

ى خواهد بود (زيرا او ازلى و آفريننده زمان است، پس زمان بر او احاطه ندارد، و ابدى است كه او را انتهائى نيست، وگرنه محدود به حد ميشد و واجب نبود، و در برابر عقل) هويدا است كه نميتوان گفت از چه آشكار شده، و (از ديده‌ها) مخفى است كه گفته نميشود: در چه چيز پنهان گرديده (زيرا او علت همه علتها و از مكان و محل مبرى ميباشد) جسمى نيست كه از دور جلوه‌گرى كرده بعد از بين برود، و زير پرده نيست تا چيزى بر او احاطه داشته باشد، نزديك بودن او به اشياء به چسبيدن نيست و دورى او از آنها به جدائى نميباشد (زيرا قرب و بعد از لوازم امكان است و او ممكن نيست،

ص: 523

پس معنى قرب و نزديك بودن او اينست كه به همه اشياء احاطه دارد و همه چيز به او قائم است، و معنى بعد و درويش اينست كه به كنه ذات او پى برده نميشود) و به او پنهان نيست از بندگانش نگاه كردن زير چشمى و نه تكرار و چند بار گفتن سخنى و نه نزديك شدن به تپه خاكى و نه برداشتن گامى در شب تيره و نه در شب تاريك آرمنده كه ماه روشنى‌دهنده بر آن سايه مى‌اندازد (تاريكى آن را برطرف مينمايد) و خورشيد داراى روشنائى در پى آن مى‌آيد، در غروب و طلوع (چون ماه پنهان شود خورشيد طلوع كند، و چون خورشيد غروب كند ماه هويدا گردد( و در گردش ايام روزگارها از آمدن شب و رفتن روز )خلاصه شب و روز آشكار و نهان و تغيير و تبديل روزگار نسبت به علم و دانائى او به جزئى و كلى اشياء مساوى است و چيزى از او پوشيده نميباشد( پيش از هر انتهاء و مدت و هر شمردن و شمارى بوده است )زيرا او كه آفريننده همه اشياء است بايستى پيش از آفريده شده باشد( بلند و منزه است از اينكه تعيين كنندگان حدود اندازه‌ها و نهايت اطراف و جوانب و تهيه جاها و قرار گرفتن در مكانها را به او نسبت دهند )زيرا اندازه و نهايت داشتن و كسب مكان و قرار گرفتن در آن از لوازم جسم و امكان است، لذا ميفرمايد:( حد و نهايت مخلوق و آفريده شده او را شايسته است و به غير او )ممكنات( نسبت داده ميشود، اشياء را از روى اصول و مبادى و نمونه ازلى و ابدى نيافريد )چون آفرينش او مبداى نداشته( بلكه )بى‌نمونه و مبدا به محض اراده( آفريد آنچه آفريده و حدش را تعيين نمود، و به آنچه كه ايجاد فرمود صورت و شكل داد و صورت آن را نيكو و مناسب گردانيد، هيچ چيزى را در برابر او امتناع و سركشى نيست )همه مطيع و فرمانبردارند( و از اطاعت و پيروى چيزى سود و بهره نصيب او نميگردد )زيرا او نيازمند به غير نميباشد، چون

نيازمندى مستلزم نقض كمال است و آن از لوازم امكان ميباشد( دانائى او به مردگان از پيش گذشته مانند دانائى او است به زنده‌هاى باقى مانده، و علم او به آنچه در آسمانهاى زبرين است مانند علم او است به زمينهاى زيرين )علم او به مرده و زنده و گذشته و آينده و پست و بلند يكنواخت است، چون ذات او نسبت به همه اجزاء زمان و زمانيات يكسان است، علم او هم كه عين ذات او است چنين ميباشد(.

ص: 524

قسمتى از اين خطبه است (در شگفتى آفرينش انسان و عظمت و بزرگى آفريننده): اى انسان آفريده شده مستوى‌الخلقه (بى‌نقض و كم بود) و اى پديد آورده شده محفوظ در رحمهاى تاريك و پرده‌هاى بسيار (تاريكى شكم و رحم و مشيمه يعنى پرده‌اى كه انسان هنگام ولادت با آن از شكم مادر خارج ميشود) كه شروع شده‌اى از گل خالص (و از بدن انسان كه تركيب شده از عناصر ارضى است) و در آرامگاه استوار و محكم (رحم مادر) نهاده شدى تا قدر معلوم (هويدا شدن طول و عرض و نازكى و كلفتى) و مدت قسمت شده (زمان حمل هفت يا نه ماه يا كمتر و زيادتر) در شكم مادرت جنبش داشتى در حاليكه جنين بودى، سخنى را پاسخ نميدادى، و آوازى نميشنيدى، پس از قرارگاه خود (رحم مادر) به سراى نديده و راههاى سودش را نشناخته بيرون آورده شدى، كى تو را به كشيدن شير از پستان مادرت راه نمود؟ و كى تو را هنگام نياز به آنچه درخواست و اراده نمودى آشنا كرد؟ (آيا همه اينها دليل بر وجود و هستى صانع نيست كه ميخواهى پى به كنه و حقيقت ذات او ببرى) چه دور است (پى بردن به كنه ذات او، زيرا) كسى كه از (شناسائى) صفات دارنده شكل و صورت و اندام ناتوان است، از صفات آفريننده او ناتوانتر و از دريا

فتش بوسيله حدود و صفات آفريده‌ها دورتر است (كسى كه به شگفتى آفريده شده راه نبرد چگونه به آفريننده راه پيدا خواهد كرد، و حال آنكه او را شبيه و مانندى نيست تا كنه ذات و صفاتش شناخته شود).

خطبه 163-اندرز او به عثمان

ص: 525

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه (فساد و تباهكارى عثمان و كارگردانان او در مدينه و سائر شهرها شيوع پيدا نمود جمعى از اهل مدينه صحابه رسول خدا و ديگران به مردم شهرها نوشتند: شما كه ميخواهيد در راه خدا جهاد كرده با دشمنان دين بجنگيد، با شتاب نزد ما بيائيد كه خليفه شما دين را تباه كرده و از بين برده، پس دلهاى مردم از او برگشت و در صدد خلعش برآمدند، و گروه بسيارى از اهل مصر و بصره و كوفه به مدينه آمدند، و) نزد آن بزرگوار گرد آمده از كردارهاى ناپسند عثمان شكايت كردند، و درخواست نمودند تا حضرت از جانب ايشان به او گفتگو نمايد، و بخواهد كه رضاى آنها را فراهم نمايد (از بد رفتارى دست برداشته بدعتهائى كه در دين نهاده از بين ببرد و با اصحاب پيغمبر اكرم اين همه ظلم و ستم روا ندارد، و مردم درستكار را به حكمفرمائى شهرها بفرستد) پس امام عليه‌السلام نزد عثمان رفته فرمود: مردم در پشت سر من ميباشند و مرا بين تو و خودشان سفير و واسطه قرار داده‌اند (از من درخواست نموده‌اند كه پيغام ايشان را رسانيده فساد را از بين ببرم) و سوگند به خدا به تو نميدانم چه بگويم؟! (به چه زبانى سخن بگويم كه در تو اثر بخشد) چيزى

(از بدعتها و كردار زشتت) نميدانم كه تو خود آن را ندانى، و تو را به كارى (حرمت آنچه بجا مى‌آورى) راهنما نيستم كه آن را نشناسى (بلكه رفتارت را ميدانى حرام و برخلاف دين است) و ميدانى آنچه ما ميدانيم (زشتى كارهائيكه مرتكب ميشوى بر تو پوشيده نيست، چنانكه بر ما آشكار است) در چيزى از تو پيشى نگرفتيم كه تو را به آن آگاه سازيم، و در هيچ حكمى خلوت ننموديم تا آن را به تو برسانيم (ما و تو هر دو پيغمبر اكرم را درك كرده رفتارش را با مردم ديده و احكامش را شنيده‌ايم، پس لازم نيست تو را به روش آن حضرت تبليغ نمائيم) و تو ديدى آنچه ما ديديم، و شنيدى آنچه كه ما شنيديم، و با رسول خدا- صلى الله عليه و اله- آميزش داشتى چنانكه ما آميزش داشتيم، و پسر ابى‌قحافه و پسر خطاب به درستكارى سزاوارتر از تو نبودند (با اينكه بر خلاف گفتار پيغمبر اكرم رفتار كرده به بهانه خلافت را غضب نمودند، مانند تو بدعتهائى در دين احداث نكرده با مسلمين اينگونه ظلم و ستم روا نداشتند) در حاليكه تو از جهت خويش به رسول خدا- صلى الله عليه و اله- از آنها نزديكترى (چون عثمان پسر عفان ابن ابى‌العاص ابن اميه ابن عبدشمس ابن عبدمناف ميباشد، و عبدمناف جد سوم حضرت رسول:

ص: 526

محمد ابن عبدالله ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبدمناف ابن قصى ابن كلاب ابن مره ابن كعب است، و اما ابوبكر عبدالله پسر ابى‌قحافه عثمان ابن عامر ابن عمر ابن كعب ابن سعد ابن تيم ابن مره ابن كعب ميباشد، و مره جد ششم پيغمبر اكرم است، و اما عمر پسر خطاب ابن نفيل ابن عبدالعزى ابن رياح ابن عبدالله ابن قرط ابن ذراح ابن عدى ابن كعب بوده، و كعب جد هفتم رسول خدا است، پس خويشاوندى عثمان از ابوبكر و عمر به پيغمبر اكرم نزديكتر است( و به دامادى پيغمبر مرتبه‌اى يافته‌اى كه ابوبكر و عمر نيافتند )عثمان رقيه و ام‌كلثوم را كه بنابر مشهور دختران پيغمبر بودند به همسرى خود درآورد، در اول رقيه را و بعد از چندگاه كه آن مظلومه وفات نمود ام‌كلثوم را بجاى خواهر به او دادند، و از اين رو است كه در پيش عامه و سنيها به ذى‌النورين ملقب گشته( پس درباره خود از خدا بترس، از خدا بترس، زيرا سوگند به خدا تو از كورى بينا و از نادانى تعليم داده نميشوى )به راه حق گمراه نبوده‌اى تا تو را راهنمائى نمايم، و به رفتار درست نادان نيستى تا تو را دانا گردانم، بلكه دانسته بر خلاف رفتار مينمائى( و به تحقيق راهها )احكام خدا( آشكار، و نشانه‌هاى دين )قرآن و اهلبيت( برپ

ا و برقرار است، پس (اگر تو را غفلت گرفته) بدان برترين بندگان نزد خدا پيشواى عادل و درستكارى است كه (به راه حق) هدايت شده، و (ديگران را) راهنما باشد، و سنت و طريقه دانسته شده (از پيغمبر اكرم)

ص: 527

را برپا دارد (طبق آن رفتار نمايد) و بدعت باطل و نادرست را بميراند (از بين برده مردم را به نادرستى آن آگاه سازد) و به تحقيق سنتها روشن و هويدا است و براى آنها نشانه‌هائى است، و (همچنين) بدعتها آشكار است و آنها (نيز) نشانه‌هائى دارد، و بدترين مردم نزد خدا پيشواى ستمكارى است كه گمراه باشد و ديگران هم به وسيله او گمراه شوند، بميراند سنتى را كه (از رسول خدا) گرفته شده، و زنده گرداند بدعتى كه از بين رفته (از حق دست برداشته به ترويج باطل بكوشد) و من از رسول خدا، صلى الله عليه و اله، شنيدم كه ميفرمود: روز قيامت پيشواى ستمكار را مى‌آورند كه با او يارى كننده‌اى نيست (تا از آتش دوزخ رهائيش دهد) و نه عذرخواهى (تا عذاب را از او برطرف نمايد) پس در آتش دوزخ انداخته ميشود و در آن ميگردد چنانكه آسيا گردش مينمايد، بعد در گودى و ته دوزخ حبس و بازداشته ميشود. و تو را به خدا درخواست نموده سوگند ميدهم كه مبادا پيشواى اين امت باشى كه كشته شوى،زيرا پيش از اين گفته ميشد (پيغمبر اكرم فرمود): كه در اين امت پيشوائى كشته ميشود كه (بر اثر كشته شدنش راه) خونريزى و جنگيدن تا روز قيامت گشوده ميگردد، و كارها را بر ايشان مشتبه مينمايد، و تباهكاريها را در آنان نشر ميدهد، و آنها حق را از باطل امتياز نميدهند،

ص: 528

در آن تباهكاريها آشوب بسيار كرده از حق دست برميدارند، و به سختى مضطرب و نگران ميگردند، پس بعد از ساليان دراز (كه متجاوز از هشتاد سال است) و به سر رسيدن عمر براى مردان (اين حكم كه نويسنده و كارگردان تو است) مانند شترى كه دشمن آن را غارت كرده و به تندى ميراند، مباش تا به هر جا كه خواهد تو را براند. عثمان به آن حضرت گفت: با مردم گفتگو كن تا مرا مهلت دهند كه ستمهائيكه بر آنان وارد شده بر طرف نمايم. پس امام عليه‌السلام فرمود: آنچه در مدينه است مهلتى در آن لازم نيست، و آنچه در آن نميباشد مهلت آن تا رسيدن فرمان تو است به آن (براى كسى كه در مدينه حاضر است شروع به اصلاح نما مهلت نميخواهد، و براى آنكه حاضر نيست تا رسيدن فرمان تو عذرى نميباشد. گفته‌اند عثمان بر اثر فريب خوردن از مروان به ستمگرى بر مسلمانان دلير گرديده گوش به فرمايشهاى اميرالمومنين نداد تا جائيكه اهل مصر و ديگران او را در خانه‌اش محاصره نموده به سختى كشتند(.

ص: 529

خطبه 164-آفرينش طاووس

ص: 530

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن شگفتى آفرينش طاووس را ياد ميفرمايد: خداوند موجودات عجيب و شگفت را آفريد بعضى جاندار (مانند انسان و حيوانات) و بعضى بى‌جان (مانند جمادات) و بعضى ساكن و آرام (مانند كوهها) و بعضى داراى حركات (مانند ستارگان) و از دليلهاى آشكار كه گواهى ميدهند بر زيبائى آفرينش او و بر بزرگى توانائيش، برپا داشت چيزى را كه عقلها در برابر آن فرمان برده باور داشتند، در حاليكه به هستى او معترف بوده و تسليم امر و فرمان او هستند، و به يگانگى او دليلهاى آنچه كه خردها باور داشته‌اند در گوشهاى ما فرياد ميزند، و برپا داشت چيزى را كه آفريد از صورتهاى گوناگون مرغانى كه آنها را در شكافهاى زمين و دره‌هاى گشاده (كه ميان دو كوه واقع است) و بر سر كوهها جاى داد، و آنها داراى بالهاى جورجور و شكلهاى گوناگون هستند، در حاليكه مهار فرمانبردارى بر گردن آنها افكنده شده،

ص: 531

و در شكافهاى هواى گشاده و فضاى وسيع پر و بال ميزنند (در قرآن كريم س 16 ى 79 ميفرمايد: الم يروا الى الطير مسخرات فى جو السماء، ما يمسكهن الا الله، ان فى ذلك لايات لقوم يومنون يعنى آيا پرندگان رام شده را در هواى آسمان نديدند؟ آنها را در هوا نگاه نميدارد جز خدا، به تحقيق در اين پروازشان براى اثبات قدرت و توانائى حقتعالى نشانه‌هائى است براى گروهى كه- به خدا و رسول- ايمان مى‌آورند( پديد آورد آنها را با اين صورتهاى آشكار شگفت‌آور در صورتيكه پيشتر نبودند )آنها را بى‌سابقه بيافريد( و آنها را با استخوانهاى محكم مفصلها كه )در گوشت و پوست( پنهان شده‌اند تركيب فرموده به هم پيوست، و بعضى از آنها را به جهت سنگينى جثه )مانند شترمرغ و لك لك( براى تندروى و آسانى در پريدن منع نمود از اينكه در هواى بلند پرواز كند و آن را طورى آفريد كه نزديك زمين ميپرد،

ص: 532

و مرغان گوناگون را به سبب توانائى و آفرينش خود كه از روى حكمت و مصلحت است در رنگهائى ترتيب داد )هر يك را با رنگ خاصى آفريد( پس بعضى از آنها در قالب رنگى فرو برده شده كه رنگ ديگرى با آن محفوظ نميشود )داراى يك رنگند سفيد يا سياه يا سرخ يا رنگ ديگر كه گويا رنگ مانند قالب آن را فرا گرفته است( و بعضى از آنها در رنگى فرو برده و طوقى به ايشان قرار داده شده كه رنگ آن به خلاف رنگ سائر اندامشان است )بعضى از آنها داراى دو رنگ يا زيادترند مانند بلبل. خلاصه خداوند از روى حكمت و مصلحت آنها را به هر شكل و رنگ آفريده است كه همه دليل بر بزرگى و قدرت و توانائى او است(.

ص: 533

و از شگفترين مرغها در آفرينش طاووس است كه خداوند آن را در استوارترين ميزان آفريده، و رنگهايش را در نيكوترين ترتيب منظم گردانيده، با بالى كه بيخ آن را (به پيه و استخوان و رگ) به هم پيوسته است، و با دمى كه كشش آن را دراز قرار داده است، هر گاه (اراده جماع كند، و) بسوى طاووس ماده برود دمش را از پيچيدگى باز ميكند و آن را بلند مينمايد بر سرش سايه مى‌افكند، گويا آن دم (هنگام به هم آمدن و پهن شدن) مانند بادبان (كشتى) دارى است كه كشتيبان آن را از جانبى به جانبى ميگرداند (بادبان كشتى دارى منسوب به دارين است و آن جزيره‌اى بوده از سواحل قطيف از شهرهاى بحرين كه در گذشته بندر و لنگرگاه كشتيها بوده) به رنگهايش تكبر نموده به خود مينازد، و به حركات و نازشهاى دمش ميخرامد، جماع ميكند مانند جماع خروسها و براى آبستن نمودن با ماده خود نزديكى ميكند مانند نزديكى نرهاى پر شهوت! (در اينجا امام عليه‌السلام در ابطال گفتار كسى كه گمان ميكند نزديكى طاووس اينگونه نيست ميفرمايد:) در آنچه راجع به جماع طاووس بيان كردم تو را به مشاهده و ديدن حواله ميدهم نه مانند كسى كه (گفتارش را) حواله ميدهد بر سند ضعيف و نادرست كه اعتماد بر آن ندارد (زيرا او ميگويد: ميگويند، و من ميگويم برو ببين) و اگر آن طور باشد كه گمان ميكنند به اينكه طاووس نر ماده‌اش را آبستن ميكند بوسيله اشكى كه از چشمهايش ريخته در اطراف پلكهايش جمع شده و ماده آن آن را به منقار برميدارد و ميچشد آنگاه تخم مينهد، و جماع طاووس نر از غير اشك بيرون آمده از چشم نيست، هرآينه اين گمان (نادرست) از مطاعمه كلاغ (منقار در منقار نهادن يكديگر) شگفتر نميباشد (چون جماع كلاغ ديده نشده بر سبيل مثال ميگويند: هذا اخفى من سفاد الغراب يعنى اين امر از جماع زاغ پنهانتر است گمان دارند كه جماع آن آبى است كه در سنگدان غراب نر ميباشد و ماده آن را به منقار برداشته وسيله آن تخم مينهد

ص: 534

و جوجه مى‌آورد، منظور امام عليه‌السلام اينست كه مردم چون جماع كردن كلاغ را نديده‌اند اين نوع سخنان را ميگويند، و اگر درباره طاووس هم آنچه از ايشان نقل شده بگويند جاى شگفتى نيست، زيرا از روى نادانى و اعتماد بر گفتار نادرست آنچه بدون برهان شنيده‌اند ميباشد. باز در وصف طاووس ميفرمايد: تصور ميكنى استخوان پرهاى آن )از بسيارى سفيدى و شفافى( ميلهائى است از نقره، و تصور ميكنى آنچه بر آن بالها روئيده شده از قبيل دائره‌هاى شگفت‌آور و گردن

ص: 535

بندها (به زردى و جلاء داشتن مانند) طلاى خالص است، و (به سبزى چون) تكه‌هاى زبرجد ميباشد، پس اگر بالش را تشبيه كنى به گلها و شكوفه‌هائيكه زمين ميروياند خواهى گفت: دسته گلى است كه از شكوفه هر بهارى چيده شده است، و اگر آن را بپوشيدنيها مانندسازى (خواهى گفت:) مانند حله‌هائى است كه نقش و نگار در آن بكار برده‌اند، يا مانند جامه‌هاى خوش رنگ و زيباى بافت يمن، و اگر آن را به زيورها تشبيه گردانى (خواهى گفت:) مانند نگينهاى رنگ به رنگ است كه در ميان نقره مزين به جواهر نصب شده است، راه ميرود مانند خراميدن دلشاد پر ناز، و با تامل و دقت به دم و بالش مينگرد و از زيبائى پيراهن و رنگهاى (گوناگون) جامه‌اش قهقه ميخندد، و هنگاميكه به پاهايش چشم اندازد بانگ زده به آواز بلند گريه كرده نزديك به آنكه آشكارا فريادرسى بطلبد، و به راستى اندوه خويش (از زشتى پاهايش) گواهى دهد، زيرا پاهايش باريك (و زشت) است مانند پاهاى خروس خلاسى (كه نه سفيد است نه سياه، بلكه خاكى رنگ ميباشد) و از سمت استخوان ساق آن خارى پنهان برآمده است (مانند خار پاى خروس كه چندان آشكار نيست) و در پشت گردن جاى يالش كاكل سبزى است نقاشى شده، و جاى برآمدگى گردنش مانند گردن

ص: 536

ابريق (كشيده و بلند) است، و جاى فرو رفتن آن تا زير شكمش مانند رنگ و سمه يمنى است (كه بسيار سبز ميباشد، و وسمه برگ گياهى است كه به آن خضاب ميكنند) يا مانند حرير و ديبائى است پوشيده شده چون به آينه صيقلى گشته، و مانند آنستكه طاووس خود را به چادر سياهى پيچيده ولى از بسيارى شادابى و براقى گمان ميشود كه رنگ بسيار سبز نيكوئى به آن آميخته شده است (از بسيارى شفاف و روشن بودن سياهى آن به سبزى نمايان است، و در نظر هر دم به رنگى جلوه‌گر است، چنانكه ميفرمايد:) و بشكاف گوش آن خطى است (باريك) مانند باريكى سر قلم، و در رنگ

ص: 537

(مانند رنگ) گل بابونه است كه بسيار سفيد ميباشد، و آن چون خط سفيدى است كه در ميان سياهى ميدرخشد. و كمتر رنگى است كه طاووس از آن بهره‌اى نبرده باشد، و به جهت بسيارى صيقلى و براقى و درخشيدن و نيكوئيش آن رنگ را بهتر جلوه داده است، پس (در رنگ‌آميزى) مانند شكوفه‌هائى است پراكنده كه بارانهاى بهار و آفتابى بسيار گرم آن را تربيت نكرده (بلكه خداوند سبحان از روى حكمت سرتا پاى آن را از ابتداء خلقت به رنگهاى گوناگون شگفت‌آور آفريده) و گاهى از پر خود بيرون آمده جامه از تن كنده برهنه ميگردد، پس پى در پى پرش ريخته و باز از پى هم ميرويد، و ميريزد پرهايش مانند ريختن برگها از شاخه‌ها، پس پشت سر هم ميرويد تا به صورت پيش از ريختن باز ميگردد (به طورى كه) رنگى از آن بر خلاف رنگهاى پيش نميباشد، و رنگى در غير جاى خود واقع نميگردد (هر پرى كه ميافتد بجاى آن پرى به همان شكل و رنگ ميرويد) و هر گاه به دقت و تامل در موئى از موهاى پرهاى آن بنگرى (از رنگ آميزيها) به تو مينماياند

ص: 538

(يكبار) سرخ گلرنگ، و بار ديگر سبز زبرجد رنگ، و گاهى زرد طلائى رنگ، پس چگونه زيركيهاى ژرف و عميق چگونگى آفرينش اين حيوان را در مى‌يابد، يا چگونه انديشه عقلها آن را درك مينمايد، يا سخنان وصف كنندگان چگونگى آن را به نظم مى‌آورد، و حال آنكه كوچكترين اجزاء آن حيوان (كه موئى بيش نيست) وهمها را از درك كردن و زبانها را از وصفش عاجز و ناتوان گردانيده است؟! پس منزه است خداوندى كه خردها را مغلوب گردانيده از وصف آفريده شده‌اى كه در پيش ديده‌ها جلوه‌گر است در صورتيكه آن را محدود و پديد آمده و تركيب شده و رنگ‌آميزى گرديده درك كرده‌اند، و زبانها را از بيان حقيقت چگونگى آن ناتوان گردانيده و آنها را از شرح صفت آن عاجز نموده، و منزه است خداوندى كه استوار قرار داده پاهاى موران خرد و پشه‌هاى كوچك و بزرگتر از آنها را از قبيل آفرينش ماهيها و پيلها، و بر خود واجب و لازم فرموده كه هيچ پيكرى را كه روح و جان در آن دميده نجنبد مگر آنكه مرگ را وعده‌گاه و نيستى را پايان كارش قرار داده است.

ص: 539

قسمتى از اين خطبه است در چگونگى بهشت: اگر به ديده دل ببينى آنچه براى تو از بهشت وصف ميشود (و در آن تامل و انديشه نمائى) هرآينه نفس تو دورى ميكند از آنچه در اين دنيا است از خواهشها و خوشيها و آرايشهاى آن كه در نظر جلوه‌گر است، و با تامل و انديشه سرگردان ماند در صداى به هم خوردن برگهاى درختهائى كه بر كنار جويهاى بهشت ريشه‌هاى آنها در تله‌هاى مشك پنهان گشته است، و در آويزان بودن خوشه‌هاى مرواريد تر و تازه در شاخه‌هاى نازك (تركه‌ها) و كلفت، و در نمايان شدن آن ميوه‌هاى رنگارنگ در پوست شكوفه‌هاى آن درختها كه بى‌رنج (و بدون رفتن بالاى درخت يا افكندن به وسيله سنگ و چوب) چيده ميشود، و طبق آرزوى چيننده در دسترس قرار ميگيرد (آنچه آرزو كند نزديك ميشود تا بى‌زحمت بچيند) و براى اهل بهشت در جلو قصرهاى آن عسلهاى پاك و پاكيزه و شربتهاى تصفيه شد گردش داده ميشود (تا هر كه بخواهد بياشامد، چنانكه در قرآن كريم س 37 ى 45 ميفرمايد: يطاف عليهم بكاس من معين ى )46( بيضاء لذه للشاربين ى 47 لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون يعنى براى ايشان جام شربت از نهر جارى كه در نظر است گردش داده ميشود در حاليكه مصفا و سفيد است، و براى نوشنده‌ها داراى لذت و خوشى ميباشد، آفت و دردى در آن نبوده و آنان از آشاميدن آن عقلشان زائل نميگردد( اهل بهشت گروهى هستند )پيرو خدا و رسول( كه پيوسته عطاء و بخشش الهى شامل حالشان ميباشد تا آنگاه كه در سراى

ص: 540

هميشگى )بهشت جاويد( فرود آيند، و از انتقال و سفرها ايمن و آسوده گردند )آدمى هنگام مردن تا قيامت برپا نشده مانند كسى است كه به سختى راه سفر گرفتار است، و چون از سختى مرگ و عالم برزخ و رستخيز رهائى يافت و بار در بهشت گشود از رنج راه مى‌آسايد( پس اى شنونده اگر دل خود را مشغول كنى )تامل و انديشه نمائى( به آنچه ناگاه به تو برسد از منظره‌هاى شگفت‌آور هر آينه به جهت شوق رسيدن به آنها جان از تنت بيرون رود، و به جهت شتاب برسيدن به آن منظره‌ها از همين مجلس من به همسايگى اهل گورستان خواهى رفت )و از دنيا و آنچه در آن است چشم پوشيده منتظر رسيدن مرگ ميگردى( خداوند از روى فضل و مهربانيش ما و شما را در زمره كسانى قرار دهد كه از روى دل براى رفتن به منزلهاى نيكوكاران )بهشت جاويد( سعى و كوشش مينمايند )رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست مى‌آورند. سيدرضى فرمايد:( )معنى چند سخن شگفت‌آور اين خطبه اينست:( فرمايش آن حضرت عليه‌السلام:

يور بملاقحه، لفظ ار كنايه از نزديكى است، عرب ميگويد: ار الرجل المراه آنگاه كه مرد زن را هم بستر خود قرار دهد، و فرمايش آن حضرت عليه‌السلام: كانه قلع دارى عنجه نوتيه، قلع بادبان كشتى است، و دارى منسوب است به دارين و آن شهرى است كنار دريا كه از آن جا عطر آورده ميشود، و عنجه يعنى آن را برگرداند، گفته ميشود: عنجت الناقه كنصرت اعنجها عنجا آنگاه كه سر شتر را برگردانى، و نوتى به معنى كشتيبان است، و فرمايش آن حضرت عليه‌السلام ضفتى جفونه از اين جمله و طرف پلكهاى چشم طاووس را اراده فرموده است، و كلمه صفتان به معنى هر دو جانب است، و فرمايش آن حضرت عليه‌السلام: و فلذ الزبرجد لفظ فلذ جمع فلذه است و آن به معنى قطعه و تكه ميباشد، و كبائس جمع كباسه كه به معنى عذق (خوشه خرما) است، و عساليج به معنى شاخه‌ها و مفرد آن عسلوج ميباشد.

خطبه 165-تحريض به الفت با يكديگر

ص: 541

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در پند و اندرز به اصحابش): كوچك شما بايد از بزرگتان پيروى كند، و بزرگ شما به كوچكتان مهربان باشد، و مانند ستمكاران زمان جاهليت (پيش از مبعوث شدن پيغمبر اكرم) نباشيد كه (آنان) نه در دين و شريعت كنجكاوى ميكردند، و نه از شناختن خدا عقل به كار ميبردند (نادان و از احكام خداوند سبحان غافل بودند) مانند پوست تخمى كه در جاى تخم نهادن مرغان پيدا گردد (و تصور شود كه تخم پرنده است، اگر كسى آن را بشكند) شكستن آن گناه دارد، و (اگر سالم بگذارد) بچه زيان رسان بيرون آرد (چون ممكن است تخم افعى و مار باشد، و مثل ستمكاران جاهليت مثل تخم افعى و مار است كه در جاى تخم نهادن شترمرغ پيدا شود، زيرا مخالفت و در هم شكستن آنها با جنگ و خونريزى صورت ميگرفت، و مداواى با آنان سبب گمراهى و تباهكارى ميبود).

ص: 542

قسمتى از اين خطبه است (در خبر دادن به اجتماع مسلمانان بعد از پراكندگيشان از هم و از بين بردن بنى‌اميه، و سرزنش به اصحابش). (مسلمانان) بعد از انس گرفتن با يكديگر و اجتماع از هم جدا ميشوند، و از (اطراف) اصل (و پايه دين) خود (امام به حق) پراكنده ميگردند، پس بعضى از ايشان شاخه‌اى (امامى از ائمه هدى عليهم‌السلام) را ميگيرد، هر كجا كه برود با او همراه است (به دستورش رفتار مينمايد) تا اينكه به زودى خداوند ايشان را براى بدترين روزى بنى‌اميه (انقراض دولتشان) گرد آورد چنانكه قطعه‌هاى ابر در فصل پائيز به هم متصل ميشود، خداوند آنان را با هم مهربان ساخته و به هم پيوسته و بسيار ميگرداند، مانند ابرهاى رويهم قرار گرفته، پس از آن خداوند براى آنان درهائى ميگشايد كه از جاى برانگيختنشان سيل‌وار روانه ميشوند (حركت كرده و به كمك يكديگر ميشتابند) مانند سيل دو باغ (اهل سبا كه خداوند قصه آن را در قرآن كريم ياد فرموده، و آن سيل عظيمى بود كه همه آنانرا هلاك نمود) هيچ پشته‌اى از آن سالم و هيچ زمين بلندى برقرار نماند، و راه آن را نه استوارى كوه و نه بلندى زمينى نبست (كسى نميتواند آن جمع را شكست دهد) خداوند ايشان را در ميا

ن دره‌هائى كه آفريده (و مجراى سيل هم از آن دره‌ها است) پراكنده مينمايد و آنان را مانند چشمه‌ها در زمين روان ميسازد (خلاصه جمعيتشان را بسيار و قدرت و توانائى به آنها عطاء ميفرمايد) بوسيله آنها حقوق گروهى (ستمديده‌ها) را از گروهى (ستمگران) ميستاند و گروهى (بنى‌عباس) را در شهرهاى گروهى (بنى‌اميه) ميگمارد، و سوگند به خدا آنچه در تصرف ايشانست بعد از پادشاهى و حكمرانى (آنها) گداخته ميشود مانند دنبه كه از آتش گداخته ميگردد (عزت و دولت و دارائى و همه چيز آنها از بين خواهد رفت ).

ص: 543

اى مردم، اگر از يارى كردن حق (امام عليه‌السلام) يكديگر را باز نميداشتيد (كمك ميكرديد) و از پست گردانيدن باطل (معاويه) سستى نمينموديد كسيكه (در توانائى و درستكارى) مانند شما نيست در (شهرهاى) شما طمع نميكرد، و قوت نميگرفت كسيكه بر شما تسلط يافته، وليكن شما (بر اثر نبردن فرمان امام و پيشواى خود) سرگردان شديد (به ضلالت افتاديد) مانند سرگردانى بنى‌اسرائيل! (كه بر اثر نافرمانى موسى عليه‌السلام چهل سال سرگردان ماندند، و در آن بيابان كه خداوند قصه آن را در قرآن كريم بيان ميفرمايد راه بجائى نبردند) و به جان خودم سوگند ياد ميكنم كه بعد از من سرگردانى شما چندين برابر (سرگردانى بنى‌اسرائيل) افزوده گرديده ميشود (زيرا سرگردانى ايشان چهل سال بود و سرگردانى شما و فرزندانتان تا زمان ظهور امام منتظر عجل الله تعالى له الفرج به طول خواهد انجاميد) بسبب اينكه حق را پشت سرتان نهاده و نزديكتر را (به پيغمبر اكرم از خود) جدا كرديد، و با دورتر (به آن حضرت) پيوند نموديد! (از امام عليه‌السلام پيروى ننموده به دنبال خلفاء و معاويه رفتيد كه جز فساد و تباهكارى منظورى نداشتند) و بدانيد اگر از راهنماى خود پيروى ميگرديد شما را به ر

اه پيغمبر خدا (كه راه سيادت و سعادت هميشگى است) ميبرد، و از رنج بيراهه رفتن آسوده ميگشتيد، و بار گران سخت را از گردنها دور مى‌انداختيد (گناهى مرتكب نميشديد كه در دنيا بيچاره و در آخرت به عذاب گرفتار باشيد).

خطبه 166-در ابتداى حكومتش

ص: 544

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است در آغاز خلافتش: خداى تعالى كتاب (قرآن كريم) را فرستاد راهنما (ى بندگان) در آن نيك و بد (اعتقاد و گفتار و كردار) را بيان فرموده، پس راه نيك را پيش گيريد تا (به خدا و رسول) هدايت شده راه ببريد، و از جانب بدى دورى گيريد تا در ميان راه راست (كه شما را به حق و حقيقت ميرساند) راه برديد، واجبات را به جا آوريد، واجبات را به جا آوريد (نماز و روزه و خمس و زكوه و حج و امر به معروف و نهى از منكر و سائر عبادات را محافظت كرده به كار بنديد. تكرار اين جمله براى تاكيد و اهميت موضوع است) آنها را براى (نزديك شدن برحمت) خدا به جا آوريد (نه از روى ريا و خودنمائى) تا شما را به بهشت برساند، خداوند (در قرآن و سنت پيغمبر اكرم) چيزى را كه نامعلوم نيست (بلكه نزد همه آشكار است) حرام گردانيد (پس جاهل به آن معذور نميباشد) و آنچه را كه عيب و نقصى در آن يافت نميشود حلال فرمود، و احترام مسلمانان را (بجهت عظمت اسلام) بر همه حرمتها فزونى داد، و به سبب اخلاص (در دين يعنى عبادت و بندگى بى‌ريا) و توحيد (يگانه دانستن خداوند متعال) حقوق مسلمانان را در مواضع خود به هم ربط داده است، پس (بر شخص موحد

مصلص واجب است حقوق مسلمانان را رعايت نمايد، وگرنه با اخلاص و توحيد منافات دارد، لذا ميفرمايد:( مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او سالم و آسوده باشند )زبان به دروغ و غيبت و بهتان نگشايد، و دست از آزار و ستم ببندد( مگر از روى حق )

ص: 545

به گفته خدا و رسول( باشد، و زيان به مسلمان حلال نيست مگر آنچه را كه خداوند واجب فرموده )چنانكه اگر مسلمانى را كشت واجب است قصاص و كشتن او و مانند آن( بشتابيد به واقعه‌اى كه براى همه عموميت دارد و مخصوص به هريك از شما است و آن مرگ است )آماده مرگ و رفتن از دنيا باشيد( زيرا )گروهى از( مردم پيش روى شما هستند )از شما پيشى گرفته‌اند( و قيامت از پشت سر شما را ميراند )مانند آنكه كاروانى از پيش رفته و عقب‌مانده‌ها را رئيس كاروان به تندى ميبرد تا به جلو رفته‌ها برساند، بنابراين( سبك شويد )از زير بارهاى گران خود را رهائى داده به كاروان( ملحق گرديد كه اول شما نگاهداشته شده آخرى شما را چشم به راه ميباشند )تا همگى گرد آمده يكباره به قيامت وارد شويد( از خدا بترسيد درباره بندگان و شهرهاى او )بر كسى ستم نكرده بويرانى و تباهكارى در زمين اقدام ننمائيد( زيرا )در قيامت همه چيز را( از شما ميپرسند

حتى از زمينها و چهارپايان (سوال ميكنند به چه جهت فلان مزرعه را ويران نموده و فلان خانه را به تصرف خويش درآوردى، و يا براى چه از فلان شهر حركت كرده در شهرهاى شرك و كفر اقامت گزيدى، و روى چه اصلى حيوان زبان بسته‌اى را آزار دادى) و خدا را فرمان برده و او را نافرمائى ننمائيد، و هر گاه نيكى را ديديد آن را دريابيد (كه به دنيا و آخرت شما سود ميرساند) و هرگاه بدى را ديديد از آن دورى كنيد (كه شما را به عذاب گرفتار خواهد نمود).

خطبه 167-پس از بيعت با حضرت

ص: 546

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است بعد از آنكه با آن بزرگوار به خلافت بيعت كردند و (طلحه و زبير نقض بيعت كرده و به بصره رفتند و در آنجا فتنه و آشوب برپا نموده اموال مسلمانان را به يغما برده نيكان را كشتنند) گروهى از اصحاب به آن حضرت گفتند: كاش كسانى را كه بر (كشتن) عثمان اجتماع كردند كيفر مينمودى؟ (تا آنان را كه نقض بيعت نموده‌اند بهانه‌اى بدست نباشد) پس امام عليه‌السلام فرمود: اى برادران (همكيشان) به آنچه شما ميدانيد من بى‌اطلاع نيستم (بلكه به گذشته و آينده و حال دانا هستم) ولى چگونه مرا توانائى (كشيدن انتقام از كشندگان عثمان) است و حال آنكه گروهى كه (براى كشتن او) گرد آمدند (و اين آشوب را برپا نمودند) در نهايت قدرت خود باقى هستند، بر ما تسلط دارند و ما بر ايشان مسلط نيستيم (زيرا بيشتر اهل مدينه و بسيارى از مردم مصر و كوفه و سائر شهرها و باديه‌نشينان به اين كار اقدام كرده بودند، و گفته‌اند آن حضرت مردم را گرد آورده براى ايشان خطبه خوانده فرمود: كشندگان عثمان از جاى خود برخيزند، پس همه آنان مگر اندكى ايستادند، و اين كار را كرد تا جواب پند دهندگان را عملا داده باشد) و آگاه باشيد كشندگان عثمان

ص: 547

گروهى هستند كه غلامان شما با آنها يار بوده و باديه نشينانتان به آنان پيوسته‌اند (همه دست يكى كرده اين عمل را انجام دادند) و ايشان در بين شما هستند (هنوز از مدينه بيرون نرفته‌اند، و اگر به مقصود شما پى برند) آنچه بخواهند آزارتان ميرسانند (و كسى را توانائى جلوگيرى از آنها نيست) و آيا توانائى به آنچه خواهانيد داريد؟ (در اين باب انديشه نموده كمكى به نظر آورده‌ايد كه بتوانيد با ايشان زد و خورد نمائيد) اين امر (كه شما درخواست مينمائيد) كارى است از روى نادانى، و ايشان كمك و ياور (بسيار) دارند (كه هنگام نيازمندى آنان را يارى مينمايند) و مردم هر گاه سخن اين خونخواهى به ميان آيد بر چند دسته‌اند: يكدسته مى‌بينند آنچه شما مى‌بينيد (رايشان اينست كه بايستى خونخواهى نمود) و يكدسته مى‌بينند آنچه شما نمى‌بينيد (چگونه بايستى كشندگان او را يارى كرد) و يك دسته نه اين و نه آن را نمى‌بينند (در اين كار متوقف بوده راى ندارند)

ص: 548

پس (انتقام كشيدن از كشندگان عثمان موجب فتنه و فساد بزرگى خواهد بود كه اهميت آن بيش از كشتن عثمان است، بنابراين) شكيبا باشيد تا مردم آرامش يافته و دلها در جاى خود قرار گيرد، و حقوق در موقع مناسب به آسانى گرفته شو

د، پس نزد من آرام باشيد (شتاب نكنيد و اينگونه پند ندهيد) و ببينيد فرمانم به شما چگونه صادر ميشود (دستورم را پيروى نمائيد) و كارى نكنيد كه توانائى را نابود ساخته از بن ببرد، و سستى و خوارى جا گذارد، و به زودى اين امر را به مدارا اصلاح كنم ماداميكه مداراى با آن ممكن باشد، و هرگاه چاره‌اى نيابم (مدارا كردن سود نبخشد) پس آخرين دواء داغ است (با كسانيكه بيعت را شكسته‌اند ميجنگم. جمله اخر الدواء الكى مثلى است مشهور در جائى به كار برند كه به آخرين تدبير اقدام شود).

خطبه 168-هنگام حركت به بصره

ص: 549

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام هنگام رفتن اصحاب جمل (پيروان عايشه شترسوار) به بصره: خداوند پيغمبر را كه راهنما (ى بشر) بود برانگيخت با كتابى (قرن كريم) گويا (راه خير و شر را بيان نموده) و با امرى (آئينى) برپا (تا قيامت باقى و برقرار بوده كجى و نادرستى در آن راه ندارد) تباه نميشود مگر مخالف آن كه تباه شونده است، و به تحقيق بدعتهاى مشتبه (كه به سنت پيغمبر اكرم جلوه داده ميشود) هلاك كننده‌ها (ى مردم) هستند مگر آن را كه خدا از آنها حفظ كند (توفيق دهد تا از آنها پيروى نكرده بسلامت ماند) و اطاعت از حجت خدا (امام عليه‌السلام) نگاهدارى امر (دين و دنياى) شما است، پس او را پيروى كنيد بحاليكه سرزنش شده و مجبور نبوده باشيد (با اخلاص و صميم قلب بدستور او رفتار نمائيد، نه از روى بى‌ميلى كه چنين كسى را منافق و رياكار دانسته او را توبيخ و سرزنش نمايند) و سوگند به خدا (يا مرا) بايد اطاعت كنيد، يا آنكه خداوند خلافت حقه را از شما انتقال ميدهد، پس هرگز آن را بسوى شما باز نميگرداند تا به غير شما (بنى‌اميه و بنى‌عباس) باز گردد.

ص: 550

به تحقيق آنان (طلحه و زبير و پيروانشان) بر اثر راضى نبودن به خلافت من (نه از جهت خونخواهى عثمان) گرد آمده يكديگر را كمك ميكنند، و من (بر ياغى شدنشان) صبر ميكنم (شايد پشيمان شوند، و بر اين صبرم باقى هستم) ماداميكه بر جمعيت شما نترسيده باشم (بيم نداشته باشم از اينكه اختلاف در دين شما رخ داده پراكنده شويد) زيرا ايشان اگر اين انديشه سست و نادرست را (كه پيش گرفته‌اند) به اتمام رسانند (دنبال كنند) نظم و ترتيب (امر دين و دنياى) مسلمانان به هم خواهد خورد (ريسمان اتحاد و اتفاق ايشان گسيخته ميشود) و جز اين نيست كه آنها اين دنيا (خلافت و امارت) را ميطلبند از روى حسد به كسى كه خداوند آن را به او عطاء فرموده، پس خواسته‌اند احكام (اسلام) را وارونه كنند (خلافت را كه خداوند از آن من قرار داده باز گيرند) و (اگر از ما پيروى كنيد) حق شما بر ما عمل به كتاب خدا و روش پيغمبر او، صلى الله عليه و اله (با مردم) و قيام به حق او (انجام دادن دستور او) و بلند كردن (منتشر ساختن) احكام او است (تا بر اثر آن رستگار شويد).

خطبه 169-چون به بصره نزديك شد

ص: 551

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است چون نزديك بصره رسيد گروهى از اهل آن و يار عربى را نزد آن بزرگوار فرستاده بودند تا حقيقت حال او را با همراهان عايشه برايشان معلوم گرداند (كه آيا آنان در اين جنگ حقى دارند يا نه؟) تا شبهه از آنها برطرف شود، پس اميرالمومنين عليه‌السلام رفتار خود را با ايشان بيان كرد به طورى كه آن مرد دانست آن حضرت بر حق است (و ايشان بر باطل) پس (بعد از اتمام حجت) به او فرمود: بيعت كن، گفت: من رسول و فرستاده گروهى هستم و از پيش خود كارى نميكنم تا به نزد ايشان باز گردم (و مشورت نمايم) پس امام عليه‌السلام فرمود: آيا مى‌بينى (بمن بگو) اگر كسانيكه از طرف آنها نزد من آمده‌اى ترا پيشرو بفرستند تا زمينى كه در آنجا باران آمده (و داراى آب و گياه است) براى ايشان بيابى و به سويشان بازگشته آنان را از گياه و آب (جائيكه يافته‌اى) خبر دهى و آنها از تو پيروى نكرده و زمينهاى بى‌آب و گياه فرود آيند، تو چه خواهى كرد؟ آن مرد گفت من آنان را رها ميكنم و مخالفت كرده به جائيكه داراى گياه و آب است ميروم، پس امام عليه‌السلام فرمود: اكنون (براى بيعت با من) دستت را دراز كن (زيرا براى يافتن گياه و آب كه بقاء

ص: 552

جسم و بدن انسان بسته به آنها است اگر با تو مخالفت نمودند از آنان پيروى نخواهى كرد، پس چگونه با يافتن نور علم و معرفت كه غذاى روح است در صورت مخالفت ايشان با تو مخالفت خواهى كرد؟( آن مرد گفت: سوگند به خدا چون حجت تمام گرديد نتوانستم از بيعت رو گردانم، پس با امام عليه‌السلام بيعت نمودم. )آرى پند و اندرز و سخنان حق حضرت براى كسيكه لياقت هدايت و درستگارى داشته باشد اثر حتمى دارد(. و )سيدرضى فرمايد: در كتب اخبار و يا تواريخ نام( آن مرد كليب جرمى )كه منسوب به بنى‌جرم ابن زبان ابن حلوان است( شناخته ميشود.

خطبه 170-در آغاز نبرد صفين فرمود

ص: 553

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگاميكه به روبرو شدن (جنگيدن) با مردم شام در صفين مصمم شد، (چون در هر حال آشكار و نهان و بدى و خوشى و سختى و گشايش بنده بايد به خداوند متعال متوجه بوده دعا كند، زيرا دفع ضرر موجود و محتمل عقلا و نقلا واجب است، و چون دعاء دافع زيان است امام عليه‌السلام در موقع جنگ و خونريزى و روبرو شدن با دشمن كه سخت ترين احوال است به اين ترتيب به خداوند يكتا رومى‌آورد): بارخدايا اى پروردگار آسمان برافراشته و فضاى نگاهداشته كه آن را جاى گردش شب و روز و سير خورشيد و ماه و آمد و شد ستارگان گردنده قرار دادى، و ساكنين آن را گروهى از فرشتگانت گردانيدى كه از عبادت و بندگيت خسته نميشوند، و اى پروردگار اين زمين كه آن را جاى آرميدن مردم و محل آمد و رفت حشرات و چهارپايان و آنچه به شمار نمى‌آيد از آنها كه به چشم ديده ميشود و آنها كه (از بسيارى كوچكى) ديده نميشود قرار دادى، و اى پروردگار كوههاى استوارى كه آنها را براى زمين ميخها گردانيدى (تا از حركت و جنبش محفوظ ماند) و براى آفريدها تكيه‌گاه (تا از كانها و گياهها و سائر مزاياى آنها سود برند، اى پروردگار توانا از تو درخواست مينمايم:) اگر م

ا را بر دشمنانمان غلبه دادى ستمگرى را از ما دور گردان، و به حق و درستكارى استوارمان فرما، و اگر دشمنان را بر ما تسلط دادى شهادت را روزى ما گردانده از تباهكارى نگاهمان دار (پس در ترغيب اصحاب خود به جنگ با دشمنان ميفرمايد:) كجا است جلوگير از دشمن براى حفظ آنچه بر مرد لازم است، و كجا است غيرتمند هنگام سختيها كه اهل خود را رعايت بنمايد؟! (اگر از جنگ روبگرداند) ننگ در پشت سر شما است (هر كه بشنود شما را سرزنش خواهد نمود) و (اگر در راه خدا با دشمنان دين جهاد كنيد) بهشت پيش روى شما است (جايگاه شما در بهشت جاويد است).

خطبه 171-درباره خلافت خود

ص: 554

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در بعض از صفات خداوند سبحان): سپاس خداوندى را كه از او نميپوشاند آسمان و زمينى آسمان و زمين ديگر را (علم او به همه اشياء احاطه دارد و چيزى از او پوشيده نيست، زيرا اگر به غير اين باشد مستلزم محدود بودن علم او گردد و محدوديت از لوازم امكان است. مستفاد از ظاهر فرمايش امام عليه‌السلام: و لاارض ارضا يعنى او پنهان نميكند زمينى زمين ديگر را، آن است كه زمين هم مانند آسمان هفت زمين ميباشد، چنانكه در قرآن كريم س )65( ى )12( ميفرمايد: الله الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يعنى خداوندى است كه آفريد هفت آسمان و مانند آن زمين را، و عقيده بعضى آنست كه زمين يكى است و مراد از هفت زمين هفت اقليم و هفت قسمت از زمين است، ولى بر هر مرد مسلمان لازم است در اينگونه از مسائل به ظاهر آنچه كه خدا و رسول و اوصياء آن حضرت عليهم‌السلام فرموده‌اند ايمان داشته و به صحت و راستى آنها تصديق نمايد، زيرا اگر بخواهيم به وسيله عقول ناقصه خود يا به توسط آراء مختلفه و گفتارهاى گوناگون به حقيقت اين نوع مطالب پى ببريم بجائى نرسيده و سودى بدست نمى‌آوريم، بلكه حيران و سرگردان خواهيم ماند، چنانكه در ش

رح خطبه نودم 90 اشاره شد(.

ص: 555

قسمتى از اين خطبه است (در گفتگوى آن حضرت با يكى از اهل شورى كه عمر دستور تشكيل آن را بعد از خود داده بود): گوينده‌اى (سعد ابن ابى‌وقاص) به من گفت: اى پسر ابيطالب تو به خلافت حريص هستى! گفتم: سوگند به خدا شما حريصتر و (به لياقت به خلافت يا نسبت به پيغمبر) دورتر هستيد، و من (به خلافت) سزاوارتر و (از جهت انتساب به رسول خدا) نزديكترم، و حق خود را ميطلبم كه شما ميان من و آن مانع ميشويد، و هر زمان آن را خواستم بگيرم روى مرا برميگردانيد (نميگذاريد به حق خود برسم) پس چون در ميان گروه حاضرين برهان را در گوش او فرو كوفتم (با دليل پاسخش گفتم) متنبه گشت و (از خواب غفلت) بيدار شد، و حيران و سرگردان ماند چنانكه ندانست پاسخ مرا چه بگويد! (پس از آن امام عليه‌السلام به خداوند شكايت نموده ميگويد:) خدايا من بر قريش و كسانيكه آنها را يارى ميكنند از تو كمك ميطلبم (تا از آنان انتقام‌كشى) زيرا آنها خويشى مرا قطع كردند (نسبت مرا به رسول خدا مراعات ننمودند) و بزرگى مقام و منزلت مرا كوچك شمردند (مرا هم رديف خود دانستند) و در امر خلافت كه اختصاص به من داشت بر دشمنى با من اتفاق كردند، پس از آن گفتند: آگاه باش حق آن است كه

آن را بگيرى و حق آن است كه آن را رها كنى (ادعا ميكردند كه حق به دست ايشان است و گرفتن و رها كردن من آن را يكسان است، اى كاش آن را كه ميگرفتند اعتراف داشتند كه حق من است تا تحمل مصيبت آن آسانتر ميشد).

ص: 556

و قسمتى از اين خطبه است درباره اصحاب جمل (طلحه و زبير و پيروانشان): (چون طلحه و زبير بيعت با اميرالمومنين عليه‌السلام را شكسته درصدد مخالفت برآمدند به بهانه حج از مدينه به مكه رفتند) پس (عايشه با فوجى لشگر از مكه برداشته) حركت كردند در حاليكه زوجه رسول خدا صلى الله عليه و اله (عايشه) را ميكشاندند (از شهرى به شهرى ميبردند) چنانكه كنيز را در موقع خريدن آن (فروشنده‌ها به اطراف) ميكشانند، و به اتفاق او به جانب بصره رفتند، و (چون به آب حواب نام منزلى بين مكه و بصره رسيدند سگهاى آنجا بانگ زنان قصد هودج عايشه نمودند، پرسيد اين چه آبى است؟ گفتند: آب حواب، گفت: مرا برگردانيد كه از رسول خدا صلى الله عليه و اله شنيدم كه ميفرمود: سگهاى حواب بروى يكى از زنهايم بانگ ميزنند زمانيكه به جنگ وصى من ميرود، سعى كن كه تو نباشى، طلحه و زبير او را به اشتباه انداختند و هفتاد كس حاضر نموده گواهى دادند كه اين آب را آب حواب نمينامند، و اين اول شهادت و گواهى دروغ و نادرستى بود كه در اسلام داده شد، چنانكه صاحب مجمع‌البحرين از حضرت صادق عليه‌السلام نقل مينمايد، خلاصه طلحه و زبير) زنهاى خود را در خانه‌هاشان باز گذاشتند و باز گذاشته رسول خدا صلى الله عليه و اله را بخود ديگران آشكار نمودند در بين لشگرى كه نبود از ايشان مردى مگر آنكه اطاعت و فرمانبردارى مرا به گردن گرفته، و به اختيار نه از روى اجبار با من بيعت نموده بود (حرمت پيغمبر اكرم را رعايت نكرده بر خلاف دستور خداى تعالى رفتار نمودند، در قرآن كريم س 33 ى 33 ميفرمايد:

ص: 557

و قرن فى بيوتكن و لاتبرجن تبرج الجاهليه الاولى يعنى اى زنهاى پيغمبر در خانه‌هاتان قرار گيريد و زينت و آرايش خود را مانند آشكار ساختن زنهاى جاهليت پيش از اين به بيگانه آشكار مسازيد) پس بر عامل من در بصره (عثمان ابن حنيف) و خزانه‌داران بيت‌المال مسلمين و غير ايشان از اهل آن ديار وارد گشتند، و گروهى را به صبر كشتند (آنان را در زندان نگاهداشتند، يا آنكه كتك زده آنقدر آزردند تا مردند) و گروهى را به مكر و حيله شهيد نمودند (هنگامى كه طلحه و زبير و عايشه و پيروانشان وارد بصره شدند، عثمان ابن حنيف انصارى كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و در آن زمان از جانب اميرالمومنين عليه‌السلام - والى و حكمران آن سامان بود طبق دستور آن حضرت كه در نامه خود نوشته بود با ايشان جنگيد تا اينكه قرار شد تا آمدن آن بزرگوار با هم مدارا كرده زد و خورد را كنار گذارند، پس با مكر و حيله خزانه‌داران بيت‌المال را دستگير كرده به امر عايشه سر بريدند، و گروهى را هم كشتند، و موى سر و ريش و مژه و ابروى عثمان را كنده از شهر بيرونش نمودند، در بين راه به ملاقات حضرت نائل شد، آن بزرگوار بر او گريست و فرمود از پيش ما پير رفته جوان باز آمدى( پس )بر اثر ظلم و ستم اصحاب جمل امام عليه‌السلام ميفرمايد:( سوگند به خدا اگر دست نمييافتند به مسلمانان مگر به يك مرد كه او را عمدا بدون آنكه مرتكب جرم و گناهى شده باشند بكشند، هر آينه كشتن همه آن لشگر به من حلال بود، زيرا آن لشگر حاضر بودند و نهى از منكر و كار زشت )كشتن مسلمان بى‌گناه( ننمودند، و كشتن او را )به قصد فساد و تباهكارى در زمين و محاربه با من كه مانند محاربه با خدا و رسول است( نه به زبان و نه به دست جلوگيرى نكردند )و نكته حلال بودن كشتن آن لشگر را به ازاء كشتن به كيفر مسلمان بى‌گناه( رها كن كه )از اين جهت هم كشتن همه آنان حلال است كه( ايشان به اندازه عدد لشگرشان كه بر مسلمانان وارد شدند از آنها كشته‌اند )پس بايد همه آن لشگر را كشت(.

خطبه 172-شايسته خلافت

ص: 558

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مدح پيغمبر اكرم، و اشاره به وظائف امامت، و ترغيب به پرهيزكارى، و ندمت از دنيا): پيغمبر اكرم امين وحى خدا و خاتم پيغمبران را مژده‌دهنده رحمت و بيم كننده از عذاب او بود (احكام خداوند سبحان را با درستى و بدون كم و زياد به مردم تبليغ نمود، و بعد از او پيغمبرى نخواهد آمد، و نيكوكاران را به بهشت جاويد مژده داده، و بدكاران را از عذاب هميشگى ميترسانيد).

ص: 559

اى مردم، سزاوارتر شخص به امر خلافت تواناترين مردم است بر آن (از جهت سياست مدنيه و تدبير جنگ و زد و خورد با دشمن و نظم دادن امور رعيت) و داناترين آنان است در آن به امر (و احكام) خداوند، پس اگر (در اين باب) فتنه‌انگيزى به تباهكارى پردازد (در اول بايد) از او بازگشت به حق و آنچه سزاوار است خواسته شود، و اگر امتناع نمود كشته ميگردد (بايد او را كشت، پس به همين دليل ميگوئيم: خلفاء به ناحق بخلافت رسيده‌اند، زيرا غير شخص تواناى در سياست مدنيه و امور رعيت و داناى به جميع احكام دين لياقت اين مقام را ندارد، و كسى نميگويد كه ايشان داراى اين دو صفت بوده‌اند) و (چون معاويه دليل مخالفت خود ما اميرالمومنين عليه‌السلام، را به اهل شام ميگفت: من در امر خلافت آن حضرت حاضر نبوده بيعت نكرده‌ام، و طلحه و زبير براى عذر نقض بيعت ميگفتند: ما از بيعت پشيمان گشته به اشتباه خود پى برديم، امام عليه‌السلام از روى مماشات به بطلان و نادرستى گفتارشان اشاره نموده ميفرمايد): به جان خودم سوگند اگر امامت تا همه مردم حاضر نباشند منعقد نگردد هرگز صورت نخواهد گرفت (زيرا هنگام تعيين امام حضور همه مردم در يكجا ممكن نيست) ولى كسانيكه اهل آ

ن هستند (بزرگان اصحاب و آشنايان به راه خير و شر چون با كسى بيعت نمودند) بر آنان كه هنگام تعيين امامت حاضر نيستند حكم ميكنند (آنها را وادار مينمايند كه كار انجام شده را بپذيرند) پس در اين صورت آنكه حاضر بوده نبايد برگردد (نقض بيعت نمايد) و آنكه غائب بوده نبايد (ديگرى را) اختيار كند (و چون مخالفين از آنچه عقل بر صحت و درستى آن حكم ميكند پيروى نمينمايند، و رويه‌اى را كه درباره خلفاء پيش از اين عملى شد نميپذيريد و منظور از اين بهانه‌جوئيها آن است كه به ناحق خلافت را بدست آرند) آگاه باشيد من با دو كس ميجنگم: يكى آنكه ادعا كند آنچه را كه براى او نيست (مانند معاويه كه خلافت را بدون داشتن لياقت ادعا مينمود) و يكى آنكه رو گرداند از چيزى كه به عهده گرفته (چون طلحه و زبير كه بيعتى را كه وفاى به آن لازم بود شكستند).

ص: 560

اى بندگان خدا شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مينمايم، زيرا تقوى بهترين چيزى است كه بندگان همديگر را به آن توصيه و سفارش كنند، و نزد خدا بهترين عاقبتها است (بهترين كارها كارى است كه در دنيا به تقوى خاتمه يابد) و به تحقيق دروازه جنگ بين شما و اهل قبله (كه به ظاهر مسلمانند) گشوده شده، و كسى حامل و به دست گيرنده اين بيرق (جنگ با ايشان و شرائط آن) نيست مگر آنكه (به حقايق) بينا و (در سختيها) شكيبا و به آنچه كه حق و درست است دانا باشد (امام عليه‌السلام، خلاصه جنگ ما با ياغيان اهل قبله كه در نظر شما بزرگ مينمايد از روى جهل و غفلت از احكام خدا نميباشد، بلكه طبق دستور او است) پس بجا آوريد آنچه را كه به آن مامور ميگرديد، و عمل نكنيد به آنچه را كه از آن منع ميشويد، و در كارى مشتابيد (در قبول و رد آن عجله نكنيد) تا تحقيق نمائيد (امر و نهى ما را در آن بفهميد) زيرا حق ما است تغيير دادن آنچه را كه شما (از روى نادانى) انكار ميكنيد (بسا كه چيزى را انكار نمائيد و صلاح در قبول آن باشد، و بسا قبول مينمائيد و مصلحت در رد آن است، پس چون به حقائق آگاه نيستيد در هر امرى گفتار ما را بپذيريد).

ص: 561

آگاه باشيد اين دنيا كه شما آن را آرزو كرده و به آن علاقه داريد و شما را گاه بخشم مى‌آورد و زمانى خوشنود ميسازد، نه سراى اقامت و باقيماندن شما است و نه جائى كه براى آن آفريده و نه محلى كه به آن دعوت شده‌ايد. آگاه باشيد نه دنيا براى شما باقى ميماند و نه شما در آن باقى خواهيد ماند، و اگر شما را به (زينتها و آرايشهاى) خود فريب داده از بدى (درد و رنج و سختى) خويش هم برحذر داشته است، پس رها كنيد گول زدنش را به برحذر داشتنش، و دور كنيد به طمع آوردنش را بترسانيدنش (به نقض و نگار دروغى فريب نخوريد، انواع بلاها و سختيهاى آن را به نظر بياوريد) و از يكيدگر پيشى گيريد (براى رفتن) به سرائى كه به سوى آن خوانده شده‌ايد (در دنيا براى آسايش آخرت كه جاى هميشگى است از خدا و رسول پيروى كنيد) و دلهاى خويش را از (دوستى) آن دور كنيد، و هيچيك از شما نبايد بر چيزى از دنيا كه از او گرفته شده است مانند كنيز (كه براى از دست دادن هر چيز دست به سر و رو زده صدا به گريه بلند ميكند) بنالد (هر چه از كفش رفت افسرده نشود) و تكميل نعمت خدا را درخواست كنيد به شكيبائى بر (سختى) طاعت او و محافظت به آنچه كه شما را به حفظ آن از كتاب خود

(قرآن كريم) امر نموده (زيرا شكيبائى بر طاعت و عمل به احكام قرآن سبب رسيدن نعمتهاى بيشمار است). آگاه باشيد تباه شدن و از دست رفتن متاع دنيا به شما زيانى وارد نخواهد آورد در صورتيكه آسايش و پايه دين را محكم كرده باشيد. آگاه باشيد بعد از تباه ساختن دين خود آنچه كه از دنيا نگاهداشته‌ايد به شما سود نميرساند. خداوند دلهاى ما و شما را به حق و رستگارى متوجه گرداند، و شكيبائى (در طاعت و مصيبت و معصيت) را به ما و شما عطاء فرمايد.

ص: 562

خطبه 173-درباره طلحه

ص: 563

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است درباره طلحه ابن عبيدالله (هنگاميكه خبر رسيد طلحه و زبير بطرف بصره حركت كرده آن بزرگوار را بجنگ تهديد مينمايند): (تاكنون) تهديد بجنگ نميشدم و كسى مرا از ضرب شمشير نميترسانيد، و من به آنچه پروردگارم بيارى نمودن (و غلبه بر دشمن) وعده داده است اطمينان دارم (پس تهديد و ترساندن از جنگ براى كسى است كه از مرگ و كشته شدن ميترسد، و يقين به دين ندارد، و اما چرا طلحه بطرف بصره رفته؟) سوگند به خدا نشتافته كه خود را آماده خونخواهى عثمان نمايد، بلكه ميترسد از او خونخواهى كنند، زيرا گمان ميبرند كه او يكى از كشندگان است، و در ميان كشندگان عثمان حريصتر از او كسى نبوده، پس خواسته بر اثر گردآورى لشگر به عنوان خونخواهى او مردم را به غلط اندازد تا امر مشتبه شده و شك و ترديد پيدا شود، و سوگند به خدا درباره عثمان يكى از سه كار را (كه انجام آن بر او لازم و حق از آن بيرون نبود) بجا نياورد: اگر پسر عفان ستمگر بود، چنانكه گمان ميكرد، سزاوار بود كه كشندگان او را يارى و از همراهانش دورى كرده با آنان دشمنى كند (ولى او اين كار را نكرده، زيرا با اينكه او را ستمگر ميدانسته بعد از كشتنش با كشند

گان دشمنى و ياورانش را كمك نموده و درصدد خونخواهيش بر آمده است( و اگر مظلوم )و كشتن او حرام( بود )چنانكه در اين زمان اين سخن به زبان آورده و بين مردم شهرت داده( سزاوار بود كه از جمله كسانى باشد كه از كشندگانش جلوگيرى كرده عذر )كارهاى زشتش( را بخواهد، و اگر در اين دو كار به حال شك و ترديد بود )نميدانست ستمگر است يا ستمديده( سزاوار بود كه از او كناره‌گيرى كرده به گوشه‌اى رود و مردم را با او بگذارد، و او هيچيك از اين سه كار را نكرد )بلكه آتش فتنه را روشن كرد و مردم را به كشتن او ترغيب نمود( و )اكنون( كارى پيش گرفته كه راه آن شناخته نشده، و عذرهاى او )از قبيل خونخواهى عثمان، و مظلوم كشته شدن او براى شكستن بيعت( درست نبوده است.

خطبه 174-موعظه ياران

ص: 564

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن بشنوندگان اندرز داده به فضائل خود اشاره ميفرمايد): آهاى كسانيكه (از قيامت و حساب و بازپرسى) غافل بوده و از ايشان غافل نيستند (چون گفتار و كردار در صحيفه اعمال بدون كم و زياد ضبط ميشود، پس از خواب غفلت بيدار شده عمر خود را بيهوده بسر نرسانيد) و اى كسانيكه (بر اثر فريب دنيا اوامر و نواهى خداوند سبحان را) رها كرده و (به زودى دارائى و زينت و آرايش دنيا و آنچه به آن دل بسته‌اند) از ايشان خواهند گرفت، چگونه است كه شما را مى‌بينم از خدا دورى گزيده و رو به غير او آورده دوستى نموده‌ايد؟ شما مانند چهارپايانيد كه چوپان آنها را برده است به طرف چراگاه و باآميز و آبشخور دردانگيز (نميدانند آنها را به كجا ميبرند) كه چون گوسفندى مانند كه آنها را به جهت آماده كردن براى كاردها (سر بريدن) علف ميدهند، نميداند چه خيالى برايش دارند كه با آن نيكوئى كرده پرورشش ميدهند، روزش را روزگار و كارش را سير شدن ميپندارد (از پايان كار غافل بوده نظرى جز به روز حاضر و مقصودى جز خوردن ندارد، در صورتيكه صاحبش را از فربه نمودن آن مقصود ديگرى است، و چوپان نفس اماره شما را به چراگاه دنياى

ص: 565

پر از درد و گرفتارى برده و به زينت و آرايش نابود شدنى آن فريفته از عاقبت كار بيخبر، ميپنداريد هميشه در اينجا خواهيد ماند( سوگند به خدا اگر بخواهم خبر دهم هر مردى از شما را كه از كجا آمده و به كجا ميرود و جميع احوال او را بيان كنم ميتوانم، ولى ميترسم درباره من به رسول خدا، صلى الله عليه و اله كافر شويد )مرا بر او برتر دانيد با اينكه من آنچه از گذشته و آينده و حال خبر دهم از آن حضرت آموخته‌ام( آگاه باشيد من به خواص اصحاب خود كه كفر و غلو در او راه نخواهد يافت اين اخبار را خواهم رساند، و سوگند به خدا كه پيغمبر اكرم را بحق و راستى فرستاده و او را بر خلائق برگزيده )اين سخن را( نميگويم مگر براستى، و آن حضرت همه اين اخبار و تباه شدن آنكه هلاك ميگردد )به عذاب گرفتار ميشود( و رهائى آنكه نجات مييابد )جايش بهشت خواهد بود( و عاقبت، خلافت را به من خبر داده است، و چيزى باقى نگذاشته كه بر سرم بگذرد مگر آنكه آن را در دو گوشم فرو برده و به من رسانيده )خلاصه مرا به گذشته و حال و آينده خبر داده است(. اى مردم، سوگند به خدا شما را به طاعتى ترغيب نميكنم مگر آنكه به آن از شما پيشى ميگيرم و شما را از معصيتى منع نميكنم مگر آنكه پيش ا

ز شما از آن باز مى‌ايستم (زيرا امر به معروف بعد از انجام آن و نهى از منكر پيش از مبادرت به آن تاثير و سودش در دلها بيشتر و بهتر است از امر به معروف و نهى از منكر نمودن كسيكه كردارش بر خلاف گفتار باشد، علاوه بر آنكه امام عليه‌السلام چنين كسى را در خطبه صد و بيست و نهم لعن فرموده).

خطبه 175-پند گرفتن از سخن خدا

ص: 567

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اندرز به مردم و فضائل قرآن كريم كه آن را در اوائل خلافت خود فرموده): از گفتار خدا (در قرآن كريم راجع بدنيا و آخرت) سود ببريد (كه بهترين سودها است) و از پندهاى خدا (به زبان پيغمبر اكرم) بهره گيريد (تا رستگار شويد) و اندرز خدا را بپذيريد (تا از سختيهاى عذاب برهيد) زيرا خداوند به دليلهائى كه (بر همه) هويدا است جاى عذر براى عذاب نمودن (گناهكاران) شما باقى نگذاشته (كه بگويند چرا ما را عذاب ميكنى در صورتيكه ما نميدانستيم) و به شما اتمام حجت كرده (قرآن كريم را نازل فرموده و پيغمبر اكرم را مبين آن و راهنماى جن و انس قرار داده و خير و شر را به همگان نشان داده تا ايشان را در ترك تكاليف حجتى نباشد) و از اعمال آنچه را كه دوست داشته (به انجام آن امر كرده) و آنچه را كه بد دانسته (بجا آوردن آن را نهى نموده، در قرآن كريم و سنت پيغمبر اكرم) براى شما بيان فرموده تا دوست داشته او را پيروى و از آنچه بد دانسته دورى نمائيد، زيرا رسول خدا، صلى الله عليه و اله ميفرمود: بهشت پيچيده شده به سختيها (تحمل رنجها و شكيبائى بر طاعت و خوددارى از گناهان) و آتش پيچيده شده به خواهشهای

ص: 568

(نفس و معصيت و نافرمانى(. و بدانيد هيچ چيز از طاعت خدا نيست مگر آنكه انجام آن گران مى‌آيد، و هيچ چيز از معصيت خدا نيست مگر آنكه موافق ميل و خواهش ميباشد )زيرا پيروى نفس از قوه شهويه بيشتر است از قوه عاقله( پس خدا بيامرزد مردى را كه شهوت را از خويش دور كرده از پيروى خواهش و آرزوى نفس باز ايستد، زيرا اين نفس مشكلترين چيز است براى باز داشتن )از شهوترانى( و هميشه بر اثر خواهش و آرزو به معصيت شوق دارد. و اى بندگان خدا بدانيد كه مومن شب صبح نميكند و صبح را به شب نميرساند مگر آنكه به نفس خود بدگمان است و پيوسته از او عيب جوئى ميكند، و زيادتر از آنچه نموده است )از طاعت و بندگى( از آن ميطلبد )لذا نفس بر مومن تسلط نيافته نميتواند او را فريب دهد( پس مانند كسانى باشيد كه از شما )به رحمت خدا( پيشى گرفتند و جلو روى شما گذشتند، از دنيا خيمه كندند مانند خيمه‌كندن كوچ‌كننده، و )مدت زندگانى( آن را بسر رساندند مانند طى كردن منزلها )كه چگونه دلبستگى بدنيا و متاع آن نداشتند(. و بدانيد اين قرآن پنددهنده‌اى است كه )در ارشاد و براه راست( خيانت نميكند، و راهنمائى است كه گمراه نمينمايد، و سخن‌گوئى است كه )در گفتارش( دروغ نميگويد، و كسى

ص: 569

با اين قرآن ننشست (قرائت ننموده در آن تدبر و انديشه نكرد) مگر آنكه چون از پيش آن برخاسته (قرائت و انديشه را به پايان رساند) هدايت و رستگارى او افزايش يافت يا كورى و گمراهى او كم گرديد. و بدانيد كسى را بعد از (آموختن) قرآن (و تدبر در معانى و عمل باحكام آن) نيازمندى نيست (تا براى دنيا و آخرت خود چيزى بياموزد) و نه براى كسى پيش از (آشنا شدن به) قرآن بى‌نيازى است (تا راه صلاح و فساد را به وسيله علوم و كتابها دانسته به آن نيازمند نباشد) پس بهبودى دردهاى (ظاهرى و باطنى و روحى و جسمى) خود را از آن بخواهيد، و در سختى و گرفتارى از آن كمك بطلبيد، زيرا در قرآن براى بزرگترين درد كه كفر و نفاق و تباه شدن و گمراهى ميباشد شفا و بهبودى است، پس به (پيروى از) آن (شفاء) از خدا بخواهيد، و با دوستى (عمل به) آن به خدا روآوريد، و آن را وسيله خواهش از بندگانش قرار ندهيد، زيرا بندگان به (چيزى) مانند قرآن به خدا رو نياوردند (براى درخواست از خدا و تقرب به او قرآن را بهترين وسيله دانستند. و بدانيد قرآن )در قيامت( شفاعت كننده‌ايست كه شفاعتش پذيرفته ميگردد، و راستگوئى است كه گفتارش تصديق ميشود،

ص: 570

و كسى را كه قرآن روز قيامت شفاعت كرد )به درستى گفتار و كردارش گواهى داد( شفاعتش درباه او قبول ميشود، و كسى را كه قرآن روز قيامت )نزد خداوند سبحان( زشت دانست )به كفر و انفاق و بدرفتارى و شهوترانى او گواهى داد( گفتارش به زيان او تصديق ميگردد، زيرا روز قيامت نداء كننده‌اى فرياد ميكند: آگاه باشيد هر كشتكارى در عاقبت عمل و كشته خود گرفتار است مگر كشتكاران قرآن پس شما از كشت كنندگان و پيروان آن بوده آن را راهنماى بسوى پروردگارتان قرار دهيد، و از آن اندرز بگيريد، و انديشه‌هايتان را كه بر خلاف آن است متهم سازيد )در گفتار و كردار به انديشه‌ها اعتماد نداشته باشيد( و خواهشهاى خود را در برابر آن خيانتكار بدانيد )طبق هواى نفس آن را تفسير و تاويل ننمائيد كه به عذاب گرفتار خواهيد شد(.

ص: 571

كار نيكوكار نيكو (خدا را بسيار عبادت و بندگى كنيد و به اندك آن اكتفا نمائيد) پس آن را به پايان برسانيد، آن را به پايان برسانيد، و استوار باشيد، استوار باشيد (در امر دين استقامت داشته باشيد و از راه راست پا بيرون ننهاده به هر طرف رو نياوريد، و در معاصى) شكيبائى گزينيد شكيبائى گزينيد (و از پيروى خواهشهاى نفس خوددارى نمائيد) بپرهيزيد، بپرهيزيد (از آنچه خدا نهى فرموده دورى كنيد) شما را عاقبت و خاتمه‌اى هست، خود را به آن (بهشت جاويد) برسانيد، و براى شما پرچم و نشانه‌اى است (پيغمبر اكرم و اوصياء آن حضرت) پس (براى رسيدن به حسن عاقبت) به نشانه خودتان هدايت و رستگار شويد، و اسلام را فائده و سودى است (سيادت و سعادت هميشگى) آن را بدست آوريد، و به خدا رو آوريد و حق او را آنچه بر شما واجب كرده و احكام خود را كه برايتان (در قرآن و سنت) بيان فرموده انجام دهيد، من روز قيامت براى شما گواه، و (براى نجات و رهائى از عذاب) از طرف شما حجت و دليل مى‌آورم.

ص: 572

آگاه باشيد آنچه پيش از اين مقدر بود (خلافت خلفاء و انتقال به آن حضرت) واقع شد، و آنچه حكم و اراده خدا به آن تعلق گرفته پى در پى (فتنه‌ها و خونريزيهاى بعد از اين) پيش خواهد آمد، و من از روى وعده خدا و حجت او (قرآن كريم با شما) سخن ميگويم: خدايتعالى (در س 41 ى 30) فرموده: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه ان لاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنه التى كنتم توعدون يعنى آنانكه گفتند: پروردگار ما خدا است (به ربوبيت و وحدانيت او اقرار كردند) پس (بر آن) ايستادگى نمودند (اوامر او را انجام داده نواهيش را مرتكب نگشتند، هنگام مرگ) فرستگان بر ايشان نازل شوند (و بگويند) كه (از سختيها) نترسيد، و (به آنچه از دست داديد) اندوهگين نباشيد، و مژده باد شما را بهشت كه (در دنيا به آن) وعده داده شده بوديد و شما كه گفتيد: پروردگار ما خدا است، پس (طبق اقرار خود) به عمل به كتاب و راه روشن دستور و فرمان و طريق شايسته عبادت و بندگيش ايستادگى كنيد، و از آن راه خارج نشويد، و بدعتى در آن نگذاريد، و با آن مخالفت نكنيد، زيرا كسانيكه از آن راه قدم بيرون نهادند روز قيامت به رحمت خدا راه ندارند، پس برحذر باشيد

ص: 573

از تغيير و تبديل خلق و خوها (بپرهيزيد از نفاق و دوروئى: راستگوئى، دروغگوئى، سخن‌چينى و مصلح شدن) و زبان را يكى قرار دهيد (يك جور سخن گوئيد) و مرد بايد زبان خود را نگاه دارد (بيجا لب بگفتار نگشايد) زيرا زبان به صاحب خود سركش است (اگر عنانش را رها كند او را در مهلكه انداخته تباه گرداند) سوگند به خدا نمى‌بينم بنده پرهيزگارى را پرهيزكاريش به او سود بخشد تا اينكه زبانش را (از دروغ و تهمت و غيبت و دشنام و سخن‌چينى و مانند آنها) نگاهدارد (وگرنه پرهيزش سودى ندارد، زيرا پرهيزكار سودمند نگردد مگر بر اثر اجتناب و دورى از جميع معاصى) و به تحقيق زبان مومن پشت دل او است (سخنش از روى دل و اعتقاد ميباشد) و دل منافق پشت زبان او است (به آنچه ميگويد اعتقاد ندارد) زيرا مومن چون بخواهد سخنى گويد در آن تامل و انديشه كند، اگر نيكو و صلاح بود بيان كند، و اگر بد و ناروا بود ميپوشاند (از گفتن خوددارى مينمايد) و منافق آنچه به زبانش برسد ميگويد و نميداند كدام سخن براى او سود دارد و كدام زيان!! و رسول خدا، صلى الله عليه و اله، فرمود: ايمان بنده مستقيم و استوار نيست تا اينكه دل او استوار باشد، و دل او استوار نيست تا اينكه زبانش استوار باش

د (زيرا زبان ترجمان دل است، و استقامت دل بسته به زبان است) پس كسيكه از شما توانا باشد كه خداوند سبحان را ملاقات كند (مشمول رحمت او گردد) در حاليكه از خون مسلمانان و دارائى آنها دستش پاك، و از هتك آبرو و شئون آنان زبانش سالم باشد، بايد چنين كند (از شرائط اسلام و لوازم ايمان است كه بايستى مسلمان از زبان و دست مسلمان آسايش داشته باشد).

ص: 574

بندگان خدا بدانيد مومن در اين سال حلال ميداند آنچه را كه در سال گذشته حلال ميدانسته، و حرام ميداند آنچه را در سال پيش حرام ميشمرده (حليت و حرمت چيزى چون از روى كتاب و سنت نزد صاحب ايمان ثابت شد هميشه طبق آن حكم ميكند، بخلاف غير مومن كه بر اثر فساد و عقيده به راى و اجتهاد نادرست خود حلال و حرامى را كه در كتاب و سنت ثابت شده تغيير ميدهد) و بدعتهائى را كه مردم احداث كرده‌اند (احكامى كه خلفاء بنا گذاردند مانند بينه و گواه خواستن ابوبكر از حضرت فاطمه- عليهاالسلام در باب فدك با اينكه بينه با مدعى است، و جزيه گرفتن عمر زيادتر از آنچه پيغمبر مقرر فرموده بود، و مقدم داشتن عثمان خواندن خطبه را بر نماز در عيد فطر و اضحى با اينكه بايد بعد از نماز خوانده شود، خلاصه اين نوع بدعتها) آنچه را به شما حرام شده است حلال نميگرداند، بلكه حلال آن است كه خدا حلال كرده و حرام آن است كه خدا حرام فرموده، و كارها را بر اثر تجربه و آزمايش محكم و استوار نموده‌ايد (انديشه بكار برديد تا نيك از بد و حق از باطل بشما آشكار گرديد) و به پيشينيان پند داده شديد (خداوند سبحان در قرآن كريم فرموده كه نيكوكاران سعادتمند تو بدكاران به عذا

ب گرفتار شدند( و براى شما مثلها زده شده )در قرآن كريم براى امتياز حق از باطل مثلها بيان گرديده( و بسوى امر روشن )دين اسلام كه درستى آن بر همه آشكار است( دعوت شديد، پس كر نميماند از آن )گوش نمى‌بندد( مگر كسى كه )گوش دل او( كر باشد، و كور نميماند از آن )چشم بر هم نمينهد( مگر كسيكه )چشم دلش( كور باشد!! و كسى را كه خدا به سبب گرفتارى و آزمايش در امور نفع نرسانيده به موعظه و پند سود نبرده است )زيرا تاثير بلاء و آزمايش در امور محسوسه از تاثير پند و اندرز بيشتر است( و او را از جلو رويش )پياپى( نقصان و زيان برسد تا اينكه )بر اثر فزونى نادانى و گمراهيش( منكر و زشت را معروف و معروف و پسنديده را منكر شناسد، و مردم دو دسته‌اند )اول:( كسيكه پيرو شريعت است )گفتار و كردارش طبق كتاب و سنت ميباشد( و )دوم:( آنكه احداث‌كننده بدعت ميباشد كه )پيرو نفس اماره و شيطان است، و( نيست با او از خداوند دليل آشكار نه از سنت )پيغمبر اكرم( و نه از قرآن كريم، و خداوند سبحان هيچكس )از پيروان پيغمبران پيشين( را پند نداد به )پندى( مانند اين قرآن )زيرا منظور از پند و اندرزها سوق مردم است بطرف حق و ارشاد به راه سعادت و نيكبختى و قرآن براى رسيدن به

ص: 575

اين مقصود جامع است و اين خود بزرگترين لطف حقتعالى است نسبت به مسلمين( كه ريسمان محكم و استوار خدا است )هرگز گسيخته نميشود، و هر كس به آن چنگ زند از بدبختى دنيا و عذاب آخرت رهائى مييابد( و راه او است كه )به هر كه قدم در آن نهد( خيانت نميكند، و در آن است بهار دل )چون تلاوت آيات و انديشه در معانى آنها روياننده انواع گلهاى علوم و معارف ميباشد( و چشمه‌هاى علم و دانش )زيرا هر يك از آيات آن جلادهنده دلها است از زنگ نادانى و گمراهى، و چون در قرآن چشمه‌هاى علوم و معارف است، پس اگر علوم ديگر نيز دل را جلا دهد براى آن است كه آن علوم به قرآن منتهى ميگردد، پس در حقيقت قرآن دل را جلا داده است( با اينكه يادآوران )قرآن و عمل كنندگان به آن( رفتند، و فراموش كاران يا آنانكه فراموشى را بخود بسته‌اند مانده‌اند، پس )اگر چه پند در شما اثر ندارد با اين حال ميگويم:( اگر خير و نيكوئى را ديديد به آن كمك كنيد )بجا آوريد( و هر گاه شر و بدى ديديد از آن بگذريد )دور گرديد، يعنى از امر و نهى امام عليه‌السلام پيروى كرده از مخالفين او و بيعت‌شكنان بيزارى جوئيد( زيرا رسول خدا صلى الله عليه و اله ميفرمود: اى پسر آدم نيكوئى كن و بدى را رها نما و

چون چنين كردى تو خوش رفتار و ميانه‌رو هستى (در وسط راه حق قدم نهاده‌اى كه هرگز گم نميشوى).

ص: 576

آگاه باشيد ظلم بر سه قسم است: ظلمى كه آمرزيده نميشود، و ظلمى كه بازخواست ميشود، و ظلمى كه آمرزيده شده بازخواست نميشود، اما ظلمى كه آمرزيده نميشود شرك به خدا است، خداوند سبحان (در قرآن كريم س 4 ى 48) ميفرمايد: ان الله لايغفر ان يشرك به يعنى خدا نمى‌آمرزد كسى را كه به او شرك آورد، و اما ظلمى كه آمرزيده ميشود ظلم بنده است بر نفس خود در بجا آوردن برخى گناهان كوچك (در صورتيكه اصرار بر آن نداشته باشد، زيرا اجتناب و دورى از كبائر و گناهان بزرگ كفاره‌ايست كه گناه كوچك را پوشانده جلو نميدهد) و اما ظلمى كه بازخواست ميشود ظلم بنده است بنده ديگر را، قصاص و تلافى در آخرت سخت و دشوار است، و قصاص در آنجا با زخم كاردها و زدن تازيانه‌ها نيست، ولى قصاصى است كه زخم و تازيانه نزد آن كوچك شمرده ميشود (از اين بيان فهميده ميشود آنانكه به آل محمد، عليه‌السلام، ظلم نموده‌اند به سختى بازخواست شده به عذاب گرفتار خواهند شد) پس از دورنگى و دوروئى در دين خدا بپرهيزيد (اين جمله اشاره است به گروهى كه در بيعت نمودن با آن حضرت متوقف بودند، و آنان كه بيعت را شكستند) زيرا اجتماع (دست به دست دادن و يكى شدن) در آنچه حق است و آن را م

يل نداريد بهتر است از تفرقه و جدائى در آنچه باطل است و آن را دوست ميداريد، و خداوند سبحان بر اثر تفرقه و جدائى به هيچكس از گذشتگان و باقيماندگان خير و نيكوئى عطاء نفرموده. اى مردم خوشا به حال كسى كه زشتى و بدى خودش او را از زشتيهاى مردم نگاه دارد، و خوشا به حال كسيكه در خانه خود بنشيند (فتنه و فساد برپا ننمايد، و براى امر به معروف و نهى از منكر و جلوگيرى از تباهكارى آماده باشد) و روزى خود را بخورد (طمع به مال ديگران نداشته باشد) و به اطاعت پروردگارش مشغول بوده و بر گناه خويش بگريد (توبه و بازگشت نمايد) و در نتيجه سرگرم بكار خويشتن باشد و مردم از (دست و زبان) او در آسايش باشند.

خطبه 176-درباره حكمين

ص: 577

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (با خوارج نهروان) درباره ابوموسى اشعرى و عمرو ابن عاص: پس از ياغى شدن خوارج نهروان بر امام عليه‌السلام و اعتراض به اينكه چرا در دين خدا مردم را حكم قرار دادى و اكنون كه بر زيان حضرتت حكم داده‌اند حكمشان را نمى‌پذيرى، و آن حضرت در پاسخشان فرمود:( راى بزرگان شما بر اين قرار گرفت كه دو مرد )ابوموسى اشعرى و عمرو ابن عاص( را برگزيدند )تا بين حق و باطل حكم كنند( و ما از ايشان پيمان گرفتيم كه طبق قرآن عمل كرده از آن تجاوز ننمايند، و زبانشان با آن بوده و دلشان پيرو آن باشد )نه آنكه در ظاهر خود را پيرو آن خوانده و در باطن طبق انديشه خودشان حكم دهند( پس هر دو گمراه شده از قرآن دست كشيده حق را رها كردند و حال آنكه آن را ميديدند )ميدانستند جز من كسى لياقت خلافت ندارد( وليكن چون) ميل و خواهششان ظلم و ستمگرى و عادت و روش ايشان كجى و نادرستى (قدم نهادن در گمراهى) بود (دانستند و بر خلاف حق حكم دادند) و قرار ما با آنان در دادن حكم به راستى و درستى و عمل به قرآن بر انديشه و حكمى كه از روى ظلم و ستم دادند پيشى گرفت، و دليلى كه در دست ما است از آن هنگام است كه از راه حق قدم بيرون

نهاده بر خلاف قرارداد حكم به باطل و نادرست دادند (خلاصه چون با ايشان شرط كرديم كه طبق قرآن عمل نمايند، و از روى هواى نفس حكم دادند، پس ما حق داريم كه حكمشان را نپذيريم).

خطبه 177-در صفات خداوند

ص: 578

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اول خلافت خود راجع به اوصاف خداوند سبحان و مدح حضرت رسول صلى الله عليه و اله و اندرز به شنوندگان): خدايتعالى را كارى از كار ديگر باز نميدارد (زيرا كسى را كارى از كار ديگر باز ميدارد كه يا نقصان در علم و دانائى او باشد يا بر اثر محدوديت قدرت و توانائى، و خداوند متعال چون به همه چيز دانا و توانا است هيچ كار او را از كار ديگر مشغول نميگرداند) و او را زمان تغيير نميدهد (چون خالق زمان و محيط بر آن و واجب‌الوجود است، و تغيير يافتن از لوازم ممكن باشد) و زبانى نميتواند (كنه ذات و حقيقت) او را وصف نمايد، شماره قطره‌هاى آب و ستاره‌هاى آسمان و آنچه باد در هوا پراكنده كند و حركت مور بر سنگهاى سخت و خوابگاه مورچه‌هاى كوچك در شب تار از او پوشيده نيست، جاى افتادن برگها و نگاه كردن از زير چشمها را ميداند، و گواهى ميدهم كه معبودى نيست جز خدا كه مانندى براى او نبوده و در هستيش شك و ترديد و دين و آفرينشش را انكارى نيست، همچون گواهى كسى كه نيت او راست (از صميم قلب) و باطنش (از ريا و خودنمائى) پاكيزه، و يقين و باورش (از شبهات) پاك، و ميزانهايش سنگين (كردار نيكش بسيار) باشد،

و گواهى مى‌دهم كه محمد بنده و فرستاده او است كه از بين آفريده‌هاى او انتخاب و براى بيان احكام او اختيار، و به الطاف گرانبهاى او اختصاص يافته، و براى رساندن پيغامهاى نيكوى او برگزيده شده، و به سبب او نشانه‌هاى هدايت و رستگارى آشكار و تاريكى كورى و گمراهى روشن گرديده است.

ص: 579

اى مردم، دنيا آرزومند و اعتماد دارنده به خود را ميفريبد، و به كسيكه به آن شيفته شده (و آن را براى شخص خودخواهان است) بخل نميورزد (او را دچار آلودگيها ميسازد) و به كسيكه بر آن تسلط يابد (متاع آن را بدست آورد) غلبه خواهد يافت (نابودش خواهد نمود) و سوگند به خدا هرگز قومى در فراخى نعمت و خوشى زندگانى نبوده‌اند كه خوشى ايشان زائل شده باشد مگر بر اثر گناهانى كه مرتكب شدند (چنانكه در س 13 ى 11 ميفرمايد: ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم يعنى خدا تغيير نميدهد آن را كه در گروهى است تا هنگاميكه آنچه در نفسهاشان است تغيير دهند، يعنى اخلاق پسنديده را به خوهاى زشت تبديل نمايند. و در س 16 ى 112 ميفرمايد: و ضرب الله مثلا قريه كانت امنه مطمئنه ياتيها رزقها و غدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون يعنى خدا مثل آورد دهى را كه اهل آن از سختيها آسوده و آرميده بودند و از هر سو روزى فراوان به آنها ميرسيد، پس شكر نعمتهاى خدا را بجا نياوردند، خداوند هم لباس گرسنگى و ترس را به ايشان پوشانيده مزه سختى و گرفتارى را به آنها چشانيد، و بر اثر آنچه به جا آوردند آنان را به

ص: 580

هر گونه سختى و گرسنگى مبتلى نمود( زيرا )ايشان با كفران نعمت و بجا آوردن گناه اگر مستحق نعمت بودند، منع نعمت از آنها منع از مستحق بود كه عين ظلم و ستم است، و ظلم بر خدا محال است، چنانكه در س 8 ى 51 ميفرمايد:( ان الله ليس بظلام للعبيد يعنى خدا بر بندگان، ستمگر نميباشد )مقصود از فرمايش امام عليه‌السلام آنست كه غالبا سبب زوال نعمت مرتكب شدن گناهان است، نه آنكه عموميت داشته باشد، زيرا بسا خداوند از جهت امتحان و آزمايش يا به جهت كفاره گناهان كوچك يا بلند نمودن مقام و منزلت، نعمت بعضى از بندگان را گرفته، و آسايششان را به سختى و گرفتارى تبديل مينمايد، چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 155 ميفرمايد: و لنبلونكم بشى‌ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين ى 156 الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون ى 157 اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون يعنى شما را مى‌آزمائيم به ترس و گرسنگى و كمبود در دارائيها و نفسها و فرزندان، و در اين آزمايش مژده ده شكيبايان را، آنانكه چون اندوهى به ايشان روآورد ميگويند: ما به رضاى خدا خوشنود و بسوى او باز ميگرديم، از جانب پرورگارشان درودها

ص: 581

و رحمت و مهربانى بر ايشان باد كه آنان راه يافتگانند( و اگر مردم هنگاميكه سختيها به ايشان رو آورد و نعمتها از آنها زائل گردد، با نيتهاى راست و دلهاى شيفته به پروردگارشان پناه ببرند، آنچه از دست رفته به آنها باز ميگرداند، و هر فسادى را براى ايشان اصلاح ميفرمايد، و من )از رفتار زشت شما در پيروى آنانكه خلافت را غصب كرده طبق وصيت پيغمبر اكرم عمل ننمودند( ميترسم )مانند مردم زمان جاهليت( در فترت واقع شويد )از آئين پيغمبر دور شده به مرور از دين دست برداشته بر اثر نادانى و گمراهى از انديشه‌هاى نادرست پيروى نمائيد( و كارهائى گذشت )خلفائى به ناحق روى كار آمدند( كه شما به آنها نائل شده از حق دست كشيديد و نزد من مردم ناپسنديده بوديد، و اگر روشى كه )در زمان رسول خدا صلى الله عليه و اله( داشتيد بشما باز گردد )بعد از زشتيها( از نيكبختان خواهيد شد، و بر من نيست جز سعى و كوشش )در اصلاح امور و اندرز دادن( و اگر ميخواستم )گفتار و كردار زشت شما را در زمان سه خليفه( بگويم ميگفتم )وليكن مصلحت در عفو و چشم‌پوشى از آنها است( خدا آنچه را كه گذشت عفو و بخشش فرمايد.

خطبه 178-پاسخ به ذعلب يمانى

ص: 582

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در وقتى كه ذعلب يمنى از آن بزرگوار پرسيد: يا اميرالمومنين آيا پروردگار خود را ديده‌اى؟ امام عليه‌السلام فرمود: آيا چيزى را كه نمى‌بينم پرستش مينمايم؟! (با اينكه عبادت و پرستش مستلزم سخن گفتن و درخواست رحمت و مغفرت و خضوع و فروتنى است و اين نوع امور در حضور و رويت انجام ميگيرد) پس (سائل گمان كرد مراد از ديدن پروردگار ديدن به چشم است، لذا) گفت: چگونه او را مى‌بينى؟ (با اينكه ديدن او ممكن نيست) امام عليه‌السلام فرمود: چشمها او را آشكار درك نميكند، لكن دلها به وسيله حقائق ايمان (تصديق بوجود و وحدانيت و ربوبيت و سائر صفات) او را درك مينمايد، به هر چيز نزديك است (احاطه دارد) ولى چسبيده نيست، و از هر چيز دور است ولى جدا نيست (زيرا نزديكى با چسبيدن و دورى با جدا بودن از لوازم جسم است) گويا است (ايجاد سخن ميكند) بدون تفكر و انديشه (زيرا انديشه بر اثر نادانى است كه خداوند از آن منزه است) اراده كننده (آفريننده) است بدون تصميم و آماده شدن (زيرا تصميم گرفتن عبارت است از اراده‌اى كه مقدمه اراده انجام كارى باشد و آن از لوازم جسم است كه در انجام كارى مردد است، و اما براى خداي

تعالى كه علم عين ذات او است عزم و تصميم درست نيست چون مردد نميباشد( ايجادكننده است بدون )كمك( عضوى )از قبيل دست و پا و مانند آنها، زيرا نيازمند به كمك حاجت دارد و او غنى بالذات و بى‌نياز است( لطيف است كه )از جهت شدت ظهور و آشكاربودنش( به پنهانى وصف نميشود )چون چيزى بر او احاظه ندارد( بزرگ است )از همه چيز( كه به ستمگرى )مانند ستمگران مسلط بر زيردستان( وصف نميشود )زيرا عدل محض است( بينا است كه به داشتن حسى )از حواس( وصف نميگردد )زيرا حواس از صفات ممكن است( مهربان است )از روى فضل و احسان( نه به دلسوزى، خلائق در برابر عظمت و بزرگى او خوار و فروتنند )زيرا همه مقهور مشيت و اراده او هستند( و دلها )در برابر هيبت و عظمتش( از ترس )عذاب( او مضطرب و نگرانند.

خطبه 179-در نكوهش يارانش

ص: 583

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است در سرزنش اصحاب خود: خدا را سپاس ميگزارم بر امرى كه واجب و لازم نموده، و بر فعلى كه مقدر فرموده، و بر آزمايش نمودن من به (نفاق و دوروئى) شما اى گروهى كه هر زمان فرمان دادم پيروى نكرديد، و دعوت مرا نپذيرفتيد، و اگر (از جنگ با دشمن) شما را مهلت دهند به سخنان بيهوده ميپردازيد (لاف زده گزاف ميگوئيد) و اگر جنگى پيش آيد ضعف و سستى نشان ميدهيد (از ترس پنهان ميشويد) و مردمى را كه نزد پيشوا اجتماع ميكنند (از امام عليه‌السلام پيروى مينمايند) طعن زده سرزنش مينمائيد و اگر ناچار به سختى (جنگ) گرفتار شويد به قهقرى برميگرديد (با اينكه مردم ثابت قدمى نيستيد و از هيچ درى به راه نمى‌آئيد از راه لطف و رعيت نوازى ميگويم:) دشمن شما بى‌پدر (و مربى) باد (نه شما) منتظر چه هستيد در (تاخير) يارى كردن و سعى و كوشش بر (گرفتن) حقتان؟ مرگ يا خوارى براى شما است (يكى از اين دو شما را دريابد يا كشته شدن در ميدان جنگ يا ذلت و بيچارگى از دشمن كه از كشته شدن سخت تر است) سوگند به خدا اگر اجل من برسد- و البته خواهد رسيد- بين من و شما جدائى مى‌افكند در حاليكه از بودن با شما بيزار و تنها مانده‌ام

ص: 584

(با نفاق و دوروئى و كردار زشت شما مانند آن است كه چون از دنيا بروم ياورى نداشته‌ام) اجر شما با خداست!! آيا دينى نيست كه شما را گرد آورد (تا به يكديگر كمك كنيد) و غيرتى نيست كه شما را (بجلوگيرى از دشمن) آماده سازد، آيا شگفت نيست كه معاويه ستمگران فرومايه را ميخواند و از او پيروى ميكنند بدون اينكه ايشان را كمك و بخششى نمايد (اسباب جنگ براى آنها فراهم كرده و پولى به ايشان بدهد) و (چون معاويه به افراد چيزى نميداد و فقط به روساى قبائل عرب بسيار بخشش مينمود آنان را طرفدار خود ميگردانيد و سائر مردم از جهت تعصب فاميلى يا به سبب بخشش كمى كه از روساء مييافتند و يا به رسوم ايلى يا به گول خونخواهى عثمان ايشان را پيروى مينمودند، و اميرالمومنين، عليه‌السلام، به رئيس و پيرو يكسان كمك و بخشش ميفرمود، از اين جهت روسا دلخوشى از آن حضرت نداشتند، و پيروان هم در راه آنها ميرفتند، لذا ميفرمايد:) من شما را در حاليكه بازمانده اهل اسلام و باقيمانده مردم مسلمانيد با كمك و بخشش به اندازه سهم هر يك دعوت مينمايم و شما از دور من پراكنده شده مخالفت ميكنيد؟! رضايتى از امر و فرمان من نداريد تا از آن خوشنود گرديد، و نه خشم و رنجشى تا بر آن

ص: 585

اجتماع نمائيد (در كار من پيوسته نفاق و دوروئى ميكنيد، نه در اطاعت و پيروى ثابت قدميد و نه در مخالفت يك رو و يك سخن، كاش يك راه پيش گرفته مرا از كشاكش اين درد و اندوه ميرهانديد) و براى من دوست ترين چيزيكه ميل دارم ملاقات كند مرا مرگ است (تا از شما برهم كه از غم شما جز بمرگ نتوان رست) بتحقيق (معارف و حقائق) قرآن را بشما ياد دادم، و با حجت و دليل بين شما حكم كردم و شما را به آنچه نميشناختيد آشنا گردانيدم، و آنچه را كه از دهن بيرون مى‌افكنديد بشما گوارا ساختم (چيزهائى را كه از روى نفهمى به بدى تلقى ميكرديد خوبى آنها را به شما آشكار نمودم) كاش كور ميديد يا خفته بيدار ميگشت (من شرط ارشاد و راهنمائى را بجا آوردم حالا اگر كور نبيند و خفته بيدار نگردد تقصير من نيست) و چه بسيار نزديك به جهل و نادانى به (احكام) خدا هستند گروهى كه پيشوايشان معاويه است و آموزگارشان پسر زانيه (عمرو ابن عاص كه قصه مادرش در شرح سخن هشتاد و سوم گذشت).

ص: 586

خطبه 180-پيوستگان به خوارج

ص: 587

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است، يكى از اصحابش (عبدالله ابن قعين) را فرستاد تا خبر آورد از گروهى (خريت ابن راشد رئيس بنى‌ناجيه و پيروانش) كه از سپاه كوفه (در جنگ صفين) بودند، و (پس از جنگ با اهل شام) مى‌خواستند به خوارج نهروان ملحق شوند و از آن حضرت، عليه‌السلام ميترسيدند، چون آن مرد برگشت آن بزرگوار پرسيد: آيا ايشان ايمن بوده بجا مانده‌اند، يا اينكه ترسيده كوچيده‌اند؟ آن مرد گفت: يا اميرالمومنين كوچ كرده‌اند. امام عليه‌السلام فرمود: ايشان را دورى (از رحمت خدا) باد چنانكه قوم ثمود (نافرمانى نموده و ناقه صالح را پى كرده از رحمت خدا) دور گشتند (و تباه شدند) آگاه باش چون نيزه‌ها به طرف آنها راست گردد و شمشيرها بر فرقشان فرود آيد از كارى كه كرده‌اند پشيمان ميشوند، امروز شيطان خواسته آنان را (از ما) جدا نموده پراكنده گرداند (و پيرو خويش قرار دهد) و فردا (ى قيامت) از آنها بيزارى جسته دورى مينمايد، پس بس است ايشان را (استحقاق عذاب) بيرون رفتن از (راه) هدايت و رستگارى، و افتادن در (وادى) گمراهى و كورى، و اعراض از (پيروى) حق، و طغيان و سركشى در (جاده) ضلالت. (قصه كشته شدن خريت ابن راشد با پيروانش به

دست معقل ابن قيس در شرح سخن چهل و چهارم گذشت(.

خطبه 181-توحيد الهى

ص: 588

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است، روايت شده از نوف (ابن فضاله) بكالى كه (از خواص اصحاب امام عليه‌السلام است. در يمن شهرى به نام صنعاء است كه در سمت غربى آن موضعى به نام حمير است و بكال نام قبيله‌اى بوده كه در آنجا سكوت داشته‌اند) گفته: اميرالمومنين عليه‌السلام اين خطبه را در كوفه براى ما بيان فرمود، در حاليكه بر بالاى سنگى كه آن را جعده (فرزند ام‌هانى خواهر حضرت و) پسر مبيره مخزومى نصب كرد ايستاده بود، و در تن آن بزرگوار جبه‌اى از پشم، و بند شمشير و كفش پايش از برگ درخت خرما (بافته شده) بود، و پيشانى او (از بسيارى سجده) مانند پينه زانوى شتر بود، پس (در مدح ثناى خداوند سبحان و قدرت و توانائى او و ترغيب به تقوى و پرهيزكارى و دل نبستن بدنيا) فرمود: سپاس خدائى را سزا است كه بازگشت جميع خلائق و آخر كارها (ى ايشان) بسوى اوست، او را بر بزرگى احسان و دليل آشكار (بر يگانگى) و افزونيهاى عطا و منتش (بدين اسلام) سپاسگزاريم، سپاسى كه حق او را اداء كرده شكرش را بجا آورد (به فضل و كرم سپاس نالائق ما را قبول فرمايد وگرنه بندگان اداى حق او را بجا آوردن شكرش را توانائى ندارند) و (سپاسگزار را)

ص: 589

به پاداش او نزديك گردانده باعث فزونى بخشش او گردد. و از او كمك ميطلبيم چون خواستن كسيكه به جود او اميدوار و به رساندن سودش آرزومند و برطرف نمودنش (سختيها را) معتمد و بفضل و كرمش معترف و بكردار و گفتار فرمانبر او ميباشد. و به او ميگرويم مانند گرويدن كسيكه به (فضل و كرم) او اميدوار است با يقين و باور، و بسوى او (به خداونديش) روآورده است با ايمان كامل، و براى او خضوع و فروتنى دارد با فرمانبرى، و به او اخلاص دارد با اعتقاد بيگانگى او، و او را بززگ ميداند با سپاسگزارى، و (در سختى و گرفتارى) به او پناه ميبرد با رغبت و كوشش (چون جزا و ملجا و پناهى نميشناسد) خداوند سبحان زائيده نشده (از پدرى بوجود نيامده) است تا در بزرگوارى با او شريك باشد (زيرا والد از نوع ولد و عزيز و بزرگوار است) و نزائيده است (فرزندى نياورده) تا از بين ميراثى باقى گذارد (زيرا زائيدن و از بين رفتن و ديگرى را جانشين نمودن از لوازم جسم است) وقت و زمان بر او تقدم نجسته (زيرا او آفريننده وقت و زمان است) و زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است (زيرا لازمه زيادى و كمى تغيير و تغيير مستلزم حدوث و حدوث از لوازم امكان است، خلاصه هيچ صفتى از صفات اجسام و اعراض را دارا نيست تا او را مانند مخلوقات وصف نمائيم( بلكه بسبب آنچه كه به ما نموده از نشانه‌هاى نظم آراسته و حكم استوار )در آفرينش آسمان و زمين و موجودات ديگر وجود و هستى او( بخردها آشكار شده.

ص: 590

پس از جمله دليلها و گواهان بر آفرينش او خلقت آسمانها است كه بدون ستون ثابت و برقرار و بى‌تكيه گاهى برپا شده است، خداوند آنها را خواند )خواست ايجاد كند( پس از روى اطاعت و فرمانبرى بدون توقف و درنگ )دعوتش را( پذيرفتند )موجود گشتند( و اگر نبود اقرار )زبان حال( ايشان بر )ثبوت( ربوبيت و اعتراف آنها به اطاعت و بندگى، آنها را موضع عرش خود و محل )مقربين از( فرشتگان و جاى بالا بردن گفتار نيكو و كردار شايسته بندگانش قرار نميداد، ستاره‌هاى آنها را نشانه‌ها قرار داد تا شخص حيران و سرگردان در آمد و شد راههاى گشاده اطراف زمين به آنها راه جويد، روشنى نور آنها را تاريكى زياد پرده شب تار نپوشانده، و پرده‌هاى سياه شبهاى تاريك توانائى برطرف نمودن درخشيدن نور ماه را كه در آسمانها آشكار است ندارد، پس منزه و آراسته است خداوندى كه بر او پوشيده نيست سياهى شب تار و نه آرام گرفته‌هاى شب در گوشه‌هاى زمينهاى گود و در قله كوههاى تيره رنگ

ص: 591

نزديك به هم، و بر اوپوشيده نميباشد آوازى كه در افق و گوشه آسمان از رعد مى‌آيد، و برقهاى ابر كه پراكنده و نابود ميگردد (از انظار پوشيده ميماند) و برگى كه (بر زمين) مى‌افتد و آن را بادهاى جهنده كه به سقوط ستارگان نسبت ميدادند و باريدن باران از جاى خود دور ميگردانند (چون باديه‌نشينان اعراب جاهليت از روى عقيده نادرست آثار سماوى مانند باد و باران و سرما و گرما را به سقوط ستارگان نسبت ميدادند و آنها را موثر ميدانستند، لذا امام عليه‌السلام به عقيده آنها اشاره فرموده) و ميداند هر قطره باران كجا افتاده و كجا قرار ميگيرد، و مورچه ريز از كجا ميشكد و بكجا ميبرد، و روزى پشه را چه چيز كفايت ميكند، و ماده در شكمش (هنگام آبستنى) چه بار دارد (نر يا ماده).

ص: 592

و سپاس سزاى خداوند است كه پيش از آنكه كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا جن يا آدمى موجود شود بوده است (زيرا از بديهيات است كه ايجاد كننده پيش از موجود بايستى باشد) به انديشه دريافته و به فهم تعيين نميگردد، و درخواست كننده‌اى او را مشغول نمينمايد (زيرا ذات او عين علم است و غفلت در علم راه نمييابد) و عطاء و بخشش (خزانه نعمت) او را كم نميگرداند (زيرا بمحض اراده هر چه بخواهد ايجاد ميفرمايد) و به چشم ديده نميشود، و نميتوان گفت در كجا است، و به مانند آن وصف نميشود، و به كمك عضوى (مانند دست و پا) نمى‌آفريند، و به حواس درك نميگردد (زيرا جسم نيست كه اين اوصاف كه از لوازم جسم در او باشد) و به مردم قياس (تشبيه) نميشود (زيرا مانندى ندارد) خداوندى است كه با موسى سخن گفت سخنى (كه آن را ايجاد فرمود) و از آيات خود امر بزرگى را به او نمود (كه آن سخن بود) بدون اعضاء و آلتها، و گويائى و زبانكها (كه در حلق واقع است و به وسيله آن صدا بيرون مى‌آيد). بلكه اگر راست‌گوئى اى كسيكه براى توصيف پروردگارت به خود رنج ميدهى وصف كن جبريل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرب درگاه خداوند را كه در غرفه‌هاى پاك و پاكيزه ساكنند (و از عظمت

ص: 593

و بزرگى پروردگار( سرها به زير افكنده و عقلهاشان حيران و ناتوان است از اينكه بهترين آفرينندگان را وصف نمايند )پس چون آنها نميتوانند به كنه ذات او پى برند تو بنده ضعيف به طريق اولى از درك حقيقت او عاجز و ناتوانى( و به صفات كسانى درك ميشوند كه داراى شكلها و ابزارها هستند و آنكه مدت او به سر آيد زمانيكه پايانش به نيستى بكشد، پس خدائى جز او نيست )كه اگر بود البته درك ميشد( هر تاريكى را به نور خود روشن گردانيده و هر نورى را به سبب تاريك كردن خويش تاريك نموده )روشنى هدايت بر اثر لطف و تاريكى گمراهى نتيجه قهر او ميباشد(.

ص: 594

سفارش ميكنم شما را اى بندگان خدا به پرهيزكارى و ترس از خدائى كه لباس آراسته بشما پوشانيد (تا از سرما و گرما محفوظ مانيد) و وسائل زندگانى را برايتان فراهم آورد (پس چرا با معصيت و نافرمانى نعمت و بخشش او را كفران مينمائيد) و (چرا از او دورى گزيده به دنيا دل بسته‌ايد، در صورتيكه) اگر كسى براى ماندن در دنيا وسيله بدست مى‌آورد يا براى بر طرف نمودن مرگ راه مى‌يافت آن كس سليمان فرزند داوود، عليه‌السلام، بود كه بر جن و انس تصرف و پادشاهى داشت علاوه بر منصب پيغمبرى و مقام و منزلت بزرگ، پس (با داشتن جميع وسائل دنيوى و اخروى از همه كس براى ماندن در دنيا سزاوارتر بود، ولى) چون روزى مقدر خود را بكار برد، و مدت زندگانى را بپايان رساند كمانهاى نيستى

ص: 595

با تيرهاى مرگ او را از پاى درآوردند (دنيا را بدرود فرمود) و شهرها از او خالى و خانه‌ها تهى ماند و ديگران آنها را به ميراث بردند، و شما را در روزگارهاى گذشته عبرتى است (كه ببينيد پيشينيان چگونه دست از اين جهان شسته‌اند) كجايند عمالقه و فرزندانشان (عمالقه گروهى بودند از اولاد عمليق ابن لاوذ ابن ارم ابن سام ابن نوح پادشاه يمن و حجاز با دولت بيحد كه بنيانشان كنده شد) كجايند فراعنه (پادشاهان مصر) و فرزندانشان (كه از آنها اثرى نماند) كجايند مردم

ص: 596

شهرهاى رس (رس نام چاه بزرگى بود كه مردم در كنار آن گرد آمده درخت صنوبر را كه شاه درخت ميگفتند و آن را يافث ابن نوح كاشته بود پرستش مينمودند، و خداوند آنها را هلاك و نابود ساخت) كه پيغمبران را كشتند، و احكام فرستادگان خدا را خاموش كردند (از بين بردند) و شيوه‌هاى گردنكشان را زنده كردند (به آنها رفتار نمودند) كجايند كسانيكه با لشگرها به هر طرف رفته هزاران را شكست ميدادند و سپاهها گرد آورده شهرها بناء ميكردند؟!

ص: 597

قسمتى از اين خطبه است (درباره امام منتظر عجل الله تعالى فرجه): (امام زمان عليه‌السلام) سپر حكمت (علم به حقائق اشياء و زهد و عبادت) را پوشيده و آن را با شرائطش كه عبارت است از توجه و شناختن و فارغ ساختن خود را (از علاقه به دنيا) براى آن فرا گرفته، پس حكمت نزد آن حضرت گم شده‌اى است كه آن را طلبيده، و آرزوئى است كه آن را درخواست نموده (انديشه او همواره متوجه به آنست و به غير آن نظر ندارد، و چنانكه در اواخر اين كتاب امام عليه‌السلام فرموده: الحكمه ضاله المومن يعنى حكمت گم شده مومن است كه هميشه در صدد يافتن آن است) پس آن بزرگوار پنهان شده گوشه‌اى اختيار نمايد هر گاه (فتنه و تباهكارى بسيار گشته) اسلام غريب (ضعيف و ناتوان) گردد، و (مانند شتر هنگاميكه رنج و آزار بيند) دم خود را به حركت آورده جلو گردنش را به زمين بچسباند (خلاصه چنان ضعف آن را فرا گيرد كه از پا افتاده از جا برنخيزد، اين جمله اشاره به فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و اله است كه فرموده: بدء الاسلام غريبا و سيعود غريبا يعنى اسلام غريب و تنها پيدايش يافت و زود است كه تنها گردد، يعنى پيرو واقعى نداشته باشد) آن حضرت باقيمانده باقيمانده‌هاى حجت

خدا (ائمه هدى عليهم‌السلام) و جانشين جانشينهاى پيغمبران او ميباشد (اللهم اظهر به العدل، و ايده بالنصر، و انصر ناصريه، و اخذل خاذليه، و اقصم قاصميه، و اقصم به جبابره الكفر، و اقتل به الكفار و المنافقين و جميع الملحدين، امين يا ارحم الراحمين).

ص: 598

پس امام عليه‌السلام فرمود: اى مردم، من به شما پندهائى دادم كه پيغمبران امتهاى خود را به آنها پند دادند، و آنچه را (از مماشات و مهربانى) با شما بجا آوردم كه اوصياء به آنهائيكه بعد از پيغمبران بودند رفتار كردند، و شما را به تازيانه (نصيحت و اندرز) خود ادب نمودم به راه راست نيامديد و شما را به وسيله ترسانيدنيها (به راه حق) سوق دادم اجتماع ننموديد (پيروى من نكرديد)!! اجرتان با خدا آيا پيشوائى غير از مرا منتظريد كه شما را به راه آورده ارشاد نمايد؟!

ص: 599

آگاه باشيد پشت كرد از دنيا آنچه رو آورده بود، و روآورده از آن آنچه پشت كرده بود (بر اثر پيروى نكردن امام به حق نيكى دنيا پشت نمود و بدى آن يعنى كردار زمان جاهليت پديدار گرديد) و بندگان نيكوكار خدا عازم كوچ كردن (رفتن از دنيا) شدند و كمى دنيا را كه بقائى ندارد به بسيارى آخرت كه فانى نميگردد فروختند (تبديل نمودند، و از غم و اندوه آن رهيدند، منظور حضرت از اين جمله گويا خبر دادن از شهادت خود ميباشد) چه زيان بردند برادران (همكيشان) ما كه خونهاشان در جنگ صفين ريخته شد از اينكه امروز زنده نيستند تا غصه‌ها به خود راه داده آب تيره بياشامند (سختى اين روزگار را ببينند، خلاصه خوشا حال آنانكه از جهان رفتند و چنين روز را نديدند)؟! سوگند به خدا (رحمت) خدا را دريافتند، خداوند هم مزدهاشان را عطاء فرمود و آنها را بعد از خوف و ترس (در دنيا) در سراى امن جا داد، كجايند برادران من كه در راه حق سوار شده و براستى و درستى (عمر به پايان رسانده) گذشتند، كجا است عمار (ابن ياسر كه در سن بيش از نود سال در صفين شهيد شد) و كجا است (ابوالهيثم مالك) ابن تيهان، و كجا است ذوالشهادتين (ابوعماره خزيمه ابن ثابت الانصارى كه پيغمبر اكرم

ص: 600

گواهى او را به جاى گواهى دو مرد قبول فرمود هنگاميكه آن حضرت اسبى از اعرابى خريدارى نموده بود و اعرابى انكار مينموده، حضرت فرمود: اى خزيمه آيا گواهى ميدهى، گفت نه يا رسول‌الله، وليكن دانستم كه اسب را خريدارى نموده‌اى، آيا تو را به آنچه از جانب خدا آورده‌اى تصديق مينمايم و بر اين معامله با اعرابى تصديق نميكنم، پس آن بزرگوار فرمود: گواهى تو چون گواهى دو مرد ميباشد( و كجايند همانندان ايشان )ابن بديل و هاشم ابن عتبه و غير آنها( از برادران )همكيشان( آنان كه )همگى در جنگ صفين كشته شدند، و( با هم بر مرگ )كشته شدن در راه حق( پيمان بستند، و سرهاشان )بعد از كشته شدن( به سوى معصيتكاران )معاويه و پيروانش( فرستاده شد. نوف گفت: پس از اين كلام امام عليه‌السلام با دست خود به ريش مبارك زده گريه بسيار كرد و فرمود: دردا و دريغا بر برادران )همكيشان( من كه قرآن را قرائت نموده آن را استوار دانستند )محترم شمردند( و در آنچه واجب بود انديشه نموده آن را برپا داشتند )طبق آن عمل كردند( و سنت را زنده كرده بدعت را از بين بردند، به جهاد كه خوانده شدند )آن را( پذيرفتند، و به پيشوا اعتماد داشته از او پيروى نمودند. پس از آن به آواز بلند فرياد

نمود: اى بندگان خدا جهاد جهاد، آگاه باشيد من در همين روز لشگر مى‌آرايم هر كه اراده رفتن به سوى خدا دارد بايد برود. نوف گفت: پس از آن حسين عليه‌السلام را برده هزار لشگر و قيس ابن سعد را برده هزار و ابوايوب انصارى را برده هزار و غير ايشان را بر شماره‌هاى ديگر امير قرار داد، و اراده بازگشت به صفين داشت (كه با اهل شام بجنگند) پس هنوز آدينه نيامده بود كه ملعون ابن ملجم، خدا او را لعنت كند، بر آن بزرگوار ضربت وارد آورد، پس لشگرها برگشتند و ما چون گوسفندانى بوديم كه شبان خود را گم كرده باشند و از هر طرف گرگان آنها را بربايند (گفته‌اند: اين خطبه آخرين خطبه‌اى است كه اميرالمومنين عليه‌السلام ايستاده بيان فرموده).

خطبه 182-آفريدگار توانا

ص: 601

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در حمد و ثناى خدايتعالى): سپاس سزاوار خداوند است كه بى‌ديده شدن (به چشم به آثار و علامات) شناخته شده است، و بدون بردن رنج (و آلت و ابزار، آفريدگان را) آفريننده است، به قدرت و توانائى خود موجودات را آفريده، و به بزرگى و برترى از گردنكشان اطاعت و بندگى طلبيد (زيرا هر بزرگى در پيشگاه او بى‌مقدار است، پس امر به خضوع و فروتنى فرمود) و با بخشش خويش بر بزرگان سرور و مهتر است، و او است خداوندى كه آفريده‌هايش را در دنيا جا داد، و (طبق حكمت و مهربانى) پيغمبرانش را (براى راهنمائى پى در پى) به سوى جن و انس فرستاد تا براى ايشان پرده (نادانى و گمراهى)

ص: 602

دنيا را بردارند، و از بديها و سختيهاى آن آنان را بترسانند (آگاه سازند) و براى آنها از (بيوفائى) آن مثلها بزنند (سرگذشتها بيان كنند تا از فريفتگى برهند) و آنان را به نواقص آن بينا گردانند، و در حين غفلت و بيخبرى ايشان (به زيان معصيت و نافرمانى) بياورند سخنى كه به آن عبرت گيرند (متنبه گردند) از تغيير حالات مانند تندرستى و خوشى و بيمارى و گرفتارى، و (كسب از راه) حلال و حرام آن، و بهشت و ارجمندى كه براى پيروان و دوزخ و خوارى

كه براى گناهكاران آماده فرموده است. خدا را سپاس ميگزارم در حاليكه به او رو آورده‌ام سپاسى كه آفريدگانش را به آن امر فرموده، و هر چيزى را مقدار و اندازه‌اى و هر اندازه‌اى را مدتى و هر مدتى را نامه و نوشته‌اى مقرر نموده (كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد).

ص: 603

قسمتى از اين خطبه است در وصف قرآن (و اندرز به مردم): قرآن امر كننده (به معروف و) تهى كننده (از منكر) است (خداوند در آن مردم را به طاعات امر و از معاصى نهى فرموده) و (بر حسب ظاهر) خاموش است (زيرا جز حروفى بيش نيست، و در واقع) گويا (است، زيرا همه اخبار و امر و نهى الهى در آن است) و حجت و برهان خدا است بر بندگانش كه از ايشان بر (عمل به) آن پيمان گرفت، و آنها را در گرو آن قرار داد (پس از عذاب رهائى نيست مگر به متابعت و پيروى از آن) نور آن را تمام گردانيد (راه سعادت و نيكبختى و شقاوت و بدبختى را تا قيامت در آن نشان داد) و دين خود (اسلام) را به سبب آن كامل گردانيد، و پيغمبر خود، صلى الله عليه و اله، را در حالى قبض روح فرمود كه از تبليغ احكام قرآن به مردم كه موجب هدايت و رستگارى است فراغت يافته بود، پس خدا را به عظمت و بزرگى ياد كنيد چنانكه بزرگوارى خود را (در قرآن كريم) ياد كرده، زيرا حكمى از (احكام) دين خود را بر شما پنهان نگذاشت، و رها نكرد پسند يا ناپسندى را مگر آنكه نشانى آشكار و علامتى هويدا (در كتاب و سنت) براى آن قرار داد تا باز دارد از آن (چه پسنديده نيست) و امر نمايد به آن (چه مورد پسند است

( پس خوشنودى و خواست او و خشم و نهيش در آينده )با گذشته( يكسان است )احكام او تا قيامت تغيير نميپذيرد، بلكه هميشه حكم هر مسئله همان است كه در زمان رسول خدا در قرآن و سنت بيان شده است، و اين جمله دليل بر صحت و درستى مذهب اهل صواب از مخطئه است كه قائل هستند به اينكه خداوند سبحان را در هر مسئله‌اى يك حكم معين است و مجتهدى كه به استنباط آن را بدست آورده صواب كار است، و آنكه در استنباط خويش كوشش نموده و حكم واقعى را نيافته خطاء كرده، ولى زيانى متوجه او نميگردد، بر خلاف اهل خطاء از مصوبه كه قائل هستند به اينكه خدايتعالى را در هر مسئله‌اى طبق آرا گوناگون مجتهدين احكام مختلفه‌اى است(.

ص: 604

و بدانيد خداوند هرگز رضايت نخواهد داد براى شما به چيزى كه بر پيشينيان شما از آن به خشم آمده، و هرگز بر شما خشمگين نميشود به چيزيكه بر پيشينيان شما به آن رضايت داده (آنچه در زمان رسول خدا حرام بوده بر شما و آيندگان حرام است، و آنچه واجب بوده واجب، زيرا شرع محمد صلى الله عليه و اله تا قيامت مستمر است و حكم او بر يك نفر حكم بر همگان است، پس حكم هر مسئله‌اى به طورى است كه روز اول تعيين گشته و در كتاب و سنت بيان شده و نسبت به هيچ زمان و به هيچكس تغييرپذير نبوده، و جائز نيست كسى طبق راى و اجتهاد خود آن را تبديل نمايد كه اگر چنين كرد در دين بدعت نهاده است، لذا ميفرمايد:) و جز اين نيست كه (بايد) در راه آشكار سير نموده و به تكرار گفتار مردان پيش از خودتان سخن گوئيد (بايستى در راه پيشينيان قدم نهاده و به رويه ايشان رفتار نمائيد نه اينكه از پيش خود سخنى گفته راهى پوئيد) بتحقيق خداوند تحصيل روزى زندگانيتان را براى شما ضمانت ميكند (شما را از غم و اندوه روزى ميرهاند، چنانكه در س 51 ى 22 ميفرمايد: و فى السماء رزقكم و ما توعدون ى 23 فو رب السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون يعنى در آسمان است روزى شما و آنچه

ص: 605

كه وعده داده ميشويد، پس سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه آن راست و درست است مانند آنكه شما سخن ميگوئيد يعنى چنانكه در گفتن شما شك و ترديدى نيست در راستى و درستى آنچه بيان شد نيز شك و ترديدى نميباشد( و شما را بر شكر و سپاس ترغيب فرموده و بر شما واجب نموده كه به زبانها به ياد او باشيد )چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 152 ميفرمايد: فاذكرونى اذكركم اشكروا لى و لاتكفرون يعنى ياد من باشيد تا شما را ياد كنم و شكر نعمت من بجا آورده كفران ننمائيد( و شما را به تقوى و پرهيزكارى سفارش نموده )چنانكه در قرآن كريم س 4 ى 131 ميفرمايد: و لقد وصينا الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوا الله و ان تكفرو فان لله ما فى السموات و ما فى الارض و كان الله غنيا حميدا يعنى كسانى كه پيش از شما داراى كتاب بودند مانند يهود و نصارى و شما را سفارش نموديم كه از خدا بترسيد و اگر كافر شويد، پس براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است، و خدا بى‌نياز و ستوده است. پس امر به تقوى براى رستگارى شما است وگرنه خدا به عبادت و پرهيز شما نيازمند نيست( و آن را آخرين مرتبه رضا و خوشنودى خود قرار داده، و از بندگانش خواسته است )كه از معاصى پرهيز نموده از او بترسند، و به طاعت بكوشند( پس بترسيد از خداوندى كه شما در برابر نظر او هستيد، و موهاى پيشانى و خفت و خيز و نشست و برخاست شما در دست او است )غالب و توانا است كه آنچه درباره شما اراده فرمايد فورى انجام پذيرد( اگر )راز خويش را( پنهان كنيد و با كس نگوئيد، ميداند )و خوب را پاداش و بد را كيفر ميدهد( و اگر آشكار نمائيد، مينويسد )يعنى( نگهبانان گرامى )فرشتگانى( را بر شما واداشته كه )گفتار و كردارتان را مينويسند،

ص: 606

و( حقى از قلم نمى‌اندازند )بطورى مواظب هستند كه عمل خير هر چند كوچك باشد چون از شخص صادر گردد از قلمشان نمى‌افتد( و بيجا و ناكرده را نمينويسند، و بدانيد هر كه تقوى پيشه گرفته از خدا بترسد حقتعالى راه بيرون شدن از فتنه و تباهيها و روشنائى از تاريكيها )ى نادانى و گمراهى( را به او نشان ميدهد، و در آنچه آرزو داشته )بهشت( جاودان نگاهش ميدارد، و او را نزد خود در منزل گرامى در سرائيكه براى )دوستداران( خويش اختيار فرموده وارد نمايد، سايه آن سرا عرش و روشنائى آن خوشنودى خدا است، و زيارت كنندگان آن فرشتگان و دوستان آن پيغمبران او ميباشند. پس )با عبادت خالق و خدمت به خلق( به سوى آخرت بشتابيد و بر مرگها )بيماريهاى موجب مرگ( پيشى گيريد )پيش از مرگ توشه برداشته كارى كنيد كه خدا و رسول راضى و خوشنود باشند( زيرا نزديك است كه آرزوى مردم قطع شده و مرگ آنان را دريابد، و باب توبه و بازگشت برايشان بسته شود )و در غصه و اندوه بمانند( پس )ناگهان( شما شبى به صبح مى‌آوريد كه مانند پيشينيان خود كه بازگشت )به دنيا( را درخواست مينمودند ميباشيد )تا زنده هستيد به چاره كار خويش پرداخته توشه راه برداريد، نه مانند گذشتگان كه از گناهان خويش پشيمان شده بازگشت به دنيا را درخواست مينمايند، وقتى كه پشيمانى‌شان سود ندارد، و درخواستشان پذيرفته نميشود، چنانكه در قرآن كريم س 6 ى 27 ميفرمايد: و لو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا يا ليتنا نرد و لانكذب بايات ربنا و نكون من المومنين ى 27 بل بدالهم ما كانوا يخفون من قبل و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون يعنى اگر گناهكاران را كه بر آتش واميدارند ببينى، ميگويند: اى كاش ما را به دنيا برگردانند كه آيات پروردگارمان را تكذيب نكرده از جمله مومنين و گروندگان باشيم، راست نميگويند، بلكه اين اقرار از جهت آن است كه براى ايشان هويدا گشت آنچه پيش از اين پنهان بود، و اگر برگردند دوباره آنچه كه از آن نهى شده‌اند بجا آورند و ايشان دروغ ميگويند. و در س 23 ى 99 ميفرمايد: حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون ى 100 لعلى

ص: 607

اعمل صالحا فيما تركت، كلا انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون يعنى به كردار زشت ميكوشند تا مرگ يكى از ايشان را دريابد، آنگاه از روى پشيمانى ميگويد: پروردگارا مرا به دنيا بازگردان شايد در آنچه از دست دادم عمل شايسته بجا آورم، دريغا كه او را بازگردانند، زيرا درخواست بازگشت سخنى است كه از روى گرفتارى ميگويد، و از پس ايشان تا روز برانگيختن براى حساب قبر مانع بازگشت خواهد بود( و شما در دنيا كه جاى ماندنتان نيست مسافر و رهگذريد، شما را به كوچ كردن از آن اعلام و به توشه برداشتن از آن امر فرموده‌اند )پس بشتابيد و توشه راه برداريد و از خدا و رسول پيروى كنيد تا سرگردان نمانيد( و بدانيد اين پوست نازك )بدن شما( را شكيبائى بر آتش نيست، پس )از ابتلاى به آن( به خودتان رحم كنيد كه شما خود را در دنيا به مصيبتها و سختيها آزموده‌ايد )نتوانسته‌ايد بر كوچكترين ناكاميهاى آن شكيبا باشيد( آيا ديده‌ايد يكى از خودتان كه چگونه ناله و اظهار درد ميكند از خارى كه به بدن او فرو رود، و از لغزيدنى كه او را خونين كند، و از ريگ گرم (بيابان) كه او را بسوزاند، پس چه حالتى خواهد داشت هر گاه بين دو تاوه از آتش باشد در حاليكه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان گردد؟! (چنانكه در قرآن كريم س 66 ى 6 ميفرمايد: يا ايها الذين امنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا و قودها الناس و الحجاره عليها ملائكه غلاظ شداد لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يومرون يعنى اى آنانكه گرويده‌ايد خود را به ترك معاصى و فرزندانتان را با اندرز نگاه داريد از آتشى كه هيزم و افزوزنده آن مردم و سنگهائى است كه آنها را تراشيده بت قرار داده ميپرستند و بر آن آتش فرشتگانى هستند درشت سخن سخت كه به آنچه خداوند آنها را امر فرموده نافرمانى نميكنند، و آنچه كه مامورند بجا مى‌آورند. و در س 43 ى 36 ميفرمايد: و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين يعنى هر كه خود را از ياد خداى مهربان كور دارد شيطانى را همنشين او قرار ميدهيم) آيا ميدانيد كه مالك دوزخ هر گاه بر آتش خشم كند از خشم او آتش (به جوش و خروش آمده) بعضى بعضى را ميمالاند (به روى هم قرار ميگيرد) و هر گاه آن را زجر كند (بر آن بانگ زند) شكيبائى از دست داده ناله‌كنان در ميان درهاى دوزخ بر اثر زجر او برجهد؟!

ص: 608

اى پير سالخوردى كه ناتوانى پيرى دامن‌گيرش شده چگونه خواهى بود زمانيكه طوقهاى آتش به استخوانهاى گردنها چسبيده شود و غل و زنجيرها بچسبد تا گوشتهاى بازوها را بخورد؟! (اگر بر اثر معاصى به اين عذاب و سختيها گرفتار شوى چه ميكنى) پس اى گروه بندگان از خدا بترسيد از خدا بترسيد در حاليكه در تندرستى پيش از بيمارى (رسيدن مرگ) و در فراخى و آسايش (دنيا) پيش از تنگى و سختى (قبر) آسوده هستيد (ميتوانيد رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست آورده از گرفتارى بعد از مرگ رهائى يابيد) پس در آزاد كردن گردنهاى خودتان (از آتش دوزخ) بكوشيد پيش از آنكه آن گردنها در گرو برود (رهائى ممكن نباشد) چشمهاى خود را بيدار نگاهداريد (شب زنده‌دار باشيد) و شكمهاتان را لاغر سازيد (روزه بگيريد) و قدمهاتان را بكار بريد (در كار خير قدم نهيد) و اموالتان را (در راه خدا) ببخشيد، و اندامتان را فداى جانهاتان نمائيد در اين كار بخل نورزيد (بدنها را كه به زودى فانى گشته زير خاك ميپوسد در راه عبادت و بندگى و جهاد با دشمنان دين بكار بريد تا از عذاب هميشگى برهيد و در بهشت جاويد بسر بريد) كه خداوند سبحان (در قرآن كريم س 42 ى 7) فرموده: ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم يعنى اگر خدا را يارى كنيد (اطاعت و بندگى نمائيد) خدا شما را يارى خواهد نمود و در لغزش قدمهاتان را استوار ميگرداند (از سختى و گرفتارى نجات ميدهد) و (در س 57 ى 11) فرموده: من ذاالذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم يعنى كيست كه به خدا وام دهد (در اطاعت و بندگى او) وام دادن نيكوئى (بدون ريا و خودنمائى) كه خدا آن را برايش چندين برابر گرداند و براى او است مزدى شايسته، پس از راه ذلت و خوارى از شما يارى نخواسته و به جهت كمى مال و نيازمندى وام نطلبيده، از شما يارى خواسته در صورتى كه او را است لشگرهاى آسمانها و زمين و (بر همگان) غالب و دانا است،

ص: 609

و از شما وام طلبيده در حاليكه او را است خزينه‌هاى آسمان و زمين و بى‌نياز و ستوده شده است، و يارى خواستن و وام طلبيدن او براى آن است كه خواسته شما را بيازمايد كه كدام يك عمل نيكو بيشتر بجا مى‌آوريد، پس بكوشيد به كارهاى نيكو تا با همسايگان خدا (نيكوكاران) در سراى او (بهشت) باشيد كه خدا پيغمبرانش را با آنان آشنا گردانيد، و فرشتگان را امر فرمود به ديدن آنها روند و هميشه گوشهاشان را محفوظ داشته از اينكه آواز آتش را بشنوند (تا مبادا افسرده شوند، چنانكه در قرآن كريم س 21 ى 101 ميفرمايد: ان الذين سبقت لهم منا الحسنى اولئك عنها مبعدون ى 102 لايسمعون حسيسها و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون يعنى آنانكه پيشى گرفتند براى ايشان از جانب ما پاداش نيكوئى است، آنها را از آتش دوزخ دور مينمايند كه آواز آن را نميشنوند و آنها در آنچه آرزو داشتند جاويدان باشند( و اندام آنان را نگاهداشت از دريافت سختى و رنج )در قرآن كريم س 57 ى 21 ميفرمايد:( ذلك فضل الله يوتيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم يعنى اين چنين جود و بخشش احسان خدا است كه به هر كه بخواهد داده ميشود و خداوند صاحب احسان بزرگ است. ميگويم آنچه ميشنويد و از خدا براى خود و شما )در توفيق بجا آوردن عمل نيكو و پيروى نكردن از نفس اماره شيطان( يارى ميخواهم كه )يارى خواستن از( او ما را كافى است، و نيكو وكيلى است )براى واگذاشتن كارها به او(.

خطبه 183-خطاب به برج بن مسهر

ص: 610

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است به برج ابن مسهر كه از قبيله بنى‌طى و از (شعراء) خوارج بود، هنگاميكه گفت: لاحكم الا لله يعنى حكمى نيست جز از جانب خدا، بطوريكه آن حضرت ميشنيد، پس فرمود: اى آنكه دندان جلو تو افتاده (بى‌خردى كه باطنت مانند كسيكه دندانهاى جلوش افتاده زشت است) خاموش شو خدا تو را زشت گرداند، به خدا سوگند حق (كه منظور امام عليه‌السلام است) هويدا گشت و تو در آن (بين لشگر) لاغر و ناتوان بودى (اعتنائى به تو نداشتند) و آوازت پنهان بود (گوش به سخنت نميدادند) تا اينكه باطل فرياد كرد (بر گفتن اين سخن دلير گشتى، و) آشكار شدى مانند آشكار شدن شاخ بز (امام عليه‌السلام از نظر پستى و فرومايگى او را به شاخ بز تشبيه فرمود، و اين در عرب رسم است، و هر چه را بخواهند بزرگ شمارند به چيز نفيس و ارجمند نسبت دهند، چنانكه گويند: نجم نجوم الكوكب يعنى پيدا شد مانند آشكار شدن ستاره).

خطبه 184-به همام درباره پرهيزكاران

ص: 611

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است، روايت شده كه يكى از اصحاب و پيروان اميرالمومنين عليه‌السلام كه او را همام ميگفتند و مردى بود عابد به آن حضرت گفت: يا اميرالمومنين (اوصاف) پرهيزكاران را براى من بيان فرما مانند آنكه آن را ببينم امام عليه‌السلام در پاسخ او تامل و درنگ فرمود (زيرا مصلحت را در تاخير جواب ديد) پس از آن به طور اجمال فرمود: اى همام تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه (در قرآن كريم س 16 ى 128 ميفرمايد:) ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون يعنى خدا با پرهيزكاران و نيكوكرداران است (بر او لازم است كه تقوى و ترس از خدا را شعار خويش گردانى و كار نيكو بجا آورى، و بيشتر از اين بر تو لازم نيست) همام به اين پاسخ اكتفا نكرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنكه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شكر و سپاس الهى بجا آورد و بر پيغمبر صلى الله عليه و اله درود فرستاد و آنگاه فرمود: خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگيشان بى‌نياز و از معصيت و نافرمانى آنها ايمن بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودى به او نميرساند (بلكه غرض از امر به طاعت و نهى از معصيت سود

ص: 612

بردن بندگان است( پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها قسمت فرمود، و هر كس را در دنيا )با حكمت و مصلحت( در مرتبه‌اى )كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غنا و خوشى و بدى و مانند آنها( قرار داد، و پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلتها هستند )از ديگران برترند، زيرا( گفتارشان از روى راستى است )بر وفق رضا و خوشنودى خدا و رسول سخن گويند( و پوشاكشان ميانه‌روى )افراط و تفريط در زندگانيشان نيست( و رفتارشان )بين مردم( به فروتنى است )زيرا خداوند در قرآن كريم س 17 ى 37 ميفرمايد: و لاتمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا يعنى از روى تكبر بر زمين راه مرو كه تو هرگز نميتوانى به پاهايت زمين را بشكافى، و هرگز از جهت درازى هر چند گردن‌كشى به كوهها نميرسى( از آنچه كه خداوند برايشان روا نداشته چشم پوشيده‌اند )حرامى مرتكب نميشوند( و به علمى كه آنان را سود رساند گوش فرا داشته‌اند )از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است دورى مينمايند، چنانكه در قرآن كريم س 25 ى 72 ميفرمايد: والذين لايشهدون الزور، و اذا مروا باللغو مروا كراما يعنى بندگان برگزيده حق كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و جاهائيكه سخنان باطل نادرست گفته و

ص: 613

يا كارهاى زشت بجا مى‌آورند حاضر نميشوند، و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى گزيده بگذرند و درنگ ننمايند( در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى )به قضاى الهى تن داده به آنچه خدا خواسته راضى و خوشنودند و آسايش و گرفتارى براى آنها يكسان است( و اگر نبود اجل و مدتى كه خدا )در دنيا( براى ايشان تعيين فرموده از شوق و ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نميگرفت، خداوند در نظر آنان بزرگ است، در غير او )هر چه هست( در ديده آنها كوچك، و يقين و باورشان به بهشت مانند يقين و باور كسى است كه آن را ديده كه اهل آن در آن بخوشى بسر ميبرند، و ايمانشان به آتش همچون ايمان كسى است كه آن را ديده كه اهل آن در آن گرفتار عذابند. دلهاشان اندوهناك است، و )همه از( آزارهاشان ايمن )باشند، زيرا منشا آزار و هر گناه دوست داشتن دنيا است كه آنها به آن بى‌ميل هستند( و بدنهاشان )بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگى بسيار و قناعت( لاغر، و خواستنى‌هاشان )در دنيا( اندك است )بيشتر از آنچه كه به ناچارى به آن نياز دارند نميطلبند( و نفسهاشان با عفت و پاكيزگى است )پيرو شهوات نيستند( چند روز كوتاه )دنيا( را به شكيبائى به

ص: 614

سررسانند و در پى آن آسايش هميشگى (نعمت بى‌پايان بهشت) را دريابند، اين كردار تجارتى است پرفائده كه پروردگارشان براى آنها فراهم نموده (چون آنان خود را براى عبادت و بندگى آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را به آنها نشان داد) دنيا به آنان روآورد (كالا و آرايش خود را به آنها جلوه داد) ايشان از آن روگردانيدند (از آن چشم پوشيدند) و آنها را اسير و گرفتار نمود آنها جانشان را فدا كرده (به سختيهاى آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند. چون شب شود (براى نماز) برپا ايستاده آيات قرآن را با تامل و انديشه ميخوانند، و با خواندن و تدبر در آن خود را اندوهگين ميسازند، و به وسيله آن به درمان درد خويش كوشش دارند (از خواندن و عمل به قرآن چاره رهائى از عذاب و سختى رستخيز را ميجويند) پس هر گاه به آيه‌اى برخورند كه به شوق آورده و اميدوارى در آن است (پاداش نيكوكارى را بيان ميكند) به آن طمع مينمايند و با شوق به آن نظر ميكنند مانند آنكه پاداشى كه آيه از آن خبر ميدهد در برابر چشم ايشان است و آن را مى‌بينند، و هر گاه به آيه‌اى برخورند كه در آن ترس و بيم است (از كيفر بدكارى سخن ميگويد)

ص: 615

گوش دلشان را به آن ميگشايند چنانكه گويا شيون و فري

اد (اهل) دوزخ در بيخ گوشهايشان است، و (در پيشگاه الهى براى ركوع) قدشان را خم ميكنند، و (براى سجود) پيشانيها و كفها و زانوها و اطراف قدمهاشان را به روى زمين ميگسترانند، از خداى تعالى آزادى خويش را (از عذاب رستخيز) درخواست مينمايند، و چون روز شود بردبار و دانا و نيكوكردار و پرهيزكارند، ترس (از خدا) اندامشان را لاغر كرده مانند باريكى تيرها كه تراشيده ميشود، بيننده مى‌پندارد كه آنها بيمارند در صورتيكه بيمارى ندارند (بلكه از بيم عذاب لاغر شده‌اند) و (چون سخنانيكه به آنها پى نميبرد از ايشان ميشنود) ميگويد پرت و ديوانه‌اند و در صورتيكه ديوانه نيستند بلكه امر بزرگى (انديشه قيامت) با ايشان آميخته شده است، از كردار اندكشان خوشنود نميشوند، و بسيار را بسيار نميدانند، پس خود را (به گمان تقصير در طاعت) متهم سازند، و از كردار خويش هراسانند (كه مبادا پسنديده نباشد) هر گاه يكى از آنان را (به كردار نيكو) بستانيد از آنچه درباره او گفته شده ميترسد و ميگويد: من از ديگرى به خود داناترم، و پروردگارم به من داناتر از من است. بارخدايا آنچه ميگويند (كه موجب خودپسندى است) بر من مگير، و مرا برتر آنچه ميپندارند بگردان، و گناهان مرا كه نم

يدانند ببخش.

ص: 616

نشانه يكى از پرهيزكاران آن است كه تو مى‌بينى در امر دين توانا است، و در نرمى و خوشخوئى دورانديش، و در ايمان با يقين، و در (طلب) علم حريص، و در بردبارى دانا، و در توانگرى ميانه‌رو (اسراف نكرده دارائى خود را بيجا صرف نميكند) و در بندگى و عبادت فروتن است، و در فقر و نيازمندى آراسته جلوه ميكند (تا كسى بر تنگدستى او آگاه نشود، چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 273 ميفرمايد: للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لايستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لايسئلون الناس الحافا و ما تنفقوا من خير فان الله به عليم يعنى درويشانى كه به عبادت و بندگى در راه خدا پرداخته‌اند و براى بازرگانى سير در زمين را توانا نيستند عفت و بى‌نيازى دارند به طوريكه نادان مى‌پندارد كه آنان توانگرانند ايشان را به نشانه چهره ميشناسى كه به اصرار از مردم چيزى درخواست نمينمايند، و آنچه از مال به آنها ببخشيد خدا به آن دانا است) و در سختى شكيبا و حلال را جويا در هدايت و رستگارى دلشاد و از طمع و آز دور هستند، با كارهاى شايسته‌اى كه بجا مى‌آورد ترسان است، در شب همت او صرف سپاسگزارى (از نعمتهاى حقتعالى) است، و در بامداد

اراده‌اش ذكر و ياد خدا ميباشد، شب را بسر ميبرد در حاليكه از غفلت خويش (كه مبادا در وظائف خود كوتاهى كرده باشد) هراسان است، در روز از احسان و مهربانى خدا

ص: 617

(كه او را مسلمان و پيرو محمد قرار داده) شادمان است، اگر نفس در آنچه كه مائل نيست با او سركشى كند (به سختى زير بار طاعت و بندگى رود) خواهش آن را در آنچه دوست ميدارد انجام ندهد، روشنى چشم او در چيزى است كه جاودان است، و بى‌رغبتيش در چيزيكه باقى نميماند (به آخرت چشم دوخته و به دنيا پشت پا زده) بردبارى را با دانش و گفتار را با كردار مى‌آميزد (زيرا بردبارى كه از روى دانش و خردمندى نباشد و گفتارى كه مقرون با كردار نبود نكوهيده است) او را مى‌بينى كه با آرزوى كوتاه و خطاء و لغزش اندك و دل فروتن و نفس قانع و خوراك كم و كار آسان و دين محفوظ و شهوت و خواهش از بين رفته و خشم فرو نشسته است، مردم به نيكوئى او چشم داشته و از بديش آسوده‌اند، اگر در بين مردم غافل و بيخبر (از خدا و رسول) باشد از زمره آگاهان بشمار ميرود (زيرا دل او به ياد خدا مشغول است) و اگر در آگاهان باشد در شمار اهل غفلت نيايد (زيرا در ذكر خدا تنها اكتفا به زبان نميكند كه از مردم غافل بشمار آيد، بلكه دل او با زبانش يكى است( ببخشايد كسى را كه به او ستم كند و احسان نمايد به كسيكه او را محروم گرداند، و بپيوند به آنكه از او جدا گردد، در حاليكه از دشنام دادن و سخن زشت دور و گفتارش هموار است، و كار نكوهيده از او ديده نشده و كار پسنديده‌اش هويدا است، نيكوئى او را روآورده و بديش پشت گردانيده، در سختيها باوقار و بردبار، و در ناگواريها شكيبا و در خوشى و آسايش سپاسگزار است، كسى را كه دشمن دارد بر او ستم ننمايد، و آن را كه دوست دارد

ص: 618

درباره او گناه نكند )دوستى و دشمنى او را از تكليف شرعى باز ندارد، چنانكه رويه مردم هواپرست و ستمگر است( به حق اقرار ميكند پيش از آنكه بر آن گواه آرند )زيرا گواه در برابر انكار است و انكار حق دروغگوئى است و آن منافى با تقوى و پرهيزكارى ميباشد( آنچه به او بسپارند تباه نميسازد، و آنچه بيادش آورند فراموش نميكند، و كسى را به لقبهاى زشت )كافر، فاسق، منافق و كلمات ناپسند( نميخواند، و به همسايه زيان نميرساند، و به پيش‌آمدهاى ناگوار كه براى مردم رخ ميدهد شادى نمينمايد، و در راه باطل و نادرست قدم ننهاده و از جاده حق بيرون نميرود، اگر خاموش نشست خاموشيش او را اندوهگين نميگرداند، و اگر بخندد آواز خنده‌اش بلند نميشود، و چون بر او ستم كنند شكيبائى پيش گيرد تا خدا انتقام او را كشد، نفسش از دست او به رنج و سختى گرفتار است (زيرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار مينمايد)

ص: 619

و مردم از او در آسايش هستند (زيرا آزار به مردم بر اثر پيروى از خواهش نفس است) در كار آخرت خود را به رنج اندازد، و مردم را از (كار) خويش به آسايش راند، دورى او از اشخاص به جهت بى‌رغبتى و دورى نمودن است (از دنياپرستان) و نزديكى او با آشنايان از جهت خوشخوئى و مهربانى است (با خداپرستان) دورى او از روى خودخواهى و بزرگى نبوده، و نزديكيش از راه مكر و فريب (چنانكه روش مردم دورو است) نميباشد. ناقل اين خطبه گفت: 0چون سخن به اينجا رسيد( همام بيهوش شد و هم در آن بيهوشى از دنيا رفت، پس اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود: آگاه باشيد سوگند به خدا كه از )چنين پيش‌آمد بر( او ميترسيدم، پس از آن فرمود:

ص: 620

اندرزهاى درست به اهلش چنين )تاثير( ميكند، يكى از حاضرين )عبدالله ابن كواكه از خوارج بود( گفت: يا اميرالمومنين تو چه حال دارى )چرا اين اندرزها در تو تاثير ندارد، يا چون چنين گمان داشتى چرا باعث مرگ او شدى(؟ امام عليه‌السلام فرمود: واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نميگذرد )دير و زود نميگردد( و سببى است كه از آن تجاوز نميكند، پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند باز ايست )بار ديگر مگو، زيرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شيطان است(.

ص: 621

خطبه 185-در وصف منافقان

ص: 622

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه منافقين و مردم دورو را در آن وصف ميفرمايد: خدا را سپاسگزاريم كه توفيق طاعت و فرمانبردارى به ما داده، و از معصيت و نافرمانى بازداشته، و از او درخواست مينمائيم كه نعمتش را تمام گرداند، دوست ما را به ريسمانش (قرآن كريم) متصل سازد، و گواهى ميدهيم كه محمد بنده و فرستاده او است كه براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى خدا هر سختى را به خود هموار نمود، و در راه (تبليغ احكام) او هر غم و اندوهى را جرعه جرعه نوشيد (در مدت رسالت هر رنج كه ديد شكيبائى نمود) و نزديكان و خويشانش چند جور بودند (گروهى فداكار و دوستدار كه جان و مال در راهش ميدادند، و بعضى دشمن و منافق كه درصدد تباه كردنش برآمدند) و دوران و بيگانگان براى دشمنى با آن حضرت گرد آمدند، و عرب مهار را گسيخته متوجه آن بزرگوار گشتند، و براى جنگ با او به شكم شترهاى باركش خويش زدند (كه زودتر برسند) تا آنكه از دورترين محل و جاى آمد و رفتنشان به ماوى و محل اقامت آن حضرت با دشمنى وارد شدند (خلاصه براى دشمنى با او از راههاى دور به جنگ آمدند).

ص: 623

بندگان خدا شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مينمايم، و از (مكر و فريب) مردم دورو (كه در ظاهر مسلمان و در باطن كافر هستند) برحذر ميدارم (مبادا فريفته گفتار و كردارشان شده از آنها پيروى نمائيد) زيرا آنها گمراه و گمراه‌كننده ميباشند (خودشان به راه ضلالت و گمراهى رفته و ديگران را از راه راست بازداشته با خود يار ميسازند) و (از دين خدا) لغزيده و لغزاننده‌اند (خطاكار بوده ديگران را به اشتباه مى‌اندازند) خود را به رنگهاى گوناگون و حالات مختلفه درآورند (هر زمان و در هر مجلسى در گفتار و كردار با اغراض فاسده و انديشه‌هاى نادرست به رنگى درآيند تا مردم ساده‌لوح را بفريبند) و شما را به هر وسيله‌اى در نظر گرفته و در هر كمينگاهى به كمين نشيته‌اند (اگر به انديشه‌هاى آنان پى بريد و كناره گيريد به وسائل ديگرى درصدد فريب شما برمى‌آيند تا بالاخره با خود همراه سازند) دلهاشان (از رشك و دوروئى و دشمنى و بخل و شك) بيمار است (چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 10 ميفرمايد: فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا، و لهم عذاب بما كانوا يكذبون يعنى در دلهاى منافقين بيمارى است، و خداوند هم به آن بيمارى مى‌افزايد، و براى آنها بر اثر آنچه

ص: 624

كه تكذيب مينمايند عذابى است دردناك( و ظاهرشان آراسته و پاك )بطورى كه گمان كنند آنها دوست و خواهان حقيقت هستند( در پنهانى راه ميروند )انديشه‌هاى خويش را به قسمى كه كسى به آنها پى نبرد به كار انداخته و فتنه و فساد ميكنند( و در بين درختهاى انبوه جنگل ميجنبند )مانند شكارچى كه براى بدست آوردن شكار آهسته ميجنبد( وصفشان به درمان ماند و گفتارشان بهبودى آرد، ولى كردارشان دردى است درمان‌ناپذير )با سخنان پسنديده مردم را به دور خويش گردآورده منظور نادرستشان را انجام ميدهند، چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 204 ميفرمايد: و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوه الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام يعنى از مردم كسى است كه گفتار او در تدبير زندگى دنيا تو را به شگفت مى‌آورد و خدا را گواه مى‌آورد كه دل و زبان او يكى است در صورتى كه سخت ترين دشمنان است( به خوشى )مردم( رشك ميبرند )به دوستى آسايششان را از دستشان ميگيرند( و به افتادن در سختى و گرفتارى )آنها( كوشش دارند )بين آنها سخن‌چينى مينمايند تا جمعشان را بپراكنند و بيچاره‌شان سازند( و اميد )شان( را نوميد ميكنند )آنها را از كارهاى خداپسند باز ميدارند( در هر راهى براى ايشان به خاك

ص: 625

افتاده‌اى است (براى تباه كردن راهها در نظر گرفته‌اند) و نزد هر دلى وسيله‌اى دارند (ميتوانند با هر كسى به ميل و خواست او سخن گويند) و در هر غم و اندوهى اشكها ريزند (تا به وسيله آن مقصود خود را انجام دهند) ستودن يكديگر را به هم وام داده و پاداش آن را انتظار ميبرند (يكى از خود را ميستايند تا او هم تلافى كند) چون سوال و درخواستى دارند و در آن اصرار كنند (تا شخص را وادار به قبول درخواستشان نمايند) و هنگام ملامت (كه بخواهند كسى را متنبه سازند) پرده‌درى كنند (عيوب را آشكار كرده و رسوايش نمايند) و اگر آنان را (در كارى) حكم قرار دهند اسراف ميكنند (برخلاف حق حكم دهند) برابر هر حقى باطلى و برابر هر راستى كج و برابر هر زنده‌اى كشنده و براى هر درى كليد و براى هر شبى چراغى آماده ساخته‌اند

ص: 626

(انواع مكر و حيله به كار برند تا بمقصود برسند) نوميدى و بى‌نيازى (به مال مردم) را براى طمع و آز خود وسيله قرار ميدهند تا بازارشان را نگاه داشته و كالاهاى كاسدشان را كه نفيس و پاكيزه ميپندارند رواج دهند (از راه تزوير خود را بى‌علاقه به دنيا نشان داده اظهار بى‌نيازى مينمايند تا به منظورشان برسند، سخن نادرست) ميگويند، و (آن را به حق) مشتبه

و مانند جلوه ميدهند، و (مقاصدشان را) بيان ميكنند و آن را آرايش مينمايند (به صورت حق درمى‌آورند) راه باطل را آسان نشان دهند (تا همه در آن قدم نهند) و راه تنگ

ص: 627

(ضلالت و گمراهى) را كج ميكنند (تا از گمراهى رهائى ميسر نباشد) پس ايشان پيرو شيطان و شعله آتشها هستند (در قرآن كريم س 58 ى 19 ميفرمايد:) اولئك حزب الشيطان، الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون يعنى آن جماعت ياران و پيروان شيطانند، آگاه باشيد پيروان شيطان زيانكارانند.

ص: 628

خطبه 186-در ستايش خدا و پيامبر

ص: 629

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در وصف حق تعالى و مدح حضرت رسول و اندرز و امر به تقوى و پرهيزكارى): سپاس خدائى را سزا است كه از نشانه‌هاى سلطنت و بزرگى بزرگوارى خود شگفتيهاى قدرت و توانائيش را آشكار ساخت، و كاسه چشمها را حيران و مبهوت نمود، و انديشه‌هائى كه در مردم خطور مينمايد از شناختن حقيقت صفت خويش بازداشت (خردمندان در برابر آفريده‌هايش دچار شگفتى و عقولشان از ادراك حقيقتش ناتوان است) و گواهى ميدهم كه خدائى به جز او نيست گواهى از روى ايمان و باور و خلوص و فرمانبرى (دل و زبانم يكى است و تقليد و خودنمائى به آن راه ندارد) و گواهى ميدهم محمد بنده و فرستاده او است، فرستاد او را هنگامى كه نشانه‌هاى رستگارى و راههاى آشكار دين از بين رفته و ويران گرديده بود (مردم در راه ضلالت و گمراهى گام برداشته از خواهشهاى نفس پيروى مينمودند) پس حق را هويدا ساخت و مردم را اندرز داد، و به راستى و درستى (در گفتار و كردار) راه نمود و به ميانه‌روى (نه افراط و نه تفريط) امر فرمود، خدا بر او و آتش درود فرستد.

ص: 630

بندگان خدا بدانيد خدا شما را بيهوده نيافريد، و سر خود (مانند چهارپايان) رها ننمود (بلكه تكاليف و احكامى براى شما قرار داد تا هر يك را به موقع انجام دهيد) اندازه نعمتها و بخششش را به شما ميداند، و فضل و كرمش را به شمار آورده است (تا شكرگزارى و كفران شما را بيازمايد) پس فتح و فيروزى (بر دشمنان) و روا شدن حاجت را از او بطلبيد، و درخواست خود را از او بخواهيد، و عطاء و بخشش را از او بجوئيد كه بين شما و او پرده‌اى آويخته و درى بسته نيست، و او در همه جا و در هر وقت و زمان حاضر و با هر انسان و جن همراه ميباشد، جود و بخشش (نعمتهاى) او را كم نميگرداند، و رخنه‌اى (در آنها) وارد نميسازد، خواستار از او نعمتش را تمام نميكند، و آرزومند به پايان خزائنش نميرسد، و كسى او را از ديگرى نگاه نميدارد، و آوازى او را از آواز ديگر مشغول نميگرداند (زيرا اشتغال به كارى كه باعث بازماندن از كار ديگر است بر اثر غفلت است كه آن از لوازم جسم ميباشد) بخشيدن (نعمت) او را از گرفتن (نعمت ديگر در يك زمان) مانع نميگردد، و خشم كردن او را از رحمت مشغول نميسازد، و مهربانى او را از عذاب باز نميدارد، و پنهانى او را از آشكار بودن مانع نيست،

و آشكار بودن او را از پنهانى جدا نميسازد (زيرا او هم آشكار است هم پنهان، آشكار است به آثار، و حقيقت او پنهان است از نظر) نزديك و دور و بالا و پائين و آشكار و پنهان و پنهان و آشكار است، جزاء داده و جزاء داده نشده است (حساب همه را رسيدگى مينمايد و كسى را فهم و توانائى رسيدگى به حساب او نيست) خلائق را با انديشه نيافريد، و در هيچ كار نيازمند به طلب يارى از آنها نميباشد (زيرا واجب از عجز و ناتوانى منزه است).

ص: 631

اى بندگان خدا شما را به پرهيزكارى و طاعت خدا سفارش مينمايم، زيرا تقوى مهار است (كه دارنده را به سعادت ميكشاند) و بستونى ميماند (كه نظم كارها را نگاه ميدارد) پس به بندهاى استوار آن بياويزيد، و به حقائق آن دست اندازيد تا شما را به مواضع آسايش و آسودگى و جاهاى فراخ و حصارهاى محفوظ و منزلهاى ارجمند برساند (به بهشت جاويد كه هيچگونه سختى و گرفتارى در آنجا نيست ببرد) در روزى كه (بر اثر هول و وحشت) ديده‌ها باز مانده بر هم گذارده نميشود و به اطراف نميتواند نظر اندازد، و همه جا تاريك، و گله‌هاى شترهاى آبستن ده ماهه كه زائيدن آنها نزديك است بى‌صاحب ماند (از بسيارى سختى و گرفتارى كه به نجات و رهائى خويش مشغول است و از نفيسترين اموال چشم ميپوشاند) و دميده ميشود در صور (اسرافيل) پس هر جانى از تن بيرون رفته و هر زبانى لال ميگردد (مرگ همه را فرا ميگردد )مرگ همه را فرا ميگيرد( و كوههاى بلند و سنگهاى محكم و استوار خورد گشته از هم ميريزند، و سنگ سخت آنها چون سراب درخشان در نظر مى‌آيد، و قرار و سكون آنها در زمين هموار )بى‌نشيب و فراز( باشد )آبادى و نشانه‌اى باقى نميماند( پس )در آن روز( نه شفيعى است كه شفاعت كند )عفو و بخشش از گناه درخواست نمايد( و نه خويشى كه سختى را دفع گرداند، و نه عذر و بهانه‌اى سود بخشد )خلاصه پناهى نيست جز تقوى و پرهيزكارى(.

خطبه 187-بعثت پيامبر و تحقير دنيا

ص: 632

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن با اشاره به زمان بعثت پيغمبر اكرم وصيت به تقوى و پرهيزكارى كرده و زشتيهاى دنيا را نموده و به اعمال شايسته پيش از رسيدن مرگ ترغيب فرموده): خداوند حضرت رسول را مبعوث فرمود هنگاميكه نه نشانه‌اى برپا بود (فترت مابين آخرين پيغمبر و آن حضرت مردم را از راه حق دور نموده) و نه روشنائى نمايان (شريعت حقه پنهان شده كسى از خدا پيروى نمينمود) و نه راه روشن آشكار (همه در گمراهى و نادانى سرگردان بودند، پس آن حضرت بشر را هدايت نموده و از بدبختى نجات داد). بندگان خدا شما را به تقوى و اطاعت از خدا سفارش ميكنم، و از دنيا برحذر مينمايم، زيرا دنيا سراى كوچ كردن و جاى كدورت و ناخوشى است، ساكن آن رونده و مقيم آن جداشونده است، اهل خود را به جنبش مى‌آورد و در كشاكش مى‌اندازد مانند حنبانيدن كشتى كه بادهاى سخت در ميان درياها آن را به حركت و اضطراب درآورده باشد. پس بعضى از مسافرين غرق و هلاك شوند، و بعضى رهائى يافته به روى موجها دست و پا ميزنند و بادها آنها را از سمتى به سمت ديگر برده بترس و نگرانى مبتلى

ص: 633

ميسازد، آنكه غرق شد بازيافت او ممكن نيست، و آنكه رهائى يافت به طرف تباه شدن ميرود (خلاصه مردم در دنيا همچون كشتى شكستگان دريا بعضى از بين رفته‌اند و از ايشان خبر و نشانى نيست و بعضى گرفتار خواهشهاى نفس بوده و در راه نابودى سير ميكنند). بندگان خدا، اكنون كه زبانها باز و بدنها تندرست و اندام فرمانبر و جاى آمد و شد فراخ و فرصت باقى است كار كنيد (خدا را عبادت و به مردم خدمت نمائيد) پيش از شتافتن نيستى و رسيدن مرگ، و آمدن آن را بر خودتان محقق دانيد و منتظرش نباشيد (چون مسلم است كه مرگ شما را درمى يابد آن را آمده باور داريد، ولى مانند شخصى منتظر چشم به راه آن نبوده بيكار نمانيد).

خطبه 188-در ذكر فضائل خويش

ص: 634

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در نزديكى و يگانگى خود با پيغمبر و اينكه به خلافت سزاوارتر بوده و ديگرى را لياقت اين مقام نيست): بزرگان از اصحاب محمد- صلى الله عليه و اله- كه حافظ (قرآن و سنت او) هستند (و به اسرارش آگاهند) ميدانند كه من هرگز ساعتى از فرمان خدا و رسول دور نمانده‌ام و از جان خود درباره پيغمبر اكرم دريغ ننمودم در جاهائى كه (گرفتاريها و جنگها) دليران فرار ميكردند و گامها برميگشت (كسى را جرات جلوگيرى از دشمن نبود) بر اثر شجاعت و جوانمردى كه خداوند مرا به آن گرامى داشت، و رسول خدا- صلى الله عليه و اله - قبض روح شد در حاليكه سرش بر سينه من بود، و به روى دستم جان از بدنش جدا شد، و (به جهت تيمن و تبرك آن) دست به چهره‌ام كشيدم، و غسل آن حضرت صلى الله عليه و اله را متصدى گرديدم، و فرشتگان مرا كمك كردند، پس خانه و اطراف آن (حاضرين و فرشتگانى كه در آمد و رفت بودند) به گريه و ناله درآمدند، گروهى از فرشتگان فرود آمده گروهى بالا ميرفتند، و همهمه نماز ايشان كه بر آن بزرگوار ميخواندند از گوش من جدا نميشد تا اينكه او را در آرامگاهش نهاديم، پس كيست در حال حيات و ممات به آن حضرت از من سزاوار

تر؟! (هر كه ادعاى سزاوار بودن كند دروغ گفته و به ناحق خود را خليفه و جانشين او دانسته) شتاب كنيد

ص: 635

از روى بينائى (بدون شك و ترديد) و بايد در جنگ با دشمن نيت شما راست باشد (بدون نفاق و دوروئى از امام به حق پيروى نمائيد) كه سوگند به آنكه جز او خدائى نيست من بر راه حق هستم (گفتار و كردارم همانست كه خدا و رسول فرموده‌اند) و دشمنان ما بر لغزشگاه باطل (پيرو نفس اماره و شيطان) هستند، ميگويم آنچه ميشنويد (تا حق را از باطل تمييز دهيد) و از خدا براى خود (كه مبتلاى شما شده‌ام) و براى شما (از گذشته‌هايتان) آمرزش ميطلبم (كه بار ديگر در گمراهى قدم ننهاده از امام به حق پيروى نمائيد).

خطبه 189-سفارش به تقوا

ص: 636

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در احاطه علم خدا به موجودات و ترغيب به تقوى و پرهيزكارى و وصف دين مقدس اسلام و اشاره به زمان بعثت پيغمبر اكرم و ستودن قرآن كريم): خداوند به آواز و ناله چرندگان در بيابانها و گناهان بندگان در خلوتها و آمد و شد ماهيها در درياهاى بزرگ و موج زدن و بر هم خوردن آب به وسيله بادهاى سخت دانا است، و گواهى ميدهم محمد برگزيده خدا و آورنده وحى (دستور) و فرستاده او است بر اثر رحمت و مهربانى.

ص: 637

پس از ستايش خداوند متعال و مدح حضرت مصطفى شما را سفارش ميكنم به پرهيزكارى و ترس از خداوندى كه آغاز آفرينش شما از او است، و نهايت آرزو و خواهشتان به او است، و راه راستتان بطرف او است، و پناه و گريزگاهتان او است، زيرا تقوى و ترس از خدا داروى درد قلبها و بينائى كورى دلها و بهبودى بيمارى تن‌ها و اصلاح فساد و سينه‌ها و پاكيزگى چرك نفسها و روشنى پوشش ديده‌ها و ايمنى ترس دل و نور سياهى تاريكى (نادانى) شما است، پس اطاعت و فرمانبردن از خدا را مانند پيراهن زير نه جامه رو (كه به بدن چسبيده نيست) رويه خودتان بگردانيد، و (حتى آن را) داخل و جزء تنتان زير پيراهن قرار دهيد، و ميان اندامتان پنهان نمائيد (خلاصه كارى كنيد كه همه اعضا و جوارح شما مطيع و فرمانبردار خدا باشد) و در كارهاتان آن را حكمران دانيد (در هر امرى پيرو امر و نهى خدا باشيد) و (آن را) آبشخور هنگام وارد شدن (به قامت) و وسيله دريافتن درخواست و سپر روز ترسيدن (از پيش‌آمدهاى سخت) و چراغهاى ميان قبرها و مونس و يار درازى خوف و بيم و گشايش جاهاى اندوهناك خودتان قرار دهيد،

ص: 638

زيرا اطاعت و فرمانبرى از خدا پناه و نگاهدارنده است از مهلكه‌هائيكه رو مى‌آورد (و سب

ب نابودى ميشود( و از ترسهائيكه پيش‌آمد آن را انتظار ميبرند، و از گرمى آتشهاى افروخته )براى گناهكاران( پس هر كه تقوى و پرهيزكارى پيشه گيرد سختيها بعد از نزديك شدن و روآوردن از او دور و كارها پس از تلخى براى او شيرين و موجها )فتنه و تباهكاريها( پس از پى در پى رسيدن از او بر طرف و دشواريها پس از رنج دادن براى او آسان و كرامت و لطف )خداوند متعال( بعد از نايابى براى او بسيار و رحمت و مهربانى پس از دور شدن به او بازگشت و نعمتها پس از كم شدن بر او فراوان گردد، و بركت مانند باران بزرگ قطره پس از اندك باريدن به او برسد، پس بترسيد از خدائيكه شما را به پند خود )در قرآن كريم( بهره‌مند فرمود، و )به وسيله پيغمبران( شما را به دستور خويش اندرز داد، و به نعمت دادنش بر شما منت نهاد، پس براى عبادت و بندگيش نفسهاى خود را رام و خوار نمائيد، و حق فرمانبرى از او را بجا آوريد )آنچه امر كرده بجا آورده و از مناهى دورى گزينيد(.

ص: 639

پس (از وصف تقوى و طاعت بدانيد) اين اسلام دين خدا است كه (غير آن پسند او نيست و) آن را براى (شناساندن) خود برگزيده، و به نظر عنايت خويش پروريده، و براى تبليغ آن بهترين آفريدگانش (حضرت رسول صلى لله عليه و آله) را اختيار نموده، و ستونهايش (قواعد و احكامش) را روى پايه دوستى خويش بر پا داشته (پس دوستدار خدا پيرو احكام اسلام است) به ارجمندى آن دينها را ذليل و خوار گردانيده (نسخ فرموده) و به بزرگى آن ملتها را پست نموده، و به غلبه آن دشمنان را بى‌قدر و كوچك شمرده، و به يارى آن مخالفين را مغلوب ساخته، و به پايه (اصول و قوانين) آن پايه‌هاى گمراهى (عقائد نادرست) را ويران كرده، و تشنگان (علوم و معارف) را از حوضهاى آن سيراب نموده، و به وسيله كشندگان آب آن (ائمه عليهم‌السلام) حوضها را پر كرده (تفسير و تاويل آيات قرآن كريم و موارد احكام را بيان فرمود) پس طورى آن را (محكم و استوار) قرار داده كه دسته آن جدا و حلقه آن بازشدنى نيست، و بنيانش ويران و ستونهايش خراب نمى‌گردد، و درخت آن كنده نخواهد شد، و مدت آن را پايانى نميباشد (تا روز قيامت باقى و برقرار است و پيغمبرى مبعوث نمى‌گردد كه آن را نسخ نمايد) و احكامش كهنه

و شاخه‌هايش كنده نمى‌شود (هيچ دانائى با مبانى علمى در هيچ زمان نمى‌تواند درستى حكمى از احكامش را انكار كند) و راههايش تنگ و آسانيش دشوار و سفيديش سياه و راست بودنش كج و چوبش پيچيده و راه گشاده‌اش ريگستان و چراغهايش خاموش و شيرينيش را تلخى نمى‌باشد، پس اسلام ستونهائى است كه پايه آنها را خداوند در حق كار گذارده است (باطل و نادرستى در آن راه ندارد) و بنيان آن ستونها را ثابت و استوار گردانيده، و چشمه‌هائى است كه نهرهاى آنها پر آب است، و چراغهائى كه روشنيهاى آنها تابان است، و نشانه‌اى كه روندگان به آن را ميجويند (ادله و براهينى دارد كه علماء و دانشمندان به آنها استدلال ميكنند، چنانكه مسافر در بيابان از روى نشانه راه مى‌يابد) و علامتهائى كه به آنها راهها يافته مى‌شود، و آبشخورهائى كه واردين به آنها سيراب مى‌شوند (پيروان آن در دنيا و آخرت سعادتمندند) خداوند نهايت رضاء و خشنوديش و برترين احكامش و بالاترين طاعت و فرمانبرداريش را در آن قرار داده است، پس پايه‌هاى اين دين نزد خدا استوار و بنايش بلند و دليلش آشكار و روشنيهايش درخشان و سلطنتش ارجمند و نشانه‌اش بلند است، و از بين بردنش ممكن نيست (كسى را قدرت نابود كردن يا

طعن زدن بر آن نيست( پس آن را محترم و بزرگ داشته از آن پيروى نمائيد، و حق آن را اداء كنيد )اوامر آن را انجام داده گرد نواهيش نگرديد( و آن را در مواضع خود قرار دهيد، )هيچيك از احكامش را تغيير ندهيد كه در دنيا زيان ديده در آخرت گرفتار عذاب خواهيد شد(.

ص: 640

پس (از بيان شرافت و بزرگى دين مقدس اسلام بدان) خداوند سبحان (براى تبليغ آن) محمد صلى الله عليه و آله را به راستى و درستى برانگيخت هنگامى كه (از بسيارى آشوب و گرفتارى و خونريزيهاى به ناحق) سپرى شدن دنيا (ى هر ملتى به وسيله فساد) نزديك گرديده، و آگاهى (آنها به سبب مرگشان) به امر آخرت رو آورده، و خوشى آن بعد از درخشندگى تاريك شده، و اهلش را (به سختيها گرفتار كرده بود كه راه به جائى نمى‌بردند) و بستر آن ناهموار گرديده مهارش را به دست كشنده سپرده بود، و اين در هنگام به سر رسيدن مدت و نزديك شدن علامات (ويرانى) و از بين رفتن اهل و شكسته شدن حلقه و گسيخته شدن ريسمان و كهنه و نابود شدن نشانه‌ها و آشكار شدن عيبها و كوتاه شدن مدت دراز آن بود (خلاصه خداوند پيغمبر اكرم را هنگامى كه نادانى و گمراهى سرتاسر دنيا را فرا گرفته بود مبعوث فرمود، و آن حضرت در اندك مدتى مردم را به شاهراه هدايت و رستگارى و به علوم و معارف الهى آشنا نمود) خداوند سبحان آن بزرگوار را براى رسالت خود تبليغ كننده و سبب بزرگوارى امت و بهار (خرمى) اهل زمان و سربلندى مددكاران و سرافرازى يارانش قرار داد، پس قرآن را به او فرستاد، و قرآن روشنائى

ص: 641

است ك قنديلهاى آن خاموش نمى‌شود، و چراغى است كه افروختگى آن فرو نمى‌نشيند، و دريائى است كه ته آن پيدا نمى‌گردد، و راهى است كه سير در آن گمراهى ندارد، و شعاعى است تابان كه روشنى آن بى‌نور نمى‌شود، و جدا كننده است (ميان حق و باطل) كه دليل آن ناچيز نمى‌گردد، و بنائى است كه پايه‌هاى آن ويران نمى‌شود، و بهبودى است كه بيماريهاى (اهل) آن را خوف و بيمى نيست (زيرا بهبودى هر گونه بيمارى است كه پيش آيد خواه بيمارى بدن خواه بيمارى روح) و ارجمندى است كه يارى كنندگان آن شكست نميخوند، و حقى است كه مددكاران آن مغلوب نمى‌شوند، پس قرآن كان ايمان و مركز آن، و چشمه‌هاى علم و درياهاى آن، و بستانهاى دادگسترى و حوضهاى آن، و سنگهاى بناى اسلام و پايه آن، و بيابانهاى حق و دشتهاى هموار آن مى‌باشد، و دريائى است كه آب برندگان آن را خالى نمى‌كنند، و چشمه‌هائى است كه كشندگان آب آن را نمى‌گردانند، و آبشخورهائى است كه واردين از آن نمى‌كاهند (دانشمندان به همه اسرار آن پى نخواهد برد) و منزلهائى است كه مسافرين راه آنها را گم نمى‌نمايند، و نشانه‌هائى است كه روندگان از آنها نابينا نيستند، و تپه‌هائى است كه روآورندگان از آنها گذر نمى‌توانند كرد،

ص: 642

خداوند آن را قرار داد سيرابى تشنگى دانايان، و بهار دلهاى مجتهدين، و مقصد راههاى نيكان، و داروئى كه پس از آن دردى نميماند، و روشنائى كه تاريكى با آن نيست و ريسمانى كه جاى چنگ زدن آن محكم است، و پناهگاهى كه دژ بلند آن استوار است، و ارجمندى كسى كه آن را دوست دارد، و صلح و ايمنى كسى كه داخل آن گردد، و هدايت و رستگارى كسى كه پيرو آن باشد، و عذرخواه كسى كه آن را به خود نسبت دهد، و دليل كسى كه به آن سخن گويد، و گواه كسى كه به وسيله آن با دشمن جدال نمايد، و فيروزى كسى كه آن را حجت آورد، و نگهدارنده كسى كه به آن عمل كه آن را بكار وا دارد، و نشانه كسى كه كند، و مركب تند رو كسى نشانه جويد، و سپر كسى كه ببر گيرد، و دانائى كسى كه در گوش دارد، و خير كسى كه نقل كند، و حكم كسى كه (بين مردم) حكم نمايد (زيرا در هر امرى قرآن حاكم بحق است و غير آن را حكمى نيست، پس حكم از غير قرآن نادرست است).

خطبه 190-در سفارش به ياران خود

ص: 643

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (درباره نماز و زكوه و اداء امانت) كه اصحاب خود را به آن سفارش مى‌فرمود: امر نماز را مراعات كنيد (كه معراج مومن و ستون دين و نخستين چيزى است كه در قيامت از بنده بازپرسى مى‌شود، اگر قبول شد سائر اعمال پذيرفته است، و اگر به حساب نيايد هيچيك از اعمال سودى ندارد) و آن را محافظت نمائيد (از وقت فضيلت آن غافل نمايند) و بسيار بجا آوريد، و به وسيله آن (به خدا) نزديك شويد، زيرا نماز (همانطور كه در قرآن كريم ص 4 ى 103 مى‌فرمايد: كانت على المومنين كتابا موقوتا) بر مومنين فريضه‌ايست نوشته و وقت آن تعيين گرديده، آيا گوش (دل) به پاسخ اهل دوزخ نمى‌دهيد آنگاه كه از آنها مى‌پرسند: (ما سلككم فى سقر؟ قالوا: لم نك من المصلين در قرآن كريم س 74 ى 42 يعنى) چه چيز شما را گرفتار دوزخ ساخت؟ مى‌گويند از نمازگزاران نبوديم، و نماز گناهان را مى‌ريزد مانند ريختن برگ (از درخت) و رها مى‌كند مانند رها كردن بندها (از گردن چهار پايان) و رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز را به چشمه آب گرم تشبيه فرموده كه بر در خانه مردى باشد و شبانه‌روزى پنج نوبت از آن شستشو كند، پس (معلوم است) ديگر بر چنين كسى چر

ص: 644

ك باقى نخواهد ماند، و حق نماز را مردانى از مومنين شناخته‌اند كه آرايش كالا (ى جهان) و روشنى چشم از فرزند و دارائى آنان را از آن باز نميدارد، خداوند سبحان (در قرآن كريم س 24 ى 37) مى‌فرمايد: رجال لاتلهيهم تجاره و لابيع عن ذكرالله و اقام الصلوه و ايتاء الزكوه يعنى مردانى هستند كه بازرگانى و خريد و فروخت آنها را از ياد خدا و بجا آوردن نماز و دادن زكوه غافل نمى‌گرداند. و رسول خدا صلى الله عليه و آله با اينكه به بهشت مژده داده شده بود براى نماز (از بس به جا مى‌آورد) خود را رنج ميافكند به جهت فرمان خداوند سبحان (در قرآن كريم س 20 ى 132): و امر اهلك بالصلاه و اصطبر عليها يعنى اهل خود را به خواندن نماز امر كن و خويشتن بر انجام آن شكيبا باش. پس آن حضرت هم اهل خود را به نماز امر مى‌فرمود و خود را به شكيبائى بر رنج آن وامى‌داشت. پس براى مسلمانان زكوه با نماز وسيله آشنائى قرار داده شده (اداى آن مانند نماز وسيله تقرب به خدا است) هر كه آن را به ميل و رغبت و خوشدلى اداء نمايد براى او كفاره و پوشاننده (گناهان) و مانع و نگاهدارنده از آتش (دوزخ) است،

ص: 645

و نبايد كسى (كه آن را پرداخت) به ياد آن باشد، و نبايد از آن بسيار اندوه به خ

ود راه دهد، زيرا (به ياد مال بودن و اندوه خوردن بر اثر علاقه به دارائى است، و علاقه به آن منافى با تقرب به خدا است، و) كسى كه آن را از روى بى‌ميلى اداء كند و (در عوض) با آنچه كه از آن برتر است. (بهشت جاويد) اميدوار باشد، پس او (در دعوى دوستى با خدا دروغگو، و) به سنت پيامبر اكرم نادان است (زيرا منت براى اداى آن آن است كه به طيب نفس و خوشدلى باشد، نه از روى اكراه و نگرانى، چنانكه در قرآن كريم س 76 ى 8 مى‌فرمايد: و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا ى 9 انما نطعمكم لوجه الله لانريد منكم جزاء و لاشكورا يعنى بر اثر دوستى خدا بينوا و كودك بى‌پدر مسلمان و اسير از مشركين را طعام مى‌دهند به اين قصد كه براى دوستى خدا شما را طعام مى‌دهم و پاداش و سپاسگزارى از شما نمى‌خواهيم) و در بردن مزد و پاداش زيانكار (زيرا پاداش به ازاى عمل ميدهند و اين عمل بر خلاف رضاى خدا بوده است) و در كردار گمراه مى‌باشد (زيرا پاداش به ازاى عمل مى‌دهند و اين عمل بر خلاف رضاى خدا بوده است) و در كردار گمراه مى‌باشد (زيرا بر خلاف دستور رفتار نموده) و پشيمانيش بسيار است (زيرا با انجام دادن وظيفه از نتيجه آن محروم است). پس (بعد از مراعات

ص: 646

نماز و زكوه( امانت را اداء نمايد كه كسى كه اهل آن نباشد )به آن خيانت نمايد( نوميد گردد، به تحقيق امانت بر آسمانهاى افراشته و زمينهاى گسترده و كوههاى بلند برقرار پيشنهاد شد، و چيزى بلندتر و پهن‌تر و بالاتر و بزرگتر از آنها نيست، و اگر چيزى از جهت بلندى يا پهنى يا توانائى يا ارجمندى )از قبول آن امانت( امتناع مى‌نمود هر آينه آسمانها و زمينها و كوهها امتناع نموده زير بار نمى‌رفتند وليكن )خوددارى آنها از قبول امانت به جهت سركشى از فرمان نبوده، بلكه از راه عذرخواهى بود، و( از عقاب )خيانت به آن( ترسيدند و دانستند آنچه را كه انسان ناتوانتر از آنها ندانست، و او بسيار ستمگر و نادان است )در قرآن كريم س 33 ى 72 مى‌فرمايد: انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا يعنى ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها پيشنهاد نموديم پس آنها زير بار آن نرفتند و ترسيدند و انسان كه بسيار ستمگر و نادان است آن را قبول نمود. در تاويل اين آيه شريفه فرموده‌اند: مراد از امانت تكليف به عبوديت و بندگى خداوند سبحان است به قدر استعداد هريك از بندگان و مهمترين عبوديت قبول خلافت

ص: 647

الهيه است براى اهل آن و اداء نكردن آن مقام براى خود، و مراد از عرض آن بر آسمانها و زمين و كوهها و زير بار نرفتنشان فهماندن لياقت نداشتن آنها است، و مراد از زير بار رفتن انسان براى كسى است كه به جهت تكبر بر اهل آن به استحقاق نداشتن و لايق نبودن آن را به خود نسبت داده، و مراد از ستمگر و نادان بودن آنست كه قواى غضبيه و شهويه بر او غلبه دارند، و در معنى امانت سخنان ديگر گفته شده و روايات بسيار نقل گرديده كه محتاج به تامل و انديشه است، و مى‌توان گفت كه آيه عرض امانت به متشابهات قرآن كريم مى‌نمايد. در اينجا امام عليه‌السلام درباره مخالفت با نماز و زكوه و اداء امانت مى‌فرمايد:( آنچه را كه بندگان در شب و روزشان بجا مى‌آورند بر خداوند سبحان پوشيده نيست، به كوچكترين كارشان آگاه و به كردارشان دانا و محيط است، اعضاء شما گواهان و اندامتان لشگرها و فرمانبران و انديشه‌هاتان ديده‌بانان او هستند، و نهانيهاى شما نزد او آشكار است )پس گمان نكنيد كه روز وارسى چيزى از گفتار و كردار و انديشه‌هاى شما از قلم افتاده و بازپرسى نمى‌شود كه اين گمان غلط و اشتباه و نتيجه آن پشيمانى و بدبختى هميشگى است(.

ص: 648

خطبه 191-درباره معاويه

ص: 649

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در نادرست بودن گمان كسى كه اعتقاد داشت انديشه معاويه رساتر و تدبيرش بهتر از آن بزرگوار است): سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست، وليكن او بيوفائى و خيانت كرده و معصيت و نافرمانى مينمايد (در هر امرى مكر و حيله بكار برده به عهد و پيمان پابند نيست، از اين رو نادان تصور ميكنند اين از زيركى و دانائى او است) و اگر مكر و بيوفائى نكوهيده نبود (خداوند عذاب براى آن مقرر نفرموده بود) من زيركترين مردم بودم، ولى (بدانيد كه) هر مكر و بيوفائى گناهى است، و هر گناهى نافرمانى است، و روز قيامت براى هر عهد و پيمان‌شكنى پرچم و نشانه‌اى است كه به آن شناخته مى‌شود (گناهش آشكار بوده به آتش ميبردش) و سوگند به خدا من غافلگير نمى‌گردم تا درباره‌ام مكر و حيله بكار برند (چون هميشه به مكر و خدعه آنها آگاهم) و در سختى و گرفتارى عاجز و ناتوان نمى‌شوم (زيرا از همه كس تواناترم، ولى براى پيروى از دستور خدا و رسول از آنچه رضاى آنها نيست چشم مى‌پوشم، و اين دليل برترى و تواناترى راى و انديشه ديگرى از من نيست كه او پيرو شيطان و هواى نفس بوده، و من در هر امرى خدا را در نظر مى‌گيرم).

خطبه 192-پيمودن راه راست

ص: 650

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در ترغيب به رستگارى و نگران نبودن از كمى پيروان حق و سفارش به نهى از منكر كردن): اى مردم، در راه هدايت و رستگارى از جهت كمى پيروان آن (و بسيارى مخالفين) نگران نباشيد، زيرا مردم گرد آمده‌اند بر سر خوانى كه سيرى آن اندك و گرسنگيش بسيار است. (به زينت و آرايش دنيا دل بسته‌اند كه به زودى فانى مى‌شود، و بر اثر دلبستگى و پيروى نكردن از حق در قيامت به عذاب و گرفتارى بى‌پايان مبتلى مى‌گردند). اى مردم، رضاء و خشنودى (به معصيت و نافرمانى) و خشم (از طاعت و بندگى) مردم را گرد مى‌آورد (براى عذاب آماده مى‌سازد) و (اگر چه مباشر عمل ديگرى باشد، زيرا مانند آنستكه خود آن را به جا آورده، چنانكه) ناقه (حضرت صالح پيغمبر قوم) ثمود را يك مرد پى كرد و كشت، پس خداوند همه آنها را عذاب نمود به جهت آنكه به كشتن ناقه راضى بودند، و (از اين رو) خداوند سبحان (در قرآن كريم س 26 ى 157) فرموده: فعقروها فاصبحوا نادمين يعنى قوم ثمود ناقه را پى كرده كشتند در بامداد بعد (چون آثار عذابى كه حضرت صالح به ايشان خبر داده بود مشاهده نمودند) پشيمان شدند، پس (كشتن ناقه به همه آنان نسبت داده

ص: 651

به جهت آنكه ازكشنده با اينكه ميتوانستند جلوگيرى ننمودند، بلكه به فعل او هم راضى بودند، و( عذاب آنها چنين بود كه زمين آنها را بر اثر )زلزله( فرو رفتن )عمارات( صدا كرد مانند صدا كردن آهن شخم‌زنى داغ شده در زمين هموار. اى مردم، هر كه راه راست را بپيمايد به آبادى ميرسد )و از تشنگى ميرهد( و هر كه بيراهه برود )از راه راست پا بيرون نهد( در بيابان بى‌آب و گياه فرود آيد )و از بى‌آبى جان سپارد، خلاصه هر كه به دستور خدا و رسول رفتار نمايد نيكبخت شود، و هر كه از شيطان و نفس اماره پيروى كند به عذاب مبتلى گردد(.

خطبه 193-هنگام به خاكسپارى فاطمه

ص: 652

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است، از آن بزرگوار روايت شده هنگام به خاك سپردن سيده زنها فاطمه عليهاالسلام اين سخن را فرموده مانند اينكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله جلو آرامگاه آن حضرت راز ميگويد: درود بر تو اى رسول خدا از من و از دخترت كه در جوار تو فرود آمده (در قبرستان بقيع يا در خانه‌اش يا در روضه پيغمبر دفن گرديد) و به زودى به تو پيوست (بنا بر مشهور هفتاد و پنج روز بعد از پدر بزرگوارش در دنيا زندگانى نمود) اى رسول خدا شكيبائى من از (مفارقت و جدائى) برگزيده تو كم گرديد، و طاقت و توانائى من از (رفتن) او از دست رفت، ولى براى من پس از ديدار مفارقت و جدائى تو و سختى مصيبت و اندوه تو شكيبائى جا دارد (هر چند مصيبت مفارقت فاطمه عليهاالسلام جانگداز است ولى از مصيبت مفارقت تو سخت تر نيست، و چون بر آن مصيبت شكيبائى نمودم در اين مصيبت هم شكيبا خواهم بود) در حاليكه من سرت را بر لحد آرامگاهت نهادم، و بين گردن و سينه‌ام جان از تنت خارج شد (با اين همه مهر و علاقه معلوم است كه چه كشيده‌ام ولى باز جاى صبر و شكيبائى است، زيرا) ما مملوك خدا هستيم

ص: 653

و به سوى او باز مى‌گرديم (جان ما در اختيار او است و اين جهان جاى ماندن نمى‌باشد، پس همه به سوى تو آمده بار عمل آنجا بگشائيم( همانا امانت )فاطمه عليهاالسلام( پس گرفته و گروگان دريافت شد، ولى )در اين مصيبت( همواره بعد از اين در اندوه بوده شبم به بيدارى خواهد گشت تا اينكه خداوند براى من سرائى كه تو در آن اقامت گزيده‌اى اختيار نمايد )مرا به تو ملحق فرمايد( و به همين زودى دخترت به تو خبر خواهد داد اجتماع امت تو را بر ستم به آن مظلومه )حقش را نشناخته، پهلويش را شكسته و جنينش را سقط و فدكش را غصب كردند( پس همه سرگذشت را از او سوال كن و چگونگى رفتارشان را با ما بپرس، اين همه ستمگرى از ايشان بر ما وارد شده در حاليكه از رفتن تو مدتى نگذشته و ياد تو از بين نرفته بود، و بر هر دو شما درود باد درود وداع كننده )با محبت و دوستى( نه درود خشمگين و رنجيده و دلتنگ، پس اگر بروم نه از بى‌علاقگى است و اگر بمانم نه از بدگمانى است به آنچه خداوند به شكيبايان وعده داده )از نزد شما مى‌روم در حاليكه همه جا به ياد شما هستم(.

خطبه 194-پرداختن به آخرت

ص: 654

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در دل نبستن به دنيا و ترغيب به طاعت و بندگى): اى مردم، جز اين دنيا سراى گذر است و آخرت جاى ماندن، پس از گذرگاه براى قرارگاهتان (توشه) برگيريد (تا در دنيا هستيد به عبادت خداوند خدا و خدمت خلق بپردازيد كه در آخرت كامروا گرديد) و نزد كسى كه رازهاى شما را مى‌داند پرده‌هاى خود را مدريد (نافرمانى خدا نكنيد) و دلهاتان را از دنيا خارج نمائيد پيش از آنكه بدنهاتان را از آن بيرون برند (دل بسته به دنيا نباشيد كه مرگ را آسان دريابيد، زيرا) شما در دنيا در معرض آزمايش بوده و براى غير آن (آخرت) آفريده شده‌ايد، هرگاه مردى بميرد مردم (دنياپرست) مى‌گويند: (از دارائى) چه گذشت؟ و فرشتگان مى‌گويند: (از عبادت و بندگى) چه پيش فرستاد؟ خدا پدران شما را بيامرزد! قسمتى (از دارائى خود) را پيش بفرستيد (به دستور خدا انفاق كنيد) كه سود شما در آن است، و همه را باز مگذاريد كه بر زيان شما است (گرفتارى بسيار دارد).

خطبه 195-اندرز به ياران

ص: 655

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در ترغيب به آماده نمودن توشه آخرت) كه اصحاب خود را مكرر به اين گفتار (بعد از نماز عشاء) اندرز ميداد: خدا شما را بيامرزد، وسائل سفر (آخرت) را آماده نمائيد كه نداى كوچيدن در ميان شما داده شده (خداوند در قرآن كريم س 4 ى 78 مى‌فرمايد: اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيده يعنى هر كجا باشيد مرگ شما را در يابد اگر چه قلعه‌هاى محكم و استوار باشيد) و ماندن در دنيا را كم پنداريد (دل به آن نبنديد) و (به سوى خدا) باز گرديد با توشه شايسته (طاعت و بندگى) كه به آن دسترسى داريد، زيرا جلو شما گردنه ناهموار و منزلهاى ترس‌آور هولناك است (سختيهاى مرگ و گرفتارى قبر و عالم برزخ و مواقف بازپرسى روز رستاخيز را در پيش داريد) كه از وارد شدن و توقف در آنها ناگزيرند، و بدانيد كه نگريستنهاى مرگ به گوشه چشم به جانب شما است، و مانند آن است كه به چنگالهاى آن كه در شما فرو برده است گرفتاريد (و از آن رهائى نداريد) و كارهاى زشت و بسيار دشوار و سخت شما را از آن پنهان داشته، پس علاقه‌هاى دنيا را (از خود) دور كنيد، و با توشه پرهيزگارى خويش را توانا سازيد (محبت دارائى و فرزند و كالاى

دنيا را از دل برانيد و پارسائى و پرهيزكارى را هميشه گردانيد. (سيدرضى مى‌فرمايد:) پيش از اين (در خطبه هشتاد و چهارم) بعضى از اين كلام به روايتى گذشت كه با اين روايت تفاوت دارد.

خطبه 196-خطاب به طلحه و زبير

ص: 656

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه آن را به طلحه و زبير فرموده بعد از بيعت آنها با آن بزرگوار به خلافت و شكايت نمودن از اينكه چرا مشورت با ايشان را ترك كرده و در كارها از آنها كمك نمى‌طلبد: همانا از اندك (شور نكردن و به ميل و خواهش شما رفتار ننمودن كه به نظرتان بزرگ آمده) ناراضى بوديد، و بسيار را پشت سر انداختيد (از رضاء و خشنودى خدا كه بايد با رعايت حقوق واجبه و پيروى از من به دست آورده چشم پوشيديد) آيا به من نمى‌گوئيد كه شما در چه چيز حق داشته‌ايد كه شما را از آن منع كرده‌ام؟ يا كدام نصيب و بهره‌اى (از بيت‌المال مسلمين) بوده كه خود برداشته به شما نداده‌ام؟ يا كدام حق و دعوائى بوده كه يكى از مسلمانان نزد من آورده از (بيان حكم) آن عاجز و ناتوان مانده‌ام، يا به آن نادان بوده در حكم آن اشتباه كرده‌ام؟ (پس كسى مشورت ميكند كه راه كار را نداند، و كمك ميطلبد كه عاجز و ناتوان بماند). سوگند به خدا من خواستار خلافت و علاقمند به حكومت نبوده‌ام، ولى شما مرا دعوت نموده به آن وادار كرديد، پس چون خلافت به من رسيد به كتاب خدا (قرآن كريم) و دستورى كه (در آن) براى ما تعيين نموده و ما را به حكم كردن به

ص: 657

آن امر فرموده نظر كرده متابعت نمودم، و به آنچه پيغمبر صلى الله عليه و آله سنت قرار داده نگاه نموده پيروى كردم، و در اين باب به راى و انديشه شما و غير شما نيازمند نبودم، و حكمى پيش نيامده كه به آن نادان بوده از شما و سائر برادران مسلمان مشورت نمايم، و اگر چنين بود (به حكمى از احكام نادان بودم) از شما و ديگران رو نمى‌گردانيم (مشورت مينمودم). و اما آنچه يادآورى نموديد كه چرا در قسمت كردن بيت‌المال بالسويه رفتار كردم (شما را با سائر مسلمانان برابر دانسته و هيچكس را بر ديگرى ترجيح ندادم) در اين امر هم من به راى خود و از راه هوى نفس حكم نكردم، بلكه من و شما در دست داريم احكامى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده و آنها را بر قرار نموده است (تغيير و تبديل در آنها راه ندارد) و در آنچه كه خداوند از تقسيم و تعيين به آن دستور داده و حكم خود را در آن امضاء فرموده به شما نيازمند نبودم، پس سوگند به خدا شما و غير شما را نزد من حقى نيست كه از من شكايت داشته زبان به ملامت باز كنيد، خداوند دلهاى ما و شما را به حق متوجه گرداند (تا در گفتار و كردار رضاء خشنودى او را به دست آوريم) و به ما و شما شكيبائى عطاء فرمايد (تا براى دنيا و

كالاى آن بر خلاف دستورش رفتار ننمائيم(. پس امام عليه‌السلام فرمود: خداوند بيامرزد مردى را كه چون حقى را ديد به آن كمك نمايد )برخلاف آن سخن نگفته قدم بر ندارد( يا ستمى را كه ديد از آن جلوگيرى كند و به زيان ستمگر مددكار ستمديده باشد.

خطبه 197-منع از دشنام شاميان

ص: 658

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگامى كه شنيد گروهى از اصحابش در روزهاى جنگ صفين به لشگر شام دشنام ميدهند: من نمى‌پسندم كه شما (به مردم شام) دشنام دهيد (اين جمله دلالت ندارد كه دشنام دادن به آنها حرمت داشته باشد چون شك نيست كه دشنام به غير مومن يعنى كافر فاسق و دشمن آل محمد عليهم‌السلام جائز است و بيزارى از ايشان واجب، ولى مقصود از فرمايش امام عليه‌السلام اين است كه چون منظور آن حضرت از اين جنگ و زد و خورد بدست آوردن رياست و سلطنت نبوده بلكه براى هدايت و راهنمائى مردم و اعلاء كلمه اسلام است، پس دشنام سبب زياد شدن دشمنى و كينه مى‌گردد، و آنها هم به نادانى با آن حضرت و لشگرش دشنام خواهند داد، و دشنام به ولى خدا و دشنام به پيغمبر است و دشنام به پيغمبر دشنام به خدا و موجب دخول آتش است، خلاصه طعن و دشنام به دشمنان خدا و رسول و اوصياء آن حضرت عليهم‌السلام شرعا جائز و مستحب ست و بيزارى از آنها واجب است، چنانكه در سخن نوزدهم امام عليه‌السلام به اشعث ابن قيس كه منافقين و در ميان لشگر آن حضرت بود لعن فرموده دشمنام داد، ولى در صورت خوف ضرر جانى و مالى و توانا نبودن بر دفاع خوددارى و دورى ايشان

ص: 659

نيز واجب مى‌باشد، و از اين رو در قرآن كريم س 6 ى 108 مى‌فرمايد: و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم يعنى با آنانكه غير خدا را مى‌پرستند دشنام ندهيد كه ايشان هم از روى جور و دشمنى بدون آنكه بفهمند به خدا دشنام مى‌دهند. پس امام عليه‌السلام مى‌فرمايد:( وليكن اگر كردار آنها را بيان كرده حالشان )ظلم و ستم و پيروى از هوا و خواهش نفس و منحرف شدن آنان از راه حق و ازاين گونه سخنان( را يادآورى نمائيد در گفتار )از دشنام دادن( بهتر و در مقام عذر )براى كسى كه اعتراض نمايد كه چرا با آنها جنگيده زد و خورد مى‌نمائيد( بليغ‌تر و رساتر است، و بهتر آن است كه به جاى دشنام دادن به آنان بگوئيد: بارخدايا خونهاى ما و ايشان را از ريختن حفظ فرما، و ميان ما و آنها را اصلاح نما، و آنان را از گمراهيشان برهان تا كسى كه نادان به حق است آن را بشناسد، و آنكه حريص و شيفته گمراهى و دشمنى است از آن باز ايستد.

ص: 660

خطبه 198-بازداشتن امام حسن از ...

ص: 661

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در يكى از روزهاى جنگ صفين آنگاه كه فرزند خود را امام حسن عليه‌السلام را ديد به كارزار مى‌شتابد: به عوض من اين جوان را مالك شويد نگاه داريد (از جنگيدن او جلوگيرى نمائيد) مبادا مرا در هم ريزد، زيرا من به مرگ اين دو جوان يعنى حسن و حسين عليهماالسلام بخل ميورزم (راضى نيستم) تا با مرگ آنها ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله قطع نشود. (سيدرضى رحمه الله فرمايد:) فرمايش آن حضرت عليه‌السلام: املكو عنى هذا الغلام يعنى به عوض من اين جوان را مالك شويد، از برترين و فصيحترين سخن است.

خطبه 199-درباره حكميت

ص: 662

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام كه آن را (در جنگ صفين) هنگامى كه اصحاب آن بزرگوار در باب حكميت با او مخالفت نمودند، فرموده: (لشگر شام وقتى كه از جنگيدن با لشگر عراق ناتوان گشته شكست خوردند به تدبير عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نيزه‌ها زده آنان را به حكم آن دعوت كرده صلح و آشتى خواستند، پس لشگر عراق بعضى به اعتقاد اينكه ايشان راست مى‌گويند و برخى به جهت خستگى از جنگ و گروهى بر اثر دشمنى باطنى كه با آن حضرت داشته ظاهرا خود را مطيع جلوه مى‌دادند، دعوت آنها را به قرآن بهانه كرده همه با هم نزد آن بزرگوار آمده گفتند: بايستى دست از جنگ برداشته مالك اشتر و سائر جنگجويان را هم از كارزار بازگردانى وگرنه تو را مانند عثمان ميكشيم، امام عليه‌السلام امر داد كه مالك و سائرين باز گشتند، پس از آن فرمود:) اى مردم، هميشه امر و فرمان من با شما طورى بود كه ميل داشتم تا اكنون كه جنگ شما را ضعيف و ناتوان گردانيد، و سوگند به خدا جنگ از جانب شما شروع شده و رها گرديد در حاليكه دشمنتان را ناتوانتر نمود (پس اگر مخالفت نمى‌نموديد بر معاويع و لشگر شام تسلط يافته فتح و فيروزى از آن شما بود، ولى چه كنم) ديروز امير و فرمانده بودم

و امروز مامور و فرمانبر، و ديروز نهى كننده و بازدارنده بودم و امروز بازداشته شده، و شما دوستدار ارزنده ماندن بوديد، و نميخواهم شما را به آنچه نمى‌پسنديد وادار نمايم (توانائى ندارم يا مصلحت شما را به جنگ مجبور نمايم).

خطبه 200-در خانه علاء حارثى

ص: 663

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در بصره هنگاميكه براى عيادت علاء پسر زياد حارثى كه بيمار و از اصحاب آن بزرگوار بود به او وارد شد چون فراخى خانه او را ديد فرمود: با فراخ بودن اين خانه در دنيا چه كردى؟ و حال آنكه تو به فراخى آن در آخرت نيازمندتر هستى (زيرا در اين خانه بيش از چند روزى نميمانى و در آن خانه هميشه خواهى بود) آرى اگر بخواهى با فراخى اين خانه فراخى خانه آخرت را هم دريابى ميهمان در آن پذيرائى نمود با خويشاوندان پيوسته باش، و حقوق شرعيه (خمس و زكوه و صدقات و سائر حقوق واجبه و مستحبه) را از آن آشكار كن كه در اين صورت به واسطه فراخى اين خانه فراخى خانه آخرت را دريافته‌اى. پس علاء به آن حضرت عرض كرد: يا اميرالمومنين از برادرم عاصم ابن زياد به تو شكايت مى‌كنم. آن بزرگوار فرمود: براى چه؟ گفت: (همچون رهبانان) گليمى پوشيده و از دنيا دورى گزيده. حضرت فرمود: او را نزد من بياوريد،

ص: 664

چون آمد فرمود: اى دشمنك خود (شيطان) پليد ناپاك خواسته تو را سرگردان كند (كه به اين راهت واداشته و آن را در نظرت آراسته است) آيا به زن و فرزندت رحم نكردى (كه تنهائى و درويشى پيشه گرفتى) آيا باورت اين است كه خداوند براى تو پاكيزه‌ها را حلال كرده و كراهت دارد و نمى‌خواهد كه تو از آنها بهره‌مند گردى؟ (در صورتيكه در قرآن كريم س 7 ى 32 مى‌فرمايد: قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق يعنى بگو: كى حرام كرده است آرايش و روزيهاى پاكيزه‌اى را كه خداوند براى بندگانش مقرر فرموده) تو پست ترى از اينكه خداوند نعمتى را به تو حلال كند و نخواهد كه از آن بهره برى! (زيرا اين مرتبه انبياء و اوصياء آنها است). عاصم گفت: يا اميرالمومنين كار من مانند كار تو است كه در لباس زبر و خشن و خوراك سخت و بى‌مزه، هستى! حضرت فرمود: واى بر تو، من مانند تو نيستم، زيرا خداى تعالى به پيشوايان حق واجب گردانيده كه خود را با مردمان تنگدست بر ابر نهند تا اينكه فقير و تنگدست را پريشانيش فشار نياورده نگران نسازد.

خطبه 201-در باب حديثهاى مجعول

ص: 665

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است هنگامى كه شخصى از احاديث مجعوله و خبرهاى گوناگون (معارض يكديگر) كه در دست مردم و ميان ايشان منتشر است پرسيد، امام عليه‌السلام فرمود: همانا احاديث ر دسترس مردم حق و باطل و راست و دروغ و نسخ كننده و نسخ شده و عام (شامل همه) و خاص (مخصوص بعضى) و محكم (كه معنى آن آشكار) و متشابه (كه معنى آن واضح نيست) و محفوظ (از غلط و اشتباه) و موهوم (از روى هم و گمان) است، و به تحقيق در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن حضرت دروغها بستند تا اينكه به خطبه خواندن ايستاد و فرمود: هر كه از روى عمد و دانسته به من دروغ بندد بايد نشيمنگاه خود را در آتش (دوزخ) قرار دهد. و همانا حديث را (از پيغمبر اكرم يكى از) چهار مرد براى تو نقل مى‌كند كه پنجمى ندارند: (اول:) مرد دوروئى كه اظهار ايمان نموده و خود را به آداب اسلام نمودار مى‌سازد (در صورتى كه) از گناه پرهيز نكرده باك ندارد، عمدا و دانسته بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ مى‌بندد، پس اگر مردم او را منافق و دروغگو مى‌دانستند حديثش را قبول نداشته گفتارش را باور نمى‌كردند، وليكن (چون از باطن او خبر ندارند) مى‌گويند: او از اصحاب رسول

ص: 666

خدا صلى الله عليه و آله است كه آن حضرت را ديده و حديث را از او شنيده فرا گرفته است، پس (به اين جهت) گفتارش را قبول مى‌نمايند، و به تحقيق خداوند به تو مردم منافق و دورو را خبر داده و وصف نموده، و تو را از آن آگاه ساخته است (در قرآن كريم در اين باره آيات بسيارى است از جمله در س 9 ى 101 مى‌فرمايد: و ممن حولكم من الاعراب منافقون و من اهل المدينه مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم يعنى از باديه‌نشينانى كه گرد شما هستند منافق مى‌باشند، و از اهل مدينه گروهى خو گرفته‌اند به نفاق و دوروئى، تو به اسرار آنها دانا نيستى ما از رازشان آگاهيم و به زودى دو نوبت يكى در دنيا و ديگرى در قبر پس از آن در قيامت به عذاب بزرگ مبتلى مى‌شوند) منافقين كه بعد از حضرت رسول باقى ماندند به پيشوايات گمراهى و با آنانكه (مردم را) به وسيله دروغ و بهتان به سوى آتش (دوزخ) خواندند (مانند معاويه و ديگران) نزديك شدند، پس (با جعل احاديث) آنها را صاحب اختيار كارها و حاكم بر مال و جان مردم گردانيدند، و به وسيله ايشان دنيا را خوردند (كالاى آن را به ستم به دست آوردند) و مردم همواره با پادشاهان و دنيا همراهند

ص: 667

(لذا از هيچگونه كار خلاف رضاى خدا و رسول خوددارى نمى‌نمايند( مگر آنان را كه خداوند )از شر شيطان و نفس اماره( نگاه دارد، پس اين منافق يكى از چهار نفر بود. و )دوم:( مردى است كه از رسول خدا چيزى را شنيده و آن را درست حفظ نكرده و در آن اشتباه و خطا نموده و دانسته دروغ نگفته است، پس آنچه در تصرف او است نقل مى‌كند و به آن عمل مى‌نمايد و مى‌گويد: من آن را از رسول خدا- صلى الله عليه و آله- شنيده‌ام، پس اگر مسلمانان مى‌دانستند كه او حديث را اشتباه فهميده از او نمى‌پذيرفتند، و اگر او نيز مى‌دانست كه اشتباه كرده آن را ترك گفته نقل نمى‌كرد. و سوم: مردى است كه از رسول خدا- صلى الله عليه و آله- چيزى را شنيده كه به آن امر مى‌نموده بعد از آن نهى فرموده و او از نهى آن حضرت آگاه نيست، يا چيزى شنيده كه از آن نهى مى‌نموده بعد به آن امر فرموده و او نمى‌داند، پس نسخ شده را نگاهداشته نسخ كننده را به دست نياورده، و اگر مى‌دانست كه آن حديث نسخ گرديده نقل نمى‌نمود، و اگر مسلمانان هم موقعى كه آن را از او شنيدند

ص: 668

مى‌دانستند نسخ شده به آن عمل نمى‌كردند. و ديگر چهارمى است كه بر خدا و رسول او دروغ نبسته و از ترس خدا و به احترام رسول خدا- صلى الله عليه و آله دروغ را دشمن داشته، و خطاء و اشتباه هم نكرده است، بلكه آنچه شنيده به همان قسم حفظ نموده و آن را نقل كرده به آن چيزى نيفزوده و از آن نكاسته، و ناسخ را از بر كرده به آن عمل نموده، و منسوخ را در نظر داشته از آن دورى گزيده، و عام و خاص را شناخته هر يك را موضع خود قرار داده (عام را به جاى خاص و خاص را به جاى عام استعمال نكرده) و متشابه و محكم آن را دانسته است (در متشابه تامل و احتياط كرده به محكم و حديثى كه معنى آن آشكار است عمل مى‌نمايد. و از رسول خدا- صلى الله عليه و آله- )گاهى به مقتضاى وقت و زمان( سخنى صادر مى‌شد كه داراى دو معنى بود، سخنى كه به چيز و وقت معينى اختصاص داشته و سخنى كه همه چيز و همه وقت را شامل بود )

ص: 669

آن هر دو سخن به صورت يكى مى‌نمود، ولى از قرينه مقام و جهات ديگر مراد ظاهر ميشد و اشتباه مرتفع مى‌گشت( پس كسى كه نمى‌دانست خدا و رسول او- صلى الله عليه و آله- از آن سخن چه خواسته‌اند آن را مى‌شنيد و از روى نفهمى بر خلاف واقع و بر ضد آنچه به آن قصد شده و به غير آنچه براى آن بيان گشته معنى و توجيه مى‌نمود، و چنين نبود كه همه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله- از آن حضرت )مطلبى را( پرسيده

و براى فهم آن كنجكاوى نمايند تا جائيكه (نپرسيدن و كنجكاوى ننمودنشان بحدى بود كه) دوست داشتند باديه‌نشينى و غريبى از راه برسد و از آن حضرت، عليه‌السلام، بپرسد تا ايشان بشنوند، ولى در اين باب چيزى بر من نگذشت مگر اينكه از آن حضرت پرسيده و آن را حفظ نمودم، پس اين سببها باعث اختلاف مردم و پريشان ماندن آنان در رواياتشان است.

ص: 670

خطبه 202-در قدرت خداوند

ص: 671

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در قدرت نمائى و توانائى خداوند سبحان راجع به شگفتى آفرينش آسمانها و زمين و كوهها): از (آثار) توانائى و سلطنت خداوند متعال و شگفتى آفرينشهاى نيكوى او آن است كه از آب درياى گود بر هم ريخته بسيار موج زننده زمين خشك بى‌حركت را آفريد، پس از (بخار) آن آب طبقات بر روى هم قرار گرفته آسمانها را ايجاد فرمود، و آنها را بعد از با هم بودن از يكديگر جدا و ممتاز ساخته هفت آسمان گردانيد، پس به امر و فرمان پروردگار خود را نگاهداشته و به جائيكه بر ايشان تعيين فرموده بود قرار گرفتند (پراكنده نشدند) و استوار گردانيد زمين را در حاليكه آب كبود بيحد و اندازه و درياى تسخير شده (به فرمان حق تعالى) آن را بر پشت دارد، و آن دريا در برابر امر و فرمان خدا رام و در مقابل بزرگى او فروتن و از ترس او جريان و روانى او متوقف است، و تخته سنگهاى بزرگ سخت و تپه‌هاى بلند و كوههاى آن را آفريد و آنها را در جاى خود استوار نموده در قرارگاه‌شان نگاهداشت، پس سرهاى آنها كوهها را بسيار بلند نمود و بلندى آنها را به اطراف كشاند، و آنها را براى زمين ستون قرار داد، و در آن فرو برد به قسمى كه ميخهاى زمين گرديدند،

ص: 672

پس زمين متحرك ساكن شد از اينكه اهل خود را بجنباند، يا با بارش (در آب) فرو رود، يا از جائى به جائى برود، پس منزه است خداوند توانائى كه زمين را بعد از موج زدن آبهاى آن نگاه داشت، و آن را پس از رطوبت و ترى اطرافش خشك گردانيد، و براى آفريدگانش جاى آرامش قرار داد، و آن را براى ايشان گسترانيد روى درياى ژرف ساكن بى‌جريان، و ايستاده بى‌حركت (همه آن يكباره از جاى خود حركت نمى‌كند تا زمين را بر پشت خويش بجنباند) بادهاى سخت آن دريا را زيرورو مى‌كند، و ابرهاى پر باران (بر اثر باريدن) آن را به جنبش مى‌آورد، و در اين آثار عبرت و پند است براى كسى كه از خداوند متعال مى‌ترسد (چون كسى كه نمى‌ترسد توجهى به آنها ندارد).

خطبه 203-در نكوهش اصحاب

ص: 673

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در شكايت از اصحاب خود هنگاميكه در جنگ با اهل شام سستى نموده و به بهانه از انجام فرمان آن بزرگوار خوددارى كردند): بارخدايا هريك از بندگان تو كه گفتار ما را كه به عدل و درستى نه جور و ستم و براى اصلاح دين و دنيا نه فساد و تباهكارى مى‌گوئيم بشنود و بعد از شنيدن آن را نپذيرد، سببى براى مخالفت او نيست مگر بازگشت از يارى تو، و كاهلى از ارجمند گردانيدن دين تو، پس اى بزرگتر همه گواهان تو و جميع آن را كه در زمين و آسمانهايت سكنى داده‌اى (از جن و انس و فرشتگان) بر (مخالفت) او (مرا كه بى‌اعتنائى به دين تو است) گواه مى‌گيريم (به اينكه در تبليغ امر تو كوتاهى نكرده‌ام) پس بعد از اين گواه گرفتن، تو بى‌نياز كننده‌اى (ما را) از يارى او، و او را به گناهش (مخالفت با ما) گيرنده‌اى.

خطبه 204-آفريدگار بى‌همتا

ص: 674

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در بعضى از صفات حق تعالى): سپاس خداوند را سزا است كه از مانند بودن به آفريدگان (در ذات و صفات) برتر، و بر گفتار وصف كنندگان غالب و عاجز كننده است (هيچكس توانائى ندارد حقيقت او را وصف نمايد) و به شگفتيهاى آفرينش خود براى بينايان آشكار و از انديشه صاحبان وهم و گمان به بزرگى ارجمنديش پنهان است (به همه چيز) دانا است بدون آموختن از ديگرى و بدون احتياج به افزودن و بدون استفاده (زيرا آموختن و افزودن و استفاده بردن مستلزم جهل و نقصان است و آن از عوارض امكان است، نه واجب) بى‌تامل و انديشه‌اى آفريننده همه آفريده‌ها است، خداوندى است كه تاريكيها او را احاطه نمى‌كند، و از روشنيها روشنى نمى‌طلبد، شب او را در نمى‌يابد، و روز او را فرا نمى‌گيرد (زيرا منزه از جسميت و زمان و حركت است) دريافتن او (اشياء را) به وسيله ديده‌ها نيست (زيرا ذات او عين ديده و ديده او عين ذات او است) و علم او به سبب آگاه شدن از غير نمى‌باشد (زيرا از چيزى بى‌خبر نيست تا خبر گيرد، و بعلاوه خبر گرفتن مستلزم جهل است كه در واجب راه ندارد).

ص: 675

قسمتى از اين خطبه است درباره پيغمبر صلى الله عليه و آله: خداوند حضرت رسول را فرستاد با نور (علم و نبوت) و او را (بر همه خلايق) در برگزيدن (به رسالت) مقدم داشت، و به وسيله او گشاديها و پراكندگيها را به هم بست (اختلال نظم عالم و تباهكاريها را اصلاح نمود) و با (توانائى) او شكست داد آنان را كه هميشه غالب بودند (آن حضرت را بر كفار و مشركين و منافقين مسلط فرمود) و به توسط او مشكل را آسان و ناهموارى را هموار گردانيد تا اينكه گمراهى را از راست و چپ (شرق و غرب) دور ساخت.

خطبه 205-در وصف پيامبر و عالمان

ص: 676

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اشاره به بعضى از صفات خداوند سبحان، و مدح پيغمبر اكرم، و وصف نيكان و دوستان حقتعالى و پند و اندرز): و گواهى مى‌دهم كه خداى تعالى عادل و درستكار است كه (در همه امور) به عدل (نه به جور و ستم و بر وفق نظام كلى و حكمت و مصلحت) رفتار مى‌نمايد، و حاكم است كه (در قرآن كريم حق و باطل رااز هم) جدا فرموده است، و گواهى مى‌دهم كه محمد بنده و فرستاده و سرور بندگان او است، هر زمان كه خداوند خلايق را (از اصلاب به ارحام) آورد آنها را دو جرگه (خير و شر) گردانيد، پس آن حضرت را در دسته خير و نيكو قرا داد، در نسب آن بزرگوار بهره‌اى براى زناكار نبود، و گناهكار شريك نگرديد (پدران و مادران پيغمبر اكرم تا حضرت آدم عليه‌السلام همه موحد و خداپرست بودند، و شرك و كفر و گناه در آنها راه نداشت، چنانكه امام عليه‌السلام به صراحت فرموده است). آگاه باشيد خداوند براى (كار) خير و نيكو اهلى (مومنين و پرهيزكاران) و براى (دين) حق ستونهائى (پيغمبران) و براى طاعت و بندگى نگاهدارندگانى (ائمه هدى عليهم‌السلام) قرار داده است (پس طاعت خدا از روى زمين يكباره بر نيفتد، اگر گروهى رها كنند گروه ديگر آ

ن را بگيرند، و اگر برخى مخالفت نمايند ديگران از آن حمايت كرده مراعات نمايند( و شما را در هر طاعت )كار نيك( از طرف خداوندى است )توفيق و لطف خداوند شامل است( كه زبانها را گويا و دلها را )به حق( مطمئن مى‌سازد )پس اگر لطف خداوند نبود هنگام غلبه و هجوم باطل و ضعف و سستى حق مردم از خداپرستى و پيروى انبياء و اوصياء دست مى‌كشيدند، و دل به آن نمى‌دادند( و در آن مدد بى‌نيازى است براى طالب بى‌نيازى، و بهبودى )از بيماريهاى روحى( است براى خواهان بهبودى )نه كسانيكه به بيماريها تن داده به اندك چيزى دست از اطاعت خدا و رسول كشيده خود را در دنيا و آخرت بدبخت نموده‌اند(.

ص: 677

و بدانيد بندگان خدا (ائمه هدى عليهم‌السلام و پيشوايان دين) كه نگاهدارنده علم خدا هستند (محافظت علم به ايشان سپرده شده است) آنچه را كه بايد نگاهداشته شود حفظ مى‌كنند (از كسى كه استعداد فهم آن را ندارد، يا آموختن به او مقتضى نيست پنهان مى‌دارند تا پيشامدها آن را ضائع نكرده از بين نبرد) و چشمه‌هاى آن را جارى مى‌گردانند (به هر كس كه استعداد دارد مى‌آموزند) براى كمك و يارى با هم آميزش مى‌نمايند، و با دوستى يكديگر را ملاقات مى‌كنند، و از جام سيرآب كننده (علم و حكمت) به هم مى‌نوشانند، و باز مى‌گردند سيراب شده، شك و تهمت و بدگمانى به آنان راه نمى‌يابد، و غيبت و بدگوئى نزد ايشان نمى‌شتابد (خلاصه مجالسشان از شك و تهمت و بدگمانى و غيبت و بدگوئى آراسته است) بر اين اوصاف پسنديده خداوند فطرت و خوهاى ايشان را آفريده است (به اين صفات طورى تربيت يافته‌اند كه گويا فطرى و جبلى ايشان بوده است) و بر اين حال با هم دوستى و آميزش مى‌نمايند، پس آنان (در بين مردم) مانند برترى تخم و دانه، هستند كه پاك مى‌شود (آنچه نيكو است)

ص: 678

از آن فرا مى‌گيرند، و (آنچه به كار نمى‌آيد) دور مى‌ريزند، و آن تخم را پاك كردن جلوه داده و آزمايش پاكيزه گردانيده است (خلاصه ايشان مردمانى هستند بر چيده و انتخاب شده) پس بايد مرد شرف و بزرگوارى را با پذيرفتن اين اوصاف قبول كند، و از سختى قيامت پيش از رسيدن آن بر حذر باشد (كارى نكند كه به عذاب گرفتار گردد) و بايد مرد در كوتاهى روزها و كمى درنگش در اين منزل (دنيا) نظر و انديشه كند (به خواب غلفت نرود) تا اينكه اين منزل را به منزل ديگر (آخرت) تبديل كند، و بايد براى منزل ديگر و براى آنچه مى‌داند كه در آن سراى لازم است عمل نيكو به جا آورد، پس خوشا به حال صاحب دل سالم (از صفات رذيله) كه پيروى مى‌كند از آنكه او را (به راه حق) راهنما است، و دورى گزيند از آنكه او را به تباهى مى‌كشاند، و با بينائى كسى كه او را بينا مى‌نمايد و پيروى راهنمائى كه به او فرمان مى‌دهد به راه سلامت (از سختى و گرفتارى) رسيده، و به راه رستگارى (رهائى از عذاب) شتافته پيشض از آنكه درهاى آن بسته و وسيله‌هاى آن از دست برود (بميرد) و باز شدن باب توبه و بازگشت را درخواست نمايد، و (بر اثر توبه) گناه را (از خود) دور گرداند، به تحقيق بر سر راه ايستانده، و راه روشن نمودار گشته است (راه حق بر همه آشكار است مانند آن ماند كه بر سر دو راهى كسى ايستاده تارونده را راهنمائى كند، يا نشانه‌اى بر پا است كه راه را مى‌نمايد، پس هر كه راه گم كند عذر و بهانه‌اش پذيرفته نيست(.

ص: 679

خطبه 206-نيايش

ص: 680

از دعاهاى آن حضرت عليه‌السلام است (در سپاسگزارى از نعمتهاى خداوند سبحان) كه بسيار آن را مى‌خوانده: سپاس خدائى را سزا است كه شبم را صبح نموده و در حاليكه نمرده‌ام، و نه بيمارم، و نه اندامم بد حال است، و نه گرفتار بدترين كردار خويشم، و نه بى‌فرزند مانده‌ام، و نه از دينم برگشته‌ام، و نه منكر پروردگارم، و نه از ايمانم نگرانم، و نه ديوانه‌ام، و نه به عذاب امتهاى پيش از خود گرفتارم. صبح كرده‌ام در حالى كه بنده‌اى هستم بى‌اختيار و ستمكار بر نفس خويش (از جهت تقصير در طاعت) خداوندا براى تو است حق اعتراض بر من و مرا عذر و بهانه‌اى نيست، و توانائى به دست آوردن سودى ندارم مگر آنچه تو به من ببخشى، و از بدى نمى‌توانم بپرهيزم مگر آن را كه تو مرا نگاهدارى. بارخدايا پناه مى‌برم به تو از اينكه در بى‌نيازيت تهيدست و پريشان بوده يا در هدايت و رستگاريت گمراه باشم يا در سلطنت و توانگريت ستمديده يا مغلوب و خوار شدم و حال آنكه اختيار به دست تو است (هر چه بخواهى همان مى‌شود). بارخدايا جان مرا نخستين چيز گرامى قرار ده كه از اعضاى گرامى من (مانند چشم و گوش و دست و پا و سائر اعضاء) مى‌گيرى، و اولين امانتى كه از نعمتهاى

امانت گذاشته خود نزد من بر مى‌گردانى (چون هر يك از اعضاء شخص كه پيش از مرگ تباه شود در بلا و رنج مى‌ماند، پس لطف خدا بر بنده آن است كه پيش از گرفتن اعضاء جان را بستاند كه آدمى نيم مرده و نيم زنده نماند). بارخدايا پناه مى‌برم به تو از اينكه از گفتارت بيرون رويم (به دستورت رفتار ننمائيم) يا از دين تو در فتنه و گمراهى افتيم، يا خواهشهاى ما به ما دست يابد پيش از هدايت و رستگارى كه از جانب تو آمده است.

خطبه 207-خطبه‌اى در صفين

ص: 681

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اندرز به شنوندگان و بيان صلاح دنيا و آخرت ايشان) كه در صفين فرموده: بعد از حمد و ثناى خداوند سبحان و درود بر پيغمبر اكرم، حقتعالى با حكومت دادن من بر شما براى من حقى بر شما قرار داده است (اطاعت مرا بر شما واجب گردانيده كه بر اثر آن فتنه و فساد روى نداده اختلال و سستى راه نيابد) و همانطور كه مرا بر شما حقى است شما را نيز بر من حقى است (واجب است آنچه موجب زيان در دين و دنيا است به شما نموده به عدل و درستكارى رفتار نمايم، و در خطبه سى و چهارم به اين نكته اشاره شده) و حق فراخترين چيزها است هنگام وصف و گفتگوى با يكديگر، و تنگترين چيزها است زمان كردار و انصاف دادن با هم (حق را موقع گفتار بسيار به زبان مى‌آورند، ولى هنگام عمل به كار نمى‌برند، چنانكه بسيارى از مردم در راه جور و ستم سير كرده آن را عدل و داد شمرند) كسى را بر ديگرى حقى نيست

ص: 682

مگر اينكه آن ديگرى را هم بر او حقى است، و آن ديگرى را حقى بر او نيست مگر اينكه او را هم حقى است (هر كس را به ديگرى حقى باشد ديگرى را هم بر او حقى است، مثلا حق رعيت بر والى آنست كه در اصلاح كارشان بكوشد و مملكت را منظم دارد، و حق والى بر رعيت آن است كه در حق و صلاح فرمان او برند، و حق زن بر شوهر آنستكه او را نفقه دهد و حق شوهر بر زن آن است كه او را اطاعت و پيروى نمايد( و اگر كسى را بر ديگرى حقى باشد كه ديگرى را بر او حقى نباشد چنين حقى مختص به خداوند سبحان است، و آفريدگانش را )حتى انبياء و اولياء( چنين حقى نيست، زيرا او قدرت و توانائى دارد )پس اگر او را اطاعت نكنند توانائى مجبور كردن ايشان را به اطاعت دارد، چنانكه در قرآن كريم س 10 ى 99 مى‌فرمايد: و لو شاء ربك لامن من فى الارض كلهم جميعا، افانت تكره الناس حتى يكونوا مومنين يعنى اگر پروردگار تو بخواهد هركه در زمين است ايمان مى‌آورد، آيا تو مردم را با اكراه وادار به ايمان آوردن مينمائى يعنى تو توانائى ندارى كسى را به اجبار مومن گردانى

ص: 683

( و در هر چه فضاء و قدر گوناگون او جارى گردد عادل و دادگر است )پس اگر اعمال بندگان را هم پاداش ندهد عادل است، زيرا بنده كه او را در تمام مدت حيات پرستش مى‌نمايد حق يكى از كوچكترين نعمتهاى او را اداء ننموده است( وليكن خداوند سبحان از روى فضل و كرم چون اهل جود و بخشش بسيار است حق خود را بر بندگان اين قرار داده كه او را اطاعت كنند، و پاداش ايشان را بر خود چند برابر كردن ثواب گردانيد (چنانكه در قرآن كريم س 4 ى 173 مى‌فرمايد: فاما الذين امنوا عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله و اما الذين استنكفوا و استكبروا فيعذبهم عذابا اليما، و لايجدون لهم من دون الله وليا و لانصيرا يعنى آنانكه ايمان آورده‌اى كارهاى شايسته انجام دادند خدا مزدهاى ايشان را تمام دهد و از روى فضل و كرامش بيفزايد، و اما كسانى را كه از ايمان آوردن و عمل صالح دورى گزيده گردنكشى كردند به عذاب دردناك گرفتارشان مى‌نمايد و براى خود جز خدا دوست

ص: 684

و يارى كننده‌اى نيابند). پس خداوند سبحان از جمله حقوق خود براى بعض مردم بر بعض ديگر حقوقى واجب فرموده، و حقوق را در حالات مختلفه برابر گردانيده، و بعضى آنها را در مقابل بعض ديگر واجب نموده و بعضى از آن حقوق وقوع نمى‌يابد مگر به ازاء بعض ديگر (مثلا زن نسبت به شوهر حق نفقه ندارد مگر در برابر اطاعت و پيروى از او، و همچنين سائر حقوق مانند حق پدر بر فرزند و مالك بر مملوك و همسايه بر همسايه و خويش بر خويش و به عكس) و بزرگترين حقها كه خداوند سبحان واجب گردانيده حق والى است بر رعيت و حق رعيت است بر والى (زيرا فساد و تباهكارى در آن عموميت داشته و در سائر حقوق جزئى است( و اين حكم را خداوند سبحان براى هريك از والى و رعيت بر ديگرى واجب فرموده است، و آن را سيب نظم و آرامش براى دوستدارى ايشان يكديگر را و ارجمندى براى دينشان قرار داده، پس حال رعيت نيكو نمى‌شود مگر به خوش رفتارى حكمفرمايان، و حال حكمفرمايان نيكو نمى‌گردد مگر به ايستادگى رعيت در انجام دستور ايشان، پس هر گاه رعيت حق والى و والى حق رعيت را اداء نمود حق در بين ايشان ارجمند و قواعد

ص: 685

دينشان برقرار و نشانه‌هاى عدل و درستكارى بر پا و سنتها )احكام پيغمبر اكرم( در مواضع خود جارى گردد، و بر اثر آن روزگار اصلاح مى‌شود، و به پايندگى دولت و سلطنت اميد مى‌رود، و طمعهاى دشمنان از بين مى‌رود )اجانب را برايشان تسلطى نخواهد بود( و اگر رعيت بر والى غلبه يابد )اوامر و نواهى او را به كار نبندد( يا والى بر رعيت تعدى و ستم كند آنگاه اختلاف كلمه رخ دهد )سخن يكجور نگويند و با هم يكدل نباشند( و نشانه‌هاى ستم آشكار و تباهكاريها در دين بسيار و عمل به سنتها رها شود، پس به خواهش نفس عمل گشته احكام شرعيه اجرا نشود، و دردهاى اشخاص )دزدى و خونريزى و ناامنى و گرانى و گرفتارى( بسيار گردد، و براى اداء نشدن حق بزرگ و اجراى باطل و نادرست كسى

اندوهگين و نگران نشود، پس آن زمان نيكوكاران خوار و بدكاران ارجمند شوند، و واخواهيهاى خدا نزد بندگان (به سبب گناهان بيشمار) بسيار شود، پس در اداى آن حق بر شما باد اندرز دادن و كمك به يكديگر كه (بر اثر سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت را بدست آوريد، زيرا) كسى به حقيقت طاعت و فرمانبرى شايسته خدا نمى‌رسد اگر چه براى به

ص: 686

دست آوردن رضاء و خشنودى او حريص بوده كوشش بسيار در عمل و بندگى داشته باشد (پس نبايد شخص گمان كند در اندرز دادن به ديگرى و يارى نمودن حق آنچه شايسته خدا است بجا آورده) ولى از جمله حقوق واجبه خدا بر بندگان اندرز دادن و كمك و يارى به يكديگر است براى اجراى حق بين خودشان به قدر كوشش و توانائى، و نيست مردى بى‌نياز از كمك شدن به آنچه خداوند از حق خود كمك به او را واجب گردانيده هر چند مقام و مرتبه او بزرگ بوده و در دين برترى داشته باشد (بنابراين كسى نيت كه در راه حق و آنچه بر او واجب است به يارى ديگرى نيازمند نباشد) و نيست مردى كه بايد ديگرى را براى اداى حق يارى كند يا او را يارى نمايند هر چند مردم او را خرد شمرده در ديده كوچك آيد (پس گمان نرود كه براى اداى حق از مردم بى‌قدر نبايد كمك خواست يا ايشان را نبايد كمك نمود، زيرا رونق ملك و ملت به كمك خرد و بزرگ و توانا و ناتوان است(.

ص: 687

پس (در آن هنگام) مردى از اصحاب آن حضرت عليه‌السلام با سخن درازى آن بزرگوار را پاسخ داد بسيار او را ستايش نموده، و پيروى از آنچه شنيده بود به آن حضرت اظهار مى‌كرد، پس امام عليه‌السلام فرمود: كسى را كه جلالت خدا در نزد او با اهميت و مرتبه‌اش در دل او بلند است سزاوار است كه براى بزرگوارى و بلند مرتبه بودن خدا هر چه غير از خدا است نزد او كوچك باشد، و سزاوارتر كس كه چنين باشد (در برابر بزرگى خدا بزرگى نبيند) كسى است كه نعمت خدا درباره او بسيار و احسانش به او نيكو است، زيرا نعمت خدا به كسى بسيار داده نشده مگر اينكه بزرگى حق خدا بر او زياد شده است، و از پست ترين حالات حكمفرمايان نزد مردم نيكوكار آن است كه گمان دوستدارى فخر و خودستائى به آنها برده شود، و كردارشان حمل به كبر و خودخواهى گردد، و من كراهت دارم از اينكه به گمان شما راه يابد كه ستودن و شنيدن ستايش را (از شما) دوست دارم، و سپاس خدا را كه چنين نيستم، و اگر هم دوست داشتم كه درباره من مدح و ثناء گفته شود اين ميل را از جهت فروتنى براى خداوند سبحان كه او به شمول عظمت و بزرگوارى سزاوارتر است رها كرده از خود دور مى‌نمودم، و بسا كه مردم مدح و ستايش

ص: 688

را بعد از كوشش در كارى شيرين مى‌دانند (زيرا فطرى و جبلى است شخصى كه كار بزرگى انجام داد يا خدا او را موفق ساخت ستودن و آفرين آن را دوست دارد) پس مرا براى اطاعت كردنم از خدا و خوش رفتاريم با شما ستودن نيكو ستايش نكنيد از حقوقى كه باقى مانده و از اداى آنها فارغ نگشته‌ام و واجباتى كه ناچار به اجراى آنها هستم، و با من سخنانى كه به گردنكشان (براى خوش آمدنها) گفته مى‌شود نگوئيد، و آنچه را از مردم خشمگين (بر اثر خشم آنها) خوددارى كرده پنهان مى‌نمايند از من پنهان ننمائيد، و به مدارا و چاپلوسى و رشوه دادن (به زبان) با من آميزش نكنيد، و درباره من گمان مبريد كه اگر حقى گفته شود دشوار آيد، و نه گمان درخواست بزرگ نمودن خود را (نمى‌خواهم با من مانند گردنكشان كه سخن حق به ايشان نمى‌گويند رفتار نمائيد) زيرا كسى كه سخن حق را كه به او گفته شود يا دادگرى و درستى را كه به او پيشنهاد گردد دشوار شمرد و عمل به حق و عدل بر او دشوارتر است، پس از حقگوئى يا مشورت به عدل خوددارى ننمائيد (با من بى‌پروا حق را گفته آنچه را درست و به عدل مى‌دانيد بيان كنيد) زيرا من برتر نيستم از اينكه خطا كنم و از آن در كار خويش ايمن نمى‌باشم مگر آنكه خدا از نفس من كفايت كند آن را كه او به آن از من مالكتر و تواناتر است (مقصود امام عليه‌السلام كه در اينجا براى خود خطاء را ممكن دانست در صورتيكه امام معصوم و منزه از خطا است، اقرار به اين است كه عصمت آن حضرت از جمله نعمتهاى خداوند متعال است، لذا مى‌فرمايد:) و جز اين نيست كه من و شما بنده و مملوكيم در اختيار پروردگارى كه جز او پرورش‌دهنده‌اى نيست، مالك و صاحب اختيار است از ما آنچه را كه خودمان در آن اختيارى نداريم (پس بزرگوارى زيبنده او است و وظيفه جزا و بندگى و فروتنى است) و ما را از جهل و نادانى كه در آن بوديم بيرون آورده به علم و معرفتى كه مصلحتمان بود سوق داد، و گمراهى ما را به هدايت و راه يافتن تبديل نمود، و بينايى بعد از كورى به ما بخشيد (بعد از نادان بودن در امر دين و دنيا و آخرت خداوند با بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله ما را به همه چيز آشنا فرمود).

خطبه 208-گله از قريش

ص: 689

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در شكايت از قريش و آنها كه حق آن بزرگوار را غصب كردند كه از راه مناجات با خدا عرض مى‌كند): بارخدايا من بر (انتقام از) قريش و كسانى كه آنان را يارى كردند از تو كمك ميطلبم، زيرا آنها خويشى و اتصال مرا (با حضرت رسول) قطع كردند (و خلافتى را كه براى من تعيين فرموده بود غصب نمودند) و ظرف (مقام و منزلت و آبروى حرمت) مرا ريختند، و براى زد و خورد با من براى حقى كه از ديگرى به آن سزاوارتر بودم گرد آمدند، و گفتند: آگاه باش كه حق آنست كه آن را بگيرى، و حق آنستكه آن را از تو باز گيرند (حق را گرفتن و از دست دادن تو يكسان است، پس اگر والى گردى ولايتت حق است، و اگر غير تو هم والى گرد او نيز حق است) پس با غصه و رنج شكيبائى كن يا با تاسف و اندوه بمير (در صورتيكه از غصب خلافت راضى نباشى چاره‌اى ندارى مگر شكيبا بودن يا مردن) پس در آن هنگام ديدم مرا يار و دفاع كننده و ياورى نيست

ص: 690

مگر اهل بيتم كه دريغ داشتم از اينكه مرگ ايشان را دريابد (به زد و خورد راضى نشدم كه اهل بيتم تباه نشوند) پس چشم خاشاك رفته را بر هم نهادم و با استخوان در گلو آب دهن فرو بردم، و براى فرو نشاندن خشم صبر كردم به چيزى كه از حنظل (گياهى است بسيار تلخ) تلختر و براى دل از كاردهاى بزرگ دردناكتر بود. (سيدرضى فرمايد:) اين سخن (و قسمتى كه در زير درباره اصحاب جمل ذكر مى‌شود) در بين خطبه‌اى كه پيشتر بيان شد (خطبه صد و هفتاد و يكم) گذشت، ولى من براى اختلافى كه درد و روايت بود دوباره آن را اينجا آوردم.

ص: 691

و قسمتى از اين سخنان است درباره آنانكه به قصد جنگيدن با آن حضرت عليه‌السلام به بصره رفتند: (طلحه و زبير و پيروانشان) بر حكمفرمانان از طرف من (عثمان ابن حنيف و ديگران) و بر خزانه‌داران بيت‌المال مسلمانها كه در اختيار من بود و بر مردم شهرى (بصره) كه همه پيرو و بر بيعت من بودند وارد گشتند، و اختلاف بين ايشان انداخته جمعيت و اتفاقشان را بر من پراكندند (پس از ورود اصحاب جمل به بصره جمعى از اهل آن ديار نقض بيعت آن حضرت نمودند) و بر شيعه و پيروانم هجوم كرده گروهى از آنها (مستحفظين بيت‌المال) را به حيله و نادرستى به قتل رسانيدند، و جمعى از آنان براى شمشير زدنشان فشار دندان داده (با مخالفين جنگيده) با آن شمشيرها زد و خورد كردند تا به راستى (با ايمان و اعتقاد پاك) خدا را ملاقات نمودند (كشته شدند).

خطبه 209-عبور از كشته شدگان جمل

ص: 692

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در جنگ جمل آنگاه كه از سر كشته طلحه و عبدالرحمن ابن عتاب ابن اسيد گذشت: هر آينه ابومحمد (كينه طلحه است) در اينجا دور از ديار غريب افتاده است، آگاه باشيد به خدا سوگند من كراهت داشتم كه از طائفه قريش در زير ستارگان كشته افتاده باشند، خونخواهى از فرزندان عبدمناف (طلحه و زبير كه از طرف مادر به عبدمناف منتهى مى‌شوند يا غير ايشان بنابر اختلاف شراح) را دريافتم، و بزرگان قبيله جمح (كه در جنگ جمل همراه عايشه بودند جز دو نفر )عبدالرحمن ابن عتاب و عبدالله ابن ربيعه كه از ايشان كشته شد( از چنگ من گريختند، به تحقيق براى امرى كه لياقت نداشتند گردن كشيدند، و به آن نرسيده گردنهاشان شكسته گرديد )خواستند براى دنياپرستى خلافت و امارت به دست آورند با آرزوشان نرسيدند(.

خطبه 210-در وصف سالكان

ص: 693

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (درباره عارف به حق و مومن حقيقى): به تحقيق (مومن) عقل خويش را (با پرهيزكارى و پيروى خدا و رسول) زنده كرده، و نفس خود را (با رياضت و بندگى و پيروى نكردن از خواهشهاى آن) ميرانده بطوريكه پهناى او (بدنش) باريك شده، و سختش (دلش) نرم گشته، و براى او درخشنده پر نور خورشيد (درجه بلند توحيد و خداشناسى را دريافت) پس درخشندگى آن براى او راه (هدايت و رستگارى) را نمودار كرد، و به همان روشنائى در راه (حق) راه پيمود، و بابها (ى پارسائى و پرهيزكارى و عبادت) او را (ترقى داده تا اينكه) بدر سلامت و سراى اقامت راندند (هر مرتبه‌اى از مراتب رضايت و عبادت او را به مرتبه ديگر رساند تا بهشت جاويد را دريافت) و پاهايش با آرامش بدن در جاى امن و آسوده استوار شد. به سبب چيزى (فكر و انديشه در آثار حق) كه دل خود را بكار واداشت، و بر اثر آنچه (اطاعت و پيروى) كه پروردگارش را راضى و خشنود گردانيد.

خطبه 211-در ترغيب يارانش به جهاد

ص: 694

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن اصحاب خود را به جهاد (جنگ در راه خدا) ترغيب مى‌فرمود: خداوند اداى سپاس (از نعمتهاى) خود را از شما مى‌خواهد، و امر و سلطنت خويش را براى شما باقى گذارده است (براى رياست روى زمين دوستان او شايستگى دارند) و به شما در ميدان وسيع مسابقه (دنيا) مهلت داده تا براى به دست آوردن چوگان (رياست و سيادت) از يكديگر سبقت و پيشى گيرند، پس بندهاى جامه‌ها را محكم بنديد (در ميدان جنگ چست و چالاك باشيد، يا آنكه از گناه دورى كنيد) و زيادى زير پهلوها را تا گروه درهم پيچيد (دامن جامه‌ها كه روى پاها ميكشد جمع كنيد، يا از خوردن و آشاميدن بسيار خوددارى نمائيد، چنانكه مى‌فرمايد:) انديشه كار با ميهمانى جمع نمى‌شود (پس اگر انديشه كاردارى تن‌پرستى را رها كن) چه بسيار مى‌شكند و تباه مى‌سازد خواب تصميمهاى روز را (شخص مسافر با رفيقان تصميم مى‌گيرد كه شب زود راه افتاده فردا پيش از فشار گرما به منزل رسند، وليكن چون شب آيد خواب شيرين غلبه كرده آن تصميم را از بين ببرد) و چه بسيار تاريكيها ياد تصميمها را از خاطر بزدايد (مردم سست رگ در روز همت گمارند كه كارى را در شب انجام دهند، ولى شب كه تا

ريكى جهان را فرو گرفت از انديشه خود چشم پوشيده به خواب غفلت روند، و مردان با همت دامن سعى و كوشش به كمر زده خواب و آسايش بر خود حرام نمايند تا به مقصود دست يابند(.

خطبه 212-تلاوت الهيكم التكاثر

ص: 695

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در اندرز و عبرت گرفتن از گذشتگان كه آن را بعد از خواندن الهئكم التكاثر، حتى زرتم المقابر )س 102 ى 1 و 2( يعنى شما را فخر و سرفرازى بر يكديگر )از ياد خدا و روز رستاخيز( مشغول ساخت تا اينكه به زيارت قبرها رفتيد، فرموده )در سبب نزول اين سوره گفته‌اند: قبيله عبدمناف ابن قصى و قبيله سهم ابن عمرو به بسيارى افراد قبيله خود بر يكديگر فخر مى‌نمودند، چون دو قبيله جمعيتشان را شمردند افراد طائفه عبدمناف بيشتر گرديد، پس طائفه سهم ابن عمرو گفتند: چون بيشتر جمعيت ما در جاهليت كشته شده‌اند ما مرده و زنده هر دو را مى‌شماريم، و پس از شمارش قبيله ايشان بيشتر شد، و گفته‌اند كه آنها به گورستان رفته مرده‌ها را شمردند(: اى شگفتا چه منظور و مقصود بسيار دورى است )از عقل و خردمندى براى فخر كننده به مردگان( و چه زيارت كنندگان بسيار غافل و بى‌خبرى )از عذاب خدا( و چه كار بزرگ بى‌اندازه رسوائى، به تحقيق ديار و شهرها را از رفتگان خالى ديدند در حاليكه جاى تذكر و يادآورى بود چه تذكر و يادآورى!! و آنها را )به منظور فخر و سرفرازى( از جاى دور طلب نمودند )در صورتى كه از مرده زير خاك پوسيده از هم

ريخته در گرو اعمال ناشايسته مانده بايستى عبرت گرفت، از بسيارى غفلت و بى‌خبرى ايشان را مايه افتخار نموده بودند( آيا به جائيكه پدرانشان به خاك افتاده فخر مى‌كنند، يا به شماره تباه‌شدگان بر يكديگر نازش مى‌نمايند؟! )فخركنندگان به مرده بد و نفخ مردمانى هستند( از جسدهاى افتاده بيجان و حركتهاى از جنبش مانده آنها بازگشت )به دنيا( مى‌طلبند )در صورتيكه عادتا و بدون اراده حقتعالى محال است( و هر آينه مردگان به عبرتها سزاوارترند تا آنكه سبب افتخار باشند، .

ص: 696

و به ديدار آنها تواضع و فروتنى اختيار نمايند خردمندانه‌تر است از اينكه آنها را وسيله فخر و ارجمندى قرار دهند!! به تحقيق با ديده‌هاى تار به ايشان نگريستند، و راجع به آنها در درياى جهل و نادانى فرو رفتند )و از اين جهت به قبرهاى آنان افتخار نمودند( و اگر )سرگذشت( ايشان را از شهرهاى فراخ ويران شده و خانه‌هاى خالى مانده بپرسند )به زبان حال( مى‌گويند: ايشان گمشده و بدون نشان زير زمين رفتند )نابود گشتند( و شما دنبال آنان از روى نادانى و بى‌خبرى ميرويد، بر فرق ايشان پا مى‌نهد، و روى جسد آنها قرار مى‌گيريد، و در دور انداخته آنها ميچريد )به آنچه از متاع دنيا باقى گذارده‌اند دلبسته

ص: 697

ايد( و در ويرانه‌هاى آنها )خانه‌هائيكه از آنها كوچ كرده‌اند( ساكن مى‌شويد، و همانا روزها بين شما و ايشان بسيار مى‌گيرند و بر شما زارى مى‌كنند )زيرا روز و شب زنده‌ها را به مرده‌ها مى‌رسانند مانند آنكه خبر مرگ از جدائى شما گريان و نالانند( ايشان پيش‌رفتگان پايان زندگى شما هستند كه با آبشخورهاتان )مرگ و قبر و عالم برزخ( زودتر از شما رسيده‌اند، براى آنان مقامهاى ارجمند و سربلند و وسائل فخر و سرفرازى بود در حالى كه گروهى پادشاه و برخى رعيت و فرمانبر ايشان بودند، در شكمهاى برزخ )احوال عالمى كه حائل ميان دنيا و آخرت است از وقت مرگ تا موقع برانگيختن و از نظر ما پنهان است( راهى را پيمودند كه در آن راه زمين بر آنها مسلط بوده گوشتهاشان را خورده و از خونهاشان آشاميده است، پس صبح نمودند در شكاف قبرهاشان جماد و بسته شده كه نمود حركت ندارند، و پنهان و گمشده كه پيدا نمى‌شوند،

ص: 698

هولها ايشان را نمى‌ترساند، و بد حاليها آنها را اندوهگين نمى‌سازد، و از زلزله‌ها اضطراب و نگرانى ندارند، و به بانگ رعدهاى سخت گوش نمى‌دهند، غائب و پنهان هستند كه كسى منتظر بازگشت ايشان نيست، و در ظاهر حاضرند )در گورند و جاى دور نرفته‌اند( ولى در مجالس حاضر نمى‌شوند، گرد هم بودند پراكنده شدند، و با هم خو گرفته بودند جدا شدند، از درازى مدت و دورى منزلشان نمى‌باشد كه خبرهاشان نمى‌رسد كه و شهرهاشان خاموش گشته است، بلكه جامى به ايشان نوشانده‌اند كه گويائيشان را به گنگى و شنوائيشان را به كرى و جنبششان را به آرامش تبديل نموده است، پس ايشان در موقع وصف حالشان بدون انديشه مانند اشخاص به خاك افتاده خوابيده‌اند.

ص: 699

اهل گورستان همسايگانى هستند كه با هم انس نمى‌گيرند، و دوستانى كه به ديدن يكديگر نميروند، نسبتهاى آشنائى بينشان كهنه و سببهاى برادرى از آنها بريده شده است، پس همگى با اينكه يكجا گرد آمده‌اند تنها و بى‌كسند، و با اينكه دوستان بودند از هم دورند، براى شب بامداد و براى روز شب نمى‌شناسند، هر يك از شب و روز كه در آن كوچ كرده (و راه گورستان پيموده) اند براى ايشان هميشگى است، (اگر شب بوده آن را روزى نيايد و اگر روز بود آن را شبى نباشد) سختيهاى آن سراى را سخت تر از آنچه مى‌ترسيدند مشاهده كردند، و آثار آن جهان (پاداش و كيفر) را بزرگتر از آنچه تصور مى‌نمودند ديدند، پس آن دو پايان زندگانى (نيكوكارى و بدكردارى زمان بعد از مرگ) براى ايشان كشيده شده تا جاى بازگشت (بهشت يا دوزخ) و در آن مدت منتهى درجه ترس (براى دوزخيان) و اميدوارى (براى بهشتيان) هست

ص: 700

(چنانكه در قرآن كريم س 42 ى 7 مى‌فرمايد: و كذلك اوحيناء اليك قرانا عربيا لتنذر ام القرى و من حولها و تنذر يوم الجمع لاريب فيه، فريق فى الجنه و فريق فى السعير يعنى و چنانكه به هر پيغمبرى بر زبان قوم او وحى نموديم قرآن را بلغت عرب به سوى تو فرستاديم تا مردم مكه و آنان

را كه در اطراف آن هستند از عذاب بترسانى و از روز قيامت كه درآمدن آن شكى نيست و همه (براى وارسى حساب) گرد آيند بيمناك نمائى، نيكوكاران به بهشت روند، و بدكرداران به دوزخ( پس اگر بعد از مرگ به زبان مى‌آمدند )توانائى سخن گفتن داشتند( نمى‌توانستند آنچه را به چشم ديده و دريافته بيان كنند، و اگر چه نشانه‌هاى ايشان ناپديد شده و خبرهاشان قطع گرديده )كسى آنها را نديده و سخنانشان را نمى‌شنود( ولى چشمهاى عبرت‌پذير آنان را مى‌نگرد و گوشهاى خردها از آنها مى‌شنود كه از غير راههاى گويائى )به زبان حال و عبرت( مى‌گويند: آن چهره‌هاى شگفته و شاداب بسيار گرفته و زشت شد، و آن بدنهاى نرم و نازك بى‌جان افتاده، و جامه‌هاى كهنه و پاره پاره در برداريم )كفنمان پوسيده انداممان متلاشى گرديده( و تنگى خوابگاه )گور( ما را سخت به رنج افكند، و وحشت و ترس را ارث برديم )

ص: 701

آنچه را كه پيش رفتگان ما از سختى قبر كشيدند بر ما نيز وارد آمد( و منزلهاى خاموش به روى ما ويران گرديد )قبرهامان پاشيده شد( اندام نيكوى ما نابود و روهاى خوش آب و رنگ ما زشت و ماندن ما در منزلهاى ترسناك دراز گشت، و از اندوه رهائى و از تنگى فراخى نيافتيم!! پس اگر به عقل و انديشه‌اتحال ايشان را تصور نمائى، يا پوشيده‌شدگى پرده از جلو تو برداشته شود (در حاليكه گوشهاشان از جانوران زير زمينى نقصان يافته و كر گشته و چشمهاشان به فرو رفته و زبانها بعد از تند و تيزى در دهانها پاره پاره و دلها بعد از بيدارى در سينه‌هاشان مرده و از حركت افتاده و در هر عضو ايشان پوسيدگى تازه‌اى كه آن را زشت مى‌سازد فساد و تباهى كرده، و راههاى آسيب رسيدن به آن آسان گرديده در حاليكه اندامشان در برابر آسيب تسليم و دستهائى نيست كه آنها را دفع نمايد و نه دلهائى كه ناله و فرياد كند) اندوه دلها و خاشاك چشمها را خواهى ديد كه براى آنها در هر يك از اين رسوائى و گرفتاريها حالتى است كه به حالت ديگر تبديل نمى‌شود، و سختى است كه بر طرف نمى‌گردد.

ص: 702

و چه بسيار زمين بدن ارجمند و صاحب رنگ شگفت‌آورى را خورده است كه در دنيا متنعم به نعمت و پرورده خوشگذرانى و بزرگوارى بوده، هنگام اندوه به شادى مى‌گرائيده، و به جهت بخل ورزيدن به نيكوئى زندگانيش و حرص بكارهاى بيهوده و بازيچه چون مصيبت و اندوهى به او وارد مى‌گشت متوجه لذت و خوشى شده خود را از اندوه منصرف مى‌نمود، پس در حاليكه او به دنيا و دنيا به او مى‌خنديد (توجه هريك بديگرى بود) در سايه خوشى زندگانى بسيار غفلت‌آميز ناگهان روزگار او را با خار خود لگدكوب كرد و قوايش را درهم شكست (به انواع بلاء و دردها گرفتارش ساخت) و از نزديك ابزار مرگ به سويش نگاه مى‌كرد، پس او به اندوهى آميخته شد كه با آن آشنا نبود، و با رنج پنهانى همراز گشت كه پيش از اين آن را نيافته بود، و بر اثر بيماريها ضعف و سستى بسيار در او بوجود آمد در اين حال هم بهبودى خود انس و اطمينان كامل داشت (احتمال دريافت مرگ را نميدارد) و هراسان رو آورد به آنچه اطباء او را به آن عادت داده بودند از قبيل علاج گرمى به سردى و بر طرف شدن سردى به گرمى، پس داروى سرد بيمارى گرمى را خاموش نساخته، بلكه به آن ميافزود، و داروى گرم بيمارى سردى را بهبودى نداده مگر آن را به هيجان آورده سخت مى‌نمود، و با داروى مناسب كه با طبائع و اخلاط در آميخت مزاج معتدل نگشت مگر آنكه آن طبائع هر دردى را كمك كرده ميافزود،

ص: 703

تا اينكه (با سختى و طول مرض و درد) طبيب اوست شده از كار افتاد (ندانست براى بهبوديش چه داروئى بكار برد) و پرستارش فراموش كرد (دل از او برگرفت) و زن و فرزند و غمخوارش از بيان درد او خسته شدند، و در پاسخ پرسش كنندگان حال او گنگ گرديدند (سخنى كه نتيجه دهد نگفتند) و نزد او از خبر اندوه‌آورى كه پنهان مى‌نمودند با يكديگر گفتگو كردند، يكى مى‌گفت: حال او همين است كه هست، و ديگرى به خوب شدن او اميدوارشان مى‌كرد، و ديگرى بر مرگ او دلداريشان مى‌داد، در حاليكه پيروى از گذشتگان پيش از آن بيمار را به يادشان مى‌آورد (مى‌گفت: پيشينيان از اين دنيا رفتند، نيز ناچاريم از ايشان پيروى نموده برويم) پس در اثناى اينكه او با اينحال بر بال مفارقت دنيا و دورى دوستان سوار است ناگاه اندوهى از اندوههايشان به او هجوم آورد، پس زيركى‌ها و انديشه‌هاى او سرگردان مانده از كار بيفتد، و رطوبت زبانش خشك شود، و چه بسيار پاسخ پرسش مهمى را دانسته از بيان آن عاجز و ناتوان است، و چه بسيار آواز سخنى كه دردناك مى‌كند دل او را مى‌شنود، و (به جهت توانائى نداشتن به پاسخ آن) خود را كر مى‌نماياند، و آن آواز يا سخن از بزرگى است كه او را احترام مى‌نموده (مانند پدر) يا از خردسالى كه با او مهربان بوده (مانند فرزند) و به تحقيق مرگ را سختيهائى است كه دشوارتر است از آنكه همه آنها بيان شود، يا عقلهاى مردم دنيا آن را درك كرده بپذيرند.

خطبه 213-تلاوت رجال لا تلهيهم...

ص: 704

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در فضيلت ياد خدا و اوصاف آنانكه بياد خدا مشغولند) كه آن را هنگام قرائت آيه رجال لاتلهيهم تجاره و لابيع عن ذكر الله فرموده (س 24 ى 37) يعنى مردانى هستند كه بازرگانى و خريد و فروش ايشان را از ياد خدا باز نمى‌دارد: خداوند سبحان ذكر و ياد خود را صيقل و روشنائى دلها قرار داد كه به سبب آن (اوامر و نواهى او را) بعد از كرى مى‌شنوند، و بعد از تاريكى (نادانى) مى‌بينند، و بعد از دشمنى و ستيزگى فرمانبر مى‌گيردند (رضاء و خشنودى او را به دست مى‌آورند) و همواره براى خدا- كه نعمتها و بخششهايش ارجمند است- در پاره از زمان بعد از پاره ديگر در روزگارهائى كه آثار شرائع در آنها گم گشته بندگانى است كه در انديشه‌هاشان با آنان راز مى‌گويد، و در حقيقت عقلهاشان با آنها سخن مى‌فرمايد (هميشه به ياد خدا بوده از راه عقل و بينائى با او در گفتگو هستند) و چراغ (هدايت و رستگارى) را به روشنائى بيدارى و هشيارى در ديده‌ها و گوشها و دلها افروختند (ياد خدا چون چراغ ديده‌ها و گوشها و دلهاشان را روشن گردانيد، لذا غير او چيزى نديده، غير اوامر و نواهيش سخنى نشنيده، به غير آنچه او خواسته دل نمى‌بندد)

ص: 705

روزهاى خدا را (به مردم) يادآورى مى‌نمايند (سرگذشت پيشينيان را كه بر اثر معصيت و نافرمانى تباه شده‌اند براى ايشان بيان مى‌كنند تا عبرت گيرند) و (آنان را) از عظمت و بزرگوارى او مى‌ترسانند (مى‌گويند از خدا بترسيد و مرتكب گناه نشويد كه او حاضر و بينا است و بر هلاك شما قادر و توانا) آنان مانند راهنمايان در بيابانها هستند كه هر كه از وسط راه برود (به عدل و درستى رفتار كند) راه او را مى‌ستايند، و به رهائى (از گمراهى) مژده‌اش مى‌دهند، و هر كه به طرف راست و چپ برود (در هر امر افراط و تفريط پيش گيرد) راه را براى او مذمت كرده از تباه شدن برحذرش مى‌دارند، و آنها با اين اوصاف چراغهاى آن تاريكيها (ى نادانى) و راهنمايان آن شبهه‌ها (ى گمراهى) هستند،

ص: 706

و به تحقيق براى ياد خدا نمودن اهلى است كه آن را عوض دنيا فرا گرفته‌اند، و ايشان را بازرگانى و خريد و فروش از آن مشغول نمى‌سازد، روزهاى زندگانى را با ياد خدا بسر مى‌برند، و به سخنان منع كننده از آنچه خدا حرام و نهى فرموده در گوشهاى بى‌خبران بانگ مى‌زنند، و به عدل و دوستى امر كرده خود آن را انجام مى‌دهند، و از ناپسند (گفتار و كردار زشت) نهى نموده خود آن را بجا نمى‌آورند، و (چنان به آخرت ايمان و يقين دارند كه( گويا دنيا را به پايان رسانده و به آخرت وارد شده و در آنجا مى‌باشند، و آنچه در پى دنيا است )امور آخرت كه ديگران از آنها آگاه نيستند( به چشم ديده‌اند، و مانند آنكه بر احوال پنهان اهل برزخ در مدت اقامت آنجا آگاهند، و قيامت وعده‌هايش را بر ايشان ثابت نموده است )شك و ترديد ندارند( پس پرده از آن اوضاع را از جلو مردم دنيا برداشته‌اند )آنچه را به نور ايمان و يقين ديده‌اند فاش كرده‌اند( به طورى كه گويا ايشان مى‌بينند آن را كه مردم نمى‌بينند، و مى‌شنوند آن را كه ديگران نمى‌شنوند، و اگر آنان را در برابر عقل خود در مراتب پسنديده و مجلسهاى شايسته آنها تصور كنى )

ص: 707

حالات عبادت و بندگيشان را به نظر آورى( در حاليكه دفترهاى محاسبه اعمالشان را باز كرده براى رسيدگى به حساب نفسهايشان آماده‌اند بر هر امر كوچك و بزرگى كه مامور به آن بوده و كوتاهى كرده‌اند يا نهى از آن شده و تقصير نموده‌اند، و گناهان سنگين خويش را بر پشتشان بار كرده از برداشتن آن ضعيف و ناتوان گرديده‌اند، و گريه را در گلو نگاهداشته‌اند، و )هنگام محاسبه( با گريه و زارى با خويشتن جواب و سوال نموده‌اند، و جانب پروردگارشان از پشيمانيها و اقراربه تقصير ناله و فرياد بر آورند (و طلب عفو و بخشش نمايند، خلاصه اگر ايشان را با اين حالات در نظر آورى) نشانه‌هاى هدايت و رستگارى و چراغهاى تاريكى را خواهى ديد كه فرشتگان دورشان گرد آمده آرامش و آسودگى (از عذاب) بر آنها نازل گشته و درهاى (بركات) آسمان به روى آنان باز شده، و جاهاى ارجمند برايشان آماده گرديده در جائيكه خداوند به آنها مطلع و آگاه است، و از كوشش آنان (در وارسى حساب

ص: 708

خود با خدا) راضى و خشنود است، و روش آنها را (در پشيمانى از گناهان) پسنديده است، در حاليكه به مناجات با خدا نسيم عفو و بخشش (از گناهان) را استشمام مى‌كنند، ايشان گروگان نيازمندى به فضل و كرم خدا و اسيران تواضع و فروتنى به عظمت و بزرگوارى او هستند، بسيارى اندوه دلها و بسيارى گريه چشمهاشان را مجروح ساخته است، براى هر درى كه راه رغبت و توجه به سوى خدا است ايشان را دست كوبنده‌اى است (هر درى كه به او راه دارد كوبيده در آن داخل مى‌شوند) سوال و درخواست از كسى مى‌نمايند كه فراخيها پيش او تنگ نمى‌گردد (هر چند عطاء و بخشش نمايد از درياى جود و كرمش كاسته نمى‌شود) و خواستاران از او نوميد نمى‌شوند، پس تو خود به حساب خويش برس، زيرا به حساب ديگران محاسب

ى غير از تو مى‌رسد (از وارسى حساب ديگران سودى براى تو نيست، بايد هميشه به ياد خود باشى و به حساب خويش به دقت رسيدگى كنى).

خطبه 214-تلاوت يا ايها الانسان...

ص: 709

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام (در اندرز به مردم) كه آن را هنگام خواندن يا ايهاالانسان ما غرك بربك الكريم فرموده (س 82 ى 6) يعنى اى انسان چه چيز تو را فريب داد به پروردگار كريم خود (كه به دستورش رفتار نكرده نافرمانى نمودى): دليل و برهان گناهكار مخاطب به آيه ما غرك به ربك الكريم نادرست ترين برهانها است (زيرا اگر بگويد غرنى كرمك يعنى كرم تو مرا مغرور ساخت، درست نيست چون مقتضى كرم كوشش نمودن در اطاعت و سپاسگزارى است نه معصيت و كفران، و اينكه فرموده: ما غرك بربك المنتقم يعنى چه تو را مغرور نمود به پروردگاريكه انتقام مى‌كشد، براى دانستن اينستكه پروردگار كريم را نبايستى نافرمانى نمود، و اگر بگويد: غرنى الشيطان يعنى شيطان مرا مغرور گردانيد، به او پاسخ داده مى‌شود: آيا ما در قرآن كريم نگفتيم از شيطان پيروى ننمائيد كه او دشمن آشكار شما است، و اگر بگويد: غرنى جهلى

ص: 710

يعنى نادانى مرا مغرور كرد، در جواب گفته مى‌شود: مگر پيغمبران را نفرستاديم تا احكام ما را به شما ياد دهند، خلاصه راه عذر بسته است) و فريب خورده‌اى است كه عذر او ناپذيرفته‌ترين عذرهاست، به تحقيق براى نادان ماندن خود اصرار نموده است (به اين جهت لذت و خوشى دنياى فانى را بر سعادت هميشگى و بهشت جاويد اختيار كرده است(. اى انسان، چه چيز تو را به گناه كردنت دلير گردانيده، و چه چيز تو را به پروردگارت به غرور آورده، و چه چيز تو را به تباه كردن خويش مانوس ساخته؟ آيا درد تو را بهبودى يا خواب تو را بيدارى نيست؟ آيا به جان خود رحم نمى‌كنى به آنچه به غير خويش رحم مى‌كنى؟ بسا شخص را در آفتاب ديده بر او سايه ميافكنى، يا كسيرا به دردى گرفتار مى‌بينى كه درد تن او را مى‌سوزاند و از راه مهربانى بر او گريه مى‌كنى، پس چه چيز تو را به درد )گناهان( خود شكيبا ساخته و بر مصيبتهايت توانا نموده، و از گريستن بر جان خويش بازداشته و تسليت داده، در حاليكه جانت نزد تو عزيزتر و ارجمندترين جانهااست؟ و چگونه ترس شبيخون خشم خدا تو را بيدار نمى‌كند و حال آنكه به نافرمانيهاى از او در راههاى قهر او افتاده‌اى، پس مداواه كن رنج سستى دل خود را به تصميم و كوشش )در اطاعت( و خواب غلفت ديده‌ات را به بيدارى، و خدا را فرمانبر و به ذكر او مانوس باش، و در حال رو گردانيدنت از او رو آوردن او را به خود تصور كن )و از راه انديشه

ص: 711

بنگر( كه تو را به عفو و بخشش خود خوانده به فضل و كرمش مى‌پوشاند و تو از او رو گردانيده به ديگرى توجه كرده‌اى، پس خداوند بلند و برتر و توانا است (و با اين حال) چه بسيار كريم است، و تو پست و ناتوانى و چه بسيار بر نافرمانى او دليرى، و حال آنكه تو در پناه پوشش (عفو و بخشش) او اقامت گزيده‌اى، و در فراخى فضل و احسانش مى‌گردى، و فضلش را از تو باز نداشته، و پرده (بخشش) خود را از (جلو گناهان) تو ندريده، بلكه در نعمت و بخششى كه براى تو پديد آورده و يا گناه تو را كه پوشانده يا بلائى كه از تو دور گردانده يك چشم برهم زدن از لطف او دور نبوده‌اى (با اينكه در نافرمانى او مى‌كوشى) پس گمان تو به او چيست اگر (دستور) او را پيروى كنى، و سوگند به خدا اگر اين صفت (روآوردن خدا به تو و دورى نمودن تو از او) در دو شخصى بود كه در توانگرى مساوى و در توانائى برابر بودند (و يكى از آنها تو بودى كه از ديگرى كه به تو رو آورده بود دورى ميجستى) از خوهاى ناپسند و بدى كردارهايت بر زيان و بدى خود اول كسى بودى كه حكم ميدادى (پس چگونه‌اى در برابر خداوند سبحان كم حكم تو بر بدى خود سزاوارتر است). و به حق و درستى مى‌گويم

ص: 712

(كه در واقع) دنيا تو را فريب نداده، بلكه تو به آن فريفته شده‌اى، دنيا براى تو پندها هويدا ساخته و تو را به عدل و برابرى آگاه كرده، و به وعده‌هائى كه به تو مى‌دهد از قبيل رسيدن درد به اندامت و كم شدن توانائيت راستگوتر و وفادارتر است از آنكه با تو دروغ گفته يا تو را بفريبد، و بسا پنددهنده است آنكه تو او را متهم مى‌نمائى (از عبرتهاى آن پند نمى‌گيرى و چون برخلاف خواهش نفس تو است به آن اهميت نمى‌دهى) و بسا خبر راست آن را كه دروغ شمارى، و اگر بخواهى دنيا را در شهرهاى ويران و خانه‌هاى خالى بشناسى آن را از راه اينكه تو را نيكو يادآورنده و پنددهنده‌اى است مى‌يابى مانند يار مهربان بر خود كه بخل دارد از اينكه تو را به تباهى رساند (پس از اين رو نبايد بگوئى دنيا مرا بفريفت، زيرا اگر دنيا تو را مى‌فريفت عبرتهايش را از تو پنهان مى‌ساخت، و اين فرمايش با كلام خداوند متعال )در قرآن كريم س 45 ى 35 و غرتكم الحيوه الدنيا يعنى زندگانى دنيا شما را فريب داد( منافات ندارد، زيرا معنى فريب دنيا در واقع فريفته شدن به آن است، لذا مى‌فرمايد:) و خوب سرائى است براى كسى كه به آن دل نبسته، و خوب جائى است براى كسى كه آن را وطن

ص: 713

(و محل اقامت هميشگى خويش) قرار نداده است، و نيكبختان اهل دنيا فردا (قيامت) كسانى هستند كه امروز از دنيا مى‌گريزند (و شيفته كالاى آن نمى‌شوند(. چون زمين سخت بلرزد و با هولها و سختيهاى آن قيامت محقق گردد، و به هر دينى اهل آن و به هر معبودى پرستندگان آن و به هر پيشوائى پيروان آن ملحق شوند )در يكجا گرد آيند تا گفتار و كردارشان را وارسى نمايند( آن هنگام انداختن نظرى در هوا و آهسته قدم برداشتنى در زمين در برابر عدل و داد خدا جزاء داده نشود مگر به راستى و درستى )در آن روز هر امر بد و نيكى هر چند كوچك باشد هويدا گشته از آن بازپرسى مى‌شود( پس چه بسيار حجت و دليلى كه آن روز باطل و نادرست گردد، و عذرهائيكه شخص به آن متوسل شده پذيرفته نشود، پس از كردار خود بخواه آنچه را كه به آن عذر تو را بپذيرند و حجت تو برقرار شود )طبق دستور خدا و رسول رفتار كن تا از سختيهاى رستاخيز رهائى يابى( و از آنچه تو براى آن باقى نمى‌مانى )دنيا( بگير آن را كه براى تو باقى مى‌ماند )اطاعت خدا و خدمت به خلق( و براى سفر خود آماده باش، و به برق نجات و رهائى )از سختيها( نظرافكن )كه از كجا زده و به كجا مى‌رود( و پالان بر پشت شتران چست و چالاكى ببند )براى سفر آخرت توشه و مركب تهيه نما تا در راه نمانده به سختى بر نخورى(.

خطبه 215-پارسائى على

ص: 714

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در وصف خود كه از ظلم و ستم و تعدى بر كنار است): سوگند به خدا اگر شب را بيدار بروى خار سعدان (گياهى است داراى خار سر تيز) بگذرانم، و (دست و پا و گردن) مرا در غلها بسته بكشند، محبوبتر است نزد من از اينكه خدا و رسول را روز قيامت ملاقات كنم در حاليكه بر بعضى از بندگان ستم كرده چيزى از مال دنيا غصب كرده باشم، و چگونه به كسى ستم نمايم براى نفسى كه با شتاب به كهنگى و پوسيدگى باز مى‌گردد (زود از جوانى و توانائى به پيرى و ناتوانى مبدل مى‌گردد) و بودن در زير خاك به طول مى‌انجامد؟! سوگند به خدا (برادرم) عقيل را در بسيارى فقر و پريشانى ديدم كه يك من گندم (از بيت‌المال) شما را از من درخواست نمود، و كودكانش را از پريشانى ديدم با موهاى غبارآلوده و رنگهاى تيره مانند آنكه رخسارشان با نيل سياه شده بود، و عقيل براى درخواست خود تاكيد كرده سخن را تكرار مى‌نمود، و من گفتارش را گوش مى‌دادم، و گمان مى‌كرد دين خود را به او فروخته از روش خويش دست برداشته دنبال او مى‌روم (هر چه بگويد انجام مى‌دهم) پس آهن پاره‌اى براى او سرخ كرده نزديك تنش بردم تا عبرت گيرد، و از درد آن ناله و شيون كرد

ص: 715

مانند ناله بيمار، و نزديك بود از اثر آن بسوزد، به او گفتم: اى عقيل مادران در سوگ تو بگريند، آيا از آهن پاره‌اى كه آدمى آن را براى بازى خود سرخ كرده ناله مى‌كنى، و مرا به سوى آتشى كه خداوند قهار آن را براى خشم افروخته مى‌كشانى؟ آيا تو از اين رنج (اندك) مينالى و من از آتش دوزخ ننالم؟! و شگفتر از سرگذشت عقيل آنست كه شخصى (اشعث ابن قيس كه مردى منافق و دورو و دشمن امام عليه‌السلام بود و آن حضرت هم او را دشمن مى‌داشت) در شب نزد ما آمد با ارمغانى در ظرف سر بسته و حلوائى كه آن را دشمن داشته به آن بدبين بودم بطوريكه گويا با آب دهن ياقى مار خمير شده بود، به او گفتم: آيا اين هديه است يا زكاه يا صدقه كه زكاه و صدقه بر ما اهل‌بيت حرام است، گفت: صدقه و زكاه نيست، بلكه هديه است، پس (چون از آوردن اين هديه منظورش باطلى و در واقع رشوه بود) گفتم: مادرت در سوگ تو بگريد، آيا از راه دين خدا آمده‌اى مرا بفريبى، آيا درك نكرده نميفهمى (كه از اين راه ميخواهى مرا بفريبى) يا ديوانه‌اى يا بيهوده سخن مى‌گوئى؟ سوگند به خدا اگر هفت اقليم را با هر چه در زير آسمانهاى آنها است به من دهند براى اينكه خدا را درباره مورچه‌اى كه پوست جوى از آن بربايم نافرمانى نمايم نميكنم، و به تحقيق دنياى شما نزد من پست تر و خوارتر است از برگى كه در دهن ملخى باشد كه آن را ميجود، چه كار است على را با نعمتى كه از دست ميرود، و خوشى كه بر جا نمى‌ماند، به خدا پناه مى‌برم از خواب عقل (و بيخبر ماندن او از درك مفاسد و تباهكاريهاى دنيا) و از زشتى لغزش (و گمراهى) و (در جميع حالات) تنها از او يارى مى‌جوئيم.

خطبه 216-نيايش به خدا

ص: 716

از دعاهاى آن حضرت عليه‌السلام است (براى درخواست بى‌نيازى و گرفتار نشدن به فقر): بارخدايا آبروى مرا به توانگرى نگاهدار، و شخصيت مرا به تنگدستى از بين مبر كه از روزى‌خواران تو روزى خواهم، و از آفريده‌هاى بد كردار تو مهربانى جويم، و به ستايش كسى كه به من ببخشايد وادار گردم، و به بدگوئى كسى كه به من چيزى ندهد گرفتار گردم (اين دو صفت نكوهيده و از گناهان بزرگ به شمار مى‌رود، زيرا ستودن بخشنده روآوردن به غير خدا و شريك قرار دادن براى او است، و چه بسيار بخشنده‌هائى كه از بدهاى روزگارند، و اما بدگوئى از آنكه چيزى نداده جائز نيست، زيرا ممكن است از نيكان بوده و براى نبخشيدنش عذرى داشته باشد) و تو پس از همه اين گفتار صاحب اختيارى كه ببخشائى يا نبخشائى، زيرا اختيار و توانائى بر هر چيز بدست تو است.

خطبه 217-نكوهش دنيا

ص: 717

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مذمت دنيا و بيان حال مردگان): دنيا سرائى است (اهل) آن را غم و اندوه فرا گرفته، و به مكر و دغا شهرت يافته (بيوفائى آن به بينايان پوشيده نيست) همواره بر يك حال باقى نمى‌ماند (زندگى آن به مرگ و توانگرى به درويشى و خوشى به گرفتارى و تندرستى به بيمارى و توانائى به ناتوانى و ارجمندى به خوارى مبدل مى‌گردد) و آمده‌هاى در آن (از دردها و رنجهاى آن از قبيل سوختن و غرق شدن و زير آوار رفتن و گرفتار انواع بيماريها گشتن) سالم نمانند، حالات آن گوناگون و نوبتهايش در تغيير است (گاهى نعمت داده گاه زحمت رساند) خوشى در آن (پيروى از خواهشهاى نفس) نكوهيده شده است، و آسودگى در آن يافت نمى‌شود، و اهلش در آن هدفهاى تير بلاء هستند كه دنيا تيرهاى خود را به جانب ايشان ميافكند (هر يك را به دردى مبتلى مى‌سازد) و به مرگ نابودشان مى‌نمايد. بندگان خدا، بدانيد شما و آنچه در آن هستيد از (كالاها و ساختمانها و آرايشهاى) اين دنيا در راه آنان مى‌باشيد كه پيش از شما گذشته‌اند، عمرهاشان از شما درازتر و شهرهاشان آبادتر و اثرهاشان مهمتر بود، صداهاشان خاموش شده (سخن نمى‌گويند) و بادهاشان خوابيده

ص: 718

(كبر و نخوتشان از بين رفته( و اندامشان پوسيده، و شهرهاشان خالى مانده، و آثارشان ناپديد گشته، قصرهاى افراشته و ساختمانهاى استوار و بالشهاى گسترده را به سنگهاى محكم و قبرهاى چسبيده بلحد تبديل نمودند، آن قبرهائيكه جلوخوان آنها ويران شده، و ساختمان آنها با خاك استوار گشته، آن قبرها به هم نزديك است، ولى ساكن آنها غريب و تنها است )با نزديكى قبر هر يك به قبر ديگرى همديگر را ملاقات نمى‌كنند( مابين اهل محله‌اى ساكن هستند كه ترسان و هراسانند )چون با هم الفت ندارند( و در بين گروهى به ظاهر راحتند كه گرفتار ميباشند )شغلى ندارند ولى در حقيقت به زحمات بيشمار مبتلى هستند( به وطنها )اقامتگاه هميشگى‌شان( انس نمى‌گيرند، و با هم آميزش ندارند چون آميزش همسايگان با اينكه نزديك و همسايه هستند، و چگونه بينشان ديد و بازديد باشد و حال آنكه پوسيدگى با سينه

ص: 719

خود آنها را خورد كرده و سنگ و خاك آنان را خورده )نابود نموده( است؟! و تصور مى‌كنيد كه شما رفته‌ايد جائيكه ايشان رفته‌اند و آن خوابگاه )قبر( شما را گرو گرفته، و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد، پس )اى فريفتگان به دنيا( چگونه خواهد بود حال شما اگر كارهاى شما )قبر عالم برزخ( به پايان برسد، و مردگان را از قبرها (براى رسيدگى به حساب) بيرون آوردند؟ (در قرآن كريم- س 10 ى 30 است: هنالك تبلوا كل نقس ما اسلفت و ردوا الى الله مولهم الحق، و ضل عنهم ماكانوا يفترون يعنى) در آن هنگام هر نفسى به آنچه كه پيش فرستاده (عملى كه انجام داده) است آزايش مى‌شود (سود و زيان آن را مى‌بيند) و به سوى خدا كه مالك به حق و راستى ايشان است باز گرديده مى‌شوند، و به كار آنها نيايد آنچه را كه افترا مى‌بستند (بتها را شريك خدا دانسته به شفاعتشان چشم داشتند).

خطبه 218-دعائى از آن حضرت

ص: 720

از دعاهاى آن حضرت عليه‌السلام است (در ستايش پروردگار و درخواست عفو و بخشش): بارخدايا تو با دوستانت از همه دوستان بيشتر دوستى، و براى اصلاح كار آنان كه به تو توكل مى‌نمايند از آنها حاضرترى (چون به هر چيز توانائى، به محض اراده هر كار را انجام ميدهى) نهانيهاشان را ديده بر انديشه‌هاشان آگاهى، و اندازه بينائى و عقولشان را ميدانى، پس رازهاشان نزد تو آشكار، و دلهاشان به سوى تو نگران است، اگر تنهائى آنان را به وحشت اندازد ذكر تو آنها را مانوس مى‌سازد، و اگر اندوه‌ها به ايشان چيره گردد به پناه جستن از تو توسل مى‌جويند، چون ميدانند سر رشته كارها به دست (قدرت و توانائى) تو و منشاء آنها قضاء و قدر تو است. بارخدايا اگر ندانم چه بخواهم و از درخواست خود سرگردان بمانم مرا به آنچه صلاح من در آنست راهنمائى فرما، و دلم را به آنچه خير و نيكوئى من در آن است متوجه گردان كه اگر مرا راهنمائى از هدايت و راهنمائيهاى تو ناسزاوار و از حاجت روا ساختنهاى تو غريب و شگفت نيست (زيرا تو راهنما و سازنده حاجتها هستى). بارخدايا با من از روى عفو و بخشش خود رفتار كن نه به عدل و دادگريت (زيرا معامله با عدل موجب مواخذه و گرفتارى اس

ت(.

خطبه 219-درباره يكى از حاكمان

ص: 721

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (درباره عمر كه از راه توريه فرموده يعنى در ظاهر مى‌نمايد كه او را ستوده، ولى باطنا توبيخ و سرزنش نموده، و از اين رو اينچنين به آنچه در خطبه سوم فرموده منافات ندارد): خدا شهرهاى فلان (عمر ابن خطاب) را بركت دهد و نگاهدارد كه (به اعتقاد گروهى) كجى را راست نمود (گمراهان را به راه آورد) و بيمارى را معالجه كرد (مردم شهرهائى را بدين اسلام گرواند) و سنت را برپا داشت (احكام پيغمبر را اجراء نمود) و تباهكارى را پشت سر انداخت (در زمان او فتنه‌اى رو نداد) پاك جامه و كم عيب از دنيا رفت (مانند عثمان خود را به پليديها نيالود) نيكوئى خلافت را دريافت و از شر آن پيشى گرفت (تا بود امر خلافت منظم بوده اختلالى در آن راه نيافت) طاعت خدا را به جا آورده از نافرمانى او پرهيز كرده حقش را اداه نمود (وليكن) از دنيا رفت در حاليكه مردم را در راههاى گوناگون انداخت (بطوريكه) گمراه در آنها راه نمى‌يابد، و راه يافته بر يقين و باور نمى‌ماند.

خطبه 220-در توصيف بيعت مردم

ص: 722

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است در چگونگى بيعت مردم با آن بزرگوار، و پيش از اين (در سخن پنجاه و سوم و صد و سى هفتم) مانند آن به الفاظ ديگر گذشت: (براى بيعت با من) دستم را گشوديد و من به هم نهادم، و آن را كشيديد و من باز داشتم، پس از آن بر من ازدحام نموديد چون ازدحام شتران تشنه هنگاميكه به آبشخورهاشان وارد مى‌شوند، تا اينكه بند كفش (از پاها) گسيخت، و عباء (از دوش) افتاد، و ناتوان زير پا ماند، و شادى مردم بر اثر بيعتشان با من به جائى رسيد كه بچه‌ها خشنود گشتند، و پير ناتوان و بيمار گرفتار سختى و رنج و دختر نار پستان بى‌نقاب براى ديدار آن آمدند (پس نبايد با چنين بيعتى كه از روى كمال ميل و رغبت انجام گرفته بطوريكه از بسيارى شادى همه از خود بيخود شدند مخالفت نموده پيروى بيعت كنندگان نكرده يا آن را نقض نمايند).

خطبه 221-درباره تقوا

ص: 723

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در پرهيزكارى و مرگ و فريفته نشدن به دنيا): پرهيزكارى و ترس از خدا كليد هدايت و رستگارى (دنيا و آخرت) و اندوخته براى روز قيامت و سبب آزادى از هر بندگى (شهوتها و خواهشهاى نفس) و رهائى از هر تباهى است، با تقوى حاجت درخواست كننده روا مى‌گردد، و گريزان (از عذاب و سختى) رهائى مى‌يابد، و عطاها و بخششهاى بسيار (از جانب حقتعالى) دريافت مى‌شود، پس كار كنيد (براى سفر آخرت توشه برداريد) در اين حاليكه عمل بالا مى‌رود (قبول مى‌گردد) و توبه و بازگشت (از گناه) سود مى‌بخشد، و دعاء شنيده مى‌شود (درخواست مى‌پذيرند) و زمان آرامش است (اضطراب و نگرانى مرگ در بين نيست) و قلمها (ى نويسندگان اعمال نيك و بد) بكار است (نه مانند بعد از مردن از نوشتن باز مانند) و به عبادات و طاعات بشتابيد

ص: 724

در برابر عمرى كه (از جوانى به پيرى و از توانائى به ناتوانى) تغيير مى‌پذيرد، يا بيمارى و دردى كه (از كار) باز دارد، يا مرگى كه (زندگانى را) بربايد، زيرا مرگ لذت و خوشيهاى شما را نابود ساخته خواهشهاتان را از بين مى‌برد، و انديشه‌هاتان را دور مى‌سازد، ملاقات كننده‌ايست كه او را دوست نمى‌دارند، و مبارزى است كه (هر چند دلير و توانا باشى) شكست نمى‌خورد، و كينه‌جوئى است كه بازخواست نمى‌شود، ، دامهاى آن شما را گرفته، و اندوهها و تباهيهايش شما را احاطه نموده، و پيكانها (ى تيرها) يش شما را آماج قرار داده، و غلبه و توانائى آن در بين شما با اهميت است، و ستمش بر شما پى در پى مى‌رسد، و كم ممكن است ضرب شمشيرش از شما خطا برود، پس نزديك است تاريكى سايه‌هايش و زبانه كشيدن

دردهايش و تيرگى بيهوشيهاى سختيهايش و درد جان گرفتنش و تارى پوشاندنش و بدمزگى چشيدنش شما را دريابد، و (چون مرگ خواهى نخواهى هر كس را در خواهد يافت) مانند آنست كه ناگهان نزد شما آمده و رازگويان شما را خاموش ساخته، و مشاورينتان را منتفرق نموده، و آثار و نشانه‌هاتان را نابود، و شهرهاتان را بى‌صاحب كرده، و وراثتان را بر انگيخته كه ارثتان را قسمت كنند بين خويشاوند خاصى كه (در آن هنگام به تو) سود نداشته، و خويشاوند اندوهگينى كه جلو (مرگ را از تو) نگرفته، و بين خرسندشونده‌اى كه (از مرگ تو) اندوهناگ نگشته، پس بر شما باد سعى و كوشش (به طاعت و بندگى) و آماده بودن و توشه برداشتن (براى سفر آخرت) در جاى توشه گرفتن، و زندگى دنيا شما را فريب ندهد چنانكه پشينيان شما

ص: 725

را كه گذشتند و رفتند فريب داد، آنان كه شير آن را دوشيدند (بهره بسيار بردند) و فريب آن را خوردند (لذت و خوشى آنان را از حساب و وارسى روز رستخيز غافل نمود) و شماره آن را از بين بردند (روزهايش را به بيخبرى بسر رساندند) و تازه آن را كهنه كردند (جوانى را به پيرى رساندند) خانه‌هاشان گورها و دارائيشان ميراث ديگران گرديد، هركه بر سر گورشان آيد نمى‌شناسند، و به كسى كه برايشان بگريد اهميت نميدهند، و به كسى كه آنها را بخواند پاسخ نمى‌دهند، پس از دنيا بپرهيزيد كه بسيار مكر كننده و فريب دهنده و بازى دهنده است، بخشنده‌اى است پس گيرنده، و پوشاننده‌اى است كننده (اگر چند روزى به كسى روآورده كالائى به او ارزانى دارد به زودى به او پشت كرده از او پس مى‌گيرد) آسايش آن هميشگى نيست، و رنج آن به سر نميرسد، و بلاء و درد آن آرام نمى‌گيرد (پس خردمند به چنين دنيائى دل نبسته تا ممكن است رضاء و خشنودى خدا و رسول را به دست مى‌آورد).

ص: 726

قسمتى از اين خطبه است در وصف پارسايان: پارسايان گروهى هستند (در ظاهر) از اهل دنيا كه (در باطن) اهل آن نيستند، پس در دنيا مى‌باشند مانند كسى كه اهل آن نيست (چون دل بر آن نبسته آن را سراى عاريت پنداشته‌اند) عمل آنها در آن به آن چيزى است كه (بعد از مرگ) مى‌بينند، و به دفع عذاب كه از آن مى‌ترسند مى‌شتابند (اگرچه با اهل دنيا، همنشينند ولى در حقيقت) بدنهاشان بين اهل آخرت در گردش است (سر و كارشان با آنها است) اهل دنيا را مى‌بينند كه به مرگ جسدشان اهميت مى‌دهند، و ايشان به مرگ دلهاى زنده خود بيشتر اهميت مى‌دهند (مى‌بينند مردم دل باقى را رها كرده به تن فانى چسبيده‌اند ولى انديشه آنان اين است كه چاره مرگ دل چه بوده و چه بايد بكنند).

خطبه 222-خطبه‌اى در ذوقار

ص: 727

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در مدح حضرت رسول صلى الله عليه و آله) كه آن را در ذى قار (موضعى نزديك بصره) هنگام رفتن به بصره فرموده، و واقدى آن را در كتاب جمل نقل كرده است: پيغمبر اكرم آنچه را كه مامور شده بود بيان فرموده، پيغامهاى (احكام) پروردگارش را (به مردم) رسانيد، پس خداوند به وسيله او از هم گسيخته را منظم گردانيده، پراكنده را گرد آورد، و بين خويشاوندان پس از دشمنى افروخته در سينه‌ها و كينه‌هاى آتش‌زننده دلها آميزش و يگانگى برقرار فرمود.

خطبه 223-با عبدالله بن زمعه

ص: 728

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن زمعه يكى از اصحابش هنگامى كه در زمان خلافت آن حضرت نزد آن بزرگوار آمده مالى (از بيت‌المال) از او درخواست نمود، امام عليه‌السلام فرمود: اين مال نه از آن من است نه از آن تو، بلكه غنيمت مسلمانان (كه بر اثر غلبه و تلسط بر كفار در كارزار به دست آورده‌اند) و اندوخته شمشيرهاى ايشان است، پس اگر با آنها در كارزارشان شريك بوده‌اى تو را هم مانند آنان نصيب و بهره مى‌باشد و اگر نه (تو را بهره‌اى نيست، زيرا) چيده دستهاى آنها براى دهنهاى ديگران نمى‌باشد.

خطبه 224-در باب زيانهاى زبان

ص: 729

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (در اينكه زبان به خودى خود گويا نيست، بلكه ابزار گويائى است و وصف مردم زمان خود و آيندگان. روزى اميرالمومنين عليه‌السلام به خواهرزاده خويش جعده ابن هبيره محزومى فرمود براى مردم خطبه بخواند، جعده چون به منبر رفت نتوانست سخن بگويد، پس حضرت برخاسته به منبر رفت و خطبه مفصله‌اى بيان فرمود كه جمله‌اى از آن اين است): آگاه باشيد زبان پاره‌اى از انسان است كه گفتار با آن همراهى نكند هر گاه شخص ناتوان باشد (گويا نگردد، يعنى چون كسى را توانائى سخن گفتن نباشد گفتار بر زبان او نيايد، مانند سائر اعضاء چنانكه شخص تا توانائى راه رفتن نداشته باشد پا به خودى خود راه نمى‌رود) و گفتار زبان را مهلت ندهد هر گاه شخص توانا باشد، و ما (خاندان رسالت) اميران سخن هستيم (سخن در فرمان ما است) و ريشه‌هاى آن در ما فرو رفته و شاخه‌هايش

ص: 730

بر ما گسترده شده (هر مطلبى را مى‌توانيم در موقع مقتضى با منتهى درجه فصاحت و بلاغت و جامعيت بيان كنيم) و خدا شما را بيامرزد، بدانيد شما در زمانى زندگى مى‌كنيد كه در آن گوياى به حق اندك و زبان از راستگوئى كند و حق جوخوار است، مردم بر نافرمانى (خدا و رسول) آماده شده‌اند، و بر مماشات و سازگارى با هم (براى پيروى از خواهشهاى نفس) يار شده همراه گشته‌اند، جوانشان بدخو، و پيرشان گناهكار، و داناشان دورو، و سخنرانشان چاپلوس است، كوچكشان به بزرگشان احترام نمى‌نهند، و توانگرشان از بينواشان دستگيرى نمى‌نمايد.

خطبه 225-چرا مردم مختلفند؟

ص: 731

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است، ذعلب يمانى از احمد ابن قيبه از عبدالله ابن يزيد از مالك ابن دحيه روايت كرده كه او گفت: ما نزد اميرالمومنين عليه‌السلام بوديم كه سخن از اختلاف مردم (نيكى و بدى اندام و اخلاق و رفتارشان) پيش آمد، آن بزرگوار فرمود: مبدا طينتها و سرشتهاشان بين آنها جدائى انداخته (سبب اختلاف آنان گوناگون بودن عناصر بوده كه از آنها به وجود آمده و آفريده شده‌اند) و اين براى آن است كه ايشان قطعه و تكه‌اى بودند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم (خلاصه گوناگون بودنشان بر اثر نطفه‌هاى تركيب شده است از غذاهائيكه در جاهاى مختلف روئيده) پس ايشان به اندازه نزديك بودن زمينشان (جاى روئيدن غذائى كه نطفه آنها از آن تركيب شده) با هم نزديك (و همخو) هستند، و به قدر اختلاف و جدائى آن زمين (در اوصاف) با هم فرق دارند، پس (بنابراين گاهى مى‌شود كه) نيكو منظر كم عقل، و بلند قد كوتاه همت و نيكوكردار زشترو و كوتاه قامت دورانديش و نيكو طبيعت خصلت بد بر خود بسته، و حيران و سرگشته دل پراكنده و پريشان عقل و خوش زبان تيزدل (دانا و بينا) است.

خطبه 226-غسل و كفن كردن رسول خدا

ص: 732

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه آن را هنگام غسل دادن و كفن كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پدر و مادرم به فداى تو باد اى رسول خدا همانا به مرگ تو بريده شد چيزيكه با مرگ ديگران (پيغمبران) بريده نگرديد از نبوت و احكام الهى و اخبار آسمانى (زيرا بعد از هر پيغمبرى به پيغمبر پس از او وحى نازل مى‌شد، ولى چون تو خاتم پيغمبرانى بعد از وفات تو به كسى وحى نازل نمى‌شود، و در مصيبت خود) خصوصيت داشته و يگانه هستى به طوريكه از ديگر مصيبتها تسليت‌دهنده مى‌باشى (چون مصيبت تو از هر مصيبتى بزرگتر است) و (بر اثر رحلت خود از دنيا) عموميت دارى به طوريكه كه مردم در (ماتم) تو يكسانند (هيچكس در اين مصيبت بى‌اندوه نيست) و اگر امر به شكيبائى و نهى از ناله و فرياد و فغان نفرموده بودى هر آينه (در فراق تو) سرچشمه‌هاى اشك چشم را (با گريه بسيار) خشك مى‌كرديم، و درد و غم پيوسته و حزن و اندوه هميشه باقى بود، و خشك شدن اشك چشم و دائمى بودن حزن و اندوه در مصيبت تو كم است، ولى مرگ چيزى است كه بر طرف نمودن آن ممكن نبوده دفع آن غير مقدور است، پدر و مادرم به فداى تو باد، ما را نزد پروردگارت به ياد آورده در خاطر خويش نگ

اهدار (ما را فراموش نكرده آمرزش گناهانمان را از حقتعالى بخواه).

خطبه 227-در ستايش پيامبر

ص: 733

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (درباره بعضى از صفات خداوند متعال و مدح حضرت رسول صلى الله عليه و آله): سپاس خداوندى را سزا است كه حواس و مشاعر (كنه ذات و حقيقت) او را در نمى‌يابد، و مكانها او را فرا نمى‌گيرد، و ديده‌ها او را نمى‌بيند، و پرده‌ها او را نميپوشاند (زيرا درك شدن و فرا گرفته شدن و ديده شدن و پوشيده شدن از لوازم جسم است) و به وسيله حدوث و پديدار شدن و فرا گرفته شدن آفريدگانش بر قدم و هميشگى و وجود و هستى خود راهنما ست (زيرا مخلوق حادث به قديمى كه او را آفريده باشد نياز دارد و نمى‌شود او حادث بوده يا قادر و توانا نباشد چون در اين صورت خالقيت را نشايد) و مانند بودن مخلوق به يكديگر دليل است بر اينكه مانندى براى او نيست (زيرا مانند داشتن مستلزم امكان است كه در واجب راه ندارد، و برتر است از اينكه بر بندگانش ستم روا دارد، و درباره آفريدگانش به عدل رفتار مى‌نمايد،

ص: 734

و حكم خود را برايشان از روى راستى و درستى اجراء فرموده است )آنان را بر وفق حكمت و مصلحت آفريده و احكام تكوينيه و تكليفيه را از روى عدل و درستى بر آنها تعيين نموده( و به حدوث و نو پيدا شدن اشياء بر قدم خود و به ناتوانى كه نشان آنها قرار داده بر توانائى خويش و به نابود شدن كه از روى ناچارى آنها نگران آن هستند بر هميشگى خود (از عقول) استشهاد نموده و گواهى خواسته (تا حكم كنند كه هر حادثى را آفريننده است و هر ناتوان و نابودشدنى ناقص است و خداوند از حدوث و نقص مبرى است) يكى است نه از روى عدد و شماره (واحد عددى نيست كه متصف به صفت قلت و مبدا و جزء كثير باشد، بلكه واحد حقيقى است كه كثرت نداشته و دومى براى او فرض نمى‌شود) و هميشه بوده و هست نه به حساب مدت و زمان (زيرا او آفريننده زمان است) و قائم و برقرار است نه به وسيله ستونها و پشتيبانها (و چيزيكه نگاهش دارد، زيرا همه اشياء مستند به او است) و فهمها او را دريابد نه از راه درك كردن (به حواس، زيرا او منزه است از آنكه در انديشه گنجد) و ديده شده‌ها (يا ديده‌ها) به وجود و هستى او گواهى مى‌دهند نه از روى حاضر شدن با هم (زيرا محدود نيست كه در جائى حاضر و در جاى ديگر نباشد يا چشم سر او را ببيند) انديشه‌ها به او احاطه ننموده

ص: 735

(به كنه ذات و حقيقتش پى نبرده‌اند) بلكه به وسيله انديشه‌ها به انديشه‌ها آشكار گشته (عقل از راه انديشه به او راه برده و كنه ذاتش را در نيافته، زيرا جسم نيست تا انديشه به اواحاطه نمايد( و به سبب انديشه‌ها امتناع نموده از )احاطه( انديشه‌ها )به او، زيرا انديشه ممكن به واجب‌الوجود راه ندارد كه به او احاطه نمايد( و انديشه‌ها را نزد انديشه‌ها به محاكمه آورده )انديشه را در اين باب حكم ساخت تا حكم كند كه به خالق مى‌تواند احاطه نمايد، و او را در آورد، چنانكه ممكنات را در مى‌آورد؟ انديشه به زبان گويد خداوند منزه است از اينكه در انديشه آيد( بزرگى او طورى نيست كه نهايات به او برسد و او را بزرگ جلوه دهند در حاليكه داراى جسم باشد، و عظمت او قسمى نيست كه غايات به او خاتمه يابد و او را عظيم نشان دهند در حاليكه داراى جسد باشد )خلاصه بزرگى خداوند متعال مانند

ص: 736

بزرگى اجسام نيست كه نهايات و اطراف داشته و بسيار بزرگ و دراز و فراخ باشد( بلكه شان و سلطنت و پادشاهى او بزرگ است. و گواهى مى‌دهم كه محمد بنده و فرستاده برگزيده و درست كردار پسنديده او است، خداوند بر او و بر آل او درود فرستد )به جهت هدايت و راهنمائى مردم( او را با برهانهاى واجب و لازم )كه مردم بايد آنها را قبول داشته باشند چون در مقام حجت كافى است( و با پيروزمندى هويدا و راه روشن آشكار فرستاد، پس آن حضرت هم پيغام خداوند را رسانيد، در حاليكه ب

ا آن حق و باطل را از هم جدا كرد، و مردم را به راه راست برد در حاليكه به آن راه نماينده بود، و علمهاى دلالت كننده به راه راست و نشانهاى روشن را برپا نمود (تا كسى باطل را با حق و گمراهى را با رستگارى اشتباه نكند) و ريسمانهاى اسلام را محكم و دستگيره‌هاى ايمان و يقين را استوار گردانيد (تا هر كه به آن ريسمانها و دستگيره‌ها چنگ زند از گمراهى و بدبختى رهائى يابد و ديگرى بر او مسلط نشود).

ص: 737

قسمتى از اين خطبه است در وصف شگفتى آفرينش دسته‌هاى از حيوانات (مانند مورچه و ملخ و غير آنها): و اگر مردم در عظمت توانائى و بزرگى نعمت و بخشش خداوند متعال فكر و انديشه كنند (از گمراهى) به راه (راست) باز مى‌گردند، و از مشقت و سختى آتش سوزان (قيامت) مى‌ترسند (بر خلاف دستور خدا و رسول رفتار نمى‌نمايند) وليكن دلها بيمار و بينائيها معيوب است! (به اين جهت از راه حق پا بيرون نهاده در آثار قدرت و توانائى پروردگار انديشه نكرده از نعمتهاى او سپاسگزار نيستند) آيا نگاه نمى‌كنند حيوان كوچكى را كه آفريده چگونه آفرينشش را استوار و به هم پيوند كردنش را محكم گردانيده، و (با همه كوچكى) براى آن گوش و چشم پديده آورده و استخوان و پوست به تناسب آراسته؟ نگاه كنيد به مورچه با كوچكى جثه و نازكى اندامش كه به نگاه با گوشه چشم ديده نمى‌شود و به انديشه درك نمى‌گردد، چگونه مسير خود را مى‌پيمايد، و براى به دست آوردن روزيش مى‌شتابد، دانه را به لانه‌اش انتقال مى‌دهد و آن را در انبارش (براى روز سختى) آماده مى‌گذارد، در تابستان براى زمستان و هنگام آمدن (روزهاى گرم) براى وقت بازگشتن (روزهاى سرد) دانه‌ها را گرد مى‌آورد، خداوند ضامن

ص: 738

روزيش بوده، مناسب حال راه روزيش را گشاده، پروردگار بسيار نعمت و بخشش‌دهنده از آن غافل نيست، و خداوند جزاءدهنده آن را محروم و بى‌بهره نمى‌گرداند و اگر چه در سنگ خشك (كه چيزى از آن نمى‌رويد) و سنگ سخت (كه از جائى به جائى حركت داده نمى‌شود) باشد، و اگر در مواضع خوردن و در بالا پائين و آنچه در درون مورچه است از اطراف اضلاع شكمش و آنچه در سر آن است از چشم و گوش، انديشه كنى از (تدبير و حكمت خداوند در) آفرينش آن به شگفت آمده از وصف آن به رنج درآئى، پس بلند و برتر از آن است (كه در انديشه درآيد) خدائيكه مورچه را به روى دست و پايش برقرار داشت و آن را بر روى ستونها و اعضائش بناء كرد، در حاليكه در آفرينش آن آفريننده‌اى شركت نداشته و توانائى او را يارى نكرده است. و اگر راههاى انديشه خود را بپيمائى تا به انتهائى آن برسى (از هر گونه فكر و انديشه به كار برى) دليل و برهان تو را راه ننمايد مگر به اينكه آفريننده مورچه همان آفريننده درخت خرما است، به جهت دقتى كه براى امتياز هر چيز (از يكديگر) بكار برده شده، و اهميت گوناگون بودن هر جاندارى (خلاصه چون تفصيل آفرينش هر يك از موجودات دقيق است و سبب اختلاف اشكال آنها مشكل مى‌باشد

ص: 739

و در هريك حكمتهاى باريكى نهفته است، مور و پيل، كوه كاه، خرد و بزرگ، در صحرا و در دريا ناچار همه را آفريننده حكيمى به مقتضاى حكمت به آن تفصيل و اختلاف آفريده و تخصيص داده و در نيازمندى آنها به خالق متعال تفاوتى نيست، لذا مى‌فرمايد:( بزرگ و خرد و سنگين و سبك و توانا و ناتوان در مخلوقاتش نيست مگر آنكه )نسبت به قدرت كامله او( يكسان است )پس مپندار كه اين مشكل است چون كوچك است و آن ديگرى آسان چون بزرگ مى‌باشد( و همچنين )در برابر قدرت و توانائى او ايجاد هر يك از( آسمان و هوا و بادها و آب يكسان است. پس به خورشيد و ماه و گياه و درخت و آب و سنگ و گردش شب و روز و روان بودن اين درياها و بسيارى اين كوهها و درازى قله‌ها و گوناگون بودن نعمتها و زبانها نگاه كنيد )در شگفتى آفرينش هريك از اين مخلوقات تامل و انديشه و نموده ببينيد چه حكمتهاى باريك در آنها نهفته است كه همه آنها دليل بر وجود و هستى صانع مى‌باشد( پس واى بر كسى كه ايجاد كننده و انكار كرده به نظم آورنده را باور ندارد، گمان دارند كه ايشان مانند گياه )خود رو در بيابانها و كوهها( مى‌باشند كه براى ايشان بزرگر و تخم پاشنده‌اى نيست، و صورتهاى گوناگونشان را آفريننده‌اى نمى‌باش

د، و در آنچه ادعا مى‌كردند به حجت و دليلى وابسته نبودند، و در آنچه حفظ كرده و باور نمودند تحقيق و يقينى نداشتند (بلكه ادعاى ايشان فقط از ردى خودپسندى و گمان است) و آيا ساختمانى هست كه آن را بناء كننده‌اى نبوده يا جنايت و گناهى كه آن را جنايت كننده‌اى نباشد؟ (نيازمندى فعل به فاعل ضرورى و آشكار و انكار آن باطل و نادرست و منكرش نادان و گمراه است).

ص: 740

و اگر مى‌خواهى (مانند مورچه) درباره ملخ بگو (و در شگفتى آفرينش آن تامل و انديشه كن) كه خداوند سبحان براى آن دو چشم سرخ آفريده، و دو حدقه (مانند ماه) تابان برافروخته، و گوش پنهان (از نظر) برايش قرار داده، و دهن مناسب برايش گشوده، و براى آن حس توانا (كه راه معاش و سود و زيان خود را مى‌يابد) قرار داده و دو دندان كه به وسيله آن (گياه را) چيده و جدا مى‌كند، و (دو پا مانند) دو داس كه به آن مى‌رود، بزرگران براى زراعتشان از آن مى‌ترسند و دفع آن را نمى‌توانند اگر چه با هم اتفاق نموده گرد آيند تا اينكه در پرواز خود به كشتزار آمده و از آن خواهشهايش را انجام دهد در حاليكه همه جثه و تن آن به اندازه يك انگشت باريك نيست، پس منزه (از ادراك) است خداوندى كه هر كه در آسمانها و زمين است (فرشتگان و خداپرستان) او را به اختيار و اضطرار (در خوشى و سختى) سجده مى‌كنند، و رخسار و چهره به خاك مى‌مالند (اظهار خضوع و فروتنى مى‌نمايند) و اطاعت كرده فرمان او ميبرند از روى بى‌اختيارى و ناتوانى، مهارشان را به دست او دهند از روى ترس و بيم، پرندگان در اختيار امر و فرمان او مى‌باشند، شماره پرها و نفس كشيدن آنها را مى‌داند، و دست و

پاى آنها را در آب و خشكى استوار گردانيده (بعضى را ساكن دريا و برخى را در بيابان قرار داده) است، و روزيشان را تعيين فرموده، و بر اصناف آنها احاطه دارد، اين كلاغ است و اين عقاب است و اين كبوتر است و اين شترمرغ است، هر مرغى را به نامش خوانده (بر وفق حكمت و مصلحت آفريده) روزيش را ضامن گشته، و ابر سنگين (باران‌دار) را پديد آورد و بارانش را ريزان ساخته، و نصيب و بهره هر جائى را از آن تعيين نمود، زمين را بعد از خشكى آب داد و بعد از خشكسالى از آن گياه رويانيد.

خطبه 228-در توحيد

ص: 741

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است در توحيد، و اين خطبه از اصول و قواعد علم (خداشناسى) چيزى را گرد آورده كه خطبه‌هاى ديگر آن را گرد نياورده: يكتا نمى‌داند او را كسى كه كيفيت و چگونگى (صفات زائده بر ذات) براى او تعيين نمى‌ماند، و به حقيقت او نرسيده (او را شناخته) كسى كه براى او مثل و مانند (شريك) قرار دهد، و قصد او نكرده كسى كه او را (به چيزى) تشبيه كند، و او را نطلبيده كسى كه به او اشاره كرده و او را در وهم در آورد (زيرا مشاراليه به اشاره حسيه و يا عقليه محدود است و محدوديت از لوازم جسم است و به اين موضوع در شرح خطبه يكم اشاره شد) آنچه به ذات خود شناخته گردد (حقيقت و كنه او را بشناسند) مصنوع و آفريده شده است (و خداوند مصنوع نيست، زيرا مصنوع محتاج به صانع است و نيازمندى از لوازم امكان است نه واجب، پس از اين رو حقتعالى به ذاته شناخته نمى‌شود، بلكه آيات و آثار مى‌شناسندش) و هر قائم به غير خود معلول است (زيرا قائم به غير محتاج محل است و هر محتاجى ممكن است و هر ممكنى معلول،پس از اين جهت شايسته نيست واجب قائم به غير باشد، بلكه همه چيز به او قائم است) كننده (كارها) است بدون به كار بردن آلت و اسباب

ص: 742

(زيرا احتياج به ادوات و اسباب از صفات امكان است) تعيين كننده (ارزاق و آجال و مانند آنها) است بدون به كار بردن فكر و انديشه (زيرا خداوند منزه است از نيازمندى به انديشه) بى‌نياز است نه با بهره بردن از ديگرى (بى نيازى اغنياء به وسيله بهره‌مندى از ديگران است و حقتعالى از آن منزه است، زيرا آن لازمه نقص و نيازمندى است) زمانها و روزگارها با او همراه نيستند (زيرا او قديم است و زمان حادث و حادث مصاحب و همراه قديم نمى‌شود، چون لازمه مصاحبت با هم بودن است) آلات و اسباب او را يارى نمى‌كنند (زيرا او آلت آفرين و بى‌نياز از كمك و يارى است) هستى او از زمانها و وجود او از عدم و نيستى و ازلى بودن و هميشگى او از ابتداء سبقت و پيشى گرفته (زيرا همه به او منتهى مى‌شوند و او غيرمتناهى است). با وجود دادن او ضديت و مخالفت را بين اشياء دانسته مى‌شود كه ضد و مخالفى ندارد، و تبعيين او قرين و همنشين را بين اشياء شناخته ميشود كه قرين و همنشين براى او نيست (زيرا او آفريننده حواس و اضداد و قرينها است) روشنى را با تاريكى و آشكار را با پنهانى (سفيدى را با سياهى) و خشكى را با ترى و گرمى را با سردى ضد يكديگر قرار داده، تركيب كننده بين اشياء مت

ضاده است كه از هم جدا و بركنارند

ص: 743

(مانند تركيب بين عناصر مختلفه) و قرين و همنشين قراردهنده است بين آنها را كه از هم جدا هستند (مانند همبستگى روح با بدن) و نزديك كننده است آنها را كه از هم دورند (مانند تاليف بين دلها و خواهشهاى گوناگون) و جدا كننده است بين آنها كه به هم نزديكند (مانند تفريق بين روح و بدن به وسيله مرگ) به حدى محدود نيست (زيرا محدوديت شايسته ممكن است نه واجب) و به عدد و شماره‌اى به حساب نيايد (زيرا واحد حقيقى است كه دومى برايش فرض نمى‌شود) و اسباب خودشان (ممكنات) را محدود مى‌كنند، و آلتها به مانندهاشان اشاره مى‌نمايند (زيرا خداوند جسم نيست تا محدود و مشاوراليه گردد) ادوات و آلات را كلمه منذ (كه براى ابتداى زمان وضع شده است) از قديم بودن منع نموده (پس درباره هر چيز جز خداوند متعال شايسته است گفته شود وجد هذا منذ زمان كذا يعنى اين از ابتداى فلان زمان يافت شده است) و كلمه قد (كه چون بر ماضى داخل گردد زمان گذشته را به حال نزديك كند و چون بر مضارع داخل شود تقليل مى‌نمايد) از ازليت و هميشه بودن جلو گرفته (پس درباره اشياء مى‌توان گفت: قد كان كذا يعنى در اين نزديكى چنين بود، و قد يكون كذا يعنى گاهى چنين

مى‌باشد( و كلم لو لا )كه براى ربط امتناع جمله ثانيه به جمله اولى

ص: 744

وضع شده است( از كامل بودن دور گردانيده )چنانكه درباره غير خدا مى‌گوئى: لو لا خالقه لما وجد يعنى اگر آفريننده او نبود يافت نمى‌شد( به وسيله آن ادوات و آلات آفريننده آنها براى خردها آشكار گرديده )شناخته شده( و هم با آنها از ديدن چشمها امتناع كرده )زيرا اگر ديده شود به ادوات و آلات ماند، و مانند آنها نو پيدا شده و نيازمند به غير است( و آرامش و جنبش بر او جارى نمى‌شود )نمى‌توان گفت در جائى مانده يا به جائى رفته( و چگونه آنچه را )در مخلوقات( قرار داده بر او قرار مى‌گيرد، و آنچه پديد آورده در او پديد آيد و آنچه احداث كرده در او حادث شود كه در اين هنگام )به فرض اينكه سكون و حركت بر او جارى شود( ذات او )به زياده و نقصان يعنى حركت و سكون( تغيير يابد، و كنه او جزء پيدا مى‌كند )زيرا متصف به حركت و سكون جسم است و هر جسم مركب و مركب داراى اجزاء مى‌باشد( و حقيقت او از ازلى و هميشگى امتناع مى‌ورزد )

ص: 745

زيرا هر جسمى حادث است( و چون )در جنبش و آرامش( جلواى براى او يافت شود براى او پشت سر هم خواهد بود )پس مبدا نمى‌شود در صورتى كه واجب مبدءالمبادى است( و چون نقصان لازمه آن باشد طالب تمام گرديدن مى‌شود (و بر واجب درخواست تماميت محال است) و در اين هنگام (اگر حركت و سكون در او يافت شود) نشانه مخلوق در او هويدا مى‌گردد، و (مانند سائر مصنوعات) دليل بر وجود صانعى خواهد بود پس از آنكه همه اشياء دليل بر هستى او مستند، و پس از آنكه به برهان امتناع و محال بودن دور است از اينكه در او تاثير كند چيزيكه در غير او (ممكنات) تاثير مى‌كند.

ص: 746

خداوندى كه حالى به حالى نمى‌شود (تغيير نمى‌پذيرد) و از بين نمى‌رود (زيرا تغيير و نيست شدن از خواص ممكن است نه واجب) و غيبت و پنهان شدن بر او روا نيست. (زيرا لازمه آن انتقال و حركت است كه دلالت بر حدوث و نو پيدا شدن دارد، و از اين جهت ابراهيم عليه‌السلام )چنانكه در قرآن كريم آمده( به غيبت و پنهان شدن ستاره و ماه و خورشيد استدلال نمود كه آنها پروردگار نيستند س 6 ى 76 فلما جن عليه الليل راى كوكبا، قال: هذا ربى، فلما افل قال لااحب الافلين ى 77 فلما راى القمر بازغا، قال: هذا ربى، فلما افل قال لئن لم يهدنى زبى لاكونن من القوم الضالين، ى 78 فلما راى الشمس بازغه قال: هذا ربى، هذا اكبر، فلما افلت قال: يا قوم انى برى مما تشركون ى 79 انى وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفا، و ما انا من المشركين يعنى چون شب او را فرا گرفت )در آن زمان بعضى از مردم ستاره و ماه و خورشيد را پرستش مى‌نمودند( ستاره‌اى را ديد )به رويه آنان( گفت: اين است پروردگار من، پس چون غروب كرد گفت: پنهان‌شوندگان

ص: 747

را دوست نمى‌دارم )چه جاى اينكه آنها را بپرستم( چون ماه را طلوع كننده و درخشنده ديد، گفت: اين است پروردگار من، چون غروب كرد، گف

ت: اگر پروردگارم مرا به معرفت و شناسائى خود راه ننمايد من از گمراهان مى‌باشم، چون خورشيد را درخشان ديد، گفت: اين است پروردگار من، اين (در جرم و روشنائى از آنها) بزرگتر است، چون غروب كرد، گفت: اى مردم من از آنچه شما شريك خداوند قرار مى‌دهيد بيزارم، من روى مى‌آورم به كسى كه آسمانها و زمين را آفريده در حالى كه مسلمان و از بت‌پرستى و شرك دور بوده و از مشركين نيستم( و نزاده تا زائيده شده )معلول غير( باشد )زيرا هر كه فرزند آورد البته مركب و معلول ديگرى است( و زائيده نشده است تا محدود باشد )زيرا هر مولودى حادث است و وجودش به پدر و مادر منتهى مى‌شود( ذات او برتر است از داشتن فرزندان، و منزه و پاك است از همبسترى با زنان )زيرا فرزند آوردن و لذت بردن از زن از خواص مخلوق است( وهمها و انديشه‌ها به او نمى‌رسد تا )در وهم( محدود و موجودش گرداند، و فهمها و زيركيها او را به انديشه در نمى‌آورد تا تصورش نمايد )به صورت و مثالى در آورد( و حواس او را درك نمى‌كند تا به وجود حسى موجودش گرداند، و دستها او را لمس ننمايند تا دسترسى به او پيدا كنند، به حالى

ص: 748

متغير نمى‌شود و در احوال منتقل نمى‌گردد )چون تغيير و انتقال از لوازم جسم است( و شبها و روزها او را كهنه و سالخورده نمى‌كند، و روشنى و تاريكى تغييرش نمى‌دهد، و به چيزى از اجزاء و به اندام و اعضاء و به عرضى از عرضها و به غير داشتن و بعضها وصف نمى‌شود (خلاصه او جزء و عضو و عرض و بعض ندارد و غير او چيزى با او نيست خواه داخل باشد مانند جزء خواه خارج باشد مانند عرض، زيرا اگر باشد لازمه آن تركيب است و تركيب در واجب محال است) و براى او گفته نمى‌شود و حد و پايانى، و منقطع شدن و انتهائى، و نه اينكه اشياء به او احاطه مى‌كنند تا او را بلند گردانند يا بيفكنند، يا اينكه چيزى او را بر دارد تا از جانبى به جانبى ببرد يا راست نگه دارد، و در اشياء داخل نبوده و از آنها بيرون نيست (بلكه به هر چيز محيط و داناست) خبر ميدهد نه به وسيله زبان و زبانكها، و مى‌شنود نه به

ص: 749

شكافها (ى گوش) و آلتها (ى شنيدن) سخن مى‌گويد نه با الفاظ و (گفتار و كردار همه را) حفظ و از بر دارد نه به وسيله قوه حافظه (و يا آنكه همه اشياء را نگهدارى مى‌كند و خود نياز نگهدارى ديگرى ندارد) و اراده مى‌كند بدون انديشه، دوست مى‌دارد و خشنود مى‌شود نه از روى دقت و مهربانى، و دشمن مى‌دارد و به خشم مى‌آيد نه به جهت مشقت و رنج (بلكه محبت و رضايش توفيق

و رحمت است و بغض و غضبش عذاب و دورى از رحمت( به هر چه اراده هستى او كند مى‌فرمايد: باش، پس موجود مى‌شود )و اين سخن( نه به وسيله آوازى است كه )در گوشها( فرو رود، و نه به سبب فريادى است كه شنيده شود، و جز اين نيست كه كلام خداوند فعلى است از او كه آن را ايجاد كرده، و مانند آن پيش از ان موجود نبوده )بلكه نو پيدا( است، و اگر قديم بود هر آينه خداى دوم )و واجب‌الوجود( بود )و اين محال است(.

ص: 750

(درباره خداوند متعال) گفته نمى‌شود بود بعد از نبودن (زيرا وجود او مسبوق به عدم و نيستى نيست، بلكه قديم و ازلى است، و اگر گفته شود) پس صفات نو پيدا شده بر او جارى شود، و بين نو پيداشده‌ها و او فرقى نباشد (كه موجب امتياز گردد) و او را بر آنها مزيت و برترى نماند، پس آفريننده و آفريده شده برابر شده و پديدآورنده و پديدآورده شده يكسان گردد. مخلوقات را بى‌نمونه‌اى كه از غيرش صادر گشته باشد بيافريد، و براى آفريدن آنها از هيچيك از مخلوقش يارى نخواست، و زمين را ايجاد فرمود، و آن را بدون اينكه مشغول باشد (به قدرت كامله خود) نگهداشت، و آن را بر غير جايگاه آرامش (بلكه بر روى آب موج زننده) استوار گردانيد، و آن را بدون پايه‌ها بر پا داشت، و بدون ستونها برافراشت، و از كجى محفوظ نمود، و از افتادن و شكافته شدن باز داشت، و ميخهاى آن را استوار و سدها (كوه‌ها)يش را نصب نمود، و چشمه‌هايش را جارى كرد، و رودخانه‌هايش را شكافت، پس آنچه ساخته سست نگشته و آنچه را توانائى داده ناتوان نگرديده است، او است كه به سلطنت و بزرگى (قدرت و توانائى) خود به زمين (و آنچه در آن است) غالب و مسلط است، و اوست كه به علم و معرفت خويش به چگو

نگى آن دانا است، و به بزرگوارى و ارجمنديش بر هر چيز آن بلند و برتر است، و هر چه از آنها را كه بخواهد

ص: 751

او را ناتوان نمى‌سازد، و از او سرپيچى نمى‌كند تا بر او غلبه نمايد، و شتابنده آنها از او نمى‌گريزد تا بر او سبقت و پيشى گيرد، و به دولتمند و دارا نيازمند نيست تا او را بهره دهد، اشياء براى او فروتن و در برابر عظمت و بزرگى او ذليل و خوارند، توانائى ندارند از سلطنت و پادشاهيش به جانب ديگرى بگريزند تا از سود و زيان او (بخشش و كيفرش) سرباز زنند، و او را مثل و مانندى نيست تا همتا و برابر او باشد (زيرا اگر براى او مانندى فرض نمائيم آن يا ممكن‌الوجود است يا واجب‌الوجود، اگر ممكن‌الوجود باشد، در وجود از او متاخر است و نمى‌شود برابر و مانند او باشد، و اگر واجب‌الوجود باشد منافات دارد با احديت و يكتا بودن او و لازمه آن تركيب است، زيرا هر چه از براى آن مانند باشد مركب است از دو جزء يكى از جهت اتحاد و يكى از جهت امتياز، و واجب‌الوجود كه مبدا جميع ممكنات مى‌باشد محالست مركب باشد) او است نابود كننده اشياء بعد از بود آنها تا اينكه هست آنها نيست گردد (به طورى از بين مى‌روند كه گويا اصلا نبوده‌اند) و نيست شدن دنيا بعد از آفريدن

ص: 752

آن شگفت تر (و دشوارتر) از ايجاد و پديدار نمودن آن نيست، و چگونه شگفت تر باشد در حاليكه اگر همه جانداران دنيا از مرغان و چهارپايان و آنچه را شبانگاه به طويله‌شان باز مى‌گردانند و آنچه در صحرا مى‌چرند و اقسام و انواع گوناگون آنها و آنچه پست و كودنند و آنچه زير كند از آنها گردآيند به آفريدن پشه‌اى توانا نيستند، و نمى‌شناسند كه چگونه است راه ايجاد آن، و عقلها و خردهاشان در دانستن آن حيران و سرگردان است، و قوتهاشان عاجز و مانده مى‌باشند، و باز مى‌گردند زبون و خسته در حاليكه ميدانند شكست خورده‌اند، و به ناتوانى آفرينش آن اقرار و به نتوانستن نيست كردن آن اعتراف مى‌نمايند (زيرا اگر خدا نخواهد كسى نمى‌تواند آن را بگيرد چه جاى آنكه حقيقتا نيست گرداند. گفته‌اند: پشه در خلقت مانند پيل است ولى اعضاء آن بيشتر از پيل مى‌باشد، زيرا پيل داراى چهار پا و خرطوم و دم است و پشه علاوه بر اين اعضاء داراى دو پا و چهار بال است كه با آن بالها پرواز مى‌كند، و خرطوم پيل مجوف و سوراخ نيست ولى خرطوم پشه سوراخ است و چون آن را به بدن انسان فرو برد با آن خون مى‌خورد، پس خرطوم پشه به منزله حلقوم آن است).

ص: 753

و خداوند منزه از نقائص بعد از نابود شدن دنيا (پيش از قيامت) تنها باقى است كه چيزى با او نيست، همانطور كه پيش از ايجاد و آفرينش آن بود، همچنين بعد از نيست شدن آن بدون وقت و مكان و هنگام و زمان مى‌باشد (زيرا امكان در صورت نبودن افلاك داراى وجود و هستى نيست، و وقت و حين و زمان هم كه معنى همه آنها هنگام است عبادت از مقدار حركت فلك مى‌باشد، پس در صورت نيست شدن فلك حركتى نيست تا زمان باشد) با نيست شدن دنيا مدتها و وقتها و سالها و ساعتها نيست مى‌گردند (زيرا همه اينها اجزاء و زمان است كه با نيست شدن فلك معدوم شده‌اند) پس چيزى نيست مگر خداى يكتا غالب (بر همه اشياء) كه بازگشت جميع كارها به سوى او است (خلاصه چيزى نيست مگر آنكه فانى گردد حتى وقت و زمان كه پندارند اگر همه كائنات معدوم شوند زمان و وقت باقى مى‌باشند. فرمايش امام عليه‌السلام ان الله- سبحانه- يعود بعد فناء الدنيا تا اينجا صريح است كه ذوات همه اشياء پيش از قيامت نيست شوند، در قرآن كريم س 21 ى 104 مى‌فرمايد: كما بدانا اول خلق نعيده يعنى چنانكه در آغاز آفريدن ايجاد كرديم آن را باز مى‌گردانيم، و چون آن را از عدم ايجاد فرموده اعاده نيز از عدم مى‌باشد

ص: 754

، بنابرانى قول به اينكه مراد از فناء و نيست شدن اشياء تفرق و پراكندگى اجزاء است، زيرا اعاده معدوم محال است، جاى بسى گفتگو است، و چون اين كتاب براى مطالعه همگان است شرح و بسط اين مسئله اينجا سزاوار نيست( در ابتداى آفرينش مخلوقات داراى قدرت و اختيارى نبودند و فناء و نيستيشان هم بدون امتناع و ابائى از آنها خواهد بود، و اگر مى‌توانستيد امتناع نمايند، هميشه باقى بودند )خداوند همانطور كه بدون رخصت اشياء را بيافريد، همچنين در فناى آنها رخصت نخواهد، و چنانكه هنگام خلقت قادر بر امتناع نبودند هنگام از بين رفتن و نيست شدن كه بالطبع هر موجودى از آن گريزان است توانا نيستند، پس اگر مى‌توانستند امتناع نموده هميشه برقرار مى‌ماندند( ايجاد كردن هيچيك از مخلوقات هنگام آفرينش بر او دشوار نبود، و آفريدن آنچه پديد آورد و آفريد او را خسته و وامانده نساخت )زيرا دشوار بودن و واماندگى از لوازم جسم است( و اشياء را هستى نداد براى استوار كردن سلطنت و نه براى ترس از نيست شدن و كم گشتن، و نه براى كمك خواستن از آنها بر همتائيكه )بر او( پيشى گيرد، و نه براى دورى گزيدن از دشمنى كه )بر او( هجوم آورد، و نه براى زياد كردن در پادشاهى خود، و نه براى غلبه يافتن و فخر كردن شريكى در انبازى با او، و نه براى وحشت و ترسى كه داشته و خواسته با آنها انس گيرد، پس اشياء را بعد از آفريدنشان (پيش از قيامت) فانى و نابود مى‌گرداند نه از جهت

ص: 755

دلتنگى كه در تغيير آنها از حالى به حالى و تدبير امور آنها به او عارض شده باشد، و نه به سبب اينكه آسايش و آسودگى به او رو آورد، و نه از جهت آنكه چيزى از آنها بر او گران آيد، طول كشيدن هستى آنها او را ملول نكرده تا وادارش نمايد كه به تندى آنها را نيست سازد، ليكن خداوند سبحان نظم اشياء را از روى لطف و مهربانيش قرار داد، و به امر فرمان خود (از پاشيده شدن) نگاهشان داشت، و به قدرت و توانائى خود استوارشان گردانيد، پس آنها را بعد از نابود شدن باز مى‌گرداند بى آنكه نيازى به آنها داشته باشد، و بى‌كمك گرفتن به يكى از آنها بر آنها، و نه از جهت بازگشتن از حال وحشت و ترس به حال انس، و نه از جهت رجوع از نادانى و كورى و گمراهى بدانش و طلبيدن، و نه از جهت درويشى و نيازمندى به توانگرى و دارائى، و نه از جهت زبونى و پستى به ارجمندى و توانائى (زيرا اين موضوعات همه شايسته ممكنات است كه داراى كمال مطلق نبوده و از هر جهت ناقص و نيازمند به غير هستند، و

نبايد كسى گمان بر غرض نداشتن كه لازمه‌اش نقص در ذات است حاكى از آن است كه افعال خداوند بى‌غرض و فائده باشد، بلكه داراى اغراض و مصالح و حكم و منافعى است كه نتيجه آنها براى خلق است، زيرا حقتعالى منزه است از آنكه كارى بيهوده انجام دهد، چنانكه در قرآن كريم س 21 ى 16 مى‌فرمايد: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ى 17 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين يعنى آسمان و زمين و آنچه بين آنها است را براى بازى نيافرديم، و اگر مى‌خواستيم چيزى را به بازى بگيريم اگر كننده بوديم لايق ما بود از پيش خود فرا مى‌گرفتيم و نيازمند به ممكنات نبوديم(.

خطبه 229-در بيان پيشامدها

ص: 756

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است در (اشاره به قدر و منزلت ائمه هدى عليهم‌السلام و) پيشامدهاى ناگوارى كه روى خواهد داد: آگاه باشيد پدر و مادرم فداى كسانى باد كه (بعد از من راهنماى گمراهان و پيشوايان مردم مى‌باشند) و ايشان از جماعتى هستند كه نامهاشان (بزرگواريشان) در آسمان (نزد ملائكه) مشهور، و در زمين (به جهت ضلالت و گمراهى نزد بيشتر مردم) نامعلوم است، بدانيد و منتظر باشيد پيشامدهائى را كه خواهد شد از پراكنده شدن كارهاى شما و گسيختگى پيوندهاى (دينى و دنيوى) شما، و روى كار آوردن و زمامدار گردانيدن كهتران شما (بر مهتران و پيران، يا مقدم گشتن او باش و پستها بر بزرگان و نيكان كه پيش افتادن خردان به هر دو معنى بد عاقبت است و خطاء، چون موجب فساد و اختلال امر دين و دنيا مى‌باشد، چنانكه نوشته‌اند: از حكيم دورانديشى پرسيدند انقراض دولت ساسانيان را چه سبب شد؟ گفت: ايشان افراد كوچكتر را به كارهاى بزرگ گماشتند كه از عهده آن كارها بر نيامدند، و مردم بزرگ را به كارهاى كوچك وا داشتند كه به آن كارها اعتنا ننمودند، از اين رو نظام كارشان از هم گسيخت و جمعيتشان پراكنده گرديد) اين پيشامدها وقتى خواهد شد كه (به سبب غلبه حرام بر حلال( زدن شمشير بر مومن آسانتر )و سختى آن كمتر( است از بدست آوردن يك درهم از راه حلال، اين وقائع وقتى روى خواهد داد كه پاداش گيرنده از آنكه مى‌بخشد بيشتر است )زيرا مالها شبهه‌ناك و نيتها ناپاك بوده و فقراء به اضطرار مى‌ستانند و اغنياء به ناچار يا از روى ريا و خودنمائى اندكى مى‌دهند( اين كارها هنگامى خواهد شد كه نياشاميده مست مى‌شويد بلكه )

ص: 757

مستى شما( از )فراخى( نعمت و خوش‌گذرانى است، و بدون اضطرار و ناچارى سوگند ياد نموده و بدون در تنگنا افتادن دروغ مى‌گوئيد، اين حوادث هنگامى روى خواهد آورد كه بلاء و سختى شما را )نياكانتان را( بگزد )آزار رساند( چنانكه پالان، كوهان شتر را ميگزد، چه بسيار دراز است اين رنج و چه دور است اين آرزو و اميدوارى )رهائى از آن سختيها، اين جمله اشاره است به فتنه‌هاى پيش از ظهور قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه) كه به مومنين بسيار سخت خواهد گذشت و از آن رهائى ممكن نيست تا آن حضرت ظاهر گردد(. اى مردم اين مهارهاى شتران )نفس اماره( را كه پشتهاى آنها بارهاى سنگين دستهاى شما را برداشته است رها كنيد )مرتكب گناه نشده برخلاف دستور خدا و رسول رفتار ننمائيد( و از )اطاعت و پيروى( سلطان (امام زمان) خود دورى نجوئيد، پس (در صورت پراكنده شدن) خود را بعد از انجام كارها (ى زشتتان) توبيخ و سرزنش مى‌نمائيد (و پشيمان مى‌شويد) و در آنچه كه به آن رو مى‌آوريد بر افروختن آتش فتنه و فساد (و خونريزى‌هاى ناحق) بى‌باك داخل نشويد، و از آن راه بپيچيد و ميان راه براى آن خالى گذاريد (كناره‌گيرى كنيد تا بيايد و بگذرد، چون شما را طاقت جلوگيرى از آن نيست، پس بيهوده نكوشيد، زيرا) به جان خودم سوگند كه در زبانه آتش آن فتنه مومن هلاك مى‌شود، و غير مسلمان سالم مى‌ماند (زيرا راى و انديشه مومن برخلاف خواهشهاى نفس و فتنه‌جوئى است، ولى راى و انديشه غير مسلمان و منافق موافق آن است). مثل من در ميان شما مثل چراغى است در تاريكى كه هر كه در آن داخل شود از آن روشنى مى‌طلبد، پس اى مردم (اندرز مرا) بشنويد و حفظ كنيد، و گوشهاى دلهاتان را مهيا و آماده سازيد تا (اشارات سخنانم را) بفهميد.

خطبه 230-در سفارش به تقوا

ص: 758

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در سفارش به پرهيزكارى و يادآورى از مرگ و مرده‌ها): اى مردم، شما را سفارش مى‌كنم به پرهيزكارى و ترس از خدا، و به بسيار ستودن او را براى نعمتهايش كه به شما داده، و بخششهايش كه به شما مى‌رسد، و براى آزمايش او شما را (از خير و شر و خوشى و سختى) پس چه بسيار به نعمتى شما را تخصيص دارد و به رحمتى دريافت (كه از جمله آن اين است كه) گناهان و كارهاى زشت خود را آشكار كرديد و او (با ستاريت و غفاريت خود) شما را پوشانيد (مفتضح و رسوا نساخت، و اين از نعمتهاى بزرگ او است) و كارى كرديد كه موجب مواخذه او بود و شما را مهلت داد (در كيفرتان به تعجيل نفرمود شايد توبه و بازگشت نمائيد، زيرا عفو و بخشش و رحمتش بر عقاب و خشمش سبقت جسته، و اين نيز نعمت بزرگى است كه به بندگانش عطا فرموده كه اگر بر اثر گناه افراد را كيفر مى‌فرمود، هيچكس روى زمين باقى نمى‌ماند، چنانكه در قرآن كريم س 16 ى 61 مى‌فرمايد: و لو يواخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابه ولكن يوخرهم الى اجل مسمى فاذا جاءاجلهم لايستاخرون ساعه و لايستقدمون يعنى اگر خداوند مردم را بر اثر ستم و گناهانشان مواخذه فرمايد جنبنده‌اى بر روى زمين باقى نمى‌گذارد، لكن آنها را مهلت مى‌دهد تا وقتى كه تعيين گرديده، پس چون زمان ايشان برسد ساعتى به تاخير نيفتاده و پيشى نگيرند( و شما را سفارش مى‌كنم به ياد مرگ و كم غافل شدن از آن، و چگونه غافليد شما از چيزيكه )مرگ از شما غافل نيست، و چگونه طمع و آز داريد از كسى كه (ملك‌الموت) شما را مهلت نميدهند؟! پس (براى شما) كافى است پنددهنده مردگانى كه ديديد آنها را بر دوشها

ص: 759

به سوى قبرهاشان بروند در حاليكه سوار نبودند، و در قبرها نهادندشان در حاليكه فرود نيامده بودند (زيرا سوارى و ورود در جائى بايستى از روى قصد و اختيار باشد، پس چون حمل مردگان بر دوشها و نهادنشان در قبرها به ادراك و شعور خودشان نيست از اين رو نمى‌توان گفت كه آنها سوار بوده يا در قبرها وارد شده‌اند) پس (طورى دست از اين جهان كشيده و رفتند و اثرى به جا نگذاشتند كه) گويا ايشان بناءكنندگان دنيا نبودند و هميشه آخرت جايگاه آنان بوده، بيرون رفتند از دنيائيكه در آن سكونت داشتند، و جا گرفتند در گورى كه از آن مى‌رميدند، آلوده بودند به دنيائى كه از آن دست كشيدند، و تباه ساختند آخرتى را كه به سوى آن منتقل گشتند (و اكنون پشيمانند و بيچاره) نه از كار زشت مى‌توانند برگردند (توبه و بازگشت نمايند) و نه كار نيك را مى‌توانند زياده نمايند (زيرا آخرت دار تكليف نيست، و اين بدبختى براى آن است كه) به دنيا انس گرفتند دنيا ايشان را فريب داد، و به آن اعتماد نمودند آنها را به خاك انداخت (تباهشان ساخت) پس خدا شما را بيامرزد، سبقت گرفته و پيش‌دستى كنيد به سوى منازل (آخرت) خود كه به آبادى آن مامور بوده با آن ترغيب گرديده به سوى آن خوانده شده‌ايد، و به وسيله شكيبائى بر طاعت خدا و دورى از معصيت و نافرمانيش نعمتهاى او را بر خودتان تمام گردانيد (با شكيبائى بر سختى عبادت و دورى از معصيت خود را شايسته نعمتهاى آخرت و لذتها و خوشيهاى بهشت جاويد گردانيد تا با همراه بودن آن نعمتها با نعمتهاى دنيا از نعمتهاى خدا كاملا بهره‌مند شده باشيد) زيرا فردا (هنگام رسيدن مرگ) به امروز نزديك است، چه بسيار به شتاب مى‌گذرد ساعتها در روز، و چه زود سپرى مى‌شود روزها در ماه، و چه شتابنده است ماهها در گذراندن سال، و چه با تندى ميگذرد سالها در عمر (كه تند گذشتن آنها مستلزم به سر رسيدن زندگى و نزديك شدن مرگ است).

خطبه 231-ايمان

ص: 760

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در وصف ايمان): يك قسم از ايمان (كه آن عبارت از تصديق به وجود صانع و يقين به رسالت حضرت رسول و اعتقاد به ولايت ائمه معصومين )عليهم‌السلام( است) در دلها ثابت و برقرار است (و آن ايمان حقيقى است كه از راه حجت و برهان بدست آمده، و شبهات و اضلال گمراه‌كنندگان آن را زائل نمى‌گرداند) و قسمى از آن (كه از روى حجت و برهان به دست نيامده) بين دلها و سينه‌ها عاريه و چيزى است كه احتمال رجوع و زوال در آن ميرود (خواه يقينى باشد مانند اعتقادات شخص مقلد و خواه از روى ظن و گمان، زيرا چنين ايمانى در دل ثابت و جاگير نشده است) تا وقت تعيين شده (هنگام رفتن از دنيا) پس (چون ايمان ثابت يا عاريه امرى است قلبى و آگاه شدن بر آن ممكن نيست، بنابراين) هر گاه شما را از كسى (به سبب سوءظن يا كار زشت) بيزارى پديد آيد درباره (حكم به ايمان و كفر) او تامل نمائيد تا زمانيكه مرگ او برسد (زيرا ممكن است پيش از رفتن از دنيا ايمان او ثابت و برقرار گشته از عمل زشت خود توبه و بازگشت نمايد، پس بيزارى از شخص او سزاوار نيست، بلكه بايد از عمل او بيزارى جست، ولى اگر بر عمل زشت خود باقى ماند تا از دنيا رفت)

پس (در اين صورت بايد از شخص او بيزارى جست، چون)

ص: 761

در آن وقت سزاوار بيزارى مى‌گردد (زيرا بعد از مرگ تكليفى نيست تا ايمانى تحصيل شود). و هجرت (انتقال از ضلالت و گمراهى به هدايت و رستگاى و از كفر به سوى ايمان) واجب است چنانكه در اول بعثت پيغمبر اكرم واجب بود (پس وجوب هجرت مختص به زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و معنى آن تنها حركت از مكه به مدينه نيست، بلكه هجرت به سوى خلفاء و نواب آن بزرگوار نيز واجب است، زيرا غرض از هجرت ترك ضلالت و گمراهى است و اين ممكن نيست مگر به ارشاد و هدايت ائمه دين )صلوات الله عليهم اجمعين( كه خلفاء و نواب رسول خدا هستند، پس هجرت به سوى آنها هجرت به سوى آن حضرت است، خلاصه هجرت در جميع ازمنه و اوقات در مرتبه وجوب و لزوم اول خود باقى است) خداوند را به اهل زمين از گروهى كه هجرت به سوى ايمان را (در بلاد كفر از روى تقيه) پنهان دارند و از آنانكه (در بلاد اسلام) آشكار سازند حاجت و نيازى نيست (و مقصود از امر به هجرت و سائر تكاليف شرعيه بهره‌مند شدن بندگان و رهائى آنها از عذاب روز رستخيز است، نه آنكه خواسته منفعت و سودى را جلب كرده يا مضرت و زيانى را از خود دفع نمايد، زيرا او غنى مطلق و بى‌نيا

ص: 762

ز حقيقى است( نام هجرت بر كسى نهاده نمى‌شود و ثابت نمى‌گردد مگر به شناختن حجت )خليفه‌الله( در روى زمين )نمى‌توان گفت كسى هجرت كرده و از ضلالت و گمراهى پا بيرون گذارده مگر آنكه امام زمان خود را بشناسد، زيرا هجرت از ضلالت به هدايت ممكن نيست مگر به ارشاد امام عليه‌السلام( پس )از اين جهت( كسى كه حجت خدا را شناخت و به او اقرار و اعتراف نمود مهاجر است )از ضلالت به هدايت هجرت كرده اگر چه از وطن خود بيرون نرفته باشد، اين جمله صريح در آن است كه گفتيم: وجوب هجرت مختص به زمان پيغمبر اكرم و معنى آن بس حركت از مكه به مدينه نيست( و نام ضعيف و ناتوان بر كسى نهاده نمى‌شود كه خبر حجت به او برسد و گوش او آن را بشنود و در دلش جا گيرد )اگر خبر حجيت حجت خدا به كسى برسد و راه به او نبرد و از آن كار غافل ماند نپندارد كه از جمله مستضعفين و ناتوانانى است كه بر آنها حرجى نيست، زيرا خبر ثبوت حجت به او رسيده و به گوش شنيده و به دل فهميده، پس چنين شخصى معذور نيست و اگر چه در وطن خود باشد،

ص: 763

و چون هر كسى را لياقت معرفت و شناسائى حجت نمى‌باشد، بلكه حقيقت معرفت حجت مخصوص مومنين بااخلاص است، مى‌فرمايد:( معرفت و شناسائى ما كار بسيار دشوارى است كه برنمى‌دارد و زير بار آن نمى‌رود مگر بنده مومنى كه خداوند دل او را براى ايمان آزمايش نموده (آن را شايسته قبول ايمان دانسته) باشد، و حديث و گفتار ما را نگاه نمى‌دارد مگر سينه‌هاى امانت‌پذير و خردهاى پابرجا (و چون منظور امام عليه‌السلام ترغيب شنودگان است به هجرت به سوى خود و پيروى از احاديث آن بزرگوار از اين رو آنان را امر به سوال و پرسش مى‌فرمايد: اى مردم )معارف الهيه و احكام شرعيه و آنچه را كه تا قيامت واقع مى‌شود( از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد كه من به راههاى آسمان داناترم از راههاى زمين )توجه من به علوم و معارف دينيه از امور دنيويه بيشتر است( پيش از آنكه فتنه و فساد )بنى‌اميه( پا بر دارد و )مانند شتر سركش از دست مالك رميده( بر مهار خود گام نهد، و خردهاى اهلش را از بين ببرد )پيش از آنكه به تباهكارى ايشان همه جا را فرا گرفته مردم را از راه حق و شناختن امام زمانشان باز دارد. ناگفته نماند كه به حكم عقل و نقل هيچكس را جز على بن ابيطالب و ائمه معصومين بعد از پيغمبر اكرم (عليهم‌السلام) جرات نيست كه بگويد: سلونى قبل ان تنقدونى يعنى از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد، و به اين موضوع در شرح خطبه نود و دوم اش

اره و دليل آن بيان شد(.

ص: 764

ص: 765

خطبه 232-سفارش به ترس از خدا

ص: 766

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در تقوى و دل نبستن به دنيا و سختيهاى بعد از مرگ و سفارش به شكيبائى بر بلاء): خدا را براى نعمت بخشيدن او سپاس مى‌گزاريم (زيرا شكر نعمت موجب فراوانى و كفران آن باعث عذاب سخت مى‌باشد) و از او براى اداى حقوقش (تحصيل علوم و معارف و انجام واجبات و مستحبات) يارى مى‌طلبم كه لشگرش (فرشتگان و انبياء و اوصياء و پيروان ايشان بر گمراه‌شدگان و گمراه‌كنندگان) غالب، و توانائى او بزرگ است، و گواهى مى‌دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله) بنده و فرستاده او است كه (مردم را) به طاعت و فرمانبردارى خداوند دعوت فرمود، و با جهاد جنگيدن در راه دين او بر دشمنانش غالب و فيروز گرديد، اتفاق و پيوستگى دشمنان بر تكذيب آن حضرت و كوشش و تلاش آنها براى خاموش كردن نور او (از بين بردن دينش) از جهاد بازش نمى‌داشت، پس (چون بعثت حضرت رسول براى دعوت به سوى دين و طاعت خداوند است اجابت دعوت آن بزرگوار به آن است كه مواظبت داشته) به تقوى و ترس از خدا دست اندازيد (واجبات را انجام داده گرد محرمات نگرديد) زيرا پرهيزكارى را ريسمانى است داراى دستگيره محكم و پناهگاهى كه استوار است بلندى آن (سبب نجات و رهائى ا

ز سيه‌روزى دنيا و آخرت است( و به )طاعت و بندگى و اسباب مغفرت و آمرزش پيش از رسيدن( مرگ و سختيهاى آن بشتابيد، و براى آن پيش از آمدنش )خود را( آراسته كنيد، پيش از آنكه وارد شود آماده باشيد )تا مرگ نرسيده به دستور خدا و رسول رفتار كرده از شيطان و نفس اماره دورى گزينيد كه پس از آمدن آن راه بسته مى‌شود( زيرا قيامت )هنگام پاداش و كيفر( پايان كار است )و مرگ اول منزل آن مى‌باشد( و بس است مرگ پنددهنده براى خردمند، و عبرت براى نادان و غافل، و پيش از رسيدن به پايان )قيامت( چيزهائى را مى‌دانيد از تنگى قبرها، و فراوانى غم و اندوه )به مفارقت و جدائى مال و فرزند و دوستان( و از ترس محلى كه )اوضاع قيامت را( آگاه ميشويد )و آن برزخ است( و پياپى رسيدن خوف و بيم، و جابه‌جا شدن دنده‌ها )بر اثر فشار قبر( و كر شدن گوشها )از صداهاى وحشت‌انگيز( و تاريكى لحد، و ترس عذابيكه خداوند )به زبان پيغمبرانش( خبر داده است، و پوشاندن قبر، و استوار كردن سنگ پهن )كه قبر را به آن مسدود مى‌نمايند(.

ص: 767

پس اى بندگان خدا، از خدا بترسيد، از خدا بترسيد (پيش از رسيدن مرگ كارى كنيد كه به سختيهاى بعد از آن مبتلى نگرديد، و به دنيائيكه به زودى دست از آن خواهيد كشيد دل نبنديد) زيرا دنيا به شما به يك راه (كه راه آخرت است و پشتيبانتان از آن گذشتند) ميگذرد (همه را از آن راه مى‌برد و كسى را جا نمى‌گذارد) و شما با قيامت به يك ريسمان بسته شده‌ايد (بين شما و آن فاصله و مدت درازى نيست) و مانند آن است كه قيامت علامات و نشانه‌هاى خود را آشكار ساخته و پرچمهايش (مقدمات پيوستن به پيشينيان) را نزديك گردانيده، و شما را سر راه خود (براى حساب و بازپرسى) نگاهداشته است، و مانند آن است كه سختيهايش را جلو آورده و (مانند شتر كه براى برداشتن بار از پشتش سينه به زمين مى‌نهد) سينه‌هايش را پهن كرده (عذابهاى دردناكش را آشكار ساخته) و دنيا از اهل خود دست كشيده و آنان را از پرستارى خويش بيرون نموده، پس همچون روزى بود كه گذشت، يا ماهى كه به سر رسيد، و تازه آن كهنه و فربه آن لاغر گرديد (بدنها ضعيف و ناتوان شده، و آنها را وا داشته‌اند) در جاى تنگ (قيامت كه گرفتارى آن دشوار و رهائى از آن غيرممكن) و كارهى درهم و بزرگ، و آتش داغ پر آزار،

با صداى بلند، زبانه افروخته، فرياد خشمناك، و سوزندگى زبانه‌دار كه فرو نشستن ندارد، و هيزم آن پر شعله، تهديد آن ترسناك، ته آن ناپيدا، اطراف آن تاريك، ريگهاى آن بسيار گرم، كيفرهاى آن رسوا كننده است (اما براى پرهيزكاران خداوند در قرآن كريم س 39 ى 73 مى‌فرمايد: و سيق الذين اتقوا ربهم الى الجنه زمرا حتى اذا جاوها و فتحت ابوابها، و قال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين يعنى) و آنانكه از پروردگارشان مى‌ترسيدند

ص: 768

(در دنيا پرهيزكار بودند) دسته دسته به سوى بهشت رانده مى‌شوند (فرشتگان آنان را مى‌برند تا به بهشت وارد شوند، و درهاى آن گشوده است، و دربانان آن به آنها گويند: درود بر شما پاك و پاكيزه هستيد )در دنيا خود را به معاصى نيالوديد( پس به بهشت درآئيد و هميشه در آن باشيد) در حاليكه از عذاب آسوده و از سرزنش رها و از آتش دور گشته‌اند، و بهشت به سبب ايشان آرامش يافته (از حال انتظار بيرون آمده) و آنان هم از منزل و قرارگاه خود شاد مى‌باشند (و اينان) كسانى هستند كه در دنيا كردارشان پاكيزه و نيكو و چشمهايشان (از خوف خدا و ترس عذاب) گريان بوده، و شب آنها در دنياشان از جهت افتادگى و طلب آمرزش (بيدارى براى عبادت و بندگى به منزله( روز و روزشان از جهت ترس )از عذاب( و دورى نمودن )از دنيا و مشغول بودن به راز و نياز به منزله( شب بوده، پس خداوند بهشت را جاى بازگشت و خوشى را پاداش ايشان قرار داد، و آنها به بهشت و اهل آن سزاوارتر و شايسته هستند، با پادشاهى هميشگى و نعمت و خوشى ثابت و برقرار. پس بندگان خدا )اكنون كه حال اهل دوزخ و بهشت را شنيديد( مواظبت نمائيد آنچه را كه به مواظبت آن رستگار شما سود مى‌برد، و به تباه ساختن آن تبهكار شما زيان ميبرد )از دستور خدا و رسول پيروى كنيد تا سعادت و نيكبختى هميشگى بدست آريد و از آن غافل نباشيد كه بدبخت مى‌گرديد( و با كردارتان بر مرگهاى خود پيشى گيريد )طورى باشيد كه در موقع آمدن مرگ اضطراب و نگرانى نداشته باشيد( زيرا شما گروگان چيزى هستيد كه پيش فرستاده‌ايد، و جزاء داده مى‌شويد به آنچه كه به جا آورده‌ايد، و مانند آنستكه مرگ شما را دريافته، پس بازگشتى نيست تا )به تدارك كردارهاى زشت خود( نائل شده، و نه از لغزش و گناهى )كه كرده‌ايد( وارهيده شويد )زيرا وارهيدن از لغزشها بر اثر توبه و بازگشت است و آن در دنيا ممكن است كه دار تكليف و عمل است نه در آخرت كه دار جزاء است( خدا ما و شما را به طاعت و پيروى ا

ز خود و رسولش وادار نمايد، و با فزونى رحمتش از (گناهان) ما و شما بگذرد. (با تامل و انديشه در مطالب بالا، پس)

ص: 769

در جاى بنشينيد (بيهوده افزون‌طلب نباشيد) و بر بلاء و سختى (كفر و ضلالت) شكيبا باشيد، و دستها و شمشيرهاتان را در خواهشهاى زبانهاتان بكار نيندازيد (جنگجو نبوده و دشنام نداده سخنان بى‌مغز نگوئيد) و نشتابيد به آنچه را كه خدا تكليف نكرده (برخلاف دستور خدا رفتار ننموده بدون فكر و انديشه و مطالعه سود و زيان هر كارى بيجا خود را گرفتار نسازيد) زيرا از شما هر كه بر خوابگاه خود بميرد در حاليكه به حق پروردگارش و حق پيغمبر و فرستاده او و حق اهل‌بيت آن حضرت شناسا باشد شهيد مرده است، و مزد او با خدا است، و سزاوار پاداش كردار نيكوئى است كه در انديشه داشته، و اين انديشه جاى شمشير كشيدن او را مى‌گيرد، و هر چيز را مدت و به سر رسيدنى است (كه تا آن مدت به سر نرسد كوشش سود ندهد، خلاصه در صورت توانائى نداشتن و يا براى كشته شدن سود معنوى در نظر نگرفتن به زد و خورد با دشمنان نپردازيد، براى آنكه قصد جنگيدن و بيزارى از آنها هم در حكم جهاد و كشته شدن در راه خدا است).

ص: 770

ص: 771

خطبه 233-در حمد خدا و لزوم تقوا

ص: 772

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در پرهيزكارى و دل نبستن به دنيا): سپاس خداوند را سزا است كه (موجب) سپاسگزارى او (نعمتهاى بيشمارش) در بين آفريدگان منتشر، و لشگر او (فرشتگان و انبياء اوصياء و مومنين كه جهاد كننده در راه دين او هستند بر دشمنايش) غالب، و بزرگى او (از هر چيز) برتر است، او را بر نعمتهاى پى در پى و بر بخششهاى بزرگش (كه خردها در برابر آن ناتوان و زبان از شمارش وامانده است) سپاس ميگزارم، خداوندى كه بسيار بردبار است (گناهكاران را زود كيفر نميدهد) و (تقصير ايشان را كه قابل عفو و گذشت است) مى‌بخشد، و در آنچه حكم كرده (مقدر و امر فرموده بر رونق حكمت و مصلحت) به عدل و انصاف رفتار نموده، و به آنچه مى‌گذرد و آنچه گذشته دانا است (دانائى او در برابر آينده و گذشته يكسان است) به دانائى خود (كه عين ذات او است) ايجادكننده آفريدگان، و به امر و فرمان خويش (كه چيزى از آن جلوگيرى نمى‌تواند كرد) خلق كننده آنان است بدون پيروى كردن و آموختن (از ديگرى) و بدون بهره‌مند شدن از نمونه صنعت كار دورانديشى (زيرا او مبدءالمبادى و اولى است كه اولى براى او فرض نمى‌شود) و بدون برخوردن به خطاء و اشتباهى و بدون گ

ردآوردن جماعتى (از خردمندان و دانايان تا با ايشان مشورت نمايد، زيرا او عين علم است،

ص: 773

پس خطاء و اشتباه در او راه ندارد تا نياز به مشورت داشته باشد). و گواهى مى‌دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله) بنده و فرستاده او است برانگيخت او را هنگامى كه مردم در ضلالت و گمراهى بسيار سير مى‌كردند، و در حيرت و نگرانى غوطه‌ور بودند، مهارهاى تباهى و بدبختى آنها را مى‌كشايند (و به سوى گرفتاريهاى دنيا و آخرت ميراندشان) و قفلهاى گمراهى بر دلهاشان نهاده شده بود (به طورى كه نور حق و حقيقت در آنها نمى‌تابيد). بندگان خدا شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مى‌نمايم، زيرا تقوى حق خداست بر شما (تقوى را كه عبادت است از عمل به واجبات و ترك منهيات خداوند حق خود و اداء شكر و سپاسگزارى از نعمتهايش قرار داده) و حق شما (پاداش كردارتان) را بر خدا لازم و برقرار مينمايد، و شما را سفارش مى‌كنم به اينكه از خدا براى تقوى كمك بطلبيد. (بخواهيد تا شما را به تقوى و پرهيزكارى موفق بدارد) و از تقوى براى (قرب به) خدا همراهى درخواست نمائيد (پرهيزكار شويد تا به خدا نزديك گرديد) زيرا تقوى در امروز (دنيا) پناه و (در برابر سختيها و گرفتاريها) سپر است، و در فردا (قيامت( راه بهشت است، راه آن آشكار و رونده در آن سود برنده، و امانتدار آن )خداوند( حافظ و نگهدار است )امانت در نزد او تباه نمى‌شود، بلكه روز رستخيز با سود بسيار آن را پس مى‌دهد( هميشه تقوى خود را بر مردمان گذشته و باقيمانده نشان داده و جلوه‌گرى مى‌نمايد )تا از آن بهره ببرند( چون ايشان در فردا )ى قيامت( به آن نيازمندند، فردائيكه خداوند باز گرداند آنچه پديدآورده )مردگان را زنده فرمايد( و گرفته آنچه بخشيده )از دنيا و كالاى آن( و پرسش نمايد از آنچه عطاء فرموده )از نعمتهاى بيشمار كه در چه راه صرف نموديد( پس چه بسيار اندكند

ص: 774

كسانيكه تقوى را پذيرفته و از روى راستى و درستى آن را شعار خويش قرار داده‌اند، آنان از جهت عدد و شماره كم‌اند و شايسته وصف و مدح خداوند سبحان هستند كه )در قرآن كريم س 34 ى 13( ميفرمايد: و قليل من عبادى الشكور يعنى بندگان بسيار سپاسگزار من اندكند، پس با گوشهاتان به سوى )شنيدن وصف( تقوى بشتابيد )تا بفهميد( و با سعى و كوششتان بر آن مواظبت نمائيد )تا رستگار شويد( و آن را در برابر هر چه گذشته )از دست رفته( عوض و جانشين و در برابر هر مخالف )طريق حق( موافق قرار دهيد، به سبب تقوى خوابتان را بيدار سازيد )از خواب غفلت بيدار شويد( و روز خود را جدا نمائيد )به دنيا دل نبنديد( و آن را ملازم دلهاتان قرار دهيد )هيچگاه از آن دور نشويد( و گناهانتان را به آن بشوئيد، و بيماريهاتان را به آن مداواه كنيد، و با آن بر مرگ پيش گيريد )كارى كنيد كه از مرگ نگرانى نداشته باشيد( و عبرت گيريد از كسى كه تقوى را تباه ساخته و از دست داده )از شيطان و نفس اماره پيروى كرده در دنيا بدبخت مانده و يا بهره‌اى كه خواسته بدست نياورده و در آخرت به عذاب جاويد مبتلى است( و نشود كه از شما عبرت گيرد كسى كه از آن پيروى نموده. آگاه باشيد تقوى را )از كبر و خودخواهى و رياء و خودنمائى( محافظت كنيد، و خود را به سبب آن نگاه داريد )زيرا تقوى پناهگاه و سپر از عذاب است( و از دنيا دورى نمائيد و به آخرت مشتاق و شيفته باشيد، و پست مداريد كسى را كه تقوى بلند كرده )پرهيزكاران را خوار شماريد كه خلاف تقوى و پرهيزكارى است( و بلند مرتبه ندانيد كسى را كه دنيا بلند كرده )توانگران را از جهت درائيشان بزرگ نپنداريد، زيرا تعظيم از جهت دارائى با تقوى و پرهيزكارى منافات دارد( و چشم ندوزيد به ابر برق‌دار )كالاى جلوه‌گر( دنيا، و به گوينده آن گوش ندهيد، و خواننده آن را نپذيريد

(با دنياپرستان گرم نگرفته رفت و آمد ننمائيد) و به درخشندگى آن روشنائى مجوئيد، و به كالاهاى نفيس آن فريفته نشويد، زيرا برق آن بى‌باران و گفتار آن دروغ و دارائيهاى آن غارت گشته و كالاهاى نفيس آن ربوده شده است. آگاه باشيد دنيا به زن فاجره‌اى ماند كه خود را (به مردان) نشان داده روى بگرداند، و به اسب سركشى ماند كه هنگام حركت توقف نموده فرمان نبرد، و دروغگوى بسيار خيانكار و ستيزه‌گر ناسپاسگزار، و بسيار جفاكار منحرف شونده (از راه حق)، و بسيار دورى كننده (از راه راست) و نگران و درهم است، روش آن منتقل شدن (از حالى به حالى و از شخصى به شخصى)

ص: 775

و جاى پاى آن متحرك و غير ثابت و ارجمندى آن زبونى، و سعى و كوشش آن بازى و شوخى، و بلندى آن پستى است، سراى گرفتن مال و برهنه كردن و تاراج نمودن و تباه ساختن است، اهل آن بر پا بوده (از سختى و گرفتارى بسيار آنى آسودگى ندارند) و رانده مى‌شوند، و (به پيشينيان) ملحق مى‌گردند، و (از مال و زن و فرزند خويشان و دوستان) جدا خواهند ماند، راههاى آن سرگردان كننده (روندگان در آن نمى‌دانند كجا مى‌رسند) و گريزگاههاى آن ناتوان كننده است (مردم در آن گريزگاهى نيافته دستشان به جائى بند نمى‌شود) و مقاصد

آن نوميد كننده است (هيچكس در آن به مراد نمى‌رسد) پس پناهگاهها دنياپرستان را (به چنگ بلا و سختى) تسليم نموده و آنها را نگاه نداشته، و منزلها آنان را دور انداخته، و زندگى‌ها ايشان را وامانده و خسته گردانيده است (خلاصه در دنيا گريزگاهى نيست كه كسى به آن پناه برد، و منزلى نيست كه كسى را نگاهداشته از خود دور نيفكند، و زرنگى و پشت هم اندازى سودى ندارد) پس بعضى (از اهل دنيا) رهائى يافته و (لكن) پى كرده شده و به پاى آنها خم رسيده، و بعضى چون گوشت جدا شده، و و بعضى مانند بدن سر بريده، و بعضى همچون خون ريخته شده، و بعضى (بر اثر غم و اندوه) دستهاى خود را گزان، و بعضى (دريغ خورده بر اثر آن) كفهاى خود را بر هم زنان، و بعضى (بر اثر بيچارگى) دو گونه بر مرفق و آرنج نهاده، و بعضى انديشه خود را سرزنش نموده نادرست دانند، و بعضى از قصد خويش روگردانند، در حاليكه تدبير و چاره از دست رفته (سود ندارد) و بلاى ناگهانى روآورده (مرگ رسيده و كار از كار گذشته) و آن هنگام موقع گريختن نيست (خداوند در قرآن كريم س 38 ى 3 مى‌فرمايد: كم اهلكنا من قبلهم من قرن فنادوا ولات حين مناص يعنى چه بسيار پيش از ايشان از مردم روزگار را تباه ساختيم، پس كمك خواستند (تا بگريزند) و هنگام گريختن و فرار كردن نبود( چه بسيار دور است )گريختن و تدارك كار بعد از رسيدن مرگ(!! به تحقيق از دست رفت آنچه از دست رفت، و گذشت آنچه گذشت )زمان تدارك گناهان و جبران خطاها و كارهاى زشت سپرى شد( و دنيا به دلخواه خود )نه بر وفق آرزوى اهلش( گذشت )در قرآن كريم س 44 ى 29 مى‌فرمايد: فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين يعنى( پس اهل آسمان و زمين بر هلاك دنياپرستان گريه نكردند )افسردگى به خودشان راه ندارند( و آنها از مهلت داده‌شدگان نبودند )تا راه رهائى از عذاب بيابند(.

خطبه 234-خطبه قاصعه

ص: 776

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه بعضى آن را خطبه قاصعه مى‌نامند، و (قصع در لغت به معنى نشخوار كردن، گفته‌اند: و تسميه اين خطبه به قاصعه آن است كه چون حضرت آن را براى اهل كوفه بيان مى‌فرمود بر شتر ماده‌اى سوار بود كه نشخوار مى‌كرد، و گفته‌اند: قصع در لغت به معنى تحقير و خوار نمودن نيز آمده، پس وجه تسميه آن آن است كه امام عليه‌السلام در آن شيطان را تحقير و خوار و پست نموده، و وجوه ديگرى هم براى تسميه آن گفته‌اند، ولى اقرب وجوه وجه اول و نيكوتر آنها وجه دوم است، و) آن متضمن مذمت و سرزنش شيطان است- لعنت خدا بر او باد به جهت تكبر و سركشى او، و سجده نكردنش بر آدم عليه‌السلام- و اينكه او نخستين كسى بود پافشارى كرده نپذيرفتن حق را آشكار ساخت، و نخوت و خودخواهى را پيروى نمود، و (نيز) متضمن ترساندن مردم است از متابعت طريقه و روش او (و اين خطبه درازترين خطبه‌هاى نهج‌البلاغه است): سپاس سزاوار خداوندى است كه پوشيد (جامه) توانگرى و بزرگوارى را (توانگرى و بزرگوارى مخصوص او است كه هيچ چيز او را ناتوان نمى‌گرداند و به حقيقت او نمى‌رسد) و اين دو صفت را به خود اختصاص داده نه براى آفريدگانش (به اين دو صفت

ص: 777

منفرد و يگانه است، زيرا غير او ذاتا زبون و زيردست و در همه چيز نياز به غير دارند( و آنها را بر غير خود ممنوع و حرام گردانيد )پس كسى را نمى‌رسد كه آنها را ادعا نمايد و اگر ادعا نمود مسئول و معاقب است( و آنها را براى جلال خويش برگزيد، و لعنت )دورى از رحمتش( را قرار داد براى هر كه از بندگانش در اين دو صفت با او منازعه نمايد )به توانگرى و بزرگوارى كردن برافرازد، چنانكه در قرآن كريم س 39 ى 60 مى‌فرمايد: و يوم القيمه‌ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسوده، اليس فى جهنم مثوى للمتكبرين يعنى آنان را كه بر خدا دروغ بستند و زير بار فرمان او نرفتند روز رستخير روهايشان را سياه مى‌بينى، آيا در دوزخ بهائى براى تكبركنندگان و گردنكشان نيست؟ و در س 16 ى 29 مى‌فرمايد: فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فلبئس مثوى المتكبرين يعنى داخل درها (دركات و گوديها)ى دوزخ شويد در حاليكه در آن جاويد مى‌نمايد، و بد است جاى گردنكشان( پس به سبب اختصاص اين دو صفت به خود فرشتگان را كه مقرب درگاه او بودند آزمايش نمود تا فروتنان ايشان را از گردنكشان )

ص: 778

شيطان كه از جن بود و در بين آنها به سجده به آدم مامور شد( ممتاز و جدا سازد )با آنان معامله آزمايش كنندگ

ان نمود تا بدانند كه هر كه از فرمان الهى پيروى كند رستگار و هر كه مخالفت ورزد به عذاب گرفتار شود، نه آنكه خواسته امتحان نمايد تا دانا گردد كه امتحان به اين معنى درباره او محال است، چنانكه در شرح خطبه شصت و دوم اشاره شد( پس )از اين جهت امام عليه‌السلام مى‌فرمايد:( با اينكه به نهاينهاى دلها و پنهانيهاى پوشيده از نظرها دانا بود )در قرآن كريم س 38 ى 71( فرمود: انى خالق بشرا من طين )ى 72( فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين )ى 73( فسجد الملائكه كلهم اجمعون )ى 74( الا ابليس يعنى من آدم را از گل خلق خواهم نمود، پس وقتى كه او را بيافريديم و جان دادمش به رو در افتاده او را سجده كنيد )تعظيم و فروتنى نمائيد، و يا او را قبله خويش قرار دهيد، زيرا سجده عبادت و بندگى براى غير خدا جائز نيست( پس همه فرشتگان سجده كردند مگر ابليس )حضرت رضا عليه‌السلام فرموده: نام شيطان حادث بوده سمى ابليس لانه ابلس من رحمه الله يعنى ابليس ناميده شده به جهت آنكه از رحمت خدا دور گشت. ناگفته نماند كه بين علماء و بزرگان اختلاف است كه آيا شيطان از جن بوده يا از فرشتگان، و حق آن است كه از جن بوده، و اجماع علماء اماميه بر آن است، چنانكه ازشيخ مفيد- عليه الرحمه- نقل شده،

ص: 779

و روايات متواتره از ائمه هدى- عليهم‌السلام- در اين باب وارد گشته، و قرآن كريم به آن تصريح مى‌فرمايد س 18 ى 50 و اذقلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس كان من الجن يعنى يادآور هنگامى را كه به فرشتگان فرموديم به آدم سجده كنيد، پس همه سجده كردند مگر ابليس كه از جن بود، و استثناء دليل بر آن نيست كه شيطان از فرشتگان بوده چون جمله كان من الجن صريح است كه استثناء در اينجا و سائر مواضع قرآن كريم در اين باب استثناء منقطع است يعنى ربط به مستثنى منه ندارد، خلاصه آدم را سجده نكرد براى آنكه ( كبر و خودخواهى به او روى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم فخر و نازش نمود، و براى اصل خويش )كه از آتش آفريده شده بود( عصبيت نموده آشكارا زير بار فرمان حق نرفت )و گفت: او را از گل و مرا از آتش آفريدى من كه از او بهترم چرا او را سجده كنم؟( پس دشمن خدا )شيطان( پيشواى متعصبين و پيشرو گردنكشان است كه بنيان عصبيت را به جا گذارد، و با خدا در جامه عظمت و بزرگى )كه اختصاص به او داشت( نزاع نمود، و لباس عزت و سربلندى )كه سزاوار او نبود( پوشيد، و پوشش ذلت و خوارى )كه شايسته‌اش بود( دور افكند. نمى‌بينى چگونه خداوند او را براى تكبر و سركشى خرد و كوچك و به سبب بلندپروازى پست نمود؟ پس او را در دنيا (از رحمت خود) رانده شده قرار داد (چنانكه در قرآن كريم س 15 ى 34 مى‌فرمايد: قال فاخرج منها فانك رجيم ى 35 و ان عليك اللعنه الى يوم الدين يعنى خداوند فرمود از بهشت بيرون رو كه تو رانده شدى، و تا روز رستخيز بر تو لعنت است) و در آخرت براى او آتش برافروخته آماده فرمود (چنانكه در قرآن كريم س 38 ى 85 مى‌فرمايد: لاملئن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين يعنى دوزخ را از تو و از همه آنان كه پيرو تو، هستند از آدميان و جنيان پر خواهم نمود).

ص: 780

و اگر خدا مى‌خواست آدم را بيافريند از نورى كه روشنى آن ديده‌ها را تيره سازد، و زيبائى آن بر خردها غالب گردد (عقلها در برابر آن حيران و سرگردان شوند) و از چيز خوشبوئيكه بوى خوش آن اشخاص را فرا گيرد، هر آينه مى‌آفريد، و اگر (چنين مى‌آفريد گردنها در برابر آدم فروتن، و آزمايش درباره او بر فرشتگان آسان مى‌شد )بى‌درنگ شيطان به سجده او مى‌شتافت و او را مادون خود تصور نمى‌كرد( وليكن خداوند سبحان آفريدگانش را مى‌آزمايد به بعضى از آنچه اصل و سببش را نمى‌دانند براى امتياز دادن و جدا ساختن آنها )از غيرشان( و براى برطرف كردن تكبر و گردنكشى و دور نمودن خودپسندى از آنان )چنانكه بيشتر احكام شرعيه كه عقل به حكمت آن پى نبرده از اين قبيل است(. پس از كار خدا درباره شيطان عبرت گيريد كه عبادت و بندگى بسيار و منتهى سعى و كوشش او را )بر اثر تكبر و سركشيش

ص: 781

( باطل و تباه ساخت در حالى كه خدا را شش هزار سال عبادت كرده بود كه معلوم نيست )شما نمى‌دانيد و فهمتان قاصر است كه( آيا از سالهاى دنيا است يا از سالهاى آخرت )كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنيا است، و اين( به جهت كبر و سركشى يك ساعت )بود كه خود را برتر از آدم دانسته ب

ه او سجده نكرد( پس چه كس بعد از شيطان با به جا آوردن مانند معصيت او )كبر و سركشى( از عذاب خدا سالم‌اند؟ حاشا! نخواهد شد كه خداوند سبحان انسانى را به بهشت داخل نمايد با كاريكه به سبب آن فرشته‌اى )شيطان( را از آن بيرون نمود )تعبير امام عليه‌السلام از شيطان در اينجا به فرشته براى آن است كه در آسمان بوده و با فرشتگان آميزش داشته( حكم و فرمان خدا در اهل آسمان )فرشتگان( و اهل زمين )آدميان( يكى است، و بين او و هيچيك از آفريدگانش در روا داشتن آنچه مختص به خود او است )عظمت و بزرگوارى( كه آن را بر عاليمان حرام كرده و ناروا دانسته رخصتى نيست )احكام خداوند نسبت به همه يكسان است، پس نمى‌توان گفت كه بس شيطان بر اثر يك نافرمانى رانده درگاه شده، بلكه بايد دانست هر كه و هر كجا باشد چون گردن از زير بار تكليغ بيرون آرد از رحمت خدا دور گشته به عذاب گرفتار شود(.

ص: 782

ص: 783

پس بندگان خدا، از دشمن خدا (شيطان) بترسيد از اينكه شما را به درد خود (كبر و سركشى) گرفتار كند (مانند خود متكبر و گردنكش نموده از رحمت خدا دور سازد) و از اينكه به گفته خويش شما را (از راه راست) باز داشته نگران نمايد، و سواران و پيادگان لشگرش (پيروانش) را دور شما گرد آورد، پس به جان خودم سوگند كه تير شر (گمراه ساختن) را براى شما به زه كمان نهاده و آن را به طرف شما سخت كشيده، و از نزديك به شما تير انداخته (تا تيرش به خطاء نرود) و (چنانكه در قرآن كريم س 15 ى 39 خداوند از او حكايت مى‌فرمايد) گفت: رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين يعنى پروردگار من براى اينكه مرا گمراه كردى (بر اثر ترك سجده آدم) هر آينه گناهان را برابر بنى‌آدم در زمين مى‌آرايم (تا از اطاعت باز مانند) و همه آنان را گمراه خواهم نمود.

ص: 784

و اين سخن را گفت( در حاليكه )ندانسته( اظهار غيب‌گوئى كه از روى گمان نادرست آن را بيان نمود )ولى( فرزندان نخوت و برادران عصبيت و سواران گردنكش و جاهليت و نادانى دعوى او را تصديق كرده راست آوردند )چون اهل دنيا معصيت و نافرمانى نموده به درد كبر و خودپسندى كه شيطان داشت گرفتار شدند، پس ادعاى ا

و را كه از روى نادانى و گمان نادرست بود درست جلوه دادند( تا اينكه سركش از شما )كه از راه راست پا بيرون نهاد( پيرو او گرديد، و )از اين رو( طمع و آز او در )گمراه كردن( شما پا بر جا شد، پس چگونگى پنهان آشكار گشت )آثار وسوسه او در دلهاى شما نمايان شد كه بى‌پروا بر خلاف دستور خدا رفتار نمائيد( استيلاء او بر شما قوت يافت، و سپاه خود را بسوى شما نزديك آورد، پس شما را در غارهاى ذلت و خوارى افكندند، و در گودالهاى كشتن )تباه ساختن( انداختند، و شما را پايمال كردند با زخم سخت: نيزه زدن در چشمها و بريدن گلوها و كوبيدن سوراخ بينى‌ها و اراده انداختن در قتلگاهاتان و راندنتان

ص: 785

با حلقه‌هاى مهار قهر و خشم كه در بينى مى‌نهند به سوى آتشى كه برايتان آماده شده )خلاصه شيطان و سپاهش خواهشهاى نفس اماره و گناهان را در نظر شما جلوه داده به دام بدبختى درآورده به عذاب سوق مى‌دهند( پس شيطان براى زخم زدن )زيان رساندن( در دين شما بزرگتر و براى آتش افروختن )فتنه و فساد برپا نمودن( در دنياى شما افروزنده‌تر گرديد از دشمنانيكه با ايشان آشكارا دشمنى كرده براى )زد و خورد با( آنها گرد مى‌آئيد )و از يكديگر كمك مى‌طلبيد( پس زور و كوشش خود را بر رفع او بگماريد كه به خدا سوگند بر ريشه شما (پدرتان آدم) فخر و نازش كرد، و در حسب (قدرت و منزلت) شما نكوهش نمود، و نسب (قرابت و خويشى) شما را كوچك و پست دانست، و سواران خود را براى (گمراه كردن) شما گردآورد، و با پيادگانش راه شما را اراده نمود (تا در گمراهى مانده به راه هدايت و رستگارى پا ننهيد) در هر جا شما را شكار كرده به دام مى‌آورند، و سر انگشتانتان را ميزنند، و به حيله دو سيسه نميتوانيد (از ايشان) سرباز زنيد، و به تصميم و اراده نمى‌توانيد (آنها را) دفع نموده از خود دور نمائيد، در حاليكه شما در انبوه ذلت و خوارى و دائره تنگ و عرصه مرگ و جولانگاه بلاء و سختى (دنيا گرفتار) هستيد (و از شر شيطان نرهيد مگر با كشتن نفس اماره و پيروى نكردن از او) پس خاموش كنيد آتش عصبيت و كينه‌هاى زمان جاهليت را كه در دلهاى شما پنهان است كه اين تكبر و گردنكشى و خودپسندى در مسلمان از افكنده‌هاى شيطان و خودخواهى‌ها و تباه كردنها و وسوسه‌هاى او است، و تصميم گيريد كه فروتنى را روى سرهاتان نهاده بزرگى و خودپسندى را زير پاهاتان بيفكنيد،

ص: 786

و تكبر و گردنكشى را از گردنهاتان دور سازيد، و فروتنى را بين خود و دشمنانتان شيطان و لشگرش به جاى لشگر تمام

سلاح بكار بريد، زيرا او را در هر امتى لشگرها و ياران و پيادگان و سواران است (كه همه با او كمك كرده كبر و نخوت را در نظرتان مى‌آرايند تا شما را در بلاء و هلاكت اندازند، پس شما تواضع و فروتنى را لشگر خود قرار داده با ايشان كارزار كنيد) و مانند متكبر گردنكش (قابيل فرزند آدم عليه‌السلام) بر فرزند مادرش (هابيل) نباشيد (تعبير از هابيل به فرزند مادر قابيل با اينكه هر دو از يك پدر و يك مادر بودند براى آن است كه مهربانى دو برادر از يك مادر بيشتر است از مهربانى دو برادر كه از دو مادر باشند) كه بر او تكبر نمود بدون اينكه خداوند در او فزونى قرار داده باشد جز آنكه كبر و بزرگى ناشى از شك به او روى آورد، و از آتش خشم در دل او تعصب افروخته شد، و شيطان باد كبر و سربلندى در بينى او دميد، چنان خودخواهى و گردنكشى كه خداوند پس از كبر و سربلندى او را پشيمانى داد (بر اثر مردن برادر حيران و سرگردانش نمود، نه بر كشتن او كه اگر بر اثر كشتن او پشيمان مى‌شد توبه و بازگشت از گناهى بود كه مرتكب شده و معذب نمى‌ماند) و گناه‌كشندگان را تا روز رستخيز همراه او گردانيد (چنانكه در قرآن كريم س 5 ى 31 مى‌فرمايد: فاصبح من النادمين ى 32 من اجل ذلك

كتبنا على بنى‌اسرائيل انه من قتل نفسا به غير نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا يعنى چون قابيل هابيل را كشت از جمله پشيمانان گرديد، از اينرو به بنى‌اسرائيل دستور داديم كه هر كه بكشد كسى را بى آنكه او ديگرى را كشته يا فسادى در زمين كرده باشد كه موجب كشته شدن گردد، پس چنان است كه همه مردم را كشته باشد(.

ص: 787

آگاه باشيد كه شما درستمگرى بسيار جهد و كوشش نموديد، و در زمين فساد و تباهكارى كرديد، از روى آشكار كردن دشمنى با خدا، و بيرون آمدن براى جنگ با مومنين! (شايد مقصود امام عليه‌السلام در اينجا اشاره به مخالفت امت با آن حضرت بوده بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله، يا رفتار اهل شام و پيروان معاوى با آن بزرگوار) پس از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در گردنكشى ناشى از تعصب، و خودپسندى جاهليت، زيرا كبر ايجاد كننده‌هاى دشمنى و دميدنگاههاى شيطان است كه به آن دميدنها امتهاى گذشته و پيشينيان (مانند قوم نوح و عاد و ثمود و فرعون و نمرود) را فريب داده است (خودخواهى و نخوت را در برابر ايشان جلوه داه پس از روى خودپسندى پيغمبر آن را تكذيب كرده قدم در راه راست ننهادند) تا اينكه در تاريكيهاى نادانى و دامهاى گمراهى او شتافتند در حاليكه در برابر راندن او رام و به كشيدنش آرام (در پيروى از او تسليم) بودند، و شتافتند به سوى كاريكه دلها در آن يكسانند، و پيشينيان بر آن كار از پى يكديگر رفتند، و به طرف خودپسندى و سربلندى كه سينه‌ها به سبب آن (از كينه و شك) تنگ گشت. آگاه باشيد و بترسيد، بترسيد از فرمانبرى مهتران و بزرگانتان

كه از شرف و جاه خود (كه در بين مردم يافته بودند) گردنكشى كردند، و بالاتر از نسب خويش (خانواده‌اى كه در آن بوجود آمده‌اند) سرفرازى نمودند، و چيزيكه (به گمان خودشان) ناپسند و زشت آمد به پروردگارشان نسبت دادند (مثل اينكه به مردى بگويند تو عجم هستى يا عرب يا خراسانى مى‌باشى يا طهرانى كه اين نوع نسبتها به خدا است نه به انسان، زيرا گناهى نيست او را در اينكه عجم يا خراسانى گرديده) و آنچه خداوند به ايشان احسان كرده بود انكار كردند براى نبرد كردن با قضاء و قدر او و زد و خورد نمودن با نعمتهايش (آنان را كه مقدر بود در دنيا كمتر از آنها بهره‌مند گردند زبون و خوار دانستند

ص: 788

و به مستمندان و ناتوانان بر اثر نعمتهائى كه خدا به ايشان عطا فرموده تكبر نمودند به اينكه منتهى درجه بى‌انصافى و ناسپاسى است كه هر يك از ايشان نصيب كسانى را تنها برده و مردم تعظيمش نموده بزرگ و مهتر و پيشوايش نام نهند و او به خود نيامده كه براى آزمايش اين نعمتها را خداوند به او اختصاص داده)!! پس اينان پايه‌هاى بناى عصبيت و ستونهاى اركان فتنه و آشوب و شمشيرهاى افتخار و سرفرازى جاهليت مى‌باشند (همچنانكه عربهاى جاهليت بر اثر تكبر و عصبيت به قبيله و پدران و روساى خود افتخار و سرفرازى مى‌نمودند، و هنگام جنگ آنها را به نام مى‌خواندند، پس آنان به منزله شمشيرهاى جنگ بودند ايشان هم بر اثر تكبر و گردنكشى به منزله شمشيرهاى فتنه و آشوب مى‌باشند( پس از خدا بترسيد، و )با كبر و خودپسندى( براى نعمتهاى او بر شما ناسپاسگزار و از جهت احسان او به شما رشكبر نباشيد )زيرا كفران و ناسپاسى و رشك موجب زوال نعمت است، و وجه تشبيه ايشان به رشكبر آن است كه چون رشكبر طالب زوال نعمت از ديگرى است ايشان هم بر اثر خودپسندى و گردنكشى كه در برابر نعمت خداوند كفران و ناسپاسى است مانند آنستكه بر خودشان رشك ميبرند و زوال فضل و احسان خداوند را مى‌طلبند( و از بدان و ناكسان كه آنها را نيكان و مهتران مى‌پنداريد پيروى نكنيد كه آنان كسانى هستند كه شما آب تيره گل‌آلود ايشان را با آب صاف و پاكيزه خود آشاميده و بيمارى آنان را با تندرستى خويش مخلوط نموده و باطل و نادرستيشان را در راستى و درستيتان داخل ساختيد )سعادت و نيكبختى و آسايش خود را كه در زير سايه لواء دين و ايمان حقيقى به دست آورده بوديد از دست داده بر اثر پيروى

ص: 789

از متظاهرين به اسلام به فتنه و آشوب و خونريزى و بدبختى گرفتار و هميشه مضطرب و نگران مى‌باشيد( در حاليكه آنها پايه فسق )خروج از طاعت خدا( و ملازم و همراه معصيت و مخالفت )خدا و رسول و امام( هستند كه شيطان آنها را )به جاى( شتران باركش گمراهى گرفته، و سپاهى كه به وسيله ايشان بر مردم مسلط شود، و ترجمه كننده‌هائى كه به زبان آنها سخن مى‌گويد، براى اينكه عقلهاى شما را بدزدد و )با گفتار دروغ شما را از ذكر حق و آخرت اغفال نموده باز دارد( و در چشمهاتان داخل گردد )زندگانى دنيا و گناهان را در نظر شما بيارايد تا از نظر در آيات خدا باز مانيد( و در گوشهاتان بدمد )آنقدر سخنان بيهوده و زشت به شما بياموزد كه به سخن خدا و رسول گوش فرا ندهيد( و )نتيجه‌اى كه از دزديدن عقل و داخل شدن در چشم و دميدن در گوشهاتان ميبرد اين است كه( شما را هدف تير )هلاك و تباهى( و جا پاى )ذلت و خوارى( و دستگيره )اسير و گرفتار( خود قرار ميدهد، پس )اكنون كه فهميديد شيطان به وسيله گردنكشان شما را گمراه مى‌سازد، از آنان پيروى نكرده كبر و خودپسندى را شعار خويش قرار ندهيد، و( از كيفر خدا و حمله و سختيها و عذابهاى او كه به گرنشان پيش از شما )نمروديان و فرعونيان و ديگران( رسيده عبرت گيريد، و به جاهائى كه چهره‌شان به خاك افكنده شده و پهلوهاشان افتاده (قبرها) پند پذيريد (ببينيد چهره‌هائيكه پرده‌ها جلو آنها مى‌آويختند روى خاك نهاده و پهلوها كه بر بستر سنجاب مى‌نهادند بر زمين گسترده‌اند) و از آنچه توليد كبر و سربلندى مى‌نمايد به خدا پناه ببريد چنانكه از حوادث و پيشامدهاى سخت روزگار به او پناه ميبريد (بلكه پناه بردن به خدا از اسباب توليد سزاوارتر است از پناه بردن به او از حوادث روزگار، زيرا كبر باعث الم و درد اخروى است و حوادث روزگار الم دنيوى است، و الم اخروى اهميت دارد كه رهائى از آن ممكن نيست).

ص: 790

و اگر خداوند به كسى از بندگانش خودپسندى و سربلندى را رخصت و اذن مى‌داد (براى او جائز مى‌دانست) به پيغمبران و دوستان خود اجازه مى‌داد، وليكن آنها را از خودخواهى و سربلندى منع كرده تواضع و فروتنيشان را پسنديده داشت (بى آنكه كسى را استثناء فرمايد) پس (ايشان هم امتثال امر و فرمان او را به تواضع و فروتنى نموده از بسيارى خضوع و افتادگى) رخسارهاى خود به زمين نهاده چهره‌شان را به خاك ماليدند، و بالهاى (خدمتگزارى و خوشروئى) خويش را براى مومنين و خداپرستان به زير افكندند (بلندپروازى و سرفرازى نشان ندادند) انبياء و دوستان خدا گروهى بودند ضعيف شمرده شده كه (مردم و دنيادوستان آنان را در نظر خود ضعيف و ناتوان مى‌پنداشتند) خداوند آنها را به گرسنگى آزموده به سختى گرفتار و به مواضع خوف و ترس امتحان فرمود، و از ناشايسته‌ها خالص و پاك گردانيد، پس (چون پيغمبران و دوستان خدا در دنيا به اين منوال گذراندند بنابراين) خشنودى و خشم خدا را به دارائى و فرزند داشتن نپندازيد (كه دارائى و فرزندان علامت خشنودى و نداشتن آنها دليل خشم او نيست) از روى نادانى به جاهاى امتحان و آزمايش در توانگرى و تنگدستى كه خداوند سبحان (در قرآن كريم س 23 ى 55( فرموده: ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين )ى 56( نسارع لهم فى الخيرات بل لايشعرون يعنى آيا گمان مى‌كنند آنچه ما از دارائى و فرزندان به ايشان عطاء مى‌كنيم در نيكوئيهاى ايشان مى‌شتابيم )چنين نيست

ص: 791

( بلكه شعور ندارند و نمى‌فهمند )كه آنها را به مال و فرزند مى‌آزمائيم و مهلت مى‌دهيم كه تا چه اندازه در معصيت و نافرمانى افزوده و بر اثر آن به عذاب گرفتار شوند( و خداوند سبحان بندگان خود را كه داراى خودپسندى و سربلندى هستند به دوستانش كه در نظر آنها ضعيف و زبون مى‌آيند و مى‌آزمايد، و )شاهد بر آن داستان موسى و فرعون است كه( موسى ابن عمران با برادرش هارون صلى الله عليهما كه همراه او بود بر فرعون وارد شد و در بر آنها جامه‌هاى پشمى در دستشان عصاى چوبى بود، پس با او قرار گذاشتند كه اگر اسلام آورد )به يگانگى خدا و رسالت موسى اقرار نمايد( پادشاهيش باقى و عزت و سروريش برجا باشد، فرعون )به پيروان خود( گفت از اين دو نفر به شگفت نمى‌آيد كه برجا ماندن سرورى و بقاء پادشاهى را با من شرط مى‌نمايند در حاليكه به اين پريشانى و زبونى هستند كه مى‌بينيد، پس )آن را توبيخ و سرزنش نموده به مردم گفت اگر اين دو نفر از جانب خدا آمده‌اند( چرا دستبندهاى طلا به دستشان آويخته نشده )چون در آن زمان هر گاه مردى را سيد و مهتر قرار مى‌دادند او را به دستبند و طوق طلا مى‌آراستند، چنانكه شيخ طبرسى رحمه‌الله در مجمع‌البيان فرموده است، خلاصه فرعون اين سخن را گفت( به جهت آنكه طلا و گردآوردن آن را بزرگ دانسته پشم و پوشيدن آن را )كه در بر موسى و هارون ديد( پست انگاشت.

ص: 792

ص: 793

و اگر خداوند سبحان مى‌خواست براى پيغمبرانش آنگاه كه آنان را برانگيخت، گنجهاى زر و كانهاى طلاى ناب و باغهائيكه همه‌گونه درخت در آن ميكارند قرار دهد، و مرغهاى آسمان و جانوران زمين را با ايشان همراه سازد به جا مى‌آورد، و اگر چنين مى‌كرد آزمايش ساقط مى‌شد، و پاداش نادرست مى‌گرديد، و خبرها (ى آسمانى و پيغامهاى الهى) موردى نداشت (زيرا اگر كسى با چنين نعمت و شوكت و توانائى از جانب خداوند به بندگان برانگيخته مى‌شد از حكم او سر نمى‌پيچيدند و با كمال فروتنى فرمانش را انجام مى‌دادند، و در اين صورت فرمانبر و پيرو واقعى و گناهكار حقيقى شناخته نمى‌شد، و پاداش و كيفر بكار نمى‌آيد) و براى قبول كنندگان (دعوت و فرمان چنين پيغمبرى) مزدهاى آزمايش شدگان لازم نبود (زيرا پيروى از چنين پيغمبرى از راه طمع و آز يا خوف و ترس مى‌باشد، نه از راه امتحان تا ثواب و پاداش آزمايش شدگان نصيب گردد) و گرويدگان (به آن پيغمبر) شايسته ثواب نيكوكاران نبودند (زيرا ايمانشان از راه ناعلاجى بود) و نامها با معانى مطابقت نمى‌كرد (زيرا اسلام

ص: 794

و ايمان و فروتنى از راه آز و ترس اگر چه به اين نامها ناميده مى‌شود وليكن چون حقيقى نيست اسم با معنى مط

ابقت ندارد، پس از اين رو ايشان را با عظمت و شوكت و توانائى برنيانگيخت( ولى خداوند سبحان پيغمبرانش را در اراده و تصميمهاشان قوى و توانا گردانيد، و در آنچه ديده‌ها به حالاتشان مى‌نگرند ناتوانشان قرار داد، با قناعتى )به اندك راضى شدنى( كه دلها و چشمها را از بى‌نيازى پر مى‌كرد )هر صاحب دلى كه در ايشان انديشه كند مى‌بيند و مى‌فهمد كه آنها مانند سائر درويشان و نيازمندان از ناكامى جهان در غم و اندوه نيستند، بلكه شهان بى‌نيازان حقيقى هستند كه دلهاشان به قناعت و رضا توانگر است( و با فقر و تنگدستى كه چشمها و گوشها را از رنج و آزار پر مى‌نمود )هر كه احوال پريشان آنها را ديده و مى‌شنيد افسرده مى‌شد چون در ظاهر پريشان و بيسامان و نيازمند بودند( و اگر پيغمبران داراى توانائى بودند كه كسى قصد تسلط بر ايشان نمى‌كرد، و داراى تسلطى بودند كه ستم نمى‌كشيدند، و داراى سلطنت و پادشاهى بودند كه گردنهاى مردان به سوى آن كشيده مى‌شد، و )به قصد ديدن شوكتشان( گره‌هاى پالان شتران بسته مى‌گرديد )مردم از اطراف جهان سفر كرده به جانب آنان كوچ مى‌كردند( اين حال براى مردم در پند پذيرفتن )و پيروى كردن( آسانتر، و از خودپسندى و گردنكشى دورتر بود )

ص: 795

هرگز كسى مخالفتشان نمى‌كرد( و از راه ترس كه برايشان غالب مى‌شد، يا از راه رغبت و خواهشى كه آنها را مامل و متوجه مى‌گردانيد ايمان مى‌آوردند، پس )در اين صورت( قصدها خالص نبود، و نيكوئيها )عبادات( قسمت شده بود )قسمتى براى دنيا و قسمتى براى آخرت( ولى خداوند سبحان خواسته كه پيروى از پيغمبران و تصديق به كتابها و فروتنى براى ذات و تسليم در مقابل فرمان و گردن نهادن به طاعت و بندگيش چيزهائى در بر داشته باشد مخصوص او كه به آن چيزها از غير آنها عيبى )رغبت و ترس و رياء و خودنمائى و مانند آنها( آميخته نشود، و )اين براى بزرگى امتحان و آزمايش است، پس( هر چند امتحان و آزمايش بزرگتر باشد، ثواب و پاداش بيشتر است.

ص: 796

آيا نمى‌بينيد كه خداوند سبحان پيشينيان را از زمان آدم- صلوات الله عليه- تا آخرين نفر از اين جهان آزمايش فرموده به سنگهائيكه (كعبه مقدسه از آنها بناء شده، و) نه زيان دارد و نه سود بخشد و نه مى‌بيند و نه مى‌شنود، پس آن سنگها را بيت‌الحرام خود قرارداد (خانه محترمى كه دخول مشركين را در آن و بيرون نمودن كسى را كه به آن پناه برده حرام كرده) خانه‌اى كه آن را براى مردم برپا (محل اجتماع و صلاح دنيا و آخرت ايشان) گردانيد، پس آن را قرار داد در دشوارترين جاهاى زمين از جهت سنگستان بودن، و كمترين جاهاى بلند دنيا از جهت كلوخ و خاك داشتن، و تنگترين دره‌ها كه در جانبى از زمين واقع گشته است (خانه را قرار داد) بين كوههاى ناهموار، و ريگهاى نرم، و چشمه‌هاى كم آب، و دههاى از هم دور كه نه شتر آنجا فربه مى‌شود، و نه اسب، و نه گاو و گوسفند (چون آب و گياه و هواى مناسب ندارد) پس آدم عليه‌السلام و فرزندانش را امر فرمود كه به جانب آن متوجه گردند، و بيت‌الحرام محلى براى سود دادن سفرها و مقصد انداختن بارهاشان گرديد

ص: 797

(به علاوه سود اخروى كه بر اثر به جا آوردن فريضه حج ميبرند سود دنيوى هم دارد) ميوه‌هاى دلها به آن خانه فرود مى‌آيد (اصحاب دل آن جا گرد آمده از يكديگر سود معنوى بدست آرند) از بيابانهاى بى‌آب و گياه دور از آبادى، و از بلنديهاى دره‌هاى سراشيب، و از جزيره‌هاى درياها كه (بر اثر احاطه دريا به آنها از قطعات زمين) جدا شده است (از راههاى دور و دراز كوچ كرده با سختى بسيار به آنجا مى‌رسند) تا اينكه دوشهاى خود را با خضوع و فروتنى (در سعى و طواف) مى‌جنبانند، در اطراف خانه تهليل (لااله الا الله) ميگويند، و بر پاهاشان هروله مى‌كنند (با شتاب مى‌روند) در حاليكه براى رضاى خدا ژوليده مو و غبارآلوده رو هستند جامه‌هاشان را پشت سر انداخته‌اند (لباس هميشگى را از تن بيرون كرده جامه‌هاى احرام پوشيده‌اند) و بر اثر نتراشيدن موها و زياده شدن آنها نيكوئيهاى خلقت خود را (مانند روى زندانيان) زشت كرده‌اند، خداوند ايشان را (در زيارت بيت‌الحرام به اين امور) امتحان و آزمايش نمود امتحانى بزرگ و سخت و آشكار و كامل كه آن را سبب دريافت رحمت و رسيدن به بهشت خود گردانيد، و اگر خداوند سبحان مى‌خواست خانه محترم و عبادتگاههاى بزرگ خويش را قرار دهد بين باغها و جويها و زمين نرم و هموار با درختهاى بسيار و با ميوه‌هاى در دسترس و ساختمانهاى به هم پيوسته، و دههاى نزديك به هم، و بين گندم سرخ‌گونه، و مرغزار سبز، و زمينهاى پر گياه بستان‌دار، و كشتزارهاى تازه و شاداب، و راههاى آباد، مقدار پاداش را به تناسب كمى آزمايش اندك مى‌گردانيد، و اگر پايه‌هائيكه خانه بر آنها نهاده شده و سنگهائى كه به آنها بنا گرديده از زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنائى بود چنين ساختمانى در سينه‌ها زد و خورد شك را كم مى‌كرد، و كوشش و تلاش شيطان را از دلها برطرف مى‌ساخت، و اضطراب و نگرانى ترديد را از مردم دور مى‌نمود، وليكن خداوند بندگانش را به سختيهاى گوناگون مى‌آزمايد، و با كوششهاى رنگارنگ از آنان بندگى مى‌خواهد، و ايشان را به اقسام آنچه پسنديده طباع نيست امتحان مى‌فرمايد براى بيرون كردن كبر و خودپسندى از دلها و جاودان فروتنى در جانهاشان، و براى اينكه آن آزمايش را درهاى گشاده به سوى فضل و احسان خود و وسائل آسان براى عفو و بخشش خويش قرار دهد.

ص: 798

پس از خدا بترسيد، از خدا بترسيد از (كيفر) تباهكارى در دنيا و از زيان ستمگرى در آخرت، و از بدى پايان خودخواهى و گردنكشى، زيرا تباهكارى و ستمگرى و گردنكشى بزرگترين دام و فريب شيطان است، چنان فريبى كه مانند زهرهاى كشنده در دلهاى مردان داخل مى‌شود (و آنها را از بين مى‌برد) پس شيطان هرگز ناتوان نمى‌شود، و كشتنگاه هيچيك را اشتباه نمى‌كند، نه دانشمند را براى دانائى او، و نه درويش و بى‌چيز را در جامه كهنه‌اش (عالم با عملش و درويش با بيچاره بودنش از اين زشتكاريها كه از فريبهاى شيطان است رهائى نمى‌يابند چه جاى آنكه نادان و توانگر آسوده‌خاطر باشد) و از تباهكارى و ستمگرى و گردنكشى خداوند بندگان مومنينش را حفظ مى‌فرمايد به وسيله نمازها و زكوه‌ها كوشش در گرفتن روزه در روزهاى واجب، براى آرام ماندن دست و پا و اندام ديگر ايشان (از معصيت و نافرمانى) و چشم به زير انداختنشان،

ص: 799

و فروتنى جانهاشان، و زبونى دلهاشان، و بيرون نمودن كبر و خودپسندى از آنان، چون در نماز است ماليدن رخسارهاى نيكو به خاك براى فروتنى، و (هنگام سجده نمودن) چسبانيدن اعضاء شريفه (هفت موضع) را به زمين براى اظهار كوچكى، و در روزه است رسيدن شكمها به پشتها براى خضوع ناچيز دانستن، و در زكوه است دادن ميوه‌هاى زمين (گندم و جو و خرما و مويز) و غير از آن (شتر و گاو و گوسفند و طلا و نقره) به زيردستان و درويشان، نگاه كنيد به منافع اين عبادات از پست شمردن بزرگيها و سرفرازيهاى آشكار، و برطرف نمودن خوپسندى و گردنكشيهاى هويدا (كه موجب بدبختى دنيا و عذاب آخرت مى‌گردد. در اينجا امام عليه‌السلام اهل كوفه را بر عصبيت و گردنكشى بدون علت كه موجب تباهكارى و ستمگرى است توبيخ و سرزنش نموده مى‌فرمايد:)

ص: 800

من (در احوال مردم) نظر كردم هيچيك از جهانيان را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها تعصب و گردنكشى نمايد مگر از روى علت و سببى كه اشتباهكارى نادان را در بر دارد، يا از روى دليلى كه بخردها و انديشه‌هاى نفهمها ميچسبد (خلاصه تعصب آنها از روى سبب و دليلى بود كه در واقع باطل و نادرست بود و ايشان از روى نادانى و نفهمى در ظاهر گمان مى‌كردند صحيح و درست است) جز شما را كه تعصب و گردنكشى مى‌كنيد براى امرى (افتخار و سرفرازى بر يكديگر) كه (در ظاهر و نزد نادانان و نفهمها نيز) براى آن سبب و علتى معلوم نمى‌شود، اما شيطان بر آدم تعصب و گردنكشى كرد براى اصل خود (كه از آتش بود) و او را در خلقت و آفرينشش سرزنش نموده گفت: من از آتشم و تو از گلى (پس به اين علت تعصب و گردنكشى كرد، كه در نظر نادان براى تعصب حجت و دليل مى‌نمايد) و اما توانگران امتها كه نعمت براى آنها فراوان بوده و از هر لذت و خوشى كه ميخواستند بهره‌مند

ص: 801

مى‌شدند از جهت نعمتها (دارائى و فرزندان و بزرگ شمردن زيردستان آنها را) تعصب و گردنكشى كردند، پس (چنانكه در قرآن كريم س 34 ى 34 مى‌فرمايد: و ما ارسلنا فى قريه من نذير الا قال مترفوما انما بما ارسلتم به كافرون ى35 و قالوا نحن اكثر اموالا و اولادا، و ما نحن بمعذبين يعنى ما در هيچ شهر و دهى بيم كننده و پيغمبرى نفرستاديم مگر آنكه خوشگذرانان و نازپروران آنجا گفتند: ما با آنچه شما پيغام آورده‌ايد نمى‌گرويم، و( گفتند: ما را دارائيها و فرزندان بيشتر )از شما( است، و معذب نخواهيم كرد )در آخرت خداوند ما را عذاب نخواهد نمود چنانكه ما را در دنيا به نعمتهاى بيشمار متنعم فرموده است، خلاصه شما اهل كوفه به چه حجت و دليل تعصب و گردنكشى پيش گرفته‌ايد، آيا مانند شيطان آفرينش خود را بهتر ميدانيد؟ يا مانند توانگران خوشگذران به دارائى و فرزندان بسيار مى‌باليد؟( پس اگر از تعصب و گردنكشى چاره و گزيرى نداريد

ص: 802

بايد تعصب شما براى صفات شايسته و كارهاى پسنديده و چيزهاى نيكو باشد، از آن صفات و كارها و چيزهائيكه بزرگان و دليران از خاندانهاى عرب و روساى قبيله‌ها با آنها بر ديگران برترى ميجويند به سبب خوهاى مرغوب و عقلهاى بزرگ و مراتب بلند و صفات پسنديده، پس براى خصلتهاى ستوده تعصب نمائيد: از نگاهداشتن حق همسايه، و وفاء به عهد و پيمان، و فرمانبرى نيكوكاران، و نافرمانى گردنكشان، و فراگرفتن احسان )كار نيكو( و دست كشيدن از ستم، و اهميت دادن به خونريزى ، و انصاف و دادگرى براى مردم، و فرو نشاندن خشم، و دورى جستن از تباهكارى در زمين.

ص: 803

و بترسيد از عذابها و سختيها كه بر اثر زشتكاريها و بدكرداريها به امتهاى پيش از شما رسيد، و پيشامدهاى آنان را در نيكى و بدى (خودتان) ياد آوريد (ببينيد بر هر كارى چه اثرى مترتب مى‌گردد) و بر حذر باشيد از مانند آنان شدن (كه بر اثر كردار به دو گفتار زشت به شما نيز عذاب و سختى برسد) و هر گاه در تفاوت دو حالت (نيك و بد) ايشان انديشه نموديد، پس (در راه خير و نيكى قدم نهيد، و) اختيار كنيد هر كارى را كه به سبب آن ارجمند گشتند، و دشمنان را از آن برطرف ساخت، و تندرست ماندند، و نعمت و خوشى براى آنها فراوان شد، و نيكوكارى و بزرگوارى پيوست ريسمان (اجتماع) آنان را (و كارى كه موجب ارجمندى و بر طرف شدن دشمنان و تندرستى و آسودگى و ارزانى نعمت و خوشى و پيوند ريسمان اجتماع است عبارت است) از پرهيز نمودن از جدائى (نفاق و دوروئى) و مهربانى كردن (اتفاق و يكانگى) و ترغيب و سفارش يكديگر مهربانى (اتحاد و همبستگى) و (در راه شر و بدى پا نگذاريد، و) دورى كنيد از هر كارى كه مهره پشت پيشينيان را شكست، و توانائى ايشان را سست نمود، از جهت كينه‌ورزى در دلها و دشمنى داشته در سينه‌ها و پشت كردن اشخاص به هم و يارى نكردن دستها يكديگر را، و در حالات گذشتگان از مومنين پيش از خودتان (از بنى‌اسرائيل و غير ايشان) انديشه كنيد

ص: 804

كه در موقع آزمايش و رنج كشيدن چگونه بودند؟ آيا از مردم ديگر گران‌بارتر (جفا كشتر) و از سائرين رنجبرتر و از اهل دنيا زندگانيشان سخت تر نبود؟ كه فرعونها آنان را به بندگى و خدمتگزارى گماشتند، و سختى عذاب را با ايشان چسبانيدند (به منتهى درجه سختى گرفتارشان كردند، گروهى خدمتگزار و برخى بزرگ رايشان بودند، و از آنكه كارى ساخته نبود باج مى‌گرفتند) پس هميشه حال آنها در خوارى هلاكت و زير تسلط و استيلاء (فرعونها) بود، چاره‌اى براى سرباز زدن (از فرمان آنها) و راهى براى دفاع (از ستمگريهاشان) نمى‌يافتند، تا آنگاه كه خداوند كوشش ايشان را در شكيبائى بر رنج بردن در راه محبت خود و تحمل بر ناشايسته‌ها را از جهت ترس از خود مورد نظر قرار داد، آنان را از گرفتاريهاى سخت گشايش و رهائى داد، و به آنها عوض ذلت و خوارى ارجمندى و عوض ترس آسودگى عطا فرمود، پس پادشاهان فرمانده و پيشوايان راهنما شدند، و از جانب خدا به ايشان عزت و بزرگوارى رسيد بيش از آنچه آرزو داشتند (به مقام و مرتبه‌اى رسيدند كه هرگز رسيدن به آن را در انديشه نگذرانيده بودند، چنانكه در

ص: 805

قرآن كريم س 2 ى 47 مى‌فرمايد: يا بنى‌اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و انى فضلتكم على العالمين يعنى اى بنى‌اسرائيل نعمتهائى را كه به شما بخشيدم و شما را بر جهانيان مردم زمانتان برترى دادم ياد كنيد. و برترى آنان اين بود كه دريا را براى آنها شكافت و از فرعونيان رهائيشان داد، و دشمنانشان را تباه ساخت، و شهرها و دارائيشان را به خودشان بازگردانيد، و توريه بر آنها نازل فرموده و ديگر نعمتها( پس نگاه كنيد چگونه بودند زمانيكه جمعيتها گرد آمده و انديشه‌ها با هم دلها يكسان و دستها يار هم و شمشيرها كمك يكديگر و بينائيها رژف و تصميمها يگانه بود؟! آيا در طرف زمينها )شهرها( بزرگ و بر همه چيز جهانيان پادشاه نبودند؟؟ پس نگاه كنيد به آنچه )به سختيهائيكه( در آخر كارها )خوشگذرانيها( شان گرفتار شدند، آن گاه كه )بين آنها( جدائى افتاد، و مهربانى و پيوستگى به هم خورد، و سخن و دلهاشان مختلف گرديد، و دست دسته شده به جان هم افتادند، و پراكنده گشته با يكديگر جنگيدند، خداوند )بر اثر اين زشتكاريها به وسيله ستمگران مانند بخت نصر و غير او( لباس عزت و بزرگوارى را از برايشان بيرون آورد، و فراوانى نعمتش را از آنها گرفت، و براى عبرت گرفت

ن پندگيرندگان شما داستان سرگذشتهاى آنان در بينتان باقى ماند.

ص: 806

پس از پيشامدهاى فرزندان اسماعيل (ذبيح) و پسران اسحاق (ابن ابراهيم خليل) و اولاد اسرائيل (يعقوب ابن اسحاق)- عليهم‌السلام- عبرت گيريد كه چه بسيار متناسب است سرگذشتها (ى مردم هر عصرى با هم) و چه مانند و و نزديك است داستانها (با يكديگر، يعنى اوضاع و احوال شما و گذشتگان به هم شباهت دارد شايسته است از سرگذشت آنان پند گيريد، و) در سرگذشت ايشان و چگونگى پراكندگى و جدائيشان از يكديگر تامل و انديشه نمائيد در شبهائيكه (روزگاريكه) كسرى‌ها (پادشاهان عجم) و قيصرها (پادشاهان روم) سرور و مسلط بر آنان بودند، آنها را از كشتزارها (آباديها) و درياى عراق (دجله و فرات) و سبزه‌زار جهان راندند به جاهائى كه درمنه (گياهى است در بيابان) رويد، و بادهاى تند وزد، و زندگانى سخت باشد (آنها را به بيابانهاى بى‌آب و گياه و دور از آبادى روانه ساختند) پس آنان را درويش و مستمند و يار و همراه زخم و موى شتر (شترچران) رها كردند، زبون‌ترين امتها بودند از جهت خانه و جايگاه، و بدبخترين آنها از جهت آسايشگاه (جائى داشتند كه آب و گياه نبود)

ص: 807

به زير بار مهترى گرد نمى‌آمدند كه به آن پناه برند (كسى نبود كه آنها را به دين و آئينى دعوت نموده بر ا

مرى گردآورد تا از اين بدبختى و سختى برهند( و نه به زير سايه الفت و مهربانى كه بر عزت و بزرگوارى آن تكيه كنند )پيشوائى نداشتند تا در سايه اعتماد به او بياسايند( پس با حالات نگران و دستهاى مختلف )با هم همراه نبودن( و بسيارى پراكنده، در رنج سخت و جهل و نادانى از قبيل زنده به گور كردن دختران، و پرستيدن بتها، و دورى جستن از خويشان، و غارتگرى از هر راهى بودند. پس بنگريد به نعمتهاى خداوند بر ايشان زمانيكه به سوى آنان پيغمبرى )حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله( را فرستاد و آنها را فرمانبر شريعت او گردانيد، و بر دعوت او ايشان را گردآورنده با هم مهربانشان ساخت،

ص: 808

چگونه نعمت و آسايش بال بزرگوارى خود را به روى آنها گسترد، و نهرهاى خوشگذرانى را براى آنان روان كرد، و شريعت آن حضرت آنها را در سودهاى پر بركت خود گرد آورد، پس غرقه نعمت آن شدند )چون منتهى درجه نيكبختى و بزرگوارى و آسايش را براى ايشان فراهم آورده بود( و از خرمى زندگانى آن خشنود گرديدند، زندگانيشان در سايه پادشاه غالب دين مقدس اسلام برقرار شد، و آنها را نيكوئى حالشان در كنار بزرگوارى و غلبه جا داد، و كارها براى ايشان آسان گرديد، در رفعت پادشاهى )استوار سعادت دنيا و آخرت به آنها روآورد( پس ايشان فرمان‌دهنده بر جهانيان و پادشاهان اطراف زمينها شهرها بودند، مسلط شدند بر كسانيكه بر آنها تسلط داشتند، و فرمانها مى‌دادند بر آنانكه بر آنها فرمانده بودند، براى ايشان نيزه‌اى انداخته و سنگى پرتاب نمى‌شد!! )دين اسلام به آنها قدرت و توانائى داد كه زمامدار كارهاى جهان و فروزنده جهانيان گشتند، و كسى بر آنان مسلط نمى‌گشت(.

ص: 809

آگاه باشيد شما (بعد از عزت و بزرگوارى كه بر اثر گرويدن به شريعت حضرت خيرالانام يافتيد) دستهاتان را از ريسمان طاعت و پيروى رهانيديد (از خدا و رسول اعراض و دورى نموديد) و در حصار خدا كه به اطراف شما كشيده شده بود به وسيله حكمهاى جاهليت (عادات پيش از اسلام) رخنه كرديد (از امام و پيشواى خود فرمان نبرده بر اثر آن دنيا و آخرت خويش را بر باد داديد) و خداوند سبحان بر اين امت منت نهاد (بدون رنج نعمت به ايشان ارزانى داشت) در ريسمان اين الفت و مهربانى كه بين آنها بست- الفتى كه در سايه آن وارد ميشوند، و در كنار آن قرار مى‌گيرند- به نعمتى (دينى كه موجب الفت است) كه كسى از آفريدگان بهاى آن را نمى‌داند، زيرا بهاى الفت و مهربانى با يكديگر از هر بهائى افزونتر و از هر بزرگى بزرگتر است (چون با الفت و يگانگى سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت بدست مى‌آيد.) و بدانيد شما بعد از هجرت (از نادانى و گمراهى به دانائى و رستگارى دوباره بر اثر عصبيت و گردنكشى و دشمنى با يكديگر و برپا كردن فتنه و آشوب) اعراب (و باديه‌نشينان نادانى و گمراهى) شديد، و بعد از دوستى (گردآمدن با هم) گروه گروه (مخالف و دشمن يكديگر) گرديديد، با اسلام علاقه

و ارتباطى نداريد مگر به نام آن، و از ايمان نمى‌شناسيد

ص: 810

مگر نشان (آن را فقط به زبان شهادتين مى‌گوئيد، ولى از احكام اسلام چيزى فرا نگرفته و به حقيقت ايمان پى نبرده‌ايد)!! ميگوئيد به آتش مى‌رويم و به ننگ تن نمى‌دهيم (مثل النار و الاالعار را كسانيكه زير بار ذلت و خوارى نمى‌روند مى‌گويند، اگر درباره حق گفته شود نيكو است، و اگر درباره باطل گفته شود نادرست است، و چون غرض اهل كوفه اگر خطاب با ايشان باشد، يا غرض آنها و اهل شام اگر خطاب عام باشد، فتنه و آشوب و مخالفت با دستور اسلام بود، امام عليه‌السلام در سرزنش آنان مى‌فرمايد:) مانند آن است كه شما مى‌خواهيد اسلام را از صورتيكه هست وارونه نمائيد (از بين ببريد همانطور كه كفار و منافقين و دشمنان درصدد از بين بردن آن هستند) با دريدن پرده احترام و شكستن پيمان (عمل نكردن به احكام و شرائط) آن، چنان پيمانى كه خداوند آن را براى شما در زمين خود پناه (از دخول دشمنان و تسلط بر شما) و در بين آفريدگانش (براى رفع اضطراب و نگرانى آنها سبب) ايمنى و آسايش قرار داده (تا هر گاه جهانيان در هر كار بيچاره شده و از هر راه واماندند به پيمان اسلام يعنى به احكام و دستور آن توجه كرده از آنها پير

ص: 811

وى كنند( و شما )با داشتن چنين آئينى( اگر به غير اسلام پناه ببريد )به دليرى و بسيارى جمعيت و خويشان اعتماد كرده از احكام آن پيروى ننموده دستورش را محترم نشماريد( كفار با شما ميجنگند، و جبرائيل و ميكائيل و مهاجرين و انصار نيستند كه شما را يارى كنند )چنانكه در زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله يارى مى‌كردند( مگر با شمشير زد و خورد كنيد تا خداوند بين شما حكم فرمايد )غلبه و فيروزى را نصيب كدام قرار دهد(. و مثلها و داستانها )ى پيشينيان( از عذاب خدا و بلاها و سختيهاى او كه )دلها را( كوبنده و به درد آورنده است و از روزگارها )ى خشم( و پيشامدهاى علاج‌ناپذير او در دسترس شما است )در قرآن كريم سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و ديگران را بيان فرموده است( پس رسيدن عذاب او را دير مپنداريد از جهت نادانى به مواخذه و سهل انگاشتن سخت‌گيرى او، و نرسيدن به عذاب او )زيرا حكمت الهيه اقتضاء دارد كه عذاب گناهكاران را تاخير اندازد تا نيكان توبه و بازگشت نمايند و ستمگران شقاوت خود را بيشتر آشكار سازند( و خداوند سبحان گذشتگان را از رحمت خود دور نكرده مگر به جهت ترك نمودن ايشان امر به معروف و نهى از منكر را )يكديگر را به كار پسنديده وادار نك

رده و از كار ناشايسته باز نداشتند( پس خداوند نفهمها را از جهت گناه كردن و خردمندان را از جهت نهى از منكر نكردن لعن فرمود )از رحمت خود دور كرده به عذاب سخت گرفتارشان نمود(.

ص: 812

آگاه باشيد رشته اسلام را گسيختند (با عصبيت و گردنكشى الفت و دوستى را پشت سر انداخته با يكديگر دشمنى نمودند) و حدود آن را معطل كرديد (به وظائف آن عمل ننموديد) و احكام آن را (كه بزرگتر و مهمتر از همه آنها امر به معروف و نهى از منكر است) از بين برديد (ولى من كه امام مفترض الطاعه و پيشواى شما هستم، و نزديكترين اشخاص به رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم به آنچه مامور شده‌ام رفتار مى‌نمايم، بنابراين) بدانيد خداوند مرا به جنگ با ستمگران و پيمان‌شكنان و تباهكاران در روى زمين امر فرمود: پس با پيمان‌شكنان (اصحاب جمل: طلحه و زبير و پيروانشان) جنگيدم (و آنان را از پا در آوردم) و با آنانكه دست از حق برداشتند (اهل شام) جهاد كرده زد و خورد نمودم، و بر آنان كه از دين بيرون رفتند (خوارج نهروان) خشم نموده زبون و خوارشان كردم، و اما شيطان ردهه را (كه يكى از روساى خوارج نهروان ثرمله يا حرقوص ابن زهير و لقبش ذوالثديه است براى آنكه يك دستش مانند پستان زنان بوده است، و بعضى ذواليديه خوانده‌اند يعنى داراى يك دست كوچك) از (كشتن و جنگيدن با) او به سبب صداى ترسناك كه از آن فرياد تپش دل و جنبش و لرزش سينه‌اش را شنيدم، بى‌ن

ياز گرديدم (ردهه در لغت به معنى گودالى است در كوه يا در سنگ سخت كه آب باران در آن جمع مى‌شود، و اينكه او را شيطان تعبير فرموده براى آن است كه چون گمراه و پيشواى گمراهان بوده و اينكه او را به ردهه نسبت داده براى آن است كه آن حضرت پس از فراغت از جنگ با خوارج نهروان خواست او را در بين كشتگان بيابد بعد از جستجوى بسيار در گودالى افتاده بود، و مراد از صعقه يعنى صداى وحشت‌انگيز و ترسناك آن است كه روايت شده آن حضرت چون با خوارج رو به رو شد نعره و فريادى كشيد كه ذوالثديه از جمله كسانى بوده كه از ترس گريخت تا اينكه در گودالى كشته او را يافتند، و گفته‌اند: خداوند او را بر اثر صاعقه آسمانى تباه ساخت، و گفته شده: چون آن بزرگوار شمشيرى بر او زد بيهوش گرديده مرد، و گروهى گفته‌اند: شيطان ردهه شيطانى از فرزندان شيطان بوده، و ديگرى گفته: مراد از او شيطان جن است. لكن ظاهر فرمايش امام عليه‌السلام و مناسبتر به مقام كه پس از دقت و تامل معلوم مى‌گردد آن است كه مراد از شيطان ردهه يكى از روساى خوارج است كه بر اثر فرياد آن حضرت گريخته در گودالى كشته‌اش پيدا شد و الله اعلم) و آنچه از ستمگران (معاويه و اطرافيانش كه بر اثر مكر و حيله عم

رو ابن عاص كه قرآنها بر سر نيزه‌ها زده جنگ صفين را خاتمه دادند( باقى ماند، اگر خداوند رخصت دهد )بخواهد و زنده بمانم( دوباره كه به سوى ايشان مى‌روم دولت و توانائى را از آنان بگيرم )و همه را تباه سازم( مگر اندكى كه در اطراف شهرها پراكنده شوند )در اين جا شجاعت و دليرى و مقام و منزلت و بزرگوارى خود را گوشزد نموده مى‌فرمايد:(

ص: 813

من در كوچكى سينه‌هاى عرب را به زمين رساندم (در جنگهاى صدر اسلام بزرگان آنان را كشتم) و شاخه‌هاى نو برآمده (دليران قبيله) ربيعه و (قبيله) مضر را شكستم، و شما قدر و منزلت مرا از رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب خويشى نزديك (پسر عمو و داماد او بودن) و مقام بلند و احترام مخصوص (كه نزد آن حضرت داشتم و مرا به خلافت نصب فرمود) ميدانيد، زمان كودكى مرا در كنار خود پرورش داد، و به سينه‌اش مى‌چسبانيد، و در بسترش در آغوش مى‌داشت، و تنش را به من مى‌ماليد، و بوى خوش خويش را به من مى‌بويانيد، و خوراكى جويده در دهان من مى‌نهاد (چنانكه پدر نسبت به فرزند كند) و دروغ در گفتار و خطاء و اشتباه در كردار از من نيافت (زيرا به اتفاق اماميه آن حضرت و حضرت زهرا و يازده فرزندشان سلام الله عليهم اجمعين معصوم هستند و هرگز گناه كوچك و بزرگ از ايشان نه عمدا و نه نسيانا و نه خطاء سر نمى‌زند) و خداوند بزرگترين فرشته‌اى از فرشتگانش را از وقتى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله از شير گرفته شده بود همنشين آن حضرت گردانيد كه او را در شب و روز به راه بزرگواريها و خوهاى نيكوى جهان سير دهد (از اخبار چنين معلوم مى‌شود كه مراد از آن فرشته

روح‌القدس است كه از جبرائيل و ميكائيل بزرگتر و هميشه با پيغمبر اكرم بوده بعد از آن حضرت هم با ائمه اطهار

ص: 814

عليهم‌السلام مى‌باشد( و من پى او مى‌رفتم مانند رفتن بچه شتر پى مادرش )شب و روز در خلوت و جلوت با آن بزرگوار بوده و هرگز از او جدا نمى‌شدم. ابن ابى‌الحديد در شرح خود نوشته: فضل ابن عباس گفت: از پدرم پرسيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله كدام يك از پسرانش را بيشتر دوست مى‌داشت؟ گفت: على ابن ابيطالب را، گفتم من تو را از پسران مى‌پرسم، گفت او را نسبت به پسرانش از همه بيشتر دوست مى‌داشت، نديديم هيچ روزى على عليه‌السلام از وقتى كه كودك بود از آن حضرت جدا شود مگر زمانيكه براى خديجه در سفر بود، نديديم پدرى را به پسرش مهربانتر از او به على، و نه پسرى را براى پدرش فرمانبرتر از على براى پيغمبر.( در هر روزى از خوهاى خود پرچم و نشانه‌اى مى‌افراشت آشكار مى‌نمود و پيروى از آن را به من امر مى‌فرمود، و در هر سالى )پيش از مبعوث شدن به رسالت يك ماه از مردم دورى گزيده براى عبادت و بندگى( به حراء )كوهى است نزديك مكه( اقامت مى‌نمود، من او را مى‌ديدم و غير من نمى‌ديد، و در آن زمان اسلام در خانه‌اى نيامده بود مگر خانه رسول خدا صلى

ص: 815

الله عليه و آله و خديجه زوجه آن حضرت كه من سوم ايشان بودم (در آن روز مسلمان نبود مگر پيغمبر اكرم و خديجه و من، اين جمله صراحت دارد به اينكه امام عليه‌السلام نخستين مردى بود كه به آن حضرت ايمان آورده و اسلام اختيار نمود، و نظير اين سخن فرمايش آن بزرگوار است در سخن صد و سى و يكم كه فرمود: اللهم انى اول من اناب، و سمع و اجاب، لم يسبقنى الا رسول الله- صلى الله عليه و آله- بالصلاه يعنى بارخدايا من نخستين كسى هستم كه به حق رسيده و آن را شنيده و پذيرفته است، هيچكس بر من به نماز پيشى نگرفت مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله) نور وحى و رسالت را مى‌ديدم، و بوى نبوت و پيغمبرى را مى‌بوئيدم (هنگام نزول وحى با آن حضرت بوده و به آنچه نازل مى‌شد بدون ترديد ايمان مى‌آوردم) و هنگاميكه وحى بر آن حضرت صلى الله عليه و آله نازل شد صداى شيطان را شنيدم، گفتم: اى رسول خدا اين چه صدائى است؟ فرمود: اين شيطان است كه او را از پرستش نمودن نوميدى روى داده (چون دانسته كه بعد از رسيدن اين وحى مردم از ضلالت و گمراهى بيرون آمده از او پيروى نمى‌كنند نوميد گرديده ناله و فرياد مى‌نمايد) تو مى‌شنوى آنچه من مى‌شنوم، و مى‌بينى آنچه من مى‌بينم در همه چيز با من يكسانى مگر اينكه پيغمبر نيستى، وليكن وزيرى، و تو بر خير و نيكوئى هستى (جامع جميع كمالات صوريه و معنويه بوده بر آنچه خير و نيكوئى دنيا و آخرت در آن است استوار مى‌باشى).

ص: 816

و من با پيغمبر صلى الله عليه و آله بودم زمانيكه گروهى از بزرگان قريش نزد او آمدند و گفتند: اى محمد تو امر بزرگى نبوت و پيغمبرى ادعا مى‌كنى كه پدران تو و نه كسى از خاندان تو آن را ادعا نكرده است، و ما از تو كارى درخواست مى‌نمائيم كه اگر آن را براى ما به جا آورى و به ما بنمائى مى‌دانيم كه پيغمبر و فرستاده از جانب خدا هستى، و اگر به جا نياورى مى‌دانيم جادوگر و دروغگو هستى، يپغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه مى‌خواهيد؟ گفتند: اين درخت را براى ما بخوان تا با ريشه‌هايش از زمين كنده شده بيايد جلو رويت بايستد، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند بر همه چيز توانائى دارد، اگر اين خواهش شما را بر آورد آيا ايمان مى‌آوريد و به حق گواهى مى‌دهيد، گفتند: آرى، فرمود: من به شما نشان مى‌دهم آنچه را مى‌طلبيد، و مى‌دانم كه به خير و نيكوئى (اسلام كه جامع خير دنيا و آخرت است) نمى‌گرويد، و بين شما كسى است كه (بر كفرش باقى مانده و در جنگ بدر كشته مى‌گردد، و) در چاه انداخته مى‌شود (مراد چاهى است

ص: 817

كه آن را بدر مى‌ناميدند و آن بين مكه و مدينه واقع شده به مدينه نزديكتر است، و از جمله كسانيكه در جنگ بدر بعد از كشته شدن

در آن چاه افكنده شدند عتبه و شيبه دو پسر ربيعه و اميه ابن عبدشمس و ابوجهل و وليد ابن مغيره بودند( و كسى هست كه لشگرها را گرد آورد )در وقعه خندق با مسلمين مى‌جنگد، و از جمله كسانيكه لشگر از اطراف گردآورنده و مدينه را محاصره نمودند ابوسفيان و عمرو ابن عبدود و صفوان ابن اميه و عكرمه ابن ابى‌جهل سهل ابن عمرو بودند، و خندق گودالى بود كه در اطراف سور مدينه طيبه براى اين جنگ كندند( پس از آن پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى درخت اگر تو به خدا و روز رستخير ايمان دارى و مى‌دانى من پيغمبر خدا هستم با ريشه‌هاى خود كنده شود و به فرمان خدا جلو من بايست، سوگند به خدائى كه آن حضرت را به حق راستى و درستى برانگيخت درخت با ريشه‌هايش كنده شد و آمد در حاليكه صداى سخت داشت و صدائى مانند صداى بالهاى مرغان، تا بين دو دست پيغمبر صلى الله عليه و آله مانند مرغ پر و بال زنان ايستاد، و شاخه بلند خود را بر سر رسول خدا صلى الله عليه و آله و بعضى از شاخه‌هايش را بر دوش من افكند، و من در طرف راست آن حضرت صلى الله عليه و اله بودم،پس چون آن گروه آن را ديدند از روى سرفرازى و گردنكشى گفتند: بفرما تا نيمى از آن پيش تو آيد و نيمه ديگر جاى خود

ص: 818

بماند، پس درخت را به آن درخواست فرمان داد، آن‌گاه نيمه آن به سوى آن حضرت رو آورد كه به شگفترين روى آوردن و سخت‌ترين صدا كردن مى‌ماند (از اول با شتابتر فرمان آن بزگوار را اجابت نمود) و نزديك بود به رسول خدا صلى الله عليه و آله بپيچد، پس از روى ناسپاسى و ستيزگى گفتند: امر كن اين نيمه باز گردد و به نيمه خود پيوندد همچنانكه بود، پس پيغمبر صلى الله عليه و آله امر فرمود درخت بازگشت، من گفتم: سزاوار پرستش جز خدا نيست، اى رسول خدا من نخست كسى هستم كه ايمان به تو آوردم و نخست كسى كه اقرار كردم به اينكه درخت به فرمان و خواست خدا به جا آورد آنچه را كه كرد براى اعتراف به پيغمبرى تو و احترام فرمانت، پس همه آن گروه گفتند: جادوگر بسيار دروغگوئى است، شگفت جادوئى كه در آن چابك است! (زيرا بدون تامل و انديشه آنچه خواسته كرد) و گفتند: آيا تو را در كارت تصديق مى‌نمايد غير از مانند اين شخص؟! كه قصدشان من بودم، و من از گروهى هستم كه در راه خدا آنان را توبيخ سرزنش كننده‌اى باز نمى‌دارد، چهره آنان چهره راستگويان و سخنشان نيكوكاران است، شب را آباد كننده و روز را نشانه و راهنما هستند (شب را زنده داشته آخرت خود را آباد مى‌سازند و روز مردم را به راه حق راهنمائى مى‌نمايند( به ريسمان قرآن )علوم و معارف آن كه سبب رهائى و گمراهى از بدبختى است( خود را مى‌آويزند، و راههاى خدا روشهاى پيغمبرش را زنده مى‌كنند )آثار دين را نشر داده به احكام آن عمل مى‌نمايند( گردنكشى و سرفرازى و نادرستى و تباهكارى نمى‌كنند، دلهاشان در بهشت و بدنهاشان مشغول كار )دلهاشان متوجه آخرت و بدنهاشان به كارهاى نيكو و بندگى پرداخته( است.

خطبه 235-سخنى با عبدالله بن عباس

ص: 819

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه به عبدالله ابن عباس فرموده زمانى كه از طرف عثمان كه (از جهت ستمگرى و از بين بردن بيت‌المال مسلمين و كارهاى ناشايسته‌اى كه كرده) در محاصره بود (مى‌خواستند از خلافت عزلش نمايند و او از ترس كشته شدن جرات بيرون آمدن نداشت) نامه‌اى براى آن بزرگوار آورد، در آن نامه از آن حضرت درخواست مى‌نمود كه به ملك خود در ينبع (اسم موضعى است در اطراف مدينه از سمت دريا) تشريف ببرد تا غوغا و هياهوى مردم براى نامزد نمودن به خلافت كم شود (چون محاصره كنندگان عثمان به صداى بلند خلافت را به نام اميرالمومنين مى‌خواندند و عثمان گمان داشت محاصره او به تحريك حضرت است از اين رو بيرون رفتن او را از مدينه درخواست نمود تا شايد مردم هم از اطراف خانه او پراكنده شده به همراهى آن حضرت بروند و او بتواند از خانه بيرون آمده چاره نمايد، و اين را خواست) بعد از آنكه مانند آن درخواست را پيشتر هم نموده بود (پيش از آن خواست كه حضرت به ينبع تشريف ببرد، و چون رفت پس از آن درخواست نمود كه از آنجا به مدينه برگشته او را يارى فرمايد، اكنون دوباره درخواست مى‌نمود كه به ينبع تشريف ببرد) پس امام عليه‌السلام فرمود:اى پسر عباس عثمان نمى‌خواهد مرا مگر اينكه مانند شتر آب‌كش قرار دهد با دلو بزرگ، بيايم و بروم: پيش از اين به سوى من فرستاد كه از مدينه بيرون شدم، پس از آن فرستاد (براى يارى او از ينبع به مدينه) بيايم، و اكنون تو را مى‌فرستد كه بيرون روم، به خدا سوگند او را يارى كرده از او دفاع نمودم به طورى كه (از زياد كوشش كردن در همراهيش) ترسيدم گناهكار باشم (چون بر اثر كارهاى ناشايسته‌اى كه كرده و به جا مى‌آورد مستحق دفاع نمى‌باشد).

خطبه 236-در حوادث بعد از هجرت

ص: 820

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن چگونگى حال خود را بعد از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه و ملحق شدن خويش را به آن حضرت بيان مى‌فرمايد: پس (از آنكه پيغمبر اكرم از مكه به مدينه هجرت نمود و مرا امر فرمود كه شب حركت در بستر او خوابيدم و بامداد آن مشركين دانستند كه پيغمبر تشريف برده و كسى كه در بستر خوابيده من بودم، سه روز بعد از هجرت آن حضرت پياده در پى او روانه شدم، و) راهى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت پيروى مى‌نمودم، پس هر گام بر ياد او مى‌نهادم (و در هر منزلى از او سراغ مى‌گرفتم) تا به عرج (موضعى بين مكه و مدينه) رسيدم (هر جا از آن بزرگوار نشان مى‌گرفتم همانجا قدم نهاده در دنبال حضرتش مى‌آمدم تا در قباء نام موضعى نزديك مدينه از طرف جنوب حضورش را درك نموده به اتفاق به مدينه به ابى‌ايوب خالد ابن يزيد انصارى وارد شديم. سيدرضى مى‌فرمايد:) اين جمله در سخن درازى است (كه از آن حضرت روايت شده، بعد از آن مى‌فرمايد:) فرمايش آن حضرت عليه‌السلام: فاطا ذكره يعنى گام بر ياد او مى‌نهادم، از سخنى است كه آن به منتهى درجه اختصار و فصاحت رسيده، و از اين سخن اراده فرموده كه من از

ابتداى بيرون شدنم از مكه تا به عرج رسيدم از آن حضرت صلى الله عليه و آله خبر مى‌گرفتم، پس اين كلام را براى چنين كنايه شگفتى آورده (و معنى كنايه آن است كه شخص منظورى را به لفظى بيان كند كه آن لفظ صريحا دلالت بر آن نداشته باشد، چنانكه امام عليه‌السلام در اينجا مى‌فرمايد: گام بر ياد او مى‌نهادم كنايه از اينكه در همه جا از آن بزرگوار سراغ مى‌گرفتم و در پى حضرتش آمده يك قدم بيراهه نمى‌رفتم).

ص: 821

خطبه 237-در كار خير شتاب كنيد

ص: 822

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است (در اينكه انسان تا زنده است بايستى فرصت عبادت و بندگى را از دست ندهد): پس (از ستايش خداوند متعال و درود بر پيغمبر اكرم و آل او بدانيد دنيا هميشه باقى و برجا نيست، بنابراين تا مى‌توانيد مطابق دستور خدا و رسول) كار كنيد در حاليكه در فراخى زندگانى هستيد زنده‌ايد و نامه‌ها (ى اعمالتان براى ثبت گفتار و كردار نيك) گشوده بسته نشده و توبه و بازگشت گسترده پذيرفته است، و رو گرداننده گناهكار خوانده مى‌شود (كه از كار زشت دست برداشته توبه و بازگشت نمايد) و بدكار اميدوارى ميدهند (تا كردار زشتش را جبران نمايد) پيش از آنكه چراغ عمل خاموش گشته فرصت از دست برود، و مدت بسر آيد، و راه توبه و بازگشت بسته شود، و ملائكه به آسمان بالا روند (از محو و اثبات نامه اعمال قلم را باز دارند) پس (پيش از رسيدن مرگ يعنى موقعى كه نمى‌توان كارى انجام داد) بايستى مرد از خود براى خويش و از زندگى براى مرگ و از نيستى براى هستى و از گذرنده براى باقى ماننده نتيجه بگيرد (در دنيا خود را به كار گمارد تا در آخرت او را به كار آيد) مرديكه از خدا ترسيد (و در عمل كوشيد) در حاليكه تا رسيدن مرگ او را فرصت دا

ده و تا انجام عمل او را مهلت داده‌اند، مردى است كه نفس خود را دهان‌بند زده و مهار آن را در اختيار دارد، پس خود را با دهان‌بند نفس از آنچه خداوند نهى فرموده باز داشته، و به مهار آن خويش را به سوى طاعت و فرمانبرى از خداوند مى‌كشد.

خطبه 238-درباره حكمين

ص: 823

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است درباره حكمين (عمرو ابن عاص و ابوموسى اشعرى) و نكوهش مردم شام. شاميان مردمى هستند دل سخت و اوباش، بندگان (زيردستان) پست كه از هر سو گرد آمده و از هر آميخته‌اى برچيده شده‌اند (گروهى هستند هر يك از جائى آمده و به هم پيوسته و حسب و نسبشان معلوم نيست) از جمله كسانى مى‌باشند كه سزاوار است (احكام اسلام را) به آنها ياد دهند، و (به خوهاى نيكو) تربيتشان كنند، و خير و شر را يادشان دهند، و كار آزموده‌شان گردانند، و زمامدارشان شوند، و مانند كودكان دستهاشان را بگيرند (تا سر خود كارى نكنند، خلاصه ايشان گروهى هستند نادان و از نيكوئيها دور، سزاوار نيستند كه خلافت در بينشان بوده در امر دين و ملت و ولايت دخالت داشته پيشوا بشوند) آنان از مهاجرين (كه از مكه به مدينه هجرت كرده نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند) و از انصار (اهل مدينه كه اسلام آورده آن حضرت را يارى كردند) نيستند، و نه از كسانى هستند كه در مدينه جا داشتند (و پيش از هجرت اسلام اختيار نمودند) و بر ايمان استوار بودند. آگاه باشيد اهل شام براى خودشان برگزيدند نزديكترينشان عمرو ابن عاص را به آنچه دوست ميدارند (كه ظفر يافتن

ص: 824

آنها بود بر اهل عراق( و شما براى خودتان اختيار كرديد نزديكترين مردم )ابوموسى اشعرى( را به چيزيكه دوست نمى‌داريد )كه ظفر يافتن اهل شام بود بر شما، و ابوموسى اشعرى كه نامش عبدالله پسر قيس است بر اثر نفهمى و ندانستگى و دشمنى با امام عليه‌السلام آن كار را انجام داد، و سبب دشمنى او آن بود كه حضرت او را از ولايت كوفه كه در زمان عثمان متصدى آن گشته عزل نمود( و روبرو شدن شما با عبدالله ابن قيس ديروز بود )خيلى نزديك است، چون من به سوى بصره براى جنگ جمل مى‌رفتم شنيديد( كه ميگفت: )اى اهل كوفه امام را يارى نكنيد كه( اين پيشامد و جنگ فتنه و تباهكارى است )كه بايستى از آن دورى گزيد( پس زه‌هاى كمان خود را بكار نيندازيد و شمشيرهاتان را غلاف نمائيد، اگر راست ميگفت پس درآمدنش )نزد ما و حاضر شدن در صفوف

ص: 825

لشگر عراق در جنگ صفين براى كمك ما( بدون اينكه مجبور باشد اشتباه كرد )زيرا خلاف عقيده خود رفتار نمود و چنين كسى صلاحيت حكم شدن را ندارد( و اگر دروغ ميگفت تهمت به او روا است )زيرا از روى هواى نفس سخن مى‌گويد و از اين رو حق را شبهه مى‌انگارد، و بر چنين كس اعتماد نيست تا او را بتوان حكم قرار داد( پس آنچه در سينه عمرو ابن عاص است به وسيله (عبدالله ابن عباس از بين ببريد عبدالله ابن عباس را نماينده خود قرار دهيد كه او مى‌تواند با عمرو حيله‌باز برابرى كند) و فرصت روزگار را از دست ندهيد، و شهرهاى دوردست اسلام را (از تسلط فتنه‌جويان و ستمگران) حفظ نمائيد. آيا به شهرهاتان نظر نمى‌كنيد كه در آنها جنگ مى‌كنند (تا شما را نابود ساخته و دارائيتان را به يغما ببرند) و آيا به قطعه سنگ سخت خود (قدرت و توانائيتان) نظر نمى‌افكنيد كه بر آن تير مى‌زنند (نمى‌بينيد كه درصدد هستند كه ضعف و ناتوانى به شما روآورد تا شكست خورده تسليم گرديد).

خطبه 239-در ذكر آل محمد

ص: 826

از خطبه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه در آن فضائل آل محمد عليهم‌السلام را بيان مى‌فرمايد: آل محمد (ائمه اطهار صلوات الله عليهم اجمعين) زنده كننده علم و دانائى و از بين برنده جهل و نادانى هستند (از ايشان علم به دست آمده جهل برطرف مى‌گردد) شما را آگاه مى‌سازد بردباريشان از دانائيشان (زيرا بردبارى نمى‌كنند مگر از روى دانستن مواقع بردبارى) و ظاهرشان از باطنشان (كردار و گفتار نيكشان بر كمال اخلاصشان) و خاموشيشان از راستى و درستى گفتارشان (زيرا خاموشى و بيجا سخن نگفتن شخص دليل است بر اينكه گفتار او از روى علم و حكمت است) حق را مخالفت نمى‌كنند از آن رو برنمى‌گردانند و در آن اختلاف ندارند گفتارشان يكنواخت است ايشان ستونهاى اسلام و پناهگاههاى آن هستند (كه به دانائى خود آن را حفظ نموده و احكامش را به مردم آموخته آنان را از گمراهى و نادانى مى‌رهانند) به وسيله ايشان حق به اصل و موضع خود باز مى‌گردد، و باطل و نادرستى از جاى آن دور و نابود مى‌شود، و زبانش آنجا كه حق آشكار شد بريده مى‌گردد (بر اثر علم و دانائى ايشان حق و حقيقت هويدا و باطل و نادرست از بين مى‌رود) دين (و احكام آن) را شناختند شناختى كه از رو

ى دانائى و رعايت نمودن (عمل كردن) است، نه شناختنى كه از روى شنيدن و نقل نمودن باشد (كه اگر چنين بود بر ديگران مزيتى نداشتند) و روايت كنندگان علم بيشمار و رعايت كنندگان آن كمند (در هر زمان مردم بسيار انواع علوم به دست آمده در مجالس و محافل اظهار كمال نموده خود را بر ديگران مقدم و پيشوا مى‌دانند، ولى كردارشان با گفتارشان يكسان نيست، خداوند سبحان همه را از خواب غفلت بيدار فرموده توفيق عمل عطا فرمايد).

نامه ها

نامه 001-به مردم كوفه

ص: 827

ص: 828

ص: 829

ص: 830

ص: 831

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اهل كوفه در بين راه هنگامى كه از مدينه (براى جنگ با طلحه و زبير و پيروانشان) به بصره مى‌رفت (چون به ماءالعذيب رسيد اين نامه را براى اهل كوفه نوشت و آنان را از سبب كشته شدن عثمان آگاه ساخته به كمك و يارى خود طلبيد و آن را به وسيله حضرت امام حسن و عمار ابن ياسر فرستاد): از بنده خدا على اميرالمومنين به سوى اهل كوفه كه يارى كنندگان بزرگوار و از مهتران عرب مى‌باشند. پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، من شما را از كار عثمان (و سبب كشته شدن او) آگاه مى‌سازم به طورى كه شنيدن آن مانند ديدن باشد (تا كسانى كه از اهل كوفه كه در آن واقعه نبودند مانند آنان باشند كه بودند و ديدند) مردم به عثمان (بر اثر كارهاى ناشايسته) زشتيهايش را نموده ناسزا گفتند و من مردى از هجرت كنندگان بودم كه (با پيغمبر اكرم از مكه به مدينه براى صلح و آسايش آمده و از فتنه و فساد و خونريزى بيزار بوده دورى مى‌جستم، و) بسيار خواستار خشنودى مردم از او بوده، و كمتر او را سرزنش مى‌نمودم (همواره او را پند و اندرز داده و به تغيير كردار دعوت مى‌كردم) و لكن آسانترين روش طلحه و زبير درباره او تندروى و آهسته‌ترين سوق دادنشان سخت راندن بود (هرگز او را نصيحت نكرده، بلكه هميشه درصدد و برپا نمودن فتنه و تباهكارى بودند، از اين رو مردم را از دور و نزديك گردآورده به كشتن او ترغيب مى‌نمودند، چنانكه زبير مى‌گفت: او را بكشيد كه دين شما را تغيير داده، و عثمان هنگام محصور بودن در خانه خود مى‌گفت: واى بر طلحه

ص: 832

كه او را چنين و چنان رعايت نمودم و اكنون درصدد ريختن خون من برآمده است) و ناگهان عايشه بى‌تامل و انديشه درباره او خشمناك گرديد (براى اينكه عثمان بيت‌المال را به خويشاوندان خود اختصاص داد برآشفت و مردم را به كشتنش وادار نمود و گفت: اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا يعنى شيخ احمق و پير بى‌خرد را بكشيد خدا او را بكشد، و نعثل نام يهودى دراز ريشى بوده در مدينه كه عثمان را به او تشبيه نموده، روايت شده روزى عثمان بالاى منبر رفته و مسجد پر از جمعيت بود، عايشه از پس پرده دست بيرون آورد و نعلين و پيراهن پيغمبر اكرم را به مردم نمود و گفت: اين كفش و پيراهن رسول خدا است كه هنوز كهنه نگشته و تو دين و سنت او را تغيير دادى، و سخنان درشت به يكديگر گفتند) پس (طلحه و زبير و عايشه مردم را به كشتن او ترغيب نمودند، و) گروهى براى كشتنش آماده شده او را كشتند (بنابراين بايد از ايشان خونخواهى نمود، نه آنكه آنان درصدد خونخواهى برآيند) و مردم بدون اكراه و اجبار از روى ميل و اختيار با من بيعت نمودند (پس سبب مخالفت طلحه و زبير و پيروانشان با من و برپا نمودن فتنه و آشوب چيست؟!). و بدانيد (بر اثر فتنه‌انگيزى طلحه و زبير و عايشه) سراى هجرت مدينه از اهلش خالى گشته، و اهلش از آن دور شدند (من ناچار از آنجا خارج شدم) و مانند جوشيدن ديگ به جوش و خروش آمده (به سبب هرج و مرج آرامش و آسايش آن از بين رفت) بر مدار (دين يعنى امام عليه‌السلام) تباهكارى روآورد، پس به سوى سردار و پيشواى خود شتاب كنيد او را كمك و يارى نمائيد و براى جنگ با دشمنتان (طلحه و زبير و پيروانشان) بكوشيد اگر خدا بخواهد.

نامه 002-قدردانى از اهل كوفه

ص: 833

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اهل كوفه كه از آنان پس از فتح و فيروزى از جنگ بصره قدردانى نموده: خدا به شما اهل كوفه از جانب خاندان پيغمبرتان پاداش دهد نيكوتر پاداشى كه به فرمانبران و سپاسگزاران نعمت و بخشش خود مى‌دهد كه دستور ما را شنيديد و از آن پيروى نموديد، و براى يارى دين دعوت شديد و پذيرفتيد (تا آنكه دشمنان خدا را شكست داده از پا درآوريم).

نامه 003-به شريح قاضى

ص: 834

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه آن را به شريح ابن حارث كه از جانب آن بزرگوار قاضى بوده نوشته (در زيان دل بستن به دنيا و دارائى آن، شريح مردى بود كه كوسج كه مو در رو نداشت، و عمر ابن خطاب او را قاضى كوفه قرار داد، و در آن ديار به قضاء و حكومت شرعيه مشغول بود، اميرالمومنين عليه‌السلام خواست او را عزل نمايد اهل كوفه گفتند: او را عزل مكن، زيرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با اين شرط با تو بيعت نموديم كه آنچه ابوبكر و عمر مقرر نموده‌اند تغيير ندهى، و چون مختار ابن ابى‌عبيده ثقفى به مقام حكومت و امارت رسيد او را از كوفه بيرون نموده به دهى كه ساكنين آن يهود بودند فرستاد، و چون حجاج امير كوفه گرديد او را به كوفه بازگردانيده با اينكه پيرمرد سالخورده‌اى بود امر كرد به قضاء مشغول گردد، او به جهت خوارى كه از مختار ديده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نمايد، حجاج پذيرفت، خلاصه هفتاد و پنج سال قاضى بود فقط دو سال آخر عمر كنار ماند، و در سن يكصد و بيست سالگى از دنيا رفت) روايت شده كه شريح ابن حارث كه از جانب اميرالمومنين عليه‌السلام قاضى بود در زمان خلافت آن حضرت خانه‌اى را به هشتاد دينار خريد،

ص: 835

اين خبر كه به امام رسيد او را طلبيد و فرمود به من خبر رسيده كه تو خانه‌اى را به هشتاد دينار خريده و براى آن قباله نوشته و در آن چند تن را گواه گرفته‌اى، شريح عرض كرد يا اميرالمومنين چنين بوده است، راوى گفت: حضرت به او نگاه شخص خشمگين نموده فرمود: اى شريح بدان به زودى نزد تو مى‌آيد كسى عزرائيل كه قباله‌ات را نگاه نكند، و از گواهت نپرسد تا اينكه تو را از آن خانه چشم باز (حيران و سرگردان، يا كوچ كننده) بيرون برد، و از همه چيز جدا به گورت بسپارد، پس اى شريح بنگر مبادا اين خانه را از مال غير خريده باشى، يا بهاى آن را از غير حلال داده باشى كه در اين صورت زيان دنيا و آخرت برده‌اى!! (زيرا اگر از مال غير حرام خريده باشى در دنيا بهره‌اى كه بايد نميبرى و در آخرت هم گرفتار عذاب خواهى بود) آگاه باش اگر وقت خريد خانه پيش من آمده بودى براى تو قباله‌اى ماند اين قباله (كه در زير بيان مى‌شود) مى‌نوشتم كه بخريد اين خانه به يك درهم چه جاى بالاتر هشتاد دينار رغبت نمى‌كردى، و قباله اين است: اين خانه‌اى است كه خريده بنده خوار و پست از مرده‌اى كه (كسى كه حتما خواهد مرد، و از خانه‌اش) بيرون شده براى كوچ به خانه آخرت از او خانه‌اى را

ص: 836

در سراى فريب دنيا كه جاى نيست شوندگان و نشانه تباه گشتگان است خريده، و اين خانه داراى چهار حد و گوشه است: حد اول به پيشامدهاى ناگوار (خرابى، بيمارى، گرفتارى، دزدى) منتهى مى‌شود، و حد دوم به موجبات اندوهها (مرگ عزيزان، از دست رفتن خواسته و سرمايه‌ها) و حد سوم به خواهش و آرزوى تباه كننده، و حد چهارم به شيطان گمراه كننده، و درب اين خانه از حد چهارم باز مى‌شود. اين شخص فريفته به خواهش و آرزو چنين خانه را از اين شخص بيرون شده براى مرگ خريد به بهاى خارج شدن از ارجمندى قناعت و داخل شدن در پستى درخواست و خوارى (زيرا قناعت و بى‌نيازى را از دست دادن گرفتاريها و سختيهائى در بر دارد كه موجب ذلت و خوارى است، پس در واقع بهاى خانه‌اى كه محل احتياج و نياز نبوده خروج از عز قناعت و شرافت و آبرو و دخول در ذلت خواهش و سختى و گرفتارى است) و بدى و زيانى را كه به اين خريدار در آنچه خريده از فروشنده برسد (و موجب ضمان باشد يعنى زيانى كه فروشنده وادار به دادن عوض باشد) پس بر (ملك‌الموت كه) تباه سازنده نفسهاى پادشاهان، و گيرنده جانهاى گردنكشان، و از بين برنده پادشاهى فرعونها مانند كسرى (پادشاهان ايران) و قيصر (پادشاهان روم) و تبع

ص: 837

(پادشاهان يمن( و حمير )فرزندان حمير ابن سباء ابن يشجب ابن يعرب ابن قحطان كه صاحب قبيله بودند( و كسانى كه دارائى بر دارائى افزوده و آن را بسيار نموده، و آنانكه ساختمانها بناء كرده و برافراشته و زينت داده و بياراسته، و ذخيره گردانيده، و خانه و باغ و اثاثيه جمع نموده و به گمان خود براى فرزند درنظر گرفته‌اند است، كه همه آنها فروشنده و خريدار را به محل بازپرسى و رسيدگى به حساب و جاى پاداش و كيفر بفرستد، زمانيكه فرمان قطعى )بين حق و باطل و بهشتى و دوزخى از جانب خداى تعالى( صادر شود، و )در قرآن كريم س 40 ى 78 است: فاذا جاء امرالله قضى بالحق و خسر هنالك المبطلون يعنى چون روز رستخيز فرمان خداوند سبحان رسد به حق و راستى حكم شود، و( در آنجا تباهكاران زيان برند، عقلى كه از گرفتارى خواهش نفس اماره رها باشد و از وابستگيهاى دنيا سالم ماند بر درستى اين قباله گواه است و )اما كسى كه به دنيا دل بسته و در دست هواى نفس اسير و گرفتار است اين سخنان را باور نمى‌كند، و بر طبق آن گواهى نخواهد داد(.

نامه 004-به يكى از فرماندهانش

ص: 838

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به بعضى از سرداران لشگر خود (عثمان ابن حنيف انصارى كه از جانب امام عليه‌السلام حكمران بصره بوده، دشمه‌اى از سرگذشت او در شرح خطبه يكصد و هفتاد و يكم گذشت، او را به جنگ با دشمن در صورت اطاعت نكردن از اوامر مى‌فرمايد): پس (از آنكه اصحاب جمل طلحه و زبير و عايشه و پيروانشان به بصره رسيده آماده جنگ شدند، عثمان ابن حنيف نامه‌اى به امام عليه‌السلام براى آگاه نمودن از منظور آنان نوشت، و جمله‌اى از نامه‌اى كه حضرت در پاسخ او نوشت اين است:) اگر به سايه اطاعت و فرمانبردارى برگشتند (دست از تباهكارى كشيده خواستار آسايش شدند) آن همان است كه ما دوست مى‌داريم، و اگر كارها ايشان را به دشمنى و نافرمانى كشاند آماده جنگ شدند پس با كمك كسى كه فرمان تو را مى‌برد برخيز جنگ كن با كسى كه فرمانت را نمى‌برد، و با كسى كه پيرو تو مى‌باشد بى‌نياز باش از آنكه از يارى تو خوددارى نمايد، زيرا كسى كه به كارى مائل نباشد نبودنش بهتر از بودن و نشستنش سودمندتر از برخاستن است (چون شخص بى‌ميل به كار كه از روى اجبار اقدام نمايد ممكن است راز خود را آشكار سازد و ديگران از او پيروى نموده از كار باز ما

نند(.

نامه 005-به اشعث بن قيس

ص: 839

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اشعث ابن قيس (كه شمه‌اى از حال او در شرح خطبه نوزدهم گذشت) و او (از جانب عثمان) حكمران آذربايجان بود (و آذربايجان ايالتى است در شمال غربى ايران داراى شهرها و ده‌هاى بسيار كه مهمترين شهر و مركز آن تبريز است، خلاصه چون اميرالمومنين عليه‌السلام بعد از عثمان زمام امور را به دست گرفت اشعث به جهت كارهاى ناشايسته خود ميدانست كه امام عليه‌السلام او را عزل خواهد نمود ترسناك بود، حضرت براى آگاهى او به حفظ اموال آذربايجان بعد از خاتمه جنگ جمل نامه‌اى به او نوشت كه از جمله آن اين است): عمل و حكمرانى تو رزق و خوراك تو نيست (تو را حكومت نداده‌اند تا آنچه بيابى از آن خود پنداشته بخورى) ولى آن عمل امانت و سپرده‌اى در گردن تو است (كه بايستى آن را مواظبت نموده در راه آن قدمى برخلاف دستور دين بر ندارى) و خواسته‌اند كه تو نگهبان باشى براى كسى كه از تو بالاتر است (تو زيردست اميرى هستى كه تو را حافظ و نگهبان قرار داده و ولايتى به تو سپرده كه آن را از جانب او مواظبت نمائى، پس) تو را نمى‌رسد كه در كار رعيت به ميل خود رفتار نمائى (پيش از آنكه به تو دستور دهند كارى انجام دهى) و

نمى‌رسد كه متوجه كار بزرگى شوى مگر به اعتماد امر و فرمانى كه به تو رسيده باشد، و در دستهاى تو است مال و دارائى از مال خداوند بى‌همتاى بزرگ، و تو يكى از خزانه‌داران آن هستى تا آن را به من بسپارى، و اميد است من بدترين واليها و فرماندهها براى تو نباشم (بلكه اين دستور سود دنيا و آخرت تو را در بر دارد) و درود بر آنكه شايسته درود است.

ص: 840

نامه 006-به معاويه

ص: 841

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (كه آن را به وسيله جرير ابن عبدالله جبلى به شام فرستاده، در آن صحت و درستى خلافت خود را اثبات و بيزاريش را از كشتن عثمان اظهار فرموده): كسانى كه با ابوبكر و عمر عثمان بيعت كردند (آنها را به خلافت گماشتند) به همان طريق با من بيعت كرده عهد و پيمان بستند (زمام امور را به دست من دادند) پس (به عقيده شما كه خلافت از جانب خدا و رسول تعيين نشده بلكه به اجماع امت برقرار مى‌گردد، و مردم اجماع كرده ابوبكر و عمر و عثمان را خليفه قرار دادند، همان اشخاص مرا براى خلافت تعيين نمودند، بنابراين) آن را كه حاضر بوده مانند طلحه و زبير نمى‌رسد كه جز او را اختيار كند، و آن را كه حاضر نبوده مانند تو نمى‌رسد كه آن را نپذيرد، و مشورت (در امر خلافت به عقيده شما) حق مهاجرين (كسانى كه از مكه به مدينه آمده و به پيغمبر اكرم پيوستند) و انصار (آنانكه در مدينه به آن حضرت ايمان آورده ياريش نمودند) مى‌باشد، و چون ايشان گرد آمده مردى را خليفه و پيشوا ناميدند و رضاء و خشنودى خدا در اين كار است، و اگر كسى به سبب عيب‌جوئى (از خليفه مانند نسبت دادن معاويه كشتن عثمان را به او) يا بر اثر ب

دعتى (وارد ساختن آنچه در دين روا نيست مانند نقض عهد و پيمان‌شكنى طلحه و زبير و پيروانشان) از فرمان ايشان (كاريكه آنان انجام داده‌اند) سر پيچيد او را به اطاعت وادار نمايند، و اگر (پند و اندرز سودى نبخشيد، و) فرمان آنها را نپذيرفت (به عقيده شما) با او مى‌جنگند به جهت آنكه غير راه مومنين را پيروى نموده، و خداوند او را واگذارد به آنچه كه به آن روآورده است. و به جان خودم سوگند اى معاويه اگر به عقل خود بنگرى (تامل و انديشه نمائى) و از خواهش نفس چشم بپوشى (بيجا سخن نگفته نخواهى كشتن عثمان را بهانه پيمان نبستنت با من قرار دهى) مى‌يابى مرا كه از خون عثمان (كشته شدن او) بيزارترين مردم بودم، و ميدانى كه من از آن دورى كرده گوشه‌گيرى اختيار نمودم مگر آنكه (پيروى هواى نفس نموده) بهتان زده كشته شدن او را به من نسبت دهى، پنهان كنى آنچه را كه بر تو آشكار مى‌باشد، و درود بر آنكه شايسته درود است.

نامه 007-به معاويه

ص: 842

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است نيز به معاويه (كه او را بر نوشتن نامه‌اى كه با آن بزرگوار نوشته توبيخ و سرزنش نموده، و نادانى و گمراهى او را گوشزد فرموده): پس از ستايش خداوند و درود بر رسول اكرم از تو به من رسيد پندى كه از سخنان گوناگون به هم پيوند داده و پيغامى آراسته‌اى (مطالبى به دست آورده در اين مكتوب به هم پيوسته‌اى در صورتيكه ربطى به يكديگر ندارند، چون ندانسته‌اى هر يك را كجا و چگونه بايستى بكار برد، از اين رو) به جهت گمراهى خود اين نامه را ترتيب داده و به سبب بدى راى و انديشه آن را فرستاده‌اى! و نامه از كسى است كه او را نه بينائى هست تا راهنمايش باشد، و نه زمامدار و جلودارى كه به رستگارى سوقش دهد، هواى نفس به چنين كارى وادارش ساخته او هم پذيرفته، و گمراهى زمامدارش شده او هم پيروى نموده، پس به اين جهت هذيان و ياوه بافته و بانگ بيهوده زده (سخنان نادرستى گفته كه چيزى از آن مفهوم نمى‌شود) و گمراه گشته و اشتباه نموده (چنين سخنان ناشايسته نوشته).

ص: 843

و قسمتى از اين نامه است (در اينكه تكليف آنانكه با آن حضرت بيعت نموده با آنها كه بيعت نكرده يكسان است): (اى معاويه وظيفه مردم بصره و طلحه و زبير و تو و اهل شام در موضوع بيعت و پيمان بستن با من يكسان است) زيرا آن يك بيعت است كه (مهاجرين و انصار كه اهل حل و عقد امت محمد صلى الله عليه و آله ميدانيد گرد آمده بر آن اتفاق نموده‌اند، و هر بيعتى را كه ايشان بر آن تصميم بگيرند) راى و انديشه در آن دو تا نمى‌شود، و اختيار راى ديگر در آن از سر گرفته نمى‌گردد (چنانكه درباره خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و بيعت با آنها چنين عقيده داريد، پس حاضر نمى‌تواند پيمان شكسته ديگرى را اختيار نمايد، و غائب را نمى‌رسد آن را نپذيرد، بنابراين) هر كه پيمان شكسته از آن دست بردارد به دين و آئين مسلمان طعن زننده است (پس بايد با او جنگيد تا به راهى كه بيرون رفته باز گردد) و هر كه در پذيرفتن و نپذيرفتن آن تامل و انديشه نمايد منافق و دورو است (زيرا تامل او در رد و قبول به عقيده و سابقه عمل شما مستلزم آن است كه در راه مومنين و وجوب پيروى از آن شك و ترديد داشته و علاقه او از روى راستى و درستى نبوده است، چون اگر علاقه او از روى حقيقت ب

ود بايستى بدون تامل و درنگ آنچه را مومنين گرد آمده بر آن اتفاق نموده‌اند بپذيرد(.

نامه 008-به جرير بن عبدالله البجلى

ص: 844

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به جرير ابن عبدالله بجلى هنگامى كه او را به شام براى بيعت گرفتن نزد معاويه فرستاده بود (بجلى منسوب است به بجيله نام قبيله‌اى در يمن كه به جدشان بجيله ابن ثمار ابن ارش ابن عمرو ابن الغوث نسبت داده مى‌شدند، علماى رجال جرير را نكوهش نموده به روايت و گفتار او اعتماد ندارند، و ميگويند: رسالت و پيغام بردن او از جانب امام عليه‌السلام براى معاويه اگر چه در اول امر به نيكوئى او گواهى مى‌دهد ولى جدائى او از آن حضرت و ملحق شدن به معاويه در آخر كار بدى او را ثابت مى‌نمايد مرحوم حاج شيخ عبدالله، مقانى در كتاب تنقيح‌المقال به طور تفصيل بيان فرموده خلاصه چون امام عليه‌السلام جرير را براى بيعت گرفتن از معاويه به شام فرستاد معاويه به بهانه‌اى جواب او را نداده امروز و فردا مى‌نمود تا از مردم شام براى خود بيعت گرفت، و اصحاب آن حضرت كه دانستند معاويه فرمان آن بزرگوار را اطاعت نخواهد نمود پيش از مراجعت جرير از شام و پاسخ آوردن گفتند: مصلحت در آن است كه آماده جنگ با مردم شام شويم، و امام عليه‌السلام پيش از جواب آوردن جرير پيشدستى به جنگ با مردم شام را صلاح نمى‌دانست، و سبب آن را

چنانكه در سخن چهل و سوم گذشت بيان فرمود، بنابراين براى يكسره شدن كار اين نامه را براى بيعت گرفتن از معاويه به جرير نوشت(: پس از ستايش خداوند و درود بر پيغمبر اكرم نامه من كه به تو رسيد معاويه را وادار تا كارش را يكسره نموده به يك سو تصميم گرفته آماده شود )سرگردانى را از خود دور نموده تو را معطل نداشته در بيعت كردن بهانه نجسته امروز و فردا نكند( پس از آن او را مخير ساز بين جنگ خانمانسوزى كه مردم را از روى جبر و نگرانى از وطن و سامان خود آواره مى‌سازد و بين صلح و آشتى كه خوارى در بر دارد )چون آشتى دليل بر ناتوانى است، در اينجا امام عليه‌السلام مى‌خواهد بفهماند در هر دو صورت خواه جنگ كند يا آشتى غلبه و فيروزى با آن حضرت است، و او را به اين بيان تهديد مى‌نمايد( پس اگر جنگ اختيار نمود پيمان امان را به سوى او بينداز، و اگر صلح و آشتى پذيرفت از او بيعت بگير )به زودى وظيفه‌ات را انجام داده مراجعت نما ما را چشم به راه مگذار( درود بر آنكه شايسته درود است.

نامه 009-به معاويه

ص: 845

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (در پاسخ نامه‌اى كه براى آن بزرگوار فرستاده و در آن درخواست نموده بود كه كشندگان عثمان را تسليم او نمايد نوشته و در آن فضل و بزرگوارى و سبقت و پيشى خود را به اسلام و ايمان گوشزد او مى‌فرمايد): پس (از آنكه مشركين نگريستند كه حبشه پناهگاه مسلمانان شد، و هر كدام از ايشان به آنجا مى‌گريخت ايمن و آسوده مى‌گشت و آنها كه در مكه ماندند در پناه ابوطالب بودند، و اسلام آوردن حمزه نيز آنان را تقويت نمود، انجمن بزرگى تشكيل داده و قبيله قريش همگان بر كشتن پيغمبر صلى الله عليه و آله همدست شدند، و ابوطالب كه بر اين انديشه آگهى يافت بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب را گرد آورده با زن و فرزند به دره كوهى كه شعب ابوطالب گويند جاى داد، و اولاد عبدالمطلب مسلمان و غير مسلمانشان براى حفظ قبيله و فرمانبرى از ابوطالب از يارى پيغمبر اكرم خوددارى نكردند جز ابولهب كه با دشمنان ساخت، و ابوطالب به همراهى خويشان به حفظ و نگهدارى پيغمبر كوشيده هر دو سوى شعب يعنى دره كوه را ديدبان گماشت، و بيشتر فرزند خود على عليه‌السلام را به جاى پيغمبر اكرم مى‌خوابانيد، و حمزه شبها به گرد پيغمبر مى‌گشت،

ص: 846

چون كفار قريش اين احوال را ديده دانستند به آن حضرت دست ندارند چهل تن از بزرگانشان در دارالندوه نام موضعى در مكه كه محل اجتماع بود گردآمده پيمان بستند كه با بنى‌عبدالمطلب و بنى‌هاشم دوستى نكرده زن به ايشان ندهند و نگيرند، و چيزى به آنان نفروخته و نخرند، و آشتى نكنند مگر وقتى كه پيغمبر را به ايشان بسپارند تا او را بكشند، و اين پيمان را بر صحيفه‌اى نگاشته بر آن مهر نهاده آن را به ام‌الجلاس خاله ابوجهل سپردند تا نگاهدارد، و بعضى نقل كرده‌اند كه آن را به در خانه كعبه آويختند، با اين پيمان بنى‌هاشم در شعب ابوطالب محصور ماندند، و از اهل مكه جرات نداشت با آنان داد و ستد نمايد جز اوقات حج كه جنگ حرام بود و قبائل عرب در مكه حاضر مى‌شدند، ايشان هم از شعب بيرون آمده خوردنى از عرب مى‌خريدند و برمى‌گشتند، و قريش اين را نيز روا نداشته چون آگاه مى‌شدند كه يكى از بنى‌هاشم مى‌خواهد چيزى خريدارى نمايد بهاى آن را بالا برده خودشان مى‌خريدند، و اگر مى‌دانستند كسى از قريش به سبب خويشاوندى با بنى‌عبدالمطلب خوردنى به شعب فرستاده او را آزار مى‌رساندند، و اگر از آنانكه در شعب بودند كسى بيرون مى‌آمد و بر او دست مى‌يافتند او را شكنجه

ص: 847

مى‌كردند، و از اشخاصى كه براى آنها خوردنى مى‌فرستادند ابوالعاص ابن ربيع و هشام ابن عمرو و حكيم ابن خرام ابن خويلد برادرزاده خديجه بودند، سه سال بدين گونه گذشت، و گاه فرياد كودكان بنى‌عبدالمطلب از گرسنگى بلند مى‌شد به طورى كه بعضى از مشركين از آن پيمان پشيمان گشتند، و پنج تن از آنان: هشام ابن عمرو و زهير ابن ابى‌اميه و مطعم ابن عدى و ابوالبخترى و زمعه ابن الاسود با يكديگر قرار گذاشتند كه نقض عهد كرده پيمان بشكنند و قرارداد پاره كنند، بامدادى كه بزرگان قريش در كعبه گرد آمده از اين مقوله سخن پيش آوردند، ناگاه ابوطالب با گروهى از همراهان خود از شعب بيرون آمده به كعبه رو آورد و بين آنها نشست، ابوجهل گمان كرد كه ابوطالب بر اثر رنجى كه در شعب ديده شكيبائى را از دست داده و آمده كه پيغمبر صلى الله عليه و آله را تسليم نمايد، ابوطالب فرمود: اى مردم سخنى گويم كه بر خير شما است: برادرزاده‌ام محمد صلى الله عليه و آله به من خبر داده كه خداوند موريانه را بر نامه‌اى كه پيمان را بر آن نوشته‌ايد گماشته، آنچه در آن نوشته شده خورده فقط نام خدا برجا گذاشته، اكنون آن نامه را حاضر كنيد اگر او راست گفته شما را با او چه جاى سخن است ا

ز دشمنى با او دست بداريد، و اگر دروغ گويد او را تسليم مى‌نمائيم

ص: 848

تا به قتل رسانيد، گفتند: نيكو سخنى است، پس رفتند و آن نامه را از ام‌الجلاس گرفته آوردند و گشودند همه آن را موريانه خورده بود جز لفظ باسمك اللهم كه در جاهليت بر سر نامه‌ها مى‌نگاشتند، و دست منصور ابن عكرمه نويسنده آن قرارداد شل شده بود، چون چنين ديدند شرمنده شدند، پس مطعم ابن عدى نامه را پاره كرد و گفت: ما از اين نامه ستم رسان بيزاريم، آنگاه ابوطالب، به شعب بازگشت، روز ديگر مطعم ابن عدى به همراهى چهار تن ديگر از قريش با او همراه شده بودند به شعب رفته بنى‌عبدالمطلب را به مكه آورده و در خانه‌هاشان جاى دادند، لكن مشركين پس از بيرون آمدن حضرت رسول صلى الله عليه و آله از شعب باز بنابر عقيده نادرست خود چندانكه توانستند از دشمنى با آن بزرگوار خوددارى نكرده در آزار او كوشيدند، خلاصه در نامه زير امام عليه‌السلام براى بيدار كردن معاويه از خواب غفلت به اين سرگذشت اشاره نموده مى‌فرمايد:( قبيله ما قريش خواستند پيغمبر ما را بكشند، و ريشه ما را بر كنند )نابود نمايند( و غمها و اندوه‌هاى براى ما پيش آوردند، و ناشايسته‌ها درباره ما به كار بردند، و ما را از آسايش وخوشى باز داشتند، و ترس و بيم را ويژه ما قرار دادند، و ما را به رفتن سوى كوه سخت (بى‌آب و علف، شعب ابوطالب) به ناچارى وارد نمودند (و در آنجا محصور كردند، در اول سال هفتم از بعثت پيغمبر اكرم) و آتش جنگ را براى ما افروختند، پس به خواست خداوند، ما شر دشمن را از پيغمبرش دفع كرده از حريم حرمت او دور نموديم (نگذاشتيم آسيبى به آن بزرگوار برسد) مومن ما (كه به پيغمبر ايمان آورده بود مانند ابوطالب و حمزه) پاداش پشتيبانى نمودن از پيغمبر (رضاء خشنودى خدا) را مى‌طلبيد، و كافر ما (كه اسلام نياورده بودند مانند عباس و مطعم ابن عدى) به جهت خويشى (با آن حضرت آن بزرگوار را) حمايت و كمك مى‌نمود، و (غير از بنى‌هاشم) آنكه از قريش مسلمان شده بود ترس و بيمى كه ما از كفار

ص: 849

و مشركين داشتيم نداشت براى سوگند و پيمانى كه با مشركين بسته، يا به جهت خويشى با آنها بود كه او را از بيم و ترس باز مى‌داشت، داد از كشته شدن ايمن و آسوده بود. و چون (خداوند جنگ با مشركين و دفع شر آنها را امر فرمود، و) كارزار سخت مى‌شد كه مردم از بيم و ترس باز مى‌ايستادند، رسول خدا صلى الله عليه و آله اهل بيت خود را جلو واميداشت، و به وسيله آنان ياران لشگريانش را از داغى نيزه و شمشيرها حفظ مى‌نمود، پس عبيده ابن حارث ابن عبدالمطلب پسر عموى آن حضرت در جنگ بدر (نام چاهى كه بدر نام نزديك به مدينه در راه مكه كنده بود) كشته شد، و حمزه عموى آن بزرگوار در جنگ احد (نام كوهى است نزديك مدينه) كشته گرديد، و جعفر برادر من در جنگ موته (نام موضعى در اطراف شام) كشته شد، و كسى كه اگر ميخواستم نامش را ذكر مى‌نمودم امام عليه‌السلام شهادت و كشته شدن در راه خدا را خواست مانند كشته شدنى كه آنان خواستند (مرا نيز آرزوى شهادت و كشته شدن بود) ولكن عمر آنها زودتر بسر رسيد، و مرگ كسى كه نامش را ذكر نكردم به تاخير افتاد (پيغمبر مرا خبر داد كه تو نيز كشته خواهى شد، چنانكه در سخن يكصد و پنجاه و پنجم اشاره فرمود) پس (با اين همه رنجها كه براى نگهبانى پيغمبر اكرم و ترويج دين اسلام كشيدم) شگفتا از روزگار كه در زمانى واقع شده‌ام كه با من برابر مى‌شود كسى كه براى يارى دين مانند من كوشش نكرده، و سابقه و پيشى گرفتن مرا در اسلام ايمان به خدا و رسول نداشته است چنان سابقه‌اى كه كس به مانند آن دسترسى ندارد مگر آنكه ادعا كننده‌اى معاويه ادعا كند درباره خود بگويد آنچه را كه من نمى‌دانم، و گمان ندارم كه خداوند هم آن

را بشناسد (چون سابقه ايمان به خدا و رسول براى غير من ديگرى را نبوده تا خدا آن را بشناسد) و به هر حال حمد و سپاس مخصوص خداوند است (كه مصلحت دانسته مانند تو را برابر من قرار دهد كه برخلاف حق و حقيقت آنچه كه شايسته نيست ادعا كنى).

ص: 850

و اما آنچه درخواست نمودى درباره فرستادن كشندگان عثمان به سوى تو، در اين كار انديشه نموده ديدم فرستادن ايشان به سوى تو و غير تو از عهده من خارج است (زيرا عده آنان بيشمار و توانائيشان بسيار است، چنانكه در سخن يكصد و شصت و هفت اشاره نموده مى‌فرمايد: كيف لى بقوه و القوم المجلبون على حد شوكتهم يملكوننا و لانملكهم يعنى چگونه مرا توانائى كشيدن انتقام از كشندگان عثمان است و حال آنكه گروهى كه براى كشتن او گرد آمدند در نهايت قدرت خود باقى هستند، بر ما تسلط دارند و ما بر ايشان مسلط نيستيم. بعد آن او را تهديد نموده مى‌فرمايد:) سوگند به جان خودم اگر از گمراهى و دشمنى باز نايستى به زودى آنان را خواهى شناخت كه تو را ميطلبند و از اين خواستنشان تو را در بيابان و دريا و كوه و دشت به رنج نيندازند (به سراغ تو خواهند آمد) مگر آنكه اين طلبيدن و خواستن تو را آزرده خواهد ساخت، و ملاقات و ديدن اين زيارت كنندگان تو را شاد ننمايد (به طورى به سراغ تو خواهند آمد كه خواهى گفت: اى كاش من ايشان را نطلبيده بودم) درود بر آنكه شايسته درود است (ابن ابى‌الحديد در شرح خود بر نهج‌البلاغه اينجا گفته: جائز نبود كه امام عليه‌السلام بفرمايد: و السلام عليك يعنى درود بر تو، زيرا آن حضرت معاويه را فاسق و گناهكار مى‌دانست، و اكرام فاسق جائز و درست نيست از اين جهت فرموده: والسلام لاهله يعنى درود بر آنكه شايسته آن است(.

نامه 010-به معاويه

ص: 851

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است نيز به معاويه (كه در آن از كردار زشت او را سرزنش نموده و اندرز داده و ترسانده است): و چه خواهى كرد زمانى كه از پيش روى تو برداشته شود پرده‌هاى دنيائى كه در آن هستى كه خود را براى دنياپرستان به آرايش كردن خوشنما جلوه داده، و به خوشگذرانيش فريب داده، تو را به دوستى خود دعوت نموده پذيرفتى، و پيشروت گشت دنبالش رفتى، و به تو فرمان داد پيروى نمودى (خلاصه چه خواهى كرد با مرگ و عذاب و كيفر گناهان) و نزديك است نگاهدارنده‌اى نگاهت دارد (مرگ رسيده آگاهت سازد) بر چيزى عذاب و كيفرى كه نجات دهنده‌اى نتواند رهايت نمايد، پس با اين پيشامد سخت از هواى نفس پيروى نكرده از اين كار (ادعاى خلافتى كه لائق آن نيستى) دست بردار، و خود را براى روز حساب و بازپرسى آماده ساز، و براى آنچه به تو مى‌رسد (مرگ و سختيهاى بعد از آن) دامن به كمر زن چالاك شو و گمراهان (مانند عمرو ابن عاص و مروان) را به گوش خود توانائى مده (سخنانشان را گوش نداده پيرو دستورشان مباش) و اگر چنين نكنى اين اندرز را نپذيرى تو را به آنچه كه از خود غفلت دارى آگاه سازم، تو فرورفته در ناز و نعمتى نعمت تو را سركش گردانيده و

از اين رو شيطان در تو جاى گرفته، و به آرزوى خود رسيده، و روان شده است در تو مانند روان شدن جان و خون (چنان بر تو مسلط است كه كارى نكرده و سخنى نگوئى مگر به دستور و فرمان او، پس از اين در سرزنش او مى‌فرمايد:) و شما بنى‌اميه اى معاويه كى لياقت حكمرانى رعيت و زمامدارى مسلمانان را داشتيد بدون سابقه خير و نيكوئى و بى‌دارا بودن بزرگوارى و ارجمندى؟ (پيش از اين در امرى فضيلت و برترى نداشته‌اى كه باعث شود ادعاى خلافت و امارت نمائى) و به خدا پناه مى‌برم از برقرار گشتن پيشينه‌هاى بدبختى (كه شخص را پيرو شيطان و هواى نفس مى‌سازد)! و تو را مى‌ترسانم از اينكه هميشه فريب آرزوها خورده آشكار و نهايت دو گونه باشد (بترس از دنيادارى و نفاق و دوروئى. پس او را به جنگ تهديد نموده مى‌فرمايد):

ص: 852

و مرا به جنگ خواندى، پس مردم را به يك سو گذاشته خود به سوى من بيا و دو لشگر را از جنگ باز دار تا دانسته شود معصيت و گناه بر دل كدام يك از ما غلبه يافته، و پرده غفلت جلو چشم و بينائيش آويخته (مردم را به حال خود واگذار تا دانسته شود كدام يك براى خداوند شمشير زده و در راه حق ايستاده و فرار نمى‌كنيم) منم ابوالحسن كشنده جد تو (پدر و مادرت هند جگر خوار كه عتبه ابن ربيعه باشد) و دائى تو وليد ابن عتبه و برادرت حنظله ابن ابى‌سفيان كه آنها را در جنگ بدر تباه ساختم، و اكنون هم آن شمشير با من است، و با همان دل دشمنم را ملاقات مى‌كنم، و دين ديگرى اختيار ننموده پيغمبر نو و تازه‌اى نگرفته‌ام (برخلاف هيچيك از احكام اسلام رفتار نمى‌نمايم) و من در راهى هستم كه شما به اختيار آن را ترك نموديد و از روى اجبار به آن راه داخل شده بوديد (گفتار و كردار من طبق احكام دين اسلام است كه شما از اول امر با اختيار به آن نگرويديد، و چون مجبور شديد ظاهرا ايمان آورده و در باطن كافر مانديد).

ص: 853

و به گمان خود آمده‌اى از من خونخواهى عثمان مى‌نمائى با اينكه ميدانى عثمان كجا كشته شده چه كسانى او را كشتند و اگر در واقع خوانخواه، هستى از آنجا (از اشخاصى كه او را كشته‌اند مانند طلحه و زبير و ديگران) خونخواهى كن، پس مانند آن است كه مى‌بينم تو را كه (خونخواهى او را بهانه نموده‌اى، بلكه) از جنگ فرياد و شيون نموده مى‌ترسى كه به تو دندان فرو برد رو آورد مانند فرياد كردن شتران از بارهاى گران، و چنان است كه مى‌بينم لشگر تو را كه بر اثر خوردن ضربتهاى پياپى و پيشامد سخت كه واقع خواهد شد و بر خاك افتادن پى هم از روى بيچارگى مرا به كتاب خدا دعوت مى‌كنند (تا دست از جنگ بردارم، در بامداد ليله‌الهرير لشگر شام به دستور عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نيزه‌ها زدند و از لشگر عراق صلح و آشتى درخواست نمودند، چنانكه در شرح خطبه سى و ششم گذشت، و اين جمله فرمايش امام عليه‌السلام از اخبار غيبيه است كه پيش از وقوع به معاويه گوشزد مى‌فرمايد) و آن لشگر كافر به حق و انكار كننده هستند (كه با من بيعت نكرده‌اند) يا بيعت كرده و دست برداشته‌اند (منافقين عراق كه بعد از بيعت نمودن با حضرت نقض عهد كرده به شام نزد معاويه رفتند).

نامه 011-به گروهى از سپاهيان

ص: 854

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است كه لشگرى را كه به سوى دشمن فرستاده بود به آن سفارش مى‌فرمايد (و آن قسمتى از نامه‌ايست كه در پاسخ نامه زياد ابن نصر و شريح ابن هانى كه هر دو از نيكان اصحاب امام عليه‌السلام بودند نوشته زمانى كه ايشان را با دوازده هزار تن از لشگر عراق براى جنگ با لشگر شام فرستاده در بين راه با يكديگر مخالفت نموده هر كدام نامه‌اى به كوفه نزد آن بزرگوار فرستاده از ديگرى شكايت نمودند، آن حضرت در پاسخ هر دو نامه‌اى نوشت كه از جمله آن قسمتى است كه دستور جنگ با دشمن را به آنان گوشزد مى‌نمايد): پس هر گاه به دشمن برخورديد يا دشمن به شما برخورد بايد لشگرگاه شما در جاهاى بلند تپه‌ها يا دامنه كوهها يا كنار رودخانه‌ها باشد تا براى شما كمك بوده از دسترسى آنان جلوگير باشد، و بايد جنگ شما با دشمن از يكسو يا دو سو باشد (زيرا لازمه جنگيدن از چند طرف پراكندگى و ضعف و شكست است) و براى خودتان در بلندى كوهها و لاى تپه‌هاى مسطح پاسبانان و ديدبانان بگذاريد تا دشمن به طرف شما نيايد از جائيكه مى‌ترسيد مبادا بيايد يا از جائيكه ايمن هستيد

ص: 855

(كه از آنجا نمى‌آيد، و ممكن است ناگهان از آنجا بيايد كه ديدبانان آمدن دشمن را از دور ديده شما را آگهى ميدهند تا درصدد جلوگيرى برآئيد( و بدانيد جلوداران لشگر ديدبانان ايشانند و ديدبانان جلوداران لشگر )چند تنى كه جلو لشگر مى‌روند( جاسوسان هستند )خلاصه بايد چند تن جاسوس جلو و ديدبانان لشگر دنبال آنها و لشگر پس از ايشان بروند تا از كار دشمن آگاه بوده در هر موضوع دانسته اقدام نمايند( و از جدا شدن و پراكندگى برهيزيد، پس هر گاه در مكانى فرود آمديد، همگى فرود آئيد، و هر گاه كوچ نموديد، همگى كوچ نمائيد، و چون شب شما را فرا گرفت نيزه‌ها را در اطراف خويش گرداگرد )دائره مانند( قرار دهيد )تا اگر دشمن شبيخون زند وسائل دفاع در دسترس باشد( و خواب را نچشيد )به خواب راحت نرويد( مگر اندك يا مانند آب در دهان گردانيدن و بيرون ريختن )چرت بزنيد نه به آسوده بخوابيد شايد دشمن بيدار و درصدد شبيخون باشد(.

نامه 012-به معقل بن قيس الرياحى

ص: 856

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است به معقل ابن قيس رياحى (كه از ياران و شيعيان آن بزرگوار بوده) هنگامى كه او را از مدائن با سه هزار تن به سوى لشگر شام فرستاده كه جلودار سپاهيان آن حضرت باشد (و در آن روش جنگ با دشمن را به او مى‌آموزد): بترس از خداوندى كه تو را چاره‌اى نيست جز ملاقات پاداش و كيفر او، و تو را غير از او پايانى نمى‌باشد (چون سر و كار تو جز با او نيست، پس براى رضاء و خشنودى او جهاد كن و ترس و بيم به خود راه نداده از كشته شدن در راه او باكى نداشته باش) و جنگ مكن مگر با كسى كه با تو بجنگد (زيرا جنگ با كسى كه نمى‌جنگد ستم است و شخص متقى و پرهيزكار ظلم به كسى روا ندارد) و در بامداد و پسين كه هوا خنك است راه‌پيمائى كن، و در وسط روز كه هوا گرم است مردم را (براى استراحت و آسايش) بازدار و آهسته بران (شتاب مكن تا ناتوانان همراه توانايان بيايند) و در اول شب راه مرو كه خداوند آن را براى آرامش و استراحت و آسودگى قرار داده نه كوچ كردن چنانكه در قرآن كريم س 10 ى 67 مى‌فرمايد: هو الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه و النهار مبصرا، ان فى ذلك لايات لقوم يسمعون يعنى او است خداوندى كه شب را براى شما بياف

ريد تا در آن آرامش يابيد، و روز را روشن تا به انجام نيازمنديها بپردازيد و در آفرينش شب و روز براى

ص: 857

گروهى كه سخنان حق را مى‌شنوند نشانه‌هاى توحيد و يگانگى حقتعالى است پس در اول شب تن و مركبت را آسوده گذار، و چون پى بردى هنگامى را كه سحر پيش از بامداد هويدا مى‌گردد، يا هنگامى كه بامداد آشكار مى‌شود با بركت و نيكبختى كه از جانب خدا مى‌رسد روانه شو، و هر گاه با دشمن روبرو شدى ميانه لشگر خود بايست و به دشمنان نزديك مشو مانند نزديك شدن كسى كه مى‌خواهد جنگ برپا كند، و از آنان دور مشو همچون دور شدن كسى كه از جنگ مى‌ترسد تا آنكه فرمان من به تو برسد (زيرا شروع به جنگ پيش از رسيدن فرمان شايد شايسته نبوده زيان آن بيش از سودش باشد، و دور شدن هم موجب دليرى حريف گردد) و بايد پيش از خواندن آنان را به راه حق و حجت تمام كردن كينه و دشمنى شما را به جنگ با ايشان وادار نسازد (زيرا جنگ از روى كينه و دشمنى براى هوا و هوس است نه اطاعت و فرمانبرى از خداوند، پس در اين صورت اگر كسى كشته شود يا ديگرى را بكشد گناهكار و معذب است).

نامه 013-به دو نفر از اميران لشگر

ص: 858

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به دو سردار (زياد ابن نصر و شريح ابن هانى) از سرداران لشگرش (زمانى كه ايشان ابوالاعور سلمى را كه پيرو لشگر معاويه بود با لشگرى انبوه در سورالروم ملاقات نمودند و او و همراهنانش را به پيروى امام عليه‌السلام دعوت كردند و آنها نپذيرفتند، پس سرگذشت را به حضرت نوشته توسط حارث ابن جمهان روانه داشتند، اميرالمومنين عليه‌السلام كه نامه ايشان را خواند مالك اشتر را طلبيده فرمود: زياد و شريح به من نامه‌اى نوشته و منتظر فرمان هستند بايد به جانب آنها رفته بر آنان امير و سردار باشى و زياد را بر طرف راست و شريح را بر سمت چپ قرار ده تا من بخواست خداوند بزودى به تو برسم، و نامه‌اى به زياد و شريح نوشته و آنها را به پيروى از مالك اشتر امر فرموده، و آن را به توسط حارث ابن جمهان از ياران امام عليه‌السلام است روانه داشت، و صورت نامه اين است): مالك ابن حارث اشتر را بر شما و پيروان شما امير و فرمانروا گردانيدم، پس فرمان او را شنيده پيروى نمائيد، و او را براى خود زره و سپر قرار دهيد، زيرا او از كسانى نيست كه بيم سستى ناتوانى و لغزيدن خطاكارى و كندى از كارى كه شتاب در آن به احتياط و هوش

مندى سزاوارتر است، و شتاب به كارى كه كندى در آن نيكوتر است در او برود (مالك براى بدست آوردن رضاء و خشنودى خدا كوشش داشته و هيچگاه سستى به خود راه ندهد، و بيهوده سخن نگفته كارى انجام نخواهد داد).

نامه 014-به سپاهيانش

ص: 859

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است به لشگر خود پيش از روبرو شدن با دشمن لشگر شام در جنگ صفين (كه در آن راه فيروزى را به آنان نمايانده و از آزار رساندن به زنان نهى مى‌فرمايد): با آنها لشگر شام نجنگيد (شروع به جنگ ننمائيد) تا اينكه ايشان جنگ با شما را آغاز نمايند، زيرا- سپاس خدا را كه شما داراى حجت و دليل هستيد (چون آنان بر امام زمان خود ياغى گشته‌اند و جنگ با آنها واجب است، چنانكه در قرآن كريم س 49 ى 9 مى‌فرمايد: و ان طائفتان من المومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى الى امرالله فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا ان الله يحب المقسطين يعنى اگر دو گروه از مومنين زد و خورد نمايند بين آنها آشتى دهيد، پس اگر يكى از آنها بر ديگرى تعدى و ستم نمود به صلح و آشتى تن نداد با گروهى كه افزونى جسته و ستم مى‌كند بجنگيد تا به حكم خدا و دستور او روآورند، پس اگر روآوردند بين آنها را به عدل و برابرى آشتى دهيد، و در همه كارها به عدل و راستى رفتار نمائيد كه خدا رفتار كنندگان به عدل و راستى را دوست مى‌دارد يعنى آنان را از رحمت خود بهره‌مند گرداند) و شروع نكردن شما به ج

نگ با آنها تا اينكه آنان شروع به جنگ با شما نمايند اين روش حجت و دليل ديگرى است براى شما بر آنها (زيرا شروع آنها به جنگ مانند جنگ با خدا و رسول است به دليل آنكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرموده: يا على حربك حربى يعنى اى على

ص: 860

جنگ با تو جنگ با من است و كسى را كه با خدا و رسول جنگيده فساد و تباهكارى كند بايد كشت، چنانكه در قرآن كريم س 5 ى 33 مى‌فرمايد: انما جزاء الذين يجاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخره عذاب عظيم يعنى سزاى آنانكه با خدا و رسول مى‌جنگند و به فساد و تباهكارى در روى زمين مى‌كوشند آن است كه كشته يا به دار كشيده شوند يا دست راست و پاى چپ آنها بريده شود يا از شهرى به شهر ديگر آواره گردند كه اينگونه در دنيا برايشان ذلت و خوارى و در آخرت عذاب بزرگ بار آورد. و در س 2 ى 194 مى‌فرمايد: فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا الله و اعملوا ان الله مع المتقين يعنى هر كه بر شما ستم كند در جنگ پيشدستى نمايد پس شما مانند همان ستمى كه او بر شما واداشته به او بنمائيد، و از خدا بترسيد، و بدانيد خداوند با پرهيزكاران است( پس اگر )آنان شروع به جنگ نموده شما را به جنگ واداشتند، و( به امر و خواست خداوند برايشان فرار و شكست روى داد گريخته را نكشيد، و درمانده را زخمى نكنيد، و زخم خورده را از پا در مى‌آوريد، و زنان را با آزار رساندن به آنها بر مى‌انگيزانيد هر چند دشنام به شرافت و بزرگوارى شما داده به سرداران و بزرگانتان ناسزا گويند، زيرا نيروها و جانها و خردهاى ايشان ضعيف و سست است، ما )در زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله( مامور شديم كه از ايشان دست بداريم و حال آنكه مشركه بودند )پس در صورت اظهار اسلام حتما بايستى از تعرض به آنها خوددارى نمود( و در زمان جاهليت اگر مردى زنى را به سنگ يا چماق مى‌زد بر اثر آن او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش مى‌نمودند.

نامه 015-راز و نياز با خدا

ص: 861

امام عليه‌السلام هنگام برخورد به دشمن و آمادگى به جنگ (با خداوند مناجات و راز و نياز نموده و از او يارى خواسته چنين) مى‌گفت: خدايا به سوى تو دلها ى ما گشوده گشته، و گردنها مان كشيده شده، و چشمها مان باز مانده، و پاها مان براه افتاده، و بدنها مان نزار گرديده است (از غير تو چشم پوشيده و در اطاعت و بندگيت از همه چيز گذشته‌ايم، پس ما را يارى فرما تا رضاء و خشنودى تو را به دست آوريم). خدايا با رفتن پيغمبرت از بين ما دشمنى پنهان آشكار گشت، و ديگهاى كينه‌ها به جوش آمد. خدايا از نبودن پيغمبرمان و بسيارى دشمنان و پراكندگى خواهشها و انديشه‌هامان به تو شكايت مى‌كنيم (رنجش خود را از اين مردم به تو اظهار مى‌نمائيم تا آنان را به كيفر رسانى، پس از اين رو از تو درخواست مى‌كنيم آنچه را كه حضرت شعيب بر اثر بدرفتارى امت از تو درخواست نمود و گفت در قرآن كريم س 7 ى 89 است: ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين يعنى) پروردگار ما بين ما و دشمنانمان بحق حكم فرما (حق و راستى را بين ما نمايان ساز تا ايشان بفهمند كدام يك بر حق مى‌باشيم) و تو بهترين حكم كنندگان هستى (كه حق را نمايان مى‌سازى).

نامه 016-به يارانش وقت جنگ

ص: 862

امام عليه‌السلام هنگام جنگ (درباره زد و خورد با دشمن) به ياران خود مى‌فرمود: گريزى كه در پى آن بازگشت، و شكستى كه بعد از آن هجوم و حمله بد دشمن است بر شما ناگوار نباشد (ننگ ندانيد، چنانكه اعراب تصور مى‌كنند، زيرا بسا مصلحت در گريز است تا دشمنان سنگرهايشان رها كرده پيش آيند و شما از پشت سر حمله نموده و آنها را محاصره نمائيد، يا آنكه اگر بر اثر هجوم دشمن گريختيد نوميد نشويد، بلكه سبب شكست خود را تدارك كرده باز گرديد) و حقوق شمشيرها را بپردازيد (با دلاورى شمشير بر دشمن فرود آوريد) و پهلوها ى آنها را بر زمين برسانيد (آنان را به خاك افكنده نابود سازيد) و به نيزه افكندنى كه به اندرون دشمن كارگر شده و به شمشير زدن استوار خود را وادار ساخته بسيار كوشش داشته باشيد، و آوازها را بميرانيد (اضطراب و نگرانى به خود راه نداده با دل آرام رو به دشمن آوريد) زيرا آن بيشتر ترس و نگرانى را دور مى‌كند، سوگند به آنكه دانه را شكافت و انسان را آفريد (منافقين و دورويان مانند معاويه و عمرو ابن عاص و مروان و ديگران در باطن) اسلام نياورند، ولى از ترس زير بار رفتند (خود را مسلمان جلوه دادند) و كفر (شان) را پنهان داشتند، و هن

گامى كه براى آن يارى كنندگان يافتند آن را آشكار ساختند (پرچم مخالفت با دين و زد و خورد با ما را افراشتند).

نامه 017-در پاسخ نامه معاويه

ص: 863

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه در پاسخ نامه‌اش (دو يا سه روز پيش از وقعه ليله‌الهرير كه در شرح خطبه سى و ششم بيان شد، در اين نامه مقام و منزلت خود را بيان فرموده و نادرستى سخنانى را كه با آن بزرگوار نوشته شرح داده و او را توبيخ و سرزنش نموده. شارح معتزلى عبدالحميد ابن هبه الله مدائنى مشهور به ابن ابى‌الحديد و عالم ربانى كمال الدين ميثم ابن على ابن ميثم بحرانى رحمه‌الله هر يك در شرح نهج‌البلاغه خود در اينجا با مختصر تفاوت در عبارت نقل مى‌فرمايند: معاويه انديشه داشت كه نامه‌اى به اميرالمومنين عليه‌السلام نوشته از آن حضرت درخواست ايالت شام نمايد، انديشه‌اش را با عمرو ابن عاص به ميان نهاد، عمرو خنده‌كنان گفت: اى معاويه كجائى تو چه ساده‌اى كه مى‌پندارى مكر و حيله تو در على عليه‌السلام كار فرما است، معاويه گفت: مگر ما از فرزندان عبدمناف نيستيم بين من و على فرقى نيست كه مكر حليه من در او كارگر نباشد عمرو گفت: درست است ولكن سخن در نسب و نژاد نبود، بلكه در حسب و مقام و منزلتست ايشان را مقام نبوت و پيغمبرى است، و تو را از اين مقام نصيب و بهره‌اى نيست، و اگر مى‌خواهى چنين نامه‌اى بنويسى بنويس تا به درستى گفتارم آگاه شوى پس معاويه عبدالله ابن عقبه را كه از سكاسك نام قبيله‌اى در يمن بوده خواست و نامه‌اى به توسط او براى اميرالمومنين عليه‌السلام فرستاد و در آن نوشت: اگر ما مى‌دانستيم كه جنگ و خونريزى

ص: 864

تا اين حد بلاء و آسيب به ما وارد مى‌سازد هيچيك به آن اقدام نمى‌نموديم، اينك ما بر خردهامان غلبه يافتيم و راهى كه براى ما باقى است آن است كه از گذشته پشيمان و در آينده به فكر اصلاحيم، پيش از اين ايالت شام را از تو خواستم بى آنكه طاعت و فرمانت را به گردن من نهى نپذيرفتى، امروز هم از تو همان را درخواست مى‌كنم، و پوشيده نيست كه تو از زندگى نمى‌خواهى مگر آنچه را كه من به آن اميدوارم، و از نيستى نمى‌ترسى مگر آنچه را كه من ترسناكم، سوگند به خدا كه سپاهيان تباه كشته و جنگجويان از بين رفتند، و ما فرزندان عبدمناف هستيم و يكى از ما را بر ديگرى برترى نيست كه به آن وسيله ارجمندخوار و آزادبنده شود، والسلام عبدالله ابن عقبه كه نامه را رساند امام عليه‌السلام آن را خوانده فرمود: شگفتا از معاويه و نامه او، پس عبدالله ابن ابى‌رافع كاتب و نويسنده و از خواص شيعيان خود را خواست و فرمود پاسخش را بنويس: پس از ستايش خدا و در

ود بر پيغمبر اكرم نامه‌ات رسيد، نوشته‌اى اگر مى‌دانستيم جنگ تا اين حد آسيب به ما وارد مى‌سازد هيچيك به آن اقدام نمى‌نموديم، دانسته باش، جنگ، من و تو را نهايتى است كه هنوز به آن نرسيده‌ايم، و من اگر در راه خدا و جنگ با دشمنان او هفتاد بار كشته و زنده شوم از كوشش دست بر ندارم، و اما اينكه گفتى خردى كه براى ما باقى است آن است كه از گذشته پشيمانيم، من برخلاف عقل كار نكرده و از كرده پشيمان نيستم.(: و اما اينكه از من شام را خواستى، پس من نبوده‌ام كسى كه امروز ببخشم آنچه را كه ديروز از تو منع كرده باز داشته‌ام )زيرا سبب منع و بازداشت كه مخالفت حق و بى‌باكى تو در دين است باقى و برقرار مى‌باشد

ص: 865

( و اما گفتارت كه جنگ عرب را خورده )كشته و تباه ساخته( است مگر نيم جانهائى كه باقى مانده، آگاه باش هر كه را حق خورده )در راه حق شهيد شده( رهسپار بهشت گشته، و هر كه را باطل و نادرستى خورده )به پيروى از هواى نفس كشته گشته( راه دوزخ پيمايد )و در هر دو صورت تاسف و اندوه ندارد( و اما يكسان بودن ما در جنگ و مردان )لشگر( پس )درست نيست، زيرا( كوشش تو براى شك و ترديد )به دست آوردن رياست چند روزه دنيا( از من براى يقيين و باور )رسيدن به سعادت و نيكبختى آخرت( بيشتر نيست، و مرد شام به دنيا حريصتر از مردم عراق به آخرت نيستند، و اما سخن تو به اينكه ما فرزندان عبدمناف هستيم، پس ما چنين هستيم )چون امام عليه‌السلام فرزند ابوطالب ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبدمناف است، و معاويه پسر ابوسفيان ابن حرب ابن اميه ابن عبدالشمس ابن عبدمناف( ليكن اميه چون هاشم و حرب مانند عبدالمطلب و ابوسفيان همچون ابوطالب نيست )چون بنى‌هاشم به شرك و كفر آلوده نشدند و بنى‌اميه از اين جهت ناپاك شدند، و بنى‌هاشم صدفهاى در نبوت و ولايت بودند، و بنى‌اميه منابع شرارت و معصيت. ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: ترتيب مقتضى آن بود كه امام عليه‌السلام هاشم را كه برادر عبدشمس بود در رديف او قرار دهد، و اميه را به ازاء عبدالمطلب، و حرب را به ازاء ابوطالب تا ابوسفيان به ازاء اميرالمومنين عليه‌السلام باشد، ولى چون آن حضرت عليه‌السلام در صفين برابر معاويه بوده هاشم را به ازاء اميه ابن عبدشمس قرار داده نفرموده: و لا انا كانت يعنى من مانند تو نيستم، زيرا زشت بود چنين گفته شود، چنانكه مى‌گويند: شمشير كارى‌تر از عصا است، بلكه زشت بود كه اين جمله را با يكى از مسلمانها بفرمايد، بله گاهى اين جمله را به اشاره مى‌فرمود، زيرا آن حضرت برتر بود از اينكه خود را به كسى قياس و مانند نمايد، و در اينجا به جاى جمله لا انا كانت در فرمايش

ص: 866

خود به اشاره فرمود: و لا المهاجر كالطليق يعنى( و نه هجرت كننده از مكه به مدينه مانند آزاد شده از بند اسيرى است )زيرا امام عليه‌السلام همه جا و در هر حال همراه رسول اكرم بود، و معاويه در فتح مكه به سبب غلبه با شمشير بنده شده بود و حضرت رسول به جهت اسلام آوردن بر او منت نهاده از آزادشدگانش قرار داد، چه آنكه اسلام نياورده مانند صفوان ابن اميه و آنكه در ظاهر اسلام آورده مانند معاويه ابن ابى‌سفيان، و همچنين هر كه در جنگ اسير مى‌گشت به سبب فداء يعنى مال دادن براى رهائى يا به وسيله منت نهادن آزاد مى‌شد طليق يعنى آزاد شده، خوانده مى‌گشت( و نه پاكيزه نسب مانند چسبيده شده است )كسى كه پدرانش معلوم و هويدا است مانند كسى كه به غير پدر نسبت داده شده نيست، ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: مراد از اين جمله آن است كه از روى اعتقاد و اخلاص اسلام آورده مانند كسى كه اسلام آوردنش از ترس شمشير يا به دست آوردن دنيا بوده نمى‌باشد. علامه مجلسى مولى محمد باقر رضوان الله عليه در مجلد هشتم كتاب بحارالانوار در ضمن شرح اين نامه مى‌فرمايد: ابن ابى‌الحديد در اينجا براى حفظ ناموس معاويه خود را به نادانى زده، و بعضى از علماى ما در رساله‌اى كه درباره امامت است بيان كرده كه اميه از نسل عبدشمس نبوده، بلكه غلام رومى بوده كه عبدشمس او را به خود نسبت داده، و در زمان جاهليت هر گاه كسى را غلامى بود كه مى‌خواست او را به خود نسبت دهد آزادش نموده دخترى از عرب را با او تزويج مى‌نمود و آن غلام به نسب او ملحق مى‌گشت، چنانكه پدر زبير عوام به خويلد نسبت داده شده است، پس بنى‌اميه از قريش نيستند،

ص: 867

بلكه به آنان چسبيده شده‌اند، و اين گفتار را تصديق مى‌نمايد فرمايش اميرالمومنين عليه‌السلام در پاسخ نامه و ادعاى معاويه كه ما فرزندان عبدمناف هستيم، به اينكه هجرت كننده مانند آزاد شده، و پاكيزه مانند چسبيده شده نيست، و معاويه نتوانسته اين فرمايش را انكار كند( و نه راستگو و درستكار مانند دروغگو و بد كردار است و نه مومن و گرويده بدين مانند منافق و دورو مى‌باشد، و هر آينه بد فرزندى است فرزندى كه پيروى كند پدر )يا خويشاوند( ى را كه گذشته و در آتش جهنم افتاده )بد فرزندى هستى تو كه پيروى مى‌كنى از گذشتگانت كه بر اثر كفر و شرك و دروغگوئى و دروئى به عذاب الهى گفتارند(. و با اينهمه فضائل و بزرگواريها در دست ما است فضل و بزرگوارى نبوت و پيغمبرى )پيغمبر از ما بنى‌هاشم مبعوث گرديد( كه به وسيله آن ارجمند را خوار و خوار را ارجمند گردانيديم )دشمنان سعادت و نيكبختى را از بين برده و خواهانش را از عذاب و سختى دنيا و آخرت رهانيديم( و چون خداوند عرب را گروه گروه بدين خود داخل گردانيد، و دسته‌اى از اين امت از روى ميل و رغبت، و دسته‌اى به ناچارى تسليم او شدند، شما از كسانى بوديد كه به جهت دنيا دوستى يا به جهت ترس از كشته شدن در دين داخل گشتيد، هنگامى كه پيشرونده‌ها به سبب پيرويشان فيروزى يافته و هجرت كنندگان پيش به سبب فضل و بزرگواريشان رفته بودند )و خود را از شرك و كفر رهانيده( پس )حال تو كه چنين است( براى شيطان در خود بهره‌اى و به خويشتن راهى قرار مده )از شيطان پيروى نكرده اين‌گونه سخنان زشت و نادرست ننويس و پيرو دستور خدا و رسول شو( و درود بر آنكه شايسته درود است )ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: چون نامه حضرت به معاويه رسيد چند روزى آن را از عمرو ابن عاص پنهان داشت، و پس از آن او را خواسته نامه را برايش خواند، عمرو او را شماتت نموده از توبيخ و سرزنش امام عليه‌الس

لام نسبت به معاويه شاد گشت(.

نامه 018-به عبدالله بن عباس

ص: 868

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن عباس هنگامى كه او از جانب آن بزرگوار حاكم و فرمانرواى بصره بود (عبدالله ابن عباس پسر عموى امام عليه‌السلام است كه بيشتر علماى رجال او را حسن‌الحال و نيكو كردار و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و از شيعيان و پيروان اميرالمومنين عليه‌السلام دانسته‌اند، چون فرمانرواى بصره گرديد با قبيله بنى‌تميم كه در جنگ جمل پيروى از طلحه و زبير و عايشه كرده بودند، دشمنى و بدخوئى مى‌نمود به طوريكه آنها را شيعه و پيرو جمل و انصار و يار عسكر نام شتر عايشه كه از قبيله بنى‌تميم بودند گران آمده از او رنجيدند، پس حادثه ابن قدامه كه از شيعيان آن حضرت و از قبيله بنى‌تميم بود به آن بزرگوار نامه‌اى نوشت و از او شكايت كرد، امام عليه‌السلام نامه‌اى به ابن عباس درباره مهربانى نمودن به قبيله بنى‌تميم نوشت كه از جمله آن اين است: و اى پسر عباس بدانكه بصره جاى فرود شيطان و كشتنگاه تباهكاريها است )فتنه‌جويان اين شهر بسيارند( پس مردم آن سامان را با نيكوئى كردن به ايشان خرم و شاد گردان، و )به سبب بدخوئى آنان را نشورانده اگر ايشان را بر اثر كارهاى ناشايسته پيش ترس و بيمى است

تو( گره ترس را از دلهاشان بگشا )طورى با آنها رفتار كن كه بفهمند از كيفر كارهاى گذشته آنان چشم

ص: 869

پوشيده‌اى(. و خبر بدخوئى و درشتى تو با قبيله بنى‌تميم به من رسيد، همانا بنى‌تميم را كوكبى پنهان نشده مگر آنكه كوكب ديگرى برايشان پديدار گشته )آسمان فضل و بزرگوارى و شجاعت و دليرى آنان از كوكب درخشان تهى نگرديده، و اگر بزرگى از آنها كشته شده ديگرى جايش را گرفته( و در جاهليت و اسلام كسى به كينه‌جوئى و خونخواهى بر ايشان پيشى نگرفته )از اين رو با چنين مردى نبايستى آغاز درشتى و ناهموارى نمود( و )سبب ديگرى كه نبايستى با آنان بدخوئى كرد آن است كه( ايشان را با ما خويشاوندى پيوسته و نزديك است )چون نسب بنى‌هاشم و بنى‌تميم به الياس ابن مضر جد شانزدهم پيغمبر اكرم منتهى مى‌شود، پس( ما را در پيوستن به آن خويشاوندى پاداش و در جدائى از آن گناه مى‌باشد، پس اى ابوالعباس خدا تو را بيامرزد در نيك و بدى كه بر دست و زبان تو جارى مى‌شود )در گفتار و كردارت با رعيت( مدارا كن، زيرا ما در گفتار و كردار با هم شريكيم )چون تو از جانب من حكم ميرانى( و چنان باش كه گمان نيكوى من به تو باشد، و انديشه‌ام درباره‌ات سست نگردد )هيچگاه سخن بيجا نگفته بی دستور من كارى انجام مده( و درود بر آنكه شايسته درود است )شارح بحرانى رحمه‌الله در اينجا مى‌نويسد: ابوالعباس كنيه عبدالله ابن عباس بوده، و عرب چون بخواهد كسى را اكرام كند او را به كنيه مى‌خواند(.

نامه 019-به يكى از فرماندهان

ص: 870

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است. به بعض اشخاصى كه از جانب آن بزرگوار حاكم و فرمانروا بودند (درباره مماشات با رعيتهائى كه مشرك بوده و از آن حاكم شكايت نموده بودند): پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم، كشاورزان (داراى آب و زمين) شهريكه تو در آن حكمفرما هستى از درشتى و سخت دلى و خوار داشتن و ستمگرى تو شكايت نموده‌اند (از رفتارت مرا آگاه ساخته‌اند) و من (در شكايت ايشان) انديشه نمودم آنان را شايسته نزديك شدن تو (اكرام و مهربانى زياده) نديدم به جهت آنكه مشرك هستند (گفته‌اند: آنها آتش پرست بوده‌اند) و نه در خور دور شدن و ستم كردن به جهت آنكه با مسلمانان پيمان بسته‌اند (جزيه ميدهند و در پناه اسلامند) پس با ايشان مهربانى آميخته با سختى را شعار خود قرار ده، و با آنها بين سختدلى و مهربانى رفتار كن (گاهى سخت و گاهى مهربان باش) و برايشان درهم كن بين نزديك گردانيدن و زياد نزديك گردانيدن و دور ساختن و بسيار دور ساختن (حد اعتدال را از دست مده) اگر خدا بخواهد.

نامه 020-به زياد بن ابيه

ص: 871

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به زياد ابن ابيه، هنگامى كه در حكومت بصره قائم مقام و جانشين عبدالله ابن عباس بود، و عبدالله آن هنگام از جانب اميرالمومنين عليه‌السلام بر بصره و شهرهاى اهواز و فارس و كرمان حكفرما بود (كه در آن او را از خيانت به بيت‌المال مسلمانان منع كرده مى‌ترساند، و اينكه او را زياد ابن ابيه يعنى زياد پسر پدرش ناميده‌اند براى آن است كه پدرش معلوم نيست، او ادعا مى‌كرد كه ابوسفيان پدرش بوده و ابوسفيان هم او را در مجلس عمر ابن خطاب پسر خود خواند، چنانچه در شرح نامه چهل و چهارم بيان مى‌شود، مادرش سميه كه مادر ابى‌بكره هم بود به زناء دادن شهرت داشت، گفته‌اند: عايشه اول كسى است كه‌او را ابن ابيه خواند): و من سوگند ياد به خدا ميكنم سوگند از روى راستى و درستى اگر به من برسد كه تو در بيت‌المال مسلمانان به چيزى اندك يا بزرگ خيانت كرده و برخلاف دستور صرف نموده‌اى بر تو سخت خواهم گرفت چنان سختگيرى كه تراكم مايه و گران پشت و ذليل و خوار گرداند (تو را از مقام و منزلت بر كنار نموده آنچه از بيت‌المال اندوخته‌اى مى‌ستانم به طوريكه درويش گرديده و توانائى كشيدن به ارمونه و روزى عيال نداشته

در پيش مردم خوار و پست گردى( و درود بر آنكه شايسته درود است.

نامه 021-باز هم به زياد بن ابيه

ص: 872

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است نيز به زياد ابن ابيه (كه در آن او را به اقتصاد و ميانه‌روى و تواضع و فروتنى امر مى‌فرمايد): پس در صرف مال زياده‌روى مكن ميانه‌رو باش (بيشتر و كمتر از آنچه نيازمندى صرف مكن) در امروز به ياد فردا باش، و به اندازه نيازمندى خود از دارائى پس‌انداز نما، و زياده بر آن را به جهت روز نيازمنديت آخرتت پيش فرست (در راه خدا به درويشان و مستمندان ببخش). آيا اميدوارى كه خدا پاداش فروتنان (كه به دنيا و كالاى آن دل نبسته و به دستور او رفتار مى‌كنند) را به تو بدهد و حال آنكه تو نزد او از گردنكشان (كه دل به دنيا بسته و خلاف دستور او را انجام ميدهند) هستى؟ و آيا آزمندى كه پاداش صدقه‌دهندگان (كه از بينوايان دست مى‌گيرند بدون بزرگى و خودنمائى) را براى تو واجب و لازم گرداند در حاليكه تو در عيش و خوشگذرانى غلطيده ناتوان و بيچاره و بيوه زن و درويش را از آن بهره نمى‌دهى؟ و جز اين نيست كه مرد پاداش داده مى‌شود بكار پيش كرده، و وارد مى‌گردد بر آنچه پيش فرستاده است، و درود بر آنكه شايسته درود است (ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: خدا خير و نيكوئى را از زياد دور گرداند، زيرا نعمت و نيك

وئى و تعليم و تربيت على عليه‌السلام را نسبت به خود تلافى كرد به چيزيكه حاجت به بيان آن نيست از قبيل كردارهاى زشت درباره پيروان و دوستان آن حضرت و زياده‌روى در ناسزا گفتن و تقبيح كردار آن بزرگوار، و كوشش در اين امور به آنچه را كه معاويه به كمى از آن راضى بود، و اين براى بدست آوردن رضاء و خشنودى معاويه نبود، بلكه اين كارها را طبعا انجام مى‌داد، و در ظاهر و باطن با آن حضرت دشمنى مى‌نمود، و خدا نمى‌خواست مگر آنكه به مادرش بازگشته معلوم نبودن پدرش را هويدا نمايد، و از هر ظرفى آنچه در آن است تراوش مى‌كند، و پس از او فرزندش عبيدالله كه براى كشتن حضرت اباعبدالله الحسين عليه‌السلام از كوفه لشگر به كربلاء فرستاد آمده بد كرداريهاى پدر را به اتمام رسانيد، و بازگشت كارها به سوى خدا است يعنى ايشان را به بدترين عذاب و كيفر خواهد رسانيد(.

نامه 022-به ابن‌عباس

ص: 873

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن عباس كه مى‌گفته: پس از سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله از سخنى مانند اين سخن سودى نبردم (كه در آن او را به شادى و افسردگى در امر آخرت پند داده): پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم، مرد را شاد مينمايد رسيدن به آنچه كه مقدر نبوده است از دست بدهد، و اندوهناك مى‌سازد او را در نيافتن آنچه كه شايسته نبوده است دريابد (سود و زيان دنيا را باعث قضاء و قدر است، نه سعى و كوشش در به دست آوردن سود و نه نادرستى انديشه و تنبلى در زيان بردن، ولى مردم با بصيرت و بينائى نمى‌نگرند و نمى‌دانند سود و زيان به هر كه مقدر شده خواهد رسيد، چنانكه در قرآن كريم س 57 ى 22 مى‌فرمايد: ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها، ان ذلك على الله يسير ى 23 لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لاتفرحوا بما اتيكم و الله لايحب كل مختال فخور يعنى غم و اندوهى در زمين مانند گرانى و خشكسالى و در نفسهاى شما مانند بيمارى و درويشى و مرگ فرزندان رخ نخواهد داد مگر آنكه در لوح محفوظ نوشته شده پيش از آنكه آن نفسها را بيافرينيم، و ثبت اين امور هر چه هم بسيار باشد بر خدا

ص: 874

آسان است و اين براى آن است تا شما بر آنچه از دستتان رفت اندوهگين نشويد و به آنچه به شما برسد شاد نگرديد، و خدا دوست نمى‌دارد يعنى از رحمت خود دور مى‌سازد هر گردنكشى را كه بر اثر روآوردن دنيا بنازد و سرفرازى نمايد( پس )با اينكه دانستى سود و زيان دنيا به سبب قضاء و قدر است، چون شادى از سود و اندوه به زيان فطرى بشر است( بايد شاديت به سود آخرت باشد كه )وسيله آن را در دنيا( دريافته‌اى، و اندوهت براى سود آخرت از دست رفته باشد، و به آنچه از دنيا در رفته‌اى بسيار شاد شو )زيرا دنيا و آنچه در آن است بالاخره نابودشدنى است( و به آنچه از دنيا از دست رفته اندوهگين و ناشكيبا مباش، و بايد كوشش تو در كار بعد از مرگ باشد )بايد سعى كنى تا وسائل آمرزش و نيكبختى زندگانى جاويد بعد از مرگ را دريابى(.

نامه 023-پس از آنكه ضربت خورد

ص: 875

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه نزديك بدرود زندگانى به طرز وصيت و سفارش نموده پس از آنكه ابن ملجم ملعون شمشير بسر آن بزرگوار زده بود (و در آن ترغيب به عفو فرموده): وصيت و سفارش من به شما آن است كه چيزى را با خدا انباز و همتا قرار ندهيد، و سنت محمد صلى الله عليه و آله را ضائع و تباه نسازيد (برخلاف دستور آن حضرت رفتار ننمائيد) و اين دو ستون (شرك نياوردن به خدا و رفتار طبق گفتار پيغمبر اكرم) را برپا نگاهداريد (كه استوارى بناى دين مقدس اسلام بر اين دو ستون است) و اين دو چراغ را بيفروزيد (تا در تاريكى نادانى و گمراهى سرگردان نشويد) نكوهش و سرزنشى بر شما نيست. من ديروز يار و همنشين شما بودم (با تن درست و توانائى و دليرى) و امروز براى شما عبرت و پند هستم (با همه دلاورى و بزرگى از پا افتاده‌ام) و فرد از شما دور مى‌شوم (مى‌ميرم)! اگر ماندم صاحب اختيار خون خود مى‌باشم (به خواست خويش مى‌خواهم ابن ملجم را به كيفر رسانده يا مى‌بخشم) و اگر مردم مرگ وعده‌گاه من است (اختيارى ندارم شما به وظيفه شرعيه خود رفتار نمائيد) و اگر (خواستم او را) ببخشم بخشش براى من طاعت و بندگى (موجب قرب و نزديكى به رحمت خدا) است ، و (اگر شما خواستيد او را ببخشيد) بخشش براى شما نيكوكارى است، پس شما او را ببخشيد (زيرا خداوند در قرآن كريم س 24 ى 22 مى‌فرمايد: الا تحبون ان يغفرالله لكم و الله غفور رحيم يعنى) آيا دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد؟ در حاليكه خدا آمرزنده و مهربانست

ص: 876

(نكته‌اى كه بايد يادآوردى شود آن است كه امر امام عليه‌السلام در اينكه ابن ملجم را عفو نمائيد در معرض بيان حكم مستحبى است، و ترديد آن حضرت در اينجا كه اگر مردم يا نمردم منافات ندارد به اينكه آن بزرگوار به زمان مرگ خويش عالم و دانا بوده، چنانكه در شرح سخن يكصد و چهل و نهم بيان شد). سوگند به خدا از مرگ نمى‌آيد به سوى من آينده‌اى كه از آن رنجشى داشته باشم، و نه پيدا شونده‌اى كه آن را نخواسته باشم آماده مرگ هستم چون نيكبختى هميشگى از پس مرگ است، و دلبند به اين زندگى نيستم و (براى مرگ) نمى‌باشم مگر مانند جوياى آب كه به آب برسد، و مانند خواهانى كه (خواسته خود را) دريابد (زيرا نيكوئى و نيكبختى از پس مرگ است، چنانكه در قرآن كريم س 3 ى 198 مى‌فرمايد: و ما عندالله خير للابرار يعنى و آنچه نزد خدا است )نعمتهاى جاودانى( براى نيكوكاران بهتر است )از كالاهاى دنيا. سيدرضى عليه‌الرحمه مى‌فرمايد: مى‌گويم: پاره‌اى از اين سخن پيش از اين در سخن يكصد و چهل و نهم باب خطبه‌ها گذشت، ولى اينجا در اين سخن افزونى بود كه دوباره گوئى آن را لازم گردانيد. از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است كه چگونه در دارائيهايش رفتار شود و آن را پس از بازگشت از جنگ صفين نوشته: اين است آنچه كه بنده خدا على ابن ابيطالب پيشواى مومنين درباره دارائى خود به آن فرمان داده براى به دست آوردن رضاء و خشنودى خدا كه به سبب آن مرا به بهشت داخل نمايد، و بر اثر آن آسودگى آخرت را به من عطاء فرمايد.

نامه 024-وصيت درباره دارايى خود

ص: 878

قسمتى از آن وصيت است: و (پس از من) حسن ابن على سفارش مرا انجام مى‌دهد (وصى من است) از مال و دارائيم به طور شايسته (طبق دستور شرع در نيازمنديهاى خود) صرف مى‌كند، و به مستحقين و سزاواران مى‌بخشد، و اگر براى حسن پيشامدى نمود (از دنيا رفت) و حسين زنده است وصى من بعد از حسن او است، و سفارشم را مانند او انجام مى‌دهد. و براى دو پسر فاطمه (حسن و حسين عليهماالسلام) از بخشش على عليه‌السلام آن مى‌باشد كه براى سائر پسران على است از دارائى من به همان مقدار كه به ديگر برادران مى‌دهند بردارند و اينكه تصدى اين كار را به دو پسر فاطمه دادم براى به دست آوردن خشنودى خدا و تقرب به پيغمبر اكرم و پاس احترام او و شرافت خويشاوندى با آن حضرت است. و (امام عليه‌السلام) شرط مى‌كند با آنكه تصدى اين مال را به او داده حسن عليه‌السلام اينكه اين مال را به همان طورى كه هست باقى بگذارد (نفروشد) و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته و راه نموده شده است صرف نمايد، و شرط مى‌كند كه نهالى از زاده‌هاى درخت خرماى اين دهها را نفروشد تا اينكه از جهت روئيدن نخلها زمين آن دهها مشتبه شود (انبوهى درخت بيننده را به گمان اندازد كه اين زمين غيراز

ص: 879

زمينى است كه پيشتر ديده(. و هر يك از كنيزانم را كه به آنها، همبستر بودم و فرزندى آورده يا باردار باشد آن كنيز به فرزندش واگذار مى‌شود و از جمله نصيب و بهره او است ام‌ولد يعنى كنيز فرزنددار به بهاى وقت به فرزندش واگذار مى‌شود، و چون كنيز به فرزندش واگذار شده آزاد مى‌گردد و اگر فرزند آن كنيز بميرد و خود او زنده باشد نيز آزاد است )و فروش او جائز نيست، زيرا( كنيزى از او برداشته شده، و آزادى )انتقال به فرزند( او را آزاد نموده است )سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:( فرمايش آن حضرت عليه‌السلام در اين وصيت: ان لايبيع من نخلها وديه يعنى شرط مى‌كند كه نهالى از درختهاى كوچك آن ده را نفروشد وديه به معنى فسيله نهال خرما است، و جمع آن ودى مى‌باشد، و فرمايش آن حضرت عليه‌السلام: حتى تشكل ارضها غراسا يعنى تا اينكه از جهت روئيدن نخلها زمين آن دهها مشتبه شود، اين فرمايش از فصيحترين كلام و نيكوترين گفتار است، و مراد آن است كه در آن دهها روئيدن درخت خرما بسيار شود تا اينكه بيننده آنها را غير آنچه كه شناخته بود ببيند، و امر بر او اشتباه شود، و )از بسيارى درخت( پندارد كه اين زمين غير آن زمين است )كه پيشتر ديده بود(.

ص: 880

نامه 025-به مامور جمع‌آورى ماليات

ص: 881

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است كه (نشان مى‌دهد راه گرفتن و جمع‌آورى زكوه را و مهربانى با كسانى كه زكوه مى‌پردازند، و آزار نرساندن به شترهائيكه بابت زكوه گرفته مى‌شود، و) آن را مى‌نوشته براى كسى كه متصدى جمع‌آورى زكوات قرار مى‌داد، و ما در اينجا جمله‌هائى از آن وصيت را يادآورى كرديم تا به آن دانسته شود كه امام عليه‌السلام ستون حق را برپا مى‌داشت، و نمونه‌هاى عدل (برابرى و درستى) را در كارهاى كوچك و بزرگ و پنهان و آشكار هويدا مى‌نمود: برو با پرهيزكارى و ترس از خداى يگانه بى‌همتا (در گفتار و كردارت خدا را در نظر داشته باش) و چون فرمانروا هستى مسلمانى را مترسان (چنانكه عادت و روش حكمرانان ستمگر است) و بر (زمين و باغ) او گذر مكن در صورتيكه كراهت داشته به دلخواه او نباشد، و بيشتر از حقى كه خدا در دارائى او دارد امر فرموده بپردازد از او مگير، پس چون به قبيله‌اى رسيدى بر سر آب آنها فرود آى بدون آنكه به خانه‌هاشان درآئى، بعد از آن با آرامش به سوى ايشان برو تا بين آنان بايستى، پس بر آنها سلام كن، و درود بر ايشان را كوتاه منما (با آنان بى‌اعتنائى و كم احترامى مكن) پس از آن مى‌گوئى: اى بندگان خدا،

ص: 882

دوست و خليفه خدا مرا به سوى شما فرستاده تا حق و سهم خدا را از دارائيتان (زكاتيكه به اموالتان تعلق گرفته) از شما بستانم، آيا خدا را در دارائيتان حق و سهمى هست كه آن را به ولى او بپردازيد؟ پس اگر گوينده‌اى گفت: نيست زكوه به من تعلق نگرفته به او مراجعه نكن دوباره سراغش مرو و اگر گوينده‌اى به تو گفت: هست، همراهش برو بدون آنكه او را بترسانى و بيم دهى، يا بر او سخت گرفته او را به دشوارى وادارى، پس بگير آنچه از طلا و نقره به تو ميدهد، و اگر گاو و گوسفند و شتر داشته باشد بى‌اجازه او نزد آنها مرو، زيرا بيشتر آنها مال او است، و چون نزد چهارپايان رسيدى به آنها نگاه مكن مانند كسى كه بر صاحب آنها تسلط دارد، و نه مانند كسى كه بر او سخت گيرد، و چهارپائى را نرانده مترسان، و صاحب آن را در (گرفتن) آن مرنجان، و مال را به دو بخش قسمت كن، پس (صاحب) او را مختار گردان (تا هر كدام را مى‌خواهد اختيار نمايد) پس هر گاه (يكى از آن دو را) اختيار نمود متعرض آنچه اختيار كرده مشو (نگو چرا اين را گزيدى) پس از آن باقى‌مانده را دو بخش گردان، و باز او را مختار گردان (تا هر كدام را مى‌خواهد اختيار كند) پس هر گاه (يكى از آن دو را) اختيار نمود

ص: 883

متعرض آنچه اختيار كرده مشو، و همچنين پيوسته قسمت نما تا آن مقدار بماند كه حق خدا زكوه در مال او مى‌باشد، پس (با اين گونه رفتار) حق خدا را از او دريافت كن، و اگر (گمان كرد آنچه تو بابت زكوه دريافت نموده‌اى بهتر است از آنچه او براى خود اختيار كرده، و) فسخ و به هم زدن آن تقسيم را خواست، تو فسخ كن و باز دو قسمت را در هم آميز، پس از آن دوباره آنچه به جا آورده بودى بجا آور تا حق خدا را در مال او بستانى. و شتر پير از كار افتاده و (دست و پا) شكسته و عيب دار (يك چشم و مانند آن) را بابت زكوه مگير ابن ميثم رحمه‌الله از قطب‌الدين راوندى ابوالحسين سعد ابن هبته الله ابن الحسن از بزرگان علماى اماميه و نويسنده كتابهاى بسيار از آن جمله كتاب منهاج‌البراعه در شرح بر نهج‌البلاغه كه از اهل راوند قريه‌اى بين كاشان و اصفهان بوده و قبر او در قم جانب شرقى حرم حضرت معصومه عليهاالسلام مى‌باشد نقل نموده كه فرموده: ظاهر فرمايش امام عليه‌السلام آن است كه آن حضرت امر مى‌فرمايد به جدا كردن عيب دار پيش از آنكه آن را به دو بخش قسمت نمايد و چون آنها را بابت زكوه دريافت نمودى( امين قرار مده بر آنها مگر كسى را كه به دين او اطمينان داشته باشى )

ص: 884

باورداشته باشى كه در گفتار و كردار طبق دستور دين رفتار مى‌نمايد( در حالى كه به مال مسلمانان درستكار باشد تا آنكه آن را به فرمانروايشان برساند، و او بين آنان پخش نمايد، و بر آنها نگهدار مگردان مگر درستكار و مهربان كه درشتى نكرده به سختى نراند و نرنجاند و خسته نگرداند، پس آنچه نزد تو گرد آيد زود به سوى ما فرست تا آن را به جائيكه خداوند امر فرموده صرف نمائيم، و چون آنها را امين تو )براى آوردن نزد ما( گرفت به او سفارش كن كه بين شتر و بچه شير خواره‌اش جدائى نيندازد، و شيرش را بسيار ندوشد كه به بچه‌اش زيان رساند، و با سوارى آن را خسته و وامانده نسازد، و در دوشيدن و سوارى بين آن و شترهاى ديگر برابر رفتار نمايد نه آنكه شير يكى را دوشيده همه راه بر يكى سوار شود و بايد آسايش خسته را فراهم ساخته آن را كه پايش سوده و از رفتن ناتوان گرديده به آرامش و آهسته براند، و آنها را به بركه‌ها و آبگاههائى وارد سازد كه شترها بر آنها مى‌گذرند، و آنها را از زمين گياهدار به راههاى بى‌گياه نبرد )تا در طى راه چريده در رفتار توانا باشند( و بايد آنها را ساعتها )هر چند ساعت يكبار يا در چراگاهها( راحتى و آسايش دهد )تا آسوده بچرند( و بايد آنها رانزد آبهاى اندك و گياهها مهلت دهد و واگذارد تا اينكه به اذن و فرمان خدا فربه و استخواندار پر مغز، بيايند نه رنجيده و خسته گرديده تا آنها را به دستور كتاب خدا (قرآن كريم) و روش پيغمبرش صلى الله عليه و آله (بين مستحقين) تقسيم و پخش نمائيم، پس آنچه گذشت براى پاداش تو (از خدا) بسيار شايان و براى هدايت و رستگاريت بسيار زيبنده است، اگر خدا بخواهد.

نامه 026-به يكى از ماموران زكات

ص: 885

از عهد و پيمانهاى آن حضرت عليه‌السلام است به يكى از كارگردانانش (در پرهيزكارى و مهربانى با رعيت و اداء حقوق زيردستان و مستمندان) هنگامى كه او را براى جمع‌آورى زكوه فرستاده: كارگردان خود را در نهانيها (انديشه‌ها) و كردار پوشيده‌اش به پرهيزكارى و ترس از خدا دستور مى‌دهم جائيكه غير از خدا حاضر و ناظر نيست، و به جز او نگهبان و كسى كه به او واگزار مى‌شود نمى‌باشد. و او را امر مى‌كنم كه در ظاهر كارى از فرمان خدا بجا نياورد كه در باطن غير آن را انجام دهد (منافق و دورو نباشد) و كسى كه پنهان و آشكار و كردار و گفتارش دو گونه نبود امانت را اداء كرده (دستور الهى را انجام داده) و عبادت و بندگى را با اخلاص و حقيقت (نه از روى رياء و خودنمائى) به جا آورده است. و به او امر نموده دستور مى‌دهم كه ايشان (رعيتها و زيردستان) را نرجاند، و به آنها دروغ نگويد (يا به آنها دروغ نبندد، مانند آنكه بگويد شتر يا درو شده از كشتتان بيش از اين است كه براى گريز از زكوه پنهان كرده‌ايد) و به سبب فرمانروائى بر آنها از روى سركشى از آنان روى بر نگرداند (خود را از ايشان بى‌نياز نداند) زيرا اينان در دين برادر و هم كيشند، و براى آماده

ص: 886

كردن و پيدايش حقوق ياوران هستند (ايشان زمين را آب داده كشت مى‌نمايند و چهارپايان را تربيت و پرستارى مى‌كنند تا اين اموال گرد مى‌شود و ما از آنها زكوه دريافت مى‌نمائيم، بنابراين نبايد ايشان را رنجاند). و تو را در اين زكوه بهره ثابت و حقى آشكارى است، و شريك و انبازهائى دارى از درويشان و ناتوانان نيازمند، و همانطور كه ما حق تو را تمام مى‌پردازيم تو (نيز) حقوق ايشان را تمام بپرداز، و اگر چنين نكنى (از حقوقشان بكاهى) در روز رستخيز تو از همه مردم بيشتر دشمن خواهى داشت، و بدا به حال كسى كه دشمن او نزد خدا درويشان و تهى‌دستان و در يوزه‌گران و بينوايان رانده شده، و وام‌دار اينكه در غير معصيت وام گرفته‌اند و مسافرين و رهگذران درمانده دور از مال و خانه و اهل‌بيت باشند!! و كسى كه امانت (دستور الهى) را خوار دارد، و در خيانت چرا كند (بى‌باك باشد) و خود و دينش را از آن پاك نسازد در دنيا رسوائى را به خود واداشته و در آخرت خوارتر و رسواتر است، و بزرگترين خيانت و نادرستى خيانت به امت، و زشت ترين دغل، دغل با پيشوايان است (و هر كه در حقوق بينوايان و مستمندان دست درازى كند هم به امت خيانت كرده و هم به امام و پيشواى خود دغل نموده

است( و درود بر آنكه شايسته درود است.

ص: 887

نامه 027-به محمد بن ابوبكر

ص: 888

از عهد و پيمانهاى آن حضرت عليه‌السلام است به محمد ابن ابى‌بكر كه خدا از او خشنود بوده پاداشش را بدهد (اين مرد جليل‌القدر، عظيم‌المنزله از خواص ياران امام عليه‌السلام بوده كه در سال حجه‌الوداع سال دهم هجرت به دنيا آمده و در سال سى و هشت هجرى در زمان خلافت اميرالمومنين عليه‌السلام در مصر به قتل رسيده، چنانكه شمه‌اى از داستان او در شرح سخن شصت و هفتم نوشته شد) هنگامى كه حكومت مصر را به او واگزار فرموده و در اين عهدنامه او را به عدالت و برابرى بين مردم امر كرده پرهيزكارى و سختى مرگ و عذاب رستخيز را يادآورى نموده، و در آخر او را به مخالفت هواى نفس و مواظبت نماز اندرز ميدهد: بالت را براى ايشان (اهل مصر) بخوابان (با همگان فروتن باش) و پهلويت را برايشان هموار دار (كارى كن كه همه كس از رفتارت سود برد) و به آنان گشاده رو باش (با زيردستان ترشروئى مكن) و آنها را به نگريستن زيرچشمى و خيره شدن در رو يكنواخت بدار (مساوات و برابرى را مراعات كرده بين خرد و بزرگ تفاوت مگذار و ثروتمندان و بزرگان را بر زيردستان و مستمندان امتياز نداده با همه يكسان باش) تا بزرگان به ظلم و ستم تو (دورى از درستكارى) به سودشان طمع ن

نمايند (نسبت به زيردستان روا ندارند) و ناتوانان از عدل و درستكارى تو نوميد نگردند، زيرا خدايتعالى، اى گروه بندگان او (در روز رستخيز) از كردار كوچك و بزرگ و آشكار و پنهان شما پرسش مى‌نمايد، پس اگر عذاب كند (شما را به آتش بسوزاند) شما (از هر كس به خود) ستمكارتريد (چون معصيت و نافرمانيتان سبب آن گرديده) و اگر ببخشد بسيار كريم و بزرگوار است.

ص: 889

و اى بندگان خدا بدانيد، پرهيزكاران (سود) دنياى گذرنده و (سود) آخرت آينده را بردند، پس با اهل دنيا در (سود) دنياشان شريك شوند، و اهل دنيا در (سود) آخرت آنها شريك نگشتند، در دنيا در بهترين منزل جا گرفتند، و نيكوترين خوردنى را خوردند (چون دنياپرستان براى سكنى رنج نبرده و براى خوردن به سختى نيافتادند، به اين جهت هر جا سكنى گرفتند بهترين جا و هر چه خوردند نيكوترين خوردنى بود) پس از دنيا بهره‌اى بردند كه خوشگذران بروند، و كامى گرفتند كه گردنكشان گرفتند (از راه حلال دارائى و نعمت يافته به دستور خدا و رسول صرف و آخرت خود را آباد كردند، و كمال لذت و خوشى دنيا را به دست آوردند) پس از دنيا (به آخرت) رفتند با توشه‌اى كه (آنان را به مقصد) مى‌رساند و با سوداگرى كه سود (نيكبختى) دارد: به خوشى پارسائى دنيا در دنياشان رسيدند، و يقين داشتند كه فردا در آخرت در جوار خداوند هستند (رحمت حقتعالى به آنان مى‌رسد، به طورى) كه خواستشان ناپذيرفته نمى‌گردد، و بهره‌شان از خوشى و آسايش كم نمى‌شود، پس اى بندگان خدا (از پرهيزكاران پيروى نموده به دنياى نابود شدنى دل نبنديد، و) از مرگ و نزديك بودن آن بترسيد، و ساز و برگ آن را آماد

ه داريد (كارى كنيد كه چون مرگ رسد دل واپس نباشيد) زيرا مرگ با امر بزرگ خطرناك مى‌آيد (براى نيكوكاران) خير و نيكوئى مى‌آورد كه هرگز با آن بدى نيست، يا براى بدكرداران شر و بدى در بر دارد كه هرگز با آن خوبى نمى‌باشد! پس چه كس نزديكتر است به بهشت از كسى كه كار بهشت كند، و كى نزديكتر است به دوزخ از آنكه كار دوزخ نمايد؟ و شما رانده‌هاى مرگ هستيد، اگر بايستيد شما را مى‌گيرد، و اگر از آن بگريزيد شما را مى‌يابد چنانكه در قرآن كريم س 4 ى 78 مى‌فرمايد: اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيده يعنى هر جا بوده مرگ شما را دريابد اگر چه در قلعه‌ها و حصارهاى بلند استوار باشيد( و مرگ از سايه شما به شما همراه‌تر است )آنى از شما جدا نشود(! مرگ به موهاى پيشانى شما بسته شده )از آن رهائى نمى‌يابيد( و دنيا از پى شما پيچيده مى‌شود )مانند بساطى است كه پس از گذشتن شخص آن را مى‌پيچند( پس )اين همه به كار آخرت بى‌اعتنا نبوده( بترسيد از آتشى كه گودى و گرمى آن بى‌اندازه، و عذاب و گرفتارى آن تازه است چنانكه در قرآن كريم س 4 ى 56 مى‌فرمايد: ان الذين كفروا باياتنا سوت فصليهم نارا كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب،

ص: 890

ان الله كان عزيزا حكيما يعنى آنانكه به نشانه‌هاى ما پيغمبر اكرم و قرآن كريم نگرويد به زودى آنان را در آتشى اندازيم كه چون پوستهاشان سوخته شود آنها را تبديل به پوستهاى ديگر نمائيم تا آنكه عذاب و بدبختى را بچشند، به تحقيق خداوند به عذاب ايشان توانا و دانا است( سرائى است )دوزخ( كه در آن رحمت و مهربانى نيست، و درخواست پذيرفته نمى‌گردد، و غم و اندوه برطرف نمى‌شود )چنانكه در قرآن كريم س 43 ى 74 مى‌فرمايد: ان المجرمين فى عذاب جهنم خالدون ى 75 لايفترعنهم و هم فيه مبلسون ى 76 و ما ظلمناهم ولكن كانوا هم لظالمين ى 77 و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك، قال انكم ماكثون يعنى گناهكاران در عذاب و گرفتارى دوزخ جاويدند، عذاب از ايشان سست و كم نگرد و آنها در آن عذاب و سختى از رحمت خدا نوميدند، و ما با عذاب به آنها ستم نكرديم ولكن آنان به خود ستم كردند كه در دنيا برخلاف دستور خدا و رسول كه موجب نيكبختى آخرت بود رفتار نمودند و زمامدار و نگهبان دوزخ را بخوانند كه از پروردگار خودبخواه تا بر ما حكم فرمايد ما را بميراند تا از اين عذاب برهيم مى‌گويد شما در اينجا خواهيد ماند نه مى‌ميريد و نه رهائى خواهيد يافت و (اكنون) اگر توانائى داريد كه هم خوف و ترستان از خدا بسيار و هم گمان و اميدتان به او نيك باشد بين ترس و اميد را جمع كنيد (حتما كارى كنيد كه هم بترسيد و هم اميداوار باشيد، نه ترستان بيشتر و نه اميدتان برتر باشد) زيرا گمان نيك و اميد بنده به پروردگارش به مقدار ترس او است از پروردگارش، و نيك بين‌ترين مردم به خدا ترسناكترين ايشان است از او (هر چند گمان بنده به خدا نيكوتر شود ترسش بيشتر گشته برخلاف رضايش كارى انجام ندهد كه مبادا از او برنجد، ابن ابى‌الحديد در اين جا از امام چهارم على ابن الحسين عليه‌السلام نقل مى‌نمايد كه فرموده: اگر خداى عزوجل كتابى بفرستد كه در آن ثبت باشد كه مردى را عذاب مى‌كند، گمان دارم آن مرد من باشم، يا يك مرد را مى‌آمرزد، اميدوارم من باشم، و اگر به ناچار مرا عذاب خواهد نمود باز هم كوشش خود را خواهم افزود تا مبادا چون به خود باز گردم نفسم مرا سرزنش دهد).

ص: 891

و اى محمد ابن ابى‌بكر بدان من تو را به بزرگترين لشگرهايم اهل مصر فرمانروا گردانيم، پس سزاوارى كه با نفس خويش مخالفت نموده از دين و كيشت دفاع كنى هر چند از روزگار برايت نمانده باشد مگر ساعتى، و خدا را به خشم نياور با خشنود ساختن يكى از آفريده‌هايش، زيرا عوض آنچه در غير خدا است در نزد او هست، و عوض آنچه در خدا است در غير او نيست (اگر خدا راضى باشد از ديگرى چه بيم، و اگر او راضى نباشد از غيرش چه اميد؟). نماز را در وقتى كه براى آن تعيين گشته به جا آور و از جهت بيكارى آن را پيش از وقت به جا نياور، و به جهت كار داشتن آن را از وقتش مگذران، و بدان هر چيز از عملت پيرو نماز تو است اگر نماز را نيكو بجا آورى كارهاى ديگر را نيكو كنى، و هر گاه آن را ضائع ساختى غير آن را تباهتر گردانى.

ص: 892

و قسمتى از اين عهدنامه است (در برحذر داشتن او و اهل مصر از منافقين و مردم دورو) (بايد زبان و دل شما يكى بوده دورو نباشيد، و از گمراه كنندگان پيروى ننمائيد) زيرا پيشواى رستگارى (امام عليه‌السلام) و پيشواى تبهكارى (معاويه) و دوست پيغمبر و دشمن پيغمبر يكسان نيست (پس گول نخورده اين هر دو پيشوا را به يك چشم ننگريسته مانند پيشواى گمراهى دوروئى را شعار خويش قرار ندهيد. امام عليه‌السلام معاويه و مانند او را پيشوا خوانده، چنانكه خداوند نيز مانند او را پيشوايان ضلالت و گمراهى خوانده، در قرآن كريم س 28 ى 41 مى‌فرمايد: و جعلناهم ائمه يدعون الى النار، و يوم القيامه لاينصرون يعنى ما ايشان را از پيشوايان گمراهى گذاشتيم كه مردم را به سوى آتش مى‌خوانند، و روز رستخيز كسى ايشان را يارى نخواهد نمود از عذاب رهائى نمى‌دهد و ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: اينكه امام عليه‌السلام معاويه را دشمن پيغمبر صلى الله عليه و آله دانسته، منظور دشمنى او در روزهاى جنگ با قريش نبوده، بلكه مقصود آن است كه معاويه اكنون هم دشمن پيغمبر است

ص: 893

به دليل فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله: وعدوك عدوى، وعدوى عدوالله يعنى دشمن و تو دشمن من است، و دشمن من دشمن خدا است و رسول خدا صلى الله عليه و آله- به من فرمود: من بر امتم از مومن و مشرك نمى‌ترسم: زيرا مومن را خدا به سبب ايمانش (از گمراه كردن) باز مى‌دارد (پس از او بر مسلمانان زيانى نيست) و مشرك را خدا به سبب شركش (كه مسمانان گوش به سخنش نداده پيرويش نمى‌نمايند) ذليل و خوار مى‌گرداند، ولكن من بر شما مى‌ترسم از هر دوروئى در دل و داناى به زبان (آنكه دوروئى را در دل پنهان كرده احكام شريعت را به زبان مى‌آورد:) مى‌گويد آنچه را كه شما مى‌پسنديد، و به جا مى‌آورد آنچه را كه ناشايسته ميدانيد (آرى بايد از منافق و دورو ترسيد، و دفعش را از خدا خواست، چنانكه امام عليه‌السلام در خطبه يكصد و هشتاد و پنجم روش آن را شرح داده.

نامه 028-در پاسخ معاويه

ص: 894

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است در پاسخ نامه معاويه (كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده، و پيروان خود را به حقائقى كه در مقام احتجاج اهميتى به سزا دارد و متوجه ساخته، از اين رو سيدرضى عليه‌الرحمه فرموده: و آن از نيكو نامه‌ها است با اينكه هر نامه و هر سخنى از آن بزرگوار در جاى خود در منتهى درجه نيكوئى است. پس از ستايش خداى يكتا و درود بر حضرت مصطفى، نامه‌ات به من رسيد كه در آن برگزيدن خدا محمد صلى الله عليه و آله را براى دين خود، و توانا ساختن آن بزرگوار را به يارى اصحاب و همراهانش كه به آنها توانائى داده بود يادآورى مى‌نمائى، پس روزگار بر ما از تو امر شگفتى را پنهان داشته بود چون كه تو آغاز كرده‌اى كه ما را به خير و نيكوئى خداى تعالى كه در نزد ما است و به نعمت و بخششى كه به ما درباره پيغمبرمان داده آگاه سازى، در اين كار تو مانند كسى هستى كه خرما به سوى هجر بار كرد، يا مانند كسى كه آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازى مى‌خواند ابن ميثم رحمه‌الله در اينجا فرموده: هجر نام شهرى است در بحرين كه در آنجا نخلستان بسيار و خرما فراوان است و اصل مثل كناقل التمر الى هجر يعنى مان

ند كسى كه خرما به شهر هجر بار كرده آن است كه مردى از هجر مالى به شهر بصره برد كه فروخته از آنچه به جاى آن مى‌خرد سود به دست آورد، در بصره چيزى كسادتر از خرما نيافت، خرما خريد و به شهر هجر بار كرد و آنها را در خانه

ص: 895

نگاهداشته منتظر شد كه نرخ آن بالا رود، ولى پى در پى نرخ پائين آمد تا همه خرماها تباه گشته از بين رفت، پس اين مثل زده شد براى كسى كه چيزى را به سوى معدن و كان آن ببرد، و جمله كداعى مسدده الى النضال يعنى مانند كسى هستى كه آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازى بخواند، مثلى است براى كسى كه شخصى را به چيزى آگهى مى‌دهد كه آن شخص به آن چيز از او داناتر است و گمان كردى كه بهترين مردم در اسلام فلان و فلان ابوبكر و عمر است، پس چيزى (آنان) را يادآورى نمودى (ستايش كردى) كه اگر درست باشد تو را از آن بهره‌اى نيست، و اگر نادرست باشد زيان و ننگى به تو ندارد، و چه كار است تو را با برتر و كهتر و با زبردست و زيردست، و چه كار است آزادشدگان (ابوسفيان) و پسرانشان (معاويه) را با تشخيص بين كسانى كه در آغاز از مكه به مدينه هجرت نمودند، و تعيين مرتبه‌ها و شناساندن طبقاتشان؟ (تو كه آزاد شده هستى و هنوز هم به حقيقت دين و ايمان

نرسيده‌اى چه دانى فاضل و زبردست كيست و مفضول و زيردست كدام است( چه دور است )اين سخنان از تو!( آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود، و آغاز كرد حكم كردن درباره خلافت و امامت را كسى كه روا نيست مگر پيروى از آنكه شايسته خلافت است جمله لقد حن قدح ليس منها يعنى آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود از آنجا مثل شد كه عرب تيرهاى قمار را زير بساطى مى‌نهاد و برهم مى‌زد تا آواز دهد، و گاه بود كه از آواز دانسته مى‌شد كه تيرى در بين آنها بيگانه است) اى انسان آيا با لنگى خود نمى‌ايستى، و كوتاهى دستت را نمى‌شناسى، و عقب نمى‌روى در جائيكه تو را قضاء و قدر عقب خواسته؟! (چرا پا از گليم خويش بيرون نهاده با عار و ننگ سر به زير نمى‌افكنى) پس زيان شكست يافتن شكست خورده و سود فيروزى و فيروزمند بر تو نيست، و تو بسيار در بيابان گمراهى رونده و از راه راست پا بيرون نهاده‌اى، نه به جهت آگهى دادن به تو (و خودستائى) بلكه براى نعمت خدا (كه به من عطاء فرموده) مى‌گويم: آيا نمى‌بينى (نمى‌دانى) گروهى از مهاجرين و انصار در راه خدا كشته شدند، و همه را شرافت و بزرگوارى است تا اينكه شهيد ما (حمزه ابن عبدالمطلب در جنگ احد) كشته گرديد، گفته شد

ص: 896

(درباره او حضرت پيغمبر فرمود(: سيدالشهداء يعنى آقا و مهتر كشتگان در راه خدا، رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام نماز خواندن بر او، او را به گفتن هفتاد الله اكبر تخصيص داد؟ )زيرا بعد از اتمام نماز گروه ديگرى از فرشتگان حاضر مى‌شدند پيغمبر اكرم هم دوباره با ايشان بر او نماز مى‌خواند، و اين از خصائص حضرت حمزه رضى الله عنه است( و آيا نمى‌بينى )آگاه نيستى( كه گروهى )از ياران پيغمبر اكرم( دستهاشان در راه خدا جدا شده و همه را فضل و بزرگوارى است تا اينكه يكى از ما )جعفر ابن ابيطالب( را پيش آمد آنچه يكى از ايشان را پيش آمده بود )در جنگ موته دستهايش جدا گرديد، و( گفته شد )پيغمبر ناميد او را به( الطيار فى الجنه و ذوالجناحين يعنى او است پرواز كننده در بهشت كه داراى دو بال مى‌باشد؟ و اگر خد امر دراز ستودن خود نهى نفرموده بود گوينده )امام عليه‌السلام( فضائل و بزرگواريهاى بيشمارى را يادآورى مى‌كرد كه دلهاى مومنين با آنها آشنا بوده گوشهاى شنوندگان رد نكند، پس دور كن از خود كسى را كه شكار او را از راه برگردانيده است )جمله فدع عنك من مالت به المريه مثلى است درباره كسى كه از راه راست بيرون رفته به بيراهه مى‌رود، خلاصه از كسانى كه ب

ه طمع صيد دنيا از راه حق

ص: 897

پا بيرون نهاده‌اند مانند عمرو ابن عاص پيروى مكن و به سخنانش گوش مده( كه ما تربيت يافته پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند )خداوند ما را برگزيده و مردم را به پيروى و دوستى ما امر فرموده، و اين نعمت بزرگ را به ما عطاء فرموده كه بين ما و او واسطه‌اى نيست، و بين مردم و خداوند، واسطه هستيم( شرف كهن و بزرگى ديرين ما را با خويشاوندان تو منع نكرد از اينكه شما را با خود خلط نموده بياميختيم، و از شما زن گرفتيم، و به شما زن داديم چنانكه اقران و مانند آن انجام مى‌دهند، در حالتى كه شما در آن پايه نبوديد! و از كجا چنين شايستگى داريد؟ در حالتيكه پيغمبر از ما است و تكذيب كننده )ابوجهل( از شما است كه )از همه مردم با رسول خدا- صلى الله عليه و آله بيشتر دشمنى كرد و در جنگ بدر كافر كشته شد( و از ما است اسدالله )شير خدا، مقصود خود آن حضرت يا عموى بزرگوارش حمزه سيدالشهداء است( و از شما است اسدالاحلاف )شير سوگندها، كه منظور اسد ابن عبدالغرى است كه با بنى‌عبدمناف و بنى‌زهره و بنى‌اسد و تيم و بنى‌حارث ابن فهر بر جنگ بنى‌قصى هم سوگند شدند تا آنچه از رياست كعبه معظمه در دست بنى‌عبدالدار است باز گيرند، و پيش از زد و خورد عهد شكسته و پراكنده شدند،

ص: 898

و گفته‌اند: اسد الاحلاف عتبه ابن ربيعه جد مادرى معاويه است، و گفته‌اند اسد الاحلاف ابوسفيان است كه در غزوه خندق احزاب را گرد آورد و آنان را بر كشتن پيغمبر صلى الله عليه و آله سوگند دارد و از ما است دو سرور جوانان اهل بهشت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هما سيداشباب اهل الجنه يعنى حسن و حسين دو سرور اهل بهشت هستند( و از شما است كودكان اهل آتش )مراد فرزندان قبه ابن ابى‌معيط هستند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله- در پاسخ من للطبيه او يعنى كيست براى كودكان فرمود: لك و لهم النار يعنى براى تو و ايشان آتش است، يا مراد فرزندان مروان ابن حكم هستند كه بر اثر كفرشان اهل آتش شدند( و از ما است بهترين زنان جهانها )فاطمه سلام الله عليها( و از شما است هيزم شكن )ام‌جميل خواهر ابوسفيان كه بر اثر بسيارى دشمنى با پيغمبر اكرم شب خار و خاشاك به دوش گرفته در رهگذر آن حضرت مى‌ريخت، و خداوند درباره او و شوهرش ابى‌لهب در قرآن كريم س 111 ى 3 فرموده: سيصلى نارا ذات لهب ى 4 و امراته حماله الحطب يعنى زود باشد كه ابولهب در آتشى شعله‌ور در افتد و زن او كه هيزم‌كش است، خلاصه اينها

اندكى است در بسيارى از نيكوئيها كه به سود ما است، و بديها كه به زيان شما است.

ص: 899

پس اسلام ما آن است كه شنيده شد (پيش افتادن و خدمات ما در اسلام بر هر كس هويدا است) و جاهليت ما (شرف و بزرگوارى، قبل از اسلام هم) انكار نمى‌شود، و كتاب خدا (قرآن كريم) براى ما گرد آورد آنچه را كه از ما پراكنده گشت (سزاوارى ما را به خلافت و امامت گويا است) و آن گفتار خداوند سبحان است: (در قرآن كريم س 8 ى 75 و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله يعنى) در كتاب خدا (حكم و فرمان او) بعضى از خويشان به بعض ديگر سزاوارترند (و چون ترديدى نيست كه اولوالارحام پيغمبر و من و فرزندانم هستم و كسى كه به اولوالارحام بودن تخصيص داده شده البته به قيام مقام او سزاوارتر است) و گفتار خداوند تعالى است: (در قرآن كريم س 3 ى 68 ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين امنوا، والله ولى المومنين يعنى) سزاوارترين مردم با ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى نمودند و اين پيغمبر صلى الله عليه و آله و كسانيكه ايمان آوردند، و خدا يار مومنين و گروندگان است، پس ما يكبار به سبب خويشى و نزديكى (با پيغمبر اكرم به امامت و خلافت از ديگران) سزاوارتريم، و بار ديگر به سبب طاعت و پيروى نمودن (از آن حضرت، و اينكه امام عل

يه‌السلام به آيه اولوالارحام اكتفاء ننموده براى آن است كه بسا خويشاوندان نزديك در دين بيگانه و در آئين از هم دور هستند، چنانكه در قرآن كريم درباره پسر حضرت نوح عليه‌السلام س 11 ى 46 مى‌فرمايد: انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح يعنى فرزندت از اهل تو نيست، زيرا او كردار ناشايسته است. و جائيكه قرب صورى و معنوى يعنى خويشاوندى و طاعت و پيروى با هم گرد آيد ترديدى در اولويت باقى نمى‌ماند، و هويدا است كه امام عليه‌السلام و اهل بيت او از جهت قرابت و از

ص: 900

جهت طاعت به مقام خلافت و امامت سزاوارند و كسى را حق پيش افتادن از ايشان نيست( و چون مهاجرين بر انصار در روز سقيفه )بنى ساعده كه در شرح سخن شصت و ششم گذشت( خويشى با رسول خدا صلى الله عليه و آله را براى خلافت خود حجت و دليل آوردند، بر ايشان فيروزى يافتند، پس اگر فيروزى يافتن )به دست آوردن خلافت( به قرابت و خويشى با رسول خدا متحقق گردد )و امامت از اين راه ثابت شود( حق )خلافت( ما را است نه شما را )زيرا ما به آن بزرگوار نزديكتريم( و اگر فيروزى به غير از قرابت و خويشى متحقق شود )خويشاوندى حجت و دليل نباشد( انصار بر دعوى خويش باقى‌اند )حجت مهاجرين بر ايشان تمام نبوده و اجماع متحقق نگشته است در صورتى كه حجت و دليلشان بر آنان تمام بوده ولى با قيد متابعت و پيروى، پس همان حجت اولويت امام عليه‌السلام را اثبات كند(. و گمان كردى كه من بر همه خلفاء )ابوبكر و عمر و عثمان( رشك بردم، و بر همه آنها ستم نمودم! پس اگر همان گمان تو درست باشد بازخواست آن بر تو نيست تا پيش تو عذرخواهى شود )چون ربطى به تو ندارد، چنانكه ابى‌ذويب شاعر گفته: و عير الواشون انى احبها( و تلك شكاه ظاهر عنك عارها يعنى )بدگويان معشوقه‌ام را سرزنش مى‌كنند كه من دوستش مى‌دارم( و آن گناهى است كه ننگ آن )اى معشوقه( از تو دور است. و گفتى: مرا مانند شترى كه چوب در بينيش كرده مى‌كشند )براى بيعت با خلفاء( كشيدند تا بيعت نمايم، به خدا سوگند خواسته‌اى نكوهش نمائى ستايش نموده‌اى، و خواسته‌اى رسوا سازى رسوا شدى )زيرا از اين گفتار مظلوميت مرا هويدا ساختى، چون اقرار كردى كه من به ظلم و ستم و اكراه و اجبار بيعت نمودم اجماعى كه از روى ظلم و ستم متحقق شود درست نبوده منكر آن را حق خواهد بود، پس خلفاء را سرزنش نموده با خودت رسوا ساختى و بر مسلمان تا در دينش شك و در يقين و باورش ترديد نباشد نقص و عيبى نيست كه مظلوم و ستمكش واقع شود، و قصد از ب

يان اين حجت و دليل من كه براى اثبات خلافتم اشاره كردم به غير تو (خلفائيكه ادعاى تحقق اجماع نمودند) مى‌باشد، ولى از آن جهت و دليل به مقدار آنچه آن پيش آمد اظهار داشتم (تا تو به گمراهى خويش پى ببرى).

ص: 901

پس يادآورى است آنچه بين من و عثمان روى داده (مرا ستمگر خواندى كه او را يارى نكردم) پس با خويشى (نزديك) كه با او دارى (چون جد دوم معاويه و عثمان اميه ابن عبدشمس بوده به اين ترتيب معاويه ابن ابى‌سفيان ابن حرب ابن اميه، و عثمان ابن عفان ابن ابى‌العاص ابن اميه) تو را بايد از اين گفتار پاسخ دادن، پس بگو: من و تو كدام يك بيشتر با او دشمنى كرديم، و به كشته شدن او راهنما گرديديم؟ آيا كسى كه خواست او را يارى كند نگذاشت و خواهش خوددارى نمودن كرد؟ يا كسى كه از او يارى خواست و او از ياريش دريغ نمود و (اسباب) مرگ (كشته شدن) را به سوى او كشاند تا اينكه قضاء و قدرش (حكم الهى) به او روآورد (كشته شد)؟! گفته‌اند: حضرت خواست بى‌عثمان و مردم آتشى داده فتنه و آشوب را بخواباند، عثمان از اعتمادى كه به يارى معاويه داشت راضى نشد و درخواست كناره‌گيرى حضرت را نمود، و كس نزد معاويه فرستاده با شتاب او را به يارى خواست، معاويه درنگ بسيارى نمود، و چون از شام بيرون آمد بسيار آهسته راه را طى مى‌كرد تا از كشته شدن عثمان آگهى يافته به شام بازگشت و از استقلال و حكومت دم زد، لذا امام عليه‌السلام درباره دلسوزى برخلاف واقع او براى عثمان مى‌فرمايد: سوگند به خدا چنين نيست

ص: 902

(تو منافق و دوروئى، زيرا به او ستم نمودى و اكنون خود را دلسوز مى‌نمايانى، و خداوند در قرآن كريم س 33 ى 18 درباره مانندان تو فرموده: قد يعلم الله المعوقين منكم و القائلين لاخوانهم هلم الينا و لاياتون الباس الا قليلا يعنى خدا به حال آن مردم منافق و دوروى شما كه مسلمانها را از جنگ باز مى‌دارند، و به برادران )پيروان( خود مى‌گويند به جانب ما بيائيد آگاه است، و آنان جز زمانى اندك )آن هم به نفاق و خودنمائى( به جنگ حاضر نمى‌شوند. و اين گفتار من دليل بر آن نيست كه عذر خواسته باشم از اينكه به عثمان بر اثر بدعتهائى كه از او آشكار مى‌شد عيب‌جوئى مى‌نمودم، و اگر ارشاد و راهنمائى من نسبت به او )مى‌پندارى كه( گناه بود، پس رب ملوم الاذنب له يعنى بسا سرزنش شده است كه گناهى ندارد، و قد يستفيد الظنه المتضح )كه مصراع اول آن اين است: و كم سقت فى اثاركم من نصيحه( يعنى )چه بسيار نصيحت و اندرز كه به شما گوشزد نمودم( و گاه باشد كه كسى كه بسيار پند دهد )به ازاء پند و اندرز( تهمت و بدگمانى بدست آرد )و اين مصراع مثلى است براى كسى كه كوشش در اندرز دادن مى‌نمايد به حديكه متهم مى‌شود به اينكه شايد منظور بد دارد( و )در قرآن كريم س 11 ى 88 درباره گفتار حضرت شعيب به قوم خود مى‌فرمايد: ان اريد الا الاصلاح مااستطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب يعنى( نمى‌خواهم مگر اصلاح آنچه توانائى دارم، نيست موفق شدنم )در اصلاح امور( مگر به كمك و يارى خدا، به او توكل و اعتماد مى‌نمايم و باز گشتم به سوى او است.

ص: 903

و (مرا از جنگ ترساندى، و) گفتى براى من و ياران و هوادارانم نيست نزد تو مگر شمشير! پس خندانيدى بعد از گريه كردن (كسى كه اين سخن از تو بشنود پس از گريان بودن براى تصرف تو در دين اسلام مى‌خندد، خلاصه اين سخن ژاژ تو مرا بشگفت آورده خندانيد، زيرا) كجا يافتى فرزندان عبدالمطلب از دشمنان باز ايستاده از شمشيرها بترسند لبث قليلا يلحق الهيجا حمل (لاباس بالموت اذا الموت نزل) يعنى اندكى درنگ كن تا حمل (ابن بدر مردى از قبيله قشير ابن كعب ابن ربيعه) برسد (باكى نيست به مرگ هنگامى كه مرگ روآورد. گفته‌اند: در جاهليت شترهاى حمل را به يغما بردند، او رفته و آنها را بازگرداند، و اين شعر را سرود، و آن مثل شد براى هنگام تهديد به جنگ) پس زود باشد تو را بطلبد كسى كه او را مى‌طلبى (و با او لاف زده سخن گزاف گفتى) و به تو نزديك گردد آنچه دور مى‌پندارى، و من شتابنده‌ام به سوى تو در بين لشگر بسيار از مهاجرين و انصار و پيروانيكه به نيكوئى پيرونده‌اند كه بسيار است جمعيت ايشان، پراكنده است گرد و غبارشان، در بر كرده‌اند پيراهن مرگ را، بهترين ديدارهاى ايشان ديدار پروردگارشان است، و آنان را فرزندان كسانى كه در جنگ بدر حاضر بودند و

شمشيرهاى بنى‌هاشم همراه است كه تو خود مى‌شناسى تيزهاى آن شمشيرها را كه به كار رفت در برادرت (حنظله ابن ابى‌سفيان) و دائيت (وليد ابن عتبه) وجدت (عتبه ابن ربيعه پدر هند مادر معاويه كه هر سه در جنگ بدر كشته شدند) و خويشانت (در قرآن كريم س 11 ى 83 درباره قوم لوط مى‌فرمايد: و ما هى من الظالمين ببعيد يعنى) و آن عذاب و سختى از ستمكاران دور نخواهد بود (شايسته است ستمكاران به چنين سختيها گرفتار باشند.)

نامه 029-به مردم بصره

ص: 904

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اهل بصره (كه آنان را اميدوار ساخته كه از كردار زشتشان گذشته، و از سر باز زدن بيمشان داده): و (بر اثر پيروى گمراهان) از پراكندگى ريسمان (شكستن عهد و پيمان) و دشمنى و مخالفتتان (كارهاى ناشايسته) بود آنچه كه از آن نادان نبوديد، پس از گناهكار شما گذشتم، و شمشير از گريخته شما برداشتم، و روآورنده (بازگشت كننده) شما را پذيرفتم، ولى از اين پس اگر تباهكاريها و انديشه‌هاى نادرست برخلاف حق شما را به سوى دشمنى و مخالفت با من راند، آگاه باشيد منم كه اسبان خود را نزديك آورده پالان بر شتر سوارى خويش مى‌نهم، و اگر مرا به آمدن به سوى خودتان ناچار سازيد با شما چنان كارزارى برپا نمايم كه جنگ جمل پيش آن مانند ليسيدن ليسنده باشد (ته ديگ را) با وجود اينكه آگاهم بر فضيلت و بزرگى آن كه از شما پيروى كرده، و حق آنكه (شما را به مخالفت نكردن با من) پند داده، در حالى كه از تهمت زده شده به بى‌گناه و از پيمان‌شكن به وفاء كننده تجاوز نمى‌كنم (هنگام جنگ حق و باطل را مخلوط نكرده، بلكه ميدانم چه كسى را بايد كشت و چه كسى را رها نمود، و كدام يك را به كيفر رساند و كه را پاداش داد).

ص: 905

نامه 030-به معاويه

ص: 906

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (كه در آن او را اندرز داده و از عذاب و بدبختى انجام كار ترسانيده): پس از خدا بترس درباره آنچه (نعمتهائى) كه نزد تو است، و بنگر در حقى (اطاعت و پيروى و سپاسگزارى) كه بر تو دارد، و برگرد به شناسائى آنچه كه به جهل و نادانى آن معذور نيستى (امام زمان خويش را پيروى كن) زيرا براى اطاعت و پيروى (از خدا كه اساس آن به شناسائى امام زمان است) نشانه‌هاى آشكار و راههاى روشن و جاده‌هاى راست و هويدا و پايانى است (بهشت) كه آرزو مى‌شود، زيركان در آن وارد مى‌شوند، و سفلگان از آن سرباز مى‌زنند (برخلاف دستور خدا و رسول كارهاى ناشايسته‌اى بجا مى‌آورند كه به آن نمى‌رسند) هر كه از آن راه پرت شود از راه حق بيرون رفته و ندانسته پا در بيابان گمراهى نهاده، و خدا نعمتش را از او تغيير داده (گرفته) و عذاب و سختيش را به او دارد، پس خود را بپا و بر نفس خويش بترس (طبق دستور و خواهش او رفتار مكن) كه خدا راه (سعادت و نيكبختى) را بر تو آشكار فرموده، و تا آنجا كه كارهايت به تو انجام يافته اسب سوارى خود را به منتهاى زيانكارى و جاى كفر و نادانى (دوزخ) راندى، و نفس تو (كه از خواهش او پير

وى كردى( تو را به شر و بدى )مخالفت با امام زمان خود( وادار ساخت، و در گمراهى )بدبختى هميشگى( افكند، و در تباهكاريها )معصيت خدا و رسول( وارد ساخت، و راهها )ى هدايت و رستگارى( را بر تو دشوار نمود )زيرا انسانى كه پيرو نفس باشد نفس راههاى سعادت و نيكبختى را دشوار مى‌نمايد كه شخص از راههاى ضلالت و گمراهى پا بيرون نهند(.

نامه 031-به حضرت مجتبى

ص: 907

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است كه پس از مراجعت از صفين در حاضرين (موضعى در نواحى صفين) براى حسن ابن على- عليهماالسلام- نوشته و در اندرزهاى بسيارى كه داده راههاى سعادت و نيكبختى را نشان داده است، و روى سخن امام عليه‌السلام در اين وصيت نامه با افراد بشر است نه خصوص امام حسن عليه‌السلام تا گفته شود: بعضى كلمات اين وصيت نامه مانند عبدالدنيا و تاجر الغرور با شان امام و مقام عصمت مناسبت ندارد، پس ناچار بايستى درصدد تاويل برآمد يعنى از معنى ظاهر اين كلمات چشم پوشيد و به معنى كه در ظاهر مستفاد نيست متوجه گرديد، در صورتى كه اگر روى سخن با افراد بشر باشد به تاويل نياز نداريم، زيرا خاندان عصمت و طهارت را اگر چه خداوند از هر عيب و نقصى دور و آراسته قرار داده، ولى ايشان هم به دستور حقتعالى خود را نستوده در ظاهر خويشتن را مانند ديگران مى‌نمايانند، و با وجود اين شارح بحرانى رحمه‌الله از ابوجعفر ابن بابويه قمى عليه‌الرحمه روايت كند كه امام عليه‌السلام اين وصيت را براى فرزند خود محمد ابن حنفيه نوشت(: )اين وصيت نامه( از پدرى كه نزديك به نيستى و مرگ است، به )گذشت و سختيهاى( زمان اعتراف كننده، پشت كرده به عمر و زندگى (زيرا سن مبارك آن حضرت از شصت تجاوز كرده بود و شصت نصف عمر طبيعى است و چون كمتر كسى عمر طبيعى را دريابد، و اگر هم به عمر طبيعى برسد پس بعد از شصت سال هر چه بماند كمتر از گذشته است، بنابراين بعد از شصت سال شخص به عمر پشت كرده) تسليم به (گرفتاريهاى) روزگار، بدبين به دنيا، ساكن در خانه‌هاى مردگان، كوچ كننده از آنها فردا (روز مرگ نزديك) به فرزند آرزو كننده آنچه (هدايت و راهنمائى مردم كه) در نمى‌يابد، رونده به راه نابودشدگان مرده‌ها هدف بيماريها (ى گوناگون) و در گرو روزگار، و آماجگاه مصيبتها و اندوهها، و بنده دنيا (گرفتار رفتار ناهنجار آن) و سودا كننده (سعادت و نيكبختى خوبان و شقاوت و بدبختى بد كرداران) سراى خدعه و فريب و وام‌دار نابوديها (بيماريها پيشامدهاى مرگ‌آور كه مانند بستانكار تا وام خود را از بدهكار نگيرد دست بر ندارد) و گرفتار مرگ (كه رهائى از آن ممكن نيست) و هم سوگند رنجها، و همنشين اندوهها (زيرا چون شخص از رنج و اندوه جدا نمى‌شود مانند آن است كه با آنها هم سوگند و همنشين است) و نشانه آفتها و دردها، و به خاك افتاده خواهشها، و جانشين مردگان (كه به آنان خواهد پيوست).

ص: 908

پس از اين، در آنچه دانستم از پشت كردن دنيا از من، و سركشى روزگار بر من، و روآوردن آخرت به من، چيزى است كه مرا از ياد غير و كوشش به آنچه پى من است (از خانه و دارائى و فرزند) باز مى‌دارد (زيرا در چنين هنگام سزاوار نيست كه از كسى ياد كرده يا غم چيزى خورم، بلكه بايستى درصدد فضائلى كه موجب سعادت و نيكبختى است باشم) ولى چون اندوه من نه اندوههاى مردم به من منحصر گرديد (هر گاه جز كار خود و هر اندوه جز اندوه خود را از ياد بردم) پس انديشه‌ام مرا درست پنداشته از آرزو و خواهش نفس بازداشت، و حقيقت كار من (كوچ از دنيا) را آشكار ساخت، پس وادار نمود مرا به كوشش و تلاشى كه در آن بازيچه نيست، و به راستى كه آميخته به دروغ نمى‌باشد (خلاصه چون ديدم دنيا به من پشت كرده و بايستى آماده سفر آخرت شوم، به هر انديشه‌اى جز انديشه كار خود را دور ساختم، ولى از آنجا كه) تو را جزئى از خود يافتم (چون فرزند پاره‌اى از شخص است) بلكه تمام خود يافتم (چون جاى او گرفته نامش را باقى دارد) به طورى كه اگر چيزى به تو رو آورد مانند آن است كه به من روآورده است، و اگر مرگ تو را دريابد ماند آن است كه را دريافته (خلاصه انديشه‌ام در كار تو مانند انديشه در كار خويش است( و در اندوه افكند مرا كار تو به طورى كه كار خودم مرا در اندوه مى‌افكند، پس )به اين جهت( اين نامه را براى تو نوشتم در حالى كه به آن پشت قوى كرد )وصيت نامه‌اى كه اگر به آن عمل نمائى خاطرم آسوده باشد( اگر باقى باشم براى تو يا بميرم.

ص: 909

ص: 910

پس اى پسرك من تو را وصيت و سفارش مى‌كنم به پرهيزكارى و ترس از خدا، و به ملازمت امر و فرمان او، و به آباد داشتن دل خود به ياد او (زيرا ياد خدا كمال نفس است، چنانكه ساختمان كمال خانه است) و به چنگ زدن به ريسمان (طاعت و پيروى) او، و كدام سبب و رشته‌اى از سبب و رسته بين تو و خدا استوارتر مى‌باشد اگر به آن دست اندازى؟!

ص: 911

دلت را به موعظه و اندرز (علم و حكمت و ياد آخرت) زنده‌دار، و به زهد و پارسائى (دل نبستن به دنيا) بميران، و به يقين و باور ايمان به خدا و رسول توانائى ده، و به حكمت (دانستن احكام الهى) روشن نما، و به يادآورى از مرگ ذليل و خوار گردان (پيرو هوا نباش) و به اقرار به فناء و نيست شدن (دنيا) وادار (تا نپندارد كه سراى جاويد است) و به بديها و دردهاى دنيا بينا كن (تا به آن اعتماد ننمايد) و به هجوم آوردن روزگار (پيش‌آمدهاى ناگوار) و زشت گردى شبها و روزها (ناهموارى و نگشتن آنها بر خواهش و آرزوى شخص) بترسان، و به اخبار گذشتگان (چگونگى سرگذشتشان) آشنا كرده و به يادش آور آنچه به پيش از تو از پيشينيان رسيده است، و در سراها و بازمانده‌ها و نشانه‌هاى ايشان گردش كن، پس ببين چه كردند، و از چه جائى انتقال يافتند، و كجا فرود آمده جا گرفتند، خواهى يافت ايشان را از دوستان جدا شده و در سراى تنهائى فرود آمده‌اند، و چنانست كه تو در اندك زمانى يكى از آنان خواهى بود، پس منزل و آرامگاه خود را به سبب كردارهاى شايسته درست كن، و آخرتت را به دنياى خويش مفروش، و در چيزيكه نمى‌دانى سخن مگو، و در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن، و از

ص: 912

رفتن راهى خوددارى كن كه از گمراهى آن بترسى، زيرا خوددارى در هنگام سرگردانى گمراهى بهتر است از انجام دادن كارهاى ترسناك، و به نيكوكارى امر كن تا اهل آن گروى، و به دست و زبانت ناپسنديده را نهى نما، و به تلاش و كوشش خودت جدائى كن از آنكه آن را به جا آورد، و در راه خدا (با دشمنان دين و نفس اماره) جهاد كن جهاديكه شايسته او است (تا جائى كه توانائى دارى از جهاد خوددارى نما) و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده باك نداشته باش (در امر به معروف و نهى از منكر و سائر احكام الهى سرزنش كسى مانع انجام وظيفه‌ات نگردد) و براى (يارى) حق هر جا و به هر سختى باشد اقدام كن (از هيچگونه پيشامدى رو بر نگردان) و در دين كسب دانش نما (احكام آن را بياموز) و خود را به شكيبائى بر نامطلوب عادت ده، و نيكو خوئى است شكيبا بودن در راه حق، و در همه كارها نفس خود را به خداى خويش واگذار، زيرا تو (در اين صورت) آن را وامى‌گذارى در پناهگاهى كه نگاهدارنده و جلوگيرى كه توانا است، و در درخواست نمودن فقط از پروردگارت بخواه (به غير آور و نياور) زيرا بخشيدن و نوميد ساختن به دست او است، و (در هر كار از خدا) طلب خير و نيكوئى بسيار كن، و در وصيت و سفارش من فهم و انديشه به كار بر، و از آن رو بر مگردان، زيرا نيكوترين گفتار سخنى است كه سود دهد (شنونده آن را به كار برد، نه آنكه بشنود و رفتار ننمايد) و بدان نيكوئى نيست در دانائى كه (به صاحبش) سود ندهد، و سود برده نمى‌شود از علمى كه آموختن آن شايسته نيست (مانند سحر و جادو و علومى كه برخلاف دستور دين و مذهب است).

ص: 913

اى پسرك من، چون خود را پير و سالخورده يافتم، و ديدم ناتوانى و سستى من در افزايش است، به وصيت نمودن خويش براى تو شتافتم، و در آن فضائلى آوردم پيش از آنكه مرگ مرا دريابد و هنوز آنچه در خاطر دارم به تو نرسانده باشم يا در انديشه‌ام كوتاهى بيايم چنانكه در تنم كاستى يافته‌ام يا پيش افتد از من به تو بعضى از خواهشهاى نفس، يا آشوبهاى دنيا وصيت كردم پيش از آنكه پيروى از خواهش نفس و دل بستن به دنيا بر تو مسلط شود، مبادا نصيحت و اندرزهاى مرا نپذيرى( پس مانند شتر سركش گردى، و دل جوان همچون زمين خالى است: )كه تخم در آن نپاشيده باشند( هر تخم كه در آن افشانده شود بپذيرد )و آن را بروياند( پس به ادب نمودن تو پرداختم )آداب دين و حكمتها و دانائيها و عبرتها را به تو يادآورى نمودم( پيش از آنكه دلت )بر اثر دوستى دنيا( سخت گردد، و عقل و خردت )به كارهاى بيهوده( گرفتار شود تا با انديشه تمام خود در كار )خويش( رو آورى به آنچه بى‌نياز گردانيده‌اند تو را آزمايش كنندگان از طلب و آزمايش آن، تا از رنج آزمايش بى‌نياز شده و از به كار بردن آن معاف گردى، پس از ادب )بى‌رنج( به تو رسيد آنچه را ما )با رنج بسيار( به آن رسيديم، و براى ت

و آشكار است آنچه بر ما تاريك (پنهان) بود (خلاصه آنچه ما در طلب آن رنج برديم نزد تو به رايگان آمده. باز يادآورى مى‌شود كه اين سخنان با مقام امامت و عصمت منافات ندارد، زيرا به طور قطع و يقين امام عليه‌السلام خود و فرزندش را در اينجا به جاى ديگران گذاشته، و با اين فرمايشها هر پدر و فرزندى را سرمشق داده است.

ص: 914

اى پسرك من و اگر چه من عمر (دراز) نكردم (مانند) عمر كسانى كه پيش از من بودند ولى در كارهاى ايشان نگريسته در اخبارشان انديشه نموده در باز مانده‌هاشان سير كردم چنانكه مانند يكى از آنان گرديدم، بلكه به سبب آنچه از كارهاى آنها به من رسيد چنان شد كه من با اول تا آخرشان زندگى كرده‌ام، پس پاكيزگى و خوبى كردار آنها را از تيرگى و بدى و سود آن را از زيانش پى بردم، و از هر كارى براى تو پاكيزه آن را برگزيدم، و پسنديده آن را خواستم، و نامعلوم آن را (آنچه سبب گردانى است) از تو دور داشتم، و چنان صلاح ديدم هنگامى كه مرا كار تو وادار ساخت آنچه پدر مهربان را وا مى‌دارد، و آنچه را ادب و تربيت تو به آن تصميم گرفتم- كه تو را ادب و تربيت نمايم و حال آنكه تو رو آورنده‌اى به زندگى و تازه روزگار را دريافته‌اى (جوان و نو رسيده‌اى) و داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى، و آغاز كنم ياد دادن كتاب خدا و تاويل آن و راههاى (حقيقت) اسلام و احكام و حلال و حرام آن را به تو، در حالى كه براى آموزش تو از كتاب خدا به غير آن نمى‌پردازم، پس از آن ترسيدم كه بر تو اشتباه شود آنچه مردم از روى خواهشها و انديشه‌هاشان در آن اختلاف كرده‌اند مانن

د آنچه (عقائد و احكامى كه) بر آنان اشتباه گرديده، و استوار ساختن آن هر چند ميل به يادآورى آن براى تو نداشتم نيكوتر است نزد من از واگذاشتن تو را به كارى كه از هلاك و تباهى آن بر تو ايمن آسوده نيستم، و اميدوارم كه خدا تو را در آن توفيق رستگارى عطاء فرموده به راه راست راهنمائيت فرمايد، پس تو را به اين وصيت سفارش مى‌نمايم.

ص: 915

و بدان اى پسرك من بهترين آنچه تو از وصيت من فراگيرى پرهيزكارى و ترس از خدا است، و اكتفاء كردن به آنچه خدا به تو واجب گردانيده، و فرا گرفتن آنچه بر آن گذشته‌اند پيشينيانت از پدران و خويشاوندان نيكويت (مانند ابوطالب، و حمزه سيدالشهداء و جعفر طيار) زيرا ايشان انديشه بينائى خود را ترك نكردند (در خود نگريسته سعادت و نيكبختى را يافتند) چنانكه تو در فكر و انديشه‌اى، پس در نتيجه انديشه آنانرا به فرا گرفتن آنچه شناختند و باز ايستادن از آنچه مكلف نشده بودند وارد ساخت (آنچه برايشان آشكار گشت باور داشته طبق آن رفتار نمودند، و از آنچه مشتبه و نامعلوم ماند دورى گزيدند) پس اگر نفس تو سرباز مى‌زند از اينكه آنچه خويشاوندان تو بر آن گذشتند بپذيرد بدون آنكه بداند همچنانكه آنان دانستند بايد خواست تو در آن طلب فهم و تحصيل علم و دانائى باشد نه اينكه در شبهات (سخنان درهم و برهم) افتاده در جدل و زد و خوردها فرو روى (اگر نمى‌خواهى طبق روش پيشينيان رفتار كنى به سخنان گوناگون و كردار گمراهان و گمراه كنندگان اعتناء مكن، بلكه احتياط و خوددارى را از دست نداده تلاش و جستجو كن تا خود حقيقت را بدست آورى) و پيش از نظر و انديشه د

ر آن ابتدا كن به كمك خواستن از خداى خود، و به رو آوردن به او براى كامروا شدن خويش و به ترك هر بدى كه تو را در شك و شبهه اندازد، يا به ضلالت و گمراهى رساند، پس هر گاه باور كردى كه دلت صاف و پاك گشته و فروتن و فرمانبردار است، و انديشه‌ات كامل گرديده و (از پراكندگى دور و) گردآمده، و كوشش تو در آن به يك قصد باشد، بنگر و انديشه كن در آنچه براى تو در (اين وصيت نامه) بيان كردم، و اگر براى تو آنچه دوست مى‌دارى از آسودگى نظر و انديشه‌ات گرد نيامده (دلت پاكيزه و فرمانبر گشت و انديشه‌ات پراكنده بود و قصدهاى گوناگون داشتى) بدان تو مانند شتريكه پيش رويش را نبيند در خبط بوده بينا نيستى، و در تاريكيها (گمراهيها) مى‌افتى، و طالب دين نيست كسى كه خبط كرده به راه ندانسته رود، يا (حق را به باطل) بياميزد! و (در اين صورت) درنگ در چنين حال (به عقل و علم) نزديكتر است.

ص: 916

پس اى پسرك من وصيت و سفارشم را درياب، و بدان آنكه مرگ در اختيار او مى‌باشد زندگى هم در اختيار او است، و آفريننده مى‌راننده است، و نيست كننده بازگرداننده است، و گرفتار كننده رهاننده است (خلاصه در كارها موثرى جز خداى بى‌همتا نيست) و دنيا پا برجا نمانده مگر بر آنچه خدا براى آن قرار داده از بخششها و آزمايش و پاداش در روز رستخيز، و بر آنچه خواسته از آنچه نمى‌دانيم، پس اگر چيزى از امور بر تو مشكل شد (نپندار كه از روى حكمت و مصلحت نبوده، بلكه) آن بر نادانى خود به آن پندار، زيرا تو در نخستين بار آفرينشت نادان بودى پس دانا شدى، و چه بسيار است چيزى كه تو به (حكمت و مصلحت) آن نادانى و انديشه‌ات در آن سرگردان بوده، و بينائيت در آن گمراه است، پس از آن به آن بينا گردى، پس چنگ زن به (ريسمان رحمت) ايجاد كننده و روزى بخشنده و آفريننده اندام زيبايت، و بايد پرستش و بندگيت براى او، و روآوردنت به او، و ترست از او باشد.

ص: 917

و بدان اى پسرك من، كسى خبر نداده از خدا چنانكه پيغمبر، صلى الله عليه و آله، خبر داده است، پس او را پيشرو (سعادت و نيكبختى) خود دانسته، و پيشواى نجات و رهائى از عذاب و سختيها( قرار ده، و من از نصيحت و اندرز دادن به تو )در اين باب( كوتاهى نكردم، و تو هرگز در فكر و انديشه براى )سود( خودت به پايه فكر و انديشه من براى تو هر چند سعى و كوشش نمائى- نمى‌رسى.

ص: 918

و بدان اى پسرك من، هر گاه براى پروردگارت شريك و انبازى بود پيغمبران او هم براى (راهنمائى) تو مى‌آمدند، و نشانه‌هاى پادشاهى و تسلط او را مى‌ديدى، و كردار و صفات او را مى‌شناختى، ولكن خدا يكتا است چنانكه خود را وصف فرموده (در قرآن كريم س 18 ى 110 مى‌فرمايد: انما الهكم اله واحد يعنى خداى شما خداى يكتا است) كسى با او در پادشاهيش مخالفت نمى‌كند، و هرگز از بين نمى‌رود، و هميشه بوده (ابدى و ازلى) است، اول است پيش از همه چيزها بى‌اوليت (اول حقيقى است نه عددى، زيرا اگر براى او اوليت باشد مسبوق به عدم و نيستى مى‌گردد، و محدث و نو پيدا مى‌باشد، و اين صفت شايسته ممكن است نه واجب) و آخر است بعد از همه اشياء بدون پايان (زيرا اگر براى او پايانى باشد به عدم و نيستى خواهد پيوست، پس واجب‌الوجود لذاته نخواهد بود) بزرگ است از اينكه ربوبيت و پروردگارى او به سبب احاطه ولى يا چشمى اثبات شود (برتر است از اينكه دلها به علم و دانائى يا چشمها به ديدن كنه ذات و صفات او را درك كرده بشناسند، زيرا و هرگز محاط و محدود نگردد) پس چون اوصاف او را (به طوريكه بيان شد) پى بردى بكن چنانكه سزاوار است از چون توئى كه به جا آورد با كوچكى

ص: 919

قدر و منزلت، و كمى توانائى، و زيادى و ناتوانى، و بسيارى نيازمندى به پروردگارش، در طلب طاعت و بندگى، و ترس از عذاب و كيفر، و بيم از غضب و خشم (دور شدن از رحمت او)، زيرا امر نكرده تو را مگر به نيكوئى، و نهى نفرموده است مگر از زشتى (شارح بحرانى در اينجا مى‌فرمايد: متعزله در باب مسئله حسن و قبح عقلى به اين كلام و مانند آن تمسك نموده‌اند).

ص: 920

اى پسرك من، تو را از دنيا و چگونگى و از بين رفتن و درگذشت آن آگاه ساختم، و از آخرت و آنچه براى اهل آن در آن سرا آماده گشته با خبر نمودم، و براى تو در امر دنيا و آخرت مثلها زدم تا به آنها عبرت و پند گرفته از آنها پيروى كنى! مثل كسى كه دنيا را با آزمايش شناخته مانند مثل گروه مسافرينى است كه در جاى قحط و تنگى كه موافق (آرزو و خواست) ايشان نيست جاى پر آب و گياه و گوشه سبز و خرمى را قصد كنند، و رنج راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك را بر خود هموار نمايند تا به فراخى سراى خويش و جايگاهشان برسند، پس از آن سختيها درد و آزارى نمى‌يابند، و در صرف اندوخته (خويش) در آن راه غرامت و تاوان نبينند (آرى رنج و سختى راحت و آسودگى باشد در جائيكه بنده راه او پويد، و زيان و تاوان سود گردد آن را كه وصال جانان جويد) و نيست چيزى خوش آيندتر نزد ايشان از آنچه آنها را به منزل و جايگاهشان نزديك نمايد، و داستان كسى كه فريب دنيا خورد (و آخرت را نديده انگارد) چون داستان گروهى است كه در منزل پر آب و گياه و فراوانى نعمت بودند و موافق (خواست و آرزوى) آنها نبود آمدند به منزل و جايگاه قحط و تنگى، و هيچ چيزى نزد ايشان ناروات

ر و سخت تر نيست از جدائى جائيكه در آن بودند آنگاه كه ناگهان به جاى نو رسيده و به سوى آن مى‌آيند!

ص: 921

اى پسرك من، در آنچه بين تو و ديگرى است خود را ترازو قرار ده، پس براى ديگرى بپسند آنچه براى خود مى‌پسندى، و نخواه براى ديگرى آنچه براى خود نمى‌خواهى، و ستم مكن چنانكه نمى‌خواهى به تو ستم شود، و نيكى كن چنانكه دوست دارى به تو نيكى شود، و زشت دان از خود آنچه را كه از ديگرى زشت پندارى، و از مردم راضى و خشنود باش به آنچه كه تو خشنود مى‌شوى براى آنها از جانب خود، و آنچه نمى‌دانى مگو و اگر چه دانسته‌ات اندك باشد، و آنچه دوست ندارى برايت گفته شود مگو. و بدان گردنكشى و خودبينى ناروا بر خلاف حق و آفت خردها است، پس در كسب معاش خويش تلاش كن و براى ديگرى خزانه‌دار مباش (با آز مال و دارائى گرد مكن و براى ديگران مگذار) و هر گاه به راه راست خويش رسيدى (راه حق را يافتى) پس باش در فروتن‌تر و فرمانبرترين حالات براى پروردگارت.

ص: 922

و بدانكه در جلوت راهى است دور و دراز و بسيار سهمگين، و در آن تو را بى‌نيازى نيست از طلب نيكى و توشه برداشتن به مقدارى كه تو را برساند با سبك بودن پشتت (از بار گران معاصى و نافرمانيها) پس بيش از طاقت و توانائى بر پشت خود بار مكن كه سنگينى آن تو را بيازارد (كه در راه مانده خود را نتوانى به ديگران برسانى) و هر گاه نيازمند و درمانده‌اى را بيابى كه توشه تو را به سوى روز رستخيز ببرد و فردا در هنگام نيازمنديت آن را به تو برساند پس او را غنيمت شمرده توشه خود را بر او بنه، و بسيار به او كمك كن در حالى كه توانا هستى كه شايد (روز تنگدستى) او را بطلبى و نيابى، و غنيمت بدان كسى را كه در زمان بى‌نيازيت از تو دام بخواهد تا در روز تنگدستيت به تو پس دهد.

ص: 923

و بدانكه در جلو تو گردنه بسيار و دشوارى است، كه در آن سبكبار از گرانبار خورسندتر است، و كند رفتار از تندرو زشت و درمانده‌تر است، و فرودگاه تو در آن راه ناچار بر بهشت است يا بر آتش، پس پيش از رسيدنت (به آن سرا) براى خود پيشروى بفرست (تا برايت جاى آسايش و خرمى بدست آورد) و پيش از رفتنت منزلى آماده ساز كه بعد از مرگ وسيله خشنود گرداندن نيست، و كسى به دنيا بر نمى‌گردد (در آنجا كار نيكى نمى‌توان انجام داد تا از گناه در گذرند و به دنيا بازگشتى نمى‌باشد تا از كردار زشت توبه نمايند).

ص: 924

و بدان آن خدائى كه به دست (قدرت و توانائى) او است خزانه‌هاى آسمانها و زمين دعاء و درخواست را به تو اجازه داده، و پذيرفتن را ضامن گشته است، و به تو فرموده كه از او بخواهى تا ببخشد، و رحمت و مهربانى بطلبى تا مهربانى كند، و بين تو خود كسى را نگذشته كه او را از تو بپوشد، و تو را ناچار نگردانيده كه نزد او شفيع و ميانجى ببرى، و تو را از توبه و بازگشت جلو نگرفته اگر بدى كرده باشى، و به كيفر (گناه) تو شتاب ننموده، و رسوايت نكرده آنجا كه شايسته رسوا شدن بودى، و در پذيرفتن توبه و بازگشت به تو سخت نگرفت، و به سبب گناه تو را در تنگى نيانداخت ، و از رحمت نوميد نفرمود، بلكه خوددارى تو را از گناه حسنه و كار نيك قرار داد، و سيئه و كار بد تو را يك گناه و حسنه و كار نيكويت را ده برابر شمرد، و براى تو در توبه و بازگشت و خشنود ساختن را گشود، پس هر وقت او را بخوانى صدايت را مى‌شنود، و هر گاه با او مناجات و راز و نياز كنى راز دلت را ميداند، پس خواست خود را به او مى‌رسانى، و راز دلت را پيشش آشكار مى‌سازى، و از اندوههايت به او شكايت و درددل مى‌كنى، و از او چاره گرفتاريهايت را مى‌خواهى، و بر كارهايت كمك و يارى مى‌جوئى،

ص: 925

و از خزانه‌هاى رحمتش مى‌خواهى آنچه را كه غير او بر بخشيدنش توانا نيست: از قبيل درازى زندگانيها و درستى تنها و فراخى روزيها و درد و دست تو كليدهاى خزانه‌هايش را نهاده به چيزى كه براى تو در آن از درخواست از او اجازه فرموده، پس هر گاه بخواهى به سبب دعا درهاى نعمتش را بگشائى، و پى در پى رسيدن بارانهاى رحمتش را درخواست نمائى، بايد دير اجابت و پذيرفتن خدا تو را نوميد نگرداند، زيرا بخشش به اندازه نيت و تصميم است (اجابت دعا بسته به خلوص نيت و استقامت است) و بسا اجابت تو به تاخير افتد تا پاداش براى درخواست كننده بزرگتر و بخشش براى اميدوار بيشتر باشد (چون هر چند در اجابت تاخير شود درخواست بيشتر گردد و راز و نياز بهتر كند، پس بيشتر سزاوار عطاء و بخشش شود) و بسا چيزى (از خداوند متعال) درخواست مى‌نمائى و به تو داده نمى‌شود و بهتر از آن در دنيا و آخرت به تو داده مى‌شود، يا اجابت نمى‌شود براى چيزى كه براى تو بهتر است، و بسا چيزى را مى‌طلبى كه اگر به تو داده شود تباهى دين تو در آن است، پس (بنابراين) بايد بخواهى چيزى كه نيكوئى آن برايت برقرار و آزار آن از تو بر كنار باشد (خلاصه بخواه آنچه را كه موجب سعادت و نيكبختى هميشگى است( و )چون بيشتر درخواستها مال و دارائى دنيا است در نكوهش آن مى‌فرمايد:( مال براى تو نمى‌ماند، و تو براى آن نخواهى ماند )در آخرت با تو نيست كه سود بخشد، و تو در دنيا نمى‌مانى كه از آن بهره ببرى.

ص: 926

و بدان كه تو آفريده شده‌اى براى آخرت نه براى دنيا، و براى نيستى نه براى هستى، و براى مردن نه براى زندگانى، و تو در جاى كوچ مى‌باشى، و در سراى موقت و در راه به سوى آخرت هستى (پس دلبستن به چنين جائى روا نيست) و تو رانده مرگى كه گريزنده از آن رهائى نمى‌يابد، و جوينده آن را از دست نمى‌دهد، و ناچار مرگ او را در مى‌يابد، پس برحذر باش بترس از اينكه مرگ تو را دريابد در وقت گناه كردن كه با خود مى‌گفتى از آن توبه مى‌نمايم و بين تو و انديشه‌ات جدائى اندازد كه در اين حال خود را تباه ساخته‌اى (زيرا با چنين انديشه دور از خردمندى گناه كرده و به كيفر آن گرفتار شده‌اى).

ص: 927

اى پسرك من، به ياد مرگ و به ياد پيشامدهاى بعد از مرگ كه ناگاه به آن درآئى بسيار باش، تا وقتى كه مرگ نزد تو آيد خود را آماده نموده و (سلاح خويش را پوشيده) كمر بسته باشى، و مبادا ناگاه مرگ تو را دريابد كه (آماده آن نباشى) بر تو غلبه نمايد! و بترس از اينكه گول بخورى به دلبستگى و اعتماد اهل دنيا به آن و حرص و دشمنى آنان بر سر آن كه خداوند تو را از آن خبر داده (در قرآن كريم س 29 ى 64 مى‌فرمايد: و ما هذه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان لو كانوا يعلمون يعنى زندگانى دنيا فسون و بازيچه‌اى بيش نيست و اگر بدانند آخرت سراى زندگانى است) و دنيا خواهان مانند سگهاى فرياد كننده و درندگانى شكارجو هستند، بعضى از آنها را از بعضى ديگر بد آمده فرياد كند، و تواناى آنها ناتوانشان را بخورد، و بزرگ آنها بر كوچكشان با زور زيان رساند مانند چهارپائى باشند كه بعضى از آنها بسته شده‌اند (مثل كسانى كه بيناى بدين نيستند، ولى به ظاهر شرع رفتار نموده نموده از معاصى و گناهان مى‌پرهيزند، پس آنها چون چهارپائى هستند كه چراننده آن را بسته، چنانكه شارح بحرانى فرموده) و بعضى ديگر چهارپائى باشند رها شده كه گم كرده‌اند

ص: 928

خردشان را، و در بيراهه سوراند، چهارپايانى هستند سر داده شده براى چراى آفت و زيان در بيابان ساخت و دشوار! چوپانى ندارند كه نگاهداريشان نمايد، و نه چراننده‌اى كه بچراندشان! دنيا ايشان را به راه كورى و گمراهى مى‌برد، و ديده‌هاشان را از ديدن نشانه هدايت و رستگارى پوشانده، پس در گمراهى آن سرگردانند، و در نعمت و خوشى آن فرو رفته، و (بر اثر شيفتگى و دل بستن به آن) آن را پروردگار خود قرار داده‌اند، پس دنيا با آنان بازى مى‌كند (عقلهاشان را ربود) و ايشان هم با دنيا بازى مى‌كنند (سرگرم به آنند) و آنچه (مرگ و سختيهاى بعد از آن و روز رستخيز) كه در پى آن است فراموش كرده‌اند!! اندكى مدارا كن و مهلت ده تا تاريكى برطرف شود كه گويا هودجها رسيد (مسافرين وارد شدند)! نزديكست شتابنده بپيوندد (بزودى دلباختگان دنيا به كاروان پيشين كه هنوز به جايگاه هميشگى فرود نيامده‌اند مى‌رسند، و كيفر كردارشان را خواهند ديد).

ص: 929

و بدان اى پسرك من، هر كه شتر سوارى او شب و روز را برود و پس او را هم مى‌برد اگر چه خود او راه نرود، و راه را مى‌پيمابد اگر چه در استراحت و آرامش باشد (كنايه از اينكه انسان در دنيا پندارد كه ماندنى نيست غافل از اينكه شب و روز او را سير مى‌دهد تا زندگانيش را به پايان رساند). و يقين بدان و باور كن كه هرگز به آرزوى خود نخواهى رسيد، و هرگز از مرگ خويش نتوانى رست، و تو در راه كسانى هستى كه پيش از تو بودند، پس (با اين صورت كه از مرگ چاره‌اى نيست) در تلاش (مال و دارائى) مدارا كن و آسان گير، و در آنچه كسب ميشود سعى و كوشش نيكو نما (حريص نباش كه نتيجه آن هلاك و تباهى است) زيرا بسا تلاش است كه موجب نيستى مال گردد، و نيست هر تلاش كننده‌اى دريابنده، و هر ميانه‌رو نوميد گرديده، و گرامى دار نفست را از هر زبونى و پستى هر چند تو را به نعمتهاى به شمار رساند، زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش

ص: 930

صرف مى‌كنى عوض نخواهى يافت، و بنده ديگرى مباش (به طمع مال و جاه كسى سر فرود نياور) كه خدا تو را آزار گردانيده، و چه خوبى دارد نيكوئى (مال و جاهى) كه نرسد مگر به بدى (ريختن آبرو نزد ديگرى) و چه سودى دارد گشايشى كه به دست نمى‌آيد مگر به دشوارى؟! و بر حذر باش از اينكه شترهاى طمع و آز تو را به تندى با آبشخورهاى تباهى ببرند (بر اثر طمع و آز به دنيا و كالاى آن مرتكب حرام مشو كه به عذاب الهى گرفتار خواهى شد) و اگر توانائى دارى كه بين تو و خدا بخشنده‌اى نباشد چنان خواه (آبروى خود پيش ديگرى مريز) زيرا تو (از خون دنيا) قسمت خويش را مى‌يابى، و بهره‌ات را مى‌برى! و اندك از جانب خداوند سبحان برتر و ارجمندتر است از بسيارى كه از خلق او برسد هر چند همه از او است.

ص: 931

و تدارك آنچه از تو بر اثر خاموشيت نرسيده آسانتر است از دريافتنت چيزى را كه به سبب گفتارت از دست رفته (زيرا سخن در اختيار تو است تا زمانى كه نگفته باشى، و چون گفتى تو در اختيار آنى، پس خاموشى از پر گوئى بهتر است) و نگاهدارى چيزيكه در ظرف است باستوارى بند آن است (اگر بند مشك سست باشد آب مى‌ريزد و از بين مى‌رود، همچنين اگر بند زبان شخص محكم نباشد سخن بيجا از آن بيرون آيد و پشيمانى را سودى نيست) و نگاهدارى آنچه در دو دست تو است نزد من بهتر است از خواستن آنچه در دست ديگرى است (مال و دارائى داشتن بهتر از اسرافى است كه شخص را به ديگرى نيازمند سازد) و تلخى نوميدى (درويشى) نيكوتر است از دست دراز نمودن به سوى مردم، و كار با عفت و پاكدامنى خوبتر است از توانگرى با گناه و بزه، و مرد راز خود را بهتر نگاه مى‌دارد (چون كوشش براى پنهان داشتنش از ديگرى بيشتر است) و بسا كوشش كننده در چيزى است كه او را زيان مى‌رساند، پرگو هرزه‌گو مى‌شود، و هر كه (در كار دنيا و آخرت خويش) انديشه نمايد بينا گردد، با نيكوكاران بپيوند تا از ايشان باشى، و از بدان جدا شو تا از ايشان نباشى، بد خوراكى است حرام، و ستم بر ناتوان زشت ترين ست

ص: 932

مست، جائيكه مدارا و هموارى سختگيرى و درشتى باشد سختگيرى و درشتى مدارا و هموارى است (آنجا كه نرمى سود ندهد درشتى پسنديده است، و آنجا كه عقل بكار نايد ديوانگى در آن شايد) بسا دارو درد و درد دارو گردد (گاهى مصلحت شخص در درويشى و بيمارى است نه توانگرى و تندرستى) و بسا پند دهد كسى كه نبايد پند دهد و پند خواسته شده خيانت كند (بسا دشمن خردمند و دورانديش يا نادان به سود و زيانت تو را پند دهد، و دوستت خيانت كرده راه نيكوئى را به تو ننمايد) و برحذر باش از اعتماد و بستگى به آرزوها، زيرا آرزوها سرمايه احمقها و كم خردان است، و خرد نگاهدارى آزمايشها است (خردمند تجربه و آزمايش را از دست ندهد، و بى‌خبر و آن را فراموش كند) و بهتر تجربه و آزمايشى كه نمودى آن است كه تو را پند دهد، بشتاب هنگام فرصت داشتن پيش از آنكه فرصت اندوه گردد، هر جوينده‌اى (آنچه را مى‌جويد) نمى‌يابد، و نه هر مسافرى باز آيد (دل به دنيا مبند و فرصت از دست مده و براى آخرت توشه بردار كه فرصت هموار بدست نمى‌آيد و مسافر مرگ باز نگردد) و از جمله تباهكارى از دست دادن توشه (تقوى و پرهيزكارى، يا صرف مال در شهوات و خواهشهاى نفس) و تباه ساختن آخرت است، و هر كارى را پايانى است (خردمند كسى است كه انديشه پايان كار نمايد) آنچه برايت مقدر است زود به تو مى‌رسد (اين همه رنج مكش و دين و دنياى خويش تباه نگردان) بازرگان و سوداگر (كه براى به دست آوردن مال و دارائى درياها و بيابانها مى‌پيمايد) خود را در خطر و تباهى مى‌اندازد، و بسا مال اندك كه بركت آن از مال بسيار، بيشتر باشد (آنچه پيشرو و پاكدامن به دست آورد خير و بركتش در دنيا و آخرت بيشتر از دارائى توانگر بزهكار است).

ص: 933

و سودى نيست در يارى كننده پست و خوار (زيرا او اگر توانا بود خود را از ذلت و خوارى مى‌رهاند) و نه در دوست متهم (به نفاق و دوروئى، زيرا اعتماد به او نيست، چون سود خويش جويد و از زيان دوست باك نداشته باشد) زمانه را آسان گير و هموار دار ماداميكه شتر جوان زمانه رام تو است، و خود را به چيزى براى اميدوارى به بيشى آن در خطر و تباهى ميفكن (براى زياده كردن مال و دارائى حرص مزن كه به سختيها گرفتار خواهى شد) و بر حذر باش از اينكه شتر سواريت سركشى كند! (بترس از لجاج و ستيزگى كه در كار چنان گرفتارت نمايد كه نتوانى رهائى يافت) و وادار خود را درباره برادر (همكيش و دوست) خود بر پيوستن هنگام جدائى او، و بر مهربانى و دوستى هنگام دورى او، و بر بخشش هنگام بخل و خوددارى او، و به نزديكى هنگام دورى نمودن او، و بر نرمى هنگام درشتى او، و بر عذر هنگام بدكارى او (خلاصه در برابر بديهاى او نيكى كن) به طورى كه مانند آن باشد كه تو او را بنده و او بر تو صاحب بخشش است، و بر حذر باش از اينكه آنچه بيان شد در غير جاى خود به كار برى (با منافق چنين رفتار كنى) يا آنها را درباره كسى كه لياقت ندارد (اوباش) بجا آورى (چون نيكى با منافق و

نااهل تخم در شوره‌زار افكندن است( با دشمن دوستت دوستى مكن كه با دوست خود

ص: 934

دشمنى كرده‌اى، و براى برادر )همكيش و دوست( خود پند را خالص و بى‌آلايش گردان )جز رضاى خدا در اندرز به او قصدى نداشته باش( خواه )اندرز تو نزد او( نيكو باشد يا زشت، خشم را كم‌كم فرو بر )خود را نگاهدار( زيرا من آشاميدنى شيرين‌تر و گواراتر از آن در پايان نديدم، و نرم باش در برابر كسى كه با تو خشم و درشتى مى‌كند، زيرا )نرمى تو او را شرمنده سازد، و( زود باشد كه به تو نرمى كند )اين در صورتى است كه طرف اهل باشد وگرنه در برابر خشم او درشتى بايد( و با دشمنت احسان و نيكى كن كه آن شيرين‌تر از )يكى از( دو فيروزى )انتقام و به كيفر رساندن، و گذشت و نيكى كردن( است )فيروزى با نيكى شيرين‌تر و سودمندتر است از فيروزى انتقام، و اين انديشه اخيار و نيكان است، ولى در نظر اشرار و بدان انتقام و قتل و غارت گواراتر است( و اگر خواستى از برادر )همكيش و دوست( خود قطع كرده ببرى، پس جاى مقدارى از دوستيت را باقى گزار كه آن دوست بتواند به آن باز گردد اگر روزى از روزها آن دوستى براى او پيش آيد )هنگام دورى جستن با زد و خورد با دوست هر سخنى به او مگو و هر كارى مكن، بلكه جاى آشتى باقى گذار تا در موقع پشيمانى هر يك از شما به كار آيد( و هر كه به تو گمان خير و نيكى برد گمانش را راست پندار )چون تو را نيك دانسته و چشم نيكى به تو دوخته، ترك خير

ص: 935

و نيكى ناروا است( و البته حق برادر را تباه مگردان به اعتماد و بستگى به دوستى كه بين تو و او است كه برادرت نيست كسى كه حق او را تباه سازى، و بايد اهل بيت و نزديكانت نسبت به تو به بدبخترين مردم نباشند )نزديكانت ببخشش و نيكى تو از ديگران سزاوارترند، چنانكه گويند: چراغى كه خانه را بايد بر مسجد نشايد( و البته آشنائى مكن با كسى كه از تو دورى جويد )چون آشنائى با كسى كه نمى‌خواهد موجب سرشكستگى شخص و ستم كردن بر خود مى‌باشد( و بايد بريدن برادرت )همكيش و دوستت( بر پيوستن تو با او و بدى كردنش بر نيكى تو تواناتر نباشد )خلاصه هر چه او اسباب جدائى فراهم سازد تو موجبات پيوستگى پيش‌آور( و بايد ستم ستمگر بر تو بزرگ نيايد، زيرا او به زيان خود )كيفرى كه براى ستمگران مقرر گشته( و سود تو )پاداشى كه به شكيباى بر ظلم و ستم وعده شده( كوشش مى‌نمايد، و پاداش كسى كه تو را شاد گردانيده آن نيست كه تو او را اندوهگين سازى.

ص: 936

و بدان اى پسرك من، روزى دو گونه است: روزى كه تو آن را مى‌جوئى، و روزى كه تو را مى‌جويد كه اگر به سوى آن نرفته باشى به تو خواهد رسيد، چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و تنگدستى و ستم و سختگيرى هنگام بى‌نيازى (روش مردمان فرومايه آن است كه چون نيازمند باشند فروتنى كنند، و چون بى‌نياز شوند درشتخوئى و سركشى نمايند، و خداوند در نكوهش آنان در قرآن كريم س 70 ى 19 مى‌فرمايد: ان الانسان خلق هلوعا ى 20 اذا مسه الشر جزوعا ى 21 و اذا مسه الخير منوعا يعنى انسان حريص و ناشكيبا آفريده شده است، چون او را زيان رسد بسيار بى‌قرارى كند و چون خير و نيكوئى مال و دارائى به او رو آورد از نفاق و بخشش در راه خدا سخت خود را باز دارد) سود تو از دنيايت آن است كه جاى (هميشگى يعنى آخرت) خود را به آن اصلاح كنى (و غير آن آنچه به كار برى يا بعد از خويشتن بگذارى به تو سود نرسانده دستگيرى ننمايد و اگر زارى مى‌كنى بر آنچه از دو دستت بيرون رفته پس زارى كن به آنچه به تو نرسيده است )همانطوريكه زارى بر آنچه به تو نرسيده سودى ندارد زارى بر آنچه از دستت رفته بى‌فائده است، بنابراين بايستى به پيشامد راضى بوده براى كالاى دنيا افسرده نشد( دليل آور بر آنچه كه نبوده به آنچه كه بوده است (از آنچه مى‌بينى به آنچه نديده‌اى پى بر تا از بينايان و كارآگهان باشى) زيرا امور دنيا مانند يكديگرند، و بايد از كسانى نباشى كه پند دادن به آنها سود نرساند مگر هنگامى كه به آزردن و رنجاندنشان بكوشى، زيرا خردمند به ادب و ياد دادن پند مى‌آموزد، و چهارپايان پيروى نمى‌كنند مگر به كتك، اندوههائيكه به تو رو آورد با انديشه‌هاى شكيبائى و نيك باورى به (خدايتعالى) از خود دور كن (به آنچه خدا خواسته تن ده كه سعادت و نيكبختى تو در آن است) هر كه راه راست و ميانه را بگذاشت از حق دورى گزيده و به خود ستم روا داشته است، دوست به منزله خويش است (آنچه درباره خويشاوند رعايت مى‌كنى درباره او نيز بايد بكار برى) دوست كسى است كه نهانيش راست باشد (آنچه در حضور اظهار مى‌نمايد در غياب هم چنان كند، وگرنه منافق و دورو است كه به مصحلت خود دوست جلوه مى‌نمايد) و هوا و خواهش شريك كورى است (همانطور كه نابينا چيزى نمى‌بيند، شيفته هوا هم به كوردلى نيك و بد سود و زيان خويش نشناسد) بسا دور نزديكتر از نزديك و بسا نزديك دورتر از دور است (بسا بيگانه سود رساند و خويشاوند زيان) و غريب و دور از وطن كسى است كه او

ص: 937

را دوست نبوده (هر چند در وطن باشد) كسى كه از حق (گفتار راست و كردار درست) بگذرد راهش تنگ است (كنايه از اينكه راه حق راهى است فراخ و آسان با نشانه‌هاى هويدا، و راه باطل راهى است تنگ و ترسناك) و هر كه بر قدر و مرتبه خويش سازش داشته باشد براى او پاينده‌تر مى‌ماند، و استوارترين سبب و ريسمانى كه فرا گرفته و با آن چنگ زنى سببى است كه بين تو و خدا باشد (هر كه به ريسمان خدا چنگ زند از هر كسى بى‌نياز گردد) و هر كه درباره تو بى‌پروا باشد (سود و زيانت را يكسان شمارد) دشمن تو است، گاه باشد كه به دست نيامدن دريافتن است هنگامى كه طمع و آز تباه كننده باشد (بسا شخص به چيزى طمع دارد كه باعث زيان و بدبختى است و نوميدى از آن چيز مانند آن است كه دريافته است) هر رخنه زشتى آشكار نمى‌گردد (سزاوار نيست آشكار نمائى) و هر فرصتى دريافته نمى‌شود (پس آن را غنيمت شمار و از دست مده) و بسا بينا (خردمند) كه در راه راست خود خطا كند، و كور (بيخبر و نادان) كه راه رستگاريش را بيابد (بدان كه به عقل و تدبير نيست، بلكه به توفيق خداوند است، پس به راى و انديشه و بينائى خود مغرور نبوده و در كارها به حقتعالى اعتماد داشته باش) بدى را به تاخير انداز، زيرا هر زمان بخواهى به سوى آن مى‌توانى شتافت، و سود بريدن و جدائى از نادان برابر است با پيوستن بخردمند، هر كه زمانه را ايمن و آسوده پندارد زمانه به او خيانت كند، و هر كه آن را بزرگ شمارد

ص: 938

او را ذليل و خوار گرداند (پس خردمند كسى است كه از آن ايمن و آسوده و نبوده دل به آن نبندد و آن را خوار شمارد تا هر بدى كه بيند برخلاف توقع نداند) هر كه تير بيندازد به نشانه نمى‌رسد (هر كه كوشش نمود و به مقصود نرسد نبايد اندوه به دل راه دهد، بلكه به خواسته خدا و مقدر او بايد راضى باشد) هر گاه (انديشه و كردار) پادشاه تغيير كند (اوضاع و احوال) زمانه تغيير مى‌نمايد (ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: انوشيروان عمال و كارگردانان مملكت را گرد آورد و در دست خود مرواريدى مى‌گردانيد، پس گفت: هر كه بگويد: چه چيز به مزروعات مملكت بيشتر زيان مى‌رساند، اين مرواريد را در دهن او نهم، يكى گفت: آمدن ملخ: ديگرى گفت: نرسيدن آب، ديگرى گفت: نيامدن باران، ديگرى گفت: وزيدن باد جنوب و نوزيدن باد شمال يعنى اختلاف هواء، آنگاه به وزير خود گفت: تو بگو كه گمان مى‌برم عقل تو با عقل همه رعيت برابرى كند يا افزودن باشد، وزير گفت: تغيير انديشه سلطان درباره رعيت،

و تصميم به بدرفتارى و ستم بر آنان، انوشيروان گفت: آفرين به اين هوش كه پدران و اجداد من تو را شايسته دانسته‌اند، و آن مرواريد در دهن وزير نهاد( پيش از راه از همراه و پيش از خانه از همسايه بپرس.

ص: 939

بپرهيز از اينكه سخن خنده‌آور بگوئى هر چند آن را از غير نقل مى‌كنى (چون موجب كوچك شدن شخص است پيش مردم) و بپرهيز از مشورت و كنگاش با زنها، زيرا انديشه ايشان رو به ناتوانى و تصميمشان رو به سستى است، و با حجاب و پوشاندن چشمهاى آنها را از ديدار باز دار (مگذار بيرون رفته چشمشان بر مردم افتد) زيرا سخت گرفتن حجاب (پوشيدگى و آراستگى) براى ايشان پاينده‌تر است (هر چند در حجاب باشند از تباهكاريها محفوظند) و بيرون رفتن اينان بدتر نيست از آوردن تو كسى را كه از جهت ايشان اعتماد و اطميناى به او نمى‌باشد (خواه مرد يا زن، زيرا گاهى فساد آوردن بعضى از مردم به خانه بيش از بيرون شدن زنان است، و گاهى فساد آمدن بعضى از زنان نزد ايشان بيش از مردان است) و اگر مى‌توانى كارى كن كه غير تو را نشناسند، و مسلط مكن زن را به آنچه به او مربوط نيست، زيرا زن چون گياهى است خوشبو نه كارفرما (پس او را از انجام امور بازدار) و در گرامى داشتن او از آنچه مربوط به او است تجاوز مكن، و او را به طمع مينداز كه شفاعت ديگرى كند، و بپرهيز از اظهار غيرت و بدگمانى در جائى كه نبايد غيرت به كار برد (درباره زن پاكدامن بدگمان و باندك چيزى آشفته مشو)زيرا اين كار زن درست را به نادرستى، و زنى را كه (از ناشايسته) آراسته است به دو دلى و انديشه (در آن كار) وامى‌دارد (زنيكه به كار ناشايسته اهميت دهد بر اثر نسبت دادن ارتكاب آن در نظر او آسان شود و ممكن است آن را بجا آورد و براى هر يك از زيردستان

ص: 940

و كاركنان خود كارى تعيين كن تا )اگر آن را انجام نداد( او را نسبت بهمان كار واخذه و باز پرسى كنى، زيرا اين روش سزاوارتر است تا اينكه كارهايت را به يكديگر وانگزاريد، و خويشانت را گرامى دار، زيرا آنان بال و پر تو هستند كه با آن پرواز مى‌كنى، و اصل و ريشه تو مى‌باشند كه به ايشان باز مى‌گردى )از آنان كمك گرفته و به آنها سرفرازى( و دست ياور تو هستند كه با آن بر دشمن حمله مى‌كنى )و پيروز مى‌گردى(. دين و دنياى تو را نزد خدا امانت مى‌سپارم )كه حفظ نموده از هر پيشامدى نگاه دارد( و بهترين قضاء و خواسته او را اكنون و آينده و در دنيا و آخرت براى تو از او درخواست مى‌نمايم، درود بر آنكه شايسته است.

نامه 032-به معاويه

ص: 941

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (كه در آن از اينكه مردم را گمراه كرده يا فرموده، و به تقوى و ترس از خدا پندش داده): و گروه بسيارى از مردم را تباه ساختى: ايشان را به گمراهى خود فريفتى، و در موج درياى (نفاق و دوروئى) خويش انداختى كه تاريكيها (گمراهيها) آنها را احاطه كرده، و شبهه‌ها (نادرستيها) به گردشان موج مى‌زند، پس از راه راستشان دور شدند (در پى حق به سوى باطل رفتند) و به پاشنه‌هاشان برگشتند (پس پس رفتند) و پشت كردند، و بر حسبهاشان (شرافت خاندانشان) تكيه نمودند نازيدند مگر بينايان (خردمندانشان) كه (از راه باطل براه حق) برگشتند، پس ايشان بعد از شناختنت (كه برخلاف حق قدم برداشته مردم را فريب مى‌دهى) از تو جدا شدند، و از كمك كردنت بيارى خدا گريختند، هنگامى كه آنها را به دشوارى كشاندى (به باطل سوق دادى) و از راه راست بر گرداندى (گمراهشان كردى) پس اى معاويه در (عذاب و كيفر) خود از خدا بترس، و مهارت را از دست شيطان بكش (با او به هم بزن و نفست را از پيروى او بازدار) زيرا دنيا از تو جدا خواهد گشت، و آخرت به تو نزديك است، و درود بر شايسته آن.

نامه 033-به قثم بن عباس

ص: 942

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به قثم ابن عباس (ابن عبدالمطلب) كه از جانب آن بزرگوار (در تمام مدت خلافت آن حضرت) بر مكه حكمفرما بود (رجال‌دانان او را ثقه و مورد اطمينان و از نيكان اصحاب اميرالمومنين عليه‌السلام دانسته‌اند، و حضرت او را در اين نامه از جاسوسهاى معاويه آگاه ساخته و برحذر مى‌فرمايد، و ابن ميثم عليه‌الرحمه در اينجا مى‌نويسد: سبب فرستادن اين نامه آن است كه معاويه هنگام حج جمعى را به مكه فرستاد تا مردم را به اطاعت او دعوت نموده كه از يارى على عليه‌السلام باز دارند، و ايشان را بياموزند كه امام عليه‌السلام يا كشنده عثمان و شريك و همدست بوده، يا يارى او را ترك كرده است، و به هر جهت براى امامت صلاحيت ندارد، و محاسن و نيكيهاى معاويه را به گمان خود با خوش خوئيها و بخشندگى او نقل كنند، پس امام عليه‌السلام نامه را فرستاد تا قثم ابن عباس را بر اين كار آگاه سازد، و او به سياست و تدبير و انديشه رفتار كند، و گفته‌اند: فرستادگان معاويه لشگرى بودند كه فرستاده بود تا در موسم حج بر مكه دست يابند: بعد از حمد خدا و دورد بر پيغمبر اكرم جاسوس من در مغرب )شام كه از شهرهاى غربى است( نوشته و مرا آگاه

مى‌سازد كه به سوى حج گسيل گشته مردمى از اهل شام با دلهاى نابينا، و گوشهاى كر، و ديده‌هاى كور مادرزاد، كسانى كه حق را از راه باطل مى‌جويند (گمان دارند با پيروى از معاويه بدين حق مى‌رسند) و در معصيت آفريننده و نافرمانى خدا از آفريده شده پيروى مى‌كنند (فرمان معاويه و پيروانش را مى‌برند كه برخلاف حكم خدا است)

ص: 943

و به بهانه دين شير دنيا را مى‌دوشند (براى بدست آوردن كالاى دنيا به نام دين و نهى از منكر گرد آمده با امام زمان خود مخالفت مى‌نمايند) و دنياى حاضر را به عوض آخرت نيكوكاران پرهيزكاران مى‌خرند (به جاى نيكبختى و بهشت جاويد آتش دوزخ و كيفر الهى را اختيار مى‌كنند) و هرگز به خير و نيكى نرسد مگر نيكوكار، و هرگز كيفر بدى نيابد مگر بدكردار، پس بر آنچه در دو دست تو است (حكومت مكه و حفظ نظم و آرامش آن) پايدارى و ايستادگى كن ايستادگى شخص با احتياط كوشنده، و پند دهنده خردمند كه پيرو پادشاه و فرمابردار امام و پيشوايش مى‌باشد، و مبادا كارى كنى كه به عذرخواهى بكشد، و هنگام خوشيهاى فراوان زياد شادمان (كه موجب كبر و سركشى است) و هنگام سختيها هراسان و دل باخته (كه باعث شكست و از دست دادن دلاورى است) مباش، و درود بر شايسته آن.

نامه 034-به محمد بن ابى‌بكر

ص: 944

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به محمد ابن ابى‌بكر هنگامى كه خبر دلگيرى او از عزلش از حكومت مصر و نصب مالك اشتر به حضرت رسيد، و اشتر در بين راه پيش از رسيدن به مصروفات نموده بود (كشته شده، چنانكه داستان او در شرح نامه پنجاه و سوم بيايد، و امام عليه‌السلام در اين نامه سبب مصلحت نصب مالك را بيان فرمود): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، خبر دلگيريت از فرستادن اشتر به كار تو به من رسيد، و اين كار من براى كنديت در سعى و كوشش و زياد كردن تلاش تو نبوده زيرا توانائى خود را بكار برده‌اى، ولى كارى كه از اشتر ساخته بود از تو ساخته نيست و اگر آنچه در زيردست تو است حكومت مصر از تسلط تو بيرون سازم تو را به چيزى (شهرى يا كارى) حكم سازم كه سنگينى و رنجش كمتر و امارت آن بر تو خوش‌آينده‌تر باشد. مردى مالك را كه بر مصر حاكم ساختم براى ما مردى بود خيرانديش (چنانكه تو هستى) و بر دشمن ما چيره و توانا (كه تو آنطور نيستى) پس خدايش بيامرزد كه روزگارش را (به سعادت و نيكبختى) به سر رساند، و با مرگ روبرو شد، و ما از او خورسنديم، خداوند رحمت خود را به او عطا فرمايد، و پاداشش را دو چندان گرداند، پس (اكنون كه مال

ك كشته شده و به مصر نرسيده( به سوى دشمن رو )در شهر نمان تا دشمن به سوى تو آيد( و با بينائى روان گرد )احتياط و آرامى در كار و روش جنگ را از دست داده( و به جنگ كسى كه با تو مى‌جنگد بشتاب )كندى مكن كه بر تو فيروزى يابد( و آنها را به راه پروردگارت بخوان )تا حجت برايشان تمام شود و بدانند جنگ تو با آنان به دستور خدا است نه از روى هواى نفس( و از خدا بسيار يارى طلب تا نگاهداردت از آنچه )گرفتاريها كه( تو را به غم و اندوه انداخته، و ياريت كند در آنچه )سختيها كه( به تو رسيده است، اگر خدا )فتح و فيروزى براى تو( خواهد.

نامه 035-به عبدالله بن عباس

ص: 945

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن عباس (كه از جانب آن بزرگوار حكمفرماى بصره بود) بعد از كشته شدن محمد ابن ابى‌بكر در مصر (نوشته و او را از شهادت محمد و تسلط عمرو ابن عاص و لشگر معاويه بر مصر آگاه مى‌سازد): پس از ستايش خدا و دورد بر حضرت مصطفى، مصر را فتح كردند (لشگر معاويه آن را گرفتند) و محمد ابن ابى‌بكر كه خدايش بيامرزد شهيد شد، از خدا مزد و پاداش او را مى‌خواهم كه براى ما فرزندى خيرانديش و مهربان، و كارگردانى رنج كشيده، و شمشيرى برنده، و ستونى جلوگيرنده بود (محمد ربيب يعنى پسر زن امام عليه‌السلام بود، چون مادرش اسماء دختر عميس خشعميه است، و او خواهر ميمونه زوجه پيغمبر و خواهر لبابه مادر فضل و عبدالله زوجه عباس ابن عبدالمطلب مى‌باشد، و از زنان هجرت كننده به حبشه بود، در آن هنگام زوجه جعفر ابن ابيطالب بود كه در حبشه محمد و عبدالله و عون پسران جعفر را زائيد، و بهمراهى جعفر به مدينه بازگشت، و پس از شهادت جعفر در جنگ موته ابوبكر اسماء را به همسرى خويش برگزيد و محمد از او پيدا شد،

ص: 946

پس از وفات ابوبكر اميرالمومنين عليه‌السلام او را گرفت و يحيى ابن على از او است، خلاصه چون محمد را امام عليه‌السلام تربيت نموده بود او را فرزند مى‌خواند، چنانكه در شرح سخن شصت و هفتم گذشت( و من مردم را به رفتن سوى او ترغيب نموده بر مى‌انگيختم، و به يارى او پيش از كشته شدنش امر مى‌نمودم، و ايشان را پنهان و آشكار )براى كمك به او( مى‌خواندم، و نه يكبار بلكه دوباره دعوت خود را از سر گرفته باز آن را آغاز مى‌كردم، پس بعضى از آنان با نگرانى و بى‌ميلى مى‌آورند، و برخى به دروغ بهانه مى‌آوردند، و گروهى نشسته بى‌اعتنا بودند. از خدا مى‌خواهى كه مرا از ايشان به زودى نجات داده رها سازد كه به خدا سوگند اگر نمى‌بود آرزوى من به شهادت )كشته شدن در راه خدا( هنگام ملاقات با دشمنم، و دل به مرگ نمى‌نهادم هر آينه نمى‌خواستم يك روز با اينان بمانم، و نه هرگز با آنها روبرو شوم )زيرا با چنين مردمى فيروزى بر دشمن ممكن نيست، پس ناچار با آنها زندگانى مى‌كنم تا اگر فيروزى نيافته شهادت و كشته شدن در راه خدا را دريابم(.

نامه 036-به عقيل

ص: 947

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به برادر خود عقيل ابن ابيطالب درباره لشگرى كه امام عليه‌السلام به سوى بعضى دشمنان فرستاده بود، و آن در پاسخ نامه عقيل بود به آن حضرت (علماى رجال درباره عقيل اختلاف دارند، بعضى او را از اصحاب اميرالمومنين عليه‌السلام دانسته ستوده‌اند، و شيخ صدوق عليه‌الرحمه در مجلس بيست و هفتم از كتاب امالى به سند خود از ابن عباس روايت كرده: على عليه‌السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: عقيل را دوست ميدارى؟ فرمود: آرى به خدا سوگند او را دوست دارم دو دوستى يكى براى خودش يكى براى اينكه ابوطالب او را دوست داشت، و برخى او را نكوهش نموده‌اند براى پيوستن به معاويه و رها كردن برادرش على عليه‌السلام را، ولى مرحوم آيه الله مامقانى در كتاب تنقيح المقال مى‌نويسد: ما از جهت گرامى داشتن عقيل چون برادرش على عليه‌السلام و پسر عمويش رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرزندش حضرت مسلم است درباره او سخن نمى‌گوئيم، ولكن به خبر از او اعتماد و اطمينان نداريم، خلاصه امام عليه‌السلام در اين نامه در اين نامه از بد رفتارى قريش شكايت و دلتنگى كرده و استقامت و ايستادگى خويش را در راه خدا با تحمل هر پيشامد گوشزد مى‌نمايد(: پس )اينكه نوشته‌اى دشمنم

ص: 948

فيروزى يافته و شيعيانم مرا يارى نكرده از درست نيست، بلكه( لشگر انبوهى از مسلمانان به سوى او دشمن فرستادم، چون اين خبر به او رسيد به گريز شتاب كرد و پشيمان برگشت، و لشگر من بين راه به او رسيدند وقتى كه آفتاب به غروب نزديك بود، پس اندكى مقاتله نموده با هم جنگيدند چون لا و لا )نه و نه يعنى با هم چنان جنگيدند مانند اينكه جنگ نكردند، خلاصه خيلى زود جنگشان بسر رسيد، يا آنكه اندكى با هم جنگيدند مانند گفتن لا و لا كه مثلى است گفته مى‌شود براى كارى كه زود انجام بگيرد( پس درنگ نكرد مگر ساعتى تا اينكه با اندوه رهائى يافت بعد از آنكه گلويش را سخت فشرده بودند، و از او به جز نيم جانى باقى نبود، پس با سختى و دشوارى پى در پى رهائى يافت )و اما اينكه گفتى برادرزاده‌ها را برداشته به سوى تو شتابم اگر زنده مانيم با تو باشيم، و اگر بميريم با تو بميريم( پس قريش و سخت تاختنشان در گمراهى و جولانشان در دشمنى و ستيزگى و نافرمانيشان را در سرگردانى از خود رها كن )درباره آنان چيزى مگو( زيرا آنان به جنگ با من اتفاق نموده‌اند مانند اتفاقى كه به جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله كرده بودند پيش از من، كيفر رساننده‌ها به جاى من قريش را به كيفر رسانند (اميد است از ستمگران ستم و سختيهاى گوناگون به ايشان برسد) كه خويشاوندى مرا با پيغمبر اكرم بريدند (به آن پاس نگزاشتند) و سلطنت (خلافت) پسر مادرم رسول خدا را بر اثر كينه‌اى كه با من داشتند از من ربودند

ص: 949

(سبب اينكه امام عليه‌السلام حضرت رسول را پسر مادر ناميده آن است كه حضرت عبدالله پدر حضرت رسول با حضرت ابوطالب پدر حضرت امير پسران عبدالمطلب كه از مادر جدا بودند، و گفته‌اند: كه فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير حضرت رسول را در كودكى در خانه ابوطالب پرستارى نموده است و پيغمبر اكرم درباره او فرموده: فاطمه امى بعد امى يعنى فاطمه بعد از مادرم مادر من است). و آنچه از راى من درباره جنگ با دشمنان پرسيدى (و گفتى كه جنگ با دشمن توانا بى‌كمك روا نيست) پس انديشه من جنگ با كسانى است كه جنگ را جائز مى‌دانند (عهد و پيمان الهى را شكسته برخلاف دستور خدا و رسول رفتار مى‌نمايند) تا اينكه به خدا پيوندم (در راه او كشته شوم) انبوهى مردم گرد من بر ارجمنديم و پراكندگى ايشان از من خوف و ترسم را نمى‌افزايد (خواه كسى مرا يارى نمايد خواه دورى گزيند در مقابل دشمن دين ايستاده خواست خدا را انجام مى‌دهم( و پسر پدرت )امام عليه‌السلام( را گمان مدار هر چند مردم او را رها كنند- )كمك و يارى نكنند در پيش دشمن( خوار و فروتن باشد، و نه رونده زير بار زور از سستى و ناتوانى، و نه )چون شتر رام( سپارنده مهار بدست كشنده و نه پشت دهنده براى سوارى كه بر آن آمده سوار شود )خلاصه در برابر دشمن از هيچ سختى رو نمى‌گردانم( ولكن )سخن درباره قريش و خويشاوندان( مانند آن است كه برادر بنى‌سليم )شخصى از قبيله بنى‌سليم عباس ابن مرداس سلمى كه به محبوبه خود چنانكه به او نسبت داده‌اند( گفته: فان تسالينى كيف انت؟ فاننى صبور على ريب الزمان صليب يعز على ان ترى بى كابه فيشمت عاد او يساء حبيب يعنى اگر از من بپرسى چونى؟ بر سختى روزگار بسيار شكيبا و توانا هستم، دشوار است بر من كه غم و اندوهى در من ديده شود تا دشمنى شاد يا دوستى اندوهگين گردد )پس از اين رو سخن از قريش در ميان نمى‌آورده درد دل و رنجش خود را از بد رفتاريهاى آنان اظهار نمى‌كنم(.

نامه 037-به معاويه

ص: 950

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (كه او را نكوهش نموده و يارى نكردن عثمان را از او دانسته): پس خدا را تسبيح نموده از هر عيب و نقصى منزه مى‌دانم شگفتا چه بسيار است هواپرستى و خواهشهاى پديد آمده و سرگشتگى پيروى نموده تو با تباه ساختن آنچه حق است، و دور انداختن آنچه مورد اطمينان است، حقائقى كه پسنديده خدا و دليل بندگانش مى‌باشد (خلاصه چه بسيار گرفتار خواهشهاى نفس اماره بوده و دنبال گمراهى گرفته‌اى، همواره به بدعتى مردم را فريفته براى گمراهى خود سببها مى‌جوئى) و اما بسيار جدال و پر گفتن تو درباره عثمان و كشندگانش (و اظهار مظلوميت او و خونخواهى تو بى‌مورد است، زيرا) عثمان را هنگامى يارى كردى كه به سود خودت بود، و هنگامى كه براى او سودمند بود او را يارى نكردى (عثمان پى در پى به معاويه نامه نوشته از او كمك مى‌خواست، معاويه وعده مى‌داد تا كار بر او تنگ شده او را محاصره نمودند، معاويه يزيد ابن اسدالقسرى را با لشگرى روانه ساخت و به او گفت: ميروى و در ذى خشب نام موضعى در هشت فرسخى مدينه مى‌مانى، و مگو: الشاهد يرى ما لايرى الغائب يعنى حاضر مى‌بيند آنچه را كه غائب نمى‌بيند، منظورش آن بود كه از پيش خود كارى انجام مده و قبل از دستور من از آنجا كوچ مكن، و در پرده به او فهماند كه غرض آن نيست كه تو خود را به عثمان رسانده او را يارى كنى، بلكه مصلحت ديگر در نظر دارم، تو آنجا باش تا ببينم چه مى‌شود، او نيز چندان در آن موضع ماند كه عثمان كشته شد و معاويه او را با لشگر شام باز خواند و درصدد به دست آوردن خلافت برآمد و درود بر شايسته آن.

ص: 951

نامه 038-به مردم مصر

ص: 952

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اهل مصر هنگامى كه مالك اشتر را برايشان حكومت داد (آنان را ستوده و به پيروى از او امر فرموده، وقتى كه امام عليه‌السلام مالك اشتر را به جاى محمد ابن ابى‌بكر روانه مصر نمود و اين نامه را نوشت اهل مصر دو دسته بودند، دسته‌اى هوادار عثمان و معاويه كه با محمد مخالفت مى‌نمودند، و دسته بيشترى دوستان اميرالمومنين عليه‌السلام بوده كه در كشتن عثمان كوشش نموده بودند، و نامه حضرت خطاب به ايشان است). اين نامه از بنده خدا على اميرالمومنين است به سوى گروهى كه براى خدا به خشم آمدند، هنگامى كه در زمين او معصيت و نافرمانى كردند، و حق او را بردند (از امر و فرمانش پيروى ننمودند) پس ستم سراپرده بر سر نكوكار و بدكار ساكن و مسافر زد، و (مردم به طورى برخلاف آنچه خدا و رسول فرموده بودند رفتار مى‌نمودند كه) معروف و كار شايسته‌اى نبود كه از توجه به آن آسودگى رو نمايد، و نه منكر و زشتى كه از آن جلوگيرى شود (خلاصه در زمان عثمان معروف ترك و منكر متداول بود، و از اين سخنان بيزارى از رفتار عثمان و اطرافيان و كارگردانانش هويدا است، ولى دليل نيست كه امام عليه‌السلام راضى به كشته شدن عثمان

بوده و از اين جهت اهل مصر را ستوده باشد چون در كشتن او كمك نموده به مدينه آمده بودند، بلكه آنان را از جهت اينكه درصدد نهى از منكر برآمده بودند ستوده است. پس يكى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى ترسناك خواب نمى‌رود، و از دشمنان در

ص: 953

اوقات بيم و هراس باز نگشته نمى‌ترسد، بر بدكاران (كه از حق رو برگردانيده پيرو گمراهى‌اند) از سوزاندن آتش سخت تر است (چنان دلاورى است كه دشمنان را از پاى در مى‌آورد) و او مالك پسر حارث برادر (از خويشان و قبيله) مذحج است (و مذحج نام قبيله‌اى است در يمن و نخع نام طائفه‌اى است از آن قبيله و مالك اشتر نخعى است) پس سخنش را بشنويد، و امر و فرمانش را در آنچه مطابق حق است پيرو باشيد، زيرا او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه تيزى آن كند نمى‌شود، و زدن آن بى‌اثر نمى‌گردد (به هر جا زده شود مى‌برد) پس اگر شما را امر كند كه (به سوى دشمن) برويد روانه گرديد، و اگر فرمان دهد كه نرويد بمانيد كه او (در هر كارى) پيش نمى‌افتد و برنمى‌گردد، و رو برنمى‌گرداند و جلو نمى‌رود مگر به دستور و فرمان من، و به داشتن او شما را بر خود برگزيدم (با اينكه به او نيازمندم به سوى شما روانه‌اش نمودم) به جهت خيرخواهيش براى شما، و استوارى دهن‌بند او بر دشمنتان (كه دهانه بر دهان دشمن مى‌زند تا او را از پاى درآورد.

نامه 039-به عمروعاص

ص: 954

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عمرو ابن عاص (كه بر اثر گمراهى و پيروى از معاويه او را سرزنش فرموده): پس (از درود بر هدايت يافتگان رستگار شده، بدانكه) تو دين خود را تابع دنياى كسى (معاويه) قرار دادى كه گمراهى و آشكار است، پرده او دريده (گفته‌اند: معاويه هر گونه كار غيرمشروع و زشتى مرتكب مى‌شد: شراب مى‌نوشيده، جامه حرير مى‌پوشيده، ظروف طلا و نقره بكار مى‌برده، ولى از خوف عمر در زمان خلافت او بسيارى از آنها را در پنهانى مى‌نمود، و در عهد عثمان پروائى نداشت، و چون بر دعوى خلافت تصميم گرفت بعضى را آشكار و بعضى را پنهان مى‌نمود) در مجلس خود شخص بزرگوار عيب‌دار و سرافكنده مى‌نمايد، و با آميزش خويش دانا را نادان مى‌گرداند (هر كه با او نشيند اگر پاكست ناپاك و اگر بزرگوار است ننگين گردد، و اگر با عقل و دانا است بى‌خرد و نادان مى‌شود، يا آنكه در مجلس خود از بزرگوار خرده گرفته و دانا را نادان مى‌پندارد، و ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: معاويه در مجلس خود به بنى‌هاشم ناسزا مى‌گفت) پس از پى چنين كسى رفتى، و بخشش او را خواستى مانند پيروى سگ از شير كه (به طمع خوردن لقمه) به چنگالهايش نگريسته انتظا

ر دارد كه از پس مانده شكارش به سويش افكند، پس دنيا و آخرت خويش را به باد دادى (در دنيا خود را ننگين و در آخرت به عذاب الهى گرفتار نمودى)! و اگر به حق چنگ مى‌زدى (رو به ما مى‌آورى) آنچه (از دنيا و آخرت) مى‌خواستى مى‌يافتى، پس (اكنون كه از حق روگردانده در گمراهى افتادى) اگر خدا مرا بر تو و پسر ابى‌سفيان مسلط ساخت شما را به كيفر مى‌رسانم، و اگر مرا ناتوان ساختيد و (بعد از من) مانديد آنچه جلو روى شما است (عذاب و كيفر الهى) براى شما بدتر است (چنانكه در قرآن كريم س 20 ى 127 مى‌فرمايد: و لعذاب الاخره اشد و ابقى يعنى عذاب و كيفر آخرت سخت تر و پاينده‌تر است از عذاب دنيا و درود بر شايسته آن.

نامه 040-به يكى از كارگزاران خود

ص: 955

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به يكى از كارگردانانش (كه او را از نادرستيش نكوهش نموده و از او حساب خواسته): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، به من از تو خبر كارى رسيده كه اگر كرده باشى پروردگارت را به خشم آورده امام و پيشوايت را نافرمانى نموده، و امانت خود را خوار گردانيده‌اى (در كارت خيانت كرده و ديگر لياقت حكمرانى ندارى). به من رسيده است كه تو زمين را برهنه كرده‌اى (محصول اشجار و زراعات را براى خود برده و چيزى به رعيت نداده‌اى) پس هر چه زير دو پايت بوده گرفته، و آنچه در دو دستت بوده خورده‌اى (اموال و دارائى بيت‌المال را تصرف كرده براى خويش اندوخته‌اى) اكنون براى من حساب (دخل و خرج) خود را بفرست، و بدانكه حساب خدا (در روز رستخيز) از حساب و وارسى مردم بزرگتر است (دقيق‌تر است، زيرا اينجا ممكن است صورت دورغ و برخلاف واقع تنظيم شود، ولى آنجا جز راستى كارى انجام نمى‌گيرد) و درود بر شايسته آن.

نامه 041-به يكى از كارگزارانش

ص: 956

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به يكى از كارگردانان خود (كه او را بر اثر پيمان‌شكنى و خوردن از بيت‌المال سرزنش نموده است، و بين رجال دانان و شرح‌نويسان بر نهج‌البلاغه اختلافست كه امام عليه‌السلام اين نامه را به كدام يك از كارگردانانش نوشته است: بعضى گفته‌اند: به عبدالله ابن عباس نوشته كه از جانب حضرت حاكم بصره بوده بيت‌المال را برداشته به مكه رفته و در آنجا خوش مى‌گذرانيد، ديگرى گفته: عبدالله را مقامى ارجمند بوده و از خدمت و متابعت آن حضرت هيچگاه جدائى ننموده، و برخى گفته‌اند: نامه را به عبدالله ابن عباس برادر عبدالله نگاشته، و عبيدالله كسى است كه دينش درهم و پول بوده و به خبر او اعتماد نداشته ضعيف مى‌شمارند، و شمه‌اى از داستان گريختن او با سعيد ابن نمران از يمن و آمدنشان نزد اميرالمومنين عليه‌السلام به كوفه در شرح خطبه بيست و پنجم در باب خطبه‌ها گذشت، و سعيد ابن نمران را رجال‌دانان از شيعيان حضرت و حسن‌الحال مى‌دانند، و ديگرى گفته: عبيدالله ابن عباس از جانب حضرت حاكم يمن بوده و از او چنين چيزى نقل نشده است، خلاصه معلوم نگشته كه اين نامه را به كدام يك از پسر عموهايش كه حاكم بصره بوده نوشت

ه است: پس از حمد خدا و درود

ص: 957

حضرت مصطفى، من تو را در امانت خود (حكومت رعيت و اصلاح امر معاش و معاد ايشان) شريك و انباز خويش ساختم، و تو را چون پيراهن و آستر جامه‌ام گردانيدم (همواره تو را از خواص و نزديكترين شخص به خود مى‌پنداشتم) و هيچيك از خويشانم براى موافقت و يارى و رساندن امانت (اموال بيت‌المال) به من از تو درستكارتر نبود، پس چون ديدى روزگار بر پسر عمويت سخت گرفته، و دشمن بر او خشم نموده، و امانت مردم (عهد و پيمانشان) تباه گشت، و اين امت (به خونريزى و ستم) دلير شده پراكنده گرديدند، به پسر عمويت پشت سپر برگرداندى (از پيروى او دست كشيدى) و از او دورى كردى همراه دورى كرده‌ها، و او را يارى نكردى همدست آنان كه از يارى خوددارى كردند، و به او خيانت كردى به كمك خيانت كنندگان پس نه به پسر عمويت همراهى نمودى، و نه امانت را اداء كردى، و گويا تو با كوشش خود (در راه دين) خدا را در نظر نداشتى، و گويا تو، (در ايمان) به پروردگارت بر حجت و دليلى نبودى (مانند سست ايمانان خدا را نشناخته او را سرسرى پنداشتى) و به آن ماند كه تو با اين مردم مكر و حيله به كار مى‌بردى، و قصد داشتى آنها را از جهت دارائيشان بفريبى (خلاصه منظور ا

ز اظهار دين و ايمانت آن بود كه مردم را فريفته دارائيشان را بربائى( كه چون بسيارى خيانت به مردم تو را توانا ساخت زود حمله نموده برجستى، و ربودى آنچه بر آن دست يافتى از درائيهاشان كه براى بيوه زنان و يتيمانشان اندوخته بودند مانند ربودن گرگ

ص: 958

سبك ران بز از پا افتاده را، پس آن مال را به حجاز )مكه يا مدينه( با گشادگى سينه )خرم و شاد( بروى، و از گناه ربودن آن باك نداشتى، غير تو را پدر مباد )اف بر تو( به آن ماند كه تو ميراثت را )كه( از پدرت و مادرت )رسيده برداشته( نزد خانواده‌ات آورده‌اى )بيت‌المال را مرده ريگ پدر و مادر پنداشتى( خدا را تسبيح كرده او را از هر عيب و نقصى منزه مى‌دانم )شگفتا( آيا تو به معاد و بازگشت ايمان ندارى، يا از مو شكافى در حساب و بازپرسى )در آخرت( نمى‌ترسى؟ اى آنكه نزد ما از خردمندان به شمار مى‌آمدى، چگونه آشاميدن و خوردن )آن مال( جائز و گوارا دانى، با اينكه ميدانى حرام مى‌خورى و حرام مى‌آشامى؟ و كنيزان خريده زنان نكاح مى‌كنى از مال يتيمان و بى‌چيزان و مومنان جهاد كنندگانى كه خدا اين مال را براى آنان قرار داده، و به آنها اين شهرها را )از دشمنان( محافظت و نگاهدارى فرموده است!! پس از خدا بترس و مال

ص: 959

هاى اين گروه را به خود باز گردان كه اگر اين كار نكرده باشى و خدا مرا به تو توانا گرداند هر آينه درباره (به كيفر رساندن) تو نزد خدا عذر بياورم و تو را به شمشيرم كه كسى را به آن نزده‌ام مگر آنكه در آتش داخل شده بزنم! و به خدا سوگند اگر حسن و حسين (عليهماالسلام) كرده بودند مانند آنچه تو كردى با ايشان صلح و آشتى نمى‌كردم، و از من به خواهشى نمى‌ترسيدند تا اينكه حق را از آنان بستانم، و باطل رسيده از ستم آنها را دور سازم، و سوگند به خدا پروردگار جهانيان: آنچه را كه از مال ايشان برده‌اى به حلال اگر براى من باشد مرا شاد نمى‌كند كه آن را براى پس از خود ارث بگذارم، پس ضح رويدا يعنى در چاشت شتر را آهسته بچران (اين جمله مثلى است براى كسى كه در جاى آرام رفتن شتاب كند، اشاره به اينكه در صرف مال تندروى مكن) كه به آن ماند كه تو به آخرت (مرگ) رسيده‌اى، و زير خاك پنهان گشته‌اى، و كردارت به تو نمايانده شده در جائى كه ستمكار در آنجا بر اثر غم و اندوه (آنچه از دست داده) فرياد مى‌كند، و تباه كننده (حق ديگران) برگشت (به دنيا) را آرزو مى‌نمايد، در حالى كه آن وقت هنگام گريختن (از عذاب الهى) نيست.

نامه 042-به عمر بن ابى‌سلمه

ص: 960

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عمر ابن ابى‌سلمه مخزومى كه از جانب آن بزرگوار بر بحرين حاكم بود او را عزل نموده، و به جايش نعمان ابن عجلان زرقى را گماشت (در آن عمر را ستوده و او را براى همراه بردن با خود در جنگ خواسته، و اين عمر پسر زن رسول خدا صلى الله عليه و آله است از ام‌سلمه، و نعمان از مهتران انصار بوده، رجال دانان اين دو را از نيكان ياران اميرالمومنين عليه‌السلام دانسته و در نقل اخبار از ايشان آنها را مورد وثوق و اطمينان قرار داده‌اند، و در بعضى از كتب عمرو ابن ابى‌سلمه ديده ميشود، ولى عمر ابن ابى‌سلمى درست تر است، زيرا در بيشتر از نسخ نهج‌البلاغه عمر ضبط شده است نه عمرو به واو). پس از ستايش خداوند و درود پيغمبر اكرم، من نعمان ابن عجلان زرقى را والى و حاكم بحرين گردانيدم، و دست تو را بدون آنكه نكوهش و سرزنشى برايت باشد كوتاه كردم (تو را فرا خواندم) و تو حكومت را نيك انجام دادى، و امانت (بيت‌المال) را اداء نمودى، پس (نزد من) بيا بى‌آنكه گمان بدى به تو داشته باشم يا سرزنش نموده تهمت زده گناهكارت دانم. پس (سبب خواستن تو آن است كه) رفتن به سوى (جنگ) ستمگران اهل شام را تصميم گرفته دوس

ت دارم تو با من باشى، زيرا تو از كسانى هستى كه براى جنگ با دشمن و برپا داشتن ستون دين (اجراى احكام اسلام) به ايشان پشت گرمم، اگر خدا بخواهد.

ص: 961

نامه 043-به مصقله بن هبيره

ص: 962

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به مطلقله ابن هبيره شيبانى كه از جانب آن بزرگوار بر اردشير خره (نام شهرى بوده در فارس) حاكم بود (او را بر ستمگرى در پخش غنيمت )ماليكه مسلمانان از دشمن بر اثر فيروزى گرفته‌اند( سرزنش مى‌نمايد، و رجال دانان از او به زنديق تعبير مى‌كنند يعنى مردى كه در ظاهر با ايمان و در باطن كافر است، و داستان او با معقل ابن قيس كه از ياران و فداكاران امام عليه‌السلام است در شرح سخن چهل و چهارم باب خطبه‌ها گذشت): به من از تو خبرى رسيده كه اگر آن را به جا آورده باشى خداى خود را به خشم آورده‌اى (رحمت او شامل حالت نمى‌شود) و امام و پيشوايت را غضبناك ساخته‌اى (كه بايد از تو انتقام بكشد، زيرا خبر رسيده): كه تو اموال مسلمانها را كه نيزه‌ها و اسبهاشان آن را گرد آورده، و خونهاشان بر سر آن ريخته شده در بين عربهاى خويشاوند خود كه تو را گزيده‌اند قسمت مى‌كنى، پس سوگند به خدائى كه دانه را (زير زمين) شكافته، و انسان را آفريده اگر اين كار (كه خبر داده‌اند) راست باشد، از من نسبت به خود زبونى يابى، و از مقدار و مرتبه نزد من سبك گردى، پس حق پروردگارت را خوار نگردانده و دنيايت را به كاستن دينت

آباد مكن كه (در روز رستخيز) در جرگه آنان كه از جهت كردارها زيانكارترند خواهى بود. آگاه باش كه حق كسى كه نزد تو و نزد ما است از مسلمانها در قسمت نمودن اين مالها يكسان است: پيش من بر سر آن مال مى‌آيند و برمى‌گردند (چنانكه هر كس براى آب بر سرچشمه رفته و برمى‌گردد و چشمه بى‌تفاوت به همه آب مى‌بخشد، بنابراين حق ندارى كه آن مالها را به خوشايندانت اختصاص دهى).

نامه 044-به زياد بن ابيه

ص: 963

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به زياد ابن ابيه هنگامى كه به آن بزرگوار خبر رسيد كه معاويه نامه به او نوشته مى‌خواهد او را با ملحق ساختن به خود (كه برادر مى‌باشند) بفريبد (در آن او را فريب معاويه برحذر مى‌نمايد، و اين زياد پدر عبيدالله ابن مرجانه قاتل حضرت سيدالشهداء عليه‌السلام بوده، و مرجانه مادر عبيدالله كنيزى بوده كه به زنا دادن شهرت بسيار داشت، و پدر زياد معلوم نيست، برخى او را زياد ابن عبيد گفته و به ثقيف نسبت دهند، و زياد ابن ابوسفيان، و زياد ابن ابيه يعنى زياد پسر پدرش، و زياد ابن امه يعنى زياد پسر مادرش، و زياد ابن سميه نيز گفته شده است، و گفته‌اند: پيش از ملحق شدن به ابى‌سفيان او را زياد ابن عبيد مى‌خواندند، و عبيد بنده‌اى بود كه تا ايام دولت و رشد زياد ماند و زياد او را خريده آزاد نمود، و مادر او سميه نام داشته كه كنيز حارث ابن كلده ثقفى طبيب مشهور عرب بود، و گفته‌اند: در عهد عمر بن خطاب روزى زياد در مجلس او سخن مى‌گفت كه شنوندگان را به شگفت آورد، عمرو ابن عاص گفت: شگفتا اين جوان اگر قرشى بود عرب را به عصاى خود مى‌راند! ابوسفيان گفت: آگاه باش سوگند به خدا او قرشى است، اگر او

ص: 964

را مى‌شناختى مى‌دانستى كه از بهترين اهل تو است، عمرو گفت: پدرش كيست؟ ابوسفيان گفت: سوگند به خدا من او را در رحم مادرش نهادم، عمرو گفت: چرا او را به خودت ملحق نمى‌گردانى؟ ابوسفيان گفت: از بزرگى كه اينجا نشسته يعنى عمر مى‌ترسم كه پوست مرا بكند، و گفته‌اند: كنيه‌اش ابومغيره است، و در طائف سال فتح مكه يا سال هجرت يا روز جنگ بدر به دنيا آمده، و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را نديده، و در همه جا اميرالمومنين و بعد از آن حضرت با امام حسن عليهماالسلام و تا زمان صلح آن بزرگوار با معاويه بوده و پس از آن به معاويه ملحق گرديد، و در كوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجرى بر اثر نفرين امام حسن عليه‌السلام به مرض فالج كه دردى است در جانبى از بدن پيدا مى‌شود و آن را از حس و حركت مى‌اندازد، يا به مرض طاعون و وبا هلاك گرديد. ابن ابى‌الحديد در اينجا و جاى ديگر درباره بد طينتى و زشتكاريهاى او نسبت به امام حسن و شيعيان اميرالمومنين عليهماالسلام و ناسزاهائيكه گفته و جسارتهائى كه به امام زمان خود كرده قضايائى نقل نموده كه از خواندن آنها دست بر سر زده گريان و دل شكسته شدم و از ترجمه آن شرمم آمد، پس در خصوص خباثت و بد طينتى او اكتفاء

ص: 965

مى‌كنم به آنچه از قول ابن ابى‌الحديد در شرح نامه بيست و يكم نوشتم، خلاصه اميرالمومنين عليه‌السلام در عهد خود زياد را حاكم فارس گردانيده بود كه آن ديار را نيكو ضبط كرده و نگهدارى مى‌نمود و از اين رو معاويه نامه‌اى به او نوشت تا او را به برادرى بفريبد، چون به امام عليه‌السلام خبر رسيد به زياد نوشت(: و آگاه شدم كه معاويه نامه‌اى به تو نوشته مى‌خواهد دلت را )از راه نيكبختى( بلغزاند، و مى‌خواهد در تيزى و تندى )زيركى( تو رخنه كند، پس از او برحذر بوده بترس چه او شيطانى است، از پيش و پس و راست و چپ شخص مى‌آيد تا ناگهان در هنگام غفلت و بى‌خبرى او درآيد، و عقلش را بربايد )و در دنيا به حيرانى و سرگردانى و در آخرت به عذاب جاويد گرفتارش سازد(. و در عهد عمر ابن خطاب از ابوسفيان سخن نسنجيده‌اى از خواهش نفس و وسوسه‌اى از وسوسه‌هاى شيطان رخ دارد )به عمرو ابن عاص گفت: اين نتيجه زناى من با مادر او است( به گفتن اين سخن نسبى ثابت نشده و بر اثر آن كسى سزاوار بردن ارث نمى‌گردد )چنانكه بعضى از عرب نسب را به زنا ثابت مى‌دانستند و رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را نادرست دانست و فرمود: الولد للفراش و للعاهر الحجر و يعنى فرزند از

آن صاحب بستر و مردى كه زن در نكاح و تصرف او است مى‌باشد، و زناكار محروم است به او چيزى نرسيده ارث نمى‌برد و گفته‌اند: يعنى زناكار را سنگ باران كنند، ولى سخن امام

عليه‌السلام در اينجا معنى اول را تاييد مى‌كند كه مى‌فرمايد:( و كسى كه به چنين سخن نادرست دل بندد به شخصى ماند كه ناخوانده خود را در بين شراب خواران درآورد و پيوسته او را دفع نموده دور سازند، و به كاسه چوبينى ماند كه )بر باركش مى‌آويزند و( قرار نگرفته مى‌جنبد )خلاصه به گفتار ابوسفيان در مجلس عمر تو داخل نسب بنى‌اميه نمى‌گردى كه معاويه آن را دليل نموده تو را بفريبد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:( چون زياد نامه حضرت را خواند گفت: سوگند به پروردگار كعبه ابوسفيان به آن گفتار گواهى داده و همواره در نظرش بود تا معاويه او را برادر خود خواند )زياد هم به او پيوست(. فرمايش حضرت عليه‌السلام الواغل: كسى است كه خود را بين ميخوارگان اندازد تا با ايشان بياشامد و از آنان نباشد، پس همواره او را رانده مانع شوند، و النوط المذبذب: چيزى است از قبيل كاسه چوبين يا قدحى يا مانند آن كه بر بار سوار آويخته مى‌شود كه پيوسته جنبان است هنگامى كه بر باركش سوار باشد، و آن را تند براند.

نامه 045-به عثمان بن حنيف

ص: 966

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عثمان ابن حنيف انصارى كه از جانب آن بزرگوار حاكم بصره بود، هنگامى كه به حضرت خبر رسيد كه او را گروهى از اهل بصره به مهمانى خوانده‌اند و رفته (و او را به جهت رفتن به آن مهمانى نكوهش نموده است، و عثمان و برادرش سهل ابن حنيف كه از جانب امام عليه‌السلام بر مدينه حكومت داشت هر دو از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و تا آخر عمر شيعه و دوستدار اميرالمومنين عليه‌السلام بودند، و از اين رو رجال دانان در نيكى اين دو برادر اختلاف و ترديد نداشته در نقل اخبار آنها را مورد وثوق و اطمينان مى‌دانند، و پاره‌اى از سرگذشت عثمان ابن حنيف در وقت تسلط اصحاب جمل بر بصره در شرح خطبه يكصد و هفتاد و يكم گذشت): پس از ستايش خداوند و درود بر رسول اكرم، اى پسر حنيف به من رسيده كه يكى از جوانان اهل بصره تو را به طعام عروسى خوانده است و به سوى آن طعام شتابان رفته‌اى، و خورشهاى رنگارنگ گوارا برايت خواسته و كاسه‌هاى بزرگ به سويت آورده مى‌شد، و گمان نداشتم تو بروى به مهمانى گروهى كه درويش و نيازمندشان را برانند و توانگرشان را بخوانند، پس نظر كن به آنچه دندان بر آن مينهى از اين خوردنى،

و چيزى را كه بر تو آشكار نيست (نمى‌دانى حلال است يا حرام) بيفكن (مخور) و آنچه را كه به پاكى راههاى به دست آوردن آن دانائى (مى‌دانى از راه حلال و درستكارى بدست آمده) بخور.

ص: 967

آگاه باش هر پيروى كننده را پيشوائى است كه از او پيروى كرده به نور دانش او روشنى مى‌جويد (راه راستى گفتار و درستى كردار را از او مى‌آموزد، و تو نيز بايد پيرو پيشواى خود باشى) بدانكه پيشواى شما از دنياى خود به دو كهنه جامه (رواء و ازار يعنى جامه ى كه سر تا پا را مى‌پوشاند) و از خوراكش به دو قرص نان (جهت افطار و سحر، يا ناهار و شام) اكتفا كرده است، و شما بر چنين رفتارى توانا نيستند، ولى مرا به پرهيزكارى و كوشش و پاكدامنى و درستكارى يارى كنيد (از كارهاى ناشايسته دورى گزيده خود را از هر ناپاكى دور سازيد تا مرا به اصلاح حال رعايا و زيردستان يارى نموده باشيد) به خدا سوگند از دنياى شما طلا نيندوخته، و از غنيمتهاى آن مال فراوانى ذخيره نكرده، و با كهنه جامه‌اى كه در بر دارم جامه كهنه ديگرى آماده ننموده‌ام.

ص: 968

بله از تمام آنچه آسمان سايه بر آن افكنده است (از مال دنيا) فدك در دست ما بود كه گروهى (سه خليفه) بر آن بخل ورزيدند (به غصب از دست ما گرفتند) و ديگران (امام عليه‌السلام و اهلبيتش) بخشش نموده از آن گذشتند، و خداوند نيكو داورى است (كه بين حق و باطل حكم خواهد فرمود! و فدك نام يكى از قريه‌هاى يهود بوده كه مسافت بين آن و مدينه دو منزل و بين آن و خيبر كمتر از يك منزل بوده، و داستان غصب فدك و تظلم حضرت فاطمه عليهاالسلام و شكايت آن معصومه از ستمى كه به او روا داشتند در كتابهاى تازى و فارسى بيان شده و ما براى روشن شدن مطلب شمه‌اى از آنچه شارح بحرانى در اينجا انگاشته گوشزد مى‌نمائيم: فدك مخصوص حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود، زيرا چون خيبر )نام شهرى كه تا مدينه از سمت شام سه روز راه بود( فتح شد اهل فدك نصف آن را و به قولى تمام را به صلح و آشتى تسليم نمودند، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن قريه را در حيات خود به فاطمه عليهاالسلام بخشيد، و از طرق مختلفه در اين باب روايات رسيده، از جمله از ابى‌سعيد خدرى )كه مورد وثوق و اطمينان رجال دانان است( روايت شده كه چون آيه وات ذالقربى حقه و المسكين و ابن السبيل )س 17

ى 26 يعنى حق خويشاوند و بى‌چيز و رهگذر را اداء كن( از جانب خدا به پيغمبر اكرم رسيد آن حضرت فدك را به فاطمه عليهاالسلام داد، و ابوبكر كه خليفه شد خواست آن را بگيرد فاطمه عليهاالسلام به او پيغام داد كه فدك از آن من است كه پدرم به من بخشيده، و اميرالمومنين عليه‌السلام و ام‌ايمن )مربيه و آزاد شده پيغمبر اكرم( بر آن گواهى دادند، ابوبكر گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده ما گروه پيغمبران به اهل خود ميراث ندهيم، آنچه باقى گذاريم صدقه و بخشش است، و فدك مال مسلمانان بوده در دست آن حضرت كه در كار امت و راه خدا صرف مى‌نموده من نيز در همان راه صرف مى‌نمايم، پس فاطمه عليهماالسلام چادر بر سر انداخته با بعضى از خدمتكاران و زنان خويشاوند خود به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و ابوبكر و بسسيارى از مهاجرين و انصار حاضر بودند، و در ميان پرده‌اى آويختند، آنگاه بناليد و زاريد به طورى كه همه گريستند، پس از آن زمانى دراز خاموش ماندند تا جوش و خروش مردم آرام گرديد، پس خطبه‌اى دراز بيان فرمود از جمله: اى پسر ابى‌قحافه تو از پدرت ميراث مى‌برى و من از پدرم ارث نمى‌برم بعد رو به قبر مقدس پدر بزرگوارش نموده از امت اظهار رن

ص: 969

جش و درد و دل نمود، راوى گويد: هيچ روزى ديده نشده بود كه زن و مرد مدينه بيش از آن روز گريسته باشند، پس به مسجد انصار توجه نموده با آنان هم سخنانى فرمود، از جمله: بدانيد من شما را مى‌بينم كه منكر دين شديد، و لقمه گوارا از دهن بيرون انداختيد، و اگر شما و هر كه در روى زمين است كافر شويد خدا بى‌نياز است، پس به خانه بازگشت و سوگند ياد كرد كه با ابوبكر سخن نگويد و بر او نفرين نمود، و بر اين حال از دنيا رفت، و وصيت كرد ابوبكر بر او نماز نخواند، و عباس بر او نماز گزارد و در شب دفن گرديد، خلاصه ابوبكر غله و سود آن را گرفته به قدر كفايت به اهل بيت عليهم‌السلام به مروان داد، و مروان در خلافت خود تمام آن را تصرف كرد و فرزندانش دست به دست مى‌بردند تا زمان عمر ابن عبدالعزيز كه او به اولاد فاطمه عليهاالسلام برگردانيد، و شيعه گويد: اول مظلمه و چيزى كه از روى ظلم و ستم گرفته شده بود رد كرد فدك بود، و سنى گويد: اول آن را ملك خود گردانيد، و بعد به اولاد فاطمه عليهاالسلام بخشيد، و پس از او باز غصب كردند تا در دولت بنى‌عباس ابوالعباس سفاح برگردانيد، و منصور گرفت، و پسرش مهدى برگردانيد، و دو پسرش موسى و هارون گرفتند، و مامون بگرد

انيد تا زمان متوكل و او سود آن را به عبدالله ابن عمر بازيار وا گذاشت، و گويند: در آنجا يازده نخله بود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله به دست مبارك خود نشانده، فرزندان فاطمه عليهماالسلام خرماى آنها را براى حاج ارمغان مى‌فرستادند و مالهاى بسيارى دريافت مى‌نمودند، بازيار كس فرستاد آن درختها را بريد و چون به بصره برگشت فالج گرديد، ابن ابى‌الحديد در شرح نامه نهم به مناسبتى مى‌نويسد: ابوالعاص شوهر زينب دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مشرك بود (و تا در مكه بود پيغمبر اكرم نمى‌توانست بين او و زينب جدائى اندازد و اگر چه اسلام آوردن زينب بين او و شوهرش را جدا ساخته بود) در جنگ اسير و دستگير گرديد، و اهل مكه فديه و مال مى‌فرستادند تا اسيرانشان را رها سازند،

ص: 970

زينب قلاده‌اى كه مادرش خديجه به او داده بود فرستاد، رسول خدا صلى الله عليه و آله چون آن قلاده را ديد سخت به رقت آمد، و به مسلمانان فرمود: اگر اسير زينب را رها كنيد و فديه او پس دهيد شايسته است، گفتند: آرى يا رسول‌الله جانها و مالهاى ما فداى تو، پس فديه زينب را باز گردانيده ابوالعاص را بدون فديه رها كردند، پس از آن مى‌نويسد: اين خبر را بر نقيب ابوجعفر يحيى ابن ابوزيد بصرى علوى كه خدايش رحمت كند مى‌خواندم، گفت: گمان مى‌كنى ابوبكر و عمر در اين واقعه حاضر نبودند؟! آيا مقتضى نبود كه دل فاطمه عليهماالسلام را خوش كنند و از مسلمانان بخواهند كه حق خود به او واگزارند، آيا مقام و منزلت او نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از زينب كمتر بود و حال آنكه سيده زنان جهانيان است، و اين در صورتى است كه براى او درباره فدك حقى ثابت نشده باشد نه بنحله و بخشش و نه به ارث بردن. الحاصل امام عليه‌السلام به ستمى كه بر او وارد گشته اشاره نموده و درباره دلبستگى نداشتن به مال دنيا مى‌فرمايد:( و فدك و غير فدك را چه خواهم كرد؟ در حالى كه جايگاه شخص فردا )پس از مردن( قبر و گور است كه در تاريكى آن اثرهايش بريده و خبرهايش پنهان مى‌شود، و گودالى است كه اگر گشادگى آن زياد شود و دو دست گوركن در فراخى آن بكوشد سنگ و كلوخ آن را مى‌فشارد، و رخنه‌هايش را خاك روى هم انباشته ببندد، و همت و انديشه من در اين است كه نفس خود را با پرهيزكارى تربيت نموده خوار گردانم تا در روزى )قيامت( كه ترس و بيم آن بسيار است آسوده باشد، و بر اطراف لغزشگاه استوار ماند.

ص: 971

و اگر بخواهم راه مى‌برم به صافى و پاكيزگى اين عسل و مغز اين نان گندم و بافته‌هاى اين جامه ابريشم، ولى چه دور است كه هوا و خواهش بر من فيروزى يابد، و بسيارى حرص مرا به برگزيدن طعامها وا دارد و حال آنكه شايد به حجاز (مكه و مدينه و سائر شهرهاى آن) يا يمامه (شهرى است از يمن) كسى باشد كه طمع و آز در قرص نان نداشته (چون در دسترسش نيست) و سير شدن را ياد ندارد!! يا چه دور است كه من با شكم پر بخوابم و بدورم شكمهاى گرسنه و جگرهاى گرم (تشنه) باشد، يا چنان باشم كه گوينده‌اى (حاتم ابن عبدالله طائى) گفته: و حسبك داء ان تبيت ببطنه و حولك اكباد تحن الى القد يعنى اين درد براى تو بس است كه شب با شكم پر بخوابى و در گردت جگرها باشد كه قدح پوستى را آرزو كنند (و براى آنان فراهم نشود چه جاى آنكه طعام داشته باشند).

ص: 972

آيا قناعت مى‌كنم كه به من بگويند زمامدار و سردار مومنين در حالى كه به سختيهاى روزگار با آنان همدرد نبوده يا در تلخكامى جلو ايشان نباشم؟ پس مرا نيافريده‌اند كه خوردن طعامهاى نيكو (از نيكبختى جاويد) بازم دارد مانند چهار پاى بسته شده كه انديشه‌اش علف آن است، يا مانند چهارپاى رها گشته كه خاكروبه‌ها را به هم زند تا چيزى يافته بخورد، پر مى‌كند شكنبه را از علفى كه به دست آورده، و غفلت دارد از آنچه برايش در نظر دارند (نمى‌داند كه صاحبش ميخواهد فربه شود تا به كشتارگاهش فرستد يا برايش باركشى نموده كارش را انجام دهد) يا مرا نيافريده‌اند كه بيكار مانده و بيهوده رها شوم، يا ريسمان گمراهى را كشيده بى‌انديشه در راه سرگرداى رهسپار گردم، و چنانست كه مى‌بينم گوينده‌اى از شما مى‌گويد: اگر اين است خوراك پسر ابوطالب پس ضعف و سستى او را از جنگ با همسران و معارضه و برابرى با دليران باز مى‌دارد؟! بدانيد درخت بيابانى (كه آب كم به آن مى‌رسد) چوبش سخت تر (استوارتر) است، و درختهاى سبز و خرم (كه در باغهاى پر آب كاشته شده) پوستشان نازكتر است، و گياههاى دشتى (كه جز آب باران آب ديگرى نيابند)

ص: 973

شعله آتش آنها افروخته‌تر و خاموشى آنها ديرتر است (آرى انسان هر قدر كمتر بخورد و بياشامد اندامش استوارتر و در كارزار دليرتر است، و هر قدر بيشتر بخورد و بياشامد نازك پوست و سست دل و ترسناكتر است) و (اتصال و همبستگى) من با رسول خدا مانند (اتصال) نخلى است از نخل (كه هر دو از يك بيخ روئيده) و مانند (اتصال) دست است به بازو (كه به هم پيوسته‌اند، بنابراين) سوگند به خدا اگر عرب بر جنگ من با هم همراه شوند از ايشان رو بر نگردانم، و اگر فرصتها بدست آيد به سويشان مى‌شتابم (همه را در راه خدا و يارى دين گردن مى‌زنم) و زود باشد كه كوشش نمايم در اينكه زمين را از اين شخص وارونه و كالبد سرنگون (معاويه) پاك سازم تا اينكه گلوله خاكى از بين دانه درو شده بيرون آيد (منافق و دورو را از بين مومنين رانده راه دين را از رهزنان گمراهى آسوده سازم).

ص: 974

و قسمتى از اين نامه و پايان آن است (در نكوهش دنيا و ستودن پارسايان و كسانى كه دل به آن نبسته از كار خدا غافل نمانده‌اند): اى دنيا از من دور شو كه مهارت بر كوهانت است (مهارت را به گردنت انداخته تو را رها كرده‌ام) من از چنگالهايت جسته، و از دامهايت رسته، و از رفتن در لغزشگاههايت (گمراهيهايت) دورى گزيدم. كجايند كسانى كه به بازيها شوخيهايت گرفته فريبشان دادى، كجايند مردمانيكه به زينت و آرايشهايت در فتنه و گمراهيشان انداختى؟ اينكه ايشان گروگان گورها و فرورفته در لحدها هستند! سوگند به خدا اگر تو شخصى بودى ديدنى و كالبدى محسوس حدود (كيفرهاى) الهى را بر تو اجر مى‌نمودم به سزاى بندگانى كه به سبب آرزوها فريب دادى، و مردمانى كه در پرتگاهها (ى شقاوت و بدبختى) انداختى، و پادشاهانيكه به نابودى سپردى، و آنان را در آبگاههاى بلاء و سختى فرود آوردى جائيكه فرود آمدن و بازگشت (سزاوار) نبود. چه دور است كه من از تو فريب خورم هر كه بر لغزشگاهت گام نهد بلغزد، و هر كه در آبهاى انبوهت سوار شود غرق گردد، و آنكه از ريسمانهاى دامت كناره گيرد موفق شده (رستگار گشته) است، و كسى كه از تو سالم ماند اگر جاى خوابگاهش تنگ باشد (در سختى و ناكامى زندگانى كند( باكى ندارد )چون مى‌داند اين سختى

ص: 975

به زودى مى‌گذرد، لذا مى‌فرمايد:( و دنيا نزد او به روزى ماند كه وقت گذشتن آن رسيده است. از من دور شو كه به خدا سوگند رام تو نمى‌گردم تا مرا خوار سازى، و هموارت نمى‌شوم )فرمانت نمى‌برم( تا مرا )به هر جا خواهى( بكشى، و سوگند به خدا سوگندى كه در آن مشيت و خواست خدا را جدا مى‌سازم )چنانكه خداوند به آن دستور داده در قرآن كريم س 18 ى 23 مى‌فرمايد: و لاتقولن لشى انى فاعل ذلك غداى ى 24 الا ان يشاء الله يعنى هرگز براى كارى مگو من آن را فردا خواهم كرد مگر آنكه خدا بخواهد يعنى بگو انجام مى‌دهم اگر خدا بخواهد( خود را تربيت مى‌كنم چنان تربيتى كه شاد و شگفته گردد به قرص نانى كه بر آن خورشى يابد، و در خورش به نمك قناعت كرده بسازد، و )از بسيارى گريه( كاسه چشمم را به حال خود گذارم كه اشگهايش تهى شود مانند چشمه‌اى كه آبش فرو رفته است )آنقدر بگريم كه اشكم نماند( آيا شكم حيوان چرنده از آنچه ميچرد پر مى‌شود كه به پهلو مى‌افتد، و رمه گوسفند از علف و گياهش سير مى‌گردد و سوى خوابگاه مى‌رود، و على )صلوات الله عليه( توشه خود را خورده مانند چهارپايان مى‌خوابد؟ در چنين حالى چشمش روشن باد كه پس از سالهاى دراز به چهارپا يله و چرنده در گله پيروى نمايد (در صورتى كه ننگ است كه همت و انديشه شخص خوردن و آشاميدن باشد)! خوشا نفسى كه آنچه پروردگارش واجب كرده ادا كند، و در سختى شكيبا باشد، و در شب از خواب دورى گزيند تا زمانى كه خواب و پينكى بر او غلبه نمايد زمين را فرش پنداشته دستش را بالش قرار دهد، در گروهى كه ترس بازگشت (روز رستخيز) چشمهاشان را بيدار داشته، و پهلوهاشان را از خوابگاهها دور ساخته، و لبهاشان به ذكر و ياد پروردگارشان آهسته گويا است، و بسيارى استغفار (در خواست آمرزش) گناهانشان (مانند ابرهاى پراكنده) پراكنده شده است (در قرآن كريم س 58 ى 22 مى‌فرمايد: اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون يعنى) آنان حزب و گروه خدا هستند، بدانيد كه حزب خدا رستگارند. پس اى پسر حنيف از خدا بترس (شكم‌چرانى مكن) و چند قرص نانت بايد تو را بس باشد تا سبب رهائيت از آتش

نامه 046-به يكى از فرماندهان خود

ص: 976

گردد. از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به يكى از كارگردانان خود (كه در آن مدارا خوشرفتارى با رعيت و سختگيرى در هنگام مقتضى را به او امر مى‌فرمايد): پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم، تو از كسانى هستى كه من براى نگاهداشتن دين به آنان يارى مى‌جويم، و سركشى گناهكار را فرو مى‌نشانم، و زبانك (مرز) ترسناك راه دشمن را مى‌بندم (مرز را به گوشتى كه نزديك گلوى شخص است و آن را زبانك مى‌نامند تشبيه فرموده كه چون گرفته شود نفس قطع گردد) پس در كاريكه تو را اندوهناك سازد از خدا يارى بجو، و (با رعيت در كارها) سختى و درشتى را با مقدارى نرمى و هموارى بياميز (تا اگر خواستى به آسانى دلش را به دست آورى بتوانى) و مدارا و مهربانى كن هنگامى كه مدارا شايسته‌تر باشد، و به سختى و درشتى بپرداز آنگاه كه از تو جز سختگيرى پيش نمى‌رود، و براى رعيت بالت را فرودآور، و رويت را بگشا، و پهلويت را نرم كن (مهربان و هموار و خوشخو باش) و در نگريستن به گوشه چشم و خير نگاه كردن و اشاره نمودن و درود گفتن بين ايشان يكسان رفتار كن (يكى را بر ديگرى امتياز ده) تا بزرگان در ستم كردن تو طمع و آز ننمايند (درصدد دشمنى با تو بر نيايند) و

زيردستان از دادگرى تو نوميد نشوند، و درود بر شايسته آن.

نامه 047-وصيت به حسن و حسين

ص: 977

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است به حسن و حسين عليهماالسلام هنگامى كه ابن ملجم كه خدا او را از رحمتش دور گرداند، به آن بزرگوار ضربت زده بود (و در آن از خونخواهى نهى فرموده و به كارهاى نيكو امر فرموده است): شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مى‌كنم، و اينكه دنيا را نخواهيد هر چند شما را بجويد (به كالاى دنيا دل نبنديد هر چند در دسترستان باشد) و اندوهناك نشويد بر چيزى از دنيا كه از شما گرفته شده باشد، و راست و درست سخن گوئيد، و براى پاداش يافتن (در آخرت) كار كنيد، و ستمگر را دشمن و ستمديده را يار و مددكار باشيد. شما و همه فرزندان و اهلبيتم و هر كه را كه نامه‌ام به او مى‌رسد سفارش مى‌كنم به تقوى و ترس از خدا، و مرتب كردن و به هم پيوستن كارتان، و اصلاح زد و خوردى كه موجب جدائى بين شما گردد كه من از جد شما صلى الله عليه و آله شنيدم مى‌فرمود: اصلاح ذات البين (چگونگى كه باعث پراكندگى است) از كليه نماز و روزه بهتر است (زيرا با جدائى بين مردم امر دين منظم نگردد، و دشمن چيره شود، و آبادى رو به ويرانى آورد) از خدا بترسيد درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان نوبت قرار ندهيد (گاه سير و گاه گرسنه‌شان مگذاريد) و

در نزد شما (بر اثر گرسنگى و برهنگى و بى‌سرپرستى) فاسد و تباه نشوند، و از خدا بترسيد از خدا بترسيد

ص: 978

درباره همسايگانتان كه آنان سفارش شده پيغمبرتان هستند، همواره درباره ايشان سفارش مى‌فرمود تا گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار دهند (در مالشان سهمى تعيين فرمايد) و بترسيد از خدا بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل به آن بر شما پيشى نگيرند، و از خدا بترسيد از خدا بترسيد درباره نماز كه ستون دين شما است، و از خدا بترسيد از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (مكه معظمه) آن را خالى مگذاريد تا زنده هستيد كه اگر آن رها شود (از نرفتن شما خالى ماند، از كيفر الهى) مهلت داده نمى‌شويد (به عذاب خدا مبتلى مى‌شويد) و از خدا بترسيد از خدا بترسيد درباره جهاد به دارائيها و جانها و زبانهاتان در راه خدا (براى ترويج دين و جنگ با دشمنان خدا و رسول از هيچ چيز خوددارى ننمائيد) و بر شما باد كه با هم وابستگى و دوستى داشته به هم ببخشائيد، و از پشت كردن

ص: 979

به يكديگر و جدائى از هم بترسيد، امر به معروف (وادار نمودن به انجام كار شايسته) و نهى از منكر (باز داشتن از كار زشت) را رها كنيد كه (اگر رها كرديد) بد كردارانتان بر شما مسلط مى‌شوند پس از آن دعا مى‌كنيد (دفع آنها را از خدا مى‌خواهيد) روا نشود (زيرا بر اثر نكردن امر به معروف و نهى از منكر خدا را آزرده و اين بلا و سختى را فراهم كرده‌ايد، پس توبه و بازگشت ننمائيد درخواستتان پذيرفته نگردد)

ص: 980

پس از آن فرمود: اى پسران عبدالمطلب نمى‌خواهم شما را بيابم كه در خونهاى مسلمانان فرو رويد به بهانه اينكه بگوئيد: اميرالمومنين كشته شد، اميرالمومنين كشته شد (كشتن مرا سبب جنگ و خونريزى قرار ندهيد) بدانيد كه بايد به عوض من كشته نشود مگر كشنده‌ام. بنگريد هر گاه بر ثر اين ضربت او من مردم به عوض آن ضربتى به او مى‌زنيد، و بايد او را مثله نشود (پيش يا پس از كشته شدن چشم و گوش و بينى و لب و دست و پا و سائر اعضايش را نبريد، و يا كارهاى زشت ديگر به او روا نداريد) كه من از رسول خدا، صلى الله عليه و آله، شنيدم مى‌فرمود: از مثله نمودن دورى كرده بترسيد هر چند به سگ آزار رساننده باشد (زيرا اين گونه كيفرها را مردم خداپرست نمى‌پسندند هر چند از كشنده اندوه فراوان داشته باشند، و آن روش نادانان و بد سيرتان است كه از بسيارى كينه دل خود را به آن خنك كرده و بد سيرتيشان را آشكار مى‌سازند).

نامه 048-به معاويه

ص: 981

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (كه او را اندرز مى‌دهد): پس ستمگرى و دروغگوئى شخص را در دين و دنيايش تباه مى‌گردانند، و نقص و بى‌قدريش را نزد عيب جويش هويدا مى‌سازند، و تو ميدانى كه در نمى‌يابى آنچه (خواهشهاى در دنيا، يا يارى عثمان بعد از كشته شدنش) را كه از دست رفتن آن مقدر شده است، و گروه‌هائى كارى (امامت و خلافت) را نادرست قصد كردند، و (براى پيروى ننمودن از امام حقيقى، يا نقض عهد و به دست آوردن رياست و كالاى دنيا) دستور آشكار الهى را تاويل نمودند (خلافت را به ميل خود به راى مردم واگذاشتند، و براى رسيدن به آرزوى خويش خونخواهى عثمان را بهانه نمودند) پس خدا ايشان را دروغگو خوانده (و عذاب و كيفر دروغگويان را به آنها خواهد داد) پس برحذر باش از روزى كه در آن خشنود است كسى كه پايان كارش را پسنديده يافته و پشيمان است كسى كه اختيارش را به شيطان داده و با ستيزگى نكرده است (مهار خود را از كف او بيرون نكشيده تا به هر جا كه خواسته او را برده). و تو ما را (در جنگ صفين) به حكم قرآن دعوت نمودى با اينكه اهل قرآن نبودى (چون كارهايت برخلاف دستور و احكام آن است) و ما تو را پاسخ نداديم، بلكه حكم

قرآن را پذيرفتيم، و درود بر آنكه شايسته است.

نامه 049-به معاويه

ص: 982

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است نيز به معاويه (كه او را پند مى‌دهد): پس از ستايش خدا و درود بر حضرت مصطفى، دنيا (براى انسان) جاى سرگرم كردن و باز داشتن است از غيرش (آخرت) و دنياخواه از چيز دنيا بهره نمى‌برد مگر حرص و شيفتگيشن بر آن افزون مى‌گردد (هر چه بيابد بهره نبرده آرزوى بيشتر كند) و دنياخواه به آنچه (كالاى دنيا) كه در آن يافته هرگز بى‌نياز نگردد از آنچه (نعمتهاى آخرت) را كه از آن بدست نياورده در صورتى كه پس از گرد آوردنش جدائى، و پس از استوار كردنش شكست و برهم ريختنى است، و اگر از آنچه گذشته (از عمر خودت يا پيشامدى روزگار) پند گيرى در باقى‌مانده خود را نگهداشته بهره‌مند خواهى شد، و درود بر آنكه شايسته است.

نامه 050-به اميران سپاه خود

ص: 983

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام به سران لشگرهايش (كه در آن حق آنان را بر خود و حق خويش را بر آنها بيان كرده و ايشان را به دادگرى و پيروى امر فرموده است): اين نامه از بنده خدا على ابن ابيطالب سردار و كارفرماى مومنان است به مرزبانانش: پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم، سزاوار است كارفرما را كه فزونى يافته و نعمتى كه به آن رسيده سبب تغيير حال او بر رعيت نشود (مقام و منزلت او را به آزار زيردستان وا ندارد) و نعمتهائى كه خدا بهره او گردانيده او را به بسيار آشنائى با بندگان خدا و مهربانى بر برادرانش وا دارد (كه هر كه چنين نكند شكر نعمتهاى پروردگارش را بجا نياورده است). آگاه باشيد حق شما بر من آن است كه رازى را از شما پوشيده ندارم مگر در جنگ (كه فاش شدن اسرار جنگ دشمن را بر آن آگاه مى‌سازد) و كارى را بدون شور با شما انجام ندهم مگر در حكم شرعى (كه مشورت لازم نيست زيرا همه احكام را بايد از من بياموزيد) و در رساندن حقى را كه به جا است براى شما كوتاهى نكنم، و از آن بى‌استوار نمودن و تمام كردنش دست بر ندارم، و اينكه شما در حق نزد من برابر باشيد

ص: 984

(يكى را بر ديگرى برترى ندهم) پس هر گاه رفتار من با شما چنين شد بر خدا است كه نعمت را بر شما تمام كند، و حق من بر شما پيروى و فرمانبردارى است، و اينكه از فرمان من رو برنگردانيد، و در كارى كه صلاح بدانم كوتاهى ننمائيد، و در سختيهاى راه حق فرو رويد (متحمل رنجها گرديد تا حق را بيابيد) پس اگر شما اينها را درباره من بجا نياوريد كسى از كجرو شما نزد من خوارتر نيست، پس او را به كيفر بزرگ مى‌رسانم و نزد من رخصت رهائى براى او نمى‌باشد، و شما (نيز) اين پيمان را از سران (زير دست) خو بگيريد، و از خود به ايشان ببخشيد چيزى را كه خدا به آن كار شما را اصلاح مى‌فرمايد (آنها را خوار ننمائيد تا به كمك آنان به دشمن فيروزى يابيد) و درود بر آنكه شايسته است.

نامه 051-به ماموران ماليات

ص: 985

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به كارگردانانش كه خراجگير بودند (در آن از آزار رساندن براى گرفتن خراج و وادار نمودن بفروش چيزى كه فروشش زيان دارد نهى مى‌فرمايد): اين نامه از بنده خدا على اميرالمومنين است به باجگيران: پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم، هر كه از آنچه به سويش بر مى‌گردد (حساب و وارسى روز رستخيز) نترسيد، براى خود چيزى كه او را (از عذاب و كيفر) نگاهدارد پيش نفرستاده است، و بدانيد آنچه به انجام آن مامور شده‌ايد اندكست و پاداش آن بسيار، و اگر نبود در آنچه خدا نهى فرموده از قبيل ستم و زياده‌روى كيفرى كه از آن بترسند در پاداش دورى از آن، چيزى است كه عذرى نيست در ترك خواستن آن (گيرم مخالفت دستور را كيفرى نبود ولى پيروى از آن را پاداشى دهند ك نمى‌توان از آن چشم پوشيد) پس با مدارا و انصاف با مردم رفتار كنيد، و بر خواهشهاشان شكيبا باشيد، زيرا شما خزانه‌داران رعيت هستيد (كه به واسطه گرفتن خراج با جمعى سر و كار داريد، و به دسته ديگرى بايد رد كنيد و چنين كس بايد بردبار و شكيبا باشد) و وكيلهاى مردم و نمايندگان پيشوايانيد (كه به وسيله شما درباره رعيت دستور مى‌دهند) و كسى را از درخواستش

به خشم نياورده از مطلوبش منع نكنيد (كارش را معطل نگذارده و بگوئيد چنين بكن چنين نكن، يا زمين را انكار يا آب از فلان جا بيرون آور، خلاصه او را سرگردان ننمائيد) هنگام باج گرفتن از مردم لباس زمستانى و تابستانى و چهارپائيكه با آن كار مى‌كنند و غلام را نفروشيد (اگر مالى نداشته باشد كه خراج را اداء كند آنچه به آن نيازمندند از آنها نگيريد) و البته كسى را براى درهمى تازيانه نزنيد، و به مال هيچيك از نمازگزاران و پيمان بسته‌ها (كه با دادن جزيه در پناه اسلامند) دست نزنيد مگر اسب و سلاحى كه به وسيله آن بر مسلمانان ستم شود بيابيد، زيرا سزاوار نيست مسلمانان آنها را در دست دشمنان اسلام باقى گذارد تا بر او توانائى داشته باشند، و از پند و اندرز بر خودتان و نيكوئى بر لشگر و كمك بر رعيت و توانا ساختن دين خدا خوددارى نكنيد، و در راه خدا آنچه سزاوار و بر شما واجب و لازم است به جا آوريد، زيرا خداوند سبحان از ما و شما خواسته كه در برابر احسان و نيكوئى او با كوشش خود او را سپاس گزاريم، و به منتهى درجه توانائى خويش او را يارى كنيم، و (هر چند ما را) توانائى نيست مگر به يارى خداوند بلند قدر بزرگوار.

نامه 052-به فرمانداران شهرها

ص: 986

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به حاكمهاى شهرها درباره (اوقات) نماز: پس از ستايش خداى تعالى و درود بر حضرت مصطفى، با مردم نماز ظهر گزاريد (از هنگام ميل خورشيد از وسط آسمان به سمت مغرب) تا زمانى كه سايه آفتاب بر گردد به قدر (ديوار) آغل بز (تا سايه هر چيز به قدر آن گردد، و اين وقت فضيلت آن است، و در چند نسخه از نهج‌البلاغه حين تفى الشمس مثل مربض العنز است يعنى آنگاه نماز گزاريد كه سايه به قدر ديوار آغل بز گردد) و با ايشان نماز عصر گزاريد هنگامى كه آفتاب سفيد و جلوه‌دار است (پژمرده نيست) در پاره‌اى از روز (نه پايان آن) وقتى كه در آن (تا غروب) و فرسخ راه بتوان پيمود (اقوال و اختلاف فقهاء و مجتهدين در تحديد وقت ظهر و عصر بسيار و محل آن كتب فقهيه است، گفته‌اند: جمعى به ظاهر فرمايش امام عليه‌السلام در اينجا استدلال كرده نماز ظهر و عصر را با هم خواندن جائز ندانسته‌اند، ولى روايات و فتاوى مجتهدين به درست بودن با هم خواندن گويا است) و با آنان نماز مغرب بخوانيد هنگامى كه روزه‌دار افطار مى‌كند، و حاج (از عرفات) به منى روانه مى‌شود، و با آنها نماز عشاء گزاريد هنگامى كه سرخى (از جانب مغرب) پنهان مى‌شو

د تا سه يك از شب، و با آنان نماز بامداد گزاريد هنگامى كه مرد روى رفيق و همراه خود را ببيند، و با ايشان نماز گزاريد مانند نماز ناتوانترين آنها (از مستحبات بكاهيد) و سبب فتنه و فساد نباشيد (نماز را آن قدر طول نداده دراز نكنيد كه نمازگزاران با شما توانائى نداشته باشند و بر اثر آن به جماعت حاضر نشوند. علامه مجلسى، رحمه‌الله، در مجلد هيجدهم كتاب بحارالانوار از ارشاد القلوب ديلمى نقل مى‌فرمايد كه على عليه‌السلام روزى در جنگ صفين كه مشغول زد و خورد بود در بين دو لشگر آفتاب را مى‌پائيد، ابن عباس عرض كرد يا اميرالمومنين اين چه كارى است؟ فرمود به زوال مى‌نگرم كه نماز گزاريم، ابن عباس گفت: آيا اين هنگام وقت نماز است در حالى كه جنگ ما را از نماز باز داشته؟! حضرت فرمود: ما با ايشان نمى‌جنگيم براى نماز، ابن عباس گفت: هرگز حضرت نماز شب را حتى در ليله‌الهرير ترك نمود!!).

نامه 053-به مالك‌اشتر نخعى

ص: 987

از عهد و پيمانهاى آن حضرت عليه‌السلام است كه براى (مالك ابن حارث) اشتر نخعى- خدا او را بيامرزد- نوشته چون او را بر مصر بر اطراف آن سامان فرمانروا قرار داد هنگامى كه حكومت محمد ابن ابى‌بكر درهم و پريشان گرديده بود، و آن درازترين و جمعترين پيمانى است كه براى نيكوكاريها (دستور دادرسى، رموز رعيت پرورى، آداب مملكت دارى، طريق لشگركشى و پند و اندرز به همگان) نوشته است (در عرب اشتر كسى را گويند كه پلك چشمش برگشته و مژه نداشته باشد، و هم كسى را كه پلك چشم يا لب پائينش چاك داشته باشد، و مالك ابن حارث نخعى )قدس الله روحه( را اشتر گويند براى آنكه گفته‌اند: در پيكار لشگر عرب با سپاه روم در سال شانزدهم هجرى گرزى بر خود مالك كوفته شد و خود بر سرش پخش و پاره‌اى از آهن آن چشم او را چاك زد، پس از آن روز به اشتر ملقب گرديد. چون وضع مصر در زمان حكومت محمد ابن ابى‌بكر بر اثر فتنه‌انگيزى و تباهكارى معاويه درهم شد، و گروهى به خونخواهى عثمان برخاستند و به اميرالمومنين عليه‌السلام از اوضاع آن سامان خبر رسيد، فرمود: حكمرانى مصر شايسته يكى از دو نفر است يا قيس ابن سعد )از بزرگان شيعيان على عليه‌السلام و اعدل عدول( كه او را از آنجا برداشتيم دوباره بايد فرمانروا شود،

ص: 988

يا مالك ابن حارث نخعى آنجا رود، ولى چون قيس ابن سعد به اين كار بى‌ميل بود حضرت او را در شغل خود باقى گذاشت، و مالك اشتر را كه در نصيبين (شهرى بين شام و عراق) بود طلبيد و اين عهدنامه را براى او نوشته امر فرمود بسيج راه كند، و پيش از رفتن او براى اهل مصر نامه سى و هفتم را فرستاد، مالك با لشگر خود به جانب مصر روانه گرديد، چون معاويه خبردار شد به دهقان عريش شهرى است در مصر پيغام داد كه اشتر را زهر بخوران تا من خراج و ماليات بيست سال از تو نگيرم، چون اشتر به عريش رسيد دهقان كه دانسته بود عسل را بسيار دوست دارد، مقدارى عسل مسموم برايش ارمغان آورد و گوارائى و فوائد آن را بيان كرد، اشتر از آن عسل زهرآلود ميل نمود، هنوز در جوفش مستقر نشده بدرود زندگانى گفت، و بعضى گفته‌اند: شهادتش در قلزم شهرى كه تا مصر سه روز راه دارد واقع شد، و نافع غلام عثمان او را از هر خورانيد (چون خبر شهادت آن بزرگوار به معاويه رسيد با خورسندى بسيار ميان مردم ايستاده گفت: على ابن ابيطالب را دو دست بود، يكى در جنگ صفين جدا گرديد و آن عمار ابن ياسر بود كه كشته شد، و ديگرى امروز جدا گرديد و آن مالك

ص: 989

اشتر بود كه اكنون خبر مرگ او رسيد، به آهنگ مصر سفر كرد و در شهر ايله- بين ينبيع و مصر- نافع غلام عثمان نزد وى آمد و چندان در خدمت او مواظبت كرد كه خاطر اشتر از او آسوده گشت، پس در شهر قلزم شربت عسلى با زهر آميخته به خورد او داد كه بر اثر آن مالك دنيا را بدرود گفت الا و ان الله جنودا من عسل يعنى بدانيد خداوند را از عسل لشگرها است( و از آن سو چون خبر به اميرالمومنين عليه‌السلام رسيد بسيار اندوهگين و افسرده خاطر شد گريست و بر منبر تشريف برده فرمود: انا الله و انا اليه راجعون، و الحمد الله رب العالمين، اللهم انى احتسبه عندك فان موته من مصائب الدهر، رحم الله مالكا فلقد اوفى عهده، و قضى نحبه، و لقى ربه، مع انا قد وطنا انفسنا على ان نصبر على كل مصيبه بعد مصابنا به رسول الله- صلى الله عليه و آله- فانها من اعظم المصيبات يعنى ما از خدا هستيم و به سوى او باز مى‌گرديم، و ستايش خداوندى را سزا است كه پروردگار جهانيان است، بارخدايا من مصيبت اشتر را نزد تو به شمار مى‌آورم، زيرا مرگ او از سوگهاى روزگار است، خدا مالك را رحمت فرمايد كه به عهد خود وفاء نمود،

ص: 990

مدتش را به پايان رسانيد، و پروردگارش را ملاقات كرد، با اينكه ما تعهد نموده‌ايم كه پس از مصيبت رسول خدا- صلى الله عليه و آله بر هر مصيبتى شكيبا باشيم، زيرا آن بزرگترين مصيبتها بود. پس از آن از منبر پائين آمده به خانه رفت، مشايخ نخع به خدمت آن حضرت آمدند، آن بزرگوار متاسف و افسرده بود، فرمود: و لله در مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا، و لو كان من حجر لكان صلدا، اما والله ليهدن موتك عالما وليفرحن عالما، على مثل مالك فلتبك البواكى، و هل مرجو كمالك، و هل موجود كمالك، و هل قامت النساء عن مثل مالك يعنى خدا مالك را جزاى خير دهد و چگونه مالك كه اگر كوه بود كوهى عظيم و بزرگ بود، و اگر سنگ بود سنگى سخت بود، آگاه باشيد به خدا سوگند مرگ تو اى مالك جهانى را ويران و جهانى را شاد مى‌سازد يعنى اهل شام را خشنود و عراق را خراب ميگرداند، بر مردى مانند مالك بايد گريه‌كنندگان بگريند، آيا ياورى مانند مالك ديده مى‌شود، آيا مانند مالك كسى هست،

ص: 991

آيا زنان از نزد طفلى برمى‌خيزند كه مانند مالك شود. و گفته‌اند: جنازه مالك را از قلزم به مدينه طيبه حمل نمودند و قبر منور او در آنجا معروف و مشهور است، و پوشيده نماند كه اشتر- رضى الله عنه- با اينكه مردى خردمند و دلاور و بزرگوار بود به زيور بردبارى و پارسائى و درويشى آراسته بود، چنانكه گفته‌اند: روزى از بازار كوفه مى‌گذشت، و كرباس خامى در بر و پاره‌اى از همان را به جاى عمامه بر سر داشت، يكى از بازاريان از روى استخفاف شاخه سبزى بر او انداخت، اشتر بردبارى نموده اعتناء نكرده گذشت، يكى از حاضرين كه اشتر را مى‌شناخت به آن بازارى گفت: واى بر تو هيچ دانستى كه به چه كسى اهانت نمودى، گفت: نه، گفت او مالك اشتر دوست و يار اميرالمومنين عليه‌السلام بود، پس آن مرد بازارى از كار كرده به لرزه آمده به دنبال اشتر روانه شد تا عذرخواهى نمايد، ديد اشتر در مسجد نماز مشغول است، ايستاد تا از نماز فراغت يافت، پس سلام كرده خود را بر پاى او انداخته بوسيد، اشتر سر او را برداشته فرمود: چه كار مى‌كنى؟! گفت: عذر گناهى كه از من صادر شده مى‌خواهم كه تو را نشناخته بودم، اشتر فرمود: بر تو هيچ گناهى نيست، به خدا سوگند من به مسجد آمده بودم كه براى تو طلب آمرزش نمايم. آرى بايد مالك اشتر چنين بوده و آنقدر بر نفس خود تسلط داشته باشد كه با داشتن چنان شجاعت و دلاورى در چنين موقعى كه نادانى او را استهزاء مى‌كند تغيير حالى به او دست ندهد، زيرا در هر چيز پيرو حقيقى امام زمان خود بود تا آنكه اميرالمومنين علي

ص: 992

ه‌السلام درباره او فرمود: لقد كان لى مثل ما كنت لرسول الله يعنى مالك براى من همچنان بود كه من براى رسول خدا بودم، الحاصل مالك در سال سى و هشتم هجرت بدرود زندگانى گفت و عهدنامه اميرالمومنين عليه‌السلام به نام مبارك او براى حكمرانان جهان در هر امارت و ايالت دستورالعمل گرديد(: بنام خداوند روزى‌دهنده بخشنده اين دستورى است كه بنده خدا على اميرالمومنين به مالك ابن حارث اشتر در پيمان خود با او امر فرموده، هنگامى كه او را والى مصر گردانيده: تا خراج آنجا را گرد آورد، و با دشمن آن بجنگد، و به اصلاح حال مردم آن بپردازد، و شهرهاى آنجا را آباد سازد. امر مى‌نمايد او را به پرهيزكارى و ترس از خدا، و برگزيدن فرمان او، و پيروى از آنچه در كتاب خود )قرآن كريم( به آن امر فرموده از واجبات و مستحبات كه كسى نيكبخت نمى‌شود مگر به پيروى از آنها، و بدبخت نمى‌گردد جز به زير بار نرفتن و تباه ساختن آنها، و اينكه )دين( خداوند سبحان را به دل دست و زبان يارى كند )به دل ايمان و باور داشته و به دست از دشمن جلو گيرد و به زبان امر به معروف و نهى از منكر نمايد( زيرا خداوندى كه برتر است نام او ضامن گشته كه يارى كننده خود را يارى كند، و ارجمند

ص: 993

داننده‌اش را ارجمند فرمايد. و او را امر مى‌فرمايد كه نفس خود را هنگام شهوات و خواهشها فرو نشاند، و هنگام سركشيها آن را باز دارد (تا عنان به دست او نيافتاده و در سختيهايش نيافكند) زيرا نفس به بدى وا مى‌دارد (آدمى از شر او آسوده نيست) مگر كسى را كه خدا رحم فرمايد (حضرت امام موسى بن جعفر از پدران خود عليهم‌السلام روايت كرده كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود: )حضرت امام موسى ابن جعفر از پدران خود عليهم‌السلام روايت كرده كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و اله گروهى از لشگريان را به جنگ فرستاد چون بازگشتند، فرمود: خوشا به حال گروهى كه از جهاد اصغر فراغت يافتند و بر ايشان جهاد اكبر باقى‌مانده است، گفتند يا رسول‌الله جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد و زد و خورد با نفس، پس فرمود: بالاترين جهاد، جهاد كسى است كه با نفس خود كه با اوست جهاد كند(.

ص: 994

پس بدان، اى مالك من تو را به شهرهائى فرستادم كه پيش از تو حكمرانان دادرس و ستمگر در آنها بوده، و مردم به كارهاى تو همان نظر مى‌كنند كه تو به كارهاى حكمرانان پيش از خود مى‌نگرى، و درباره تو همان را گويند كه تو درباره آنان مى‌گوئى، و به سخنانى كه خداوند به زبان بندگانش (از نيك و بد) جارى مى‌فرمايد مى‌توان به نيكوكاران پى برده آنها را شناخت (اگر از آنها نيكوئى بر زبانها جارى باشد مردم ايشان را نيكوكار شمرده دعا مى‌نمايند، و اگر در زبانها بد نام باشند آنان را بدكار دانسته نفرين مى‌كنند، از اين رو حكمران چه مسلمان مانند عمرو ابن عبدالعزيز چه كافر باشد مانند انوشيروان و هر زمامدار قومى بايد كارى كند كه ذكر جميل و نام نيكويش به يادگار بماند تا مردم درباره‌اش دعاى خير نمايند و بر اثر آن نيكبختى جاويد به دست آرد) پس بايد بهترين اندوخته‌هاى تو كردار شايسته باشد، و بر هوا و خواهش خود مسلط باش (مهارش را به دست گير تا در سختيهايت نيافكند) و به نفس خويش از آنچه برايت حلال و روا نيست بخل بورز، زيرا بخل به نفس انصاف و عدل است از او در آنچه او را خوش آيد يا ناخوش سازد (بخل به نفس آن است كه گرد آنچه تو را روا نبا

شد نگردى اگر چه بسيار دوستدار و آرزومند آن باشى( و مهربانى و خوشرفتارى و نيكوئى با رعيت را در دل خود جاى ده )نه آنكه در ظاهر اظهار دوستى كرده در باطن با آنان دشمن باشى كه موجب پراكندگى رعيت گردد، چنانكه در قرآن كريم س 3 ى 159 به پيغمبر اكرم مى‌فرمايد: فبما رحمه من الله لنت لهم، و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين يعنى بر اثر بخشايش خدا تو با مردم مهربان گشتى و اگر تندخو سخت دل بودى از گردت پراكنده مى‌شدند، پس اگر به تو بدى كنند از آنان درگذر و برايشان آمرزش خواه، و در كار (جنگ) با ايشان مشورت نما، و (پس از مشورت) اگر تصميم گرفتى به خدا اعتماد كن كه خدا اعتماد كنندگان را دوست دارد( و مبادا نسبت به ايشان )چون( جانور درنده بوده خوردنشان را غنيمت دانى كه آنان دو دسته‌اند: يا با تو برادر دينيند يا در آفرينش مانند تو هستند كه از پيش گرفتار لغزش بوده و سببهاى بدكارى به آنان روآورده عمدا و سهوا )دانسته يا ندانسته( در دسترشان قرار مى‌گيرد، پس )چون جز پيغمبر و امام كه معصوم هستند كسى نيست كه از خطاء و نادرستى ايمن باشد اگر پيشام

ص: 995

دى آنها را عمدا و سهوا به بدكارى واداشت نبايد به ايشان بخشش روا نداشت، بلكه( با بخشش و گذشت خود آنان را عفو كن همانطور كه دوست دارى خدا با بخشش و گذشتش تو را بيامرزد، زيرا تو بر آنها برترى، و كسى كه تو را به حكمرانى فرستاده از تو برتر است، و خدا برتر است از كسى كه اين حكومت را به تو سپرده و خواسته است كارشان را انجام دهى، و آنان را سبب آزمايش تو قرار داده )هر گونه با آنها رفتار نمائى با تو معامله خواهد نمود( و مبادا خود را براى جنگ با خدا آماده سازى )مخالفت دين نموده به مردم ستم روا دارى( كه تو را توانائى خشم او نبوده از بخشش و مهربانيش بى‌نياز نيستى، و هرگز از بخشش و گذشت پشيمان و به كيفر شاد مباش، و به خشمى كه مى‌توانى مرتكب نشوى شتاب منما، و )از سركشى و به دودلى( مگو من مامور و )به هر چه خواهم( امر مى‌كنم پس بايد فرمان مرا به پذيرند و اين روش سبب فساد و خرابى دل و ضعف و سستى دين و تغيير و زوال نعمتها گردد، و هر گاه سلطنت و حكومت برايت عظمت و بزرگى يا كبر و خوپسندى پديد آورد به بزرگى پادشاهى خدا كه فوق تو است و به توانائى او نسبت به خود آنچه از جانب خويش بر آن توانا نيستى بنگر كه اين نگريستن )انديشه نمودن د

ر بزرگوارى و غالب بودن خدا بر هر چيز( كبر و سركشى تو را فرو مى‌نشاند، و سرافرازى را از تو باز ميدارد، و از عقل و خردى كه از تو دور گشته به سويت برمى‌گردد )انديشه در اين كار سبب مى‌شود كه به خود باز آمده كبر و خودپسندى را از خود برانى(. و برحذر باش از برابر داشتن خود با خدا در بزرگواريش، و مانند قرار دادن خويش را به او در توانائيش، زيرا خدا هر گردنكش متكبرى را خوار و پست مى‌گرداند.

ص: 996

با خدا به انصاف رفتار كن (اوامر او را كار بند و از نواهيش بپرهيز) و از جانب خود و خويشان نزديك و هر رعيتى كه دوستش ميدارى درباره مردم انصاف را از دست مده (نه خود به آنها ستم نما و نه بگذار خويشان و دوستانت به نام تو ستم نمايند) كه اگر نكنى ستمكار باشى و كسى كه با بندگان خدا ستم كند خدا به جاى بندگانش با او دشمن است، و خدا با هر كه دشمن باشد برهان و دليلش را نادرست مى‌گرداند (عذرش را نمى‌پذيرد) و آن كس در جنگ با خدا است تا اينكه (از ستم) دست كشد و توبه و بازگشت نمايد، و تغيير (از دست يافتن) نعمت خدا و زود خشم آوردن (دورى از رحمت) او را هيچ چيز موثرتر از ستمگرى (بر بندگان خدا) نيست، زيرا خدا دعاى ستمديدگان را شنوا و در كمين ستمكاران است (انتقام آن را خواهد كشيد). و كارى كه بايد بيش از هر كار دوست داشته باشى ميانه‌روى در حق است، و همگانى كردن آن در برابرى و دادگرى كه بيشتر سبب خشنودى رعيت مى‌گردد (در هر كار آن را اختيار كن كه به صلاح حال همه باشد هر چند بر خواص گران آمده از آن راضى نباشند) زيرا خشم همگان رضاء و خشنودى چند تن

ص: 997

را پايمال مى‌سازد، و خشم چند تن در برابر خشنودى همگان اهميت دارد، و از رعيت هيچكس بر حكمران در هنگام رفاه آسانى گران‌بارتر، و در گرفتارى كم يارى كننده‌تر، و در انصاف و برابرى ناراضى‌تر، و در خواهش پر اصرارتر، و موقع بخشش كم سپاستر، و هنگام رد دير عذر پذيرنده‌تر، و در پيشامد سختيهاى روزگار در شكيبائى سست تر، از خواص نيست، و ستون دين و انبوهى مسلمانها و آماده براى (جلوگيرى از) دشمنان همگان از مردم هستند (نه چند تن از خواص كه از آنان به تنهائى كارى ساخته نيست) پس بايد با آنان همراه بوده و ميل و رغبت تو با آنها باشد.

ص: 998

و بايد از رعيت كسى را بيش از همه دور و دشمن داشته باشى كه به گفتن زشتيهاى مردم اصرار دارد، زيرا مردم را عيوب و زشتيهائى است كه سزاوارتر كس براى پوشاندن آنها حاكم است، پس آنچه از زشتيهاى مردم به تو پوشيده است پى مكن (كنجكاوى منما) كه بر تو است پوشيدن آنچه (از زشتيهاى ايشان) بر تو آشكار شود، و خدا بر آنچه از تو پنهان است حكم مى‌فرمايد، پس تا مى‌توانى زشتى (مردم) را بپوشان كه خدا بپوشاند زشتى تو را كه دوست مى‌دارى از رعيت پنهان دارى، از مردم گره هر كينه را بگشا (كينه آنها را در دل راه مده) و از خود رشته هر انتقام و بازخواستى را جدا كن، و از هر چه كه تو را نادرست در نظر آيد خود را نادان بنما، و در تصديق و باور داشتن (گفتار) بدگو و سخن‌چين شتاب بنما، زيرا سخن‌چين خيانكار و فريب‌دهنده است هر چند خود را به صورت پنددهندگان در آورد (پس شتاب در قبول گفتار او شايد باعث خطائى شود كه پريشانى بعد از آن را سودى نباشد). و در كنگاش (كار) خود بخيل را راه مده كه تو را از نيكى و بخشش باز داشته از بى‌چيزى و درويشى مى‌ترساند، و نه بى‌دل و ترسو را كه تو را از (اقدام در) كارها سست مى‌گرداند، و نه حريص را كه از بسيارى

ص: 999

حرص (اندوختن جهت روز نيازمندى) ستمگرى (به مردم) را در نظرت جلوه مى‌دهد، پس بخل و ترس و حرص طبيعتهاى گوناگونى مى‌باشند كه بدگمانى به خدا آنها را گرد مى‌آورد! (منشاء اين خوها بدگمانى به خدا است، و بدگمان به خدا او را نمى‌شناسند، زيرا بخيل اگر او را بسيار بخشنده داند به ديگران بخل نمى‌ورزد، و ترسو اگر او را نگهدار خواند از اقدام در كار خدا پسند نمى‌ترسد، و حريص اگر او را روزى‌دهنده داند براى اندوختن حرص نمى‌زند).

ص: 1000

بدترين وزيران تو (كسى را كه بر شئون مملكت گماشته از راى و انديشه‌اش كمك مى‌طلبى) وزيرى است كه پيش از تو وزير اشرار و بدكرداران و در گناهان (كارهاى ناشايسته) با آنها شريك و انباز بوده، پس (چنين كس) نبايد از خواص و نزديكان تو باشد، زيرا آنان يار گناهكاران و برادر (همراه) ستمگران هستند، در حالى كه تو به جاى آنها در كسانى كه داراى انديشه‌ها و كاربريهاى نيكو مانند آنها (در امور مملكت) هستند ميتوانى بهترين وزير را بيابى كه چنان گناهان و كارهاى زشت آنان (كه در حكومت اشرار مرتكب شده‌اند) بر او نيست، و ستمگر را بر ستم و گناهكار را بر گناهش همراهى و يارى نكرده‌اند: هزينه ايشان براى تو سبكتر (زيرا اندك نعمت تو را بسيار دانسته از آن قدردانى نموده سپاسگزار مى‌باشند) و ياريشان برايت نيكوتر، و ميل و رغبتشان به تو از روى مهربانى بيشتر، و دوستيشان با غير تو كمتر است، پس ايشان را در خلوتها و مجلسهاى خود از نزديكان قرار ده، و بايد برگزيده‌ترين ايشان نزد تو وزيرى باشد كه سخن تلخ حق به تو بيشتر گويد، و كمتر تو را در گفتار و كردارت كه خدا براى دوستانش نمى‌پسندد بستايد اگر چه سخن تلخ و كمتر ستودن خواهش و آرزوى تو سبب

دلتنگيت شود (هر چند گفتار و كردار تلخ او بر تو گران آيد و از روش او خشنود نباشى). و خود را به پرهيزكاران و راستگويان بچسبان (هميشه با آنها همنشين باش) و آنان را وادار و بياموز كه بسيار تو را نستايند، و از اينكه نادرستى به جا نياورده‌اى (و شايسته بيان نيست) تو را شاد نگردانند (تا تو را به خود متوجه سازند) زيرا بسيارى اصرار در ستايش شخص را خودپسند ساخته سركشى بار مى‌آورد.

ص: 1001

و نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو به يك پايه باشد كه آن نيكوكاران را از نيكوئى كردن بى‌رغبت سازد و بدكرداران را به بدى كردن وادارد، و هر يك از ايشان را به آنچه گزيده جزاء ده (نيكوكار را پاداش و بدكردار را كيفر ده) و بدان چيزى سبب خوش بينى حاكم نسبت به رعيت بهتر از نيكوئى و بخشش او به ايشان و سبك گردانيدن هزينه‌هاى آنها و رنجش نداشتن از آنان بر چيزى كه حقى به آنها ندارد نيست، پس بايد در اين باب كار كنى كه خوش‌بينى به رعيت را به دست آورى، زيرا خوش‌بينى رنج بسيار را از تو دور ميدارد (براى آنكه بدبينى به رعيت سبب سختگيرى مى‌شود، و سختگيرى رنجش مى‌آورد و چون رنجيدند به زوال و عزل تو كوشيده به اندازه توانائى درصدد مخالفت با تو بر آمده در پى فرصت مى‌گردند، و تو ناچار همواره بر اثر انديشه در كار ايشان غمگين و اندوهناك بوده و آسودگى را از دست ميدهى) و سزاوارتر كسى كه بايد به او خوش‌بين باشى كسى است كه بيشتر به او احسان نموده و نيكوتر آزموده‌اى، و سزاواتر كسى كه بايد به او بدبين باشى كسى است كه با او بد سلوك كرده

ص: 1002

و كمتر آزموده‌اى (پس هر گاه به يارى ايشان نيازمند شدى اعتماد كن به كسى كه به او احسان نموده‌اى ، نه به كسى كه از تو بدى و سختى ديده(. و مشكن سنت )طريقه( شايسته‌اى را كه روساء و بزرگان اين امت به آن رفتار نموده‌اند، و الفت و انس )بين مردم( به سبب آن پيدا شده، و )كار( رعيت بر آن منظم گرديده، و نبايد سنت و طريقه‌اى را به كار برى كه به چيزى از سنتهاى گذشته زيان رساند، پس )اگر چنين كردى بدان سود نخواهى برد، زيرا( مزد و پاداش كسى را است كه آن سنتها )ى نيكو( را بناء گذاشت، و گناه تو را خواهد بود به آنچه آن سنتها را شكست دادى. و درباره استوار ساختن آنچه كار شهرهاى تو را منظم گرداند و برپا داشتن آنچه مردم پيش از تو برپا داشته بودند بسيار با دانشمندان مذاكره و با راستگويان و درست كرداران گفتگو كن )كه بر اثر آن هميشه حكومت تو پايدار مانده و كار رعيت به شايستگى انجام گيرد(.

ص: 1003

و بدان كه رعيت (مردمى كه زير فرمان هستند) چند دسته مى‌باشند كه (كار) بعضى به سامان نمى‌رسد مگر به بعضى ديگر، و گروهى را از گروه ديگر بى‌نيازى نيست: پس بعضى از آن دسته‌ها (نخستين) لشگرهاى خدا (كه براى دفع دشمنان او آماده) هستند، و برخى از آنها (دوم) نويسندگان عمومى و خصوصى، و بعضى از آنها (سوم) قاضيهاى دادرس (كه احكام را بين مردم از روى عدل اجرا نمايند) و دسته‌اى از آنها (چهارم) كارگردانان (مامورين حكمرانى) كه با انصاف و مدارا رفتار نمايند، و بعضى از آنها (پنجم) جزيه‌دهندگان اهل ذمه (كفارى كه باج مى‌دهند تا مال و جان و ناموس آنان در پناه اسلام باشد) و خراج كنندگان مسلمان (كه حقوق خدا را مى‌پردازند) و برخى از آنان (ششم) سوداگر و بازرگان و صنعتگر، و دسته‌اى از آنها (هفتم) فروتنان كه نيازمندان و بيچارگانند، و براى هر يك از اين چند دسته خداوند نصيب

ص: 1004

و بهره او را نام برده است، و حد و اندازه واجب آن را در كتاب خود (قرآن كريم) يا در سنت پيغمبرش- صلى الله عليه و آله- پيمان و دستورى داده است كه نزد ما محفوظ و نگهدارى شده است (آن حدود و عهود در دسترس ما مى‌باشد). پس (سود اين دسته‌ها آن است كه) سپاهيان به ف

رمان خدا براى رعيت (مانند) دژها و قلعه‌ها (كه آنها را از شر دشمنان آسوده مى‌دارند) و زينت و آراستگى حكمرانان و ارجمندى دين و راههاى امن و آسايش (براى رهروان) هستند، و رعيت برپا نميماند مگر با بودن ايشان، و نظام و آسايشى براى سپاهيان نيست مگر به خراج (حقوق واجبه‌اى) كه خدا براى ايشان تعيين فرموده كه به وسيله آن به جنگ با دشمنانشان توانا مى‌گردند، و به آن در اصلاح كار خود اعتماد مى‌نمايند، و آن هنگام حاجت و نيازمندى ايشان به كار مى‌رود، و نظام و آسايشى براى اين دو دسته (سپاهيان و خراج‌دهندگان) نيست مگر به دسته سوم كه عبارت است از قاضيها كه براى عقدها (ى داد و ستد و زناشوئيها) حكم مى‌نمايند،

ص: 1005

و كارگردانان كه باج و خراج گرد مى‌آورند، و نويسندگان كه براى كارهاى همگانى و خصوصى به آنها اعتماد مى‌شود (و سر رشته حساب نگاه مى‌دارند) و نظام و آسايشى براى همه اين دسته‌ها نيست مگر به سوداگران و صنعتگرانى كه سودهاشان را گردآورده بازارها برپا مى‌دارند، و كارهائى انجام مى‌دهند كه سعى و كوشش غير ايشان آن كارها را سامان نتواند داد، پس از اين دسته فروتنان هستند كه نيازمندان و بيچارگانند و بخشش و كمك به آنها (بر توانگران) واجب ولازم است، و نزد خدا براى هر يك از اين طبقات گشايشى است (نه تنگى و ناتوانى، پس اگر بعضى را به بعضى نيازمند گردانيده طبق حكمت و مصلحت بوده نه از روى تنگى و كمى قدرت) و هر يك از آن دسته‌ها را بر حكمران حقى است به اندازه‌اى كه كار آن را به صلاح آورد، و حكمران از عهده آنچه خدا بر او لازم گردانيده و برنمى‌آيد مگر به سعى و كوشش، و يارى خواستن از خدا، و آماده نمودن خود بر به كار بستن حق، و شكيبائى بر آن در كار آسان يا گران و دشوار.

ص: 1006

پس (براى انجام كارها) از سپاهيانت بر گمار كسى را كه براى (بدست آوردن رضاء و خشنودى) خدا و رسول او و براى (پيروى از) امام و پيشوايت پند پذيرنده‌تر و پاكدلتر (راست گفتار و درست كردار) و خردمندتر و بردبارترين آنان باشد: از كسانى كه دير به خشم آيند، و زود عذر (گناهكار) پذيرند (نه مانند بدسيرتان كه آسودگى را در آن بينند كه خشم به كار برده عذر نپذيرند) و به زيردستان مهربان بوده، و به زورمندان سختگيرى و گردن فرازى نمايد، و از آنانكه درشتى او را از جا نكند (كه بر اثر آن ستم روا دارد) و نرمى او را (در انجام كار) ننشاند (باز ندارد). پس همنشين باش با آنانكه از خانواده‌هاى شريف و خوشنام و كسانى كه داراى سابقه‌هاى نيكو (خدمت به خلق و پيروى از خالق) مى‌باشند، و با جنگجويان و دليران و بخشندگان و جوانمردان (روساى لشگر و كشورت را از چنين مردمى برگزين) زيرا آنان جامع بزرگوارى و شاخه‌هاى احسان و نيكوئى هستند، پس به كارهاى آنها رسيدگى كن چون پدر و مادرى كه به فرزندشان رسيدگى مى‌نمايند، و بايد نيكوئى كه درباره آنان نموده و آنها را با آن توانا ساخته‌اى نزد تو بزرگ (دشوار) نيايد، و همراهى كه برايشان متعهد شده‌اى كوچك

ص: 1007

مشمارى اگر چه اندك باشد (همواره درباره آنها نيكوئى كن اندك يا بسيار، پس اگر احسان بزرگ پيش آيد آن را بزرگ مپندار، و اگر اندك بود آن را نيز كوچك مشمار و بجا آور) زيرا احسان آنان را خيرخواه و خوش‌بين به تو مى‌نمايد (كه در نتيجه فرمانت را به خوبى انجام مى‌دهند) و يارى كردن در كارهاى كم اهميت را رها كن به اعتماد و اميد رسيدگى به كارهاى بزرگ آنها (هيچگاه مگو پرسش بيمار و مباركباد بچه تازه به دنيا آمده و مانند آن چندان اهميت ندارد و براى من كه در كارهاى بزرگ با آنها همراهم) زيرا احسان اندك تو جائى دارد كه از آن سود مى‌برند، و احسان بزرگ هم موقعيتى دارد كه از آن بى‌نياز نيستند (خلاصه احسان اندك را ترك مكن و آنها را چشم به راه احسان بزرگ مگذار كه سبب رنجش و دلگيرى خواهد بود). و بايد برگزيده‌تر سران سپاهت كسى باشد كه با لشگر در همراهى (مال و دارائى) مواسات كند (از اصل مال با آنها خود را برابر داند، نه از زيادى آن كه اگر از زيادى بخشد آن را مواسات نگويند) و از توانائى خويش (خوار و بار لشگر كه در دست او است) به آنها احسان نمايد به اندازه‌اى كه ايشان

ص: 1008

و خانواده‌شان در آسايش باشند، تا اينكه در جنگ با دشمن يكدل و يك انديش

ه گردند (در كارزار غم نادرستى خانواده نداشته باشند) زيرا مهربانى و كمك تو به ايشان دلهاشان را به تو متوجه و مهربان مى‌نمايد (آرى اگر پادشاه سران لشگر را واداشت كه با لشگريان مواسات نموده جيره و ماهيانه آنان را به موقع بپردازند همه هواخواه او مى‌شوند، وگرنه دلهاشان بر مى‌گردد و باعث خرابى و پيش نرفتن كار مملكت مى‌شود) و نيكوترين چيزى كه حكمرانان را خشنود مى‌دارد برپا داشتن عدل و دادگرى در شهرها و آشكار ساختن دوستى رعيت مى‌باشد، و دوستى آنان آشكار نمى‌گردد مگر به سالم ماندن سينه‌هاشان (از بيمارى خشم و كينه) و خيرخواه (با سينه سالم) نمى‌مانند مگر به دوستدارى به نگهدارى حكمرانان و گرد آنان بودن و سنگين نشمردن حكومتشان، و انتظار نداشتن بسر رسيدن مدت (حكومت) آنها، پس آرزوهاى ايشان برآور، و آنها را به نيكوئى ياد كن، و كسانى را كه آزمايشى نموده رنجى برده‌اند همتشان را به زبان آور، زيرا ياد كردن نيكوكارشان دلير را به هيجان آورده به جنبش واميدارد، و نشسته (از كارمانده) را به خواست خدايتعالى ترغيب مى‌نمايد (او را دوباره به كار مى‌آورد).

ص: 1009

پس رنج و كار هر يك از آنان را براى خودش بدان، و رنج كسى را به ديگرى نسبت مده (تا رنج برده از عدل و انصاف والى نوميد نگردد و ديگران هم به كارهاى بزرگ اقدام كنند) و بايد در پاداش به او هنگام بسر رساندن كارش كوتاهى ننمائى، و بايد بزرگى كسى تو را بر آن ندارد كه رنج و كار كوچك او را بزرگ شمارى، و پستى كس تو را وادار نسازد كه رنج و كار بزرگش را كوچك پندارى (زيرا چنين رفتار برخلاف عدل و دادگرى است، و سبب بى‌رغبتى كارگردانان در انجام كارها مى‌شود). و در كارهاى مشكلى كه درمانى و كارهائى كه بر تو مشتبه گردد (كه براى دانستن حكم حق سرگردان باشى) به (كتاب) خدا و (سنت) پيغمبر او بازگردان كه خداوند سبحان براى گروهى كه خواسته هدايت و راهنمائى كند (در قرآن كريم س 4 ى 59 فرموده: يا ايها الذين امنوا اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم، فان تنازعتم فى شى فردوه الى الله و الرسول يعنى اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد از خدا و رسول و اولى‌الامر از خودتان )امام و پيشوا خليفه بر حق و جانشين پيغمبر اكرم( اطاعت و پيروى نمائيد، پس اگر در حكمى اختلاف پيدا كنيد به خدا و رسولش رجوع نمائيد )از روى هواى نفس قضاوت نكنيد كه

سبب تباهكارى گردد( پس رجوع به خدا فرا گرفتن محكم از كتاب او )آنچه در معنى آن اشتباه و ترديدى نيست( مى‌باشد، و رجوع به رسول فرا گرفتن سنت )احكام( او است سنتى كه گرد مى‌آورد و پراكنده نمى‌سازد )سنتى كه اختلاف را رفع مى‌نمايد و همه را در راى و انديشه يگانه گرداند، نه سنت پراكنده كننده كه مقصود از آن واضح و هويدا نمى‌باشد(.

ص: 1010

پس براى قضاوت و داورى بين مردم بهترين رعيتت را اختيار كن كسى كه كارها به او سخت نيايد (از عهده هر حكمى برآيد نه آنكه ناتوان باشد) و نزاع كنندگان در ستيزه و لجاج راى خود را بر او تحميل ننمايند، و در لغزش پايدارى نكند، و از بازگشت به حق هر گاه آن را شناخت درمانده نشود (چون به خطاء خود آگاه شد يا او را به آن لغزش آشنا نمودند باز گردد، نه آنكه بر اشتباه خويش ايستادگى نمايد) و نفس او به طمع و آز مائل نباشد (زيرا اگر طمع داشته باشد نمى‌تواند به حق حكم كند) و (در حكم دادن) به اندك فهم بدون به كار بردن انديشه كافى اكتفاء نكند (بلكه جستجو نمايد تا منتهى درجه آنچه لازم است به دست آورد) و كسى كه در شبهات تامل و درنگش از همه بيشتر باشد (در امر مشتبه تا حقيقت را به دست نياورد حكم ندهد) و حجت و دليلها را بيش از همه فرا گيرد، و كمتر از همه از مراجعه دادخواه دلتنگ گردد، و بر (رنج بردن در) آشكار ساختن كارها از همه شكيباتر و هنگام روشن شدن حكم از همه برنده‌تر باشد (چون به مطلب پى برد فورى حكم آن را بدهد و تاخير نياندازد كه موجب سرگردانى نزاع كننده‌ها شود) كسى كه بسيار ستودن او را به خودبينى وا ندارد، و برانگيختن

ص: 1011

و گول زدن او را مائل (به يكى از دو طرف) نگرداند، و حكم‌دهندگان آراسته به اين صفات كم بدست مى‌آيند (بايد در طلب ايشان بسيار سعى و كوشش نمود) پس از آن از قضاوت او بسيار خبر گير و وارسى كن (مبادا خطائى از او سر زند كه نتوانى جبران نمود) و آنقدر به او ببخش زندگيش را فراخ ساز كه عذر او را از بين ببرد، و نيازش به مردم با آن بخشش كم باشد (تا بهانه‌اى براى رشوه گرفتن نداشته به راستى و درستى در كارها حكم نمايد) و نزد خويش منزلت و بزرگى به او بده كه ديگرى از نزديكان تو در (از بين بردن) او طمع نكند تا به اين سبب از تباه كردن ناگهانى مردم او را نزد تو ايمن و آسوده باشد (زيرا دشمن و رشكبر قاضى بسيار است و اگر مقام و منزلتى نداشته باشد آسوده نبوده از بيان حكم حق مى‌ترد) پس درباره برگزيدن قضات و صفاتى را كه براى آنها شمردم از هر جهت انديشه كن، زيرا اين دين در دست اشرار و بدكرداران گرفتار بوده كه در آن از روى هوا و خواهش رفتار مى‌شده و با آن دنيا مى‌خواسته‌اند.

ص: 1012

پس در كارهاى عمال و كارگردانانت نظر و انديشه كند، و چون آنان را تجربه و آزمايش نمودى به كار وادار (تا ديانت و راستى و درستيشان را نيازموده‌اى به كار گمار) و آنها را به ميل خود و كمك به ايشان و سر خود (بى‌مشورت) به كارى نفرست، زيرا به ميل و سرخود كسى را به كارى گماشتن گرد آمده‌ايست از شاخه‌هاى ستم و نادرستى (به رعيت، چون حكمران اگر سر خود بدون مشورت و آزمايش به هواى نفس اشخاصى را به كارهائى گماشت خلاف عدل و داد رفتار نموده و امانت مردم را تباه ساخته است) و ايشان را از آزمايش‌شدگان و شرم‌داران از خاندانهاى نجيب و شايسته و پيش قدم در اسلام بخواه (به كار بگمار) زيرا آنها داراى اخلاق و خوهاى گرامى‌تر و ناموس درست تر (ننگ بر خود وانداشته‌اند) و طمعهاى كمتر و انديشه در پايان كارها را رساتر هستند، پس جيره و خوار و بارشان را فراوان ده كه اين كار آنان را به اصلاح (و نيك كردن خوهاى) خودشان توانا مى‌دارد، و بى‌نياز مى‌گرداند از خوردن آنچه (مال مسلمانها) كه زير دستهاشان مى‌باشد، و حجت و دليل است بر ايشان اگر فرمانت را به كار نبستند يا در امانت رخنه‌اى گشودند (اگر آنها را سير نموده باشى و دستورات انجام ندهند

ص: 1013

يا در امانت خيانت نموده رشوه گيرند و تو بخواهى به كيفرشان برسانى عذرى ندارند( پس در كارهايشان كاوش و رسيدگى كن، و بازرسهاى راستكار و وفادار بر آنان بگمار، زيرا خبرگيرى و بازرسى در نهانى تو كارهاى آنها را سبب وادار نمودن ايشان است بر امانتدارى و مدارا نمودن و نرمى با رعيت )هر گاه والى به كارهايشان نرسد آنها را از راه عدل و دادگرى بيرون رفته و به مردم ستم روا دارند( و خود را از ياران )خيانتكار( دور دار، و اگر يكى از ايشان به خيانت و نادرستى دستش را بيالايد و خبرهاى بازرسانت به خيانت او گرد آيد به گواهى همان خبرها اكتفا كن )اين جمله شايد اشاره به آن باشد كه شرط گواهى دادن در امور مملكتى عدد خاص و عدالت كه مجتهدين آن را در احكام شرط گواهى دادن مى‌دانند نيست( پس بايد او را كيفر بدنى بدهى و او را به كردارش بگيرى، و بى‌مقدار و خوارش گردانى، و داغ خيانت بر او بزنى، و ننگ تهمت و بدنامى را )چون طوق( به گردنش بنهى )تا نادرستان را عبرت و پند باشد(.

ص: 1014

و در كار خراج به صلاح خراج‌دهندگان كنجكاورى كن، زيرا در صلاح خراج و صلاح خراج‌دهندگان ديگران را آسايش و راحتى است، و آسايش و راحتى براى ديگران نيست مگر به واسطه خراج‌دهندگان، چون مردم همه جيره‌خوار خراج و خراج‌دهندگانند (پس اگر امر خراج و خراج‌گزاران درست باشد مردم در آسايشند و اگر به آن اعتناء نكنى همه گرفتارند) و بايد انديشه تو در آبادى زمين (كه از آن خراج گرفته مى‌شود) از انديشه در ستاندن خراج بيشتر باشد، زيرا خراج به دست نمى‌آيد مگر به آبادى، و كسى كه خراج را بى‌آباد نمودن بطلبد به ويرانى شهرها و تباه نمودن بندگان پرداخته، كار او جز اندكى پايدار نمى‌ماند، پس اگر خراج‌دهندگان شكايت كنند از سنگينى (مالياتى كه برايشان مقرر گشته) يا از علت و آفتى (كه به محصول رسيده باشد) يا از قطع شدن بهره آب (به اينكه كاريزشان بند آمده يا سد اصطخر و رودخانه را سيل برده و مانند آن) يا از نيامدن باران و شبنم يا از تغيير يافتن و دگرگون شدن زمين كه آن را آب (سيل و مانند آن) پوشانده يا بى‌آبى (گياه) آن را تباه ساخته، به ايشان تخفيف بده به اندازه‌اى كه اميدوارى كار آنان درست و نيكو شود (شارح قزوينى ملا محمد صالح )

ص: 1015

رحمه‌الله( در اينجا فرموده: اين كلام دلالت كند بر آنكه خراج تنها زكوات نيست كه در شرع تعيين گرديده، بلكه مالياتى است مقرر بر زمين و آب و غير آن به اندازه لزوم كه بر طبق مصلحت دقت در آن تفاوت مى‌نهند، و ظاهرا تخصيص به ارباب ذمه ندارد) و بايد سبك ساختن سنگينى بار ايشان بر تو گران نيايد، زيرا تخفيفى كه به آنها داده‌اى اندخته‌اى است كه با آبادى شهرها و آرايش دادن حكومت به تو باز مى‌گردانند با جلب خوش‌بينى و ستايش آنها به خود و خورسند بودن تو از برقرار كردن عدل داد بين آنان، در حالى كه افزون شدن توانائى ايشان را به آنچه نزدشان اندوخته‌اى از رفاهيت و آسايش و اطمينان داشتن به مداراتى كه به آنها نموده‌اى از عدل و داد خود بر آنان را براى خويش تكيه‌گاه قرار داده‌اى، پس بسا پيشامدى كه پس از نيكى به آنها هر گاه آن را به ايشان واگزارى با خوشدلى انجام دهند، زيرا به مملكت آباد آنچه بار كنى مى‌تواند بكشد (و اين با نيكوئى حال رعيت و اطمينان ايشان به حكمران انجام يابد) و همواره ويرانى زمين به جهت دست تنگى اهل آن است، و رعيت نيازمند و پريشان مى‌شود با توجه به حكمرانان به جمع و گردآوردن (مال و دارائى) و بدگمانيشان به پايدارى (حكو

مت و رياست خود( و كم بهره بردنشان از پيشامدها و پندها و انديشه در احوال روزگار.

ص: 1016

پس از آن در حال نويسندگانت بنگر و بهترين ايشان را (از جهت راستى گفتار و درستى كردار) به كارهايت بگمار، و نامه‌هايت كه در آنها تدبيرها و رازها (براى دفع دشمن و ملكدارى) بيان مى‌كنى تخصيص ده به كسى كه در همه خوهاى پسنديده (ديندارى، امانت، خيرخواهى، پاكدامنى و مانند آنها) از نويسندگان ديگر جامعتر باشد (زيرا كسى كه بر اسرار سلطنت و حكومت از همه بيشتر دست مى‌يابد داراى اوصاف شايسته باشد، و گرنه به اندك غرضى شكست لشگر را در جنگ و زيان مملكت را در كارها فراهم مى‌آورد) كسى را كه مقام و بزرگوارى سركش نسازد كه به مخالفت با تو در حضور مردم و بزرگان بى‌باك باشد، و كسى را كه غفلت و فراموشى سبب نشود كه كوتاهى كند در رساندن نامه‌هاى كارگردانانت به تو و نيكو پاسخ دادن آنها از جانب تو، و در چيزهائيكه براى تو ميستاند و از جانب تو مى‌بخشد، و كسى كه قرارداد به سود تو را سست نبند و (بلكه آن را استوار و زباندار گرداند) و از گشادن گره قراردادى كه به زيان تو بسته شده ناتوان نگردد، و اندازه مقام و پايه خود را در كارها بداند، زيرا نادان به مقام و كار خويش به مقام و كار ديگرى نادانتر است (پس نويسنده مخصوص ملك و حاكم بايد

به پايه و قدر خود دانا باشد تا پايه و كار هر كس را بشناسد( و ديگر ايشان را )براى كارها( به فراست و دريافتن و اطمينان و نيكو گمانى

ص: 1017

خود نبايد برگزينى، زيرا مردان )كارگردانان( براى به دست آوردن دل حكمرانان آراسته و نيكو خدمت خود را مى‌شناسانند )امانت و نيك نفسى و خيرانديشى از خود جلوه مى‌دهند، و عيوب و بديهاشان را از والى مى‌پوشانند تا او را فريفته اعتقاد و حسن ظن او را جلب نموده بر كارهاى ديوانى برسند( در حالى كه غير از آنچه از خود نشان مى‌دهند و خويش را به آن مى‌آرايند چيزى از خيرخواهى و امانت )در ايشان( نيست، ولى آنان را به كردارى كه براى نيكان پيش از تو انجام داده‌اند بيازما، آنگاه نيكوترين آنان را كه بين مردم آشكار و درستكارتر آنها را كه روشناس و در زبانهاشان باشد برگزين، و اين آزمايش تو دليل است بر فرمانبرى تو از خدا و كسى )امام عليه‌السلام( كه كار را به دست تو سپرده، و براى هر كارى از كارهايت رئيس و كارگردانى از نويسندگان قرار ده كه بزرگى كارها او را مغلوب و ناتوان نكند، و بسيارى آنها او را پريشان نسازد، و هر گاه در نويسندگانت عيب و بدى باشد و تو از آن غافل باشى تو را به آن بدى مى‌گيرند )بازخواست آن بر ت

و باشد(.

ص: 1018

پس سفارش درباره سوداگران و صنعتگران را بپذير، و درباره نيكى كردن به آنان (به گماشتگان خود) سفارش كن (كه به طمع مال و دارائى ايشان بهانه‌ها نياورده آنها را نرنجانند تا دلسرد نشوند) كسى را از ايشان كه مقيم است (در شهرى مى‌خرد و مى‌فروشد يا شريك و همكار او كالائى از جاى ديگر مى‌فرستد و او مى‌فروشد) و آنكه با مال و دارائى خود در رفت و آمد است، و آنكه از بدن خود سود مى‌رساند (صنعتگران كه با دست و باز و حوائج مردم را آماده مى‌نمايند) زيرا ايشان سبب و ريشه‌هاى سودها هستند، و به دست آورنده آن از راههاى سخت و جاهاى دور در بيابان و دريا و زمين و هموار و كوهستان قلمرو تو، و از جاهائى كه مردم در آن گرد نمى‌آيند، و به رفتن آن مواضع جرات نمى‌كنند، پس سوداگران آسودگى مى‌باشند كه ترس سختى ندارد، و صلح و آشتى كه بيم و شر و بدى به آنها نمى‌رود، و كارهاى ايشان را در حضور خود و در گوشه‌هاى شهرهايت وارسى كن (از دور و نزديك آسودگى آنها را بخواه تا ظلم و ستمى بر آنها رخ ندهد) و با همه اين سفارشها كه درباره ايشان شد بدان كه در بسيارى از آنان سختگيرى بى‌اندازه و بخل‌ورزى زشت و نكوهيده و احتكار و نگاهدارى (اشياء) براى گرانفروشى و به دلخواه نرخ نهادن در فروختنيها مى‌باشد، و اين كارهاى

ص: 1019

ايشان سبب زيان رساندن به همگان و زشتى حكمرانان است، پس از احتكار جلوگيرى كن كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله- از آن منع فرموده (و قواعد و مسائل آن در كتب فقهيه بيان شده) است، و داد و ستد بايد آسان به ترازوهاى بى‌كم و كاست و نرخهائى باشد كه به فروشنده و خريدار اجحاف و زياده‌روى نشود (شارح قزوينى )رحمه‌الله( در اينجا فرموده: ظاهر اين كلام آن است كه حاكم مى‌تواند ايشان را به نرخى بى‌كم و كاست الزام نمايد تا ستم بر جانبى رخ ندهد) پس كسى را كه بعد از نهى تو احتكار كند كه به كيفر رسان كيفرى كه سبب رسوائى او (و عبرت ديگران) باشد، ولى از اندازه تجاوز نكند (كيفر زياده از گناه نباشد، و آن نسبت به طبقات مردم مختلف است، پس بسا كسى را اندك سرزنش و كيفر باشد، و بسا به حبس و شكنجه متنبه نگشته به خود نيايد، در اين صورت تشخيص كيفر هر كس با حكمران است.

ص: 1020

پس از خدا بترس، از خدا بترس درباره دسته زيردستان درمانده بيچاره و بى‌چيز و نيازمند و گرفتار در سختى و رنجور و ناتوانى، زيرا در اين طبقه هم خواهنده است كه ذلت و بيچارگيش را اظهار مى‌كند و هم كسى است كه به عطاء و بخشش نيازمند است، دلى (از عفت نفس) اظهار نمى‌نمايد، و براى رضاى خدا آنچه را كه از حق خود درباره ايشان به تو امر فرموده بجا آور، و قسمتى از بيت‌المال كه در دست دارى و قسمتى از غلات و بهره‌هائى كه از زمينهاى غنيمت اسلام بدست آمده در هر شهرى براى ايشان مقرر دار، زيرا دورترين ايشان را همان نصيب و بهره‌اى است كه نزديكترين آنها دارد (همه ايشان از بيت‌المال و غلات زمينهائى كه از جنگ كننده با مسلمانها گرفته شده بهره مى‌برند خواه دور خواه نزديك، و چون توانائى ندارند كه خود را به شهر تو برسانند و سهم خود را بگيرند پس در شهر خودشان مامورى بگمار كه حق آنها را بپردازد تا كسى محروم و نوميد نماند) و رعايت حق هر يك از ايشان از تو خواسته شده است، پس تو را سركشى شادى و فرو رفتن در نعمت از حال آنان باز ندارد، زيرا تو به از دست دادن كار كوچك براى استوار نمودن كار بزرگ كه اهتمام و رسيدگيت به آن بيشتر است معذ

ور نيستى، پس همت خود را از (رسيدگى كار) آنان دريغ مدار، و از روى گردنكشى از آنان رو برمگردان، و رسيدگى و وارسى كن كارهاى كسى (درويش و ناتوان) از ايشان را كه دسترسى به تو ندارد از كسانى كه چشمها (ى مردم) آنها را خوار مى‌نگرند، و مردم آنان را كوچك مى‌شمارند

ص: 1021

(چون به درويشان و ناتوانان دربانان به ذلت و خوارى نگاه مى‌كنند و دير ميشود كه ايشان را به والى راه دهند، پس تو براى آنان كارى كن كه درخواستهاى خود را بى‌ترس و رنج به تو اظهار نمايند تا كسى ستمديده و افسرده نماند و شكايت تو را به خداى تعالى نبرد) پس امين خود را كه (از خدا) بترسد و فروتن باشد براى (رسيدگى به احوال) ايشان قرار ده تا كارهاى آنها را به تو برساند، آنگاه درباره ايشان چنان رفتار كن كه روزى كه (حساب و وارسى) خدا را (در قيامت) ملاقات كنى عذرت را بپذيرند، زيرا ايشان در بين رعيت به عدل و داد از ديگران نيازمندترند (چون آنان توانائى دفاع از حق خويشتن ندارند) پس در اداى حق هر يك از ايشان نزد خدا عذر و حجت داشته باش (تا هيچگونه مسئول نباشى) و رسيدگى كن به يتيمان (خردسال) و پيران سالخورده كه چاره‌اى ندارند، و (از روى ناتوانى) خود را براى خواستن آماده نساخته

اند، و آنچه گفتيم (و آن را برنامه تو قرار داديم عمل به آن) بر حكمرانان سنگين و گران است، و (بلكه) هر گونه حقى گران آيد، و گاه باشد خداوند آن را سبك مى‌گرداند به كسانى كه پاداش نيكو و رستگارى مى‌طلبند، و خود را به شكيبائى مى‌دارند، و به راستى آنچه خدا براى ايشان وعده داده (بهشت جاويد) اطمينان دارند (پس آن را به آسانى بجا مى‌آورند).

ص: 1022

و پاره‌اى از وقت را براى نيازمندان از خود قرار ده كه در آن وقت خويشتن را براى (رسيدگى به خواست) ايشان آماده ساخته در مجلس عمومى بنشينى (تا ناتوانان و بيچارگان به تو دسترسى) داشته باشند( پس براى )خشنودى( خدائى كه تو را آفريده )با آنان( فروتنى كن، و لشگريان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را از )جلوگيرى( آنها بازدار تا سخنران ايشان و بى‌لكنت و گرفتگى زبان و بى‌ترس و نگرانى سخن گويد )نياز خود را بخواهد( كه من از رسول خدا- صلى الله عليه و آله بارها شنيدم كه مى‌فرمود: هرگز امتى پاك و آراسته نگردد كه در آن امت حق ناتوان بى‌لكنت و ترس و نگرانى از توانا گرفته نشود. پس درشتى و ناهموارى و آداب سخن ندانستن را از آنان تحمل كن و به روى خود نياور )زيرا بسيارى از حاجتمندان تنگدل و در سخن ناتوانند، و اگر والى خوشخو و بردبار نباشد كارشان درست نمى‌شود( و تندى )بدخوئى( و خودپسندى )به نشست و برخاست و گفتگوى با آنها( را از خويشتن دوركن تا خدا درهاى رحمتش را به روى تو بگشايد، و پاداش طاعت و فرمانبريش را به تو ارزانى فرمايد، و )اگر خواستى چيزى به يكى از آنان بدهى( آنچه مى‌بخشى به خوشروئى ببخش )تا خواستار را گوار

ا آيد( و )اگر به انجام خواهش او توانا نبوده يا مصلحت ندانستى، آنچه از او منع مى‌نمائى( با مهربانى و عذرخواهى منع كن )تا نرنجد و كينه‌ات را در دل نگيرد(.

ص: 1023

و در بين كارهاى تو كارهائى است كه ناچار بايد خودت انجام دهى: از آنها پاسخ دادن (مطالب) كارگزارانت است آنجا كه نويسندگانت درمانده شوند (نتوانند سر خود پاسخ دهند، و اگر شخص والى رسيدگى نكند سبب سرگردانى نويسندگان و كارگزاران گردد) و از آن كارها انجام (پاسخ دادن) درخواستهاى مردم است روزى كه به تو مى‌رسد درخواستهائى كه به سبب (بسيارى) آنها يارانت (كارگردانانت) را تنگدل مى‌سازد (براى آسوده ماندن خود بخواهند آنها را عقب اندازند، تو خود بايد رسيدگى كرده نگذارى تاخير افتد) و در هر روز كار آن روز را به جا آور زيرا براى هر روز كارى است مخصوص آن (پس اگر غفلت نموده كار امروز را به فردا و فردا را به پس فردا افكنى كارها بسيار گشته از عهده آن بر نمى‌آئى و مردم سرگردان و از كار باز مى‌مانند و در نتيجه مملكت ضايع و تباه مى‌گردد) و بهترين وقتها و پاكترين قسمت آن را براى خود و آنچه بين تو و خدا است (عبادت و بندگى) قرار ده (مثلا در اول وقت كه سرشار هستى نماز بخوان نه آنكه همه كارها را كه انجام دادى با خستگى و بى‌ميلى نماز گزارى) هر چند همه آن وقتها (كه به كار مردم مى‌رسى) از آن خدا است (عبادت و بندگى است) اگر نيت

ص: 1024

و قصد در آن شايسته و رعيت از آن در آسايش باشد. و بايد برپا داشتن واجبات كه براى خدا است و بس در وقت گزيده‌اى باشد كه براى خدا دينت را خالص مى‌گردانى (چنانكه بهترين اوقات را براى عبادت بايد تخصيص داد، بهترين اوقات عبادت را براى اداء واجبات بايستى بكار برد) پس در (قسمتى از) شب و روزت از تن خود به خدا واگذار (به عبادت او بپرداز) و به آن (واجبى) كه به وسيله آن به خدا نزديك مى‌شوى وفا كن و كوشش نما كه داراى شرائط كمال و بى‌عيب و نقص (بى‌رياء و خودنمائى و توجه به غير) باشد اگر چه تنت را بفرسايد (مانند وضو گرفتن در هواى سرد و روزه داشتن در هواى گرم) و هر گاه نمازت را با مردم گزارى (به جماعت بخوانى) پس (به سبب دراز گردانيدن) مردم را از خود دور و رنجيده و نماز را (با ترك واجبات آن) ضايع و تباه مگردان، زيرا در مردم عليل و بيمار و حاجتمند و كاردار هست (كه عليل و بيمار را طاقت و توانائى طول دادن و كاردار را فرصت نمى‌باشد) و من از رسول خدا- صلى الله عليه و آله هنگامى كه به يمن روانه‌ام مى‌ساخت پرسيدم چگونه با آنان نماز گزارم؟ فرمود: با آنها چون نماز ضعيفتر و ناتوانتر ايشان نمازگزار، و به مومنين مهربان باش.

ص: 1025

و پس از اين دستورها مبادا خويشتن را زياده از رعيت پنهان كنى، زيرا رو نشان ندادن حكمرانان به رعيت قسمتى از تنگى (نامهربانى) و كم دانشى و آگاه نبودن به كارها است (چون حكمرانان با نشست و برخاست و سخن گفتن با مردم از احوال مملكت و رعيت آگاه مى‌گردند، ولى اگر تنها بنشينند به بسيارى از اسرار و رموز كارها پى نمى‌برند) و رو نشان ندادن حكمرانان به رعيت اطلاع بر آنچه (احوال و اوضاع مملكت و رعيت) را كه از آن پنهان بوده‌اند از ايشان پوشيده مى‌سازد، پس (در اين صورت گاهى) نزد حكمرانان كار بزرگ خرد و كار خرد بزرگ و نيكوئى زشتى و زشتى نيكوئى و حق و درستى به باطل و نادرستى آميخته گردد، و والى و حكمران بشر است كه به كارهاى مردم كه از او پنهان مى‌دارند آگاهى ندارد، و حق را هم نشانه‌هائى نيست كه با آنها انواع راستى از دروغى شناخته شود، و تو يكى از دو مرد خواهى بود: يا مردى كه در بخشيدن حق و درستى سخى و دستبازى، پس سبب رو نشان ندادنت از حقى واجب كه عطا كنى يا كار نيكوئى كه به جا آورى چيست؟ يا مردى هستى سخت و بى‌بخشش، پس (باز هم چرا رو نشان ندهى، زيرا) زود باشد كه مردم از درخواست از تو دست بدارند چون از بذل و بخشش ت

و نوميد گردند، با اينكه بيشتر خواهشهاى مردم از تو چيزى است كه برايت مايه و زحمتى ندارد از قبيل شكايت كردن از ستمى (كه به ايشان رسيده و دفع از آن را از تو بخواهند) يا درخواست انصاف و داد در معامله و رفتارى.

ص: 1026

سپس (بدان) حكمرانان را نزديكان و خويشانى است ك به خودسرى و گردنكشى و دراز دستى (به مال مردم) و كمى انصاف خو گرفته‌اند (و رعيت را به سختى و گرفتارى دچار مى‌نمايند) ريشه و اساس (شر) ايشان را با جدا كردن و دور ساختن موجبات آن صفات از بين ببر (عادل و دادگر و از اوضاع داخلى مملكت باخبر باش تا ايشان بى‌عدالتى و بى‌خبرى تو را وسيله خودسرى و دراز دستى و كم انصافى قرار ندهند و به رعيت آزار نرسانند) و به كسى از آنان كه در گردت هستند و اهل بيت و خويشاوندانت زمينى واگذار مكن، و بايد كسى از تو در طمع نيافتد به گرفتن مزرعه و كشت زارى كه زيان رساند به مردم همسايه آن در آبشخور يا كارى كه به شركت بايد انجام داد كه سختى كار مشترك را به همسايگان تحميل نمايند، پس سود و گوارائى آن براى ايشان خواهد بود، نه تو، و عيب و سرزنش آن در دنيا و آخرت بر تو خواهد ماند. و حق را براى آنكه شايسته است از نزديك و دور (خويش و بيگانه) اجرا كن، و در آن كار شكيبا و (از خدا) پاداش خواه باش اگر چه از به كار بردن حق به خويشان و نزديكانت برسد هر چه برسد (مثلا لازم آيد كه از روى حق يكى از خويشان را قصاص نمايى) و پايان حق را با آنچه بر تو

ص: 1027

گران (و بر نزديكان سخت و دشوار) است بنگر كه پسنديده و فرخنده است. و اگر رعيت به تو گمان ستمگرى بردند عذر و دليلت را براى ايشان آشكار كن و گمانهاى آنها را با آشكار كردنت از خويشتن دورنما، زيرا در آن كار رياضت و عادت دادن است به خود (عدل و انصاف را) و مهربانى است به رعيت، و عذر آوردنى است كه با آن آنچه خواستارى از وارد نمودن آنها به حق مى‌رسى (تو كه ميخواهى از بدگمانى و سرزنش آنها برهى عذر خود را بيان كن تا از اشتباه بيرون آمده دوستيت را در دل جا دهند).

ص: 1028

و از صلح و آشتى كه رضاء و خشنودى خدا در آن است و دشمنت تو را به آن بخواند سرپيچى مكن، زيرا در آشتى راحت لشگريان و آسايش اندوهها و آسودگى براى (اهل) شهرهايت است (چنانكه خداوند در قرآن كريم س 8 ى 61 مى‌فرمايد: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله انه هو السميع العليم يعنى اگر دشمنان به صلح و آشتى گرائيدند تو نيز آن را بپسند و )اگر در باطن مكر و حيله به كار برده به صلح و آشتى مى‌خواهند تو را فريب دهند مترس( كار خود به خدا واگزار كه خدا به گفتارشان شنوا و به انديشه‌هاشان دانا است) ولى از دشمنت پس از آشتى او سخت بر حذر باش و بترس، زيرا دشمن چه بسيار خود را نزديك گرداند تا غافلگير كند (آن گاه كار حريف را بسازد يا او را در سختى اندازد) پس احتياط و استوار كارى را پيشه كن و زير بار حسن ظن و نيكو گمانى به زودى مرو (مومن با اينكه به همه كس نيك‌بين است در امور اجتماعى بايد از زيان نفاق و دوروئى و مكر دشمن آگاه و هشيار باشد) و اگر بين خود و دشمنت پيمانى بستى و او را از جانب خويش (جامه) امان و آسودگى پوشاندى (پناه دادى) به پيمانت وفادار باش و پناه دادنت را به درستى رعايت كن، و خود را سپر پيمان و زنهارى

كه داده‌اى قرار ده، زيرا چيزى از واجبات خدا در اجتماع مردم با اختلاف هواها و پراكندگى انديشه‌هاشان از بزرگ دانستن وفاى به پيمانها نيست، و مشركين هم پيش از مسلمانها وفاء به

ص: 1029

عهد را بين خود لازم ميدانستند به جهت آنكه وبال و بد عاقبتى پيمان‌شكنى را دريافته بودند (آزموده بودند، و مسلمانها به انجام آن سزاوارترند) پس به امان و زنهارت خيانت نكرده پيمانت را مشكن، و دشمنت را فريب مده، زيرا (پيمان‌شكنى جرات و دليرى خدا است، و) بر خدا جرات و دليرى نمى‌كند مگر نادان بدبخت. و خداوند پيمان و زنهارش را امن و آسايشى كه از روى رحمت و مهربانيش بين بندگان گسترده قرار داده است (آنان را به مراعات آن امر فرموده تا از هرج و مرج و قتل و فساد رها گردند) و آن را حريم و پناهگاهى قرار داده كه به استوارى آن زيست كرده در پناه آن بروند، پس تباهكارى و فريب در آن روا نيست، و عهد و پيمانى مبند كه در آن تاويل و بهانه و بكار بردن مكر و فريب راه داشته باشد (چنانكه با دشمن پيمان بندد كه اسيرانش را آزاد سازد تا لشگرش را از فلان شهر بيرون برد، چون اسيران را آزاد نمود شهر را ويران كرده خالى كند) و بعد از برقرارى و استوار نمودن عهد و پيمان گفتار دو پ

هلو به كار مبر (توريه و پنهان نمودن قصد در وقتى كه شخص به سوگند خوردن به غير حق ناچار گردد تا سوگند به دورغ بد نيست، ولى هنگام پيمان بستن و آشتى با گروه روا نيست، و ادعاى توريه پذيرفته نگردد) و سختى كار كه بايد در آن عهد خدا (پيمانى كه با ديگرى بسته‌اى) را مراعات كنى تو را بدون حق بشكستن آن وا ندارد، زيرا شكيبا بودن تو بر كار سختى كه در پاداش آن آسايش و افزونى اميدوارى بهتر است از حيله و مكرى كه از وبال و كيفر آن و از اينكه از جانب خدا از تو بازخواست شود به طورى كه راهى نداشته در دنيا و آخرت نتوانى عفو و بخشش آن را درخواست نمائى بترسى (و اينكه پيمان بستن با ديگرى را پيمان خدا ناميده براى تاكيد در مراعات نمودن و تهديد بر شكستن آن است).

ص: 1030

بترس از خونها (آدم كشى) و به ناحق ريختن آن، زيرا چيزى بيشتر موجب عذاب و كيفر و بزرگتر براى بازخواست و سزاوارتر براى از دست دادن نعمت و به سر رسيدن عمر از ريختن خونهاى به ناحق نيست، و خداوند سبحان روز رستخيز نخستين چيزى را كه بين بندگان حكم فرمايد درباره خونهائى است كه ريخته‌اند، پس قوت و برقرارى حكومتت را با ريختن خون حرام (كشتن برخلاف دستور دين) مخواه، زيرا ريختن خون حرام از امورى است كه حكومت را ضعيف و سست مى‌گرداند بلكه آن را از بين برده و (از خاندانى به خاندان ديگر) انتقال مى‌دهد، و تو را نزد خدا و نزد من در كشتن از روى عمد عذرى نيست، زيرا در آن (بى چون و چرا) قصاص تن (كشتن همانطورى كه ديگرى را كشته‌اى) لازم آيد، و اگر روى خطاء و اشتباه ديگرى را كشتى و تازيانه يا شمشير يا دستت به شكنجه زياده‌روى كرد (بدون قصد به قتل انجاميد) پس مشت زدن و بالاتر از آن هم كشتنى است (گاهى سبب مرگ مى‌شود) كه بايد گردنكشى حكومت تو را آزادى خونبهاى كشته شده به اولياء و خويشان او باز ندارد (بلكه بايد با كمال فروتنى خونبهاى او را ادا كنى).

ص: 1031

و به پرهيز از خودپسندى و تكيه به چيزى كه تو را به خودپسندى وادارد، و از اينكه دوست بدارى مردم تو را بسيار بستايند، زيرا اين حالت از مهمترين فرصتهاى شيطان است (همواره درصدد به دست آوردن چنين فرصتى است) تا نيكى نيكوكاران را از بين ببرد (شخص را به خودپسندى و ستايش دوستى وامى‌دارد تا كار نيكى كه انجام داده بى‌اثر گردد). و به پرهيز از اينكه بر رعيتت به نيكى كه ميكنى منت گزارى، يا كارى كه انجام مى‌دهى بيش از آنچه هست در نظر آرى، يا به وعده‌اى كه به آنان مى‌دهى وفا نكنى، زيرا منت نهادن احسان را بى‌نتيجه مى‌گرداند (چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 264 مى‌فرمايد: يا ايهاالذين امنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى يعنى اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد بخششهاى خود را با منت نهادن و آزار رساندن تباه نسازيد) و كار را بيش از آنچه هست پنداشتن (كه نوعى از خودپسندى و ستم و دروغ است) نور حق را مى‌زدايد (احسان و راستى را بى‌پاداش مى‌سازد) و وفا نكردن به وعده سبب خشم خدا و مردم مى‌گردد، خداى تعالى (س 61 ى 3) فرموده: كبر مقتا عندالله ان تقوموا ما لاتفعلون يعنى خداوند سخن به خشم مى‌آيد از اينكه بگوئيد آنچه را كه نمى‌كنيد. و بترس

ص: 1032

از شتاب زدگى به كارها پيش از رسيدن هنگام آنها، يا دنبال‌گيرى و سختكوشى در آنها هنگام دسترسى به آنها، يا از ستيزگى در آنها وقتى كه سر رشته ناپيدا باشد، يا از سستى در آنها چون در دسترس آيد. پس هر چيز را به جاى خود بگذار، و هر كارى را در وقت آن انجام ده (كه عدل و برابرى و درستكارى اين نيست، ولى اگر در هر امرى از امور دنيا و آخرت افراط يا تفريط نمودى يعنى از حق تجاوز يا در آن كوتاهى كردى ستمكار بوده‌اى). و بترس از به خود اختصاص دادن آنچه مردم در آن يكسانند (همه حق دارند مانند غنائم و مالهائيكه مسلمانان در جنگ با كفار به يغما بدست آورده‌اند كه همه در آنها شريكند، و مانند چراگاهها كه مالك خاصى ندارد، و آب سيل يا درختهاى جنگلها، و مانند به كار بردن راى و انديشه در امرى از امور مملكت و رعيت كه سود و زيان آن همگانى باشد كه نبايد در آن براى خود اكتفا كنى، بلكه بايد با خردمندان مشورت نمائى و به انديشه آنها بى‌اعتنا نباشى) و بپرهيز از خود را به نادانى زدن در آنچه توجه به آن بر تو لازم است از امورى كه مى‌دانند (حقى كه ندارى طلب نكرده و از حقى كه ضايع گشته چشم‌پوشى مكن)

ص: 1033

زيرا آن (مظلمه و چيزى كه به ستم گرفته‌اى) از تو براى ديگرى (مظلوم و ستمديده) گرفته خواهد شد، و به زودى پرده‌ها از روى كارها برداشته شود (پنهانيها آشكار گردد) و داد مظلوم و ستمكشيده از تو بستانند، هنگام افروختگى خشم و تيزى سركشى و حمله با دست و تندى و زشت‌گوئى زبانت بر خود مسلط باش، و از اين كارهاى زشت با شتاب نكردن و حمله را عقب انداختن خوددارى كن تا خشمت فرو نشيند كه (در اين هنگام) اختيار و اقتدار يافته بر خود مسلط ديگرى، و هرگز بر خويشتن تسلط نمى‌يابى و از خشم نمى‌رهى تا انديشه‌هايت را بسيار به ياد بازگشت به سوى پروردگارت نگردانى (خشمت را كه از كبر و سركشى شعله‌ور گشته نمى‌توانى فرو نشانى مگر وقتى كه ذلت و بيچارگى و گرفتارى روز رستخيز را به يادآورى).

ص: 1034

و بر تو واجب است كه يادآورى آنچه را كه به پيشينيانت گذشته از حكمهائيكه به عدل و درستى داده‌اند، يا روش نيكوئى به كار برده‌اند، يا خبرى كه از پيغمبرمان- صلى الله عليه و آله- نقل كرده‌اند، يا امر واجب در كتاب خدا را كه به پا داشته‌اند، پس آنچه را ديدى كه ما در اين امور به آن رفتار نموديم پيروى مى‌كنى، و در پيروى آنچه در اين عهدنامه به تو سفارش كردم كوشش مى‌نمائى، و من به اين عهدنامه حجت خود را بر تو استوار نمودم تا هنگامى كه نفس تو به هوا و خواهش شتاب كند بهانه‌اى نداشته باشى، پس به جز خداى تعالى كسى هرگز از بدى نگاهدارنده و به نيكى توفيق‌دهنده نيست، و آن را كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله- در وصيتهايش با من عهد و سفارش فرموده ترغيب و كوشش در نماز و زكوه و مهربانى بر غلامانتان بود، و من وصيت و سفارش آن حضرت را پايان پيمانى كه براى تو نوشتم قرار مى‌دهم، و (كسى را) جنبش و توانائى نيست مگر به مشيت و خواست خداى بلند مرتبه و بزرگوار.

ص: 1035

و قسمتى از اين عهدنامه است كه پايان آن است: و من از خدا به فراخى رحمت بزرگى توانائيش بر بخشيدن هر مطلوبى درخواست مى‌نمايم اينكه من و تو را موفق بدارد به آنچه در آن رضاء و خشنودى او است از داشتن عذر هويدا در برابر او و خلقش (عذر هويدا عدل و دادگرى است براى كسى كه درباره او قضاوت مى‌نمائى، و نزد خدا درباره به كيفر يا پاداش دادن آن كس است به درستى) با نيكنام بودن در بين بندگان، و نشانه نيك داشتن در شهرها، و تمامى نعمت و افزونى عزت، و اينكه زندگى من و تو را به نيكبختى و شهادت (كشته شدن در راه خدا) به سر رساند كه ما به سوى او بر مى‌گرديم (جوياى رحمت او ميباشم) و درود بر فرستاده خدا (حضرت مصطفى) بر او و آل او كه (از هر عيب و نقصى) پاك و پاكيزه‌اند خدا درود فرستد.

نامه 054-به طلحه و زبير

ص: 1036

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به طلحه و زبير كه (در آن بى‌حقى آنها را به پيمان‌شكنى اثبات نموده، و) به وسيله عمران ابن حصين خزاعى فرستاده (خزاع نام قبيله‌اى است از ازد و عمران از دانشمندان اصحاب رسول خدا- صلى الله عليه و آله- و از شيعيان امام عليه‌السلام بوده، و) آن را ابوجعفر (محمد ابن عبدالله) اسكافى (اسكاف ده بزرگى بين نهروان و بصره بوده) در كتاب مقاماتش كه در فضائل اميرالمومنين عليه‌السلام است بيان كرده: پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، شما مى‌دانيد با اينكه پوشانده‌ايد كه من قصد مردم نكردم (خواستار بيعت نبودم) تا اينكه قصد من كردند (بيعت با مرا خواستند) و (براى بيعت بستن) دست به سوى آنان دراز ننمودم تا اينكه ايشان دست پيش من دراز كردند، و شما از جمله كسانى بوديد كه قصد من كرد و بيعت نمود، و مردم با من بيعت نكردند به جهت تسلط و غلبه (كه داشته باشم) و نه به جهت مال و دارائى موجود (كه طمع به آن كرده باشند، بلكه با اختيار و خواست خود دست بيعت به سويم دراز كردند) پس اگر شما با من به اختيار بيعت نموده پيمان بستيد (از شكستن آن) برگرديد تا زود است (از اين كار زشت) توبه و بازگشت به سوى

خدا نمائيد، و اگر با بى‌ميلى پيمان و (بهانه‌اى كه براى پيمان‌شكنى خود آماده كرده‌ايد آن است كه) گمان نموده‌ايد

ص: 1037

من عثمان را كشته‌ام (و شما به خونخواهى او درصدد جنگ با من برآمده‌ايد) پس بين من و شما از اهل مدينه كسانى (مانند محمد ابن مسلمه و اسامه ابن زيد و عبدالله ابن عمر) كه از من و شما كناره گرفته‌اند (و هيچيك را يارى نمى‌نمايند) هستند (كه گواهى بدهند و بگويند كشنده عثمان كيست) پس (اگر ايشان گفتند عثمان را كى كشته) هر كدام (از ما طبق گواهى كه درباره او بدهند) الزام مى‌شود به اندازه‌اى كه در اين كار داخل و زير بار رود (و از او خونخواهى شود، و شك نيست كه اگر حكم مى‌دادند معلوم مى‌شد كه باعث كشتن عثمان طلحه و زبير بودند، و امام عليه‌السلام از آن مبرى است) پس اى پيرمردان از انديشه خود برگرديد (به نادرستى بهانه نگرفته از جنگ و خونريزى دست كشيد) زيرا اكنون بزرگترين پيشامد شما ننگ (در دنيا) است پيش از آنكه (اين) ننگ و آتش (روز رستخيز) با هم گردآيند (اگر درباره شما بگويند: پشيمان شده توبه و بازگشت نمودند بهتر است از اينكه اصحاب پيغمبر اكرم به سبب مخالفت با امام زمان خود به عذاب الهى گرفتار شوند كه در اينجا ننگ و آتش با هم گرد آمده‌اند( و درود بر شايسته آن.

نامه 055-به معاويه

ص: 1038

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (در اندرز به او): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، خداوند سبحان دنيا را براى آخرت قرار داده، و (با اينكه به آشكار و نهانها دانا است) اهل دنيا را در آن بيازمود تا بداند (به ديگران هويدا سازد) كه كردار كدامين ايشان نيكوتر است، و ما براى دنيا آفريده نشده و به كوشش در (كار) آن مامور نگشته‌ايم (اگر چه هر كس براى طلب روزى ناچار مى‌كوشد، ولى اصل كوشش در كار آخرت است) و ما را به دنيا آورده‌اند كه با آن آزمايش شويم (تا نيكوكار و بدكار آشكار شوند) و خداوند مرا به تو و تو را به من مبتلى ساخته و آزمايش نموده و يكى از ما را حجت ديگرى قرار داده است (مرا بر تو حجت گردانيده، يا آنكه هر يك را بر ديگرى حجت قرار داده و معاويه نيز بر آن حضرت حجت بوده كه اگر درصدد دفع فساد او برنمى‌آيد بازخواست مى‌شد) پس براى دنياطلبى به تاويل قرآن شتافتى (از معنى حقيقى آن چشم پوشيده به انديشه نادرست خود به مردم فهماندى، چنانكه به اهل شام مى‌گفت: من متصدى امر عثمان هستم و خداوند در قرآن كريم س 17 ى 33 فرموده: و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا يعنى كسى كه به ستم و ناحق كشته

ص: 1039

شود، ولى و وارث او را مسلط گردانيديم تا كشنده را به قصاص رسانده از او انتقام كشد و از من چيزى (خون عثمان را) خواستى كه دست و زبانم جنايت و گناهى مرتكب نشده (نه او را كشتم و نه به كشتنش دستور دادم) و تو با اهل شام مرا بخوان عثمان گرفتيد، و برانگيخت فهميده شما نادانتان و ايستاده شما نشسته‌تان را (با چنين سخنان نادرست يكديگر را بر من شورانديد) پس درباره خود از خدا بترس، و با شيطان ايستادگى كرده مهارت را از چنگش بيرون كن، و رو به آخرت آور كه راه ما و تو است (همه به آن راه خواهيم رفت) و بترس از اينكه خداوند از جانب خود تو را به بلاى شتابنده گرفتار نمايد كه به اصل و بنيانت رسيده و عقبت را ببرد (چنان بلائى كه از تو و نسلت اثرى باقى نگذارد، در قرآن كريم س 6 ى 45 مى‌فرمايد: فقطع دابر القوم الذين ظلموا يعنى دنباله گروه ستمكار بريده شد. اشاره به اينكه نسل ايشان باقى نماند) من براى تو به خدا سوگند ياد مى‌كنم سوگندى كه دروغ در آن راه ندارد كه اگر مقدرات گردآورنده من و تو را به هم رساند همواره با تو مى‌مانم (حتى يحكم الله بيننا و هو خير الحاكمين س 7 ى 87 يعنى) تا خدا بين ما حكم كند (تو را به كيفر ظلم و ستم كه كرده‌اى برساند( كه او بهترين دادرسان است.

نامه 056-به شريح بن هانى

ص: 1040

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است كه شريح ابن هانى را (كه شمه‌اى درباره او در شرح نامه يازدهم گذشت) به آن سفارش فرموده آن گاه كه او (و زياد ابن نصر) را سردار بر لشگر و پيشرو خود كه (دوازده هزار نفر و براى جنگ با معاويه) متوجه شام بودند قرار داد: در هر صبح و شب از خدا بترس (برخلاف دستور او كارى نكن) و بر نفس خود از دنياى فريبنده برحذر باش، و هيچگاه از او ايمن و آسوده خاطر مباش، و بدان اگر نفست را از بسيارى از آنچه دوست مى‌دارى به جهت ناشايستگى آن (كه در پايان به تو خواهد رسيد) باز ندارى و جلوگيرى نكنى خواهشها و آرزوها زيان فراوان به تو خواهد رساند، پس نفس خود را (از شهوات و خواهشها) مانع و جلوگير و بر آشفتگيت را هنگام خشم دور كننده باش.

نامه 057-به مردم كوفه

ص: 1041

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است به اهل كوفه هنگام حركت از مدينه به بصره (به جنگ اصحاب جمل، كه در آن از ايشان كمك خواسته): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، من از جاى قبيله خود (از مدينه به عزم بصره) بيرون آمدم در حالى كه (نزد كسى كه با حقيقت آشنا نبوده امام زمانش را نمى‌شناسد) يا ستمگرم يا ستمگر ديده، و يا گردنكش و يا رنج برده، و (در هر دو صورت) من خدا را به ياد كسى كه اين نامه‌ام به او مى‌رسد مى‌آورم تا زود نزدم آيد، اگر (دانست كه در اين كار) روشم درست بود كمكم نمايد، و اگر كردارم را درست ندانست بازگشت به درستى و خشنودى ايشان را از من بخواهد (بنابراين كسى نبايد بهانه گرفته از خانه بيرون نيايد، بلكه بايد خدا را در نظر داشت و از خانه بيرون آمد و مظلوم را كمك و ظالم را نهى از منكر نمود، بله اگر نتوانست ظالم و مظلوم را تشخيص دهد ايشان را به حال خود گذارد كه در اين صورت عذر نادانى او پذيرفته است).

نامه 058-درباره جنگ صفين

ص: 1042

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است به مردم شهرها كه در آن سرگذشت خود را با مردم (شام در جنگ) صفين بيان مى‌فرمايد: و ابتداى كار ما اين بود كه ما و اهل شام به هم برخورديم در حالى كه به حسب ظاهر پروردگارمان يكى و پيغمبرمان يكى و روش تبليغمان (در هدايت و رستگارى مردم) در اسلام يكسان بود، و ما از ايشان نمى‌خواستيم كه ايمان به خدا و رسولش را زياده كنند و آنان هم از ما اين را نمى‌خواستند، و (اگر چه در باطن )چنانكه در نامه شانزدهم گذشت( به خدا و رسول ايمان نداشتند، ولى در ظاهر) كار يكنواخت بوده و هيچ اختلاف و جدائى بين ما نبود مگر درباره خون عثمان، و (متهم ساختن ما را به يارى كشندگان او كه) ما از آن دور و به آن آلوده نبوديم! پس (چون به اين بهانه موجبات جنگ را فراهم ساختند) گفتيم: بيائيد امروز با خاموش كردن آتش فتنه و آرامش دادن به مردم چاره كنيم چيزى را كه پس از اين (ريخته شدن خون مسلمانان در كارزار) علاج و چاره نمى‌توان كرد تا كار استوار و منظم گردد و ما بتوانيم حق را در مواضع آن به كار بريم، گفتند: (نه) بلكه ما چاره اين كار را به دشمنى وزد و خورد مى‌كنيم! پس (از اندرز ما) سرپيچى كردند تا اينكه جنگ

ص: 1043

برپا و استوار گرديد، و آتش آن افروخته و كار دشوار شد، و چون جنگ و زد و خورد ما و آنان را دندان گرفته و چنگالهايش را در ما و ايشان فرو برد (كارزارمان سخت گرديد و شكست را ديدند) در آن هنگام پذيرفتند چيزى را كه ما ايشان را (پيش از جنگ) به آن مى‌خوانديم، پس (از ما خواستند تا دست از جنگ بكشيم) دعوتشان را پذيرفته و به خواهش آنان شتافتيم تا آنكه حجت (حقانيت ما) برايشان هويدا گردد و عذر براى آنها باقى نماند (خواهششان را نپذيرفتيم كه بدانند منظور ما خونريزى نبوده و حق داشتيم با آنان بجنگيم، زيرا كشته شدن عثمان بهانه مخالفت و زد و خورد و حجت براى آنها نبود) پس هر كه از اينان بر اين سخن (كتاب خدا كه ما را به آن خواندند و ما هم پذيرفتيم) پايدار باشد او را خدا از هلاك و تباهى رهائى داده، و هر كه ستيزگى نموده به گمراهى خويش باقى بماند او به حال اول خود برگشته (پيمان شكسته) و خدا دلش را (با پرده غفلت) پوشانده، و پيشامد بدى دور سر او چرخ مى‌زند (خلاصه، پيرو كتاب خدا نيكبخت و كسى كه آن را پشت سر اندازد بدبخت و دچار عذاب الهى خواهد گرديد).

نامه 059-به اسود بن قطبه

ص: 1044

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اسواد ابن قطبه سردار سپاه حلوان (شهرى است كه بين آن تا بغداد نزديك به پنج روز راه است. رجال‌نويسان درباره اسود ابن قطبه چيزى ننوشته‌اند، ولى دور نيست از نيكان بوده باشد، و امام عليه‌السلام در اين نامه او را به دادگرى امر مى‌فرمايد): پس از ستايش خدا و درود به رسول اكرم، هر گاه ميل و خواست حكمران (نسبت به هر كس و هر امر) يكسان نباشد اين روش او را از بسيارى از دادگرى باز مى‌دارد، پس بايد كار مردم (خويش و بيگانه و بزرگ و توانگر و زيردست و درويش) در حق نزد تو يكسان باشد، زيرا به جاى ستم نتيجه و سود عدل و داد به دست نمى‌آيد، و دورى كن از كارى كه نظائر آن را نپسندى (كارى را كه شايسته نمى‌دانى ديگران به جا آورند به جا نياور) و نفس خود را وادار در آنچه خدا به تو واجب گردانيده به اميد پاداش و ترس از كيفرش. و بدان كه دنيا سراى گرفتارى است كه آدمى هرگز در آن ساعتى آسوده نبوده است مگر آنكه آسودگى آن ساعت در روز قيامت موجب اندوهش مى‌گردد (اندوه خورد كه چرا در آن ساعت توشه‌اى نياندوخته، و اگر آن ساعت به معصيت مشغول بوده اندوهش دو چندان گردد) و بدان هرگز تو را چيزى از

حق بى‌نياز نمى‌گرداند (پس هيچ گرد باطل و نادرست مگرد) و از جمله حق بر تو نگاهدارى نفس خويش است (از هوا و هوس و نافرمانى) و كوشش در كار رعيت و اصلاح در مفاسد آنها، زيرا سود و پاداشى كه از اين راه (از خدا) به تو مى‌رسد بيشتر است از سودى كه به وسيله تو (به رعيت مى‌رسد، و درود بر شايسته آن.

نامه 060-به فرماندارانى كه ارتش ...

ص: 1045

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به حكمرانانى كه (در راه لشگر قرار گرفته، و) لشگر از زمينهاى آنها مى‌گذرد (كه درباره آنها و رعيت سفارش مى‌نمايد): از بنده خدا على اميرالمومنين به باج گيران و حكمرانان شهرهائى كه لشگر از (زمينهاى) آن عبور مى‌كند: پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، من لشگرى را كه به (زمينهاى) شما عبور خواهند كرد به خواست خدا روانه نمودم، و آنها را به آنچه خدا برايشان واجب گردانيده از آزار و بدى نرساندن (به مردم) سفارش نمودم، و من نزد شما و اهل ذمه (جزيه‌دهندگان كه در پناه) شما (هستند) درباره زيان رساندن لشگر مبرى هستم (زيرا ايشان را از زيان رساندن منع نمودم و شما را آگاه ساختم كه مگذار به رعيت زيان رسانند و به مال و كشتشان دست دراز كنند) مگر كسى كه گرسنه و بيچاره باشد و براى سير شدنش راهى (به جز برداشتن مال رعيت به اندازه‌اى كه خود يا اسبش كه در حكم او است سير شوند) نيابد

ص: 1046

(كه چنين زيانى روا است) پس دور كنيد و به كيفر رسانيد سپاهى را كه (گرسنه و بيچاره نيست، و) براى ستمگرى (به مال مردم) دست درازى مى‌كند، و بيخردانتان را از جلوگيرى و تعرض به ايشان در آنچه اجازه دادم باز داريد (تا فتنه و آشوب برپا نشود) و من پشت سر سپاه هستم، پس به من خبر دهيد ستمهائى را كه از ايشان به شما رسيده، و سختى را كه از روش آنها به شما رو آورده و نتوانستيد جلوگيرى نمائيد مگر به يارى خدا و به مراجعه به من، پس من به كمك و خواست خدا آن را اصلاح خواهم كرد (به شكايات شما رسيدگى نموده ظلم و ستم آنها را دور مى‌گردانم).

نامه 061-به كميل بن زياد

ص: 1047

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به كميل ابن زياد نخعى (از خواص اصحاب و شيعيان امام عليه‌السلام) كه از جانب آن بزرگوار حكمران هيت (شهرى در كنار فرات) بود (در آن) او را براى ترك جلوگيرى از سپاه دشمن كه براى تاخت و تاراج (شهرها) از شهر او گذشتند سرزنش مى‌نمايد (كه چرا در چنان هنگامى شهر خود را رها كرده به جلوگيرى دشمن ديگر رفته است): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، از دست دادن شخص چيزى را كه بر آن گماشته شده و به او سپرده‌اند و رنج بردن در كارى كه آن را به او نگماشته و به ديگرى واگزارده‌اند، ناتوانى آشكار و انديشه‌ايست كه دارنده‌اش را به تباهى مى‌كشد (چون منشا آن كم خردى است) و تاخت و تاراج تو به اهل قرقيسيا (شهرى در كنار فرات) و رها كردنت سرحدها و مرزهائى كه بر آنها والى و زمامدارت گردانيديم در صورتى كه آن سرحدها را كسى نيست كه حمايت و نگهدارى نمايد و سپاه (دشمن) را از آنها برگرداند، انديشه پراكنده‌ايست، پس (اين كار تو چنان است كه) پل گشته‌اى براى (گذشتن) دشمنانت كه خواهان تاخت و تاراج دوستانت بودند، در حالى كه دوش استوار (توانائى) نداشتى و از تو خوف و ترسى نبود (تا دشمنانت به جاى خود نشينند( و نه رخنه )راه دشمن( را بستى، و نه استوارى و توانائى دشمن را شكستى و بر هم زدى، و نه كسى بودى كه اهل شهرش را )از جلوگيرى دشمن( بى‌نياز گرداند، و نه از جانب امير و فرمانده خود كارى انجام دهد )بنابراين همچون توئى به كار حكمرانى نمى‌آيد( و درود بر شايسته آن.

نامه 062-به مردم مصر

ص: 1048

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به اهل مصر كه با مالك اشتر (خدايش رحمت فرمايد) آنگاه كه او را والى و فرمانرواى آن سامان گردانيده فرستاده (در آن شمه‌اى از سرگذشت خود را بعد از حضرت رسول صلى الله عليه و آله بيان مى‌فرمايد): پس از حمد بارى تعالى و درود بر پيغمبر اكرم، خداوند سبحان محمد صلى الله عليه و آله را برانگيخت ترساننده جهانيان (از عذاب الهى) و گواه بر پيغمبران (كه براى رستگارى مردم از جانب خداى تعالى فرستاده شده‌اند) چون آن حضرت صلى الله عليه و آله درگذشت پس از او مسلمانان درباره خلافت نزاع و گفتگو كردند، و سوگند به خدا دلم راه نمى‌داد و به خاطرم نمى‌گذشت كه عرب پس از آن حضرت صلى الله عليه و آله خلافت را از اهل‌بيت و خاندان او به ديگرى واگزارند، و نه آنكه آنان پس از آن بزرگوار (با همه سفارشها و آشكارا تعيين نمودن مرا براى خلافت در غدير خم و سائر مواضع) آن را از من باز دارند (امام عليه‌السلام و گذشته و آينده را مى‌داند، پس اين جمله: دلم راه نمى‌داد كه خلافت را به ديگرى واگزارند اشاره است به اينكه خلاف قول پيغمبر رفتار نمودن را كسى باور نداشت،

ص: 1049

و چنين كارى از اصحاب پيغمبر اكرم تصور نمى شد( و مرا به رنج نيافكند )يا به شگفت نياورد مرا يعنى هر خردمند آگاهى را( مگر شتافتن مردم بر فلان )ابى‌بكر( كه با او بيعت كنند، پس )با آن حال( دست خود نگاهداشتم )ايشان را به خود واگذاشتم( تا اينكه ديدم گروهى از مردم مرتد شدند و از اسلام برگشته ميخواستند دين محمد- صلى الله عليه و آله- را از بين ببرند، ترسيدم اگر به يارى اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه يا ويرانى در آن ببينم كه مصيبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولايت و حكومت بر شما باشد چنان ولايتى كه كالاى چند روزى است كه آنچه از آن حاصل مى‌شود از دست مى‌رود مانند آنكه سراب )آب نما كه تشنه گرما زده آب مى‌بيند و چون نزديك مى‌رود( زائل مى‌گردد، يا چون ابر از هم پاشيده مى‌شود، پس در ميان آن پيشامدها و تباهكاريها برخاستم )اسلام و مسلمانان را يارى نموده آنان را از سرگردانى رهاندم( تا اينكه جلو نادرستى و تباهكارى گرفته شده از بين رفت، و دين )از فتنه مرتدين و تباهكاران( آرام گرفته و )از نگرانى( باز ايستاد )براى حفظ اساس دين با آنان كه حق مرا غصب كردند همراهى و موافقت نمودم و بعد از عثمان هم كه خلافت ظاهريه را پذيرفتم براى آن بود كه امر دين از انتظام نيافتد و احكام پيغمبر اكرم برقرار ماند(.

ص: 1050

و قسمتى از اين نامه است (در اينكه جهاد آن حضرت براى اجراى حق بوده و از بسيارى دشمن هراس ندارد): به خدا سوگند اگر من تنها با ايشان (معاويه و لشگرش) روبرو شوم و آنها (از انبوهى) همه روى زمين را پر كرده باشند باك نداشته و نمى‌هراسيم، و من درباره گمراهى آنان كه در آن گرفتارند و هدايت و رستگارى كه خود بر آن هستم از جانب خويش بينا و از جانب پروردگارم يقين و باور دارم، و به ملاقات (كشته شدن در راه) خدا مشتاق بوده و انتظار نيكوئى پاداش او را اميدوارانه دارم (پس كمى و بسيارى دشمن در نظرم يكسان است و از نزاع و زد و خورد پروا ندارم، چون جنگ با آنان در هر صورت سبب افزونى سعادت و نيكبختى است) ولى اندوه من از اين است كه بر كار اين امت بيخردان و بدكارانشان (بنى‌اميه) ولايت و حكمرانى نمايند، و مال خدا (بيت‌المال مسلمانها) را بين خودشان دولت دست به دست رسيده و بندگان او را غلامان و نيكان را دشمنان و بدكرداران را يارانشان قرار دهند، زيرا از ايشان كسى است كه در بين شما (مسلمانها) شراب آشاميد و او را (براى اين كار زشت)

ص: 1051

به حدى كه در اسلام تعيين شده تازيانه زدند (گفته‌اند: مغيره ابن شعبه از بنى‌اميه از جانب عمر بر

كوفه حكمفرما بود در مستى با مردم نمازگزارد و به عدد ركعات افزود و در محراب (جاى ايستادن پيشنماز در) مسجد قى كرد پس او را حد زدند، و همچنين عتبه ابن ابى‌سفيان را بر اثر نوشيدن شراب خالد ابن عبدالله در طائف حد زد( و از ايشان كسى است كه مسلمان نشد )مانند ابوسفيان و معاويه( تا اينكه براى اسلام آوردن به ايشان بخششهاى كمى دادند )رضيخه بخشش اندكى است كه به جهت تاليف قلوب و سازگارى بكفار مى‌دادند تا اسلام و مسلمانها را كمك كنند( پس اگر براى والى شدن اين اشخاص نبود بسيار شما را )به جهاد و زد و خورد( و ادا ننموده و )از كاهلى( سرزنش نمى‌كردم، و در گرد آوردن و ترغيب نمودن شما كوشش نداشتم، و هنگامى كه زير بار )جنگيدن با دشمن( نمى‌رفتند و سستى مى‌نموديد شما را رها مى‌كردم )به حال خود مى‌گذاشتم(. آيا نمى‌بينيد اطراف شما كم گرديده و به ديارتان فيروزى يافته‌اند و آنچه در تصرف شما بود

ص: 1052

به دست آوردند، و در شهرتان جنگ مى‌كنند )نمى‌بينيد معاويه بعضى از شهرهاى شما را گرفته و مى‌جنگد تا همه مملكت را در اختيار گيرد(؟! خدا شما را بيامرزد، به جنگ با دشمن خود برويد و خود را به زمين گران مسازيد )در خانه نمانده سستى نورزيد( كه به خوارى تن دهيد، و به بيچارگى برگرديد، و پست تر چيز بهره شما باشد، و برادر جنگ (جنگجو) بيدار و هشيار است، و هر كه (از دشمن آسوده) بخوابد دشمن از او بخواب نرفته (كسى كه خود را آسوده از دشمن پندارد دشمن از او آسوده نيست) و درود بر شايسته آن.

نامه 063-به ابوموسى اشعرى

ص: 1053

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به ابوموسى اشعرى كه (رجال نويسان او را مردى بدكردار دانسته به رواياتش اعتماد ندارند، و اشعر نام قبيله‌اى است در يمن و اشعرى منسوب است به آن، و او) از جانب امام عليه‌السلام بر كوفه حاكم بود زمانى كه به حضرت خبر رسيد كه مردم را از آمدن به كمك آن بزرگوار باز مى‌دارد و آنها را به مخالفت وامى‌دارد هنگامى كه ايشان را براى جنگ با اصحاب جمل (طلحه و زبير و عايشه و پيروانشان) خواسته بود (و ابوموسى مى‌گفت: اين فتنه و تباهكارى است كه بين مسلمانان افتاده و بايد از آن كناره گرفت، و اخبار از حضرت رسول صلى الله عليه و آله نقل مى‌نمود كه هر گاه بين مسلمانان افتاده و بايد از آن كناره گرفت، و اخبار از امام عليه‌السلام رسيد به فرزندش امام حسن عليه‌السلام را با اين نامه روانه كوفه نمود، و ابوموسى را در آن بر اثر اين كار زشت تهديد كرده سرزنش فرمود): از بنده خدا على اميرالمومين به عبدالله ابن قيس: پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، سخنى از تو به من رسيده كه هم به سود تو و هم به زيان تو است

ص: 1054

(زيرا واداشتن مردم را به كناره‌گيرى از فتنه و نقل فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله به حسب ظاهر درست و به سود تو است چون منظورت آن است كه مردم را از همراهى من باز دارى، ولى چون در حقيقت جنگ من با اصحاب جمل فتنه و تباهكارى نيست بلكه جلوگير فتنه و سبب آسايش است پس مخالفت تو و آن را به ناحق فتنه پنداشتن به زيان تو است، براى آنكه در دنيا به كيفر من و در آخرت به عذاب الهى گرفتار خواهى شد( پس هر گاه آورنده پيغام من نزد تو آمد دامنت را به كمر زن و بندت را استوار ببند و از سوراخ و جايگاهت )كوفه( بيرون بيا )نپندار كه مانند سوسمار در سوراخ آسوده مى‌مانى( و آنها كه با تو هستند )يارانت( را بخوان و برانگيز )به يارى ما وادار( پس اگر )كار ما را( راست پنداشته باور نمودى )به سوى ما( بيا، و اگر ترسيدى )در پيروى از ما سست بودى( دور شو )از حكومت و لشگر كناره‌گير( و سوگند به خدا هر جا باشى تو را مى‌آورند و رها نمى‌كنند تا اينكه كره تو با شيرت و گداخته‌ات با ناگداخته‌ات آميخته گردد )اين جمله مثلى است اشاره به اينكه تو را زير و زبر كنم( و تا اينكه فرصت نشستن نيافته از پيش رويت بترسى مانند ترسيدن از پشت سرت )هيچگونه آسوده نباشى نه از جلو و نه از عقب( و فتنه اصحاب جمل فتنه‌اى نيست كه تو آن را آسان پندارى، بلكه مصيبت

ص: 1055

و دردى بسيار بزرگ و سختى است كه بايد شتر آن را سوار شده دشواريش را آسان و كوهستانش را هموار گردانيد (از اين پيشامد نمى‌توان غفلت ورزيد و آن را آسان پنداشت، بلكه بايد تلاش كرد تا آتش آن فرو نشيند) پس خردت را مقيد نما، و بر كارت مسلط شو، و نصيب و بهره‌ات را بياب (خلاصه در صلاح و فساد كارت درست انديشه كن) اگر نمى‌خواهى (ما را يارى كنى) دورشو به جاى تنگى كه رهائى در آن نيست (برو به جائى كه رستگارى نبينى) كه سزاوار آن است كه ديگران اين كار را به سر رسانند و تو خواب باشى به طورى كه گفته نشود: فلانى كجا است؟ (كناره‌گير كه اين جنگ بى‌كمك تو انجام يابد، و بودن و نبودنت آنجا يكسان است) و سوگند به خدا كه اين جنگ و زد و خورد به حق و درستى است به دست كسى (امام عليه‌السلام) كه بر حق است، و باك ندارد از آنچه كسانى كه از دين و راه حق دورى گزيده‌اند بجا مى‌آورند (زيرا كسى كه بر حق است از باطل و نادرست هراسى ندارد) و درود بر شايسته آن.

نامه 064-به معاويه

ص: 1056

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است در پاسخ نامه معاويه (كه نادرستى گفتارش را بيان فرموده او را سرزنش مى‌نمايد): پس از حمد خداى تعالى و درود بر حضرت مصطفى، به طورى كه يادآورى ما و شما(پيش از اسلام) و دوست و با هم بوديم، پس ديروز (اسلام) بين ما و شما جدائى، انداخت كه ما ايمان آورديم (به رسول خدا صلى الله عليه و آله گرويديم) و شما كافر شديد، و امروز (پس از آن حضرت) ما راست ايستاديم (به دستور دين رفتار مى‌نمائيم) و شما به فتنه و تباهكارى گرائيديد (از راه دين قدم بيرون نهاديد) و (در زمان پيغمبر اكرم هم) مسلمان شما اسلام نياورد مگر به اجبار و پس از آنكه همه بزرگان اسلام (پيش از فتح مكه) يار رسول خدا صلى الله عليه و آله- گشتند (اين جمله اشاره است به ابوسفيان كه اسلام نياورد تا آنكه پيغمبر اكرم مكه معظمه را فتح نموده و با لشگرى كه بيش از ده هزار كس بود در شب وارد مكه گرديد، عباس بر استر آن حضرت سوار شده در اطراف مكه مى‌گشت تا قريش را آگاه سازد كه نزد آن بزرگوار آمده معذرت بخواهند، به ابوسفيان برخورد، گفت: در پشت من سوار شو تا تو را نزد رسول خدا برم و زنهار برايت بگيرم، چون نزد حضرت رسول آمدند، پيغم

بر فرمود: اسلام بياور، زير بار نرفت، عمر گفت: يا رسول‌الله فرمانده گردنش را بزنم، عباس از جهت اينكه خويش او بود به

ص: 1057

كمك او گفت: يا رسول‌الله فردا اسلام مى‌آورد، فردا هم كه پيغمبر به او امر فرمود اسلام آور باز زير بار نرفت، عباس در نهان به او گفت: به توحيد و رسالت گواهى ده هر چند به دل باور نداشته باشى و گر نه كشته مى‌شوى، پس از روى ناچارى به زبان اسلام آورد(. و ياد نمودى كه من )ابومحمد( طلحه و )ابوعبدالله( زبير را كشتم و عايشه را دور كرده كارش را بى‌سرانجام نمودم و در بصره و كوفه فرود آمدم )از مكه و مدينه دورى گزيدم(! اين كارى است كه تو از آن كنار بودى )اين پيشامدها به تو ربط ندارد( پس به تو زيانى نيست و عذر آوردن در آن به سوى تو نشايد )تو را نمى‌رسد كه در آن داورى كرده به امام زمانت اعتراض نمائى(. و ياد نمودى كه مرا در )لشگرى از( مهاجرين و انصار )كه همراه و ياور تو هستند( ديدن خواهى نمود )به جنگ من خواهى آمد( و حال آنكه روزى كه برادرت )عمرو ابن ابى‌سفيان در جنگ بدر( اسير و دستگير گرديد هجرت بريده شد )اشاره به اينكه تو مى‌خواهى با اين سخن خود را از مهاجرين به شمار بياورى در صورتى كه تو و پدر و برادرانت در اولاسير شديد و بعد اسلام آورديد( پس اگر )براى جنگ با من( شتاب دارى آسوده باش، زيرا )ناچار ما به يكديگر خواهيم رسيد، پس( اگر من به ملاقات تو آمدم )در شهرهائيكه در تصرف تو است با تو جنگيدم( شايسته است كه خدا مرا براى به كيفر رساندن تو برانگيخته باشد )چون براى دفع تباهكاران من از ديگران سزاوارترم( و اگر تو به ملاقات من بيائى )در شهرهاى تصرف من با من به جنگى( مانند آن است كه برادر )شاعرى از قبيله

ص: 1058

( بنى‌اسد گفته: مستقبلين رياح الصيف تضربهم بحاصب بين اغوار و جلمود يعنى رو آورنده به بادهاى تابستانى كه سنگ ريزه را بين زمينهاى نشيب و سنگ بزرگ برميدارد و بر ايشان مى‌زند )اشاره به اينكه چون سنگريزه‌هاى آن بادها تير و نيزه و شمشير به تو و لشگرت خواهد باريد(. و شمشيرى كه با آن به جد )مادرى( تو )عتبه ابن ربيعه( و بدائيت )وليد ابن عتبه( و برادرت )حنظله ابن ابى‌سفيان( در يكجا )جنگ بدر( زدم نزد من است، و به خدا سوگند تو آنچنانكه من دانستم دلت در غلاف )فتنه و گمراهى است كه پند و اندرز به آن سودى نبخشد( و خردت سست و كم است )كه به راه حق قدم مى‌نهى( و سزاوار آن است كه درباره تو گفته شود بر نردبانى بالا رفته‌اى كه به تو نشان داده جاى بلند بدى را كه به زيان تو است نه به سودت، زيرا طلب نمودى چيزى را كه گمشده تو نيست، و چرانيدى چراكننده‌اى را كه مال تو نمى‌باشد، و خواستى امرى را كه شايسته آن نيستى و از معدن آن دورى، پس چه دور است گفتار تو از كردارت!! (زيرا مى‌گوئى من درصدد خونخواهى عثمانم و مى‌خواهم يارى مظلوم و ستمكشيده نموده از فساد و ناشايسته جلوگيرى نمايم، ولى كردارت ستم و تباهكارى و ياغى شدن بر امام زمان خود مى‌باشد) و زود به عموها و دائيها (خويشانت) مانند شدى كه ايشان را بدبختى

ص: 1059

و آرزوى نادرست به انكار محمد صلى الله عليه و آله واداشت، پس آنها را در هلاكگاه خود آنجا كه مى‌دانى (در جنگ بدر و حنين و غير آنها) انداختند (كشتند) پيشامد بزرگى را جلو نگرفتند، و از آنچه كه حمايت و كمك به آن لازم است منع ننمودند در برابر شمشيرهائى كه كارزار از آنها خالى و سستى با آنها نبود. و درباره كشندگان عثمان پر گفتى پس داخل شو در آنچه را كه مردم در آن داخل شدند (تو نيز مانند ديگران اطاعت و فرمانبرى نما) بعد از آن با آنان پيش من محاكمه كن تا تو و ايشان را بر كتاب خداى تعالى دارم (طبق قرآن كريم بين شما حكم نمايم، براى دو كس كه با هم نزاع دارند ناچار حاكمى لازم است، و حاكم به حق امام عليه‌السلام بود، پس معاويه را نمى‌رسيد كه گروهى از مهاجرين و انصار را از حضرت بطلبد و به قتل رساند، بلكه واجب بود زير بار اطاعت و فرمانبرى رود تا با آنان پيش امام محاكمه نمايند آنگاه يا بر سود او تمام مى‌شد يا بر زيانش، ولى منظور معاويه محاكمه و خونخواهى عثمان نبود( و اما آنكه مى‌خواهى فريب دهى )كه به نام خونخواهى عثمان حكومت شام را به تو واگزارم( فريب دادن به كودك است براى )نياشاميدن( شير هنگام باز گرفتن او از شير، و درود بر شايسته آن.

نامه 065-به معاويه

ص: 1060

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است نيز به معاويه (در پاسخ نامه‌اى كه در آن درخواست نموده بود حكومت شام را به او واگزارد و او ولى عهد و جانشين خود قرار دهد، و به حضور نطلبد، امام عليه‌السلام نادرستى گفتار و شايسته نبودنش را براى آنچه درخواست كرده گوشزد مى‌فرمايد): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، تو را وقت آن رسيده كه با به دقت نگريستن از كارهاى آشكار سود برى (درستى و استوارى خلافت مرا يقين و باور كنى) پس به راههاى (گمراهى) پيشينيانت (خويشانت) رفتى (و از راه راست دورى گزيدى) به سبب اينكه نادرستيها (حكومت شام و ولى عهد شدن) ادعا نمودى، و بى‌پروا خود را در (وادى گمراهى) دروغها انداختى (و عذاب رستخيز را در نظر نگرفتى) و آنچه از مرتبه تو برتر است (خلافت و حكومت بر مسلمانان) به ادعا و دروغ به خود بستى، و آنچه (بيت‌المال) را كه نزد تو سپرده‌اند ربودى از جهت دورى نمودن از حق (دستور خدا و رسول) و انكار وزير با نرفتن چيزى را (خلافت مرا) كه از گوشت و خونت براى تو لازمتر است (چون گوشت و خون هميشه در تغيير و تبديل است و وجوب طاعت امام ملازم شخص است كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد) از آنچه را (فرماي

شهاى حضرت رسول در غدير خم و بسيار جاهاى ديگر درباره من( كه گوش تو آن را نگاهداشته )نمى‌توانى بگوئى نشنيدم

ص: 1061

( و سينه تو با آن پر شده )نمى‌توانى بگوئى آگاه نيستم( پس چيست بعد از حق و راستى مگر گمراهى آشكار، و بعد از هويدا ساختن حق مگر اشتباهكارى و آميختن به باطل؟ )بعد از دانستن حقيقت امر و آشكار بودن حق چيزى نيست كه شخص بجويد مگر نادرستى كه بخواهد آن را به صورت حق جلوه دهد( پس از شبهه و آميختن آن حق و باطل را با هم بترس، زيرا تباهكارى )كه شبهات پيش( آورده) چندى است پرده‌هاى خود را آويخته (آماده گشته) و تاريكيش ديده‌ها را تار و نابينا نموده است. و از جانب تو به من نامه‌اى رسيده كه در آن گفتار درهم است و (به يكديگر ربطى ندارد، و) از صلح و آشتى (دم زدى، ولى) قواى آن (سخنانت) سست و ناتوان و داراى افسونهائى بود كه دانائى و بردبارى از جانب تو آنها را نبافته و گرد نياورده است (بلكه از نادانى و بى‌باكى و بى‌خردى آنها را فراهم آورده‌اى) تو با اين سخنان نادرست به كسى مى‌مانى كه در زمين هموار شنزار فرو رفته و مانند خبط كننده در جاى تاريك (كه پيش پاى خود را نمى‌بيند) و خود را برده‌اى به جاى بلندى (از من درخواست ولى عهدى و حانشينى كرده‌اى و انتظار آن دارى( كه رسيدن به آن دور و نشانه‌هايش بلند است، عقاب )مرغ تيز چنگ بلندپرواز كه در قله‌هاى كوههاى بلند كه در دسترس كسى نيست آشيان مى‌گيرد( به آن نمى‌رسد، و با آن عيوق )ستاره‌ايست در نهايت بلندى خرد و روشن و سرخ به سمت راست كهكشان پيرو ثريا است و بر آن پيشى نمى‌گيرد( برابر مى‌شود )خلاصه به حقيقت اين مقام و مرتبه بشر بدون خواست خدا دسترسى نيابد(. و پناه مى‌برم به خدا كه تو پس از من براى مسلمانان در حل و عقد كارهايشان حكمرانى، يا به تو بر يكى از ايشان از جهت عقد )نكاح و بيع و اجاره و مانند آنها( يا عهدى )همچون بيعت و امان و زنهار( مقام و منصبى دهم! )زيرا تو شايسته نيستى و من هرگز به خلاف حق و دستور خدا و رسول كارى انجام نمى‌دهم و به افسونهاى تو از راه نمى‌روم( پس اكنون خود را آماده ساخته بينديش، زيرا اگر تقصير و كوتاهى كردى تا هنگامى كه بندگان خدا به سوى تو برخيزند )لشگر ما به جنگ تو آيند( درها برويت بسته شود و كارى كه امروز از تو پذيرفته است پذيرفته نگردد )امروز اگر توبه و بازگشت نموده از ما پيروى كردى آسوده مى‌مانى ولى پس از شروع به جنگ و خونريزى چاره از دست مى‌رود( و درود بر شايسته آ

ن.

نامه 066-به عبدالله بن عباس

ص: 1062

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن عباس (كه او را به شاد نگشتن و افسرده نشدن در دنيا پند مى‌دهد) و اين نامه پيش از اين (در نامه بيست و دوم) با عبارت ديگرى گذشت: پس از حمد خدا و درود بر حضرت رسول، هر آينه بنده شاد مى‌شود به رسيدن چيزى كه مقدر نشده به او نرسد، و افسرده مى‌گردد به چيزى كه مقدر نگشته به او برسد (در صورتى كه اين شادى و افسردگى بيجا است زيرا رسيدنى مى‌رسد و آنچه نبايد برسد كوشش در آن سودى ندارد) پس بايد بهترين چيزى كه از دنيا به آن نائل شدن رسيدن به لذت و خوشى يا به كار بردن خشم (در انتقام كشيدن و رنجانيدن) نباشد، بلكه بايد خاموش كردن (از بين بردن) باطل و نادرستى و زنده نمودن (برپا داشتن) حق و درستى باشد، و بايد شاد باشى به چيزى كه از پيش فرستاده‌اى (و براى فردايت ذخيره كرده‌اى) و افسرده باشى به چيزى كه جا گذاشته‌اى (در دنيا براى آخرت به جا نياورده‌اى) و انديشه‌ات براى پس از مرگ باشد (زيرا شادى وقتى به جا است كه نعمت ناياب را به دست آورى، و افسردگى جائى روا است كه سود در دست را از دست بدهى).

نامه 067-به قثم بن عباس

ص: 1063

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به قثم ابن عباس كه از جانب آن بزرگوار بر مكه حكمفرما بود (او را به برپا داشتن حج امر و از رو نشان ندادن به مردم باز داشته و از اجاره گرفتن اهل مكه از حجاج نهى مى‌فرمايد): پس از ستايش خدايتعالى و درود بر حضرت مصطفى، با مردم حج را برپا دار (اعمال آن را به نادانان بياموز و آنها را براى گزاردن حج گرد آور) و ايشان را به روزهاى خدا (به كيفرهائى كه پيشينيان از كردار زشتشان بردند) يادآورى نما، و در بامداد و سر شب (كه بهترين اوقات است) با آنها بنشين و فتوى بده كسى را كه حكمى (از احكام دين) بپرسد، و نادان را بياموز، و با دانا گفتگو كن، و بايد تو را به مردم پيغام رسانى نباشد مگر زبانت (هر چه مى‌خواهى خودت به ايشان بگو، نه مانند گردنكشان پيغام بفرستى) و نه دربانى مگر رويت (هر كه خواهد بى‌مانع تو را ببيند) و درخواست كننده‌اى را از ملاقات و ديدار خود جلوگيرى مكن، زيرا آن درخواست اگر در ابتداى كار از درهاى تو روا نشود براى روا كردن در آخر كار ستوده نمى‌شوى (تو را نمى‌ستايد چون از رنجى كه در اول امر كشيده افسرده گرديده است). و بنگر (رسيدگى كن) به آنچه از مال خدا

ص: 1064

(بيت‌المال مسلمانان( نزد تو گرد مى‌آيد، پس آن را به كسان عيالمند و گرسنه نزد خود بده در حالى كه رسانده باشى آن را به آنكه )به راستى( درويش و بى‌چيز و نيازمند باشند، و آنچه از آن زياده آيد نزد ما بفرست تا آن را در كسانى كه نزد ما هستند پخش نمائيم. و به اهل مكه فرمان ده كه از ساكن )در سراها كه از اهل آن سامان نيست( مزد و كرايه نستانند، زيرا خداوند سبحان )در قرآن كريم س 22 ى 25( مى‌فرمايد: )ان الذين كفروا و يصدون عن سبيل الله و المسجدالحرام الذى جعلناه للناس( سواء العاكف فيه و الباد يعنى )كسانى را كه كافر شده به خدا و رسول نگرويدند و مردم را از راه خدا و اطاعت و بندگى و از آمدن در مسجدالحرام كه آن را براى همه مردم قرار داده‌ايم و( در آن اهل آن و غريب يكسان هستند )باز مى‌دارند، به كيفر دردناكى مى‌رسانيم( پس مراد از عاكف مقيم مكه است، و مراد از بادى كسى است كه به حج مى‌رود و از اهل آن سامان نيست )مرحوم شيخ ابوعلى فضل ابن حسن طبرسى كه از بزرگان علماى اماميه در قرن ششم است در كتاب مجمع‌البيان در تفسير اين آيه شريفه از ابن عباس و قتاده سعيد ابن جبير نقل مى‌كند كه ايشان گفته‌اند: كرايه دادن و فروختن خانه‌هاى مكه حرام است،

ص: 1065

و مراد از مسجدالحرام همه مكه است مانند قول خدايتعالى در س 17 ى 1 سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجدالحرام الى المسجد الاقصى يعنى منزه است خداوندى كه سير داد بنده خود حضرت مصطفى را در شبى از مسجدالحرام يعنى مكه به مسجد دورتر يعنى بيت‌المقدس. نيز طبرسى (عليه‌الرحمه) در تفسير اين آيه شريفه مى‌فرمايد: بيشتر مفسرين گفته‌اند: رسول خدا- صلى الله عليه و آله- آن شب در خانه ام‌هانى خواهر على ابن ابيطالب (عليه‌السلام) و شوهرش هبيره ابن ابى‌وهب مخزومى به خواب بود و از آنجا به معراج رفت، پس مراد از مسجدالحرام در اينجا مكه است و مكه و حرم هر دو مسجد است. و شيخ طريحى- رحمه‌الله در كتاب مجمع‌البحرين در لغت عكف مى‌فرمايد: در حديث آمده است كه حضرت صادق- عليه‌السلام- فرمود: سزاوار نبود كه براى خانه‌هاى مكه در نصب كنند، زيرا براى حاج است كه فرود آيند به اهل آن در خانه‌هاشان تا اعمال حج خود را به جا آورند، و نخستين كسى كه براى خانه‌هاى مكه در نصب نمود معاويه بود. و بحث در اطراف اين موضوع در اينجا بيش از اين لازم نيست، بلكه جاى آن در كتب فقهيه است( خدا ما و شما را به اعمال شايسته و كردار نيك كه دوست دارد )به آن امر فرموده( موفق بد

ارد، و درود بر شايسته آن.

نامه 068-به سلمان فارسى

ص: 1066

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به سلمان فارسى خدايش رحمت فرمايد (سلمان )قدس الله روحه( از بزرگان مسلمانان و از خواص اصحاب رسول خدا )صلى الله عليه و آله( و از شيعيان اميرالمومنين )عليه‌السلام( است، چنانكه در روز سقيفه )بنابر نقل ابن ابى‌الحديد از قول محدثين( به زبان پارسى به مسلمانان گفت: كرديد و نكرديد يعنى خودتان خليفه انتخاب نموديد و از خليفه‌اى كه پيغمبر اكرم تعيين فرموده است چشم پوشيديد، كنايه از اينكه به ظاهر مسلمان مى‌نمائيد ولى در باطن مسلمان نيستيد، و نويسندگان در نام پيش از اسلام او اختلاف دارند روزبه ابن خشنودان و بهبود ابن بدخشان از فرزندان منوچهر پادشاه و غير از اين دو نام نيز گفته‌اند، حضرت رسول او را سلمان ناميد، و به سلمان الخير و سلمان المحمدى ملقب گرديد، و چون از او مى‌پرسيدند تو كيستى؟ مى‌گفت: من سلمان ابن الاسلام و از بنى‌آدم هستم، و كنيه‌اش ابوعبدالله و ابوالبينات ابوالمرشد بود، و اصلش از شيراز يا رامهرمز يا شوشتر يا از قريه و دهى از اصبهان كه آن را جى مى‌گفتند بوده، و امام عليه‌السلام اين نامه را) پيش از رسيدن خود به خلافت (ظاهريه نوشته و در آن او را از فريب دنيا برح

ذر داشته است(: پس از ستايش خداى تعالى و درود بر پيغمبر اكرم، داستان دنيا مانند مار است كه مالش آن نرم و زهرش كشنده است، بنابراين دورى كن از آنچه )كالائيكه( تو را در دنيا شاد مى‌گرداند براى آنكه از كالاى آن اندكى )بس كفنى( با تو همراه مى‌ماند )به گور مى‌برى( و اندوههاى آن را از خود دور ساز براى آنكه به جدائى از آن و تغيير احوالش باور دارى )مى‌دانى كه بالاخره از آن جدا مى‌مانى و هر دم روش آن به خلاف هنگام ديگر است، پس به آن دل مبند و براى زندگانى چند روزه افسردگى به خود راه مده( و هر وقت انس و خوى و به دنيا بيشتر است از آن هراسانتر باش، زيرا دنيادار هر گاه در آن دلبسته شاد شد دنيا او را از آن حال به سختى مى‌كشاند، يا هر گاه به انس و خوگرفتن مطمئن گرديد او را از آن حال بترس و هراس گرفتار مى‌كند )پس خردمند نبايد از دوستى چنين دشمنى فريب خورد، بلكه بايد هنگامى كه دوست مى‌نمايد بيشتر از آن دورى كرد( و درود بر شايسته آن.

نامه 069-به حارث همدانى

ص: 1067

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است بحارث همدانى (يكى از اصحاب اميرالمومنين- عليه‌السلام- و ظاهرا از پيروان آن بزرگوار بوده، و همدان نام قبيله‌اى بوده در يمن، و اين نامه درازى است كه قسمتى از آن را سيد شريف رضى )عليه‌الرحمه( در اينجا بيان فرموده، و مدار آن بر تعليم مكارم اخلاق يعنى خوهاى نيكو و محاسن آداب يعنى روشهاى پسنديده است): و بر ريسمان قرآن چنگ زن (طبق احكام و دستور آن رفتار كن) و آن را پنددهنده خويش قرار ده، و حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان (تا سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت را نصيب و بهره تو گرداند) و حقى را كه پيش از اين بوده باور بدار (پيغمبران پيش از پيغمبر اكرم و آنچه از جانب خداى تعالى براى امتهاى خود آورده‌اند را تصديق نما) و به گذشته دنيا عبرت و پندگير براى مانده آن (مانده آن را به گذشته قياس كن و بدان كه مانده همچون گذشته با هزاران درد و اندوه خواهد گذشت)زيرا بعض آن مانند بعض ديگر و آخرش به اولش پيوسته و همه آن نابودشونده و از دست رونده است (دنيا همواره چنين بوده و هست و در نتيجه همه آن از بين خواهد رفت، پس دلبستگى به چنين جائى بى‌خردى است) و نام خدا را بزرگ شمار در اينكه

به آن سوگند ياد كنى مگر بر امر حق و راست و به جا (يا جائى كه صلاحيت داشته باشد، پس زنهار به دروغ يا براى امر بى‌اهميت به نام او سوگند ياد كنى) و مرگ و حالات پس از مرگ را بسيار يادآور (كه بزرگترين واعظ و پنددهنده است براى تو)

ص: 1068

و آن را آرزو مكن مگر به شرط محكم و استوار (آرزوى مرگ هنگامى به جا است كه بر اثر اطاعت و بندگى و دارا بودن توشه سفر آخرت يقين داشته باشى كار تو پس از مرگ از اين زندگانى بهتر است، وگرنه اين آرزوى مردم سست دين و بى‌خرد است كه كار آخرت نساخته مرگ آرزو مى‌نمايند) و دورى كن از هر كارى كه كننده آن را براى خود شايسته داند و براى ديگر مسلمانان نپسند و (آنچه به خود نمى‌پسندى به ديگرى روا مدار و آنچه براى خويش شايسته دانى براى مردم ناروا مپندار) و بپرهيز از هر كارى كه در نهان انجام گيرد و در آشكار شرمندگى آورد (زنهار از اينكه در پنهان كار زشت و گناهى نمائى كه چون مردم آگاه شوند شرمنده گردى) و برحذر باش از هر كارى كه هر گاه از كننده آن بپرسند (چرا چنين كردى) آن را انكار كند يا از آن عذر بخواهد (هيچگاه درباره كسى سخن‌چينى مكن يا دروغى مبند) و ناموس خود و آنچه چاى ستودن و نكوهش از تو است نشانه تيرهاى

ص: 1069

گفتار قرار مده (آن را از زبان ژاژگويان و عيب‌جويان محفوظ گردان) و هر چه شنيدى به مردم مگو كه اين دليل بر دروغگوئى است (زيرا بسا 1069 آنچه شنيده‌اى در واقع دروغ بوده، پس چون بى‌تامل و انديشه آن را بگوئى به آن ماند كه تو دروغ گفته‌اى يا دروغ نقل كرده‌اى اگر بگوئى چنين شنيدم) و آنچه مردم به تو بگويند در واقع راست و درست مى‌باشد، پس انكار آن نادانى به حق است( و خشم را فرو بنشان و هنگام توانائى )از كيفر( بگذر، و هنگام تندخوئى بردبار باش، و با وجود تسلط داشتن )از انتقام( دروى كن تا برايت پاداش نيكو باشد )در روز رستخيز خدا از تو انتقام نكشيده مرحمتش را نصيب و بهره‌ات گرداند( و هر نعمتى را كه خدا به تو عطا فرموده سپاس آن را بجا آور، و هيچيك از نعمتهاى خدا را كه به تو بخشيده تباه مساز، و بايد نشانه آنچه را كه خدا به تو عطا فرموده ديده شود )مثلا دانشت را به نادانان بياموزى، و جامه نيكويت را بپوشى، و از مال و دارائيت به مستمندان ببخشى، و در خانه فراخت مومنين را به ميهمانى بخواهى، و همچنين از هر نعمتى كه خدا به تو داده نشانه‌اى به مردم بنمائى(.

ص: 1070

و بدان نيكوترين مومنين بهترين ايشان است از جهت بخشش نمودن از خود و بستگان و دارائيش (كسى كه خود اطاعت و بندگى كند، و بستگانش را به راه راست راهنمايد، و از دارائيش به درويشان و مستمندان بدهد) و بدان نيكوئى (انفاق و بخشش در راه خدا) را كه تو از پيش مى‌فرستى براى تو اندوخته مى‌ماند (روز رستخيز پاداش آن را مى‌يابى) و آنچه را كه به جا مى‌گذارى نيكوئى آن براى ديگرى است (سودش را وارث مى‌برد) و بپرهيز از معاشرت و يار شدن با كسى كه داراى راى و انديشه سست و كردار ناپسند است، زيرا شخص با يارش همخو مى‌شود (پس او را بيارش مانند مى‌نمايند) و در شهرهاى بزرگ ساكن شو، زيرا مسلمانان در آنها گرد هم هستند (كه از ايشان مى‌توان علوم و معارف و راه سعادت و نيكبختى آموخت) و بپرهيز از جاهائيكه سبب غفلت و فراموشى (از ياد خدا) و ستم نمودن (به نيكان) و كمى همراهان بر طاعت و بندگى خدا است (مانند بلاد كفر و ده‌ها) و انديشه‌ات را به آنچه به كارت آيد وادار (در كارهاى بيهوده صرف مكن) و بپرهيز از نشستن سرگذر بازارها زير آنجا جاهاى شيطان و پيشامد فتنه و تباهكارى است (غالبا مردم در اين جاها به امور دنيا و كارهاى خلاف دين مشغولند،

ص: 1071

پس تا مى‌توان بايد از آن دور شد( و درباره كسى كه )زيردست است و( تو بر او افزونى دارى )خداوند تو را برتر از او گردانيده( بسيار بيانديش، زيرا انديشه تو درباره او از جمله راههاى سپاسگزارى است )با اين انديشه چنان است كه شكر و سپاس نعمتهائيكه خدا به تو عطا فرموده به جا آورده‌اى( و در روز جمعه سفر مكن تا اينكه به نماز حاضر شوى مگر آنكه در راه خدا بروى )براى جهاد با دشمنان دين( يا در كارى كه عذر داشته باشى )كه نتوانى تا هنگام نماز بمانى( و در همه كارت خدا را اطاعت و پيروى كن )به دستور او رفتار نما( زيرا اطاعت خدا بر هر چيز افزونى دارد )چون سعادت و نيكبختى از آن به دست مى‌آيد( و در عبادت و بندگى نفس خود را بفريب )او را گول زده به وسيله ترساندن از كيفر و خشنود ساختن به پاداش از شهوات جلوگيرى و به طاعات وادار( و با او مدارا نما )بسيار در رياضت و رنجش ميفكن( و او را مغلوب نساز )تكليف سخت به او مكن( و هنگام گذشت و شاديش آن را درياب )در فراغت و خرميش او را به طاعت و بندگى وادار( مگر آنچه بر تو واجب است )مانند نمازهاى شبانه‌روزى( كه از به جا آوردن و مراعات نمودن آن در وقتش چاره‌اى نيست )ناچار بايد به جا آورد چه در خرمى و

چه در افسردگى( و بپرهيز كه مرگ به تو برسد و تو از )اطاعت( پروردگارت براى به دست آوردن دنيا گريزان باشى، و برحذر باش از همراه شدن با بدكاران زيرا به بدى پيوندد، و خدا را تعظيم كن و بزرگ دان، و دوستانش را دوست بدار، و از خشم بپرهيز كه آن لشگر بزرگ است از لشگرهاى شيطان )كه با آن تو را به بدبختى مى‌كشاند( و درود بر شايسته آن.

نامه 070-به سهل بن حنيف

ص: 1072

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به سهل ابن حنيف انصارى كه (در شرح نامه چهل و پنجم نيكى او را ايد نموديم، و او) از جانب آن بزرگوار بر مدينه حكمفرما بود درباره گروهى از اهل آن سامان كه به معاويه ملحق شده بودند (كه اين پيشامد را بى‌اهميت پنداشته افسرده نشود): پس از حمد خدايتعالى و درود بر پيغمبر اكرم، به من خبر رسيد مردمى كه نزد تو هستند در پنهانى به معاويه مى‌پيوندند، پس با از دست رفتن ايشان و كاستن كمك آنها از تو (كم شدن لشگر و رعيتت) افسردگى به خود راه مده، بس است براى (كيفر) ايشان (بيمارى) گمراهى و براى تو از آنها شفاءدهنده (كه از رنج آنان رهائى يافتى، چون وجود گمراهان خود بيمارى سختى مى‌باشد در بنيه جمعيت كه بسا زيان آن سرايت كرده جمعيت را از هم مى‌پاشد، پس گريز آنها در بهبودى جمعيت از آن بيمارى موثر است، و اينكه نسبت بهبودى را به حاكم داده براى آن است كه رئيس جميعت مانند همه جمعيت است) گريز ايشان از هدايت و رستگارى است، و شتافتنشان به گمراهى و نادانى، و آنان دوستداران دنيا هستند كه به آن با شتاب روآورده‌اند، و عدل و درستى را (از روش ما) شناخته ديدند و شنيدند و در گوش دارند، و دانستند

مردمى كه نزد ما هستند در حق برابرند، پس (بين آنها چيزى تقسيم نمى‌كنيم مگر بالسويه) گريختند تا اينكه سودى را به خود اختصاص داده ديگر آن را بى‌بهره نمايند، خدا آنها را از رحمتش دور گرداند!! سوگند به خدا ايشان از جور و ستم نگريختند و به عدل و داد نپيوستند، و ما اميدواريم در اين امر خلافت كه خدا دشوارى آن براى ما آسان و ناهمواريش هموار سازد، اگر بخواهد، و درود بر تو باد.

نامه 071-به منذر بن الجارود

ص: 1073

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به منذر ابن جارود عبدى (از قبيله عبدالقيس) كه او را بر بعضى از شهرها (فارس) حكمرانى داده و او با آن بزرگوار در بعضى از كارهائى كه او را بر آن گماشته بود خيانت كرد (چهار هزار درهم از مال خراج ربود، امام عليه‌السلام او را در اين نامه نكوهش نموده و نزد خود طلبيده، پدرش جارود را )كه به قبيله خود عبدالقيس خدمت پيغمبر اكرم آمده و اسلام آورد( ستوده، خلاصه رجال‌نويسان منذر را ضعيف دانسته و به رواياتش اطمينان ندارند): پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، نيكى پدرت مرا فريب داد و گمان كردم از روش او پيروى مى‌كنى و به راه او مى‌روى، پس ناگاه به من خبر رسيد كه خيانت كرده‌اى، و براى هواى نفس خود فرمانبرى را رها نمى‌كنى، و براى آخرتت توشه‌اى نمى‌گذارى، دنياى خويش را با ويرانى آخرتت آباد مى‌سازى، و با بريدن از دينت به خويشانت مى‌پيوندى (شايد اين جمله خبر از آينده باشد، مرحوم علامه مجلسى در مجلد دهم كتاب بحارالانوار از سيد ابن طاوس )عليه‌الرحمه( نقل مى‌كند كه امام حسين- عليه‌السلام- نامه‌اى نوشته و با غلام خود كه نامش سليمان و كنيه‌اش ابازرين بود به سوى گروهى از بزرگان

ص: 1074

بصره فرستاد و ايشان را به كمك و پيروى خواست كه از آنها يزيد ابن مسعود نهشلى و منذر ابن جارود عبدى بودند تا آنكه مى‌فرمايد: و اما منذر ابن جارود نامه و پيغام‌آور را نزد عبيدالله ابن زياد آورد، زيرا ترسيد كه نامه خدعه و مكرى از عبيدالله باشد، و بحريه دختر منذر ابن جارود همسر عبيدالله ابن زياد بود، پس عبيدالله پيغام‌آور را به دار كشيد و بعد از آن به منبر رفت و خطبه خواند و مردم بصره را تهديد نمود كه راه مخالفت نپيمايند( و اگر آنچه )خيانت( كه از تو به من خبر رسيده راست باشد )جمل اهلك و شسع نعلك خير منك يعنى( شتر اهل تو و دوال كفشت )جائى كه انگشت بزرگ پا در كفشهاى عربى قرار مى‌گيرد( از تو بهتر است )اين جمله مثلى است اشاره به اينكه سود حيوان و جماد از تو بيشتر است( و كسى كه مانند تو باشد شايسته نيست به وسيله او رخنه‌اى بسته شود، يا امرى انجام گيرد، يا مقام او را بالا برند، يا در امانت شريكش كنند، يا براى جلوگيرى از خيانت و نادرستى بگمارندش )سزاوار نيست حفظ مرز يا حكومت شهر يا رياست كارى را به تو گزارند( پس هنگامى كه اين نامه‌ام به تو مى‌رسد نزد من بيا اگر خدا خواست )چون آمد امام عليه‌السلام او را زندانى نمود، و صعصع

ه ابن صوحان كه از نيكان اصحاب اميرالمومنين و از بزرگان قبيله عبدالقيس بوده درباره او شفاعت كرده رهائيش داد. سيدرضى فرمايد:( و اين منذر كسى است كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره او فرمود: او به دو جانب خود بسيار مى‌نگرد، و در دو برد )جامه يمنى پر بهاى( خويش مى‌خرامد، و بسيار گرد و خاك از روى كفشهايش پاك مى‌كند )مرد متكبر و گردنكشى است كه به خود و لباسش مى‌نازد و به آرايش مى‌پردازد(.

نامه 072-به عبدالله بن عباس

ص: 1075

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن عباس، خدايش بيامرزد (كه در آن به او پند و اندرز مى‌دهد): پس از ستايش خدايتعالى و درود بر حضرت مصطفى، تو بر مرگ خود پيشى نمى‌گيرى، و آنچه به تو نمى‌رسد روزى گشته (اختيار مرگت دست تو نيست، و آنچه نبايد به تو برسد نمى‌توان به دست آورى) و بدان روزگار دو روز است: روزى به سود و روزى به زيان تو است، و دنيا سراى گردش خوشيهائى است كه دست به دست مى‌گردد (هر كس نوبتى دارد) پس آنچه از دنيا به سود تو است به تو مى‌رسد هر چند ناتوان باشى (ديگران جلو آن را بگيرند) و آنچه از آن به زيان تو است (هر چند تونا باشى) بزور و توانائيت نمى‌توانى از آن جلوگيرى (چنانكه در قرآن كريم س 10 ى 107 مى‌فرمايد: و ان يمسسك الله بضر فلاكاشف له الا هو، و ان يردك بخير فلاراد لفضله يصيب به من يشاء من عباده و هو الغفور الرحيم يعنى و اگر خدا زيانى رساند جز او كسى آن را جلو نمى‌گيرد، و اگر براى تو خير و نيكوئى خواهد فضل و بخشش او را كسى مانع نمى‌تواند شد، مى‌رساند آن را به هر يك از بندگانش كه بخواهد و او آمرزنده مهربان است).

نامه 073-به معاويه

ص: 1076

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به معاويه (كه براى نادرستى نامه‌اش او را سرزنش و تهديد نموده است): پس از ستايش خداى تعالى و درود بر حضرت خاتم‌الانبياء، من با پى در پى پاسخ گفتن به تو و گوش دادن به نامه‌ات راى و انديشه‌ام را (در اينكه تو نادان و گمراهى و هرگز پند و اندرز به تو سودى نخواهد بخشيد و از فتنه و تباهكارى دست نخواهى كشيد) سست مى‌گردانم، و فراست و زيركى (يقين و باور) خود را به خطاء و اشتباه مى‌اندازم (در صورتى كه پاسخ مانند تو بايد سكوت باشد، پس پاسخ دادن من از جهت مماشات و اتمام حجت است و بس) و تو هنگامى كه به حيله و زرنگى چيزهائى از من مى‌طلبى، و نامه‌هائى براى جواب گرفتن به من مى‌فرستى به شخص سنگين به خواب رفته‌اى مى‌مانى كه خوابهاى دروغ و پريشان مى‌بيند، و به شخص سرگردان ايستاده‌اى مى‌مانى كه ايستادنش او را وامانده و بيچاره كرده (نه راه رفتن داند و نه توانائى ايستادن دارد)

ص: 1077

نمى‌داند آنچه پيش آيد به سود او است يا به زيانش مى‌باشد، و تو مانند او نيستى بلكه او به تو مى‌ماند (حال تو بدتر از آن است كه به ديگرى شباهت داشته باشى، زيرا در بدبختى و بيچارگى يگانه هستى، تو به خود مى‌مانى و بس( و سوگند به خدا اگر نمى‌خواستم باقى بمانى )به جهت مصلحتى كه بايد طبق آن رفتار نمايم، و اگر اراده تباه ساختنت را داشتم( از جانب من به تو مى‌رسيد كوبنده‌ها )سختيهاى جنگ و زد و خورد( كه استخوان را بشكند و گوشت را آب كند )تو را از بين ببرد( و بدان كه تو را شيطان باز داشته از اينكه به كارهاى نيكويت باز گردى و به گفتار پنددهنده‌ات گوش دهى )به امام زمان خويش بگروى و دستورش را اجرا نمائى( و درود بر شايسته آن.

نامه 074-پيمان ميان ربيعه و يمن

ص: 1078

از عهدنامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است كه آن را براى قبيله ربيعه و اهل يمن نوشته، و (در آن آنان را به پيروى از قرآن كريم و اتحاد و يگانگى هم پيمان قرار داده، و) از خط (ابوالمنذر) هشام ابن (سائب) كلبى (از اهل كوفه و از بزرگان علماى اماميه داراى تفسير و تاليفات بسيار و آشناى به انساب و سرگذشتهاى عرب بوده و در سال دويست و شش هجرى بدرود زندگانى گفته) نقل شده است: اين پيمانى است كه گرد آمده‌اند بر آن اهل يمن ساكن و بيابان گرد آن و قبيله ربيعه ساكن و بيابان گردشان بر (پيروى از) كتاب خدا كه به سوى آن دعوت كنند، و طبق آن امر نمايند، و (گفتار) كسى را كه به سوى آن دعوت كرده و امر مى‌كند بپذيرند، در برابر آن بهائى نستانند، و به عوض كردن آن راضى نشوند (بر اين پيمان پايدار باشند و فريب نخورده بر اثر به دست آوردن كالاى دنيا از قرآن دست برندارند) و اينكه ايشان براى جلوگيرى از مخالف و بى‌اعتنا يكدست (يگانه) بوده با هم يار باشند: دعوتشان (گفتارشان) يكى باشد، و به جهت سرزنش، سرزنش كننده و خشم، خشم گيرنده و خوار ساختن و دشنام دادن گروهى گروه ديگر را پيمانشان را نشكنند (اگر بعضى از نادانان اين دو قبيله يادگيرى

ايشان را خوار ساخت و بى‌آبروئى بار آورد يا دشنام داد نبايد آن را سبب نقض عهد و پيمان‌شكنى قرار دهند( بر اين عهدنامه حاضر و غائب و كم خرد و دانا و بردبار و نادانشان پايدارند، پس به اين عهدنامه پيمان خدا بر ايشان برقرار گشت كه )بر آن پايدار باشند، زيرا( از پيمان خدا سوال و بازپرسى مى‌شود، و )اين عهدنامه را( على ابن ابيطالب نوشت )در بعض نسخ نهج‌البلاغه على ابن ابوطالب ديده شده و گفته‌اند: امام عليه‌السلام در مانند آن هم (قرآنهائيكه به خط آن حضرت مشهور و در كتابخانه‌هاى بزرگ موجود است) به واو نوشته با اينكه مضاف‌اليه مى‌باشد، براى آنكه مركب اضافى چون علم شود حكم يك لفظ را دارد، پس اعراب در وسط آن در نيايد و تغيير داده نشود(.

نامه 075-به معاويه

ص: 1079

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است از مدينه به معاويه در ابتدائى كه مردم به آن بزرگوار بيعت كردند (حضرت او و يارانش را به بيعت نمودن خود امر مى‌فرمايد) و اين نامه را (ابوعبدالله محمد ابن عمر) واقدى (كه از علماى بزرگ و شيعى مذهب و از اهل مدينه منوره بوده و در بغداد به سال دويست و هفت هجرى از دنيا رحلت نموده، و واقد نام جدش مى‌باشد) در كتاب جمل بيان كرده است: از بنده خدا على اميرالمومنين به معاويه ابن ابى‌سفيان: پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، به عذر من در (باره مماشات و سهل‌انگارى با) شما آگاهى و دورى كردنم را از (دعوت) شما (پيش از اين به بيعت با من) مى‌دانى تا اينكه واقع شد آنچه (كشته شدن عثمان يا واقعه‌هاى ديگر پيش از آن) كه چاره‌اى نداشت و جلوگيرى براى آن نبود، و داستان دراز و سخن بسيار (گفتن آنها را مجال نيست، يا چشم‌پوشى از آن سزاوار) است، و گذشت آنچه گذشت، و آمد آنچه آمد (دوره خلفاى پيش گذشت و روزگار خلافت به حق رسيد) پس از كسانى كه نزد تو هستند (برايم) بيعت بگير و خود در گروهى از يارانت به نزد من بيا، و درود بر شايسته آن.

نامه 076-به عبدالله بن عباس

ص: 1080

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است به عبدالله ابن عباس هنگامى كه او را بر بصره جانشين خود گردانيد (در آن او را به مهربانى با مردم و دورى از خشم اندرز مى‌دهد): با مردم گشاده‌رو و هم مجلس و درستكار باش (كسى را از ملاقات خويش جلوگيرى مكن و جائى بنشين كه همه به تو راه داشته باشند و پاس احترام هر كس را نگاهدار و آنها را بكارهاى سخت وامدار و به عدل و داد بينشان حكم كن) و از خشم نمودن (با مردم) بپرهيز كه آن سبك مغزى است از شيطان (به تو رسيده است) و بدان هر كارى كه تو را به (رحمت) خدا نزديك گرداند از آتش (كيفر روز رستخيز) دورت مى‌نمايد، و هر كارى كه تو را از خدا دور سازد به آتش نزديكت مى‌گرداند.

نامه 077-به عبدالله بن عباس

ص: 1081

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است نيز به عبدالله ابن عباس هنگامى كه او را به سوى خوارج فرستاده تا (براى نادرستى انديشه و گفتارشان) حجت و برهان آورد (و در آن او را از استدلال به قرآن نهى فرموده): با ايشان به قرآن مناظره كن (از قرآن دليل نياور) زيرا قرآن احتمالات و توجيهات بسيار (از تاويل و تفسير و مراد باطلنى و ظاهرى) در بر دارد (يكى از آنها را تو) مى‌گوئى و (يكى از آنها را ايشان) مى‌گويند (پس مباحثه دراز مى‌گردد) بلكه با آنان به سنت (فرمايشهاى پيغمبر اكرم مانند اينكه فرمود: حربك يا على حربى يعنى اى على جنگ با تو جنگ با من است. و فرمايش ديگرش: على مع الحق و الحق مع على يدور معه حيثما دار يعنى على با حق است و حق با على هر جا على دور زند و برود حق با او دور مى‌زند يعنى على- عليه‌السلام هر چه بگويد و بكند از روى حق و درستى است) احتجاج كن و دليل آور، زيرا آنها هرگز از استدلال به سنت گريزگاهى نمى‌يابند (چاره‌اى ندارند جز آنكه راستى و درستى اين گفتار را بپذيرند).

نامه 078-به ابوموسى اشعرى

ص: 1082

از وصيتهاى آن حضرت عليه‌السلام است در پاسخ نامه ابوموسى اشعرى كه او آن را از جائى كه (دومه‌الحندل كه در شرح خطبه سى و پنجم گذشت) ايشان (او و عمرو ابن عاص) را در آنجا براى حكومت (انتخاب نمودن خليفه) تعيين نموده بودند به آن بزرگوار نوشته بود، و اين نامه را سعيد ابن يحيى اموى در كتاب (خود كه نامش) مغازى (است) بيان كرده: چه بسا از مردم از بسيارى از نصيب و بهره خود (در دنيا و آخرت) بى‌بهره شدند، پس به دنيا روآوردند و (از راه حق پا بيرون نهادند، و) به هواى نفس سخن گفتند (و از گفتار خدا و رسول در پيروى از امام زمان خود چشم پوشيدند) و من از اين كار (خلافت) جائى آمده‌ام شگفت‌آور كه در آنجا گروهى چند گرد آمده‌اند كه نفسهاشان آنها را به كبر و خودپسندى واداشته (جاى بسى حيرت و شگفتى است كه من بين گروهى خود راى و خودپسند قرار گرفته‌ام كه به دستورم رفتار ننموده پرچم استبداد و مخالفت برافراشتند تا كار به جائى رسيد كه براى امر خلافت بين من و معاويه مانند تو و عمرو ابن عاص را حكم و ميانجى قرار دادند) پس من (در مماشات با آنها مانند آن است كه) دمل و ريشى از آنها را معالجه مى‌كنم كه مى‌ترسم (يكباره) خون بسته شد

ه گردد (آنگاه مداواى آن سخت شود) و (سبب اينكه با آنها مماشات كردم آن است كه) بدان (اى غافل از حق و حقيقت و اى نادان)

ص: 1083

براى انتظام امر امت محمد- صلى الله عليه و آله- و الفت و دوستى بين ايشان مردى از من حريص‌تر (كوشنده‌تر) نيست، و با اين كار خواهان پاداش و بازگشت نيكو مى‌باشم، و به زودى به آنچه كه وعده داده و قرار گزارده‌ام وفا مى‌كنم و اگر چه تو از شايستگى كه هنگام جدا شدن از من داشتى (همانطورى كه خود را پاك و نيك نماياندى) برگردى (و برخلاف قرآن كريم از روى هواى نفس حكم كنى) زيرا بدبخت و زيانكار كسى است كه از سود عقل و تجربه‌اى كه به او داده شده است بى‌بهره ماند (يا آنكه بگوئيم: آنچه وعده دادگام وفا مى‌كنم، اگر تو از شايستگى خود كه نشان دادى برگردى بدبخت هستى، زيرا بدبخت كسى است كه از سود و آزمايشى كه به او عطاء شده بى‌بهره مانده، ولى معنى اول بهتر است) و من بيزارى مى‌جويم (يا به خشم مى‌آيم و در هم مى‌شوم) از گوينده‌اى كه به باطل و نادرستى سخن گويد، و از اينكه كارى را كه خدا اصلاح فرموده تباه سازم (اگر در اين كار طبق دستور قرآن كريم رفتار شود من با آن همراهم و صلاح امت را به فساد نمى‌كشانم) پس آنچه را نمى‌شناسى رها كن (گرد چيزى كه نمى‌دانى نگرد و احتياط و انديشه را از دست مده) زيرا بدكرداران مردم با گفتارهاى ناروا (سخنان برخلاف حق و حقيقت) به سوى تو مى‌شتابند (تا از حكم خردى تو نتيجه گرفته مسلمانان را به راه ضلالت و گمراهى برده بدبخت و بيچاره گردانند، خلاصه گفتار عمرو ابن عاص و مردم شام فريبت ندهد كه سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت را از دست خواهى داد) و درود بر شايسته آن.

نامه 079-به سرداران سپاه

ص: 1084

از نامه‌هاى آن حضرت عليه‌السلام است به سرداران لشگرها هنگامى كه (در ظاهر) به خلافت رسيد (آنها را به پيروى از از حق واداشته و از باطل و نادرستى ترسانده): پس از ستايش خدايتعالى و درود بر پيغمبر اكرم، تباه شدن پيشينيان شما به اين جهت بود كه مردم را از حق (هدايت و رستگارى) باز داشتند و مردم هم آن را خريدند (پذيرفته زير بار رفتند، يا فروختند يعنى از دست داده به آن بى‌اعتنا شدند) و اينكه آنها را به باطل (ضلالت و گمراهى) واداشتند و ايشان هم آن را پيروى نمودند.

حكمت ها

حكمت 001

ص: 1085

ص: 1086

ص: 1087

امام عليه‌السلام (درباره رفتار با فتنه‌جويان) فرموده است: در زمان فتنه و تباهكارى مانند ابن اللبون (بچه شتر نر كه دو سالش تمام شده و مادرش بچه‌اى را كه پس از آن زائيده شير مى‌دهد) باش كه نه پشت (توانائى) دارد تا بر آن سوار شوند، و نه پستانى كه از آن شير دوشند (هنگام فتنه و تباهكارى طورى رفتار كن كه فتنه‌جويان در جان و مال تو طمع نكنند ولى اين وقتى است كه جنگ و زد و خورد بين دو رئيس و پيشواى گمراه و گمراه كننده باشد مانند فتنه عبدالملك و ابن زبير و فتنه حجاج ابن اشعث، و اما هنگامى كه يكى از آنها بر حق و ديگرى بر باطل بود فتنه نيست مانند جنگ جمل و صفين كه واجب است همراهى صاحب حق و بذل جان و مال در راه او).

حكمت 002

ص: 1088

امام عليه‌السلام (در نكوهش طمع و آز و اظهار گرفتارى و تنگدستى و بى‌انديشه سخن گفتن) فرموده است: كوچك گردانيد خود را كسى كه طمع و آز (به آنچه در دست مردم است) را روش خويش قرار داد (زيرا لازمه طمع نيازمندى و فروتنى است، و لازمه نيازمندى و فروتنى پستى و كوچكى) و به ذلت و خوارى تن داده كسى كه گرفتارى و پريشانى خود را (نزد ديگرى) آشكار نمايد (زيرا لازمه اظهار گرفتارى و پريشانى حقارت و زيردستى است) و نزد خويش خوار است كسى كه زبانش را حكمران خود گرداند (بى‌تامل و انديشه هر چه به زبانش آيد بگويد كه بسا موجب هلاك و تباهى او گردد، و چنين كس مقام و منزلتى براى خود در نظر نگرفته است).

حكمت 003

ص: 1089

امام عليه‌السلام (در نكوهش بخل و ترس و تنگدستى و بينوائى و واماندگى و ستايش شكيبائى و پارسائى و دورى از گناهان) فرموده است: بخل و تنگ چشمى ننگ است (چون مردم بخيل را بر اثر دلبستگى او به كالاى دنيا سرزنش مى‌نمايند) و ترسو بودن نقص و كاستى است (زيرا رسيدن به مقام فرع بر شجاعت و دلاورى است) و تنگدستى زيرك را از (بيان) حجت و دليلش گنگ و لال مى‌گرداند (همانطورى كه توانگرى پست و نادانى را گويا مى‌سازد) و بينوا و بى‌چيز در شهر خود غريب است (كسى با او آمد و شد نمى‌كند) و عجز و واماندگى آفت و بيچارگى است (كه شخص را از پا در مى‌آورد) و شكيبائى دلاورى است، و پارسائى دارائى است (زيرا پارسا مانند مالدار كه به كسى نيازمند نيست به دنيا و كالاى آن نيازمند نمى‌باشد) و دورى از گناهان سپر است (از عذاب الهى، همانطور كه سپر شخص را از شمشير محافظت مى‌نمايد پرهيزكارى او را از سختيهاى دنيا و آخرت رهائى مى‌دهد).

حكمت 004

امام عليه‌السلام (در ستودن خشنود بودن به قضاء و دانائى و خوهاى پسنديده و انديشه) فرموده است: رضاء و خشنودى بودن به قضاء نيكو همنشينى است (همانطور كه همنشين شخص را در رفاه و آسايش دارد، خشنود به آن چه خداوند خواسته در رفاه و آسايش ميباشد) و دانائى ميراثى است شريف و گرامى (كه به هر كه چنين ارثى برسد كليد سعادت و نيكبختى را دريافته) و خوهاى پسنديده زيورهائى است تازه و نو (كه كهنه نمى‌شود) و انديشه (در هر كارى مانند) آيينه صاف و پاك است (كه انديشه كننده به سود و زيان كار بر مى‌خورد).

حكمت 005

ص: 1090

امام عليه‌السلام (در ستايش رازدارى و گشاده‌روئى و بردبارى از سختيها) فرموده است: سينه خردمند مخزن راز او است (خردمند بيگانه را از راز خود آگاه نمى‌سازد) و گشاده‌روئى و خوش‌خوئى دام دوستى است (با خوشخوئى و گشاده‌روئى مى‌توان دلهاى مردم را به دست آورد) و تحمل و بردبارى از سختيها پوشنده بديها است (چون شخص در برابر سختيها بردبار بود بود مردم از او خشنود بوده از عيوب و بديهايش چشم مى‌پوشند، يا آنكه به واسطه خوددارى عيوب او آشكار نگشته نادانيهايش فاش نشود. سيدرضى عليه‌الرحمه مى‌فرمايد:) و روايت شده است كه آن حضرت عليه‌السلام در تعبير اين مطلب نيز فرموده است: صلح و آشتى پنهان كردن عيبها است (اگر به جاى زد و خورد بين دو كس صلح و آشتى برقرار گردد مردم به بديهاى آنان آگاه نشوند. و در بعضى از نسخ نهج‌البلاغه چنين ضبط شده: المسالمه خباء العيوب يعنى صلح و آشتى خرگاه و روپوش عيبها است، زيرا دو كس در زد و خورد عيوب يكديگر را آشكار مى‌سازند و اگر صلح و آشتى نمودند لب به عيب هم نگشايند).

حكمت 006

ص: 1091

امام عليه‌السلام (در نكوهش خودبينى و سود صدقه و بخشش به بينوايان و در اينكه هر كس به پاداش و كيفر كردار خود مى‌رسد) فرموده است: هر كه خودبين باشد خشم كننده بر او بسيار شود (زيرا خودبين مردم را خوار پندارد و به اين جهت همه بر او خشمگين گردند) و صدقه داروئى است سودمند و شفاءدهنده (زيرا صدقه دل را متوجه دهنده آن مى‌نمايد و آن سبب شود كه خدايتعالى درد را از او رفع فرمايد، و از اين رو پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: داوو امرضاكم بالصدقه يعنى بيمارانتان را به صدقه دادن معالجه و درمان نمائيد) و كردار بندگان در دنياشان در آخرت جلو چشمهاشان است (زيرا آخرت سراى شهود است كه هر نهانى آشكار و ديده شود، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم س 3 ى 30 مى‌فرمايد: يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا يعنى روزى كه هر كسى كار نيكوئى كرده پيش روى خويش آشكار بيند، و بدى كه كرده آرزو نمايد كه ايكاش بين او و كار بدش مسافتى جدائى بود )اى كاش آن كار را به جا نياورده بود(.

حكمت 007

امام عليه‌السلام (در شگفتى آفرينش انسان) فرموده است: براى (آفرينش) اين انسان به شگفت آئيد (انديشه نمائيد تا به قدرت و توانائى آفريدگارش پى بريد كه او را طورى آفريده) كه با پيهى (چشم) مى‌بيند، و با گوشتى (زبان) سخن مى‌گويد، و با استخوانى (گوش) مى‌شنود، و از شكافى (بينى) نفس مى‌كشد!!

حكمت 008

ص: 1092

امام عليه‌السلام (در نكوهش دنيا) فرموده است: هر گاه دنيا به گروهى رو آورد نيكوئيهاى ديگران را به ايشان به عاريه (نسبت) دهد، و هر گاه از آنها پشت گرداند نيكوئيهاشان را از آنان مى‌گيرد (چون كسى توانگر شود و به جائى برسد دنياپرستان نيكوئيها به او بندند، و اگر ناتوان و بينوا گردد كمالاتش را هم از ياد مى‌برند).

حكمت 009

امام عليه‌السلام (در سود خوشرفتارى با مردم) فرموده است: با مردم چنان آميزش و رفتار نمائيد كه اگر در آن حال مرديد (در مفارقت و جدائى) بر شما بگريند، و اگر زنده مانديد خواهان معاشرت با شما باشند.

حكمت 010

امام عليه‌السلام (در عفو و گذشت از دشمن) فرموده است: هر گاه بر دشمنت دست يافتى پس بخشش و گذشت از او را شكر و سپاس (نعمت) توانائى بر او قرار ده (از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده: روز قيامت نداءكننده‌اى فرياد مى‌كند هر كه را بر خدا اجر و پاداشى است بايستد، و نمى‌ايستند مگر گذشت كنندگان، آيا نشنيديد فرمايش خدايتعالى را فمن عفا و اصلح فاجره على الله س 42 ى 40 يعنى پس كسى كه از دشمن بگذرد و بين خود و او اصلاح نمايد بر خدا است كه اجر و پاداش او را عطا فرمايد).

حكمت 011

ص: 1093

امام عليه‌السلام (در نكوهش نداشتن و از دست دادن دوست) فرموده است: ناتوانترين مردم كسى است كه از دوستيابى ناتوان باشد، و ناتوانتر او كسى است كه از دست بدهد دوستى از ياران را كه به دست آورده (زيرا دوست يافتن آسان‌تر است از نگاهداشتن او).

حكمت 012

امام عليه‌السلام درباره كسانى (عبدالله ابن عمر ابن خطاب و سعد ابن ابى‌وقاص و سعيد ابن عمرو ابن نفيل و اسامه ابن زيد و محمد ابن مسلمه و انس ابن مالك و ابوموسى اشعرى و احنف ابن قيس و مانند ان ايشان) كه از جنگيدن به همراهى آن حضرت (با دشمنان) كناره‌گيرى كردند فرموده است: با حق (امام عليه‌السلام) همراهى ننمودند و باطل (معاويه) را كمك نكردند (اشاره به اينكه آنان كه باطل را يارى نمودند بهانه‌اى دارند و آنان كه بى‌طرفى اختيار نمودند عذرى ندارند، و يا اشاره است به بيهوده بودن وجود كسانى كه اثرى از حق و نشانه‌اى از باطل در آنها نيست، و يا اشاره به آنست كه ايشان در شقاوت و گمراهى به عمرو ابن عاص و ديگران كه باطل را يارى نمودند نرسيده بودند).

حكمت 013

امام عليه‌السلام (در ترغيب به سپاسگزارى از نعمتهاى خداوند) فرموده است: هر گاه نمونه‌هاى نعمتها به شمار رسيد پس بازمانده آن را با كمى شكر و سپاس دور نسازيد (به اندك نعمتى كه رسيديد سپاسگزارى كنيد تا به بسيارى از آن برسيد، خداوند در قرآن كريم س 14 ى 7 مى‌فرمايد: لئن شكرتم لازيدتكم، و لئن كفرتم ان عذابى لشديد يعنى اگر شكر نعمت به جا آوريد نعمت را براى شما مى‌افزايم، و اگر ناسپاسى كنيد هر آينه عذاب من سخت است )كه گرفتار آن خواهيد شد(.

حكمت 014

ص: 1094

امام عليه‌السلام (در اينكه خداوند بى‌ياران را كمك كنيد) فرموده است: كسى را كه خويشان بسيار نزديك (مانند برادر و عمو و دائى) رها كنند بيگانه بسيار دور براى (يارى و كمك) او خواهد رسيد (خداوند كسانى را مى‌گمارد كه او را تنها نگذارند).

حكمت 015

امام عليه‌السلام (درباره گرفتاران) فرموده است: هر گرفتار فتنه و بلائى را نبايد سرزنش نمود (زيرا بسا شخص از روى اضطرار و ناچارى گرفتار شده پس سرزنش نمودن او روا نبود چون سودى ندارد، بلكه بايستى او را كمك و يارى نمود يا درباره‌اش دعا كرد تا از آن رهائى يابد).

حكمت 016

امام عليه‌السلام (در اعتماد نداشتن به تدبير و پايان‌بينى) فرموده است: كارها رام و پيرو احكام قضاء و قدر است به طورى كه (گاهى) تباهى در تدبير و پايان‌بينى مى‌باشد (چون انسان به مصالح و مفاسد و اسرار و رازهاى قضاء و قدر آگاه نيست نبايستى به تدبير و انديشه خود دلبستگى داشته باشد چه بسا تدبير و انديشه سبب تباهى مى‌گردد).

حكمت 017

ص: 1095

از امام عليه‌السلام (در زمان خلافتش سبب خضاب نكردن را به اين طريق) پرسيدند كه معنى فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله- كه فرموده تغيير دهيد پيرى را (ريش را رنگين نمائيد) و خود را بيهود مانند نسازيد، چيست؟ آن بزرگوار فرمود: اين سخن را پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود هنگامى كه (اهل) دين اندك بود پس (مسلمانان را امر نمود خضاب نمايند و به يهود نمانند چون آنها خضاب نمى‌كردند، ولى) در اين زمان كه كمربند دين گشاده شده (اسلام در همه جا منتشر گرديده) و سينه خود را بر زمين نهاده (مستقر و پا برجا گشته) هر مردى به اختيار و اراده خود مى‌باشد (مى‌خواهد خضاب نمايد و مى‌خواهد ننمايد، خلاصه امرى است مباح يعنى جائز و روا، نه واجب و مستحب، بله خضاب يك نوع زينت و آرايشى است، چنانكه در فرمايش چهارصد و شصت و پنج بيايد كه به اين نكته اشاره فرموده است).

حكمت 018

امام عليه‌السلام (در نكوهش آرزوى دراز) فرموده است: هر كه دنبال آرزوى خود بشتابد و مهارش را رها كند مرگ او را مى‌لغزاند (به آرزويش نرسيده مى‌ميرد، پس در پى آرزوهاى دراز نرويد و از مرگ غافل نباشيد).

حكمت 019

امام عليه‌السلام (درباره جوانمردان) فرموده است: از خطاء و لغزشهاى جوانمردان بگذريد كه از آنان كسى نمى‌لغزد مگر آنكه دست (لطف) خدا به دست او است كه او را (از آن لغزش) بلند مى‌نمايد (موفق مى‌سازد تا از آن خطاء و زشتى باز گردد، خلاصه خداوند نيكوكاران را توفيق عطاء فرمايد تا بر اصلاح خطاى خود بكوشند).

حكمت 020

ص: 1096

امام عليه‌السلام (در نكوهش ترس و شرمندگى بيجا و از دست دادن فرصت) فرموده است: ترس همراه زيان و شرمندگى پيوسته نوميدى است (رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: الحياء حياء ان حياء عقل و حياء حمق، فحياء العقل هو العلم و حياء الحمق هو الجهل مجلسى )رحمه‌الله( در مجلد پانزدهم كتاب بحارالانوار پس از نقل اين روايت از كتاب كافى مى‌نويسد: فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله دلالت مى‌كند بر اينكه حياء بر دو قسم است يكى ممدوح و آن حيائى است كه ناشى از عقل و خردمندى است به اينكه شخص از چيزى شرمنده باشد كه عقل صحيح يا شرع به زشتى آن حكم كند مانند شرمندگى از گناهان و ناشايسته‌ها، و ديگرى مذموم و آن حيائى است كه ناشى از حمق و بى‌خردى است به اينكه شخص شرمنده شود از كارى كه عوام مردم آن را زشت پندارند و در واقع زشت نيست و عقل صحيح و شرع به آن حكم مى‌نمايد مانند شرمندگى از پرسش مسائل علميه يا بجا آوردن عبادات شرعيه) و فرصت (وقت مناسب) مانند ابر گذرنده مى‌گذرد، پس فرصتهاى نيكو را از دست ندهيد.

حكمت 021

امام عليه‌السلام (درباره غصب خلافتش) فرموده است: براى ما حقى (خلافت) است (كه پيغمبر اكرم تعيين نموده) پس اگر آن را به ما بدهند خواهيم گرفت و اگر ندادند بر كفل شترها سوار مى‌شويم هر چند اين سير و شبروى دراز باشد (سختى را بر خود هموار نموده شكيبائى از دست نمى‌دهيم هر چند بطول انجامد. سيدرضى )رحمه‌الله( فرمايد:) اين فرمايش از فرمايشهائى است كه با دقت و تامل فهميده مى‌شود و رسا است، و معنى آن اين است كه اگر حق ما را ندهند در سختى بوده و خواريم، و اين براى آن است كه رديف يعنى آنكه پشت سر سوار مى‌شود مانند بنده و اسير و كسى كه در مرتبه ايشان است بر كفل شتر سوار مى‌شود (خلاصه مراد از اينكه امام عليه‌السلام فرموده است اگر حق ما را ندهند بر كفل شترها سوار مى‌شويم آن است كه مانند رديف در رنج و سختى مى‌مانيم، و ممكن است فرايش امام عليه‌السلام را اين طور ترجمه نمود كه از بيان سيد )عليه‌الرحمه( درست تر يا رساتر باشد: خلافت بهره ما است اگر آن را به ما دادند خواهيم گرفت و اگر ندادند بر كفل شترها سوار شده هرگز دست بر نداشته مهار شتر را يكباره به دست غصب كنندگان نمى‌سپاريم هر چند به طول انجامد، و دور نيست امام

عليه‌السلام اين سخن را در روز سقيفه يا در آن ايام فرموده باشد(.

حكمت 022

ص: 1097

امام عليه‌السلام (در ترغيب بكردار نيكو) فرموده است: هر كه كردارش او را كند گرداند (عبادت و بندگى نكرده كار نيكو انجام ندهد) مقام و منزلتش او را تند نمى‌گرداند (حسب و بزرگى ظاهرى مقام دنيا و آخرتى به او نمى‌دهد چون مقام و منزلت عارضى است و اثر كردار نيكو ذاتى است و از بين نمى‌رود).

حكمت 023

امام عليه‌السلام (در سفارش ستمديدگان و افسردگان) فرموده است: از كفارات (سبب‌هاى آمرزش) گناهان بزرگ دادرسى ستمديده و شاد نمودن غمگين است (چون گناهكار بر اثر گناه خاطرها را اندوهگين نموده جا دارد كه دلهاى افسرده را شاد نمايد تا خدا از او درگذرد).

حكمت 024

ص: 1098

امام عليه‌السلام (درباره ناسپاسان) فرموده است: اى پسر آدم هر گاه ديدى پروردگار منزهت نعمتهايش را پى در پى به تو عطا مى‌فرمايد در حالى كه تو او را معصيت و نافرمانى مى‌نمائى پس از (عذاب) او بر حذر باش (چون كفران و ناسپاسى موجب انتقام و كيفر است).

حكمت 025

امام عليه‌السلام (درباره پنهان نماندن راز) فرموده است: كسى چيزى را در دل پنهان نمى‌كند مگر آنكه در سخنان بى‌انديشه و رنگ رخسارش هويدا مى‌گردد (مانند زردى رو كه علامت ترس و سرخى آن كه نشانه شرمندگى است).

حكمت 026

امام عليه‌السلام (درباره خوددارى از بيماريها) فرموده است: درد خود را به سر ببر چندانكه او تو را راه مى‌برد (از پا نينداخته يعنى براى اندك بيمارى بسترى مشو).

حكمت 027

امام عليه‌السلام (درباره زهد) فرموده است: نيكوترين پارسائى پنهان داشتن آن است (زيرا زهد آشكار از رياء و خودنمائى جدا نيست، ابن ميثم )عليه‌الرحمه( در اينجا از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل فرموده: ان الله لاينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم ولكن ينظر الى قلوبكم يعنى خداوند به صورتها و كردارهاى شما نگاه نمى‌كند بلكه به دلهاى شما مى‌نگرد).

حكمت 028

ص: 1099

امام عليه‌السلام (درباره ياد مرگ بودن) فرموده است: هنگامى كه تو پشت (به دنيا) مى‌كنى و مرگ (به تو) رو مى‌آورد پس چه زود ملاقات و به هم رسيدن (بين تو و مرگ) پيش خواهد آمد.

حكمت 029

امام عليه‌السلام (در ترغيب به دورى از گناه) فرموده است: (از نافرمانى) دورى كنيد دورى كنيد به خدا سوگند هر آينه (گناهان را چنان) پنهان نموده كه گويا (آنها را) آمرزيده و بخشيده است (پس اكنون كه مهلت داده و گناهان را پنهان نموده ترس و دورى از خشم او واجب است، و بايد معصيت نكرده از گذشته پشيمان بوده توبه نمائيد، زيرا همان طور كه حلم و بردباريش بسيار است عقاب و كيفرش سخت مى‌باشد).

حكمت 030

ص: 1100

از امام عليه‌السلام از ايمان پرسيدند، پس آن حضرت (درباره علامات و نشانه‌هاى ايمان و ضد آن كفر و شك) فرموده است: ايمان بر روى چهار ستون استوار است: صبر و شكيبائى، يقين و باور، عدل و داد، جهاد و كوشش (در راه دين) و صبر از آنها بر چهار گونه است: علاقمندى، ترس، پارسائى، انتظار داشتن، پس هر كه به بهشت علاقه داشت خواهشهاى نفس را فراموش مى‌كند و از آنها چشم مى‌پوشد، و هر كه از آتش ترسيد از آنچه حرام و نارواست دورى مى‌گزيند، و هر كه در دنيا پارسا شد اندوهها را سبك مى‌شمارد، و هر كه منتظر مرگ باشد به نيكوكاريها شتاب مى‌نمايد. و يقين از آنها بر چهار گونه است: بينا شدن در زيركى، رسيدن به حقائق، عبرت گرفتن از ديگران، روش پيشينيان، پس هر كه در زيركى بينا شد راه راست (در علم و عمل) براى او هويدا گشت، و هر كه حكمت و راه راست براى او آشكار گرديد به پند گرفتن از احوال آشنا شد، و هر كه به پند گرفتن از احوال آشنا شد به آن ماند كه در پيشينيان بوده (و حال آنها را ديده و نتائج كردارشان را آزموده پس در مبدا و معاد بر يقين و باور) است. و عدل از آنها بر چهار گونه است: دقت در فهميدن درست، رسيدن به حقيقت دانائى، حكم نيك

و، استوار داشتن بردبارى، پس هر كه دقت كرد و درست بفهميد حقيقت دانائى را دريافت و هر كه حقيقت دانائى را يافت از روى قواعد دين حكم نيكو صادر كرد، و هر كه بردبار بود در كار خود كوتاهى نكرده است و در بين مردم خوشنام زندگى كند. و جهاد از آنها بر چهارگونه است: امر به معروف، نهى از منكر، راستى در گفتار، دشمنى با بدكاران، پس هر كه امر به معروف (كار شايسته) كند مومنين را همراهى كرده و ايشان را توانا گرداند، و هر كه نهى از منكر (ناپسنديده) نمايد بينى منافقين و دوروها را به خاك ماليده، و هر كه در گفتار راستگو باشد آنچه بر او بوده بجا آورده، و هر كه با بدكاران دشمنى نمود و براى خدا خشمناك گرديد خدا براى او (بر آنها) بخشم آيد و در روز رستخيز او را خشنود (از رحمتش بهره‌مند) مى‌گرداند.

ص: 1101

و كفر بر چهار ستون استوار است: كنجكاوى (بيجا كه از وسوسه نادرست و از اندازه عقل و خرد بيرون باشد) مكابره و زد و خورد نمودن (كه آن در حد افراط يعنى تجاوز از حق است) دست كشيدن از حق (كه آن در حد تفريط يعنى كوتاهى از حق است) دشمنى و زير بار حق نرفتن، پس كسى كه كنجكاوى (بيجا) كند در راه راست قدم ننهاده، و كسى كه بر اثر نادانى بسيار مكابره و زد و خورد نمايد كورى و نابينائى او از حق هميشگى است، و كسى كه از حق دست بكشد شايستگى نزد او زشت و زشتى و ناپسندى نيكو گردد، و به مستى گمراهى مست شود، و كسى كه دشمنى نموده زير بار حق نرود راههايش دشوار و كارش سخت و طريق بيرون آمدنش (از ضلالت و گمراهى) تنگ باشد. و شك (دو دلى) بر چهار گونه است: گفت و شنود (به باطل و نادرستى) ترسيدن (از اقدام به حق) سرگردانى،

ص: 1102

تن دادن (به گمراهى و كوشش نمودن در راه رستگارى) پس كسى كه جدال و گفت و شنود را عادت و شيوه خويش گردانيد شب او بامداد نگشته (از تاريكى شك و دودلى به روشنائى يقين و باور نرسيده) و كسى را كه آنچه پيش دارد (جهاد و كوشش در راه حق) بترساند به عقب برمى‌گردد (در كارهاى خود به جائى نرسد) و كسى كه در دو دلى حيران و سرگردان باشد (و خود را به جايگاه امن و آسوده يقين و باور نرساند) سمهاى شياطين او را پايمال نمايد (شياطين بر او دست يافته هلاكش سازند) و كسى كه تباه كردن دنيا و آخرت تن دهد در دنيا و آخرت تباه گردد. (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:)

حكمت 031

ص: 1103

امام عليه‌السلام (در برترى علت از معلول) فرموده است: كننده كار نيكو از نيكى بهتر و كننده كار بد از بدى بدتر است (زيرا كار بسته به كننده آن است پس كننده از كار برتر است).

حكمت 032

امام عليه‌السلام (در نهى از افراط و تفريط) فرموده است: بخشنده باش ولى نه به حد اسراف و بيجا (كه افراط و تجاوز از حد باشد) و ميانه‌رو باش و سختگير مباش (كه آن تفريط و تقصير در حد باشد).

حكمت 033

امام عليه‌السلام (در دل نبستن به آرزوها) فرموده است: برترين توانگرى و بى‌نيازى به دل راه ندادن آرزوها است (زيرا آرزو انسان را نيازمند مى‌سازد).

حكمت 034

امام عليه‌السلام (در زيان رنجانيدن) فرموده است: هر كه بشتابد به چيزى كه مردم (از آن) مى‌رنجند (بى‌انديشه سخنى گويد يا كارى كند كه برخلاف ميل و خواسته آنها باشد) درباره او مى‌گويند چيزى را كه نمى‌دانند (زيرا انسان از كسى كه رنجيد طبعا باك ندارد كه درباره او آنچه شنيده راست يا دروغ بيان نمايد.

حكمت 035

امام عليه‌السلام (در زيان آرزوى دراز) فرموده است: هر كه آرزو را دراز گردانيد كردار را بد نمود (زيرا آرزوى دراز سبب بى‌خبرى از آخرت و واماندن از نيكبختى زندگى جاويد است، اما رجاء و اميدوارى به اندازه ستوده مى‌باشد).

حكمت 036

ص: 1104

امام عليه‌السلام هنگام رفتن به شام كه خدايان و بزرگان انبار (شهرى در عراق) به آن حضرت برخورده به تعظيم و احترامش از اسبها پياده شده در پيش ركابش دويدند، فرمود: اين چه كارى بود كه كرديد؟ گفتند: اين خوى او است كه سرداران و حكمرانان خود را به آن احترام مى‌نمائيم، پس آن بزرگوار (در نكوهش فروتنى براى غير خدا) فرمود: سوگند به خدا حكمرانان شما در اين كار سود نمى‌برند و شما خود را در دنياتان به رنج و در آخرتتان با اين كار به بدبختى گرفتار مى‌سازيد (چون فروتنى براى غير خدا گناه و مستلزم عذاب است) و چه بسيار زيان دارد رنجى (فروتنى براى غير خدا) را كه پى آن كيفر باشد، و چه بسيار سود دارد آسودگى (رنج نبردن براى خوش آمدن مخلوق) را كه همراه آن ايمنى از آتش (دوزخ) باشد.

حكمت 037

ص: 1105

امام عليه‌السلام (در اندرز) به فرزندش (امام) حسن عليه‌السلام- فرموده است: اى پسرك من به خاطر دار از من چهار و چهار چيز را كه با آنها آنچه به جا آورى تو را زيان نرساند (گفته‌اند: اينكه امام عليه‌السلام فرموده چهار و چهار براى آن است كه چهار اول مربوط به خود شخص است و چهار دوم درباره رفتار با ديگران مى‌باشد، پس اول از چهار چيزى كه مربوط به خود شخص است) سرآمد بى‌نيازيها خرد است (كه به وسيله آن شخص سعادت و نيكبختى در دنيا و آخرت را به دست مى‌آورد) و (دوم) بيشترين نيازمندى بى‌خردى است (كه سبب بدبختى دو سرا است) و (سوم) بالاترين ترس خودپسندى است (كه خودپسند با كسان خو نگيرد و به اين جهت با او دشمن شوند و هميشه ترسناك باشد) و (چهارم) گرامى‌تر بزرگى نيكخوئى است (كه نيكخو نزد همگان بزرگوار است). اى پسرك من (اول از چهار چيزى كه درباره رفتار با ديگران است) از دوستى با احمق بپرهيز كه او ميخواهد به تو سود رساند زيان مى‌رساند (چون احمق موارد سود و زيان را تشخيص نميدهد) و (دوم) بپرهيز از دوستى به انجيل كه او (بر اثر بخل و زفتى كه دارد) از تو باز مى‌دارد آنچه را كه بسيار به آن نيازمند باشى، و (سوم) بپرهيز از د

وستى با بدكار كه او تو را به اندك چيزى مى‌فروشد (چون كسى كه سعادت خود را بر اثر چيز كمى از دست بدهد البته تو را به بهاى كمترى خواهد فروخت) و (چهارم) بپرهيز از دوستى با كسى كه بسيار دروغ مى‌گويد كه او مانند سراب (آب نمائى كه در زمين هموار به شكل آب ديده مى‌شود) است كه دور را براى تو نزديك و نزديك را دور مى‌گرداند (براى انجام دادن اغراض نادرست خودكار سخت را آسان و آسان را سخت مى‌نمايند).

حكمت 038

ص: 1106

امام عليه‌السلام (در اهميت دادن به واجبات) فرموده است: تقرب و نزديك شدن به رحمت خدا به مستحبات روا نيست در صورتى كه به واجبات زيان رساند (زيرا كسى كه در انجام واجبات كوتاهى كند نافرمانى كرده به كيفر خواهد رسيد، و كسى كه نافرمانى كرد در حقيقت به خدا تقرب نجسته چون تقرب با نافرمانى منافات دارد).

حكمت 039

ص: 1107

امام عليه‌السلام (در نكوهش احمق) فرموده است: زبان خردمند پشت دل او است (عاقل آنچه بگويد نخست نيك و بد آن را به عقل خويش سنجيده و آنگاه مى‌گويد) و دل احمق پشت زبان او است (بى‌خرد نفهميده آنچه خواست مى‌گويد سپس در درستى و نادرستى و سود و زيان آن انديشه مى‌كند. سيدرضى )عليه‌الرحمه( مى‌فرمايد:) اين فرمايش از جمله معانى نيكوى دلپذير است، و مقصود از آن است كه خردمند زبانش را رها نمى‌كند (سخنى نمى‌گويد) مگر پس از مشورت و صلاح ديد با انديشه، و بى‌خرد بيرون داده‌هاى زبان و گفتارهاى بى‌انديشه‌اش به مراجعه به انديشه و تدبر و تامل در پايان كار پيشى مى‌گيرد، پس به آن ماند كه زبان خردمند پيرو دل او است و دل بيخرد پيرو زبانش مى‌باشد، و اين معنى به لفظ ديگر هم از آن حضرت عليه‌السلام روايت شده و آن كلام آن بزرگوار است: دل احمق در دهان او است، و زبان عاقل در دل او، و معنى هر دو فرمايش يكى است.

حكمت 040

ص: 1108

امام عليه‌السلام به يكى از اصحابش هنگامى كه او بيمار شده بود (درباره اين كه بيمارى سبب آمرزش گناهان مى‌شود) فرموده است: خداوند بيمارى تو را (سبب) برطرف شدن گناهانت قرار داده، پس بيمارى را پاداشى نيست، بلكه (چون شخص را شكسته و ناتوان مى‌نمايد و انسان در چنين حالتى به سوى پروردگارش توبه و بازگشت كرده از معصيت و نافرمانيش پشيمان و تبرك آن تصميم مى‌گيرد سبب شده كه) گناهان را از بين مى‌برد، و آنها را مانند ريختن برگها (از درخت) مى‌ريزد، و مزد و پاداش در گفتار به زبان و كردار به دستها و پاها است (و بيمارى نه از گفتار و نه از كردار است) و خداوند سبحان به سبب پاكى نيت و شايستگى باطن هر كه را از بندگانش بخواهد به بهشت داخل مى‌گرداند (پس اگر كسى در بيمارى شكيبا و داراى باطن نيكو و دل پاك باشد ممكن است خداوند بدون عمل دست و پا او را بيامرزد. سيدرضى )عليه‌الرحمه( فرمايد:) مى‌گويم: امام عليه‌السلام راست فرموده كه بيمارى را پاداشى نيست، زيرا بيمارى از قبيل چيزى است كه سزاوار عوض مى‌شود چون عوض در برابر فعل خدايتعالى از دردها و بيماريها و مانند آن به بنده است، و مزد و پاداش در برابر فعل بنده مى‌باشد، پس بين ع

وض و پاداش امتيازى است كه امام عليه‌السلام به مقتضى علم نافذ و راى رساى خود بيان فرموده است.

حكمت 041

امام عليه‌السلام درباره (نيكبختى و اوصاف پسنديده) جناب ابن ارت (كه يكى از نيكان اصحاب رسول خدا- صلى الله عليه و آله- و از دانشمندان اولين مهاجرين بوده و در جنگ بدر و جنگهاى بعد از آن رسول اكرم را همراهى نموده و در كوفه در سن هفتاد و سه سالگى در سال سى و هفت يا سى و نه هجرى پس از آنكه در جنگ صفين و نهروان همراه اميرالمومنين عليه‌السلام بوده دار دنيا را بدرود گفته امام عليه‌السلام بر او نماز خوانده در بيرون كوفه دفن شد و او اول كسى است كه در بيرون كوفه دفن گشته و پيش از آن مردم مردگانشان را در خانه‌ها يا جلو خانه‌هاشان دفن مى‌نمودند، خلاصه حضرت در حق او) فرموده است: خدا جناب ابن ارت را بيامرزد كه از روى رغبت اسلام آورد (نه به اكراه و اجبار) و از وطن هجرت نمود (و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد) براى فرمانبرى، و قناعت كرد (از كالاى دنيا) به اندازه كفايت، و از خدا (به داده او از خوشى و سختى و بيمارى و تندرستى) راضى و خشنود بود، و در زندگانى (همه عمر در راه خدا) جهاد كننده بود (پس از آن او را ستوده و مى‌فرمايد:) خوشا به حال كسى كه به ياد معاد و بازگشت باشد، و براى حساب و وارسى (در آن روز) كار ك

ند، و به اندازه روزى خود قناعت نمايد، و از (داده) خدا راضى و خشنود باشد.

حكمت 042

ص: 1109

امام عليه‌السلام (درباره مومن و منافق) فرموده است: اگر با اين شمشيرم ببن بينى مومن بزنم كه با من دشمن شود دشمنى نخواهد نمود، و اگر همه (كالاى) دنيا را بر سر منافق بريزم كه مرا (به راستى) دوست دارد دوست نخواهد داشت، و اين براى آن است كه (در حكم الهى) گذشته و به زبان پيغمبر امى صلى الله عليه و آله جارى گشته كه فرموده: يا على مومن با تو دشمن نمى‌شود و منافق تو را دوست نمى‌دارد.

حكمت 043

ص: 1110

امام عليه‌السلام (در نكوهش خودبينى) فرموده است: سيئه و بدى كه تو را اندوهگين سازد (مانند دروغى كه بگوئى و پشيمان شوى كه چرا گفتى) نزد خدا بهتر است از حسنه و خوبى (مانند نماز خواندن يا روزه گرفتن) كه تو را به خودبينى و سرفرازى وادارد (زيرا پشيمانى گناه را بر طرف مى‌نمايد و خودبينى در حسنه گناهى است كه آن را تباه مى‌گرداند).

حكمت 044

امام عليه‌السلام (درباره صفات نيكو) فرموده است: مقام و مرتبه مرد به اندازه همت او است (پس اگر بلند همت بود ارجمند و بزرگوار و اگر پست همت باشد خوار و زيردست است) و راستى او به اندازه جوانمردى او است (زيرا جوانمردى سبب مى‌شود كه شخص آنچه شايسته است به جا آورد از زشتيها كه يكى از آنها دروغ است دورى گزيند، پس اندازه راستگوئى او از جوانمرديش شناخته مى‌شود) و شجاعت و دليرى او به اندازه حميت و ننگ داشتن او است از كار زشت و ناشايسته (پس هر چه بيشتر كار زشت را ننگ بداند شجاعت و دليرى بيشتر دارد) و عفت و پاكدامنى او به اندازه غيرت او است (پس هر اندازه كه غيرت او يعنى ننگ داشتن از مشاركت با ديگرى در چيزى كه مخصوص به او نيست بيشتر باشد پاكدامن‌تر است، زيرا غيرت است كه شخص را از پيروى شهوات و كارهاى ناروا باز مى‌دارد و او را پاكدامن نگاه مى‌دارد.

حكمت 045

ص: 1111

امام عليه‌السلام (درباره فيروزى) فرموده است: فيروزى يافتن به حزم و خوددارى است، و حزم به كار انداختن انديشه است، و انديشه به نگهدارى اسرار و نهانيها است (پس هر كه سر و نهان خويش فاش كند راى و انديشه را محافظت نكرده از حزم و دورانديشى خارج گشته و در نتيجه به مقصودش نمى‌رسد).

حكمت 046

امام عليه‌السلام (درباره جوانمرد و ناكس) فرموده است: بپرهيزيد از حمله كردن كريم و جوانمرد هنگامى كه گرسنه شود (نيازمند گردد، چون در اين حال بى‌اعتنائى مردم خشمش را بر انگيخته خود را به خطر مى‌اندازد تا بر ايشان مسلط شده انتفام بكشد) و بپرهيزيد از حمله لئيم و ناكس هنگامى كه سير شود (توانگر گردد، چون توانگرى او را به آرزويش كامياب ساخته به مقتضى طبعش به زيردستان آزار مى‌رساند).

حكمت 047

امام عليه‌السلام (در سفارش دلها) فرموده است: دلهاى مردم رمنده است (با هم آشنائى ندارند) پس هر كه آنها را (با همراهى و نيكى و دوستى) به دست آورد به او رومى‌آورند.

حكمت 048

امام عليه‌السلام (درباره كسى كه دنيا به او رو آورد) فرموده است: عيب تو (از ديده‌ها) پنهان است مادامى كه نصيب و بهره‌ات تو را نيكبخت دارد (دنيا با تو همراه باشد. و از اين رو زشتيهاى پادشاهان و بزرگان اگر چه بسيار باشد گفته نمى‌شود تا نابود شوند يا دنيا از آنها رو برگرداند).

حكمت 049

ص: 1112

امام عليه‌السلام (درباره عفو) فرموده است: سزاوارترين مردم به عفو و بخشودن تواناترين ايشان است به كيفر رساندن (زيرا عفو فرع بر قدرت است، پس ناتوانان را عفوى نيست).

حكمت 050

امام عليه‌السلام (در معنى جود) فرموده است: جود و بخشش (همراهى كردن به آنكه سزاوار است) آن است كه بى‌درخواست باشد، و اما آنچه از روى درخواستست شرمندگى و رهيدن از سرزنش است (از خواهنده يا از مردم).

حكمت 051

امام عليه‌السلام (درباره پاره‌اى از صفات) فرموده است: نيست بى‌نيازى مانند خرد (زيرا خرد راه به دست آوردن سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت را نشان مى‌دهد) و نيست بى‌چيزى مانند نادانى (زيرا نادان در به دست آوردن هر چيز به پرسش از ديگرى نيازمند است) و نيست ميراثى مانند ادب (آنچه كه شخص را از ناپسنديده‌ها باز مى‌دارد، زيرا آنچه از مرده بى‌مشقت و رنج مى‌رسد از دست رفتنى است ولى ادب هميشه همراه است) و نيست پشتيبانى مانند مشورت و كنگاش (زيرا از مشورت انديشه درست به دست مى‌آيد).

حكمت 052

ص: 1113

امام عليه‌السلام (درباره شكيبائى) فرموده است: شكيبائى دو جور است: (يكى) شكيبائى بر آنچه نمى‌پسندى (كه اين نوع از شكيبائى از شجاعت و دلاورى است) و (ديگر) شكيبائى از آنچه دوست دارى (كه اين نوع از صبر از عفت و پاكدامنى است).

حكمت 053

امام عليه‌السلام (درباره دارائى و بى‌چيزى) فرموده است: دارائى (براى شخص) در غربت وطن و ميهن است (زيرا به واسطه آن همه اظهار دوستى و آشنائى كنند) و بى‌چيزى در وطن غربت است (زيرا بر اثر آن همه از شخص دورى مى‌نمايند).

حكمت 054

امام عليه‌السلام (در سود قناعت) فرموده است: قناعت دارائى است كه نابود نمى‌شود (زيرا قناعت و خرسند بودن به آنچه رسيده نيازمندى را دور مى‌سازد. سيدرضى )رحمه‌الله( فرمايد:) اين فرمايش از پيغمبر صلى الله عليه و آله (نيز) روايت شده است.

حكمت 055

امام عليه‌السلام (در زيان دارائى) فرموده است: دارائى مايه و پايه شهوتها و خواهشها است (زيرا دارائى دست را براى رسيدن به آرزوهاى نفسانى باز مى‌گذارد).

حكمت 056

ص: 1114

امام عليه‌السلام (درباره پنددهنده) فرموده است: كسى كه تو را بر حذر دارد (از بديها بيم دهد) مانند كسى است كه تو را (به خير و نيكى) مژده دهد (زيرا دفع شر سود است).

حكمت 057

امام عليه‌السلام (در زيان گفتار بى‌انديشه) فرموده است: زبان (مانند حيوان) درنده‌اى كه اگر به خود واگزار شود (بى‌انديشه و راهنمائى عقل هر چه بخواهد بگويد گوينده را) مى‌گزد (سبب تباهى او مى‌شود).

حكمت 058

امام عليه‌السلام (در نكوهش زن) فرموده است: زن (چون) كژدم (آزار رساننده) است كه شيرين است گزيدن (آميزش با) او.

حكمت 059

امام عليه‌السلام (در عوض دادن به كار نيك) فرموده است: هر گاه كسى به تو درود فرستد تو (در پاسخ) بهتر از آن درود بفرست، و هر گاه دستى به احسان و نيكى سوى تو دراز شد آن را به افزودن بر آن پاداش ده (نيكى را به نيكى بهترى تلافى كن) و گر چه فضيلت براى كسى است كه در ابتداء نيكى كرده (اين فرمايش در همه نسخ نهج‌البلاغه نيست و چون روش ما تنظيم نسخه كامله آن است لذا آن را از نسخه ابن ابى‌الحديد و يك نسخه خطى قديم نقل نموديم).

حكمت 060

ص: 1115

امام عليه‌السلام (در سود شفاعت) فرموده است: خواهشگر براى درخواست كننده (از ديگرى مانند) بال است (براى پرنده كه به سبب آن به حاجت خود دست مى‌يابد).

حكمت 061

امام عليه‌السلام (درباره غفلت) فرموده است: اهل دنيا مانند كاروانى هستند كه ايشان را مى‌برند در حالى كه خوابند (و آگاه نيستند كه ناگهان راه طى شده به جايگاه هميشگى رسيده‌اند و منادى فرياد مى‌كند: فرود آئيد و بار بگشائيد).

حكمت 062

امام عليه‌السلام (در زيان بى‌كسى) فرموده است: از دست دادن دوستان غربت است (زيرا مانند دورماندگى از وطن است).

حكمت 063

امام عليه‌السلام است (در ترغيب زير بار ناكس نرفتن) فرموده است: از دست رفتن حاجت و نياز آسان‌تر است از خواستن آن از ناكس (زيرا از دست رفتن آن مستلزم اندوهى است ولى درخواست از ناكس روا بشود يا نشود موجب شرمندگى است).

حكمت 064

ص: 1116

امام عليه‌السلام (درباره بخشش) فرموده است: از بخشيدن اندك شرم مكن، زيرا نوميد كردن كمتر از آن (و به شرمندگى سزاوارتر) است.

حكمت 065

امام عليه‌السلام (در پاكدامنى و سپاسگزارى) فرموده است: پاكدامنى زينت و آرايش بى‌چيز و درويش است، و سپاسگزارى (از نعمتهاى خداوند) آرايش توانگر.

حكمت 066

امام عليه‌السلام (درباره آرزوها) فرموده است: هر گاه به آنچه مى‌خواهى نرسيدى پس به هر حال هستى باك نداشته باش (زيرا براى نرسيده اندوه به خود راه دادن بى‌خردى است).

حكمت 067

امام عليه‌السلام (در نكوهش نادان) فرموده است: ديده نمى‌شود نادان مگر آنكه تندرو است (از حد و اندازه خود مى‌گذرد) يا كندرو (به حد و اندزه خود نمى‌رسد).

حكمت 068

امام عليه‌السلام (در نشانه عقل) فرموده است: چون عقل و خرد به مرتبه كمال رسد گفتار كم گردد (زيرا كمال مستلزم تسلط بر ضبط و نگاهدارى قواى بدنيه است، پس در هر چه و هر كجا بيجا سخن نمى‌گويد).

حكمت 069

ص: 1117

امام عليه‌السلام (درباره روزگار) فرموده است: روزگار بدنها را فرسوده مى‌سازد (پير مى‌نمايد) و (با كمى آسايش) آرزوها را تازه و نو مى‌كند، و (با گردش خود) مرگ را نزديك مى‌گرداند، و (با نزديك شدن مرگ) آرزوها را دور مى‌سازد، هر كه به روزگار فيروزى يافت (كالاى آن را به دست آورد براى نگاهدارى وافزونيش) به رنج افتاد، و هر كه آن را نيافت (بر اثر نداشتن) به سختى گرفتار شد (خلاصه روزگار براى ناكام يا كامياب سراى رنج و آزار است، پس خردمند به آن دل نبندد و فريب نخورد).

حكمت 070

امام عليه‌السلام (درباره پيشوايان) فرموده است: هر كه خود را پيشواى مردم نمود بايد پيش از ياد دادن به ديگرى نخست به تعليم نفس خويش بپردازد (زيرا اثر سخن كسى كه گفتار و كردارش يكسان باشد بيشتر است و مردم در مخالفت با او نمى‌كوشند) و بايد پيش از ادب كردن و آراسته ديگرى به زبان، به روش خود او را ادب و آراسته سازد (مثلا پيش از آنكه به ديگرى بگويد نماز بخوان تا رستگار شوى بايد خود نماز بخواند) و آموزنده و ادب كننده نفس خود از آموزنده و ادب كننده مردم به تعظيم و احترام سزاوارتر است (چون پيرو هوا نيست).

حكمت 071

ص: 1118

امام عليه‌السلام (در نزديكى مرگ) فرموده است: نفس كشيدن مرد گام او است به سوى مرگ خود (زيرا هر نفس از عمر او كم كرده و به مرگ نزديك مى‌نمايد مانند گام برداشتن كه شخص را به مقصدش نزديك مى‌گرداند).

حكمت 072

امام عليه‌السلام (در شادى و افسردگى بيجا) فرموده است: هر چه به شمار آيد (پايان دارد چون خوشى و افسردگى و سود و زيان و تندرستى و بيمارى) بسر آينده (از بين رونده) است، و هر چه بايد برسد (خير يا شر مقدر گشته) خواهد رسيد (پس خردمند در اين گونه امور شاد و افسرده نشود).

حكمت 073

امام عليه‌السلام (در انديشه پايان كار) فرموده است: هر گاه كارها مشتبه شد (نيكى و بدى پايان آنها دانسته نشد) انجام آنها به آغازشان مقايسه و برابرى مى‌شود (پس اگر آغاز كار نيك يا بد باشد انجام آن نيك يا بد خواهد بود، زيرا سال نيكو از بهارش آشكار است).

حكمت 074

ص: 1119

از خبر ضرار ابن ضمره ضبابى (كه از خواص و نيكان اصحاب امام عليه‌السلام) است هنگامى كه نزد معاويه آمد و معاويه از اميرالمومنين عليه‌السلام از او پرسيد، گفت: گواهى مى‌دهم كه در بعضى از جاهائيكه عبادت مى‌كرد ديدم او را هنگامى كه شب پرده‌هاى تاريكى گسترده و آن حضرت در محراب عبادت ايستاده، ريش خويشتن در دست گرفته، مى‌پيچيد مانند پيچيدن مار گزيده، و گريه مى‌كرد مانند گريه كردن اندوه رسيده، و (درباره دنيا) مى‌فرمود: اى دنيا اى دنيا از من بگذر، آيا (براى فريب) خود را به من عرضه مى‌كنى و مى‌نمائى؟ يا به من شوق داشته مرا خواهانى؟ نزديك مباد هنگام (فريب) تو، و چه دور است آرزوى تو! ديگرى را بفريب كه مرا به تو نيازى نيست، و تو را سه بار طلاق گفته‌ام (از تو چشم پوشيده‌ام) كه در آن بازگشت نيست، پس زندگانى تو كوتاه، و اهميت تو اندك، و آرزوى تو پست است، آه از كمى توشه (عبادت و بندگى) و درازى راه، و دورى سفر (آخرت) و سختى ورودگاه (قبر و برزخ و قيامت. پس از اين معاويه گريست و گفت: خدا اباالحسن را رحمت كند چنين بود، اى ضرار اندوه تو بر آن حضرت چگونه است؟ گفت مانند اندوه زنى كه فرزندش را كنارش سر ببرند).

حكمت 075

ص: 1120

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است (درباره قضاء و قدر) به مرد شامى كه از آن بزرگوار (پس از بازگشت از جنگ صفين) پرسيد: آيا رفتن ما به (جنگ اهل) شام به قضاء و قدر از جانب خدا بود؟ (امام عليه‌السلام فرمود: سوگند به خدائى كه دانه را زير خاك شكافت و انسان را آفريد گام ننهاديم به جائى و بدره‌اى سرازير نشديم مگر به قضاء و قدر، شامى گفت: پس رنج ما در اين سفر پاداشى ندارد )چون به اختيار نبوده( امام عليه‌السلام فرمود: اى شيخ خدا بزرگ گردانيد پاداش شما را در رفتنتان كه مى‌رفتند و در بازگشتتان كه بر مى‌گشتيد و در هيچ حال مجبور نبوديد، شيخ گفت: چگونه است با اينكه قضاء و قدر ما را مى‌راند؟ امام عليه‌السلام) پس از (اين) سخن دراز كه آنچه را ما از آن اختيار نموده‌ايم اين است (فرمود): ويحك (خدا به تو رحم كند) شايد تو قضاء و قدر لازم و حتمى را (كه بايد انجام گيرد) گمان كردى، اگر چنين بود پاداش و كيفر نادرست بود، و نويد به خير و خوبى (بهشت) و بيم به شر و بدى (دوزخ) ساقط مى‌گشت (و از جانب خدا براى گناهكار كيفر و براى فرمانبر پاداش تعيين نمى‌شد، و نيكوكار به ستودن و بدكار به نكوهش سزاوار نبود، اين گفتار بت‌پرستان و پ

يروان شيطان و گواهان دروغ و كوران از راه صواب و حق است و ايشان قدريه و محبوس اين امتند. ناگفته نماند كه لفظ قدرى در اخبار ما به جبرى و تفويضى هر دو گفته مى‌شود، و مرا در اينجا جبرى است كه مى‌گويد: كارى كه هر بنده‌اى انجام دهد به اراده و اختيار خود نيست بلكه به تقدير و مشيت

ص: 1121

خدا مجبور است بخلاف تقويضى كه قدرت خدايتعالى را منكر است و مى‌گويد: خداوند بنده را امر و نهى نمود و به خود واگذارد كه بكنند يا نكنند استقلال دارند، خلاصه امام عليه‌السلام فرمود:( خداوند سبحان بندگانش را امر كرده با اختيار و نهى فرموده با بيم و ترس )از عذاب( و تكليف كرده )به كار( آسان )كه به رغبت انجام مى‌دهند( و دستور نداده )به كار( دشوار )تا در انجام آن مجبور نباشند( و كردار اندك را پاداش بسيار عطاء فرموده )كه اين خود لازمه اختيار داشتن است( و او را نافرمانى نكرده‌اند از جهت اينكه مغلوب شده باشد )زيرا بر بندگانش قاهر و غالب ميباشد( و فرمانش را نبرده‌اند از جهت اينكه مجبور كرده باشد )بلكه همه را اختيار داده و اسباب هر كار را آماده ساخته است( و پيغمبران را از جهت بازى نفرستاده )بلكه آنها را فرستاده تا اطاعت كنندگان را به بهشت مژده داده و ناف

رمانان را از دوزخ بترسانند( و كتابها )مانند توريه و انجيل و قرآن( را براى بندگان بيهوده نفرستاده )بلكه آنها را فرستاده تا به دستور خدا آشنا باشند( و آسمانها و زمين و آنچه در آنها است را بيجا نيافريده )بلكه همه آنها را به حكمت آفريده، پس چگونه مى‌شود كه حكيم درست كردار كسى را مجبور سازد، در قرآن كريم س 38 ى 27 مى‌فرمايد: ذلك ظن الذين كفروا، فويل للذين كفروا من النار يعنى( آن گمان كسانى است كه كافر شدند و نگرويدند، پس واى بر آنان كه كافر شدند از آتش )پس شيخ گفت: قضاء و قدر چيست كه ما نرفتيم مگر به سبب آن؟ فرمود: آن دستور و حكم خداوند است پس از آن اين آيه را قرائت نمود س 17 ى 23: و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه يعنى پرودگار تو حكم فرموده كه جز او را نپرستيد. پس شيخ خشنود از جاى خود برخاسته گفت: يعنى تو امام و پيشوائى هستى كه با پيروى از تو روز رستخيز رضاء و خشنودى خداوند بخشنده را اميدواريم، آنچه از دين و كيش ما پوشيده بود آشكار ساختى، پروردگارت از جانب ما در اين خدمت به تو پاداش نيكو عطاء فرمود(.

حكمت 076

ص: 1122

امام عليه‌السلام (درباره حكمت) فرموده است: حكمت (سخن درست و موافق حق) را فراگير هر جا باشد (خواه از نيكوكار خواه از بدكار) كه حكمت در سينه منافق و دورو هم هست و در آنجا (كه شايسته نگاهدارى حكمت نيست) در اضطراب و نگرانى است تا (از زبان او) بيرون آيد و در سينه صاحب خود مومن جا گيرد.

حكمت 077

امام عليه‌السلام مانند همين بيان (نيز درباره حكمت) فرموده است: حكمت گمشده مومن است (هميشه بايد در پى آن باشد) پس آن را فراگير اگر چه از مردم دور باشد.

حكمت 078

امام عليه‌السلام (درباره هنر) فرموده است: ارزش هر مرد (مقام او نزد مردم به اندازه) چيزى (هنرى) است كه آن را نيكو مى‌داند (و به كار مى‌برد، سيدرضى )عليه‌الرحمه( فرمايد:) براى اين سخن نمى‌توان بهائى تعيين كرد، و حكمت و اندرزى را با آن سنجيد، و سخنى را با آن برابر نمود.

حكمت 079

ص: 1123

امام عليه‌السلام (در اندرز) فرموده است: شما را به پنچ چيز سفارش مى‌كنم كه براى به دست آوردن آنها اگر (با پاشنه‌هاى خود) زير بغلهاى شترها بزنيد (به شتاب رفته رنج و سختى را بر خود هموار سازيد) سزاوار است: (اول) بايد هيچيك از شما اميدوار نباشد مگر به پرودگار خود (زيرا اميدوارى و توجه به او مستلزم اخلاص در عمل و دوام عبادت و بندگى است، دوم) و نترسد مگر از گناه خود (زيرا بزرگترين ترسها از عذاب و كيفر خداوند است و به بنده نمى‌رسد مگر بر اثر گناه، سوم) و اگر چيزى را كه نمى‌داند از او بپرسند بايد شرم نكند كه بگويد نمى‌دانم (زيرا اگر شرم كند ندانسته مى‌گويد ديگرى را گمراه مى‌سازد و آن موجب تباهى است، چهارم) و اگر چيزى را نمى‌دانيد بايد شرم ننمايد از اينكه آن را بياموزد (زيرا اگر شرم نمايد در جهل و نادانى باقى مى‌ماند و بيچاره مى‌شود، و بر شما باد به صبر و شكيبائى زيرا )هيچيك از فضائل و كمالات از صبر خالى نيست و( شكيبائى از ايمان مانند سراست از تن، و خير ونيكى نيست در تنى كه سر نداشته باشد و در ايمانى كه با آن شكيبائى نباشد.

حكمت 080

امام عليه‌السلام به مردى كه در حالى كه به آن حضرت عقيده نداشت (روش فروتنى را آموخته و) فرموده است: من كمترم از آنچه (مدح و ثناى لائق به خدا و رسول) كه تو مى‌گوئى و بالاترم از چيزى (اعتقاد و باور نداشتن تو به فضائل و مناقب من) كه در انديشه ميگذرانى.

حكمت 081

ص: 1124

امام عليه‌اسلام (در بقاى نسل و فرزندان نيكان) فرموده است: مانده از شمشير (كه در كارزار شرافت كشته شده‌اند) از شمار باقى‌تر و از فرزند بيشتر است (مانند فرزندان حضرت سيدالشهداء عليه‌السلام و پيروان آن بزرگوار كه بسيار و باقى و پايدارند به خلاف و دشمنان فرومايه‌اش كه با انبوهى اثر و نشانه‌اى از آنان باقى نماند).

حكمت 082

امام عليه‌السلام (در زيان نگفتن نمى‌دانم) فرموده است: كسى كه (از او بپرسند چيزى را كه نمى‌داند و) نمى‌دانم را نگويد كشتنگاههايش (مواضعى كه شخص هلاك مى‌شود) به او مى‌رسد (رسوا و تباه مى‌گردد).

حكمت 083

امام عليه‌السلام (درباره راى پير) فرموده است: انديشه پيرمرد را (در جنگ و هر كار) از توانائى و دلاورى جوان بيشتر دوست دارم (زيرا جوان بر اثر كمى آزمايش ممكن است مغرور شده خود و يارانشان را تباه سازد). و (به جاى من جلد الغلام) روايت شده من مشهد الغلام يعنى (راى و انديشه پير را بيشتر دوست دارم) از حضور جوان.

حكمت 084

ص: 1125

امام عليه‌السلام (درباره استغفار) فرموده است: عجب دارم براى كسى كه (از آمرزش خداوند) نوميد مى‌شود در حالى كه با او (براى گناهانش) استغفار و طلب آمرزش هست (وليكن يا شرايط آن كه امام عليه‌السلام در سخن چهار صد و نهم در آخر كتاب بيان ميفرمايد).

حكمت 085

حضرت ابوجعفر (امام) محمدباقر ابن على (ابن الحسين) عليهماالسلام نقل كرده كه امام عليه‌السلام در ترغيب به استغفار( فرموده است: دو آسودگى و پناه از كيفر خداوند در زمين بود يكى از آنها از دست رفت و ديگرى نزد شما است پس به آن چنگ زنيد )نگهدارى كنيد( اما پناهى كه از دست رفت رسول خدا- صلى الله عليه و آله- بود )كه از بين شما رخت بر بست( و اما پناهى كه باقى است استغفار و درخواست آمرزش )گناهان( است، خدايتعالى )در قرآن كريم س 8 ى 33( فرموده: و ما كان الله ليغذبهم وانت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون يعنى خدا مرد را عذاب نمى‌كند تا تو در بين ايشان هستى و خدا آنان را به كيفر نمى‌رساند و حال آنكه ايشان )از گناهانشان( آمرزش مى‌طلبند )سيدرضى عليه‌الرحمه فرموده:( اين بيان )گواه آوردن از قرآن كريم( از سخنان نيكو و از مو شكافيهاى درك حقائق مى‌باشد )كه امام عليه‌السلام آن را آشكار و بيان فرموده است(.

حكمت 086

ص: 1126

امام عليه‌السلام (درباره رسيدن به سعادت) فرموده است: هر كه آنچه را بين او و بين خدا است درست كند (به دستور خدا عمل نمايد) خدا آنچه را بين او و بين مردم است درست كند (او را از گرفتاريها رهائى دهد) و هر كه كار آخرتش را درست كند (كارى انجام دهد كه از عذاب رستخيز برهد و همه كوشش را در دنيا به كار نبرد) خدا كار دنياى او را درست نمايد (او را در امر زندگى سرگردان نكند، چنانكه در قرآن كريم س 65 ى 2 مى‌فرمايد: و من يتق الله يجعل له مخرجا ى 3 و يرزقه من حيث لايحتسب يعنى هر كه از خدا ترسيده پرهيزكار شود خدا راه بيرون شدن )از گرفتاريها( را بر او بگشايد، و از جائى كه گمان نبرد و به او روزى عطاء فرمايد) و هر كه از جانب خود پنددهنده‌اى باشد (با انديشه نفس را از معاصى بازداشته و از عذاب دوزخ بترساند) از جانب خدا او را نگهبانى خواهد بود (كه او را از هر بلاء و سختى حفظ مى‌نمايد).

حكمت 087

امام عليه‌السلام (درباره روش تبليغ) فرموده است: داناى فهميده و زيرك كسى است كه مردم را از رحمت و آمرزش خدا مايوس نكند، و ايشان را آسايش و خوشى از جانب خدا نوميد نسازد، و آنها را از مكر و كيفر خدا ايمن و آسوده ننمايد.

حكمت 088

ص: 1127

امام عليه‌السلام (در نكوهش علم بى‌عمل) فرموده است: بيقدرترين دانش دانشى است كه بر زبان جا گرفته است (دانائى است كه سخص به آن رفتار نكند) و برترين علم علمى است كه در همه اندام هويدا باشد (دانائى است كه شخص به آن رفتار نمايد، و چنين عملى در آخرت سود دارد).

حكمت 089

امام عليه‌السلام (درباره به ستوده نيامدن از علم و دانش) فرموده است: اين دلها (از فكر و انديشه در يك موضوع) به ستوه آمده خسته مى‌شوند (به جهت يكنواخت بودن اجزاء آن با يكديگر) چنانكه بدنها و تن‌ها (از خوردن يك خورش و كار يكرنگ انجام دادن) به ستوه آمده خسته مى‌شوند، پس براى (رفع خستگى) آن دلها حكمتها و دانشهاى تازه و شگفت‌آور (كه به آنها لذت و خوشى مى‌برند مانند سخنان گوناگون پيشوايان دين و دانشمندان) را بطلبيد (تا در كسب حكمت و به دست آوردن دانش كوشش داشته خسته نشويد).

حكمت 090

ص: 1128

امام عليه‌السلام (درباره پناه بردن از فتنه به خدا) فرموده است: نبايد يكى از شما بگويد- خدايا از فتنه و آسايش به تو پناه مى‌برم، زيرا كسى نيست كه گرفتار فتنه نباشد، ولى كسى كه پناه مى‌برد بايد از فتنه‌هاى گمراه كننده (از راه حق) پناه ببرد، چون خداوند سبحان (در قرآن كريم س 8 ى 28 مى‌فرمايد: واعلموا انما اموالكم و اولادكم فتنه بعنى بدانيد دارائيها و فرزندان شما فتنه هستند، و معنى اين فرمايش اين است كه خداوند سبحان آنان را به دارائيها و فرزندان آزمايش مى‌نمايد تا آنكه خشمگين از روزى و راضى به بهره خود هويدا گردد و اگر چه خداوند سبحان از خود آنها به آنها داناتر است، ولى آزمايش براى آن است كه كردارهائى كه شايسته پاداش و كيفر است )به خود ايشان( آشكار گردد، زيرا برخى از فرزندان پسر را دوست دارند و از دختر برنجند، و بعضى از آنها بسيار نمودن مال و دارائى را دوست داشته و از كم شدن آن برنجند )سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:( اين فرمايش از جمله سخنان شگفتى است كه از آن حضرت در تفسير )و بيان آيه شريفه( شنيده شده است.

حكمت 091

ص: 1129

از امام عليه‌السلام پرسيدند كه خير و نيكى چيست؟ آن حضرت (در تفسير آن) فرمود: خير و نيكى آن نيست كه دارائى و فرزندت بسيار گردد، بلكه خير آن است كه دانشت افزون و حلم و بردباريت بزرگ شود، و بر اثر اطاعت و بندگى پروردگارت به مردم سرفرازى كنى، پس اگر نيكى كردى خدا را سپاسگزارى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش بخواهى، و در دنيا خير و نيكى نيست مگر براى دو مرد: مردى كه گناهان به جا آورده را به تو به تلافى نمايد، و مردى كه در كارهاى خداپسند بشتابد (هر چند اندك باشد) و كارى كه با تقوى و پرهيزكارى انجام گيرد اندك نيست، و چگونه عملى كه مقبول و پذيرفته مى‌شود اندك مى‌باشد؟

حكمت 092

امام عليه‌السلام (در فضيلت طاعت و بندگى) فرموده است: شايسته‌تر و نزديكتر مردم به پيغمبران داناترين ايشانند به آنچه را كه آنان (از جانب حقتعالى) آورده‌اند (زيرا شايستگى و نزديكى به پيغمبران بر اثر طاعت و بندگى است و طاعت و بندگى بر اثر دانستن احكام است كه ايشان از جانب خداوند آورده‌اند) پس امام عليه‌السلام (اين آيه س 3 ى 68 را) خواند: ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين امنوا يعنى نزديكترين مردم به ابراهيم آنانند كه او و اين پيغمبر (حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله) و كسانى كه (به آن بزرگوار) ايمان آورده و گرويدند را پيروى نمودند، پس فرمود: دوست محمد كسى است كه خدا را فرمان برد اگر چه خويشاوندى او (با آن حضرت) دور باشد (مانند سلمان و ابوذر و مقداد) و دشمن محمد كسى است كه خدا را فرمان نبرد اگر چه خويشاوند نزديك به او باشد (مانند ابولهب و ابوجهل).

حكمت 093

ص: 1130

امام عليه‌السلام شنيد كه مردى از حروريه (خوارج نهروان كه اجتماع آنان براى مخالفت با اميرالمومنين در صحراى حروراء نزديك كوفه بوده) نماز شب مى‌گزارد و قرآن مى‌خواند، پس آن حضرت (درباره سود نداشتن عبادت بى‌شناسائى امام زمان) فرمود: خوابى كه با يقين و باور (به امام زمان و خليفه بر حق) باشد بهتر است از نمازگزاردن با شك و ترديد (زيرا مبدا تعليم عبادات و كيفيت و چگونگى آنها و يكى از اركان دين امام وقت است و كسى كه در او ترديد داشته باشد نمازگزاردن و قرآن خواندنش درست نيست).

حكمت 094

امام عليه‌السلام (درباره انديشه در اخبار) فرموده است: چون خبرى شنيديد آن را از روى تدبر و انديشه در آن دريابيد نه از روى نقل لفظ آن، زيرا نقل كنندگان علم بسيارند و انديشه كنندگان در آن اندك.

حكمت 095

ص: 1131

امام عليه‌السلام شنيد مردى را كه مى‌گفت: انا لله و انا اليه راجعون (قرآن كريم س 3 ى 156 يعنى ما به فرمان خدا آمده و به سوى او باز مى‌گرديم) آن حضرت (در تفسير آن) فرمود: گفتار انالله اعتراف ما است به پادشاهى خدا (و اينكه ما مملوك و بنده او هستيم) و گفتار و انا اليه راجعون اعتراف ما است به تباه شدن (و مردن خودمان و حاضر شدن در قيامت در روز رستخيز).

حكمت 096

امام عليه‌السلام را گروهى در پيش رو ستودند، آن حضرت (در روش فروتنى) فرمود: خدايا تو به من از من داناترى، و من به خود از آنها داناترم، خدايا قرار ده ما را بهتر از آنچه ايشان گمان مى‌برند (مى‌ستايند) و آنچه (زشتيهائى) را كه براى ما نمى‌دانند (و تو مى‌دانى) بيامرز (استغفار و درخواست آمرزش حضرت معصومين عليهم‌السلام براى ياد دادن كيفيت چگونگى آن است به مردم، چنانكه در شرح سخن هفتاد و هفتم به اين نكته اشاره شد، و يا از جهت ترك اولى است يعنى چيزى كه سزاوار بوده به جا بياورد و بجا نياورده است و ترك اولى از گناهانى نيست كه معصوم بايد از آن مبرى باشد، چنانكه شارح بحرانى )رحمه‌الله( در شرح خود در اينجا آن را فرموده است).

حكمت 097

امام عليه‌السلام (درباره روا ساختن نيازها) فرموده است: شايسته نيست روا نمودن درخواستها مگر به سه چيز (نخست) به كوچك شمردن آن تا (نزد پروردگار) بزرگ گردد (دوم) بى‌نهان داشته آن تا (هنگام پاداش) آشكار شود (سوم) به شتاب در انجام آن تا (براى خواهنده) گوارا باشد.

حكمت 098

ص: 1132

امام عليه‌السلام (درباره بعض پيش‌آمدها) فرموده است: روزگارى براى مردم خواهد آمد كه در آن مقرب نيست مگر سخن‌چين نزد پادشاه، و زيرك خوانده نشود مگر بدكار دروغگو، و ناتوان نشمارند مگر شخص باانصاف درستكار را، در آن زمان صدقه و انفاق در راه خدا را غرامت و تاوان (مالى كه به اكراه مى‌دهند) مى‌شمارند، و صله رحم و آمد و شد با خويشان را منت مى‌نهند (مثلا مى‌گويد من هستم كه چنين و چنان كردم) و بندگى خدا را سبب فزونى بر مردم مى‌دانند! پس (نتيجه اين كردارهاى زشت آن است كه) در آن هنگام پادشاه (در فرمانروائى) به مشورت و كنگاش با كنيزان (زنهاى بى‌سر و پا) و حكمرانى كودكان (جوانان شهوتران بى‌تجربه) و انديشه خواجه‌سراها (مردان نالائق و پست) مى‌باشد (ابن ابى‌الحديد در شرح خود را در اينجا مى‌نويسد: فرمايش امام عليه‌السلام از جمله اخبار غيبى و يكى از آيات و معجزاتى است كه اختصاص به آن حضرت دارد).

حكمت 099

و جامه كهنه وصله‌دارى بر تن امام (عليه‌السلام) ديدند پس درباره آن با آن حضرت گفتگو شد (پرسيدند چرا چنين جامه‌اى پوشيده‌اى؟) آن بزرگوار (درباره جامه كهنه) فرمود: با آن دل متواضع و نفس اماره رام مى‌شود، و مومنين از آن پيروى مى‌كنند (با كهنه جامه فروتنى پيشه گرفته و به خواهشهاى نفس بى‌اعتنا مى‌شود به خلاف جامه نو و نيكو كه شخص را خودبين مى‌سازد و از حق غافل شده در گناه مى‌افتد).

حكمت 100

ص: 1133

امام عليه‌السلام (درباره دنيا و آخرت) فرموده است: دنيا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه جدا (راه بهشت و راه دوزخ) هستند، پس كسى كه دنيا را دوست داشت و به آن دل بست آخرت را دشمن داشته و با آن دشمنى نموده (از آن چشم پوشيده) است، و و آن دو مانند خاور و باختر مى‌باشند كه رونده بين آنها هر چه به يكى نزديك شود از ديگرى دور گردد (دل بسته به دنيا هر چه به آن دل بندد همان اندازه از آخرت غافل ماند، و دل بسته به آخرت به دنيا بى‌رغبت باشد) و آنها پس از اين اختلافشان به دو زن مانند كه يك شوهر داشته باشند (كه هرگز با يكديگر سازگار نشوند، چون نزديكى و دوستى با هر يك مستلزم دورى و دشمنى با ديگرى است).

حكمت 101

ص: 1134

از نوف (ابن فضاله) بكالى (كه از خواص اصحاب امام عليه‌السلام مى‌باشد روايت شده) است كه گفته: شبى اميرالمومنين عليه‌السلام را ديدم كه از بستر خويش بيرون آمد و به سوى ستاره‌ها نگاه كرد و فرمود: اى نوف خوابيده‌اى يا بيدارى؟ گفتم: يا اميرالمومنين بيدارم، فرمود اى نوف خوشا حال پارسايان در دنيا كه به آخرت دل بسته‌اند، ايشان گروهى هستند كه زمين را فرش و خاك آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار داده‌اند (به لوازم زندگى بى‌اعتناء هستند) و قرآن را پيراهن (زينت و آرايش دل) و دعا و درخواست را جامه رو (جلوگير از حوادث و پيشامدها) گردانيده‌اند، پس به روش (حضرت) مسيح (كه به دنيا دلبستگى نداشت) دنيا را از خود جدا كردند. اى نوف، داوود عليه‌السلام در اين ساعت از شب (نزديك سحر براى راز و نياز با حقتعالى) برخاست و گفت: اين ساعتى است كه دعا و درخواست نمى‌كند در آن بنده‌اى مگر آنكه روا مى‌گردد مگر اينكه ده يك گير (باجگير و گمركچى و راهدار) يا كسى كه مردم را به ستمكاران بشناساند و اسرارشان را نزد آنها فاش نمايد، يا گزمه و همكاران داروغه يا نوازنده ساز يا نقاره‌چى و دهل زن باشد (زيرا گناه ايشان مانع است از اينكه درخوا

ستشان روا گردد. سيدرضى (عليه‌الرحمه) فرمايد:( عرطبه بمعنى طنبور )ساز( و كوبه به معنى طبل )دهل و نقاره( است، و نيز گفته شده: عرطبه يعنى طبل و كوبه يعنى طنبور.

حكمت 102

ص: 1135

امام عليه‌السلام (در پيروى از دستور خدا) فرموده است: خداوند بر شما امر كرده واجبات (مانند نماز و روزه و خمس و زكوه و حج) را پس آنها را تباه ننمائيد (در انجام آنها كوتاهى نكنيد كه به كيفر خواهيد رسيد) و حدودى (مانند احكام بيع و نكاح و طلاق وارث) براى شما تعيين نموده از آنها تجاوز ننمائيد ( به سليقه خودتان رفتار نكنيد كه بيچاره مى‌شويد) و شما را از چيزهائى (مانند زنا و لواط و قمار و شراب و رباخوارى) باز داشته پرده حرمت آنها را ندريد (به جا نياوريد كه در دنيا زيان ديده در آخرت به عذاب جاويد گرفتار خواهيد شد) و براى شما از چيزهائى خاموشى گزيده (مانند تكليف كردن به تحصيل و دانشى كه براى آخرت سودى ندارد) و آنها را از روى فراموشى ترك نفرموده (چون خداوند منزه از فراموشى است) پس در به دست آوردن آنها خود رابه رنج نيندازيد.

حكمت 103

امام عليه‌السلام (درباره بى‌اعتنائى بدين) فرموده است: مردم چيزى از كار و دينشان را براى به دست آوردن سود دنياشان از دست نمى‌دهند مگر آنكه خدا پيش مى‌آورد بر آنها چيزى را كه از آن سود زيانش بيشتر است (زيرا بى‌اعتنائى در امر دين مستلزم دورى از رحمت حقتعالى است).

حكمت 104

امام عليه‌السلام (در زمان جهل و احكام) فرموده است: بسا عالم (به علم سحر و حساب و نجوم و هيئت و انساب و مانند آنها) كه (بر اثر اشتغال به آنها از به دست آوردن علم دين بازمانده است) جهل و نادانيش (به علم دين) كه از ائمه معصومين عليهم‌السلام رسيده است( او را مى‌كشد )از نيكبختى جاويد بى‌بهره مى‌سازد( و علم و دانشى كه با او است او را سود نبخشد.

حكمت 105

ص: 1136

امام عليه‌السلام (درباره قلب) فرموده است: برگى از (رگهاى) اين انسان پاره گوشتى آويخته شده كه آن شگفترين چيزى است كه در او است و آن قلب است كه براى آن اوصاف پسنديده و صفات ناپسنديده‌اى است برخلاف آنها: اگر اميد و آرزو به آن رو كند طمع و آز خوارش مى‌گرداند، و اگر طمع در آن به جوش آيد حرص تباهش سازد، و اگر نوميدى به آن دست يابد حسرت و اندوه مى‌كشدش، و اگر غضب و تندخوئى براى آن پيش آيد خشم به آن سخت گيرد، و اگر رضا و خشنودى آن را همراه شود خوددارى (از ناپسنديده‌ها) را فراموش نمايد، و اگر ترس ناگهان آن را فرا گيرد دورى جستن (از كار) مشغولش سازد، و اگر ايمنى و آسودگى آن فزونى گيرد غفلت آن را مى‌ربايد، اگر به آن مصيبت و اندوه رخ دهد بى‌تابى رسوايش نمايد، و اگر مالى بيابد توانگرى ياغيش گرداند، و اگر به چيزى آن را بيازارد و بلاء و سختى گرفتارش كند، واگر گرسنگى بر آن سخت‌گير و ناتوانى از پا در آوردش، و اگر سيرى به آن بسيار گشته از حد بگذرد شكمپرى به رنج اندازدش، پس هر كوتاهى از حد آن را زيان رساند، و هر بيشى در حد آن را تباه گرداند (بنابراين قلبى كه اعتدال و ميانه‌روى را از دست نداده به حكمت رفتار كند دا

رنده آن سود دنيا و آخرت را دريابد(.

حكمت 106

ص: 1137

امام عليه‌السلام (درباره دوازده امام) فرموده است: ما (اهلبيت چون) پشتى هستيم در ميانه (كه از دو جانب به آن تكيه دهند يعنى ما راه راست مى‌باشيم بر حد اعتدال كه بايد مردم تدبير معاش و معادشان از ما بياموزند) آنكه وامانده (در شناسائى ما كوتاهى نموده) خود را به آن پشتى برساند (تا آسايش و نيكبختى را به دست آورد) و آنكه تجاوز كرده و پيشى گرفته (درباره ما زياده‌روى نموده از حد بشريت بيرون برده) به جانب آن پشتى بازگشت نمايد (تا از گمراهى برهد).

حكمت 107

امام عليه‌السلام (درباره اجراء كننده حكم) فرموده است: حكم و فرمان خداوند سبحان را اجراء نمى‌كند مگر كسى كه (با آنكه مى‌خواهد حكم خدا را درباره‌اش اجرا نمايد) مداراه و همراهى نكند (يا از او رشوه نستاند) و (با او) فروتنى ننمايد، و در پى طمعها و آزها نرود.

حكمت 108

ص: 1138

امام عليه‌السلام هنگامى كه سهل ابن حنيف انصارى پس از برگشتن با آن حضرت از (جنگ) صفين در كوفه وفات نمود و آن بزرگوار او را از ديگران بيشتر دوست مى‌داشت (درباره گرفتارى دوستداران خود) فرموده است: اگر كوهى مرا دوست داشته باشد تكه‌تكه شده فرو ريزد (سيد رضوى عليه‌الرحمه فرمايد:) و معنى اين فرمايش آن است كه آزمايش با گرفتارى و بيچارگى بر او سخت مى‌گيرد پس اندوهها به سوى او مى‌شتابد، و اين نمى‌شود مگر با پرهيزكاران نيكوكار و برگزيدگان بزرگوار، و اين گفتار مانند فرمايش آن حضرت عليه‌السلام است: هر كه ما اهلبيت را دوست دارد بايد براى پوشيدن پيراهن (شكيبائى بر) فقر و پريشانى آماده شود (و اينكه شكيبائى بر بى‌چيزى را به پيراهن تشبيه نموده براى آن است كه شكيبائى بى‌چيزى را پنهان مى‌دارد چنانكه پيراهن تن را مى‌پوشاند) و فرمايش آن حضرت: (اگر گروهى مرا دوست داشته باشد تكه‌تكه شده فرو ريزد، يا فقر در فرمايش ديگر آن بزرگوار) بر معنى ديگرى (غير از معنى ظاهرى آن كه بى‌چيزى و تنگدستى است) تاويل شده كه اينجا جاى بيان آن نيست (و شايد مراد از معنى ديگر براى فقر كه سيد )عليه‌الرحمه( بيان نفرموده بى‌اعتنائى به دنيا و قنا

عت در زندگى باشد، پس معنى آن اينست: هر كه ما را دوست دارد بايد براى دنيا كوشش ننمايد و قناعت پيشه گيرد، و شايد مراد نيازمندى روز رستخيز باشد كه معنى چنين مى‌شود: هر كه ما را دوست دارد براى نيازمندى و پريشانى روز قيامت آماده باشد يعنى توشه طاعت و بندگى بردارد(.

حكمت 109

ص: 1139

امام عليه‌السلام (در ترغيب به صفات پسنديده و نكوهش خودپسندى) فرموده است: هيچ دارائى پر سودتر از خرد نيست (زيرا خرد سعادت دنيا و آخرت را در بردارد) و هيچ تنهائى ترسناكتر از خودپسندى نيست (زيرا خودپسند مردم را از خود پست تر پنداشته آنها هم از او دورى كنند و تنها ماند) و هيچ عقلى چون تدبير و انديشه نيست (زيرا انديشه را هر آماده و استوار مى‌سازد) و هيچ جوانمردى مانند پرهيزكارى نيست (زيرا پرهيزكار نزد خالق و خلق عزيز و ارجمند است) و هيچ همنشينى چون خوى نيكو نيست (زيرا خوى نيكو دلها را به دست آورد) و هيچ ميراثى مانند ادب و آراستگى نيست (زيرا آراستگى شخص را محبوب مى‌سازد) و هيچ پيشوائى مانند توفيق دوست يافتن به كار نيست (زيرا توفيق شخص را به راه راست و خداپسند مى‌كشاند) و هيچ تجارت و بازرگانى مانند كردار پسنديده نيست (زيرا نيكبختى هميشگى را در بردارد) و هيچ سودى مانند پاداش (الهى) نيست (زيرا سودى است هميشگى) و هيچ اجتناب و دورى چون ماندن در جلو شبهه (چيز نامعلوم) نيست (زيرا اقدام در شبهه به حرام مى‌كشاند) و هيچ پارسائى مانند بى‌رغبتى در حرام نيست (زيرا بى‌رغبتى در حرام مستلزم آراستگى و پاكى است) و هيچ

دانشى مانند تفكر و پيش‌بينى نيست (زيرا بر اثر آن به مبدا و معاد راه برده از گمراهى برهد) و هيچ عبادتى مانند انجام واجبات نيست (زيرا پاداش آن بيشتر از مستحبات و در ترك آن عذاب و كيفر است) و هيچ ايمانى مانند شرم و شكيبائى نيست (زيرا به اين دو ايمان كامل مى‌گردد) و هيچ بزرگوارى و سرفرازى مانند فروتنى نيست (زيرا فروتن را همه از دل دوست دارند) و هيچ شرافت و بزرگى مانند دانش نيست (زيرا دانش راهنماى شخص است) و هيچ ارجمندى مانند بردبارى نيست (زيرا بردبارى موجب سرفرازى است) و هيچ پشتيبانى استوارتر از كنگاش كردن نيست (زيرا مشورت سبب پى بردن به پايان كار و سود و زيان آن است).

حكمت 110

ص: 1140

امام عليه‌السلام (درباره بدبينى و خوش‌بينى) فرموده است: هر گاه نيكوكارى روزگار و اهلش را فرا گرفت پس مردى به مردى كه رسوائى او آشكار نگشته (و در بعضى از نسخ لم تظهر منه حوبه ضبط شده يعنى به مردى كه گناهى از او هويدا نگرديده) بدبين شود ستم نموده، و هر گاه تباهكارى بر روزگار و اهلش دست انداخت پس مردى به مردى خوش‌بين باشد خود را به خطر و تباهى انداخته (چون از كسى كه در زمان فساد تربيت شده و با مردم تباهكار معاشرت و آميزش داشته اميد نيكى نبايد داشت).

حكمت 111

به امام عليه‌السلام گفتند: يا اميرالمومنين خود را چگونه مى‌يابى؟ آن حضرت (درباره گرفتاريهاى در دنيا) فرمود: چگونه است حال كسى كه به هستى خود نيست مى‌گردد (هستى به سوى نيستى مى‌كشاندش) و به تندرستيش بيمار مى‌شود (تندرستى به سوى بيمارى پيرى مى‌بردش) و مرگ او را از پناهگاهش (دنيا) دريابد.

حكمت 112

ص: 1141

امام عليه‌السلام (درباره آزمايش بندگان) فرموده است: بسا كسى كه به احسان و بخشش (خداوند) به او كم كم به عذاب و كيفر نزديك شده (چون هر چند خدا به او احسان نمايد او به نافرمانى بيفزايد و كفران كند) و بسا كسى كه به پنهان ماندن (بديها) بر او فريب خورده (زيرا هر چه كار زشت كرده رسوا نشده) و بسا كسى كه به جهت گفتار نيك (مردم) درباره او در فتنه و سختى افتاده (چون خودپسندى او را از سپاسگزارى نعمتهاى خدا كه جمله آنها گفتار نيك مردم است درباره او باز مى‌دارد و به عذاب و سختى گرفتار مى‌گردد) و خداوند كسى را مانند مهلت دادن او (در دنيا) آزمايش ننمود (زيرا نعمت زندگى بزرگترين نعمتى است كه بنده به آن آزمايش مى‌شود).

حكمت 113

امام عليه‌السلام (درباره دوست و دشمن خود) فرموده است: دو مرد در را من تباه شدند (يكى) دوستى كه (در دوستيش) زياده‌روى كند (مرا از مرتبه ولايت بالاتر بداند) و (ديگر) دشمنى كه در دشمنى زياده‌روى كند (مقام و منزلت مرا منكر باشد).

حكمت 114

امام عليه‌السلام (درباره فرصت از دست دادن) فرموده است: از دست دادن فرصت (اقدام ننمودن به كار در وقت و مناسب باعث) غم و اندوه است.

حكمت 115

ص: 1142

امام عليه‌السلام (درباره دنيا) فرموده است: داستان دنيا چون داستان مار است كه دست بر آن بكشى نرم و در اندرزش زهر كشنده است، فريب خورده نادان برطرف آن مى‌رود، و خردمند پايان بين از آن دورى مى‌گزيند.

حكمت 116

از امام عليه‌السلام از (اوصاف) قريش پرسيدند فرمود: اما بنى‌مخزوم (طائفه‌اى از قريش) گل خوشبوى قريش هستند (زيرا مردانشان زيرك و زنانشان آراسته‌اند) سخنان مردانشان (به جهت شيرين زبانى) و زناشوئى با زنانشان را (بر اثر آراستگى) دوست مى‌دارى، و اما بنى‌عبدشمس (طائفه ديگر از قريش) دوربين‌ترين قريش مى‌باشند از راى و انديشه و جلو گيرنده‌ترين آنانند چيزى را كه پشت سر ايشان است (در پيشامدها يگانه‌اند) و اما ما (بنى‌هاشم، طائفه ديگر از قريش) بخشنده‌تريم آنچه را (دارائى) كه در دستمان است، و جوانمردتريم به جان دادن هنگام مرگ (در ميدان جنگ از كشته شدن باك نداريم) و ايشان (بنى‌عبدشمس كه بنى‌اميه از آنها هستند از روى شمار) بيشترند، و (در آميزش) بسيار فريبنده و زشت رو مى‌باشند، و ما (در گفتار) فصيح‌تر (رساتر) و نيكخواه‌تر و (در معاشرت) خوشروتر هستيم.

حكمت 117

ص: 1143

امام عليه‌السلام (در ترغيب به بندگى) فرموده است: چه دور است بين دو عمل و كردار عملى (نافرمانى) كه لذت و خوشى آن بگذرد و زيان (كيفر) آن بماند، و عملى (طاعت و بندگى) كه رنج آن بگذرد و پاداش و مزدش بماند.

حكمت 118

امام عليه‌السلام پى جنازه‌اى (كه به گورستان مى‌بردند) مى‌رفت شنيد كه مردى مى‌خندد، پس (در ترغيب به خوهاى پسنديده) فرمود: گويا مردن در دنيا بر غير ما نوشته شده، و گويا حق (مرگ) در دنيا بر غير ما لازم گشته، و گويا مرده‌هائى كه مى‌بينيم (هر روز مى‌روند) مسافرينى هستند كه به زودى به سوى ما بر مى‌گردند! ايشان را در قبرهاشان مى‌گذاريم، و دارائيشان را مى‌خوريم، مانند آنكه ما پس از آنها جاويد خواهيم ماند كه پنددهنده‌ها (زن و مرد از مردگان) را فراموش كرديم، و به هر آفت و زيانى گرفتار شديم، خوشا كسى كه نفسش رام گشت (فروتنى پيشه نمود) و عمل كردارش پاك و شايسته، و نيتش (اعتقاداتش) پسنديده، و خويش نيكو بود، و فزونى از مال و دارائيش را (در راه خدا به مستمندان) انفاق نمود، و پرگوئى را از زبانش نگاهداشت (بيجا نگفت) و بديش را از مردم دور گردانيد (آزار نرسانيد) و سنت (روش پيغمبر اكرم) بر او سخت نيامد، و به بدعت نسبت داده نشد (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) مى‌گويم: بعضى از مردم اين سخن و همچنين سخن پيش از آن را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت مى‌دهند.

حكمت 119

ص: 1144

امام عليه‌السلام (درباره غيرت) فرموده است: غيرت زن (بر مرد) كفر است (زيرا مستلزم حرام دانستن دو زن يا بيشتر است براى يك مرد كه خدا آن را حلال نموده) و غيرت مرد (بر زن) ايمان است (چون موجب حرام دانستن اشتراك دو مرد است در يك زن كه خدا آن را حرام كرده).

حكمت 120

امام عليه‌السلام (درباره اسلام حقيقى) فرموده است: اسلام را چنان وصف نمايم كه كسى پيش از من وصف ننموده باشد: اسلام زير بار رفتن (احكام خدا و رسول) است، و زير بار رفتن باور نمودن (آنها) است، و باور نمودن قبول كردن (آنها) است، و قبول كردن اعتراف (به آنها) است، و اعتراف نمودن آماده شدن براى به جا آوردن (آنها) است، و به جا آوردن عمل (به آنها) است (پس در حقيقت اسلام همان عمل به دستور خدا و رسول است).

حكمت 121

ص: 1145

امام عليه‌السلام (در نكوهش خوهاى زشت و كردارهاى ناشايسته) فرموده است: شگفت دارم براى مرد بخيل و زفتى كه مى‌شتابد بد به فقر و تنگدستى كه از آن گريزان است (زيرا از آنچه دارد سود نمى‌برد پس با تهى‌دستان يكسان است) و توانگرى را كه مى‌جويد از دست مى‌دهد (زيرا از مال و دارائيش بهره‌اى نمى‌برد) پس در دنيا مانند تنگدستان زندگى مى‌نمايد و در آخرت مانند توانگران به حسابش مى‌رسند (چون حساب اندوخته را بايد پس بدهد) و شگفت دارم براى گردنكشى كه ديروز نطفه بود و فردا مردار مى‌باشد (كه اگر خاك از روى جسدش بردارند مردم از گندش گريزانند) و شگفت دارم براى كسى كه در خدا دو دل باشد در حالى كه آفريده شده خدا را مى‌بيند (چون نمى‌شود بى‌آفريننده‌اى آفريده شده‌اى باشد) و شگفت دارم براى كسى كه مرگ را فراموش مى‌كند در حالى كه مى‌بيند كسى را كه مى‌ميرد، و شگفت دارم براى كسى كه زير بار پيدايش معاد و بازگشت در قيامت نمى‌رود و حال آنكه پيدايش از نطفه را مى‌بيند، و شگفت دارم براى كسى كه خانه نيستى را آباد مى‌كند (براى دنيا تلاش مى‌نمايد) و خانه هستى (آخرت) را رها مى‌سازد (در فكر آماده ساختن توشه‌اى براى آن نيست).

حكمت 122

ص: 1146

امام عليه‌السلام (در زيان كوتاهى در بندگى) فرموده است: كسى كه در عمل و كار (بندگى خدا) كوتاهى كند (و وقت خود را صرف آبادى دنيا نمايد، براى به دست آوردن و هم براى بى‌نتيجه ماندن آن) به غم و اندوه دچار شود، و خدا را راهى نيست در كسى كه در دارائى و جانش بهره‌اى براى خدا نمى‌باشد (كسى كه از دارائيش در راه خدا ندهد و در ترويج دين او نكوشد اميدوار رحمت او نباشد).

حكمت 123

امام عليه‌السلام (در نگاهدارى تن) فرموده است: در اول سرما (پائيز) پرهيز كنيد (خود را بپوشانيد چون بدن با گرمى خو گرفته آزرده شود) و در آخرش (بهار) پيشباز آن رويد (بسيار خود را نپوشانيد چون بدن با سردى خو گرفته زيانى نمى‌بيند) زيرا سرما در بدنها همان مى‌كند كه در درختها مى‌نمايد: اول آن مى‌سوزاند (برگشان مى‌ريزد) و آخرش (برگشان را) مى‌روياند.

حكمت 124

امام عليه‌السلام (درباره بزرگى خدا) فرموده است: پى بردن تو به بزرگى آفريننده آفريده شده را در چشم تو كوچك مى‌نمايد (و بر اثر آن به آفريده شده اعتنا نكرده هميشه متوجه آفريدگار خود مى‌باشى و سعادت دنيا و آخرت را به دست مى‌آورى).

حكمت 125

ص: 1147

امام عليه‌السلام هنگامى كه از (جنگ) صفين بازگشت و به گورستان بيرون كوفه رسيد (درباره پرهيزكارى) فرمود: اى ساكنين سراهاى ترسناك، و جاهاى بى‌كس و بى‌آب و گياه، و گورهاى تاريك، اى ساكنين خاك، اى دورماندگان از وطن، اى بيكسان، اى ترسناكان، شما پيشرو مائيد كه جلو رفته‌ايد، و ما پيرو شمائيم كه به شما مى‌رسيم، اما خانه‌ها (تان) را ساكن شدند، و اما زنان (تان) را گرفتند، و اما دارائيها (تان) را پخش كردند، اين آگهى از چيزيست كه نزد ما است پس خبر آنچه نزد شما است چيست؟ پس از آن به سوى يارانش نظر افكنده فرمود: بدانيد اگر ايشان را در سخن اجازه و فرمان بود به شما خبر مى‌دادند كه بهترين توشه (در اين راه) تقوى و پرهيزكارى است.

حكمت 126

ص: 1148

امام عليه‌السلام هنگامى كه شنيد مردى دنيا را نكوهش مى‌نمود (در ستودن دنيا) فرمود: اى نكوهنده دنيا كه به نيرنگ او فريفته شده‌اى و به ناراستيهايش گول مى‌خورى! آيا به دنيا فريفته شده‌اى و آن را نكوهش مى‌نمائى، تو بر آن جرم و گناه مى‌نهى يا دنيا بر تو جرم مى‌نهد؟ از كجا و چه وقت دنيا تو را سرگردان نمود، يا كى فريبت داد؟ آيا به جاهاى برخاك افتادن پدرانت و پوسيده شدن آنها يا به خوابگاههاى مادرانت زير خاك؟ چه بسيار با دستهاى خود (به تنهائى براى بهبود درد بيمارانت) يارى نمودى، و چه بسيار با دستهايت (بيماران را) پرستارى كردى؟ براى آنان بهبودى طلبيدى، و (پس از تشخيص و به دست آوردن درد) از اطباء فائده دار و پرسيدى، بامداد داروى تو ايشان را بى‌نياز نمى‌كرد (بهبودى نمى‌داد) و گريه (رنج) تو بر آنان سود نداشت، و ترس تو هيچيك از آنها را فائده نبخشيد، و درباره او به خواست خود نرسيدى (شفاء نيافت) و به توانائى خويش (بيمارى و مرگ را) از او دور ساختى! و دنيا او را (كه هر چند كوشش نمودى از چنگ مرگ نرست) براى تو سرمشق قرار داد، و هلاك شدن او را هلاك شدن تو (تا بدانى با تو آن خواهد كرد كه با او نمود) محققا دنيا سراى

ص: 1149

راستى است براى كسى كه (گفتار) آن را باور دارد، و سراى ايمنى (از عذاب الهى) است براى كسى كه فهميد و آنچه را كه خبر داد دريافت، و سراى توانگرى است براى كسى كه از آن توشه بردارد (پيرو خدا و رسول باشد) و سراى پند است براى كسى كه از آن پند گيرد، جاى عبادت و بندگى دوستان خدا (پرهيزكاران) و جاى نماز گزاردن (يا درود فرستادن و طلب آمرزش نمودن) فرشتگان خدا، و جاى فرود آمدن وحى (پيغام) خدا، و جاى بازرگانى دوستاران خدا است كه در آن رحمت و فضل (او را) به دست آورده و سودشان بهشت بود، پس كيست دنيا را نكوهش مى‌كند در حالى كه (مردم را) به دورى خود (از آنها) آگاه ساخت، و به جدائى خويش نداء داد، و خود و اهلش (مردم) را به فناء و نيست شدن خبر داد، پس براى ايشان به گرفتارى خود گرفتارى (آخرت) را نشان داد، و آنان را به شادى خويش به شادى (آخرت) آرزومند گردانيد؟! شب مى‌كند با تندرستى (كه شخص بر اثر آن در آسايش و خوشى است) و بامداد كند درختى و اندوه براى ترغيب و خواستارى (طاعت و كار آخرت) و ترس و بيم و بر حذر بودن (از معصيت و نافرمانى) پس در بامداد پشيمانى (رستاخيز كه اعمال آشكار مى‌گردد) گروهى از مردم (بدكاران) آن را نكوهش مى‌نمايند (از آن در رنج و افسردگى باشند( و ديگران )نيكوكاران( روز قيامت آن را بستايند )از آن خشنودند( كه دنيا )آخرت را( يادآوريشان كرد و آنان هم )آن را( به ياد آوردند، و آنها را خبر داد و ايشان هم تصديق نمودند، و آنان را پند داد و آنها هم پذيرفتند )و به سعادت جاويد رسيدند(.

حكمت 127

ص: 1150

امام عليه‌السلام (درباره پايان دنيا) فرموده است: خداوند را فرشته‌اى كه هر روز فرياد مى‌كند: بزائيد براى مردن، و جمع كنيد براى از بين رفتن، و بسازيد براى ويران گشتن

حكمت 128

امام عليه‌السلام (درباره دنيا) فرموده است: دنيا سراى گذشتن است نه سراى ماندن، و مردم در آن دو دسته‌اند: دسته‌اى خود را در آن (به خواهشهاى نفس) بفروشد پس خويش را (به كيفر آنها) هلاك گرداند، و دسته‌اى خود را (به طاعت و بندگى) بخرد پس خود را (از عذاب رستخيز) برهاند.

حكمت 129

امام عليه‌السلام (در شرايط دوستى) فرموده است: دوست (در حقيقت) دوست نيست مگر آنكه رعايت نمايد برادر (دوست) خود را در سه وقت: در رنج و گرفتارى او (به جان و مال همراهى كند) و در نبودن او (از گفتن و شنيدن سخنان ناروا حفظش نمايد) و در وفات و بدرود زندگى او (به دعاء و استغفار يادش كند).

حكمت 130

ص: 1151

امام عليه‌السلام (در دعاء و توبه و استغفار و شكر) فرموده است: كسى را كه چهار چيز دادند از چهار چيز نوميد نگشته: كسى را كه امر به دعاء نمودند از روا ساختن درخواست نوميدش نگردانند، و كسى را كه دستور توبه دادند از پذيرفتن نوميدش نسازند، و كسى را كه به استغفار وادار نمودند از آمرزش نوميدش ننمايند، و كسى را كه شكر و سپاس ياد دادند از افزونى (نعمتها) نوميدش نكنند (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) و تصديق و گواهى بر اين فرمايش در كتاب خدايتعالى است كه درباره دعاء (س 40 ى 60) فرموده است: ادعونى استجب لكم يعنى بخوانيد مرا درخواست شما را روا مى‌سازم، و درباره استغفار (س 4 ى 110) فرموده است: و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يسغفر الله يجد الله غفورا رحيما يعنى كسى كه كار زشت انجام دهد يا به خود ستم كند پس از آن از خدا آمرزش بخواهد خداوند را آمرزنده مهربان مى‌يابد، و درباره سپاسگزارى (س 14 ى 7) فرموده است: لئن شكرتم لازيدنكم يعنى اگر شكر نعمت به جا آوريد نعمت شما را افزون مى‌سازم، و درباره توبه (س 4 ى 17) فرموده است: انما التوبه على الله للذين يعملون السوء بجهاله ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله

عليما حكيما يعنى خدا توبه كسانى را مى‌پذيرد كه كار زشت و ناشايسته از روى نادانى به جا آورده پس از آن به زودى (پيش از رسيدن مرگ) توبه كنند پس خدا آنها را مى‌بخشد و خدا (به توبه راستى) دانا و (درباره هر كس) درستكار است.

حكمت 131

ص: 1152

امام عليه‌السلام (درباره اسرار بعضى از عبادات) فرموده است: نماز (سبب) تقرب و نزديكى هر پرهيزكارى است (به رحمت خدا) و حج جهاد (جنگيدن در راه خداى) هر ناتوانى است (كه توانائى جهاد با كفار را ندارد، زيرا حج مشتمل به سختيهاى جهاد از قبيل دورى از زن و فرزند و برخوردن به سردى و گرمى و ترس و بيم است، و اين كه حج را جهاد ناتوانان فرمود براى آن است كه توانايان را به غير از حج جهاد هم لازم است) و براى هر چيز زكاتى است و زكاه و نمو بدن روزه داشتن است (اگر چه در ظاهر قوه بدن كم مى‌شود ولى در باطن با دورى گزيدن از شهوات نفس توانا مى‌گردد، چنانكه دارائى با زكوه دادن در ظاهر كم مى‌شود ولى در باطن بابركت و پر سود مى‌گردد) و جهاد زن خوشرفتارى با شوهر و اطاعت از او است (چون جهاد بر او روا نيست و مهمترين جهاد او زد و خورد با نفس اماره و پيروى از شوهر است).

حكمت 132

ص: 1153

امام عليه‌السلام (درباره صدقه) فرموده است: رسيدن روزى را (از آسمان رحمت) با صدقه دادن بخواهيد (چون صدقه سبب رسيدن روزى است) و كسى كه به گرفتن عوض يقين و باور داشته باشد به بخشيدن سخى و جوانمرد است (چون باور دارد كه از جانب خداوند عوض مى‌گيرد در بخشيدن بخل و زفتى نمى‌كند).

حكمت 133

امام عليه‌السلام (درباره روزى) فرموده است: كمك و يارى (روزى هر كس از جانب خدا) به اندازه نيازمندى (او) خواهد رسيد.

حكمت 134

امام عليه‌السلام (در ترغيب به ميانه‌روى) فرموده است: تنگدست نشد كسى كه (در زندگى) ميانه‌روى پيشه نمود (در قرآن كريم س 17 ى 29 مى‌فرمايد: و لاتجعل يدك مغلوله الى عنقك و لاتبسطها كل البس فتقعد ملوما محسورا يعنى دست خود را به گردنت مبند )در صرف مال سختگير مباش( و نه بسيار باز و گشاده دار كه )هر كدام كنى( به نكوهش و حسرت و اندوه بنشينى).

حكمت 135

امام عليه‌السلام (درباره آسوده ماندن) فرموده است: كمى جيره‌خوار يكى از دو دست است (و دست ديگر به دست آوردن مال است) و دوستى نمودن (با مردم) نيمى از خرد است (و نصف ديگر سائر صفات يا دور ماندن از شر و بدى ايشان است) و گرفتارى و اندوه نصف پيرى است (و نيم ديگر فزونى عمر مى‌باشد).

حكمت 136

ص: 1154

امام عليه‌السلام (در شكيبائى) فرموده است: شكيبائى به اندازه اندوه مى‌رسد (مصيبت هر چه بزرگ باشد خداوند برابر آن شكيبائى عطاء مى‌فرمايد) و كسى كه در مصيبت دست خويش به رانش زند (بيتابى كند) پاداشش (كه براى او در آن مصيبت مقرر گشته) تباه مى‌گردد.

حكمت 137

امام عليه‌السلام (در نكوهش عمل بيجا) فرموده است: بسا روزه‌دارى را كه از روزه داشتنش جز گرسنگى و تشنگى نمى‌ماند، و بسا نماز (شب) گزارى كه از ايستادن و نماز گزاردنش جز بيدارى و رنج نيست (چون روزه و نماز را طبق دستور انجام نداده) چه نيك است خواب زيركان و روزه باز كردن ايشان (چون آنان آنچه كنند به جا و طبق دستور مى‌باشد).

حكمت 138

امام عليه‌اسلام (در ترغيب به صدقه و زكوه و دعاء) فرموده است: ايمانتان را با صدقه سياست و حفظ نمائيد (كه صدقه نشانه كمال ايمان است و مومن براى پاداش با نيت پاك به آن مى‌شتابد) و دارائيهاتان را با زكوه دادن در پناه در آوريد (چون اگر ندهيد به فقراء و مستمندان خيانت كرده‌ايد و شايسته است كه از بين برود) و گرفتاريهاى پى در پى را با دعاء و درخواست دور نمائيد.

حكمت 139

ص: 1155

از سخنان آن حضرت عليه‌السلام است به كميل ابن زياد نخعى (كه از خواص و نيكان و ياران آن بزرگوار بوده) كميل ابن زياد گفته: اميرالمومنين على ابن ابيطالب عليه‌السلام دست مرا گرفته به صحراء برد، چون به بيرون شهر رسيد آهى كشيد مانند آه كشيدن اندوه رسيده، پس از آن (درباره دانش و دانشمندان) فرمود: اى كميل ابن زياد، اين دلها ظرفها (ى علوم و حقائق و اسرار) است، و بهترين آن دلها نگاهدارنده‌تر آنها است (سپرده شده را خواب نگاهدارى كرده بياد دارد) پس (هشيار باش و) از من نگاهدار و به ياد داشته باش آنچه به تو مى‌گويم: مردم سه دسته‌اند: عالم ربانى (داناى خداشناسى كه به مبدا و معاد آشنا بوده به آن عمل نمايد) و طالب علم و آموزنده‌اى كه (از جهل و نادانى) به راه نجات و رهائى يافتن است، و مگسان كوچك و ناتوانند (نادان نفهم به انواع زشتيها آلوده) كه هر آواز كننده‌اى (به هر راهى) را پيروند، و با هر بادى مى‌روند (درست را از نادرست تميز نداده، و به مذهب و طريقه‌اى پايدار نيستند به هر راه كه پيش مى‌آيد مى‌روند) از نور دانش روشنى نطلبيده‌اند (در تاريكى نادانى مانده‌اند) و به پايه استوارى (عقايد حقه كه روى و پايه عقل

ص: 1156

و علم است( پناه نبرده‌اند )آنها را فرا نگرفته و پيرو و گمراه كنندگانند(. اى كميل، علم بهتر از مال است )زيرا( علم تو را )از گرفتاريهاى دنيا و آخرت( نگاهدارد، و تو مال را )از تباه شدن( نگاه مى‌دارى، مال را بخشيدن كم مى‌گرداند و علم بر اثر بخشيدن )ياد دادن به ديگرى( افزونى مى‌يابد، و پرورده شده و بزرگى به دارائى با از بين رفتن آن از دست مى‌رود )و بزرگى به علم از بين رفتنى نيست( اى كميل ابن زياد، آشنايى با علم و تحصيل آن دين است كه به سبب آن )در روز رستخيز( جزاء و پاداش داده مى‌شود، انسان در زندگى خود با علم طاعت و پيروى )از خدا و رسول و ائمه دين( و پس از مرگ پسنديده گوئيها )كه مردم درباره‌اش مى‌گويند( به دست مى‌آورد، و علم فرمانروا است و مال فرمانبر و مغلوب است )مال در معرض انتقال و زوال مى‌باشد و علم باقى و برقرار(. اى كميل ابن زياد، گردآورندگان دارائيها تباه شده‌اند در حالى كه زنده هستند )اگر چه زنده‌اند ولى غرور و طغيان هلاكشان خواهد كرد( و دانشمندان پايدار مى‌باشند چندانكه روزگار بجا است، وجودشان )با بدرود گفتن از اين جهان( گمشده است و صورتهاشان )بر اثر جميل و پسنديده گوئى مردم از آنها( در دلها برقرار است،

ص: 1157

آگاه باش اينجا علم فراوان است و به دست مبارك به سينه خود اشاره فرمود اگر براى آن ياد گيرندگان مى‌يافتم (اگر بودند زيركانى كه توانائى فهم آن را داشتند آشكار مى‌نمودم، در اينجا امام عليه‌السلام از نبودن كسانى كه لياقت توانائى فهم معارف‌الهيه را دارند تاسف مى‌خورد) آرى مى‌يابم تيز فهم را كه از او (بر آن علوم) مطمئن نيستم (زيرا) دست‌افزار دين را براى دنيا به كار مى‌برد، و به نعمتهاى خدا (توفيق به دست آوردن علم و معرفت) بر بندگانش و به حجتهايش (عقل و خرد) بر دوستانش برترى مى‌جويد (چون چنين كس آراسته نيست اگر علم حقيقى را به دست آرد وسيله جاه و رونق بازار دنيا و برترى بر بندگان خدا قرار دهد، و به پشتيبانى آن نعمتها و حجتها ابواب زحمت و گرفتارى به روى مردم بگشايد) يا مى‌يابم فرمانبرى را براى ارباب دانش (مقلد و پيرو در گفتار و كردار) كه او را در گوشه و كنار خود (تقليد و پيروى از داننده) به بينائى نيست، به اولين شبهه‌اى كه رو دهد شك و گمان خلاف در دل او آتش مى‌افرزود (اين صفت كسانى است كه پيرو دين حق هستند ولى فهمشان كوتاه است پس با آنها جز مسائل ظاهرى از قبيل صورت نماز و روزه و بهشت و دوزخ نتوان گفت و در حقائق و معارف اعتماد به فهم آنان نيست( بدان كه نه اين )مقلد بى‌بصيرت( اهل )امانت و علم حقيقى( مى‌باشد و نه آن )تيز فهم( يا مى‌يابيم كسى را كه در لذت و خوشى زياده‌روى كرده و به آسانى پيرو شهوت و خواهش نفس مى‌شود، يا كسى را كه شيفته گرد آوردن و انباشتن )دارائى و كالاى دنيا( است، اين دو هم از نگهدارندگان دين در كارى از كارها نيستند، نزديك‌ترين مانند به اين دو چهار پايان چرنده مى‌باشند، در چنين روزگار )كه حمله علم يافت نمى‌شود( علم به مرگ حمله و نگهدارش مى‌ميرد )از بين مى‌رود(.

ص: 1158

بارخدايا آرى (اللهم بلى در اينجا به منزله كلمه استثناء است) زمين خالى و تهى نمى‌ماند از كسى كه به حجت و دليل دين خدا را برپا دارد (و آنكس) يا آشكار و مشهور است (مانند يازده امام عليه‌السلام) يا (بر اثر فساد و تباهكارى) ترسان و پنهان (مانند امام دوازدهم عجل الله فرجه) تا حجتها و دليلهاى روشن خدا (آثار نبوت و احكام دين و علم و معرفت) از بين نرود (باقى و برقرار ماند، ابن ميثم رحمه‌الله مى‌فرمايد: اين فرمايش تصريح است به اينكه وجود امام در هر زمانى بين مردم چندانكه تكليف باقى است واجب و لازم است) و ايشان چندند و كجايند (يا تا چه زمانى ترسان و پنهانند)؟ به خدا سوگند از شمار بسيار اندك هستند، و از منزلت و بزرگى نزد خدا بسيار بزرگوارند، خداوند به ايشان حجتها و دليلهاى روشن خود را حفظ مى‌كند تا آنها را به مانندانشان سپرده و در دلهاشان كشت نمايند (تا دنيا از دين و علم و حكمت تهى نماند) علم و دانش با بينائى حقيقى به ايشان يكباره روآورده، و با آسودگى و خوشى يقين و باور به كار بسته‌اند، و سختى و دشوارى اشخاص به ناز و نعمت پرورده را سهل و آسان يافته‌اند (براى خشنودى خدا با همه سختيهاى دنيا ساخته و پارسائى پ

يش گرفته و دلبستگى به دنيا ندارند( و به آنچه )بى‌كسى و رنج و تندگدستى و گرفتارى كه( نادانان دورى گزينند انس و خو گرفته‌اند، و با بدنهائيكه روحهاى آنها به جاى بسيار بلند )رحمت خدا( آويخته در دنيا زندگى مى‌كنند، آنانند در زمين خلفاء و نمايندگان خدا كه )مردم را( به سوى دين او مى‌خوانند، آه آه بسيار مشتاق و آرزومند ديدار آنان هستم )پس فرمود:( اى كميل اگر مى‌خواهى برگرد.

حكمت 140

ص: 1159

امام عليه‌السلام (درباره گفتار) فرموده است: مرد در زير زبان خود پنهان است (تا سخن نگويد شناخته نشود).

حكمت 141

امام عليه‌السلام (درباره مقام و منزلت) فرموده است: تباه گشت مردى كه قدر و منزلت خود را نشناخت (ندانست كه چه گوهر گرانمايه است، يا از حد تجاوز كرده پا از گليمش درازتر نمود).

حكمت 142

ص: 1160

امام عليه‌السلام به مردى كه از آن حضرت درخواست پند و اندرز نمود (در نكوهش خوهاى ناشايسته) فرمود: مباش كسى كه بى‌عمل و كردار (عبادت و بندگى) به آخرت اميدوار است، و با اميد دراز توبه و بازگشت (از معصيت و نافرمانى) را پس مى‌اندازد، در (باره) دنيا گفتارش گفتار پارسايان و رفتارش رفتار خواستاران است، اگر از (كالاى) دنيا به او داده شود سير نگردد، و اگر به او نرسد قناعت نكند (به بهره خود خرسند نماند) ناتوان است از سپاسگزارى آنچه (نعمتهائيكه) به او داده شده است و مى‌جويد زيادى را در آنچه نرسيده (به او داده نشده، از كار ناشايسته ديگران را) باز مى‌دارد و خود (از آنچه نهى مى‌نمايد) دست بر نمى‌دارد( و فرمان مى‌دهد به آنچه خود به جا نمى‌آورد، نيكوكاران را دوست دارد و كردارشان را انجام نمى‌دهد، و گناهكار را دشمن دارد و خود يكى از آنها است، از جهت زيادى گناهان از مرگ كراهت داشته بدش مى‌آيد و ايستادگى مى‌كند بر آنچه )گناهانى كه( سبب كراهت از مرگ شده، اگر بيمار شود )از بد رفتاريش( پشيمان گردد و چون تندرستى يابد آسوده و غافل ماند، هر گاه )از بيمارى( آسايش بيند خودپسند شود و چون گرفتار گردد نوميد و پژمرده شود،

ص: 1161

اگر بلاء و سختى برايش آيد با نگرانى دعاء و زارى نمايد، و چون راحتى و خوشى به او دست دهد از غرور و فريب (به كالاى دنيا از خدا) دورى گزيند، نفس (اماره) بر او مسلط است به آنچه (آمرزش گناهان كه) گمان دارد، و مسلط نيست به آنچه (مرگ و عذاب جاويد كه) باور دارد، بر ديگرى به گناه به كمتر از گناه خود مى‌ترسد (طاعت خويش را بزرگ مى‌پندارد) چون به توانگرى رسد شاد شده در فتنه و گمراهى افتد (پى هم گناه مى‌كند) و چون تنگدست گردد (از رحمت خدا) نوميد شده و (در عبادت و بندگى) سستى نمايد، و اگر طاعت و بندگى كند كوتاهى نمايد (درست انجام ندهد) و چون درخواست كند (از خدا حاجت طلبد) اصرار و كوشش دارد، اگر به او شهوت و خواهشى (آسايش و خوشى) رو آورد نافرمانى پيش گرفته توبه و بازگشت را پشت سر اندازد، و اگر به او اندوهى برسد از دستورهاى دين (شكيبائى و بردبارى و پناه به خدا بردن به هنگام سختى) دورى گزيند (براى مردم) عبرت و پند گرفتن از ديگران را بيان مى‌كند و خود عبرت نمى‌گيرد، و در اندرز دادن مى‌كوشد و خود پندپذير نيست، پس او به گفتار مى‌اندازد و عمل و كردارش اندك است، در آنچه (دنيا و كالاى آن كه) فانى و نابود گردد كوشش مى‌نمايد و در آنچه

ص: 1162

(آخرت و آنچه در آن است كه) باقى و جاويد است سهل‌انگارى مى‌كند، غنيمت و سود (معصيت و نافرمانى) غنيمت و سود، از مرگ ترسان است و پيش از اينكه فرصت از دست برود (به اعمال صالحه و كردار خداپسند) نمى‌شتابد، بزرگ مى‌شمارد از نافرمانى ديگرى معصيتى را كه بزرگتر از آن را از خود خرد مى‌پندارد، و از بندگى خويش بسيار مى‌شمارد طاعتى را كه از ديگرى اندك داند، پس او به مردم سختگير است و به خود سهل‌انگار، بيهوده‌گوئى با توانگران را بيشتر دوست دارد از ياد خدا با تنگدستان، براى سود خود به زيان ديگرى حكم مى‌كند (اگر چه نادرست باشد) و براى سود ديگرى به زيان خود حكم نمى‌كند (اگر چه درست باشد) ديگرى را راهنمائى مى‌نمايد و خود را گمراه مى‌سازد پس از او پيروى مى‌كنند و خود معصيت مى‌نمايد، و (حق خود را) تمام مى‌ستاند و (حق ديگرى را) تمام نمى‌دهد، و از مردم مى‌ترسد نه در راه پروردگارش (از ترس آنان كارى را انجام مى‌دهد كه خداپسند نيست) و در كار مردم از پروردگارش نمى‌ترسد (به آنان زيان مى‌رساند و از خدا بيمى ندارد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) اگر در كتاب نهج‌البلاغه جز اين فرمايش نبود همان براى پند سودمند و حكمت رسا و بينائى بينا و عبرت

و پند انديشه كننده بس بود.

حكمت 143

ص: 1163

امام عليه‌السلام (درباره پايان هر كس) فرموده است: پايان هر كس شيرين (سعادت و خوشبختى) است يا تلخ (شقاوت و بدبختى).

حكمت 144

امام عليه‌السلام (در اينكه هر چيز نيست مى‌شود) فرموده است: براى هر پيشامدى برگشتنى است و آنچه برگشت چنان است كه نبوده (خوشى و تلخى دنيا كه هر كس را به نوبت پيش آيد به زوال و نيستى مى‌گرايد به طورى كه چون بگذرد گويا چنين روز خوشى يا تلخى نبوده است).

حكمت 145

امام عليه‌السلام (در شكيبائى) فرموده است: فيروزى از شكيبا و بردبار جدا نمى‌شود هر چند روزگار (سختى) به او دراز گردد.

حكمت 146

امام عليه‌السلام (درباره راضى بودن به كار ديگرى) فرموده است: كسى كه به كار گروهى خشنود باشد مانند آن است كه با ايشان در آن كار همراه بوده (چون رضاء به كار زشت مستلزم دوست داشتن آن است و آن از صفات رذيله و گناه و مستحق كيفر مى‌باشد) و (امتياز بين كننده كار و راضى به آن اين است كه) بر هر كننده كار باطل و نادرست دو گناه است (يكى) گناه به جا آوردن آن، و (ديگرى) گناه رضاء و خشنودى به آن (كه در نيت و دل است).

حكمت 147

امام عليه‌السلام (درباره عهد و پيمان) فرموده است: ميخهاى عهد و پيمانها را بگيريد (در حفظ و وفاى به آنها بكوشيد، يا آنكه شرايط عهد و پيمان را محكم و استوار نمائيد، يا با وفادار پيمان بنديد نه با كسى كه شايسته نيست مانند كفار و منافقين، زيرا ايشان به عهد خود وفا نمى‌كنند چنانكه در قرآن كريم س 9 ى 10 مى‌فرمايد: لايرقبون فى مومن الا و لاذمه يعنى ايشان درباره اهل ايمان مراعات حق خويشاوندى و عهد و پيمان را نمى‌نمايند).

حكمت 148

ص: 1164

امام عليه‌السلام (در ترغيب به پيروى از ائمه هدى عليهم‌السلام) فرموده است: بر شما باد پيروى كسى كه به نشناختن او معذور نيستيد (از ائمه عليهم‌السلام پيروى نمائيد و اگر بگوئيد ايشان را نشناختيم عذرتان پذيرفته نيست، زيرا قوانين و احكام دين را بايد از آنها آموخت).

حكمت 149

امام عليه‌السلام (در پند و اندرز) فرموده است: به شما بينائى داده‌اند اگر چشم بگشائيد، و راه نموده‌اند اگر راه بيابيد، و شنوائى بخشيده‌اند اگر بشنويد.

حكمت 150

ص: 1165

امام عليه‌السلام (درباره نيكى) فرموده است: برادر (دوست) خود را با نيكى سرزنش كن (به جاى سرزنش به او نيكى نما تا شرمنده شود چون شرمندگى از هر سرزنش اثرش بيشتر است) و بدى او را با بخشش بر او برطرف گردان (زيرا بخشش موجب دوستى است و بدى در برابر بدى سبب زياد كردن دشمنى، در قرآن كريم س 23 ى 96 مى‌فرمايد: ادفع بالتى هى احسن السيئه يعنى آزار و بدى امت را به آنچه نيكوتر است دفع كن).

حكمت 151

امام عليه‌السلام (در پرهيز از جاهاى تهمت) فرموده است: هر كه به جاهاى تهمت و بدگمانى برود بدگمان به خود را نبايد سرزنش نمايد (زيرا خود سبب شده كه به او گمان بد برند).

حكمت 152

امام عليه‌السلام (درباره مشورت) فرموده است: هر كه (بر چيزى) دست يافت خود راى مى‌شود (به راى و انديشه ديگران بى‌اعتناء گردد) و هر كه خودرايى نمود (در كار مشورت نكرد) تباه گشت، و هر كه با مردان (با تجربه) شور نمايد با خردهاشان شركت مى‌كند (و هويدا است كه حكم چند عقل در هر كار از حكم يك عقل سودمند و شايسته‌تر است).

حكمت 153

ص: 1166

امام عليه‌السلام (در آشكار نكردن راز) فرموده است: هر كه را از خود را پنهان نمود خير و نيكوئى به دست او است (بر خير و صلاح خويش دست دارد به خلاف آنكه رازش را فاش نمايد).

حكمت 154

امام عليه‌السلام (در نكوهش تنگدستى) فرموده است: فقر و تنگدستى مرگ بسيار بزرگست (زيرا سختى مرگ يكبار است و سختى بى‌چيزى هر آن مشاهده مى‌شود).

حكمت 155

امام عليه‌السلام (در نيكى به آنكه شايسته نيست) فرموده است: هر كه به جا آورد حق كسى را كه او حقش را به جا نمى‌آورد (احترام كند كسى را كه او درباره‌اش احترام نمى‌نمايد) او را بندگى نموده است (زيرا بندگى فروتنى است درباره كسى كه بدون خواستن پاداش اعتراف به عظمت و بزرگى او شود پس احترام به كسى كه سود و زيانى ندارد مانند عبادت و بندگى او است، و چون در بعضى از جاها احترام كردن ستوده شده پس منظور امام عليه‌السلام از اين فرمايش اين است كه شخص در احترام از حد تجاوز نكند يا كسى را كه شايسته نيست بزرگ نداند چنانكه در وصيت خود به امام حسن عليه‌السلام فرمود: احمل نفسك من اخيك عند صرمه على الصله تا آنجا كه فرمود: و اياك ان تضع ذلك فى غير موضعه او ان تفعله به غير اهله، براى ترجمه و شرح آن به جز پنجم اواخر نامه سى و يكم مراجعه شود. و در نسخه ابن ابى‌الحديد فقد عبده به تشديد باء ضبط شده يعنى كسى كه به جا آورد حق كسى را كه او حقش را به جا نمى‌آورد او را بنده خويش گردانيده، زيرا در بجا آوردن حق او پاداشى در نظر نگرفته است بلكه خواسته به او احسان و نيكى كند).

حكمت 156

ص: 1167

امام عليه‌السلام (درباره اطاعت مخلوق) فرموده است: اطاعت و پيروى مخلوق سزاوار نيست جائى كه نافرمانى خدا در آن باشد (يا عبادت و بندگى جائز نيست آنجا كه موجب معصيت باشد مانند نماز خواندن در زمين غصبى و جائى كه به ستم گرفته شده است).

حكمت 157

امام عليه‌السلام (درباره دست اندازى به حق ديگرى) فرموده است: كسى كه درباره حق خود سهل‌انگارى كند سرزنش نمى‌شود بلكه سرزنش براى كسى است كه به حق ديگرى دستبرد زده (زيرا كسى كه به حق ديگرى دست اندازد ستم نموده بدترين زشتيها و ستمگر شايسته سرزنش است).

حكمت 158

امام عليه‌السلام (در زيان خودپسندى) فرموده است: خودپسندى (شخص را) از به دست آوردن افزونى باز مى‌دارد (زيرا خودپسند در هر مقامى گمان دارد كه منتهى درجه آن را يافته و اين گمان او را از به دست آوردن مقام بالاتر باز مى‌دارد).

حكمت 159

امام عليه‌السلام (در دل نبستن به دنيا و اهل آن) فرموده است: امر (آخرت كه از مرگ شروع مى‌شود) نزديك است (براى برداشتن توشه بكوش) و با هم بودن (در دنيا) اندك (بزودى جدا مى‌شود پس دلبستگى را نشايد).

حكمت 160

ص: 1168

امام عليه‌السلام (در ستودن بينايان) فرموده است: محققا براى آنكه دو چشم دارد صبح روشن است (براى خردمند بينا دين حق و راه راست هويدا است و او مانند كوردلان در شك و دودلى نمى‌باشد).

حكمت 161

امام عليه‌السلام (در نافرمانى نكردن) فرموده است: گناه نكردن آسان‌تر است از خواستن توبه و بازگشت (زيرا در گناه نكردن سختى و رنجى نيست بخلاف توبه كه محتاج نزديك شدن دل بنده به حق است و صلاحيت داشتن را براى پذيرفته شدن توبه‌اش).

حكمت 162

امام عليه‌السلام (در خوددارى) فرموده است: بسا يك خوردن كه خوردنيها را جلو گيرد (بسا شخص غذاى زيان‌رسانى خورده يا در خوردن افراط نمايد كه بيمار گردد و زمان درازى از خوردنيها باز ماند، اين فرمايش مثلى است براى كسى كه پس سود كم رفته از سود بسيار باز ماند كه اگر خوددارى مى‌نمود سود بسيار مى‌يافت).

حكمت 163

امام عليه‌السلام (در نكوهش نادانى) فرموده است: مردم دشمنند آنچه را كه نمى‌دانند (زيرا نادانان آنچه مى‌دانند دانش پندارند و جز آن را نادرست، چنانكه در قرآن كريم س 10 ى 39 مى‌فرمايد: كذبوا بما لم يحيطوا يعنى انكار مى‌كنند چيزى را كه به آن دست نيافته‌اند).

حكمت 164

امام عليه‌السلام (درباره مشورت و كنگاش) فرموده است: كسى كه به راههاى انديشه‌ها رو آورد (از خردمندان كمك فكرى بطلبد) جاهاى خطاء و اشتباه‌كارى را بشناسد (و از آنچه زيان دارد دورى گزيند).

حكمت 165

ص: 1169

امام عليه‌السلام (در سود كار براى خدا) فرموده است: هر كس نيزه خشم (خود) را براى (رضاء و خشنودى) خدا تيز كند (در نهى از منكر بكوشد) بركشتن و از بين بردن سخت‌ترين نادرستيها توانا باشد (خدا او را در شكست اهل باطل هر چند توانا باشند ياريش خواهد نمود).

حكمت 166

امام عليه‌السلام (در اقدام به كار) فرموده است: هر گاه از كارى ترسيدى خود را در آن افكن، زيرا سختى حذر كردن و پائيدن بزرگتر است از آنچه از آن ترس دارى (اگر در بلاء و گرفتارى باشى بهتر است كه در بيم و ترس آن بمانى، و اين فرمايش راجع به امور دنيا است كه شنيدن آنها مهمتر از ديدن آنها است به خلاف آخرت كه آيات و اخبار و فرمايش امام عليه‌السلام در همين كتاب گويا است كه ديدن آنها مهمتر از شنيدن مى‌باشد).

حكمت 167

ص: 1170

امام عليه‌السلام (در سرورى) فرموده است: ابزار رئاست و سرورى فراخى سينه (تحمل سختيها و شكيبائى در كارها و دادرسى و مانند آنها) است.

حكمت 168

امام عليه‌السلام (در جلوگيرى از بدكارى) فرموده است: بدكار را به پاداش نيكوكار (ارجمند داشتن و احسان و نيكوئى به او) رنجه دار (چون هيچ زجرى براى بدكرداران سخت تر از ارجمند داشتن و نيكى نمودن با نيكان نمى‌باشد).

حكمت 169

امام عليه‌السلام (درباره بدخواه نبودن) فرموده است: درو كن (دورساز) بدى (كينه) را از سينه ديگرى با كندن (دور ساختن) آن از سينه خود (چون هر كس براى ديگران بد انديشد براى او بد انديشند، و هر كه كينه ديگران در دل گيرد كينه او در دل گيرند).

حكمت 170

امام عليه‌السلام (در نكوهش ستيزگى) فرموده است: ستيزگى انديشه (شايسته) را دور مى‌سازد (شخص را از راه راست باز مى‌دارد و سود انديشه را از دست مى‌دهد).

حكمت 171

امام عليه‌السلام (در نكوهش آز) فرموده است: طمع بندگى هميشگى است (آزمند هميشه بنده و گرفتار است و تا از طمع چشم نپوشد آزاد نگشته رهائى نيابد).

حكمت 172

ص: 1171

امام عليه‌السلام (درباره دورانديشى) فرموده است: نتيجه تقصير و كوتاهى (در امرى) پشيمانى است و سود احتياط و دورانديشى درستى (رهائى از زيان) است.

حكمت 173

امام عليه‌السلام (در نكوهش به جا نگفتن و بيجا گفتن) فرموده است: خير و نيكى نيست در خاموشى با حكمت و دانش (هنگامى كه بايد گفت) چنانكه نيكى نيست در گفتار با جهل و نادانى.

حكمت 174

امام عليه‌السلام (در اينكه راه راست يكى است) فرموده است: دو خواندن براهى (از دو كس) دو جور نگشت مگر آنكه يكى از آن دو گمراهى است (چون اگر هر دو بر حق و درست شد دو جور نمى‌شود، در قرآن كريم س 10 ى 32 مى‌فرمايد: فما ذا بعد الحق الا الضلال يعنى پس از بيان حق و راستى چه باشد جز گمراهى).

حكمت 175

امام عليه‌السلام (درباره ايستادگى خود راه حق) فرموده است: شك و دو دلى در حق (اصول و فروع دين مقدس اسلام) ننمودم از آن هنگام كه به آن نموده شدم (آن را دانستم).

حكمت 176

ص: 1172

امام عليه‌السلام (در بعضى از صفات خود) فرموده است: (هيچگاه) دروغ نگفتم و دروغ گفته نشدم (از پيغمبر اكرم دروغ نشنيدم، زيرا پيغمبر و امام منزه و آراسته از دروغ هستند) و گمراه نشدم و كسى به وسيله من گمراه نگشت.

حكمت 177

امام عليه‌السلام (در زيان ستم) فرموده است: براى ستم پيشه فردا (روز رستخيز) دست نگرى (از اندوه بيشمار) هست (چنانكه در قرآن كريم س 25 ى 27 مى‌فرمايد: و يوم يعض الظالم على يديه يعنى روزى كه ستمگر دستهاى خود را به دندان مى‌گزد).

حكمت 178

امام عليه‌السلام (درباره مرگ) فرموده است: كوچ كردن (رفتن از دنيا) نزديك است (پس خردمند كسى است كه توشه برداشته هنگام رسيدن مرگ آماده باشد).

حكمت 179

امام عليه‌السلام (درباره رنج راه حق) فرموده است: هر كه براى حق چهره‌اش را نمايان سازد (آن را كمك و يارى نمايد نزد نادانان مردم تباه گردد )از آنها سخت آزار بيند، و در بعضى از نسخ نهج‌البلاغه جمله عند جهله الناس بيان نشده پس معنى فرمايش امام عليه‌السلام چنين مى‌شود: هر كه از حق اعراض و دورى كند هلاك و تباه گردد، چون دورى كننده از كسى روى خويش به او متوجه نمايد(.

حكمت 180

ص: 1173

امام عليه‌السلام (در ترغيب به شكيبائى) فرموده است: هر كه را شكيبائى رهائى نداد بيتابى او را تباه گرداند (زيرا پاداش شكيبائى را از دست داده به كيفر بيتابى گرفتار است).

حكمت 181

امام عليه‌السلام (در شكايت از خلفاء) فرموده است: اى شگفتا آيا خلافت با مصاحبت و همراه بودن (با پيغمبر اكرم) مى‌رسد (كه عمر با ابوبكر گفت: تو در سختى و آسايش مصاحب و همراه رسول خدا بودى دستت را بده تا با تو بيعت كنم، هنگامى كه ابوبكر به او مى‌گفت: دستت را بده تا به تو بيعت نمايم) و به سبب مصاحبت و خويشاوندى (با آن بزرگوار) نمى‌رسد؟! (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) و روايت شده كه آن حضرت در اين باره سروده: يعنى اگر تو (ابوبكر) به سبب شورى و اجماع امت زمام كارهاى مردم را به دست گرفتى پس چگونه به اين رسيدى كه اصحاب راى و انديشه (بنى‌هاشم و مخصوصا امام عليه‌السلام در آن شورى و اجماع) حاضر نبودند، و اگر به خويشاوندى (با رسول اكرم) بر زد و خورد كننده آنان (درباره خلافت) غلبه و برترى يافتى (ابوبكر در سقيفه با انصار احتجاج نموده دليل آورد كه ما عترت و خويش رسول خدا هستيم) پس ديگرى (امام عليه‌السلام) به پيغمبر نزديكتر و سزاوارتر است (زيرا اگر پيغمبر دختر تو را گرفته امام عليه‌السلام داماد و پسر عم او است).

حكمت 182

ص: 1174

امام عليه‌السلام (در پند و اندرز) فرموده است: مرد (آدمى) در دنيا نشانه‌اى است كه مرگها (سببهاى مرگ) در آن تير مى‌اندازند، و چپاول شده‌اى است كه بلاها و دردها به آن مى‌شتابند، و با هر آشاميدنش گلو گرفتنى و در هر لقمه‌اش اندوهها است (هر لذت و خوشى با اندوهى است) و بنده به نعمتى نمى‌رسد مگر به جدائى از نعمت ديگرى، و رو نمى‌آورد به روزى از زندگيش مگر به جدائى از نعمت ديگرى، و رو نمى‌آورد به روزى از زندگيش مگر به جدائى روز ديگر از مدت (زندگانى) خود (كه برايش مقدر گشته) پس ما ياوران مرگيم (كه هر روزى به آن نزديك مى‌شويم و به هر نفس گامى به سويش پيش مى‌نهيم) و جانهاى ما نشانه تباهيها است، پس از كجا به بقاء و هستى اميدوار باشيم در حالى كه اين شب و روز به چيزى شرافت و بزرگى ندادند مگر آنكه به شتاب بازگشتند در ويرانى آنچه ساخته و پراكندگى آنچه گرد آورده بودند؟! (آرى دلبستگى به اين زندگانى شايسته نيست چون هر شب و روزى مى‌بينيم جمعى مرده مقام و بزرگواريشان از بين رفته ثروت و دارائيشان پراكنده مى‌گردد).

حكمت 183

ص: 1175

امام عليه‌السلام (در تلاش مال) فرموده است: اى پسر آدم آنچه زياده از قوت و روزى خويش (دارائى) به دست آوردى تو در آن براى ديگرى (وارث يا غير او) خزينه‌دار هستى (كه به او واگذار نمائى و سودى براى تو نخواهد داشت).

حكمت 184

امام عليه‌السلام (در زيان مجبور نمودن به كار) فرموده است: محققا دلها را خواهش و روآوردن و روگردانيدنى است پس به سوى آنها بيائيد (آنها را وادار نمائيد) از راه خواهش و روآوردن آنها (نه از راه بى‌ميلى و نخواستن آنها) زيرا هر گاه دل (به انجام كارى) مجبور شود كور گردد (خسته و مانده شده آن را درست انجام ندهد).

حكمت 185

امام عليه‌السلام (در ترغيب به فرو بردن خشم) مى‌فرمود: كى خشم خود را بهبودى دهم (فرو نشانم) هر گاه غضب كرده ترشرو شدم؟ آيا هنگامى كه از انتقام و كيفر نمودن ناتوان باشم و به من بگويند اگر شكيبائى مينمودى (تا توانا ميشدى سزاوار بود)؟ يا هنگامى كه بر انتقام توانا باشم و به من بگويند اگر مى‌بخشيدى (شايسته بود، به هر حال فرونشاندن ستوده است چه شخص توانا باشد و چه ناتوان).

حكمت 186

ص: 1176

امام عليه‌السلام هنگامى كه به پليدى كه بر مزبله و جاى سرگينى بود گذر مى‌كرد (در دل نبستن به كالاى دنيا) فرمود: اين است نتيجه آنچه به آن بخل‌داران بخل مى‌ورزيدند (سيدرضى فرمايد:) و در خبر ديگرى است كه آن حضرت فرمود: اين آن چيزيست كه روز گذشته شما در آن كوشش و رغبت مى‌نمودند.

حكمت 187

امام عليه‌السلام (درباره از دست رفته) فرموده است: از مال تو آنچه تو را پند داد نرفته است (غصه زيان از دست داده را مخور، زيرا تو را تجربه مى‌آموزد و تجربه همواره به كارت خواهد آمد).

حكمت 188

امام عليه‌السلام (درباره بستوه نيامدن از علم و دانش) فرموده است: ان هذه القلوب (تا آخر، اين فرمايش بى‌كم و زياد همان فرمايش هشتاد و نهم است كه ترجمه و شرحش گذشت).

حكمت 189

امام عليه‌السلام هنگامى كه شنيد سخن خوارج را (كه مى‌گفتند) حكم و فرمانى نيست مگر براى خدا (در نادرستى گفتارشان) فرموده است: سخن حق و درستى است كه از آن نتيجه باطل و نادرست مى‌گيرند (شرح اين جمله در سخن چهلم در باب خطبه‌ها گذشت).

حكمت 190

ص: 1177

امام عليه‌السلام درباره اوباش مردم فرموده است: آنها كسانى هستند كه چون گرد آيند پيشرفت مى‌كنند و چون پراكنده گردند شناخته نشوند (تا براى تباهكاريشان به كيفر رسند. سيدرضى )رحمه‌الله( فرمايد:) و گفته شده است: بلكه امام عليه‌السلام فرموده: آنها كسانى هستند كه چون گرد آيند زيان دارند (زيرا كارها تعطيل مى‌شود) و چون پراكنده شوند سود دارند، پس گفتند: زيان اجتماعشان را دانستيم سود پراكندگيشان چيست؟ فرمود: پيشه‌وران به پيشه و كار خود بر مى‌گردند و مردم به وسيله آنها سود مى‌برند، مانند بازگشتن بنا به ساختمان و بافنده به كارگاه و نانوا به نانوائى خود.

حكمت 191

جنايتكارى را نزد امام عليه‌السلام آوردند و اوباش با او بودند آن حضرت (در نكوهش آنان )فرمود: گشاده و خوش مباد و رهائى كه ديده نميشوند مگر نزد هر كار زشت و رسوائى.

حكمت 192

ص: 1178

امام عليه‌السلام (در اينكه تا اجل نرسد زندگى پايان نيابد) فرموده است: با هر كسى دو فرشته است كه او را نگاه مى‌دارند پس هر گاه قدر آيد (تباه شدن او مقدر باشد) آن دو فرشته بين او و قدر را تهى مى‌نمايند، و مدت زندگى (براى نابودى) سپر استوارى است (پس تا عمر به سر نيايد شخص نمى‌ميرد).

حكمت 193

امام عليه‌السلام هنگامى كه طلحه و زبير (پس از كشته شدن عثمان) به آن حضرت گفتند ما با تو بيعت كرده عهد و پيمان مى‌بنديم به شرط اينكه در اين امر (خلافت) با تو شريك باشيم (در رد خواسته آنان) فرمود: نه (بيش از يك امام و پيشوا روا نباشد) ولى شما در همراهى و ياورى شريك باشيد (اگر نياز بيارى نمودن باشد همراهى كنيد) و بر ناتوانى و سختى كمك باشيد (اگر در كار ناتوانى و گرفتارى بينيد در اصلاح آن كمك نمائيد).

حكمت 194

ص: 1179

امام عليه‌السلام (در ترغيب به پرهيزكارى) فرموده است: اى مردم، بترسيد از خداوندى كه اگر بگوئيد مى‌شنود، و اگر پنهان نمائيد مى‌داند، و (به عبادت و بندگى) بر مرگ پيشى مى‌گيرد (خود را از هول و ترس آن برهانيد) كه اگر بگريزيد شما را دريابد، و اگر بايستيد شما را مى‌گيرد، و اگر فراموش كنيد شما را (با گذشتن عمر و ضعف و ناتوانى و دردها و بيماريها) ياد مى‌آورد.

حكمت 195

امام عليه‌السلام (در ترغيب به نيكوكارى) فرموده است: تو را در احسان و نيكى بى‌رغبت نگرداند كسى كه سپاس نيكيت را نگزارد كه تو را بر آن نيكى سپاسگزارى مى‌كند (پاداش دهد) كسى (خداوندى) كه از آن نيكى بهره‌اى نبرده، و تو از سپاس سپاسگزار (پاداش خداوند) مى‌يابى بيشتر از آنچه كفران كننده به تباه ساخته، و خداوند نيكوكاران را دوست مى‌دارد.

حكمت 196

امام عليه‌السلام (در ستايش دانش) فرموده است: هر ظرفى تنگ مى‌گردد (پر مى‌شود) به آنچه درون آن مى‌گذراند مگر ظرف علم و دانش (سينه و دل) كه (چون علم در آن راه يافت) فراخ مى‌گردد (و گنجايش دارد براى پذيرفتن علم ديگر).

حكمت 197

ص: 1180

امام عليه‌السلام (در سود بردبارى) فرموده است: نخستين عوض و سود بردبار از بردباريش آن است كه مردم (هنگام زد و خورد او) در برابر جاهل و نابردبار ياورانش مى‌شوند.

حكمت 198

امام عليه‌السلام (در ترغيب به بردبارى) فرموده است: اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار كه كم مى‌شود كسى خويش را به گروهى مانند نمايد و از ايشان نشود (چون هر خصلت كه طبيعى شخص نباشد و خود را به آن وادارد عادت شود و عادت طبيعت ثانيه است، و فرمايش امام عليه‌السلام دليل بر آن است كه تبديل اخلاق و صفات ممكن است).

حكمت 199

امام عليه‌السلام (در پند و اندرز) فرموده است: هر كه به حساب خويش رسيدگى نمود سود برد، و هر كه از آن غافل ماند زيان كرد، و هر كه (از خدا) ترسيد (از عذاب و كيفر روز رستخيز) آسوده باشد، و هر كه (از دنيا) پند گرفت (در كار آخرت) بينا گرديد، و هر كه بينا شد (نيك و بد را) فهميد و دريافت، و هر كه فهميد (به خداشناسى) دانا گرديد.

حكمت 200

ص: 1181

امام عليه‌السلام (درباره ظهور دولت حقه آل محمد عليهم‌السلام) فرموده است: دنيا بر ما (آل محمد) باز گردد و مهربانى نمايد مانند بازگشت شتر بدخو و گازگير به بچه خويش. و در پى آن خواند: (س 28 ى 5) و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين يعنى مى‌خواهيم بر آنان كه در زمين ناتوان شمرده شده‌اند منت نهاده (توانا و بزرگوارشان گردانيم) آنها را پيشوايان و ارث برندگان (زمامداران دين و دنيا) قرار دهيم.

حكمت 201

امام عليه‌السلام (در چگونگى پرهيزكارى) فرموده است: از خدا بترسيد ترسيدن كسى كه (در كار) دامن به كمر زده و خود را (از وابستگيها) مجرد و تنها ساخته، و كوشش و تلاش نموده و خويش را چست و چالاك كرده، و (به نيكوكارى) شتاب كرده در مهلت عمرش، و پيشدستى نمود از روى ترس (از دست دادن فرصت) و انديشه كرد در روآوردن قرارگاهش، و پايان آمد و رفتش (كه به سعادت و نيكبختى بهشت يا شقاوت و بدبختى دوزخ مى‌انجامد).

حكمت 202

ص: 1182

امام عليه‌السلام (در پند و اندرز) فرموده است: بخشش نگهبان آبروها است (مردم از بخشش كننده خشنود بوده آبروى او را حفظ مى‌نمايند) و بردبارى دهن‌بند نادان و نابردبار است (بردبارى نادان را از هرزه‌گوئى بازداشته و بدى را مى‌گرداند) و گذشت (از گناه) زكوه فيروزى است (هر كه بر دشمن فيروزى يابد زكوه آن گذشت از او است) و دورى نمودن از كسى كه بيوفائى نمود عوض تو است (از دوست بى‌وفاء دل برداشته دورى كن تا بى‌وفائيش را تلافى كرده باشى) و مشورت نمودن (و راه راست جستن) همان هدايت و راه‌يابى است، و كسى كه به راى و انديشه‌اش (از مشورت با ديگران) بى‌نياز شد خود را خطر و تباهى افكند، و شكيبائى سختيهاى روزگار را دور مى‌نمايد، و بى‌تابى از يارى كنندگان زمانه است (زيرا زمانه آماده پير نمودن و نيست كردن است و بى‌تابى هم همين كار را انجام مى‌دهد) و بزرگترين توانگرى آرزو نداشتن است، و بسا عقل و خرد كه اسير و گرفتار هوا و خواهشى است كه بر او فرمانروا است (هواى نفس بسيارى از مردم بر عقولشان مسلط است) و از رسيدن و دست يافتن به كار نيك نگاهدارى تجربه و آزمايش است، و دوستى (با مردم) خويشاوندى است كه بهره برده شده، و از دلتنگ

و رنجيده (از خود) ايمن مباش (راز خويش با او مگو و به عهد و پيمانش دل مبند).

حكمت 203

امام عليه‌السلام (در زيان خودپسندى) فرموده: خودبينى شخص يكى از رشكبران خرد او است (زيرا مقتضى عقل زياد كرده خوهاى نيكو است و خودبينى جلوگير آن ميباشد پس مانند آن است كه به عقل رشك برده و زياده كردن فضائل را جلو گرفته).

حكمت 204

ص: 1183

امام عليه‌السلام (در بى‌اعتنائى به گرفتاريهاى دنيا) فرموده است: از خار و خاشاك (سختيها و گرفتاريها) چشم ببند (بى‌اعتنا باش) وگرنه هرگز خوشحال نخواهى ماند (گرفتاريها فرسوده‌ات مى‌نمايد).

حكمت 205

امام عليه‌السلام (در سود نيكخواهى) فرموده است: آنكه چوب درختش نرم باشد (خلق و خويش نيكو است) شاخهاى او (دوستانش) فراوان مى‌باشد.

حكمت 206

امام عليه‌السلام (در زيان مخالفت) فرموده است: مخالفت و زد و خورد (بيجا) راى و انديشه (درست) را ويران مى‌گرداند (به كار نمى‌اندازد يعنى كسى كه سر سازگارى ندارد انديشه‌اش ناجور مى‌شود).

حكمت 207

امام عليه‌السلام (درباره گردنكشى) فرموده است: كسى كه به جائى رسيد گردنكشى نمود (مگر آنكه آراسته بوده خدا را در نظر گرفته فروتنى نمايد).

حكمت 208

امام عليه‌السلام (در تبديل حالات) فرموده است: در تغيير و گردش حالات (بلندى و پستى و توانگرى و تنگدستى و بيمارى و تندرستى) گوهرهاى مردان (عيب و هنر آنها) فهميده شود.

حكمت 209

ص: 1184

امام عليه‌السلام (درباره رشكبردن) فرموده است: رشكبردن دوست از بيمارى دوستى است (از جهت آن است كه در دوستى راست نيست، زيرا دوست حقيقى كسى است كه بخواهد براى دوستش آنچه براى خود مى‌خواهد و اين صفت با رشكبردن منافات دارد).

حكمت 210

امام عليه‌السلام (در زيان آز) فرموده است: بيشتر جاهاى به خاك افتادن (لغزش) خردها زير درخشندگيهاى طمعها و آزها است (طمع آدمى را از آسمان عقل و بزرگوارى به پستى و خوارى كشاند).

حكمت 211

امام عليه‌السلام (درباره بدگمانى) فرموده است: از عدل و دادگرى نيست حكم كردن با بدگمانى به كسى كه طرف اعتماد است (زيرا بدگمانى به چنين كسى معصيت و گناه مى‌باشد، در قرآن كريم س 49 ى 12 مى‌فرمايد: يا ايهاالذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم يعنى اى اهل ايمان از بسيار بدگمانى )درباره يكديگر( دورى كنيد كه برخى بدگمانى معصيت و گناه است).

حكمت 212

امام عليه‌السلام (در نكوهش ستم) فرموده است: بد توشه‌اى است براى روز رستخيز ستم كردن بر بندگان.

حكمت 213

ص: 1185

امام عليه‌السلام (در ترغيب به چشم‌پوشى) فرموده است: از بهترين كارهاى كريم و بزرگوار چشم پوشيدن (بى‌خبر وانمودن) او است از آنچه (زشتيهاى ديگران كه) مى‌داند (زيرا كريم پرده كس ندرد و از بسيارى زشتيها خود را غافل نشان دهد).

حكمت 214

امام عليه‌السلام (در سود حياء و شرم) فرموده است: هر كه حياء و شرم جامه خود را به او پوشانيد (شرم پيشه گرفت) مردم زشتى او را نخواهند ديد (عيبى ندارد تا مردم بينند، يا اگر هم داشته باشد بر اثر حياء از نظر مردم پنهان مى‌نمايد).

حكمت 215

امام عليه‌السلام (در ترغيب به برخى از صفات شايسته) فرموده است: به خاموشى بسيار هيبت و بزرگى پديد آيد (زيرا خاموشى نشانه عقل و خردمندى است) و به انصاف و برابرى پيوستگان و دوستان بسيار گردند (هر كه انصاف پيشه كند مردم به او پيوسته و همراه شوند) و با نيكى كردن منزلتها بزرگ گردد (زيرا هر كس احسان كننده را ارجمند مى‌نگرد) و با فروتنى نعمت تمام مى‌شود (خدا هر كه را نعمت داد و او با مردم فروتنى نمود سپاسگزارى كرده و سزاوار نعمت بسيار مى‌گردد، يا اگر شخص به كسى نعمت رساند و با او فروتنى نمايد نعمت را تمام كرده) و با تحمل رنجها و سختيها (ى مردم) بزرگى واجب و لازم مى‌شود (زيرا شخص اگر از سختيها و رنجها تنگدل نگشت بزرگى و مهترى يابد و شايسته سرورى گردد) و با رفتار خوب و پسنديده دشمن شكست مى‌خورد (زيرا مردم به او روآورده دشمن را تنها مى‌گذارند، يا با رفتار پسنديده دشمن مغلوب مى‌شود) و با حلم و بردبارى از سفيه و كم خرد ياوران او بسيار گردند (زيرا مردم او را بر اثر حلم و بردباريش كمك مى‌نمايند، و همين معنى در فرمايش يكصد و نود و هفت گذشت).

حكمت 216

ص: 1186

امام عليه‌السلام (در اهميت تندرستى) فرموده است: شگفتا از غافل ماندن رشكبران از تندرستى بدنها (ى مردم يعنى عجب است كه رشكبران به مال و جاه ديگران رشك مى‌برند و به سلامتى و تندرستى آنها كه بزرگترين نعمتها است رشك نمى‌برند).

حكمت 217

امام عليه‌السلام (در زيان آز) فرموده است: آزمند (مانند اسير و گرفتار) در بند ذلت و خوارى است (چون همه او را كوچك و خوار شمرده به او اهميت نمى‌دهند).

حكمت 218

از امام عليه‌السلام معنى ايمان را پرسيدند آن حضرت (در معنى حقيقى آن) فرمود: ايمان (گرويدن) معرفت و شناختن به دل (اعتقاد و باور نمودن) و اعتراف به زبان و انجام دادن با اعضاء (دست و پا و چشم و گوش و زبان و مانند آنها) است.

حكمت 219

ص: 1187

امام عليه‌السلام (در زيان برخى از صفات ناشايسته) فرموده است: كسى كه براى (به دست نياوردن كالاى) دنيا اندوهگين شود به قضاء و قدر خدا خشمگين گشته است (زيرا راضى نبودن شخص به نصيب و بهره دنيا در حكم راضى نبودن او است به آنچه براى او مقدر شده است) و كسى كه از اندوهى كه به او روآورده (نزد ديگرى) گله نمايد از پروردگارش شكايت كرده (و اين نشانه ضعف و سستى ايمان است، زيرا صبر و شكيبائى را از دست داده) و كسى كه نزد توانگرى رفته براى توانگريش به او فروتنى كند دو سوم دينش از دست رفته (زيرا اهميت دادن به مال و دارائى ضعف و سستى است در يقين و باور خدا و فروتنى عمل است براى غير خدا پس باقى نمانده مگر اعتراف به زبان) و كسى كه قرآن بخواند و پس از مرگ به آتش برود از كسانى است كه آيات خدا را استهزاء مى‌كنند (زيرا اگر قرآن را با اعتقاد و باور بخواند بايد به مضمون آن عمل كند و عمل به قرآن مستلزم بهشت رفتن است پس خواننده قرآن اگر به دوزخ برود دليل بر آن است كه به مضمون آن اعتقاد نداشته است) و كسى كه دلش به دوستى دنيا شيفته گردد دلبسته شود از دنيا به سه چيز: اندوهى كه از او جدا نگردد (زيرا اگر نيابد اندوهگين باشد و اگ

ر يافت براى افزونى و نگهدارى اندوه خورد( و حرصى كه دست از او بر ندارد )و پيوسته دلش را در كشاكش بيم وا مى‌دارد( و اميد و آرزوئى كه به آن نرسد.

حكمت 220

ص: 1188

امام عليه‌السلام (در ترغيب به قناعت و خوى نيكو) فرموده است: با قناعت مى‌توان پادشاهى نمود، و با نيكخوئى به نعمت و ناز به سر برد.

حكمت 221

از امام عليه‌السلام (معنى) فرمايش خداى عزوجل (س 16 ى 97): فلنحيينه حياه طيبه يعنى بنده صالح نيكوكار را زندگانى نيكوئى دهيم، را پرسيدند، پس آن حضرت (در تفسير آن) فرمود: آن زندگانى نيكو قناعت است (زندگانى با قناعت خوش و نيكو است، و حريص زندگانيش تلخ و تنگ است اگر چه بسيار دارا باشد).

حكمت 222

امام عليه‌السلام (در سود شركت) فرموده است: (در خريد و فروش) با كسى كه فراخ روزى است شركت كنيد، زيرا شركت با او توانگرى را سزاوارتر و به رو آوردن به بهره شايسته‌تر است (زيرا شخص تنگ روزى بر اثر شركت با فراخ روزى بهره مى‌برد).

حكمت 223

ص: 1189

امام عليه‌السلام درباره (معنى عدل و احسان در) فرمايش خداى عزوجل (س 16 ى 90) ان الله يامر بالعدل و الاحسان يعنى خداوند به عدل و احسان امر مى‌فرمايد، فرموده است: عدل و دادگرى ستم نكردن است، و احسان و نيكى جود و بخشش (اين فرمايش تعريف لفظى است به لفظى آشكارتر).

حكمت 224

امام عليه‌السلام (در سود انفاق) فرموده است: كسى كه به دست كوتاه (مال و دارائى خود را هر چند اندك در راه خدا) ببخشد به دست دراز (از جانب خدا) بخشش مى‌يابد (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) و معنى اين فرمايش آن است كه آنچه را شخص از مال و دارائيش در راههاى خير و نيكى انفاق مى‌كند هر چند اندك باشد خداى تعالى جزاء و مزد آن را بزرگ و بسيار مى‌گرداند (چنانكه در قرآن كريم س 2 ى 261 مى‌فرمايد: مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل‌الله كمثل حبه انبتت سبع سنابل فى كل سنبله مائه حبه و الله يضاعف لمن يشاء و الله واسع عليم يعنى داستان آنان كه دارائيهاشان را در راه خدا به درويشان و مستمندان مى‌دهند مانند داستان دانه‌ايست كه از آن هفت خوشه برويد كه در هر خوشه صد دانه باشد يك دانه هفتصد دانه شود و خدا اين مقدار را براى هر كه خواهد افزايش مى‌دهد و خدا بسيار بخشنده و دانا است) و مرا از دو دست در اينجا دو نعمت است (نعمتى كه بنده داده و نعمتى كه خدا بخشيده) پس امام عليه‌السلام نعمت بنده و نعمت پروردگار را به كوتاهى و درازى از هم جدا ساخته و نعمت بنده را كوتاه و نعمت خدا را دراز قرار داده، زيرا نعمتهاى خدا همواره بر نعمتهاى

مخلوق بسيار افزون است، زيرا نعمتهاى خدا اصل و پايه همه نعمتها است و هر نعمتى به سوى آنها بازگشته و از آنها بيرون مى‌آيد و پيدايش مى‌يابد.

حكمت 225

ص: 1190

امام عليه‌السلام به فرزندش امام حسن عليه‌السلام (درباره زد و خورد با دشمن) فرموده است: بايد (كسى را) به مبارزه (بيرون آمدن از صف) نخوانى، و اگر تو را به آن دعوت نمودند (به عنوان دفاع) بپذير و بيرون رو، زيرا خواننده ستمكار است (چون از حد تجاوز و تهور و بى‌باكى كرده و از عدل و درستكارى دست برداشته و اين كار ستمگرى و دشمنى است) و ستمكار بر خاك افتاده است (گمان مى‌رود در دنيا هم به كيفر ستمگرى برسد و به خاك افتاده كشته شود. ابن ابى‌الحيد در اينجا مى‌نويسد: نشنيديم امام عليه‌السلام هرگز كسى را به مبارزه طلبيده باشد، بلكه يا خود آن حضرت خوانده شده و يا مبارز مى‌طلبيدند پس آن بزرگوار به جانب او مى‌رفت و از پايش در مى‌آورد.

حكمت 226

ص: 1191

امام عليه‌السلام (در پاره‌اى از خوهاى نيك زن) فرموده است: بهترين خوهاى زنها بدترين خوهاى مردها است كه سرفرازى و ترسناكى و زفتى مى‌باشد، پس هر گاه زن متكبره باشد (به كسى جز شوهرش) سر فرود نمى‌آورد، و هر گاه بخيل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه مى‌دارد، و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد (و موجب بدنامى و خشم شوهرش گردد) مى‌ترسد (و دورى مى‌گزيند).

حكمت 227

به امام عليه‌السلام گفتند خردمند را براى ما وصف كن پس آن حضرت (در نشانه خردمند) فرمود: خردمند كسى است كه هر چيز را به جاى خود گذارد (بگويد آنچه سزاوار است و به جا آورد آنچه شايسته است) گفتند نادان را براى ما بيان فرما فرمود: بيان كردم (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) يعنى جاهل كسى است كه هر چيز را در جاى خود نگذارد، پس بيان نكردن (امام عليه‌السلام) صفت او را براى او صفت است از آنجا كه وصف او به خلاف وصف عاقل است.

حكمت 228

ص: 1192

امام عليه‌السلام (در نكوهش دنيا) فرموده است: به خدا سوگند اين دنياى شما در چشم من خوارتر و پست تر است از استخوان بى‌گوشت خوك كه در دست گرفتار به بيمارى خوره باشد (خوره دردى است كه موجب خوردن و از بين بردن گوشت و اعضاء شخص شود و آن بدترين بيماريها است، و اين فرمايش دليل است بر منتهى درجه بيزارى آن حضرت از دنيا، و كسى كه در حالات آن بزرگوار )هنگامى كه با پيغمبر اكرم بوده و وقتى كه گوشه‌نشينى اختيار نموده و زمانى كه بر حسب ظاهر به خلافت رسيده( انديشه نمايد به راز اين سخن پى مى‌برد).

حكمت 229

امام عليه‌السلام (درباره اقسام عبادت) فرموده است: گروهى خدا را از روى رغبت (در ثواب و پاداش) بندگى مى‌كنند و اين عبادت بازرگانان است (كه سود داد و ستد را در نظر دارند) و گروهى خدا را از روى ترس بندگى مى‌نمايند و اين عبادت غلامان است (كه از بيم فرمان مولاشان را انجام مى‌دهند) و گروهى از روى سپاسگزارى خدا را بندگى مى‌كنند و اين عبادت آزادگان است (كه خدا را با معرفت و اخلاص عبادت نموده و نظرى ندارند جز آنكه او را شايسته عبادت و بندگى مى‌دانند).

حكمت 230

امام عليه‌السلام (در نكوهش زن) فرموده است: همه چيز زن (احوال و صفاتش) بد است و بدتر چيزى كه در او است آن است كه (مرد را) چاره‌اى نيست از (بودن با) او.

حكمت 231

ص: 1193

امام عليه‌السلام (در زيان سستى و سخن‌چينى) فرموده است: هر كه (در كارها) سستى نمايد بهره‌ها را از دست مى‌دهد، و كسى كه بگفتار سخن‌چين (دو به هم زن) گوش دهد دوست (خويش) را از دست مى‌دهد.

حكمت 232

امام عليه‌السلام (در زيان مال غصبى و دارائى كه از راه ستم به دست آيد) فرموده است: سنگ غصبى در سرا (ى هر كه باشد) گرو ويرانى آن سرا است (چنانكه گرو مستلزم اداء دين است سنگ غصبى نيز مستلزم ويرانى ساختمان ميباشد. سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) و اين فرمايش از پيغمبر صلى الله عليه و آله (نيز) روايت مى‌شود، و شگفت نيست كه آن دو كلام به هم مانند زيرا آن دو آب از يك چاه كشيده و از يك دلو ريخته شده است (آنچه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده از جانب خدا بوده امام عليه‌السلام هم فرموده آن حضرت را بيان مى‌فرمايد).

حكمت 233

ص: 1194

امام عليه‌السلام (در زيان ستم) فرموده است: روز ستم كشيده (انتقام روز رستخيز) بر ستمگر سخت تر است از روز ستمگر (تسلط او در دنيا) بر ستمكشيده (زيرا مدت ستمگرى ستمگر در دنيا چند روزى بيش نيست و پايان آن هويدا است ولى كيفر او در قيامت آتش جاويد است).

حكمت 234

امام عليه‌السلام (درباره پرهيزكارى) فرموده است: از خدا بترس ترسيدنى اگر چه اندك باشد (كار خويش با خدا يكسره مگردان كه به گرفتارى هميشگى برسد) و بين خود و خدا پرده‌اى قرار ده اگر چه نازك باشد (حدود و احكام خدا را حفظ كرده پرده‌درى مكن و جاى آشتى بگذار كه اگر پشيمان شدى راه داشته باشى).

حكمت 235

امام عليه‌السلام (در زيان چند پاسخ گفتن به يك پرسش) فرموده است: هر گاه (درباره يك پرسش) پاسخ دادن شلوغ و بسيار گردد درستى (آن پاسخ) پنهان شود (پرسش كننده در شك و دودلى افتد و نمى‌تواند بفهمد پاسخ پرسش او كدام است).

حكمت 236

امام عليه‌السلام (در سود سپاسگزارى) فرموده است: محققا خدايتعالى را در هر نعمتى حق سپاسى است، پس هر كه آن را به جا آورد خدا از آن نعمت او را فراوان دهد، و هر كه از به جا آوردن آن حق كوتاهى كند خدا آن نعمت را در خطر نابودى و دور شدن اندازد (ناگفته نماند كه حق سپاس خدا در هر نعمتى به تناسب آن است مثلا كسى را كه خدا دولت و جاه بخشيده بايد با ناتوانان همراهى و فروتنى كند، و هر كه را عزيز و ارجمند گردانده بايد خود را ذليل و خوار پندارد، و هر كه را مال و دارائى داده بايد به بيچارگان و مستمندان و خويشان ببخشايد، و هر كه را علم و دانائى عطاء فرموده بايد به اهلش ياد دهد).

حكمت 237

ص: 1195

امام عليه‌السلام (درباره توانائى) فرموده است: هر گاه توانائى و دست يافتن (بر چيزى) فراوان شود شهوت و خواهش (بر آن) كم گردد (زيرا كسى كه به چيزى كم دسترس داشته باشد ميل و خواهش او هميشه متوجه آنست و مى‌ترسد مبادا از دست برود، ولى آنكه در دسترس دارد ميل و خواهشش اندك است چون مطمئن است كه هر گاه بخواهد آماده است).

حكمت 238

امام عليه‌السلام (در ترغيب به شكر) فرموده است: از رميدن و دور شدن نعمتها (بر اثر كفران و ناسپاسى) بترسيد كه هر گريخته‌اى را بازگشت نمى‌باشد (و هر گريخته‌اى كه ممكن است باز نگردد شايسته نيست كارى كرد كه بگريزد).

حكمت 239

امام عليه‌السلام (درباره جوانمرد) فرموده است: (دوست) جوانمرد از خويشاوند مهربان‌تر است (زيرا مهربانى او طبيعى است و مهربانى خويشاوند گاه باشد كه از روى تكلف و رنج است).

حكمت 240

ص: 1196

امام عليه‌السلام (در ترغيب به كار نيك) فرموده است: كسى كه به تو گمان نيكى برد گمان او را تصديق كن (نيكى كه از تو چشمداشت دارد به جا آور زيرا اگر گمان او را نادرست جلوه دهى ديگران به تو گمان نيك نبرند و اين بسيار ناشايسته است.

حكمت 241

امام عليه‌السلام (درباره كارهاى دشوار) فرموده است: بهترين اعمال و كارها كارى است كه نفس خود را به انجام آن به اجبار وادارى (زيرا پاداش به اندازه رنج داده مى‌شود، و از اين رو پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: افضل الاعمال احمزها يعنى بهترين كردارهاى شايسته دشوارترين آنها است).

حكمت 242

امام عليه‌السلام (درباره خداشناسى) فرموده است: خداوند سبحان را شناختم به هم خوردن اراده‌هائى كه شخص در آنها پايدار است، به باز شدن گره‌ها (ى انديشه‌ها و كارها، پس به هم خوردن اراده‌ها دليل است كه آدمى را مالك و آفريننده‌اى است كه عنان اختيار او در چنگ خود دارد، و اينكه گاهى اراده شخص انجام مى‌شود براى آن است كه يكباره از تصميم گرفتن دست نكشد).

حكمت 243

امام عليه‌السلام (درباره رنج و خوشى دنيا) فرموده است: تلخى (رنج به خود هموار نمودن) دنيا شيرينى (نيكبختى) آخرت است، و شيرينى (دلبستگى به لذت) دنيا تلخى (عذاب و كيفر) آخرت است (زيرا رنج به خود هموار كردن براى آخرت مستلزم كار كردن براى آن است كه به لذت و خوشى و ثواب و پاداش آن سرا مى‌رسد، و اما دلبستگى به لذت و خوشى دنيا مستلزم غفلت از آخرت و ترك عمل و كار براى آن است كه به تلخى عذاب و كيفر پايان مى‌يابد).

حكمت 244

ص: 1197

امام عليه‌السلام (درباره حكمتهاى بعض احكام شرعيه) فرموده است: خداوند واجب گردانيد ايمان را به جهت پاك كردن (دلهاى بندگانش) از شرك، و واجب گردانيد نماز را به جهت منزه بودن از كبر و سركشى، و واجب نمود زكوه را براى وسيله بودن روزى (فقراء) و روزه را براى آزمايش اخلاص مردم، و حج (به مكه رفتن) را براى قوت يافتن دين (چون بر اثر گرد آمدن طوائف مختلفه عظمت و بزرگى اسلام آشكار مى‌گردد) و جهاد را براى ارجمندى اسلام (و شكست دادن كفار) و امر به معروف (فرمان دادن به كار پسنديده) را براى اصلاح عوام (و سوق دادن آن به راه سعادت و نيكبختى) و نهى از منكر (باز داشتن از كار ناشايسته) را براى جلوگيرى (معاصى و گناهان) از كمخردان، و صله رحم (پيوند به خويشان) را براى زياده شدن عدد (ايشان، چون در پيوند خويشان با هم عدد انصار و ياورانشان بسيار گردد) و قصاص (كشتن كشنده يا زخم زدن زخم زننده) را براى محفوظ بودن خونها، و برپا داشتن حدود (انجام دادن كيفرهائى كه مثلا براى ميگسار و روزه‌خوار و زناكار مقرر گشته) را براى اهميت دادن به حرامها و نهى شده‌ها، و نياشاميدن شراب را براى محفوظ داشتن خرد

ص: 1198

(از فساد و بدى) و دورى از دزدى را براى به كار داشتن پاكدامنى (از دست درازى به مال مردم) و زنا نكردن را براى درست ماندن نسب و خويشى (چون زنا نسب را مشتبه سازد و باعث اختلال نظام عالم شود) و ترك لواط را براى بسيار شدن نسل و فرزندان، و شهادتها را براى كمك خواستن بر انكارشده‌ها (تا بر اثر انكار حقوق كسى پايمال نشود) و دروغ نگفتن را براى نمايان ساختن بزرگى راستى (كه آسايش مردم وابسته به آن است) و سلام و درود (بر يكديگر) را براى ايمنى و آسودگى از جاهاى ترس (چون مراد از سلام عليكم آن است كه بين من و شما زد و خوردى نيست بلكه صلح و آشتى است) و امامت و پيشوائى را براى نظم و آرامش (كارهاى) مردم (زيرا امام و پيشواى توانا ستمگر را از ستمگرى باز داشته و حق مظلوم و ستمكشيده را بستاند و كارها نظم و آرامش گيرد) 20 و طاعت و پيروى (از امام) را براى بزرگ شمردن (مقام) امامت (چون از امامت بهره‌اى نمى‌رسد مگر به پيروى مردم از او).

حكمت 245

ص: 1199

امام عليه‌السلام (درباره روش سوگند دادن به ستمگر) مى‌فرمود: ستمگر (دروغگو) را هر گاه بخواهيد سوگند خورد سوگند دهيد به اين كه بيزار است از جنبش و توانائى خدا (اگر در اين امر دروغ بگويد) زيرا اگر به اين سخن دروغ سوگند ياد كند زود به كيفر (دروغش) مى‌رسد، و اگر سوگند ياد نمايد به خدائى كه جز او خدائى نيست (كه دروغ نمى‌گويم، در كيفرش) تعجيل و شتاب نمى‌شود، براى اينكه خداوند سبحان را به يگانگى كرده است (كه با دروغ گفتن منافات ندارد. شارح بحرانى رحمه‌الله در اينجا مى‌نويسد: روايت شده است كه سخن‌چينى نزد منصور آمده درباره حضرت صادق عليه‌السلام سخن‌چينى نمود، منصور آن حضرت را خواست و گفت: فلانى از حضرتت چنين و چنان خبر آورده، حضرت فرموده آن سخنان از من نيست، سخن‌چين زيربار نرفت و گفت: جز اين نيست كه آن سخنان را حضرت فرموده است، امام صادق عليه‌السلام او را سوگند داد به بيزارى جستن از جنبش و توانائى خدا اگر دروغگو باشد، پس سخن‌چين سوگند ياد نمود و سخنش به پايان نرسيد كه به درد فالج )از كار افتادن نيمى از بدن( گرفتار شد كه پاهاى خود را مانند پاره گوشتى به زمين مى‌كشيد).

حكمت 246

امام عليه‌السلام (در ترغيب به انفاق) فرموده است: اى فرزند آدم، تو خود وصى خويش باش، و (پيش از مرگ) از مال و دارائيت بده آنچه را كه مى‌خواهى كه پس از (مردن) تو بدهند (زيرا تو از هر كس به خود دلسوزترى).

حكمت 247

امام عليه‌السلام (در نكوهش تندخوئى) فرموده است: تندخوئى نوعى از ديوانگى است، زيرا تندخو (پس از آرامش از تندى كه كرده) پشيمان مى‌شود (همانطور كه ديوانه چون به بهبودى يافت از آنچه كرده پشيمان مى‌گردد) پس اگر پشيمان نشود ديوانگى او پابرجا است.

حكمت 248

ص: 1200

" امام عليه‌السلام (در سود رشك نبردن) فرموده است: درستى تن از كمى رشك بردن است (زيرا غم و اندوه بيمارى آرد، و رشكبر به اندوه بسيار گرفتار و از تندرستى بى‌بهره است).

حكمت 249

امام عليه‌السلام به كميل ابن زياد نخعى (از نيكان اصحاب خود، درباره سود دل به دست آوردن) فرموده است: اى كميل خويشان خود را وادار كه روز بروند پى تحصيل خوهاى نيكو، و شب بروند پى حاجت و درخواست كسى كه در خواب است (براى بر آوردن درخواستها بروند اگر چه درخواست كنندگان خواب باشند) سوگند به كسى كه شنوائى او آوازها و فردياها را احاطه نموده نيست كسى كه دلى را شاد و خرم گرداند مگر آن كه خداوند عوض آن شادى و خرمى برايش لطف و مهربانى (خوشى معنوى كه بر اثر انجام كار نيك به شخص رو مى‌آورد) بيافريند كه هر گاه اندوهى به او برسد آن مهربانى به سمت آن اندوه مانند آب در نشيب روان گردد تا مصيبت را از او دور ساز چنانكه غريب را دور مى‌نمايند (شتردار شتر غريب را از گله شتر خود يا از آبشخور آنها دور مى‌گرداند).

حكمت 250

ص: 1201

امام عليه‌السلام (در ترغيب به بخشش در راه خدا) فرموده است: هر گاه تنگدست شديد به صدقه دادن (به مستمندان) با خدا سودا كنيد (هراندازه مى‌توانيد در راه او انفاق نمائيد كه صدقه وسيله توانگر شدن است چنانكه جلوگير از بلاها و گرفتاريها و پيشامدها است).

حكمت 251

امام عليه‌السلام (درباره بى‌وفايان به پيمان و دوستى) فرموده است: وفا نمودن به بى‌وفايان بى‌وفائى با خدا است، و بى‌وفائى با بى‌وفايان وفاى با خدا است (چون هر كه به پيمان و دوستى خود وفا نكرد به دستور خدا رفتار ننموده است).

حكمت 252

ص: 1201

امام عليه‌السلام (درباره آزمايش بندگان) فرموده است: كم من مستدرج (تا آخر، اين همان فرمايش صد و دوازدهم است كه ترجمه و شرحش بيان شد، و سيدرضى )رحمه‌الله( هم فرمايد:) اين سخن پيش از اين گذشت جز آنكه در دوباره بيان شدن آن اينجا افزونى است نيكو و سوددهنده (شايد سود دوباره بيان شدن آن اينجا به مناسبت فرمايش بالا باشد كه فرمود: بى‌وفائى با بى‌وفايان وفا نمودن با خدا است، و اين يكى از اين اموريست كه خداوند بندگانش را به آنها آزمايش مى‌فرمايد).

حكمت 253

ص: 1202

هنگامى به امام عليه‌السلام خبر رسيد كه لشگر معاويه بر انبار (از شهرهاى قديم عراق) تاخته و تاراج كردند آن بزرگوار تنها پياده (از كوفه) بيرون آمد تا به نخيله (موضعى است نزديك كوفه) رسيد، مردم (در پى او آمده) خدمتش رسيدند و گفتند: يا اميرالمومنين ما به جاى تو ايشان را كفايت مى‌كنيم، پس حضرت (در نكوهش آنها) فرمود: سوگند به خدا شما مرا از (زيان) خود كفايت نمى‌كنيد و چگونه مرا از ديگران كفايت مى‌نمائيد؟ اگر رعيتها پيش از من از ستم حكمرانانشان شكايت داشتند من امروز از ستم رعيت خود شكايت دارم، به آن ماند كه من پيروام و ايشان پيشوا، يا من فرمانبرم و آنان فرمانده! (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) چون امام عليه‌السلام اين گفتار را در سخن دراز كه ما از آنچه برگزيديم در بين خطبه‌ها (خطبه بيست و هفتم) بيان نموديم فرمود، دو مرد از يارانش جلو آمدند يكى از آنها گفت: مرا تسلطى نيست مگر به خود و برادرم پس يا اميرالمومنين ما را به آنچه مى‌خواهى امر فرما تا انجام دهيم، امام عليه‌السلام فرمود: كجا آنچه من مى‌خواهم از شما پيش مى‌رود و از شما دو كس چه آيد؟

حكمت 254

ص: 1203

گفته‌اند كه حارث ابن حوط (يا خوط) نزد امام عليه‌السلام آمده و گفت: آيا به من گمان مى‌برى كه گمان دارم اصحاب جمل (طلحه و زبير و عايشه و پيروانشان) بر ضلالت و گمراهى بوده‌اند؟ پس امام عليه‌السلام (در نكوهش او) فرمود: اى حارث تو به زير خود نظر كردى (گفتار باطل و نادرست آنها را پسنديدى) و به بالايت نگاه نكردى (در سخنان حق و درست من انديشه ننمودى) پس حيران و سرگردان ماندى! تو حق را نشناختى تا اهلش را بشناسى، و باطل را نشناختى تا پيروش را بشناسى، حارث گفت: من با سعد ابن مالك (سعد ابن ابى‌وقاص) و عبدالله ابن عمر (ابن خطاب) كناره گرفته به گوشه‌اى مى‌روم، پس امام عليه‌السلام فرمود: سعد و عبدالله ابن عمر يارى حق نكردند و باطل را فرو نگذاشتند (چون كناره‌گيرى آنها از باطل براى يارى نكردن آن نبود بلكه از روى شك و دودلى به حق بود، بنابراين تو نبايد از آنان پيروى نمائى. شارح بحرانى رحمه‌الله در اينجا مى‌نويسد: چون عثمان كشته شد سعد ابن ابى‌وقاص چند گوسفند خريده به بيابان رفت و به آن گوسفندان زندگانى نمود تا مرد و با على عليه‌السلام بيعت ننمود، و عبدالله ابن عمر با اميرالمومنين بيعت كرد و پس از آن به خواهرش حف

صه زوجه پيغمبر صلى الله عليه و اله پناه برد و در جنگ جمل حاضر نشد و گفت: عبادت و بندگى مرا از سوارى و جنگ ناتوان ساخته نه با على هستم نه با دشمنانش، محدث قمى حاج شيخ عباس عليه‌الرحمه در كتاب سفينه بحارالانوار نقل مينمايد: چون حجاج داخل مكه شد و ابن زبير را به دار زد عبدالله ابن عمر شبانگاه نزد او آمده گفت: دستت را بده تا براى عبدالملك با تو بيعت نمايم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه يعنى كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردن زمان جاهليت مرده، پس حجاج پايش را دراز كرده گفت بگير پايم را و بيعت كن زيرا دستم به كار است، ابن عمر گفت: مرا ريشخند مى‌كنى، حجاج گفت: اى احمق قبيله عدى با على عليه‌السلام بيعت نكردى و امروز چنين مى‌گوئى، آيا على امام زمان تو نبود؟ سوگند به خدا براى فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله نزد من نيامده‌اى بلكه از ترس اين درخت كه ابن زبير بر آن آويخته آمده‌اى(.

حكمت 255

ص: 1204

امام عليه‌السلام (درباره نديم پادشاه) فرموده است: همنشين پادشاه مانند سوار بر شير است: مردم به مقام و مرتبه او آرزومندند و او به منزلت خود داناتر است (كه چه اندازه خطرناك مى‌باشد).

حكمت 256

ص: 1205

امام عليه‌السلام (درباره نيكى) فرموده است: به فرزندان ديگران نيكى و مهربانى كنيد تا پاس فرزندان شما را بدارند.

حكمت 257

امام عليه‌السلام (درباره سخن بزرگان) فرموده است: سخن اهل دانش و بينش اگر درست باشد (براى دردهاى دنيا و آخرت) دارو است، و اگر نادرست باشد درد است (موجب فتنه و تباهكارى است، پس حكيم و دانشمند بايد كوشش نمايد كه سخن نادرست نگويد كه گفته‌اند: زله العالم زله العالم يعنى لغزيدن دانشمند لغزش جهان است).

حكمت 258

مردى از امام عليه‌السلام خواست كه به او بشناساند (معنى) ايمان چيست، پس آن حضرت (درباره رمندگى سخن) فرمود: چون فردا شود نزد من بيا تا جائى كه همه بشنوند به تو خبر دهم كه اگر گفتار مرا فراموش نمودى ديگرى آن را حفظ كرده از بر نمايد، زيرا سخن مانند شكار رمنده است شخصى (با حافظه) آن را مى‌ربايد و ديگرى (بر اثر خنگى) آن را از دست مى‌دهد (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) ما آنچه را كه حضرت در پاسخ آن مرد فرمود در گذشته از اين باب (فرمايش سى‌ام) بيان كرده‌ايم و آن فرمايش آن بزرگوار است به اينكه الايمان على اربع شعب (دعائم) يعنى ايمان وابسته بر چهار شاخه (ستون) است.

حكمت 259

ص: 1206

امام عليه‌السلام (در افسرده نشدن براى نيامده) فرموده است: اى پسر آدم امروز براى (روزى) فردا اندوهگين مشو، زيرا اگر فردا از عمر تو باشد خدا روزى تو را در آن مى‌رساند (پس سزاوار آن است كه كوشش شخص در هر روز براى همان روز باشد نه آنكه براى روزهاى نيامده جان به سر شود).

حكمت 260

امام عليه‌السلام (در دوستى و دشمنى) فرموده است: دوست خود را دوست دار به اندازه‌اى كه تجاوز در آن نباشد (او را بر همه اسرار آگاه مساز) شايد روزى از روزها دشمنت گردد (و پشيمان شوى) و دشمنت را دشمن دار از روى ميانه‌روى (پرده‌درى مكن) شايد روزى از روزها دوستت گردد (و شرمنده و افسرده شوى).

حكمت 261

ص: 1207

امام عليه‌السلام (درباره كوشش براى دنيا و آخرت) فرموده است: مردم در دنيا دو دسته‌اند: يكى در دنيا براى دنيا كار مى‌كند كه او را دنيا گرفتار ساخته و از (كار) آخرتش باز داشته، مى‌ترسد باز ماندگانش به تنگدستى دچار شوند (براى آنها مال و دارائى مى‌اندوزد تا نيازمند نشوند) و از تنگدستى خود ايمن و آسوده گشته (براى گرفتارى روز رستخيز كارى انجام نمى‌دهد و در فكر تنگدستى آن روز نيست، يا به اين معنى كه باك ندارد خود در تنگى به سر برد تا مال و دارائى براى فرزندانش گرد آورد) پس زندگى خود را در سود ديگرى به سر مى‌رساند، و يكى در دنيا براى آخرت كار مى‌كند و بى آنكه كار كند آنچه براى او (مقدر) است از دنيا مى‌رسد، پس هر دو بهره را جمع نموده و هر دو سرا را به دست آورده است، و نزد خدا با آبرو گشته و از او حاجتى نخواهد كه روا نسازد (زيرا آبرومندى او نزد خدا مستلزم روا شدن درخواستهاى او است).

حكمت 262

ص: 1208

نقل شده كه در زمان خلافت عمر ابن خطاب نزد او سخن درباره زيور كعبه (خانه خدا در مكه معظمه) و بسيارى آن به ميان آمد، گروهى گفتند: اگر آن را بر داشته صرف سپاه مسلمانان كنى ثواب و پاداشش بيشتر است و كعبه زيور مى‌خواهد چه كند؟ عمر تصميم گرفت بردارد، و درباره آن از اميرالمومنين عليه‌السلام پرسيد، آن حضرت (درباره تصرف نكردن در زيور كعبه) فرمود: قرآن بر پيغمبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و دارائيها چهار جور بود: (اول) اموال مسلمانان (پس از مرگشان) كه آنها را از روى حساب بين ارث برندگان تقسيم و پخش نمود، و (دوم) غنيمت (آنچه از دشمن بر اثر فيروزى به دست مى‌آيد) كه آن را به كسانى كه مستحق آن بودند تقسيم كرد، و (سوم) خمس (پنجيك از سود داد و ستد) كه خدا قرار دارد آن را جائى كه تعيين نمود (كه به چه كسانى بايد داد) و (چهارم) صدقات (زكوات و بخششها) كه خدا قرار داد آن را به جاى خود (كه چه كسانى بايد از آن بهره ببرند) و زيور كعبه آن روز در آن بود و خدا آن را به حال خود گذاشت (دستورى براى تصرف در آن نداد) و از روى فراموشى آن را رها نكرد و مكان و جاى آن بر او پنهان و پوشيده نبود، پس (چون درباره همه اموال دستور دا

د و راجع به زيور كعبه چيزى نفرموده بنابراين تو( بر جا گذار آن را همانطور كه خدا و رسول قرار داده. عمر گفت: اگر تو نبودى ما رسوا مى‌شديم )چون به حكم خدا آشنا نيستيم( و زيور را به جاى خود گذاشت )در آن تصرف ننمود(.

حكمت 263

ص: 1209

روايت شده كه دو مرد را نزد امام عليه‌السلام آوردند كه از مال خدا (بيت‌المال) دزدى كرده بودند: يكى از آنها بنده و غلام و مال بيت‌المال بود، و ديگرى غلام يكى از مردم، پس آن حضرت (درباره اينكه چه كسى را كه از بيت‌المال دزدى كند بايد دست بريد) فرمود: اما بر اين غلام كه از آن بيت‌المال است حدى نيست (دستش را نبايد بريد، زيرا) برخى از بيت‌المال برخى ديگر را خورده (و اگر دستش بريده شود زيان افزون گردد، چنانكه محقق على رحمه‌الله در كتاب شرائع الاسلام فرموده) و اما بر ديگرى حد جارى است، پس دست او را بريد (ابن ميثم عليه‌الرحمه در اينجا مى‌نويسد: به اين جهت دست او را بريده كه از بيت‌المال كه در بسته بوده دزدى كرده دزدى او به حد نصاب يعنى به مقدار چهاريك درهم طلا بوده كه دست بريدن واجب گشته و او را از بيت‌المال نصيب و بهره‌اى هم نبوده، و اگر بهره‌اى داشته و دزديش بيش از بهره‌اش باشد و افزونى آن به مقدار نصاب رسد دست او بريده مى‌شود، و اگر دزديش بيش از بهره‌اش دست او بريده نمى‌شود).

حكمت 264

ص: 1210

امام عليه‌السلام (درباره گرفتاريهاى خود) فرموده است: اگر پاهاى من در اين لغزشگاهها استوار ماند (خلافتم پا برجا گشته و از جنگهاى داخلى آسوده شوم) چيزهائى را تغيير مى‌دهم (بدعتهاى مخالفين را از بين برده احكام را طبق دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله اجرا مى‌نمايم.

حكمت 265

ص: 1211

امام عليه‌السلام (در اينكه بايد به آنچه مقدر شده ساخت) فرموده است: با يقين و باور بدانيد كه خدا قرار نداده براى بنده اگر چه بسيار چاره‌جو و سخت كوشا و در مكر و فريب توانا باشد بيشتر از آنچه در علم الهى براى او مقدر و نامزد گشته است، و جلوگير نشده است بين بنده كه ناتوان و كم چاره بوده و بين اينكه برسد به او آنچه در علم الهى براى او مقدر و نامزد شده است، و شناساى به اين راز و بكار برنده آن از جهت آسودگى در سود (دنيا و آخرت) برترين مردمان است، و چشم‌پوشنده و شك كننده در آن از جهت گرفتارى در زيان برترين مردمان است، و بسا به نعمت رسيده‌اى كه به سبب نعمت كم كم به عذاب و كيفر نزديك گشته، و بسا گرفتارى كه بر اثر گرفتارى احسان و نيكوئى به او شده است، پس اى شنونده (اين گفتار) بسيار سپاسگزار و كم به شتاب و به رسيده از روزى بايست و تن به رضا بده (كه كس را بيشتر از آنچه بايد به او برسد ندهند. و اين مطلب منافات با امر و دستور به دعا و سعى و كوشش در طلب رزق ندارد، زيرا دعاء و سعى در به دست آوردن روزى گاهى سبب وجود روزى بيش از آنچه مقدر گشته مى‌شود).

حكمت 266

ص: 1212

امام عليه‌السلام (در ترغيب به عبادت) فرموده است: دانائى خود را (به نيست شدن دنيا) نادانى قرار ندهيد (كه از آخرت چشم پوشيده به دنيا دل بنديد) و باورتان را (به مردن) به دودلى نگردانيد (بنابراين) اگر (به نيستى دنيا) دانائيد پس (براى آخرت) كار كنيد، و هر گاه (مردن را) باور داريد پس (توشه برداشته) پا پيش گذاريد.

حكمت 267

ص: 1213

امام عليه‌السلام (در دورى از آز و آرزو) فرموده است: طمع (آدمى را) بر سر آب مى‌آورد بى آنكه (او را سيراب كرده) باز گرداند (هر كه به آن گرفتار شود تباه گشته رهائى نيابد) و ضامن است بى آنكه (به عهد و پيمان خود) وفا كند، و بسا آشامنده كه پيش از سيراب شدن گلوگير شود (بسا آزمند كه در راه به دست آوردن مطلوب پيش از رسيدن به آن و بهره بردن تباه گردد) و هر چند منزلت چيزى كه به آن رغبت مى‌شود افزون باشد اندوه نيافتن و بدست نياوردن آن بسيار گردد، و آرزوها ديده‌هاى بينائيها را كور مى‌نمايد، و نصيب و بهره (مقدر) مى‌آيد پيش كسى كه به سوى آن نمى‌آيد (بهره مقدر خواهد رسيد هر چند در طلب آن كوشش نداشته و آرزومند آن نباشند).

حكمت 268

ص: 1214

امام عليه‌السلام (در خوش ظاهرى و بدى باطن) فرموده است: بارخدايا پناه مى‌برم به تو از اينكه در پيش چشمها (ى مردم) ظاهر من نيكو و باطن من در آنچه پنهان مى‌دارم نزد تو زشت باشد در حالى كه حفظ كنم خود را در نزد مردم به ريا و خودنمائى بهمه آنچه تو از من به آن آگاهى پس به مردم خوش ظاهر جلوه كنم و بدكرداريم را به سوى تو آرم كه در نتيجه به بندگانت نزديك و از خشنوديها (و رحمتها)يت دور گردم.

حكمت 269

ص: 1215

امام عليه‌السلام (در اخبار به ظهور حضرت صاحب الزمان) فرموده است: البته سوگند بخداوندى كه از (توانائى) او شب كرديم در باقى‌مانده شب تارى كه از روز روشن هويدا مى‌گردد چنين و چنان نبوده است (كه اراده و خواست خدا بر آن باشد كه همواره مردم در تاريكى ضلالت و گمراهى بدعتهاى مخالفين به سر برند، بلكه در زمان دولت حقه و پيدايش امام زمان )عجل الله فرجه( به حقايق اسلام آشنا شده از تاريكى رهائى يابند كه اين شب را سحر در پيش و اين سحر را صبح نزديك است).

حكمت 270

ص: 1216

امام عليه‌السلام (در ستودن پشتكار داشتن) فرموده است: اندك كارى كه به آن ادامه دهى اميد (سود) به آن بيشتر است از كار بسيارى كه از آن ملول و خسته گردى (كه بر اثر آن تركش نمائى).

حكمت 271

امام عليه‌السلام (در ترغيب به واجبات) فرموده است: هر گاه مستحبات به واجبات زيان رساند (اخلال نمايد) آن مستحبات را ترك كنيد (برهان آن در شرح فرمايش سى و هشتم و يكصد و نهم گذشت).

حكمت 272

ص: 1217

امام عليه‌السلام (در ترغيب به طاعت) فرموده است: هر كه دورى سفر (آخرت) را به ياد داشته باشد آماده مى‌شود (تقوى و پرهيزكارى را شعار خويش قرار مى‌دهد).

حكمت 273

امام عليه‌السلام (در پيروى از عقل) فرموده است: نيست بينائى (آگاهى دل) با ديده‌ها و چشمها كه گاهى چشمها به دارنده خود دروغ مى‌گويند، و (لى) خرد خيانت نمى‌كند (به غلط و اشتباه نمى‌اندازد) كسى را كه از او پند و اندرز بخواهد (در شناختن حقايق بايد به عقل اعتماد نمود نه به حس، زيرا بسا محسوس و بديهى كه معلوم نيست و بسا عقلى و نظرى كه نزد دلهاى روشن از هر بديهى آشكارتر است، و از اين رو است كه حكماء گفته‌اند: يقينيات همان معقولات است نه محسوسات، زيرا حكم حس در مظنه غلط و اشتباه است و بسيار حس دروغ مى‌گويد و ما را به اعتقادات نادرست وامى‌دارد، چنانكه بزرگ را كوچك و كوچك را بزرگ و متحرك را ساكن و ساكن را متحرك مى‌پنداريم، و اما عقل در هر چه راه يابد و پيش او بديهى و آشكار گردد غلط و اشتباه در آن راه ندارد، بنابراين گفتار نادانان كه مى‌گويند دليلى بزرگتر و بالاتر از حس و ديدن با چشم نيست باطل و نادرست است).

حكمت 274

ص: 1218

امام عليه‌السلام (در پيروى از پند و اندرز) فرموده است: بين شما و بين (شنيدن و پيروى از) موعظه و پند پرده‌اى از غفلت و بى‌خبرى مى‌باشد (كه هر گاه آن پرده را با پيروى نكردن از شهوات دريده در پايان كار انديشه نمودى از پند و اندرز نتيجه مى‌گيرى).

حكمت 275

ص: 1219

امام عليه‌السلام (در نكوهش افراط و تفريط) فرموده است: نادان شما (كار را از روى نادانى) زياده مى‌كند، و داناى شما (كار را از وقت خود) به تاخير مى‌اندازد (در بعضى از نسخ نهج‌البلاغه جاهلكم مزداد مسوف بدون كلمه و عالمكم ذكر شده است كه معنى آن چنين است: نادان شما به فكر اينكه گناه او را خواهند بخشيد در گناه زياده‌روى مى‌نمايد و )توبه و بازگشت را( به تاخير مى‌اندازد).

حكمت 276

ص: 1220

امام عليه‌السلام (در اينكه علم راه عذر را مى‌بندد) فرموده است: علم و دانستن (احكام دين) راه بهانه بهانه‌جويان را (كه مى‌گويند: خدا كريم است و رحيم و نيازى به رنج و بندگى ما ندارد) مى‌بندد (پس هر كه با دين و كتاب و رسول آشنا شد عذر و بهانه‌اش پذيرفته نيست).

حكمت 277

ص: 1221

امام عليه‌السلام (در سرزنش كسى كه كار را به موقع انجام ندهد) فرموده است: با هر كه تعجيل و شتاب نمايند (مرگش زود برسد) مهلت مى‌خواهد (كه عبادت و بندگى كند) و هر كس را مهلت دهند و زود نخواهند (عمرش دراز باشد) با تاخير افتادن (كه وقت دارم و در آينده انجام مى‌دهم) بهانه جويد (كار امروز به فردا اندازد).

حكمت 278

ص: 1222

امام عليه‌السلام (درباره دل نبستن به خوشحالى) فرموده است: مردم به چيزى نگفتند خوشا به حالش مگر آنكه روزگار براى آن روز بدى را پنهان دارد (زمانه به نعمتى كه در آدمى بيند رشك برد و آن را بگيرد، پس خردمند به خوشحالى دنيا دل نبندد و آسوده ننشيند).

حكمت 279

ص: 1223

از امام عليه‌السلام از (چگونگى) قضاء و قدر پرسيدند پس آن حضرت (انديشه در آن را نهى كرد) فرمود: راهى است تاريك در آن نرويد (كه بر اثر شبهات در حل آنها وامانده و سرگردان شده گمراه خواهيد گشت) و دريائى است ژرف در آن داخل نشويد (كه غرقه انديشه‌هاى گوناگون خواهيد شد) و پنهان داشته خدا است خود را در (آشكار نمودن) آن به رنج نيندازيد (كه سودى نبريد و به جائى نخواهيد رسيد).

حكمت 280

ص: 1224

امام عليه‌السلام (در زيان نافرمانى) فرموده است: هر گاه خداوند بنده‌اى را (بر اثر گناه) پست گرداند علم و دانش را بر او منع كند (او را توفيق ندهد تا از علم دين و احكام الهى كه موجب سعادت و نيكبختى است بهره‌مند گردد، اين فرمايش دليل است بر اينكه نادانى بدترين بيچارگيها است).

حكمت 281

ص: 1225

امام عليه‌السلام (در ترغيب به خوهاى نيكو) فرموده است: در روزگار گذشته براى من برادر و همكيشى در راه خدا (ابوذر غفارى يا عثمان ابن مضعون) بود كه كوچك بودن دنيا در نظرش او را در چشم من بزرگ مى‌نمود، و شكمش بر او تسلط نداشت پس چيزى را كه نمى‌يافت آرزو نمى‌كرد و اگر مى‌يافت بسيار به كار نمى‌برد، و بيشتر روزگارش خاموش بود (سخن نمى‌گفت) و اگر مى‌گفت بر گويندگان غلبه مى‌نمود (براى ديگرى جاى سخن باقى نمى‌گذاشت) و تشنگى پرسندگان را (به موعظه اندرز از آب دانش) فرو مى‌نشاند، و (بر اثر طاعت و بندگى خدا و بردبارى با مردم) ناتوان و افتاده بود و هم او را ناتوان مى‌پنداشتند، و هر گاه زمان كوشش (در كارى) پيش مى‌آمد (چون) شير خشمگين و مار پر زهر بيابان بود (حتما كار را انجام مى‌داد يا در كارزار دشمن را مغلوب مى‌نمود، و اگر با كسى نزاع داشت بى‌صبرى نمى‌كرد و پيش از وقت) برهان و دليل نمى‌آورد تا اينكه نزد قاضى مى‌آمد (و دليل خود را بيان مى‌نمود، و اين دليل بر درستى راى و انديشه شخص است) و كسى را سرزنش نمى‌كرد و به كارى كه در مانند آن بهانه‌اى مى‌يافت تا اينكه عذر او را مى‌شنيد (و اين روش از لوازم عدل و انصاف است)

و از دردى (كه مبتلى مى‌گشت نزد كسى) شكايت نمى‌نمود مگر وقتى كه بهبودى مى‌يافت (آن هم از روى اخبار و سرگذشت نه از راه شكايت) و آنچه مى‌گفت بجا مى‌آورد و آنچه نمى‌كرد نمى‌گفت (چون درستى و راستى را شعار خويش قرار داده بود) و اگر بر سخن بر او غلبه مى‌كردند در خاموشى غلبه نمى‌يافتند (هنگام گفتگوهاى بيجا خاموش بود) و در شنيدن حريص‌تر بود بر گفتن (استفاده را بر افاده ترجيح مى‌داد) و اگر ناگهان (بى‌انديشه) دو كار به او رو مى‌آورد مى‌نگريست كه كدام يك از آن دو به خواهش نفس نزديكتر است با آن مخالفت مى‌نمود، پس بر شما باد كه اين صفات و خوها را فرا گيريد و به آنها رغبت داشته باشيد، و اگر به همه آنها توانائى نداريد بدانيد كه فرا گرفتن اندك بهتر است از فرو گذارى بسيار (پس به برخى از آن اخلاق متصف شويد).

حكمت 282

ص: 1226

امام عليه‌السلام (در ترك معصيت) فرموده است: اگر خداوند (مردم را به وسيله انبياء) بر معصيت و نافرمانى خود نترسانيده بود براى سپاسگزارى از نعمتهاى او واجب بود كه او را معصيت نكنند (براى آنكه شكر نعمت به گفتار و كردار عقلا واجب است پس ترك معصيت هم كه لازمه اطاعت و سپاسگزارى است واجب خواهد بود).

حكمت 283

ص: 1227

امام عليه‌السلام هنگامى كه اشعث ابن قيس (يكى از منافقين اصحاب و ياران خود) را از مردن فرزندش تسليت مى‌داد و به صبر و شكيبائى ترغيب مى‌نمود (درباره بى‌تابى نكردن) فرمود: اى اشعث اگر بر (مرگ) پسرت اندوهناك باشى خويشى شايسته است كه افسرده شوى (اندوه تو در مرگ فرزندت بيجا نيست) و اگر شكيبا باشى پيش خدا هر مصيبت و اندوهى را جانشينى (پاداشى) است. اى اشعث، اگر صبر كنى قضاء و قدر بر تو جارى مى‌گردد و تو اجر و مزد مى‌يابى، و اگر بى‌تابى نمائى حكم الهى بر تو جارى مى‌شود در حالى كه گناه كرده‌اى، اى اشعث پسرت (هنگام به دنيا آمدن) تو را شاد نمود در حالى كه (براى تو) بلاء و گرفتارى بود، و (با مردنش) تو را اندوهگين ساخت در حالى كه (براى تو) پاداش و رحمت بود (پس سزاوار است كه در اندوه او شكيبا باشى).

حكمت 284

ص: 1228

امام عليه‌السلام بر سر قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله ساعتى كه آن حضرت را به خاك سپردند (در عظمت وفات آن بزرگوار) فرموده است: شكيبائى نيكو است مگر از (جدائى) تو و بيتابى زشت است مگر بر (مرگ) تو (زيرا آن حضرت اصل دين و پيشواى آن بود پس بيتابى در مصيبت او زشت نيست چون اين بيتابى مستلزم آن است كه هميشه از خوها و روش آن بزرگوار ياد شود و شكيبائى در آن نيكو نمى‌باشد چون مستلزم بيخبرى از آن است) و اندوهى كه به سبب (وفات) تو رسيده بزرگ است، و اندوه پيش از تو و پس از تو (نسبت به اندوه به حضرتت) آسان و كوچك است.

حكمت 285

امام عليه‌السلام (در زيان همنشينى با احمق) فرموده است: همنشين احمق مباش زيرا (بر اثر بيخردى خود) كارش را در نظر تو زينت داده مى‌آرايد، و دوست دارد تو مانند او باشى (حماقتش را پيروى مى‌نمائى).

حكمت 286

ص: 1229

از امام عليه‌السلام مسافت و دورى ميان مشرق و مغرب را پرسيدند، پس آن حضرت (در تعيين مسافت بين آنها) فرموده است: به اندازه سير و گردش يك روز خورشيد است (اين پاسخ را جواب اقناعى گويند پرسنده را خشنود مى‌گرداند و اين براى آن است كه فهم پرسنده به درك تحقيق آن نمى‌رسد).

حكمت 287

امام عليه‌السلام (درباره دوست و دشمن) فرموده است: دوستانت سه و دشمنانت سه مى‌باشند، اما دوستانت دوست تو، و دوست دوست تو، و دشمن دشمنت است، و اما دشمنانت دشمن تو، و دشمن دوست تو، و دوست دشمنت مى‌باشند.

حكمت 288

امام عليه‌السلام به مردى كه ديد او را براى زيان رساندن به دشمنش در كارى مى‌كوشد كه به خود زيان مى‌رساند (در نكوهش زيان رساندن) فرمود: تو مانند كسى هستى كه به خود نيزه فرو مى‌كند تا بكشد كسى را كه پس پشت او سوار است (به سينه خودش نيزه مى‌زند تا از پشتش بيرون آمده به سينه سوار عقب برسد و او را بكشد، و چنين كسى كه براى ديگرى بدى انديشد كه در اول زيان آن به خودش برسد يا بسيار خبيث و ناپاك است و يا بيخرد و نادان).

حكمت 289

ص: 1230

امام عليه‌السلام (درباره پند نپذيرفتن) فرموده است: چه بسيار است عبرتها و پندها (از روزگار و پنددهندگان) و چه كم است پند پذيرفتن!

حكمت 290

امام عليه‌السلام (در نكوهش زد و خورد) فرموده است: كسى كه در نزاع و زد و خورد كوشيده پافشارى كند گناه كرده، و كسى كه كوتاهى و خوددارى نمايد مظلوم گردد، و كسى كه (با ديگرى) نزاع كند نمى‌تواند (در زد و خورد از گناه) پرهيزكار باشد (زيرا رعايت عدالت و تجاوز ننمودن از حد كه لازمه تقوى و پرهيزكارى است در نزاع دشوار است).

حكمت 291

امام عليه‌السلام (در ترغيب به توبه) فرموده است: اندوهگينم نكرد گناهى كه پس از آن مهلت يافتم (ناگهان نمردم) به اندازه‌اى كه دو ركعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن (گناه) را بخواهم (زيرا هر گاه انسان گناهى مرتكب شد و با نيت پاك و به راستى و درستى به بخشش و آمرزش خداوند اميدوار بود و از كرده پشيمان گشته تصميم گرفت كه دگر بار آن را به جا نياورد و به نماز كه خود كفاره گناه است ايستاد و از حقتعالى آمرزش خواست به آن گناه كيفر نمى‌شود پس از اين رو آن گناه او را اندوهگين نمى‌سازد، و ناگفته نماند كه فرمايش امام عليه‌السلام براى آموختن به ديگرى و اشاره است به اينكه نماز كفاره گناهان است و انسان بايد از گناه دور ماند و از مرگ ناگهانى پيش از توبه بترسد، وگرنه آن حضرت معصوم و از هر گناه منزه و پاك مى‌باشد.

حكمت 292

ص: 1231

از امام عليه‌السلام پرسيدند: چگونه خدا (در روز رستخيز) از مخلوق با بسيارى ايشان حساب و بازپرسى مى‌نمايد؟ آن حضرت (درباره توانائى خدا به همه چيز) فرمود: همانطورى كه آنها را با بسياريشان روزى مى‌دهد، پرسيدند چگونه از آنان بازپرسى مى‌كند و آنها او را نمى‌بينند؟ فرمود: همانطورى كه ايشان را روزى مى‌دهد و او را نمى‌بينند (پس جاى شگفت نيست، زيرا همانطور كه تو مى‌بينى كه خدا همه بندگانش را روزى مى‌دهد بدون آنكه او را بينند همانطور توانا است كه از آنها بازپرسى نمايد).

حكمت 293

امام عليه‌السلام (درباره پيام و فرستادن) فرموده است: پيامبر تو (براى ديگرى) عقل تو را بيان مى‌كند (پس بايد زيرك و دانا باشد تا بتواند مراد تو را به الفاظ شيرين و سخن رسا بفهماند) و نامه تو رساتر چيزى است كه از جانبت سخن مى‌گويد (مانند زبان تو است و چون پيام برنده نيست كه شايد كم و زياده بگويد و باعث گرفتارى و تباهى گردد).

حكمت 294

امام عليه‌السلام (در ترغيب به دعاء) فرموده است: گرفتارى كه اندوه و درد به او سخت گرفته است نيازمندتر به دعاء نيست از تندرستى كه از بلاء و درد در امان نمى‌باشد (بلكه هر دو به دعاء و درخواست از خدا نيازمندند: او براى بهبودى يافتن و اين براى دوام تندرستى).

حكمت 295

ص: 1232

امام عليه‌السلام (در سرزنش دوستداران دنيا) فرموده است: مردم پسران دنيا هستند، و مرد را به دوست داشتن مادرش سرزنش نمى‌كنند (اين از قبيل آن است كه گويند چون كردار بد و كارهاى زشت طبيعى و جبلى فلانى گشته او را نبايد سرزنش نمود).

حكمت 296

امام عليه‌السلام (در دستگيرى از مستمندان) فرموده است: مسكين و بى‌چيز فرستاده خدا است (چون خدا او را از روزى كم بهره گردانيده به آن ماند كه او را نزد غنى و چيزدار فرستاده تا او را به فرستاده خود آزمايش نمايد) پس كسى كه او را منع كند (كمكى ننمايد) خدا را منع كرده (دستور او را كه توانايان بايد از بينوايان دستگيرى كنند رفتار نكرده) و كسى كه به او چيزى ببخشد به خدا داده (به دستور عمل نموده).

حكمت 297

امام عليه‌السلام (درباره زناء) فرموده است: غيرت دار و جوانمرد هرگز زناء نكند (چون نمى‌پسندد كه با اهلش زناء كنند غيرت و جوانمرديش اجازه نمى‌دهد كه با زنى كه به او حرام است هم بستر شود).

حكمت 298

امام عليه‌السلام (درباره بسر رسيدن عمر) فرموده است: براى نگاهدارى (شخص از هر پيشامدى) اجل (مدت بسر رسيدن عمر) بس است (چون هيچكس پيش از رسيدن اجل نمى‌ميرد پس به آن ماند كه اجل او را نگاهدار است).

حكمت 299

ص: 1233

امام عليه‌السلام (در علاقه به مال و دارائى) فرموده است: مرد بر مرگ فرزند مى‌خواهد (شكيبا مى‌شود) و بر ربوده شدن مال و دارائى نمى‌خوابد (بيتابى نموده براى آن تلاش مى‌نمايد! سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) معنى اين فرمايش آن است كه مرد بر كشته شدن فرزندان صبر مى‌نمايد و بر ربوده شدن دارائيها و صبر نمى‌كند (زيرا باز گشتن اولاد پس از مرگ ممكن نيست و بازگشتن دارائى امكان دارد).

حكمت 300

امام عليه‌السلام (درباره دوستى) فرموده است: (اثر) دوستى پدران بين پسران (مانند) خويشاوندى است (چون پسران از دوستى و دشمنى كه بين پدرانشان بودن ارث مى‌برند و اصل در يارى نمودن به يكديگر دوستى است و خويشاوندى از اسباب آن است) و (از اين رو) خويشاوندى به دوستى نيازمندتر است از دوستى به خويشاوندى (ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: از كسى پرسيدند: از برادر و دوستت كدام را بيشتر دوست دارى؟ گفت: برادرم را اگر دوست باشد).

حكمت 301

امام عليه‌السلام (درباره زيركى مومن) فرموده است: از گمانهاى مومنين بپرهيزيد (به آن اهميت دهيد) كه خداوند حق و راستى را بر زبانهاى آنان قرار داده دارد( )پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده است: اتقوا فراسه المومن فانه ينظر بنور الله يعنى از زيركى مومن و درك او باطن را از ظاهر بپرهيزيد و گفته او را درست پنداريد زيرا و به نور خدا و آنچه او به زبانش افاضه مى‌فرمايد نگاه مى‌كند و مى‌گويد(.

حكمت 302

ص: 1234

امام عليه‌السلام (درباره توكل به خدا) فرموده است: راست نيست ايمان و گرويدن بنده تا اطمينانش به آنچه در دست (توانائى) خداوند سبحان است بيشتر باشد به آنچه در دست خويش دارد (اعتمادش در روزى و بهره خود به عطاء و بخشش خدا بيشتر باشد از اعتماد به مال و دارائى كه در دست دارد چون آنچه در دست دارد ممكن است از بين برود و آنچه نزد خدا است هميشه باقى و برقرار است).

حكمت 303

امام عليه‌السلام به انس ابن مالك (از اصحاب پيغمبر اكرم كه رجال‌نويسان او را نكوهش نموده‌اند) هنگامى كه به بصره آمد او را نزد طلحه و زبير فرستاد تا سخنى را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله (در محضر آن حضرت) درباره ايشان شنيده (شما طلحه و زبير با على جنگ خواهيد نمود و او را ستمگريد) به آنها يادآورى كند، و انس از آن گواهى خوددارى كرد و چون نزد آن بزرگوار برگشت گفت: آن سخن پيغمبر از من فراموش شده است، حضرت (در نفرين به او) فرمود: اگر دروغ بگوئى خدا به تو سفيدى رخشانى بزند كه عمامه و دستار آن را نپوشاند (سفيدى در روى تو افتد كه عمامه آن را از نظر مردم نتواند پنهان نمايد.

حكمت 304

ص: 1235

سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:( مراد از آن سفيدى برص و پيسى است كه پس از آن اين درد در روى انس هويدا گرديد و او)از شرمندگى( ديده نمى‌شد مگر باروبند. امام عليه‌السلام )در اهميت دادن به واجبات( فرموده است: دلها را رو كردن و رو برگرداندنى )آمادگى و ماندگى( است، پس چون رو كردند آنها را )علاوه بر واجبات( به انجام مستحبات واداريد، و هر گاه رو برگرداندند به انجام واجبات اكتفاء نمائيد )زيرا ترك واجبات به هر حال جائز نيست اگر چه شخص را حضور قلب هم نباشد(.

حكمت 305

امام عليه‌السلام (در ترغيب به خواندن و فهميدن قرآن) فرموده است: در قرآن است خبر آنچه پيش از شما است (از احوال گذشتگان) و خبر آنچه بعد از شما است (از احوال قبر و دوزخ و قيامت) و حكم آنچه بين شما است (از واجب و حرام و مستحب و مكروه و مباح).

حكمت 306

امام عليه‌السلام (درباره دفع شر) فرموده است: سنگ را به جائى كه آمده برگردانيد (بدى را به مانند خود كيفر دهيد تا جائى كه از حدود تجاوز نكرده برخلاف دستور دين نباشد) زيرا شر و بدى را جز شر از بين نبرد (اين در جائى است كه گذشت و بردبارى سود ندهد بلكه بر زيان افزايد، و در غير اين صورت البته بايستى حلم نمود چنانكه امام عليه‌السلام در مواضع بسيار به آن امر و ترغيب نموده است).

حكمت 307

ص: 1236

امام عليه‌السلام به كاتب خود عبيدالله ابن ابى‌رافع (از خواص اصحاب و نيكان شيعيان و پيروان حضرت، درباره زيبائى خط) فرموده است: (رنگ) دواتت را (از گرد و غبار و چركى) اصلاح كن، و زبانه قلمت را دراز گردان (تا مركب در آن روان و درست روى كاغذ آيد) و بين سطرها را گشادگير، و حرفها را نزديك هم بنويس كه اين روش زيبائى خط را بسيار شايسته و سزاوار مى‌باشد.

حكمت 308

امام عليه‌السلام (درباره منزلت خود) فرموده است: من رئيس و پيشواى مومنين هستم، و دارائى پيشواى بزهكاران است (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) معنى اين فرمايش آن است كه مومنين از من پيروى مى‌كنند و بدكاران از دارائى چنانكه زنبور عسل از يعسوب خود كه رئيس و پيشواشان است پيروى مى‌نمايد.

حكمت 309

ص: 1237

به امام عليه‌السلام يكى از يهود گفت: شما (مسلمانان) پيغمبرتان را به خاك نسپرده بوديد كه درباره او اختلاف نموديد، حضرت (در سرزنش يهود) به او فرمود: ما اختلاف نموديم از او (درباره جانشينى در امت او) نه درباره او (در پيغمبرى او و يگانگى خدا و آنچه فرموده بود اختلاف نداشتيم) ولى هنوز پاهاى شما از آب دريا خشك نشده بود (هنگامى كه خدا شما يهود را از فرعونيان نجات داد و دريا را برايتان شكافت تا گذشتيد و فرعونيان را در دريا غرق نمود، با ديدن همه اين آيات و نشانه‌هاى توحيد چون به كنار دريا رسيده گروهى را ديديد كه بتهائى را مى‌پرستيدند از روى نفهمى و نافرمانى) به پيغمبر خود (حضرت موسى عليه‌السلام) گفتيد: (اجعل لنا الها كما لهم الهه قال انكم قوم تجهلون س 7 ى 138 يعنى) براى ما خدائى (كه ببينيم) مانند خدايانى كه ايشان را است قرار ده، موسى گفت: شما سخت مردم نادانى هستيد (و در گمراهى فرو رفته‌ايد كه با ديدن اين همه آيات و نشانه‌هاى توحيد باز چنين سخن نادرست مى‌گوئيد).

حكمت 310

به امام عليه‌السلام گفتند: به چه چيز (در كارزارها) بر دليران برترى يافتى (آنان را زبون ساخته و يا كشتى) آن حضرت (درباره هيبت و ترس مردم از خود) فرمود: به هيچكس (در كارزار) بر نخوردم مگر او مرا بر زيان (كشتن) خود يارى و كمك مى‌نمود (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) حضرت به اين سخن اشاره مى‌فرمايد به جا گرفتن هيبت و ترس خود را در دلها (كه دليران دلباخته و شكست مى‌خوردند).

حكمت 311

ص: 1238

امام عليه‌السلام به فرزند خود محمد ابن حنفيه (در نكوهش فقر و تنگدستى) فرموده است: اى پسرم من بر تو از تنگدستى مى‌ترسم (كه مبادا بر اثر بى چيزى دست طمع پيش مردم دراز كرده به داده خدا رضا ندهى) پس از (شر) آن به خدا پناه بر كه تنگدستى جاى شكست و كمبودى در دين است (چون تنگدستى بسا شخص را به خيانت و دروغ گفتن و خوارى و كمك نكردن از حق وادارد كه اينها نقص در دين مى‌باشد) و جاى سرگردانى خرد است (چون فقير ناشكيبا راه راست گم كند و در كار خود عقلش حيران و انديشه‌اش سرگردان شود) و موجب دشمنى است (چون مردم بى چيز را دشمن دارند و از او دورى گزينند، يا بر اثر كردار ناپسنديده از قبيل خيانت و دروغگوئى خدا دشمن او گردد يعنى او را از رحمتش بى‌بهره نمايد، يا آنكه بر اثر حسد و رشك بردن او دشمن مردم شود و از دوست و بيگانه بخشم آيد، و در روايات از فقر و غناء هم مدح شده و هم ذم و هيچيك با ديگرى منافات ندارد چون موارد آنها گوناگون مى‌باشد).

حكمت 312

امام عليه‌السلام به كسى كه از آن حضرت (از روى آزمايش) مشكلى پرسيد (درباره روش پرسش از دانا) فرموده است: بپرس براى فهميدن و آموختن و مپرس به قصد در دشوارى انداختن، زيرا نادان فرا گيرنده علم به عالم ماند (چون براى به دست آوردن علم آماده گشته و در راه راست قدم نهاده) و دانائى كه در بيراهه قدم نهد (طالب غلبه و برترى باشد) به نادان ماند (چون او مانند نادان مى‌طلبد چيزى را كه شايسته نمى‌باشد).

حكمت 313

ص: 1239

امام عليه‌السلام به عبدالله ابن عباس هنگامى كه آن حضرت را راهنمائى مى‌نمود به چيزى كه موافق انديشه آن بزرگوار نبود (در اينكه شخص بايد از امام پيروى نمايد) فرمود: بر تو است كه (از راه مشورت) مرا راهنمائى كنى و من مصلحت و انديشه خود را در آن مى‌نگرم پس هر گاه تو را (به سبب علم به نادرستى آنچه مصلحت مى‌دانى) پيروى نكردم تو مرا پيروى كن (چون من به مصالح و مفاسد هر كارى از ديگران داناترم و انديشه‌ام خطاء و اشتباه نمى‌كند. گفته‌اند: هنگامى كه حضرت در ظاهر به خلافت رسيد ابن عباس مصلحت در آن ديد كه امام عليه‌السلام براى دل به دست آوردن حكومت شام را به معاويه و بصره را به طلحه و كوفه را به زبير واگزارد و آن بزرگوار راضى نشد و فرمود: پناه مى‌برم به خدا كه دين را براى دنياى ديگرى تباه سازم، پس از آن سخن بالا را گوشزد نمود).

حكمت 314

روايت شده كه امام عليه‌السلام چون از (جنگ) صفين برگشته به كوفه آمد بشباميين (قبيله‌اى از عرب) گذشت گريه زنان را بر كشته‌شدگان (جنگ) صفين شنيد، و حرب ابن شرحبيل شبامى كه از بزرگان قبيله خود بود نزد حضرت آمد امام عليه‌السلام (در نكوهش شيون زنها هنگام جنگ) به او فرمود: آيا زنهاتان با گريه‌اى كه مى‌شنوم بر شما تسلط مى‌يابند، آيا آنان را از اين ناله و فغان باز نمى‌داريد؟ (بايد جلوگيرى كنيد كه زارى ايشان در چنين موقعى سبب ترس مردان و باز داشتن ايشان از جنگ است). و حرب خواست پياده در ركاب آن حضرت كه سوار بود برود امام عليه‌السلام (در زيان جاه‌طلبى) به او فرمود: برگرد كه پياده آمدن چون توئى با مانند من براى حكمران بلاء و گرفتارى است (چون غرور و سرفرازى آرد كه مستلزم عذاب و كيفر الهى گردد) و براى مومن ذلت و خوارى است (كه پياده در ركاب سوارى رود، و هر چه موجب گرفتارى و خوارى باشد ترك آن واجب است).

حكمت 315

ص: 1240

امام عليه‌السلام هنگامى كه به كشتگان خوارج در جنگ نهروان گذشت (در نكوهش آنان) فرمود: گرفتار باشيد كه به شما زيان رسانيد آنكه فريبتان داد، گفتند: يا اميرالمومنين كى آنان را فريب داد؟ فرمود: شيطان گمراه كننده و نفسهاى وادارنده به بدى، نفس اماره آنها را به آرزوها گول زده، و راه نافرمانيها را به روى آنان گشود، و فيروزى يافتن (در كارزار) را به آنها وعده داد پس به سختى ايشان را در آتش افكند (به عذاب جاويد گرفتارشان نمود).

حكمت 316

امام عليه‌السلام (در ترغيب به دورى از گناهان) فرموده است: از گناهان خدا در پنهانيها (هم) بپرهيزيد كه گواه خود حكم كننده است (اگر معصيت در پنهان انجام گيرد و گواه نباشد خدا هم گواه است و هم حكم كننده و گواه كه حاكم باشد از گواهى ديگرى بى‌نياز است).

حكمت 317

ص: 1241

هنگامى كه خبر كشته شدن محمد ابن ابى‌بكر رضى‌الله عنه (به دست لشگر معاويه در مصر) به امام عليه‌السلام رسيد (درباره تاسف و اندوه بر او) فرمود: اندوه ما بر او به اندازه شادى ايشان است به (كشته شدن) او (بسيارى اندوه ما و افزونى شادى آنها درباره او برابر است) ولى (تفاوت بين ما و آنها آن است كه) ايشان دشمنى را كم كردند و ما دوستى را از دست داديم.

حكمت 318

امام عليه‌السلام (درباره پذيرفتن بهانه) فرموده است: عمر و زندگى كه خداوند عدز و بهانه پسر آدم را در آن مى‌پذيرد شصت سال است (هر گاه شخص پيش از شصت سالگى به غلبه خواهش نفس بر خود و تسلط قواى جسمانيه بر عقلش عذر بياورد بعد از شصت سالگى با از دست دادن قوا و نزديك شدن اجل هر گاه از هواى نفس پيروى نمايد عذرش پذيرفته نيست).

حكمت 319

امام عليه‌السلام (در نكوهش فيروزى در راه غير خدا) فرموده است: فيروزى نيافت آنكه گناه به او دست يابد (كسى كه در غير طاعت خدا فيروزى يافته از هواى نفس و شيطان پيروى نمايد در حقيقت گناه بر او فيروزى يافته است) و هر كه به سبب بدى (گناه) پيش رود (در حقيقت) شكست خورده (زيرا مغلوب هواى نفس كه بدترين دشمن است گرديده و كسى كه در چنگ بدترين دشمنها باشد فيروزى نيافته).

حكمت 320

ص: 1242

امام عليه‌السلام (در ترغيب به زكوه دادن) فرموده است: خداوند سبحان در دارائيهاى توانگران روزيهاى بى‌چيزان را واجب گردانيده پس بى‌چيز گرسنه نماند مگر به سبب آنچه توانگرى به او نداده است، و (در روز رستخيز) خداوندى كه بزرگست بى‌نيازى او ايشان را از اين كار مواخذه و بازپرسى مى‌نمايد.

حكمت 321

امام عليه‌السلام (در ستودن بهانه نداشتن) فرموده است: بى‌نيازى از عذر آوردن از راست و به جا بودن آن ارجمندتر است (اگر چنان رفتار كنى كه به عذر آوردن نيازمند نشوى بهتر است از اينكه ناچار گردى از آوردن آن هر چند راست گوئى و عذرت به جا و پذيرفته باشد زيرا عذر آوردن نوعى از ذلت و خوارى است).

حكمت 322

امام عليه‌السلام (در دور ماندن از گناه) فرموده است: كمتر چيزى كه لازم است شما براى خداوند سبحان به جا آوريد آن است كه به نعمتهاى او بر معصيتهايش كمك نطلبيد (كه موجب خشم او گردد، زيرا به هر كه نعمتى دهد واجب است آن را در راه طاعت و بندگى به كار برد تا سپاسگزار بوده نعمت او افزوده شود، و اگر اين همت را نداشت اقلا آن را در آنچه مباح و روا است صرف نمايد نه كه آن را در راه معصيت و نافرمانى به كار برد).

حكمت 323

ص: 1243

امام عليه‌السلام (در نكوهش آنان كه در بندگى كوتاهى كنند) فرموده است: خداوند سبحان قرار داده طاعت را غنيمت و سود زيركان و آگاهان (خردمند اينكه كار شايسته به جا مى‌آورند) هنگام كوتاهى نمودن ناتوانان (كسانى كه در طاعت آن قدر اهمال نمايند كه به ناتوانان مانند، و در برابر اهمال ايشان مواظبت خردمندان سود و غنيمتى است كه به آنها مى‌رسد).

حكمت 324

امام عليه‌السلام (درباره پادشاهان) فرموده است: پادشاهان پاسبانان خدايند در زمين (كه مردم را از آزار رساندن و هر ناپسندى به يكديگر جلوگيرى مى‌نمايند. و الف و لام السلطان الف و لام جنس است كه همه پادشاهان را شامل مى‌شود و از اين رو خبر آن را وزعه فرموده كه جمع وازع است يعنى حاكم و پاسبان).

حكمت 325

ص: 1244

امام عليه‌السلام در وصف مومن فرموده است: مومن شاديش در رخسار و اندوهش در دل است، سينه‌اش از هر چيز گشاده‌تر (بردباريش در سختيها بى‌اندازه) است، و نفسش از هر چيز خوارتر (فرو تنيش بسيار) از سركشى بدش مى‌آيد، و ريا و خودنمائى را دشمن دارد، اندوه او (براى پايان كارش) دراز، همت و كوششش (در كارهاى شايسته) بلند است (بر اثر فكر و انديشه) خاموشيش بسيار، وقتش (به طاعت و بندگى) مشغول و گرفته (نعمتهاى خدا را) سپاسگزار (و در بلاها و سختيها) بيشمار شكيبا است، در فكر و انديشه‌اش (در بندگى و پايان كار) فرو رفته، به درخواست خود (از ديگرى) بخل مى‌ورزد (اظهار حاجت نمى‌نمايد) خوى او هموار، طبيعتش نرم است (متكبر و گردنكش و سختگير نيست) نفس او از سنگ محكم سخت‌تر (در راه دين دلير) است در حالى كه او از بنده خوارتر (تواضع و فروتنيش نسبت به همه بسيار) است.

حكمت 326

امام عليه‌السلام (درباره چشمداشت نداشتن به مال ديگران) فرموده است: توانگرى بسيار بزرگ آرزو نداشتن است به آنچه (دارائى كه) در دست مردم است (چون كسى كه به مال ديگران چشمداشت نداشت مانند توانگران در رفاه و آسايش است).

حكمت 327

امام عليه‌السلام (درباره وفاى به وعده) فرموده است: كسى كه از او چيزى خواسته شود آزاد است (مى‌خواهد انجام مى‌دهد نمى‌خواهد نمى‌دهد) تا وقتى كه وعده كند (كه ديگر آزاد نيست بر او است كه به وعده وفاء نمايد و خواسته شده را انجام دهد. اين فرمايش با فرمايش بالا در بيشتر از نسخ نهج‌البلاغه نيست ما هر دو را از نسخه ابن ابى‌الحديد نقل نموديم).

حكمت 328

ص: 1245

امام عليه‌السلام (درباره آرزو) فرموده است: اگر بنده (به چشم بصيرت) مدت عمر و رفتار آن را (كه او را به فناء و نيستى مى‌كشاند) بنگرد آرزو و فريب آن را دشمن دارد (از آن دورى نموده و انديشه‌اش را به آن مشغول نمى‌گرداند).

حكمت 329

امام عليه‌السلام (درباره دارائى) فرموده است: براى هر كس در دارائيش دو شريك است: يكى ارث برنده و ديگرى پيشامدها (آفات و تباهيها، پس خردمند كارى مى‌كند كه بهره او از آن دو كمتر نباشد).

حكمت 330

امام عليه‌السلام (درباره درخواست از خدا) فرموده است: درخواست كننده (از خدا) بى‌طاعت و بندگى مانند تيراندازى است كه كمان او بى‌زه باشد (كه تير او به هدف نرسد، پس كسى كه خدا را بخواند و عمل نداشته باشد درخواست او روا نگردد، زيرا هر كه عمل ندارد و واجبات را به جا نياورد فاسق است و خدا دعاى فاسق را نمى‌پذيرد).

حكمت 331

امام عليه‌السلام (درباره علم) فرموده است: علم بر دو نوع است: يكى علم مطبوع و علمى كه طبيعى و فطرى (اثرش در كردار آشكار) باشد و ديگرى علم مسموع و شنيده شده (از راه آموختن و مطالعه) و علم مسموع سود ندهد هر گاه مطبوع نباشد (شخص را به حقايق معارف نرسانده نيكبخت نگرداند).

حكمت 332

ص: 1246

امام عليه‌السلام (درباره انديشه) فرموده است: انديشه درست وابسته به دولتها و برتريها و دارائيها است كه رومى‌آورد با روآوردن آنها و ميرود با رفتن آنها (هر كه را بخت و دولت يار باشد هر چه انديشد درست آيد و تير تدبيرش به هدف مراد رسد و چون از او روبرگرداند هر چه انديشد نادرست آيد و عكس مراد نتيجه دهد هر چند خردمندترين مردم باشد).

حكمت 333

امام عليه‌السلام (در فقر و غنى) فرموده است: آرايش دست تنگى پاكدامنى است، و آرايش توانگرى سپاسگزارى (فقير را كه گناه نكند و دست پيش مردم دراز ننمايد همه مى‌ستايند و بهره‌اش را زود مى‌يابد، و غنى كه سپاسگزار باشد مردم خيرخواه او مى‌شوند و آن موجب افزايش نعمت خداوند گردد).

حكمت 334

امام عليه‌السلام (درباره ستمگر) فرموده است: روز دادخواهى (قيامت) بر ستمگر سخت تر است از روزى كه بر ستمكشيده ستم شده (شرح اين مطلب در فرمايش دويست و سى و سه گذشت).

حكمت 335

ص: 1247

امام عليه‌السلام (در ترغيب به شايسته و دورى از ناپسنديده) فرموده است: گفتارها نگاهدارى شده (فرشتگان آنها را بر صفحه اعمال ضبط مى‌نمايند چنانكه در قرآن كريم س 50 ى 18 مى‌فرمايد: مايلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد يعنى سخنى از دهان بيرون نيافكند جز آنكه نزد آن )يا نزد گوينده( رقيب عتيد يعنى نگهبان آماده )دو فرشته مامور نگارش اعمال خير و شر مى‌باشد( و رازهاى پنهان هويدا گرديده )چنانكه در قرآن كريم س 86 ى 9 مى‌فرمايد: كل نفس بما كسبت رهينه يعنى( هر كس گرو و پاى‌بند كرده خود مى‌باشد )به جزاى آن مى‌رسد( و مردم )از رشد( ناقصند و )از عقل( معيوب مگر آن را كه خدا حفظ كند )از نقص و عيب آرسته‌اش گرداند، زيرا( پرسش كننده ايشان مى‌خواهد شخص را به رنج انداخته آزار دهد، و پاسخ دهنده آنها )چون مى‌خواهد از هيچ پاسخى باز نماند( رنج را به خود هموار مى‌نمايد، آنكه از انديشه‌اش از ايشان درست تر است زود خشنودى و خشم او را از انديشه نيكويش برمى‌گرداند )اگر از كسى يا مطلبى خشنود گشته يا به خشم آيد انديشه نيكويش را به كار نيندازد و از عيب آنچه از آن خشنود شده چشم بپوشد و در آنچه از آن به خشم آمده عيب گيرد( و آنكه خردمنديش

از آنها استوارتر است زود يك نگاه كردن به گوشه چشم او را زيان رساند (برخلاف دستور عقل رفتار نموده ارجمنديش را از دست ميدهد) و يك كلمه او را از حالى به حال ديگر مى‌گرداند (بر اثر گفتارى به خشم آمده كار ناشايسته مى‌كند).

حكمت 336

ص: 1248

امام عليه‌السلام (در ترغيب به دورى از دنيا) فرموده است: اى گروه مردم، از خدا بترسيد (به دنيا و كالاى آن دل مبنديد) چه بسا كسى كه اميد دارد به چيزى كه به آن نمى‌رسد، و مى‌سازد ساختمانى را كه در آن ساكن نمى‌گردد، و گرد مى‌آورد دارائى كه به زودى آن را رها ميكند، و شايد آن را از (راه) نادرستى گرد آورده، و از حق جلوگيرى نموده (يعنى) از راه حرام به آن رسيده، و به سبب آن زير بار گناهان رفته، پس (در قيامت) با بار گران آن باز مى‌گردد و در پيشگاه پروردگارش (هنگام حساب و وارسى) با حسرت و اندوه بيايد و (چنين كس چنانكه در قرآن كريم س 22 ى 11) است: خسر الدنيا و الاخره ذلك هو الخسران المبين يعنى( در دنيا و آخرت زيانكار است )اما زيان دنيائى او آن است كه هنوز بهره‌اى نبرده مرگ او را ربوده و زيان اخروى او آنكه در دنيا كارى نكرده كه بر اثر آن نيكبختى جاويد بهره او گردد( و زيان او زيانى است كه )بر همه( آشكار مى‌باشد.

حكمت 337

امام عليه‌السلام (درباره بازماندگان از گناهان) فرموده است: از (اسباب) پاكدامنى دست نيافتن است بر (انجام) گناهان (زيرا چون شخص به معصيتى دست نيافت ناچار از آن به سلامت ماند و كم كم گناه نكردن ملكه او گشته در نفسش رسوخ نمايد و مراد از عصمت و پاكدامنى هم همان ملكه است.

حكمت 338

ص: 1248

امام عليه‌السلام (درباره آبرو) فرموده است: آبروى تو بسته است (محفوظ مى‌باشد) سوال و درخواست آن را مى‌چكاند (مى‌ريزد) بنگر آن را پيش كى مى‌ريزى (از مردم پست چيزى نخواه كه اگر خواسته‌ات را انجام ندهد شرمنده ديگرى و اگر روا سازد هميشه تو را فروتن مى‌خواهد).

حكمت 339

ص: 1249

امام عليه‌السلام (درباره چاپلوسى) فرموده است: ستودن (ديگرى) بيش از آنچه (او) شايسته است چاپلوسى (و نشانه دوروئى) مى‌باشد، و كمتر از آنچه سزاوار است ناتوانى (و واماندن در سخن) يا رشك بردن (بر او) است (پس عدل و برابرى در آن است كه هر كس را به اندازه شايستگى ستوده مقام و منزلتش را آشكار سازيم).

حكمت 340

امام عليه‌السلام (درباره گناه) فرموده است: سخت ترين گناهان (نزد خدا) گناهى است كه شخص آن را آسان و خرد پندارد (زيرا بى‌اعتنائى به گناه اگر چه كوچك باشد مستلزم نترسيدن از كيفر و توبه و بازگشت از آن مى‌گردد و چون ملكه شخص گشته در نفس رسوخ نمود از هيچ گناهى هر چند بزرگ باشد پروا ندارد).

حكمت 341

ص: 1250

امام عليه‌السلام (در سود و زيان برخى از خوها) فرموده است: هر كه در عيب (بدى) خويش بنگرد از عيب ديگرى باز ماند (چون به اصلاح زشتيهاى خود پرداخته به ديگران نمى‌رسد) و هر كه به روزى كه خدا داده خشنود باشد به آنچه از دست داده اندوهگين نشود (چون آنچه شخص بيابد و در چنگش بماند نشانه آن است كه روزى او همان بوده است، و آنچه جست و نيافت يا يافت و از دست داد نشانه آن است كه روزيش نبوده، پس اندوه خوردن بر نيافتن يا از دست دادن پس از يافتن دليل به راضى نبودن به روزى مقدر است) و هر كه شمشير ستم (از غلاف) بيرون كشد (بسيار ستم كند) به همان شمشير كشته شود (علاوه بر كيفر آخرت در دنيا هم تباه گردد) و هر كه (بى‌اسباب) در كارها (ى دشوار) بكوشد و رنج كشد (با قضاء و قدر آويخته) هلاك شود، و هر كه خود را در گردابهاى سختى و رنج بيفكند (با ناتوانى بكار بزرگ دست اندازد) غرق گردد (از بين برود) و هر كه در جاهاى بد داخل شود مردم به او بدگمان گردند (هر چند كار بدى انجام نداده باشد) و هر كه پر گويد خطاء و اشتباه بسيار كند (چون در گفتار انديشه به كار نبرد) و هر كه خطاء بسيار كند شرمش كم شود (چون كار زشت پيشه او مى‌شود) و هر كه

شرمش كم شود پرهيزكارى و دورى از گناهش كم گردد (چون بى‌شرم از انجام هر كار ناشايسته باك ندارد) و هر كه پرهيزكاريش كم شود دلش مى‌ميرد (از رحمت خدا دور گردد، زيرا زنده دل بودن بسته به پرهيز از گناه است،) و هر كه دلش بميرد داخل آتش شود (چون بهشت جاويد و رحمت خدا براى دل مرده نيست) و هر كه در زشتيهاى مردم نگريسته و آنها را نپسندد و براى خود بخواهد پس او همان احمق و نفهم است (زيرا مخالفت با آنچه راست و درست دانسته نموده كه از نفهمى و كم خردى است) و قناعت (خرسند بودن به بهره خود) دارائى است كه نيست نگردد، و هر كه مرگ را بسيار يد نمايد به اندك از دنيا خشنود باشد (چون غفلت از مرگ حرص به دنيا مى‌آورد) و هر كه بداند گفتار او از روى كردار او است (آنچه مى‌گويد به آن رفتار مى‌نمايد) گفتارش كم گردد مگر در آنچه به آن تصميم گرفته و اهميت مى‌دهد.

حكمت 342

امام عليه‌السلام (درباره ستمگر) فرموده است: ستمگر از مرد را سه نشانه است (اول): با گناه و نافرمانى ستم مى‌كند به كسى (خداوند) كه برتر از او است، و (دوم) با زور و برترى ستم مى‌نمايد به كسى كه زيردست او است، و (سوم) گروه ستمكاران را (با گفتار و كردار و صرف مال) كمك مى‌كند.

حكمت 343

ص: 1251

امام عليه‌السلام (درباره خوشى و سختى) فرموده است: رسيدن بسيارى سختى را گشايشى و تنگى حلقه‌هاى بلاء و گرفتارى را آسايشى است (زيرا چون شخص در سختى به تنگ آيد با نيت پاك به خدا پناه برده رفع گرفتارى خواهد خداوند هم او را مشمول رحمتش فرموده حاجتش را برآورد).

حكمت 344

امام عليه‌السلام به يكى از اصحابش (درباره زن و فرزند) فرموده است: بيشتر كارت را براى زن و فرزندت قرار مده كه اگر آنان دوست خدا باشند خدا دوستانش را تباه نسازد (و در كمك و يارى آنها به غير خود نياز ندارد) و اگر دشمن خدا باشند اندوه و كار تو براى دشمنان خدا چيست؟! (براى اصلاح حال دشمنان او كوشش مكن كه كمك به آنها مستلزم عذاب و كيفر است).

حكمت 345

ص: 1252

امام عليه‌السلام (درباره عيبجوئى) فرموده است: بزرگترين زشتى آن است كه زشت بدانى صفتى را كه مانند آن در تو باشد.

حكمت 346

در حضور حضرت مردى به مردى كه پسرى براى او به دنيا آمده بود به تهنيت گفت: ليهنئك الفارس يعنى فرزند سوار (يا دانا و زيرك) گوارايت باد (و اين جمله در جاهليت شعار عرب بود كه در مباركباد براى سوارى و كامرانى فرزند فال مى‌زدند) پس امام عليه‌السلام فرمود: (در شادباش فرزند) چنين مگو، ولى بگو: خداوند بخشنده را سپاسگزار بوده و فرزند بخشيده شده به تو مباركباد، و اين فرزند به كمال توانائى برسد، و از نيكوكارى او بهره‌مند گردى.

حكمت 347

ص: 1252

مردى از كارگردانان حضرت ساختمان بزرگى بنا كرد، پس امام عليه‌السلام (درباره آشكار شدن دارائى) فرمود: درهمها (نقره سكه‌دار) سرهاشان را آشكار كردند (آنها را كه پنهان مى‌داشتى فاش شد) ساختمان توانگرى تو را وصف مى‌كند (نشانه دارائى تو مى‌باشد).

حكمت 348

ص: 1253

به امام عليه‌السلام گفتند: اگر در خانه مردى را به رويش ببندند و او را در آن (بى‌آذوقه) بگذارند روزيش از كجا مى‌آيد؟ آن حضرت (درباره روزى) فرمود: از جائى كه اجل و مردنش مى‌آيد (از هر راه كه مرگ مى‌آيد خدايتعالى قادر و توانا است كه روزى را از آن راه بياورد پس چنانكه در بسته از آمدن مرگ مانع نمى‌شود از رسيدن روزى هم مانع نمى‌گردد).

حكمت 349

امام عليه‌السلام گروهى را از كسى كه از آنها مرده بود تسليت داده امر به شكيبائى نمود و (درباره مرگ) فرمود: اين مرگ او نه به شما آغاز يافت و نه انجام (تا ناگوار باشد بلكه همه در آن يكسانند) و اين يار شما (در زندگى) سفر مى‌كرد (از شما دور مى‌شد) پس انگاريد كه به يكى از سفرهاى خود رفته است كه به سوى شما باز آيد و اگر باز نيامد (و نخواهد هم آمد) شما نزد او مى‌رويد (پس افسردگى بر دورى از او بيجا است).

حكمت 350

ص: 1254

امام عليه‌السلام (در ترغيب به سپاسگزارى و شكيبائى) فرموده است: اى مردم، بايد خدا شما را از نعمت و بخشش (خود) ترسان ببيند چنانكه از عذاب و كيفر (خويش) هراسان مى‌بيند (بايد هميشه مواظب سپاسگزارى از نعمتهاى خدا باشيد و كفران ننمائيد كه به عذاب و كيفر گرفتار شويد) محققا كسى كه فراخ گردد بر او دارائى كه در دست دارد و آن را (سبب) به تدريج رسيدن به عذاب نبيند (و ناسپاسى نمايد) از ترسناكى ايمن و آسوده گشته (غافل مانده) است، و كسى كه تنگدست گردد و آن را آزمايش (خود) نبيند (و شكيبائى از دست دهد) پاداشى را كه اميد و آرزو به آن است (براى شكيبا مقرر گشته) تباه ساخته است.

حكمت 351

امام عليه‌السلام (در دورى از خواهش نفس) فرموده است: اى گرفتاران خواهش نفس باز ايستيد (از آن پيروى نكنيد) كه دلبند به دنيا را نمى‌ترساند مگر صداى دندانهاى مصيبتها و اندوهها (شنيدن اندوههاى سخت كه از روى خشم و تندى باشد چنانكه شخص هنگام خشم بر ديگرى دندان به هم مى‌سايد) اى مردم، خودتان به ادب كردن و اصلاح نفسهاتان بپردازيد (پسنديده‌ها را شعار خويش نمائيد) و آنها را از جرات و دليرى بر عادتها و خوها (ى ناشايسته) باز گردانيد (تا از كيفر رستخيز برهيد).

حكمت 352

امام عليه‌السلام (درباره بدگمانى) فرموده است: به سخنى كه از (دهان) كسى بيرون آيد بايد گمان بد مبرى در حالى كه احتمال نيكى بر آن مى‌برى (تا ممكن است به آن بدگمان مباش و همچنين اگر فعلى ديدى تا ممكن است نيك پندار ولى دورانديشى را در بعضى جاها نبايد از دست داد، و در فرمايش يكصد و دهم تعيين جاهاى خوش‌بينى و بدبينى شد).

حكمت 353

امام عليه‌السلام (در ترغيب به درود فرستادن) فرموده است: هر گاه تو را به خداوند سبحان حاجت و درخواستى باشد پس درخواست را به درود به رسول خدا صلى الله عليه و آله آغاز كن آنگاه حاجت خود را بخواه زيرا خداوند بخشنده‌تر است از اينكه دو حاجت از او خواسته شود يكى از آنها (درخواست رحمت و درود بر پيغمبر) را روا سازد و ديگرى (حاجت تو) را روا نسازد.

حكمت 354

امام عليه‌السلام (درباره ستيزگى) فرموده است: هر كه به آبروى خويش بخل ورزد (آبرو دوست باشد) بايد ستيزگى (در چيزى با ديگرى) را رها كند (زيرا ستيزگى خصوصا با عيب‌جويان آبروى شخص را برده دلها را به او كينه‌دار نمايد).

حكمت 355

امام عليه‌السلام (در نكوهش شتاب و سستى) فرموده است: از حماقت و نفهمى است شتاب نمودن (به كارى) پيش از توانائى (بر آن) و سستى نمودن پس از رسيدن وقت مناسب (زيرا شتاب افراط است و سستى تفريط و خردمند از هر دو دورى گزيند).

حكمت 356

امام عليه‌السلام (درباره پرسش بيهوده) فرموده است: مپرس از آنچه واقع نمى‌شود (مانند مسائل فرضيه كه در آن بحث مى‌كنند) كه در آنچه هست (مانند احكام شرعيه و امور زندگى) براى تو شغل و كارى است (كه بايد به آن بپردازى).

حكمت 357

امام عليه‌السلام (در ترغيب به بعضى از صفات پسنديده) فرموده است: انديشه آيينه صاف و روشن است (كه پايان كار در آن ديده مى‌شود) و عبرت گرفتن (از روزگار) ترساننده پنددهنده است، و بس است ادب و آراستگى تو را به دورى نمودن از آنچه (زشتى) براى ديگرى دوست ندارى.

حكمت 358

امام عليه‌السلام (درباره علم با عمل) فرموده است: علم بسته به عمل است پس هر كه دانست عمل كرد (و گرنه در حقيقت ندانسته است) و علم عمل را ندا مى‌كند (به سوى خود دعوت مى‌نمايد) اگر (دعوت) آن را پذيرفت از آن علم سود برده مى‌شود وگرنه علم از عمل دور مى‌گردد (از آن علم سودى نمى‌رسد چنانكه از نادانى سود به دست نمى‌آيد پس اين علم با جهل در سود ندادن يكسان است).

حكمت 359

امام عليه‌السلام (در دورى نمودن از دنيا) فرموده است: اى مردم كالاى دنيا گياه خشك خورد شده وباءآورنده تباه كننده است پس دورى كنيد از چراگاهى كه كوچ كردن و نماندن در آن از آرام گرفتن در آن سودمندتر است (چون ماندن و دل بستن به آن سبب بدبختى است) و اندك روزى و خوراك آن (به اندازه‌اى كه اين راه سر رسد) پاكيزه‌تر است از دارائى در آن (چون رنج دنيا و حساب آخرتش كمتر است) مقرر شده است براى كسى كه (بر اثر حرص و آز) بسيار در آن دارائى گرد آورد فقر و بى‌چيزى (آخرت چون در دنيا گرفتار بوده و نتوانسته توشه‌اى بردارد) و يارى شده است كسى كه (با قناعت) از آن بى‌نياز مانده (جمع‌آورى نكرده) به آسودگى (در روز رستخيز) و كسى ا كه زينت و آرايش آن به شگفت آورده هر دو چشمش را كور مادرزاد گردانده (مانند آنكه نشان بينائى در او نيست) و كسى كه دوستى آن را روش خود نمايد خاطرش را پر از اندوهها كند كه آن اندوهها را بر دانه دل او نگرانى است، اراده و قصدى (براى بدست آوردن كالاى آن) او را مشغول و گرفتار مى‌سازد، و اراده و قصدى او را اندوهگين، و همچنين پيوسته در كشاكش اندوهها و گرفتاريها است تا آنكه راه نفس او (گلويش) گرفته شود (ب

ميرد( پس او را به صحرا اندازند )در گورستان به خاك سپارند( در حالى كه دو رگ دل او قطع شده است )هلاك گشته( و بر خدا نابود شدنش و بر برادران و ياران انداختنش )به گورستان( سهل و آسان مى‌باشد، و مومن به چشم عبرت و آگاهى به دنيا مى‌نگرد، و به اندازه نيازمندى شكم از روى اضطرار و ناچارى قوت و روزى به دست مى‌آورد، و به گوش خشم و دشمنى )گفتار درباره دنيا را( مى‌شنود )و اما حال انسان در دنيا( اگر گفته شود فلانى توانگر و بى‌نياز شد )پس از چندى( گفته مى‌شود فقير و بى‌چيز گرديد، و اگر به بقاء و هستيش شاد شوند )روز ديگر( به فناء و نيستيش اندوهگين گردند، اين است حال انسان در دنيا و حال آنكه نيامده است روزى )قيامت( كه در آن )دنيادوستان بر اثر سختى عذاب و گرفتارى جاويد از رحمت خدا و آسودگى( نوميد مى‌شوند.

حكمت 360

امام عليه‌السلام (درباره پاداش و كيفر خدا) فرموده است: خداوند سبحان پاداش را بر بندگى و كيفر را بر گناه خود قرار داده (نه براى آنكه به طاعت نيازمند بوده يا از معصيت بيم داشته باشد بلكه) به جهت آنكه بندگانش را از عذاب خويش باز داشته آنها را به سوى بهشت روانه سازد.

حكمت 361

امام عليه‌السلام (در نكوهش تباهكاران و زمان آن) فرموده است: مى‌آيد بر مردم روزگارى كه به جا نمى‌ماند در ايشان از قرآن مگر نشانه‌اى (نوشتن و خواندن بى‌انديشه در معانى و حقايق آن) و از اسلام مگر نامى (گفتن شهادتين بى‌عمل نمودن به احكام آن) در آن روز مسجدهاشان از جهت ساختمان (و زينت و آرايش) آباد است و از جهت هدايت و رستگارى ويران (چون پرهيزكار و هدايت كننده در آنها يافت نمى‌شود) ساكنان و آباد كنندگان آنها (كسانى كه در مسجدها گرد مى‌آيند) بدترين اهل زمين هستند (زيرا) از آنها فتنه و تباهكارى بيرون آيد و در آنها معصيت و گناه جا گيرد، برمى‌گردانند در آن فتنه هر كه را كه از آن كناره گيرد، و به سوى آن مى‌برند هر كه را از آن مانده است، خداوند سبحان مى‌فرمايد: به حق خودم قسم ياد كرده‌ام كه فتنه و تباهكارى را بر آن مردم برانگيزم طورى كه بردبار خردمند در (رهائى از) آن سرگردان ماند، و محققا (آنچه را كه فرموده) به جا مى‌آورد، و ما از خدا گذشت از لغزش غفلت و بى‌خبرى را درخواست مى‌نمائيم (تا مانند فتنه‌جويان به كيفر جاويد گرفتار نشويم).

حكمت 362

روايت شده است كه امام عليه‌السلام كمتر مى‌شد كه بر منبر نشيند مگر آنكه پيش از خطبه خواندن (درباره پرهيزكارى) مى‌فرمود: اى مردم، از خدا بترسيد كه هيچكس بيهوده آفريده نشده تا بازى كند، و خودسر رها نگشته تا كار بيجا انجام دهد، و نيست دنياى او كه خود را برايش آراسته و نيكو نموده عوض و جاگير آخرتى كه آن را به نگريستن نزد او زشت وانموده است، و نيست مغرور و فريفته‌اى كه به بالاترين همت و كوشش خود از دنيا فيروزى يافته باشد مانند ديگرى كه از آخرت به كمترين نصيب و بهره خويش دست يافته (زيرا اگر شخص پادشاهى روى زمين به دست آورد با كسى كه كار كوچك كم بهره‌اى براى آخرت انجام دهد يكسان و برابر نمى‌باشد چون فيروزى او با همه گرفتاريها و اندوههاى بيشمار به پايان رسيده و نيست گردد و فيروزى ديگرى هميشگى بوده هيچ غم و اندوهى به آن راه نخواهد يافت).

حكمت 363

امام عليه‌السلام (درباره خوهاى پسنديده و شايسته) فرموده است: هيچ شرف و بزرگى بالاتر از اسلام (كه به سعادت دنيا و آخرت مى‌رساند) و هيچ عزت و ارجمندى ارجمندتر از پرهيزكارى (ترس از خدا و اطاعت او) و هيچ پناهگاهى نيكوتر و استوارتر از ورع (باز ايستادن از گناهان و شبهات) و هيچ شفيع و خواهشگرى پيروزتر و رهاننده‌تر از توبه و بازگشت نيست (زيرا توبه نيازمند به اذن نيست ولى انبياء و اولياء و مومنين تا براى گناهكاران اذن شفاعت نيابند دم نگشايند چنانكه در قرآن كريم س 42 ى 25 مى‌فرمايد: و هو الذى يقبل التوبه عن عباده و يعفوا عن السيئات يعنى اوست خدائى كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد و از گناهان )آنها( مى‌گذرد، و در س 2 ى 255 مى‌فرمايد: من ذاالذى يشفع عنده الا باذنه يعنى كيست آنكه )روز قيامت( در پيشگاه او )گناهكارى را( شفاعت كند مگر به اذن و فرمان او) و هيچ گنجى بى‌نياز كننده‌تر از قناعت، و هيچ دارائى فقر را جلوگيرتر از تن دادن به روزى رسيده نمى‌باشد، و هر كه به آنچه به او رسيده اكتفاء نمايد به آسودگى پيوسته و در آسايش فرود آمده، و رغبت و ميل به دنيا كليد سخت ترين رنج و مركب گرفتارى است، و آز و گردنكشى و رشك شخص

را به افتادن در گناهان مى‌خوانند، و بدكارى همه بديها و زشتيها را گرد مى‌آورد (در بر دارد).

حكمت 364

امام عليه‌السلام به جابر ابن عبدالله انصارى (از نيكان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره پايدارى دين و دنيا) فرموده است: اى جابر، قوام و بر پا بودن دين و دنيا به چهار كس است: عالمى كه علم خود به كار برد (به آن رفتار نمايد و به مردم بياموزد) و جاهلى كه ننگ نداشته باشد از اينكه ياد گيرد، و توانگرى كه به نيكى و احسان خود (درباره ديگرى) بخل نورزد، و فقيرى كه آخرت خويش را به دنيا نفروشد پس هنگامى كه عالم علم خود را به كار نبرد جاهل از آموختن و يادگرفتن ننگ خواهد داشت، و هنگامى كه غنى و توانگرى به نيكى و احسان خويش بخل ورزد فقير آخرتش را به دنيايش مى‌فروشد (كارهاى ناشايسته به جا مى‌آورد). اى جابر، هر كه نعمتهاى خدا (دارائى و دانائى و بزرگى و مانند آنها) بر او بسيار شود درخواستهاى مردم به او بسيار مى‌گردد، پس كسى كه براى خدا در آن نعمتها به آنچه كه واجب است قيام نمايد آنها را هميشگى و پايدار مى‌سازد، و آنكه براى خدا در آنها به آنچه واجب است قيام ننمايد آنها را به نابودى و نيستى مى‌كشد.

حكمت 365

ابن جرير طبرى در تاريخ خود روايت كرده از عبدالرحمن ابن ابى‌ليلى فقيه (از نيكان اصحاب امام عليه‌السلام)- و او از كسانى بود كه براى جنگ حجاج با ابن اشعث خروج كرده بودند- كه او در جمله سخنهائى كه مردم را به آن بر جهاد (جنگ با حجاج) تحريص مى‌نمود گفته: من از على- خدا درجه او را در صالحين و نيكوكاران بلند گرداند، و پاداش شهداء و راستگويان را به او عطاء فرمايد- شنيدم روزى كه به اهل شام برخورديم (در جنگ صفين درباره امر به معروف و نهى از منكر) مى‌فرمود: اى مومنين، هر كه ببيند ظلم و ستمى به كار ميبرند و مردم را به منكر و ناپسنديده‌اى مى‌خوانند و آن را به دل انكار كند پس (از بازپرسى روز رستخيز) رهائى يافته و (از گناه) بيزارى جسته است (اين هنگامى است كه نتواند به دست و زبان انكار نمايد يا از خوف و ضرر ايمن نباشد، خلاصه حكم آن به اختلاف موارد مختلف مى‌گردد) و هر كه آن را به زبان انكار كند اجر و مزد يافته و پاداشش از انكار كننده به دل بيشتر است، و هر كه آن را با شمشير (زد و خورد) انكار كند تا كلمه خدا (دين و توحيد و طاعت) بلندتر و كلمه ستمكاران (شرك و كفر و ضلالت و معصيت) پست تر باشد او كسى است كه به راه رس

تگارى رسيده و بر راه راست (خداپسند) قيام نموده، و يقين و باور (به خدا و رسول) در دل او روشن (هويدا) گشته است.

حكمت 366

امام عليه‌السلام در سخن ديگر خود كه هم در اين معنى (درباره امر به معروف و نهى از منكر) مى‌باشد فرموده است: از ايشان (انكار كنندگان ) به دست و زبان و دل خود منكر را انكار مى‌كند پس او خوهاى نيك را تمام نموده است، و از آنها به زبان و دل خويش انكار مى‌نمايد نه به دستش او به دو خصلت و خو چنگ زده و يكى (انكار به دست) را تباه ساخته است، و از آنان به دلش انكار مى‌كند نه به دست و زبانش او دو خصلت را تباه نموده كه شريفترين سه خصلت مى‌باشد و به يك خصلت (انكار به دل) چنگ زده است (چون انكار به دل بدون انكار به دست و زبان در خارج سودى ندارد از اين رو آن دو خصلت را شريفتر دانسته) و از ايشان ناشايسته از به زبان و دل و دستش انكار نمى‌كند پس او مرده زندگان است

(زيرا اگر او را توانائى نيست لااقل بايد به دل انكار نمايد و گرنه در ايمان به خدا راستگو نمى‌باشد چون هر كه خدا دوست دارد بايد گناهكار دشمن خدا را دشمن بدارد) و همه اعمال نيكو و جهاد در راه خدا در پيش امر به معروف و نهى از منكر نيست مگر مانند آب دهن انداختن در درياى پهناور (چون قوام اسلام به امر به معروف و نهى از منكر مى‌باشد) و امر به معروف و نهى از منكر اجل را نزديك نمى‌كند و روزى را كم نمى‌گرداند (چون اجل به موقع خود مى‌رسد و روزى كم و زياده نمى‌شود خواه امر به معروف و نهى از منكر بكند يا نكند پس هر كه اين عبادت بزرگ كه سرمايه همه نيكبختيها است را از ترس جان يا از بيم كم شدن روزى بر اثر خشم مردم از دست دهد انديشه‌اش نادرست است) و نيكوترين امر به معروف و نهى از منكر (گفتن) يك سخن حق و درست است نزد پادشاه ستمگر (كه آن سخن او را از ستمى باز داشته يا به خير و نيكى وادارد).

حكمت 367

از ابوجحيفه (كنيه وهب ابن عبدالله سوآئى است كه از نيكان اصحاب امام عليه‌السلام و دوست و مورد اطمينان بود، و حضرت او را وهب‌الخير مى‌ناميد و در كوفه بر بيت‌المال گماشت) روايت است كه گفت: شنيدم اميرالمومنين عليه‌السلام (درباره امر به معروف و نهى از منكر) مى‌فرمود: اول چيزى كه از آن مغلوب مى‌گرديد و شكست مى‌خوريد (بر اثر بدبختى و دور ماندن از رحمت الهى از شما گرفته مى‌شود) جهاد (زد و خورد) با دستهاتان است (كه با كفار و مشركين نمى‌جنگيد و حدود خدا را بر فاسقين و ستمكاران و گناهكاران اجراء نمى‌نمائيد و آنها را تعزير و تاديب نمى‌كنيد) پس از آن جهاد با زبانهاتان مى‌باشد (كه معاصى و زشتيها را مى‌بينيد و مى‌شنويد و نديده و نشنيده مى‌انگاريد) پس از آن جهاد با دلهاتان است (كه با ستمكاران و بدكاران سودرسان دوستى و احترام نموده و با پرهيزكاران و نيكان دست تهى بى‌اعتنائى كرده دورى مى‌گزينيد پس اين هنگام كار دين تمام است چون جهاد با دست و زبان اگر ممكن نباشد همه كس توانائى بر جهاد به دل دارد هر چند نتواند آن را آشكار سازد پس هر گاه آن را هم از دست داد نشانه تبدل اخلاق و گمراهى و بدبختى او در دنيا و آخرت است)

پس كسى كه به دل كار شايسته را نشناخت و ناشايسته را انكار ننمود (نيكوكاران را دوست نداشته و بدكاران را دشمن ندانست كه اين كار در باب امر به معروف و نهى از منكر اقل واجب است) وارونه گشته و سرش پائين و پايش بالا خواهد شد (در دنيا آسايش نداشته سرگردان شود و در آخرت نيكبختى را از دست داده به كيفر هميشگى گرفتار گردد).

حكمت 368

امام عليه‌السلام (درباره حق و باطل) فرموده است: حق (در ظاهر) گران است و سنگين و (در باطن) گوارا، و باطل (در ظاهر) سبك است و آسان و (در باطن) وباءآورنده (نابود كننده).

حكمت 369

امام عليه‌السلام (درباره عاقبت اشخاص) فرموده است: بر بهترين اين امت از عذاب و كيفر خدا ايمن و آسوده مباش به جهت فرموده خداوند سبحان: (س 7 ى 99 فلايامن مكر الله الا القوم الخاسرون يعنى) از كيفر خدا ايمن نيستند مگر مردم زيانكار، و بر بدترين امت از رحمت و مهربانى خدا نوميد مشو به جهت فرموده خداوند سبحان: (س 12 ى 87 انه لايياس من روح الله الا القوم الكافرون يعنى) از رحمت خدا نوميد نشوند مگر كافران (پس خدا مى‌داند كه پايان كار هر كس چه باشد، هيچكس نبايد به ظاهر حال اعتماد نموده از پايان آن آسوده يا نوميد باشد).

حكمت 370

امام عليه‌السلام (در نكوهش بخل و زفتى) فرموده است: بخل گردآورنده بديها و زشتيها و مهارى است كه (شخص) به آن به هر بدى كشيده مى‌شود (چون بخل به حسد و حرص و قطع رحم و ظلم به مستمندان و مانند اين معاصى مى‌كشد).

حكمت 371

امام عليه‌السلام (درباره روزى) فرموده است: روزى دوگونه است: روزى كه تو آن را مى‌طلبى و روزى كه آن تو را مى‌طلبد كه اگر تو به سويش نروى به سويت خواهد آمد، پس اندوه سال خود را بر اندوه روز خويش بار مكن كه هر روزى تو را روزى در آن كافى است، پس اگر سال (كه غم روزى آن را مى‌خورى) از عمر تو باشد خداوند تعالى در هر فردا كه نو شود زود به تو برساند روزى كه قسمت كرده است، و اگر سال از عمر تو نباشد چه كار دارى غم‌خورى براى چيزى كه برايت نيست، و هرگز به روزيت از تو جويائى پيشى نمى‌گيرد، و غلبه كننده‌اى بر آن به تو دست نخواهد يافت (تا آن را از چنگت بربايد) و هرگز آنچه برايت مقدر شده كندى نخواهد نمود (به موقع خود مى‌رسد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) اين سخن (هر كس روزى مقدرش خواهد رسيد) پيش از اين در اين باب گذشت (فرمايش دويست و پنجاه و نهم) ولى چون در اينجا واضحتر و مشروحتر بود دوباره آن را بيان كرديم بنابر قاعده و پايه‌اى كه در اول اين كتاب (صفحه بيستم) گذاشته شد.

حكمت 372

امام عليه‌السلام (در ناسازگارى دنيا) فرموده است: بسا رو آورنده به روز كه پشت بر آن نكند (اجل او را به شب مهلت ندهد) و بسا كسى كه بر (خوشى) او غبطه بردند در اول شب و در آخرش گريه كنندگان بر او برخاستند (آرى سرشب تخت و تاج داشت و بامداد به زير خاك رفت، پس خردمند به دنيا و كالاى آن دل نبندد و دين خود و سعادت جاويدش را به آن نفروشد).

حكمت 373

امام عليه‌السلام (درباره سخن) فرموده است: سخن در قيد و بند تو مى‌باشد تا آن را نگفته‌اى و چون به زبان آوردى تو در بند آن هستى (پيشتر تو بر آن مسلط بودى و اكنون آن بر تو چه سود رساند چه زيان) پس زبانت را (در خزينه دهان) نگاه دار چنانكه طلا و نقره را در خزينه مينهى كه بسا يك كلمه نعمتى را از دست مى‌دهد و عذاب و گرفتارى پيش مى‌آورد (بنابراين بايد پرگوئى نكرده پيش از انديشه سخن نگفت).

حكمت 374

امام عليه‌السلام (نيز درباره سخن) فرموده است: آنچه را نمى‌دانى مگو (چون يا دروغ است يا احتمال دروغ در آن مى‌رود و ديگر از سخن روى جهل و نادانى واجب است دورى گزيد) بلكه هر چه را هم مى‌دانى مگو (چون ممكن است براى خودت يا براى ديگرى زيان داشته باشد مانند فاش كردن راز كسى) زيرا خداوند سبحان بر همه اعضاء و اندام تو احكامى را واجب كرده كه روز قيامت به آنها بر تو دليل و بهانه مى‌آورد (مثلا مى‌فرمايد به تو زبان دادم كه سخن حق و بجا گوئى و چون اطاعت نكردى شايسته عذاب و كيفر هستى).

حكمت 375

امام عليه‌السلام (در ترغيب به دورى از معصيت) فرموده است: بترس از اينكه خدا تو را در معصيت خود بيند و نزد طاعتش نيابد كه از زيانكاران مى‌باشى، و هر گاه توانا باشى بر طاعت خدا توانا باش، و اگر ناتوان بودى از معصيت خدا ناتوان باش (نه آنكه نماز را بر اثر ضعف و سستى نشسته بخوانى و هنگام آزار رساندن به جلدى برخيزى پس تا مى‌توانى نماز را ايستاده بخوان و چون خواستى آزار رسانى بنشين و خوددارى كن).

حكمت 376

امام عليه‌السلام (در اندرز) فرموده است: اعتماد و دلبستگى به دنيا با آنچه (فريب و بى‌وفائى كه) از آن چشم مى‌بينى نادانى است، و كوتاهى نمودن در نيكوكارى (طاعت و بندگى) وقتى كه به پاداش آن اطمينان دارى (مى‌دانى كه نتيجه‌اش بهشت و آسايش هميشگى است) زيانكارى است، و اعتماد نمودن به هر كس پيش از آزمايش او (موجب) ناتوانى و درماندن (در كار) است (چون چنين كس نمى‌داند بكه اعتماد نمايد و نمى‌تواند جستجو كند كسى را كه شايسته اعتماد او است).

حكمت 377

امام عليه‌السلام (در نكوهش دنيا) فرموده است: از نشانه‌هاى خوارى دنيا نزد خدا آن است كه معصيت نكنند او را مگر در دنيا، و نيابند آنچه (سعادت و نيكبختى) را كه نزد او است مگر به دورى از آن.

حكمت 378

امام عليه‌السلام (در ترغيب به كردار نيكو) فرموده است: هر كه كردارش او را كند گرداند (عبادت نكرده كار نيكو انجام ندهد) نسبش او را تند نمى‌گرداند (بزرگى و نيكبختى پدر يا مادر يا يكى از اجداد سبب بزرگى و نيكبختى او نشود. اين فرمايش به عينه همان فرمايش بيست و دوم است مگر اينكه در آنجا لم يسرع به حسبه نقل شده يعنى مقام و منزلتش او را تند نمى‌گرداند، سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) و در روايت ديگرى است: كسى كه مقام و منزلت خود را از دست داد مقام و منزلت پدرانش به او سود نمى‌رساند (در بيشتر نسخ نهج‌البلاغه اين فرمايش ضبط نشده ما آن را از نسخه ابن ابى‌الحديد و شيخ محمد عبده نقل نموديم).

حكمت 379

امام عليه‌السلام (درباره كوشش در كار) فرموده است: هر كه چيزى را بجويد آن را يا بعض آن را خواهد يافت (زيرا خواستن آماده است براى بدست آوردن، اگر استعداد و آمادگى بر آن كامل باشد همه را به دست آورد، و اگر كامل نباشد كمبود خواسته شده به اندازه كمى استعداد مى‌باشد).

حكمت 380

امام عليه‌السلام (در نيكى و بدى حقيقى) فرموده است: خوشى و نيكى (سود دنيا) كه پس از آن آتش باشد (موجب كيفر الهى گردد در حقيقت) خوشى و نيكى نيست، و ناخوشى و بدى (سختى دنيا) كه پس از آن بهشت باشد (در حقيقت ناخوشى و بدى نيست، و هر نعمتى پائين‌تر از بهشت كوچك و بى‌اهميت است، و هر بلاء و گرفتارى كمتر از آتش آسايش و آسودگى است )زيرا نعمتى را نعمت توان گفت كه پى آن كيفر نباشد و سختى را سختى توان دانست كه پى آن آسايش هميشگى نباشد(.

حكمت 381

امام عليه‌السلام (درباره گرفتاريها و نعمتها) فرموده است: بدانيد كه از جمله گرفتاريها بى‌چيزى است، و سخت‌تر از بى‌چيزى بيمارى تن است، و سخت‌تر از بيمارى تن بيمارى دل است (چون لازمه آن از دست دادن نيكبختيهاى آخرت مى‌باشد) و بدانيد كه از جمله نعمتها دارائى فراوان است، و بهتر از دارائى فراوان تندرستى است، و بهتر از تندرستى پرهيز دل است (چون سبب به دست آوردن نيكبختيهاى هميشگى مى‌باشد).

حكمت 382

امام عليه‌السلام (درباره وقت مومن) فرموده است: براى مومن سه ساعت است (شبانه‌روز خود را بايد سه قسمت كند): ساعتى كه در آن با پروردگارش راز و نياز مى‌نمايد (هشت ساعت آن را در كار خدا صرف نمايد) و ساعتى كه در آن معاش خود (نيازمنديهاى زندگى) را اصلاح مى‌كند (هشت ساعت آن را به داد و ستد و صنعت يا سائر امور به كار برد) و ساعتى كه بين خويش و بين لذت و خوشى آنچه حلال و نيكو است آزاد گذارد (هشت ساعت آن را در خواب و خوراك و تن پرورى بسر برد، و ناگفته نماند كه منظور از اختصاص هر قسمت به چيزى آن نيست كه پى در پى آن را به جا آورد بلكه مراد آن است كه در هر شبانه‌روز ثلث آن را اختصاص به كارى دهد) و براى خردمند (به اقتضاى عقل عملى) روا نيست كه سفر كند مگر در سه امر: اصلاح معاش (تجارت و داد و ستد و كار) يا گام نهادن در امر معاد (مانند رفتن به مكه معظمه و مشاهد مقدسه و جهاد در راه خدا و دفاع از كفار و منافقين) يا لذت و خوشگذرانى در آنچه حرام و ناروا نيست (مانند رفتن براى تغيير آب و هوا و تندرستى).

حكمت 383

امام عليه‌السلام (درباره دنيا و كالاى آن) فرموده است: در (كالاى) دنيا بى‌رغبت باش (به آن دل مبند) تا خدا تو را به زشتيهاى آن بينا سازد (چون شيفته عيبها را نمى‌بيند و ديده بينائيش كور مى‌گردد) و (از كار خويش) بى‌خبر مباش كه از تو غافل نيستند (خدا به تو و به كار تو مى‌نگرد).

حكمت 384

امام عليه‌السلام (درباره گفتار) فرموده است: سخن بگوئيد تا شناخته شويد كه مرد در زير زبانش پنهان است (خردمندان و دانشمندان تا نگويند قدرشان هويدا نگردد، و جاهل و نادان سخن نگفتنش شايسته است، زيرا زبان بسته رازدار زشتيها و رسوائيها مى‌باشد).

حكمت 385

امام عليه‌السلام (درباره رشك) فرموده است: نيكو خوشبو است مشك كه مشكدان آن سبك و بوى آن خوش بوئى است.

حكمت 386

امام عليه‌السلام (درباره فروتنى) فرموده است: فخر و سرفرازى خود را بگزار، و كبر و بزرگيت را سر به زير نما (با همه كس فروتن باش) و گورت را ياد كن (تا از ناشايسته باز ايستى).

حكمت 387

امام عليه‌السلام (درباره تلاش براى كالاى دنيا) فرموده است: بگير از (كالاى) دنيا آنچه (از راه حلال) به سوى تو مى‌آيد، و رو بگردان از آنچه رو مى‌گرداند (دستت نمى‌رسد) و اگر تو (اين كار) نكنى (دنبال آنچه دستت نمى‌رسد بروى) پس در طلب و خواستن زياده‌روى مكن (از حرام و گناه دورى كرده رنج بسيار به خود و اهل بيت خويش روا مدار).

حكمت 388

امام عليه‌السلام (درباره گفتار شايسته) فرموده است: بسا گفتار كه اثرش (در دلها) بيشتر است از حمله نمودن و برجستن (بسا شخص خردمند به گفتار كارى انجام مى‌دهد كه به شمشير و كتك انجام نگيرد).

حكمت 389

امام عليه‌السلام (در ترغيب به قناعت) فرموده است: هر چه (از روزى) كه به آن مى‌توان اكتفاء نمود (زندگانى را گذراند) بس است (بهتر آن است كه شخص گرد زيادى نگشته رنج بسيار به خود هموار ننمايد و وقتش را در راه خدا و خدمت به خلق صرف كند تا سعادت جاويد به دست آرد).

حكمت 390

ص: 1273

امام عليه‌السلام (درباره زير با زور و پستى نرفتن) فرموده است: مرگ (براى جوانمرد) برگزيده و نيك است نه پستى و خوارى، و به اندك راضى شدن خوب ست نه نزديك رفتن و چاپلوسى كردن (از توانگران) و هر كه به او نشسته داده نشود (بى‌سعى و كوشش چيزى به دست نياورد) ايستاده هم داده نشود (با تلاش بسيار هم چيزى به دست نخواهد آورد، پس بايد در طلب و خواستن افراط ننمود و مرتكب فعل حرام نشد كه مقدر خواهد رسيد) و روزگار دو روز است: روزى براى خوشى و كامرانى تو، و روزى براى سختى و ناكاميت، پس روزى كه براى خوشى تو بود در خوشى خود سركشى مكن (ناسپاس مباش) و روزى كه براى سختى تو بود شكيبا باش (بى‌تابى مكن و خود را پست مساز).

حكمت 391

ص: 1274

امام عليه‌السلام (درباره حق پدر و فرزند بر يكديگر) فرموده است: فرزند را بر پدر حقى و پدر را بر فرزند حقى است، حق پدر بر فرزند آن است كه پدر را در هر چيز مگر در نافرمانى از خداوند سبحان اطاعت و پيروى نمايد، و حق فرزند بر پدر آن است كه نام فرزند را نيكو قرار دهد (به نام يكى از معصومين عليهم‌السلام يا يكى از فرزندان و خاندان آنها نام نهد) و او را باادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بياموزد.

حكمت 392

امام عليه‌السلام (درباره آنچه اثر دارد و ندارد) فرموده است: چشم زخم، افسونها، جادو، شگون و فال نيك (مانند آنكه بيمار را كسى يا سالم )اى تندرست( بشنود و توجه نمايد به اينكه همانطورى كه شنيده بهبودى خواهد يافت) حق است (هر يك اثر خود را مى‌بخشد) و فال بد و واگيرى بيمارى از شخصى به ديگرى درست نيست (اثر ندارد) و بوى خوش و عسل و سوارى و نگاه كردن به سبزه افسونهائى هستند كه غمها و اندوهها را مى‌زدايند و بيماران به آنها به بهبودى مى‌يابند (اين فرمايش و فرمايش سيصد و هشتاد و پنج و سيصد و هشتاد و شش و سيصد و نود و يك در بيشتر از نسخ نهج‌البلاغه نيست ما آنها را نسخه ابن ابى‌الحديد نقل نموديم).

حكمت 393

ص: 1275

امام عليه‌السلام (درباره همرنگ جماعت بودن) فرموده است: نزديك شدن به مردم در اخلاقشان (مانند آنان در امر زندگانى رفتار نمودن موجب) ايمنى است از كينه‌هاشان (چون كسى كه با مردم همرنگ باشد در امورى كه برخلاف دين و مذهب نيست او را دوست داشته و كينه‌اش را در دل نمى‌گيرند).

حكمت 394

امام عليه‌السلام به يكى از كسانى كه با آن حضرت سخن مى‌گفت در حالى كه سخنى بر زبان راند كه مانند او را از گفتن چنان سخن كوچك مى‌پنداشتند (درباره سخن بيجا) فرمود: پرواز كردى پيش از پر در آوردن، و بانگ زدى هنگام بچه بودن (خلاصه تو را نمى‌ترسيد كه چنين سخنى در محضر ما بگوئى، يا سزاوار نبود كه چون توئى اين سخن را بگويد. سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) شكير در اينجا: اول پرى است كه در مرغ مى‌رويد پيش از آنكه قوت يافته محكم گردد، و سقب: بچه شترى است كه بانگ نمى‌زند مگر پس از آنكه بزرگ شود.

حكمت 395

ص: 1276

امام عليه‌السلام (در زيان همه كاره بودن) فرموده است: كسى كه به كار مختلف پردازد (بخواهد كارهاى گوناگون بنمايد) چاره‌سازيها او را واگزارند (از حيله‌هايش نتيجه نمى‌برد و فيروزى نمى‌يابد).

حكمت 396

هنگامى كه از امام عليه‌السلام معنى سخنشان لاحول و لاقوه الا بالله (جنبش و توانائى نيست مگر به اراده خدا) را پرسيدند آن حضرت فرمود: ما با خدا دارنده چيزى نيستيم (شريك نمى‌باشيم) و دارنده نمى‌شويم مگر آنچه (اندام و قوى و عقل) را كه ما را دارنده آن گرداند، پس هر گاه ما را به چيزى دارا گردانيد كه او از ما دارنده‌تر است تكليف نمايد (امر و نهى فرمايد) و هر گاه آن چيز (توانائى بر آن) را از ما گرفت تكليف آن را از ما برداشته (درباره آن مواخذه و بازپرسى نمى‌نمايد).

حكمت 397

امام عليه‌السلام چون شنيد عمار ابن ياسر رحمه‌الله به سخن مغيره ابن شعبه پاسخ مى‌دهد (درباره اينكه نبايد اعتناء نمود به كسى كه دين را آلت و ابزار دنيا قرار داده) به او فرمود: اى عمار، مغيره را به خود گزار (بسخنانش اعتناء مكن) زيرا او از دين نگرفته و نياموخته مگر چيزى كه دنيا را به او نزديك كرده است (چيزى كه به درد دنيايش بخورد) و با قصد (دانسته) بر خود مشتبه ساخته تا شبهات (نادرستيهائى كه به حق و درست مانند) را بهانه خطاها و لغزشهايش قرار دهد (خلاصه به دين معتقد نيست پس بحث در اين گونه شبهات براى آن است كه كفر و نفاقش فاش نشود و امر دنيايش منظم باشد).

حكمت 398

ص: 1277

امام عليه‌السلام (در ترغيب به توكل و اعتماد به خدا) فرموده است: چه نيكو است فروتنى توانگران با درويشان براى بدست آوردن پاداشى كه نزد خدا مى‌باشد، و نيكوتر از آن بى‌اعتنائى و سرفرازى درويشان است با توانگران به جهت اعتماد به خدا (چون اين كار بزرگترين دليل است بر كمال يقين و باور به خدا زيرا به سبب سرفرازى خود با توانگر طمع و آز به غير خدا و خوف و ترس از غير او را از بين برده و در نوميدى سخت شكيبا گشته و هيچيك از اينها در فروتنى توانگر نيست).

حكمت 399

امام عليه‌السلام (درباره سود خرد) فرموده است: خداوند عقل را در مردى وديعه ننهاده (نبخشيده) مگر آنكه او را با آن يكى از روزها (با چاره‌سازى آن از فتنه و تباهى دنيا يا به وسيله طاعت و بندگى از گرفتارى آخرت) رهائى دهد.

حكمت 400

امام عليه‌السلام (درباره غلبه حق بر باطل) فرموده است: هر كه با حق در آويزد (زد و خورد نموده بخواهد آن را از بين ببرد) حق او را به خاك افكند (نابود سازد، زيرا خداوند يار حق است و كسى را توانائى نيست كه با او پنجه اندازد).

حكمت 401

ص: 1278

امام عليه‌السلام (درباره انديشيدن) فرموده است: دل مصحف و كراسه ديده است (آنچه ديده مى‌بيند بايد در صفحه دل نوشت و در آن تامل و انديشه نمود و حق و باطل و خير و شر آن را معلوم ساخت).

حكمت 402

امام عليه‌السلام (در ستايش پرهيزكارى) فرموده است: پرهيزكارى پيشواى خوها است (هر خوى نيكى به آن بسته است و همه را در بر دارد).

حكمت 403

امام عليه‌السلام (در ترغيب به احترام نمودن به معلم و آموزگار) فرموده است: تيزى زبانت را به كسى كه تو را گويا كرده (آموخته) و استوارى گفتارت را به كسى كه تو را (در گفتار) به راه راست راهنمائى نموده نگردان (و شايد مراد چنين باشد: تندى زبان و استوارى گفتارت را بر )زيان دين( خدا كه تو را گويا كرده و به راه راست )به وسيله پيغمبر اكرم( راهنمائى نموده به كار مبر، زيرا بسيار زشت است كه به كسى شمشيرى دهند تا دشمن را دفع نمايد و با همان شمشيردهنده را بكشد).

حكمت 404

امام عليه‌السلام (در دورى از زشتيها) فرموده است: بس است ادب و آراستگى براى تو دورى نمودن از آنچه (زشتى) كه براى ديگرى بد مى‌دانى.

حكمت 405

ص: 1279

امام عليه‌السلام (در شكيبائى) فرموده است: كسى كه (در مصيبت و اندوهى) صبر كرد مانند شكيبائى آزاد مردان (كه به قيد و بند دنيا گرفتار نيستند) او شكيبا است (و پاداش خود را مى‌يابد) و اگر صبر نكرد (بى‌تابى نمود در آن پيشامد) از ياد مى‌برد مانند فراموش كردن نادانان بى‌تجربه (كه در پيشامدها بى‌تابى نمايند و چون چاره نبينند خاموش شوند، و پاداشى ندارند بلكه كيفر بى‌تابى را دريابند).

حكمت 406

و در خبر ديگر است كه آن حضرت عليه‌السلام به اشعث ابن قيس كه او را تسليت و دلدارى مى‌داد (نيز در شكيبائى) فرمود: اگر شكيبائى كردى مانند شكيبائى بزرگان پس (نزد خداوند سبحان) نيكو و شايسته است، و اگر شكيبائى نكردى (آن مصيبت را) از ياد خواهى برد مانند فراموشى چهارپايان (رنج خود را، خلاصه ناچار شكيبا خواهى شد بدون پاداشى).

حكمت 407

امام عليه‌السلام در وصف و چگونگى دنيا فرموده است: دنيا (به زينت و آرايش خود) فريب مى‌دهد، و (به بلاها و گرفتاريهايش) زيان مى‌رساند، و (به سرعت و شتاب) مى‌گذرد (از آنها جدائى مى‌نمايد) خداوند سبحان (بر اثر حقارت و پستى دنيا) راضى نگشت كه آن را پاداش دوستان خود و كيفر دشمنانش قرار دهد، و اهل دنيا مانند كاروانى هستند كه در بين آنكه فرود آمده‌اند (تا لحظه‌اى آسوده شده رفع خستگى نمايند) ناگاه راننده ايشان (جلودارشان) به آنها بانگ زند (كوچ كنيد كه اينجا جاى استراحت نيست) پس كوچ كنند.

حكمت 408

ص: 1280

امام عليه‌السلام به فرزندش (امام) حسن عليه‌السلام (در زيان گذاشتن دارائى براى وارث) فرموده است: اى پسرك من البته چيزى از (مال و دارائى) دنيا را از پس خود مگذار، زيرا آن را براى يكى از دو مرد مى‌گذارى: يا براى كسى كه در طاعت و بندگى خدا به كار مى‌برد پس او نيكبخت مى‌گردد به چيزى كه تو به سبب آن بدبخت و زيانكار شده‌اى، يا براى كسى كه در معصيت و نافرمانى خدا به كار مى‌برد پس بدبخت شده به سبب آنچه تو براى او گرد آورده‌اى و او را بر معصيتش كمك و ياور باشى، و هيچيك از اين دو سزاوار و شايسته نيست كه او را بر خود اختيار نموده برگزينى (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) اين فرمايش به طور ديگر روايت مى‌شود كه اين است:

ص: 1281

پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر اكرم، آنچه در دو دست تو است از (كالاى) دنيا پيش از تو صاحبى داشته است، و پس از تو به صاحبى مى‌رسد، و تو (آن را) براى يكى از دو مرد گردآورنده‌اى: كسى كه به طاعت خدا عمل كند در آنچه گرد آورده‌اى پس نيكبخت شود به چيزى كه تو به سبب آن بدبخت شده‌اى، يا مردى كه آن را در معصيت خدا به كار برد پس بدبخت شده به آنچه براى او گرد آورده‌اى و هيچيك از اين دو را شايسته نيست بر خويش اختيار نمائى، و نه آنكه براى او بر پشت خود (گناه) بار كنى، پس براى كسى كه گذشته (مرده) آمرزش خدا را و براى كسى كه مانده روزى خدا را اميدوار باش (نه بر رفته افسوس خور نه بر مانده اندوه).

حكمت 409

ص: 1282

امام عليه‌السلام به كسى كه در حضور آن حضرت گفت: استغفرالله (در شرائط استغفار و طلب آمرزش) فرمود: مادرت به مرگ تو بنشيند آيا مى‌دانى چيست (معنى حقيقى) استغفار (كه بى‌انديشه به زبان مى‌گذرانى)؟ استغفار مقام و منزلت گروهى بلند مرتبه (مومنين) است و آن نامى است كه شش معنى (شرط) دارد (اگر هر شش شرط جمع باشد استغفار تمام وگرنه ناقص است) اول پشيمانى از گناه گذشته، دوم تصميم به ترك بازگشت به آن هميشه، سوم آنكه حقوق مردم را بپردازى تا خدا را ملاقات كنى (به پاداش برسى) با پاكى كه بر تو زيان و گناهى نباشد، چهارم آنكه قصد كنى هر چه واجب بوده (مانند نماز و روزه و حج) و آن را از دست داده‌اى (به جا نياورده‌اى) حق آن (قضائش) را به جا آورى، پنجم آنكه همت بگمارى گوشتى را كه (بر تن تو) از حرام روئيده به اندوهها بگدازى تا پوست با استخوان بچسبد و بين آنها گوشت تازه‌اى برويد، ششم آنكه رنج عبادت و بندگى را به تن بچشانى چنانكه شيرينى معصيت را به آن چشانده‌اى، پس آنگاه (كه اين شرائط گرد آمد) مى‌گوئى: استغفرالله (از خدا آمرزش مى‌طلبم).

حكمت 410

امام عليه‌السلام (در سود بردبارى) فرموده است: بردبارى قبيله است (چون بردبار را از آزار دشمن نگاه مى‌دارد چنانكه قبيله و خويشاوند شخص را نگهدارى مى‌كنند، يا چون بر اثر بردبارى مردم دوست و ياور او مى‌شوند به آن ماند كه صاحب قبيله شده است).

حكمت 411

ص: 1283

امام عليه‌السلام (در بيچارگى انسان) فرموده است: ذليل و بيچاره فرزند آدم: اجلش پنهان (نمى‌داند چه وقت مى‌ميرد) بيماريها و دردهايش پوشيده (همواره در معرض پيشامدها و بيماريهاى ناگوار مى‌باشد) عملش نگاهدارى مى‌شود (در نامه اعمال ثبت گرديده اگر خودش هم فراموش كند از او فراموش ننمايند) پشه او را دردناك مى‌سازد، و آب در گلو گرفتن مى‌كشد، و عرق بدبود مى‌كند (پس آيا شايسته است چنين كسى گردنكشى و سرفرازى نموده به خود بنازد؟!).

حكمت 412

روايت شده است كه امام عليه‌السلام در بين اصحاب خود نشسته بود زنى باجمال و نيكرو بر ايشان گذشت اصحاب چشمها بر او انداختند، آن حضرت عليه‌السلام (در نهى نگاه كردن به زنها) فرمود: ديده‌هاى اين نرها (مانند شتر مست) بر هوا افكنده است، و اينگونه نگاه كردن سبب هيجان و انگيخته شدن شهوت و خوشى است در ايشان پس هر گاه يكى از شما به زنى كه او را خوش آيد نگاه كند بايد با اهل خود همبستر شود كه او زنى مانند زن است (همه زنها در لذت و خوشى رساندن يكسانند) پس مردى از خوارج گفت: خدا او را كافر بكشد چه او را فقيه و دانشمند گردانيده؟! اصحاب برجستند كه او را بكشند، امام عليه‌السلام فرمود: مهلتش دهيد (واگزاريد) به جاى دشنام بايد دشنامش داد يا از گناهش گذشت (نه آنكه او را بكشيد).

حكمت 413

ص: 1284

امام عليه‌السلام (در سود عقل) فرموده است: بس است تو را (سود بردن) از عقل و خرد كه راههاى گمراهيت را از راههاى رستگاريت به تو آشكار مى‌سازد (زيرا اين سود همه سودها را در بر دارد).

حكمت 414

امام عليه‌السلام (در كوچك نشمردن كار خير) فرموده است: كار خير را انجام دهيد و اندك آن را كوچك مشماريد زيرا خرد آن (نزد پروردگار) بزرگ و (پاداش) كم آن بسيار است، و بايد كسى از شما نگويد ديگرى از من به انجام كار نيك سزاوارتر است كه سوگند به خدا ديگرى سزاوارتر و شايسته‌تر خواهد بود (زيرا) هر يك از خير و شر را اهل و دارنده‌اى است و هر گاه شما يكى از آن دو را رها كنيد اهلش آن را به جاى شما انجام خواهند داد (و انجام دهنده سزاوار آن است).

حكمت 415

امام عليه‌السلام (درباره رسيدن به سعادت) فرموده است: هر كه نهان خود را درست كند (انديشه‌اش را پاك گرداند) خدا آشكار او را درست نمايد (خوش سازد) و هر كه براى دينش كار كند خدا امر دنياى او را كفايت فرمايد (از سختيها برهاند) و كسى كه نيكو سازد آنچه بين خود و خدا است (از غير خدا چشم بپوشد) خدا آنچه را بين او و مردم است نيكو نمايد (مردم را با او مهربان گرداند).

حكمت 416

ص: 1285

امام عليه‌السلام (درباره حلم و عقل) فرموده است: بردبارى پرده پوشاننده (عيبها) است، و عقل شمشير برنده (نفس اماره) است، پس عيبهاى خويت را با بردبارى بپوشان، و هوا و خواهشت را با خرد بكش.

حكمت 417

امام عليه‌السلام (در ترغيب دستگيرى مستمندان) فرموده است: خدا را بندگانى است كه آنان را به نعمتهائى تخصيص داده براى سود بندگان پس آن نعمتها را در دسترس آنها مى‌گذارد هنگامى كه (به مستحقين و زيردستان) ببخشند، و هر گاه آن نعمتها را جلو گيرند (چيزى از آنها را به كسى ندهند) از آنان گرفته به ديگران انتقال مى‌دهد (كه در راه نيازمندان به كار برند).

حكمت 418

امام عليه‌السلام (درباره تندرستى و دارائى) فرموده است: بنده را سزاوار نيست كه به دو چيز پشت گرم باشد: تندرستى و دارائى (زيرا) در بين اينكه او را تندرست مى‌بينى ناگهان بيمار گردد، و در بين اينكه او را دارا و توانگر مى‌بينى به ناگاه درويش و بى‌چيز شود.

حكمت 419

ص: 1286

امام عليه‌السلام (درباره گله از درخواست) فرموده است: هر كه از حاجت و درخواستى پيش مومنى گله نمايد به آن ماند كه گله آن را نزد خدا برده (زيرا مومن دوست خدا است) و هر كه از آن حاجت پيش كافرى گله نمايد به آن ماند كه از خدا گله نموده است (زيرا كافر دشمن خدا است).

حكمت 420

امام عليه‌السلام در يكى از عيدها (كه عيد روزه بوده درباره عيد) فرموده است: امروز عيد كسى است كه خدا روزه‌اش را پذيرفته و نمازش را پاداش داده است (نه براى آنكه جامه نو پوشد و پيش خدا آبرو نداشته باشد) و هر روز كه خدا را در آن نافرمانى نكنند آن روز عيد (روز جشن و شادى) است.

حكمت 421

امام عليه‌السلام (در زيان مال حرام) فرموده است: بزرگترين پشيمانيهاى روز قيامت پشيمانى و افسوس مردى است كه دارائى را از راه حرام به دست آورده و آن را مردى به ارث برد و در طاعت و بندگى خدا به كار برد و به سبب آن داخل بهشت گردد و به دست آورنده دارائى حرام داخل آتش.

حكمت 422

ص: 1287

امام عليه‌السلام (در زيان تلاش بسيار) فرموده است: زيانكارترين مردم در داد و ستد و نوميدترين آنها در كوشش و تلاش مردى است كه براى رسيدن به آرزوهاى خود بدنش را كهنه گرداند (خويش را پير نموده عمر به سر برد) و قضاء و قدرها او را به اراده و خواستش يارى نكرده (به آرزوهايش نرسيده) پس با حسرت و دريغ از دنيا برود و با گناهانش (كه از تلاش بسيار به او رسيده) به آخرت وارد شود.

حكمت 423

امام عليه‌السلام (درباره روزى) فرموده است: روزى دو جور است: يكى تو را مى‌جويد و ديگرى را تو مى‌جوئى، پس كسى كه دنيا خواه باشد (براى روزى خود را به رنج اندازد) مرگ او را مى‌طلبد تا از دنيا بيرونش برد، و كسى كه آخرت خواهد (به طاعت و بندگى مشغول بوده و بيش از نياز براى روزى تلاش نكند) دنيا او را مى‌طلبد تا او از آن روزى خود را تمام بستاند (خلاصه روزى جوياى طالب آخرت و دنياخواه جوينده روزى است).

حكمت 424

ص: 1288

امام عليه‌السلام (درباره پاره‌اى از خوهاى خدادوستان) فرموده است: دوستان خدا آنانند كه به باطن (نيست شدن) دنيا بنگرند هنگامى كه مردم به ظاهر (زينت و آرايش) آن مى‌نگرند، و به پايان آن بپردازند (توشه سفر مرگ آماده نمايند) هنگامى كه مردم به امروز آن مى‌پردازند (درصدد به دست آوردن كالاى آنند) پس مى‌ميرانند از دنيا آنچه را كه مى‌ترسند ايشان را بميراند (از آنچه سبب عذاب و كيفر الهى است دورى مى‌نمايند) و رها مى‌كنند از آن آنچه را كه مى‌دانند ايشان را رها خواهد نمود (به كالاى آن دل نمى‌بندند چون مى‌دانند از ايشان جدا خواهد شد) و مى‌بينند كه بسيار بهره بردن ديگران از دنيا كم بهره بردن است (نسبت به بهره آخرت) و دريافتشان دنيا را (موجب) از دست دادن (سعادت جاويد) است، ايشان دشمنند آن را كه مردم با آن آشتى هستند و آشتى هستند آن را كه مردم با آن دشمنند (از خواهش نفس دورى گزيده و در برابر آن ايستادگى مى‌نمايند) به سبب ايشان كتاب دانسته شد (مردم به احكام قرآن پى بردند) و با آن كتاب آنها شناختند، و به ايشان كتاب برجا ماند (از تغيير و تبديل و كم و زياد شدن محفوظ ماند) و با آن كتاب آنها برپا ماندند (آنچه داشتند از

آن گرفتند( اميد و آرزوئى بالاتر از اميدشان )پاداش خداوند سبحان( و ترسى بالاتر از ترسشان )كيفر الهى( نمى‌بينند.

حكمت 425

امام عليه‌السلام (درباره به ياد مرگ بودن) فرموده است: به ياد داشته باشيد بريده شدن لذتها و خوشيها و برجا ماندن گناهان را (به ياد مرگ باشيد كه با رسيدن آن خوشيهاى چند روزه از بين مى‌رود و كيفر گناهان همواره مى‌ماند).

حكمت 426

ص: 1289

امام عليه‌السلام (درباره آزمايش مردم) فرموده است: (مردم را) بيازما تا (آنها را) دشمن دارى (چون در ظاهر بيشتر مردم بد نيستند هنگام آزمايش بديشان آشكار مى‌گردد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) بعضى مردم اين فرمايش را از پيغمبر صلى الله عليه و آله روايت مى‌كنند و از آنچه كمك مى‌كند كه اين فرمايش از اميرالمومنين عليه‌السلام مى‌باشد آن است كه ثعلب بيان كرده ابن اعرابى براى ما نقل نمود كه مامون گفته: اگر نه آن بود كه على عليه‌السلام فرموده اخبر تقله يعنى بيازما تا دشمن دارى، من مى‌گفتم: اقله تخبر يعنى (مردم را) دشمن دار تا (آنها را) بيازمائى (اين سخن مامون از آن است كه دوستى با ديگرى عيب پوش است و چون او را دشمن داشتى ممكن است به حال او چنانكه هست پى ببرى، ولى براى مردمان پاك سزاوار نيست پيش از آزمايش كسى را دشمن بدارند به اين جهت سخن مامون به كار دنياطلبان بيشتر مى‌آيد، و ناگفته نماند كه اخبر بضم باء امر است از خبر الشى يخبر يعنى آن را از روى آزمايش دانست، و تقله مضارع مجزوم بعد از امر است، و هاء براى وقف است از قلاه يقلى مثل رمى يرمى يعنى او را دشمن داشت).

حكمت 427

ص: 1290

امام عليه‌السلام (درباره شكرگزارى و دعاء و توبه) فرموده است: نمى‌شود كه خدا بر بنده در سپاسگزارى را بگشايد (امر به شكر فرمايد) و در افزونى را به رويش ببندد (بر نعمت نيافزايد) و در دعاء و درخواست را بگشايد (دستور دهد كه از او بخواهند) و در روا شدن را به رويش ببندد (درخواست او را نپذيرد) و در توبه را بگشايد و در آمرزش را به رويش ببندد (گناهش را نيامرزد).

حكمت 428

امام عليه‌السلام (درباره جوانمردى) فرموده است: شايسته‌ترين مردم به جوانمردى كسى است كه جوانمردان در او ريشه كرده باشند (پدراننش از نيكان و جوانمردان بوده‌اند.

حكمت 429

از امام عليه‌السلام پرسيدند كدام يك از دادگرى يا بخشش برتر است؟ آن حضرت عليه‌السلام (در برترى عدل از جود) فرمود: دادگرى چيزها را به جاى خود مى‌نهد، و بخشش آنها را از جاى خود بيرون مى‌نمايد (زيرا جواد زياده بر استحقاق مى‌بخشد) و عدل نگاهدارنده همگان است و جود فقط به كسى بهره مى‌دهد كه به او بخشش شده پس عدل شريف‌تر و برتر مى‌باشد.

حكمت 430

امام عليه‌السلام (در نكوهش نادانى) فرموده است: الناس (تا آخر، اين فرمايش بى‌كم و زياده همان فرمايش يكصد و شصت و سوم است كه ترجمه و شرحش بيان شد).

حكمت 431

ص: 1291

امام عليه‌السلام (درباره پارسائى) فرموده است: تمام زهد و پارسائى بين دو كلمه از قرآن است: خداوند سبحان (س 57 ى 23) فرموده است: لكيلا تاسوا على مافاتكم، و لاتفرحوا بما اتاكم يعنى تا هرگز بر آنچه از دستتان رفته اندوه مخوريد، و بر آنچه به شما داد شادى نكنيد، و كسى كه بر گذشته افسوس نخورد و به آينده شاد نگشت پس زهد را از دو سمت آن (بى‌اعتنائى به گذشته و آينده) دريافته است(.

حكمت 432

امام عليه‌السلام (درباره حكمرانان) فرموده است: حكومتها ميدانهاى (آزمايش) مردان است (چنانكه در اصطبلها اسبهاى مسابقه در دواندن شناخته مى‌شوند هنگامى كه كسى به حكومت رسيد نيكى و بديش آشكار مى‌گردد).

حكمت 433

امام عليه‌السلام (درباره سستى در كار) فرموده است: چه بسيار مى‌شكند و تباه مى‌سازد خواب تصميمهاى روز را (شرح اين فرمايش در شرح سخن دويست و يازدهم در باب خطبه‌ها گذشت).

حكمت 434

امام عليه‌السلام (درباره جاى زندگى) فرموده است: شهرى از شهر ديگر به تو سزاوارتر و شايسته‌تر نيست، بهترين شهرها شهرى است كه تو را به دوش گيرد (اهل آن تو را بخواهند و در زندگى در رفاه و آسايش باشى).

حكمت 435

ص: 1292

هنگامى كه خبر مرگ اشتر- خدايش بيامرزد به امام عليه‌السلام رسيد (در بزرگوارى و دلاورى او) فرمود: مالك رفت اما چه بود مالك، سوگند به خدا اگر كوه بود كوهى جدا مانده و بزرگ بود، و اگر سنگ بود سنگى سخت بود كه (از بزرگى و سختى) هيچ حيوان سم‌دار رهنورد به آن بالا نمى‌رود، و هيچ پرنده‌اى بر آن نمى‌پرد (او يكتا و يگانه بود و هيچكس بر او پيروزى نمى‌يافت. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) فند به معنى كوهى است كه از كوهها جدا است.

حكمت 436

امام عليه‌السلام (در ستودن پشتكار گرفتن) فرموده است: كار اندك كه به آن ادامه داده شود بهتر است از كار بسيار كه خستگى آورد (اين فرمايش همان فرمايش دويست و هفتادم است با مختصر تفاوتى در لفظ كه شرح آن گذشت).

حكمت 437

امام عليه‌السلام (درباره پيشرفت صفات) فرموده است: هر گاه در كسى صفت و خوى شگفت‌آورنده‌اى باشد (خواه نيك و خواه زشت) همانندهاى آن را منتظر باشيد (كه خوبتر خواهد بود اگر آن صفت خوب بوده و زشت تر اگر آن صفت زشت باشد).

حكمت 438

ص: 1293

امام عليه‌السلام به غالب ابن صعصعه پدر فرزدق (شاعر) در بين اينكه گفتگو مى‌كردند فرمود: شتران بسيارت را چه كردى؟ غالب گفت: حقوق (مردم) آنها را پراكنده ساخت (در راههاى خير مانند صدقه، زكوه، صله رحم، اداء دين به كار رفت) آن حضرت عليه‌السلام (در ستودن اداء حقوق مردم) فرمود: اين پراكندگى ستوده‌ترين راههاى پراكنده شدن آن شتران است.

حكمت 439

امام عليه‌السلام (در زيان نادانى به احكام دين) فرموده است: كسى كه بدون دانستن احكام دين داد و ستد كند در ربا (بهره دادن و گرفتن در وام كه حرام و موجب كيفر الهى است) فرو رود (گرفتار شود).

حكمت 440

امام عليه‌السلام (در زيان ناسپاسى) فرموده است: هر كس مصائب و اندوههاى كوچك و بزرگ شمارد خداوند او را به بزرگهاى آنها گرفتار گرداند (زيرا بزرگ شمردن اندوه كوچك دليل بر راضى نبودن به قضاء و قدر الهى است كه مستلزم مستعد بودن براى فزونى بلاء و اندوه است، ولى اگر آدمى بر مصيبت و اندوهى كه پيش مى‌آيد خدا را سپاسگزار باشد آماده براى دفع آن شود).

حكمت 441

ص: 1294

امام عليه‌السلام (درباره عزت نفس) فرموده است: هر كس را نفس كريم و بزرگوار شد (خود را ارجمند دانست) شهوتهايش نزد او خوار مى‌گردد (از آن پيروى ننمايد تا به ذلت و خوارى نيفتد).

حكمت 442

امام عليه‌السلام (در زيان شوخى) فرموده است: مردى شوخى نكرد از هر جور شوخى مگر آنكه پاره‌اى از عقل خود را رها كرد رها كردنى (شوخى باعث سبكى عقل مى‌شود).

حكمت 443

امام عليه‌السلام (درباره آميزش با يكديگر) فرموده است: بى‌اعتنائى تو به كسى كه به تو رغبت دارد (باعث) كمى نصيب و بهره است، و رغبت تو به كسى كه به تو بى‌اعتناء است (سبب) ذلت و خوارى نفس است.

حكمت 444

امام عليه‌السلام (در نكوهش عبدالله ابن زبير) فرموده است: همواره زبير مردى از (خويشان) ما اهل بيت بود تا وقتى كه پسر شوم او عبدالله پديد آمد (عبدالله خويشاوندى را با ما بريد زيرا او اگر چه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود ولى بعد از آن حضرت زنديق گشت يعنى در باطن كافر گرديده و آشكار اظهار ايمان مى‌نمود چنانكه مرحوم مامقانى در كتاب تنقيح‌المقال فرموده، و از مرحوم مجلسى است در كتاب بحارالانوار: عبدالله ابن زبير بنى‌هاشم را دشمن مى‌داشت، و على عليه‌السلام را لعن نموده دشنام مى‌داد، خلاصه اين فرمايش را كه نويسندگان سنى و شيعه در كتابهاشان نقل نموده‌اند در نسخ نهج‌البلاغه نيست ما آن را از نسخه ابن ابى‌الحديد نقل نموديم).

حكمت 445

ص: 1295

امام عليه‌السلام (در نكوهش فخر و خودخواهى) فرموده است: پسر آدم را چه با فخر و نازيدن كه اول او منى و آخر او مردار بدبو است، نه خود را روزى ميدهد و نه مرگ خويش را دفع مى‌نمايد.

حكمت 446

امام عليه‌السلام (درباره توانگرى و بى‌چيزى حقيقى) فرموده است: توانگرى و بى‌چيزى پس از بيان حال و نمودن كردار است (در روز قيامت) بر خدا (توانگر حقيقى كسى است كه روز رستخيز پاداش الهى و بهشت جاويد بهره او گردد، و بينواى حقيقى كسى است كه در آن روز به عذاب و كيفر خدا گرفتار باشد).

حكمت 447

از امام عليه‌السلام پرسيدند بزرگترين شعراء كيست آن حضرت (درباره امراءالقيس) فرمود: شعراء نتاخته‌اند در يك دسته اسبهاى گروبرى تا پايان كمال آنها نزد ربودن نى گرو شناخته شود (شعر شعراء به يك روش نيست كه بتوان يكى را بر ديگرى برترى داد) و اگر ناگزير بوده و چاره نباشد جز برترى دادن پس پادشاه گمراه برتر است (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) مراد حضرت از ملك ضليل امراءالقيس است (و اينكه او را پادشاه خوانده براى خوبى شعر او است، و اينكه او را گمراه خوانده به جهت آن است كه كافر و فاسق بوده).

حكمت 448

ص: 1296

امام عليه‌السلام (در ترغيب به دورى از دنيا) فرموده است: آيا آزاد مردى نيست كه اين ته مانده طعام در دهان (دنياى پست) را براى اهلش (كفار و منافقين) رها كند؟ براى نفسهاى شما بهايى جز بهشت نمى‌باشد پس آنها را جز به آن بها نفروشيد.

حكمت 449

امام عليه‌السلام (درباره خواهان علم و دنيا) فرموده است: دو خورنده هستند كه سير نمى‌شوند: خواهان علم (كه هر چه بر او كشف و هويدا شود باز مى‌خواهد مجهول ديگرى را معلوم نمايد) و خواهان دنيا (كه آنچه از كالاى دنيا بيابد باز مى‌خواهد كالاى ديگرى به دست آورد).

حكمت 450

امام عليه‌السلام (درباره پاره‌اى از نشانه‌هاى ايمان) فرموده است: نشانه ايمان آن است كه اختيار كنى راست گفتن را جائى كه به تو زيان مى‌رساند بر دروغ گفتن جائى كه سود مى‌دهد، و اينكه گفتارت از دانائيت فزون نباشد (آنچه مى‌دانى بگوئى و در آنچه نمى‌دانى خاموش باشى، و در بعض نسخ نهج‌البلاغه عن عملك بجاى عن علمك ضبط شده است كه معنى چنين مى‌شود: و اينكه گفتارت از كردارت فزونى نداشته باشد يعنى زياده‌تر از آنچه بجا مى‌آورى نگوئى) و اينكه در سخن گفتن درباره ديگرى از خدا بترسى (از كسى بد نگوئى و نشنوى و ندانسته گواهى ندهى، و ممكن است معنى اين باشد: در نقل روايت از ديگرى از خدا بترسى يعنى آن را بى‌كم و زياد بيان كنى و به او دروغ نبندى).

حكمت 451

ص: 1297

امام عليه‌السلام (در اعتماد نداشتن به تدبير و پايان‌بينى) فرموده است: قضاء و قدر الهى بر حسابگرى (بنده چيزى را براى خود) پيشى مى‌گيرد به طورى كه (گاهى) آفت و تباهى در تدبير و پايان‌بينى مى‌باشد (پس نبايد شخص دست از توكل برداشته به تدبير و انديشه خود اطمينان نمايد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) اين معنى پيش از اين (در فرمايش شانزدهم) به روايتى كه الفاظ آن با اين الفاظ تفاوت دارد گذشت.

حكمت 452

امام عليه‌السلام (در بردبارى و شتاب نكردن) فرموده است: حلم و تانى دو فرزند يك شكمند كه آنها را بلندى همت و اراده پابرجا مى‌زايد (بردبارى و شتاب نكردن در يك درجه و يك پايه هستند، زيرا همانطور كه شخص بلند همت زود به خشم نيامده حلم مى‌ورزد همچنين در كارها شتاب ننموده پايان را مى‌نگرد).

حكمت 453

امام عليه‌السلام (در نكوهش غيبت) فرموده است: غيبت و سخن گفتن پشت سر گوشش ناتوان است (تنها وسيله‌اى كه شخص ناتوان مى‌تواند به آن از دشمن انتقام كشد يا بر كسى حسد و رشك برد بدگوئى پشت سر او است).

حكمت 454

امام عليه‌السلام (در آزمايش بندگان) فرموده است: چه بسا كسى به سبب گفتار نيك (مردم) درباره او در فتنه و سختى افتاده (ترجمه و شرح اين جمله در فرمايش يكصد و دوازدهم گذشت).

حكمت 455

ص: 1298

امام عليه‌السلام (درباره دنيا) فرموده است: دنيا براى ديگرى آفريده شده است، و براى خود آفريده نشده است (دنيا راهى است به آخرت كه بايد آدمى در آن بندگى كند تا پاداش يابد نه آنكه هميشگى باشد كه فقط در آن خوش بگذراند).

حكمت 456

امام عليه‌السلام (درباره از بين رفتن دولت بنى‌اميه) فرموده است: بنى‌اميه را زمان مهلت و ميدان فرصتى است كه (اسب سلطنت و پادشاهى را) در آن مى‌رانند، و چون در خلافت و سلطنت بينشان اختلاف و زد و خورد افتد پس گفتارها (فرومايگان) آنها را فريب داده بر آنها تسلط يابند (ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: اين فرمايش خبر صريحى است از غيب داده و انقراض سلطنت بنى‌اميه به دست ابومسلم بود و او در اول كار خود ناتوان‌ترين و بى‌چيزترين مردم بود. سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) مرود در اينجا (اسم مفعول) از ارواد و آن مهلت و فرصت دادن و بر وزن مفعل است، و اين از رساترين و شگفت ترين سخن مى‌باشد، گويا آن حضرت عليه‌السلام زمان مهلتى را كه ايشان در آنند تشبيه كرده به ميدانى كه تا پايان آن مى‌تازند و چون به پايان آن برسند رشته نظام و آراستگى كار ايشان بعد از آن گسيخته مى‌شود.

حكمت 457

ص: 1299

امام عليه‌السلام در ستايش انصار فرموده است: سوگند به خدا ايشان با توانگريشان اسلام را تربيت و پرورش نمودند چنانكه كره اسب از شير گرفته شده (يا يكساله) تربيت مى‌شود (آنچه لازم بود درباره اسلام به جا آوردند) به دستهاى با سخاوت و بخشنده و زبانهاى تيزشان (در فداكارى براى اسلام از هيچ چيز خوددارى نكردند، و شك نيست كه خدا دين اسلام را كه در نهان بود به وسيله ايشان آشكار ساخت و اگر آنها نبودند مهاجرين از جنگ با قريش و حمايت و نگاهدارى رسول خدا صلى الله عليه و آله ناتوان بودند).

حكمت 458

امام عليه‌السلام (درباره باز بودن چشم) فرموده است: چشم بند نشستن گاه است (مادامى كه چشم باز و شخص بيدار باشد از رها كردن باد خوددارى مى‌نمايد چنانكه ماداميكه بند مشك بسته باشد آب از آن بيرون نريزد، ولى چون چشم به خواب رود مظنه بيرون آمدن باد رود، و شايد از اين رو فرموده‌اند: خواب موجب نقض و شكستن وضوء مى‌باشد، و ممكن است مراد اين باشد كه اگر شخص چشم از خوردنيها نپوشد ميل پيدا مى‌كند به خوردن هر چه مى‌بيند و در خوردن افراط مى‌نمايد و در نتيجه به نفخ و اسهال گرفتار مى‌شود، و شايد مراد اين باشد كه اگر شخص در پس و آينده بنگرد از گرفتاريها و پيشامدهاى بد رهائى يابد، پس چشم بند موخر انسان است و هر گاه آن را بسته موخر و آينده خود را ننگرد ممكن است به فتنه و بلاء گرفتار شود. سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) اين فرمايش از كنايات شگفت‌آور است گويا حضرت نشستنگاه را به ظرف و چشم را به بند تشبيه فرموده و چون بند باز شود ظرف به حال خود نمى‌ماند (آنچه در آن است بيرون مى‌آيد) و مشهورتر و آشكارتر آن است كه اين گفتار راز فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله مى‌باشد، و گروهى آن را از اميرالمومنين عليه‌السلام روايت كرده‌اند

، و اين مطلب را مبرد در كتاب المقتضب در باب اللفظ بالحروف بيان كرده است، و ما درباره اين كنايه در كتاب خود كه مجازات الاثار النبويه ناميده شده است گفتگو نموده‌ايم.

حكمت 459

ص: 1300

امام عليه‌السلام در سخنى (درباره عمر ابن خطاب) فرموده است: و (بعد از ابوبكر) فرمانروا شد بر مردم فرماندهى (عمر به مقام خلافت نشست) پس (امر خلافت را) برپا داشت و ايستادگى نمود (بر همه تسلط يافت) تا آنكه دين قرار گرفت (همچنانكه شتر هنگام استراحت پيش گردن خود را بر زمين نهد، اشاره به اينكه اسلام پس از فتنه و هياهوى بسيار از او تمكين نموده زير بارش رفتند).

حكمت 460

امام عليه‌السلام (در پيشامدهاى ناروا) فرموده است: مى‌آيد بر مردم روزگار بسيار گزنده (دشوار) كه در آن توانگر بر آنچه در دو دست راست مى‌گزد (به مال و دارائى بخل ورزيده آن را در راه خدا نمى‌دهد) و به اين كار امر كرده نشده است، خداوند سبحان (در قرآن كريم س 2 ى 237) فرموده: و لاتنسوا الفضل بينكم يعنى فضل و احسان خدا را بين خود فراموش ننمائيد (به يكديگر كمك كنيد) در آن روزگار بدكاران برخاسته گردن مى‌كشند، و نيكوكاران بيچاره و خوار شدند، و با درماندگان خريد و فروش كنند (به آنها گران فروخته و از آنان ارزان خرند) و رسول خدا صلى الله عليه و آله از فروختن (طعام) به درماندگان (يا داد و ستد با آنها) منع نموده است (چون بايد به آنان كمك كرد، يا با آنها چنان معامله و خريد و فروش نمود كه با آنكه درمانده و بيچاره نيست معامله مى‌نمايند).

حكمت 461

ص: 1301

امام عليه‌السلام (درباره دوست و دشمن خود) فرموده است: درباره من دو مرد هلاك و تباه مى‌گردد (يكى) دوستى كه (در دوستيش) زياده‌روى كند، و (ديگر) بهتان زننده‌اى كه (به من) دروغ بندد (آنچه در من نيست به من نسبت دهد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) اين فرمايش مانند فرمايش (يكصد و سيزدهم) آن حضرت عليه‌السلام است: هلك فى رجلان: محب غال، و مبغض قال (كه ترجمه و شرحش بيان شد).

حكمت 462

از امام عليه‌السلام از (معنى) توحيد و عدل پرسيدند آن حضرت فرمود: توحيد و يگانه دانستن خدا آن است كه او را در وهم و انديشه در نياورى (كه آنچه در انديشه آيد مانند تو مخلوق است) و عدل آن است كه او را (به آنچه شايسته او نيست) متهم نسازى (زيرا كار ناشايسته كردن يا از جهل و نادانى است، يا از ناچارى و نياز و خداوند از اين دو منزه است).

حكمت 463

ص: 1302

امام عليه‌السلام (در نكوهش بجا گفتن و بيجا گفتن) فرموده است: لاخير فى الصمت عن الحكم (تا آخر، اين فرمايش عينا همان فرمايش يكصد و هفتاد و سوم است كه ترجمه و شرحش گذشت). امام عليه‌السلام در دعائى كه به آن (از خدا) طلب باران مى‌نمود عرض كرد: خدايا ما را آب ده با ابرهاى رام گشته فرمانبر (ابرهاى باران‌دار مانند شتران رام باركش) نه با ابرهاى سخت نافرمان (ابرهاى بى‌باران مانند شتران سركش كه بار نكشند. سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) اين فرمايش از جمله سخنى است كه فصاحت و رسا بودنش شگفت‌آور است ،و آن اين است كه امام عليه‌السلام ابرهائى را كه داراى رعدها و صداهاى ترس‌آور و برقها و روشنيها و بادها و صاعقه‌ها و آتشها هستند تشبيه نموده به شترهاى سركش كه بر مى‌جهند با بارها (تا پالانها و بارهائى را كه در پشت دارند بيفكنند) و برمى‌جهانند سواران را (كه آنها را بيندازند) و ابرهاى خالى از اين چيزهاى ترسناك را تشبيه نموده به شتر رام كه شيرشان را مى‌دوشند و آنها فرمان برند، و بر پشتشان مى‌نشينند و آنها خوشرفتارند.

حكمت 464

ص: 1303

به امام عليه‌السلام گفتند: يا اميرالمومنين اگر موى سفيد (ريش) خود را تغيير مى‌دادى (خضاب و رنگ مى‌نمودى) بهتر بود، حضرت (درباره خضاب) فرمود: خضاب زينت و آرايش است و (ليكن) ما گروهى هستيم عزادار و در اندوه (سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) حضرت از فرمايش خود (ما در عزا و اندوه هستيم) وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله را اراده دارد (و سخنى درباره خضاب در شرح فرمايش هفدهم گذشت).

حكمت 465

امام عليه‌السلام (در ستايش پاكدامنى) فرموده است: اجر و پاداش جهاد كننده‌اى كه در راه خدا كشته شود بيشتر نيست از كسى كه (بر حرام و ناشايسته) توانائى داشته باشد و عفت و پاكدامنى به كار برد، نزديك است شخص پاكدامن (كه از حرام و ناشايسته خود را نگاه مى‌دارد) فرشته‌اى از فرشتگان بشود (اين فرمايش در بيشتر از نسخ نهج‌البلاغه نيست ما آن را از نسخه ابن ابى‌الحديد نقل نموديم).

حكمت 466

ص: 1304

امام عليه‌السلام (در سود قناعت) فرموده است: القناعه (تا آخر، اين فرمايش عينا همان فرمايش پنجاه و چهارم است كه ترجمه و شرحش بيان شد).

حكمت 467

ص: 1304

امام عليه‌السلام به زياد ابن ابيه فرمود: هنگامى كه او را بر فارس و جاهائى كه در قلمرو آن بود جانشين عبدالله ابن عباس گردانيد در ضمن سخن درازى كه بين ايشان بود و او را در آن از پيش گرفتن ماليات (از رعيت) نهى نمود: عدل و انصاف را (با رعيت) به كار بر، و از بيراهه رفتن و ستم بترس، زيرا بيراهه رفتن (بى‌انصافى) منجر به آوارگى (آنان) مى‌شود، و ظلم و ستم به شمشير (نزاع و زد و خورد بين رعيت و والى) مى‌كشاند (يا ستم سبب مى‌شود كه والى به دست رعيت كشته شود).

حكمت 468

امام عليه‌السلام (درباره گناه) فرموده است: اشد الذنوب ما استخف (تا آخر، اين فرمايش عينا همان فرمايش سيصد و چهلم است كه ترجمه و شرحش گذشت جز آنكه در آن ما استهان به جاى مااستخف بيان شده و معنى هر دو يكى است).

حكمت 469

ص: 1305

امام عليه‌السلام (در ترغيب به ياد دادن به نادان) فرموده است: خداوند از نادانان عهد و پيمان نگرفت كه ياد گيرند تا اينكه از دانايان عهد و پيمان گرفت كه ياد دهند (وقتى بر نادان واجب گردانيد كه ياد گيرند كه بر دانا واجب گردانيده بود كه او را ياد دهد و دانش خود را پنهان ننمايد).

حكمت 470

امام عليه‌السلام (در نكوهش به رنج انداختن دوست) فرموده است: بدترين برادران (دوستان) كسى است كه براى او شخص به رنج افتد (دوستى با او سبب آزار و رنج گردد. سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) زيرا تكليف يعنى زياده از طاقت سبب مشقت و رنج است و آن شر و بدى است كه لازم برادر و دوستى است كه براى او رنج برده مى‌شود پس او بدترين برادران مى‌باشد.

حكمت 471

امام عليه‌السلام (درباره از دست دادن دوست) فرموده است: هر گاه مومن برادر (دوست) خود را به خشم آورد (يا شرمنده گرداند) پس با او جدائى نموده است (خشم آوردن يا شرمنده ساختن سبب جدائى است. سيد رضى رحمه‌الله فرمايد:) گفته مى‌شود: حشمه و احشمه هر گاه او را به خشم آورد، و گفته شده است: (به معنى) او را شرمنده سازد، و احتشمه (يعنى) خشم يا شرمندگى را براى او خواهد و آن گمان بردن به جدائى او است(.

كلمات غريب

كلمه غريب 001

ص: 1306

در اين فصل بيان مى‌كنيم چند فرازى از آنچه برگزيده شده (در اين كتاب) از سخن آن حضرت عليه‌السلام كه معنى آن دور از فهم و به تفسير و بيان نيازمند است. در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (كه از عظمت و بزرگى حضرت صاحب الزمان )عجل الله فرجه( خبر داده): چون وقت آن برسد آقاى بزرگوار و پيشواى دين (از پنهان بودن و نگرانى آشكار گرديده بر مقام سلطنت و خلافت خود) مستقر و پابرجا گردد، پس (مومنين از اطراف جهان) نزد آن بزرگوار گرد آيند چنانكه پاره‌هاى ابر در فصل پائيز گرد آمده به هم مى‌پيوندد (اين فرمايش صريح است به اينكه امام زمان عليه‌السلام زنده و از دشمنان پنهان و در روى زمين سير مى‌كند و هر وقت خدا بخواهد آشكار مى‌شود، سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) يعسوب الدين يعنى سرور بزرگوار و زمامدار كارهاى مردم در آن روز (و فرمايش آن حضرت ضرب بذنبه يعنى امام زمان پس از نگرانى پابرجا مى‌گردد، زيرا يعسوب در لغت به معنى پادشاه زنبور عسل است كه بيشتر از روز را به دو بالش پرواز مى‌نمايد، و چون دم به زمين گذارد حركت و پرواز را ترك نموده مستقر مى‌شود) و قزع پاره‌هاى ابر است كه (رقيق و نازك است خواه آبدار و خواه) بى‌آب و باران ب

اشد (چنانكه لغت‌نويسان معنى آن را به طورى كه بيان شد ضبط نموده‌اند: و اينكه اصحاب حضرت قائم عليه‌السلام را به پاره‌هاى ابر پائيز تشبيه نموده براى آن است كه پائيز اول زمستان است و ابرهاى پراكنده در آن هنگام به زودى به هم مى‌پيوندند).

كلمه غريب 002

ص: 1307

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (كه در آن صعصعه ابن صوحان عبدى را )كه از بزرگواران و خواص و نيكان اصحاب اميرالمومنين عليه‌السلام است( مى‌ستايد): اين خطبه خوان ماهر و زيرك (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) (از لفظ شحشح) شخص ماهر و زيرك و استاد در خطبه خواندن و تواناى در اداى سخن رسا را خواسته است، و هر تندگذر در سخن و رفتار را شحشح گويند، و شحشح در غير اين مقام به معنى انجيل و زفت آمده كه از بخشش خوددارى مى‌نمايد (ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: صعصعه را فخر و سرفرازى همين بس كه مانند على عليه‌السلام او را به مهارت و استادى و فصاحت زبان و توانائى بر سخن بستايد).

كلمه غريب 003

ص: 1308

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (در زيان زد و خورد): نزاع و زد و خورد را رنجها و نابوديها است (چون) اگر شخص در آن كوشيده پافشارى نمايد به معصيت و گناه گرفتار شود، و اگر از آن چشم پوشد و دست بر دارد مغلوب و مظلوم گردد، و در هر دو صورت رنج بيند و چنين كس از پرهيزكارى باز مى‌ماند چنانكه در فرمايش دويست و نودم به اين نكته تصريح شده، پس سزاوار آن است كه كارى كند كه نزاع و زد و خورد پيش نيايد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:( امام عليه‌السلام از لفظ قحم نابوديها را اراده نموده است، زيرا زد و خورد بيشتر اوقات اشخاص را به سختيها و نابوديها مى‌افكند، و )جمله( قحمه الاعراب يعنى سختى باديه‌نشينان عرب، از آن گرفته شده است، و مراد اين است كه قحطى و خشكسالى ايشان را دريابد به طورى كه دارائيهاى آنان را از بين ببرد و از چارپايانشان باقى نگذارد مگر استخوان بى‌گوشت كه معنى نابود شدن دارائيهاشان همين است. و در )معنى( قحمه الاعراب جور ديگر هم گفته شده است، و آن اين است كه قحطى و خشكسالى آنها را به رفتن شهرهاى آباد وا مى‌دارد يعنى خشكيدن به بيابان )نبودن آب و گياه در آن( ايشان را نيازمند گرداند و وادار نمايد كه به شهر

آيند.

كلمه غريب 004

ص: 1309

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (در انتخاب شوهر براى دختر): هر گاه زنان (دختران) به حد كمال رسند (هنگام زناشوئى و تصرف آنها در حقوقشان برسد) پس خويشان پدرى (از خويشان مادرى به شوهر دادن او) سزاوارترند. (سيدرضى رضى‌الله عنه فرمايد:) و (به جاى نص‌الحقائق) نص‌الحقاق هم روايت مى‌شود، و نص منتهى درجه و پايان چيزها است مانند نص در رفتار كه آن نهايت رفتارى است كه چارپا به رفتن آن توانائى دارد، و تو مى‌گوئى: نصصت الرجل عن الامر يعنى پرسش خود را درباره فلان امر از فلان مرد به پايان رسانيدم، هنگامى كه پرسش از آن امر را از او به پايان رسانيده باشى تا آنچه نزد او مى‌باشد به دست آورى، پس حضرت از (جمله) نص‌الحقاق اراده فرموده است به حد كمال رسيدن دختران را كه آن پايان خردى است كه صغير به حد بزرگى مى‌رسد، فرمايش حضرت (نص‌الحقاق) از رساترين و شگفت ترين كنايه‌ها است از اين معنى، مى‌فرمايد: هر گاه دختران به آن حد (هنگام زناشوئى) رسيدند پس خويشان پدرى به دختر محرم باشند مانند برادران و عموها از مادرش به شوهر دادن آن دختر اگر بخواهند او را شوهر دهند سزاوارترند، و (لفظ) حقاق از محاقه و زد و خورد مادر است يا خويشان

پدرى دختر درباره او، و محاقه همان نزاع و زد و خورد و گفتگوى هر يك با ديگرى است كه من از تو به شوهر دادن او سزاوارترم، و از آن گرفته شده است كه مى‌گويند: حاققته حقاقا مانند جادلته جدالا يعنى با او نزاع و زد و خورد نمودم، و گفته‌اند: نص حقاق عبارت است از بلوغ عقل و آن رسيدن به حد كمال است، زيرا امام عليه‌السلام (از اين فرمايش) اراده نموده است منتهى و رسيدن هنگامى را كه به آن حقوق و احكام (به دختر) واجب مى‌شود، و آنكه نص‌الحقائق روايت كرده حقائق را جمع حقيقه خواسته. اين است معنى آنچه ابوعبيد قاسم ابن سلام (كه در لغت و حديث و ادب و فقه و درستى روايت و بسيار دانشمندى از مشاهير و مردان به نام است، و در مكه پس از فراغ از اعمال حج در سال دويست و بيست و دو يا سه يا چهار هجرى وفات كرده) بيان نموده است، و آنچه نزد من است آن است كه مراد و مقصود از نص حقاق در اينجا رسيدن دختر است به حدى كه زناشوئى و تصرف او در حقوقش روا باشد به جهت تشبيه و مانند بودن به حقاق از شتر و آن جمع حقه و حق است كه شترى است كه سه سال را تمام كرده به سال چهارم درآيد و آن هنگام ميرسد به حدى كه ممكن است سوار شدن بر پشت او و خوب راندنش در رفتار، و حق

ائق نيز جمع حقه است و بازگشت هر دو روايت (نص‌الحقائق و نص‌الحقاق) به يك معنى است، و اين (كه ما بيان كرديم) به طريقه و روش عرب شبيه‌تر است از معنى كه اول بيان شد.

كلمه غريب 005

ص: 1310

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (درباره ايمان): ايمان در دل چون نقطه سفيدى پيدا مى‌شود هر چند ايمان افزون شود آن نقطه سفيد فزونى مى‌گيرد. (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) لمظه چون نقطه يا مانند آن است از سفيدى، و از اين معنى است كه گفته شده: فرس المظ هر گاه به لب زيرين اسب خال سفيدى باشد (ابن ابى‌الحديد در اينجا مى‌نويسد: ابوعبيد گفته: در اين حديث هست هر گاه ايمان زياده است بر كسى كه انكار كرده و درست نمى‌داند كه ايمان زياده و كم مى‌شود، نمى‌بينى كه در اين حديث هست هر گاه ايمان زياده شود آن نقطه سفيد افزون مى‌گردد؟ ولكن طريحى رحمه‌الله صاحب كتاب مجمع‌البحرين در لغت لمظ پس از نقل اين حديث مى‌نويسد: قوله الايمان يبدو لمظه، تقدير آن علامه‌الايمان است يعنى نشانه ايمان مانند نقطه سفيد در دل كسى كه در اولين بار ايمان آورده هويدا مى‌گردد، پس چون به زبان اقرار و اعتراف نمود آن نقطه زياده مى‌شود، و چون به جوارح عمل صالح و كار نيك انجام داد آن نقطه افزونى يابد و همچنين )يعنى هر گاه مثلا به دنيا و كالاى آن دل نبست باز آن نقطه زياده‌تر گردد( پس ناچار مضاف يعنى علامت و نشانه را در تقدير مى‌گيريم، زيرا ايمان همان

تصديق به خدا و رسول او است در همه اوامر و نواهى و در آن زياده شدن و فزونى يافتن تصور نمى‌شود(.

كلمه غريب 006

ص: 1311

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (در زكات وام): هر گاه مردى را بستانكارى باشد كه نداند وام را (از بدهكار) مى‌ستاند يا نه اگر آن را گرفت براى سالى كه بر آن گذشته بر او واجب است كه زكات آن را (به مستحق آن) بدهد (ظاهر اين فرمايش مخالف فتواى فقها است كه مى‌گويند: زكوه وام به وام‌دهنده واجب نيست هر چند بداند كه آن وام را دريافت مى‌نمايد چه جاى آنكه در گمان باشد، و بعضى فرموده‌اند: اين در صورتى است كه تاخير در گرفتن از طرف وام‌دهنده باشد يعنى خود نستاند و دو دل باشد در گرفتن و نگرفتن كه اگر بگيرد زكوه سال گذشته بر او واجب مى‌باشد، و اين قول خلاف مشهور بلكه خلاف اجماع متاخرين است چنانكه مرحوم شيخ محمد حسن رحمه‌الله در كتاب جواهر الكلام فرموده و مرحوم حاج آقا رضا همدانى )قدس سره( در كتاب مصباح الفقيه فرمايش او را تائيد نموده، و سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) دين ظنون دين و وامى است كه بستانكار نمى‌داند آن را از بدهكار مى‌گيرد يا نمى‌گيرد، مانند آنكه بستانكار در گمان است گاهى به رسيدن آن اميد دارد و گاهى نوميد است و آن از فصيح‌ترين و رساترين سخن است (به مقصود) و همچنين هر چه را كه تو بطلبى و ندانى آن را ب

ه دست مى‌آورى يا نه آن ظنون است، و بر اين معنى است گفتار اعشى (از شعراى به نام زمان جاهليت كه عرب به شعرا تغنى مى‌نموده كه سرود مى‌خوانده): يعنى قرار نمى‌شود داد چاهى را كه گمان مى‌رود آب دارد يا نه و دور است از آمدن باران صدادار ريزان بمانند آب فرات هنگام طغيان كه (به سبب بسيارى آب و موجهاى پى در پى) كشتى و شناور ماهر را از پا در آورد (اين بيان مانند مثل است براى برابر نبودن بخيل و زفت با كريم و بخشنده) و جد به معنى چاه كهنه است در بيابان و ظنون چاهى است كه دانسته نشود آب دارد يا نه.

كلمه غريب 007

ص: 1312

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (هنگامى) كه آن بزرگوار لشگرى را بدرقه نموده آنها را به جنگ مى‌فرستاد (اندرز ميداد) و مى‌فرمود: آنچه مى‌توانيد از زنها دورى كنيد (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) معنى اين سخن آن است كه (هنگام جنگ) از ياد زنها و دل بستن به آنها دورى نمائيد، و از نزديكى با ايشان خوددارى كنيد كه آن بازوى حميت و مردى را سست مى‌گرداند و در تصميمها اخلال نموده رخنه مى‌نمايد، و شخص را از دشمن شكست مى‌دهد، و از رفتن و كوشش نمودن در جنگ دور مى‌دارد، و هر كه از چيزى امتناع نمايد (درباره او گفته مى‌شود: اعذب عنه يعنى) از آن دورى جسته و خود را نگاه داشته است، و عاذب و عذوب كسى است كه از خوردن و آشاميدن خوددارى نمايد.

كلمه غريب 008

ص: 1313

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (در خطبه بيست و سوم درباره رشك نبردن): مانند قمار باخته غلبه‌جوى زبردست باشد كه نخست فيروزى را از تيرهاى قمار خود منتظر است (پس كم بهره از نعمت دنيا نبايد بر ديگران رشك برد، بلكه بايد اندوه در دل راه ندهد و كوشش نمايد تا اقبالش رو آورد مانند قمار باخته زبردست كه هميشه منتظر برون مى‌باشد. سيدرضى عليه‌الرحمه فرمايد:) ياسرون كسانى هستند كه با تيرهاى قمار بر سر شترى كه مى‌خرند و مى‌كشند قمار مى‌كنند، و فالج غلبه‌جو و زبردست است، گفته مى‌شود: فلج عليهم و فلجهم يعنى بر ياران غالب شد و از آنان برد، و رجز خواننده (در كارزار) گويد: لما رايت فالجا قد فلجا يعنى هنگامى كه ديدم غلبه كننده را كه غالب شد.

كلمه غريب 009

ص: 1314

در گفتار آن حضرت عليه‌السلام است (در شجاعت و دلاورى رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه مانند آن در نامه نهم گذشت): ما بوديم هنگامى كه خوف و ترس سرخ مى‌شد (كازار سخت مى‌گشت) خود را به وسيله رسول خدا- صلى الله عليه و آله- نگاهدارى مى‌نموديم، و هيچيك از ما از آن حضرت به دشمن نزديكتر نبود (سيدرضى رحمه‌الله فرمايد:) و معنى اين سخن آن است كه چون ترس از دشمن بسيار مى‌شد و گزيدن جنگ سخت مى‌گشت مسلمانان به جانبى كه شخص رسول خدا- صلى الله عليه و آله- كارزار مى‌نمود مى‌گريختند، و خدايتعالى به بركت آن حضرت به ايشان كمك مى‌فرستاد و آنها هم به وسيله آن بزرگوار از آنچه ترس داشتند آسوده مى‌شدند. و فرمايش آن حضرت: اذا احمر الباس يعنى هنگامى كه خوف و ترس سرخ مى‌شد، كنايه است از سختى كارزار، و در آن چند قول گفته شده است نيكوترين آنها آن است كه گرم شدن جنگ را تشبيه و مانند نموده به آتشى كه گرمى و سرخى را به عمل و رنگش جمع نمايد (سوزان باشد و افروخته) و اين قول را كمك مى‌كند فرمايش رسول خدا- صلى الله عليه و آله- وقتى كه شمشير زدن مردم را در جنگ حنين (موضعى بين طائف و مكه) ديد و آن جنگ هوازن (قبيله‌اى از قيس) بود: ال

ان حمى الوطيس يعنى اكنون تنور جنگ گرم شد، و وطيس جاى افروختن آتش است، رسول خدا- صلى الله عليه و آله- گرم شدن كارزار آنها را به افروختن آتش و زبانه كشيدن آن مانند نموده است. اين فصل پايان يافت، و ما به روش اول خود در اين باب (كه مقصود بيان سخنان امام عليه‌السلام بوده نه تفسير كلمات آن حضرت) باز گشتيم.