ghaemiyeh.com
سرشناسه : عزیزان، مهدی، ۱۳۴۵ -
عنوان و نام پديدآور : راز ستارهها: پاسخ به شبهات جدید وهابیت در قالب سفرنامه عمره دانشجویی / مهدی عزیزان؛ [برای حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۲۱۹ ص.
شابک : ۲۴۰۰۰ ریال : 978-964-540-324-7 ؛ ۲۹۰۰۰ریال( چاپ سوم).
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : چاپ سوم : تابستان ۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۱۳] - ۲۱۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : پاسخ به شبهات جدید وهابیت در قالب سفرنامه عمره دانشجویی.
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها -- داستان
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : حاجیان -- خاطرات
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت
رده بندی کنگره : PIR۸۱۵۱ /ز۸۳ر۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۳۱۰۷۵
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
وهابيت فرقهاى نوظهور است كه بيش از سه قرن از تأسيسش نمىگذرد؛ تاريخى كه با قتل و غارت و خونريزى مسلمانان همراه بوده است. آنان با تسلط بر دو شهر مقدس مكه و مدينه بر آن بودند تا خود را نماينده واقعى اسلام معرفى كنند و ديگران را مشرك و بدعتگذار بنمايانند. اما برخورد و موضعگيرى عالمان مذاهب اسلامى سبب شد تا آنان در اين راه به مقصود نرسند. آنان در تلاشهاى اخير خود با انتشار و پخش ميليونها كتاب ضد شيعى كه پر از افترا و دروغ است، مىخواهند پيروان اهل بيت(عليهم السلام) را دشمن مسلمانان و خود را پشتيبان آنان نشان دهند.
از اين رو، شايسته است كه شبهات و افترائات آنان با دلايل برگرفته از منابع معتبر پاسخ داده شود و اين كارى است كه محقق ارجمند، حجتالاسلام و المسلمين جناب آقاى دكتر مهدى عزيزان، با قلم شيوا و
هنرمندانه در قالب داستان بدان پرداخته و با دلايل متقن، به شبهات آنان پاسخ گفته است. ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است كه اين اثر مورد توجه حقيقتجويان، به ويژه زائران كوى دوست و حجاج بيت الله، قرار گيرد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
1) إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ.
وهابيت، تا چندى پيش، براى مقابله با تشيع، با تفسير جانبدارانه از برخى روايات موجود در منابع اهل سنت، آموزههايى از قبيل شفاعت، توسل، تبرك، ساختن بارگاه بر قبور و ... را شركآميز مىدانست و شيعيان را به شرك و كفر متهم مىنمود.
وهابيت در اين رويكرد مىكوشيد اهل سنت را با عقايد تكفيرى خود همراه نشان دهد و در جايگاه سخنگوى اهل سنت، تقابل «تسنن و تشيع» را تبليغ و ترويج كند.
در نقطه مقابل، عالمان شيعى با تحليل علمى و جامع روايات مورد استناد وهابيان، بطلان برداشتهاى جانبدارانه آنان را مبرهن مىساختند و با فهرستكردن نام عالمان سنىمذهب فراوانى در رديف معتقدان به آموزههاى فوق و آفتابىساختن مخالفتهاى بىشمار انديشمندان اهلسنت با اعتقادات وهابيان، آنان را گروهى «غير سنى- غير شيعه» معرفى مىكردند.
اما چندى است كه وهابيان طرحى نو درانداختهاند. آنان با استفاده از منابع روايى تشيع و ارائه تفسيرى خاص از روايات متشابه، خود را دوستدار و پيرو اهل بيت(عليهم السلام)، معرفى مىكنند و با پيشه كردن سياست «تشيع عليه تشيع» در پى آن هستند كه عقايد شيعيان را مخالف آموزههاى امامان جلوه دهند و تقابل «امامان و شيعيان» را تبليغ و ترويج كنند.
كتاب «ربحتُ الصحابة ولم اخسر آل البيت» كه در ترجمه فارسى نام «آنگاه كه صحابه را شناختم» بر آن نهاده شده، نمونهاى از اين دست است. در اين كتاب جوانى شيعى به تصوير كشيده شده كه با سفر به عربستان و آشنايى با عقايد وهابيان، به تناقضات درونى تشيع پىمىبرد و در پايان سفر، با پشت كردن به عقايد قبلى خود، آموزههاى وهابيان را مىپذيرد.
نگارنده اعتراف دارد كه در اولين برخورد و مطالعه اين كتاب، خود را با سؤالات جدّى و جديدى در باب امامت مواجه ديد و قوّت برخى شبهات وى را به تأملاتى عميق وادار كرد.
از اينرو، براى پيگيرى موضوع و تلاش براى يافتن پاسخ سؤالات و شبهات، مراجعه به كتب قدما و انديشمندان بزرگ شيعى ضرورت يافت. اما با گشتوگذار در منابع كلامى و قديمى متفكران شيعى، نكتهاى بديع و عجيب كشف شد و آن اينكه شبهات جديد وهابيان، صدها سال پيش در كتب بزرگانى چون «شيخ مفيد» و «سيد مرتضى» مطرح و جوابهاى مستدل و متعددى به آنها داده شده است. اما وهابيان امروز با استخراج همان شبهات قديمى و حذف پاسخهاى آنها، خود را مبتكر شبهات جديد
ضد تشيع معرفى مىكنند. و الّا جز تمسّك به شبهات نخنما شده، مانند شركآميز بودن توسل و تبرك نداشتند.
بهرهگيرى وهابيان از ابزار تهمت، سانسور و تحريف در بخش علمى و در نهايت، قتل و كشتار ساير مسلمانان در حوزه عملى، گواهانى بر اين حقيقتند كه وهابيت، بيش و پيش از آنكه نحلهاى فكرى با دغدغدههاى عقيدتى باشد، سازمانى سياسى، با لعاب مذهبى و دغدغههاى سياسى- اجتماعى است كه در راه حذف تفكر پويا و انقلابى شيعى از صحنههاى علمى و اجتماعى، از هر ابزارى استفاده مىكند.
نوشتارى كه پيش روى شماست، تلاشى است براى پاسخگويى به شبهات به ظاهر جديد سازمان وهابيت كه بر محور موضوع امامت مىچرخد. شيوهاى كه در اين اثر مورد استفاده قرار گرفته، شيوهاى علمى- داستانى است. به اين معنا كه در عين تلاش براى مستدل و منطقى بودن محتواى مباحث، مطالب مورد نظر در قالب داستان ارائه شده تا از خشكى و صعوبت بحثهاى علمى بكاهد و ذائقه خواننده را تلطيف كند.
بايد اذعان كرد كه حفظ بُعد علمى و استدلالى مطالب از سويى و التزام به قالب ادبيات داستانى از سوى ديگر، كار را براى نگارنده بسيار سخت كرده بود. لازمه علمى بودن هر اثر، استفاده از منابع گوناگون و دست اول، به كارگيرى استدلال و برهان، چينش منطقى مطالب، استفاده از اصطلاحات علمى و پرهيز از ادبيات محاورهاى و احساسى است. لازمه استفاده از قالب داستانى نيز بهكارگيرى ادبيات
محاورهاى و احساسى، استفاده از عنصر هيجان، پرهيز از نثر خشك علمى، حادثهپردازى، خلق شخصيتهاى داستانى و پرهيز از مطالب شعارى است.
جمع كردن ويژگىهاى هر دو سبك در يك اثر، حداقل براى اين بنده كارى دشوار و چيزى شبيه به اجتماع ضدين بود.
در مورد شيوه انجام كار و مراحل مختلف آن نكات ذيل شايان توجه است:
راوى حوادث و مباحث اين كتاب، دانشجويى است كه در خلال سفر عمره دانشجويى، در رويارويى با عقايد وهابيان و پيگيرى آنها، درصدد حل سؤالاتى است كه در ذهن او پديد آمده است؛ برخلاف ساير شخصيتهاى اين كتاب كه هر يك نام و نشانى از نحلهاى مذهبى دارند و از عقيده خود دفاع مىكنند، نام و نشانى از دانشجوى راوى در سراسر كتاب ديده نمىشود و سعى مىكند با عدم تعلق خاطر به عقيدهاى خاص، گزارشگرى بىطرف باشد. كتاب پيشرو سفرنامه علمى اين دانشجو است.
اين سفرنامه برخلاف سفرنامههاى رايج، سفرنامهاى شخصى و روزنگار نيست، بلكه سفرنامهاى علمى و موضوعنگار است. بدين معنا كه با انتخاب برشهايى از حوادث سفر، بهانهاى براى طرح پرسش يا شبههاى فراهم گرديده و با پردازش و پيگيرى آن حادثه، سعى شده به آن پرسش يا شبهه پاسخ داده شود.
بدينمنظور براى طرح هر بحث، ابتدا با پردازش حادثهاى متناسب با بحث مورد نظر، زمينه گفتوگو براى شخصيتهاى داستان فراهم آمده و
در خلال گفتوگوها، دلايل هر فرد- كه در واقع نماينده نحلهاى فكرى است- نقل و نقد شده و در پايان بدون تعيين نتيجه بحث، قضاوت بر عهده خواننده فهيم نهاده شده است. در پردازش گفتوگوها سعى شده است كه جريان گفتوگو به طور طبيعى پيش رود و تحميلى بر شخصيتهاى داستان صورت نگيرد.
نگارنده سابقهاى در رماننويسى ندارد، اما آنچه باعث شده شيوه داستانى در نقل و نقد شبهات انتخاب شود، جذابيت اين قالب است. بدين لحاظ وجه غالب در اين كتاب، مباحث علمى است و از عنصر داستان و حادثهپردازى تنها در حد چاشنى و رفع خستگى استفاده شده است.
پس از نگارش هر بخش از كتاب، مطالب را براى اصلاح و تكميل نوشته در بُعد ادبى و داستانى، به دوست ديرينه و ارجمندم جناب آقاى حسن سجادىپور كه دستى توانا بر اين سبك نوشتار دارد، مىسپردم و ايشان با حوصله و دقتى در خور تحسين، يادداشتهاى اينجانب را تصحيح و تكميل مىكردند.
وظيفه خود مىدانم از افرادى كه اينجانب را در تهيه اين اثر مساعدت كردند به ويژه: حجج اسلام آقايان حسين سيدى و رمضان محمدى و آقايان حسن سجادىپور و محسن صيفىكار صميمانه تشكر كنم و براى ايشان آرزوى توفيقات روزافزون در پرتو عنايت امام عصر(عج) بنمايم.
مختصرى در نحوه گزارش آنها پديد آمده است.
اسامى به كار رفته در خلال نقل حوادث، اسامى دوستان عزيزى است كه در دوران دفاع مقدس شهيد شدهاند. هر چند هيچيك از اين عزيزان، به سفر حج يا عمره موفق نشدند، اما با جهاد عظيم خود و دستيابى به فوز والاى شهادت، توفيق بالاترى كسب كردند و به لقاى خدا و ديدار رسول گرامىاش(ص) شتافتند؛ ورضوان من الله اكبر.
نويسنده بر اين توفيق شاكر است كه از سال 71 تاكنون، در كسوت روحانى كاروان خدمتگزار زائران بيتالله الحرام و حرم نبوى بوده است. در طول مدت تحقيق و نگارش اين كتاب- كه نزديك به سه سال به طول انجاميده- سه بار با كاروانهاى دانشجويى همراه بوده و از حال و هواى اين كاروانها در تدوين و نگارش اين اثر بهره جسته است. بخشى از فصل پايانى كتاب و نيز پيشگفتار حاضر، در مسجدالحرام روبهروى ناودان طلا به نگارش درآمده است.
براى حفظ يكدستى و روانى متن، از درج عبارات عربى- مگر در موارد ضرورى- خوددارى شده و به ترجمه آنها متناسب با ادبيات محاورهاى اكتفا گرديده است. اما براى رعايت امانت در نقل و استحكام علمى مستندات، عين عبارات عربى در پاورقى درج شده است.
صداى اذان، از گلدستههاى مسجد دانشگاه به گوش مىرسد. نخستين بار است كه اين صدا برايم اينقدر رسا و شنيدنى و دعوتكننده است. قيد ناهار اول وقت را مىزنم و راه مىافتم طرف مسجد، براى نماز اول وقت. نماز كه تمام مىشود، اولين نفرى هستم كه كنار سجاده امام جماعت، حاج آقا مسعودى جا مىگيرم. مرا كه مىبيند، تسبيحاتش را نيمهكاره رها مىكند و لبخندزنان مىگويد: «فرمايش آقا!»
حاج آقا! براى عمره دانشجويى ثبتنام كردهام، ولى چند روزيه دل تو دلم نيست. نگرانم اين سفر قسمتم نشه!
به آرامى و مهربانى مىگويد: «مؤمن، هيچوقت به بنبست نمىرسد. مؤمن مىتواند هر بنبستى را به بزرگراه تبديل كند».
مىپرسم: «مگه سرنوشت ما از پيش تعيين نشده؟»
چهار زانو مىنشيند و برمىگردد طرفم و مىگويد: «اتفاقاً نكته مهم همينجاست. كسى از پيش، سرنوشت ما را تعيين نكرده، بلكه قلم سرنوشت به دست ماست. خداوند با عقل و
اختيارى كه به ما داده، حق تعيين سرنوشت را به ما سپرده. در آيه 11 سوره رعد آمده: «خداوند سرنوشت هيچ ملتى را تغيير نمىدهد، مگر اينكه آنها خودشان را تغيير دهند». (1)تغيير رفتار انسان، مايه تغيير سرنوشت اوست، چنانكه پيامبراكرم(ص) به ما مژده داده است: «صدقه پنهانى، خشم خداوند را فرو مىنشاند و رابطه با خويشاوندان، عمر را زياد مىكند و انجام كار خوب، آدمى را از مرگ بد دور مىدارد». (2)مىپرسم: «مگه خدا پيش از اينكه ما را بيافرينه، از سرنوشت ما خبر نداشته؟»
حاج آقا مىگويد: «بله خبر داشته، آن هم با تمام جزئياتش، ولى راههايى را در اختيار ما گذاشته كه بتوانيم سرنوشتمان را تغيير بدهيم».
مىپرسم: «چه راههايى؟»
همانطوركه سجادهاش را جمع مىكند، مىگويد: «هر راه مشروعى مانند نماز، دعا، نذر، صدقه، صله رحم. بعد بلند مىشود و عذر مىخواهد از اينكه كلاس دارد و بايد برود».
مىگويم: «اجازه مىدهيد توى راه با شما صحبت كنم؟»
مىگويد: «با كمال ميل و از مسجد خارج مىشويم».
مىگويم: «حاج آقا! من خودم را شايسته اين سفر نمىبينم».
با دست بازويم را مىفشارد و با لبخند مىگويد: «خودت را دست كم نگير! به فرض هم اگر كسى شايستگى اين سفر را نداشته باشد، مىتواند با توبه، دعا و نذر و نياز اين شايستگى را پيدا كند. براى مثال، بگويد: «خدايا! اگر توفيق اين سفر را به من بدهى، بر گردن من است گوسفندى را قربانى كنم». البته نذر نيز مانند ديگر عبادتها بايد با قصد قربت باشد؛ يعنى هدف از آن، نزديكشدن به خدا باشد. بنابراين، اگر در راه خدا قربانى كنى، كار تو ابراهيمى است و اگر در پاى بت قربانى كنى، كار تو مشركانه است».
مىگويم: «ولى گوشت اين قربانى را مردم مىخورند».
مىگويد: «درسته، ولى ثواب اين كار به عنوان هديهاى معنوى به كسى مىرسد كه به نيت او نذر كردهاى، براى مثال پيامبر(ص) ...».
جلوى در كلاس، حاج آقا داخل كيفش را مىگردد، جزوهاى را درمىآورد، مىدهد دستم و مىگويد: «شايد به دردت بخورد، درباره همين مواردى است كه در موردش صحبت كرديم».
خداحافظى مىكنم و راه مىافتم طرف آمفى تئاتر دانشكده؛ محل برگزارى مراسم قرعهكشى. ساعتى تا آغاز برنامه مانده است. جز چند نفرى كه روى سن، مشغول نصب پرده نوشتهها و آمادهسازى سالن
هستند، كس ديگرى آنجا نيست. مىروم و روى يكى از صندلىها لم مىدهم و مشغول مطالعه جزوهاى مىشوم كه حاج آقا مسعودى داده: «بتپرست و موحد، هر دو طواف و قربانى مىكنند، ولى يكى دور بت مىچرخد و ديگرى به گرد خانه خدا؛ يكى براى بت قربانى مىكند و ديگرى براى خدا. ظاهر اين كارها يكى است، ولى اصل و روح آنها متفاوت است. خود پيامبر(ص) نيز قربانى مىكرده است. نقل است گاهى نيت مىكرد اين گوسفند را قربانى مىكنم از طرف خودم و تمام افراد امتم كه قربانى نكردهاند. (1)همچنين آن حضرت به امام على(ع) سفارش كرد: پس از وفاتم، برايم قربانى كن و امام(ع) نيز به اين سفارش عمل كرد». (2)براى لحظاتى چراغهاى آمفى تئاتر خاموش مىشود. روى پرده نمايش، چند تصوير از مسجدالحرام پخش مىشود و صداى جمعيتى كه يكصدا لبيك مىگويند، در عمق جانم مىنشيند. محو تصاوير مىشوم، ولى ناگهان متوقف و چراغها روشن مىشود. بچهها در حال آزمايش تصاوير هستند. دوباره سراغ جزوه مىروم، نوشته است:
يكى از ياران پيامبر(ص) به نام سعد بن عباده از آن حضرت پرسيد: مادرم از دنيا رفته است. كدام صدقه براى او سودمندتر است؟ پيامبر
1) «انّ جابرَ بنَ عبدالله قَال صَليتُ معَ رسولِ الله(ص) عيدَ الْاضحي فَلمّا انْصَرفَ اتي بِكبَشٍ فَذبِحَه فَقالَ بِسم اللهِ وَ اللهُ اكبرُ اللهّم إِنَّ هذَا عَنّي وَ عمّن لم يُضحّ مِن امِتي». مسند احمد، ج 3، ص 356.
2) «عن حنش قال: رَأيتُ علياً يُضحي بِكبشينِ فَقلتُ: ما هذا؟ فقالَ: انّ رسولَ الله(ص) اوْصانِي ان اضحي عنه فَأَنَا اضحي عَنه». سنن ابىداود، ج 1، ص 637.
فرمود: «آب!» پس سعد چاهى حفر كرد و گفت: [ثواب] اين چاه براى مادرم. (1)جزوه را ورق مىزنم و روايتى ديگر مىخوانم:
مردى خدمت رسولخدا(ص) رسيد و گفت: «نذر كردهام اگر خدا فرزند پسرى به من دهد، شترى را در منطقه «بوانه» قربانى كنم. آيا به نذر خود عمل كنم؟» حضرت پرسيد: «آيا در دوران جاهليت، در آن منطقه بتى پرستش مىشد؟» عرض كرد: «خير». حضرت پرسيد: «آيا در اعياد دوران جاهليت، مردم در آن مكان اجتماع مىكردند؟» عرض كرد: «خير». حضرت فرمود: «پس به نذر خود عمل كن؛ زيرا نذر فقط در دو مورد درست نيست؛ يكى در نافرمانى خدا و ديگرى در چيزى كه انسان مالك آن نيست. (2)جزوه را مىبندم و كلماتى را بر زبان مىآورم: «خدايا! اگر توفيق اين سفر را به من بدهى، ده هزار تومان به فقير مىدهم و ثوابش را به روح پيامبر(ص) هديه مىكنم!»
كار از رعايت شماره صندلىها گذشته است. هر كسى زودتر مىرسد، براى تماشاى بيرون، به سرعت روى صندلىهاى كنار پنجره مىنشيند.
1) «عن سعد بن عباده انّه قال: يا رسول الله(ص) انّ امَّ سعدٍ ماتَتْ، فَاىُّ الصَّدقةِ افضلُ؟ قالَ: الْماءُ قالَ فَحَفَر بِئراً و قال: هذه لِاِمّ سعد». سنن ابىداود، ج 1، ص 378.
2) «... يا رسول الله(ص): إِنّي نَذرتُ انْ ولد لي وَلدُ ذَكر انْ انحر علي رَأسِ بَوانةَ في عُقبة مِنَ الثَنايا عِدّة مِن الغَنَم. فَقالَ رَسولُ الله(ص): هَل بِها مِنَ الاوثانِ شَىء؟ قالَ لَا ... قال: فأوفِ بما نذرتَ بِه للهِ ...». سنن ابىداود، ج 2، ص 104.
داخل هواپيما غلغله است. با اين شلوغى، كارى از دست مهماندارها برنمىآيد و فقط به تماشاى اين جمعيت ايستادهاند. يكى به زور، از ميان جمعيت عبور مىكند تا به آخر راهرو برود. بچهها كه اعتراض مىكنند، مىگويد: «آنجا امنيتش بيشتره، اگه اتفاقى بيفته، سرنشينهاى هواپيما آسيب مىبينند، نه تهنشينها!»
يكى ديگر فرياد مىزند: «شب اول قبر مريض نشى، صلوات بفرست!» صداى خنده و صلوات درهم مىآميزد.
سرانجام، مهماندارها آرامش نسبى را برقرار مىكنند. گاهى از پنجره، نيم نگاهى به بيرون مىاندازم. هنوز گرمى و شور و حال بدرقهكنندگان را حس مىكنم؛ اشكهاى مادرم و التماس دعاهاى پدرم. راهى سفرى هستم كه سالهاست آنها حسرتش را مىبرند.
دقايقى است هواپيما روى چرخهايش در حال حركت است. با ورود به باند اصلى، لحظهاى توقف مىكند و سپس با سرعت زياد از جا بلند مىشود. لحظه جدا شدن از زمين، فشار عجيبى احساس مىكنم. ديگران هم مانند من چسبيدهاند به صندلى و تكان نمىخورند.
سكوت عجيبى حاكم شده است. سرم را به طرف پنجره مىچرخانم و به بيرون نگاه مىكنم. هر چه از زمين بيشتر فاصله مىگيريم، همه چيز كوچك و كوچكتر مىشود. ساختمانهاى بلند، به اندازه يك قوطى كبريت شدهاند؛ كوچك و حقير.
با اوج گرفتن هواپيما شرايط عادى مىشود. شور و هيجان به جان بچهها مىافتد و خندهها و تعريفها دوباره جان مىگيرد. با خودم فكر
مىكنم از زمينكندن چه سخت است، ولى طعم پرواز چه شيرين و دلچسب!
كنجكاوانه چشم مىاندازم به اطراف. هواى مدينه گرم است. جماعت دانشجو، ساك به دست و پاسپورت به جيب، وارد سالن فرودگاه مىشوند. ستون مدينهنديدهها به صف مىشوند تا گذرنامههايشان كنترل شود.
آن طرفتر، داخل اتاقكهايى كوچك، چند جوان چفيه قرمز با صورتهاى آفتاب خورده منتظرند تا كاروان را بازرسى كنند. من كه از خودم مطمئنم، فورى زيپ چمدانم را باز مىكنم تا هر چه زودتر مجوز عبور بگيرم.
جوان با گوشه چشم نگاهم مىكند و دست مىبرد داخل چمدان. قرآن و مفاتيح را بيرون مىآورد، نگاهى مىكند و ورقى مىزند. بعد حوالهام مىدهد به يكى ديگر. مسنتر نشان مىدهد و ريش محشرى دارد. تكه چوبى از گوشه لبش بيرون زده، انگار دارد آن را مىجود. شنيدهام به مواد مخدر خيلى حساس هستند. با خودم مىگويم نكند فكر كردهاند ميان صفحههاى قرآن و مفاتيح مواد مخدر جاسازى كردهام. قرآن و مفاتيح را از دستش مىگيرم و جلوى چشمانش ورق مىزنم تا خيالش را راحت كنم.
مىگويم: «هذا قرآن و هذا كتاب دعا!» هر دو را از دستم مىقاپد و دوباره قرآن را ورانداز مىكند؛ گاهى اولش را و گاهى آخرش را. دست آخر آنها را داخل كشوى ميزش مىگذارد و با اشاره دست و كلماتى
نامفهوم، در خروجى را نشان مىدهد.
از همه جا بىخبر مىگويم: «پس كتابهايم چه مىشود؟!»
باز همان اشارات و كلمات را تكرار مىكند. تازه مىفهمم مشكل، مواد مخدر نيست؛ مسأله چيز ديگرى است. كاش مثقالى عربى بلد بودم تا با او بحث مىكردم و مىگفتم مگر شما با كتاب و مطالعه مشكل داريد؟ اگر با كتاب خواندن مشكل داريد، با قرآن و دعا كه نبايد مشكلى داشته باشيد. مگر با كميل و ابوحمزه مخالفيد؟ مگر با زيارت پيامبر(ص) و خاندانش(عليهم السلام) مشكل داريد؟ مگر قرآن ايران با قرآن عربستان فرق دارد؟
چند كاروان دانشجويى ديگر وارد سالن شدهاند. دنبال حاج آقا مسعودى مىگردم تا واسطه شود و كتابهايم را پس بگيرد. پيدايش مىكنم و ماجرا را برايش مىگويم. لبخندى مىزند، دستم را مىگيرد، به طرف در خروجى مىكشد و مىگويد: «حاجىِ ناشى! توى ايران كه گفتم به جاى مفاتيح، آدابالحرمين بياوريد. حالا بيا برويم تا از بقيه جا نمانيم».
سوار اتوبوس مىشويم. كولرش به راه است. مىروم بغل دست حاج آقا مىنشينم. مىگويد: «چيه؟! باز كه سگرمههات توهمه!»
مىگويم: «آخه اينا چه پدركشتگى با قرآن و مفاتيح دارند؟!»
يك نفر كه رديف جلو نشسته هم برمىگردد و مىگويد: «حاج آقا! كتاب آثار اسلامى مكه و مدينه و مفاتيح الجنان من را هم گرفتند».
حاج آقا مىگويد: «از شما چه پنهان، شيعه معتقد است قرآن تحريف شده و
قرآن امروز با قرآن زمان پيامبر(ص) تفاوت دارد!»
اتوبوس به راه مىافتد و بچهها صلوات مىفرستند.
حاج آقا ادامه مىدهد: «شيعه، به ياران پيامبر بد مىگويد و على(ع) و فرزندانش را بالاتر از پيامبر مىداند. نه اهل نماز جماعت است و نه اهل تلاوت قرآن. مردهپرست است و حتى با مردهها صحبت مىكند ...!»
از تعجب چشمهايم گرد شده. مىگويم: «پاك گيج شدهام! يعنى ما چنين اعتقادهايى داريم و خبر نداريم؟»
حاج آقا لبخند تلخى مىزند و مىگويد: «بله عزيزم! شما به خيلى چيزهاى ديگر هم معتقديد و خودتان خبر نداريد. در همين سفر، وهابىها شما را بيشتر توجيه مىكنند!»
مىپرسم: «وهابىها؟!»
مىگويد: «منظورم همين جماعت اندك است كه خودشان را از همه مسلمانها مسلمانتر و ديگران را مشرك مىدانند».
هاشم رستمىكه سرش را از صندلى عقبى آورده جلو، غيرتى مىشود و با صداى بلند مىگويد: «ولى حاج آقا! اينا همش دروغه، هيچكدامش حقيقت نداره!!»
حاج آقا صبورانه نگاهش مىكند و مىگويد: «بله عزيزم! همهاش تهمته. شيعه يك كلمه از اين حرفها را قبول نداره».
اتوبوس از فرودگاه خارج مىشود. حاج آقا از جيبش نوار كاستى درمىآورد و به راننده مىدهد تا در ضبط بگذارد. حاج منصور است كه درباره مدينه و بقيع مىخواند.
حال و هواى اتوبوس، رنگ مدينه مىگيرد. داخل صندلى فرو مىروم، چشمانم را مىبندم و تاريخ صدر اسلام را مرور مىكنم: ... هجرت پيامبر به مدينه؛ استقبال مردم؛ پيمان برادرى ميان مهاجران و انصار؛ ساخت مسجدالنبى؛ اذانهاى بلال؛ دويدنهاى حسن و حسين(عليهما السلام) در كوچههاى شهر و نشستن آنان بر شانههاى پيامبر(ص).
صداى حاج آقا رشته افكارم را پاره مىكند. وسط اتوبوس ايستاده است و با انگشت به سمت راست اشاره مىكند. همه سرها به آن سو مىچرخد. خدايا! چه مىبينم؟ منارهها و گنبد نورانى مسجدالنبى كه غرق نور است! به سمت پنجره نيمخيز مىشوم. حاج آقا زمزمه مىكند: «السلام عليك يا رسول الله ... السلام عليك يا حبيبالله ... السلام عليك يا فاطمة الزهرا ...!»
بغضها گلوگير شده. بعضىها بلند بلند گريه مىكنند؛ آخر ما به شهر پدرىمان آمدهايم. مگر نه اين است كه پيامبر(ص) و على(ع) پدران اين امت هستند. (1)اتاقها را تحويل گرفتهايم. صبح نزديك است. اعلام مىكنند: وضو بگيريد و در طبقه همكف هتل جمع شويد! مدير كاروان مىگويد: «تا حرم پيامبر(ص) راهى نيست؛ حداكثر پنج دقيقه».
سپس تذكرهايى مىدهد. دل توى دلم نيست. باور نمىكنم اين من هستم كه اكنون به سمت مسجد، خانه و مزار پيامبر(ص) مىروم! سر از پا
1) پيامبر(ص) فرمود: «من و على، پدران اين امت هستيم». علل الشرايع، شيخ صدوق، ج 1، ص 127.
نمىشناسم. ناباورانه مىروم تا طعم اولين نماز جماعت را در مسجد حبيب خدا بچشم.
ساعتى پس از نماز صبح، به محل قرار در محوطه وسيع جلوى مسجدالنبى مىروم. هوا كمى روشن شده است. از آنجا مىتوان به خوبى به تماشاى گنبد سبز حرم پيامبر(ص) ايستاد. به اطراف چشم مىگردانم و بچهها را مىبينم. گوشهاى از مسجد، زير تابلوى كاروان حلقه زدهاند. به طرفشان مىروم. حاج آقا مىگويد: «الآن به زيارت بقيع مىريم، به زيارت چهار امام معصوم(عليهم السلام)». سپس از آداب زيارت مىگويد، از نگاه نكردن به اطراف، برداشتن قدمهاى كوتاه، ذكر گفتن و حواسپرت نبودن.
خيلى زود مىرسيم. نمىدانستم بقيع به اين نزديكى است. جلوى در بقيع، جمعيت انبوهى كه بيشترشان هم ايرانى هستند، جمع شدهاند. حركت كاروان كند شده است. آهنگ خوش صلوات، جسته گريخته به گوش مىرسد. حاج آقا مسعودى، وسط جمعيت، رو به بقيع دستش را بالا مىبرد و با صدايى گرفته فرياد مىزند:
مرا به خانه زهراى مهربان ببريد به خاكبوسى آن قبر بىنشان ببريد
اگر نشانى شهر مدينه را بلديد كبوتر دل ما را به آشيان ببريد
مرا اگر شدم از دست، برنگردانيد به روى دست بگيريد و بىامان ببريد
مرا كه مهر بقيع است در دلم، چه شود اگر به جانب آن چار كهكشان ببريد
نه اشتياق به گل دارم و نه ميل بهار مرا به غربت آن هيجده خزان ببريد
كسى صداى مرا در زمين نمىشنود فرشتهها! سخنم را به آسمان ببريد
افشين علاء
بچهها سر به زير انداختهاند. دلها همه ابرى و چشمها همه بارانى است.
آقاى مسعودى همچنان مىخواند: «مهمانان امام مجتبى(ع)! خوش آمديد. مهمانان امام سجاد(ع)! خوش آمديد. شيعيان امام باقر و صادق(عليهما السلام)، به بارگاه امامان مظلومتان خوش آمديد ...!»
هقهق گريهها بلند مىشود و لرزش شانهها به چشم مىآيد. به منظره بقيع خيره مىشوم. نه گنبدى، نه ضريحى، نه صحن و سرايى، نه چلچراغى و نه خادمى. پس اين قبور خاكى، چگونه صدها سال است نورافشانى و دلربايى مىكنند؟!
مأموران سعودى به انبوه جمعيت، اجازه نزديكشدن به قبور پاك امامان را نمىدهند. از فاصلهاى نه چندان دور، كنار سايبانهاى نزديك در ورودى، به سمت قبور آن بزرگواران مىايستيم و زيارتنامه مىخوانيم. هر از گاهى، مأموران چفيه قرمز سر مىرسند تا مانع خواندن زيارتنامه و نوحه و عزادارى كاروان شوند. يكى از آنها از بقيه سختگيرتر است. با فارسى دست و پا شكستهاى مىگويد: «گريه، عزادارى، حرام، شرك. حركت! توقف ممنوع!»
مأمور سعودى كه به پايان صف كاروان مىرسد، حرفش را تكرار مىكند. روحانىاى كه كنارم ايستاده، آرام به او مىگويد: «يا شيخ! فكر نمىكنم گريه و عزادارى اشكال داشته باشد. هر انسانى از دورى و مرگ عزيزش ناراحت مىشود و گريه مىكند. علماى اهلسنت هم گريه بر
اموات را جايز مىدانند؛ به شرطى كه حرفى نزنيم كه نشانه نارضايتى از تقدير خداوند باشد». (1)
چفيه قرمز، مثل نوارهاى چند بار تكرار، دوباره حرف خودش را مىزند. مرد روحانى، كه از آرامش و متانتش مىتوان فهميد، اين حرفها برايش تازگى ندارد، ادامه مىدهد: «مگر حضرت يعقوب با آنكه مىدانست يوسف زنده است، از دورى او آنقدر گريه نكرد تا كور شد؟ (2)مگر پيامبر اسلام(ص) در حال بيمارى فرزندش ابراهيم و پس از مرگ او نگريست؟ (3)مگر آن حضرت به هنگام زيارت مزار مادرش آمنه، چنان گريه نكرد كه اطرافيانش را نيز به گريه انداخت؟ (4)به نظر شما عمل به سنت پيامبر(ص)، حرام و شرك است؟
از لرزش بىاختيار پلك و ابروى مأمور، مىشود عمق كلافگىاش را فهميد. با حركت دادن دست و انگشت اشارهاش، با صداى بلندى مىگويد: به گفته سيدنا عمر، پيامبر(ص)
1) ر. ك: صلاة المؤمن، وهف القحطانى(از شاگردان بن باز، مفتى معروف عربستان)، ص 1307.
2) ر. ك: يوسف: 84.
3) پيامبر پس از اين واقعه فرمود: «اين گريه، گريه رحمت است. قلب مى سوزد و چشم مىگريد و جز به رضاى خداوند چيزى نمىگوييم. اى ابراهيم! ما در مرگ تو محزون هستيم». صحيح بخارى، كتاب الجنائز، ص 208؛ صحيح مسلم، كتاب الفضائل، ص 1011.
4) صحيح مسلم، كتاب الجنائز، ص 413. نقل است: رسول خدا(ص) با شنيدن خبر شهادت جعفر طيار، زيد بن حارثه و عبدالله بن مظعون نيز گريست. ر. ك: صحيح بخارى، كتاب المناقب، ص 609؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 2، ص 90.
گريه بر اموات را نهى كرده و فرموده است: ميت در قبر، به دليل نوحه زندهها عذاب مىشود. روى همين حساب، جناب عمر با زدن سنگ و عصا و پاشيدن خاك بر سر عزاداران، جلوى گريه بر اموات را مىگرفته (1)و صحابه هم نظرشان همين بوده.
سعيدىفر از دانشجويان مقطع كارشناسى ارشد در رشته تاريخ اسلام، با شنيدن اين گفتوگو نزديكتر مىآيد و به مأمور سعودى مىگويد: «ولى پس از رحلت رسول خدا(ص)، مردم مدينه از جمله صحابه، گريه و عزادارى كردند. (2)خليفه اول، خود را روى جنازه پيامبر انداخت و گريست. (3)خليفه دوم نيز نه تنها در رحلت پيامبر(ص)، بلكه در مرگ برادرش زيد بن خطاب و دوستش خالد بن وليد نيز گريست. (4)و ديگران را نيز به گريه دعوت كرد. حتى همسران پيامبر(ص) مانند عايشه و امايمن در رحلت آن حضرت گريه و عزادارى كردند». (5)چند نفر ديگر از بچهها، كنجكاوانه جلوتر مىآيند تا صحبتها را بهتر بشنوند. رنگ چهره مأمور سعودى تيرهتر مىشود و با عصبانيت مىگويد: «مگر شما شيعه نيستيد؟! بر اساس روايتها و فتواى علماى خود شما
1) صحيح بخارى، كتاب الجنائز، ص 209؛ صحيح مسلم، كتاب الجنائز، ص 359.
2) 2. همان، كتاب فضائل اصحاب النبى(ص)، ح 3668.
3) همان، كتاب المغازى، ص 757.
4) المصنف، ابن ابىشيبه، ج 3، ص 344؛ ج 7، ص 175؛ العقد الفريد، ابن عبد ربّه، ج 3، ص 191؛ كنزالعمال، متقى هندى، ج 15، ص 731.
5) التاريخ القويم لمكه و بيت الله الكريم، محمد طاهر الكردى المكّى، ج 1، صص 168، 198، 200، 201 و 203.
هم، نوحهخوانى و شيون در مرگ افراد، حرام و كار جاهلانه است».
زارعى، طلبه و دانشجوى كارشناسى ارشد رشته فقه و حقوق، به سرعت پاسخ مىدهد: «بله، ولى نوحه و شيونى كه مانند عزادارى دوران جاهليت باشد، حرام است. در دوران جاهليت، براى تعريف و تمجيد از امواتشان، به آمار قتل و غارتهاى آنها با افتخار اشاره مىكردند، خوبىهاى نداشته را به او نسبت مىدادند و به كفرگويى و نارضايتى از تقدير الهى مىپرداختند. البته كه چنين كارهايى حرام است! بر همين اساس، علماى ما گفتهاند: در عزاى ميت، كندن مو، ضربه زدن به سر و صورت و پارهكردن لباس حرام است (1)زيرا اينگونه كارها جاهلانه است. در مقابل، گريستن بر امام حسين(ع) و ديگر اهلبيت(عليهم السلام) اينگونه نيست، بلكه عمل به سنت پيامبر(ص) (2)، ابراز عشق و محبت به اهلبيت(عليهم السلام) و اداى اجر رسالت (3)است. اينگونه گريستن، قساوت قلب را از بين مىبرد، مردم را به اهل بيت نزديك مىكند و موجب زندهماندن ياد و نام و راه
1) بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 79، صص 104- 108.
2) نخستين كسى كه براى شهادت امام حسين(ع) و حتى پيش از شهادت آن حضرت گريست، خود پيامبر(ص) بود. وقتى قنداقه امام حسين(ع) را در بغل پيامبر(ص) گذاشتند، آن حضرت شروع به گريستن كرد و فرمود: «جبرئيل بر من نازل شد و خبر داد امتم بهزودى اين فرزندم را به شهادت مىرسانند». ر. ك: المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، ج 3، ص 176؛ كنزالعمّال، متقى هندى، ج 6، ص 223.
3) ر. ك: شورى: 23.
عترت پيامبر(ص) مىشود».
با اينكه علاقه دارم ادامه بحث را بشنوم، از ترس گمكردن كاروان، از آن جمع جدا مىشوم تا به كاروان خودمان بپيوندم. چند دقيقهاى مىشود كه از ما جدا شدهاند. سرك مىكشم تا ردى از كاروان را در ميان انبوه جمعيت پيدا كنم. از ميان جمعيت با عجله عبور مىكنم و به بچههاى كاروان مىرسم. كنار ديوارى سنگى ايستادهاند و حاج آقا مسعودى مشغول سخنرانى است: «اينجا قبر شهداى احد است؛ شهيدانى كه در ميدان جنگ زخمىشده بودند، ولى پس از انتقال به مدينه، از شدت زخمها به شهادت رسيدند.
حاج آقا ادامه مىدهد: پيامبر(ص) پس از بازگشت از احد، خانواده شهدا را در مدينه، در حال عزادارى و نوحهسرايى ديد. آن حضرت به ياد حمزه، عموى فداكار و شهيدش افتاد. پيكر او در احد دفن شده بود و بستگانش نيز در مكه بودند. قلب پيامبر از اين همه غربت حمزه، گرفت و با حسرتى عميق فرمود: «عمويم حمزه، گريهكن ندارد». با شنيدن اين سخن، زنان طايفه بنىاشهل آمدند و به عزادارى و گريه براى حمزه پرداختند». (1)
1) سيره النبى(ص)، ابن هشام، ج 3، ص 613. نقل است خود پيامبر(ص) نيز در كنار جنازه حمزه به نوحهخوانى و عزادارى پرداختند. ابنمسعود، صحابى بزرگ پيامبر مىگويد: «ما هيچگاه نديديم پيامبر آنگونه كه بر حمزه گريستند، گريه كنند. پيامبر(ص) جنازه حمزه را رو به قبله كرد، بر بالين او ايستاد! صيحهاى زد كه نزديك بود غش كند. سپس فرمود: «اى عموى رسول خدا! اى شير خدا و شير رسول خدا! اى حمزه، اى برطرفكننده غصهها! اى مدافع و اى محافظ رسول خدا ...! ر. ك: السيرة الحلبيه، على بن برهانالدين حلبى، ج 1، ص 461.
چند قدم آن طرفتر از مزار شهداى احد، حاج آقا مسعودى محدودهاى را نشان مىدهد كه محل دفن اسماعيل، فرزند امام صادق(ع) است. طبق معمول، درباره اين مكان هم توضيحاتى مىدهد: «اسماعيل، از فرزندان امام صادق(ع) است كه در زمان حيات آن حضرت از دنيا رفت و در بقيع دفن شد. البته بعدها به دلايلى، جنازه ايشان از محل اوليه به حوالى اينجا منتقل شد. در مراسم تشيع جنازه اسماعيل كه از خانه امام در كوچه بنىهاشم تا اين مكان چند صدمتر بيشتر راه نبود، به دستور امام، چندين بار جنازه اسماعيل را بر زمين گذاشتند. سپس امامصادق(ع) كفن را از صورت اسماعيل كنار زد تا مردم از مرگ او مطمئن شوند. گرچه آن روز حكمت اين كار براى خيلى از مردم روشن نبود، ولى امروز براى ما روشن شده است. پس از مرگ اسماعيل، عدهاى ناآگاه مدعى شدند اسماعيل زنده است و او امام آخر شيعيان و قائم آل محمد(عليهم السلام) است. اسم اين گروه اسماعيليه است كه شيعيان هفت امامى هستند».
يكى از بچهها از عقايد اسماعيليه مىپرسد و حاجآقا پاسخ مىدهد: «از جمله عقايد باطل آنها اين است كه مقام امام را، بالاتر از مقام پيامبر مىدانند. آنها معتقدند امام، مأمور به هدايت باطنى و پيامبر مأمور به هدايت ظاهرى است».
با شنيدن اين حرفها، با خود مىگويم شايد برخى تهمتهايى كه به شيعه مىزنند، از همين عقايد سرچشمه مىگيرد.
كاروان در حال حركت است زارعى و سعيدىفر با عجله سر مىرسند
و خود را به بقيه مىرسانند. وقتى حاج آقا مسعودى از علت تأخيرشان مىپرسد، زارعى جواب مىدهد: «راه به راه جلويمان را مىگيرند كه چرا براى پيامبر(ص) و اهلبيت عزادارى مىكنيد. سيدنا عمر گفته اين كارها حرام است».
سعيدىفر جلوتر مىآيد و مىگويد: «البته حاج آقا! ما هم ساكت نمانديم و جوابشان را داديم» و شروع مىكند به گزارش آنچه گفته و شنيده.
حاج آقا مىگويد: «خوب گفتيد، ولى اى كاش اين را هم مىگفتيد كه خود پيامبر(ص) هم با آن رفتار خليفه دوم مخالفت كرده است!»
زارعى مىپرسد: «چطور؟» حاج آقا مىگويد: «در تشييع جنازهاى كه پيامبر(ص) نيز شركت داشت، وقتى عمر صداى گريه زنان را شنيد، آنها را از اين كار منع كرد. پيامبر(ص) به او فرمود: «آنها را به حال خود رها كن! چشم آنها گريان، جانشان مصيبتديده و داغشان تازه است». (1)حتى وقتى سخن عمر براى عايشه نقل شد، او گفت: «به خدا سوگند! عمر اشتباه كرده كه از قول پيامبر گفته: «خدا مرده را به دليل گريه زندهها عذاب مىكند». [سخن خدا در] قرآن براى شما كافى است كه فرمود: «هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمىگيرد». (2)حقيقت
ماجرا از اين قرار است كه وقتى پيامبر(ص) ديد، عدهاى يهودى در كنار قبر مرده خود در حال گريه و زارى هستند، فرمود: «ميت براى گناهانش، در قبر عذاب مىشود، اگرچه اهلش براى او گريه مىكنند.(يعنى گريه آنها براى او سودى ندارد)». (1)به پايان پيادهروهاى بقيع رسيدهايم. آفتاب بالا آمده است. حاج آقا رو به بچهها مىايستد. از لرزش صدايش مىتوان فهميد، منقلب است. مىگويد: «در يكى از سفرها، وقتى به اينجا رسيديم، يكى از زائران كاروان گفت: حاج آقا! قبر امامان مدفون در بقيع(عليهم السلام)، زنان و دختران پيامبر و پسر رسول اكرم و ديگران را ديديم و زيارت كرديم، ولى شما از قبر فاطمه زهرا(س) چيزى نگفتيد؟»
گريه بچهها بلند مىشود. بيشتر از همه سيد جعفر حجازى گريه مىكند. حاج آقا ادامه مىدهد: «از آن سال به بعد، برنامه ما اين است كه
1) «قال رسول الله(ص): انه ليعذب بخطيئته أو ذنبه و انّ اهله ليبكون عليه الآن». صحيح مسلم، ج 5، ص 4؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 1462. همانگونه كه گفته شد، خود پيامبر(ص) در شهادت حمزه، به عزادارى و نوحهخوانى پرداخت. آن حضرت، نه تنها نزديكان و ياران خود را از عزادارى و شركت در مجالس عزا نهى نمىكرد، بلكه به آنان اجازه عزادارى و شركت در اين مجالس را مىداد. امّسلمه، از همسران پيامبر(ص)، وقتى براى شركت در مجلس عزاى پسر عمويش ابن مغيره، از پيامبر اجازه خواست، پيامبر اجازه داد و او هم اشعارى در عزاى پسر عمويش سرود.(ر. ك: بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 79، صص 104- 108).
هنگام برگشت از بقيع، اين اشعار را زمزمه مىكنيم:
يا فاطمه من عقده دل وا نكردم گشتم ولى قبر تو را پيدا نكردم
چشم انتظارم مهدى بيايد تا تربتت را پيدا نمايد
حاج آقا ابيات را مىخواند و ما هم زمزمهكنان به دنبالش راه مىافتيم. تعداد ديگرى هم به كاروان مىپيوندند. اين نوحه سوزناك، مثل آهنربايى همه را جذب مىكند.
در فاصله بقيع تا هتل، با سيد جعفر حجازى همراه مىشوم. مىگويد چند ماه پيش خواب ديدم از طرف حضرت زهرا(س) دعوتنامهاى برايم آمده. خواستم نشانىاش را از پشت پاكت نامه بخوانم، چيزى ننوشته بود. توى بقيع فهميدم نشانىرو درست آمدهام نشانى مزار بىنشان فاطمه(س) بود.
چلچراغهايى كه از سقف آويزان شدهاند، فضاى مسجدالنبى را مثل روز روشن كردهاند. بوى خوش عطر همه جا پراكنده است. امشب، شب سومى است كه در گوشهاى از اين مسجد بزرگ، پس از نماز مغرب، حلقه زدهايم و قرآن مىخوانيم. عدهاى به تماشا ايستادهاند و تعدادى هم به جمع ما پيوستهاند تا در اين ثواب شريك شوند. وقتى عقربههاى ساعت، گذشت 45 دقيقه را نشان مىدهد، حاج آقا دعاى ختم قرآن را مىخواند. پيرمرد عربى كه به اتفاق جوانى گندمگون در ميان بچهها نشسته، با دست به بچهها اشاره مىكند و لبخندزنان از حاج آقا مىپرسد: «تُرك، تُرك؟» و حاج آقا پاسخ مىدهد: «لا، ايران، ايران!» پيرمرد و جوان نزديك مىآيند و پس از احوالپرسى با بچهها و حاج آقا، در حلقه گرم بچهها محاصره مىشوند. حاج آقا به عربى برايشان توضيح مىدهد كه هر شب پس از نماز مغرب، اينجا جمع مىشويم و هر كس به ترتيب، يك جزء قرآن انتخاب مىكند و مىخواند. اينگونه، در جمع 80 تا 100 نفرى ما، حداقل سه بار قرآن ختم مىشود كه ثواب آن را به پيامبر، حضرت زهرا و امامان بقيع(عليهم السلام) هديه مىكنيم.
پيرمرد چند بار احسنتم احسنتم مىگويد و خود را مصرى معرفى
مىكند. با نام كريم منصورى، قارى بينالمللى كشورمان آشناست و او را عبدالباسط ايران مىنامد. پسر جوانش كه دانشجوى الازهر است، هم به حرف مىآيد و از تفسير الميزان به بزرگى ياد مىكند و از اينكه انقلاب ايران، قرآن را در جهان زنده كرده است، ابراز خوشحالى مىكند. وقت رفتن، حاج آقا مسعودى چند قدمى بدرقهشان مىكند.
حالا وقت درس مدينهشناسى در كلاس مسجد النبى است. امشب دو واحد مدينهشناسى داريم؛ آشنايى با مسجدالنبى.
پس از شنيدن توضيحاتى درباره ساخت اوليه مسجد، توسعههاى چندباره آن، وسعت فعلىاش، حدود روضةالنبى و ديگر موارد، قدمزنان به محوطه روباز مسجدالنبى مىرويم كه حكم حياط را دارد؛ مكانى كه وقتى آفتاب مىتابد، با چترهايى مخصوص و زيبا پوشيده مىشود.
از اينجا چشم به آسمان مىاندازم. ماه نقرهفام و انبوه ستارههاى ريز و درشت، چشمها را به تماشا دعوت مىكند. بالاى ستونهاى اطراف حياط، داخل دايرههايى سبز رنگ، اسمهايى نقش بسته؛ الله، محمد، على، طلحه، ابوبكر، حسن بن على و عمر.
چند قدم آن طرفتر، حياط ديگرى است كه اسامى ديگرى بالاى ستونهاى آن نوشته شده است. با توضيحات حاج آقا مسعودى مىفهميم اسامىدوازده امام(عليهم السلام)، خلفاى راشدين، امامان مذاهب فقهى اهل سنت و برخى صحابه است كه بخشى در اين حياط و بخشى در حياط ديگر نوشته شده. شايد با كنار هم نوشتن اسامى امامان و صحابه، مىخواهند نشان دهند، هم
اهلبيت(عليهم السلام) را قبول دارند و هم صحابه را.
از ديدن اسامى دوازده امام(عليهم السلام) حتى حضرت مهدى(عج) در مسجدالنبى ذوقزده شدهام، ولى سؤالم را نمىتوانم نپرسم و رو به حاج آقا مىگويم: «يعنى غير شيعه هم اهل بيت را قبول دارند و از آنها پيروى مىكنند؟»
حاج آقا كه مشغول صحبت است، حرفش را قطع مىكند و پاسخ مىدهد: «مگر با وجود اين همه آيه (1)و روايت (2)درباره عصمت و علم اهلبيت(عليهم السلام)، مىتوان آنها را قبول نداشت؟! البته غير شيعه، فقط پيامبر را معصوم مىدانند و به عصمت كسى جز پيامبر اعتقاد ندارند. همه مسلمانان، روزانه چندين بار در تشهد نماز بر پيامبر(ص) و اهل بيت او(عليهم السلام) صلوات مىفرستند. براى اهل بيت: هم به عنوان عالمانى پرهيزكار و برجسته احترام قائل هستند و به عنوان نزديكان پيامبر (3)به آنان عشق مىورزند. متأسفانه، به دليل حوادث پس از رحلت پيامبر(ص)، احترام و محبت به اهل بيت از حد درود و سلام، مدح و ستايش و احترام ظاهرى فراتر نرفت و به افكار و عقايد آنان در كتابهاى روايى، تفسيرى و اعتقادى غير شيعه، توجه نشد. همچنين، از نظرها و آموزههاى آنان در حوزههاى علميه، مجامع علمى و كتابهاى فقهى استفاده نشد. سپس
1) مانند آيه تطهير(احزاب: 33):(إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) و آيه اولى الامر(نساء: 59):(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ).
2) مانند: حديث ثقلين: «انى تاركٌ فيكم الثَّقَلين كتابَ اللهِ وَ عِترَتى أَهلَ بَيْتِى ما إِن تَمسَّكتم بِهِما لن تَضلّوا أَبداً». صحيح مسلم، ج 7، ص 122؛ مسند احمد، ج 3، صص 17، 26 و 59.
3) (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي)(شورى: 23).
بهتدريج، اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) از مرجعيت علمىمسلمانان كنار گذاشته شدند و ديگران به جاى آنها نشستند.
كنجكاو شدهام بدانم چه حوادثى اين رويداد تلخ را به وجود آورده است. دستم را به علامت سؤال بالا مىبرم و مىپرسم: چه حوادثى؟ حاج آقا مىگويد: «يكى از اين حوادث، داستان «منع كتابت حديث» است. پس از رحلت پيامبر(ص)، حكومت وقت كه ادعاى جانشينى پيامبر(ص) را داشت، با بخشنامهاى، نوشتن احاديث پيامبر را ممنوع اعلام كرد؛ مگر احاديثى كه خود حكومت صلاح بداند. حتى يك بار نيز احاديث مكتوب پيامبر را جمعآورى كردند و در برابر ديدگان متعجب مسلمانان، آتش زدند.
آنان براى توجيه اين جنايت بزرگ، اينگونه به مردم القا كردند كه اگر احاديث پيامبر(ص) رواج يابد، قرآن فراموش مىشود و ما براى حفظ قرآن، جلوى رواج سخنان پيامبر را مىگيريم.
از ديگر توجيههاى آنان اين بود كه نوشتن سخنان پيامبر، موجب اختلاف مىشود و آنها براى حفظ وحدت مسلمانان از كتابت سخنان پيامبر جلوگيرى مىكنند. اين توجيههاى بىاساس و مانند آن، فقط افراد ساده و نادان را قانع مىكرد، ولى افراد دانا و زيرك به خوبى مىدانستند حقيقت، چيز ديگرى است.
واقعيت اين است كه موضوع ريشه سياسى داشت و اگر آنان اجازه مىدادند احاديث پيامبر رواج پيدا كند، اساس حاكميت آنها زير سؤال مىرفت؛ زيرا پيامبر(ص) در هر فرصتى مردم را به محبت و اطاعت و
پيروى از اهل بيت(عليهم السلام) سفارش مىكرد.
منع كتابت حديث تا سال 100 ه. ق ادامه داشت و عمر بن عبدالعزيز آن را لغو كرد». (1)
حاج آقا مسعودى ادامه داد: «مبارزه با ولايت و مرجعيت اهلبيت(عليهم السلام)، از دوران معاويه، آشكارتر شد و بهصورتى جدىتر ادامه يافت. در دوران حكومت معاويه، بيان فضايل اهلبيت(عليهم السلام) ممنوع شد. همچنين فرمان دشنام و ناسزاگويى به اولين و برجستهترين صحابه پيامبر(ص)، حضرت على(ع) در منابر و خطبههاى جمعه صادر شد (2)و اين كار تا سال 100 ه. ق؛ يعنى دوران حكومت عمر بن عبدالعزيز ادامه داشت. (3)در اين دوران سياه، تبليغات منفى بهگونهاى بود كه مردم به جنگ فرزند پيامبر(ص)، امام حسين(ع) رفتند و در به شهادت رساندن آن حضرت از هم پيشى گرفتند. البته ترور شخصيت علمى و اجتماعى اهل بيت(عليهم السلام)، بسيار دردناكتر از شهادت آنان بود. با حذف اهلبيت(عليهم السلام) از صحنه اجتماع و سياست، موقعيت و مرجعيت علمىامامان نيز فراموش شد و مردم، آموزههاى دينى خود را از افراد بىصلاحيت مىآموختند».
چهره بچهها نشان مىدهد، حواسشان به بحث است و مىخواهند ادامه ماجرا را بدانند. يكى مىپرسد: «چه كسانى مرجع دينى مردم شدند؟»
حاج آقا مىگويد: «صحابه. پس از صحابه، اين عقيده رواج يافت كه همه صحابه، عادل و مجتهد هستند و هر كدام مثل يك ستاره، مىتوانند راهنماى مردم باشند. در همان دورانى كه بيان فضايل اهلبيت(عليهم السلام) ممنوع بود، مردم به بيان فضايل صحابه تشويق مىشدند و به كسانى كه حديثى از پيامبر(ص) در فضيلت صحابه نقل مىكردند، جايزه مىدادند. كار جعل حديث براى گرفتن جايزه به جايى رسيد كه حتى گاه صحابه، نه تنها بالاتر از اهل بيت پيامبر(عليهم السلام)، بلكه بالاتر از خود پيامبر(ص) معرفى مىشدند. از طرفى نقل است حتى مقام پيامبر را چنان پايين آوردند كه گفتند آن حضرت گاه قرآن را فراموش مىكرد و ديگران به ياد او مىآوردند. (1)و يا گاهى با حالت جنابت براى نماز جماعت به مسجد مىآمد و وقتى جنابت خود را به ياد مىآورد، به منزل برمىگشت، غسل مىكرد و در حالى كه آب غسل از سر و روى حضرت به زمين مىريخت، به مسجد برمىگشت و به امامت جماعت مىپرداخت. (2)
1) «عَن عائشةَ: إِنّ النبى(ص) سَمِعَ رَجُلًا يقرأ مِن الليل فقالَ يرَحمُه الله لَقد اذكرني كذا و كذا آية كُنتُ اسقطتُها مِنْ سُورة كَذا و كذا- عَن عائشةَ قالتْ كانَ النَّبي(ص) يَستمع قَرائة رجُلٍ في المْسجدِ فقالَ رَحمه الله لَقد اذكرني آيةً كنتُ انسيتُها». صحيح بخارى، ج 6، صص 193 و 194؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 190؛ مسند احمد، ج 6، ص 62.
2) «عَن ابيهريرة قال: اقيمت الصلاة و عدلت الصفوف قياماً فخرج الينا رسول الله(ص) فلمّا قام في مصلّاهُ ذكر انّه جُنب فقال لنا مكانكم ثم رجع فاغتسل ثم خرج الينا ورأسه يقطر فكبّر فصلينا معه». صحيح بخارى، ج 1، صص 42 و 83؛ مسند احمد، ج 2، صص 339 و 518.
در مقابل، مقام صحابه را آنقدر بالا مىبردند كه گويا حساسيت صحابه براى نهى از منكر و جلوگيرى از كارهاى خلاف شرع بيش از پيامبر(ص) بوده است. براى مثال از قول عايشه، همسر پيامبر(ص) روايت مىكنند: «در روز عيدى، دو كنيزك آوازهخوان نزد من به آوازخوانى مشغول بودند. در همين حال، پيامبر وارد اتاق من شد و [بدون هيچ واكنشى] در بستر خود خوابيد و روى خود را برگرداند. مدتى گذشت، پدرم ابوبكر وارد شد و به محض ديدن آوازهخوانان، با شدت و تندى به من گفت: ساز و آواز شيطانى در محضر پيامبر؟! با شنيدن اين حرف، رسول خدا(ص) به پدرم رو كرد و گفت: «رهايشان كن و با آنها كارى نداشته باش!» آنگاه بعد از مدتى، در اولين فرصت كه پدرم از آنها غافل شد، به آوازهخوانان اشاره كردم كه از اتاق خارج شوند». (1)باز در حديثى ديگر از قول عايشه نقل كردهاند: «روز عيدى بود. چند نفر از مردم حبشه، به رقص و شادمانى مشغول بودند و به رسم خود، رقص شمشير مىكردند. [درست يادم نيست] يا من از پيامبر خواستم يا خود حضرت پيشنهاد كرد: آيا دوست دارى رقص اينها را تماشا كنى؟ من پاسخ مثبت دادم. پيامبر(ص) مرا به دوش گرفت و در حالى كه صورت من به صورت او چسبيده بود، من مشغول تماشاى آنها شدم. آنها رقصيدند و من تماشا مىكردم و پيامبر مرتب مىگفت: اى حبشىزادگان، مشغول
1) «عن عايشه قالت: دخل علىّ رسول الله(ص) و عندى جاريتان تغنيان بغنا بعاث فاضطجع على الفراش و حوّل وجهه و دخل ابوبكر فانتهرنى و قال مزمارة الشيطان عند رسول الله(ص)؟ فاقبل عليه رسول الله(ص) فقال دَعهُما فلمّا غفل غمزتهما فخرجتا». صحيح بخارى، ج 2، ص 3؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 22.
باشيد! اين كار همچنان ادامه داشت و من بر دوش پيامبر(ص) بودم تا اينكه خسته شدم. وقتى پيامبر(ص) خستگى مرا حس كرد، گفت: آيا همين مقدار بس است؟ گفتم: بله. پيامبر گفت: پس برو!» (1)
آنقدر از اين داستانهاى دروغ ساختند كه اغلب، باورشان شد همه صحابه، افرادى مقدس و عادل هستند. اين باور به اندازهاى رواج پيدا كرد كه آنها در افكار عمومى مردم، به عنوان افرادى معصوم و بدون خطا شناخته شدند».
محمدى، از بچههاى اهلسنت كاروان كه اهل مطالعه و بحث است، به حاج آقا مسعودى مىگويد: «گرچه بىتوجهى و خداىناكرده اهانت به على(ع) و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)، كار غلطى بوده و هست، ولى در قرآن آياتى وجود دارد كه از صحابه پيامبر تعريف و تمجيد كرده است. براى مثال در آيه 100 سوره توبه:(وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ ...) يا در آية 18 سوره فتح:(لَقَدْ رَضِي اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ)، خداوند از كسانى كه در ماجراى صلح حديبيه، زير درخت رضوان با پيامبر(ص) بيعت كردند، اعلام رضايت مىكند و به آنان وعده بهشت مىدهد. با توجه به همين آيات، مگر نبايد براى صحابه احترام قائل باشيم؟»
1) «عن عايشه قالت: و كان يوم عيد يلعب السودان بالدّرق و الحراب. فامّا سألتُ رسول الله(ص) و امّا قال تشتهين تنظرين؟ فقلتُ نعم. فاقامَنى وراءه، خدّى على خدّه و هو يقول دونكم يا بنى ارفدة؛ حتّى إذا مللتُ. قال حسبك؟ قلتُ نعم. قال فاذهبى». صحيح مسلم، ج 3، ص 22.
با پرسش محمدى، بحث داغتر مىشود. حاج آقا از بچهها مىخواهد براى اينكه خسته نشوند، بنشينند. حلقه بحث در مسجدالنبى، شيرين است و آدم را به ياد جلسههاى علمى صدر اسلام مىاندازد؛ به ياد زمانى كه پيامبر وارد مسجد شد و از ميان حلقه ذكر و علم، جلسه بحث علمى را برگزيد.
حاج آقا مسعودى رو به محمدى مىكند و مىگويد: «به نكته خوبى اشاره كردى! صحابهاى كه در دوران غريب آغاز اسلام از مال و جان و خانوادهشان گذشتند تا اسلام جان بگيرد، از نظر ما قابل احترامند و احترام به آنها، احترام به اسلام و پيامبر(ص) است. روايتهايى كه اصحاب عادل يا حتى اصحاب راستگو و مورد اطمينان (1)از پيامبر اكرم(ص) نقل كردهاند، براى ما حجت است و بايد به آنها عمل كنيم».
با شنيدن كلمه اصحاب عادل، محمدى مىپرسد: «مگر پيامبر(ص) اصحاب غير عادل هم داشت؟»
زارعى هم از گوشه مجلس اضافه مىكند: «اصلًا حاج آقا! به چه كسانى صحابه گفته مىشه و عادل يعنى چى؟ آيا تمام كسانى كه در دوران پيامبر(ص) بودهاند، صحابه حضرت به شمار مىروند و عادل هستند؟»
حاج آقا كه از گرمشدن بحث خوشحال به نظر مىرسد، در پاسخ
1) در فقه اماميه، عادل در مقابل فاسق است. عادل؛ يعنى كسى كه در تقواپيشگى به مرحلهاى رسيده است كه اغلب، از انجام گناه خوددارى مى كند. وثاقت مرحلهاى پايينتر از عدالت است. موثق كسى است كه به راستگويى او اطمينان داريم، هر چند ممكن است در پرهيز از گناهانى غير از دروغ، خويشتندار نباشد. از نظر فقهاى اماميه، از شرايط پذيرش روايت، حداقل موثق بودن راوى است؛ هر چند عادل نباشد.
زارعى مىگويد: «تعريفهاى گوناگونى از صحابه شده. براى مثال، به اعتقاد نويسنده صحيح بخارى كه از نظريهپردازان اهل سنت است و كتاب او پس از قرآن، از نظر اهل سنت مهمترين كتاب شمرده مىشود، هر مسلمانى كه مدتى همراه پيامبر(ص) بوده يا حتى حضرت را فقط ديده باشد، صحابه پيامبر به شمار مىرود. (1)به نظر امام احمد بن حنبل، پيشواى مذهب حنابله، هر كس براى مدت يك ماه، يك روز يا يك ساعت، همراه پيامبر بوده يا حتى لحظهاى آن حضرت را ديده باشد، صحابه پيامبر است. (2)برادران اهل سنت، همه صحابه را- بدون استثنا- عادل مىدانند؛ يعنى از نظر آنها حرف صحابه حجت است و همه بايد به آن عمل كنند».
زارعى كه انگار هنوز جواب سؤالش را نگرفته، مىپرسد: «يعنى به صرف ديدن پيامبر، افكار و رفتار مردم، معجزهوار عوض مىشد و براى هميشه آدمهاى خوبى مىشدند؟ مگر مردم زمان پيامبر با مردم ديگر زمانها تفاوت داشتند؟»
حاج آقا به زارعى رو مىكند و مىگويد: «البته كه نه! نه مردم زمان پيامبر با مردم ديگر زمانها تفاوت داشتند و نه به صرف ديدن پيامبر، معجزهاى رخ مىداد و افراد دگرگون مىشدند. اگر افراد به صرف ديدن پيامبران خدا متحول مىشدند، بايد همسران و فرزندان همه آنها كه بيشتر از ديگران با آنها بودهاند، از مؤمنان حقيقى و برجسته باشند و
ميان آنها هيچ كافر و فاسقى وجود نداشته باشد، ولى بر اساس آيات قرآن، پسر حضرت نوح به پدرش ايمان نياورد و به عذاب خدا گرفتار شد. (1)زن حضرت نوح و حضرت لوط نيز كافر بودند و دچار عذاب الهى شدند. (2)در آيات قرآن نيز به زنان پيامبر هشدار داده شده است اگر كار زشت آشكارى انجام دهند، دو برابر عذاب مىشوند. (3)گرچه هيچ يك از زنان رسول خدا(ص) به كفر يا- نعوذبالله- فساد اخلاقى دچار نشدند، ولى اين هشدار نشان مىدهد در آنها نيز امكان اشتباه وجود دارد و معصوم نيستند. پس نه همه اطرافيان پيامبران، افراد صالح و مؤمنى بوده و نه پيامبران با معجزه، مردم را متحول مىكردهاند. پيامبران الهى، از راه حكمت، نصيحت و گفتوگو (4)، زمينه هدايت مردم را فراهم مىكردند و اجازه مىدادند خودشان راه درست را انتخاب كنند.
از طرز نگاه محمدى مىتوان فهميد هنوز جواب سؤالش را نگرفته. حاج آقا مسعودى رو مىكند به او و مىگويد: اما اينكه شما پرسيدى: مگر صحابه غير عادل هم داريم؟! بهتر است پاسخش را از قرآن بپرسيم.
اگرچه در آياتى از قرآن، از صحابه تجليل شده، ولى براى قضاوت درباره آنها بايد به تمام آيات قرآن توجه كرد، نه فقط به چند آيه. اگر صحابه را كسى بدانيم كه براى
1) (وَ نادي نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ يا بُنَي ارْكَبْ مَعَنا وَ لَا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ) هود: 42- 43.
2) ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ) تحريم: 10.
3) (يا نِساءَ النَّبِي مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيَّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ) احزاب: 30.
4) ادْعُ إِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِي أَحْسَنُ نحل: 125.
لحظهاى پيامبر را ديده باشد، پس بايد بسيارى از كسانى كه مورد سرزنش و انتقاد قرآن قرار گرفتهاند، به عنوان صحابه مورد احترام ما باشند؛ مانند منافقان شناخته شده (1)و ناشناس (2)و كسانى كه قلبشان بيمار است (3)، عمل صالح و غير صالح را با هم مخلوط كردهاند (4)، افكار جاهلى دارند (5)و گناهكار هستند. (6)قرآن به صراحت، برخى صحابه را فاسق مىداند (7)و از گروهى كه در نماز جمعه به طمع خريد كالاى ارزان از كاروان تجارى، پيامبر را كه در حال خطبه خواندن بود، تنها گذاشتند، انتقاد مىكند. (8)با وجود اين، آيا مىتوان گفت قرآن از همه صحابه تعريف و تمجيد كرده است؟
محمدى كه با متانت و حوصله بحث را ادامه مىدهد، مىگويد: حاج آقا! در آن دو آيهاى كه خواندم، از صحابه تمجيد شده است.
حاج آقا مسعودى پاسخ مىدهد: بله، در هر دو آيه، فقط از گروهى از صحابه تجليل شده، نه از همه آنها؛ آن هم نه از تك تك صحابه، بلكه از آنها به صورت دستهجمعى و كلى تجليل شده. در ماجراى بيعت رضوان يا
1) (إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ ...) منافقون: 1.
2) (وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ) توبه: 101.
3) (وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً) احزاب: 12.
4) (وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً) توبه: 102.
5) (... وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ) آل عمران: 154.
6) (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ...) حجرات: 6. اين آيه در مورد وليد بن عقبه نازل گرديد.
7) همان.
8) (وَ إِذَا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً ...) جمعه: 11.
صلح حديبيه، يكى از افرادى كه با پيامبر بيعت كرد، عبدالله بن ابى، رييس منافقان بود. (1)برخى صحابه به پيامبر(ص) اعتراض مىكردند كه ما مسلمانيم و آنها مشرك. صلح با مشركان موجب ذلت و خوارى ما مسلمانان مىشود. (2)آيا مىتوان گفت بنا بر آيه(لَقَدْ رَضِي اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ)، خداوند از تمام كسانى كه در صلح حديبيه شركت داشتند، حتى از منافقان و معترضان راضى و خشنود است؟ افزون بر اينكه رضايت خداوند از آنها مربوط به همان زمان و همان بيعت حساسى است كه انجام دادند إِذْ يُبايِعُونَكَ، نه تمام دوران زندگى و تمام كارهاى آنان. در اين آيه نيامده كه خداوند از تمام كسانى كه در صلح حديبيه با پيامبر بيعت كردند، براى هميشه راضى است؛ ولو آنكه بعداً هر خطا و گناهى را مرتكب شوند.
از ديدگاه قرآن، عاقبت به خيرى مهم است، نه انجام دادن برخى اعمال صالح در طول زندگى. اگرچه بلعم باعورا اسم اعظم مىدانست و دعايش مستجاب مىشد، بر اثر كجرفتارىاش منحرف شد و خداوند مقامات معنوى را از او گرفت. (3)با نزديك شدن وقت نماز عشاء، صفهاى پراكنده جماعت، دوباره به تدريج، به هم پيوند مىخورد. محمدى كه مشتاق ادامه بحث است،
1) «اناسٌ لميحسنوا الصحبة». نك: الصحبة و الصحابة، حسن فرحان المالكى.
2) «... قال عمر: و انا اشهد انه رسول الله، ثم أتى رسول الله(ص) فقال يا رسول الله ألَسْتَ برسول الله؟ قال بلى. قال: أولَسْنا بالمسلمين؟ قال بلى. قال: أوَليسوا بالمشركين؟ قال بلى. قال: فعلام نعطى الدنيّة فى ديننا؟ قال: انا عبدالله و رسوله لن اخالف امره ولن يُضّيعنى». سيرة النبى، ابن هشام، ج 3، ص 781
3) (وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ) اعراف: 175.
مىگويد: اگر اينطور است، پس چرا خود قرآن به انحراف بعدى برخى صحابه اشاره نكرده؟
حاج آقا مسعودي مىگويد: قرآن، قانون اساسى اسلام است و به تمام جزئيات مسائل تاريخى، فقهى و مانند آن نپرداخته، ولى پيامبر به عنوان مفسر قرآن، احكام و آموزهها را به صورت ريز و جزيى بيان كرده است. اتفاقاً درباره انحراف و ارتداد برخى صحابه، روايتهاى بسيارى وجود دارد. در كتابهاى صحيح بخارى و صحيح مسلم؛ مهمترين كتابهاى حديثى اهل سنت، بيش از ده روايت با اين مضمون وجود دارد كه در روز قيامت، عدهاى از صحابه از نوشيدن آب كوثر منع و به سمت دوزخ كشيده مىشوند. پيامبر مىفرمايد: «خدايا! اصحابم، اينها از من و از امت من هستند». گفته مىشود: «نمىدانى پس از تو چه كردند و چه بدعتها گذاشتند. آنها مرتد شدند و به عقب بازگشتند». (1)حاجآقا مسعودى، جابهجا مىشود تا بههمراه بچهها به صفوف جماعت بپيوندد، ولى محمدى دوباره مىپرسد: مرتد شدند؛ يعنى كافر شدند و از اسلام برگشتند؟ حاج آقا كه حالا سرپا ايستاده و عبا را روى دوشش
1) «عن ابن عباس: قام فينا رسول الله(ص) خطيباً بموعظة فقال يا ايها الناس ... الا و انّه سيُجاء برجال من امتى فيُوخذ بهم ذات الشمال فاقول يا ربّ اصحابى! فيقال انّك لاتدرى ما احدثوا بعدك ... فيقال لى: انّهم لميزالوا مرتدين على اعقابهم منذ فارقتهم». صحيح بخارى، ج 5، صص 191 و 240؛ ج 7، صص 195، 206، 207 و 208؛ ج 8، ص 87؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 150؛ ج 7، صص 67، 68 و 71؛ ج 8، ص 157.
جابهجا مىكند، با لبخند به محمدى پاسخ مىدهد: مرتد شدند؛ يعنى از اسلام ناب و اصيل كه در اسلام اهلبيت و عترت پيامبر خلاصه مىشود، برگشتند. پس از رسول خدا(ص) بسيارى از مردم، برخلاف سفارش آن حضرت به محبت و پيروى از اهل بيت(عليهم السلام)، از اهلبيت فاصله گرفتند. در روايتها آمده است پس از پيامبر، جز چند نفر معدود، مانند سلمان، اباذر، مقداد و عمار ياسر، بقيه مرتد شدند (1)يعنى از امامت و ولايت اهلبيت(عليهم السلام) مرتد شدند، نه از اسلام.
دقايقى بيشتر تا اذان نماز عشاء باقى نمانده است. بچهها هنوز دور آقاى مسعودى نشستهاند. دو مأمور چفيه قرمز در حالى كه به سرعت از كنار بچهها مىگذرند، به حاج آقا حرفهايى مىزنند و رد مىشوند. حاجآقا به آنها لبخند مىزند، دستى تكان مىدهد و رو مىكند به ما و مىگويد: مىگويند مسجد جاى ذكر است و حرفهاى ديگر حرام و ممنوع!
نمىدانم اين جماعت، چرا اينقدر با فكر و بحث مخالفند. مگر فكر، پشتوانه ذكر و از هفتاد سال عبادت برتر نيست؟ (2)جلسه امروز هم مثل روزهاى پيش، سر وقت شروع مىشود. بيشتر بچهها آمدهاند. هر روز بعد از صبحانه با كمى فاصله، جلسه مناسك و
معارف داريم. به پيشنهاد بچهها بخشى از جلسه، به پرسش و پاسخ مىگذرد. پس از بيان واجبات و شرايط طواف و سعى، حاج آقا مسعودى از بچهها مىخواهد، پرسشهاى خود را درباره مطالب ديشب مطرح كنند. چند دست به علامت سؤال بالا مىرود و اين بار سيد جعفر است كه زودتر از ديگران سؤالش را مطرح مىكند:
حاج آقا كمى روى صندلىاش جابهجا مىشود و مىگويد: سؤال خوبى است. در دوران پيامبر، حوادث تلخ و شيرين بسيارى ميان صحابه رخ داد. ايجاد پيوند برادرى ميان مهاجران و انصار، از حوادث شيرين بود. در مقابل، حوادث تلخى نيز اتفاق افتاد.
در همان دوران حيات رسول اكرم(ص)، برخى صحابه مرتد شدند و از اسلام برگشتند. (1)شخصى كه در صلح حديبيه شركت داشت و بعدها از رهبران خوارج شد، در ماجرايى به پيامبر توهين كرد و گفت: يا محمد! به عدالت رفتار كن! (2)برخى ديگر نيز مرتكب قتل و آدم كشى و به دستور پيامبر قصاص شدند. (3)رسول خدا(ص) يكى از همين قاتلان را
لعن كرد. (1)گاهى نيز برخى صحابه در حضور پيامبر و در مسجدالنبى به يكديگر پرخاش مىكردند و يكديگر را دروغگو و منافق مىخواندند. در يكى از اين مشاجرهها، اگر پيامبر دخالت نمىكرد، صحابه يكديگر را مىكشتند. (2)حاج آقا نگاهى به جمع مىاندازد و چشم مىدوزد به محمدى كه به ديوار تكيه داده و ادامه مىدهد: حالا عزيزم! شما بگو با اين ماجراها، مىتوان گفت صحابه از نگاه يكديگر، افرادى محترم و عادل بودهاند؟
محمدى جز سكوت پاسخى ندارد. حاجى ادامه مىدهد: پس از پيامبر هم اين درگيرىها ادامه مىيابد و حتى گاه سختتر هم مىشود. در ماجراى سقيفه، اختلاف ميان مهاجر و انصار براى تعيين خليفه، به زد وخورد كشيد. در دوران عثمان، پس از عزل عبدالله بن مسعود از مسئوليت بيت المال كوفه و احضارش به مدينه، ميان او و عثمان در مسجدالنبى گفتوگوى تندى درگرفت كه به دستور عثمان، او را از مسجد بيرون كردند. در اين درگيرى ابن مسعود كتك خورد و پهلويش شكست. (3)عمارياسر نيز از كتكهاى عثمان محروم نماند. (4)در ماجرايى
1) محلم بن جثامه، يكى از صحابه را به عمد كشت. پيامبر 9 درباره او فرمود: «اللّهم لا تغفر لمحلم بن جثامة». لعن؛ به معناى درخواست محروم شدن از رحمت خداست.
2) ر. ك: صحيح بخارى، ج 3، ص 156. درباره ماجراى درگيرى سعد بن معاذ، سعد بن عباده و اسيد بن حضير در محضر پيامبر 9. حسن فرحان المالكى در الصحبة و الصحابة، فصل «اناس لم يحسنوا الصحبه» نام 71 تن از صحابه را ذكر كرده كه در دوران حيات پيامبر 9 يا پس از آن، به كجرفتارى گرفتار شدند.
3) انساب الاشراف، بلاذرى، ج 5، ص 525؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، صص 163 و 183.
4) انساب الاشراف، ج 6، ص 161.
آنقدر از دست خليفه كتك خورد كه بيهوش بر زمين افتاد و نماز ظهر و عصرش قضا شد. در جنگهاى جمل، صفين و نهروان، بسيارى از صحابه پيامبر(ص)، عليه اميرمؤمنان و خليفه مسلمانان، على(ع) شوريدند و صدها صحابه را كشتند.
با اين حال، آيا مىتوان همه صحابه را عادل و چون ستارهاى بدانيم كه از هر كدام پيروى كنيم، ما را هدايت مىكنند؟ (1)به گواهى تاريخ، صحابه در دوران پيامبر و دوران خلفا، تقدس و مقام ويژهاى نداشتند. اين تفكر به مرور زمان و با ريشه دواندن حاكميت بنىاميه رواج پيدا كرد تا حكومت، رفتارهاى نادرست خود را با امضا و تأييد برخى صحابه توجيه كند.
كريمى از ديگر بچههاى اهل سنت كاروان، از ميان جمعيت، خطاب به حاج آقا مىگويد: اينها دليل نمىشود به صحابه ناسزا بگوييم و آنها را لعن كنيم، بلكه بايد حساب همه را به خدا واگذار كرد.
زارعى كه گويا از شنيدن حرفهاى كريمىتعجب كرده، مىپرسد: حاج آقا! مگر كسى به صحابه ناسزا مىگويد؟!
حاج آقا مسعودى، مثل پدرى كه مىخواهد ميان فرزندانش قضاوت
1) اشاره به حديثى منسوب به پيامبر 9: «اصحابى كالنجوم، بايهم اقتديتم اهتديتم». تحفةالاحوذى، مباركفورى، ج 10، ص 55. به دلايلى كه در اين بخش گذشت، اين حديث جعلى است و انتساب آن به پيامبر 9 صحيح نيست.
كند، پاسخ مىدهد: ناسزا و فحاشى، رفتار آدمهاى لاابالى، بى منطق و بىادب است. خداوند در قرآن به ما توصيه مىكند حتى به بتهاى مشركان نيز ناسزا نگوييم. (1)ما طرفدار نقد منصفانهايم، نه سبّ جاهلانه؛ يعنى با توجه به نقاط مثبت و منفى زندگى افراد، از خوبىهايشان تقدير و از بدىهايشان انتقاد مىكنيم؛ كارى كه ابتدا خداوند در قرآن كرد و سپس كتابهاى تاريخى از آن پيروى كردند. با اين حال، نبايد به عنوان جلوگيرى از سبّ صحابه، جلوى نقد آنها را نيز گرفت.
كريمى كه گويا قانع نشده، مىگويد: مگر لعن، غير از ناسزا و فحاشى است؟ حاج آقا مسعودى مىگويد: البته كه تفاوت دارند. لعن؛ يعنى درخواست محروم شدن از رحمت خدا؛ همان درخواستى كه پيامبر در حق برخى صحابه كردند. البته خداوند اولين كسى است كه عدهاى را لعن كرده است. خداوند در آياتى از قرآن كافران (2)، ظالمان (3)، منافقان، شايعهسازان (4)، آزاردهندگان رسول خدا(ص) (5)، و قاتل مؤمنان را (6)لعن كرده است. حالا اگر ما كسانى را كه به اهل بيت(عليهم السلام) ستم كردند و آنان را به شهادت رساندند، لعن كنيم، همان كارى را كردهايم كه قرآن كرده است.
1) (وَ لَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ) انعام: 108.
2) فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الْكافِرِينَ) بقره: 89.
3) لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ اعراف: 44.
4) الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ ... مَلْعُونِينَ احزاب: 60- 61.
5) إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ احزاب: 57.
6) وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ نساء: 93.
همانگونه كه شرط برخوردارى از رحمت خدا، پيروى از شخصيت پيامبر است، نه همراهى با شخص ايشان؛ معيار محروميت از رحمت خدا نيز، ستم به شخصيت پيامبر، عترت و راه پيامبر است.
كريمى كه كنجكاوانه در پى آدرس دقيقترى از سخنان حاج آقاست، از اسم و تعداد آنها مىپرسد و پاسخ مىشنود: براى آشنايى با اسم و ويژگىهاى آنها بايد به سراغ تاريخ رفت، ولى مهمتر از اسم و شمار آنها، رسم و آيين آنهاست. بر اين اساس تمامى كسانى كه به بيان قرآن منافق، ظالم و قاتل مومنان به ويژه اهل بيت(عليهم السلام) بودهاند مستحق لعن و نفرينند.
پس از جلسه راهى حرم مىشوم. با نزديك شدن وقت نماز ظهر، مردم مانند برادههاى آهنى كه جذب آهن ربا مىشوند، از هر طرف به سوى حرم پيامبر مىشتابند. در بين راه، گفتوگوهاى ديشب و امروز را در ذهنم مرور مىكنم و با خودم مىگويم مثل اينكه رنجنامه شيعه پايان ندارد. وقتى نخستين مسلمان و صحابه پيامبر خدا به دست خوارج نادان و به كيفر كفر، به شهادت مىرسد و تا دهها سال مورد ناسزاگويى مسلمانان جاهل قرار مىگيرد، چه جاى تعجب است كه شيعيان او به تهمت شرك و ناسزا گويى به صحابه رسول خدا(ص) متهم شوند.
تاريخ چه بىصدا تكرار مىشود!
خواب ندارم؛ بهتر است بگويم از وقتى حرف جدايى از مدينه پيش آمده، تازه بيدار شدهام. اگر در بهشت باشى و چشم و گوش و دهانت، پر از شيرينىهاى آن باشد و يكباره از خواب بيدار شوى، چه حالى پيدا مىكنى؟ از وقتى مدير كاروان از رفتن و تحويل ساكها گفته، همين حال به من دست داده. گويا يك هفته خواب بهشت را مىديدم و حالا صداى زنگ كاروان، از خواب بيدارم كرده است. اكنون، تا حدودى، حال حضرت آدم را هنگام هبوط از بهشت و حال امام حسين(ع) و امامرضا(ع) را زمان جدايى از مدينه درك مىكنم. مىبينم امام رضا(ع) حق داشت نزديكانش را براى رفتنش از مدينه، به عزادارى دعوت كند.
گويا بچهها در غم از دست دادن عزيزى، عزادارند. روى صورتشان گرد غم پاشيده شده و خندههاشان رنگ باخته است.
پس از شام، گاهى با بچهها از تلخى رفتن مىگويم، گاهى روى تختخواب دراز مىكشم و به آسمان پر ستاره مدينه فكر مىكنم و گاهى با جمع و جور كردن وسايلم، شب را به صبح نزديك مىكنم. با تأكيد مدير كاروان، نبايد وسايل اضافى برداريم. راه طولانى است، وسايل وبال گردنمان مىشود و مايه زحمت. فقط دو جامه احرام برمىداريم به رنگ
لباس آخرين سفر؛ سفر آخرت!
پيش از رفتن، ساكها را تحويل مىدهيم تا در مكه تحويل بگيريم. در حالى كه مشغول جمع كردن وسايلم هستم، فكر سفر آخرت رهايم نمىكند. سكوت و سياهى شب، مرا به گذشتهها و آيندههاى دور مىبرد. ياد آه كشيدنهاى على(ع) در دل شب مىافتم: «آه من قِلّةِ الزّاد وَ طُولِ الطَّريق وَ بُعدِ السَّفر وَ عَظيمِ الَمورد» (1)«آه از كمى زاد و توشه و طولانى بودن راه و دورى سفر و عظمت مقصد».
تا نزديكىهاى صبح هر چه ساك آخرتم را زير و رو مىكنم تا چيزى براى از پيش فرستادن بيابم، چيزى پيدا نمىكنم جز هوى و خار و خاشاك هوس. سرانجام، دست خالى به طرف حرم پيامبر(ص) راه مىافتم و زير لب زمزمه مىكنم: يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ؛ «اى عزيز، به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايهاى ناچيز آوردهايم. بنابراين، پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدّق كن كه خدا صدقهدهندگان را پاداش مىدهد».(يوسف: 88)
تنها هستم. كمى زودتر از هر شب، به طرف مسجدالنبى به راه مىافتم. سكوت شب را گاه صداى پاها و گاه صداى ماشينها مىشكند. از دور، گلدستههاى مسجدالنبى خوش مىدرخشد.
1) نهج البلاغه، قصار 77.
اطراف مسجدالنبى و بقيع، نسيم لطيفى صورت انسان را مىنوازد. سَحَر، چه سِحْرآميز است! اى كاش زودتر مىفهميدم طعم بىخوابى، شيرينتر از خواب است و حال و هواى شب حرم، ديدنىتر از روز! به ياد حرفهاى جلال آل احمد مىافتم در «خسى در ميقات»:
«بزرگترين غبن اين سالهاى بىنمازى، از دست دادن صبحها بوده؛ با بويش، با لطافت سرمايش، با رفت و آمد چالاك مردم. پيش از مردم كه برمىخيزى، انگار پيش از خلقت برخاستهاى و هر روز، شاهد مجدد اين تحول روزانه بودن؛ از تاريكى به روشنايى، از خواب به بيدارى و از سكون به حركت .... صبح وقتى مىگفتم: «السلام عليك ايها النبى 9» يك مرتبه تكان خوردم. ضريح پيش رو بود و مردم طواف مىكردند و براى بوسيدن از سر و كول هم بالا مىرفتند و شرطهها مدام جوش مىزدند كه از فعل حرام جلو بگيرند كه يك مرتبه، گريهام گرفت و از مسجد گريختم». (1)
با بازگشايى بقيع، به سختى از حرم پيامبر(ص) دل مىكنم؛ به سختى جدا كردن ذرهاى آهن از كوه مغناطيس. سرانجام، به شوق آخرين زيارت بقيع، از حرم بيرون مىآيم و لحظاتى بعد، خودم را داخل بقيع مىبينم. زمزمهاى آرام و جانسوز مىآيد، آذربايجانى هستند. نمىدانم روز اولشان است يا روز آخرشان، هر چه هست، دل سوختهاند. يكى آرام مىخواند و ديگران آهسته و بىصدا اشك مىريزند. اينجا گريه پنهانى است، مانند همه گريههاى مدينه از آغاز تا امروز، مانند گريههاى فاطمه(س) در جدايى
1) خسى در ميقات، جلال آل احمد، صص 32 و 33.
پدر و مانند گريههاى بچههاى فاطمه(س) در غم مادر.
طولى نمىكشد گريهمان را مىبُرند؛ با همان شقاوت بريدن سر حسين(ع). گريهها بغض مىشود و در گلوهامان زندانى. گريه، ترجمان مظلوميت شيعه است و زبان همهفهم او، براى هميشه و همه جا. اين را از امام سجاد(ع) آموختهايم.
گوشهاى مىنشينم و به حرم خاكى امامان بقيع چشم مىدوزم؛ ستارههاى خاكى، فاتحان قلبها. نمىخواهم به اختيار خودم از بقيع بروم. با خود مىگويم آنقدر اينجا مىنشينم تا بيرونم كنند.
با تمام شدن وقت زيارت، همه را بيرون مىكنند و مرا هم. خودم را دوباره پشت نردههاى بقيع مىبينم. دوباره داستان حسرت ديدار بقيع كليد مىخورد. تا كى؟ نمىدانم.
نوبت جلسه روزانه است. بچهها يكى يكى از راه مىرسند، زودتر و بيشتر از هر روز. صحبتها و شوخىهاى اول جلسه كمتر است و اشتياق براى شنيدن آخرين حرفهاى مدينه، بيشتر. با پر كشيدن صداى صلوات، حاج آقا مسعودى روى صندلى مىنشيند. لبخندهاى هميشگىاش كم رنگ است. بىمقدمه مىگويد: ما اولين كاروانى نيستيم كه به مدينه آمدهايم و آخرين كاروان هم نخواهيم بود. پيش از ما هزاران كاروان، بوى مدينه را استشمام كردهاند و پس از ما نيز هزاران كاروان، با تلخى دل از مدينه خواهند كند. امروز كه روز وداع با مدينه است، به
تناسب تلخى وداع، مىخواهم از تلخىهايى بگويم كه مدينه چشيده است؛ تلخى مهجوريت قرآن و مظلوميت مربيان آن؛ امامان معصوم(عليهم السلام).
مىخواهم از دوران امام زينالعابدين(ع) برايتان بگويم. دهها سال بود كه بر فراز منابر و در گودى محرابها، لعن و نفرين بر على(ع)، لعاب عبادتهاى بىمغز بود. مزار على(ع) همچنان از ترس جاهلان، پنهان و شيعه بودن، ننگى بدتر از كفر و بهترين دليل براى تبعيد و قتل و شكنجه بود.
جانشين پيامبر و خليفه مؤمنان، يزيد، نماز نمىخواند، مگر گاهى و آن هم براى فريب مردم. سگ بازى و ميمون بازى كار معمول او بود. در شعله شهوت مىسوخت، چنانكه دامان محارم خود را هم مىسوزاند. آشكارا وحى و رسالت را انكار مىكرد. (1)بالانشينى يزيد در كاخ سبز دمشق، نگاه ناپاك مردم شام به كاروان كربلا و صداى غل و زنجيرهاى دست و پاگير امام سجاد(ع)، همه از آيندهاى شومتر خبر مىداد؛ از غربت بىحساب آل پيامبر(ص).
كار به جايى رسيده بود كه مسلمانان، فرزند پيامبر را نمىشناختند و او براى معرفى خودش بايد شناسنامهاش را رو مىكرد: «اى مردم! هر كه مرا
1) از جملههاى كفرآميز او اين بيت است:
مىشناسد كه مىشناسد و آنكه مرا نمىشناسد، حسب و نسبم را به او مىگويم. من پسر مكه و منا هستم. من پسر زمزم و صفا هستم. من پسر كسى هستم كه حجرالاسود را با گوشههاى عبايش جابجا كرد. من پسر بهترين كسى هستم كه احرام بست. من پسر بهترين كسى هستم كه طواف و سعى و حج بهجا آورد. من پسر كسى هستم كه [در شب معراج] بر براق سوار شد و جبرئيل او را به سدرةالمنتهى رسانيد و به اندازه كمان يا كمتر از آن، به نزديكى خدا رسيد. من پسر كسى هستم كه با فرشتگان آسمان نمازگزارد. من پسر كسى هستم كه رسولخدا(ص) [به محبت] به او سفارش كرد. من پسر كسى هستم كه در نبردهاى بدر و حنين در كنار رسول خدا(ص) جنگيد و لحظهاى به خدا كفر نورزيد. من پسر كسى هستم كه صالح مؤمنان، وارث پيامبران، سرور مسلمانان، نور مجاهدان، كشنده عهدشكنان و خوارج و پراكندهساز توطئهها بود؛ آنكه دليرترين و مصممترين مردم بود. او پدر حسن و حسين؛ يعنى على بن ابىطالب است. من پسر فاطمه زهرا، سرور زنانم. من پسر خديجه كبرايم». (1)بچهها به حاج آقا مسعودى چشم دوختهاند و غرق شنيدن رنجنامه شيعه هستند. حاجى صندلىاش را جلوتر مىآورد، كتابى از روى ميز روبهرويش برمىدارد، آن را ورق مىزند و شروع به خواندن مىكند: «منهال از دور به خرابهاى مىنگريست كه اسيران را در آن جاى داده بودند؛ ويرانهاى كه به زندانى كهن مىماند. نشسته بود و به نخستين
1) آفتاب سرخ غمگين، كمال السيد، صص 81 و 82.
مرثيهسرايى عاشورا در دمشق گوش مىداد. نام حسين(ع) اينك اوج گرفته بود و در آسمان مىدرخشيد، با آواى اذان، همآواز و با نام پدر بزرگش محمد(ص)، هم آغوش شده بود.
«ها! آمد!» منهال چنين فرياد زد. تنها جوان كاروان از دور آشكار شد. چهره درخشانش چون ماه اندوهگين. گويى بر شانهاش رنج و غمهاى تمام عالم را حمل مىكرد.
منهال به سويش شتافت تا اندكى از اندوهش بكاهد: «اى پسر رسولخدا(ص)! شب را چگونه به صبح رساندى؟»
اشكها چون ابرهاى سرشار از باران، در چشمهاى جوان گرد آمدند.
جوان لحظهاى خاموش ماند و ادامه داد: «عرب با اين انديشه، شب را به صبح رسانيد كه بر عجم افتخار كند كه محمد(ص) از اوست و قريش با اين فكر صبح كرد كه محمد(ص) از قبيله اوست و ما خاندان رسولخدا(ص)، آواره و شهيد داده [شب را به صبح رسانيدم]. انا لله و انا اليه راجعون».
منهال گفت: «از گريههاى بسيار بر تو مىهراسم».
جوان كه با نگاههاى ژرفش ابرها را مىشكافت، پاسخ داد: «غم و اندوهم را به درگاه خدا شكوه مىبرم و از او چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد. يعقوب، پيامبر بود و دوازده پسر داشت. خدا يكى از آنان را از چشمش پنهان داشت. يازده پسر ديگرش نزد او بودند و وى مىدانست،
يوسف زنده است، ولى آنقدر گريست تا چشمانش نابينا شد. من پدر، برادران، عموها و دوستانم را ديدم كه در اطرافم كشته شدند، پس چگونه اندوهم به پايان رسد؟ هرگاه به عمهها و خواهرهايم مىنگرم، ياد لحظههايى مىافتم كه از خيمهاى به خيمهاى ديگر مىگريختند». (1)حاج آقا مسعودى، كتاب را مىبندد و روى ميز مىگذارد. اشك در چشمانش حلقه زده است. از پشت پرده اشك به بچهها نگاه مىكند و ادامه مىدهد: اين روزها، بهار امامت سيد و سالار جوان ماست و سال نكو از بهارش پيداست.
در اين بهار خزان ديده، انگشت شمارند آنان كه سيد جوان ما را سالار خود مىدانند؛ كمتر از تعداد انگشتان يك دست! اين را صادق آلمحمد(ع) گواهى داده. از كمى تعدادشان، تاريخ نامشان را از بر كرده. (2)خودش مىفرمود: «اگر مكه و مدينه را بگرديد، بيست نفر پيدا نمىكنيد كه دوستدار ما باشند». (3)كمى آنطرفتر، جوان خام بنىاميه، يزيد، در طول سه سال مستى قدرت، به غير از حادثه كربلا؛ سنگباران كعبه بهبهانه دستگيرى عبداللهبنزبير و قتل عام مردم مدينه بهجرم خونخواهى از حسين(ع) را نيز به كارنامه سياه خود افزود. در ماجراى حمله به مدينه كه به واقعه «حرّه» مشهور است، سربازان تا سه روز آزاد بودند تا هر كارى كه مىخواهند و
مىتوانند، انجام دهند. تاريخ بىشرمىها، پردهدرىها و تعداد فرزندان نامشروع سپاه يزيد را پوشانده، ولى از تبديل مسجد جامع مدينه به اصطبل چارپايان و كشتار هشتاد صحابه پيامبر و هفتصد نفر از قريش و انصار، حكايتهاى بسيارى نقل كرده است. (1)فرزندان اميه، تخم مرگ مىكارند و ترس و وحشت درو مىكنند. زمانه، بد زمانهاى است. روزگار درازى است كه امامت به خلافت بدل شده و چندى است كه خلافت به سلطنت.
سيل اسلام براندازى كه معاويه از دهها سال پيش به راه انداخته، حالا به جايى رسيده كه نوه وى، يعنى معاويه دوم، فرزند يزيد- كه بهرهاى از تقوا و محبت به آلپيامبر دارد- از سلطنت مىگريزد و خود را از برگرداندن آب رفته به جو، ناتوان مىداند. (2)
عمق نادانى مردم و فاجعه اسلامزدايى را، از چگونگى انتخاب خليفه بعدى مىتوان فهميد. مردم شام جمع شدهاند تا جانشين رسول خدا و اميرمؤمنان را تعيين كنند؛ يعنى رهبر حدود يك سوم از جمعيت دنيا را.
حصين، از دلدادگان بنىاميه، خطاب به مردم مىگويد: «در خواب ديدم قنديلى از آسمان آويخته است. هر كس آن را در دست مىگرفت، خليفه بود و كسى آن را نگرفت مگر
مروان بن حكم. پس به عقيده من، مروان حاكم است». (1)
مردى از ميان جمعيت برمىخيزد و به تأييد پيشنهاد حصين و در فضايل مروان مىگويد: «آرى، مروان، بزرگ قريش، خونخواه عثمان و داراى سابقه مبارزه عليه على در جنگ جمل و صفين است. با او بيعت كنيد!» (2)بايد بر افتخارات مروان اين را نيز افزود كه پيامبر وى و پدرش را از مدينه (3)به طائف تبعيد كرده بود، ولى در زمان عثمان، حكم پيامبر ناديده گرفته و مروان به پستهاى كليدى گماشته شد.
با روى كارآمدن تبعيدى پيامبر و دشمن شماره يك على(ع)، لعن و اهانت به على(ع) و كشتار شيعيان اوج مىگيرد و شيعهكشى مُد روز مىشود. (4)چرخش زمانه، طردشدگان پيامبر را جانشين او مىكند و فرزندان پيامبر، مطرود جانشين دروغين او مىشوند. وقتى دولت مستعجل مروان، به تعبير على(ع) به اندازه ليسيدن سگ بينىاش را، به سر مىآيد، عبدالملك، فرزند مروان، به سلطنت مىرسد. وقتى خبر سلطنت را به او مىدهند، خطاب به قرآن مىگويد: اكنون وقت جدايى
1) الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 3، ص 327، به نقل از: تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، ج 2، ص 613.
2) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 256.
3) «مروان طريد رسول الله(ص)». ر. ك: اسد الغابة، ابن اثير، ج 1، ص 514؛ انساب الاشراف، ج 4، ص 163؛ البداية و النهاية، ابن كثير، ج 8، ص 280.
4) ر. ك: تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، ج 2، صص 610- 617.
من و توست. (1)قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) هميشه با هم هستند. پس جاى تعجب نيست، وقتى اهل بيت(عليهم السلام) در غل و زنجير باشند و در خانه زندانى، قرآن نيز غل و زنجير مىشود و به حبس مىافتد.
حجاج، از استانداران عبدالملك بن مروان، در هر فرصتى، در سخنرانىهايش خطاب به خداوند مىگويد: آيا فرستاده تو محمد افضل است يا خليفه تو عبدالملك؟! (2)آنگاه رو به مردم مىگويد: شما خود بگوييد، خليفه كسى مهمتر است يا فرستادهاش؟ و وقتى كله توخالى مردم به علامت برترى خليفه خدا بر رسول او پايين مىآيد، عتاب و خطاب حجّاج بالا مىگيرد و مىگويد: «نفرين بر آنانى كه اطراف چوبها و استخوانهاى پوسيده [مرقد پيامبر(ص)] طواف مىكنند! اينها چرا به طواف كاخ اميرالمؤمنين عبدالملك نمىروند. مگر نمىدانند خليفه هر كس، بالاتر از فرستاده اوست؟!» (3)نقشه پاك كردن كامل حقيقت اسلام از ذهن مردم و به جا گذاشتن اسم و جسم آن، در حال تكميل است. نخست، حذف على و آل على از كرسى رهبرى و خداحافظى با قرآن، و اكنون؛ پاك كردن دل و ديده مردم از نام و ياد رسول خدا(ص). از اين پس، شخص اول حكومت اسلامى، با ارتقاى رتبهاى كه از حجاج گرفته است، خليفةالله خوانده مىشود، نه
خليفه رسولخدا و اين رشته تا دهها سال بعد سر دراز پيدا مىكند. (1)با زندانى شدن قرآن و عترت، فضاى جهان اسلام به شدت تاريك و دلگير مىشود. در مهد تولد و رشد اسلام و اهلبيت؛ يعنى مكه و مدينه، نه تنها خبرى از قرآن و مربيانش- اهل بيت- نيست، بلكه خوانندگان و نوازندگان، فرصت جولان پيدا كردهاند و شرمآورتر اينكه خوانندگان و نوازندگان دربار سياه شام، از مكه و مدينه تأمين مىشوند. (2)
غربت خاندان رسالت در اين غروب دلگير، با هيچ مَثَلى درك كردنى نيست و خود، ضربالمثل همه غربتها شده است.
بد زمانهاى است. تنها كسانى حق حيات دارند كه نان به نرخ روز بخورند و به خاندان رسالت بد بگويند و بدى كنند. بد و ناسزاگويى به اهلبيت پيامبر(عليهم السلام)، چنان رواج يافته كه حتى به داخل خانه امامت هم رخنه كرده است. نمونه آن اهانت و بدگويى فرزند امام حسن(ع)، در مسجدالنبى و جلوى جمعيت، به امام زمان و پسر عمويش، امام سجاد(ع) است. در مقابل؛ امام سجاد(ع) كه از سر تيزهوشى و ذكاوت مىداند جبرزمانه، پسر عمويش را به اين پرده درى واداشته، در آن لحظه، صبورانه سكوت مىكند. سپس ساعتى بعد به منزل پسر عمويش مىرود و با دادن هزار دينار به وى، او را از چشمداشت به دست دزدان بيتالمال، بىنياز مىكند. (3)
در ميان اين طوفان ستم و گردباد حوادث تلخ، از سيد و سالار جوان
ما امام سجاد(ع) چه كارى ساخته است؟ با وجود سر نيزههاى حاكمان و غفلت مردمان، نه كرسى تدريس و تفسير دارد كه از اين راه، مردم را با آموزههاى فراموش شده دين آشنا سازد، نه منبر وعظ و خطابهاى كه اخلاق فاسد رايج را اصلاح كند؛ و نه خطبه جمعه و جماعتى، تا مردم را از سياستهاى شوم حاكم شام آگاه سازد.
خود آن حضرت مىفرمود: «ما با اين مردم چه كنيم؟! اگر سخنان رسول خدا(ص) را به آنان بگوييم- از سر تمسخر- به ما مىخندند و اگر نگوييم، تاب نمىآوريم». (1)با اين حال، امام حكيم ما، حضرت زينالعابدين(ع)، راههاى ديگرى براى اداى رسالت خود مىشناسد. آن حضرت مىخواهد با اشك چشم و سوز دعا، چشمان بىبصر و افكار بىبصيرت را، بينا و دانا كند. او با همين سلاح خواهد توانست در هر سه جبهه معرفت، معنويت و سياست، پيشرفت كند و دشمن را عقب براند.
امام سجاد(ع) را در كوچههاى مدينه فراوان ديدهاند كه وقتى قصابى، گوسفندى را رو به قبله آماده ذبح مىكرد، از او مىپرسيد: آيا به گوسفند آب دادهاى؟ و قصابها بارها پاسخ مىدادند: اين چه سؤالى است؟ ما بر آيين محمديم(ص) و گوسفند تشنه را سر نمىبريم!
و بارها ديدهاند كه با شنيدن اين پاسخ، مرواريد اشك از ديدگان زينالعابدين سرازير مىشد و زير لب زمزمه مىكرد: «اما فرزند محمد(ص)، حسين(ع)، پدرم را لبتشنه سر بريدند!»
1) كافى، ج 3، ص 234.
به اين ترتيب، اشكهاى على بن الحسين(ع)، افشاگر ستمهاى فرزندان اميه شد و مانند رودى كه از كوهسارى سرچشمه بگيرد، پيام مظلوميت فرزندان على(ع) را آرام آرام به خانهها رساند و حقيقتجويان را به جوش و خروش انداخت. قيام مردم مدينه، حركت توابين و نهضت مختار، با جارى شدن اين اشكهاى لرزان و به پشتوانه اين سيل خروشان شكل مىگيرد. مختار، قاتلان شهداى كربلا را مجازات مىكند و سر ابنزياد و ابنسعد را براى تسلاى دل امام، نزد ايشان مىفرستد. امامسجاد(ع) سجده شكر به جا مىآورد و براى مختار دعا مىكند. اين نخستين بارى است كه پس از سالها، لبخند سجّاد(ع) ديده مىشود. (1)امام حكيم ما، با زبان دعا و راز و نياز، كرسى اسلامشناسى برپا مىكند، درس توحيد و نبوت و امامت مىدهد، مردم را به زهد و تقوا و عبوديت فرامىخواند و آنها را از سياستهاى شوم فرزندان اميه آگاه مىسازد. سياستمداران بنىاميه، به خيال اينكه علىبنالحسين، به عبادت و نيايش مشغول است، دست و زبانش را باز مىگذارند و مانع او نمىشوند. از ديگر سو، زبان دعا كه زبانسوز و گداز و تأثير بر عواطف است، قلبهاى خشك و سخت را مىشكند و بذر حيات، در آنها دوباره روييدن مىگيرد. با هنرمندى امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه، درس ديانت و سياست، آرام آرام به كام مردم مزه كرد و روز به روز، بر تعداد
1) تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، ج 2، صص 676 و 677.
كسانى كه با رذايل فرزندان اميه و فضايل فرزندان رسول خدا(ص) آشنا مىشدند، افزوده شد.
به اين ترتيب، وقتى امام آهنگ سفر حج مىكند، بيش از هزار عالم و قارى قرآن در ركاب او هستند. (1)در طواف خانه خدا، جمعيت انبوهى كه نمىگذارد هشام بنعبدالملك به حجرالاسود نزديك شود، براى امام خود كوچه باز مىكنند تا به راحتى حجر را ببوسد و استلام كند. (2)همين نشانهها از موفقيت انقلاب آرام امام و از آيندهاى روشن خبر مىدهد؛ آيندهاى كه هزاران نفر در مجلس درس فرزند او، شكافنده علوم، امام باقر(ع) و نوادهاش صادق آلرسول، زانو مىزنند و شربت گواراى اسلام ناب را جرعه جرعه سر مىكشند. از بركت اشك و آه امامسجاد(ع)، اين روزها(زمان امام سجاد) تعداد شيعيان اهلبيت(عليهم السلام)، نه به اندازه انگشتان يك دست، كه از شماره انگشتان هزار دست هم گذشته است. وقتى اين خبر به گوش حجاج مىرسد، احساس خطر مىكند. دست به قلم مىبرد و براى خليفه عبدالملك نامه مىنويسد كه اگر تاج و تختت را مىخواهى، بايد على بنالحسين(ع) را از ميان بردارى! ولى سلاح نرم امام، شمشير سخت آنها را كند كرده است. عبدالملك نمىپذيرد و اين كار را به خودش واگذار مىكند. (3)
1) همان، ص 504.
2) آفتاب سرخ غمگين، ص 156.
3) تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، ج 2، ص 620. در سفاكى حجّاج آوردهاند: به غير از كسانى كه سپاهيانش در جنگها كشتند، 000/ 120 نفر از مخالفانش- و اغلب از شيعيان- از دم تيغ او گذشتند. پنجاههزار مرد و سىهزار زن در زندانهاى او جان سپردند. براى دستگيرى عبدالله بن زبير، هفت ماه مسجدالحرام را محاصره كرد و سرانجام، كعبه را با منجنيق سنگباران و ويران كرد. به اعتراف خودش، خونريزتر از او در روى زمين نبود. ر. ك: تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، ج 2، صص 619- 625.
اشتياق بچهها براى شنيدن ادامه ماجرا بسيار است، ولى حاجى مسعودى، براى رسيدن بچهها به آخرين نماز جماعت مسجدالنبى و آخرين زيارت مرقد پيامبر، ادامه حرفها را به فرصت ديگرى موكول مىكند. در آخر، گريزى به كربلا مىزند و ماجراى رسيدن كاروان اهلبيت(عليهم السلام) به پشت ديوارهاى مدينه را بازگو مىكند.
با ختم جلسه، مثل آدمىكه در نقطه شروع مسابقه دو، نيمخيز نشسته و منتظر شليك است، از جا مىپرم و به سمت حاجى مىروم. عدهاى هم مثل من، به طرف او مىآيند حاجى را محاصره مىكنند. جماعت دانشجو كه از تَرَك ديوار هم سؤال درمىآورد، رگبار سؤالها را به طرف حاجى نشانه مىرود.
يكى مىپرسد: حاج آقا! مگر مردم و حاكمان آن دوران، سفارشهاى پيامبر(ص) درباره اهلبيت: را نشنيده بودند كه با آنها اينطور رفتار كردند؟ ديگرى كه صدايش را بلندتر مىكند تا به گوش حاجى برسد، مىگويد: درباره امامت امام سجاد(ع)، از پيامبر و امامان پيش از آن حضرت، سفارش و روايتى وجود دارد؟ آيا زيد، فرزند امام سجاد(ع)، امامت
پدرش را پذيرفته بود يا خودش مدعى امامت و رهبرى مردم بود؟ كنار دستىام نيز مىپرسد: آيا امامان معصوم: قيام زيد را تأييد كردند؟
حاجى مرتب سرش را به طرف سؤال كننده مىگرداند و منتظر مىماند تا رگبار سؤالها فروكش كند. عينكاش را درمىآورد و با كشيدن دستى به سر و صورتش ليوان آب را سر مىكشد و با لبخند هميشگىاش، رو مىكند به جمع و مىگويد: امامت، منصبى الهى است، مانند نبوت؛ زيرا ادامه راه نبوت است. همانگونه كه پيامبر را خدا تعيين مىكند، امام را نيز خدا برمىگزيند. كليات بحث امامت و ويژگىهاى كلى امامان، در آيات قرآن بيان شده است، مانند آيه تطهير (1)و آيه اولىالامر (2)، ولى اينكه اهلبيت و اولىالامر چه كسانى هستند؟ بايد گفت در قرآن، نامى از آنها نيامده. با اين حال، چون خداوند در قرآن، پيامبر را به عنوان تفسير كننده وحى معرفى كرده است، (3)بايد به سراغ پيامبر برويم.
حسين احمدى مىپرسد: يعنى پيامبر(ص)، تك تك امامان را معرفى كرده؟
حاج آقا مسعودى پاسخ مىدهد: البته كه معرفى كرده. گاهى رسولخدا(ص) تعداد آنها را بيان مىكرد و مىفرمود: «جانشينان من دوازده نفر هستند؛ به تعداد جانشينان حضرت موسى(ع) در قوم بنىاسرائيل» و گاه به ويژگىهاى آن
1) (إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) احزاب: 33.
2) (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ) نساء: 59.
3) (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ) نحل: 44.
دوازده نفر اشاره مىكرد. براى مثال، مىفرمود: «همه از قريش هستند و تا وقتى آنها حاكمند، اسلام عزيز است». (1)البته بسيارى كوشيدهاند اين دوازده نفر را خلفاى راشدين، خلفاى بنىاميه و بنىعباس معرفى كنند، ولى تعداد و ويژگىهاى اين دوازده نفر، فقط با ويژگىهاى امامان معصوم شيعه مطابقت دارد.
دانشجوى ديگرى مىپرسد: اين احاديث در كتب اهلسنت هم آمده؟
حاجى مىگويد: بله. در مهمترين كتابهاى حديثى اهل سنت؛ يعنى صحيح بخارى و صحيح مسلم (2)، بارها اين احاديث بيان شده؛ آن هم به روايت جابر صحابى بزرگ رسول اكرم(ص).
افزون بر اين، پيامبر خدا(ص) نام اين دوازده نفر را به صراحت بيان كرده است؛ از امام على(ع) تا امام مهدى(عج). (3)بنابراين، خدا و پيامبر(ص)، نام امامان معصوم، ويژگىها و تعداد آنها را بيان كردهاند و اين مردم هستند كه بايد با نشانىهاى موجود، خانه امامت را شناسايى كنند. اگر مردم به وظيفه خود عمل نكردند، چيزى از الهى بودن منصب امامت كم نمىشود.
اين را هم بگويم كه رسول خدا(ص)، بسيارى از آموزههاى اسلام را كه مردم آن زمان از دركش ناتوان بودند، به امام على(ع) مىفرمود و آن حضرت مىنوشت. سپس پيامبر، مردم را به استفاده از علم على(ع)
سفارش مىكرد. براى مثال، در حديثى فرموده است: «أَنَا مَدينةُ الْعلمِ وَ عَلِي بابُها وَ مَنْ أَرادَ المْدينةَ فَليأتِها مِنْ بابِها» (1)«من شهر علمم و على در آن است. پس هر كس بخواهد وارد شهر شود بايد از در بگذرد».
اين مطالب در طول چندين سال، به چندين جلد كتاب رسيد. پيامبر(ص) اين كتابها را كه در حقيقت، ميراث علمى نبوت است، در اختيار امام على(ع) گذاشت و سفارش كرد اين ميراث به همراه شمشير آن حضرت، از امامى به امام بعدى سپرده شود. يكى از منابع علمى امامان معصوم(عليهم السلام) و نيز از نشانههاى امامت آنان، همين كتابهاست؛ يعنى كسى كه آنها را در اختيار داشته باشد، امام است.
حالا از كجا بفهميم كتابها در اختيار چه كسى است؟
از طريق امام قبلى كه به امامت او يقين داريم. براى مثال امامعلى(ع) پس از ضربت خوردن و در روزهاى پايانى عمر شريفش، همه بستگان خود را جمع كرد و به امامت امام حسن(ع) وصيت كرد و ميراث علمى و شمشير پيامبر(ص) را به ايشان تحويل داد. سليم بن قيس كه در اين جلسه حاضر بود، مىگويد:
امام على(ع)، تمام بستگان خود از جمله امام حسن، امام حسين، امام سجاد(عليهم السلام)، محمد بن حنفيه و سران شيعه را جمع كرده بود. نخست به امامت امام
1) المستدرك، ج 3، ص 126؛ مجمع الزوايد، هيثمى، ج 9، ص 114؛ المعجم الكبير، طبرانى، ج 11، ص 55؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابىالحديد، ج 7، ص 219 و ....
حسن(ع) وصيت كرد و ميراث علمى و شمشير پيامبر را به ايشان داد و همه را شاهد گرفت و فرمود: «اين دستور پيامبر است كه به تو وصيت كنم و كتابها و سلاح پيامبر را به تو بسپارم. همچنين، پيامبر به من دستور داد به تو بگويم پيش از رحلتت، اينها را به برادرت حسين(ع) بسپارى!» سپس حضرت على(ع) به امام حسين(ع) رو كرد و فرمود: «پيامبر به شما دستور داده است اين كتابها و سلاح را به پسرت على(ع) بسپارى!» آنگاه حضرت دست امام سجاد(ع) را گرفت و به ايشان فرمود: «رسول خدا(ص) به تو نيز امر كرد اين ميراث را به پسرت محمد(ع) بسپارى. از جانب من و پيامبر(ص) به او سلام برسان». (1)
به اين سفارش عمل شد و هر يك از امامان، ميراث علمى و شمشير پيامبر را به امام بعدى تحويل دادند. (2)
مىبينيد كه در زمان حيات امام على، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) و حتى زمانى كه امام سجاد(ع) در سنين كودكى است، امامت آن حضرت مطرح و شيعيان ناب از آن خبردار مىشوند. در روايتهاى بسيارى از امام حسين(ع) نيز به نام يكايك امامان از جمله امام سجاد(ع) اشاره شده است و امام حسين(ع) آنها را به مردم معرفى مىكند. برخى از اين روايتها، در زمان كودكى امام سجاد(ع) بيان شده است. (3)
1) كافى، ج 1، ص 297، نيز ر. ك: مروج الذهب، مسعودى، ج 3، ص 225.
2) امام حسين(ع) پيش از خارج شدن از مدينه براى حركت به سمت كربلا، ميراث علمى امامت را به امّ سلمه همسر پيامبر(ص) سپرد و فرمود: «وقتى فرزندم على(امام سجاد(ع)) به مدينه بازگشت، اين امانت را به او برگردان!» ر. ك: كافى، ج 1، ص 303.
3) كفايةالاثر، خزاز قمى، صص 232 و 234.
در حقيقت، هر يك از امامان، امام بعدى را از سالها قبل و در دوران كودكى امام بعدى به مردم معرفى مىكردند تا به تدريج، همه او را بشناسند و بى امام و رهبر نمانند.
حسين فخرى است كه مىپرسد و حاجى اينگونه پاسخش را مىدهد: سؤال خوبى است، ولى حسين آقاى گل! شما بايد اين را از كسانى بپرسى كه مانع ثبت احاديث پيامبر شدند و نگذاشتند سفارشهاى پيامبر درباره امامت امامان بهطور كامل به مردم برسد.
تعجب در اين است كه همان كسانى كه ديروز مانع رسيدن سفارش پيامبر(ص) به مردم شدند، امروز مدعى شدهاند چرا مردم امامان خود را نمىشناختند؟! و جالبتر اينكه مىگويند حتى خود امامان نيز از امامت خود يا امام بعدى خبر نداشتند!
البته در تحقق نهاد امامت، افزون بر آموزههاى قرآن و سفارش پيامبر(ص)، همت مردم در شناسايى امام خود و پيروى از او لازم است. مگر مردم محبتهاى فراوان رسول خدا(ص) به حضرت على(ع) و فرزندانش امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را نديده و سفارشهاى پيامبر را درباره ايشان نشنيده بودند؟ پس چرا آن شد كه نبايد مىشد؟
حاج آقا! پدر سياست بسوزد كه هر چه مىكشيم، از دست همان
است. اين را على فرخى مىگويد. حاجى با لبخندى تأييدآميز، ادامه مىدهد: شما خودتان را در زمان امام سجاد(ع) فرض كنيد! دهها سال است كه نوشتن و تكثير احاديث پيامبر ممنوع شده است. حدود 30 سال است كه از شهادت امام على(ع) گذشته و هنوز قبر آن حضرت پنهان است؛ يعنى اگر نشانى قبر آن حضرت را بيابند، به جنازه آن بزرگوار هم رحم نمىكنند. لعن بر امام على(ع) نيز در منابر و خطبههاى جمعه و قنوتهاى نماز رايج است، چنانكه اگر كسى لعن حضرت على(ع) را در نماز از ياد ببرد، فكر مىكند نمازش باطل است. در چنين شرايطى، انتظار داريد دستگاه بنىاميه، روايتهاى پيامبر را درباره امامت و فضايل حضرت على(ع) و فرزندانش پخش و مردم را به زير پرچم آنها دعوت كند. در حقيقت، اگر بنىاميه اجازه ثبت و نشر اين روايتها را مىداد، حكم قتل خود را امضا مىكرد. آيا شما از يزيد و حجاج انتظار داريد، با تبليغ امامت امام سجاد(ع) پايههاى حكومت خود را سست كنند؟!
نادر فتحى كه ايستاده است، رو به حاجى مىكند و مىگويد: من از وهابىها شنيدهام، حتى زيد پسر امام سجاد(ع) هم از امامت پدرش بىخبر بود و پس از شهادت امام سجاد(ع)، در گفتوگويى كه با فردى به نام احول داشته، از امامت پدرش باخبر شده! وهابىها مىگويند اين حكايت، در اصول كافى هم آمده. (1)حاجى سرش را بالا مىگيرد و چشم مىدوزد به فتحى و مىگويد: اصلًا
1) كافى، ج 1، ص 174.
موضوع صحبت زيد با احول، بحث امامت نيست، بلكه قيام زيد است. حقيقت اين است كه زيد در حال جمع كردن يارانى براى خود بود و مىخواست با جمعآورى و سازماندهى شيعيان، عليه بنىاميه قيام كند و حكومت را به اهلش؛ يعنى اهلبيت(عليهم السلام) بسپارد.
اين گفتوگو در زمان امامت امام باقر(ع) صورت گرفته است. زيد هنگام شهادت پدرش امام سجاد(ع)، حدود 15 يا 20 سال داشت. اما در زمان امام باقر(ع) كه سن او اقتضاى قيام را پيدا مىكند، به فكر قيام عليه بنىاميه مىافتد، ولى در آن زمان، شرايط براى قيام مساعد نبوده است. روى همين حساب امام باقر(ع) زيد را از قيام مسلحانه منع كرد. زيد هم پذيرفت و در آن شرايط قيام نكرد. احول هم به زيد مىگويد، قيام تو در شرايط فعلى به مصلحت نيست و من تو را همراهى نمىكنم.
در زمان امام صادق(ع) كه بنىاميه در حال سقوط بود و روز به روز ضعيفتر مىشد، امام صادق(ع) زيد را به قيام تشويق كرد. به اين ترتيب، زيد به فرمان امامش قيام كرد و به شهادت رسيد.
البته رسول خدا(ص)، موضوع قيام زيد و شهادت او را پيشبينى كرده بود. آن حضرت به امام حسين(ع) خبر داده بود، فردى از نسل تو به نام زيد به شهادت مىرسد و روز قيامت، او و اصحابش سرافرازانه وارد بهشت مىشوند. (1)امام حسين، امام سجاد، امام باقر و امام صادق(عليهم السلام)، نيز از شهادت زيد در منطقه كناسه كوفه خبر داده بودند و زيد نيز از اين موضوع آگاه بود.
1) كفاية الاثر، ص 307.
اين امامان بزرگوار، از قيام زيد حمايت و از او به عنوان «مهاجر و مجاهد» فى سبيل الله، «منتقم» آل محمد(عليهم السلام) و «شهيد» تجليل مىكردند. (1)امام صادق(ع)، چنان عموى خود، زيد را احترام مىكرد كه وقتى زيد مىخواست سوار مَرْكَب شود، حضرت براى او ركاب مىگرفت و پس از سوار شدن، لباس او را مرتب مىكرد. (2)من كه رو به روى حاجى مسعودى نشستهام، مىگويم: بر اساس صحبتهاى شما، امامان براى زيد احترام زيادى قائل بودند، آيا زيد هم امامت امامان را پذيرفته يا خودش مدعى رهبرى و امامت بود؟
حاجى مىگويد: اتفاقاً مشابه اين سؤال را يحيى، پسر زيد از پدرش پرسيد و زيد در جوابش گفت: من امام نيستم، ولى از ذريه پيامبرم. سپس دوازده امام را به پسرش معرفى كرد. (3)در گفتوگويى هم كه يحيى پس از شهادت پدرش با متوكل (4)دراينباره دارد، به او مىگويد: «پدرم عاقلتر از اين بود كه ادعاى امامت كند. وى مىگفت: من مردم را به رضاى آلمحمد(ع) كه مصداق امروز آن، امام صادق(ع) است، دعوت مىكنم». (5)
1) فرق و مذاهب كلامى، على ربانى گلپايگانى، صص 100- 113. روايتهايى كه در تجليل امامان: از زيد نقل شده، به اندازهاى است كه در برخى كتب روايى، باب مستقلى به اين موضوع اختصاص يافته است. براى نمونه، ر. ك: عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 248.
2) مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ص 87، به نقل از: فرق و مذاهب كلامى، ص 107.
3) كفاية الاثر، ص 304.
4) مقصود، متوكل بن هارون بَجَلى است، نه خليفه عباسى.
5) كفاية الاثر، ص 304.
در روايتى، امام رضا(ع) اين گفته يحيى را تأييد كرده و هدف زيد را راهنمايى مردم به امام صادق(ع) دانسته است. (1)
زيد، امامت پدر، برادر و برادرزادهاش را پذيرفته بود و به مردم سفارش مىكرد، هر كس در پى دانش است، به امام صادق(ع) مراجعه كند و هر كس به دنبال جهاد است، با من همراه شود. (2)البته هدف زيد از قيامش اين بود كه شكوه بنىاميه را بشكند و راه را براى رهبرى و امامت امام صادق(ع) هموار كند. امام صادق(ع) دراينباره فرمود: «اگر زيد پيروز مىشد، به وعده خود عمل و مردم را به پيروى از ما دعوت مىكرد». (3)مىپرسم: آيا مىتوان گفت قيام مسلحانه زيد و قيام علمى امامصادق(ع)، نوعى تاكتيك و تقسيم كار بود و هر دو با هدف تقويت نهاد امامت فعاليت مىكردند؟
حاج آقا مسعودى، با تكان دادن سرش، حرفم را تأييد مىكند و مىگويد: بله، همينطور است. (4)امام صادق(ع) مانند ديگر امامان، به عنوان ناخداى كشتى نجات، حركت شيعيان را جهت مىداد و از پشت صحنه آن را رهبرى مىكرد و زيد به عنوان فرمانده خط مقدم، از فرماندهى كل خط مىگرفت. البته برخى افراد سادهلوح كه قدرت تحليل نداشتند، فكر مىكردند فعاليت سياسى؛ يعنى قيام مسلحانه و رهبر فقط كسى است كه به قيام مسلحانه اقدام كند. عدهاى معتقد بودند چون
امامباقر و امام صادق(عليهما السلام) قيام مسلحانه نكردهاند، فعاليت سياسى نداشتهاند و نمىتوانند امام باشند. وقتى اين افراد به زيد مراجعه مىكردند، زيد به صراحت مىگفت: من امام نيستم، من فقط از نسل پيامبرم. سپس مردم را به سوى برادرش امام باقر(ع) و برادرزادهاش امامصادق(ع) راهنمايى مىكرد. (1)البته پيروان اين جريان فكرى، بعد از زيد، فرقهاى به نام زيديه تشكيل دادند. مشى فكرى آنها، برخلاف زيد بود. امروزه براى تخريب چهره شيعه، عقايد زيديه و اسماعيليه و ديگر فرقههاى منحرف شيعى را به شيعه اثنىعشرى نسبت مىدهند.
حاجى كه از رفتارش پيداست، دلش براى رفتن به مسجدالنبى شور مىزند، با بلند شدنش، پايان جلسه را اعلام مىكند و همه براى چشيدن طعم آخرين نماز جماعت در كنار مرقد رسول خدا(ص)، همراهش به راه مىافتند. من هم با حسين فخرى همراه مىشوم. بين راه با خودم فكر مىكنم، چرا بعضى اصرار دارند بگويند امامان ما ناشناخته بودند، در سياست دخالت نمىكردند، فقط به فكر دعا و عبادت بودند و امور سياسى را به ديگران مىسپردند؟ اگر اينگونه بود كه حكومت نبايد كارى به كارشان داشته باشد. پس دليل اين همه تهمت و زندان و كشتن آنان چيست؟ مگر وجود افراد عابد و زاهد براى حكومت خطرى دارد كه كارشان به زندان و شهادت بيانجامد؟
1) فرق و مذاهب كلامى، ص 112.
حسين فخرى است كه صدايش افكارم را به هم مىريزد. وقتى قيل و قال ذهنم را برايش مىگويم، با لبخندى معنادار مىگويد: وقتى جملاتى از اين دست مىشنوى، آنها را اينطور معنا كن كه امامان نبايد شناخته مىشدند، نبايد در سياست دخالت مىكردند، بايد فقط به عبادت مىپرداختند و كار سياست را به سياستمداران واگذار مىكردند.
آن جملههاى خبرى، زبان «قال» شان است، ولى اين جملههاى دستورى، زبان «حال» شان. آنها را براى عوام مردم مىگويند تا خواص، حساب كار خودشان را بكنند. حميد آقاى اهل فكر! چرا راه دورى مىروى. اين روزها مگر از حُسن و جمال سكولاريسم، عرفى شدن دين، جدايى دين از سياست و علم و هنر و اشعارى به اين اوزان كم مىشنوى؟ منظور سياستمداران از اين سخنان، اين است كه دين از سياست و علم و هنر بايد جدا باشد و با دنياى مردم كارى نداشته باشد.
من به سؤالهاى تو اضافه مىكنم؛ چرا ايران، پيش از انقلاب، مشرك وتروريست نبود و مذهبش نظم جهانى را به هم نمىزد، ولى امروز كه پنجه در پنجه امريكا و اسراييل انداخته، مشرك و تروريست و مخالف صلح و نظم جهانى شده؟ چرا دلارهاى امريكايى و اسراييلى به سود اسلام شيخنشينها و عليه اسلام شيعهنشينها خرج مىشود؟ جوابش روشن است. جرم ما اين است كه خداى عبدالملكهاى ديروز و عبدالدلارهاى امروز را قبول نداريم و به آنها شرك مىورزيم. عزيز من! وقتى حضرت على(ع) تكفير و امام حسين(ع)، خارجى و شورشى معرفى شود، شيعيان آنها هم بايد مشرك و تروريست معرفى شوند.
حميد آقا! به واژههاى فرهنگ لغتت اضافه كن؛ از نظر نظام سلطه
ديروز و امروز، شيعه على(ع)؛ يعنى مشرك؛ يعنى تروريست؛ يعنى مخالف صلح و سازش .... سياستمداران امريكايى با مبلغان اسلام امريكايى به توافق رسيدهاند، فحشهاى سياسى را آنها نثار شيعه كنند و فحشهاى مذهبى را اينها. آنها انگ تروريست و مخالف صلح و نظام جهانى را به شيعه بزنند و اينها تهمت اعتقاد به تحريف قرآن و خيانت جبرئيل و مشرك بودن را. هر دو، لبههاى تيز يك قيچى هستند كه براى بريدن درخت اسلام ناب، به حركت درآمدهاند.
به نزديكىِ در ورودى مسجدالنبى مىرسيم. نگاهى به چفيه قرمزهاى دو طرف در مىاندازم. دستم را به بازوى حسين مىگيرم، سرم را نزديك گوشش مىبرم و با خنده مىگويم: پس يعنى ما خارجى و مشركيم!
و حسين با خنده مىگويد: خب، آره ديگه مشرك جان! آن هم از نوع مدرن و قرن بيست و يكمىاش!
«به دلت كه نگاه مىكنى، نازكتر شده. به قلبت كه دست بزنى، لطيفتر شده. توى اين دو تكه پارچه، خودت را تازهتر مىبينى، فرق كردهاى. نه به فكر اتوى شلوارت هستى و نه به فكر كوتاهى آستينهاى پيراهنت. حالا آماده شدهاى براى يك قول و قرار تازه با خدا؛ مثل اينكه ديگر به آيينه نگاه نكنى؛ كارى كه هر روز دم به ساعت مىكردى. دعوا نكنى؛ كارى كه هر روز اگر با ديگران نكنى، با برادر و خواهرهايت حتماً ... فخر نفروشى؛ يعنى پُز ندهى كه خيلى از ما زندهايم به همين پُز دادنها! بايد نگاهت آلوده به شهوت نباشد؛ بايد مو و ناخنت را كوتاه نكنى و مانند آن كه روى هم 24 مورد مىشود. همه اين قرارها را با خدا وقتى مىگذارى كه نيت كنى؛ نيت عمره مفرده. سپس بايد زبانت تلبيه را زمزمه كند تا راهى به قلبت بيايد: «لبيك اللّهم لبيك. لبيك لا شريك لك لبيك. انّ الحمد و النعمة لك و الملك لا شريك لك لبيك».
حالا ديگر مُحرم شدهاى. ترس از ارتكاب يكى از اين محارم 24 گانه، آنقدر جمع و جورت كرده كه حد ندارد. براى انجام دادن هر كارى، اول فكر مىكنى. انگار زبان، پاها و دستهايت صف بستهاند پشت سر عقلت». (1)
1) ر. ك: سفر به قبله، هدايت الله بهبودى، صص 27 و 28(با اندكى تصرف).
حالِ شبهاى امتحان را دارم. درسهايى را كه مىبايست در طول سال مىخواندم و مرور مىكردم، مىخواستم يكشبه فوت آب شوم. معلوم بود كه نمىشود و فشار مىآورد.
حالا محرمات احرام برايم شده است همان قصه درسهاى نخوانده در طول سال. نخوانده و تمرين نكرده، مىخواهم يك شبه اهل حلال و حرام شوم. معلوم است كه فشار مىآورد.
«به قلبم نگاه مىكنم، ضربانش كندتر شده است. چشم مىگردانم به اطراف. به افراد كاروان خودمان و ديگر كاروانها نگاه مىكنم. اين دو تكه پارچه، همه را به يك خط كرده. عدالت خدا اينجا ديدنى است. هيچكس جرئت نمىكند خودش را يك وجب بالاتر از ديگرى بداند. همه آن مقامها، همه آن ميزهاى چوبى و كندهكارى شده، همه آن منشىها و همه آن تلفنهاى پر دكمه، به دو تكه پارچه سفيد محدود شدهاند و به دلى كه درصد تقوايش- جز خدا- براى همه پوشيده است.
دوباره چشم مىگردانم. چپها و راستها اينجا مستقيماند؛ رو به خدا، همه جذب يك قبله شدهاند. اى كاش وقتى به ايران برگشتند، اين خط كشهاى سياسى را براى هميشه كنار بگذارند». (1)بايد حاجى را ببينم، بايد با او صحبت كنم.
اين روزها، چندين بار به ذهنم زده است، بيشتر از هر چيز ديگرى.
1) سفر به قبله، صص 39 و 40(با اندكى تصرف).
به خودم نهيب مىزنم: بيكار بودى آن كتاب را از دست آن چفيه قرمز ريش بلند گرفتى؟! خب بىخيال كنجكاوى و عنوان دانشجويىات مىشدى و از كنارش مىگذشتى! آخر هر كتابى كه خواندنى نيست، اگر بود، آن خدايى كه رسم خواندن و دانستن را به آدم ياد داد، از ميان اين همه نام، نام خواندنى(قرآن) روى كتابش نمىگذاشت. حتماً مىخواسته بگويد هر كتابى خواندنى نيست و به اندازه شباهتش با كتاب من خواندنى است.
حتماً بايد حاجى را ببينم. اين تنها قولى بود كه به خودم مىدادم. حال اگر حاجى را مىديدم و سفره سؤالهايم را پيشش پهن مىكردم، ولى او همه آنها را لوله مىكرد و به كنارى مىانداخت، چه؟! يعنى اينقدر صبورى دارد كه حرفهايم را بشنود و از كوره در نرود؟
سوار اتوبوس كه مىشويم، كنار حاجى مىنشينم. بچهها هنوز توى حال و هواى احرام هستند. حميدهاشمىكه صداى دلنشينى دارد، مرتب لبيكها را تكرار مىكند و از همه جواب يكنواخت مىگيرد.
تا مسافتى بعد از مسجد شجره، همين حال و هوا برقرار است. شعله لبيكها كه فروكش مىكند و هر كس به كارى مشغول مىشود، حاجى
دست مىگذارد روى زانويم و از اتفاقى كه چند دقيقه پيش افتاده مىگويد: يكى از بچههاى كاروان، چند دقيقه پيش، مرا به كنارى كشيد و در حالى كه سرش را پايين انداخته بود پرسيد: حاج آقا! اگر آدم در حال احرام به فكر كسى باشد، دوستى، رفيقى يا مثلًا نامحرمى، اشكال دارد؟ كار حرامىكرده است و بايد كفاره بدهد؟!
گفتم: به فكر نامحرم بودن، از محرمات احرام نيست، ولى اگر انسان اين افكار را از ذهن و قلبش دور كند، احرامش كاملتر است و اعمالش زيباتر.
وقتى او جوابش را گرفت و رفت، تازه خودم مسئلهدار شدم. به خودم گفتم آقاى حجت الاسلام! تو كه تاكنون ده بار محرم شدهاى و ديگران را محرم كردهاى، تو كه يك عمر دَرِ قلبت را به روى غير خدا باز گذاشتى و دلت را بازار نامحرمان كردهاى، آيا تاكنون شده از حضور نامحرمان در دلت ناراحت شوى و به فكر چاره بيفتى؟! اين جوان صاف و صادق، با يك بار حضور نامحرم در دلش، به فكر چاره افتاد، تو چطور؟! تو كه روزى هفده بار مىگويى «سمع الله لمن حمده»، هيچ مىدانى آنكه آن بالا نشسته، «سمع الله لمن عصاه» هم هست. نكند گمان كنى صداى حمد تو بهتر از صداى توبه ديگران به گوشش مىرسد! اگر مراجعه بچهها و كارهاى كاروان نبود، دوست داشتم بروم گوشهاى از مسجد شجره بنشينم و زارزار به حال خودم گريه كنم.
حرفهاى حاجى كه به اينجا مىرسد، سرم را پايين مىاندازم و مىروم توى فكر. حالا حرفهاى حاجى هم ذهنم را مشغول كرده است، ولى در عوض، كمى آرامتر شدم. مىبينم با حاجى مىشود راحت حرف زد.
لحظاتى به سكوت مىگذرد. سپس حاج آقا مسعودى رو مىكند به من و مىگويد: «راستى فرمايش شما چى بود؟»
در حالى كه چشم انداختهام بيرون و بيابانها را نگاه مىكنم، برمىگردم به طرف حاجى و مىگويم: دو سه روز پيش كه با بچهها داشتيم در محوطه بيرون مسجدالنبى عكس مىگرفتيم، يكى از همين چفيه قرمزها با عصبانيت، دوربينم را گرفت و محكم به زمين كوبيد و خردش كرد. خودم را هم به اداره امربه معروفشان برد تا ارشادم كند! آنجا گفتند: عكس گرفتن از مساجد و گورستان حرام است و شرك. وقت آمدن هم كتابى به زبان فارسى داد دستم، براى آموزش غير حضورى. نويسندهاش يادم نيست، ولى مترجمش مرتضى عسگرى بود.
حاج آقا مسعودى، لبخندى مىزند و مىگويد: حتماً از آن كتابهايى است كه به صورت غيرحضورى، شيعه را به باد تهمت و ناسزا گرفته!
مىپرسم: راستى، اين مرتضى عسگرى، همان علامه عسگرى خودمان است؟
حاجى مىگويد: البته كه نه، ولى شايد با انتخاب اين اسم خواستهاند، كتابشان را بهتر بفروشند، همان كلك تشابه اسمىكه در بازار رايج است. البته اين ترفندها تازگى ندارد. پيشتر مىگفتند شيعه، فرقهاى بىريشه است كه فردى يهودى به نام عبدالله بن سبأ آن را به وجود آورده است. علامه عسگرى كتابى نوشت و ثابت كرد، چنين شخصى اصلًا در تاريخ وجود نداشته. آنها به جز عبدالله بن سبأ، از دهها صحابه جعلى ديگر نيز در كتابهاى روايى و تاريخى نام بردهاند تا براى تخريب شيعه، از زبان آنها حرفهاى خودشان را به گوش افراد ناآگاه برسانند.
اينبار هم علامه عسگرى- كه خدا رحمتش كند- كتاب ديگرى به نام «يكصد و پنجاه صحابى ساختگى» نوشت. وى در اين كتاب از 150 نفر نام برده است كه وجود خارجى ندارند، ولى به عنوان صحابه پيامبر(ص) معرفى شدهاند.
به هر حال، استفاده از شخصيتهاى افسانهاى يا سوء استفاده از اسامى بزرگان، براى خراب كردن شيعه تازگى ندارد. البته صرف نظر از اين كارها و بدون توجه به نام نويسنده و انگيزهاش، بايد به نوشتهاش توجه كرد. اگر حرفش درست باشد، بايد پذيرفت. حالا توى اين كتاب چى نوشته؟
حاج آقا مسعودى، با حوصله و متانتش، انگار بارى از روى دوشم برمىدارد. سبك مىشوم. حالا جملات را راحتتر پشت سر هم مىچينم: اين كتاب اعتقاد شيعيان به منصوب بودن امامان از طرف خداوند را رد كرده و مىگويد: اگر اينگونه بود، بايد جدول 12 امام از اول معلوم مىبود. در آن صورت، همه امامان، امام بعد از خود را مىشناختند و او را به مردم معرفى مىكردند. اگر اين اتفاق مىافتاد، ديگر ميان شيعيان، بر سر اينكه چه كسى امام است، اختلافى پيش نمىآمد. اما بعد از رحلت هر امامى، شيعيان حيران و سرگردان مىشدند كه امام فعلى كيست؟ و نتيجه اين سرگردانى، جز اختلاف و تشتت نبود. به همين علّت معلوم مىشود كه نام امامان از پيش مشخص نبوده و حتى خود ائمه(عليهم السلام) از امام پس از خود خبر نداشتند. آنها گاه فردى را به جانشينى خود
تعيين مىكردند، ولى بعد از مدتى مىگفتند براى خدا «بَدا» حاصل شده و فرد ديگرى امام است. اينها همه به اين دليل است كه امامان شيعه، از طرف خدا و پيامبر تعيين نشدهاند، بلكه خود شيعيان به مرور زمان، امامت آنها را رواج دادهاند.
حاجى كه سر به زير انداخته و با دقت به حرفهايم گوش مىدهد، پس از مكث كوتاهى مىگويد: اگر اين دليل درست باشد، بايد گفت پيامبران را هم خدا تعيين نكرده است و براى مثال، مردم، پيامبر اسلام را به عنوان پيامبر انتخاب كردهاند و اينكه مىگويند در تورات و انجيل، به آمدن پيامبرى به نام «احمد» بشارت داده شده، درست نيست.
فكر مىكنم حاجى متوجه منظورم نشده است، مىگويم: اما سؤال من درباره امامت بود، نه نبوت. روشن است كه پيامبران را خدا تعيين كرده و كسى هم تا به حال ادعا نكرده كه آنها منتخب مردم هستند.
حاج آقا مسعودى مىگويد: بله، البته، ولى نبوت و امامت از هم جدا نيستند. امامت، دنباله نبوّت است. اگر امامت نباشد، نبوت ابتر و در رسيدن به هدفش ناكام است. درست به همان دليل كه نبوت، منصبى الهى است و پيامبران را خدا منصوب كرده است؛ امامت هم منصبى الهى است و امامان منصوب خدا هستند. اگر اختلاف مردم درباره امام، دليل بر منصوب نبودن او از طرف خدا باشد، همين اشكال درباره پيامبران هم مطرح مىشود. مسلمانان نبوت پيامبر اسلام را قبول دارند، ولى يهودىها و مسيحىها نمىپذيرند. مسلمانان بر اساس آيات قرآن مىگويند در تورات و انجيل تحريف نشده، به آمدن پيامبر اسلام بشارت داده شده
است (1)، ولى مسيحيان و يهوديان اين حرف را انكار مىكنند. با توجه به اين اختلافها، به نظر شما بايد مسلمانان دست از اعتقاد خودشان بكشند و بگويند پس معلوم مىشود حضرت محمد(ص) را خدا تعيين نكرده و نعوذ بالله پيامبر نيست؟!
از اين گذشته، حتى نزديكترين بستگان پيامبران مانند پسر و همسر حضرت نوح و ابولهب، عموى پيامبر اسلام، با آنها مخالفت مىكردند و نبوت آنها را قبول نداشتند. پس بايد بگوييم چون بستگان درجه يك اين پيامبران، پيامبرى آنها را نپذيرفتند، ما هم نمىپذيريم؟!
اختلاف مردم، از آنجا سرچشمه مىگيرد كه برخى افراد، يا از نبوت و امامت فردى خبر ندارند يا اگر خبر دارند، نمىخواهند نبوت و امامت او را بپذيرند. اين مغالطه است كه بگوييم حالا كه عدهاى از مردم، نبوت يا امامت كسى را نمىپذيرند، پس معلوم مىشود خدا او را تعيين نكرده است. پيامبر و امام را خدا انتخاب مىكند، پيامبر با معجزهاش شناخته مىشود و سپس جانشينان خود را به مردم معرفى مىكند. مردم هم پس از شناخت امامان، ولايت آنها را مىپذيرند و از آنان پيروى مىكنند. بنابراين، اگر مردم در شناسايى و پيروى از امامان كوتاهى كردند، نبايد تقصير را به
1) وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَي مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هَذا سِحْرٌ مُبِينٌ صف: 6 و الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِي الْأُمِّي الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ ... اعراف: 157.
گردن خدا و پيامبر بيندازند و بگويند خدا امامى را تعيين نكرده.
نادر عبادى كه از صندلى عقب، گوش تيز كرده و بحث ما را تعقيب مىكند، با همان لحن شيرينش كه اندكى هم به تركى مىزند، داخل بحث مىشود و مىگويد: پيامبر را خدا تعيين مىكند، درست؛ ولى چرا جانشين پيامبر را هم بايد خدا تعيين كند؟! مردم به تشخيص خودشان از ميان ياران و اصحاب پيامبر(ص)، بهترين فرد را به عنوان امام انتخاب و از او پيروى مىكنند. اين مىشود امامت دموكراتيك! غربىها هم نمىتوانند اشكالى به اين امامت وارد كنند.
حاجى به عقب برمىگردد، با تعجب به نادر نگاه مىكند و مىگويد: آقا نادر عزيز! به نظر شما پيامبران اصحاب خود را بهتر مىشناختند يا مردم؟
خب معلوم است، پيامبران، اگر عقل ديگران بيشتر بود كه آنها پيامبر مىشدند.
آفرين! وقتى حضرت موسى(ع) از طرف خدا مأمور شد، هفتاد نفر از بهترين پيروان خود را انتخاب كند و به ميقات ببرد، آنجا روشن شد عدهاى از آنها هنوز به حضرت موسى و خداى او ايمان نياوردهاند و در حقيقت، نادان هستند. (1)- يعنى چطور؟
چون در ميقات، برخى از اصحاب به حضرت موسى گفتند:
1) وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّاي أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا ... اعراف: 155.
لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً. (1)تا وقتى خدا را به طور آشكار به ما نشان ندهى، به تو ايمان نمىآوريم. (2)حتى خداوند خطاب به پيامبر اسلام(ص) هم مىفرمايد: تو منافقان را نمىشناسى، ما آنها را مىشناسيم. (3)آنها چنان زيبا حرف مىزنند و ظاهرشان چنان جذاب است كه وقتى حرف مىزنند، خود تو هم به حرفشان گوش مىكنى. (4)
وقتى پيامبران الهى با علم عادى، اصحاب منافق خود را نمىشناسند و فقط با تعليم و توفيق خداوند از اشتباه مصون مىمانند، وضع ديگران روشن است. بر همين اساس، پس از سالها كه از پيامبرى حضرت ابراهيم گذشته بود، خداوند به او گفت: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً؛ «من تو را به مقام امامت منصوب مىكنم». و وقتى حضرت ابراهيم از خداوند پرسيد: آيا امامت به فرزند من هم منتقل خواهد شد؟ پاسخ شنيد: لَايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (5)يعنى در امامت، وراثت شرط نيست، بلكه عصمت ملاك است. چون فقط خداوند از عصمت افراد خبر دارد، پس تعيين امام فقط با خداست و خداوند از طريق وحى، آنها را به پيامبرش معرفى مىكند و پيامبر هم به مردم.
1) وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ بقره 55.
2) اين استدلال، مفاد روايتى است از امام مهدى [در بحارالانوار، ج 13، ص 127؛ «هذا موسى كليم الله مع وفور عقله و كمال علمه و نزول الوحى عليه اختار من اعيان قومه ... سبعين رجلًا ممن لا يشكّ فى ايمانهم و اخلاصهم فوقعت خيرته على المنافقين ...».
3) وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ توبه 101.
4) وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ منافقون 4.
5) قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لَايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ بقره 124.
از صندلى جلويى، احمد برقعى كه با انداختن تنهاش روى دسته صندلى و نزديك كردن سرش به ما، شش دانگ حواسش پيش ماست، مىگويد: وقتى ما آدمهاى قرن بيست و يكم با اين همه ادعاى پيشرفت، خيلى وقتها از انتخاب درست يك رييس شركت يا يك نماينده مجلس ناتوانيم و پس از چند روز از تصميم خود پشيمان مىشويم، يعنى اينكه به انتخابهاى خودمان دل خوش كنيم. وقتى براى انتخاب يك مدير چند روزه براى اداره كارى دنيايى، ناتوان هستيم، چطورى مىتوانيم مدير دنيا و آخرتمان را انتخاب كنيم؟! من كه جرئت نمىكنم سرنوشت ابدى دنيا و آخرتم را به دست غير معصوم بدهم. مگر سعادت و سرنوشت ما اسباب بازى است كه هر روز بازيچه كسى شود؟!
در خلال همين حرفها، عادل ابراهيمى، با موهاى فر و صورت آفتابخورده جنوبىاش، با كارتون غذا راه مىافتد وسط اتوبوس و به هر كس بستهاى غذا مىدهد. با عبور از رديف ما و شنيدن جر و بحثمان، با لهجه عربى و با اداى غليظ حروف، بلند مىگويد: «اذا جاء الطعام بطل الكلام». دل گرسنه ايمان ندارد! بخوريد و بياشاميد و زيادى بحث نكنيد! و با اين جمله، لبخندى از بچهها مىگيرد و مىرود ته اتوبوس.
پيش از اينكه كسى سؤال ديگرى مطرح كند، مىگويم: سؤال من اين است كه آيا در اسلام چنين اتفاقى افتاده؛ يعنى جانشينان پيامبر(ص) را خداوند تعيين كرده است يا نه؟
حاجى با تبسم مىگويد: تا مكه، زمان زيادى مانده، فعلًا غذايت را با حوصله بخور، مطمئن باش پاسخ سؤالت را خواهى شنيد.
ظرفهاى خالى غذا را كه جمع مىكنند، كمى روى صندلى جمع و جور مىشوم و نگاه پرسشگرم را به حاجى مىدوزم. او هم با حوصله تمام صحبتش را شروع مىكند:
پيامبر اكرم(ص) نيز به عنوان مفسر قرآن و كسى كه فقط براساس وحى الهى سخن مىگويد (5)، مصداقهاى اولىالامر و اهل بيت(عليهم السلام) را نام برده است. حتى از همان روزهاى اول بعثت(يوم الانذار) تا روزهاى آخر(روز غدير)، على(ع) را به عنوان وصى، جانشين و وزير خود معرفى كرد.
مىپرسم: درباره ديگر امامان چه؟ آيا رسول خدا(ص) درباره آنها اظهارنظرى كرده است؟
1) إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً احزاب: 33.
2) إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ مائده: 55.
3) الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً مائده: 3.
4) أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ نساء: 59.
5) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْي يُوحي نجم: 3 و 4.
افزون بر اين، پيامبر(ص) در مناسبتهاى مختلف، دوازده امام را به صورت كلى يا با ذكر نام و ويژگىهايشان معرفى كرده است. تعداد روايتهاى نقل شده از شيعه و سنى در اين باره، به قدرى زياد است كه در همان قرنهاى نخست صدر اسلام، كتابهاى متعددى در زمينه معرفى ائمه(عليهم السلام) نگاشته شده است. (1)حاجى خم مىشود و از جيب بغل ساكش، برگههايى را درمىآورد؛ فيشهاى مطالعاتى است. با جابهجا كردن چند فيش، يكى از آنها را جدا مىكند و مىگويد: من مىخواستم بحث امامت را در مكه مطرح كنم. حالا كه بحث پيش آمد، به طور خلاصه، آمارهايى را كه فقط از يك كتاب (2)جمعآورى كردهام، برايت مىگويم. البته اگر روايتهاى ديگر كتابها هم به آن اضافه شود، اين آمار خيلى بيشتر مىشود.
در 271 روايت آمده است: جانشينان پيامبر(ص) دوازده نفرند؛ همه از قريشاند و با وجود آنها اسلام، عزيز، غالب و پابرجاست و مردم در خير خواهند بود. اين روايتها هم از پيامبر و هم از امامان نقل شده است. (3)
1) مانند: «الغيبة» و «الاقتصاد»، شيخ طوسى؛ الفصول المختارة، شيخ مفيد؛ الامامة و التبصرة، ابن بابويه؛ بصائر الدرجات، محمد بن حسن صفار؛ كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق؛ كفاية الاثر فى النصّ على الائمة الاثنى عشر، خزاز قمى رازى؛ الكافى و كتاب الحجّة، يعقوب كلينى.
2) منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر، لطف الله صافى گلپايگانى.
3) اين روايتها در كتابهاى معتبر روايى اهل سنت، مانند صحيح بخارى، صحيح مسلم و سنن ترمذى نقل شده است. مانند: «قال رسول الله(ص)، يكون من بعدى إثنا عشر اميراً ... كلهم من قريش؛ لايزال امر الناس ماضياً ما ولّيهم إثنا عشر رجلًا ... كلهم من قريش؛ لايزال الإسلام عزيزاً الى اثنى عشرخليفه و ...». ر. ك: منتخب الاثر، صص 10- 45.
در 40 روايت، پيامبر فرموده: خلفاى من 12 نفرند؛ به تعداد جانشينان حضرت موسى در قوم بنى اسراييل. (1)در 133 روايت آمده است كه امامان، 12 نفرند، اسم نخستين امام، على(ع) است. (2)در 91 حديث نيز نقل شده است، نام نخستين امام، على(ع) و آخرين امام، مهدى(عج) است. (3)در 94 روايت، آخرين امام، مهدى(عج) نام دارد. (4)در 139 حديث، 9 نفر از امامان، از نسل امام حسين(ع) دانسته شدهاند. (5)در 50 روايت نيز اسامى يكايك امامان، از زبان رسول خدا(ص) و خود امامان آمده است. در اين روايتها، هر امامى همه امامان پس از خود را تا آخرين امام معرفى كرده است. (6)اين روايتها از زبان افراد موجه و مورد قبول شيعه و سنى، چون: ابنعباس، سلمان، جابر، حذيفه و عبدالله بن مسعود ... نقل شده است.
1) مانند: «قلت يا رسول الله و كم الأئمة بعدك قال عدد نقباء بنىإسراييل». ر. ك: منتخب الاثر، صص 46- 55.
2) مانند: «قال رسول الله(ص): يا على(ع) أنت وصيى حربك حربى و سلمك سلمى و أنت الإمام و أبوالأئمة الاحدى عشر ...». ر. ك: منتخب الاثر، صص 56 و 57.
3) مانند: «قال رسول الله(ص): الائمة بعدى إثنا عشر أولهم على بن أبىطالب و آخرهم القائم ...». منتخب الاثر، صص 58 و 63.
4) مانند: «قال رسول الله(ص): ان الله تعالى اخذ ميثاقى و ميثاق اثنى عشر اماماً بعدي و هم حجج الله على خلقه الثاني عشر منهم القائم ...». منتخب الاثر، صص 64.
5) مانند: «قال رسولالله(ص): بعدى اثنا عشر اماماً تسعة من صلب الحسين امناء، معصومون و منّا مهدى هذه الامة» ر. ك: منتخب الاثر، صص 65- 80.
6) اين روايتها در برخى كتابهاى روايى اهل سنت مانند ينابيع المودة نيز آمده است. ر. ك: ينابيعالمودة، ج 1، ص 64.
حاجى در حالى كه فيشهايش را جابهجا مىكند، چند لحظه روى يكى از آنها مكث مىكند. حالا نادر عبادى و احمد برقعى هم سراپا گوش شدهاند و به دقت توضيحات حاجى را مىشنوند كه ادامه مىدهد: ابوهريره مىگويد: من با ابوبكر، عمر، ابن عباس، زيد بن حارثه و ابنمسعود خدمت رسول اكرم(ص) بوديم. در همين حال حسين بن على وارد شد. پيامبر او را در آغوش گرفت، بوسيد و فرمود: «خدايا! من حسين را و هر كس كه حسين را دوست بدارد، دوست دارم». سپس خطاب به حسين بن على فرمود: «اى حسين! تو خود امامى و فرزند امام و پدر نه امام». عبدالله بن مسعود پرسيد: «اى رسول خدا! نه امام از نسل حسين، چه كسانى هستند؟» آنگاه پيامبر(ص) يكايك آنان را با اسم و ويژگىهايشان معرفى كرد. (1)
افزون بر اين روايتها كه فهرست اسامى تمامى امامان را نقل كرده، هر يك از امامان نيز به طور خاص، امام پس از خود را معرفى كرده است. در برخى كتابهاى روايى، فصلى وجود دارد، به نام: «امامان، قبل از رحلت خود مىدانند، چه كسى را از طرف خداوند به عنوان امام بعدى معرفى كنند». (2)بر اساس اين روايتها، انتخاب امام، با خداست و پيامبر و امام قبلى، فقط نقش معرفى او به مردم را بر عهده دارند. همچنين، محال است امام قبلى، بدون معرفى جانشين خود از دنيا برود و مردم حتى يك روز بدون امام بمانند. البته اينكه خود مردم در شناخت امام يا پيروى از او كوتاهى مىكنند، بحث ديگرى است.
اتوبوس بهتدريج، سرعتش را كم مىكند، به سمت راست جاده مىپيچد و وارد محوطه وسيعى مىشود. در محوطه، ساختمانى بزرگ و طولانى خودنمايى مىكند كه نورافكنهاى اطراف آن، محوطه را مثل روز روشن كرده است. اتوبوس ما، درصف طويلى از اتوبوسهايى مىايستد كه پيش از ما لنگر انداختهاند.
صفهاى طولانى اتوبوسها در رديفهاى متعدد و تردد افراد بسيارى در اطراف آنها، آدم را ياد ترمينال مىاندازد. حاجى ميكروفون اتوبوس را از راننده مىگيرد و مىگويد:
چند دقيقه ديگر، بچهها از اين طرف و آن طرف، جمع و سوار اتوبوس
مىشوند.
پاسخ برخى پرسشهايم را گرفتهام، ولى ذهنم هنوز درگير ماجراى اسماعيل و محمد؛ فرزندان امام صادق(ع) و امامهادى(ع) است. با گذشت چند دقيقه از حركت اتوبوس، پرسشهاى باقى مانده را براى حاج آقا مسعودى مطرح مىكنم: آيا ممكن است به مرور زمان، فهرست اسامى امامان تغيير كند و براى مثال، اسم كسى حذف يا اسمى به آن اضافه شود؟
حاجى خيلى جدى و به سرعت، دو سه تا «نه» غليظ رديف مىكند و مىگويد: هرگز، چنين چيزى محال است. مسئله نبوت و امامت، جزو قضاى حتمى خداست، نه قضاى مشروط.
سؤالى را كه به ذهن من آمده، احمد برقعى زودتر مىپرسد: قضاى حتمى و مشروط يعنى چه؟
حاجى مىگويد: ببينيد! خداوند در مورد حوادث و رخدادهاى جهان، دوگونه قضاء دارد؛ قطعى و غيرقطعى. قضاى قطعى خدا قابل تغيير نيست و هميشه ثابت است، ولى قضاى غير قطعى خدا، بر اثر تغيير شرايط، تغيير مىكند؛ مثل اجل معلّق و اجل مسمى.
مثلًا كسى به يك بيمارى لا علاجى مبتلا مىشود كه درمانى هم ندارد؛ مردم با ديدن او انتظار دارند كه به زودى از دنيا برود، اما بعداً مىبينند رفته رفته خوب شد و شفا پيدا كرد. چرا؟! به دليل كارهاى
خوب خود او يا دعاى پدر و مادرش يا دعاى يكى از اولياى الهى در حقش يا خواندن هفتاد مرتبه سوره حمد يا دادن صدقه براى رفع بلا از او. به اجلى كه با تقدير خداوند، امكان جابهجايى و تأخير دارد، اجل معلّق مىگويند؛ يعنى به رخ دادن يا رخ ندادن حوادثى مشروط است. در مقابل، اينكه هر انسانى در زمان و مكان خاصى مىميرد، اين اجل حتمىاست. اجل معلق، جزو قضاى مشروط خداست و اجل حتمى، جزو قضاى حتمى او.
امامت و نبوت هم جزو قضاى حتمى خداست؛ يعنى اگر خدا بخواهد كسى امام يا پيامبر شود، محال است اراده خدا تغيير كند و او امام يا پيامبر نشود و فرد ديگرى به جاى او انتخاب شود يا برعكس، كسى كه خدا او را به عنوان امام يا پيامبر تعيين نكرده، به اين مقامها برسد. در برخى روايتها آمده است: «در موضوع نبوت و امامت، «بدا» اتفاق نمىافتد». همه علماى دين اين مطلب را پذيرفتهاند و هيچكس با آن مخالفتى ندارد. (1)بدا، بدا ... اين كلمه را چند بار در همان كتاب آموزشى غير حضورى وهابىها ديده بودم. برايم مفهوم نبود. از يكى از بچهها كه پرسيده بودم، گفت: يعنى آشكار شدن چيزى، پس از پنهان بودنش، ولى براى خدا بدا حاصل شد؛ يعنى چه؟!
در همين افكارم كه مجيد صلواتيان كه روى صندلى بغلى نشسته، در
1) الفصول المختاره، ص 308.
حالى كه دستش را زير چانهاش ستون كرده مىپرسد:
حاج آقا! «بدا» يعنى چه؟
و پاسخ مىشنود: يعنى تغيير سرنوشت انسان بر اثر تغيير رفتار و شرايط او. مثل شفا پيدا كردن بيمار يا به تأخير افتادن مرگ كسى بر اثر دعا، نذر، توسل و مانند آن؛ چون خود خدا در آيه 11 سوره رعد فرموده است. إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم.
با ذهنم كلنجار مىروم. بدا براى خدا؛ آشكار شدن چيزى؛ تغيير سرنوشت بر اثر تغيير رفتار. اينها چه ارتباطى با هم دارند؟! مىپرسم: اگر معناى «بدا»، ظاهر شدن چيزى است، پس پيدا شدن «بدا» براى خدا، با علم ازلى او چطور سازگارى دارد؟
حاجى نگاهش را مىدوزد به من و مىگويد: اگر بخواهيم اوصاف و افعال خداوند را با كتاب لغتهايى كه ما انسانها نوشتهايم، بشناسيم، نتيجهاى جز اين ندارد. متأسفانه خيلى از مسلمانان هم كتاب خدا را با لغتنامههاى كوچه بازارى معنا كردهاند و از آياتى مانند: وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا (1)يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِم (2)و الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي (3)اينطور فهميدهاند كه خدا دست و پا دارد، روى تختى به اسم عرش تكيه داده و گاهى از آن پايين مىآيد و بالا مىرود يا روز قيامت، خدا از فرشتهها سان مىبيند و همان جا مىتوان خدا را مانند ماه شب
چهارده ديد. (1)آنها خدا را انسان بزرگى مىدانند با علم بيشتر و اندام بزرگتر. بله، عزيز من! اگر قرآن به وسيله عترت تفسير نشود، نتيجهاى بهتر از اين نخواهد داشت: تفسير مادى از خدا، پيامبر و قرآن.
از ديدگاه امام صادق(ع)، «از كسى كه معتقد است امروز براى خدا چيزى معلوم مىشود كه ديروز معلوم نبود، بايد دورى كرد». (2)بر اساس همين روايتها، شيخ صدوق مىگويد: از نظر شيعه، چنين فردى كافر و دورى كردن از او واجب است. (3)البته افزون بر اينكه معناى «بدا» از آيات قرآن (4)مانند آيه إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم ... برداشت مىشود، خود اين كلمه در روايتها هم وجود دارد. نهفقط در كتابهاى روايى شيعه، بلكه در كتابهاى روايى اهل سنت مانند صحيح بخارى، در حديثى كه از پيامبر نقل كرده به كار رفته است. (5)چون علم ما محدود است و مىبينيم مثلًا بيمارى از مرگ نجات پيدا كرد، براى ما معلوم مىشود كه اجلش قطعى نبوده و مىگوييم اجلش به تأخير افتاده است. در مقابل، علم خداوند نامحدود است و خدا از تمام جزئيات حوادث جهان، از ازل تا ابد باخبر است. بنابراين، چيزى براى او
1) عقيده اهلسنت و جماعت، محمد بن صالح العثيمين، ص 56.
2) كمال الدين و تمام النعمة، ص 70.
3) همان، ص 69.
4) در قرآن كريم، موضوع «بدا» در موارد متعددى مطرح شده است؛ مانند: بدا در ذبح حضرت اسماعيل؛ صافات: 102- 107. بدا در عذاب قوم يونس؛ يونس: 98. بدا در مدت ميقات حضرت موسى(ع)؛ اعراف: 142. بدا در ورود بنىاسراييل به ارض مقدس؛ مائده: 21 و 22 و 26.
5) «انّ اباهريره حدّث انّه سمع رسول الله(ص) يقول: بَدا لِله عزّوجلّ ان يبتليهم فبعث إليهم ملكاً ...». صحيح بخارى، ج 4، ص 146.
آشكار نمىشود، بلكه از سرنوشت هر كس با خبر است و مىداند چند بار مريض مىشود، چند بار از مرگ نجات پيدا مىكند و كى مىميرد.
بنابراين، «بدا» درباره ما؛ يعنى ظاهر شدن، ولى درباره خداوند؛ يعنى ظاهر كردن (1)يعنى خداوند براى ما روشن مىكند كه برداشت و انتظار شما انسانها درباره فلان حادثه اشتباه بوده و تقدير من، غير از برداشت شماست. (2)
هنوز پاسخ سؤالم را درباره انتقال امامت از اسماعيل، فرزند امامصادق(ع) و محمد، فرزند امام هادى(ع) نگرفتهام. بنابراين، بحث را عوض مىكنم و مىگويم:
در همان كتابى كه گفتم، روايتهايى نقل شده كه ابتدا امامصادق(ع)، فرزند بزرگشان، اسماعيل را به امامت منصوب كردند و با مرگ اسماعيل گفتند: در امامت اسماعيل بدا رخ داده و امامت به فرزند ديگرم منتقل شده است. حتى گفتند: بدايى كه درباره اسماعيل رخ داد، درباره هيچ كس اتفاق نيفتاده است. (3)مىگويند در مورد فرزندان امام هادى(ع) هم همين اتفاق افتاده است؛ يعنى امام
1) تصحيح اعتقادات الاماميه، ص 67؛ بدا لله؛ يعنى از جانب خداوند [براى ما] ظاهر شد.
2) از نظر علامه طباطبايى، بدا عبارت است از: آشكار شدن امرى از ناحيه خداوند برخلاف آنچه ظاهر بوده است كه در حقيقت، اولى را محو و دومى را اثبات كرده و خدا به هر دو حادثه آگاه است. ر. ك: ترجمه تفسير الميزان، ج 11، ص 381.
3) «ما بدا لِله فى شىء كما بدا له فى اسماعيل ابنى». كمالالدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، ص 69.
هادى(ع)، اول فرزند بزرگش، محمد(ابوجعفر) را به امامت منصوب كرد و با مرگ او، فرزند كوچكترش، امام حسن عسكرى(ع) را به عنوان امام معرفى كردند. با توجه به همان روايت در آن كتاب، امام هادى(ع) پس از مرگ محمد، به امام حسن(ع) فرمود: «فرزندم، خدا را شكر كن! در مورد تو حادثهاى اتفاق افتاده است». (1)حاجى وقتى با حوصله به سؤالم گوش مىدهد، به آرامىشروع به جواب دادن مىكند: البته ما روايت معتبرى نداريم كه ابتدا اسماعيل و محمد به امامت منصوب شدند و بعد از مرگ آنها، امامت به برادرانشان، امام كاظم(ع) و امام حسن عسكرى(ع) رسيد. فقط در اصول كافى، به نقل از يكى از ياران امام هادى(ع) آمده است: «پس از مرگ محمد، فرزند امام هادى(ع)، در خانه آن حضرت بودم و با خود مىگفتم، ماجراى محمد و حسن(ع)، فرزندان امام هادى، مانند ماجراى اسماعيل و موسى، فرزندان امام صادق(ع) است. همچنانكه پس از وفات محمد، امام حسن عسكرى(ع) به امامت رسيد، پس از مرگ اسماعيل هم، موسى بن جعفر(ع) امام شد.
در همين افكار غوطهور بودم و اينكه آيا اين مطلب را به امام هادى بگويم يا نه؛ كه امام هادى(ع) رو به من كرد و فرمود: «درست است. براى خداوند پس از مرگ محمد، نسبت به حسن بدا حاصل شد، چنانكه پس از وفات اسماعيل، نسبت به موسى بن جعفر(ع) بدا حاصل شد. مطلبى
1) «... قال كنت حاضراً ابا الحسن(ع) لمّا توّفى ابنه محمّد فقال للحسن يا بني احدِثْ لله شُكراً فقد أحدث فيك امراً». الكافى، ج 1، ص 326
كه در خاطرت گذشت درست است و پسرم ابومحمد- امام حسن عسكرى(ع)- پس از من، جانشين من است. هر چه مردم نياز دارند، علمش نزد او و ابزار امامت همراه اوست، هر چند اهل باطل ناراحت شوند». (1)در حقيقت، ما هيچ روايتى از امامان و هيچ اظهارنظرى از علماى شيعه درباره انتقال امامت از اسماعيل و محمد، به امام كاظم و امام حسن عسكرى(عليهما السلام) نداريم. حتى يك روايت و حتى يك اظهارنظر.
البته بعيد نيست فرقه اسماعيليه، براى توجيه افكارشان در تثبيت امامت اسماعيل، چنين نسبتى به امام صادق(ع) بدهند، ولى اين نسبت صد در صد دروغ است؛ زيرا خود امام صادق(ع) سوگند خوردند كه تعيين امام بعدى به اختيار ما ائمه نيست، بلكه رسول خدا(ص) پيش از اين امامان را معرفى كرده است و بر اساس همان معرفى، هر امامى، امام پس از خود را معرفى مىكند. (2)جمله امام صادق(ع) درباره اسماعيل هم كه فرمودند: «هيچ بدايى مانند بدايى كه براى اسماعيل رخ داد، اتفاق نيفتاده»؛ اصلًا درباره مسئله امامت اسماعيل نيست، بلكه
درباره به تأخير افتادن اجل اوست؛ چون دوبار اسماعيل به شدت بيمار شد و در شرف مرگ قرار گرفت، ولى با دعاى امام صادق(ع) شفا پيدا كرد. به همين دليل حضرت فرمود: اين اتفاق در مورد هيچ كس رخ نداده است. (1)
البته ناگفته نماند كه اسماعيل، فرزند بزرگ امام صادق(ع) بود و طبق قاعدهاى كه آن حضرت فرموده بود: «فرزند بزرگتر هر امامى، امام بعدى خواهد بود، مشروط بر اينكه مشكلى نداشته باشد» (2)، به امامت رسيدن فرزند بزرگتر، به نداشتن مشكل معنوى و ظاهرى مشروط است. بر اين اساس، جانشين امام هم بايد معصوم باشد و هم تا وقت وفات امام قبلى، زنده باشد كه اسماعيل، هيچ يك از دو شرط را نداشت؛ هم معصوم نبود و هم پيش از رحلت امام صادق(ع) از دنيا رفت.
از كجا معلوم كه معصوم نبود؟ چون خود امام صادق(ع) فرمود: «اسماعيل اهل گناه است و [از نظر معنوى] شبيه من و هيچ يك از اجداد من نيست». (3)البته بر اساس همان جملهاى كه از امام صادق(ع) نقل شد، شيعيان گمان مىكردند فرزند بزرگتر امام، امام بعدى خواهد بود. شايد همين اعتقاد عمومى، موجب شده بود مردم گمان كنند اسماعيل، امام بعدى است و با مرگ او، عدهاى گمان كردند امامت از اسماعيل، به موسى بن جعفر(ع) منتقل شده است، در حالى كه حتى يك
حديث نيز از پيامبر و هيچ امامى درباره امامت اسماعيل وجود ندارد. (1)در مقابل، از بدو تولد موسى بن جعفر(ع)، امام صادق(ع) ايشان را به عنوان امام بعدى و جانشين خود معرفى كرد. (2)از ترس اينكه مبادا حاجى بخش دوم سؤالم را فراموش كرده باشد، مىپرم وسط حرفش و مىگويم: درباره محمد، فرزند امام هادى نگفتيد. ماجراى او چطور بود؟
و حاجى جواب مىدهد: مسئله محمد هم خيلى شبيه مسئله اسماعيل بود. ابوجعفر، محمد، پسر بزرگ امام هادى(ع) بود و بسيارى بر اساس همان اصل معروف «امام شدن پسر بزرگتر»، گمان مىكردند جانشين امامهادى، محمد است (3)، ولى امام هادى(ع) از همان دوران كودكى محمد و امام حسن عسكرى(ع)، امامت محمد را تكذيب و مردم را به سمت امام حسن عسكرى(ع) هدايت مىكردند. در روايتى به نقل از يكى از اصحاب امام هادى خواندم: «در خانه امام هادى نشسته بودم. محمد و حسن، فرزندان امام وارد شدند. من جلوى پاى محمد بلند شدم تا به او سلام و احترام كنم، ولى امام هادى(ع) به سرعت فرمود: «او امام شما نيست» و در حالى كه به امام حسن عسكرى(ع) اشاره مىكرد، فرمود: «اين امام شماست». (4)
1) الفصول المختاره، ص 309.
2) حياة الامام موسى بن جعفر(ع)، باقر شريف القرشى، ج 1، ص 131.
3) «... و ابوجعفر ابنه فى الاحياء و أنا اظنّ انّه هو ...». الكافى، ج 1، ص 326.
4) «... فإذا نحن بأبى جعفر و أبىمحمد قد دخلا فقمنا إلى أبىجعفر لنسلّم عليه فقال ابوالحسن(ع) ليس هذا صاحبكم، عليكم بصاحبكم و اشار إلى أبىمحمد(ع)». بحارالانوار، ج 50، ص 242؛ الكافى، ج 1، ص 325.
اين روايتها نشان مىدهد با توجه به بزرگتر بودن محمد نسبت به امام حسن عسكرى(ع) و وجود زمينه در افكار عمومى شيعيان براى امام دانستن او، امام هادى(ع) همواره نگران بود كه عدهاى ناآگاهانه و به اشتباه امامتراشى كنند و دنبال محمد راه بيفتند. اما وقتى محمد از دنيا رفت، خيال امام هادى(ع) از اين نظر آسوده شد و از اينكه به تقدير خداوند، پيش از رحلت ايشان، زمينه اختلاف و دو دستگى شيعيان از بين رفت، خطاب به امام حسن عسكرى(ع) فرمود: «فرزندم! براى تو حادثهاى رخ داد كه براى آن خدا را شكر كن!» (1)يعنى برداشت انحرافى مردم درباره تو اصلاح و امامت تو تثبيت شد و شيعيان از اختلاف و پراكندگى نجات پيدا كردند، و براى اين امر، بايد شكر كرد. (2)حاجى به ساعتش نگاه مىكند. ده و ده دقيقه است. اعلام خاموشى و خواب مىكند تا براى انجام اعمال عمره حال و توانى داشته باشيم. احمد برقعى كه خوب آمار بحث را دارد، يادآورى مىكند كه قرار بود، نكته جالبى بگوييد. حاجى كه مشغول گذاشتن كتاب و وسايلش در ساك است، به صندلىاش تكيه مىدهد و مىگويد:
آن نكته اين بود كه بيشتر و شايد تمام اين اشكالاتى كه امروزه درباره تشيع مطرح و با آب و تاب زياد نقل مىكنند، تازگى ندارد و در دوران حضور امامان يا اوايل دوران غيبت مطرح شده؛ آن هم نه از طرف
اهلسنت، بلكه از طرف فرقههاى منحرف شيعى مانند زيديه، اسماعيليه، فطحيه و واقفيه و براى توجيه امامت امامان ادعايى خودشان و زير سؤال بردن امامان دوازدهگانه. البته همان زمان، امامان يا علماى برجسته پاسخ آنها را دادهاند و اگر امروز به كتابهاى علماى شيعه در قرنهاى سوم و چهارم مراجعه كنيد، مىتوانيد اين اشكالها را با پاسخ آنها مطالعه كنيد. مثلًا همين اشكالاتى كه از قول كتاب وهابىها نقل كرديد، همان اشكالهايى است كه زيديه و اسماعيليه در گذشته مطرح كردهاند و عالمانى چون شيخ مفيد و شيخ صدوق بيش از هزار سال پيش، به آنها پاسخ دادهاند. (1)جالب اين است كه آنچه موجب ماندگارى اين اشكالات شده، كتابهاى عالمان شيعى است. علماى ما با امانتدارى تمام اين اشكالها و انتقادها را در كتابهايشان حفظ كردند تا در موزه تاريخ علم، براى همه ديدنى باشد. جالبتر اينكه امروز مخالفان سياسىكار شيعه، بدون رعايت قانون كپى رايت! عيناً همان اشكالات را از كتابهاى شيخ مفيد و شيخ صدوق درمىآورند و به نام خودشان چاپ مىكنند؛ بدون اينكه به نسخه اصلى يا پاسخ آنها اشارهاى كنند. شما از همين جا مىتوانيد به انصاف و آزادگى علماى شيعه و بىانصافى و رياكارى مخالفان شيعه پى ببريد؛ البته نه مخالفان ناآگاه، بلكه مخالفان آگاه كينهتوز. حالا كمى استراحت كنيم، سحر نزديك است.
1) ر. ك: الفصول المختاره، ص 306؛ كمال الدين و تمام النعمه، ص 69.
ساعت 5/ 1 شب است. احرامپوش، تجمع كردهايم پشت مسجدالحرام. معجونى از شادى و اضطراب در دلم مىجوشد. همه رسيدهاند جز اتوبوس سوم كه مدير كاروان هم با آنهاست. كنجكاوانه دور و بر را نگاه مىكنم. پشت سر، كوههايى است با خانههاى بزرگ و كوچك روى آن و روبهرو، محوطه وسيعى كه به ديوارى به طول 400- 500 متر ختم مىشود. اين محوطه، به مثلثى مىماند كه ما روى رأس آن ايستادهايم و قاعده آن، همان ديوار ممتد روبه روى ماست. پس از سعى، معلوم شد اين قاعده، همان محل سعى بين صفا و مروه است. دنبال نشانى از كعبه يا منارههاى مسجدالحرام مىگردم، ولى چيزى نمىبينم. دست راست، اتاقكى نسبتاً بزرگ قرار دارد، با چند پله بالاتر از زمين. بالاى ديوار اتاقك، روى تابلوى سبز نه چندان زيبايى حك شده است: مكتبة مكة المكرمه؛ كتابخانه مكه مكرمه. چه كتابخانه كوچكى؟!
روزهاى بعد فهميدم اين محوطه مثلثى شكل كه با سنگهاى سفيد فرش شده، همان شعب ابىطالب است و اتاقك سمت راست، محل تولد پيامبر اسلام(ص). اين مكان، صدها سال پيش مورد احترام مردم بود، ولى با آمدن وهابىها، به بهانه شركآلود بودن تكريم محل تولد پيامبر، ابتدا زبالهدانى شد و سپس محكوم به تخريب، ولى با پادرميانى يكى از بزرگان
مذهبى عربستان و به شرط آنكه هيچ نشانى از تاريخ و تكريم پيامبر(ص) در آن نباشد، از تيغ تخريب در امان ماند.
بالاخره اتوبوس سوم هم از راه مىرسد. حاجى يك بار ديگر وضو داشتن را يادآورى مىكند. همه با وضو به سمت قاعده مثلث حركت مىكنيم. حاجى تأكيد مىكند قدمهايمان را آهسته برداريم، زبانمان مشغول ذكر باشد و نگاهمان به جلو.
به انتهاى محوطه مىرسيم. درهاى كوچك و بزرگ زيادى، راه را براى واردشدن به مسجدالحرام گشودهاند. بالاى يكى از درها، نور سفيد «بابالسلام»، از زمينه سبز رنگ آن بيشتر به چشم مىآيد. حاجى از پلههاى روبهرو، چند قدم بالا مىرود و روبهروى ما مىايستد و مىگويد: اينجا در بنىشيبه يا بابالسلام است. مستحب است براى ورود به مسجدالحرام، از اين در وارد شويم. در ماجراى فتح مكه، وقتى بتهاى داخل كعبه به دست على(ع) شكسته شد، به دستور پيامبر(ص) جلوى اين در دفن شدند تا هر كس مىخواهد وارد خانه خدا شود، از روى بتها رد شود. البته هر كس بتى دارد، اگر پا روى بتت گذاشتى، اهلخانه خدا مىشوى و به امنيت و سلامت مىرسى. كتاب «ادعيه و آداب حرمين» را باز مىكند و دعاى ورود به مسجدالحرام را مىخواند: «وَ قَدْ جِئْتُ مِنْ شُقَّةٍ بَعيدةٍ وَ فَجٍّ عَميقٍ، سامِعاً لِنِدائِكَ وَ مُسْتَجيباً لَك، مُطيعاً لِامْرِك وَ كُلُّ ذلكَ بِفَضْلِكَ عَلي»؛ «از راه دور آمدم. صداى دعوتت را شنيدم و به آن پاسخ دادم. گوش به فرمان توام و تمام اينها از فضل تو بر من است».
شادى و شكر، به هم مىآميزد و به شكل قطرههاى بلورين، از گونهها بر زمين مىافتد. صداى گريه بچهها در ميان همهمه جمعيت گم مىشود.
مىخواهيم از «بابالسلام» عبور كنيم. حاجى از همه مىخواهد نگاهشان به زير باشد و با نگاههاى پراكنده، بينايىشان را هدر ندهند. خودش جلو مىافتد. كتاب مناسكش را بالا مىگيرد و همين مىشود تابلوى كاروان. بچهها رد تابلو را مىگيرند و مثل كودكان قدونيم قدى كه در شلوغى بازار به پدرشان مىچسبند تا گم نشوند، تا مىتوانند، نزديك به هم، پشت سر حاجى حركت مىكنند.
ذهنم عجيب درگير است؛ درگير تصور شكل و شمايل كعبه و حالى كه در اولين نگاه پيدا مىكنم. پيش از آمدن، دربارهاش زياد خواندهام؛ درباره طول و عرض و ارتفاعش، جنس پردهاش و مقدار طلايى كه در بافتن پرده به كار رفته و تاريخ ساخت و تعميرهايش؛ به حدّى كه انگار يك بار پيش از اين، آن را ديدهام و به گمانم، با كعبه بيگانه نيستم.
از چند پله پايين مىرويم. چند قدم آن طرفتر، همه مىايستند. با صداى حاجى سرها بلند مىشود و چشمها به يك نقطه متمركز. خدايا، چه مىبينم؟!
اين زيباى سياه جامه، چه با هيبت است! زانوانم سست مىشود. بى اختيار به زمين مىافتم، ديگران هم. چشمهايم را شكوه كعبه پر كرده. باران اشك است كه از چشمها جارى مىشود. پيشانىها سنگهاى كف مسجدالحرام را نشانه مىگيرد و هقهق گريهها اوج مىگيرد.
خدا! خدا! شكرت خدا! اين بيشترين زمزمهاى است كه مىتوان شنيد. تازه مىفهمم اين خانه ساده، چه مردافكن است و چه بى خدم و حشم، بر قلبها حكومت مىكند. تمام چيزهايى كه آماده كرده بودم تا در اولين ديدار بگويم، از ذهنم پاك شده. شنيده بودم كه دعاها در اولين ديدار، در
رديف اول اجابت قرار مىگيرد. تازه مىفهمم اين خانه، نه در كتابها خواندنى است و نه در عكسها ديدنى، بلكه چشيدنى است. بايد جرعه جرعه از شيرينى آن نوشيد تا به عقل و هوش رسيد.
در حال سجده، با چشم به هم زدنى، تمام زندگىام را مرور مىكنم. نقطههاى سياه ناراحتم مىكند. با اشك چشم، مىخواهم پاكشان كنم. چهرههاى شكسته و ملتمس دعا، از جلوى چشمانم رژه مىروند. سر از سجده برمىدارم و خواندن دو ركعت نماز شكر، كمترين سپاس من از صاحبخانه است.
حجرالاسود كجاست؟
از دلم مىگذرد. براى يافتنش راه مىافتيم وسط جمعيت دوار. نيم دايرهاى كه مىزنيم، پيدايش مىشود. مثل چشم سياهى چسبيده به نبش خانه. نيت طواف از دل و زبان مىگذرد و دور اول، با عبور از روبهروى حجرالاسود شروع مىشود. مىگرديم و مىگرديم. انگار سرچشمه ذكر است اين خانه؛ چشمه جوشان تسبيح. مىگرديم و زمزمه مىكنيم: «اللّهُمَّ الْبَيتُ بَيتُك وَ الحَرَمُ حَرَمُكَ وَ العَبدُ عَبدُك ...»؛ «خدايا! اين خانه، خانه توست. مىبينم! اين حريم، حريم توست. حس مىكنم! اين بنده، بنده توست». اى كاش مىفهميدم! مىگرديم تو در توى برادهها. مىگرديم، لابهلاى پروانهها». (1)
1) ر. ك: سفر به قبله، ص 30.
اطراف محوطه مروه، بچهها ولو شدهاند روى زمين. بعضىها كه هنوز تقصير نكردهاند، مشغول كوتاه كردن مقدارى از موى سر يا ناخن دستشان هستند. همه خستهاند، ولى از نوع شيرين آن. حالا نصف و نيمه، حاجى شدهايم. با از بين رفتن هراس و اضطراب انجام محرمات و اعمال، حال و هواى شوخى و مزاح به راه افتاده.
دغدغههاى فكرى من هم با فاصله گرفتن از هيجان اعمال، دوباره جان گرفته است؛ از جنس همان دغدغههايى كه در مدينه داشتم. از اين حالت ناراحتم، ولى حاجى دلدارىام مىدهد: سؤال، نقطه شروع فكر است و شك؛ راهى است براى رسيدن به منزل يقين. وقتى به حاجى مىگويم: اما سفر عمره، فرصتى است براى چشيدن طعم بندگى و عبادت، جواب مىشنوم: چه عبادتى بالاتر از تفكر؛ آن هم درباره مغز اسلام؛ يعنى ولايت. طواف بىولايت، حركت در مدار صفر است و زندگى بى امام، به سر بردن در عهد جاهليت. (1)مگر نه اينكه كعبه، زادگاه اولين امام است و تكيهگاه آخرين امام.
بچهها ترگل و ورگل از راه مىرسند. مينىحاجىها بعد از انجام اعمال و استحمام و استراحتى كه كردهاند، آمدهاند تا اولين جلسه مكه را تجربه كنند. اولين حرف حاجى، تبريك و تشكر است؛ تبريك به بچهها براى انجام موفق اعمال و تشكر از خدا براى دادن چنين توفيقى به آنها.
1) «قال رسول الله(ص): من مات وليس له امامٌ من ولدى مات ميتة جاهليه ويؤخذ بما عمل فى الجاهلية والإسلام». بحارالانوار، ج 23، ص 81.
دومين كارش، چككردن اعمال بچههاى كاروان است. گرچه در مسجدالحرام بعد از هر عملى، اعمالمان را از فيلتر مناسك عبور مىداد، ولى دوباره براى محكم كارى، از اول تا آخر اعمال را مرور مىكند تا از انجام درست آنها مطمئن شود.
چند نفر از چند و چون اعمالشان مىپرسند و جواب مىگيرند. نوبت سؤالات اعتقادى مىرسد؛ همان تقاضايى كه بچهها براى رفع ابهاماتشان داشتند و حاجى آن را به جلسات مكه موكول كرده بود. با صداى بلندترى از صداى ديگران، سؤالم را به گوش حاجى مىرسانم؛ از همان دست سؤالاتى كه در كتاب وهابىها خوانده بودم:
مىگويند اگر پيامبر يا امامان قبلى نام و نشان ائمه(عليهم السلام) را از پيش مشخص كردهاند، ديگر نبايد در شناخت آنها ترديدى وجود داشته باشد، ولى مىبينيم نه تنها عامه مردم، بلكه حتى گاه اصحاب خاص امامان هم، امام وقت خود را نمىشناختند و بهترديد مىافتادند، مانند زراره، صحابى شماره يك امام باقر و امام صادق(عليهما السلام). او پس از رحلت امام صادق(ع)، از امامت امام كاظم(ع) بىخبر بود. بنابراين، فرزندش عبيدالله را به مدينه فرستاد تا از امام بعدى خبر بگيرد، ولى پيش از آنكه فرزندش از امام بعدى خبرى بياورد، زراره به بيمارى سختى مبتلا شد و به حال احتضار افتاد. نقل است زراره در آخرين لحظات عمرش، قرآن را روى سينهاش گذاشت و گفت: «خدايا! امام من كسى است كه اين قرآن، امامت او را از ميان فرزندان امام صادق(ع) تأييد كرده
است» و با همين حال از دنيا رفت. (1)وقتى صحابه شماره يك امام صادق(ع) از جانشين آن حضرت خبر ندارد، از ديگران چه انتظارى مىرود؟ اگر اين داستان درست باشد، آيا اين حقيقت را نمىرساند كه امام صادق(ع)، جانشين خود را حتى به نزديكترين يارانش معرفى نكرده است و خودِ شيعيان، به مرور زمان با آزمون و خطاهاى فراوان، به دنبال امام كاظم(ع) راه افتادند و ايشان را به عنوان امام هفتم انتخاب كردند؟
سكوت سنگينى جلسه را فراگرفته است. همه منتظر پاسخ هستند. حاجى نگاهش را از من برمىدارد و بين همه مىچرخاند. پس از لحظاتى، لب به سخن باز مىكند: مىخواهم حقيقتى را بگويم كه آتش سؤال شما را افروختهتر كند. اگرچه زراره، شاگرد برجسته مكتب فقهى امامصادق(ع) است، اما همين زراره بارها مورد سرزنش امام قرار گرفته به گونهاى كه خيلىها او را از گردونه ياران امام خارج مىدانستند.
مىپرسم: واقعاً اين اتفاق افتاده است؟ و جواب مىشنوم:
تأييد امام!؟ اين چه جور شاگرد برجستهاى است؟!
حاجى كه حسابى بچهها را حساس كرده، مىگويد: خود امامصادق(ع) جواب اين معما را داده است. وقتى سرزنشها و توبيخهاى امام درباره زراره، بين مردم كوچه و بازار پيچيد، آن حضرت در جلسهاى خصوصى به پسر زراره فرمود: سلام مرا به پدرت برسان و بگو: «سرزنش من از شما، براى حفظ شماست. در اين روزگار، هر كس به ما نزديك باشد و مورد محبت ما قرار گيرد، او را اذيت مىكنند يا مىكشند و هر كس مورد بدگويى و سرزنش ما قرار گيرد، او را تعريف و تمجيد مىكنند. تو در حال حاضر، به دوستى با ما شهرهاى و به همين دليل مورد سرزنش مردم هستى. من به اين وسيله مىخواهم شر دشمنان را از تو دور كنم. حكايت من و تو، حكايت كسى است كه قايق يتيمان را سوراخ كرد تا به دست پادشاه ظالم نيفتد: أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِى الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً(كهف: 79).
به خدا سوگند، زراره محبوبترين مردم و محبوبترين اصحاب پدرم نزد من است، چه در حال حياتش و چه بعد از مرگش. (1)نه فقط امام صادق(ع)، بلكه امام كاظم(ع) بارها زراره را تحسين و تشويق كرد. (2)در عين حال، اگر سرزنشهاى امام صادق از زراره نبود، امروزه بيشتر احاديثى كه زراره از امام صادق(ع) به ما رسانده است، سرنوشت روايتهاى «ابن ابى عمير» را پيدا مىكرد؛ رواياتى كه با لو رفتن
ابن ابىعمير، به دست عمال بنىاميه از بين رفت. خود ابن ابىعمير هم دستگير و زندانى شد و بارها براى معرفى ياران نزديك امام صادق(ع) زير شكنجه قرار گرفت. (1)حال شما حديث مفصل بخوانيد از اين مُجمل.
چه روزهاى سختى بر شيعيان گذشته است، چنان كه براى گذران زندگى عادى خود، بايد برچسب مخالفت با امامان روى پيشانى آنها مىخورد و حتى گاه خود امامان، اين برچسب را به پيشانى يارانشان مىزدند!
دوستداران اهل بيت:، در ناامنى زندگى مىكردند و مخالفان و دشمنان آنها، در امنيت كامل. اگر درايت و سياست امامان نبود، امروز دست ما از احاديث رسول خدا(ص) و اهل بيت: خالى بود و براى پيدا كردن يك حرف حساب، بايد قوطى «ايسمهاى» جور واجور را زير و رو مىكرديم.
امير فضلاللهى كه سؤال و جوابها را با دقت پيگيرى مىكند، از انتهاى سالن صدايش را به گوش حاجى مىرساند: حاج آقا معلوم نشد آيا زراره از امام بعدى خبر داشت يا نه و آيا امام صادق(ع)، امام بعدى را به مردم معرفى كرده بود يا نه؟
سؤال ديگرى مطرح نمىشود. انگار سؤال امير، سؤال همه است. حاجى كه از نكتهسنجى و دقت امير خوشحال به نظر مىرسد، بىمعطلى جواب مىدهد: امام صادق(ع)، از دوران كودكى امام كاظم(ع) (2)، تا لحظهاى كه خود، در بستر
بيمارى و در حال احتضار بود، ايشان را به عنوان امام بعدى معرفى مىكرد، ولى به دليل جو خفقان و ناامنى آن دوران، اين موضوع را فقط به ياران خاص و رازدار خود مىگفت و از آنان تعهد مىگرفت اين موضوع را فقط به همسر، فرزندان و دوستان مورد اطمينان خود بگويند، نه به ديگران. (1)گرچه امروز اين روايتها در كتابهاى روايى ما فراوان يافت مىشود، (2)ولى در آن دوران تيره و تار، دسترسى به اين سخنان و سفارشها بهراحتى ممكن نبود. كار به جايى رسيده بود كه برخى مخالفان، به ياران امام صادق(ع) با طعنه مىگفتند: امام شما پير شده و همين امروز و فرداست كه از دنيا برود و شما بى رهبر شويد. وقتى اين سخنان به گوش امام رسيد، با قاطعيت تمام فرمود: «هرگز، هرگز! به خدا سوگند، تا شبو روز هست، امام هم هست. همين موسى فرزندم، بزرگ مىشود، ازدواج مىكند، بچهدار مىشود و به خواست خدا جانشين من خواهد بود». (3)امام صادق(ع)، براى مخاطبان و ياران شايسته خود، نه تنها امام بلافصل خود، بلكه تمام امامان پس از خود تا حضرت مهدى [را نام مىبرد و خط سير امامت را براى آنان ترسيم مىكرد. جالب اينجا است وقتى يكى از همين ياران خاص، نام و نشان امامان بعدى را به طور كامل از زبان امام صادق(ع) شنيد، با پيشبينى دوران خفقان آينده، از
امام پرسيد: «اگر در موقعيتى قرار گرفتيم كه امام وقت خود را نشناختيم يا جاى او را نمىدانستيم، وظيفه چيست؟» حضرت فرمود: «همين كه بگوييد خداوندا! من از بين فرزندان امام قبلى، از حجت تو پيروى مىكنم، كافى است [و شناخت كامل و تفصيلى او لازم نيست]». (1)
حاجى پس از چند لحظه سكوت، از بچهها مىپرسد: حالا شما باورتان مىشود كه امام صادق(ع)، سالها و به شكلهاى گوناگون، امامت امام كاظم(ع) را معرفى كرده باشد، ولى زرارهاى كه خانه زاد امام حساب مىشود، امام كاظم(ع) را نشناسد؟
اتفاقاً برخى از احاديثى كه درباره امامت امام كاظم(ع) به ما رسيده، به نقل از زراره است. خود او نقل مىكند: روزى كه اسماعيل، پسر امامصادق(ع) از دنيا رفته بود، به خانه امام رفتم. جنازه اسماعيل وسط اتاق بود و پارچهاى روى آن. امام نام چند نفر از اصحاب خود را برد و به من فرمود: «برو و اين افراد را صدا كن!» وقتى همه جمع شدند، امام پارچه را از روى جنازه اسماعيل كنار زد، همه را از مرگ وى باخبر كرد و نسبت به مرگ او از آنان اعتراف گرفت [تا بعدها كسى منكر مرگ و مدّعى امامت او نشود]. سپس دست موسى بن جعفر(ع) را گرفت و ايشان را به عنوان امام بعدى معرفى كرد. (2)- اگر زراره از امامت امام كاظم(ع) خبر داشت، چرا پس از شهادت امام صادق(ع)، فرزندش را به مدينه فرستاد؟
باز هم امير فضل اللهى است كه مىپرسد و جواب مىشنود:
و پاسخ مىشنود: بله فقط شيعيان خاص از اين موضوع باخبر بودند و عموم شيعيان خبرى نداشتند؛ زيرا اگر اين موضوع آشكار مىشد، به سرعت، امام كاظم(ع) را به شهادت مىرساندند.
جالب است بدانيد پس از شهادت امام صادق(ع)، منصور، خليفه وقت عباسى، به حاكم مدينه، محمد بن سليمان دستور داد جانشين جعفر بن
1) كمال الدين و تمام النعمة، ص 75.
محمد(ع) را شناسايى كند و به سرعت گردن بزند. محمد بن سليمان براى اجراى اين دستور، جاسوسهاى خود را بسيج كرد تا جانشين امام را شناسايى كنند. جاسوسان، پس از چندى وصيتنامه امام را پيدا كردند و فاتحانه نزد محمد بن سليمان آوردند. وقتى وصيتنامه را باز كردند، ديدند امام پنج نفر را به عنوان وصى خود معرفى كرده است: منصور، خليفه عباسى؛ محمد بن سليمان، حاكم مدينه؛ حميده، همسر امام، عبدالله و موسى بن جعفر(ع)، فرزندان امام.
محمد بن سليمان ديد اگر بخواهد به دستور منصور عمل كند، اول بايد گردن خليفه را بزند و پس از آن گردن خودش را. بنابراين، موضوع را به خليفه گفت و او از دستور خود صرفنظر كرد. (1)
با اين تدبير امام صادق(ع)، هم دشمنان از شناسايى امام بعدى نااميد شدند و هم شيعيان با راهنمايى آن حضرت، امام بعدى را شناختند؛ زيرا از ميان اين پنج نفر، فقط موسى بن جعفر(ع) صلاحيت امامت را داشت.
من شنيدهام، بعد از شهادت امام صادق(ع) خيلىها به منزل عبدالله افطح، پسر بزرگ امام صادق(ع) رفتند و او را امام خود دانستند. (2)همين افراد بعدها به نام فطحيه معروف شدند. شما چطور مىگوييد، مردم امام واقعى را شناختند؟
اين سؤالى است كه سعيدىفر از ميان جمعيت مطرح مىكند.
نگاهها به سمت او مىچرخد. اطلاعات تاريخى خوبى دارد و اغلب حرفهايش قابل توجه است.
طولى نمىكشد كه نگاهها دوباره متوجه حاج آقا مسعودى مىشود كه مىگويد:
به نكته خوبى اشاره كردى. بله، پس از شهادت امام صادق(ع)، عده زيادى از شيعيان، به خانه عبدالله هجوم بردند و انتظار داشتند نشانههاى امامت را در چهره او ببينند، ولى اين اتفاق نيفتاد و خيلى زود از دور او پراكنده شدند و نشانههاى امامت را در خانه موسى بن جعفر(ع) جستوجو كردند.
يكى ديگر از بچهها مىپرسد: چرا ابتدا به سراغ عبدالله رفتند؟
و جواب مىشنود: چون او فرزند بزرگ امام صادق بود و مردم از آن حضرت شنيده بودند، پسر بزرگ امام پس از او به امامت مىرسد، البته اگر صلاحيت امامت را داشته باشد و عيبى در او نباشد. (1)مردم بر اساس همين سخن امام، يك راست راه خانه عبدالله را در پيش گرفتند و براى اينكه از صلاحيت او مطمئن شوند، او را آزمايش كردند. چند سؤال از او پرسيدند و پاسخهاى نادرست شنيدند، حتى برخى به او گفتند سنىها هم اينطور فتوا نمىدهند. يكى از همين افراد،
1) كافى، ج 2، صص 161 و 162.
ماجرايش را تعريف مىكند. داستان او شنيدنى است:
وقتى از خانه عبدالله بيرون آمديم، حيران و سرگردان، در يكى از كوچههاى مدينه نشسته بوديم. با خود مىگفتيم: كجا برويم؟ به سوى مرجئه، قدريه، معتزله يا خوارج؟ در همين حال، پيرمردى از فاصله نه چندان دور، با اشاره دست مرا به سمت خودش خواند. خيلى ترسيدم. فكر كردم از جاسوسان حكومت است؛ زيرا جاسوسها مدام در رفت و آمد بودند تا جانشين امام صادق(ع) را شناسايى كنند و به سرعت او را بكشند.
چارهاى نداشتم، دنبالش به راه افتادم و به دوستم با اشاره فهماندم، از دور مراقب باش و دنبال من نيا، كه اگر خطرى متوجه من شد لااقل تو در امان بمانى. مرگ را جلوى چشمانم مىديدم. پشت سر او رفتم تا به خانهاى رسيديم. پيرمرد مرا رو به روى آن خانه رها كرد و رفت. سپس فردى از خانه بيرون آمد و مرا به داخل دعوت كرد، وارد شدم، موسى بن جعفر را ديدم. بى مقدمه به من رو كرد و فرمود: «نه به سوى مرجئه برويد، نه به سوى قدريه، نه معتزله، نه زيديه و نه خوارج، بلكه به سوى من بياييد!» گفتم: عبدالله مدعى امامت است. پاسخ شنيدم: «او مىخواهد خدا عبادت نشود».
با رد و بدل شدن چند جمله ميان من و موسى بن جعفر(ع)، شكوه و محبتى بىسابقه از او بر دلم نشست؛ شكوه و محبتى بيش از آنچه(هيبتى كه) از پدرش امام صادق(ع) تجربه كرده بودم. از امامتش مطمئن شدم. گفتم: شيعيان شما سرگردانند، آيا مىتوانم آنها را به سوى شما دعوت كنم؟ فرمود: «تنها به كسانى كه اهل رشد و استقامت هستند بگو
و به ديگران هرگز! از آنها نيز قول بگير كه به ديگران نگويند كه نتيجهاش سر بريدن است» و با دست به گلويش اشاره كرد تا عمق فاجعه را بهتر بفهماند.
بيرون آمدم. دوستم با دنيايى از هيجان و اضطراب منتظرم بود. پرسيد: چه شد؟ گفتم: هدايت بود، هدايت. او هم به ديدار امام كاظم(ع) رفت و به همان اعتقادى رسيد كه من رسيده بودم. بنابر سفارش امام، فقط به افراد مورد اطمينان، راز امامت را گفتم. از آن پس، شيعيان يكىيكى از دور عبدالله افطح دور شدند و به حلقه دوستداران امام كاظم(ع) پيوستند. بعدها وقتى عبدالله افطح از نقش من در خلوت شدن اطرافش باخبر شد، عدهاى را گماشت تا مرا كتك بزنند. (1)با توجه به اين ماجرا و داستانهاى مشابه، هر روز كه مىگذشت، از ترديدها كاسته و بر عمق معرفت و محبت مردم به امام كاظم(ع) افزوده مىشد. عبدالله افطح پس از امام صادق، هفتاد روز بيشتر زنده نبود و در اين مدت، نتوانست شيرازه شيعيان را از هم بپاشد. كمكم شبكه مخفى شيعيان يكديگر را شناختند و جرئت پيدا كردند، درباره امامت امامكاظم(ع) حرفهاى ناگفته را بگويند.
در روايتى آمده است: روزهاى آخر عمر امام صادق(ع) بود. براى عيادت امام به خانهاش رفتم. موسى بن جعفر هم نشسته بود. امام به سمت موسى بن جعفر اشاره كرد و فرمود: «پس از من، هر گاه درباره امامت اين فرزندم موسى، اختلاف شد، بدانيد كه مانند برادران يوسف، به
1) كافى، ج 2، صص 161 و 162.
او حسادت مىبرند». سپس امام صادق(ع)، فرزندان خود را صدا زد و در حضور همه آنها، امام كاظم(ع) را به عنوان جانشين خود و امام بعدى معرفى كرد. حالا مىفهمم كه چرا امام صادق(ع) در حضور عبدالله، به صراحت امامت موسى بن جعفر(ع) را مطرح كرد. (1)
در نقل ديگرى آمده است: براى ديدن امام صادق(ع) به مدينه آمده بودم. وقتى وارد اتاق امام شدم، عدهاى در اطراف نشسته بودند و امام مشغول صحبت بود. در آن جلسه، امام از فضايل موسى بن جعفر فراوان گفت و حتى از آيندهاى دور خبر داد كه مهدى امت، از نسل او قيام خواهد كرد. در همين هنگام، عدهاى از كارگزاران بنىاميه وارد مجلس شدند. براى اينكه آنها متوجه حقيقت امر نشوند، امام موضوع صحبت را تغيير داد و تا زمانى كه من در مجلس بودم، صحبتهاى قبلىاش را ادامه نداد. كاروانيان منتظرم بودند. بايد به سرعت برمىگشتم. از امام جدا شدم، ولى حسرت شنيدن ادامه كلامش در دلم ماند. يك سال گذشت. سال بعد كه به ملاقات امام رفتم، فرصتى شد تا ادامه سخنان امام را بشنوم. امام درباره دوران طولانى غيبت و سختىهايى گفت كه شيعيان در اين دوران خواهند چشيد. (2)چند دقيقهاى است كه حاجى آهنگ اداى كلماتش را تندتر كرده است. گاهى هم به ساعتش نگاه مىكند. حدود يك ساعت به اذان مغرب مانده. شوق چشيدن طعم اولين نماز جماعت مغرب و عشاء در كنار خانه خدا، در دلها هر لحظه بيشتر مىشود. سعيدىفر كه با اطلاعات زياد
تاريخىاش، در جلسه مياندارى مىكند، از حاجى اجازه مىخواهد آخرين سؤالش را مطرح كند و حاجى به شرط طولانى نبودن جوابش، مىپذيرد.
سعيدىفر مىپرسد: به نظر مىآيد امامت امام كاظم(ع)، بيشتر از امامان قبلى حرف و حديث داشته است. مطالبى كه تاكنون مطرح شد، درباره حوادث آغاز امامت آن حضرت بود، ولى درباره اواخر دوران امامت و زندگى آن حضرت هم سؤالاتى مطرح است.
در دوران امام رضا(ع)، عدهاى امام كاظم(ع) را قائم آل محمد [و مهدى موعود مىدانستند و معتقد بودند آن حضرت از دنيا نرفته، بلكه زنده است و روزى قيام خواهد كرد. روى همين حساب، امامت امامرضا(ع) را نپذيرفتند و امام كاظم(ع) را آخرين امام دانستند. (1)اينجا باز هم همان سؤال قبلى به ذهن مىآيد. اگر تعداد و نام امامان از پيش معلوم بوده، پس چرا باز هم درباره امام قائم و امامت امام رضا(ع) اختلاف پيش آمده است و مردم به راحتى امام بعدى را نشناختهاند؟
وقتى سعيدىفر خوب سؤالش را مىپزد و به خورد جلسه مىدهد، نوبت پاسخ دادن حاجى مىرسد. گاهى كه سؤالها جدىتر مىشود، ترديد پيدا مىكنم كه حاج آقا مسعودى بتواند از پس پاسخ آنها برآيد. باز هم شوق شنيدن جواب، به جلسه سايه مىاندازد و حاجى مىگويد:
تمام حوادث آغاز تا پايان دوران امامت امام كاظم(ع)، مانند بىخبرى برخى شيعيان از امامت حضرت در آغاز، و انكار شهادت آن حضرت در
1) الغيبه، ص 43. واقفيه اين شبهه را مطرح كردند.
پايان دوران امامت و سوء برداشت از قائم بودن امام كاظم(ع)، به نوعى به هم مربوط هستند. شاه كليد حل همه معماها در يك نكته است؛ خفقان شديد آن دوران.
از دوران امام كاظم(ع) به بعد، به غير از دوران كوتاه وليعهدى امامرضا(ع)، شيعيان حتى جرئت بردن نام امامان را نداشتند و براى نام بردن از آنها، از اسامىمستعار استفاده مىكردند. براى مثال، امام كاظم(ع) گاهى با عنوان «عبد صالح»، گاهى با صفت «عالم» و گاهى با نام «ابوابراهيم» يا «ابوالحسن» شناخته مىشد. نخستين امامىكه به زندان افتاد و تا چند سال با شيعيان ارتباط مستقيم نداشت، امام كاظم(ع) بود. براى حل مشكل برقرارى ارتباط امام با مردم، شبكه سازمانى شيعيان در جهان اسلام، به طور جدى شكل گرفت. گرچه اين شبكه از دوران امامصادق(ع) وجود داشت، ولى در دوران امام كاظم(ع) منسجمتر و گستردهتر شد.
افراد محدودى با امام ارتباط مستقيم داشتند. آنها تدابير امام را پنهانى، به همه شيعيان در دورترين نقاط مىرساندند. آن افراد، «باب امام» ناميده مىشدند كه با وكلاى امام در شهرهاى مختلف ارتباط داشتند. آنها از يك طرف دستورهاى امام را به شيعيان مىرساندند و از طرف ديگر، سؤالها و وجوهات شيعيان را جمعآورى مىكردند و به امام مىرساندند.
در چنين شرايطى كه شيعهكشى و ستم به اوج خود رسيده بود، ناخودآگاه ميل به ظهور يك منجى در دل افراد ستمديده، بيشتر
خودنمايى مىكرد، چنانكه برخى گمان كردند، تحقق وعدههايى كه پيامبر درباره قيام آخرين امام داده است در همين دوران است. البته در همين زمان، شيعيان به ياد داشتند كه امام صادق(ع)، بارها از امامكاظم(ع) به عنوان امام قائم و قائم آل محمد نام برده بود. (1)در اين بين عدهاى از شرايط موجود و قائم ناميده شدن امام كاظم از زبان امامصادق(ع)، سوء استفاده كردند و با يك نتيجهگيرى نادرست، امامكاظم(ع) را آخرين امام دانستند و گفتند: از زندان فرار كرده، زنده است و در موقعيت مناسب قيام خواهد كرد. بعدها به اين عده «واقفيه» گفتند؛ يعنى كسانى كه روى امامت امام كاظم(ع) توقف و امامت امامان بعدى را رد كردند.
يكى از بچهها مىپرسيد: پس قائم بودن امام كاظم(ع) به چه معناست؟ و حاج آقا مسعودى اينگونه پاسخ مىدهد:
اتفاقاً خود امام كاظم(ع)، اين واژه را معنا كرده است. نقل است وقتى يكى از اصحاب خواست از آن حضرت مطلبى را بپرسد، ايشان با اشاره به امام رضا(ع) فرمود: «از امامت بپرس!» آن مرد با حيرت و تعجب پرسيد: آقاى من، مرا نجات دهيد! مگر پدرتان شما را به عنوان قائم معرفى نكرد؟ حضرت در پاسخ فرمود: «مگر غير از اين است؟ هر امامىدر دوران امامت خود، قائم امت است و وقتى از دنيا مىرود، امام بعدى قائم و حجت خدا
1) الغيبه، صص 44 و 48.
خواهد بود. بنابراين، همه ما امامان، امام قائم هستيم. پس هر كارى كه با من دارى، با فرزندم على در ميان بگذار! به خدا سوگند، امامت فرزندم على، تصميم من نيست، بلكه خواست خداست». (1)با توجه به اين روايت، درمىيابيم كه در ميان شيعيان آن روز، لفظ قائم به معناى كسى بوده كه به امر امامت قيام كند و عهده دار مسئوليت امامت شود.
علاوه بر اينكه از اين حديث و احاديث مشابه مىفهميم كه امامكاظم(ع)، سالها پس از شهادت و زندانى شدن، امامت امام رضا(ع) را مطرح كرده و مردم را به مراجعه به ايشان تمرين دادهاند تا پيش از زندان و قطع ارتباط مستقيم با شيعيان، آنها با جانشين آن حضرت آشنا و مرتبط شوند. البته در اين ميان از نقش منفى فرقههاى منحرفى مثل اسماعيليه، واقفيه و فطحيه براى دامن زدن به اين سوء تفاهم، نبايد غافل شويم. اين عده براى توجيه عقايد انحرافى خودشان در زمينه انكار امامت امامان بعدى و تثبيت امامت اسماعيل و عبدالله فرزندان ديگر امامصادق(ع)، به اين شبههها دامن مىزدند تا به مقصد خود برسند.
خوب است بدانيد، بسيارى از شبهههايى كه امروز مخالفان شيعه مطرح مىكنند، ساخته همين فرقههاى منحرف شيعى است كه با رنگ و لعابى تازه مطرح مىشود. البته وقتى شيعيان به مرور زمان، ادعاهاى فرقه اسماعيليه را درباره امام قائم و زنده بودن اسماعيل، فرزند امام صادق(ع) شنيدند، پىبه دورانديشى آن حضرت بردند. ايشان با «قائم» ناميدن امام
1) الغيبه، ص 41.
كاظم(ع) و اعتراف گرفتن از شيعيان به مرگ اسماعيل، از پيش ادعاى آنان را باطل كرد و خط سير امامت را از امام كاظم(ع) تا آخرين امام قائم؛ يعنى حضرت مهدى(عج)، براى مردم ترسيم كرد تا امامت را در نسل امامكاظم(ع) جستوجو كنند، نه در نسل ديگر فرزندان امام. (1)نيم ساعت بيشتر به اذان مغرب نمانده. بچهها با عجله به سمت اتوبوسهاى جلوى هتل مىروند. خيلى زود اتوبوس ما پر مىشود و حركت مىكند. من وسط اتوبوس، كنار صندلى فضل اللهى و سعيدى فر ايستادهام و دستم را به صندلى آنها تكيه دادهام. دستبردار نيستند و ادامه حرفهاى جلسه را به اتوبوس كشاندهاند. كمى خم مىشوم تا حرفهايشان را بهتر بشنوم. از جلسه راضى هستند، ولى معتقدند بايد به يكى دو نكته اشاره مىشد.
مشابه داستان عبدالله افطح، پس از شهادت امام كاظم(ع) هم اتفاق افتاد. عدهاى دور احمد ابن موسى، فرزند امام كاظم و برادر امام رضا(ع)؛ يعنى همين شاه چراغ شيراز را گرفتند و با او بيعت كردند.
اينها حرفهاى سعيدىفر است كه از لابهلاى سرو صداى بچهها به زحمت مىشنوم. منتظرم اگر امير فضل اللهى جوابى دارد، رو كند، ولى
1) الغيبه، ص 50.
برخلاف توقع من، سؤال ديگرى به آن اضافه مىكند و مىگويد: سؤال ديگرى هم مطرح است؛ اينكه غسل و تدفين امام را چه كسى انجام داد؟ امام رضا(ع) يا ديگران؟ چون شنيدهام جنازه هر امامى را بايد امام بعدى غسل دهد. با توجه به اينكه هنگام شهادت امام كاظم(ع) در بغداد، امام رضا(ع) در مدينه بود، غسل امام كاظم(ع) چطور انجام شد؟ نمىدانم!
فاصله هتل «كرستالات الاصيل» تا مسجدالحرام چندان زياد نيست. با عبور از چند تونل، اتوبوس به ايستگاه مىرسد. شتاب بچهها براى پياده شدن و رفتن به مسجدالحرام، مانع از ادامه بحث فضلاللهى و سعيدى فر مىشود. پياده مىشويم. نورافكنهاى اطراف مسجدالحرام روشن شدهاند. گامها را بلندتر برمىداريم تا دستمان از فيض نماز جماعت كوتاه نشود. چند متر جلوتر، عدهاى از بچهها را نزديك «باب على» مىبينم. فضلاللهى و سعيدىفر، هنوز گرم صحبت هستند. حرفشان را قطع نمىكنم، فقط با اشاره دست، حلقه بچهها را نشان مىدهم تا به آنها نزديكتر شويم. سعيدىفر در ادامه حرفهاى قبلش مىگويد: البته در مورد احمد بن موسى، من همين قدر مىدانم كه انسان با فضيلت و با كرامتى بوده و خيلى مورد توجه مردم و برخلاف عبدالله افطح، مدعى امامت و اهل مريدبازى نبوده، ولى مردم احترام زيادى براى او قائل بودهاند.
وقتى خبر شهادت امام كاظم(ع) در مدينه مىپيچد، عدهاى از شيعيان به خانه امام كاظم(ع) مىروند و احمد بن موسى را به مسجد مىبرند تا با او بيعت كنند. احمد بن موسى، اوّل از آنها بيعت مىگيرد. بعد بالاى منبر مىرود و مىگويد: «مردم! شما با من بيعت كرديد، ولى من پيش از اين با برادرم على بن موسى بيعت كردهام. او جانشين پدرم و
امام من و شماست. بر همه ما واجب است از او اطاعت كنيم.» از منبر پايين مىآيد و همراه جمعيت به طرف خانه امام رضا(ع) حركت مىكند. در منزل امام، مردم با امام رضا(ع) بيعت مىكنند و آن حضرت براى احمد بن موسى دعا مىكند.
شنيدهام احمد بن موسى هميشه فرمانبر امام رضا(ع) و مورد تأييد و محبت آن حضرت بود. (1)و بالاخره وقتى امام رضا(ع) در مقام وليعهدى در خراسان سكونت مىكند، احمد بن موسى، در راه ديدار امام در مسير مدينه تا خراسان، در شيراز با مأموران حكومت عباسى درگير مىشود و به شهادت مىرسد.
طولى نمىكشد كه به صحن مسجدالحرام مىرسيم. بچههايى كه باهم از هتل راه افتاده بوديم، در صفهاى نزديك به هم جا مىگيرند. پشت مقام ابراهيم و روبهروى در كعبه، برخى به خواندن نماز مشغول مىشوند و برخى به تلاوت قرآن. خواندن دو ركعت نماز تحيت و دو ركعت نماز شكر، اولين كارى است كه انجام مىدهم، از قفسهاى نزديك، قرآنى برمىدارم. چند دقيقه، قرآن به دست، به خانه خدا خيره مىمانم. از نگاه به كعبه دل نمىكنم. بى ميل نيستم گاهى وارد حريم خصوصى ديگران شوم و از چشم آنها به كعبه نگاه كنم.
وقتى براى برداشتن مفاتيح الجنان از روى سجاده بغل دستىام، اجازه
1) بحارالانوار، ج 48، ص 307.
مىگيرم، با «تَفضَّلى» كه مىگويد، مىفهمم هم زبان نيستيم. موهايى خرمايى و چشمانى كبود و تهريشى دارد. مفاتيحش را چند ماه پيش از يك ايرانى گرفته است. آن را از همه دارايىهايش بيشتر دوست دارد. در اين سرزمين بهشتى، كليدهاى بهشت(مفاتيح الجنان) به سختى يافت مىشود.
به بلوكهاى پلاستيكى كه براى جدا كردن صفهاى زنان و مردان چيده شده، تكيه داده است. من و عليرضا جنتى، همه لغات عربى و انگليسىمان را روى دايره مىريزيم تا بتوانيم دو كلمه با او حرف بزنيم و حرفهايش را بشنويم. خودش را عبدالرحمان حسين معرفى مىكند. نزديك دو سال است كه بعد از جنگ 33 روزه لبنان، به مكه آمده. وقتى حرف لبنان و اسراييل و جنگ 33 روزه مىشود، سرش را نزديكتر مىآورد تا آهستهتر حرف بزند. با اشاره چشم و ابرو به دوربينهاى اطراف و كسانى كه از كنار ما رد مىشوند، به ما مىفهماند كه اينجا جاى امنى براى اين جور حرفها نيست. از اين مىترسد كه اينجا هم شغلش را از دست بدهد. در يكى از هتلها، آشپزى مىكند و براى زن و بچهاش خرجى مىفرستد. سه ماه از آخرين ديدار با خانواده اش مىگذرد و براى پايان ماه جارى روز شمارى مىكند تا قلب بچههايش را با ديدار دوبارهاش شاد كند. پس از جنگ، نه تنها از خانه و كاشانه، بلكه از كشورش هم آواره شده است. در لبنان، در شركتى مشغول كار بوده كه بعضى از سهامدارانش صهيونيست بودهاند. با پيروزى حزب الله در جنگ، تمام كارمندان شيعه از شركت اخراج مىشوند و كسانى مثل عبدالرحمان، براى به دست آوردن لقمهاى نان، آواره كشورها شدهاند. با
اين حال، هيچ نشانى از ناراحتى و پشيمانى در چهره اش نيست. با نشاط حرف مىزند و به تحقق وعدههاى خداوند اميدوار است.
از آسانسور كه بيرون مىآيى، دست چپ، چند قدم آن طرفتر، سالن بزرگ غذاخورى خودنمايى مىكند. از جلوى در سالن تا آخرين رديفهايى كه صندلىها پرشده، كارمندان خوش اخلاق هتل، دست به دست حوالهات مىدهند تا در آخرين رديفى كه هنوز جاى خالى دارد بنشينى. روى صندلى كه مىنشينم، و وسايل جلوام را كمىجابهجا مىكنم، حاج آقا مسعودى، امير و حسين از راه مىرسند و سه نفرى روبهرويم مىنشينند. همين كه امير چشمش به ميز رنگارنگ غذا مىافتد، از كويت شدن وضع زائران بدگويى مىكند. مىگويد: دل و شكم، از قديم رقيب هم بودهاند، هر چه به شكم خوش بگذرد، خوشى دل كم مىشود. در اين حين، حاج آقا ظرف غذا را از كارمند هتل مىگيرد و جلوى امير مىگذارد و با خنده مىگويد: بخور كه «تا شكم داير است، دل باير است».
مناظره بين دل و شكم تا آخر غذا، ميان امير و حسين ادامه پيدا مىكند. من بدون دخالت در اين مناظره، دست و دهانم مشغول خوردن غذا و ذهنم مشغول مباحثه امير و سعيدىفر در اتوبوس است. وقتى حاجى با بچهها خداحافظى مىكند تا به اتاقش برود، دست از غذا مىكشم و با او همراه مىشوم. جلوى آسانسور امير هم به ما مىپيوندد. من از معرّفى امام رضا(ع) توسط امام كاظم(ع) مىپرسم و امير موضوع گفتوگويش با سعيدىفر را مطرح مىكند.
حاجى اول به سؤال من جواب مىدهد: امام كاظم(ع)، يك سال پيش از زندانى شدن، به يكى از اصحاب خاص خود، موضوع زندانى شدن و شهادتش را خبر داد و توصيه كردند بعد از من از فرزندم على و بعد از على، از فرزندش جواد پيروى كنند. (1)بحث كه به موضوع زندان و شهادت امام مىرسد، امير فورى سؤال خودش را مطرح مىكند و مىگويد: من شنيدهام جنازه امام را فقط بايد امام غسل دهد و غير امام نمىتواند اين كار را بكند. با وجود اينكه امامرضا(ع) در مدينه بود و امام كاظم(ع) در بغداد، پس امام به دست چه كسى غسل داده شد؟
جلوى در اتاق امير رسيدهايم. بفرمايى مىزند تا داخل شويم. حاجى به دليل خستگى اعمال ديشب و كارهاى امروزش، نمىپذيرد و فقط در پاسخ پرسش امير مىگويد:
اينكه غير امام نبايد بدن امام را غسل دهد، به اين معناست كه در صورت حضور امام، شايستهترين فرد براى انجام اين كار، امام معصوم است و اين كار براى ديگران جايز نيست. البته اين حكم مربوط به شرايط عادى است و اگر بنا به ضرورت و شرايط زمان، كسى غير از امام معصوم اين كار را انجام دهد، اشكالى ندارد. (2)
1) «من ظلم ابني هذا حقّه و جحد امامته من بعدي كان كمن ظلم على بن أبيطالب(ع) امامته و جحد حقّه بعد رسول الله(ص) ... و امامة من يكون بعده ... ابنه محمد ...». الغيبه، ص 33.
2) «ليس يجوز ان يتوّلى غسل الإمام و تكفينه و دفنه إلّا الإمام القائم مقامه إلّا ان تدعو ضرورة إلى غير ذلك». الفصول المختاره، ص 307.
از اينها گذشته، براى امامىكه با مقامات معنوىاش «طى السماء» مىكند و از غيب خبر مىدهد، «طى الارض» كه دشوار نيست. اين كارها براى شاگردان امامان هم سخت نيست تا چه رسد به خودشان. از اين بالاتر، وقتى كسى كه «بخشى از علم كتاب» نزد اوست، به حضرت سليمان بگويد: من مىتوانم به اذن خدا بلقيس را با تاج و تختش در چشم به هم زدنى نزد شما حاضر كنم (1)، آيا امام معصومىكه «تمام علم كتاب» را دارد، نمىتواند فاصله مدينه تا بغداد را در يك چشم بر هم زدن، طى كند؟
البته در روايتهايى آمده است كه امام رضا(ع) امامكاظم(ع) را غسل داد، ولى اغلب حاضران امام رضا(ع) را نشناختند. يكى از كسانى كه در مراسم غسل امام شركت داشته، نقل مىكند: امامرضا(ع) پس از غسل دادن پدر بزرگوارش، به سمت من آمد و فرمود: «مَثَل من در ميان اين افراد، مَثَل يوسف است در ميان برادرانش. همچنان كه برادران يوسف [با اينكه با او به گفتوگو و خريد و فروش گندم پرداختند]، او را نشناختند، اينها نيز مرا نشناختند».
از امير و حاجى جدا مىشوم، ولى نمىتوانم ذهنم را از ستمى كه «آلسفيان» بر «آل على» روا داشتهاند، دور كنم. اين خط سياه و سفيد، انگار قرار است تا آخر دنيا مرتب يكديگر را قطع كنند. اميدوارم هيچ وقت دچار كوررنگى نشوم تا سياهها و سفيدها را خوب ببينم و از هم تشخيص دهم.
1) ر. ك: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ نمل 40.
عجب شلوغ بازارى است اين بازار ابوسفيان! گرچه به مسجدالحرام نزديك مىنمايد، ولى در كوچه بازارهاى آن، اگر حواست جمع نباشد، راه مسجدالحرام را گم مىكنى و حتى جهت قبله را. شنيدهام براى هموار شدن راه مسجدالحرام، قرار است تخريبش كنند. (1)در اين شلوغ بازار، كالاهايى رنگين مىبينى و خريدارانى رنگينتر. سياهپوستان آفريقايى، زردپوستان مالزيايى، سفيدپوستان لبنانى و از همه بيشتر و فراوانتر، خريداران رنگ و وارنگ ايرانى!
اگر وسوسه زارعى نبود، الآن سر از اين بازار در نياورده بودم و در گوشهاى از مسجدالحرام جاخوش كرده بودم. دو سه روزى است وسوسهام مىكند، همرنگ جماعت شويم و از قافله خريداران جا نمانيم. هر چه مىگويم جنسهاى بازار ابوسفيان هم از جنس بازارهاى ديگر است و مىشود همينها را از بازارهاى تهران هم خريد، فورى مارك سنت پيامبر و تبرك مكه را مىكوبد روى جنسهاى مكه و ساكتم مىكند. البته كلاه وجدانم را كه قاضى مىكنم، چندان بيراه هم نمىگويد. سوغات سفر
1) بازار «جودريه» كه نزد ايرانىها به بازار ابوسفيان معروف است. اين بازار در طرح توسعه اطراف مسجدالحرام، در ارديبهشت سال 1387 ه. ش تخريب شد.
بردن، آن هم از جايى مثل مكه و مدينه، حتى جرعهاى ازآب زمزم، سنت پيامبر(ص) است. (1)با اين حال، كمى نگرانم در عمل به اين سنت، از سيرت پيامبر فاصله بگيرم و بازار دنيا را بر بازار آخرت ترجيح دهم.
با سرك كشيدن به داخل چند مغازه، بهراحتى مىتوان فهميد چشم بادامىهاى چينى، با فرستادن اجناسشان به اين طرف و آن طرف دنيا، ديوار بلندشان را دور دنيا كشيدهاند. ايرانىها هم براى اينكه ثابت كنند از آنها دست كمى ندارند، به جاى توليد بيشتر، راه مصرف بيشتر را گرفتهاند و تا ريال آخر جيبشان خريد مىكنند.
لباسهاى آويزان و رنگارنگى، ما را به داخل مغازهاى نه چندان بزرگ مىكشاند. مردى ميانسال و دو جوان پرجنب و جوش، مشترىها را راه مىاندازند. دستم كه به طرف بلوزى خوش آب و رنگ مىرود، يكى از آن دو جوان سر مىرسد و پيش از هر پرسشى، مىگويد: آقا 30 ريال!
با فارسى حرف زدنش، زحمت عربى حرف زدن دست و پا شكسته را از دوشم برمىدارد. معلوم مىشود لشكركشى ايرانىها به بازارهاى مكه و مدينه، چندان هم بىفايده نبوده و موجب شده عدهاى جوان عرب، بىزحمت كلاس رفتن، زبان فارسى را بهخوبى پاس كنند!
جوان عرب كه روابط عمومى خوبى هم دارد، هر از چندى اطراف ما تاب مىخورد و تيكهاى مىاندازد تا مدت اقامتمان را در مغازهاش تمديد كند. از زارعى مىپرسد: آقا اسمت چيه؟ و سپس رو به من همين سؤال
1) روايت شده است گاهى پيامبر اكرم(ص) به كسى كه رهسپار مكه بود، سفارش مىكرد به هنگام بازگشت، مقدارى آب زمزم براى ايشان سوغات بياورد. «كان رسول الله(ص) يستهدى ماء زمزم و هو بالمدينة». وسائل الشيعه، ج 13، ص 245.
را تكرار مىكند. ما هم متقابلًا از اسمش مىپرسيم، مىگويد: عثمان كريم. خيلى زود خودمانى مىشود و از شغل و شهرمان مىپرسد. بهشوخى مىگويم: آقا عثمان! ما قصد استخدام شدن نداريم، فقط مىخواهيم چند تكه لباس بخريم. مىخندد و محكم روى شانهام مىزند. انگار پسرخاله از آب درآمده! با گپى كوتاه، مىفهميم 24 ساله و دانشجوى دانشگاه امّالقرى است و در رشته شريعت درس مىخواند.
تابستانها براى كمك به پدر و اندكى هم ذخيره مالى، مغازهدارى مىكند. پس از اينكه مىفهمد ما هم دانشجو هستيم، گرمتر مىگيرد. با شدّت پيدا كردن احساس پسرخالگى، به خودم جرأت مىدهم از وضعيت ازدواجش سؤال كنم. مىخندد و سرى تكان مىدهد. از هيجانى كه با شنيدن اين سؤال در چهرهاش موج مىاندازد، مىتوان فهميد مجرد است. گرچه همين را هم به زبان مىآورد.
سر به سرش مىگذارم و مىگويم: مگر همسر قحط است. از همان همكلاسىهايت، يكى را به عيالى بگير! مىگويد: ما كه مثل شما همكلاس دختر نداريم. اينجا كلاس دختر و پسر از هم جداست و اگر استادى مشترك باشد، درسش با تلويزيون مدار بسته در كلاسى ديگر براى دخترها پخش مىشود.
مىگويم در قبال محروميت از كلاسهاى مختلط، با اين بشقابهاى كوچك و بزرگ ماهواره كه روى پشت بامها مثل نقل و نبات ريخته، عربستان هم از سوغات فرنگ محروم نمانده. عموسام، دهكدهاى ساخته تا همه بنىبشر را خواهر و برادر كند.
با شنيدن صداى پدرش، لحظاتى از ما جدا مىشود، چند دست لباس از زير زمين مغازه بالا مىآورد، روى ميز پدر مىگذارد و فورى برمىگردد پيش ما و مىگويد: از خودت نگفتى، ازدواج كردهاى؟ مىگويم: هم آره، هم نه. با لبخندى آميخته به تعجب مىپرسد: يعنى چه؟ مىگويم: عقد كردهام، ولى عروسى نه، انشاءالله چند ماه بعد. در ايران ما، روز به روز ازدواج سختتر مىشود و سن ازدواج بالاتر مىرود. اينجا چطور؟ دستم را مىگيرد، مىبرد پشت پيشخوان و روى صندلى مىنشاند. زارعى را هم صدا مىزند. بعد از فلاسك روى ميز، برايمان چاى مىريزد و تعارفمان مىكند و مىگويد: اينجا و آنجا ندارد. همهجا آسمان همين رنگ است. از قوانين دنياى جديد است كه هر چه سن بلوغ جنسى پايينتر مىآيد، سن ازدواج بالاتر مىرود و هزينه زندگى بالاتر. چارهاى نيست بايد سوخت و ساخت.
مىگويم: سخت گرفتهاى! انگار به آخر دنيا رسيدهاى و پاسخ مىشنوم: با اين دنياى وانفسا كه صدها شبكه تلويزيونى و ميليونها سايت اينترنتى، فلفل شهوت به جان جوانها مىريزد، براى سالم ماندن، يا بايد ازدواج كرد يا بايد سوخت و ساخت. اولى كه فعلًا شدنى نيست، من راه دوم را انتخاب كردهام.
زارعى با دو سه تا پيراهن مردانه و زنانه از راه مىرسد. آنها را روى ميز مىگذارد و كنارم مىنشيند. مىپرسم: يعنى تو مىگويى اسلام براى چنين شرايطى، راهحلى ندارد؟ كسانى كه امكان ازدواج ندارند، يا بايد در دوزخ بسوزند يا در فشار جنسى؟ پس الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ چه
مىشود؟ (1)دين كامل، مگر براى همه زمانها و مكانها راه حلى ندارد؟
زارعى بىخبر از بحث ما از عثمان مىپرسد: مغازه مال خودتان است يا اجاره كردهايد؟ عثمان جواب مىدهد: پنج سال است اجاره كردهايم، ولى قصد داريم اگر خدا بخواهد، امسال بخريمش. بعد رو مىكند به من و ادامه مىدهد: من كه نمىگويم اسلام ناقص است. ما با دست خودمان، آنقدر به زندگى گره زدهايم كه نمىتوانيم بازشان كنيم.
مىگويم: درست است كه خيلى از گرهها را با اختيار خودمان و از روى نادانى زدهايم، ولى خيلى از گرهها هم به اختيار ما نيست و لازمه زندگى است. از يك طرف، هزينههاى بالاى زندگى، مسافرتهاى طولانى كارى و تحصيلى در داخل و خارج كشور و طولانىتر بودن زمان ميل جنسى، براى مردها توليد اشكال كرده و از طرف ديگر آمار بيشتر زنها نسبت به مردها در بعضى از شهرها و كشورها و مرگ و مير بيشتر مردها نسبت به زنها بر اثر جنگ و كارهاى سخت و خطرناك، موجب بىهمسرى بسيارى از زنها شده.
در هر صورت، دين كامل براى هر وضعيتى، بايد راهحل مناسبى داشته باشد وگرنه، تاريخ مصرفش تمام مىشود و قابل استفاده نخواهد بود، ولى اسلام كه دينى جهانى و جاودانى است، تاريخ مصرف ندارد. هم براى عربستان و ايران 1400 سال پيش و هم براى عربستان و ايران امروز راهگشا بوده و هست.
زارعى كه كمكم وارد باغ بحث شده، با آرنجش به دستم مىزند و
1) (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً) مائده: 3.
مىگويد: خوب، خيال آقا عثمان را راحت كن و بگو ازدواج موقت، يكى از اين راهحلهاست.
عثمان كه با كلمه ازدواج موقت آشنا نيست، مىپرسد: يعنى چه؟ و زارعى مىگويد يعنى همان «مُتعه».
عثمان لحظهاى بىحركت، چشم در چشمان زارعى مىدوزد و با لحنى به رنگ انكار مىگويد: ولى امروزه كه «متعه» جايز نيست. متعه در دوران كوتاهى از زمان پيامبر(ص) جايز بوده و بعد از آن حرام شده.
مىپرسم: چرا؟ جواب مىدهد: استاد ما در كلاس مىگفت، خود پيامبر(ص) آن را حرام كرده. زارعى با فاصله گرفتن از پشتى صندلىاش، خودش را جدىتر نشان مىدهد و با استفاده از اطلاعات حوزوىاش جواب مىدهد: پيامبر كه برخلاف آيه قرآن نظر نمىدهد. همه مفسران شيعه و سنى معتقدند، بر اساس آيه:(فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً (1)«و زنانى را كه متعه كردهايد، مهرشان را به عنوان فريضهاى به آنان بدهيد». متعه جايز است.
از اين گذشته، بر اساس همين آيه و سفارشهاى پيامبر(ص) در اينباره، متعه در زمان رسول خدا(ص)، دوران حكومت ابوبكر و حتى اوايل حكومت خليفه دوم جايز بوده، ولى جناب عمر در اوايل حكومتش اعلام كرد: دو كار در دوران پيامبر(ص) انجام مىشد كه من آنها را ممنوع مىكنم و هر كس انجام دهد، او را مجازات خواهم كرد؛ ازدواج موقت و
1) نساء: 24. «و زمانى را كه متعه] ازدواج موقت [مىكنيد، واجب است مهر آنان را بپردازيد.»
تمتع در حج. (1)
بهترين سند بر اينكه ازدواج موقت در دوران پيامبر(ص) رايج بوده، همين جمله خليفه دوم است. البته به مرور زمان، ممنوعيت تمتع در حج از بين رفت و انجام حج به حالت سابقش برگشت، ولى ممنوعيت متعه تا امروز ادامه پيدا كرده. در دوران پيامبر(ص)، متعه چنان رواجى داشته كه صحابه بزرگى مانند جابر، ابن مسعود و زبير، اين كار را كردهاند. در صحيح مسلم از قول جابر نقل شده: «ما در دوران پيامبر(ص) و زمان خلافت ابىبكر، با يك مشت خرما و آرد، متعه انجام مىداديم تا آنكه عمر آن را منع كرد». (2)زبير با دختر ابوبكر، اسماء نيز ازدواج موقت كرد و عبدالله بن زبير محصول همين ازدواج است. جالب اينكه عبدالله بن زبير با متعه مخالف بود و وقتى در مخالفت با متعه، با ابن عباس بحث مىكرد، ابن عباس به او گفت: برو از مادرت بپرس كه آيا اين كار در دوران پيامبر(ص) وجود داشته يا نه و وقتى پرسيد، پاسخ اين بود كه بله، پيامبر متعه را جايز مىدانست. (3)طاهر، برادر عثمان؛ در كنار راه انداختن مشترىها و آمد و شدها، گاهبهگاه سركى به بحث ما مىكشد تا چيزى سر درآورد. فارسى را خوب
مىفهمد، ولى به زحمت صحبت مىكند.
عثمان با نزديكتر كردن صندلىاش، آرنجهايش را روى پاهايش ستون مىكند و رو به زارعى مىكند و مىگويد: مگر امكان دارد خليفه مسلمانان، برخلاف آيه قرآن و سخن پيامبر كار حلالى را حرام كند؟ حتماً آيه متعه با آيه ديگرى نسخ شده.
زارعى جواب مىدهد: من كه نگفتم تحريم كرد، گفتم ممنوع كرد. اتفاقاً نقل است وقتى به جناب عمر خبر رسيد عراقىها گمان كردهاند كه او متعه را تحريم كرده، پيكى به عراق فرستاد تا از جانب او به آنان اعلام كند: «من نمىتوانم آنچه را خدا حلال كرده است، حرام كنم. من فقط از متعه نهى كردهام». (1)
جالب اينكه خليفه دوم، نهى خود را به نسخ آيه مستند نمىكرد و در توجيه نظر خود مىگفت: در دوران پيامبر [بر اثر بروز جنگهاى متعدد و دور شدن مردان از همسرانشان]، متعه ضرورت داشت، ولى امروزه ضرورتى ندارد و براى مردان امكان ازدواج دائم و دسترسى به همسرانشان وجود دارد. (2)گرچه بعدها عدهاى براى توجيه منع متعه، آيه متعه را منسوخ دانستند، ولى هيچ يك از دلايل آنان درست نيست. (3)
1) «سمعت ابا عبدالله(ع) يقول: بلغ عمر أنّ اهل العراق يزعمون أنّ عمر حرّم المتعه. فأرسل فلاناً- قدسمّاه- فقال اخبرهم انّى لم احرّمها و ليس لعمر أن يحرم ما احلّ الله و لكن عمر قد نهى عنها». النوادر، احمد بن عيسى اشعرى قمى، ص 89.
2) تاريخ طبرى، ج 3، ص 290.
3) ر. ك: ترجمه الميزان، ج 4، صص 435- 440؛ رسالة المتعه، شيخ مفيد.
در صحيح بخارى هم از قول يكى از اصحاب آمده است: «ما در زمان پيامبر ازدواج موقت انجام مىداديم. آيهاى نازل نشد كه آن را تحريم كند و رسول خدا(ص) نيز تا زنده بود، از آن نهى نكرد». (1)به نظر شما، امروز با اين همه مشكلات براى ازدواج دائم، ضرورت ازدواج موقت، كمتر از دوران پيامبر است؟ به نظر من كه اگر امروز جناب خليفه زنده بود، متعه را جايز مىدانست.
به ساعتم نگاه مىكنم. يك ساعت و نيم به اذان مانده. به شوخى به عثمان مىگويم: چى خواستيم، چى شد! براى خريد لباس آمديم، سر از بحث ازدواج درآورديم.
عثمان مىگويد: وقت براى لباس خريدن زياد است، ولى براى فهم حقيقت كم. گذشته از اين، به قول ما «وصف العيش نصف العيش» ما كه دستمان به ازدواج نمىرسد، حداقل حرفش را بزنيم.
طاهر كه دو سه دقيقهاى است با چند پيراهن و بلوز در دست، ايستاده و به ما خيره شده، خطاب به من مىگويد: من كه سر از آيه قرآن و تاريخ و اينجور حرفها درنمىآورم، ولى اگر از حرف من ناراحت نشى از تو سؤالى دارم. راستش را بگو، خودت راضى هستى خواهرت ازدواج موقت كند؟
در جوابش مىپرسم: ببينم، خواهر شما ازدواج كرده يا نه؟ مىگويد: بله، چند سالى است كه ازدواج كرده.
مىگويم: چطور راضى شدى خواهرت ازدواج كند؟
1) «نزلت آية المتعة فى كتاب الله ففعلناها مع رسول الله(ص) و لم ينزل قرآن يحرمه و لم ينه عنا حتّى مات». صحيح بخارى، ج 5، ص 158.
مىگويد: اين كه سؤال ندارد. خدا ازدواج را حلال كرده، سنت پيامبر و ضرورت زندگى است، بايد انجام داد.
از روى صندلى بلند مىشوم. روبهروى طاهر مىايستم و مىگويم: آفرين بر تو! ازدواج موقت هم مثل ازدواج دائم است؛ خدا حلال كرده، پيامبر توصيه فرموده و ضرورت زندگيه. اگر از نظر ظاهرى و فيزيكى به آن نگاه كنى، همان روابطى كه بين زن و مرد در ازدواج موقت وجود دارد، در ازدواج دائم هم هست. اگر از نظر دينى به آن نگاه كنى، هر دو حلال است، صيغه شرعى دارد، زن و مرد در مقابل هم حقوق و تكاليفى دارند، فرزند آنها متعلق به آنهاست، تعيين مهر واجب است و بعد از جدايى، زن بايد عده نگه دارد ....
طاهر حرفم را قطع مىكند و مىگويد: اينكه شد ازدواج دائم. پس چه فرقى با هم دارند؟
مىگويم: بله، درست فهميدى. ازدواج موقت همان فوايد و شرايط ازدواج دائم را دارد؛ با اين تفاوت كه سادهتر و راحتتره؛ يعنى مرد موظف به پرداخت نفقه نيست، با تمام شدن مدت ازدواج، خود به خود زن و مرد از هم جدا مىشوند و به طلاق نيازى نيست و زن و مرد از هم ارث نمىبرند. ضمن اينكه مدت ازدواج دائم محدود نيست، ولى در ازدواج موقت محدود مىشود. البته زن و مرد مىتوانند با خواندن عقد جديد، مدت آن را تمديد كنند. حتى ممكن است در عمل، مدت بسيارى از ازدواجهاى موقت، بيشتر از ازدواجهاى دائم شود. به دليل همين سادگى و كم هزينه بودن ازدواج موقت است كه امام صادق(ع) فرمود: «متعه،
رحمتى است كه خداوند در آن را به روى مردم باز كرده است». (1)
طاهر، در حالى كه براى مرتب كردن لباسها چند قدمى از ما فاصله مىگيرد، باخنده مىگويد: اما جواب ندادى، بالاخره حاضرى خواهر خودت ازدواج موقت كند يا نه؟
جواب مىدهم: البته اگر امكان ازدواج دائم داشته باشد و ضرورتى هم نباشد، نه. برمىگردد و با لبخندى پيروزمندانه مىگويد: حالا ديدى تو هم متعه را حرام مىدانى! جواب مىدهم: از بحث ازدواج گذشته، شما حاضرى همين لباسهاى مغازه را كنار خيابان پهن كنى و بفروشى؟ مگر كنار خيابان لباس فروختن حرام است كه اينكار را نكردى؟
مىگويد: البته كه نه، ولى در شأن من نيست. وقتى مىتوانم در مغازه لباس بفروشم، چرا كنار خيابان؟! در جوابش مىگويم: خوب، اگر لباسفروشى داخل مغازه بهتره، بهتر نبود از روز اول مغازه را مىخريديد تا مجبور نشويد مبلغى به عنوان اجاره بدهيد.
جواب مىدهد: معلومه كه بهتره اما خريد مغازه در توان ما نبود. مجبور بوديم مدتى با اجاره كردن مغازه، زندگى را بگذرانيم تا به تدريج، پول خريد مغازه را تهيه كنيم.
دستم را روى شانه طاهر مىگذارم و مىگويم: باز هم آفرين به تو! كار عاقلانه؛ يعنى همين. ما مجبور نيستيم ميان سياه و سفيد يكى را انتخاب كنيم. خاكسترى هم يكى از رنگهاست. من هم مىگويم راه حل اصلى، ازدواج دائم است، ولى اگر كسى به هر دليل قادر به آن نبود، راه حل
1) «عن أبى عبدالله(ع) فى قول الله: ما يَفْتَحِ اللهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها، قال(ع): و المتعة من ذلك». بحارالانوار، ج 100، ص 298.
ميانه، ازدواج موقت است. براى كسى كه مىتواند ازدواج دائم انجام دهد، ازدواج موقت، اگرچه حلال است، اما كار خوبى نيست.
حرف كه به اينجا مىرسد، زارعى فورى پشت حرفم را مىگيرد كه: اتفاقاً در روايتهاى ما توصيه شده، با دختران باكره ازدواج موقت نكنيد؛ چون باعث سبك شدن شخصيت آنها و خانوادههايشان مىشود. (1)همچنين، كسانى را كه همسر دائمى دارند، از متعه باز داشتهاند (2)و توصيه كردهاند خودشان را مشغول آن نكنند. (3)زيرا اين كار موجب فاصله گرفتن آنها از همسرانشان و ناراحتى آنها مىشود و چه بسا به دليل اينكه اهلبيت(عليهم السلام) متعه را جايز دانستهاند، از آنها هم رنجيده شوند. (4)ازدواج موقت در حقيقت، راه حلى اورژانسى براى مردانى است كه امكان ازدواج دائم ندارند يا براى زنانى است كه به دليل طلاق گرفتن از همسر، مرگ شوهر يا وجود عيب و نقصى در آنان، بىسرپرست ماندهاند و
1) «قال أبو عبدالله(ع): ايّاكم و الأبكار أن تزوّجوهن متعة». النوادر، صص 84- 86؛ ر. ك: كافى، ج 5، ص 453؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 461: «عن أبىعبدالله(ع) فى الرجل يتزّوج البكر متعة؟ قال: يكره للعيب على اهلها»؛ استبصار، طوسى، ج 3، ص 143: «عن ابىعبدالله(ع) قال: لا تمتع بالمؤمنه فتذلّها».
2) كافى، ج 5، ص 452 حاوى رواياتى در اين زمينه است؛ مانند: «و ما أنت و ذاك فقد اغناك الله عنها».
3) «سألت ابا عبدالله(ع) عن المتعه. فقال: لاتدّنس نفسك بها». النوادر، ص 86.
4) «كتب ابوالحسن(ع) إلى بعض مواليه: لا تلحّوا على المتعه. انّما عليكم اقامة السنة فلاتشغلوا بها عن فرشكم و حرائركم فيكفّون و يتبّرين و يدعين على الامر بذلك و يلعنونا». كافى، ج 5، ص 453.
كسى به ازدواج دائم با آنان رغبتى ندارد. با اين راهحل، هم زنان و مردان از فساد اخلاقى نجات پيدا مىكنند و هم زنان بىسرپرست، با مهريهاى كه مىگيرند، زندگى خود و بچههايشان را اداره مىكنند و براى تهيه پول، تن به هر كارى نمىدهند. بنابراين، اگر فايده ازدواج موقت براى زنان از فايده آن براى مردها بيشتر نباشد، كمتر نيست.
زارعى با خريد چند دست لباس، آماده رفتن به مسجدالحرام شده است. مىگويم: قسمت نبود امروز من خريد كنم. به خريد كه نرسيدم، لااقل از برنامه روزانهام جا نمانم. از روز اولى كه وارد مكه شدهايم، با تأكيدهاى زيادى كه حاج آقا مسعودى درباره ختم قرآن در مكه كرده، شور و هيجانى براى قرائت قرآن در كاروان افتاده. بچهها علاوه بر شركت در جلسه قرآن شبانه، هر كدام براى خودشان برنامهريزىهايى داشتهاند. من و زارعى، نيم ساعت پيش از هر وعده نماز، قرار قرائت قرآن در مسجدالحرام را داريم. بنابر روايتى كه حاج آقا خواند، هر كس در مكه يك بار قرآن را ختم كند، از دنيا نمىرود مگر اينكه رسول خدا(ص) را ملاقات و جاى خود را در بهشت خواهد ديد. (1)دستم را براى خداحافظى به سمت عثمان دراز مىكنم. به كندى دستش را بالا مىآورد. گويا هنوز مايل به پايان بحث نيست. از ما مىخواهد فردا هم به مغازهاش برويم. قول نمىدهم و مىگويم: ممكن است فردا به زيارت دوره برويم. اگر مايلى، بيا با هم به مسجدالحرام
1) «عن الباقر(ع): من ختم القرآن بمكة لميمت حتّى يرى رسول الله و يرى منزله فى الجنّة». سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج 8، ص 93.
برويم. بين راه و بعد از نماز ظهر، فرصت خوبى براى ادامه بحث است. مىپذيرد و با هم به راه مىافتيم.
چند قدمىكه از مغازه فاصله مىگيريم، زارعى را بيشتر معرفى مىكنم؛ دانشجوى ارشد حقوق، طلبه و نويسنده چند مقاله در مجلههاى علمى. عثمان خطاب به زارعى مىگويد: استاد ما در كلاس، دو سه روايت از احاديث شيعه خواند، مبنى بر اينكه امامان شيعه هم متعه را قبول ندارند و حتى متعه را كار فاسقان مىدانند. (1)زارعى براى آنكه در شلوغى بازار صدايش به عثمان برسد، بين من و عثمان فاصله مىشود و مىگويد: وقتى درباره جايز بودن متعه، آيه قرآن و دهها روايت از پيامبر(ص) و امامان معصوم وجود دارد (2)، دو يا سه روايت، نمىتواند دليل حرمت آن باشد. خود رسول خدا(ص) و اهل بيت(عليهم السلام) فرمودهاند سخن ما هيچگاه مخالف قرآن نيست. اگر حديثى از ما شنيديد كه مخالف قرآن بود، بدانيد آن سخن ساختگى است و آن را نپذيريد. (3)
البته همچنان كه در مغازه گفتم، روايتهايى داريم كه مردان متأهل
1) «عن أبىعبدالله(ع): قال(ع): ما تفعلها عندنا إلّا الفواجر». النوادر، ص 87.
2) ر. ك: النوادر، صص 81- 89؛ بحارالانوار، ج 100، ص 297؛ كافى، ج 5، صص 448- 453؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 458.
3) «قال رسول الله(ص): فاذا اتاكم الحديث فَاعرضوه على كتاب الله و سنّتى فما وافق كتاب الله و سنّتى فخذوا به و ما خالف كتاب الله و سنّتى فَلا تأخذوا به». بحارالانوار، ج 2، ص 225.
را از ازدواج موقت با دختران باكره يا زمانى كه به شخصيت دختران آسيب مىرساند، بازداشتهاند. در روايتى از امام رضا(ع) نيز متعه براى كسانى كه با احكام آن آشنا نيستند و ممكن است دچار فساد شوند، حرام دانسته شده. (1)در روايتهاى شيعه، اصل متعه حرام نيست، بلكه با توجه به موقعيت افراد، نسبت به چگونگى انجام آن توصيههايى شده است.
به آخر بازار و نزديك مسجد مىرسيم. پس از تجديد وضو، از باب مروه وارد مىشويم. براى گذشتن از ميان انبوه جمعيت، چارهاى جز زيگزاك رفتن نيست. بايد مواظب بود هم به كسى نزد و هم از كسى نخورد!
با عبور از مَسعى، براى ايستادن پشت سر امام جماعت، بايد تا قسمت مسقّف رو به روى حجرالاسود برويم. با پشت سر گذاشتن انبوه جمعيت و رسيدن به محيط نسبتاً آرام مسجد، عثمان مىگويد: از شما چه پنهان، به دليل ضرورتهاى زمانه، حدود هشت سال پيش، مجمع الفقه الاسلامى؛ عالىترين مركز فقهى اهل تسنن، نوعى ازدواج به نام «مسيار» را جايز دانست. در اين ازدواج، زن از برخى حقوقش، مانند نفقه و مسكن صرف نظر مىكند، اما ساير شرايط ازدواج مثل خواندن صيغه و تعيين مهر را دارد. (2)
با شنيدن اين حرف، بىاختيار به زبانم مىافتد: اين هم كه شد، همان ازدواج موقت خودمان! به قول ما ايرانىها خودش را بيار، اسمش را نيار!
همانطور كه سرگرم صحبت هستيم، به نزديك محل استقرار امام جماعت مىرسيم. هر كداممان از قفسه، قرآنى برمىداريم و مىنشينيم. عثمان ادامه مىدهد: برخى علماى ما نيز همين را گفتهاند؛ يعنى اين همان متعه است و جايز نيست و فقط اسمش را عوض كردهايد (1)ولى مجمع الفقه در پاسخ مىگويد چون محدوديت زمانى ندارد، متعه نيست و حلال است. حتى گفتهاند اگر مرد به نيت اينكه براى مدت معينى با زنى زندگى كند، با او ازدواج كند و بعد از همان مدت معين، او را طلاق دهد، ازدواجشان صحيح است. البته به شرط اينكه قصد خودش را ابراز نكند و پنهان نگه دارد. (2)با تعجب به چهره عثمان خيره مىشوم و مىگويم: يعنى اگر ازدواج موقت با نيرنگ و فريب انجام شود، درست و حلال است، ولى اگر مرد از روز اول با صداقت بگويد تا فلان مدت با هم زندگى مىكنيم، غلط و حرام؟! چرا صدها سال سعى كردهاند متعه را حرام معرفى كنند و حالا اين همه دست و پا مىزنند حلالش كنند، ولى اسمش را نياورند؟! اصلًا آقا عثمان! اگر ازدواج مسيار حلال است، چرا از صدر اسلام تا هشت سال پيش، خبرى از آن نبود؟ (3)عثمان قرآن را باز مىكند، با لبخند سرش را تكان مىدهد و مىگويد:
من بىتقصيرم، از مجمع الفقه بپرسيد. زارعى حرف آخر را مىزند و مىگويد: اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «اگر پيش از من، متعه ممنوع نمىشد، هيچكس جز فرد شقى- بد ذات و آلوده- مرتكب زنا نمىشد». (1)چه خوب بود از روز اول، به سفارش رسول خدا(ص) درباره قرآن و اهلبيت(عليهم السلام) عمل مىشد. (2)مشكلات ما مسلمانان از روزى شروع شد كه از قرآن و اهل بيت(عليهم السلام)، فقط يكى را گرفتيم و ديگرى را رها كرديم. مگر نه اين است كه قرآن و اهلبيت(عليهم السلام)، دو بال يك پروازند؟!
همه ايستادهاند كنار مكتبة مكة المكرّمة؛ ابتداى محوطه وسيع مسعى. معجونى از شادى و اضطراب در چهرهها موج مىزند. شانههاى افتاده، ابروهاى در هم رفته و چشمان نمناك، از قلبهايى شكسته خبر مىدهد. از بين افراد كاروان، پيرمردى روى ويلچر نشسته است. چهره نورانىاش توجهم را جلب مىكند. توى دلم مىگويم: «اين هم روزى امشب من».
منتظر مىمانم تا توضيحات و تذكرهاى روحانى كاروان به آخر برسد. وقتى همه راه مىافتند، آرام آرام وارد جمعيت مىشوم و خودم را به پيرمرد مىرسانم. زن ميان سالى ويلچر را به جلو مىراند.
با سلام و عليكى با هردوى آنها، باب آشنايى را باز مىكنم و با حالتى نزديك به التماس، از آنها مىخواهم اجازه دهند كار طواف پيرمرد را من انجام دهم. زن عذر و بهانه مىآورد كه شوهرش، مشهدى سيفالله، بىسواد است و براى اولين بار است كه به عمره آمده. بايد مراقبش باشد تا اعمالش را درست انجام دهد و با كسى غير از او هم راحت نيست.
وقتى از من مىشنود امشب، آخرين شب مكه ماست و مىخواهم در اين شب جمعه آخر، كارى كرده باشم، قلبش نرمتر مىشود. با كمى
اصرار و خواهش ديگر، سرانجام مىپذيرد، ولى به شرط اينكه از هم جدا نشويم و تا آخر طواف با هم حركت كنيم.
وقتى دستههاى ويلچر را مىگيرم و شروع مىكنم به هُل دادن، خاطرات شب جمعه گذشته، در ذهنم زنده مىشود؛ وقتى براى اولينبار، وارد مسجدالحرام شدم و برق كعبه چشمانم را فراگرفت و به ذائقهام، حلاوتى بىسابقه نشست. از آن شب به بعد، براى اينكه طعم اولين ديدار از ذائقهام فاصله نگيرد، سعى كردهام هر شب، با كاروانهاى تازه وارد همراه شوم.
در اين يك هفته گذشته، هر شب دو سه ساعت پيش از اذان صبح، روبهروى ناودان طلا مىنشستم و ورود كاروانهاى جديد را كشيك مىكشيدم. با پيدا شدن سر و كله احرامپوشها در محوطه مسجدالحرام، خودم را قاطى آنها مىكردم تا از عطر شور و شوقشان، بر جان من هم گردى بنشيند.
با گذشتن از حدود يك چهارم محيط مسجدالحرام، كمكم وارد مطاف مىشويم و تا پيش از رسيدن به حجرالاسود، خود را بين محوطه ركن و مقام جا مىدهيم. خم مىشوم و كنار گوش مشهدى سيفالله، نزديك شدن به حجرالاسود و نيت شروع طواف را يادآورى مىكنم. من هم در دلم، نيت طواف را عبور مىدهم؛ اگر قابل باشد، به نيت آخرين ستاره، يادگار آخرين پيامبر خدا(ص).
با رسيدن به حجرالاسود، دستها بالا مىرود و مردم تكبير مىگويند. روحانى كاروان با صداى بلند، آغاز دور اول را اعلام مىكند و شروع به خواندن دعاى شوط اول: «أللّهمّ إنى أَسأَلُك باسمِك الّذى يُمشى به عَلى
طَلَلِ الماء كَما يُمشَي به عَلى جُددِ الْأرضِ وَ أَسأَلُك بِاسمِك الَّذي يَهتزُّ له عَرشُك ...».
به مشهدى سيفالله نگاه مىكنم، لبانش آرام آرام حركت مىكند. قطرات اشك، روى گونهها و ريش سفيدش مىغلطد. گاهى دستها و صورتش را رو به آسمان مىكند و چيزهايى مىگويد و گاهى هم از لابهلاى جمعيت، به ديوارهاى كعبه خيره مىشود و دستهايش را تكان مىدهد.
صداى روحانى كاروان است. با فاصله گرفتن از محوطه پر ازدحام حجرالاسود و آرام گرفتن جمعيت، دعاى شوط دوم را كلمه به كلمه به گوش كاروان مىرساند و همه يكصدا تكرار مىكنند: «أللّهمّ إنّى إليكَ فَقيرٌ وَ إِنّى خائِفٌ مُستجيرٌ فَلا تُغيّر جِسمى وَلَا تُبَدّلِ اسْمي سائِلُك فَقيرُك مِسكينُك بِبابِك فَتصّدَق عَليهِ بِالجَنّةِ ...».
خم مىشوم و به مشهدى سيفالله شروع دور دوم را خبر مىدهم. سرش را به علامت تأييد تكان مىدهد. چند لحظهاى مكث مىكنم تا زمزمههاى مشهدى سيفالله را بشنوم، از دعاى كميل مىخواند: «يا رَبِّ ارْحَم ضَعفَ بَدَني وَ رِقَّةَ جِلْدي وَ دِقَّةَ عَظْمي يا مَن بَدَءَ خَلْقى وَ ذِكْرى وَ تَربِيَتي وَ بِرِّي ...».
چقدر ساده و صميمى و راحت با خدا حرف مىزند. فارغ از شلوغىها و همهمه جمعيت، بى سرو صدا سيمش را از كنار فرش خدا به عرش او وصل كرده و بين خود و خدايش، حياط خلوتى ساخته، به حالش غبطه مىخورم. كاش جاى او بودم!
مىچرخيم و مىچرخيم و او مىخواند و مىگريد.
چند نفرى كه دور روحانى كاروان هستند، كلمات او را تكرار مىكنند تا همه از آخرين دور باخبر شوند. من هم مشهدى سيفالله را خبر مىكنم. با تكان دادن دستش روى دستة ويلچر، گفتهام را تأييد مىكند. باز هم پنهانى به حياط خلوتش سرى مىزنم. به آخر دعاى كميل رسيده: «فَإِليكَ يا رَبّ نَصبتُ وَجْهي وَإِليكَ يا رَبّ مَدَدْتُ يَدي فَبِعِزَّتِك اسْتَجِبْ لِى دُعائي وَبَلِّغْني مُناي ...».
با گفتن اين جملات، دستهايش را تا بالاى سرش بالا مىآورد و با گردنى خميده، به بالاى ديوارهاى كعبه چشم مىدوزد.
با تمام شدن دور هفتم، از گردونه جمعيت به زحمت بيرون مىآييم و پشت مقام ابراهيم جايى پيدا مىكنيم. مشهدى سيفالله، به زحمت از ويلچر پايين مىآيد تا نماز طواف بخواند. من و همسرش دو طرفش مىايستيم تا با خيال راحت و با امنيت بيشترى نماز بخواند. بعد از نماز در حالى كه روى ويلچر مىنشيند، با چند دعا در حقم، دلم را شاد مىكند و سپس با تشكر فراوان، مرا به خداى كعبه مىسپارد و مىرود. از پشت سر، با نگاهم تعقيبش مىكنم، تا وقتى كه به انتهاى صحن مسجدالحرام و زير نور سبزى مىرسد كه به موازات حجرالاسود قرار دارد و به افراد كاروانش مىپيوندد.
به آرامگاه هر شبم مىروم؛ مكان دنجى كنار صحن مسجدالحرام، روبهروى ناودان طلا. بين چند ايرانى كه به صف نشستهاند، جايى پيدا مىكنم. مىنشينم و به ديوار تكيه مىدهم. به خانه سياه پوش و آسمان صاف بالاى سرش و مهتابى كه انگار درست بالاى كعبه مشغول نور افشانى است، خيره مىشوم. مىروم توى فكر و با خودم حرف مىزنم:
«به عقل كه درست نيست، ولى گمان مىكنم اينجا خدا دلش نرمتر است. دستت راحتتر مىرسد به خدا. خيلى زود دامنش را مىگيرى و دسته دسته گلهاى محبت و دوستى را مىچينى، بو مىكنى و كيف!
اشك، مفتِ چنگت. دل شكسته، هر وقت كه بخواهى. دريچه قلبت بازباز. دلت سوهان مىخورد، صاف مىشود، سختى قلبت فرار مىكند، نرم مىشود، مىدانى چرا؟ براى اين كه اينجا حوزه استحفاظى خداست، از دلها و قلبها حفاظت مىكنند و همه اينها وقتى است كه تو به احترام اين پذيرايى بزرگ، پا به صحن اين خانه بگذارى، بنشينى و چشمت را بدوزى به خانهاش و اين نگاه را از ويترين مغازهها بيشتر دوست داشته باشى، يعنى خودت را در بازار ابوسفيان نفروشى». (1)در اين سرزمين بهشتى، وقتى كليدهاى بهشت(مفاتيح الجنان) را در دست مىگيرى، زبانت تازه باز مىشود به حرف زدن و چقدر پُر چانه مىشوى و صميمى در حرف زدن با صاحبخانه.
اگر اهل شور و شعورى، فصل «عرفه» را باز مىكنى، اگر به دنبال تنپوشى از تيرهاى شيطانى، «جوشن صغير و كبير» به تن مىكنى و اگر در اجتماع بزرگ آدمها، از ديو و دَدْ ملولى و آرزومند انسانى، از فهرست ادعيه و آداب الحرمين، رد «جامعه كبيره» را مىگيرى و با جماعتى كه زير كساء پيامبر نشستهاند، گپ و گفتى صميمى و خودمانى به راه مىاندازى.
در اين گرماگرم معنا و معنويت، دلت مىسوزد به حال كسانى كه
1) سفر به قبله، صص 31 و 32.
پس از عمرى حسرت ديدار خانه خدا، حالا كه رسيدهاند اينجا، روبهروى اين خانه ايستادهاند و زُل زدهاند به در و ديوار آن و از شدت خوشحالى و هيجان، بغض گلويشان را گرفته. مىخواهند با صاحبخانه حرف بزنند، چيزى بگويند و بشنوند، هر چه مىكوشند، نمىتوانند.
دستهايشان مىلرزد، چهرههايشان سرخ مىشود، قطرههاى درشت عرق روى پيشانىشان مىنشيند، لبهايشان بىاختيار تكان مىخورد، ولى نمىتوانند به سادگى و صميميت مشهدى سيفالله با خدا حرف بزنند.
شايد علتش اين است كه صندوقچه دعاهايشان خيلى كوچك است و با خرج كردن چند جمله، ته مىكشد. دعاهايشان، از جنس خاك و زمين است و حول و حوش چيزهايى مثل شكم، سلامتى، پول، خانه و مواردى مانند آن دور مىزند. شكى نيست كه اين كلمات خاكى، نمىتواند سوخت پرواز به آسمان را فراهم كند. براى رسيدن به آسمان، بايد دست به دست آسمانىها داد و از آنها كمك گرفت.
دست اين عده، از «ادعيه و آداب حرمين» خالى است و با كليدهاى بهشت(مفاتيح الجنان) نا آشنا هستند. اى كاش اين جماعت، با خانه على و اولادش آشنا بودند تا با عبور از حياط سر سبز آن، پنجره ورود به آسمان را پيدا مىكردند و اين همه به درِ بسته نمىخوردند.
راستى، مگر اين جماعت از زبان رسول خدا(ص) نشيندهاند: «أَنَا مَدينَةُ الْعِلمِ وَ عَلىٌّ بابُها وَ مَنْ أَرادَ المدينةَ فَلْيأتِها مِنْ بابِها». (1)
1) بحارالانوار، ج 25، ص 223.
سلام، سلام ...
رگبار سلامهاى سعيد ملكى و نادر عبادى، رشته افكارم را پاره مىكند و مرا به ياد قرارى مىاندازد كه با آنها داشتم؛ يك ساعت مانده به اذان صبح، روبهروى ناودان طلا.
چند لحظه بيشتر نمىگذرد كه صداى اذان نماز شب، فضاى مسجدالحرام را پُر مىكند. بلند مىشوم تا نماز شب بخوانم.
در بين نماز، ناخودآگاه به فكر فردا مىافتم؛ فردايى كه نمىدانم كجا هستم، ولى مىدانم كه اينجا نيستم. يكباره دلم مىلرزد و مىريزد و انگار كسى همه برگهاى برنده را از دستم بقاپد، مات مىمانم. هفته پيش، وقت جدايى از مدينه، شوق رفتن به مكه در دلم مىدرخشيد، ولى حالا وقت رفتن از مكه، چيزى براى درخشيدن در وجودم نمىبينم، جز توشهاى كه از اين سفر به جا مىماند.
اين روزها، احساس رفاقت بيشترى با قرآن و نماز مىكنم، از آنها دل نمىكَنَم و گاهى براى آنها دلتنگ مىشوم. انگار از زمين بيشتر فاصله گرفتهام. الآن كمى معناى «الصَّلاةُ مِعراجُ المُؤمِن» را حس مىكنم.
صداى اذان صبح از مأذنهها بلند مىشود. همه منتظر «قدقامت» مؤذن هستند تا براى نماز برخيزند.
السلام عليكم و رحمة الله .... السلام عليكم و رحمة الله.
با شنيدن اين كلمات، مثل صفوف نظامىها، همه گردنها به سمت راست مىچرخد و بعد به سمت چپ. به رسم ايران، پس از نماز، به
اطرافيانم دست مىدهم و به هر كدام يك «تقبّل الله» مىگويم.
طرف راستم سعيد و نادر نشستهاند و طرف چپ، جوانى سياه پوست. وقت دست دادن به جوان سياه پوست، وى با دو دستش، دستم را به گرمى مىفشارد. لبخند مىزند و دندانهاى سفيدش مىدرخشد. مطابق معمول، به ذكر تسبيحات حضرت زهرا(س) مشغول مىشوم.
جوان سياهپوست است كه با زُل زدن به چهره من، منتظر جواب است و وقتى جوابى نمىشنود، سؤال خود را به زبان انگليسى تكرار مىكند:
?where are you from
دو ريالىام مىافتد كه مىخواهد بداند از كدام كشور آمدهام.
ايران، ايران!
اوو و، نعم، نعم، ايران، السيد خمينى، السيد خمينى!
اين كلمات را با شور و شوق خاصى ادا مىكند. وقتى اسم «السيد خمينى» را مىآورد، مشتش را گره مىكند، دستش را بالا مىآورد و چندبار تكان مىدهد.
من هم از كشورش مىپرسم:
morf era uoy dna
...؟- سودان، انا طالب فى الجامعه. فرع الاديان و المذاهب. اسمى خليل محمد صالح.
من هم خودم را معرفى مىكنم و بعد با اشاره به سعيد و نادر، آنها را هم. خليل بلافاصله با آنها دست مىدهد و اسمش را دوباره تكرار مىكند.
چند لحظه به سكوت مىگذرد. مُدام شور و شوقى درونى، به ادامه گفتوگو وادارم مىكند. دنبال بهانهاى براى گفتن و شنيدن هستم. موضوعى دَمِ دستى پيدا مىكنم:
به هر زحمتى شده، اين چند كلمه شبه عربى را كنار هم مىچينم تا چيزى گفته باشم. شانس آوردهام كه الفباى زبان عربى و فارسى تا حد زيادى مشترك است و خيلى از كلمات عربى، خوراك شب و روز ماست.
خليل در حالى كه دستهايش را دور زانوانش حلقه كرده و به جمعيت خيره شده، چند بار سرش را به نشانه قبول پايين مىآورد، نَفَس عميقى مىكشد و جواب مىدهد:
چند لحظه سكوت مىكند تا ناراحتىاش فروكش كند. حس مىكنم با گفتن اين حرفها، دنبال كسى مىگردد كه با او همدردى كند.
1) با تأسف فراوان، اين اجتماع مسلمانان در مقابل دشمنانشان، كمكى به آنها نمىكند.
حالا كه احساس مىكند گمشدهاش را پيدا كرده، با حالتى غير از حالت قبل و با شور و شوق خاصى، دستش را روى قلبش مىگذارد و خيلى جدى مىگويد:
خليل از پراكندگى مسلمانان و دستهبندى آنها در مقابل هم مىگويد و مىنالد، و از اينكه مسلمانان، با داشتن يك چهارم جمعيت دنيا، معادن نفت و گاز و آبراههاى مهم دنيا، هنوز اسير دو سه ميليون صهيونيست هستند، غصه مىخورد. از وضعيت آفريقا و كشورش سودان مثال مىزند؛ و از اينكه عدهاى به نام اسلام، بيشتر مسلمانان را تكفير مىكنند و به
كوچكترين بهانهاى ديگران را مشرك مىخوانند دلش خون است. در آخر هم از مقاومت دهها ساله مردم ايران تعريف و تمجيد مىكند و رمز موفقيت انقلاب ايران را، رهبرى آن مىداند.
سعيد با اشاره دست به سمت كعبه، دلداريش مىدهد و مىگويد: انشاءالله به زودى، مهدى آل محمد(عج) از همينجا ظهور مىكند و به همه نگرانىها پايان مىدهد. خليل لبخند مىزند و رو به كعبه آمين مىگويد.
نادر كه تا به حال ساكت نشسته و شنونده بود، حرفش را با پيشنهاد عجيب و غريبى به خليل شروع مىكند؛ پيشنهادى كه همه ما را به تعجب وا مىدارد: بهتر نيست علماى جهان اسلام، زودتر دور هم جمع شوند تا امام مهدى(عج) را انتخاب و وقت ظهورش را معين كنند تا همه مشكلات حل شود؟!
من با اينكه تعجب كردهام، واكنشى نشان نمىدهم، ولى وقتى سعيد، حرف نادر را براى خليل ترجمه مىكند، لبخند روى لبان او خشك مىشود، ابروهايش درهم مىرود، سرش را كمى به عقب مىبرد و با تعجب مىپرسد: مگر امام آخرالزمان، انتخاب كردنى است كه عدهاى بنشينند و او را انتخاب كنند؟! پيامبر اكرم(ص) صدها سال پيش، اسم و رسم و مشخصات، حضرت مهدى(عج) و ويژگىهاى او را معرفى كرده است و همه فِرَق اسلامى اين را پذيرفتهاند. وظيفه ما، فراهم كردن مقدمات ظهور اوست، نه انتخاب او يا تعيين وقتى براى ظهورش.
نادر با جوابى كه به خليل مىدهد، ثابت مىكند حرفش را حساب شده زده و اين پيشنهاد را پيش از اين، قبلًا خيلىها نه تنها مطرح، بلكه حتى عمل كردهاند. وقتى خليل از او توضيح مىخواهد، نادر ماجراى سقيفه را مطرح مىكند و بعد اضافه مىكند:
مگر امام آخرالزمان با امام اولالزمان تفاوت دارد؟ امام؛ امام است و رهبر الهى مردم، خليفه خدا و جانشين پيامبر. بنابراين، خدا و پيامبرند كه بايد خليفه خود را تعيين كنند، نه مردم. اگر در روز سقيفه براى تعيين خليفه، خشت اول كج گذاشته نمىشد، امروز عدهاى مجبور نبودند هر حاكم فاسق و ستمگرى را به عنوان «اولى الامر»، واجب الاطاعه بدانند و سرنوشت دنياى اسلام را به دست عدهاى اسلام نشناس لاابالى بسپارند. (1)حرف كه به اينجا مىرسد، خليل كمى به فكر فرو مىرود و پس از چند لحظه، به هر سه ما اشاره مىكند و مىپرسد: انتم شيعى؟
وقتى پاسخ مثبت مىشنود، فاز بحث را عوض مىكند و از فاز سياسىاجتماعى، مىرود سراغ فاز عقيدتى. به اقتضاى رشته تحصيلىاش، حرفهاى زيادى عليه شيعه خوانده و شنيده، ولى چندان باور نكرده است. از اينرو، دنبال فرصتى بوده تا درستى خواندهها و شنيدههايش را بىواسطه و از زبان خود شيعيان چك كند. از ما كتابى مىخواهد تا با تاريخ تشيع و افكار شيعه بيشتر آشنا شود. من و سعيد و نادر به هم نگاه مىكنيم، چيزى به ذهنمان نمىرسد. ناخودآگاه بلند
1) اهل سنت، اطاعت از هر حاكمى را هر چند ستمگر و فاسق، واجب مىدانند و اين اعتقاد را به آيه(أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ)(نساء: 59) استناد مىدهند.
مىشوم تا از كسى كمك بگيرم.
به اطراف نگاه مىكنم تا شايد يك نفر روحانى پيدا كنم. چند متر آن طرفتر، طلبهاى سيد و جوان، كتاب ادعيه و آداب الحرمين را به دست گرفته و مشغول دعا خواندن است. نزديكش مىروم. دعاى ندبه مىخواند. نمىخواهم مزاحمش شوم، ولى كار خودم را واجبتر از دعا خواندن سيد مىبينم. ماجرا را تعريف مىكنم. كمى به فكر فرو مىرود تا اسم چند كتاب را به خاطر بياورد. كتاب ادعيه را مىبندد و انگشتش را به عنوان نشانه لاى آن مىگذارد. از جا بلند مىشود، وسائلش را برمىدارد و به سمت جمع ما به راه مىافتد. با ديدن جوان سودانى، خود را معرفى مىكند:
مهدى محمدى، انَا بخدمتكم.
خليل هم خودش را معرفى مىكند. از اينكه سيد جوان، به راحتى با خليل عربى حرف مىزند، احساس راحتى مىكنم. انگار بارى از روى دوشم برداشته شده است.
جوان سودانى كلماتش را تندتر و راحتتر ادا مىكند و از اينكه همزبانى پيدا كرده، به شوق آمده است. وقتى سؤالش را براى سيد تكرار مىكند، سيد اسم چند كتاب را مىبرد: الغدير اثر علامه امينى؛ الفصول المختاره نوشته شيخ مفيد و المراجعات از سيد شرفالدين. كتاب آخر، حاصل گفتوگوهاى دو عالم شيعه و سنى درباره مسئله امامت و بسيار خواندنى است.
خليل براى خريد يا تهيه كتابها، نشانى كتابفروشىها و كتابخانههاى مكه و مدينه را مىپرسد. سيد آب پاكى را روى دستش مىريزد و
مىگويد: كتابهاى شيعه در سرزمين عربستان كالاى قاچاق است. اينجا راه يكطرفه است. فقط تبليغ عليه شيعه مجاز است و حتى تحقيق درباره شيعه هم ممنوع است.
خليل به شوخى مىپراند: مثل تحقيق درباره هولوكاست!
سيد بالطافت، حرفش را كامل مىكند: بله، ولى تحقيق درباره شيعه ممنوع است؛ براى آنكه آن را نپذيرند، ولى درباره هولوكاست ممنوع است، براى آنكه آن را رد نكنند!
بعد سيد قول مىدهد، بعضى از اين كتابها را از ايران براى خليل بفرستد. براى چند ثانيه، فقط نگاهها حرف مىزنند.
انگشت سيد هنوز در ميان صفحات دعاى ندبه مانده است. ناگهان، مثل كسى كه كشف جديدى كرده باشد، كتاب ادعيه و آداب حرمينش را باز مىكند و خليل را به شنيدن يك داستان دعوت مىكند. اسمش را مىگذارد «رنجنامه شيعه» و مثل گويندههاى حرفهاى، كمتر به كتاب نگاه مىكند و بيشتر به چهره مخاطب خيره مىشود:
خداوند، عدهاى را برگزيد تا پيامش را به مردم برسانند. با آنها شرط كرد، زاهدانه زندگى كنند و چون مىدانست به اين شرط عمل مىكنند، آنان را پذيرفت. نامشان را بلند آوازه و ملائكهاش را بر آنان نازل كرد. يكى از آنان را «خليل» خود خواند. با ديگرى از طريق درخت گفتوگو كرد. يكى را بدون پدر به دنيا آورد، ولى براى هر كدام دينى قرار داد و براى آنكه دينشان نپوسد و نپوكد؛ جانشينانى برايشان معيّن كرد تا دستبه دست، دين خدا را به نسلهاى آينده برسانند.
خليل، چشم از چهره سيد برنمىدارد. ششدانگ حواسش را جمع كرده و به حرفهاى سيد گوش مىدهد. هنوز نمىداند هدف سيد از تعريف اين داستان، چيست؟ از اينجا به بعد، سيد بيشتر به كتاب نگاه مىكند و كمتر به خليل، تا بتواند عين جملات كتاب را بخواند: «إلى أَن انتهيتَ بالْأَمرِ إلى حَبيبك وَ نَجيبك. مُحمّدٍ- صَلَّى الله عليه وَ آله و سَلّم- فَكانَ كَمَا انْتَجبتَه سَيِّدَ مَنْ خَلَقتَه وَ صَفْوَةَ مَنِ اصْطَفَيتَه وَأَفضَلَ مَنِ اجْتَبيتَه وَاكْرَمَ مَنِ اعْتَمَدْتَه قَدَّمْتَه عَلى أَنبيائك و ...».
وقتى سيد اين جملات را با لحنى عربى و آهنگين مىخواند، لبخندى بر چهره خليل مىنشيند. از ديدن چهره خندان خليل، طعم شيرينى را حس مىكنم. خليل غرق شنيدن دعاى ندبه است. گاهى كه مىخواهد عبارتى را بهتر بفهمد، از سيد مىخواهد آن را تكرار كند: «ثُمّ جَعلْتَ أَجرَ مُحمّدٍ صَلَواتُك عَليهِ وَ آلِه مَوَدَّتهم فِي كِتابِك فَقُلتَ قُل لا أَسأَلُكم عَليهِ أَجراً إِلَّا المَودَّةَ فِي القُربي وَقُلتَ ما سَئَلتُكم مِن أَجرٍ فَهو لَكم وَقُلتَ ما أَسأَلُكم عَليهِ مِن أَجرٍ إلّا مَن شاء أَنْ يتَّخِذ إِلى رَبّه سَبيلًا فَكانوا هُم السَّبيلَ إِليكَ وَ المْسلك إلى رِضوانِك ...».
چهره خليل و واكنشهايش در برابر جملههاى دعاى ندبه، حواس مرا به خودش جلب كرده. با شنيدن جمله قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى(شورى: 23)، اشك در چشمانش حلقه مىزند و پس از چند لحظه، جويبار اشك از كنار لبهاى متبسماش رد مىشود.
سيد همچنان از درياى دعا كاسه كاسه برمىدارد و به خليل مىنوشاند: «لَم يُمتثلْ أَمرُ رَسولِ الله(ص) فى الْهادينَ بَعدَ الْهادينَ وَ الْأُمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلى مَقتِه مُجتمِعَةٌ عَلى قَطيعةِ رَحمه وَ إِقْصاءِ وُلدِهِ إِلَّا الْقليلَ مِمّنْ
وَفي لِرعايَةِ الحْقّ فِيهِم فقُتلَ مَن قُتلَ وَ سُبي مَنْ سُبي واقصي مَن اقصي ...».
چهره متبسم خليل درهم فرو مىرود. گويا انتظار تلخ شدن داستان را نداشته. از سيد توضيح مىخواهد: چه كسانى كشته و تبعيد و اسير شدند؟
سيد خلاصهاى از ماجراى كربلا را نقل مىكند. وقتى ناراحتى خليل را مىبيند، به او مژده مىدهد، آخر داستان شيرين خواهد شد. مىخواند و مىخواند تا به وعدهاش نزديك شود: «أَينَ بَقيةُ اللهِ الَّتي لاتَخلُو مِنَ الْعِترةِ الْهاديةِ أَين المُعدّ لِقطعِ دابِر الظَّلَمةِ ... أَينَ بابُ اللهِ الَّذي مِنه يُؤتي أَيْنَ وَجهُ اللهِ الَّذي إِلَيه يَتوجّه الْأَولياء أَينَ السَّببُ المْتصّلُ بَينَ الْأَرضِ وَ السَّماء ...».
سيد پس از فراز و نشيبهاى فراوان، سرانجام به پايان خوش داستان مىرسد: «مَتي تَرانا وَ نَراك وَقَد نَشرتَ لِواءَ النَّصر تري. اترانا نَحفُّ بِك وَأنتَ تَأمُّ المْلأ وَقَد مَلأتَ الْأَرضَ عَدلًا وَأَذَقْت أَعدائَك هَواناً وَعِقاباً وَابرت الْعُتاةَ وَجحدةَ الحْقِّ وَقَطعتَ دابِرَ المْتكبرينَ وَاجْتَثثتَ أُصولَ الظّالمينَ وَ نَحنُ نَقولُ الحْمدُ لِلهِ رَبّ الْعالمين!»
هنوز دعا به آخر نرسيده است. سرم را پايين مىاندازم و به فرازهاى بعدى دعا گوش مىكنم. سرم را كه بلند مىكنم، خليل را مىبينم، سرش را روى زانوانش گذاشته و شانههايش مُدام بالا و پايين مىرود. چند دقيقه بعد دعا تمام مىشود، ولى خليل هنوز سرش را بلند نكرده ولى لرزش شانههايش كمتر شده.
صورتم را مىگردانم سمت كعبه. به مقام ابراهيم و در كعبه خيره مىشوم و به مردمى كه از اين فاصله رد مىشوند.
حالا خورشيد سرش را از پشت افق بيرون آورده و نور طلايىاش را
روى كعبه پاشيده. برق خيالم به آيندهاى تاريك و نامعلوم مىجهد؛ روزى كه هيچ كس نمىداند، چه روزى است، ولى همه مىدانند جمعهاى از جمعههاى خداست. در آن روز، در حالى كه سراسر كره خاكى را ظلمت فرا گرفته، ستارهاى از بين ركن و مقام طلوع مىكند و نورش را به سراسر عالَم مىپراكند. آن وقت همه سرها به سمت كعبه مىچرخد تا از كانون نور خبرى بگيرد. در آن روز خوب خدا، يكباره صدايى به پاكى و روشنايى نور، گوشها را مىنوازد: «بقية الله خيرلكم ان كنتم تؤمنون، انا بقية الله و حجّتُه فى أرضه». (1)قاب كوچك خيالم، ظرفيت تصوير آن روز را ندارد؛ حتى تصور آن روز، نَفَسم را بند مىآورد، بغض گلويم را مىفشرد. دستم را جلوى دهانم مىگيرم تا از هيبت انفجارش بكاهم. پيشانىام را روى زانوهايم مىگذارم. از پشت پرده اشك، نگاهم به سنگهاى كف مسجدالحرام مىافتد. آرزو مىكنم اى كاش، بتوانم بخشى از قدمگاه آخرين ستاره را با مژهها و اشك چشمانم، آب و جارو كنم!
لحظاتى با ترنم اشك و ياد طلوع آخرين ستاره، به خوشى مىگذرد. سكوتى نهچندان طولانى، زمينهساز اين ياد و نشاط است.
حالا خليل سرش را از روى زانوانش برداشته و با كف دست، مشغول پاك كردن ردپاى اشكهاست. نفس عميقى مىكشد و گلويش را صاف مىكند. انگار مىخواهد چيزى بگويد. اگر هم نوبتى باشد، نوبت خليل
1) بحارالانوار، ج 24، ص 212.
است. اول چند بار عذرخواهى مىكند. گويا مىخواهد حرفهاى تلخى بزند و ادامه مىدهد: من هم مىخواهم داستانى براى شما بگويم، ولى درست برخلاف داستان شما.
سكوتِ جمع، او را به گفتن داستانش دعوت مىكند: اعراب به ايران حمله مىكنند. پادشاه ايران، يزدگرد سوم، وقتى سپاه خود را پراكنده و شكست خورده مىبيند، چارهاى جز فرار نمىبيند، ولى پيش از خارج شدن از كاخش، در ايوان قصر مىايستد، آخرين نگاهها را به كاخ پر جلال و شكوهش مىاندازد، ايوان قصرش را مخاطب قرار مىدهد: اى ايوان! منتظر باش تا خودم يا يكى از فرزندانم دوباره برگرديم و اين اعراب را شكست دهيم.
سالهاى سال مىگذرد. حدود 230 سال بعد، فرزندى از نسل يزدگرد به دنيا مىآيد، ولى برخلاف همه بچهها، نه از شكم مادر، كه از راه راست مادرش! كسى او را نمىبيند تا اينكه پدرش از دنيا مىرود. در آن هنگام، وى كه كودكى پنج ساله بود، مىآيد تا بر جنازه پدرش نماز بخواند. امامت جماعت را برعهده مىگيرد و نماز مىخواند، ولى پس از نماز، يكباره ناپديد مىشود. اين آغاز امامت او بود و تا امروز هم به امامت مردم مشغول است، البته به صورت غيابى و بدون آنكه كسى او را ببيند و با او حرفى بزند. از جانش مىترسد؛ زيرا اگر مردم او را ببينند، مىكُشند.
سالهاى سال مىگذرد. ساليان دراز ديگرى هم خواهد گذشت. سرانجام، روزى او از پشت پرده غيبت بيرون مىآيد و به همراه يارانش قيام مىكند. مىخواهد انتقام پدران ايرانى شكست خوردهاش را از
عربها بگيرد. عربها را تار و مار مىكند و دين جديدى مىآورد؛ دينى غير از دين اسلام و شبيه دين داوود و سليمان. ميان همه مردم، مطابق احكام داوود حكم مىكند. در دعاوى مردم نيز از طرفين دليل نمىخواهد و بنابر سليقه خود قضاوت مىكند ....
خليل همچنان مشغول داستان سرايى است. گرچه گاهى لبخندى مىزند و قيافهاى طنزگونه به خود مىگيرد، ولى خيلى جدى حرف مىزند. منتظريم تا قهرمان داستان را معرفى كند تا با اين ايرانى كهنسال آشنا شويم. بىتاب مىشوم و مىپرم وسط حرفش و مىپرسم: ما اسمُهُ؟
خليل پس از كلى عذرخواهى، انگار كه بخواهد با افشاى نام قهرمان داستان، به شخصيت مقدسى توهين كرده باشد، مىگويد:
براى چند لحظه همه دهانمان باز مىماند و چشمانمان گرد مىشود. بعد از مكثى كوتاه، يكباره و بىاختيار صداى خندهمان بلند مىشود. خليل كه انتظار اين واكنش را ندارد، هاج و واج مىماند. نمىداند معناى خنده ما تأييد داستان اوست يا تمسخر آن.
سيد كه نمىخواهد خليل خيال بدى به سرش بزند، كنترل جلسه را به دست مىگيرد و خطاب به خليل مىگويد: هركس كه اين داستان را گفته، استعداد خوبى براى سرهم كردن داستانهاى دروغ داشته. اين داستان، بيشتر از هر چيز، به يك تسويه حساب سياسى- ملى شباهت دارد؛ داستانى كه به دنبال برجسته كردن اختلافات ايرانى- عربى و كمرنگ كردن جنبه اسلامى آن است.
خليل كه به اقتضاى رشته تحصيلىاش، از سايه سنگين سياست بر
مذهبسازى و مذهبسوزى آگاه است، با لحنى به رنگ عذرخواهى رو مىكند به ما كه: البته من مىدانم كه امروز، بيشترين حملههاى مذهبى و سياسى عليه ايران است. اگر من اين حرفها را درست قبول داشتم يا اصلًا قبول نداشتم، آن را نقل نمىكردم. من مىدانم كه بىشك، بخشهايى از اين داستان تهمت و دروغ است، ولى اين را هم مىدانم كه ايرانيان و به طور كلى شيعيان، عقايد ويژهاى درباره امام مهدى(عج) دارند؛ مانند اينكه امام مهدى، آخرين خليفه و وصى پيامبر است، در پنج سالگى به امامت رسيده، هنوز هم زنده و به امامت مشغول است و روزى كه زمينه مساعد باشد، قيام مىكند و حكومت عدل جهانى را برپا مىسازد. همچنين، مىدانم كه تهمت و دروغ، جوابى جز تمسخر و خنده ندارد، اما آنچه موجب نقل اين داستان شد، همين قسمتهاى حقيقى آن است. براى من سؤال است كه آيا واقعاً بچهاى پنج ساله، مىتواند امامت يك امت را در شرايط سخت و متفاوت، براى چندصد سال بر عهده بگيرد؟ رهبرى يك امت و حتى رهبرى مردم يك شهر، به صلاحيتهاى خاصى نياز دارد كه توان علمى و مديريتى از جمله اين صلاحيتهاست. يك كودك به طور طبيعى، فرصتى براى آموختن اين دانشها و تمرين مهارتها ندارد. علاوه بر اينكه شما شيعيان معتقد هستيد، بايد وجوهات شرعى مثل خمس و زكات را هم به امام داد. آيا امامى كه خودش نابالغ است و حق تصرف در اموالش را ندارد، مىتواند در اموال شيعيان خود تصرف كند و در باره آنها تصميم بگيرد؟ آيا خود شما حاضريد اختيار فكر و جان و مالتان را به دست يك بچه پنج ساله
بدهيد؟
حرفهاى خليل حسابى فكرم را مشغول مىكند. به چهره سعيد و نادر نگاه مىكنم. همين احساس را در چهره آنها هم مىبينم. هر سه نفر منتظريم سيد حرفى بزند. سيد سرش را پايين انداخته و با تسبيحاش بازى مىكند. پس از چند ثانيه، سرش را بالا مىگيرد و سكوت را مىشكند. پيش از هر چيز، از نكتهسنجى و انصاف خليل تعريف مىكند و بعد سؤالى از او مىپرسد: به نظر شما حضرت يحيى و عيسى پيامبر بودند يا نه؟
بله، آنها از پيامبران بزرگ بودند.
مىدانيد آنها در چه سنى به پيامبرى رسيدند؟
نه، شما بگوييد.
بنا به تصريح قرآن كريم، حضرت عيسى در گهواره به مقام نبوت رسيد و در همان حال با مردم صحبت كرد.
[مريم] به او اشاره كرد. گفتند: چگونه با كودكى كه در گهواره است، سخن بگوييم؟ [ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و] گفت: من بنده خدايم او كتاب [آسمانى] به من داده و مرا پيامبر قرار داده است. (1)حضرت يحيى هم وقتى كودكى خردسال بود، به مقام نبوت رسيد، چنانكه در قرآن مىخوانيم: «اى يحيى! كتاب [خدا] را با قوت بگير و ما
1) فَأَشارَتْ إِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا* قالَ إِنّي عَبْدُ اللّهِ آتانِي الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا مريم: 29 و 30.
فرمان نبوت [و عقل كافى] در كودكى به او داديم». (1)
برادر عزيز، خليل! حرف شما در مورد افراد عادى درست است. انسانهاى عادى بايد دوران كودكى و جوانى را طى كنند، سالها به مدرسه و دانشگاه بروند و آموختههاى خود را به كار بگيرند تا به مرور زمان، صلاحيتهاى علمى و عملى پيدا كنند، ولى حساب انبياء و اولياى الهى از مردم عادى جداست. آنها از راه كتاب و مدرسه علمى نمىآموزند، بلكه از راه الهام و تعليم خداوند معارف دينى و علوم مورد نيازشان را مىآموزند. جنس اين علوم با علوم مدرسهاى تفاوت دارد. قرآن به اين نوع علوم، «علوم لدنّى» مىگويد؛ يعنى علومى كه از راه غير عادى و به طور مستقيم، از عالم غيب به فردى القا مىشود.
البته اين فقط حضرت يحيى و عيساى خردسال نيستند كه به آموزگار و مدرسه نيازى ندارند، بلكه همه پيامبران الهى در هر سن و سالى كه به مقام نبوت رسيدند، از راه الهام و تعليم خداوند، از آموزههاى الهى و اسرار هستى آگاه شدند، نه از راه آموزش و مدرسه. درست به همين دليل است كه خداوند در قرآن، پيامبر اسلام را امّى معرفى مىكند. (2)امّى؛ يعنى مدرسه نرفته، نه جاهل و بىسواد.
مسائل مالى هم همينطور؛ بچههايى كه هنوز به سن بلوغ نرسيدهاند، چون هنوز سرد و گرم روزگار را نچشيدهاند و رشد عقلى پيدا نكردهاند،
ممكن است در معاملات اقتصادى دچار مشكل شوند. روى همين حساب، اختيار اموال خود را ندارند و بايد ولى يا قيّم آنها در مورد مسائل مالى آنها تصميم بگيرد، ولى انبياء و اولياى الهى كه از نظر عقلى در اوج هستند و هيچگونه كمبودى ندارند، به ولىّ يا قيّم نيازى ندارند و نه تنها مىتوانند در مورد مسائل مالى خود تصميمگيرى كنند، بلكه مىتوانند درباره اموالى مانند خمس و زكات هم تصميم بگيرند. نمونهاش حضرت يحيى و عيسى كه در سنين خردسالى پيامبر شدند و رهبرى مردم را به دست گرفتند. آيا آنها براى تصرّف در اموالشان به اجازه كسى نياز داشتند؟
خليل كه با حوصله و دقت، حرفهاى سيد را گوش مىكند، وسط بحث تذكرى آييننامهاى مىدهد: البته سؤال من در مورد انبياء نبود. همه مسلمانها قبول دارند كه پيامبران خدا، علم خود را از راه آموزش و مدرسه به دست نياوردهاند. سؤال من درباره امام زمان(عج) بود كه چطور كودكى مىتواند، رهبر مردم شود؟
سيد در جوابش مىگويد: علم لدنى، مخصوص پيامبران نيست، بلكه هر كس شايستگى آن را داشته باشد، خدا به او مىدهد. جالب اين است كه خداوند در قرآن، علم لدّنى را در مورد حضرت خضر مطرح مىكند و مىفرمايد: « [در آنجا] بندهاى از بندگان ما را يافتند كه رحمت [و موهبت عظيمى] از سوى خود به او داده و علم فراوانى از نزد خود به او
آموخته بوديم». (1)حضرت خضر نه پيامبر بود و نه جانشين پيامبر، ولى مطالبى مىدانست كه حتى حضرت موسى با وجود پيامبريش، نمىدانست. در ماجراى همراهى حضرت موسى با خضر، بسيارى از رفتارهاى خضر مثل كشتن كودك، سوراخ كردن قايق كودكان يتيم و خراب كردن ديوار، به نظر حضرت موسى بىمعنا و شايد خلاف شرع مىرسيد، ولى با توضيحات بعدى حضرت خضر، معلوم شد هر يك از آنها رمز و رازى دارد كه موسى(ع) از آنها آگاه نيست. (2)بنابراين، داشتن علم غيب و علوم لدنى، مخصوص پيامبران يا پيرمردان نيست، بلكه هر كس شايستگى آن را داشته باشد، به او داده مىشود.
خليل كه گويا جواب خود را در مورد علم امام گرفته، هنوز در مورد تصرفات مالى امام در زمان كودكى ابهام دارد. اين را مىشود از حرفهايش فهميد:
من روايتى ديدهام كه نشان مىدهد امام دهم شيعيان، امام هادى، اجازه تصرف در اموالش را نداشته است. در اصول كافى، روايتى از پدر امام هادى(ع)؛ يعنى امام جواد(ع) نقل شده است كه در آن به يكى از اصحاب خود وصيت كرده، اموال مربوط به فرزندم نزد تو امانت باشد تا روزى كه هادى به سن بلوغ برسد. آن وقت مىتوانى اموالش را به او بدهى. مطابق اين وصيت، امام هادى(ع) گرچه در دوران كودكى و پيش
از بلوغ به امامت رسيده، ولى هنوز اختيار اموال خود را نداشته است. (1)سيد با دو سه بار احسنت احسنت گفتن به خليل، اهل مطالعه و تحقيق بودن او را تحسين مىكند و در پاسخش مىگويد:
اين روايت به دليل شرايط سخت و خفقان بار آن دوران، با زبان رمزى و كنايى، مطلبى را بيان كرده تا اگر دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) هم اين وصيت را شنيدند، امام بعدى را نشناسند و نتوانند كارى بكنند. منظور از «بلوغ» در اين روايت، بلوغ معنوى است نه بلوغ جسمى و منظور از بلوغ معنوى، امامت است؛ يعنى وقتى امام هادى(ع) به امامت رسيد، اين اموال را به او برگردان! (2)مانند بلوغى كه خداوند در قرآن درباره حضرت يوسف مطرح مىكند: «و هنگامى كه به بلوغ و قوت رسيد، ما حكم [نبوت] و علم به او داديم و اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم». (3)يعنى وقتى حضرت يوسف به «بلوغ نبوت» رسيد، ما علم مورد نياز را به او داديم. منظور از «اموال» نيز ميراث علمى به جا مانده از پيامبر و امامان قبلى است كه دست به دست، بين امامان گرديده و در حال حاضر هم در اختيار امام زمان(عج) است. اگر منظور از اين اموال، اموال ظاهرى بود، حداقل، عدهاى از فقها بايد براساس اين روايت، فتوا مىدادند كه امام در سن كودكى، توان تصرف در اموال خود را ندارد و اختيار اموالش به
1) «... انّه أوصى إلى على ابنه بنفسه واخواته وجعل أمر موسى إذا بلغ اليه وجعل عبدالله بن المساور قائماً على تركته من الضياع و الأموال و النفقات و الرقيق و غير ذلك إلى أن يبلغ على بن محمّد ...». اصول كافى، ج 1، ص 325.
2) مرآة العقول، محمدباقر مجلسى، ذيل حديث مذكور.
3) (وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوي آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ) يوسف: 22.
دست غير معصوم است، در حالى كه هيچ يك از فقها چنين نظرى ندادهاند و حتى تصريح كردهاند، اينگونه احكام، به غير امام معصوم مربوط است و در مورد امام معصوم جارى نيست. (1)نادر دوباره با حرفى كه مىزند، فضاى بحث را عوض مىكند: آقا سيد! تكليف ايرانى بودن امام زمان(عج) را مشخص نكرديد. اگر واقعاً حضرت ايرانى هستند، زودتر بگوييد تا بيشتر پُز بدهيم!
سيد لبخندى مىزند و مىگويد: البته روايتى كه آقا خليل در مورد يزدگرد سوم مطرح كرد، در برخى كتابهاى روايى ما نيز نقل شده (2)، ولى به دليل ناشناخته بودن چند نفر از راويان آن (3)، مورد قبول ما نيست. اگر چنين روايتى معتبر و مورد قبول علماى شيعه بود، تا به حال، كلى روى آن مانور داده بودند!
نگاهى به ساعتم و بعد نگاهى به اطراف مىاندازم. آفتاب بالا آمده و بخشى از صحن مسجدالحرام را پوشانده است. سايهها كمكم عقب نشينى مىكند و جاى خود را به شعاع آفتاب مىدهد. ما هم از گرماى آفتاب بىبهره نماندهايم. به پيشنهاد سعيد و به قصد سايه نشينى، بلند مىشويم و به طبقه همكف مسجدالحرام در قسمت مسقف مىرويم تا با حوصله
1) الفصول المختاره، صص 149 و 150.
2) «... لمّا جلى الفرُس عن القادسية وبلغ يزدجرد بن شهريار ما كان من رستم وادالة العرب عليه ... خرج يزدجرد هارباً فى أهل بيته و وقف بباب الايوان و قال: ألسلام عليك أيها الايوان! ها أنا ذا منصرف عنك و راجع اليك أنا او رجل مِن وُلدى. فدخلت على أبى عبدالله(ع) فسألته عن ذلك وقلت له: ما قوله: او رجل من ولدى. فقال(ع): ذلك صاحبكم القائم بامرالله عزّوجلّ السادس من ولدى ...». بحارالانوار، ج 51، ص 162.
3) مانند: محمد بن على بن الحسن البوشنخانى؛ محمد بن سليمان و النوشجان بن البودمردان.
بيشترى صحبت كنيم. از پلههاى باب العمره بالا مىرويم و جايى روبهروى ناودان طلا در كنار ستونى حلقه مىزنيم. خليل همچنان به دنبال دانستن حقيقت، درباره زواياى متفاوت موضوع مهدويت و امامت است. براى او طول عمر امام زمان، چندان جاى تعجب نيست. عمر صدها ساله حضرت نوح و خواب سيصد و چند ساله اصحاب كهف را شواهد خوبى براى ممكن بودن و حتى واقع شدن آن مىداند، ولى فوايد امام غايب براى او جاى سؤال دارد و مىپرسد: به اعتقاد شيعيان، امام، جانشين پيامبر است و كار پيامبر را در هدايت و رهبرى مردم انجام مىدهد، ولى لازمه اين كار، حضور در صحنه اجتماع و در ميان مردم است. هدايت مردم با غيبت از مردم، چگونه سازگار است؟
سيد پاسخ خود را با سؤالى به ظاهر بىربط شروع مىكند: به نظر شما خلبان هواپيما و ناخداى كشتى، مسير خود را در آسمان و درياى بىكران چطور تشخيص مىدهند؟
خوب، معلوم است، با قطبنما.
قطب نما چطور مسير را نشان مىدهد؟
براساس ميدان مغناطيسى.
ميدان مغناطيسى را مىتوان حس كرد؟
خودش را نه، ولى آثارى دارد كه شبانه روز از آنها استفاده مىكنيم، مثل تعيين قبله و تشخيص جهت شمال و جنوب.
با اين پاسخهاى خليل، سيد خيلى مطمئن و جدى نتيجهگيرى مىكند و مىگويد: دوست من، خليل! آن خدايى كه روزانه ميليونها مسافر و گمشده را از طريق ميدان مغناطيسى نامحسوس هدايت مىكند و به مقصدشان مىرساند، مسافرت روحانى و معنوى ميلياردها انسان را در طول زمان ناديده نگرفته و براى آن همفكرى كرده.
اگر انسانها مقصد زمينىشان را با كمك ميدان مغناطيسى پيدا مىكنند، مقصد آسمانىشان را هم با كمك اولياى الهى تشخيص مىدهند. البته اولياى خدا گاه مثل خورشيد تابان، ديدنى هستند و گاه هم مانند خورشيد پشت ابر، قابل ديدن نيستند، ولى مردم از نور و گرماى آنها استفاده مىكنند. در روايتى از پيامبر اكرم(ص) نقل شده دوران غيبت مانند زمانى است كه خورشيد پشت ابر است، چنانكه در چنين حالتى، مردم از خورشيد استفاده مىكنند، ولى آن را نمىبينند، در زمان غيبت هم مردم از امام غايب بهره مىبرند، ولى او را حس نمىكنند. (1)خورشيد، واسطه فيض خداوند در روشنايى و نور مادى است و امامزمان(عج)، واسطه فيض خداوند در روشنى بخشى معنوى.
گويا خليل نخستينبار است كه مىشنود ولىّ خدا ممكن است پنهان باشد. اين را مىشود از ترديدش فهميد:
ولى انبياء و رهبران الهى هميشه در بين مردم بودهاند.
1) «والّذى بعثنى بالنبوة انّهم لينتفعون به ويستضيؤن بنور ولايته فى غيبته كانتفاع الناس بالشمس وان جلّلها السحاب». بحارالانوار، ج 52، ص 93.
و سيد در پاسخ ترديدش مىگويد: خير، خيلى وقتها هم بنا به مصالحى، به صورت كامل يا نسبى، از ديدهها پنهان بودهاند. نمونهاش حضرت يوسف است، كه دهها سال در ميان قوم خود، مردم كنعان نبود و حتى پدرش يعقوب پيامبر از او خبر نداشت. (1)پيامبر اسلام(ص) هم تا سه سال دعوت علنى نداشت و در اين مدت، به طور خصوصى و پنهانى، به هدايت و راهنمايى مردم مىپرداخت. حضرت موسى(ع) چهل روز در ميان قوم خود نبود و به ميقات رفت. (2)و بالاخره نمونه كامل آن، حضرت خضر است كه هيچ وقت دعوت علنى نداشت و مأمور مخفى خداوند بود، چنانكه حتى حضرت موسى هم او را نمىشناخت و از اسرار كار او آگاه نبود.
خوب است بدانيد در روايتهاى ما، امام مهدى(عج) به حضرت خضر تشبيه شده است (3)يعنى همچنانكه حضرت خضر ولىّ مخفى خدا است و بنا به مصلحت خداوند، به طور ناشناس به راهنمايى و هدايت مردم مىپردازد، حضرت مهدى(عج) هم به صورت غير محسوس مردم را هدايت و رهبرى مىكند و چه بسا خيلى وقتها مردم ايشان را ببينند، ولى نشناسند.
از نظر قرآن و روايتها، وجود انسان كامل و خليفه خدا، از آغاز تا پايان خلقت ضرورت دارد (4)و اگر لحظهاى نباشد، زمين و زمان دگرگون
1) كمال الدين و تمام النعمه، ص 81.
2) ر. ك: اعراف: 142:(وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ قالَ مُوسى لأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي).
3) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص 384.
4) (إِنِّي جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً؛ «من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد». استفاده از جمله اسميه، به معناى وجود هميشگى خليفه خداوند بر روى زمين است.
خواهند شد. (1)اولين انسان، حضرت آدم، حجت خدا و پيامبر اوست و آخرين انسان نيز حجت خدا و انسان كامل خواهد بود. خداوند لحظهاى انسان را بدون حجت و راهنماى معصوم رها نمىكند، ولى بنا به مصلحت خويش، گاهى حجت او آشكار و محسوس است و گاه پنهان و نامحسوس.
اما اينكه چرا حجت خدا گاهى پنهان و غايب است، از حد علم و فهم ما بيرون است. در روايتهاى شيعه، به اين نكته اشاره شده است كه مصلحت حقيقى غيبت امام زمان، تنها بعد از ظهور آن حضرت مشخص خواهد شد و پيش از آن كاملًا روشن نيست. (2)البته هدايت كردن امام زمان(عج)، از نوع هدايت تشريعى نيست؛ يعنى مانند پيامبران گذشته، دين جديد و احكام ويژهاى ندارد، بلكه هدايت ايشان از نوع تكوينى و تصرف در دلها و عقول است. هر انسانى به هر ميزان كه صلاحيت و شايستگى داشته باشد، بر اثر هدايت آن انسان كامل، به هدايت مىرسد. هر چه شايستگى و زمينه روحى- روانى افراد بيشتر
1) «قال الصادق(ع): إنّ الأرض لاتخلو من حجة لله ولكنّ الله سيُعمي خلقه منها بظلمهم وجورهم واسرافهم على أنفسهم ولو خلت الأرض ساعة واحدة من حجة لله لساخت باهلها ولكنّ الحجّة يعرف الناس ولايعرفونه كما كان يوسف يعرف النّاس و هم له منكرون». بحارالانوار، ج 51، ص 113.
2) «قال الصادق(ع): ... وجه الحكمة فى غيبته وجه الحكمة فى غياب من تقدّمه من حجج الله تعالى ذكره. ان وجه الحكمة فى ذلك لا ينكشف إلّا بعد ظهوره ... يا ابن الفضل انّ هذا الأمر امر من امر الله تعالى و سرّ من سرّ الله ...». كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص 482.
باشد، بهرهگيرى آنان از آن واسطه فيض الهى بيشتر خواهد بود. گرچه همه مردم به طور مستقيم يا غيرمستقيم، از فيض آن امام مهربان بىنصيب نيستند، ولى بيشترين بهرهبردارى از آن حضرت، مخصوص افراد آمادهاى است كه با عمل به آموزههاى اسلام، زمينه بيشترى براى رسيدن به كمالات بالاتر در خود به وجود آوردهاند. اين افراد با قبولى در آزمون كلاس عقايد، فقه و اخلاق، مجوز ورود به كلاس خصوصى امام معصوم را گرفتهاند. تا در پيچ و خمهاى دشوار زندگى، وقتى شبهههاى اعتقادى و اخلاقى بر انسان هجوم مىآورد، وقتى حق و باطل به باريكى يك تارِ مو از هم فاصله دارد و وقتى شناخت و انتخاب حق و عمل به آن، از راه رفتن روى لبه شمشير سختتر است، با دستگيرى امام معصوم، به راحتى حق را انتخاب و از باطل دورى كنند.
ماجراى درگيرى حق و باطل و نور و ظلمت همچنان ادامه دارد، تا وقتى تعداد انسانهاى حقطلب بيشتر و بيشتر شود و زمينه براى ظهور حضرت مهدى(عج) و برقرارى حكومت عدل جهانى فراهم گردد.
همه سراپاگوش شدهايم. داستان بلند خلقت و پايان شيرين آن، توجه همه را جلب كرده است. گويا خليل هم ترجيح مىدهد كمتر حرف بزند و بيشتر گوش كند، ولى وقتى از ظهور منجى و پايان خوش تاريخ مىشنود، نمىتواند جلوى سؤالش را بگيرد. از زبان ديگران چيزهايى به نام شيعه شنيده است كه با شنيدههاى فعلىاش به كلى متفاوت است:
گرچه شما گفتيد امام مهدى(عج) دين جديدى نمىآورد، ولى بعضىها مىگويند: بنابر روايتهاى شيعه، امام مهدى(عج) به هنگام ظهور، دين
جديدى مىآورد و طور ديگرى قضاوت مىكند. آن حضرت مطابق شريعت حضرت داود قضاوت مىكند (1)، از طرفين دعوا شاهد و دليل نمىخواهد و مطابق ميل خود قضاوت مىكند. آيا چنين روايتهايى هست؟ و اگر وجود دارد، چطور با حرف شما سازگارى دارد؟
سيد به ساعتش نگاه مىكند، من هم ناخودآگاه همينكار را مىكنم. عقربههاى ساعت، عدد 8 را نشان مىدهد. سيد از قرارش با افراد كاروان در ساعت 9 خبر مىدهد. با اين حال، نمىخواهد سؤال خليل را بىجواب رها كند. از اينكه ناگزير است جواب مختصرى دهد، عذرخواهى مىكند. اين بارهم از مطلبى به ظاهر بىربط شروع مىكند:
به همين صورت تا زمانى كه از طريق انسانهاى معصوم، اديان الهى به دست مردم مىرسد، دين خدا، پاك و خالص است، ولى وقتى درگذر زمين و زمان، از زبان اين و آن شنيده مىشود، به رنگ صاحب صدا در مىآيد و از خلوص و پاكى آنها كاسته مىشود. راز نسخ شرايع گذشته و ظهور اسلام به عنوان آخرين دين الهى نيز همين است، ولى خود اسلام، پس از صدها و شايد هزاران سال فاصله گرفتن از زمان رحلت پيامبر تا
1) «قال الصادق(ع): اذا قام قائم آل محمد [حكم بين الناس بحكم داود لايحتاج إلى بينة يلهمه الله تعالى فيحكم بعلمه ...». بحارالانوار، ج 52، ص 339.
ظهور آخرين حجت خدا، دچار حذف و اضافههاى فراوانى مىشود، چنانكه به تعبير خود پيامبر اسلام(ص)، از اسلام فقط اسم و جسمى باقى مىماند (1)و از محتوا و روح خالى مىشود. در چنين شرايطى، با ظهور اماممهدى(عج)، حذف و اضافههاى صورت گرفته از بين مىرود و روح اوليه اسلام به آن دميده مىشود.
به نظر كسانى كه با اسلام ناخالص خو كردهاند، دين امام مهدى(عج)، دينى غير از اسلام است، ولى به عقيده كسانى كه اسلام ناب را از جويبار اهل بيت(عليهم السلام) رديابى كردهاند، اسلام حضرت مهدى(عج)، همان اسلام ناب جدش رسول خداست.
داستان قضاوت آن حضرت هم عيناً همينطور است. آن حضرت، مطابق احكام دين جدش، گاهى براساس شواهد و دلايل ظاهرى حكم مىكند و گاهى بر اساس علم خود. علم قاضى، مانند شواهد و دلايل ظاهرى حجت است و قاضى مىتواند براساس علم خود- و نه ميل و سليقهاش- قضاوت كند. چون قضاوتهايى كه حضرت داوود براساس علم خود مىكرده، شهرت پيدا كرده است، اسم اين نوع قضاوتها، «قضاوت به حكم داوود» شده است و منظور اين نيست كه امام زمان(عج)، مطابق احكام دين حضرت داوود قضاوت خواهد كرد. (2)
1) «سيأتى على النّاس زمانٌ لايبقى من القرآن إلّا رسمُه و من الإسلام إلّا اسمه. يسمّون به وهم أبعد الناس منه ...». الكافى، ج 8، ص 307.
2) «قال الصادق(ع): إذا قام قائم آل محمد حكم بين الناس بحكم داود لايحتاج إلى بيّنة يلهمه الله تعالى فيحكم بعلمه و يخبر كل قوم بما استبطنوه و يعرف وليّه من عدوّه بالتوسم». بحارالانوار، ج 52، ص 339.
سيد مشغول جمع كردن وسايلش مىشود و اين يعنى قصد رفتن و خداحافظى دارد. همگى برمىخيزيم و با خليل خداحافظى مىكنيم. آدرسهاى ايميل و شمارههاى همراه نيز چندبار ميانمان رد و بدل مىشود و سرانجام، با خنده و صميميت از يكديگر جدا مىشويم.
به كودكى مىمانم كه در آغوش مادرش آرميده و در خوابى خوش فرو رفته. دستان پرمهر مادر، موهايش را نوازش مىدهد و از هر هراسى در امانش مىدارد. با كمترين احساس تشنگى و گرسنگى، مادر شيرش را به كامش مىريزد و از هر خوردنى و نوشيدنى ديگر، بىنيازش مىكند.
امّا ... و هزار امّا ... از وقتى كه دستى بىرحم و نامهربان، گريبانش را چنگ زند و با يك دنيا سنگدلى، او را از آغوش مهربان مادرش بربايد. در چنين شرايطى اشك است كه از چشمهاى كودك فوران مىكند و با آن، همه اطرافيان را به كمك مىخواند.
و حالا چه كسى درك مىكند كه من خودم را از آن كودك ربوده شده، ناكامتر و ناآرامتر مىبينم. تازه چند روزى بود كه با فاصله گرفتن از دايههاى به ظاهر مهربانتر از مادر، طعم شيرين كام گرفتن از مادر هستى را چشيده بودم و نزديك بود با به هم رفتن پلكهايم، آرامشى
معصومانه را تجربه كنم.
امّا ... و هزار امّا ... از دست بىرحم زمان كه عقربههايش به سقف سَفَر چسبيده، گريبانم را گرفته و مىخواهد از سرزمين مادرى جدايم كند؛ همانجا كه اولين خانه بود براى آدم و بنىآدم بر روى كره خاكى.
اكنون خوب مىفهمم، حال ذرات آهن را در گردونه ميدان مغناطيسى و حال زمين را در گردش عاشقانهاش به دور كانون گرمى و نور.
نيروى جاذبه اين خانه، به قدرى است كه از دست طواف وداع هم كارى برنمىآيد؛ براى نرم كردن دلم، براى بيرون رفتن از اين خانه.
از نماز طواف وداع كمك مىگيرم. در حال نماز و در كسرى از ثانيه، مرور مىكنم همه قول و قرارهايى را كه در مسجدالنبى، بقيع، مسجد شجره و مسجدالحرام با خدا گذاشتهام و تمام آنچه را با زبان التماس و دعا از او خواستهام، شرمندهام از قولهايى كه تا به حال شكستهام و هراسناكم از قولهايى كه از اين پس مىشكنم.
پنجه بىرحم زمان را بيش از هر وقت ديگر، بر وجودم حس مىكنم كه مرا به بيرون رفتن از حريم حرم وامىدارد. با يك دنيا بىرغبتى، راه مروه را پيش مىگيرم. با گامى به پيش و گامهايى به پس، فاصلهام را با خانه خدا بيشتر مىكنم. با هر چند قدم، بىاختيار سرم مىچرخد تا آخرين تصويرهاى كعبه و مسجدالحرام در ذهنم ذخيره شود. با عبور از لابلاى ستونهاى متراكم مسجدالحرام و پاگذاشتن به مسعى، كمكم كعبه گم مىشود و اين زيباى سياه جامه، از پشت قطرههاى اشك، به رؤيايى شيرين بدل مىشود. از دلم مىگذرد آيا مىشود دوباره مسافر قبله شوم؟!
مسجد الحرام
جمعه- يازدهم ارديبهشت 1388
قرآن كريم
نهجالبلاغه، فيضالاسلام.
آفتاب سرخ غمگين، كمال السيد، ترجمه حسين سيدى، چاپ اول، تهران، انتشارات مدرسه، 1377 ه. ش.
آيين وهابيت، جعفر سبحانى، چاپ پنجم، دفتر انتشارات اسلامى، 1372 ه. ش.
الاختصاص، شيخ مفيد، قم، جامعه مدرسين، بىتا.
اختيار معرفة الرجال(معروف به رجال كشى)، شيخ طوسى، قم، مؤسسه آلالبيت:، 1404 ه. ق.
اسد الغابة فى معرفة الصحابه، عزالدين بن الاثير ابوالحسن على بن محمدالجزري، بيروت، دارالفكر، 1409 ه. ق.
إعلام الوري بأعلام الهدي، شيخ طبرسى، چاپ سوم، تهران، نشر اسلامية، 1390 ه. ق.
الاقتصاد الهادي الى طريق الرشاد، شيخ طوسى، قم، جامع چهل ستون، 1400 ه. ق.
الامامة و التبصرة من الحيره، ابن بابويه قمى، قم، مدرسه امام مهدي [، بىتا.
انساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بلاذري، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1417 ه. ق.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه. ق.
البداية و النهايه، ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى، بيروت، دارالفكر، 1407 ه. ق.
بصائر الدرجات الكبري، محمد بن حسن بن فروخ الصفار، تهران، مؤسسةالأعلمى، 1404 ه. ق.
پاسخ به شبهات وهابيت، سيد حسن طاهرى خرم آبادى، چاپ اوّل، دفتر انتشارات اسلامى، 1384 ه. ش.
تاريخ الأمم و الملوك، ابن جرير طبرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، بىتا.
التاريخ القويم لمكة و بيت الله الكريم، محمد طاهر الكردى المكّى، مكةالمكرمه، مكتبة النهضة الحديثه، 1385 ه. ق.
تاريخ تحليلى اسلام(تا پايان امويان)، سيد جعفر شهيدى، شركت چاپ و نشر كتابهاى درسى ايران، تهران، 1377 ه. ش.
تاريخ عصر غيبت، پور سيد آقايى، جبارى، عاشورى، حكيم، چاپ دوم، قم، مؤسسه انتشارات حضور، 1383 ه. ش.
تاريخ يعقوبى، احمد بن ابىيعقوب بن جعفر بن وهب المعروف باليعقوبى، بيروت، دارصادر، بىتا.
تجارب السلف، هندوشاه بن سنجر صاحبى نخجوانى، چاپ سوم، تهران، كتابخانه طهورى، 1357 ه. ش.
تحفة الاحوزي فى شرح الترمذي، الحافظ ابىالعلا المباركفوري، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1410 ه. ق.
تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، باقر شريف قرشى، مشهد مقدس، كنگره جهانى حضرت رضا(ع)، 1372 ه. ش.
تذكرة الحفاظ، ابوعبدالله شمس الدين الذهبى، مكتبة الحرام المكّى، بىجا، بىتا.
تذكرة الموضوعات، محمد طاهر بن الهندي الفتنى، بىنا، بىتا، بىجا.
تصحيح اعتقادات الاماميه، شيخ مفيد، چاپ دوم، بيروت، دارالمفيد، 1414 ه. ق.
تفصيل وسائل الشيعه، محمد بن الحسن الحر العاملى، چاپ دوم، قم، تحقيق و نشر موسسه آل البيت:، 1414 ه. ق.
حوار حول الصحبة و الصحابه، جعفر سبحانى، چاپ دوم، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، 1424 ه. ق.
حياة الامام موسى بن جعفر(ع)، باقر شريف القرشى، چاپ اول، بيروت، دارالبلاغه، 1413 ه. ق.
خسى در ميقات، جلال آل احمد، چاپ هفتم، تهران، انتشارات رواق، تهران، 1357 ه. ش.
الدرالمنثور، جلال الدين سيوطى، چاپ اول، نشر دارالمعرفه، 1365 ه. ش.
دفاع عن التشيّع، السيد نذير الحسنى، چاپ اول، قم، موسسة الاسلامية العامه للتبليغ و الارشاد، 1421 ه. ق.
راهنماى حقيقت، جعفر سبحانى، چاپ دوم، تهران، مشعر، 1385 ه. ش.
زندگانى امام زين العابدين على بن الحسين(ع)، سيد محسن امين، چاپ سوم، تهران، اميركبير، 1374 ه. ش.
زندگانى على بن الحسين(ع)، سيد جعفر شهيدى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه. ش.
سفر به قبله، هدايت الله بهبودى، چاپ اول، تهران، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، 1370 ه. ق.
سفينة البحار، شيخ عباس قمى، چاپ اول، دار الأسوه، 1414 ه. ق.
سنن ابىداود، سليمان بن اشعث سجستانى، چاپ اوّل، بيروت، دارالفكر، 1410 ه. ق.
سنن ترمذى، محمد بن عيسى الترمذي، بيروت، دارالكفر، 1403 ه. ق.
السيرة الحلبيه، على بن برهان الدين حلبى، چاپ سوم، بيروت، دار الكتب العلميه، 1427 ه. ق.
سيرة النبى(ص)(سيرة ابن هشام)، محمد بن اسحاق، مكتبة محمد على صبيح و اولاده، 1383 ه. ق.
شبهات و ردود حول امامة اهل البيت و وجود المهدي المنتظر [، السيدسامى بدرى، چاپ سوم، قم، ناشر مؤلف، 1421 ه. ق.
شرح اصول كافى، صدرالدين محمد ابراهيم شيرازى، چاپ اول، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1367 ه. ش.
شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، داراحياء الكتب العربيه، بىتا.
شيعهشناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، چاپ اول، تهران، مشعر، 1382 ه. ش.
الصحبة و الصحابه، حسن فرحان المالكى.
صحيح بخارى، امام ابىعبدالله محمد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دارالفكر، 1401 ه. ق.
صحيح مسلم، امام مسلم بن حجاج نيشابورى، بيروت، دارالفكر، بىتا.
صلاة المؤمن، سعيد بن على وهف القحطانى، چاپ اول، رياض، جامعةالملك سعود، 2001 م.
العقد الفريد ابن عبد ربّه اندلسى، مصر، 1367 ه. ق.
عقيده اهل سنت و جماعت، محمد بن صالح العثيمين، چاپ چهارم، رياض، وزارت امور اسلامى و اوقاف عربستان سعودى، 1428 ه. ق.
علل الشرايع، شيخ صدوق، النجف الاشرف، مكتبة الحيدريه، 1386 ه. ق.
عنصر مبارزه در زندگانى ائمه:، آيت الله العظمى سيد على خامنهاى، كنگره جهانى حضرت رضا(ع)، 1365 ه. ش.
عوالى اللئالى، ابن ابىجمهور الاحسائى، چاپ اول، قم، بىنا، 1403 ه. ق.
عيون اخبار الرضا(ع)، شيخ صدوق، چاپ اول، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1404 ه. ق.
الغيبه، شيخ طوسى، چاپ اول، قم، مؤسسه معارف اسلامى، 1411 ه. ق.
فتح الباري فى شرح صحيح البخاري، ابن حجر عسقلانى، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفه، بىتا.
فرق و مذاهب كلامى(ويراست دوم)، على ربانى گلپايگانى، چاپ دوم، قم، مركز جهانى علوم اسلامى، 1381 ه. ش.
الفصول المختاره، شيخ مفيد، چاپ دوم، بيروت، دارالمفيد، 1414 ه. ق.
فى ظلال التوحيد، جعفر سبحانى، چاپ اول، تهران، نشر مشعر، 1421 ه. ق.
الكافى، ابىجعفر محمد بن يعقوب كلينى رازى، چاپ سوم، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1367 ه. ق.
كشف الغمة فى معرفة الائمه، على بن عيسى بن ابىالفتح الاربلى، چاپ دوم، بيروت، دارالاضواء، 1405 ه. ق.
كفاية الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر:، خزاز قمى رازى، قم، انتشارات بيدار، 1401 ه. ق.
كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، قم، دفتر نشر اسلامى، 1405 ه. ق.
كنزل العمال، متقى هندى، بيروت، مؤسسه الرساله، بىتا.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدين الهيثمى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408 ه. ق.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن على بن الحسين بن على المسعودي، چاپ دوم، قم، دارالهجره، 1409 ه. ق.
مستدرك الحاكم(المستدرك على الصحيحين)، محمد بن محمد حاكم نيشابورى، بيروت، دارالمعرفه، 1406 ه. ق.
مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دار صادر، بىتا.
المصنف، ابن ابىشيبه كوفى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1409 ه. ق.
معالم المدرستين، سيد مرتضى عسكرى، چاپ دوم، مركز الطباعة و النشر للمجمع العالمى لاهل البيت:، 1426 ه. ق.
المعجم الكبير، سليمان بن احمد بن ايوب اللخمى الطبرانى، چاپ دوم، قاهره، مكتبة ابن تيميه، بىتا.
مكتب در فرآيند تكامل، حسين مدرسى طباطبايى، نيوجرسى امريكا، مؤسسه انتشارات داروين، بىتا.
من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، چاپ دوم، قم، 1404 ه. ق.
منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر، لطف الله صافى گلپايگانى، چاپ سوم، تهران، مكتبة الصدر، بىتا.
الميزان فى تفسير القرآن، محمدحسين طباطبايى، چاپ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374 ه. ش.
النزاع و التخاصم بين بنىامية و بنىهاشم، تقى الدين احمد بن على المقريزي، بىجا، بىتا.
نقش ائمه در احياء دين، سيد مرتضى عسكرى، تهران، مجمع علمى اسلامى، 1370 ه. ش.
النوادر، احمد بن عيسى اشعرى قمى، چاپ اول، قم، تحقيق و نشر مؤسسه امام مهدى [، 1408 ه. ق.
وهابيت بر سر دو راهى، ناصر مكارم شيرازى، چاپ چهارم، قم، مدرسه الامام على بن ابىطالب(ع)، 1385 ه. ش.
الوهابية فى الميزان، جعفر سبحانى، چاپ دوم، قم، موسسه امام صادق(ع)، 1382 ه. ش.
وهابىها(ترجمه كتاب كشف الارتياب)، سيد محسن امين، چاپ سوم، تهران، انتشارات امير كبير، 1367 ه. ش.
ينابيع المودة لذوي القربي، سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، چاپ اول، بىجا، دارالاسوه، 1416 ه. ق.