ghaemiyeh.com
سرشناسه : علیزاده موسوی، مهدی، ۱۳۴۹ -
عنوان و نام پديدآور : موسم بیداری : گذری بر خاطرات سفر حج / سیدمهدی علیزادهموسوی؛ [برای] حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۳۶ ص.
شابک : ۲۳۰۰۰ ریال978-964-540-227-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : عنوان روی جلد: موسم بیداری تحلیل سیاسی اجتماعی حج.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیزاده موسوی، مهدی، ۱۳۴۹ -
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سفرنامهها
موضوع : زیارتگاههای اسلامی -- عربستان سعودی
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/ع۸۶۵م۸ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۲۹۹۰۴
سفر معنوى و روحانى حج، ظرفيتهاى بسيارى در ايجاد و تعميق كمالات انسانى دارد. در طول تاريخ، اين سفر معنوى منظومهاى گرانبها از فضائل اخلاقى و سالكان طريق الى الله را به تصوير كشيده و جاودانه تاريخ گردانيده است تا براى هميشه الگوى مؤمنان باشد.
اين اقيانوس عظيم معارف دينى چنان پرگوهر است كه هر زائرى را به وجد مىآورد و او را بر آن مىدارد تا ديدهها، شنيدهها و دستآوردهايش از اين سفر معنوى را به كمك كلمات در صفحات بگنجاند. سفرنامههاى متعدد و متنوع در سطوح مختلف كه با رويكردهاى مختلف سفر حج را بررسى و تشريح كرده است، گواه اين مدعاست.
اين سفرنامهها هر چند داستانگونه و حكايتوار هستند، ولى به صورت غيرمستقيم معارف حج را براى مشتاقان بيان مىكنند و آنها
را در فضاى حج قرار مىدهند تا لحظه به لحظه اين سفر را تصور و درك نمايند.
اثر حاضر حاصل كوشش حجت الاسلام و المسلمين دكتر سيد مهدى عليزاده موسوى است كه ضمن بيان خاطرات و حوادث سفر حج، فضايل، آداب، مناسك و جنبههاى سياسى- اجتماعى آن را بازگو كرده است.
ضمن تشكر از زحمات ايشان، اميدواريم اين اثر مورد استفاده زائرين خانه خدا قرار گيرد.
انه ولى التوفيق
گروه سياسى- اجتماعى
مركز تحقيقات حج
مىدانم كه عمر اين سفر نيز كوتاه است و تا چشم روى هم بگذارى تمام مىشود و تو، ناباورانه صداى خش خش گامهاى سنگين زمان را بر برگهاى زرد و قرمز عمرت مىشنوى؛ بىآنكه بتوانى كارى كنى، فقط تماشا مىكنى و گاه، آه از نهادت برمىخيزد كه «يادش بخير».
سفرنامه بسيار نوشتهام؛ سفرهاى خارجى و داخلى. اما همين كه دستنوشتهها تمام مىشد، اين پرسش اساسى ذهنم را به خود مشغول مىكرد كه آيا اين نوشتهها و تجربههاى شخصى، ارزش چاپ دارد؟ واين سؤال رفتهرفته در وجودم جان مىگرفت و به اين پرسش منتهى مىشد كه خاطرات سفرهاى من، پاسخگوى چه نيازى در مخاطب است؟ سفرنامه هند و يا مأموريتهاى كارى داخل كشور، آيا با وجود جذابيتهايى كه براى من داشتند، مىتوانست براى ديگران نيز جذاب باشد؟
پاسخ احساسم به اين پرسش منفى بود و همين نيز مانع از انتشار آن مىشد.
در اين سفر، هنگامى كه تصميم گرفتم بنويسم، از همان ابتدا اين سؤال ذهنم را مشغول كرد؛ بسيارى به مكه رفتهاند و سفرنامهها و خاطرات زيادى نيز نوشتهاند و از سويى، مطبوعات و رسانهها نيز به خوبى آن را پوشش دادهاند، با اين وجود، چه نيازى به نوشتن من است؟ آن هم با قلم خسته و ملول! اما وقتى دست به قلم بردم، حسى غريب در من زنده شد كه مانند آن را در نوشتن خاطرات سفرهاى ديگر، تجربه نكرده بودم.
در اين گزارش، ناخواسته، ديگر مخاطب برايم چندان مهم نبود و اين درونم بود كه مىخواست بنويسم. سفرى كه احساس مىكردم برايم زايش و زدايش به همراه دارد و همين، شوق به نوشتن را در وجودم زنده مىكرد. مىخواستم احساسم را بنويسم، تجربههاى معنوى شيرينى كه- در نخستين سفر حج واجبم- مىتوانست نقطه عطفى در تاريخ زندگىام باشد. حج را مرگى مىدانستم كه تفاوتش با مرگهاى دنيوى، بازگشتش بود؛ يعنى مىمردم و دوباره زنده مىشدم و يك فرصت طلايى ديگر، فرصتى كه براى مردگان دنيا هرگز پيش نمىآيد. مىخواستم هرگاه دلم براى لحظات ملكوتى- كه هنوز تجربه نكردهام و اميدوارم تجربه كنم- تنگ شد، نگاهى به اين اوراق بيندازم و براى لحظاتى هم كه
شده، ياد آن لحظههاى روحانى را زنده كنم.
و در يك جمله، مىخواستم احساسم را به عنوان كسى كه نخستين سفر حجش را انجام مىدهد، آن هم در كسوت «روحانى معين»، بر روى كاغذ بياورم؛ هرچند، جنس احساس و قلم و كاغذ دوتاست و هرگز نمىتوان جنس مجرد را با اشياى مادى ترسيم كرد؛ اما باز قلم و كاغذ به احساس نزديكترند.
از طرف ديگر پرسشى از همان سالهاى كودكى ذهنم را به خود مشغول كرده بود؛ چرا پدرم- كه به عنوان روحانى بيش از سى سفر به حج رفته است- هنوز هم كه نام حج، مكه، مسجدالحرام، مسجدالنبى(ص) و بقيع را مىشنود، مرغ جانش پر مىكشد، و حالا كه ديگر در بستر افتادهاست و نيمى از بدنش فلج شده و قدرت تكلّم را از دست داده است، باز با آخرين رمقهايش مىگويد: «مرا هم به مكه ببر»!
در اين لحظهها كه براى او پايان دنياست، چه جذبه و احساسى اينگونه شيفتهاش كرده است؟ احساسى كه هرگاه از او پرسيدم، فقط گفت: «يك بار كه بروى، عاشق مىشوى!» اما چرا؟ نتوانست قانعم كند و اين من بودم كه مىخواستم ببينم آيا عاشق مىشوم؟ و اگر عاشق مىشوم، چرا و چگونه؟ چه چيزِ حج، انسان را عاشق مىكند؟ اگر ظواهر است كه كشورهاى به مراتب مدرنتر از عربستان را
ديدهام و اگر معناست كه همينجا در جوار حضرت رضا و معصومه(ع) همان سنخيت و حالت وجود دارد! و اگر غربت بقيع است كه اين غربت را در سفر كربلا و نجف تجربه كردهام و ...
به راستى چه رازى در سفر خانه خدا نهفته است كه «مالكوم ايكس»- نومسلمانى سياه پوست از امريكا- پس از سفر حج مىگويد:
دوازده روزى كه در مكه بودم و حج انجام دادم، نگاهم را به زندگى و جهان آنچنان تغيير داد كه 39 سال زندگى، چنين تحولى را در من ايجاد نكرد! (1)
و سرانجام دنيايى از اين پرسشها، ميان من و قلم، پيوندى ايجاد كرد كه بسيار عاشقانه و زيبا بود؛ لحظههايى را تجربه كردم كه در طول سالها نوشتن، مانندش را سراغ نداشتم و چه زيبا در اين سفر، قلم و كاغذ، محرم خلوت و تنهايى من شدند!
در پايان، براى كاملتر شدن بحث، با مراجعه به منابع گوناگون، بخشهايى را به متن افزودم، هر چند كمى مطالب را تحت تأثير قرار داده است، اما براى آنكه فقط تجربيات شخصى نباشد و براى ديگران نيز مفيد باشد، ارائه شده است.
اين اثر را به پدرم كه روحش لحظهاى در عطش ديدار خانه دوست
آرام نداشت،
تقديم مىكنم.
سيد مهدى عليزاده موسوى
1) Goldman, P., The Death and Life of Malkom X, London, 1974, P. 166.
از در كه وارد شدم، جلو آمد؛ كاپشن قرمزى پوشيده بود؛ محجوب و با موهايى نسبتاً بلند و چشمانى نافذ. خيلى با احتياط نگاه مىكرد. گفت، نتوانسته در جلسات شركت كند و اگر امكان دارد، بهطور خلاصه كليات را برايش بگويم. گفت، يكى از بستگانش نيز در كاروان است، اما او هم نتوانسته شركت كند. جملهاى گفت كه نفهميدم: «من هم هستم! اما شايد نيامدم.»
تا آخر جلسه فكرم مشغول اين جمله بود! چرا نمىخواست بيايد؟! روحانى كاروان درباره اسرار و راز و رمز حج سخن مىگفت.
صحبتهاى روحانى كاروان كه تمام شد، قرائت تعدادى از زائران را اصلاح كردم. بعد، آن جوان نزديك آمد؛ گفتم: به دوستت هم بگو بيايد، تا بهتر متوجه شود. سرى تكان داد كه: نه، او زن است و حضور برايش مشكل! من خودم برايش مىگويم. اگر سؤالى هم داشت برايش مىپرسم.
مطالب را در قالب كلياتى برايش گفتم كه حج تمتع از دو بخش «عمره تمتع» و «حج تمتع» تشكيل مىشود. مقدمات حج: قرائت صحيح حمد و سوره، پرداخت حقوق واجب و حلاليت طلبيدن از بستگان و نوشتن وصيتنامه است. عمره تمتع، پنج عمل دارد؛ احرام، طواف، نماز طواف، سعى و تقصير، و هر كدام نيز تفاصيلى؛ ولى حج تمتع سيزدهعمل دارد كه چون «مدينه بعد» هستيم و در مكه وقت داريم، در آينده گفته خواهد شد.
خيلى بىحوصله بود. براى آنكه به حرفش بياورم گفتم: مسافر ما همسرت است؟
گفت: نه، ولى قرار است با هم ازدواج كنيم.
گفتم: راستى، گفتى شايد نيايى! مشكلى دارى؟
گفت: نه! اتفاقاً خيلى دنبالش دويدهام، پنج ميليون خرج كردهام و الآن بليت نيز صادر شده، اما شرايط مساعد نيست.
گفتم: چرا؟
سرش را پايين انداخت و دستش را به پيشانى گرفت. قطرههاى اشك از لابلاى انگشتانش بر گونههايش مىغلتيد.
با لبخندى تلخ گفت: مشكلات!
گفتم: چه مشكلاتى؟ و باز جواب او گريه بود و اشك.
خيلى متأثر شده بودم و مستأصل! مدتها زحمت كشيده بود؛ براى اين سفر به تهران رفته بود و با زحمت زياد توانسته بود ويزا بگيرد. واقعاً معنى قسمت و روزى را مىشد فهميد. اما حالا چه اتفاقى افتاده كه مىخواهد از اين سفر معنوى كه آرزوى همه است دست بكشد؟ اگر قسمتش حج نيست، چگونه در آخرين لحظات، ويزاى حج به او دادهاند؟! و اگر ويزا دادهاند و خدا اجازه ورود به خانه خود را به او داده، چگونه است كه پا پس مىكشد؟!
گفتم: سفر حج را دوست ندارى؟
گفت: اگر دوست نداشتم كه اينقدر برايش زحمت نمىكشيدم.
گفتم: پس چرا؟ و باز خندهاى تلخ و گريز از پاسخ!
وقتى خواست برود، با مدير كاروان خوش و بشى كرد و رفت. از مدير كاروان پرسيدم: اين جوان كيست؟ وقتى از پيگيرىهاى او براى تشرف به حج برايم گفت، تعجبم بيشتر شد!
با او تماس گرفتم و براى فردا قرار گذاشتم. بارها شنيده بودم كه بسيارى، از پاى پلكان هواپيما بازگشتهاند و اين سفر الهى
نصيبشان نشده؛ هميشه خيال مىكردم كه همه دوست دارند، ولى شرايط بازدارنده است، ولى در اين مورد شرايط مهيا بود، اما ميهمان پا پس مىكشيد ...
از همان ابتدا كه جلسات را شروع كردهايم، شور و ولع مردم هر لحظه بيشتر مىشود و با دقت به مسائل گوش مىدهند. بايد ده جلسه توجيهى براى زائران برگزار شود و در طول اين ده جلسه، آنان براى مناسك و حال و هواى روحانى حج آماده شوند.
زائران اين كاروان، اميدى به تشرّف به حج در سال جارى نداشتهاند و جزو پنج هزار نفرى هستند كه در آخر معرفى شدهاند؛ بيشتر از اطراف و اكناف هستند و چون ظرفيت كاروانهاى آن مناطق پر شده، به مشهد آمدهاند. از فريمان، تربت، اطراف سرخس و كاشمر. راستى شش جانباز قطعنخاعى هم هستند كه از سينه به پايين قطعنخاع شدهاند. هميشه در جلسات، جلوى مجلس مىنشينند و حضورى فعال دارند.
بعد از جلسه امروز، جوانى پيشم آمد و با لهجه شيرين كاشمرى خودش را معرفى كرد. از بچههاى جبهه و جنگ بود و هنوز بوى باروت و خاكريز مىداد. از بروبچههاى تخريب بود؛ با همان حال و
هوايى كه دوران جنگ، در بچههاى تخريب سراغ داشتم. يك پايش از مچ قطع شده بود، يادگار جنگ بود؛ با صفا و پر شور و دوست داشتنى!
امروز نگاهى اجمالى به افراد كاروان كردم؛ بيشتر زائران مسن هستند و اين، كار را مشكل مىكرد. بهويژه در ميان خانمها، افراد مسن زياد داشتيم. به قول روحانى كاروان كه به شوخى، مرتب مىگفت: ما در كاروان پيرمرد و پيرزن نداريم؛ فقط بعضىها پايشان درد مىكند، والّا پير نيستند.
حمد و سورههايشان نيز مشكل داشت؛ چون اغلب لهجه غليظ محلّى داشتند؛ به زحمت كلمات را صحيح ادا مىكردند. «اياك نعبد» را، «اياك نهبد» و «اياك نستعين» را «اياكع نستعين» مىگفتند! بعضى هم «ضالين» را «ضاليم» و «مستقيم» را «مستقين» تلفظ مىكردند! در مخارج حروف هم مشكل اساسى وجود داشت؛ به همين دليل اشكالهاى هر يك را روى كاغذى نوشتم و به آنها توصيه كردم در خانه از فرزندان و نوههايشان كمك بگيرند، تا مشكل حل شود و دوباره حمد و سوره را بخوانند، كه الحمدلله خوب جواب داد. خيلىها در جلسات بعد نوههايشان را به عنوان شاهد فعاليت در خانه آورده بودند. بعضى هم كه واقعاً در قرائت مشكل داشتند، قرار شد، اگر نتوانستند تا زمان اعمال، دقيق ياد بگيرند، علاوه بر خواندن خودشان، برايشان نايب گرفته شود.
امروز روز زيارتى امام رضا(ع) بود و مشهد خيلى شلوغ! از همهجا آمده بودند؛ در حرم جاى سوزن انداختن نبود. به هر زحمتى بود، خودم را به بالاى سر رساندم و مشغول زيارت جامعه و نماز زيارت شدم. واقعاً لذّت بردم؛ شايد به اين دليل كه از حالا حال و هواى حج مرا گرفته بود.
احساس خوبى داشتم، احساس مىكردم كه نايبالزياره امام رضا(ع) در مكه و مدينه هستم و همين الآن به سرزمين امام رضاى غريب يعنى مدينه مىرفتم.
گفتم: آقا! دعا كن كه حج مقبول داشته باشم و واقعاً عوض شوم!
هوا نسبتاً سرد و باران زمين را خيس كرده بود. بعدازظهر كه به محل كلاسها آمدم، خانمى قبل از آغاز برنامه پيشم آمد و داستانى نقل كرد كه تبلور واقعى عشق بود و شايد در غير از قضيه حج، كمتر مىشد مانند آن را مشاهده كرد.
وضع مالى خوبى نداشتند؛ سالهاى زيادى از زندگى مشتركشان گذشته بود و مرد، پس از يك عمر تلاش، دوران بازنشستگى را مىگذراند. زن توانسته بود اندكى پسانداز كند و در اين سالهاى واپسين، براى زيارت خانه خدا ثبتنام نمايد؛ اما چگونه
مىتوانست پس از يك عمر همراهى شوهر، تنها به اين سفر معنوى برود و يار و همدم سالهاى خوش و ناخوشى را تنها بگذارد؟ با وامى كه از صندوقهاى خانوادگى به نامش درآمده و مقدارى كه از فرزندانش- كه خود صاحبخانه و زندگى شدهاند- قرض كرده، نام شوهرش را نيز نوشته است.
اما نكته جالب اينكه اين ماجرا را به شوهرش نگفته بود. چهار سال به تنهايى قسطهاى وام را از گوشه و كنار تأمين كرده بود. قرض بچهها را نيز داده بود و شوهر همچنان بىخبر! تا اينكه يك روز زنگ تلفن به صدا در آمده و از آنها براى ثبت نام در كاروان دعوت شده بود. باز هم شوهرش خبرى نداشت، تا زمانى كه در آزمايشهاى پيش از سفر از دكتر پرسيده بود كه اين آزمايشها براى چيست؟
دكتر گفته بود: براى حج! فكر كرده بود اشتباه شنيده، او كجا و حج كجا! بار ديگر از پزشك پرسيده بود و پزشك با تعجب گفته بود: اين آزمايشها براى حج است؛ مگر خبر ندارى؟ ...
و مرد در كمال ناباورى گفته بود ولى من ثبت نام نكردهام! و ناگهان نگاهش در نگاه مهربان و وفادار زن- كه الماسهاى زيباى اشك شوق آن را چراغانى كرده است- گره مىخورد و تازه درمىيابد كه همسرش چه محبتى در حق او كرده است!
تمامى فكر و ذهنش در طول اين سالها اين بود كه نكند پيمانه
عمرش پر شود و در قاب چشمانش تصوير خانه خدا، حرم نبوى و بقيع نقش نبندد. قطرههاى اشك، مردمك چشمان پيرمرد را لرزاند. نگاهها در هم گره خورد و عشق سالها زندگى مشترك، تنها در يك لحظه تبلور يافت.
به زن گفتم: چطور طاقت آوردى اين راز را چهار سال در سينه پنهان كنى؟
گفت: همين يك لحظه ارزش تحمل اين راز سنگين را داشت.
پرسيدم: در تهيه كردن پول مشكلى نداشتى؟
گفت: از پولهايى كه شوهرم به من مىداد، صرفهجويى مىكردم، خودم نيز به خياطى مىپرداختم. بچهها هم كمك كردند.
پرسيدم: بچهها خبر داشتند؟
گفت: آرى! اما به آنها گفته بودم كه حق نداريد به پدرتان چيزى بگوييد!
اين پيرزن خسته از گذر عمر و تحمل افت و خيزهاى فراوان يك زندگى سخت و دشوار كه رد پاى آن بر سراپاى او نمودار بود، چگونه چنين عشقى را- شايد پس از نيم قرن زندگى- به شوهرش هديه مىكند؟ آيا اين نيز كشش و جذبه خانه خداست كه چنين جلوههايى از عشق مىآفريند؟ جذبههايى كه او را وادار مىكند تا پس از عمرى تلاش و يار و غمخوار بودن، اين سفر معنوى و الهى
را در كنار شوهرش تجربه كند؟ عشقى كه شائبه زمينى بودن در آن نيست و فقط آسمانى است.
من در اين سفر در پى يافتن پاسخ براى چنين پرسشهايى هستم؛ يعنى اگر زيرك باشم، مىتوانم مشق عشق را- كه در هيچ كتاب و دفترى نوشته نشده است- در اين سفر بياموزم.
امروز، در مورد حلاليت طلبيدن از ديگران صحبت كردم، كه اين سفر، سفرى الهى است و ما ميهمانيم و خدا ميزبان! و شما كه مىخواهيد به چنين ميهمانىاى برويد و خدا را از خود راضى كنيد، بهتر است خلق خدا را نيز ازخود راضى سازيد. اگر به كسى بدهكاريد و يا با دوست و يا فاميلى قطع رابطه كردهايد، الآن بهترين وقت است. رضايت خدا نيز در رضايت خلق خداست. حتى اگر ديگران به شما جفا كردهاند، باز هم شما پيشقدم شويد! تصور كنيد شما با خدا بريدهايد، اما خداوند به سوى شما مىآيد و شما را به ضيافت خود دعوت مىكند.
صحبتها كه تمام شد، يكى از حجاج نزديك آمد و گفت: با برادرم سر ارث مشكل دارم؛ گوسفندهايى داشتيم كه از پدرم مانده بودند، ولى او همه آنها را بالا كشيد، حق مرا نيز خورد، چند سال است كه هيچ ارتباطى با هم نداريم.
حديثى را از رسول خدا(ص) برايش خواندم كه:
صِلْ مَنْ قَطَعَك وَ احْسِنْ الى مَنْ أساءَ الَيْك وَ قُلِ الْحَقّ وَلَو
عَلَى نَفسك. (1)
گفتم: درست است كه حق با توست اما تو زائر خانه خدايى، تماسى بگير و با اوخداحافظى كن. او نيز در كمال نجابت قبول كرد.
زائر ديگرى نيز با يكى از اقوامش مشكلى داشت كه اگر قضيه حج نبود، واقعاً امكان ارتباط وجود نداشت؛ اما او نيز فرداى آن روز خبر از صلح و آشتى داد.
اين نيز از جلوههاى ديگر حج است كه دلها را نرم مىكند، دلهايى كه اگر قضيه حج نباشد، به سختىِ كوه و صخره است و با هيچ قدرتى قابل نرم شدن نيست، اما حج و ميهمانى خدا معجزه مىكند.
و من باز در پى سرِّ چنين اعجازهايى از سفر معنوى حج هستم.
امروز روحانى كاروان كيفيت عمره تمتع را توضيح داد. مدير كاروان نيز ماكت كعبه، مقام ابراهيم و حجر اسماعيل را آورده بود. حال و هواى جلسه مكهاى شده بود؛ برخى با ديدن حتى ماكت
1) ميزان الحكمه؛ ج 4، ص 86.(رسولخدا 9 فرمود: با كسى كه از تو بريده است، ارتباط ايجاد كن و به كسى كه به تو بدى كرده، خوبى كن و سخن حق را بگو، هر چند به ضرر تو باشد).
كعبه اشك مىريختند. در اين انديشه بودم كسى كه هنوز به مكه نرفته و اصلًا تصور محسوسى نيز از مكه ندارد، چگونه است كه اينگونه در فراق آن تاب و تب دارد؟ به ياد حرم رضوى افتادم كه اين روزها حال و هواى زيارتم نيز عوض شده است و با حضور قلب بيشترى در محضر ثامن الحجج(ع) به زيارت مىايستم ...
اولين مرحله از عمره تمتع، احرام بود. ما «مدينه بعد» بوديم و ابتدا وارد مكه مىشديم، بايد حتماً پيش از گذشتن از ميقات، محرم مىشديم؛ چرا كه هر كس بخواهد وارد مكه شود، بايد در حال احرام باشد و اين خود راز و رمزى دارد. احرام خود شامل سه جزء است: لباس احرام؛ كه مركب از دو حوله براى مردان است، نيت و تلبيه- كه همان لبيك گفتن است- پس از احرام 24 چيز بر انسان حرام مىشود كه اول، حرام شدن زن و مرد بر همديگراست.
دوم، طواف، كه عبارت است از: هفت مرتبه دور كعبه گرديدن؛ از ركن حجر الاسود آغاز مىشود و به همان نيز ختم مىگردد.
سوم، نماز طواف؛ كه دو ركعت در پشت مقام ابراهيم است.
چهارم، هفت دور سعى ميان صفا و مروه؛ كه از صفا آغاز و در مروه پايان مىيابد.
پنجم، تقصير؛ كه كوتاه كردن مو يا ناخن است.
سپس صورت عملى طواف و احرام و ... توضيح داده شد. من به گرد ماكت مىگرديدم و روحانى كاروان توضيح مىداد. در آن
حال نيز مردم اشك مىريختند.
شمارش معكوس آغاز شده و هر لحظه به موعد سفر نزديك مىشويم. با وجود بيمارى دختر دو سالهام حوراء، همسر و فرزندانم به همراه مادرخانمم براى بدرقه، به مشهد آمدهاند. به قول خودشان مسافر مكه است، شوخى كه نيست! تنها يك روز بيشتر به سفر نمانده است.
روز آخر به همراه همسر و فرزندانم، براى آخرين بار به حرم حضرت ثامنالحجج(ع) مشرف شدم؛ مانند كسى بودم كه مىخواهد به سفرى برود كه براى آن اجازه امام لازم است. از در بالاى خيابان، پس از گذشتن از صحن قدس و مسجد گوهرشاد وارد حرم شديم. اذان ظهر نزديك بود، زيارت جامعه را بلند خواندم و سپس نماز ظهر را، و همگى دعا كرديم.
سفر براى من تازگى نداشت؛ اما گويى اين سفر حال ديگرى داشت. خود را از هميشه به حضرت نزديكتر احساس مىكردم. ياد حرف خودم به زائران خانه خدا افتادم كه: شما نيز از همين روزهاى اول جلسات، هر روز زيارت حضرت را درك كنيد و از آقا بخواهيد كه توفيق زيارت واقعى و ميهمانى خدا را به شما
بدهد. زوار نيز چه عاشقانه اين توصيه را جدى گرفتند.
براى لحظهاى، در حرم احساس كردم، كه اين آخرين فرصت است. دلم شكست؛ آقا! نكند بروم و دست خالى برگردم! بار ديگر به ياد آوردم كه اين سفر همچون سفر مرگ است؛ همه چيز را مىگذارى و مىروى، تنها با دو تكه پارچه كه شبيه كفن است و قطرهاى مىشوى در ميان انبوه انسانها، بهگونهاى كه ديگر هيچ وسيله شناسايى در كار نيست، مانند ديگران، درست مانند آنچه از صحراى محشر مىگويند. تويى و خدا. چيزى ندارى جز اعمال، با اين تفاوت كه در قيامت، وقت تمام است و زمان حساب و كتاب. ولى اينجا اگر بخواهى، مىتوانى خطخوردگىها و غلطهاى دفتر اعمالت را پاك كنى؛ اگر قدر بدانى. و همين «اگر» ها بود كه لرزه بر جانم مىافكند و هواى دل را در آستان ملك پاسبان حضرت رضا(ع) بارانى مىكرد.
امروز، روز حركت است. كاروان به دو بخش تقسيم شده؛ گروهى ساعت شش صبح امروز(پنج شنبه) رفتهاند، ما نيز با گروه دوم، ساعت چهار بعدازظهر عازميم. سه ساعت قبل از پرواز بايد در فرودگاه باشيم. قبل از حركت باز به حرم حضرت رضا(ع) رفتم. برخى از اقوام هم آمده بودند؛ هنگام خداحافظى شبنمهاى زيباى
اشك در چشمانشان ديدنى بود. ساعت دو بعدازظهر به فرودگاه آمدم.
فرودگاه شلوغ بود. از يك طرف زائران و از سوى ديگر همراهان! سفر مكه حال و هواى عجيبى دارد، همواره و در همه زمانها با ديگر سفرها متفاوت است.
جلوى در ورودى ايستاده بودم و زائران را راهنمايى مىكردم كه كسى سلام كرد. نگاه كردم، خودش بود؛ جوانى كه در همان جلسات اول غافلگيرم كرده بود. چندين بار تلفن زده بودم، اما نيامده بود و من هم نااميد شده بودم تا امروز كه در فرودگاه ديدمش. از اين كه سرانجام تصميم گرفته بود بيايد، خيلى خوشحال شدم.
گفتم: خوشحالم كه در پرواز مايى!
لبخند تلخى زد و گفت: آمدهام گذرنامهام را بگيرم.
باورم نشد، گفتم: گذرنامهات را بگيرى؟!
گفت: آن خانم به خاطر بيمارى نمىتواند به سفر بيايد، من هم نمىآيم.
گفتم: اما حج بر تو واجب شده است! تو مستطيعى. اگر نيايى فعل واجبى را ترك كردهاى؛ نمىتوانى نيايى. چيزى نگفت، فقط زير لب گفت: تصميمم را گرفتهام. وسيلهاى نيز همراهش نبود،
خيلى ناراحت شدم.
گفتم: يعنى تو براى مراقبت از وى بايد ايران باشى؟
گفت: نه! ولى بدون او نمىآيم.
بهراستى در اين حج و دعوت چه رازى نهفته است؟ يكى سالها تلاش مىكند و در آرزوى آن جان مىدهد و ديگرى به سادگى دعوت مىشود، اما خود، پا را پس مىكشد؟!
گفتم: چند سال در نوبت بودى؟
گفت: اصلًا ثبت نام نكرده بودم.
گفتم: چطور؟
گفت: آن خانم نامش را نوشته بود، من هم در دقيقه نود، به سازمان حج گفتم كه اگر كسى انصراف داد به من اطلاع دهند. روزهاى پايانى به من اعلام كردند، و من به تهران رفتم و در كمال ناباورى، با وجود اينكه در كميسيون پنج نفر بايد نظر بدهند و تنها دو نفر از آنها بودند، قضيه حجّم درست شد. چيزى كه اصلًا خودم هم باور نمىكردم.
گفتم: حتماً پارتى داشتى؟
گفت: اصلًا! هيچ كس را در تهران نمىشناختم.
خيلى تعجب كردم. چگونه امكان داشت و سرّ اين دعوت چه بود؟ دعوتى كه اجابت نشده بود. اگر حج قسمت و تقدير نيست، بلكه دعوت است، چگونه ممكن است كه فردى، كارهايش اينچنين به
سادگى درست شود، اما خودش رغبت نشان ندهد؟!
گفتم: هيچ راهى ندارد؟
گفت: نه!
گفتم: اما چنين روندى در حج كمسابقه است! شايد تقدير تو در مكه و مدينه رقم بخورد؛ كوتاهى نكن!
گفت: فكرهايم را كردهام و منصرف شدهام و اكنون آمدهام تا گذرنامهام را بگيرم.
زائران از مرحله بازرسى گذشته بودند و در سالن انتظار براى سوارشدن، لحظهشمارى مىكردند. دقايقى بيشتر تا پرواز نمانده بود. نماينده سازمان حج در فرودگاه، گذرنامهاش را درآورد و خواست باطل كند كه گفتم: دست نگه دار!
گفتم: كارت را به خدا واگذار كن!
گفت: چطور؟
گفتم: تفألى به قرآن مىزنم، هر چه آمد، جسارتش را دارى كه كلام خدا را بپذيرى؟ هرچه آمد همان را عمل كن!
لحظهاى فكر كرد وگفت: قبول!
دقايق به سرعت مىگذشت، رو به قبله ايستادم. گفتم: خدايا! اين جوان را خودت دعوت كردهاى و مشكلات و موانع را نيز به راحتى از سر راهش برداشتهاى، اكنون چه مىگويى؟
قرآن را باز كردم و در كمال حيرت اين آيه آمد:(
وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الأَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا)
. (1)
دلم لرزيد، نمىتوانستم حرفى بزنم، آيه را برايش معنا كردم!
به سرعت به طرف در رفت؛ رفت تا ساكش را بياورد.
برايم ثابت شده است كه حج بهراستى دعوت است و خداوند ميهمانانش را از همان ابتدا دعوت مىكند و خودش، ولو در دقايق آخر، حال و آمادگى مىدهد و روحيهها را عوض مىكند.
انسانى كه تا ديروز به برادر رحم نمىكرد، در پرتو زلال حج، نرم و فروتن مىشود و چشمى كه با اشك و راز و نياز غريبه بود، در سايهسار حج، با راز و نياز انس مىگيرد. رفته رفته روح و روان براى اين سفر روحانى آماده مىشود.
به چهرهها كه مىنگرى، تفاوت، كاملًا محسوس است. اينها آن مردمى نيستند كه در جلسه اول آمده بودند! اكنون در چهرههايشان، نور خدا هويداست.
با هر كه صحبت مىكنى، تنها از عشق و معنويت مىگويد. براى مدت كمى هم كه شده، ماديات رخت بربسته و اين ساحت روح است كه در وجود زائران جولان مىدهد. روحى كه مىرود لبيك
1) مريم: 52؛ ما او را از كناركوه طور فراخوانديم و در حال نجوا، نزديكش كرديم.
بگويد و دعوت خدا را اجابت كند و از سويى هراس آن را دارد كه نكند در جوابش «لالبيك» گفته شود.
خلاصه، سفرى تجارى است، اما نه تجارت مادى، كه روح در آن تجارت مىكند؛ گناهانش را مىگذارد و با روح الهى باز مىگردد.
در حديثى آمده است: رنگ حجرالأسود سفيد بوده، از بس گناهكاران خود را به آن چسبانيدهاند، سياه شده است. (1)
خلاصه، حج، زائرانش را گلچين مىكند و سپس آماده و مهياى اين سفر مىنمايد.
1) وسائل الشيعه؛ ج 9، ص 403.
ساعت هشت شب بود كه به جده رسيديم؛ شهرى بندرى و تجارى، واقع در حاشيه درياى سرخ كه ميزان رطوبت در هواى شرجى آن، گاهى به 98% نيز مىرسد و آبوهواى آن نيز بين 23 تا 32 درجه سانتيگراد متغير است.
جدّه دومين شهر بزرگ عربستان و مهمترين بندر تجارى اين كشور، بيش از يك و نيم ميليون نفر (1)جمعيت دارد. اين شهر يكى
1) در سال 1947 م. جمعيت اين شهر 300000 نفر بوده است.
از مهمترين مبادى ورودى زائران حج و عمره، چه از طريق هوا و چه از مسير دريا است. فرودگاه ملك عبدالعزيز در اين شهر واقع است.
به سبب وجود مرقد حضرت حوا، نام آن را «جده» نهادهاند. مىگويند در گذشته، مقبره زيبايى داشته، اما وهابيان آن را ويران كردهاند. انشاءالله در جاى خودش به اين موضوع خواهيم پرداخت.
اين شهر از نظر تاريخى داراى افت و خيزهايى نيز بوده است. عثمان بن عفان، خليفه سوم، آن را بندر ارتباطى مكه و ساير بلاد قرار داد و نام آن به بلاد الكناسيل(سرزمين كنسولها) معروف گشت و سرانجام در سال 1345 ه/ 1927 م. از سوى استعمار انگلستان به عربستان واگذار شد. (1)تا سال 1366 ه/ 1947 م. ديوارى، اين شهر را در برگرفته بود. عمده رشد اين شهر از دهه هفتاد ميلادى شروع شده است.
وارد فرودگاه كه شديم، حاجىها تازه باور كرده بودند كه واقعاً به عربستان آمدهاند. فرودگاه ملك عبدالعزيز هرچند بسيار مجهّز است، اما وقتى از قسمت كنترل مدارك بيرون مىآيى، احساس مىكنى اين مكان موقتى است. نوع سقف و فضاى حاكم بر آن، فضايى موقتى است. از سراسر دنيا آمده بودند، با شكلها، قيافهها و
1) Farsi, Hani M. S.( Mohamed Said ): Jeddah: city of art: the sculptures and monuments. London: Stacey International, 1991
رنگهاى گوناگون، كه شايد زيباترين تعبير را در اين باره، «مالكومايكس» در سفرنامهاش، چنين نوشته:
در فرودگاه، انواع افراد را مىبينى. من فكر نمىكنم هيچ دوربينى توانسته باشد از تنوع انسانها، آنگونه كه چشمان من در فرودگاه ديده است، فيلم بگيرد. در آنجا از هر نژادى مىبينى؛ چينى، اندونزيايى، افغانى و .... برخى هنوز لباس احرام نپوشيدهاند و در همان لباسهاى محلى خودشان هستند. اينجا شبيه صفحات مجله جغرافياى ملى است. (1)
همه عاشق، عاشق يك مكان: كعبه.
نماز مغرب و عشا را به سرعت خوانديم و به سوى جحفه حركت كرديم.
ساعت 11 شب است و در اتوبوس به سوى جُحفه در حركتيم. راننده مصرى است. براى اولين جلسه، شروع به تمرين عربى كردم و از وضعيت «اخوان المسلمين» مصر پرسيدم؛ به وجد آمد. از پيروزى اخوان و موفّقيت آنها گفت و اينكه توانستهاند در انتخابات نتايج خوبى بهدست آورند و انشاءالله آينده مصر در
1) Goldman, The Death and Life of Malcom X, London, 1974, p. 380
دست آنهاست. با افكار بنيانگذاران جنبش اخوان، تا حدّى آشنايى داشتم؛ برخى از آثار «حسنالبنا» و «سيد قطب» را خوانده بودم. پرسيدم: روش اصلاحى «حسنالبنا» بهتر بود، يا روش انقلابى «سيد قطب»؟ كه «سيد قطب» را ترجيح داد.
تقريباً همه مسافران خوابيدهاند. از ظهر در تب و تاب سفر بودهاند و اكنون از پا افتادهاند. بايد از جدّه به جحفه برويم؛ يعنى بايد از مكه دور شويم و از آنجا محرم شده، دوباره به سوى مكه بازگرديم كه حدود 189 كيلومتر مىشود. بايد پيش از صبح به مكه برسيم والّا حاجيان مَرد، هر كدام بايد يك گوسفند كفاره بدهند.
فضا آرام است و اتوبوس دل جاده را مىشكافد و به پيش مىرود. تا چشم كار مىكند، بيابان است و گاه نورى از دور، چشم را مىنوازد. اتومبيلهاى آخرين مدل كه لنگهاش در ايران پيدا نمىشود، به سرعت رد مىشوند و حكايت از فرهنگ مصرفى عربها دارند. باز هم فكر دنيا و ماشينها و ...
نگاهى به درون خود مىاندازم، حال و روز خوبى ندارم. بيشتر از اينها از خودم توقع داشتم؛ شايد بيمارى پدر اينگونه بىحوصلهام كرده است. بيش از سى سفر به عنوان روحانى كاروان به مكه مشرّف شده است و هنوز قلبش به ياد مكه و مدينه مىتپد. در سال گذشته، در سفر عمره پايش درد گرفت، وقتى به ايران بازگشت، گفتند غدّهاى در سر دارد؛ تنها در عرض چهار ماه، نيمى از بدنش فلج شد
و قدرت تكلّم و بلعيدن غذا را ندارد و از كسى كه در مراسم حج و عمره، هيچكس به گرد پايش نمىرسيد، انسانى نحيف و خسته بر جاى مانده و مسكنش اتاقهاى بيمارستان است.
به علت فعاليت زيادش در حج، هنوز حاجيان سالهاى گذشته با او در ارتباطند و از بيمارىاش نگران. به هر جاى اين مرز و بوم كه نگاه مىكنم، حضور پدرم در ذهنم نقش مىبندد. به ياد سفرى مىافتم كه در سنين كودكى همراه او و مادرم به مكه آمدم و چند ماه دركنار خانه خدا بوديم. روزها در طواف، سوره ايلاف را مىخواند و هنگامى كه به آيه(
فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ
) مىرسيد، با انگشت سبابه و با لبخندى شيرين، به خانه خدا اشاره مىكرد؛ در همان طوافها بود كه بسيارى از سورههاى كوچك قرآن را حفظ كردم.
به خروجى نزديك جحفه رسيدهايم، به قول عربها، باس(اتوبوس) به طرف مسجد جحفه مىپيچد.
منطقه غدير خم در نزديكى جُحفه، يعنى چهار كيلومترى آن قرار دارد. گويا جُحفه در گذشته منطقه آبادى بوده و به آن «مَهْيعَه» مىگفتند كه از منطقه غدير خم تا ساحل درياى سرخ امتداد داشته و شايد به اين دليل- يعنى وسيع بودن اين منطقه- نام مهيعه به خود گرفته باشد. بعدها سيل، اين مكان را تخريب كرده است و به همين
علّت آن را جُحفه مىگويند (1). زمان آمدن سيل به طور دقيق معلوم نيست، ولى به گفته تاريخنگاران به زمان تبعيد عماليق و بنوعبيل ازمدينه به مَهيعه باز مىگردد كه اين دو قوم، به واسطه همين سيل، از بين رفتند.
به هر حال، جُحفه پس از آن سيل، همچنان تا قرن پنجم هجرى تا حدودى آباد بود، ولى در قرنهاى بعدى به طور كلى ويران گرديد. در عصر حاضر آن شهر وسيع به يك روستا تبديل شده است.
مسافت جحفه تا مكه- بر اساس نقشه راههاى كشور عربستان كه از طرف وزارت ارتباطات اين كشور منتشر شده- 189 كيلومتر است. (2)
در ابتداى راه جحفه- مدينه، مسجدى به نام «مسجدالنبى» و در آن سوى جحفه، «مسجدالأئمه» واقع است. ميقات فعلى كه مسجد جديدى است، در كنار مسجدالأئمه و در فاصله كمى از روستاى قديم جحفه بنا شده و فاصله آن تا جاده مكه- مدينه 9 كيلومتر است. آن سوى مسجد، آثارى از قصر عليا كه ظاهراً از دوره عبّاسى است ديده مىشود. ساكنان امروز جحفه را قبايل زبيد كه با عوف
آميختهاند، تشكيل مىدهند. (1)
فقها و مراجع معاصر نيز، مانند مرحوم آيةالله حكيم، (2)آيةالله خوئي، (3)و آيةالله گلپايگاني(ره) (4)، جحفه را ميقات حاجيان شام، مصر و مغرب مىدانند.
حضرت امام خمينى(ره) مىفرمايد:
بدان كه محل احرام بستن براى عمره تمتع كه آن را ميقات مىنامند ... پنج محل است: ... پنجم- جحفه است و آن ميقات كسانى است كه از راه شام به حج مىروند. (5)
مكان مُحرم شدن را ميقات گويند؛ اما چرا حتماً بايد از اين مكان محرم شد، نه جاى ديگر؟
امام صادق(ع) مىفرمايد: «حج، با احرام از مواقيت كامل مىشود و بدون آن ناقص است.» (6)و يا در جاى ديگر مىفرمايد: «كسى كه
در غير ماههاى حج، حج انجام دهد، حج انجام نداده و كسى كه در غير ميقات محرم شود، محرم نشده است.» (1)
جايگاه و عظمت ميقات در افعالى تبلور يافته كه در اين مكان بايد انجام شود؛ جايى كه بنده، لباس معصيت را از تن بيرون مىكند، محرم مىشود و با حرام كردن امورى بر خود، از هر چه غير خداست فاصله مىگيرد و با دستانى خالى، اما پر از جوانههاى اميد، به سوى خدايش حركت مىكند و بىشك، انجام چنين عملى جز در مكانى خاص سزاوار و زيبنده نيست.
امام صادق(ع) در پاسخ به اين پرسش كه چرا پيامبر گرامى(ص) از شجره احرام بست و مكان ديگرى را براى اين امر انتخاب نكرد، فرمود: «پيامبر(ص) در معراج به جايى رسيد كه روبهرويش شجره بود، از طرفى فرشتههاى آسمان تا بيتالمعمور(به استقبال آن حضرت(ص)) آمده بودند و به موازات مواقيت متعددى غير از شجره، قرار گرفته بودند. وقتى پيامبر(ص) در مقابل شجره قرار گرفتند، هاتف غيبى ندايى آسمانى سر داد و حضرتش را مخاطب ساخت:
آيا پيش از اين يتيم نبودى و پروردگارت به تو پناه داد؟ و آيا گمراه(گمشده) نبودى و با هدايت الهى راه يافتى؟ (2)در اين
هنگام پيامبر(ص) تلبيه معروف را در پيشگاه ربوبى ايراد نمود و اينگونه گفت: «انّ الحمد والنعمة لك والملك لا شريك لك لبيك». (1)
بگذريم، زائران بيدار شدهاند؛ خانمها به قسمت زنها هدايت مىشوند تا لباس احرام پوشيده و براى گفتن تلبيه، در صحن مسجد جمع شوند. خيلى وسواس دارند و مرتب سؤال مىكنند.
از بيرون كه نگاه مىكنى، نور افكنها و چراغهاى سفيد، جلوه خاصى به گلدستهها دادهاند و مسجد در دل بيابان، چون ستارهاى مىدرخشد. داخل مسجد با فرشهايى قرمز رنگ مفروش شده است. در گوشه و كنار مسجد چند كاروان ديگر نيز مشغول گفتن تلبيه و يا راز و نياز با خدا هستند. حاجيان به گوشهاى از مسجد هدايت مىشوند. همه لباس احرام پوشيدهاند؛ يكسره سفيد! دو قطعه پارچه دوخته نشده كه بدن را مىپوشاند و ديگر هيچ!
لباس احرام را كه مىپوشيدم به ياد حديث امام سجاد(ع) افتادم كه وقتى يكى از يارانش به نام شبلى از حج آمده بود و خدمت ايشان رسيد؛ عرض كرد: از حج آمدهام.
1) وسائل الشيعه؛ ج 8، ص 225.
امام(ع) فرمود: آيا غسل احرام كردى؟
عرض كرد: بلى!
امام(ع) فرمودند: آيا هنگام غسل، نيت كردى كه با اين غسل، گناهانت را بشويى؟
گفت: خير!
حضرت گفتند: پس غسل احرام نكردهاى!
فرمودند: آيا لباسهاى تنت را درآوردى؟
گفت: آرى!
فرمودند: آيا نيت كردى كه لباس معصيت را نيز از تنت خارج كنى؟
گفت: خير!
حضرت فرمودند: آيا لباس احرام به تن كردى؟
عرضه داشت: بلى!
فرمودند: آيا نيت كردى كه لباس طاعت خدا بر تن كنى؟
گفت: خير!
فرمودند: محرم نشدهاى! (1)
مردان در مسجد جمع شدهاند، حديث را برايشان خواندم، بايد آنها را متوجه مىكردم كه زمان ميهمانى فرار رسيده است. گفتن «لبيك» همان و ميهمان خدا شدن همان. گفتم، بايد بكوشيم و از
1) مستدرك الوسائل؛ ج 10، ص 166.
اين فرصت ميهمانى كمال استفاده را ببريم. اكنون به سوى خانهاش مىرويم. آيا خود را آماده اين ميهمانى كردهايم؟ آيا مطمئنيم كه خداوند لبيكمان را پاسخ مىدهد؟ آيا گناهانمان، حجاب ميان ما و خدا نشدهاند؟ پس در اين لحظهها، قبل از تلبيه گفتن، دمى با خداى خود خلوت كنيم؛ زندگى را مرور كنيم! چه كردهايم و كجا ايستادهايم و به كجا مىرويم؟
حال ما، شباهت زيادى با مرگ دارد. پس از مرگ نيز، از لباسهاى فاخر خبرى نيست، هيچ چيز نداريم. همه انسانها برابرند، جز كسى كه عمل صالح دارد.
راستى، چقدر برنامههاى حج و مناسك آن حساب شده و دقيق است. اول بايد لباسهايت را كه رنگ و بوى تعلق دارد و نشانه طبقه اجتماعى و جايگاه و وضعيت مادى است كنار بگذارى. ديگر معلوم نيست چه كسى عالم است و چه كسى عامى؛ چه كسى غنى است و چه كسى فقير، همه شبيه يكديگرند. اين بارگاه، بارگاهى است كه اين مظاهر هيچ ارزشى ندارد و متاعى غير از اينها خريدارى مىشود. همه آنها به كنارى گذارده مىشود و فقط دو تكه پارچه مىماند، آن هم دوخته نشده، كه حتى دوختن نيز، چون رنگ و بوى مادى و تعلق دارد، به درد نمىخورد.
نيت مهم است؛ چه اينكه فقط و فقط خداست. بايد فقط براى
خدا محرم شوى، خانه دل را براى ميهمانى خدا مزين كنى.
و در نهايت، تلبيه يعنى خدايا! آمدم. تو مرا پذيرا باش! تلبيه نقش تكبيرةالاحرام در نماز را دارد؛ همانگونه كه بدون تكبيرةالاحرام نماز شروع نمىشود، بدون تلبيه نيز حج شروع نمىگردد!
با خود مىانديشم كه چهقدر آمادگى اين ميهمانى را دارم؟ اين بيت مشهور يادم مىآيد كه:
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى؟
به راستى آيا خودم آمادهام؟ در اين لحظههاى حسّاس كه زمان احرام است، آيا شيطان فعالتر نشده است؟
حال عجيبى به همه دست داده، دستها به طرف آسمان بلند شده است و همه، يك صدا «العفو» مىگويند. استغفار مىكنند و آماده ميهمانى مىشوند. كاروانهاى ديگر نيز درگوشه وكنارمسجد، حال و هوايى ديدنى دارند.
ساعت يك بامداد بود كه سوار اتوبوسها شديم ....
خيلى خستهام. ساعتها از شب گذشته، خوب نخوابيدهام. از جحفه كه به مكّه رسيديم، ساعت 4 بامداد شده بود. همه موافق بودند كه مستقيم به مسجدالحرام برويم، اما وقتى به هتل رسيديم و زائران پياده شدند و ساكهايشان را تحويل گرفتند، ساعت 5 شد و ديگر كسى توان رفتن به مسجد را نداشت. قرار شد زائران قدرى استراحت كنند و بعد از صبحانه، براى اعمال بروند، ولى استراحتى نيز انجام نشد. همه در تب و تاب اعمال بودند. ساعت 30/ 6 به
طرف مسجدالحرام به راه افتاديم.
هتل در منطقهاى به نام «نزهه» بود. از خيابان حجون مستقيم به ميدان نزهه مىرسيد كه اگر مىخواستى از داخل شهر بروى، ده دقيقه بيشتر راه نبود؛ چيزى حدود چهار كيلومتر؛ اما بهدليل محدوديتهاى ترافيكى، سرويسها مجبور بودند از كمربندى بروند كه تا حرم سى تا چهل دقيقه طول مىكشيد؛ از محل هتل با سرويس شماره هفت يا هشت به ايستگاه كدى، و از ايستگاه كدى با اتوبوسى ديگر، به تونلهاى اطراف مسجدالحرام.
يادم هست در عمرهاى كه قبلًا آمده بودم، اتوبوسها تا نزديكى حرم مىرفتند؛ اما اكنون پيادهروى مختصرى از ايستگاه اتوبوس تا مسجدالحرام وجود داشت. يك ساعت بعد حرم بوديم.
همينكه زائران با پله برقى از پلههاى تونل بالا آمدند و چشمانشان به مسجدالحرام افتاد، گوهر اشك در خانه چشمهايشان ميهمان شد. واقعاً ديدنى بود. عظمت و جبروت مسجدالحرام، قلبها را تسخير كرده بود. حال زائران به حال گمشدگانى مىماند كه پس از سالها مأوايشان را پيدا كردهاند. درست از جلوى «باب ملكعبدالعزيز» درآمده بوديم. ديگر كسى جلوى پايش را نمىديد؛ فقط نگاهها به مسجد بود. آن هم چه نگاهى! مملو از اشك و عشق، عشقى از رنگ معنويت و اشكى از جنس غربتى كه به قربت تبديل مىشد. همه خود را به دل اقيانوسى سپرده بودند كه به سرعت آنان
را به همراه خود مىآورد. حال خودم نيز به طفلى مىماند كه آمده تا دردهايش را با بزرگتر خود بگويد؛ اما زبانش بند مىآيد.
زائران، جلوى مسجدالحرام ايستادند. خطاب به خدا گفتم: «
البيتُ بَيْتُك وَ الْحَرَمُ حَرَمُك وَ الْعَبْدُ عَبْدَك وَ الآنَ عَبْدُكَ بِبابِكَ
». (1)صدايم مىلرزيد، حاجيان واقعاً خود را در مقابل خدا احساس مىكردند و استغاثه و درددلهايى كه سالها در كنج دلها خانه كرده بود و مجالى براى بروز نداشت، اكنون عاشقانه ابراز مىشد. دلها آسمانى شده بود و باران رحمتِ چشم، گرد و غبار شبستان دل را مىشست. بدون اغراق، كسى نبود كه گريه نكند. سرها را پايين انداختيم. در جلسات گفته شده بود، زمانى كه چشم زائر خانهخدا براى اوّلين بار به كعبه مىافتد، دعايش مستجاب است؛ همه با حالى ملتمسانه و سر به زير و پشيمان پيش مىآمديم. داخل حرم، ناگهان سرها بلند شد و خانه حق و پرده سياهش جلوهگر شد و در اعماق دلها جاى گرفت. دستها به دعا بلند شد و ...
بهراستى اين چهكششى است كه در خانه خدا نهفته است؟ مانند آب دريا كه هرچه مىنوشى تشنهترمىشوى؛ به زيارت خانه خدا هر چه بيشتر بيايى، بيشتر جذب آن مىشوى.
1) خدايا! خانه، خانه توست و حرم، حرم توست و اين بنده، بنده توست، هماكنون بندهات به در خانهات آمده.
وارد مسجد الحرام كه شديم، گويى در اقيانوس جمعيت غرق شديم. با آنكه چند روزى تا موسم حج مانده بود، مطاف خيلى شلوغ بود. به هر حال، طواف با موفقيت انجام شد. نماز طواف، سعى و تقصير هم كه انجام شد، همه نفس راحتى كشيدند. اعمال تا ظهر طول كشيده بود وصفهاى طولانى و تو در توى نماز نيز تشكيل شده بود ...
الآن ساعت چهار بعد از ظهر است؛ نهار خوردهام و خيلى خستهام و پاهايم درد مىكند.
وقتى به اين فكر مىكنى كه دين مبين اسلام در چه سرزمينى و در چه موقعيتى رشد كرده، به اعجاز اسلام پى مىبرى! چرا كه به گفتهانديشمندان، ايجاد تمدن و فرهنگ نيازمند بستر مناسب، فضاى آرام و بىتنش، بنيههاى اقتصادى و اجتماعى و عدم وجود دشمنان داخلى و خارجى است؛ براى اسلام هيچ يك از اين شرايط مهيا نبود. به تعبير حضرت امير(ع): «مردم آبگلآلود مىنوشيدند، خون يكديگر را مىريختند و تجاوز و غارت، جزو كارهاى روزمره آنان بود» و در يك كلام به تعبير قرآن: وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها. (1)
1) آل عمران: 103؛ و شما بر لبه پرتگاه آتش بوديد، خداوند شما را نجات داد.
اسلام از ملتى پست و بىسواد و بىفرهنگ، مردمى آفريد كه تمدنساز شدند. اما چگونه مىتوان از چنين مردمى كه به تعبير قرآن، دختران خود را از ترس گرسنگى و يا ... مىكشتند، مردمى با اراده و با ايمان ساخت؟! بىشك كار بسيار دشوارى بوده، بىجهت نيست كه خود پيامبر(ص) مىفرمايد: «
مَا أوُذِيَ نَبيٌ مِثْلَ مَا أُوذيتُ
» (1)«هيچ پيامبرى مانند من اذيت نشد.»
از حقانيت اسلام همين بس كه كانون وحى در سرزمينى بىكشت و زرع، بىفرهنگ و در خاكى نامناسب ريشه گرفت و نه تنها خشك نشد كه اكنون بعد از 1400 سال، بزرگترين اجتماع جهانيان را شكل داده است و مسلمانان هر سال از سراسر جهان به سوى كعبه مىشتابند.
در خيابانها يا به قول خود عربها در شوارع اطراف حرم كه قدم مىزنم با خود مىگويم، آيا پيامبر گرامى اسلام نيز از اين مناطق گذشته است؟ اين انديشه مرا با خود به 1400 سال پيش مىبرد. ديروز كه از كنار شعب ابىطالب- كه حالا ديوارهاى اطراف حرم را تشكيل داده است- رد مىشدم، چشمانم را بستم و نالههاى كودكان و كهنسالان سال دهم هجرى در دل شب را، تصور كردم و پيامبر رحمت كه:(
عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ
1) بحار الانوار؛ ج 39، ص 56
بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ
) (1)با چشمانى نگران و پر از درد، به يارانش مىنگرد؛ در حالىكه گرسنگى امان وى را بريده است. ياد چهره خسته ابوطالب و خديجه- سرور زنان مكه- و دختر كوچكش فاطمه، دل را كباب مىكند.
بدون اغراق مىگويم، در دل اين دنياى مدرنى كه در مكه و مدينه ساختهاند، هنوز بوى غربت پيامبر و رنجهاى او را با تمام وجود احساس مىكنم. هنگامى كه از جلوى ساختمانهاى چند طبقه و خيابانهاى عريض و طويل و ... مىگذرم، ناخودآگاه ذهنم به مقايسه مىپردازد، خانه كوچك و گلى پيامبر، در اوج قدرت و عظمت كجا و اين قصر و برجهاى سر به فلك كشيده كجا! در دل اين خيابانهاى بزرگ و ساختمانهاى با سنگهاى مرمرين، هنوز بوى غربت و تنهايى پيامبر و اهل بيتش را استشمام مىكنم؛ جالب اين كه هرگاه مىخواهم در اين شهر، پيامبر را تصور كنم، داستان هجرت در ذهنم تداعى مىشود، نه فتح مكه!
پيامبر با برجهاى سر به فلك كشيده و ماشينهاى فورد آمريكايى و پپسى و ...، امپراتورىهاى بزرگ روم و ايران را به زانو در نياورد؛ بلكه در اوج قدرت، بسيار ساده و بىآلايش بود؛ همين
1) توبه: 128؛ ناراحتىهاى شما بر او سخت و سنگين است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.
سادگى و سجاياى اخلاقى بود كه مردم را با تمام وجود به سويش جذب مىكرد، خود خداوند نيز خطاب به رسولش مىفرمايد:(
وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ)
. (1)
اما اكنون كه به اين شهر نگاه مىكنى، چهرههاى خشن شرطهها، بناهاى سر به فلك كشيده و تفاخر و تكاثر بيداد مىكند. در يك سوى خيابان، زنى سياه چرده با كودكى كه دست در بدن ندارد و معلوم نيست آخرين غذايى كه خورده چه موقع بوده، با وضعى فجيع در گوشهاى نشسته است و در آن سو، عربى از طايفهاى لابد «بنداود» يا «بنلادن» يا ...، سوار بر بهترين دستاوردهاى مادى بشر، بدون توجه به ميراثى گرانبها، بىدغدغه در حال خوشگذرانى است!
... بگذريم. اما مكّه نامهاى ديگرى نيز دارد؛ بكّه (2)، امّالقرى (3)، بلدالأمين (4)و حرم امن. (5)جالب است كه در عصر جاهليت نيز حرمت اين شهر حفظ مىشد؛ در همان عصرى كه كشتار و تجاوز و غارت، افتخار عربها شمرده مىشد، اگر كسى به مكه پناه مىبرد، جانش در امان بود. (6)شايد به سبب دعاى حضرت ابراهيم بود كه از خدا خواست
1) آل عمران: 159؛ و اگر درشتخوى و سنگدل بودى، از پيرامون تو پراكنده مى شدند.
2) آل عمران: 96
3) انعام: 92؛ شورى: 7
4) تين: 3
5) قصص: 57؛ عنكبوت: 67
6) البته در سال 64 هجرى، سپاه يزيد به فرماندهى حصين بن نمير، براى شكست عبدالله بن زبير كه به مسجدالحرام پناهنده شده بود، با منجنيق از كوههاى اطراف مكه، با گلولههاى آتشين، خانه خدا را مورد حمله قرار دادند كه خانه آسيب ديد و حجرالأسود نيز به سه تكه تبديل شد.
اين شهر را شهر امن قرار دهد. (1)شهرى كوهستانى، خشك و محصور در ميان كوههاى كوچك و بزرگ. بافت شهر نيز كوهستانى است و خيلى از هتلها و آپارتمانها بر روى همين كوهها ساخته شدهاند، مثل قصر الضيافه كه ميهمانان اختصاصى آلسعود در آن پذيرايى مىشوند و روى كوه ابوقبيس قرار دارد.
بخشى از قسمتهاى اطراف حرم را نيز ديوارهاى بلندى تشكيل داده كه همان دامنه كوهها است، تبلور نمادين كوه نيز همان كوه صفا و مروه است. در وسط شهر نيز گاه تپههايى سر برآوردهاند كه شهر را تقسيم كردهاند، بخشهايى از شهر نيز در ميان چند تپه محصورند كه اصطلاحاً به آن «شعب» مىگويند و هر شعب به نام قبيلهاى است كه در آن زندگى مىكردند؛ مانند شعب عامر و يا شعب على و شعب ابوطالب كه پيامبر و مسلمانان سه سال در آن، دشوارترين لحظات عصر بعثت را تجربه كردند. اما آنچه در اين شهرِ كوهستانى تو را شگفت زده مىكند، تونلهايى است كه براى احداث آنها، دل سخت اين كوهها را شكافتهاند و اين سوى كوه را
1) (رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الآْخِر)؛ «پروردگارا اين سرزمين را شهر امنى قرار ده و اهل آن را، آنها كه به خدا و روز جزا ايمان آوردهاند از ثمرات گوناگون روزى ده.»(بقره: 126).
به آن سو مرتبط كردهاند.
با توجه به سنگى بودن كوهها، ساختن تونل واقعاً كار دشوارى است. تونل سازى در اين شهر از سال 1391 ه/ 1972 م. آغاز گرديده و 52 كيلومتر در دستور كار بوده كه تاكنون 32 كيلومتر انجام شده است؛ يعنى 32000 متر كار در زير زمين يا دل كوه! تنها در سال 1424 ه/ 2004 م، چهار تونل به طول 2930 متر احداث شد كه مكه را به منا متصل مىكند. از طريق اين تونلها زائران به راحتى به منا منتقل مىشوند و از بار ترافيكى سالهاى قبل، به شدت كاسته شده است. بخشى از پروژه تونلسازى را شركت
STFA
(1)انجام داده است) 11 كيلومتر(. به گفته رييس آن» على اروالى «، در امر تونلسازى در مكه، ركورد جهانى به دست آمده است. (2) حدود 4000 سال پيش، حضرت ابراهيم(ع) وضعيت طبيعى اين شهر را با بهترين تعبير توضيح داده است:(
وادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ
)؛ يعنى سرزمينى كه هيچ چيز در آن نمىرويد، و واقعا انسان با خود مىانديشد كه اگر زمزم نبود، اسماعيل و هاجر در اين سرزمين چه مىكردند؟ (3)مكه بيشتر در لابهلاى كوهها و از طرف شرق و غرب
توسعه پيدا كرده است. مكه قديم در قسمت شمال و جنوب غربى واقع است. در طول پنجاه سال گذشته، شهر در امتداد مسير منا، جده و مدينه توسعه يافته و در حال حاضر بيشتر بخشهاى مكه قديم به خاطر توسعه مسجد الحرام تخريب شده است. (1)
اما مكه با وجود تغييرات و تحولات اساسى كه در طول اين سالها داشته، همچنان حال و هواى عصر پيامبر را حفظ كرده است؛ به اين معنا كه در دل اين مدرنيزم شبهغربى، باز احساس آشنايى و انس مىكنى.
چند روزى است كه گلو درد، امانم را بريده، به نظر مىرسد در مكه آنفلوآنزا شايع شده است. به قول دكتر كاروان «از چهار گوشه جهان به مكه مىآيند و با خود بيمارىهاى گوناگونى مىآورند»، يكى از زائران به شوخى مىگفت: از آنفلوآنزاى مرغى تا جنون گاوى!
سرفه نيز شروع شده، پشت درِ اتاق دكتر ازدحام است و همه زائران از ترس اينكه مبادا زمينگير شوند، مىخواهند پيشگيرى
1) Holy City of Mekkah ;Suadi Arabia 2005.
كنند، دكتر بيچاره شب و روز ندارد.
اعمال عمره تمتع- كه مقدمه حجّ تمتع است- به پايان رسيده. اكنون حدود 23 روز است كه در مكه هستيم و بايد ازاين فرصت كمال استفاده را بكنيم. زمان در اين سرزمين مقدس كيمياست و هر لحظهاش، ارزش زيادى دارد. سرزمينى كه گوشهگوشهاش خاطره است و يادآور رشادتهاى بىمانند پيامبر و ياران او. با مشاورههايى كه انجام گرفت، قرار شد شبها روى پشت بام هتل كه هواى خوبى هم دارد، زائران شام را با هم بخورند. بعد از شام نيز مراسم سخنرانى و بيان مناسك حج باشد.
روحانى كاروان مناسك و اسرار حج و من نيز در پايان زمزمهاى و توسّلى.
شبها از ساعت 11 در مسجدالحرام برنامه داشتيم؛ چون طبقه همكف چندان براى دعاى دستهجمعى مساعد نيست به طبقه سوم مىرويم! هر شب چند بند از دعاى جوشن كبير و مناجات حضرت امير(ع) در مسجد كوفه را مىخوانيم، سپس راز و نياز و در پايان نيز طواف دستهجمعى انجام مىدهيم. در كاروان، افراد مسن هستند و در فشار جمعيت، به تنهايى نمىتوانند طواف كنند؛ بنابراين بهطور گروهى طواف مىكنيم. در طوافها، با صداى بلند دعا و مناجات خوانده مىشود و آنها نيز تكرار مىكنند، تا بيشتر
حواسشان به طواف باشد. كار بسيار دشوارى است و با اين سينه بيمار و حنجره خسته، طاقتفرساست؛ اما به زحمتش مىارزد.
تعجب اين است كه بعضى از زائران با داشتن درد پا، به راحتى در طواف و مراسم مسجدالحرام شركت مىكنند؛ آنهم با دنيايى از اميد و شوق. در دور آخر، وقتى به ركن يمانى و مستجار مىرسيم، نوبت حاجات خاصه مىشود.
وقتى به خانه برمىگرديم، ساعت از 2 نيمه شب گذشته است.
روزها براى نماز عصر در مسجدالحرام حضور مىيافتم. وقتى نماز ظهر و عصر را در مسجدالحرام مىخواندم به طواف مىپرداختم. نزديك نماز مغرب كه مىشد، رفتهرفته حلقه طواف تنگتر مىشد و صفهاى نماز شكل مىگرفت. هنگام نماز مغرب بايد در همان شلوغى نزديك كعبه، به زور جايى براى نماز پيدا مىكرديم.
حقيقتاً مسجدالحرام را زيبا و بزرگ ساختهاند كه اين همه زائر را در خود جاى مىدهد! شب كه از طبقه سوم(پشت بام مسجدالحرام) مطاف را نگاه مىكردم، واقعاً زيبا و ديدنى بود. هزاران نفر را مىديدم كه پيرامون كعبه در حال طواف بودند. ديگر از آن بالا كسى شناخته نمىشد و تنها سيل جمعيت بود كه توجهم را جلب مىكرد.
مسجد اكنون شكل جديدى به خود گرفته و توسعه زيادى يافته
است. (1)اين توسعه از سال 1408 ق. آغاز شده و مساحت آن با تمامى رواقها و قسمتها به 356800 متر مربع مىرسد و گنجايش 820000 نمازگزار و حضور بيش از يك ميليون زائر را دارد (2). گفته مىشود يكى از بزرگترين سيستمهاى تهويه هوا را در مسجدالحرام ساختهاند؛ بهگونهاى كه در اوج گرما، سنگفرشهاى پيرامون خانه خدا خنك است. همچنين رواقهاى جديدى كه ساخته شده، به صورت زيبايى با سنگهاى قيمتى تزيين گرديده است.
از زيبايىهاى مسجدالحرام، درهاى آن است. دور تا دور مسجدالحرام پر از در است با اسمهاى گوناگون كه به 64 در مىرسد. بيشترين درها، در قسمت مسعى است و مهمترين آنها، بابالفتح است، كه پيامبر(ص) در فتح مكه از آنجا وارد مسجدالحرام شدند. باب اجياد نيز از درهاى مهم مسجدالحرام است. البته باب بنىشيبه نيز هر چند كوچك است، اما اهميت زيادى دارد؛ چون پس از فتح مكه و نابودى بتها، بت هبل در پاى همين در دفن شد و اهميتش به سبب مبارزه با شرك و بتپرستى است. (3)
هرچه مىگذرد، مكه شلوغتر مىشود. گفتهاند امسال بيش از دو و نيم ميليون زائر به خانه خدا مىآيند. بنا بر برخى آمارها كه از سوى دولت عربستان اعلام شده، امسال (1)به صورت رسمى 1892710 نفر در مراسم حج شركت مىكنند كه از اين تعداد 473004 نفر تبعه خود عربستان هستند.
هر چه به ايام تشريق نزديكتر مىشويم مكه شلوغتر مىشود؛ با نژادها و گويشهاى مختلف؛ اما همه آرام. ولى الحق اين بنىبشر عجب تنوعى دارند؛ از روحيات گرفته تا شباهتهاى ظاهرى. اينجا معناى آيه(
وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا
) (2)را مىفهمى و بعد در اين اقيانوس بىكران جمعيت و در اين فضاى معنوى، مفهوم(
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ
) (3)را به خوبى درك مىكنى.
سياهان آفريقايى، با آن قدهاى بلند و هيكلهاى تنومند كه سفيدى چشمان و دندانهايشان در دل سياهى، برق مىزند، در كنار اندونزيايىهاى ريز نقش و چابك، كه گامهاى كوچك، ولى سريع و تندى دارند، مشغول طوافاند. زائرى سياه از آفريقا را ديدم، با هيكلى غولآسا كه بدون اغراق سرم تا سينهاش بيشتر نمىرسيد.
دستهايى بلند و موهايى وز داشت بىآنكه به جايى نگاه كند، در حال دعا خواندن بود و با سرعت به دور خانه مىچرخيد؛ به حالش غبطه خوردم كه خوشا به حالش، قدش بلند است و راحت طواف مىكند.
به راستى اگر اين امت، واحد مىشدند و همانگونه كه در حج، مهربانانه در كنار يكديگر اعمال را انجام مىدهند، در سياستهاى كلان جهان اسلام نيز متفق بودند، هيچ مشكلى در برابرشان ياراى مقاومت نداشت. بىشك اين مهربانى و اين تحمل در مراسم حج نيز از بركات حج و ميهمانى خداست كه اگر به ديده تعقل نگريسته شود، مىتواند الگويى براى ساير مسائل جهان اسلام نيز باشد. بگذريم، در جاى ديگر شايد مجال پرداختن به اين مسائل باشد.
بنا به گزارش وزارت حج عربستان، در طول 70 سال گذشته، بيش از 25 ميليون زائر به مكه و مدينه مشرف شدهاند. البته اين آمار غير از خود مردم عربستان است. به گفته خبرگزارى سعودى، در سال 1950 م. تعداد زائران حج، كمتر از 100000 نفر بودند. اين تعداد در سال 1374 ه/ 1955 م. دو برابر شد و در سال 1391 ه/ 1972 م. به 645000 نفر رسيد. در سال 1403 ه/ 1983 م. تعداد زائرانى كه براى مراسم حج آمده بودند، براى نخستين بار به مرز يك ميليون نفر رسيد. به سبب اين افزايش ناگهانى و براى
جلوگيرى از ازدحام بيش از حد جمعيت، در سال 1408 ه/ 1988 م. سازمان كنفرانس اسلامى مصوبهاى تصويب كرد كه بر اساس آن، هر كشور به نسبت جمعيت خود، تعداد معينى از زائران را به حج اعزام نمايد.
در اين سفر، اندونزيايىها و مالزيايىها و در كل، مسلمانان شرق آسيا توجهم را خيلى جلب كردند. مردمانى ريزنقش، با چهرههايى جدى و چشمهاى بادامى و به سرعت در حال رفت وآمد. زنانشان با حجابى كامل، مقنعههاى بلند كه گاه تا كمرشان مىرسيد و به شكل زيبا و متنوعى گلدوزى شده بود. مردها نيز با همان لباسهاى محلى و چهرههاى جدى كه كمتر مىشد در آن لبخندى را مشاهده كرد، اما نجابت در پشت چهرهها موج مىزد و همواره در حال زمزمه اذكار و ادعيه بودند. گويا امسال 26000 مالزيايى در مراسم حج شركت مىكنند. در روزنامهها خواندم كه نخستين گروه، بالغ بر 464 نفر با خطوط هوايى مالزى و با بدرقه پادشاه و سران اين كشور وارد مدينه منوّره شدهاند.
يكى از دوستانم مىگفت: در مالزى صندوقى وجود دارد كه مخصوص حج است. از ابتداى تولد نوزادان، مبلغ مختصرى به صورت ماهيانه توسط دولت و خانواده نوزاد، به صندوق واريز مىشود؛ بهگونهاى كه شخص، همين كه به سن 18 سالگى رسيد، مستطيع مىگردد و مىتواند به حج مشرف شود. در مطبوعات خواندم
نام اين صندوق «تابونگ حاجى» است؛ به نظرم طرح جالبى آمد.
از اندونزى نيز حجاج بسيارى در مراسم حج شركت كردهاند؛ البته آمارى از آنها ندارم.
شنيدم مسلمانانى از چين نيز در حجّ امسال شركت كردهاند؛ به سبب شباهت مردم كشورهاى شرق آسيا به يكديگر، تشخيص آنها سخت است. همانگونه كه اسمهايشان نيز در نگاه ما مثل هم است. به گفته مطبوعات، گويا امسال حدود 7000 چينى در مراسم حج شركت مىكنند، از سال 1388 ه/ 1969 م. اين، بزرگترين گروه اعزامى از چين به حج است. بنا به گفته يكى از دوستان كه مدتى رايزنى ايران در چين را به عهدهداشت، اسلام در چين به شدت در حال گسترش است و مردم نيز به آن بسيار علاقهمند هستند؛ اما به سبب نبود مبلّغان كارآزموده، با وجود علاقه مسلمانان اين كشور به دين مبين اسلام، از نظر اطلاعات دينى بسيار ضعيف هستند. چين بيش از بيست ميليون مسلمان دارد.
هندىها و پاكستانىها نيز حضور فعالى در مكه دارند. چهرهها نيز كاملًا مشخص است. چهرهايى سوخته با بدنهايى نسبتاً نحيف و لاغر؛ اما سختجان و پر تلاش. در اين سفر با چند نفرشان همصحبت شدم كه در مجالى ديگر خواهم گفت. در سفرهايى كه به اين دو كشور داشتهام، با روحيات آنها آشنا شدهام. مردمى قانع،
مهربان و كم توقعاند، اما در مسائل مذهبى، متعصب و غير قابل انعطاف. در مكه نيز همان سادگى و فقرشان به چشم مىخورد. هر چه به «موسم» نزديكتر مىشويم، حضورشان پررنگتر مىشود؛ معمولًا اطراف حرم استراحت مىكنند؛ با ظرفى آب و تكهاى نان! امسال تعداد 150000 نفر پاكستانى در حج شركت مىكنند كه 90000 نفرشان به صورت رسمى و در قالب كاروانهايى زير نظر دولت مشرّف مىشوند و 60000 نفر ديگر نيز به صورت آزاد، خودشان به مكه مىآيند. (1)
وزير خارجه هند نيز گفته: 137000 نفر امسال از اين كشور به حج خواهند آمد و مخارج حجّ هر حاجى هندى به 10050 ريال سعودى مىرسد. (2)
از كشورهاى حاشيه خليج فارس نيز در مكّه زائر داشتيم؛ كويت، بحرين، امارات، عمان و .... به گفته: ناصر المويزى معاون بعثه كويت، بيش از 14000 نفر زائر كويتى به حج آمدهاند با بعضى از شيعيان اين كشور نيز ملاقاتهايى داشتم كه شرح آن خواهد آمد.
از قاره سياه هم آمدهاند. برخى با پوست روشن و برخى تيره. دور تا دور حرم مىخوابند. تشكشان سنگفرشهاى حرم و لحافشان آسمان است و هر چه به ايام حج نزديكتر مىشويم، تعدادشان بيشتر
مىشود. حاجيان مصر و سودان، معمولًا با كشتى مىآيند و در بندر ينبع و جده پياده مىشوند. تونسىها- به گفته مطبوعاتشان- 8500 نفر را به حج اعزام مىكنند. گروه ديگرى كه توجهم را جلب كرد، تركها بودند. با نگاهى به سر و وضع آنها باورت نمىشد كه از يك كشور لائيك آمده باشند. گويا با وجود تمامى تلاشهاى آتاترك و پيروانش، هنوز تنور اسلام در اين سرزمين داغ است. تعداد تركها را نفهميدم چقدر است؛ اما حضورشان كاملًا ملموس بود. در طول نيم قرن گذشته استقبال مردم تركيه از حج رشد فزايندهاى داشته است. در سال 1387 ه/ 1968 م. تعداد زائرانشان 41998 نفر بوده، در حالىكه در سال 1419 ه/ 1999 م. به 87456 نفر رسيده است. (1)
از بنگلادش، مصر، سودان، نيجريه هم آمدهاند.
افغانها امسال به صورت رسمى از كشور خودشان، در قالب كاروانهاى مشخص اعزام شده بودند. اما برنامهريزى دقيقى نداشتند و نسبت به احكام حج از همه مهمتر، خيلى ناآگاه بودند و شايد بسيارى از آنها حتى تصور حضور در حج را هم نداشتند. با يكى- دو نفرآنها كه صحبت كردم، هيچ اطلاعاتى نسبت به حج نداشتند. به هر حال، وضعيت جديد، اين فرصت را به آنان داده بود كه از كشور خودشان به صورت رسمى به حج بيايند.
1) Dean of the Institute of Hajj Research in Makkah
راستى، يكى- دو بارى نيز با حجاج اروپايى برخورد كردم كه يكى ترك تبار بود و ساكن فرانسه و ديگرى انگليسى كه مسلمان شده بود. شور و حالى داشتند، آدم باور نمىكرد كه در تمدن غربى نيز چنين روحياتى امكان حيات داشته باشد. به گفته آن انگليسىتبار، اسلام در اروپا و حتى آمريكا به شدت در حال رشد است. (1)به همين سبب نگاهى نيز به برخى منابع، در مورد وضعيت حجاج اروپايى انداختم. استقبال از حج در كشورهاى اروپايى رشد زيادى داشته است. به عنوان نمونه در حالىكه در سال 1387 ه/ 1968 م. تنها 302 حاجى از فرانسه در مراسم حج شركت كردهبودند، در سال 1419 ه/ 1999 م، 17000 نفر شركت داشتند. در مجموع از اروپا در سال 1387 ه/ 1968 م، 41998 زائر در مراسم حج شركت كردهاند، در حالى كه در سال 1419 ه/ 1999 م. اين تعداد 232080 نفر بوده است. (2)و اين امر نشانگر اين واقعيت است كه محبوبيت و جاذبه حج، روز به روز حتى در ميان كشورهاى اروپايى بيشتر مىشود.
كسانى كه سابقه تشرف در سالهاى گذشته را داشتند، همواره
1) در حال حاضر بنا بر آمار موجود، نزديك به 15 ميليون مسلمان در اروپا زندگى مىكنند و دين اسلام از نظر سرعت رشد، از همه اديان پيشتر است. و به گفته اسپوزيتو شهرهاى بزرگ اروپا و امريكا و استراليا مانند: نيويورك، لندن، سيدنى، مارسى، پاريس و ... را نيز بايد در زمره شهرهاى اسلامى شمرد؛ ر. ك: مسلمانان اروپا و امريكا، [مترجم] سيد مهدى عليزاده موسوى، انتشارات كيش مهر، 1384.
2) Dean of the Institute of Hajj Research in Makkah
از جمعيت زياد امسال متعجب بودند؛ اما رقم دقيق حجاج چندان مشخص نبود و با مراجعهاى كه به منابع مختلف كردم، آمار متنوع بود. در مجموع، آمارى توسط خود وزارت حج عربستان منتشر شد كه مربوط به سالهاى قبل و جالب بود:
تعداد حجاج بين سالهاى 1995 تا 2004 م
آمار حجاج داخلى و خارجى عربستان از سال 1416 تا 1426 ه. ق. (1)
از جمعه شب، اتوبوسها را جمع كردهاند. به گفته مسؤولان، پانصد اتوبوس، كار حمل و نقل حجاج ايرانى را به عهده دارند كه البته از ششم ذىالحجه، به علت شلوغى زياد اطراف حرم و از طرفى آماده كردن آنها براى بردن حجّاج به عرفات، اتوبوسها را جمع مىكنند و اين، كار را كمى مشكل مىكند.
فاصله محل اقامت ما تا حرم زياد است و شب، ساعت يازده، در حرم برنامه داريم. با همكارى مدير كاروان، براى رفتن به حرم هر پنج نفر، يك ماشين- ده ريال- كرايه كرديم. سهم هر كس شد دو ريال؛ يعنى پانصد تومان و همه خود را به حرم رسانديم. مثل هميشه در طبقه سوم، آنجا ابتدا راز و نيازى و سپس چند فراز از دعاى جوشن و مناجات .... مشغول خواندن ادعيه بوديم كه ناگهان ولولهاى از دل مسجدالحرام و از كنار خانه خدا برخاست و كمكم اوج گرفت. زائران به طرف نردهها دويدند. دقت كه كردم، فرياد «الموت لامريكا» بود كه رفتهرفته چون موجى كه پخش مىشود،
1) Ministry of Hajj ;Saudi Arabia
سراسر مسجدالحرام را فراگرفت. واقعاً اعجابانگيز بود. در كنار خانه خدا، تمامى زائران با مليتهاى مختلف و سلايق و مذاهب گوناگون، فرياد «الموت لامريكا» را سر داده بودند. مسجد مىلرزيد و اوج اقتدار و عظمت اتحاد مسلمانان را فرياد مىزد.
در چهارگوشه مسجد، به طور همزمان فرياد «الموت لامريكا» و «الموت لإسرائيل» بلند بود. قبلًا شنيده بودم كه هر سال لبنانىها در روزى از روزهاى حج با برنامهاى دقيق و مشخص در چهار طرف مسجد، فرياد «الموت لامريكا» را سر مىدهند؛ اما بدون اغراق مىتوان گفت: اين فرياد تنها از حلقوم چند لبنانى بيرون نمىآمد، آن صدا، صداى امت اسلام بود كه صحن مقدس مسجدالحرام را مىلرزاند و نشان از نفرت مسلمانان، از آمريكا و اسرائيل داشت. به ياد سخنان امام راحل(ره) افتادم كه، حج را بدون ابراز برائت، حج نمىدانست و تعبير زيباى «حج ابراهيمى» و «حج آمريكايى» را در سايه اين شعور مىتوان فهميد.
بعد از دعا و نيايش، براى طواف پايين رفتيم؛ خيلى شلوغ بود و به زحمت توانستيم طواف كنيم. طواف كه تمام شد، تمام لباسهايم خيس عرق شده بود؛ گويى يك سطل آب روى آن ريختهاند. ساعت 2 نيمهشب بود كه از مسجدالحرام بيرون آمدم. ساعت دو و نيم در كنار ستون برق جلوى باب ملك عبدالعزير قرار داشتيم. كنار
ستون كه نشستم، چشمم به برجهاى بلند روبهرو افتاد. در وسط آن با خط بزرگ نوشته بودند: «وقف ملك عبدالعزيز جهت مسجدالحرام» كه به زبان انگليسى هم ترجمه شده بود. طبقات را كه شمردم به چهل رسيد. يكى از حجاج به شوخى مىگفت: اين ساختمان را با خانه ما در مشهد عوض نمىكنند؟ البته به شرطى كه سر بدهند!
بگذريم، نگران بودم كه اين همه زائر چگونه بدون سرويس به هتل برگردند؟ آن هم نزهه! ولى ابتداى خيابان «ابراهيمخليل» خيلى سريع «هايس» ها سوار كردند؛ نفرى دو ريال.
امروز با ماشين جانبازان به حرم رفتيم. در كاروان، شش جانباز داريم، بندههاى خدا از وقتى كه آمده بودند، به علت شرايط نامناسب جسمى نتوانسته بودند از هتل خارج شوند كه به لطف ستاد، مينىبوسى اختصاصى برايشان تهيه شد. به جز يكى از جانبازان، بقيه از سينه به پايين قطع نخاع بودند. از يكى از آنها پرسيدم: از چه سالى قطع نخاع شدى؟
گفت: از سال 61.
تنم لرزيد. گفتم: از همان سال روى ويلچرى؟
لبخندى از رضايت زد و گفت: آرى!
گفتم: چطور؟! منظور مرا نفهميد ولى من ادامه ندادم؛ يعنى 23 سال روى ويلچر! تصورش نيز مشكل است. بقيه نيز با يكى دو سال كم و زياد، در همان سالها قطع نخاع شده بودند. صميميت دوران جنگ هنوز در چهرههايشان مىدرخشيد. يادگارانى گرانبها از دوران جنگ بودند كه متأسفانه قدرشان ناشناخته مانده بود.
ياد پدرم افتادم كه تنها مدت چهار ماه روى ويلچر بود. خيلى دشوار است. دو تن از جانبازان با همسرانشان آمده بودند، وقتى همسرانشان را ديدم تعجبم بيشتر شد. به مراتب با نشاطتر و با انگيزهتر از زوجهاى معمولى. در چشمهايشان عشق و علاقه موج مىزد. خيال مىكردم افسردگى و ناراحتى امان آنها را بريده باشد؛ اما چنين نبود و بدون مبالغه، تبلور كامل عشق آسمانى بودند. با تمام وجود عشق مىورزيدند؛ عشقى كه خميرمايهاش ايمان، و تار و پودش مقدس و ملكوتى است. البته ايثار به تنهايى نبود، بلكه در رفتارشان دوستداشتن را هم مىشد ديد. چند روز پيش همسر يكى از جانبازان در كنار حرم مىگفت: اينها ما را تحمل مىكنند! و من شگفت زده شدم!
شنيده بودم حال يكى از جانبازان خوب نيست، عصر به ديدنش رفتم، خواب بود، نمىخواستم بيدارش كنم، ولى بيدار شد. از حالش پرسيدم، معلوم شد استخوان پايش از داخل عفونت كرده
است و قرار بوده قبل از سفر حج مداوا كند كه به حج آمده و اينجا گرفتارش كرده است. پرسيدم تا حالا چند بار عمل كردهاى؟
گفت: آمارش را ندارم، ولى 23 بار قطعى است.
به ياد خودم افتادم كه مىخواستم آپانديس را عمل كنم، چه اضطرابى داشتم! مىگفتند وقتى به هوش آمدى، هذيان مىگفتى. خواستم خودم را جاى او بگذارم! اصلًا از فكرش بيرون آمدم. چهار فرزند داشت كه فرزند بزرگش دختر بود. ديپلمش را گرفته بود و الآن دغدغه ازدواجش را داشت. چندين خواستگار آمده بودند، اما جواب مثبت نداده بود.
راستى يكى ديگر از جانبازان كاروان به علت موج انفجار قطع نخاع شده بود و بر روى تكلّمش نيز تأثير گذاشته بود و شايد كمى روى رفتارش. يك روز به اتاق آمد و گفت: در جمع بودن برايش مشكل است و به خاطر محدوديت جا، نهايتاً تختى برايش روى پشتبام گذاشتند. دوستانش مىگفتند: وقتى سالم بود، كوههاى كردستان را مثل بزكوهى بالا مىرفت؛ پر از نشاط و انرژى و اكنون بدون حركت ويلچرنشين شده بود. يك روز اتفاقى نگاهم به پايش افتاد، پوست پايش چروكيده شده بود؛ مثل اينكه به شدت سوخته باشد. خيلى وضعيت بدى داشت، گفتم: پايت يادگارجنگ است؟
گفت: نه! يك روز در حمام، آب داغ را باز كرده بودم، حواسم نبود، پايم نيز حس نداشت و زير آب داغ پوست پايم از گوشت
جدا شد و وقتى متوجه شدم كه كار از كار گذشته بود. بعدها دكترها از قسمت ديگر بدنم پوست گرفتند و بر پشت پايم چسباندند.
يكى از همراهانشان به اتاق ما آمده بود، از حال و روز جانبازان پرسيدم. كارمند يكى از همين مراكز مربوط به نگهدارى جانبازان بود. كلى از مشكلاتشان مىگفت كه برخى 20 سال است روى تخت خوابيدهاند. از مشكلات روحى و روانى كه با توجه به فضاى موجود براى آنها پيش مىآيد، از اين كه گاه احساس مىكنند، مردم آنها را فراموش كردهاند، افرادى كه سلامتى و زندگىشان را براى آسايش اين مردم فدا كردهاند. از همسرانشان پرسيدم، گفت: بايد زن، عاشق باشد تا بتواند با اينها زندگى كند.
دو، سه روز اول، بندههاى خدا به خاطر وضعيتشان خانهنشين شده بودند. صدايشان درآمد كه: اين همه راه آمدهايم كه حرم برويم، نه اينكه توى خانه بنشينيم! ستاد، يك مينىبوس براى آنها در نظر گرفت، صندلىهايش را برداشتند و در اختيار آنها گذاشتند. معلولين را به طبقه همكف حرم راه نمىدادند و مجبور بودند از طبقه دوم يا سوم به زيارت و طواف بپردازند كه اين نيز آزار دهنده بود.
يك روز خواستند مكه را ببينند كه با هم سوار مينىبوس شديم،
كلى اطراف شهر دور زديم؛ تونلها و بسيارى از جاهاى ديگر. مىخواستيم به كوه نور برويم كه پيدا نكرديم و برگشتيم.
اهل سنت، طواف از طبقه سوم را مجاز مىدانند. ديشب كه به سمت قرارمان مىرفتم، در مسير، دو جوان عرب مشغول طواف بودند. قيافههايشان بيشتر به يمنىها شبيه بود. مرا كه ديدند سلام و احوالپرسى كردند. گفتم: اهل ايرانم و مرشد كاروان. خيلى اظهار علاقه كردند. معلوم شد عربستانى هستند؛ اهل رياض. پرسيدم: شيعهايد يا سنى؟ ناراحت شدند و گفتند: فرقى ندارد؛ ما از اهل سنت هستيم. شرمنده شدم و از سويى خوشحال كه اين تفكر در ميان جوانان سنى عربستان ديده مىشود. انديشه مسلمان بودن؛ نه شيعه يا سنى بودن. شايد درگذشته كمتر اتفاق مىافتاد كه جوانان عرب به ايرانىها و آن هم روحانيون علاقه نشان دهند؛ اما اكنون فضا عوض شده و اقبالى به سوى ايران و ايرانيان ديده مىشود.
هنگام نماز، در سمت چپم يك بنگلادشى نشسته بود. بعد از سلام و احوالپرسى، معلوم شد تاجر چوب است و در شهر داكا زندگى مىكند. وقتى متوجه شد كه ايرانىام، به وجد آمد. ايران را تنها كشورى مىدانست كه در برابر آمريكا و اسرائيل ايستاده است و جالب اين كه ايران را آخرين اميد جهان اسلام مىشمرد. كشورى
كه به خاطر منافع مادى مانند برخى كشورهاى عربى با آمريكا كنار نيامده است. حتى نسبت به وضعيت اتمى نيز اظهار نظر كرد كه: اسراييل خودش سلاح اتمى دارد، اما ايران نمىتواند حتى از انرژى صلحآميز اتمى استفاده كند!
يكى از زائران مغربى، پس از نماز طواف، از وضعيت ايران و انقلاب پرسيد و گفت: در مغرب، ما مرتب اخبار ايران را دنبال مىكنيم؛ موفقيتهاى ايران موفقيتهاى همه ماست.
نكتهاى كه جالب بود اينكه در منا، در كنار مسجد خَيفْ به يكى از سلفيون برخوردم، چند دقيقهاى نشستيم و صحبت كرديم؛ ريشى بلند، سبيلى كوتاه و پيراهنى چرك داشت كه بوى عطر تندى هم مىداد.
مىگفت: در دانشگاه مدينه درس خوانده و در جنگهاى مجاهدين افغان شركت كرده و دركنار طالبان بوده است. اما اكنون پس از حمله آمريكا به عراق و افغانستان و كوتاه آمدن كشورهايى مانند پاكستان و عربستان در برابر آمريكا، خيلى دلسرد و سرخورده شده است.
مىگفت: معلوم شد فقط ايران است كه حقيقتاً مخالف آمريكا و دشمن شماره يك اوست. مدتى در پيشاور پاكستان آموزش عقيدتى و نظامى ديده بود.
مىگفت: در آنجا شيعه را كافر مىدانستند و مسائلى را مطرح
مىكردند كه برابر با كفر شيعه بود، اما اكنون فهميدهام كه بخشى از اين حرفها، اتهاماتى بىاساس بوده است.
به او گفتم: در طول سال، تعداد زيادى ايرانى به مكه مىآيند، آيا مناسك آنان با مناسك ديگر مسلمانان متفاوت است؟ گفتم اصول مشترك است و اختلافات جزئى نيز در تمامى مذاهب وجود دارد، كه تصديق كرد.
مىگفت خيلى دوست دارد به ايران بيايد و از نزديك با مردم ايران آشنا شود.
با دو تن از روحانيون سودانى نيز صحبت كردم، آنان نيز مواضع جهانى ايران را مىستودند.
عربهاى منطقه خليج فارس مانند: امارات، كويت و قطر نيز خيلى ابراز علاقه مىكردند. با يك تبعه قطرى كه در شبكه الجزيره كار مىكرد، صحبتى داشتم. وى اطلاعات جامعى از فضاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى ايران داشت.
مىگفت: اسرائيل از هيچ كشورى به اندازه ايران نمىترسد و حتى ريشه انتفاضه را نيز در ايران جستوجو مىكند. ماهيت شبكه الجزيره را از وى پرسيدم و گفتم: مىگويند وابسته به «بى. بى. سى» است، درست است؟
لبخندى زد و از جواب طفره رفت!
مىگفت: وقتى انقلاب ايران شكل گرفت، همه مىگفتند انقلاب
راديكالى است، شبيه طالبان؛ اما هرچه گذشت، محبوبيت عمومى ايران بيشتر شد و دولتها نيز به سبب قدرت ايران سعى كردند به ايران نزديك شوند.
در مجموع مىتوان گفت كه جايگاه ايران با توجه به وضعيت جهانى، در ميان عموم مسلمانان خيلى بهتر شده، ايران، تنها دولت اسلامى است كه در جهان اسلام وجود دارد و توسط دينمداران اداره مىشود و با آمريكا و اسرائيل رويارويى جدى دارد و به دفاع از مردم فلسطين مىپردازد. به فعاليتهاى دستگاههاى فرهنگى كشور مثل سازمان فرهنگ، مركز جهانى علوم اسلامى، سازمان مدارس و حوزههاى علميه خارج از كشور و مبلغين حج براى تنشزدايى ميان شيعه و سنى و شناساندن انقلاب و ماهيت آن به خارجىها نيز مىتوان اشاره كرد.
آنان بدون آگاهى از خط و خطوط سياسى در ايران، به سبب موضعگيرىهاى احمدىنژاد «رييس جمهور» در برابر اسرائيل، وى را مىستودند. يكى از حجاج وقتى فهميد ايرانى هستم، گفت: احمدى ...- بقيهاش را بلد نبود- و من ادامه دادم: نژاد و بعد شروع كرد به تعريف و تمجيد.
روحانى كاروان مىگفت: رانندهاى كه او را به محل هتل رسانده بود، آنقدر به ايران و جمهورى اسلامى ارادت داشت كه اشعارى
نيز در مورد ايران سروده بود.
در طول اين چند روز كه اتوبوسها تعطيل شدهاند، چندين بار ماشينهاى شخصى، مرا سوار كردهاند و پس از اظهار لطف بسيار، كرايه هم نگرفتهاند.
يك موضوع، كاملًا مشخص بود و آن اين كه آمريكا و اسرائيل نزد همه مسلمانان منفورند. در طول اين سفر با زائران زيادى از ملّيتهاى مختلف صحبت كردم و نظرشان را در مورد آمريكا پرسيدم؛ برخى حتى با تعجب، فقط نگاهم كردند كه اصلًا اين چه سؤالى است مىپرسى؟
يكى از فيليپينىها كه اين سؤال را از او كردم، گفت: اصلًا من به خاطر مواضع ضد آمريكايى ايران، به ايران علاقه دارم.
يكى از پاكستانىها مىگفت كه خدا كند ايران به انرژى اتمى دست پيدا كند، چون ايران تنها كشورى است كه در برابر آمريكا ايستاده و با آن كنار نيامده است؛ سعى كنيد حتماً بمب اسلامى را داشته باشيد؛ منظورش را نفهميدم، توضيح كه داد، متوجه شدم مرادش بمب اتمى است. از مواضع ايران در اين امر برايش گفتم كه ايران تنها در پى استفاده صلحآميز از انرژى هستهاى است.
جايگاه ايران در ميان شيعيان نيز جالب بود. شيعيان لبنان،
بحرين، كويت و ... از دو جهت به ايران علاقه داشتند؛ نخست به سبب موضعگيرىهاى سياسىاش در برابر آمريكا و دوم اين كه ايران را خاستگاه و كانون اصلى تشيع مىشمردند. يكى از كويتىها مىگفت: شيعه واقعى فقط در ايران وجود دارد و بس.
گفتم: چقدر با ايران آشنايى؟
گفت: چندين بار به ايران آمدهام؛ مشهد، قم، تهران، اصفهان، كلاردشت، كه درست هم تلفظ نمىكرد.
گفتم: از چه كسى تقليد مىكنى؟
گفت: از رهبر معظم انقلاب، حضرت آيةالله العظمي خامنهاى.
روزى هم دو نفر جوان قطيفى آمدند كه يكى از آنها گفت: دستم درد مىكند، حمدى بخوان تا خوب شود! وضعيت شيعيان را پرسيدم؛
گفت: از اواخر حكومت فهد شرايط بهتر شده است. او هم چندين بار به ايران آمده بود و اصلًا ايران را كشور خودش مىدانست.
در يكى از روزها، در مسجدالحرام با يك روحانى شيعه پاكستانى گفتوگويى داشتم. او در نجف درس خوانده و از شاگردان مرحوم آيةاللهالعظمي خويى بود. مدتى نيز در ايران زندگى كرده بود و به زحمت فارسى صحبت مىكرد. ايران را خيلى
مىستود، اما مىگفت: حمايتهاى ايران از شيعيان پاكستان كافى نيست، بايد بيشتر باشد.
مىگفت: در پاكستان زمينه براى رشد شيعيان خيلى مناسب است و با حدود بيست ميليون شيعه، ايران اگر بخواهد، مىتواند در ارتقاى وضعيت و جايگاه شيعيان در جامعه پاكستان مؤثر باشد؛ اما اين را پذيرفت كه انقلاب اسلامى ايران در بيدارى جامعه شيعه پاكستان و ايجاد هويت و انگيزه در آنها نقش مهمى داشته و در مراحل گوناگون از آنان حمايت كرده است.
چند شب پيش نيز دو كويتى آمدند؛ يكى از آنها جوانى بود كه به شدت مىلنگيد، معلوم شد زمين خورده و ستون فقراتش آسيب ديده است. مىخواستند بدانند در صورت عدم تمكن از طواف از پايين، به علت ازدحام جمعيت، طواف از طبقات بالا جايز است يا نه؟ خيلى به ايران و حزبالله اظهار علاقه مىكردند كه مردم ايران و حزبالله شيعه واقعى هستند.
با يك جوان فلسطينى نيز در مسجدالحرام ديدارى داشتم. با احتياط نزد من آمد و در حالى كه به اطراف نگاه مىكرد، گفت: شيعه شده است. خيلى تعجب كردم! چون شنيده بودم فلسطين شيعه چندانى ندارد.
گفتم: چگونه با شيعه آشنا شدى؟
گفت: كنجكاوىام نسبت به شيعه با حمايتهاى ايران از
انتفاضه فلسطين آغاز شد و سپس در حج با يكى از روحانيون شيعه مقيم كويت آشنا شدم و بعد كتابهايى را كه درباره شيعه خوانده بود برشمرد كه الحق، كتابهاى بسيار خوبى بود.
مىگفت: پدر و مادر و فاميلش نمىدانند شيعه است و تقيه مىكند. جوان آراستهاى بود و اطلاعات دينىاش ستودنى. با پدر و مادرش به حج آمده بود. يك بار ديگر در بازار او را ديدم، خواستم نزديك شوم كه راهش را كج كرد. چند زن كه به نظر مىرسيد از بستگانش باشند، همراهش بودند. وى ايميل خود را داد و ايميل مرا هم گرفت و قرار شد ارتباط ما قطع نشود. كتابهايى مىخواست كه قرار شد برايش بفرستم.
ساعت 11 شب با زائران قرار داشتيم، ولى به علت شلوغى شهر، دير به قرار رسيدم. بندگان خدا تا ساعت 12 انتظار كشيده بودند. وقتى رسيدم، مشغول خواندن دعاى جوشن كبير و يك جزء قرآن و روضه و مصيبت شدم. شب قبل از عرفات بود ....
مردم حال خوبى پيدا كردهاند. صداى آژير آمبولانس و ماشين پليس مىآيد و من كمى نگران هستم؛ چون چند روز پيش هتلى بهعلت انفجار كپسول گاز و يا انفجار بمب فرو ريخت و تعدادى
سودانى و يمنى، حيات را بدرودگفتند.
از طبقه سوم مسجدالحرام كه نگاه مىكنى، تمام صحن مسجدالحرام دايره طواف است. خيلى باشكوه! احساس مىكنى همه آمدهاند. از چهارگوشه دنيا خودشان را رساندهاند و اكنون اقيانوسى از انسان در پيش روست. بهراستى راز و رمز اين گردش و ذوب شدن در اين اقيانوس چيست؟ اقيانوسى كه انسان را در دل خود، به قطرهاى تبديل مىكند كه اصلًا به حساب نمىآيد. نه تحصيلات مطرح است و نه هيچ چيز ديگر؛ فقط همرنگى و يكى شدن و شايد در هيچ مراسمى، فرزندان آدم اينگونه مساوى و همطراز نباشند. سياه، سفيد، زرد، فقير و غنى، بىسواد و باسواد، عامى و روحانى و ...، همه و همه بىهيچ تفاوتى در برابر عظمت خدا سر تعظيم فرود مىآورند. از بالا كه بنگرى، انسانها همچون نقطه هستند، نمىتوانى به هر يك جدا جدا نگاه كنى و بايد كل را در نظر بگيرى؛ اما اگر دقيق شوى، در دل هر يك از اين افراد، خود دريايى از ناگفتههاست كه آمدهاند از اين ذوب شدن به اوج برسند. ياد آن شعر سعدى افتادم كه:
يكى قطره باران ز ابرى چكي--- د خجل شد چو پهناى دريا بديد
كهجايى كه درياست من كيستم؟ گر او هست، حقّا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد صدف در كنارش به جان پروريد
سپهرش به جايى رسانيد كار كهش---- د نامور لؤلؤ شاهوار
بلندىاز آن يافت كو پستشد درِ نيستىكوفتتا هستشد (1)
امشب، آخرين شبى بود كه پيش از رفتن به عرفه، به مسجدالحرام مىرفتيم. همينكه صحبت را با دعاى فرج آغاز كردم، اشكها جارى شد. دلها آماده بود؛ واقعاً در عرفات چه چيزى نهفته است كه هركس مىشنود دگرگون مىشود؟
در اين چند شب هرگاه نامى از عرفه به ميان مىآمد، دل زوار كنده مىشد، گويى ياد صحراى محشر مىافتادند. اما محشرى كه سراسر رحمت و آمرزش بود. صحراى عرفات، اقيانوس رحمت و مغفرت الهى بود كه انسانهاى آلوده و مملو از كثافتها مىآمدند تا با حلّالهايى مانند گريه و ندبه و زارى، روح خود را شستوشو دهند.
اتاق شلوغ است و مدير، معاون، خدمه و روحانى كاروان جمع شدهاند تا آخرين برنامهريزىها را براى رفتن به عرفات انجام دهند. بعضى از كاروانها بعدازظهر رفتهاند، ما هم بعد از غروب حركت مىكنيم، انشاءالله.
1) بوستان سعدى.
بعد از نماز مغرب و عشا راه افتاديم؛ جادهها خيلى شلوغ بود. به نظر مىرسيد شبانه رفتن به عرفات، بهتر از روز باشد؛ چون روز خيلى شلوغ مىشد. اما بهتر اين بود كه ديرتر مىرفتيم و از حرم محرم مىشديم؛ چرا كه به نظر بعضى مراجع، احرام حج تمتع بايد از مكه قديم باشد و منطقه نزهه، صددرصد از منطقه قديم نبود. همان شب، ساعت 2 بامداد، كاروانى از مشهد رسيد كه از حرم محرم شده بودند و در خلوتى جاده آمده بودند. روحانى كاروان هم
براى آنكه احتياط كرده باشد، پس از پوشيدن لباس احرام، در خيابان منصور تلبيه گفت. البته خود وى با كاروان نيامد و ماند تا جانبازان و معذورين را فردا همراه خود بياورد.
هنگام حركت به سوى عرفات، اضطراب و نگرانى در چشمهاى زائران مشاهده مىشد. از يك طرف اضطراب و ترس از سختى اعمال و ازدحام، و از طرف ديگر، شوق به حركت بهسوى خدا و آمرزش و برآورده شدن حوائج.
يادم نمىرود هنگامى كه شبها در مسجدالحرام مشغول مناجات بوديم، همينكه نامى از عرفات برده مىشد، به يكباره دلها شعلهور مىگشت و اشكها در شبستان چشمها همچون چلچراغ مىدرخشيد.
اينك زمان آن رسيده بود كه به سوى عرفات برويم. عرفاتى كه ريشهاش از عرف و عرفان است؛ يعنى شناخت. اما شناخت، خود سؤالى است كه بايد در عرفات پاسخش را بيابم. از زمانى كه يادم مىآيد، عرفات برايم معنايى فراتر از يك سرزمين و يا منطقه داشت. عرفاتى كه گويى دست مرا مىگرفت و به عوالم ديگرى مىبرد كه اگر بخواهم آن را در قالب الفاظ و واژهها بگنجانم؛ عرفات را سرزمينى تصور مىكردم كه حجابهاى ميان انسان و خدا برداشته مىشد. تصور من از عرفات برگرفته از دعاى عرفه
امام حسين(ع) بود. هميشه اين دعا برايم با ساير ادعيه تفاوت داشت. از همان آغاز دعا، گويى شعلهاى كم نور در وجودم روشن مىشد و هرچه پيش مىرفت، بر نور اين شعله كه نه، بر گرماى آن افزوده مىگشت و در پايان با معارف خود، وجودم را به آتش مىكشيد؛ آتشى از جنس عشق و محبت و ايجاد رابطهاى با خدا كه احساس مىكردم رابطهاى نه از پايين به بالا، بلكه رابطهاى ميان دو دوست و دو يار و همراه است كه يكى داراى قدرت بيشترى است و با نگرانى به دنبال رشد و اعتلاى دوست خود مىباشد؛ دوستى كه مىخواهد دوستش را راهنمايى كند؛ دوستى كه لغزشهاى دوستش را مىبيند، اما خود را به نديدن مىزند و يا مىداند كه عذرخواهىها موقّتى است، اما چشم مىپوشد و دوباره با او همراه و همگام مىشود.
دوستى كه در دوستى خود نه چشمداشتى دارد و نه احتياجى. تنها مىكوشد دوست ناتوانش را يارى كند. دل برايش بسوزاند، شريك دردهايش شود و در دلِ زلال اشكهاى ناب، زنگارهاى گناه و معصيت را از قلب او بزدايد و اكنون احساس من اين بود كه گام در سرزمين چنين دوستى مىگذارم؛ جايى كه از همهجا به خدا نزديكتر است.
عرفات بيرون حرم است و حاجى بايد به بيرون حرم برود و خود را آماده ورود كند. بايد در سرزمين عرفات، بشناسد و
شناختش كامل شود و آنگاه وارد حرم گردد؛ چراكه عبادت بدون شناخت، هيچ فايدهاى ندارد. اگر ندانى كه با چه كسى گفتوگو مىكنى، اين گفتوگو چه فايدهاى دارد؟ هرگز فراموش نمىكنم، در مسجدالحرام افرادى را ديدم كه فقط دعا مىخواندند، بدون هيچ حالى! گويا فقط تلفظ اين كلمات، انسان را رستگار مىكند و در مقابل، حاجيانى آنچنان چشم به خانه خدا دوخته بودند و راز و نياز مىكردند كه گويى خدا را مىبينند. در عمق نگاهشان مىشد فهميد كه به خانه نگاه نمىكنند؛ بلكه آن را تبلورى از صاحب خانه مىشمارند. حالى كه خود من كمتر تجربه كرده بودم و اكنون در سرزمين وحى به دنبال آنم. يادم مىآيد كه اوج اين حال، هنگام وداع با حضرت على(ع) در نجف اشرف به من دست داد، كه هنوز از آتش عشق آن جذبه، گرمم.
ساعت 8 شب بود كه به نزديكىهاى عرفات رسيديم. كاروان يكپارچه تسبيح و تكبير بود و اكنون اين سرزمين عرفات بود كه به روى ما آغوش مىگشود؛ سرزمينى كه آرزويش را داشتيم.
عرفات، اسمى است كه عرفان را تداعى مىكند، نامى است كه امام حسين(ع)، قيامش و احياى دين را در ذهن زنده مىكند و در يك جمله، عرفات تولدى دوباره است.
عرفات جايى است كه مناسك حج از آنجا آغاز مىشود. از شهر
مكه محرم مىشوى، تمامى لباسها و زينتها را در مىآورى. نقطه آغازين حرم است كه محرم شدهاى و بسيارى از مسائل را كه نماد و تبلور دلبستگى و ارتباط با دنياست، كنار گذاشتهاى؛ بوى خوش، لباس دوخته، ارتباط با جنس مخالف، سرپوشاندن و ... كه نشانگر عزمى براى حضور به درگاه است.
ميهمانى، هميشه همراه با آراستگى است، بايد بهترين لباس و زينت خود را بپوشى؛ اما اينجا، ميهمانى از سنخ ديگرى است. اينجا ميزبان چيز ديگرى به جز مسائل دنيايى برايش ارزش دارد. خدا انسان را از نظر مادى در سادهترين وضع و شكل مىخواهد. چه اينكه هرگونه آرايش و زيبايى دنيايى در برابر قدرت لايزال الهى پشيزى ارزش ندارد، بلكه اصلًا زيبايى و آرايش در اين درگاه به شكل ديگرى تعريف مىشود كه تا وقتى فرد محرم نشده، ادبيات آن را نمىفهمد. آن لباسهاى مختلف و آن قيافههاى گوناگون، به ناگاه شكل واحد به خود مىگيرند.
اما در اينجا فكر مىكنى كه هيچ ندارى و پشتت از نظر دنيايى كاملًا خالى شده است. تنهاى تنها و اين كه در برابر پروردگارت هستى تا حسابهايت را صاف كنى و تنها سرمايهات، اميد به عفو و كرم خداست و كولهبارت، گناه و معصيت! و به تو گفتهاند كه به بيرون حرم بيا و ابتدا آنجا به شناخت برس و سپس پاى در حرم نه!
و لحظه لحظه به حرم نزديكتر شو.
چقدر زيبا و قشنگ برنامهها تدوين و تنظيم شده است. مرحلهبهمرحله و با كيفيتى بسيار شگفتانگيز كه به عقل هيچ انسانى نمىرسد.
وارد منطقه عرفات كه شديم، صحرا پوشيده از چادربود. تابلوى بزرگى در همان ابتدا، ورودمان به عرفات را خبر مىداد؛ بزرگ نوشته شده بود: «بداية العرفات»؛ يعنى آغاز عرفات.
عرفات نام صحرايى است وسيع و هموار، در دامنه كوه «جبلالرحمه» كه در جنوب شرقى مكه، ما بين «ثويه»، «عرنه»، «نمره» و «ذىالمجاز» قرار دارد. طول تقريبى اين صحرا 12 كيلومتر و عرض آن 5/ 6 كيلومتر است. عرفات در 21 كيلومترى مكّه واقع شده و بخش عمده آن از حرم خارج مىباشد.
اينكه چرا به اين سرزمين، عرفات مىگويند، برخى آن را جمع «عرفه» و به معناى كوه و بلندى دانستهاند، بعضى ديگر از عرفان يعنى شناخت و معرفت گرفتهاند. براى چنين نامگذارى ريشههاى تاريخى نيز قائل شدهاند؛ از جمله آن كه حضرت آدم(ع) و حوا، پس از هبوط و فرود آمدن به زمين و بعد از يك جدايى طولانى،
در اين صحرا به يكديگر رسيده و با هم آشنا شدهاند. گروهى نيز گفتهاند از آن رو عرفات را(به معناى آشنايى) خواندهاند كه حضرت ابراهيم(ع) در اينجا توسط جبرئيل با مناسك خود آشنا شد و به آنها عارف گرديد.
در حديثى از امام صادق(ع) نقل شده كه در وجه تسميه عرفات فرمود:
جبرئيل روز عرفه بر ابراهيم فرود آمد و به او گفت: به گناهانت اعتراف كن و مناسك را بشناس؛ پس چون او اعتراف كرد، آنجا را عرفات ناميدند. (1)
وقوف و توقف در عرفات نه تنها از اركان اصلى مناسك حج است؛ كه داراى فضايل بسيار ارزشمندى نيز مىباشد. تمام زائران خانه خدا در روز نهم ذيحجه به اين سرزمين مقدس مىآيند و در آن وقوف مىكنند.
پيامبر خدا(ص) در روز عرفه، در «نمره»، نزديكى عرفات، كنار سنگ بزرگى مىنشست. اين سنگ در سمت راست عرفات بود و بعدها همان جا «مسجد نمره» ساخته شد. در منابع تاريخى آمده است كه محل وقوف پيامبر خدا(ص)، همان محل وقوف حضرت ابراهيم(ع) بوده است.
قبيله قريش در دوران جاهليت و آغاز اسلام، در عرفات وقوف
1) علل الشرايع، ج 2، ص 436.
نمىكردند؛ زيرا معتقد بودند اهل حرم هستند و بايد بر خلاف ساير مردم در داخل حرم وقوف يابند، ولى خداوند فرمان داد كه همه بايد در عرفات وقوف كنند.
در قرآن كريم نيز نام اين سرزمين آمده است:
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ. (1)
در سال دهم هجرت كه پيامبر آخرين حج خود(حجةالوداع) را انجام داد، در سرزمين عرفات براى مسلمانان خطبهاى بسيار مهم خواند كه منشور حقوق بينالمللى اسلام نام گرفت. آن حضرت در اين خطبه براى آخرين بار بر تمامى ارزشهاى جاهلى خط بطلان كشيد و خوىهاى جاهلى را تمام شده و سنتهاى گذشته را مطرود ساخت. (2)
از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود:
خداوند- عزّوجلّ- زمين را از زير كعبه تا منا گستراند، سپس آن را از منا به سوى عرفات توسعه داد. پس زمين از عرفات و عرفات از منا و منا از كعبه است. (3)
صحرا با چراغهاى بلند روشن شده بود. كمى جلوتر، تابلويى ديده مىشد كه نشانگر محل اسكان زائران جنوب شرق آسيا بود.
قسمتى ديگر اختصاص به تركها داشت و هر چه كه جلو مىآمديم، حجم چادرها بيشتر مىشد. تقريباً چادرها با توجه به مليتها تنظيم شده بود و هر مليتى منطقه خاصى داشت. منطقه مخصوص ايران، آخرين نقطه عرفات بود؛ نقطهاى كه كمى آن طرفتر نوشته شده بود: نهاية العرفات(پايان عرفات).
محل اسكان ايرانىها نيز تقسيم شده بود و كاروانهاى هر استان در كنار يكديگر قرار گرفته بودند. از اتوبوس كه پياده شديم، هوا گرم و مرطوب بود. صحرايى گسترده و بزرگ، پر از چادرهاى درهمتنيده و گوشه و كنار، حاجيانى كه در تكاپوى استقرار در چادرهاى خود بودند. شب نهم شبى است كه اهل سنت، بيتوته در منا را مستحب مىدانند و به همين خاطر بسيارى از زائران، اين شب را در منا به سر مىبرند.
در مكّه كه بوديم، تكاپوى اهل سنت براى درك شب نهم در منا كاملًا مشهود بود و در مسير نيز با خيل زائرانى روبهرو بوديم كه به طرف منا در حركت بودند. تونلى، منا و مسجدالحرام را به يكديگر وصل كرده كه به آن «تونل منا» مىگويند و مخصوص افراد پياده است. در كنار سوارهروها، جادههاى پهنى وجود دارد كه مخصوص پيادهها است و تابلوهايى با عنوان «طريق المشاة» آن را مشخص مىكند.
راهروهاى باريكى، امكان دسترسى به چادرهاى ديگر را فراهم
مىكند. از قسمت در ورودى كه وارد شديم، تمامى كاروانهاى خراسان مشخص بود و بر هر چادرى نام كاروان و مشخصات ديگر نوشته شده بود. كمى جلوتر سرويسهاى بهداشتى بود كه الحق، در آن بيابان جالب ساخته بودند. بايد از ميان چادرها و از طريق راهروهاى باريك خود را به چادر مورد نظر مىرسانديم. چادرها كهنه بود و كف چادرها با زيلوهايى شبيه به موكت فرش شده بود. زمين عرفات ماسه زار است و لايهاى نازك از ماسه بادى روى زيلوها را پوشانده بود. وضعيت كاملًا ابتدايى بود. مهمتر آنكه چادرها برق هم نداشت. زائران ساكهاى دستى خود را دور تا دور چادر گذاشتند و ملحفه و پتويى زير خود پهن كردند. تاريكى شب بر همه جا سايه افكنده بود و تنها خط نور كمرنگى از شكافهاى بالاى چادر، تاريكى درون چادر را مىشكافت. از همهمههاى ابتدايى نيز كاسته شده بود و فضا و شرايط، انسان را با خود به دنيايى غير از دنياى مادى مىبرد. احساس مىكردى اينجا ساحت روح يا بُعد غير مادى وجود انسان است؛ جسم جايى نداشت و حتى كمترين چيزها مانند لباس و ... از او دريغ شده بود؛ هر چند در دنياى ما اين جسم است كه روح را به حاشيه رانده است، اما اينجا روح جولان مىداد و مىشناخت.
اينكه چه چيز را مىشناخت، نخستين پرسشى بود كه در آن
نيمه شب ذهنم را به خود مشغول كرد. اينجا بايد دنبال چه مىگشتيم و چه چيز را مىشناختيم و راه و روش شناخت در اين سرزمين چه بود؟ اينجا ديگر استاد و شاگردى وجود نداشت. هر چه بود خودت بودى و خودت. و در اين تنهايى چه چيز را بايد مىشناختى و اصلًا چگونه آماده ورود به حرم مىشدى؟ آيا تنها با خواندن و اداى كلمات و واژهها؟ اما اين چندان منطقى به نظر نمىرسيد و دل را راضى نمىكرد. پس چه بايد مىكرديم؟ وقت تنگ بود و كار بسيار. شايد در تمام عمر همين يك فرصت بود، آن هم نصف روز، از ظهر نهم تا غروب؛ يعنى شب دهم.
ديگر نمىشد بيكار نشست. وقت براى انديشه در مقدمات نبود. بايد به هر وسيلهاى شروع مىكرديم تا شايد راه، خود را به ما نشان دهد.
زائران نيز حال و هواى خاصى داشتند. از يك طرف اميد به لطف خدا و از طرف ديگر دردها و گرفتارىهايى كه در اين سرزمين خشك و لم يزرع، به دنبال دوايش بودند و همچنين نگران از آنكه نتوانند در اين فرصت محدود حرف خود را بزنند و با خداى خود حسابشان را صاف كنند.
دست به كار شديم؛ با دعاى شب عرفه آغاز كرديم، همگى رو به قبله نشستيم؛ بسمالله را كه گفتم، اشكها جارى شد.
عرفات سرزمين ديدار ولىعصر(ع) است، از لحظهاى كه وارد
عرفات شدم، با وجود عدم لياقت، پيوسته مترصد زيارت بودم. در دل شب صحراى عرفات و آن شرايط ابتدايى، يخهاى دل آب مىشد. آنگاه كه استغاثه به حضرت ولىّعصر آغاز شد، عقدهها تركيد و جلسه يكپارچه گريه شد. مىشد اوج راز و نياز و شكوه گفتوگو با دلدار را مشاهده كرد. يكى از زائران كه راننده ماشين سنگين بود و از همان بدو ورود به مكه، شاهد تغيير حال و هوايش بودم، حال خاصى پيدا كرده بود.
ياد شعر كتاب درسى دوران راهنمايى افتادم كه خطاب به موسى مىگفت:
هيچ آدابى و ترتيبى مجو هرچه مىخواهد دل تنگت بگو
و آنجا نفهميدم چه گفتم، فقط مىگفتم؛ از دردها، گرفتارىها، قيامت و بار سنگينى گناه، ديدار ولىعصر(عج) و ... عنان از كف رفته و عقده راه را بسته بود. اينجا جايى بود كه بايد با خدا بىپرده سخن مىگفتى و حال كه زبان مردم شدهاى، نبايد نكتهاى را وا بگذارى و زائران چقدر خوب وضعيت را درك كرده بودند و مىدانستند كه ويزاى ورود به حرم همين عرفات است و تا ويزا نگيرند، حج مقبول نخواهند داشت.
دعا كه تمام شد، همه خواستار رفتن به جبلالرحمه شدند. هنوز وقت داشتيم. قرار شد تا ده دقيقه ديگر آماده شوند تا كنار
جبلالرحمه برويم. فاصله چادرها تا جبلالرحمه زياد بود، و حدود نيم ساعت طول كشيد تا به پاى كوه رسيديم. در دامنه و بالاى كوه، حجاج به دعا و مناجات مشغول بودند. از نظر شيعه بالارفتن كوه در شب نهم مكروه است. در اطراف كوه و كمى پايينتر، زائران ساير كشورها چادر زده بودند و يا روى مقوا و زيراندازى دراز كشيده بودند. برخى نيز آشپزى مىكردند. به كوه كه رسيديم، ناخودآگاه به ياد امام حسين(ع) و دعاى عرفهاش افتادم. در همان تاريكى شب، توسل به امام حسين(ع) و حضرت ولىعصر(عج) پيدا كرديم و سپس درخواست حاجات بود كه دستها به طرف آسمان بلند شد. از كاروانهاى ديگر هم آمده بودند. انگار آسمان به زمين نزديك شده بود و انسان احساس مىكرد دعايش بالا مىرود ...
اكنون ساعت، يك و نيم بامداد است. از چادر بيرون مىآيم. دمپايىهاى انگشتىام در ميان ماسهها فرو مىرود و خاك- كه هنوز ته مانده گرمى آفتاب را حفظ كرده- پايم را نوازش مىدهد. كمى آن طرفتر، در راهروى ميان دو چادر، چند زن، كارتنى را پهن كرده، روى آن نشستهاند و در زير نور ماه و با چادرهاى سفيد مشغول راز و نياز هستند.
يكى از زائران ما نيز از خيمه بيرون مىآيد و كمى آن طرفتر كارتنى را پاره مىكند و روى آن به نماز شب مىايستد و من با لباس احرام در ميان انبوه چادرها روى خاكها مىنشينم تا چند
خطى بنويسم. هنوز دو- سه خط بيشتر ننوشتهام كه همان زائر از لابهلاى چادرها نزديك مىشود. مدتهاست او را نديدهام؛ از همان وقتى كه به مكّه آمديم. او در طبقه دوم مستقر شد و ما در طبقه سوم. معمولًا در محافل ظاهر نمىشد. من هم به سبب مشغله كارى، او را از ياد برده بودم. همو كه لحظات آخر به فرودگاه آمد تا از سفر انصراف دهد و تلاشهاى دوستان و اصرارهاى من كارگر نيفتاد و كارش را به خدا واگذاشت.
از همان زمان ديگر ارتباطى با او نداشتم و به جز يكى- دو بار كه در راهرو ديدمش، گفتوگويى با يكديگر نداشتيم.
اما امشب، آن هم در صحراى عرفات خيلى عجبيب بود، از دستشويى برمىگشت، مىخواست وارد چادر شود كه مرا ديد و باب گفتوگو باز شد.
مهندس برق بود و پيمانكارى مىكرد. از درآمدش پرسيدم، گفت: اگر دزدى كنم درآمدم زياد مىشود ولى من اهلش نيستم و توضيحات تخصصى داد كه معنايش را نفهميدم. موضوع را به قضيه سفر كشانده، گفتم: واقعاً تو مىخواستى اگر طرفت به مكّه نيايد، نيايى؟!
گفت: آرى!
گفتم: واقعاً مىارزد كه تو اين همه وقت منتظرش بمانى؟!
گفت: تا معيار ارزش چه باشد.
گفتم: خانمى كه چند سال از تو بزرگتر است و يكبار هم ازدواج كرده و طلاق گرفته است و تو جوان خوشاندام با تحصيلات و موقعيت شغلى و مالى خوب ...
سخنم را قطع كرد و گفت: همين معيارهاست كه متأسفانه هركس با من روبهرو مىشود مطرح مىكند. اما كسى به دوست داشتن و عشق و علاقه توجه نمىكند.
گفتم: خيلىها ابراز مىكردند كه عاشق هستند، اما بعد از مدتى كه ازدواج كردند، به خصوص با بزرگتر از خودشان، عشقشان كور شد و زندگى سوت.
گفت: خيلىها هم بودند كه معيارهاى ظاهرى را داشتند و شرايط عالى، اما سرنوشت ازدواجشان طلاق بود.
گفتم: احساست نسبت به او چيست؟
گفت: علاقه و عشق، كه البته هركس بايد خودش تجربه كند. من سالهاست خانوادهاش را مىشناسم و اگر عشق من زودگذر بود، بايد تمام مىشد. در حالى كه اين عشق همچنان پابرجاست. مىگويند مورد بهترى هم هست؛ اما من خودم بايد تصميم بگيرم كه بهتر كدام است؛ من با تمام وجود او را مىخواهم.
گفتم: او چرا قبول نمىكند؟ جواب درستى نداد و فقط گفت: زمان بايد شرايط را مساعد كند و تا آن موقع صبر مىكنم.
از موهاى بلندش خبرى نبود. گفتم: موهايت را كى زدى؟ گفت: در هتل، ماشين كردم كه ديگر دل كنده باشم. به ياد جلسات توجيهى مشهد افتادم كه به شدت دنبال راهى بود تا موهايش را نزند. مىگفت: موهايم يكى از عزيزترين چيزهاى من است. اما اكنون از آن موها خبرى نيست. انسانى با سرِ ماشين شده و لباس احرام!
هماتاقىهايش مىگفتند كه روزه هم مىگيرد. حساب سال هم دارد و مرتب حرم مىرود و اهل دعاست؛ اما اهل گفتن و تملّق نيست.
گفت: از خدا مىخواهم شرايط را هر گونه كه صلاح مىداند مهيا كند و سپس لبخند شيرينى زد: البته ازدواج را هم جور كند.
... شب از نيمه گذشته است و صبح، نماز جماعت داريم. ساعت تقريباً سه بامداد را نشان مىدهد و هنوز آن چند زن مشغول راز و نياز هستند!
اذان را كه گفتند، از خواب پريدم. بلندگويى نبود. فقط در هر چادرى كسى اذان مىگفت. بسيارى از كاروانها در همان فاصله شب تا اذان صبح به عرفات رسيده بودند. از آن سكوت نيمهشب،
خبرى نبود و گويى صحراى محشر است كه همه سر از خاك برداشتهاند و به دنبال پناهى مىگردند؛ يك لباس آن هم بسيار ساده. پر از تكاپو كه لحظهلحظه بيشتر مىشد. از دور و نزديك صداى اذان به گوش مىرسيد، با لحنهاى مختلف. هوا تاريك بود و كمكم گرگ و ميش مىشد. يكى از اين كاروانها كه در ساعت 2 بامداد وارد عرفات شده بود، در نزديكى كاروان ما اتراق كرده بود. روحانىاش برادر روحانى كاروان ما بود. نماز صبح را به جماعت خوانديم. خواستم آماده توسل شوم كه مداح كاروان كنارى، دعاى فرج و سپس توسل و استغاثه به حضرت مهدى(عج) را شروع كرد. صداى گرمى داشت. كاروان ما نيز با آن كاروان هم ناله شد.
سحرگاه روز عرفه، در سرزمين عرفات، بدون اغراق بوى مهدى(عج) مىآمد و توسل به حضرت مهدى(عج) حالتى ايجاد كرده بود كه كمتر مانند آن را- حداقل در سالهاى بعد از جنگ- در خودم سراغ داشتم. گويى مهدى(عج) صدايم را مىشنود و بسيار نزديك است. گويى آسمان و زمين اينجا با تمامى نقاط دنيا فرق دارد، گويى برات ورود به حرم را در اينجا به انسان مىدهند. مىبايست اينجا به دنبال مهدى فاطمه(س) مىگشتيم تا شايد نظرى بيفكند. ياد آن شعر معروف افتادم كه:
كعبه آن سنگ نشانى است كه ره گم نشود حاجى احرام دگر بند ببين يار كجاست
و اين صبح تهيأ و آمادگى است براى بعدازظهر و لحظات وقوف.
توسل كه تمام شد، تقريباً هوا نيز روشن شده بود. براى اينكه نگاهى به اطراف بيندازم، از چادر بيرون آمدم و اتفاقاً همان روحانى كاروان كنارى را ديدم. نگاهش كه به من افتاد، اولين سخنش اين بود: خدواند ابوىتان را شفا دهد؛ سالهاى گذشته اينجا همديگر را ملاقات مىكرديم و هر لحظه به ياد او هستم. تشكر كردم و به راه افتادم.
رفتهرفته همهمه و تكاپو در سرزمين عرفات آغاز مىشد. آنان كه خوابيده بودند بيدار مىشدند و آنان كه تازه مىرسيدند، جاى مىگرفتند، بر تراكم جمعيت هر لحظه افزوده مىشد.
به محوطه باز جلوى دستشويىها كه رسيدم، يكى ديگر از دوستان ديرين پدرم را ديدم. او نيز همين كه مرا ديد، گفت: خدا شاهد است يك لحظه از جلوى چشمم محو نمىشود؛ هر جا كه نگاه مىكنم، ياد پدرت مىافتم.
خيلى دلم گرفته بود. پدرم بيش از سى سفر به مكه آمده بود و در ميان روحانيون حج از روحانيون موفق شمرده مىشد. اما اكنون در بستر افتاده، نيمى از بدنش فلج و اختلال در سخن گفتن پيدا كرده است. يادم نمىرود كه وقتى عازم سمينار روحانيون در تهران
بودم، صدايم كرد و با صدايى كه به زحمت شنيده مىشد گفت: امسال روحانى كم دارند، با معاونت امور روحانيون صحبت كن تا من هم بيايم. گفتم: شما با اين حال! گفت: تا زمان حج خوب مىشوم، خودت معين باش و من روحانى!
واقعاً نمىتوانستم تحمل كنم. كسى كه تا بهحال حتى يك ساعت، در بيمارستان نخوابيده بود و حتى به ندرت آمپول زده بود، تنها در عرض پنج ماه، چنين اسير بستر بيمارى و زمينگير شده باشد. تصوير پدر در آن لحظات در چشمم به لرزش درآمد و اشك امانم را بريد. در حالىكه صدايم مىلرزيد، گفتم: ولى امسال نوبت شما نيست، انشاءالله تا وقتى نوبت شما بشود خوب مىشويد؛ مدتى بعد از مراسم حج، برگزارى عمره مفرده شروع مىشود و به زودى به عمره مىرويد و سپس پيشانىاش را بوسيدم و در حالىكه مىكوشيدم چشمم در چشمان ملتمسش نيافتد، خانه را ترك كردم.
در عرفات، صبحانه را ميهمان همان دوست پدرم بودم. روحانى كاروانى از فردوس بود. صبحانه نان و پنير و چاى شيرين بود و از اين شيرهاى پاكتى «ندا» كه البته مزه شير هم نمىداد. احتمالًا از شير خشك درست شده باشد. البته فقط چايى و چند لقمه نان خوردم تا با كاروان، صبحانه بخورم.
ساعت 30/ 8 به طرف مسجد نمره راه افتاديم، به سبب شلوغى راه، نيم ساعتى طول كشيد. رفتهرفته ازدحام جمعيت در عرفات به اوج خود مىرسيد. وقوف از اذان ظهر روز نهم شروع مىشد و جمعيت از همه طرف به عرفات در حركت بودند. جلوى مسجد كه رسيديم با سيلى از جمعيت- كه بىشباهت به رودى خروشان نبود- روبهرو شديم. مسير موسوم به «طريق المشاة» مستقيم از منا به عرفات مىآمد. كسانى كه شب را در منا مانده بودند، اكنون پياده به سوى عرفات مىآمدند. سيل جمعيت آنچنان زياد بود كه به سادگى نمىشد آن را شكافت و از ميانش گذشت؛ به زحمت از ميان حجاج گذشتيم.
نمره، مسجد بسيار باشكوهى است كه بخشى از آن داخل عرفات و بخشى نيز خارج عرفات در حرم مىباشد. اين مسجد در حال حاضر بسيار بزرگ است كه در توسعه اخير مساحت آن به 124000 متر مربع رسيده و گنجايش 300000 نمازگزار را دارد. مسجدى است كه پيامبر(ص)، حديث ثقلين را در آن خواندند و عمود خيمه خود در حج را، در كنار آن بر پا نمودند. بخشى از اين مسجد در عرفات و بخشى از آن در حرم قرار دارد. در بخشى از مسجد، جمله «هذا نهاية العرفات» به چند زبان نوشته شده بود كه خوشبختانه به زبان فارسى هم بود.
رفتيم نماز تحيت بخوانيم كه در مسجد، همه خوابيده بودند. به زور دو ركعت نماز خوانديم. جاى سوزن انداختن نبود! گويى از سفرى دور آمده بودند و اكنون مدهوش، در مسجدى كه پيامبر عمود خيمه وقوف در عرفات را زده بود، آرام گرفته بودند.
ساعت 9 صبح از مسجد نمره به طرف محل اجتماع به راه افتاديم. ساعت 10 مراسم آغاز مىشد و براى اين كه زودتر به محل برسيم و جا پيدا كنيم، به سرعت به طرف چادرهاى بعثه حركت كرديم. شلوغى و ازدحام جمعيت در اوج خود بود و هنوز رود خروشانى كه از منا به طرف عرفات در حركت بود، با همان شدت ادامه داشت. حجاجى كه به صورت آزاد و مستقل به عرفات آمده بودند، در گوشه و كنار، زيراندازى انداخته بودند و در سايه ماشين و يا درختى، از شعاعهاى سوزان آفتاب، خود را مىپوشاندند. مراسم برائت، از همان سالى كه در مكّه به خاك و خون كشيده شد، به عرفات منتقل گرديد؛ جايى كه به نظر مىرسد مكان برائت هم همين سرزمين باشد. همواره تولّى با تبرّى همراه است؛ نمىتوان چيزى را دوست داشت و ضدش را هم دوست داشت، تا
آنجا كه امام باقر(ع) فرمود
: «هل الدّين إلّا الحُبّ وَ الْبُغض؟» (1)
ساعت 30/ 9 بود كه به محل رسيديم. افرادى به عنوان انتظامات در مسير حضور داشتند و زائران را از هر گونه شعار دادن در مسير برحذر مىداشتند. فرياد «الله اكبر» و «لا إله إلّا الله» فضا را عطرآگين كرده بود. خورشيد به شدت مىتابيد و اشعههاى آن از پوست رد مىشد و گوشت و مغز را مىآزرد. كاروانها به همراه روحانيون و رؤساى كاروانها به محل اجتماع مىآمدند و لحظه به لحظه بر انبوه جمعيت افزوده مىشد.
دامن چادرها را بالا زده بودند و فضاى وسيعى ايجاد شده بود. پلاكاردهاى «مرگ بر آمريكا» و «مرگ بر اسرائيل» در همهجا بهچشم مىخورد. در مسير، با چند خارجى برخورد داشتم. از علت حضور انبوه ايرانيان پرسيدند كه وقتى توضيح دادم به جمع ما پيوستند. فريادهاى برائت رفتهرفته بالا مىگرفت نزديك به صد هزار ايرانى- به گفته خبرگزارى حج- و تعداد زيادى از زائرانِ ساير كشورها، يكصدا از آمريكا و اسرائيل اعلام انزجار مىكردند.
اما بهراستى فلسفه حج چيست؟ آيا مىتوان حج را صرفاً يك امر عبادى شمرد؟ اگر چنين باشد، ديگر نيازى به اجتماع ميليونى انسانها در زمانى مشخص نيست و مانند عمره، مىتواند در مواقع
1) بحارالانوار، ج 65، ص 63
مختلف برگزار شود.
در وراى اين قدرت بالقوه عظيم و اين گردهمايى شگرف، بايد اهداف سياسى و اجتماعى نيز باشد. مراسمى كه اگر خانه خدا محور آن نبود، هرگز گونههاى مختلف بنىبشر با فرهنگها، نژادها و مذاهب گوناگون در يكجا جمع نمىشدند. در اين مراسم اختلافات جزئى فراموش مىشود و همه به يك شكل و يك گونه در بارگاه خدا حاضر مىشوند. به تعبير مقام معظم رهبرى:
شكوه و جلال اين گردهمايى بىنظير، ما را باواقعيت امت عظيم اسلامى كه فراتر از ملتها و نژادها و رنگها و زبانها است، آشنا مىسازد. اين جمع درهم تنيده و هماهنگ، اين زبانها كه همه به يك سخن مترنماند، اين تَنها و دلها كه همه ب--- ه ي-- ك قبل--- ه رو مىآورن-- د، اي-- ن انسانها كه دهها كشور و ملت را نمايندگى مىكنند، همه متعلق به يك واحد و يك مجموعه عظيماند و آن امت اسلامى است. (1)
اگر به گذشته نگاه كنيم، خواهيم ديد كه مسأله برائت، يكى از مهمترين اهداف سياسى و عبادى حج شمرده شده است.
پيامبر گرامى اسلام(ص) در مراسم حج، در روزى كه قرآن آن را حج اكبر(روز عيد قربان يا عرفه) معرفى مىكند، على(ع) را مأمور كرد كه آيات اوّل سوره برائت يا توبه را براى مردم بخواند:
1) پيام مقام معظم رهبرى به حجاج در سال 1384.
اين است برائت خدا و پيامبرش از مشركانى كه با آنان پيمان بستهايد. اكنون چهار ماه مجال داريد. در زمين سير كنيد و بدانيد كه شما خدا را ناتوان نتوانيد كرد و خداوند خوار كننده كافران است و اين اعلامى است از سوى خدا و پيامبر او بر مردم در روز حج اكبر كه خداوند و پيامبرش از مشركان برى و بيزارند. (1)
سورهاى بدون بسم الله، براى نشان دادن قهر و جنگ با كفار و دشمنان، سخن نيز، سخن خداست و خاستگاه آن وحى.
على(ع) در روز عيد قربان به نيابت از پيامبر گرامى اسلام(ص) در نزديكى جمره عقبه، پس از خواندن سى يا چهل آيه از سوره برائت، فرمود:
از اين سال به بعد، مشركان حق نزديك شدن به خانه كعبه را ندارند. كسى نبايد برهنه طواف خانه كند. جز مؤمن، داخل بهشت نمىشود. با هركس عهد و پيمانى هست، بدان وفا مىشود. (2)
قريب به اين را ابنكثير از احمدبنحنبل و او نيز از انس بن مالك آورده است. (3)
دكتر محمدحسين هيكل در كتاب خود، «حيات محمد(ص)»، پس از طرح مسأله برائت و اعلام آن به وسيله على بن ابىطالب(ع)
مىنويسد:
از آن روز بود كه پايه و اساس دولت اسلامى استقرار يافت، اساس معنوى يك دولت نوپا كه آيات برائت بر آن تكيه مىكند و على(ع) تنها به خواندن آن در موسم بسنده نكرد، بلكه آن آيات را به طور مكرر براى مردم در هر جا كه بودند تلاوت مىنمود.
وى سپس مىنويسد:
هرگاه با دقت به اين آيات بنگرى، به حق آن را بنياد معنوى در قوىترين شكل آن براى دولت نوپاى اسلام خواهى يافت. اگر توجه كنيم كه نزول آيات برائت هنگامى بود كه جنگهاى پيامبر پايان يافته و طائف، حجاز، تهامه، نجد و بسيارى از قبايل جنوب شبه جزيره به اسلام گرويده بودند، حكمت تاريخى نزول اين آيات، كه شالوده معنوى دولت را سامان مىدهد، روشن خواهد شد. يك دولت نيرومند بايد داراى ايده و اعتقادى باشد كه همه بدان ايمان آورده، با تمام توان از آن دفاع كنند و كدام عقيده برتر از ايمان به خداى يگانهاى كه شريك ندارد و كدام عقيده همچون اعتقاد به بالاترين مظاهر هستى، كه جز خدا را در آن سلطنتى نيست و جز خدا را به ضمير راه نمىدهد، مىتواند نفس را بدينگونه مسخّر كند؟
حال اگر كسانى بخواهند در برابر اين اعتقاد- كه زيرساز دولت
اسلامى است- ايستادگى كنند، اينان تبهكارانى هستند كه هسته مركزى ارتجاع و فتنه و فساد را تشكيل مىدهند؛ از اينرو عهد و پيمانى ندارند و دولت بايد با آنها بجنگد تا ريشه فتنه و فساد بركنده شود. (1)
پس برائت، امرى سابقهدار و خود پيامبر گرامى اسلام(ص) بنيانگذار آن بوده است؛ زيرا ريشه آن را در عصر حضرت ابراهيم(ع) نيز مىتوان يافت.
اما بدون اغراق، در عصر حاضر، كسى همانند حضرت امام(ره) به اين بعد اساسى و محورى حج توجه نكرده، بىشك اين بعد حياتى حج با نام امام پيوند خورده است.
در پيامى كه ايشان در سال 1349 ش. براى حجاج صادر فرمودهاند، آمده است:
بر ملت اسلام است كه در مراسم حج براى مشكلات مسلمين چاره جويند. اكنون كه به واسطه سستى و سهل انگارى ملتهاى اسلامى چنگال خبيث استعمار تا اعماق سرزمينهاى بزرگ ملت قرآن فرو رفته و تمام ثروت و مخازن بزرگ ما زير قشر ملى بودن به كام آنان فرو مىريزد، فرهنگ مسموم استعمار تا اعماق قصبات و دهات ممالك اسلامى رخنه كرده، فرهنگ
1) حيات محمد 9، صص 296 و 297
قرآن را عقب زده و نوباوگان ما را فوج فوج در خدمت بيگانگان و مستعمرين در مىآورد و هر روز با نغمهاى تازه و با اسامى فريبنده جوانان ما را منحرف مىكند. بر شما ملت عزيز اسلام كه براى اداى مناسك حج در اين سرزمين وحى اجتماع كردهايد، لازم است از فرصت استفاده كرده، به فكر چاره باشيد، براى حل مسائل مشكله مسلمين تبادل نظر و تفاهم كنيد، بايد توجه داشته باشيد كه اين اجتماع بزرگ كه به امر خداوند تعالى در هر سال در اين سرزمين مقدس فراهم مىشود، شما ملتهاى مسلمان را مكلف مىسازد كه در راه اهداف مقدس اسلام، مقاصد عاليه شريعت مطهره و در راه ترقى و تعالى مسلمين و اتحاد و پيوستگى جامعه اسلامى كوشش كنيد، در راه استقلال و ريشهكن كردن سرطان استعمار همفكر و همپيمان شويد، گرفتارىهاى ملل مسلم را از زبان اهالى هر مملكت شنيده و در راه حل مشكلات آنان از هيچگونه اقدامى فروگذار نكنيد. (1)
و بىشك چه جايى بهتر و مناسبتر از كنگره عظيم حج براى تبادلنظر و همفكرى براى حل مشكلات كلان جهان اسلام؟
در جاى ديگر مىفرمايد:
از فلسفههاى بزرگ حج، قضيه بُعد سياسى او است كه
1) پيام حضرت امام خمينى/ به حجاج در سال 1349 ش.
دستهاى جنايتكار، از همه اطراف، براى كوبيدن اين بعد در كار هستند و تبليغات دامنهدار آنها مع الأسف، در مسلمين هم تأثير كرده كه مسلمين سفر حج را بسيارشان يك عبادت خشك و خالى و بدون توجه به مصالح مسلمين مىدانند، حج از آن روزى كه تولد پيدا كرده است، اهميت بعد سياسىاش كمتر از بعد عبادىاش نيست، بعد سياسى علاوه بر سياستش، خودش عبادت است. (1)
اما آنچه در مراسم برائت اهميت دارد، توجه به مشكلات عام و كلان جهان اسلام و بيزارى و انزجار از دشمنان اسلام است و خوشبختانه در اين زمينه ميان ملل مسلمان اتفاق نظر وجود دارد؛ يعنى با وجود تمام اختلافاتى كه گريبانگير جهان اسلام است و قدرت مسلمانان را تحليل مىبرد، در مورد دشمن مشترك، اجماعى عمومى وجود دارد و آن دشمنى با آمريكا و اسرائيل است.
يكى از دستاوردهاى مهم سفر من، آگاهى از همين نكته بود كه عموم مسلمانان، آمريكا و اسرائيل را به عنوان دشمن مشترك مىشناسند. در مسجدالحرام اين واقعيت را از طبقه سوم مشاهده كردم كه چگونه اقيانوس مواج مسلمانان در كنار خانه خدا، يكصدا و يكپارچه فرياد «الموت لامريكا» و «الموت لإسرائيل» سر
1) صحيفه نور، ج 18، صص 67- 66.
مىدادند. در گفتوگوهايى كه با افراد داشتم، اين امر به درستى آشكار و مشخص بود. اين نكته مىتواند نقطه اتكايى براى ايجاد توافق و همگرايى ميان امت اسلامى باشد.
نكته بعد اينكه: اگر حج محل تبيين مشكلات و نابسامانىهاى كلان جهان اسلام و يافتن راهحلهاى مناسب براى اين امر است، در عصر حاضر مهمترين مشكل جهان اسلام چيست؟
در اين زمينه نيز مىتوان ادعا كرد كه ميان مسلمانان، اجماع وجود دارد. به نظر مىرسد مهمترين مشكلى كه بيشتر مسلمانان در عصر كنونى از آن رنج مىبرند، اختلاف و تشتت حاكم بر جوامع اسلامى است. وجود اختلافات ناسيوناليستى، مذهبى، اجتماعى و اقتصادى، از جهان اسلام امتى آسيبپذير ساخته است. مىتوان گفت، وجود درگيرىهاى مذهبى و نژادى در گوشه و كنار ممالك اسلامى، جهان اسلام را با بحران روبهرو كرده است. اين در حالى است كه اكنون تمامى كفر در برابر تمامى ايمان قد برافراشته، هجومى همه جانبه بر ضدّ اسلام آغاز شده است.
اما آنچه مايه اميدوارى است، حركتى و پديدهاى نوپا به نام «بيدارى اسلامى»، يا به قول عربها «صحوة الاسلاميه» و يا به قول فرنگىها «
Awakand Age
»، حقيقتى است كه امروزه تمامى جوامع اسلامى را در برگرفته است. اكنون پس از افول غربگرايى، بار ديگر توجه به ارزشهاى اسلامى، مد نظر متفكران جوامع اسلامى قرار
گرفته است.
به قول يكى از متفكران- كه به نظرم بابى سعيد باشد- اگر در گذشته، علل عقبماندگى جوامع اسلامى، پايبندى به ارزشهاى اسلامى، مطرح مىشد و يگانه راه رشد و توسعه، پاى نهادن در مسير غرب و مدرنيته غربى بود، امروز ريشه عقبماندگى جوامع اسلامى را بايد در فراموش شدن ارزشها و سنتهاى اسلامى جستوجو كرد.
البته همانگونه كه بابى سعيد به خوبى در كتاب «هراس بنيادين» توضيح مىدهد، اين بيدارى اسلامى مرهون حركت حضرت امام خمينى 1 است؛ عصرى كه بعد از عصر كماليزم و دورى از دين، بار ديگر دين در گفتمان اسلامى، در محور و به عنوان نقطه مركزى (1)قرار داده شد؛ بهگونهاى كه بار ديگر مسلمان بودن، افتخارى براى مسلمانان شمرده مىشود و باز به قول موريس باربيه، جامعهشناس فرانسوى، اگر در گذشته جهان اسلام صرفاً تجربه اسلام دولتى را داشت، با بروز انقلاب اسلامى در ايران، دولت اسلامى نيز به منصه ظهور رسيد و اين اميد را در اذهان تمامى انسانها زنده كرد كه مىتوان به تشكيل دولت اسلامى نيز اميدوار بود.
1) Central Point
مقام معظم رهبرى در پيام امسالشان(1384) به حجاج، شرايط جهان اسلام را بسيار زيبا در چند جمله خلاصه كردند:
امروز جهان و بهويژه جهان اسلام دوران حساسى را مىگذراند. از سويى امواج بيدارى، سراسر دنياى اسلام را فراگرفته و از سويى چهره غدّار آمريكا و ديگر مستكبران از پرده تزوير و ريا بيرون افتاده است. از سويى حركت به سمت بازيابى هويت و اقتدار در بخشهايى از جهان اسلام آغاز شده و در كشورى به عظمت ايران اسلامى، نهالهاى دانش و فناورى مستقل و بومى به بار نشسته و اعتماد به نفسى كه محيط سياسى و اجتماعى را متحول كرده بود، به محيط علم و سازندگى كشيده شده است و از سويى رخنههاى ضعف و انحطاط در آرايش سياسى و نظامى دشمنان پديد آمده است. امروز عراق از سويى و فلسطين و لبنان از سوى(ديگر) نمايشگاه ضعف و عجز قدرت پرمدّعاى آمريكا و صهيونيزم است. سياست خاورميانهاى آمريكا در نخستين گامهاى خود با موانعى بزرگ مواجه شده و ناكامى در اين سياست، به حربهاى بر ضد طراحان آن تبديل شده است. (1)
و سپس وظيفه مسلمين را اينگونه تبيين مىكنند:
امروز، روزى است كه ملتها و دولتهاى مسلمان مىتوانند
1) پيام مقام معظم رهبرى خطاب به حجاج بيت الله الحرام در سال 1384
ابتكار عمل را به دست گيرند و كارى بزرگ را آغاز كنند. كمك به ملت مظلوم فلسطين، حمايت از ملت بيدار عراق، حراست از ثبات و استقلال لبنان و سوريه و ديگر كشورهاى منطقه، وظيفهاى همگانى است و وظيفه نخبگان سياسى، دينى، فرهنگى، رجال ملّى، جوانان و دانشگاهيان، سنگينتر از ديگران است. وحدت و همدلى ميان پيروان مذاهب اسلامى و پرهيز از اختلافات فرقهاى و قومى بايد از برجستهترين شعارهاى اين نخبگان باشد. نشاط علمى، نشاط سياسى، تلاش فرهنگى و بسيج كردن همه نيروها در اين صفوف اصلى، بايد سرلوحه دعوت آنان قرار گيرد.
... ساعت 10 صبح مراسم آغاز شد؛ تا چشم كار مىكرد، جمعيت بود و هر لحظه فرياد مرگ بر امريكا و مرگ بر اسرائيل طنيناندازتر مىشد. حضور لبنانىها و كويتىها در جمع ما محسوس بود. برخى از مقامات ديگر كشورها نيز در مراسم شركت كرده بودند. با وجود اين كه چادرهاى زيادى به يكديگر متصل شده بودند، باز هم جا كم بود و گروهى از زوار در راهروهاى بين چادرها نشسته بودند.
اذان ظهر در چادرها بوديم كه با گفتن نيت، وقوف آغاز گرديد. نماز ظهر و عصر به امامت روحانى كاروان برگزار شد. ناهار كه خورديم، خستگى فشار آورد. همگى خسته شده بودند. ديشب تا دير وقت مشغول دعا و نيايش بودند و امروز نيز از اذان صبح، بيدار و در تكاپو؛ همه خوابيدند. ساعتى بعد با صداى بلندگوى چادر كنارى از خواب برخاسته، وضويى ساختيم و آماده دعاى عرفه شديم.
ابونصر بزنطى از حضرت رضا(ع) و آن حضرت به نقل از امام باقر(ع) آورده است:
هيچ انسانى نيست- خوب يا بد- كه بر كوههاى عرفات وقوف كرده و خدا را بخواند، مگر آنكه خداوند دعاى او را مستجاب نمايد. آدم خوب در نيازهاى دنيا و آخرت و آدم بد در كار دنيا. (1)
ناگهان احساس كردم لحظات به شدت در حال گذرند. ثانيهها و دقيقهها از مدت وقوف كاسته مىشد و من هنوز احساس خاصى نداشتم. در آن گرماى سوزان، دلم يخزده بود و اميدى نداشتم بتوانم در اين لحظات محدود، آن را نرم و منعطف كنم. حال خوبى
1) به نقل از مجله ميقات حج؛ «مقاله عرفات»، ش 12، ص 142، تابستان 1384
نداشتم؛ گويا همان مقدار كه به خدا نزديك مىشدم، شيطان نيز فعاليتش را بيشتر مىكرد. اما اينجا عرفه بود. حديثى از پيامبر ديدم كه بسيار تكان دهنده بود:
حسين بن على(ع) فرمود:
مردى يهودى خدمت پيامبر(ص) آمد، گفت: اى محمّد ... از ده سخن كه خداوند هنگام مناجات در بقعه مباركه به موسى عنايت كرد از شما مىپرسم ... تا آنكه گفت: اى محمد، از هفتمين آن خبر ده كه چرا خداوند مردم را به وقوف در عرفات پس از عصر فرمان داد؟
پس پيامبر(ص) فرمود: بدان جهت كه بعد از عصر ساعتى است كه آدم، پروردگار خويش را عصيان كرد؛ پس خداوند بر پيروان من وقوف و گريه و دعا را در بهترين جايگاه- كه همين عرفات است- واجب گردانيد و پذيرش دعا را بهعهده گرفت و آن ساعت كه از عرفات كوچ كنند، همان ساعتى است كه آدم كلماتى را از خداوند دريافت كرد و توبه نمود، كه همانا او توبهپذير و مهربان است.
يهودى گفت: راست گفتى اى محمد. پس ثواب كسى كه در عرفات ايستاده، دعا كند و به درگاه خدا زارى نمايد چيست؟
پيامبر(ص) فرمود: سوگند به آن كس كه مرا به حق- بشارت
دهنده و بيم دهنده- به رسالت برانگيخت، همانا براى خداوند در آسمان هفت در است: باب توبه، باب رحمت، باب تفضل، باب احسان، باب جود، باب كرم و باب عفو. هيچ كس در عرفات حاضر نمىشود، مگر آن كه بهراحتى از اين درها وارد شده، اين خصلتها را از خداوند مىگيرد ... و براى خدا صد رحمت است كه تمامى آنها را بر اهل عرفات نازل مىگرداند.
و آنگاه كه از عرفات برمىگردند، خداوند آن فرشتگان را به رهايى عرفاتيان از زير بار گناه و واجب شدن بهشت براى آنان گواه مىگيرد و هنگام بازگشت از عرفات، ندا دهندهاى صدا مىزند: خداوند شما را آمرزيد. شما مرا راضى كرديد و من نيز از شما راضى شدم.
آن يهودى گفت: راست گفتى اى محمد. (1)
چادر مجاور، مقدمات دعاى عرفه را آغاز كرده بود، اما من همچنان بىحال و خسته، حال دعا نداشتم؛ به همين خاطر پيشنهاد دادم زائران ما نيز با آنها هم ناله شوند، اما سيم بلندگويشان كوتاه بود و تا حدودى ناز كردند.
روحانى كاروان دعا را آغاز كرد: «
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي لَيْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ وَ لا لِعَطائِهِ مانِعٌ ...
». احساس تلخى داشتم. از يك سو لحظههايى را كه سالها در
1) به نقل از مجله ميقات حج؛ «مقاله عرفات»، ش 12، ص 142، تابستان 1384
انتظارش بودم، از دست مىدادم و از سوى ديگر دلم به حال خودم مىسوخت كه چه اميدها به اين سرزمين بسته بودم!
قدرت شيطان چه زياد است! لگامى افكنده كه باز كردن آن، كار من نيست. مگر مىشود سالها نافرمانى كرد و گامها را پيمود و از ناكجا آباد سر در نياورد؟ مگر مىشود دلى كه سالهاست سرمست دنيا و مظاهر دنيا بوده را، تنها در يك ظهر و يا حداكثر در چند روز خانه تكانى كرد؟ اما ياد اين سخن پيامبر خدا(ص) افتادم كه در حجةالوداع فرمود:
اى مردم، آيا بشارتتان بدهم؟
گفتند: آرى، اى فرستاده خدا.
فرمود: هنگامى كه غروب اين روز- عرفه- فرا رسد، خداوند در برابر فرشتگان به وقوفكنندگان در عرفات مباهات كرده، مىفرمايد: [فرشتگان من!] به بندگان و كنيزانم بنگريد كه از گوشه و كنار زمين، ژوليده موى و غبارآلوده، بهسوى من آمدهاند، آيا مىدانيد اينان چه مىخواهند؟
فرشتگان گويند: پروردگارا! آمرزش گناهانشان را از شما مىطلبند.
خداوند مىفرمايد: شما را شاهد مىگيرم، همانا من اينها را
آمرزيدم. (1)
و يا اين حديث على(ع) به يادم آمد كه فرمود:
از پيامبر خدا(ص) پرسيدند: كدام يك از عرفاتيان گناهكارتريناند؟ فرمود: كسانى كه از عرفات بازمىگردند و گمان مىكنند خدا آنان را نبخشيده است.
پيامبر(ص) در حديثى ديگر فرموده است: «برخى گناهان جز در عرفات بخشيده نمىشود.»
حالم به حال بيمارى مىماند كه در كنار ميز طبيب، دردش را از ياد مىبرد. جملات، يكى پس از ديگرى ادا مىشود ...
«... وَ هُوَ الْجَوادُ الْواسِعُ، فَطَرَ اجْناسَ الْبَدائِع ...»
با خود گفتم كه بهتر بود ديشب، جاى وقت تلف كردن، در معنى و مفهوم شناخت، انديشه مىكردم، اما يادم آمد كه تفكر در اين وادى اگر جنبه حصولى داشته باشد كه در اين فرصتِ اندك مجالش نيست و ثانياً مفهوم شناخت آن قدر پيچيده و گنگ است كه فيلسوفان سالهاست وقت خود را صرف شناخت واقعيت و ماهيت شناخت كردهاند، سپس نوبت اين مىرسد كه چه چيز را بايد شناخت ...
ديدم لحظهها دارد مىگذرد و من يكه و تنها در اين سرزمين شگفتانگيز، دل به بافتهها و يافتههاى بشرى دادهام. آيا اين خود
1) به نقل از مجله ميقات حج؛ «مقاله عرفات»، ش 12، ص 142، تابستان 1384
شيطان نبود؟ پس حصول را بايد حضور كرد. شناخت در اينجا نبايد از جنس علم حصولى باشد، بلكه بايد قلب، خود گواهى دهد. اصلًا اين مباحث چه بود كه در اين لحظات حساس در صحراى عرفات و در روز عرفه، در زمان وقوف چون خوره به جانم افتاده بود و مأيوسم مىكرد؟ اگر اين مباحث را مىخواستم، ديگر نيازى نبود در اين صحراى برهوت بر روى شنها و تنها با دو تكه پارچه ندوخته بنشينم و بينديشم.
به ياد سخن دوستى افتادم كه نسبت به رمى جمره مىگفت: منطقى نيست كه سنگ را به سنگ بزنيم و من گفتم: اينجا ديگر جاى منطق نيست، جاى دل دادن است. اين جولانگاه دل و روح است و اينجا اين دل و روحاند كه بايد راه را بشناسند و بشناسانند.
جملات دعا يكى پس از ديگرى ادا مىشد و من همچنان غوطهور در گرداب توهمات و وسوسهها. دلم به شدت گرفته و نفسم تنگ شده بود، حتى گفتم: من كه حال ندارم، به تماشاى چادرها بروم!
اين توهم بغضم را تركاند. اين همه راه آمدهاى! ادعاى مرشديت مىكنى، انتظار عرفه را داشتى، اما اين قدر بىلياقت و بىتوفيق؟! خورشيد آرام آرام راه مغرب را پيش گرفته بود و زمزمه دعاى عرفه از گوشه و كنار شنيده مىشد. فضا، فضاى دعاى عرفه امام
حسين(ع) بود.
ناخودآگاه ذهنم متوجه مفاهيم دعا شد.
خدايا به تو مشتاقم، گواهى مىدهم تو پرودگار منى و اعتراف مىكنم تو خداى منى و نهايتم به سوى توست.
عجب مفاهيمى بود؛ هرچه بود در دل همين دعا بود. بايد خود را به امواج اين دعاى اسرارآميز مىسپردم. طفل گريزپاى دل را به آغوش پربركت و رحمت دعاى عرفه انداختم و در زلال آن، تن و جان خسته و ملولم را شستوشو دادم.
چشمهايم را بستم. وجود مقدس امام حسين(ع) را تصور كردم كه ايستاده است و دعاى عرفه را مىخواند؛ دعاى شناخت؛ براى من- من نوعى- كه آمدهام بشناسم، اما چه چيز را؟ خودم را و خدايم را! به ياد حديث پيامبر(ص) افتادم كه «
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.
» (1)
امام حسين(ع) را در عالم تصور مىديدم كه با چشمانى اشكبار دستها را به سوى آسمان بلند كرده و خدا را به من مىشناساند.
و بىشك اين ابتداى راه است. اگر خودم را بشناسم و سپس خدايم را، رابطه ميان من و او تعريف مىشود.
ديگر، انديشه خاموش شده بود. فكر و تعقل قدرت را واگذار كرده بودند و دل بود كه همنوا با مفاهيم بلند دعا به سوى شناخت
1) بحارالانوار، ج 2، ص 32.
پرمىكشيد.
دل را به دعا دادم و با تمام وجود، حسين(ع) را صدا زدم كه: آقا در اين صحرا سرگردان شدهام و جز دعاى عرفه، هيچ وسيلهاى براى شناخت ندارم. عقل نيز راه به جايى نمىبرد ...
خدايا! آغاز كردى وجود مرا به رحمت خود با نعمت آفرينش، پيش از آنكه چيز قابل ذكرى باشم. مرا از خاك آفريدى، سپس در اصلاب، به دور از حوادث ايام و سالها حفظم كردى و مرا در عصر ايمان و هدايت به وجود آوردى. آغاز آفرينشم با منى بود. مدتها در ميان سه تاريكى گوشت و خون و پوست جايم دادى و سپس به شكل كامل و تام مرا به دنيا آوردى. در حال طفوليت و خردسالى، در گهواره محافظتم نمودى و از شير گوارا تغذيهام كردى. دل پرستاران را بر من مهربان گردانيدى، تا آن كه نعمتهايت را بر من تمام كردى و هر سال بيش از پيش رشدم دادى.
در دلِ همين جملات كوتاه دو واقعيت بود؛ يكى خداشناسى و ديگرى خودشناسى. چه بودم و خدا مرا چه كرد.
گويى امام حسين(ع) در صحراى عرفات ايستاده بود تا مرا به خودم كه سالها بيگانه بودم آشنا كند. تمام ريزهكارىها را نيز از قلم نينداخته، كه تو چه دارى و خداوند به تو چه داده است.
پس خدايا! در اين صحرا چنين موجودى هستم با چنين ويژگىهاى حساس و ظريف، كه تمام از تو و از آن توست و آنچنان نعمتهايت بىشمار كه(
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوها إِنَّ اللهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ)
. (1)
آنچه دعاى عرفه را در آن لحظهها براى من شيرين مىكرد، گفتوگوى صميمانه با خدا بود: من كه هستم و تو كه هستى؟! من بدى كردم و تو با نيكى پاسخم دادى. اين همه بر من عنايت داشتى. وجودى با چنين ويژگىها آفريدى، اما من در مقابل چه كردم؟ عصيان! در سختترين و حساسترين دورانها كنارم بودى و يارىام كردى و من چه كردم؟ غفلت! وجودم سراپا گناه و معصيت بود، اما تو چه كردى؟ آبرودارى!
و چه قدر اين واژها بعد از اين گفتوگوى صميمانه با خدا زيباست: «
لَكَ الْعُتبى! لَكَ الْعُتبى! حَتّى تَرضى
». واقعاً اگر امام حسين(ع) چنين زيبا، اين مفاهيم را بيان نكرده بود، آيا هرگز مىتوانستم با خداى خودم در تنها فرصت عمرم اينگونه گفتوگو كنم؟!
گويى اين نخستين بار بود كه دعاى عرفه را مىشنيدم. مفاهيمش برايم تازگى داشت. بارها در مراسم دعاى عرفه شركت كرده بودم، اما گويا اين كلمات و اين مفاهيم تازه به گوشم
1) ابراهيم: 34.
مىخورد!
ديگر اين من بودم كه جملات را مىخواندم نه امام(ع). خودم بودم كه با خدا مىگفتم. امام آغازگر بود و چه زيبا آغاز كرد و اكنون دل، شعله گرفته بود و هر لحظه گرمتر مىشد. با صداى بلند صدايش مىزدم. در اين سرزمين، آسمان به زمين نزديك است. همان حالِ سالهاى جبهه و جنگ دوباره دست داده بود. سالهايى كه به جاى چرتكه انداختنها و تعقلهاى مادى، عشق و عرفان حكومت مىكرد.
هنگامى كه به فرازهاى معرفى خود و خدا مىرسد، ديگر محشر است:
تويى كه منت نهادى، تويى كه نعمت دادى، تويى كه احسان كردى، تويى كه با من به خوبى رفتار كردى، تويى كه فضيلتم دادى، تويى كه كاملم كردى، تويى كه روزىام دادى، تويى كه موفقم كردى، تويى كه عطايم نمودى، تويى كه بىنيازم كردى، تويى كه پناهم دادى، تويى كه ... تويى كه .... تويى كه ...
گفتن اين جملات با خدا در صحراى عرفات چه زيباست؛ احساسى كه در اين هنگام به انسان دست مىدهد در هيچ فرازى از زندگى انسان رخ نمىدهد. در همين لحظات بود كه تا حدودى معناى كلام پدرم را مىفهميدم؛ «تا نروى نمىفهمى و عاشق
نمىشوى.» نمىتوان وصف كرد. نمىتوان گفت، فقط بايد احساس كرد، فقط بايد با تمام وجود، قرابت و نزديكى را تنفس كرد.
اما من چه كردهام؟
منم كه بد كردم، منم كه خطا كردم، منم كه نادانى كردم، منم كه غافلم، منم كه فراموشكارم، منم كه وعده مىدهم، منم كه تخلف مىكنم، منم كه پيمان مىشكنم، منم كه .... منم كه ....
صداى ضجه و ناله زائران، چادرها را پر كرده بود. خدايا! در اين صحراى برهوت، دور از وطن، در جايى كه نامش تبلور عشق و سرزمين مهدى(عج) است و روز عرفه و دعاى عرفه، توفيق خودشناسى را عطا فرما!
در همين دعا امام(ع) يك كلام مىفرمايد: «
عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيهَا رَقيباً
». (1)
اشك امانم را بريده و دل ميداندار اين ميدان است. امام(ع) چه زيبا از زبان من سخن مىگويد! و چه زيبا مرا مىشناسد و چه با صفا خدا را معرفى مىكند!
خورشيد راه غروب را پيش گرفته، آرام آرام اشعههاى خود را از صحراى عرفه جمع مىكرد. از شدّت گرما كاسته شده بود. صداى ضجه و ناله حجاج نيز با غروب خورشيد فروكش مىكرد. صحرايى كه يكپارچه ناله و گريه بود و محشر را تداعى مىكرد،
1) كور باد چشمى كه تو را مراقب خود نبيند
اكنون به خاموشى و تاريكى مىگراييد.
به چهرهها كه نگاه مىكردى، يكپارچه اميد به رحمت خدا بود. تماسى با قم گرفتم و حال پدرم را پرسيدم؛ هنوز در بستر آرميده بود و مادر از پشت تلفن صدايش مىلرزيد.
بايد آماده مىشديم؛ وقوفى ديگر، در صحرايى ديگر در پيش بود. نماز را كه خوانديم، راهى مشعر شديم.
به سرعت وسايل را جمع كرديم. كاروانها به تكاپو افتادهاند تا هر چه زودتر خود را به مشعر برسانند. ترس از شلوغ شدنِ راه، همه را به تلاش واداشته است. هوا تقريباً تاريك شده و تمام تلاش براى ترك عرفات است و اگر به ديده دقت بنگرى، درست مثل حال دنياست؛ با شور و شوق مىآيى و بعد از مدتى كوتاه كه سرعت آن به اندازه يك چشم بر هم زدن است، بايد بروى. خيلى دوست داشتم كه بعد از رفتن حاجيان، اين صحرا را ببينم؛ ولى چارهاى جز رفتن نيست.
برخى حاجيان پياده و تكبير و تهليل گويان، به سمت مشعر در حركتند. اگر بخواهيم خطى از عرفات تا مكه رسم كنيم، مشعر ميان عرفات و منا است؛ يعنى بعد از آمرزش گناهان و استغفار، يك
مرحله به مسجدالحرام نزديكتر مىشويم.
فاصله عرفات تا مشعر، حدود يازده كيلومتر است؛ به مكه نزديكتر و جزو حرم مىباشد. طول مشعر يا همان مزدلفه، نزديك به چهارهزار متر است. (1)تمام حاجيان، قبل از طلوع فجر شب دهم، بايد در اين منطقه حضور داشته باشند و تا طلوع آفتاب در آن بمانند. (2)
سپس يك گام به حرم نزديكتر شوند و آن ورود به منا در صبح روز دهم است.
چادرها همه خالى شده بود و عرفات تا سال ديگر، بايد منتظر حاجيان دلسوخته مىماند. تا پاركينگ پياده رفتيم. خانمها واقعاً خسته شده بودند. قرار شد من با اتوبوس خانمها بروم، خانمها همان شب به منا بروند و سنگ بزنند و براى استراحت به چادرها بازگردند. جاده خيلى شلوغ بود، راننده هم از جوانهاى مصرى و سرحال و شاد و دلزنده و محرم. خيلى تند مىرفت و به قول امروزىها مرتب «لايى» مىكشيد؛ به اندازهاى كه صداى زنها درآمد. خيلى با سودانىها رقابت داشت و اجازه نمىداد سودانىها و بنگلادشىها جلو بزنند. نزديكىهاى مشعر راهبندان شديدى بود.
در سمت چپ جاده، «طريق المشاة» قرار داشت و سيل جمعيت به طرف مشعر در حركت بود. يكى از برنامههاى خوب آنجا، وجود راههاى مخصوص پيادهها بود كه نقش اساسى در كنترل ترافيك و انتقال انبوه جمعيت داشت.
تقريباً ساعت 30/ 12 شب به مشعر رسيديم و لحظهاى ايستاديم. خانمها در درون ماشين نيت وقوف كردند و سپس به طرف منا به راه افتاديم. زنها بنا به نظر مراجع- با توجه به مشكلاتشان- جزو معذورين بودند و بر خلاف مردها، مىتوانستند تنها لحظهاى در مشعر وقوف كنند و بعد به سوى منا بروند. (1)هنوز حاجيان به منا نيامده بودند. منا خلوت بود و اتوبوس توانست تا نزديكى جمرات بيايد. زنان كه از وجود ازدحام، خيلى نگران بودند، با ديدن اين خلوتى، خيلى خوشحال شدند و به راحتى رمى جمره را انجام دادند.
هنگام بازگشت، اتوبوسها رفته بودند و حاجيان بايد پياده مسير جمرات تا چادرها را طى مىكردند، كه راه زيادى بود. خستگى زيادِ برخى از زنها، به همراه كهولت سنشان، موجب شده بود كه در آن لحظات پايانى شب، رمقى براى آنها باقى نماند تا آنجا كه برخى از
1) مناسك محشى، ص 398
زنان مسنتر در ميانه راه از حال رفتند. برخلاف عرفات كه چادرها خيلى ابتدايى و نامناسب بود، در منا چادرها به شكل خاصى بود؛ گنبدى شكل و گويا در برابر حرارت نيز بسيار مقاوم؛ چراكه سعودىها هنوز خاطرات آتشسوزىهاى سالهاى قبل را از ياد نبرده بودند. چادرها به شكل ثابت بود، و جمع نمىشد. ولى محل چادرهاى ايرانى دورترين منطقه به جمرات بود؛ يعنى وقتى وارد منا مىشدى، چادرهاى ايرانى نزديك مرز منا قرار داشت و از آنجا تا جمرات- بهنظر من- بيش از سه كيلومتر راه بود. سرانجام به هر زحمتى بود، به چادرها رسيديم.
خيلى خسته بودم. دمپايىهايم در مكه گم شده بود و يك جفت دمپايى انگشتى به پنج ريال خريده بودم؛ راه رفتن با آنها خيلى سخت بود و انگشتان پا را اذيت مىكرد. ساعت تقريباً دو و نيم شب بود، من و چند تن از خدمه كه قبلًا به منا آمده بودند، بايد به سوى مشعر باز مىگشتيم، تا وقوف را درك كنيم. ولى واقعاً ناى راه رفتن نبود. به هر زحمتى بود، حركت كرديم. از وسيله هم خبرى نبود و بايد مسير را پياده مىرفتيم كه با توجه به شلوغى راه، حدود يك ساعت و نيم طول كشيد. كاروان در نزديكى مرز مزدلفه و منا اتراق كرده بود، تا به محض تمام شدن وقوف، وارد سرزمين منا شود.
هوا كمى سرد است و حاجيان در گروههاى چند نفرى در
گوشه و كنار، پتو يا تكه مقوايى انداختهاند و استراحت مىكنند. برخى نيز نماز مىخوانند و گروهى در تپههاى اطراف، به دنبال سنگريزه هستند. خواستم بخوابم امّا خوابم نبرد. از يك طرف سرما و از طرف ديگر حال و هواى مشعر و اين جمعيت انبوه كه در اين سرزمين خشك و بىآب و علف به فرمان خدا زمينگير شدهاند، فكرم را به خود مشغول كرده است. هوا بسيارسرد است و دارم مىلرزم. شايد از ضعف هم باشد. از شب نهم ديگر درست نخوابيدهام. اما براى نوشتن بد نيست ...
مشعر، بر وزن مفعل به معناى محل شعور؛ يعنى مكان انديشيدن و تفكر. عرفات مكان شناخت بود و مشعر محل انديشه و فكر؛ و خود تبلورى از نگاه دين مبين اسلام به انديشه و تفكر.
خداوند در قرآن فرموده است:(
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ
). (1)
پس مشعر نيز محل راز و نياز است. به گفته نراقى در «جامعالسعادات»:
و چون از عرفات برگردد و داخل مشعر شود، بايد به ياد آرد كه خداى سبحان، دوباره او را اذن دخول به حرم داده است؛ زيرا مشعر داخل در حرم است و عرفات خارج از آن. پس بايد از
1) بقره: 198 «پس چون از عرفات كوچ نموديد، خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد.»
دخول حرم بعد از خروج از آن، تفأل زند كه خداى سبحان او را خلعت قرب و قبول پوشانيده، از عذاب خود پناه داده و ايمن ساخته و در زمره بهشتيان قرار داده است.
واقعاً چقدر زيباست! بيرون حرم مىروى، در سرزمينى كه محل آمرزش و مغفرت است، به نام عرفات. ظهر تا غروب آفتاب در آنجا به عبادت مشغولى. از گناهانت مىگويى؛ از اينكه پشيمان شدهاى و اكنون بازگشتهاى. خداوند نيز اين سرزمين را درياى مغفرت خود قرار داده است كه اى بنده من، هرچه باشى تو را در اين سرزمين خاص و در اين زمان ويژه مىبخشم، تا آنجا كه پيامبر(ص) مىفرمايد: «بزرگترين گناه اين است كه شخص بينديشد كه خداوند پس از وقوف در عرفات هنوز گناهان او را نيامرزيده است.»
پس از آنكه پاك شدى، خود را شناختى، گناهانت را در سايه معرفت شستى، زمان ورود به حرم مىرسد؛ اما نه يكباره كه باز براى طهارت و تنزيه بيشتر بايد در مشعر نيز وقوف نمايى تا اين كه خورشيد طلوع كند و از اين سرزمين نيز كوچ كنى. در گلستان سعدى، جملهاى دارد، كه در اين صحرا، خيلى به دل مىنشيند:
آتش دو است: آتش معيشت و آتش معصيت. آتش معيشت را آب آسمان كُشد و آتش معصيت را آب ديدگان. و نيز آتش معصيت را به دو چيز توان كُشت: به خاك و آب. به خاكِ
پيشانى و به آب پشيمانى. خاكِ پيشانى، در سجود و آبِ پشيمانى، گريه از ترس خداوند ودود. جوانمردا! هر ديده كه نه از خوف حقگريان است، آن ديده بر او تاوان است و هر دل كه وصل حق را جويان است، آن دل ميران است. (1)
عزيز من! اگر سرخى روى معشوقان ندارى، زردى روى عاشقان بايد كه بيارى. اگر جمال يوسفى ندارى، درد يعقوبى بايد كه بيارى. اگر عجز مطيعان ندارى، ناله درماندگان بايد كه بيارى.
به اين سرزمين، «مزدلفه» نيز مىگويند كه اسم مأنوسى نيست. مزدلفه اسم فاعل از ازدلاف، به معناى تقدم يا نزديكى و برگرفته شده از زُلَف است؛ به معناى نزديك شدن. براى اين معنى دلايل مختلفى ذكر شده است؛ از جمله اينكه چون مردم در اين مكان به خداوند تقرب پيدا مىكنند آن را مزدلفه گفتهاند. بعضى نيز ازدلاف را به معناى اجتماع دانستهاند؛ زيرا حجاج در اين مكان اجتماع كرده، به هم نزديك مىشوند
از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: جبرئيل پس از پايان وقوف در عرفات به ابراهيم فرمود: «
يا ابراهيم ازِدَلفْ إلي المشعرالحرام
» و به همين جهت اين مكان را مزدلفه ناميدهاند.
همچنين اين سرزمين، مقدمه برائت است كه همواره در كنار
1) حج عارفان، رحيم كارگر، ص 145؛ به نقل از كليات سعدى، ص 1169.
ولايت، برائت نيز هست. اينجا ابتداى حرم است. اما از همين ابتدا بايد مسلح بود و سلاح برگرفت. سنگريزههايى براى رجم شيطان، كه نمادى از شيطان درون و نفس امّاره است. در اين وادى شعور، بايد در انديشه دشمنان نيز باشى. خود را بيمه كنى و از اين سرزمين بيرون روى.
براى جمعآورى سنگ، به تپهاى كه در كنارمان بود رفتيم. چند نفرى نيز بودند. روى كوه به چند عراقى برخوردم، خيلى ابراز علاقه به ايرانىها مىكردند و از شيعيان خالص و باصفاى عراق بودند. اما نسبت به مسائل حج خيلى ناآگاه. گويا به صورت آزاد و بدون روحانى به حج آمده بودند. اهميت مناسك را گوشزد كردم كه خيلى حساس است و ممكن است، كل حج بهخاطر يك عمل ناصحيح ضايع شود. در همان لحظات اندك، اعمال منا را به طور مختصر برايشان توضيح دادم.
سنگ مناسب كم بود. گويى قبل از ما سنگها را برده بودند. برخى، سنگهاى درشتتر را خرد مىكردند؛ به ياد مادرم و شكستن قند افتادم.
اذان صبح نزديك است و حجاج آماده نماز مىشوند؛ آب كم است. از يكى از حجاج آب گرفته و وضويى ساختهام. نماز را به جماعت مىخوانيم. حجاج رفتهرفته بيدار مىشوند و مشعر رنگ و بوى محشر به خود مىگيرد. بايد به گونهاى حركت كنيم كه بعد از
طلوع آفتاب اين سرزمين را ترك كرده باشيم. اتوبوسى همراه كاروان است. زائران مسن و بيمار، سوار بر اتوبوس و بقيه با پاى پياده. هر لحظه ازدحام جمعيت بيشتر مىشود.
ميان مشعر تا منا منطقهاى است كه به آن «وادى محسِّر» مىگويند؛ سرزمينى كه من آن را «سرزمين اسرارآميز» مىنامم، چون تاريخچهاى سحرآميز دارد. مىگويند سپاه ابرهه در اين منطقه زمينگير شد و از پا درآمد. (1)برخى نيز اين سرزمين را سرزمين نزول عذاب و جايگاه شياطين شمردهاند. (2)
سرزمينى كه پيش از طلوع آفتاب نبايد به آن وارد شد و بعد از طلوع آفتاب نيز نبايد در آن وقوف كرد و بايد به سرعت از آن گذشت. تقريباً به نظر تمامى مسلمانان، مستحب است محسِّر به حالت دويدن طى شود و معناى محسِّر نيز خسته شدن و از پاى افتادن است. (3)
به ابتداى منطقه محسِّر كه رسيديم، هنوز آفتاب طلوع نكرده بود
و قبل از آن لحظاتى توقف كرديم. دو ديوار در دو طرف راه، نشانه آغاز وادى محسِّر بودند. در همان لحظاتى كه منتظر طلوع خورشيد بوديم، به اين فكر افتادم كه واقعاً فلسفه اين وادى محسّر در اين منطقه- كه يك سويش مشعر و سوى ديگرش منا، دو سرزمين مقدس است- چيست؟ شايد اشارهاى به اين واقعيت دارد كه در همه جا شيطان در كمين است. حتى در اين مشاعر مقدس كه خداوند گلهاى اجابت را پيشاپيش براى بندگانش آماده كرده است. در همه حال بايد از شيطان گريخت؛ حتى در جايى كه احتمال آمرزش و مغفرت زياد است. لحظهاى را نبايد از دست داد. در اين مكان است كه معناى آيه(
فَفِرُّوا إِلَى اللهِ
) (1)كاملًا مشخص مىشود؛ يعنى از دامگه شيطان بايد رست و لحظهاى هم درنگ نكرد.
با طلوع خورشيد، سيل جمعيت به طرف منا حركت كرد. يكى از پيرمردهاى كاروان به سبب فشارها و سختىهاى دو شب گذشته، در بين راه از حال رفت كه در همان وسط راه، دكتر كاروان به او سرم وصل كرد؛ قدرى به حال آمد. مستحب است كه در طول مسير وادى محسّر، پيوسته تلبيه گفته شود. (2)
خورشيد تازه شعاعهاى طلايى خود را بر سرزمين منا پهن كرده
بود، كه وارد منا شديم.
سرانجام به سرزمينى كه منتهاى تمنيات بود، رسيديم. اكنون منا (1)كه در زير نور طلايى و صبحگاهى مىدرخشيد، در برابرمان خودنمايى مىكرد. سراسر منا پر بود از چادر و از گوشه و كنار، خيل جمعيت به طرف جمرات روان بودند. حاجيان در عرفات و مشعر با خداى خود حساب را صاف كرده بودند و اكنون با تمام وجود آمده بودند كه آخرين اعمال خود را پيش از بازگشت از مشاعر انجام دهند.
اما اين منا چيز ديگرى است، برايم بسيار جالب بود. در حديثى است كه امام سجاد(ع) خطاب به شبلى، از وى مىپرسد:
هنگامى كه به منا رسيدى، به نيتها، آرزوها و تمنيات خود نايل آمدى و حاجتت برآورده شد؟ اگر چنين نباشد، به سرِّ حج آگاه نبودهاى. پس دوباره بايد حج بگزارى!
1) در وجه نامگذارى منا اختلاف است؛ برخى مىگويند: هنگامىكه جبرئيل خواست از آدم 7 جدا شود، به وى گفت «تمَن»: از خداى خود چيزى بخواه؛ آدم گفت: «اتمنى الجنه» بهشت را آرزو دارم و به نقلى جبرئيل به حضرت ابراهيم 7 پيشنهادى كرد، او آرزو كرد كه اى كاش به جاى اسماعيل 7 خداوند قربانى شدن گوسفندى را بپذيرد. بنابراين، چون اين دو ماجرا در همين سرزمين اتفاق افتاد، به آن منا گفتهاند؛ يعنى سرزمين تمنا و آرزوى آدم و ابراهيم 8.
يعنى در عرفات و مشعر بايد حسابت را صاف كنى و اينجا فقط براى گرفتن حاجات و تمنيات بيايى و جالب اينكه اين سرزمين كه محل گرفتن حاجت است، سرزمين برائت نيز هست و شرط رسيدن به تمنيات و آرزوها، پس از تمامى راز و نيازها و تقرّبها و عجز و ناله كردنها و سوختنها، اعلام انزجار و پيمان برائت است.
مهمترين و بزرگترين شيطان، همان شيطان نفس است. لازم نيست راه دورى برويم، كافى است نگاهى به درون خود بيندازيم.
نكته مهم اينكه، براى راز و نياز و نزديكى و تقرّب به خدا، فقط يك بعد از ظهر عرفات و بينالطلوعين مشعر كافى است؛ چراكه خداوند، مهربان و عطوف است و خود وعده آمرزش را پيشاپيش داده است.
اما براى مبارزه با دشمن، حتماً سه روز و دو شب را بايد در منا بيتوته كنى، كه اگر شب سوم را ماندى، روز چهارم نيز بايد رمى كنى. مبارزه نيز بسيار سخت و نفسگير است. سه روز پشت سرهم بايد سنگ بزنى، به سه نقطه و به هر نقطه هفت عدد و تازه تمام نمىشود، بايد قربانى هم كنى؛ كنايه از كشتن ديو نفس و اين نيز كافى نيست، بلكه بايد آخرين و شايد مهمترين تبلور جمال، كه همان موى سر است را نيز در راه خدا و در راه مبارزه با نفس، در اين سرزمين بگذارى و در عالم ماده بى هيچ، اما در عالم معنا با همه چيز به سوى مكّه و خانه خدا باز گردى كه:
گر سوى جانان مىروى جانانه شو! جانانه شو!
نگاهى به درون خودم مىاندازم. دشمنى بزرگتر از نفس سركش نمىبينم. به هر سو كه مىخواهد مىكشاندم و الحق كه زورش زياد است. بدون اغراق، هر چه تاكنون به سرم آمده، همه به خاطر همين ديو درون بوده است. بايد در اين نبردِ دشوار، تلاش خود را بكنم. لحظات را غنيمت بشمرم. در منا توجه به سرّ و راز عمل بسيار اهميت دارد.
روحانى كاروان- با توجه به تجربيات گذشته- صلاح ديد تا مستقيم به سوى جمرات برويم و سنگها را بزنيم. برخى از زائران به سبب خستگى ناراضى بودند، اما رفتيم. كاروانيان قريب به چهار- پنج كيلومتر راه آمدند كه به نظرم همين كه بسيارى از پيرمردها نبريدند، از معجزات حج بود.
جمرات را به شكل ديوار درست كردهاند. البته قدرى حالت تحدب دارد و بيضى شكل است؛ يعنى به جاى آن ستونهاى قبلى، ديوارى به عرض 25 متر كه مركب از سنگهاى مربع شكل است. بهجز برخى از مراجع تقليد، بقيه رمى به هر جاى ديوار را درست مىدانند.
جمرات سهگانه؛ جمره عقبه يا كبرى، همان جايى است كه نخستين بار مردم يثرب در آنجا با پيامبر(ص) بيعت كردند و به همين سبب، بيعتشان «بيعت عقبه» نام گرفت. جمره وسطى و جمره صغرى، كه در نزديكى مسجد خَيف قرار دارد؛ هر سه در ميان فضايى سقفدار قرار گرفته و هر يك از ديگرى حدود 150 متر فاصله دارد. دور هر يك از جمرات نيز ديوارى كشيده شده كه سنگها پس از برخورد با ديوار به داخل آن مىريزد و در پاى ديوار نيز نقّالهاى، كار جابجايى سنگها را انجام مىدهد.
با اينكه اوايل صبح بود، اما جمعيت موج مىزد و هر لحظه بر تعداد رمىكنندگان مىافزود. نزديك جمره عقبه از هر طرف سنگ مىآمد. شدت بغض و كينه مردم نسبت به شيطان را مىشد به چشم ديد. اين سنگ بر سنگ نبود، بلكه سنگ بر همه بدىها بود. ياد داستان حضرت ابراهيم(ع) و گفتوگويش با شيطان افتادم و تصور اين كه در همين جاها، شيطان را رجم كرده است. راستى اگر دل با شيطان چنين مىكرد، چقدر با عظمت بود! شيطان از خانه دل رمى مىشد و شبستان دل براى حضور خدا، آب و جارو مىگرديد.
براى آنكه مطمئن شوم سنگها به هدف مىخورد، خود را به نزديك ديوار رساندم. از هر سو سنگ مىآمد. زائرى- احتمالًا آفريقايى- چنان با هيجان سنگ مىزد كه گويى خود شيطان را
مىبيند. پيرزنى در آن شلوغى كه جوانها به زحمت جلو مىآمدند، خود را به نزديك ديوار رسانده بود. با لهجه غليظ يزدى، شيطان را دشنام مىداد و تمام قدرتش را در دستهايش متمركز مىكرد و با تمام وجود سنگ مىانداخت.
آنچنان شور و هيجان بر فضاى جمرات سايه افكنده بود كه هر انسانى را تحت تأثير قرار مىداد. انسان خسته و ملول از آزار و اذيتهاى نفس امّاره فرصتى يافته بود تا در اين صحراى مقدس، عقدههاى ساليان دراز را، كه در درونش متمركز شده است، بگشايد و به قول عبدالرزاق اصفهانى:
چيست رمى الجمار نزد خرد نفس امّاره سنگسار كنند
چون به موقف رسند از پس شوط سنگ آن راه اشكبار كنند
حاجيان، سنگ مىزدند و تكبير مىگفتند. دستم را بالا بردم و اولين سنگ را زدم. با خود گفتم: نكند شيطان به من بخندد كه تو خود تبلور شيطانى، چگونه به شيطان سنگ مىزنى؟! يا نكند كه بر خودم سنگ مىزنم؟ سنگها به سرعت از كنار سرم مىگذشتند و من نيز در حال و هواى خود، سنگها را يك به يك به سوى جمره پرتاب مىكردم، به اين اميد كه نفس سركش را سنگ مىزنم.
ناگهان احساس كردم سرم داغ شد. سنگى به سرم خورده بود. در همان حال درد، با خود گفتم: خدا را شكر كه سنگ يكى از
حاجيان به هدف خورد!
كاروانيان خوشحال از انجام نخستين مرحله از مبارزه، در كنار ستونى بيرون از محيط مسقّف جمرات گرد هم آمدهاند. اكنون نوبت قربانى است؛ به عبارت ديگر، رمى كافى نيست، بايد نفس را معدوم كرد.
شعرى از شيخ بهايى ديدم كه بسيار زيبا اين نكته را بيان كرده بود:
گوى دولت آن سعادتمند برد كو به پاى دلبر خود جان سپرد
گر همى خواهى حيات و عيش خوش گاو نفس خويش را اوّل بكش
در جوانى كن نثار دوست جان رو(عَوانٌ بَينَ ذلِكَ) (1)را بخ-- وان
پير چون گشتى گران جانى مكن گوسفند پير قربانى مكن (2)
رمى جمره را انجام داده بوديم و بايد كار را يكسره مىكرديم و آن قربانى بود؛ ديو نفس و اژدهاى درون، تنها با مرگ است كه نابود مىشود.
در اين ميان بايد گفت كه خداوند انسان را بدون معلم نگذاشته
و چگونگى كشتن نفس را به انسان آموخته است. ابراهيم و اسماعيل بالاترين مرحله مبارزه و كشتن نفس را در اين سرزمين به نمايش گذاردهاند. ابراهيم پا بر نفس خود گذاشت و با وجود محبتى كه به فرزند دلبندش اسماعيل داشت، بر فرمان خدا گردن نهاد و كارد بر حلق اسماعيلش گذاشت. اسماعيل نيز جان را در محضر دوست تقديم كرد و گفت: اى پدر! اگر خدا اينگونه خواسته است تو نيز عمل كن كه مرا از صابران خواهى يافت.
و اكنون اين منم كه بايد ببينم تا كدام مرحله همانند ابراهيم و اسماعيلم. گوسفند يا قوچى كه براى ابراهيم از آسمان آمد، جايگزين كشتن نفس بود و به قول ملا محسن فيض:
باز در آن كوش كه قربان كنى هر چه كنى كوش كه با جان كنى
تيغ وفا بر گلوى جان بنه گردن تسليم به فرمان بنه
جان كه نه قربانى جانان شود جيفه تن بهتر از آن جان شود
ساحت اين عرصه كه ارض مِناست سر به سر اين دشت فنا بر فناست
هر كه نشد كشته شمشير دوست لاشه مردار به از جان اوست
با خود گفتم: گوسفندى كه در اينجا قربانى مىشود، خيلى باارزش است. جايگزين كشتن نفس امّاره است. و ابراهيم خليل چه امتحان سختى داد! اما من چه؟ آيا آمادگى چنين آزمايشى را دارم؟
گوسفندى را كه مىخواهم قربانى كنم، چه مقدار ارزش دارد؟ كه نا خودآگاه ياد اين شعر افتادم:
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد
و باز حكايتى از خواجه عبدالله انصارى يادم آمد:
فتح موصلى روز عيد اضحى مىرفت در كوىها، آن قربانها ديد كه مىكردند. گفت: الهى! دانى كه من چيزى ندارم كه او را قربان كنم، من اين دارم. سپس انگشت نهاد بر گلو و بيفتاد. نگريستند، رفته [مرده] بود. خط سبز [ى] پيدا شده بر گلوى وى. (1)
برنامههاى قربانگاه منظم شده و از آن حالت سنتى كه در گذشته بود، كاملًا درآمده است. مدرنيته، اينجا نيز خود را نشان داده است. نقالههاى بزرگ، دستگاههاى پيشرفته براى تميز كردن و سردخانههاى مجهز براى جلوگيرى از فساد گوشتها. گويا گوشتهاى قربانى به مناطق مورد نياز جهان اسلام ارسال مىشود. از منا با تلفن به مأمورانى كه وكالت براى قربانى دارند، اعلام مىشود كه سنگ زده شده است، آنها نيز قربانى را انجام مىدهند؛ يعنى سلسله مراتب بايد انجام شود.
1) طبقات صوفيه؛ خواجه عبدالله انصارى.
نخست آنكه، قربانى بايد بعد از رمى جمره عقبه باشد؛ بزرگترين جمره.
دوم، بايد هر گوسفندى كه قربانى مىشود، دقيقاً معلوم باشد كه از جانب كيست.
و سوم، كسى كه مىكشد، بايد وكالت داشته باشد. تمامى اينها به يك معنا دلالت دارد و آن اينكه اين قربانى فقط از براى توست كه عرفات و مشعر را درك كردهاى و گناهانت را شستهاى و اكنون براى جهاد با نفس آمدهاى، خودت به نفس خودت سنگ زدهاى و گوسفندى را خودت به صورت نمادين- كه تبلورى از كشتن نفس اماره باشد- در اين سرزمين قربانى كردهاى.
رمى كه تمام شد، كاروان به طرف خيمهها حركت كرد. ساعت از 9 گذشته و ديگر جاى سوزن انداختن نبود. پرچمدار كاروان در پيش و حجاج به دنبال او. از يك سو خوشحال كه يكى از برنامههاى منا را انجام دادهاند و از سوى ديگر در انديشه بازگشت به چادرها با آن فاصله زياد و اين همه جمعيت.
راه بازگشت از ميان چادرها بود. خيابانى شايد به عرض ده متر و اين همه جمعيت. بيش از يك ساعت طول كشيد تا كاروان به چادرها رسيد. اما خوشبختانه خدمه كاروان، صبحانه را آماده كرده بودند و واقعاً با آن خستگى و گرسنگى، صبحانه مىچسبيد.
همه گوش به زنگ تلفن همراه مدير كاروان بودند. هر از چند گاهى زنگى مىخورد و نام افرادى كه برايشان قربانى كرده بودند، اعلام مىشد و همه به آنها تبريك مىگفتند. ديگر مىتوانستند از احرام درآيند.
اما هنوز كار تمام نشده و پيكارى ديگر در راه است. آخرين بت منيت و خودپرستى بايد فرو ريزد و آن چيزى نيست جز نماد جمال انسان؛ يعنى موى سر. اينجا ديگر تقصير معنايى ندارد. كسى كه بار اول است به حج مىآيد، بايد سر را بتراشد و مظهر زيبايى و جمال مادى را از ميان ببرد. همان جوانى كه در ابتداى سفر. براى فرار از تراشيدن موى سر دنبال چاره بود، اكنون پيش و بيش از همه، در تب و تاب تراشيدن سر است!
اسمم را كه اعلام كردند، برخاستم. آرايشگر پيرمردى بود از اطراف شهرستان نيشابور، با همان لهجه شيرين خراسانى. گفته بود كه در تراشيدن سر وارد است و مرتب مىگفت: سر آقا را من بايد بتراشم. به او گفتم واردى؟ با كمال خونسردى و اعتماد به نفس گفت: آرى. من نيز سر خود را به او سپردم. اولين تراشى كه داد، سرم سوخت و بعد از آن چند جاى ديگر نيز سوخت. علت را ناهموار بودن سرم دانست.
همين كه سرم را تراشيدم، ناخودآگاه اين انديشه در ذهنم قوت گرفت كه: تا چه اندازه اين حج و اعمال آن توانسته است در من دگرگونى ايجاد كند؟ اكنون كه مىخواهم از احرام خارج شوم، آيا گناهانم را در عرفات شستهام؟ به مرحله شناخت رسيدهام؟ در زندگى و اعمال و رفتار و دينم انديشه كردهام؟ و بالاخره ديو نفس را كشتهام؟
اشك پهناى صورتم را گرفت. ناراحت و افسرده بودم. حاجيان را مىديدم كه با خوشحالى و اميد از احرام خارج مىشوند. به حالشان غبطه مىخوردم. به ياد عنوان سفرنامه جلال آل احمد- با كمى تغيير- افتادم: خسى در منا.
شب، نماز جماعت مغرب و عشا كه تمام شد، دعاى توسل را شروع كرديم. در سرزمين منا توسل به اهل بيت(عليهم السلام) بىشك راهگشا بود و الحق حاجيان نيز در اوج خستگى، خوب همراهى كردند.
پس از آن، سرى به ساير چادرها زدم. چند تن از بستگان به صورت آزاد به مكه آمده بودند، اما خيلى اذيت شدند. به خصوص با شلوغى ايام موسم و كمبود جا و امكانات. در منا نيز جاى مشخصى نداشتند. در مكه به يكى از اقامتگاههايشان رفته بودم، شرايط خيلى بد بود و با قيمتهايى بسيار گزاف اقامت كرده بودند. واقعاً حج براى ايرانىهايى كه توسط سازمان حج اعزام مىشوند،
گويى رايگان بود. سرى به اقوام زدم و با يكى از آنها كه همزبان و رفيق زمان جوانى بود، گشتى در ميان چادرها زديم. حاجيان به ديدار يكديگر مىآمدند. صورت حجاج پس از اعمال سختِ اين دو- سه روز، گل انداخته بود.
حجاج ساير بلاد هم بودند. روح اتحاد و همبستگى ميان جهان اسلام را در اين مكان به خوبى مىتوان ديد. هيچ نامى از نژاد و مليت و مذهب نيست. فقط اسلام است و حج. همه برابر و برادر، همه آرام و مهربان و همه همسان و بدون برچسب و نشان. به ياد سخن اسد محمد در سفرنامهاش افتادم كه گفته بود: «به طرف چپ نگاه كردم، به طرف راستم نگريستم. هيچ كدام را نمىشناختم، اما هيچ يك بيگانه نيز نبودند». (1)
آرى، بايد از موسم حج در راستاى وحدت اسلامى، الگوبردارى كرد. علت اين كه در اين مكان بسيار كوچك؛ در فضاى حدود چهار كيلومتر طول و پانصد متر عرض، بيش از دو ميليون حاجى از سراسر دنيا گرد مىآيند و حداقل دو شب با مهربانى و مدارا، بدون رمى به كفر و الحاد، يكديگر را تحمّل مىكنند، چيست؟
شب از نيمه گذشته و خستگى زياد امانم را بريده بود. فردا بايد هنگام اذان صبح برمىخاستيم. منا نيز رفتهرفته در خاموشى و سكوت فرو مىرفت و حجاج پس از يك برنامه متراكم، از احرام
1) Asad Muhammad, The Road to Mecca, Dar Al- Andalus, Gibraltar, 1985. p. 374.
خارج شده و در بستر آرام مىگرفتند.
با صداى اذان از خواب بيدار شدم. درست مانند عرفات بود. هر كاروانى براى خود اذان مىگفت و حاجيان با چشمانى پف كرده و خسته، آماده نماز مىشدند. نماز كه تمام شد. دعاى فرج، زيارت عاشورا و ذكر توسل.
بعد از مراسم، برخى خواستند بخوابند كه با هشدار روحانى كاروان، همه آماده حركت براى دوّمين نبرد شدند. هنوز هوا كاملًا روشن نشده بود. بنا به نظر مراجع، رمى بايد در فاصله بين طلوع و غروب آفتاب باشد. بنا داشتيم به گونهاى حركت كنيم كه بعد از طلوع آفتاب، رمى را آغاز كنيم.
آنچه امروز توجه مرا جلب كرد، نوع حركت كاروانها به سوى جمرات بود. گويى همه عزم جنگ دارند. با تكبير و تهليل و صلوات به نبرد با شيطان مىروند و مىخواهند بار ديگر پوزهاش را به خاك بمالند. بيرقها در پيش و كاروانيان در پس و كيسههاى سنگ همراه.
به نظر مىرسيد جزو اولين كاروانهايى هستيم كه راه مىافتيم. وقتى انبوه زائران را ديدم، شرمنده شدم. به راستى اگر همينگونه
با انگيزه و اعتماد به نفس به جنگ نفس اماره مىرفتيم، چه مىشد؟
رمى بسيار شلوغ بود. به زحمت خود را به جمرات رسانديم. نخست بايد جمره كوچك را رمى مىكرديم. شايد نوعى آمادگى بود. بعد نوبت به جمره وسطى مىرسيد. و سپس جمره كبرى را رمى مىكرديم. به هر يك هفت سنگ كه مجموع آن مىشد 21 سنگ.
شايد فلسفه ديگر جمرات سهگانه اين باشد كه از دشمنان كوچك نيز نبايد غافل بود. دشمن، دشمن است. مىخواهد نفس سركش باشد، يا دشمن خارجى. دشمن را نبايد كوچك شمرد. همان تعداد سنگ كه به جمره كبرى مىزنى، بايد به جمره صغرى نيز بزنى، بدون هيچ تفاوتى و بىهيچ ملاحظهاى. آنچنان جايگاه دشمن و اصل برائت در دين مهم است كه سه روز بايد مرتب رمى كنى و اين نكتهاى است كه حضرت امام خمينى 1 نيز در توصيف حج ابراهيمى، مورد نظرش بود.
رمى كه تمام شد، برخى از حجاج سراغ مسجد خَيف را مىگرفتند. در نتيجه روحانى كاروان جلو و زائران نيز در پى او به سمت مسجد حركت كرديم. مسجد خَيف پشت جمرات قرار داشت و به جمره عقبه نزديكتر از ساير جمرات بود. براى رسيدن
به مسجد بايد از ميان سيل جمعيت مىگذشتى. هر چه به مسجد نزديكتر مىشديم، بر انبوه جمعيت افزوده مىگشت.
«خَيف» در لغت به جايى گفته مىشود كه از شدت شيب كوهستانى بودن، كاسته شده اما هنوز به صورت دشت در نيامده است. مسجد خَيف مهمترين مسجد منا است. در طول سال درِ آن بسته است و تنها در ايام حج باز مىشود. طول اين مسجد 182 متر و عرض آن 130 متر و مساحت آن نزديك به 24 هزار متر مربع است و گنجايش بيش از 25000 نمازگزار را دارد. مسجد با شكوهى است و گلدستههاى بلندش در چهار گوشه مسجد سر بر افراشتهاند.
در روايات بر خواندن نماز در اين مسجد توصيه شده است. چراكه در آن، هفتاد پيامبر نماز خواندهاند. در نقلى هم آمده كه مسجد خيف مدفن آدم(ع) است.
به نزديكى مسجد كه رسيديم، از شدّت ازدحام جمعيت امكان راه رفتن نبود؛ بايد جمعيت را مىشكافتيم و پيش مىرفتيم. در همان شلوغى، بعضى بساط كار و كاسبى در جلو مسجد پهن كرده بودند. وارد مسجد كه شديم، جمعيت بغل به بغل خوابيده بودند. فقط كورهراهى باريك در امتداد در قرار داشت كه به زور جايى براى نماز خواندن پيدا مىشد. بيرون مسجد منتظر حجاج بودم كه
با يك سلفى برخورد كردم. خيلى متعصب و با چهرهاى كه قبلًا در افغانستان و پاكستان ديده بودم. (1)
هنگام بازگشت، از پشت چادرها آمديم. مسيرى كه سقفدار بود و از تابش مستقيم آفتاب در امان بوديم. سمت چپ، در بالاى كوهها نيز قصرهاى اميران عرب ديده مىشد. كه انسان را به ياد نظام طبقاتى و اشرافى پيش از اسلام مىانداخت.
بعدازظهر، به همراه دو تن از دوستان، از چادر بيرون آمديم. در همان مسير چادرها، دنيايى بود از سياهى و بساط آشپزى و قصابى صحرايى پر رونق، اما در اوج كثيفى و آلودگى. سراسر مسير پر بود از چراغهاى ابتدايى آشپزى و بر روى آنها اقسام فراوردههاى ابتدايى گوشتى. گويا بقاياى گوشتهاى قربانى بود كه به اين حال و روز درآمده بود. وسط بلوار، در اشغال دستفروشها بود كه بيشترشان سياه بودند. از شير مرغ تا جان آدميزاد! هر چه مىخواستى مىفروختند. البته جنس درست و حسابى نداشتند و بيشتر وسايل تزيينى، پوشاك سبك و يا تسبيح و كلاه و سجاده و اسباببازىهاى يكى- دو ريالى كه بچهها از ديدنش قهر مىكردند. بيشتر فروشندگان زن بودند، با چهرههايى كه جاى پاى روزگار
1) گفتوگو با وى در فصلهاى گذشته آمد.
نامراد، كاملًا در آنها هويدا بود و معمولًا با چند بچه كه دور و بر، در ميان خاك و خاشاك مىلوليدند.
اما از همه جالبتر آنهايى بودند كه در فروش مواد غذايى كه عمدتاً گوشت بود، فعال بودند؛ برخى گوشتها را به صورت قرمه درآورده بودند و روى سينى در مقابل خود مىفروختند و البته بيش از همه، مگسها از اين سفره بهرهمند بودند. برخى نيز تكههاى بزرگ گوشت را كباب كرده بودند كه بيشتر متمايل به سوخته بود، برخى نيز مشغول آشپزى بودند، اما چه مىپختند و بر سر اين گوشت بيچاره چه مىآوردند، خدا مىداند!
از بهداشت اصلًا خبرى نبود. ياد ايران افتادم و مغازههايى كه در برابر اين اوضاع كاملًا استريل بودند. با اين حال بهداشت سختگيرى مىكرد.
گوشتها از كثيفى، رنگشان عوض شده بود. حداقل گرد و خاك كاملًا روى آنها را پوشانده بود كه يكى از دوستان به شوخى مىگفت: اگر مىخواهيد با نفستان مبارزه كنيد، از اين گوشتها بخوريد! دوستى ديگر مىگفت: اينها با ميكرب زندهاند! بوى گوشت گنديده فضا را پر كرده بود.
با يكى از دستفروشها كه صحبت مىكردم، مىگفت در مكه، در خيابان منصور زندگى مىكند و تنها در اين ايام براى كاسبى به
منا مىآيد. از وضعشان پرسيدم، خيلى ناراحت بود. مىگفت: در عربستان كسى كه عربستانى نباشد، هيچ جايگاهى در اين كشور ندارد؛ در حالى كه تمامى بار توليد اين كشور بر دوش ماست.
نكته ديگرى كه در اين گشت عصرانه توجهم را جلب كرد، بچههايى بودند كه نقص عضو داشتند. خيلى تكان دهنده بود؛ مثلًا بچهاى سه ساله با يك دست و يا يك پا و يا از دو چشم نابينا! كودكى را ديدم سه يا چهار ساله، كه دستش از آرنج قطع بود و يك پايش نيز به شدت مىلنگيد. مگسها نيز در كنار آلودگىهاى بينىاش، به ميهمانى آمده بودند. ساير بچهها دورهاش كرده بودند، كه به دادش رسيدم و يك ريال به او دادم. خيلى خوشحال شد و لنگان لنگان به طرف مادرش دويد. اما مادر همچنان بى خيال و در فكر تجارت!
امّا پدران اين كودكان و شوهران اين زنان كجا بودند؟ آيا آنان نيز مشغول كار در جايى ديگرند و اصلًا آيا پدران مشخصى دارند؟ هوا كه تاريك شد، سر و كلّه مردان سياه نيز كمكم پيدا شد؛ بيشتر، جوانانى بودند كه احساس بىهويتى از سر و رويشان مىباريد. در گروههاى چند نفره در گوشه و كنار ايستاده بودند. اينان آينده همين كودكانى هستند كه اكنون در ميان خاك و خاشاك و بدون هيچ بهداشت و زمينه تربيتى رشد مىكنند.
وقت تنگ است و بايد به چادرها بازگرديم. لحظهها مغتنم است و تنها امشب را در منا هستيم.
به چادرها كه رسيدم، خانمها آماده نماز بودند. روحانى كاروان امامت جماعت مردان را بهعهده گرفت و من امامت جماعت زنها را. بعد از نماز نيز بار ديگر توسل برگزار شد كه امشب آخرين شب توقف ما در منا است؛ در حال بازگشتيم. اكنون آيا به درجات قرب رسيدهايم و شيطان نفس را سر بريدهايم؟
نمىدانم در توسل چرا ياد على اكبر امام حسين(ع) افتادم؟! شايد تناسب اسماعيل و ابراهيم و امام حسين و على اكبر، چنين ذهنيتى را تداعى مىكرد. با اين تفاوت كه فرزند حضرت ابراهيم(ع)، قربانى نشد، اما فرزند امام حسين(ع) كه شبيهترين مردم به پيامبر خدا(ص) بود قربانى گرديد و آنگاه كه امام حسين(ع) بدن پارهپاره على اكبر را ديد، گفت: «
إلهي رضاً بقضائك و تسليماً لأمرك لا معبود سواك
.» (1)
امروز آخرين روزى است كه در منا هستيم. بايد پيش از ظهر رمى را انجام دهيم؛ چون بعدازظهر شلوغ مىشود. برخى از اهل سنت عقيده دارند كه بعدازظهر روز دوازدهم رمى كردن واجب
1) موسوعه الامام على، ج 7، ص 248.
است و به همين خاطر همه آمادهاند تا پس از اذان ظهر، رمى كنند.
صبح، بعد از نماز راهى جمرات شديم، جز ايرانىها- كه در پشت پرچمهاى كاروانشان به سوى جمرات در حركتاند- با تعداد اندكى از حجاج ديگر كشورها هم برخورد مىكنيم. امروز بعد از ظهر اوج شلوغى منا است. هر سال به علت ازدحام، تعدادى از زائران تلف مىشوند.
امروز روز آخر است و ما سه روز پياپى است كه شيطان را رجم مىكنيم. آيا با دستِ پر، از سرزمين منا بيرون خواهيم رفت؟ اين پرسشى است كه به شدت ذهنم را مشغول كرده است. در چهرهها كه مىنگرم، حالت خوف و رجا كاملًا مشهود است؛ از سويى خستگى اين چند روز و خوف از اينكه اين همه مشقت و سختى به درگاهش مقبول نيفتاده باشد و از سوى ديگر اميد به رحمت خدا. به محل جمرات كه رسيديم، آفتاب طلوع كرده بود. رمى را آغاز كرديم. اول، جمره صغرى، دوم، جمره وسطى و سوم، جمره عقبه، ديگر كارمان در منا به پايان رسيد.
به چادرها كه برگشتيم يكى از حجاج راحت خوابيده بود. بيدارش كردم كه چرا به رمى نيامدى؟! گفت كه پيش از نماز صبح رفته و همين كه اذان گفتهاند، رمىاش را انجام داده است و اكنون سرمست و خوشحال آماده مىشد كه سر سفره صبحانه بنشيند. خندهام گرفت. گفتم: دوباره بايد انجام دهى! پرسيد: چرا؟! گفتم:
پيش از طلوع آفتاب رمى صحيح نيست. ناراحت شده بود، مىخواست تأخير بيندازد كه گفتم: بعد از ظهر خيلى شلوغ مىشود، همين حالا برو. در ميان خنده حاجيان خسته اما موفق، دمپايىها را پوشيد و حركت كرد. از در كه بيرون مىرفت، گفت: انگار هيچ كارى را در حج نبايد بدون مشورت انجام داد. نزديكىهاى ظهر بود كه خسته و كوفته بازگشت.
كمكم آماده بازگشت مىشديم. در حالىكه اهل سنت در تكاپوى رمى جمره، بعد از زوال بودند، كاروانهاى ايرانيان يكى پس از ديگرى بساط خود را جمع مىكردند و از سرزمين منا خارج مىشدند. چادرها رفتهرفته خالى مىشد و منا از تب و تاب مىافتاد. دوباره به ياد دنيا افتادم كه با چه شور و اشتياقى مىآيى و بعد بايد بگذارى و بروى!
بعد از ظهر روز دوازدهم در هتل بوديم كه شنيدم، بر اثر كثرت و ازدحام جمعيت، تعداد زيادى، از اطراف پل جمرات سقوط كردهاند و يا در زير دست و پا مانده و از بين رفتهاند. چنانكه گفته شد، در روز دوازدهم، اهل سنّت مقيدند رمى جمرات را بعد از زوال انجام دهند؛ اين مسأله موجب ازدحام بيش از حد مىشود كه
متأسفانه امسال به علت ازدحام زياد، بسيارى از مردم از پل به پايين پرت شدند كه در نتيجه 350 حاجى كشته و بيش از هزار نفر مجروح شدند. پس از اين حادثه، گويا قرار شده پل جمرات در پنج طبقه بازسازى شود و بهسرعت كار را آغاز كردهاند.
اما قبل از اين حادثه، در مكه، هتلى كه احتمالًا به علت تركيدگى كپسول گاز فرو ريخت، موجب قربانى شدن 53 نفر گرديد. اين حادثه ساعت 30/ 1 بعدازظهر پنجشنبه روى داد؛ ساعتى كه حجاج از نماز ظهر براى استراحت به هتل بازگشته بودند. اتفاقاً ساعت 30/ 2 بود كه به بعثه مىرفتم، شاهد عبور و مرور آمبولانسها و ماشينهاى پليس بودم. احتمالِ خرابكارى دادم. البته ساختمان به علت فرسودگى، يك جا فرو ريخته بود. (1)
گويا اين واقعه اختصاص به امسال نداشته و در سالهاى گذشته نيز حوادث مشابهى در ايام حج رخ داده كه مهمترين آن خفه شدن حجاج در سال 1410 ه/ 1990 م. در تونل منا بوده است. حجاجى كه در ايام تشريق از طريق اين تونل به سمت منا مىرفتند، به علت خراب شدن دستگاههاى تهويه، و در نتيجه كمبود هوا و گرما از يك طرف و فشار و ازدحام جمعيت از طرف ديگر، محاصره شدند و 1400 حاجى جان خود را از دست دادند. (2)
1) MECCA, Saudi Arabia( Reuters ), January, 6, 2006
2) همچنين بنا بر برخى آمار در سال 1424 ه/ 2004 م. 250 تن در اثر ازدحام در رمى جمرات كشته شدند؛ در سال 1421 ه/ 2001 م. 35 تن در عرفات كشته شدند؛ در سال 1418 ه/ 1998 م. 108 زائر از بين رفتند و در سال 1417 ه/ 1997 م. 350 زائر در آتشسوزى منا تلف شدند؛ در سال 1414 ه/ 1994 م. نيز 270 زائر از بين رفتند.(سايت الباب،www .al -Bab .com) .
علاوه بر اين حوادث، به علت حضور افراد گوناگون از سراسر دنيا، بيمارىهايى نيز در ايام حج شايع مىشود كه شايد خطرناكترين آن، مننژيت باشد. هر سال تعدادى از حجاج به آن مبتلا مىشوند، به همين سبب حجاج كشور ما، قبل از رفتن به حج بايد واكسن مننژيت تزريق كنند. به گفته يكى از سازمانهاى جهانى بهداشت در سال 1420 ه/ 2000 م. در عربستان سعودى، در ايام حج، 199 مورد، مبتلاى به اين بيمارى شناسايى شد كه از اين ميان 55 تن از آنها جان باختهاند. (1)
يكى از اقوام ما نيز پس از بازگشت از حج، به همين بيمارى مبتلا شد و پس از چند روز از دنيا رفت.
بيمارى معمولى و رايج نيز آنفلوآنزا و سرماخوردگى است كه تقريباً بيشتر حجاج، اين بيمارى را سوغات مىآورند.
هر چند به نظر مىرسد كنترل چنين جمعيتى، بسيار مشكل باشد، اما دولت عربستان مىتواند با برنامهريزىهاى دقيقتر آمار تلفات را پايين بياورد.
1) UN. World Health Organization, Report: 12 April 2000.
ظهر به هتل رسيديم، فقط اعمال مكّه باقى مانده بود.
ناهار را كه خورديم، براى انجام اعمال به طرف مسجدالحرام حركت كرديم. هر چند بسيارى از اهل سنت، پس از اعمال روز عيد، به مكه مىآيند و اعمال مكه را انجام مىدهند، با اين حال مسجدالحرام خيلى شلوغ بود. وحشت از ازدحام جمعيت همه را ترسانده بود. به خصوص بعد از اعمال سخت و متراكم عرفات و مشعر و منا.
اكنون از اعمال، فقط طواف، نماز طواف، سعى بين صفا و مروه، طواف نساء و نماز طواف نساء باقى مانده بود. داخل مسجد، به رهبرى روحانى كاروان توانستيم اعمال را انجام دهيم و بعد از ظهر به هتل بازگشتيم.
سرانجام اعمال حج تمام شد و به اصطلاح حاجى شديم.
اما بار حج و مفهوم حاجى خيلى سنگين است. شايد به ايران كه بازگشتيم همه بگويند «حاجى»، اما آيا واقعاً لايق ميهمانى خدا بودهايم؟
نقل مىكنند كه، در صحراى عرفات، يكى از ياران امام صادق(ع) به نام زُهَرى، عرض كرد: آقا، در اين سرزمين، امروز حجاج فراوانى حضور پيدا كردهاند. امام(ع) ميان دو انگشت دست خود را در مقابل چشمان او گرفتند و او به اعجاز امام، به چشم دل،
حقيقت انسانها را ديد، يكى به شكل بوزينه، ديگرى به شكل خوك و سومى به شكل گرگ و شايد ديگرى به شكل الاغ، امام(ع) در اوج تعجب «زُهَرى» فرمود:
مَا أكْثَرَ الضَّجيج وَ أَقَلَّ الْحَجِيج. (1)
چقدر زيادند افرادى كه در اين صحرا ضجه مىزنند و چقدر كماند حجگزاران واقعى!
بهراستى مفهوم اين سخن چيست؟ آيا هر كه آمد در اين سرزمين و ناله كرد، حاجى است؟ پس معناى اين سرزمين(عرفه) كه از مفهوم شناخت سرچشمه مىگيرد چه مىشود؟ و يا معناى مشعر كه از شعور و انديشه ناشى مىشود چيست؟ و كلًا رمى و طواف و ساير اذكار و ادعيه و افعال، اگر بدون معرفت و توجه به اسرار باشد، چه مىشود؟
گفتوگوى امام سجاد(ع) را با شبلى قبلًا نقل كردم كه در تمامى اعمال و لحظهها بايد نيت كنى و اگر چنين نكردى، اصلًا حج انجام ندادهاى. مگر مىشود كه احرام ببندى و از ژرفاى وجود، قصد ترك گناه و معصيت را نكنى؟!
تمامى مناسك حج، تبلورى است از انبوهى معنا، كه اگر به آنها
1) بحار الانوار، ج 46، ص 261؛ در منابع ديگر، اين گفتوگو بين ابوبصير و امام صادق 7 ذكر شده است.
توجه نشود، ارزشى ندارد. تمامى اعمال حج از قرابت و نزديكىاش گرفته تا تبرّى و دورىاش، همه اعمالى نمادين است و در دل خود معانى بلندى دارد كه عدم توجه به آنها زحمت بىحاصل است.
سعدى در گلستان، حال حاجيانى را بيان مىكند كه از مفهوم و اسرار حج غافلاند:
سالى نزاعى در ميان پيادگان حجيج افتاده بود و داعى در آن سفر هم پياده. انصاف در سر و روى هم افتاديم و داد فسوق و جدال بداديم. كجاوه نشينى را شنيدم كه با عديل خود مىگفت: يا للعجب! پياده عاج چو عرصه شطرنج به سر مىبرد، فرزين مىشود؛ يعنى به از آن مىگردد كه بود و پيادگان حاج، باديه بر سر برند و بتر شوند. (1)
و يا نسبت به كسى كه حج در او اثر نمىكند و مردم از دست و زبان او در آسايش نيستند، مىگويد:
از من بگوى حاجى مردم گزاى را كو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى، شتر است، از براى آنك بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد
و سپس با ناراحتى مىگويد:
1) اشاره سعدى به سرباز در بازى شطرنج است كه چون پياده به پيش مىرود، در نهايت تبديل به وزير مىشود، اما ...
ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى كاين ره كه تو مىروى به تركستان است
خدا دعوت كرده، مرا خوانده، در حالى كه ميليونها نفر آرزوى زيارت اين خانه را دارند، سفر حج نصيب من شده است، ولى طرف ديگر، من هستم. تا چه مقدار خود را آماده اين ميهمانى كردهام. آيا اصلًا آمادگى دارم و حق ميهمانى را ادا كردهام؟ بگذريم ...
تازه از حمام آمدهام. از ظهر تا الآن كه ساعت 15/ 9 دقيقه است، گلويم مىخارد. فكر مىكنم كه به خاطر شرايط آب و هوايى آلوده و سرد منا باشد. سرم را هم تراشيدهام، احساس مىكنم پوستش جمع شده است. امشب فهميدم كه شامپو روى سر بىموكف نمىكند!
اين روزها، مسجدالحرام خلوتتر مىشود و حاجيان به طرف سرزمينهاى خود باز مىگردند. از آن شور و ولوله روزهاى قبل خبرى نيست. هر چند حال و هواى حج و تب و تاب آن فروكش كرده و شور سابق در ميان زائران وجود ندارد؛ در عوض، زيارت راحتتر شده، مطاف ديگر مثل گذشته شلوغ نيست و فرصت كافى وجود دارد.
از طرف ديگر هنوز مدتى بايد در مكه باشيم و اين فرصت
مناسبى است كه نگاهى هم به جامعه عربستان، ضعفها و قوتهايش داشته باشم؛ سرزمينى كه در طول دوران پس از اسلام، شاهد افت و خيزهاى فراوانى بوده؛ سرزمينى كه قبله دلهاى ميليونها مسلمان عاشق است.
هر چند شايد با اصل سفرنامه منافات داشته باشد، ولى اينگونه مرسوم شده است.
عربستان، كشورى با 1960582 كيلومتر مربع مساحت، با كشورهاى عراق(814)، اردن(728)، كويت(222)، عمان(676)، قطر(60)، امارات(457) و يمن(1458) كيلومتر مرز مشترك دارد. در مورد جمعيت اين كشور آمار مختلفى ارائه گرديده كه در سال 1418 ه/ 1998 م، 20785955 نفر برآورد شده است و از اين تعداد 5244058 نفر خارجى بودهاند. با احتساب 41/ 3 رشد جمعيت، در حال حاضر بايد حدود 24 ميليون نفر باشد. (1)
1) البته آمارهاى موجود در مورد جمعيت عربستان بسيار متفاوت است. طبق گفته مقامات رسمى اين كشور، جمعيت اين كشور در سال 19901410 ه/، 14870000 نفر بوده است. در همين سال يكى از منابع غربى سازمان ملل نيز جمعيت اين كشور را كمى كمتر از اين آمار تخمين زده است. با عنايت به گفته اين كشور و رشد بالاى جمعيت در سال 1420 ه/ 2000 م، بايد جمعيت اين كشور حدود 20 ميليون باشد؛
رياض، پايتخت و بزرگترين شهر آن، داراى 3700000 نفر جمعيت است. 67% مردم كشور ساكن شهرها بوده، پرجمعيتترين شهر آن(رياض) حدود 2/ 8 جمعيت كشور را تشكيل مىدهد. از جمله شهرهاى پرجمعيت اين كشور، مىتوان به شهرهاى جدّه، مكّه معظمه، طائف، مدينه منوره، ظهران و هفوف اشاره كرد. متوسط عمر مردان در اين كشور 2/ 44 سال و زنان 5/ 46 سال. نرخ تولد 5/ 49 در هزار، نرخ مرگ ومير 2/ 20 در هزار. رشد جمعيت عربستان 5/ 3 درصد و رشد جمعيت شهرى 7/ 2 درصد. (1)و كودكان زير يك سال، 110 در هزار است (2)
از نظر اقتصادى؛ مانند ديگر كشورهاى حاشيه خليج فارس، مهمترين درآمدش نفت است(75% بودجه)؛ اين كشور بزرگترين منابع نفتى را در اختيار دارد(27% از منابع شناخته شده) و بزرگترين صادر كننده نفت است و نقشش در اوپك انكارناپذير مىباشد.
كارگران خارجى كه بيش از پنج ميليون نفر هستند، نقش مهمى در اقتصاد اين كشور بازى مىكنند؛ ولى از نظر موقعيت اجتماعى، جايگاهى ندارند.
امروز در مسير حرم، وضعيت گداها توجهم را جلب كرد. به خصوص نزديك حرم. همان جايى كه خودروها زائران را پياده مىكردند. گداهايى كه نمونهاش را نه در ايران، بلكه در كشورهاى ديگرى كه رفتهام نيز نديدهام. اغلب سياه هستند و وضعى بسيار رقتبار دارند. چهرههاى سوخته و چين و چروكشان حاكى از درد و اندوه آنان است كه اگر با دقت گوش كنى، حرفهاى بسيارى با تو دارند. با نگاه به برخى منابع و آمارها، به خوبى مىتوان فهميد كه جامعه عربستان جامعهاى يك دست و حائز عدالت اجتماعى نيست.
عربستان پيش از اسلام، جامعهاى بوده طبقاتى، كه از اشراف و امرا شروع مىشد و به بردگان ختم مىگرديد. جايگاه قبيله و نژاد بسيار اهميت داشت و قبل از آنكه شايستگىهاى يك فرد، جايگاه و نقش اجتماعى او را مشخص كند، وابستگى و تعلّقات خانوادگى و قبيلهاى او تعيين كننده بود. اگر كسى پشتوانهاى نداشت، امنيت نيز نداشت و خون، مال و جان او مباح بود؛ چون كسى نبود كه به خونخواهى او برخيزد و شايد مهمترين فلسفه پيمان «حلفالفضول» يا «پيمان جوانمردان» نيز همين بود.
پيامبر گرامى اسلام(ص)، در همان نخستين گامهاى رسالت خويش، كوشيد تا اين مرزبندىها را كه ريشه در جاهليت داشت،
از ميان بردارد و به جاى آن، ملاك و معيار ديگرى قرار دهد:(
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ
). (1)
در اين ميان، انديشه امت اسلامى كه مرزها را درمىنورديد و به جاى نژاد، مليت، رنگ و ... اسلام را عامل اشتراك مىدانست، نيز ريشه در همين تفكر پيامبر داشت.
به همين دليل هنگامى كه پيامبر(در سال سيزدهم بعثت) از مكه به مدينه هجرت كرد، نخستين گامش تشكيل حكومت اسلامى بود و اولين اقدامش در راه تشكيل حكومت اسلامى، ايجاد پيمان اخوت و برادرى ميان مسلمانان. جالب ايناست كه انتخاب افراد براى پيمان برادرى، همواره ميان قوى و ضعيف، غنى و فقير و سياه و سفيد بود. پيامبر نيز با سيره عملى، به خوبى به گفتههاى خود عمل مىكرد؛ تا آنجا كه در وضعيت و فضايى كه جريان ضد ايرانى يا عجمى در ميان اعراب غوغا مىكرد، فرمود: «
سلمان مِنّا أهل البيت
»؛ جملهاى كه در مورد هيچيك از ياران و صحابى خود نفرموده بود.
اما با وجود تلاشهاى بسيارش، پس از رحلتش ريشههاى جاهليت بار ديگر قوت گرفت و هر از چند گاهى از گوشهاى سر برآورد، چنانكه در خطبههاى حضرت زهرا(س) پس از رحلت
1) حجرات: 13، «همانا گرامىترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست».
پيامبر خدا(ص) به آنها اشاره شده است؛ بهويژه آنكه پس از رحلت پيامبر، دملهاى چركين دشمنى و كينه و حسد نيز بر تفاخرات قبيلهاى افزوده شد و نوك پيكان اين كينهتوزىها نيز بيشتر به طرف اهل بيت پيامبر(ص) نشانه رفت. در دعاى ندبه نيز مىخوانيم:
فَأَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ أَحْقاداً، بَدْرِيَّةً وَ خَيْبَرِيَّةً وَ حُنَيْنِيَّةً وَ غَيْرَهُنَّ، فَأَضَبَّتْ عَلى عَداوَتِهِ.
در نتيجه دلهايشان پر از حقد و كينه، از واقعه جنگ بدر و حنين و خيبر و غيره گرديد و بازماندگانشان كينه على را در دل گرفتند و در اثر آن كينه پنهانى، بر دشمنى او قيام كردند.
چنين فضايى در تمامى اعصار و دورانها ديده مىشود، در دوره حكومت امويان، عباسيان، و ... نيز بوده است.
در عصر حاضر نيز شكافهاى طبقاتى، خود را به شكل مدرن جلوهگر كرده و از جامعه عربستان، جامعهاى طبقاتى و از سويى سرمايهدارى سنتى يا به قول هشام شرابى، نوعى پدرسالارى جديد ساخته است.
اين وضعيت هر ساله در منظر ميليونها مسلمان كه از سراسر دنيا براى زيارت خانه خدا و مرقد مطهر پيامبر گرامى اسلام(ص) مىآيند، قرار
دارد. در مجموع جامعه عربستان تركيبى از چند گروه و ملّيت است:
كشور عربستان در قرن بيست و يكم و در كنار برجهاى مدرن و تكنولوژى مصرفى پيشرفته، همچنان به علقههاى قبيلهاى و خونى، به شدت پايبند است و جايگاه فرد در كنترل قدرت و نقش اجتماعى او با توجه به اين معيار مشخص مىشود. برخى از عشاير مهم عربستان عبارتاند از: العطر، شعر، عنيزه، رشايده، روله، صلبه، عوازم، جنابى و هويطلات؛ كه هر يك به تيرههايى ديگر تقسيم مىشوند. خاندان سعودى از تيره آل مصاليخ عشيرة عنيزه هستند (1).
گفتهاند در سال 1350 ه/ 1932 م. كه ملك عبدالعزيز به قدرت رسيد و سلسله آلسعود را بنيان گذارد به اين ناهمگونى پى برد و براى تحكيم پايههاى قدرت خود، كوشيد تا با قبايل و خانوادههاى قدرتمند عرب، به نوعى ارتباط خونى پيدا كند و به همين منظور، به روايتى با تعدادى از زنان از طوايف مختلف ازدواج كرد كه حاصل آن دستكم 43 پسر و بيش از دختر بود. در نتيجه اكنون شمار اعضاى خاندان سلطنتى افزايش يافته و به حدود 20 تا 30 هزار نفر مىرسد.
فاصله طبقاتى ميان قبايل و فاميلهاى به اصطلاح اصيل، خيلى
1) شوراى انقلاب فرهنگى؛ پژوهشهاى فرهنگى، كشور عربستان.
زياد است؛ به طورى كه برخى، مردم بومى عربستان را به دو قسمت تقسيم كردهاند: «قبيله» و «خديره»؛ كه افراد قبيله خود را اصيل مىدانند، اما خديره، اجداد و نياكان بزرگ و اصيلى ندارند. باز تقسيم ديگرى وجود دارد و آن اشراف هستند كه ادعاى وابستگى به خاندان پيامبر(ص) را دارند و بيشتر نيز در منطقه حجاز و بعضاً در نجد ساكناند.
البته به علت ازدواجهاى ميان دو طبقه خديره و مهاجرين؛ به ويژه آفريقايىها كه در اواخر قرن نوزدهم براى كار به عربستان آورده شده و يا در دهه پنجاه ميلادى خود به اين سرزمين آمدند طبقات به اصطلاح عاميانه، دو رگهاى نيز در اين كشور به وجود آمدهاند. (1)
يكى ديگر از مسائلى كه جامعه عربستان را دچار تشتّت و ناهمگونى كرده، تعداد بىشمار خارجيانى است كه عمده آنها از نظر فرهنگى و اعتقادى، هيچ علقهاى با فرهنگ و رسوم عربستان ندارند.
بنا به آمار سال 1412 ه/ 1992 م. يك چهارم كلّ جمعيت
1) The Library of Congress, Country Studies; Saudi Arabia; U. S; 1992.
عربستان را كارگران خارجى تشكيل مىدهند كه اكثريت آنان از كشورهاى اسلامى مجاور، به اين كشور مهاجرت كردهاند. گروهى از مهاجران اين كشور را آمريكايىها و انگليسىها- كه به نوعى با صنايع نفتى و نظامى در ارتباطاند- تشكيل مىدهند. عده زيادى از مليتهاى ساكن در عربستان، اعراب و باقى عمدتاً مسلمانان آسيايى و آفريقايى مىباشند.
از تعداد خارجىهاى ساكن اين كشور، آمار دقيقى در دست نيست و آمارهاى متنوعى ارائه كردهاند. آمار از چهار تا پنج ميليون در نوسان است. گفتهاند يك ميليون نفر يمنى، 750 هزار تا يك ميليون نفر پاكستانى، 180 هزار نفر هندى، 185 هزار نفر ترك، 40 هزار نفر آمريكايى، 40 هزار نفر بنگلادشى و از كشورهاى سودان، سومالى، مغرب، عمان، فلسطين، سرىلانكا، تايلند، فيليپين، ايران، كره، و ... نيز مهاجرانى در آنجا زندگى مىكنند. (1)
بنابراين، در تقسيمى ديگر مىتوان جامعه عربستان را به دو بخش تقسيم كرد: «جامعه بومى» و «جامعه مهاجر»؛ جامعه مهاجر نيز بيشتر طبقه كارگر هستند كه از كشورهاى فقير به اين سرزمين سرازير شدهاند. البته در ميان مهاجران، خبرگان و كارشناسان نيز هستند كه اين افراد متخصصانىاند كه از ساير كشورها براى پروژههاى
1) دبيرخانه شوراى عالى انقلاب فرهنگى؛ پژوهشهاى فرهنگى، عربستان سعودى، نظام آموزشى، جمعيت.
اقتصادى- كه بيشتر در زمينه نفت و كشاورزى است- به اين كشور مهاجرت كردهاند. آمريكايىها را كه بيشتر در پستهاى نظامى و مستشارى فعاليت دارند را نيز نبايد از ياد برد.
از نظر تاريخى، حضور پررنگ خارجيان در كشور عربستان- كه عمدتاً از كشورهاى مسلمان هستند- از دهه پنجاه به بعد با آغاز رشد اقتصادى اين كشور شروع شد. با آغاز روند رشد و توسعه بهويژه در زمينه نفت و حرمين شريفين، نياز به نيروى كار به شدت افزايش يافت، در نتيجه تعداد زيادى مهاجر از كشورهاى مختلف، به اين كشور رهسپار شدند.
پرسشى كه در اينجا وجود دارد، اين است كه، چرا فرهنگى كه ما آن را عربى- سعودى مىناميم، با وجود مشتركات فراوان با فرهنگ و رسوم ميهمانان، نتوانسته است آنان را تحت تأثير قرار دهد؟
به نظر من دو عامل در اين واگرايى نقش اساسى دارد:
نخست، قرائت نامأنوس وهابيون از دين كه براى مهاجران بسيار ملالآور و غير جذاب است و با اعتقادات آنان ناسازگار!
ديگرى، وجود همان فضاى دوگانگى و طبقاتى كه امكان تعامل فرهنگى ميان ميزبان و ميهمان را از بين برده است.
وجود چنين فضاى سنگين عدم درك متقابل، موجب جبههآرايى
دو طيف بومى و ميهمان شده است.
از يك سو ميهمانان، ميزبانان را متهم به تبعيض، بىعدالتى و عدم امكان استفاده از حقوق شهروندى مىكنند- كه در صحبتهايى كه با غير بوميان شد و در خلال مباحث نيز گاه و بىگاه به آنها اشاره گرديد و مىگردد، كاملًا مشهود بود- و از طرف ديگر بوميانى كه عربستان را ملك مطلق خود مىدانند و به شدت از ورود افراد غير بومى در هرم قدرت جلوگيرى مىكنند و نسبت به غلبه مهاجران بر بوميان بيمناكاند.
به هر حال، اين انديشه، نوعى فضاى آكنده از دشمنى و كينه و احساس عدم امنيت را در هر دو سو به وجود آورده است.
ديروز گشتى در كتابفروشىهاى مكه زدم. اطراف حرم كه بيشتر شبيه همان كتابفروشىهاى اطراف زيارتگاههاى خودمان است. نوارهاى قرآن و كتابهاى مختلف دينى و محصولات فرهنگى.
يكى از روحانيون مىگفت: چند كتابفروشى در بازار «بنداود» است؛ سرى هم به آنجا زدم. كتابهاى روانشناسى، تربيت فرزند و ... خيلى زياد بود. در كنار آنها چند كتاب ضد شيعه نيز ديدم كه با كمبود وقت نگاهى اجمالى به محتواى آنها انداختم؛ خيلى
بىانصافى كرده بودند. به طور كلى 350 ناشر شخصى و دولتى در عربستان فعاليت مىكنند. طى سالهاى 1414- 1418 ه. ق. در مدت پنج سال، 12596 عنوان كتاب چاپ شده كه با توجه به شمارگان تقريبى، ممكن است تعداد آنها از بيستوپنج ميليون نسخه تجاوز كرده باشد. بنابر اظهارات رييس كتابخانه ملى ملك فهد، در همين مدت رسالهها و پاياننامههاى دانشگاهى، 2561 عنوان و محصولات سمعى و بصرى، نقشهها و برنامههاى كامپيوترى هم داراى 16592 عنوان بوده است.
در كشور عربستان، مطبوعات زير نظر دولت اداره مىشوند و در واقع بازگوكننده خط فكرى و سياسى حاكم بر كشور هستند و خطمشى دولت را تبليغ مىكنند. روزنامهها و ديگر جرايد نيز وضعيتى مشابه دارند. نويسندگان هم خط مشى خود را از دولت گرفته، به وسيله آنان تغذيه مىشوند.
وزارت فرهنگ عربستان كه امر نظارت بر مطبوعات را برعهده دارد، فهرستى از كلمات ممنوعه را براى رسانههاى گروهى گردآورده كه مطبوعات، ملزم به رعايت آن هستند. همانطور كه عنوان شد، روزنامهها، مجلات و ديگر نشريات از نظر فكرى و مقالات منتشره توسط نويسندگان، بهوسيله دولت تغذيه مىشوند و دولت عربستان، خط مشى آنها را مشخص مىكند و آزادى قلم به
معناى درج واقعيتهاى موجود در سطح منطقه و جهان و نقد و بررسى سياستهاى اتخاذى از طرف دولتهاى مختلف وجود ندارد. بهطوركلى در عربستان سعودى 720 عنوان نشريه، روزانه و ساليانه و تعدادى مجله هفتگى و ماهنامه نيز توسط دولت و كمپانى نفت عربستان و آمريكا(آرامكو) منتشر مىشود و رايگان در اختيار مردم قرار مىگيرد. (1)
بىترديد يكى از مهمترين مؤلفههاى جامعه عربستان، مذهب است و بر خلاف بسيارى از كشورها، دين در عربستان نقش مهمى در كنترل قدرت ايفا كرده است.
دين رسمى، اسلام و مذهب حنبلى است، ولى با قرائتى كه ابنتيميه و محمد بن عبدالوهاب دارند؛ قرائتى كه ادّعا مىشود، بازگشت به اسلام اصيل و پاك نمودن دامان آن از شرك و بدعتهاست؛ قرائتى كه خود بدعتى است كه تمامى مذاهب اسلامى، آن را خلاف تعاليم اسلامى مىشمارند و البته آنها نيز همه آن مذاهب را محكوم به كفر و شرك مىكنند.
1) دبيرخانه شوراى عالى انقلاب فرهنگى؛ پژوهشهاى فرهنگى، عربستان سعودى، نظام آموزشى، مطبوعات.
بانى و مؤسس مذهب وهابى و وهابىگرى «شيخ محمّد بنعبدالوهاب تميمى نجدى» است و اين نسبت(وهابى) از نام پدر او «عبدالوهاب» گرفته شده است. گرچه وهابىها اين نسبت را نمىپسندند و مىگويند كه لقب «وهّابى» توسط دشمنانشان به آنها اطلاق شده و به همين سبب خود را گاهى به اعتبار محمّد بن عبدالوهاب، «محمّدى» و گاهى به اعتبار پيرويشان از صحابه و سلف صالح- به اعتقاد خودشان- «سلفيه» مىنامند. شيخ محمّد در سال 1115 ه. ق. در شهر «عُيينه» از توابع نجد حجاز متولّد شد. پدرش در آن شهر قاضى بود و از علماى حنبلى به شمار مىرفت.
«احمد زينى دحلان»، مورخ و معاصر شيخ محمد مىنويسد:
محمّد بن عبدالوهاب در همان دوران تحصيل، گاهى مطالبى بر زبان مىراند كه از عقايدى خاص حكايت داشت؛ به طورى كه اساتيد وى نسبت به آيندهاش نگران شده و مىگفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد، گروهى را گمراه خواهد كرد.
او دعوت خود را با محمد بن سعود، حاكم درعيه در ميان نهاد و هر دو پيمان بستند كه رشته دعوت از آن محمّد بن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمّد بن سعود باشد و براى استحكام اين روابط، ازدواجى نيز ميان دو خانواده صورت گرفت. محمّد بن
عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد و به سرعت هجوم به قبايل اطراف و شهرهاى نزديك شروع شد و سيل غنايم از اطراف و اكناف به شهر درعيه- كه شهر فقير و بدبختى بود- سرازير گرديد. اين غنايم جز اموال مسلمانان منطقه نجد چيز ديگرى نبود كه با متّهم شدن به شرك و بتپرستى، اموال و ثروتشان بر سپاه محمّد بن عبدالوهاب حلال شده بود و اين تهاجمات و قتل و غارتها از سوى وهابيان، توسعه و ادامه يافت و پس از افت و خيزهاى فراوان و به سبب ضعيف شدن دولت عثمانى از يك سو و سازش با انگلستان از سوى ديگر، توانست در سال 1350 ه/ 1932 م. كشور پادشاهى عربستان سعودى را شكل دهد و با اعمال فشار و زور اين آيين را بر سراسر كشور مستولى كند.
دعوت وهابيت همواره با جنايت و خونريزى همراه بوده است؛ چنانكه در تصرفات آنها، تعرض به اموال و جان مسلمانان مباح شمرده مىشد.
جميل صدقى زهاوى، مورخ سعودى، در خصوص فتح طائف به دست وهابيان مىنويسد:
از زشتترين كارهاى وهابيان، قتلعام مردم در شهر طائف بود كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روى سينه مادرش سر بريدند. جمعى را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند،
همه را به قتل رساندند. چون در خانهها كسى باقى نماند، به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود، حتّى گروهى را در حال ركوع و سجود كشتند. كتابها را- كه در ميان آنها تعدادى مصحف شريف و نسخههايى از صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب حديثى و فقهى بود- در كوچه و بازار افكندند و پايمال كردند. اين واقعه در ذىقعده سال 1217 ه. ق اتفاق افتاد.
لبه تيز دشمنى وهابيان بيش از همه، با شيعيان بود، شايد شيعه از سوى اين انديشه بدعتگذار ضربه خورد. وهابيان در لشكركشى به كشورهاى اسلامى، به عتبات عاليات هم حمله كردند؛ كشتار شيعيان در عتبات عاليات از برگهاى سياه و خونبار كارنامه وهابيت است.
صلاحالدين مختار كه از نويسندگان وهابى است مىنويسد:
در سال 1216 ه. ق. امير سعود با لشكرى بسيار، متشكّل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط، به قصد عراق حركت كرد. وى در ماه ذىقعده به شهر نزديك شد و آنجا را محاصره كرد. سپاهش برج و باروى شهر را خراب
كرده، به زور وارد آن شدند و بيشتر مردم را، كه در كوچه و بازار و خانهها بودند، به قتل رساندند و سپس نزديك ظهر، با اموال و غنائم فراوان از شهر بيرون رفتند و در كنار آبى به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم بين مهاجمين تقسيم شد.
دكتر عبدالجواد كليددار- كه خود اهل كربلاست- در تاريخ كربلا و سرزمين حسينى، تعداد كشتهشدگان كربلا و زائران ايرانى و غير ايرانى را بيست هزار نفر نقل مىكند و مىگويد:
پس از اينكه امير سعود از كارهاى جنگى فراغت يافت، به طرف خزينههاى حرم رفت. اين خزائن از اموال فراوان و اشياى نفيس انباشته بود. وى هر چه در آنجا يافت برداشت. مىگويند او درِ مخزنى را باز كرد كه سكههاى بسيارى در آن گردآورى شده بود. از جمله چيزهايى كه به چنگ آورد، گوهر درخشان بسيار بزرگ و بيست قبضه شمشير كه همه با طلا زينت يافته و با سنگهاى قيمتى مرصع شده بود، ظرفهاى زرّين و سيمين، فيروزه و الماس و ذخائر گرانقيمتِ ديگر، همه را برداشت. چهارهزار شال كشميرى، دو هزار شمشير طلا، تعداد زيادى تفنگ و سلاح ديگر، همه به غارت رفت.
كربلا پس از اين حادثه به وضعى درآمد كه شعرا براى آن مرثيه
مىگفتند.
در ماه جمادى الأولى 1223 ه. ق. امير سعود مجدداً و با نيروى بيشترى به عراق و به شهر كربلا يورش برد؛ ولى اين بار مردم اين شهر در اثر ثمرات تلخ حمله پيشين از آمادگى كامل برخوردار بودند. نيروهاى وهابى شهر را به گلوله بستند، امّا نتوانستند وارد آن شوند؛ از اين رو از محاصره كربلا صرف نظر كرده، آنجا را ترك نمودند. امير سعود پس از قتل عام مردم كربلا، بارها به شهر نجف نيز حمله برد، ولى در اثر آگاهى و آمادگى مردم نجف و به خصوص علما و در رأس آنها عالم بزرگ شيعه، مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء، سپاه وهابى مجبور به عقبنشينى شد.
در كشور عربستان، دين و دولت و رابطه آنها، در عصر حاضر مانند گذشته نيست؛ چه اينكه شرايط و مقتضيات زمان سبب شده تا دولت بر خلاف گذشته، به بسيارى از امور- كه علماى وهابى با آن مخالفند- تن در دهد. حتى در گذشته علماى وهابى با هرگونه نوآورى و استفاده از دستاوردهاى جديد؛ مانند استفاده از بلندگو، دوربين و ... مخالف بودند كه همه اينها امروز توسط دولت
به كار گرفته مىشود.
در مجموع، تعامل ميان دو نهاد دين(وهابيت) و دولت(آل سعود) در طول تاريخ، شاهد افت و خيزهايى بوده كه هرچه جلوتر مىآييم، اين رابطه كمرنگتر مىشود؛ به عبارت ديگر، هر چند دولت، خود را ملزم به انجام و رعايت آموزههاى وهابى مىداند، اما در عالم واقع، مجبور است از فضاى آرمانگرايانه وهابىها فاصله بگيرد و كار خود را انجام دهد.
بعد از نيمه دوم قرن بيستم، روند پرشتاب رشد و توسعه در اين كشور، ارتباط دين و دولت را در عمل گرفتار چالشهايى كرد؛ از يك سو توسعه و مدرنيزم، پيامدهايى را داشت كه با آموزههاى وهابيت در تضاد كامل بود و از سوى ديگر، توسعه، نزديكى دولت عربستان با كشورهاى غربى، به خصوص آمريكا را اقتضا مىكرد.
چنين وضعيتى سبب شد كه جريان وهابيت در كشور عربستان به دو بخش تقسيم شود؛ جريان معتدل كه مصحح كارهاى دولت است و جريان تندرو و افراطى كه خود عربها از آن تعبير به اسلام گرايى (1)و غربىها از آن با عنوان بنيادگرايى (2)ياد مىكنند.
جريان راديكال، در اواخر دهه شصت شكل گرفت و در دهه
هفتاد، مقارن با پيروزى انقلاب اسلامى ايران به اوج خود رسيد؛ اين حركت راه مبارزه با دولت را در پيش گرفت. تصرف مسجدالحرام توسط جهيمان العتيبه در سال 1399 ه/ 1979 م. و گروه بن لادن(شاهزاده ناراضى عربستانى)، انفجار مقر سربازان آمريكايى در الخبر و بمبگذارىها و حملات پراكندهاى كه در گوشه و كنار عربستان شاهد آن هستيم، خود نمونههايى از اين جريان است.
از سوى ديگر، آمريكا نيز در طول دوران جنگ سرد، براى مبارزه با شوروى، اين گروههاى افراطى را آلت دست خود قرار داده بود. گروههاى بسيارى از اين افراد، براى مبارزه با تجاوز شوروى به پاكستان رفتند و در آنجا توسط ارتش پاكستان- كه ارتباط تنگاتنگى با آمريكا داشت- آموزش ديدند و از سلاحهاى پيشرفته آمريكايى براى مبارزه با تجاوز شوروى در افغانستان استفاده كردند. (1)
همچنين پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، آمريكا از اين جريان جهت مبارزه با انقلاب اسلامى و نيز جلوگيرى از صدور آن
1) به عربهايى كه براى جنگ با شوروى به افغانستان مىرفتند، اصطلاحاً عرب- افغان گفته مىشد؛ چه اين كه آنان در طول ساليان دراز مبارزه، شكل بومى به خود گرفته بودند. ر. ك: افغانستان، ريشه يابى و بازخوانى تحولات معاصر، سيد مهدى عليزاده موسوى، انتشارات كيش مهر.
استفاده كرد كه نتوانست چندان موفق باشد.
پس از شكست شوروى، سمت و سوى مبارزه اين گروهها به سوى آمريكا تغيير يافت. همين گروههاى افراطى، به دشمنان آمريكا تبديل شده و سلاحهاى آمريكايى را عليه خود آمريكا به كار گرفتند و گروههايى مانند «القاعده» نيز در چنين فضايى متولد شدند.
از سويى، گروههاى افراطى كه ديگر دغدغه افغانستان را نداشتند، در اعتراض به سياستهاى ليبرالى دولت و پيامدهاى مدرنيزم و حضور خارجيان، بهويژه آمريكايىها در اين كشور، دست به حركتهاى خشونتآميز زدند. انفجار در الخبر و ناامنىهايى كه گاهى در گوشه و كنار عربستان اتفاق افتاده و مىافتد، در همين راستاست.
از سوى ديگر، دولت كه وجود جريانهاى بنيادگرا را سد راه فعاليتهاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى خود مىديد، در مقام محدوديت اين حركتها برآمد و براى آنكه بتواند گروههاى افراطى را كنترل كند، فضاى سياسى نسبتاً بازى را براى فعاليتهاى ساير گروهها و مذاهب به وجود آورد كه آزادى زندانيان سياسى، دعوت از مخالفان دولت كه در خارج از كشور زندگى مىكردند و ميدان دادن به شيعه- كه مهمترين قدرت بالقوه را در تعديل
گروههاى افراطى وهابى داشتند- از جمله اقدامات دولت در اين زمينه بود.
اقدامات القاعده و گروههاى وابسته به آن در خارج و مشخص شدن ريشههاى آن در داخل عربستان، موجب شد كه فعاليت بسيارى از گروهها و سازمانهاى وهابى خارج از كشور نيز محدود شود كه از آن جمله مىتوان به محدوديت و بسته شدن بسيارى از دفاتر سازمان «رابطه العالم الاسلامى» در كشورهاى مختلف اشاره كرد.
همچنين، دولت كه در طول سالها، روش زمامدارى را تا حدى درك كرده بود، فهميد كه با بلندپروازىها و تعصبات شديد وهابيان نمىتوان حكومتدارى كرد و به همين سبب از دوران عبدالعزيز، مرتب وضعيت اين كشور دستخوش تغيير و تحول شد و اكنون نيز ملك عبدالله نسبت به فهد، آزادى بيشترى به شهروندان داده است.
در مجموع به نظر مىرسد كه در سالهاى آينده نيز نارضايتىهاى طيف راديكال و افراطى وهابى نسبت به عملكرد دولت، روز به روز افزايش يابد و شكاف ميان دولت و وهابيت افراطى عميقتر گردد و همچنين فضاى سياسى بهويژه براى شيعيان بازتر شود.
موريس باربيه، جامعهشناس فرانسوى، رابطه اسلام و دولت در كشورهاى اسلامى را به دو دسته تقسيم مىكند؛ اسلام دولتى و دولت اسلامى. به نظر وى، كشور عربستان نمونه اسلام دولتى است و دولت، شؤون دينى را به شدت تحت كنترل دارد و در تمامى امور دينى دخالت مستقيم مىكند.
دولت، تمامى فعاليتهاى دينى در اين كشور را تحت نظر دارد. بالاترين مقام مذهبى اين كشور «مفتى كل» است كه به حكم پادشاه منصوب مىگردد. تا چندى قبل، «بن باز» اين مقام را در اختيار داشت كه پس از مرگ وى- در سال 1420 ه. ق.-، «شيخ عبدالعزيز آل شيخ» توسط ملك فهد به اين سمت منصوب شد.
هيئت «كبار العلماء» كه به رياست مفتى كل كشور اداره مىشود، مركب از 21 نفر از علماى تراز اول سعودى است و وظيفه آنان صدور فتواست كه نقش مهمى در مسائل مذهبى و سياسى كشور دارد.
سازمان «رابطة العالم الاسلامى» نيز حدود 40 سال پيش تشكيل گرديد. اين تشكيلات از پرقدرتترين سازمانهاى مذهبى در عربستان محسوب مىشود. بودجه ساليانه اين سازمان بالغ بر دويست ميليون ريال سعودى است و در بيشتر كشورهاى جهان شعبه دارد. اين سازمان طى سالهاى گذشته، مبالغ هنگفتى صرف
ساخت بناهاى اسلامى و ترويج مذهب وهابيت نمود. البته فعاليت آنها در چند سال اخير در بسيارى از كشورها محدود شده است.
تشكّلها و سازمانهاى ديگر، امر به معروف و نهى از منكر است كه كارش دعوت مردم به برگزارى نمازهاى جماعت و جمعه، نظارت بر رعايت شؤون اسلامى و حجاب بانوان و جلوگيرى از فعاليت مراكز غير شرعى است! همينها هستند كه كسبه مكه و مدينه از آنها مىترسند و هنگام نماز، از ترس جريمه و مجازات، مغازههايشان را از روى اكراه تعطيل مىكنند.
تمامى ائمه جماعات و جمعه مساجد نيز توسط دولت تعيين مىشوند و عملكرد آنان كنترل مىگردد. گفته مىشود كه حتى متن خطبههاى ائمه جمعه نيز توسط وزارت شؤون اسلامى تهيه مىشود. خطبههاى حرمين شريفين نيز بايد مورد تأييد «وزارت شؤون اسلامى» قرار گيرد.
بنا به گزارش وزارت اوقاف، اين كشور داراى 37850 مسجد است كه بيشتر آنها را دولت ساخته و اگر شهروندان مسجدى بسازند، بايد مديريت آن را به دولت واگذار كنند. همچنين دولت بيش از 1600 مسجد در خارج از عربستان سعودى ساخته كه برخى از آنها در آمريكاست. (1)دولت هزينههاى مالى مساجد را نيز
1) روزنامه الرياض؛ شماره 11647.
تأمين مىكند.
در اين ميان، شيعيان عربستان اجازه ساختن مسجد ندارند. بيشتر مساجد آنان، مربوط به دوران زمامدارى تركهاى عثمانى و يا از هزينههاى شخصى و به صورت محدود است؛ حتى شافعىها و مالكىها نيز اجازه ساختن مسجد ندارند.
يكى از اهالى عربستان مىگفت: تمامى ائمه جماعات بايد براى شاه دعا كنند.
وقتى به مكه و مدينه وارد مىشوى، نخستين احساسى كه به تو دست مىدهد، دنبال كردن ردّپاى اهلبيت پيامبر(ع) در اين دو شهر است؛ اهلبيتى كه هستى اسلام در گرو مجاهدتها و رشادتهاى آنان بوده است، اما هرچه بيشتر مىگردى، كمتر مىيابى. حتى در شهرهايى كه متعلق به اهلبيت رسول الله(ص) است خود اهلبيت(ع) در آنها مظلوم و غريباند.
نمىدانم چرا هرگاه از غربت اهلبيت(ع) در اين سرزمين سخن به ميان مىآيد، ناخودآگاه ياد امام رضا(ع) مىافتم كه به او «غريب الغربا» مىگويند. آيا امام رضا(ع) غريب است يا ائمه بقيع؟ قبرستان بقيع در طول تاريخ، مظلوميت و غربت اهلبيت و شيعه را فرياد زده و بهترين گواه بر انحراف مسير حق است.
حكايت شيعه در اين سرزمين، حكايتى غريب و غمبار است. از زمانِ رحلت رسول الله(ص) گرفته تا به امروز، شيعه همواره آماج ظلمها و تعدّىها و محروميتها در اين سرزمين بوده است، در عصر حاضر نيز آنان در چنگال ظالمانه وهابيان گرفتار و اسيرند. نوك تير عداوتهاى وهابيانى كه با تمامى مسلمانان سر جنگ دارند، بيش از همه به سوى شيعيان نشانه رفته است و شيعيان نيز در طول قريب به يك قرن، دشوارترين وضعيت را در اين سرزمين تجربه كردهاند. چنانكه «گراهام فولر»، به سبب محروميتهاى شيعيان عربستان، نام «شيعيان فراموش شده» (1)را بر آنان نهاده است.
مىخواستم درباره شيعيان عربستان بيشتر بدانم؛ با مراجعه به برخى منابع، اطلاعاتى را هرچند غير دقيق(به علت كنترل شديد خبرى و اطلاعاتى) در مورد وضعيت شيعيان جمعآورى كردم. در ضمن، به چند كتابفروشى نيز در مكه مراجعه كردم كه جز كتابهاى ضد شيعه، كتب ديگرى در ارتباط با اين مهمترين اقليت حاضر در عربستان نيافتم.
شيعيان عربستان پس از شيعيان عراق، بزرگترين جامعه شيعى
1) The Arab Shia, The Forgotten Muslims, Grraham. E. Fuller, New York, St. Martins Press, 1999.
عرب را در خليج فارس تشكيل مىدهند و مهمترين اقليت مذهبى در عربستان هستند كه بيشترين تمركز آنها در استانهاى شرقى است؛ مناطق قطيف و احساء، از مهمترين مناطق تمركز شيعيان است.
همچنين شيعيان، جامعه بزرگى در مدينه و وادى فاطمه، و جوامع كوچكترى در رياض و جده دارند. نسبت به تعداد شيعيان آمار دقيقى در دست نيست. منابع غربى، شيعيان عربستان را بين 200 تا 400 هزار نفر ذكر كردهاند (1)كه به نظر مىرسد چندان صحيح نيست و تعداد شيعيان بايد بين يك تا دو ميليون نفر باشد. (2)
شيعيان در منطقه اصلى تجمعشان؛ يعنى احساء- استان شرقى- بيش از 33 از جمعيت را تشكيل مىدهند. آنها در منطقه قطيف قريب 95 و در منطقه الهفوف نيمى از جمعيت را تشكيل مىدهند. ساكنان شهرهاى ديگر و جديدتر، همچون «ظهران» و «الخبر»، بيشتر سنّى هستند.
از ديدگاه شيعيان، در سراسر تاريخ، وهّابىها بزرگترين بلاى جامعه آنها بودهاند. از اواخر قرن هجدهم- كه اولين يورش از سه حمله وهّابىها براى فتح نظامى مناطق شيعى آغاز گرديد- شيعيان در معرض حملات و تخريب مساجد، حرمها و حتى فرهنگ و
شيوه زندگىشان قرار داشتهاند.
وهّابىها در سالهاى 1217 و 1220 ه/ 1803 و 1806 م. از شمال عربستان وارد عراق شدند و با بىحرمتى وصفناپذيرى نسبت به شيعيان، به غارت حرم حسين بن على(ع) در كربلا پرداختند؛ البته در اين حمله تركهاى عثمانى نيروهاى وهّابى را عقب راندند و آنان ناگزير به مركز عربستان گريختند. جنگجويان وهّابى در ميانه قرن نوزدهم، براى بار دوم به شيعيان، كه آنها را «كافر» مىخواندند، حمله كرده، بخش عظيمى از سواحل خليج فارس را تصرف نمودند. در اين زمان، قواى وهّابى به سركردگى ملك عبدالعزير، بر بيشتر قسمتهاى كشور دست يافتند و آنها را به صورت يكپارچه درآوردند. حمله سوم وهّابيان در سال 1331 ه/ 1913 م. به وقوع پيوست.
در سال 1345 ه/ 1927 م. علماى وهابى فتوايى صادر كردند كه بر كفر شيعيان دلالت داشت؛ يعنى محكوميت آنان به عنوان افرادى مرتد و كافر، كه مستحق مجازات مرگاند!
در اين اعلاميه آمده بود:
شيعيان حق ندارند اعمال دينى انحرافىشان را بجا آورند و اگر
اين تحريم را زير پا بگذارند بايد از سرزمين مسلمانان تبعيد شوند!
در سال 1411 ه/ 1991 م. يك عالم معروف(بن جبرين) با صدور فتوايى، بر كافر بودن شيعيان تأكيد كرد. بر اساس چنين حكمى، كشتن شيعيان از لحاظ فقهى جايز است.
حق شيعيان براى احداث مسجد يا رسيدگى به عبادتگاههاى دينى خود(حسينيهها) به شدت محدود است. به عنوان نمونه در «صفواء»(شهرى با جمعيت 100000 نفر كه بيشترشان شيعه هستند) تنها سه يا چهار حسينيه اجازه فعاليت دارند و مجوّز احداث ساختمان جديدى داده نشده است. علاوه بر اين، در سال 1410 ه/ 1990 م. مقامات سعودى، حوزه علميه «المبارزه»- كه 16 سال فعاليت مىكرد- را تعطيل و برخى از مدرّسان آن را بازداشت كردند.
به گفته شيعيان، آنان مجاز نيستند هيچ نوع آثار مكتوب مذهبى درباره تشيع، در اختيار داشته باشند و در صورت تلاش براى وارد كردن چنين آثارى به كشور، بازداشت مىشوند. اذان به شكل شيعى آن جايز نيست و بايد با روش سنّيان گفته شود.
پليس اخلاقى(مطوّعين) اغلب در خيابانها براى شيعيان ايجاد مزاحمت مىكند. خوردن غذاى شيعيان در مراسم بزرگداشت روز «عاشورا» رسماً براى سنّيان سعودى ممنوع است و وهّابىهاى افراطى، گوشتى كه شيعيان ذبح كرده باشند را نمىخورند؛ چون آن
را «نجس» مىدانند. بر اساس عرف وهّابى، مردان شيعه نمىتوانند با زنان سنّى ازدواج كنند.
از زمان پيروزى انقلاب اسلامى ايران، مسافرت شيعيان به ايران ممنوع شد و تنها چند سالى است كه شيعيان اين كشور مىتوانند به ايران سفر كنند. از سوى ديگر، با تحريم حق فراگيرى آموزههاى شيعى در داخل عربستان، شيعيان در آموزش و تحصيلات دينى با مشكل مواجهاند. آنها ميان دو مشكل گرفتار شدهاند:
ماندن در داخل كشور و محروميت از تحصيلات دينى.
دنبال كردن اين تحصيلات در خارج از كشور و گردن نهادن به مجازات.
هر چند از اوايل قرن بيستم، ايدئولوژى رسمى عليه شيعيان، التهاب پيشين خود را از دست داد، اما همچنان روحيه ضد شيعى بر محافل دينى سنّتى عربستان حاكم است.
براى نمونه، در سال 1413 ه/ 1993 م. يادداشتى براى رياست كميته علماى اعلاى آن زمان، شيخ بن باز فرستاده شد كه در آن، سلوك شيعيان نكوهش گرديد و با بيانى غضبآلود خواستار مبارزه شديد با مواردى شد كه در دل مطالبات شيعيان نهفته است. در اين يادداشت اظهار شده است كه شيعيان روزبهروز جسورتر مىشوند:
با سنن توحيدى ما- كه مقصود همان سنن وهابى است- در
مدارسشان مخالفت مىكنند. از مشاركت در سنن دينى ما امتناع مىورزند. در مراكزشان مرام خود را تبليغ مىكنند. خواستار آن هستند كه تشيع به عنوان يك مكتب فقهى قانونى به رسميت شناخته شود. طالب آزادى مذهبى و حفظ حرمت اماكن مذهبىشان هستند. حق ساختن حسينيه، تعليم تشيع در مدارسشان و انتشار كتب شيعى را درخواست مىكنند و از دولت مىخواهند كه به مبارزه با تشيع خاتمه دهد! ...
بدينسان، آيين سنّتى وهّابى، تقاضاى شيعيان را- كه خواستار كاهش تبعيض عليه خويشاند- وقيحانه تلقّى مىكند.
از جمله ويژگىهاى وهابيان قرائت عجيبى است كه از توحيد و شرك دارند و منشأ آن انديشههاى ابنتيميه و ابنقيم است. بر اساس عقيده آنان، توسل و دعا و شفيع قرار دادن صالحان، مترادف با شرك است، باورى كه هيچ يك از مذاهب اهل سنت آن را نپذيرفتهاند.
قرآن مجيد، مسلمانان را تشويق مىكند كه در مقام توبه و انابه و به هنگام طلب آمرزش گناهان، به رسول الله توسل جويند و وساطت و درخواست آن حضرت را عامل آمرزش گناهان بندگان معرفى نموده، مىفرمايد:
(... وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً). (1)
در جايى ديگر منافقان را نكوهش مىكند:
هرگاه به آنان گفته مىشود به حضور پيامبر(ص) برسند تا آن حضرت درباره آنان طلب آمرزش كند، از اين امر سر باز مىزنند. (2)
قرآن مجيد درباره اصحاب كهف مىفرمايد:
مؤمنان راستين كه بر امر اصحاب كهف آگاهى يافتند و آن را سند زندهاى براى اثبات معاد جسمانى به مفهوم حقيقىاش ديدند، پس از مرگ آنان گفتند: ما بر روى قبر آنها مسجد و ساختمانى بنا مىكنيم تا مردم هرگز ياد آنها را از خاطرهها نبرند و در رسيدن به كمال اعتقادى و انسانى خود، آنها را الگو و سرمشق خويش قرار دهند. (3)
در مجموع، در طول تاريخ اسلام، ساختن بارگاه و حرم و رفتن به زيارت قبور صالحان و بزرگان، در ميان مسلمانان امرى معمول بوده و
1) نساء: 64 ... و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مىكرد، قطعاً خدا را توبهپذيرِ مهربان مىيافتند.
2) (وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيتَهُمْ يصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ)، منافقون، 5.
3) (... قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِمْ مَسْجِداً)، كهف، 21.
تمامى مذاهب نيز به اين امر مقيد بودهاند؛ تا اين كه اولين زمزمههاى تحريم و تقبيح، از ابنتيميه شنيده شد، ولى به سبب مخالفت شديد علماى مذاهب اسلامى، اين انديشه در نطفه خفه گرديد.
سپس شاگردش، ابنقيم آن را پىگرفت و باز چندان توفيقى به دست نياورد تا اينكه محمد بن عبدالوهاب و حاميانش- كه از دين به عنوان ابزارى براى رسيدن به قدرت استفاده مىكردند- چنين قرائت عجيبى را باب كردند. اين در حالى است كه هنوز هم تمامى مذاهب و گرايشهاى اسلامى با چنين انديشهاى به شدت مخالفاند.
در اين ميان حكايت تخريبها، حكايتى غريب و جانسوز است؛ سرزمين حجاز كه بايد يادآور خاطرهها و دايرةالمعارف تصويرى اسلام باشد، روز به روز با گذشته خود بيگانهتر مىشود و تمامى آنچه ميراث اسلام است، نابود گرديده يا رو به نابودى و ويرانى است. وهابيان در حملات خود به هرجا دست يافتند، پيش از هر چيز اقدام به تخريب مشاهد و مزارها كردند.
هنگامى كه طائف را تصرف كردند، گنبد حرم عبدالله بن عباس را منهدم ساختند. آنگاه كه به مكه وارد شدند، گنبدهاى متعلق به جناب عبدالمطلب جدّ رسول الله(ص) و ابوطالب عموى آن حضرت و خديجه(س) همسر رسول گرامى اسلام(ص) و همچنين محل تولد پيامبر(ص) و حضرت زهرا(س) را ويران نمودند.
در جدّه، گنبد و قبر منسوب به حضرت حوا را از بين بردند و
چون مدينه منوّره را محاصره كردند، قبل از ورود به شهر، حرم و مسجد حضرت حمزه(ع) را منهدم ساختند. و حتى شايع است كه از بيرون شهر به سوى گنبد پيامبر خدا(ص) تيراندازى كردند، ولى وهابيان اين مسأله را تكذيب مىكنند.
پس از ورود به مدينه، در ماه رمضان 1344 ه. ق. شيخ عبدالله بُلَيهد، قاضىالقضاتشان را از مكه به مدينه اعزام كردند تا زمينه تخريب مزارها و مقابر مدينه را فراهم كند.
سپس آنچه گنبد و ضريح در مدينه و بيرون اين شهر بود را ويران نمودند؛ از جمله آنها گنبد و بارگاه ائمه(ع) در داخل بقيع بود كه حتى ديوارها و صندوق و ضريحى كه روى اين قبور شريف بود نيز به كلّى منهدم گرديد و از اين حرم و قبور، به جز قطعه سنگهايى كه در اطراف قبور نصب شده، اثر و علامتى باقى نماند. اين اقدام دقيقاً در هشتم شوال 1344 ه. ق. انجام گرفت و به كارگرانى كه اين عمل ننگين را انجام دادند، مبلغ هزار ريال مجيدى دست مزد پرداختتند. (1)
1) البته در طول سالهاى پس از تخريب بقيع، رايزنىهايى توسط نمايندگان ايران در عربستان جهت بازسازى انجام شده است كه بخشى از آن را حجهالاسلام و المسلمين قاضى عسكر در مطلبى با عنوان «تخريب بقيع به روايت اسناد» آورده است. همچنين تلاشهاى مظفر علم، نماينده ايران در عربستان در سالهاى 1330 و 31 ش. كه گويا به توافقاتى نيز با حكام سعودى رسيد، اما به سبب بر ملا شدن اين امر و شور و شعف شيعيان سراسر دنيا و در مقابل، حساسيت وهابيون، دولت عربستان اين توافق را تكذيب كرد.
سپس گنبدهاى متعلق به عبدالله و آمنه، پدر و مادر پيامبر خدا(ص) و حرم همسران و دختران آن حضرت و حرم جناب ابراهيم، فرزند گرامى پيامبر و گنبد متعلق به عثمان بن عفان و اسماعيل فرزند امام صادق(ع) و گنبد امام مالك و ساير مقابر در بقيع و بيرون آن منهدم و با خاك يكسان گرديد.
فقط حرم مطهر پيامبر(ص) در اثر ترس از قيام مسلمانان جهان، از تعرض و تخريب مصون ماند كه اگر اين ترس نبود، حرم پيامبر اسلام، قبل از ساير بقاع مورد تعرض و تخريب قرار مىگرفت؛ گرچه بعضى از نويسندگان وهابى اين مصونيت را بدينگونه توجيه مىكنند كه ما اين گنبد را به عنوان يكى از گنبدهاى مسجد مىشناسيم؛ نه به عنوان گنبد و بارگاه حرم پيامبر والّا ...
شيعيان از نظر فرهنگى نيز به شدت محدوديت دارند.
خريد و فروش كتابها و نوارهاى مذهبى شيعى ممنوع است و دارنده آنها مجازات مىشود. استفاده از برخى اسامى شيعى نيز غيرقانونى است. وهابيان درصدد محو فرهنگ محلّى شيعى هستند؛ حتى تغيير نام ايالت قديمى «الأحساء» به «ايالت شرقى»- كه عنوانى فاقد محتواى فرهنگى است- نيز در همين راستا صورت گرفت. شيعيان مجاز نيستند كتابهايى درباره تاريخ
ىا فرهنگشان منتشر كنند.
در نظام آموزش و پرورش نيز تعاليم وهّابى بر شيعيان تحميل مىشود؛ آنان نه تنها مجاز به تعليم تشيع نيستند، كه مجبورند آموزههاى وهّابى را- كه دربردارنده تقبيح و تحريم رسمى تشيع است- فراگيرند. در درس «تعليمات دينى»- كه بخش مهمى از برنامه آموزشى مدارس از دوره ابتدايى تا دبيرستان است- فقط آموزههاى وهّابيت تعليم داده مىشود و آشكارا تشيع، حتى در مناطق شيعهنشين، محكوم مىگردد. كتب درسى دينى بر عقايد متحجّرانه وهابى تأكيد مىورزند و آن دسته از عقايد و اعمالى را كه با وهّابيت ناسازگار باشد، كفر و شرك مىخوانند.
در همين زمينه، در يك كتاب درسى- كه از طرف دولت تهيه شده و به دانش آموزان كلاس سوم راهنمايى ايالت شرقى تعليم داده مىشود- اعمال شيعى همچون زيارت و اعطاى هديه و قربانى به حرم [ائمّه اطهار(عليهم السلام)] محكوم شده است. علاوه بر اين، در كتب درسى، علاقه به اهل بيت پيامبر(ع) با عنوان نوعى از بتپرستى محكوم گرديده و به كودكان شيعه مىآموزند كه «رفض» (1)از تلاش ملحدان و مخالفان براى بدنام كردن پيامبر و نابودى اسلام
1) اصطلاحى است توهينآميز كه وهّابىها در مورد تشيع به كار مىبرند و به شيعيان رافضى مىگويند، يعنى كسى كه از دين برگشته.
سرچشمه گرفته است.
شيعيان هيچ نفوذى در حكومت ندارند. اندكى در يك بخش صنعتى، وزيرى شيعى در كابينه حضور داشته، اما بهجز اين مورد، تقريباً هيچ سمتى در سطوح ردهبالاى حكومتى نداشتهاند. ورود به دستگاه قضايى، واحد افسرى ارتش، قواى امنيتى و گارد ملّى براى آنها مجاز نيست. ظاهراً اشتغال در وزارت حج و وزارت امور اسلامى نيز براى آنها ممنوع است.
پس از بيش از سه دهه بررسى، رژيم سرانجام در سال 1413 ه/ 1993 م. اقدام به تأسيس مجلس شورا كرد. اعضاى اين مجلس همگى انتصابى هستند و هيچگونه اختيار قانونى يا قانونگذارى ندارند. وظيفه آنها اين است كه هرگاه از آنان درخواست شود، در مورد مشكلات، نظر دهند و در زمينههاى خاص قوانينى را پيشنهاد كنند. اعضاى اين مجلس عمدتاً با پيشينه تخصصى و شمار زيادى از آنان داراى درجه دكترى از خارج كشور مىباشند. در نخستين مجلس، تنها يك شيعه به نام دكتر جميل الجيشى- كه استاد دانشگاه بود- عضويت داشت.
در ژوئيه 1417 ه/ 1997 م. شاه فهد اعضاى مجلس را از 60 نفر به 90 نفر افزايش داد؛ براى نخستين بار، نيمى از 60 نفر، با
چهرههاى جديد جايگزين شدند. بنابر گزارش مطبوعات، مجلس جديد چهار عضو شيعه داشت. به نظر برخى مفسّران، انتصاب چهار عضو شيعه، منعكسكننده آمار رسمى سعودى در مورد شمار شيعيان است كه آنها را تقريباً چهار درصد جمعيت كشور برآورد مىكند. اما ادعاى خود شيعيان آن است كه از اين چهار عضو به اصطلاح شيعه، در واقع، تنها دو نفر شيعهاند و دو عضو ديگر فقط نامهايى دارند كه مىتوان آنها را جزو اسامى شيعى به حساب آورد.
به عقيده اصحاب مطبوعات، شايد افزايش تعداد نمايندگان شيعه نمادى بوده است از تلاش براى ايجاد توازن در روابط با شيعيان. پس از بمبگذارى «الخبر» در سال 1416 ه/ 1996 م. كه رژيم سعودى، شيعيان را عامل اين بمبگذارى مىدانست، سختگيرىهاى امنيتى عليه شيعيان افزايش يافت. اساساً نمايندگى شيعيان در مجلس- با اينكه شورا قدرت بسيار محدودى دارد- براى علماى محافظهكار وهّابى بسيار ناگوار است.
اسماعيلىها، شاخهاى از شيعه شمرده مىشوند كه به امامت اسماعيل، فرزند امام جعفر صادق(ع) معتقدند. پيروان اين مكتب، بيشتر در منطقه شرقى نجران ساكناند. رهبر كنونى آنان كه به
«داعى» هم معروف است، شيخ حسين بن اسماعيل مكرمى است. آمار دقيقى از شيعيان اسماعيلى در عربستان در دست نيست، اما آمارها بين 200000 تا يك ميليون نفر متغير است. فعاليتهاى دينى آنان را در سالهاى اخير به شدت محدود كردهاند. اسماعيلىها اجازه تبليغ تعاليم خود را حتى در مساجدشان ندارند. (1)
زيديه نيز شاخهاى ديگر از شيعه است كه بعد از امام سجاد(ع) قائل به امامت زيد بن على بن الحسين(ع) هستند. پيروان اين مذهب، بيشتر در شهرهاى جنوبى مانند: نجران، عصير، جده و ينبع ساكناند. در عربستان، مسجد يا مؤسسه شناخته شدهاى وابسته به زيديه وجود ندارد و شيعيان زيدى در مسائل شرعى و دينى خود از زيدى مذهبان يمن پيروى مىكنند. تعداد شيعيان زيدى نيز مشخص نيست و خود آنها نيز در جامعه سنّى و متعصّب عربستان مىكوشند تا هويت دينى خود را پنهان كنند. دولت سعودى چند سال پيش، از فعاليت مهمترين مسجد آنان در نجران جلوگيرى كرد و آن را بست.
فضاى شديد ضدّ شيعى در عربستان موجب شده است تا بسيارى از شيعيان كه در شهرهاى بزرگ و سنّىنشين عربستان زندگى مىكنند، مذهب خود را مخفى نگاه دارند؛ مثلًا جامعه بومى
1) گفتگو با يكى از رهبران اسماعيلى در مكه.
شيعيان نجد جزو شهروندان شمرده نمىشوند.
با يكى- دو تا از شيعيانى كه در رياض زندگى مىكردند، در مسجدالحرام و مسجدالنبى ديدارهايى داشتم. معلوم بود كه از صحبت كردن با من نگراناند و اظهار مىداشتند كسى نمىداند كه آنها شيعه هستند.
جالب اينكه، درگوشه و كنار نيز شنيده مىشود، برخى، مخفيانه از وهابيت بريده و به مذهب شيعه روى آوردهاند. (1)
در كشور عربستان گرچه تنها وهّابيت و مذهب حنبلى توسط دولت به رسميت شناخته شدهاند، اما ساير مذاهب نيز با وجود فشارهاى حكومت و متعصبين وهابى، به فعاليت خود ادامه مىدهند.
تا چند دهه قبل، مذهب شافعى اكثريت را در كشور عربستان تشكيل مىداد كه اكنون بيشتر در استان غربى(حجاز) تمركز يافتهاند. در گذشته مذهب شافعى رونق خوبى داشت و علماى آن همانند زينىدحلان، چهرههاى جهانى بودند. (2)امروزه وهابيان متعصب، شافعىها را صوفى مىدانند و فعاليتهاى صوفىگرايانه
در اين كشور نيز ممنوع است. شافعىها اجازه ندارند كه همچون گذشته در مكه و مدينه نماز جماعت مستقل داشته باشند.
پيروان مذهب مالكى، بيشتر در منطقه حجاز، به خصوص در مكه سكونت دارند. مالكىها نيز از حملات وهابىها در امان نبودهاند و كتابهاى بسيارى عليه آنان توسط روحانيون متعصب مذهبى نوشته شده است؛ مانند كتابى كه توسط ابوبكر جزايرى، يكى از ائمه جماعات مسجدالنبى و استاد دانشگاه مدينه عليه چهره روحانى اين مذهب، شيخ مالكى، نوشته شده است. (1)
همچنين مفتى بزرگ عربستان «بن باز» عليه مذهب مالكى سخنانى ايراد كرده و شيخ مالكى را به ارتداد و شرك متهم كرده است. (2)با وجود اين كه اجداد شيخ مالكى در مسجدالحرام به تدريس مشغول بودهاند، اما به وى اجازه تدريس داده نشد و حتى از برگزارى نماز جماعت نيز ممنوع شده است.
مذهب حنفى در عربستان چندان پيرو ندارد و شخصيت شناخته شدهاى نيز در ميان آنها ديده نمىشود. پيروان اين مكتب در مسائل دينى خود به مذاهب مالكى و شافعى مراجعه مىكنند.
روزها يكى پس از ديگرى سپرى شد. هر روز كه مىآيد، گويى منتظر چيز جديدى هستى و بنا است اتفاق تازهاى رخ دهد و زندگىات را متحوّل كند؛ تا اينكه روز آخر مىرسد. يكدفعه به پشت سر نگاه مىكنى و مىبينى كه روزها را به بطالت گذراندهاى، صاحبخانه را نجستهاى و تنها گرفتار صورت بودهاى و ظاهر.
امشب شب وداع با مكه و كعبه بود. ساعت 10 با كاروان به حرم آمديم. با شهر خدا و خانه خدا انس گرفته بودند و اكنون پس از بيست روز مىخواستند از خانه خدا بروند.
يادم نمىرود همين كه از پلههاى مقابل صحن بالا آمديم، همان حالىكه در اولين نگاه به كعبه دست داده بود، به همه دست داد. باورشان نمىشد كه به همين زودى تمام شده باشد و اكنون اين لحظهها، لحظههاى جدايى و فراق بود.
در راه، يكى از حاجىها گفت: «آيا بار ديگر نگاه ما به خانه خدا مىافتد!» سپس از ته دل آهى كشيد. همه آرزو داشتند كه بار ديگر بيايند، اما گويى مىدانستند كه اين، آرزويى است كه نبايد زياد به آن دل ببندند. واقعاً آيا اجل مهلت مىداد بار ديگر نقش اين مسجد در شبستان چشمانمان بنشيند؟ آيا بار ديگر دعوت مىشديم؟
لحظاتى جلوى در ايستاديم! در برابر خانهاش، لحظهاى دل به او
داديم! احساس خودم به كسى مىمانست كه مدتى در كنار بهترين دوست خود بوده و اكنون مىخواهد او را ترك كند.
وارد حرم شديم. مسجدالحرام خلوت شده بود و حاجيان به سوى سرزمينهاى خود بازگشته بودند. در صحن، روبهروى ركن يمانى نشستيم. صدايم در نمىآمد، حسابى سينهام گرفته بود؛ اما چارهاى نبود. لحظههاى حساسى بود. با شروع مناجات حضرت امير در مسجد كوفه، گريهها شروع شد. باورشان نمىشد كه مىخواهند بروند! چشم از كعبه نمىگرفتند و ناله و گريه به هم آميخته بود؛ در همان اوضاع، پيرزنى آهسته گفت: براى جوانان هم دعا كن. در آن لحظهها باورم نمىشد كه تنها چند قدم با كعبه فاصله دارم. احساس مىكردم در بهترين جاى زمين، نه، كه در بهترين جاى عالم قرار دارم. ياد پدرم افتادم و عشق بيش از حدش به اين خانه؛ حال مىفهميدم اينكه مىگفت: «بايد بروى تا عاشق شوى»، يعنى چه. تا ساعت 30/ 1 برنامهها طول كشيد و يك طواف وداع دستهجمعى كرديم. در طول طواف دعاى جوشن كبير خوانده شد و حاجيان همراهى كردند و سپس مناجات خمسه عشر امام سجاد(ع) و آنگاه قرآن.
دستآخر نيز طوافى كردم كه شايد در تمامى طوافهايى كه در اين سفر انجام دادم، اين طواف آن هم نيم شوط آخر طواف، يكى از زيباترين و بهترين لحظههاى اين سفر بود.
اكنون خسته و ملول نشسته، چشم بر كعبه دوختهام و در كارخود حيران! قلم را به زحمت روى كاغذ حركت مىدهم. گويى رؤيايى بود كه تمام شد! كل سفر را مرور مىكنم. با خود مىگويم: فردا كه از اين سرزمين بروم چقدر حسرت اين لحظات را خواهم خورد.
اما اين انديشه كه نكند در اين سفر طرفى نبسته باشم و مصداق فرمايش امام سجاد(ع) به شبلى شوم، حسابى نگرانم كرده است. نكند لبيكم بالا نرفته باشد! نكند با دست خالى از اين سرزمين مقدس برگردم! و هزاران پرسش ديگر، حسابى ملول و خستهام كردهاند.
اشك امانم نمىدهد، دلم حسابى گرفته است. من كجا، اينجا كجا! روبهروى حجرالأسود و در دل شب! مىخواهم با خدا خودمانى صحبت كنم؛ خدايا! آمدم، اما غرق گناه و اكنون مىروم، آيا بدون گناه؟!
خدايا! امام(ع) فرمود: «
ما أَكْثر الضجيج و أَقلّ الحجيج
» (1)و من در كدام دسته قرار دارم؟ خدايا! اگر بروم و تحوّلى احساس نكنم چه؟ خدايا! آيا شيطان به من نمىخندد؟ خدايا! آيا واقعاً ميهمان خوبى بودهام؟ خدايا! آيا بار ديگر چنين لحظاتى را تجربه خواهم كرد؟ خدايا ...
1) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 157
مسجدالحرام خلوت شده است. بايد رفت. هنگام بيرون رفتن، اين دو بيت سعدى را زير لب زمزمه مىكردم:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
ساعت 30/ 5 دقيقه بامداد بيدار شديم؛ همه پايين آمدند، وقتى براى صبحانه خوردن نبود. بعضى از زائران حتى نفهميدند چگونه نماز صبح خواندند. اما حركت، تا ساعت 9 طول كشيد؛ گويا رانندگان بايد همراه گذرنامهها براى انجام تشريفات ادارى به «نقابه» مىرفتند و همان كاغذبازىهاى معمول و متداول.
... اتوبوس حركت كرد. از مكه تا مدينه بيش از 400 كيلومتر فاصله است و تمامى آن تقريباً بيابان و كوير. در دل اين كوير، استراحتگاههاى زيبايى ساختهاند كه مجموعهاى از پمپ بنزين،
مغازه و رستوران است. در عمره، مسافرانى كه از جده به مدينه مىآيند، در يكى از اين استراحتگاهها به نام «ساسكو» توقف كوتاهى دارند.
همين كه آخرين ديوارهاى شهر مكه را پشت سر گذاشتيم و بيابان در برابرمان رخ گشود، به ناگاه ياد داستان پر ماجراى هجرت افتادم. به بيابانها كه نگاه مىكردم، مىكوشيدم در ذهنم داستان هجرت را مجسم كنم؛ هجرتى كه سرفصلى در دعوت پيامبر شمرده مىشود و به سبب همين اهميت، مبدأ تاريخ اسلام است. هواى داخل اتوبوس خنك و مطبوع و به قول خود عربها «مكيف» به شدت كار مىكند. ولى مسلمانان در چند هجرتى كه از مكه به مدينه داشتهاند، چگونه اين مسير برهوت و تنور آتش را پشت سر گذاشتهاند؟! نه آبى، نه علفى و نه حتى سايبانى، فقط خاك و ماسه و بادهاى گزنده و تازيانههاى سوزنده خورشيد! آن هم در قالب چند خانواده ضعيف و بىپناه، كه كودكان و كهنسالان نيز آنها را همراهى مىكنند؛ برق شمشير قريش نيز لحظه به لحظه در دل اين كوير آنان را دنبال مىكند.
بايد از همين صحراها گذشته باشند. اگر با دقت بنگرى، صداى ناله كودكان را به خوبى مىشنوى كه از فرط خستگى، ناى گريه كردن ندارند.
از سوى ديگر، سالها مىكوشى تا زندگى ساده و محقرى فراهم كنى و سايبانى براى خانواده خود تدارك ببينى و اكنون در يك شب بايد آن را بگذارى و جان خود و خانوادهات را بردارى و با يك كوزه آب، قرصى نان و شايد ملحفهاى، به شهرى كه تمام وجودت در آن خلاصه مىشود، پشت كنى و به جايى كه نمىدانى چه چيزى در انتظارت هست، كوچ نمايى.
حقيقتاً مجاهدت و ايثار مىخواهد. اينكه اينقدر در قرآن، هجرت ستوده شده، بىجهت نيست و به همين خاطر، عنوان و صفت «مهاجر» براى مسلمانان صدر اسلام اينچنين اهميت داشت.
قسمتى از راه را خواب بودم؛ ديشب ساعت 30/ 4 صبح به هتل برگشتم و تا آمدم بخوابم، هنگام رفتن شده بود. نزديكىهاى غروب، به مدينه رسيديم. و يكراست به طرف هتل رفتيم. هتل از مركز شهر فاصله داشت؛ در نزديكى قبا. استقرار در اتاقها تا شب طول كشيد. زائران نيز خيلى خسته بودند. همه ناخوش؛ صداى سرفه لحظهاى قطع نمىشد. شب جمعه بود و قرار بود كه دعاى كميل در بينالحرمين برگزار شود. با زائران، آماده رفتن به بينالحرمين مىشديم. ساعت 9 شب به طرف بقيع راه افتاديم.
مدينه، شهر پيامبر(ص)، شهرى كه در اوج غربت و تنهايى
پيامبر(ص)، آغوش به روى او گشود، شهرى كه شهر انصار است. شهر مجاهدت و ايثار و از جان گذشتگى! شهرى كه يثرب خوانده مىشد و به پاس قدوم پر بركت پيامبر(ص)، مدينةالنبي نام گرفت؛ شهر پيامبر.
شهرى كه در ذاكره خود رشادتهاى جنگهاى بدر و خندق را به ياد دارد؛ شهرى كه رنج و اندوه جنگ احد را بر دوش مىكشد و در نهايت، شهرى كه نامش با پيامبر، اسلام و گسترش آن پيوند خورده است.
امشب كه به طرف بينالحرمين حركت كرديم، با خودم مىگفتم: حكومت اسلامى در مدينه پا گرفت و هجرت پيامبر به اين شهر، سرفصل و نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و چنين سابقهاى بايد از مدينه، شهرى شادىآفرين و غرورانگيز بسازد؛ ولى من چنين احساسى نداشتم. از خودروها كه پياده شديم و چشمم به گنبد خضراء و گلدستهها افتاد، دلم گرفت. به ديگران نگاه كردم؛ همه نگاهها اينگونه بود. يادم نمىرود هنگامى كه زائران براى اولين بار به خانه خدا نگاه مىكردند، نگاهى توأم با شادى و فرح و اميد بود؛ اما اينجا جنس نگاه متفاوت بود. اينجا غم در چشمها خانه كرده بود. داخل صحن كه شديم، همه گريه مىكردند. براى اداى احترام و سلام بر حضرت در برابر قبةالخضراء ايستاديم و ميان آن همه
چراغ، باز احساس غربت و تنهايى!
سيل جمعيت به طرف بينالحرمين روان بود. همه مىخواستند، براى لحظاتى هم كه شده، كنار مزار ائمه بقيع روضهاى دسته جمعى بخوانند و با اميرمؤمنان(ع) هم ناله شوند. سربازان نيز حضور پررنگى داشتند. با سلاحهاى خودكار و پيشرفته، گويى به جنگ آمده بودند!
در ميانه راه، چند عرب كويتى جلو آمدند و گفتند كه حكومت اجازه نمىدهد غير ايرانى در مراسم شركت كند، اگر امكان دارد ما در ميان كاروان، قرار بگيريم، كه استقبال كرديم.
باورم نمىشد، در مدينه؛ شب جمعه؛ آنهم در بينالحرمين و دعاى كميل دسته جمعى! براى لحظاتى احساس كردم خواب مىبينم. چگونه امكان داشت در كشورى با وجود تعصّبات شديد وهابيت، بتوان اينگونه در بينالحرمين دعاى زيباى كميل را قرائت كرد؟! انتظامات ايران، خيلى زيبا، جمعيت را هدايت و كنترل مىكردند.
به همراه كاروان در گوشهاى نشستيم. كاروانيان با ديدن پنجرههاى بقيع، دلشان آسمانى شد. نياز به روضه و مداحى نبود. سكوت و تاريكى مزار ائمه بقيع، در كنار گلدستههاى بلند و نورانى حرم نبوى، خود بهترين مرثيهخوان بود. يكى پرسيد: بقيع كجاست؟ با انگشت اشاره كردم، و پيرمرد محكم با دست به پيشانىاش
كوبيد.
گلواژههاى زيباى دعاى كميل اوج گرفت و دلها را با خود به آسمان برد. بهترين مكان براى مناجات با خدا بود. كاروان حال عجيبى پيدا كرده بود. اولين حضور در مدينةالنبي(ص)، آن هم شب جمعه و دعاى زيباى كميل.
كمى آن طرفتر، كويتىها نشسته بودند و شبنم اشك، پهناى صورتشان را پوشانده بود. نگاهى به اطراف انداختم. واقعاً تماشايى بود. گوينده نامى از امام زمان(ع) و امكان حضور وى در اين مكان مقدس برد، كه ناخودآگاه مؤدبتر نشستم؛ گويى بىاختيار احساس كردم كه امام زمان(ع) در اين جمع حضور دارد. آيا جايى بهتر از اينجا و دعايى بهتر از اين دعا وجود داشت؟
ساعت 5 صبح است و بهسوى حرم در حركتيم. هواى مدينه سرد است و كمى سوز دارد. جمعيت از هرطرف براى نماز صبح بهسوى حرم سرازير است. لحظهبهلحظه بر تراكم جمعيت افزوده مىشود و صفهاى نماز يكى پس از ديگرى شكل مىگيرد. اذان صبح به گوش مىرسد و صفوف نظم مىگيرد و بعد هم نماز ...
و اكنون در پشت قبرستان بقيع. قبرستانى تاريك و خاكى كه در
كنار آن سنگفرشهاى مرمر و گلدستههاى بلند سر بهفلك كشيده، صلهاى ناموزون است! يك طرف روشن و اين سو تاريك، يك طرف نماد عظمت اسلام و يك طرف مظلوميت و مهجوريت!
هر لحظه بر تعداد زائران افزوده مىشود. بيرقهاى كاروانها افراشته است در گوشهاى صداى حزن انگيزى مشغول گفتوگو با اين قبرستان و اهل آن است.
چشمم كه به پنجرهها افتاد، دلم لرزيد. مصائب اهل بيت(ع) در مدينه از برابر چشمانم رژه رفتند.
آيا همين مصائب فضاى مدينه را فضاى غم و اندوه و ماتم نكرده است؟ اگر به ديده دل بنگرى، هنوز صداى نالههاى فاطمه(س) به گوش مىرسد و مظلوميت على(ع) بر فضاى شهر سنگينى مىكند. بىجهت نيست كه بىاختيار مدينه با آن همه افتخار، اكنون مترادف غم و غصه است و بىشك بقيع سند زنده آن.
داخل كه رفتيم، ناخودآگاه به ياد آستان مقدس حضرت رضا(ع) افتادم با آن شكوه و عظمت؛ و اينجا مضجع چهار امام است و اوج غربت و مظلوميت!
به زحمت خودم را به تورى رساندم. نمىدانستم چه كنم. به حرم حضرت رضا(ع) كه مشرف مىشدم، از فاصلهاى دور كفشها را در مىآوردم و به سبب ازدحام، جرأت نزديك شدن به ضريح را نداشتم. اما اينجا دستم به تورهايى بود كه دلهاى عاشقان را در
حقيقت به بند مىكشيد. و من در اين ميان، شرمنده از چهار ستاره درخشان كه چنين به محضرشان شرفياب شده بودم. عربى در كنار تورى با روسرى قرمز و چهرهاى جهنمى ايستاده بود و اجازه نزديك شدن نمىداد. شايد يكى از فرزندان همانهايى بود كه حق را از موضعش منحرف كردند.
دستهاى كبوتر در كنار قبور ائمه فرود آمدند. به حالشان غبطه خوردم. كمى آن طرفتر، در كنار مرقد دختران پيامبر(ص)، يكى از شرطهها مردم را از زيارت قبور نهى مىكرد؛ افغانى بود. از همانها كه به علت فقر و بدبختى و آوارگى، جذب دستگاه وهابيت ثروتمند شده بودند. لباسى چرك و پاهايى كثيف و ريشى همچون قالىهاى نخنما داشت.
در كنار مرقدهاى همسران پيامبر و ابراهيم فرزند پيامبر و شهداى واقعه حرّه و احُد و قبر امّالبنين نيز شرطههايى ايستاده بودند و مدام مىگفتند: «حاجى روح خلّى الطريق و ...» كه ناگهان در كنار قبر فاطمه امّالبنين، شرطهاى گفت: هذا قبر عثمان بن عفان، كه همه خنديدند.
كاملًا معلوم بود كه خودشان نيز فهميدهاند، به زور نمىتوان جلوى عشق را گرفت و فقط تلاشى مذبوحانه بود و جالبتر اين كه تمامى اعمال آنها اثر معكوس داشت. بايد به مشهد، كربلا،
نجف، كاظمين و سامرا نگاهى مىانداختند تا اوج ارادت شيعه به ائمه خود را در مىيافتند.
ساعت 9 به هتل برگشتيم و تا ظهر خوابيدم.
عصر، به همراه خانمها براى زيارت، دوباره به بقيع آمديم. زنها فقط بعد از ظهرها و در شدّت گرما، مىتوانستند تا بالاى پلهها بيايند و از پشت پنجرهها زيارت كنند كه زيارت آنها، خود نيز حكايتى دارد. در پايين پلهها زيارتنامه خوانده شد و سپس خانمها براى زيارت، بالاى پلهها رفتند؛ بىشك زيارت آنان در اين گرماى مردادماه مقبول بود، آنهم با چادرهاى مشكى.
ساعت 6 صبح است و مردم دستهدسته به مسجد مىآيند. هوا امروز قدرى بهتر شده و من چون قطرهاى در درياى مسجدالنبى شدهام. بابالسلام را بسته بودند و مجبور شدم از باب بلال وارد شوم. ديروز خيلى تلاش كردم كه بعد از نماز مغرب به روضه بروم امّا نگذاشتند؛ پرده كشيده بودند.
صداى سرفه مكرّر شنيده مىشود. سينهها خيلى خراب و بيمار است.
روضه صفاى خاصى دارد. حديث پيامبر(ص) كه فرمود: «ميان خانه و منبر من باغى از باغهاى بهشت است» بر سردر روضه
خودنمايى مىكند. احساس مىكنى كه غول مدرنيته نتوانسته چيزى از معنويت اين مكان كم كند. گويى اصلًا دست نخورده است. هنگامىكه در روضه، ميان منبر و قبر مطهر پيامبر مىنشينى، احساس زيبايى به تو دست مىدهد. ستونها، يا به عبارتى استوانهها تو را با خود به دل تاريخ مىبرند؛ يك طرف «ابولبابه» را مىبينى كه خود را به ستون بسته است، خود را جاى او مىگذارى و به خدا متوسل مىشوى؛ جاى ديگر على(ع) را تصور مىكنى كه در كنار ستون «حرس» ايستاده و از پيامبر محافظت مىكند. هنوز ناله حزينى از ستون «حنانه» مىشنوى كه از جدايى و دورى پيامبر(ص)، تا آسمان، بالا مىرود.
راستى، آن طرف، سكوى اصحاب صفه است. كسانى كه در ظاهر، در هفت آسمان يك ستاره هم نداشتند و در فقر و تنگدستى دست و پا مىزدند، در اين مكان زندگى مىكردند و پيامبر رهبر امت، بسيارى از اوقات، غذاى خود را با آنان صرف مىكرد.
خانه فاطمهزهرا(س) و على(ع) نيز در كنار همين ضريح بوده كه اكنون اثرى از آن نيست. درى كوچك كه گاهى با خود مىانديشم، شايد مرقد بىبى نيز در همين خانه باشد، به بىبى سلام مىدهم.
مىكوشم تا خود را به ستون توبه برسانم و دو ركعت نماز بخوانم كه با فاصلهاى نه چندان دور، موفق مىشوم. در حين نماز
دائماً ابولبابه و داستان او در ذهنم تداعى مىشود.
هر چه بود، همان حال و هوا را به انسان منتقل مىكرد؛ خود را در كنار پيامبر رحمت مىديدم، پدرى مهربان كه سختىهاى امت، برايش سخت و دشوار بود و همواره غم امت را مىخورد.
از بابالبقيع بيرون آمدم؛ درى كه درست روبهروى بقيع باز مىشود. تا چندى پيش، حد فاصل ميان باب بقيع تا خود بقيع را كوچههاى بنىهاشم تشكيل مىداد؛ چنانكه در عكسها ديدهام، كوچههايى تنگ و باريك و به سبك قديمى، كه اكنون در طرح توسعه از بين رفته است. گويا محل خانه امام صادق(ع) و برخى از ائمه(ع) نيز در آن بوده است.
امروز گشتى در حرم زدم؛ خيلى باشكوه ساختهاند. حرمى يكپارچه كه هيچ فضاى بدون استفاده ندارد. اين مسجد كه ابتدا توسط پيامبر خدا(ص) ساخته شد، مساحتش 805 متر مربع بيشتر نبود و در زمان خود پيامبر(ص) به 2475 متر، در دوران خليفه دوم، به 4071 متر، در دوران وليد بن عبدالملك به 6450 متر، در دوران مهدى عباسى به 8900 متر، در دوران سلطان قايتباى عثمانى به 9020 متر، در عصر سلطان عبدالمجيد به 10193 متر و در دوران
آل سعود در توسعه اول به 16327 متر مربع رسيد. (1)
اوج اين توسعه در عصر فهد بوده كه در سال 1405 ه. ق. شروع شد و مساحت مسجد تا 82000 متر مربع افزايش يافت؛ بهگونهاى كه اكنون فضاى حرم گنجايش 257000 نمازگزار را دارد. البته بخش عمدهاى از فضاى اطراف حرم نيز آزاد شده و 250000 نمازگزار را در خود جاى مىدهد و اين بخش نيز شامل 235000 متر مربع مىشود.
نكته ديگرى كه ذهن انسان را به خود مشغول مىكند، هواى مطبوعى است كه در داخل حرم وجود دارد؛ حرم با داشتن فضاى بسيار بزرگ و وسيع، هميشه خنك است، اين امر نيز توسط يك مجموعه- كه در زير حرم در عمق 5/ 4 مترى، به مساحت 95000 متر مربع قرار دارد- و همچنين توسط مجموعهاى كه 7 كيلومتر از حرم دور است با نام «محطةالتبريد» انجام مىشود. حال چگونه اين هواى خنك از اين فاصله به حرم مىرسد و حرم را خنك مىكند، خود حكايتى است.
درهاى حرم هر يك به وزن 5/ 2 تن است كه در اسپانيا ساخته شده و تزيينات فلزى آن را در فرانسه انجام دادهاند. در حقيقت شاهكار معمارى اسلامى و هنر مدرن در يكجا خلاصه شده است.
1) kingdom as Guardian of the Holy Places
گلدستهها هر يك به ارتفاع 104 متر است كه در مجموع به 10 مناره مىرسد؛ بهويژه هنگام غروب جلوه خاصى به حرم مىدهد و گويى بهشتى است در روى زمين؛ پيوند سنت و تجدّد.
دور تا دور حرم نيز به قول عربها «ابراج» بلند و هتلهاى بسيار مدرن قرار دارد؛ به طورى كه وقتى نگاه مىكنى دلت مىگيرد.
از وقتى كه به مدينه وارد شدهايم، حاجىها مرتب، سراغ شيعيان را مىگيرند، از گوشه و كنار چيزهايى در مورد شيعيان شنيدهاند. به قول يكى از حاجىها، دلمان براى يك نماز جماعت با مهر در عربستان لك زده است. به نظرم، بودن بيش از بيست روز در مكه و دائماً با مظاهر وهابيت روبهرو شدن، چنين حالتى را براى آنها به وجود آورده است. از طرف ديگر، مدينه شهر پيامبر و اهلبيت اوست و مردم مىخواهند به هر زحمتى كه هست، ردّ پايى از اهل بيت را در فضاى كنونى مدينه بيابند.
سرانجام بعد از فشارهاى مردم و رايزنىهاى روحانى كاروان- كه گويا با شيخ عمرى، روحانى بزرگ شيعيان مدينه، نيز آشنايى داشت- قرار شد براى ناهار به منطقه سكونت شيعيان برويم. براى حجاج خيلى جالب بود؛ يك نماز جماعت و يك ناهار با شيعيان مدينه صفايى داشت.
اما داستان شيعيان مدينه، حكايتى پر رنج و اندوه است. دوره محروميتهاى شيعيان تنها به عصر وهابىها برنمىگردد، بلكه پيش از آن، سلاطين عثمانى نيز با آنها برخورد بسيار بدى داشتهاند. مىتوان گفت كه شيعيان مدينه شهروندان درجه 2 جامعه مدينه هستند.
شيعيان مدينه يا همان نخاوله، تاريخ پرفراز و نشيبى دارند كه از دوره وهابيت وارد مرحله جديدى مىشود. نخست آنكه گويا بين 20 تا 30 هزار شيعه، در شهر مدينه زندگى مىكنند. اين شيعيان بيشتر در ميان محله عوالى، قبا، قربان و حرم زندگى مىكنند.
اينكه چرا به آنان نخاوله مىگويند، بين محققان اختلاف است، ولى مهمترين احتمال اين است كه چون اين گروه با باغهاى خرما و نخل در ارتباطاند، به آنها نخاوله گفته مىشود.
هرچند وهابىها به شدت با شيعيان بد هستند و به آنها، عنوان رافضى مىدهند، اما در عوض، شيعيان ساير بلاد اسلامى مانند: ايران، بحرين، كويت و ... با آنها روابط نزديكى دارند. در گذشته نيز اين شيعيان، خانهها و باغهايى داشتهاند كه مسافران شيعه در آنها اسكان مىيافتند و دو باغ مرجان و صفا متعلق به شيعيان معروف هستند.
در طول سالهاى گذشته، روحانيونى توسط مراجع وقت، براى
ارشاد و رسيدگى به امور اين شيعيان به اين منطقه آمدهاند كه در ميان آنها مىتوان به سيد احمد طالقانى، برادرِ جلال آل احمد اشاره كرد كه از سوى مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى به مدينه آمده بود. وى به طرز مشكوكى از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
شيعيان در مدينه به سبب تبعيضات موجود، بيشتر در مشاغل سطح پايين كار مىكنند، مانند: باغدارى، قصابى، نظافت و ...
اما همين شيعيان در طول تاريخ و بهخصوص بعد از روى كار آمدن وهابيون، مرارتها، سختىها و تبعيضهاى بسيارى را تحمل كردهاند. آنان از نظر انجام فرايض دينىشان به شدت در محدوديت قرار دارند، اجازه ساخت مسجد به آنها داده نمىشود و در چهار حسينيهاى كه در مدينه دارند، حق ندارند با صداى بلند اذان بگويند؛ به هيچ عنوان نمىتوانند كتابهاى مربوط به مذهب خود را تهيه كنند؛ چه اينكه در كتابفروشىهاى معتبر مدينه هر چه يافت مىشود، كتابهايى بر ضد شيعه است. در مشاغل عالى به كار گرفته نمىشوند و همواره با نوعى تحقير به آنها نگريسته مىشود.
گفته مىشود بسيارى از نخاوله سيد هستند و نسلشان به امام سجاد(ع) مىرسد. به همين سبب نيز به «سادات نخاوله» مشهورند.
اما اين گروه اقليت شيعه، با وجود تمامى فشارها و مرارتها، همچنان استوار و پابرجا ايستادهاند. حضور روحانى با ارادهاى
همچون شيخ محمدعلى عمرى- كه اكنون بيش از 96 سال سن دارد- به عنوان محور، تنور شيعه را در اين شهر داغ نگه داشته است. وى پس از بيست سال تحصيل در نجف، به مدينه بازگشت و با وجود فشارهاى بسيار، سنگ صبور شيعيان اين شهر است.
البته از اواخر عهد فهد، قدرى شرايط براى شيعيان بهتر شده است؛ چرا كه دولت به اين نتيجه رسيد كه خطر بنيادگرايان سنّى، براى دولت به مراتب بيشتر از شيعيان است و در حقيقت، شيعه در عرصه توازن قدرتهاى اجتماعى مؤثر است؛ از اين رو در سالهاى اخير اجازه بازسازى و مرمّت حسينيه شيخ عمرى صادر شد و نيز ديدارهايى با سران حكومت عربستان داشته كه موجب خشم جناح راديكال وهابى شده است.
با توجه به آنچه گفته شد، طبيعى بود زوار بخواهند شيعيانى را زيارت كنند كه در برابر تمامى محروميتها، همچنان در عقيده خود راسخ بودهاند.
ساعتى به اذان ظهر مانده بود كه از هتل حركت كرديم. ناگزير بوديم براى سوار شدن به اتوبوسها، ده دقيقهاى پيادهروى كنيم. سرانجام نزديكىهاى نماز ظهر به حسينيه شيخ عمرى رسيديم. باغى بسيار زيبا در شارع(خيابان) علىبنابىطالب(ع) و نزديك بيمارستان الزهرا(س). از در كه وارد شديم، باورمان نمىشد كه در سرزمين
لميزرع عربستان، چنين باغهاى زيبايى وجود داشته باشد.
در همان جلوى در، چند نوجوان به استقبالمان آمدند. دست دادند و معانقه كردند، معلوم بود حجاج به وجد آمدهاند. در داخل باغ، آبنماى بسيار زيبايى درست كرده بودند كه آب در قالب چند آبشار كوچك به داخل حوضى مىريخت و از آنجا باغ را سيراب مىكرد. در كنار آن نيز مكانى جهت نشستن، كه بىشباهت به همين آلاچيقهاى خودمان نبود. حجاج وضو گرفتند و به داخل حسينيه رفتيم. از برخى افراد كه پيشتر آمده بودند، شنيده بودم كه در گذشته، اين حسينيه، حسينيه كوچك و سادهاى بيش نبوده؛ اما در سالهاى اخير آن را بازسازى كردهاند كه واقعاً زيبا ساخته بودند. مردها از راهروى كوچكى به فضاى باز حسينيه رفتند؛ زنها نيز از همان راهرو و از طريق پلهها به طبقه فوقانى راه يافتند. اولين چيزى كه توجه زائران را پس از ورود به حسينيه جلب كرد، جعبه مهر بود كه هر كس آزادانه مىتوانست يكى بردارد و به نماز بايستد؛ بهراحتى برق شادى را مىشد در چهره زائران ديد. و سپس نماز جماعت با دستان باز، چيزى كه از ابتداى حضورشان در عربستان، نديده بودند. بعد از نماز نيز دعاى فرج كه حجاج با تمام توان آن را مىخواندند.
خود شيخ عمرى به علت كهولت سن نمىتواند در جلسه حضور يابد. اكنون فرزند وى اداره امور را بهعهده دارد. وى به
جاى پدر، ظهرها نماز جماعت را در زيرزمين هتلى در نزديكى حرم مطهر اقامه مىكند.
بعد از نماز، فرزند شيخ عمرى نيز آمد. مردى كامل، با چهرهاى سبزه، اما فعال و پرنشاط. با مهربانى از حاجيان تشكر كرد و به آنها خير مقدم گفت. گويا در جنب حسينيه، ساختمان ديگرى قرار داشت كه به آن مُضيفخانه امام حسن مجتبى(ع) مىگفتند و از طريق راهرويى به حسينيه وصل مىشد. براى ناهار به آنجا رفتيم. قبل از ناهار، توسلى به ساحت مقدس امام حسن مجتبى(ع) گرفته شد، كه حجاج با توجه به فضاى موجود، خيلى به هيجان آمدند. ناهار چلويى بود كه با نخود و گوشت مخلوط بود. انصافاً غذاى خوشمزه و لذيذى بود. بعدها يكى از حجاج مىگفت: هيچ غذايى در طول اين سفر مثل اين غذا براى من مزه نكرد. بعد از ناهار، حجاج در باغ چرخى زدند و سپس با شيخ خداحافظى كرديم.
يكى از مناطق مقدسى كه در نزديكى اين باغ قرار داشت، مشربه امّابراهيم بود؛ جايى كه پيامبر گرامى اسلام(ص)، به سبب حسادت برخى از همسرانش، «ماريه»- مادر ابراهيم- را در آنجا ساكن كرد.
هنوز صبح نشده است. اما صداى اذان از مسجدالنبى(ص) به
گوش مىرسد؛ گويا اذان نماز شب است. از در هتل كه بيرون آمديم، گروهى از زائران نيز در خودروها، آماده رفتن به حرم بودند؛ ده دقيقه بعد حرم بوديم. مردم دستهدسته به سوى حرم در حركت بودند. رودها و جوىهايى را مىماندند كه به دريا مىپيوستند. و هر لحظه جمعيت بيشتر مىشد. از سوز و سرماى شبِ قبل خبرى نبود و هوا بهتر شده بود.
خواستم از بابالنساء يا بابجبرئيل وارد شوم؛ درست كنار مضجع شريف پيامبر؛ اما نگذاشتند. صفوف نماز بسته شده بود. مجبور شدم از باببلال وارد شوم؛ دو در بلند و زيبا در كنار هم. تقريباً تا وسطهاى مسجدالنبى(ص) صف نمازها كشيده شده بود. هر كس مشغول كارى بود. يكى قرآن مىخواند، ديگرى نماز و يكى زير لب، دعا زمزمه مىكرد. هر لحظه صفى بسته مىشد و صفها نيز هر لحظه درازتر. هنوز اذان صبح را نگفتهاند. اگر تنبلى نكنم، تا صبح مىتوانم از اين لحظات ملكوتى بيشترين استفاده را بكنم. قبل از اذان صبح آن هم در حرم پيامبر! اما افسوس كه دل راه نمىآيد و به اين طرف و آن طرف سرك مىكشد!
نگاهم به ستونها خيره مىشود. صاف و صيقلى و در بالاى هر يك دكورى مشبك به رنگ طلا و تزيينى به سبك و سياق سليقه عربى. وسط حياط- به قول خودم- چتر بزرگ متحركى است كه وقتى هوا خوب است بسته و در موقع آفتاب و سرما باز مىشود.
برگرفته از فنآورى غرب!
در مسجدالنبى(ص) حاجيان ايرانى به گونهاى نشستهاند كه هنگام سجده سرشان روى سنگها باشد. در كنارم دو روحانى نيز نشستهاند. يكى ماسك زده و ديگرى در حال خواندن نماز است. دوباره به خود مىآيم. انگار حرم است و وقت هم محدود! تا كى در انديشههاى ديگر؟! به خود مىگويم: اينجا هم مانند مكه مىشود! بى آنكه بارى برگيرم تمام خواهد شد. به زحمت بلند مىشوم، دو ركعت نماز به نيت قضاى نماز صبح قربةً إلي الله ....
به ياد جمله جلال آل احمد در «خسى در ميقات» مىافتم؛ واقعاً چه عبارت زيبايى انتخاب كرده است؛ «ديگرى حباب را برگزيده و من وقتى فكر مىكنم از هر دو كمترم؛ حتى خس و حباب نيز نيستم؛ چراكه آنها دستكم اثر وجودى و حضور دارند، اما من فقط تنم بىوجود، جسمم بدون روح و قفسم بدون پرنده و خانهام بدون صاحبخانه و در يك كلام، ظرفم بدون مظروف.»
نگاهى به جلو مىاندازم؛ مىخواهم مرقد پيامبر(ص) را ببينم كه حايلى سفيد، پردهمانند، شعاع ديدم را محدود مىكند. با حالتى نزار و نااميد به پرده مىنگرم و مىگويم: اى پيامبر خدا، اى امين وحى، اى نبىالله ... اين بيچاره را دريابيد كه عمرى در حجاب و سرگشتگى به سر برده و اكنون آمده است تا شايد جان در اقيانوس
معرفت شما بشويد! به ياد زائرى مىافتم كه بدون روضه، همينطور گريه مىكرد و حالى داشت! با همان حال و هواى سادگى مىگفت: آمده است تا تسويه كند.
صداى اذان، مرا به خود آورد. اذان اول بود و تا اذان دوم يا اقامه، يك ربعى فاصله داشت. رودها داشتند اقيانوس حرم را لبريز مىكردند، انواع و اقسام انسانها؛ سياه، سفيد، كوچك و بزرگ. با خود گفتم: همين معجزه ابدى براى پيامبر(ص) كافى است كه از سرزمينى چنين لميزرع و بدوى برخاست و اكنون بعد از هزار و چهارصد و اندى سال، اين چنين از سراسر دنيا به سوى او مىشتابند؛ به ياد فرموده خدا افتادم كه(
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الإِسْلامُ
). (1)
نماز صبح كه خوانده شد، نماز ميت هم خواندند ومن شتابان به سوى بقيع رهسپار شدم. بقيعى كه اصلًا نامش دلربا و جذاب است؛ بقيعى كه براى شيعه مترادف با غم و غربت و اندوه اهل بيت(ع) است؛ بقيعى كه يادآور اوج مظلوميت رهبران اسلام است؛ بقيعى كه در ايران با وجود هزاران فرسنگ فاصله، با دلها و قلبها ارتباطى تنگاتنگ دارد و نامش كه مىآيد، چادر اشك نيز بر صحراى نگاه، خيمه مىزند.
از باب بلال كه خارج شدم، زمانى را تصور كردم كه فاصله حرم پيامبر و بقيع را كوچه و باغهاى بنىهاشم تشكيل داده بود؛
1) آل عمران: 19
كوچههايى كه يادآور مظلوميتهاى شيعه است!
اما بقيع در كنار تمامى اين حالات، گويى يادآور واقعيتى تلخ و تكان دهنده براى شيعه است و آن، مظلوميت «زهراى اطهر» است؛ زهرايى كه «امّ ابيها»، «بضعة الرسول» و «ريحانة النبي» بود. كسى كه در طول 75 يا 95 روز به بدترين شكل ممكن مورد بىمهرى قرار گرفت و پرپر شد.
ايرانيان نيز رفتهرفته زير پلهها جمع شدهاند. تابلوها و علامتهاى كوچكى، زائران را راهنمايى مىكند تا كاروان خود را بيابند. معمولًا قرار كاروانها در مدينه، بعد از نماز صبح اطراف پلههاى بقيع است. از دور تابلو كاروان خود را مىبينم. زائران نيز يكىيكى ملحق مىشوند و جمع كامل مىگردد.
اول زيارت رسول الله، صدايم در نمىآيد. گويى گلويم را دوختهاند. مرتب سرفه مىكنم. اما اينجا جاى فيض است! كنار در مىنشينم و زيارت پيامبر(ص) را شروع مىكنم: «السلام عليك يا رسول الله ...» هنوز فرازهاى اول زيارت هستم كه به تمام بدنها لرزه مىافتد؛ زن و مرد! گريه امانشان را مىبرد.
زيارت پيامبر(ص) كه تمام مىشود، حالم نيز مساعدتر شده است. آسمان در حال روشن شدن است. روضهاى مىخوانم، تذكر مىدهم كه كجاييم! بينالحرمين! يك طرف مرقد مطهر پيامبر(ص) و طرف
ديگر ائمه مظلوم بقيع(ع)؛ يك طرف، گنبد و بارگاه ملكوتى نبوى با هزاران چراغ و رواق و آينه. و طرف ديگر، بقيع بىچراغ و رواق و آينه! حاجيان از مشهد آمدهاند؛ گريزى به مشهد مىزنم كه: امام رضا(ع) و دربار پاسبان ملائك او و اينجا چهار امام همام، در اوج مظلوميت و سنگى كوچك نماد آن همه عظمت. ياد مظلوميتها و غربتهاى امام حسن(ع) و دوران زندگيشان مىافتم كه با دوران پيش از شهادتش نيز بىتناسب نيست؛ امامى كه حتى در منزل آسايش نداشت و در كنار دوستان نيز زره در زير لباس مىپوشيد و دست آخر، توسط شخصى كه بايد همدم و همراز او در مشكلات و ناملايمات باشد، به شهادت رسيد! آنگاه جنازهاش تيرباران شد! چقدر قبر و مضجع مطهرش با زندگى و شهادتش تناسب دارد.
نيمههاى روضه بود و همه چون شمع مىسوختند كه صداى دلخراش شرطه مرا به خود آورد؛ حاجى، يا الله روح! اعتنا نكردم و ادامه دادم، اما دست بردار نبود. خيلى دلم گرفت. واقعاً چقدر مظلوميت كه حتى در بيرون قبرستان و پاى پلهها نيز عزادارى ممنوع بود. كمى جابجا شديم و در حال حركت زيارت ائمه بقيع(ع) را خواندم. سپس زيارت فاطمه زهرا(س) كه سراسر معرفت و درس است. پس از دعا، زنان به سوى حرم پيامبر(ص) رفتند؛ از ساعت 8 تا 10 يا 11، قسمتى از حرم- نزديك ضريح- را براى زنها اختصاص مىدهند.
ديگر هوا روشن شده بود و بقيع مملو از جمعيت. هر گوشه، عدهاى ايستاده بودند و مشغول دعا و زيارت. باز ياد حرم امام رضا(ع) و پنجره فولاد افتادم. در آن صحن و سراى خاكى، كفش را از پا درآوردم؛ زائران نيز چنين كردند. در كنار تورها، زيارت جامعه كبيره خوانده شد. روسرى قرمزها آن طرف تورى، همچون مردگانى متحرك ايستاده بودند. خالى از احساس و چهرههايى كه انسان را به ياد غير خدا مىانداخت!
احساس مىكردى «خسرالدنيا و الآخره «اند. زائرى گندم پاشيد، جلويش را گرفتند. باز ياد خدام امام رضا(ع) افتادم؛ با آن پرهاى رنگارنگ در دست و لباسهاى يكدست. از در كفشدارى كه وارد مىشدى، بوى عطر و روى خوش، وجودت را آماده زيارت مىكرد. اما اينجا، چهرهاى عبوس و مرده و خشك، تحت تأثيرت قرار مىداد و به حال ائمهاى كه گرفتار اينها بودند، دلت مىگرفت. چهرههايى كه نمىشد رد پاى انسانيت را در آنها مشاهده كرد؛ ياد دوران جاهليت و اعراب بدوى مىافتادى كه قرآن فرموده است:
(الأعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللهُ عَلى رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ). (1)
1) توبه: 97؛ باديهنشينانِ عرب، در كفر و نفاق [از ديگران] سختتر، و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستادهاش نازل كرده، ندانند، سزاوارترند. و خدا داناى حكيم است.
دستهاى كبوتر ناگهان پركشيدند وآن طرف تورها نشستند.
ديروز در روضه مشغول نماز بودم كه جوانى جلو آمد و در مورد روضه پرسيد، كه كجاست؟ ازشكل و شمايلش معلوم بود افغانى است. اصلًا اطلاعاتى نداشت. برايش كه توضيح دادم، پرسيدم: از ايران آمدى يا افغانستان؟ گفت: از افغانستان با كاروان آمدهام. در قالب همين كاروانهايى كه دولت جديد افغانستان به حج مىفرستد. از روحانى كاروانشان پرسيدم؛ معلوم شد كه احكام حج بلد نبوده وسط اعمال، كاروان را رها كرده و رفته است. كاروانيان هم خودشان اجتهاداً و يا با آزمون و خطا، اعمال را انجام دادهاند.
بىجهت نيست كه بعثه و معاونت روحانيون ايران، اينقدر نسبت به گزينش روحانيون حج سخت مىگيرد؛ اولًا يك آزمون كنكور مانند كه واقعاً از امتحانهايى كه تا به حال دادهام، خيلى مشكلتر است. و بعد مصاحبه و نوار منبر و آزمونهاى غير حضورى و تداوم آموزش كه روى همرفته، در مسائل حج، از طلبه، مجتهدى خبره مىسازد كه با توجه به حساسيت اعمال، واقعاً لازم است.
از بقيع پرسيد. سه روز بود به مدينه آمده بودند، اما هنوز بقيع
نرفته بودند. وقتى برايش روضه را توضيح دادم كه نماز در اين مكان چقدر ثواب دارد، گفت: اگر وقت دارى، قرارى بگذاريم تا براى بقيه كاروان هم توضيح دهى.
فردا بعد از نماز صبح قرار گذاشتيم. همه آمده بودند. بيشتر آنها كلاه سبزى بر سر داشتند؛ معلوم شد، كه اكثراً سيد هستند و در كابل زندگى مىكنند. وقتى برايشان روضه را تشريح مىكردم كه چقدر ثواب دارد، خيلى به وجد آمده بودند. پس از آن به بقيع رفتيم. در بقيع همين كه سنگها را نشانشان دادم و گفتم كه هر سنگى متعلق به مرقد كدام امام است، به شدت اشكشان درآمد، تعجب كرده بودند. يكى از حجاج محكم به سرش مىكوبيد و اشك مىريخت، سايرين نيز حالى پيدا كرده بودند.
خيلى برايم جالب بود كه اين شيعيان افغان، اينچنين در رثاى امامانشان اشك مىريزند. آن سوى سيم خاردار، يكى از شرطههاى افغانى مىخنديد كه ناگهان يكى از حجاج افغانى با همان سادگى و از اعماق وجود، فحش بسيار ركيكى به وى داد كه تا پشت گوشش سرخ شد و كم مانده بود خودش را آن طرف تورىها برساند و خرخرهاش را بجود.
پس از توضيح مراقد بقيع خداحافظى كرديم. گفتم: واقعاً چقدر زمينه براى تبليغ زياد است. اين شيعيان تشنگانى هستند كه با تمام
وجود در پى آباند؛ ولى آبى نمىيابند. اگر اين عشقهاى پاك و بىريا، به زيور علم و آگاهى نيز آراسته شود، تا چه اندازه جايگاه شيعه را در جهان اسلام ارتقا خواهد بخشيد؟!
پس از آن، چند بار آنها را ديدم كه در روضه نبوى به نماز مشغول بودند.
دوشنبه بعد از ظهر در كنار بقيع، بعد از خواندن دعا، جوانى جلو آمد، دست داد و روبوسى كرد. اهل تركيه بود؛ ولى در فرانسه زندگى مىكرد. خيلى گرم گرفت؛ از زيارت ائمه بقيع خوشش آمده بود. خيلى پرشور و با انگيزه به نظر مىرسيد. پس از كمى خوش و بش، اظهار تمايل براى ديدار كرد؛ اما وقت تنگ بود و قرار شد، بعداً در همين مكان، همديگر را ملاقات كنيم.
دو روز بعد بار ديگر هنگام خواندن دعا جلو آمد؛ گفتم: بايد زيارت تمام شود، منتظر ماند تا زيارت تمام شد. دنبالش مىگشتم كه ديدم در كنار باب شماره 60 نشسته و چيزى مىخواند؛ دعاى كميل بود. خيلى تعجب كردم. پرسيدم: مگر شيعهاى؟! خندهاى كرد! تا اذان يك ساعتى وقت بود. اهل تركيه بود و براى راهنمايى و هدايت تركيهاىهاى مقيم فرانسه به اين كشور فرستاده شده بود.
اكنون به عنوان روحانى كاروان، به همراه گروهى از تركهاى
مقيم فرانسه به حج آمده بود.
اطلاعات خوبى نسبت به شيعه داشت و مرا شگفتزده كرد. كتابهاى شهيد مطهرى، اصولكافى، شهيد بهشتى، چمران و به خصوص شريعتى را خوانده بود.
وى مواضع ايران در برابر صهيونيستها را ستود. به شدت از وهابىها نفرت داشت. تا غروب با هم بوديم. خيلى مىترسيد كه حاجيان كاروانش مرا با او ببينند.
امشب كه از حرم مىآمدم، چند اسباببازى خريدم. فروشنده پاكستانى بود. مرا با لباس روحانى كه ديد، دست و پا شكسته با زبان فارسى چيزهايى گفت كه چندان مفهوم نبود. گفتم: اهل سنّتى؟ گفت: آرى! اما اهل سنّت واقعى و از وهابىها متنفرم! گفتم: چطور؟ معلوم شد كه «بريلوى» است. چندى پيش با چند تن از بزرگان مكتب بريلوى در پاكستان ملاقات كرده بودم. اين طايفه هر چند حنفى هستند، اما گرايشهاى خاصى دارند و پيرو احمد رضا خان بريلوى مىباشند. آنها به شدت به اهلبيت(ع) علاقهمندند و برخلاف اهل حديث و وهابىها، به زيارت قبور، توسل، شفاعت،
خطابات و ... كاملًا عقيده دارند. (1)
برايم بسيار جالب بود كه در كنار مسجدالنبى، بريلوىها هم حضور دارند. از وى نسبت به وضعيت بريلوىها در مدينه پرسيدم. مىگفت: بيشتر خارجيانى كه در عربستان ساكناند، با عقايد وهابىها مخالف هستند؛ اما به علت اختناق موجود، جرأت نمىكنند اظهار كنند. به گفته او، وهابىها هم بهخوبى اينرا مىدانند و بههمين علت مىترسند كه اگر آزادى دهند، كنترل اوضاع از دستشان خارج شود.
گفتم: خبر دارند كه تو بريلوى هستى، در حالى كه اينها به كفر بريلوىها معتقد هستند؟
گفت: خود صاحبمغازه وهابى است و خبر دارد، ولى مىداند كه هر خارجى ديگرى هم به كار بگيرد، با وضعيت من فرقى نمىكند.
گفتم: خانوادهات هم ساكن مدينهاند؟
گفت: نه پاكستاناند و من هر شش ماه يكبار سرى به آنها مىزنم.
خيلى به استخاره شيعيان اعتقاد داشت؛ مىگفت، يكى از رفقايش براى رفتن از مدينه به يكى از كشورهاى غربى، توسط
1) براى اطلاعات بيشتر، ر. ك: گرايشهاى موجود در مذهب حنفى، سيد مهدى عليزاده موسوى.
ىكى از روحانيون شيعه استخاره كرده و خيلى مناسب درآمده است.
ساعت يازده شب، روبهروى در بسته بقيع نشستم. براى لحظاتى احساس خوبى داشتم، مثل فرزندى كه با مادرش صحبت مىكند. فرزندى كه خطاكار است و با سوءاستفاده از مهر مادرى، مىكوشد تا دل مادر را نرم كند. حال و هواى شيرينى بود. مدير كاروان را ديدم كه آخر شب، با خانمش براى زيارت آمده بود. ماشين شستوشو نيز مشغول تميز كردن سنگفرشها بود. زائران در گوشه و كنار، در پناه تاريكى شب با ائمه خود مشغول گفتوگو بودند.
نگاهى به پنجرههاى بقيع مىاندازم، تاريكِ تاريك است! ياد اشعارى مىافتم كه هميشه در روضهها مىخوانيم كه: «بقيع بىشمع و چراغ است» و حالا مىفهمم كه هيچ مبالغهاى در كار نيست. مردمك چشم خود را به پنجرهها دوختم. چيزى ديگر تا پايان سفرمان باقى نمانده بود. بى شك اگر قرار بود حج قبول شود، بىرضايت صاحبان اين قبرستان خاموش، امكان نداشت. نگاهى به آسمان انداختم، ستارهها چشمك مىزدند. مىخواستم با ائمه
خلوت كنم. بگويم كه دارم مىروم؛ اما اگر شما رضايت ندهيد، خانه را جُسته و صاحب خانه را نجُستهام.
اشك نيز راه خود را باز كرده بود. مىخواستم زيارتنامه بخوانم، اما دلم هواى گفتوگوى ساده و بىپيرايه را كرده بود. دل به دريا زدم كه اى ائمه بقيع! شما خاندان كرم و لطف هستيد؛ درست است كه من خطا پيشه و گنهكارم؛ اما در درجه اول ميهمان شمايم و در درجه بعد، با تمام وجود دوستتان دارم!
سالها چشم انتظار بودم كه بيايم و با شما راز دل گويم، اما چهكنم كه در كنار شما، زبان نيز خاموش مىشود. امامان من! دوست داشتم، درها باز بود و اين شب را كه آخرين شبهاى حضورم در مدينه است، تا صبح احيا مىگرفتم! دوست داشتم كبوترى بودم كه ديگر براى زيارتتان، كسى مزاحم من نمىشد؛ ويزا نمىخواست، پر مىكشيدم و مقيم حرم نورانيتان مىشدم!
ائمه بقيع! آيا بار ديگر نيز توفيق زيارتتان را خواهم داشت؟ آيا چشمانى كه اكنون تصوير قبور مظلومتان را در خود جاى داده و با ترنّم اشك، غبار از قبورتان مىزدايد، بار ديگر لياقت ديدار اين بارگاه را خواهد داشت؟ ...
شب از نيمه گذشته است، زيارت ائمه بقيع را خواندم و به هتل بازگشتم.
فردا به ايران برمىگرديم. همه در حال جمع و جور كردن وسايلشان هستند. شب براى وداع به حرم رفتيم؛ خلوت بود. در صحن، روبهروى قبةالخضراء ايستاديم و زيارت پيامبر(ص) خوانده شد. ديگر زمان جدايى فرا رسيده بود و معلوم نبود دوباره سرزمين وحى و حرم پيامبر را ببينيم. اين تذكر، بر دلها آتش مىزند. من در گوشهاى خاطرات اين يك ماه را مرور مىكنم. چقدر زيبا و باشكوه بود! عرفه، خانه خدا، احرام و ... چون رؤيايى بود كه اكنون زمان بيدارى فرا مىرسيد.
بايد برويم! اما شك ندارم كه دلم اينجا مىماند. مگر مىشود از خانه خدا، عصر عرفه، مشعر، منا، حرم رسول الله و بقيع دل كند؟!
حالا حرف پدرم را مىفهمم كه «تا نروى نمىفهمى!»؛ يعنى در كلام نمىگنجد و نمىتوان احساسى را كه به انسان دست مىدهد، در قالب كلمات و الفاظ بيان كرد. فقط بايد در مقابل كعبه بايستى، چشمهايت را به آن بدوزى، تا بودن در برابر خدا را حس كنى!
بايد سر بر حصار قبور ائمه بقيع بگذارى تا معنا و مفهوم مظلوميت را درك كنى و بايد در ميان حرم و بقيع به دنبال قبر گمشدهاى بگردى تا اوج غربت را درك كنى!
بايد به عرفه بروى و در آن صحراهاى سوزان كه آسمان به زمين
نزديك است، همنوا با امام حسين(ع) دعاى عرفه را زمزمه كنى تا مفهوم واقعى عشق و نزديكى را درك كنى و بايد در منا، با تمام وجود بر جمرات سنگ بيفكنى تا لذت مبارزه با نفس را دريابى!
عكس قبة الخضراء در چشمانم نشست و باز هم اشك. ولى حال زوار، حالى عجيب بود. پيرمردى آهسته با همان لهجه شيرين خراسانى، چنان سرگرم گفتوگو با پيامبر بود كه گويى او را مىبيند.
و سپس بقيع! بقيعى كه انسان دوست دارد روزها در كنارش بنشيند و با او درد دل كند؛ با امام حسن، امام زين العابدين، امام باقر و امام صادق:. بقيع خيلى تاريك است! از داخل صحن، زيارت ائمه بقيع را خوانديم؛ حجاج فرياد و ناله سر مىدادند!
لحظات به سرعت مىگذشت. كاروان به طرف هتل راه افتاد. آخرين نگاهها را به پنجرههاى بقيع انداختم و باز به ياد اين جمله پدر افتادم: «تا نروى عاشق نمىشوى!»