ghaemiyeh.com
سرشناسه : هادیمنش، ابوالفضل، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پديدآور : ساقی تشنه/ ابوالفضل هادیمنش؛ تدوین مرکز تحقیقات حج.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر٬ ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۳۱ ص.
شابک : ۱۰۰۰۰ریال: 978-964-540-215-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول: زمستان ۱۳۸۸.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : عنوان روی جلد: ساقی تشنه: نگاهی به زندگی حضرت ابوالفضل (ع).
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۲۳] - ۱۳۱؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : ساقی تشنه: نگاهی به زندگی حضرت ابوالفضل (ع).
موضوع : عباسبن علی (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق. -- سرگذشتنامه
موضوع : عباسبن علی (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق. -- زیارتنامهها
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- اصحاب
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. مرکز تحقیقات حج
رده بندی کنگره : BP۴۲/۴ /ع۲ھ۲۳ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۴۴۵۷۹
سعادت واقعى انسان و شرط پويايى جوامع بشرى در سايه شناخت و كارآمد كردن سيره اولياى الهى است.
پرآشكار است كه سيره اولياى الهى، به ويژه اهل بيت خاندان وحى، به عنوان متقنترين آموزههاى تربيتى و اساسىترين مؤلفه در فرهنگ اسلامى است. شناخت واقعيتهاى زندگى آنان و بهرهگيرى از روش و منش و رفتار و گفتارشان، مىتواند زمينههاى تعالى و سعادت واقعى انسان را فراهم سازد. از اين رو، پژوهش در آثار اولياى الهى، به ويژه جستوجو در احوال خاندان پاك نبوت، به منظور الگوگيرى از آنان، ضرورت انكارناپذير مراكز پژوهشى است.
گروه تاريخ مركز تحقيقات حج، در راستاى ايفاى رسالت خود، براى ترويج فرهنگ اصيل اهل بيت عليهم السلام، دست به انتشار شرح حال عدهاى از مردان و زنان انسانساز زده است كه از جمله آنان، شرح حال حضرت
ابوالفضل العباس عليه السلام، مجسمه ايثار و وفاست. اميد است كه اين نوشته مورد قبول آستان رفيع آن حضرت كه قبلهگاه حاجات محتاجان است، قرار گيرد.
در پايان، مركز تحقيقات لازم مىداند كه از تلاشهاى پژوهشگران محترم و همه كسانى كه در به ثمر رساندن اين اثر تلاش كردند، سپاسگزارى نمايد.
گروه تاريخ و سيره
مركز تحقيقات حج
زندگانى حكمتآميز و غرورآفرين پيشوايان معصوم عليهم السلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نكات عالى و آموزنده در راستاى الگوگيرى از شخصيت كامل و بارز آنان بوده و نيز درسهاى تربيتى امامان عليهم السلام نسبت به فرزندان خويش، در تمامى زمينههاى اخلاقى و رفتارى، سرمشق كاملى براى دوستداران فرهنگ متعالى اهل بيت عصمت عليهم السلام به ويژه براى نسل جوان، به شمار مىرود. از آنجا كه زندگانى پرخير و بركت اهل بيت عليهم السلام در بردارنده دو اصل استوار حماسه و عرفان است، بررسى دقيق بُعد حماسى و عرفانى آنان و فرزندانشان كه در معرض پرورش و تربيت ناب اسلامى آنان قرار داشتهاند، براى همگان، جذّاب و آموزنده خواهد بود.
در نوشتار حاضر، سعى شده است با بررسى زوايايى از زندگانى حضرت عباس عليه السلام، پور بىهماورد حيدر عليه السلام، چهره روشنترى از آن حضرت به تصوير كشيده شود.
دوان دوان خود را به مسجد رساند. بر آستانه در ايستاد و نفسزنان گفت: «مژده! مژده!» امام على عليه السلام سخن خود را با اصحاب قطع كرد و فرمود: «خير باشد قنبر!» عرقِ پيشانى خود را با گوشه آستينش پاك نمود و عرض كرد: «مولاى من! هم اكنون از خانه شما مىآيم.
خدا به شما فرزندى عنايت فرموده است؛ آمدم كه هم بشارت دهم و هم اسم و كنيهاش را بپرسم».
برق شادى در چشمان امام على جهيد و با تبسم فرمود: «اين نوزاد جايگاه بلندى بر آستانه ربوبى دارد و نام و كنيه و لقبهايش نيز بسيار است. اينك به منزل مىآيم و نام او را انتخاب خواهم كرد».
على عليه السلام داخل منزل شد و زينب عليها السلام، قنداقه كودك را به دست پدر داد. اشك شوق از بام نگاه على عليه السلام بر چهره نوزاد لغزيد و او را در آغوش فشرد. سپس در گوش
راستش اذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
ميلاد او، چهارم شعبان سال بيست و ششم ه. ق (1)، هنگام ظهر بود.
چشمها منتظر و دلها بىقرار بود تا ببينند امام على عليه السلام، نوزاد خويش را به چه مىنامد و به چه انگيزهاى، نام مىنهد.
امام او را عباس ناميد. عباس به معناى «در هم كشيدن بشره و گرفتگى صورت» (2)است. برخى عباس را به معناى شيرى كه ديگر شيرها از او مىگريزند، معنا كردهاند. (3)
در فرهنگ عربى به آن دسته از نامهايى كه با پيشوند ابْ(در مردان) و امّ(در زنان) همراه باشد، كنيه مىگويند.
سنتِ گذاشتن نامى در قالب كنيه براى افراد در ميان قبايل عرب، گونهاى بزرگداشت و تجليل نسبت به فرد به شمار مىآيد. (4)
در منابع تاريخى، براى حضرت عباس كنيههاى متعددى برشمردهاند كه به برخى از مشهورترين آنها اشاره مىكنيم:
در منابع بسيارى، كنيه حضرت عباس عليه السلام را ابوالفضل بر شمردهاند (1)كه در بين كنيههاى ايشان مشهورترين است. اما ديگر كنيههاى او يا غيرمشهورند يا اينكه پس از واقعه كربلا حضرت را بدان خواندهاند. در اينكه آن حضرت فرزندى به نام فضل داشته يا انتساب ابوالفضل به آن حضرت بر اساس نسبت رايج در ميان بنىهاشم بوده كه بر اساس آن هر كسى كه نامش عباس بود به اين كنيه خوانده مىشد، اختلاف است. (2)
در لغت عرب، قِربة به معناى «مشك آب» است.
حضرت عباس عليه السلام را به جهت آب رسانىاش در كربلا به اين كنيه ناميدهاند. (3)
حضرت عباس عليه السلام لقبهاى بسيارى دارد. براى ايشان بيش از بيست لقب برشمردهاند كه معروفترين آنها عبارتند از:
حضرت عباس عليه السلام، جمال و زيبايى ويژهاى داشته است و چون از دودمان هاشم، جد پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، او را «ماه فرزندان هاشم» مىخواندند. اين لقبى مشهور براى حضرت به شمار مىرود و بسيارى از منابع، آن را برشمردهاند. (4)
در دوران زندگانى امام مجتبى عليه السلام و در زمان امامت امام حسين عليه السلام، هرگاه نيازمندى براى كمك خواستن نزد اين دو امام همام مىآمد، حضرت عباس عليه السلام مأمور اجراى دستور امام خويش مىشد. حضرت عباس عليه السلام
جايگاه بلندى نزد برادرش امام حسين عليه السلام داشت.
نوشتهاند:
همان گونه كه پدرش امير مؤمنان عليه السلام جايگاه بلندى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله داشت و باب او بود و هر گاه مشكلى روى مىداد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابتدا آن را با على عليه السلام در ميان مىگذاشت، عباس عليه السلام نيز چنين جايگاهى نسبت به امام حسين عليه السلام داشت و امام با پيشامد هر مشكلى از او مىخواست كه آن مشكل را برطرف نمايد. (1)اين مسئله سبب شد تا ايشان را باب الحوائج؛ «برآورنده نيازها» بخوانند. (2)البته به نظر مىرسد اين لقب بعدها در نتيجه توسلها و كرامتهاى آن حضرت به ايشان داده شده است.
سقّا از مشهورترين لقبهاى حضرت عباس عليه السلام است كه پس از واقعه كربلا به ايشان نسبت داده شد. (3)يكى از بىرحمانهترين حربههاى جنگى دشمن در واقعه كربلا، بستن آب به روى لشكر امام حسين عليه السلام بود كه از روز هفتم ماه محرّم آغاز شد، اما حضرت عباس عليه السلام
به همراه برخى ديگر از بنىهاشم، به فرات حمله مىبرد و آب مىآورد. (1)
اصطلاحى نظامى است كه در جنگها به كار مىرفته و به فردى شجاع اطلاق مىشده كه در پيشانى لشكر به جنگ با دشمن مىپرداخته است. اين لقب پيش از حضرت عباس عليه السلام تنها به دو نفر داده شد؛ ابتدا به فردى قريشى از قبيله بنى عبدالدار كه از دشمنان سرسخت مسلمانان بود و طلحة بن ابى طلحة نام داشت كه در جنگ احد، حضرت على عليه السلام او را كشت. بعد از او مالك اشتر نخعى را كبش العراق مىخواندند. (2)پس از وى اين لقب به حضرت عباس عليه السلام رسيد آن گونه كه از زبان امام حسين عليه السلام سرودهاند:
عَبَّاسُ عليه السلام كَبْشُ كَتِيبَتِى وَ كَنَانَتِىوَ سرُّ قَوْمِى بَلْ اعَزُّ حُصُونِى
عباس عليه السلام پهلوان لشكر و اهل بيت من، بلكه شكست ناپذيرترين دژ من است. (3)
در لغت عرب، ظعينة از ريشه ظَعَنَ(كوچ كرد) گرفته شده و به معناى زن هودجنشين (1)
است. اين لقب نيز پس از واقعه عاشورا به حضرت داده شد و به معناى پشتيبان زنان هودجنشين است؛ چرا كه دلگرمى زنان اهل حرم، به بازوى تواناى عباس عليه السلام بود.
علاوه بر لقبهاى ياد شده، القاب ذيل براى آن حضرت آمده است: شهيد (2)، عبد الصالح، مستجار(پشت و پناه)، فادى(فداكار)، ضَيغَم(شير)، مُؤثر(ايثارگر)، ظَهر الولاية(پشتيبان ولايت)، طيار (3)، اكبر (4)، مواسى(ايثار كننده)، واقى(پاسدار)، ساعى (5)(تلاشگر)، صدّيق(راستگفتار و درستكردار)، بَطَل(گُرد)، اطلس(چابك و شجاع: در لغت به معناى رنگارنگ يا دو رنگ بوده (6)و كنايه از فرد زيرك و چابك است)، حامل اللّواء(پرچمدار) (7)، صابر، مجاهد، حامى، ناصر. (8)
1) آذرتاش آذرنوش، فرهنگ معاصر، ص 213
2) سيد بن طاووس، مصباح الزائر، صص 245- 249؛ بحار الأنوار، ج 98، صص 222- 227
3) بطل العلقمى، ج 2، ص 108
4) بطل العلقمى، ج 2، ص 72؛ مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 305
5) سه لقب اخير در زيارت ناحيه مقدسه آمده است
6) لسان العرب، ج 6، ص 135
7) مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40؛ بطلالعلقمى، ج 2، ص 12
8) سيد بن طاووس، إقبال الاعمال، ص 334؛ بحار الأنوار، ج 98، ص 364؛ مصباح الزائر، ص 351
در كلام امامان معصوم عليهم السلام لقبهاى ديگرى نيز براى حضرت عباس آمده است كه از جايگاه والا و مقام ارجمند حضرت عباس عليه السلام حكايت مىكند.
ازدواج حضرت على عليه السلام با امّ البنين عليها السلام بدين صورت بود كه ايشان از برادر خويش، عقيل، خواست كه براى او زنى از خانوادهاى اصيل، شجاع و خداپرست برگزيند تا پسرى شجاع براى او به دنيا آورد. (1)عقيل بن ابى طالب، در عصر خود به نسب شناسى شهرت داشت.
چون عقيل از اصالت خاندان و جنگاورى نياكان حضرت امّ البنين عليها السلام آگاهى داشت (2)، وى را به امير مؤمنان على عليه السلام معرفى كرد. امام پس از مشورت با عقيل، از امّ البنين عليها السلام خواستگارى كرد. امّالبنين عليها السلام نيز با كمال رضايت، پيشنهاد امام را پذيرفت و با امام على عليه السلام ازدواج كرد.
فاطمه، ملقب به امّ البنينّ، دختر حزام بن خالد بن ربيعة، زنى با كمال، اديب و باوقار بود كه به عقد امير مؤمنان عليه السلام در آمد و صاحب چهار فرزند شد كه بزرگترين آنها عباس عليه السلام بود. او همواره خود را خدمتگزار فرزندان
امام مىدانست و فرزندان زهرا عليها السلام را بر فرزندان خويش مقدم مىداشت. وى پس از بازگشت كاروان آزادگان و سرافرازان حسينى به مدينه، به استقبال كاروانيان شتافت و پيش از هر چيز، از حسين عليه السلام سراغ گرفت و حتى از چهار فرزند دلاور و رشيد خود، سخنى نگفت. از اين رو، بيرق سوگ در عزاى فرزندان فاطمه عليها السلام برافراشت و بر آنان گريست و گفت: «همه فرزندانم و آن چه در زير اين آسمان كبود است، فداى حسين عليه السلام باد». (1)
حضرت عباس عليه السلام در گسترهاى چشم به جهان گشود كه رايحه دلانگيز وحى، فضاى آن را آكنده بود و در دامان مردى سترگ پرورش يافت كه بر كرانههاى تاريخ ايستاده بود. عباس عليه السلام در محضر پدرى پرورش يافت كه پدرِ يتيمان شهر و غمخوار و همزبان غريبان بود؛ پدرى مهربان كه يتيمان شهر را بر فرزندان خويش، مقدم مىدانست و لقمههاى اشك آلود را با دست خود در دهان آنان مىنهاد تا گرد يتيمى بر چهرهشان ننشيند.
عباس عليه السلام افزون بر پدر بزرگوار خويش، محضر سه
1) محمد على مدرسى، ريحانة الأدب، ج 8، ص 292؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 40
امام ديگر را درك كرد و از فيض حضور در مكتب آنان نيز برخوردار شد.
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، لُبابَة دختر عبيداللَّه بن عباس را كه پسر عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود، به عقد خويش درآورد. (1)تاريخِ ازدواج وى مشخص نيست؛ اما از سن فرزندان حضرت عباس عليه السلام، مىتوان حدس زد كه ازدواج او بين سالهاى 40 تا 45 ه. ق صورت گرفته و سن او هنگام ازدواج، بيست سال بوده است.
ثمره اين پيوند، فرزندانى به نامهاى عبيداللَّه، فضل، حسن، قاسم و يك دختر بود (2)اما بين تاريخ نگاران، در تعداد آنها اختلاف است.
حضرت عباس عليه السلام در سال 26 ه. ق ديده به جهان گشود و هنگامى كه به شهادت رسيد، 34 سال داشت. (3)او در مدت زندگانى پربركت خويش، مدت 14 سال محضر پدر بزرگوار خويش، حضرت على عليه السلام را
درك كرد، مدت 24 سال در خدمت برادرش امام مجتبى عليه السلام بود و در تمام مدت 34 سال عمر خويش، از دامان تربيت برادرش، اباعبداللَّه الحسين عليه السلام، فيض برد. (1)
1) سيدمحسن امين عاملى، اعيان الشيعة، ج 7، ص 429
حضرت عباس عليه السلام داراى زيبايى ويژهاى بود و چهره دلربايش، هر بينندهاى را به تحسين وا مىداشت. او، چون ماه تمام، در ميان هاشميان مىدرخشيد. جدّ او، عبد مناف را ماه مكه و عبداللَّه، پدر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ماه حرم مىخواندند. حضرت عباس عليه السلام نيز ماه بنىهاشم لقب گرفت. گذشته از آن، در گزارشهاى تاريخى آمده است:
عباس عليه السلام مردى زيبا، تنومند و آراسته بود كه هر گاه بر اسب تناورى سوار مىشد، پاهايش به زمين مىرسيد. (1)مشهور است امام على عليه السلام، از همان سنين كودكى، فنون رزمى، مانند: كشتى، شمشيرزنى، تيراندازى و
1) محمد باقر مجلسى، جلاء العيون، ص 678؛ مقاتل الطالبيين، ص 56؛ اعيان الشيعة، ج 7، ص 430
سواركارى را به او مىآموخت و گاه خود با او به ورزش مىپرداخت. (1)
حضرت عباس عليه السلام مردى درشت اندام و تنومند بود و از كودكى با ورزش و كارهاى سخت و طاقتفرسا انس داشت. نوشتهاند: روزى مردى وارد مسجد شد و شمشيرى را از صندوقچه درآورد و به امام على عليه السلام هديه كرد و حضرت آن را به فرزندش، عباس داد. سپس به برازندگى شمشير بر اندام رشيد و تناور فرزندش نگريست و اشك بر محاسنش جارى شد. حاضران پرسيدند: «يا امير مؤمنان عليه السلام! چرا گريه مىكنيد؟» حضرت فرمود:
روزى را مىبينم كه او با اين شمشير، نفس دشمن را در سينه حبس مىكند و بىامان بر آنان مىتازد و سرانجام به شهادت مىرسد. (2)امام حسين عليه السلام نيز در واقعه كربلا با ديدن بدن غرق به خون او، شجاعتش را با جملهاى كوتاه، تفسيرى بلند مىكند و مىفرمايد:
اليَومَ نَامَتْ اعْيُنٌ بِكَ لَمْ تَنَمْوَ تَسَهَّدَتْ أُخْرى فَعَزَّ مَنَامُهَا (1)
چشمهايى كه ديشب از ترس تو نخوابيده بودند، امشب به خواب خواهند رفت.
حضرت عباس عليه السلام در عرصه دانايى و معرفت، شخصيت برجستهاى است. درباره دانش او گفته شده است: «وَ قَدْ كانَ مِن فُقَهاءِ أَوْلادِ الائمّةِ» (2)
؛ «عباس عليه السلام، از جمله فرزندان دانشمند امامان عليهم السلام است».
در روايتى، يكى از پيشوايان معصوم عليهم السلام، شخصيت علمى او را اينگونه ترسيم مىكند:
انَّ العَبَّاسَ بنَ عَلِىّ عليه السلام زَقَّ العِلمَ زَقّاً. (3)
به درستى كه عباس بن على عليه السلام، دانش را از سرچشمه نوشيده است، نوشيدنى!
امام صادق عليه السلام نيز در اين زمينه فرمود: «كانَ عَمُّنَا الْعَبّاسُ عليه السلام نافِذَ البَصِيرَة» (4)
؛ «عموى ما عباس عليه السلام بينشى ژرف داشته است».
يكى از ارزشهاى والاى انسانى و اسلامى، رعايت ادب و فروتنى نسبت به افرادى است كه در مقايسه با انسان، داراى برترى باشند. در تاريخ، نمونههاى گويايى از اين ويژگى در حضرت عباس عليه السلام به چشم مىخورد.
وى هرگز بدون اجازه در محضر امام حسين عليه السلام نمىنشست و پس از اجازه گرفتن نيز بسيار فروتنانه- به صورت دو زانو- مىنشست. (1)آن بزرگوار در طول عمر خود، هرگز برادرانش را به اسم يا كنيه، يا با خطاب «برادرم!» صدا نمىزد، بلكه با تعبيرهايى مؤدبانه، مانند «فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله!»، «مولاى من!» و «سرور من!»، جايگاه بلند ايشان را پاس مىداشت. (2)
در جنگ صفين، جريانهاى گوناگونى رخ داد؛ درباره يكى از اين حوادث، اينگونه نگاشتهاند: در گرماگرم نبرد صفين، جوانى، درحالىكه نقابى بر چهره داشت، از صفوف سپاه اسلام جدا شد. جلو آمد و نقاب از چهرهاش برداشت. هنوز چندان مو بر چهرهاش نروييده بود، اما صلابت از سيماى تابناكش خوانده مىشد. سنش را حدود هفده سال تخمين زدند. مقابل لشكر معاويه آمد و با نهيبى آتشين، مبارز خواست.
معاويه به ابو شعثاء كه جنگجويى قوى بود، رو كرد و به او دستور داد تا با وى مبارزه كند. ابو شعثاء با تندى به معاويه پاسخ گفت: «مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر مىدانند [حالا تو مىخواهى مرا به جنگ نوجوانى
بفرستى؟]» او هفت فرزند داشت. به يكى از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتى نبرد، عباس عليه السلام او را به خون غلتاند. گرد و غبار جنگ كه فرو نشست، ابو شعثاء با نهايت تعجب ديد كه فرزندش در خاك و خون مىغلتد. فرزند ديگر خود را روانه كرد، اما نتيجه تغييرى نكرد تا جايى كه همگى فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او فرستاد، اما آن جوان دلير، همگى آنان را به هلاكت رساند.
ابو شعثاء كه آبروى خود و پيشينه جنگاورى خانوادهاش را بر باد رفته مىديد، به جنگ با او شتافت؛ اما حضرت او را نيز به هلاكت رساند. ديگر كسى جرأت مبارزه با او به خود نمىداد و تعجب و شگفتى اصحاب امير مؤمنان عليه السلام نيز برانگيخته شده بود. هنگامى كه حضرت عباس عليه السلام به لشكرگاه خود بازگشت، حضرت على عليه السلام نقاب از چهرهاش برداشت و غبار از چهرهاش سترد ... (1)حضرت عباس عليه السلام پش از شهادت امام على عليه السلام، پيوسته مطيع امام حسن و امام حسين عليهما السلام بود، چنانكه در زيارتنامهاى كه براى آن حضرت از امام صادق عليه السلام نقل شده، آمده است: «سلام بر تو اى بنده نيكوكار و
1) محمدباقر خراسانى بيرجندى، كبريت الأحمر، ص 385؛ معالى السبطين، ج 1، ص 438
فرمانبردار خدا و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و مطيع امير مؤمنان و حسن و حسين عليهم السلام». (1)
امام حسن عليه السلام وصيت كرد تا بدن ايشان را در جوار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله دفن نمايند. از اين رو، پس از شهادت ايشان، بنا بر وصيت، بدن مطهر را به سوى مزار تابناك رسول خدا صلى الله عليه و آله تشييع كردند. مروان، حاكم مدينه، از انگيزه تشييع كنندگان آگاه شد و به همراه گروهى از سربازان، با آرايش كامل نظامى، جلوى آنان را گرفت.
مروان فرياد زد: «آيا مىخواهيد او را كنار پيامبر صلى الله عليه و آله به خاك بسپاريد؟» از سوى ديگر، عايشه كه بر استرى سوار بود، نزديك آمد و گفت: «چگونه مىخواهيد كسى را كه من هرگز او را دوست نداشتهام، به خانه من بياوريد؟» مروان دوباره صداى خود را بلند كرد:
آيا اين درست است كه عثمان در دورترين جاى مدينه و در قبرستان به خاك سپرده شود و حسن بن على عليه السلام در جوار پيامبر صلى الله عليه و آله دفن گردد؟ هرگز! من با شمشير جلوى اين كار را خواهم گرفت.
سپس ميان بنى اميه و بنىهاشم درگيرى لفظى
1) نك: زيارت نامه حضرت
صورت گرفت، ولى بنا به وصيت امام، نبايد خونى ريخته مىشد. از اين رو، امام حسين عليه السلام با بردبارى فتنه را خوابانيد و فرمود:
به خدا سوگند اگر سفارش برادرم بر ريخته نشدن خون نبود، مىديديد كه چگونه شما را با شمشيرهاى خدا آشنا مىساختم. شما پيمان خود را با ما شكستيد و هر چه را كه شرط كرده بوديم، از ميان برديد. (1)آن گاه راه قبرستان بقيع را در پيش گرفت. در اين هنگام، مروان با آگاه شدن از وصيت امام و ايمنى از شمشيرهاى بنىهاشم، دست به حركتى زشت آلود زد.
او جلوى بنىهاشم را گرفت و به دستور او، بدن مطهر امام هدف تيرهاى كينه قرار گرفت و هفتاد تير به تابوت امام اصابت كرد. (2)حضرت عباس عليه السلام كه غيرت حيدرى در رگهايش موج مىزد، با ديدن چنين صحنهاى برآشفت؛ سبوى بردبارىاش شكست و دست به قبضه شمشير برد. امام حسين عليه السلام سفارش امام مجتبى عليه السلام را يادآور شد. (3)عباس عليه السلام بار ديگر شكيبايى پيشه ساخت و چون تيغى
برهنه، در كوره صبر، آبديدهتر شد و در انتظار روزى نشست كه بتواند برّندگى اين تيغ را در احياى حق و حقطلبى به ستمپيشگان نشان دهد.
دوران امامت حضرت امام حسين عليه السلام به دو دوره پيش از قيام و دوره شكلگيرى قيام تقسيم مىشود.
در اينجا به يكى از جريانهاى پيش از قيام عاشورا كه حضرت عباس عليه السلام در آن حضور داشت، اشاره مىشود.
وقتى معاويه مُرد، يزيد در دمشق نبود. او به محض رسيدن به دمشق در نامهاى به وليد بن عتبة بن ابى سفيان چنين نگاشت:
حسين عليه السلام را احضار كن و بىدرنگ از او بيعت بگير و اگر سر باز زد، گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست. (1)وليد با مروان مشورت كرد. مروان در پاسخ وليد گفت: «اگر من جاى تو بودم، گردن او را مىزدم. او هرگز بيعت نخواهد كرد». سپس امام حسين عليه السلام را احضار كرد.
1) احمد بن ابى يعقوب، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 177
حضرت عباس عليه السلام نيز به همراه سى تن از بنىهاشم، امام را همراهى كردند.
امام داخل دارالاماره مدينه شد و بنىهاشم، بيرون از دارالاماره، منتظر فرمان امام شدند. وليد از امام خواست تا با يزيد بيعت نمايد، اما امام سرباز زد و فرمود: «بيعت به گونه پنهانى چندان درست نيست. بگذار فردا كه همه را براى بيعت حاضر مىكنى، مرا نيز احضار كن [تا بيعت نمايم]». مروان گفت: «امير! عذر او را نپذير، او بيعت نمىكند، گردنش را بزن». امام برآشفت و فرمود:
واى بر تو اى پسر زن آبى چشم! تو دستور مىدهى كه گردن مرا بزنند! به خدا كه دروغ گفتى و بزرگتر از دهانت سخن راندى! (1)در اين لحظه، مروان شمشير خود را كشيد و به وليد گفت: «به جلادت دستور بده گردن او را بزند، قبل از اينكه بخواهد از اينجا خارج شود. من خون او را به گردن مىگيرم».
امام، بنىهاشم را مطلع كرد و حضرت عباس عليه السلام به همراه افرادش با شمشيرهاى آخته به داخل يورش بردند و امام را به بيرون هدايت نمودند. (2)امام صبح
روز بعد آهنگ هجرت به سوى مكّه نمود و حضرت عباس عليه السلام نيز بدون درنگ و تأمل در نتيجه يا تعلّل در تصميمگيرى، بار سفر بست و با امام همراه گرديد.
پس از فرود آمدن دو لشكر در كربلا، امام حسين عليه السلام پيكى براى عمر سعد فرستاد تا با او گفتوگو نمايد. (1)عمر سعد پذيرفت، اما براى اينكه مبادا خطرى او را تهديد كند، بيست سواره نظام با خود همراه ساخت و به سوى اردوگاه امام حسين عليه السلام به راه افتاد. ولى، هنگامى كه امام را با يار همراه و هميشگىاش حضرت عباس عليه السلام و على اكبر عليه السلام مشاهده كرد، سرافكنده شد و به سربازان خود اشارهاى كرد و همه آنها به جز پسر و غلامش را برگرداند. ولى به خيال خود، همچنان جانب احتياط را رعايت كرده، به آنها دستور داد، فقط كمى دورتر بايستند.
شايد دليل اين كار، اين بود كه قدرت حضرت
1) بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 314
عباس عليه السلام را با تمامى افراد خود، برابر مىدانست. امام سخن را آغاز كرد و به او فرمود:
واى بر تو! آيا از خدايى كه به سوى او بازخواهى گشت، نمىترسى؟ آيا با من سر جنگ دارى؟ با من، فرزند آن كسى كه او را مىشناسى؟! اين گروه را رها كن و با ما باش كه براى تو در پيشگاه خدا شايستهتر است.
عمر سعد پاسخ داد: «مىترسم خانهام را خراب كنند».
امام فرمود: «من آن را مىسازم».
گفت: «مىترسم مزرعهام را بگيرند».
امام فرمود: «من از دارايى خود در حجاز، بهتر از آن را جايگزينش خواهم كرد».
گفت: «بر خانوادهام مىترسم».
امام فرمود: «من سلامت آنان را تضمين مىكنم».
عمر سعد سر به زير انداخت و سكوت كرد، اما سكوتش هرگز نشانه رضا نبود. امام با ديدن چهره فريب خورده و دنياپرست او فرمود: «چه شده تو را؟ خدا تو را هر چه زودتر در اين آسايش طلبىات بكشد و تو را روز رستاخيز، نيامرزد! به خدا قسم كه جز اندكى از گندم رى نخواهى خورد». ابن سعد بىشرمانه پاسخ داد: «جوى آن مرا بس است». (1)
1) بحارالأنوار، ج 44، ص 388؛ الخوارزمى، مقتل الحسين عليه السلام، ج 1، ص 246؛ ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 5، ص 164
روز هفتم محرم، سه روز پيش از شهادت امام، عبيداللَّه بن زياد، حاكم كوفه به عمر بن سعد فرمانده لشكر كوفه نگاشت:
... به هوش باش! وقتى نامهام به دستت رسيد، به حسين عليه السلام سخت بگير و اجازه نده از آب فرات حتى قطرهاى بنوشد و با آنان، همان كارى را بكن كه آنان با بنده پرهيزگار خدا، عثمان بن عفان(خليفه سوم) كردند. والسلام. (1)تشنگى امام حسين عليه السلام و اصحابش بالا گرفت. در اين لحظه، امام، حضرت عباس عليه السلام را فرا خواند و سى سوار را به اضافه بيست پياده با او همراه كرد تا بيست مشكى را كه همراه داشتند، پر از آب نمايند و به اردوگاه امام بياورند. عمر سعد به عمر بن حجاج دستور داده بود تا با پانصد سواره نظام در كرانه فرات استقرار يافته، مانع برداشتن آب شوند. حضرت عباس عليه السلام خود به همراه چند تن از همرزمانش مىجنگيدند و افراد پياده، مشكها را پر مىكردند. وقتى همه مشكها پر شد، حضرت عباس عليه السلام دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شكست و توانست
1) الاخبار الطوال، ص 255
شب عاشورا يا تاسوعا، عمر سعد در برابر لشكر خود ايستاد و فرياد زد: «اى لشكريان خدا! سوار مركبهايتان شويد و مژده بهشت گيريد». امام حسين عليه السلام جلوى خيمهها بر شمشير خود تكيه كرده بود. حضرت عباس عليه السلام با شنيدن سر و صداى لشكر دشمن، نزد امام آمد و عرض كرد: «لشكر حمله كرده است». امام حسين عليه السلام برخاست و به او فرمود:
يا عَبّاسُ! ارْكَبْ بِنَفِسِى أنْتَ يا اخِى حَتّى تَلقاهُمْ فَتَقُولُ لَهُمْ ما لَكُمْ و ما بَدا لَكُمْ؟ وَ تَسْأَلُهُمْ عَمّا جاءَ بِهِم.
عباس! جانم فدايت. سوار شو و نزد آنان برو و بدانها بگو شما را چه شده و چه مىخواهيد؟ و از آن چه موجب آمدنشان شده، پرسش كن.
حضرت عباس عليه السلام به همراه بيست سوار كه در ميان آنها زهير بن قين و حبيب بن مظاهر ديده مىشد، به سوى
لشكر دشمن رفت و از آنها پرسيد، چه مىخواهند؟
پاسخ دادند: «از امير(عبيداللَّه بن زياد) دستور رسيده كه به شما پيشنهاد كنيم به حكم او گردن نهيد و تسليم شويد و در غير اين صورت، با شما بجنگيم». حضرت عباس عليه السلام فرمود: «پس درنگ كنيد تا سخن شما را به عرض اباعبداللَّه عليه السلام برسانم». سپس بازگشت و پيغام آنان را به امام رساند. امام به او فرمود:
به سوى آنها باز گرد و اگر توانستى [حمله] آنان را تا فردا به تأخير بينداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبى را براى پروردگارمان به نماز بايستيم و او را بخوانيم و از او طلب آمرزش نماييم كه او مىداند من به نماز عشق مىورزم و خواندن قرآن و دعاى بسيار و طلب بخشايش را دوست مىدارم.
حضرت عباس عليه السلام به سوى لشكرگاه دشمن بازگشت و پيام امام را تسليم آنان نمود. سخنگوى عمر سعد نيز در پاسخ گفت:
ما امشب تا فردا را به شما مهلت مىدهيم. پس اگر تسليم شديد شما را به نزد امير عبيداللَّه بن زياد خواهيم برد، وگرنه دست از شما برنمىداريم.
حضرت عباس عليه السلام نيز با موفقيت از تمديد مهلت آغاز جنگ، به سوى اردوگاه خود بازگشت. (1)
1) الإرشاد، ج 2، صص 92- 93
از جمله تلاشهاى حضرت عباس عليه السلام در كربلا، حمايت از ولايت و لبيك گفتن به دستورهاى امام بود.
در غروب روز تاسوعا (1)يا در شب عاشورا، امام اصحاب خود را جمع كرد و پس از حمد و سپاس پروردگار، فرمود:
همانا من يارانى با وفاتر از ياران خود نمىشناسم و خاندانى نيكوتر و مهربانتر از خاندان خود سراغ ندارم.
پس خدا شما را به خاطر [يارى نمودن] من پاداش نيكو دهد. بدانيد كه من [فردا را] روز آخر زندگىمان به خاطر اينان(دشمن) مىدانم و به شما اجازه مىدهم كه همگى آزادانه بازگرديد و از من، بر گردن شما چيزى نيست. اين تاريكى شب كه شما را در برگرفته، مركب خود كنيد(از تاريكى شب استفاده نماييد).
حضرت عباس عليه السلام بىدرنگ برخاست و مصمم پاسخ داد:
لِمَ نَفعَلُ ذَلِكَ؟ لِنَبْقِىَ بَعْدَكَ؟ لا ارانَا اللَّهُ ذَلِكَ ابَداً. (2)
چرا چنين كنيم؟ آيا براى اينكه پس از تو زنده بمانيم؟
خدا هرگز آن [روز] را به ما نشان ندهد.
او با تمام قدرت بر موضع دفاع و پشتيبانى از امام پافشارى نمود و سخن شيوا و برنده او سبب يكرنگى دلها و استوارى آنها گرديد و باعث شد كه افراد ديگرى، همچون مسلم بن عوسجه اسدى، سعيد بن عبداللَّه حنفى، برادران مسلم بن عقيل عليه السلام و زهير بن قين نيز به پا خاسته و سخن او را تأييد نمايند. (1)حضرت زينب عليها السلام نيمههاى شب عاشورا از خيمهاش بيرون مىآيد. تنهايى و غربت برادرش حسين عليه السلام بر دلش نيشتر مىزد. به خيمه حضرت عباس عليه السلام رفت تا او را براى يارى امام برانگيزد. كنار خيمه او كه رسيد، صداى همهمهاى شنيد. پشت در خيمه ايستاد و درون را نگريست. ديد حضرت عباس عليه السلام در جمع برادران و پسرعموها و برادر زادگانش دو زانو نشسته است و چون شيرى هژبر، براى آنان سخن مىرانَد و آنان را براى يارى امام خويش، بر مىشورانَد. آنان نيز سخن وى را تأييد مىكنند. (2)سرتاسر حديث ماندگار عاشورا، از سخن جوانمردى عباس عليه السلام و پشتيبانى او از امام خويش آكنده
است و تا آخرين لحظه، نَمى از درياى موّاج يارى و پشتيبانى او كاسته نشد.
آوازه دلاورمردىهاى حضرت عباس عليه السلام دشمن را بر آن داشت تا با اقدامى جسورانه، وى را از صف لشكريان امام جدا سازد. در اين جريان، شمر بن شُرَحْبيل(ذى الجوشن) فردى به نام عبداللَّه بن ابى محل را كه حضرت امّالبنين عليها السلام عمه او مىشد، به نزد عبيداللَّه بن زياد فرستاد تا براى حضرت عباس عليه السلام و برادران او اماننامه بگيرد.
او خواسته خود را با ابن زياد در ميان گذاشت. عبيداللَّه به كاتب خود دستور داد تا امانى براى حضرت عباس عليه السلام و برادران او بنويسد. (1)شمر اماننامه را گرفت و به سوى كربلا حركت كرد.
پس از رسيدن به كربلا وقتى آتش جنگ را در حال شعلهور شدن ديد، به سوى اردوگاه امام به راه افتاد.
وقتى رسيد، فرياد برآورد: «أَيْنَ بَنُوا أُخْتِنا»؛ «خواهرزادگان ما كجايند؟»
حضرت عباس عليه السلام و برادرانش سكوت كردند. امام به آنها فرمود: «پاسخش را بدهيد، اگر چه فاسق است». (2)
حضرت عباس عليه السلام به همراه برادرانش به سوى او رفتند و از او پرسيدند: چه مىخواهيد؟ شمر پاسخ داد:
اى خواهر زادگان! شما در امانيد پس خودتان را به خاطر حسين عليه السلام به كشتن ندهيد و از امر اميرالمؤمنين، يزيد، روى بر نتابيد.
حضرت عباس عليه السلام با قاطعيت پاسخ داد:
خدا تو و امانت را لعنت كند! آيا به ما امان مىدهى، درحالىكه پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله امان ندارد؟!
شمر با ديدن قاطعيت حضرت عباس عليه السلام و برادرانش خشمگين و سرافكنده به سوى لشكر خود بازگشت. (1)
از جمله درخشانترين نقشهاى حضرت عباس عليه السلام در كربلا كه برگ افتخارآميزى در حماسه آفرينى اوست، پرچمدارى سپاه امام است. صبح عاشورا، وقتى امام از نماز و نيايش فارغ شد، لشكر دشمن آرايش نظامى به خود گرفت و اعلان جنگ كرد. امام افراد خود را آماده دفاع كرد. لشكر امام از سى و دو سواره و چهل پياده تشكيل شده بود. امام در چينش نظامى لشكر خود، زهير بن قين را در ميمنة (2)
و حبيب بن مظاهر را در ميسره (3)
گماشت و پرچم لشكر را در قلب سپاه، به دست برادر خود، حضرت عباس عليه السلام داد. (1)
وقتى حضرت عباس عليه السلام بدنهاى شهيدان بنىهاشم و ديگر شهدا را ديد، برادران مادرى خود، عبداللَّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آنها فرمود: «اى فرزندان مادرم! پيش بتازيد تا جانفشانى شما را در راه خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله شاهد باشم.» آنان كه خون على عليه السلام در رگهايشان جارى بود، پيش تاخته و پس از مدتى نبرد با دشمن، پيش چشم حضرت عباس عليه السلام به شهادت رسيدند. (2)
در تعداد و اسامى فرزندان حضرت عباس عليه السلام اختلاف نظر وجود دارد اما برخى منابع، از شهادت فرزندان حضرت در كربلا سخن به ميان آوردهاند.
نوشتهاند هنگامى كه حضرت عباس عليه السلام از روى اسب
خود بر زمين افتاد و در درگيرى با دشمنان به شهادت رسيد، امام حسين عليه السلام خود را به او رسانيد و وقتى كه حالت او را مشاهده نمود، فرياد برآورد:
وا غَوْثاه، بِكَ يا اللَّه، وا قِلَّةَ ناصِراه.
فرياد [از بىكسى] به تو پناه مىبرم اى خدا! واى از كمى ياران!
در اين لحظه، محمد و قاسم صداى امام را شنيدند، نزد ايشان رفته و در پاسخ امام فرياد زدند: «لَبَّيْكَ يا مَولانا، نَحنُ بَينَ يَدَيكَ»؛ «در خدمت توايم اى سرور ما».
امام حسين عليه السلام رو به آنان كرد و فرمود: «بِشَهادَةِ ابِيكُمَا الْكِفايَة»؛ «شهادت پدرتان بس است»، اما آنان امتناع ورزيده و گفتند: «نه به خدا اى عمو!» سپس از امام اجازه گرفته و به ميدان نبرد شتافتند و پس از پيكار با دشمن، ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسيد. (1)علامه سيد محسن امين، عبداللَّه بن عباس عليه السلام را نيز در شمار شهيدان كربلا ذكر مىنمايد. (2)اما بنا به گزارش برخى ديگر از تاريخ نگاران، تنها محمد در كربلا به شهادت رسيده است. (3)در اين زمينه نوشتهاند:
در كربلا سه تن از فرزندان حضرت عباس عليه السلام با او
حضور داشتند كه در بين آنها، حضرت عباس عليه السلام، محمد را از همه بيشتر دوست مىداشت و او را از خود جدا نمىكرد. او نوجوانى پارسا و خداترس بود و در ميان ابروانش، اثر سجده ديده مىشد. وقتى حضرت عباس عليه السلام برادر بزرگوار خويش امام حسين عليه السلام را بىياور ديد، فرزند خود محمد را صدا زد و با دست خود، لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشير به كمر او بست. سپس دست او را گرفته و نزد امام خويش رفت و خود از امام اجازه پيكار او را گرفت. محمد دست امام را بوسيد و پس از خداحافظى با زنان خيمه، به ميدان رفته و مبارز طلبيد و پس از ساعتى نبرد، به شهادت رسيد. (1)
1) صدر الدين واعظ القزوينى، رياض القدس المسمى بحدائق الانس، ج 2، ص 63؛ رضى بن نبى، تظلم الزهراء عليها السلام، ص 240
روز از نيمه گذشته بود و تمامى سربازان سپاه امام و برادران و پسر عموهاى حضرت عباس عليه السلام به شهادت رسيده بودند و غير از امام و فرزندان او كه در خيمه بودند، كس ديگرى باقى نمانده بود. حضرت عباس عليه السلام براى دريافت اجازه جنگ، نزد امام رفت. امام به او فرمود:
اى برادرم! تو پرچمدار سپاه من بودى. پس اگر تو بروى، جمع ما از هم پاشيده مىشود و آبادانى ما رو به خرابى مىگذارد.
عباس عليه السلام پاسخ داد:
سينهام تنگ شده و از زندگى بيزار شدهام و مىخواهم انتقام خود را از اين دو رويان بگيرم. (1)
1) بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 318؛ مثير الأحزان، ص 83
امام به او فرمود:
فَاطْلُبْ لِهؤلاءِ الْأطْفالِ قَلِيلًا مِنَ الْماءِ. (1)
پس حال كه مىخواهى بروى كمى آب براى اين كودكان بياور.
وقتى حضرت عباس عليه السلام از امام اجازه براى كارزار گرفت، چون كوهى استوار در مقابل لشكر عمر سعد ايستاد و فرياد زد:
اى عمر سعد! اين حسين عليه السلام است، فرزند دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله! شما اصحاب، برادران و پسر عموهايش را كشتيد و او را با فرزندان تشنهاش، تنها گذاشتيد كه جگرشان از تشنگى تفتيده است. آنان را جرعهاى آب بنوشانيد كه در آستانه مرگ قرار گرفتهاند ...
كسى پاسخ حضرت عباس عليه السلام را نداد. در اين ميان شمر فرياد زد:
آى پسر ابوتراب! اگر تمام زمين را آب فرا مىگرفت و زير پاى ما مىبود، حتى قطرهاى از آن به شما نمىداديم تا با يزيد بيعت نماييد. (2)
حضرت عباس عليه السلام آنان را بسيار پند داد، اما در آنها اثرى نگذاشت. سپس به سوى آبراه فرات حملهور شد.
چهار هزار نفر از آبراه نگاهبانى مىكردند (1)كه پانصد تن از آنها كماندارانى بودند كه به محض نزديك شدن كسى به فرات تير پرتاب مىنمودند.
امام حسين عليه السلام بر شترى سوار شد و به دنبال حضرت عباس عليه السلام حركت كرد. عمر سعد فرياد زد: «واى بر شما ميان او و فرات حائل شويد و نگذاريد به آب دست يابد» و گروهى را براى جلوگيرى از پيشروى امام، فرستاد.
امام در اين هنگام دست به دعا برداشت و فرمود:
«پروردگارا! تشنگى را به او بچشان!»
مردى از قبيله بنى دارم سخن امام را شنيد، عصبانى شد و تيرى بر چله كمان گذاشت و آن را به سوى امام پرتاب كرد. تير بر چانه امام اصابت نمود. امام دست زير چانه گرفت و آن را از خون پر كرد و به هوا پاشيد و فرمود: «بار خدايا! از آن چه به پسر دخت رسولت صلى الله عليه و آله روا مىدارند به تو شكايت مىكنم».
در اين ميان، حضرت عباس عليه السلام خود را به آب
1) محمدباقر مجلسى، جلاء العيون، ص 679
رسانيد. لشكر از آن سو به او حمله كرد و او را محاصره نمود. (1)او با صداى رسا ابياتى سرود كه ترجمه آن چنين است:
به خداوند شكستناپذير و بزرگ و به حجون(كوهى در مكه) و حطيم(مكانى در مسجد الحرام) و زمزم، سوگند ياد مىكنم كه امروز پيكرم را به خونم آغشته مىكنم و در راه حسين عليه السلام كه پيشواى پر افتخار اهل فضل و بخشش است، جهاد مىنمايم. (2)آن گاه به سوى دشمن هجوم برد. حمله او به قدرى برقآسا بود كه سبب پراكنده شدن و فرار دشمن شد. اين حمله بىامان سبب شد تا دشمن از خيال نبرد رو در رو، بيرون آيد. بدين منظور اجازه دادند عباس عليه السلام آب بردارد تا آنان از اين فرصت استفاده كرده، در پشت نخلها كمين كنند. (3)هنگامى كه حضرت مشك را از دوش خود برداشت و آن را پر نمود، دست زير آب برد تا مشتى از آن بنوشد؛ چرا كه جنگ، او را تشنهتر كرده بود. اما وقتى كه آب را نزديك لبهاى خود آورد، ياد تشنگى امام خويش و فرزندان او كرد و آب را روى آب ريخت و سرود:
اى نفس پس از حسين عليه السلام خوار باشى! و پس از او
هرگز نخواهم كه زنده بمانى! اين حسين عليه السلام است كه دل از زندگانى شسته، اما تو آب سرد و گوارا مىنوشى؟! به خدا قسم كه اين شيوه دين من نيست. (1)
حضرت پس از برداشتن آب، اسب خود را نهيبى زد و به سرعت از آبراه خارج شد تا زودتر آب را به خيمهها برساند. زيد بن ورقاء جُهَنى پشت نخلى كمين كرده بود و به محض خارج شدن او از آبراه، غافلگيرانه به حضرت حمله كرد و دست راست او را قطع نمود. حضرت عباس عليه السلام شمشير را به دست چپ خود گرفت و به آنها حملهور شد و خشمگنانه سرود:
وَ اللَّهِ انْ قَطَعْتُمْ يَمِينِىانِّى احَامِى ابَداً عَنْ دِينِى
وَ عَنْ إمامٍ صادِقِ اليَقِينِنَجْلِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله الطّاهِرِ الْأمِينِ (2)
به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع كنيد همواره پشتيبان دينم و امامم كه يقين راستين دارد و نوه پيامبر صلى الله عليه و آله پاك و درستْ كردار است باقى مىمانم.
او به پيكار آن قدر ادامه داد كه خسته شد. حكيم بن
طفيل با شيوه قبلى در پشت نخل ديگرى كمين كرد و با ديدن ضعف حضرت، به او حملهور شد و با ضربهاى دست چپ او را نيز قطع نمود. حضرت عباس عليه السلام در گرماگرم جنگ، از اصابت تيرها به مشك نيز جلوگيرى مىكرد و سعى داشت به گونهاى حمله كند كه صدمهاى به مشك نرسد. نوشتهاند پس از قطع شدن دست راست، او مشك را حمايل شانه چپ كرد و شمشير را به دست چپ گرفت. با قطع شدن دست چپ، حضرت به سرعت مشك را به دندان گرفت. او با اميد رسانيدن آن به خيمهها، به پيشروى خود ادامه داد و اسب خود را با سرعت بيشترى به سوى خيمهها هدايت نمود. اما در اثر تيراندازى دشمن، تيرى به مشك او خورد و مشك را از هم دريد. (1)اگر چه او محافظت فراوانى از مشك كرد، اما تيراندازان دشمن، او را زير باران تير خويش گرفته و شايد آگاهى يافتن آنان از انگيزه حفظ مشك و آبرسانى عباس به خيمهها، سبب تيراندازى بيشتر آنان به سوى مشك او شده بود.
پس از قطع شدن دستان و برداشتن زخمهاى بسيار، حكيم بن طفيل به حضرت يورش برد و با عمود يا
1) بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، صص 319- 323؛ جلاء العيون، ص 679
گرزى از آهن به سر او كوفت و او را به شهادت رسانيد. (1)پس از اينكه حضرت عباس عليه السلام به شهادت رسيد، قاتل او، حكيم بن طفيل، زره حضرت و برخى از وسايل او را به يغما برد و تيرى هم به بدن او زد. (2)
نخستين كسى كه در سوگ حضرت عباس عليه السلام گريست و بالاى نعش او سوگوارى كرد، امام حسين عليه السلام بود. آنگاه كه تيرى به مشك عباس عليه السلام اصابت كرد و آب بر زمين ريخت، دشمن بدن او را به شدت هدف تير قرار داد. تيرها به سينه او اصابت كرد و از بالاى اسب به زمين افتاد. حضرت عباس عليه السلام برادر خود را صدا زد: «ادْرِكْنِى (1)
يا اباعَبدِاللَّهِ عَلَيْكَ مِنِّى السَّلامُ.» (2)
؛ «اى اباعبداللَّه مرا درياب! سلام من بر تو باد.»
امام به سرعت خود را بالاى سر او رسانيد و با ديدن بدن غرق در خاك و خون او به شدت گريست و فرمود:
اى بدترين مردم! با كردارتان [بر ما] ستم كرديد و از دين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سرپيچى نموديد. آيا برترين
پيامبران به شما در مورد [پاسداشت] ما سفارش نكرد؟ آيا ما از دودمان پيامبر صلى الله عليه و آله نيستيم؟ آيا زهرا عليها السلام مادر من نيست؟ آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برترين آفريدگان خدا نيست؟ به خاطر جنايتهايى كه كرديد رسوا خواهيد شد و از رحمت پروردگار دور مىشويد و به زودى به آتش عذاب او در خواهيد آمد.
در اين هنگام امام حسين عليه السلام دست بر كمر گرفت و فرمود:
الآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِى وَ قَلَّتْ حِيلَتِى (1)وَ شَمَّتْ بِى عَدُوِّى. (2)
اكنون كمرم شكست و بىچاره شدم و دشمنم نسبت به من، پردهدر و مغرور شد.
وقتى امام بالاى سر حضرت عباس عليه السلام رسيد، پس از گريه بر بالين سر او و خواندن اشعارى كه از شدت اندوه سرچشمه مىگرفت، اندكى فرصت يافت چند جملهاى در واپسين لحظات، با او صحبت نمايد. ابتدا امام تصميم گرفت بدن او را برداشته و به خيمهگاه ببرد. اما حضرت عباس عليه السلام چشمهاى خود را گشود و وقتى امام را بالاى
سر خود ديد، عرض كرد: «برادر مىخواهى چه كنى؟» امام پاسخ داد: «مىخواهم تو را به خيمه ببرم» عباس عرض كرد:
برادرم! به حقّ جدت رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو مىخواهم كه مرا [به خيمه] نبرى و در همين مكان رهايم سازى.
امام غمگنانه پرسيد: «چرا برادرم؟» عباس عليه السلام گفت:
زيرا از روى دختر تو سكينه عليها السلام شرمگينم؛ چرا كه من به او وعده آب دادهام، ولى نياوردم. (1)پس از لحظاتى، جان از پيكر او پر كشيد و امام ناله «وا عَبّاساه» سر داد. (2)امام بدن او را واگذاشت و به سوى خيمهها بازگشت. (3)
امام با دلى شكسته و قلبى آكنده از اندوه و چشمانى اشكبار، راه خيمهگاه را در پيش گرفت، درحالىكه با گوشه آستين، اشكهاى خود را پاك مىكرد تا اهل حرم اشك اندوه او را نبينند. در اين ميان، دشمن نيز با مشاهده بىپناهى خيمهها، به سوى اردوگاه امام حملهور شد. امام فرياد برآورد: «آيا فريادرسى نيست كه به فرياد ما برسد؟»
در اين هنگام سكينه عليها السلام از پدر پرسيد: «عمويم عباس عليه السلام كجاست؟ او رفته بود براى ما آب بياورد؟» امام با بغضى سنگين در گلو پاسخ فرمود: «عمويت كشته شد!» صداى گريه از نهاد او برخاست. زنان خيمه صداى آنان را شنيدند. حضرت زينب عليها السلام نيز به نوحهسرايى برخاست و گفت: «واى عباسم! واى برادرم! فرياد از بىكسى پس از تو!» امام نيز گريست و فرمود:
إى وَ اللَّهِ وا ضَيْعَتاه وَ انْقِطاعُ ظَهْراهُ بَعْدَكَ اباالفَضْل عليه السلام! يَعُزُّ عَلَىَّ وَ اللَّهِ فِراقُكَ. (1)
آرى به خدا! فرياد از بىكسى و شكستن كمر [من] پس از تو اى ابالفضل! جدايى تو [چقدر] بر من گران خواهد بود.
وقتى بشير بن جذلم، مأموريت يافت مردم مدينه را از فاجعهاى كه در كربلا رخ داده، آگاه سازد، حضرت امّ البنين عليها السلام جلو آمد و با گريه گفت: «بشير! از حسين عليه السلام مرا با خبر كن!» بشير در پاسخ او گفت:
«اى امّالبنين! خداى تو را صبر دهد! عباس عليه السلام تو كشته شد». امّ البنين عليها السلام دوباره گفت: «از حسين عليه السلام
1) بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 324؛ المقرم، مقتل الحسين عليه السلام، صص 329- 340
بگو!» بشير شرح شهادت فرزندان او را بازگفت. او در خلال سخن بشير گفت: «فرزندان من و آنچه زير اين آسمان است، فداى اباعبداللَّه عليه السلام باد!» وقتى بشير چگونگى شهادت امام حسين عليه السلام را گفت، امّالبنين عليها السلام نالهاى زد و گفت: «اى بشير! بند دلم را پاره كردى». (1)امّ البنين در مدينه مجلس سوگوارى برپا ساخت و هر روز زنان مدينه را جمع مىكرد و در سوگ امام حسين عليه السلام مىگريست. (2)او هر روز به قبرستان بقيع مىآمد و نوحهسرايى مىكرد و مىگريست. (3)اهل مدينه نيز با ديدن گريه او مىگريستند، به طورى كه نگاشتهاند: حتى مروان بن حكم كه از دشمنان امام و از مخالفان سرسخت اهل بيت عليهم السلام بود از گريه امّ البنين عليها السلام و نوحهگرى او متأثر مىشد. (4)او در قبرستان بقيع نوحهگرانه مىسرود:
1) تنقيح المقال، ج 2، ص 70؛ ذبيح اللَّه محلاتى، رياحين الشريعة، ج 3، ص 293؛ محمدعلى مدرسى، ريحانة الأدب، ج 8، ص 292
2) المقرم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 440؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 186؛ رياحين الشريعة، ج 3، ص 292
3) بحار الأنوار، ج 45، ص 40؛ مقاتل الطالبيين، ص 56؛ العوالم، ج 17، ص 283؛ نفس المهموم، ص 334
4) بحارالأنوار، ج 45، ص 40؛ جلاء العيون، ص 678؛ بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 325
لا تَدعُوَنِّى وَيْكِ امُّ الْبَنِينِتُذَكِّرِينِى بِلُيُوثِ الْعَرِينِ
كانَتْ بَنُونٌ لِى ادْعى بِهِموَ الْيَوْمَ اصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنِينِ
ارْبَعَةٌ مِثْلُ نُسوُرِ الرَّبىقَدْ وَصَلُوا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الْوَتِينِ
تَنازَعَ الْخُرْصانُ أَشْلاءَهُمفَكُلُّهُم أمْسى صَرِيعاً طَعِين
يا لَيْتَ شِعْرِى أَكَما أَخْبَرُوابِانَّ عَبّاساً قُطِعَ الْيَمِين (1)
اى زنان مدينه! ديگر مرا امّ البنين عليها السلام مخوانيد كه مرا به ياد شيران شكارى [خويش] مىاندازيد.
[روزگارى] مرا پسرانى بود كه به سبب آن، مرا امّ البنين عليها السلام مىگفتند، ولى امروز بىپسر شدهام. چهار پسر، مانند باز شكارى داشتم كه مرگ با قطع شاهرگشان، آنان را دريافت و دشمنان، پيكرهاى آنان را به خاك و خون كشيدند. اى كاش مىدانستم آن گونه كه به من خبر دادهاند، آيا دستهاى عباس عليه السلام را جدا كردهاند؟
ذوق سرشار و طبع لطيف او در سوز دل و اشك چشمش تنيده مىشد و تار سوز و پود شعر به هم بافته
1) بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 325؛ نفس المهموم، ص 663
شده، سوگوارى او را در پرده نگار مىآورد. او ابياتى مىسرود كه ترجمه آن چنين است:
اى كسى كه عباس عليه السلام مرا ديدهاى كه با دشمن مىجنگد و پشت سر او، ديگر فرزندان حيدر عليه السلام، همگى مانند شيران شجاع هستند. به من خبر دادهاند كه عمود آهنين بر فرق او زدهاند. واى بر من از [سوگ] فرزندم! اگر شمشير تو [اى عباس عليه السلام] در دستانت بود(دست در بدن داشتى) احدى به تو نزديك نمىشد. (1)
1) نفس المهموم، صص 663- 664؛ بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، صص 325- 326؛ اعيان الشيعة، ج 8، ص 389
تاريخ نگاران اتفاقنظر دارند كه نسل حضرت عباس عليه السلام از طريق فرزند او، عبيداللَّه، گسترش يافته است. (1)او هنگام حركت امام حسين عليه السلام از مدينه به سوى كربلا كودك بود، ولى بعدها مردى دانشمند و فرزانه در دين و از فرهيختگان دوره خود گرديد. (2)او با سه زن از زنان پاكدامن و فهيم مدينه، به نامهاى رقية دختر امام مجتبى عليه السلام، دختر معبد بن عبداللَّه بن عباس و دختر مسوّر بن مخزمة زبيرى (3)
ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام عبداللَّه و حسن شد كه نسل او نيز از طريق حسن گسترش يافت. (4)ازاينرو، بايد حسن بن عبيداللَّه بن عباس عليه السلام را
1) ابو الحسن على بن الحسين المسعودى، التنبيه و الأشراف، ص 299؛ ابومحمد على بن الحزم الأندلسى، جمهرة أنساب العرب، ج 1، ص 67؛ ابونصر سهل بن عبداللَّه بن داود غمارى، سرالسلسلة، ص 89؛ ابوالحسن على بن ابىالقاسم بن زيد بيهقى، لباب الأنساب، ج 1، ص 357
2) المجدى، ص 231؛ لباب الأنساب، ج 1، ص 358
3) بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه السلام، ص 315؛ العباس عليه السلام، ص 197؛ سرّ السلسلة، ص 89
4) المجدى، ص 231؛ لباب الأنساب، ج 1، ص 358
سرشاخه اصلى نوادگان حضرت عباس عليه السلام برشمرد. بر اين اساس، به معرفى و بررسى زندگانى نوادگان حضرت عباس عليه السلام از نسل حسن بن عبيداللَّه بن عباس عليه السلام مىپردازيم.
حسن بن عبيداللَّه 67 سال عمر نمود (1)و صاحب پنج فرزند، به نامهاى عباس، عبيداللَّه، فضل، حمزة و ابراهيم گرديد. (2)شايد اين تيره از نسل حضرت عباس عليه السلام، بلند آوازهترين طايفه از تبار آن حضرت باشد كه به شرح كوتاهى از سرگذشت آنان پرداخته مىشود.
فردى شجاع و صريح اللهجه بود به گونهاى كه نوشتهاند: كسى از بنىهاشم در جرأت و صراحت لهجه، مانند او نبود. وى در ايام خلافت هارون الرشيد به بغداد آمد. هارون به خاطر فضل، ادب، شجاعت و بىپردگى او، همواره او را به كنيه مىخواند. (3)
او به اندازهاى شيوا شعر مىسرود كه او را برترين شاعر از فرزندان امام على عليه السلام مىدانستند. (1)او ده فرزند داشت كه از جمله آنان، عبداللَّه بن العباس است. مأمون پس از درگذشت او، گفت: «بعد از تو اى فرزند عباس، همه مردم مساوى شدند(تو با ديگران تفاوت داشتى)».
مأمون جنازه او را پياده تشييع نمود و شيخ بن شيخ خواندش. (2)
دربارهاش گفتهاند: مردى به سان او، پرهيبت و شكوه، ديده نشده بود. وى امارت حرمين شريفين مكه و مدينه را بر عهده داشت و امر قضاوت در اين دو شهر نيز بر عهده او بود. (3)مأمون، او را در سال 204 ه. ق به سرپرستى امور حجاج بيتاللَّه الحرام منصوب كرد و در دوران مأمون نيز از دنيا رفت. به بازماندگان و نوادگان او كه در سرزمين دمياط بودند، بنىهارون و به دستهاى از آنان كه در فساى امروزى بودند، بنىهدهد مىگفتند. گروهى از احفاد و دودمان او نيز در يمن سكنا گزيدند. عبيداللَّه بن الحسن، داراى يازده فرزند شد. از جمله آنان، قاسم بن عبيداللَّه بود كه پست جد خويش، امارت و قضاوت در
حرمين شريفين را عهدهدار گرديد؛ او از نزديكان امام حسن عسكرى عليه السلام هم بود. (1)
معروف به جردقة و در شمار پارسايان و اديبان زمان خود بود. (2)وى صاحب نوزده فرزند گرديد و در سال 264 ه. ق درگذشت. از فرزندان او، على بن ابراهيم جردقة، فردى سخاوتمند و والا مقام بود. نوه او، عبداللَّه بن على به بغداد آمد و از آنجا به مصر رفت و به بيان حديث پرداخت و كتابى به نام جعفرية نگاشت كه حاوى مطالب عالى در فقه شيعه بود. او در رجب سال 312 ه. ق وفات يافت. (3)
او مردى دانشمند، سخنور، شجاع و مورد بزرگداشت خلفاى وقت خود و معروف به ابن الهاشمية بود. از او سه فرزند به نامهاى، جعفر، عباس الاكبر و محمد به جاى ماند كه آنان نيز داراى جايگاهى ويژه نزد مردم
بودند و هر يك داراى فرزندانى بزرگوار، چون خود، بودند. از جمله آنان، فضل بن محمد است كه مردى سخندان و شاعر بود كه بازماندگان او در قم و طبرستان پراكنده هستند. او اشعار زيادى در مدح دلاورى جد خود حضرت عباس عليه السلام در كربلا سروده است. (1)
او بسيار به امام على عليه السلام شبيه بود و در روزگار مأمون عباسى مىزيست. (2)از آنجا كه عباسيان، خود را از نوادگان ابن عباس مىدانستند، اين موضوع را در بسيارى مواقع، دستاويزى براى توجيه اعمال خود قرار مىدادند. مأمون بدين منظور نامهاى با دستخط خود براى حمزه نوشت و در ضمن آن، بيان كرد: «به حمزة بن الحسن هزار درهم به جهت شباهت وافرش به امير مؤمنان على عليه السلام بخشيده شود». او با زينب از نوادگان عبداللَّه جعفر ازدواج كرد. مردم او را زينبى مىخواندند؛ زيرا او با زينب عليه السلام، دختر امير مؤمنان عليه السلام نسبت داشت.
از نوادگان حمزة بن الحسن، مىتوان شاعرى بلندآوازه را به نام محمد بن على نام برد كه در بصره مىزيست و احاديثى را هم از امام هشتم عليه السلام و برخى
ديگر از امامان، روايت كرده است. او در سال 286 ه. ق درگذشته است. از جمله بستگان حمزة بن الحسن، مىتوان به برادر زادهاش كه همنام اوست، اشاره كرد. هم اكنون مقبره او در شهر حله است و داراى گنبد و بارگاه با شكوهى مىباشد.
نوشتهاند: مادر امام زمان عليه السلام، مدتى در خانه او مهمان بوده است. او را نيز از راويان احاديث آلمحمد صلى الله عليه و آله و فردى درستكار و محترم و مورد اطمينان، ذكر كردهاند. (1)از فرزندان او، قاسم بن حمزة است كه از دانشمندان و فقيهان زمان خود بود. او مردى بسيار زيباروى و ثروتمندى بخشنده در يمن بود كه ثروت او، به صد هزار دينار مىرسيد. (2)
حمزة بن قاسم كه از جمله نوادگان حضرت عباس عليه السلام و مشايخ بزرگ و علماى بنام شيعه، در دوره خود بود.
حضرت عباس عليه السلام جدّ پنجم اوست و نسب كامل او، عبارت است از: ابويعلى حمزة بن قاسم بن على بن حمزة بن الحسن بن عبيداللَّه بن عباس عليه السلام.
درباره او نگاشتهاند: ابويعلى از دانشمندان شيعه و
بنام و برخاسته از خاندان وحى و درختى تناور در بوستان دانشمندان شيعى است. وى از راويان احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده و دانشمندان بسيارى شاگرد او بودند (1)و وى را فردى مورد اعتماد و بلند مرتبه در نقل روايات امامان معصوم عليهم السلام دانستهاند. (2)از او كتابهاى زيادى بر جاى مانده است كه عبارت است از: كتاب التوحيد، الزيارات و المناسك، ردّ محمد بن جعفر اسدى و ... او در دستْ نوشتههاى خود، احاديث بسيارى را از امام صادق عليه السلام نقل كرده است. (3)او در قرن چهارم ه. ق مىزيسته است و مرقد شريف او، در جنوب شهر حله، بين رود دجله و فرات و در دهكدهاى به نام قريه حمزة قرار دارد. پيشتر در مورد محل دفن او اختلاف بوده و مردم مىپنداشتند مرقد او متعلق به حمزة بن موساى كاظم عليه السلام است (4)و با اين پندار، او را زيارت مىكردند، اما داستان جالبى سبب برطرف شدن اين پندار شد.
مىگويند: عالمى ربانى و فقيهى بزرگ به نام سيد مهدى قزوينى، جهت تبليغ معارف دينى به حله رفت. او گهگاه از كنار مرقد ابويعلى حمزة بن قاسم مىگذشت،
اما به زيارت مرقد او نمىرفت. اين موضوع، موجب كمرغبتى مردم آن منطقه نسبت به زيارت آن مرقد شريف گرديد. روزى از او خواستند به زيارت مرقد برود، او در پاسخ گفت به زيارت كسى كه نمىشناسد، نمىرود.
روز بعد او به دهكده مذكور رفت و در اواخر شب براى خواندن نماز شب، برخاست. نزديكىهاى طلوع آفتاب، سيدى از اهل همان روستا كه مورد اعتماد آن عالم ربانى بود، نزد وى رفت و دليل زيارت نكردن او را پرسيد، ولى همان پاسخ پيشين را شنيد.
آن سيد علوى گفت:
چه بسيار امور مشهورى هستند كه اصلى ندارند، اين مرقد متعلق به حمزة بن موساى كاظم عليه السلام نيست كه به اشتباه اين گونه مىپندارند، بلكه اين مرقد متعلق به ابويعلى حمزة بن قاسم، از نوادگان حضرت عباس عليه السلام است كه از علما اجازه حديث داشته و دانشمندان رجال، او را بر وثاقت و پارسايى ستودهاند.
سيد مهدى قزوينى گمان كرد كه او اين سخن را از علما شنيده و هرگز نمىپنداشت كه او از كتابهاى رجالى و روايى چيزى بداند. از اين رو، به آن سيد علوى چندان توجهى نكرد.
سيد علوى خارج شد و سيد مهدى قزوينى در
سجاده خود به تعقيبات نماز مشغول گرديد تا آفتاب دميد. سپس به كتابهاى رجالى كه در دسترس داشت، مراجعه كرد و ديد گفته آن سيد علوى درست است. فردا در بين جمعيت، همان سيد علوى را يافت. نزد او رفت و پرسيد: مطلبى را كه ديشب پيش از سحر به او گفته از كجا به دست آورده است. سيد علوى انكار كرد كه سحر پيش او بوده و سوگند خورد كه شب گذشته اصلًا در روستا نبوده و بيرون از روستا به سر مىبرده است و حتى ادعا كرد: اصلًا سيد مهدى قزوينى را نمىشناسد.
سيد مهدى بىدرنگ سوار مركب خود شد و عازم زيارت مرقد ابويعلى گرديد و به مردم گفت:
اكنون بر من واجب شد كه به زيارت او بشتابم؛ زيرا شك ندارم آن سيد علوى كه ديشب ديدم، امام زمان عليه السلام بوده است.
از آن پس مرقد او رونق بيشترى گرفت و مردم توجه بيشترى به زيارت او نشان دادند. سيد مهدى قزوينى بعدها در كتاب فُلك النجاة خود تصريح كرد كه مرقد مذكور، متعلق به ابويعلى حمزة بن قاسم، از نوادگان حضرت عباس عليه السلام است. (1)
1) العباس عليه السلام، صص 205- 206
يكى از مهمترين راه كارهاى بهرهگيرى از قيام عاشورا، الگوسازى است. اين حادثه بزرگ، الگوهاى بسيار بالندهاى در خود جاى داده است كه سهم مهمى در فرهنگسازى جامعه خواهد داشت؛ زيرا آدمى به طور ذاتى مىكوشد از شخصيتهاى برجسته مكتب خويش تأثير بپذيرد و رفتار خود را با شيوه رفتارى آنان، سازگار كند.
در فرهنگ عاشورا، ميراثى گرانبها وجود دارد كه مجموعهاى از بهترين اسوهها را در خود، گرد آورده است. در اين ميان، حضرت عباس عليه السلام نيز بهترين سرمشق براى نسل جوان به شمار مىرود.
چهره يك سرباز فداكار و جان بركف، وقتى به خوبى آشكار مىشود كه براى دفاع از ارزشهاى خود، بدون
هيچ گونه چشمداشتى تلاش مىكند. اين چهره، هنگامى سرمشق جانبازى است كه در روزگار تنهايى، پاىبندى او به ارزشها و اعتقادات، مانع از زمين گذاشتن سلاحش مىشود. حضرت عباس عليه السلام در چنين روزگارى مىكوشد برخلاف بىوفايى ديگران و كوشش دشمن براى از هم گسيختن صفوف مبارزان، به وسيله تهديد و تبليغات سوء، بر مرام خود پافشارى كند و پرچم وفادارى را بر زمين نگذارد.
سرباز فداكار، اگر چه مرگ را پيش چشمان خود مىبيند، نمىترسد و همچنان با روحيه عالى به مبارزه خويش ادامه مىدهد. خون چنين سربازى، بزرگترين تضمين براى بقاى ارزشهاى اوست؛ زيرا سبب بيدارگرى چشمهاى خواب آلوده و فطرتهاى غبار گرفته مىشود.
حركت و حضور حضرت عباس عليه السلام در نهضت حسينى و شهادت او در راه رسيدن به اهداف عالى خود، گوياى بزرگىِ حماسه و عرفان اوست.
او كه در آغاز حركت، بىوفايى ياران را ديد، اما از حركت و پويايى باز نايستاد؛ زيرا از كودكى براى جانبازى در راه حق، آموزش ديده بود. هم او بود كه باران تير و سيل شمشيرها در آخرين لحظات، سبب ايستايى او نگرديد و از مبارزه، آن هم با دستانى كه
جدا شده بود، باز ننشست و همچنان مشك را به سينه فشرد.
هم او بود كه رمز بقاى خود و آيين خود را در فناى خويش جستوجو مىكرد و به آن نيز دست يافت.
كورت فريشلر در ترسيم جانبازى حضرت عباس عليه السلام مىنويسد:
بعد از اينكه دست راست حضرت عباس عليه السلام قطع شد، شمشير را به دست چپ خود گرفت و به جنگيدن ادامه داد. اين موضوع نشان مىدهد كه عباس بن على عليه السلام قادر به شمشير زدن با دست چپ نيز بوده است.
سلحشوران قديم تلاش مىكردند شمشير زدن با هر دو دست را فرا گيرند تا اگر در ميدان جنگ دست راستشان از كار افتاد، بتوانند با دست چپ بجنگند.
در اروپا نيز استادان شمشيربازى، دست راست كارآموز را به كمرش بسته و به او تعليم مىدادهاند. او توانسته با قطع شدن دست راست، بىدرنگ شمشير را از دست راست بگيرد تا شمشير به زمين نيفتد. اما مسئله حمل مشك آب، دشوارى جنگ او را دو چندان مىنمايد؛ زيرا او يك مشك سنگين آب بر دوش داشته و با دست چپ نيز مىجنگيده است و مشك علاوه بر سنگينى، حجيم هم بوده و جلوى دست چپ او را براى شمشير زدن مىگرفته است،
گذشته اينكه او تلاش مىنموده تا مشك را هم سالم به خيمهها برساند. (1)او حماسه و جانبازى حضرت را با فرهنگ اساطيرى خود سنجيده و مىافزايد:
تصور اين مسئله واقعاً دشوار است. مورخان اين موضوع(قطع شدن دستان و دست نكشيدن از نبرد و اميد به رساندن آب) را بسيار ساده نوشته و توضيحى در ارتباط با آن ندادهاند، اما جنگ او بين صدها نفر كه قصد جانش را كرده بودند، آن هم با يك دست و مشكى پر از آب و بعد قطع شدن دست چپ و ... بيشتر شبيه يك فاجعه انسانى است تا جنگ و جانبازى او.
نظير آن را نه در ايلياد (2)مىتوان يافت و نه در تراژدىهاى شكسپير. (3)مقام معظم رهبرى در تبيين حركت ايثارگرانه و جانبازانه شهيدان كربلا و رمز بقاى آنان در تاريخ مىفرمايد:
فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه وقتى به ميدان مىرود، مردم براى او شعار مىدهند و
از او تمجيد مىكنند و مىداند كه در ميدان نبرد، انسانهاى پر شورى مثل خود او، اطرافش را گرفتهاند و اگر مجروح يا شهيد بشود، مردم با چگونه شورى با او برخورد خواهند كرد. با انسانى كه در آن چنان غربت و ظلمتى قرار دارد و تنها و بدون ياور و هيچ گونه اميد كمكى از طرف مردم، علىرغم تبليغات وسيع دشمن، مىايستد و مبارزه مىكند و تن به قضاى الهى مىسپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مىشود.
عظمت شهداى كربلا در اين است. (1)
پيروزى و سربلندى هر نهضت و حركتى مرهون وفادارى يارانى است كه در آن حضور يافتهاند تا نهضت با تكيه به وفا و پاىبندى آنان، به اهداف شكوهمندانه خود دست يابد. در زيارتنامه حضرت عباس عليه السلام مىخوانيم:
اشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفاء و النَّصِيحَة لِخَلَفِ النَّبِى.
گواهى مىدهم كه از جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله [پيشواى خود] پيروى كامل داشتى و نسبت به او راست كردار و وفادار و خيرخواه بودى.
1) سخنرانى مقام معظم رهبرى در تاريخ 12/ 11/ 71؛ ابوالفضل هادىمنش، آيين ستايشگرى، صص 51- 52
اين همان پيمانى بود كه حضرت عباس عليه السلام در شب عاشورا تجديد كرد و اعلان كرد كه هرگز از امام خود جدا نمىشود و تا پاى جان، به حسين عليه السلام وفادار خواهد ماند.
او تا اندازهاى به پيشواى خود وفادار و همپيمان باقى ماند كه شگفتى دشمن را برانگيخت. او قهرمانانه در راه وفادارى به آيين خود، برادران و فرزندان خويش را به ميدان جنگ فرستاد و براى اينكه پاىبندى خويش را به اين پيمان بيشتر به اثبات رساند، با شهادت آنان، خم به ابرو نياورد و خود نيز جان بر سر اين پيمان نهاد.
او آن قدر در اين راه از خود رشادت نشان داد كه دشمن، آن هنگام كه پرچم به غارت رفته او را ميان غنائم ديدند، لب به تحسين گشودند و از وفادارىاش سخن راندند. هم او كه وقتى دستانش از بدن جدا شد، پرچم را رها نكرد و بازوان بريدهاش آن را در فراز نگه داشته بود تا اينكه با ضربه عمود آهنين، به همراه پرچم به زمين افتاد. (1)ابو حنيفه دينورى از تاريخنويسان اهل سنت، درباره وفادارى او مىنويسد:
وَ بَقِىَ الْعَبّاسُ بْنُ عَلىٍّ عليه السلام قائِماً لِإِمامِ الْحُسَينِ عليه السلام يُقاتِلُ دُونَهُ وَ يَمِيلُ مَعَهُ حَيْثُ مالَ حَتَّى قُتِلَ رَحْمَةُ
1) معالى السبطين، ج 1، ص 440
اللَّهِ عَلَيْهِ. (1)
و عباس بن على عليه السلام هم چنان پيش روى امام حسين عليه السلام باقى ماند، نزد او مىجنگيد و به هر سو كه امام مىرفت او نيز مىرفت تا اينكه كشته شد؛ درود خدا بر او باد.
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، مسلمانان دو دسته شدند:
برخى به سنتهاى او وفادار ماندند و برخى در پى احياى جاهليتهاى رنگ باخته و بىروح برآمدند.
پيدايش خلافت، به بدعت و جهالت و جنگيدن با پسر پيامبر صلى الله عليه و آله و خروج بسيارى از دايره دين انجاميد. با اين حال، از آنجا كه ولايتپذيرى و پيروى از جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله، محور همبستگى و انسجام امّت اسلامى بود، رويارويى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله با خاندان اموى كه رويارويى حق و باطل بود، آغاز شد. تلاش براى بازگرداندن خلافت اسلامى و حاكميت مسلمانان به مسير درست و اصيل خود و از بين بردن سلطه جائرانه حاكمان باطل، از اهداف مهمّ قيام عاشورا بود؛ در عاشورا، دستهاى با پذيرفتن ولايت الهى امام، در جبهه حق، صف آراستند و دسته ديگر با پذيرفتن آن، به جبهه
1) الأخبار الطِّوال، ص 380
باطل پيوستند.
مسلمان بايد راه سياسى و فكرى خود را در جامعه نسبت به اين دو جريان مشخص كند و بىطرف نماند.
مسلمان بايد پيرو راه ولايت و ستيز با دشمنان باشد و اين پيروى او، پيوندى باطنى باشد و از حد شعار و گفتار فراتر رود. امام رضا عليه السلام فرموده است: «كمال دين، ولايت ما و دورى جستن از دشمنان ماست». (1)ولايت پذيرى در اصل، به معناى ايجاد توازن در پذيرش سرپرستى و دوستى پيشوايان دينى و بيزارى از دشمنان آنهاست. در اين باره به امام صادق عليه السلام عرض كردند: «شخصى دوستدار شماست، ولى در بيزارى از دشمنان شما، ناتوان مىنمايد». حضرت فرمود: «هيهات! دروغ مىگويد كسى كه مدعى ولايت ماست، ولى از دشمنان ما بيزار نيست». (2)
حضرت عباس عليه السلام كه باور و اعتقادش، تمام تلاش و موضعگيرى او را در مسير ولايت قرار داده است، بهترين اسوه ولايتپذيرى است؛ چون خط سياسى او پيوسته بر اطاعت از امام و مخالفت رفتارى و گفتارى با دشمنان امام استوار بود.
او، اين ويژگى را تا لحظه شهادت زنده نگه داشت كه
بهترين گواه بر اين سخن، تقاضاى دشمن براى جدا شدن او از صف هواداران ولايت و رد كردن آن از سوى حضرت عباس عليه السلام بود.
در عصر تاسوعا، دشمن كوشيد با استفاده از روابط قومى و قبيلهاى، عباس عليه السلام را از لشكر حسينيان جدا سازد. به همين منظور، براى رسيدن به مقصود خود، به حضرت اماننامه تسليم كرد. دشمن كه برق شمشير و توفان دستان عباس عليه السلام در دفاع از ولايت را در جنگهاى پيشين ديده بود، مىخواست با اين حربه پوسيده، شكست را بر سپاه امام تحميل كند. رفتار حضرت در اين مورد، گوياى سرسختى او در دفاع از حريم ولايت و برائت از دشمنان است.
او بدون كوچكترين توجه به مناسبات قبيلهاى و قومگرايىها، فرياد ولايتپذيرى برآورد و منصوروار، دار عشق خود، بر دوش كشيد و اين گونه بر چكاد افتخار ايستاد و بلندترين چكامه را در ايفاى برادرى و برابرى سرود.
مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى، در دست نوشتههاى خويش، كرامتى از حضرت عباس عليه السلام درباره پدرش حضرت آيتاللَّه شيخ عبدالكريم حائرى، مؤسس حوزه علميه قم، بيان كرده است. او مىنويسد:
پدرم در اثر بيمارى سختى بسترى شدند. پزشكان مختلفى را براى درمان ايشان آورديم، ولى حال وى هر روز وخيمتر مىشد تا اينكه به ما فرمودند:
گوسفندى را نذر ساحت مقدس حضرت عباس عليه السلام كنيد و سر ببريد. ما نيز گوسفندى را كشتيم و آن را بين مستمندان تقسيم كرديم، ولى باز هم افاقه نكرد. ايشان پس مدتى متوجه شدند كه بايد همان گوسفندى كه هنگام نذر كردن در نظر داشتهاند، ذبح مىكردند، ولى ما گوسفند ديگرى را قربانى كرده بوديم. بعد از آن، همان گوسفند را يافته، سر بريديم. اين نذر سبب بهبودى سريع ايشان شد و آثار بيمارى كاملًا از بين رفت. (1)
1) چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص 423.
مرحوم آيتاللَّه العظمى مامقانى رحمه الله مجتهد بزرگ نجف اشرف(متوفاى 1323 ه. ق) كه از دانشمندان بزرگ اسلامى در زمان خود بوده و داراى آثار برجستهاى از جمله شرح مكاسب محرمه است، نقل مىكند:
در تجزيه و تحليل يكى از مسائل باب ارث كه احتياج زيادى به محاسبه داشت، درماندم. هر چه سعى كردم، نتوانستم آن مسئله را حل كنم. ناچار دست توسل به بىكرانه دانشها، اهل بيت اطهار عليهم السلام زدم و آن گاه به حضرت عباس عليه السلام متوسل شدم و عرض نيازمندى فراوانى كردم.
شب، در عالم رؤيا حضرت را در خواب ديدم. ايشان پاسخ آنمسئله فقهى دشوار را به من گفت، سپس از من پرسيد: مىدانى چرا نتوانستى آن مسئله را حل كنى؟ پاسخ دادم: خير. فرمود: چون براى لحظهاى دچار خود بزرگبينى شدى و از انديشهات گذشت كه گذشتگان ما كه محاسبات رياضى بلد نبودند، چطور اينگونه مسئلهها را حل مىكردند؟ همين سبب گرفتارى تو شد و خدا هم خواست با اين مسئله آگاهت كند. (1)
1) چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص 423
مرحوم آيت اللَّه العظمى مرعشى نجفى رحمه الله به نقل از يكى از علماى بزرگ نجف مىگويد:
مشكل بزرگى برايم پيش آمد و طبق معمول، كبوتر نياز به سوى پرچين نيايش پرواز دادم و براى حاجت روا شدن به مسجد جمكران رفتم و از امام زمان(عج) خواستم تا از خدا بخواهد مشكلم را حل كند. چندين بار به مسجد جمكران مشرّف شدم، ولى هيچ نتيجهاى نگرفتم. روزى هنگام نماز گزاردن آنجا، دلم شكست و بعد از نماز خدمت امام زمان(عج) عرض كردم: آيا جايز است كه در منزل شما و در مسجد شما باشيم، ولى پاسخ مرا ندهيد؟ آيا درست است در منزل شما به ديگرى متوسل شوم؟
شما امام من هستيد. درست نيست با وجود امام، من به علمدار امام حسين عليه السلام متوسل شوم و او را شفيع قرار دهم!
از شدت ناراحتى، بعد از نماز، در حال خواب و بيدارى فرو رفتم. ناگهان وجود تابنده امام زمان(عج) را زيارت كردم. بىاختيار سلام دادم. حضرت با محبت پاسخ داد و فرمود: نه تنها با وجود من، توسل تو به عباس عليه السلام ناپسند نيست، بلكه خوشحال هم مىشوم و خودم تو را براى توسّل به او راهنمايى مىكنم كه چگونه حاجت خود را از او بگيرى؛ زيرا او مقام بلندى نزد ما دارد. هر گاه از او حاجت خواستى،
بگو: «يا ابَا الْغَوْثِ ادْرِكْنِى»؛ «اى فريادرس كمكم كن! (1)«بيمارىام قابل معالجه نبود. همه پزشكانى كه مرا معالجه كردند، از بهبودى من نااميد بودند. ديگر نبايد حرف مىزدم؛ چون بيمارىام را تشديد مىكرد. سرطان حنجره هيچ علاجى نداشت و من فقط بايد با پرهيز از سخن گفتن، با اين درد كنار مىآمدم، ولى خيلى برايم سخت بود. چون من يكى از سخنرانان شهر بودم و از دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم مىگفتم و در شبهاى محرم و ماه رمضان از حنجرهام براى اهل بيت عليهم السلام كار مىكشيدم، اينكه ديگر نبايد به سبب بيمارىام سخنرانى كنم، بيشتر ناراحتم مىكرد.
نااميدانه از تهران به شهر خود برگشتم. در راه چيزى به سنگينىِ بغض، گلويم را فشار مىداد. من از خدمتگزارى به اهل بيت عليهم السلام و سخنرانى براى آنان محروم شده بودم. روزها به سختى در كنج خانه مىگذشت. محرم نزديك مىشد و ناراحتى من از وضع جسمانىام بيشتر. مردمى كه از اطراف براى شركت در مجلس سخنرانى من و گفتن مصيبتهاى اهل بيت عليهم السلام شركت مىكردند، امسال جاى مرا خالى خواهند ديد.
روزى در بستر افتاده بودم كه مطلب مهمى از ذهنم
1) ابو القربة، ص 181(با تلخيص)
گذشت. در كتاب العباس عليه السلام مرحوم مُقرّم خوانده بودم:
اگر كسى حاجتى داشته باشد و متوسل به حضرت امّ البنين عليها السلام، مادر قمر بنىهاشم عليه السلام شود و روز شنبه را هم به نيت ايشان روزه بگيرد، حاجتش برآورده خواهد شد.
در همان لحظه توسلى پيدا كردم و نذرى هم نموده و به حضرت امّ البنين عليها السلام عرض كردم: خانم، من هر سال در چنين شبى براى مردم از فرزند برومند تو مىگفتم و اشك مىريختم، ولى امسال در بستر بيمارى افتادهام و از سخن گفتن منعِ پزشكى شدهام، خودت عنايتى كن!
نماز مغرب و عشا را خواندم و بىاختيار به سمت مسجد، به راه افتادم. مردم كه از وضعيت جسمى من آگاهى داشتند، به محض اينكه مرا ديدند، گريه كردند.
من هم از اينكه نمىتوانستم صحبت كنم، متأثر شدم، ولى پس از آنكه وارد مسجد شدم، بىاراده به سمت منبر حركت كردم و از پلههاى آن بالا رفته و بر منبر نشستم.
خودم هم نمىدانستم براى چه بالاى منبر مىروم و چه مىخواهم بگويم. بسم اللَّه را گفتم و بدون هيچ گونه آمادگى قبلى، يك ساعت و نيم با صداى بلند صحبت كردم و بدون اينكه به بيمارىام توجه كنم، فقط كَرم و احسان حضرت اباالفضل عليه السلام را مجسّم كردم و براى مردم سخنرانى نمودم.
پس از سخنرانى، تازه متوجه كسالتم شدم و ديدم كه
هيچ اثرى از بيمارى در من نيست. فهميدم كه توسلّم نتيجه داده، شفا گرفتهام و تا امروز كه سى سال از آن جريان مىگذرد، هيچ اثرى از سرطان حنجره در من نيست». (1)«مرحوم آيتاللَّه العظمى ميرزا مهدى شيرازى رحمه الله از بزرگان دوره خود و داراى تأليفات و شاگردان فراوانى بوده است. او در اواخر عمر شريف خود به ناراحتى كبد- حدود هشت سال پيش از فوت- مبتلا شد. ناراحتى او به حدى بود كه حتى خوابيدن هم برايش مقدور نبود و مدام در رنج به سر مىبرد.
يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان به عيادتش رفتم و ديدم كه وضع جسمى او بسيار وخيم است، ولى دائم شكر و سپاس خدا را به جاى مىآورد و صبر مىكرد. من داماد او بودم و از وضعش بسيار ناراحت شده و وقتى از پيش او رفتم، به حرم مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشرف شدم. حرم خيلى خلوت بود. شايد به تعداد انگشتان دست، مردم در حرم حضور داشتند. كنار ضريح نورانى حضرت نشستم و متضرعانه شبكههاى ضريح را در دست فشردم و حضرت را به درگاه خدا شفيع قرار دادم. عاجزانه در حال توسل بودم و اشك
1) شيخ عباس عاشورى به نقل از فرزند آيت اللَّه العظمى گلپايگانى رحمه الله، برگرفته از: چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص 417
مىريختم كه ناگهان صداى غرّش بلند و عجيبى به گوشم رسيد. كمى ترسيدم و باز به توسل پرداختم، ولى باز هم آن صدا را شنيدم. ترس عجيبى در دلم سايه انداخته بود و گويى فقط من اين صدا را مىشنيدم.
بىاختيار بلند شدم و به طرف خانه رفتم. حتى سحرى هم نتوانستم بخورم.
نماز صبح را خواندم، ولى هر كار كردم كه چند لحظهاى بخوابم، خواب به چشمم راه نمىيافت. پس از مدتى، لحظهاى چشمانم روى هم رفت و در عالم رؤيا نامهاى كه دو سطر بيشتر نداشت، به من دادند كه مضمون آن اين گونه بود: ما براى ميرزا مهدى شفاعت كرديم و خدا او را شفا خواهد داد. با ترس از خواب پريدم. بدنم مىلرزيد. خدمت مرحوم شيرازى رسيدم و جريان را تعريف كردم. او نيز منقلب شد و گريه كرد. پس از آن، ديگر اثرى از ناراحتى در كبد او ديده نشد و تا هنگام فوت، هيچ ناراحتى خاصى پيدا نكرد». (1)«تيرماه سال 68 بود كه در بيمارستان فيروز آبادى به علت عارضه چشم بسترى بودم. يك شب كه در اثر مصرف داروهاى مختلف خوابم نمىبرد، به من قرص خوابآور دادند، ولى نخوردم و گفتم ذكر گفتن از قرص
1) مرحوم آيت اللَّه سيد محمد كاظم قزوينى، چهره درخشان قمر بنىهاشم، ص 481
خواب بهتر است. نيمههاى شب با چشمانى اشكآلود دست توسل به سوى علمدار باوفاى امام حسين عليه السلام دراز كردم و ذكر مخصوص «يا كاشِفَ الْكَربِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ اكْشِفْ كَرْبِى بِحَقِّ اخِيكَ الْحُسينِ» را چند مرتبه گفتم و خوابم برد.
نزديك اذان صبح در خواب ديدم حضرت آيتاللَّه سيد صدر الدين صدر رحمه الله(م 1373 ه. ق) به همراه فرزندشان، آيتاللَّه سيد رضا صدر به عيادتم آمدهاند.
ايشان به آقا سيد رضا فرمود: مقدارى پول و يك كتاب به من بدهند. من گفتم به پول احتياجى ندارم. او با اصرار پول و كتاب را داد و بعد فرمود هديه ايشان را بياور. آقا سيد رضا هم يك قطعه طلا به من داد كه روى آن كلمه اللَّه حك شده بود. از خود پرسيدم كه اينها را براى چه به من مىدهند من كه اظهار نياز نكرده بودم؟!
او فرمود: اينها حق توست؛ زيرا تو نام جد ما را بردى. بيدار شدم. صبح دكتر مصطفى بهشتى، پزشك معالجم براى معاينه آمد. [پيش از اين] نظر همه دكترها اين بود كه بينايى من ديگر برنمىگردد و خونريزى داخلى، سبب نابينايى من شده است. دكتر بهشتى سرگرم معاينه شد؛ ولى پس از مدتى با دقت بيشترى معاينه كرد و با تعجب گفت: چه كردهاى؟ اثرى از خونريزى نيست! از روى تعارف گفتم: پيش دكتر بهشتى آمدم!
گفت: نخير، بهشتى از اين معالجهها زياد داشته، ولى اين كار من نيست. گفتم: وقتى فهميدم كه ديگر بينايىام را به دست نمىآورم، بسيار ناراحت شدم و با قلبى شكسته به حضرت عباس عليه السلام متوسل شدم. گويا توسل اين بنده ناچيز خود را پاسخى زيبا دادهاند». (1)
1) حجتالاسلام شيخ محمد على رسولى اراكى، برگرفته از: چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص 471(با تلخيص و تصرف)
امام على عليه السلام پس از تولد فرزندش، عباس عليه السلام، وى را در آغوش كشيد و فرمود:
عباس عليه السلام در پيشگاه خداوند داراى مقام بسيار ارجمندى است. خداوند به جاى دستان او كه در دفاع از دين خدا از پيكر جدا مىشود، به او دو بال خواهد داد و او با آن دو بال، بسان جعفر طيار، در فضاى بهشت، چونان فرشتگان، پرواز مىكند. (1)
در روايتى از امام باقر عليه السلام آمده است:
وقتى قيامت برپا مىشود، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: به فاطمه عليها السلام بگو براى
1) العباس عليه السلام، ص 75
شفاعت امت چه چيز را به پيشگاه خداوند عرضه مىدارى؟ حضرت على عليه السلام پيام ايشان را مىرساند و حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در پاسخ مىفرمايد: دو دست بريده پسرم عباس عليه السلام براى اين مقام [شفاعت] كافى است. (1)
سخنان بسيارى از حضرت امام حسين عليه السلام در شأن حضرت عباس عليه السلام نقل شده است كه از علاقه فراوان ايشان حكايت مىكند. عصر عاشورا با سخنى در اوج عشق و علاقه به حضرت عباس عليه السلام فرمود: «ارْكَبْ بِنَفْسِى انْتَ ...» (2)
؛ «فدايت شوم، سوار بر اسب شو.»
امام در فراق او، دستهاى خويش را بر كمر مىگيرد و مىفرمايد:
الآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِى وَ قَلَّتْ حِيلَتِى (3)وَ شَمَّتْ بِى عَدُوِّى. (4)
اكنون كمرم شكست و راه چاره بر من بسته شد و دشمنم نسبت به من پردهدر شد.
امام سجاد عليه السلام در ذيل حديثى طولانى، عمويش عباس عليه السلام را چنين توصيف مىكند:
خدا عباس عليه السلام را رحمت كند كه ايثار كرد، آزموده شد و جانش را فداى برادرش ساخت، تا آنجا كه دو دستش از تن جدا شد و خداى پاك و بلند مرتبه به جاى دو دستش، دو بال به او داد تا در بهشت همراه با فرشتگان، به وسيله آنها پرواز كند؛ همانگونه كه براى جعفر بن ابى طالب عليه السلام مقرر ساخت. به راستى كه عباس عليه السلام را در پيش خداى بلندمرتبه و سترگ، جايگاهى ويژه است كه همه شهيدان در روز رستاخيز، بدان غبطه مىخورند و رشك مىبرند». (1)
امام صادق عليه السلام فرمود:
عموى ما، حضرت عباس بن على عليه السلام، داراى بينشى ژرف و ايمانى استوار بود. در ركاب برادرش جهاد نمود و از آزمون الهى پيروز درآمد و با شهادت، رحل زندگى برچيد. (2)
يك- در زيارتى به نام زيارت مخصوص امام حسين عليه السلام نام حضرت عباس عليه السلام نيز آمده است. در آن مىخوانيم:
... السَّلامُ عَلَى الْعَبّاسِ بْنِ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليه السلام الشَّهِيدِ، السَّلامُ عَلَى الشُّهَداءِ مِنْ وُلْدِ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ. (1)
سلام خدا بر عباس عليه السلام پسر امير مؤمنان عليه السلام كه شهيد شد. سلام بر شهيدانى كه از فرزندان امير مؤمنان عليه السلام هستند.
دو- در زيارت ديگرى كه از امام صادق عليه السلام رسيده است و در هر روز از سال مىتوان امام حسين عليه السلام را با آن زيارت كرد، در فرازى آمده است:
... السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ أمِيرِالْمُؤمِنِين عليه السلام السَّلامُ عَلَيْكَ ايُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ المُطِيعُ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ، اشْهَدُ انَّكَ جَاهَدْتَ وَ نَصَحْتَ وَ صَبَرْتَ حَتّى آتاكَ الْيَقِينُ، لَعَنَ اللَّهُ الظّالِمِينَ لَكُم مِنَ ألْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ أَلْحَقَهُم بِدَرَكِ الْجَحِيمِ. (2)
سلام بر تو اى بنده نيكوكار و فرمانبردار خدا و رسولش صلى الله عليه و آله! شهادت مىدهم كه تو [در راه خدا]
جهاد كردى و خيرخواهى نمودى و بردبارى پيشه ساختى تا اينكه به مرتبه يقين رسيدى. خداوند ظلم كنندگان به تو را از اولين آنها تا آخرينشان لعنت كند و آنان را در پايينترين درجه جهنم، به هم ملحق سازد.
علاوه بر موارد بالا در زيارتى كه امام صادق عليه السلام به صفوان جمال آموخت (1)و در زيارت روز اربعين (2)و زيارت روز اول رجب و نيمه شعبان (3)، زيارت شب و روز نيمه رجب (4)و در زيارت روز عرفه، بخشهايى از زيارت به حضرت عباس اختصاص يافته است. (5)
آستان مقدس حضرت عباس عليه السلام يكى از مهمترين زيارتگاههاى شيعيان جهان است كه تاريخچه مشتركى با حرم سيدالشهداء عليه السلام دارد. افراد قبيله بنىاسد، نخستين كسانى بودند كه مزار پاك حضرت عباس عليه السلام را بنا نهادند تا با گذشت زمان، از بين نرود. نخستين زائر مزار نورانى ايشان، عبيداللَّه بن حر جعفى از برجستگان شيعه در كوفه بود. سپس در بيستم صفر، صحابى مشهور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، جابر بن عبداللَّه انصارى به زيارت مزار او شتافت. (1)
مختار ثقفى در سال 66 ه. ق به كمك گروهى از عربها و ايرانيان كه از شيعيان امير مؤمنان على عليه السلام بودند، دست به
1) بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، ص 74.
قيام گستردهاى بر ضد دستگاه حكومت وقت زد. وى با شعار خونخواهى شهيدان كربلا به دستگيرى و كشتن قاتلان آنان پرداخت و در بين النهرين، به قدرت رسيد. او در دوران حكومتش، نخستين عمارت را بر مزار حضرت بنا كرد. از آن پس، كربلا رو به آبادانى پيش رفت و مردم، دسته دسته در آن سكونت گزيدند. عمارتى كه مختار ساخته بود، در سال 170 ه. ق به دستور هارون الرشيد، خليفه عباسى، به كلى ويران شد.
مأمون، خليفه عباسى كه در سال 198 ه. ق به قدرت رسيد، برخلاف پدرش، براى مردم فريبى و جلب رضايت عمومى، به ويژه شيعيان خراسان، به بناى دوباره آستان حضرت عباس عليه السلام پرداخت. پس از او، متوكل عباسى در سال 232 ه. ق بر تخت نشست. او كه از دشمنان سرسخت اهل بيت عليهم السلام و شيعيان بود، دستور داد تا اين آستان بلند و شهر كربلا را ويران سازند، آن را شخم بزنند و بر آن آب بندند. بدين ترتيب، دومين بناى مزار حضرت عباس عليه السلام نيز ويران شد.
پس از متوكل، فرزند او المنتصر بر اريكه قدرت تكيه زد. وى نيز همچون مأمون، سياست دو گانهاى نسبت به
شيعيان در پيش گرفت. به همين دليل، اموال زيادى را ميان علويان تقسيم كرد و دستور داد كه آستان حضرت عباس عليه السلام را تجديد بنا كنند و شهر كربلا را از نو ساخت.
شيعيان دوباره از اطراف و اكناف به سوى كربلا آمدند و اين شهر، دوباره رونق گرفت. (1)
در سال 367 ه. ق عضدالدوله ديلمى پس از ورود به بغداد، به زيارت كربلا و نجف شتافت و با ديدن اوضاع حرم، دستور داد مرقد شكوهمندى براى حضرت عباس عليه السلام بنا كنند. كار بناى جديد حرم، ازهمان سال آغاز شد و تا سال 372 ه. ق ادامه يافت. بناى امروزى حرم، از آثار عضدالدوله است. (2)
پس از تأسيس دولت جلايريان در ايران و به قدرت رسيدن شيخ حسن ايلكانى در سال 740 ه. ق، سلطان اويس، فرزند شيخ حسن، تعميرات گستردهاى را در اين آستانه مطهر آغاز كرد. كار تعمير به طول انجاميد و در عصر فرزند او سلطان احمد به پايان رسيد كه تاريخ پايان آن را
سال 786 ه. ق بيان كردهاند. پس از پايان اين كار، هداياى فراوانى به آنجا فرستاده شد.
شاه اسماعيل صفوى، هنگامى كه در 25 جمادى الثانى 914 ه. ق، فاتحانه وارد بغداد شد، مورد استقبال بىنظير شيعيان قرار گرفت. او فرداى آن روز به زيارت كربلا رفت و در حرم اباعبداللَّه الحسين عليه السلام معتكف شد. سپس به زيارت آستان مقدس علمدار كربلا شتافت و دستور بازسازى حرم ايشان را صادر كرد.
او دوازده قنديل طلاى ناب را كه با خود آورده و بر هر يك از آنها نام مقدس يكى از امامان معصوم عليهم السلام حك شده بود، به آستانه مقدس حضرت اهدا كرد و تمامى حرم و رواقها را با فرشهاى گرانبهاى ابريشمى كه در اصفهان بافته شده بود، پوشاند. شمارى خدمتگزار نيز براى نگهدارى از حرم و حفظ روشنايى قنديلهاى آن گمارد كه بعدها در كربلا به آلِ قنديل شهرت يافتند.
همچنين دستور داد: گنبد حرم را كاشى كارى كنند كه اين كاشى كارى، تا سال 1302 ه. ق، همچنان باقى بود.
نادرشاه در سال 1153 ه. ق تعميرات گستردهاى را در معمارى و زيباسازى آستان حضرت عباس عليه السلام انجام داد
و هداياى فراوانى نيز عطا كرد. در 18 ذىحجه سال 1216 هنگامى كه مردم براى پاسداشت عيد بزرگ غدير از كربلا به نجف مىرفتند، مورد حمله گسترده مسعود بن عبدالعزيز وهابى قرار گرفتند. در اين هجوم، شهر كربلا به تاراج رفت و حرم حضرت عباس عليه السلام نيز ويران شد. در اين حمله جنايتآميزِ وهابيان، همه هدايايى كه در دوره صفويه و افشاريه و ديگر دورهها به حرم آورده شده بود، به يغما رفت.
پس از حادثه غارت وهّابيان كه سال 1216 ه. ق اتفاق افتاد و اشياى گرانبهايى به غارت رفت، فتحعلى شاه قاجار آن چه از اين حرم به غارت رفته بود، به حرم بازگردانيد و گنبد حضرت عباس عليه السلام را كاشى كارى نمود. وى گنبد امام حسين عليه السلام و جلوى ايوان درب حرم از سمت قبله را نيز طلاكارى كرد و صندوقى از ساج بر مرقد امام حسين عليه السلام نهاد و ضريح را نقره كارى كرد و دستور داد ضريحى از نقره خالص براى مرقد حضرت عباس عليه السلام بسازند. (1)سقف ضريح را نواب بهراء با هزينه خود تجديد كرد.
اين كار به دست ميرزا محمد باقر راجه حائرى انجام گرفت و نجّار باشى اسطه (2)اسماعيل آن را زينت كارى نمود.
حاج شكراللَّه فرزند بدل بك افشارى نيز نسبت به حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام خدمات زيادى انجام داد و هزينه طلاكارى ايوان جلوى حرم را را تأمين كرد. اين كار با پيشنهاد فقيه بزرگ، شيخ زين العابدين حائرى انجام گرفت. گلدستههاى حرم در سال 1221 ه. ق كاشى كارى شده است. به نظر مىرسد صدر اعظم اصفهانى(جدّ اعلاى خاندان نظام الدوله و خاندان صدرى در كربلا) آن را كاشىكارى كرده باشد. در تعميرات اخير حرم، اين جمله روى ضريح نقش بسته است: «يا اباالفضل العباس ادركنى سنه 1246 ق».
در سال 1304 ه. ق حاج محمد صادق شوشترى چهار طرف صحن را بنا كرد و در سال 1305 ه. ق گنبد را كاشىكارى نمود.
محمد على شاه لكنهورى ايوان كوچكى را كه جلوى درب اول قرار دارد و از قديم به ايوان طلا معروف بوده، احداث كرد. احترام الدوله، همسر ناصرالدين شاه قاجار نيز، نماى درب قبله را طلاكارى نمود، و سيد حسن، ملقب به مقتدر السّلطنه، نماى غربى ايوان را طلاكارى كرد. تاريخى كه بر ديوار غربى ثبت شده است، سال 1319 ه. ق را نشان مىدهد.
سلطان عبدالحميد عثمانى در سال 1306 ه. ق، ايوان مزبور را با چوب ساج و چوب جنگل مسقّف ساخت،
همچنان كه از تاريخ بالاى درب قبله كه همراه با اشعارى تركى نگاشته شده است، برمىآيد. (1)
آستان نورانى حضرت عباس عليه السلام در 350 قدمى شمال شرقى حرم مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السلام قرار دارد و ميدان بزرگى هر دو آستان را در بر گرفته است.
قبر مطهر علمدار باوفاى كربلا در وسط حرم شريف ايشان واقع شده كه هديه حضرت آيت اللَّه العظمى سيد محسن حكيم رحمه الله است كه با پنجه هنرمندان ايرانى در اصفهان و با به كار بردن 400 مثقال نقره و 8 هزار مثقال طلا پس از سه سال كار شبانه روزى ساخته شده است. چهار گوشه حرم، داراى چهار رواق قرينه است كه ابهت خاصى به حرم بخشيده است و به همديگر منتهى مىشود.
آينهكارى داخل رواقها و طلاكارى گنبد را نيز هنرمندان ايرانى انجام دادهاند. در قسمت جنوبى حرم نيز ايوانى وجود دارد كه سرپوشيده است و در وسط آن در طلايى ميناكارى ساخت اصفهان و در ضلع شرقى و غربى آن نيز دو در كوچك وجود دارد كه هر سه به رواق جنوبى گشوده مىشود و در دو طرف ايوان جنوبى حرم، دو مأذنه با معمارى چشمنوازى طرّاحى شده است.
1) قمر بنى هاشم، ص 127
آستانه حضرت عباس عليه السلام داراى يك صحن چهار گوش است كه بناى حرم، وسط آن قرار دارد.
در اطراف صحن نيز حجرههايى بنا شده است كه شمار زيادى از علماى شيعه و پادشاهان و حاكمان شيعى در آن دفن شدهاند. همچنين صحن، هشت در ورودى و خروجى دارد.
در ضلع جنوبى حرم، درب قبله يا باب الرّسول و در سمت شمال، باب الجواد قرار دارد. در ضلع غربى، چهار در به نامهاى باب الحسن عليه السلام، باب الحسين عليه السلام، باب صاحبالزمان(عج)، باب موسى بن جعفر عليه السلام و در بخش شرقى نيز دو در، به نامهاى باب امير مؤمنان عليه السلام و باب على بن موسى الرضا عليه السلام وجود دارد.
مساحت كلى حرم، افزون بر 4370 متر مربع و در نقشه و سبك معمارى، مانند حرم سيدالشهداء عليه السلام، ولى در ابعادى كوچكتر است. (1)
پس از واقعه كربلا، سرهاى شهيدان را به كوفه و از آنجا به شام بردند. گروهى معتقدند سر حضرت را در شام، در قبرستان باب الصغير دمشق دفن كردند. گروهى
1) چهره درخشان قمر بنى هاشم، صص 270- 273،(با تلخيص و تصرف)
نيز بر اين باورند كه سر او را به كربلا بردند و به بدن ملحق كردند. در اين باره، نظريههاى ديگرى نيز مطرح است كه به دليل ضعف و كم اعتبار بودن آنها، از بيان آن خوددارى مىكنيم.
در تأييد ديدگاه نخست آمده است:
در سال 1321 ه. ق در قبرستان باب الصغير در دمشق، روى مقبرهاى حك شده بود: اينجا محل دفن سرهاى عباس بن على عليه السلام، على اكبر بن حسين عليه السلام و حبيب بن مظاهر رحمه الله است؛ (1)ولى پس از گذشت مدتى، سنگ مقبره در اثر ويرانى بنا گم شد و ضريحى بر روى آن مقبره گذاشتند. (2)
در كربلا، دو زيارتگاه به نام مقام دست راست و مقام دست چپ حضرت عباس عليه السلام معروف است. مقام دست راست، در سمت شمال شرقى دروازه بغداد، نزديك در شرقى صحن مطهر حضرت عباس عليه السلام قرار دارد. اين نقطه، جايى است كه دست راست حضرت ابوالفضل عليه السلام در اثناى نبرد با دشمن از بدنش جدا شده است. بر ديوار اين مقام، ضريح كوچكى از برنز نصب شده است و بر
كتيبه آن، اشعار زير نقش بسته است:
افتاد دست راست خدايا ز پيكرمبر دامن حسين عليه السلام رسان دست ديگرم
دست چپم به جاست اگر نيست دست راستاما هزار حيف كه يك دست بىصداست
بر ديوارش تصويرى زيبا با تاريخ 1324 ه. ق و دو شعر فارسى كه نام سراينده آن نيامده، نقش بسته است.
عكس دو بازوى قطع شده كه زير آن نوشته شده، اينجا دو دست ابوالفضل العباس عليه السلام از بدن جدا شد روى ديوار به چشم مىخورد. معروف است كه اين بنا در اواسط قرن سيزدهم ه. ق بر بقاياى نهرى كه در آن زمان به نهر مقبره عباس عليه السلام معروف بوده و از بقاياى نهر علقمه محسوب مىشده، احداث گرديده است. (1)
در فاصله 50 مترى درب قبله صحن حضرت عباس عليه السلام در نزديكى دهانه بازار باب الخان، جايگاه ديگرى به چشم مىخورد كه در آن نقطه، دست چپ حضرت عباس عليه السلام از بدن جدا شده است. اين نقطه داراى پنجره كوچكى از برنز است و با قطعات كوچك، آيينهكارى شده است. بر اين پنجره تابلوهايى از دعا
1) ميراث كربلا، ص 100
نصب گرديده است. (1)بر فراز پنجره عكس يك دست به چشم مىخورد. نقل شده است كه اين جايگاه را محمد على آل شنطو در سال 1327 ه. ق، بر اثر خرابى كه ديده بود، بنا كرد. مىگويند وى در خواب ديد دست حضرت عباس عليه السلام در اين نقطه از بدن جدا شده است. اين خواب، او را بر آن داشت كه صبح روز بعد، ديوار خانهاش را بشكافد و براى جاويد ماندن جاى قطع شدن دست آن حضرت، بناى مزبور را احداث نمايد. (2)
پس از حضرت اباعبداللَّه الحسين عليه السلام، حضرت عباس عليه السلام، ممتازترين شهيد عاشوراست و همان گونه كه امامان معصوم عليهم السلام او را ستودهاند، جايگاهى دارد كه همه شهيدان بر آن غبطه مىخورند. همچنين در فرازهاى بلند زيارت نامهاى كه حضرت صادق عليه السلام به ابو حمزه ثمالى آموخته، اين معنا نهفته است.
صفوان بن مهران مىگويد:
سرورم امام صادق عليه السلام به من فرمود: در روز اربعين هنگام ظهر به زيارت امام حسين عليه السلام و يارانش برو و آنان را زيارت نما سپس به زيارت حضرت عباس عليه السلام
برو و پس از زيارت امام حسين عليه السلام او را هم زيارت نما. زيارت آنان چه در روز اربعين و چه در روز عاشورا و چه در ديگر روزهاى سال از سيره پاكان است. (1)مرحوم شهيد اول رحمه الله پس از اينكه زيارتى را براى حضرت عباس عليه السلام روايت مىكند، پاداش اين زيارت را برابر با زيارت در عرش خدا دانسته و مىنويسد:
وقتى زيارتنامه را خواندى و به پايان رسيد، دو جمله «انَّا لِلّهِ وَ انَّا الَيهِ رَاجِعُونَ» و «لا حَوْلَ وَ لا قَوَّةَ الّا بِاللّهِ العَلِىِّ العَظِيمِ» را آن قدر بگوى تا به اندازهاى از مزار دور شوى كه ديگر آن را نبينى. اگر چنين كردى به سان كسى خواهى بود كه خدا را در عرشاش زيارت نموده است. (2)بسيارى از بزرگان و انديشمندانِ شيفته بارگاه او، هنگام زيارت كربلا نخست به آستانبوسى حضرت عباس عليه السلام مىشتافتند، سپس به زيارت امام حسين عليه السلام شرفياب مىشدند. (3)آنان با اين كار، نخست رخصت زيارت امام را دريافت مىكردند؛ زيرا او برآورنده حاجتهاى دوستداران امام خويش است.
شيوه زيارت حضرت عباس عليه السلام، مانند ديگر امامان معصوم عليهم السلام است. بايد اذن دخول خواند، سپس رو به قبله ايستاد و اعمالى را كه در زيارت ائمه هدى عليهم السلام وارد شده است، انجام داد. همين مسئله گوياى مقام بلند عباس عليه السلام و پاداش فراوان زائران اوست.
ابوحمزه ثمالى از امام صادق عليه السلام، زيارت حضرت عباس عليه السلام را اين گونه نقل مىكند:
سَلامُ اللَّهِ و سَلامُ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ انْبِيائِهِ الْمُرسَلِينَ وَ عِبادِهِ الصّالِحِينَ وَ جَمِيعِ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الزّاكِياتِ الطَّيِّباتِ فِيما تَغْتَدِى وَ تَرُوحُ عَلَيْكَ يَابْنَ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ.
أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِىِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِيلِ الْعالِمِ وَ الْوصِىِّ المُبَلِّغِ وَ الْمَظْلومِ المُهْتَضَمِ فَجَزاكَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِم افْضَلَ الْجَزاءِ بِما صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ. لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّكَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ حالَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ماءِ الْفُراتِ. اشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَكُمْ ما وَعَدَكُم. جِئْتُكَ يَابْنَ أَمِيرِالمُؤْمِنِينَ وافِداً الَيْكُم وَ قَلْبِى مُسَلِّمٌ لَكُم وَ انَا لَكُم تابِعٌ وَ نُصْرَتِى لَكُم مُعَدَّةٌ حَتّى يَحْكُمَ اللَّهُ
وَ هُوَ خَيْر الْحاكِمِينَ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لا مَعَ عَدُوِّكُمْ. انِّى بِكُمْ وَ بِإيابِكُمْ مِنَ المُؤْمِنِينَ وَ بِمَنْ خالَفَكُمْ وَ قَتَلَكُمْ مِنَ الْكافِرِينَ قَتَلَ اللَّهُ امَةً قَتَلَتْكُمْ بِالْأَيْدِى وَ الْأَلْسُنِ.
درود خدا و سلام فرشتگان مقربش و پيامبران فرستادهاش و بندگان شايستهاش و تمام شهيدان و راستگويان و درود پاكان و پاكيزگان در هر صبح و شام بر تو اى فرزند امير مؤمنان. گواهى مىدهم كه تو تسليم بودى و تصديق كردى و وفا و خيرخواهى كردى نسبت به يادگار پيامبر فرستاده شده و نوه برگزيده آن حضرت و راهنماى دانشمند و جانشين او كه رساننده احكام خدا بود و آن ستمديدهاى كه حقش پايمال شد. پس خداوند از جانب رسولش و اميرمؤمنان و حسن و حسين كه درود خدا بر آنان باد، بهترين پاداشها را به تو دهد به سبب آن بردبارىات و كمكى كه كردى و چه جايگاه نيكويى براى خود رقم زدى. خدا لعنت كند كسى كه تو را كشت و خداوند لعنت كند كسى را كه به حق تو جاهل بود و لعنت كند كسى را كه حرمت تو را نگاه نداشت و لعنت كند كسى را كه ميان تو و آب فرات مانع شد.
گواهى مىدهم كه مظلوم كشته شدى و خدا به وعدهاى كه به شما داده است، وفا كند. به درگاه تو آمدهام اى فرزند اميرمؤمنان! نزد شما آمدهام، دلم تسليم شماست و خود نيز پيرو شما هستم.
يارىام به شما مهياست تا آن هنگام كه خدا حكم كند كه او بهترينِ دستور دهندگان است. با شما هستم با شما، نه با دشمنان شما. من نسبت به شما و بازگشتتان ايمان دارم و با هر كه با شما
مخالفت كرده و شما را به قتل رسانده است، دشمن هستم. خدا بكشد مردمى را كه شما را با دست و زبان كشتند.
پس داخل روضه شو و خود را به ضريح بچسبان و بگو:
السَّلامُ عَلَيْكَ ايُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطِيعُ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ و الْحُسَيْنِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ سَلَّمَ.
السَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضوانُهُ عَلى رُوحِكَ وَ بَدَنِكَ اشْهَدُ وَ اشْهِدُ اللَّهَ انَّكَ مَضَيْتَ على ما مَضى بِهِ الْبَدْرِيّونَ وَ الْمُجاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ الْمُناصِحُونَ لَهُ فِى جِهادِ اعْدائِهِ الْمُبالِغوُنَ فِى نُصْرَةِ اوْلِيائِهِ الذّابُّونَ عَنْ احِبّائِهِ فَجَزاكَ اللَّهُ افْضَلَ الْجَزاءِ وَ اكْثَرَ الْجَزاءِ وَ أَوْفَرَ الْجَزاءِ وَ أَوْفى جَزاءِ احَدٍ مِمَّنْ وَفى بِبَيْعَتِهِ وَ اسْتَجابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ اطاعَ وُلاةَ امْرِهِ. اشْهَدُ انَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِى النَّصِيحَةِ وَ أَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ فَبَعَثَكَ اللَّهُ فِى الشُّهَداءِ وَ جَعَلَ رُوحَكَ مَعَ ارْواحِ السُّعَداءِ وَ أَعْطاكَ مِنْ جِنانِهِ افْسَحَها مَنْزِلًا وَ افْضَلَها غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِكرَكَ فِى الْعالَمِينَ فِى عِلِّيِّينَ وَ حَشَركَ مَعَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِينَ وَ حَسُنَ اولئِكَ رَفِيقاً. اشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ إِنَّكَ مَضَيْتَ عَلى بَصِيرةٍ مِنْ امْرِكَ مُقْتَدِياً بِالصّالِحِينَ وُ مُتَّبِعاً لِلنَّبِيِّينَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ اوْلِيائِهِ فِى مَنازِلِ الْمُخْبِتِينَ فَإِنَّهُ ارْحَمُ الرّاحِمِينَ. (1)
1) كامل الزيارات، ص 785
سلام بر تو اى بنده شايسته و پيرو پروردگار و رسولش و اميرمؤمنان و حسن و حسين كه درود خداوند بر ايشان باد. سلام و رحمت و آمرزش و خشنودى خداوند بر روح و جسم تو باد.
گواهى مىدهم و نيز خدا را گواه مىگيرم كه به راستى تو به همان راهى رفتى كه جنگجويان بدر و پيكاركنندگان راه خدا و خيرخواهان او در پيكار با دشمنانش و كوشندگان در يارى دوستانش و دفاع كنندگانشان رفتند. خدا تو را به بهترين پاداش جزا دهد؛ به بهترين، شايانترين و كاملترين پاداش كه به هر يك از آنانى كه با او بيعت كردند و دعوتش را پذيرفتند و از واليان امر او پيروى كردند، مىدهد. گواهى مىدهم كه تو به راستى كوشش خود را در خيرخواهى انجام دادى و نهايت تلاش خود را در اين راه به كار بستى. خدايت در زمره شهيدان برانگيزاند و روح تو را با ارواح نيكبختان قرار دهد و وسيعترين خانه و برترين غرفه را به تو در فردوس برين دهد و نامت را در فراز بالاترين جايگاهها قرار دهد و تو را با پيامبران و راستگويان و شهيدان و شايستگان برانگيزاند كه آنان بهترين دوستانند. گواهى مىدهم كه هرگز سستى نكردى و سر نتافتى و به راهى رفتى كه از روى آگاهى كامل بود. به مردم شايسته اقتدا كردى و از پيامبران پيروى نمودى. خداوند، ما و تو و پيامبر و دوستانش را در جايگاه فروتنان حق گرد آورد كه او مهربانترين مهرورزان است.
سپس بالاى سر او رفته و پس از دو ركعت نماز و
درخواست برآورده شدن حاجتها خوانده مىشود:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لا تَدَعْ لِى فِى هذَا الْمَكانِ الْمُكَرَّمِ وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْباً الّا غَفَرْتَهُ وَ لا هَمّاً إِلّا فَرَّجْتَهُ وَلا كَرْباً إِلّا كَشَفْتَهُ وَلا مَرَضاً إِلّا شَفَيْتَهُ وَلا عَيْباً إِلّا سَتَرْتَهُ وَلا رِزْقاً إِلّا بَسَطْتَهُ وَلا خَوْفاً إِلّا آمَنْتَهُ وَلا شَمْلًا إِلّا جَمَعْتَهُ وَلا غَائِباً إِلّا حَفِظْتَهُ وَ ادْنَيْتَهُ وَلا حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ لَكَ فِيها رِضىً وَ لِىَ فِيها صَلاحٌ إِلّا قَضَيْتَها يا ارْحَمَ الرّاحِمِينَ.
پروردگارا! بر محمد و خاندان او درود فرست و مرا در اين مكان بلند مرتبه و شهادتگاه سِتُرگ به خودم وا مگذار مگر اينكه همه گناهانم را بخشيده باشى، گرفتارىهايم را برطرف كرده باشى، اندوهم را زدوده باشى، بيمارىام را سلامتى داده باشى، عيبم را پوشانيده باشى، روزىام را گسترش داده باشى، هراسم را ايمنى بخشيده باشى، پراكندگىام را گردآورى و شخص غائب را نگاهدار باشى و ديدارش را نزديك گردانى و نيازهاى دنيا و آخرتم را كه خشنودى تو و صلاح من در آن است مرتفع ساخته باشى، اى بخشندهترين مهرورزان!
سپس پايين پاى حضرت آمده و خوانده مىشود:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا ابَالفَضْلِ العَبّاسِ بْنِ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اوَّلِ الْقَوْمِ اسْلاماً وَ اقْدَمِهِم ايماناً وَ اقْوَمِهِم بِدِينِ اللَّهِ وَ احْوَطِهِم عَلَى الْإِسْلامِ اشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَخِيكَ، فَنِعْمَ
الْأخُ الصّابِرُ الْمُجَاهِدُ الْمُحامِى النّاصِرُ، وَ الْأخُ الدّافِعُ عَنْ أَخِيهِ، أَلْمُجِيبُ إِلى طاعَةِ رَبِّهِ، أَلرّاغِبُ فِيما زَهِدَ فِيهِ غَيْرُهُ مِنَ الثَّوابِ الْجَزِيلِ وَ الثَّناءِ الْجَمِيلِ فَأَلْحَقَكَ اللَّهُ بِدَرَجَةِ آبائِكَ فِى دارِ النَّعِيمِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ.
سلام بر تو اى ابالفضل العباس، پسر امير مؤمنان! سلام بر تو اى فرزند سرور جانشينان، سلام بر تو اى پسر نخستين كسى كه اسلام آورد و در ايمان پيشرو بود و در دين خدا از همه استوارتر بود و بيشترين احاطه را بر اسلام داشت. شهادت مىدهم كه در راه خدا و رسولش و برادرت خير خواستى. [تويى] بهترين برادر كه بردبار، جهادگر، پشتيبان و ياريگر [برادرش] بود و [تويى آن] برادر كه از برادرش دفاع كرد و فرمان بردار پروردگارش بود و به آن چه ديگران از خير بهره آن دورى جستند(جهاد) تمايل نشان داد. خداوند تو را در منزلگاه بهشتى پدرانت به آنان ملحق كند كه او ستايش شده و بزرگ است.
سپس خوانده مىشود:
اللَّهُمَّ إِنِّى تَعَرَّضْتُ لِزِيارَةِ اوْلِيائِكَ رَغْبَةً فِى ثَوابِكَ وَ رَجاءً لِمَغْفِرَتِكَ وَ جَزِيلَ إِحسانِكَ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِينَ وَ انْ تَجعَلَ رِزْقِى بِهِم دارّاً وَ عَيْشِى بِهِمْ قارّاً وَ زِيارَتِى بِهِمْ مَقْبُولَةً وَ حَياتِى بِهِمْ طَيِّبَةً وَ ادْرِجْنِى إِدْرَاجَ الْمُكَرَّمِينَ وَ اجْعَلْنِى مِمَّنْ يَنْقَلِبُ مِن زِيارَةِ مَشاهِدِ احِبَّائِكَ مُنْجِحاً قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرانَ الذُّنُوبِ وَ سَتْرَ الْعُيُوبِ وَ كَشْفَ الْكُرُوبِ إِنَّكَ أَهلُ الْتَّقْوى وَ أَهلُ الْمَغْفِرَةِ.
پروردگارا! من به زيارت دوستان تو آمدهام به دليل اينكه به پاداشت و به آمرزش و لطف بىپايانت اميدوارم. از تو مىخواهم كه بر محمد و خاندان پاكش درود فرستى و روزىام را به حق آنان ريزان، خوشبختىام را پايدار، زيارتم را- به حق آنان- پذيرفته و زندگانىام را پاك گردانى و مرتبهام را چون مرتبه بزرگان بلند دارى و مرا از جمله كسانى قرار دهى كه به خاطر زيارت بارگاههاى دوستانت به سوى نجات و رستگارى راه مىيابند و برازنده آمرزش گناهان، پوشش عيبها و برطرف شدن اندوهها قرار مىگيرند كه همانا تو اهليت پارسايى و بخشايش بندگان را دارى.
هنگام خداحافظى با مرقد حضرت عباس عليه السلام بالاى سر حضرت ايستاده و خوانده مىشود:
أسْتَوْدِعُكَ اللَّه وَ أَسْتَرْعِيكَ وَ أَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلام آمِناً بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِكِتابِهِ وَ بِما جاءَ بِهِ مِن عِنْدِ اللَّهِ اللّهُمَّ اكْتُبنا مَعَ الشّاهِدِينَ اللّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِن زِيارَةِ قَبْرِ وَلِيِّكَ وَ ابْنِ أَخِى رَسُولِكَ وَ ارْزُقْنِى زِيارَتَهُ ابَداً ما أَبْقَيْتَنِى وَ احْشُرْنِى مَعَهُ وَ مَعَ آبائِهِ فِى الْجِنانِ وَ عَرِّفْ بَيْنِى وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَسُولِكَ وَ اولِيائِكَ. اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَوَّفَنِى عَلَى الْإِيمانِ بِكَ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِكَ وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابِى طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ وَ الْبَرائَةِ مِن عَدُوِّهِم فَإِنِّى رَضِيتُ بِذلِكَ وَ
صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ. (1)
تو را به خدا مىسپارم و از خداوند مىخواهم كه نگاهبان تو باشد و بر تو درود مىفرستم، درحالىكه به خدا و رسول و كتابش و به آن چه رسولش از جانب خدا آورده ايمان دارم.
پروردگارا! ما را جزو شاهدان [روز جزا] قرار ده. خدايا اين زيارت را آخرين زيارت مزار دوستت و فرزند برادر پيامبرت قرار مده و زيارتش را تا آن دم كه زندهام روزىام گردان و مرا با او و پدرانش در بهشت محشور كن و بين من و بين او و پيامبرت و دوستدارانت را آشنايى بينداز. خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و مرا بر ايمان به خودت و تصديق پيامبرت و دوستى على بن ابى طالب و امامان- كه سلام بر آنها باد- و نيز بر بيزارى از دشمنانشان بميران كه من فقط بدان خشنود مىشوم.
خدايا بر محمد و دودمان محمد درود فرست.
پس از زيارت، فرد زائر به دعا براى خود، پدر و مادر و مؤمنان پرداخته و هر دعايى كه بخواهد، مىتواند بنمايد.
1) المزار، ج 3- 5، صص 121- 126؛ بحار الأنوار، ج 98، صص 206- 217؛ مصباح المتهجد، صص 670- 668؛ مصباح الزائر، صص 217- 214؛ كامل الزيارات، ص 786
*. قرآن كريم.
*. نهج البلاغه.
آذرتاش، آذرنوش، فرهنگ معاصر، چاپ اول، تهران، نشر نى، 1379 ه. ش.
آل طعمه، سلمان هادى، ميراث كربلا، ترجمه محمد رضا انصارى، چاپ اول، تهران، مركز چاپ و انتشار سازمان تبليغات اسلامى، 1373 ه. ش.
ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، بيروت، دار احياء الكتب العربية، 1378 ه. ق.
ابن ابى يعقوب، احمد، تاريخ اليعقوبى، نجف، مكتبة المرتضوية، بىتا.
ابن الاثير الجزرى، عزالدين ابوالحسن على بن محمد، الكامل فى التاريخ، چاپ دوم، بيروت، دار الكتاب العربية، 1378 ه. ق.
ابن اعثم الكوفى، الفتوح، قم، نشر دار الهدى، 1379 ه. ش.
ابن حبّان، محمد، السيرة النبوية، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الثقافية، 1407 ه. ق.
ابن حبّان، محمد، الثقات، چاپ اول، دائرة المعارف العثمانية، 1395 ه. ق.
ابن الحزم الأندلسى، ابو محمد على بن احمد بن سعيد، جمهرة أنساب العرب، چاپ سوم، مصر، دار المعارف، 1391 ه. ق.
ابن داود الدينورى، ابو حنيفه احمد، الاخبار الطوّال، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلمية، 1421 ه. ق.
ابن سليمان اليمانى، ابو الفتوح، النفحة العنبرية فى أنساب خير البرية، چاپ اول، قم، مكتبة السيد المرعشى النجفى، 1419 ه. ق.
ابن منظور، محمدبن مكرم، لسان العرب، چاپ اول، بيروت، دار الاحياء التراث العربى، 1407 ه. ق.
ابن شهر آشوب السروى المازندرانى، ابو جعفر محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، قم، مطبعة العلمية، بى تا.
ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر، الإقبال، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1390 ه. ق.
ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر، اللهوف على قتلى الطفوف، تهران، انتشارات جهان، بى تا.
ابن طباطبا، محمد بن على، الأصيلى فى أنساب الطالبيين، چاپ اول، قم، مكتبة السيد المرعشى النجفى، 1418 ه. ق.
ابن عنبة الحسنى، جمال الدين احمد بن على، الفصول الفخرية، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1363 ه. ش.
ابن عنبة الحسنى، جمال الدين احمد بن على، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، چاپ دوم، نجف، المطبعة الحيدرية، 1380 ه. ق.
ابن كثير الدمشقى، الحافظ ابوالفداء اسماعيل، البداية و النهاية، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ه. ق،
ابن محمد التميمى، قاضى النعمان، شرح الاخبار فى فضائل ائمة الاطهار عليهم السلام، چاپ اول، قم، مؤسسة النشر الاسلامية، 1412 ه. ق.
ابن نبى، رضى، تظلم الزهراء عليها السلام، قم، منشورات الشريف الرضى، 1360 ه. ش.
ابن نما الحلى، نجم الدين جعفر بن محمد، مثير الأحزان، تهران، كارخانه خداداد، 1318 ه. ش.
الإصبهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبيين، نجف، مطبعة الحيدرية، 1385 ه. ق.
امين العاملى، سيد محسن، اعيان الشيعة، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1406 ه. ق.
الباعونى، شمس الدين ابو البركات محمد بن احمد، جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب عليه السلام، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، بى جا، بى تا.
بحر العلوم، محمد تقى، مقتل الحسين عليه السلام، چاپ دوم، بيروت، دار الزهراء، 1405 ه. ق.
البخارى، ابو نصر سهل بن عبداللَّه بن داود، سرّ السلسلة العلوية، نجف، مطبعة الحيدرية، 1381 ه. ق.
البغدادى، ابو جعفر محمد بن حبيب، المحبّر، بيروت، منشورات دار الآفاق الجديدة، بى تا.
البلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، أنساب الاشرف، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1394 ه. ق.
البلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، جمل من أنساب الأشراف، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1417 ه. ق.
البيهقى، ابوالحسن على بن ابى القاسم بن زيد، لباب الأنساب، چاپ اول، قم، مكتبة السيد المرعشى النجفى، 1410 ه. ق.
التسترى، الشيخ محمد تقى، قاموس الرجال، چاپ دوم، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1415 ه. ق.
الجرجانى، يحيى بن الحسين بن اسماعيل، الأمالى الخميسية، بيروت، مكتبة المتنبّى، بى تا.
الحائرى، السيد عبد المجيد، ذخيرة الدارين، نجف، المطبعة المرتضوية، 1345 ه. ق.
الخراسانى البيرجندى، محمد باقر، كبريت الأحمر فى شرائط اهل المنبر، چاپ دوم، تهران، انتشارات الاسلامية، 1376 ه. ش.
المكى الخوارزمى، موفق بن احمد، مقتل الحسين عليه السلام، قم، مكتبة المفيد، بى تا.
ربانى خلخالى، على، چهره درخشان قمر بنى هاشم عليه السلام، چاپ پنجم، قم، مكتب الحسين، 1378 ه. ش.
الرفاعى المخزومى، عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه، صحاح الأخبار فى نسب السادة الفاطمية الأخيار، بمبئى، مطبعة نخبة الأخبار، بى تا.
زجاجى كاشانى، مجيد، ابو القربه، چاپ دوم، تهران، انتشارات سبحان، 1379 ه. ش.
سبط ابن الجوزى، تذكرة الخواص، نجف، مطبعة الحيدرية، 1383 ه. ق.
الصدوق، ابو جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، الأمالى، چاپ چهارم، تهران، كتابخانه اسلامية، 1404 ه. ق.
ابن قولويه قمى، جعفر بن محمد، كامل الزيارات، برگردان محمد جواد ذهنى تهرانى، چاپ اول، تهران، انتشارات پيام حق، 1377 ه. ش.
الطبرسى، فضل بن الحسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، چاپ دوم، نجف، مكتبة الحيدرية، 1390 ه. ق.
الطبرى، ابوجعفر محمد بن جرير بن يزيد، تاريخ الطبرى، چاپ سوم، بيروت، مؤسسة عزالدين، 1413 ه. ق.
الطبرى، الحسن بن على بن محمد عماد الدين، بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله لشيعة المرتضى عليه السلام، چاپ دوم، نجف، بىنا، 1383 ه. ق.
الطوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن، رجال الطوسى، چاپ اول، نجف، مطبعة الحيدرية، 1381 ه. ق.
عقاد، عباس محمود، نگرشى به زندگانى امام حسين عليه السلام، برگردان: مسعود انصارى، تهران، نشر پرديس، 1380 ه. ش.
عمرى العلوى النسابه، على بن محمد، المجدى في انساب الطالبيين، قم، مكتبة المرعشى، 1422 ه. ق.
العكبرى البغدادى(المفيد)، محمد بن محمد بن النعمان، الإختصاص، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1402 ه. ق.
العكبرى البغدادى(المفيد)، محمد بن محمد بن النعمان، المزار، چاپ اول، بى جا، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، 1413 ه. ق.
الفخر الرازى، الشجرة المباركة، چاپ دوم، قم، مكتبة السيد المرعشى النجفى، 1419 ه. ق.
ذبيح اللَّه منصورى، چاپ دهم، تهران، انتشارات جاويدان، 1373 ه. ش.
القزوينى، صدر الدين واعظ، رياض القدس المسمى بحدائق الانس، تهران، كتاب فروشى اسلامية، بىتا.
قمى، شيخ عباس، نفس المهموم، قم، منشورات مكتبه بصيرتى، بى تا.
قمى، شيخ عباس، سفينة البحار، تهران، كتابخانه سنايى، بىتا.
القندوزى، سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة، نجف، مكتبة الحيدرية، 1411 ه. ق.
المازندرانى، محمد مهدى، معالى السبطين، چاپ دوم، قم، منشورات الشريف الرضى، 1363 ه. ش.
المامقانى، عبداللَّه، تنقيح المقال فى احوال الرجال، نجف، مطبعة الحيدرية، 1352 ه. ق.
المجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه. ق.
المجلسى، محمد باقر، جلاء العيون، چاپ اول، قم، انتشارات سرور، 1373 ه. ش.
محدث نورى، ميرزا حسين، لؤلؤ و مرجان، چاپ اول، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1375 ه. ش.
محدث نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، 1408 ه. ق.
محلاتى، ذبيح اللَّه، رياحين الشريعة، تهران، دار الكتب الاسلامية، بىتا.
محمدى اشتهاردى، محمد، پرچمدار نينوا، چاپ دوم، قم، انتشارات مسجد مقدس جمكران، 1378 ه. ش.
مدرسى، محمد على، ريحانة الأدب فى تراجم المعروفين بالكنية و اللّقب، بى جا، كتاب فروشى خيام، بى تا.
المسعودى، ابوالحسن على بن الحسين، التنبيه و الأشراف، ليدن، مطبعة بريل، 1893 م.
المصعب الزبيرى، ابو عبد اللَّه المصعب بن عبد اللَّه، نسب قريش، دار المعارف للطباعة و النشر، 1953 م.
المظفر، عبد الواحد بن احمد، بطل العلقمى، نجف، مطبعة الحيدرية، بىتا.
المقرم، عبدالرزاق، العباس عليه السلام، نجف، مطبعة الحيدرية، بى تا.
المقرم، عبدالرزاق، قمر بنى هاشم، نجف، مطبعة الحيدرية، 1369 ه. ق.
موسوى الزنجانى، وسيلة الدارين فى انصار الحسين عليه السلام، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1395 ه. ق.
النجاشى، ابو العباس احمد بن على، رجال النجاشى، چاپ اول، بيروت، دار الاضواء، 1408 ه. ق.
هادى منش، ابوالفضل، آيين ستايشگرى، چاپ اول، قم، انتشارات مشهور، 1380 ه. ش.