ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسحاقی، سیدحسین، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : کتیبههای محبت: فضیلتهای اهلبیت علیهمالسلام از زبان اهل سنت در قالب داستان/ تالیف حسین اسحاقی؛ [برای حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت].
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۴۰ ص.
شابک : ۱۷۰۰۰ ریال978-964-540-173-1:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۲۳۵ - ۲۴۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : خاندان نبوت -- فضایل
موضوع : خاندان نبوت -- فضایل -- احادیث اهل سنت
موضوع : خاندان نبوت--داستان
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت
رده بندی کنگره : BP۲۵/الف۵۴ک۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۱۷۳۹۴
در قرآن مجيد و روايات اسلامى- چه شيعه و چه سنى- بر مودّت و محبت اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد فراوان شده است. البته نه فقط از آن جهت كه آنان ذريّه پيامبر صلى الله عليه و آله و از نسل ايشانند؛ بلكه از آن رو كه داراى فضيلتهاى بىشمار و جامعِ صفاتِ كمال و جمالاند.
دوستى اهل بيت عليهم السلام، اظهار ارادت به خداى متعال است و محبّت به خوبان، انسانها را به خوبى سوق مىدهد.
البته بايد بدانيم كه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله، همه وابستگان نسبى و سببى ايشان را در برنمىگيرد و تنها به افراد ويژهاى، اطلاق مىگردد.
در لغت و عرف، آن گونه كه ابن منظور مىگويد:
«اهل انسان، نزديكترين مردم به انسان و كسانى هستند كه آنان را به نسب يا دين جمع مىكند.» (1)
بر اساس آنچه در قرآن مجيد و روايات آمده است، منظور از اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله، پنج تن آل عبا و ديگر ذريّه پاك، يعنى آن نُه امام معصوم عليهم السلام از فرزندان امام
1) لسان العرب، ج 11، صص 27- 28
حسين عليه السلام اند. امّسلمه مىگويد: هنگامى كه آيه: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را احضار كرده و فرمودند: «اينان، اهل بيت منند.» (1)
«مسلم» هم از عايشه، يكى از همسران رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«هنگام صبح، پيامبر صلى الله عليه و آله از منزل خارج شد؛ در حالى كه بر دوش او پارچهاى بافته شده از موى سياه بود. حسن بن على عليهما السلام بر او وارد شد، او را داخل آن كسا نمود؛ آنگاه حسين عليه السلام وارد شد، او را نيز داخل نمود؛ سپس فاطمه عليها السلام آمد، او را نيز ميهمان كرد، سپس على عليه السلام وارد شد، او را نيز داخل كرد؛ آن گاه اين آيه را خواند:
«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»» (2)
همچنين سخن احمد بن حنبل شنيدنى است؛ او مىگويد:
«هنگامى كه آيه مباهله بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، آن حضرت، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را خواست؛ آن گاه عرض كرد: بار خدايا! اينان اهلبيت من هستند.» (3)
در قرآن مجيد هم بر دوستى اهل بيت عليهم السلام تأكيد شده است؛ آنجا كه مىفرمايد:
«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» (1)
؛ اى رسول ما، به امتت بگو من از شما اجر و مزد رسالت جز اين نمىخواهم كه مودّت و محبّت مرا در حقّ خويشاوندانم منظور داريد.
سيوطى در تفسير اين آيه، به نقل از ابن عباس مىگويد:
«هنگامى كه اين آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، صحابه عرض كردند: اى رسول خدا، خويشاوندان تو كيانند كه مودّت آنان بر ما واجب است؟ حضرت فرمود:
على و فاطمه و دو فرزندان او.» (2)
اهل سنت هم دوستى اهل بيت عليهم السلام را دوستى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مىدانند. آنان به نقل از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىگويند كه ايشان فرمود:
«أحبّوا اللَّه لما يغذوكم من نعمة و أحبّونى لحبّ اللَّه و أحبّوا أهل بيتى لحبّى (3)
؛ خدا را دوست بداريد. از آن روى كه از نعمتهايش به شما روزى مىدهد و مرا نيز به جهت دوستى خدا دوست
بداريد و اهل بيتم را به جهت دوستى من دوست بداريد.»
اين محبّت از محبتها جداست حبّ مردان خدا، حبّ خداست
در روايتى ديگر، زيد بن ارقم مىگويد: در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه ديدم فاطمه زهرا عليها السلام وارد حجره پيامبر صلى الله عليه و آله شد؛ در حالى كه با او، دو فرزندش حسن و حسين بودند و على عليه السلام نيز پشت سر آنان وارد شد. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان نگريست و فرمود:
«مَنْ أَحَبَّ هؤُلاءِ فَقَدْ أَحَبَّني وَ مَنْ أَبْغَضَهُمْ فَقَدْ أَبْغَضَني (1)
هر كس اينان را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس اينان را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.»
آرى، از ويژگىهاى عشق و محبت، همسان سازى محبّ و محبوب است و هر چه محبت ما خالصتر، ژرفتر و نيرومندتر باشد، گرهگشايى آن نيز حتمىتر است، از اين رو، حتى براى اهل سنت هم اهل بيت عليهم السلام، الگوهاى ارزشىاند.
از عايشه همسر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله پرسيدند: كدامين شخص از زنان، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله محبوبتر بوده است؟ گفت: فاطمه. پرسيدند: از مردان؟ گفت:
همسرش. (2)درباره امام حسن و امام حسين عليهما السلام هم در متون
روايى اهل سنت آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هَذانِ أَبْناى الْحَسَنُ وَ الْحُسَين؛ اللَّهُمَّ إنّي أُحِبُّهُما؛ اللّهُمَّ فَأَحِبَّهُما وَ أَحِبَّ مَنْ يُحِبُّهُما (1)
اين دو فرزندان من حسن و حسيناند، بار خدايا، من آنان را دوست دارم، تو نيز آنان و هر كس كه آنان را دوست دارند را دوست بدار!»
نيز فرمود:
«أَلْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ رَيْحانَتاى (2)
؛ حسن و حسين، دو دسته گل من هستند.»
از آنچه گفته شد، درمىيابيم كه در صدف تاريخ، فروغ مرجانهاى خاندان رسالت، روشناى جان و جهان است.
آنان، برگزيدههاى روزگارند و تجسّم صبر و اخلاص، چشمههاى جود و سخا، كوه حلم و بردبارى و جلوههاى هيبت و جلال.
كسانى كه مىپندارند بىدلالت معصوم، از هدايت قرآنى برخوردارند و راه به جايى مىبرند، سخت در اشتباهند. بايد دانست كه انسانهاى هادى پس از پيامبر خاتم، همان كسانند كه در حديث ثقلين، در كنار قرآن كريم، سفارش به تمسّك به آنها شدهايم.
از چهرههاى فروزان اهل بيت عليهم السلام، علم و معرفت مىتابد و بوى عطرشان، فضاى جانها را مىنوازد. آنان، رُباينده دلهاى شيفته ولايتمدارند و بر دلهاى دوستداران حكومت مىكنند. پناهگاه جانهاى شيدا و دردمندان و دلسوختگانند. سخاوت باران دارند، كرامت دريا و زلالى آب و راه گشاى دشوارىها و پيچيدگىهاى فكرى، فقهى و اعتقادى امتند.
ما كه از باده عشق آنان سرمستيم و دلداده حرفها، دعوتها، راهها و هدفهاى اين حقايق روشنيم، رستگارى ابدى ما، در پناه هم جوارى با آنان است. آنها كه فروردين جانهايند و بهارِ ايمانهاى فرسوده؛ طراوت انديشههاى مردهاند و شكوفاننده غنچههاى انديشه. از تابش گفتار و بارش كردارشان، دلهاى افسرده جان مىگيرند و راهِ هدايت مىپيمايند.
صولت فاطمى، شجاعت علوى، بردبارى حسنى، فداكارى حسينى، عبادت عابدينى، علوم باقرى، مأثورات جعفرى، صبر كاظمى، روضه رضوى، تقواى تقوى، نقابت نقوى، هيبت عسكرى و عدالت مهدوى، دوست پرور و دشمن كوب است و چگونه بودن و چگونه زيستن را مىآموزد.
فضيلتهاى گرانبهاى آنان در متون اهل سنت نيز گويا و رسايند و نشان از عمق ارادت شيفتگان به خاندان رسالت دارند. محدّثان، مفسّران، متكلّمان، فقيهان و در
يك كلام انديشمندان جهان اسلام و پيشوايان مذاهب، به شيوههاى گوناگون، دل باختگى و ارادت خويش را به خاندان پاك پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله ابراز داشتهاند. از آن جمله، گفته حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» از زبان ابن عباس به نقل از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است كه فرمودند:
«ستارگان آسمان، مايه حفظ و امنيت اهل زمين از غرق شدن و اهل بيت من، مايه حفظ و امنيت امتم از اختلاف هستند؛ وقتى قبيلهاى از عرب با آنان مخالفت كند، دچار اختلاف گشته و در حزب شيطان داخل مىگردد.» (1)
در اين ميان، كتيبههاى گوياى محبت و مودّت اهل بيت عليهم السلام اگر از زبان اهل سنت به تصوير كشيده شود، خواندنى است، چه اين كه:
خوشتر آن باشد كه حسن دلبران گفته آيد در حديث ديگران
هر چند درباره دوستى با اهل بيت عليهم السلام، بسيار گفتهاند و نوشتهاند؛ ولى به گفته مولوى:
گر بريزى بحر را در كوزهاى چند گنجد قسمت يك روزهاى
اين بار، نگارنده، تحفهاى براى راهيان سفر حج فراهم كرده است؛ هر چه هست، رشحهاى از درياى كرامت و فضايل اهل بيت از زبان عالمان و راويان اهل سنّت است كه با فضاسازى و نقل به مضمون مناسب در قالب داستان، ارايه شده است. و البته نشايد كه با اين وجيزه، حتى سر انگشتان را تر كرد؛ چه آن كه درياى فضايل آنان را عمق و انتهايى نيست و كسى را توان دستيابى به آن نمىباشد.
1) مستدرك، ج 3، كتاب معرفة الصحابة؛ صواعق المحرقة، ص 187؛ ذخائر العقبى، ص 17؛ فيض القدير، ج 6، ص 297
حضرت محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله، در سپيده دم روز جمعه، 17 ربيعالاول عامالفيل، برابر با سال 570 ميلادى در مكه به دنيا آمد. پيش از تولد ايشان، پدرش عبداللَّه در 25 سالگى، در مدينه از دنيا رفته بود. محمد صلى الله عليه و آله در 25 سالگى با خديجه دختر خُوَيلد آشنا شد و پس از يك سفر تجارى به شام، در همان سال با وى ازدواج كرد. در 40 سالگى به پيامبرى مبعوث شد و در 53 سالگى، وارد يثرب شد و پس از فراز و نشيبهاى فراوان، در سال يازدهم هجرى، پس از بازگشت از حج بيتاللَّه الحرام به مدينه، در بيست و هشتم ماه صفر، در 63 سالگى، ديده از جهان فرو بست.
حضرت محمد صلى الله عليه و آله نمونه عقل و كمال، سرچشمه حكمت و جلال، مظهر دانش و اسوه پرهيزگارى است او انسانى معصوم و مصون از خطا و مبرا از لغزش و افضل مخلوقات جهان هستى است. به همين دليل خداوند او را الگوى بنى آدم، براى هميشه حيات قرار داده و فرموده است:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (1)
؛ براى شما در رسول خدا صلى الله عليه و آله نمونه و سرمشق نيكويى براى پيروى است.
سيره و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله قابل تأمل و داراى تفسير است، بايد و نبايدهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله براى مسلمانان درسآموز است بايد در مسير او حركت كرد و به ايشان اقتدا نمود از اين رو آفريدگار هستى مىفرمايد:
«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (2)
؛ آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله به شما مىفرمايد بگيريد و از آنچه شما را باز مىدارد، دورى كنيد.
مگسل از ختم رسل، ايام خويش تكيه كم كن بر فن و بر گام خويش
چه زيبا سخنى است كلام گرانسنگ ابوالائمه عليه السلام در پيروى از راه و رسم نبى صلى الله عليه و آله كه:
«فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الْاطْيَبِ الْاطْهَرِ صلى الله عليه و آله فَانَّ فيهِ اسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى وَ عَزاءً لِمَنْ تَعَزِّى وَ احَبُّ الْعِبادِ الَى اللَّهِ الْمُتَأَسِّي بِنَبِيِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ (3)
؛ از پيامبر پاك و پاكيزهات پيروى كن، زيرا راه و رسمش، سرمشقى است براى آن كسى كه بخواهد پيروى كند و مايه فخر و بزرگى است براى كسى كه خواهان بزرگوارى است و محبوبترين بندگان نزد خداوند، كسى است كه از
پيامبرش سرمشق گيرد و گام در جاى قدم او گذارد.»
هر كس اسوه حسنه را بشناسد و از او پيروى نكند، بىترديد، به بيراهه ره مىسپارد و در دنياى زر و زور و تزوير در تاريكستان نادانى و دنياگرايى غوطهور خواهد شد و آن كه بىاسوه طى طريق مىكند، البته راه به جايى نمىبرد. خداوند پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله را فرستاد تا به سوى حق دعوت كند و گواه رفتار خلق باشد، پس:
«وَاقْتَدوا بِهَدْيِ نَبِيِّكُمْ فَانَّهُ افْضَلُ الْهَدْيِ وَاسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَانَّها اهْدى السُّنَنِ (1)
؛ و به راه و رسم پيامبرتان اقتدا كنيد كه بهترين راه و رسمهاست و رفتارتان را با روش پيامبر تطبيق دهيد كه هدايتكنندهترين روشهاست.»
حضرت رسول صلى الله عليه و آله اخلاقى والا و رفتارى انسانى داشت به طورى كه از عوامل اصلى موفقيّت ايشان در دعوت به توحيد و تعاليم اسلامى به شمار مىآيد. پيامبر گرامى در پرتو تربيت ربانى دريافته بود كه سپردن كارها به خداوند و اتكال به ذات الهى، عامل پيروزى و نجات است.
ايشان پيوسته به ياد خدا بود و در دل و زبان به همراه حضرت حق بود. به خواندن قرآن اهميّت ويژه قائل بود و شبها تا سورههاى حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن را نمىخواند، نمىخوابيد. با آوايى زيبا قرآن مىخواند و مىفرمود: هر چيز آرايهاى دارد و زينت قرآن، آواى خوش است. (2)
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله شب تا صبح را به طور متناوب به عبادت و شبزندهدارى مشغول بود، روح بندگى در سراسر زندگى او مشهود است. اگر با مشكلى مواجه مىشد به نماز پناه مىبرد و از آن يارى مىجست. (1)سيره عملى ايشان نشان دهنده عشق و علاقه شديد ايشان نسبت به روزه است چه اين كه سه روز در ماه روزه مىگرفت، اولين و آخرين پنجشنبه هر ماه و چهارشنبه نيمه هر ماه. (2)آن چنان بىتكلّف بود كه وقتى وارد مجلسى مىشد در نزديكترين جا به محل ورود خود مىنشست و كراهت داشت كسى براى وى به پا خيزد؛ آن حضرت كارهاى شخصى خود را به ديگران نمىسپرد و آنچه را كه خود مىتوانست انجام دهد به ديگران واگذار نمىكرد. اسوه نظم و انضباط بود و نظمى دقيق و الهى بر همه شئون رفتارى وى سايه افكنده بود.
ساده زيستى برايش يك اصل بود، روش وى در خوراك، پوشاك، مسكن و برخورد با افراد، سادگى و كم مئونگى بود، نسبت به بندگان خدا دلسوز بود، سخنش همراه با تبسمى مليح و دلنشين بود، بسيار بردبار بود، اهل عفو و گذشت بود، زاهد بود، با اين كه تمام امكانات عمومى هم در اختيارشان قرار داشت. از تشريفات و
تجملگرايى بيزار بود. پيامبر اكرم در كمال مناعت طبع و استغناى از مردم قرار داشتند و مىكوشيدند تا ديگران را به سادهزيستى همراه با عزّت دعوت كنند.
از شجاعترين شخصيتها در تاريخ بشر است او به تنهايى در برابر جهانى از شرك و كفر قد برافراشت، جامع علوم اولين و آخرين بود و هرگاه درى از علوم خدادادى خود را به روى ديگران مىگشود، آنان را به حيرت و شگفتى وامىداشت. حضرت با ملايمت و مدارا توانست دنيا و آخرت مردم را اصلاح كند. همه مردم را به يك چشم مىديد و يكسان به گفتار همه گوش مىداد و متناسب با زمان و حال مخاطبان سخن مىگفت و ميان ايشان و شنوندگان تفاهم كامل برقرار مىشد. گفتارش نغز و سخنانش حكيمانه بود. از خطاى ديگران چشمپوشى مىكرد. محرومان و مستمندان نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از احترام خاصى برخوردار بودند.
از ديگر ويژگىهاى اخلاقى حضرت، وفاى به عهد بود، ايشان در هر حالى به پيمانى كه با دوست و دشمن برقرار مىكرد پاىبند بود و تا زمانى كه طرف مقابل نقض عهد نمىكرد بر تعهد خويش استوار بود.
در زمينه اخلاق خانوادگى، مادر، نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از اهميت خاصى برخوردار بود، به والدين سببى و نسبى احترام مىگذاشت و ديگران را به اين كار تشويق مىكرد.
ازدواج را يك كمال انسانى و يك سنت محمدى مىدانست در عين حال همسر گزينى بر محور ثروت يا زيبايى منهاى ديندارى را نهى مىفرمود.
با وجود بر عهده داشتن مسئوليتهاى سنگين اجتماعى، از پذيرفتن مسئوليت در خانواده دريغ نمىورزيد و با نشاط ويژهاى به امور خانوادگى همت مىگماشت.
همواره به اداى حقوق زنان و پاسداشت شخصيت آنها سفارش مىكرد. حساسيت خاصى به رعايت عدالت ميان فرزندان نشان مىداد و تبعيض و نابرابرى را ويرانگر روح و روان فرزند مىدانست.
پيامبر گرامى اسلام در روابط اجتماعى نيز به حفظ حرمت و شخصيت افراد، بىنهايت توجه داشت. جوانان را قدر مىنهاد و به خواستههاى آنان توجه داشت و به آرمانخواهى آنان توجه مىكرد. جوانان را به احترام نهادن به كهنسالان تشويق مىكرد. محبوبترين خانهها را در نزد خداوند، خانهاى مىدانست كه در آن به يتيمى احترام مىنهند. پيشبازى از ميهمان را وظيفه ميزبان مىدانست، با خويشاوندان خود مىپيوست بىآنكه آنان را بىجهت بر ديگران برترى دهد. حضرت وسيله نزديك شدن به خداوند را دوست داشتن مسكينان و خدمت به آنان اعلام مىنمود.
از صفات برجسته پيامبر صلى الله عليه و آله آن بود كه خدمات افراد را هر چند كوچك بوده و سالها از آن گذشته بود، ناديده نمىگرفت. بال عطوفت خود را زيرپاى پيروانش مىگستراند.
مسلمانان را به همكارى و تعاون فرامىخواند، هرگز
بدى را با بدى پاسخ نمىداد، بلكه از بدىهاى مردم درمىگذشت و با مهربانى و حوصله بسيار، اشتباه ديگران را اصلاح مىكرد. او حتى نسبت به كسانى كه زمينه هدايت را از كف داده بودند و در برابر حق سركشى مىكردند و دشمن سرسخت آرمانهاى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به شمار مىرفتند، خود را مسئول مىدانست.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حفظ توازن را در امور معاش و معاد و نيازهاى روح و بدن لازم مىديد و اجازه نمىداد كسى راه افراط و تفريط بپيمايد.
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در مسائل فردى و شخصى، نرم و ملايم بود ولى در مسائل اصولى و مسئوليتهاى اجتماعى، نهايت درجه صلابت را داشت. نسبت به حيف و ميل بيت المال به شدت واكنش نشان مىداد و هيچ مسامحهاى را حتى به اندازه سر سوزن برنمىتابيد. ايشان در اين مسائل، نسبت به دوستان و اصحاب خويش شدت عمل بيشترى داشت.
هيچگاه زير بار ستم نرفت بلكه همواره كوشيد تا از مظلوم دفاع كند و حق او را بستاند. حقگرايى و سازش ناپذيرى در برهههاى حساس زندگى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نمود ويژهاى داشت.
درايت و تدبير رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در حل و فصل مشكلات در نوع خود بىنظير بود. معضلات را چنان با سر انگشت تدبير و داورى حكيمانه خود برطرف مىكرد كه همه را به
شگفتى وامىداشت. پيامبر رحمت غم ديگران را اندوه خود و شادى آنان را سرور خود مىدانست و در راه زدودن غمها از هيچ تلاشى فروگذار نمىكرد. نسبت به مردم از سه چيز پرهيز مىكرد، هرگز كسى را سرزنش نمىكرد، از او عيب نمىگرفت، لغزش و عيبهاى مردم را جستوجو نمىكرد.
از ميان همه فضايل اخلاقى رسول گرامى صلى الله عليه و آله، تنها نمونهاى كوچك از متون اهل سنت برگزيدهايم كه در آغاز اين نوشتار، آن را چراغ راهمان مىسازيم. باشد كه خُلقمان محمدى و سلوكمان سرمدى گردد. و اينك نمونههايى از آن درياى فضايل را به تصوير مىآوريم.
«يزيد بن حيان» به دوست قديمىاش «حُصين بن سبره» رسيد. از ديدارش شادمان بود، آخر مدتها او را نديده بود. گرم گفت و گو بودند كه شبحى از دور نمايان شد.
يزيد بن حيان: چه كسى باشد خوشحالتر خواهى شد؟
حُصين: معلوم است ديگر! اگر عمر بن مسلم باشد، جمع سه نفره ما كامل مىشود.
به تدريج سايه به آنها نزديك و نزديكتر شد. با لبخندى دلنشين و هميشگى بر لبانش، آرى همان عمر ابن مسلم بود. سه يار صميمى، لحظاتى را به خوشگويى سپرى كردند و از هر درى سخنى گفتند.
حُصين: دوستان! آيا مايليد به ديدار كسى برويم كه ناگفتههاى فراوانى از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دارد و مىتواند با روايتى، ما را در رواق تاريخ، به پيشگاه ايشان ببرد و سخن پيغمبر خدا را از زبان صحابى باتقوا بشنويم؟
دوستان حُصين از اين پيشنهاد به وجد آمدند و شادمانه به سوى خانه زيد بن ارقم، صحابى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله حركت كردند و كم كم به درب خانه مراد خود رسيدند. از او اجازه ورود خواستند. زيد، به رسم مهماننوازى، به استقبالشان شتافت و برايشان سفرهاى بىريا گسترد.
حُصين: اى پير معرفت! بر ما منّت نهادى و به
جسممان غذايى لذيذ و گوارا رساندى. خداوند تو را سر سفرههاى رضوان بنشاند؛ اينك از تو مىخواهيم كه از روحمان نيز پذيرايى كنى!
زيد بن ارقم: اى پسر برادر! به خدا سوگند سالخوردهام و عمرم سپرى شده است. توان آن چنانى ندارم؛ آنچه مىدانستم به شما رساندم. اينك سوغات جديدى برايتان ندارم، زيرا پارهاى از آنها را كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدهام، از ياد بردهام!
يزيد: اى زيد! در طول زندگى، بهره زيادى نصيبت شده است؛ رسول خدا را ديده و از او احاديث فراوانى شنيدهاى؟ همراه پيامبر خدا جنگيدهاى و پشت سرش نماز خواندهاى. بهرهات فراوان است؛ فروتنى مكن و بگذار كلامت را گوش در گوش و زبان در زبان، به حافظه تاريخ بسپاريم!
زيد: حال كه اصرار مىورزيد، بگذاريد كمى تأمل كنيم؛ آنگاه با خوشحالى گفت: روزى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در مكانى ميان مكه و مدينه به نام «خُم»، براى ما خطبه خواند سپس خدا را حمد و ثنا گفت و پندگويى و يادآورى كرد.
آنگاه فرمود:
«اى مردم! همانا من بشرى هستم و مانند همه، مرگ و زندگى دارم. نزديك است كه فرستاده پرودگار، به سراغم آيد و به سوى عالم علوى پر گشايم و از ميان شما بروم.
من مىروم؛ ولى دو چيز گرانبها در بين شما به يادگار مىگذارم؛ كتاب خدا كه سرشار از نور و هدايت است؛ پس به آن روى آوريد و از آن جدا نشويد و آنگاه تشويق و
ترغيب فراوان به قرآن نمود. پس از آن فرمود: گوهر گرانسنگ ديگر، اهل بيتم هستند. درباره اهل بيتم، خدا را براىتان ناظر مىگيرم. به حقيقت به اين دو چيز گرانبها چنگ بزنيد و تا زمانى كه اين هر دو در دستان شماست، گمراه نمىشويد. يكى، بزرگتر از ديگرى است و آن، كتاب خداست كه رشتهاى است از آسمان تا زمين و ديگرى، اهل بيتم؛ كتاب خدا و اهل بيتم از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. بنگريد پس از من، با آنها چگونه رفتار مىكنيد.» (1)گل لبخند بر لبان سه يار ديرين شكفته شد.
عمر بن مسلم: اى زيد! از تو سپاسگزارم كه خانه دل ما را به نگينى چنين گران بها آذين بستى!
زيد كه از شادى آنان به وجد آمده بود، با خود فكر مىكرد عمر طولانى هم با وجود همه سختىها و دشوارىهاى جسمانى، اين سود را دارد كه رشتههاى محبّت و مودّت را ميان پيشينيان و آيندگان مىتند. شايد آرزو مىكرد اگر عمر دراز از چنين فوايدى برخوردار است، چند صباحى ديگر در دنيا مهمان باشد؛ شايد بتواند امتداد سخن خود را در نوشته ابن حجر هيثمى ببيند؛ آن گاه كه مىنويسد:
«كسانى كه پيامبر خدا به پيروى از آنها دستور داده، بىترديد، عارف به كتاب خدا و سنت رسولاند؛ زيرا به فرموده آن حضرت، تا كنار حوض از قرآن
1) صحيح مسلم، شرح نووى، ج 15، ص 179؛ سنن تزمذى، ج 2، ص 308؛ مسند احمد، ج 3، ص 17؛ حليةالاولياء، ج 1، ص 355
جدايى ناپذيرند و احاديث مبتنى بر تشويق و ترغيب به تمسّك اهل بيت عليهم السلام، به وجود استمرار تمسّك به آنان تا روز قيامت اشاره دارند، همان گونه كه كتاب عزيز نيز چنين است.»
ابن حجر در پايان مىنويسد:
«سزاوارترين كس از اهل بيت عليهم السلام براى تمسّك به او، پيشوا و عالم اهل بيت، على بن ابى طالب كرّم اللَّه وجهه است.» (1)
سه يار همراه از اين كه در كنار صحابى بزرگ رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ره توشهاى از محبت اهل بيت عليهم السلام برچيده بودند، شادمان بودند و خداوند را شاكر كه بهترين غذاى روحى، از زبان زيد بن ارقم به آنان بخشيده شده بود. حالا ديگر ضربان قلب آنان با عشق و محبت به اهل بيت عليهم السلام مىتپيد. با سكوتى معنا دار، دوباره چشم به لبان لرزان پيرمرد دوختند؛ اما اين بار ديگر انتظارشان به درازا كشيد و سخنى از لبان خشك صحابى برنيامد؛ انگار ديگر ياراى سخن گفتن ندارد!
حُصين: برخيزيم و بيش از اين اسباب زحمتش را فراهم نكنيم.
زين بن ارقم با لبخندى، رضايت خود را از تصميم آنان اعلام مىكند. هنگام بيرون رفتن، صداى يزيد از سرداب خانه شنيده مىشود كه مىگويد: اى صحابى بزرگ! اين بار ديدار ما به درازا نمىانجامد ...
1) صواعق المحرقه، ص 151
پيامبر صلى الله عليه و آله باخبر بود كه در ميان قبيله طى، بت بزرگى هست كه هنوز گروهى آن را مىپرستند؛ از اين رو، فرمانده خردمند و ورزيده خود حضرت على عليه السلام را با صد و پنجاه سواره نظام، مأمور تخريب بت خانه آن قبيله كرد. على عليه السلام مىدانست كه قبيله طى، در برابر سربازان اسلام، ايستادگى خواهند كرد و كار، بدون جنگ، فيصله نخواهد يافت. پس سحرگاهان، بر نقطهاى كه بت در آنجا قرار داشت حمله برد و با موفقيّت كامل، گروهى از مقاومت كنندگان را دستگير و به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه برد و گروهى نيز گريختند.
عدىّ بن حاتم كه بعدها در شمار مسلمانان مبارز و مجاهد درآمد و رياست آن منطقه را پس از پدر جوانمردش حاتم به عهده داشت، موضوع فرار خود را چنين شرح مىدهد:
من پيش از اين كه اسلام بياورم، فردى مسيحى بودم كه بر اثر تبليغات منفى كه درباره پيامبر صلى الله عليه و آله انجام گرفته بود، كينهاش را در دل داشتم. از پيروزىهاى وى در سرزمين حجاز، بى خبر نبودم و يقين داشتم كه روزى موج اين قدرت، به سرزمين طى هم خواهد رسيد. براى اين كه به دست سربازان پيامبر صلى الله عليه و آله اسير نشوم، به غلامان خود دستور دادم كه شتران تندرو و رهوارى را آماده حركت سازند
تا هرگاه خطرى پيش آمد، بىدرنگ راه شام را در پيش گيرم.
روزى يكى از غلامان من وارد شد و زنگ خطر را به صدا درآورد و من بىدرنگ همراه همسر و فرزندانم، به سوى شام كه مركز مسيحيت در شرق بود، رهسپار شدم؛ ولى خواهرم در ميان قبيله باقى ماند و به اسارت درآمد ...
بقيه ماجرا را از زبان خواهر عُدى بن حاتم بشنويم:
پس از اسارت و ورود به مدينه، روزى پيامبر صلى الله عليه و آله براى اداى نماز در مسجد، از كنار خانه اسيران مىگذشت. فرصت را مغتنم شمردم و در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله ايستادم و به وى گفتم: يا رسول اللَّه، پدرم درگذشته سرپرستم بود و از من حفاظت مىكرد.
اينك بر من منّت بگذار و مرا به كفيلم برسان.
پيامبر فرمود: كفيل تو چه كسى است؟
گفتم: برادرم عدىّ بن حاتم.
فرمود: همان شخص كه از خدا و رسول او به سوى شام گريخت؟ پيامبر صلى الله عليه و آله اين جمله را فرمودند و راه مسجد را پيش گرفتند.
فردا نيز عين همين گفت و گو ميان من و پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد و به نتيجه نرسيد.
روز سوم كه از گفت و گو با پيامبر صلى الله عليه و آله نااميد بودم، تصميم داشتم كه ديگر درخواستى نكنم؛ ولى هنگامى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از همان نقطه مىگذشت، جوانى را پشت سر او ديدم كه به من اشاره مىكند تا برخيزم و سخنان ديروز را تكرار كنم. من نيز برخاستم و سخنان روز گذشته را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار كردم. ايشان در پاسخم فرمود: براى
رفتن شتاب مكن، من تصميم گرفتهام كه فردا تو را همراه امينى به زادگاهت بازگردانم.
عُدَى: آن جوانى كه پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله راه مىرفت، على بن ابى طالب عليه السلام بود. طبق وعده رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كاروانى كه در ميان آنها از خويشاوندان ما نيز وجود داشت، به سوى شام مىرفت و خواهرم از پيامبر صلى الله عليه و آله خواسته بود تا با اين كاروان به شام بيايد و به ما بپيوندد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز پذيرفته و مبلغى هم به عنوان هزينه مسافرت و مركبى راهوار و مقدارى لباس در اختيارش نهاده بود.
من در شام، در خانه خود نشسته بودم؛ ناگهان ديدم شترى با كجاوه، در برابر منزلم زانو زد؛ ديدم خواهرم است، او را به خانه بردم.
خواهرم، زن فهيم، عاقل و خردمندى بود. روزى با وى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله گفت و گو كردم و گفتم، نظر تو درباره او چيست؟
گفت: در ايشان فضيلتهاى بسيار عالى ديدم، مصلحت مىبينم كه هر چه زودتر با او پيمان دوستى ببندى؛ زيرا اگر پيامبر باشد، بىترديد، فضيلت از آنِ كسى خواهد بود كه پيش از ديگران به وى ايمان آورده باشد و اگر فرمانرواى عادى باشد، هرگز از او زيانى به تو نخواهد رسيد و از سايه قدرت او بهرهمند خواهى بود.
سخنان خواهرم در من اثر كرد. تصميم درست را گرفته و راه مدينه پيش گرفتم. وقتى وارد شهر شدم، او را در مسجد يافتم. در برابرش نشستم و خود را معرّفى كردم. وقتى مرا شناخت، از جاى برخاست و مرا همراه خود به خانه برد.
در راه، پيرزنى جلوى او را گرفت و با وى سخن گفت. ديدم كه او با كمال فروتنى به سخنان آن پيرزن گوش مىدهد.
مكارم اخلاق وى، مرا مجذوب او ساخت. با خود گفتم بىترديد او فرمانروايى عادى نيست. وقتى وارد خانهاش شدم، زندگى ساده وى، بيشتر توجه مرا به خود جلب كرد؛ تُشكى از ليف خرما در منزل داشت؛ آن را در اختيار من گذاشت و گفت: روى آن بنشين. شگفتىام آنگاه بيشتر شد كه ديدم شخص اوّل حجاز، خود، روى زمين نشست.
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله رو به من كرد و فرمود:
آيا تو به آيين ركوسى نبودى؟
گفتم: چرا!
فرمود: چرا يك چهارم درآمد قوم خود را به خود اختصاص داده بودى؛ آيا آيين تو اين اجازه را به تو داده بود؟
گفتم: خير.
سرم را به زير افكندم و از گزارشهاى غيبى وى، مطمئن شدم كه او فرستاده خداست.
حضرت فرمود: فقر و تهيدستى مسلمانان، مانع از اسلام آوردن تو نشود؛ زيرا روزى فرا خواهد رسيد كه ثروت جهان به سوى آنها سرازير مىشود و كسى نيست كه آن را جمع و ضبط كند، اگر فزونى دشمن و كمى مسلمانان مانع از ايمان آوردن شماست، به خدا سوگند، روزى فرا مىرسد كه بر اثر گسترش اسلام و فزونى مسلمانان، زنان تنها از قادسيه به زيارت خانه خدا مىآيند و احدى مزاحم آنها نمىشود. (1)
1) مغازى، ج 3، صص 988- 989؛ سيره ابن هشام، ج 2، صص 578- 681
حضرت على عليه السلام در سيزدهم رجب سال 30 عامالفيل(10 سال قبل از بعث پيامبر صلى الله عليه و آله) در داخل خانه كعبه به دنيا آمد. مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش ابوطالب نام داشت. در بيست و يكم ماه رمضان سال 40 هجرى، در شهر كوفه، به درجه شهادت نائل گرديد. قبر مطهرش در نجف اشرف قرار دارد.
مجموع عمر على عليه السلام را مىتوان به پنج قسمت تقسيم كرد، نخستين آن پيش از بعثت است كه حدود ده سال و دوره حساس شكلگيرى شخصيت اوست، على عليه السلام در اين ده سال تحت تربيت و نظارت رسول رحمت بود. على عليه السلام در خطبه قاصعه از اين دوره تربيتى چنين ياد مىكند:
«شما(ياران پيامبر) از خويشاوندى نزديك من با رسول خدا و موقعيت خاصى كه در نزد آن حضرت داشتم، آگاهيد، مىدانيد كه در ايام خردسالى، پيامبر صلى الله عليه و آله مرا در آغوش مىگرفت و به سينه خود مىفشرد و ... غذا در دهان من مىگذارد و من همچون بچهاى كه به دنبال مادرش مىرود، همه جا همراه او مىرفتم، هر روز يكى از فضايل
اخلاقى خود را به من تعليم مىكرد و دستور مىداد كه از آن پيروى كنم. (1)و امّا دومين قسمت از زندگانى على عليه السلام را مىتوان از بعثت تا هجرت به مدينه جستجو كرد كه حدود سيزده سال است. نخستين افتخار على عليه السلام در اين دوران پيشگامى او در پذيرش اسلام است. برادران اهل سنت در اين باره مىگويند: حضرت محمد صلى الله عليه و آله روز دوشنبه به نبوّت مبعوث شد و على عليه السلام فرداى آن روز(سه شنبه) با او نماز خواند. (2)خود حضرت در همان خطبه قاصعه مىگويد: آن روز، اسلام جز به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه عليها السلام راه نيافته بود و من سومين نفر آنها بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوت را مىشنيدم. (3)پيامبر اسلام به مدت سه سال از دعوت عمومى خوددارى نمود و پس از سه سال فرشته وحى نازل شد و به ايشان ابلاغ شد تا دعوت همگانى خود را از طريق دعوت خويشان و بستگان آغاز نمايد.
پس از دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله سكوتى مطلق، آميخته با بهت و حيرت بر همه سايه افكند، على عليه السلام كه در آن روز بيش از 15 سال نداشت سكوت را در هم شكست و برخاست و رو به پيامبر كرد و گفت:
«اى پيامبر خدا من تو را در اين راه يارى مىكنم.»
حضرت از او خواست تا سكوت كند. سه بار اين جريان تكرار شد و كسى جز على عليه السلام پاسخ رسول خدا صلى الله عليه و آله را نداد، در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله دست خود را بر دست على زد و فرمود: هان اى خويشاوندان و بستگان من! على برادر و وصى و خليفه من در ميان شماست. (1)در سال سيزدهم بعثت، ميان پيامبر اكرم و اهل يثرب پيمان عقبه دوم منعقد شد و آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را به مدينه دعوت كردند. مكيان تصميم به قتل رسول خدا گرفتند و داستان ليلةالمبيت شكل گرفت. فرشته وحى، پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت و دستور داد تا ايشان به يثرب هجرت كند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم نقشه سران قريش را با على عليه السلام در ميان گذاشت و فرمود: امشب در بسترم بخواب و آن پارچه سبزى را كه من هر شب بر روى خود مىكشيدم، بر روى خود بكش تا تصور كنند كه من در بستر خفتهام. على عليه السلام شجاعانه و صادقانه بجاى رسول اللَّه در بستر خوابيد و دشمنان هم طرفى نبستند. قرآن مجيد اين فداكارى بزرگ على عليه السلام را در تاريخ اسلام با كريمه قرآنى جاودانگى بخشيد و فرمود: بعضى از مردم با ايمان همچون على عليه السلام در ليلة المبيت به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله جان خود را براى كسب خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است. (2)مفسران مىگويند اين آيه درباره فداكارى بزرگ
على عليه السلام در ليلة المبيت نازل شده است. (1)خود حضرت نيز در شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى تعيين خليفه تشكيل گرديد با اين فضيلت بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج كرد و فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا جز من چه كسى در آن شب پرخطر كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم غار «ثور» بود، در بستر او خوابيد و خود را سپر بلا نمود؟! همگى گفتند: كسى جز تو نبود. (2)و امّا دوره سوم زندگى حضرت امير از هجرت تا وفات پيامبر صلى الله عليه و آله بود در اين دوره بود كه على عليه السلام در عقد اخوت به افتخار برادرى حضرت رسول صلى الله عليه و آله نايل آمد. پس از آن كه براى هر يك از حاضران برادرى تعيين گرديد، على عليه السلام كه تنها مانده بود، با چشمان اشكبار به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: بين من و كسى پيوند برادرى برقرار نساختى.
39 پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو برادر من در دو جهان هستى. (3)در اين دوران شاهد فداكارىهاى بزرگ حضرت در جبهههاى جنگ هستيم. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از هجرت به مدينه، بيست و هفت غزوه با مشركان و يهود و شورشيان داشت كه على عليه السلام در بيست و شش غزوه شركت داشت و تنها در غزوه تبوك به علت حساسيت شرايط كه بيم آن مىرفت منافقان در غياب پيامبر صلى الله عليه و آله در مركز حكومت اسلامى، دست به توطئه بزنند، به دستور
پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه ماند. در جنگهاى احد، بدر، خندق و ساير غزوات نقش تعيين كنندهاى داشت.
پس از رحلت حضرت رسول صلى الله عليه و آله على عليه السلام شايستهترين فرد براى اداره امور جامعه اسلامى بود و در حوزه اسلام جز پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ كس از نظر فضيلت، تقوا، بينش فقهى، جهاد و كوشش در راه خدا و ساير صفات عالى انسانى به پايه على عليه السلام نمىرسيد. به دليل همين شايستگىها، آن حضرت بارها به دستور خدا و توسط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان رهبر آينده مسلمانان معرفى شده بود كه از همه آنها مهمتر جريان «غدير» است، از اين نظر انتظار مىرفت كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله على عليه السلام زمام امور را در دست گيرد و رهبرى مسلمين را ادامه دهد، امّا عملًا چنين نشد و امام بر سر دو راهى سرنوشت ساز، سكوت يا قيام و احقاق حق قرار گرفت.
خود حضرت در خطبه شِقْشِقيه درباره اين اوضاع مىفرمايد:
«من رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن درپيچيدم، در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه آيا با دست تنها بپاخيزم و يا در اين محيط پرخفقان و ظلمتى كه پديد آوردهاند، صبر كنم؟ محيطى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج وامىدارد.(عاقبت) ديدم بردبارى و صبر، به عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبايى ورزيدم ولى به كسى مىماندم كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد، با چشم
خود مىديدم ميراثم را به غارت مىبرند.» (1)مهمترين فعاليتهاى امام عليه السلام در دوران خلفا، عبادت و بندگى خدا، تفسير قرآن، پاسخ به پرسشهاى دانشمندان ملل جهان، بهويژه يهود و مسيحيان و بيان حكم شرعى رويدادهاى نوظهور كه در اسلام سابقه نداشت، كار و كوشش براى تأمين زندگى و مشاوره مورد اعتماد به خلفا در مسائل سياسى و علمى است و مرحله پايانى زندگى حضرت كه از خلافت تا شهادت است.
خلافت و زمامدارى على عليه السلام كه سراسر عدل و دادگرى و احياى سنتهاى اصيل اسلامى بود، بر گروهى سخت گران آمد و صفوف مخالفى در برابر حكومت او تشكيل گرديد، اين مخالفتها سرانجام به نبردهاى سهگانه با «ناكثين» «قاسطين» و «مارقين» منجر گرديد و اين چنين بود كه آن يگانه دهر را به رضا و رضوان الهى متصل ساخت، امّا حب على عليه السلام در دلهاى محبان آن حضرت جاودانه ماند.
از سلمان فارسى درباره على عليه السلام سؤال شد، گفت: من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «همواره با علىبن ابى طالب همراه باشيد، او مولاى شماست او را دوست بداريد، او بزرگ شماست از او پيروى كنيد. او داناترين شماست، او را گرامى بداريد، او شما را به بهشت رهنمون است، پس عزيزش بداريد، هرگاه شما را خواند، اجابتش كنيد و هرگاه فرمان داد فرمان بريد. آن گونه كه مرا دوست داريد او را
1) نهج البلاغه، خطبه 3
دوست بداريد و آن گونه كه مرا گرامى مىداريد او را نيز عزيز بداريد بدانيد آن چه من درباره على عليه السلام به شما گفتهام، جز به دستور پروردگارم- جَلّتْ عَظَمَتُهُ- نبوده است.» (1)رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در سخنى ديگر مىفرمايد:
«اى على! مَثَل تو در قرآن، مثل سوره «قُل هُوَ اللَّهُ احد» است، هر كس اين سوره را يك بار بخواند، گويا يك سوم قرآن را خوانده است و اگر آن را دو بار بخواند، گويا دو سوم قرآن را خوانده است، چنان چه آن را سه بار بخواند، گويا همه قرآن را خوانده است و تو يا على! هر كس تو را به قلبِ خود دوست داشته باشد، يك سوم ايمان را داراست و اگر تو را به قلب و زبانش دوست بدارد به دو سوم ايمان دست يافته است چنان چه به قلب و زبان و عمل خويش با تو دوستى كند، همه ايمان را در خود گرد آورده است.
اى على! سوگند به خدايى كه مرا به حق، به عنوان نبىّ، برگزيده است، اگر اهل زمين، تو را مثل اهل آسمان دوست مىداشتند، خداوند هرگز احدى از آنان را به آتش دوزخ، عذاب نمىكرد.» (2)حضرت فاطمه عليها السلام نيز حب على عليه السلام را عامل سعادت و خوشبختى انسان مىشمارد و مىفرمايد:
«انَّ السَعيدَ كُلَّ السَّعيدِ حَقَّ السّعيدِ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً فى حَياتِهِ و بَعْدَ مَوْتِهِ (3)
؛ نيك بختِ سراسر
نيك بخت، كسى است كه على عليه السلام را در هر حال(مرگ و زندگى) دوست بدارد.»
على عليه السلام وجود ارزشمندى است كه همه ارزشهاى خاكى و افلاكى را در خود گرد آورده است، ارزشهاى على عليه السلام ارزشهايى نيستند كه با امور محسوس و مادى برابر بوده و جايگزين داشته باشند. على عليه السلام انسانى كامل، رهبرى آگاه و وارسته، خيرخواه و خستگىناپذير، جنگجويى دلير، عابدى عاشق، عارفى شيدا، سرپرستى دلسوز، تكيهگاهى مطمئن، پدرى نمونه، همسرى شايسته و نخستين جانشين بىنظير نبوت است. در اين مقال كوتاه، درياى فضايل على عليه السلام نمىگنجد. تنها نمى از يمى و قطرهاى از درياى بيكران فضايل على عليه السلام را به رشته تحرير آوردهايم.
راستى با كدامين واژه مىتوان به توصيف آفتاب نشست؟
اخلاص او آنگاه كه در بحبوحه كارزار، برخاست [تا مبادا ذرهاى شائبه نفسانى در آن باشد] معنا گرفت؛ چون به همراه همسر و فرزندانش، افطار خود را سه شب پياپى به مسكين و يتيم و اسير بخشيد، خودخواهىها رخت بربست و دگرخواهى، معنا و مفهومى تازه يافت؛ آن شب كه ضربه شمشير ابن ملجم بر فرق نازنينش نشست، عفو و گذشت در برابرش به زانو درآمد،
على عليه السلام، اقيانوسى است كه كرانهاش، سراسر هستى را پوشانيده است و خورشيد محبت على عليه السلام، روشناى دلهاى عاشقان و نورافشان پردههاى زمان است.
فضيلتهاى او بىشمار است و كسى را ياراى شمردن همه آنها نيست. آيا اين سخن رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را شنيدهاى كه به على عليه السلام فرمود:
«مقام و منزلت تو نسبت به من، همان مقام و منزلت هارون به موسى است؛ جز اين كه، پيامبرى، پس از من نخواهد آمد.»
اين سخنى بود كه بارها به گوش «سعيد بن مسيب» خورده بود؛ ولى او دوست داشت اين حديث را از «سعد»
بشنود؛ همان كسى كه بى واسطه اين روايت را از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله شنيده و به حافظه تاريخ سپرده بود.
او به مردم رسانده بود كه در آستانه جنگ تبوك، پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله بر آن شد تا خودش فرماندهى لشكر را برعهده بگيرد؛ از اين رو در فكر جانشينى شايسته براى خود در مدينه بود تا با درايت و تدبير، امور مدينه را در نبود ايشان، عهدهدار شود. كسى جز على عليه السلام را شايسته اين مهم نيافت؛ پس به ايشان فرمود:
«على جان! مىخواهم تو را جانشين خود در مدينه قرار دهم تا در نبود من، مركز فرماندهى اسلام، در دستان با اقتدار تو باشد و كسى به آن طمع نكند».
سراسر وجود على عليه السلام، از شوق حضور در جهاد پُر بود و دوست داشت چون همشيه، پيشاپيش سپاه اسلام، بر دشمن زبون بتازد و از ثواب جهاد بهرهمند شود و شايد هم به پوشيدن لباس سرخ شهادت مىانديشيد؛ همان دغدغهاى كه در جنگ احد نيز پس از پذيرش زخمهاى فراوان و نرسيدن به افتخار شهادت، از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله خواسته بود.
كمى به فكر فرو رفت و سپس با شرم و آزرمى فراوان، به آهستگى گفت:
«اى رسول گرامى! آيا مرا به پاسدارى زنان و كودكان مىگماريد؟»
رسول رحمت، لبخندى بر چهره نگران على عليه السلام زد و
آفتاب اين تبسّم، كافى بود تا قلب و روح مولا را گرم و آرام كند؛ سپس فرمود:
«آيا دوست ندارى منزلتت نسبت به من، همانند منزلت هارون به موسى باشد؟ جز اين كه، بعد از من، پيامبرى نخواهد آمد.» (1)
با اين كه اين واقعه را سعيد بارها از اين و آن شنيده بود، اما مىخواست از راوى اصلى آن، يعنى «مسعود» هم اين حديث را بشنود. بارها از دوستش «عامر بن سعد بن ابىوقاص» خواست، هر طور شده، ترتيب ملاقاتى با پدرش را براى او فراهم كند؛ ولى هر بار «عامر»، يا فراموش مىكرد و يا اين كه «سعد» مجال كافى براى پذيرش او نداشت.
سرانجام روزى عامر به سعيد گفت: دوست شفيقم! زمان ديدار فرا رسيد و پدرم سعد امروز تو را به ميهمانى ناهار دعوت كرد.
... پس از پذيرايى، نوبت به پرسش و پاسخ رسيد، سعيد از سعد اجازه خواست و پرسيد:
«اى سعد! آيا خودت اين حديث را از پيامبر گرامى اسلام شنيدهاى؟
اين پرسش، به واكنش ناگهانى سعد انجاميد؛ چون انتظار شنيدن اين پرسش را از سعيد نداشت! او روايت را
1) صحيح مسلم، شرح نووى، ج 15، ص 174؛ صواعق المحرقه، ص 175
آن قدر مسلّم و يقينى مىدانست كه گمان نمىكرد كسى درباره آن ترديد كند. ناراحتى او از اين بود كه هنوز ديرگاهى نگذشته كه اين سخن از لبان مبارك رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بيرون آمده و كسانى كه بى واسطه آن را شنيدهاند هم در قيد حياتند و درباره آن چنين ترديد مىكنند؛ پسفرداها كه شاهدان عينى آن، رخت سفر به عالم ديگر بربندند، چهها كه نخواهند گفت! از به ياد آوردن ناديده انگاشتن روايت از سوى آيندگان، ضربان قلبش تندتر مىزد و گرماى زياد، خون را در رگهاى بدنش كه با شدّت در حال آيند و روند بودند، حس كرد.
دستهاى لرزان خود را با تندى بر دو گوش خود نهاد و گفت:
«اى سعيد! كر شوم اگر اين گوشها، چنين حديثى را نشينده باشد!» عرق شرم بر پيشانى سعيد نشست و از شرمندگى، ديدگانش به پيش پاى سعد خيره شد و غرق در افكار خويش شد ...» (1)
1) صواعق المحرقه، ص 72؛ صحيح مسلم، شرح نووى، ج 15، ص 174
عمرو بن عبدود، سومين رزمآور قريش بود. در بدر، با سپاه اسلام جنگيده و مجروح شده بود و در اثر جراحت، نتوانست در جنگ احد شركت كند؛ ولى در روز خندق، چشم اميد سپاه كفر، به او بود. پيش از همه، با پرچمى مخصوص به ميدان آمد. آتش غرور و نخوت از سراسر وجودش شعله مىكشيد و تو گويى كه زمين را زير پاى خود موم و نرم مىديد! وقتى حسّ نخوت و تكبّرش به اوج رسيد، گردن افراشت، صدايش را در گلو انداخت و با آهنگى خشن فرياد زد: «آيا مردى نيست كه با من رو به رو شود»؟
كسى را ياراى برابرى با او نبود. همه مات و مبهوت بودند و تنها دلى كه هيمنه و هيبت الهى بر آن سايه افكنده بود و عمروبن عبدود را خوار و كوچك مىديد، جوانى دلير و محبوب خدا و رسول صلى الله عليه و آله بود؛ با وقار و سنگين از جاى برخاست و به پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه نبرد خواست! اطرافيان با مشاهده اين همه شجاعت و دليرى، نگاهى از روى تحسين به او انداختند و از اين كه على عليه السلام، غرور به تاراج رفته آنان را به ايشان باز مىگرداند، شادمان بودند؛ ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود:
«اى على! برگرد!»، على عليه السلام با ناراحتى بازگشت؛ امّا از اطاعت كردن فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله هم خشنود بود.
دگر باره عمرو بانگ زد: «آيا در ميان لشكرتان مردى نيست و نمىخواهد به بهشت پرواز كند؟ سكوت، بيابان را فراگرفت و نفسها در سينه حبس شد و جنگاوران از شدت افسردگى، به زمين خيره شدند. كسى را ياراى چشم برداشتن نبود، شرمسار از اين كه چشمشان به ديدگان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بيفتد و ياراى پاسخگويى نداشته باشند.
اين بار هم صداى ريز و درشت قدمها شنيده شد؛ آرام به سوى صدا خيره شدند؛ جوانمرد لشكر اسلام بود؛ على مرتضى! به سوى رسول خدا آمد: «اى رسول خدا! تمام عزّت و غيرت ما را لگدمال كرد؛ اگر رخصت دهيد، پاسخش را بگويم»!
تكرار واقعه و اين بار با تمام علاقهاى كه رسولاللَّه به تك سوار خندق داشت، به او اجازه ميدان داد و گل از گل حيدر شكفت ...
عمرو احساس مىكرد كه كسى جرأت رويارويى با او را ندارد؛ امّا ناگاه ديد تكسوارى به سويش پر مىگشايد.
ناگهان در خود احساسى غريب كرد ...
كمكم سوار به او نزديك و نزديكتر شد، حالا صدايى را به روشنى مىشنيد: «شتاب مكن! بىترديد آمد كسى كه بدون ناتوانى، پاسخ دهنده صداى توست؛ كسى كه داراى آگاهى و بصيرت است و راستى، مايه هر رستگارى است.
من اميدوارم در پى جنازهات، نوحهخوانى برپا شود. ضربه سهمگينى بر تو وارد مىشود كه يادش در هنگامه حوادث، تكان دهنده، باقى ماند!
هنگامى كه رجزخوانى على عليه السلام پايان يافت، عمرو ناباورانه گفت: «تو كه هستى»؟ على عليه السلام فرمود: «منم على!»
پسر كه؟
«پسر عبدمناف، من على بن ابى طالبم و شنيدم كه تو با قريش، پيمانى خدايى بستى كه به يكى از دو چيز كه به سوى آن خوانده شوى، پاسخ مثبت دهى»
عمرو پاسخ داد: آرى! همين گونه است.
على عليه السلام فرمود: «يكى از دو چيزى كه از تو مىخواهم اين است كه تو را به خدا و رسول فرا مىخوانم تا اسلام بياورى».
گفت: «من نيازى به اينها ندارم».
على عليه السلام فرمود: «حال كه چنين است، تو را به جنگ تن به تن دعوت مىكنم»!
عمرو، از اين همه شجاعت و صلابت درشگفت شد.
ناگهان احساسى ناشناخته از ترس، وجودش را فراگرفت.
خواست از رويارويى از او پرهيز كند؛ از اين رو گفت: پسر برادر! [با اين جمله مىخواست حضرت را از نظر سنى تحقير كند] چرا اين پيشنهاد را مىكنى؟ من دوست ندارم تو را بكشم؛ آيا از ميان عموهايت كه از تو بزرگتر باشند،
كسى پيدا نشد؟ برگرد! ناخوش دارم كه خون تو را بريزم.»
امام عليه السلام فرمود: «اما به خدا سوگند! من دوست دارم خون تو را بريزم»!
عمرو از اين سخن بسيار خشمگين شد و چالاك از اسب به زير آمد و اسب را پى كرد! گويا شعلهاى از آتش شده بود! به سوى امام على عليه السلام خيز برداشت و با تمام توان، شمشير را بالاى سر برد. على عليه السلام هم سپر خود را بالا گرفت. شمشير عمرو به سپرى كه از پوست خالص بود، اصابت كرد و سپر را پاره كرد و شمشير، داخل سپر باقى ماند و بخشى از آن، به سر امام عليه السلام اصابت كرد.
در اين حال، امام عليه السلام نيز شمشيرش را با پاهاى عمرو آشنا ساخت؛ عمرو به زمين غلطيد و گرد و غبارى غليظ، فضاى معركه نبرد را فراگرفت؛ به گونهاى كه امتداد نگاه لشكريان بريده شده و ديگر نمىتوانستند چيزى را ببينند، دلها در سينه مىتپيد و هر كدام از سپاهيان، انتظار پيروزى جنگجوى خود را مىكشيدند.
سپاه اسلام شنيده بودند كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود:
«اينك تمام اسلام، در برابر تمامى كفر قرار گرفته است.» از اين رو، دستهاى خويش را به سوى خالق هستى گشوده بودند و پيروزى تمام اسلام را مىطلبيدند.
... كمكم گرد و غبارها فرو نشست، فضا روشن شد و ناگهان با ديدن صلابت سرو دلير اسلام، علىّ مرتضى عليه السلام، صداى تكبير از سپاه اسلام برخاست و با شور و شادمانى،
هر يك از آنها ديگرى را در آغوش گرفت و اشك شوق از ديدگانشان جارى شد؛ احساس كردند عزّت و غرور پايمال شده آنان، به سويشان بازگشته است. از همه گوياتر، سخن رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بود كه فرمود:
«ضربت على عليه السلام در روز خندق، از عبادت جنّ و انس برتر است ...»
آرى! عمرو بن عبدود، با پاهايى قطع شده بر زمين افتاده بود و خون، مانند ناودان از او جارى بود و مردى الهى كه با طمأنينه و وقار به سويش گام برمىداشت و مىخواست او را از زندگى نكبتبارش رهايى بخشد، بر سينهاش نشست؛ اما ناگهان چون برقى جهنده برخاست و در اطراف عمرو قدم مىزد و لبان مباركش به گفتارهايى نامفهوم به ترنّم درآمد ...
سپاهيان، از دو سو مات و مبهوت بودند و با خود مىانديشيدند كه چه اتفاقى افتاده كه على عليه السلام از سينه جنگاورِ جنگاوران دشمن برخاسته و با آرامشى خاص، در اطراف او قدم مىزند ..
لشكر اسلام، با خود مىگفتند: «چرا كارش را تمام نمىكنند»؟ همراهان عمرو مىگفتند: «اى كاش او را واگذارد ...!»
لحظات به كندى و سختى مىگذشت؛ تا اين كه ديگر بار، على عليه السلام بر سينه عمرو نشست و كار او را يكسره كرد و در حالى كه رخسارش، شاداب و درخشنده بود، آرام آرام پيش آمد و در آغوش پيامبر رحمت جاى گرفت.
زره گرانبهاى عمرو كه همچنان بر تنش بود، با تابش خورشيد بر آن، برقى به فضا مىتابانيد؛ به گونهاى كه ديدگان هر بينندهاى را خيره مىكرد، رسم بر آن بود كه در نبرد تن به تن، شمشير و كلاهخود و زره مغلوب، غنيمتى بود براى جنگجوى غالب؛ اما حضرت چنين نكرد و چيزى را از عمرو به غنيمت نگرفت. شگفتى آن گاه شد كه همه آگاه بودند از گرانبهايى و كمنظيرى زره عمرو و هر كسى دلش مىخواست آن را تصاحب كند! ... آنان نمىدانستند كه اين برخورد كريمانه حضرت، مرهمى خواهد شد بر دل ريش ريش خواهرش «عمره»؛ وقتى به بالين برادر رسيد و زره پربها در تن برادر ديد، سرودهاى به صحيفه تاريخ، در عظمت امام عليه السلام افزود كه:
«اگر كشنده عمرو، جز او بود، تا جان در بدن داشتم، گريه مىكردم؛ اما كشنده، كسى است كه نمىتوان از او خرده گرفت و از ديرزمان به شرافت و كرامت مشهور بوده است.» (1)
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 32
فاطمه زهرا عليها السلام، بانوى بانوان دو جهان، عطاى خداوند سبحان، كوثر پر بهاى قرآن، همتاى امير مؤمنان على عليه السلام است كه در بيستم جمادىالثانى سال دوم يا پنجم بعثت، در مكه مكرمه به دنيا آمد. پدرش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و مادرش خديجه كبرا عليها السلام و همسرش على مرتضى عليه السلام است. پسران او، امام حسن مجتبى و امام حسين عليهما السلام و دختران او زينب و امّكلثوم عليهما السلام مىباشند.
زمان شهادت او، سيزدهم جمادىالاولى يا سوم جمادىالثانى سال يازدهم هجرى و آرامگاه او در محل نامعلومى در مدينه است.
وجود مقدس فاطمه عليها السلام محور و مركز آل عباست، او مادر پيشوايان دين است فرزندانى كه مسلمانان و آدميان بر سفره دانش و معرفت و فضايل آنان خوشه بر مىچينند و منبع خير و بركت فراوان در اعصار و ازماناند.
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در حقش مىفرمايد: فاطمه، پاره تن من است. هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است. (1)
1) صحيح بخارى، ج 5، ص 83، ح 232
همسرش امام على عليه السلام نيز از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهاش مىفرمايد: بىگمان، خدا براى خشم تو، خشم مىكند و براى خشنودى تو، خشنود مىشود. (1)او سرور زنان بهشت است و در نزد پدر نيز جايگاهى بس رفيع دارد، حضرت رسول به وى خوشآمد مىگفت و برايش تمام قد برپا مىايستاد، دستش را مىگرفت و مىبوسيد و در جاى خود مىنشانيد. (2)عادت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن بود كه وقتى به مسافرت مىرفتند آخرين شخصى كه با او خداحافظ مىكردند، فاطمه بود در بازگشت نيز نخستين فردى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ديدارش مىشتافت، فاطمه بود. (3)نامها و لقبهاى متعدد او، مانند فاطمه، زهرا، بتول، حورا، صديقه، طاهره، عابده، عالمه غير معلمه، ريحانه، محدّثه، عذرا، امّ ابيها، زهره، تقيه، راكعه و غير آن، هر كدام گوشهاى از فضايل و جلوهاى از شخصيت بىنظير او را مىنماياند به حدى مقام او بالاست كه در روايات، خشم و رضاى او خشم و رضاى خدا به شمار آمده و از مقام شفاعت در قيامت برخوردار است.
او اولين كسى خواهد بود كه وارد بهشت مىگردد.
بهشت مشتاق اوست و به تعبير رسول اكرم صلى الله عليه و آله فاطمه زهرا عليها السلام بوى بهشت مىدهد.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله به هر كس كه براى خواستگارى فاطمه عليها السلام مراجعه مىكرد مىفرمود: من در اين باره منتظر فرمان خداوند هستم. اما هنگامى كه على عليه السلام به همين منظور نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و خواستهاش را مطرح كرد پيامبر صلى الله عليه و آله به وى فرمود:
«جبرئيل پيش از وى نزد آن حضرت آمده و به وى گفته، خداوند تعالى فاطمه را در آسمان به همسرى على عليه السلام درآورده و فرشتگان را بر آن گواه گرفته است.»
تمام اينها براى آن بود كه على عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بهترين انسانها بود و پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه عليها السلام اين نكته را به خوبى مىدانستند و على عليه السلام تنها همسر شايسته فاطمه بود. در اسلام نيز روانيست كه پدر، دخترش را به مردى كه همشأن او نيست، به زنى دهد. در اين باره مىتوان به حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايت شده، استناد جُست، آن حضرت فرموده است: اگر خداوند امير مؤمنان عليه السلام را براى فاطمه نيافريده بود از آدم تا پايينتر از وى همتايى براى فاطمه بر روى زمين وجود نمىداشت (1).
حضرت زهرا عليها السلام در سالهاى پرفراز و نشيب پس از هجرت، در كنار پدر و همسر، مدافع اسلام بود. در جنگهايى كه پيش مىآمد، گاهى در ميدانهاى نبرد، براى امدادگرى، كارهاى خدماتى و مداواى مجروحان حضور مىيافت. در عبادت و نيايش و نماز و روزه و دعا و حالات معنوى مقامى بسيار ارجمند داشت.
از امام حسن عليه السلام منقول است كه: در شب جمعه مادرم را ديدم كه براى عبادت ايستاده بود او همچنان به حالت ركوع و سجود و قيام و قعود بود كه سپيده سرزد، او براى
1) اعيان الشيعه، ج 22، ص 569
مردان و زنان مؤمن دعا مىكرد و يكايك آنها را نام مىبرد من از او پرسيدم: چرا براى خود دعا نمىكنى و براى ديگران دعا مىنمايى؟ فرمود: پسرم! نخست همسايه سپس خانه!
فاطمه زهرا عليها السلام از نظر برخورد شايسته با همسر و زندگى ساده و بىتوقّع در كنار او و همدردى و همراهى با تلخىهاى زندگى، الگوى وفا و صميمت بود. از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه فاطمه عليها السلام وارد شد، فاطمه را ديد كه لباسى از پشم شتر در بر كرده است و به دست خويش آرد مىكند و در همان حال به فرزندش شير مىداد. رسول خدا صلى الله عليه و آله با ديدن اين منظره گريست و فرمود: دخترم تلخى دنيا را به خاطر شيرينى آخرت بچش. فاطمه عليها السلام گفت: خداوند را براى نعمتهايى كه داده مىستايم و به خاطر دادههايش ثنا مىگويم، پس اين آيه نازل شد:
«وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى» (1)
؛ و به زودى خداوند به تو ببخشد تا راضى شوى. (2)
شيخ صدوق هم از على عليه السلام روايت كرده كه فاطمه عليها السلام آنقدر با مشك آب مىآورد كه بند مشك در سينهاش اثر نهاد و آنقدر دستاس مىكرد كه دستش زبْر شد و پينه بست و آنقدر خانه را مىرُفت كه لباسهايش گردآلود مىشد و آنقدر آتش در زير ديگ مىافروخت كه لباسهايش دودآلود و سياه مىگشت. (3)
حضرت فاطمه عليها السلام دل به جلوههاى مادّى زندگى نبسته بود و اهل انفاق، صدقه، ايثار و مواسات بود. لباس عروسى خويش را به نيازمندى كه به دَرِ خانه او آمده بود، بخشيد، درباره ايثار او و شوهر و فرزندانش سوره هل اتى نازل شد كه افطار خودش را به مسكين و يتيم و اسير داده بودند از هرگونه كمك مالى به نيازمندان مضايقه نداشت.
خداگرايى فاطمه عليها السلام در نوع خود بىنظير است.
پيامبر صلى الله عليه و آله از دخترش پرسيد: فاطمه جان! چه حاجتى دارى؟ اكنون فرشته وحى در كنار من است و از سوى خدا پيام آورده است تا هر چه بخواهى تحقق پذيرد، فاطمه پاسخ داد: لذتى كه از خدمت حضرت حق مىبرم، مرا از هر خواهشى بازداشته است. حاجتى جز اين ندارم كه پيوسته ناظر جمال زيبا و والاى خداوند باشم. (1)وقتى آيههاى عذاب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل گرديد، پيامبر و ياران وى گريستند زهرا از گريه پدر آگاه شد، علت را پرسيد. پيامبر، آيههاى عذاب الهى را كه تازه نازل شده بود براى فاطمه تلاوت فرمود: فاطمه از خوف الهى بر زمين افتاد و فرمود: واى، واى بر كسى كه داخل دوزخ مىشود. (2)در زمينه دانشاندوزى آن حضرت آمده كه، آنچه را فرشتگان الهى از اسرار و دانشها براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باز
مىگفتند على عليه السلام مىنوشت و فاطمه گرد مىآورد كه مجموع آنها كتابى به نام «مصحف فاطمه» شد. (1)امام على عليه السلام نيز نقل مىكند: روزى يكى از زنان مدينه به خدمت حضرت زهرا عليها السلام رسيد و مسائل دينى فراوانى از وى پرسيد و پاسخ شنيد در ادامه خجالت كشيد و گفت:
بيش از اين نبايد شما را به زحمت اندازم. حضرت فاطمه فرمود: باز هم بيا و آنچه مىخواهى بپرس، آيا اگر به كسى در مقابل حمل يك بار سنگين به پشت بام، صد هزار دينار طلا مزد بدهند، چنين كارى براى او دشوارى دارد؟ من هر مسألهاى را كه پاسخ مىدهم، بيش از فاصله بين زمين و عرش خداوند، پاداش معنوى دارم، پس سزاوار است كه اين كار بر من دشوار نباشد. (2)فاطمه زهرا عليها السلام با بيان احكام و معارف اسلام، جامعه و به ويژه زنان را نسبت به وظايفشان آشنا مىساخت، فضّه خدمتگزار فاطمه عليها السلام كه از شاگردان و پرورش يافتگان فاطمه زهرا عليها السلام است در مدت بيست سال جز با آيههاى قرآنى سخنى نگفت و هر گاه قصد بيان مطلبى را داشت با آيهاى متناسب از قرآن، منظور خويش را بيان مىكرد. (3)صداقت و درستى، سيره هميشگى حضرت زهرا عليها السلام بود، او در گفتار و رفتارش، صادق واقعى و حقيقى بود و در رتبه بالايى از صدق و صفا قرار داشت، عايشه مىگويد:
هرگز كسى را راستگوتر از فاطمه، جز پدرش پيامبر نديدم. (4)حضرت سخنان بسيار آموزندهاى را به ارمغان نهادهاند
ايشان فرمودهاند: بهترين شما كسى است كه در برخورد با مردم نرم خوتر و مهربانتر باشد و ارزشمندترين مردم كسانى هستند كه با زنانشان مهربان و بخشندهاند. (1)درباره خدمت به مادر فرمود: در خدمت مادر باش، زيرا بهشت زير پاى مادران است. (2)حضرت معيار شيعه بودن را چنين مىشمارد: اگر به آنچه به شما امر مىكنيم، عمل مىكنى و از آنچه شما را برحذر مىداريم، دورى مىكنى، از شيعيان ما هستى وگرنه نيستى. (3)حضرت عبادت خالصانه را توصيه مىنمود و مىفرمود:
كسى كه عبادتهاى خالصانه خود را به سوى خدا فرستد، پروردگار بزرگ، برترين مصلحت او را به سوى او فرو خواهد فرستاد. (4)حضرت زهرا عليها السلام در بزرگداشت مقام على عليه السلام بسيار كوشيد و دائماً براى او احترام قائل بود. پس از ماجراى سقيفه، بعضىها خواستند براى دلجويى، با وى ديدار كنند، آنان درخواست خود را به آگاهى اميرالمؤمنين على عليه السلام رساندند، امام على عليه السلام موضوع را با همسرش در ميان نهاد، فاطمه عليها السلام فرمود: خانه، خانه شماست و من همسر شما هستم، هر آنچه مىخواهيد انجام دهيد. (5)آنچه ميان اين دو را پيوند مىداد، عشق و محبتى بود كه از ايمان هر يك از آنان به ويژگىها و مناقب ديگرى نشأت مىگرفت، فاطمه، على را به عنوان سرور اوصيا و پدر نوههاى پيامبر و برترين مردم پس از آن حضرت و
صاحب مقامى والا و بزرگ در نزد خداوند مىدانست، على عليه السلام نيز از بزرگى و عظمت فاطمه عليها السلام آگاه بود و مىدانست كه او سرور زنان جهان و مادر نوههاى پيامبر است و شفاعتش در بارگاه خداوند مقبول واقع مىشود، به اين دلايل محبت و احترام متقابل بين آنان حاكم بود.
فاطمه زهرا عليها السلام الگويى ممتاز براى زن مسلمان و مقتداى آنان براى رسيدن به قله كمال و فضيلت به حساب مىآيد. پوشش حضرت و دغدغه و نگرانىهاى وى از نمايان شدن ابعاد بدن، حتى پس از رحلت، گوياى اهميت مادر سادات به حريم عفاف و حجاب است.
در احياى ياد شهيدانى چون حضرت حمزه سيدالشهداء كوشا بود و هر دوشنبه با حضور بر سر مزار او در دامنه كوه احد از او ياد مىكرد و يادآور مسأله جهاد و شهادت بود.
پس از رحلت پدر، در پى عدم تحقق وصايت رسولاللَّه، حضرت فاطمه عليها السلام به مسجد رفت و در حضور مهاجران و انصار خطبهاى بلند خواند و در آن سخنرانى كه به «خطبه فدكيه» معروف است، از سران جامعه و عهدشكنى مردم و بىحرمتى به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله انتقاد كرد. دوران تلخ زندگى بعد از پدرش، هفتاد و پنج و بنابر قولى نود و پنج روز طول كشيد و سرانجام اين بانوى بزرگوار در بستر بيمارى افتاد و در هيجده سالگى به پدر بزرگوارش پيوست. از آن سرچشمه فضايل و صداقت به دو نمونه كوتاه از زبان اهل سنت بسنده كردهايم كه در پى مىآيد:
فاطمه عليها السلام سرور زنان بهشت است. (1)كسى است كه به فرموده رسول اكرم صلى الله عليه و آله: «بى گمان خدا براى خشمش خشمگين و براى خشنودىاش، خشنود مىشود.» (2)در سخن و گفتار، كسى شبيهتر از فاطمه عليها السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله نبود؛ به گونهاى كه عايشه، يكى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد:
«وقتى بر حضرت وارد مىشد، پيامبر به وى خوشآمد مىگفت و برايش تمام قد مىايستاد؛ دستش را مىگرفت و مىبوسيد و در جاى خود مىنشاند.» (3)
آنگاه كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى افتاد و نزديك بود روح مباركش به سوى جنان به پرواز درآيد، نزديكان و همسران رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دور او حلقه زده بودند.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله يك يك اطرافيان را از نظر گذرانيد؛ ولى آن را كه مشتاق ديدارش بود، در ميان آنان نيافت. لبان مباركش به آرامى تكان خورد و چيزى را زير لب زمزمه كرد، عايشه همسر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله گوشهايش را به لبان حضرت نزديك كرد و كلمه فاطمه عليها السلام را به روشنى شنيد.
خواست كسى را در پى بانوى عصمت روانه كند؛ ولى انگار اين ارتباط قلبى بين پدر و دختر، كاملًا دو سويه بود؛ ناگهان ديدند نورى در قاب در ظاهر شد؛ وقتى همگى چهره به در برگرداندند، با ديدن فاطمه، زير لب گفتند:
«چقدر زود درخواست پيامبر اجابت شد!»
فاطمه عليها السلام چون پدر را در آن حال ديد، بسيار اندوهگين شد، رسول مهربانى هيچگاه نمىخواست غبار اندوه بر چهره تنها دخترش بنشيند، پس تمام نيروى خود را جمع كرد و لبخندى پدرانه به دختر تقديم كرد؛ نيم خيز شد تا به احترام او برخيزد، ولى فاطمه، پدر را دوباره به بستر استراحت رهنمون شد و در كنارش نشست.
حاضران، به حركتهاى اين مرواريد آفرينش خيره مانده بودند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دست به گردن زهرا عليها السلام انداخت؛ گوشهاى او را به خود نزديك كرد. حالا ديگر فضاى خانه را سكوتى سنگين فراگرفت. تنها صدايى كه به گوش مىرسيد، نجوايى بود كه ميان پدر و دختر ردّ و بدل مىشد. لحظه به لحظه، هالهاى از غم و اضطراب، بر چهره دختر مىنشست و ناگهان صداى گريه زهرا عليها السلام، فضا را پر كرد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا اشك و اندوه فاطمه عليها السلام را ديد، سر فاطمه عليها السلام را به سوى خود كشيد و سخنانى را به آرامى در گوشش زمزمه كرد؛ اين بار، برق شادمانى بر ديدگان او نشست و گل لبخند بر لبانش شكوفا شد. عايشه، به فاطمه نزديك شد و از او پرسيد: اين چه رازى است ميان پدر و
دختر كه گاهى تو را شادمان و زمانى غمگين مىبينم؟
فاطمه عليها السلام گفت: اى عايشه! اين رازى بود ميان من و پدرم؛ چگونه مىتوانم صندوقچه اسرار دلم را به روى ديگران بگشايم و رازگشايى كنم!؟
عايشه ديگر اصرار نكرد، تا اين كه دوران اندوه مسلمانان فرا رسيد و رسولِ مهربانى با دنياى فانى وداع كرد و پرنده روحش به سوى عالم بالا پر كشيد.
عايشه همچنان در پى كشف آن راز بود؛ زمان را مناسب پرسشى دوباره يافت. نزد فاطمه عليها السلام شتافت و گفت: اى بانو! كنجكاوىام همچنان باقى است، مىخواهم بدانم در آن واپسين ديدار، رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به شما چه فرمود كه لحظهاى اندوهگين و لحظه ديگر شادمان شدى؟
فاطمه عليها السلام فرمود: اى عايشه! اينك دليل گريه و خندهام را براى تو بازمىگويم. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بار نخست به من خبر داد كه جبرئيل هر سال، يك بار قرآن را يك جا بر من نازل مىكرد؛ ولى امسال دو بار نازل كرد و اين، نشانه نزديكى رحلت من است، سپس فرمود: دخترم! از خدا بترس و شكيبا باش؛ من براى تو بهترين سرمشق هستم. اينجا بود كه ديگر نتوانستم تاب بياورم و صداى گريهام بلند شد؛ ولى هنگامى كه پدر، بى قرارىام را ديد، دوباره با من نجوا كرد و فرمود:
اى فاطمه! بى ترديد تو نخستين كس از خاندانم هستى كه به من ملحق مىشوى؛ از اين رو، با تمام وجودم خنديدم؛ چون جدايى از پدر، آن هم به مدت طولانى، به
سبب دوستى و محبّتى كه ميان من و پدر بود، اينك در فراق پدر، چون شمعى شدهام كه لحظه به لحظه دارم آب مىشوم. تو مىبينى كه چگونه ايّام مىگذرانم. (1)عايشه نگاهى به فاطمه كرد. ديگر از شادابى و طراوت پيشين، خبرى نبود. بسيار ضعيف و رنگ پريده شده بود و لحظه به لحظه از دنيا و دشوارىهاى آن فاصله مىگرفت و گام به گام به پدر نزديك مىشد. عايشه با خود مىانديشيد ...
آخر فاطمه مادرى است جوان و فرزندانى كوچك و خُردسال در خانه دارد، آنان چگونه خواهند توانست رنج بى مادرى را تاب بياورند؟!
1) صحيح بخارى، ج 7، باب 663، ص 411، ح 1158
فرشتگان هم به عروسى فاطمه عليها السلام دعوت شده بودند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و گروهى از فرشتگان آسمان، فاطمه را بدرقه مىكردند و به خانه على عليه السلام مىبردند.
ابن عباس گفته است: «در شبى كه فاطمه عليها السلام را به خانه على عليه السلام مىبردند، پيامبر صلى الله عليه و آله، پيشاپيش فاطمه راه مىرفت و جبرئيل از سمت راست، ميكائيل از سمت چپ دختر پيامبر و هفتاد هزار ملك در پى آن بانوى بزرگ در حركت بودند؛ در حالى كه فرشتگان آسمانى تا سپيده دم، به تسبيح و تقديس خدا پرداختند.» (1)به اين ترتيب، جشن عروسى على و فاطمه عليهما السلام، به بهترين شكل انجام شد و مردم از سفره با بركت و طعام پاكيزهاى كه به اين مناسبت، به دست مبارك پيامبر آماده شده بود، بهرهمند شدند.
جابر در وصف اين جشن مىگويد: «من در مراسم عروسى و وليمه على و فاطمه حضور داشتم و هيچ وليمهاى را پاكيزهتر از آن نديدم.» (2)اما آنچه در اين مراسم جشن، بيش از همه ماندگار مانده، پيراهنْبخشى حضرت فاطمه عليها السلام در شب عروسى است.
مىدانيم كه انسان دوستى و كمك به افراد بىبضاعت، در همه دنيا رايج است و هر كسى به اندازه همت خود، به نيازمند و مستمند كمك مىكند؛ ولى عمل گروهى در اين باره چنان چشمگير است كه حافظه تاريخ، هيچگاه نمىتواند آنها را از ياد ببرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در شب عروسى، براى حضرت فاطمه عليها السلام، پيراهن نو و جديدى تهيه كرد. در اين هنگام، نيازمندى درب خانه را به صدا درآورد و با صداى حزينى گفت:
«از خانه رسول خدا، جامهاى كهنه مىخواهم!»
حضرت فاطمه عليها السلام از جا برخاست تا درخواست نيازمند را پاسخ دهد. در انديشه بود كه امشب، شب عروسى است و همه انتظار دارند عروس را با جامهاى نو ببينند و اين حق اوست كه آراسته باشد؛ ولى از سوى ديگر، تربيت قرآنى در تار و پود او نقش بسته بود و آيهاى از قرآن پيش چشمان او ظاهر مىشد كه:
«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» (1)
؛ هرگز به حقيقت نيكوكارى نمىرسيد مگر اين كه از آنچه دوست مىداريد، در راه خدا انفاق كنيد.
ديگر، هنگام تصميمگيرى بود و تنها انسانهاى وارسته از دنيا مىتوانند راه دوم را برگزينند؛ فاطمه نيز كه حوريهاى است بهشتى، تعلق به دنيا ندارد؛ از اين رو، به
1) آل عمران: 92
تندى از جا برخاست و بهترين تصميم را گرفت. حضرت فاطمه عليها السلام در برابر بُهت همگان، جامه نو را با كمال ميل و رغبت به نيازمند بخشيد.
خدا و فرشتگان، شاهد اين همه ايثار و فداكارى بودند.
پس جبرئيل امين، به پاس اين گذشت فاطمه عليها السلام، نزد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آمد و گفت: «يا رسول اللَّه! پروردگارت سلام مىرساند و به من فرمان داده تا بهترين سلامها و تهنيتها را به فاطمه عليها السلام برسانم.»
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل! اين چيست كه در دستان شماست؟
جبرئيل امين عرض كرد: «يا رسولاللَّه! خداى مهربان براى فاطمه عليها السلام، جامهاى از ديباى سبز از جامههاى بهشتى فرستاده است.» (1)اشك شادى از ديدگان همه سرازير شد و محبوبه خداوند از اين كه عملش مقبول خداوند كريم قرار گرفته، بسيار شادمان شد. او نيك مىدانست هر كردار خالصى كه براى رضاى خدا انجام شود، افزون بر اجر بىپايان آن، هيچگاه از بين نخواهد رفت ...
1) نزهةالمجالس، ج 2، ص 226
پيشواى دوم جهان تشيع كه نخستين ميوه پيوند فرخنده على عليه السلام با دختر گرامى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود، در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت، در شهر مدينه ديده به جهان گشود.
حسن بن على عليه السلام بيشتر از هفت سال نداشت كه پيامبر اسلام، بدرود حيات گفت.
پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله تقريباً سى سال در كنار پدرش امير مؤمنان عليه السلام زيست و پس از شهادت على عليه السلام در سال 40 هجرى، ده سال پيشوايى امت را برعهده داشت و در سال 50 هجرى، با توطئه معاويه، بر اثر مسموميت، در سن 47 سالگى به شهادت رسيد و در قبرستان بقيع مدفون شد.
تنها هشت بهار از عمر حسن عليه السلام مىگذشت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ملكوت اعلى پر كشيد. اين حادثه جانگداز در قلب امام حسن عليه السلام تأثير بسيارى گذاشت. چه بسيار صحابه كه سخن پيامبر اكرم را شنيده بودند كه مىفرمود:
حسن و حسين سرور جوانان بهشتاند يا هر كه حسن و حسين را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان
دشمنى ورزد با من دشمنى كرده است.
ابوذر غفارى نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله حسن بن على عليهما السلام را مىبوسيد و مىفرمود: هر كه حسن و حسين و ذريه آنان را از روى اخلاص دوست بدارد آتش چهرهاش را نسوزاند اگرچه گناهانش به شماره ريگهاى انباشته باشد، مگر گناهى كه سبب سلب ايمان او گردد. (1)پيامبر در سخنى ديگر فرمود: هر كه حسن و حسين را دوست بدارد من او را دوست مىدارم و هر كس را كه من دوست بدارم خداى هم او را دوست مىدارد و هر كه را خداوند دوست بدارد او را به بهشت مىبرد و هر كه حسن و حسين را دشمن دارد من نيز او را دشمن دارم و هر كس را كه من دشمن بدارم خداى هم او را دشمن مىدارد و هر كه را خداوند دشمن بدارد او را به آتش مىبرد. (2)بنابراين جا داشت كه حضرت از فقدان چنين پشتيبانى، در اندوه و ماتم فرو رود. حضرت حدود 30 سال پس از درگذشت پيامبر اكرم در كنار پدر بود. پيشواى دوم از نظر علم و تقوا و زهد و عبادت مقامى برگزيده داشت و در دستگيرى از بيچارگان نيز زبانزد عام و خاص بود، وجود گرامى آن حضرت آرامبخش دلهاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهيدستان و نقطه اميد درماندگان بود. هيچ فقيرى از دَرِ خانه آن حضرت دست خالى بر نمىگشت، هيچ آزرده دلى، شرح پريشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمىكرد، جز آنكه مرهمى بر دل داغدار و رنجور او نهاده
مىشد، گاه پيش از آن كه مستمندى اظهار نياز كند و عرق شرم بريزد احتياج او را برطرف مىساخت و اجازه نمىداد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد. سيوطى درباره او مىگويد: حسن بن على داراى امتيازات اخلاقى و فضايل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى و بخشنده و مورد ستايش مردم بود. (1)امام حسن مجتبى عليه السلام تمامى توان خويش را در راه انجام امور نيك و خداپسندانه، به كار مىگرفت. حضرت در طول عمر خود دوبار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد. (2)امام حسن عليه السلام به شهادت تاريخ بسيار شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بيمى در وجود او راه نداشت.
امام مجتبى عليه السلام در جنگ جمل، در ركاب پدر خود اميرمؤمنان عليه السلام، در خط مقدم جبهه مىجنگيد و از ياران دلاور و شجاع على عليه السلام سبقت مىگرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مىكرد. (3)در جنگ صفين در بسيج عمومى نيروها و گسيل داشتن ارتش اميرمؤمنان عليه السلام براى جنگ با سپاه معاويه، نقش مهمى به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهيّج خويش مردم كوفه را به جهاد در ركاب اميرمؤمنان عليه السلام و
سركوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت مىنمود. (1)امام حسن مجتبى عليه السلام هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمىداد. مناظرات و احتجاجهاى مهيّج و كوبنده حضرت مجتبى عليه السلام با معاويه و طرفداران او نظير: عمرو عاص، عتبة بن ابى سفيان، وليد بن عُقبه، مغيرة بن شعبه و مروان حكم نشانگر اين مدعاست. بايد دانست كه حضرت مجتبى عليه السلام پيشقدم براى انجام صلح نشد، بلكه در واقع صلح تحميلى را پذيرفت. هر كس ديگر هم اگر جاى حضرت و در شرايط او قرار مىگرفت، چارهاى جز قبول صلح نداشت، زيرا هم اوضاع و شرايط خارجى كشور اسلامى و هم وضع داخلى عراق و وضعيت نيروهاى كمك كننده به حضرت، هيچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. خود حضرت مىفرمود: اگر يارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مىكردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نمىكردم، زيرا خلافت، بر بنى اميه حرام است. (2)حسين بن على عليه السلام در واقع، برنامه برادر ارجمند خود را ادامه داد، زيرا حضرت مجتبى عليه السلام با كمال شهامت، خردهگيرىهاى كوتهفكران و عناصر افراطى را تحمل كرد و با امضاى قرارداد صلح كه ناشى از شناخت واقعيتهاى زمان بود، به تدريج زمينه انقلاب را فراهم ساخت و افكار عمومى را آماده نمود، آنگاه كه زمينه كاملًا آماده شد، حسين بن على عليه السلام ابتكار عمل
را در تهاجم به كانون فساد در دست گرفت.
امام مجتبى عليه السلام از ويژگىهاى والاى اخلاقى بهرهمند بود. عابد و زاهد بود. هرگاه خداى را ياد مىكرد، مىگريست و اگر در حضورش از قبر سخن مىرفت اشك مىريخت. وقتى از بهشت و دوزخ سخن مىگفت چون بىگناهان مضطرب مىشد و از خدا خواستار بهشت مىشد و از آتش بدو پناه مىبرد.
هنگامى كه وضو مىساخت چهرهاش زرد مىشد و زانوانش به لرزه مىافتاد و چون براى نماز برمىخاست، زردى رخسار و لرزش زانوانش بيشتر مىشد.
حضرت با ابهت و دوست داشتنى بود، هيچ كس او را نديد، جز آن كه تحت تأثير شخصيت وى واقع مىشد و هيچكس با او همنشين نشد جز آنكه محبت وى را بر دل گرفت، در نزد تمام مردم محبوب بود و دور و نزديك به وى احترام مىگذاشتند. يكى از مظاهر عمومى محبوبيت حضرت، آن بود كه بر در سرايش، در مدينه، فرشى برايش مىگستردند و آن حضرت در همانجا مىنشست و نيازهاى مردم را برآورده مىساخت و مشكلاتشان را حل مىكرد.
هر كس كه از آنجا مىگذشت اندكى درنگ مىكرد تا سخن آن حضرت را بشنود و چهرهاش را ببيند و ياد سيماى رسول گرامى اسلام در ذهنش جان گيرد. مردم بسيارى گرداگرد امام عليه السلام را مىگرفتند و راه عبور سوارگان گرفته مىشد و چون امام از اين امر آگاه مىشد برمىخاست تا مبادا راه ديگران را بند آورد.
هيچ كسى پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله مانند حسن بن على عليه السلام بر قله شرافت دست نسود. چون آن حضرت به عزم گزاردن حج با پاى پياده راهى مكه مىشد، وقتى مردم وى را مىديدند از مركبهاى خود فرود مىآمدند و در كنار آن حضرت راه مىرفتند و تا وقتى وى راه خود را از آنان جدا نمىكرد بر مركبهاى خود سوار نمىشدند.
صفت حلم از بارزترين ويژگىهاى امام حسن عليه السلام بود و در اين خصلت بسيار به پيامبر صلى الله عليه و آله شباهت داشت.
آن حضرت در دوران خلافت و امامت خود طوفانهاى سياسى و اجتماعى بسيار سهمناكى را تحمل كرد كه اگر اين طوفانها بر كوهى اصابت مىكردند آن را از جاى مىكندند. آن حضرت در آن شرايط دشوار و حساس، مسؤوليتى سنگين بر دوش داشت و با بردبارى و صبر توانست از عهده تحمل آن برآيد، تا آنجا كه مروان، بدترين دشمنان وى، درباره حلم و بردبارى آن حضرت گفت: حلم او چنان بود كه كوهها با وى برابرى مىكرد.
حضرتش مىفرمود: اگر دنيا مرا ناخشنود كند شكيبايى پيشه مىكنم و هر بلاى ناپايدارى لاجرم پايان مىيابد و اگر دنيا مرا خشنود سازد من به شادمانى او خوشحال نمىشوم، زيرا هر سرور ناپايدارى، حقير و اندك است.
از فضايل اخلاقى حضرت، سخنورى و ميهماننوازى ايشان را فرا راه دوستدارانش نهادهايم، باشد كه رهروى شايسته و رهپويى وارسته براى آن امام همام باشيم.
به رسول خدا صلى الله عليه و آله شباهت زيادى داشت. به شبزندهدارى، اهتمامى فراوان مىورزيد. هرگاه وضو مىگرفت، همه بدنش از ترس خدا مىلرزيد .. از كودكى، به شدت مورد علاقه پيغمبر خدا بود؛ به گونهاى كه «بُراء بن عازب» مىگويد:
«پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه حسن بن على عليهما السلام بر دوشش سوار بود و آن حضرت مىفرمود: بارالها! من به حقيقت او را دوست دارم پس تو هم دوستش بدار» (1)رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نه تنها خود، به اين كودك عشق مىورزيد، بلكه همانطور كه از ابوهريره رسيده است، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره اين دو گل خوشبوى فاطمى مىگفت:
«هر كس حسن و حسين را به حقيقت دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كسى كه آنان را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.» (2)
يكى از ويژگىهاى برجسته امام مجتبى عليه السلام، قدرت سخنورى بود. او از زمان كودكى نيز در نكتهسنجى و
سخنورى بسيار ممتاز بود، دوست و دشمن، به اين امر اعتراف داشتند، به گونهاى كه دشمن سرسخت ايشان يعنى معاويه مىگويد:
«حسن تنها كسى است كه وقتى سخن مىگفت، آرزو مىكردم گفتارش را ادامه دهد. من درباره هيچ كس چنين احساسى نداشتهام و هرگز كلام تندى از او نشنيدم» (1)
البته اين باور معاويه، زمانى به دست آمد كه گروهى به او گفتند: «حسن بن على در سخنرانى توانا نيست؛ او را وادار كن براى مردم سخن بگويد تا كاستىهاى او بر مردم روشن شود.»
حضرت بالاى منبر رفت و پس از سپاس خداوند فرمود:
«اى مردم! هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد، بداند من حسن فرزند على بن ابىطالب و فرزند فاطمه دختر رسولخدا هستم. من زاده بهترين آفريده خدايم. منم فرزند رسول خدا؛ آن كه دارنده همه نيكىها و معجزهها و راهنمايىها بود. من فرزند امير مؤمنانم؛ من آنم كه حقّم را گرفتند. من و برادرم حسين عليه السلام، مهتر جوانان بهشتيم، من فرزند ركن و مقامم، من پور مكّه و منايم، من سپهر مشعر و عرفاتم»
سخن شيواى حضرت همچنان ادامه داشت؛ تا آنجا
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 158
كه معاويه ترسيد سخن او در دل مردم بنشيند؛ از همين رو، سخن او را قطع كرد و سبكسرانه پرسيد:
«ابامحمد! اين سخن را فروگذار و درباره رطب سخن بگو!»
امام با بزرگوارى تمام فرمود: «باد آن را مىروياند؛ گرما مىرساند و سرما خوشطعمش مىكند.»
امام دوباره سخن آغازين خود را ادامه داد:
«من فرزند كسى هستم كه دعايش مستجاب بود، من فرزند شفاعت كننده مطاع هستم و ...»
به اينجا كه رسيد، معاويه بار ديگر به تكاپو افتاد و اين بار با تندى، سخن زيباى امام را بريد. (1)معاويه از اين كه به امام حسن مجتبى عليه السلام اجازه سخن گفتن داده بود، بسيار پشيمان بود. يكى از نزديكان معاويه به او گفت: «كاش در اين مورد با من مشورت مىكردى تا واقعهاى را كه در زمان كودكىاش اتفاق افتاده، برايت مىگفتم؛ آن وقت از اين كار منصرف مىشدى!
معاويه گفت: «چه واقعهاى را از حسن بن على ديدهاى؟»
آن مرد گفت: «نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود. امام حسن عليه السلام كه هفت سال بيشتر نداشت، به مسجد آمد و ديد كه ابوبكر، بالاى مبنر
1) تاريخ يعقوبى، ج 43، ص 353
پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته است و سخنرانى مىكند.
امام حسن عليه السلام با همان لحن كودكانهاش، جملهاى كوتاه و پرمعنا گفت كه همگان را به شگفتى واداشت. با صداى رسايى گفت: «پايين بيا! از منبر پدرم پايين بيا و بالاى منبر پدر خودت برو»!
خليفه اول، غافلگير شد و با شرمسارى گفت: «راست مىگويى، به خدا كه اين منبر پدر توست؛ نه منبر پدر من.» (1)و اينگونه بود كه معاويه با ديدن چند سخنرانى و مناظره از امام حسن عليه السلام، به سخنورىِ ايشان معترف بود و كسى كه گفتار امام را در ميانه سخن قطع مىكرد، دوست داشت كه شنونده كلام امام باشد.
1) صواعق المحرقه، ص 105
امام مجتبى عليه السلام مانند جدّش رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، بى هيچ تكبرى، روى زمين مىنشست و با تهىدستان همسفره مىشد. آنها را به منزلش فرا مىخواند و از آنان پذيرايى مىكرد و به آنان پوشاك هديه مىداد. گاه، از كسانى پذيرايى مىكرد كه حتى آنان را نمىشناخت.
در سفرى، امام حسن عليه السلام به همراه امام حسين عليه السلام و عبداللَّهبن جعفر به حج مىرفتند. شترى كه بار آذوقه بر آن بود، گم شد. و آنها در ميانه راه، گرسنه و تشنه ماندند.
در اين هنگام، خيمهاى را ديدند كه در آن، پيرزنى تنها زندگى مىكرد. از او آب و غذا خواستند؛ پيرزن هم به رسم مهربانى و ميهماننوازى، تنها گوسفندى را كه داشت، دوشيد و به ميهمانان گفت: «براى غذا، آن را ذبح كنيد تا برايتان غذايى آماده كنم.»
همسفران، با كمك هم گوسفند را ذبح كردند و پيرزن نيز غذايى برايشان فراهم كرد. آنان پس از صرف غذا، از او سپاسگزارى كردند و گفتند:
«ما افرادى از قريش هستيم كه به حج مىرويم؛ اگر به مدينه آمدى، نزد ما بيا تا ميهماننوازىات را جبران كنيم.»
سپس از زن خداحافظى كردند و به راه خويش ادامه
دادند. شب هنگام، شوهر زن به خيمهاش آمد و او داستان ميهمانى را برايش بازگفت. مرد خشمگين شد و گفت:
«چگونه در اين برهوت، تنها گوسفندى كه همه دارايى ما بود را براى كسانى كه نمىشناختى كشتى؟»
مدتى گذشت؛ تا اين كه باديهنشينان، از روى فقر و خشكسالى، به مدينه آمدند. از جمله آنها، همين خانواده فقير نيز بودند. روزى امام حسن عليه السلام از كوچهاى مىگذشت، ناگاه ديدگانش به سيمايى آشنا افتاد؛ رو به او كرد و گفت: اى مادر! آيا مرا مىشناسى؟ پيرزن گفت: نه! امام عليه السلام فرمود: من همان كسى هستم كه مدتها پيش، همراه دو نفر در خيمهات ميهمان شديم و تو، بزرگوارانه، همه دارايىات را به ما بخشيدى؛ نامم حسن بن على است.
برق خوشحالى در چشمان پيرزن درخشيد و از اين كه در شهرى غريب، آشنايى ديرين و كريم را يافته، خدا را سپاس گفت. او نيك مىدانست كه خداوند، پاداش محسنين را به آنان خواهد داد. رو به همسرش كرد و گفت: اى مرد! اين است اجر نيكوكاران. مرد نيز آن خاطره تلخ را از نظر گذراند و با شرمسارى، به افقهاى دور خيره ماند.
پيرزن، رو به امام عليه السلام كرد و گفت: اى فرزند فاطمه! پدر و مادرم فداى تو باد! آن گاه امام با مهربانى، آنان را به منزل برد. با خود مىانديشيد كه آنان همه دارايى خود را به ما بخشيدند؛ ما بايد چگونه با آنان رو به رو شويم؟ اگر
همه دارايى خود را به آنان ببخشيم، شايسته آنان خواهد بود. پس از ميهماننوازى، امام رو به آنان كرد و گفت: به پاس ايثار و گذشتتان، از ما چه مىخواهيد؟
پيرزن و همسرش نگاهى معنادار به هم انداختند؛ ولى در برابر كرامت امام، لب از لب نمىگشودند و چيزى نمىخواستند!
امام عليه السلام بخشش را به اوج رسانيد و هزار گوسفند و هزار دينار طلا به آنان بخشيد.
پيرزن و همسرش، از شادى در پوست خود نمىگنجيدند؛ آنان روزهايى را مىديدند كه ديگر از تنگدستى ديروز اثرى نبود. هر دو بر آن شدند چون گذشته، كريمانه زندگى كنند.
امام عليه السلام بر اين مقدار بسنده نكرد و آنان را نزد برادرش امام حسين عليه السلام فرستاد. امام هم به نيكى از آنها پذيرايى كرد و به همان اندازه كه برادر بزرگوارش به آنان بخشيده بود، هديه كرد. اما هنوز ميهمان سوم نيز در انتظار بود.
درهاى خير و بركت، به سوى اين خانواده باگذشت، گشوده شده بود. امام حسين عليه السلام، شخصى را خواست و اين ميهمانان عزيز را نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد و عبداللَّه نيز به پيروى از پيشوايان خود، همان مقدار به پيرزن بخشيد. (1)
1) فصول المهمة، فى معرفة الائمة، ج 2، ص 709؛، علّموا اولادكم محبة آل بيت النبى صلى الله عليه و آله، ص 12؛ مطالب السؤول فى مناقب آلالرسول، ص 345
اين امام معصوم، در سوم شعبان سال چهارم هجرى، در شهر مدينه به دنيا آمد. او دومين ثمره پيوند فرخنده على عليه السلام و حضرت فاطمه عليها السلام، دختر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود.
شش سال در كنار جدّ بزرگوار خود و سى سال در كنار پدرش امير مؤمنان على عليه السلام زندگى كرد و در حوادث مهم دوران خلافت ايشان، به صورت فعال شركت داشت.
آن گاه، در كنار برادر خود حسن بن على عليه السلام در صحنه سياسى و اجتماعى و پس از شهادت امام حسن عليه السلام در سال 50 هجرى، به مدت ده سال در اوج قدرت معاوية بن ابى سفيان، بارها با وى پنجه درافكند و پس از مرگ وى، در برابر حكومت پسرش يزيد قيام كرد و در محرم سال 61 هجرى، در سرزمين كربلا به شهادت رسيد.
سحرگاه روز سوم شعبان از سال سوم هجرت، از درخشانترين روزهاى تاريخ است، چرا كه نورى پاك منزلگاه رسالت را منوّر ساخت. به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده شد كه فاطمه عليها السلام پسرى زاده است، حالتى آميخته از سرور و اندوه آن حضرت را فراگرفت.
رسول اللَّه به افقهاى دور نظر دوخته است گاهى شامان است و زمانى حزن و اندوه در دلش راه مىيابد و قطرات اشك بر گونههايش مىلغزد. اسماء خدمتكار اهلبيت مىگويد، از آن حضرت پرسيدم: پدر و مادرم به فدايت چرا گريانى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بر اين فرزندم مىگريم!
گفتم: او همين ساعت به دنيا آمد، اى رسول خدا!
فرمود: مردمان سركش پس از من او را خواهند كشت، خداوند آنان را از شفاعت من بىبهره كند.
جشن شادمانى، همراه با حزن خاندان وحى، با نجواى كروبيان، حال و هوايى ديگر مىيابد. جبرييل امين پيش مىآيد و مىگويد: اى محمد! خداوند تو را سلام مىرساند و مىفرمايد: على براى تو به منزله هارون است براى موسى، جز آن كه پيامبرى پس از تو نيست، پس اين فرزندت را به نام پسر هارون بخوان. پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
فرزند هارون چه نام داشت؟ جبرييل پاسخ مىدهد: شبير.
پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اما زبان من عربى است. پس پيامبر صلى الله عليه و آله وى را «حسين» مىنامد.
از آن ميان، فطرس نيز فرصت را مغتنم شمرده و پيش مىآيد، او فرشتهاى است شكسته بال كه به كمك ديگر فرشتگان ميهمان اين ضيافت نورانى شده است. فطرس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به او متوسل شد. آن حضرت صلى الله عليه و آله به گهواره حسين اشاره كرد، حسين در ميان گهواره آرميده
بود، فطرس به طرف گهواره رفت و بالهاى شكستهاش را به كنارههاى آن ماليد، پس خداوند به خاطر حسين عليه السلام سلامت بالهاى فطرس را بدو باز گردانيد.
جشن پايان مىيابد و پيامبر صلى الله عليه و آله اين كودك شيرخوار را در آغوش مىگيرد، در يك گوشش اقامه و در گوش ديگرش اذان مىگويد. پس از دو هفته دو گوسفند براى او عقيقه مىكند و هم وزن موهاى سرش صدقه مىدهد.
سپس آنان شاهد رشد و نمو اين دُردانه در دامان اهل بيت عليهم السلام و در كنار برادرش حسن عليه السلام بودند. لؤلؤ و مرجانى كه خداوند در حقشان مىفرمايد:
«دو دريا را [به گونهاى] روان كرد [كه] با هم برخورد كنند.* ميان آن دو، حدّ فاصلى است كه به هم تجاوز نمىكنند.* پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد؟* از هر دو [دريا] مرواريد و مرجان برآيد.» (1)
مقصود از دو دريا، يكى درياى نبوت و ديگرى درياى وصايت و امامت است و گوهر تابناك آن دو، حسن و حسين عليهما السلام هستند.
در همين ايام رسول اللَّه دربارهاش فرمود: «حسين از من و من از حسينم.»
آن حضرت حسين عليه السلام را در بين مردم، روى دست بلند مىكرد و خطاب به آنان مىفرمود: «اى مردم اين حسين پسر على است او را بشناسيد. سوگند به كسى كه جانم در
1) الرحمن: 22- 19
دست اوست، او بهشتى و دوستدارانش نيز با او همراهند.»
گاه او را در دامان خود مىنشانيد و مىفرمود: «خداوندا من حسين را دوست دارم تو هم او را دوست بدار». و بدين سان حسين بن على عليه السلام مدت شش سال از دوران كودكى خود را در زمان جدّ بزرگوارش سپرى كرد.
پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، نقشه شوم قتل اميرمؤمنان عليه السلام به اجرا درآمد و با شهادت حضرت، مسؤوليتهاى خطير امت برعهده امام حسن عليه السلام نهاده شد و امام حسين عليه السلام نيز در كنار برادر به جهاد مقدس خويش در اداى امانت حق و مسؤوليتهاى اجتماعى و سياسى ادامه مىداد.
پس از شهادت امام حسن عليه السلام سكان هدايت به دست امام حسين عليه السلام افتاد و اين در شرايطى بود كه شديدترين سختگيرىها درباره شيعيان، توسط معاويه اعمال مىشد.
معاويه به واليان خود در چهارگوشه كشور نوشته بود: در كار كسانى كه با دليل، دوستى آنان به على و خاندانش ثابت مىشود دقت روا داريد و آنان را از امور ديوانى بركنار كنيد و سهميه آنان را از بيت المال قطع كنيد و شهادت و گواهى هيچيك از شيعيان على و خاندانش را نپذيريد.
اين برخوردها، امام را بسيار متأثر مىساخت. معاويه از راه مسموم ساختن آب يا خوراك مخالفان، آنان را از صحنه مبارزه بيرون مىراند. او حتى حجر بن عدى و يارانش را به شام فراخواند و آنان را به جرم پيروى از على عليه السلام به خاك و خون كشانيد. شهادت حجر در محافل سياسى لرزهاى بسيار بزرگ پديد آورد و پيامدهايى را به
دنبال داشت. معاويه، زياد بن ابيه را بر كوفه و بصره مسلط ساخت تا آنان را آرام كند و زياد با ايجاد قتل و خونريزى، كنترل كوفه و بصره را به دست گرفت. در چنين شرايطى بود كه امام حسين عليه السلام سكوت را جايز ندانست و با جمع كردن شيعيان و تابعان از آنان خواست ايشان را براى احقاق حق يارى كنند. اوج مخالفت امام در تصاحب كاروانى بود كه از سوى والى يمن هدايايى براى دمشق مىبرد. حضرت پس از مصادره كاروان، نامهاى به معاويه نوشت كه چشمانش را خيره و عقلش را مدهوش ساخت.
اين نامه چنين بود:
«از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان. اما بعد، كاروانى از يمن از طرف ما مىگذشت. اين كاروان حامل اموال و پارچههايى بود تا بدانها خزاين دمشق را پر كند و سپس آن را به فرزندان پدرت باز گرداند، من بدين اموال نيازمند بودم و آنها را تصاحب كردم.»
معاويه ديد امام عليه السلام نام خود و پدرش را بر او مقدم ساخته و او را با لقب اميرمؤمنان نخوانده و اين نشان مىداد نويسنده نامه خود را از اطاعت حكومت ناحق برى دانسته است.
در نامه نگارىهاى بعدى بين آن دو، امام عليه السلام او را شماتت كرده و كشنده حجر بن عدى كندى و ياران نمازگزار و خداپرست او دانسته و همچنين او را كشنده عمرو بن حمق، صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله دانست و تا
توانست تازيانه عذاب كلامى خود را بر معاويه و اقمار او فرود آورد. و بدين سان صداى حضرت بسيار رسا و رعدآسا بر پيكره حكومت اموى فرود مىآمد و بر ضد جنايتها و گناهان حكّام در جامعه انتقاد مىكرد، حتّى نسبت به شرابخوارى يزيد در دوره پدرش معاويه نيز اعتراض مىنمود و در مورد تلاش معاويه براى جانشينى يزيد هم برخوردى اعتراضآميز داشت.
بعدها هم كه يزيد خليفه شد، حضرت زيربار خلافت او نرفت. معاويه مرد و يزيد به واليانش طى نامهاى دستور داد كه براى او از مردم بيعت گيرند. نامه او به مدينه رسيد، در پى اين دستور، حاكم مدينه از حسين بن على خواستار بيعت با يزيد شد، امّا همانطور كه انتظار مىرفت آن حضرت از بيعت با يزيد خوددارى كرد و خانواده و يارانش را جمع كرده و براى علنى كردن قيام و انقلابش به سوى مكه رهسپار شد. هدف حضرت از اين انقلاب، تنها از ميان بردن يزيد نبود بلكه وى مىخواست ريشه حزب اموى را از بيخ بركند و بر تيرگى و ظلمتى كه بر جهان اسلام سايه افكنده بود، خاتمه بخشد.
امام عليه السلام در پاسخ به دعوت كوفيان، مسلم بن عقيل پسر عموى خود را كه فردى متنفذ و امين بود به سوى آنان فرستاد و مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و مردم را به قيام عليه يزيد دعوت نمود. يزيد براى خاموش كردن آتش اين قيام، عبيداللَّه بن زياد را به ولايت كوفه گماشت و در پى خيانت اهل كوفه و شهادت هانى بن عروه و مسلم بن
عقيل، ابنزياد بر كوفه مسلط شد.
ابن زياد پس از تسلط كامل بر كوفه، لشكرى را به نام جنگ با تركان و ديالمه گردآورد، امّا آنان را به رويارويى امام حسين عليه السلام فرستاد. سپاهى كه شمار آنان به بيش از سى هزار تن مىرسيد. اين دو سپاه در محلى به نام كربلا با يكديگر روبرو شدند. در اين جنگ و درگيرى، از سپاه كوفه بسيارى كشته شدند، امّا اين حادثه دهشتناك با شهادت امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش به پايان رسيد.
اما حكومت بنىاميه هم عمرى دراز نيافت، چه اينكه آتش اين انقلاب در هر گوشه و كنارى برافروخته شد و موجب امحاى آنان گرديد و بعدها نيز قيام امام حسين عليه السلام، موتور حركت قيامهاى آزادى بخش جهانيان گرديد.
هرگاه واقعه كربلا با صحنههاى شگفتانگيزش ورق مىخورد، چهره قهرمانانه دليرترين اين ميدان يعنى حسين بن على عليه السلام در شكوهمندترين و درخشانترين شكل خود نمايان مىشود. حضرت در عين شجاعت و دليرمردى، در برابر دشمن بسيار پرشكيب بود، به گونهاى كه حتى فرشتگان آسمانى از مقاومت نستوهانه و قدرت اراده و عزم پولادين و صبر و تحمل وى به شگفت آمدند، همه چيز خود را در راه خدا هديه كرد. او حتى در آخرين ساعتهاى حماسه كربلا، هنگامى كه فرزند شيرخوارش، علىّ اصغر، بر روى دستانش شربت شهادت نوشيد فرمود:
«هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بى انَّهُ بِعَيْنِ اللَّه (1)
؛ اين مصيبت براى من آسان است زيرا خداوند آن را مىبيند.»
و آخرين كلام حضرت در گودال قتلگاه نيز، همچنان در حافظه تاريخ پرطنين است: «خدايا با تمام اين سختىها و مصيبتها، به خشنودى تو خشنود و تسليم فرمان تو هستم».
پايان دفتر هم از اندرزهاى لطيف آن حضرت است كه فرمود: «كارى كه توان آن را ندارى عهدهدار مشو و به استقبال آنچه كه بدان نمىرسى مرو و بدانچه بر آن قدرت ندارى عادت مكن و جز به اندازه آنچه كه بهرهور مىشوى خرج مكن و جز به اندازه كارى كه كردهاى پاداش مطلب و جز به خاطر نيل به طاعت خداوند شاد مشو و جز بدانچه كه خود را شايسته آن مىدانى، دست مَبَر.» (2)در اينجا از آن همه فضايل تنها به دو نمونه اشاره تفصيلى خواهيم داشت:
جنگ همچنان ادامه داشت. عمر بن سعد، شمارى از سربازانش را مأمور كرد تا خيمههاى آلاللَّه را از جاى درآورند و به آتش بكشند. ياران امام براى پيشگيرى از محاصره، به رويارويى پرداختند و چون درگيرى شدت گرفت، به فرمان عمر سعد، خيمهها به آتش كشيده شد.
امام عليه السلام فرمود: بگذاريد خيمهها را بسوازنند تا به دست خود، راه عبور خود را بسته باشند و همانگونه شد كه امام عليه السلام مىفرمود. (1)در همين گير و دار، عمرو بن عبداللَّه الصائدى- ابوثمامه- در جست و جوى خورشيدى بود كه در التهاب منظومه حسينى مىسوخت. حالا ديگر خورشيد، در مركز آسمان بود. گويا هنگام نماز است! ابوثمامه به امام نزديك شد و با احترام گفت: فدايت شوم اى ابىعبداللَّه، اين جمعيت به ما نزديك شدهاند و به خدا سوگند من بايد پيش از تو كشته شوم؛ ولى خوش دارم در حالى خدا را ملاقات كنم كه با تو نماز خوانده باشم.
امام عليه السلام فرمود: نماز را يادآور شدى؛ خداى تو را از نمازگزاران قرار دهد!
1) كامل، ابن اثير، ج 4، ص 69
زهيربن قين و سعدبن عبداللَّه، در برابر امام عليه السلام ايستادند، تا نماز، با قامت و قيام حسين عليه السلام زينت يابد و امر حتمى الهى اقامه شود.
چون تيرى به سوى امام عليه السلام پرتاب شد، سعد بن عبداللَّه خود را در برابر آن قرار داد، تا جان پاك و زلالش را كه رنگ خدا گرفته بود، به چلچراغ شهادت بيارايد. او جانش را فدا كرد تا يارانش نماز خوف بخوانند.
با پايان نماز، كمكم از شمار ياران اباعبداللَّه كاسته شد.
امام عليه السلام، بار ديگر خطاب به اصحاب خود فرمود:
«اى بزرگ زادگان! پايدارى كنيد؛ مرگ، مانند پلى است كه شما را از سختىها و دردها، به سوى بهشت گسترده و نعمت هميشگى الهى عبور مىدهد. كدام يك از شما ترك زندان را به اميد آرامش يافتن در قصر نمىپسندد؟ پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكرد كه: «دنيا» زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ، پل مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به سوى جهنم و عذاب الهى؛ نه به من دروغ گفته شده است و نه من دروغ مىگويم.»
با شنيدن سخنان امام، ياران ولايت، بار ديگر نبردى قهرمانانه را آغاز كردند، ولى شرايط به گونهاى بود كه با شهادت هر نفر، جاى خالىاش احساس مىشد؛ شمار گسترده سپاه دشمن هم حكايت ديگرى داشت؛ گويا دريايى بود كه پايان ندارد!
چشمان امام، ناگهان به عمربن سعد مغرور افتاد؛ رو
به او كرد و فرمود: «بر آنچه كه امروز مىبينى، روزى خواهد رسيد كه تو آزرده شوى»؛ آنگاه دست به دعا برداشت:
«خداوندا! اهالى عراق، ما را فريفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على نيز هر آنچه مىخواستند، كردند؛ خدايا! شيرازه امورشان را از هم گسسته فرما» (1)
سرانجام، همه ياران امام، بىرغبت به دنيا و بلندپرواز، به ملكوت اعلى، در جوار رحمت پروردگار، بال گشودند. تا فردا، از زلال كوثر بنوشند و به راستى كه:
اگر شمشيرها و تيرهاى آن جوانمردان نبود، گوشها ديگر صداى اذان مؤذّنان را نمىشنيد.
نوبت به امام عليه السلام رسيد؛ بادها به حركت درآمد و توفان سرخى كه مجالى براى ديدن نمىگذاشت، آسمان را پوشاند و گمان كردند عذاب خداوندى بر آنها نازل شده است. خورشيد از تماشاى اين جنايت تلخ، آنچنان چهره در هم كشيد كه ستارگان آسمان، در نيم روز ظاهر شدند و گمان كردند كه قيامت شده است. (2)
امام عليه السلام، محو خدا بود و در حالى كه ديگر توانى براى حركت نداشت، به فرمان شمر، بار ديگر مورد حمله قرار گرفت.
حُصَيْنبن تميم، تيرى بر دهان وى زد و ابوايّوب غنوى، حنجرهاش را هدف قرار داد. هنگامى كه امام عليه السلام تلاش مىكرد تير را از حنجره خود بيرون آورد، عمر سعد به او نزديك شده بود. زينب كبرا هم در حالى كه از خيمه بيرون مىآمد فرياد مىزد:
«اى برادرم، اى آقاى من! اى آقاى اهل بيت، كاش آسمان بر زمين سقوط مىكرد و كاش كوهها، خُرد و پراكنده به صحرا مىريخت!» (1)
زرعة بن شريك، با شمشير، دو ضربت سهمگين به دست چپ و شانه امام زد و سنان بن انس هم با نيزه، ضربتى نواخت كه بر اثر آن، زينتِ دوش پيامبر بر خاك افتاد، افتادنى كه ديگر توانى براى برخاستنش نبود.
سنان به خولى بن يزيد اصبحى گفت: سر امام عليه السلام را از بدن جدا كند؛ ولى او به لرزه درآمد و سنان خود سر امام عليه السلام را از بدن جدا كرد و به خولى سپرد. (2)برخى از مورخان نيز شمر بن ذىالجوشن را قاتل امام مىنامند. (3)
از «سعيد بن ابوراشد» نقل شده است كه «يعلى بن مرّه» كه از دوستان نزديك من است، به من گفته كه با گروهى به همراهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ميهمانى مىرفتيم.
ناگهان حسين عليه السلام را ديديم كه در كوچه، در حال بازى بود، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا حسين را ديد، پيش آمد و دستان خود را گشود. كودك، از اين سوى كوچه به آن سو مىدويد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هم با او بازى و شوخى مىكرد تا اين كه او را گرفت!
سعيد بن ابوراشد به دوستش گفت: پس از گرفتنش چه اتفاقى افتاد؟
يعلى بن مرّه گفت: با صحنهاى باشكوه رو به رو شديم.
پيامبر صلى الله عليه و آله يك دست زير چانه و دست ديگر را بر فرق سر حسين گذاشت و بر گونهاش بوسه زد و فرمود:
«حسين از من است و من از حسينم؛ خدا دوست دارد هر كس حسين را دوست داشته باشد. حسين، امتى از امتهاست.» (1)
شخصى كه اين سخنان به گوشش رسيده بود گفت: از اين كه حسين زاده پيامبر است، جاى ترديد نيست. من
1) سنن ابن ماجه، ج 1، باب 11، باب فضايل اصحاب النبى صلى الله عليه و آله، ص 51، ح 144
شنيدهام معناى جمله «من از حسينم» اين است كه حسين عليه السلام، پدر مكتب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است و اگر خونفشانى حسين نبود، امروز نامى از محمد صلى الله عليه و آله و مكتب او نبود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با شادى حسين شاد بود و با اندوه او اندوهگين! درباره حسين بن على، روايتى از امّسلمه، همسر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ديدهام كه برايم شگفتآور بود!
اطرافيان گفتند: چه روايتى؟ مگر در آن روايت چه نكتهاى بود؟
گفت: امّ سلمه گفته، شبى رسول خدا صلى الله عليه و آله خواب بود، ناگهان از خواب برخاست، در حالى كه حيران بود. دوباره به خواب رفت و حيرانتر از پيش، از خواب برخاست؛ براى بار سوم كه از خواب برخاست، مشتى خاك در دست داشت كه آن را مىبوسيد! عرض كردم: يا رسولاللَّه! اين چه خاكى است؟ فرمود: جبرييل مرا آگاه كرد كه اين حسين عليه السلام، در سرزمين عراق كشته مىشود؛ از او خواستم از تربتِ مشهدِ او به من نشان بدهد و اين خاكى كه در دست من است، از خاك آنجاست. (1)اطرافيان گفتند: عجب روايت شگفت انگيزى بود!
رواى گفت: مثل اين روايت، باز هم در كتابهاى ما وجود دارد كه نشان مىدهد پيامبر خدا و اهل بيت عليهم السلام از شهادت فرزندشان آگاه بودند.
1) مستدرك حاكم، ج 4، ص 398؛ صواعق المحرقه، ص 158
از امّالفضل، دختر حارث نقل شده كه: روزى خدمت رسولاللَّه رسيدم و عرض كردم: امشب، خوابهاى پريشانى ديدهام. فرمود: چه خوابى ديدى؟ عرض كردم:
سخت و گران است. فرمود: حال كه نزدم آمدى بگو چه چيزى در خواب ديدهاى؟
عرض كردم: خواب ديدم گويا تكهاى از تن شما جدا شد و نزد من قرار گرفت.
فرمود: اى امّالفضل! تعبير خوابت اين است كه فاطمه نوزادى به دنيا مىآورد كه به تو سپرده مىشود.
امّالفضل مىگويد: همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود، نوزاد به من سپرده شد.
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ديدم و نوزاد را در دامانش نهادم؛ ناگهان ديدم اشك از ديدگان مباركش جارى است.
عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت يا رسولاللَّه! چه شده؟
فرمود: هماكنون جبرييل به من خبر داد كه به زودى امتم، همين فرزندم را به قتل مىرسانند.
با شگفتى پرسيدم: همين را؟!
فرمود: آرى، حتى از خاك سرخگونش برايم آورد. (1)دوستانش گفتند: اين روايتها نشان مىدهد كه حسين عليه السلام براى جدش بسيار ارجمند و بزرگوار بوده است.
يكى از ميان جمع گفت: دوستان! من هم نكتهاى شگفتانگيز براىتان دارم. در كتابهاى اهل سنت آمده
1) مستدرك حاكم، ج 3، كتاب معرفة الصحابه، ص 176؛ صواعقالمحرقه، ص 115
كه، در سوگ حسين عليه السلام، از زمين خون جوشيد و از آسمان خون باريد!
حاضران با شگفتى پرسيدند: مگر چنين چيزى ممكن است؟
گفت: «ذهبى» در تاريخ اسلام آورده: «عبدالملك بن مروان، براى پسر رأس الجالوت، پيشواى مسيحيان فلسطين پيغام فرستاد و از او پرسيد: آيا همزمان با شهادت حسين بن على عليه السلام نشانهاى ديدهاى؟ پاسخ داد: آرى! هر سنگى از سرزمين بيتالمقدس برداشته شد، زير آن خون تازه بود. (1)درباره باريدن خون از آسمان هم، جعفر بن سليمان گفته است: خالد امّ سالم برايم نقل كرد و گفت: وقتى حسين عليه السلام به شهادت رسيد، مانند خون بر خانهها و ديوارها باريد. (2)همگان غرق در حيرت، فقط سكوت كردند. با خود مىانديشيدند اين مرد بايد چقدر براى خداوند عزيز باشد كه همه موجودات براى او، اينگونه سوگوارند.
او فرزند حسين بن على عليه السلام و شهربانويه است.
مشهورترين لقبش، زينالعابدين و سجاد است. در سال 38 هجرى قمرى به دنيا آمد و دوران كودكىاش را در شهر مدينه سپرى كرد.
در محرم سال 61 هجرى، در جريان قيام و شهادت پدرش حسين عليه السلام در سرزمين كربلا حضور داشت. پس از فاجعه كربلا كه امامت به او رسيد، با كاروان اسرا به كوفه و شام برده شد، تكيهگاه اسيران بود و در اين سفر با سخنرانىهاى آتشين خود، حكومت يزيد را رسوا كرد و پس از بازگشت از شام، در شهر مدينه مقيم شد، تا آن كه در سال 94 يا 95 هجرى قمرى به شهادت رسيد و در قبرستان معروف «بقيع»، در كنار قبر عمويش امام حسن عليه السلام به خاك سپرده شد.
زندگانى امام سجاد عليه السلام تابلويى است كه به نور پروردگار، ايمان خالص و زينت بندگى آراسته شده است على بن الحسين در هر شبانهروز، فراوان به عبادت خدا مىپرداخت، در نماز مانند بندهاى كه پيش فرمانرواى بزرگى ايستاده، مىايستاد و اندامش از ترس خدا مىلرزيد،
نماز را مثل كسى مىخواند كه گويا با نماز وداع مىكند و عقيده دارد كه ديگر نماز نخواهد خواند و عمرش كفاف نخواهد داد كه نماز بهترى به جا آورد، به يكى از يارانش مىفرمود از نماز همان قدر پذيرفته مىشود كه با حضور قلب همراه باشد.
هميشه در تاريكى شب با انبانى پر از درهم و دينار و چه بسا طعام بيرون مىرفت و از پولها و غذا به مستمندان مىبخشيد. وقتى به فقير بخششى مىكرد، روى خود را مىپوشانيد تا شناخته نشود. در زمستان جامه خزى مىخريد و چون تابستان مىشد آن را مىفروخت و پولش را صدقه مىداد، در روز عرفه جمعى را ديد كه گدايى مىكردند، فرمود: واى بر شما در چنين روزى حاجتهاى خود را از غير خدا طلب مىكنيد! همانا در اين روز اميد مىرود كه بچهها در شكم مادر خوشبخت شوند.
آن حضرت هيچ گاه با مادرش هم غذا نمىشد. از او پرسيدند: اى فرزند رسول خدا شما بيشتر از همه به مادر خود نيكى مىكنيد و با او در ارتباطيد. پس چرا با وى هم غذا نمىشويد؟
فرمود: دوست ندارم دستم به سوى لقمههايى دراز شود كه چشم مادر قبلًا آن را نشانه گرفته باشد.
با ماده شترى كه بيست بار به حج رفت، يك تازيانه بر او نزد. خدمتكارش مىگفت هرگز برايش خوراك نياوردم و در شب برايش رختخواب نگستردم!
چون پژوهندهاى به خدمتش مىرسيد، مىفرمود:
«وقتى طالب علم از منزلش بيرون مىآيد، قدم بر هيچ تر
و خشكى نمىگذارد مگر آنكه تا طبقه هفتم زمين بر اى او تسبيح مىگويند.»
صد خانوار از فقيران مدينه را سرپرستى مىكرد و همواره مايل بود كه يتيمان و بيچارگان و مسكينان كه هيچ چارهاى نداشتند بر سر سفرهاش حاضر باشند. با دست خود به آنان غذا مىداد و هر كدام كه عيالوار بودند به خانواده آنها هم خوراك مىداد.
بيست سال بر پدرش امام حسين عليه السلام گريست. هرگز خوراكى نزدش نمىگذاشتند مگر آنكه مىديدند كه او مىگريد، تا آنجا كه يكى از غلامانش عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، آيا اندوه شما پايانى ندارد؟!
امام عليه السلام فرمود: «واى بر تو، يعقوب پيامبر عليه السلام دوازده پسر داشت كه خدا يكى را از نظرش ناپديد كرد، او از بس گريست كور شد و موى سرش از شدت اندوه سپيد گشت و پشتش از غم خميد، حال آنكه پسرش زنده بود. اما من به چشم خود ديدم كه پدر و برادر و عمو و هفده نفر از خاندانم در كنارم كشته شدند، پس چگونه اندوهم پايان پذيرد».
وقتى كسى از او مىپرسيد: چگونه صبح كردى اى فرزند رسول خدا؟
مىفرمود: «صبح كردم در حالى كه از من هشت تقاضا شده است: خداوند عمل به فرايضش را از من مىخواهد و پيامبر عمل به سنتش را؛ خانواده قوت مىخواهد و نفس شهوت و شيطان مىخواهد كه پيروىاش كنم و آن دو فرشته نگاهبان، خواستار راستى عملند و ملك الموت روح را مىخواهد و قبر جسدم را و من در ميان اين هشت
تقاضا قرار دارم.» (1)او چنان در محبت و عشق خدا غوطهور بود كه رودهاى عشق و محبت به صورت راز و نيازهايى كه تاريخ تنها گوشه اندكى از آنها را در صحيفه سجاديه به ثبت رسانده، بر لبانش جارى مىشد. مناجاتهاى سوزناكش تحول برانگيز است. آنگاه كه با خداى خود مىگويد:
«منزهى تو! معصيت مىشوى اما انگار كه نمىبينى و شكيب مىورزى، گويى كه معصيت نمىشوى، به مخلوقاتت با كارهاى نيك دوستى مىكنى. آن چنان كه گويى تو به آنان نيازمندى، حال آن كه سرورم تو از آنان بىنيازى.»
دوران امامت حضرت، مصادف با سياهترين ادوار حكومت در تاريخ اسلام بود. در اين دوران سردمداران حكومت به صورت آشكار و بدون هيچ گونه پردهپوشى، به مقدسات اسلام دهنكجى مىكردند. بيشترين دوران امامت حضرت مصادف بود با دوران خلافت عبدالملك بن مروان كه مدت بيست و يك سال طول كشيد. مورخان از عبدالملك به عنوان فردى زيرك، با احتياط، دورانديش، اديب، باهوش و دانشمند ياد كردهاند. (2)او پيش از به قدرت رسيدن به حمامة المسجد(كبوتر مسجد) ملقب بود اما پس از رسيدن به خلافت، رو به قرآن كرد و گفت: اينك بين من و تو جدايى افتاد و ديگر با تو كارى ندارم. (3)
عبدالملك در مدت حكومت طولانى خود، آنچنان با ظلم و فساد و بيدادگرى خو گرفت كه نور ايمان در دل او به كلى خاموش گشت. عمال ستمگر او مانند «حجاج» حاكم عراق «مهلب» حاكم خراسان و «هشام بن اسماعيل» حاكم مدينه نيز همچون خود وى سفاك و بيرحم بودند. (1)هنگام مرگ حجاج، در زندان مشهور وى، پنجاه هزار مرد و سى هزار زن زندانى بودند كه شانزده هزار نفر آنها عريان و بىلباس بودند، حجاج زنان و مردان را يك جا زندانى مىكرد و زندانهاى وى بدون سقف بود. از اين رو زندانيان از گرماى تابستان و سرما و باران زمستان در امان نبودند. (2)پس از مرگ عبدالملك، وليد پسرش به خلافت رسيد.
او حجاج بن يوسف را پس از مرگ عبدالملك در پست خود ابقا كرد. در زمان حضرت، قيامهايى به وقوع پيوست، در كوفه قيامى به رهبرى سليمان بن صرد و سپس به رهبرى مختار، قيامى ديگر شكل گرفت، عبداللَّه بن زبير در مكه قيام كرد كه در هر يك از اين قيامها، امام مخالفت و موافقتهاى ضمنى خويش را ابراز مىنمودند، اما محور اصلى فعاليت خود را بر تبليغات و تربيت و تهذيب جامعه دينى قرار داد. حضرت سى و پنج سال از عمر شريفش را به اين مهم اختصاص داد تا آنكه پايههاى نهضت مبارك
حسينى را در ضمير امت اسلام استوار كرد. او كوشيد بُعد تراژدى و فاجعهآميز عاشورا را گويا كند تا اين حادثه در عمق وجود نسلهاى آينده، جاويد بماند و شعلههاى افروخته در دل مؤمنان همچنان فروزان باشد تا بدانجا كه همواره در گوش زمان نجواى: اى كاش ما نيز همراه تو بوديم تا به اين پيروزى بزرگ نايل مىآمديم، پرطنين بماند.
حضرت از كليد دعا بهره گرفت و شيوه سخن گفتن بنده با پروردگار را با زبان دعا آموخت. خداوند نعمت دعا را به ما ارزانى داشت و تمام اين دعاها را بندگان خدا از پيامبران و ائمه اطهار و آنان از وحى الهى به ارث بردهاند.
در حقيقت دعا، انعكاس معارف وحى بر دلهاى پاك و زبانهاى صادق آنان است. بنابراين دعاها گنجينههاى معارف ربانىاند. امام عليه السلام به عنوان يك انقلابى خداجو، از مبارزه با طاغوت و فساد كه او را به خاطر شرايط دشوار زمانه به رنج و تعب مىافكندند، دست برنداشت، بلكه با نيايشهايى كه دستگاه حكومتى نمىتوانست او را از آنها منع كند به مبارزه با دستگاه طاغوت پرداخت.
اين دعاها با توجه به محتواى والا و موعظههاى ربانى كه در بردارند وسيلهاى براى تربيت مردم بر تقوا و فضيلت و ايثار و جهاد مىباشند. درود خداوند بر اين روح پاكى كه در اين كتاب موج مىزند و درود خداوند بر كسانى كه هر صبح و شام، با خواندن اين دعاها به درگاه حضرتش زارى مىكنند و پيوند با او را مىجويند.
گلبرگى از فضايل آن امام همام را فرا راه مخاطبان قرار مىدهيم.
على بن الحسين عليهما السلام در كنار شكوه و جلالى كه در ديدگان مردم داشت، در برابر مؤمنان، بسيار فروتن بود و مىفرمود:
«شتران سرخ موى گران قيمت، مرا به اندازه بهرهاى كه از فروتنى دارم، خوشحال نمىسازد.» (1)
حضرت، همواره با بندگان خدا با فروتنى رفتار مىكرد و به شخصيت انسانى آنان، احترام مىگذاشت. با آن كه در خاندان نبوت بزرگ شده و دانش را از پدر بزرگوارش به ارث برده بود، براى ارج گذارى به دانش دانشمندان، گاه در درس آنان حاضر مىشد.
عبدالرحمن بن اردك به دوستش مىگويد: آيا دوست دارى تو را از حادثهاى شگفت آگاه كنم؟
دوستش پرسيد: چه حادثهاى؟
عبدالرحمن: آيا شنيدهاى كه استادى بزرگ و دانشمند، با اشتياق فراوان در درس شاگردش حاضر شود؟ هنگامى كه شگفتى و جستجوگرى دوستش را ديد ادامه داد:
روزى در مسجد نشسته بودم كه ديدم علىبنالحسين عليه السلام مردم را كنار زد تا نزد زيد بن اسلم، شاگرد خودش آمد و در حلقه بحث او نشست. در اين
1) سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 395
ميان، مردى كه امام سجاد عليه السلام را مىشناخت [نافع بن جبير بن مطعم] شگفت زده شد، با ديدن او نخست فكر كرد چشمانش دچار مشكل شده و خطاى ديد پيدا كرده است؛ چند بار چشمانش را ماليد. بار ديگر به آن مرد خيره شد. وقتى يقين كرد كه اشتباه نمىبيند، به او گفت: خدا تو را ببخشايد! تو سرور مردمانى! آيا اين همه راه مىپيمايى تا با چنين غلامى همنشين گردى؟
على بن الحسين عليه السلام هم با كمال خونسردى، با عنايت و وقار ويژهاى فرمود:
«اى برادر! اين چه حرفى است؟ يادگيرى علم مطلوب است؛ چه فرقى مىكند كجا و از چه كسى باشد؟ به هر روى بايد آن را طلب كرد. (1)مرد گفت: يعنى چه؟ تو قريش را با همه شرافتشان رها كرده و با غلامى از بنى عدى(فرزند غلام عمر بن خطاب) همنشين مىشوى! اين براى ما پذيرفتنى نيست.
دوست عبدالرحمن گفت: بر اين باورم كه اين برخوردها، نشانى از فخر فروشى جاهلىاش بود. چه اشكالى دارد كه كسى غلام باشد؛ ولى از نظر تقوا و دانش، به اوج قله انسانيت برسد و ديگران از وجودش فيض ببرند؟! مگر شخصيت افراد را بايد در نژاد آنان جست و جو كرد؟!
عبدالرحمن گفت: آفرين بر تو! به نكته خوبى اشاره كردى، اين درست همان واكنشى بود كه مالك بن انس، پيشواى مذهب مالكى، با شنيدن گفت و گو، به آن اشاره
1) تهذيب الكمال، ج 20، ص 386
كرده است. وى درباره اين واقعه گفته است:
«نافع» بسيار مغرور بود و به خود مىنازيد، ولى علىبنالحسين عليهما السلام شخصيتى بود كه در دين، فضيلت و برترى داشت و براى خود حضور در مجلس درس «زيد» شاگرد خود را كوچك نمىشمرد. (1)
سكوتى همراه با عطش شنيدن چيزهاى تازه درباره اين شخصيت فروتن، بر جان و دل دوست عبدالرحمن سايه افكند و احساس كرد كه مىخواهد باز هم درباره علىبنالحسين عليهما السلام بشنود و اين بار بايد گوش خود را تيزتر مىكرد تا در رواق تاريخ، سخن تازهاى از ابن عساكر شافعى بشنود.
ابن عساكر گفت: فروتنى و شخصيت بخشى علىبنالحسين به افراد، شگفتآور است! او دخترش را به ازدواج غلامش درآورد؛ معترض او عبدالملك بن مروان بود. وقتى خبر به گوشش رسيد، با شدت و غلظت، نامهاى به علىبنالحسين نوشت و بر اين كار وى خرده گرفت.
علىبنالحسين در پاسخ نوشت:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (2)بهيقين براى شما در رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله الگويى نيكوست.
عبدالملك، با ديدن اين پاسخ كوتاه اما كامل، حيرت زده شد و در پى عالمان و دانشمندان فرستاد تا برايش اين
آيه را تفسير كنند.
دانشمندان حاضر شدند: عبدالملك گفت: از اين نامه على بن الحسين چه مىفهميد؟ دانشمندان، كمى به فكر فرو رفتند و سپس به شور و مشورت پرداختند؛ آنگاه، نماينده آنان گفت: اى امير! ما فكر مىكنيم كه اين سخن، اشاره به اين سيره رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دارد كه ايشان «صفيّه» دختر حيىّ بن اخطب را كه اسير وى بود، آزاد و آنگاه با وى ازدواج كرد!
عبدالملك: درست است! فكر مىكنم همان باشد كه شما مىگوييد، امّا درباره ازدواج دخترش با غلام چه مىگوييد؟
سخنگوى عالمان گفت: اى خليفه! آن هم شايد اشارتى باشد به سيره ديگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه آن حضرت دختر عمهاش، زينب را نيز كه از اشرافزادههاى قريش بود، به ازدواج غلام آزاد شدهاش زيد بن حارثه درآورد و فخرفروشىهاى موهوم را زير پا نهاد. (1)عبدالملك، از اين همه علم و دانش و به كارگيرى به جاى حضرت از سيره نبوى، غرق در حيرت و تحسين شد و از اين كه نمىتوانست چون او، همه مردم را يكسان ببيند، ناراحت و غمگين بود؛ تازه دريافته بود كه چرا امام در قلب همگان جاى دارد. او نيك مىدانست كه هيچگاه نمىتواند چون علىبنالحسين عليهما السلام، يكسان نگرى به بندگان خدا را پيشه خود سازد.
1) طبقات، ج 5، ص 110؛ تاريخ دمشق، ج 41، ص 399
محمد بن حنفيه پيش خود انديشيد، اين بار سخنم را با او در ميان مىگذارم. از بس كه منويّاتم را در درون خود مرور كردهام، براى من تكرارى و ملالآور شده است. هر طور باشد، امسال در مكه او را خواهم ديد و به ديدارش مىروم.
محمد بن حنفيه در مكه، خدمت على بن الحسين عليهما السلام رسيد؛ تمام نيروى خود را جمع كرد، ولى احساس كرد دهانش خشك و ضربان قلبش تند شده و نفسش به شماره افتاده است و نمىتواند خواسته خود را عملى كند ...
امام سجاد عليه السلام وقتى حال عمو را چنين ديد، به كمك او شتافت و با لحنى پر از مهر و محبّت گفت: عمو جان! چيزى پيش آمده؟ نگران چيزى هستى؟ مىتوانم كمكت كنم؟
ابن حنفيه، با شنيدن سخنان گرم و همراه با محبت امام، جانى تازه گرفت و كمكم به حال طبيعى بازگشت.
زبانش گشوده شد و به امام عرض كرد:
مىدانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از خودش، به امامت على عليه السلام و پس از وى به امامت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام وصيت كرد و پدرت امام حسين عليه السلام كشته شد و كسى را وصىّ خود قرار نداد.
من، هم عموى تو و هم برادر پدرت مىباشم. چون زاده على عليه السلام هستم و در سن هم بر تو پيشى دارم، پس به امامت سزاوارترم؛ از شما مىخواهم كه در وصايت و امامت، با من نزاع نكنى!
با شنيدن اين سخنان، امام عليه السلام به فكر فرو رفت، تو گويى كه فكر مىكرد چگونه دنيا مىتواند افراد را فريب دهد و از مسير صداقت خارج كند! از اين رو حضرت فرمود:
«اى عمو! از خدا بترس و چيزى را كه حقّ تو نيست، ادّعا مكن. تو را پند مىدهم كه مبادا از نادانان باشى! بدان كه پدرم، پيش از آن كه رهسپار عراق شود، به من وصيّت كرد و يك ساعت پيش از شهادتش نيز اين منصب الهى را به من سپرد و اين شمشير رسول خداست كه نزد من است؛ بنابراين خود را به اين امر مشغول مكن.»
ابن حنفيه گفت: چه دليلى دارى كه شما برگزيده الهى هستى؟
حضرت فرمود: مگر نمىدانى كه خداى تعالى، امامت را در فرزندان امام حسين عليه السلام قرار داده است؟
ابن حنفيه گفت: اين را دليل محكمى نمىدانم؛ اگر مىتوانى نشانه ديگرى بياور!
حضرت فرمود: اى عمو! اگر باور ندارى، بيا تا با هم نزديك حجرالاسود برويم و او را حاكم قرار دهيم و از او بخواهيم تا امام پس از امام حسين عليه السلام را مشخص كند.
محمد بن حنفيه كمى فكر كرد و آنگاه، پيشنهاد حضرت را پذيرفت و گفت: بيا تا به سوى حجرالاسود برويم!
هر دو با هم به سمت حجرالاسود گام برمىداشتند.
يكى با روحيهاى آرام و با قلبى مطمئن و ديگرى با گامهاى لرزان و در حال شك و ترديد. لحظهاى بعد، هر دو به سنگ آسمانى نزديك شدند. كسى از دل سنگ، آگاه نبود. اين وديعه الهى، از نزديك شدن رشته اتّصال زمين و آسمان، از شادى در پوست خود نمىگنجيد. دلش مىخواست زبان بگشايد و به زينت عابدان، تهنيت و خير مقدم بگويد؛ به گونهاى كه همه صداى او را بشنوند.
امام عليه السلام، نگاهى به حجرالاسود انداخت. اين نگاه مهربان، تا عمق وجودش نفوذ كرد و مات و مبهوت، به حضرت خيره ماند!
امام زين العابدين عليه السلام رو به محمد بن حنفيه كرد و به وى گفت: عمو جان! شما بزرگتريد؛ و احترام شما در اينجا لازم است؛ اوّل شما به سوى سنگ برويد!
محمد بن حنفيه، هر چه توان داشت، در قدمهاى خود جمع كرد و پيش رفت. لبهاى او به دعا مشغول شد و اشكهاى تضرّع بر ديدگانش جارى. از خداوند متعال خواست كه سنگ را به سخن درآورد تا به امامت او شهادت دهد. آنگاه از دعا كردن، لحظهاى فارغ شد؛ گوشهاى خود را تيزتر كرد؛ ولى هيچ صدايى از سنگ برنيامد. به آرامى به عقب بازگشت و راه را براى نزديك
شدنِ امام سجاد عليه السلام به حجرالاسود باز گذاشت.
حضرت، با آرامش و وقارى خاص، به سوى سنگ آسمانى گام برداشت و لبان او با ادبى خاص به دعا مترنّم شد و فرمود:
خدايا! تو را سوگند مىدهم به آن نامت كه بر سرا پرده مجد نوشته شده، عزّت و قدرت، جمال و زيبايى از آن توست؛ تو را به نامهاى مقدّست سوگند مىدهم كه بر محمّد صلى الله عليه و آله و آل محمد عليهم السلام درود فرستى و اين سنگ را به زبان عربىِ گويا، به سخن درآورى تا به امام بعد از حسينبنعلى عليهما السلام خبر دهد.
نفسها در سينه حبس و چشمها لحظه به لحظه گشادهتر، گوشها تيزتر و تيزتر شد تا تأثير كلام امام را به گوش جان بشنوند.
همه مىديدند كه حجرالاسود، كمكم به جنبش درآمده و لحظه به لحظه، صدا و حركت آن زيادتر مىشود و تو گويى كه لب گشوده و مىخواهد با تمام وجود، به امامت حضرت گواهى دهد! ناگهان صدايى رسا، به عربى گويا، همه فضاى بيتاللَّه را پوشاند؛ صدايى كه براى حاضران تازگى داشت ولى اين صدا، آن قدر رسا بود كه نيازى به دقت و تيز كردن گوش نداشت. حجرالاسود، با صداى پرجاذبهاى گفت:
«اى على بن الحسين! خدا گواه است كه پس از حسين بن على، پسر فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا، وصايت و امامت برعهده توست و تو بر محمّد بن
حنفيه و همه اهل زمين و آسمان، پيشوا و امام واجبالاطاعه هستى؛ پس اى محمد! سخن او را بشنو و از او اطاعت كن!»
همه اطرافيان غرق در حيرت و شگفتى شدند و از اينكه حجرالاسود، به امامت على بن الحسين عليه السلام گواهى داده، به قدرت لايزال الهى، بيش از پيش آگاه شدند و ايمانشان به مولا و مقتدايشان فزونى گرفت. اين صدا به گوش همه آشنا آمد و از همه مهمتر، دل و روح محمد بن حنفيه را نيز در چتر نفوذ خود گرفت.
محمد بن حنفيه رو به امام زين العابدين عليه السلام كرد و گفت: اى امام و وصىّ بعد از پدر! آنچه فرمان دهى، با جان مىشنوم و فرمانبردارم، اى حجّت خدا در زمين و آسمان!
همه همراهان به آن چه مىخواستند، رسيدند و آرام آرام، راه بازگشت را پيش گرفتند. (1)در اين ميان، صداى نالهاى ضعيف، مانند درختى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن تكيه مىداد و از آن جدا شده بود، برخاست. اما انگار جز يك تن، كسى ديگر اين صدا را نمىشنيد.
ناله اندوهگين حجرالاسود، لحظه به لحظه زيادتر و غمناكتر مىشد؛ به گونهاى كه امام عليه السلام بر حال او رقّت و دلسوزى نمود و فرمود: اى سنگ! چرا اين قدر بى تابى مىكنى؟ من بار ديگر به سوى تو مىآيم؛ تو شاهد خواهى
1) اعلام الورى باعلام الهدى، ص 153
بود كه هشام پسر عبدالملك، در زمان حكومت پدرش به حج مىآيد و شمارى از اميران، او را همراهى خواهند كرد. مىآيد تا تو را لمس كند؛ امّا انبوه جمعيت، مانع مىشود. منبرى براى او مىآورند تا بر آن بنشيند و بر گرد كعبه طواف كند. در همان هنگام، من نيز براى طواف و استلام مىآيم. وقتى كه به نزديكى تو مىرسم، مردم كناره مىگيرند و من بار ديگر تو را لمس مىكنم.
هشام تا اين ماجرا را ببيند، به خشم مىآيد. مردى از او مىپرسد: آيا او را مىشناسى؟ هشام خود را به نادانى مىزند و مىگويد: نه، من او را نمىشناسم! در همين هنگام فرزدق، شاعرى كه سخنان آنها را مىشنود، مىگويد: اى مرد! من او را خوب مىشناسم.
مرد شامى مىپرسد: اى ابوفراس! او كيست؟ فرزدق مىگويد:
اين كسى است كه سرزمين وحى، با گامهايش آشناست. كعبه و حرم او را مىشناسند. او فرزند بهترين بندگان خداست. او پرهيزگار و پاكيزه و سرشناس است.
اين فرزند فاطمه عليها السلام است؛ به وسيله جدّش محمد صلى الله عليه و آله مُهر خاتميت بر انبيا خورده است. خدا، دير زمان او را فضيلت بخشيده و شرافت داده است و قلم تقدير، اين شرافت را بر لوح محفوظ نگاشته است. جدّش، همان كسى است كه همه پيامبران بر فضيلتش گردن نهاده و امت او نيز از همه امتها پيش افتادهاند. همگان را مورد
احسان خويش قرار داده است، تا تيرگى فقر و نادارىِ مردم زدوده شود.
دو دستش، همچون بارانى است كه سودش همگانى است. همواره بخشش از آن مىريزد و پايانى ندارد. نرم خويى است كه كسى از تندخويىاش نمىهراسد؛ زيرا به دو چيز، يعنى بردبارى و كرم آراسته است و تندخويى ندارد.
از خاندانى است كه دوست داشتنشان، دين و دشمنى با آنان، كفر است و نزديك شدن به آنان، عامل نجات و ايمنى است.
با دوستى آنان، بدى و گرفتارى از انسان دور مىشود و احسان و نعمت الهى فزونى مىيابد. چون قريش او را ببيند، گويد: همه مكارم اخلاق و كرامتها به او ختم مىشود.
به نقطهاى از عزّت دست يافت كه انديشه هر مسلمان عرب و عجم، از دستيابى به آن مقام كوتاه است. نزديك است كه ركن حطيم(حجرالاسود) كف دستانش را از روى محبت، با معرفتى كه دارد، نگه دارد؛ هنگامى كه وى دست بر آن مىكشد. حجرالاسود، با شادى و شور وصف ناپذيرى مىگويد: واقعاً احساس قلبىام را چه زيبا به تصوير كشيدهاى! آقاى من! چند لحظه پيش كه دستتان را از روى من برداشتى، روحم از بدنم جدا شده و نزديك است از فراقتان تَرَك بردارم»
امام عليه السلام رو به حجرالاسود مىپرسد: آيا نمىخواهى ادامه ماجرا را بدانى؟
حجرالاسود: چرا اتفاقاً! مىخواهم بشنوم، بيشتر از خود ماجرا، كلامتان، روح باز رفتهام را به من برمىگرداند.
امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه فرزدق اين اشعار را مىسرايد، هشام به شدت خشمگين مىشود و دستور مىدهد تا او را در محلى به نام «عسفان» ميان مكه و مدينه زندانى كنند ... (1)و چقدر سخت و كشنده بود براى آن سنگ سياه آسمانى؛ آن گاه كه آخرين كلمات امام را شنيد و دانست كه لحظه فراق نزديك است و بايد به انتظار ديدن يار بنشيند:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد، روز وداع ياران
1) ماجراى فرزدق و هشام در بيشتر منابع اهل سنت آمده است از جمله نك: تاريخ دمشق، ج 41، صص 402 و 403؛ تهذيب الكمال، ج 20، صص 401 و 402؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 398؛ حليةالاولياء، ج 3، ص 129؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 142؛ المنتظم، ج 6، صص 331- 333
حضرت امام باقر عليه السلام، در سال 57 هجرى در شهر مدينه، چشم به جهان گشود. او هنگام شهادت پدر ارجمندش، امام زين العابدين عليه السلام كه در سال 94 رخ داد، سى و نه سال داشت. نام او محمد و كنيهاش ابوجعفر است و باقر و باقرالعلوم، لقب اوست.
مادر ايشان، امّ عبداللَّه، دختر امام حسن مجتبى عليه السلام است و از اين رو، نخستين كسى بود كه هم از سوى پدر و هم از سوى مادر، فاطمى و علوى بوده است.
امام باقر عليه السلام در سال 114 هجرى، در شهر مدينه درگذشت و در قبرستان بقيع، كنار قبر پدر و جدّش به خاك سپرده شد. دوران امامت آن حضرت هجده سال بود.
او چهار سال از عمر خود را در سايه جدش، سبط شهيد پيامبر صلى الله عليه و آله، امام حسين عليه السلام سپرى كرد و از صبغه الهى اى كه در زندگى آن امام شهيد عليه السلام تجلى يافته بود برخوردار گشت. بىگمان فاجعه جانگداز كربلا بر شخصيت امام باقر عليه السلام كه لحظه به لحظه شاهد صحنههاى آن بود، تأثيرگزار بود. امام عليه السلام پس از اين فاجعه، 19 سال و 60 روز در زير سايه پدر بزرگوارش سيدالساجدين عليه السلام به سر برد. از
همان روزهاى آغازين حياتش، خطوط امامت در سيمايش آشكار بود.
در حديثى از ابوالزبير محمد بن مسلم مكى آمده است كه گفت: نزد جابر بن عبداللَّه بوديم كه علىبنالحسين و فرزندش محمد كه هنوز كودك بود، وارد شدند، جابر آن حضرت را در آغوش گرفت، علىبنالحسين خطاب به فرزندش فرمود: سر عمويت را ببوس، محمد به جابر نزديك شد و سر او را بوسيد. جابر كه بينايىاش را از دست داده بود، پرسيد: اين كيست؟ علىبنالحسين پاسخ داد:
اين محمد پسر من است. جابر او را در آغوش گرفت و گفت: اى محمد! رسول خدا صلى الله عليه و آله بر تو سلام فرستاده، پرسيدند: چطور؟
گفت: نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم و حسين در اتاق آن حضرت مشغول بازى بود، پيامبر فرمود: اى جابر! فرزندم حسين را پسرى است كه على خوانده مىشود چون روز قيامت فرا رسد، منادى بانگ برآورد كه سيدالعابدين برخيزد. در آن هنگام علىبنالحسين برمىخيزد و براى اين على پسرى به دنيا خواهد آمد كه محمد نام دارد. اى جابر چنانچه او را ديدى سلام مرا به او برسان و بدان كه عمر تو پس از ديدار او، اندك خواهد بود. پس از اين ديدار ديرى نپاييد كه جابر جهان را بدورد گفت. (1)امام باقر عليه السلام پس از رحلت پدرش، امامت مردم را عهدهدار شد، و اين در حالى بود كه خورشيد اقتدار بنىاميه افول كرده و پايههاى حكومت آنان در اثر انقلابهاى
1) بحارالانوار، ج 46، ص 227
پياپى مكتبى، هر روز سُستتر از روز پيش مىشد، امام باقر عليه السلام فرصت نشر معارف قرآنى را پيدا كرد. امام عليه السلام از طريق تربيت گروهى بزرگ از فقيهان و مفسران و حكيمان معارف الهى، همچون جابر بن يزيد جعفى، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، محمد بن اسماعيل بن بزيع، ابوبصير اسدى، فضيل بن يسار و گروهى ديگر از مستعدان را از فيض دانش خويش سرشار مىساخت. آوازه علوم و دانشهاى امام باقر عليه السلام چنان اقطار كشور اسلامى را پر كرده بود كه لقب باقرالعلوم يعنى گشاينده دريچههاى دانش و شكافنده مشكلات علوم را به خود گرفته بود.
دانشمندان اهل سنت مىنويسند: محمد باقر به اندازهاى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بىبصيرت يا بدسيرت پوشيده نيست و از همين جاست كه وى را شكافنده و جامع علوم و برافرازنده پرچم دانش خواندهاند. (1)امام باقر عليه السلام در سخنان خود، اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده از كلام خدا شاهد مىآورد و مىفرمود:
هر مطلبى گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفى كنم.
آثار درخشان علمى پيشواى پنجم و شاگردان برجسته وى، پيشگويى رسول گرامى اسلام را عينيت بخشيد.
محمد بن مسلم، آن فقيه بزرگ، از آن حضرت سى هزار حديث روايت كرده است، همچنين جابر جعفى مىگويد:
1) صواعق المحرقه، ص 201
ابوجعفر عليه السلام هفتاد هزار حديث برايم گفت كه هرگز از كسى نشنيده بودم. (1)از آنجا كه فضاى سياسى در آن روزگار تا حدودى باز شده بود، اين فرصت براى امام عليه السلام فراهم گشت تا با بسيارى از مخالفان به مناظره بپردازد و آنان را به جاده صواب بازگرداند. ائمه گاهى شيعيان خود را به اذن خداوند به نور او و به تأييد ملائكةاللَّه، از حقايق خفيه آگاه مىساختند.
حلبى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
عدهاى بر پدرم وارد گشتند و از او پرسيدند: شاخصه ويژگىهاى امام چيست؟
آن حضرت فرمود: حد و شاخصه و ويژگىهاى امام بس بزرگ است. چون بر او داخل شويد، حرمتش را پاس داريد و در بزرگداشتش بكوشيد و بدانچه مىآورد ايمان آريد.
بر اوست كه شما را هدايت كند و در او خصلتى است كه چون بر او وارد شويد هيچ كسى نمىتواند به خاطر بزرگى و ابهت وى خيره بدو بنگرد. زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين بود و امام نيز چنين است.
پرسيدند: آيا شيعيانش را مىشناسد؟
فرمود: آرى همان ساعت كه آنها را ببيند مىشناسد.
پرسيدند: پس آيا ما از شيعيان توييم؟
فرمود: آرى، همه شما.
پرسيدند: ما را از علامت اين آگاه ساز.
1) فى رحاب ائمة اهل البيت عليهم السلام، ص 7
فرمود: شما را از نامهايتان و نامهاى پدران و قبيلههاىتان آگاه كنم؟
گفتند: آگاه فرما.
پس پدرم آنان را از نامهايشان و نامهاى پدرانشان و قبايلشان آگاه فرمود.
گفتند: درست گفتى.
پدرم فرمود: آيا آگاه كنم شما را از آنچه در سر داريد؟
مىخواهيد درباره اين سخن خداوند تعالى كه فرمود:
«كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» (1)
بپرسيد. ما علم خود را به هر يك از شيعيانمان كه بخواهيم عطا مىكنيم.
آنگاه پرسيد: اينها شما را قانع مىكند؟
گفتند: ما به كمتر از اين هم قانع مىشويم. (2)شخصيت بارز امام باقر عليه السلام حسد و كينه خلفاى زمانش را برانگيخت و آنان در پى فرصت و بهانهاى براى آزار حضرت بودند. در يكى از سالها كه هشام بن عبدالملك به حج رفته بود، امام باقر و فرزندش حضرت صادق عليهما السلام هم در حج بودند. امام صادق عليه السلام در جمع مردم سخنرانى مهمى درباره مسأله امامت و خلافت كرد. آوازه اين سخنان به گوش هشام رسيد، چون آنجا نمىتوانست اقدامى كند پس از بازگشت به دمشق، به فرماندار مدينه نامه نوشت و از او خواست كه امام باقر و فرزندش را به دمشق روانه سازد. در اين سفر، هشام تصميم داشت كه از محبوبيت و موقعيت اجتماعى امام بكاهد. اما نتيجه
معكوس شد و امام در مناظرات و حتى مسابقه تيراندازى پيروز شد و كينه هشام نسبت به امام عليه السلام نيز افزونتر گشت و تصميم به قتل امام گرفت، در حالى كه او كاملترين انسان در زمان خود بود. او راستگوترين و گشادهروترين و بخشندهترين مردمان بود. در ميان اهلبيت كمترين ثروت و در عين حال بيشترين هزينه را داشت.
هر جمعه يك دينار صدقه مىداد و مىفرمود: صدقه روز جمعه به خاطر فضيلت اين روز بر ديگر روزها، دو چندان مىشود. چون پيشآمدى غمانگيز به او روى مىنمود زنان و كودكان را جمع مىكرد و آنگاه خود دعا مىنمود و آنان آمين مىگفتند. بسيار ذكر خدا مىگفت.
فرزندانش را جمع مىكرد به آنان مىفرمود تا سر زدن آفتاب ذكر بگويند. هر كس از آنان را كه مىتوانست قرآن بخواند به تلاوت قرآن مىگماشت. هيچ گاه از دادن صله بر برادران و ديداركنندگان و اميدواران كوتاهى نمىنمود، هرگاه مىخنديد مىفرمود خداوندا بر من خشم مگير.
معاشرت آن حضرت با برادرانش در نهايت ادب و بزرگوارى بود. با برادران دينى مصافحه مىنمود و مىفرمود: آيا نمىدانيد در مصافحه چه چيزى نهفته است؟ دو مؤمن كه با يكديگر برخورد مىكنند و يكى از آنها با ديگرى مصافحه مىكند گناهان آن دو فرو مىريزد، چونان كه برگ از درخت مىريزد و خداوند تا زمانى كه آن
دو از هم جدا شوند به آن دو مىنگرد. (1)رفتار آن حضرت با مستضعفان با نرمى و مهربانى بود.
فرزندش امام صادق عليه السلام در اين باره مىفرمايد: هنگامى كه كارى را تماماً به غلامان خود مىسپاريد و بر آنان سنگين مىآيد، با ايشان در بردن آن همكارى كنيد. آن حضرت فرمود: پدرم امام باقر عليه السلام به خدمتكاران خود دستورى مىداد پس مىنگريست، اگر آن بار سنگين بود مىگفت بسم اللَّه و با آنان همكارى مىكرد و اگر سبك بود از آنان دور مىشد. (2)امام عليه السلام از كار و تلاش كوتاهى نمىفرمود، چه اينكه كار و كوشش را امرى محبوب نزد خداوند و وسيله تقرب مىشمردند. هر چند امام عليه السلام مىتوانست از خدمتگزارانش در كشتزار استفاده كند، اما وى دوست مىداشت براى تحصيل معاش خانوادهاش كوشش كند و خود را به رنج اندازد.
حضرت از اندرزهاى حكيمانه خود ديگران را پربهره مىساخت، او به يكى از اصحابش به نام جابر بن يزيد جعفى سفارش كرد: تو را به چند چيز سفارش مىكنم: اگر مورد ستم واقع شدى تو ستم مكن، اگر به تو خيانت شود تو خيانت مكن، اگر به تو دروغ گويند تو دروغ مگو، اگر تو را ستودند شاد مشو و اگر نكوهش كردند بىتابى مكن و
درباره آنچه در خصوص تو مىگويند بينديش.
اين وجيزه را ياراى ذكر تمام فضايل نيست، از اين رو تنها به دو نمونه بسنده مىكنيم:
گروهى از اصحاب امام محمد باقر عليه السلام، در مسجد نشسته بودند و از جايگاه امام عليه السلام سخن مىگفتند. يكى از آنان گفت:
دوستان! به تازگى نكتهاى از ذهبى در تاريخالاسلام خواندهام كه بسيار جالب و شنيدنى است.
همنشينان او گفتند: چرا نمىگويى تا ما هم بيشتر از اماممان بدانيم؟
گفت: ذهبى نوشته كه محمد بن على بن الحسين ...
ابوجعفر الباقر عليه السلام سرور بنىهاشم در عصر خويش بود. او اهل فقه، علم، شرف، ديانت، وثوق و سيادت بود و شايستگى خلافت اسلامى را داشت. باقر لقب داده شده؛ چون علم را شكافت و ريشه و درونش را شناخت. (1)ياران امام از شنيدن سخن ديگران درباره سرور خود به وجد آمدند.
عبداللَّه وقتى اين همه شادمانى را در چشمان اطرافيان ديد گفت: دوستان! حال كه اشتياقتان را ديدم، دوست دارم نكته ديگرى از ذهبى را هم برايتان بگويم.
ذهبى از «حكم بن عتيبه»- از بزرگان كوفه- و او از سفيان بن عيينه نقل كرده است كه: «مانند محمد بن على
1) تاريخ الاسلام، وقايع سال 101 تا 120 ه. ق، ش 549، ص 462
و حماد در كوفه نبود.» عجلى مىگويد: ثقه، پابرجا، فقيه و صاحب مذهب است.
مغيره مىگويد: «وقتى به مدينه مىآمد، ستون مسجد پيامبر را برايش آماده مىكردند و در آنجا نماز مىخواند.» «مجاهد» هم به گونهاى ديگر در برابر درياى دانش او به زانو درآمده و مىگويد: «وقتى به فضل و علم او پى بردم كه ديدم در مسجد منا در اطرافش از مردم غلغلهاى بود.» (1)همه دوستان از فضيلت امام به شگفتى درآمده بودند.
در ميان آنها، محمد گفت: دوستان! بگذاريد من هم داستانى را براى شما بگويم. اين بار حاضران چشم به او دوختند تا ببينند او چه مىگويد. محمد گفت: من نمىدانستم كه امام سجاد عليه السلام پس از خودش، فرزندى به يادگار گذاشته است تا اين كه روزى ايشان را همراه فرزندش امام باقر عليه السلام ملاقات كردم. او را در حال كار و تلاش ديدم. خواستم به او نصيحتى كنم؛ ولى دقيقاً برعكس شد! اين را گفت و سكوت كرد.
اصحاب با شنيدن قصه ناتمام محمد، از او خواستند تا ماجرا را به پايان برساند.
او گفت: در يكى از روزها كه هوا خيلى گرم بود، در اطراف شهر مدينه مىرفتم. مرد تنومندى را ديدم كه دستانش را بر دوش دو همراه خود گذاشته بود و مىآمد.
پيش خود گفتم: بزرگى از بزرگان قريش، در اين ساعت از
1) تذكرة الحفاظ، ج 1، ش 102، ص 117
روز، در اين هواى گرم، براى طلب دنيا از خانهاش بيرون آمده است. اينك مىروم و او را نصيحت مىكنم. پيش رفتم و سلام كردم.
نفس زنان و عرق ريزان، پاسخ سلام مرا داد.
گفتم. خداوند تو را اصلاح كند، در چنين هواى گرمى، بزرگى از قريش در طلب دنيا چه مىكند؟ راستى اگر در اين حالت كه در پى دنيا هستى، مرگ به سراغت بيايد، چه مىكنيد؟
آن مرد با شنيدن اين حرفها، دست از شانه همراهانش برداشت و ايستاد، نفسى تازه كرد و با آرامشى خاص گفت: اى مرد! آيا مرا در حال نافرمانى خدا ديدهاى كه چنين مىگويى؟
با شتابزدگى گفتم: نه آقا! تنها احساس كردم كه در پى دنيا و متاع ناچيز آن هستيد.
گفت: آيا تلاش براى به دست آوردن نيازهاى خود و خانواده را دنياپرستى و دنياگرايى مىدانى؟ در فكر فرو رفتم و سكوت، وجودم را فراگرفت.
او چون اين حال مرا ديد ادامه داد: به خدا سوگند، اگر مرگ در اين حالت كه هستم به سراغ من بيايد، نمىترسم؛ زيرا در حالى كه در اطاعت خداوند و بىنياز كردن خود از تو و ديگران هستم، به آغوش مرگ رفتهام. من وقتى از مرگ مىترسم كه در حال نافرمانى و گناه به درگاه خداوند باشم.
هنگامى كه اين سخنان حكيمانه و روشنگر را از ايشان، در كمال صبورى و دلسوزى شنيدم، با حالت
شرمندگى گفتم: خدا تو را رحمت كند! من مىخواستم تو را نصيحت كنم، تو مرا نصيحت كردى.
آن مرد در حالى مرا تنها گذاشت كه قلبم از محبت و ارادت به او لبريز شده بود و لحظه به لحظه، دور شدن او را با تحسين و تمجيد تماشا مىكردم؛ تا جايى كه از افق ديدگانم دور شد. با خودم گفتم بى شك او مردى عالم و عارف است؛ امّا هنوز نمىدانستم او كيست؟
چند روز بعد، او را در جايى ديدم كه گروهى دورش گرد آمده و گوش جان به گفتارش سپرده بودند. به آرامى از يكى پرسيدم: اين شخص كيست؟ گفت: به راستى امام محمد باقر عليه السلام را نمىشناسى؟ و من تازه فهميدم كه اين همه كرامت و بزرگوارى و ديانت و دانش را تنها مىتوان در خانوادهاى يافت كه پدرش على بن ابىطالب عليه السلام و مادرش فاطمه بنت محمد بن عبداللَّه عليهم السلام است؛ آنان كه به سرچشمه وحى متّصلند و از جام رحيق مختوم، نوشيدهاند ... (1)
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 212
هشام بن عبدالملك، يكى از خلفاى همعصر امام باقر عليه السلام بود كه هميشه از محبوبيت و موقعيت فوقالعاده امام بيمناك بود و چون مىدانست كه پيروان و دوستداران، آن حضرت را امام مىدانند، همواره تلاش مىكرد مانع گسترش نفوذ معنوى و افزايش پيروان آن حضرت شود.
در يكى از سالها امام باقر عليه السلام همراه فرزند گرامى خود جعفر بن محمد عليه السلام در بين جمعى از مسلمانان، سخنانى در فضيلت و امامت اهل بيت عليهم السلام بيان كرد كه بىدرنگ به گوش هشام رسيد.
هشام كه پيوسته وجود امام باقر عليه السلام را خطرى براى حكومت خود مىديد، از اين خبر بسيار نگران شد و چون نمىتوانست در ايام حج به آن حضرت تعرّض كند، بىدرنگ پس از بازگشت به پايتخت خود دمشق، به حاكم مدينه دستور داد تا امام باقر عليه السلام و فرزندش جعفر بن محمد را روانه شام كند.
امام عليه السلام، ناگزير همراه فرزند ارجمند خود مدينه را ترك كرد و وارد دمشق شد. هشام براى اين كه عظمت ظاهرى خود را به رخ امام عليه السلام بكشد و به خيال خام خود از مقام آن حضرت بكاهد، سه روز اجازه ملاقات نداد. در اين سه روز،
نقشههاى فراوانى را طراحى كرد تا شايد از مقام و جايگاه او بكاهد. مشاوران، هر يك طرحى درانداختند. يكى مىگفت:
بياييم جلسه مناظرهاى ترتيب دهيم و از گوشه و كنار كشور، دانشمندان را فراخوانيم و در برابر چشمان مردم، امام را به چالش و پاسخگويى بخوانيم.
هشام اندكى انديشيد. دور و بر خود را برانداز كرد؛ جز مشتى از شاعران، داستانسرايان و مديحهگويان نديد، پيشاپيش، خود را بازنده ميدان مىديد. از اين رو گفت: اگر از راه مبارزه عملى وارد شويم، كسى را ياراى رويارويى با او نخواهد بود.
شخصى گفت: اى امير! فكرى به ذهنم رسيد؛ آيا اجازه مىدهى بيان كنم؟ هشام به او اجازه سخن گفتن داد. مرد گفت: اى هشام! همه نيك مىدانيم كه دانش و آگاهىِ محمد بن على، سرآمد روزگار است؛ ولى در اين كه بتواند تيرانداز ماهرى هم باشد، بسيار بعيد است؛ پس بياييم او را به مسابقه تيراندازى فراخوانيم.
هشام كمى با محاسن خود بازى كرد و سپس در حالى كه چشمانش از شيطنت و شادمانى برق مىزد، دست در جيب كرد و كيسهاى از زر درآورد و به رسم پاداش، به سوى آن مرد انداخت و گفت: آفرين! جز از اين راه، شكست نخواهد خورد، ترتيب انجام مسابقه را بدهيد! سپس امام را دعوت كرد. گروهى از درباريان را واداشت تا نشانهاى نصب كنند و هنگام ورود امام، مشغول تيراندازى
باشند تا صحنه، طبيعى جلوه كند.
هنگامى كه امام عليه السلام به دربار هشام وارد شد. هشام، طورى حركت كرد كه از كنار تيراندازان بگذرند. وقتى به آنان رسيدند، ناگهان ايستاد و رو به امام كرد و گفت: آيا مايليد در مسابقه تيراندازى شركت كنيد؟
حضرت پاسخ داد: من پير شدهام؛ آيا بهتر نيست مرا معاف داريد؟ هشام كه مىپنداشت مجال خوبى براى شكست امام به دست آورده و امام باقر عليه السلام در چند قدمى شكست قرار گرفته، اصرار و پافشارى كرد و وى را سوگند داد كه دعوتش را بپذيرد. و همزمان، به يكى از بزرگان بنى اميه اشاره كرد كه تير و كمان خود را به آن حضرت بدهد.
همه تيراندازان، از مسابقه دست كشيدند و با شوق و انتظار، منتظر واكنش امام شدند. ناگهان، امام به آرامى تير و كمان را از دست آن مرد گرفت و آماده تيراندازى شد.
تيرى در چلّه كمان نهاد و نشانهگيرى كرد و تير را درست به قلب هدف زد. در برابر چشمان بهت زده ناظران، امام تير دوم را پرتاب كرد و تير دوم، در چوبه تير پيشين نشست، آن را شكافت و به هدف خورد. سپس تير سوم نيز به تير دوم اصابت كرد و به همين ترتيب، نه تير پرتاب كرد كه يكى پس از ديگرى به هدف نشست!
عرق شرم و شگفتى، بر پيشانى هشام نشست و نزديك بود چشمان بينندگان از حدقه درآيد. گاهى به نشانه و گاهى به حضرت مىنگريستند و زبان دل به تحسين او مىگشودند. آنان تاكنون با چنين صحنهاى
برخورد نكرده بودند! هشام هم كه كاخ آمال و آرزوهاى خامش فرو ريخته و نقشهاش بر آب شده بود، بى اختيار گفت: آفرين بر تو اى ابوجعفر! چگونه مىگفتى پير شدهام؟! تو سرآمد و چيره دستترين تيرانداز عرب و عجم هستى! آن گاه سر به زير انداخت و لحظهاى به فكر فرو رفت. به آرامى سر برداشت، قدمهاى سست خود را به حركت درآورد و كم كم به جايگاه ويژه خود نزديك شد، نگاهى به اطراف انداخت. در چشمان حاضران، محبت و تحسين را به خوبى درمىيافت از اين رو، چارهاى جز احترام و تعظيم نديد.
امام باقر عليه السلام و فرزند ارجمندش را در جايگاه ويژه، كنار خود جاى داد و فوقالعاده تجليل و احترام كرد. آن گاه رو به امام عليه السلام كرد و گفت:
قريش از پرتو وجودتان شايسته سرورى بر عرب و عجم است، اين تيراندازى را چه كسى به تو آموخته است و در چه مدتى آن را فرا گرفتهاى؟
حضرت فرمود: مىدانى كه اهل مدينه به اين كار عادت دارند. من نيز در ايام جوانى، مدتى به اين كار سرگرم بودم؛ ولى بعد آن را رها كردم، امروز چون تو اصرار كردى ناگزير پذيرفتم.
هشام گفت: آيا جعفر نيز مانند تو در تيراندازى مهارت دارد؟
امام فرمود: خاندان ما، اكمال دين و اتمام نعمت را كه
در آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» (1)
آمده، از يكديگر به ارث مىبريم و هرگز زمين از چنين افرادى خالى نمىماند. (2)هر چند دربار هشام، همان گونه كه گفته شد، براى ابراز عظمت علمى معصوم هفتم، محيط مساعدى نبود؛ ولى از حسن اتفاق، پيش از آن كه ايشان شهر دمشق را ترك كنند، مجال بسيار مناسبى پيش آمد كه امام براى بيدارى افكار عمومىو معرفى عظمت و مقام علمى خود، به خوبى از آن بهره بگيرد.
ماجرا اين است كه هشام، دستاويزى براى جسارت بيشتر به امام عليه السلام نداشت و ناگزير، به بازگشت امام به مدينه موافقت كرد. هنگامى كه امام عليه السلام همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت بيرون رفتند، در انتهاى ميدان روبهروى قصر، با جمعيت انبوهى روبهرو شد. امام عليه السلام از وضع آنان و دليل گردهمآيى پرسيد، گفتند: اينها كشيشان و راهبان مسيحى هستند كه در مجمع بزرگ ساليانه خود گرد آمدهاند و طبق برنامه همه ساله، منتظر اسقف بزرگ هستند، تا دشوارىهاى علمى خود را از او بپرسند.
امام عليه السلام هم به طور ناشناس در آن همايش شركت كردند، اين خبر، خيلى زود به هشام رسيد و او نيز افرادى را
مأمور كرد تا ناظر وقايع باشند. طولى نكشيد كه اسقف بزرگ كه فوق العاده پير و سالخورده بود، وارد شد و با شكوه و احترام فراوان، در صدر مجلس جاى گرفت؛ آن گاه، نگاهى به جمعيت انداخت و چون سيماى امام باقر عليه السلام نظرش را جلب كرده بود، از ايشان پرسيد: از ما مسيحيان هستيد يا از مسلمانان؟
امام عليه السلام فرمود: از مسلمانان!
اسقف: از دانشمندان آنان هستيد يا افراد عامى؟
امام عليه السلام: از افراد عامى نيستم.
اسقف گفت: پس اوّل من بپرسم يا شما مىپرسيد؟
امام عليه السلام: اگر مايليد شما بپرسيد.
اسقف: به چه دليل شما مسلمانان ادعا مىكنيد كه اهل بهشت غذا مىخورند و مىآشامند، ولى مدفوعى ندارند؟ آيا براى آن، نمونه و نظيرى در همين دنيا وجود دارد؟
امام عليه السلام: بلى! نمونه روشن آن در اين جهان جنين است كه در رحم مادر تغذيه مىكند، ولى مدفوعى ندارد!
اين پاسخ امام كه اسقف را شگفت زده كرده بود، با شگفتى پرسيد: شما كه گفتيد از دانشمندان نيستيد؟
امام عليه السلام: من چنين نگفتم بلكه گفتم از افراد عامى نيستم.
اسقف: پس سؤال ديگرى بپرسم؟
امام عليه السلام: بفرماييد
اسقف: به چه دليل عقيده داريد كه ميوهها و نعمتهاى بهشتى كم نمىشود و هر چه از آنها مصرف
شود، باز به حال خود باقى بوده و كاسته نمىشود؟ آيا نمونه روشنى از پديدههاى اين جهان مىتوان براى اين موضوع ذكر كرد؟
امام عليه السلام فرمود: آرى! نمونه روشن آن در عالم محسوسات، آتش است؛ شما اگر از شعله چراغى صد چراغ هم روشن كنيد، شعله چراغ نخست به جاى خود باقى است و از آن چيزى كاسته نمىشود.
اسقف هر پرسش و مشكلى به نظرش مىرسيد، همه را پرسيد و پاسخ قانع كننده شنيد و چون خود را ناتوان ديد، به شدت ناراحت و عصبانى شد و گفت:
«مردم! دانشمند والامقامى را كه اطلاعات و معلومات او بسيار بيشتر از من است به اينجا آوردهايد تا مرا رسوا كند و مسلمانان بدانند كه پيشوايان آنان از ما برتر و داناترند؟ به خدا سوگند ديگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، مرا در ميان خود نخواهيد ديد! اين را گفت و از جا برخاست و بيرون رفت!»
غريو شادى از ميان حاضران برخاست. اين ماجرا، به سرعت در شهر دمشق پيچيد و موجى از شادى، محيط شام را فرا گرفت. در اين ميان، هشام از نفوذ معنوى امام خشمگين شد و دستور داد كه حضرت، همان روز دمشق را ترك كند و براى خنثى سازى اين توطئه، بىدرنگ، پيشواى پنجم را متهم به گرايش به مسيحيت كرد و با كمال ناجوانمردى، به برخى از فرمانداران خود در بين راه
شام به مدينه نوشت:
«محمد بن على، پسر ابوتراب، همراه فرزندش نزد من آمده بود، وقتى آنان را به مدينه بازگرداندم، نزد كشيشان رفتند و با گرايش به نصرانيت به مسيحيان تقرّب جستند؛ ولى به خاطر خويشاوندى كه با من دارد، از كيفر آنان چشم پوشيدم! وقتى كه اين دو نفر به شهر شما رسيدند، به مردم اعلام كنيد كه من از آنان بيزارم!»
ولى تلاشهاى مذبوحانه هشام براى پوشاندن حقيقت به جايى نرسيد و مردم شهر ياد شده، كه نخست تحت تأثير تبليغات هشام قرار گرفته بودند، در اثر نشانههاى امامت كه از آن حضرت مىديدند، به عظمت و مقام واقعى پيشواى پنجم پى بردند و بدين ترتيب، سفرى كه آغاز آن با اجبار و تهديد بود، به يكى از سفرهاى ثمربخش و آموزنده تبديل شد. (1)
1) دلائل الامامه، ص 105-/ 107
نام او جعفر و كنيهاش ابوعبداللَّه و لقبش صادق است. پدر ارجمندش امام باقر عليه السلام و مادرش امّفروه مىباشد.
او در هفدهم ربيعالاول سال 83 هجرى در مدينه به دنيا آمد و در سن 65 سالگى، در سال 148 هجرى به ملكوت اعلى پيوست و در قبرستان بقيع، كنار مرقد پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد.
امام صادق عليه السلام از پدر و مادرى بزرگوار زاده شد. ولادت امام صادق عليه السلام در روزگار جدش امام زين العابدين عليه السلام صورت پذيرفت، او در سايه تربيت جدش كه تمام معانى بزرگى و عظمت را بدو مىآموخت و تمام مفاهيم فضيلت و كمال را به او آموزش مىداد، مىزيست. وقتى كليدهاى امامت به پدرش امام باقر عليه السلام انتقال يافت، آن حضرت در كنار پدر براى به جا آوردن تكاليف و مسؤوليتهاى خود به بهترين نحو قيام كرد.
در سال 117 هجرى، هنگامى كه امام باقر عليه السلام به عنوان گرانبهاترين قربانى سياست ستمگرانه بنىاميه، به
جوار پروردگارش شتافت، فرزند بزرگوارش را- كه در آن هنگام 34 ساله بود- به حفظ و حراست از مركز و مدرسهاى كه صدها تن از صاحب نظران و انديشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود و بدين ترتيب رهبرى دينى امت و مسؤوليتهاى بزرگ امور سياسى به امام صادق عليه السلام منتقل شد.
در باب عظمت علمى امام صادق عليه السلام شواهد فراوانى وجود دارد و اين معنا مورد قبول دانشمندان تشيع و تسنن است. فقها و دانشمندان بزرگ در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظيم فرود مىآوردند و برترى علمى او را مىستودند.
ابوحنيفه پيشواى فرقه حنفى مىگفت: «من دانشمندتر از جعفر بن محمد نديدهام.» (1)و ابن حجر هيثمى هم مىنويسد: «به قدرى علوم از او نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و بزرگترين پيشوايان(فقه و حديث) مانند يحيى بن سعيد، ابن جريح، مالك، سفيان ثورى، سفيان بن عيينه، ابوحنيفه، شعبه و ايوب سجستانى از او روايت كردهاند.» (2)امام صادق عليه السلام با توجه به فرصت مناسب سياسى كه به وجود آمده بود و با ملاحظه نياز شديد جامعه و آمادگى زمينه اجتماعى، دنباله نهضت علمى و فرهنگى پدرش امام باقر عليه السلام را گرفت و حوزه وسيع علمى و دانشگاه بزرگى
به وجود آورد و در رشتههاى مختلف علوم عقلى و نقلى آن روز، شاگردان بزرگ و برجستهاى چون: هشام بن حكم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن بن طاق، مفضّل بن عمر، جابر بن حيان و ... تربيت كرد كه تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشتهاند. هر يك از شاگردان حضرت، شخصيتهاى بزرگ علمى و چهرههاى درخشانى بودند كه خدمات بزرگى انجام دادند.
گروهى از آنان داراى آثار علمى و شاگردان متعددى بودند.
به عنوان نمونه «هشام بن حكم» سى و يك جلد كتاب نوشته و جابر بن حيان نيز بيش از دويست جلد در زمينه علوم گوناگون به خصوص رشتههاى عقلى و طبيعى و شيمى تصنيف كرده بود، به همين جهت به عنوان پدر علم شيمى مشهور شده است. كتابهاى جابر بن حيان به زبانهاى گوناگون اروپايى در قرون وسطى ترجمه گرديد و نويسندگان تاريخ و علوم، همگى از او به عظمت ياد مىكنند.
امام صادق عليه السلام با تمام جريانهاى فكرى و عقيدتى آن روز برخورد كرد و موضع اسلام و تشيع را در برابر آنها روشن ساخت و برترى بينش اسلام را اثبات نمود.
شاگردان دانشگاه امام صادق عليه السلام فقط شيعيان نبودند، بلكه از پيروان اهل سنت و جماعت هم حضور داشتند كه در رأس آنان از ابوحنيفه مىتوان نام برد كه دو سال شاگرد امام عليه السلام بود و او اين دو سال را پايه و اساس علوم و دانش خود معرفى مىكند و مىگويد:
«لَوْلَا السّنتانِ لَهَلَكَ نُعمان (1)
؛ اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاك مىشد.»
امام صادق عليه السلام هر يك از شاگردان خود را در رشته و علومى كه با ذوق و قريحه او سازگار بود، تشويق و تعليم مىنمود و در نتيجه، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند: حديث، تفسير، طب، فيزيك، شيمى، و امثال اينها تخصص پيدا مىكردند. گاهى امام، دانشمندانى را كه براى بحث و مناظره مراجعه مىكردند، راهنمايى مىكرد تا با يكى از شاگردانش كه در آن رشته تخصص داشت مناظره كنند. كسانى كه به مدرسه امام صادق عليه السلام مىآمدند، اهل منطقه و ناحيهاى خاص نبودند، زيرا سرشت اسلام در عصر امام عليه السلام چنان بود كه گسترش علم و فرهنگ و معرفت در هر خانهاى اقتضا مىكرد. زيرا فتوحات پى در پى مسلمانان، دروازههاى تازهاى از راههاى گوناگون زندگى و آداب و رسوم و انديشههاى مردم را به روى آنان مىگشود و موجب پديد آمدن برخوردى تازه ميان انديشههاى اسلامى و تئورىهاى ديگر مىشد. اين برخورد تازه در طريقه زندگى در نزد مسلمانان و امتزاج آن با آداب و رسوم ايرانيان و روميان و ديگر همسايگان حكومت اسلامى موجب مىشد تا جامعه نوينى با نيازهاى گوناگون پديد آيد، از اين رو براى پاسخگويى به اين نيازها، آموزشهاى حضرت بسيار كارگشا بود. البته حركت امام صادق عليه السلام تنها در زمينههاى علمى خلاصه نمىشد بلكه
1) الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 70
امام در فعاليتهاى سياسى نيز نقش تعيين كنندهاى داشت. امام به منظور تبليغ جريان اصيل امامت، نمايندگانى به مناطق مختلف مىفرستاد. در اين دوران برخورد ميان امويان و عباسيان به وجود آمد، امويان كه از هيچ گونه جنايتى در راه خاموش ساختن آتش انقلاب مخالفانشان باكى نداشتند و بنى عباس هم نه خوشكردارتر از امويان بودند و نه براى استحكام بخشيدن به پايههاى حكومت خود از امويان در خونريزى و نيرنگبازى خوددارتر.
هر چند كه در آغاز قيام خود، نام خليفهاى را كه مردم را به سوى او فرامىخواندند، معلوم نكرده بودند، ولى شعارشان اين بود كه «الرضا من آل محمد» يعنى براى بيعت با شخص برگزيدهاى از خاندان محمد صلى الله عليه و آله قيام كردهايم. حتى سوگند مىخوردند كه اگر بر دشمن غلبه كنند جز دستور اسلام عمل نكنند. امّا امام صادق عليه السلام با هوش و درايت سياسى خويش دريافته بود كه آنان در شعارهاى خود صادق نيستند. از اين رو در پاسخ به درخواست ابومسلم براى خلافت نوشتند:
«ما انْتَ مِنْ رجالى و لا الزّمانُ زمانى (1)
؛ نه تو از ياران منى و نه زمانه، زمانه من است.»
امام عليه السلام مىدانستد كه افرادى همچون ابوسلمه و ابومسلم فريب خوردهاند و در خط مستقيم اسلام و اهل بيت نيستند و لذا به هيچ عنوان حاضر نبود با آنان
1) الملل و النحل، ج 1، ص 154
همكارى كند و به اقدامات آنان مشروعيت بخشد زيرا سران اين قيام از مردان مكتب او نبودند. آنان در عرصه انتقامجويى، كسب قدرت و اعمال خشونت افراط مىكردند و كارهايى انجام مىدادند كه هيچ مسلمان متعهدى نمىتواند آنها را امضا كند.
مورخان مىنويسند: تعداد كسانى كه ابومسلم در دوران حكومت خود به قتل رساند، بالغ بر ششصد هزار نفر بود. (1)او خود به اين جنايات اقرار مىكرد، هنگامى كه از ناحيه منصور بيمناك شد، طى نامهاى به وى نوشت: برادرت(سفاح) به من دستور داد كه شمشير بكشم، به مجرد سوءظن دستگير كنم، به بهانه كوچكترين اتهامى به قتل برسانم، هيچ گونه عذرى را نپذيرم، من نيز به دستور وى بسيارى از حرمتها را كه خدا حفظ آنها را لازم شمرده بود، هتك كردم، بسيارى از خونها را كه خدا حرمتشان را واجب كرده بود بر زمين ريختم، حكومت را از اهل آن ستاندم و در جاى ديگر نهادم. (2)امّا در مورد قيام زيد بن على بن الحسين عليه السلام دلايل و شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مىدهد قيام او با موافقت امام صادق عليه السلام بوده است. از جمله اين شواهد، گفتار امام رضا عليه السلام در پاسخ مأمون است كه امام عليه السلام درباره آن فرمود: «پدرم، موسى بن جعفر، نقل كرد كه از پدرش جعفر بن محمد شنيده بود كه مىگفت: زيد براى قيامش با من مشورت كرد، من به او گفتم: عمو جان اگر دوست
دارى كه همان شخص به دار آويخته در كناسه(كوفه) باشى، راه تو همين است و موقعى كه زيد از حضور امام صادق عليه السلام بيرون رفت، امام فرمود: واى به حال كسى كه نداى او را بشنود و به يارى او نشتابد.» (1)زيد از معتقدين به امامت حضرت صادق عليه السلام بوده، چنانكه از او نقل شده است كه مىگفت: «جعفر، امام ما در حلال و حرام است.» (2)امام صادق عليه السلام هم در حق وى مىفرمود: «خدا او را رحمت كند، مرد مؤمن و عارف و عالم و راستگويى بود. اگر پيروز مىشد به عهد خود وفا مىكرد و اگر قدرت و حكومت را به دست مىآورد، مىدانست آن را به چه كسى بسپارد.» (3)امام صادق عليه السلام در تخلّق به اخلاق الهى نيز يگانه دهر بود. مالك پيشواى فرقه مالكى مىگفت: «مدتى نزد جعفر ابن محمد رفت و آمد مىكردم، او را همواره در يكى از سه حالت ديدم: يا نماز مىخواند يا روزه بود و يا قرآن تلاوت مىكرد و هرگز او را نديدم كه بدون وضو، حديث نقل كند.» (4)باز هم دربارهاش گفتهاند: در علم و عبادت و پرهيزگارى، برتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ بشرى خطور نكرده است. (5)
امام عليه السلام بسيار بخشنده و جوانمرد بود. هشام بن سالم يكى از ياران برجسته امام عليه السلام نقل مىكند: «ابوعبداللَّه را عادت بر اين بود كه چون هوا تاريك مىشد و پاسى از شب مىگذشت كيسهاى برمىگرفت كه در آن گوشت و نان و پول بود. آن را برگردنش مىآويخت و به سوى نيازمندان مدينه مىرفت و محتويات كيسه را بين آنان تقسيم مىكرد در حالى كه هيچ يك از آنها حضرتش را نمىشناختند. همين كه آن حضرت از دنيا رفت و نيازمندان ديدند كه از پخش گوشت و نان و پول شبانه خبرى نيست، دريافتند آن مرد ابوعبداللَّه عليه السلام بوده است.» (1)بسيار حليم و با گذشت بود به طورى كه چون وفات آن حضرت در رسيد، فرمود هفتاد دينار به پسر عمويش حسن ابن على افطس بدهد، كسى از آن حضرت پرسيد: آيا به مردى كه با تيغ بر تو حمله برد تا تو را از پاى درآورد، مال مىبخشى؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود: واى بر شما مگر نخواندهايد:
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ» (2)
كسانى كه به پيوند آنچه خداوند فرموده مىكوشند و از پروردگارشان و از بدى حساب مىترسند.
حضرت در سخنى ديگر در همين ارتباط مىفرمودند:
همانا خداوند بهشت را آفريد و خوشبويش ساخت و بوى آن را معطّر گردانيد تا از هزار سال راه نيز دريافت شود، اما عاق والدين و قاطع رحم، اين بوى بهشت را دريافت نمىكنند. (1)امام عليه السلام هرگاه از كسى ناسزا و دشنامى مىشنيد به جايگاه نمازش مىرفت و ركوع و سجود بسيار انجام مىداد و فراوان مىگريست و از خداوند براى كسى كه دشنام و ناسزايش گفته بود، طلب آمرزش مىكرد. اگر دشنام دهنده از خويشان نزديكش بود، با دادن پول با وى رابطه برقرار مىكرد و به الطاف و نيكىهاى خويش مىافزود و مىفرمود: من دوست دارم خداوند بداند كه من گردنم را در برابر خويشانم فرود مىآورم و به سوى آنان شتاب مىجويم، پيش از آنكه از من بىنيازى جويند.
سرورم به راستى تو چه بزرگ و شكيبا بودى! چه روح بزرگى داشتى و سينهات چه گشاده و خُلق و خويت چه نيكو بود.
جعفر بن محمد عليه السلام نفس شريف خود را وقف عبادت نمود و آن را بر طاعت و زهد واداشته بود و خود را به دعا و تهجد و نماز و تعبد مشغول ساخته بود. او جبّه خشن و كوتاهى از پشم در برمىكرد و حلّهاى بر روى جامهاش مىپوشيد و مىفرمود: «ما جُبّه پشمين را براى خدا مىپوشيم و حلّه را براى شما.» (2)
يكى از اندرزهاى آن حضرت به فرزند بزرگوار خويش امام كاظم عليه السلام چنين است: فرزندم! در حق هر كس كه از تو خواهان خير است، خوبى كن كه اگر او اهل خير باشد تو كارى بجا كردهاى و اگر اهل خير نباشد، تو اهل آن هستى.
اگر كسى از طرف راستت درآمد و ناسزايت گفت و سپس به طرف چپت رفت و زبان به پوزش گشود، عذرش را بپذير.
حضرت در ضمن نصيحتى به سفيان ثورى فرمود:
«اى سفيان! به خداوند اعتماد كن تا مؤمن شوى و به آنچه خداوند بر تو بخشش كرده، خرسند باش تا توانگر گردى و با همسايهات خوش همسايگى كن تا مسلم شوى و با فاجر همراه و هم صحبت مشو كه به تو گناهكارى مىآموزد و در كار خود با كسانى كه از خداوند عزوجل مىترسند، مشورت كن.» (1)ذكر دو نمونه از فضايل آن حضرت، ما را با عمق منزلت وى بيشتر آشنا مىسازد.
1) الامام الصادق عليه السلام، استاد دخيّل، ص 32
پيشوايان معصوم عليهم السلام، قافله سالار بندگى و سير و سلوكند. آنان، بندگان دوست داشتنى خدايند و از اين رو، دعايشان در درگاه ربوبى پذيرفته مىشود. سيره نگاران اهل سنت، درباره امام صادق عليه السلام مىنويسند: «او مستجابالدّعوه بود و هرگاه چيزى از خدا مىخواست، هنوز كلامش تمام نشده، خدا دعايش را مستجاب مىكرد.» (1)سالى از سالها، امام صادق عليه السلام به حج مشرف شده بود، مردى كه مىدانست منصور، خليفه عباسى كينه شديدى نسبت به امام دارد، آرام آرام خود را به وى نزديك كرد و گفت: اى خليفه! من با گوشهايم شنيدم كه جعفر ابن محمد، گروهى را دور خود جمع كرد و از شما سعايت و بدگويى مىكرد.
منصور به شدت خشمگين شد و بىدرنگ امام را احضار كرد.
امام عليه السلام در جمع آنان حاضر شد و آن مرد در برابر امام هم، ادّعاى خود را تكرار كرد. امام صادق عليه السلام رو به مرد كرد و گفت:
1) نورالابصار فى مناقب آل البيت النبى المختار، ص 223؛ جامع الكرامات الاولياء، ج 4، ص 4
حال كه شاهدى براى اثبات مدّعاى خود ندارى، حاضرى به خداوند سوگند بخورى؟
آن مرد گفت: آرى! سپس در برابر ديدگان همه حاضران، به خداوند سوگند خورد كه همه گفتههايش درست است!
امام عليه السلام رو به منصور كرد و گفت: او بايد آن گونه كه من مىگويم سوگند ياد كند. با ديدن اخلاص و طمأنينه امام، اضطراب و نگرانى در چهره مرد نمايان شد و هر چه از او خواستند اين چنين قسم بخورد، زير بار نمىرفت، تا اين كه منصور با عصبانيت زياد به او فرمان داد تا همانگونه كه امام عليه السلام مىگويد، سوگند ياد كند.
آن مرد هم ناگزير پذيرفت. سپس امام عليه السلام رو به مرد كرد و گفت: بگو:
«اگر آنچه درباره جعفر بن محمد صادق گفتم درست نباشد، از ذمّه حول و قوّت خدا بيرون و به حول و قوت خود پناه بردهام»؛
مرد هم اينگونه سوگند ياد كرد. اطرافيان، با التهاب و اضطراب، منتظر پايان كار بودند. هنوز آخرين كلام مرد به درستى از زبانش جارى نشده بود كه ناگهان حالى خاص به او دست داد و جان خويش را براى دستيابى به متاع و جايزهاى ناچيز از سوى منصور، از دست داد!
منصور كه از ديدن اين صحنه غافلگير شد، فقط به اطرافيانش نگريست. همه آنان به قداست و كرامت امام پى برده و در قلب خود، امام را تحسين مىكردند و اين،
براى دستگاه جور و ظلم منصور مناسب نبود؛ از اين رو به تندى گفت: اى پسرعمو! از اوّل همه مىدانستيم كه شما از اين اتهام مبرّا و پاك هستيد؛ تنها مىخواستيم اطرافيان ما نيز به مقام و جايگاه شما آگاه شوند! سپس به تعظيم و تكريم امام پرداخت و با چهرهاى به ظاهر شاد، امام را بدرقه كرد. (1)يكى از حاضران كه با ديدن اين صحنه به وجد آمده بود، به «ليث بن سعد» گفت: من تاكنون نديده بودم كه دعايى، اين قدر تند و زود به اجابت برسد!
ليث گفت: اى مرد! آن چه را كه من در ايام حج ديدهام، اگر برايت بازگويم، به شگفتى و ارادت تو خواهد افزود.
مرد گفت: بىصبرانه منتظر شنيدنم!
ليث بن سعد گفت: پس خوب گوش كن!
در سال 113 ه. ق به حج مشرف شدم. وقتى نماز عصر را خواندم، به بالاى كوه ابوقبيس رفتم. ناگهان ديدم مردى نشسته است و دعا مىخواند. او پيوسته يا ربّ، يا ربّ مىگفت تا نفسش قطع شد. سپس گفت:
يا حىُّ، يا حىُّ تا نفسش قطع شد. آنگاه عرض كرد:
«بار خدايا! من ميل به انگور دارم؛ پس به من برسان! بار خدايا! لباسم كهنه شده است، لباس نو بر من بپوشان.»
1) صواعق المحرقه، ج 2، ص 587؛ فصول المهمه، ج 2، ص 918
به خدا سوگند هنوز كلامش تمام نشده بود كه ديدم سبدى پر از انگور نزد او حاضر شد؛ در حالى كه، فصل انگور نبود، همچنين دو جامه(بُرد) ديدم كه نظير آن را تاكنون در دنيا نديدهام! طاقت نياوردم؛ خود را به آن مرد نزديك كردم و سلام كردم. تا مرا ديد جواب سلامم را داد و گفت: «الحمدللَّه» و مرا به خوردن انگور دعوت كرد. از انگورى خوردم كه هنوز مزّه آن را در دهانم احساس مىكنم. انگورى بود بسيار شيرين و آب دار و بى هسته.
هر دو از آن خورديم تا سير شديم؛ ولى هيچ از آن كم نمىشد. دست كردم و پارچهاى را كه داشتم درآوردم؛ پهن كردم و خواستم مقدارى از آن را براى كسانى كه دوستشان دارم ببرم.
آن مرد گفت: «نه چيزى از آن برندار» سپس يكى از آن دو جامه را برداشت و ديگرى را به من داد؛ ولى من ديدم لباسم تازه است و از گرفتن آن شرم كردم و گفتم به آن نيازى ندارم! آن گاه آن والامقام، جامه نو را پوشيد و جامه كهنه را با آن ديگرى برداشت و آرام آرام از كوه سرازير شد. من هم كه اين همه جلال و عظمت را در او ديده بودم؛ بىاختيار به دنبالش رهسپار شدم، به مسعى كه رسيد، مردى به حضورش رسيد و عرض كرد:
اى پسر پيامبر! من عريانم؛ پس مرا بپوشان. در اين هنگام حضرت بُرد دوم و لباسش را به آن سائل داد و رفت. ديگر انتظار را روا ندانستم. به سمت مرد فقير رفتم و
گفتم: اى مرد! اين آقا كيست؟
گفت: يعنى او را نمىشناسى؟ او پسر رسول خدا، جعفر ابن محمد صادق عليه السلام است.
در دل خود را سرزشن كردم كه چرا از او بهره بيشترى نگرفتم. پس به جستوجويش رفتم تا چيزى از او به يادگار بشنوم و چراغ راه زندگىام سازم، ولى هر چه جستم، او را نيافتم! (1)ليث به اينجا كه رسيد، به چشمان دوستش نگريست، اشك همچون ابر بهار از چشمان او جارى بود، دستى بر شانههاى او زد و گفت: اينها خاندان وحى و رسالتند، بهترين بندگان خدا و مقربان درگاهند ...
1) صواعق المحرقه، ج 2، ص 590؛ مطالب السؤول، ص 287؛ تذكرة الخواص؛ ص 309؛ جامع الكرامات الاولياء، ج 2، ص 5
چند سالى بود كه بر درخت نخل برگ و بارى نمىنشست و در نيمه راه مكه، در آن كوير بىباران، تنهاى تنها بود. به ياد مىآورد زمانى كه مسافران به زير درخت مىنشستند و او نيز با خرماى خود، سخاوتمندانه آنان را ميهمان مىكرد؛ اما انگار اين كه آفت به جانش رسيده بود، رهگذران هم يار ديرين خود را از ياد برده بودند و در كنار او دمى نمىآسودند و دلدارىاش نمىدادند. نخل خشكيده بارها و بارها آرزو مىكرد كه دوباره سايه مهر خود را بر روى مسافران بگستراند. امّا نخل خشكيده، امروز حال عجيبى داشت، از دور، نورى درخشان را مىديد كه به سوى او مىآيد. فرشته بهار را مىديد كه او را نوازش مىكند و پرندگانى را كه شادمانه بر روى دستهاى عريانش مىنشينند. خدايا! عجب حسّ دلگشايى بود! ...
از بيابان، صداى همهمهاى مىآمد، خوب گوش كرد اين صدا با آواى پيچ در پيچ و زوزه باد تفاوت داشت.
خوب كه دقت كرد، صداى تكبير شنيد و نورى كه پيشاپيش جمعيتى كوچك در حركت بود. درختِ فرتوت صداى تپش قلبش را مىشنيد و كسى در گوش جانش مىخواند:
آماده باش كه تحقّق رؤياى سبز زندگىات نزديك است! ناگهان، ناباورانه جمعيت به سوى او راه كج كردند، كاروان سالارِ مهربان، نگاهى به سوى او كرد، دلش به حالش به رحم آمد؛ تو گويى آرزويش را مىدانست! به آرامى رو به آسمان كرد و لبان مباركش به حركت آمد و دعايى خواند و سپس رو به نخل تكيده كرد و گفت:
اى درخت! از آن چه خداوند در تو نهاده، بر ما اطعام كن ....
و درخت خشكيده احساس كرد جوانههاى مهر و شكوفايى در وجودش شكفته شد و حيات دوباره از سر گرفت و شاخههايش پر از خرما شد؛ خرمايى كه شيرينىاش، حتى به كام خودش هم نشست! درخت، بال درآورد و قد كشيد؛ اما هر چه قد مىكشيد، خود را كوچكتر از مرد مهربان مىديد! قطرهاى در كنار اقيانوس و برگى در كنار سرسبزى دنيا! پيش خود انديشيد: او كيست كه با دعاى او، خداوند چنين هديه گرانبهايى-/ حق حيات و تولدى دوباره-/ به او داده است!
در همين افكار بود كه صداى يكى از همراهان كاروان، او را به خود آورد. انگار كسى مىگفت: ببينيد! جعفر بن محمد عليه السلام چه كرد! در يك لحظه، از خدا خواست و خالق حياتبخش هم تن اين درخت خشكيده را از عطر بهار پر كرد و دلش را از برگ و ميوه آذين بست. درخت اين بار
واقعاً خشكش زد؛ يعنى او فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله است؟ چگونه مىتوانم در برابر اين همه جود و سخا، زانوى ادب بزنم و تشكر كنم؟!
امام انگار نجواى او را مىشنيد؛ تبسمى كرد و به يارانش فرمود:
اى دوستان! آيا نمىخواهيد ميهمان كريمترين نخل مكه شويد؟ او شما را به سوى خود مىخواند تا از پاره وجودش به شما بچشاند.
ياران گرسنه و در راه مانده، به دعوت او به سوى نخل باسخاوت آمدند و منتظر اجازه امام شدند.
حضرت فرمود: به نام خدا از آن بخوريد! (1)همراهان، پس از تناول رطب تازه، نگاه معنادارى به هم انداختند، زيرا در عمرشان، خرمايى مانند آن نخورده بودند؛ شيرين و مقوّى و خوش طعم! همگى به بر حق بودن مولايشان شادمان بودند و خدايشان را از داشتن چنين امام مقربى سپاس مىگفتند. در ميان جمع، مردى اعرابى بود كه به مقام و منزلت امام عليه السلام آگاه نبود و در نيمه راه به آنان ملحق شده بود؛ بىدرنگ گفت: «اين سحر است!» سكوتى همراه با نكوهش همه را فرا گرفت ...
حضرت در كمال آرامش پاسخش را گفت: اى اعرابى! اين سخن را مگو؛ ما وارث پيامبران هستيم؛ دعا مىكنيم و خدا دعاى ما را مستجاب مىكند؛ هر چه هست در يد قدرت اوست و از سحر و جادو خبرى نيست ...!
1) وسيلة النجاة
نامش موسى، لقبش كاظم، مادرش بانويى بافضيلت به نام حميده و پدرش پيشواى ششم، حضرت صادق عليه السلام است.
ايشان در سال 128 ه. ق، در سرزمين «ابواء» از روستاهاى اطراف مدينه، چشم به جهان گشود و در سال 183 يا 186 ه. ق به شهادت رسيد.
ابوبصير در روايتى از نحوه ولادت امام هفتم مىگويد:
در سالى كه فرزند ابوعبداللَّه عليه السلام، امام موسى عليه السلام زاده شد من با آن حضرت همراه بودم، در ابواء فرود آمديم.
ابوعبداللَّه عليه السلام براى ما و اصحابش چاشت نهاد، بسيار بود و نيكو؛ در همان حال كه ما مشغول خوردن بوديم پيك «حميده» نزد آن حضرت آمد و گفت حميده مىگويد: اثر وضع حمل در من ظاهر شده است و تو خود مرا فرمودى كه از اين امر آگاهت كنم كه اين فرزند همچون فرزندان ديگر نيست.
پس ابوعبداللَّه عليه السلام شادمان و خوشحال برخاست و ديرى نپاييد كه به نزد ما برگشت در حالى كه آستينهاى
خود را بالا زده بود و لبخندى بر لب داشت. ما گفتيم:
خداوند همواره لبت را خندان و ديدهات را روشن گرداند.
حال حميده چگونه است؟
فرمود: خداوند پسرى به من بخشيد كه بهترين مخلوق اوست و حميده درباره او خبرى به من داده كه من از وى بدان داناتر بودم.
گفتم: فدايت شوم، حميده درباره او به شما چه خبرى داد؟
فرمود: حميده خبر داد كه چون نوزاد به دنيا آمد دستانش را بر زمين نهاد و سرش را رو به آسمان گرفت.
من نيز بدو گفتم كه اين علامت رسول خدا صلى الله عليه و آله و علامت امام پس از اوست ... (1)اين نوزاد در اواخر عصر متلاطم امويان به دنيا آمد، چهار ساله بود كه بنىاميه نابود شدند و سلسلهاى جديد به نام بنىعباس بر سر كار آمدند. دوران عمر آن حضرت با خلافت سفّاح، منصور دوانقى، هادى و مهدى عباسى و هارون الرشيد همزمان بود و ايشان از ستمها و بدرفتارىهاى آنان در امان نبود. چه در زمان پدرش امام صادق عليه السلام و چه پس از او، سختگيرىها و فشارهاى خلفا بر خاندان پيامبر، به ويژه بزرگ آنان يعنى امام صادق و امام كاظم عليهما السلام ادامه داشت، تا آنكه امام ششم عليه السلام به شهادت رسيد، هنگام شهادت پدر، امام موسى بن جعفر عليه السلام 20 ساله بود كه رسالت امامت و رهبرى را
1) بحارالانوار، ج 48، ص 2
برعهده گرفت، تا 30 سالگى با حكومت خفقان بارِ طاغوتى همچون منصور مواجه بود. پس از مرگ منصور، گرچه اندك گشايشى براى آل على پيش آمد ولى خود امام همچنان تحت مراقبت شديد و حسادت و دشمنى از سوى خلفا بود و مأموران خليفه مراقب رفتار آن حضرت بودند و چون از موقعيت و نفوذ اجتماعى و محبوبيت امام عليه السلام نگران بودند در زمان «مهدى عباسى» او را از مدينه به بغداد آوردند و محبوس ساختند. مدتى بعد هادى عباسى- پسر خليفه-، پس از مرگ پدر به تخت خلافت نشست و بدرفتارى با خاندان رسالت را بيشتر كرد. در همين دوران بود كه يكى از علويان مدينه به نام حسين بن على به همراه 300 نفر بر ضدّ هادى عباسى قيام كرد و در محلّى به نام فَخّ- در اطراف مدينه- با سپاهيان خليفه درگير شد و به شهادت رسيد. از اين رو حسين بن على، به شهيد فخّ معروف گشت.
امام كاظم عليه السلام از شنيدن خبر شهادت او و يارانش به شدّت غمگين شد و نهضت او را كه براى امر به معروف و نهى از منكر بود ستود.
امام كاظم عليه السلام در آن شرايط سخت مىكوشيد تا هم سرپرستى فرزندان پيامبر و آل على را به خوبى برعهده داشته باشد، هم به عنوان حجت معصوم الهى، اسلام و قرآن و معارف دين را ترويج كند و هم با انحرافات فكرى و بدعتها و منحرفان مقابله كند. امام در مقابل حكومت
بسيار سنجيده عمل مىنمود، تا بهانهاى به دست ظالمان براى آزار اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و شيعيان ندهد. آن حضرت به طور پنهانى ياران خود را از همكارى با دستگاه خلافت نهى مىكرد، نمونه آن، صفوان جمّال است كه امام كاظم عليه السلام او را از كرايه دادن شترانش به هارون الرشيد، حتى براى سفر حج منع كرد. هارون هم از ماجرا آگاه شد و كينهاش نسبت به امام افزوده گشت. موسى بن جعفر عليه السلام بدترين روزها را در دوره حكومت هارونالرشيد سپرى كرد. به دستور او امام را در مدينه دستگير و به بصره برده، يك سال زندانى بود تا ارتباط شيعيان با ايشان گسسته شود. سپس حضرت را به بغداد پايتخت عباسيان بردند.
چندى نزد فضل بن يحيى زندانى بود و آنگاه او را به زندانِ مخوفِ سِندى بن شاهك منتقل كردند. آن حضرت سالها در زندانهاى بغداد، در بدترين شرايط به سر برد، دوران محبوسيّت آن حضرت را در سياهچالهاى بغداد و در غل و زنجير، از هفت سال تا چهارده سال ذكر كردهاند.
سرانجام آن حضرت به دستور هارون الرشيد در زندان مسموم و شهيد شد در حالى كه غل و زنجير به دستها و پاهايش بود.
امام موسى بن جعفر عليه السلام ملازم با قرآن بود و در زمانه خويش عابدترين بنده خدا و بزرگترين فرمانبر پروردگار به شمار مىآمد. آن حضرت صاحب معجزات و كراماتى بود كه از طرف تمام مسلمانان به تأييد
رسيده است. (1)اصولًا سرشت انسان بر فضيلت دوستى بنا نهاده شده و اگر اين فضيلت در شخصى تجسم يابد، انسان بيشتر به آن عشق مىورزد و انگيزههاى خير و نيكى در ذات فرد، وى را به پيروى از شخص صاحب فضيلت وامىدارد و شخص مىكوشد به هر نحوى شبيه فرد صاحب فضيلت شود. رفتار و اخلاق امام بسيار والا و دوست داشتنى بود، عبادتهاى عاشقانه و مناجاتهاى او در بيرون و درون زندان معروف است، بسيار پارسا و عبادت پيشه و اهل عفو و گذشت و بزرگوارى بود، حليم و صبور بود، از اين رو به او لقب كاظم دادهاند.
در مقابل گستاخى و توهين نادانان، چنان بردبار و باگذشت بود كه او را شرمنده اخلاق والاى خويش قرار مىداد. در سخاوت و بخشندگى هم كم نظير بود، به مانند نياكان پاك زاد خود اغلب شبها به طور ناشناس پول و نان و خرما به مستمندان مىرساند و اين در حالى بود كه محرومان او را نمىشناختند. آن حضرت به تلاوت قرآن بسيار انس داشت و با صدايى حزين و دلنشين قرآن مىخواند.
شاگردان پدر بزرگوارش، پس از او از خرمن علوم وى بهرهها بردند. تربيت يافتگان مكتب او در زمينههاى فقه، عقايد و كلام، اخلاق و تفسير و حديث بسيار بودند و در مناظرات علمى بر ديگران پيشى مىگرفتند.
1) نك: بحارالانوار، ج 48، صص 100- 29
از جمله ياران او مىتوان محمد بن ابى عُمير، صفوان ابن مهران، صفوان بن يحيى، حمّاد بن عيسى، على بن يقطين، مفضّل بن عمر، عبدالرحمان بجلى، معمّر بن خلّاد، هشام بن حكم، يونس بن عبدالرحمان، اسحاق بن عمّار و مؤمن طاق را نام برد. بعضى از اين افراد، مخفيانه، به دستور امام، براى كاهش فشار حكومت بر شيعيان وارد دستگاه عباسى شده بودند.
در زمان حضرت انشعاباتى در شيعه پديد آمد، مثل فرقههاى اسماعيليه، فطحيه و ناووسيّه و امام عليه السلام مىكوشيد آنان را هدايت كند و مردم را از گرايش به آنها باز دارد. به راستى كه او پاسدار واقعى و ادامه دهنده داناى دانشگاه بزرگ جعفرى بود. ابن حجر هيثمى از دانشمندان اهل سنت مىنويسد: «موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود، وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق العادهاى كه در رفتار با افراد نادان، از خود نشان داد كاظم لقب يافت و در زمان او هيچ كس در معارف الهى و دانش و بخشش به پايه او نمىرسيد.» (1)بسيار زاهد و پارسا بود، به طورى كه مىگويند، به خانه ابوالحسن مىرفتيم، او به نماز ايستاده بود، در خانهاش چيزى نبود مگر منسوجى از برگهاى درخت خرما و شمشيرى آويخته و يك قرآن. آن حضرت از شدت فروتنى و تواضع براى خداوند و عبادت به درگاه او پياده به
1) صواعق المحرقه، ص 203
زيارت خانه خدا مىرفت، از ترس خدا بسيار مىگريست تا آنجا كه محاسنش از اشك تر مىشد، بيشتر از ديگر مردمان صله رحم به جاى مىآورد و فقراى مدينه را مورد تفقد قرار مىداد. قرآن كريم والاترين ارزشها را به آن حضرت آموخته بود يكى از برجستهترين اين ارزشها مراقبت از نفس و تلاش پىگير براى تزكيه و نجات آن از خشم پروردگار و اصلاح آن بود تا بدين وسيله آن را به جايگاهى براى محبت و خشنودى خداوند تبديل كند، او خير خواه مردم بود و با احسان به مردم به خداوند تقرّب مىجست. آن حضرت با كرم و بزرگوارى خويش با دشمنان و مخالفانش برخورد مىكرد و در نتيجه آنان را با خود دوست مىكرد. آن حضرت حتى از درون زندان نيز در پى ارشاد و راهنمايى دشمنان بود، او نامهاى به هارون نوشت و در آن فرمود: روزى از بلا و سختى بر من سپرى نمىشود جز آنكه روزى از راحتى و رضا از تو سپرى مىگردد، تا آنكه تمام روزهاى ما دو نفر به روزى مىرسد كه پايانناپذير است و اهل باطل در آن روز زيانمند مىشوند. ياراى ذكر همه فضايل حضرت نمىباشد، تنها گزيده كوچكى از فضيلتها را گلچين نموده، تقديم دوستدارانش مىسازيم.
على بن يقطين، با موافقت امام كاظم عليه السلام، وزارت هارون را پذيرفت و با بهرهگيرى از مقام و جايگاه اجتماعى و سياسى كه داشت، منشأ خدمات ارزندهاى گرديد.
او همواره مورد تأييد امام كاظم عليه السلام بود و چندين بار با تدبير امام كاظم عليه السلام، از خطر قطعى رهايى يافت كه نمونهاى از آن را ذكر مىكنيم:
هارونالرّشيد، مقدارى لباس به عنوان خلعت براى على بن يقطين فرستاد كه در ميان آنها، يك لباس خز مشكى رنگ زربفت، از نوع لباس ويژه خلفا به چشم مىخورد. ابن يقطين آن لباسها را به همراه اموالى كه پيش از اين به عنوان «خمس» آماده كرده بود، نزد امام فرستاد.
حضرت، همه اموال و لباسها را پذيرفت؛ ولى آن لباس ويژه را پس فرستاد و در نامهاى نوشت:
«اين لباس را نگهدار و از دست مده؛ زيرا در حادثهاى كه برايت پيش مىآيد، به دردت مىخورد.»
على بن يقطين، از راز پس فرستادن آن لباس از سوى امام آگاه نشد؛ ولى بنا به دستور امام عليه السلام آن را حفظ كرد تا اين كه روزى يكى از خدمتگزاران خاص خود را به
دليل كوتاهى در انجام وظيفه، تنبيه و از كار بركنار كرد.
آن شخص كه از ارتباط على بن يقطين با امام كاظم عليه السلام و اموال و هدايايى كه او براى حضرت مىفرستاد آگاهى داشت، از وى نزد هارون بدگويى كرد و گفت: او معتقد به امامت موسى بن جعفر است و هر سال خمس اموال خود را براى او مىفرستد.
آن گاه، داستان لباسها را گواه آورد و گفت: لباس مخصوصى را كه خليفه در فلان تاريخ به او هديه داده بود؛ به موسى بن جعفر عليه السلام بخشيده است.
هارون از شنيدن اين خبر، سخت خشمگين شد و گفت: حقيقت جريان را بايد به دست بياورم و اگر ادعاى تو راست باشد، خون او را خواهم ريخت. آنگاه بىدرنگ على ابن يقطين را احضار كرد و از سرنوشت آن لباس پرسيد.
على بن يقطين گفت: اى خليفه! آن را در بقچهاى گذاشتهام و اكنون جايش محفوظ است.
هارون گفت: اگر راست مىگويى، زود آن را بياور!
پسر يقطين، بىدرنگ يكى از خدمتگزاران خود را فرستاد و گفت: به فلان اطاق خانه ما برو و كليد آن را از صندوقدار بگير و درِ اطاق را باز كن؛ آنگاه درب فلان صندوق را باز كن و بقچهاى را كه داخل آن است، با همان مهرى كه دارد به اينجا بياور.
طولى نكشيد كه غلام لباس را به همان شكل كه پيش از اين مهر شده بود آورد و در برابر هارون نهاد، هارون
دستور داد مهر آن را بشكنند و سر آن را باز كنند؛ وقتى بقچه را باز كردند؛ ديد همان لباسى است كه به او هديه داده است.
خشم هارون فرو نشست و به على بن يقطين گفت:
پس از اين، هرگز سخن هيچ بدگويى را درباره تو باور نخواهم كرد؛ آنگاه دستور داد جايزه ارزندهاى به او دادند و شخص بدگو را خواست. آن مرد به دربار هارون آمد؛ در حالى كه از ترس به خود مىلرزيد؛ چون به چشم خود ديده بود لباس را به موسى بن جعفر بخشيده؛ ولى اينك همان لباس پيش چشم او بود. به دستور هارون، مجازات سختى براى او در نظر گرفتند تا ناسپاس نباشد و نمكدان شكنى نكند. (1)
1) نورالأبصار، ص 150؛ فصول المهمه، ص 218
مردى به نام «عمرى»، همواره موسى بن جعفر عليهما السلام را مىآزرد و به امام على عليه السلام هم دشنام مىداد. برخى از نزديكان امام عليه السلام به او گفتند: اجازه دهيد تا او را از ميان برداريم؛ ولى امام عليه السلام به شدت آنان را از اين كار باز مىداشت.
امام عليه السلام به يارانش فرمود: ببينيد محل كار يا منزل او در كجاست! خبر آوردند كه وى بيشتر در مزرعهاى بيرون شهر، سرگرم كار و فعاليت است.
روزى كه آن مرد مشغول كار بود، حضرت سوار بر مركب، به مزرعهاش رفت و سواره وارد مزرعهاش شد! فرياد مرد بلند شد كه: زراعتم را پايمال نكن! حضرت همچنان پيش رفت تا به آن مرد رسيد. در كنارش نشست و با خوش رويى، با او آغاز سخن كرد.
از او پرسيد: محصولت چقدر خسارت ديده است؟
مرد گفت: صد دينار!
فرمود: چه مقدار اميد برداشت دارى؟
گفت: غيب نمىدانم!
دوباره فرمود: تو توقع دارى زراعتت چقدر محصول بدهد؟
عرض كرد: دويست دينار.
حضرت سيصد دينار به او بخشيد و فرمود: اين پول و اين هم مزرعهات كه همچنان بر جاى خود باقى است!
اين برخورد صميمانه و كريمانه باعث شد انقلابى در درون مرد به وجود آيد. از جايش برخاست و به سوى امام عليه السلام آمد و بوسهاى بر سر حضرت زد و اين بار دوستانه از هم جدا شدند.
بى آنكه قطرهاى خون ريخته شود، دشمنى ديرپا، تبديل به دوستى وفادار شد، به گونهاى كه هنگام نماز، دوستان حضرت ديدند آن مرد در مسجد نشسته و منتظر آمدن امام است، پنداشتند در پى آزار حضرت است. از اين رو، با تندى از او پرسيدند: تو در مسجد چه مىكنى؟ مگر نه اين كه دشمن موسى بن جعفر هستى؟!
تندى كلام باعث شد تا دوباره بين آنان جدالى درگيرد و آن مرد ناسزاگويان مسجد را ترك كرد و رفت؛ اما پيوسته و در همه حال، براى ابوالحسن موسى بن جعفر عليهما السلام دعا مىكرد.
وقتى امام عليه السلام وارد مسجد شد، يارانش ماجرا را پرسيدند. امام عليه السلام به كسانى كه پيشنهاد قتل آن مرد را داده بودند فرمود: كدام بهتر بود؛ آن چه شما مىگفتيد يا آن چه من انجام دادم؟ ديديد كه كار او با همين عطاى اندك اصلاح شد. (1)
1) تاريخ بغداد، ج 13، ص 28، ش 6987
ياران امام سكوت كردند و آرام شدند و با خود گفتند:
خداوند آگاهتر است كه رسالت و امانت خويش را كجا قرار دهد؛ ولى اين بار، نوبت آنان بود كه اشتباه خود را جبران كنند و با عذرخواهى دوباره، آن مرد را به جرگه دوستان خود وارد كنند. آنان با شناختى كه از مرد داشتند، مىدانستند كارى سخت و دشوار در پيش دارند؛ ولى هر چه بود، اين كار بايد انجام مىگرفت تا وجدانشان آسوده شود.
حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام، در روز يازدهم ذيقعده سال 148 ه. ق ديده به جهان گشود؛ مادر او بانويى با فضيلت به نام تُكْتَم بود كه پس از تولد حضرت، از سوى امام كاظم عليه السلام «طاهره» نام گرفت.
كنيه او ابوالحسن و لقبش رضاست او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد، در سن 35 سالگى، عهدهدار مقام امامت و رهبرى امت گرديد.
ولادت امام رضا عليه السلام پنج سال بعد از شهادت امام صادق عليه السلام واقع شد. يكى از آرزوهاى حضرت صادق عليه السلام اين بود كه زنده باشد و نوهاش را زيارت كند به همين جهت امام كاظم عليه السلام مىفرمايند: مكرر پدرم مىفرمود عالم آل محمد صلى الله عليه و آله در صلب توست و اى كاش او را درك مىكردم و حتماً او همنام اميرالمؤمنين عليه السلام است. نام امام هشتم على است و لقب معروف وى رضا مىباشد.
امام جواد عليه السلام فرمودند: «اين لقب از سوى خداست، خداوند تبارك و تعالى او را رضا نام گذارد، براى آن كه پسنديده و مورد رضاى خدا در آسمان بود و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام از او راضى بودند و او را براى امامت
پسنديدند.» (1)آن حضرت القاب ديگرى مانند صابر، فاضل، رضى، وفىّ، قرّة عين المؤمنين، سلطان السلاطين، شمس الشموس، عالم آل محمد، ضامن آهو و مانند آن دارد.
مفضل بن عمر مىگويد: به محضر امام كاظم عليه السلام رفتم، ديدم حضرت رضا عليه السلام را كه در آن هنگام خردسال بود، در بغل گرفته و مىبوسد و بر شانهاش مىنهد و به سينهاش مىچسباند و خطاب به او مىفرمايند: پدر و مادرم به فدايت! چقدر خوشبو و زيبا هستى و برترى تو بر ديگران آشكار است.
به امام عرض كردم: فدايت شوم، به گونهاى محبت اين كودك بر قلبم افتاده كه قلب هيچ كس جز شما، مانند قلب من سرشار از محبّت او نيست.
فرمودند: اى مفضّل! مقام اين كودك نزد من، همچون مقام من در نزد پدرم مىباشد. (2)آن امام همام، بزرگترين خدمت علمى را به بشريت نمودند و در شرايط مناسب و محيط مساعد كليات و جزئيات علوم دين و مسائل جهانى را براى مردم تشريح فرمودند و آيات و اخبار و احاديثى را كه از مكتب علوى تا موسوى تفسير و تدريس نشده بود در همه ابعاد اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى بيان كردند. همچنين اساس وحدت اسلامى را روى وحدت علمى و اصول بينش دينى پايهگذارى نمودند و همين قدرت و نفوذ علمى و محبوبيت
ايشان، موجب سعايت بدانديشان گرديد.
يكى از علماى اهل سنت به نام حاكم نيشابورى درباره مقام علمى حضرت مىنويسد: «حضرت رضا عليه السلام در مدينه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در سن بيست و چند سالگى در مسند فتوا مىنشست و فتوا مىداد.» (1)پدر بزرگوارش به پسران ديگر خود مىفرمودند: «اين برادر شما على بن موسى الرضا عليه السلام، عالم آل محمد صلى الله عليه و آله است در مورد صحت دين و روشهاى خود از او بپرسيد آنچه را او به شما مىگويد، فراگيريد و رعايت كنيد. (2)همچنين مىفرمود: كسى كه از او پيروى كند راهِ رشد و هدايت مىپيمايد و كسى كه از او نافرمانى كند به راه كفر مىرود.» (3)امام كاظم عليه السلام با كمال قاطعيت موضع سياسى خود را مشخص و در برابر طاغوتهاى معاصر يعنى منصور دوانيقى، مهدى عباسى و هادى عباسى و هارون الرشيد ايستادگى نمودند. امام هشتم در تمام اين مدت، در كنار پدر، از آرمانِ پدر دفاع مىكردند و دستيار و پشتوانه استوار پدر در حوادث سياسى بودند. هنگامى كه امام كاظم عليه السلام در سال 179 ه. ق به دستور هارون دستگير و زندانى شدند، حضرت رضا در مدينه بودند و به جاى پدر به رسيدگى امور مىپرداختند و نقش بسيار ارزندهاى در نگهبانى فرهنگ و فقه تشيّع و حفظ شاگردان پدر و تشكّل شيعه داشتند.
مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن
معاصر با خلافت هارون الرشيد، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امين» و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت عبداللَّه المأمون بود.
موقعيت امام رضا عليه السلام در مدينه، همه علما و شخصيتهاى سياسى و اجتماعى حجاز را تحت الشعاع قرار داد، مردم در همه شئون مادى و معنوى، ايشان را مرجع و پناهگاه خود مىدانستند و نور وجود ايشان چون خورشيدى بر قلبها مىتابيد و حضرت هفده سال از دوران امامتش را با چنين اجلال و اكرامى در مدينه زيست و سه سال آخر از امامت خود را بنا به درخواست مأمون به خراسان رفتند.
موضعگيرى امام عليه السلام در برابر هارون، مانند موضع پدر بزرگوارشان بود و هرگز حكومت هارون را تأييد نكردند.
پس از آن در حد فاصل خلافت امين و مأمون كه دو برادر درگير جنگهاى داخلى شدند، ايام آزادى نسبى امام و فرصت مناسبى براى فعاليت علمى و فرهنگى آن حضرت بود. امام از اين آزادى كمال استفاده را در جهت تربيت شاگردان و رسيدگى به امور شيعيان و تبيين اصول تشيّع و تهذيب و تكميل احاديث خاندان نبوّت و مناظره و مباحثه با غير مسلمانان نمودند و قدمهاى ماندگارى در تعميق، تحكيم و گسترش تشيع برداشتند. مأمون در ميان خلفاى عباسى از همه داناتر و مكارتر بود و از فقه و علوم ديگر آگاهى داشت، مأمون مىكوشيد با برخى از كارها، شيعيان و طرفداران امام را به خود علاقهمند سازد، مثلًا از شايستهتر بودن اميرمؤمنان على عليه السلام براى جانشينى
پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مىگفت و دشنام و لعن به معاويه را رسمى كرد و فدك را كه از فاطمه زهرا عليها السلام غصب شده بود به علويان بازگرداند و با علويان در ظاهر انعطاف و علاقه نشان مىداد هر چند در فسق و فجور از ديگر خلفاى عباسى چيزى كم نداشت. از آنجا كه شورش علويان تهديدى جدى براى حكومت مأمون محسوب مىشد، او با در پيش گرفتن تاكتيكى به فكر افتاد با طرح واگذارى خلافت يا ولايتعهدى به امام رضا عليه السلام پايههاى لرزان حكومت خود را تثبيت كند. بهترين شاهد مكر و تزوير مأمون نپذيرفتن پيشنهاد از سوى امام عليه السلام بود، چرا كه اگر مأمون در گفتار و كردار خود صادق مىبود، هرگز امام كه به حق شايسته آن مقام بودند، طفره نمىرفتند. امام رضا عليه السلام به مأمون فرمودند: قصد تو از اين كار اين است كه مردم بگويند، على بن موسى از دنيا روى گردان نيست. اين دنياست كه بر او اقبال نكرده، آيا نمىبينيد كه چگونه به طمع خلافت، وليعهدى را پذيرفته است. (1)امام رضا عليه السلام با بىميلى و به اجبار توسط مأمون از مدينه به مرو در خراسان احضار شد. در طول مسير كه از شهرهاى بصره، خرمشهر، اهواز، اراك، قم، رى و نيشابور مىگذشت، شيعيان كه علاقهمند حضرتش بودند به استقبال مىشتافتند و بهره مىگرفتند، حديث سلسلةالذهب يكى از هداياى سفر حضرت رضاست كه شرط نجات بخشى انسانها را توحيد مدارى و اعتقاد به
1) بحارالانوار، ج 49، ص 129
امامت اهل بيت عليهم السلام دانستهاند. گذشته از نيت پليد مأمون در واگذارى ولايتعهدى به حضرت، سفر حضرت رضا عليه السلام به خراسان از جهت فرهنگى، سياسى و اجتماعى براى گسترش و تحكيم تشيع و احقاق حق و ابطال باطل و دفاع از حقوق شيعيان نقش به سزايى داشت. حوادث و معجزاتى هم كه در مسير راه مدينه تا خراسان و در خود خراسان از آن حضرت ديده شد، پايگاه مردمى آن حضرت را چند برابر نمود، موقعيت خاندان رسالت را در نظر مردم بسيار بالا برد و به عكس دشمنان و مخالفان را رسوا ساخت. امام براى پذيرفتن مقام وليعهدى شروطى قائل شدند و فرمودند: «هرگز نه كسى را به مقامى گمارند و نه كسى را عزل كنند و نه رسم و سنتى را نقض و نه چيزى از وضع موجود را دگرگون سازند و از دور مشاور در امر حكومت باشند»
اين همه نشان دهنده مواضع امام عليه السلام در خنثىسازى نقشههاى مأمون است. به راستى اگر مأمون امام را حجت خدا و داناترين فرد مىدانست چرا مىخواست نظر خود را به وى تحميل كند و اگر قرار بر تحميل بود چرا خلافت را به ايشان تفويض نكرد! البته دانايى و پارسايى امام بر كسى پوشيده نبود. امام رضا عليه السلام آفريننده پيكار مبارزات فكرى بزرگ در برابر تهاجمات عباسى براى روشن كردن انحرافهاى فكرى در اسلام بودند. در مناظرات مختلفى كه با تمهيدات مأمون براى شكست حضرت مهيا مىشد، همواره پيروز و سربلند بودند. علم و دانش او بسيار بود، احاديث بسيارى در كتب شيعه از او نقل شده است، كتاب
«عيون اخبار الرضا» از تأليفات شيخ صدوق، مجموعهاى از سخنان آن حضرت را در بردارد.
امام رضا عليه السلام از صفات والاى اخلاقى برخوردار بودند.
كلام كسى را قطع نمىكرد، از برآوردن نياز محتاجان كوتاهى نمىنمود. پيش همنشينان پاى خود را دراز نمىكرد، تكيه نمىداد، به غلامان و خدمتكاران ناسزا نمىگفت. با صداى بلند نمىخنديد، خندهاش تبسّم بود، سفرهاش را مىگسترد و همه غلامان حتى دربان و كارپردازِ خانه را هم بر سر سفره مىنشانيد.
شبها كم مىخوابيد، بيشتر وقتها تا سحر بيدار بود و عبادت مىكرد، روزه زياد مىگرفت، كارهاى خير و صدقات پنهانى در شبهاى تاريك انجام مىداد.
انس به قرآن داشت و پوشش او ساده و خشن بود، امّا در حضور مردم خود را مىآراست.
شبها هنگام غذا مىگفت تا ظرفى بياورند و از بهترين غذاهاى سفره بر مىداشت و در ظرف مىنهاد و مىفرمود كه به فقرا برسانند. هرگز از مهمان خويش كار نمىكشيد، هنگام كمك به سائل و نيازمند، مىكوشيد تا آبروى او حفظ شود و شرمنده نگردد. حضرت عنايت ويژهاى به نگهبانى شيعيان از انحراف فكرى و عملى داشتند. به صله رحم سفارش مىفرمودند، زهد و عبادت، راز و نياز، مناجات و سجدههاى طولانى امام، نشان از ارتباط تنگاتنگ و عاشقانه آن بنده مخلص و معصوم با ذات پاك الهى دارد.
نسبت به اسراف واكنش نشان مىدادند، مىگويند:
روزى عدهاى از خدمتكاران ميوه مىخوردند، ولى هنوز همه ميوهها را تمام نكرده، آن را دور مىانداختند، امام رضا عليه السلام وقتى كه اسراف آنها را ديدند از روى ناراحتى فرمودند: «سبحان اللَّه اگر شما احتياج نداريد، افرادى هستند كه نياز دارند، آن را به نيازمندان بخورانيد.» (1)حضرت مىفرمودند: «در قيامت كسى به من نزديكتر است كه در دنيا خوش اخلاقتر و نسبت به خانواده خود نيكوكارتر باشد».
همچنين مىفرمود: «دوست هر انسانى عقل او و دشمنش نادانى وى مىباشد.» (2)محبت كردن با مردم را نصف عقل مىدانستند و سختترين كارها را سه چيز مىشمردند: انصاف و حق گويى اگرچه عليه خود باشد، در همه حال به ياد خدا بودن و با برادران ايمانى در اموال مواسات كردن و ديگر اينكه مىفرمود: «مرد زير زبانش پنهان است و چون سخن بگويد شناخته مىشود.» (3)فضايل حضرت بسيار زياد است و قابل بيان در ضمن يك كتاب نيست، از باب اختصار به ذكر دو نمونه اكتفا مىكنيم.
اباصلت هروى- از ياران نزديك امام رضا عليه السلام- مىگويد: من همراه امام على بن موسى الرضا عليه السلام بودم.
هنگامى كه مىخواست از شهر نيشابور خارج شود، بر استرى خاكسترى رنگ سوار بود و «محمد بن رافع»، «احمد بن الحرث»، «يحيى بن يحيى» و «اسحاق بن راهويه» و گروهى از دانشمندان، گرد امام اجتماع كردند، عنان استر را گرفتند و گفتند: تو را به حرمت پدران پاكت سوگند مىدهيم كه براى ما حديثى كه خودت از پدرت شنيده باشى بگو!
امام عليه السلام سر از محمل بيرون آورد و فرمود: پدرم، بنده شايسته خدا موسى بن جعفر عليه السلام برايم گفت كه پدرش جعفر بن محمد صادق عليه السلام از پدرش محمد بن على باقر عليه السلام از پدرش على بن الحسين سيدالعابدين عليه السلام از پدرش سرور جوانان بهشت حسين عليه السلام از پدرش على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرد كه فرمود: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: فرشته خدا جبرئيل، خبر آورد كه خداى متعال فرموده است:
«منم خداى يكتا كه خدايى جز من نيست؛ مرا بپرستيد! كسى كه با اخلاص گواهى دهد كه خدايى
جز اللَّه نيست، در قلعه من درآمده و كسى كه به قلعه من درآيد، از عذاب من ايمن خواهد بود.» (1)
البته گروهى از شيعيان بر اين باورند كه اين روايت دنبالهاى دارد؛ اسحاق بن راهويه كه خود در آن جمع حضور داشت، مىگويد: امام عليه السلام پس از بيان مطالب بالا، اندكى با مركب خود راه پيمودند و آن گاه فرمودند:
«بِشُروطِها وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِها»؛
يعنى ايمان به يگانگى خدا كه موجب ايمنى از عذاب الهى مى شود شرايطى دارد و پذيرش ولايت و امامت ائمه از جمله آن شرايط است؛ در اين حال بيست و چهار هزار قلمدان، آماده نوشتن كلمات امام عليه السلام بودند. (2)ناگفته نماند كه اصل اين روايت، به شيوههاى گوناگون، در كتابهاى شيعه و اهل سنّت آمده است؛ به گونهاى كه نويسنده كشفالغمّه مىنويسد:
چون امام رضا عليه السلام وارد نيشابور شدند، ابوزرعه و محمد ابن اسلم طوسى كه دو پيشوا و حافظ احاديث نبوت بودند، به محضر حضرت شرفياب شده و عرض كردند: اى امام، اى سلاله پاك و اى خلاصه نبوت! به حق پدران پاكيزه و گذشتگان گرامى خود، چهره مبارك را به ما بنما و حديثى از پدران خود براى ما روايت كن كه ما با آن حديث، تو را ياد كنيم.
حضرت، استر خود را نگه داشتند، سايبان مهر را برداشتند و چشمان مسلمانان را به طلعت مبارك خود
روشن كردند. مردم ايستاده بودند، برخى فرياد مىزدند، گروهى مىگريستند، پيشوايان و قاضيان فرياد كشيدند: اى مردم! گوش فرا دهيد و ياد بگيريد و پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره عترتش اذيت نكنيد. آن گاه مردم نيشابور گوش فرا دادند و اين حديث را از امام عليه السلام شنيدند:
«كلمةُ لا اله الّا اللَّه حِصْنى فَمَن قالها دَخَلَ حِصْنى و مَنْ دَخَلَ حِصْنى امِنَ مِنْ عذابى؛ (1)
كلمه لا اله الا اللَّه دژ و قلعه محكمى است، اگر كسى آن را بگويد، در دژ من وارد مىشود و هر كس داخل قلعه من شد، از عذاب من ايمن است.»
هروى مىگويد: امام از نيشابور خارج شدند و در دِه «سرخ»، در نيم فرسخى شريفآباد و شش فرسخى مشهد مقدس پياده شدند و براى اقامه نماز، آب خواستند. آب نداشتيم؛ امام به دست مبارك خويش خاك را كاويدند، چشمهاى جارى شد؛ چنان كه آن گرامى و همه همراهان وضو ساختند و اين آب تاكنون باقى است. (2)
ابونواس، از شاعران نامور زمان خود بود. وى در مورد هر موضوعى از طبيعت و شكار و شراب و مانند آن، اشعارى سروده بود، اما در مورد على بن موسى الرضا عليه السلام سكوت اختيار كرده بود.
روزى يكى از ياران ابونواس گفت: اى مرد! تو را چه مىشود، با اين كه در كنار معدن فيض و كرامت هستى، درباره وى اشعارى نمىسرايى؟
ابونواس پاسخ داد: آيا فكر مىكنى به خاطر عدم ارادت به او شعر نمىگويم؟
گفتند: اگر چنين نيست، پس چه دليلى دارى؟
ابونواس گفت: به خدا سوگند، چون شأن و مقامش فراتر از شعر است، درباره او شعر نسرودهام؛ روا نيست كه چون منى، درباره او زبان درازى كند.
يارانش گفتند: اى ابونواس! از سوى ديگر شايسته نيست كه تو درباره هر چيز ناچيزى شعرى سرودهاى؛ ولى درباره بهترين انسانها ساكت ماندهاى! فكر نمىكنى ماندگارى شعرها به خاطر ارزش موضوع شعر باشد؟ آيا نمىخواهى پس از مرگت، اشعارت جاويدان بماند؟
ابونواس كمى به فكر فرو رفت، در دل در برابر اين منطق قوى تسليم شد، سر برداشت و رو به يارانش كرد و گفت: اى همراهان، خدا خيرتان دهد، امروز مرا به راهى
ماندگار هدايت كرديد.
يارانش گفتند: اى ابونواس! تو در سرعت و ذكاوت، شهرهاى؛ از تو مىخواهيم كه تا ساعتى ديگر، شعرى هر چند كوتاه، براى على بن موسى بسرايى!
ابونواس پس از چند لحظه، شعرى براى امام رضا عليه السلام سرود و آن را براى دوستانش با صدايى رسا، خواند:
«به من گفته شد در ايراد انواع سخن زيبا، تواناترينِ مردمى؛ تو داراى اشعار و سرودههاى نيكويى هستى كه دستان شيفتگان را پُر از دُرّ مىكند. از چه رو مدح «پسر موسى» را رها كردى و از ويژگىها و كرامتهايى كه در او گرد آمده است، دم نمىزنى؟
گفتم: از مدح امامى كه جبرئيل، دربان در خانه پدرش بوده است ناتوانم!»
ابونواس، اين شعر را سرود و همان گونه كه خود گمان مىكرد، ماندگار ماند و در هر محفلى خوانده مىشد. روزى پس از مرگش، دوستداران شعرش گفتند: «آفرين اى ابونواس، چقدر زيبا سرودهاى؛ اينان در حيات و ممات، منشاء خير و بركاتاند» ديگرى گفت: شنيدهايم كه ابن حبّان بُستى، فقيه، رجالى و يكى از پيشوايان بزرگ اهلسنت، درباره توسل خود به آرامگاه حضرت چنين گفته است:
«بارها قبرش را زيارت كردهام و در ايام اقامتم در توس، هر دشوارى برايم پيش آمد، كنار قبر على بن موسى الرضا- درود خدا بر او و بر جدّش باد- مشرف مىشدم،
زيارت مىكردم و از خدا مىخواستم مشكل را از سر راهم بردارد. بى استثنا پاسخ مىشنيدم و آن سختى از من برطرف مىشد؛ اين چيزى است كه بارها آن را آزموده و همواره چنين يافتهام. خداوند ما را بر محبت مصطفى صلى الله عليه و آله و دودمانش بميراند.» (1)آن مرد گفت: يعنى آنها واسطههاى فيض الهىاند و با عنايت به آنان، خداوند مشكلات را حل مىكند؟!
شخص فاضلى از ميان همان جمع گفت: آيا دوست داريد، واقعه ديگرى در همين باره به شما بگويم؟
همراهان اعلام آمادگى كردند و او گفت:
ابن حجر در تهذيب التهذيب به نقل از حاكم نيشابورى آورده است:
از ابوبكر محمد بن المؤمل بن الحسين بن عيسى شنيدم كه مىگفت: با امام اهل حديث، ابوبكر بن خزيمه و همسنگش، ابو على ثقفى و گروه بىشمارى از اساتيدمان، راهى زيارت على بن موسى الرضا عليه السلام در توس شديم.
آنچنان تعظيم و احترامى را از ابن خزيمه نسبت به آن بارگاه مشاهده كرديم كه در بهت و حيرت فرو رفتيم. (2)حيرتآورتر اين كه بارها گفته شده هر گونه زيارت و واسطه قرار دادن نيكان نزد خداوند، بدعت و شرك است و آدمى را از دين خارج مىكند؛ به راستى چگونه بزرگانشان با زيارت مشرك نمىشدند! ولى ...
امام نهم كه نامش محمد و كنيهاش ابوجعفر و لقب او تقى و جواد است، در ماه رجب سال 195 ه. ق. در شهر مدينه ديده به جهان گشود.
مادر او سبيكه كه از خاندان ماريه قبطيه همسر پيامبر اسلام به شمار مىرود، از نظر فضيلتهاى اخلاقى، در درجه والايى قرار داشت و برترين زنان زمان خود بود؛ به گونهاى كه امام رضا عليه السلام از او، به عنوان بانويى منزّه و پاكدامن و بافضيلت ياد مىكرد.
روزى كه پدر امام جواد عليه السلام درگذشت، او حدود هفت يا هشت سال داشت و در سن بيست و پنج سالگى به شهادت رسيد و در قبرستان قريش در بغداد، در كنار قبر جدّش موسى بن جعفر عليه السلام به خاك سپرده شد.
امام رضا عليه السلام 55 سال داشت اما هنوز صاحب فرزندى نشده بود، از همين رو شايعاتى از سوى سران و مبلغان فرقه واقفيه كه معتقد به غيبت امام موسى كاظم عليه السلام بودند، مىگفتند كه، او پس از خود به امامت هيچ امامى وصيت نكرده است. از اين رو به امام رضا عليه السلام خرده مىگرفتند كه
تو چگونه امامى هستى كه فرزند ندارى؟!
امام رضا عليه السلام هم در پاسخ فرمودند: شما از كجا مىدانيد كه من فرزندى ندارم؟ به خدا قسم روزها و شبها سپرى نمىشود تا آنكه خداوند مرا فرزند ذكورى عنايت مىفرمايد كه حق و باطل را از هم جدا مىسازد.
يكسال بعد از اين ماجرا يعنى در سال 195 هجرى، شيعيان وفادار، مشتاقانه در انتظار ولادت فرزند امام رضا عليه السلام بودند، آن شب، ماه پارهاى كه از خورشيد تابانتر و پرشكوهتر و والاتر بود، درخشيدن گرفت.
آرى امام جواد عليه السلام در زمانى پا به عرصه هستى نهاد كه شيعيان با يكديگر به اختلاف برخاسته بودند و تبليغات برخى از مخالفان به دلهاى بعضى از مردم سادهلوح نفوذ كرده بود. در اين برهه، تولد فرزند موعود امام رضا عليه السلام نشانه صدق آن حضرت و بطلان عقيده واقفيه شد.
اين كودك بزرگوار چونان گلى كه در دست نسيم پرورش مىيابد، تحت نظارت و هدايت پدر گرامى خود بود، پدرش معارف و آداب الهى را به وى مىآموخت و بدين سان پايههاى حَسَب با شرف گوهر جمع آمدند و امام جواد را براى پذيرفتن مشيت الهى يعنى دستيابى به مقام سيادت و امامت در زمان كودكى آماده مىساختند.
تا اين زمان، امام جواد عليه السلام در مدينه مىزيست و از هدايت و تربيت پدر بزرگوارش برخوردار بود، تا آنكه حضرت رضا عليه السلام در سال 200 به خراسان رفت. آن هنگام حضرت جواد شش ساله بود. پس از شهادت پدر، در سال 203 هجرى به امامت رسيد در حالى كه حدود هشت سال داشت.
پيشواى نهم در مجموع، دوران امامت خود را با دو خليفه عباسى يعنى مأمون و معتصم معاصر بوده است و هر دو نفر او را به اجبار از مدينه به بغداد احضار كردند و طبق شيوهاى كه مأمون در مورد امام رضا به كار گرفته بود او را در پايتخت زير نظر قرار دادند. زمانى كه امام محمدتقى عليه السلام در مدينه بود شيعيان همانطور كه نزد پدرش رفت و آمد مىكردند نزد آن حضرت نيز شرفياب مىشدند زيرا آنها مىدانستند كه امام جواد عليه السلام پيشواى آينده آنها و بنا به تعبير خودشان «امام صامت» ايشان است.
روزى در حالى كه شيعيان در محضر حضرت بودند ناگهان حال آن حضرت دگرگون شد و شروع به گريستن كرد، چون خادم آمد امام عليه السلام به او فرمود مجلسى سوگوارى برپاى دارد گفت: در سوگ چه كسى؟ فدايت شوم. فرمود:
سوگ ابوالحسن رضا عليه السلام. او همين ساعت در خراسان شهيد شد. پدر و مادرم به فدايت! خراسان هزاران مايل از مدينه فاصله دارد و بين اين دو، كوهها و دشتهاى بسيارى است. آرى! اما اكنون دلشكستگىاى از طرف خداى عزوجل بر من رسيد كه پيش از اين نظير نداشته، از اينجا دانستم كه پدرم رحلت نموده است. (1)امام جواد عليه السلام را با كنيه ابوجعفر مىخوانند تا يادآور كنيه جدش محمد بن على الباقر عليه السلام باشد وگرنه آن حضرت فرزندى به نام جعفر نداشت. همچنين آن حضرت القاب گوناگونى داشت از جمله: جواد، تقى، مرتضى، منتجب و
1) بحارالانوار، ج 50، ص 63
قانع، اما از اين ميان تنها لقبى كه شهرت بيشترى داشت و آن «ابن الرضا» بود و آن هم به خاطر آوازه فضل و بزرگوارى امام رضا عليه السلام بود.
يكى از راويان مىگويد: نزد ابوالحسن رضا عليه السلام در خراسان ايستاده بودم. يكى پرسيد: سرورم اگر حادثهاى روى داد به چه كسى رجوع كنيم؟
امام رضا عليه السلام فرمود: به ابوجعفر رجوع كنيد. گويا شخصى كه سؤال كرده بود سن ابوجعفر را كوچك شمرد، از اين رو امام رضا عليه السلام به او فرمود: خداوند سبحان حضرت عيسى عليه السلام را كه صاحب آيينى تازه بود در كمتر از اين سن به نبوت مبعوث كرد. (1)پس از آغاز دوران امامتش حدود 8 سال در مدينه اقامت كرد، در طول اين مدت مورد احترام خاص و عام و پناهگاه دور و نزديك بود. مردم مسائل و مشكلات خود را از آن حضرت مىپرسيدند و او در كوتاهترين زمان، مشكلات آنان را حل مىكرد. يكى از راويان مىگويد:
زمانى كه ابوالحسن رضا عليه السلام از دنيا رفت به حج رفتيم و بر ابوجعفر وارد شديم، شيعيان از هر شهر و ديارى آمده بودند تا ابوجعفر عليه السلام را ببينند. مردم با ديدن امام عليه السلام متعجب شدند اما زمانى كه پرسشهاى خود را مطرح كردند و پاسخ مستدل و منطقى گرفتند سر تعظيم فرود آوردند. از سوى ديگر مأمون همواره مورد شماتت عباسيان بود، از اينكه امام رضا عليه السلام را به ولايت عهدى برگزيده بود و او
1) بحارالانوار، ج 50، ص 24
نمىتوانست مقام علمى اين خاندان را به وضوح به اطرافيان بفهماند از اين رو تصميم گرفت امام جواد عليه السلام را به بغداد فراخواند، افزون بر اين موجى از ناخشنودى عمومى به خاطر كشته شدن امام رضا عليه السلام به دست مأمون كشور را فراگرفته بود. مأمون براى سرپوش نهادن بر خيانت خود در حق امام رضا عليه السلام و براى رويارويى با خواص عباسيان و نيز به خاطر دلجويى از عموم مردم، فرستادهاى را به مدينه روانه كرد و طى يك دعوت رسمى امام جواد عليه السلام را به سوى خود طلبيد.
مأمون استقبال باشكوهى از آن حضرت به عمل آورد و تصميم گرفت دخترش ام الفضل را به همسرى او درآورد. عباسيان بر اين تصميم اعتراض كردند و مأمون براى نشان دادن منزلت امام عليه السلام مناظرهاى ترتيب داد تا حضرت با يحيى بن اكثم مناظره كند كه نتيجه آن شكست سنگين يحيى بن اكثم بود.
سخنان و مناظرات امام جواد عليه السلام و حلّ مشكلات بزرگ علمى و فقهى توسط آن حضرت، تحسين و اعجاب دانشمندان اسلامى اعم از شيعه و سنى را برانگيخت. ابن حجر هيثمى مىنويسد: مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سنّ از نظر علم و آگاهى و حلم، بر همه دانشمندان برترى داشت. (1)البته اين ازدواج كاملًا جنبه سياسى داشت، او مىخواست با فرستادن دختر خود به خانه حضرت، او را زير نظر داشته باشدو از كارهاى او بىخبر نماند. او
1) صواعق المحرقه، ص 205
مىخواست با اين وصلت علويان را از اعتراض و قيام بر ضد خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقهمند به آنان وانمود كند.
امام جواد عليه السلام با تمام محدوديتهاى موجود، از طريق نصب وكلا و نمايندگان ارتباط خود را با شيعيان حفظ مىكرد. امام به هواداران خود اجازه مىداد كه به درون دستگاه حكومت نفوذ كرده مناصب حساس را در دست بگيرند از اين رو محمد بن اسماعيل بن بزيع و احمد بن حمزه قمى مقامات والايى در دستگاه حكومت داشتند.
نوح بن درّاج نيز چندى «قاضى بغداد» و پس از آن قاضى «كوفه» بود. بعضى ديگر از شيعيان مانند حسين بن عبداللَّه نيشابورى حاكم «بُست» و «سيستان» شد و «حكم ابن عليا اسدى» به حكومت بحرين رسيد، هر دو نفر به امام جواد عليه السلام خمس مىپرداختند كه حاكى از بستگى پنهانى آنان به امام نهم بود. (1)اصولًا يكى از ابعاد زندگى ائمه ما بُعد فرهنگى آن است. اين پيشوايان بزرگ هر كدام در عصر خود فعاليت فرهنگى داشته و در مكتب خود، شاگردانى تربيت مىكردند هر چند تعداد شاگردان حضرت صادق عليه السلام فراوان بود امّا از دوره امام جواد عليه السلام تا امام عسكرى عليه السلام به دليل فشارهاى سياسى و كنترل شديد فعاليت آنان از طرف دربار خلافت شعاع فعاليت آنان بسيار محدود بود و از اين نظر تعداد راويان و تربيت يافتگان كمتر بود به طورى كه
1) تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ص 79
تعداد شاگردان و اصحاب امام جواد عليه السلام قريب صد و ده نفر بودهاند. (1)و جمعاً 250 حديث از آن حضرت نقل شده است. در عين حال بايد توجه كنيم در همين تعداد معدود، شخصيتهاى كمنظيرى همچون على بن مهزيار، احمد ابن محمد بن ابى نصر بزنطى، زكريا بن آدم، محمد بن اسماعيل بن بزيع، حسين بن سعيد اهوازى، احمد بن محمد بن خالد برقى بودند كه هر كدام در صحنه علمى و فقهى از سران به شمار مىرفتند و برخى داراى تأليفات متعدد بودند. حضرت همواره مورد كينه و حسد مقربان دربار خليفه بود، يكى از اين افراد ابن ابى داود قاضى بغداد بود كه در مناظره با امام ناكام ماند، در نتيجه به سعايت و بدگويى نزد معتصم دست زد تا اينكه كينه قبلى معتصم به وسيله ابن ابىداوود شعلهور شد و دستور داد تا منشى يكى از وزرايش امام عليه السلام را مسموم كند. امام عليه السلام هنگام شهادت بيش از 25 سال نداشت.
امام عليه السلام از شخصيت والاى اخلاقى بهرهمند بود، او را به خاطر دست بخشنده و آوازه جود و كرمش، جواد مىخواندند. از سخنان آموزنده آن حضرت است كه فرمود:
«صبر را بالش كن، فقر را در آغوش گير و شهوت را دور كن و با هواى نفس به ستيز برخيز و بدان كه در برابر ديده خداوندى و بنگر كه چگونهاى؟»
نمونههايى از فضايل حضرت عبارتند از:
1) رجال، شيخ طوسى، ص 397
هنگامى كه امام رضا عليه السلام به ملكوت اعلى پيوست، محمد بن على هفت سال سن داشت؛ از اين رو، در اين كه، چه كسى پس از امام رضا عليه السلام وظيفه امامت را برعهده دارد، اختلاف بود.
علما و دانشمندان بزرگى چون ريّان بن صلت، صفوان بن يحيى، محمد بن حكيم، يونس بن عبدالرحمان و گروهى از بزرگان و معتمدان شيعه، در خانه عبدالرحمان ابن حجاج، در يكى از محلههاى بغداد گرد هم آمده بودند تا تعيين تكليف كنند.
عبدالرحمان، ميزبان مجلس بود و با رويى گشاده از حاضرين پذيرايى مىكرد، كسى سخن نمىگفت ... چشمها نگران و قلبها مضطرب بود. گاه تك سرفه يا گريهاى با صدا، سكوت اتاق را مىشكست. كمكم گريهها در فراق على بن موسى شدت گرفت.
عبدالرحمان از اين كه ميهمانان چنين نگران و ناراحت بودند، راضى نبود. در اين ميان، يونس پسر عبدالرحمان سر بلند كرد و گفت: گريه نكنيد دوستان! بياييد مشورت كنيم و ببينيم چه كسى عهدهدار امامت ماست. بگذاريد بينديشيم و ببينيم كه بايد مسائل خودمان را پس از مولايمان امام رضا عليه السلام، از چه كسى بپرسيم؟ آخر فرزند او هنوز كودك است و بايد تا بزرگ شدن او چارهاى بينديشيم!
هنوز اين حرف به درستى از دهان يونس بيرون نيامده بود كه ريّان بن صلت از سمتى ديگر برخاست و بر سر يونس فرياد زد: خاموش مرد!
سر و صداى ديگران هم بلند شد. عبدالرحمان به ميان آنها رفت تا آرامشان كند. يونس با بىاعتنايى به حرفش ادامه داد: برادران! بهتر است ما در اين باره مشورت كنيم! ريّان اين بار آشفتهتر و خشمگينتر شد و با صداى بلند گفت: از تو انتظار نداشتم! نكند وصيت امام رضا عليه السلام را از ياد بردهاى!
مشاجره بين آنان بالا گرفت و وساطت ديگران هم راه به جايى نبرد. ريّان رو به يونس كرد و گفت: اى ريّان! تو كسى هستى كه ادعا دارى ايمانت به اهل بيت عليهم السلام زياد است؛ ولى دروغ مىگويى؛ چون در دلت به آنان شك دارى. اگر امام جواد عليه السلام از سوى خداوند امام است و ا گر سنش حتى يك روز هم باشد، مثل يك پيرمرد عالم است؛ بلكه بالاتر از آن. امّا اگر امامت او از سوى خداوند نباشد، هزار سال هم عمر داشته باشد، هيچ علمى ندارد و برتر نيست. امامت كه به سن و سال نيست!
يونس با شنيدن اين استدلال آرام گرفت و ديگران نيز به نكوهش و سرزنش او پرداختند و عبدالرحمان نيز براى آرام كردن مجلس، او را از اتاق بيرون برد.
... سرانجام گروه هشتاد نفرى دانشمندان، پس از شور و مشورت فراوان تصميم گرفتند به مدينه بروند و امام جواد عليه السلام را از نزديك ببينند ...
مسافران، پس از طى مسافتى طولانى به مدينه
رسيدند و به يكى از خانههاى كنار حرمِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يعنى خانه قديمى امام صادق عليه السلام وارد شدند.
خدمتكاران، زيرانداز بزرگى پهن و با شتاب از آنان پذيرايى كردند تا خستگى سفر از تن و جانشان زدوده شود.
پس از پذيرايى، عبداللَّه بن موسى، عموى حضرت جواد عليه السلام وارد شد. همگى به احترام او برخاستند و او در صدر مجلس جاى گرفت. آن گاه يكى از همراهان عبداللَّه به پا خاست و با صدايى رسا گفت:
اى ميهمانان عزيز! اين پسر رسول خداست؛ هر كس پرسشى دارد، از وى بپرسد.
پچپچ حاضران به پا خاست. آنها در انتظار ديدن امام جواد عليه السلام بودند؛ ولى پيرمردى كه خود را فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله مىدانست، ادّعاى زعامت مىكرد! چارهاى نبود؛ بنابراين دانشمندان از عبداللَّه پرسش كردند و عبداللَّه در برابر پرسشها درماند و به اشتباه، پاسخشان را مىداد! دانشمندان خشمگين شدند و عبداللَّه تصميم گرفت با شرمندگى مجلس را ترك كند. دانشمندان هم غرق شگفتى و التهاب شدند. انتظار چنين برخوردى را نداشتند! يكى از دانشمندان گفت: اگر امام جواد عليه السلام پاسخ پرسشهاى ما را مىدانست، به عبداللَّه فرصت آمدن نمىداد!
ديگرى مىگفت: چرا عبداللَّه به جاى جواد آمده، پس او كجاست؟
ناگهان درى از صدر مجلس باز شد و ميهمانان به آن
سو سر برگرداندند؛ «موفق»، خدمتكار امام جواد عليه السلام بود، وارد اتاق شد و خبر آمدن ابن الرضا عليه السلام را داد!
دانشمندان با ورود امام جواد عليه السلام به پا خاستند و شادىكنان دهان به سلام و صلوات گشودند.
امام جواد عليه السلام پس از پاسخ سلام، به همگى خوش آمد گفت و آن گاه بر زمين نشست و حاضران همه ساكت شدند و ديده به او دوختند.
امام عليه السلام اجازه پرسش داد. نخستين پرسش، بىدرنگ پرسيده شد، امام جواد عليه السلام فورى به آن پاسخ درست و بىاشكال داد.
شخص ديگرى پرسش دوم را طرح كرد و او نيز متين و مهربان، با اطمينان كامل به او پاسخ داد؛ آنگاه سؤالى ديگر و سؤالى ديگر و ...
دانشمندان از اين همه علم و دانش، مبهوت ماندند. در نگاهشان شادى مىدرخشيد. ناگهان يكى از آنان، صدا به تكبير بلند كرد. يكى از بزرگان جمع به امام جواد عليه السلام گفت:
عموى شما به پرسش ما اشتباه پاسخ مىداد!
عبداللَّه كه با آمدن امام جواد دلگرم شده و دوباره به مجلس پيوسته بود، سر به پايين انداخت و امام رو به او كرد و فرمود:
«لا اله الا اللَّه؛ اى عمو! خداوند در روز قيامت از تو خواهد پرسيد چرا با آن كه در ميان امت، از تو داناتر وجود داشت، ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟» (1)
1) دلائل الامامة، صص 204- 206؛ اثبات الوصية، صص 213- 215
روزى در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله، پيرمردى بلندقامت و نورانى درس مىگفت. اسم او علىبن جعفر بود. شاگردانش در كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله دور او حلقه زده بودند. جز صداى او، صدايى به گوش نمىرسيد. او روايتى از امام كاظم عليه السلام را براى طالبان دانش و معرفت، مىشكافت و توضيح مىداد.
برخى از شاگردان، مثل محمدبنحسنبن عمار، شنيدهها را مىنوشت تا آن را دربند كرده و به آيندگان بسپارد.
مسجد از بوى خوش دانش و فقاهت لبريز بود. درب چوبى مسجد، نيمه باز بود. در اين هنگام، مثل اين كه خورشيد در آستانه درب مسجد درخشنده باشد، نورى به مجلس درس پاشيده شد. شاگردان جوانِ علىّ بن جعفر- برادر امام كاظم عليه السلام و عموى بزرگ امام رضا عليه السلام- متوجه نوجوانى شدند كه در آستانه در ظاهر شده بود.
حرفهاى علىّ بن جعفر نيمه تمام ماند؛ او نيز به نوجوان نورانى نگاه كرد. سكوت، همه جا را فرا گرفته بود. علىبنجعفر، چشمان خود را تنگ كرد و به دقت به كودك تازه وارد نگريست. ناگهان تمام چهره او پر از شادى و سرور شد.
بىدرنگ برخاست، بدون عبا و با شتاب به استقبال او شتافت و از ميان شاگردانش رد شد. در آستانه در كه رسيد، ايستاد و سلام كرد؛ آنگاه با همه بزرگىاش، خم شد و
دستان او را بوسيد!
شاگردان شگفت زده شدند؛ او كيست كه اينگونه استاد پير و فرزانه اين همه احترامش مىكند. على بن جعفر وقتى به شاگردان نگريست، احساس كرد آنان به خوبى اين ماه پاره را نمىشناسند؛ از اين رو با صدايى رسا گفت:
اى محمد بن على، برادر زاده خوبم! چه خوب شد كه به ما افتخار ديدار داديد، بر ما منّت نهاديد! چه امرى داريد؟
پچ پچ شاگردان بالا گرفت؛ آنگاه كه ديدند على بن جعفر با احترام در كنار جواد ايستاده، تا او خواستهاش را بگويد.
در اين هنگام، لبان كوچك اما پر نشاط امام جواد عليه السلام به حركت درآمد و با ملاحت و مهربانى، در كمال ادب به عموى مهربانش گفت: اى عمو! دَرست را ادامه بده، خدا تو را رحمت كند!
علىبن جعفر با شرمسارى تمام گفت: اى آقاى من! چگونه در جاى خود بنشينم، در حالى كه تو ايستادهاى؟
امام جواد عليه السلام وقتى كه چنين ديد، با عموى مهربانش خداحافظى كرد و به آرامى از مسجد بيرون رفت؛ ولى پيرمرد همچنان با نگاه خويش او را دنبال مىكرد؛ تا جايى كه از تيررس نگاهش ناپديد شد.
سپس به جلسه درس خود بازگشت. امّا همهمه عجيبى در ميان شاگردان پيچيده بود. هر يك چيزى مىگفت. يكى مىگفت: اين چه كارى بود استاد؟
ديگرى گفت: او يك كودك است؛ چرا دستش را بوسيديد؟
ديگرى مىگفت: مگر عموى پدر او نيستيد و سن و
سالتان بيشتر از او نيست؛ پس چرا احترامش كرديد؟
على بن جعفر دستى به محاسن سفيدش كشيد، به چشمان كنجكاو و پرسشگر شاگردان نگريست، درنگى كرد و سپس گفت: خداوند مرا با اين ريش سفيد و دانايى، شايسته امامت ندانست؛ ولى اين كودك را به امامت برگزيد و به او مقام بالايى داد؛ اكنون چرا من بزرگى و دانايى او را انكار كنم؟
هيچ كس سخنى نگفت؛ گويى لبهاى شاگردان علىّ بن جعفر به هم دوخته شده بود. علىّ بن جعفر اين بار بلندتر از پيش گفت:
«از حرفهاى شما به خدا پناه مىبرم؛ من بنده خدا هستم و او هر چه بگويد، مىپذيرم. من خدمتگزار جواد عليه السلام هستم؛ بگذاريد خيالتان را راحت كنم؛ هرگاه امام جواد مىخواهد به جايى برود؛ من دور از چشمان او برمىخيزم و كفشهاى او را جفت مىكنم و با اين كارم، نه تنها ناراحت نمىشوم، بلكه با عشق و علاقه آن را انجام مىدهم!»
تو گويى با اين جمله آخر، استاد تير خلاص را به شاگردانش زده باشد؛ زيرا همگى سرها را به زير انداخته و از اعتراض خود شرمنده بودند. در اين هنگام، استاد بزرگوار كتابهاى خود را برداشت، ردايش را پوشيد و از مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون رفت.
اين بار نوبت به ديدگان شرمنده شاگردان رسيده بود تا ردّ پاى استاد را تا افقهاى دور، به تماشا بنشينند ... (1)
1) دلائل الامامة، ص 91
امام ابوالحسن على النقى الهادى عليه السلام پيشواى دهم شيعيان، در نيمه ذىحجه سال 212 ه. ق. در اطراف مدينه، در محلى به نام «صريا» به دنيا آمد.
پدرش، پيشواى نهم، امام جواد عليه السلام و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است.
مشهورترين القاب امام دهم، نقى و هادى است و به آن حضرت، ابوالحسن الثالث نيز مىگويند.
امام هادى عليه السلام در سال 220 ه. ق. پس از شهادت پدر گرامىاش بر مسند امامت نشست و در اين هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار، 33 سال و عمر شريفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 ه. ق. در شهر سامرا به شهادت رسيد.
امام هادى عليه السلام در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود، خلفايى همچون معتصم، واثق پسر معتصم، متوكل، برادر واثق، منتصر پسر متوكل، مستعين پسر عموى منتصر، معتزّ پسر ديگر متوكل، اين دوره از خلافت عباسى ويژگىهايى دارد كه آن با دورههاى قبلى متمايز مىشود، در اين دوره از زوال و هيبت و عظمت
خلفا كاسته شد و خليفه عملًا يك مقام تشريفاتى بيش نبود. متأسفانه خلفا غرق در خوشگذرانى و هوسرانى شده بودند و گسترش ظلم و بيدادگرى و خودكامگى مشهود بود، به همين جهت قيامها و نهضتهاى علويون نيز گسترش يافته بود. شيوه علويون در اين مقطع اين بود كه از كسى نامى نبرند و مردم را به رهبرى شخص برگزيدهاى از آل محمد دعوت كنند. زيرا سران نهضت مىديدند كه امامان معصوم آنان در قلب پادگان نظامى «سامراء» تحت مراقبت و مواظبت شديد قرار گرفتهاند و دعوت به شخصى خاص، باعث قطع حيات او مىگردد.
شدت و ضعف اين قيامها با عملكرد خلفا ارتباط داشت، به عنوان نمونه در دوره حكومت «منتصر» كه تا حدى به خاندان امامت گرايش داشت و كسى در زمان او متعرض شيعيان نمىشد قيامى صورت نگرفت اما روى هم رفته در فاصله سال 219 تا 270 قمرى تعداد 18 قيام را ثبت كردهاند كه نوعاً توسط حكومت عباسى سركوب شدهاند.
علل شكست اين قيامها در ضعف رهبرى و نداشتن برنامهريزى صحيح و تاكتيك مناسب بود. بر خلاف منتصر، در بين خلفاى معاصر امام هادى عليه السلام بيش از همه متوكل نسبت به بنىهاشم بدرفتارى و خشونت روا مىداشت و اموال دوستداران على عليه السلام را مصادره و آنان را از بين مىبرد.
از اين رو امام هادى عليه السلام به ويژه در زمان متوكل، فعاليتهاى خود را به صورت سرّى انجام مىداد و در
مناسبات خود با شيعيان نهايت درجه پنهانكارى را رعايت مىكرد. به واقع كه امام هادى در عصر متوكل سختىهاى فراوانى را تحمل نمود آنگاه كه متوكل بارگاه ابا عبداللَّه الحسين را چندين بار تخريب كرد و به دستور او در سال 243 هجرى از مدينه به سامرا تبعيد شد تا زير نظر و كنترل دستگاه خلافت باشد. در مدت 15 سالى كه با متوكل عباسى معاصر بود از طرف اين خليفه گستاخ و سنگدل برخوردهاى اهانتآميزى با ايشان صورت مىگرفت، امّا شخصيت ممتاز معنوى حضرت به حدى بود كه غلامان و درباريان را مجذوب خود مىساخت و او را به دستور خليفه مجدداً با احترام به خانهاش باز مىگرداندند، امّا بلافاصله به بهانه اينكه وى زمينهساز قيام و شورش بر ضد خليفه است و از سوى پيروانش در قم و جاهاى ديگر به او پول و نامه مىرسد، شبانه به خانهاش مىريختند و تفتيش مىكردند و امام را با وضعى نامناسب به قصر متوكل مىبردند. در چنين شرايط بحرانى، هيچ زمينهاى براى قبضه قدرت سياسى نبود. در نتيجه امام هادى عليه السلام رسالت خود را در دفاع از ماهيت اسلام و جهاد فرهنگى مىدانست و كار مهم او تربيت نسلى از راويان برجسته و ترويج كنندگان فرهنگ اهل بيت و مقابله با گرايشهاى انحرافى و بدعتهاى دينى و غُلات بود. وى دانش فراوان و كمالات ارزندهاى داشت و همه علويون او را به پيشوايى، فضيلت و بزرگى قبول داشتند. او مثل نياكان خود، گنجينه دانشهاى الهى و معارف دينى بود و راويان بسيارى خوشهچين خرمن علوم وى بودند، احاديث او را مىشنيدند
و ثبت مىكردند و براى ديگران بازگو مىكردند چهرههاى درخشانى كه خوشهچين مكتب ايشان بودهاند عبارتند از فضل بن شاذان، حسين بن سعيد اهوازى، ايوب بن نوح، ابوعلى(حسن بن راشد) حسن بن على ناصر كبير، عبدالعظيم حسنى و عثمان بن سعيد اهوازى و ... ناگفته نماند كه پىريزى كتب معتبر حديث و تفسير و كلام از سوى علماى شيعه به طور عمده در زمان آن امام شكل گرفت و آن حضرت مرجع دانشمندان، فقها و متكلمان عصر خويش شمرده مىشد.
شبكه ارتباطى وكالت در زمان امام هادى عليه السلام ادامه يافت و هدف اصلى اين سازمان جمعآورى خمس، زكات، نذورات و هدايا از مناطق مختلف توسط وكلا و تحويل آن به امام و نيز پاسخگويى امام عليه السلام به سؤالات و مشكلات فقهى و عقيدتى شيعيان و توجيه سياسى آنان توسط وكيل امام بود. اين سازمان كاربرد مؤثرى در پيشبرد مقاصد امامان داشت. عدم تماس مستقيم بين امام و پيروانش نقش مذهبى- سياسى وكلا را افزايش داد به نحوى كه وكلاى امام مسئوليت بيشترى در گردش امور يافتند. همين شبكه ارتباطى هم در زمان متوكل مصون نماند به طورى كه او كوشيد تا فعاليتهاى سازمان يافته زيرزمينى علويون را نابود كند و با دست زدن به يك رشته عمليات نظامى، بعضى از وكلاى امام در بغداد، مدائن، كوفه و ساير نقاط عراق را دستگير، زندانى و به شهادت رساند ولى حضرت با تلاش
مستمر خويش اين شبكه را در اوج سختگيرىها، زنده و پويا نگه داشت.
امام دهم مانند پدران خود تجسّمى از ارزشهاى دينى و فضايل اخلاقى و رفتار كريمانه بود. عبادت و بندگى، پارسايى و زهد، بخشش و جود، حلم و بردبارى، عفو و اغماض، رسيدگى به محرومان و مستمندان، كار و تلاش، هدايت و ارشاد، مبارزه با بدعت و انحراف از شاخصههاى مهم اخلاقى امام هادى عليه السلام است. موعظههايش دلنشين و سخنانش حكمتآموز بود.
امام هادى عليه السلام با آنكه در سامرا تحت كنترل و مراقبت قرار داشت، امّا با وجود همه رنجها و محدوديتها، هرگز به كمترين سازشى با ستمگران تن نداد. بديهى است كه شخصيت الهى و موقعيت اجتماعى امام و نيز مبارزه منفى و عدم همكارى او با خلفا، براى طاغوتهاى زمان هراسآور و غير قابل تحمل بود و پيوسته از اين موضوع رنج مىبردند، سرانجام تنها راه را خاموش كردن نور خدا پنداشتند و درصدد قتل امام برآمدند و بدين ترتيب امام هادى عليه السلام نيز مانند امامان پيشين با مرگ طبيعى از دنيا نرفت بلكه در زمان «معتز» مسموم گرديد و به شهادت رسيد و در سامرا در خانه خويش به خاك سپرده شد. امروز شهر سامرا در عراق، مدفن او را چون نگينى در برگرفته و حرم او قبله اهل دل و زيارتگاه شيعيان است. از ميان فضايل گرانسنگ حضرت، دو نمونه را انتخاب كردهايم كه فرا روى خوانندگان ارجمند مىنهيم.
روزى دو تن از نزديكان متوكل نزد او رفتند و شروع كردند به خبرسازىِ دروغ كه ما در منزل امام هادى عليه السلام، اسلحه و نوشتهها و چيزهاى ديگرى ديدهايم كه شيعيانِ او از قم برايش فرستادهاند و امام عليه السلام نيز قصد شورش و انقلاب عليه خليفه مسلمين را دارد و ...
متوكل، لحظه به لحظه عصبانىتر و برافروختهتر شد.
رييس نگهبانان را طلبيد و به او گفت: شبانگاه به خانه امام هجوم ببريد و همه خانه او را وجب به وجب، جست و جو كنيد، در هر حالى كه او را يافتيد، به نزدم بياوريد و.
آفتاب عالمتاب، كمكم اشعههاى خود را از بام گيتى جمع مىكرد و به تدريج پرده تاريك شب، بر روى جهان كشيده مىشد.
در اين هنگام، گروهى از مأموران متوكل، به آرامى به سوى منزل امام به حركت درآمدند. پشت ديوارهاى خانه كمين كردند و همين كه پرده سياه شب همه جا را پوشاند، با اشاره رئيس نگهبانان، مأموران چالاك از ديوارها بالا رفتند و بى صدا، همه خانه را جست و جو كردند؛ ولى هر چه مىگشتند، چيزى نمىيافتند؛ تا اين
كه به درب اتاقى نزديك شدند كه از آن، صداى دلنشين تلاوت قرآن به گوش مىرسيد. درب اتاق را گشودند، امام هادى عليه السلام را تنها در اتاقى يافتند كه لباس پشمين بر تن دارد و بر زمينى سنگفرش نشسته و به عبادت خداوند و قرائت قرآن مشغول است.
رئيس نگهبانان گفت: اى مرد! برخيز؛ متوكل تو را خواسته، بايد با ما نزد متوكل بيايى.
امام عليه السلام فرمود: اگر اجازه دهيد، اين سوره را به اتمام برسانم و سپس با هم نزد متوكل خواهيم رفت.
رييس نگهبانان با صداى بلندترى گفت: نه! چنين اجازهاى نداريم؛ خليفه از ما خواسته است تا در هر حالى شما را يافتيم، بىدرنگ نزد او ببريم.
امام هادى عليه السلام برخاست و نگهبانان او را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانه حضرت چيزى نيافتيم و او را رو به قبله ديديم؛ در حالى كه قرآن مىخواند. وقتى امام عليه السلام وارد شد، متوكل با غرور زياد، در بالاى مجلس، روى تخت نشسته بود. دستور داد تا امام عليه السلام را نزدش ببرند. متوكل كه بر اثر مستى فراموش كرده بود چه كسى در برابرش ايستاده، جام شرابى را كه در دستش بود، به امام عليه السلام تعارف كرد؛ امام عليه السلام وقتى اين عمل را از متوكّل ديد، دانست كه شراب، عقل و هوش او را ربوده است؛ از اين رو لب به سخن گشود و گفت:
به خدا قسم، هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده؛ مرا معاف بدار!
متوكل پذيرفت و گفت: پس شعرى بخوان و با خواندن شعر، مجلس ما را رونق ده!
امام عليه السلام فرمود: من اهل شعر نيستم و كمتر از اشعار گذشتگان در ياد دارم. اين بار متوكل عذر امام را نپذيرفت و با اصرار از امام خواست كه حتماً شعرى بخواند.
امام هادى عليه السلام نيز وقتى اصرار متوكل را ديد، شروع به خواندن اشعارى كرد كه مضمون آن چنين بود:
قلّههاى بلند را براى خود منزلگاه كردند. همواره مردان مسلّح در اطراف آنها بودند و از آنها نگهبانى مىكردند؛ ولى هيچ يك از آنها نتوانست جلوى مرگ را بگيرد و آنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد. در پايان از دامن آن قلّههاى بلند و از داخل آن كاخهاى محكم و مستحكم، به داخل گودالهاى گور پايين كشيده شدند و با چه بدبختى به آن گودالها فرود آمدند. پس از آن كه دستبندها به خاك سپرده شدند، فريادگرى فرياد برآورد: كجا رفت آن زر و زيور و آن تاجها و شكوه و جلال دستبندها و لباسهاى فاخر؟!
كجا رفت آن چهرههاى به ناز و نعمت پروردهاى كه با احترامشان پرده مىآويختند؟ گور، عاقبت آنها را رسوا كرد و پاسخ داد بر آن چهرهها، اكنون كرمها در
حال رفت و آمدند؛ زمان درازى از دنيا خوردند و آشاميدند و همه چيز را بلعيدند؛ ولى امروز همانها كه خورنده همه چيز بودند، خوراك زمين و حشرات آن شدهاند.
تأثير كلام امام عليه السلام آن قدر بود كه مجلس بزم، به مجلس سوگ تبديل شد، همهمه و غوغايى برپا شد و هر كدام از حاضران، از بختِ بد و عمل ناپسند خود، صدا به گريه و ناله بلند كردند.
متوكل آن قدر گريست كه ريشش مرطوب شد. ناگهان جام شراب را محكم بر زمين كوبيد و با صداى بلند فرياد زد: اين بساطها را زودتر جمع كنيد. (1)آرى! مجلس به هم ريخت و نور حقيقت توانست گرچه براى مدّت كوتاهى، خليفه را از تخت غرور و تكبّر، به زير بكشد و قلب سنگدل او را نرم و بيدار كند؛ ولى اين بيدارى به درازا نكشيد و خيلى زود، زرق و برق زندگىِ فرداى آن روز، همه اتفاقهاى شب گذشته را از جلوى چشم متوكل محو كرد. روز از نو و روزى از نو ...
1) مروج الذهب، ج 4، ص 11؛ نورالأبصار، ص 166؛ تذكرةالخواص، ص 361؛ وفيات الاعيان، ج 3، ص 272؛ مآثر الأناقه فى معالم الخلافه، ج 1، ص 232
متوكل در روزهاى آغازين خلافت خود بيمار شد و با خود نذر كرد اگر شفا يابد، دينار يا سكه زر زيادى در راه خدا صدقه بدهد.
از قضا متوكل از آن بيمارى جان سالم به در برد و به فكر اداى نذرش افتاد؛ ولى هر چه انديشيد كه چه مقدار بايد دينار در راه خدا بدهد، راه به جايى نبرده و درمانده شد؛ از اين رو دستور داد همه دانشمندان را براى حل مشكل آماده كنند.
دانشمندان از جاى جاى كشور گرد هم آمدند؛ ولى هر چه بيشتر در اين مسأله مىانديشيدند، بيشتر به حيرت فرو رفته و به ناتوانى خود در حل اين مسأله اعتراف مىكردند. تنها يك راه بيشتر نمانده بود و آن، حل مشكل به دست على بن محمد بود؛ همو كه متوكل از همان نخست به خوبى مىدانست كه تنها اوست كه مىتواند اين معضل را حل كند؛ ولى تكبّرش مانع دعوت از امام عليه السلام شده بود.
اينك ديگر چارهاى نداشت و بايد به رغم ميل قلبى خود، امام را دعوت مىكرد تا در حضور همه دانشمندان، گره از مشكلات بگشايد. متوكل ناگزير شد از امام هادى عليه السلام بپرسد.
امام هادى عليه السلام بىدرنگ پاسخ داد: «براى نذرت بايد هشتاد و سه دينار بپردازى.» فقها، دانشمندان و متوكل از اين پاسخ شگفت زده شدند. همهمهاى مجلس را فراگرفت. بزرگ دانشمندان به متوكل گفت: از او بخواهيد تا توضيحى دهد اين پاسخ را از كجا آورده است؟
متوكل رو به حضرت كرد و گفت: اينها مىخواهند دليل پاسخ شما را بدانند.
امام عليه السلام فرمود: چه كسى مىتواند بگويد جنگها و سريههاى زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چقدر بوده است؟
با اين پرسشِ امام، دانشمندان به شور و مشورت پرداختند و حاصل همفكرى آنان اين بود كه گفتند: ما فكر مىكنيم هشتاد و سه جنگ بوده است؛ اما نمىدانيم چه رابطهاى بين اين پرسش و پاسخ شما وجود دارد؟
امام عليه السلام فرمود:
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ» (1)
؛ خداوند، شما(مسلمانان) را در موارد كثيرى يارى كرده است و همه خاندان ما روايت كردهاند كه جنگها و سريههاى زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هشتاد و سه جنگ بوده است. (2)
دانشمندان به رابطه دقيق بين كثير و هشتاد و سه دينار زر به خوبى پى بردند و يكى از آنان زير لب گفت:
«اللَّه اكبر! خدا بهتر مىداند كه علم و دانش را براى كدام خاندان قرار دهد»
ديگران نيز به علامت تأييد سر تكان مىدادند و متوكل كه از قبل پيشبينى اين صحنه را مىكرد، در عين دستيابى به پاسخ خود، در دل از محبوبيت علمى امام عليه السلام نگران و ناراحت بود ...
امام حسن عسكرى، يازدهمين پيشواى شيعيان در سال 232 ه. ق. چشم به جهان گشود. پدرش امام دهم حضرت هادى عليه السلام و مادرش بانوى پارسا و شايسته «حُدَيثه» است كه برخى از او به نام «سوسن» ياد كردهاند.
از آنجا كه پيشواى يازدهم به دستور خليفه عباسى در سامرا، در محله «عسكر» سكونت اجبارى داشت، از همين رو عسكرى ناميده مىشد.
از مشهورترين القاب ديگر حضرت، «نقى» و «زكى» و كنيهاش ابومحمد است. او 22 ساله بود كه پدر ارجمندش به شهادت رسيد.
مدت امامتش 6 سال و عمر شريفش 28 سال بود. در سال 260 ه. ق. به شهادت رسيد و در سامرا، كنار مرقد پدرش به خاك سپرده شد.
امام عسكرى پس از شهادت امام هادى عليه السلام به امامت رسيد و به مدت 6 سال پيشوايى امت را بر عهده گرفت.
حضرت در مدت كوتاه امامت خود با سه نفر از خلفاى عباسى كه هر يك از ديگرى ستمگرتر بودند، معاصر بود اين سه تن المعتزباللَّه، المهتدى باللَّه و المعتمد باللَّه بودند.
خلفاى عباسى كه روز نخست به نام طرفدارى از علويان و به عنوان گرفتن انتقام از بنىاميه قيام كرده بودند، تمام وعدههاى خود را ناديده گرفته و بيشتر از آنان به اهل بيت ستم مىكردند. ناگفته نماند كه اين سه خليفه در حقيقت آلت دست تركانى بودند كه پس از قتل متوكل بر دربار مسلط شده و حاكم واقعى بودند و خليفه تنها يك مقام تشريفاتى بيش نبود.
براى مثال روزى گروهى از تركان وارد قصر معتز شدند، او را كشان كشان به اتاقى بردند، آنگاه با چوب و چماق به جانش افتادند و پيراهنش را سوزاندند و او را در حياط قصر زير آفتاب نگه داشتند. آفتاب آن روز به قدرى گرم بود كه زمين مانند تنور داغ بود و هيچ كس نمىتوانست دو پاى خود را بر روى زمين بگذارد و ناچار بود به اصطلاح پابهپا شود. در اين موقع تركان او را از مقام خلافت خلع كردند و گروهى را بر اين خلع گواه گرفتند.
سپس به منظور قتل خليفه معزول تصميم گرفتند او را به يك نفر بسپارند تا در اثر گرسنگى و تشنگى و شكنجههاى فراوان به زندگى او خاتمه دهد. بدين گونه خليفه را در حالى كه نيمه جانى در بدن داشت در سردابى جا دادند و درب سرداب را با خشت و گچ مسدود كردند و معتز به همان حالت زنده به گور شد. (1)پس از او مهتدى بر تخت نشست. البته مهتدى معتدلتر بود و تا حدودى به شكايات مردم رسيدگى و در
1) الكامل فى التاريخ، ج 7، صص 195- 196
غذا و لباس و امور اقتصادى مشى معتدلانهاى داشت. با اين حال با امام عليه السلام به خشونت رفتار مىكرد، تا روزى كه مانند برادر خود كشته شد. وى امام عسكرى را به زندان فرستاد و تا شب كشته شدن وى، امام عليه السلام در زندان بود.
پس از او معتمد به خلافت رسيد و امام عليه السلام چهار سال در زمان او زيست. معتمد شيفته خوشگذرانى و عياشى بود و به مردم توجهى نداشت، او چنان غرق در شهوات بود كه وظيفه خلافت در حقيقت به عهده برادرش موفق بود.
خلفاى عباسى از هرگونه اعمال فشار و محدوديت نسبت به امامان دريغ نمىكردند. شدت فشارها به حدى بود كه سه پيشواى بزرگ شيعه كه در مركز حكومت آنها يعنى سامرا مىزيستند با عمر كوتاهى- امام جواد عليه السلام در سن 25 سالگى، امام هادى در سن 41 سالگى و امام عسكرى عليه السلام در سن 28 سالگى- جام شهادت نوشيدند.
در زمان امام عسكرى عليه السلام شيعه به صورت يك قدرت عظيم درآمده بود. امام نيز مقبوليت عمومى داشت.
شكوه و عظمت امام را وزير دربار معتمد يعنى احمد بن عبيداللَّه بن خاقان چنين توصيف كرده است: «در سُرّ من راى هيچ كس از علويه را همچون حسن بن على بن محمد بن الرضا نه ديدم و نه شناختم و در وقار و سكوت و عفاف و بزرگوارى و كرمش، در ميان خاندانش و نيز در نزد سلطان و تمام بنى هاشم همتايى چون او نديدم. بنى هاشم او را بر سالخوردگان و توانگران خويش مقدم مىدارند و بر فرماندهان و وزيران و دبيران و عوام الناس او را مقدم مىكنند و درباره او از كسى از بنى هاشم و
فرماندهان و دبيران و داوران و فقيهان و ديگر مردمان تحقيق نكردم جز آنكه او را در نزد آنان در غايت شكوه و ابهت و جايگاهى والا و گفتار نكو يافتم و ديدم كه وى را بر خاندان و مشايخش و ديگران مقدم مىشمارند و دشمن و دوست از او تمجيد مىكنند.» (1)هنگامى كه طاغوت وى را دربند انداخت يكى از عباسيان به كسى كه مأمور زندانى امام بود و صالح بن وصيف نام داشت گفت: بر او سخت بگير و او را آسوده مگذار، صالح گفت: با او چه كنم؟ من دو تن از بدترين كسانى را كه توانستم پيدا كنم، يافتم و آنها را مأمور وى ساختم و اينك آن دو در عبادت و نماز به جايگاهى بزرگ رسيدهاند.
سپس دستور داد آن دو تن را احضار كنند، از آن دو پرسيد: واى بر شما، شما با اين مرد(امام حسن) چه كرديد؟
آن دو گفتند: چه توانيم گفت درباره مردى كه روزها روزه مىدارد و تمام شب را به نماز مىايستد و با كسى همسخن نمىشود و به كارى جز عبادت نمىپردازد. چون به ما مىنگرد به لرزه مىافتيم و چنان مىشويم كه اختيارمان از كف بيرون مىشود. (2)همه از ارزش و نهايت كرامت آن حضرت در پيشگاه پروردگارش آگاهى داشتند تا آنجا كه معتمد وقتى در شرايط بحرانى و ناآرام، خليفه شد و چون مىدانست هر
خليفه تنها يك يا چند سال بر تخت مىنشيند، نزد امام عسكرى رفته از وى خواست برايش دعا كند تا خلافت او بيست سال به طول انجامد. با تمام اين دانستىها، خاندان عباسى و پيروان آنان، طبق روايات و اخبار متواتر مىدانستند كه مهدى موعود كه تار و مار كننده همه حكومتهاى خودكامه است، از نسل حضرت عسكرى عليه السلام خواهد بود به همين جهت پيوسته مراقب وضع زندگى او بودند تا بلكه بتوانند فرزند او را به چنگ آورده و نابود كنند. فشار و اختناق در مورد پيشواى يازدهم فوق العاده شديد بود و از هر طرف او را تحت كنترل و نظارت داشتند. حكومت عباسى به قدرى از نفوذ و موقعيت مهم اجتماعى امام نگران بود كه امام را ناگزير كرده بود هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود. (1)با تمام اين سختگيرىها، امام عسكرى فعاليت خود را در هفت محور ساماندهى نمود. از كوششهاى علمى در دفاع از آيين اسلام و ردّ شبهات مخالفان و نيز تبيين انديشه صحيح اسلامى فروگذار ننمود با ايجاد شبكه ارتباطى در جهت كنترل اوضاع كوشيد. برغم تمامى كنترلها و مراقبتهاى حكومت عباسى، به فعاليتهاى سرّى سياسى پرداخت و از شيعيان و به ويژه ياران خاص خود، حمايت و پشتيبانى مالى نمود. به توجيه سياسى رجال و عناصر مهم شيعه همت گماشت. از اخبار غيبى
1) اعلام الورى، ص 376
براى جلب منكران امامت و دلگرمى شيعيان بهره گرفت و بالاخره شيعيان را براى دوران غيبت فرزند خود، آماده ساخت. امام در شرايط سخت سياسى، به تقيه و پنهان كارى روى آورده بود. عثمان بن سعيد عَمروى كه از نزديكترين و صميمىترين ياران امام عليه السلام بود، در پوشش روغنفروشى فعاليت مىكرد، شيعيان و پيروان حضرت عسكرى عليه السلام اموال و وجوهى را كه مىخواستند به امام تحويل دهند، به او مىرساندند و او آنها را در ظرفها و مشكهاى روغن قرار داده و به حضور امام عليه السلام مىرساند.
حضرت صاحب كرامتها و فضيلتهاى بىشمار و پيشتاز بود، در عبادت، ذكر، قنوتهاى طولانى و دعاهاى پرمحتوا و عارفانه مثال زدنى است، علم او افزون، حلم و بردبارىاش چشمگير، مقاومتش دشمن شكن، و ارادهاش در مقابل فشارهاى دستگاه خلافت، شكستناپذير و استوار بود و هرگز با خلفاى زمان خويش نه سازش كرد و نه به خواست آنان تن داد. رضاى الهى را پيوسته بر رضا و پسند حكّام ترجيح مىداد. سخاوت و بخشندگى او فراوان بود و نيازمندان، خانه او را نقطه اميد خود مىدانستند و از عطاهاى او برخوردار مىشدند.
اخلاق نيكو و برخورد جذّاب و سلوك والاى او همه را تحت تأثير قرار مىداد. سخنان حضرت مىتواند همواره چراغ راه شيعيان در رسيدن به كمال و سعادت باشد.
ايشان مىفرمود: شما را به ترس از خدا و پارسايى در دين خود و كوشش در را خدا و راستگويى و امانتپردازى به هر كه به شما چيزى سپرده، خوب باشد يا بد، به طول دادن
سجدهها و خوشهمسايگى سفارش مىكنم.
حضرت مىفرمود: دو خصلت است كه برتر از آنها چيزى نيست، ايمان به خداوند و سود رساندن به برادران.
حضرت گستاخى فرزند بر پدر، در خُردىاش را منجر به ناسپاسى او در بزرگىاش مىدانستند.
آن بزرگوار مىفرمود: پارساترين مردم كسى است كه به هنگام برخورد با امور شبههناك باز ايستد، عابدترين مردم كسى است كه فرايض را بر پاى دارد و زاهدترين مردم كسى است كه از حرام دست شويد و سختكوشترين مردم كسى است كه گناهان را ترك گويد.
و البته خفاشان، تاب تحمل نور و فضيلت را ندارند، آن خفاشصفتان، حضرت امام عسكرى عليه السلام را در سال 260 هجرى مسموم و به شهادت رساندند در حالى كه حضرت، 28 سال داشت.
از آن همه بزرگى و كرامت، به ذكر دو نمونه از فضيلتهاى وى پرداختهايم، تا درسى براى زندگى ما باشد.
احمد بن عبيداللَّه بن خاقان، متصدّى اراضى و خراج قم بود. روزى در مجلسش، سخن از علويان و عقايد آنان به ميان آمد. احمد كه خود از ناصبيان متعصّب و سرسخت بود، مىگفت: من در سامرّا كسى از علويان را همانند حسن ابن على بن محمّد بن على الرضا عليهم السلام نديدم و نشناختم.
خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدّم مىداشتند و نزد سران سپاه و وزيران و عموم مردان نيز همين وضع را داشت.
به ياد دارم روزى نزد پدرم بودم؛ دربانان خبر آوردند كه، ابومحمّد ابن الرضا امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است.
پدرم با صداى بلند گفت: بگذاريد وارد شود!
من از اين كه دربانان نزد پدرم از امام عليه السلام به كنيه و احترام ياد كردند، شگفت زده شدم؛ زيرا نزد پدرم، جز از خليفه يا وليعهد يا كسى كه خليفه دستور داده باشد، از كسى به كنيه ياد نمىكردند. آن گاه مردى جوان، گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نيكو اندام و با هيبت و جلالت وارد شد. چون چشم پدرم بر او افتاد، برخاست و چند گام به استقبال او رفت. به ياد نداشتم پدرم نسبت به كسى از بنىهاشم يا فرماندهان نظامى چنين كرده باشد.
دست در گردن او انداخت و صورت و سينه او را بوسيد و دست او را گرفت و بر جاى نماز خود نشانيد و خود در كنار
او نشست و با او به صحبت پرداخت. ضمن گفت و گو با او مىگفت: فدايت شوم!
من از آنچه مىديدم، درشگفت بودم. ناگاه دربانى آمد و گفت: موفق عباسى آمده است. معمول اين بود كه چون موفق مىآمد، پيشتر از او دربانان و نيز فرماندهان ويژه سپاه او مىآمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف مىايستادند و به همين حال مىماندند تا موفّق بيايد و برود. پدرم پيوسته متوجّه ابومحمد عليه السلام بود و با او گفت و گو مىكرد؛ تا آن كه چشمش به سربازان و غلامان مخصوص موفّق افتاد؛ در اين هنگام به آن حضرت گفت:
فدايت شوم، اگر مايليد، تشريف ببريد!
آنگاه به دربانان خود گفت: تا ايشان را از پشت، در دو صف ببرند تا موفّق او را نبيند. امام عليه السلام برخاست و پدرم به گرمى او را بدرقه كرد.
به دربانان و غلامان پدرم گفتم: اين چه كسى بود كه او را در حضور پدرم به كنيه ياد كرديد و پدرم با او چنين رفتارى داشت؟
گفتند: او يكى از علويان است كه به او حسن بن على مىگويند و به ابنالرّضا معروف است.
شگفتىِ من بيشتر شد و پيوسته در انديشه و نگرانى بودم تا اين كه شب شد؛ عادت پدرم اين بود كه پس از نماز عشا مىنشست و گزارشها و امورى را كه لازم بود، آماده مىكرد تا به گوش خليفه برساند. وقتى نماز خواند، نشست. من هم آمدم و نشستم. كسى پيش او نبود.
پرسيد: احمد! كارى دارى؟
گفتم: آرى پدر، اگر اجازه مىدهى بگويم؟
پدر! اين مرد كه صبح او را ديدم، چه كسى بود كه نسبت به او اينقدر احترام مىگذاشتى و همواره به او مىگفتى: «فدايت شوم» و خودت و پدر و مادرت را فداى او مىكردى؟
گفت: پسرم! او امام رافضيان، حسن بن على عليهما السلام معروف بن ابنالرضاست. آنگاه، اندكى سكوت كرد.
من نيز ساكت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفاى بنىعباس بيرون رود، كسى از بنىهاشم جز او سزاوار آن نيست و اين، به جهت فضيلت و عفّت و زهد و عبادت و اخلاق نيكو و شايستگى اوست. اگر پدر او را مىديدى، مردى بزرگوار و با فضيلت را ديده بودى.
با اين سخنان، انديشه و نگرانىام بيشتر شد و خشمم نسبت به پدرم افزوده گرديد. در پى تحقيق بيشتر برآمدم.
از هيچ كس نپرسيدم، مگر او را نزد آن شخص، در نهايت بزرگى و ارجمندى يافتم و هيچ دوست و دشمنى را نديدم، مگر آن كه در مورد او به نيكى سخن مىگفت و او را مىستود. (1)
1) اسدالغابه، ج 1، ص 206
ابوهاشم، داوود بن قاسم جعفرى، درباره مقام الهى حضرت مىگويد:
به همراه ابومحمد عسكرى و شمارى ديگر، زندانى بوديم. مردم سامرا دچار خشكسالى بودند. چند روزى از زندانى شدن امام عليه السلام نگذشته بود كه مردم به دستور معتمد خليفه عباسى، سه روز پى در پى براى نماز باران، بيرون شهر رفتند؛ ولى نتيجهاى نبخشيد. در اين هنگام، فرستادهاى از راهبان بزرگ مسيحى نزد معتمد آمد و گفت:
ما مىتوانيم مشكلگشايى كنيم؛ اگر به ما اجازه دهيد، اطمينان داريم كه دعاى ما مستجاب خواهد شد.
معتمد كمى به فكر فرو رفت و آن گاه سر برداشت و به آنان اجازه داد.
در ميان راهبان، مردى بود كه هر گاه دست به دعا برمىداشت، باران رحمت سرازير مىشد. مسيحيان با تكيه بر او، به بيرون شهر رفتند و مشغول نماز شدند، مسلمانان نيز دورادور، تماشاگر اين نيايش شدند؛ ناگهان ديدند غريو ابرها در همه جا پيچيد و كمكم قطرههاى باران بر سر و روى همگان جارى و بر شدّت آن افزوده مىشد. پس از آن كه باران قطع شد، مردم بار ديگر نزد معتمد رفتند و گفتند:
اى امير! اين اندازه باران، كفاف ما را نمىدهد؛ حال كه آنان نزد خداوند از عالمان مسلمان مقرّبترند، بار ديگر به آنان دستور
دهيد تا فردا نيز به صحرا روند و تقاضاى باران كنند.
معتمد بار ديگر به آنان دستور داد تا به دعاى باران بايستند.
و روز دوم نيز مسيحيان به همراه راهب مستجابالدّعوه به صحرا رفتند و به فريادرسى از درگاه الهى پرداختند؛ اين بار، آن قدر باران آمد تا مردم از آن بىنياز شدند.
اين كرامت كافى بود تا گروهى از مسلمانان سستبنياد، نسبت به حقّانيت دين خود، دچار ترديد شوند و به دين مسيحيت بگروند و اين، براى خليفه خيلى گران آمد. بنابراين نشستى با مشاوران ترتيب داد و از آنان راه چاره جُست. شخصى گفت: اى امير! گمان مىكنم كه تنها يك نفر مىتواند ما را از اين تنگنا برهاند. معتمد گفت: او چه كسى است؟ هر چه زودتر او را حاضر كنيد!
مرد گفت: اى خليفه! آيا ايمن هستم تا او را به شما معرفى كنم؟
معتمد به او امان داد؛ مرد گفت: او كسى نيست جز ابومحمد عسكرى كه اينك در زندان است!
معتمد، نخست خشمگين شد؛ ولى كمكم آرام شد و پيش خود انديشيد، از ما و اطرافيان كه كارى ساخته نيست؛ پس بهتر است، از او استمداد بجوييم؛ از اين رو دستور داد امام عليه السلام را نزدش بياورند. فرستاده خليفه به زندان آمد و به صالح بن يوسف زندانبان گفت: امير پيغام داده تا ابومحمد حسن را به نزدش ببرم.
صالح بن يوسف گفت: هنوز چند روز بيشتر نيست كه او دربند است؛ چرا اين قدر زود دستور آزادى او را داده است؟ و غرولند كنان به سمت كليدهاى زندان رفت و درب
زندان را گشود و امام عليه السلام را صدا زد و همراه فرستاده خليفه به دربار فرستاد.
چون چشم خليفه به حضرت افتاد، گفت: امت محمد را درياب كه به پيشآمد ناگوارى دچار شده است و آن گاه ماجرا را شرح داد.
امام عليه السلام فرمود: روز سوم يعنى فردا نيز به آنان اجازه دهيد تا راهى بيابان شوند و مانند دو روز پيش، طلب باران كنند.
بر شگفتى خليفه افزوده شد؛ او با خود مىانديشيد كه اين چه پيشنهادى است؟ اگر موفق شوند بر شك و ترديد مردم افزوده مىشود!
از اين رو گفت: اين كار چه سودى دارد؟ مردم از باران بىنياز شدهاند.
حضرت با صلابت و آرامش فرمود: اين كار براى آن است كه شك از دل مردم زدوده شود. معتمد وقتى اطمينان و آرامش حضرت را ديد، دستور داد تا مسيحيان همانند دو روز پيش به صحرا روند و دعاى باران به جاى آورند. امام عليه السلام و گروهى از مسلمانان نيز با آنان همراه شدند. آنان به عادت دو روز پيش به دعا مىپرداختند. در همان حال، آسمان ابرى شد و باران تندى فرو باريد.
همگان نگاهى تحسينآميز حاكى از تشكر به راهبانداختند و لبخند رضايت بر گوشه لبان راهب و همراهانش نشست.
در اين حال امام عليه السلام فرمود: دست راهب را كه براى دعا به آسمان بلند بود را بگيرند و آنچه در آن است را بيرون بياورند. راهب كمى ايستادگى كرد؛ ولى چارهاى جز تسليم در برابر جمع نداشت؛ به آرامى دست راهب گشوده
شد و پارهاى استخوان آدمى از بين انگشتان او هويدا گشت. آن را برداشته و نزد امام عليه السلام آوردند.
امام عليه السلام استخوان را گرفت و داخل پارچهاى پيچيد.
سپس به مسيحيان گفت: اكنون دعا كنيد! اين بار، دعاى آنان بىفايده بود، چون ابرها از هم گسست و خورشيد نمايان شد. مردم از كار امام شگفتزده شدند و مسيحيان نيز از اين كه دعاى آنان بىاثر شده، نگاه معنا دارى به راهب انداختند؛ در اين حال خليفه پرسيد:
اى ابومحمد! اين چه ماجرايى بود؟
امام عليه السلام فرمود: اين تكه استخوان، استخوان يكى از پيامبران است كه اين مرد از قبور آنان به دست آورده است؛ هر گاه استخوان پيامبرى زير آسمان برهنه شود، آسمان مىبارد.
خليفه گفت: پس بياييد ما هم آن را امتحان كنيم تا مردم بدانند كه نزول باران به خاطر اين استخوان بوده؛ نه تأثير دعاى مخلصانه مسيحيان. آنگاه دستور داد تا مسلمانان آن را آزمودند و همانگونه يافتند كه حضرت فرموده بود. چون قطرههاى باران شروع به باريدن كرد، مردم از هوشمندى امام عليه السلام شگفتزده شده و بر لطف و محبت آنان نسبت به امام افزوده شد. پس از آن، امام عليه السلام به منزل خويش در سامرا بازگشت؛ در حالى كه آن شبهه از دل مردم زدوده شده و مسلمانان و خليفه شادمان بودند. (1)
1) نور الابصار فى مناقب آل النبى المختار، ص 339؛ فصول المهمه فى معرفة احوال الائمة، ص 282
دوازدهمين پيشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام زمان عليه السلام، در نيمه شعبان سال 255 ه. ق. در شهر سامرا ديده به جهان گشود.
او همنام پيامبر اسلام و كنيه آن حضرت «ابوالقاسم» است.
از جمله القاب آن حضرت، حجّت، قائم، خلف صالح، صاحب الزّمان و بقيةاللَّه است و مشهورترين آنها مهدى مىباشد.
پدرش، پيشواى يازدهم، حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام و مادرش بانوى گرامى، نرجس است كه به نام ريحانه، سوسن و صيقل نيز از او ياد شده است.
ميزان فضيلت و معنويت نرجس خاتون آن قدر والا بود كه حكيمه خواهر امام هادى عليه السلام كه خود از بانوان ارجمند خاندان امامت بود، او را سرآمد و سرور خاندان خويش و خود را خدمتگزار او مىناميد.
حضرت مهدى عليه السلام داراى دو دوره غيبت هستند:
صغرى و كبرى. اولى- غيبت صغرى- از هنگام تولد تا پايان دوره نيابت خاصه و دومى- غيبت كبرى- تا هنگام
ظهور و قيام آن حضرت ادامه مىيابد.
امام زمان عليه السلام پنج ساله بود كه پدرش امام عسكرى عليه السلام به شهادت رسيد. حضرت بر بدن مطهر پدر نماز خواند و چون مأموران از وجود او باخبر شدند در تعقيب او به منزل امام هجوم آوردند، ولى حضرت در يكى از سردابهاى خانه از چشمها ناپديد شد و هر چه گشتند او را نيافتند. اعتقاد به موضوع مهدويت، اختصاص به شيعه ندارد، بلكه اهل سنت نيز آن را قبول دارند، منتها آنان تولد حضرت مهدى را انكار مىكنند و مىگويند: شخصيتى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از قيام او خبر داده، هنوز متولد نشده است و در آينده تولد خواهد يافت. (1)با اين حال تعداد قابل توجهى از مورخان و محدثان اهل سنت، تولد آن حضرت را در كتابهاى خود ذكر كردهاند و آن را يك واقعيت دانستهاند. (2)بعضى از خواص شيعيان موفق به ديدار حضرت مهدى عليه السلام شدهاند. حسن بن ايوب بن نوح مىگويد: ما براى پرسش درباره امام بعدى، به محضر امام عسكرى عليه السلام رفتيم. در مجلس آن حضرت چهل نفر حضور داشتند. عثمان بن سعيد عَمروى به پا خاست و عرض كرد مىخواهم از موضوعى سؤال كنم كه درباره آن از من داناترى.
امام عليه السلام فرمود: بنشين. عثمان با ناراحتى خواست از مجلس خارج شود.
حضرت فرمود: هيچ كس از مجلس بيرون نرود، كسى بيرون نرفت و مدتى گذشت. در اين هنگام، امام عليه السلام عثمان را صدا كرد، او بپا خاست. حضرت فرمود:
مىخواهيد به شما بگويم براى چه به اينجا آمدهايد؟
همه گفتند: بفرماييد.
فرمود: براى اين به اينجا آمدهايد كه از حجت و امام پس از من بپرسيد.
گفتند: آرى.
در اين هنگام پسرى نورانى همچون پاره ماه كه شبيهترين مردم به امام عسكرى عليه السلام بود وارد مجلس شد، حضرت با اشاره به او فرمود: «اين، امام شما بعد از من و جانشين من در ميان شما است، فرمان او را اطاعت كنيد و پس از من اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مىشويد و دينتان تباه مىشود.» (1)متأسفانه امام حسن عسكرى عليه السلام چون نياكان پاكش، به دست دشمنان جام شهادت نوشيد و دشمنان در پى يافتن حضرت مهدى عليه السلام برآمدند. در نتيجه خداوند ايشان را از ديدهها غايب نمود. در اثر غيبت حضرت مهدى مردم آزمايش مىشوند، گروهى كه ايمان استوارى ندارند، باطنشان ظاهر مىشود و دستخوش شك و ترديد مىگردند و كسانى كه ايمان در اعماق قلبشان ريشه
1) ينابيع الموده، ج 3، ص 123؛ منتخبالاثر، ص 355
دوانيده است به سبب انتظار ظهور آن حضرت و ايستادگى در برابر شدائد پختهتر و شايستهتر مىگردند و به درجات بلندى از اجر و پاداش الهى نائل مىآيند.
امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: «هنگامى كه پنجمين فرزندم غايب شد، مواظب دين خود باشيد، مبادا كسى شما را از دين خارج كند، او ناگزير غيبتى خواهد داشت به طورى كه گروهى از مؤمنان از عقيده خويش برمىگردند، خداوند به وسيله غيبت، بندگان خويش را آزمايش مىكند.» (1)يكى ديگر از علتهاى غيبت، حفظ جان امام عليه السلام بود، زراره يكى از ياران امام صادق عليه السلام مىگويد، امام صادق عليه السلام فرمود: امام منتظَر پيش از قيام خويش مدتى از نظرها غايب خواهد شد. عرض كردم: چرا؟
فرمود: بر جان خويش بيمناك خواهد بود. (2)همچنين آمده است، پيشواى دوازدهم هيچ حكومتى را، حتى از روى تقيه، به رسميت نمىشناسد و با هيچ كس بيعت نمىنمايد تا به موقع، دين خداوند را به طور كامل به اجرا درآورد.
چنانكه گذشت، غيبت امام مهدى عليه السلام به دو دوره تقسيم مىشود: غيبت صغرى و غيبت كبرى، غيبت صغرى از سال 260 هجرى تا سال 329، يعنى حدود 69 سال بود. در دوران غيبت صغرى، ارتباط شيعيان با امام به كلى قطع نبود و آنان به گونهاى خاص و محدود، با امام
ارتباط داشتند. در طول اين مدت، افراد مشخصى به عنوان «نايب خاص» با حضرت در تماس بودند و شيعيان مىتوانستند به وسيله آنان مسائل و مشكلات خويش را به عرض امام برسانند و توسط آنان پاسخ دريافت دارند و حتى گاه به ديدار امام نائل شوند. اين دوره در حقيقت دوره آمادهسازى شيعيان براى غيبت كبرى بود. اگر غيبت كبرى ناگهانى اتفاق مىافتاد ممكن بود موجب انحراف افكار شود و ذهنها آماده پذيرش آن نباشد. در هر حال با زمينهسازى مدبرانه غيبت كبرى آغاز شد و تا كنون ادامه دارد.
اين دو غيبت، توسط امامان قبلى پيشگويى شده بود، براى نمونه: امام على عليه السلام فرمودند: «غايب ما، دو غيبت خواهد داشت كه يكى طولانىتر از ديگرى خواهد بود، در دوران غيبت او، تنها كسانى در اعتقاد به امامتش پايدار مىمانند كه داراى يقينى استوار و معرفتى كامل باشند.» (1)ابوبصير مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: امام باقر عليه السلام مىفرمود: قائم آل محمد صلى الله عليه و آله دو غيبت خواهد داشت كه يكى طولانىتر از ديگرى خواهد بود.
امام صادق عليه السلام فرمود: بلى چنين است. (2)گذشت زمان، اين پيشگويىها را تأييد كرد و دو غيبت امام تحقق يافت.
در دوره غيبت كبرى، علماى واجدالشرايط، از سوى امام زمان عليه السلام نيابت عامه دارند.
اسحاق بن يعقوب مىگويد، از محمد بن عثمان، دومين نايب خاص حضرت مهدى عليه السلام خواستم نامهام را به پيشگاه امام برساند، در آن نامه مسائل مشكلى كه داشتم پرسيده بودم. از جمله سؤالاتم اين بود كه در پيشآمدها در عصر غيبت به چه كسى مراجعه كنم؟
حضرت با خط خود جواب نوشته بود:
«و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا فإنهم حجتى عليكم وأنا حجة اللَّه؛ (1)
و امّا در حوادثى كه رخ مىدهد به راويان احاديث ما مراجعه كنيد، آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا(بر ايشان) هستم.»
البته، بايد توجه داشته باشيم كه غايب بودن امام هرگز به اين معنا نيست كه وجود آن حضرت به يك روح نامرئى تبديل شده، بلكه وى زندگى طبيعى عينى و خارجى دارد، منتها با عمرى طولانى، آن حضرت در ميان مردم و در دل جامعه رفتوآمد دارد و در نقاط مختلف زندگى مىكند، ولى به صورت ناشناس و فرق بسيار است بين نامرئى و ناشناس. (2)مردم از وجود آن حضرت بهره مىگيرند، همانطور كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در پاسخ به اين پرسش كه، آيا شيعه در زمان غيبت، از وجود قائم، فايدهاى مىبرد؟
فرمود: آرى، سوگند به پروردگارى كه مرا به پيامبرى
برانگيخت، در دوران غيبتش از او نفع مىبرند و از نور ولايتش بهره مىگيرند، همان گونه كه از خورشيد به هنگام قرار گرفتن در پشت ابرها استفاده مىكنند. (1)خود حضرت مهدى عليه السلام در پاسخ به سؤالات اسحاق ابن يعقوب نوشتند: اما چگونگى استفاده مردم از من، همچون استفاده آنهاست از خورشيد، هنگامى كه در پشت ابرها پنهان مىشود. (2)امام زمان عليه السلام به رخصت خداوندى، شاهد بر مردم است، شناخت مؤمنان از اين حقيقت موجب مىشود كه، آنها در نيكىها شتاب گيرند و خود را همانند امام خويش سازند. البته منتظران حضرتش وظايف سنگينى برعهده دارند اولين رسالت آنان، شناخت حجت خدا و امام عصر عليه السلام است.، اين موضوع بدان درجه اهميت دارد كه در روايت آمده است:
«مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امامَ زمانِهِ ماتَ مَيْتَةً جاهِليَّةً؛ (3)
هر كسى بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلى مرده است.»
وظيفه ديگر شيعه منتظر، تهذيب نفس و آراستگى به اخلاق نيكوست. در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:
«هر كس دوست مىدارد از ياران حضرت قائم عليه السلام باشد بايد منتظر باشد و در اين حال، به پرهيزگارى و اخلاق نيكو رفتار نمايد. پس چنان چه در اين حال بميرد و پس از
مردنش، قائم عليه السلام به پا خيزد، پاداش او هم چون پاداش كسى خواهد بود كه آن حضرت را درك كرده است، پس كوشش كنيد و در انتظار بمانيد، گوارا باد شما را اى گروه مشمول رحمت خداوند.» (1)در كنار اين وظايف، حفظ و تقويت پيوند قلبى با امام عصر عليه السلام و تجديد دايمى عهد و پيمان با آن حضرت بسيار مهم است. از شيعيان خواسته شده كه در آغاز هر روز و حتى بعد از نماز واجب، دعاى عهد بخوانند كه نشان از اهميت پيوند دايمى شيعيان با مقام عظماى ولايت دارد.
در اين عصر، بر شيعيان لازم است كه آمادگى براى ظهور حجت حق در خود ايجاد كنند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هر يك از شما بايد براى خروج حضرت قائم عليه السلام سلاحى مهيا كند هر چند يك تير باشد كه خداى تعالى هرگاه بداند كه كسى چنين نيتى دارد، اميدوارم عمرش را طولانى كند تا آن حضرت را درك كند.» (2)بايد دانست كه امام زمان عليه السلام واسطه فيض و رحمت الهى بين خدا و بندگان است، جاى ترديد نيست كه آن بزرگوار از كردار همه بندگان نيكوكار و بدكار آگاه مىشود، خصوصاً اين كه به مسلمانان و شيعيان توجه خاصى دارد و هم چون پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه كار نيكى را از آنان ببيند، خدا را سپاس مىگويد و بر هر كار بدى برايشان استغفار مىكند. (3)به راستى اگر بدانيم در هر هفته يك بار، حضرت
حجت عليه السلام كارنامه هر يك از ما را مىبيند، چقدر در راه اصلاح نفس و بهسازى اعمال ما مىتواند مؤثر باشد. امام صادق عليه السلام در تذكرى مىفرمايد:
«انَّ أَعْمالَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله تُعْرَضُ عَلى رَسُولِ اللَّهِ كُلَّ خَميسٍ فَلْيَسْتَحْى أَحَدُكُمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ أَنْ يَعْرِضَ عَلَيْهِ القبيحَ؛ (1)
كردار امت محمد صلى الله عليه و آله هر پنجشنبه بر او عرضه مىگردد، پس هر يك از شما بايد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حيا كند كه مبادا كارهاى زشت خويش را به او عرضه بدارد.
خود حضرت درباره وجود شريفش مىفرمايد: «وجود من براى اهل زمين موجب امان است، همان گونه كه ستارگان براى اهل آسمانها موجب امان هستند.» (2)ايشان در سخنى ديگر فرمودند: «از خدا بترسيد و تسليم ما شويد و كارها را به ما بسپاريد. پس بر ماست كه شما را از سرچشمه سيراب برگردانيم، همان گونه كه بردن شما به سوى سرچشمه به وسيله ما بوده است و در پى آن چه از شما پوشيده است، نرويد.» (3)و پايان بخش اين مقال، فضايلى از زبان اهل سنت:
شيعه و سنى بر اين امر اتفاق دارند كه مهدى موعود(عج) از اهل بيت و ذريّه رسول گرامى اسلام است.
گروهى از اهلسنّت مشغول بحث و گفت و گو درباره حضرت مهدى عليه السلام شدند، يكى از آنها گفت: مهدى از اهل بيت عليهم السلام است.
ديگرى گفت: به چه دليل اين حرف را مىزنى؟
او گفت: روايتى ديدهام از سعيد بن مسيّب كه مىگويد:
«نزد امّسلمه بوديم كه سخن از مهدى به ميان آمد.
هر كس حدس و گمانى مىزد، تا اينكه امّسلمه گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: مهدى از عترتم، از اولاد فاطمه است.» (1)
البته با شنيدن اين سخن، گروه زيادى از حاضران قانع شدند؛ ولى شخصى گفت، دوستان! براى اطمينان بيشتر شما، من هم روايتى را از كتابهاى معتبر اهل سنت خواندهام؛ اگر مايل باشيد، آن را به شما بگويم.
حاضران اشتياقشان را براى شنيدن نشان دادند.
گفت: از ابوسعيد خدرى روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله
1) سنن ابن ماجه، ج 2، ح 4086؛ تاريخ بخارى، ج 3، ص 346
فرمودهاند: قيامت برپا نمىشود تا اين كه زمين پر از ظلم و جور شده باشد.
آنگاه فرمود: سپس مردى از عترتم يا از اهل بيتم قيام مىكند و زمين را پر از عدل و داد مىكند؛ همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است. من اين روايت را در مسند احمد، ابى يعلى، صحيح ابن حبان و مستدرك حاكم ديدهام. (1)در اين هنگام، عالمى از عالمان اهل سنت به جمع آنان افزوده شد و از آنان پرسيد: الحمد للَّهمىبينم به مباحثه علمى و گفت و گوى روايى مشغوليد؛ در مورد چه چيزى صحبت مىكرديد؟
حاضران گفتند: ما در اين كه مهدى موعود از اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است يا از خاندان ديگر به گفت و گو نشسته بوديم و اين روايات گفته شد و تقريباً به اين نتيجه رسيدهايم كه مهدى از آل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است؛ نظر شما چيست؟
عالم اهل سنّت گفت: من هم با شما هم عقيدهام.
يكى از حاضران پرسيد: حال كه چنين است، شما كه حافظ قرآن و بسيارى از روايات معتبر از كتب اهل سنت هستيد، آيا مىتوانيد ما را به روايتى ديگر ميهمان كنيد؛ اساساً آيا روايت ديگرى هم از رسول خدا وجود دارد؟
1) مسند احمد، ج 3، ص 36؛ مسند ابى يعلى، ج 2، ص 274، ح 987؛ صحيح ابن حبان، ج 8، صص 290- 291، ح 6874؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 557
عالم گفت: آرى! باز هم روايات ديگرى داريم، براى مثال حاكم نيشابورى به سند خود از ابى سعيد خدرى مىگويد:
«الْمَهْدِىُّ مِنَّا اهْلَ الْبَيْتِ
؛ مهدى از ما اهلبيت است.»
ترمذى هم به سند خود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است:
«يَلى رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتى يُواطى اسْمُهُ اسْمى (1)
؛ شخصى از اهل بيتم، متولّى كل زمين خواهد شد كه نام او همنام من است.»
مىخواهم به شما بگويم كه ميان شيعه و سنى در اين مسأله اتفاق است و آنان نيز رواياتى دارند؛ كه به عنوان نمونه، يكى از روايات را ذكر مىكنيم. از امام محمد باقر عليه السلام آمده است:
«الْمَهْدِىُّ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فاطِمَة (2)
؛ مهدى مردى از اولاد فاطمه است.»
خالد به دوستش گفت: شنيدهام كه با آمدن امام مهدى عليه السلام، حضرت عيسى عليه السلام به ايشان اقتدا مىكند، شما چيزى در اين باره مىدانيد؟
سعيد گفت: خالد! من هم مثل شما چيزهايى در اينباره شنيدهام؛ ولى پژوهشى در اين باره نكردهام.
خالد: مىگويند اگر درباره مسألهاى، كسى تحقيق و پژوهش نمايد، ماندگار مىماند؛ من پيشنهاد مىكنم كه با هم به كتابخانه برويم و با بررسى كتابهاى تاريخى و روايى، به حقيقت برسيم.
سعيد: من هم موافقم، اينك با مجهّز شدن كتابخانهها به نرمافزارهاى الكترونيكى، زمان جست و جوى ما نيز كاهش مىيابد.
هر دو به سمت كتابخانه حركت كردند. آنان از اعضاى كتابخانه بودند و كتابدار نيز مردى فاضل، خوشبرخورد و دلسوز بود. مشكل خود را با او در ميان گذاشتند و با كمك او، كتابهاى موجود را بررسى كردند و با كمى صرف وقت دريافتند كه در اين كتابخانه، چهار كتاب در اين باره وجود دارد.
با خوشحالى كتابها را از قفسه كتابخانه برداشتند و دفتر تحقيقى خود را نيز آماده كردند تا يافتههاى خود را براى انتقال به ديگران ثبت كنند.
نخستين كتاب، صحيح مسلم بود. در اين كتاب، مسلم با سند خود از جابر بن عبداللَّه انصارى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نوشته بود:
همواره گروهى از امّتم بر حق و ظاهرند تا روز قيامت.
سپس فرمود: عيسى بن مريم از آسمان فرود آيد.
امير آنها به حضرت عيسى مىگويد: پيش آى و براى ما امامت كن. او در پاسخ مىگويد: خير! به راستى برخى از شما بر برخى ديگر امير است؛ به جهت اكرام خدا بر اين امّت. (1)خالد و سعيد نگاه معنادارى به هم مىاندازند؛ تو گويى كه معناى روايت را به خوبى درنيافتهاند. كتابدار كه مردى عالم و صاحب فضيلت است، مىگويد: برداشت من از اين روايت اين است كه هنگام نزول حضرت عيسى عليه السلام، امام زمان عليه السلام از او مىخواهد كه بر اين امت، امامت جماعت كند؛ او نيز اين تقاضا را به جهت احترام گذاشتن بر حضرت و امت اسلامى نمىپذيرد و امر امامت جماعت را به امام زمان عليه السلام واگذار مىكند.
اين بار نوبت به صحيح بخارى مىرسد. صفحه و آدرس را قبلًا به كمك رايانه يافتهاند؛ با كمى ورق زدن به صفحه مورد نظر مىرسند و خالد آن را مىخواند كه بخارى به سند خود از ابىهريره نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
1) صحيح مسلم، ج 1، ص 137
«كَيْفَ أَنْتُمْ إِذا نَزَلَ ابن مَريَم فيكُمْ وَ إِمامكم مِنْكِمْ (1)
چگونهايد زمانى كه فرزند مريم فرود آمده در حالى كه امام شما فردى از خودتان است؟
كتابدار مىگويد: دوستان! بگذاريد اين بار ببينم شيعيان در اين باره چه نظرى دارند؟
اين كتاب بحارالانوار است كه از كتابهاى مهم روايى تشيع به شمار مىرود. در اينجا از قول امام محمد باقر عليه السلام آمده است:
«قائم، به وسيله ترس يارى و تأييد مىشود. زمين براى او خواهد چرخيد و سلطنتش مشرق و مغرب عالم را فراخواهد گرفت، خداوند عزّوجلّ با او، دينش را ظاهر مىكند؛ هر چند مشركان نسبت به آن كراهت داشته باشند. روى زمين جاى خرابى نيست؛ مگر آن كه آباد مىشود و روحاللَّه عيسى بن مريم فرود مىآيد و پشت سر او اقامه نماز خواهد كرد.» (2)سعيد مىگويد: اگر نوبتى هم باشد، نوبت من است.
جامعالصّغير را مىگشايد و با صدايى ملايم مىخواند:
ابوسعيد خدرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
مِنَّا الَّذي يُصَلّي عِيسَى بن مَريَم خَلْفَه (3)
از ماست كسى كه عيسى بن مريم به او اقتدا كرده و نماز مىگزارد.
سعيد و خالد از اين كه راه درست را برگزيده و به اطلاعات خوبى رسيده بودند، بسيار شادمان بودند.
سعيد رو به خالد كرد و گفت: افزون بر پژوهش در اين باره، نكتهاى نظرم را به خودش جلب كرده است.
پرسيد: چه چيزى؟
سعيد گفت: اين كه شيعه و سنى در خيلى از جاها مثل هم فكر مىكنند و بسيارى از اصول و فروع دينى آنان مشترك است؛ مىخواهم پيشنهادى به شما بدهم و آن اين كه اگر مايل باشيد، گستره پژوهشها را بيشتر كنيم و نقطههاى اشتراك شيعه و سنى را به دست آوريم!
خالد گفت: فكر خوبى است؛ حتى مىتوانيم در برخى از موارد از آقاى كتابدار هم كمك بگيريم. كتابدار با لبخندى دلنشين و تكان دادن سر، مهر تأييد بر تصميم آنان زد و اين آغازى بود بر پايان يك تصميم ....
بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نداشت اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
قرآن كريم.
نهجالبلاغه.
اتحاف، شبراوى
اثبات الوصية، مسعودى، نجف، المطبعة الحيدريه.
احتجاج، طبرسى
احقاق الحق
اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابن عبدالبر، بيروت، دار احياء التراث العربى.
اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ابن اثير، تهران، المكتبة الاسلامية.
اصول كافى، كلينى
اعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن حسن طبرى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
اعيان الشيعه
اقبالالاعمال
الغيبة، شيخ طوسى
الامام الصادق عليه السلام، محمد ابوزهره
الامام الصادق عليه السلام، علامه مظفر
الامام الصادق عليه السلام، استاد دخيّل
الامام الصادق و المذاهب الاربعه، حيدر اسد
بحارالانوار، علامه مجلسى
البداية و النهاية، حافظ ابن كثير، بيروت، دارالمعارف.
بلاغة الامام الحسين عليه السلام
تاريخ الاسلام ذهبى
تاريخ الخلفا، سيوطى
تاريخ بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى
تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، بيروت، دارالكتاب العربى.
تاريخ دمشق، ابن عساكر دمشقى شافعى، بيروت، مؤسسة المحمودى للطباعة و النشر.
تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم عليه السلام، دكتر حسين جاسم، ترجمه محمدتقى آيةاللّهى
تاريخ طبرى
تاريخ يعقوبى، يعقوبى، ابن واصح اخبارى، دار صادر، دار بيروت.
تذكرة الحفاظ، شمسالدين ذهبى، هند، حيدرآباد دكن.
تذكرةالخواص، سبط ابن جوزى، نجف، المكتبة الحيدريه، 1383 ه. ق.
تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانى، حيدرآباد دكن.
تهذيب الكمال، يوسف كمال مزى شافعى، بيروت، مؤسسة الرساله.
الثقات، ابن حبان، هند، حيدرآباد دكن.
جامع الصغير، جلالالدين سيوطى شافعى، بيروت، دارالفكر.
جامع الكرامات الاولياء، نبهانى، بيروت، دارالمعرفه.
جامع ترمذى، محمد بن عيسى ترمذى، بيروت، دارالكفر.
جلاء العيون، سيد عبداللَّه شبّر
حليةالاولياء، ابونعيم احمد اصفهانى، بيروت، داراحياء التراث العربى.
خصال، شيخ صدوق
الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور، جلالالدين سيوطى، كتابخانه آيتاللَّه مرعشى قم.
دلايل الامامة، محمد بن جرير بن رستم الطبرى، نجف، منشورات المطبعة الحيدريه.
ذخاير العقبى، ابوجعفر احمد بن عبداللَّه، مشهور به محب الدين طبرى، قم، مكتبة المحمديه.
رجال، شيخ طوسى
زندگى و سيماى حضرت فاطمه زهرا، علامه سيد محمدتقى مدرّسى، ترجمه صادق شريعت.
سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى، بيروت، دارالفكر.
سنن ابى داود، تصحيح و تعليق محمد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، دار احياء التراث العربى.
سنن ترمذى
سير اعلام النبلا، شمسالدين محمد ذهبى شافعى، بيروت، مؤسسة الرساله.
سيره ابن هشام
سيرة الائمة الاثنى عشر
شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، ابن عباد حنبلى عبدالحى، بيروت، داراحياء التراث.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد
صحيح ابن حبّان
صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل البخارى، قاهره، مكتبة عبدالحميد احمد حنفى.
صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج القشيرى، قاهره، مكتبة محمدعلى صبيح.
صواعق المحرقة، احمد بن حجر هيثمى، بيروت، مؤسسة الرساله.
طبقات، محمد بن سعد واقدى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
عقد الدّرر
علّموا اولادكم محبة آلبيت النبى صلى الله عليه و آله، محمد عبده يمانى
عيون اخبار الرضا عليه السلام
غيبة، نعمانى
فرائد السمطين
فروع كافى، كلينى
فرهنگ سخنان فاطمه عليها السلام، محمد دشتى
الفصول المهمة فى معرفة احوال الأئمة عليهم السلام، ابن صباغ مالكى على بن محمد، بيروت، مؤسسه اعلمى.
فصول المهمّة فى معرفة الأئمة عليهم السلام
فضائل اصحاب النبى صلى الله عليه و آله
فى رحاب ائمة اهلالبيت عليهم السلام
فيض القدير
الكامل فى التاريخ، ابن اثير، بيروت، دار صادر.
كشف الغمه
كمال الدين و تمام النعمة
كنز العمّال، متقى هندى، بيروت، مؤسسة الرساله
لسان العرب، ابن منظور افريقى.
مآثر الاناقة فى معالم الخلافة
مجمع الزوايد
محجة البيضاء،
مختصر تاريخ ابن عساكر
مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودى
مستدرك على الصحيحين، محمد بن عبداللَّه حاكم نيشابورى، بيروت، دارالمعرفة.
مسند، احمد بن حنبل، مصر، دارالصادر.
مسند ابىيعلى
مسند الامام الرضا عليه السلام
مطالب السؤول فى مناقب آلالرسول عليهم السلام، محمد بن طلحة الشافعى، بيروت، مؤسسة امّالقرى.
معانى الاخبار
المعجم الكبير
مغازى، واقدى
الملل و النحل، شهرستانى
مناقب، خوارزمى
مناقب آل ابىطالب، ابن شهر آشوب
منتخب الاثر، لطفاللَّه صافى
المنتظم فى التاريخ الملوك و الأمم، ابن جوزى، بيروت، دارالكتب العلميه.
مهدى انقلابى بزرگ، مكارم شيرازى
نزهة المجالس، صفورى شافعى
نفس المهموم، حاج شيخ عباس قمى
نورالابصار فى مناقب آل النبى المختار، مؤمن ابن حسن شبلنجى شافعى.
وسيلة النجاة، علامه محمد مبين هندى، هند، چاپ لكنهو
وفيات الاعيان، احمد بن محمد بن خلكان، قاهره، مكتبة النهضة.
وقعة صفين، نصر بن مزاحم
ينابيع المودة لذوى القربى، سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، ايران، انتشارات اسوه.