ghaemiyeh.com
سرشناسه : تاری، محمود، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : صفای مدینه/ محمود تاری
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ص ۴۸
شابک : 964-7635-64-8۳۰۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
يادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
موضوع : شعر مذهبی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره : PIR۷۹۹۴/الف۴ص۷ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی : ۱فا۸/۶۲ت۲۱۹ص
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۲۹۰۵۴
در بارگاه لطفت خواندى مرا مدينه ويرانه دلم را دادى صفا مدينه
لبريز اشك و آهم دادى مرا پناهم در سينه آه دارم بر لب دعا مدينه
تا بگذرد خداوند از عبد روسياهى آوردهام به همره جرم و خطا مدينه
ديدار اين حرم را اين خاك محترم را لايق نبودم امّا كردى عطا مدينه
يك عمر در گدازم از آتش منيّت من آمدم كه گردم از خود جدا مدينه
بيمار نفس خويشم غير از شفا نخواهم خود را كشانده ام تا دارالشّفا مدينه
بودم به گفتگويت آوردىام بسويت دل با حريم پاكت شد آشنا مدينه
هر زائرى از اينجا سوغات مىبرد، من از لطف دوست دارم سوغاتها مدينه
اشكِ براى زهرا بوسيدن حريمش با خويش مىبرم من اين هديه را مدينه
گشتم ولى نديدم آن قبر بىنشان را بر گو مزار زهرا باشد كجا مدينه
يك كربلاست جنب شط فرات امّا يك كربلا تو دارى در خويش يا مدينه
همچون بقيع ويران ويرانه شد دل من زد شعله بر وجودم اين كربلا مدينه
«ياسر» اگر شكستهست آيينه وجودش دارد به شوق رويت شور و نوا مدينه
اى آمده از خاك شهيدان سرافراز خاك كف پايت به سماوات كند ناز
اى آمده از وادى ايثار و شهادت افكنده به شهر نبوى رحل اقامت
اى ترك وطن كرده تو را سوز دل اينجاست همراه تو عطر نفس يوسف زهراست
در هر نفست بوى مناجات مدينهست اين فيض زيارت همه سوغات مدينهست
چون بود تو را آه نفسگير به سينه دعوت ز تو كردند بيايى به مدينه
اى زائر دلسوخته شهر مدينه اى عطر سرشك تو روان بهر مدينه
اى داشته بر آل نبى عرض ارادت اين شهر بود شهر نبى شهر عبادت
اى دوست نگهدار ز جان حُرمت او را در هر قدمى بوسه بزن تربت او را
اينجا همه خاطرهها آينه گردند ياد آر كسانى كه تو را بدرقه كردند
اينجا ز نبى دم بزن و آل كريمش پروانه شو و بال بزن گرد حريمش
اينجا اثر از لطف به آه تو ببخشند وز مرحمت دوست گناه تو ببخشند
اى آن كه دلت گشت به آيينه قرينه بر بال ملك گام نهادى به مدينه
زينت بده با شمع دعا محفل خود را تطهير كن اينجا ز گناهان دل خود را
اين شهر مدينهست كه با شوكت و احسان آيند به پابوسى تو عرشنشينان
اكنون تو و اين روضه چون جنّت احمد اكنون تو و اين عطر جنان، عطر محمّد
اكنون تو و اين سوز دل و آتش سينه اى آمده با دعوت زهرا به مدينه
مرغ دل خود را بده اينجا پر و بالش بر فاطمه مهمانى و بر احمد و آلش
بنگر به مدينه به مقامات رفيعش بنگر به مدينه به غمانگيز بقيعش
اى شهر مدينه بنگر آتش جان را پاسخ بده اين پرسش دلسوختگان را
بر گو تو كنون بر همه اى شهر مدينه كو رهگذر فاطمه اى شهر مدينه
جز ناله نخواندهست دلم آيه در اينجا جز بال كبوتر نبود سايه در اينجا
اى زائر يثرب من و تو همچو كبوتر از لطف نشستيم در اين باغِ معطّر
باغى كه چهار آينه نور در اويند باغى كه در آن اهل زمين آينهجويند
باغى كه در آن خيمه زده شعله خورشيد حتّى گل سنگ از اثرش سوخت و خشكيد
اين باغ بقيع است و حريمش حرم عشق ما زائر اين باغ شديم از كرم عشق
اى مدينه چه بهارى چه هوايى دارى چه نسيمى چه حريمى چه صفايى دارى
اى مدينه چه بهشتىست تو را در آن سوى ليك اين سوى چه دلگير فضايى دارى
آن طرف روضه جانبخش حريم احمد اين طرف آه چه اندوه سرايى دارى
اى مدينه به غريبى تو مىسوزد دل چه بقيعى چه غم شعلهنمايى دارى
اى مدينه چه غمانگيز حريمىست بقيع واى من واى تو هم كرب و بلايى دارى
تو به چشم و تو به لبها و تو در حنجرهات چه سرشكى چه فغانى چه نوايى دارى
اى مدينه به سراپرده تو «ياسر» ديد بروى شانه خود تيره لوايى دارى
در تو دارد جان و دل پروانهسان منزل بقيع شمع گلهاى تو باشد چلچراغ دل بقيع
ريزد از نخل گلويم ناله در ناله ز غم غير از اين ديگر ندارد حنجره حاصل بقيع
كاروان جان مشتاقان به شوق ديدنت لحظه در لحظه ببندد سوى تو محمل بقيع
نُه فلك تر كرده لب از چشمهسار رحمتت دارى اى درياى عشق از چارسو ساحل بقيع
سينههامان وامدار وادى سوزان توست زين شرار غم رهاگشتن بود مشكل بقيع
اى كه مىسوزد حريمت در حصار آفتاب نام تو شد باعث گرمىّ هر محفل بقيع
لاله هاى اشك خود را در تو پرپر مىكند گر بدانى «ياسر» افتاده را قابل بقيع
الا اى شهر پيغمبر مدينه ز گلزار جنان برتر مدينه
دلت لبريز اندوه غريبى رخت آيينه كوثر مدينه
بيادت بعد از اين مرغ دل من زند سوى تو بال و پر مدينه
ز من ديدى شرار ناله ها را ز من سوز جگر بنگر مدينه
بدان حالى وداعت مىكنم من كه دارم شعله در پيكر مدينه
بياد غربت خاك بقيعت دلى دارم ز غم مضطر مدينه
كجا جسم حسن شد تيرباران كجا بشكسته اين گوهر مدينه
كجا زهرا در اينجا خورده سيلى كجا شد غنچهاش پرپر مدينه
كجا زد دشمنش با تازيانه به پيش ديده حيدر مدينه
زدند آتش حريم كبريا را نگشتى از چه خاكستر مدينه
چه شد دست على را بست دشمن مرا مىسوزد اين باور مدينه
درون سينه دارد «ياسر» از غم دلى چون شورش محشر مدينه
ز كويت رهسپارم خداحافظ مدينه دل بشكسته دارم خداحافظ مدينه
گره خورده در اينجا تمام خاطراتم الا باغ و بهارم خداحافظ مدينه
تنفّس كردهام من هواى غربتت را نگر بر حال زارم خداحافظ مدينه
تهيدست آمدم من در اين وادى وليكن تو دادى برگ و بارم خداحافظ مدينه
در اين فصل جدايى چو ابر نوبهاران بيادت اشكبارم خداحافظ مدينه
شود آيا بيايم دوباره در حريمت بخاكت سرگذارم خداحافظ مدينه
نشسته بغض سنگين براه سينه من از اين غم بيقرارم خداحافظ مدينه
چو «ياسر» زين جدايى بروى صفحه دل غمت را مىنگارم خداحافظ مدينه
از دورى تو زار وحزينيم بقيع با محنت وماتمت قرينيم بقيع
آيا شود اى قبله جان و دل ما يك بار دگر تو را ببينيم بقيع
من دور و بر بقيع را مىبوسم چشمان تر بقيع را مىبوسم
چون دسترسى نيست مرا بر خاكش ديوار و در بقيع را مىبوسم
فضايى غمفزا دارد مدينه حريمى جانگزا دارد مدينه
كسى حتّى نپرسيد از دل من غبار غم چرا دارد مدينه
ز داغ لالههاى باغ احمد دلى دردآشنا دارد مدينه
به حنجر بغض سنگين غريبى به لب شور و نوا دارد مدينه
بجز ماتمسراى بيتالاحزان غم آبادى جدا دارد مدينه
چنين مىگفت حيدر بعد زهرا كجا ديگر صفا دارد مدينه
هنوز اينجا پرستويى سبكبال ميان شعلهها دارد مدينه
هنوز اينجا حريم اشك و آهى ز دخت مصطفى دارد مدينه
دلى لبريز آه و ناله دارم غم زهراى هجدهساله دارم
من و دنيايى از غمها چگونه بمانم آه، بىزهرا چگونه
در آن خانه كه زهرا نيست اى دل بگيرم بعد از اين مأوا چگونه
تو ديدى اىفلك در پيش چشمم به كوچه مىزند او را چگونه
تو ديدى اى فلك از داغ زهرا فتادم عاقبت از پا چگونه
به ماتم طى شد امروزم الهى نمايم طى غم فردا چگونه
بود بار غمش چون كوه سنگين كشم اين بار را تنها چگونه
گشودى بال پرواز و نگفتى بمانم بىتو در دنيا چگونه
من و شهر مدينه واى اى واى من و اين ماتم عظما چگونه
خزان شد بوستان شادى من خراب از ريشه شد آبادى من
زبان حال حضرت زينب كبرى عليها السلام
يه روزى اين مدينه چه عطرى از وفا داشت تمام كوچههايش براى من صفا داشت
يه روزى اين مدينه پُر مىشد از لطافت آن روزها كه در خود حضور مصطفى داشت
يه روزى اين مدينه مىشد لبالب از نور وز نغمه بلالش آواى دلربا داشت
يه روزى اين مدينه اين شهر خوب و پاكى نگاه مهربونى با قلب آشنا داشت
امّا يه روز همينجا در بين كوچههايش سيلى به مادرم زد آن كس كه ادّعا داشت
يه روز ديگر از كين آتيشزدن به باغى مدينه غنچه و گل ميان شعلهها داشت
از اون روزاى دلتنگ از اون روزاى خسته تو قلب كوچك من هزار تا غصّه جا داشت
قلب من و شكستن دست بابام رو بستن بردند و روى لبهاش ذكر خدا خدا داشت
مادر بيا بپاخيز كارى بكن برايش بهر حمايت از خود بابا فقط تو را داشت
من كه نشسته بغض غم بر سر راه سينهام اشك روان ز ديدهام هست گواه سينهام
گرچه ز آتش بلا سوخته بود و هست من باز زبانه مىكشد شعله آه سينهام
سينه گرفته هر نفس سوز غم مدينه را ديده دلشكستهام روز غم مدينه را
ياد مدينه كرده باز اين دل بىقرار من شُسته غبار سينه را ديده اشكبار من
مدينه كه بقيع او شعله زده به هستىام هست به منزلت ولى بهشت من بهار من
بقيع اين تجلّى غربت آل مصطفى صلى الله عليه و آله مىزند آتشم به جان مىشكند دل مرا
مدينه گفتهام دلم طائر توست اى بقيع كبوتر وجود من زائر توست اى بقيع
نيست اگر حريم حق بر حرم تو حائرى جان منِ شكستهدل حائر توست اى بقيع
من كه ببوسم از شعف تربت چار امام را در تو نظاره كردهام غربت چار امام را
آه به باغ ديدهام غنچه اشك و خون شكفت روى نهال سينهام آتشى از جنون شكفت
لحظه به لحظه از غمت خون به دلم جوانه زد شاخه به شاخه بر لبم ناله لالهگون شكفت
ناله زدم بياد تو گريستم ز داغ تو سير كند هميشه دل تربت بى چراغ تو
شهر مدينه شهر غم شهر عزاى زينب است جان كه شرر گرفته از سوز صداى زينب است
اين كه رود به آسمان شعله آه مجتباست و آن كه رسد به گوش دل زمزمههاى زينب است
زهر جفا شرر زده بر جگر برادرش آه كه پارهپاره شد قلب حسن برابرش
نذر بانوى محبّت حضرت امالبنين عليها السلام
اى مطهّر بانوى عطرآفرين وى ز دامانت اصالت خوشهچين
تا بگيرد اوج همچون آسمان پاى خود بگذار بر چشم زمين
بوى عطرت را ملك حسّ مىكند روى مُهر آنگه كه بگذارى جبين
مىنشيند روى چشمان تو ياس مىشكوفد روى دستت ياسمين
مىشوى وقت تكلّم با على همسخن با روح قرآن مبين
از كراماتت همين بس- بستهاى رشته الفت تو با حبلالمتين
اى شده با آل احمد همكلام وى شده با آل عصمت همنشين
اى منوّر سينهات از طا و ها وى تجلّاى دلت از يا و سين
اين تويى خاتون بيت مرتضى وين تويى با آفتاب حق قرين
اى نشسته شوق در چشمت به مهر وى گرفته عشق در قلبت كمين
اى مزارت قبله جان در بقيع وى حريمت برتر از عرش برين
در كنار تربت خاموش خود چلچراغ اشكهايم را ببين
چشم و دل را كردهام دريا ولى آب و آتش مىچكد از آن و اين
چار فرزند تو بودند از وفا بر حسين بن على يار و معين
شد خزان گلهاى تو در كربلا اى دلت از داغ آن گلها حزين
السّلام اى بانوى ايثار و عشق مادر عبّاس- يا امّالبنين
مهر روشنبخش آن بانوى مهر خاتم دل را بود «ياسر» نگين
اى امّبنين تو سرفرازى در مكتب عشق يكّهتازى
در بيت على كه گل فشاندى خود را ز ادب كنيز خواندى
اى آن كه شد از تو عشق احساس وى مادر سرفراز عبّاس
اولاد تو دل ز گل ستاندند در پاى حسين جان فشاندند
كو همچو تو زن كه شير باشد زن مثل تو كمنظير باشد
ايثار تو درس بهر زنهاست در عفّت و پاكىات سخنهاست
حيدر كه كند سلام بر تو بگذاشته احترام بر تو
تو رشته دل به اشك بستى تو مادر چار يوسف استى
آيينه و آب سينهچاكت چون فاطمه بود نام پاكت
مولا كه هماره كفو زهراست ايمان و شجاعت تو را خواست
اى لايق همسرى حيدر اى آنكه تويى نمونه مادر
آه از غم كربلا و سوزش وز شام بلا و تيرهروزش
از بعد وقايع بلاخيز خون شد دل آسمان ز تو نيز
گفتى كه من امّ بىبنينم آييد و نخوانيد اينچنينم
ديگر پسرى ندارم افسوس شد مثل خزان بهارم افسوس
در رثاى حضرت حمزه سيدالشهدا عليه السلام
آن روز كه هنگام وفادارى بود گويا كه فلك به شيون و زارى بود
آن لحظه كه حمزه غرقه در خون مىشد از چشم نبى سرشك خون جارى بود
اى مصطفوىتبار حمزه بر دين حق افتخار حمزه
اى شسته به آب سرخ شمشير از چهره دين غبار حمزه
بر سينه بيقرار احمد تنها تو بُدى قرار حمزه
ديناز تو گرفت رونق خويش كفر از تو ذليل و خوار حمزه
آن روز نداشت جاده عشق مانند تو تكسوار حمزه
شد هستيت اى اميد اسلام در راه خدا نثار حمزه
اى آنكه جهاد توست بى حد وى جهد تو بىشمار حمزه
صحراى احد ز خون پاكت گرديد چو لالهزار حمزه
تو در ره خاتمالنبيّين جان دادى و جاودانه شد دين
اى حامى و يار رهبر دين وى بوده هماره ياور دين
سردار سپاه ملك ايمان سرباز حريم كشور دين
اى قدرت بازوان احمد در بيم شد از تو كافر دين
هنگام جهاد بودهاى تو فرياد رسا ز حنجر دين
با تيغ تو دور ماند آرى از ديده خصم گوهر دين
ايمن ز تو سرزمين ايمان بر جا ز تو نيز افسر دين
اى عمّ گرامى پيمبر تابنده ز توست اختر دين
اى در ره مكتب الهى غلتيده بخون به سنگر دين
احمد ز غم تو زار بگريست در سوك تو بيقرار بگريست
در بدرقه زائران بيتاللَّه الحرام
در بزم وصال عطر او آوردند بر تشنهلبان حق، سبو آوردند
تا گرد حريم كعبه پروانه شوند عشاق به سمت كعبه رو آوردند
كردند طريق عشق را ياران طى سرمست شدند جملگى از اين مِىْ
اكنون ز حريم پاكبازان يا رب در مكّه روند عاشقان پىدرپى
حجّ بريدن از خود است اى هوشيار حجّ حضور دل بود در نزد يار
حجّ غبار از چهره دل شُستن است كبعه را درياب اى دل بىغبار
نفس ما شيطان بود، اوّل قدم نفس خود را كرد بايد سنگسار
حجّ تجلّى يافتن در عاشقىست آرىآرى عشق بر پروردگار
دل مهيّا دار حجّ آور بجاى گل نرويد در زمين شورهزار
حاجى ار در خود شكستى بت بدان حجّ تو حجّىست ابراهيم وار
هر كه حجّ رفته است گيرد فاصله فاصله از تيرگى، از شام تار
تا به كى در نار نفس سركشى حجّ همه نور است بيرون شو ز نار
ذبح اسماعيل يعنى ذبح نفس اى به حجّ دل داده باش از اين تبار
دل گلستان گردد از انوار حجّ اين گلستان را مده در دست خار
سينه را آيينه كن «ياسر» ز حجّ روزى اين آيينه مىآيد به كار
بندگى پيداست در سيماى حجّ سينه را آيينه كن همپاى حجّ
سعى كن جان را چو دل گلشن كنى تا كه احرام صفا بر تن كنى
در نسيم حق رها كن خويش را از من و مايى جدا كن خويش را
ديده چون بندى پى ديدار باش مُحرم كوى وصال يار باش
شبنم اشكى تو را بال و پر است كسب نورت در وقوف مشعر است
راه را بر نفس اهريمن بگير هفت سنگ از وادى ايمن بگير
تا نباشى لحظهاى ابليس كيش سنگ اوّل را بزن بر نفس خويش
سنگ دوّم را رهاكن سوى كفر جان و دل را كن تهى از بوى كفر
سنگ سوّم را بزن بر تيرگى تا كه بر ظلمت بيابى چيرگى
سنگ چارم را چو در مشت آورى بشكن از آن شيشه عصيانگرى
سنگ پنجم را بده در دست دل تا برانى كفر را از هست دل
سنگ شش سنگ رهايى از خود است وصلِ بر يار و جدايى از خود است
سنگ هفتم را كه تير آخر است كن رها آنجا كه نفس كافر است
چون وجودت رنگى از ايمان گرفت مىتوان رو جانب جانان گرفت
پس به سمت كعبه رو كن با شعف تا كه حبلاللَّه را آرى به كف
در طواف كعبه آن بيت خدا هفت دور عشق را آور بجا
دور اوّل دور از خود رَستن است با خداى خويش پيمان بستن است
دور دوّم دور دلدارىست هان از نفاق و شرك بيزارىست هان
دور سوّم دور سوز و ساز دل با خدا گفتن تمام راز دل
دور چارم چاره دل بايدت در حريم دوست منزل بايدت
دور پنجم پنجه در معنا فكن نفس تو بت باشد آن بت را شكن
دور شش از شش جهت حق را بجو وز مَىْ طاعت لبالب كن سبو
دور هفتم هفت بند تن بسوز تا كند از سينهات ايمان بُروز
در مقام قُرب حق بگذار پا تا دو ركعت عشق را آرى بجا
بعد از آن رو كن به سمت آفتاب تا كه برگيرند از چشمت حجاب
باز در هفت آسمان آيينه باش يك نفس همراه آه سينه باش
سعى كن بر عهد دل وافى شوى دور اوّل در صفا صافى شوى
چون روى با هروله در بين راه دامن دل را تكان ده از گناه
دور دوّم مروه را طى كن ولى خويش را از نور حق كن منجلى
دور سوّم سير ايمان است و بس دورى از فرمان شيطان است و بس
دور چارم از عروج عشق گو كن به سمت وادى اخلاص رو
دور پنجم پنج ظرف تن (1)بشوى خار دل را واگذار و گل بجوى
دور شش چشم از منيّت برفكن شيشه نفس و هوى در خود شكن
دور هفتم هر چه دارى جز خدا بر زمين بگذار و آن را كن رها
در مناى دوست جان را برفشان ذبح نفس خويش كن در آن ميان
چون ز كعبه آمدى آگاه باش بتشكن باش و خليلاللَّه باش
بعد از آن با هرچه بت، بستيز هان قد علم كن با تبر برخيز هان
1) حواس پنجگانه
گر خمودى رخنه آرد بر تنت مىبرد ايمان ز تو اهريمنت
لحظهاى گر از خدا غافل شوى نيست گردى، با عدم واصل شوى
اهل ايمان باش اى رفته به حجّ چون نخواهد رفت مقصد بار كج
گر چراغ دين نيفروزى به دل مىشوى چون اهل ظلمت منفعل
گر ز هستى بگذرى جانت دهند ترك سر كن تا كه سامانت دهند
پاى خود مگذار در هر خانهاى ره مده در خانه هر بيگانهاى
خانه دل را تهى از غير كن در حريم سبز عرفان سير كن
سرزمين عرفات اى تو صفاى جانم من به شوق تو دعاى عرفه مىخوانم
من كه جارى به لبم هست نواى عرفه مىسپارم دل خود را به دعاى عرفه
سرزمين عرفات اى تو بهشت دل من كاش مىبود حريم تو كنون منزل من
كاش امروز يكى قرعه بنامم مىخورد نفس مهدى زهرا به مشامم مىخورد
سرزمين عرفات اشك من از ديده رهاست يوسف فاطمه مولاى من امروز آنجاست
اى خوش آن چشم كه امروز رخش مىبيند اى خوش آن دل كه گل از جلوه او مىچيند
حجةبنالحسن اى آينه امّيدم چه شود گر منِ بيچاره تو را مىديدم
گريه بر ديده توفانى تو مىكردم مو پريشان به پريشانى تو مىكردم
اى دلت سوخته بر جد غريبت مهدى شده اندوه از اين داغ نصيبت مهدى
كه رود خون جگر از مكّه برون ثاراللَّه جانب كرب و بلا با دل خون ثاراللَّه
كاروانى كه برون مىرود از مكّه كنون مىكند بدرقهاش كعبه به چشم گلگون
روز ترويّه ولى روز غم فاطمه است همچو زمزم دل زينب همه در زمزمه است
بُرشى از يك مثنوى براى روح كعبه حضرت مهدى (عج)
اى رخت آيينه صبح سپيد مىشود آيا تو را در كعبه ديد
بستم ار احرام با عشق تو بود چشم با شوق تو پلك خود گشود
من طواف كعبه كردم ليك دل چون نبوده در طوافت شد خجل
در كجايى تا طواف دل كنم لحظهاى در كوى تو منزل كنم
اين دل و اين جان همه قربان توست حجر اسماعيل من چشمان توست
اى مقام من رخت را كن عيان تا دو ركعت عشق را خوانم در آن
اى صفا و مروه من كوى تو مُحرمم در آرزوى روى تو
دل مرا آورده است تقدير نيست مىدهم سر در رهت تقصير چيست؟
اى مادر مؤمنين خديجه كوشيده به راه دين خديجه
بانوى بزرگوار اسلام دلجوى نبىّ و يار اسلام
اى رفته بهسوى حق بههر گام وى خاطر احمد از تو آرام
همدوش نبى ميان توفان طى كرده طريق عشق و ايمان
اى از رخت آفتاب پيدا دامان تو بود مهد زهرا
زهراى تو هم مه تمام است هم مادر يازده امام است
اى گشته نثار هست و بودت ايثار و گذشت در وجودت
اى زندگىات قرين اسلام بانوى نخست دين اسلام
آسوده دل از تو بود احمد همواره تو را ستود احمد
اى در بر حكم دوست تسليم شايسته احترام و تكريم
اى همدم مصطفى به هر غم بودى تو به سرّ عشق محرم
اى برده غم از دل پيمبر روشنگر محفل پيمبر
آنجا كه دل تو را شكستند پيشانى مصطفى شكستند
در بزم تو دل صنوبر آورد يك گل غزل معطّر آورد
اى همسر باوفاى احمد وى كرده طلب رضاى احمد
احمد همهجا صداى ايزد تو در همه جا صداى احمد
اى ريخته گوهر دل خويش تا آخر جان بپاى احمد
دادى به رهش ز شوق هستى يعنى كه تويى فداى احمد
خاتون حريم عصمتى تو اى آينه صفاى احمد
از هر كه رسد به تو جفايى باشد به يقين جفاى احمد
هر كس كه شود گداى كويت گرديده ز جان گداى احمد
اى آمده از بيت خدا حجّ تو مقبول اى داده دل خويش جلا حجّ تو مقبول
بگذاشته در مروه قدم سعى تو مشكور بگرفته وجود تو صفا حجّ تو مقبول
احرام سفيد تو به يك رنگ شدن بود اى دور زهر رنگ و ريا حجّ تو مقبول
رمى جمرات تو نشان از دل پاك است اى از من و ما گشته جدا حجّ تو مقبول
اى نفس تو چون ذبح تو در سير الَى اللَّه قربان شده در دشت منا حجّ تو مقبول
اى هر نفست در اثر اشك مناجات خوشبو شده از عطر دعا حجّ تو مقبول
اى رفته به شهر نبوى، شهر مدينه بوسيده حريمش ز وفا حجّ تو مقبول
در رثاى آسمان
از مدينه بوى آتش مىرسد بوى ظلمتهاى سركش مىرسد
خاك از اشك على گلپوش شد شمع بزم مرتضى خاموش شد
كودكان از اشك و آه و زمزمه در ميان حجره جسم فاطمه
درد، زينب را تسلى مىكند غربت مولا تجلّى مىكند
يا على اى آنكه غم ديده بسى مىرسد آن لحظههاى بىكسى
لحظه هايى پُر ز آه و زمزمه لحظههاى زيستن بىفاطمه
شستى از اشك آن گل پژمرده را ديدى آخر روى سيلىخورده را
آسمان خون بر زمين افشانده است صبر از اين صبر حيران مانده است
پشت اين در ناله مىسوزد هنوز غنچهاى با لاله مىسوزد هنوز
دردها دارد به دل هستى ولى درد غربت درد اندوه على
عرش دستانم فتاده از ثبات مرگ تدريجىست بىزهرا حيات
مىروى زهرا ولى تنها مرو بى على از اين جهان زهرا مرو
شد مدينه بيتالاحزان على رفت از جسم على جان على
اين من و اين خانه بىفاطمه اين من و اين اشك و آه و زمزمه
اين من و اين بغض مانده بر لبم اين من و اين نالههاى زينبم
اين من و اين بىقرارىهاى دل اين من و اين آه و زارىهاى دل
اين من و اين شهر در اندوه و غم اين من و اين نالههاى دم به دم
اى مدينه اى گواه درد من بين سرشك گرم و آه سرد من
اى مدينه چشم من در خون نشست شاخههاى آرزو در هم شكست
اى مدينه ياس من پرپر شده باغى از احساس من پرپر شده
اى مدينه آتش دشمن ببين شعلههاى داغ را در من ببين
اى مدينه خانهام خاموش شد يار هجدهسالهام گلپوش شد
داغ يعنى سوختن بىفاطمه شعلهها افروختن بىفاطمه
داغ يعنى شبنم چشم بهار ديدهها توفانى از هجران يار
داغ يعنى يك جهان فرياد دل كس نباشد تا كند امداد دل
داغ يعنى ديدن خون روى در داغ يعنى درد و اندوه و شرر
داغ يعنى غنچه پرپرشده لاله آزرده ز ميخ در شده
داغ يعنى كنج ماتم اعتكاف بازوى بشكسته از ضرب غلاف
داغ يعنى همجوار بىكسى سرسپردن در ديار بىكسى
اين منم لبريز غمها فاطمه ماندهام تنهاى تنها فاطمه
گشت از من يار من آخر جدا كاش مىشد جانم از پيكر جدا
بعد از اين هجر تو و داغ على بين خزان رو كرده در باغ على
باغ من بى غنچه و بى لاله شد آهِ مانده روى لبها ناله شد
من شدم بشكسته پر يا فاطمه ناله دارم از جگر يا فاطمه
زير نور ماه مىشست آفتاب خويش را در گلو مىريخت بغض اضطراب خويش را
ناتمام ار بود اندوه على با مرگ يار كرد تكميل آخرين فصل كتاب خويش را
تا جدا از فاطمه هرگز نگردد لحظهاى كرد وقف او دل بى صبر و تاب خويش را
گر سؤالى بود او را از فراق و بىكسى مىگرفت از ناله زينب جواب خويش را
كاسه چشمش لبالب از گلاب اشك بود ريخت روى پيكر زهرا گلاب خويش را
بندبند استخوان مرتضى از هم گسست در كفن پيچيد تا دُرّ خوشاب خويش را
رفت در جمع يتيمان و نشست و گريه كرد تا كه سوزانتر كند قلب كباب خويش را
هر كه بيند داغ «ياسر» چون علىّ مرتضى التيام از اشك بخشد التهاب خويش را
چشم فلك ز داغ حسن گريه مىكند بر درد اين غريب وطن گريه مىكند
در لالهزار عشق كه جاى طراوت است پرپر شده گلىّ و چمن گريه مىكند
دانيد از چه خون رود از چشم زخم او ظلمى بر او شدهست كه تن گريه مىكند
نبود عجيب گر شدهتر ديده كفن بر غربت غريب كفن گريه مىكند
زينب از آن سبب كه حسن پارههاى دل ريزد ز حنجرش به لگن گريه مىكند
«ياسر» گريست در غم جانسوز مجتبى با بيت اين غزل ز محن گريه مىكند
( «بيدل» به هر كجا رگ ابرى نشان دهند در ماتم حسين و حسن گريه مىكند)
در سوك امام مجتبى عليه السلام
دلم را آن كه با غم مبتلا كرد مرا مسموم از زهر جفا كرد
شرار آتش زهرى كه خوردم چه داند كسكه با قلبم چها كرد؟
كسى كز بودنم بال و پرى داشت مرا در وادى ماتم رها كرد
نديد از من به جز مهر و وفا ليك تلافى اينچنين مهر و وفا كرد
(من از بيگانگان هرگز ننالم هرآنچه كرد با من آشنا كرد) (1)
عدو «ياسر» از اين داغ شرر خيزچه آشوبى كه در عالم بپاكرد
در رثاى امام سجّاد عليه السلام
داد روى ناقه عريان عدو مأوا مرا مىبرد منزل به منزل همره سرها مرا
داغها ديدم نيفتادم ز پا امّا كنون خنده مردم به هر وادى فكند از پا مرا
طايرى بودم كه بستند از جفا بال و پرم خون چكيد از بالها امّا نشد پر، وا مرا
1) وامى از حافظ
در اسارت هستى از كف داده بودم بىگمان گر نبود امدادهاى زينب كبرا مرا
سرو بودم ليك در فصل خزان حادثه زير بار غصّه خم شد قامت رعنا مرا
روى نى هجده شقايق ديدهام كز داغشان گرد اندوه و عزا بنشست بر سيما مرا
«ياسر» از داغ جگرسوز شقايقهاى عشق سينه شد صحراى ماتم، ديده چون دريا مرا
در سوك امام زينالعابدين عليه السلام
نيست از نخل بلا جز اشك غم حاصل مرا لالهگون از خون دل گرديد آب و گل مرا
از فراق روى يك يوسف اگر يعقوب سوخت هجر هفتاد و دو يوسف كرده خونيندل مرا
گرچه كم شد آفتاب روى بابا از سرم ليك مىانداخت رأسش سايه در محمل مرا
طايرى با بالهاى بسته بودم، داد خصم گه به زندان گاه در ويرانهها منزل مرا
غرق در درياى غم بودم ز داغ لالهها موج زهر خصم خواهد برد تا ساحل مرا
گرچه دشمن داد بر من زهر از راه جفا ليك شد داغ جگرسوز پدر قاتل مرا
زندگى «ياسر» برايم سخت مشكل مىگذشت مرگ آمد از ره و حل گشت اين مشكل مرا
در رثاى امام محمد باقر عليه السلام
بدست شعله دادم سينه لبريز داغم را نمىگيرد كسى غير از اجل اكنون سراغم را
دلم چون باغ بود امّا در اين حسرتسرا يارب ز زهر كين خزان كردند بىرحمانه باغم را
ز آه خويشتن بگذاشتم شمعى در اين عالم كه بعد از من كند روشن حريم بىچراغم را
تمام عمر خو كردم چنان با درد و سختىها ز قلب خستهام هرگز نديده كس جدا، غم را
اگرچه سخت باشد لحظه هجر و فراق امّا خدا داند كه مىبينم در اين هجران فراغم را
دو چشمم بود مانند اياغ غرقِ خون «ياسر» ز بس بگريستم كردم تهى از خون اياغم را
پيكرش مسموم از زهر جفا گرديده بود طاير جانش دگر از تن رها گرديده بود
بر سر بازار تنهايى ز داغ آن امام در مدينه پرچم ماتم بپا گرديده بود
حضرت باقر ز پا افتاد و در گلزار غم قامت سرو گلش صادق دو تا گرديده بود
هفتم ذيحجّه شد تكرار عاشورا مگر كز عزاى او مدينه كربلا گرديده بود
اين كه مىآيد ز خاكش بوى غربت در بقيع همسفر با كاروان نينوا گرديده بود
گشت پنهان آفتاب فاطمه در ابر خاك عالم از هجران او ظلمتسرا گرديده بود
«ياسر» از داغ جگرسوز امام پنجمين خون روان از ديده اهل ولا گرديده بود
در رثاى امام جعفر صادق عليه السلام
لالهگون از تيغ مژگان كردهام رخسار را تا بروى چهره آرم جلوه گلزار را
همچو جدّم مرتضى در گلشن جانسوز دهر تا به كى بايد ببينم من جفاى خار را
گرچه پيرم ليك اى منصور از عهد شباب مىكشم بر دوش خود من چوبههاى دار را
گاه مىبندى دو دستم گاه تهديدم كنى كم كن اى خصم از سر من اين همه آزار را
اى مدينه چشم بگشا غربت من را ببين وز جفاى روزگار اين ديده خونبار را
در حصار تيغ برندم ز خانه نيمهشب يا رسولاللَّه بنگر كينه اشرار را
چشم بر راهم كه مرگ آيد بگيرد دست من مىبرد تنها اجل از دل غم بسيار را
«ياسر» ار منكر شود دشمن ز جور و ظلم خويش روز محشر آورم شاهد در و ديوار را
آيه دردم كه در غم مىشود تفسير من داغدارم لاله دارد هر نفس تعبير من
اى مدينه عاقبت جان مرا بر لب رساند رنجهايى كز عداوت گشت دامنگير من
بود گاهى از پى تهديد من جور عدو داشت گه آزار دشمن نقش در تقدير من
اى كه بردى دستبسته نيمهشب از خانهام از تو مىپرسم چه بود اى خصم دون تقصير من
سوختم از آتش زهر جفا بنگر فلك آنچه ماند از من بدنيا نيست جز تصوير من
رو به سمت آسمان دارم كمان ناله را مىشكافد قلب شب را دود آه تير من
آنچنان بشكستهام از تندباد روزگار جز اجل نتوان كند كس چاره تعمير من
گر جهان گرديد «ياسر» غرق در درياى غم از صدف بيرون فتاده گوهر تقرير من
اى جلوه بود و هست عالم اى جان جهان رسول خاتم
اسباب جهان آفرينش گرديد بدست تو منظّم
اين آينه تو بود كآمد بر خلقت ما خلق مقدّم
روشنگر آسمان هستى منظومه رمز اسم اعظم
ثبت است به لوح آفرينش كز نور تو خلق گشت آدم
ماييم و جمال دوست، اى دوست شد رشته عشق از تو محكم
از بهر محبّ توست جنّت وز بهر عدوى تو جهنّم
اى پردهنشين خلوت دوست وى ذات خداى را تو محرم
در رتبه مقام مادر تو برتر بود از مقام مريم
در صبحدم عزايت اى گل غلتيد بروى گونه شبنم
حيرتزده آسمان نشسته است در بزم عزات با قد خم
در آتش جانگداز داغت عالم همه سوخت جان من هم
هجران تو را چو ديد، گرديد لبريز ز اشك چشم زمزم
باران سرشك از فراقت ريزد ز سحاب ديده نمنم
در محفل سينه از غم تو گسترده فلك بساط ماتم
چون كعبه سياهپوشم امشب در سوك تو اى نبى اكرم
خون ريخت ز چشم كِلك «ياسر» تر شد رخ دفترش از اين غم
وقت است كه با ديده خونبار بگريم بر سينه زنم زين غم و بسيار بگريم
چون لاله زنم جوش به هر وادى از اين غم وز داغ نبى سيّد ابرار بگريم
زين غصّه كه خورشيد شفقگون شده ظاهر بايد كه به تن جامه دَرم، زار بگريم
در ماتم جانسوز رسولالّه اعظم بايد چو على حيدر كرّار بگريم
تا بشكند اين بغض كه در حنجره ماندهست زين داغ پديد آمده بگذار بگريم
جا دارد اگر چون گل از اين آتش جانسوز پرپر شومآنگاهبه گلزار بگريم
با خيل ملك مويهكنان ناله برآرم وز داغ غم احمد مختار بگريم
جانسوز فراقىست ببين اى دل محزون چون «ياسر» از اين داغ گرانبار بگريم