ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبسی، نجمالدین، ۱۳۳۴ -
Tabasi, Najm al-Din
عنوان قراردادی : وهابيت در ترازوى نقد (ترجمه الوهابيه دعاوى و ردود)
عنوان و نام پديدآور : وهابيت در ترازوى نقد (ترجمه الوهابيه دعاوى و ردود) طبسی، نجمالدین،
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۲= ۲۰۱۳م.
مشخصات ظاهری : ۳۰۴ص.
شابک : 978-964-540-467-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : ترکی استانبولی.
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : آتام، تورگوت، ۱۹۷۴ - م.، مترجم
شناسه افزوده : Atam, Turgut
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/ط۲و۹۰۴۵۱ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۳۲۴۶۵۶۷
وهابيت نام فرقهاى است با ايدئولوژى بسته كه اساسش بر ظاهرگرايى و تمسك بر ظاهر آيات و روايات و طرد هرگونه تأويل و مجازگويى استوار است. آنان بر ايناساس بسيارى از اعمال و رفتار مسلمانان را در طول تاريخ اسلام زير سؤال برده و فهم ناقص خود از شريعت را معيار ايمان و كفر مسلمانان قرار دادهاند. اين فرقه از آغاز پيدايش تاكنون، ساير مسلمانان را به شرك و كفر متهم كردهاند. از اين رو، كندوكاو در انديشهها و برداشتهاى آنان از شعائر اسلام و دلايل آنان كارى بايسته تحقيق است كه استاد ارجمند جناب آقاى حاج شيخ نجمالدين طبسى به زواياى مختلف انديشه آنان در اين باره پرداخته و با تلاشى ستودنى نقد و بررسى نمودهاند و جناب آقاى صفر سفيدرو با قلم شيواى خود آن را به
فارسى ترجمه نموده است. ضمن تقدير و تشكر از مؤلف و مترجم، اميد است اين اثر نيز گامى در راه شناخت حق از باطل و راه از بيراهه گردد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
در واپسين سالهاى سده هفتم هجرى قمرى، جهان اسلام، بهويژه سرزمين «شام»، با يورش فكرى خشن و بىرحمانه يكى از افراد به اصطلاح مسلمان، روبهرو شد.
اين شخص، (ابن تيميه) انديشههاى باطل و منحرف خود را در همهجا پراكنده ساخت، و اگرچه بسيارى او را نصيحت كردند و دوست و دشمن به او هشدار دادند، ولى از گمراهى خود دست نكشيد؛ به ناچار علما و فقهاى مذاهب مختلف اسلامى در مقابلش ايستادند و بر او سخت گرفتند و او را از جامعه اسلامى طرد كردند. سرانجام، اين مرد زندانى شد و در همانزندان نيز درگذشت.
«شمس الدين ذهبي
»، نويسنده كتاب «ميزان
الاعتدال»، از دانشمندان معاصر «ابن تيميه»، از كسانى بود كه وى را نصيحت كرد و در نامهاى به او نوشت:
... اى مرد تو را به خدا قسم، دست از سر ما بردار! تو بس زبانريز و اهل مشاجرهاى، و آرام و قرار ندارى. از شبههافكنى در دين بپرهيز، زيرا پيامبرت اينگونه پرسشها را نازيبا مىشمرد و آن را عيب مىدانست ....
پرگويى، هرچند درباره حلال و حرام باشد، قساوت قلب مىآورد؛ چه رسد به اين سخنان كفرآلود كه قلب را مىميراند ....
كسى كه از تو پيروى كند، خيلى بيچاره است؛ زيرا در آستانه انكار خدا و از كف دادن ايمانش قرار مىگيرد؛ بهويژه اگر دين و دانشش كم باشد.
بيشتر پيروان تو، افرادى هستند دست و پا بسته و كمعقل! يا بىسواد، دروغگو و كودن! يا بيگانهاى خموش و پرفريب يا فردى صالح، ولى خشكمغز و نادان ....
اى مسلمان، از خر شيطان پياده شو؛ تا كى مىخواهى از هواى نفست پيروى كنى و با مردان نيك، دشمنى ورزى؟! تا كى مىخواهى به پيروى از هواى نفست، نيكان را خوار شمارى؟! تا كى مىخواهى، هواى نفست را بزرگ شمارى و
بندگان خدا را كوچك؟! تا كى مىخواهى با هواى نفست، دوستى و همنشينى كنى و با پرهيزكاران دشمنى ورزى؟! سوگند به خدا، آنگونه كه سخنان خود را مىستايى، هرگز احاديث صحيحين را نمىستايى! اى كاش احاديث صحيحين از دست تو در امان باشند، بلكه تو، هميشه به آنها يورش مىبرى و آنها را تضعيف و نابود مىكنى، يا تأويل و انكار .... (1)
با مرگ ابن تيميه، انديشههاى باطل او فروكش كرد، ولى برخى از شاگردانش كوشيدند تا راه وى را ادامه دهند و مذهبش را ترويج نمايند. البته تلاش شاگردان او به شكست انجاميد و در ميان مسلمانان، اثر چندانى نداشت تا اينكه «محمّد بن عبدالوهاب» با همپيمانى و پشتيبانى نظامى «محمد بن سعود»، راه ابنتيميه را ادامه داد. سرانجام، او دعوت خويش را آشكار ساخت و جهان اسلام را به كفر متهم كرد. وى به مسلّمات دين پشت پا زد؛ به اعتقادات مسلمانان يورش برد؛
1) تكملة السيف الصيقل، كوثرى، ص 190؛ وى اين عبارت را از نوشته «قاضى برهانالدين بن جماعة» برگرفته است. ابن جماعه نيز از نوشته «حافظ ابوسعيد» و او نيز از «ذهبى». «عزامى» نيز بخشى از اين عبارت را در «الفرقان»، ص 129 آورده است؛ ر. ك: الغدير، ج 5، ص 89. بايد اضافه كنم كه برخى مىكوشند انتساب اين نامه را به ذهبى مردود اعلام كنند كه البته تلاشى بىثمر است.
محرّمات را زير پا گذاشت؛ خون فراوانى ريخت و هزاران انسان بىگناه را به كام مرگ فرستاد.
جهان اسلام دوباره احساس خطر كرد و براى دفاع و مقاومت، مهيا شد و مسلمانان، خود را براى رويارويى با وضعيت اضطرارى، آماده كردند. نخستين كسانى كه در برابر او ايستادند، پدر و برادرش بودند. برادر او، «شيخ سليمان» با نوشتن كتابى، نادرستى عقايد برادر را تبيين كرد و درباره عقايد او به مسلمانان هشدار داد و از آنان خواست تا در برابر تاختوتاز فكرى برادرش بايستند. سپس از سوى دانشمندان همه مذاهب اسلامى، براى مقابله با اين جريان، جنبشى همگانى و علمى شكل گرفت. بسيارى از علما با دليل و برهان ثابت كردند كه سخنان محمد بن عبدالوهاب نادرست و انديشههاى او، باطل و نارواست.
اكنون نيز بر هر مسلمانى لازم است تا به سهم خود، در برابر اينگونه جريانها بايستد و نادرستى مبانى فكرى و خطاهاى اعتقادى ايشان را به تصوير كشد و انحرافاتشان را از اسلام، آشكار كند.
نويسنده نيز، به عنوان يك طلبه حوزه علميه و فردى مسلمان، بر خود لازم ديد با برگزارى كلاسهاى درس و ايراد سخنرانى، به وظيفه شرعى خود عمل كرده، به مقابله با اين جريان
ويرانگر بپردازد تا نسل جديد را از اين جريان باطل آگاه و از گزند آن دور كند و جوانان را با وظيفه دينى خود، كه همان ريشهكن كردن اينگونه افكار است، آشنا سازد.
اين كتاب، مجموعهاى از سخنرانىهاى نگارنده در همين زمينه است و خواننده عزيز با مطالعه آن، به نكات ارزنده زير، پى خواهد برد:
به اين ترتيب، راهى براى وهابىها باقى نمىماند تا روايت و حديثى را دستاويز خويش قرار دهند.
البته افتخار واقعى را از آن نويسندگان بزرگى، همچون مرحوم «امين» نويسنده كتاب «كشف الارتياب» و علامه «امينى» نويسنده «الغدير» مىدانم كه سعى و تلاش زيادى براى اثبات نادرستى افكار وهابيت، به كار بستند.
اعضاى ستاد امر به معروف كشور «
سعودي
» كه براى مناظره با زائران خانه خدا آموزش ديدهاند، فقط درباره مسائل پيشگفته با زائران گفتوگو مىكنند و هرگز درباره اشغال صهيونيستها، نقشههاى شيطانى اسرائيل در منطقه و جهان، رفتار دشمنانه آمريكا در برابر مسلمانان يا حوادث مهم جهان اسلام، مانند افغانستان، سودان، الجزاير، مسلمانان آلبانى و بالكان، سخنى به ميان نمىآورند.
در پايان از دوست عزيزم، محقق فرزانه استاد «
علي شاوي
» قدردانى مىكنم كه نكات ارزشمندى را به اين نوشتار افزودند.
براى اين توفيق، خداوند را سپاس مىگويم؛ همانا او صاحب همه نعمتهاست.
با نگاهى منصفانه و ژرف به تاريخ و رفتار خوارج، درمىيابيم كه آنها افكار و برداشتى متحجّرانه و ناروا از اسلام، قرآن و خلافت الهى داشتند. خوارج سبكسرانه و بىخردانه، مسلمانان را تكفير مىكردند و جان و مال آنها را مباح مىدانستند!
همچنين اگر به ديده انصاف و به دور از تعصب به رفتار، فتواها و سياستهاى وهابىها در قبال مسلمانان بنگريم و آنها را با خوارج مقايسه كنيم، به روشنى درمىيابيم كه در واقع راه و روش وهابىها، ادامه همان راه خوارج است. از زمان تسلط «ابن وهاب» تا امروز، مسلمانان بهاى خسارتهاى اين جريان خطرآفرين را بر دوش مىكشند.
براى مقايسه اين دو جريان، چند نمونه زير را
ببينيد:
به عقيده وهابىها، دعا فقط بايد به درگاه خداوند باشد؛ شفاعت فقط به پروردگار اختصاص دارد؛ توسل تنها شايسته خداست. سخنان آنها، اين شعار خوارج را به ياد مىآورد كه مىگفتند: «حكم، فقط از آن خداوند است». همچنين اگر كسى با عقايد وهابىها مخالفت مىكرد، او را مشرك و كافر مىدانستند، همانطور كه خوارج هم به جز جماعت خويش، مسلمانان ديگر را كافر مىپنداشتند.
وهابىها به بهانه اينكه مسلمانان از مردگان شفاعت مىطلبند و به پيامبر (ص) و صالحان توسل مىجويند، آنان را مىكشند. اين رفتار آنها يادآور افكار خشك و واپسگرايانه و برداشت نارواى خوارج، از اسلام است.
خوارج نيز به خيال خود، احتياط مىكردند و از خوردن دانهاى خرما، بر سر راه خويش، پرهيز مىكردند به اين دليل كه مبادا صاحبش راضى نباشد. همچنين خوكى ولگرد را نمىكشتند كه شايد صاحب آن، اهل كتاب و در ذمه اسلام باشد؛ ولى همين افراد، با خودبينى و گستاخى هرچه تمامتر، صحابى رسول خدا (ص) را در حالىكه روزهدار بود و قرآن به گردن داشت، به قصد قربت مىكشتند. ازاينرو، مسلمانان براى اينكه از خشم و خشونت خوارج در
امان باشند و جانشان را از دست ندهند، مسلمانى خود را پنهان كرده، وانمود مىكردند كه اهل كتاب هستند. (1)حتى اگر كسى على بن ابىطالب را مىستود و از آن حضرت به نيكى ياد مىكرد، خونش را مىريختند. (2)
در زمان ما نيز اگر كسى به قبر پيامبر اكرم (ص) يا صحابهاى بزرگوار يا فردى صالح توسل جويد، وهابىها او را مصداق اين آيه شريفه مىدانند: (وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً)؛ «و اينكه مساجد از آن خداست، پس هيچكس را با خدا نخوانيد». (جن: 18) از طرفى، خوارج هم آيات نازل شده درباره كافران و مشركان را درباره مسلمانان و مؤمنان تأويل و تفسير مىكردند. «عبدالله بن عمر» در اين باره مىگويد: «خوارج آيههاى نازل شده درباره
1) گروهى از مسلمانان با خوارج برخورد كردند. خوارج پرسيدّند: شما كيستيد؟ در ميان آنان فرد دانايى بود كه گفت: اجازه دهيد من جواب بدهم. او پاسخ داد: ما گروهى از اهل كتاب هستيم. به شما پناه آورديم تا كلام خدا را بشنويم و در محل زندگىمان آن را تبليغ كنيم. خوارج گفتند: شما در ذمه پيامبرتان در امان هستيد. سپس مطالبى از قرآن براى آنان گفتند و كسانى را همراهشان فرستادند تا آنان را به محل زندگىشان برسانند. السيرة الحلبية، ج 3، ص 140.
2) خوارج از «عبدالله بن خباب» پرسيدند: نظرت درباره على چيست؟ او نيز على را ستود. آنها گفتند: تو آدمى هستى كه از آدمها به خاطر نام و نشان آنان پيروى مىكنى، و او را كشتند. السيرة الحلبية، ج 3، ص 140.
كافران را دستاويز قرار مىدادند و مؤمنان را مخاطب آن مىپنداشتند». (1)«ابن عباس» نيز مىگويد:
مانند خوارج نباشيد. آنها آيات قرآن را بر اهل قبله تأويل مىكردند، در صورتى كه اين آيات درباره اهل كتاب و مشركان نازل شده بود. خوارج به معانى آيات قرآن پى نبردند، بنابراين خونها ريختند و مالها به يغما بردند. (2)
از امور مهم و ضرورى دين، اين است كه اگر كسى شهادتين را بر زبان جارى كرد، مسلمان به شمار مىرود و خون و جانش محفوظ است و همه حقوق و تكاليف يك مسلمان را دارد. هرگز در دين نيامده است كه انسان خود را به سختى بيندازد و با موشكافى و دقت، ببيند كه آيا ايمان در قلب ديگرى رسوخ كرده يا اينكه فقط به زبان مسلمان شده است. شايد وهابىها موضوع به اين مهمى را از امور ضرورى دين به شمار نمىآورند و در مقابل، تكفير كسانى را كه باورهاى آنها را نمىپذيرند ضرورى و لازم مىدانند. گويا اين آيه شريفه را فراموش كردهاند كه: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ
السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً)؛ «به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند، نگوييد: مسلمان نيستى». (نساء: 94) شايد وهابىها نشنيدهاند كه پيامبر اكرم (ص) در اعتراض به كار «
اسامة بن زيد
» چه فرمود!
آن حضرت گروهى را به فرماندهى اسامة بن زيد به سوى قبيله «
بنيضَمْرَه
» فرستاد. آنان در راه مردى را به نام
«مِرداس بن نَهِيك
» ديدند كه گلهاى گوسفند و شترى سرخموى به همراه داشت. مرداس وقتى كه آنها را ديد به غارى پناه برد و اسامه نيز او را تعقيب كرد. وقتى مرداس به غار رسيد، گوسفندانش را به داخل غار فرستاد و سپس به طرف آنها برگشت و گفت: «
السَّلامُ عَلَيكُم. اشهَدُ ان لاإلهإلَّااللهُ وَانَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله».
اسامه براى گرفتن شتر و گوسفندانش او را دستگير كرد و به قتل رساند. وقتى خبر به پيامبر (ص) رسيد. آن حضرت رو به اسامه كرد و فرمود: «چگونه كسى را مىكشى كه زبان به لاإلهإلّاالله مىگشايد؟!» اسامه پاسخ داد: «اى رسول خدا، او لاإلهإلّاالله را گفت تا در امان باشد». آن حضرت فرمود: «آيا تو قلبش را شكافتى و درون آن را نگاه كردى؟»
آرى! خداوند خبر اين حادثه را براى پيامبر (ص) بيان كرد و خبر داد كه اسامه، آن شخص را به
منظور گرفتن گوسفندان و شترش كشت. (1)
در روايت است كه خوارج از دين خارج مىشوند، مانند خروج تير از كمان؛ و روايتى ديگر مىگويد كه خوارج در عمق دين فرو مىروند، ولى مانند خروج تير از كمان، از دين خارج مىشوند. (2)
از پيامبر اكرم (ص) درباره «نجد» پرسيدند؛ آن حضرت فرمود: «در آنجا زلزله است و فتنهها نيز از همانجاست» و نيز فرمود: «از آنجا امت شيطان سر برمىآورد». (3)
ما بيم آن داريم، اين جريانى كه از نجد سر برآورده و گروهى نيز به دنبال آن راه افتادهاند، نمونه بارز اين روايات باشد.
از خداوند مىخواهيم، مسلمانان را متحد سازد؛ عزم و اراده آنان را عليه دشمنان استوار نمايد؛ قلوبشان را به هدايت اسلام نورانى گرداند و به همه آنان درك و بينش ارزانى دارد.
اميدواريم كه اين فرقه، مناظره و گفتوگوى رو در رو را بپذيرند تا شايد خداوند پرده نادانى و تعصب را از اذهان و افكار آنان برچيند و نور درك و بصيرت را به آنان روزى نمايد. آرى،
فقط او توفيقدهنده است.
فصل اول: شفاعت
اگرچه خداوند از حق شفاعت پيامبران، صالحان و فرشتگان خبر داده است، ولى از نظر وهابيت، درخواست شفاعت از ايشان جايز نيست و حرام است. وهابىها طلب شفاعت از ايشان را كفر مىدانند و به همين دليل، جان و مال شفاعتجويان را مباح مىشمارند.
«محمد بن عبدالوهاب» درباره شفاعت مىگويد:
اگر منظور شفاعتخواهان، درخواست شفاعت از ملائكه، پيامبران و اوليا باشد و بخواهند به واسطه آنها به خدا تقرب جويند، اينهمان چيزى است كه جان و مالشان را مباح مىكند.
اين گفتار، برگرفته از آراى ابنتيميه است؛
زيرا او نيز اعتقاد داشت:
پيامبر (ص) با كسانى جنگيد كه خود آنها اعتراف كرده و پذيرفته بودند كه بتها هيچ تدبيرى ندارند، بلكه براى شفاعتخواهى به بتها پناه بردهاند و از بتها مىخواهند تا نزد خداوند شفيع آنها باشد. بنابراين، اگر كسى از صالحان شفاعت جويد، در واقع همان نظر و اعتقاد كافران را دارد؛ زيرا كافران نيز مىگفتند: (ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى)؛ «اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند». (زمر: 3)
«شفع»، به معناى جفت و «وتر»، به معناى فرد است، پس اين دو كلمه متضادند. شفاعت از كلمه شفع گرفته شده است. در واقع مقام شفيع يا همان شفاعتكننده با وسيله و موقعيت ناقص شفاعتشونده همراه مىشود. در نتيجه اسباب و وسيله ناقص شفاعتشونده نيز كامل مىگردد و همراه مقام شفاعتكننده، به اندازهاى تكامل مىيابد كه شفاعتشونده، شايستگى پيدا مىكند تا به مراد و منظورش برسد.
اگر انسان مىخواهد به ثواب و درجهاى عالى برسد، بايد بكوشد و اسباب و لوازم رسيدن به آن را فراهم آورد تا شفاعت، شامل حالش شود. زمانى شفاعت نصيب انسان مىگردد كه ابتدا خود او براى رسيدن به كمال، بكوشد و قابليت آن را به دست آورد، اما اگر به دليل نقص اسباب و لوازم، از رسيدن به هدف باز ماند؛ در اين هنگام شفاعت به يارى او مىآيد و نقص اسباب و لوازم را برطرف مىكند و او را به ثواب و كمال حقيقى مىرساند. با اين توصيف، شفاعت به تنهايى سبب و علت مستقل به شمار نمىآيد، بلكه نقشى كاملكننده دارد.
نقش شفيع، به معناى ناديده گرفتن ولايت مولا يا عبوديت بنده نيست؛ همچنين به معناى دست برداشتن از حكمِ در نظر گرفته شده براى بنده نيست، بلكه كار شفاعتكننده، تمسك به برخى از صفات خداوند، مانند كرم و بزرگى اوست كه موجب بخشش فرد خطاكار مىشود يا شفاعتكننده صفاتى را از بنده نزد خداوند، دستمايه بخشش او قرار مىدهد. گويا شفيع به خداوند عرض مىكند: اين بندهات به حق، اعتقاد دارد؛ خواهان رضايت
توست؛ محبت دوستانت را به دل دارد و انسانى دلشكسته و از كرده خود پشيمان است، تا خدا او را ببخشد. از سوى ديگر شفيع به خاطر نزديكىاش به خدا و داشتن جايگاه ويژه نزد او، از خداوند مىخواهد تا از گناه شفاعتخواه درگذرد. گويا شفيع مىگويد: پروردگارا، من از تو نمىخواهم مولا بودن خود را ناديده بگيرى يا قانون مجازات را باطل گردانى، بلكه از تو مىخواهم، اين بنده را از روى لطف و بزرگوارىات و نادان بودن وى يا به خاطر منزلت من نزد خود، ببخشى. بنابراين، حقيقت شفاعت، واسطه قرار گرفتن شفيع، براى رساندن نفع يا دفع شر از بنده است؛ به گونهاى كه آنچه در شفاعت مؤثر است نسبت به آنچه در عذاب مؤثر است، برترى يابد، نه اينكه ميان عوامل شفاعت و عقاب، تضاد و تعارض پيش آيد.
به عبارت ديگر، شفيع برخى از عوامل مؤثر در برداشتن عذاب را به مولا عرض مىكند تا شفاعتشونده، از عذاب رهايى يابد و مصداق رحمت و لطف الهى قرار گيرد.
همانگونه كه برخى از فرشتگان و بندگان به اذن خداوند، حق شفاعت دارند، براى خود بنده هم چنين امكانى وجود دارد؛ او نيز مىتواند به
رحمت الهى چنگ زند يا ذلت و حقارت خويش را با توبه و عمل صالح نشان دهد و خود را از جرگه گناهكاران خارج كند و به جمع نيكوكاران بپيوندد. خداوند درباره چنين بندهاى مىفرمايد: (فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ)؛ «خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مىكند». (فرقان: 70)
بنابراين خداوند قادر است گناهان بندهاى را به حسنات تبديل كند، همانگونه كه تواناست اندوختهاى را پوچ گرداند. (وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً)؛ «و ما به سراغ اعمالى كه انجام دادهاند، مىرويم و همه را همچون غبارى پراكنده در هوا قرار مىدهيم». (فرقان: 23)
شفاعت دو گونه است: تكوينى و تشريعى. در شفاعت تكوينى، همه اسباب و علل وجودى، واسطه بين خدا و موجوداتاند. اما شفاعت تشريعى، در عالم تكليف و تشريع به وقوع مىپيوندد و برخى از اين نوع شفاعت، در همين دنيا موجب آمرزش و قرب به خدا مىشود. با اين توصيف در شفاعت تشريعى، شفيع يا همان شفاعتكننده، ميان خدا و بنده، واسطه مىشود.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُل يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ* وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ) (زمر: 53 و 54)
بگو: اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است و به درگاه پروردگارتان بازگرديد.
توبه همه گناهان حتى شرك را نيز در برمىگيرد.
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (حديد: 28)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! تقواى الهى پيشه كنيد و به پيامبرش ايمان بياوريد تا بهرهاى دو چندان از رحمتش به شما بدهد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن [در ميان مردم و در مسير زندگى خود] راه برويد و گناهان شما را ببخشد و خداوند آمرزنده و مهربان است.
(وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ) (مائده: 9)
خداوند به آنها كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند وعده آمرزش و پاداش بزرگ داده است.
(يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) (مائده: 16)
خداوند به بركت آن، كسانى را كه از رضاى او پيروى كنند، به راههاى سلامت و امنيت هدايت مىكند و به فرمانش آنان را از ظلمتها خارج ساخته به سوى نور مىبرد و آنها را به سوى راه راست هدايت مىنمايد.
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زيرپا مىگذاردند) نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا) (مؤمن: 7)
فرشتگانى كه حاملان عرشند و آنها كه گرداگرد آن [طواف مىكنند] تسبيح و حمد پروردگارشان را مىگويند و به او ايمان دارند و براى مؤمنان آمرزش مىطلبند.
همچنين در آيهاى ديگر مىفرمايد:
(وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الأَرْضِ أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (شورى: 5)
و فرشتگان پيوسته تسبيح و حمد پروردگارشان را مىگويند و براى كسانى كه در زمين هستند آمرزش مىطلبند، آگاه باشيد خداوند آمرزنده و مهربان است.
آنان، هم براى خود آمرزش مىطلبند و هم براى برادران دينىشان. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: (وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا)؛ «ما را عفو كن و بيامرز و مورد رحمت خود قرار ده. تو مولا و سرپرست مايى». (بقره: 286)
گروه ديگرى از شفاعتكنندگان، شافعان روز
قيامت، به همان معنايى كه بيان كرديم هستند؛ يعنى گناهكار از موضوع عذاب خارج شده، در مصداق رحمت و رأفت الهى قرار مىگيرد. شافعان روز قيامت نيز عبارتند از:
در اين باره قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ) (انبياء: 26- 28)
آنها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده است. او منزه است بلكه [فرشتگان] بندگان شايستهاويند. هيچگاه در سخن بر او پيشى نمىگيرند و [پيوسته] به فرمان او عمل مىكنند. آنچه پيش رو و پشت سر آنهاست [گذشته و آينده] آنها را مىداند و آنها جز براى كسى كه خدا راضى [به شفاعت براى او] است شفاعت نمىكنند و از ترس او بيمناكند. (1)
خداوند متعال در اين باره هم مىفرمايد:
1) ابن كثير در ذيل آيه 23 سوره نبأ در استناد به آيه 28 سوره انبياء، پيامبر اسلام را بزرگترين شفيع روز قيامت مىداند. ر. ك: تفسير ابن كثير، ج 6، ص 454.
(وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فى السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى) (نجم: 26)
و چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعت آنها سودى نمىبخشد، مگر پس از آنكه خدا براى هر كس كه بخواهد و راضى باشد اجازه [شفاعت] مىدهد.
در قرآن كريم چنين آمده است:
(وَ لَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) (زخرف: 86)
و كسانى را كه غير از او مىخوانند، اختيار شفاعت ندارند، مگر آنها كه شهادت به حق دادهاند و به خوبى آگاهاند.
اين آيه دلالت مىكند كه ايشان از آن روى، مقام شفاعت نصيبشان شده است كه به حق شهادت دادهاند. پس هر شهيدى، شفاعتكنندهاى است كه مىتواند شهادت بدهد. بنابراين، منظور از شهادت در اين آيه، كشته شدن در ميدان جنگ نيست، بلكه به معناى شاهد و گواه اعمال است.
از آيه گذشته، روشن مىشود كه مؤمنان نيز حق شفاعت دارند. خداوند متعال از پيوستن مؤمنان به شهدا در روز قيامت خبر داده، آنجا كه
مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ) (حديد: 19)
و كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آوردند، آنها صديقان و شاهدان نزد پروردگارشانند. (1)
الف) اگر برداشتن عذاب و عقوبت از مجرم و گناهكار، عدل است، پس خود عذاب، ظلم است؛ و اگر عذاب ظلم باشد، چرا برخى از پيامبران براى امت خويش از خدا درخواست عذاب مىكردند؟!
پاسخ: برداشتن عذاب به معناى نقض حكم اول و نيز نقض عقوبت نيست تا عقاب ظلم باشد، بلكه گناهكار را از مصداق عذاب خارج، و در رحمت الهى وارد مىكند.
ب) سنت خداوند اين است كه افعالش تغييرناپذير است. پس اگر حكمى كرد؛ بدون استثنا و يكنواخت، آن حكم اجرا مىشود. اگر شفاعت كيفر را از گناهكار بردارد؛ يعنى شفاعت در فعل و سنت خداوند تغيير ايجاد كرده و اين مطلبى محال، و نقض غرض است.
پاسخ: خداوند، امور را فقط از طريق اسباب آن جارى مىكند، بنابراين وقتى يك سبب، موجب حكمى شود [مانند گناه كه حكم عذاب را به دنبال دارد]، ممكن است اسباب ديگرى هم وجود داشته باشند كه خلاف حكم آن يك سبب را داشته باشند [مانند رحمت و رأفت الهى كه اقتضاى آنها عدم عذاب است].
ج) شفاعت در عرف مردم به اين مفهوم است كه حاكم را به تجديدنظر در تصميم او يا دست برداشتن از اقدام مورد نظرش وادار كنيم. شفاعت به اين معنا و مفهوم، يعنى تصرّف در اراده و حكم خداوند كه چنين امرى قطعاً محال است.
علامه به اين اشكال اينگونه پاسخ مىدهند:
شفاعت، در علم و اراده خداوند تغييرى ايجاد نمىكند، بلكه تغيير تنها در مراد و معلوم است؛ به اين مفهوم كه خداوند سبحان مىداند، حالات مختلفى بر انسان عارض مىشود. انسان در روزى معين، به سبب شرايط و اسباب خاصى داراى حالى مىشود كه خداوند در همان حالى كه بنده دارد، براى او ارادهاى مىكند و سپس روز ديگر، بنده، به واسطه شرايط ديگرى، حال تازهاى برخلاف حال اول مىيابد و خداوند هم چيز ديگرى درباره او اراده مىكند. خداوند خود مىفرمايد: «هر زمان، او در كارى است» (الرحمن: 29) و نيز مىفرمايد: «خدا هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مىكند و اصل كتاب نزد اوست» (رعد: 39).
د) وعده شفاعت، موجب تجرّى و جسارت انسانها در انجام گناه مىشود.
جواب: علامه به اين اشكال دو پاسخ دادهاند. پاسخ اول، اين است كه اين سخن با آياتى كه بر وسعت مغفرت و رحمت خداوند دلالت دارد، نقض مىشود؛ زيرا در اين آيات نيز گفته شده كه خداوند، همه گناهان را به جز شرك مىبخشد كه فقط با توبه برطرف مىشود.
پاسخ دوم: وعده شفاعت در صورتى موجب تجرى انسان مىشود كه مجرم و گناهكار به نام و نشان مشخص شده باشد يا گناهى كه شفاعت درباره آن پذيرفته مىشود، بدون هيچ ابهامى و به صورت كاملًا قطعى و روشن و بدون در نظر گرفتن هيچ شرطى معين باشد. همچنين تأثير شفاعت در تمام انواع گناهان و عذابها و در همه زمانها مؤثر باشد، بهگونهاى كه اثر گناه را به كلى از بين ببرد، اما كاملًا روشن است كه در وعده شفاعت، حتى اشارهاى هم به اين شرايط نشده است. (تفسير الميزان، محمدحسين طباطبايى، ج 1، ص 168).
1) مرحوم علامه طباطبايى به هفت اشكال درباره شفاعت اشاره كرده و پاسخ آنها را دادهاند. اينك خلاصه برخى از اين اشكالها را بيان مىكنيم:
در اينجا بايد اضافه كنم كه مفهوم شفاعت، درخواست چيزى از شفاعتپذير براى شفاعتشونده است. با اين توصيف، شفاعت پيامبر (ص) يا غير او، به معناى دعا و نيايش وى به درگاه الهى براى فردى ديگر است؛ به اين معنا كه او بخشش و برآورده شدن نيازهاى آن فرد را از خداوند
مىطلبد، پس شفاعت، نوعى دعاست.
قرآن كريم مىفرمايد: (مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها)؛ «كسى كه شفاعت [تشويق و كمك] براى كار نيكى كند، سهمى از آن براى او خواهد بود». (نساء: 85)
«امام فخر رازى» به نقل از «مُقاتل» درباره اين آيه مىگويد:
شفاعت از درگاه خداوند، همان دعاست. دليل آن هم اين روايت پيامبر (ص) است كه «ابو درداء» آن را نقل كرده:
كسى كه پشت سر برادر مسلمان خود دعايى كند، دعايش مستجاب مىشود و فرشته، هم براى او و هم براى تو، همان دعا را مىكند». (1)
بنابراين، طلب شفاعت از كسى، به معناى درخواست دعا از اوست و بر اين اساس طلب دعا از هر مؤمنى جايز است. محمد بن عبدالوهاب نيز درخواست دعا از زنده را جايز مىداند و به آن اعتراف مىكند. حتى مىتوان گفت كه جايز دانستن طلب دعا از كسى از ضروريات دين به شمار مىرود.
با اين توصيف، شفاعت جستن يا همان درخواست دعا از هر مؤمنى جايز است، چه رسد به درخواست
1) التفسير الكبير، ج 10، ص 207.
از پيامبران و صالحان، به ويژه رسول اكرم (ص).
شايد كسى معتقد باشد، شفاعت در صورتى قبول مىشود كه شفيع، نزد خداوند مقام و منزلتى داشته باشد. در اين باره بايد بگويم، هر مؤمنى كه به شفاعت و استجابت دعايش اميد مىرود، خداوند براى او حرمتى قائل است. (1)از سوى ديگر، شفاعت، فقط به پيامبران اختصاص ندارد، بلكه خداوند براى همه مؤمنان و فرشتگان، حقّ شفاعت قرار داده است.
قرآن كريم مىفرمايد:
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ* رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ* وَ قِهِمُ السَّيِّئات) (غافر: 7- 9)
فرشتگانى كه حاملان عرشند و آنها كه گرداگرد آن [طواف مىكنند] تسبيح و حمد پروردگارشان را مىگويند و به او ايمان
1) اسلمى نقل مىكند كه پيامبر اسلام ص خطاب به كعبه فرمود: «حرمت چيزى برتر و والاتر از تو نيست. نزد خداوند، فقط مؤمن، حرمتش از تو بيشتر است».
دارند و براى مؤمنان آمرزش مىطلبند [و مىگويند] پروردگارا رحمت و علم تو همه چيز را فراگرفته است، پس كسانى را كه تو به كرده و راه تو را پيروى مىكنند بيامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دارد. پروردگارا! آنها را در باغهاى جاويدان بهشتى كه به آنها وعده فرمودهاى وارد كن و [همچنين] از پدران و همسران و فرزندانشان هر كدام كه صالح بودند؛ به يقين تو توانا و حكيمى و آنان را از بدىها نگاه دار.
فخر رازى، در تفسير اين آيات مىگويد:
اين آيات بر اين مفهوم دلالت دارند كه فرشتگان از گناهكاران شفاعت مىكنند. پس همانگونه كه پيامبر (ص) و ديگر انبيا به اذن و فرمان خداوند، حقّ شفاعت دارند، فرشتگان نيز به اذن پروردگار، حق شفاعت دارند. خداوند خطاب به پيامبر (ص) مىفرمايد: (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ)؛ «و براى گناه خود و مردان و زنان با ايمان آمرزش بخواه». (محمد: 19) و نيز قرآن كريم، سخن حضرت نوح را حكايت مىكند كه از خدا مىخواهد: (رَبِّ اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ)؛ «پروردگارا، مرا و پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند و
جميع مردان و زنان با ايمان را بيامرز». (نوح: 28) پس شفاعت، چيزى بيش از دعا و طلب آمرزش نيست.
امام على (ع) در اين باره مىفرمايد:
اين سنگ را بر كارهاى خير خود گواه بگيريد، زيرا در روز قيامت اين سنگ، شافع (شفاعتكننده) و مشفّع (مقبول الشفاعه) است، زبان و لبانى دارد و براى كسى كه او را لمس كرده، شهادت و گواهى مىدهد. (1)
ابونعيم اين حديث را نقل كرده و مىگويد: «اين روايتى صحيح است و ثابت شده كه على (ع) آن را فرمودهاند».
«عزيزى» از دانشمندان اهل سنت نيز در توضيح اين روايت مىنويسد:
عبارت «گواه بگيريد»؛ يعنى حجرالاسود را بر كارهاى خيرى كه در كنار آن انجام مىدهيد، گواه بگيريد، مانند بوسيدن و لمس كردن آن و نيز دعا و ذكر در كنار آن. (2)
او در ادامه مىافزايد: «شافع» يعنى اين سنگ
درباره كسى كه آن را بر كارهاى خير خود شاهد گرفته، شفاعت مىكند و «مشفّع»؛ يعنى شفاعتش قبول و پذيرفته مىشود. (1)
بنابراين، مفهوم «گواه گرفتن» در اين روايت؛ يعنى همان درخواست شفاعت از حجرالاسود، اگرچه اين قطعه سنگ، عقل و شعور ندارد و نمىتواند سخن بگويد، ولى به ما دستور دادهاند، آن را گواه و شاهد بگيريم. از اين گذشته، اين عمل نيز شرك به حساب نمىآيد. پس اگر گواه گرفتن آن سنگ، شرك باشد، فرمان به اين عمل، شرك آن را از بين نمىبرد، زيرا حكم و فرمان، هيچگاه اصل موضوع را تغيير نمىدهد. نتيجه اين سخنان اينكه، شفاعت و دعا از يك سنخ هستند.
همچنين اينگونه نيست كه اگر كسى در درگاه خداوند شفاعت طلبيد، بر خداوند واجب باشد، شفاعتش را بپذيرد، ولى اگر كسى دعايى كرد، واجب نباشد دعايش را اجابت كند، بلكه پذيرش شفاعت و اجابت دعا از الطاف و فضل الهى به شمار مىروند.
ابن تيميه، شفاعت جستن از مردگان را بدعت مىداند. ابن عبدالوهاب و «صنعانى» نيز
1) همان.
معتقدند درخواست شفاعت از مردگان، كفر و شرك است.
ابن تيميه در اين باره مىگويد:
درباره طلب شفاعت از پيامبران، صالحان و ديگر مردگان، مجوزى براى ما صادر نشده كه خطاب به مرده بگوييم «براى ما دعا كن» يا «براى ما از خدا درخواست كن». هيچ كدام از صحابه و تابعان، در اين باره سخنى نگفتهاند؛ هيچ كدام از پيشوايان اهل سنت به آن دستور ندادهاند، و حديث و روايتى هم درباره شفاعت خواستن از مردگان به دست ما نرسيده است.
پاسخ ما چنين است؛ آيا دليل حرام بودن طلب شفاعت از مردگان، اين است كه مردگان از بين مىروند و ما نمىتوانيم آنان را خطاب قرار دهيم و از ايشان شفاعت بخواهيم؟ اگر اينگونه است بايد بگوييم، پيامبر اكرم (ص) و ديگر پيامبران پس از مرگ نيز زندهاند؛ سخن ما را مىشنوند و به آن پاسخ مىدهند، و درود و سلام كسى كه به ايشان سلام مىفرستد نيز به آنان مىرسد. همچنين علم پيامبر (ص) پس از مرگ، مانند علم آن حضرت در دوران حياتش است. از سوى ديگر، اعمال و كردار امتش، به
آن حضرت عرضه مىشود و ايشان نيز براى امتش آمرزش مىطلبد. (1)همه عالمان و متكلمان درباره اين موضوع به صراحت سخن گفتهاند و هيچ كس نمىتواند آن را انكار كند.
همه علما و دانشمندان علم كلام، اتفاقنظر دارند كه پيامبر اكرم (ص) پس از مرگ زنده است. «سَمهودى» (2)در اين باره مىگويد:
بدون شك، پيامبر (ص)، پس از مرگش زنده است. همچنين ديگر پيامبران نيز در قبور خود زندهاند و حيات آنان از حيات شهدايى كه خداوند در قرآن از آن خبر داده كاملتر
1) ر. ك: محاسبة النفس، بخش سوم، ص 18؛ كشف الارتياب، ص 217.
2) نورالدين على بن احمد، معروف به سمهودى، مقيم مدينه منوره، عالم، مفتى، مدرس و مورخ آن شهر و پيشواى مردم بود و مذهب شافعى داشت. در صفر سال 844 ه. ق به دنيا آمد و عده بسيارى در حرمين شريفين از علم او بهره جستند. او كتابهاى زيادى نوشت. «سخاوى» درباره او مىگويد: بسيارى از مردم مدينه از علم و دانش او بهره بردند. كوتاه سخن اينكه، او امام، اهل فن و در علوم قرآن و حديث و فقه، شاخص به شمار مىرفت. هماره مشغول علم و دانش، تأليف، عبادت، مباحثه و مناظره بود. شكيبايى و فصاحتى مثالزدنى داشت. از يقينى محكم برخوردار بود و از او به عنوان انسانى منحصر به فرد ياد مىكردند. سمهودى در سال 911 ه. ق درگذشت. ر. ك: شذرات الذهب، ابن عمار حنبلى، ج 8، ص 51؛ الضوء اللامع، محمد بن عبدالرحمن سخاوى، ج 5، ص 245.
است. پيامبر (ص) ما سرور شهيدان است و اعمال آنان با ترازوى آن حضرت سنجيده مىشود. پيامبر (ص) مىفرمايد: «علم من پس از وفاتم مانند علم من در دوران حياتم است. اين حديث را منذرى روايت كرده است».
«ابن عَدِى» در كتاب «كامل» از «ثابت» و او نيز از «انس» نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود: «پيامبران در قبورشان زندهاند و نماز مىخوانند».
«ابويعلى» نيز اين روايت را با سند موثق آورده است. «بيهقى» هم اين روايت را نقل كرده و آن را صحيح مىداند. (1)
همچنين «بيهقى» مىگويد: «درباره حيات پيامبران بعد از وفاتشان چندين حديث صحيح در دست داريم». او روايتى در اين باره از پيامبر (ص) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: « [در معراج] از كنار موسى (ع) گذشتم. او در قبرش ايستاده و مشغول نماز بود». سپس چند حديث ديگر از پيامبر (ص) نقل مىكند كه آن حضرت با پيامبران ديگر برخورد كرد و با آنان نماز گزارد.
«ابن ماجه» نيز با سندى نيكو- همانگونه كه «منذرى» گفته است- به نقل از «ابودرداء»
1) وفاء الوفا، ج 4، ص 1349.
مىگويد كه پيامبر (ص) فرمود:
روز جمعه، بر من، درود و صلوات فراوان بفرستيد، زيرا آن درود در نظرگاه فرشتگان است و آنها شاهد و گواه بر آن هستند. هركس درودى بر من فرستد، وقتى كه از گفتن درود فراغت يافت، آن درود به من عرضه مىشود.
در اينجا ابودرداء از آن حضرت مىپرسد: «حتى پس از مرگ؟!» آن حضرت مىفرمايد: «حتى پس از مرگ. خداوند بر زمين، حرام كرده است كه پيكر پيامبران را از بين ببرد. پس پيامبر خدا زنده است و نزد او روزى دارد».
«بزار» به سندى موثق از «ابن مسعود» نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمود: «خداوند فرشتگانى جهانگرد دارد كه اخبار امت مرا به من مىرسانند».
همچنين آن حضرت فرمود:
زندگى و حيات دنيايى من براى شما خير است، زيرا با يكديگر سخن مىگوييم و صحبت مىكنيم. وفات من نيز براى شما خير است، زيرا اعمال و كردار شما بر من عرضه مىشود. اگر عمل خوبى ببينم، خداى را سپاس مىگويم و اگر كردارى بد مشاهده كنم، برايتان آمرزش مىطلبم.
«ابو منصور بغدادى» نيز مىگويد:
علماى علم كلام و اصحاب ما مىگويند: پيامبر ما، محمّد (ص) پس از وفاتش نيز زنده است. به طاعات امتش خشنود و خرسند مىگردد. همچنين پيكر مطهر انبيا هرگز نمىپوسد.
بيهقى نيز در كتاب «الاعتقاد» در اين باره مىنويسد:
پس از اينكه پيامبران قبض روح شدند، دوباره ارواحشان برمىگردد. آنان نيز مانند شهيدان نزد پروردگارشان زندهاند. (1)پيامبر ما در شب معراج، گروهى از ايشان را مشاهده كرد.
بيهقى مىافزايد: «ما براى اثبات حيات پيامبران پس از مرگ، كتابى جداگانه نوشتهايم».
همچنين سمهودى در اين باره مىافزايد:
حديثى از پيامبر (ص) اين مطالب را تأييد مىكند كه آن حضرت مىفرمايد: عيسى بن مريم از كنار مدينه، براى گزاردن حج يا عمره مىگذشت، اگر به من سلام مىكرد، حتماً پاسخش را مىدادم.
1) از پيامبر ص روايت است كه: «از كنار موسى گذشتم. او در قبرش مشغول نماز بود». قبر آن حضرت در مدين، ميان مدينه و بيتالمقدس قرار دارد. سير اعلام النبلاء، ج 16، ص 99؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 2375؛ سنن نسايى، ج 3، ص 216؛ مسند احمد، ج 3، ص 148.
وى درباره دلايل حيات پيامبران ادامه مىدهد كه بر اساس اين دلايل، حيات بدن آنان مانند حالت دنيا، ولى از خوراك بىنياز است. آنان در اين دنيا نفوذى قوى دارند. سمهودى يادآورى مىكند كه اين موضوع را در كتاب «الوفاء لمايجب لحضرة المصطفى» بيان كرده است. (1)
«قسطلانى» هم مىگويد: «بدون شك، حيات پيامبران ثابت و مشخص است و پيامبر اسلام (ص) نيز از ديگر پيامبران، مقامى برتر دارد، بنابراين حيات آن حضرت نيز كاملتر است». (2)
نظرات صريح و آشكار علما، و نيز وجود روايات صحيح در كتب اهل سنت، از آن حكايت دارد كه اعتقاد به شفاعت و درخواست دعا از پيامبر (ص) و صالحان، بدعت، كفر و شرك نيست، بلكه نشان مىدهد كه ابن تيميه و پيروانش دانش دينى اندكى دارند. بنابراين شايسته است كه در باورهايشان بازنگرى كنند. اگر آنان به احاديث و آراى دانشمندان به دقت بنگرند، درمىيابند كه نظراتشان پايه و مبناى علمى دقيقى ندارد.
علماى اسلام بر اين باورند كه انسان پس از مرگ، حيات دارد. ما در اينجا به برخى از اين ديدگاهها اشاره مىكنيم:
«ابوبكر عربى» در كتاب «فى الامد الأقصى فى تفسير الاسماء الحسنى» مىنويسد: «اهل سنت، اتفاقنظر دارند كه افراد مكلّف در قبر زنده مىشوند و از ايشان سؤال و بازخواست مىشود». (1)
«سيفالدين آمُدى» در كتاب «ابكار الافكار» مىنويسد:
مسلمانان پيشين تا قبل از پيدايش مخالف در اين زمينه، همگى اتفاقنظر داشتند كه مكلّف در قبر زنده مىشود. حتى پس از ظهور مخالف، بيشتر مردم به حيات مردگان اعتقاد داشتند. (2)
سبكى نظرات علما را در اين باره نقل مىكند
و اينگونه نتيجهگيرى مىكند كه روح به جسد بازمىگردد و مرده، هنگام سؤال و جواب و بازخواست، زنده مىشود. همچنين از همان هنگام تا روز رستاخيز از نعمت الهى بهرهمند و يا عذاب مىشود. (1)
سمهودى در اينجا، از ابن تيميه مىپرسد: «اگر مؤمنان اينگونهاند، آيا سرور رسولان، پيامبر اسلام، اين چنين نيست». (2)
«محمد بن واسع» روزهاى جمعه به سر قبر مردگان مىرفت. از او پرسيدند: آيا نمىشود روزهاى دوشنبه به آنجا رفت؟ او پاسخ داد: به من اينگونه رسيده است كه مردگان در روز جمعه، يك روز پيش از آن (پنجشنبه) و يك روز پس از آن (شنبه)، زائران خود را مىشناسند. (3)
همچنين «شيخ منصور» درباره حيات پس از مرگ مىگويد:
ابن عباس روايت مىكند كه پيامبر اكرم (ص) از كنار قبرستان مدينه مىگذشت. رو به قبرستان كرد و فرمود: اى اهل قبور، سلام بر شما، خداوند ما و شما را بيامرزد. شما بر ما پيشى گرفتيد و ما نيز در پى شما مىآييم.
شيخ در ادامه مىگويد كه ترمذى اين حديث را با سند صحيح نقل كرده است. وى در شرح حديث مىگويد:
كسى كه بر سر قبر مردگان مىرود، شايسته است بر آنان سلام كند و براى خود و مردگان، مخلصانه دعا كند. آرى، وقتى كه از ما خواستهاند بر مردگان سلام دهيم؛ يعنى آنها درك و شعور دارند؛ زيرا مرگ به معناى نابودى كامل نيست، بلكه جابهجايى از منزلى به منزل ديگر به حساب مىآيد. اگرچه جسم از بين مىرود، ولى روح باقى مىماند و تا روز رستاخيز عذاب يا نعمت الهى را احساس مىكند. (1)
از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود: «مگر اينكه خداوند، روحم را به من بازگرداند». شيخ
1) التاج الجامع للاصول، ج 1، ص 381.
درباره اين روايت توضيح مىدهد و مىگويد: «اين سخن پيامبر (ص) يعنى اينكه سخن گفتن و هوشيارى من پس از غرق شدنم در احوال ملكوت، وگرنه همانگونه كه قبلًا گفتيم، پيامبران در قبرهايشان زندهاند». (1)
در همين زمينه، روايت ديگرى داريم كه پيامبر (ص) فرمود:
جمعه، بهترين روز شماست. در اين روز، آدم خلق شد و در همين روز نيز از دنيا رفت. نفخه و صاعقه در اين روز است. پس در اين روز، بر من بسيار درود فرستيد كه درود شما بر من عرضه مىگردد. پرسيدند: اى رسول خدا، چگونه پس از مرگ، درود ما به شما مىرسد؟! آن حضرت فرمود: خداوند، پيكر پيامبران را بر زمين حرام كرده است.
شيخ منصور مىگويد: اين روايت را ابو داوود و نسايى با سندى صحيح نقل كردهاند و خود او در شرح اين حديث مىنويسد:
به فرمان خداوند متعال پيامبر (ص) آن درودها را مىشنود و خرسند مىگردد، زيرا آن حضرت در قبرش زنده است و از كسانى كه برايش درود مىفرستند خشنود مىشود. در آن روز درجات آن حضرت و كسانى كه بر ايشان درود
1) التاج الجامع للاصول، ج 1، ص 291.
مىفرستند بالاتر مىرود. اگر در غير روز جمعه بر آن حضرت درود فرستند، فرشتگانى مخصوص، آن درودها را به وى مىرسانند؛ آنچنانكه فرشتگانى اعمال امتش را روز پنجشنبه به آن حضرت عرضه مىدارند. (1)
«شافعى» و «ابن ماجه» نيز آوردهاند كه «عبدالله بن ابى اوفى» روايتى نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمود: «در روز جمعه بر من بسيار درود فرستيد، همانا اين درودها به من مىرسد و من آنها را مىشنوم». (2)
وقتى پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد: «مگر اينكه خداوند روحم را به من بازگرداند تا پاسخش را بدهم». درباره اين سخن، پرسش مهمى مطرح است و آن اينكه آيا مفهوم روايت اين است كه پس از مرگ، حيات ادامه و استمرار ندارد؟
سؤال را اينگونه مىتوان پاسخ داد:
پيامبر (ص) براى دادن جواب سلام به اين جهان روى مىكند. به عبارت ديگر، روح آن حضرت، توجه و التفاتى روحانى به اين جهان مىكند و از شهود در محضر خداوند، به مرتبه بشرى نزول مىكند. با اين توصيف، شايد منظور از بازگرداندن روح، بازگشت معنوى باشد. سبكى نيز همين نظر را دارد.
همچنين اين حديث، بر اين مفهوم دلالت دارد كه روح، تنها با سلام اول به بدن بازمىگردد، نه اينكه براى هر سلامى بيايد و دوباره قبض روح شود. پس كسى چنين باورى ندارد كه روح براى هر بار سلام گفتن بيايد و دوباره قبض روح شود، زيرا در اين صورت، به دفعات بىشمار روح مىآيد و دوباره مىميرد.
ما معتقديم كه نه فقط پيامبران، بلكه همه مردگان، ادراكى مانند علم و شنيدن دارند. از سوى ديگر در سنّت، اينگونه ثابت شده است كه حيات هر مردهاى در قبرش به او بازمىگردد، و پس
از مردن، مرگ، دوباره به سراغ آنان نمىآيد. همچنين از سنّت به دست مىآيد كه آسايش و يا عذاب قبر براى مرده وجود دارد.
ديگر آنكه درك آسايش و عذاب، زمانى است كه حيات وجود داشته باشد؛ حتى اگر حيات جزئى باشد. بنابراين ما برخلاف باور معتزله، معتقديم كه اين درك با حيات جزئى هم حاصل مىشود و نيازى به بينه و دليل ندارد. (1)
اكنون به سخن ابنتيميه بازمىگرديم. او درخواست شفاعت از پيامبران را جايز نمىدانست؛ به اين دليل كه چنين درخواستى طلب شفاعت از مرده به شمار مىرود، ولى با اين توصيفات و روايات آشكار شد كه پيامبران در قبورشان زندهاند و درخواست شفاعت از آنان، درخواست از مرده نيست. همچنين يادآورى مىكنيم كه به تصريح قرآن كريم، شهيدان زندهاند: (بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ)؛ «بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان ...». (آلعمران: 169)
بدون شك، مقام پيامبرى و نبوت، از مقام شهيدان برتر و والاتر است و حتى قلم دانشمندان از خون شهيدان، فضيلت بالاترى دارد. (2)
بنابراين، وقتى كشته در راه خدا زنده است، قطعاً پيامبران كه برتر از آنها هستند نيز زندهاند.
بيهقى در كتاب «الاعتقاد» درباره زنده بودن پيامبران به صراحت مىنويسد: «پيامبران پس از آنكه قبض روح شدند، روحشان دوباره به آنان برمىگردد، آنان همچون شهيدان نزد پروردگارشان زندهاند». (1)
گذشته از همه اين دلايل، فرض كنيم كه مرده، سخنى نمىشنود و دعايى هم از او ساخته نيست، حتى در اين وضعيت، باز هم درخواست دعا از مرده اشكالى ندارد و درخواست دعا از او، انسان را كافر نمىكند، زيرا مانند اين است كه از شخصى نابينا- به گمان اينكه بيناست- بخواهيم چيزى را بخواند. آيا اين خواسته، موجب كافر شدن مسلمان مىشود.
همچنين بايد به ابن تيميه گوشزد كرد كه پس از رحلت پيامبر (ص)، صحابه و حتى غير صحابه، از آن حضرت شفاعت، استغاثه و دعا مىطلبيدند. حتى درباره غير پيامبر (ص) كه افراد صالحى بودند، همين كار
1) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1355.
را مىكردند. پس اين عمل آنان، بر مشروعيت و جواز شفاعت دلالت دارد.
آخرين يادآورى ما به ابن تيميه و پيروانش اين است كه روح پس از مرگ، باقى مىماند و از بين نمىرود و امكان درخواست و دعا از روح وجود دارد. فخر رازى در كتاب «التفسير الكبير» ذيل آيه (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى)؛ «بگو روح از فرمان پروردگار من است». (اسراء: 85) هفده دليل مىآورد كه روح، پس از مرگ باقى مىماند كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
پيامبر (ص) مىفرمايد: «به هنگام تشييع جنازه، روح بر بالاى جسد به پرواز درمىآيد و مىگويد: اى خانوادهام و فرزندانم! مبادا، دنيا آنگونه كه با من بازى كرد، شما را نيز به بازى بگيرد ...». اين روايت، به صراحت مىگويد كه وقتى جسم، مرده است و دارند او را مىبرند، انسان، زنده و باقى است و مىفهمد.
خداوند مىفرمايد:
(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً) (فجر: 27 و 28)
تو اى نفس مطمئن، به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.
به دلالت اين آيه شريفه، آن چيزى كه پس از
مرگ به سوى خداوند بازمىگردد، زنده است و از خداوند خشنود مىگردد و خدا نيز از او راضى است. پس آن چيزى كه در حال خشنودى به سوى خدا برمىگردد، همان انسان است، بنابراين، به دلالت اين آيه، انسان پس از مرگ، زنده و باقى مىماند.
پيامبر (ص) مىفرمايد: «پيامبران خدا نمىميرند، بلكه از منزلى به منزلى ديگر نقل مكان مىكنند» و نيز فرمود: «هر كس بميرد، قيامت او برپا مىشود». همچنين آن حضرت مىفرمايد: «قبر، باغى از باغهاى بهشت و يا گودالى از گودالهاى آتش است». به هر حال، اين سخنان پيامبر (ص) دلالت مىكند كه انسان پس از مرگ زنده است.
خداوند مىفرمايد:
(حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ* ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ) (انعام: 61 و 62)
تا زمانى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، [در اين موقع] فرستادگان ما جان او را مىگيرند و آنها [در نگاهدارى حساب عمر و اعمال بندگان] كوتاهى نمىكنند، سپس [تمام بندگان] به سوى خدا كه مولاى حقيقى آنهاست باز مىگردند.
بر اساس اين آيه شريفه، مردگان به سوى خداوند و مولاى خود، بازمىگردند و چون جسد
بىروح نمىتواند به سوى خدا بازگردد، بنابراين كسى و چيزى به جز آن جسد بىروح بايد به سوى خداوند بازگردد.
از سوى ديگر، كار يكسان همه مردمان در دادن صدقه، دعا كردن و زيارت قبور، نشان از آن دارد كه فطرت سالم و اصيل انسان، گواهى مىدهد كه حقيقت انسان چيزى به جز جنازه و بدن ميت است. بدين معنا كه آن حقيقت نمىميرد، بلكه اين جسم انسان است كه مىميرد و از دنيا مىرود. (1)
نتيجه سخن اينكه فطرت سالم، گواهى مىدهد كه روح پس از مرگ، حيات دارد. همچنين آيات قرآن و سنت نيز بيان مىدارند كه روح پس از مرگ، باقى و جاودان است.
بنابراين، به گواه قرآن، سنت و فطرت سالم،
1) التفسير الكبير، ج 21، ص 41.
ارواح پاك زندهاند و درخواست دعا و شفاعت از ايشان هيچ اشكالى ندارد. از سوى ديگر، اين عمل، نه بدعتى پديد مىآورد و نه انسان به واسطه اعتقاد به آن، كافر و مشرك مىشود، بلكه چنين اتهاماتى از عدم رجوع به فطرت و تدبّر نكردن در قرآن و روايات سرچشمه مىگيرد.
از سبكى پرسيدند، آيا روح نيز مانند جسد از بين مىرود؟ وى اينگونه پاسخ داد:
پرسش درباره روح يا به روش حكما و فلاسفه است يا به شيوه علما و فقها. انبيا همگى اجماع دارند كه روح پس از جدا شدن از بدن باقى مىماند. اين كار هم امكانپذير است. همه شريعتها و اديان نيز بقاى روح را قبول دارند. به نظر ما از اين جهت هيچ اختلافى، ميان اديان وجود ندارد، ولى امام فخرالدين رازى در اين باره مىگويد: در اين جهان، وقتى اعتبارات عقلى، مانند موضوع بقاى روح پس از جدا شدن از بدن، با گفته اكثر پيامبران و حكما همراه و همساز گردد، موجب مىشود تا انسان يقين پيدا كند كه «نفس» هميشه باقى و ماندگار است.
ممكن است كسى از عبارت «اكثر پيامبران» در
بيان فخر رازى، چنين برداشت كند كه انبيا بر باقى ماندن روح پس از جدا شدن از بدن، اجماع ندارند، اما چنين برداشتى صحيح نبوده و مورد نظر او نيست، زيرا وى در ابتداى سخنش مىگويد كه انبيا بر باقى ماندن روح پس از جدايى از بدن، اجماع دارند. بر ما واجب است كه اعتقاد داشته باشيم، روح پس از جدا شدن از بدن باقى مىماند. همه شريعتها و كتابهاى آسمانى، به ويژه قرآن و روايات بيان مىكنند كه روح، پس از مفارقت از بدن همچنان باقى مىماند و در اين باره امكان تأويل و توجيه آيات و روايات نيز وجود ندارد، و حتى هيچ مسلمانى، چه عالم و چه بىسواد، در اين باره شكى ندارد؛ بلكه همگان بر اين باورند كه همه مردگان حيات دارند.
جماعتى از پيشينيان نيز در اين باره اجماع و اتفاقنظر دارند و درباره آيه 154 سوره بقره (1)- كه شهيدان را زنده مىداند- گفتهاند كه اين آيه به شهيدان اختصاص ندارد، بلكه منظور آيه، مردود دانستن سخنان
1) و كسانى كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نخوانيد، بلكه زندهاند، ولى شما نمىدانيد.
كافران است كه مىگفتند انسان با مرگ به طور كامل از بين مىرود و هيچ اثرى از او باقى نمىماند.
البته حيات مردگان نيز درجات متفاوتى دارد؛ مثلًا حيات شهيد برترين و بالاترين است. حيات مؤمنى كه شهيد نشده، پايينتر از او قرار دارد و حيات كافران به دليل گرفتارى در عذاب پايينترين است، ولى همه مردگان حيات دارند. البته برخى از جسدها مىپوسد و برخى ديگر نه، ولى روح همچنان باقى مىماند.
آنچه را كه در اين باره بيان كرديم، همان نظر دين اسلام است. پژوهش و دقت در آيات و سخنان پيامبر (ص) درباره اين موضوع، اهميت آن را روشنتر مىكند و ضرورتى ندارد كه بيشتر از اين، سخن را به درازا بكشانيم، زيرا آشكارا به نظر مىرسد كه اين موضوع از مسائل ضرورى دين به شمار مىرود. (1)
بيان كرديم كه به دلالت و گواهى آيات و روايات، همه ارواح، از جمله ارواح پيامبران، اولياى الهى و صالحان، باقى و داراى حياتاند. اكنون مىپرسيم كه چرا اگر كسى به اين ارواح
1) فتاوى السبكى، ج 2، ص 636.
توسل و شفاعت جويد، وهابىها او را كافر مىدانند؟
شايد محكمترين دليل آنها، نادانى ايشان و عدم دقت و تدبّر در آيات و روايات باشد. البته اگر جهل آنان از روى كوتاهى در به دست آوردن حقيقت نباشد، عذرشان پذيرفته است وگرنه، براى سخنان خود هيچ عذر و بهانهاى ندارند.
آخرين پاسخ خود را به جماعت وهابىها درباره شفاعت اينگونه پى مىگيريم؛ اعتقاد به اينكه مرده مىشنود يا نه، از اصول و اركان دين به شمار نمىرود و از واجبات دين نيست كه اگر كسى عقيدهاى خلاف آن داشته باشد، بدعتى در دين پديد آورده، بلكه همانگونه كه در كتب صحاح و سنن آمده (1)، چنين شخصى يا در عقيده خود راه درست را نرفته، كه اجر دارد، يا اشتباه كرده كه معذور است.
بنابراين، داشتن چنين اعتقادى، انسان را مشرك يا گناهكار نمىكند. اگر اينگونه بود، مفسر
1) صحيح بخارى، ج 9، ص 193 كتاب الاعتصام؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 131 كتاب الأقضيه. در كتابهاى اماميه، چنين عبارتى نيامده و بر اساس مبانى رجالى اهل سنت، اين روايت فاقد اعتبار است، زيرا در سلسله راويان آن مولاى عمرو بن العاص قرار دارد كه شخصى مجهول است و در سندهاى ديگر روايت نيز «مرسل» مىباشد. ر. ك: عمدة القارى، ج 25، ص 67.
بزرگ امام فخر رازى (1)نيز كافر يا مشرك و حتى بدعتآور در دين به شمار مىرفت، زيرا او نيز باور و اعتقاد داشت كه روح باقى است و دعا، زيارت، نذر و صدقه براى مرده به اين دليل انجام مىگيرد كه روح بقا و حيات دارد. همچنين مفسران در تفسير آيه (فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ)؛ «ولى امروز، بدنت را [از آب] نجات مىدهيم». (يونس: 92) گفتهاند كه اين آيه صراحت دارد كه نفس آدمى غير از بدن اوست. (2)
از پيامبر (ص) درخواست كردم تا روز قيامت مرا شفاعت كند، آن حضرت پذيرفت و فرمود: اين كار را خواهم كرد. پرسيدم: كجا شما را جستوجو كنم؟ فرمود: كنار صراط. (3)
خواندن ابياتى اينگونه از آن حضرت شفاعت طلبيد: «اى پيامبر، آن روز كه شفاعت ديگران به حال سواد بن قارب هيچ سودى ندارد؛ مرا شفاعت كن». (1)
در اين بخش نيز چند روايت را كه بيانگر شيوه صحابه درباره اين موضوع است بيان مىكنيم.
ابن عباس مىگويد: «على (ع) پس از غسل دادن پيامبر (ص) فرمود: پدر و مادرم فدايت، تو در حيات و ممات پاك و پاكيزهاى، ما را نزد پروردگارت به ياد آر». (2)
ابوبكر، كفن از چهره پيامبر (ص) بگشود و آن حضرت را بوسيد و همان سخنان على (ع) را بر زبان آورد. (3)
زمان خلافت عمر، خشكسالى شد. «بلال بن حارث» از اصحاب پيامبر (ص)، بر سر قبر آن حضرت رفت و عرض كرد: يا رسول الله، مردم در آستانه هلاكت و نابودىاند، از خدا براى امت خود، باران طلب
كن. پيامبر (ص) به خواب او آمد و به وى خبر داد كه به زودى باران مىبارد. (1)
بر اساس اين واقعه، درخواست باران از پيامبر (ص) و نيز دعا كردن آن حضرت در برزخ ناممكن نيست. همچنين آن حضرت در عالم برزخ خواسته درخواستكننده را مىداند. پس همانگونه كه درخواست از پيامبر (ص) در دنيا بدعت، شرك و كفر نيست، درخواست از آن حضرت، در حالى كه در عالم برزخ است نيز كفر، شرك يا بدعت به شمار نمىرود.
اگر كسى بگويد كه درخواست شفاعت از مرده، به دليل اينكه عبادت مرده به حساب مىآيد، ممنوع است، به وى پاسخ مىدهيم كه شفاعت طلبيدن و درخواست از زنده نيز شبيه عبادت است. پس منطقى به نظر نمىرسد كه درباره شفاعت از مرده، چنين اشكالى را مطرح كنيد.
اكنون با توجه به دلايل، آيات و روايات و شواهدى كه بيان كرديم، ديگر دليلى ندارد كه وهابىها طلب شفاعت از مرده را حرام بدانند. از سوى ديگر، براى ما خيلى شگفتآور است كه وهابىها مدعىاند كه هيچ كدام از اصحاب و تابعان پيامبر (ص) درخواست شفاعت نكردهاند.
1) فتح البارى، ج 2، ص 398. ر. ك: سنن الكبرى، ج 3، ص 351؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1374.
بنابراين اينگونه فتواها نشان مىدهد كه وهابىها با منابع دينى و سيره صحابه آشنايى ندارند و سخنان آنان بسيار جاهلانه است.
فصل دوم: تبرك جستن به قبور
ابن تيميه و پيروانش، تبرك جستن، بوسيدن و دست ماليدن به قبور را حرام مىدانند و مسلمانانى كه اين امور را انجام مىدهند، كافر و مشرك مىپندارند و به ايشان «گورستانى» يا «گورپرست» مىگويند. به پندار وهابىها، كار مسلمانان همچون كار مردم دوران جاهليت با بتهاى خويش است.
در پاسخ به سخنان آنها، ابتدا موارد زير را مطرح مىكنيم.
دوانيقى» مىگويد: «احترام پيامبر (ص) پس از وفاتش، همچون احترام آن حضرت در دوران حياتش است». ما نيز بر اين باوريم كه مقام و احترام پيامبران با مرگشان از بين نمىرود، پس قبور آن بزرگواران نيز مقام و احترام دارد. با اين توصيف، حتى اگر شرع مقدس جواز بوسيدن و تبرك جستن به قبور را به صراحت بيان نكرده باشد، باز، اين عمل در شريعت پسنديده به نظر مىآيد، زيرا چنين عملى به نوعى تعظيم و گرامىداشت شعائر دينى به شمار مىرود.
بايد شرك بدانيم، درحالىكه خود وهابىها چنين باور و اعتقادى ندارند.
الف) تبرك جستن حضرت زهرا 3 به خاك پاك قبر پيامبر (ص)
امام على (ع) مىفرمايد:
پس از آنكه پيامبر (ص) به خاك سپرده شد، زهرا كنار قبر وى ايستاد. مشتى از خاك قبر برداشت و بر صورت گذاشت، آنگاه مويهكنان اين دو بيت شعر را سرود: اگر كسى قبر احمد را يكبار ببويد، ديگر چه نيازى است كه تا آخر عمر عطرهاى گرانقيمت را ببويد؟ مصايبى بر من وارد شده است كه اگر روز روشن اين مصيبتها را مىديد، به شب تار تبديل مىگشت. (1)
1) ارشاد السارى، ج 3، ص 352؛ الاتحاف شبراوى، ص 90؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1404؛ مشارق الانوار، ص 63؛ الفتاوى الفقهية ابن حجر، ج 2، ص 18؛ السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص 340؛ كشف الارتياب، ص 347؛ المواهب اللّدنية، ج 3، ص 400.
ب) تبرك جستن ابو ايوب انصارى به قبر پيامبر (ص)
«داود بن ابىصالح» مىگويد: روزى «مروان بن حكم» وارد مسجد النبى شد.
ديد كه مردى بر قبر پيامبر (ص) صورت گذاشته، مروان گردنش را گرفت و او را عقب كشاند. به او گفت: آيا مىدانى چه كار مىكنى؟! آن مرد به مروان رو كرد و معلوم شد كه ابوايوب انصارى است. ابو ايوب گفت: «آرى مىدانم. من كه به كنار تخته سنگى نيامدهام. من به محضر رسول خدا (ص) رسيدهام». آنگاه خطاب به مروان افزود: از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: «زمانى كه پيشوايان شايسته، دين را رهبرى مىكنند، براى دين گريه نكنيد، وقتى براى دين گريه و زارى كنيد كه پيشوايى دين به دست نااهلان افتد». (1)
در همينجا بايد اضافه كنم كه «حاكم نيشابورى» و «ذهبي»، اين حديث را صحيح مىدانند. سُبكى هم در همين باره مىگويد: «اگر سند اين حديث درست باشد، دست كشيدن به ديوار قبر كراهت ندارد». (2)
«علامه امينى» نيز مىنويسد: «از اين حديث به دست مىآيد كه امويان، ممانعت از توسّل به قبور مطهر را بدعت گذاشتند». (1)
ج) تبرك جستن بلال به قبر پيامبر (ص)
بلال، پيامبر (ص) را در خواب ديد. آن حضرت به او فرمود: «بلال! اين همه بىمهرى براى چيست؟ آيا وقت آن نرسيده كه به زيارت من بيايى؟» بلال غمگين و محزون از خواب بيدار شد و رخت سفر بربست و آهنگ مدينه كرد. وقتى بر سر قبر پيامبر (ص) رفت، گريان و مويهكنان خود را بر قبر مىماليد. (2)
د) تبرك جستن «ابن عمر»
همچنين گفتهاند كه ابن عمر، دست راستش را بر قبر شريف پيامبر (ص) مىگذاشت و بلال گونههايش را. (3)
ه) تبرك جستن «ابن منكدر»
ابن منكدر از تابعان بود. او با ياران خود نشسته بود كه ناگهان زبانش بند آمد. در همان
حال بلند شد و گونههايش را بر قبر پيامبر (ص) گذاشت و بعد برگشت. همراهانش، او را بر اين كار سرزنش كردند، اما او جواب داد: هرگاه مشكلى برايم پيش بيايد از قبر پيامبر (ص) شفا مىطلبم. (1)
ذهبى سخن ابن منكدر را اينگونه روايت مىكند: «از قبر آن حضرت كمك مىطلبم». (2)
در اين بخش به پارهاى از فتواى فقهاى اهل سنت اشاره مىكنيم.
عبدالله بن احمد بن حنبل مىگويد: از پدرم پرسيدم، نظر شما درباره كسى كه منبر پيامبر (ص) را لمس كرده و آن را ببوسد و به آن تبرك جويد، چيست و يا اينكه به نيت ثواب، با قبر آن حضرت چنين كند؟ ايشان گفت: اشكالى
1) وفاء الوفاء، ج 2، ص 444؛ ر. ك: الغدير، ج 5، ص 151.
2) سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 213؛ قابل توجه و تأسف اينكه مصحّحان و شارحان كتاب سير اعلام النبلاء به تأثير از انديشههاى وهابيت، وقتى كه به اين دسته از روايات مىرسند، بدون دقت كافى به بهانه ضعف سند و يا ناهمخوانى با پندارهاى خود، اين حديث را ردّ مىكنند. گويا عقيده واقعى اسلام، همان آرا و انديشههاى وهابيت است.سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 213؛ قابل توجه و تأسف اينكه مصحّحان و شارحان كتاب سير اعلام النبلاء به تأثير از انديشههاى وهابيت، وقتى كه به اين دسته از روايات مىرسند، بدون دقت كافى به بهانه ضعف سند و يا ناهمخوانى با پندارهاى خود، اين حديث را ردّ مىكنند. گويا عقيده واقعى اسلام، همان آرا و انديشههاى وهابيت است.
ندارد. (1)
در واقع ما هم از برخورد و موضع ابن تيميه درشگفتيم كه چرا وى، امام احمد بن حنبل را به كفر، شرك و بدعت متهم نكرد.
«رملي شافعي» نيز مىگويد: «بوسيدن و دست كشيدن به قبر پيامبران، اولياى الهى و عالمان، به قصد تبرك، اشكالى ندارد». (3)
همچنين او مىگويد: «بوسيدن و دست كشيدن به صندوق روى قبر و نيز بوسيدن سر در زيارتگاهها كراهت دارد، ولى اگر به قصد تبرك باشد، كراهت ندارد». او مىافزايد كه فتواى پدرش نيز همين است و در ادامه مىگويد: «فقها به صراحت گفتهاند كه اگر كسى قادر نباشد، حجرالاسود را
لمس كند، مىتواند با عصا به طرف آن اشاره كند و سپس عصا را ببوسد». (1)
«محبالدين طبرى شافعى» نيز اينگونه فتوا داده است: «بوسيدن و دست كشيدن به قبر جايز است و علما و صالحان نيز اينگونه عمل مىكردند». (2)
فتواى «شهابالدين خفاجى حنفى»؛ او در شرح كتاب «شفا» در توضيح اين عبارت كه «دست كشيدن، بوسيدن و چسبيدن به قبر كراهت دارد» مىنويسد: فقها درباره اين فتوا اجماع نظر ندارند، به همين دليل، امام احمد بن حنبل و طبرى مىگويند كه بوسيدن و چسبيدن به قبر اشكالى ندارد. (3)
فتواى «ابن ابى صيف يمانى»، يكى ديگر از علماى شافعى مكه را اينگونه نقل كردهاند: «بوسيدن قرآن، كتاب حديث و قبور صالحان جايز است». (4)
فتواى «زرقانى مالكى» نيز عبارت است از: «بوسيدن قبر شريف كراهت دارد، ولى اگر به
قصد تبرك باشد، كراهت ندارد». (1)
او سخن نامعلومى به زبان آورده، زيرا يكبار مىگويد: كسى كه اين عمل را انجام داده، بزرگترين گناه را مرتكب شده، ولى در جاى ديگر درباره اينگونه مسائل مىگويد كه چنين كسى مشرك شده است. در حالىكه برخى از علما و فقهاى برجسته، قرنها پيش از تولد ابن تيميه، احكام اينگونه مسائل را بيان و روشن ساختهاند.
از سوى ديگر سخنان اين شخص با گفتار علما سازگارى ندارد. گاهى ادعا مىكند كه علما درباره فلان مسئله اجماع كردهاند، حال آنكه اجماع علما خلاف آن است. اگر كسى در سخنان دانشمندان پيش و پس از او و نيز در سخنان اشخاص منصف و خوشفهم دقتنظر كند، درستى سخن ما را درمىيابد؛ مثلًا عموم مسلمانان، قبر را طواف و لمس مىكنند، ولى موضع علما در اين باره سهگونه است: گروه اول، هماره آن
1) شرح المواهب، ج 8، ص 315.
را جايز مىدانند. گروه ديگر هماره آن را ممنوع كردهاند، ولى به نحو كراهت شديد كه به مرز تحريم نمىرسد. گروهى نيز موضعى ميانه پيش گرفتهاند و گفتهاند اگر كسى شوق وافر به زيارت ميت داشته باشد، عمل او كراهتى ندارد، ولى اگر چنين شوقى ندارد، ادب اقتضا مىكند كه قبر را طواف و لمس نكند.
اگر در امورى كه ابن تيميه به واسطه آن، به مسلمانان نسبت كفر داده است، نظرى دقيق بيفكنيد، مىبينيد كه سخنان او به دو مقدمه اساسى برمىگردد كه يكى مقدمهاى درست است، ولى ديگرى غلط و نارواست.
مقدمه درست يا (كبرى) عبارت است از اينكه هر عبادتى براى غير خدا، عبادتى شركآلود است. اما مقدمه صغرى چنين است: خواندن و صدا زدن مرده يا غايب و نيز طواف يا دست ماليدن به قبر و يا نذر يا سر بريدن حيوانى براى مرده، عبادت غير خداست، كه اين سخنى نادرست و نارواست. (1)
1) فرقان القرآن، ص 133.
تكريم، جايز است». (1)
شيخ «ابراهيم باجورى شافعى» نيز چنين فتوا داده است: «بوسيدن و دست ماليدن به قبر كراهت دارد، مگر اينكه به قصد تبرك باشد، كه در اين صورت مكروه نيست». (2)
شيخ «عداوى حمزاوى مالكى» نيز مىگويد:
بدون شك، قبر شريف پيامبر (ص) را فقط به قصد تبرك مىبوسند. بنابراين جواز آن نسبت به بوسيدن قبر ديگر اولياى الهى- آن هم به قصد تبرك- سزاوارتر به نظر مىرسد. (3)
كتاب «كشف الارتياب» به نقل از «كفاية الشعبى»، «فتاوى الغرائب»، «مطالب المؤمنين» و «خزانه الروايه» اين روايت را آورده است:
مردى به حضور پيامبر (ص) رسيد و عرض كرد: يا رسول الله! من قسم خوردهام كه آستان بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم. آن حضرت به وى دستور داد كه پاى مادر و پيشانى پدرت را بوسه زن. آن مرد پرسيد: اگر پدر و مادرم
زنده نباشند؟ پيامبر (ص) فرمود: قبر آنان را ببوس. پرسيد: اگر ندانم قبر آنها كجاست؟ فرمود: دو خط بكش، يكى به نيت قبر مادر و ديگرى به نيت قبر پدر، و آن دو خط را ببوس و قسمى را كه خوردهاى نشكن. (1)
سيره مسلمانان از گذشته تاكنون، اينگونه بوده است كه به منبر پيامبر (ص) نمازگاه و قسمگاه آن حضرت، و نيز هر آنچه را كه وى مس كرده، تبرك مىجويند. همچنين مسلمانان به تربت مدينه، بهويژه تربت قبر حمزه سيدالشهداء تبرك مىجستهاند. در اينجا به چند نمونه از اين سيره اشاره مىكنيم:
منبر پيامبر (ص) نزد مسلمانان احترام و جايگاه ارزشمندى دارد، بهگونهاى كه برخى از فقها براى حفظ حرمت منبر از قسم خوردن در كنار آن، خوددارى مىكردند. مسلمانان، هماره به منبر آن حضرت تبرك مىجستند و مىكوشيدند تا حرمت آن حفظ شود. به چند نمونه توجه كنيد:
1) كشف الارتياب، ص 350.
حرمت منبر، از سوگند خوردن در كنار منبر سر باز زد. (1)
با گذشت زمان، منبر پيامبر (ص) خراب شد. يكى از خلفاى عباسى آن را بازسازى كرد و از چوبهاى باقى مانده منبر، به قصد تبرك براى خودش شانه درست كرد، همانگونه كه صحابه به لمس كردن منبر اهتمام مىورزيدند.
منبر پيامبر 9 در جاى هميشگى خود قرار داشت تا اينكه روزى آتش گرفت و قسمتهايى از آن سوخت. آتش گرفتن منبر آن حضرت، براى مردم مدينه بسيار سخت و ناگوار بود، زيرا دو برآمدگى دستههاى منبر؛ يعنى جايى كه پيامبر 9 هميشه دستان مبارك خود را بر آن مىگذاشتند و نيز جاى پاى شريف آن حضرت سوخت و از بين رفت و ديگر مردم نمىتوانستند به اين قسمتهاى منبر دست بكشند و به آن تبرك جويند. (2)
«يزيد بن عبدالله بن قسيط» (3)مىگويد:
منبر پيامبر در نزديكى قبر آن حضرت قرار
داشت. وقتى كه مسجد خلوت شد، عدهاى از اصحاب پيامبر (ص) با دست راست، برآمدگى دسته منبر را گرفته، رو به قبله ايستادند و دعا كردند. (1)
شيخ «احمد بن حميد»، از دانشمندان قرن دهم، مىگويد: «مردم به چوبهاى منبر پيامبر (ص) تبرك مىجستند». (2)
«سمهودى» نيز درباره منبر آن حضرت مىگويد:
روى منبر پيامبر (ص)، منبرى همچون غلاف گذاشتند، بر منبر رويين كه در كنار روضه پيامبر (ص) بود، طاقى قرار دادند. مردم دست به داخل آن طاق مىكردند و از آنجا بر منبر پيامبر (ص) دست مىكشيدند و به آن تبرك مىجستند. (3)
وقتى كه دعا نزد قبر پيامبر (ص) را تمام كردى، به كنار منبر آن حضرت برو، بر آن دست بكش و دو برآمدگى دسته منبر را كه پايين دسته آن است بگير و چشمان و صورتت را به آن بمال كه اين كار، شفاى چشم است. (1)
شايسته است كه حاجى به مدينه برود و در مسجدالنبى نماز گزارد و روضه آن حضرت را نظاره كند، سپس بر منبر و قبر آن حضرت و محل نشستن ايشان و جاهايى كه وى دست كشيده و يا قدمهاى مباركش را گذاشته و نيز به ستونى كه پيامبر (ص) به آن تكيه مىداده و جبرئيل بر او نازل مىشده، تبرك جويد.
همچنين به كسانى از صحابه، تابعان و يا پيشوايان مسلمانان كه اينها را مرمت كردهاند، نيز تبرك جويد. (2)
مسلمانان هماره به خاك قبر پيامبر (ص)، خاك قبر حمزه و خاك مدينه تبرك مىجستند. در روايت است كه خاك مدينه براى هر دردى مانند جذام و سردرد
شفاست. فقها نيز تبرك جستن به آنها را جايز مىدانند و حتى گفتهاند كه تبركجويى به اين موارد، نيكو و پسنديده است. اكنون برخى از اين فتواها را ملاحظه نماييد:
برخى نيز گفتهاند: «عايشه دستور داد تا آن منفذ را ببندند، زيرا عمل اصحاب موجب مىشد تا خاك قبر تمام شده، قبر خراب گردد». (2)
بردن خاك مدينه به جاى ديگر- به دليل حفظ حرمت آن و وجود حرم رسولالله (ص) در آنجا- جايز نيست، ولى بردن تربت قبر حمزه از اين حكم استثنا شده است، زيرا همگان اتفاق نظر دارند كه بردن تربت قبر حمزه براى درمان اشكالى ندارد. (4)
از «احمد بن يكوت» پرسيدم كه مردم از خاك قبور براى تبرك برمىداشتند. آيا اين عمل آنها جايز است يا ممنوع؟ او گفت: جايز است. همچنين مردم، هميشه به قبور علما، شهيدان و صالحان تبرك مىجستند و از زمان قديم تا به حال، از تربت قبر حمزه سيدالشهداء برمىدارند. (1)
ابن فرحون از اين كار مردم نتيجه مىگيرد كه بردن خاك مدينه جايز است و اشكالى ندارد. (2)
درباره شفابخشى خاك مدينه، روايتهاى فراوانى وارد شده كه در اينجا به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
سمهودى مىنويسد: «در كتاب «ابن نجار» و در كتاب «الوفاء» ابن جوزى روايت است كه غبار مدينه، شفاى بيمارى جذام است».
ابن اثير، در كتاب «جامع الاصول» به نقل
از «سعد» درباره پيامبر (ص) حكايتى را بدينترتيب بيان مىكند:
رسول خدا (ص) از جنگ تبوك بازمىگشت، گروهى از مؤمنان به پيشواز آن حضرت شتافتند كه در نتيجه گرد و غبار زيادى برخاست. برخى از همراهان پيامبر (ص) بينى خود را پوشاندند، ولى رسول خدا (ص) پوشش صورت خويش را برداشت و فرمود: سوگند به آن كه جانم به دست اوست، غبار مدينه، شفابخش همه بيمارىهاست.
ابوسلمه مىگويد: شنيدهام كه رسول خدا (ص) فرمودهاند: «غبار مدينه جذام را از بين مىبرد».
سمهودى مىافزايد:
من خود شاهد بودم كه شخصى جذام گرفت و درد و رنج زيادى داشت. او براى شفاى خويش به منطقهاى به نام «توده خاك سفيد» رفت. اين منطقه، در راه قبا در دره بطحان قرار دارد. او در آنجا خود را خاكمالى كرد و مقدارى از آن خاك نيز همراه خود برداشت. اين كار واقعاً برايش سودمند بود.
پيامبر 9 نزد قبيله بلحارث رفت و متوجه شد كه آنان به تنگى نفس و شوريدگى عقل دچار
شدهاند. آن حضرت پرسيد: چرا به اين بيمارى مبتلا شدهايد؟ گفتند: يا رسول الله! تب كردهايم! فرمود: چرا از خاك صعيب استفاده نمىكنيد؟ پرسيدند: چگونه؟ فرمود: مقدارى از خاك آن را در آب بريزيد، سپس يكى از شما كمى آب دهان در آن ريخته و بگويد: به نام خدا؛ خاك سرزمينى ما با آب دهان برخى از مردم ما، به اذن خداوند، شفابخش بيمارانمان است. آنان به دستور پيامبر 9 عمل كردند و بيمارى تب از ميان آنان رخت بربست.
ابن نجار به نقل از ابوالقاسم بن يحيى علوى، در ادامه اين حديث مىگويد:
صعيب، درهاى در «بطحان»، پايينتر از «ماجشونيه» است. در آن گودالى قرار دارد كه مردم از خاك آن برمىدارند و امروزه، از خاك آن براى درمان وبا استفاده مىكنند. من خودم، اين گودال را ديدهام. مردم از خاك آن برمىدارند و مىگويند، به تجربه، آن را مفيد و سودمند ديدهاند. خود من نيز از اين خاك برداشتهام.
سمهودى مىافزايد: «اين گودال همچنان موجود و مشهور است و مردم از خاك آن برمىدارند و براى درمان بيمارىها مىبرند. من، نيز از اين خاك براى برخى دوستانم فرستادهام».
درباره سخنان زركشى كه در گذشته نقل كرديم- مبنى بر اينكه بردن خاك حرم ممنوع مىباشد- بردن تربت قبر حمزه استثنا شده است، زيرا مسلمانان از گذشته تا كنون، اتفاقنظر دارند كه بردن آن براى درمان سردرد اشكالى ندارد. گرچه سمهودى در تعليق بر آن مىافزايد: «چرا خاك صعيب را استثنا نكرده است؟» (1)
همراه پيامبر (ص) بودم، شترم مريض شد و از قافله عقب ماندم. رسول خدا (ص) برگشت و از من پرسيد: چه شده است؟ گفتم: شترم مريض است. آن حضرت، دم شتر را گرفت و آن را راند. جابر مىگويد: من، خودم، نيز چنين كردم و هميشه جزء نفرات اول قافله بودم. وقتى كه به مدينه نزديك شديم، پيامبر (ص) پرسيد، شترت چطور است؟ گفتم: هنوز مريض است. فرمود: آن را به من بفروش.
عرض كردم: نه، شتر مال شما، آن را به شما مىبخشم. فرمود: نه، آن را به چهل درهم مىخرم. تا مدينه سوار آن شو، به مدينه كه
1) وفاء الوفاء، ج 1، ص 69.
رسيديم، آن را به من بده.
جابر مىافزايد: به مدينه كه رسيديم، نزد رسول خدا 9 رفتم. آن حضرت به بلال فرمود: چهل درهم به من دهد و دستور داد تا يك قيراط نيز بر آن بيفزايد. من با خودم گفتم: تا آخر عمر، اين يك قيراط اضافى را كه پيامبر 9 به من داده، از خودم جدا نخواهم كرد. پس آن را در كيسهاى گذاشتم و هميشه همراهم بود تا اينكه در واقعه «حرّه»، سپاه شام به مدينه حمله كرد و آن را به زور از من گرفتند. (1)
آرى، جابر بن عبدالله، صحابى بزرگ پيامبر (ص)، در زمان حيات رسول خدا (ص)، به آن يك قيراط تبرك مىجويد و آن را حفظ مىكند و مىكوشد تا آخر عمر از آن مواظبت كرده، آن را نگه دارد.
1) مسند احمد، ج 3، ص 314؛ سنن نسايى، ج 7، ص 298.
خيبر را فتح كردند و سهمى از غنايم نيز به ما رسيد. پيامبر (ص) گردنبندى را به گردنم آويخت. سوگند به خدا كه هيچگاه آن را از خودم جدا نمىكنم، و وصيت كردهام تا آن را با من دفن كنند. (1)
مىبينيم كه اين بانوى صحابى به گردنبندى كه رسول خدا (ص) به آن دست زده، تبرك مىجويد و به آن افتخار مىكند، و حتى وصيت مىكند آن را همراه وى در قبرش بگذارند. از اين گذشته، هيچ كس هم به او خرده نمىگيرد و او را به بدعت، كفر و شرك متهم نمىكند.
پيامبر (ص) را ديدم در حالى كه سلمانى، موهاى آن حضرت را مىتراشيد. اصحاب دور آن حضرت را گرفته بودند و هر تار موى آن حضرت در دست يكى بود. آنها نمىگذاشتند حتى يك تار موى آن بزرگوار به زمين بيفتد. (2)
از طرف انس يك تار موى رسول خدا (ص) به دست ما رسيده است. عبيد هم به او مىگويد: اگر
يك تار موى آن حضرت نزد من بود، آن را از تمام دنيا بيشتر دوست مىداشتم. (1)
«ابن ماجه» در اين باره مىافزايد: «شايسته است به جايى كه پيامبر (ص) دهان مباركش را گذاشته، تبرك جويند». (3)«تِرمَذى» هم اين حديث را صحيح مىداند. (4)
بخارى نيز درباره اين كاسه مىگويد: «من اين كاسه را در بصره ديدهام و از آن آب خوردهام.
اين كاسه را از وارثان «نَضر بن انس» به هشتصد هزار درهم خريدند». (1)
وقتى به آنجا رسيديم و استادم پاىافزار پيامبر (ص) را ديد، سر خويش را برهنه كرد و آن را مىبوسيد و به صورتش مىماليد، و اشكريزان اين شعر را مىخواند: اگر از مجنون مىپرسيدند: رسيدن به ليلى را مىخواهى يا تمام دنيا را، مجنون پاسخ مىگفت: پاىافزارهاى ليلى برايم محبوبتر و شفاى دردهايم است. (2)
«اگر كارهاى ابن عمر را نظاره مىكردى كه چگونه از رسول خدا (ص) دنبالهروى مىكند، با خود مىگفتى كه او شوريده عقل است». (3)
نافع مىافزايد:
ابن عمر، هماره به دنبال تبركجويى به همه آثار پيامبر (ص) بود. هر جا كه آن حضرت نماز خوانده بود، وى نيز در همان جا نماز مىخواند. ابن عمر، حتى از درختى كه پيامبر (ص) زير آن مىنشست مراقبت مىكرد، و پاى درخت آب مىريخت تا خشك نشود. (1)
مالك هم درباره ابن عمر مىگويد: «وى هميشه در پى تبرك جستن به آثار و حالات پيامبر (ص) بود و آنقدر به آن اهتمام مىورزيد كه به عقلش بيمناك شدند». (2)
همچنين درباره وى گفتهاند كه او به محل نشستن پيامبر (ص) بر منبر، تبرك مىجست. (3)
«ابراهيم بن عبدالرحمان» در اين باره مىگويد: «ابن عمر دستانش را بر محل نشستن پيامبر (ص) روى منبر مىگذاشت و بعد آنها را به صورتش مىكشيد». (4)
او پرسيدند. پاسخ داد: من ديدم كه رسول خدا (ص) در همين مكان بود. (1)
هرگاه مردى نزد من بيايد و قطعهاى چوب يا تكهاى تخته همراه داشته باشد كه حدود يك درهم يا مانند آن ارزش داشته باشد و به من بگويد كه پيامبر خدا (ص) دستش را روى آن گذاشته يا آن را لمس كرده است، اگرچه به نظرم آدم مطمئنى نباشد و دليلى هم بر راستگويى او وجود نداشته باشد، با اين حال، به دليل شدت علاقه به پيامبر (ص)، آن را حدود هزار دينار مىخرم؛ من آن را روى چشم و صورتم مىگذارم و هميشه به آن نظاره مىكنم و به آن تبرك مىجويم. به هنگام بيمارى خودم و اطرافيانم از آن شفا مىطلبم و مانند جانم از آن مراقبت مىكنم. من به خوبى مىدانم كه آن يك تكه چوب بيشتر نيست و فضيلتى ندارد، ولى چون به من گفتهاند كه رسول خدا (ص) دستش
1) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1406؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 359. ابن منكدر از صحابه نيست، بلكه از تابعان است، زيرا حدود سى و اندى سال پس از هجرت پيامبر ص به دنيا آمد. بنابراين، منظور از ديدن، اين است كه او آن حضرت را در خواب ديده است.
را روى آن مىگذاشته، آن را دوست دارم. (1)
بنا به گفته ابن كثير، يحيى بن اكثم از پيشوايان و دانشمندان اهل سنت به شمار مىرود. (2)همچنين به نوشته ذهبى، وى قاضى القضات، فقيه، علامه و از ائمهاجتهاد است. درباره مأمون (3)هم گفتهاند كه وى مشوّق عدل، نيكوسيرت، خوش بينش، دانا و از بزرگان علما بود. او به اشياى منسوب به پيامبر (ص) تبرك مىجست و آن را مشروع و جايز مىدانست. وى اين عمل را براى يحيى تعريف مىكند و يحيى نيز او را منع نكرده بلكه عمل او را تأييد مىكند.
فاطمه، دختر امام حسين (ع) همراه همسر و فرزندانش در خانه حضرت فاطمه (س) سكونت داشت، اما آنان را از آنجا بيرون، و خانه را خراب كردند. موقع
1) تاريخ بغداد، طيفور، ص 45.
2) البداية والنهايه، ج 10، ص 316. البته درباره او گفتهاند كه وى دنبال كارهاى زشت نيز مىرفت ر. ك: سير اعلام النبلاء، ج 12، ص 10.
3) سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 279. البته برخى معتقدند كه مشوق عدل بودن با نوشيدن شراب منافاتى ندارد و مأمون از اين نمونه بود!! اگرچه در اين موضوع، برخى به دفاع از وى پرداختهاند كه البته چنين امرى نيز عادت و شيوه نويسندگان سر سپرده آنان است.
تخريب خانه، حسن بن حسن، شوهر فاطمه، نشانه سنگى را به فرزند بزرگش، جعفر داد و او را روانه آنجا كرد و گفت: برو و ببين كه آيا آن سنگ را در ساختن خانه خود به كار مىبرند يا نه؟ جعفر به آنجا رفت و مراقب بود. وقتى كه آن سنگ را درآوردند، به پدرش خبر داد. او به شكرانه پيدا شدن سنگ به سجده افتاد و سپس گفت: وقتى رسول خدا (ص) به خانه فاطمه (س) مىرفت، روى اين سنگ نماز مىخواند.
راوى مىگويد: من الآن شك دارم، شايد هم او گفته باشد كه فاطمه 3 روى آن نماز مىخواند. امام رضا 7 نيز مىفرمايد: «حسن و حسين 8 روى همين سنگ به دنيا آمدند».
راوى مىافزايد:
حسين بن عبدالله بن عبدالله كه بهترين شخص در ميان ماست، هرگاه جايى از بدنش ناراحتى پيدا مىكرد و درد مىگرفت، سنگريزهها را از روى اين سنگ كنار مىزد و بدنش را به آن مىساييد. (1)
در اينجا بايد اضافه كنم كه اين سنگ، از آن روى حرمت و احترام پيدا كرد كه حضرت فاطمه (س)
1) كشف الارتياب، ص 353.
امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) را روى آن به دنيا آورد، يا خودش يا پدر بزرگوارش بر آن نماز خواندهاند. وقتى كه اين سنگ چنين حرمتى پيدا كرده آيا تربت قبر رسول خدا (ص) حرمت ندارد؟ و آيا شايسته نيست در كنار قبر پيامبر (ص)، حاجات خود را از خداوند بخواهيم؟
در روايت است كه على (ع) به «رَزِين» نامهاى نوشت و از او خواست، قطعهاى از سنگ مروه را برايش بفرستد تا آن را نمازگاه خود قرار دهد و روى آن سجده كند. (1)
ما نيز معتقديم كه او صحابى بزرگوارى است. ر. ك: معجم رجال الحديث، ابوالقاسم خويى، ج 8، ص 91؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 21؛ مستدركات علم الرجال، ج 4، ص 43.
«عبدالله حدانى»، سال 183 ه. ق در روز ترويه كشته شد. خاك قبرش مانند مشك بود و مردم از آن خاك برمىداشتند و به لباسشان مىماليدند. (1)
ابن جوزى، درباره قبر «معروف كرخى» مىگويد: «قبر وى در بغداد آشكار است و مردم به آن تبرك مىجويند». «ابراهيم حربى» نيز درباره قبر وى مىنويسد: «قبر معروف، پادزهرى تجربه شده است». (2)
امام احمد حنبل، پيشواى اهل سنت به سال 241 ه. ق درگذشت. قبر وى آشكار و پيداست و مردم به زيارت قبرش مىروند و به آن تبرك مىجويند. (3)
«خضر بن نضر اربلى»، فقيه شافعى به سال 567 ه. ق از دنيا رفت. «ابن خلكان» درباره قبر او مىگويد: «مردم به زيارت قبر وى مىروند، من، خودم بارها به زيارت قبر او رفتهام و مىديدم كه مردم بر سر قبرش سوگوارى مىكنند و به آن تبرك مىجويند». (4)
بنابراين با نگاه به سيره صحابه، تابعان و
راويان حديث درمىيابيم كه ايشان به آثار رسول الله (ص) تبرك مىجستند. آنها حتى به يك تار موى آن حضرت، يا به دهانه مشكى كه وى از آن آب نوشيده بود، يا به پاىافزار آن حضرت، و يا به جاى پاى شتر او، و يا به تخته يا چوب متعلق به آن حضرت و سرانجام به تربت قبر آن بزرگوار، تبرك مىجستند. در حالى كه ايشان افراد معمولى نبودند. بلكه برخى از آنها صحابه، و برخى ديگر از تابعان بودند. همچنين بعضى از آنها راويان حديث، صاحبان صحاح ششگانه، صاحبان سنن و يا از اساتيد و فقها بودند.
با اين همه شواهد، چرا ابن تيميه و پيروانش، تبركجويى به قبور، به ويژه قبر رسول خدا (ص) را كفر مىدانند؟ آيا او به پيامدهاى سخنانش پاىبند است و صحابه، تابعان، صاحبان صحاح و فقهاى پيشين را كافر مىداند؟!
1) البداية والنهاية، ج 12، ص 353؛ ر. ك: الغدير، ج 5، ص 203. او فرمانرواى سرزمين شام بود؛ دنيا نزد او به هيچ نمىارزيد و مردمان را به كار نيك فرمان مىداد. او در سرزمين اروپا دست به جهاد زد و حدود پنجاه شهر را از دست كافران رهانيد. البداية والنهاية، ج 12، ص 306.
خلاصهاى از چگونگى تشييع جنازه ابن تيميه و تبركجويى پيروانش به جنازه او، از منظر شما گذشت. حال اين پرسش مهم پيش مىآيد كه با توجه به اينكه ابن تيميه، تبركجويى را شرك و بدعت مىدانست، آيا پيروانش نيز مشرك و بدعتپيشه بودند؟ آيا هيچ مسلمانى در تشييع جنازه او حضور نداشت و مشركان، جنازهاش را تشييع كردند؟
اما به نظر مىآيد كه تبرك و دست كشيدن به
1) البداية والنهاية، ج 14، ص 136؛ الكنى والالقاب، ج 1، ص 237.
جنازه و تابوت، كارى عقلايى و رايج در ميان مسلمانان بوده و اين دادن فتوا به حرمت آن است كه نظرى برخلاف عقل و شرع به حساب مىآيد.
مردم از خاك قبر او برمىداشتند تا اينكه خود قبر نمايان شد. چون امكان محافظت از قبر وجود نداشت، به ناچار، روى قبر وى، چوبى مشبّك قرار داديم تا كسى به قبر دسترسى پيدا نكند. (1)
آيا در سال 256 ه. ق كه مردم سمرقند، به خاك بخارى، تبرك مىجستند كافر و مشرك بودند؟ آيا كافران، جنازه او را تشييع كردند و به خاك سپردند؟
روا داشتن چنين تهمتى به مسلمانان، گستاخى زيادى مىطلبد! اما چه حيف كه سخنان پرهيزگارانه و گفتار عفيفانه از ميان اين جماعت رخت بربسته است!! گرچه چنين پندارهايى از ساحت مقدس اسلام و سنت پيامبر (ص) به دور است.
به هر حال، بيش از اين نياز نيست تا شواهد و دلايل تاريخى بياوريم كه از زمان رسول خدا (ص)
1) طبقات الشافعيه، ج 2، ص 233؛ سير اعلام النبلاء، ج 12، ص 467.
تاكنون، تبرك جستن به قبور و آثار مسلمانان در جامعه اسلامى، امرى رايج و متعارف بوده و هيچ فقيهى نيز آن را حرام نمىدانسته است، بلكه فقها تصريح كردهاند كه چنين عملى جايز و پسنديده و حتى مستحب است.
فصل سوم: استغاثه و طلب حوائج
ابن تيميه درباره استغاثه و درخواست يارى از مرده مىگويد:
اگر خطاب به مردهاى كه در عالم برزخ به سر مىبرد، بگوييم كه مرا درياب؛ به فريادم برس؛ شفيع من باش و يا مرا در برابر دشمنم يارى كن و جملههايى از اين دست- كه انجام آنها فقط در قدرت خداوند است- نوعى شرك به شمار مىآيد.
همچنين وى در رساله «زيارة القبور والاستنجاد بالمقبور» مىنويسد:
اگر كسى بر سر قبر پيامبرى يا بر سر قبر انسانى صالح برود و حاجتش را از او بطلبد؛ مثلًا از او بخواهد كه بيمارىاش را بهبود بخشد يا قرضش را ادا كند و يا خواستههايى از اينگونه از او بطلبد- كه فقط خداوند بر انجام آن توانايى دارد- شركى آشكار به حساب مىآيد. چنين شخصى بايد توبه كند و اگر توبه نكرد، اعدام مىشود. (1)
وى در جايى ديگر مىافزايد:
بسيارى از گمراهان مىگويند كه اين شخص از من به خداوند نزديكتر است و من از خدا دورم، من فقط به واسطه اين شخص مىتوانم به درگاه خدا دعا كنم و مانند اين سخنان كه مشركان نيز همينگونه سخن مىگويند. (2)
محمد بن عبدالوهاب نيز اعتقاد داشت:
دعا و استغاثه نزد غير خداوند، موجب ارتداد و خروج از دين و ورود به جرگه مشركان و بتپرستان مىشود. چنين شخصى مال و جانش مباح است، مگر اينكه توبه كند. (3)
بايد توجه داشت كه دعا و يارى جستن از غير خداوند به سه صورت انجام مىگيرد:
فقط اسم شخص را صدا بزنيم؛ مثلًا بگوييم: يا محمد، يا عبدالقادر، يا اهلالبيت.
اينكه بگوييم: فلانى، مرا شفاعت كن و از خدا بخواه تا حاجتم را برآورده سازد.
اينكه بگوييم: قرض مرا ادا كن و مريضم را شفا ده و يا بگوييم: اى محمد، از فضل خودت مرا بىنياز ساز.
به نظر ما هيچ يك از موارد پيش گفته، اشكالى ندارد، چه رسد به اينكه شرك باشد، زيرا مسلمان يكتاپرست، ايمان دارد كه به غير از خداوند متعال، هيچ كس به صورت مستقل نمىتواند به خود يا ديگرى نفعى برساند يا از خود و ديگرى ضررى را دور سازد، مگر به اذن و خواست خداوند. پس اگر خداوند بخواهد، نفع مىرساند و ضرر را دور مىكند و اگر نخواست، چنين نخواهد شد. بنابراين، منظور از توجه به كسى كه خداوند از او خشنود است و او را برگزيده و بر ديگران ترجيح داده، همان شفاعتخواهى او در برآورده كردن حاجت و نياز بنده است، و نيز به معناى
درخواست از او براى سريعتر برآورده شدن نياز و حاجت وى به درگاه خداوند است.
بر اساس آموزههاى دينى، ما بايد كار چنين شخصى را درست بدانيم و بدون دليل، مال و جان و آبرويش را مباح ندانيم. پس اگر چنين كسى بگويد: اى محمد، از خدا بخواه حاجتم برآورده شود، در واقع منظورش، همان خداوند است و يا اگر بگويد: اى محمد، حاجتم را برآورده ساز، در واقع فعل را به مسبّب آن نسبت داده، مانند اينكه مىگوييم؛ بهار سبزه را روياند.
در قرآن كريم نيز آيات فراوانى وجود دارد كه به ظاهر، فعل و كارى را به بنده نسبت داده است، مانند اين آيات:
آنان فقط از اين ايراد مىگيرند كه خداوند و رسولش، آنان را از فضل [و كرم] خود بىنياز ساختند.
مىدانيم كه فقط خداوند، انسانها را بىنياز مىكند، ولى در اين آيه شريفه، خدا، پيامبرش را در روزى دادن، شريك قرار داده (1)، در حالىكه
1) روزى ابو حنيفه با امام صادق 7 غذا مىخورد، وقتى كه امام صادق 7 از غذا دست كشيد، فرمود: الحمدلله رب العالمين، پروردگارا اين غذا از تو و پيامبرت بود. ابو حنيفه گفت: يا اباعبدالله! آيا براى خدا شريك قرار مىدهى؟! امام صادق فرمود: دم فرو بند؛ خداوند در قرآن مىفرمايد: وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ توبه: 74 و نيز مىفرمايد: وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ توبه: 59. ابو حنيفه گفت: به خدا قسم، گويا تا به حال اين آيات را نخواندهام. كنز الفوائد، ص 169؛ وسائل الشيعه، ج 24، ص 351؛ بحارالانوار، ج 47، ص 240.
وهابىها بر اين باورند كه اگر كسى بگويد: پيامبرا، مرا روزى ده، اين فرد مشرك و كافر است.
و از منافع آن، به آنها روزى دهيد و لباس بر آنان بپوشانيد.
و اگر به آنچه خدا و رسولش به آنان داده راضى مىشدند و مىگفتند خداوند براى ما كافى است و به زودى خدا و رسولش از فضل خود به ما مىبخشند.
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ (آلعمران: 49)
من از گِل، چيزى به شكل پرنده مىسازم، سپس در آن مىدمم و به اذن خدا پرندهاى مىگردد.
دانشمندان وهابى معتقدند كه درخواست شفا براى بيمار، اداى قرض، و طلب روزى از پيامبر (ص) و ولى خدا، حتى به اذن و اجازه خداوند، كفر و شرك به شمار مىرود. پرسش ما از آنها اين است كه درباره اين آيه شريفه چه باورى دارند. آيا آنان اين عمل عيسى (ع) را نيز شرك مىپندارند؟!
سمهودى، دانشمند شافعى مذهب مىگويد:
گاهى توسل به پيامبر (ص)؛ يعنى درخواست كارى از آن حضرت. به اين معنا كه پيامبر (ص) با درخواست و شفاعت در درگاه خداوند، موجب مىشود كه خواسته آن فرد برآورده شود. در واقع توسل به آن حضرت، درخواست دعا از وى مىباشد، اگرچه انسان براى اين خواسته، از عبارتهاى مختلفى استفاده مىكند، مانند دعا، توسل و استغاثه. پس وقتى كه شخصى به پيامبر (ص) مىگويد: از تو مىخواهم در بهشت همراه تو باشم، منظورش اين است كه پيامبر (ص)
وى را شفاعت كند تا به بهشت برود. (1)
ما بر اين باوريم كه آمرزش گناهان، شفاى بيماران و همراهى با پيامبر (ص) در بهشت، فقط به دست خداوند قادر است. ما چنين نمىانديشيم كه وقتى مسلمانى، از پيامبرى چيزى مىخواهد، منظورش اين باشد كه آن حضرت، استقلال در تأثير دارد و خداوند، در اين ميان هيچ نقشى ندارد! در واقع استغاثه و كمكخواهى؛ يعنى همان طلب دعا و شفاعت، و عقل آن را منع نمىكند. از اين گذشته، آيه و روايتى هم در منع آن وجود ندارد. حتى خود وهابىها نيز درخواست دعا را از زنده جايز مىدانند.
ابن تيميه مىگويد:
از پيامبر (ص) روايت كردهاند كه هر كس پشت سر برادرش، براى وى دعا كند، خداوند فرشتهاى را عهدهدار دعاى او قرار مىدهد. پس هرگاه او براى برادرش دعا كند، آن فرشته مىگويد: براى تو نيز مانند آن باد. (2)
بنابراين هيچ اشكالى ندارد كه دعا درباره فرد غايب برآورده شود، و به همين دليل، پيامبر (ص) امر فرمودهاند كه بر آن حضرت درود فرستيم و
از خداوند براى آن حضرت «وسيله» بطلبيم.
در حديثى از پيامبر (ص) آمده است:
هرگاه صداى اذانگو را شنيديد، هر آنچه كه او مىگويد، شما نيز بگوييد و بعد بر من درود فرستيد، زيرا هر كسى كه يك بار بر من درود فرستد، خدا ده بار بر وى درود مىفرستد. سپس از خداوند براى من، وسيله بطلبيد. وسيله، درجهاى در بهشت است كه فقط از آنِ يك بنده از بندگان خداوند مىباشد و اميدوارم كه آن بنده، من باشم. هركس از خداوند برايم وسيله را درخواست كند، روز قيامت شفاعتم نصيب او مىگردد. (1)
پس انسان مىتواند از شخصى بالاتر يا پايينتر از خود بخواهد تا برايش دعا كند. همانطور كه در حديث صحيحى آمده است: «پيامبر (ص) از اويس قرنى ياد كرد و به عمر فرمود: اگر مىتوانى از او بخواه تا برايت استغفار كند». (2)
همچنين گفتهاند كه خشكسالى شد و مردم از پيامبر (ص) خواستند، آن حضرت دعا كند تا باران ببارد. پيامبر (ص) نيز دعا كرد و باران باريد. (3)
با اين توضيحات روشن شد كه استغاثه يعنى همان
درخواست دعا از كسى كه از او كمك و يارى مىطلبيم و اين درخواست هم، هيچ ايرادى ندارد، خواه يارىكننده پايينتر از يارىشونده باشد و يا با او برابر.
وهابىها معتقدند ما نمىتوانيم از مرده بخواهيم تا برايمان دعا كند. آنها براى اثبات گفته خويش به اين آيه شريفه استناد مىكنند: (فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً)؛ «پس هيچ كس را با خدا مخوانيد». (جن: 18)
در پاسخ به اين اشكال مىگوييم:
دعا علاوه بر معناى لغوى، معناى اصطلاحى نيز دارد. دعا در لغت به اين معناست: (1)(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً)؛ «صدا كردن پيامبر را در ميان خود مانند صدا كردن يكديگر قرار ندهيد». (نور: 63)
به معناى درخواست از خداوند متعال و طلب حاجتهاى دنيا و آخرت به صورت مطلق و عام. اطلاق آن نيز به اين دليل است كه اين معنا، يكى از معانى لغوى به شمار مىرود، و يا اينكه
1) به معناى ندا و صدا زدن؛ خداوند مىفرمايد: لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَينَكُمْ نور: 63.
دعا در عرف، به معناى درخواست از خداوند، حقيقت پيدا كرده و يا در اين معنا مشهور شده است. به همين دليل، به دعا در مفهوم دوم آن، عبادت مىگويند. اين آيه شريفه نيز به همين موضوع اشاره دارد:
(ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ) (غافر: 60)
مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم، به يقين كسانى كه از عبادت من تكبّر مىورزند، به زودى با ذلت وارد دوزخ مىشوند.
بايد دانست كه مطلق دعا و درخواست از ديگرى و نيز طلب حاجت از غير خداوند، عبادت به حساب نمىآيد و ممنوع نيست. اگر كسى از شخصى بخواهد كه نزد او برود و يا كمك و ياريش كند يا چيزى به او بدهد و يا حاجتش را روا سازد، نه آن شخص را عبادت كرده و نه گناهى مرتكب شده است.
در اين باره مىتوان به سه مفهوم اشاره كرد:
مسيحيان در معابد خود، اينگونه دعا مىكنند.
دعايى كه خداوند آن را نهى فرموده است، مانند استمداد از بتها كه از سنگ و چوباند كه مشركان اينگونه دعا مىكردند.
برخى فرشتگان و جنيان را مىپرستند و از آنها استمداد مىجويند و ايشان را صدا مىكنند. اين افراد معتقدند كه آنها نيز در كنار خداوندگار، در عالم هستى به صورت مستقل تأثير دارند. قرآن در اين باره مىفرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ)؛ «كسانى را كه غير از خدا مىخوانيد [و پرستش مىكنيد]، بندگانى همچون خود شما هستند». (اعراف: 194)
و نيز مىفرمايد:
وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ (اعراف: 197)
و كسانى را كه جز او مىخوانيد، نمىتوانند يارىتان كنند و نه [حتى] خودشان را يارى دهند.
همچنين در آيهاى ديگر چنين آمده است: (فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً)؛ «پس هيچ كس را با خدا مخوانيد». (جن: 18)
نتيجه سخن اينكه، درخواست و مددجويى از پيامبر (ص) نهى نشده است، زيرا درخواست از آن حضرت، به هيچ يك از معانى پيشگفته نيست، بلكه درخواست از پيامبر (ص)؛ يعنى آن حضرت از خداوند
براى ما چيزى بخواهد و يا براى كسى شفاعت كند، در اين صورت، اگر خداوند خواست كه آن را مىپذيرد و اگر نخواست نمىپذيرد. پس اين نوع دعا نهى نشده، زيرا اعتقاد به استقلال پيامبر (ص) در آن به چشم نمىخورد، بلكه دعا و درخواستى از آن حضرت ممنوع است كه انسان معتقد باشد، پيامبر (ص) به صورت مستقل در عالم هستى تأثيرگذار است.
وهابىها معتقدند: از آنجايى كه پيامبران و صالحان مردهاند، توسل به آنها درست نيست. به عبارت ديگر، وقتى مرده نمىشنود، چه سودى دارد كه بگوييم: يا رسول الله! به فريادم برس و يا بگوييم: من به وسيله تو به خدا روى آوردهام تا حاجتم را برآورده كند.
پاسخ اين مسئله را در موضوع شفاعت، به صورت كامل بررسى كرديم. در آنجا گفتيم كه پيامبران پس از مرگ نيز حيات دارند. در اينجا نيز خيلى كوتاه بيان مىكنيم كه از نظر شرع مقدس اسلام و عقل منعى وجود ندارد كه پيامبر يا ولى خدا پس از مرگ و در قبر خود، سخن كسى را كه به وى توسل جسته، بشنود، زيرا پيامبر زنده است و خداوند پس از مرگ به وى حيات بخشيده است. در همين زمينه، «انس» حديثى از پيامبر (ص) نقل كرده كه
آن حضرت مىفرمايد: «پيامبران در قبرهايشان زندهاند و نماز مىگزارند». (1)
همچنين در روايت ديگرى آمده است: «هر مسلمانى كه از كنار قبر برادر مؤمنش عبور كند كه او را در دنيا مىشناخته و بر او سلام كند، وى نيز او را مىشناسد و جواب سلامش را مىدهد». (2)
بيهقى در اين باره مىگويد:
«سعيد بن مسيب» به نقل از «ابو هريره» حديثى نقل مىكند كه پيامبر (ص) در معراج در بيتالمقدس با ديگر پيامبران ملاقات كرد و به هنگام نماز، آنان به آن حضرت اقتدا كردند. سپس همگى در بيتالمقدس جمع شدند.
و در روايتى صحيح از ابوذر و «مالك بن صعصعه» در داستان معراج آمده است كه آن حضرت با ديگر پيامبران در آسمانها ملاقات كرد. همچنين آن حضرت، موسى (ع) را در قبرش ديد كه ايستاده و
1) بيهقى اين روايت را صحيح مىداند. ابن حجر نيز در فتح البارى آن را ثابت مىداند، زيرا ملاك وى آن است كه احاديث موجود در فتح البارى، شرح صحيح بخارى است و آنچه آورده، صحيح و درست است. ر. ك: المقالات السنية، ص 114.
2) «مناوى» اين روايت را به نقل از «ابن عساكر» در شرح الجامع الصغير آورده است. «حافظ عراقى» مىگويد: ابن عبدالبر اين روايت را در «التمهيد» و نيز در «الاستذكار» به سند صحيح از ابن عباس نقل كرده است و «عبدالحق» نيز آن را صحيح مىداند. ر. ك: المقالات السنية، ص 114.
نماز مىخواند. سپس موسى (ع) و جمعى از پيامبران به آسمانها عروج كردند و پيامبر (ص) در آنجا با ايشان ملاقات كرد. آنگاه همگى در بيتالمقدس گرد هم آمدند. هنگام نماز، ايشان به پيامبر (ص)، اقتدا كردند.
بيهقى در ادامه مىافزايد:
نماز پيامبران در آن مقام، در زمانها و مكانهاى مختلف است كه عقل، آن را انكار نمىكند و روايات نيز آن را ثابت مىكند. پس تمام اينها دلالت مىكند كه پيامبران حيات دارند. (1)
بنابراين روشن شد كه پيامبران زندهاند و اگر كسى به ايشان سلام كند، مىشنوند. پيامبر (ص) در همين رابطه مىفرمايد: «كسى كه بر سر قبرم، بر من درود فرستد، مىشنوم». پس درود و سلامى كه بر پيامبران مىفرستيم، به ايشان عرضه مىشود. از همين روى پيامبر (ص) فرمود: «روزهاى جمعه، بر من زياد درود بفرستيد، زيرا درود شما بر من عرضه مىگردد».
از سوى ديگر، درخواست كمك وطلب استغفار از
1) ر. ك: المقالات السنية فى كشف ضلالات ابن تيميه، ص 114.
زنده هيچ مانعى ندارد (1)همانطور كه قرآن كريم به نقل از فرزندان يعقوب حكايت مىكند: (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا)؛ «اى پدر، از خدا براى گناهان ما آمرزش بخواه». (يوسف: 97)
و نيز مىفرمايد: (اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبى يَأْتِ بَصِيراً)؛ «اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود». (يوسف: 93)
«قسطلانى»، فقيه اهل سنت، مىگويد:
شايسته است زائر پيامبر (ص) بسيار دعا و تضرع كند و به آن حضرت استغاثه، شفاعت و توسل جويد. سزاوار است كه وقتى از كسى شفاعت مىجويند، خداوند متعال، شفاعت وى را در حقّ بندگانش بپذيرد ... كمكخواهى، توسل، شفاعتجويى و توجه به پيامبر (ص) چه قبل و چه بعد از خلقت آن حضرت، و چه در زندگانى دنيا و چه پس از مرگ ايشان و در حيات برزخ، و چه پس از برانگيخته شدن آن جناب در قيامت واقع مىشود و اشكالى هم ندارد. (2)
1) از «عبادة بن صامت» نقل شده كه ابوبكر گفت: با هم به پا خيزيم تا از شرّ اين منافق، از رسول خدا ص استمداد بجوييم. پيامبر ص فرمود: براى من قيام نمىكنند، قيام فقط براى خداوند است. مسند احمد، ج 5، ص 317.
2) المواهب اللدنية، ج 3، ص 417. اين موضوع در كتاب تحقيق النصرة و مصباح الظلام با توضيح بيشتر آمده است.
داستان «عثمان بن حنيف» آشكارا نشان مىدهد كه استغاثه به قبر پيامبر (ص) امرى رايج ميان مسلمانان به ويژه صحابه بوده است. «طبرانى» داستان را اينگونه حكايت مىكند كه مردى براى برآورده شدن نيازش نزد عثمان، خليفه سوم مىرفت، ولى خليفه به وى توجهى نمىكرد تا اينكه آن شخص يك روز با عثمان بن حنيف برخورد كرد و مشكل خود را با او در ميان گذاشت.
عثمان به او گفت: وضو بگير و به مسجد برو و در آنجا دو ركعت نماز بخوان و بعد بگو: بار خدايا، به حقّ پيامبر رحمت، پيامبرمان محمد، به درگاه تو روى آوردهام. اى محمد! من به واسطه تو به درگاه خداوند روى آوردهام تا حاجتم برآورده گردد.
عثمان افزود، پس از اين، حاجت خويش را بيان كن و بيا تا با تو بيايم. آن مرد رفت و به آنچه عثمان گفته بود عمل كرد و سپس به محلّ اقامت خليفه رفت. در اين حال، دربان دستش را گرفت و او را نزد خليفه برد. عثمان او را روى مسندى نشاند و خود نيز كنارش نشست و پرسيد: حاجت تو چيست؟ او نيز نيازش را بيان كرد و خليفه هم حاجت او را برآورده كرد و گفت:
درخواست تو را تا اين لحظه فراموش كرده بودم و بعد افزود، اگر درخواست ديگرى هم دارى بگو.
آن مرد از نزد خليفه رفت و با عثمان بن حنيف برخورد كرد. به او گفت: خداوند به تو پاداش نيك دهد؛ خليفه به مشكل من توجه نمىكرد تا اينكه تو با او صحبت كردى! عثمان پاسخ داد: به خدا سوگند كه من با او حرفى نزدهام، ولى شاهد ماجرايى از پيامبر (ص) بودم.
روزى ديدم كه نابينايى به محضر رسول خدا (ص) رسيد و شكوه كرد كه بينايىاش را از دست داده است. پيامبر (ص) فرمود: «صبر پيشه كن». آن مرد به پيامبر (ص) عرض كرد: راهنما ندارم و همين برايم بسيار دشوار است. پيامبر (ص) به او فرمود: «وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان، سپس اينگونه دعا كن». عثمان بن حنيف مىافزايد: هنوز در محضر رسول خدا (ص) بوديم كه آن مرد بازگشت، و هيچ اثرى از بيمارى در او وجود نداشت. (1)
يكى از نويسندگان سلفى مىنويسد: «من اين حديث را قبول دارم، ولى شك دارم كه به استناد اين حديث بتوان به پيامبر (ص) توسل جست». آرى او از انديشههاى «البانى» نويسنده كتاب «التوسل»
1) معجم الطبرانى، ج 9، ص 30، ح 8311؛ المعجم الصغير، ج 1، ص 183.
و نيز از انديشهها و پندارهاى وهابيت متأثر است كه معتقدند، توسل به مرده حرام و شرك است.
اگرچه دانشمندى همچون طبرانى، صحّت اين روايت را تأييد كرده و دستوردهنده به آن شخص، صحابى بزرگوارى چون عثمان بن حنيف است كه على (ع) و عمر به او اعتماد داشتند و حتى ترمذى، نسايى و ابن ماجه اين روايت را نقل كردهاند، ولى اين نويسنده سلفى، در برابر اينگونه روايات تاب تحمّل نداشته، از پذيرش آنها سر باز مىزند.
وهابىها مدعىاند سلفى هستند؛ يعنى به سنت پيشينيان عمل مىكنند، ولى آنها با وجود چنين ادعاى بزرگى، به سيره پيشينيان، مانند همين داستان عثمان بن حنيف پاىبند نيستند. به راستى كه انسان با ديدن تفاوت ميان گفتار و عملشان، واقعاً شگفتزده و انگشت به دهان مىماند.
از سوى ديگر، عاقلانه نيست كه انسان، نخست براى خود، عقيدهاى بسازد و بعد به دنبال رواياتى براى تأييد عقيده خود باشد، بلكه عقل مىگويد كه انسان بايد از لابهلاى آيات و روايات، مسائل دينى خود مانند توسل را به دست آورد.
سيره مسلمانان از گذشته تاكنون، كمكخواهى و استغاثه به قبور پيامبران و صالحان است. علما نيز آن را جايز مىدانند كه به چند نمونه از آن اشاره مىشود:
برخى به نقل از «دارمى» روايت مىكنند:
در مدينه، سخت خشكسالى شد. مردم نزد عايشه زبان به شكوه گشودند. او گفت: نزد قبر رسول الله (ص) برويد و سقف مرقد را سوراخ كنيد تا ميان قبر و آسمان، سقفى نباشد. مردم به دستور عايشه عمل كردند. آن چنان باران باريد تا علفزار روييد و شتران چاق شدند. دنبه گوسفندان از شدت چربى و چاقى، فتق شد و سر باز كرد. به همين دليل، آن سال را سال فتق گفتند. (1)
همچنين از «مالك الدار»، خزانهدار عمر نقل مىكنند:
زمان خلافت عمر خشكسالى شد. مردى كنار قبر پيامبر (ص) رفت و گفت: پيامبرا، امت تو هلاك شدند. از خدا برايمان باران بطلب. در خواب به آن مرد گفتند: نزد عمر برو [و بگو
1) سنن الدارمى، ج 1، ص 56؛ سبل الهدى والرشاد، ج 12، ص 347؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1374 و كشف الارتياب، ص 313.
باران مىآيد]. سيف در كتاب «الفتوح» مىنويسد: «بلال بن حارث مزنى» يكى از اصحاب پيامبر، آن خواب را ديده بود. (1)
«حمزاوى عدوى» (متوفاى 1303 ه. ق) پس از سخنانى طولانى درباره محل دفن سر مبارك امام حسين (ع) مىگويد:
سزاوار است كه انسان اين بارگاه عظيم را فراوان زيارت كند و آدمى به واسطه آن به خداوند توسل جويد و هر آنچه را كه در دوران حياتش از اين امام مىخواستند، از او بخواهد، زيرا آن حضرت، گره از مشكلات مىگشايد؛ زيارتش ناگوارىها را از انسان مصيبتزده مىزدايد؛ با نورانيت او و توسل به آن جناب، هر دل غبار گرفتهاى، نورانى مىشود.
وى در ادامه مىافزايد:
براى استادم، «محمد شلبى» معروف به «ابن ست»، عارف و شارح كتاب «العزيه» حادثهاى رخ داد. همه كتابهاى استادم را از خانهاش دزديدند و او پريشانحال شد. به بارگاه
1) فتح البارى، ج 2، ص 577؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1372.
رأس الحسين رفت و با خواندن ابياتى از آن امام كمك خواست. پس از زيارت و درنگى كوتاه در آنجا به منزلش بازگشت. وقتى به خانه رسيد، همه كتابهايش بدون هيچ كم و كاستى سر جاى خود بودند. (1)
«شبراوى» شافعى مذهب (متوفاى 1172 ه. ق) فصلى از كتاب «الاتحاف بحبّ الأشراف» را به بارگاه شريف رأس الحسين اختصاص داده است. نويسنده در اين فصل، به بيان اهميت زيارت و برخى از كرامتهاى آن حضرت مىپردازد. او يك نمونه از كرامتهاى امام حسين (ع) را اينگونه آورده:
مردى به نام «شمسالدين قعوينى» بود كه در نزديكى بارگاه رأس الحسين (ع) سكونت داشت. چشمان وى بيمار شد و بينايىاش را از دست داد. هر روز كه در آن مكان مقدس، نماز صبح را مىخواند، جلوى در ضريح مىايستاد و مىگفت: سرورم! من همسايهات هستم و بينايىام را از دست دادهام، به وسيله تو از خدا مىخواهم بينايىام را بازگرداند، حتى اگر شده يك چشمم را به من برگرداند.
1) مشارق الأنوار، حمزاوى، ج 1، ص 197؛ الغدير، ج 5، ص 191.
شمسالدين شبى در خواب ديد كه جماعتى به آن بارگاه مقدس آمدهاند، پرسيد: آنان كيستند؟ به او گفتند: پيامبر (ص) و اصحابش براى زيارت امام حسين (ع) آمدهاند. با جماعت داخل شد و همان حاجت خود را كه در بيدارى از امام مىطلبيد، در خواب از امام درخواست كرد. امام حسين (ع) به جدّ بزرگوارش نگاه كرد و از آن مرد نزد رسول خدا (ص) شفاعت طلبيد. آنگاه پيامبر (ص) به على (ع) فرمود: يا على! چشمش را سرمه بكش.
على (ع) به اطاعت از پيامبر (ص)، سرمهدانى بيرون آورد و به آن مرد فرمود: جلو بيا تا چشمت را سرمه بكشم. آن مرد جلو رفت. على (ع) ميله سرمهدان را به سرمه آغشته كرد و به چشم راست او كشيد. شمسالدين حرارت سوزناكى احساس كرد و فرياد بلندى كشيد و ناگهان از خواب پريد. هنوز گرمى سرمه را در چشمش احساس مىكرد. چشم راستش بينا شده بود و تا آخر عمر مىتوانست با همان چشم ببيند. (1)
«ابن حبان» مىگويد:
1) الاتحاف بحب الاشراف، صص 75- 110؛ الغدير، ج 5، ص 187.
امام رضا (ع) در طوس به واسطه شربتى كه مأمون به او نوشاند، در همان دم به شهادت رسيد. قبر آن حضرت، بيرون از نوقان مشهور، در محلى به نام «سناباد» قرار دارد كه زيارتگاه است و من بارها به زيارت آن حضرت رفتهام. زمانى كه در طوس بودم، هرگاه مشكلى برايم پيش مىآمد به زيارت قبر امام رضا- درود خدا بر جدش و بر او باد- مىرفتم و از خداوند مىخواستم تا مشكلم حل شود. خداوند حاجتم را برآورده مىساخت و گره از مشكلم مىگشود. من بارها اين را تجربه كردهام. از خداوند مىخواهيم ما را با محبت پيامبر (ص) و خاندانش بميراند. (1)
درباره ابن حبان گفتهاند كه در حدود سال 270 ه. ق به دنيا آمد. ابن حبان امام، علامه، حافظ، عالم به تجويد و بزرگ خراسان بود. او كتابهاى مشهورى دارد. زمانى كرسى قضاوت سمرقند را در دست داشت. وى از فقهاى دين بود و از حافظان آثار دينى به جا مانده از پيشينيان بود. مردم سمرقند از علم او سود مىجستند. ابن
1) كتاب الثقات، ج 6، ص 402؛ الانساب، سمعانى، ج 1، ص 517.
حبان مسند صحيحى را گرد آورد به نام: «كتاب الانواع والتقاسيم»، «كتاب التاريخ» و «كتاب الضعفاء».
«ابوبكر خطيب»، او را ثقه دانسته و دربارهاش مىگويد: «وى مردى ثقه، زيرك، فهيم و دانا بود». حاكم نيشابورى نيز با اين گفتار او را ستوده است: «ابن حبان ظرفى از ظروف فقاهت، لغت، حديث و وعظ بود و در ميان بزرگان، دانا و سرشناس به شمار مىرفت و نزد ما در نيشابور اقامت داشت». (1)
آيا ابن تيميه و پيروانش، مىتوانند چنين شخصيتى را به علت اينكه پيوسته به زيارت امام رضا (ع) مىرفت و از او كمك مىطلبيد، به شرك، كفر و نادانى متهم كنند؟!
«محمد بن مؤمل» (2)نقل كرده كه با «ابوبكر بن
1) سير اعلام النبلاء، ج 16، ص 92؛ ر. ك: ميزان الاعتدال، ج 3، ص 506؛ النجوم الزاهرة، ج 3، ص 342؛ طبقات السبكى، ج 3، ص 131؛ الانساب، ج 2، ص 209، الوافى بالوفيات، ج 2، ص 317.
2) وى ابوبكر الماسرجسى متوفاى سال 350 ه. ق است. او امام و رئيس نيشابور و مردى سخنور بود و بيانى فصيح و گويا داشت. خانهاى براى محدثان و راويان حديث ساخته بود و معيشت آنها را فراهم مىكرد. سلمى، حاكم و سعيد بن محمد بن محمد بن عبدان از او روايت نقل كردهاند. سير اعلام النبلاء، ج 16، ص 23.
خزيمه»، پيشواى اهل حديث و دوست وى، «ابن على ثقفى» همراه جمعى از بزرگان براى زيارت قبر امام رضا (ع) به طوس رفتيم. محمد بن مؤمل مىافزايد: «ابن خزيمه چنان بقعه مبارك امام رضا (ع) را تعظيم و احترام مىكرد و آنچنان در كنار قبر امام تضرّع و گريه و زارى سر داده بود كه ما شگفتزده شديم». (1)
آشنايى با ابن خزيمه
ذهبى درباره وى مىگويد:
ابن خزيمه در سال 223 ه. ق به دنيا آمد. وى شيخ الاسلام، امام امامان، حافظ، حجت دين، فقيه و داراى تأليفات است. در جوانى در فقه و حديث تبحر پيدا كرد، و از نظر وسعت دانش و مهارت ضربالمثل گرديد. بخارى و مسلم از او روايت نقل كردهاند (2)، البته نه در صحيح بخارى و صحيح مسلم.
همچنين درباره او گفتهاند: «خداوند به بركت مقام ابوبكر بن خزيمه، بلا را از اين شهر دور
مىكند». دار قطنى نيز درباره وى مىگويد: «او امامى دقيق و بىنظير بود». همچنين درباره او گفتهاند:
وى مردى است كه سنت رسول الله (ص) را زنده كرد. او با تيزبينى و نكتهسنجى، نكتهها را از احاديث پيامبر (ص) بيرون مىكشيد. وى امامى نقّاد بود و راويان حديث را به خوبى مىشناخت و به دليل دين و دانش و پيروى از سنت رسولخدا (ص)، در دل و قلب مردم جاى داشت. (1)
«ابن ابىحاتم» نيز درباره ابن خزيمه مىگويد: «وى امامى است كه به او اقتدا مىكنند».
با اين اوصاف، آيا ابن تيميه جرأت دارد، ابن خزيمه را به دليل استغاثه و تضرّع او در كنار قبر امام رضا (ع)، مشرك و كافر بپندارد؟! آيا او مىتواند نسبت به ابن خزيمه و امثال او، نگاهى منفى داشته باشد؟!
1) سير اعلام النبلاء، ج 14، صص 374- 377.
هنگام خشكسالى در كنار قبرش باران مىطلبيدند». (1)
هرگاه مشكلى برايم پيش مىآمد، آهنگ قبر موسى بن جعفر مىكردم و به آن جناب، توسل مىجستم. خداوند نيز آنچه را كه دوست مىداشتم، برايم مهيا مىساخت. (2)
همچنين مىگويند:
امام احمد بن حنبل به امام شافعى توسل مىجست به طورى كه پسرش به شگفت آمد. امام احمد به پسرش گفت: «شافعى مانند خورشيد براى مردم، و مثل سلامتى، براى بدن است». وقتى كه امام شافعى ديد كه مردم مغرب، به امام مالك متوسّل مىشوند، كارشان را ناپسند ندانست، بلكه خود شافعى هم مىگويد: من به ابو حنيفه تبرك مىجويم و هر
روز بر سر قبرش مىروم. هرگاه مشكلى برايم پيش آيد، دو ركعت نماز مىخوانم و بر سر قبر او مىروم و در كنار قبرش حاجتم را از خدا مىخواهم. (1)
من و پدرم، در شبى تاريك براى زيارت احمد، راهى قبر او شديم. در ميان راه، هوا خيلى تاريك شد. پدرم گفت: فرزندم، بيا به وسيله اين بنده صالح، به خدا توسل جوييم تا راه برايمان روشن گردد. سى سال است كه هر وقت به او توسل مىجويم، حاجتم برآورده مىشود. آنگاه پدرم دعا كرد و من آمين مىگفتم. پس از آن، آسمان، مانند شبى مهتابى روشن گشت تا بر سر قبر او رسيديم. (2)
مستجاب مىشود. (1)
«ابن فورك، محمد بن حسن»، شيخ و استاد متكلمان و اشعرى مسلك بود. ذهبى و «ابن حزم» مواردى را به وى نسبت دادهاند كه از هيچ مسلمانى سر نمىزند، و اگر مسلمانى مرتكب چنين مواردى شود، تا مرز ارتداد پيش رفته است. (2)
از جمله كرامتهاى او اين بود كه فرزندان فقهايى كه او را قبول نداشتند و انكارش مىكردند، به هنگام سختىها به قبر او متوسل مىشدند و هنگام خطر، از ترس سلطان به قبر وى پناه مىبردند. (3)
طلب باران از قبر بخارى؛ يكى از رخدادهاى زيبايى كه علما بيان داشتهاند اين است كه مردم سمرقند در سال 464 ه. ق؛ يعنى حدود سيصد سال پيش از تولد ابن تيميه، از قبر بخارى باران مىطلبيدند و به آن استغاثه مىجستند.
سبكى در اين باره مىگويد:
چند سالى در سمرقند خشكسالى و قحطى شد. مردم بارها براى باريدن باران دست به دعا برداشتند، ولى از باران خبرى نبود. مردى صالح، معروف به «صلاح» نزد قاضى سمرقند رفت و گفت: من نظر و پيشنهادى دارم. قاضى پرسيد: چه پيشنهادى؟ گفت: تو و مردم بر سر قبر محمد بن اسماعيل بخارى برويد و در آنجا براى بارش باران دست به دعا برداريم، به اميد آنكه خداوند، برايمان باران فرو فرستد. قاضى نظر او را پسنديد و همراه با مردم بر سر قبر بخارى رفتند. مردم در آنجا گريه سر دادند و از صاحب قبر شفاعت طلبيدند. خداوند متعال نيز باران فراوانى نازل كرده و آنقدر باران باريد كه مردم حدود هفت روز در روستايى به نام «خرتنك» (1)در يك فرسخى سمرقند ماندند و نمىتوانستند به سمرقند بازگردند. (2)
شايد ابن تيميه، از اين استغاثه و شفاعتجويى به قبر بخارى خبر ندارد وگرنه آنها را مشرك و كافر مىپنداشت. شايد هم اين واقعه
برايش ثابت نشده بود.
امام «قيروانى» مالكى مذهب (متوفاى سال 737 ه. ق) ديدگاه خود را درباره توسل به قبور در فصلى به نام «زيارة القبور» اينگونه بيان مىكند:
احترام به پيامبران و رسولان- كه درود خداوند بر ايشان باد- اين است كه زائر بر سر قبرشان برود و از همان راه دور، قصد زيارت كند. وقتى زائر بر سر قبر ايشان مىرسد، حالت حقارت، دلشكستگى، بىنوايى، پريشانى و خضوع به خود بگيرد و با حضور قلب و انديشه، به محضرشان شرفياب شود و با چشم جان- نه با چشم سر- به ايشان بنگرد، زيرا اين بزرگواران نه مىپوسند و نه تغيير مىكنند.
سپس زائر، خداوند را به آنچه شايسته است ثنا گويد و بعد نماز بخواند. پس از نماز، براى برآورده شدن آرزوها و آمرزش گناهانش به وسيله ايشان به خداوند توسل و استغاثه جويد و حاجت و نيازهاى خود را از ايشان بخواهد، و يقين و گمان نيك داشته باشد كه
دعايش به بركت ايشان اجابت مىشود، زيرا آنها درهاى گشوده خداوند هستند، و سنت الهى اينگونه است كه حاجت و نيازهاى بندگان را به دست و سبب ايشان برآورده مىكند.
اگر كسى نمىتواند به زيارت قبر ايشان برود، از همان مكان خويش به ايشان سلام كند و نيازها، آمرزش گناهان و پوشاندن عيوب خود را بيان دارد، زيرا ايشان بزرگوارانى هستند كه اگر كسى از ايشان چيزى بخواهد يا به آنان توسل جويد و يا به ايشان پناه برد، دست رد بر سينهاش نمىزنند.
امام قيروانى درباره زيارت پيامبر اسلام (ص) سرور جهانيان نيز مىگويد:
هر آنچه كه درباره زيارت ديگر پيامبران بيان شد، مانند دلشكستگى، بىنوايى و خضوع و خشوع، در زيارت پيامبر (ص) بر آنها بيفزايد، زيرا آن حضرت شفاعتكنندهاى است كه شفاعتش پذيرفته مىشود. كسى كه آهنگ آن حضرت مىكند، نزد قبرش آيد، و از او كمك بخواهد و به او استغاثه كند، هرگز نااميد برنمىگردد. پس توسل به پيامبر (ص) موجب مىگردد سنگينى گناهان و خطاها از بين برود. (1)
1) المدخل فى فصل زيارة القبور، ج 1، ص 257؛ الغدير، ج 5، ص 111.
همه اين دلايل و شواهد تاريخى كه برشمرديم، دلالت دارند كه دعا در كنار قبر مرده، و توسل و استغاثه از ميت، ميان مسلمانان رواج و گسترش داشته است. همانطور كه بيان شد بزرگ حنبلىها هر مشكلى كه داشت به امام موسى بن جعفر (ع) توسل مىجست. امام شافعى نيز براى برآورده شدن حاجتش به ابوحنيفه متوسل مىشد. امام احمد بن حنبل هم براى حل مشكلاتش به امام شافعى متوسل مىشد. ابن خزيمه و ابن حبّان نيز براى برآورده شدن حاجاتشان به قبر امام رضا (ع) توسل مىجستند. همينطور سمرقندىها كنار قبر بخارى، باران مىطلبيدند. عايشه نيز به مسلمانان دستور داد تا براى باران به قبر پيامبر (ص) استغاثه كنند.
به هر حال شخصيتهاى بزرگى از صحابه، فقها و دانشمندان بزرگ اهل سنت، به قبور پيامبران، صحابه، اولياى الهى و افراد صالح توسل مىجستند. اكنون بايد گفت كه آيا ابن تيميه جرأت دارد همه آنها را مشرك و كافر بنامد؟!
شيخ «سلامة عزامى» نيز مىگويد:
اين مرد- ابن تيميه- حتى به ساحت مقدس پيامبر (ص) نيز جسارت كرده، مىگويد: سفر به قصد زيارت پيامبر (ص) گناه محسوب مىشود و
استغاثه به پيامبر (ص) پس از وفات آن حضرت شرك به شمار مىرود.
البته ابن تيميه در جايى، اين عمل را شرك اصغر، و در جاى ديگر، آن را شرك اكبر توصيف مىكند. در صورتى كه همگان مىدانيم، وقتى مسلمانى به پيامبر (ص) استغاثه مىجويد، ايمان دارد كه تنها آفريدگار و مؤثر واقعى در عالم، خداوند است و پيامبر (ص) فقط واسطه برآورده شدن نيازهاست؛ زيرا خداوند، وى را منبع همه خيرها قرار داده، و به همين دليل شفاعتش پذيرفته مىشود و دعايش مستجاب مىگردد. آرى، اين، عقيده واقعى همه مسلمانان است. (1)
سمهودى در پايان كتابش، بخشى را به كسانى اختصاص داده كه در كنار قبر پيامبر (ص) به وى استغاثه كرده يا از او حاجتى خواستهاند و به آرزوى خود نيز رسيدهاند.
وى اين داستانها را از كتاب «مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام» (2)
شايد هم وى از محتواى كتاب اطلاع نداشته است، زيرا اگر از مضمون كتاب اطلاع داشت، كتاب و نويسنده آن از حملات اين حاشيهنويس زاهد پرهيزگار در امان نمىماند. خدا را شاكريم كه او از كتاب اطلاعى نداشت. به همين دليل وى از مؤلف كتاب و اقدامات جهادگرانه او كه به شهادتش منجر شد، تعريف و تمجيد مىكند و درباره او مىگويد: «علما به ويژه محدثان اينگونهاند. او از نخستين پيشگامان دفاع از كيان و سرزمينهاى اسلامى به شمار مىرود». سير اعلام النبلاء، ج 23، ص 134.
1) فرقان القرآن، ص 133؛ الغدير، ج 5، ص 155.
2) موضوع اين كتاب، شفاعت و استغاثه به قبر پيامبر ص است. به نظر مىرسد، اين كتاب از چشم حاشيهنويس كتاب «سير اعلام النبلاء» به دور مانده، زيرا شيوه وى اينگونه است كه هر چيزى را با پندارها و باورهاى وهابيت سازگارى ندارد، رد مىكند؛ همانطور كه در حاشيه بر كتابهاى «ترجمة الكرخى»، «سيدة نفيسه» و «ابو عوانه» نيز همينگونه عمل كرده است.
نوشته امام و حافظ، «سليمان بن موسى بن سالم بلنسى» (1)(متوفاى 634 ه. ق) نقل مىكند. (2)
«آبار» هم درباره او مىنويسد: وى در حديث صاحب بصيرت دانشمند و به جرح و تعديل راويان كاملًا آشنا بود. او از معاصران خويش و حتى از آيندگان نيز پيشى جسته بود. او خطى بىنظير داشت، و به همين دليل، در درستى ثبت و ضبط مطالب، كسى به پاى او نمىرسيد. ذهبى نيز درباره او مىگويد: «ابو الربيع، سليمان بن موسى امام، علامه، حافظ، عالم به تجويد، اديب و استاد حديث و بلاغت در اندلس بود و از بزرگان حديث به شمار مىرفت». از عبدالله بن آبار نيز درباره او نقل شدهاست: وى امام فنّ حديث بود و در فنون مختلف تأليف دارد، مانند كتاب «مصباح الظلم». من از اين كتاب فراوان بهره جستهام و بارها از آن مطلب اخذ كردهام. همچنين از «حافظ ابن مُسدى» دربارهاش نقل كردهاند: «من كسى را در بزرگى، شرف، رياست و فضل مانند او نديدهام. او در فن منقول و معقول، و در نثر و شعر سرآمد بوده و در علوم قرآن و تجويد مهارت داشت. بلنسى خاتم حافظان به شمار مىرود». سير اعلام النبلاء، ج 23، ص 134؛ النجوم الزاهرة، ج 6، ص 298.
1) سمهودى، نويسنده اين كتاب را محمد بن موسى بن نعمان بلنسى معرفى كرده است. به نظر مىرسد، دو كتاب با همين نام نوشته شده و دو نويسنده نيز وجود داشته باشد. چلبى معتقد است كه اين كتاب، نوشته سليمان بن موسى بن سالم بلنسى مىباشد و كتاب ديگر را با همين نام، «محمد بن موسى تلمسانى» نوشته است.
2) «ابن عماد» مىگويد: «ابو ربيع كلاعى»، سليمان بن موسى بن سالم بلنسى، حافظى بزرگ، مورد وثوق، داراى تأليفات و بازماندهاى از نويسندگان اندلس بود. او به سال 565 ه. ق متولد شد و از شاگردان «ابن زرقون» بود.
«محمد بن منكدر» مىگويد:
مردى مىخواست براى جهاد، در جنگ شركت كند، بنابراين هشتاد دينار نزد پدرم به امانت گذاشت و به وى گفت: اگر نياز پيدا كردى، مىتوانى تا زمان بازگشت من، از آن استفاده كنى.
در آن ايام، گرانى شد و پدرم، پول او را خرج كرد. وقتى آن مرد برگشت و به سراغ پولش آمد، پدرم به او گفت: فردا بيا و او شب را در مسجد گذراند، و به قبر پيامبر (ص) و به منبر آن حضرت پناه برد، و به قبر آن بزرگوار، استغاثه مىكرد. ناگهان در تاريكى شب، مردى ظاهر شد و به پدرم گفت: ابو محمد، اين را بگير. پدرم دستش را دراز كرد و كيسهاى را گرفت؛ هشتاد دينار در آن كيسه بود. فردا صبح نيز آن مرد آمد و
پدرم پولها را به او داد. (1)
امام «ابوبكر بن مقري» (2)
مىگويد:
من، طبرانى و ابو شيخ، به حرم رسول خدا (ص) رفتيم؛ در حرم بوديم و بسيار گرسنه، و آن روز را به شب رسانديم. شبهنگام كنار قبر پيامبر (ص) رفتم و گفتم: يا رسولالله! گرسنهايم و برگشتم. ابوالقاسم به من گفت: همين جا بنشين، يا روزىمان مىرسد و يا مرگمان. ابوبكر ادامه مىدهد: من و ابو شيخ برخاستيم، ولى طبرانى همچنان نشسته بود و غرق در فكر بوديم. ناگاه مردى علوى در زد. در را باز كرديم. دو غلام، همراه او بودند؛ هر كدام با انبانى پر از غذا. پس نشستيم و غذا خورديم، و گمان مىكرديم بقيه غذا را مىبرند، ولى آن را براى ما گذاشتند. پس از خوردن غذا، آن مرد علوى پرسيد: آيا از گرسنگى به رسول خدا (ص) شكايت كردهايد؟! من پيامبر (ص) را در خواب ديدم، آن حضرت به من
امر فرمود برايتان غذا بياورم. (1)
«ابن جلاد» مىگويد:
وارد مدينه شدم، در حالى كه بسيار تنگدست بودم، به مرقد رسول الله (ص) رفتم و به آن حضرت عرض كردم: من ميهمان تو هستم. در همان لحظات، خوابم برد و در خواب ديدم كه پيامبر (ص) يك قرص نان به من داد، نصف آن را خوردم، ناگاه از خواب بيدار شدم، در حالى كه نصف ديگرش در دستم بود. (2)
ابو عبدالله، «محمد بن ابيزُرْعَة» صوفى مىگويد:
من، پدرم و ابو عبدالله بن خفيف به مكه مسافرت كرديم، در آنجا شديداً بىپول شديم؛ سپس به مدينه رفتيم. در مدينه، خيلى گرسنه بوديم. من در آن موقع، پسركى بودم و دائم نزد پدرم از گرسنگى مىناليدم. در همين حال، پدرم به كنار ضريح آمد و به پيامبر (ص) عرض كرد: يا رسول الله! من ميهمان شما هستم و بعد در همانجا به انتظار نشست.
ساعتى گذشت، ناگاه ديديم كه او گاهى گريان است و گاهى خندان. وقتى علت را از او پرسيديم، گفت: پيامبر (ص) را در رؤيا ديدم و آن حضرت چند درهم در دستم گذاشت. وقتى دستش را باز كرد، همان چند درهم در دستش بود. خداوند بركتى به آن پول داد و تا زمانى كه به شيراز برگشتيم از آن پول خرج مىكرديم. (1)
شيخ ابو عبدالله، «محمد بن ابى امان» مىگفت:
در شهر مدينه، پشت محراب فاطمه (س) ايستاده بودم، «سيد مكثر قاسمى» نيز در همانجا ايستاده بود. ناگهان به طرف مرقد پيامبر (ص) رفت و بعد خندان برگشت. «شمسالدين صواب» (خادم ضريح) پرسيد: خندانى؟ او گفت: آرى؛ خيلى تنگدست و گرسنه بودم، از خانه بيرون آمدم و به خانه حضرت فاطمه (س) رفتم، به پيامبر (ص) استغاثه كردم و به آن حضرت عرض نمودم: من گرسنهام. بعد خوابم برد و در خواب، پيامبر (ص) را ديدم. آن حضرت كاسهاى شير به من داد كه از آن خوردم و سير شدم. (2)
از ابو اسحاق، «ابراهيم بن سعيد» نقل شده است:
من همراه سه نفر ديگر در مدينه بودم و همگى، شديداً دچار تنگدستى شده بوديم. من كنار قبر پيامبر (ص) رفتم و عرض كردم: يا رسول الله، ما چيزى نداريم، پس از هر غذايى كه مىخواهى به ما بدهى، سه پيمانه كافى است. بعد برگشتم و در راه به مردى برخورد كردم. او سه پيمانه از خرماى گوارا و خوشمزه به من داد. (1)
ابو محمد، «عبدالسلام بن عبدالرحمن حسين فامى» مىگويد:
سه روز در مدينه بودم و هيچ غذايى نخورده بودم. كنار منبر پيامبر (ص) رفتم و دو ركعت نماز خواندم و بعد گفتم: اى جدّ بزرگوار! گرسنهام و آرزوى آبگوشتى از تو دارم. در همان موقع خوابم برد، ناگاه كسى صدايم زد و بيدار شدم، ديدم، كاسهاى چوبين در دست دارد، پر از تريد، چربى، گوشت و سبزيجات.
1) همان.
آن مرد گفت: بفرما، بخور! پرسيدم: اين غذا را از كجا آوردهاى؟ پاسخ داد: سه روز بود كه بچههايم آرزوى چنين غذايى را داشتند. خداوند امروز در رحمتش را بر ما گشود و من اين آبگوشت را درست كردم. بعد خوابيدم و رسول خدا (ص) را در خواب ديدم. آن حضرت فرمود: «يكى از برادران تو از من چنين غذايى درخواست كرده، از آن به او هم بده». (1)
«عبدالله بن حسن دمياطى» مىگويد: «شيخ صالح عبدالقادر تنيسى» در مرز «دمياط» موضوعى را چنين برايم حكايت كرد:
وارد مدينه شدم و به پيامبر (ص) سلام دادم و از گرسنگى به آن حضرت شكايت كردم و از او غذايى از گندم، گوشت و خرما درخواست كردم. بعد از زيارت، به روضه شريف رفتم و نماز خواندم و در همان جا، شب را سپرى كردم. در آنجا خوابم برد، ناگاه شخصى صدايم زد؛ از خواب بيدار شدم و همراهش رفتم.
او جوانى زيباچهره و خوشرفتار بود. آن
1) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1383.
جوان، ظرفى آبگوشت، چند نوع خرما از جمله خرماى صيهانى و نان فراوانى از جمله، نان پخته شده از تنه درخت خرما جلويم گذاشت و من نيز خوردم. سپس او كيسهام را از گوشت، نان و خرما پر كرد و گفت: من پس از نماز صبح خوابيده بودم كه پيامبر (ص) را در خواب ديدم. آن حضرت به من دستور داد تا اين كار را برايت انجام دهم. پيامبر (ص) جا و مكان تو را در روضه به من نشان داد و فرمود: تو چنين درخواستى از وى كردهاى. (1)
نويسنده كتاب «مصباح الظلام» پس از نقل اين داستانها درباره توسل و استغاثه به پيامبر (ص) مىگويد:
در بيشتر اين موارد، پيامبر (ص) براى برآورده كردن حاجت نيازمندان، به فرزندانش دستور فرموده تا آنها را برآورده كنند، به ويژه اگر نياز آنها غذا باشد، زيرا از زيبايىهاى اخلاق آن بزرگواران اين است كه اگر غذايى از آنها درخواست شود، در درجه نخست، خود آن بزرگواران پذيرايى مىكنند و در مرحله بعد، كسانى كه از آن بزرگواران هستند. بنابراين، اخلاق نبوى اقتضا مىكند
1) همان.
كه آن حضرت خودش نيازمند را مهماننوازى كند و در مرحله بعد، فرزندان گرامى وى عهدهدار مهماننوازى مىشوند. (1)
اكنون، با توجه به بيان اين همه داستان واقعى از سوى شخصيتهايى مانند طبرانى، ابن مقرئ، ابن منكدر و ديگران، آيا ابن تيميه مىتواند ادعا كند كه توسل و استغاثه به پيامبر (ص) شرك است؟!
آيا نويسنده كتاب «مصباح الظلام» مشرك است؟ و آيا وى موارد كفرآميز و شركآلود را در كتابش جمعآورى كرده است؟!
آيا ابن تيميه و پيروانش شهامت دارند «بلنسى» را مشرك بدانند؟ در حالىكه به قول «ابن عماد»، او حافظى بزرگ و ثقه بود و «آبار» دربارهاش مىگويد: «وى در حديث داراى بصيرت و از معاصرانش پيشى گرفته بود»، و «ابن مسدى» نيز درباره وى مىگويد: «او پيشوايى برجسته در فنون معقول و منقول است» و بالاخره اينكه ذهبى دربارهاش گفته: «او امام، علامه، حافظ و استاد حديث بود».
آيا با اين همه شواهد، مىتوان به سخنان نارواى ابن تيميه توجه كرد؟
1) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1385.
سمهودى پس از بيان داستانهايى واقعى به نقل از كتاب «مصباح الظلام» درباره توسل محدثان و فقها به قبر مبارك پيامبر (ص) مىگويد:
حكايت و داستان در اين باره فراوان است، حتى يك مورد هم براى خودم اتفاق افتاد. من در مسجد پيامبر (ص) بودم و حاجيان مصرى نيز براى زيارت آن حضرت آمده بودند. كليد اتاقك مسجد در دستم بود- جايى كه كتابهايم در آن قرار داشت- كه يكى از علماى مصر از كنارم گذشت. او نزد برخى از استادان من درس خوانده بود. من او را شناختم و با وى احوالپرسى كردم. او از من خواست تا با هم به روضه شريف و كنار قبر رسول الله (ص) برويم و من هم با او رفتم.
پس از برگشت ديدم كليدم نيست، همه جا دنبال آن گشتم، ولى از كليد خبرى نبود، در حالى كه همان موقع هم به كليد نياز داشتم. به كنار قبر پيامبر (ص) برگشتم و عرض كردم: اى سرورم، يا رسول الله، كليدم را گم كردهام و شديداً هم به آن نياز دارم و آن را از شما مىخواهم.
بعد برگشتم و ديدم كه شخصى جلوى اتاقك ايستاده است. حدس زدم كه او را مىشناسم.
وقتى به طرفش رفتم، ديدم نوجوان كمسنّ و سالى است، ولى او را نمىشناختم، اما ديدم كليد اتاقك در دست اوست. پرسيدم: كليد را از كجا آوردهاى؟ گفت: آن را كنار قبر پيامبر (ص) پيدا كردم، من هم كليد را از او گرفتم. (1)
البته مطالب ديگرى هم هست كه از بيان آن صرفنظر مىكنم، زيرا طولانى مىشود.
1) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1385.
فصل چهارم: زيارت قبور
ابن حجر در «الجوهر المنظم» (1)و نيز قسطلانى (2)هر دو نوشتهاند: «ابن تيميه زيارت قبر پيامبر (ص) را منع و حرام كرده است، چه سفر زائر به نيت و قصد زيارت آن حضرت باشد يا سفر او به قصد زيارت نباشد».
در هر صورت وى زيارت قبر آن حضرت را حرام مىداند. وقتى از ديدگاه ابن تيميه زيارت قبر پيامبر (ص) حرام باشد. به يقين، زيارت قبور ديگران نيز جايز نيست. وى پنداشته است فقها بر حرام
بودن سفر به نيت زيارت اجماع كردهاند و در اين سفر، نماز شكسته نمىشود.
به چهار دليل زيارت جايز است:
خداوند در قرآن مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زيرپا مىگذاشتند]، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنان استغفار مىكرد خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
زيارت؛ يعنى شرفيابى به حضور كسى، خواه براى درخواست آمرزش گناهان باشد يا براى كار ديگرى.
بنابراين، زيارت پيامبر (ص) كه در دوران حياتش پسنديده و نيكو شمرده شده، پس از رحلتش نيز همينگونه خواهد بود.
از اين گذشته، دلايلى در دست است كه پيامبر (ص) حيات برزخى دارد؛ در برزخ مىشنود و كسى كه بر
او سلام كند، جواب سلامش را مىدهد و اعمال امتش بر وى عرضه مىگردد. برخى از دلايلى كه نشان مىدهند آن حضرت حيات برزخى دارد، عبارتند از:
الف) قسطلانى مىگويد:
هر روز، صبحگاهان و شامگاهان، اعمال امت بر پيامبر (ص) عرضه مىشود. آن حضرت ايشان را با چهره و اعمالشان مىشناسد و به همين دليل شاهد و گواه بر آنان است. (1)
ب) «ابن زُرعَه عراقى» به نقل از ابن مسعود مىگويد كه پيامبر (ص) فرمود:
زندگى و حيات دنيايى من براى شما خير است، زيرا با يكديگر سخن مىگوييم و صحبت مىكنيم. وفات من نيز براى شما خير است، زيرا اعمال و كردار شما بر من عرضه مىشود. اگر عمل خوبى ببينم، خداى را سپاس مىگويم و اگر كردارى بد مشاهده كنم، برايتان آمرزش مىطلبم. (2)
ج) سمهودى از سُبكى نقل مىكند: «علما از اين آيه [64 سوره نساء] عموم را مىفهمند؛ يعنى زيارت پيامبر (ص) در زمان حيات و مرگ، ازاينرو ايشان خواندن اين آيه را نزد قبر پيامبر (ص) مستحب
مىدانند». (1)
د) داستان آن عرب باديهنشين آشكارا نشان مىدهد كه پيامبر (ص) حيات برزخى دارد. علماى فرقههاى مختلف اسلامى اين داستان را نقل كرده و آن را يكى از آداب زيارت برشمردهاند. «ابن عساكر» داستان را از زبان «محمد بن حَرْب» (2)اينگونه نقل مىكند كه وى گفت:
وارد مدينه شدم و به زيارت قبر پيامبر (ص) رفتم. پس از زيارت كنار قبر نشستم، در همان موقع عربى باديهنشين براى زيارت آمد، قبر پيامبر (ص) را زيارت كرد و گفت: اى بهترين فرستادگان، خداوند كتابى صادق بر تو نازل كرد و فرمود: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ...) و ادامه داد: من بر خويشتن ستم كردهام، آمدهام تا برايم آمرزش بطلبى. از قبر ندا آمد بخشيده شدى!
سمهودى نيز اين حكايت را به دو طريق از امام على (ع) نقل كرده است. (3)
1) كشف الارتياب، ص 256، 340.
2) وى حافظ، فقيه و معروف به خولانى متوفاى 194 ه. ق است. صحاح از وى روايت كردهاند و ابن معين و طائى او را موثق مىدانند. سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 58.
3) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1326؛ الروض الفائق، ج 2، ص 380؛ كشف الارتياب، ص 258؛ المواهب اللدنية، ج 3، ص 405؛ مغنى المحتاج، ج 1، ص 512؛ كنوز الحقائق، ج 2، ص 108؛ نيل الاوطار، ج 5، ص 108. مراغى به استناد اين آيه، زيارت قبر پيامبر ص را جايز و مشروع مىداند و مىگويد زيارت آن حضرت، موجب نزديكى به خداوند مىشود.
روايات بسيارى از راههاى گوناگون و با مضمونهاى مختلف، درباره زيارت قبر پيامبر (ص) وارد شده است، برخى از اين احاديث عبارتند از:
الف) پيامبر (ص) فرمود: «هركس قبر مرا زيارت كند، شفاعتش بر من لازم مىشود». (1)
اين حديث در چهل منبع از كتابهاى اهل سنت نقل شده است. مؤلفين اين كتابها از حافظان و پيشوايان حديث مىباشند؛ مانند:
يك- عبيد بن محمد ورّاق نيشابورى، متوفاى 255 ه. ق.
دو- ابن ابى الدنيا، ابوبكر قرشى، متوفاى 281 ه. ق.
سه- دولابى رازى در كتاب الكنى والاسماء، متوفاى 310 ه. ق.
چهار- ابن خزيمه در كتاب صحيح ابن خزيمه،
1) الغدير، ج 5، ص 93؛ سنن الدار قطنى، ج 2، ص 278؛ الاحكام السلطانيه، ج 2، ص 109؛ السنن الكبرى، ج 5، ص 245؛ الكامل فى الضعفاء، ج 6، ص 351؛ الضعفاء الكبير، ج 4، ص 170؛ الشفا بتعريف حقوق المصطفى، ج 5، ص 194؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 2، ص 406؛ الترغيب والترهيب، ج 2، ص 224؛ شفاء السقام، ص 2؛ كنزالعمال، ج 15، ص 651؛ نيل الاوطار، ج 5، ص 108.
متوفاى 311 ه. ق.
پنج- ابو جعفر عقيلى، متوفاى 322 ه. ق.
شش- ابو احمد بن عدى در كتاب الكامل، متوفاى 360 ه. ق.
هفت- الدار قطنى در كتاب سنن، متوفاى 385 ه. ق.
هشت- ماوردى در كتاب الاحكام السلطانيه، متوفاى 450 ه. ق.
نه- قاضى عياض مالكى در كتاب شفا، متوفاى 544 ه. ق.
ده- ابن عساكر در كتاب تاريخ «باب من زار قبره» (1)متوفاى 571 ه. ق.
يازده- سبكى شافعى در كتاب «شفاء السقام» متوفاى 756 ه. ق. (2)
علامه «لكنوى» مىگويد:
اگر كسى استدلال كند كه سند حديث «مَن زارَ قَبري وَجَبَت لَهُ شَفاعَتي» ضعيف است، به يقين به بيراهه رفته است. اگر توضيح بيشترى درباره اين موضوع مهم مىخواهيد، به رسالههاى من درباره زيارت قبر پيامبر (ص) مراجعه كنيد. عنوان اين رسالهها عبارتند از:
الكلام المبرم فى نقض القول المحقق المحكم؛
الكلام المبرور فى ردّ القول المنصور؛
السعى المشكور فى ردّ المذهب المأثور.
اين رسالهها را در پاسخ به رسالههايى نوشتهام كه موضوع آنها درباره زائرانى است كه به حج مىروند، ولى صبح و شامِ هر روز، قبر پيامبر عربى را زيارت نمىكنند.
درباره راويان حديث پيشگفته اضافه مىكنيم كه راويان اين حديث تا «موسى بن هلال»، همگى افرادى موثق هستند و هيچ شكى درباره آنها وجود ندارد.
«ابن عدى»، درباره موسى بن هلال مىگويد: «اميدوارم اشكالى به وى وارد نباشد. او از اساتيد و مشايخ احمد بن حنبل است. احمد نيز فقط از افراد مورد وثوق روايت نقل مىكرد». (1)حتى اشكالكننده نيز به اين مطلب اعتراف دارد. (2)
سبكى دلايل مستندى را در تقويت سند اين روايت بيان كرده است. او مىگويد:
با كمترين دلايل، دروغپردازىهاى كسى كه مدعى است همه روايتهاى وارده درباره زيارت جعلى مىباشد، آشكار مىشود. پناه بر خدا،
آيا او از خدا و رسولش خجالت نمىكشد، زيرا سخنانى بر زبان آورده كه هيچ دانشمند يا اهل حديث و حتى آدم نادان بر زبان جارى نمىكند. تا آنجايى كه ما مىدانيم، هيچكس موسى بن هلال و ديگر راويان اين حديث را به دروغگويى متهم نكرده است. ما در شگفتيم كه چگونه يك مسلمان به خود اجازه مىدهد اينگونه احاديث را جعلى بپندارد؟! (1)
ب) روايت ديگرى از ابن عمر نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود: «هركس به انگيزه زيارت من بيايد، بر من لازم است روز قيامت شفاعتش كنم».
شانزده منبع، اين روايت را نقل كردهاند كه در اينجا برخى از آنها را بيان مىكنيم:
يك- طبرانى در كتاب المعجم الكبير، متوفاى 360 ه. ق.
دو- حافظ بن مسكن بغدادى در كتاب السنن الصحاح، متوفاى 353 ه. ق.
سه- الدار قطنى در كتاب امالى، متوفاى 385 ه. ق.
چهار- ابونعيم اصفهانى، متوفاى 430 ه. ق.
پنج- ابوحامد غزالى شافعى در كتاب احياء
1) شفاء السقام، ص 8.
العلوم، متوفاى 505 ه. ق. (1)
ج) در حديثى ديگر از ابن عمر آمده كه پيامبر (ص) فرمود: «هر كس حج گزارد و سپس مرا پس از وفاتم زيارت كند، مانند كسى است كه در حياتم، مرا زيارت كرده است». (2)
اين حديث در 25 منبع از كتابهاى اهل سنت وارد شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
يك- شيبانى، متوفاى 303 ه. ق.
دو- ابو يعلى، متوفاى 307 ه. ق.
سه- بغوى، متوفاى 317 ه. ق.
چهار- ابن عدى در كتاب كامل، متوفاى 365 ه. ق.
پنج- بيهقى در كتاب سنن (3)، متوفاى 458 ه. ق.
شش- ابن عساكر در كتاب تاريخ خود، متوفاى
1) المعجم الكبير، ج 12، ص 225؛ احياء علوم الدين، ج 1، ص 231؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 2، ص 406؛ شفاء السقام، ص 16؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1340؛ مغنى المحتاج، ج 1، ص 512؛ المواهب اللدنية، ج 4، ص 571.
2) ر. ك: الغدير، ج 5، ص 246؛ المعجم الكبير، ج 12، ص 310؛ سنن الدارقطنى، ج 2، ص 278.
3) كنزالعمال، ج 15، ص 651؛ الدرة الثمينة، ص 397؛ مشكاة المصابيح، ج 2، ص 128؛ شفاء السقام، ج 20، ص 27؛ الروض الفائق، ص 380؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1340، نيل الاوطار، ج 5، ص 108؛ مصباح الظلام، ج 2، ص 351.
571 ه. ق.
د) در حديث ديگرى از عبدالله بن عمر نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود: «هر كس حج گزارد و مرا زيارت نكند، به من جفا كرده است».
بسيارى از حافظان (1)حديث، اين روايت را نقل كردهاند، مانند اين افراد:
يك- سمهودى در كتاب وفاء الوفاء، متوفاى 911 ه. ق.
دو- الدار قطنى، متوفاى 385 ه. ق. وى در كتاب خود رواياتى كه مالك در كتاب «الموطا» نياورده، نقل كرده است.
سه- قسطلانى در كتاب المواهب اللدنية، متوفاى 923 ه. ق.
همچنين روايت است كه پيامبر (ص) فرمود: «هر كس از امت من كه توان دارد، ولى به زيارت من نيايد، عذرش پذيرفته نيست». (2)
الف) عمر بن خطاب، پس از فتوحات شام و
بازگشت به مدينه، يكسره به مسجدالنبى رفت و به رسول خدا (ص) سلام داد. (1)
ب) هرگاه ابن عمر از سفر بازمىگشت، بر سر قبر رسول خدا (ص) مىرفت و مىگفت: «سلام بر تو اى رسول الله، سلام بر تو اى ابوبكر؛ سلام بر تو اى پدر». (2)
ج) ابن عمر، كنار قبر پيامبر (ص) مىايستاد و بر آن حضرت سلام و درود مىفرستاد. (3)
د) ابن عون مىگويد:
مردى از نافع پرسيد كه آيا ابن عمر به قبر پيامبر (ص) سلام مىكند؟ او گفت: آرى، او را صد بار، و حتى بيشتر از صد بار ديدهام كه نزد قبر پيامبر (ص) مىآمد، كنار قبر مىايستاد و مىگفت: سلام بر پيامبر (ص). (4)
ه) ابو حنيفه از ابن عمر نقل مىكند: «مستحب است از طرف قبله، محضر قبر پيامبر (ص) شرفياب شوى و پشت به قبله و رو به قبر بايستى و بگويى ...».
علامه امينى، نظر بيش از چهل تن از علما و فقهاى اهل سنت را درباره استحباب و آداب
زيارت قبر پيامبر (ص) جمعآورى كرده است. (1)
عقل انسان حكم مىكند، كسى كه خداوند متعال، او را بزرگ داشته، تعظيم و بزرگداشت وى از طرف ما نيز نيكو و پسنديده است. بنابراين، چون زيارت هم نوعى تعظيم به شمار مىرود، احترام به پيامبر (ص) از طريق زيارت قبر آن حضرت، تعظيم و گرامىداشت شعائر الهى است، زيرا انجام اين عمل، برخلاف ميل دشمنان و مخالفان آن بزرگوار است.
ابن تيميه در تهمتى ديگر به شيعه مىگويد:
همانگونه كه حاجيان در خانه خدا، حج به جاى مىآورند، شيعيان نيز در حرم امامان خويش و بر سر قبور صالحان حج مىگزارند. گويا زيارت قبور امامان و صالحان مخصوص شيعه است و در ديگر مذاهب اسلامى به چشم نمىخورد.
ابن عبدالوهاب نيز مىپندارد كه سفر به قصد زيارت، و مسافرت به اماكن مقدس زيارتى و قبر شريف پيامبر (ص) حرام است. وى به حديثى از پيامبر (ص) استناد مىكند و مىگويد: «زيارت پيامبر (ص) مستحب
1) ر. ك: الغدير، ج 5، ص 109.
است، ولى مسافرت فقط براى مسجدالحرام، مسجدالنبى و مسجدالاقصى جايز است». (1)ابن عبدالوهاب به استناد همين روايت، مسافرت به قصد زيارت قبور را حرام مىداند.
در نقد و بررسى ديدگاه ابن عبدالوهاب در استدلال به اين روايت، چند اشكال به نظر مىرسد:
اگر واژه محذوف را «مسجد» بدانيم روايت اينگونه معنا مىدهد: براى هيچ مسجدى بار سفر نمىبندند، مگر براى اينسه مسجد. به نظر ما، كلمه حذف شده، همان واژه «مسجد» است نه چيز ديگر، زيرا وقتى عموم مردم به اين روايت بنگرند به ذهنشان مىرسد كه واژه «مسجد» در آن حذف شده است. پس اين روايت، ارتباطى به مسافرت براى زيارت قبور و زيارتگاهها ندارد
1) صحيح بخارى، ج 2، ص 136؛ صحيح مسلم، كتاب الصلاة، ج 4، ص 126؛ احياء العلوم غزالى، ج 2، ص 247.
تا آن را حرام بدانيم.
قسطلانى نيز مىگويد:
در اين روايت، استثنا مفرّغ است و اگر واژه محذوف را «موضع و مكان» بگيريم، مسافرت به هر مكانى به جز آن سه مسجد، مانند مسافرت براى زيارت و ديدار با انسانى صالح، فاميل و دوست، سفر براى كسب دانش، تجارت و تفريح نيز حرام مىشود، زيرا كلمه محذوف را، واژهاى عام گرفتهايم كه شامل همه مكانها مىشود، پس سفر به آنجاها جايز نيست، ولى در اين روايت، هر مكانى منظور نيست، بلكه مكان مخصوصى؛ يعنى «مسجد» را در نظر داشته است. (1)
1) ارشاد السارى، ج 2، ص 332.
اين صورت، روايت اينگونه بوده است: «لايقصد بالسفر إلى المسجد الّا المساجد الثلاثه». با اين توضيح، اين روايت، هيچ دلالت و اشارهاى به حرام بودن سفر براى زيارت قبور، مخصوصاً قبر پيامبر (ص) ندارد.
از ابن عمر نقل شده كه پيامبر (ص) شنبهها، پياده و سواره به مسجد قبا مىرفت. عبدالله بن عمر، خود نيز همين كار را انجام مىداد. (1)
1) ارشاد السارى، ج 2، ص 332؛ صحيح بخارى، ج 2، ص 137.
بيتالمقدس راهى منطقه جابيه شد. بلال از او خواست تا با ماندن وى در شام موافقت كند، عمر نيز پذيرفت».
ابن عساكر مىافزايد:
بلال پيامبر (ص) را در خواب ديد و آن حضرت به او فرمود: بلال! چرا به من جفا مىكنى؟ آيا وقت آن نرسيده به زيارت من بيايى؟
بلال، ناراحت و ترسان از خواب بيدار شد؛ بر مركب خويش نشست و آهنگ مدينه كرد. بلال بر سر مرقد مبارك پيامبر (ص) آمد و گريه سر داد و صورتش را بر قبر آن حضرت مىماليد. حسن و حسين (عليهم السلام) نزد بلال آمدند. وى آنها را بغل كرد و بوسيد. آن دو بزرگوار به بلال گفتند: دوست داريم صداى اذان تو را بشنويم. در اين هنگام صداى اذان بلال برخاست. با گفتن «الله اكبر»، مدينه به لرزه درآمد. وقتى كه او نواى «اشهد أن لاإلهإلّاالله» سر داد، شور و هيجان، مدينه را فرا گرفت. با بانگ «اشهد أنّ محمّداً رسول الله» زنان پردهنشين از خانههايشان به بيرون شتافتند؛ آنان مىگفتند: رسول خدا (ص)، سر از خاك برآورده است. آرى، ديگر مدينه را كسى اينگونه
گريان و محزون نديد. (1)
عبدالغنى و ديگران گفتهاند: «پس از پيامبر (ص)، بلال، فقط يك بار، آن هم موقع آمدن به مدينه براى زيارت قبر پيامبر (ص) اذان گفت». (2)
«سبكى» درباره مشروعيت سفر براى زيارت مىگويد:
دليل ما براى اين مشروعيت، فقط خواب بلال نيست، بلكه دليل اصلى عمل اوست، به ويژه اينكه وى در زمان خلافت عمر دست به چنين اقدامى زد. در آن موقع نيز بسيارى از اصحاب حضور داشتند و اين قصه بر آنان پوشيده نبود. رؤياى بلال، فقط مؤيد دليل مشروعيت مسافرت براى زيارت است، نه علت اصلى آن. (3)
در كتاب «فتوح الشام» آمده:
پس از آنكه عمر با مردم بيتالمقدس مصالحه كرد، كعب الاحبار به حضور او رسيد و اسلام آورد. خليفه از مسلمان شدن وى شادمان شد
و به او گفت: آيا مىخواهى با من به مدينه بيايى تا قبر پيامبر (ص) را زيارت كنى و از زيارتش بهرهمند شوى؟ كعب الاحبار پذيرفت. وقتى كه عمر به مدينه بازگشت، نخستين كارى كه انجام داد، به مسجدالنبى رفت و به رسول خدا (ص) سلام كرد. (1)
قسطلانى مىگويد: «زشتترين سخن نقل شده از ابن تيميه، گفتار وى در منع زيارت قبر پيامبر (ص) است». (3)
«نابلسى» هم مىگويد:
اين نخستين گردابى نيست كه ابن تيميه و پيروانش در آن فرو مىرفتهاند.
او سفر به زيارت بيتالمقدس را گناه مىداند ... و توسل به پيامبر (ص) و اوليا را
به درگاه الهى نهى كرده است. گستاخىها و سبكسرىهاى وى، علما را به مقابله با او واداشته است، به گونهاى كه «حصنى» كتابى مستقل در پاسخ به ابن تيميه و پيروانش نگاشته و در آن كتاب به صراحت نوشته كه ابن تيميه، كافر است. (1)
هركس در زمان حيات پيامبر (ص) به ديدار آن بزرگوار تبرّك مىجست، پس از رحلتش نيز مىتواند به زيارت آن حضرت تبرك جويد و اقدام به سفر براى زيارتش جايز است. روايت «بار سفر نمىبندند، مگر براى سه مسجد» نيز مانع سفر براى زيارت آن حضرت نيست. (2)
«عزامى شافعى» نيز مىگويد: «ابن تيميه، حتى به ساحت مقدس پيامبر (ص) گستاخى كرده، مىگويد: بار سفر بستن براى زيارت آن حضرت گناه به شمار مىرود». (3)
هيثمى شافعى مذهب، با بيان دلايل مشروعيت زيارت قبر پيامبر (ص) مىگويد:
يكى از دلايل جواز زيارت آن حضرت، اجماع و
اتفاق نظر علما است. او مىافزايد: اگر كسى بپرسد كه شما چطور ادعا مىكنيد، علما بر جواز زيارت پيامبر (ص) و سفر براى زيارت او اجماع دارند، در حالىكه، همانگونه كه سبكى، دستخط ابن تيميه را ديده، او زيارت پيامبر (ص) را حرام مىداند. ابن تيميه كه از متأخران مذهب حنبلى است با بيان دلايلى طولانى- كه انسان حاضر به شنيدن آن نيست- استدلال مىكند كه زيارت پيامبر (ص) و نيز سفر به منظور زيارت آن بزرگوار، جايز نيست. حتى وى گمان كرده كه علما بر حرمت زيارت پيامبر (ص) اتفاق نظر دارند و مىگويد نماز در سفر زيارت، شكسته نمىشود. ابن تيميه ادعا مىكند تمام روايات درباره زيارت، جعلى است و برخى نيز از افكار و انديشههاى او پيروى كردهاند.
پاسخ ما اينگونه است كه ابن تيميه كسى نيست كه به نظراتش اهميت دهند و در مسائل دينى به او رجوع كنند. شمارى از دانشمندان سخنان او را پاسخ دادهاند و لغزشهاى ابلهانه و پندارهاى شرمآلود وى را آشكار ساختهاند. (1)
1) ر. ك: الغدير، ج 5، ص 116؛ كشف الارتياب، ص 372؛ الجوهر المنظم فى زيارت القبر المكرم، ص 12.
نتيجه سخن اينكه، رواياتى كه محدثان اهل سنت درباره جواز زيارت نقل كردهاند آنقدر فراوان است كه به حدّ تواتر مىرسد. همچنين عمل اصحاب پيامبر (ص) و زيارت بلال و سفر وى براى زيارت قبر آن حضرت مقابل ديدگان اصحاب انجام گرفت و اگر هم خود نديدند، خبر آن را شنيده بودند، ولى هيچ اعتراضى به بلال نكردند. از طرف ديگر، خليفه دوم، عمر، كعب الاحبار را براى زيارت قبر پيامبر (ص) دعوت كرد و صحابه هم هيچ اعتراضى به وى نكردند. پس همه اين موارد، دلايلى محكم و قوى بر جواز زيارت، به ويژه زيارت قبر پيامبر (ص) به شمار مىروند و حتى بر رجحان و استحباب زيارت دلالت دارند، زيرا در برخى روايات امر به زيارت كردهاند كه بيشتر فقها از اين امر، مستحب بودن زيارت را فهميدهاند، ولى برخى ديگر، مانند ابن حزم فتوا دادهاند كه زيارت قبر پيامبر (ص)- اگرچه يك بار در عمر انسان- واجب است. (1)
بدان كه زيارت قبر شريف پيامبر (ص) بهترين راه نزديكى به خداوند و نيل به درجات عالى و نيز برترين عبادتها به شمار مىرود. هركس اعتقادى جز اين داشته باشد، از جرگه
1) التاج الجامع للاصول، ج 2، ص 382.
مسلمانى رخت بربسته و با خدا، رسولش و جماعت علماى اعلام به ستيز برخاسته است.
وى مىافزايد: «سخنى زشت و شگفتآور از ابن تيميه درباره منع سفر براى زيارت شنيده شده است». (1)
مطالبى كه بيان كرديم، درباره زيارت قبر رسول خدا (ص) بود. درباره زيارت ديگر قبور و سفر براى زيارت آنها نيز بايد گفت كه بدون هيچ اختلاف نظرى، جايز و مشروع است. پيامبر اكرم (ص) نيز مسلمانان را به زيارت قبور، ترغيب و تشويق مىفرمود و خود به زيارت قبور و قبر مادرش مىرفت. در تاريخ اسلام نيز آمده كه مسلمانان به زيارت قبور مىرفتند.
شيخ منصور درباره اين روايت مىگويد:
عموم فقها از دستور پيامبر (ص) براى زيارت، به استحباب آن فتوا دادهاند، ولى ابن حزم مىگويد، اين روايت به وجوب، دلالت دارد و انسان حتى اگر يك بار هم شده، بايد به زيارت قبر پيامبر (ص) برود. (1)
ترمذى روايت را اينگونه نقل مىكند: «ميت به زائر، خو مىگيرد، و از دعا، قرآن و صدقه وى بهرهمند مىشود، آرى اين است حكمت زيارت». (2)
پيامبر (ص) در روايتى فرمود: «شما را از زيارت قبور نهى كردم، سپس چيز ديگرى برايم آشكار شد». (3)
همچنين فرمود: «بر سر قبر اموات خود برويد
و به آنان سلام كنيد، چرا كه ايشان براى شما عبرت هستند». (1)
پيامبر (ص) بر سر قبر شهيدان در مكانى به نام «رأس الحول» رفت و فرمود: «سلام بر شما كه چون صبورى كرديد، جايگاهى خوب داريد». ابوبكر نيز در زمان خلافتش به زيارت آنان آمد. سپس، عمر و بعد عثمان هم به آنجا آمدند و معاويه كه براى حج آمده بود نيز به زيارت آنان آمد. وقتى كه پيامبر (ص) مقابل آن درهاى كه شهدا در آنجا مدفونند مىرسيد؛ مىفرمود: «سلام بر شما، چون صبورى كرديد». (2)
عايشه مىگويد:
رسول خدا (ص) هر دو شب يك بار، آخرهاى شب به بقيع مىرفت و مىفرمود: سلام بر شما اى ساكنان خانه مؤمنان، آنچه به شما وعده داده بودند، محقق شد، به خواست خداوند، ما نيز به شما مىپيونديم؛ بارخدايا، اهل بقيع را بيامرز. (3)
شما را به دنيا بىاعتنا مىسازد و آخرت را به يادتان مىآورد». (1)
انس به نقل از پيامبر (ص) مىگويد: «شما را از زيارت قبور نهى كردم، اما از اين پس به زيارت قبور برويد، زيرا زيارت قبور، مرگ را به يادتان مىآورد». (2)
پيامبر (ص) فرمود:
شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم، ولى از اين پس، هر كدام از شما كه مىخواهد قبرى را زيارت كند، آن را زيارت كند، زيرا زيارت قبور، دل را نرم، و چشم را گريان مىكند، و آخرت را به ياد مىآورد. (3)
طلحه بن عبدالله مىگويد: «با رسول خدا (ص) بيرون رفتيم، در حالى كه آن حضرت مىخواست بر سر قبر شهيدان برود. وقتى به آنجا رسيديم، فرمود: اينها، قبرهاى برادران ما هستند». (4)
عايشه از پيامبر (ص) نقل مىكند: «جبرئيل، نزد من آمد و گفت: پروردگارت فرمان مىدهد كه به
بقيع بروى و براى اهل آن، آمرزش بطلبى». (1)
فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) به زيارت قبر حمزه- كه خداوند از او خشنود باد- مىرفت، و قبر او را تعمير و بازسازى كرد و سنگى را به عنوان نشانه روى آن گذاشت. (2)
«رزين» از امام باقر (ع) نقل مىكند: «فاطمه (س)- كه خداوند از او خشنود باد- هر دو سه روز يك بار، به زيارت قبر شهيدان مىرفت». (3)
روايت ذكر شده را «يحيى» به گونهاى ديگر از امام باقر (ع) به نقل از امامسجاد (ع) نقل كرده و در آن افزوده است: «حضرت فاطمه (س) در آنجا نماز مىخواند و دعا و گريه زارى مىكرد. آن حضرت، اين عمل را تا پايان عمر انجام مىداد». (4)
امام على (ع) مىفرمايد: «فاطمه (س) هر جمعه به زيارت قبر عمويش، حمزه مىرفت، در آنجا نماز
مىخواند و گريه و زارى مىكرد». (1)
ابن ابى مليكة مىگويد: «عايشه را ديدم كه قبر برادرش عبدالرحمان را زيارت مىكرد. عبدالرحمان در محلى به نام حبشى درگذشت، و او را در مكه دفن كردند». (2)
ابن ابى مليكة مىگويد: «يك روز عايشه از قبرستان برمىگشت، پرسيدم: مگر رسول خدا (ص) زيارت قبور را نهى نفرموده است؟ گفت: آرى، نهى كرده بود، ولى بعد به زيارت قبور دستور دادند». (3)
بيهقى به نقل از هاشم بن محمد العمرى (از فرزندان عمر بن على) مىگويد:
در مدينه، روز جمعه، صبحگاهان ميان فجر و طلوع خورشيد، پدرم مرا به زيارت قبر شهيدان برد. من پشت سر او مىرفتم تا به مزار شهيدان رسيديم. پدرم با صداى بلند گفت: سلام بر شما كه چون صبورى كرديد، خوب جايگاهى داريد.
وى در ادامه مىگويد: [اهل قبور] جواب سلام پدرم را دادند كه: سلام بر تو اى ابا عبدالله. پدرم به من نگاهى كرد و پرسيد: تو
جواب سلام مرا دادى؟ گفتم: نه. او مرا در سمت راست خود قرار داد و دوباره سلام داد. باز جواب سلام را شنيد، سه بار اين كار را تكرار كرد و هر سه بار، جواب سلامش را دادند، آنگاه پدرم به سجده افتاد و شكر خدا را به جا آورد. (1)
خالهام از زنان پارسا و پرهيزكار بود. او برايم تعريف مىكرد كه سوار مركب شدم و بر سر قبر حمزه رفتم، غلام من نيز همراهم بود. در آنجا تا مىتوانستم نماز خواندم و به جز من و آن غلام، هيچ كس ديگرى بر سر قبر نبود. او ايستاده بود و افسار مركب را به دست داشت. پس از نماز، ايستادم و با دستم به قبر حمزه اشاره كردم و گفتم: سلام بر شما، صداى جواب سلام خود را از زير زمين شنيدم. آرى! به همان وضوح كه مىدانم خدا مرا آفريده، صدا را نيز به همان وضوح شنيدم، موهاى تنم سيخ شد، همان لحظه، غلام را صدا زدم و او مركب را آورد و سوار شدم. (2)
تاريخ اسلام، نشان مىدهد كه مسلمانان از گذشته دور تا به امروز، به زيارت قبور اصحاب و مؤمنان مىرفتند و به قبور آنها توسل و تبرك مىجستند. اكنون به برخى از اين موارد اشاره مىكنيم:
قبر بلال، اذانگوى رسول خدا (ص)، وى در سال بيست هجرى در دمشق از دنيا رفت. روى قبرش، نام و تاريخ وفات او را نوشتهاند و دعا در اين مكان بابركت، مستجاب مىشود. بسيارى از اولياى الهى و نيكوكاران كه به زيارت قبر او رفته و بدان تبرك جستهاند، استجابت دعا بر سر قبرش را تجربه كردهاند. (1)
قبر سلمان فارسى متوفاى سال 36 ه. ق؛ قبر آن جناب در نزديكى ايوان كسرى قرار دارد و هماكنون مشخص و معروف است. براى آن، بنايى ساختهاند و خادمى هم دارد كه از آن، مراقبت و نگهدارى مىكند. من خود آن مكان را ديدهام و بارها به زيارت آن رفتهام. (2)ابن جوزى هم مىگويد: «قلانسى و سمنون گفتهاند كه قبر سلمان را زيارت كردهاند». (3)
قبر ابو ايوب انصارى؛ وى در سال 52 ه. ق در روم درگذشت. حاكم نيشابورى مىگويد: «مردم از قبرش مراقبت مىكنند و به زيارتش مىروند و به هنگام خشكسالى در كنار قبر وى از خداوند باران مىطلبند». (1)
بارگاه رأس الحسين در مصر؛ ابن جبير (متوفاى سال 614 ه. ق) مىگويد:
سر امام حسين (ع) در تابوتى نقرهاى مدفون است و براى آن بنايى بسيار باشكوه ساختهاند كه زبان از توصيف آن باز مىماند و عقل از درك آن ناتوان است. از شگفتىهايى كه هنگام ورود به اين مسجد بابركت ديديم، سنگ سياه و درخشندهاى بود كه در ديوار داخل مسجد كار گذاشته بودند كه سياهى آن چشم را مىزد. همه مىگفتند: گويا اين سنگ آينه هندى است. در آنجا ديديم كه مردم روى قبر دست مىكشند؛ چشمان خود را به قبر دوخته، خود را روى آن مىاندازند و به پارچههاى روى قبر، تبرك مىجويند. جمعيتى فراوان، گريان و دعاگويان به دور آن مىگردند. زائران
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 518، شماره 5929؛ صفوة الصفوة، ج 1، ص 470. در سفرنامه ابن بطوطه ج 1، ص 187 درباره قبر طلحه آمده، كه گنبد و مسجدى دارد و مردم قبر او را احترام مىكنند.
چنان اشك مىريختند كه دل هر انسانى را اندوهناك، و سنگ را آب مىكرد. امر اين مكان مقدس، بزرگتر از توصيف و ديدن اين صحنههاى هولناك است. خداوند ما را از بركات اين بارگاه كريم، بهرهمند سازد. (1)
قبر عمر بن عبدالعزيز؛ وى در سال 101 ه. ق درگذشت. قبرش در دير «سمعان (2)» قرار دارد و مردم به زيارت آن مىروند. (3)
مرقد امام موسى بن جعفر (ع)؛ آن حضرت در سال 183 ه. ق به شهادت رسيد و در كاظميه دفن گرديد. خطيب بغدادى مىگويد:
از حسن بن ابراهيم- بزرگ حنبلىها در دوران خود- شنيدم كه مىگفت: هرگاه مشكلى برايم پيش مىآمد، بر سر قبر موسى بن جعفر (ع) مىرفتم و به او متوسل مىشدم. خداوند نيز آنچه را كه دوست داشتم، برايم آسان مىكرد. (4)
جواد (ع) در بغداد از دنيا رفت و آن بزرگوار را كنار جدش موسى بن جعفر (ع) به خاك سپردند. مردم، هميشه به زيارت قبر آن دو مىروند». (1)
همراه با بزرگان اهل حديث، ابن خزيمه و ابوعلى ثقفى و جمعى از اساتيد، بر سر قبر على بن موسى الرضا (ع) در طوس رفتيم. ابن خزيمه آنچنان در برابر آن بقعه احترام و فروتنى كرد و چنان گريه و زارى مىكرد كه ما شگفتزده شديم. (2)
محمد بن ادريس شافعى؛ پيشواى شافعيان در سال 204 ه. ق درگذشت. وى را در «قرافه» صغرى نزديكى مكانى به نام «مقطم» به خاك سپردند و قبرش زيارتگاه مردم است. (3)
احمد بن حنبل، پيشواى حنبليان در سال 241 ه. ق درگذشت. ذهبى مىگويد: «مردم به زيارت ضريح او در بغداد مىروند». (4)
ابو حنيفه؛ پيشواى حنفىها در سال 150 ه. ق درگذشت. قبر او در «اعظميه» بغداد
زيارتگاهى مشهور است. (1)از شافعى نقل كردهاند كه وى هر روز به زيارت قبر ابوحنيفه مىرفت. (2)
قبر ذوالنون مصرى؛ وى به سال 246 ه. ق درگذشت. او را در قرافه به خاك سپردند و براى آن بارگاهى ساختهاند. ابن خلكان مىگويد: «من بارها قبر او را زيارت كردهام». (3)
قبر «اسماعيل بن يوسف ديلمى»؛ معافى مىگويد: «قبر وى با فاصله چند قبر، پشت قبر كرخى است و مردم به زيارت آن مىروند. من خود بارها به زيارت آن رفتهام». (4)
البته درباره مقايسه ابن جوزى ميان اين دو
1) تاريخ بغداد، ج 1، ص 123.
2) همان.
3) وفيات الاعيان، ج 1، ص 318.
4) صفوة الصفوة، ج 2، ص 413.
5) مسكن، مكانى نزديك به «اوانا» كنار رود دجيل و دير جاثليق قرار دارد. در آنجا به سال 72 ه. ق ميان عبدالملك بن مروان و مصعب بن زبير جنگ درگرفت و مصعب كشته شد. قبر او در آنجا معروف است. معجمالبلدان، ج 5، ص 127.
6) المنتظم، ج 15، ص 14.
بايد بگويم كه ميان زمين و آسمان فاصله بسيارى است! خونريزى كه آرزوى حكومت عراق داشت كجا؟! (1)و حسين (ع) سرور جوانان اهل بهشت كجا؟
«ليث بن سعد حنفى» پيشواى مردم مصر، به سال 175 ه. ق درگذشت. او را در قرافه صغرى به خاك سپردند. مردم به زيارت قبرش مىروند و من خود، بارها قبر او را ديدهام. (2)
قبر «ابو عوانه»؛ قبر او در داخل شهر اسفراين قرار دارد، برايش بنايى ساختهاند و زيارتگاه مردم است. (3)
ابن عساكر مىگويد: «قبر ابو عوانه در اسفراين زيارتگاه همه مردم است و مردم به قبر وى تبرك مىجويند». (4)
«ابن صفار اسفراينى» در اين باره مىگويد:
ديدم كه جدّم به بارگاه استاد ابو اسحاق رسيد، اما به پاس احترام وى وارد بارگاهش نشد، بلكه فقط آستان بارگاه را كه چند پله بالاتر قرار داشت، مىبوسيد. مدتى به تعظيم و احترام در آنجا ايستاد و بعد با
كمال احترام از آنجا گذشت. وقتى او به بارگاه ابو عوانه رسيد احترام و تعظيم بيشترى به آن كرد و حتى زمان طولانىتر آنجا ايستاد. (1)
قبر حافظ ابوحسن عامرى؛ وى به سال 403 ه. ق درگذشت. مردم شبها را كنار قبر او به خواندن قرآن و دعا براى وى به سر مىبردند. شعرا نيز از هر سو به مرثيهسرايى پرداخته، مجلس ترحيم به پا مىكردند. (2)
قبر المعتمد على الله؛ وى ابوالقاسم محمد بن المعتمد لخمى اندلسى است و در سال 488 ه. ق درگذشت. جمعى از شاعران، كنار قبرش گرد مىآمدند و در مدح وى اشعار مىخواندند و در رثايش قصايدى طولانى سر مىدادند و گريه و فغان مىكردند. ابو بحر يكى از شاعران قصيدهاى در رثايش سرود كه يك بيت آن چنين است: «فروتنانه خاك قبرت را مىبوسم؛ قبر تو را مكان خواندن قصيدهام قرار دادهام».
1) وفيات الاعيان، ج 6، ص 394؛ ر. ك: الانساب سمعانى، ج 3، ص 484؛ سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 419.
2) البداية والنهاية، ج 11، ص 375. وى پس از پدرش حاكم اندلس بود، با پادشاه اروپا نبرد كرد و جمعى از آنان را نابود ساخت. در پى رخداد فتنه در اندلس دستگير شد و سپس به قتل رسيد. سير اعلام النبلاء، ج 19، ص 63.
ابو بحر، پس از خواندن قصيده، خاك قبر المعتمد را بوسيد؛ بدنش را به آن ماليد و گونههايش را روى خاك گذاشت و همه حاضران را به گريه انداخت. (1)
قبر «نصر بن ابراهيم مقدسى»؛ وى بزرگ شافعيه بود و به سال 490 ه. ق در دمشق درگذشت. او را در باب صغير به خاك سپردهاند و قبرش مشخص و زيارتگاه است. (2)
«قاسم بن فيره شاطبى»؛ وى به سال 590 ه. ق درگذشت و در قرافه دفن شد. قبر او معروف و مشهور است و مردم به زيارت آن مىروند. من هم، قبر او را چند بار زيارت كردهام. (3)
قبر «احمد بن جعفر خزرجى بستى» مقيم مراكش (متوفاى سال 601 ه. ق)؛ نويسنده كتاب «نيل الابتهاج» مىگويد:
از گذشته تاكنون، جمعيت بسيارى كنار مقبرهاش مىآيند و براى برآورده شدن حوائج خود دعا مىكنند. من بيش از پانصد بار قبرش را زيارت كردهام و بيش از سى شب در آنجا
بيتوته كردهام. (1)
پيشتر اشاره كرديم كه به قول ذهبى، ابن حبّان، حافظ، تجويددادن و بزرگ خراسان بود و به گفته ادريسى، او فقيهى نكتهسنج بود و در حديث كتاب تأليف كرد و مردم سمرقند از فقه او بهره مىبردند.
حاكم نيشابورى نيز دربارهاش گفته است: «وى درياى علم در فقه، زبان، حديث و وعظ بود و از بزرگان به شمار مىرفت». و بالاخره اينكه خطيب بغدادى مىگويد: «او مورد وثوق، شريف و تيزفهم بود». (3)
ابن حبّان از علماى قرن سوم بود. وى كه اهل دانش، فضيلت و فقاهت است، بار سفر مىبندد و به زيارت مىرود و اعتقاد ندارد كه چنين كارى شرك و حرام است، برخلاف وهابىها كه مىپندارند، رفتن به زيارت، شرك و حرام است.
مطالبى كه بيان كرديم، خلاصهاى بود از آنچه كه
در كتابهاى شرح حال و زندگىنامهها، كتابهاى تاريخ و حديث ذكر شده است. بر اساس اين مستندات، اصحاب و تابعان به زيارت قبور مىرفتند و قبر پيامبر (ص) را زيارت مىكردند و آن را بزرگ مىداشتند. آنان همچنين قبور امامان، صالحان، اوليا و علما را زيارت مىكردند و براى رفتن به زيارت بار سفر مىبستند و هيچ كس هم كار آنها را نادرست نمىدانست.
اكنون با بيان اين همه دلايل و شواهد، ابن تيميه و پيروانش چه دليلى براى حرمت زيارت و حرمت سفر براى زيارت دارند؟! گناه شيعه چيست كه بر اساس سنت و سيره مسلمانان عمل كرده و به زيارت قبور مىروند؟! آيا همه قبورى كه مردم به زيارتشان مىروند، از آن شيعيان است؟ آيا همه زائران، شيعه و اماميه هستند؟ آيا ابن خزيمه و ابو على ثقفى شيعه بودند؟ آيا شيخ و بزرگ حنبلىها كه قبر امام كاظم (ع) را زيارت كرد شيعه بود؟ آيا ابن حبّان كه به زيارت قبر امام رضا (ع) رفت شيعه بود؟ آيا محمد بن ادريس شافعى كه هر روز به زيارت قبر ابو حنيفه مىرفت شيعه بود؟ و بالاخره، آيا عايشه كه به زيارت قبر برادرش عبدالرحمان در مكه مىرفت شيعه على (ع) بود؟!
عسقلانى با استناد به اين روايت مىگويد:
زيارت قبور جايز است، و اينكه زائر، زن باشد يا مرد، تفاوتى ندارد و نيز كسى كه زيارت مىشود، مسلمان باشد يا كافر فرقى ندارد، زيرا در اين روايت، قيد و شرطى بيان نشده است.
نووى نيز مىگويد:
عموم علما به جواز زيارت قبور فتوا دادهاند، ولى ماوردى نويسنده كتاب الحاوى مىگويد: زيارت قبر كافر جايز نيست، البته اين سخن وى نادرست است. ماوردى به آيه (لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ)؛ «و بر كنار قبرش [براى دعا و طلب آمرزش] نايست» (توبه: 84) استناد كرده كه استدلال او بدون اشكال نيست.
نووى در ادامه مىافزايد:
زيارت قبور مسلمانان، براى مردان، مستحب است، و دليل آن نيز روايتى است كه مسلم از پيامبر (ص) نقل مىكند: «شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم، ولى از اين پس، قبور را زيارت كنيد، زيرا زيارت قبور آخرت را به
ياد مىآورد».
از مالك درباره زيارت قبور پرسيدند، وى پاسخ داد: «رسول خدا (ص) آن را نهى كرده بود و سپس اجازه فرمودند». او مىافزايد: «اگر انسان به زيارت قبور برود و چيزى جز خير و نيكى بر زبان نياورد، به نظرم ايرادى ندارد». (1)
سمهودى نيز مىگويد:
همانطور كه نووى بيان كرده، علما بر استحباب زيارت قبور براى مردان، اجماع دارند، حتى برخى از پيروان فرقه ظاهريه نيز معتقدند كه زيارت قبور، براى مردان، واجب است. (2)
مسلم و نسايى به نقل از ابو هريره گفتهاند:
پيامبر (ص) قبر مادرش را زيارت كرد و گريست و اطرافيانش نيز با گريه او گريستند. سپس آن حضرت فرمود: از پروردگارم خواستم تا براى مادرم استغفار كنم، اما اجازه نفرمود، از او خواستم قبرش را زيارت كنم، اجازه فرمود، پس شما نيز به زيارت قبور
برويد كه اين كار، مرگ را به ياد مىآورد. (1)
متون و شواهد تاريخى، گواهى مىدهند كه پدر و مادر پيامبر (ص) به خداوند ايمان داشتند و ذرهاى شرك در وجودشان نبود. با توجه به اينكه نور محمدى (ص) از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل مىشد، چگونه مىتوان نسبت شرك را به والدين آن حضرت روا داشت، زيرا آيه شريفه (وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ)؛ «و [نيز] حركت تو را در ميان سجدهكنندگان [مىنگرد]»، (شعراء: 219) در طهارت ايشان، صراحت و يا ظهور دارد.
مفسران در توضيح اين آيه شريفه، رواياتى آوردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
سيوطى در كتاب «مسند» خويش از ابن عمر عدنى از بزار بن ابى حاتم و از ابن ابى حاتم و طبرانى، و نيز بيهقى در كتاب «دلائل» به نقل از مجاهد گفتهاند: آيه وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ يعنى از پيامبرى به پيامبرى تا اينكه پيامبر (ص) به دنيا آمد. (2)
همچنين سيوطى در «دلايل النبوة» از ابن ابى
حاتم و ابن مردويه و ابو نعيم به نقل از ابن عباس آورده است كه وى در معناى آيه مىگويد: «يعنى پيامبر (ص) از صلب پيامبرى به پيامبرى ديگر انتقال مىيافت تا اينكه مادرش وى را به دنيا آورد». (1)
آن موقع در صلب آدم بودم. من در صلب آدم بودم كه به زمين هبوط كرد. در صلب پدرم، نوح، بودم كه بر كشتى سوار شدم، در صلب پدرم، ابراهيم، بودم كه به آتشم افكندند. هرگز پدر و مادرم بر گرد زنا نچرخيدند. خداوند مرا پاك و پاكيزه از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل مىكرد. در دو گروه از انسانها، هميشه در صلب بهترينشان بودم. خداوند از من پيمان نبوت گرفت و به اسلام هدايتم كرد؛ نام مرا در تورات و انجيل به ميان آورد؛ شرق و غرب را به نور من روشنى بخشيد؛ كتابش را به من آموخت؛ مرا در آسمانش بالا برد و نام مرا از نامهاى خود برگرفت.
1) همان.
او صاحب عرش است و محمود، و من محمد. خداوند به من وعده داد كه حوض بهشت را به من عطا كند، پس كوثر را به من عطا كرد. من نخستين شفاعتكننده هستم و اولين كسى هستم كه خداوند شفاعتش را مىپذيرد. مرا در ميان بهترين افراد امتم، پيامبرى داد. امت من، ستايشكنندگان پروردگار خويش هستند، به معروف، امر مىكنند و از منكر بازمىدارند. (1)
بنابراين، آيه شريفه 219 سوره شعرا، و نيز روايتى كه از پيامبر (ص) بيان كرديم به روشنى نشان مىدهند كه نياكان پيامبر (ص) از هر آلودگى و ناپاكى به دور بودهاند و هرگز وجود خويش را به شرك نيالودند، زيرا مشركان ناپاكاند.
آمنه دختر وهب، مادر گرامى رسول خدا (ص) نيز بانويى مؤمن و يكتاپرست بود و به دور از شرك. بنابراين روايتى را كه مسلم و نسايى به نقل از ابو هريره از پيامبر (ص) بيان كردهاند كه آن حضرت فرمود: خواستم براى مادرم آمرزش بطلبم، اما خداوند اجازه نفرمود، درواقع بىاحترامى به ساحت مقدس آن حضرت است. به همين دليل مىبينيم كه برخى از شارحان منصفِ اين روايت، به پيروى از فطرت پاكشان كوشيدهاند تا به تأويل و تفسير
1) الدر المنثور، ج 5، ص 98.
آن بپردازند.
يكى از اين افراد، شيخ منصور است كه در شرح اين روايت مىگويد: ايمان نداشتن آمنه، با رفتن او به بهشت منافات ندارد. او در دوره «فترت» يا همان دورهاى كه پيامبرى نبود مىزيست و همه علما معتقدند كه مردمان دوره فترت، اهل بهشت هستند. حتى اهل مكاشفه به درستى گفتهاند: خداوند متعال، پدر و مادر پيامبر (ص) را پس از رسالت آن حضرت زنده كرد و آن دو به وى ايمان آوردند، بنابراين، ايشان از اهل بهشت هستند. (1)
در اينجا بايد اضافه كنيم كه چنين تفسيرى از اين آيه شريفه به شيعه اختصاص ندارد (2)و فقط آنها در اين باره، روايت نقل نكردهاند، بلكه همانگونه كه بيان كرديم، اهل سنت نيز در اين باره روايت نقل كردهاند، مانند روايت سيوطى به نقل از ابن ابىحاتم، ابن مردويه، ابو نعيم و عرفى و نيز روايت بزار و طبرانى به نقل از
مجاهد و ابن عباس. (1)
پس اظهارنظر رازى در تفسير كبير (2)كه اينگونه تفسير درباره آيه شريفه به شيعه اختصاص دارد، درست به نظر نمىرسد. (3)
الف) عبادتى كه پيامبر (ص) در دل شب انجام مىدادند و براى وارسى احوال بندگان و عابدان حركت مىكردند.
ب) خداوند پيامبر (ص) را در برپايى نماز جماعت براى مردم مىنگرد و به هنگام امامت ايشان، عمل وى را در ميان آنها در قيام، قعود، ركوع و سجده نظاره مىكند.
ج) همانگونه كه خداوند از وضع و حال پيامبر (ص) در قيام و عمل فردى آگاه است، از كوششها و تلاشهاى وى همراه سجدهكنندگان در امور دين نيز بىخبر نيست.
د) پيامبر (ص) نمازگزاران را از پشت سر نيز مىديد. ايشان مىفرمودند: «ركوع و سجده را كامل به جاى آوريد، به خدا سوگند كه از پشت سر نيز شما را مىبينم».
در تفسير اين آيه، چهار احتمال بيان شده است و به نظر ما هيچ كدام بر ديگرى برترى ندارد. البته احتمال پنجمى نيز وجود دارد و برخى از روايات نيز آن را تأييد مىكنند. بر اين اساس، منظور آيه، اين است كه خداوند متعال، روح و نطفه پيامبر (ص) را از سجدهكنندهاى به سجدهكننده ديگر انتقال مىداد، بنابراين آيه را مىتوان به همه اين معانى تفسير كرد، بدون اينكه ترجيحى ميان آنها باشد، زيرا آن حضرت فرمود: پيوسته از صلبهاى پاك به رحمهاى پاكيزه منتقل مىشدم، با توجه به اينكه به فرموده قرآن، كفر و شرك، نجاست و آلودگى است إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ (توبه: 28)؛ انسان نمىتواند هم كافر و مشرك باشد و هم صلب و رحم پاك و پاكيزه داشته باشد. پس پدر و مادر پيامبر (ص) قطعاً مسلمان بودهاند.
اگر اشكال بشود كه آبه شريفه: «هنگامى كه ابراهيم به پدرش آذر گفت» دلالت دارد كه نياكان پيامبر (ص) كافر بودهاند، در پاسخ مىگوييم كه در قرآن كريم، «اب» يا همان پدر به معناى عمو نيز آمده است، مانند اين آيه شريفه نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ؛ «خداى تو و خداى پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را مىپرستيم». (بقره: 133) فرزندان يعقوب، اسماعيل را پدر يعقوب خطاب كردند در حالىكه وى عموى يعقوب بود، و اگر اشكال شود كه تفسير اين آيه، به همه اين معانى جايز نيست، پاسخ ما اين است كه اولًا؛ مىتوان يك واژه را در بيش از يك معنا به كار برد. ثانياً؛ حتى اگر ديگر احتمالات ثابت نشود، نمىتوان احتمال پنجم را منتفى دانست.
متأسفانه، برخى مانند آنچه كه درباره پيامبر (ص) به زبان آوردهاند، درباره يار و ياورش، ابوطالب نيز به گزافه سخن گفتهاند. اما، هركس از مواضع قهرمانانه ابوطالب 7 آگاهى يابد و با اشعار و خطابههاى وى آشنايى داشته باشد، يقين مىيابد كه او انسانى مؤمن و يكتاپرست بود و به پيامبرى رسول خدا (ص) ايمان داشت؛ ولى تعصبات و گرايشهاى قومى و قبيلهاى و كينه عدهاى نسبت به على (ع) نمىگذارد كه آنان حقيقت را بيان كنند و آشكارا بگويند كه ابوطالب، مؤمن و يكتاپرست از دنيا رفت.
انسان از سخنان ابن كثير درباره حضرت ابوطالب 7، شگفتزده مىشود. او مىگويد:
پيشتر بيان كرديم كه ابوطالب، حامى و پشتيبان پيامبر (ص) بود؛ با دشمنانش به محاجّه مىپرداخت؛ شرّ آنان را از پيامبر (ص) و اصحابش دور مىكرد؛ پيوسته زبان به مدح و ثناى آن حضرت مىگشود؛ مهر و محبت خود را نسبت به پيامبر (ص) و اصحابش در سرودههايش متجلى مىساخت و كاستى و عيوب دشمنان وى را در اشعارش به تصوير مىكشيد؛ با بيانى رسا و گويا كه از ويژگىهاى خاندان بنىهاشم بود به پيكار دشمنان پيامبر (ص) مىرفت، ولى آنچه را براى ابوطالب برشمرديم، همه از روى عِرق نژادى عربيت و قومى و فاميلى بود. او با اينكه مىدانست رسول خدا (ص) انسانى راستگو، نيكوكار و راهش درست است، ولى ايمان قلبى به وى نياورد!!! (1)
آرى، ببينيد تعصب ناروا، انسان را به كجا مىكشاند. گويا ابن كثير در قلب ابوطالب بود و از آن آگاهى داشت و يا شايد- نعوذ بالله- چشمهاى خيانتكار را مىشناسد و از آنچه كه قلبها آن را مخفى مىدارند، آگاه است. او
1) البداية والنهاية، ج 11، ص 124.
مىگويد: ابوطالب پيامبر (ص) را تصديق مىكرد، ولى ايمان قلبى به وى نداشت. آرى بدگويىها و كنايههاى ابن كثير و افرادى مانند وى درباره ابوطالب به اين دليل است كه وى پدر على (ع) است. اگر او پدر معاويه بود، ابن كثير دربارهاش اينگونه سخن نمىگفت، بلكه آن همه تعريف و تمجيد دروغين كه ابوسفيان را به آن پيراستند، خيلى بيشتر از آن، از ابوطالب، تعريف و تمجيد مىكردند.
فصل پنجم: به زيارت قبور رفتن زنان
مطلبى كه در اينجا مطرح مىكنيم اين است كه آيا جايز است زنان به زيارت قبور بروند؟
روايت است كه حضرت فاطمه (س) در زمان حيات پدر بزرگوارش و حتى پس از رحلت آن حضرت و تا زمان وفات خود، هر جمعه، يا هفتهاى دو بار به زيارت قبر حمزه سيدالشهداء و ديگر شهداى احد مىرفت. نه پيامبر (ص)، نه على (ع) و نه هيچ يك از صحابه، حضرت فاطمه (س) را از اين عمل باز نداشتند. از طرف ديگر، حضرت فاطمه (س) از ديگران نسبت به دين پدرش آگاهتر بود و هيچگاه برخلاف دين و سنت
پدر بزرگوارش عمل نمىكرد و بارها به زيارت قبور مىرفت. اكنون به چند روايت در اين باره اشاره مىكنيم:
روايت كردهاند كه فاطمه (س) هر جمعه، قبر عمويش، حمزه را زيارت مىكرد؛ كنار قبرش نماز مىخواند و گريه مىكرد. (1)
روايت ديگرى مىگويد: «حضرت فاطمه (س) هر دو سه روز يك بار به زيارت قبور شهداى احد مىرفت و در آنجا نماز مىخواند و دعا و گريه مىكرد». (2)
همچنين نقل شده است كه عايشه به زيارت قبر برادرش، عبدالرحمان، در مكه مىرفت. ابن ابى مليكه مىگويد: «ديدم عايشه قبر برادرش، عبدالرحمان را زيارت مىكرد. عبدالرحمان در حُبشى درگذشت و او را در مكه به خاك سپردند». (3)
در جايى ديگر ابن ابى مليكه مىگويد: «يك روز ديدم كه عايشه از زيارت قبور برمىگردد؛ پرسيدم: مگر پيامبر (ص) زيارت قبور را نهى نفرموده؟ گفت: آرى، ولى سپس به زيارت، دستور دادند». (4)
از پيامبر (ص) روايت است كه آن حضرت فرمود: «خداوند لعنت كند زنانى را كه به زيارت قبور مىروند». (1)
اما بايد گفت كه به اين روايت، چند ايراد وارد است:
همانگونه كه حاكم نيشابورى و ذهبى گفتهاند، اين حديث با روايتى كه «بريده» نقل كرده، نسخ شده است. همچنين اين حديث با روايتى كه عايشه از پيامبر (ص) نقل كرده، تعارض دارد. در آن روايت، عايشه مىگويد: «پيامبر (ص) از زيارت قبور نهى فرمود، ولى سپس به آن دستور دادند». (2)ذهبى نيز در حاشيه مستدرك، روايت نقل شده از عايشه را صحيح مىداند.
اين روايت با عمل عايشه سازگارى ندارد، زيرا او به زيارت قبر برادرش، عبدالرحمان مىرفت. عبدالرحمان در سال 53 ه. ق با مرگ ناگهانى در كنار كوهى نزديك مكه از دنيا رفت. وى را به مكه آوردند و در آنجا به خاك سپردند. آيا عايشه مىخواست با سنت رسول خدا (ص) مخالفت كند و مستحقّ
لعن در اين روايت گردد؟!
آن حضرت در دوران حيات پدر بزرگوارش، هفت سال به زيارت قبور شهداى احد مىرفت و پيامبر (ص) نيز هيچگاه مانع وى نشد! همچنين پس از رحلت پيامبر (ص)، فاطمه (س) به زيارت قبر پدر مىرفت. على (ع) مىفرمايد: وقتى كه رسول خدا (ص) به خاك سپرده شد، فاطمه (س) آمد و كنار قبر ايستاد، مشتى خاك برداشت و بر چشمانش گذاشت، سپس گريه سر داد و اشعارى سرود. (1)اگر زيارت قبور براى زنان، حرام است، چرا على (ع) و صحابه مانع كار فاطمه (س) نشدند؟!
1) ارشاد السارى، ج 3، ص 352.
علماى اهل سنت فتوا دادهاند كه زيارت قبور براى زنان نيز جايز است. لعن در اين روايت كه حرمت زيارت را نشان مىدهد، به دليل ناشكيبايى زنان است، اگر آنان نيز شكيبايى كنند، زيارت قبور برايشان جايز است. برخى از ايشان اينگونه فتوا دادهاند:
لعن در اين روايت، تحريم زيارت قبور براى زنان را نشان مىدهد، دليل آن نيز ناشكيبايى و بىتابى آنان است. هر روايتى كه رفتن زنان به تشييع جنازه و زيارت قبور را حرام كرده، همين معنا را دارد. زيارت قبور براى زنان، در صورتى جايز است كه شكيبا باشند و بىتابى نكنند و زيبايى خويش را به نامحرم نشان ندهند. همچنين همسر و محرمى همراهشان باشد تا فتنهاى رخ ندهد. دليل آن نيز عام بودن روايت پيامبر (ص) (1)و سؤال عايشه از پيامبر (ص) است كه پرسيد: چگونه قبور را زيارت كنم. آن حضرت فرمود: بگو:
1) پيامبر ص فرمود: «شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم، ولى به محمد اجازه داده شد كه قبر مادرش را زيارت كند. پس شما نيز به زيارت قبور برويد كه آخرت را به ياد مىآورد». به جز بخارى، صاحبان صحاح اين روايت را نقل كردهاند و لفظ حديث را ترمذى نقل كرده است.
«السَّلامُ عَلى اهلِ الدّيارِ مِنَ المُؤمِنينَ وَالمُسلِمينَ ...». (1)
همچنين دليل ديگر اين فتوا، عمل عايشه است. او به زيارت قبر برادرش عبدالرحمان مىرفت. وقتى هم كه عبدالله به او اعتراض كرد، گفت: «رسول خدا (ص) زيارت قبور را نهى كرده بود، ولى سپس به آن دستور دادند». (2)
همچنين روايت ديگرى از پيامبر (ص) همين نظر و رأى را تأييد مىكند. روايت اين است كه آن حضرت از كنار زنى گذشت، آن زن در كنار قبرى گريه و زارى مىكرد، پيامبر (ص) او را به شكيبايى سفارش
كرد، ولى او را از زيارت قبر نهى نفرمود. (1)
همچنين ابن ابى مليكه مىگويد: «عايشه قبر برادرش را در هودجى زيارت مىكرد». ابوبكر نيز مىگويد:
«مبرّد» براى ما روايتى نقل كرد و گفت: نوح بن دراج از ابان بن تغلب نقل كرد كه جعفر بن محمد (ع) مىگفت: حضرت فاطمه (س)، دختر رسول خدا (ص) هر جمعه، قبر حمزه فرزند عبدالمطلب را زيارت مىكرد و سنگى را به عنوان نشانه روى آن گذاشت. (3)
از احمد بن حنبل درباره زنى پرسيدند كه به زيارت قبرى مىرود. وى پاسخ داد: اميدوارم، انشاءالله اشكالى نداشته باشد. سپس مىپرسند: آيا عايشه قبر برادرش را زيارت مىكرد؟ وى اينگونه جواب مىدهد كه ابن عباس روايت كرده كه پيامبر (ص) فرمود: «لعنت خدا بر زنانى كه بسيار به زيارت قبور مىروند». بعد ادامه مىدهد: در ميان راويان اين حديث، ابو صالح قرار دارد. گويا احمد با اين سخن مىخواهد ابو صالح را تضعيف كند و بعد ادامه مىدهد: انشاءالله كه عايشه قبر برادرش را زيارت مىكرد. (1)
پيامبر (ص) نسبت ندهند، زيرا روايتى نادرست است. (1)
آيا زيارت قبر پيامبر (ص) براى زنان مستحب است؟ خود او در جواب مىگويد كه بنابر قول صحيح، مستحب است و كراهتى هم ندارد. البته در صورتى كراهت ندارد كه شرايطى را كه برخى علما براى زيارت برشمردهاند رعايت شود، ولى به نظر ما قول درستتر، همان نظر كرخى و ديگران است. بنابر نظر كرخى، زيارت براى مردان و زنان جايز است و هيچ اشكالى هم ندارد. بنابر نظر غير كرخى به دليل اينكه اصحاب، بدون هيچ قيد و شرطى گفتهاند كه زيارت مستحب است، پس زيارت براى زنان نيز استحباب دارد، حتى نويسنده كتاب «نثر اللبات» اعتقاد دارد كه زيارت قبور واجب است. (2)
ترمذى هم مىگويد:
روايت «لَعَنَ رَسُولُ اللهِ زائِراتُ القُبور» حديثى صحيح و درست است. از نظر برخى از علما، اين روايت، مربوط به زمان پيش از اجازه
پيامبر (ص) به زيارت قبور است و زمانى كه آن حضرت زيارت قبور را اجازه فرمودند، پس اجازه ايشان هم شامل زنان و هم شامل مردان مىشود. برخى از علما نيز گفتهاند: زيارت قبور براى زنان به دليل ناشكيبايى و بىتابى آنها، كراهت دارد. (1)
زيارت قبر پيامبر (ص) براى زنان، مكروه نيست، بلكه مستحب است و همانگونه كه «ابن الرفعة» و «قمولى» گفتهاند، شايسته است كه زيارت قبور ديگر پيامبران و اوليا نيز براى زنان، مستحب باشد. (2)
حديث «لعن رسول الله زائرات القبور» را به سه طريق روايت كردهاند كه عبارتند از: حسان بن ثابت، ابن عباس و ابو هريره. اين حديث در كتب روايى اهل سنت به صورت يكسان نيامده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
ترمذى، حديث را فقط از طريق ابوهريره نقل كرده است. (4)
ابو داوود نيز روايت را فقط از طريق ابن عباس نقل كرده است. (5)
بخارى و مسلم به طور كلى اين روايت را نقل نكردهاند، همچنانكه نويسندگان سنن، بر هيچ يك از اين سه طريق، اتفاقنظر ندارند. البته درباره حديث ابوهريره يا همان طريق سوم، ابن ماجه، احمد و ترمذى، اتفاق نظر دارند.
درباره طريق اول، فقط ابن ماجه و احمد اتفاقنظر دارند و درباره طريق دوم، يا همان طريق ابن عباس، ابو داود و ابن ماجه همرأى هستند.
طريق اول كه ابن ماجه و احمد، درباره آن اتفاقنظر دارند، در سلسله راويان آن «عبدالله بن عثمان خثيم» قرار دارد. بنا به گفته «دورقى» به نقل از «ابن معين»، روايات وى قوّت
ندارد.
ابوحاتم نيز دو نظر درباره او دارد كه بنابر يك نظر او، روايات عبدالله بن عثمان قابل استناد نيست. نسايى نيز اعتقاد دارد كه روايات او كمى مشكل دارد. (1)همچنين در سلسله راويان آن «عبدالرحمان بن بَهمان» نيز قرار دارد كه فقط ابن خيثم از وى روايت نقل مىكند و «مدينى» گفته كه من او را نمىشناسم. (2)
در ميان راويان طريق دوم، ابو صالح قرار دارد كه نامش «باذان» است. ابو حاتم مىگويد: روايات وى قابل استناد نيست، و بنا به گفته نسايى وى ثقه و مورد اطمينان نيست. ابن عدى نيز مىگويد: «از پيشينيان كسى را سراغ ندارم كه از او رضايت داشته باشد». (3)
در ميان راويان طريق سوم يا همان طريق ابو هريره، عمر بن ابى سلمه قرار دارد. نسايى مىگويد: حديث وى داراى قوّت نيست، و بنا به گفته ابن خزيمه به روايات او نمىتوان استناد جست. ابن معين نيز وى را ضعيف مىداند و ابو حاتم نيز اعتقاد دارد كه روايات وى قابل
استناد نيست. (1)
پس سند اين روايت در هر سه طريق اشكال دارد. شايد به همين دليل بخارى و مسلم اين روايت را در كتاب صحيح خود نياوردهاند. از اين گذشته، علاوه بر اشكالاتى كه برشمرديم، فقها نيز در شرح و توضيح اين روايت فتوا دادهاند كه زيارت قبور براى زنان و مردان، جايز، و حتى مستحب است.
1) سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 133.
فصل ششم: نماز و دعا كنار قبور
وهابىها نماز و دعا را كنار قبور، حرام مىدانند و آن را شرك و كفر مىپندارند. ابن تيميه در اين باره مىنويسد:
وقتى كه صحابه بر سر قبر پيامبر (ص) مىرفتند، به وى سلام مىكردند و اگر مىخواستند دعا كنند، رو به قبر پيامبر (ص) به درگاه خداوند دعا نمىكردند، بلكه روى خود را از قبر شريف پيامبر (ص) برمىگرداندند و رو به قبله شده آنگاه دعا مىكردند. چنانكه در ديگر آرامگاهها نيز چنين عمل مىكردند، به همين
دليل، هيچ كدام از پيشوايان گذشته نگفتهاند كه نماز و دعا كنار قبور و مزار، مستحب است.
همچنين آنان، نماز و دعا را در اين مكانها، نسبت به ديگر جاها برتر نمىدانند، بلكه همه علما اتفاقنظر دارند كه اگر نماز را در مسجد و خانه بخوانند بهتر از اين است كه كنار قبور پيامبران و صالحان بخوانند، چه آنكه آن قبور را مزار بگويند يا نه. (1)
دلايلى كه بيان مىكنند، نماز و دعا در هر مكانى جايز است، دلالت دارند كه نماز و دعا كنار قبر پيامبر (ص) و قبور ديگر پيامبران و اولياى الهى نيز جايز است. اين دلايل، عام هستند و مقيد به شرايط نيستند، پس عام بودن اين دلايل، بر جواز آن حكم مىكنند.
از شرع اينگونه فهميده مىشود، هر مكانى كه از نظر شريعت تقدس و شرافت دارد، نماز، دعا و عبادت نيز در آنجا رجحان دارد. از سوى ديگر، مىدانيم كه شرافت هر مكانى به كسى است كه در آن مكان قرار دارد، و شرافت قبور پيامبران و
1) رسالة زيارة القبور، ص 159.
اولياى الهى به دليل وجود جسم پاك و مطهر ايشان است، بنابراين نماز و دعا در كنار قبور ايشان، رجحان و برترى دارد.
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند]، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
آمدن نزد پيامبر (ص) در اين آيه، شامل دوران حيات و ممات آن حضرت مىشود، و حرمت و احترام پيامبر (ص) در دوران وفات آن بزرگوار همانند حرمت و احترام آن حضرت در زمان زندگى وى است. پيشتر بيان كرديم كه امام مالك، همين موضوع را به منصور گوشزد كرد. شمسالدين جزرى نيز مىگويد: «اگر دعا كنار قبر پيامبر (ص) اجابت نشود، پس در كجا اجابت مىشود؟!»
عمويش حمزه را زيارت مىكرد؛ كنار قبر نماز مىخواند و مىگريست. (1)
حاكم نيشابورى مىگويد:
همه راويان اين حديث ثقهاند. من به منظور ترغيب به زيارت قبور، درباره احاديثى كه زيارت قبور را تشويق مىكنند، تحقيق و جستوجوى فراوانى كردهام. فرومايگان بايد بدانند كه زيارت قبور، سنتى قطعى است.
بايد توجه داشت كه حمزه سيدالشهدا سال سوم هجرى قمرى به شهادت رسيد و پيامبر (ص) سال دهم هجرى قمرى از اين جهان چشم فرو بست. از زمان شهادت حمزه تا رحلت پيامبر (ص)؛ يعنى مدت هفت سال، فاطمه (س) در حضور پيامبر (ص) هر جمعه، به منظور زيارت قبر حمزه در احد، مدينه را ترك مىكرد و رسول خدا (ص) نيز هرگز او را منع نمىكرد!
بنا به گفته اهل سنت (2)، حضرت فاطمه (س)، شش ماه پس از رسول خدا (ص) زنده بود. آن حضرت در اين مدت نيز در حضور صحابه و امام على (ع) به زيارت قبر حمزه مىرفت، ولى هيچ كدام حضرت فاطمه (س) را از اين عمل نهى نكردند.
همچنين روايت است كه آن حضرت هر دو سه روز يك بار، به زيارت قبور شهداى احد مىرفت؛ در آنجا نماز مىخواند، دعا مىكرد و مىگريست. (1)
به نظر نمىرسد، فاطمه (س) كه خدا به خشنودى او خشنود مىشود و با خشمش خشمگين (2)، از سنت رسول خدا (ص) آگاهى نداشت و در مخالفت با سنت پيامبر (ص) به زيارت قبور مىرفت. پس، اين موضوع بر ابن تيميه پوشيده نبود تا جسارت كرده، ادعا كند: «هيچ كدام از پيشوايان گذشته نگفتهاند كه نماز در كنار قبور و در مزارها مستحب است». (3)
الف) روش عمر بن خطاب؛ طبرى مىگويد:
وقتى كه عمر همراه گروهى از يارانش، راهى
1) وفاء الوفاء، ج 3، ص 932؛ كشف الارتياب، ج 2، ص 481.
2) فتح البارى، ج 7، ص 131.
3) زيارة القبور، ص 159.
4) ابن جزرى اعتقاد دارد كه استجابت دعا در كنار قبور پيامبران و صالحان، به تجربه ثابت شده است. شوكانى نيز در كتاب تحفة الذاكرين ص 46 با بيان شرايطى، همين مطلب را پذيرفته است. ر. ك: سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 107.
حج شد، پيرمردى از او كمك خواست. عمر به هنگام بازگشت از حج، در منزلگاه «ابواء» از حال آن پيرمرد جويا شد و خبر يافت كه پيرمرد از دنيا رفته است.
طبرى مىافزايد:
گويا عمر را مىبينم به هنگام شنيدن اين خبر، با گامهايى بلند به طرف قبر آن پيرمرد رفت؛ آنجا ايستاد، و سپس نماز خواند و قبر او را در آغوش گرفت و گريست. (1)
ب) امام شافعى مىگويد:
من به ابو حنيفه تبرك مىجويم، و هر روز بر سر قبرش مىآيم. اگر مشكلى برايم پيش بيايد، دو ركعت نماز مىخوانم و سر قبرش مىآيم. كنار قبر او، حاجتم را از خدا مىخواهم، و هنوز حاجتم بالا نرفته، برآورده مىشود. (2)
ج) قبر معروف كرخى؛ از «زهرى» نقل كردهاند كه به تجربه ثابت شده است در كنار قبر كرخى، حوائج برآورده مىشود. مىگويند كه اگر كسى سوره توحيد را صد بار كنار قبرش بخواند و حاجتش را از خداوند بخواهد، حاجتش برآورده مىشود. (3)
ابراهيم حربى نيز در اين باره مىگويد: «قبر معروف، پادزهرى تجربه شده است». ذهبى نيز مىگويد: «دعاى انسان مضطر، كنار قبرش اجابت مىشود، زيرا در بقعههاى مبارك دعا اجابت مىشود». (1)
احمد بن فتح نيز مىگويد: از تابعى بزرگوار، بشر، درباره معروف كرخى پرسيدند، فرمود: «هركس به درگاه خداوند، حاجتى دارد، كنار قبر او برود و دعا كند. انشاءالله دعايش مستجاب مىشود». (2)از «ابن سعد» نيز نقل كردهاند: «مردم، كنار قبر كرخى طلب باران مىكنند. قبر او آشكار است و مردم، شبانهروز به زيارت قبرش مىروند». (3)
«سبط بن جوزى» حكايت مىكند كه استادانش در بغداد مىگفتند كه «عونالدين» درباره علت خزانهدار شدنش مىگفت:
زندگى براى من بسيار سخت شده بود و آنقدر دستتنگ شده بودم كه نانى براى خوردن نداشتيم. برخى از افراد خانوادهام به من گفتند كه سر قبر كرخى بروم و كنار قبر او
به درگاه خداوند دعا كنم، زيرا دعا در كنار قبرش مستجاب مىشود. (1)من نيز سر قبرش رفتم؛ كنار قبرش نماز خواندم و دعا كردم و بعد، از آنجا بيرون آمدم و راهى بغداد شدم. در نزديكى بغداد، به محلى به نام «قطغتا» رسيدم. در آنجا مسجد متروكهاى بود. به مسجد رفتم تا دو ركعت نماز بخوانم. در مسجد، مريضى را ديدم كه روى حصيرى خوابيده بود. به بالينش رفتم و پرسيدم. آيا چيزى مىخواهى؟ گفت: آرى، گلابى مىخواهم.
سپس به مغازهاى رفتم و بالاپوش خود را گرو
1) اگر استجابت دعا كنار قبر كرخى درست باشد، علت آن تمايل وى به اهلبيت: و خدمت او به امام رضا 7 است. ابو عبدالرحمان سلمى مىگويد: معروف كرخى خادم امام رضا 7 بود. همچنين مرحوم خويى مىگويد: شهرزورى در مناقب الابرار مىنويسد: معروف كرخى از دوستداران امام رضا 7 بود و پدر و مادرش مسيحى بودند. آنها وى را در كودكى به معلمى سپردند. معلم به او مىگفت: بگو: خدا سه تاست. ولى معروف مىگفت: خداوند يكتاست. معلم، او را به شدت كتك زد و معروف نيز گريخت و به خدمت امام رضا 7 رفت و به دست آن حضرت مسلمان شد. سپس به خانه بازگشت و در زد. پدرش پرسيد: كيستى؟ گفت: معروف. پدر پرسيد: چه دينى دارى؟ معروف گفت: دين راستين و پدرش نيز به بركت امام رضا 7 مسلمان شد. معروف مىگويد: پس از مدتى همه كارهاى خود را رها كردم و فقط به خدمت مولايم على بن موسى الرضا 7 پرداختم. معجم رجال الحديث، ج 18، ص 231. ابن خلكان و ديگران نيز درباره وى همينگونه گفتهاند، ولى نمازى و ذهبى درباره او اشكال كردهاند. مستدركات علم الرجال، ج 7، ص 454؛ سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 343.
گذاشتم، و دو گلابى و يك سيب برايش خريدم و آوردم. كمى گلابى خورد و سپس گفت: در مسجد را ببند. من نيز در را بستم. خود را از روى حصير، كنار كشيد و گفت: اينجا را حفر كن. من نيز چنين كردم. كوزهاى در آنجا بود. گفت: اين كوزه را بردار كه تو به آن سزاوارترى. پرسيدم: آيا وارثى ندارى؟ گفت: ما اهل صرافه هستيم. برادرى داشتم، و سالهاست كه او را نديدهام؛ مىگويند كه او مرده است.
عونالدين در ادامه مىگويد:
آن مرد با من صحبت مىكرد كه ناگاه از دنيا رفت. او را غسل دادم؛ كفن كردم و به خاك سپردم. سپس راهى دار الخلافه شدم و نامهاى به خليفه نوشتم. خليفه نيز سرپرستى خزانه را به من واگذار كرد، سپس قدم به قدم پيشرفت كردم تا به وزارت رسيدم. (1)
د) قبر شافعى؛ جزرى درباره وى مىگويد: «كنار قبر شافعى، دعا اجابت مىشود». (2)
ه) قبر «بكار بكراوى»؛ وى حنفى مذهب بود و به سال 270 ه. ق درگذشت. او را در «قرافه» دفن
كردند. قبرش مشهور و زيارتگاه است و مردم به آن تبرك مىجويند و مىگويند: كنار قبرش، دعا مستجاب مىشود. (1)
و) «حافظ عامرى»؛ وى در سال 403 ه. ق درگذشت. مردم شبها كنار مزارش مىماندند؛ برايش قرآن مىخواندند و دعا مىكردند. (2)
ز) «ابوبكر اصفهانى» متوفاى سال 406 ه. ق؛ وى را در حيره نيشابور به خاك سپردهاند و مزارش در آنجا آشكار، و زيارتگاه است. مردم در آنجا طلب باران مىكنند، و دعا در كنار قبرش به اجابت مىرسد. (3)
ح) قبر «بانو نفيسه»؛ وى دختر «ابومحمد حسن بن زيد» است. ابن خلكان مىگويد: «او را كنار در اسباع [مصر] به خاك سپردهاند. اجابت دعا كنار قبرش معروف و تجربه شده است. خداوند از او خشنود باد». (4)
پس از وفات وى، همسرش مىخواست، جنازه را براى خاكسپارى به مدينه برد، ولى مصريان از او خواستند تا جنازه را همان جا به خاك سپارد. بنابراين وى را در همين مكان معروف كه الآن در نزديكى قاهره قرار دارد به خاك سپردند. معروف است كه كنار قبرش دعا به اجابت مىرسد. وفيات الاعيان، ج 5، ص 424. ذهبى نيز درباره وى مىگويد: «وى از زنان مؤمن و صالح بود و دعا كنار قبرش مستجاب مىشود، بلكه دعا كنار قبر پيامبران و صالحان نيز اجابت مىشود». سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 107.
1) الجواهر المضيئة، ج 1، ص 461.
2) الغدير، ج 5، ص 202؛ البداية والنهاية، ج 11، ص 404.
3) وفيات الاعيان، ج 4، ص 272.
4) همان، ج 5، ص 424. وى دختر ابو محمد، حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابىطالب: است. همراه همسرش، اسحاق، فرزند امام صادق 7 به مصر رفت. برخى گفتهاند كه همراه پدرش به آنجا رفت. قبر او در مصر است، ولى شهرت چندانى ندارد. نفيسه زنى درستكار و پرهيزكار بود. وقتى امام شافعى به مصر رفت، به محضرش رسيد و از او حديث شنيد. مصريان تا به امروز، اعتقاد زيادى به او دارند. وقتى كه امام شافعى از دنيا رفت، جنازهاش را به خانه نفيسه بردند. وى در خانهاش بر جنازه شافعى نماز خواند. او در همان جايى كه دفن شده، اقامت داشت و همچنان در آنجا مقيم بود تا در رمضان 208 ه. ق درگذشت.
ط) قبر «نصر بن ابراهيم مقدسى»؛ وى شيخ شافعيه است و در سال 490 ه. ق درگذشت. نووى مىگويد: «اساتيد ما مىگفتند كه دعا كنار قبرش در روز شنبه به اجابت مىرسد». (1)
ى) قبر «ابوحسن مصرى»، فقيه شافعى متوفاى 492 ه. ق؛ «أنماطى» درباره وى مىگويد: «قبر او در قرافه قرار دارد، و معروف است كه دعا در كنار قبرش مستجاب مىشود». (2)
ك) قبر «قاسم بن فيره شاطبى»، متوفاى 590 ه. ق؛ وى در قرافه دفن گرديد و قبرش معروف و مشهور است. نويسنده «طبقات القراء» مىنويسد: «قبر او را بارها زيارت كردهام. برخى از دوستانم به من پيشنهاد كردند بر سر قبرش بروم. من، بركت
اجابت دعا را كنار قبرش به عيان ديدهام». (1)
بر مركب سوار شدم و به راه افتادم. جبرئيل نيز همراه من بود و گفت: فرود آى و نماز بخوان. من نيز چنين كردم. پرسيد: آيا مىدانى در كجا نماز خواندى؟ در طيبه [مدينه] نماز خواندى و بدانجا مهاجرت خواهى كرد. بعد حركت كرديم و گفت: فرود آى و نماز بخوان. من نيز چنين كردم. پرسيد: آيا مىدانى در كجا نماز خواندى؟ در «طور سينا» نماز خواندى، جايى كه خداوند با موسى (ع) سخن گفت. سپس راه افتاديم و گفت، فرود آى و نماز بخوان. من چنين كردم. پرسيد: آيا مىدانى در كجا نماز خواندى؟ در «بيت لحم» نماز خواندى، جايى كه عيسى (ع) ديده به جهان گشود. (2)
پس اگر مكان ولادت حضرت عيسى (ع) چنين مقامى دارد كه پيامبر (ص) در آنجا فرود مىآيد و نماز مىخواند، حتماً مكان ولادت و دفن پيامبر (ص) مقام بالاترى دارد
و خواندن نماز در آنجا سزاوارتر است.
هاجر و اسماعيل به دليل صبر و تحمل دورى، و غربت و تسليم در برابر فرمان الهى، مبنى بر ذبح اسماعيل به مقامى رسيدند كه آثار و جاى گامهاى آنها تا قيامت محل عبادت مؤمنان است. (1)
به سخن ابن قيم بنگريد؛ در حالى كه او معتقد است جاى گامهاى هاجر و اسماعيل تا روز قيامت محلّ عبادت، نماز و مناسك حج است، ولى چرا همين فرد، عبادت را در محلّ ولادت، دفن و جاى گامهاى پيامبر (ص) جايز نمىداند؟!
ابن تيميه به صحابه چنين نسبت مىدهد كه ايشان رو به قبر شريف پيامبر (ص) دعا نمىكردند، بلكه براى دعا، روى خود را از قبر برمىگرداندند و به طرف قبله مىايستادند. (3)
از سوى ديگر، ابن عمر كه خود يكى از صحابه است، خلاف آن را بيان كرده و اظهار داشته: «سنت اين است كه به هنگام دعا، رو به قبر شريف و پشت به قبله بايستند». (1)
هيچ مانعى وجود ندارد كه هنگام دعا رو به قبر آن حضرت بايستيم، زيرا قرآن كريم مىفرمايد: (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ)؛ «پس به هر سو رو كنيد، رو به خدا كردهايد». (بقره: 115)
ساير علما مخالف نظر ابن تيميه، فتوا دادهاند كه به برخى از اين فتواها اشاره مىكنيم:
الف) فتواى امام مالك؛ هنگامى كه منصور از وى پرسيد:
آيا به هنگام دعا رو به قبله بايستم يا رو به قبر رسول خدا (ص)؟ مالك پاسخ داد: چرا از او روى برمىگردانى، آن حضرت وسيله تو
1) كشف الارتياب، صص 247، 340؛ الغدير، ج 5، ص 134.
و پدرت حضرت آدم در روز قيامت است. رو به او بايست و از وى شفاعت بخواه كه خداوند شفاعتش را مىپذيرد. (1)
اين سؤال، آشكارا نشان مىدهد كه دعا در كنار قبر پيامبر (ص) امرى معروف و مشهور بوده است و در جواز و رجحان آن، هيچ شكى وجود ندارد. تنها موضوعى كه منصور نمىدانست، اين بود كه آيا دعا رو به قبله بهتر است يا رو به قبر شريف پيامبر (ص). (2)
ب) «خفاجى» نيز مىگويد: «نظر شافعى و عموم علما اين است كه به هنگام دعا در كنار قبر و رو به آن، و پشت به قبله بايستند. از قول ابو حنيفه نيز همين سخن نقل شده است». (3)
ج) محقق حنفى؛ ابن همام در اين باره مىگويد:
آنچه از ابوحنيفه نقل شده كه هنگام دعا، كنار قبر رسول خدا (ص) رو به قبله مىايستاد، قابل قبول نيست؛ زيرا ابن عمر مىگويد: سنت اين است كه از طرف قبله، كنار قبر بيايى؛ يعنى پشت به قبله و رو به قبر بايستى. از نظر ابو حنيفه، اين سخن، درست
است و كرمانى كه گفته: «نظر ابوحنيفه در اين باره چيز ديگرى است» درست به نظر نمىرسد، زيرا پيامبر (ص) زنده است و زائر خود را مىبيند و هركس كه در دوران حياتش به حضورش شرفياب مىشد رو به آن حضرت مىايستاد. (1)
د) «ابراهيم حربى» در كتاب «مناسك» مىگويد: «هنگام دعا كنار قبر رسول خدا (ص)، پشت به قبله و روبهروى وسط قبر آن حضرت بايست». (2)
ه) «موسى اصفهانى» از امام مالك نقل كرده كه وى مىگويد: «هرگاه كسى به زيارت مرقد رسول خدا (ص) مىرود، پشت به قبله و رو به قبر آن حضرت كند، سپس بر آن حضرت درود فرستد و دعا كند».
و) سمهودى مىگويد: «اصحاب شافعى و ديگران گفتهاند كه زائر پشت به قبله و رو به قبر پيامبر (ص) بايستد. نظر ابن حنبل نيز همين است». (3)
ز) «سختيانى» هم به نقل از ابوحنيفه مىگويد: «ايوب سختيانى به قبر پيامبر (ص) نزديك شد، سپس پشت به قبله و رو به قبر ايستاد و گريه سر داد». (4)
ح) «ابن جماعة» فتواى خود را اينگونه بيان مىكند:
زائر، قبر را دور بزند تا روبهروى صورت مقدس پيامبر (ص) قرار بگيرد، آنگاه پشت به قبله و رو به قبر، به آن حضرت سلام دهد. البته كرمانى برخلاف همگان گفته است كه زائر براى سلام دادن به پيامبر (ص)، پشت به قبر آن حضرت بايستد. (1)
ط) ابراهيم بن سعد مىگويد:
ابن منكدر را ديدم كه در ورودى مسجد نماز مىخواند؛ سپس بازگشت و كمى راه رفت، آنگاه رو به قبله ايستاده، دستها را بالا برد و دعا كرد. بعد روى خود را از قبله برگرداند و دستان خود را مانند شمشير از غلاف كشيد و دعا كرد؛ مانند كسى كه با شخصى خداحافظى مىكند، همين كار را انجام داد تا از مسجد بيرون آمد. (2)
شرافت و احترام اين سنگ نيز بدان جهت است كه حضرت ابراهيم (ع) روى آن مىايستاد. خداوند در اين باره مىفرمايد: (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى)؛ «و از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد». (بقره: 125)
البته ابن تيميه ادعا مىكند: «خواندن نماز در خانه از نماز خواندن كنار قبور پيامبران و صالحان بهتر است». (1)
وى براى اثبات ادعاى خود، هيچ دليلى ارائه نمىكند، حتى هيچ يك از پيشوايان گذشته، چنين سخنى به زبان نياوردهاند، چه رسد به اينكه بخواهيم چنين ادعايى را به همه آنان نسبت دهيم.
روايت است كه خداوند، يهوديان را لعن كرد، زيرا قبور پيامبرانشان را مسجد قرار دادند. پيامبر (ص) مىفرمايد: «بار خدايا، قبر مرا بتى قرار مده (2)تا عبادت شود. خداوند بر قومى كه قبور پيامبرانشان را مسجد قرار دادند به شدت غضب مىكند».
همچنين در ميان راويان اين حديث، شخصى به نام «ابوصالح» قرار دارد و معلوم نيست كه وى در ميان كدام دسته قرار دارد؛ راويان ناشناخته، ضعيف و يا ثقه. شايد هم او همان «باذام» مولاى ام هانى باشد، كه در اين صورت، وى متروك، ضعيف يا كذاب است. (2)
ابن ماجه نيز اين روايت را آورده است. در ميان راويان وى، كسى به نام «عبدالله بن عثمان» (3)به چشم مىخورد. درباره وى نيز گفتهاند: «او شخصى قوى نيست و يا در روايت خطا مىكرد» و نيز گفتهاند: «احاديث وى معروف نيست و مردود است».
ابن بهمان، اين حديث را از «مدينى» روايت كرده كه وى را نمىشناسيم. اين روايت در «الموطأ» نيز آمده، ولى همانگونه كه «ابن عبدالبر» تصريح كرده، روايتى مرسل است، زيرا در ميان راويان آن، «عطا بن يسار» قرار دارد كه هرگز پيامبر (ص) را نديده است. (1)
از سوى ديگر، اين روايت، ادعاى ابن تيميه و وهابىها را ثابت نمىكند، زيرا آنها با استفاده از اين روايت، ادعا مىكنند كه خواندن نماز كنار قبور و مزارها، و نيز ساختن مسجد بر روى آنها جايز نيست، در حالىكه ظاهر اين حديث به قضيه كنيسه حبشه اشاره دارد.
موضوع نيز از اين قرار بود كه هرگاه مرد صالحى از ايشان (مردم حبشه) مىمرد، روى قبرش مسجدى مىساختند و در آن، شكلهايى را به تصوير مىكشيدند. پس علت سرزنش كسانى كه روى قبور پيامبرانشان مسجد مىساختند، اين است كه آنان در آن مساجد، تصاويرى نقاشى مىكردند و آنها را عبادت مىكردند و به طرف آن تصاوير و قبور نماز مىخواندند و سجده مىكردند؛ همانگونه كه براى بتها نماز مىخواندند و سجده مىكردند.
1) الموطأ، ج 1، ص 172؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 448.
به هر حال، از ظاهر اين روايت، تنها همين مطلب فهميده مىشود، بنابراين ساختن چنين مساجدى بر روى قبور نهى شده است، ولى اگر روى قبرى مسجد بسازند و در آن، رو به قبله و براى خدا نماز بخوانند هيچ اشكالى ندارد؛ همانگونه كه امروزه در مسجد پيامبر (ص) يا مسجد اموى در دمشق كه قبر زكرياى پيامبر در آن قرار دارد، نماز مىخوانند.
تصاويرى را كه در مساجد مىكشيدند، ابتدا فقط جنبه تصويرى داشت. آنان مىخواستند با ديدن اين تصاوير، افعال نيك صاحبان اين تصاوير را هميشه به ياد داشته باشند و همچون آنان، در عمل نيك بكوشند و كنار قبور ايشان، خدا را عبادت كنند. ولى نسلهاى بعدى كه آمدند، نمىدانستند كه چرا گذشتگان، اين تصاوير را نقش كردهاند و شيطان نيز آنان را گمراه كرد. آنان پنداشتند گذشتگانشان، اين تصاوير را عبادت و تعظيم مىكردند و به همين دليل بود كه پيامبر (ص) امت خود را از چنين عملى برحذر
داشت. (1)
ساختن بنا روى قبر در ملك صاحب قبر، كراهت دارد، و ساختن بنا روى قبر در گورستان وقفى نيز حرام است. شافعى و اصحاب او به اين موضوع تصريح كرده و گفتهاند كه گچكارى قبر، كراهت دارد. (2)
معناى اين روايت، سرزنش كسانى است كه قبر را مسجد قرار مىدهند و ضرورت چنين سرزنشى، حرام بودن اين عمل است؛ به ويژه اينكه اين عمل، لعن شده است. البته شافعى و اصحاب وى، اين عمل را مكروه مىدانند. (3)
1) ارشاد السارى، ج 3، ص 497؛ ج 2، ص 99؛ ر. ك: صحيح مسلم، ج 1، ص 197.
2) شرح صحيح مسلم، ج 3، ص 62. ابن رفعه مىگويد: گچكارى آرامگاه و مقبره پيامبران استثنا شده و كراهتى ندارد، زيرا آنان در قبورشان زندهاند و نماز مىخوانند. او مىافزايد: خواندن نماز به طرف قبر پيامبر ص حرام است و خواندن نماز روبهروى يك شخص هم كراهت دارد، زيرا قلب را از توجه به نماز باز مىدارد. قبور ديگر پيامبران نيز همان حكم قبر پيامبر ص را دارد. ارشاد السارى، ج 2، ص 97.
3) ر. ك: ارشاد السارى، ج 9، ص 477؛ ج 7، ص 462.
بخوانند».
وى در ادامه مىافزايد:
مكروه است كنار قبر مسجد بسازند و در آن، روبهروى قبر، نماز بخوانند، ولى اگر در مقبرهاى مسجدى بسازند تا در آن نماز بخوانند، به نظرم اشكالى ندارد، زيرا مقبرهها و مساجد، وقفاند و تفاوتى با هم ندارند.
از آنجايى كه يهوديان و مسيحيان براى قبور پيامبران، سجده و تعظيم مىكردند؛ آنها را قبله قرار داده، رو به آنها نماز مىخواندند و قبور آنها را همچون بت قرار داده بودند، پيامبر (ص) آنان را لعن كرد و مسلمانان را از اين كار برحذر داشت. اگر كسى كنار قبر انسانى صالح، مسجدى بنا كند و هدفش تبرك به آن قبر باشد و نه تعظيم به آن، و هنگام نماز نيز رو به آن نباشد، لعن و نفرين پيامبر (ص) وى را در برنمىگيرد. (1)
عبارت «قبور پيامبران خود را مسجد قرار دادهاند» به اين معناست كه آن را قبله
1) ارشاد السارى، ج 3، ص 479.
قرار داده و رو به آن نماز مىخواندند و يا روى آن مساجدى بنا مىكردند و در آن نماز مىخواندند. شايد علت كراهت، اين باشد كه اين عمل به پرستش خود قبر منجر مىشود، به ويژه قبور پيامبران و اولياى الهى. (1)
علما گفتهاند كه پيامبر (ص) از اين روى نهى فرمود كه قبر خود و قبر ديگران را مسجد قرار ندهند كه مىترسيد در تعظيم آن مبالغه كنند و فتنه به پا شود، و شايد هم مانند امتهاى گذشته، اين عمل به كفر بينجامد.
وقتى شمار مسلمانان زياد شد، صحابه و تابعان ضرورى ديدند تا مسجد رسولخدا (ص) را گسترش دهند. مسجد به اندازهاى گسترش يافت كه خانه زنان پيامبر (ص) و نيز خانه عايشه؛ يعنى محلّ دفن رسول خدا (ص)، ابوبكر و عمر را نيز دربرگرفت. اطراف قبر، ديوارى بلند و دايرهاى شكل بنا كردند تا قبر آن حضرت در مسجد آشكار نباشد و توده مردم رو به آن نماز نخوانند. سپس از دو ركن شمالى، دو ديوار منحنى شكل كشيدند، بهگونهاى كه آنها را به
1) سنن نسايى، ج 4، ص 96.
يكديگر متصل كردند تا كسى نتواند روبهروى قبر نماز بخواند. ازاينرو در روايت آمده است كه اگر بيم آن نبود كه قبر پيامبر (ص) مسجد شود، قبر وى را آشكار مىكردند، ولى بيم آن مىرفت كه قبرش مسجد شود. (1)
مالك مىگويد: «خواندن نماز در قبرستان اشكالى ندارد» و در ادامه مىافزايد: «اخبارى در دست است كه برخى از اصحاب پيامبر (ص) در قبرستان نماز مىخواندند». (2)
اگر كسى كنار قبر انسان صالحى، مسجدى ايجاد كند يا روى قبر وى نماز بخواند و هدفش بهرهگيرى از آثار عبادى او باشد، نه قصد
تعظيم و توجه به قبر وى به هنگام نماز، عمل چنين شخصى اشكال ندارد؛ همچنانكه خواندن نماز در مرقد اسماعيل در مسجدالحرام از ديگر مكانها بهتر است. (1)
همچنين در جايى ديگر مىگويد:
اگر در محلّ قبر، مسجدى بنا شود، يا قبر در مسير راه قرار گيرد، يا كسى در آنجا نشيند، يا قبر يكى از اولياى الهى و يا قبر عالمى باشد كه به روح تابناكش كه همچون تابش خورشيد بر زمين است، احترام گذارند و به مردم اعلام نمايند كه اين قبر يكى از اولياست تا بدان تبرك جويند و دعايشان كنار آن مستجاب شود، چنين عملى هيچ اشكالى ندارد، زيرا ارزش اعمال انسان به نيت اوست. (2)
نماز در آنجا بهتر از جاهاى ديگر است». (1)
برخى از علما معتقدند كه خواندن نماز در گورستان جايز است، به شرطى كه در مكانى تميز و پاكيزه نماز بخوانند.
در روايت آمده است كه عمر، انس بن مالك را ديد كه كنار قبرى نماز مىخواند. به او گفت: اين قبر است! اين قبر است! ولى دستور نداد نمازش را دوباره بخواند. همچنين گفتهاند كه حسن بصرى نيز در قبرستان نماز مىخواند. مالك نيز مىگويد: «خواندن نماز در گورستان هيچ اشكالى ندارد».
روايتى كه خواندن نماز در حمام و قبرستان را نهى كرده، به اين علت است كه معمولًا در حمام، كثافت ريخته مىشود و خاك گورستان نيز با گوشت مردگان مخلوط مىگردد، پس نهى به دليل ناپاكى مكان است، ولى اگر در آنجا مكانى پاك بنا شود، خواندن نماز در آنجا هيچ ايرادى ندارد. (2)
اكنون با توجه به اين فتاوا و نظرات علما آيا باز هم وهابىها مىتوانند به كسانى كه در
قبرستان و مزارها نماز مىخوانند، تهمت كفر و شرك بزنند و ادعا كنند كه اينان صاحب قبر را عبادت مىكنند. بلكه بايد به وهابيون گفت كه آيا نشنيدهايد انس بن مالك و حسن بصرى در ميان قبور نماز مىخواندند!!
فصل هفتم: بازسازي قبور و ساخت گنبد
وهابىها بازسازى قبور، ايجاد بنا و گنبد بر روى آنها و نيز گچكارى قبور را ممنوع مىدانند و آن را شرك و كفر مىشمارند. به اعتقاد آنها بايد قبور، گنبدها و بناهاى اطراف قبور را ويران كرد. اينك چند نمونه از فتواهاى آنها را در اين باره ببينيد:
مزار و بارگاه، مانند بت است. كارى را كه بتپرستان دوران جاهليت انجام مىدادند، همان كار را گورپرستان انجام مىدهند. آنها نام
آن را بت گذاشته بودند و اينها نام آنها را بارگاه و مزار ولى خدا گذاشتهاند. اما عمل آنها يكى است، و تغيير نام نيز، آن را از بت بودن خارج نمىكند. (1)
بارگاهها و بناهاى قبور را به عنوان بت و طاغوت گرفتهاند و مىپرستند. پس تخريب و نابودى آنها واجب است، و در صورت داشتن قدرت و توانايى بر نابودى آنها، حتى يك روز هم نبايد آن بناها پابرجا بمانند، زيرا آنها مانند لات و عزى هستند و بزرگترين شرك به شمار مىروند. (2)
ساختن گنبد و انجام امور ديگر روى قبور پيامبران و ديگر قبور به منظور تعظيم قبور ايشان از وقايعى است كه پيامبر (ص) از آن خبر داده بود. آن حضرت فرمود: «قيامت برپا نمىشود، مگر آنكه گروهى از امت من به مشركان بپيوندند و جماعتى از امتم به
بتپرستى روى آورند». (1)
«عبدالله بن سليمان بن بلسيد»، قاضى القضات وهابىها در روزنامه امّ القرى (1345 ه. ق) مىگويد: «ساختن گنبد و بنا براى قبور تا قرن پنجم وجود نداشت، اين بدعت، از قرن پنجم به بعد پديدار گشت. (2)
در پاسخى منسوب به علماى مدينه آمده است:
به اجماع علما ساختن بنا روى قبور ممنوع است، زيرا روايات صحيحى، آن را منع كردهاند، به همين دليل، بسيارى از علما به استناد روايتى از على بن ابىطالب (ع) فتوا دادهاند كه تخريب آن قبور، واجب است. در اين روايت، على (ع) به «ابوهياج» مىگويد: تو را به مأموريتى مىفرستم كه پيامبر (ص) مرا به آن مأمور كرد. هيچ تصويرى را وامگذار، مگر آنكه آن را نابود كنى و هر قبر بلندى را كه ديدى، آن را صاف و هموار ساز.
لازم به ذكر است كه در صفحات آينده درباره اين روايت منسوب به امام على 7 بحث خواهيم كرد.
صنعانى نيز به اين سيره مسلمانان اعتراف مىكند. وى در رساله «تطهير الاعتقاد» سؤالى را مطرح مىكند و خود به آن پاسخ مىدهد. او چنين مىگويد:
اين موضوع در تمام كشورهاى اسلامى، همگانى است و همه سرزمينهاى شرق و غرب را درنورديده است. هيچ كشور اسلامى را سراغ نداريم كه در آن، قبر و بارگاه وجود نداشته باشد. حتى در بسيارى از مساجد مسلمانان، قبر و مزار قرار دارد. آيا خرد انديشهورزان مىپذيرد كه چنين عمل زشتى با اين گستردگى صورت گيرد، ولى علما و فقها در برابر آن سكوت كنند؟!
سپس صنعانى، خود به اين پرسش اينگونه پاسخ
مىدهد:
اگر به دنبال انصاف هستى و از پيروى پيشينيان دست نشستهاى و مىدانى كه حق، چيزى است كه دليل آن را ثابت مىكند، نه اتفاقنظر نسلهاى پياپى، پس بدانكه مردم عادى به اين امور دست مىزنند؛ همان كسانى كه اسلام خود را بدون هيچ دليلى از پدرانشان تقليد مىكنند. اگر هم كسى زشتى اين كار را به آنان گوشزد كند، گوش فرا نمىدهند. حتى كسانى كه خود را اهل علم و فضل مىدانند و منصب قضاوت، فتوا و تدريس به عهده دارند و يا حاكمان و عارفان، و يا آنان كه عهدهدار امارت و حكومت هستند، به پيروى از مردم عادى به قبور تعظيم مىكنند. اما همه مىدانيم كه سكوت همگان و خاموشى دانشمندان در برابر انجام يك كارناپسند، دليل بر جواز آن نيست.
در همينجا بايد اشاره كنيم كه صنعانى در سخنان خود به وقوع اين سيره عملى- آن هم كاملترين صورت آن- اعتراف مىكند و مىگويد همه اقشار مردم از جمله علما، فضلا، قاضيان، فقها، مدرسان، اوليا، عارفان، اميران و حاكمان، همگى بدون هيچ استثنايى و بدون هيچ انكارى، به چنين
عملى معتقدند.
اكنون از صنعانى مىپرسيم؛ آيا سيرهاى قوىتر و فراگيرتر سراغ داريد؟! همچنين وقتى وى توضيح مىدهد كه حق، آن است كه با دليل ثابت شود، و البته اين سخن، درست است، اما آيا اتفاق نظر نسلهاى پياپى دليل به حساب نمىآيد؟ آيا دليلى قوىتر از اين وجود دارد؟!
لازم به ذكر است كه در صفحات آينده خواهيم ديد كه اين سيره عملى مسلمانان در كتب تاريخى ثبت و ضبط شده است.
اگر در نظر يك وهابى، روايتى صحيح، و داراى وضوح در دلالت و بدون معارض باشد، دليل نمىشود كه اين روايت در نظر ديگران نيز صحيح و واضح باشد. به اين ترتيب، چگونه به استناد حديثى كه فقط در نظر ايشان صحيح است، ادعاى اجماع مىكنند؟
در سخنان اين وهابى، تناقض به چشم مىخورد؛ زيرا يك بار مىگويد كه بسيارى از علما به وجوب تخريب و نابودى قبور فتوا دادهاند، و بار ديگر مىنويسد كه همه علما بر صحت روايتى كه ساختن قبور را منع كرده، اجماع دارند.
اگر همه علما در صحت روايت، اجماع دارند، پس
چرا همه آنها به وجوب نابودى قبور فتوا ندادهاند، بلكه- به ادعاى وهابىها- بيشتر علما به وجوب آن فتوا دادهاند.
اشكالات سند حديث منسوب به على (ع)؛ اين روايت را سه نفر به نامهاى «يحيى بن يحيى»، «ابوبكر بن ابى شيبه» و «زهير بن حرب» از «وكيع» نقل كردهاند. او نيز روايت را از «سفيان»، از «حبيب بن ابىثابت»، از «ابو وائل»، از «ابو هياج اسدى» نقل كرده كه ابوهياج مىگويد:
على (ع) به من فرمود: تو را به مأموريتى مىفرستم كه پيامبر (ص) مرا به آن مأمور كرد. هيچ تصويرى را وامگذار مگر آنكه آن را نابود كنى و هر قبر بلندى را كه ديدى، آن را صاف و هموار ساز. (1)
از نظر راوىشناسان، سند اين روايت مخدوش است. آنان درباره برخى از راويان اينگونه اظهارنظر كردهاند:
الف) عبدالله بن احمد بن حنبل مىگويد: پدرم مىگفت: «ابن مهدى نسبت به وكيع، واژگان روايت
1) صحيح مسلم، ج 3، ص 61؛ سنن ترمذى، ج 2، ص 256.
را بيشتر تغيير مىداد، ولى وكيع نسبت به ابن مهدى اشتباهاتش بيشتر بود». همچنين وى در جاى ديگرى مىگويد: «پدرم مىگفت كه وكيع در پانصد روايت اشتباه كرده است». (1)
ب) ابن مدينى درباره او مىگويد: «وكيع در سخن گفتن، واژگان را نادرست ادا مىكرد. وقتى كه روايتى مىخواند، انسان از چگونگى تلفظش تعجب مىكرد». (2)
ج) «محمد بن نصر مروزى» نيز درباره وكيع مىگويد: «وى حديث را از حفظ مىخواند، به همين دليل واژگان آن را تغيير مىداد. (3)گويا معناى روايت را نقل مىكرد؛ او عربزبان نيز نبود». (4)
الف) ذهبى مىگويد: «او با نيرنگ، راويان ضعيف
1) تهذيب الكمال، ج 3، ص 471.
2) ميزان الاعتدال، ج 4، ص 336.
3) نعيم بن حماد مىگويد: شام ميهمان وكيع بوديم. گفت: چه چيزى برايتان بياوريم؟ شراب خرماى پيرپسند يا شراب خرماى جوانپسند؟ گفتم: اين چه سخنى است؟! گفت: به نظر من، آبجو از آب فرات حلالتر است. تاريخ بغداد، ج 13، ص 72. احمد نيز دربارهاش گفته: «او به پيشينيان ناسزا مىگفت، شراب مىخورد و فتواى باطل مىداد».
4) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 169.
را ثقه نشان مىداد». (1)
ب) ابن مبارك نيز مىگويد: «سفيان داشت روايت مىخواند كه من سر رسيدم. ديدم او در نقل روايت نيرنگ مىكند، اما مرا كه ديد خجالت كشيد و گفت: از تو روايت نقل مىكنم». (2)
ج) ابوبكر نيز دربارهاش گفته است كه شنيدهام يحيى مىگويد: «سفيان ثورى با نيرنگ مىكوشيد تا راوى ضعيفى را به من ثقه نشان دهد، ولى موفق نشد». (3)
د) «يحيى بن معين» نيز مىگويد: «نسبت به احاديث ابو اسحاق، كسى داناتر از سفيان نيست، ولى او نيرنگ مىكرد». (4)
الف) ابن حبان مىگويد: «وى در نقل روايات نيرنگ مىكرد». (5)
ب) عقيلى مىگويد: «وى از عطا رواياتى نقل كرده كه به آن توجه نمىشود». (6)
ج) همچنين عقيلى مىگويد: «ابن عون بر او عيب و ايراد گرفته است». (1)
د) قطان نيز مىگويد: «وى از عطا مطالبى غير از حديث نيز نقل كرده كه مضبوط نيست و توجهى هم به آن مطالب نمىشود».
ه) ابن خزيمه نيز مىگويد: «وى در نقل روايت، نيرنگ به كار مىبرد». (2)
به اين نوع روايت «شاذ» مىگويند؛ يعنى فقط يك نفر آن را نقل كرده كه همان ابو هياج است. سيوطى نيز مىگويد: «در كتابهاى حديثى فقط همين يك روايت از ابو هياج نقل شده است».
از طرف ديگر، اين روايت ادعاى وهابىها را
ثابت نمىكند، زيرا اين روايت دستور مىدهد كه روى قبر را صاف و هموار كنيد، نه اينكه قبور را همسان زمين سازيد تا از زمين بلندتر نباشد.
در هر صورت، معناى اين روايت را سهگونه مىتوان تصوّر كرد:
نابود كردن بناهاى روى قبور؛
همسان كردن قبور با سطح زمين؛
صاف كردن و هموار ساختن پستى و بلندىهاى روى قبر.
احتمال اول را نمىتوان پذيرفت، زيرا سيره و عمل صحابه، خلاف آن است.
احتمال دوم نيز قابل قبول نيست، زيرا سنت قطعى اين است كه قبور را يك وجب از زمين بالاتر مىگرفتند.
احتمال سوم، پذيرفتنىتر است كه مىگويد؛ روى قبر نبايد مانند كوهان شتر يا پشت ماهى برآمدگى داشته باشد، بلكه بايد صاف و هموار شود. علماى اهل سنت، مانند نووى و قسطلانى نيز همين معنا را مىپذيرند.
نووى مىگويد:
سنت اين است كه قبر، خيلى از زمين بالاتر نباشد، بلكه به اندازه يك وجب از زمين بالاتر باشد و پستى و بلندى هم نداشته
باشد. همچنين روى قبر نيز صاف و هموار گردد. (1)
قسطلانى هم مىگويد: «سنت، اينگونه است كه روى قبر را تسطيح و صاف نمايند و به اين دليل كه اين عمل، نشانه رافضىها (شيعيان) است نمىتوان سنت را ترك كرد».
وى هموار كردن روى قبور را مخالف روايت ابو هياج نمىداند و در ادامه مىافزايد:
اين حديث نمىگويد كه قبر را با زمين همسان و همسطح كنيد، بلكه بيان مىكند روى قبر را صاف و هموار كنيد، از جمع ميان روايات نيز همين معنا فهميده مىشود.
قبور پيامبران در اطراف بيتالمقدس، مانند قبر داوود (ع) در قدس، قبر حضرت ابراهيم (ع) و فرزندانش اسحاق و يعقوب (عليهم السلام) و نيز قبر حضرت يوسف (ع) كه حضرت موسى (ع) آن را از مصر به شهر الخليل منتقل كرد، همگى بناهاى مرتفعى دارند. حتى پيش از اسلام روى آنها، سنگهاى معمولى بزرگى قرار داشت و پس از فتح بيتالمقدس نيز به همان شكل باقى ماند. (2)
1) المجموع، ج 4، ص 312.
2) سيد امين نيز در كشف الارتياب، ص 484 به همين موضوع اشاره كرده است. روايتى نيز در اين باره وجود دارد كه اگر صحيح باشد، به همين موضوع دلالت دارد. ر. ك: درر الاخبار، مرحوم طبسى، ج 2، ص 185؛ معالم الزلفى، ص 108، البته رواياتى در دست است كه مىگويند: خداوند اجساد پيامبران را بر زمين حرام كرده است. ر. ك: مسند احمد، ج 4، ص 8.
ابن تيميه، خود به اين موضوع اعتراف كرده و مىگويد: «بناى روى قبر ابراهيم خليل (ع) در زمان فتح بيتالمقدس و دوران صحابه وجود داشت، ولى در ساختمان آن تا سال چهل هجرى بسته بود».
بدون ترديد، عمر هنگام فتح بيتالمقدس، آن بناها را ديد، ولى به تخريب و انهدام آن دستور نداد.
ابن بليهد مدعى است كه بناى روى قبر از قرن پنجم به بعد رواج يافت و پيش از آن سابقه نداشت، ولى تاريخ، خلاف ادعاى او را نشان مىدهد، زيرا بناهايى بر فراز قبور و مزارها قرار دارند كه مربوط به پيش از قرن پنجم هستند، حتى تاريخِ برخى از آنها به قرن اول و دوم بازمىگردد. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
بناى حجره شريف قبر پيامبر (ص)؛
ساختمان مسجدى كه بر فراز قبر حمزه سيدالشهداء بنا شد؛
قبر ابراهيم فرزند پيامبر (ص) كه در منزل محمد فرزند زيد، فرزند على (ع) قرار داشت؛
قبر سعد بن معاذ كه در خانه «ابن افلح» قرار داشت و زمان عمر بن عبدالعزيز در سده دوم، روى آن گنبدى ساخته بودند (1)
ساختمان روى قبر زبير كه آن را سال 386 ه. ق ساختند.
ساختمان روى قبر معروف به «نذور»؛ يعنى قبر عبيدالله بن محمد بن عمر بن على (ع) را در قرن چهارم بنا كردند.
جنازه مبارك پيامبر (ص) را در حجرهاى دفن كردند. اگر وجود ساختمان و بنا بر روى قبور حرام بود، صحابه پيش از دفن آن حضرت، حجره را خراب مىكردند، زيرا اگر آنگونه كه وهابىها معتقدند بناى روى قبور مانند بت باشد، تفاوتى ندارد كه آن بنا قبل از دفن بوده يا اينكه پس از دفن، روى آن بنايى ايجاد كنند. به هر حال، ساختمان و گنبد روى قبر مبارك پيامبر (ص) نيز از گذشته تا به امروز وجود داشته است.
خانه پيامبر (ص) ديوار نداشت و نخستين بار، عمر بن خطاب دور آن ديوارى كشيد. (2)
مردم از خاك قبر پيامبر (ص) برمىداشتند. در اين حال، عايشه دستور داد جلوى قبر ديوارى كشيدند. اين ديوار، منفذى داشت و مردم از آنجا خاك برمىداشتند، تا اينكه به دستور عايشه، آن منفذ را نيز بستند. (1)
عبدالله بن زبير، روى قبر پيامبر (ص) بنايى ساخت، اما پس از مدتى ديوار آن بنا فرو ريخت.
عمر بن عبدالعزيز، خانه اول را خراب كرد و از نو، بنايى براى قبر آن حضرت ساخت. حتى حريمى نيز براى آن قرار داد و حجره را سنگ مرمر كردند. به هنگام تخريب خانه اول، قبور سهگانه آشكار شدند. (2)
در زمان متوكّل، خليفه عباسى، دوباره آن حجره را سنگ مرمر كردند.
زمان مقتفى (خليفه عباسى)، ساختمان را تجديدبنا كردند. همان موقع از چوب صندل و
آبنوس، مشبّكى ساختند و روى ديوارى كه عمر بن عبدالعزيز بنا كرده بود، نصب كردند.
در دوران حكومت مستضيئ، ديوار حجره فرو ريخت و آن را بازسازى كردند. در سال 654 ه. ق حرم شريف پيامبر (ص) آتش گرفت اما در زمان حكومت مستعصم عباسى، بازسازى و تعمير آن را شروع كردند و با وسايلى كه در دوره ملك منصور ايبك صالحى از مصر، و نيز چوبهايى كه در دوره ملك مظفر از يمن فرستادند، حجره را تكميل كردند.
تعمير و تكميل ساختمان در دوران ملك منصور، قلاوون صالحى حاكم مصر به پايان رسيد و نخستين گنبد را بر فراز حجره شريف پيامبر بنا كردند. «احمد بن عبدالقوى» اين گنبد كبودرنگ را در سال 678 ه. ق ساخت. (1)
ابوالحسن، همان انسان هدايتپيشه را زيارت كنيد تا از اجر و اقبال و منزلت برخوردار شويد. به زيارت همانى برويد كه زمزمهها را مىشنود، كسى كه مشتاقانه قبرش را زيارت كند، او را كفايت مىكند. هرگاه به بارگاهش رسيدى، احرام ببند و لبيكگويان وارد شو، سعى به جاى آور و قبرش را طواف كن.
امام كاظم (ع) در قبرستان شونيز نيز دفن شد. قبر وى مشهور و زيارتگاه است. روى قبر، بارگاهى عظيم بنا كردهاند و در آن، شمعدانها، فرشها و انواع وسايل وجود دارد. (2)
امام رضا (ع) را در عمارتى گنبدگونه كه هارون را در آنجا دفن كرده بودند، به خاك سپردند. به نظر مىرسد مأمون، اين ساختمان را براى قبر پدرش در سال 200 ه. ق ساخته بود.
قبر «ابوتمام طايى»: «نهشل بن حميد طوسى» در سال 230 ه. ق روى قبر ابو تمام، حبيب بن اوس
1) حسين بن حجاج، شاعر قرن چهارم، متوفاى سال 391 ه. ق قصيدهاى در وصف امام على 7 سرود كه چند بيت آن عبارت است از:
اى صاحب گنبد سپيد در سرزمين نجف، هركس قبر تو را زيارت كند و نزد تو از خدا شفا طلبد، خداوند، او را شفا مىدهد.
2) وفيات الاعيان، ج 5، ص 310.
طايى، شاعر معروف در موصل، بنايى ايجاد كرد.
قبر «پوران»، در سال 271 ه. ق بر فراز قبر پوران، دختر حسن بن سهل، گنبدى ساختند.
ذهبى مىگويد:
در سال 236 ه. ق به دستور متوكّل، قبر امام حسين (ع) و ساختمانهاى اطراف آن را ويران كردند. مسلمانان از اقدام متوكل اندوهگين شدند. مردم بغداد، روى در و ديوار و مساجد، عليه متوكل ناسزا نوشتند. شاعران نيز در هجو او اشعارى سرودند، مانند اين شعر: سوگند به خدا، بنىاميه پسر دختر پيامبر (ص) را به ستم كشتند. اينك كسانى از دودمان بنىعباس همان كار پسران اميه را مرتكب شدند. سوگند به جان خويشتنم، قبر او را ويران كردند. اينان انگشت تأسف به دهان گرفتهاند كه نتوانستند در كشتن حسين شركت جويند. پس، به جان استخوانهايش افتادهاند. (1)
ديديم كه برخلاف ادعاى بليهد، ايجاد بنا روى قبور، پيش از قرن پنجم نيز ميان مسلمانان
1) ذهبى نيز اين اشعار را در تاريخ الاسلام ج 17، ص 18 آورده است. نيز ر. ك: كشف الارتياب، ص 308؛ وفاء الوفاء، ج 2، ص 84.
رواج داشته است. اگر ساختن بنا روى قبور حرام بود، بايد در اين قرون از اين عمل نهى مىشد و آن را شرك مىدانستند، به ويژه در عصر هارون و مأمون كه علماى بسيار و پيشوايان دين حضور داشتند، ولى هيچ كدام اين كار را زشت نشمردند، در حالىكه همانها با انديشه مأمون، مبنى بر مخلوق بودن قرآن، مخالفت كردند و مشقت زندان و شكنجه را به جان خريدند.
در ادامه به چند نمونه ديگر اشاره مىكنيم:
قبر سلمان فارسى، متوفاى 36 ه. ق؛ خطيب بغدادى درباره قبر او مىگويد: «هماكنون، قبر سلمان، كنار ايوان كسرى آشكار و معروف است و بنايى نيز بر فراز آن ساختهاند. خادمى براى حفظ و نگهدارى آن، در آنجا اقامت دارد». (1)
قبر طلحه؛ وى در سال 36 ه. ق در جنگ جمل كشته شد. «ابن بطوطه» مىگويد: «مقبره طلحة بن عبيدالله داخل شهر قرار دارد و روى آن گنبد و مسجدى ساختهاند. در كنج مقبرهاش نيز مكانى براى پذيرايى اختصاص دارد».
همچنين ابن بطوطه، چندين بارگاه و مرقد صحابه و تابعان را در بصره نام مىبرد كه روى هر يك
1) تاريخ بغداد، ج 1، ص 163.
گنبدى است و نام صاحب قبر و تاريخ وفات او را نيز بر روى آن نوشتهاند. (1)
اثير ابوالمسك عنبر، روى قبر زبير، ساختمانى بنا كرد و آنجا مسجد شد. شمعدانها، حصيرها و فرشهايى به آنجا آوردند و خادمى دائمى در آنجا حضور دارد. همچنين براى مخارج آنها موقوفاتى نيز قرار دادهاند. (2)
پيرمردى فلسطينى براى من تعريف كرد كه پايين ديوار قسطنطنيه، ساختمانى سفيد رنگ بود. مردم مىگفتند: آنجا قبر ابو ايوب انصارى صحابى پيامبر (ص) است. من خود به آنجا رفتم، و قبر او را در آن ساختمان ديدم، روى قبر شمعدانى قرار داشت كه با زنجيرى آن را بسته بودند. (3)
ابن كثير نيز مىگويد: «قبر ابوايوب بارگاه و
مسجدى دارد». (1)
بارگاه امام موسى بن جعفر (ع)؛ ذهبى مىگويد: «قبر موسى بن جعفر (ع) در بغداد، بارگاهى عظيم و مشهور دارد. همچنين قبر فرزند او، على بن موسى (ع) نيز در طوس بارگاهى عظيم دارد». (2)
ابن جوزى مىگويد: «در سال 459 ه. ق ابوسعد مستوفى، معروف به «شرفالملك» روى قبر ابوحنيفه، بنايى ايجاد كرد و گنبدى نيز روى آن ساخت». (3)
قبر معروف كرخى، متوفاى سال 200 ه. ق؛ ابن جوزى درباره قبر وى مىنويسد: «در ربيعالاول سال 460 ه. ق روى قبر معروف، بنايى ايجاد كردند و مرقدش را با گچ و آجر ساختند». (4)
قبر محمد بن ادريس شافعى، متوفاى سال 204 ه. ق؛ ذهبى مىگويد: «ملك كامل، روى ضريح شافعى گنبدى ساخت». (5)
قبر ابو على هبيش، متوفاى سال 420 ه. ق؛ ابن جوزى مىگويد: «قبر او در كوفه آشكار است و
براى آن بارگاهى ساختهاند». (1)
مسلم (2)، ترمذى (3)، ابن ماجه (4)، نسايى (5)، ابو داوود (6)، و احمد (7)در مسند خود حديثى را با عنوان روايت «ابو زبير» نقل كردهاند و وهابىها براى اثبات ادعاى خود به اين روايت توسل جستهاند. روايت از اين قرار است كه پيامبر (ص) از اينكه قبر را گچكارى كنند؛ كنار آن بنشينند و يا روى آن، بنايى ايجاد كنند، نهى فرمود.
اين روايت را از پنج طريق نقل كردهاند:
طريق اول
ابوبكر بن ابىشيبه مىگويد:
حفص بن غياث براى ما اين روايت را نقل كرد. حفص نيز از ابن جريج، او نيز از ابو زبير و ابو زبير نيز از جابر نقل كرده كه جابر مىگويد: پيامبر (ص) چنين فرموده است. (8)
طريق دوم
هارون مىگويد: «حجاج بن محمد، محمّد بن رافع و عبدالرزاق هر سه به نقل از ابن جريج براى ما روايت كردهاند، او نيز از ابو زبير روايت را نقل كرده است». (1)
طريق سوم
«عبدالرحمن بن اسود» مىگويد: «محمد بن ربيعه از اين روايت به ما خبر داد. او نيز روايت را از ابن جريج و وى نيز آن را از ابو زبير نقل مىكند». (2)
طريق چهارم
«ازهر بن مروان» به نقل از محمد بن زياد روايت مىكند كه وى مىگويد: «عبدالوارث به نقل از ايوب و او نيز از ابو زبير روايت را نقل مىكند». (3)
طريق پنجم
«يوسف بن سعيد» روايت كرد كه حجاج از ابن جريج و وى نيز به نقل از ابو زبير روايت را
نقل كرده است. (1)
ابن جريج، ابو زبير، حفص بن غياث، محمد بن ربيعه و عبدالرزاق از راويان اين روايت هستند كه وضعيت هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم.
الف) از يحيى بن سعيد درباره حديث ابن جريج پرسيدند، وى گفت: «احاديث او ضعيف است. به وى گفتند: او به هنگام نقل خبر، از واژه «اخبرنى» استفاده مىكند. او پاسخ داد: مهم نيست. تمام احاديث او ضعيف است».
ب) احمد بن حنبل نيز درباره او مىگويد: «اگر ابن جريج بگويد كه فلانى و فلانى چنين گفتهاند و اينگونه به من خبر رسيده، حديث او مردود و غير معروف است».
ج) مالك بن انس هم مىگويد: «نقل روايات ابن جريج مانند كسى است كه در بيابان تاريك، دنبال سوزن مىگردد».
1) سنن نسايى، ج 4، ص 87.
د) دار قطنى مىگويد:
از ابن جريج بپرهيزيد، زيرا وى نادرست را درست، جلوه مىدهد و در نقل روايت به زشتى نيرنگ و تدليس مىكند. همچنين هرگاه روايتى را از راوى ضعيفى شنيده باشد، به گونهاى وانمود مىكند كه روايت را از فردى ثقه و مورد اطمينان شنيده است.
ه) ابن حبان نيز دربارهاش مىگويد: «او در نقل حديث، نيرنگ و تدليس به كار مىبرد».
و) يحيى بن سعيد، درباره وى مىگويد: «هرگاه ابن جريج روايت مىكند كه فلانى چنين گفته، سخن او همچون باد هواست».
ز) يزيد بن زريع مىگويد: «سخنان ابن جريج، كفآلود است».
ح) ذهبى نيز درباره او گفته: «وى در نقل روايت، تدليس مىكند. گرچه بر ثقه بودنش اجماع كردهاند، ولى او با حدود هفتاد زن، ازدواج موقت كرده است».
ط) عبدالله بن احمد مىگويد كه پدرم مىگفت: «برخى از احاديث مرسلى كه ابن جريج نقل مىكرد، جعلىاند، ولى او اهميت نمىداد كه اين روايات را با چه سندى نقل مىكند».
ى) دار قطنى هم مىگويد:
از تدليسها و نيرنگهاى ابن جريج بپرهيزيد. وى در نقل روايت تدليس مىكرد. او وقتى كه از راويان ضعيفى مانند ابراهيم بن يحيى، روايت نقل مىكرد، در نقل روايات، نيرنگ به كار مىبرد. (1)
الف) از احمد بن حنبل نقل مىكنند كه وى گفته: «ايوب، او را ضعيف مىدانست».
ب) نعيم بن حماد نيز مىگويد: «شنيدهام كه وى از نظر ابن عيينه، فردى ضعيف است».
ج) سويد بن عبدالعزيز مىگويد: «شعبه به من گفت: تو چطور از ابو زبير روايت نقل مىكنى، در حالىكه او نمىتواند نمازش را درست بخواند؟!»
د) نعيم در اين باره مىگويد: «از هشيم شنيدم كه ابو زبير مىگفت: شعبه، كتابم را گرفت و پاره پاره كرد».
ه) عبدالرحمن بن حاتم نيز مىگويد: «از پدرم درباره ابو زبير پرسيدم، وى پاسخ داد: حديث او
1) تهذيب الكمال، ج 18، ص 348؛ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 404؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 659.
نوشته مىشود، ولى نمىتوان به آن احتجاج كرد». (1)
و) ترمذى هم درباره او مىگويد: «شعبه، ابو زبير را تضعيف مىكرد». (2)
ز) ابو زرعه و ابو حاتم نيز گفتهاند: «نمىتوان به حديث او احتجاج كرد».
ح) ابو عيينه مىگويد: «ابو زبير براى ما مثل نان جو است. اگر به عمرو بن دينار دسترسى نداشته باشيم، به سراغ او مىرويم».
ط) ابن ابى حاتم از ابو زرعه درباره ابو زبير پرسيد، وى گفت: «مردم از او روايت نقل مىكنند. باز او پرسيد: آيا مىتوان به روايت او احتجاج كرد؟ ابو زرعه پاسخ داد: فقط به روايت راويان ثقه مىتوان احتجاج كرد».
ى) شعبه مىگويد:
در اين دنيا، چيزى محبوبتر از اين برايم نبود كه كسى از مكه بيايد و از او، درباره ابو زبير بپرسم. از اين رو، خودم راهى مكه شدم و از او حديث مىشنيدم. روزى پيش او نشسته بودم كه مردى آمد و از او سؤالى پرسيد، ابو زبير به او افترايى بست. به او گفتم: آيا به يك مسلمان تهمت مىزنى؟
ابو زبير گفت: او مرا عصبانى كرد. به او گفتم: آيا هر كس تو را عصبانى كند به او تهمت مىزنى؟ از اين پس، هرگز از تو روايت نقل نمىكنم!! (1)
در تأييد سخنان شعبه در كتاب تهذيب التهذيب نيز آمده، ابو زبير سخن آن مرد را نپذيرفت و به او تهمت زد. (2)
با توجه به نظر راوىشناسان درباره ابو زبير نتيجه مىگيريم كه وى راوى ضعيفى است و نمىتوانست نمازش را بهدرستى به جا آورد. همچنين به روايتش نمىتوان احتجاج كرد، زيرا به ديگران تهمت مىزد. از سوى ديگر، شعبه نيز، كتابش را پاره پاره كرد. حال با اين اوصاف، آيا مىتوان به او اعتماد كرد؟!
الف) يعقوب بن شيبة مىگويد: «بايد از برخى محفوظاتش پرهيز كرد». (3)
ب) ابو زرعه مىگويد: «وقتى از وى مىخواستند كه منصب قضاوت را بپذيرد، حافظه خوبى
نداشت». (1)
ج) داود بن رشيد نيز گفته: «حفص، خيلى اشتباه مىكرد». (2)
د) احمد بن حنبل نيز درباره او چنين اظهار كرده: «حفص، احاديث را بسيار درهم مىآميخت و جابهجا مىكرد». (3)
ه) همچنين از احمد نقل شده: «حفص، در نقل روايات، تدليس مىكرد». (4)
الف) ساجى گفته: «روايات او ضعيف است». (6)
ب) ازدى مىگويد: «روايت او ضعف و اشكال دارد». (7)
ج) عثمان بن شيبه مىگويد: «محمد بن ربيعه، نزد من آمد و از من خواست تا روايات او را
نيز بنويسم، اما به او گفتم: من روايات دروغگويان را در احاديث خود وارد نمىكنم». (1)
الف) بخارى مىگويد كه عبدالصمد گفته: «عبدالوارث، خيلى بر پدرم دروغ مىبست». (2)
ب) دار قطنى نيز وى را ضعيف مىدانست و پس از نقل روايتى از او مىگويد: «اين روايت، صحيح نيست».
ج) ابن معين هم درباره او مىگويد: «عبدالوارث فردى مجهول است». (3)
د) ترمذى به نقل از بخارى مىگويد: «عبدالوارث، روايات مردود و غير معروف را نقل مىكرد».
مىرود. ديگر آنكه همانگونه كه احمد بن حنبل بيان كرده، قوه شنوايى صنعانى ضعيف بود. البته به دلايلى ديگر نيز او را ضعيف مىدانند. (1)
به هر حال، روشن شد كه سند اين روايت، اشكالات فراوانى دارد و راويان آن، افرادى ضعيف هستند. بنابراين انسان تعجب مىكند كه وهابىها چگونه به چنين روايتى اعتماد مىكنند و بر اساس آن فتوا مىدهند و بر پايه چنين روايتى، ساير مسلمانان را كافر شمرده، ريختن خون آنان را مباح مىدانند؟!
حداكثر دلالت اين روايت، نهى است. نهى نيز دو معنا دارد: حرام بودن و كراهت داشتن. نهى وارده در بسيارى از روايات، معناى كراهت دارد. (2)به
1) تهذيب الكمال، ج 18، ص 58؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 61؛ الجرح والتعديل، ج 6، ص 38.
2) روايات بسيارى از پيامبر ص در دست است كه آن حضرت، امورى را نهى فرمودهاند، ولى همگى آنها بر كراهت دلالت دارند، مانند: خوردن سير خام، خلاصه و مختصر خواندن نماز، حجامت روزهدار، كشتن مورچه و زنبور عسل، استفاده از آب زيادى وضوى زن، روزه روز شنبه، سوار شدن بر حيوان نجاستخوار، استقبال از كاروان تجارى، به جان هم انداختن حيوانات، خوردن پياز و كراث ترهفرنگى، فروش آب اضافى، اذان گفتن امام جماعت، همراه داشتن قرآن در سفر، به دايگى گرفتن كودن، ايستاده ادرار كردن، بول كردن در محل شستوشوى بدن، و خريد و فروش مهاجر با عرب باديهنشين. به هر حال، موارد بسيارى از اين دست وارد شده كه آن حضرت، مسلمانان را از اينگونه امور نهى فرمودهاند، ولى هيچ يك از علما معناى آن را حرمت نگرفتهاند، بلكه آن را به معناى كراهت مىدانند. رواياتى كه ايجاد و ساختن بنا روى قبر را نهى كردهاند نيز همينگونهاند و معناى كراهت دارند. مانند اين موارد: گچكارى قبور، نشستن كنار قبر، ايجاد بنا و ساختمان روى قبر و نوشتن روى قبر.
همين دليل، نهى در اين روايت نيز معناى كراهت مىدهد نه حرام.
از سوى ديگر فتواى بسيارى از علماى اهل سنت نيز نشان مىدهد كه نهى در اين روايت به معناى كراهت است. در اينجا به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
شافعى و اصحاب وى بر اساس اين روايت مىگويند: «مستحب است كه قبر از زمين بالاتر نباشد».
سندى از نيشابورى نقل مىكند كه نوشتن روى قبر نهى شده است. وى مىگويد:
اينگونه روايات، صحيحاند، ولى به آنها عمل نمىشود، زيرا پيشوايان مسلمانان از شرق گرفته تا غرب روى قبر مىنوشتند و آيندگان اين عمل را از پيشينيان گرفتهاند. (1)
1) سنن نسايى، ج 4، ص 87.
همچنين بايد يادآورى كنيم، اين روايات در صدد بيان حكم تعمير، بازسازى و ساختن بنا روى قبور نيستند، زيرا اين اعمال، شعائر الله محسوب مىشوند و شعائر را بايد پاس داشت. علت شعائر بودن آن اين است كه صاحبان قبور، پيامبر يا ولى خدا هستند، و يا ايجاد بنا روى قبر و بازسازى آن، مصلحتى دينى دارد؛ مثل اينكه نشانهاى براى قبرى باشد كه شريعت، زيارت آن را مستحب مىداند و مىخواهد آن قبر از بين نرود. همچنانكه پيامبر (ص) روى قبر عثمان بن مظعون نشانهاى گذاشت و يا حضرت فاطمه (س) روى قبر حمزه سيدالشهدا سنگى را به عنوان نشانه قرار داد.
از اين گذشته، شواهدى تاريخى نيز در دست است كه اين سخن ما را تأييد مىكند، مانند:
1) شرح صحيح مسلم، ج 3، ص 62.
عثمان بن مظعون سنگى را نشانه گذاشت». (1)هيثمى در ادامه سخن وى مىگويد: «سند اين روايت، درست و صحيح است». (2)
«سندى» هم در توضيح اين حديث بيان مىكند: «سنگ را روى آن گذاشت تا قبرش مشخص باشد».
از برخى صحابه نقل شده كه وقتى عثمان پسر مظعون درگذشت، جنازهاش را به خاك سپردند. آنگاه پيامبر (ص) به شخصى دستور داد سنگى بياورد. او نتوانست سنگ را بياورد. پيامبر (ص) خود برخاست و آستين بالا زد. راوى مىگويد: من سفيدى ساعد آن حضرت را به چشم ديدم.
وقتى پيامبر (ص) سنگ را آورد، آن را در جهت سر ميت، روى قبر گذاشت و سپس فرمود: «با اين سنگ، قبر برادرم را مشخص كردم و هر كس از خانوادهام بميرد، وى را كنار قبر او خاك مىكنم».
وقتى كه مروان حاكم مدينه شد، روزى از كنار آن قبر گذشت و دستور داد تا آن سنگ را بردارند و دور بيندازند. مروان گفت: سوگند به خدا، ديگر سنگى روى قبر عثمان بن مظعون نيست تا آن را بشناسند. بنىاميه پيش او آمدند و گفتند: كار بدى كردى؛ دستور بده آن سنگ را
برگردانند. اما مروان گفت: به خدا قسم، سنگى را كه دور انداختم، برنمىگردانم. (1)
در اينجا مىتوان برخى از فوايد و آثار ايجاد بنابر روى قبور را برشمرد كه عبارتند از:
تعظيم شعائر الهى و به خاك ماليدن پوزه دشمنان و منكران؛
ايجاد سرپناه به منظور حفاظت زائران از گرما و سرما موقع زيارت و نماز در مكانهايى كه اعمال عبادى در آنجا رجحان دارد؛
تلاوت قرآن؛
برگزارى جلسات درس و مباحثه؛
برگزارى مراسم سخنرانى و موعظه.
فصل هشتم: روشن كردن چراغ روي قبر
وهابىها با استناد به روايتى كه پيشتر بيان شد، روشن كردن چراغ روى قبر را حرام مىدانند. روايت اين بود كه رسول خدا (ص) زنانى را كه به زيارت قبور مىروند و كسانى را كه روى قبور، مسجد مىسازند و نيز كسانى را كه روى قبر چراغ روشن مىكنند، لعن كرده است. (1)
نقد و بررسى اين ديدگاه
در پاسخ به ادعا و برداشتوهابىها مىتوان
1) سنن نسايى، ج 4، ص 95؛ مستدرك حاكم، ج 1، ص 530.
به اين موارد اشاره كرد:
همانگونه كه پيشتر بيان كرديم، سند اين روايت، ضعيف و مخدوش است.
منظور اين روايت، قبور پيامبر (ص) و اولياى الهى نيست، بلكه قبور ديگران است، زيرا شرع مقدس، احترام پيامبران و اولياى الهى را در دوران حيات و مرگشان نيكو و پسنديده مىداند.
اين روايت، مختص به زمانى است كه روشن كردن چراغ بر روى قبر، هيچ منفعتى نداشته باشد و موجب هدر دادن مال گردد، ولى اگر روشن كردن چراغ براى قرائت قرآن، خواندن دعا و نماز، بهرهمندى زائران و كسانى باشد كه شب را كنار قبر و مزار مىمانند، نه كراهتى دارد و نه حرام است. پس در اين صورت، ايجاد روشنايى روى قبر نفعى دارد و در واقع تعاون و همكارى در انجام كار خير و نيك به شمار مىرود. دانشمندانى همچون: عزيزى، سندى، شيخ حنفى، شيخ على منصور نيز به همين مطلب اشاره كردهاند كه نظرات ايشان را در اين باره بيان خواهيم كرد.
از اين گذشته، عمل پيامبر (ص) بهترين دليل و شاهد اين سخن است. ترمذى به نقل از ابن عباس روايت مىكند: «پيامبر (ص) شبانگاه وارد قبرى شد و براى آن
حضرت چراغى روشن كردند». (1)
مسلمانان پيش از تولد ابن تيميه و نيز پس از تولد او، روى قبور و كنار مزارها چراغ برمىافروختند و آنجا را روشن مىكردند. اين كار، نمونههاى بسيارى در تاريخ دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
پيرمردى فلسطينى برايم تعريف كرد، پايين ديوار قسطنطنيه بنايى سفيدرنگ ديدم. مردم مىگفتند كه آنجا قبر ابو ايوب انصارى صحابى پيامبر (ص) قرار دارد. من، خود، به آنجا رفتم و قبر او را در آن ساختمان ديدم؛ روى آن شمعدانى قرار داشت كه با زنجير آن را بسته بودند. (2)
يادآورى مىكنم كه خطيب بغدادى در سال 463 ه. ق؛ يعنى قرن پنجم درگذشت، ولى ابن تيميه در قرن نهم از دنيا رفت. به عبارت ديگر حدود چهارصد سال ميان اين دو فاصله زمانى بود. پس
سنت روشن كردن چراغ روى قبر، پيش از تولد ابن تيميه، ميان مردم مسلمان رواج داشت، ولى هيچ يك از فقها به حرمت آن فتوا نداده بودند و آن را بدعت و شرك نمىدانستند.
در سال 386 ه. ق مردم بصره ادعا كردند قبرى كهنه را يافتهاند. آن قبر، از آن زبير بن عوام بود. ازاينرو، چندين قنديل و شمعدان، حصير، فرش و ديگر وسايل را بر سر قبرش آوردند و براى نگهدارى آنجا خادمى گماشتند. همچنين براى مخارج مورد نياز، موقوفاتى نيز برايش قرار دادند. (1)
به اين نكته مهم توجه داشته باشيم كه يافتن قبر زبير و آوردن و قرار دادن شمعدانى روى قبر او در قرن چهارم اتفاق افتاد؛ يعنى پنج قرن پيش از تولد ابن تيميه، اما با اين حال، هيچ فقيهى پيش از ابن تيميه، روشن كردن چراغ بر سر قبر زبير و ديگر قبور را حرام ندانسته است.
قبر آن حضرت مشهور و زيارتگاه است و روى آن بارگاه عظيمى ساختهاند. در آن قنديلها
1) المنتظم، ج 14، ص 383.
و چراغهاى طلايى و نقرهاى و انواع وسايل و فرشهاى فراوانى قرار دارد. (1)
حاكم نيشابورى در كتاب «مستدرك»، اين روايت را با دو سند نقل كرده كه هر دو به ابن عباس مىرسد. يكى از راويان هر دو سند، ابوصالح است كه نام وى را باذان گفتهاند. البته فرد ديگرى هم با همين عنوان «ابو صالح» داريم كه نامش «سمان» است و راوىشناسان او را ثقه مىدانند و رواياتش را مىپذيرند، ولى «باذان» را فردى ضعيف و غير قابل اطمينان مىدانند.
ابوحاتم درباره ابو صالح يا همان باذان مىگويد: «رواياتش را مىنويسند، ولى نمىتوان به آن استناد كرد». سنايى هم مىگويد: «او فردى ثقه و قابل اطمينان نيست». ابن عدى هم درباره او چنين اظهارنظر مىكند:
بيشترين مطالبى كه ابو صالح باذان روايت مىكند، مطالب تفسيرى است. در كتابهاى حديثى، كمترين روايت از او نقل شده، و از گذشتگان، كسى را سراغ ندارم كه از او
1) وفيات الاعيان، ج 5، ص 310.
رضايت داشته باشد. (1)
البته اين روايت (روشن كردن چراغ) از دو طريق ديگر نيز نقل شده است كه در فصل «زيارت قبور از سوى زنان» آن را بررسى كرديم.
درباره معنا و دلالت اين روايت نيز ساير علما مخالف ادعاى وهابيان سخن گفتهاند، مانند:
نهى از روشن كردن چراغ در جايى است كه زندگان از آن سود و بهرهاى نبرند، ولى اگر روشن كردن چراغ روى قبر براى مردم سودمند باشد، اين كارى صحيح و درست است. (2)
نهى پيامبر (ص) براى جايى است كه سودى از آن نبرند و مال تضييع گردد، ولى اگر از روشن كردن چراغ روى قبر، سود و نفعى ببرند، اين كار اشكالى ندارد و نهى نشده است. (3)
نداشته باشد، حرام است، زيرا بدون هيچگونه غرض شرعى موجب هدر دادن مال مىگردد». (1)
به هر ترتيب، از اين سخنان نتيجه مىگيريم كه حكم در اين روايت، مولوى نيست، بلكه ارشادى است؛ يعنى مردم را به هدر ندادن مال راهنمايى مىكند. بنابراين اگر روشن كردن چراغ و ايجاد روشنايى روى قبر نفعى عقلايى داشته باشد، اين روايت شامل آن نمىشود.
فصل نهم: نذر
وهابىها معتقدند كه نذر براى غير خداوند، مانند نذر براى بتها بوده و حرام است و انگيزه چنين نذرى آن است كه نذركننده درباره كسى كه برايش نذر كرده، غلوّ مىكند.
قصيمى مىگويد: «نذر براى غير خدا، از ويژگىهاى شيعيان به شمار مىرود، زيرا شيعيان درباره امامان خويش غلو مىكنند و اعتقاد به الوهيت على و اولادش دارند». (1)
ابن تيميه نيز باور خود را در اين باره اينگونه بيان مىكند:
1) الغدير، ج 5، ص 180؛ كتاب الصراع، ج 1، ص 54.
علما معتقدند كه پول، زيورآلات، شمع، حيوان و هيچ چيز ديگرى را نمىتوان براى قبرى و يا مجاورانش نذر كرد، زيرا چنين نذرى گناه محسوب مىشود. در روايات صحيح نيز آمده است: «هر كس نذر كند كه خدا را اطاعت كند، پس بايد اطاعتش كند و هر كس نذر كند خداى را نافرمانى كند، نبايد نافرمانىاش كند». (1)
وى در جايى ديگر مىافزايد:
وقتى كه براى پرهيز از شرك، درخواست از مردگان، حتى پيامبران، ممنوع و حرام است، بنابراين نذر براى قبور يا ساكنان آنجا نيز حرام و باطل مىباشد، زيرا اين عمل، شبيه نذر براى بتهاست. كسى هم كه اعتقاد دارد، نذر براى قبر، نفع و ثوابى در پى دارد، گمراه و نادان است. (2)
تقرب جويد، نه به كسى كه برايش نذر كرده، زيرا وى به نيكى مىداند كه مرده نمىتواند از آن نذر بهرهاى جويد؛ مثلًا اگر نذر، غذا، مال و يا لباسى باشد، مرده نمىتواند آن را بخورد يا از آن استفاده كند و يا آن را بپوشد.
پس هدف واقعى از اين نذر، تقرب جستن به خدا، و نثار كردن ثواب آن براى كسى است كه نذر را براى او انجام داده، بنابراين، عمل مسلمان را بايد حمل بر صحت كرد و نبايد بدون بررسى و تحقيق، بلافاصله به ديگر مسلمانان حمله كرد و آنان را كافر دانست.
چنين نذرى، مانند نذر براى پدر و مادر است و يا مانند آن است كه فرد قسم مىخورد و يا با خود عهد مىبندد تا براى والدينش صدقه دهد كه در اين صورت، انجام آن لازم مىشود. همچنانكه پيامبر (ص) به دخترى كه براى پدرش نذرى كرده بود فرمودند، نذرش را ادا كند.
انتخاب مكانى خاص براى اداى نذر نيز به دليل شرافت آن مكان است و نذركننده مىخواهد با اداى نذر در آن مكان، ثواب بيشترى ببرد. به بيان ديگر، همچنانكه يك فرد، زمانى خاص را براى عبادتش برمىگزيند، اين كار نيز هيچ ايرادى ندارد و حتى رواياتى نيز در تأييد آن
در دست است، مانند:
الف) ثابت بن ضحاك نقل مىكند:
مردى نذر كرد، در «بوانه» (1)قربانى كند، خدمت رسول خدا (ص) رسيد و موضوع را به عرض آن حضرت رساند. پيامبر (ص) پرسيد: آيا در آنجا بت يا بتهاى جاهليت را عبادت مىكردند؟ مردم گفتند: نه، اى پيامبر خدا. آن حضرت پرسيد: آيا در آنجا مشركان مراسم عيد برگزار مىكردند؟ گفتند: نه. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: نذر خودت را ادا كن و ادامه دادند: نذر در گناه و نافرمانى خدا و نيز چيزى كه انسان، مالك آن نيست درست نمىباشد. (2)
ب) ميمونه مىگويد:
پدرم به پيامبر (ص) عرض كرد كه نذر كردهام پنجاه گوسفند را در بوانه قربانى كنم. آن حضرت پرسيد: آيا در آنجا بتى قرار دارد؟ پدرم گفت: نه. فرمود: به نذرت عمل كن. پدرم چهلونه گوسفند را ذبح كرد و دنبال آخرى مىدويد و مىگفت: بار خدايا، كمك كن
نذرم را ادا كنم تا اينكه آن را نيز گرفت و سر بريد. (1)
اين دو روايت شبيه يكديگرند. شايد آن حضرت از اين رو درباره پرستش بت و يا برگزارى مراسم عيد جاهليت در آنجا پرسيدند كه مبادا اين افراد به عادت دوران جاهليت، نذر كردهاند تا در آنجا قربانى كنند، زيرا در آن موقع، هنوز از عصر جاهليت فاصله زيادى نگرفته بودند.
ابن تيميه، مسلمانانى را كه اينگونه نذر مىكنند كافر مىپندارد و دليل آن را شباهت نذر آنان با عمل مشركان مىداند. اين فتواى ابن
1) معجم البلدان، ج 2، ص 30؛ ج 1، ص 505.
تيميه، انسان را شگفتزده مىكند، زيرا اگر ملاك مقايسه، مشابهت باشد، برخى ديگر از اعمال مسلمانان با اعمال آنها شباهت دارد؛ مثلًا مناسك حج در ظاهر به اعمال مشركان شباهت دارد، آنان بر گرد بتها مىچرخيدند، ما هم كعبه را طواف مىكنيم و حجر را مىبوسيم. آنان براى بتان قربانى مىكردند، ما نيز در سرزمين منا قربانى مىكنيم، اما آيا واقعاً عمل ما با آنها يكى به شمار مىرود. بنابراين ملاك مقايسه، شباهت اعمال نيست، بلكه نيت قلبى انسان معيار است، چنانكه رسول خدا (ص) فرمود: «ارزش عمل انسان به نيت او بستگى دارد».
عزامى شافعى هم در اين باره مىگويد:
اگر كسى درباره انگيزه مسلمانان از نذر و قربانى براى اموات تحقيق و بررسى كند، درمىيابد كه انگيزه آنها صدقه دادن از طرف اموات و هديه كردن ثواب آن به روح ايشان است. همه مىدانيم اهل سنت اجماع دارند، ثواب صدقه به اموات مىرسد، و روايات صحيح و مشهورى نيز اين عقيده را تأييد مىكند؛ مثلًا روايت كردهاند كه سعد از پيامبر (ص) پرسيد: اى پيامبر خدا، مادرم از دنيا رفت، من مىدانم اگر او زنده بود صدقه مىداد. آيا اگر من صدقه بدهم ثوابش به او مىرسد؟
پيامبر (ص) فرمود: آرى. سعد پرسيد: كدام صدقه نافعتر است؟ آن حضرت فرمود: آب. ازاينرو سعد، چاه آبى حفر كرد و گفت: اين چاه آب براى مادر سعد است. (1)
بايد توجه داشت كه به هنگام نذر كردن مىتوان دو نوع عبارت به كار برد يكى اينكه مثلًا بگويد:
«هذِهِ الصَّدَقَةُ لِلنَّبِى أَو لِلوَلِى»
؛ «اين صدقه، براى پيامبر يا ولى است». ديگر آنكه بگويد: «
نَذَرتُ لِلّه»
؛ «براى خدا نذر كردم». اگرچه در هر دو عبارت، «لام» به كار مىرود، ولى «لام» هر دو عبارت به يك معنا نيست، زيرا در عبارت اول، جهت مصرف را مىرساند، ولى اين حرف، همراه واژه جلاله «الله» معناى تقرب مىدهد.
متأسفانه ابن تيميه و پيروانش به خطا رفتهاند و مىگويند «لام» در هر دو عبارت يك معنا مىدهد و معناى آن هم «تقرب» است. شايد هم ابن تيميه موضوع را مىداند، ولى خود را به غفلت زده است.
عزامى برخلاف گمان ابن تيميه مىگويد:
لام در عبارت «هذه لامّ سعد»؛ «اين براى مادر سعد» است. معناى جهت صدقه را مىرساند، نه معناى تقرب به وى، و لام در كلام مسلمانان
1) فرقان القرآن، ص 133.
به هنگام نذر نيز، همين معنا را مىرساند، مانند اين آيه شريفه: (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ)؛ «صدقات [زكات] مخصوص نيازمندان و مستمندان است». (توبه: 60)
قربانى و نذر براى پيامبر (ص) و اولياى الهى بدون اختصاص به مذهب و فرقه خاصى، در ميان همه مسلمانان رواج دارد. اگر نذركننده براى خدا نذر كند و به هنگام ذبح قربانى، نام مبارك «الله» را بر زبان بياورد، ثواب نذرش را مىبرد.
خالدى در اين باره مىگويد:
نذر به اين معناست كه ثواب آن به پيامبر (ص) و اولياى الهى برسد و آنچه كه نذر و قربانى شده براى رضايت خداوند است؛ مثلًا وقتى مردم مىگويند: براى مردهام قربانى كردم؛ يعنى از طرف او صدقه دادم و يا اگر كسى مىگويد: براى ميهمان گوسفندى كشتم؛ يعنى سبب ذبح، ميهمان است. (1)
در اين قسمت به چند نمونه از سيره رايج ميان
1) صلح الاخوان، ص 109؛ الغدير، ج 5، ص 182.
مسلمانان اشاره مىكنيم:
خطيب سلمانى مىگويد: «نذورات مردم براى قبر وى روزانه به 800 مثقال طلاى خالص و گاهى نيز به 1000 مثقال مىرسد. همه اين نذورات براى نيازمندان آن ديار خرج مىشود». (1)
نويسنده «نيل الابتهاج» مىافزايد:
هماكنون نيز مردم بسيارى، كنار قبرش جمع مىشوند و براى برآورده شدن حاجت خود، به درگاه خداوند دعا مىكنند. من، بيش از پانصد بار به زيارت قبرش رفتهام و بيش از سى شب كنار قبرش بيتوته كردهام و بارها بركات آن را ديدهام. (2)
675 ه. ق؛ او را در «بطندتا» (1)به خاك سپردند و براى قبرش جايگاهى ساختند. كرامات وى ميان مردم شهرت دارد و مردم براى او بسيار نذر مىكنند. (2)
در باب «البردان» جماعتى از اهل فضل هستند. كنار مصلايى كه مردم در آن نماز عيد مىخوانند، قبرى به نام قبر «نذور» قرار دارد كه مىگويند در اين قبر، مردى از فرزندان على بن ابىطالب مدفون است. مردم آن را زيارت مىكنند و به آن تبرك مىجويند و كنار آن حاجات خود را از خدا مىطلبند.
قاضى ابوالقاسم تنوخى از پدرش نقل مىكند كه او مىگفت:
ما در مشرق شهر السلام، كنار مصلى اردوگاهى به پا كرديم، و مىخواستيم در اولين روز استقرار لشكر در اردوگاه به طرف همدان حركت كنيم. من در آنجا، در حضور عضد
الدوله ديلمى (1)نشسته بودم. او به بناى قبر نذور نگاهى انداخت و پرسيد: اين بناى قبر كيست؟ گفتم: بارگاه نذور و از به كار بردن كلمه «قبر» ابا كردم، زيرا مىدانستم اگر چيز ديگرى مىگفتم آن را به فال بد مىگرفت. ازاينرو سخنم را نيكو شمرد. او گفت: مىدانم، اين قبر نذور است، ولى داستان آن را نمىدانم.
جواب دادم: مىگويند كه اين قبر عبيدالله بن محمد بن عمر بن على بن حسين بن على بن ابىطالب است، البته برخى هم مىگويند در اين قبر، عبيدالله بن محمد بن عمر بن على بن ابىطالب قرار دارد. برخى از خلفا مىخواستند وى را پنهانى بكشند، بنابراين بر سر راهش گودالى كندند و روى آن را پوشاندند. او نيز بىخبر از گودال، در آن افتاد. سپس روى او خاك ريختند و زنده به گورش كردند. قبرش نيز به اين دليل به «نذور» شهرت يافته كه هر كس برايش نذرى كند، حاجتش برآورده مىشود و اداى نذر بر او لازم و واجب مىگردد. من، خودم، بارها
1) وى حاكم عراق و پسر سلطان حسن بن بويه ديلمى است. سير اعلام النبلاء، ج 16، ص 249. او در سال 372 ه. ق درگذشت و در نجف اشرف دفن شد.
برايم مشكل پيش آمده، و براى وى نذر كردهام و حاجتم روا شده است.
عضد الدوله، اين عقيده را قبول نداشت و گفت: اين نذرها بيشتر براى كارهاى معمولى و پيش پا افتاده است، توده مردم نيز با مبالغه اين حرفها را براى هم نقل مىكنند. من هم ديگر سخنى به زبان نياوردم.
چند روزى در اردوگاه بوديم، تا اينكه يك روز سپيدهدم، عضد الدوله مرا فراخواند و گفت: سوار مركب شو تا با هم به مزار نذور برويم. با چند نفر از محافظانش، همراه او به آنجا رفتيم. عضد الدوله داخل شد و قبر نذور را زيارت كرد، دو ركعت نماز خواند و به سجدهاى طولانى رفت و راز و نياز مىكرد؛ البته زمزمههايش را كسى نمىشنيد. دوباره به اردوگاه برگشتيم و پس از چند روز راهى همدان شديم.
چند ماهى در آن شهر مانديم. در همدان، يك روز مرا فراخواند و از من پرسيد: آيا سخنانى را كه درباره نذور در بغداد برايم گفتى، يادت هست؟ گفتم: آرى. گفت: من به آن حرفها هيچ اعتقادى نداشتم، و فكر مىكردم همه آن حرفها دروغى بيش نيست، ولى از آنجايى كه تو همصحبت خوبى هستى، درباره آن مطالب با تو گفتوگو مىكردم. چند روز بعد مشكلى
برايم پيش آمد؛ موضوعى ذهنم را مشغول كرد و به وحشت افتادم. اگر آن موضوع، واقع مىشد، كار از كار مىگذشت. حاضر بودم همه مال و لشكريانم را بدهم تا از وقوع آن جلوگيرى كنم، اما هر چه فكر كردم، راهى براى خلاصى از آن نيافتم، تا اينكه مطالبى را كه درباره قبر نذور گفته بودى به يادم آمد. با خودم گفتم: چرا براى آن نذرى نكنم، بنابراين نذر كردم كه اگر خداوند مرا كمك كند، ده هزار درهم براى ضريح قبر او بدهم.
پس از مدتى اخبارى به دستم رسيد كه نشان مىداد آن مشكل برطرف شده است. به ابوالقاسم كاتب گفتم براى ابو ريان (جانشين عضد الدوله در بغداد) بنويسد تا آن ده هزار درهم را به مزار نذور بفرستد. آنگاه به عبدالعزيز كه در آنجا حضور داشت، نگاهى كرد. عبدالعزيز گفت: من آن نامه را نوشتم و نذر وى ادا شد. (1)
1) تاريخ بغداد، ج 1، ص 123.
خوارج به استناد اين حديث، نذر براى مكان دفن پيامبران و صالحان را جايز نمىدانند، با اين پندار كه پيامبران و صالحان، بت هستند و نذر براى ايشان، يك سنت عصر جاهليت است. پناه بر خدا از اين سخنان شركآلود؛ اين سخن خوارج از گمراهى و خرافهپرستى آنها ناشى مىشود. آنان به پيامبران و اولياى الهى جسارت كرده، ايشان را بت مىنامند. اين جماعت با بىشرمى، پيامبران را تحقير مىكنند، در حالى كه اگر كسى حتى به كنايه و غير مستقيم از پيامبران عيبجويى كند، كافر شمرده مىشود و به اعتقاد برخى از علما، حتى توبهاش نيز پذيرفته نمىشود. آرى، خوارج در گمراهى خود غوطهورند، زيرا توسل به پيامبران را عبادت مىگويند و آنان را بت مىنامند. سخنان ايشان ارزش شنيدن ندارد. (1)همچنانكه سخنان جاهلانه ابن تيميه و پيروانش در خور توجه نيست. (2)
صدقه را به ايشان دهد». وى مىافزايد: «همچنين اگر شخصى نذر كند براى قبر معروف در گرگان نذرى بفرستد، همين حكم را دارد».
نويسنده التهذيب اعتقاد دارد كه اينگونه نذر، ميان افراد مشخص تقسيم مىگردد، زيرا عرف مردم چنين اقتضايى دارد و اگر عرف، چنين اقتضايى نداشته باشد، دو نظر در اين باره وجود دارد:
الف) نذر، صحيح نيست، زيرا در شرع، دليلى بر صحت آن در دست نيست، برخلاف نذر براى كعبه و قبر پيامبر (ص) كه در شرع، دليلى بر جواز آن داريم.
ب) اگر صاحب قبر به خير و نيكى شهرت داشته باشد، نذر براى آن صحيح است. بنابراين نذر براى مصالح آن صرف مىشود و نبايد در جاى ديگرى صرف گردد. به نظر سبكى، اگر عرف چگونگى صرف نذر را تبيين نكند، چنين نذرى صحيح به نظر نمىرسد. (1)
معيار در نذر، نيت نذركننده است، زيرا ارزش عمل انسان به نيت او بستگى دارد.
1) ر. ك: فتاوى السبكى، ج 1، ص 294؛ الغدير، ج 5، ص 181.
اگر منظور نذركننده، خود ميت و تقرب جستن به وى باشد، چنين نذرى جايز نيست، ولى اگر نيت وى، تقرب به خداوند متعال باشد و ديگران از نذرش بهره ببرند و ثواب آن را به روح ميت هديه كند، چنين نذرى صحيح و درست و حتى واجب است، خواه كيفيت مصرف را تعيين كرده باشد يا نه. در صورتى كه كيفيت مصرف نذر را تعيين نكرده باشد، با توجه به نظر عرف، عملى مىشود و نذر براى مصالح و مصارف قبر يا مردمان آن شهر يا مجاوران قبر يا فقيران و يا نزديكان ميت صرف مىشود.
خالدى در ادامه مىافزايد:
اذرعى، زركشى، ابن حجر هيثمى مكى، رملى شافعى، قبانى بصرى، رافعى، نووى، علاءالدين حنفى، خيرالدين رملى حنفى، شيخ محمد غزى و شيخ قاسم حنفى، همين نظر و ديدگاه را دارند. (1)
سخنان ابن تيميه، برخى از علماى پس از او و نيز برخى از كسانى را كه با وى و يا با شاگردانش مصاحبت داشتند، به گمراهى كشاند.
1) صلح الاخوان، ص 102؛ ر. ك: الغدير، ج 5، ص 181.
او در مسائل دينى نيرنگ به كار مىبرد و مسائل دينى را به گونهاى معنا مىكرد كه هيچ مسلمانى به زبان نمىآورد. اگر كسى درباره انگيزه مسلمانان از نذر تحقيق و جستوجو كند، درمىيابد كه انگيزه اصلى آنان از نذر براى پيامبران و اولياى الهى، دادن صدقه از طرف ايشان و هديه كردن ثواب نذر به روح آنان است.
علماى اهل سنت اجماع دارند كه ثواب صدقه افراد زنده به ميت مىرسد و براى وى مفيد واقع مىشود و در تأييد اين سخن، روايات صحيح و مشهورى نيز در دست داريم. بنابراين نذر و قربانى كردن براى پيامبران و اولياى الهى، بدون اختصاص به مذهب و فرقه خاصى، در ميان همه مسلمانان رواج دارد. (1)
اكنون با وجود اين همه دلايل و شواهد، و سخنان علماى اهل سنت، آيا هنوز ابن تيميه و پيروانش معتقدند كه نذر براى غير خداوند جايز نيست.
1) فرقان القرآن، ص 133، ر. ك: الغدير، ج 5، ص 181.
فصل دهم: سوگند به غير خدا
وهابىها سوگند به غير خداوند را منع كردهاند. برخى از آنان چنين سوگندى را مصداق كامل شرك مىدانند، ولى برخى ديگر از آنها، قسم به غير خدا را شرك اصغر برشمردهاند.
ابن تيميه مىگويد:
شرك دو گونه است: شرك اكبر كه خود انواعى دارد، مانند: درخواست شفاعت از مخلوق، توسل و مواردى از اين دست. گونه ديگر آن، شرك اصغر است، مانند: ريا، سمعه (عملى را به گوش ديگران رساندن) و نيز سوگند به غير خدا.
دليل اينكه قسم خوردن به غير خداوند، شرك
محسوب مىشود، روايت ابن عمر از پيامبر (ص) است كه فرمود: «هر كس به غير خداوند سوگند ياد كند، شرك ورزيده است». البته شرك اصغر، مسلمان را از دين خارج نمىكند، بلكه چنين كسى بايد توبه كند. (1)
صنعانى نيز در كتاب «تطهير الاعتقاد» بيان مىكند، گورپرستان شيوه مشركان را پيش گرفتهاند و پا به پاى آنان حركت مىكنند. او اعمال و كردار ايشان را شركآلود مىداند و مىگويد:
آنان به جان خود سوگند مىخورند، در حالى كه اگر كسى براى اثبات حقانيت خود به نام خدا سوگند ياد كند، حرفش را نمىپذيرند، ولى اگر به نام يكى از اولياى الهى قسم بخورد، سخنش را مىپذيرند، آرى بتپرستى نيز همينگونه است. (2)
اين موارد قسم مىخورد: (وَالعَصر)؛ «سوگند به عصر»، (وَالعاديات)؛ «سوگند به اسبان دونده»، (وَالنّازِعات)؛ «سوگند به فرشتگانى كه جان مجرمان را به شدت از بدنهايشان جدا مىكنند»، (وَالنّاشِطات)؛ «سوگند به فرشتگانى كه روح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا مىسازند»، (وَالمُرسَلات)؛ «سوگند به فرشتگانى كه پى در پى فرستاده مىشوند»، (وَالذّاريات)؛ «سوگند به بادهايى كه ابرها را به حركت درمىآورند»، (فَالجاريات)؛ «سوگند به كشتىهايى كه حركت مىكنند»، (وَالتّين)؛ «سوگند به انجير»، (وَالضُحى)؛ «قسم به روز»، (وَالسَّماءِ ذاتِ البُروج)؛ «سوگند به آسمان كه برجهاى بسيار دارد»، (وَالنَّجمِ إِذا هَوى)؛ «سوگند به ستاره هنگامى كه افول مىكند»، (وَالفَجرِ* وَلَيالٍ عَشْر)؛ «سوگند به صبحگاهان و قسم به شبهاى دهگانه»، (وَالقَلَم)؛ «سوگند به قلم»، (لا أُقسِمُ بِيَومِ القيامَة)؛ «سوگند به روز قيامت»، (فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ* الْجَوارِ الْكُنَّسِ)؛ «سوگند به ستارگانى كه بازمىگردند، حركت مىكنند و از ديدهها پنهان مىشوند»، (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ)؛ «سوگند به جان تو اى پيامبر! آنان در مستى شهوات خود سرگرداناند».
شايد كسى بگويد، ما قبول داريم كه خداوند به غير خودش قسم خورده، ولى اين دليل نمىشود، ما هم بتوانيم به غير خداوند سوگند ياد كنيم.
در پاسخ به چنين اشكالى مىگوييم؛ سوگند به غير خدا، از سوى خود خداوند نشان مىدهد كه چنين كارى نازيبا به شمار نمىرود. بر اساس پندار وهابىها خداوند نيز با ياد كردن سوگند به غير خودش- نعوذ بالله- بايد مرتكب شرك اصغر شده باشد. اكنون از آنان مىپرسيم، مردم كه به پيروى از خدا، به غير او سوگند ياد مىكنند چه تقصيرى دارند؟ آيا عمل آنها اشكالى دارد؟
به نظر ما، چنين سوگندى هيچ اشكالى ندارد، زيرا اگر بندگان با سوگند به غير خدا، مخلوق را از نظر عظمت به خدا تشبيه كرده باشند و كار آنها به دليل شرك بودن آن، نازيبا باشد، اين عمل از سوى خداوند نيز بايد قبيح باشد، زيرا در هر صورت سوگند به غير خدا شرك محسوب مىشود و صدور آن از طرف خداوند متعال نيز واقعيت آن را تغيير نمىدهد.
الف) مردى خدمت پيامبر (ص) رسيد و پرسيد: اى رسول خدا، كدام صدقه ثواب بيشترى دارد؟ فرمود: سوگند به پدرت كه از آن آگاه مىشوى. اينكه صدقه بدهى، در حالىكه سالم هستى و به آن حرص
مىورزى، از تنگدستى مىترسى و به فكر زيستن در آيندهاى. (1)
ب) مردى از اهل نجد خدمت رسول خدا (ص) رسيد و درباره اسلام پرسيد: پيامبر (ص) فرمود:
پنج نماز در شبانهروز، روزه ماه رمضان و زكات. هر كدام را كه آن حضرت مىفرمود، آن مرد نيز مىپرسيد: آيا چيزى ديگرى نيز هست؟ پيامبر (ص) مىفرمود: نه، مگر مستحبى آن.
آن مرد حضور پيامبر (ص) را ترك كرد و مىگفت: به خدا سوگند، نه آن را كم مىكنم و نه زياد.
آنگاه پيامبر (ص) فرمود: سوگند به پدرش، اگر راست بگويد، رستگار مىشود، و يا فرمود: به پدرش سوگند، اگر راست بگويد وارد بهشت مىشود. (2)
الف) سوگند به پدرت، اگر به ران او نيزهاى بزنى، به تو پاداش مىدهم. السنن الكبرى، ج 9، ص 246؛ تاريخ بغداد، ج 12، ص 377.
ب) به جان خودم قسم، تا از او دست برندارى، سودى به تو نخواهيم رساند. مجمع الزوائد، ج 9، ص 12.
ج) قسم به جان خودم، قسم! اگر به اميرى زيد اعتراض داريد، به اميرى پدرش نيز اعتراض داشتيد. طبقات كبرى، ج 4، ص 48.
د) به جان خودم قسم، اگر سخن نيكى به زبان آورى و از كار ناپسندى باز دارى، بهتر از آن است كه سكوت پيشه كنى. مسند احمد، ج 5، ص 225.
قسطلانى نقل مىكند كه ابن عبدالبرّ درباره اين روايت مىگويد: واژه (سوگند به پدرش) در اين روايت وجود نداشته و كتابهاى حديثى صحاح، اين روايت را مردود مىدانند. (1)
سخن او را اينگونه پاسخ مىدهيم كه اين روايت با حديث قبلى؛ يعنى عبارت، (سوگند به پدرت) تأييد مىشود.
همچنين ابن عبدالبرّ گفته: «مىگويند كه عبارت «و أبيه» در اصل (والله) بوده كه تصحيف شده است».
قسطلانى در پاسخ وى مىگويد: «شايد اينگونه باشد، ولى با احتمال و شايد نمىتوان چنين مطلبى را ثابت كرد».
همچنين از ابوبكر روايت كردهاند، به دزدى كه زيورآلات دخترش را دزديده بود گفت: سوگند به پدرت! اين شب تو، شب دزدى نيست. سپس قسطلانى مىافزايد بهترين جواب را بيهقى بيان كرده و نووى و ديگران نيز آن را پسنديدهاند.
بيهقى گفته است: «مردم در سخنان روزمره خود اينگونه قسم مىخورند، ولى منظور آنها قسم واقعى
1) ارشاد السارى، ج 9، ص 357.
نيست، بلكه تكيهكلام آنها اينگونه است».
وى در ادامه مىگويد: شايد لفظ «رب» در تقدير باشد؛ يعنى «وربّ أبيه»؛ «سوگند به پروردگار پدرش».
مرحوم سيد محسن امين در جواب بيهقى مىگويد:
عرب، چنين واژهاى را به منظور سوگند به كار مىبرد، وگرنه اينگونه سخن گفتن بيهوده به نظر مىرسد. تقدير بودن «رب» نيز بدون دليل است. همچنين در تاريخ آمده است كه ابوطالب، عموى پيامبر (ص) در حضور ايشان شعرى خواند و در آن به غير خدا سوگند ياد كرد، ولى آن حضرت وى را از چنين سوگندى نهى كرد. ابوطالب مىگويد: «به خانه خدا سوگند! دروغ گمان برديد كه محمد (ص) مقهور و خوار مىشود و ما در ركاب او نيزه پرتاب نمىكنيم و شمشير نمىزنيم».
هرگاه از عمويم، على (ع) چيزى مىخواستم و آن حضرت نمىپذيرفت، او را به جعفر قسم مىدادم، كه در اين صورت، خواستهام را
اجابت مىكرد. (1)به هر حال، على (ع) نهتنها او را از چنين سوگندى باز نمىداشت، بلكه به هنگام سوگند به جعفر، درخواستش را نيز برآورده مىكرد.
ابوبكر در روايتى كه از او نقل كردهاند به آن دزد گفت: «سوگند به پدرت، چنين شبى، شب دزدى نيست». (2)
على (ع) به معاويه مىنويسد: «اى معاويه، به جان خودم قسم! اگر به ديده عقل و به دور از هواى نفس، بنگرى، مىبينى كه من در ريخته شدن خون عثمان، پاكترين افرادم». (3)
على (ع) در نامه ديگرى به معاويه مىنويسد: «به جان خودم قسم، اگر از گمراهى و ايجاد تفرقه دست بردارى، در اندك مدتى، مىبينى، آنها تو را مىطلبند». (4)
معاويه نيز در نامهاى به على (ع) مىنويسد:
اى اباالحسن، اگر صحت داشته باشد كه تو براى به دست آوردن خلافت و حكومت مىجنگى،
به جان خودم قسم، به زودى با مسلمانان وارد جنگ مىشوى. (1)
امام سجاد (ع) در شعرى مىفرمايد: «به جانت سوگند! خانهاى را دوست مىدارم كه سكينه و رباب به آن درآيند». (2)
على اكبر (ع) روز عاشورا در شعرى چنين سوگند ياد كرد: «من على، پسر حسين بن على هستم. به خانه خدا سوگند! ما به پيامبر (ص) سزاوارتريم». (3)
«عبدالله بن عمر عنسى» از عابدان روزگار خويش بود. او وقتى شنيد عمروعاص از پيامبر (ص) نقل مىكرد كه گروهى سركش، عمار را مىكشند، شبانگاه اردوگاه معاويه را ترك كرد و به لشكريان على (ع) پيوست.
عبدالله درباره آن روايت با مردم سخن گفت و اين دو بيت شعر را سرود:
سوگند به شتران تيز پا كه سواران خود را به سوى او مىبرند، آنچه عمروعاص گفته، در روايت آمده است. سخن پيامبر (ص) درباره آن مرد ترديدناپذير است و در سخن پيامبران هيچ
سرگردانى راه ندارد. (1)
ترمذى روايت مىكند:
ابن عمر شنيد كه مردى به كعبه قسم مىخورد، پس به او گفت: به غير خدا سوگند مخور؛ من از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: «كسى كه به غير خدا سوگند ياد كند، كفر ورزيده است». (3)
اگر سند اين روايت صحيح باشد، به نظر ما،
1) وقعة صفين، نصر بن مزاحم، ص 344.
2) كشف الارتياب، ص 340. ر. ك: البداية والنهاية، ج 8، ص 315؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 267 به نقل از مسند احمد؛ بحارالانوار، ج 33، ص 339 و 38. هر دو روايت را به نقل از شرح نهجالبلاغه آوردهاند، ولى من در فهرست مطالب مسند احمد آن را نيافتم. شايد اين روايت از فهرست مسند احمد جا افتاده باشد و احتمال هم دارد كه چون اين روايت درباره اهلبيت: است، بر اساس شيوه هميشگى برخى از آنها به صورت عمد آن را در فهرست نياوردهاند.
3) ارشاد السارى، ج 9، ص 358.
معناى حرمت نمىدهد بلكه معناى كراهت شديد دارد. زيرا زمانى معناى حرمت دارد كه قسم خورنده همان اعتقادى را كه درباره خداوند متعال دارد، درباره كسى كه به آن قسم مىخورد نيز همان باور را داشته باشد.
قسطلانى نيز در اين باره مىگويد:
به منظور مبالغه، به كفر تعبير شده تا از قسم به غير خداوند منع شود. وى مىپرسد: آيا نهى در اين روايت معناى حرمت دارد يا كراهت؟ و خود در پاسخ مىگويد: نظر مشهور مالكىها اين است كه اين روايت، معناى كراهت مىدهد، ولى حنبلىها معتقدند كه معناى حرمت دارد، و بيشتر علماى شافعى نيز مىگويند اين روايت بر كراهت دلالت دارد.
امام الحرمين نيز مىگويد: «نظر قطعى و درست آن است كه معناى كراهت دارد». برخى نيز چنين گفتهاند كه اگر در سوگند به غير خدا، احترام و عظمتى را كه براى خداوند معتقدند، همان را براى كسى كه به او قسم مىخورند، باور داشته باشند، چنين سوگندى حرام است، ولى اگر در سوگند به غير خداوند، فقط براى پاسداشت شايسته او باشد كفر به شمار
فصل يازدهم: برگزاري جشنها
وهابىها برگزارى مراسم جشن مولودى براى پيامبر (ص) را زشت و ناپسند مىشمارند، در حالىكه در جشن ولادت آن حضرت، قرآن تلاوت مىشود؛ شاعران شعر مىخوانند و مديحهسرايى مىكنند و از مؤمنان پذيرايى مىشود. اما وهابىها برگزارى چنين مراسمى را زشت و منكر مىپندارند.
آنها باورها و پندارهاى خود را درباره جشن ميلاد اينگونه بيان كردهاند:
برگزارى مراسم جشن و عيد در روز ولادت پيامبر (ص) بدعتى بىپايه و اساس است. پيشينيان،
نه اهلبيت و نه ديگران، ميلاد پيامبر (ص) را عيد نمىگرفتند و در اين روز، مراسم شادمانى برگزار نمىكردند، بلكه مسيحيان در روز ولادت حضرت عيسى (ع) و نيز يهوديان بر اساس آيين خود، به چنين اعمالى دست مىزنند.
برخى از مسلمانان به پيروى از مسيحيان و يا براى اظهار محبت، علاقه و احترام به پيامبر (ص) ولادتش را جشن مىگيرند، در حالىكه گذشتگان چنين كارى نمىكردند. اگر برگزارى جشن در روز ولادت پيامبر (ص) كار نيك و پسنديدهاى بود، پيشينيان در اقدام به آن سزاوارتر بودند. (1)
«عبدالرحمن بن حسن آل شيخ» نيز باور دارد كه مشركان، كنار قبور، مراسم جشن و شادمانى برگزار مىكنند و در آنجا به پرستش غير خداوند مىپردازند. آنها به چنين مراسمى عيد مىگويند، مانند برگزارى جشن مولودى براى «بدوى» در مصر. البته چنين مراسمى فراتر از عيد به شمار مىرود، زيرا در آن، شرك و گناهان بزرگ رخ مىدهد. (2)
«محمد حامد الفقى» نيز مىگويد: «جشن مولودى و يادبود كه در همه كشورهاى اسلامى به
نام اولياى الهى برگزار مىشود، نوعى پرستش و تعظيم آنان به شمار مىرود». (1)
وهابىها براى اثبات نظر خويش به اين دو روايت استناد مىكنند:
ابوهريره به نقل از پيامبر (ص) مىگويد: «خانههايتان را گورستان مكنيد، قبر مرا عيد، قرار ندهيد. بر من درود فرستيد، زيرا هر كجا كه باشم درود شما به من مىرسد». (2)
از پيامبر (ص) روايت است كه آن حضرت از قرار دادن قبور به عنوان عيد، نهى فرمودند.
در پاسداشت ولادت پيامبر (ص) يكى از اصول اساسى
قرآن و روايات تجسم پيدا مىكند؛ يعنى اظهار محبت و علاقه به آن حضرت كه هر مسلمانى وى را بر خويش مقدم مىدارد.
قرآن كريم مىفرمايد:
(قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ) (توبه: 23)
بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طائفه شما و اموالى كه به دست آوردهايد و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد و خانههايى را كه به آنها علاقه داريد، در نظرتان از خدا و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خدا عذابش را بر شما نازل كند و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمىكند.
از پيامبر (ص) نيز روايت است كه فرمود: «هيچ يك از شما ايمان نمىآوريد، مگر آنكه [مرا و اهلبيتم] را از خود و [فرزندان و همه مردم] بيشتر دوست بداريد». (1)
بنابراين حامد الفقى و ديگر وهابيان، بهتر است كه پيش از نادرست خواندن برگزارى جشنهاى
1) الدر المنثور، ج 3، ص 223.
مولودى، به تفاوت ميان بزرگداشت و پرستش، توجه بيشترى كنند.
درباره برگزارى مراسم جشن مولودى، هيچگونه منع شرعى وجود ندارد. البته روايت بيان شده را در جاى خود بررسى خواهيم كرد. از طرف ديگر، حتى اگر در جواز برگزارى مراسم مولودى، روايتى نداشته باشيم، مىتوان مشروعيت آن را از اصل اساسى برگرفته از قرآن و سنت ثابت كرد. در قرآن و سنت آمده، محبت و علاقه به پيامبر (ص) و خاندانش، اصلى اساسى در اسلام به شمار مىرود و
1) منتهى الآمال، ج 2، ص 647. علامه مجلسى در بحارالانوار ج 27، صص 75، 86 از امالى صدوق نقل مىكند كه پيامبر ص فرمود: بنده ايمان نمىآورد، مگر آنكه مرا بيش از خودش دوست بدارد و اهلبيت و خاندانم را از خانواده و خاندان خود محبوبتر بدارد. وقتى كه اين روايت را در يك مجلس نقل مىكردند، مردى از ميان جماعت برخاست و گفت: «ابا عبدالرحمان! هماره، رواياتى را نقل مىكنى كه خداوند بدانها دل را زنده مىكند». نيز: مسند احمد، ج 3، ص 207 و ج 4، ص 336. ر. ك: موسوعة اطراف الحديث النبوى، ج 7، ص 312.
حتى جلوگيرى از اين علاقه، مخالفت با اظهار علاقه به ايشان و اظهار كينه و دشمنى نسبت به آنان قلمداد مىگردد.
اگر بپذيريم، معيار احكام، عمل پيشينيان است، برخلاف ادعاى ابن تيميه، شواهد و مدارك تاريخى نشان مىدهد كه آنها نيز در گذر زمان، مراسم جشن برگزار مىكردند. موارد زير گوياى اين سخن است.
الف) قسطلانى مىگويد:
مسلمانان، هماره در ماه ولادت پيامبر (ص) جشن مىگيرند و وليمه مىدهند. خداوند رحمت كند آنانى را كه شبهاى ماه ميلاد او را جشن مىگيرند و روى زخم دل كسانى كه مرض دارند، نمك مىپاشند. (1)
ب) ديار بكرى مىگويد:
مسلمانان پيوسته ماه ولادتش را جشن مىگيرند؛ از مؤمنان پذيرايى مىكنند و شبها صدقه مىدهند؛ شادى خود را آشكار مىكنند؛ به كارهاى خير بيشترى روى مىآورند؛ مولودى
1) المواهب اللدنية، ج 1، ص 27.
مىخوانند و كرامات آن حضرت بر همگان آشكار مىگردد. (1)
الف) ابن عباد مىگويد:
برايم آشكار است كه جشن ولادت پيامبر (ص) يكى از عيدها و آداب و سنن مسلمانان به شمار مىرود. انجام كارهاى شادمانه در روز مبارك ولادتش، مباح است و اشكالى ندارد. (2)
ب) قسطلانى نيز مىگويد: «خداوند رحمت كند آنانى را كه شبهاى ميلاد او را جشن مىگيرند و روى زخم دل كسانى كه مرض دارند، نمك مىپاشند». (3)
ج) مىگويند كه ابوسعيد اربلى نخستين كسى است كه در سال 630 ه. ق روز ولادت پيامبر (ص) را جشن گرفت. البته برخى ديگر گفتهاند كه «المعجز لدينالله»، خليفه فاطمى در مصر، نخستين كسى است كه جشن مولودى برپا كرد. وى در شوال سال 631 ه. ق از مغرب به مصر آمد. (4)
به هر حال، شواهد تاريخى نشان مىدهد مسلمانان در زمانهاى مختلف جشن مولودى برپا مىكردند در حالىكه ديگر مسلمانان و فقها به صراحت يا حتى غير مستقيم با عمل آنها مخالفت نمىكردند.
بنابراين، امكان دارد كه در نقل روايت اشتباهى رخ داده باشد. آنچه را كه از پيامبر (ص) وارد شده اين است كه فرمود: خدايا قبرم را «بت» قرار مده و به مسلمانان هشدار داده تا قبرش را مسجد نگيرند و براى آن سجده نكنند. همچنين قبر او را قبله نگيرند كه رو به آن نماز بخوانند.
1) مسند احمد، ج 2، ص 246.
مسند قرار دارد، زيرا عيد به معناى روز يا موسم خاصى است و اگر براى واژه «قبر» به عنوان مسند بيايد، جمله معنا ندارد، ولى مىتواند در اينگونه جملهها مسند بيايد: موسم حج، عيد است و يا روز جمعه، عيد است.
راوىشناسان درباره سهيلبن ابى صالح نظر مثبتى ندارند. ابو حاتم درباره او مىگويد: «حديث او نوشته مىشود، ولى به آن استناد نمىكنند». ابن مدينى هم دربارهاش مىگويد: «برادر سهيل از دنيا رفت و او از مرگ برادرش بسيار محزون و غمگين شد و احاديث بسيارى را فراموش كرد». همچنين ابن معين نيز او را ضعيف مىداند.
درباره عبدالله بن نافع نيز اينگونه اظهار كردهاند؛ مثلًا بخارى مىگويد: «برخى از رواياتى را كه در حفظ داشت، معروف و مشهور بود، ولى برخى ديگر غير مشهور».
احمد بن حنبل نيز او را ضعيف قلمداد مىكند و
مىگويد: «او صاحب حديث و اهل نظر نبود». (1)
رازى نيز دربارهاش مىگويد: «او حافظ حديث به شمار نمىرفت و فردى ضعيف بود. برخى رواياتش مشهور، ولى برخى نيز غير مشهورند». (2)
علما و حديثشناسان، روايتى را كه از پيامبر (ص) نقل شده، چندگونه تفسير و معنا كردهاند كه به مهمترين آنها اشاره مىكنيم:
شايد معناى روايت اين باشد كه پيامبر (ص) با اين سخن، مسلمانان را تشويق كرده تا هر چه بيشتر به زيارت قبرش بروند، نه اينكه مانند ايام عيد، سالى يكى دو بار (3)، قبرش را زيارت كنند. (4)
شايد منظور روايت اين باشد كه پيامبر (ص) مىفرمايد، مانند بسيارى از مزارها كه در روز معينى، مثل عيد به زيارت آنها مىروند، براى زيارت قبر من، روز معينى قرار ندهيد
كه فقط در همان روز مرا زيارت كنيد. (1)
از سخنان «خفاجى حنفى» اينگونه برمىآيد كه شايد منظور پيامبر (ص) اين باشد كه همانطور كه مردم در روز عيد جشن مىگيرند و چراغانى و آذينبندى مىكنند، كنار قبر من، دست به چنين اعمالى نزنيد، بلكه بر سر قبرم، زيارت و دعا كنيد و بر من سلام دهيد و سپس برگرديد. (2)
همچنين احتمال دادهاند، شايد منظور اين باشد كه شايسته است تجمع كنار قبر آن حضرت، همراه با خشوع، تفكر، تأمل و درخور حرمت پيامبر (ص) باشد، زيرا دوران ممات آن حضرت، همچون دوره حياتش حرمت و احترام دارد، پس نبايد در اجتماع كنار قبر آن بزرگوار كارهاى لهو و لعب، شوخى و ديگر امور مناسب عيد انجام گيرد. (3)
خفاجى حنفى مىگويد:
درباره سخن پيامبر (ص) كه فرمود: «قبر مرا عيد قرار مدهيد»، گفتهاند: اجتماع كنار قبر آن حضرت در روز معين، آن هم با وضعيتى خاص كراهت دارد. برخى ديگر نيز معتقدند كه منظور روايت اين است كه فراوان به زيارت
قبرش برويد، نه اينكه سالى يك بار قبرش را زيارت كنيد.
در اين روايت، مسلمانان نهى شدهاند كه قبر آن حضرت را به عنوان عيد قرار دهند. منظور از نهى اين است كه مردم با حالت مخصوصى كنار قبرش حاضر نشوند؛ يعنى همچون ايام عيد، قبرش را آذينبندى نكنند و اعمال متناسب با عيد در آنجا انجام ندهند، بلكه براى دعا و زيارت بر سر قبرش حضور يابند، و به آن حضرت سلام دهند و سپس بازگردند.
خفاجى همچنين در شرح اين روايت مىافزايد:
ما معنا و تفسير روايت را بيان كرديم كه همچون روز عيد، كنار قبر پيامبر (ص) حاضر نشويد. اين روايت ادعاى ابن تيميه و همفكرانش را ثابت نمىكند، بلكه اجماع مسلمانان برخلاف ادعاهاى اوست. پس اين روايت را بايد برخلاف برداشت ابن تيميه تفسير كنيم، زيرا سخنان وى وسوسهاى شيطانى است. (1)
علما در ردّ وهابيت كتابهاى بسيارى نوشتهاند
1) نسيم الرياض فى شرح الشفا، ج 3، صص 523، 577؛ ر. ك: الغدير، ج 5، ص 119.
و جالب اينكه مؤلفان اين كتابها، فقط شيعه نيستند، بلكه علما و دانشمندان همه مذاهب اسلامى از جمله خود حنبلىها (1)در پاسخ به اين جماعت دست به قلم بردهاند. برخى از مهمترين اين كتابها را به ترتيب حروف الفبا به حضور خوانندگان عزيز معرفى مىكنيم.
ابن تيميه حياته و عقائده، صائب عبدالحميد، معاصر.
الآيات الجليله، شيخ مرتضى كاشف الغطاء، م 1931 م.
اتحاف اهل الزمان بأخبار ملوك تونس و عهد الامان، احمد بن ابى الضياف.
الأجوبة النجدية عن الاسئلة النجدية، ابو العون السفارينى الحنبلى، م 1188 ه. ق.
الأجوبة النعمانية عن الاسئلة الهندية، خيرالدين الآلوسى، 1317 ه. ق.
الآيات البينات فى قمع البدع والضلالات، شيخ محمد حسين كاشف الغطاء، 1373 ه. ق.
الوهابية فى الميزان، شيخ جعفر سبحانى، معاصر.
الأرض والتربة الحسينية، شيخ محمد حسين كاشف
1) علماى اهل سنت، بيش از چهل كتاب در پاسخ به وهابيت نوشتهاند. ر. ك: بحوث فى الملل والنحل، ج 4، ص 354.
الغطاء، 1371 ه. ق.
ازاحة الغى فى الرد على عبدالحى، سيد على بن الحسن العسكرى، 1240 ه. ق.
ازاحة الوسوسة عن تقبييل الأعتاب المقدسة، شيخ عبدالله مامقانى، م 1351 ه. ق.
إزهاق الباطل، ميرزا محمد بن عبدالوهاب كاظمى، 1303 ه. ق.
الاسلام السعودى الممسوخ، سيد طالب خراسانى، معاصر.
الاسلام والوثنية السعودية، فهد القحطانى، معاصر.
الاصول الأربعة فى ترديد الوهابية، محمد حسن جان سرهندى، 1346 ه. ق.
إظهار العقوق من منع التوسل بالنبى والولى الصدوق.
اعتراضات على ابن تيمية، احمد بن ابراهيم الحنفى. (1)
الأقوال المرضية فى الرد على الوهابية، عطاء الكسم الدمشقى. (2)
إكمال السنة فى نقض منهاج السنّة، سيدمهدى قزوينى، 1358 ه. ق.
كمال المنّة فى نقض منهاج السنّة، سراج الدين حسن بن عيسى اليمانى، 1353 ه. ق.
الامامة الكبرى والخلافة العظمى فى ردّ منهاج ابن تيمية، سيد حسن قزوينى، 1380 ه. ق.
الانتصار للأولياء الأبرار، شيخ طاهر سنبل الحنفى.
الإنصاف والانتصاف لأهل الحق من الاسراف، 757 ه. ق.
إهداء الحقير معنى حديث الغدير الى أخيه البارع البصير، سيد مرتضى خسروشاهى، 1353 ه. ق.
الأوراق البغدادية فى الجوابات النجدية، ابراهيم البغدادى، 1354 ه. ق.
بحوث مع اهل السنة والسلفية، سيد مهدى روحانى، معاصر.
برائت الشيعة من مفتريات الوهابية، احمد حامد السودانى.
البراءة من الاختلاف، على زينالعابدين السودانى.
البراهين الساطعة، شيخ سلامة العزامى، 1379 ه. ق.
البصائر لمنكرى التوسل بأهل المقابر، حمدالله الداجوى، 1975 م.
المقالات السنية فى رد ضلالات ابن تيمية،
شيخ عبدالله الهروى، معاصر.
خداوند منّان را سپاسگزارم كه به بنده توفيق عنايت كرد تا مطالبى را كه پيشكشى است اندك، تقديم كنم. اين مطالب را در چند جلسه درس و سخنرانى در حوزه علميه الرسول الاكرم و نيز حوزة الزهرا در بيروت ايراد كردم. هفت سال پيش نيز خلاصهاى از آن را در «جامعة الزهرا» در شهر قم تدريس كردم. سپس آن مطالب را گردآورى، تنظيم و ويرايش نمودم تا به صورت كتابى تقديم كنم. اميدوارم خدمتى ناچيز به محضر اهلبيت: باشد.
از خداوند مىخواهم اين كوشش را از ما قبول فرمايد. آمين يا رب العالمين.
1) ر. ك: مجله تراثنا، شماره چهارم، شوال 1409. فهرست بيش از دويست عنوان كتاب در پاسخ به وهابيت در اين شماره آمده است.
كتابنامه
كتابنامه
قرآن كريم.
نهجالبلاغه.
ابن تيميه حياته وعقائده، صائب عبدالسلام.
الإتحاف بحبّ الأشراف، الشبراوى، قم منشورات رضى، بىتا.
الأحكام السلطانية، الماوردى، قم انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، بىتا.
إحياء علوم الدين، الغزالى، بىجا، نشر الثقافة الاسلامية، بىتا.
أخبار مكة، ابن الوليد الأزرقى، بيروت، دار الاندلس، بىتا.
ارشاد السارى، القسطلانى، بيروت، دارالفكر.
اسد الغابة، ابن الاثير الشيبانى، بىجا، المكتبة الاسلامية، بىتا.
اسنى المطالب، ابو يحيى الانصارى، مصر، المكتبة
الاسلامية، 1313 ه- ..
الإصابة فى معرفة الصحابة، ابن حجر العسقلانى، بيروت، دار الكتاب، بىتا.
الاصول، السرخس، بيروت، دار المعرفه.
أعلام النساء المؤمنات، محمد حسون و ام على شكور، قم، انتشارات اسوه.
الأغانى، ابن الفرج الاصبهانى، بيروت، دار الفكر.
اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه، بيروت، دار المعرفه.
الانساب، السمعانى، بيروت، دار الكتب العلمية.
إيمان ابىطالب، فخار بن معد، قم، انتشارات فيروزآبادى.
بحارالأنوار، محمد باقر المجلسى، بيروت، دار الوفاء.
بحوث فى الملل والنحل، سبحانى، جعفر، قم، انتشارات جامعه مدرسين.
البداية والنهاية، ابن كثير، بيروت، دارالفكر.
البناء على القبور، المعلمى اليمانى، رياض، دار أطلس.
التاج الجامع للأصول، شيخ منصور على ناصف، بيروت، دار إحياء التراث العربى.
تاريخ الإسلام والملوك، الطبرى، بيروت، دار المعارف.
تاريخ الاسلام، الذهبى، دار الكتاب العربى.
تاريخ الخميس، الديار بكرى، بيروت، دار صادر.
تاريخ بغداد، الخطيب البغدادى، بيروت، دار الكتب العلمية.
التبرك، على احمدى ميانجى.
التبيين فى انساب القرشيين، موفق الدين المقدسى، بيروت، عالم الكتب ومكتبة النهضة.
التبيين لاسماء المدرسين، السبط بن العجمى.
تذكرة الحفاظ، شمسالدين الذهبى، بيروت، دار الكتب العلمية.
الترغيب والترهيب، المنذرى، بيروت، دار الفكر.
تفسير الدر المنثور، السيوطى، جلالالدين، بيروت، دار المعرفة.
التفسير الكبير، الرازى، مطبعة البهية المصرية.
تمهيد شرح الموطا، ابن عمر القرطبى، تحقيق: مصطفى العلوى و محمد البكرى، مغرب وزارت اوقاف.
تهذيب الاحكام، الطوسى، تهران، دار الكتب الاسلامية، بىتا.
تهذيب التهذيب، ابن حجر العسقلانى، بيروت، دار الفكر.
تهذيب الكمال، المزى، بيروت، مؤسسة الرسالة.
الجامع الصغير، السيوطى، جلالالدين، بيروت، دار الفكر.
الجامع للاصول، ابن اثير، بيروت، دار احياء التراث العربى.
الجرح والتعديل، الرازى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
الجواهر المضيئة، ابو محمد القرشى الحنفى، رياض، دار العلوم.
الحديقة الندية، النابلسى، استانبول، المطبعة العامرة.
الحضرة الأنسية فى الرحلة القدسية، عبدالغنى النابلسى، بيروت.
حلية الأولياء، ابو نعيم الاصبهانى، بيروت، دار الفكر.
الخصائص الكبرى، السيوطى، جلالالدين، قاهره، دار الكتب الحديثه.
درر الأخبار فيما يتعلق بحال الاختصار، محمدرضا طبى، نجف، مطبعة الاداب.
دفع شبة من شبة وتمرّد، الحصنى الشافعى، دار احياء الكتب العربية.
دول الإسلام، العنبزى.
ردّ المختار، ابن عابدين، مصر، بولاق القاهره.
الرفع والتكميل، الكنوى، مؤسسه قرطبة.
الرياض النضرة، المحب الطبرى، دار الندوة الجديد.
سبل الهدى والرشاد، الصالحى الشامى.
سلسلة الأحاديث الضعيفة، الألبانى.
سنن ابن ماجة، القزوينى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
سنن أبى داوود، السجستانى، دار احياء السنة النبوية.
سنن الترمذى، محمد بن سورة، بيروت، دار احياء التراث العربى.
سنن الدار قطنى، على بن عمر الدار قطنى، قاهره، دار المحاسن.
السنن الكبرى، البيهقى، بيروت، دار المعرفه.
سنن النسايى، احمد بن شعيب، بيروت، دار احياء التراث العربى.
سير اعلام النبلاء، الذهبى، بيروت، الرسالة.
السيرة الحلبية، على بن برهان الحلبى، بيروت.
السيرة النبوية، ابن هشام، بيروت، دار احياء التراث العربى.
السيف الصيقل، تقىالدين السبكى، قاهره، مطبعة السعادة.
شذرات الذهب، ابن عماد الحنبلى، بيروت، دار
احياء التراث العربى.
شرح السنة، البغوى.
شرح الشفا، ملاعلى القارى.
شرح المواهب اللدنية، الزرقانى، دار الكتب العلمية.
شفاء السقام فى زيارة خير الانام، تقىالدين السبكى، بيروت، دار الآفاق الجديد.
الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، القاضى عياض.
صحيح البخارى، محمد بن اسماعيل البخارى، القاهره، مطبوعات صبح.
صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج، بيروت، دار احياء التراث.
صفة الصفوة، ابن الجوزى، بيروت، دار المعرفة.
صلح الاخوان، الخالدى.
الضعفاء الصغير، النجارى، بيروت، دار القلم.
الضعفاء الكبير، العقيلى، بيروت، دار العلمية.
الضوء اللامع، السخاوى، بيروت، دار مكتبة الحياة.
طبقات الحنابلة، ابن الحسن بن ابى يعلى.
طبقات الشافعية، الاسنوى.
طبقات القراء، تقىالدين، السبكى، دار احياء الكتب العربية.
الطبقات الكبرى، ابن سعد، دار بيروت.
طرح التثريب فى شرح التقريب، العراقى.
العبر فى اخبار من غبر، الذهبى، بيروت، دار الكتب العلمية.
عمدة القارى، العين الحنفى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
الغدير، الأمينى، بيروت، دار الكتاب العربى.
فتاوى السبكى، تقىالدين سبكى، بيروت، دار المعرفة.
فتح البارى، ابن الحجر العسقلانى، بيروت، دار الريان.
الفصول المهمة، ابن الصباغ المالكى، مطبعة العدل.
فيض القدير (شرح الجامع الصغير)، المناوى، بيروت، دار المعرفة.
قاموس الرجال، محمدتقى التسترى، قم، انتشارات جامعه مدرسين.
القاموس فى اللغة، الفيروزآبادى، بيروت، دار الجيل.
الكاشف فى تصحيح رواية البخارى لحديث تحريم المعارف، الأثيرى.
الكامل فى الضعفاء، الجرجانى، بيروت، دار الفكر.
كشف الارتياب، العاملى.
كشف الخفاء، العجلونى، قاهره، مكتبة القدس.
كشف الظنون، حاجى خليفه، بيروت، دار احياء التراث العربى.
كشف القناع عن متن الاقناع، اللهبوتى، بيروت، عالم الكتب.
كنزالعمال، المتقى الهندى، بيروت، مؤسسه الرساله.
الكنى والالقاب، قمى، تهران، مكتبه الصدوق.
لسان العرب، ابن منظور محمد بن مكرم الأفريقى، قم، ادب الحوزه.
لسان الميزان، ابن حجر العسقلانى، بيروت، دار الفكر.
مآثر الانافه فى رتبه الخلافه، القلقشندى.
مجله تراثنا، شماره چهارم، قم، شوال 1409.
مجمع البحرين، الطريحى، المكتبه الرضويه.
مجمع البيان، الطبرسى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
المجموع، النووى، بيروت، دار الفكر.
مختصر تاريخ دمشق، ابن بدران، دار احياء التراث.
مختصر طبقات الحنابله.
المدونه الكبرى، المالك بن انس الأصبحى، بيروت، دار صادر.
مرآه الجنان، اليافعى اليمن، قاهره، دار الكتب الاسلامى.
مرقاه المفاتيح، الهروى الحنفى، مصر.
مستدركات علم الرجال، نمازى، تهران، انتشارات حيدرى.
مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دار الفكر.
مشارق الانوار، الحمزاوى.
مشكاه المصابيح، التبريزى، بيروت، المكتبه الاسلاميه.
مشكل الالفاظ، الطحاوى، دار الباز.
المصنف، عبدالرزاق، بيروت، المكتبه الاسلاميه.
المعارف، ابن قتيبه، قم، انتشارات شريف رضى.
معالم الزلفى، البحرانى، تهران، دار الخلافه.
معجم الالفاظ النبويه، جمعى از مستشرقان، انتشارات بريل، لندن، بىتا.
معجم البلدان، ياقوت الحموى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
المعجم الصغير، الطبرانى، بيروت، دار الكتاب العربى.
المعجم الكبير، بغداد، اوقاف.
مغنى المحتاج، محمد الشربينى، المكتبه الاسلاميه.
المغنى، ابن قدامه، بيروت، عالم الكتب.
مفتاح كنوز السنه، اى فنسك، مكه، دار الباز.
المقالات السنيه فى ردّ ضلالات ابن تيميه،
عبدالله الهروى، بيروت، دار المشاريع.
المقالات، كوثرى، قاهره.
المنتظم، ابن الجوزى، بيروت، دار الكتب العلميه.
منتهى الآمال، القمى، بيروت، الدار الاسلاميه.
منيه الراغب، شيخ طبى، قم، دفتر تبليغات اسلامى.
المواسم والمراسم، سيد جعفر مرتضى.
الموافقات، الشاطبى، بيروت، دار المعرفه.
المواهب اللدنيه، القسطلانى، دار الكتب العلميه.
موسوعه اطراف الحديث، ابو هاجز زعلول، بيروت، عالم التراث.
موسوعه العتبات المقدسه، جمعى از مؤلفان، بيروت، دار الاضواء.
الموطأ، امام مالك، بيروت، احياء التراث.
ميزان الاعتدال، الذهبى، بيروت، دار المعرفه.
الميزان، الطباطبايى محمدحسين، دار الكتب الاسلاميه.
النجوم الزاهره، ابن تغرى، بيروت، دار الكتب العلميه.
نيل الأوطار، الشوكانى، بيروت، دار الكتب العلميه.
وسائل الشيعه، الحر العاملى، بيروت، دار
احياء التراث العربى.
وفاء الوفاء، السمهودى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
وفيات الأعيان، ابن خلكان، بيروت، دار التعارف.
وقعه الصفين، نصر بن مزاحم، قم، مكتبه النجفى، بىتا.