ghaemiyeh.com
سرشناسه : ضیایی، رحمتالله
عنوان و نام پديدآور : کالبدشناسی عقاید وهابیت/ رحمتالله ضیایی، حمیدالله رفیعی.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۲۶۶ ص.
شابک : 978-964-540-286-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۵۴] - ۲۶۶.
موضوع : وهابیه -- عقاید
موضوع : خدا (اسلام)
موضوع : نبوت
موضوع : امامت
شناسه افزوده : رفیعی، حمیدالله
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/ض۹ک۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۲۰۳۱۱
رستگارى انسانها در طول تاريخ همواره موردنظر متفكران و انديشمندان بوده، اما راه و طريق انبيا متفاوت بوده است. آنان با تمام توان، از فكر و انديشه و جان و دل، در اين راه كوشيدند تا اينكه نوبت به خاتم رسولان محمد مصطفى(ص) رسيد. آن حضرت براى هدايت انسانها آنچنان از خودگذشتگى كرد كه خداوند در وصفش فرمود:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً(كهف: 6)
گويى مىخواهى، خود را به خاطر اعمال آنها از غم و اندوه هلاك كنى؛ اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
براى رستگارى انسانها با دعوتى ساده شروع نمود و فرمود: «قولوا لااله الا الله تفلحوا» (1)«بگوييد خدايى جز الله نيست تا به رستگارى برسيد». و اينچنين بود كه پيروان آن بزرگوار به ميلياردها انسان رسيد كه همگى
1) مستدرك حاكم نيشابورى، ج 1، ص 15.
سپيدهدمان و شبانگاهان نداى توحيد را در كره خاكى سر مىدهند.
اما در اين بين برخى گروههاى منتسب به اسلام يافت مىشوند كه با وجود اينكه اندكاند، تنها خود را منادى توحيد دانسته، ديگر مسلمانان را به شرك و كفر متهم مىنمايند. بارزترين اين فرقهها، وهابيان حاكم بر عربستاناند؛ آنان با آنكه خود در اصول عقيدتى، مبتلا به اشكالات اساسىاند، اما خويش را داعيهدار توحيد و مسلمانى مىدانند و ساير مسلمانان را مشرك و كافر قلمداد نموده، حكم قتل آنان را صادر مىنمايند.
ازاينرو، بايسته است ديدگاه مشركانه و اشكالات اساسى آنان نمايانده شود و ادعاهاى دروغين آنان مبرهن گردد، و اين همان كارى است كه محققان ارجمند جناب آقاى رحمتالله ضيايى و آقاى حميدالله رفيعى در اين اثر ارزنده به آن پرداختهاند؛ اميد است كه راهگشاى رهروان حقّ و حقيقت گردد.
انه ولى التوفيق
گروه احكام و معارف
مركز تحقيقات حج
فرقه وهابيت، به «محمد بن عبدالوهاب بن سليمان تميمى» منسوب است و مباحثى مانند زيارت قبور انبيا و صلحا و موضوع شفاعت و توسل، عقايد اوليه اين فرقه را تشكيل ميدهند. وهابيها با انكار اين امور، آنگونه كه در ميان مسلمانان اعم از شيعه و سنى- مطابق با آموزههاى ناب اسلامى- مطرح است، راه خود را از آنان جدا نمودند و به تدريج، مسائل ديگرى را نيز، در راستاى مخالفت با ساير مسلمانان در حوزههاى اعتقادى، فقهى، سياسى و اجتماعى به وجود آوردند و رسماً در مقابل تمام مذاهب اسلامى قرار گرفتند.
پديد آورنده اين اصول انحرافى شخصى به نام «احمد بن عبدالحليم» معروف به «ابن تيميه» است كه در سال 661 ه. ق در شهر «حران» يكى از شهرهاى شام(يا عراق) متولد گرديد. (1)هر چند قبل از او نيز در قرن
1) السلفية بين اهل السنة والامامية، سيد محمد كثيرى، ص 211.
چهارم هجرى «ابو محمد بربهارى» (1)زيارت قبور را منع كرده بود، ولى اين عقيده با مخالفت خليفه عباسى، مواجه گرديد. گرچه در همين قرن، حرمت سفر جهت زيارت قبر پيامبر(ص) و نفى شفاعت ايشان توسط فردى به نام «عبدالله بن محمد عبكرى حنبلى» مطرح گرديد. (2)به هر حال، ابنتيميه، حرمت زيارت و طلب شفاعت از پيامبر اسلام(ص) و ساير اوليا را همراه با پارهاى از عقايد تازه ديگر، به صورت حساب شده و گسترده، بر محور شرك و توحيد در كتابهاى متعددى تدوين نمود و براى آيندگان بر جاى گذاشت.
بعد از مرگ ابنتيميه، شاگردش، «محمد بن ابوبكر» معروف به «ابن قيم جوزى» كتابها و آثار او را جمعآورى كرد و آنها را بعد از مرتبنمودن انتشار داد و خود نيز كتابهايى را بر آثار استادش افزود و منتشر ساخت. (3)بعد از «ابنقيّم»، اين عقايد انحرافى در بين مسلمانان چندان ظهور و بروز نداشت تا اينكه شخصى به نام «محمد بن عبدالوهاب» در قرن دوازدهم از سرزمين نجد عربستان به نشر اينگونه انديشهها پرداخت.
1) حسن بن على بن خلف، ابومحمد بربهارى، فقيه و پيشواى حنبليان عراق بود و به سال 329 ه. ق، درگذشت. در شرح حال او آمده است كه فردى سنتگرا و ضد بدعتگذاران بود و سلطان از نفوذ او در ميان مردم استفاده مىكرد. از سوى ديگر، از اصول و فروع مذهبى آگاهى داشت و مصاحبت سهل بن عبدالله شوشترى(م 233) را نيز دريافته بود. چون يارانش دستگير شدند، او پنهان شد و در همان حال نيز درگذشت و در خانه خواهر «توزون» كه پناهگاه او بود، به خاك سپرده شد(تجارب الامم، ج 5، ص 373).
2) وهابيان، على اصغر فقيهى، صص 19- 20.
3) السلفية بين اهل السنة والامامية، ص 303.
محمد بن عبدالوهاب بن سليمان تميمى بنابر قولى در سال 1111 ه. ق و بنابر نقلى ديگر در 1115 ه. ق در شهر «عيينه» از شهرهاى نجد عربستان به دنيا آمد. (1)تحصيلات ابتدايى را از پدرش فراگرفت و سپس به شهرهاى مختلفى سفر نمود.
او از همان ابتداى زندگياش نظرات و عقايدى را درباره دين اسلام مطرح مىكرد، ولى با مخالفت پدرش مواجه مىشد. او بعد از اينكه پدرش در حريمله- كه قاضى حنبلى مذهب آنجا بود- از دنيا رفت، مردم را به سوى عقيده خود فراخواند، اما به هر شهرى مىرفت، مردم با عقايدش مخالفت مىكردند و او را از شهر بيرون مىكردند. حتى در شهر حريمله بعد از وفات پدرش، مردم قصد كشتن او را كردند و به ناچار از آنجا فرار كرد و به عيينه زادگاه خودش نزد حاكم آن شهر به نام «عثمان بن معمّر» رفت. (2)عثمان از محمد بن عبدالوهاب استقبال كرد و او نيز نسبت به عثمان اظهار وفادارى نمود و او را به تصرف تمام نجد اميدوار مىكرد. در نهايت، طرفين براى رسيدن به اهداف خود با هم پيمان بستند، اما اين معاهده بين آن دو پايدار نماند؛ زيرا به علت تهديد «سليمان بن محمد» امير «احساء» و ترس عثمان از حمله اين امير، محمد بن عبدالوهاب را از عيينه اخراج كرد.
او پس از اخراج از اين شهر در سال 1160 ه. ق وارد شهر «درعيه»
گرديد و با امير اين شهر به نام «محمد بن سعود» كه جد آلسعود است، طرح دوستى ريخت. به اين ترتيب، نطفه و اساس فرقه وهابيت و حكومت آلسعود، مبتنى بر عقايد انحرافى اين فرقه در درعيه نجد منعقد گرديد. به عبارت ديگر، محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب در راستاى گسترش و استحكام حكومتى مذهبى و سياسى كه همچون معجونى زهرآگين بود، براى دعوت مسلمانان به سوى اسلامى جديد و جهت جنگ با مسلمين و كشتن آنان با يكديگر همپيمان شدند. (1)اين حكومت با مسلمانان برخوردى خصمانه داشت و با فرستادن دعوت نامههايى به اطراف و شهرهاى مجاور براى پذيرش مذهب جديد، آنان را تهديد مىكرد. اين حكومت، به تدريج با ايجاد رعب و وحشت و كشتار بيرحمانه مسلمانان و با كمك نيروهاى خارجى به خصوص حكومت استعمارگر انگليس (2)، در سرزمين حجاز گسترش يافت و در نهايت تمام جزيرةالعرب تحت سيطره آلسعود درآمد و تا امروز نيز اين حكومت در نسل آلسعود ادامه دارد.
به هر حال، فرقه وهابيت و حكومت آلسعود بهگونهاى با هم درآميخته است كه وهابيت اصلًا در حكومت آلسعود تبلور يافته است؛ بهطورىكه رهبرى و هدايت و پشتيبانى مالى و معنوى تمام وهابيان دنيا از طرف اين حكومت انجام مىگيرد.
پس از اينكه فرقه وهابيت توسط محمد بن عبدالوهاب در قرن
دوازدهم هجرى قمرى و بر اساس عقايد ابنتيميه و ابنقيم تأسيس گرديد، هم در حوزه عقايد و هم در حوزه فقه و احكام، در مقابل مسلمانان اعم از شيعه و سنى قد علم نمود و با ابداع عقايد جديد، اسلام را در انحصار خود قرار داد.
آنان ساير مسلمانان را خارج از دين اسلام دانستند و به شرك و كفر محكوم كردند و با اين حركت دشمنپسند، ضربه خصمانه و جاهلانه خود را بر پيكر جامعه اسلامى وارد نمودند. اين فرقه بهگونهاى با اسلام و مسلمين رفتار كردهاند و مىكنند كه گويا دين محمدى(ص) مثل ساير اديان آسمانى منسوخ گرديده و دين جديدى توسط محمد بن عبدالوهاب- همانطور كه در مقدمه كتاب توحيد او بر اين مطلب اشاره شده- آن هم فقط براى نجات و هدايت مسلمانان آورده شده است.
در اينجا لازم است پيش از نقد ديدگاههاى فرقه وهابيت براى بيان ماهيت و زيربناى اعتقادى اين فرقه به دو مبناى كلى عقايد آنها اشاره شود:
به هر حال عقايد وهابيت در حوزه توحيد ذاتى و صفاتى، افزون بر
اينكه جسميت، شباهت، كيفيت، كميت، محدوديت و عجز را كه با عقل و نقل منافات دارند، براى خداوند متعال در نظر مىگيرد بعضى اشكالات علمى غيرقابل انكار ديگرى را نيز به همراه دارد.
به عبارت ديگر، در مقام عمل، حتى خود آنان هم بر طبق مبانى خودشان نمىتوانند از موحدين در عبادت به شمار آيند؛ زيرا هر عملى را كه حاكى از احترام و تعظيم غيرخدا باشد، موجب شرك و كفر مىدانند. برپايه اين عقيده، شفاعت، توسل، تبرك، زيارت قبور انبيا و اوليا و احترام به ارواح آنان، فرستادن صلوات با صداى بلند بر پيامبر اسلام(ص) بهويژه در كنار قبر آن حضرت، جشن و شادى در ميلادهاى پيامبر و ائمه(عليهم السلام)، سوگوارى در روزهاى شهادت و وفات، ساختن قبّه بر قبور مبارك آنان و هر چيز ديگرى كه بيانگر احترام، تعظيم و تقدس آنان باشد، به اعتقاد وهابيت، حرام و غيرمشروع است و اعتقاد به اين امور و عمل به آنها را باعث شرك و كفر مىدانند.
وهابىها دقيقاً برخلاف آيات قرآنى و روايات نبوى و سيره اصحاب و مسلمين و حكم عقل، قدم برمىدارند و عبادت را بر طبق خواست و ميل خودشان بهگونهاى تفسير مىكند كه نه تنها راه و طريق به سوى اسلام را بستهاند، بلكه عقايد آنان، در برابر آموزههاى دين اسلام قرار
گرفته است.
در اينكه عبادت فقط براى خداست و عبادت غيرخدا با توحيد در عبادت منافات دارد، هيچ شك و ترديدى، نه شرعاً و نه عقلًا وجود ندارد؛ ولى هر كار و سخنى به عنوان تعظيم و تكريم غيرخدا و نيز تذلل، خضوع و خشوع در برابر غيرخدا را نمىتوان عبادت در برابر غير خدا به حساب آورد، زيرا بالاترين درجه خشوع و خضوع سجده است و اگر سجده، در برابر غيرخدا باعث شرك و كفر است، خداوند هرگز به ملائكه دستور نمىداد كه در برابر حضرت آدم(ع) سجده كنند و نيز شيطان نبايد به علت سجده نكردن در برابر حضرت آدم(ع) كافر شمرده مىشد و ملعون درگاه الهى قرار مىگرفت، بلكه بنابر معيارهاى وهابيت، بايد از موحدين به شمار مىآمد و فرشتهها به كفر و شرك محكوم مىگرديدند.
از سوى ديگر، اگر سجده از مصاديق عبادت مىبود، سجده حضرت يعقوب(ع) و مادر و برادران حضرت يوسف(ع) در برابر او هيچ توجيهى ندارد، جز اينكه گفته شود،(العياذ بالله)، آنها با اين عملشان مشرك شدهاند. اگر اعتقاد به تقدس غيرخدا و خشوع و تذلل در برابر آن، شرك در عبادت است، پس تمام كسانى كه كعبه را طواف مىكنند و يا به وجوب آن در مراسم حج اعتقاد دارند، به دستور خداوند مشرك شدهاند!
با توجه به اين ادله قرآنى و نيز روايات بىشمار در جواز شفاعت و توسل به غيرخدا براى آمرزش گناهان و با توجه به سيره مسلمانان از صدر اسلام تاكنون، نه تنها دليلى نداريم كه خشوع و خضوع در برابر غير خداوند و نيز شفاعت و توسل و امثال اينها عبادت در پرستش است،
بلكه بر عبادت نبودن اينگونه امور، دليل هم وجود دارد. پس عمل به اين امور، نه تنها شرك و كفر را به دنبال ندارد، بلكه در جاى خود امرى پسنديده و تأمينكننده خشنودى خداوند نيز مىباشند، زيرا شرك و كفر چيزى نيست كه با هر اعتقاد و عملى تحقق يابد.
به بيان ديگر معيار اساسى در شرك چه در عبادت و چه در غير آن، اعتقاد به الوهيت، ربوبيت و معبوديت غيرخداوند است. بنابراين، اين اعمال در برابر غيرخدا با اعتقاد به اينكه خدا، معبود و پروردگار است، تبديل به عبادت شده و شرك در عبادت را به دنبال مىآورد.
ساير انحرافات وهابيت نيز ناشى از همين دو انحراف كلى است كه برخى از آنها عبارتند از: تكفير همه مسلمين، توهين به انبيا و ائمه طاهرين(عليهم السلام)، برخورد نادرست با قرآن كريم و روايات نبوى، خصومت با اهلبيت(عليهم السلام) و محبت نسبت به دشمنان آنان. شايد بتوان گفت كه اين اعتقادات كلى وهابيت از دشمنى و عداوت سران و پيشوايان وهابيت با اهلبيت(عليهم السلام) ناشى شده و اين خصومت ناروا را پايه و اساس تمام اعتقادات خود قرار دادهاند.
ابن تيميه كه افكار و عقايد فرقه وهابيت، از انديشههاى او نشئت گرفته است، تحصيلات اوليه خود را در زادگاهش «حران» به پايان رساند. وى پس از حمله مغول به اطراف شام، به همراه خانوادهاش به دمشق آمد و در آنجا اقامت گزيد.
او 33 ساله بود كه آثار انحرافات خطرناك در انديشه او نمايان شد.
بهطورى كه انتشار افكار باطل او در دمشق و اطراف آن، غوغايى به پا كرد و باعث شد كه بسيارى از علماى اهل سنت در برابر او موضعگيرى و حتى او را تكفير كنند.
بسيارى ديگر از بزرگان اهل سنت بر رد او كتابهاى قطورى نوشتند؛ تقىالدين سبكى دو كتاب به نامهاى «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» و «الدرّة المضية فى الردّ على ابنتيميه» نوشت. همچنين افرادى مانند ابنحجر عسقلانى(م 852)، ابنشاكر كتبى(ت 764)، ابنحجر هيثمى(م 973)، ملّاقارى حنفى(1016)، شيخ محمود كوثرى مصرى(م 1371)، يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهانى(م 1265) حصنى دمشقى(م 829) در برابر ابنتيميه و عقايدش شديداً از خود واكنش نشان دادهاند كه در ذيل به نمونههايى از اين موضعگيرىها اشاره خواهيم كرد:
خدا او را خوار و گمراه و كور و كر كرده است و پيشوايان اهل سنت و معاصران وى از شافعىها و مالكىها و حنفىها، بر فساد افكار و اقوال او تصريح دارند و اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن ابىطالب(ع) را نيز در بر گرفته است ... سخنان ابنتيميه فاقد ارزش بوده و او فردى بدعتگذار، گمراه، گمراهگر و غير معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد و ما را از شر عقيده و راه و رسم وى حفظ كند. (1)
1) الفتاوى الحديثه، ابنحجر هيثمى، ص 86.
از جمله كارهايى كه ابنتيميه انجام داد و روح امام احمد حنبل از آن خبر نداشت، دو چيز است:
الف) سفر براى زيارت رسول خدا(ص) را بدعت و حرام شمرد و بر همين اساس، هر نوع توسل به پيشوايان اسلام و اولياى الهى و تبرك به آثار آنان را بدعت و حرام برشمرد.
ب) احاديثى كه در فضيلت اهل بيت(عليهم السلام) رسيده بود و خود امام احمد حنبل و شاگردانش آن را نقل كرده بودند، نادرست شمرد و اكثر آنها را انكار كرد. (1)3. سبكى از محققان برجسته و معاصر ابنتيميه درباره او مىگويد:
او در پوشش پيروى از كتاب و سنت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت و اركان اسلام را درهم شكست. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخنى گفت كه مستلزم جسمانى بودن خدا و مركب بودن ذات اوست، تا آنجا كه ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان حتى از هفتاد و سه فرقه نيز بيرون رفت. (2)4. شوكانى يكى ديگر از علماى بزرگ اهل سنت مىگويد:
محمد بخارى (3)حنفى متوفاى سال 841 ه. ق از بدعتگذارى ابنتيميه سخن گفته است تا آنجا كه در مجلس خود تصريح
كرده كه اگر كسى به ابنتيميه «شيخالاسلام» بگويد، كافر است. (1)در جاى ديگرى نيز مىگويد:
طبق فتواى قاضى مالكى دمشق كه حكم به كفر او داده بود، در دمشق ندا در دادند كه هركس معقتد به عقايد ابنتيميه باشد، خون و مالش حلال است؛ «من اعتقد عقيده ابنتيميه، حلّ دمه و ماله». (2)5. تقىالدين الحمصى مىگويد:
شيخ زينالدين ابنرجب حنبلى، از كسانى بود كه اعتقاد به كفر ابنتيميه داشت ... و در بعضى از مجالس با صداى بلند فرياد مىزد كه: هر كس ابنتيميه را تكفير كند معذور است. (3)6. ابنبطوطه، جهانگرد معروف در سفرنامه خود، «رحلة ابنبطوطه» درباره ابنتيميه مىنويسد: «وَكانَ فى عَقلِهِ شَيءٌ» (4)«در عقل او چيزى بود».
اى بىچاره! آنان كه از تو متابعت مىكنند، در پرتگاه زندقه و
كفر و نابودى قرار دارند. آيا نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشهگير و سبك عقل و يا عوام، دروغگو و كودن و يا بيگانه، فرومايه و مكّار و يا خشك، ظاهر الصلاح و فاقد فهم هستند؟ اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى، آنان را امتحان كن و با مقياس عدالت بسنج.
آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و نادانى دست بردارى و توبه كنى؟ بدانكه مرگت نزديك شده، به خدا قسم گمان نمىكنم تو به ياد مرگ باشى؛ بلكه كسانى را كه به ياد مرگ هستند، تحقير مىكنى! ... تو با من كه دوستت هستم، اين چنين برخورد [تند و دور از ادب اسلامى] مىكنى، پس با دشمنانت چه خواهى كرد. به خدا سوگند در ميان دشمنانت، افراد صالح، شايسته، عاقل و دانشور، فراواناند؛ چنانكه در بين دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بىعار زياد به چشم مىخورند. (1)در نامهاى ديگرى نيز او را اين گونه نصيحت مىكند:
اى مرد! قسم به خدا، ما بايد جلوى افكار تو را بگيريم. تو بحث كنندهاى هستى زبان دان كه نه آرام هستى و نه فروكش مىكنى. از اين لغزشهايى كه در دين دارى بپرهيز كه پيامبر تو آن [نوع] مسائل [را كه مطرح مىكنى] كراهت و عيب مىدارند و [پيامبر] از كثرت سؤال نهى فرمود ... سخن زياد- آن هم بدون لغزش- اگر در مورد حلال و حرام باشد، باعث قساوت قلب مىشود. حال اگر آن سخنان، كفر گويى باشد، قلبها را كور مىكند و پيامد خوبى نخواهد داشت.
1) الاعلان بالتوبيخ، شمسالدين محمد بن عبدالرحمن سخاوى، ص 77؛ تكملة السيف الصيقل، محمد كوثرى، ص 190.
اى فرومايه! كسى كه از تو پيروى مىكند، اگر علم و دينش كم باشد، خودش را در معرض انكار خداوند و نابودى دينش قرار داده است. پيروان تو نيستند، مگر عدهاى دست و پا بسته و كم عقل يا بىسواد و دروغگو و ابله يا بيگانهاى ساكت كه مكرش قوى است و يا فردى صالح، اما خشك و بىفهم.
اى مسلمان! مركب شهوتت را براى مدح خودت پيش بياور! تا چه اندازه نَفْس خود را تصديق مىكنى و نيكان را خوار مىشمارى؟! تا چه اندازه خود را بزرگ مىشمارى و عابدان را كوچك مىنگرى؟! تا كى با نَفْست دوستانه برخورد مىكنى و كار زاهدان را زشت مىشمارى؟! تا كى مىخواهى كلامت را به گونهاى ستايش كنى كه به همان صورت- به خدا قسم- احاديث صحيحين را مدح نمىكنى؟!
اى كاش احاديث صحيحين از دست تو سالم مىماند؛ چرا كه هر وقت خواستى، آنها را به عنوان تضعيف و موهوم بودن يا با تأويل و انكار تغيير دادهاى. (1)به هر حال افكار باطل ابنتيميه، به ويژه در شامات كه مهد علم و دانش بود، با انتقادات شديد و اعتراضات گسترده علماى مذاهب مختلف مواجه شد؛ تا جايى كه گروهى از علما عليه او قيام كردند و جلالالدين حنفى قاضى وقت، محاكمه وى را خواستار شد. اما وى از حضور در دادگاه امتناع كرد، تا اينكه در هشتم رجب سال 705 ه. ق قضات شهر
1) تكملة السيف الصقيل، ص 200.
همراه با وى در قصر نائبالسلطنه حاضر شدند و كتاب «الواسطيه» وى را قرائت كردند.
سرانجام پس از دو جلسه مناظره با كمالالدين زملكانى و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى، ابنتيميه به مصر تبعيد شد و در آنجا نيز به خاطر نشر انديشههاى انحرافى، به وسيله ابنمحلوف مالكى، قاضى وقت، به زندان محكوم شد. به هر حال، او با قضاوت علماى اهل سنت، به خصوص علماى شافعى و مالكى چندين بار زندانى ميشود و سرانجام در سال 728 ق در زندان مىميرد. (1)
ابن تيميه، در حقيقت پيشواى دينى فرقه وهابيت است و مبانى اعتقادى محمد بن عبدالوهاب، ريشه در آرا و افكار ابداعى او و ابنقيم جوزى دارد. بدين جهت، وهابيان از ابنتيميه در كتابها و گفتارهاى خود با احترام و تعظيم تمام به اسم «شيخالاسلام» يا «شيخالائمه» نام مىبرند.
با وجود اينكه علما و دانشمندان اهلسنت، همانگونه كه بيان گرديد، اكثر آرا و افكار ابنتيميه را باطل و با مبانى دين مبين اسلام مخالف مىدانند، وهابىها در تثبيت عقايد و حق جلوهدادن آن در موضوعات مختلف، به خصوص در مطالبى كه مربوط به توحيد و شرك است، از ميان نظريات و گفته ساير علما به رأى و نظر او متمسك شده و انديشههاى او را مبنا و پشتيبان اعتقادات وهابيت قرار دادهاند.
1) وهابيان، اصغرى، ص 46.
اولين كتابى كه محمد بن عبدالوهاب نوشت و آن را محور و اساس دعوت خود قرار داد، كتاب توحيد او است. سپس سليمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، كتاب جد خود را بر اساس عقايد و افكار ابنتيميه شرح و توضيح داد و در برخى مطالب از نظريات ابنجوزى نيز استفاده نمود. او سخنان و آراى اين استاد و شاگرد را به عنوان مهر تأييدى بر عقايد محمد بن عبدالوهاب به كار برده است.
و در اين كتاب، توحيد در طلب و قصد را به گفتههاى ابن تيميه مستند نمود و در تعريف و بيان مسائل مربوط به محبت غيرخدا، عبادت، دعا، يقين، ايمان، شرك، كفر، توكل، امر به معروف و نهى از منكر، طاعت، آيات وعد و وعيد، سوگند به غير خدا و شرك دانستن آن، قدر، قدرت و علم و اراده و كلام خداوند نظريات و عقايد ابنتيميه را ملاك و معيار حق قرار داد و نتيجه دلخواه خود را از آن گرفته است.
همچنين در مسئله حرمت استغاثه و نفى زيارت رسول خدا(ص) و شركدانستن آن به عقيده ابنتيميه اعتماد كرده است. (1)اينك به چند نمونه از اين مطالب، اشاره مىكنيم:
آنچه كه در نزد محمد بن عبدالوهاب به معناى توحيد الوهيت و توحيد ربوبيت گرفته شده، چيزى است كه شيخالاسلام(ابنتيميه) و ابنقيم جوزى آن را گفتهاند. (2)
قال شيخ الاسلام: العبادة، هي طاعة الله بامتثال ما امر به علي السنة الرسل وايضاً العبادة اسم جامع لكل ما يحبه الله و يرضاه من الاقوال و الاعمال الباطنة و الظاهرة. قال ابنالقيم و مراتبها علي خمس عشرة قاعدة من كملها كمل مراتب العبودية. (1)
شيخالاسلام مىگويد: عبادت عبارت است از طاعت خداوند با امتثال اوامرى كه توسط پيامبران به ما رسيده است و نيز عبادت اسمى جامع است براى تمام اقوال و اعمال باطنى و ظاهرى كه خداوند آنها را دوست دارد و مىپسندد. ابن قيم مىگويد: مراتب عبادت بر پنج قاعده است هركه آنها را كامل كند مراتب عبوديت را كامل نموده است.
دعا بر دو قسم است: دعاى عبادت و دعاى سؤال و مسئلت؛ و هردوى آن از غير خدا جايز نيست. دعاى مسئلت به معناى خواستن چيزى است كه به دعاكننده فايدهاى برساند و مشكلى را از او بردارد و معبود بايد مالك نفع و ضرر باشد و غير از خدا كسى مالك ضرر و نفع نيست. پس دعاى مسئلت مستلزم دعاى عبادت و دعاى عبادت مستلزم دعاى مسئلت است. (2)
اگر كسى بگويد «يا سيدي فلان انصرني او اغثني او ... كل هذا شرك و ضلال يستتاب صاحبه فان تاب و الّا قتل»؛ «اى آقاى من فلان [مثلًا بگويد يا رسولالله] كمكم كن و نجاتم بده و مانند آن، همه اينها شرك و گمراهى است و گوينده آن، توبه داده مىشود، اگر توبه كرد كه خوب، وگرنه بايد كشته شود». (1)5. همچنين شرك بودن توسل را با سخن ابنتيميه مورد تأييد قرار داده، چنين مىگويد:
شيخالاسلام گفته است كه هر كسى اگر بين خود و بين خدا وسائطى قرار دهد و بر آنها توكل كند و از آنها چيزى بخواهد، اجماعاً كفر است. (2)آنچه ذكر شد، تنها گوشهاى از مطالبى بود كه در آثار وهابيت به آرا و نظريات ابنتيميه مستند گرديده است. پس در واقع، ابنتيميه پيشواى اصلى و حقيقى فرقه وهابيت است و محمد بن عبدالوهاب فرقهاش را در قالب آرا و عقايد و افكار او شكل داده و نتيجه چنين برداشتى، سبب مخالفت با فقها، متكلمان، مفسران و علماى جهان اسلام گرديده است.
متأسفانه از گذشته تا امروز مىبينيم كه سردمداران اين گروه، با نهايت قساوت، نسبت به مسلمانان، خونريز و شقى هستند، ولى نسبت به كفار و دشمنان اسلام انعطافپذيرند و با آنان در صلح و آشتى به سر مىبرند.
از مهمترين موضوعات اساسى اسلام، بحث توحيد و يگانگى ذات پاك خداوند است. توحيد نه تنها يكى از اصول دين است، بلكه روح و زيربناى تمام عقايد اسلامى است و با صراحت مىتوان گفت كه اصول و فروع اسلام در توحيد شكل مىگيرد. به همين دليل قرآن مجيد هرگونه انحراف از توحيد الهى و گرايش به شرك را گناهى نابخشودنى مىشمرد:
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَري إِثْماً عَظيماً(نساء: 48)
خداوند(هرگز) شرك را نمىبخشد و پايينتر از آن را براى هر كس بخواهد(و شايسته بداند) مىبخشد و آن كس كه براى خدا، همتايى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است.
و در جاى ديگر هم مىفرمايد:
وَ لَقَدْ أُوحِي إِلَيْكَ وَ إِلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ(زمر: 65)
به تو و همه پيامبران پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى تمام اعمالت تباه مىگردد و از زيانكاران خواهى بود.
ذات پاك خداوند از هر عيب و نقص پاك و منزه است و به تمام كمالات آراسته مىباشد، بلكه او كمال مطلق و مطلق كمال است. به تعبير ديگر هر كمال و زيبايى كه در اين جهان است، از ذات پاك او سرچشمه گرفته است.
او از نظر كمالات وجودى بىنهايت است؛ از نظر علم، قدرت، حيات، ابديت و ازليت، به همين دليل در زمان و مكان نمىگنجد، چرا كه زمان و مكان هر چه باشد محدود است، ولى خداوند متعال، در همه جا و در هر زمان حضور دارد، چرا كه فوق زمان و مكان است.
در آيهاى ديگر آمده است:
وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْعَليمُ(زخرف: 84)
او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين معبود و او حكيم و عليم است.
همچنين آيه:
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ(حديد: 4)
او با شماست هر جا كه باشيد و خداوند نسبت به آنچه انجام مىدهيد بيناست.
آرى او از ما به ما نزديكتر است؛ او در درون جان ما و در همه
جاست و در عين حال مكانى ندارد: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ؛ «و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم».(ق: 16)
همچنين آيه هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيءٍ عَليمٌ؛ «اوست آغاز و پايان و پيدا و پنهان و او به هر چيز داناست».(حديد: 3)
بنابراين، اگر در آياتى از قرآن مىخوانيم: ذوْ العَرشِ المَجيد؛ «او صاحب عرش و داراى مجد و عظمت است».(بروج: 15) عرش در اينجا به معناى تختبلند شاهانه نيست. همچنين اگر در آيه ديگر مىخوانيم: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى؛ «خداوند رحمان بر عرش قرار دارد».(طه: 5) هرگز به اين معنى نيست كه او مكان خاصى دارد، بلكه حاكميت او را بر تمام عالم ماده و جهان ماوراى طبيعت ثابت مىكند. چرا كه اگر براى او مكان خاصى قائل شويم، او را محدود كردهايم و صفات مخلوقات را براى او ثابت نموده و او را مانند ساير اشياء دانستهايم، در حالى كه لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ؛ «هيچ چيز همانند او نيست».(شورى: 11) وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُواً احَد؛ «براى او هيچگونه شبيه و مانندى وجود ندارد».(توحيد: 4) (1)جناب فخر رازى، مفسّر بزرگ اهلسنت، ديدگاه مشبهه را بهشدت رد نموده و گفته است:
اينكه خداوند روى عرش نشسته باشد از نگاه عقل و نقل مردود است، زيرا خداوند تبارك و تعالى پيش از آنكه مكان و عرش وجود داشته باشند موجود بوده و خداوندى كه همه چيز را
1) از بعضى آيات قرآن استفاده مىشود كه كرسى خداوند، تمام آسمان و زمين را فرا مىگيرد، بنابراين، عرش او بر تمام عالم ماده است.(وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ)(بقره: 255)
آفريده چگونه مىتواند نيازمند به مكان باشد. (1)به همين دليل، خداى سبحان جسم نيست و هرگز با چشم ديده نمىشود، چرا كه رؤيت با چشم، مستلزم جسمبودن و مكان و محل و رنگ و شكل و جهتداشتن است و همه اينها از صفات مخلوقات است و خداوند برتر از آن است كه داراى صفات مخلوقات باشد. بنابراين، اعتقاد به رؤيتخداوند يك نوع آلودگى به شرك است:
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ(انعام: 103)
چشمها او را نمىبينند، ولى او همه چشمها را مىبيند و او بخشنده و آگاه است.
هنگامى كه بهانهجويان بنىاسرائيل از موسى(ع) تقاضاى رؤيت خدا كردند و گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً؛ «هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا خدا را آشكارا ببينيم!»(بقره: 55) موسى آنها را به كوه طور برد و تقاضاى آنها را تكرار نمود ولى از سوى خداوند چنين پاسخ شنيد:
لَنْ تَراني وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَي الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَراني فَلَمَّا تَجَلَّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسي صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنينَ(اعراف: 143)
هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به كوه نگاه كن اگر در جاى خود ثابت ماند مرا خواهى ديد و چون پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را همسان خاك نمود و موسى مدهوش بر زمين افتاد،
1) مفاتيح الغيب، ج 22، ص 8، ذيل آيه.
هنگامى كه به هوش آمد عرض كرد: خداوندا! منزهى از اينكه با چشم ديده شوى، من به سوى تو باز مىگردم و من نخستين مؤمنانم.
بنابراين، ثابت مىشود كه خداوند هرگز قابل رؤيت نيست و اگر در بعضى از آيات يا روايات اسلامى سخن از رؤيت پروردگار به ميان آمده، منظور رؤيت با چشم دل و شُهود باطنى است، چرا كه هميشه آيات قرآن، يكديگر را تفسير مىكنند: «القُرآنُ يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً». (1)اضافه بر اين امام على(ع) در پاسخ كسى كه از حضرتش پرسيد: «يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ؟»؛ «اى امير مؤمنان! آيا هرگز خداى خود را ديدهاى؟» فرمود: «أَ فَأَعْبُدُ مَنْ لا أَرَاه»؛ «آيا كسى را كه نديدهام پرستش كنم؟». سپس افزود:
فَقَالَ لا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الإِيمَان. (2)
سپس افزود چشمها هرگز او را آشكارا نمىبينند، اما دلها با نيروى ايمان وى را درك مىكنند.
بنابراين، قائل شدن صفات مخلوقات براى خدا، از جمله اعتقاد به مكان و جهت و جسميت و مشاهده و رؤيت، سبب دورافتادن از معرفت
1) اين جمله، معروف است و از ابنعباس نقل شده است، ولى اين معنى در نهجالبلاغه از اميرمؤمنان على(ع) به شكل ديگرى آمده است: «انَّ الكِتابَ يُصَدِّقُ بَعضُهُ بَعضاً ...»(نهجالبلاغه، خطبه 18) و در جاى ديگر مىفرمايد: «وَيَنطِقُ بَعضُهُ بِبَعضٍ وَيَشهَدُ بَعضُهُ عَلي بَعضٍ»(خطبه 103).
2) نهجالبلاغه، خطبه 179.
خداوند و آلودهشدن به شرك است؛ آرى او برتر از همه ممكنات و صفات آنهاست و چيزى همانند او نيست.
متأسفانه اين اصل اساسى اسلام در عقايد وهابيت تحريف گرديده و در آثار رهبران اين فرقه، به صورت بيان احوال شخصيه خداوند بيان شده است كه در موارد ذيل برخى از اين دست انحرافات منعكس مىگردد:
اساسيترين نقدى كه بر وهابيان وارد ميباشد، در مسئله توحيد است. زيرا خداوند تبارك و تعالى در قرآن كريم به صراحت ميفرمايد: فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه؛ «به هر سو رو كنيد پس خدا آنجاست».(بقره: 115) و نيز فرموده است: وَ هُوَ مَعَكمْ أَيْنَ مَا كُنتُم؛ «و هر جا باشيد او با شماست».(حديد: 4)، ولى آنان با صريح اين آيات مخالفت نموده، براى خداوند فوقيّت قائل شدند!
آنان مىپندارند كه خداوند در جهت فوق و بالا قرار دارد و آن را يك امر ضرورى و فطرى مىدانند. ابنتيميه چگونگى اين فوقيت را اينگونه بيان مىكند:
هوا فوق زمين است، ابر فوق هواست و آسمانها فوق ابرها و زمين است و عرش فوق آسمانهاست و خداوند در فوق همه اينها قرار دارد. (1)
1) منهاجالسنه، احمد بن عبدالحليم الحرانى(ابنتيميه)، ج 1، ص 263.
از سوى ديگر او مىگويد كه اين اعتقاد با عقل و فطرت سازگار است (1)و در مقام تأكيد اين مطلب مىگويد: «كسانى كه قائل به رؤيتاند، ولى براى خدا جهت فوقيت را ثابت نمىدانند، گفته آنها به حكم ضرورى عقل معلومالفساد است!» (2)مؤسس وهابيت، محمدبن عبدالوهاب نيز در كتاب «التوحيد» شبيه همين مطالب را ذكر كرده است. (3)
وهابىها براى عرش خداوند شكل و شمايلى ساختهاند. از ديدگاه آنان، خداوند(العياذ بالله) چون پادشاهان مستبد زمين، روى عرش تكيه داده، حكم مىراند!
آنان پنداشتهاند كه خدا، داراى وزن و سنگينى است و عرش او به علت سنگينى خدا به صدا درمىآيد. ابنتيميه، مقتداى وهابيان در كتابهاى متعدد خود چنين مىگويد:
خداى سبحان در بالاى عرش قرار دارد و عرش او هم شبيه قبّهاى است كه در بالاى آسمانها قرار گرفته است و عرش به علت سنگينى خدا مانند جهاز شتر در اثر سنگينى راكب به صدا درمىآيد. (4)
1) منهاجالسنة، ج 1، ص 219.
2) منهاج السنة، ج 1، ص 217.
3) شرح كتاب التوحيد، ج 1، ص 227.
4) مجموع الفتاوي، احمد بن عبدالحليم الحراني(ابنتيميه)، ج 5، صص 137، 151 و 580؛ ج 6، صص 556، 588؛ ج 16، ص 437؛ بيان تلبيس الجهميه فى تأسيس بدعهم الكلاميه، ابن تيميه، ج 1، صص 569 و 571؛ درء تعارض العقل والنقل، ابن تيميه، ج 7، ص 4.
ابنقيم جوزى، شاگرد ابنتيميه و مبلّغ عقايد او و نيز سليمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب مىگويند:
عرش خداوند كه ضخامت آن به اندازه فاصله ميان دو آسمان است، بر پشت هشت قوچى قرار دارد كه فاصله ناخن تا زانوى آنها نيز به اندازه فاصله ميان دو آسمان است و اين قوچها روى دريايى قرار دارند كه عمق آن به اندازه فاصله دو آسمان است و دريا بر روى آسمان هفتم قرار گرفته است. (1)اين توصيفى كه وهابيان براى عرش خدا نمودهاند، علاوه بر اينكه از جهات مختلف با موازين شرعى و عقلى منافات دارد، جز گزافهگويى چيزى نمىتواند باشد، زيرا خداوند متعال را نيازمند عرش ضخيم و هشت قوچ كذايى و درياى عميق و بالاخره محتاج آسمان هفتم قرار دادهاند. آنان مدعىاند كه اگر يكى از اين پايههاى زيرين عرش نباشد، عرش خدا فرو ريخته، العياذ بالله، خداوند از آن بالا به سوى زمين سقوط خواهد نمود! در حالىكه غنا و بى نيازى خدا نسبت به هر چيزى، از ضروريات دين به شمار مىآيد و آيات متعدد قرآن كريم، صريحاً گواه بر اين مطلب است.
از سوى ديگر، آيا اين مطالب، مستلزم اثبات ازليت و ابديت براى قوچهاى هشتگانه و دريا و امور ديگرى نيست كه در قوام عرش
1) توضيح المقاصد وتصحيح العقايد، محمد بن ابىبكر، ابنقيم جوزى، ج 1، صص 419 و 520؛ اجتماع الجيوش الاسلاميه، ابن قيم جوزى، ج 1، ص 50؛ شرح كتاب التوحيد(محمد بن عبدالله)، ج 1، ص 677.
دخالت دارند؟
وهابيان خداوند متعال را مانند آدميان و ساير حيوانات پنداشتهاند كه از محلى به محل ديگر حركت مىكنند.
ابنتيميه و ابنقيم جوزى كه عقايد وهابيت از افكار آنها ناشى شده است، خدا را به سلاطين تشبيه نموده، ميگويند كه در روز جمعه از روزهاى آخرت، خداوند از عرش پايين ميآيد و بر كرسى مينشيند و كرسى خداوند در ميان منبرهايى از نور قرار مىگيرد و انبيا بر اين منابر مىنشينند و اين منابر را كرسيهايى از طلا احاطه نموده كه بر اين كرسىها شهدا و صديقين مينشينند و بعد از انجام جلسه مفصل و گفتوگو با اعضاى جلسه، خداوند از كرسى بلند ميشود و با ترك جلسه به سوى عرش خود بالا مىرود. (1)آيا اين فرقه با بيان مطالب غيرمعقول، مقام و ذات الهى را كه از هرگونه شايبه امكانى و مادى، منزه و پاك ميباشد تنزل ندادهاند؟ زيرا پنداشتهاند كه خدا هم مانند پادشاهان و سلاطين، داراى تشريفات و زندگى پر زَرق و بَرق مادى است و با بندگان خود جلساتى براى رَتق و فَتق امور انجام مىدهد.
1) مجموع الفتاوي، ابنتيميه، ج 5، ص 55؛ زاد المعاد في هدي خير العباد، ابنقيم جوزي، ج 1، صص 367- 370؛ اجتماع الجيوش الاسلاميه، ج 1، ص 51؛ توضيح المقاصد و تصحيح القواعد، ج 1، ص 426؛ ج 2، ص 585؛ حادى الارواح، ابن قيم، ج 1، ص 218؛ روضة المحبين، ابنقيّم جوزى، ج 1، ص 433.
وهابىها مقام و منزلت خداوند را آنقدر تنزل دادهاند كه حتى براى او كرسىهاى متعددى در فضاهاى مختلف در نظر مىگيرند.
ابنقيم در اينباره مىگويد:
براى خداوند در هر آسمان يك كرسى وجود دارد. وقتى كه به آسمان دنيا نزول ميكند، روى كرسى مختص به اين آسمان مىنشيند و مىگويد: آيا استغفاركنندهاى هست تا او را ببخشم ... تا صبح آنجا مىماند و هنگام صبح، كرسى آسمان دنيا را ترك مىكند و بالا مىرود و بر كرسى ديگر مىنشيند! (1)ابن تيميه و ابنقيم در كيفيت نشستن خدا بر كرسى معتقدند كه استوا به معناى مجرد استيلا نيست، بلكه به معناى نشستن بر كرسى پادشاهى ميباشد و اضافه ميكنند كه استواى خدا بر كرسى، مانند استواى «بشر بن مروان» بر كرسى سلطنت است زمانى كه عراق را فتح نمود. (2)اين طايفه، حتى خدا را كوچكتر از عرش پنداشته و ميگويند:
عرش يا كرسى خداوند، همه آسمانها و زمين را در برگرفته، خداوند روى آن مىنشيند. عرش فقط چهار انگلشت از خداوند بزرگتر است. عرش مانند تختى جديد از سنگينى خداوند به
صدا درمىآيد. (1)همچنين مىگويند: «ان محمداً رسول الله يجلسه ربه على العرش معه» (2)«پيامبر اسلام با خداوند روى تخت مىنشيند».
لازمه اين سخن اين است كه عرش بزرگتر از خداست و خدا و رسول خدا هر دو در آن، جا مىگيرند و عرش بر هر دوى آنها احاطه دارد.
حاجى خليفه در «كشف الظنون» از كتاب «العرش» ابنتيميه نقل مىكند كه خداوند بر كرسى مينشيند و محلى را براى نشستن رسول خدا در كنار خودش خالى ميگذارد! (3)آيا اينگونه عقايد كه وهابيها آن را در ميان مسلمين ترويج مىدهند، انحراف آشكار از مبانى دين مبين اسلام محسوب نميگردد؟ و آيا خداوند متعال مطابق اين عقيده، مانند يك فرد از افراد انسان تلقى نشده است كه در هر آسمان به داشتن يك كرسى نيازمند مىباشد و پيوسته براى نشستن بر اين كرسيها ميان آسمانها در گشت و گذار است؟
آيا اين عقيده، عجز خداوند را در برقراركردن رابطه با بندگانش ثابت نمىكند؟ و آيا خداوند بدون اينكه در آسمان دنيا قرار گيرد، نميتواند پيام خود را به استغفاركنندگان برساند؟
آيا آنگونه كه ابنتيميه استيلا را معنا كرده و جايى هم براى پيامبر اسلام(ص) در كنار خداوند در نظر گرفته، لازمهاش اين نيست كه خداوند
(العياذ بالله) جسمى است محدود، و متناسب با وسعت كرسى و همسان با وجود پيامبر اسلام(ص) كه هر دو باهم در اين كرسى جا ميگيرند؟
ابن تيميه و ابنقيم معتقدند كه خداوند قبل از اينكه موجودات عالم را خلق كند، در ميان ابر ضخيمى قرار داشت كه نه در زير آن هوا بود و نه در بالاى آن؛ و در عالم، هيچ موجودى نبود و عرش خدا بر روى آب قرار داشت! (1)حال بايد پرسيد: آيا اين باور با توحيدى كه مسلمانان به آن اعتقاد دارند، سازگاراست؟
به هر حال، مطابق اين عقيده، خداوند به عنوان موجودى تلقى شده كه در ميان ابرهاى ضخيم، محصور بوده است و ابر بر خداوند احاطه داشته است، در حالىكه به ضرورت دين اسلام، هيچ چيزى نمىتواند محيط بر خدا باشد، بلكه خداوند محيط بر همه مخلوقات و جهان هستى احاطه دارد.
با اندكى دقت، معلوم مىشود كه در اين سخن، تناقضى آشكار وجود دارد، زيرا در ضمن اينكه مىگويد خدا قبل از اينكه چيزى را خلق كند و در عالم، نيستى مطلق حاكم بود، خودش در ميان ابر ضخيم قرار داشته است. در حالى كه ابر- به هر شكلى كه مىخواهد باشد- از مخلوقات خداوند است؛ مگر اينكه مخلوقيت آن، انكار گردد كه تضاد اين سخن
1) مجموع الفتاوي الكبري، ابنتيميه، ج 3، ص 140؛ ج 5، ص 107؛ ج 6، ص 576؛ الرد علي المنطقيين، ص 515؛ الرد علي البكري، ج 1، ص 141؛ العقيد الواسطيه، ابن تيميه، ج 1، ص 22؛ ابنقيم جوزي، توضيح المقاصد و تصحيح القواعد، ج 2، ص 306.
نيز با مبانى اسلام آشكارتر از آن است كه بيان شود. به راستى وهابىها اين اشكالها را چگونه پاسخ مىگويند؟
وهابىها معتقدند كه خدا در هنگام نماز در مقابل هر نمازگزار قرار مىگيرد، لذا مىگويند نمازگزار نبايد آب دهانش را به سوى قبله بياندازد، چون خداوند در مقابل او قرار مىگيرد و اين عمل باعث اذيت و آزار خدا مىشود! (1)آيا آنان مقام و منزلت خداوند را در حد افراد عادى و معمولى تنزل ندادهاند؟ آيا اين پندارها، افزون بر اينكه مستلزم تجسيم، تشبيه و تحيز خدا است، موجب تعدد خدا و يا تقسيم خداى واحد به اجزاى متعدد نميشود تا بتواند در برابر هر نمازگزارى حضور پيدا كند. البته اينگونه انحرافات در چارچوب دين مقدس اسلام، كوچكترين جايگاهى ندارد و بدتر از تثليثى است كه در مسيحيت تحريف شده مطرح است.
وهابيت، مدعى است كه خداوند هر شب به آسمان دنيا فرود مىآيد. گويا از ديدگاه آنان دنيا در ديگر زمانها از وجود خداوند خالى است!
اين ادعاى وهابيت كه خداوند متعال هرشب به آسمان زمين فرود
1) مجموع الفتاوى الكبرى، ج 3، ص 140؛ ج 5، ص 107؛ ج 6، ص 576؛ الرد على المنطقيين، ص 515؛ الرد على البكرى، ابن قيم، ج 1، ص 141؛ العقيد الواسطيه، ج 1، ص 22؛ توضيح المقاصد و تصحيح القواعد، ج 2، ص 306.
مىآيد و در شب عرفه، به زمين نزديكتر مىشود تا دعاى بندگان خود را از نزديك اجابت نمايد و بعد از قرارگرفتن در آسمان زمين، ندا سر مىدهد و مىگويد: «آيا كسى هست كه مرا بخواند و من او را اجابت كنم» (1)با تشبيه و تجسيم، چه تفاوتى دارد؟
ابنبطوطه، جهانگرد معروف مراكشى، در سفرنامهاش مىنويسد:
ابن تيميه را بر منبر مسجد جامع دمشق ديدم كه مردم را موعظه مىكرد و ميگفت: «خداوند به آسمان دنيا فرود مىآيد، همانگونه كه من اكنون فرود مىآيم و سپس يك پله از منبر پايين آمد». اين گفته او، مورد اعتراض «ابن زهرا» فقيه مالكى حاضر در مجلس قرار گرفت، ولى مردم از پاى منبر برخاستند و «ابن زهرا» را مورد ضرب و شتم قرار دادند و از طرف قاضى حنبلى نيز مورد تنبيه قرار گرفت. اما عمل قاضى حنبلى، باعث اعتراض فقها و قضات شافعى و مالكى دمشق واقع شد و موضوع را به حاكم اطلاع دادند و او هم به «ملك ناصر» گزارش داد و ابنتيميه به دستور وى به زندان افتاد. (2)ابوزهره نيز ميگويد: «ابن تيميه، همچنان اين معنا را تكرار و تأكيد
ميكرد كه خداوند فرود ميآيد و در بالا و پايين وجود دارد». (1)وهابيت كه خداوند را در حد يك انسان، تنزل داده و ميپندارند كه همچون انسانها راه ميرود و از جايى به جايى منتقل ميگردد، در برابر اين استدلال اهل توحيد چه پاسخى دارند:
يكى از صفات سلبى خداوند، نفى مكان و جهت براى اوست؛ به اين معنا كه خداوند در جهت خاصى قرار نميگيرد و موجودى نيازمند مكان نيست تا جا و مكانى را اشغال كند، زيرا مكان از عوارض و خواص جسم است، در حالىكه خداوند منزه از جسم است. (2)
جسم از يك سو محدود و از طرف ديگر محتاج و نيازمند است، ولى خداوند نه محدود است و نه احتياج و نياز به ساحت او راه دارد، لذا خداوند خود را در قرآن، بدون مكان، معرفى نموده است و بر آن تأكيد دارد:
الف) وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ(بقره: 115)
مشرق و مغرب، از آن خداست! و به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست! خداوند بىنياز و داناست!
ب) هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُم(حديد: 4)
و هر جا باشيد او شماست.
ج) وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْعَليمُ(زخرف: 84)
او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين معبود و او حكيم و عليم است.
د) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ(ق: 16)
ما انسان را آفريديم و وسوسههاى نفس او را مىدانيم و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!
امام صادق(ع) مىفرمايد: «خداوند از زمان و مكان برتر و از حركت و سكون بالاتر است، بلكه آفريدگارِ زمان و مكان و سكون و حركت مىباشد». (1)
وهابيت مدعى رؤيت خداوند با چشم سر است. اكنون بايد پرسيد كه وهابىها اين ديدگاه ابنتيميه و ابنقيم را كه ميگويند خداوند با چشم سر ديده مىشود و همانطورى كه قرص ماه و خورشيد را ميبينيد خدا را نيز خواهيد ديد و در ديدار خداوند هيچ فشار و ناراحتى بر شما وارد نخواهد شد، چگونه توجيه مىكنند؟ (2)
1) بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 3، ص 309.
2) منهاج السنه، ج 3، ص 341؛ الفتاوى الكبرى، ج 1، ص 438؛ مجموع الفتاوى، ج 3، صص 140 و 390؛ ج 5، صص 107 و 177؛ ج 6، ص 421؛ ج 11، ص 481؛ ج 18، ص 200؛ درء تعارض العقل والنقل، ج 1، ص 252؛ بيان تلبيس الجهميه، ج 1، ص 350؛ ج 2، صص 84، 406 و 418؛ توضيح المقاصد وتصحيح القواعد، ج 2، ص 571؛ حادى الارواح، ج 1، صص 210، 227 و 228.
ابن تيميه در اثبات مدعاى خود مىگويد: «خطاى كسانى كه قائل به رؤيت خداوند هستند، كمتر از خطاى كسانى است كه رؤيت خداوند را نفى مىكنند». (1)او براى امكان رؤيت خدا چنين استدلال مىكند:
هر چيزى كه وجودش كاملتر باشد براى ديدن سزاوارتر است و از آنجا كه خداوند اكمل موجودات است براى ديده شدن از غير او سزاوارتر است و در نتيجه خداوند بايد ديده شود. (2)اين عقيده افزون بر اينكه مستلزم تجسيم و تشبيه و امثال اينهاست، با آيات صريح قرآن، تضاد دارد، از جمله آيه:
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ(انعام: 103)
چشمها او را نمىبينند ولى او همه چشمها را مىبيند و او بخشنده(انواع نعمتها و با خبر از دقايق موجودات) و آگاه(از همه) چيز است.
اين آيه، رؤيت خدا را با چشم سر به طور مطلق، نفى ميكند، لذا بر بطلان اين عقيده، دلالتى صريح دارد.
افزون بر آن، ابنتيميه در اين ادعا دچار اضطراب شده، زيرا، بنابر عقيده او، خطاى قول به رؤيت، كمتر از خطاى قول به نفى رؤيت است، ازاينرو، قول به رؤيت را پذيرفته؛ در حالىكه خطا چه كم باشد و چه
زياد، به هر حال خطاست و قابل پذيرش نيست. از سوى ديگر، استدلال او بر سزاواربودن رؤيت خداوند متعال، هيچ پايه عقلى و نقلى ندارد و نيز هيچگونه تلازم عقلى، بين اكمليت موجود و رؤيت آن وجود ندارد؛ زيرا اگر چنين تلازمى وجود مىداشت، خداوند متعال بايد در منظر همگان، بهتر، آسانتر و بيشتر از موجودات مادى در معرض ديد قرار ميگرفت، در حالى كه هيچ كسى نگفته كه خدا را ديده است.
ابن تيميه، خود به وجود تناقض در قول به رؤيت اقرار نموده و آن را با تناقضش پذيرفته است. او ميگويد:
اگرچه در اين قول تناقض وجود دارد چون از يك طرف بايد قايل شويم كه خدا ديده ميشود و از طرف ديگر بايد بگوييم خداوند داراى جهت نيست، ولى اين تناقض بهتر است از اينكه گفته شود خداوند اصلًا ديده نمىشود. چون رؤيت خداوند موافق با حكم عقل است. (1)او با اين گفتار، هم عقيدهاى كه مبتنى بر تناقض است را پذيرفته و هم در دام تناقض ديگرى افتاده است. زيرا او از يك طرف ميگويد در قول به رؤيت خداوند تناقض وجود دارد و از طرف ديگر ميگويد رؤيت خداوند موافق با حكم عقل است. در حالىكه مسئله استحاله تناقض از بارزترين و روشنترين موضوعات حكم عقل است، پس چگونه چيزى كه در آن تناقض وجود دارد، مىتواند با حكم عقل موافق باشد؟!
1) منهاج السنه، ج 2، ص 76.
وهابيها در مسئله رؤيت خدا به حدى افراط نمودهاند كه هر انسان عاقلى را بُهتزده و حيران مىكند.
ابن تيميه، معتقد است كه در روز قيامت، خداوند با قيافه مبدل پيش مردم ميآيد و خود را معرفى ميكند و ميگويد من خداى شما هستم ولى مردم در جواب ميگويند ما تو را نميشناسيم و از تو به خدا پناه مى بريم. اگر خداى ما بيايد، ما او را ميشناسيم. سپس خداوند با قيافه اصلى خودش پيش آنها ميآيد و خود را معرفى ميكند و آنها مىگويند: بلى تو خداى ما هستى و به دنبال خدا به سوى بهشت روانه مىشوند! (1)آيا وهابيت با اين سخنان سخيف و غيرمعقول كه درباره رؤيت خداوند دارند و شنيدن آن براى هر مسلمانى غير قابل تحمل است، خداوند تبارك و تعالى را به بازى نگرفتهاند؟ آنان خداوند را به كارى متهم نمودهاند كه حتى از يك انسان معقول و موجه هم سر نمىزند.
آنان بايد پاسخ دهند كه خداوند اين كار را براى چه منظورى انجام مىدهد؟ آيا- العياذ بالله- او مىخواهد با اين كار با بندگانش بازى كند؟! و آيا چهره به چهرهشدن با خداوند مستلزم عارضشدن عوارض بر او نيست.
پرسش ديگر اين است كه مردم چگونه متوجه ميشوند كه او، خداى آنان نيست، در حالىكه با همان چهره مبدل هم او بايد خدا باشد، چون تغيير چهره باعث تغيير ذات خدا نميشود. مگر اينكه گفته شود خدايى
1) بغية المرتاد، ابنتيميه، ص 453؛ مجموع الفتاوي، ج 6، ص 492؛ حادي الارواح، ج 1، ص 207.
خداوند، به چهره اوست نه ذات او!
نكته ديگر اينكه براى بار دوم كه خدا با چهره اصلى ظاهر ميشود، چه مشخصات خدايى در او وجود دارد كه مردم او را به عنوان خدا مىشناسد؟ آيا مردم او را قبلًا در دنيا ديدهاند كه در قيامت، او را با چهره اصلىاش ميشناسند. اگر ديدهاند چگونه ودر كجا ديدهاند؟ و تفاوت بين چهره اصلى و مبدل خدا در چيست؟
وهابيت با متكلمان مسلمان و همچنين عموم مسلمانان سر ستيز در پيش گرفتهاند. آنان حتى با آموزههاى مسلّم و مورد قبول همه مذاهب اسلامى نيز به مخالفت برخاستهاند.
آنان در آموزه توحيد كه اساس همه باورهاى مكتب نجاتبخش اسلام است، به ظواهر برخى روايات تمسك نموده، براى خداوند تبارك و تعالى صورت، دست، پا، كتف، كمر و انگشتان و .. ساختهاند. ابنتيميه در كتاب الفتاوى به صراحت مينويسد:
آنچه در قرآن و سنت ثابت شده و اجماع و اتفاق پيشينيان بر آن است حق است، حال اگر از اين امر لازم آيد كه خداوند، متصف به جسم بودن شود، اشكالى ندارد، زيرا لازمه حق نيز حق است. (1)ابوزهره در كتاب «تاريخ المذاهب الاسلاميه» مينويسد:
1) الفتاوى، ج 5، ص 192.
وهابيت تمام اوصاف خداى سبحان يا امور مربوط به وى را كه در قرآن كريم يا سنت آمده است، مانند محبت، غضب، دشمنى، خشنودى، فرود آمدن نزد مردم در تكههايى از ابر را براى خود اثبات ميكنند و استقرار او بر عرش و داشتن دست و صورت را ثابت ميدانند، بدون اينكه اين آيات را به تأويل برند يا بر خلاف ظاهر آن تفسير كنند. (1)ابنالوردى نيز ميگويد: «ابن تيميه به خاطر قول به تجسيم زندانى شد». (2)همچنين ابنحجر مكى هيثمى شافعى گفته است: «ابن تيميه نسبت به ساحت مقدس خداوند جسارت نموده، در حق او، ادعاى جهت و جسمانيت كرده است». (3)
وهابيت معتقد است كه خداوند عظيمالشأن صورتى شبيه انسان دارد. بىگمان، هر مسلمانى كه كمترين آشنايى با معارف و آموزههاى بلند اسلامى داشته باشد مىداند، توحيدى كه دين مقدس اسلام به عنوان آخرين و كاملترين دين مطرح نموده با تشبيه و تجسيم در تضاد است، ولى وهابيت در حالىكه همه طوايف اسلامى را به شرك متهم ميكند، با استفاده از ظواهر برخى روايات مبهم، براى خداوند صورتى چون صورت انسان ساختهاند؟
ابنتيميه (1)و ابنقيم (2)ميگويند كه صورت انسان، شبيه به صورت خداوند است و در اين رابطه، روايتى را چنين نقل نمودهاند:
وقتى يكى از شما با برادرش نزاع و مخاصمه ميكند، از سيلى و لطمه زدن به صورت طرف نزاع خوددارى نمايد، زيرا خداوند «آدم» را مانند صورت خودش آفريده است؟!
مفهوم اين سخن اين است كه خداوند صورتى دارد و صورت انسان را نيز چون صورت خود آفريده است؟!
وهابيان صرف وجود روايت در منابع را دليل بر صحت آن ميدانند، در حالى كه روايات زيادى در كتب روايى وجود دارد كه جزء اسرائيليات بوده، با هدف و انگيزه خاصى وارد منابع روايى شدهاند. بزرگان اهلسنت نيز به اين نكته توجه داشته و در كتب و آثارشان از وجود چنين پديدهاى خبر دادهاند (3)حتى خود ابنتيميه نيز به وجود اسرائيليات در ميان مجموعههاى حديثى اشاره كرده است. (4)به هرحال بنابر قاعدة مسلم، ميان اهل علم بايد هر روايتى را، خصوصاً در مسئله اساسى و مهمى چون توحيد، نخست از نگاه سند مورد توجه و دقت قرار داد و درستى سند را احراز و مشخص نمود. بعد از آن نيز بايد ديد كه روايت با مبانى مسلم و ضروريات دين و نص
قرآن كريم در تضاد نباشد. اكنون سؤال اين است كه چرا وهابيها از اين نكته اساسى غافلاند؟
بديهى است كه روايت مورد استناد وهابيت با مبانى و اصول اسلام منافات دارد. اما از نگاه سند بنا به گفته علامه شرفالدين و ديگران، اين حديث از اسرائيليات بوده و از متن تورات گرفته شده است. در قسمت 27 از اصحاح اول از سفر پيدايش وارد شده است كه «خداوند انسان را به صورت «الله» خلق نمود». (1)
انديشه تجسيم چنان در تار و پود رهبر فكرى وهابيت ريشه دوانده كه مقام و منزلت خداوند را در حد يك انسان معمولى تنزل داده بهگونهاى كه خداوند متعال را محتاج اعضا و جوارح پنداشته است.
ابنتيميه در كتاب منهاج السنه (2)و ديگر آثارش به صراحت تمام مىگويد خداوند داراى دو دست است كه هركدام از اين دو دست كار مخصوص به خودشان را انجام ميدهند و در كار همديگر دخالت نمىكنند او در اين رابطه، حديثى نقل ميكند و آن را صحيح ميداند و در كتاب «دقايق التفسير» ميگويد: «خداوند در روز قيامت دست خود را داخل آتش جهنم ميكند و هركه را بخواهد بيرون مىآورد «... وَانَّهُ
يُدخِلُ فِى النارِ يَدَهُ حَتّي يُخرِجَ مَن ارادَهُ». (1)ابن قيم در «صواعق المرسله» ميگويد: «خداوند، آسمان را با يك دستش گرفته و زمين را با دست ديگرش گرفته است». (2)او در جاى ديگرى نيز ميگويد كه خداوند، سه چيز را مخصوصاً با دست خودش خلق كرده است: يكى آدم و ديگرى جنت فردوس، ولى از سومى نامى نبرده است. (3)آيا اعتقاد به وجود دست و پا براى خداوند، ملازم با جسميت و شباهت خداوند به خلق نيست؟ اين عقيده چگونه با توحيد سازگار است؟ آيا وهابيت مىتواند به اشكالاتى كه بر اين پندار مترتب است پاسخ دهد؟ اگر خداوند- العياذ بالله- داراى دستهايى با ويژگىهاى مذكور است، حتماً بايد نيازمند به آنها باشد، حال مىگوييم كه آنان اين نيازمندى و احتياج خداوند را چگونه توجيه خواهند نمود؟ در حالىكه او غنى بالذات است و به هيچ چيزى نيازمند و محتاج نمىباشد، زيرا خود خداوند فرموده است: إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِي الْحَمِيدُ(حج: 64).
غزالى يكى از دانشمندان اهل سنت در نقد اينگونه پندارها مىگويد:
دست و يا عضوى با ويژگيهايى كه در انسان وجود دارد، درباره خداوند متعال محال است و خداوند از اين امور مبراست.
اگر كسى به ذهنش خطور كند كه خداوند، جسمى مركب از اعضاست، بتپرست است؛ زيرا هر جسمى آفريده خداست و پرستش آفريدگان كفر است و اگر بتپرستى كفر به شمار ميرود، بدين سبب است كه بت، مخلوق است. (1)
توجه به ظواهر و عدم تعقل در متون روايى باعث شده است كه وهابيها معتقد گردند خداوند- العياذ بالله- داراى كتف، كمر، انگشتان و پا و كفشهايى از جنس طلاست.
ابن تيميه، در كتاب منهاج السنة (2)و كتب ديگر و ابنقيم، شاگردش در «حادى الارواح» (3)مىگويند خداوند داراى پاست، به اين بيان كه در روز قيامت، جهنم پر نمىشود و مرتب از خداوند ميخواهد كه چيزى در آن بريزد. خداوند نيز هرچه از انسانها داخل جهنم مىافكند بازهم پر نمىشود و فرياد «هل من مزيد» جهنم بلند است تا اينكه خداوند پايش را داخل جهنم مىگذارد و آنگاه جهنم پر مىشود و مىگويد: «قط قط» بس است بس است!
در كتاب دقايق التفسير و كتب ديگر آمده كه خداوند داراى ساق
است و در اين رابطه، روايتى بدينگونه نقل مىكند: «در روز قيامت ساق خود را نشان ميدهد و تمام مردان و زنان با ايمان در مقابل خدا به سجده ميافتند». (1)ابن تيميه در مقابل كسانىكه گفتهاند، ائمه حديث از اين روايت، اعراض كردهاند به شدت مخالفت نموده و گفته است: «اينكه ائمه از اينگونه روايات اعراض نمودهاند بهتانى عظيم است» (2).
تقى الدين حصنى دمشقى عالم بزرگ اهلسنت(م 829 ه. ق) در كتاب «دفع الشبهه عن الرسول و الرساله» از ابنتيميه نقل ميكند كه وى معتقد بوده است خداوند درحالى كه كفشهايى از طلا در پايش است به آسمان دنيا فرود مىآيد: «وفى رجليه نعلان من الذهب» (3)«در پاى خداوند، دو پاىپوش از طلاست».
آيا در مواجه با اين پندارها، جز سخن مولانا جلالالدين بلخى چه مىتوان گفت:
گند كفر تو جهان را گنده كرد كفر تو، ديباى دين را ژنده كرد
چارق و پاتابه، لايق مر توراست آفتابى را چنينها كى رواست
گر نبندى زين سخن تو حلق را آتشى آيد بسوزد خلق را
آتشى گرنامدست، اين دود چيست جان سياه گشته، روان مردود چيست
دوستى بىخرد، خود دشمنى است حق تعالى زين چنين خدمت، غنى است
شير، او نوشد كه در نشو و نماست چارق او پوشد كه او محتاج پاست
با كه مىگويى تو اين باعمّ و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال (1)
آيا براى يك مسلمان كه از اصول و مبانى اسلام آگاهى نسبى دارد، قابل قبول است كه مقلبالقلوب بودن خداوند، كه در ادعيه و روايت آمده است، به اين معنا باشد كه خداوند- العياذ بالله- قلبهاى مؤمنين را با دو انگشت خود گرفته است؟
ابن تيميه در كتاب «تلبيس الجهميه» ميگويد:
ما به اينكه خداوند، مقلبالقلوب است و قلبها بين دو انگشتان او قرار دارد ايمان داريم. «ان االقلوب بين اصبعين من اصابعه و انه يضع السموات على اصبع و الارضين على اصبع» (2)«قلبها بين دو انگشت از انگشتان خدا قرار دارد و آسمانها بر يك انگشت و زمينها بر يك انگشت قرار دارد».
از ديدگاه وهابيان، خداوند در قيامت با مردم درگوشى صحبت مىكند.
ابن قيم الجوزى، شاگرد ابنتيميه در كتاب «طريق الهجرتين» مىگويد:
خداوند در روز قيامت، كنار بنده مؤمن قرار مىگيرد و با او درگوشى حرف مىزند و بنده مؤمن آنچنان به پروردگارش نزديك مىشود كه با خدا پهلو به پهلو قرار مىگيرد و خداوند كتف خودش را بر او مىگذارد و مشغول صحبت مىگردند. خداوند از بندهاش مىپرسد: به ياد دارى كه فلان گناه را مرتكب شدى؟ او مىگويد: آرى، آرى و به تمام گناهانش اعتراف مىكند. (1)آيا اين ديدگاه افزون بر اينكه مستلزم پذيرش اعضا و جوارح براى خداوند است، خدا را در حد يك انسان قرار نمىدهد؟
در مذهب وهابيت، خداوند مانند انسان داراى كمر است. ابنتيميه، خداى سبحان را چون انسان، داراى كمر مىداند و مىگويد: «وقتى خداوند، رحم(قرابت) را خلق كرد، رحم بلند شد و كمر خدا را محكم گرفت!» (2)البته اين پندارها چنان بديهى الفساد است كه به هيچ نقد و تحليل علمى نياز ندارد، زيرا كسى كه از آموزهها و معارف اسلامى آگاهى اندكى داشته باشد، مىداند كه روح اسلام با چنين مطالبى سازگارى ندارد.
آيا معناى توحيدى كه پيامبر اعظم حضرت محمد(ص) به بشريت معرفى نمود و در راه استقرار آن، از سوى آن حضرت و اهلبيت(عليهم السلام) و اصحاب كرام تلاشها و از خودگذشتگىهاى فراوانى صورت گرفت، اين است كه گفته شود خداوند داراى كتف، كمر، انگشتان و غيره است؟
به هرحال، توحيدى كه وهابيت آن را ترويج مىكند، بر پايه تجسيم و تشبيه استوار است و صريحاً با تعاليم قرآن و احاديث نبوى منافات دارد و با مبانى بلند اسلام، در تضاد و تهافت است. در قرآن، آيات بسيارى وجود دارد كه به طور صريح، مسئله تشبيه را رد مىكند:
الف) لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ وَهُوَ السَّميعُ الْبَصير(شورا: 11)
هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بيناست.
ب) وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ(اخلاص: 4)
و هيچ كس مانند او نيست.
فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ(نحل: 74)
پس، براى خدا امثال(و شبيهها) قائل نشويد! خدا مىداند و شما نمىدانيد.
روشن است كه مفاد اين آيات كريمه و آيات ديگر نفى هر گونه تشبيه از خدا است.
مولاى موحدان امام على(ع) دراينباره مىفرمايد:
مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَلاحَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ وَلاإِيّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ وَلاصَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَه ... (1)
1) نهجالبلاغه، خطبه 186.
كسى كه براى خدا كيفيتى قائل شد، يگانگى او را انكار كرده و آن كس كه همانندى براى او قرار داد به حقيقت خدا نرسيده است. كسى كه خدا را به چيزى تشبيه كرد به مقصد نرسيد؛ آن كسى كه به او اشاره كند يا در وهم آورد خدا را بىنياز ندانسته است.
وهابيت ميگويد: «بر خداوند تعجب، خنده و مانند آن عارض مىشود». آنها مىگويند:
خداوند از حال دو نفر خندهاش مىگيرد و آن در جايى است كه شخصى، شخص ديگر را بكشد و هردو وارد بهشت شوند؛ يعنى خداوند به خاطر اينكه قاتل و مقتول، هر دو وارد بهشت مىشوند مىخندد. (1)همچنين در مورد آخرين كسى كه وارد بهشت مىشود، گفتهاند:
در روز قيامت، شخصى از خداوند چيزى مىخواهد و خداوند به او عطا مىكند و از او تعهد مىگيرد كه ديگر چيزى از خداوند نخواهد، لكن او به تعهدش عمل نمىكند و دوباره از خداوند چيزى ميخواهد تا اينكه به در بهشت نزديك مىشود؛ همين كه صداى اهل بهشت را ميشنود، عرضه مىدارد: خدايا مرا داخل بهشت بگردان. خداوند مىگويد: اى پسر آدم چيست كه تو را راضى كند. اگر دو برابر دنيا را به تو بدهم راضى
1) الجواب الصحيح، ج 3، ص 444؛ حادى الارواح الى بلاد الافراح، ج 1، ص 103.
مىگردى؟ او مىگويد: خدايا تو كه خداى عالميانى مرا استهزا و مسخره مىكنى؟ اينجاست كه خدا مىخندد و مىگويد من تو را استهزا نمىكنم!؟ (1)آيا اين تعبيرات نسبت به خداوند، مستلزم آن نيست كه خداوند از وقايع و حوادث خارجى منفعل و متاثر گردد؟
قطعاً چنين چيزى در ساحت ربوبى او راه ندارد؛ يعنى محال است حالت تازهاى براى او پيدا شود كه پيش از آن نداشته است، چون اين حالت تازه، اگر صفت و كمال است، بايد از اول دارا باشد و اگر نقص است، نبايد بعد از اين دارا شود و نيز اگر از لوازم ذات خود اوست از ازل با او بوده و اگر از غير است، بايد غير او كه ممكنات هستند در او تأثير كنند و اين، محال است. (2)ممكن است گفته شود كه اگر ذات خداوند، از چنين حالاتى پيراسته است، چرا خدا در قرآن مجيد با برخى از اين صفات چون خشم و غضب و نسيان توصيف شده است؟
در پاسخ بايد گفت كه مقصود واقعى از اين آيات معناى كنائى آنهاست و علت اينكه اين الفاظ درباره خدا به كار رفته است، اين است كه ذات او، اگر چه از اين حالات و دگرگونىها پيراسته است، اما آثار آنها كه كيفر و پاداش است، از ساحت او دور نيست. به عبارت ديگر، مقصود از خشم خدا بر افراد كافر، جز همان اثر خشم كه مؤاخذه و كيفر
باشد، چيز ديگرى نيست.
همين سخن را ميتوان درباره رضاى خدا نيز بيان كرد. مقصود از رضايت، درباره فردى، جز پاداش نيك چيز ديگرى نيست و منظور از اينكه خداوند از بندگان خود راضى است، اين است كه چون آنان به دستورهاى الهى گوش فرا مىدادهاند، همگى پاداش خواهند داشت.
در حديثى از امام جعفر صادق(ع) آمده است: «غَضَبُ اللهِ عِقابُهُ وَ رِضاهُ ثَوَابُهُ» (1)«خشم خدا، كيفرهاى او و خشنودى او پاداش اوست».
از لوازم ديگر اين امور، تغيير و احتياج است كه از صفات ذاتى ممكنات مىباشد، نه از صفات خداوند كه خالق همه چيز و همه كس است.
از اين گذشته، تعجب هنگامى حاصل مىشود كه نسبت به چيزى، جهل وجود داشته باشد و بعد آشكار گردد، بر اين اساس بايد گفت، بنابر عقيده وهابيت، خداوند در ابتدا نسبت به اين امورى كه موجب تعجب و خنده او مىشود، العياذ بالله، جاهل بوده است!
1) بحارالانوار، ج 4، ص 63.
از نگاه قرآن و سنت، پيامبران الهى(عليهم السلام) با عنايت الهى، از هر گناه معصوم و پاكاند و در گفتار و رفتار خود اشتباه نمىكنند؛ همانطور كه درباره پيامبر گرامى اسلام(ص) آمده است:
وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَوَي* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَي(نجم: 3 و 4)
و از روى هوا، سخن نمىگويد. نيست اين سخن جز آنچه بدو وحى مىشود.
از اين گذشته، انبيا از مخلصينى هستند كه در قرآن، از تسلط شيطان
و اغواى او استثنا شدهاند.
قرآن كريم، گروهى از انسانها را مخلَص (1)ناميده است كه حتى ابليس هم طمعى در گمراهكردن ايشان نداشته و ندارد، زيرا در جايى كه سوگند ياد كرده كه همه فرزندان آدم(ع) را گمراه مىكند، مخلَصين را استثنا كرده است:
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ* إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ(ص: 82- 83)
گفت: به عزت تو سوگند كه همگان را گمراه كنم، مگر آنها كه از بندگان مخلص تو باشند.
بىشك، طمعنداشتن ابليس در گمراهى ايشان، به خاطر مصونيتى است كه از گمراهى و آلودگى دارند، وگرنه دشمنى وى شامل ايشان هم مىشود و در صورتى كه امكان مىداشت، هرگز دست از گمراهكردن ايشان برنمىداشت.
بنابراين، عنوان «مُخلَص» مساوى با «معصوم» خواهد بود، چنانكه قرآن كريم، تعدادى از انبيا را از مخلصين شمرده؛ از جمله در سوره «ص» مىفرمايد:
وَ اذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ أُوْلي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصَار* إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخِالِصَةٍ ذِكْرَي الدَّار وَ إِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَينَ الْأَخْيَار(ص: 45- 47)
1) بايد توجه داشت كه مخلَص(به فتح لام) غير از مخلِص(به كسر لام) است. واژه اول بر اين دلالت دارد كه خدا، شخص را خالص كرده، ولى معناى دومى اين است كه خود شخص، اعمالش را با اخلاص انجام مىدهد.
و به خاطر بياور، بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان دستها(ى نيرومند) و چشمها(ى بينا!) ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم و آن يادآورى سراى آخرت بود! و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكاناند.
در سوره مريم نيز مىفرمايد:
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا(مريم: 51)
و در اين كتاب(آسمانى) از موسى ياد كن، كه او مخلص بود و رسول و پيامبرى والا مقام.
با وجود اين دلايل قرآنى كه بر پاكى و عصمت انبيا دلالت دارد، فرقه وهابيت، افعال ناشايست و خطاهايى را به پيامبران الهى نسبت دادهاند كه به تعدادى از آنها اشاره مىگردد:
وهابىها(كه غير از خود، همه فرق اسلامى را كافر، مبتدع و مشرك مىدانند) براى پيامبران الهى هيچگونه تقدس و مقامى فوق انسانهاى عادى قايل نيستند. آنان در جهت سستنمودن پايههاى نبوت و مبانى اعتقادى مسلمانان، با كمال جسارت و اهانت، پيامبران بزرگ را در معرض اتهامهاى نارواى خود قرار داده، اوصافى را از آنان نفى مىكنند كه خداوند براى آنها قرار داده و در عوض به جاى آن، صفات و خصايص ناپسندى را كه سزاوار يك انسان عادى هم نيست به آنها نسبت دادهاند.
عقايد وهابيت، مبتنى بر انكار عصمت انبياست. آنان معتقدند كه
پيامبران الهى نه تنها هيچ مصونيتى در برابر معصيت و نافرمانى خدا ندارند، بلكه گناه و معصيت را براى آنان لازم دانسته، آن را مايه كمال و علت دسترسى آنها به مقامات بالاتر معنوى مىشمارند.
ابن تيميه، در دفاع از كسانى كه عصمت انبيا را نمىپذيرند و صدور گناهان صغيره و كبيره را از آنها جايز مىدانند مىگويد:
درست است كه اينگونه گناهان از انبيا سر مىزند، اما آنان بر اين گناهان، استقرار نمىيابند، بلكه با توبه به مقام بالاترى از مقام قبل از ارتكاب معصيت خود نايل مىگردند. (1)آيا با پذيرش اين عقيده وهابيت در مورد انبيا، تفاوتى بين پيامبران الهى و ساير انسانها باقى ميماند؟
بديهى است كه لازمه عدم مصونيت پيامبران از گناه و نافرمانى خدا، اين است كه آنان هيچ تقدسى نخواهند داشت و به همان علتى كه بندگان غيرمعصوم، مرتكب گناه ميشوند، پيامبران نيز تحت تأثير اين عوامل قرار گرفته، مرتكب گناه خواهند گرديد!
وقتى كه براى پيامبران، در برابر گناه و معصيت، هيچ مصونيتى از جانب خداوند وجود نداشته باشد، چه تضمينى وجود دارد كه آنان لااقل در انجام برخى از وظايف شرعى و انسانى خود كوتاهى نكنند و با وجود اين فرض، انسانها بر طبق چه معيارى بايد به آنان اعتماد داشته باشند؟
از سوى ديگر هرگاه كه بر لزوم اعتماد مردم نسبت به پيامبران، دليلى
1) منهاج السنة النبوية، ج 2، ص 83.
وجود نداشته باشد، چه الزامى بر وجوب پيروى مردم از آنان وجود خواهد داشت؟ آيا با پذيرش اين عقيده، پايههاى نبوت فرو نمىريزد و فلسفه وجودى آن از هم نمىپاشد؟
از همه اينها كه بگذريم، آيا اين پندار با آموزههاى قرآنى كاملًا در تضاد نيست؟ در حالىكه مىدانيم خداوند متعال، به وجود بندگان مخلص و مصون از اغوا و سيطره شيطان تصريح دارد و مىفرمايد:
قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ* إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ(حجر: 39- 40)
گفت: پروردگارا چون مرا گمراه ساختى، من نعمتهاى مادى را در زمين در نظر آنها زينت مىدهم و همگى را گمراه خواهم ساخت؛ مگر بندگان مخلصت را.
مفسران قرآن كريم، از جمله علامه طباطبايى از مفسران شيعه و خطيب، طبرى و آلوسى از مفسران اهلسنت گفتهاند كه مستثنا در اين آيه، بندگانى هستند كه خداوند آنان را براى خودش پاك و خالص گردانيده و هيچ راهى را براى تسلط ابليس بر آنان نگذاشته و آنان را براى عبادت و اطاعت خود بر گزيده است. (1)در اينجا عين عبارتى را كه خطيب، مفسر اهلسنت، در اين زمينه ذكر كرده است، نقل مىكنيم:
1) ر. ك: الميزان، سيد محمدحسين طباطبايى، ج 12، ص 243؛ التفسير القرآنى للقرآن، عبدالكريم خطيب، ج 7، ص 238؛ جامع البيان لتفسير القرآن، محمد بن جرير طبرى، ج 14، ص 23؛ روح المعانى فى تفسير القرآن، سيد محمود آلوسى، ج 7، ص 294.
و فى قوله تعالى:(إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ)(حجر: 40) استثناء من هذا الوعيد الذى توعد به إبليس أبناء آدم .. فهو يعرف أن للّه سبحانه و تعالى فى أبناء آدم أصفياء، أخلصهم لنفسه و اصطفاهم لطاعته و أرادهم لجنته ... و هؤلاء لا سبيل لإبليس عليهم .. فقد سبقه قضاء الله فيهم و أنهم من أهل جنته و رضوانه ..
و المخلص: هو الخالص من كل سوء، المصفّى من كل شائبة ..
أما من يتسلط عليهم إبليس و يتمكن من النّيل منهم، فهم أولئك الذين لم يرد لله أن يطهر قلوبهم ولا أن يهديهم طريقا إلا طريق جهنم .. و فى هذا يقول الله تعالى: وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ(مائده: 41)
با وجود مخالفت عقيده وهابىها با نص قرآن كريم، طرح اين پرسش بجاست كه اگر پيامبران الهى در اين استثنا جاى نگيرند و از بندگان پاك و معصوم خدا نباشند، پس مصداق اين مستثنا چه كسانى مىتوانند باشند؟ بنا بر عقيده وهابىها براى اين گفته خداوند، هيچ مصداقى نمىتواند وجود داشته باشد.
ابن تيميه براى اين سخن كه پيامبران با ارتكاب معصيت و توبه به مقامهاى بالاتر راه مىيابند، چه دليل نقلى و عقلى دارد؟
آيا لازمه اين سخن بىپايه، اين نيست كه پيامبران هر چه بيشتر گناه انجام دهند و به دنبالش توبه كنند، به همان اندازه به مقامهاى بالاترى
مىرسند؟ گويى از ديدگاه وهابيت، بهتر بود كه خداوند، همگان را براى به دست آوردن مقامهاى بالاتر به سوى گناه دعوت مىكرد، نه به سوى تقوا و دورى از معصيت!
وهابيان بعد از اينكه پنداشتهاند پيامبران از گناه و معصيت مصون نيستند، با كمال جسارت به برخى از پيامبران بزرگ خدا تهمت هاى ناروا نسبت دادهاند! واقعاً هدف آنان از اين عمل ناپسند چيست؟
وهابيت، حضرت ابراهيم(ع) را دروغگو ميداند. ابنتيميه و شاگرد او، ابنقيم و محمدبن عبدالوهاب مؤسس اين فرقه، حضرت ابراهيم خليل، پيامبر اولوالعزم را با نهايت بيشرمى به دروغگويى متهم نموده و مىگويند كه حضرت ابراهيم(ع) در طول عمرش سه بار دروغ گفته است. (1)آيا اين سخن رهبران وهابى، افزون بر اينكه از درون ناپاك آنان حكايت دارد، با عصمت حضرت ابراهيم(ع) منافات ندارد؟ آيا سخن سخيف آنان در مورد آن حضرت، با تمجيدى كه خداوند از مقام ابراهيم(ع) دارد، چگونه قابل توجيه است؟ خداوند درباره اين پيامبر بزرگ مىفرمايد:
وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ(بقره: 124)
1) منهاج السنه، ج 2، ص 428؛ الفتاوى الكبرى، ج 3، ص 192؛ بدايع الفوائد، ابنقيم جوزى، ج 2، صص 245 و 246؛ شرح كتاب التوحيد، ج 1، ص 392.
(به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم! ابراهيم عرض كرد: از دودمان من(نيز امامانى قرار بده!) خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمىرسد!(و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقاماند).
علامه طباطبايى مىگويد:
مراد از كلمه «ظالمين» در آيه مورد بحث كه ابراهيم درخواست كرد امامت را به ذريه من نيز بده و خداى تعالى در پاسخش فرمود: اين عهد من به ظالمين نمىرسد، مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود، هر چند آنكس يك ظلم و آن هم ظلمى بسيار كوچك مرتكب شده باشد، حالا فرق نمىكند چه اينكه آن ظلم، شرك باشد و چه معصيت، چه اينكه در همه عمرش باشد، و چه اينكه در ابتدا باشد و بعد توبه كرده و صالح شده باشد، به هرحال، هيچيك از اين افراد نمىتوانند امام باشند. پس امام، تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترين ظلمى را مرتكب نشده باشد. (1)اگر پندار وهابيان در مورد حضرت ابراهيم خليل(ع) درست بود، ممكن نبود كه خداوند مقام امامت را به او بدهد، زيرا خداوند اعطاى
1) الميزان، ج 1، ص 415.
اين مقام را به كسى كه مرتكب كوچكترين گناه شده باشد نفى نموده و گناهكاران را در هيچ زمانى شايسته آن نمىداند.
افزون بر اينها، خداوند در قرآن به صراحت، آن حضرت را «صديق» خوانده و چنين مىفرمايد:
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا(مريم: 41)
در اين كتاب، ابراهيم را ياد كن، كه او بسيار راستگو و پيامبر(خدا) بود!
صدّيق به كسى مىگويند كه بسيار راستگو باشد و در صدق، مبالغه كند؛ يعنى آنچه را كه انجام مىدهد، مىگويد و آنچه را كه مىگويد، انجام مىدهد و ميان گفتار و كردارش تناقضى نباشد و ابراهيم(ع) نيز چنين شخصيتى داشت. چون در محيطى كه يك پارچه وثنى و بتپرست بودند، دم از توحيد زد. آن حضرت با عمو و معاصران خود و نيز پادشاه بابل درافتاد و خدايان دروغين را بشكست. آن حضرت بر آنچه مىگفت، مقاومت و ايستادگى مىنمود، تا جايى كه در آتش افكنده شد و در آخر هم همانطور كه به پدرش(عمويش آزر) وعده داده بود از همه كنارهگيرى كرد و خداوند به پاداش اين استقامت، اسحاق و يعقوب را به او ارزانى داشت. از سوى ديگر، خداوند متعال موهبتهاى ديگرى را كه به وى وعده داده بود به ايشان عطا كرد. (1)با اين وصفى كه خداوند براى ابراهيم خليل ثابت مىداند، وهابيون چگونه آن حضرت را دروغگو مىپندارند.
1) الميزان، ج 14، ص 74.
ابن تيميه و ابنقيم، با بىشرمى كامل به حضرت سليمان(ع) اينگونه تهمت مىزنند. آنان معتقدند كه حضرت سليمان گفته است:
امشب با صد [يا نود و نه يا هفتاد] زن، همبستر خواهم شد تا هريك از آنان فرزندى جنگجو به دنيا آورد و همه اين فرزندان در راه خدا جهاد كنند. كسى كه در كنار حضرت سليمان بود به او گفت بگو انشاءالله، ولى حضرت سليمان از گفتن اين جمله خود دارى نمود، در نتيجه از تمام همسرانش فقط يكى آبستن گرديد و آن هم تكه گوشتى كه انسان كامل نبود به دنيا آمد. (1)گذشته از اينكه اين كار از حيث زمانى در يك شب امكانپذير بوده يا خير، مانند ساير ادعاهاى آنان هيچ مدرك و سندى ندارد، مگر اينكه در ميان ياوهگويىهاى تحريفات اسرائيلى يافت شود. ثانياً با توجه به عصمت انبياء چگونه ممكن است از اين پيامبر بزرگ الهى براى يك امر غيرمعقول عمل منافى با عفت و اخلاق نبوى سر بزند؟!
افزون بر اينها، خداوند در قرآن كريم از حضرت سليمان(ع) به بزرگوارى ياد كرده و به او علم و حكمت عطا نموده است. بنابراين با داشتن چنين سرمايه الهى، ممكن نيست كه اين دو خطاى بزرگ از او صادر شود.
1) مجموع الفتاوى، ج 8، ص 426؛ ج 7، ص 456؛ ج 35، ص 308؛ العقيدة الاصفهانية، ص 65؛ شفاء العليل، ابنقيم، ص 46.
خداوند درباره آن حضرت مىفرمايد:
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي فَضَّلَنا عَلي كَثيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنين(نمل: 15)
و ما به داوود و سليمان، دانشى عظيم داديم و آنان گفتند: ستايش از آنِ خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى بخشيد.
صدور چنين گفتار و رفتارى با وجود هدايتى كه خداوند به انبياى خود از جمله حضرت سليمان(ع) اختصاص داده براى هيچ كسى قابل پذيرش نيست.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ(انعام: 84)
و اسحاق و يعقوب را به او [ابراهيم] بخشيديم و هر دو را هدايت كرديم و نوح را(نيز) پيش از آن هدايت نموديم و از فرزندان او، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را(هدايت كرديم) اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم.
اين چگونه علم و هدايت خدايى است كه حضرت سليمان با داشتن آن، دچار لغزش ميشود و نه تنها مرتكب كار بىنتيجهاى مىشود بلكه خدا را هم فراموش نموده نسبت به تذكر همراهش مبنى بر گفتن «انشاءالله» بىاعتنايى مىكند.
از سوى ديگر چگونه قابل پذيرش است كه حضرت سليمان(ع) از
علم و هدايت الهى برخوردار باشد، اما كس ديگرى كه اين هدايت و علم را ندارد، از او بهتر و بيشتر بداند!
وهابيت، حضرت موسى(ع) را در برابر خداوند، شخصى طغيانگر معرفى ميكنند و مدعياند كه آن حضرت به صورت فرستاده خدا(ص)، يعنى حضرت عزرائيل سيلى زده است.
ابن تيميه در كتابهاى متعددى ميگويد:
هنگامى كه حضرت عزرائيل، فرشته مرگ، از طرف خداوند مأمور گشت تا حضرت موسى(ع) را قبض روح كند، ايشان در مقام دفاع از خود سيلى محكمى بر صورت حضرت عزرائيل كوبيد كه در اثر اين سيلى چشم وى كور شد و به سوى خدا برگشت و عرض كرد: خدايا مرا به نزد بندهاى فرستادى كه قصد مردن ندارد. (1)آيا برخورد حضرت موسى(ع) در برابر فرشته و مور خداوند از مصاديق خلاف شرع و عقل به شمار نمىآيد؟ ديگر اينكه چنين برخوردى چگونه با مبانى توحيدى و آموزههاى نبوت، سازگارى دارد و چرا حضرت موسى(ع) تسليم قضاى الهى نشده و از آن، سر برمىتابد؟
از سوى ديگر، اگر او به علت ترس از مرگ اين عمل را انجام داده
1) الرد على البكرى، ج 2، ص 721؛ اجتماع الجيوش الاسلامية، ج 1، ص 58؛ مجموع الفتاوى، ج 27، ص 271.
باشد، آيا در اين صورت، نبوت او زير سؤال نميرود؟ آيا با پذيرش اين داستان، توحيد او در حوزه قضا و قدر خدشهدار نميگردد؟ در حالىكه مىدانيم بنا به تصريح قرآن كريم هر كه اجلش فرا رسد، هيچ تأخيرى در آن راه ندارد. خداوند متعال مىفرمايد:
يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّي إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُون(نوح: 4)
اگر چنين كنيد، خدا گناهانتان را مىآمرزد و تا زمان معينى شما را عمر مىدهد زيرا هنگامى كه اجل الهى فرا رسد، تأخيرى نخواهد داشت اگر مىدانستيد. (1)
1) مفسران در توضيح اين مطلب گفتهاند كه اين آيه، تأخير مرگ تا اجلى معين را نتيجه عبادت خدا و تقوا و اطاعت رسول دانسته است. اين كلام بر اين مطلب، دليل است كه دو اجل در كار بوده: يكى اجل مسمى؛ يعنى معين، كه از ديگرى دورتر و طولانىتر است و ديگرى اجلى كه معين نشده و كوتاهتر از اولى است. بنابراين، خداى تعالى در اين آيه، كفار را وعده داده كه اگر صاحب ايمان و تقوا و اطاعت شوند، اجل كوتاهترشان را تا اجل مسمى تأخير مىاندازد، اما وقتىكه اجل الله برسد، ديگر عقب انداخته نمىشود. به هر حال، مطلق اجل، حتمى است، حال چه اجل مسمى باشد و چه غير مسمى، زيرا عدم تاخير هر دو قسم اجل را شامل مىشود، پس هيچ عاملى نمىتواند قضاى خدا را رد كند و حكم او را عقب اندازد. پس با توجه به اين آيه شريفه، اگر اجل حضرت موسى(ع) فرا رسيده بود، نبايد مرگ او به تأخير مىافتاد و قضاى حتمى خداوند توسط آن حضرت با شكست مواجه مىشد. آيا پذيرش شكست قضاى الهى در اين داستان، كفر آشكار نيست؟ و اگر زمان مرگ و اجل حضرت موسى فرا نرسيده بود، پس چرا خداوند متعال فرشته مرگ را مأمور اين كار مىكند؟ آيا خداوند حكيم، او را به سراغ موسى مىفرستد تا اين صحنه ناهنجار به وجود آيد و با سيلى موسى(ع) نابينا گردد؟! از اين گذشته، اين برخورد ناشايستى كه وهابىها به آن حضرت نسبت دادهاند با تمجيدهاى فوقالعاده خداوند از موسى(ع) اصلًا قابل جمع نيست، خداوند مىفرمايد: وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَكانَ رَسُولًا نَبِيًّا.(مريم: 51) معناى كلمه مخلص به فتح لام- عبارت است از كسى كه خداوند او را براى خود، خالص قرار داده و غير خدا كسى در او نصيبى نداشته باشد، نه در او و نه در عمل او و اين مقام، بلندترين مقامهاى عبوديت است، در جاى ديگر، خطاب به حضرت موسى(ع) مىفرمايد: وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي؛ «و من تو را براى خودم ساختم!(و پرورش دادم)».(طه: 41) علامه طباطبايى مىگويد: از نظر سياق، مناسبتر آن است كه بگوييم «اصطناع» متضمن معناى اخلاص است و به هر حال، معناى آن اين است كه من تو را براى خودم خالص قرار دادم و همه نعمتهايى كه در اختيار توست، از من و احسان من است و غير از من، كسى در آن شركت ندارد، پس تو خالص براى منى. در اين صورت است كه مضمون آيه مورد بحث با آيه وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسي إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً روشن مىشود.(ترجمه الميزان، ج 14، ص 212).
پيامبر اعظم، حضرت محمد مصطفى(ص) رحمة للعالمين، خاتمالنبيين، صاحب اخلاق عظيم و آينه تمامنماى فضائل و خوبىها و اسوه حسنهاى است كه قرآن كريم مسلمانان را به پيروى از آن بزرگوار دعوت مىنمايد: لَقَدقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ(احزاب: 21).
او كه در عرصههاى مختلف و گوناگون، چگونه زيستن را با رفتار و گفتار خود به بشريت آموخت، از ديدگاه وهابىها به گونهاى توصيف شده كه نه تنها با هيچ يك از اوصاف ياد شده مطابقت ندارد، بلكه مقام آن حضرت را پايينتر از افراد معمولى قرار دادهاند، كه دل هر انسان مؤمنى را به درد مىآورد.
وهابيت اصرار دارد كه مادر گرامى پيامبر عظيمالشأن اسلام، العياذ بالله، مشرك بوده است؟ ابنتيميه پيشواى وهابىها كه غير از خود، همه مسلمانان را كافر و مشرك مىداند در كتاب «مجموع الفتاوى» به تكفير مادر پيامبر اعظم(ص) حكم نموده و گفته است:
زيارت قبر كفار جايز است، اما طلب مغفرت براى آنان جايز نيست، زيرا خداوند به پيامبر اجازه داد كه قبر مادرش را زيارت كند، ولى اجازه نداد كه براى او طلب مغفرت نمايد. (1)طبق دلائلى از آيات و احاديث، پدر و مادر رسول خدا(ص) و همه اجداد آن بزرگوار، موحد و خداشناس بودهاند و هيچيك از آنان به شرك و بتپرستى آلوده نگرديدهاند و نه تنها نطفه پاك رسول خدا(ص) و نور آن وجود مقدس از صلبهاى پاك و ارحام پاكيزه، به صلب عبدالله، پدر موحدش و رحم آمنه، مادر باايمانش منتقل گرديده، بلكه انبياى ديگر نيز داراى چنين ويژگى هستند و از چنين طهارت مولد، برخوردار بودهاند.
جلالالدين سيوطى از بزرگترين شخصيتهاى علمى اهلسنت، در اينباره بحث مفصلى دارد كه اينك خلاصه آن را ميآوريم:
او ميگويد، همانگونه كه قبل از اسلام، در جزيرة العرب، گروهى از مردم مانند «ورقه بن نوفل» و «زيدبن عمرو بن نفيل» بر توحيد و يگانهپرستى پايدار بودند، خاندان پيامبر(ص) و پدر و مادر او هم از «حُنَفا» و بر دين جدشان حضرت ابراهيم(ع) بودند و بر آيين او عمل مىكردند.
سيوطى اضافه مىكند كه گروهى از علماى ما درباره اجداد رسولخدا(ص) بر همين عقيده هستند كه از جمله آنها امام «فخر رازى» است. او در تفسير خود، چند دليل بر اين مطلب آورده است:
1) مجموع الفتاوى، ج 27، ص 377. هدف از ارائه اينگونه مطالب، اولًا نقد آنهاست تا مورد سوء استفاده دشمنان اسلام قرار نگيرد و ثانياً معرفى چهره واقعى اين جريان انحرافى است تا مسلمانان به حقيقت آنها پى برده، فريب شعارهاى ظاهرى آنان را نخورند.
الف) الَّذي يراكَ حينَ تَقُومُ* وتَقَلُّبَكَ في السّاجِدين(شعرا: 218 و 219)
خدايى كه تو را مى بيند، آنگاه كه به عبادت برمىخيزى و آنگاه كه در ميان سجدهكنندگان منتقل مىگردى.
فخر رازى مىگويد:
به عقيده مفسران منظور از «تقلب و جابهجا شدن در ساجدين» انتقال نطفه پيامبر از صُلب سجدهكننده و موحد و خداشناس به صلبِ سجدهكننده و موحدِ ديگر است و اين آيه دلالت دارد كه همه پدران پيامبر، موحد و خداشناس و از كسانى بودهاند كه به پيشگاه خداوند يكتا سجده و ستايش مىكردند. «لَمْ أزَلْ أنْقُلُ مِن أصلابِ الطّاهِرينَ إلى أرحامِ المُطَهَّرات»؛ «من هميشه از صلبهاى پاك به ارحام پاك منتقل شدهام». (1)در قرآن مجيد هم مىفرمايد:
ب) إنَّمَا المُشرِكونَ نَجسَ؛ «مشركان ناپاكند».(توبه: 28)
بنابراين اگر اجداد و جدههاى پيامبر(ص) مشرك بودند، پاكى آنها را تأييد نمىكرد.
سيوطى پس از نقل دلايلى ديگر از فخر رازى ميگويد: «فخر رازى كه به ايمان و قداست اجداد پيامبر(ص) معتقد است اين دلايل را بيان كرده است».
سيوطى آنگاه در تأييد نظريه فخررازى به بيان چند دليل عقلى و
1) تفسير كبير، ج 13، ص 39.
نقلى ديگر مىپردازد و در اثبات اين موضوع، احاديثى از «بخارى»، «بيهقى» و «ابونعيم» و ساير محدثان نقل مىكند و سپس دلايلى را كه شهرستانى و ماوردى آوردهاند، متذكر مىشود. (1)علماى اهلسنت درباره ايمان اجداد و پدر و مادر رسول خدا(ص) تأليفات زيادى دارند كه سيوطى به تنهايى چهار جلد كتاب در موضوع ياد شده به رشته تأليف در آورده است:
الدرج الرفيعة فى الآباء الشريفة.
المقاصد السندسيّة فى النسبة المصطفويّة.
التعظيم والمنّة بأن أبوى رسول الله(ص) فى الجنّة.
السبل الجليّة فى الآباء العليّة. (2)
يا على، إنَّ عَبدَالمُطَّلِبِ كانَ لا يَستقَسِمُ بِالأزلامِ ولا يَعبُدُ الأصنامَ ولا يَأكُلُ ما ذُبِحَ على النُّصُبِ، وَيَقولُ أَنَا عَلى دينِ إبراهيمَ(ع). (3)
اى على، عبدالمطلب استقسام به ازلام- كه از اعمال دوران
جاهلى بود- نمىكرد و بتها را نمىپرستيد و از گوشت حيوانى كه با نام بتها ذبح مىكردند، نمىخورد و مىگفت من در آيين ابراهيم هستم.
وَاللهِ ما عَبَدَ أَبي وَلا جَدّي عَبدُالمُطَلَّبِ وَلا هاشِمٌ وَلا عَبدُمَنافٍ صَنَماً قَطُّ. قيلَ فَما كانُوا يَعبُدُونَ؟ قال: كانُوا يُصَلُّونَ إلى البَيتِ عَلى دينِ ابراهيمَ(ع) مُتَمَسِّكينَ بِهِ. (1)
به خدا سوگند نه پدرم و نه جدم عبدالمطلب، و نه هاشم و نه عبدمناف، بتى را نپرستيدند. پرسيدند: اى امير مؤمنان آنان در دوران جاهلى چه چيزى را مىپرستيدند؟! فرمود: بر آيين ابراهيم به سوى بيت نماز مىخواندند و از آيين او جدا نبودند.
لَمْ يَزَلْ يَنْقُلُنِي اللهُ مِنْ أَصْلابِ الطَّاهِرِينَ إِلَى أَرْحَامِ الْمُطَهَّرَاتِ حَتَّي أَخْرَجَنِي فِي عَالَمِكُمْ هَذَا لَمْ يُدَنِّسْنِي بِدَنَسِ الْجَاهِلِيَّةِ. (2)
خداوند همواره مرا از پشتهاى پاك به رحمهاى پاك منتقل مىساخت تا اينكه به اين دنياى شما آمدم و هرگز به افكار و ناپاكىهاى جاهليت آلوده نشدم.
از اين حديث شريف، كه با عبارات مختلف بيان شده است، پاكى
وجود آمنه و طهارت فكرى او ثابت مىشود.
يا مُحَمَّدُ انَّ اللهَ جَلَّ جَلالُهُ يُقرِئُكَ السَّلامَ وَيقولُ انّي قَد حَرَّمتُ النّارَ عَلي صُلبٍ انزَلَكَ وَبَطنٍ حَمَلَكَ وحَجرٍ كَفَلَكَ ... (1)
اى محمد(ص) خداوند تعالى بر تو سلام فرستاد و گفت: من آتش را بر صلب و پشتى كه تو را فرود آورد و بطنى كه حامل تو بود و دامنى كه تو را تربيت كرد، حرام كردم.
مرحوم مجلسى(قدس سره) مىنويسد:
اين خبر، بر ايمان عبدالله و آمنه و ابوطالب دلالت دارد، زيرا خداوند، آتش را بر جميع مشركان و كفار واجب كرده است و اگر اينان مؤمن نبودند، آتش بر آنان حرام نمىشد. (2)رسول خدا(ص) پس از فتح مكه و به هنگام مراجعت، در «ابواء»، قبر مادرش «آمنه» را زيارت كرد و در كنار آن نشست و عاطفه سرشار و روح لطيفش موجب گرديد كه خاطرات گذشته و زحمات طاقت فرساى مادرش را تداعى كند و گريه شديدى سر دهد، به طورى كه صحابه نيز شديداً متأثر گشته، گريه كردند.
همه صحابه و ياران پيامبر(ص) در آن روز، آن تكريم و احترام را از سوى آن حضرت، نسبت به مادرش مشاهده نمودند. زيارت قبر مادر و گريه شديد در منظر عموم، چيزى نبود كه در آن شرايط و با وجود چند
هزار نفر كه در اين سفر به همراه پيامبر(ص) بودند به فراموشى سپرده شود و حادثهاى باشد كه بتوان از اصل، انكارش نمود.
از عبدالله بن مسعود صحابى جليلالقدر نقل شده است: «رسولخدا(ص) چون بر سر قبر مادرش رسيد، فرمود: اين قبر آمنه است و جبرئيل مرا بر آن راهنمايى نمود؛ «دَلَّني جِبرِئيلُ عَلَيهِ» (1). بنابراين چگونه ممكن است كه جبرئيل، خاتم پيامبران الهى را به سوى قبر شخصى مشرك هدايت نمايد؟
شيخ صدوق نيز در «اعتقادات» خود مىفرمايد:
اعتقادنا في آباء النبي انهم مسلمون من آدم إلى ابيه و اباطالب و كذا آمنه بنت وهب ام رسول الله(ص). (2)
اعتقاد ما اين است كه پدران پيامبر(ص) از آدم تا عبدالله و ابوطالب و همچنين آمنه، مادر پيامبر، مسلمان بودهاند.
وهابيت در نبوت پيامبر(ص) تشكيك مىكند. ابنتيميه، در كتاب «مجموع الفتاوى» و كتب ديگرش مىگويد:
بعد از اينكه در غار حرا بر پيامبر وحى نازل شد وحشت زده به خانه برگشت و به همسرش حضرت خديجه گفت: «لَقَد خَشَيتُ عَلي نَفسي»؛ من درباره خودم ترس دارم. خديجه بعد از
دلدارى، او را نزد شخصى به نام «ورقة بن نوفل» كه از فرزندان «عبدالعزى» و پسر عموى خديجه بود برد و او كه شخصى نابينا و نصرانى بود، بعد از شنيدن جريان از زبان پيامبر خطاب به آن حضرت گفت: «اين همان شريعتى است كه خدا به موسى فرستاده بود و آنگاه پيامبر را از حوادث و وقايعى كه در آينده بر او اتفاق مىافتد مطلع ساخت. (1)آيا اين ديدگاه، در حقيقت، تنزل مقام و منزلت نبوت و رسالت نمىباشد؟ چگونه ممكن است پيامبرى كه مدارج كمال را پيموده و از مدتها پيش، نويد نبوت را در خود احساس كرده، حقايق بر وى آشكار نشده باشد؟ در حالى كه بالاترين و والاترين عقول را در خود يافته است:
إنَّ اللهَ تَعالى نَظَرَ فى قُلوبِ العِبادِ فَوَجَدَ قَلبَ مُحَمَّد(ص) خَيرَ قُلوبِ العِبادِ فَاصطَفاهُ لِنَفسِهِ وَابتَعَثَهُ بِرِسالَتِهِ. (2)
خداوند تبارك و تعالى به قلوب بندگان خويش نظر نمود، پس قلب محمد(ص) را بهتر و والاتر از همه يافت، پس ايشان را براى خويش برگزيد و به رسالت مبعوث نمود.
انسانى كه چنين تكامل يافته است، چگونه در آن موقع حساس، نگران مىشود و به خود شك مىبرد و سپس با كمك همسرش و سخنان مردى كه اندك سوادى دارد اين نگرانى از وى رفع مىگردد و
آنگاه اطمينان حاصل مىكند كه پيامبر است؟
قاضى عياض (1)(م 544) مىگويد:
همين آرامش و استوارى و اعتماد به نفس، كه پيامبراكرم(ص) در اينگونه مواقع از خود نشان داد، يكى از دلايل اعجاز نبوت به شمار مىرود. آرى، پيامبر(ص) هرگز شك نمىكند و ترديد به خود راه نمىدهد كه آن كسى كه بر او فرود آمده، فرشته است و از جانب حق تعالى پيام آورده، پس به طور قطع، امر بر او آشكار است، زيرا حكمت الهى اقتضا مىكند كه امر بر وى كاملًا روشن شود تا آشكارا آنچه را كه مىبيند، لمس كند يا دلايل كافى در اختيار او قرار مىدهد تا كلمات «الله» ثابت و استوار جلوه كند. وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لامُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ؛ «كلام پروردگار تو، با صدق و عدل به حد تمام رسيد و هيچكس نمىتواند كلمات او را دگرگون سازد».(انعام: 115) (2)مفسران مىگويند: براى آنكه پيامبر بتواند ديگران را با وحى، هدايت نمايد، خود بايد از هرگونه خطا و اشتباه در دريافت وحى مصون باشد. لذا برخى در تفسير سوره مدثر گفتهاند:
ان الله لا يوحي الى رسوله الا بالبراهين النيرة والايات البينة
الدالة على ان ما يوحي اليه انما هو من الله تعالى فلا يحتاج إلي شي سواها ولا يفزع ولا يفرق. (1)
به درستى كه خداوند به رسولى وحى نمىكند مگر با دلايل روشن و نشانههاى آشكار، كه خود بر اين دلالت دارد كه آنچه بر او وحى مىشود، از جانب حق تعالى است و به چيز ديگرى نياز ندارد و هرگز ترسانده نمىشود و نمىهراسد و به خود نمىلرزد.
به طور كلى، آيات قرآنى بر اين نكته تصريح دارند كه پيامبران الهى از آغاز وحى، پيامها را به روشنى دريافت نموده، دچار شك و ترديد نمىشوند. از اين گذشته مقام حضور در پيشگاه حق تعالى جايگاهى است كه در آن، وهم و شك و ترس راه ندارد؛ مثلًا موسى(ع) درآغاز بعثت، مورد عنايت خاص پروردگار قرار گرفت و به او خطاب شد:
فَلَمَّا أَتاها نُودِي يا مُوسي* إِنِّى أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً* وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحي(طه: 11- 13)
اى موسى! اين منم، پرودگار تو، پاى پوش خويش بيرون آور كه در وادى مقدس طوى هستى و من تو را برگزيدهام، پس به آنچه وحى مىشود گوش فرا ده؛ منم، من، خدايى كه جز من خدايى نيست، پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار.
سپس به او دستور داده مىشود:
1) مجمع البيان، ابوالفضل طبرسى، ج 10، ص 384.
وَ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ(نمل: 10)
و عصايت را بيفكن، پس چون آن را هم چون مارى ديد كه مىجنبد [ترسيد و] به عقب برگشت و [حتى] پشت سر خود را ننگريست.
از اين جهت بود كه مورد عتاب قرار گرفت: يا مُوسي لا تَخَفْ إِنِّي لايَخافُ لَدَي الْمُرْسَلُونَ؛ «اى موسى نترس كه رسولان در نزد من نمىترسند».(نمل: 10)
بدين ترتيب به محض ايجاد ترس، عنايت الهى شامل حال پيامبر الهى مىگردد و او را از هرگونه هراس رها مىكند. اين يك قانون كلى است و هركه در آن جايگاه شرف حضور يافت، از چيزى خوف ندارد، زيرا در سايه عنايت الهى قرار گرفته و در فضايى أمن و آرامش بخش استقرار يافته است.
ابراهيم خليلالرحمان(ع) نيز براى آنكه آرامش و عين اليقين يابد، پرده از پيش روى او كنار رفت تا حقايق عالم ملكوت بر او مكشوف گرديد:
وَ كَذلِكَ نُرى إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ(انعام: 75)
و اينگونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقينكنندگان باشد.
آيات فوق، نشان مىدهند كه پيامبران در محضر الهى داراى بينش روشن و عارى از هرگونه شك و ريباند، هم چنين ملكوت آسمانها و زمين بر آنان كشف مىگردد تا از موقنين شوند. اكنون مىپرسيم كه آيا
پيامبر اسلام(ص) از اين قانون مستثنى بود تا درچنان موقع حساس و سرنوشت سازى به خود رها شود و به خويشتن گمان بد برد و در بيم و هراس افتد؟
آيا از ديدگاه وهابيان، پيامبر اسلام(ص) مقامى كمتر از مقام موسى و ابراهيم خليل(عليهم السلام) داشت تا عنايتى كه خدا درباره آنان روا داشته است، درباره او روا ندارد؟ و حال آنكه اميرالمؤمنين(ع) درباره پيامبراكرم(ص) مىفرمايد:
لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. (1)
از همان لحظهاى كه پيامبر(ص) را از شير گرفتند، خداوند بزرگترين فرشته(جبرئيل) خود را مأمور تربيت ايشان كرد تا شب و روز، او را به راههاى بزگوارى و راستى و اخلاق نيكو راهنمايى كند.
علاوه بر آنچه ذكر شد «ورقة بن نوفل» هنگام ظهور دعوت، زنده بود، ولى هرگز به دين مبين اسلام مشرف نگرديد، «وَماتَ كافِرا» و در حديث ابنعباس نيز آمده است: «فَماتَ وَرَقَةُ عَلى نَصرانيَّتِه». (2)برهانالدين حلبى در كتاب «السيرة النبوية» آورده كه ورقه بن نوفل چهار سال پس از بعثت، بدرود حيات گفت و از كتاب «الامتاع» ابنجوزى آورده كه او آخرين كسى است كه در دوران «فترت»(سه سال نخست نبوت) وفات يافت، در
حالى كه اسلام نياورده بود. و از ابنعباس نقل مىكند كه گفته: «انَّهُ ماتَ عَلى نَصرانيَّتِه». (1)ابنحجر نيز مىگويد: «وَلا اعرَفُ احَداً قالَ انَّهُ اسلَمَ». (2)ابنحجر از تاريخ «ابن بكار» مىآورد: روزى ورقه از كنار بلال حبشى عبور مىكرد، در حالى كه قريش او را شكنجه مىدادند و او پيوسته مىگفت: احَد. ابنحجر در ادامه مىگويد: «پس او تا زمان ظهور دعوت، حيات داشت، ولى چرا اسلام نياورد؟» (3)
ابن تيميه، افسانه غرانيق را مىپذيرد، در حالى كه اين داستان دستاويز بيگانگان قرار گرفته و سند نبوت را زير سؤال برده است.
بر اساس همين افسانه، سلمان رشدى مرتد، كتاب كفرآميز «آيات شيطانى» را نوشت كه بلافاصله بعد از انتشار آن، مورد اعتراض شديد مسلمانان قرار گرفت و نويسنده و ناشران آگاه از محتواى كتاب، توسط مراجع عالىقدر تشيع و رهبر كبير انقلاب اسلامى، حضرت امام خمينى(قدس سره) به ارتداد و اعدام محكوم گرديدند. (4)خلاصه افسانه از اين قرار است كه رسول خدا(ص) علاقهمند بود تا به نحوى، مشركان را جذب كند. او آرزو مىكرد كه خداوند آياتى نازل كند تا مناسبات او را با قومش بهبود بخشد. در اين هنگام آيات سوره «النجم»
نازل شد تا رسيد به اين آيات أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى* وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى؛ «آيا لات و عُزّا را ديدهايد و مَنات آن بت سومى ديگر را؟»(نجم: 19 و 20)
در اين وقت شيطان دو آيه بر زبان رسولالله جارى كرد، «تلك غرانيق العلى و ان شفاعتهن لترضى»؛ «آنان پرستوهاى اوج گيرندهاند و شفاعت آنان مايه خشنودى يا اميد است».
اين تمجيد از بتها، سبب خشنودى مشركان شد. در همان لحظه، رسول خدا(ص) به آيه سجده رسيد و مسلمان و كافر همه به سجده افتادند. شب هنگام كه جبرئيل براى عرض آيات، نزد آن حضرت آمد. اين جملات را رد كرد و گفت: تو براى مردم چيزى خواندهاى كه او نازل نكرده است؟!
ابن تيميه اين افسانه را در كتابهايى همچون «الفتاوى الكبرى» (1)، «منهاج السنه» (2)و «مجموع الفتاوى» (3)ذكر نموده و مورد تأييد قرار داده است! در حالى كه هيچيك از محققان علماى اسلام، اين افسانه را نپذيرفته و آن را خرافهاى بيش ندانستهاند.
قاضى عياض مىگويد:
اين حديث در هيچيك از كتب صحاح نقل نشده و هرگز شخص مورد اعتمادى، آن را روايت نكرده است و سند متصلى هم ندارد. صرفاً افراد ظاهرنگر و تاريخ نويسان خوشباور؛ يعنى آنانى كه
ميان سليم وسقيم، فرقى نمىگذارند و در جمعآورى غرايب و عجايب، ولع مىورزند، آن را روايت كرده و دست به دست گرداندهاند. «قاضى بكربن علا» گفته است: «سند اين حديث، سست و متن آن، مشوّش و مضطرب و دگرگون است». (1)ابوبكر ابنالعربى مىگويد: «هر آنچه طبرى در اين مورد روايت كرده باطل است و اصلى ندارد». (2)محمد بن اسحاق، درباره اين حديث، رسالهاى نگاشته و آن را كاملًا تكذيب نموده است، بلكه آن را ساخته و پرداخته زنادقه مىداند. (3)استاد محمد حسين هيكل گفتار دقيقى درباره اين افسانه دارد و با بيانى روشن، تناقضگويى و دروغ بودن آن را آشكار مىسازد. (4)
با اندكى دقت، بر هر خوانندهاى روشن مىشود كه جعلكننده اين افسانه ناشيانه عمل كرده است، زيرا اين سوره با جمله وَ النَّجْمِ إِذا هَوى* ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوي* وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحي* عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوي(نجم: 1- 5) آغاز شده است. در اين آيات بر نفى ضلالت و اغوا و نطق از روى هوا و هوس براى پيامبر تأكيد شده است. همچنين تصريح شده كه هرچه آن حضرت مىگويد، وحى است: إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْي يُوحَي.
اگر چنين بود كه ابليس بتواند در اينجا تلبيس كند، لازمهاش تكذيب
كلام خداست و هرگز شيطان، بر خواست خدا غالب نيايد، زيرا خود فرموده: إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً(نساء: 76) همچنين در آيهاى ديگر مىفرمايد:
كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِى إِنَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌ(مجادله: 21)
خدا مقرر داشته كه البته من و پيامبرانم پيروز مىشويم، زيرا خدا توانا و پيروزمند است.
به كسى عزيز مىگويند كه ديگرى نتواند بر او چيره گردد، پس ابليسى كه در موضع ضعف قرار دارد، چگونه مىتواند بر خدا كه در موضع قوت است، چيره شود؟
قرآن به صراحت، هرگونه سلطه ابليس را بر مؤمنانى كه در پناه خدايند نفى مىكند و مىفرمايد:
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون(نحل: 99)
شيطان را بر كسانى كه ايمان آوردهاند و بر خدا توكل مىكنند تسلطى نيست.
و نيز در جاى ديگرى مىفرمايد:
إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفي بِرَبِّكَ وَكيلا(اسراء: 65)
تو را بر بندگان من هيچ تسلطى نباشد و پروردگار تو براى نگهبانى آنها كافى است.
از سوى ديگر، شيطان خود مىگويد:
ما كانَ لىَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي(ابراهيم: 22)
مرا بر شما سلطهاى نبود جز آن كه شما را خواندم و خود اجابت كرديد.
پس چگونه ابليس مىتواند بر مشاعر پيامبر اسلام(ص) چيره گردد؟ مخصوصاً كه آن حضرت معصوم است، به ويژه در دريافت و ابلاغ شريعت و اين امر، مورد اجماع امت اسلام است و نيرنگهاى شيطان، هرگز در اينباره كارگر نيست.
به هر حال، پيامبر(ص) اشتباه نمىكند؛ به راه خطا نمىرود و كسى و چيزى بر عقل و فكر و انديشه وى چيره نمىشود، زيرا او مشمول عنايت حق قرار گرفته:
وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا(طور: 48)
در پيشگاه فرمان پروردگارت، شكيبا باش كه در پوشش عنايت ما قرار دارى.
و هرگز خدا او را به حال خود رها نمىكند و نمىگذارد تا در چنگال اهريمن اسير گردد.
از آن گذشته، پيامبر(ص) عرب است و بر روابط و مناسبات كلامى بهتر از هر كسى واقف است، پس نمىتوان باور كرد كه آن حضرت تهافت ميان آن عبارت شركآميز و دو آيه پس از آن را؛ يعنى:
إِنْ هِىَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ(نجم: 23)
در اينجا، فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهايد، و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده، آنان فقط از گمانهاى بىاساس و هواى نفس پيروى مىكنند.
كه آلهه مشركان را به باد انتقاد گرفته و بى اساس شمرده است، درك نكند.
از سوى ديگر، مشركان چگونه اين تناقض را پذيرفتند. زيرا بقيه آيات تا آخر سوره نيز چيزى جز انتقاد و نكوهش و بىارج دانستن عقايد قريش نيست. بدينترتيب هر انسان انديشمندى، واهىبودن اين افسانه را به روشنى درمىيابد.
وهابيان اصرار دارند كه پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) در ركعات نماز سهو مىنمود.
ابن تيميه در بسيارى از كتابهايش گفته است كه پيامبر خدا(ص) گاهى ركعات نمازش را اشتباهاً كم و زياد مىكرد و گاهى نيز نماز چهار ركعتى را دو ركعتى مىخواند و خود حضرت متوجه اين اشتباهش نمىگرديد، بلكه مأمومين به حضرت تذكر مىدادند و ايشان بعد از تذكر آنان، نقص يا زيادى را جبران مىكرد.
وى در كتاب «مجموع الفتاوى» مىگويد:
رسول خدا، يكى از نمازهاى چهار ركعتى را دو ركعت به جا آورد و از جاى خود بلند شد و به درخت خشكى كه در مسجد بود تكيه داد، سپس شخصى به او گفت يا رسول الله آيا نماز را قصر خواندى يا دو ركعت آن را فراموش كردهاى؟ آنگاه رسول الله برگشت و دو ركعت ديگر را خواند و نماز را تمام كرد (1). در جلد ديگرى از اين كتاب آمده كه ايشان نماز
1) مجموع الفتاوى، ج 23، ص 40؛ ج 2، ص 101؛ ج 21، ص 163؛ ج 24، ص 21؛ الفتاوى الكبرى، ج 1، ص 126؛ الرد على البكرى، ج 2، ص 722.
چهار ركعتى را پنج ركعت خواند و ديگران به او تذكر دادند! (1)به راستى اينگونه روايات با كدام ملاك و معيار، قابل پذيرشاند؟
آيا ابنتيميه با اين سخن، منزلت پيامبر اعظم را حتى از انسانهاى معمولى هم پايينتر نياورده است؟
روشن است كه فراموشنمودن بخشى از ركعات نماز از كسانى سر مىزند كه به اين عبادت بزرگ الهى كه در روايات از آن به معراج مؤمن تعبير شده است، توجه ندارند و به تمام معنى از اينكه در برابر چه كسى قرار دارند و با چه كسى سخن مىگويند، غافلاند نه از كسى چون پيامبر خاتم(ص) كه عصاره آفرينش بود و براى هدايت بشر به سوى تقرب به خدا فرستاده شده است!
بنابراين، سهو، آنهم در نماز، علاوه بر اينكه با مقام شامخ آن حضرت تناسب ندارد، با وظيفه هدايتگرى ايشان نيز در تضاد است. به اين بيان كه امكان صدور اشتباه درچنين مواردى، اعتماد را درباره نقش الگويى و تعليمى آنان از بين مىبرد، زيرا نخستين پايه تربيت، اعتماد به گفته مربى است. اگر كسى در بخشى از تعاليم يك مربى اخلاق، احتمال خطا و اشتباه بدهد، هرگز براى عمل به تعاليم او در خود كششى احساس نمىكند. اشتباه در اين قسمت كم كم سبب مىشود كه مردم به تعاليم و گفتههاى وى به ديده ترديد و شك بنگرند؛ زيرا با خود چنين مىانديشند كه وقتى پيامبر در مقام عمل به وظايف شخصى، خطا
1) مجموع الفتاوى، ج 33، ص 220.
مىكند، از كجا معلوم كه در بيان احكام و وظايف دينى مردم اشتباه نكند!
به همين دليل، پيامبر(ص) در كارهاى عادى خود نيز، دچار اشتباه نمىشود، زيرا گرچه اشتباه در امور روزانه و عادى، با اشتباه در بيان احكام الهى همراه نيست؛ و چه بسا ممكن است كسى از جانب خداوند در بيان احكام و معارف، كاملًا مصونيت داشته باشد، ولى در امور عادى و روزانه كه اشتباه در آنها به جايى ضرر نمىزند خطاكار باشد، ولى تفكيك ميان اين دو قسمت براى دانشمندان امكانپذير است، اما نوع مردم به زحمت مىتوانند ميان اين دو موضوع، فرق بگذارند و چه بسا با ديدن خطا و اشتباه جزئى و عادى، به تمام تعاليم وى بدگمان شده و در تمام گفتههاى او احتمال اشتباه دهند و سرانجام اعتماد و اطمينان به گفته او كه پايه تربيت است از ميان برود.
در سخنان پيشوايان بزرگ ما، مسئله سهو و اشتباه از معصوم، صريحاً نفى شده است؛ مخصوصاً اگر «روحالقدس» را كه همواره مؤيد و كمك و راهنماى پيامبران است در نظر بگيريم، در اين صورت احتمال سهو و خطا منتفى خواهد بود. امام صادق(ع) به مفضل بن عمر فرمود:
... انَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعالى جَعَلَ فى النَّبِي(ص) خَمسةَ الارواح ... وَروحَ القُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ فَإِذَا قَبَضَ النَّبي(ص) انتَقَلَ روحُ القُدُسِ فَصارَ إلَى الامامِ وَروحُ القُدُسِ لايَنامُ وَلا يَغْفُلُ وَلا يَلهُو وَلا يَزْهو ... (1)
خداى تبارك و تعالى در پيغمبر(ص) پنج روح قرار داد ... و
1) اصول كافى، ج 1، ص 272.
روحالقُدُس كه با كمك آن، بار نبوت را تحمل كند. چون پيامبر(ص) وفات كند، روحالقدس از او به امام(جانشين) منتقل شود و روحالقدس خواب و غفلت و ياوهگرى و تكبر ندارد.
كلينى در اصول كافى (1)بابى دارد كه در آن، احاديثى از پيشوايان معصوم(عليهم السلام) را نقل مىكند كه همراه پيامبر گرامى(ص) و ديگر پيشوايان، فرشتهاى با عظمتتر از جبرئيل و ميكائيل است كه آنان را از لغزش و خطا صيانت ميكند.
وهابيت به ساحت مقدس آن حضرت با جسارت تمام، بىاحترامى مىكند. ابنتيميه، نسبت به پيامبر اعظم(ص) و ساير بزرگان دين، تهمتهاى فراوانى زده است و مقام و منزلت آن حضرت را از افراد معمولى نيز پايينتر قرار داده و حتى وقاحت را به جايى رسانده است كه پيامبر اعظم(ص) را همچون افراد بىبند و بار و لاابالى، كه به قواعد و قوانين اخلاقى اسلام آشنا نمىباشند، مىداند و مىگويد كه ايشان- العياذ بالله- در كنار مزبلهها و پشت ديوارها ايستاده بول مىنمود!؟ (2)او همچنين مىگويد:
در خانه رسول خدا(ص) و در حضور آن حضرت، دختران جوان آوازهخوان با خواندن اشعار زننده و آميخته با فحاشى، جلسه لهو ولعب برپا كرده بودند كه از طرف ابوبكر به شدت مورد
اعتراض قرار مىگيرند، رسول خدا(ص) به ابوبكر مىگويد: مانعى ندارد آنها را به حال خودشان بگذاريد. (1)البته اينگونه مطالب، به نقد و بررسى نيازى ندارد، زيرا هر مسلمانى كه اندك آشنايى به معارف و آموزههاى دين مبين اسلام داشته باشد، ميداند كه صدور چنين افعالى از پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) محال است، زيرا خداوند از او در قرآن كريم به وَ إِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ(قلم: 4) ياد نموده است. خود آن حضرت نيز در حديثى فرمود: «انَّما بُعِثتُ لأُتَمِّمَ مَكارِمَ الاخلاقِ» (2)«من براى تكميل فضايل اخلاقى، مبعوث شدهام».
چگونه ممكن است پيامبرى كه خود هدايت انسانها را به عهده دارد و آنها را از رفتار ناپسند و به طور عموم از جهل و نادانى بهسوى تعالى و كمال رهنمون نموده است، خود مرتكب اعمال و رفتارى گردد كه مسلمانان از چنان رفتارهايى بنا به دستور خود پيامبر(ص) اجتناب مىكنند؟
آيا مطرح نمودن اينگونه سخنان جز به قصد توهين، جسارت و دشمنى با رسول خدا(ص) مىتواند هدف ديگرى داشته باشد؟ حتى برخى از وهابىها به خود جرأت داده و با بىشرمى گفتهاند كه عصاى من، بهتر از محمد است كه از دنيا رفته است! (3)روشن است كه آوازخوانى دختران جوان، آنهم آميخته با فحاشى و ناسزاگويى، خلاف تعاليم نجات بخش اسلام است، پس چگونه ممكن
است اين عمل در خانه وحى كه محل رفت وآمد جبرئيل امين و فرشتگان مقرب الهى است، آنهم در حضور سرور كائنات حضرت ختمى مرتبت(ص) صورت گيرد و آن حضرت نسبت به اين عمل هيچگونه واكنشى از خود نشان ندهد و حتى به اندازه ابوبكر نسبت به موضوع حساس نباشد؟!
سنت، در لغت به هر طريقه و روشى گفته ميشود كه مردم از آن تبعيت مىكنند و در اصطلاح، سنت پيامبر به مجموع احكام و دستورهايى مىگويند كه در عبادات و غير عبادات از آن حضرت به صورت و طريق ثابت و روش مسلّم در ميان مسلمانان پا برجا مانده است. (1)گرچه به اعتبار ملازمهاى كه ميان حديث و سنت وجود دارد به خود حديث هم، سنت اطلاق مىگردد و سنت بيشتر به اين معنى استعمال مىشود.
اساس و مبناى تمام احكام و قوانين اسلام و پايه و زيربناى تمام
1) نهايه، ابناثير، ج 2، ص 409.
دستورهاى آن را قرآن و سنت تشكيل مىدهد. (1)ازاينرو دانشمندان اسلامى، اعم از شيعى و سنى، در اين مطلب همعقيده هستند كه حديث صحيح به طورى كه صدور آن، ثابت و مسلّم باشد، بر تمام مسلمانان حجت است و مانند قرآن مجيد بر هر فرد مسلمانى واجب است كه به مضمون آن عمل كند.
قرآن مجيد هم، اين نكته را يادآورى نموده و طى آيات متعددى مسلمانان را به اهميت حديث و گفتار نبى اكرم(ص) متوجه ساخته است.
در قرآن مجيد آمده است كه: «آنچه را كه پيغمبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه كه شما را نهى مىكند خوددارى كنيد». (2)قرآن مجيد، اطاعت رسول اكرم(ص) را قرين و همدوش اطاعت خدا، بر مسلمانان واجب فرموده است (3)و هرگونه اظهارنظر و قضاوتى را در مقابل فرمان و دستور نبى اكرم(ص) از مسلمانان سلب كرده (4)و تسليم بودن در مقابل اوامر آن حضرت را علامت ايمان و عصيان و مخالفت با او را عين ضلالت و بدبختى دانسته است.
اينها نمونهاى از آياتى است كه انقياد و اطاعت رسول اكرم(ص) را بر مسلمانان واجب نموده و با تعبيرات مختلف در اينباره تأكيد مىفرمايد. البته مىدانيم كه پيروى از پيغمبر(ص) به جز از راه التزام به سنت وى و
1) نزد شيعه، حديث ائمه اهل بيت: و اجماع و عقل نيز از مدارك احكام است.
2) (ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)(حشر: 7).
3) (وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا)(مائده: 92).
4) فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْليماً)(نساء: 65).
عملنمودن به اوامر و گفتارش مفهومى ندارد.
درباره اهميت احاديث، روايات فراوانى از رسول اكرم(ص) و ائمه اهلبيت(عليهم السلام) وارد گرديده است. در اين روايات جهات مختلف سنت از نظر اهميت خودِ سنت و حفظ نمودن و نوشتن و تبليغ و رسانيدن آن به ديگران، مورد بررسى و توجه خاص قرار گرفته است. (1)رسول اكرم(ص) در ضمن خطبهاى در حجة الوداع چنين فرمود:
اى مردم! من شما را به هر كار حلال كه سعادت و خوشبختى شما را تأمين مىكند راهنمايى كردم و از هر حرام كه بدبختى شما در اوست، نهى نمودم و در اين احكام، برگشت و تغييرى نخواهد بود. (2)ايشان در موارد مختلف، حافظان حديث را اينگونه تشويق و دعا فرموده است:
نَضَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها. (3)
خداوند بندهاى كه گفتار مرا بشنود و آن را حفظ كند مورد لطف خويش قرار دهد.
گاهى نيز با همين بيان، افرادى كه احاديث را نقل مىكنند دعا نموده
1) ر. ك: اصول كافى، ج 1، باب رواية الكتب والحديث وفضل الكتابة؛ وسائل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج 18، باب 8(ابواب صفات القاضى)؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج 1، باب سماع الحديث؛ سنن ابنماجه، ج 1، باب شرف اصحاب الحديث وجامع بيان العلم وفضله.
2) «مَعَاشِرَ النَّاسِ وَكُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ أَوْ حَرَامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ، فَإِنِّي لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذَلِكَ وَلَمْ أُبَدِّل».(احتجاج، طبرسى، ج 1، ص 81).
3) سنن ابنماجه، مقدمه، كتاب المناسك، ج 2؛ سنن ترمذى، كتاب العلم.
است: «نَضَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَبَلَّغَها». (1)جمله «فَليُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» (2)«حاضرين به غائبين برسانند»، در كلمات حضرت رسول(ص) فراوان استعمال شده است و آن حضرت در آخر خطبهها و سخنرانىها اين جمله را تذكر دادهاند.
اين جملهها و تذكرات، اهميت و موقعيت حديث و سنت را روشن مىكند و به ما مىرساند كه ايشان تمام احكام و جزئيات حلال و حرام را بيان فرمودهاند و رسانيدن و ابلاغ آن را به صورت يك وظيفه عمومى براى شنوندگان و تمام مسلمانان تذكر دادهاند و ابلاغ كنندگانِ احاديث را مانند جانشين خود معرفى فرموده است. (3)متأسفانه، وهابيت، سنت پيامبر را نيز، مانند ديگر آموزههاى اسلامى، مورد دستبرد قرار داده و حُب و بغض خويش را در آن وارد كردهاند و در اين اصل بنيادى اسلام تحريفات زيادى نمودهاند، كه در اينجا براى تنبه و آگاهى، بخشهايى از آن را ياد آور مىشويم:
وهابيت برخلاف تمام معيارهاى حديثشناسى در رد يا قبول يك حديث، از سويى حب و بغض خود را نسبت به راويان و از سوى ديگر،
پندارهاى خودشان را از اسلام، ملاك صحت و سقم حديث تلقى نمودهاند؛ به اين معنا كه هر حديثى كه بر خلاف عقيده خود بدانند، آن را بدون هيچ دليلى، تضعيف مىكنند و هرچه كه با پندارشان موافق باشد، آن را صحيح مىدانند.
اين گروه، بدون هيچ دليل عقلايى و رجالى، هر حديثى كه در ذم و نكوهش افراد معلومالحال مانند «معاويه» (1)
الف) مطرف بن مغيره بن شعبه مىگويد: پدرم هميشه با معاويه سخن مى گفت و از عقل و شعور او تعريف كرده، اظهار شگفتى مىكرد. شبى او را غمگين يافتم و حتى از خوردن غذا هم امتناع ورزيد. علتش را جويا شدم. گفت: فرزندم، من از نزد پليدترين مردم آمدهام.
گفتم: او كيست؟ گفت: هنگامى كه با معاويه تنها شديم به او گفتم: اى اميرمؤمنان، اكنون سن و سالى از تو گذشته، خوب است خيرى از تو نمايان گردد؛ تو كه به هدف نائل آمدى، پس بيا و نسبت به خويشانت بنىهاشم نگاهى ديگر كن كه برايت خواهد ماند.
گفت: هيهات، هيهات، «ابوبكر» عدالت نمود و رفت و نامش محو شد، «عمر» هم ده سال حكومت كرد؛ اما همينكه مرد، نامش هم هلاك شد، برادرمان «عثمان» هم كه در حسب و نسب، مانند نداشت هرچه خواستند بر سرش آوردند، اما او كه از قبيله «هاشم» است، هر روز پنج بار با صداى بلند نامش برده مى شود كه: «اشهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ الله».
مادرت به عزايت بنشيند من چه كارى بعد از اين بكنم، جز اينكه نام او را دفن كنم.
ب) تنها جنايت امارت دادن به فرزند تبهكارش «يزيد» برايش كافى است. او كه در كربلا بهترين عزيزان رسول خدا(ص) و سرور جوانان اهل بهشت را با فجيعترين وضع به شهادت رساند. او كه مدينه را به مدت سه روز براى سپاهيانش آزاد قرار داد كه هزاران نفر از برترين صحابه را به قتل برسانند و به نواميس آنها تعرض كنند كه تنها هزار دختر بدون شوهر حامله شدند و از بقيه هم بيعت مىگيرد كه بردهاش باشند.
آنگاه شعر مى سرايد كه: «اى كاش پدران من كه در بدر هلاك شدند زنده بودند و خرسند مىشدند و مىگفتند يزيد دستت درد نكند. بنىهاشم با حكومت بازى كردند هيچ خبرى نيست و هيچ وحيى نازل نشده است».
البته او به اين هم اكتفا نكرد و كعبه را نيز آتش زد و در حرم امن الهى، نيكانى از اصحاب را به شهادت رساند. اينها همه، به اضافه شرابخوارى و زنا و غنا و رقص علنى اوست.
ج) مردم را با اصرار، به دشنام دادن به على بن ابىطالب(ع) وادار مىنمود.
د) آتش جنگ با اميرمؤمنان على(ع) را برافروخت و در نتيجه هزاران مسلمان را به كشتن داد.
ه) او بزرگانى چون «حجر» و ديگران را به جرم محبت على(ع) به شهادت رسانيد.
و) سبط اكبر پيامبر اكرم(ص) را كشت و به بدترين صورت، بدنش را پاره پاره كرد.
ز) پس از كنارهگيرى امام حسن مجتبى(ع) از حكومت، در اولين سخنرانى خود در جمع تمام صحابه پيامبر(ص) اعلام مىدارد: «من با شما كارزار نكردم كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد، بلكه مىخواستم بر شما امارت و حكومت كنم و هماكنون مىبينيد كه حاكم و رهبر شمايم».
ح) «ابوالاعلى مودودى» در كتاب «خلافت و ملوكيت» از «حسن بصرى» نقل مىكند كه او گفت: چهار عمل معاويه، بهگونهاى است كه اگر شخصى يكى از آنها را مرتكب شود، برايش باعث هلاكت است:
نخست، استعمال شمشير او بر اين امت و تسلط بر حكومت، بدون مشورت، درحالىكه بقيه اصحاب كرام در امت حضور داشتند.
دوم، جانشين ساختن پسرش درحالىكه او بادهگسار نعشهاى بود؛ ابريشم مىپوشيد و طنبور مىنواخت.
سوم، «زياد» را به خود نسبت داد، درحالىكه پيامبر(ص) مىفرمايد: «فرزند، متعلق به صاحب بستر است و براى زانى سنگ و كلوخ است».
چهارم، كشتن حجر و ياران او، واى بر او از حجر، واى بر او از حجر و ياران حجر.
ط) روزى رسول خدا(ص) ابوسفيان را ديد كه بر حمارى سوار بود و معاويه آن را مىكشيد و يزيد از پشت سر آن را به حركت وا مىداشت، فرمود: «لعنت خدا بر آن كه سوار است و آن كه مىكشد و آن كه از پشت مىراند».
ك) ابنعباس مىگويد: پيامبر اكرم(ص) صداى دو نفر را كه ترانه مىخواندند شنيد، پرسيد: اين دو نفر چه كسانى هستند؟ گفتند: «معاويه و عمرو بن عاص». فرمود: خداوندا، آنها را واژگون ساز و هر دو را در دوزخ افكن».
م) ابوذر به معاويه مىگويد: «روزى تو از نزديك رسول خدا(ص) رد شدى كه فرمود: خدايا او را لعنت كن و سيرش نساز، جز با خاك».
ن) در تاريخ آمده است كه معاويه صدهزار درهم به سمرة بن جندب داد كه حديثى وضع كند كه آيه وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ(بقره: 207) در شأن ابنملجم- عليه اللّعنة- نازل شده است. آيه(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلي ما فِى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ* وَإِذا تَوَلَّى سَعي فِى الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ)(بقره: 204 و 205) در شأن على بن ابى طالب(ع) نازل شده است!
سمره نپذيرفت. سپس دويستهزار درهم فرستاد ولى او باز هم قبول نكرد؛ سپس سيصدهزار درهم فرستاد و دوباره او قبول نكرد؛ در نهايت چهارصد هزار درهم فرستاد و او پذيرفت.
«يزيد بن معاويه» و1) منهاج السنه، ج 4، ص 379.(معاويه كه پدرش ابوسفيان و مادرش هند، از رهبران عداوت و دشمنى با پيامبر(ص) بودند، جوانىاش را در كنار پدر، در بسيج سپاهيان و نبرد با رسولخدا(ص) سپرى كرد و آنگاه كه در فتح مكه، مغلوب شدند تسليم گشت، بدون آنكه ايمان بياورد. ولى آن حضرت با بزرگوارى از آنها در گذشت و آنان را طليق(آزاده شده) ناميد.)
«مروان بن حكم» (1)باشد، بدون تأمل در سند و يا محتوا، كذب و دروغ مىخوانند.
وهابىها به طور كلى حكم مىكنند كه هر حديثى در مذمت افراد ياد شده وارد شده باشد، محكوم به كذب است! در حالى كه افعال و كردار ناشايست نامبردگان، بهترين دليل بر صحت احاديثى است كه در مذمت آنها وارد شده است.
به راستى كه اين پيشگويىهاى پيامبر(ص) را مىتوان از معجزات آن حضرت به شمار آورد.
ابن تيميه، شأن نزول آيه إنَّمَا وَلِيُّكُمُ را تكذيب نموده است. او در رابطه با شأن نزول آيه ولايت:
إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُون(مائده: 55)
سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند، همانها كه نماز را برپا مىدارند و در حالت ركوع
1) منهاج السنه، ج 6، ص 265.
زكات مىدهند.
مىگويد:
اهل علم بر اين اتفاق دارند كه اين آيه در شان على(ع) به تنهايى نازل نشده و اصلًا على(ع) انگشترش را در حال ركوع به كسى صدقه نداده است و علماى علم حديث معتقدند كه اين قضيه، دروغ و جعلى است. (1)در حالىكه بزرگان اهل سنت، مانند عضدالدين ايجى و ابنحجر هيتمى و ديگران به صراحت مىگويند:
علما در تفسير اينكه اين آيه در شأن على(ع) نازل گرديده است، اجماع دارند، چون او در نماز در حال ركوع بود، سائلى از او چيزى خواست و او انگشترش را اعطا نمود و سپس اين آيه نازل گرديد. (2)عدهاى از مفسران اهل سنت كه بر شأن نزول آيه شريفه، در مورد على(ع) تصريح نمودهاند، عبارتند از:
الف) محمدبن جرير طبرى(م 224 ه. ق) در «جامع البيان عن تأويل آيه القرآن» (3)
ب) محمدبن احمد قرطبى(م 671 ه. ق) در «الجامع لاحكام القرآن» (4)
ج) عبدالرحمن بن محمد ثعالبى در «الجواهر الحسان فى تفسير القرآن» (1)
د) اسماعيل بن عمر بن كثير در «تفسير القرآن العظيم» (2)
ه) محمود آلوسى در «روح المعانى فى تفسير القرآن» (3)
و) بيضاوى در «تفسير بيضاوى» (4)
ز) حسين بن مسعود بغوى(م 516 ه. ق) «در معالم التنزيل» (5)
ح) عبدالرحمن جلال الدين سيوطى در تفسير «الدر المنثور» (6)
ط) احمد بن محمد رازى در كتاب «حجج القرآن». (7)
ابن تيميه، حديث غدير را كه در معتبرترين كتابهاى اهل سنت آمده است، غير معتبر مىداند. او در قبال حديث غدير، با موضعگيرى خصمانهاى كه در برابر اهل بيت(عليهم السلام) دارد با يك نوع دستپاچگى و اضطراب، سعى كرده است آن را از اعتبار ساقط كند. او يك بار مىگويد:
اين حديث، هيچ ارزشى ندارد، چون در امهات ذكر نگرديده و
فقط ترمذى آن را نقل كرده و در نقل او بيشتر از عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاه» وجود ندارد. (1)بار ديگر مىگويد: «اين حديث را فقط ترمذى و احمد نقل كردهاند و زائد بر «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاه» كذب و دروغ است».
و در ادامه نيز مىگويد: «اين حديث اصلًا در صحاح نيامده است». (2)سرانجام در جاى ديگرى هم مىگويد: «پيامبر خدا(ص) حديث موالات را فقط يك مرتبه در غدير خم گفته و در هيچ مجلس ديگرى، به آن تصريح نفرموده است». (3)بسيارى از علماى اهل سنت در علم حديث، تفسير و تاريخ، اين حديث را ذكر نموده و بر صحت آن، اذعان دارند كه به طور نمونه به بعضى از آنها اشاره مىشود:
الف) ابنحجر عسقلانى در «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» درباره حديث غدير چنين مىگويد:
حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاه» را ترمذى و نسائى ذكر كردهاند. اين حديث، جداً از طرق زيادى نقل شده و بيشتر اسانيد آن صحيح و حسن است. (4)ب) حاكم نيشابورى پس از ذكر حديث از طرق مختلف، مىگويد:
انّ هذا الحديث، صحيح على شرط الشيخين و لم يخرجاه بطوله. (5)اين حديث با طول و تفصيلى كه از طرق متعدد نقل شده است بر معيار مسلم و بخارى صحيح بوده است و آن را با طول و تفصيلى كه دارد در صحيحين ذكر نكردهاند.
ج) ترمذى در صحيحش پس از آنكه حديث را ذكر مىكند، مىگويد: «قال ابوعيسى هذا الحديث حسن صحيح». (6)د) احمد بن حنبل مىگويد:
روزى على(ع) مردم را قسم مىداد كه هر كسى در روز غدير، اين سخن را كه پيامبر(ص) فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاه» درباره من شنيده است شهادت دهد. عبدالرحمن ميگويد كه دوازده نفر بدرى(جنگجويان بدر) از جاى برخاستند- و گويى يكى از آنها را دارم مىبينم- و شهادت دادند كه ما از پيغمبر اسلام(ص) در روز غدير خم شنيديم كه فرمود:
الَستُ اولي بِالمُؤمِنينَ مِن انفُسِهِم وَازواجي امَّهاتُهُم فَقُلنا بَلي يا رَسولَ اللهِ قالَ: فَمَن كنُتُ مَولاهُ عَلىٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَعادِ مَن عاداه. (7)
آيا من سزاوارتر به مؤمنين از خود آنها به خودشان نيستم؟ و همسران من مادران مؤمنين هستند. گفتيم: بله يا رسول الله. فرمود: هركس را كه من مولاى او هستم على مولاى اوست.
خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست دارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد.
ه) هيثمى در «مجمع الزوائد» پس از نقل حديث مىگويد: «رجاله ثقات» (1)«رجال حديث، همگى مورد اطمينان هستند».
همچنين، عده ديگرى از محدثان در كتابهاى خود، اين روايت را ذكر كردهاند كه عبارتند از: ابنماجه در «سنن» (2)، و نسائى در «السنن الكبرى» (3)، ابنشيبه در «مصنف»، (4)«ابويعلى» در مسند (5)و طبرانى در «المعجم الكبير». (6)البته در كتابهاى ديگر نيز اين حديث، بهطور گسترده ذكر شده كه در اينجا مجالى براى بيان همه آنها نيست.
بنابراين، با توجه به اينكه اكثر علماى علم حديث، روايت غدير را بدون هيچگونه حساسيتى ذكر كردهاند و از نظر سند هم، آن را صحيح دانسته و هيچگونه خدشهاى در آن ننمودهاند، اما ابنتيميه نسبت به اين حديث، اينهمه مضطرب و پريشان عمل كرده و با حساسيت خاص و حرفهاى مملو از اضطراب با آن برخورد نموده است. آيا اينگونه برخورد با روايات رسول الله(ص) جز اين است كه ملاك ابنتيميه در پذيرش روايات آن حضرت، حُب و بغض و خواهشهاى نفسانى
اوست؟
او حديث ولايت را بدون بررسى سند، دروغ مىپندارد. اين حديث شريف، به امامت و ولايت امام على(ع) مربوط است و با باورهاى ابنتيميه، مخالف است.
او بدون اينكه سند حديث را بررسى نمايد، مىگويد: «حديث «هُوَ وَلي كُلِّ مُؤمِنٍ بَعدى» دروغ بر رسول خداست و رسول خدا در حيات و مماتش، ولى هر مؤمنى است». (1)
اين در حالى است كه بسيارى از محدثان و صاحبان صحاح و مسانيد چون ترمذى (2)، نسائى (3)، ابنحبّان (4)، حاكم نيشابورى (5)، طيالسى (6)، احمد بن حنبل (7)و ديگران، اين حديث را ذكر نموده و «البانى» در كتاب «سلسله الاحاديث الصحيحه» به صحت آن تصريح نموده (8)و مىگويد:
با اين حال، نمىدانم چرا ابنتيميه، اين حديث را تضعيف نموده
است و من وجهى براى آن نمىبينم، جز سرعت و مبالغه داشتن در رد بر شيعه ... (1)حاكم نيشابورى هم در مستدرك، پس از ذكر حديث مىگويد: «هذا حديث صحيح الإسناد» (2)«اين حديث، صحيح السند است».
وهابيت حديث «تَقتُلُ عَمّاراً فِئَةُ الباغيَة» (3).» را كه به تواتر نقل شده،
1) سلسله الاحاديث الصحيحه، ج 5، صص 361- 364.
2) مستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 134.
3) مقصود از حديث عمار، گفتار پيامبر اسلام(ص) در حق اوست كه فرمود: «اى عمار! گروه ظالم، تو را خواهد كشت». عمار صحابى و دوست رسول خدا(ص)، در جنگ صفين با اينكه بيش از نود و سه سال داشت، ميان دو جبهه ايستاد. با صداى بلند درحالىكه اشاره به پرچم معاويه مىكرد گفت: «به خدا قسم كه من سه نوبت با اين پرچم كه در لشكر معاويه است جنگيدهام و اين چهارمين نوبت مانند همان نوبتهاست». عمار در انتظار رسيدن وقت شهادت خود به دست گروه ستمكار بود. پيامبر خدا(ص) روزى درحالىكه اصحابش با گوش خود مىشنيدند، به عمار فرمود: «چه دردناك است، كه تو را اى پسر سميه، گروه ستمكار مىكشند». اصحاب كاملًا از آن مطلب آگاه بودند. عمرو بن عاص از جمله كسانى كرده كه اين حديث را روايت است و مردم شام هم اين روايت را از او شنيده بودند. اين روايت پيش از آن روزهايى كه جنگ، تفرقه ايجاد كند، در اردوى معاويه، شك و ترديدى به وجود آورده بود و معاويه، عمرو را به خاطر نقل اين حديث ملامت كرد، زيرا مردم دانستند كه عمار همراه امام على(ع) است و او از سرسختترين افراد در مبارزه با معاويه است و يقين كردند كه در ميان سپاه گروه ستمكار بهسر مىبرند، كه عمار در جهت مخالف آن است. عمار، پيش از درگيرىاش در جنگى كه در آن به شهادت رسيد، در كارزار صفين، كه حق و باطل را از هم جدا ساخت، آب خوردن خواست. در اين لحظه، براى او شير آميخته با آب آوردند. پس تكبير گفت و اضافه كرد: «اين همان چيزى است كه حبيب من رسول خدا(ص) به من وعده داده بود، موقعى كه فرمود: اى عمار تو را گروه ستمكار خواهند كشت و آخرين آشاميدنى تو از دنيا آميختهاى از شير باشد». سپس، آن را نوشيد و از حريم ولايت دفاع مىكرد و فرياد مىزد: «كيست كه بوى بهشت را استشمام كند؟ بهشت زير درخشش شمشيرهاست و تشنه كامان، آب مىطلبند و آن شربت شهادت در اختيار آنان است، امروز، دوستان، به ديدار محمد(ص) و حزب او مىروند
معتبر نمىداند.
دشمنى ابنتيميه نسبت به امام على(ع) و ساير ائمه(عليهم السلام) محدود نيست، بلكه در راستاى دفاع از معاويه و دشمنى با امام على(ع) نسبت به صحابهاى چون عمار ياسر نيز، دشمنى مىورزد و او نيز از گزند سخنان ابنتيميه در أمان نمانده است.
در نقل متواتر از رسول خدا(ص) درباره عمار آمده است كه فرمود: «تَقتُلُ عَمّاراً فِئَةُ الباغيَة» (1)«عمار را گروه ظالم خواهد كشت».
ابن تيميه به جهت حمايت از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام)، درباره حديث ياد شده مىگويد: «در اينجا براى مردم اقوالى است، از جمله آنان، كسى است كه در اين حديث اعتراض وارد كرده است» (2)و در جاى ديگر مىگويد: «برخى آن را تضعيف نمودهاند». (3)
البته ابنتيميه به اين مطلب كه چه كسى اين حديث را تضعيف نموده، اشاره نكرده است. به هرحال، اين حديث را 24 نفر از صحابه نقل كردهاند و بسيارى از بزرگان حديث به تواتر آن، تصريح نمودهاند. (4)حافظ لغوى، مرتضى زبيدى در «لفظ اللئالى» و مناوى در شرح
«جامع الصغير» و ديگران، اين حديث را متواتر مىدانند. (1)ابن عبدالبر در «الاستيعاب» در ترجمه عمار مىگويد:
وتواترت الآثار عن النبى(ص) انه قال: تَقتُلُ عَمّاراً الفِئَةُ الباغيَة وهذا من اخباره بالغيب واعلام نبوته(ع) وهو من اصح الاحاديث. (2)
اخبار متواتر از پيامبر(ص) رسيده كه فرمود: گروه ظالم، عمار را خواهند كشت و اين از خبرهاى غيبى و نشانههاى نبوت آن حضرت است و از صحيحترين احاديث به حساب مىآيد.
حافظ ابنحجر در شرح «صحيح بخارى» مىگويد:
روى حديث تَقتُلُ عَمّاراً الفِئَةُ الباغيَة جماعة من الصحابه، منهم قتادة بن النعمان كما تقدم، و ام سلمه عند مسلم؛ و ابوهريره عند الترمذى؛ و عبدالله بن عمرو بن العاص عند النسائى؛ و عثمان بن عفان و حذيفه و ابوايوب و ابورافع و خزيمة بن ثابت و معاويه و عمرو بن العاص و ابواليسر و عمار نفسه. و كلها عند الطبرى و غيره. و غالب طرقها صحيحة او حسنة. وفيه عن جماعة آخرين يطول عدّهم. و فى هذا الحديث علم من اعلام النبوة وفضيلة ظاهرة لعلىٍّ ولِعمار، و ردٌّ على النواصب الزاعمين أن علياً لم يكن مصيباً فى حروبه. (3)حديث «گروه ظالم عمار را خواهند كشت» را جماعتى از صحابه، از جمله؛ قتاده بن نعمان آنگونه كه گذشت؛ نقل
كردهاند و نيز ام سلمه نزد مسلم؛ و ابوهريره نزد ترمذى و عبدالله بن عمرو بن عاص نزد نسائى؛ عثمان بن عفان، حذيفه، ابوايوب، ابورافع، خزيمه بن ثابت، معاويه، عمروبن عاص و ابواليسر و خود عمار اين حديث را نقل كردهاند و تمام اين احاديث نزد طبرى و ديگران موجود است، و غالب طرق آن صحيح يا حسن است. در اين حديث، نشانهاى از نشانههاى نبوت و فضيلتى ظاهر، براى على(ع) و عمار است و نيز ردّى بر افراد ناصبى است كه گمان كردهاند على(ع) در جنگهايش بر حق نبوده است.
اين عبارت ابنحجر، تعريض به ابنتيميه است كه به امام على(ع) در مورد جنگهايش اعتراض كرده است.
بخارى در صحيح خود از رسول خدا(ص) نقل كرده كه فرمود:
وَيحَ عَمّار تَقتُلُهُ الفِئَةُ الباغيَة يَدعوهُم إلىَ الجَنَّةِ وَيدعونَهُ إلىَ النّارِ. (1)
واى بر عمار! گروه ظالم او را خواهند كشت. او آنان را به بهشت دعوت مىكند، ولى آنها او را به جهنم مىخوانند.
بخارى در بابى ديگر، اين حديث را اينگونه نقل مىكند:
... يَدعوهُم إلىَ اللهِ وَيَدعونَهُ إلىَ النّارِ. (2)
... و آنان را به سوى خدا دعوت ميكند، ولى آنان او را به سوى دوزخ مىخوانند.
ابنحبّان در صحيح خود از امسلمه نقل كرده كه گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «تَقتُلُ عَمّاراً الفِئَةُ الباغيَة» (1)«گروه ظالم، عمار را خواهند كشت».
همچنين از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه رسول خدا(ص) فرمود:
وَيحَ ابنسُمَيَّه، تَقتُلُهُ الفِئَةُ الباغيَة يَدعوهُم إلىَ الجَنَّةِ وَيدعونَهُ إلىَ النّارِ. (2)
واى بر فرزند سميه(عمار) گروه ظالم او را خواهند كشت، او آنان را به بهشت دعوت مىكند ولى آنان او را به دوزخ مىخوانند.
ابن حجر، در شرح صحيح بخارى مىگويد:
ودلّ حديث «تَقتُلُ عَمّاراً الفِئَةُ الباغيَة» على ان علياّ كان المصيب فى تلك الحروب، لان اصحاب معاويه قتلوه ... (3)
حديث «عمار را گروه ظالم مىكشند» بر اين دلالت دارد كه على(ع) در آن جنگ بر حق بود؛ زيرا اصحاب معاويه، عمار را به قتل رساندند.
وهابيان احاديثى را كه از سوى خوارج (4)نقل شده است،
1) الاحسان بترتيب صحيح ابنحبان، ج 9، ص 105.
2) الاحسان بترتيب صحيح ابنحبان، ج 9، ص 105.
3) فتح البارى، ج 13، صص 85- 86.
4) خوارج، جمع خارجى به معناى خروجكننده و شورشى است. خارجى به دو معناى عام و خاص به كار مىرود. معناى عام آن، بر كسى اطلاق مىشود كه عليه امام بر حق و مورد قبول مسلمانها شورش كند. اما خوارج در معناى خاص به كسانى گفته مىشود كه در جنگ صفين در اعتراض به حكميت، در مقابل امام على(ع) شورش كردند و با آن حضرت جنگيدند و سپس كار خود را با آرايى مانند كافر بودن گناهكار و وجوب جنگ با كافر، توجيه كردند. وجوه ديگرى نيز براى وجه اطلاق «خوارج» بر گروه مذكور ذكر شده است. به اين گروه، «مارقين» نيز گفته مىشود كه اين واژه به معناى خوارج است. ظاهراً دليل اين نامگذارى حديثى از پيامبر اكرم(ص) است كه در آن حديث، حضرت در مورد شخصى كه به نحوه تقسيم غنايم، توسط پيامبر(ص) اعتراض كرده و كار ايشان را غيرعادلانه دانسته بود، فرمود: از نژاد اين مرد گروهى پديد مىآيد كه «يَمرُقونَ مِنَ الدّينِ كَما يَمرُقُ السَّهمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ»؛ «از دين خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىگردد».(بحارالانوار، ج 22، ص 37).
صحيحترين حديث مىدانند. ابنتيميه مىگويد:
خوارج در حديثشان صادقاند و احاديثى كه توسط آنان نقل شده، صحيحترين احاديثند و حديث شيعه از دروغ ترين احاديث به شمار مىآيد. (1)او حتى در جاى ديگرى مىگويد:
خوارج راستگوترين، متدينترين و با تقواترين گروه اسلامى هستند، بلكه از ميان خوارج، حتى يك نفر را هم نمىتوان پيدا كرد كه دروغ گفته باشد و بالاتر از اينها، آنان راستگوترين مردم روى زمين هستند. (2)وقتى كه بنابر اعتقاد ابنتيميه، خوارج از متدينترين و صادقترين گروههاى اسلامى، بلكه از صادقترين مردم جهان هستند، پس گروه خوارج، از ديدگاه ابنتيميه، از همه گروهها و مذاهب اسلامى مسلمانتر و با ديانتتر بوده و هر چه نسبت به امام على(ع) و ديگران گفتهاند،
راست بوده است!
اكنون مىپرسيم آيا ابنتيميه، خود يكى از سران خوارج بوده يا اينكه بغض و عداوت وى با اهل بيت پيامبر(ص)، خصوصاً امام على(ع) او را وادار نموده است كه از خوارج چنين دفاع نمايد و آنها را محقّ بداند و احاديث آنها را صحيحترين احاديث بشمارد؟
از اين گذشته، اگر اين سخن ابنتيميه كه مىگويد هر چه خوارج بگويند راست است و هر حديثى كه از طريق خوارج نقل شده باشد اصحّ احاديث است درست باشد، بهتر بود خود ابنتيميه، يك صحيح ديگرى به نام «صحيح الخوارج» تدوين مىكرد كه در مرتبه بالاتر از صحيح بخارى و صحيح مسلم و ساير متون حديثى قرار مىگرفت!
وهابيت براى رسيدن به اهداف خود، به احاديث جعلى و غير صحيح تمسك مىنمايد. آنان، خصوصاً ابنتيميه، عقايد و باورها و همچنين فروعات فقهى خود را بر احاديثى بنا نمودهاند كه ضعف آنها بر كسى پوشيده نيست، بلكه از جمله اسرائيلياتى است كه بطلان آنها با خود آن احاديث همراه است؛ مثلًا مىتوان به رواياتى كه به صراحت بر تشبيه، تجسيم، رؤيت، حركت و نقل مكان خداوند و نزول خدا به آسمان دنيا دلالت دارند، اشاره نمود. آنان افسانه غرانيق را به عنوان حديث صحيح تلقى نموده، آن را در كتابهاى مختلف خود ذكر كردهاند. (1)
1) مجموع الفتاوى، ج 10، ص 291؛ ج 21، ص 281؛ منهاج السنة، ج 1، ص 471.
ولى روايات صحيح و متقنى كه مورد قبول همه علماى علم رجال قرار دارند، مانند حديث ثقلين و حديث غدير را بدون بررسى سندى به صراحت، تضعيف كرده، آنها را مردود مىشمارد.
كلمه «صاحب» كه جمع آن «صحب»، «اصحاب» و «صحابه» است، به معنى همدم، همراه، رفيق و يار و معاشر است و آن را زمانى به كار مىبرند كه دو نفر زمان نسبتاً طولانى را در كنار هم و به معاشرت با يكديگر گذرانيده باشند؛ اصولًا مصاحبت با طول زمان معاشرت، ملازمه دارد. (1)بنابر عقيده اهل سنت، هر مسلمانى كه رسولخدا(ص) را گرچه براى
1) مفردات، راغب اصفهانى؛ لسان العرب، ابنمنظور، ذيل واژه «صحب».
يكساعت هم ديده باشد، صحابى آن حضرت محسوب مىشود. (1)از طرف ديگر، از نظر آنان، همه صحابه عادلاند (2)و مسلمانان مىتوانند معارف و احكام دين را از آنان بگيرند و زمانى كه روايتى را نقل مىكنند، بدون دغدغه از آنان بپذيرند؛ زيرا آنان دوران وحى و رسالت حضرت رسول(ص) را درك كردهاند و با تفسير و تأويل قرآن كريم آشنا هستند و از زبان آن حضرت احكام خدا را فرا گرفته و سخنان ايشان را حفظ كردهاند. همچنين، آنان توفيق مُصاحبت و يارى پيامبر(ص) را داشتهاند و به همين سبب خداوند در آياتى از آنان تمجيد كرده است. بنابراين، كسى حق ندارد به تنقيص(نقص و ايراد گرفتن) صحابه بپردازد يا روايات آنان را رد كند.
شيعه، به پيروى از قرآن كريم و سنت پيامبر(ص) و به شهادت تاريخ، معتقد است كه در ميان صحابه، انسانهاى بزرگ و بلندمرتبهاى بودند كه از ايثار جان و مال دريغ نورزيدند و چنان مخلصانه به جنگ و جهاد مىپرداختند و دشمن را به خاك مىنشاندند كه يك ضربت شمشير آنها با عبادت جن و انس برابرى مىكرد؛ از طرفى هم در ميان اصحاب، گروهى سستايمان و نيز افرادى فاسق كه از انجام محرمات پروا نداشتند وجود داشته است. (3)
1) شرح نووى بر صحيح مسلم، ج 1، ص 5. تعريفهاى ديگرى نيز از صحابه بيان شده است. ابنحجر در مقدمه «الاصابه» مىگويد: «صحابى به كسى گفته مىشود كه پيامبر(ص) را در حال ايمان، ملاقات نمايد و بر اسلام نيز بميرد». برخى گفتهاند كه در صدق صحابه، مصاحبت طولانى لازم است؛ چنانكه مذهب بسيارى از فقها و اصوليون است.
2) شرح نووى بر صحيح مسلم، ج 1، صص 1- 22. «اتفق اهل السنة على ان الجميع عدول ...».
3) شيعه مىگويد مصاحبت و ملازم بودن با رسولخدا(ص) افتخار بزرگى است و بسيارى از صحابه آن حضرت براى تشكيل حكومت اسلامى و گسترش اسلام مجاهدتها و تلاشهاى فراوانى انجام دادند و با ايثار جان و مال خويش، اهداف عاليه و منيع آن حضرت را پىگيرى نمودند. قرآن كريم، پيرامون اين گروه كه از روزهاى آغازين و سخت، پروانهوار گرد رسولخدا(ص) بودند مىفرمايد:(السَّابِقُونَ اْلَاوَّلوُنَ مِنَ المُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاحْسانٍ رَضِي اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضوُا عَنْهُ وَاعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها ابَداً ذالِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ)؛ «پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنها از او خشنود شدند؛ و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند؛ و اين است پيروزى بزرگ».(توبه: 100)
وهابيت از سويى شيعيان را به جرم نقد برخى از صحابه، تكفير مىكنند و از سوى ديگر همانگونه كه ملاحظه خواهد شد، خود برخى از اصحاب رسول خدا(ص) را كافر، شارب الخمر و واجب القتل مىدانند.
در اين قسمت به عنوان نمونه به برخى از نظريات آنان، اشاره مىگردد:
وهابىها برخى از اصحاب رسول خدا(ص) را كافر مىدانند. آنان به بهانه دفاع از صحابه، شيعيان را كه برخى از صحابه را فقط مورد نقد قرار داده و يا وقايع زندگى آنان را از متون معتبر و مورد قبول خودشان منعكس نموده، تكفير مىكنند؛ آنان گروهى از افراد متعصب و خشن و جاهل به معارف و متون اسلامى را تحت عنوان سپاه صحابه تشكيل داده و با پشتيبانى هنگفت مالى كه در اختيار دارند، مسلمانان را در مساجد، در حال نماز، به صورت ترور قتل عام ميكنند. اين در حالى است كه رهبرشان ادعا مىكند عدهاى از ياران و اصحاب پيامبر اسلام(ص) با اينكه موحد بودند و با ايشان در راه اسلام كوششها كردند و نماز، زكات و حج انجام مىدادند، كافر بودهاند و از اسلام، فرسنگها فاصله داشتهاند. (1)
وهابىها برخى از صحابه را اهل شرب خمر مىدانند. محمد بن عبدالوهاب، مؤسس گروه وهابيت، با پيروى از ابنتيميه مىگويد: «عدهاى از صحابه و تابعين، خمر را حلال مىشمردند و گمان مىكردند
1) رساله كشف الشبهات، محمد بن عبدالوهاب، ص 120؛ والرسائل العلمية اتسع.
كه شرب خمر براى كسى كه عمل صالح انجام مىدهد مباح است». (1)اكنون مىپرسيم اين صحابه كه شراب را حلال مىشمردند، آيا از تحريم آن توسط پيامبر(ص) آگاهى داشته و مىدانستهاند كه شرب خمر حرام است و يا اينكه اصلًا از حرمت شراب در دين اسلام اطلاع نداشتهاند؟ بنابراين، چگونه چنين افرادى مىتوانند مرجع احكام باشند؟!
وهابىها در حالىكه ظاهراً خودشان را مدافع صحابه مىدانند، از قاتلين اصحاب پيامبر(ص) حمايت مىكنند. ابنتيميه مىگويد: «ما قاتل عمار را از اهل بهشت مىدانيم». (2)
اين عقيده وهابىها با سخن گهربار رسول خدا(ص) صريحاً در تضاد است؛ زيرا در حديث شريفى كه از آن حضرت نقل شده و در بسيارى از كتب معتبر ذكر گرديده است، وقتى عمار ياسر، صحابى بزرگوار و جليلالقدر ايشان در جريان حفر خندق، بر خلاف ديگران كه يك خشت را حمل مىكردند، دو تا دو تا خشت برمىداشت، پيامبر اسلام(ص) در حالى كه خاك را از سر او پاك مىكرد، فرمود: «رحمت بر تو اى پسر سميه، گروه باغيه، تو را مىكشند». (3)همچنين در حديث ديگرى فرموده است: «حق با عمار است». (4)معناى اين دو حديث، اين است كه قاتل عمار، باغى و دشمن حق و
دين خداست و نمىتواند از اهل بهشت باشد.
اين عقيده وهابىها درباره قاتلين ساير صحابه رسول خدا(ص) نيز ثابت مىباشد؛ زيرا به دلايل متقن تاريخى، يزيد بن معاويه در واقعه «حره» در شهر مدينه منوره به مدت سه روز به سپاهش دستور كشتن صحابه پيامبر(ص) و فرزندان آنها و هتك حرمت به ناموس آنان را صادر كرد كه از سياهترين وقايع تاريخ اسلام به شمار مىآيد. ولى در عين حال وهابىها به طور مبالغهآميزى از يزيد بن معاويه به شيوههاى مختلف دفاع مىكنند.
ابن تيميه، او را امامى مىداند كه عزت و سرافرازى اسلام، توسط او ادامه يافت. (1)همچنين برخى ديگر از آنان مىگويند كه يزيد از كبار صالحين و ائمه هدى بوده است. (2)عجيبتر اينكه وهابىها كتابى در توصيف و مدح يزيد تأليف نمودهاند كه در مدارس به عنوان كتاب درسى تدريس مىشود.
آيا علت اين دفاع و ثناگويى نسبت به يزيد بن معاويه كه بعضى از بزرگان اهل سنت، در لعن او هيچ ترديدى ندارند (3)، دشمنى صريح با صحابه پيامبر خدا نيست؟ اگر غير از اين است، چرا در هيچيك از كتابهاى وهابىها، واقعه حره و كربلا بيان و منعكس نشده و عاملين اين حوادث ننگين و دلخراش مورد ملامت و سرزنش قرار نگرفتهاند؟
امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود، «امام» ناميده مىشود؛ خواه در راه حق باشد و يا در راه باطل؛ چنانكه در قرآن كريم، واژه أَئِمَّةَ الْكُفْرِ(توبه: 12) درباره سران كفار به كار رفته است. همچنين كسى كه نمازگزاران به او اقتدا مىكنند، «امام جماعت» ناميده مىشود.
در اصطلاح علم كلام، امامت عبارت است از «رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى، در همه امور دينى و دنيوى». (1)به عبارت ديگر،
1) المواقف، عضدالدين عبدالرحمن بن احمد ايجى، ج 3، ص 574؛ تاريخ ابنخلدون، ابنخلدون، ج 1، ص 191؛ الشافى فى الامامه، شريف مرتضى، ج 1، ص 5؛ قواعد المرام فى علم الكلام، بحرانى، ابنميثم، ص 174.
امامت نوعى نيابت از طرف نبى در امور دين و دنياست. (1)بنابراين، امامت، تنها يك مقام و حكومت ظاهرى نيست، بلكه يك مقام بسيار والاى معنوى و روحانى است و امام، علاوه بر رهبرى حكومت اسلامى، هدايت همه جانبهاى را در امر دين و دنيا بر عهده دارد. از اين نظر، امام، فكر و روح مردم را هدايت كرده، شريعت پيامبر اسلام(ص) را از هرگونه تحريف و تغيير، پاسدارى مىكند و اهدافى را كه پيامبر(ص) براى آن مبعوث شد، تحقق مىبخشد.
امامت، همان مقام والايى است كه خداوند پس از پيمودن راه نبوت و رسالت و پيروزى در امتحانات متعدد به ابراهيم خليل بخشيد. آن حضرت نيز براى بعضى از فرزندان و دودمانش، اين مقام والا را از خداوند تقاضا نمود و به او جواب داده شد كه ظالمان و گنهكاران، هرگز به اين مقام نمىرسند.
وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ(بقره: 124)
به ياد آور هنگامى را كه پروردگار، ابراهيم را با امور گوناگون آزمود و او از عهده آزمايشهاى الهى به طور كامل بر آمد، خدا فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم، ابراهيم عرض كرد: از دودمان من نيز امامانى قرار ده، خداوند فرمود: پيمان من(امامت) هرگز به ستمكاران نمىرسد(و تنها نصيب معصومان از ذريه تو مىشود!)
1) الامامة فى اهم الكتب الكلامية، سيد على حسين ميلانى، ص 22.
بديهى است كه چنين مقامى در حكومت ظاهرى خلاصه نمىشود و اگر امامت، به صورتى كه گفته شد، تفسير نشود، آيه ياد شده مفهوم روشنى نخواهد داشت.
تمام پيامبران اولواالعزم(عليهم السلام) داراى مقام امامت بودند و آنچه را كه با رسالت خود عرضه مىكردند، در عمل تحقق مىبخشيدند و رهبر معنوى و مادى و ظاهرى و باطنى مردم بودند؛ مخصوصاً پيامبر اكرم(ص) كه از آغاز نبوتش مقام والاى امامت و رهبرى الهى را نيز داشت و كار ايشان در ابلاغ فرمانهاى الهى خلاصه نمىشد.
با توجه به تعريفى كه از امامت بيان شد، به خوبى معلوم مىشود كه رسيدن به اين مقام، شرايط سنگينى دارد، هم از نظر تقوا كه به تقوايى در حد معصوم بودن از هرگونه گناه نياز دارد و هم از نظر علم و دانش و احاطه به تمام معارف و دستورهاى دين و شناختن انسانها و نيازهاى آنها در هر عصر و زمان و مكان.
بنابر ديدگاه شيعه، امام بايد از هر گناه و خطايى معصوم باشد، زيرا علاوه بر آيهاى كه ذكر گرديد، غير معصوم نمىتواند به طور كامل مورد اعتماد واقع شود و اصول و فروع دين را از او اخذ نمود و به همين دليل «گفتار امام»، همچون «افعال» و «تقرير» (1)او، حجت و دليل شرعى است.
امام بايد نسبت به تمام اصول و فروع اسلام و احكام و قوانين آن و
1) منظور از تقرير آن است كه در برابر امام معصوم(ع) كارى انجام دهند و ايشان با سكوت خود، آن را امضا كند.
معنا و تفسير قرآن، آگاهى كامل داشته باشد؛ زيرا علم او نسبت به آن علوم، جنبه الهى دارد و از پيغمبر اسلام(ص) به او مىرسد. آرى، چنين علمى است كه مىتواند به طور كامل، مورد اعتماد مردم قرار گيرد و مىتوان در فهم حقايق اسلام بر آن تكيه كرد.
با عنايت به مطالبى كه درباره امامت ذكر گرديد و در حالى كه علما و متكلمان شيعه و سنى، امامت را رياست عامه در امور دين و دنيا مىدانند و پيروى و متابعت از امام را بر همه امت، مانند پيروى از پيامبر(ص) واجب مىدانند (1)، وهابيت درباره امامت كه مقامى الهى است، نظر خاصى دارد كه در قالب نقدهاى زير به آنها اشاره مىشود:
وهابىها مقام امامت را به حدى تنزل دادهاند كه حتى اطاعت از امام فاسق و ظالم را واجب مىدانند. ابنتيميه، اطاعت از امام فاسق و جابر را مساوى با اطاعت خدا دانسته و مىگويد:
مسلمانى كه از امامش ظلم و جور و اعمال ناشايست ببيند، بايد بر آن صبر كند و اعتراضى از خود نشان ندهد و اگر صبر نكرد و بر او به اندازه يك وجب خروج كند و بميرد، به مرگ جاهليت(كفر) مرده است.
او در ادامه اضافه مىكند:
اگر امير و امامى منحرف گرديد و به دين و سنت رسول
1) الامامة فى اهم الكتب الكلامية، ص 22.
خدا(ص) عمل نكرد و مردم را بى جهت مورد اذيت و آزار قرار داد و اموال آنها را غصب و تصاحب نمود، با همه اين عصيانها، باز هم اطاعت از او واجب است؟! (1)آيا اين تلقى كه يك مرد فاسق، جابر، مردم آزار و منحرف، شايستگى جانشينى و خلافت رسول الله(ص) را دارد، توهين به ساحت مقدس رسالت و نبوت، به ويژه شخص رسول خدا(ص) نيست؟ چرا كه امام به عنوان جانشين آن حضرت بايد غير از نبوت، اوصاف و ويژگىهاى پيامبر(ص) را نيز داشته باشد.
وهابىها با تناقضگويى آشكار و مخالف با معيارهاى عرفى و عقلايى و واقعيتهاى تاريخى، تعيين جانشين را بر انبيا و بهخصوص بر رسول خاتم واجب نمىدانند و مىگويند:
استخلاف بعد از مرگ بر انبياء واجب نيست، چون اولًا بعد از مرگ، تكليف از آنها ساقط مىشود؛ ثانياً استخلاف بعد از مرگ، مخالف حكم عقلا است؛ ثالثاً، مخالف با حكم عقل بوده، ممكن نيست، لذا نه پيامبر اسلام(ص) بعد از مرگ خود خليفه تعيين نمود و نه عمر. (2)آيا اين دليل كه مىگويند چون بعد از مرگ، تكليف از انبياء ساقط
مىشود، پس استخلاف و تعيين جانشين بر آنها واجب نيست يك نوع مغالطه آشكارنيست؟ زيرا تكليف بعد از مرگ، غير از تكليف در زمان حيات براى بعد از مرگ است.
آيا اين سخن كه تعيين جانشين توسط انبيا، مخالف حكم عقلاست، سخنى بىمعيار و دروغى محض نيست؟ به دليل اينكه فرهنگ تعيين جانشين در تمام حوزههاى زندگى بشر از امور رايج به شمار آمده و كاملًا با حكم عقلا هماهنگ و موافق است.
اگر تعيين جانشين، آنگونه كه وهابىها معتقدند به حكم عقل محال باشد و پيامبر اسلام(ص) به همين علت نتوانستهاند جانشين تعيين كنند، ابوبكر، چگونه برخلاف اين حكم عقل، توانست عمر خليفه دوم را به جانشينى خود تعيين كند؟
آيا وهابىها با اين سه دليلى كه بر نفى وجوب جانشين بر انبيا اقامه نمودهاند، خلافت ابوبكر را به خاطر مخالفت او با وظيفه و تكليف و مخالفت با حكم عقل و عقلا در تعيين عمر به عنوان خليفه و جانشين خودش، زير سؤال نبردهاند؟
به هر حال، با توجه به واقعيات تاريخى مبنى بر تحقق تعيين جانشين توسط ابوبكر و حتى عمر، در قالب شوراى شش نفره و خلفاى بنى اميه و بنىعباس و نيز مرسومبودن آن در ميان ملتهاى مختلف دنيا، گويا از ديدگاه وهابىها تعيين خليفه تنها از سوى پيامبر خدا(ص) خلاف تكليف و مخالف با حكم عقل و عقلاست، اما اين كار براى تمام عالميان غير از پيامبر(ص) هيچ مانعى ندارد!
اگر آنگونه كه اين گروه مىپندارند، تعيين خليفه توسط پيامبر اسلام(ص) برخلاف وظيفه و تكليف و مخالف با حكم عقل و عقلاست، پس با رواياتى كه در كتابهاى شيعى به صورت شخصى و در روايات اهل سنت به صورت كلى بر تعيين امام و خليفه، توسط رسول خدا(ص) گواهى مىدهند چه معاملهاى انجام مىدهند؟
احاديثى كه به صورت كلى بر تعيين امام و خليفه، در كتابهاى اهل سنت، دلالت دارند در همه آنها «عنوان دوازده خليفه» و يا «دوازده امير» آمده است؛ مثلًا در «صحيح» بخارى و «صحيح» مسلم و «مسند» احمد و «سنن» ابىداوود و كتابهاى ديگر نقل شده است كه پيامبر(ص) فرمود: «اسلام، پيوسته با دوازده خليفه كه همه آنان از قريشاند عزيز خواهد بود» و نيز فرموده است: «كار مردم، پيوسته بگذرد تا اينكه دوازده امير بر آنان حكومت كنند كه همه آنان از قريشاند».
همچنين پيامبر اسلام(ص) در پاسخ پرسش «عبدالله بن مسعود» و ديگران فرمود: «خلفاى بعد از من دوازده نفر به تعداد نقباى بنىاسرائيل ميباشند». همه اين روايات، در منابع اهل سنت نقل شدهاند. (1)
ابن تيميه، معتقد است كه پيامبر اعظم(ص) قبل از رحلت در حالى كه
1) صحيح مسلم، ج 6، صص 3- 4؛ صحيح بخارى، ج 8، ص 137؛ مسند احمد، ج 1، صص 398، 590؛ سنن ابىداود، ج 2، ص 309؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 34؛ المعجم الكبير، ج 2، صص 190- 255؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 501؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 190؛ فتح البارى، ج 13، ص 183؛ كنز العمال، ج 12، ص 23؛ ج 6، ص 79.
مريض بود، دوات و قلم را براى اين خواست كه ابوبكر را خليفه و جانشين بعد از خود تعيين كند.
حديث قلم و دوات كه به حديث «رزية الخميس» نيز معروف مىباشد از احاديث متواتر و صحيحى است كه وهابىها نتوانستهاند آن را انكار نمايند. ابنتيميه در «منهاج السنه» مىگويد:
پيامبر خدا(ص) چندين بار مىخواست در رابطه با خلافت ابوبكر نامهاى بنويسد، اما هر بار از نوشتن نامه دست برمىداشت، چون مىدانست كه خداوند، جز ابوبكر را اختيار نخواهد كرد و همچنين مؤمنين در انتخاب او درنگ نخواهند نمود. او سپس حديث را از صحيحين (1)نقل مىكند و در نهايت اينگونه نتيجه گيرى مىكند كه مقصود پيامبر از نوشتن وصيت نامه كه با مخالفت عمر روبهرو شد، تعيين و نصب ابوبكر، براى خلافت بوده است. (2)ابن تيميه، اين سخن را با چه دليل و مدركى گفته؟ در حالىكه هيچ كسى غير از او به چنين مطلبى اشارهاى نكرده است.
آيا اين سخن كه رسول خدا(ص) در حادثه «رزية الخميس» مىخواست ابوبكر را جانشين خود قرار دهد، با اعتقاد آنان مبنى بر نفى وظيفه تعيين جانشين رسول خدا(ص) ذكر گرديد، منافات ندارد؟
آيا اين ادعاى ابن تيميه كه مىگويد پيامبر اكرم(ص) بارها مىخواسته خلافت و امامت ابوبكر را بنويسد، دروغى محض نيست،
زيرا هيچ مستندى در كتابهاى روايى اهل سنت در اينباره وجود ندارد و هيچ كسى جز ابنتيميه، چنين ادعاى بىپايهاى را مطرح نكرده است.
اگر اين سخن ابنتيميه راست باشد كه پيامبر(ص) به خاطر اينكه مىدانست خداوند جز ابوبكر را براى خلافت اختيار نخواهد كرد، از نوشتن نامه، دست بازمىداشت، بايد پرسيد آيا ايشان قبل از اين تصميم، اين مطلب را نمىدانستند؟ و در صورتى كه بعد از تصميم اول خود به اين اراده الهى پى بردند، پس چرا دوباره و چندين بار ديگر به نوشتن نامه تصميم گرفتند و از آن صرفنظر ننمودند؟
اگر واقعاً آنگونه كه اينها مىگويند در علم پيامبر اكرم(ص)، ابوبكر منتخب خدا براى خلافت بوده است، آيا بر پيامبر(ص) لازم نبوده كه اين امر الهى را براى مردم به هر وسيله ممكن بازگو مىكردند تا مردم، خليفه منتخب الهى را مىشناختند و از حيرت و گمراهى نجات مىيافتند؟
آيا اين سخنان، جز به اين معناست كه سكوت رسول خدا(ص) در مورد چنين امر مهمى، رسالت و نبوت ايشان را زير سؤال مىبرد؟!
ابن تيميه اين سخن را كه پيامبر خدا(ص) در واپسين لحظات عمرش، قلم و دوات را براى اين خواست كه ابوبكر را به عنوان خليفه بعد از خودش تعيين كند، از كجا به دست آورده است؟ در حالى كه هيچ قرينهاى، حتى در حد تصور و خيال، نه در روايات و نه در حالات پيامبر اكرم(ص)، از هيچ طريقى نقل نشده است كه بر اين مدعاى وهابىها دلالت داشته باشد. بلكه قراينى برخلاف آن وجود
دارد.
اگر مراد رسول خدا(ص) از نوشتن نامه همين بوده است كه اينها مىپندارند، پس چرا ابنعباس آنگونه كه در حديث نقل شده بعد از نوشته نشدن نامه در اثر ممانعت برخى دائماً با اشكريزان مىگفت: «الرزية كل الرزية»، زيرا ابوبكر به هر حال، بلافاصله بعد از رحلت رسولالله(ص) بر مسند خلافت قرار گرفت و مصيبتى ديگر در كار نبود كه موجب گريه و افسوس صحابى بزرگ رسول خدا گردد؟ (1)
وهابىها به پيروى از ابنتيميه (2)معتقدند كه يزيد بن معاويه از جمله ائمه دوازدهگانهاى است كه در حديث جابر بن سمره از رسول خدا(ص) روايت شده است: «از رسول خدا شنيدم كه گفت: اسلام، پيوسته با وجود دوازده خليفه كه همگى آنها از قريش هستند عزيز خواهد بود».
و براى تأييد اين ادعاى بىاساس خود، ادعاى بىاساس ديگرى
1) صحيح بخارى، ج 5، ص 2146، باب قول المريض عنى؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1259، باب ترك الوصيه لمن ليس له شىء. عَن عُبَيدِاللهِ بنِ عَبدِاللهِ، عَن ابنعَبّاسٍ، قالَ: لَمّا حُضِرَ رَسولُ الله(ص) وَفي البَيتِ رِجالٌ فيهِم عُمَرُ بنُ خَطّاب. قالَ النَّبي(ص): «هَلُمَّ اكتُب لَكُم كِتاباً لا تَضِلّوا بَعدَه». فَقالَ عُمَر: انَّ النَّبي(ص) قَد غَلَبَ عَلَيهِ الوَجَعُ وَعِندَكُم القُرآنُ حَسبُنا كتابُ اللهِ، فَاختَلَفَ اهلُ البَيتِ فَاختَصَموا مِنهُم مَن يَقولُ قَرّبوُا يَكتُب لَكُمُ النَّبي(ص) كِتاباً لَن تَضِلّوا بَعدَه وَمِنهُم مَن يَقولُ ما قالَ عُمَرُ. فَلَمَّا اكثَروا اللَّغوَ والاختِلافَ عِندَ النَّبي قالَ رَسولُ الله(ص) قوموا، قالَ عُبَيدُاللهِ فَكانَ بنُ عَبّاس يَقولُ انَّ الرَّزيئَةَ كُلُّ الرَّزيئَةِ ما حالَ بَينَ رَسولِ اللهِ(ص) وَبَينَ ان يَكتُبَ ذالِكَ الكِتابِ مِن اختِلافِهِم وَلَغَطِهِم.
2) منهاج السنه، ج 8، ص 573؛ شرح العمده، ج 3، ص 501.
مىكنند و مىگويند: «برخى از اهل سنت معتقدند كه يزيد بن معاويه از كبار صالحين و ائمه هدى است». (1)اكنون مىپرسيم آيا وهابيت با وجود جنايات غير قابل انكار يزيد بن معاويه، با اين سخن كه در نزد برخى از اهل سنت يزيد بن معاويه از كبار صالحين و ائمه هدى است، تهمتى بزرگى به اهل سنت روا نداشته و ناخودآگاه و يا شايد هم آگاهانه، اهل سنت را زير سؤال نبرده است؟
آيا بيان نكردن مقصود از «برخى از اهل سنت»، توسط ابنتيميه كه ادعا نموده، يزيد بن معاويه در نزد آنان از كبار صالحين و ائمه هدى است، حاكى از دروغ و افترا عليه اهل سنت نيست؟ زيرا ممكن نيست احدى از اهل سنت، اين سخن را بپذيرند، چرا كه يزيد بن معاويه در سه سال حكومت خود، سه جنايت بزرگ را مرتكب گرديد كه هيچ كافرى آنها را انجام نداده است. كه عبارتند از:
الف) به شهادت رساندن امام حسين(ع) و يارانش در كربلا و به اسارت گرفتن خانواده پاك رسول خدا(ص) و شهر به شهر گرداندن آنها، توأم با تحقير و توهين و آزار.
ب) واقعه حرّه و قتل هزاران صحابه و تابعى و غارت اموال و هتك حرمت، نسبت به نواميس مسلمين در مدينه منوره.
ج) يزيد در سال سوم حكومتش، در آخرين جنايت خود، خانه خدا را به منجنيق بست و آتش زد.
برخلاف ادعاى ابنتيميه كه يزيد بن معاويه را در نزد اهل سنت از
1) مجموع الفتاوى، ج 3، ص 409.
كبار صالحين و ائمه هدى و يكى از امامان دوازدهگانه به شمار آورده، چرا بزرگان اهل سنت، مرتبه يزيد بن معاويه را به حد كفر و استحقاق لعن رساندهاند؟
ابنجوزى نقل كرده كه پس از آنكه سر امام حسين(ع) را به شام بردند، يزيد، مردم را جمع كرد و در حالى كه با چوب بر سر و دندان آن امام مظلوم مىزد، شعر زير را مىخواند:
لَعِبَت هاشِمُ بِالمِلكِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحي نَزَل قَد قَتَلنَا القَومَ مِن ساداتِهِم وَعَدَلناهُ بِبَدرٍ فَاعتَدَل بنىهاشم با ملك بازى كردند و خبرى از طرف خدا و قرآنى از عالم ملكوت نبوده- و همه اينها دروغ است- ما بزرگان بنىهاشم را به جاى افرادى كه از ما در جنگ بدر كشته شدند، كشتيم و اين تعادلى ايجاد كرد. ابن جوزى مىگويد:
ليس العجب من قتال ابنزياد للحسين و انما العجب من خذلان يزيد و ضربه بالقضيب ثنايا الحسين و حمله آل رسول الله سبايا على اقتاب الجمال و لو لم يكن فى قلبه احقاد جاهلية اضغان بدرية لاحترم الرأس لما وصل اليه و كفنه و دفنه و أحسن الى آل رسول الله(ص). (1)جنگ ابنزياد با حسين بن على(ع) تعجبآور نيست، بلكه تعجب در خوارى يزيد در زدن چوب بر دندانهاى امام حسين
1) الرد على المتعصب العنيد المانع من ذم اليزيد، ابنجوزى، ص 13.
و اسير كردن خاندان پيامبر(ص) و سوار كردن آنان بر شتران، و در معرض عموم قرار دادن آنهاست. اگر در دل يزيد كينههاى جاهليت و جنگ بدر نبود، به امام حسين(ع) احترام مىگذاشت و آن حضرت را كفن و دفن مىنمود و با آل رسول به خوبى برخورد مىكرد.
از سويى ديگر اگر از ديدگاه وهابىها، يزيد بن معاويه از ائمه هدى و از كبار صالحين است، پس چرا ابنحجر مىنويسد:
«قاضى ابويعلى»، كتابى به نام «چه كسانى استحقاق لعن دارند»، دارد و در آن كتاب يزيد را از كسانى به شمار آورده كه استحقاق لعن دارند و دليلش روايتى است از پيامبر(ص) كه فرمود:
مَن اخافَ اهلَ المدينَةِ ظُلماً اخافَهُ اللهُ وَعَلَيهِ لَعنَةُ اللهِ وَالمَلائِكَةِ وَالنّاسِ اجمَعين.
آن كس كه مردم مدينه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار مىگيرد.
آنگاه مىنويسد:
شكى نيست كه يزيد با لشكر و نيروهاى مسلح خويش به جنگ مردم مدينه رفت و اهل مدينه را با جناياتى كه انجام داد به شدت مضطرب و نگران كرد و در دل آنها ترس ايجاد نمود؛ چرا كه او مدينه را براى خود مباح كرد.
نقل شده است كه حدود سىصد دختر مورد تجاوز قرار گرفت
و گروهى از صحابه را به قتل رساندند و نماز جماعت را در مسجدالنبى تعطيل كردند. پس از آن براى جنگ با عبدالله زبير آماده شدند و كعبه را با منجنيق مورد حمله قرار داده، آن را آتش زدند. (1)اگر يزيد بن معاويه به عقيده وهابىها از ائمه دوازدهگانه و به ادعاى آنان در نزد اهل سنت از كبار صالحين و ائمه هدى است، پس چرا «سعدالدين تفتازانى» از علما و متكلمان به نام و بزرگ اهلسنت درباره يزيد مىگويد:
و اما ما جرى بعدهم(صحابه) من الظلم على اهل بيت النبى(ص) فمن الظهور بحيث لا مجال للاخفاء و من الشناعة بحيث لااشتباه على الآراء اذ تكاد تشهد به الجماد و العجماء و يبكى له من فى الارض و السماء و تنهد منه الجبال و تنشق الصخور و يبقى سوء عمله على كرّ الشهور و مر الدهور و لعنة الله على من باشر او رضى او سعى و العذاب الآخرة أشد و أبقى. (2)ظلم و ستمى را كه بر اهل بيت پيامبر(ص) وارد كردند، به اندازهاى روشن و آشكار است كه جاى هيچ گونه نكته ابهامى براى كسى نمىگذارد؛ بلكه تمام جمادات و حيوانات بر آن گواهى مىدهند و هر كسى كه در زمين و آسمان است بر آنها اشك مىريزد؛ كوهها متزلزل و صخرهها متلاشى مىشود و آثار
زشت اين اعمال همواره بر تارك تاريخ باقى خواهد ماند. خداوند كسانى را كه اين اعمال را به وجود آورده و يا به آن خشنود و در مقدمات آن همكارى داشتهاند لعنت كند. به يقين عذاب آخرت شديدتر است.
ديگر آنكه با كدام دليل و معيار، يزيد بن معاويه از ائمه هدى و كبار صالحين است، در حالى كه «مسعودى» درباره او مىنويسد:
مردى خوشگذران و عياش بود. مردى بود كه حيوانات شكارى داشت، سگها و ميمونها داشت و پيوسته مجالس ميگسارى برگزار مىكرد. روزى در مجلس ميگسارى خود نشست و ابنزياد هم در طرف راست او بود و اين واقعه بعد از آن بود كه حسين بن على را كشته بود، پس به ساقى مجلس خود رو كرد و گفت:
اسقِني شَربَةً تُرَوّي مَشاشي
ثُمّ مِل فاسِقٌ مِثلُها ابنزياد صاحبُ السِّرِ وَالامانَة عِندي وَ لِتَسديد مَغنَمي وَجِهادي (1)جامى از شراب به من بنوشان كه استخوانهاى نرم را سيراب كند، سپس برگرد و ابنزياد را چنان جامى بنوشان. همان كس كه رازدار من است، همان كسى كه امين كار من است، همان كسى كه اساس خلافت من به دست او محكم و استوار شد، [يعنى حسين بن على را كشت]. مسعودى در ادامه مىنويسد:
در دستگاه خلافت اسلامى و جانشينى پيغمبر(ص)، مردى كه
1) مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 3، ص 77.
مقام خلافت را اشغال كرده بود، ميمونى داشت كه به او «بوقيس» مىگفتند. او اين ميمون را در مجلس ميگسارى خود حاضر مىكرد و براى او تشكى مىانداخت و او را مىنشاند و او را بر گرده خر مادهاى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربيت شده بود سوار مىكرد، زين و لجام بر گرده آن ماده خر مىبستند و اين ميمون را بر آن سوار مىكردند و با اسبها به اسب دوانى و مسابقه مىبردند. در يكى از روزها ابوقيس مسابقه را برد. بر تن اين ميمون، جامه و قبايى از حرير سرخ و زر، پوشانده و دامنها را به كمرش زده بودند و بر سر او كلاهى نهاده بودند كه نقشهاى درشتى داشت و به رنگهاى مختلف آراسته گشته بود. (1)وهابىها در استمرار جفاهاى خود بر اسلام و مسلمانان و به ويژه شخص رسول خدا(ص)، با آگاهى كامل به خيانت يزيد نسبت به اسلام و جنايات بىنظير او عليه مسلمين و به خصوص خاندان پاك رسولخدا(ص)، در تمجيد و مدح او كتابى تحت عنوان «حقايق عن اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه» توسط وزارت معارف دولت آلسعود براى تدريس در مدارس دولتى چاپ و منتشر نمودهاند. (2)آيا اين عمل وهابىها حاكى از دشمنى آنان با اسلام نيست.
ابن تيميه به حدى به يزيد بن معاويه، دشمن خاندان پاك
رسولخدا(ص) علاقهمند بوده كه با فرقه «يزيديه» كه از يزيد بن معاويه و شيخ «عدى بن مسافر» اموى تبعيت و درباره آن دو مبالغهگويى مىكنند، در ارتباط بود و از آنها تمجيد و تعريف كرده است، در حالى كه در اين فرقه، غاليانى هستند كه مسلمانان بر كفر و خروجشان از اسلام، اتفاق نظر دارند، زيرا صفات خدا را به بشر نسبت دادهاند.
به هر حال، ابنتيميه با اين گروه، معاصر بوده و نامهاى براى آنها مىنويسد. او نامهاش را با سخنى آغاز كرده است كه با ديگر سخنانش در برخورد با مخالفان و به ويژه فرقههايى كه بدعتهاى آشكار(به زعم ابنتيميه) مىنهادند، هيچ شباهتى ندارد. او نامهاش را اين چنين آغاز مىكند:
از احمد بن تيميه به مسلمانانى كه اين نامه را دريافت مىكنند؛ كسانى كه به سنت، انتساب دارند و از وابستگان گروه شيخ عارف «ابى البركات عدى بن مسافر» اموى هستند ودر همان طريقند، كه خداوند آنها را بهپيمودن اين راه توفيق دهد. سلام عليكم و رحمة الله و بركاته. (1)ابن تيميه به رغم اينكه مىداند، اينان از غاليانند، آنها را از مسلمانان و منتسبين به سنت قرار داده، توفيق پيمودن راه را براى آنان از خداوند درخواست مىكند و نه تنها بر آنان درود مىفرستد، بلكه به كسانى كه از آنها پيروى كنند و در گزافهگويى دنبالهرو آنان باشند نيز، سلام مىفرستد.
از ارادت ابنتيميه نسبت به فرقه «يزيديه»، اين نتيجه به دست مىآيد كه جريان وهابيت از هركسى كه با اهل بيت پيامبر(ص) دشمنى داشته
1) ابنتيميه فى صورته الحقيقيه، ص 80.
باشد، ولو داراى هزاران عيب و ايراد اعتقادى و فكرى باشد، حمايت مىكند. زيرا با وجود اينكه اين فرقه، درباره «يزيد بن معاويه» غلو مىكنند و براى او مقام نبوت و براى شيطان مقام الوهيت قايلاند!! (1)ولى به علت اينكه با اهلبيت رسول خدا(ص) مخالفاند. ابنتيميه براى آنان آرزوى توفيق مىكند. او در مقابل، مسلمانان و محبين اهل بيت(عليهم السلام) را تكفير نموده و شخصيتهاى بزرگ علمى جهان اسلام، چون رازى، غزالى و ابنسينا را جوجههاى دستپرورده هند و يونان مىخواند و آنان را از يهود و نصارى گمراهتر مىداند.
1) يزيديان و شيطانپرستان، محمد تونجى، ص 135. يزيديان، لعنت بر شيطان را تحريم كرده و نام بردن به خير يا به شر را از او حرام دانستهاند. آنان مقام شيطان را به حدى بالا بردند تا او را به مقام الوهيت رساندند و تا به آنجا رسيدند كه اگر كسى، جلو آنان، شيطان را لعن نمايد، به شدت خشمگين مىشوند و نفرين كننده را مىكشند و معتقدند كه قتل او(لعنكننده شيطان) در هرجا كه ديده شود و هرجا كه او را بيابند واجب است.(نهر الذهب فى التاريخ الحلب، عزى كامل، ج 1، صص 166- 167.)
تمام مسلمانان، اعم از شيعه و اهل سنت بر عظمت و منقبت اهلبيت(عليهم السلام) تأكيد دارند و محبت آنان را واجب مىدانند، به همين علت، محدثان اهل سنت، در كتابهاى حديثى خود، بابى را به مناقب و فضايل اهلبيت(عليهم السلام) اختصاص داده و احاديث و سفارشهاى رسول خدا(ص) را درباره اهلبيت(عليهم السلام) را در اين بابها جمعآورى نمودهاند.
برخى مثل الموفق خوارزمى، احمد بن شعيب نسايى، محمد بن يوسف شافعى، شيخ سليمان قندوزى حنفى، ابنحجر هيثمى و ديگران،
كتابهاى مستقلى در مناقب و فضايل اهلبيت(عليهم السلام) نوشتهاند. اما وهابىها برخلاف همه مسلمين به احاديث رسول خدا(ص) پشت پا زده و به آنها اعتنا نكردهاند و دشمنى خودشان را نسبت به اهلبيت رسولخدا(ص) به اشكال گوناگون و به شدت ابراز داشتهاند، به نحوى كه گويا دشمنى با اهلبيت(عليهم السلام) اساس اعتقادات و مبانى اين فرقه را تشكيل مىدهد. در اين قسمت، به گوشهاى از انديشههاى انحرافى اين فرقه درباره اين موضوع اشاره مىكنيم:
وهابىها برخلاف همه مسلمين، اعم از شيعه و سنى، نه تنها هيچ فضيلتى را براى اهلبيت(عليهم السلام) قائل نيستند، بلكه اين عقيده را ناشى از جاهليت عرب مىدانند و مىگويند:
اعتقاد به برترى و افضليت اهلبيت رسولالله(ص) بر ديگران، از تفكرات عصر جاهليت است كه در آن عصر سران و رؤساى قبيله را بر ديگران مقدم مىداشتهاند؟ (1)آيا وهابىها با اين سخن كه عقيده برترى و افضليت اهلبيت(عليهم السلام) از تفكرات جاهلى است، خدا و قرآن و پيامبر و سنت او را زير سؤال نبرده و در حقيقت، مخالفت خود را با اسلام اعلام نكردهاند؟ زيرا مقام و منزلت اهلبيت پيامبر(ص) براى هيچ مسلمانى، پوشيده نيست.
از سوى ديگر، آيات و احاديث بىشمارى از طريق سنى و شيعه،
1) منهاج السنه، ج 3، ص 269.
برترى آنان را بر ديگران به اثبات رسانده و راه رستگارى را براى مسلمانان در محبت و دوستى آنان قرار داده و دشمنى و خصومت با آنها مايه خسران و بد فرجامى دانسته شده است.
آيا وهابىها با اين عقيده كه افضليت و برترى اهل بيت رسولخدا(ص) ناشى از تفكرات عصر جاهليت است، اعتبار تمام كتابهاى حديثى اهل سنت را كه بابى به مناقب و فضائل اهلبيت رسول خدا(ص) اختصاص دادهاند، زير سوال نبرده و خط بطلان بر آنها نكشيدهاند؟
اگر به گفته ابنتيميه و وهابيها، افضليت اهلبيت پيامبر(ص) از تفكر جاهلى است، پس با حديثى كه توسط امالمؤمنين عايشه و ديگران در كتب معتبر روايى از جمله صحيح مسلم در افضليت اهلبيت(عليهم السلام) نقل شده چه برخوردى مىكنند؟
در اين حديث، امالمؤمنين عايشه مىگويد:
پيامبر اسلام(ص) روزى بين طلوع فجر و طلوع آفتاب، كسا يا عباى بافته شده از موى سياه بر خود انداخته بود. در اين هنگام، حسن بن على(عليهما السلام) آمد و پيامبر(ص) او را زير عبايش برد، سپس حسين(ع) آمد و با او داخل عبا گرديد پس از او فاطمه(س) آمد و او هم داخل عبا شد و بعد از او على(ع) آمد و اورا هم داخل عبا نمود و سپس فرمود: إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً؛ «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد».(احزاب: 33) (1)
1) صحيح مسلم، باب فضائل اهل بيت النبى(ص)، ج 4، ص 1883.
آيا وهابىها با اين عقيده كه افضليت و برترى اهلبيت(عليهم السلام) از تفكرات عصرجاهلى برگرفته شده، خودشان را در برابر اين سخن خدا قرار ندادهاند كه فرمودهاند است:
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي(شورى: 23)
بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم، جز دوستداشتن نزديكانم [اهلبيتم].
و با اين سخن، غضب خدا و رسولش را براى خود نخريدهاند؟ اين آيه شريفه، به اتفاق مفسران شيعه و سنى، بر وجوب محبت نسبت به اهلبيت(عليهم السلام) كه عبارتاند از: حضرت على، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) دلالت روشنى دارد. در كتابهاى معتبر اهلسنت آمده، هنگامى كه آيه مودّت نازل گرديد، از پيامبر(ص) سؤال شد مقصود از «قربى» چه كسانىاند كه محبت آنان بر ما واجب گرديده است؟ رسول خدا(ص) فرمود: «على و فاطمه و دو فرزند او». (1)به هر حال، نپذيرفتن افضليت و محبت اهل بيت(عليهم السلام) و جاهلى پنداشتن آن، انحراف فرقه وهابيت را از مبانى روشن اسلام كه در آيات قرآن و احاديث نبوى بيان شده، قطعى مىكند. از اين فرقه مىپرسيم آيا حديثى كه در كيفيت صلوات بر محمد(ص) و آل محمد(عليهم السلام) در كتابهاى معتبر اهلسنت، از جمله صحيح بخارى، نقل شده، بر فضيلت اهلبيت(عليهم السلام) دلالت نمىكند و آيا، معاذالله، اين سخن رسول خدا(ص) هم ناشى از
1) الكشاف، جارالله زمخشرى، ج 4، صص 223- 224؛ تفسير ابىسعود، ابى سعود محمد بن الحمادى، ج 8، ص 30؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى، ج 16، ص 22.
فرهنگ جاهلى است؟ آيا به غير از اهل بيت و آل محمد(عليهم السلام) بر چه كسى ديگرى صلوات فرستاده مىشود تا گفته شود اهل بيت پيامبر(ص) آنگونه كه وهابىها مىپندارند، هيچ فضيلتى نسبت به ديگران ندارند.
اين حديث، در صحيح بخارى اينگونه نقل شده است:
... سَألنا رَسولَاللهِ(ص)، فَقُلنا يا رَسولَ اللهِ كَيفَ الصَّلاةُ عَلَيكُم أهل البَيتِ، فَانَّ اللهَ قَد عَلَّمنا كَيفَ نُسَلِّمُ. قالَ: قولوا اللّهُمَّ صلّ عَلي مُحَمَّدٍ وَعَلي آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيتَ عَلي إبراهيمَ وَعَلي آلِ إبراهيمَ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ؛ اللّهُمَّ بارِك عَلى مُحَمَّدٍ وَعَلي آلِ مُحَمَّدٍ، كَما بارَكتَ عَلى إبراهيمَ، وآلِ إبراهيمَ انَّكَ حَميدٌ مَجيد. (1)از رسول خدا(ص) سؤال كرديم چگونه درود فرستيم بر شما اهلبيت(عليهم السلام). پس به درستى كه خداوند به ما آموخت كه چگونه سلام بدهيم. فرمود: بگوييد: خداوندا درود فرست بر محمد و آلمحمد همانگونه كه درود فرستادى بر ابراهيم و آلابراهيم، به درستى كه تو سزاوار حمد و ستايش و بزرگ و با عظمتى. خدايا مبارك گردان بر محمد و آلمحمد همانگونه كه مبارك نمودى بر ابراهيم و آلابراهيم، به درستى كه تو سزاوار حمد و ستايش بزرگ و باعظمت هستى.
وهابىها چگونه و با چه معيارى فضليت و برترى اهل بيت(عليهم السلام) را از تفكرات عصر جاهلى مىدانند، در حالى كه در صحيح «ابن حبان» تحت
1) صحيح بخارى، ج 4، صص 118- 119.
عنوان «ذكر ايجاب الخلود فى النار لمبغض اهل البيت المصطفى(ص)» و در «مستدرك» حاكم و كتابهاى ديگر اهل سنت، حديثى از پيامبر(ص) نقل شده كه فرمود:
وَالَّذي نَفسى بِيَدِهِ، لا يُبغِضُنا اهلَ البَيتِ رَجُلٌ(احَدٌ) الّا ادخَلَهُ اللهُ تَعالىَ النّار. (1)
قسم به آن كسى كه جان من در دست اوست، كسى با ما اهلبيت دشمنى نمىكند، مگر اينكه خدا او را داخل جهنم كند.
آلوسى در ذيل اين حديث مىگويد:
حق اين است كه محبت اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) واجب است و هر چه اين قرابت، قوىتر باشد محبت شديدتر مىگردد، پس محبت علويين و فاطميين از همه محبتها لازمتر و شديدتر مىباشد. (2)نكته ديگر اينكه، اگر وهابىها افضليت آل محمد(ص) را ناشى از تفكرات جاهلى عرب مىدانند، پس چرا در نمازهاى يوميه بر محمد و آل محمد صلوات مىفرستند تا حدى كه اگر اين صلوات و درود فرستاده نشود، نماز محكوم به بطلان مىگردد، چنانچه امام شافعى مىگويد:
يا اهلَ بَيتِ رَسولِ اللهِ حُبُّكُم
فَرضٌ مِنَ اللهِ في القُرآنِ انزَلَه
كَفاكُم مِن عَظيم القَدرِ انّكُم
مَن لَم يُصَلِّ عَلَيكُم لاصَلاةَ لَه (1)اى اهل بيت رسول خدا، دوستى شما را خداوند در قرآن واجب شمرده است؛ از قدر و ارزش و عظمت شما همين بس كه، كسى كه بر شما درود نفرستد، نمازش پذيرفته نيست. به فرض، اگر از همه ادلهاى كه بر افضليت اهل بيت(عليهم السلام) دلالت دارند چشمپوشى شود، همين وجوب فرستادن صلوات در نمازهاى روزانه، به صراحت تمام، برترى آنان را بر ديگران ثابت مىكند.
وهابىها و بهويژه ابنتيميه، به حدى با اهلبيت رسول خدا(عليهم السلام) و بهخصوص با امام على(ع) دشمنى و خصومت دارند كه در راستاى ابراز اين كينهتوزى و دشمنى، امورى را به على بن ابىطالب(ع) نسبت داده كه حتى براى دشمنان معروف آن حضرت قابل پذيرش نيست.
ابن تيميه پايهگذار عقايد وهابيت مىگويد:
على نيز ستمكار بود. او براى رياست بر مردم مىجنگيد. زيرا كسى كه به خاطر رياست و اطاعت مردم انسانها را بكشد و روى زمين، گردنكشىكرده، فساد ايجاد كند، اين همان كارى است كه فرعون مىكرد. (2)
وهابىها امام على(ع) را در خونريزى و قدرت طلبى به فرعون تشبيه مىكنند در حالى كه در حديثى، از طريق شيعه و سنى، نقل شده
كه پيامبر خدا(ص) به على، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) فرمود:
انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم. (1)
با هر كسى كه شما بجنگيد، من نيز در جنگم و با كسى كه در صلح و آشتى باشيد، من هم در صلح و آشتى خواهم بود.
«جصاص» بعد از ذكر اين حديث مىگويد: «كسى كه با آنان بجنگد، استحقاق اسم محارب با خدا و رسول(ص) را دارد، هر چند مشرك هم نباشد». (2)
بنابراين، وهابىها با چه معيار و دليلى، امام على(ع) را مانند فرعون، جبار و ستمگر پنداشته، تمام جنگهاى آن حضرت را براى قدرتطلبى تلقى نمودهاند، در حالى كه احاديث متعددى در خصوص ستايش على(ع) و جنگهاى او نقل شده است؛ مثلًا در «صحيح بخارى» و متون ديگر اهل سنت و شيعه نقل شده كه در جنگ خيبر بعد از شكست پى در پى فرماندهان جبهه مسلمين، رسول خدا(ص) فرمود:
فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او در جنگ پيروز خواهد شد. در فرداى آن روز، پيامبرخدا(ص) پرچم را به دست على(ع) داد و به جنگ رفت و به يارى خدا پيروز گرديد. (3)چگونه ممكن است، كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند،
ستمگر و فرعونپيشه باشد؟ آيا اين تهمت وهابىها رسالت پيامبر(ص) را زير سوال نمىبرد و موجب انكار رسول خدا(ص) نمىشود؟!
آيا ابنتيميه، با اين گفته خود كه امام على(ع) را به فرعون تشبيه كرده و ايشان را ستمگر معرفى نموده، از جرگه مسلمين بيرون نرفته است؟ مگر پيامبر(ص) نفرمود:
حَربُهُ حَربي وَسِلمُهُ سِلمي. (1)
هر كه با على بجنگد با من جنگيده و هر كه با او در صلح باشد، با من در صلح است.
به همين علت است كه مسلمانان، اعم از شيعه و سنى، به تبعيت از قرآن و احاديث نبوى، در فضيلت و بزرگوارى امام على(ع) و حقانيت جنگهاى او هيچ ترديدى، ندارند. از اين گذشته، تاريخ متواتر نيز عدالت و شجاعت و شمشيرزدن آن حضرت را در راه دين مبين اسلام و اعتلاى قرآن كريم ثبت نموده است.
به هر حال اين اظهار نظر ابنتيميه كه انحراف وهابيت را از اسلام به ترسيم مىكشد، به علت مخالفت با آيات و احاديثى است كه پيش از اين در افضليت اهلبيت(عليهم السلام) ذكر گرديد و در واقع دشمنى آشكار با خدا و رسول خداست.
نكته ديگر اينكه، آيا لازمه اين سخن- با توجه به حديثى كه مىگويد: جنگ على، جنگ پيامبر است- اين نميشود كه، العياذ بالله، غزوات و سريههاى پيامبر خدا(ص) نيز مانند جنگهاى على(ع) براى خدا
1) المناقب، موفق الدين خوارزمى، ص 201.
نبوده، بلكه بر طبق گفته ابنتيميه، مثل فرعون و ساير حاكمان جبار، براى كسب قدرت و گرفتن اموال دنيا، با گردنكشى و ستمگرى مىجنگيده است؟!
پيامبر(ص) در راستاى مشروعيت و الهى بودن جنگهاى على(ع) مىفرمايد: «در ميان شما كسى هست كه بر تأويل قرآن مىجنگد، همانگونه كه من بر تنزيل آن جنگيدم». گروهى به نزد پيامبر(ص) آمدند كه ابوبكر و عمر نيز در ميان آنان بودند. ابوبكر عرض كرد: «اى رسول خدا! آيا آن شخص من هستم؟» حضرت فرمود «خير». عمر عرض كرد: «اى رسولخدا! آيا من هستم؟» پيامبر(ص) فرمود: «خير؛ آن شخص كسى است كه مشغول دوختن كفش است».
در آن هنگام، على(ع) مشغول دوختن كفشهاى پيامبر(ص) بود. ابوسعيد خدرى مىگويد: من نزد على(ع) رفتم و به او بشارت دادم. او حتى سرش را هم بلند نكرد و گويا اين خبر را پيش از آن از پيامبر(ص) شنيده بود. (1)آيا اين اعتقاد وهابىها نسبت به جنگهاى امام على(ع) جز كفر و ارتداد، منشأ ديگرى مىتواند داشته باشد؟
آيا اين عقيده وهابىها درباره على(ع)، دشمنى با رسول خدا(ص) و دين مبين اسلام، و طرفدارى از دشمنان اسلام و قرآن نيست؟ خصوصاً با توجه به اينكه آن حضرت درباره على(ع) فرموده است:
عَلَىٌّ مَعَ القُرآن وَالقُرآنُ مَعَ عَلي، لَن يَفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَي
1) المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 123؛ مسند احمد، ج 3، ص 31؛ السنن الكبرى، احمد بن الحسين بيهقى، ج 8، ص 175.
الحَوض. (1)
على با قرآن است و قرآن با على است و اين دو، هرگز از هم جدا نمىگردند تا اينكه در حوض بر من وارد شوند.
پس اگر على(ع) آنگونه كه وهابىها مىپندارند، در راه باطل شمشير زده باشد و از طرف ديگر به فرموده پيامبر(ص) على هميشه با قرآن است، آيا مطابق عقيده وهابىها، اين نتيجه به دست نمىآيد كه قرآن و طرفداران آن، باطل و حامى ستمگراناند و از سوى ديگر، مخالفان قرآن برحق بوده و در راه خدا شمشير زدهاند؟!
چگونه ممكن است على(ع) در جنگهايش آنطورى كه وهابىها مىگويند بر باطل و مانند فرعون ستمگر و ظالم باشد، در حالى كه «امام فخررازى» از علماى برجسته اهل سنت مىگويد:
با تواتر ثابت شده كه هر كسى در دين خود به على بن ابىطالب اقتداء كند هدايت شده و دليل آن، دعاى پيامبر(ص) است كه فرمود: «اللّهُمَّ ادِرِ الحَقَّ مَعَ عَلِى حَيثُ دارَ؟» (2)«خداوندا! حق را قرار بده با على هرجا كه او قرار مىگيرد».
با وجود اين روايات و شواهد تاريخى، آيا نمىتوان گفت كه اين عقيده و موضعگيرى خصمانه ابنتيميه و وهابىها، از كينهتوزى و دشمنى او و پيروانش، نه تنها با اهلبيت(عليهم السلام) بلكه با خدا و رسول خدا(ص) ناشى مىشود؟
زيرا اگر كسى به خدا و رسالت حضرت مصطفى(ص) ايمان داشته باشد، اينگونه در برابر نص صريح قرآن و احاديث پيامبر(ص) قد علم نمىكند. روى همين جهت است كه وهابىها درباره دشمنان على(ع)، چه در جنگهاى آن حضرت و چه در غير جنگ، نظر منفى ندارد و هرگز به خود اجازه نمىدهند كوچكترين اهانتى نسبت به آنان(دشمنان امام على(ع)) مرتكب شوند.
ابن تيميه درباره اميرالمؤمنين على(ع) و ياران او مطالبى را بيان داشته است كه قلب هر مسلمانى را به درد مىآورد. او مىگويد:
كسانى كه على را قدح كرده و او را لعن نموده و كافر و ظالم قرار دادهاند، مثل خوارج، اموىها و مروانىها، همگى از اهل اسلام و معتقد به شعاير اسلامى و عاملين به آن بودهاند. اما منزهين و ياران على، همگى از اهل ردّه و كفرند. (1)آيا ابنتيميه و پيروان او، آگاهانه يا ناخودآگاه، با اين سخن در دام كفرگويى نيفتادهاند؟ زيرا اولًا، او كسانى را مورد تأييد و ستايش قرار داده كه على(ع) را العياذ بالله، ملعون، ظالم و كافر ميدانند و لازمه آن اين است كه خود او هم بايد بر اين باور باشد؛ يعنى از نظر ابنتيميه و پيروانش، على بايد ملعون، ظالم و كافر باشد.
ثانياً، اينكه ابنتيميه مىگويد آنانى كه على(ع) را لعن مىكنند و او را
1) منهاج السنه، ج 5، ص 9.
ظالم و كافر مىدانند، اعتقادى صحيح دارند و مسلمانند، با هيچ معيارى قابل پذيرش نيست، زيرا آيات و روايات متعدد، از جمله رواياتى كه مبغضين على(ع) را اهل جهنم مىداند، عدم اسلام و فساد عقيده خود آنان را ثابت مىكند.
هيثمى در «مجمع الزوائد» و ديگران از ابنعباس نقل نمودهاند كه پيامبر(ص) درباره امام على(ع) فرمود:
لا يُحِبُّكَ الا مُؤمِن، وَلا يُبغِضُكَ الا مُنافِق، مَن احَبَّكَ فَقَد احَبَّني، وَمَن ابغَضَك فَقَد ابغَضَني ... (1)
تو را جز مؤمن، دوست ندارد و جز منافق، دشمن ندارد؛ كسى كه تو را دوست داشته باشد، مرا دوست دارد و كسى كه تو را دشمن بدارد، من را دشمن داشته است.
ثالثاً، شدت كينهتوزى و دشمنى ابنتيميه با على(ع) و اولاد آن حضرت به حدى بر او غلبه نموده كه حتى مبانى اعتقادى خودشان را ناديده گرفته و به عدهاى از اصحاب پاك و بزرگوار رسول الله(ص) كه از ياران على به شمار مىآيند، نسبت كفر و ارتداد داده است، در حالى كه وهابيت معتقدند تمام صحابه، بدون استثنا عادلاند و قدح و عيبگويى آنان مساوى با فسق و كفر است، ولى خود ابنتيميه، بر خلاف اين اصل اعتقادى، هم على(ع) را و هم ياران او را كه به احتمال قوى عمار ياسر، مقداد، سلمان فارسى، اباذر غفارى و محمد ابابكر و سايرين هستند به كفر و ارتداد محكوم نمودهاند.
1) مجمع الزوائد، ج 9، ص 133.
آرى آنان به علت دشمنى با اهل بيت(عليهم السلام) به كفرگويى مبتلا شده و ارتداد خود را ثابت نمودهاند.
وهابىها در راستاى دشمنى خود با اهل بيت رسول خدا(عليهم السلام) بر حمايت از قاتلان امام حسين(ع) تأكيد ورزيده، به طور جدى از آنها دفاع مىكنند.
ابن تيميه در منهاج السنه، ضمن اينكه يزيد بن معاويه را همسان و همشأن ساير خلفاى مسلمين قرار داده، براى اثبات بىگناهى يزيد در حادثه دلخراش كربلا كه منجر به شهادت مظلومانه حسين بن على(ع) سبط گرامى رسول خدا(ص) و فرزندان و ياران او و اسارت خاندان پاك رسول خدا(ص) گرديد، تلاش كرده است. (1)او مىگويد: «به فرض اينكه يزيد بن معاويه، فاسق و ظالم باشد، خداوند او را به خاطر انجام كارهاى خوب و بزرگش مىبخشد!» (2)او به صراحت تمام، در مقام دفاع و حمايت از عمر بن سعد، قاتل مباشر امام حسين(ع) و ياران او مىگويد:
درست است كه عمر بن سعد، امير لشكر بود و حسين را به قتل رساند، لكن معصيت و گناه عمر سعد، خيلى كمتر از گناه مختاربن ابىعبيده است كه به خونخواهى حسين برخاست و از قاتلين او انتقام گرفت، بلكه گناه مختار بسيار بزرگتر از گناه
عمر بن سعد است! (1)آيا اين اظهارات ابنتيميه، دليل صريحى بر حمايت او از يزيد بن معاويه و دستگاه جبار او عليه امام حسين(ع) فرزند پاك رسول خدا(ص) نيست؟ و آيا جز با انگيزه دشمنى با اهل بيت(عليهم السلام) به خصوص امامحسين(ع) چنين سخنى قابل توجيه مىباشد؟
ابن تيميه، چون يزيد بن معاويه را به سبب كشتن امام حسين(ع) و ياران پاك او و اسارت خاندان رسول خدا(ص) و اذيت و آزار آنان، فاسق نمىداند. درباره يزيد اين تعبير را به كار برده است: «بر فرض اينكه فاسق شده باشد».
آيا اگر يزيد بن معاويه با اين جنايت خود در حق خاندان و ذريه رسول خدا(ص) كه در حقيقت در حق خود پيامبر خدا(ص) است، فاسق نشده باشد، پس از نظر ابنتيميه، امام حسين(ع) و ياران او، مستحق كشتهشدن بوده و خاندانش استحقاق اسارت و تحقير و اذيت را داشتهاند! در نتيجه امام حسين(ع) و يارانش بايد از نظر ابنتيميه و وهابىها، مانند كفار و مشركان حربى مهدورالدم بوده باشند؟!
از اين گذشته، وهابىها و ابنتيميه، چه كار خوب و بزرگى را در زندگى يزيد بن معاويه مىتوانند بيابند تا اگر به فرض(طبق نظر آنان) در اثر كشتن امام حسين فاسق شده باشد! موجب آمرزش گناهان او گردد؟ در حالى كه در ميان دشمنان اهل بيت رسول خدا(عليهم السلام) كينهتوزتر و بىباك
1) منهاج السنه، ج 2، ص 70.
و بىمبالاتتر از يزيد بن معايه قابل تصور نيست.
جنايتى را كه يزيد، در پوشش خلافت اسلامى، در حق حسين(ع) فرزند پيامبر(ص) و خاندان پاك آن حضرت مرتكب شد، در تاريخ بشريت از جهات مختلف بىمانند است و دشمنى بالاتر از آن، نه در حوزه عقيده و نظر و نه در حوزه عمل، امكانپذير نيست.
ما در اينجا در صدد انعكاس ظلم بىحد يزيد از يك طرف و مظلوميت امام حسين(ع) و اولاد و ياران باوفاى او از طرف ديگر نيستيم، چه اينكه دو طرف زشت و زيباى اين حادثه براى هركسى كه نظر كوتاهى به تاريخ كربلا و عاشورا داشته باشد پوشيده نيست؛ ولى تعجب ما از كسى است كه سنگ اسلام و ديانت وسنت رسول خدا(ص) را از همه بيشتر بر سينه مىكوبد، ولى در عين حال همه چيز را در اين حادثه ناگوار برعكس ديده و عقايد خود را بر آن مبتنى ساخته است و در مقام زيبا جلوهدادن چهره زشت ظلم و قساوت، آن هم در حق خاندان پاك رسول الله(ص)، برمىآيد.
اين سخن ابنتيميه كه مىگويد گناه عمرسعد، فرمانده لشكر يزيد به علت كشتن امام حسين(ع) به مراتب، كمتر از گناه مختار است كه به خاطر انتقام خون حسين(ع)، عمرسعد را كشت، با كدام معيار دينى، عقلى، عقلايى و عرفى قابل قبول است؟
اگر كار عمرسعد و كار مختار را آنگونه كه واقع شده، به كسى كه نه امام حسين(ع) را بشناسد و نه عمر سعد را و نه مختار را، ارائه كنيم طبعاً و فطرتاً، عمرسعد را نفرين، و مختار را تحسين خواهد نمود. گويى اين انحراف ابنتيميه از فطرت انسانى، در اين حكم غير معقول و غير عرفى
و عقلايى، حتى با وجدان خود يزيد و عمر سعد نيز قابل توجيه نمىباشد.
وهابىها در سند تمام احاديثى كه در فضيلت اهلبيت(عليهم السلام) نقل شده، مناقشه مىكنند و يا دلالت آنها را مردود مىشمارند. از باب نمونه ابنتيميه بعد از اينكه نتوانسته در حديثى كه در كتابهاى معتبر اهل سنت، از جمله صحيح مسلم، توسط امالمؤمنين عايشه در شأن نزول آيه تطهير نقل شده كه پيامبر(ص) فرمود: «خدايا اينها اهل بيت من هستند، پليدى را از آنان دور كن و آنان را پاك گردان» (1)، خدشهاى مىكند، با صراحت تمام مىگويد: نه اين آيه در شأن اهل بيت نازل شده و نه دعاى پيامبر درباره آنان مزيت و فضيلتى براى اهل بيت به شمار مىآيد. (2)ولى از سويى در فضايل دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) به خصوص دشمنان على(ع) مثل معاويه بن ابىسفيان و پسرش يزيد كتاب مىنويسند. همان كسانى كه نسائى در جواب دوستدارن معاويه مىگويد: «من فضيلتى در باره معاويه نمىدانم جز نفرين معروف پيامبر در حق او كه فرمود: «لا اشبَعَ اللهُ بَطنَهُ» (3)«خداوند، شكمش را سير نگرداند».
چرا رهبران وهابىها برخلاف تمام علماى علم رجال، درباره احاديثى
كه در مورد فضايل اهلبيت(عليهم السلام) به خصوص على(ع) در متون معتبر اهلسنت نقل شده، قاطعانه مىگويند، اينگونه احاديث، موضوع و غيرقابل اعتماد است؛ و نيز رواياتى كه در ذم و طعن مخالفان اهل بيت مانند معاويه بن ابىسفيان، عمرسعد، و بنىاميه و بنىمروان و عمرو عاص و يزيد بن معاويه و امثال آنان نقل شده باشد، به طور قطع و يقين و بدون اقامه هيچگونه دليلى مىگويند كه اينگونه روايات، همگى دروغ و كذباند؟ (1)آيا وهابىها با پذيرش و صحيح دانستن رواياتى در باره تأييد دشمنان اهلبيت(عليهم السلام) حتى يزيد بن معاويه كه جعلى بودن و كذب آنها براى كسى پوشيده نيست، پيامبر خدا(ص) را مورد استهزاء و اهانت قرار ندادهاند؟ مثلًا آنان مىگويند كه پيامبر(ص) خبر داده: «خداوند گناهان يزيد بن معاويه را مىبخشد و او را مورد عفو خويش قرار مىدهد!» (2)اگر اين روايت درست باشد، آيا پيامبر خدا(ص) العياذ بالله، بر تمام جنايات و اعمال شوم و شرمآور يزيد در كربلا، مدينه و مكه معظمه و كشتار بى رحمانه و تجاوز به ناموس مسلمين در مدينه و واقعه حره، مهر تأييد نگذاشته است؟! و يزيد را بر انجام كارهاى مخالف دين اسلام و انسانيت، پيشاپيش تشويق نكرده و رسالت خود را زير سؤال نبرده است؟!
وهابيان با تخريب قبور اهل بيت(عليهم السلام) در قبرستان بقيع و حمله نظامى آنان به كربلا و نجف، و كشتار بىرحمانه مسلمانان و محبان اهلبيت(عليهم السلام)، عملًا دشمنى و خصومت خود را با اهلبيت پيامبر(ص) ثابت كردهاند. اين عملكرد وهابيت از تفكر انحرافى آنان، مبنى بر دشمنى با اهلبيت رسول الله(ص) و دوستى با دشمنان اهل بيت(عليهم السلام)، به خصوص يزيد و خاندان او، ناشى مىشود.
چه انگيزهاى به جز دشمنى وهابىها با اهل بيت(عليهم السلام)، لشكر كشى آنان را به سركردگى «سعود بن عبدالعزيز» به سوى كربلا و نجف، از سال 1216 تا 1225 ه. ق، به صورت پى در پى مىتواند توجيه كند؟
لشكر وهابىها متشكل از مردم نجد و عشاير اطراف و مردم حجاز و تمامه در سال 1262 ه. ق در ماه ذيقعده، وارد شهر كربلا شد و بيشتر مردم را در كوچه و بازار و خانهها به قتل رساندند و نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شدند، سپس در منطقهاى بهنام «ابيض» جمع شدند و خمس اموال غنيمتى خود را به «سعود» و بقيه را بين خود تقسيم كردند كه به هر پياده يك سهم و به هر سواره دو سهم رسيد. (1)تخريب قبر سيدالشهدا و تاراج صندوق روى قبر كه با زمرد و ياقوت و جواهرات ديگر مزين شده بود، توسط وهابىها- آنگونه كه شيخ
1) تاريخ المملكة السعوديه، صلاح الدين مختار، ج 1، ص 73.
«عثمان بن بشير» مورخ وهابى نقل نموده- (1)چه معنايى مىتواند داشته باشد، جز اينكه با اين كار ننگين مىخواستهاند- و هنوز هم مىخواهند- هم آثار جنايت يزيد بن معاويه را از اذهان مسلمين بزدايند و هم رشادت و مبارزه و شهادت نواده پيامبر اسلام(ص) را در را ه دين و قرآن به فراموشخانه تاريخ بسپارند، ولى غافل از اينكه خداوند فرموده است:
يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون(صف: 8)
مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند و خدا تمام كننده نور خويش است هر چند كه كافران كراهت داشته باشند.
ميرزا ابوطالب اصفهانى گردشگر هندوستانى كه خود در بازگشت از انگلستان به سوى هند يازده ماه بعد از واقعه عاشورا وارد كربلا شده بود در سفرنامهاش به نام «مسير طالبى» مىنويسد:
وقتى كه وهابىها وارد شهر كربلا مىشوند، نداى «اقتلوا المشركين» را سر مىدهند. آنان بعد از تخريب قبر امام حسين(ع) و كشتن مردم و به جا گذاشتن زخمىهاى زياد، همه چيز را غارت مىكنند. اين كشتار به حدى وحشيانه بوده كه در صحن مقدس، خون كشتهشدگان روان گشته و حجرههاى صحن از اجسادكشتگان پرشده بود. (2)
وهابىها در سال 1342 ه. ق به شهر مدينه حمله نمودند و بعد از كشتن مسلمين اين شهر، وارد مدينه شده، تمام قبههاى پاك امامان معصوم(عليهم السلام) و خاندان رسول الله(ص) را به كمك استعمارگران غربى و كينه توزان، منهدم كرده، قبرها را با خاك يكسان نمودند.
آنان حتى زمين قبرستان را كه از سنگ، فرش شده بود، زير و رو نموده، آن را به سنگپاره و خاك و غبار تبديل نمودند. تمام جواهرات و لؤلؤ و فرشهاى گرانقيمت را كه در ضريحهاى مقدس بود به سرقت و يغما بردند و به اموال آلسعود ضميمه كردند؟ (1)آيا جز اين است كه سران وهابيت و آلسعود در راستاى دشمنى با اهلبيت(عليهم السلام) چشم به مال دنيا دوخته و به بهانههاى واهى قبرها را تخريب نموده تا اموال آن را تاراج كنند؟
با توجه به آنچه گذشت آيا نمىتوان گفت، توحيدى كه وهابيت از آن دم مىزند و آن را شعار خود قرار دادهاند با نابودى مظاهر توحيد و كشتار موحدان و تخريب اماكن مقدس و به سرقت بردن آثار تاريخى اسلام و اموال مردم و ايجاد فتنه و فساد در بين مسلمين، در تعارض است و در قالب توحيد اسلامى و قرآنى نمىگنجد؛ بلكه چيز نامفهومى است كه وهابىها به عنوان حربه، براى كشتن مسلمانان از آن استفاده مىكنند. آنان مردم عوام را براى به دستآوردن منافع مالى و مادى فرقه وهابيت و سران آن، فريب مىدهند و به اين شيوه، آنان را عليه مسلمين
1) تاريخ المملكة السعوديه، ج 2، صص 381- 382.
تحريك مىكنند؟
بايد پرسيد، كشتار بىرحمانه مسلمانان كه همه آنان، كلمه توحيد را بر زبان جارى داشته و به اسلام، معتقد بودهاند، با كدام مبانى اسلامى سازگارى دارد؟ در حالى كه خداى سبحان مىفرمايد:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه در راه خدا گام بر مىداريد(و براى جهاد به سفر مىرويد) تحقيق كنيد و به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند، به اميد به دستآوردن غنايم و مال دنيا نگوييد كه مسلمان نيستى. (1)با توجه به افكار و عملكرد وهابىها، به يقين مىتوان گفت كه وهابىها هيچ اعتقادى به احكام و دستورهاى الهى موجود در قرآن و سنت ندارند و هر چه را رهبرانشان بگويند، گرچه با مبانى اسلامى مخالف باشد به آن عمل مىكنند. اين فرقه به هيچيك از معيارهاى انسانى پاىبند نيستند، بلكه دزدانى هستند كه براى به دست آوردن زخارف دنيا، حتى به مقدسترين مكانها هجوم آورده، اموال و دارايىهاى با ارزش و آثار تاريخى اسلامى اين اماكن را به تاراج مىبرند.
اعمال و رفتار آنان، اين حقيقت را روشن مىسازد كه تفاوت چندانى بين تاراج آثار حرم مقدس امام حسين(ع) توسط اين گروه، و بين شبكه مافياى بينالمللى قرن حاضر كه در كشورهاى اسلامى به دنبال غارت آثار فرهنگى اسلامى مسلماناناند، نمىباشد، زيرا هر كدام به نحوى، به تمدن، فرهنگ و آثار اسلامى آسيب مىرسانند. تنها فرقى كه امكان دارد
1) نساء: 94.
بين اين دو گروه مخوف وجود داشته باشد، اين است كه ديده نشده، شبكه مافيا براى تاراج و غارت ارزشهاى فرهنگى و اسلامى مسلمانان و به دست آوردن اموال، به كشتار آنچنانى كه وهابىها در كربلا و ساير مناطق مرتكب شدهاند دست بزنند.
قبرستان بقيع كه توسط وهابىها تخريب و با خاك، يكسان گرديده و حتى زير و رو شده، بخشى از آن، در زمان رسول خدا(ص) وجود داشته و بخشى ديگر متعلق به زمان صحابه و خلفا بوده است. قسمتى هم در زمان تابعين ايجاد شده و همينطور گسترش و توسعه آن ادامه داشته است و قطعاً به صورت ناگهانى و دفعى به وجود نيامده است.
با اين وصف، از زمان رسول خدا(ص) تا زمان تخريب، هيچكس نه پيامبر(ص) و نه خلفا و صحابه و نه تابعين و نه علما و فقهاى اسلامى هيچكدام نگفتهاند كه اين قبرها بتهايى هستند كه زائرين آنها بتپرست و مشركاند.
آيا توحيدى كه وهابىها بر اساس آن، قبور امامان(عليهم السلام) و صالحان را بت و زائران آنها را مشرك مىدانند، همان توحيد پيامبر(ص) و صحابه و فقهاى مسلمين است يا مسئله چيز ديگرى است؟
ظاهراً دم زدن از توحيد و متهم نمودن ديگران به شرك، بهانهاى است براى از بين بردن مظاهر اسلامى كه مسلمانان با ديدن آنها به ياد صدر اسلام افتاده، حالتهاى معنوى و روحانى آن زمان را در اذهان و قلوب خود تداعى مىكنند و باعث تقويت ايمانشان مىگردد.
آيا عمل وهابيان، همان چيزى نيست كه دشمنان اسلام و استعمارگران مىخواهند تا بدين وسيله ميان مسلمانان و مظاهر معنويات
اسلامى، فاصله ايجاد نمايند و در نتيجه، مسلمانان با گذشت زمان، همه چيز را به فراموشى بسپارند؟
از سوى ديگر وهابىها ظاهراً و از ترس افكار عمومى مسلمانان ويران كردن قبر رسول گرامى(ص) را مخالف رضاى خدا و هتك حرمت آن حضرت مىدانند و به اين علت از تعرض به آن خوددارى نمودهاند و حتى به صراحت ميگويند كه تخريب قبر نبى مكرم اسلام(ص) اصلا در ذهن ما خطور نكرده است. اكنون بايد پرسيد كه آيا تخريب قبور ائمه(عليهم السلام) توهين به صاحبان قبر شمرده نمىشود يا اينكه هتك حرمت آنان از نگاه وهابىها جايز است؟
لازم به يادآورى است كه وهابيت تخريب قبر پيامبر(ص) را نيز در سر داشتهاند و همانطور كه اشاره شد تنها از ترس مسلمانان چنين نكردهاند.
به هر حال، از آنجايى كه توهين و بىحرمتى به خاندان وحى و رسالت، در حقيقت، توهين به شخص رسول الله(ص) است، پس سخن اين سلطان وهابى كه مىگويد احترام رسول الله(ص) واجب است، با عمل او در تخريب قبور اهل بيت رسول خدا(عليهم السلام) چگونه قابل جمع است؟
قرآن كريم كتاب آسمانى مسلمانان، كلام پاك خداست كه بر رسولالله(ص) براى هدايت بشر تا پايان تاريخ، نازل گرديده است. اين كتاب به عنوان معجزه پيامبر(ص) و عارى از هرگونه كاستى، دين كامل اسلام را چنين معرفى نموده:
وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىْءٍ وَ هُدي وَ رَحْمَةً وَ بُشْري لِلْمُسْلِمينَ(نحل: 89)
و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است!
همچنين هيچ باطل و سخن بيهودهاى در آن، راه ندارد:
لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ(فصلت: 42)
هيچگونه باطلى، نه از پيشرو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد، چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش، نازل شده است!
از سوى ديگر تمام آيات آن، بر مردم، حجت است و متابعت از اوامر و نواهى آن لازم مىباشد. در اين قسمت به گوشهاى از برداشتهاى غلط وهابيت از آيات قرآن كريم اشاره مىكنيم:
سران وهابيت، مثل ابنتيميه، ابنقيم جوزى و محمد بن عبدالوهاب و نوهاش سليمان بن عبدالله، در كتابهاى خود بر مطالبى تأكيد نمودهاند كه با آيات قرآن، صريحاً مخالف است.
ابن تيميه مىگويد: «تخريب و از بينبردن مساجدى كه بر قبر بنا شده باشد واجب است». (1)محمد بن عبدالوهاب مؤسس فرقه وهابيت نيز در كتابهاى متعدد خود گفته است كه هدم و نابودكردن قبّههايى كه بر قبرها ساخته شده، واجب است. (2)نوهاش سليمان بن عبدالله نيز اين مطلب را از ابنقيم نقل نموده و بر آن تأكيد كرده است. (3)اين عقيده، با ديدگاه روشن قرآن كريم منافات دارد؛ زيرا قرآن كريم
درباره محل دفن اصحاب كهف مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً(كهف: 21)
بدينسان، كسانى را از آنها مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است و در رستاخيز ترديدى نيست، وقتى كه ميان خويش در كار آنها مناقشه مىكردند، بعضى گفتند بايد گِرد آنها حصار و بنايى بسازيم، پروردگار به كارشان داناتر است و كسانى كه در مورد ايشان غلبه يافته بودند، گفتند: بر غار آنها مسجد خواهيم ساخت.
به گفته علامه طباطبايى، آيه مىفرمايد، بعد از اينكه محل اصحاب كهف پيدا شد، مشركان و موحدان بر سر قبر آنان اختلاف كردند. مشركان مىگفتند بايد در اطراف آنان ديوار و حصارى ساخته شود تا از ديد مردم پنهان شوند و آثارشان محو گردد، اما موحدان در مقام رد سخن مشركان گفتند كه ما بر روى قبر آنان حتماً مسجدى خواهيم ساخت.
دليل اينكه اين سخن را موحدان و مسلمانان در برابر مشركان گفتهاند اين است كه اولًا مسجد در عرف قرآن محل عبادت موحدان و جاى سجده مسلمانان و ذكر خدا است، چون خداوند خودش فرموده است: وَ مَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً؛ «و مسجدها كه نام خدا در آن بسيار ياد مىشود».(حج: 40)
ثانياً عبارت قَالَ الَّذِينَ غَلَبُواْ عَلي أَمْرِهِمْ(كهف: 21) در آيه شريفه نيز
دليل بر اين است كه ساختن مسجد بر قبر آنان، سخن مسلمانان و موحدان بوده است، زيرا در آن زمان، موحدان بر مشركان غلبه داشتهاند. (1)فخر رازى نيز مىگويد:
آنانى كه گفتند بر سر قبر اصحاب كهف مسجد مىسازيم، پادشاه مسلمانان بوده و علت ساختن مسجد اين بوده كه خداوند در آن عبادت شود و آثار اصحاب كهف به وسيله اين مسجد باقى بماند. (2)از همه مهمتر، خداوند سخن كسانى را كه بر قبر اصحاب كهف، مسجد مىساختند، در برابر سخن مخالفان به نحوى مطلوب ذكر نموده و آن را مورد نكوهش قرار نداده است.
با توجه به آنچه كه بيان گرديد دقيقاً وهابىها مطابق با عقيده مشركان، براى نابودى آثار انبيا و اولياى خداوند و نيز در مخالفت آشكار با قرآن كريم به تخريب مشاهد و قبّههاى قبور آنان اهتمام ورزيدهاند. بدتر آنكه وهابيان، برخلاف اين آيه شريفه، مطلب را معكوس جلوه مىدهند و دوستداران انبيا و اولياى الهى را كه براى حفظ آثار و عظمت انبيا و اولياى خداوند و حفظ معنويت آنان در اذهان و قلوب مسلمين، بر قبرهاى آنان قبه و مسجد مىسازند، تكفير مىكنند و به جاى آن، كسانى را كه به علت داشتن دشمنى و كدورت نسبت به انبيا و اولياى خدا نمىخواهند كه هيچ اثرى از آنان باقى بماند موحد و مسلمان مىپندارند.
وهابىها احترام مسلمانان به مقدسات اسلام و پيامبر(ص) و ائمه(عليهم السلام) را با اعمال مشركان مقايسه نموده، آن را شرك مىدانند. آيا از نظر آنان هيچ پديده مقدسى در دين اسلام وجود ندارد و آيا زيارت قبر نبى(ص) و درخواست از آن حضرت كه ايشان براى ما دعا كند و از خدا بخواهد تا مشكلات ما را برطرف كند، با دعاى مشركان شباهت دارد كه وهابيها آن را شرك مىپندارند؟
اگر از ديدگاه وهابيت، نابودكردن قبّههايى كه بر مقابر ساخته شدهاند واجب است و عدم تخريب آن، موجب شرك و كفر مىباشد، پس چرا قبه رسول خدا(ص) را كه امروز تحت تسلط آنان قرار دارد ازبين نمىبرند؟! آيا وهابىها به خاطر باقى گذاشتن آن، به شرك و كفر روى نياوردهاند؟ يا اينكه آنان در اين موضوع گزينشى برخورد مىكنند؟!
وهابيت در راستاى مخالفت با آموزههاى قرآن كريم، مسئله توسل را مورد انكار قرار مىدهند و قائلين به آن را مشرك مىدانند. محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
اگر كسى بگويد: «اى خدا به وسيله پيغمبرت(ص) به تو متوسل مىشوم كه مرا مشمول رحمت خود قرار دهى»، چنين شخصى به راه شرك رفته و عقيده او، همان عقيده اهل شرك است. (1)اين در حالى است كه سبكى گفته است:
1) تطهير الاعتقاد، محمد بن عبدالوهاب، ص 36؛ رسائل عمليه، ص 145.
توسل و استعانت و تشفّع به نبى(ص) به سوى خدا، امر پسنديدهاى است و هيچ كسى از سلف و خلف، آن را انكار نكرده تا اينكه ابنتيميه آمد و آن را منكر شد و از صراط مستقيم، عدول نمود و چيزى را بدعت كرد كه هيچ عالمى آن را نگفته است و با اين بدعت بين اهل اسلام، شكاف ايجاد نمود. (1)آيا اين عقيده وهابيت، به صورت آشكار، با شمارى از آيات قرآن كريم منافات ندارد؟ زيرا در قرآن كريم، آيات متعددى وجود دارد كه بر جواز توسل براى رفع حاجات و بخشش گناهان و تقرب به سوى خدا دلالت دارند. در اينجا به برخى از اين آيات اشاره مىكنيم:
خداوند خطاب به مؤمنين مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(مائده: 35)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از(مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيلهاى براى تقرب به او بجوييد! و در راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد!
صاحب «تفسير مراغى» مىگويد: «مراد از وسيله در اين آيه شريفه، چيزى است كه براى جلب رضايت خدا و تقرب به او، به آن توسل جسته مىشود».
مراغى در ادامه حديثى را از «صحيح بخارى» و ساير كتابهاى
1) فيض القدير شرح جامع الصغير، عبدالرئوف مناوى، ج 2، ص 135.
اهلسنت نقل مىكند كه رسول خدا(ص) در آن، وسيله قرار داده شده است. در اين حديث پيامبر خدا(ص) فرموده است:
مَن قالَ حينَ يَسمَعُ النِّداءَ(الأذان) اللّهُمَّ رَبَّ هذِهِ الدَّعوَةِ التّامَّةِ وَالصَّلاةِ القائِمَةِ آتِ مُحَمَّداً الوَسيلَة وَالفَضيلَةَ وَابعَثهُ المقامَ المَحمودَ الَّذي وَعَدتَهُ، حُلَّت لَهُ شَفاعَتي يَومَ القيامَة. (1)
هر كسى در هنگام شنيدن اذان بگويد: «خداوندا! اى پروردگار، اين دعوت كامل و نماز برپا شدهاى است، حضرت محمد(ص) را دستاويز و وسيله بگردان و به او فضيلت عطا كن و او را به جايگاه ستودهاى كه وعدهاش دادى برانگيز»، در روز قيامت، شفاعت من براى او حلال مىگردد.
اين حديث به روشنى دلالت دارد كه خود پيامبر خدا(ص) وسيله تقرب به خدا است و به همين علت، به خواست خداوند داراى مقام محمود بوده تا در روز قيامت، براى آمرزش گناهان مؤمنين، شفيع قرار داده شود و او هم از آنان شفاعت كند.
آيا وهابيان با تحريم توسل و تكفير قائلين به آن، قرآن را زير سؤال نبرده و به اين وسيله، راه خود را از راه قرآن جدا نكردهاند؟
در قرآن كريم، آياتى وجود دارد كه در موضوع استغفار، به صراحت بر جواز توسل دلالت دارند. يكى از اين آيات درباره گناه فرزندان حضرت يعقوب است؛ هنگامى كه به گناهشان اقرار كردند و براى بخشيده شدن گناهان خود به پدرشان متوسل شدند تا حضرت يعقوب
1) تفسير المراغى، احمد بن مصطفى مراغى، ج 6، ص 109.
براى آنان از خداوند طلب مغفرت كنند؛ و آن حضرت نيز كه پيامبر خدا بود، به آنان قول مساعد مىدهد و نمىگويد كه اين توسل شما غيرمشروع است و موجب شرك مىشود.
قرآن اين مطلب را چنين بيان مىكند:
قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ* قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ(يوسف: 97- 98)
گفتند: اى پدر! براى گناهان ما آمرزش بخواه، كه ما خطا كار بودهايم. گفت: براى شما از پروردگارم آمرزش خواهم خواست، كه او آمرزنده و رحيم است.
بنابراين، وهابىها در حالى بر حرمت توسل حكم مىكنند، كه قرآن كريم بر جواز و پسنديده بودن توسل به انبيا و اوليا دلالت دارد؛ مثلًا آيهاى كه در آن، بخشودن ظالمان و مخالفان را به رفتن آنان نزد رسولخدا و واسطه قرار دادن او پيش خدا متوقف مىگرداند، اين مطلب را به روشنى بيان كرده است. خداوند خطاب به رسول الله(ص) مىگويد:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً(نساء: 64)
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند(و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند.
وهابىها با كدام دليل، توسل را موجب شرك و كفر مىدانند، در
حالى كه قرآن كريم بهطور صريح، وجود مبارك پيامبر(ص) را در ميان مردم مايه مصونيت و حفظ آنان از عذاب الهى قرار داده و ميگويد:
وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنتَ فِيهِم(انفال: 33)
(اى پيامبر!) تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنان را مجازات نخواهد كرد.
در اين آيه شريفه، وجود مقدس رسول خدا(ص) به خودى خود و بدون توسل مردم، وسيله مصونيت مردم از عذاب قرار داده شده تا چه رسد به اينكه مردم براى نجات از گرفتارىهاى دنيوى و عذاب اخروى به آن حضرت متوسل گردند و ايشان وسيلهاى شود تا آنان نجات يابند.
وهابىها به علت اهداف شخصى، اين آيات روشن قرآن را ناديده گرفته و بدون هيچ دليلى، توسل به انبيا و اولياى الهى را موجب شرك دانستهاند. اين فرقه، خون هزاران مسلمان را به بهانه اينكه آنان مشركاند بر زمين ريخته و ميليونها مسلمان را در راستاى تحقق اهداف دشمنان اسلام، به شرك و كفر محكوم نمودهاند.
آنان با تحريم شفاعت و شرك دانستن آن، كه يك امر مسلم قرآنى و حديثى است، مخالفت خود را با قرآن و سنت ضرورى، اعلام كردهاند.
اين فرقه، شفاعت را كه يك امرضرورى دين اسلام است، مورد انكار قرار داده، قائلين به آن را مشرك مىدانند. اين مطلب به طور صريح در كتابهاى وهابيت منعكس شده و آنان در عمل، با مخالفان به شدت
برخورد مىكنند و حتى قتل آنان را واجب مىدانند. وهابىها مىگويند: «شفاعت از انواع شرك در عبادت است». (1)و نيز تأكيد مىكنند: «اگر كسى به روش وساطت، شخصى را در بين خود و خدايش شفيع قرار بدهد مشرك است». (2)اين عقيده وهابىها، مبنى بر شرك و كفر دانستن شفاعت، به صراحت با آموزههاى قرآن درباره شفاعت در تضاد است، زيرا قرآن كريم در مورد شفاعت و مشروعيت آن از طرف خداوند مىفرمايد:
وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً* لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً(مريم: 86- 87)
و گنهكاران را تشنه به سوى جهنم برانيم، شفاعتى ندارند مگر اينكه از خداى رحمان پيمانى گرفته باشند.
اين آيه شريفه، در پاسخ مجرمان و مشركانى است كه خدايان خود را به عنوان شفيع، تلقى كردهاند، اما قرآن مىگويد، اينطور نيست كه انسان هر كه را دوست بدارد، بتواند شفاعتش كند و به همين منظور، او را آلهه خود بگيرد و او هم شفيعش بشود، بلكه هر كه شفاعت مىكند، قبلًا با خدا عهدى دارد و اين عهد را جز عدهاى از مقربان درگاه خدا، كسى مالك نيست. (3)به عبارت ديگر، قرآن كريم، با نفى شفاعت از آنان(خدايان ساختگى) اصل شفاعت را براى مؤمنين ثابت مىداند.
از ديدگاه وهابيت، اعتقاد به شفاعت، به شرك و كفر محكوم شده است، در حالى كه امام فخر رازى مىگويد:
اين آيات در طعن ملحدين است و خداوند آنان را مانند تشنگانى كه به سوى آب مىروند به سوى جهنم سوق مىدهد و هيچ شفيعى نخواهند داشت؛ و معناى آن اين است كه هيچ كسى مالك شفاعت براى آنان نخواهد بود. (1)او در ادامه هم مىگويد:
آيه شريفه، بر اين دلالت دارد كه شفاعت براى اهل كبائر ثابت است، زيرا با توجه به استثنايى كه در آيه شريفه ذكر شده، معناى آيه اين مىشود كه آنان مستحق شفاعت نيستند تا ديگران شفاعتشان كنند مگر اينكه قبلًا به توحيد و نبوت ايمان آورده باشند. (2)از اين گذشته، طبرى مفسر معروف اهل سنت گفته است آيات شريفه(86- 87) سوره مريم مىگويد:
در روز قيامت كه اهل ايمان يكديگر را در پيش خدا شفاعت مىكنند و وارد بهشت مىشوند، كافران از شفاعت محروماند. مگر اينكه در دنيا با عهدى در پيش خدا، به خدا ايمان آورده و رسولش را تصديق كرده و به آنچه آورده، اقرار كرده باشند. (3)
از سوى ديگر، با وجود آيه شريفهاى كه مىفرمايد:
وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُون(زخرف: 86)
و معبودهايى كه به جاى خدا عبادت مىكنند، مالك شفاعت ايشان نيستند، تنها كسانى مىتوانند شفاعت كنند كه به دين حق شهادت داده، به كردههاى خلق، عالِم بوده باشند.
وهابىها چگونه قائلين شفاعت را به كفر و شرك محكوم كردهاند؟
اين آيه در ابتدا از تمام الهههاى مشركان و كفار، مالكيت شفاعت را نفى مىكند و سپس با استثنا، مالكيت شفاعت را براى كسانى ثابت مىداند كه از يك طرف، معترف به توحيد باشند و از طرف ديگر بر حقيقت حال و اعمال كسى علم داشته باشند كه در نزد خدا از او شفاعت مىكنند. پس به جز از اهل توحيد، از كسى ديگر نمىتوانند شفاعت كنند، در نتيجه شفاعت در پيش خداوند متعال، امرى مسلم است (1)ولى هم شفيع و هم كسى كه از او شفاعت مىشود، هر دو بايد اهل توحيد باشند.
به اعتقاد وهابيت، عقيده به شفاعت، موجب كفر و شرك است، در حالى كه طبرى مفسر قرآن كريم مىگويد:
روزى كه اين آيه و آيات ديگر نازل شدند، در ميان مردم كسانى بودند كه غير از خدا، خدايانى ديگر را مىپرستيدند. برخى از آنان، ملائكه را و برخى هم چيزهاى ديگرى
1) تفسير الميزان، ج 18، ص 192.
مىپرستيدند. اين آيه، مالكيت شفاعت را از تمام خدايان كفار و مشركان نفى مىكند، بنابراين هيچ كدام از آنها مالك شفاعت نيستند. پس از اين نفى كلى، مطلبى را استثنا مىكند و ميفرمايد: مگر آنانى كه به وحدانيت خدا شهادت داده و از روى اخلاص، علم و يقين، به آن ايمان داشته باشند و اينان به اذن خداوند مالك شفاعت هستند، همانگونه كه در آيه وَلَايَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي(انبياء: 28) شفاعت را كه از خدايان مشركان نفى نموده و تنها براى ملائكه، عيسى و عزير ثابت مىداند. (1)همچنين كفر دانستن شفاعت آنگونه كه وهابىها مىگويند، چگونه با اين سخن «جارالله زمخشرى» سازگار است كه در ذيل آيه شريفه مورد بحث مىگويد:
خدايان مشركان برخلاف گمان آنان، در نزد خدا مالك شفاعت نيستند، بلكه كسانى مالك شفاعتاند كه به وحدانيت خدا ايمان دارند و به اين وحدانيت، با بصيرت، علم و يقين شهادت مىدهند. پس اين استثنا در اين آيه، مىتواند استثناى متصل باشد، زيرا ملائكه يكى از معبودهاى مشركان بودهاند، در حالى كه او مالك شفاعت در نزد خدا مىباشد. (2)امام فخر رازى نيز گفته است:
درباره آيه 28 سوره انبياء، دو قول وجود دارد: قول اول اين
است كه ملائكه و عيسى و عزير كه معبود مشركان هستند، از هيچ كسى شفاعت نمىكنند، مگر از آنانى كه به وحدانيت خدا شهادت مىدهند. قول دوم اين است كه تمام چيزهايى كه كفار و مشركان آنان را مىپرستند، مالك شفاعت نيستد، مگر ملائكه و عيسى و عزير كه در نزد خدا مالك شفاعتاند، هرچند كه مشركان آنان را هم مىپرستند. (1)روى هم رفته، اين آيه شريفه به صراحت بر مشروعيت و تحقق شفاعت در روز قيامت دلالت دارد، و نه تنها قائلين به آن مشرك نمىباشند، بلكه مىتوان ادعا نمود كه منكران آن، بر خلاف جريان اين آيه و سنت مسلم خداوند حركت نموده، خودشان را به مهلكه انداختهاند.
آيا وهابىها اين آيه را نديدهاند كه مىفرمايد:
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ(انبياء: 28)
هر چه جلو رويشان هست و هر چه پشت سرشان مىباشد مىداند و شفاعت جز براى آنكه خدا رضايت دهد نمىكنند و از ترس او لرزان و بيمناكاند.
اگر آنان اين آيه را در قرآن كريم ديدهاند، پس چرا معتقدين به شفاعت را به كفر و شرك، محكوم نمودهاند؟
جمله وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي بيانگر مسئله شفاعت ملائكه، براى غيرملائكه است و اين نكتهاى است كه بسيار مورد توجه و اعتقاد
1) مفاتيح الغيب، ج 27، ص 448.
بتپرستان است، زيرا مىگفتند: هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ(يونس: 18) و يا مىگفتند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللَّهِ زُلْفي(زمر: 3).
گرچه خداى تعالى در جمله مورد بحث، اعتقاد آنان را رد نموده، مىفرمايد: «ملائكه هر كسى را شفاعت نمىكنند، بلكه تنها كسانى را شفاعت مىكنند كه داراى ارتضا باشند».
و ارتضا به معناى داشتن دينى صحيح و مورد رضاى خداست، چون خودش فرموده: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ(نساء: 116)، پس ايمان به خدا بدون شرك، ارتضايى است، كه وثنىها آن را ندارند، چون مشركند؛ و از جمله عجائب امر ايشان، اين است كه خود ملائكه را شريك خدا مىگيرند، ملائكهاى كه تنها مشركان را شفاعت مىكنند. (1)نكته ديگر اينكه وهابىها در برابر سخن «قرطبى» مفسر قرآن كريم چه پاسخى دارند كه مىگويد:
آيه وَ قَالُواْ اتَّخذَ الرَّحْمَانُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُون(انبياء: 26) كه پيش از اين آيه آمده، درباره طائفه «خزاعه» نازل شده، زيرا آنان مىگفتند كه ملائكه، دختران يا پسران خدا هستند و آنها را به خاطر اين اعتقادشان مىپرستيدند، به طمع اينكه در نزد خدا از آنان شفاعت كنند. خداوند نيز در همين آيه، پندار آنها را باطل نموده و براى تنزيه خود فرموده است كه فرشتگان، بندگان خدا هستند. در ادامه هم فرموده، آنان از كسانى شفاعت مىكنند كه مورد رضايت خدا باشند.
1) تفسير الميزان، ج 14، ص 389.
قرطبى در نتيجهگيرى خود از اين بحث مىگويد:
ملائكه در آخرت، شفاعت مىكنند چنانچه در «صحيح مسلم» و غير آن، آمده است و در دنيا نيز براى مؤمنين، بلكه براى تمام كسانى كه روى زمين هستند، بنابر دلالت آيه وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ(شورى: 5) استغفار مىكنند. (1)او همچنين در تفسير رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ(آلعمران: 194) مىگويد: «مراد از ما وَعَدْتَنا استغفار انبيا براى مؤمنين است، مانند دعاى نوح و ابراهيم براى مؤمنين و استغفار نبى(ص) براى امتش». (2)طبرى نيز در تفسير اين آيه مىگويد:
خداوند با اين آيه، پندار كفار را مبنى بر اينكه فرشتهها فرزندان خدا هستند، رد نموده، خودش را از فرزند داشتن منزه مىكند و فرموده كه فرشتهها بندگان خدا هستند و از كسانى شفاعت مىكنند كه خداوند از آنان راضى باشد. (3)به راستى، آيا اين آيات و آيات ديگر، در كنار احاديث روشن نبوى در متون حديثى فريقين، در برابر عقيده وهابيت، مبنى بر نفى شفاعت و تكفير قائلين به شفاعت قرار ندارند؟
در حقيقت اين وهابىها هستند كه ضروريات دين اسلام را كنار گذاشتهاند و كوركورانه، مسلمانان را به خاطر اعتقاد پاكى كه برگرفته
از آيات قرآن و احاديث نبوى است، محكوم به كفر و شرك كرده، در راستاى تحقق اهداف شوم دشمنان اسلام و كفار، مسلمانان را تضعيف مىكنند. (1)
تحريف و يا عدم تحريف قرآن، يكى از مسائل مهم كلامى و قرآنى است كه توجه مفسران و متكلمان را به خود جلب نموده است.
1) شايد كسى بگويد كه وهابىها نيز شفاعت را قبول دارند، ولى در كيفيت شفاعت خواستن با ساير مسلمانان اختلاف دارند؛ يعنى آنان مىگويند اگر كسى مستقيماً از رسول الله(ص) و يا ساير شافعان بخواهد كه در پيش خدا از او شفاعت كنند، اين نوع شفاعت جايز نيست و شرك و كفر است، بلكه بايد مستقيماً از خدا خواسته شود كه از پيامبرش بخواهد تا از او در پيش خدا شفاعت كند. در پاسخ اين عقيده وهابىها گفته خواهد شد كه اين سخن، بدتر از انكار اصل شفاعت است؛ زيرا هنگامى كه بندهاى از خدا بخواهد كه پيامبرش را وادار كند تا از او بخواهد كه از تقصير بندهاش بگذرد، چرا خداوند بهجاى انجام اين مراحل پر پيچ و خم مستقيماً بندهاش را نمىآمرزد؟ به عبارت ديگر، كدام عاقلى اين را مىپذيرد كه مجرمى از حضور پادشاه و حاكمى بخواهد كه مثلًا از وزيرش بخواهد كه در پيش او، درباره اين مجرم وساطت كند تا مورد عفو پادشاه قرار گيرد! اگر پادشاه به اين خواسته مجرم، پاسخ مثبت مىدهد، پس چرا اورا بدون وساطت نمىبخشد؟ در حقيقت در اين نوع طلب شفاعت كه وهابىها مطرح نمودهاند، مقام شفيع را بالاتر از مقام خدا قرار داده است، زيرا در اين صورت، اين خداوند است كه در حضور پيامبر و يا شافعان ديگر، شفيع و واسطه قرار داده مىشود. اين رأى وهابىها، ناشى از جهل آنان نسبت به معناى شفاعت و فلسفه وجودى آن در دين خداوند و نيز در عرف عقلًا ناشى شده است. مسأله شفاعت، زمانى موضوعيت و اعتبار دارد كه انسان در پيشگاه خدا و يا در نزد حاكمى آبرو ندارد و براى اينكه مورد عفو خدا يا حاكمى قرار گيرد، كسى را كه در پيش خدا يا آن حاكم، آبرومند و داراى اعتبار است، واسطه قرار مىدهد.
دانشمندان و علماى اسلامى، اعم از شيعه و سنى، با توجه به دلايل قرآنى، حديثى و تاريخى، بر عدم تحريف قرآن اتفاق دارند و انديشه تحريف قرآن در حوزه دين و فرهنگ مسلمين جايگاهى ندارد. به همين جهت است كه علامه طباطبايى، مفسر معاصر قرآن كريم، مىفرمايد: «حق اين است كه احاديثى كه درباره تحريف قرآن از طريق فريقين روايت شده، به طور قطع مخالف كتاب است». (1)آيتالله سيدابوالقاسم خويى، فقيه نامى شيعه نيز مىفرمايد:
سخن از تحريف قرآن، سخنى گزاف و خيالى است؛ هيچ كسى اين سخن را نمىگويد، مگر آن كسى كه عقلش ضعيف باشد يا كسى كه درباره اين موضوع، درست تأمل نكرده باشد و يا كسى كه حب و بغض او را وادار به اين سخن كرده است، اما عاقل منصف، در بطلان و گزافهبودن اين سخن، هيچ ترديد و شكى ندارد. (2)وهابىها بر خلاف همه مسلمين، معتقدند كه در قرآن، تحريف صورت گرفته و برخى آيات از قرآن كريم كم شده است.
ابن تيميه، پيشواى وهابيت، معتقد است كه آياتى كه به آنها اشاره خواهد شد بعد از اينكه در قرآن بوده و تلاوت مىشده، حذف شدهاند:
الف) ابنتيميه مىگويد:
در قرآن كريم، دو آيه در رابطه با حكم رضاع وجود داشته
است كه يكى از آنها مىگفته: «ده بار شير دادن موجب مَحرميت مىشود»، ولى اين آيه، بعداً با آيه ديگرى كه پنج مرتبه شير دادن را موجب محرميت مىدانست نسخ گرديده است و تا روزى كه پيامبر اسلام(ص) زنده بود اين دو آيه در قرآن تلاوت مىشدهاند. (1)به بيان ديگر، از نظر او بعد از رحلت رسول خدا(ص)، ناسخ و منسوخ هردو از قرآن ساقط شدهاند.
ب) ابنتيميه، معتقد است كه در قرآن، آيهاى در بيان حكم زناى پيرمرد و پيرزن وجود داشته و تلاوت مىشده است و سپس تلاوت آن حذف شده و حكم آن باقى مانده است و آن آيه اين بوده است:
والشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البتة نكالا من الله والله عزيز حكيم. (2)
پيرمرد و پيرزن اگر زنا كنند، آنان را سنگسار كنيد، اين عقوبتى است از طرف خدا و خداوند عزيز و حكيم است.
ج) او مدعى است كه جمله «لاترغبوا عن آبائكم فان كفرا بكم [فانه كفر بكم] ان ترغبوا عن آبائكم»؛ «از پدرانتان رو نگردانيد و اين روگردانى كفر است» از آيات قرآن بوده كه اكنون در قرآن وجود ندارد و حذف شده است. (3)
1) مجموع الفتاوى، ج 34، صص 35، 41 و 59؛ فتاوى الكبرى، ج 4، ص 184.
2) مجموع الفتاوى، ج 20، ص 399؛ زاد المعاد، محمد بن ابىبكر ابنقيم، ج 5، ص 574.
3) مجموع الفتاوى، ج 7، صص 356 و 521؛ منهاج السنه، ج 5، ص 473؛ الصلاة وحكم تاركها، محمد بن ابىبكر ابنقيم، ص 68؛ مدارج السالكين، عبدالرحمن بن جوزى، ج 1، ص 336.
اين اعتقاد، صريحاً بر تحريف قرآن كريم دلالت دارد و گذشته از اينكه با اتفاق مسلمين بر نفى تحريف و متواتر بودن قرآن مخالف است و گذشته از اينكه قرآن به ضرورت دين اسلام، معجزه ماندگار و پايدار رسول خاتم(ص) تا روز قيامت است و تصرف در معجزه، كه فعل خداست و تغيير دادن آن به حكم عقل، محال است، خود خداوند متعال نيز در قرآن، صريحاً، تحريف را از قرآن نفى نموده و هرگونه تصرف و دستبرد ديگران را در آن، به اراده تكوينى خود مانع شده و كم و زياد نمودن و يا جابهجا كردن آيات را از حيطه توانايى انس و جن بيرون نموده است.
آيه إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ «اين ماييم كه اين ذكر(قرآن) را نازل كردهايم و ما آن را به طور قطع حفظ خواهيم كرد».(حجر: 9) دلالت بر بطلان عقيده وهابيان، مبنى بر تحريف قرآن دارد.
اغلب مفسران شيعه و سنى، درباره اين آيه كريمه اظهار نظر نموده و آن را دليلى بر مصونيت و حفظ قرآن كريم از هر نوع تغيير و دستبرد ديگران گرفتهاند.
علامه طباطبايى، مفسر و دانشمند بزرگ شيعى با ذكر اين قيد كه خدا داناتر است، مىگويد:
خداوند در اين آيه، خطاب به پيامبر مىفرمايد: اين ذكر را تو از ناحيه خودت نياوردهاى تا مردم عليه تو قيام نموده و بخواهند آن را به زور خود، باطل سازند و تو در نگهدارى آن به زحمت بيفتى و سرانجام هم نتوانى. همچنين از ناحيه ملائكه نيز نازل نشده تا در نگهدارىاش محتاج آنان باشى تا بيايند و آن را
تصديق كنند، بلكه ما آن را به صورت تدريجى نازل كردهايم و خود نگهدار آن هستيم و به عنايت كامل خود، آن را با صفت «ذكر» بودنش حفظ مىكنيم.
پس قرآن كريم، ذكرى است زنده و جاودانى و محفوظ از زوال و فراموشى و از هر نوع زيادت و اضافه شدن كه ذكر بودنش را باطل كند و نيز از نقصى كه اين اثرش را از دست بدهد محفوظ است و همچنين از جابهجا شدن آياتش، بهطورى كه ديگر ذكر و مبيّن حقايق معارفش نباشد، مصون است.
پس آيه شريفه، بر مصونيت قرآن از تحريف نيز دلالت مىكند، چه تحريف به معناى دستبرد در آن براى زياد كردن و چه براى كم كردن و چه جهت جابهجا نمودن، چون ذكر خداست؛ و همانطور كه خود خداى تعالى هميشگى است، ذكرش نيز چنين است.
از آنچه بيان شد، اين معنا روشن گرديد كه الف و لام «الذكر»، الف و لام عهد ذكرى است؛ يعنى همان ذكرى كه قبلًا اسمش برده شد، تا گفته نشود كه تورات و انجيل هم ذكر خداست، پس آنها هم از تحريف بايد محفوظ باشند. از سوى ديگر، مراد از وصف لَحافِظُونَ حفظ در آينده است، چون اسم فاعل، ظهور در آينده دارد. (1)
1) تفسير الميزان، ج 12، صص 146 و 147.
طبرى، مفسر و دانشمند بزرگ اهل سنت مىگويد:
مراد از «ذكر» در اين آيه، قرآن است؛ و معناى آن اين مىشود كه ما قرآن را از اينكه چيز باطلى كه از قرآن نيست و بخواهد در آن زياد شود و يا چيزى از آن كاسته شود، حفظ مىكنيم. (1)طنطاوى، مفسر معاصر اهل سنت، در تفسير اين آيه مىگويد:
خداوند در اين آيه فرموده كه ما با قدرت و بزرگى شأن خود، اين قرآن را كه شما آن را انكار نمودهايد بر قلب پيامبر خود محمد(ص) نازل كرديم و ما به طور قطع، اين قرآن را از هر چيزى كه موجب قدح آن شود، مثل تحريف و تبديل، زيادت و نقصان و تناقض و اختلاف، حفظ خواهيم نمود، پس هيچ كسى توانايى معارضه با آن را نخواهد داشت. (2)زمخشرى، يكى ديگر از مفسران اهل سنت مىگويد:
خداوند اين آيه را در رد انكار مشركان و استهزاى آنان فرموده و تأكيد نموده كه خدا فرستنده قرآن است و او جبريل را بر(محمد(ص)) فرستاده است تا او را از پيش رو و پشت سر، رصد كند تا قرآن بر او نازل شود و از دستبرد شياطين محفوظ بماند و او در هر زمانى حافظ و نگهبان قرآن از زيادى و نقصان و تحريف و تبديل است. (3)
وهابىها به كمشدن برخى آيات از قرآن كريم قائل شدهاند، در حالى قرآن مىفرمايد:
لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ(فصلت: 42)
كتابى كه هيچگونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد!
طبرسى، از مفسران شيعه مىگويد:
معناى اين آيه، اين است كه به هيچ وجه در قرآن باطل راه ندارد؛ در الفاظش تناقض نيست؛ در اخبارش دروغ نيست؛ كسى نمىتواند با قرآن معارضه كند؛ و بر آن زياد نخواهد شد و تغيير و تبديل در آن، راه نداشته است و خداوند آن را حفظ فرموده و تا روز قيامت، براى مكلفان، حجت است. (1)علامه طباطبايى در ذيل اين آيه مىگويد:
آمدن باطل به سوى قرآن، به اين معناست كه باطل در آن راه پيدا كند؛ يا بعضى از اجزاى آن از بين برود و باطل شود و يا همهاش، به طورى كه بعضى از حقايق و معارف حقيقى آن غيرحق شود؛ و يا بعضى از احكام و شرايع و توابع آن احكام، از معارف اخلاقى و يا همه اين موارد ذكر شده، لغو گردد، به طورى كه ديگر قابل عمل نشود، و چنين چيزى محال است كه صورت پذيرد. بلكه آيات و سورههاى قرآن و معارف اعتقادى و اخلاقى و عملىاش تا قيامت، به اعتبار خود باقى مىماند،
1) مجمع البيان فى تفسير القرآن(ترجمه)، ج 22، ص 70.
بنابراين مراد از جمله مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ(فصلت: 42) زمان نزول قرآن و عصرهاى بعد از آن تا روز قيامت است. (1)فخر رازى در ضمن بيان مطالبى درباره اين آيه مىگويد:
معناى آيه اين است كه قرآن از اينكه چيزى ازآن كم شود، تا باطل از پيشرو در آن نفوذ كند، يا چيزى بر آن افزوده گردد تا باطل از پشت سر وارد آن شود، محفوظ است، زيرا كم و زياد كردن قرآن از مصاديق باطل به شمار مىآيد. (2)طبرى بعد از ذكر چند قول در معناى آيه، مبنى بر نفى تحريف قرآن، بهترين اقوال و نزديكترين آن را به صواب اينگونه بيان مىكند كه هيچ صاحب باطلى(اعم از انسان و شيطان) توانايى تغيير و تبديل چيزى از معانى آن را ندارد كه اين نوع تغيير، آمدن باطل از پيش روست و نيز توانايى افزودن چيزى را كه از قرآن نيست، در قرآن ندارد و اين نوع تغيير آمدن باطل از پشت سر است. (3)اكنون بعد از بيان مطالبى كه در تفسير و معناى آيات شريفه از مفسران شيعه و سنى گذشت و معلوم شد كه آنان هر نوع تغيير و تبديلى را در قرآن نفى مىكنند، بطلان عقيده وهابيت، مبتنى بر پندار تحريف قرآن، براى همگان روشن مىگردد.
از اين عقيده وهابىها، اين نتيجه به دست مىآيد كه آنان برخى از روايات ضعيف را كه ديگران بر آنها ترتيب اثر نداده، به صورت قطع
پذيرفتهاند و بانا ديده گرفتن آيات روشن قرآن، مبنى بر نفى قطعى تحريف، آگاهانه يا ناآگاهانه در برابر كتابى كه معجزه خداوند در دست پيامبر آخرالزمان(ص) است قد علم نمودهاند.
آيا با توجه به اين پندار وهابىها اين نتيجه به دست نميآيد كه قرآن در نزد آنان، نبايد حجيت داشته باشد؟ زيرا هنگاميكه بر خلاف اراده خداوند، قرآن مورد دستبرد قرارگرفته باشد احتمال كاستى، زيادى و جابهجايى آيات ديگر نيز وجود دارد.
وهابىها با وجود اينكه ادعا مىكنند تنها آنان، مسلمان هستند، در حوزه نظر و عمل، نسبت به قرآن كريم، كتاب دينى مسلمانان، بىپروايى و بىاحترامى خود را به اثبات رساندهاند.
محمد بن عبدالوهاب، مذهب و راه جديد خود را به جاى قرآن، بر مبناى كتابى كه خودش نوشته بود آغاز مىكند و اين كتاب را در دست خود گرفته، خطاب به مردم مىگويد: «خدا را شاهد مىگيرم كه من، پيرو اين كتاب هستم و هر چه در آن است حق است». اين سخن و دعوت محمد بن عبدالواب كه بر خلاف قرآن بود، باعث تنش در بين او و ساير مسلمين شد و عدهاى در اثر آن كشته شدند. (1)هنگامى كه وهابىها بر شهر مكه مكرمه مسلط مىشوند بعد از قتل عام مردم اعم از صغير و كبير و زن و مرد و حتى كسانى كه در مساجد
1) ر. ك: محمد بن عبدالوهاب عزيز العظمة(المنتخب من مدونات التراث)، ص 119 به بعد.
در حال خواندن نماز و تلاوت قرآن بودند، مصحفهاى شريف را همراه با كتابهاى حديثى از جمله صحيح بخارى و صحيح مسلم به بيرون مساجد، در كوچه و بازار پرت نموده، زير پاهاى خود لگدمال كردند. (1)آنان به جاى قرآن عظيم، خواندن كتاب «كشف الشبهات» تأليف محمد بن عبدالوهاب را بر مردم مكه، واجب كردند و تدريس آن را اجبارى نمودند. (2)گذشته از اينها وهابىها معتقدند كه تنها شناخت كتاب «النبذه فى معرفة الدين» تأليف محمد بن عبدالوهاب و عمل به آن موجب دخول در بهشت مىشود و جهل به آن و ضايع كردن آن، باعث دخول در آتش است. (3)آيا اين طرز فكر و عمل وهابيان، مخالفت آشكار با قرآن كريم و آموزههاى آن نيست؟
وهابىها ايمان و عمل به كتاب «كشف الشبهات» و «النبذه فى معرفه الدين» را براى نجات و هدايت بشر كافى ميدانند، در حاليكه خداوند هدايت و رستگارى بشر را منحصر در قرآن قرار داده و ميفرمايد:
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِي أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً(اسراء: 9)
همانا اين قرآن، خلق را به راستترين و استوارترين طريقه هدايت مىكند و اهل ايمان را كه نيكوكار باشند به اجر و ثواب عظيم بشارت مىدهد.
رسول گرامى خدا(ص) نيز تنها قرآن و اهلبيت(عليهم السلام) را براى هدايت و نجات از گمراهى بشر، بر جاى گذاشته است. (1)از مجموع آنچه در اين بخش بيان گرديد، اين نتيجه بهدست مىآيد كه مبناى اين فرقه بر مخالفت و تضاد با آموزههاى قرآن استوار است. آنان، با اين مبناى بىپايه، تمام مسلمين را به شرك و كفر محكوم كرده، خون و ناموس و مال آنان را براى خودشان حلال نمودهاند و بدينسان، اميال پست مادى و شهوانى خود را تحقق داده و آشكارا در خدمت استعمار و كفار قرار گرفتهاند.
1) ر. ك: صحيح مسلم، ج 4، ص 1873؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 118.
در طول تاريخ اسلام، كتابهاى ارزشمندى به خصوص مسائل دينى و اعتقادى نگاشته شده است و از اهميت، ارزش و جايگاه ويژهاى برخوردارند. ازاينرو، دستبرد به اين كتابها و تغييردادن متن و مطالب آنها، افزون بر اينكه خيانت صريح نسبت به علم و نويسنده است، حاكى از غرضورزى و سوء نيت تغيير دهنده نيز مىباشد. امّا وهابىها براى به كرسى نشاندن عقايد باطل خود، اين ضابطه دينى و اخلاقى را زير پا گذاشتهاند و در برخى از كتابها دست خيانت دراز نموده و بعضى از مطالب را به ميل و مذاق خودشان تغيير دادهاند.
در اين فصل به يكى از شيوههاى رايج اين فرقه در سوء استفاده از
متون اسلامى اشاره مىكنيم:
امام نووى در كتاب «الاذكار» در مورد استحباب زيارت نبى(ص) آورده است:
فصل فى زيارة قبر النبى(ص) و اذكارها: اعلم انه ينبغى لكل من حجّ ان يتوجه إلى زيارة رسول الله(ص) سواء كان ذلك طريقه أو لم يكن. فان زيارته(ص) من اهم القربات واربح المساعى و افضل الطلبات. فإذا توجه للزيارة اكثر من الصلاة و السلام عليه فى طريقه. فإذا وقع بصره على اشجار المدينة ...
فصلى است درباره زيارت قبر رسول خدا(ص) و دعاهاى آن. بدانكه هر كسى عازم حج مىگردد، شايسته است كه آهنگ زيارت رسول خدا(ص) كند، خواه قبر شريف آن حضرت در مسير راه باشد يا نباشد، زيرا زيارت ايشان از مهمترين وسايل تقرب به خدا، سودمندترين كار و برترين اهداف است. پس زمانى كه شخص آهنگ زيارت آن حضرت مىكند شايسته است كه در راه بر او درود فراوان فرستد و چون چشمش به درختان مدينه و حرم و علائم آن مىافتد، بر درود و سلام بر آن حضرت بيفزايد.
وهابىها اين قسمت از اين كتاب را در چاپ جديد، از انتشارات «دارالهدى فى الرياض»، چاپ دوم 1409 ه. ق، با تحقيق شيخ عبدالقادر چنين تحريف نمودهاند:
فصل فى زيارة مسجد رسول الله(ص): اعلم انه يستحب من اراد
زياره مسجد رسول الله(ص) ان يكثر من الصلاة عليه(ص) فى طريقه. فاذا وقع بصره على اشجار المدينه و حرمها و ما يعرّف بها زاد من الصلاة و التسليم عليه(ص). (1)
مستحب است كسى كه قصد زيارت مسجد رسولخدا(ص) را دارد، در مسير راه، زياد صلوات بر او بفرستد، وقتى چشمش به درختان مدينه و حرم و آثار ديگر مدينه افتاد، صلوات و سلام و درودش را بر آن حضرت يبشتر نمايد.
همانگونه كه ملاحظه مىشود زيارت رسولالله(ص) به زيارت مسجد رسول خدا(ص) تحريف شده و بيشتر كلمات مربوط به فضائل زيارت حذف شده است.
همچنين در مختصر جامع بيان العلم(در ص 199) روايتى درباره حليت متعه موجود بوده كه در چاپ عربستان سعودى، اثرى از اين روايت ديده نمىشود.
دكتر ناصر القفارى كه يكى از نظريه پردازان جريان وهابيت است در كتاب «اصول مذهب الشيعه الاماميه الاثنى عشريه» در مسئله رؤيت خدا، روايتى را از كتاب شريف توحيد شيخ صدوق (2)و بحارالانوار (3)اينگونه نقل ميكند:
عَن ابيبَصير، عَن ابيعَبدِالله(ع) قالَ قُلتُ لَهُ: اخبِرني عَنِ اللهِ
عَزَّوَجَلَّ، هَل يَراهُ المُؤمِنُونَ يَومَ القيامَةِ؟ قالَ: نَعَم. (1)
ابىبصير مىگويد: از امام صادق(ع) پرسيدم كه آيا مؤمنان در روز قيامت خدا را مىبينند؟ گفت: بلى!
او در نقل روايت، به همين مقدار اكتفا كرده و از آن نتيجه گرفته است كه ائمه(عليهم السلام) قائل به رؤيت خدا بودهاند و شيعيان بر خلاف ديدگاه ائمه(عليهم السلام) رؤيت را نمىپذيرند!
آنچه را كه «قفارى» نقل نموده، قسمتى از روايت است كه در راستاى ديدگاه خويش آن را انتخاب كرده است و تتمه روايت را كه بخش اعظم آن مىباشد تقطيع و حذف نموده است. در ادامه روايت، مراد از رؤيت به خوبى و روشنى بيان شده است كه مقصود امام(ع) از رؤيت، رؤيت مورد ادعاى قفارى نيست، بلكه رؤيت قلبى مراد بوده است! تمام روايت چنين است:
عَن ابي بَصير، عَن ابي عَبدِالله(ع) قالَ قُلتُ لَه: اخبِرني عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ هَل يَراهُ المؤمنُونَ يَومَ القيامَةِ؟ قالَ نَعَم وَقَد رَأوهُ قَبلَ يَومِ القيامَةِ فَقُلتُ مَتي؟ قالَ حينَ قالَ الله:(الَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلي) ثُمَّ سَكَتَ ساعَةً، ثُمَّ قالَ: وَانَّ المؤُمِنينَ لَيَرَونَهُ في الدُّنيا قَبلَ يَومِ القيامَةِ! الَستَ تَراهُ فى وَقتِكَ هذا؟ قالَ ابوبَصيرٍ: فَقُلتُ لَه: جُعِلتُ فِداكَ! فَاحَدِّثُ بِهذا عَنكَ؟ فَقالَ: لا فَانَّكَ اذا حَدَّثتَ بِهِ فَانكَرَ مُنكِرٌ جاهِلٌ بِمَعني ما تَقُولُهُ ثُمَّ قَدَّرَ انَّ ذلِكَ تَشبيهٌ وَكُفر وَلَيسَتِ الرُؤيَةُ بِالقَلبِ كَالرُؤيَة بِالعَينِ تَعالى اللهُ عَمّا يَصِفُهُ
1) اصول مذهب الشيعه، ج 2، ص 668- 669.
المُشَبِّهونَ وَالمُلحِدونَ. (1)
ابوبصير مىگويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: مرا از خداى عزوجل آگاه كن كه آيا مؤمنان در روز قيامت، او را مىبينند. فرمود: آرى و پيش از قيامت او را ديدهاند. عرض كردم: در چه زمانى؟ فرمود: هنگامى كه به ايشان فرمود كه(الَستُ بِرَبِّكُمْ قالوُا بَلي)؛ «آيا نيستم پروردگار شما گفتند كه آرى تو پروردگار مايى». پس حضرت ساعتى ساكت شدند و بعد از آن فرمودند: مؤمنان در دنيا پيش از قيامت او را مىبينند، آيا تو چنان نيستى كه در همين وقت او را ببينى؟ ابوبصير مىگويد: به آن حضرت عرض كردم كه فداى تو گردم پس من اين مطلب را از شما نقل كنم. فرمود: نه، زيرا هرگاه تو اين مطلب را نقل كنى، منكرى كه به معناى آنچه كه ما مىگوييم جاهل باشد، آن را انكار مىكند و بعد از آن تقدير كند كه اين تشبيه و كفر است باعث اين ناخوشى خواهد بود و ديدن با دل، چون ديدن چشم نيست. خدا برتر است از آنچه فرقه مشبهه و ملحدان او را وصف مىكنند.
دكتر قفارى متفكر و نظريه پرداز معاصر وهابيت براى بدنام كردن مخالفين خودش خصوصاً مذهب شيعه اماميه، علاوه بر تقطيع و حذف قسمتى از روايات كلماتى را در روايات از پيش خود افزوده تا عقايد و باورهاى شيعه را مورد خدشه قرار دهد.
همچنين قفارى در كتاب ياد شده ادعا مىكند كه در كتاب كافى
1) توحيد صدوق، ص 111؛ بحار الانوار، ج 4، ص 44.
روايتى وجود دارد كه مىرساند امامان شيعه سيزده نفرند.
او مىگويد:
كما انك ترى الكافي اصح كتبهم الاربعه قد احتوى على جملة من احاديث تقول بان الائمة ثلاثة عشر فقد روي الكليني بسنده عن ابي جعفر(ع) قال: قالَ رَسُولُ اللهِ(ص) إنّي وَ اثني عَشَرَ اماماً مِن وُلدي ... (1)
در حالى كه اگر به اصول كافى مراجعه شود، كلمه «اماماً» در حديث مذكور وجود ندارد، بلكه عبارت اين چنين است: «انّى وَاثنى عَشَرَ مِن وُلدى وَانتَ يا عَلىّ ...». (2)كه مراد از آن چهارده معصوم(عليهم السلام) است.
وهابىها براى رسيدن به اهدافشان به دروغ متوسل مىشوند و براى كتمان حقايق و واقعيتها از ابزار تهمت و افترا كه در اسلام اكيداً حرام است، استفاده مىكنند.
قفارى در كتاب اصول مذهب الشيعه، جملهاى را از كتاب حكومت
1) اصول مذهب الشيعه، محمد قفارى، ج 2، ص 809.
2) اصول كافى، ج 1، ص 534، ح 17. بديهى است كه اگر «اماماً» در حديث وجود داشته باشد، مفاد حديث منطبق بر ادعاى قفارى مىشود، ولى اين حديث مشتمل بر اين كلمه نيست، بلكه پيامبر خدا(ص) در اين حديث مىفرمايد كه يا على من و تو و دوازده فرزندم كه عبارتاند از فاطمه زهرا 3 و يازده امام معصوم: اوتاد زمين هستيم. پس در اين حديث، بحث از امامت و تعداد امامان نيست، هرچند بهطور ضمنى، تعداد ائمه: هم از آن استفاده مىشود، ولى قفارى «اماماً» را از پيش خودش بر آن افزوده است تا تعداد ائمه دوازدهگانه را زير سؤال ببرد.
اسلامى امام خمينى(قدس سره) ص 135 اين گونه نقل مىكند:
واذا عزمنا على اقامة حكم اسلامي، سنحصل على عصا موسى و سيف على بن ابيطالب.
اگر تصميم به تشكيل حكومت اسلامى بگيريم، به زودى صاحب عصاى موسى و شمشير على بن ابىطالب خواهيم شد.
او سپس از اين جمله چنين برداشت ميكند كه:
والجمع بين عصا موسى و سيف علي بن ابي طالب كنايةً- فيما يبد ولي- عن تعاون اليهود مع الشيعة فى دولة آيات. (1)
به نظر مىرسد جمع بين عصاى موسى و سيف علىابن ابىطالب، كنايه از همكارى و تعاون يهود با شيعه در دولت آيتاللهها مىباشد.
اين دكتر وهابى كلام امام خمينى را كه عصاى موسى و شمشيرعلى بن ابىطالب در آن جمع شده است، به طور جاهلانه كنايهاى از اتحاد شيعيان و يهوديان صهيونيست پنداشته و بعد با كمال بىشرمى گفته است كه اين اتحاد، بين دولت امام خمينى و اسرائيل در معاهدات نظامى و كمكهاى سرّى، جامه عمل گرفته است و خبرگزارىها از آن خبر دادهاند.
واقعاً اين تهمت براى چه كسانى قابل باور است، در حالى كه امروز
1) اصول مذهب الشيعة الاماميه، ج 3، ص 1411.
در جهان، تنها كشورى كه با تمام قوا در برابر رژيم صهيونيستى ايستاده و مقاومت مىكند، جمهورى اسلامى ايران است و حزب الله لبنان كه حسنهاى از حسنات امام خمينى به شما مىآيد.
اين عبارت كه قفارى از براى مدعاى خود، آن را مستمسك قرار داده، در كتاب حكومت اسلامى چنين است:
آنچه كه كم داريم، همت و قدرت مسلح است كه آن را هم انشاءالله به دست مىآوريم. به عصاى موسى احتياج داريم و به همت موسى. كسانى بايد باشند كه عصاى موسى(ع) و شمشير على بن ابىطالب(ع) را به كار ببرند. (1)
1) حكومت اسلامى، امام خمينى، ص 1 19. بديهى است كه اين عبارت امام، هيچگونه دلالتى بر تعاون يهود با شيعه و بالعكس ندارد، آيا ذكرى از عصاى موسى(ع) و همت آن حضرت در كنار سيف على بن ابى طالب(ع) بهتنهايى دليل بر همكارى شيعه با يهود تلقى مىگردد؟ كدام عاقل به خود اجازه مىدهد كه از اين عبارت چنين چيزى را استفاده نمايد؟
يكى ديگر از افترائات قفارى، نسبت به علامه امينى، صاحب كتاب شريف «الغدير» است. او مىگويد كه علامه امينى قائل به تحريف قرآن است و حتى آيهاى را در «الغدير» ذكر نموده است كه در قرآن وجود ندارد و آن آيه چنين است:
اليَومَ اكمَلتُ لَكُم دينَكُم بِامامَتِهِ فَمَن لَم يَأتَم بِهِ وَ بِمَن كانَ مِن وُلدِي مِن صُلبِهِ إلَى القِيامَةِ فَأولئِكَ حَبِطَت اعمالهم وَ في النّارِ هُم خالِدُونَ. انَّ ابليسَ، اخرَجَ آدَمَ مِنَ الجَّنَّة مَعَ كَونِهِ صَفوَةِ اللهِ بِالحَسَدِ. فَلا تَحسُدُوا فَتَحبِطَ اعمالَكُم وَ تَزِلَّ اقدامَكُم. (1)
آنچه كه قفارى ذكر نموده افترا و تهمت آشكارى است كه هيچ مسلمانى به خود اجازه نميدهد كه تا اين حد، نسبت به مسلمانان ديگر افترا و دروغ ببندد. زيرا آنچه را كه علامه امينى ذكر نموده، حديثى در تفسير و شرح آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ(مائده: 3) است كه از پيامبر(ص) نقل شده است، (2)نه آنگونه كه قفارى پنداشته كه آن را به عنوان آيهاى حذف شده از قرآن مطرح كرده باشد.
قرآن كريم به عزت و سربلندى جامعه اسلامى بسيار اهميت مىدهد و بر اين مطلب تأكيد مىورزد كه مسلمانان نبايد تحت تسلط قدرتهاى طاغوتى كفار قرار داشته باشند. قرآن به علت ارزش استقلال و حياتى بودن آن در آيات متعددى بر اين مسئله تاكيد نموده و گفته است:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَتُريدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً مُبيناً(نساء: 144)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، غير از مؤمنان، كافران را ولى و تكيهگاه خود قرار ندهيد! آيا مىخواهيد(با اين عمل،) دليل آشكارى بر ضد خود در پيشگاه خدا قرار دهيد؟!
در جاى ديگرى نيز مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصاري أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمينَ(مائده: 51)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! يهود و نصارى را ولى(و دوست و تكيهگاه خود)، انتخاب نكنيد! آنها اولياى يكديگرند و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنها هستند، خداوند، جمعيت ستمكار را هدايت نمىكند».
در آيه ديگرى باز تأكيد مىكند:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ(مائده: 57)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، افرادى كه آيين شما را به باد استهزا و بازى مىگيرند- از اهل كتاب و مشركان- ولى خود انتخاب نكنيد و از خدا بپرهيزيد، اگر ايمان داريد.
خداوند متعال به اين مسئله كه دوستى با كفار، مايه عزت و سربلندى شما نمىشود، بلكه عين ذلت و خوارى است، زيرا عزت و سربلندى همهاش از آن خدا و در نزد اوست، اشاره مىكند و مىفرمايد:
الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ
فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً(نساء: 139)
همانها كه كافران را به جاى مؤمنان، دوست خود انتخاب مىكنند. آيا عزت و آبرو را نزد آنان مىجويند؟ با اينكه همه عزتها از آن خداست.
به همين علت نيز با آيه وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ عَلَي الْمُؤْمِنينَ سَبيلًا؛ «و خداوند، هرگز كافران را بر مؤمنان تسلطى نداده است».(نساء: 141) تسلط، حكومت و آقايى كفار را بر مسلمين نفى نموده و از مسلمانان و مؤمنين خواسته كه نگذارند كفار بر آنان مسلط شوند تا در برابر آنان ذليل و خوار گردند.
متأسفانه برخلاف همه سفارشها و تأكيدات خداوند، وهابيت از ابتداى تأسيس و حتى قبل از آن و از آغاز شكلگيرى تفكرات خود توسط ابنتيميه، در خدمت كفار و دشمنان اسلام قرار داشته و هر از گاهى باعث تسلط آنان بر مسلمين گشته است. سران وهابيت به جاى دوستى با مسلمانان و مؤمنين، رشته دوستى خود را با كفار و استعمارگران محكم كردهاند و مسلمانان را به زير تيغ شرك و كفر برده و آنان را مهدورالدم دانستهاند.
در اين فصل به پارهاى از اقدامات وهابيت در جهت تسلط بيگانگان بر جوامع اسلامى اشاره مىكنيم:
ابن تيميه، آن زمان كه جهان اسلام مورد تهاجم مغولان از يك سو و صليبيان از سوى ديگر قرار داشت، در برابر علماى اسلامى و عامه
مسلمين قرار گرفت و با پخش و نشر عقايد انحرافى خود، موجبات ترديد و تفرقه را به نفع كفار، در بين مسلمين به وجود آورد.
سبكى در اينباره مىگويد:
ابنتيميه، در زير پوشش پيروى از كتاب وسنت و دعوت مردم به حق و هدايت آنان به سوى بهشت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت و اركان اسلام را در هم شكست. او با اتفاق و اتحاد مسلمانان به مخالفت برخاست. (1)همچنين، آن زمانى كه انگليس، دشمن ديرينه اسلام، كشورهاى اسلامى را مورد تاخت و تاز و استعمار خويش قرار مىداد، محمد بن عبدالوهاب، مجدداً عقايد و انديشههاى انحرافى ابنتيميه را با همدستى آلسعود رواج داد و به تكفير مسلمين پرداخت و آنان را واجب القتل و مهدورالدم مىدانست.
در عصر حاضر كه استعمار جهانى با تمام امكانات فرهنگى و نظامى براى نابودى اسلام و مسلمين، با همدستان خود متحد شده و بسيارى از كشورهاى اسلامى را عملًا تحت تسلط خود درآورده است و قدس، قبله اول اسلام توسط صهيونيستهاى غاصب، با خون جوانان رشيد فلسطينى رنگين و رنگينتر مىشود، چرا تمام همّ و غم وهابيت، تكفير مسلمين است و تحت عنوان «شرك»، بلاى جان مسلمين شدهاند؟
چرا كسى همچون «احسان الهى ظهير» و اتباع آنان در پاكستان و جاهاى ديگر، مؤمنين را در مساجد و در حال نماز، به رگبار مسلسل
1) الدرة المضيه فى الرد على ابنتيميه، سبكى، ص 5.
بستند و جوى خون جارى كردند؟ بدتر آنكه، اين رفتار ناپسند و ضد انسانى و اسلامى، همچنان ادامه دارد.
به گفته استاد «بوطى»، مسلمانان در گوشه و كنار جهان از نفاق افكنى سلفيه(وهابيت) به تنگ آمدهاند و ميگويند كه تنها مشكل ما در كشورهاى مختلف، دشمنى و ايجاد تفرقهاى است كه سلفيه در بين ما مسلمانان ايجاد مىكنند. برخى از نتايج اين اختلافات، تعطيلى مسجد واشنگتن، توسط آمريكا براى چندين ماه است؛ همچنين سنگاندازى و اختلافافكنى وهابىها بين مسلمانان، در فرانسه، باعث شد كه يكى از مساجد پاريس، توسط حكومت فرانسه به كلى ويران گردد. (1)با توجه به آنچه گذشت، آيا مىتوان براى جريان وهابيت هدفى جز نفاق و تفرقهافكنى در بين مسلمانان پيدا نمود؟ آيا وقت آن نرسيده است كه سران و رهبران كنونى اين فرقه، نسبت به اعمال و رفتار گذشتگان خود مقدارى تأمل نموده، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند و بگذارند مسلمين نسبت به دشمنان اصلى و واقعى خود بينديشند و براى آزادى قدس و نجات جوامع اسلامى از سلطه فرهنگى و نظامى غرب و دشمنان اسلام يد واحده و متحدى باشند؟
حكومت ايران، قبل از پيروزى انقلاب، حكومتى غيردينى و وابسته به استكبار جهانى بود و به ارزشهاى اسلامى پاىبند نبود، در عين حال،
1) السلفيه مرحلة زمنيه مباركه، لا مذهب اسلامى، دكتر سعيد رمضان بوطى، ص 245.
حكومت آلسعود(وهابىها) نه تنها هيچ حساسيتى در برابر دولت ايران از خود نشان نمىدادند، بلكه با آن، رابطهاى گرم و دوستانه داشتند.
اما بعد از پيروزى انقلاب و استقرار نظام اسلامى در ايران، وهابىها در برابر دولت ايران، موضع منفى و خصمانهاى اتخاذ كردند، در حالى كه اين حكومت، بر اساس قرآن و سنت پيامبر(ص) شكل گرفته و موجب بيدارى امت اسلامى در سراسر دنيا گرديده و مخالفت صريح خود را با صهيونيزم و استكبار جهانى، اعم از شرق و غرب، در گفتار و عمل اعلام داشته است.
دولت كنونى ايران حتى سفارتخانههاى بعضى از آنها را در تهران بسته است و از ارزشهاى اسلامى در سراسر دنيا دفاع مىنمايد و در اين راستا، رهبر فقيد انقلاب، فتواى ارتداد سلمان رشدى را بدون هيچ ملاحظه سياسى و با قاطعيت اعلام كرد. از سوى ديگر، جمهورى اسلامى ايران، حمايت از تمام مسلمين و دعوت به سوى اتحاد و تقريب مذاهب اسلامى را سرلوحه سياست خود قرار داده و كارهاى بىشمار ديگرى، در جهت وحدت امت اسلامى در داخل و خارج كشور انجام داده است.
وهابىها با اينكه خودشان را مسلمان و مدافع توحيد مىدانند، خصومت و عداوت شديد خود را به بهانهها و عناوين عجيب و غريب نسبت به جمهورى اسلامى ايران اعلام مىدارند و از هيچگونه توطئه و تبليغ، عليه آن دريغ نكردهاند.
آنان در اين راستا، براى مخدوش كردن و منفور جلوه دادن نظام جمهورى اسلامى ايران به افترا زدن و دروغگويى روى آوردهاند و صدها
كتاب كه پر از تهمتهاى ناروا و تحريفات و تقطيعات سخنان بزرگان شيعه است، عليه مذهب تشيع و خصوصاً نظام جمهورى اسلامى ايران نوشتهاند.
فرقه وهابيت براى بدنام نمودن شيعيان، به ابزار خلاف شرعى چون دروغ متوسل مىگردند. بايد از آنها پرسيد كه مگر احكام و دستورهاى اسلامى را قبول ندارند؟
قفارى يكى از نويسندگان وهابى در كتابش آورده است:
امام خمينى بعد از پيروزى انقلاب اسلامى اذان را تغيير داد و اسم خود را در اذان داخل نمود و حتى آن را قبل از اسم پيامبر(ص) قرار داده است. او مىگويد در حال حاضر اذان در سراسر ايران به اين ترتيب است: «الله اكبر، الله اكبر، خمينى رهبر. اشهد ان محمداً رسول الله ... تا آخر اذان». (1)آيا واقعاً چنين اذانى را كسى در طول سى سال حكومت اسلامى از راديو، تلويزيون و يا منارههاى مساجد ايران شنيده است؟ آيا جز اختلافافكنى و تضعيف مسلمانان در برابر كفار و دشمنان اسلام، غرض ديگرى بر اين دروغها مترتب مىگردد؟
وهابىها با كفار و دشمنان اسلام در برابر مسلمانان همسو مىباشند. وقتى كه در سال(1920 م) انگليس استعمارگر، كشورهاى اسلامى را
1) اصول مذهب الشيعة الاماميه الاثنى عشريه، ج 3، ص 1392.
مورد هجمه قرار داد و مصر و عراق را به تصرف درآورد، علما و فقهاى اسلامى در نجف اشرف و دانشگاه الازهر فتواى جهاد و دستور حمل سلاح را بر ضد انگليس صادر كردند. اما وهابىها تحت رهبرى پسر محمد بن عبدالوهاب، بر ضد فتاواى فقهاى اسلامى به نفع انگليس استعمارگر وارد عمل شدند و رهبرشان فتواى جهاد با مسلمانان را اعلان نمود. (1)«حافظ وهبه» مستشار سعودى در كتاب «جزيرة العرب فى القرن العشرين» مىگويد: علت اينكه ملك عبدالعزيز، حاكم وهابىها «فيصلالدويش»، رئيس قبيله «مطير» را زندانى كرد و بعد به قتل رسانيد، اين بود كه فيصلالدويش، فهميده بود كه عبدالعزيز «كان لا يركع الّا لاوامر انگليز»؛ «ملك عبدالعزيز، جز به اوامر انگليس گردن نمىنهد». همچنين او متوجه شده بود كه عبدالعزيز، فلسطين را با مشورت انگليس به يهودىها بخشيده است. (2)آيا اين عملكرد و موضعگيرى وهابىها بيانگر دشمنى آنان با اسلام و دوستى و همپيمانى آنان با كفار و دشمنان اسلام نيست؟ گويى توحيدى كه اين همه، از آن دم مىزنند و ديگران را به خاطر آن، كافر و مشرك مىدانند تنها با همكارى و همسويى با كفار و مشركان قابل تحقق است؟
اگر كسى اسلام را بپذيرد و مسلمان شود، آثار متعددى بر آن مترتب مىگردد؛ يعنى ازدواج با او، ارث بردن از او و خوردن ذبيحه او جايز است. (1)به اتفاق علماى شيعه و سنى، هنگامى به مسلمانى كسى حكم مىشود كه شهادتين(اشهَدُ ان لا إلهَ إلَّا اللهُ وَ اشهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ الله) را بر زبان جارى كند و به ظاهر اسلام تمسك نمايد. به گفته ابوالحسن اشعرى مؤسس فرقه كلامى اشاعره، اسلام عبارت از گفتن شهادتين است. همچنين به اتفاق علماى فريقين، ايمان غير از اسلام است؛ به اين معنا كه دايره اسلام، وسيعتر از ايمان است، پس هر مؤمنى مسلمان است، اما اينطور نيست كه هر مسلمانى حتماً مؤمن است؛ بر همين
1) رك: الاقتصاد، محمد بن حسن شيخ طوسى، ص 213.
اساس، علماى اسلامى در تعريف ايمان، نظرات مختلفى دارند كه به حقيقت اسلام ربطى پيدا نمىكند.
ايمان داراى مراتبى بوده و قابل زيادى و كاستى است، بر خلاف اسلام كه داراى مراتب نبوده و كاستى و زيادى در آن تصور نمىشود (1)، بلكه يا هست يا نيست.
بنابراين اگر كسى كلمه شهادتين را به زبان آورد، حكم اسلام بر او جارى مىگردد، مگر اينكه ثابت شود آنچه را كه به زبانش آورده، در قلبش آن را قبول ندارد كه در اين صورت، اسلامش پذيرفته نيست. (2)بر همين اساس است كه خداى متعال، به مسلمانان هشدار داده، كسى كه اسلام را ظاهر نموده و شهادتين را به زبان جارى كرده، به بهانههاى واهى و به خاطر به دست آوردن غنيمت و مال دنيا به او نگوييد كه مسلمان نيست تا او را بكشيد. خداوند مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ في سَبيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقي إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً(نساء: 94)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه در راه خدا گام مىزنيد(و به سفرى براى جهاد مىرويد)، تحقيق كنيد و به
خاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا(و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند نگوييد: مسلمان نيستى، زيرا غنيمتهاى فراوانى(براى شما) نزد خداست. شما قبلًا چنين بوديد و خداوند بر شما منت نهاد(و هدايت شديد). پس،(به شكرانه اين نعمت بزرگ) تحقيق كنيد. خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
ولى با كمال تأسف، وهابىها دقيقاً مخالف اين آيه شريفه عمل مىنمايند و كسانى را كه نسل اندر نسل، نه تنها مسلمان، بلكه مؤمن و داراى درجات ايمان بودهاند، بعد از تكفير، به قتل رسانده و هنوز هم به قتل مىرسانند و اموال آنان را به عنوان غنيمت، به تاراج مىبرند.
محمد بن عبدالوهاب، با عمل و رفتار خود، ادعاى نبوت كرده است و خاتميت رسول خدا(ص) را عملًا زير سؤال برده است.
شيوه دعوت او به سوى وهابيت، بهگونهاى بوده كه گويا او از طرف خدا به نبوت مبعوث گرديده و دين اسلام را نسخ كرده و كتاب جديدى براى هدايت بشر آورده است. دليل بر اين مدعا اين است كه هنگامى كه محمد بن عبدالوهاب مىخواست مذهب خود را آشكار كند، قبل از آن، هشت ماه دور از نظر مردم، دائماً كتابها را مطالعه مىكرد و پس از مدتى كتاب كوچكى را در دستش گرفت و اينگونه به ميان مردم آمد و دعوتش را آغاز كرد: «خدا را شاهد مىگيرم كه من پيرو اين كتاب هستم و هر چه در آن هست حق است».
در اين هنگام «على بن ربيعه» كه از قوم تميمى بود از او پرسيد: «اگر كسى اين كتاب را نپيذيرد، چه كار كنيم؟» او در جواب گفت: «كار را با شمشير حل مىكنيم! على بن ربيعه دوباره پرسيد كه چگونه كسى با نپذيرفتن اين كتاب، مستحق قتل مىشود؟ محمد بن عبدالوهاب گفت: «آنان به خاطر اينكه مشرك و كافرند مستحق قتل مىگردند». بعد گفت: «آيا تو هم اين را مىگويى؟» على بن ربيع گفت: «بلى اين اعتقاد من است».
هنگامى كه پراكنده شدند و محمد بن عبدالوهاب به خانه برگشت، پسر عمويش عبدالله بن حسين پيش او آمد و گفت: «آيا اين راست است كه تو با اين مذهب خودت خروج مىكنى؟» گفت: «بلى». پسر عمويش گفت: «به خدا قسم اگر يك نفر از «بنىسنان» را به اين مذهب دعوت كنى، سرت را از بدنت جدا مىكند». در اين روز بين او و پسر عمويش، مشاجرهاى درمىگيرد و عدهاى در اثر آن كشته مىشوند. (1)اين واقعيت تاريخى، حاكى از اين مطلب است كه محمد بن عبدالوهاب بعد از هشت ماه تفكر و انديشه، به اين نتيجه مىرسد، مذهبى كه خودش اختراع نموده، بايد جايگزين اسلام شود و كتابش به جاى قرآن ملاك و معيار حقانيت و استحقاق عذاب و عقاب قرار گيرد. به بيان ديگر، او به جاى اينكه پيرو قرآن و اهلبيت رسول خدا(عليهم السلام) باشد، پيرو كتاب و تفكرات ابداعى خويش مىگردد، لذا به صراحت مىگويد كه تمام مسلمانان به علت نپذيرفتن كتاب و مذهب او، مشرك و كافر
1) محمد بن عبدالوهاب عزيز العظمة(المنتخب من مدونات التراث)، ص 119.
گشته، مستحق قتل مىگردند.
محمد بن عبدالوهاب، پيشواى وهابىها در راستاى تحقق اهداف دشمنان اسلام، به حدى با مسلمانان دشمنى داشته كه به صورت افراطى مىگويد:
شرك مسلمانان، غليظتر از شرك بتپرستان زمان جاهليت است، زيرا مشركان فقط در حال خوشى و رفاه، مشرك بودند و در حال سختى و گرفتارى موحد و خدا پرست مىشدند، لكن مسلمانان در هردو حال(شدت و رخا) مشرك هستند. (1)او در جاى ديگرى مىگويد: «كسى كه مشركان(مسلمانان) را تكفير نكند يا در كفر آنان، شك داشته باشد، از بزرگترين نواقض اسلام است». (2)اگر به اين سخنان محمد بن عبدالوهاب دقت شود، كفار و مشركان واقعى در اصل خداپرست و موحدند و فقط گاهى مبتلا به شرك مىگردند، اما مسلمانان از اصل مشركاند و هيچگاه موحد و خداپرست نيستند.
بر همين اساس، وهابىها، پيوسته مسلمانان را به قتل مىرسانند و نه تنها از آغاز موجوديت خود تا امروز، هيچ نوع اختلاف و برخوردى با كفار واقعى(نصارى و يهود و حتى مادىپرستان) نداشتهاند، بلكه با حفظ رابطه نيكو، در خارج و داخل كشور به آنان احترام مىكنند و بر
اين رابطه تأكيد دارند.
آيا اين تفكر وهابىها به تنهايى، بر باطل بودن اين فرقه مسلمانكُش كافى نيست و به روشنى، خدمتگذارى آنان را براى كفار به اثبات نمىرساند؟
«احمد زينى دحلان» در «خلاصة الكلام» مىنويسد:
محمد بن عبدالوهاب كسانى را كه از مذهب او پيروى مىكردند و قبلًا فريضه حج را انجام داده بودند، وادار مىكرد كه حجش را اعاده كند و به آنها مىگفت كه حج اول آنها در حال شرك بوده است. همچنين به كسانى كه به مذهب او مىگرويدند، پس از اداى شهادتين مىگفت: شهادت سوم را هم بر زبان جارى كنند و بگويند كه قبلًا كافر بودهاند و پدر و مادرشان نيز در حال كفر از دنيا رفتهاند.
اگر آنان اين شهادت سوم را بر زبان جارى نمىكردند، دستور قتلشان را صادر مىكرد. او به طور آشكار مىگفت: مسلمانان ششصد سال كافر بودهاند. او غير از پيروان خود، بقيه مسلمانان را مشرك و كافر مىدانست و خون و مالشان را حلال و مباح مىشمرد. (1)به همين علت است كه تمام جنگهاى وهابىها با مسلمين، از طرف آنان، اسم و عنوان «غزوه» به خود گرفته است. (2)با توجه به اين تفكر و عملكرد محمد بن عبد الوهاب و پيروان او، شرط
مسلمانى نزد وهابيت شهادت سوم است، نه شهادتينى كه پيامبر اسلام(ص) آن را به دستور خدا شرط مسلمانى قرار داده و با اقرار به آن، خون و مال و ناموس هر انسانى محترم گرديده و تكفير او حرام مىگردد!
اين مسلمانانى كه از نظر وهابىها كافر و مشرك به شمار مىآيند، به وحدانيت خدا و نبوت پيامبر(ص) ايمان داشته و به اين شهادتين، اقرار كردهاند و تنها چيزى را كه به آن، اقرار نمىكنند، همان شهادت سومى است كه محمد بن عبدالوهاب، آن را از نزد خود ابداع نموده و شرط مسلمانى قرار داده است و بر آن اساس، ساير مسلمانان را تكفير مىكند.
به عبارت ديگر، از ديدگاه وهابيت، كسى مسلمان است كه شهادت بدهد همه مسلمانان تا ظهور محمد بن عبدالوهاب كافر بودهاند و هر كسى كه مذهب او را نپذيرد، او نيز كافر است؛ اگر چنين شهادتى ندهد، خود او هم كافر و مهدورالدم خواهد بود. آيا كسى كه در كنار شهادتين، شهادت سوم را آن هم در جهت تكفير مسلمين، شرط اساسى و اصلى مسلمان شدن بداند، خودش را متهم به بدعتگذارى و كفرگويى نكرده است؟
بر مبناى كدام دليل مسلمين ششصد سال كافر بودهاند و در اين مدت، حتى يك نفر مسلمان هم وجود نداشته است؟ با توجه به اين اظهارات و موضعگيرى خصمانه محمد بن عبدالوهاب عليه مسلمين، آيا جريان وهابيت يك توطئه بزرگ عليه اسلام و تضعيف مسلمين در راستاى تحقق اهداف كفار و سياستمداران آنان، نيست؟
وهابىها بدون دليل، تمام اهل سنت را كافر مىدانند. ابنعابدين يكى از
علماى معروف حنفى و صاحب كتاب فقهى «حاشيه ابنعابدين» مىگويد:
فرقه وهابيت، تمام اهل سنت را كافر دانسته، فقط خودشان را موحد مىپندارند. به طور كلى، هر كس با اعتقاد آنان مخالف باشد، از ديدگاه آنها مشرك و كافر است و به همين خاطر، كشتار اهل سنت و علماى آنان را مباح دانستهاند. (1)وهابيان و علماى آنان، در برابر سخن «شيخ حسين مدنى» يكى از علماى ديوبندى پاكستان چه جوابى دارند كه گفته است محمد بن عبدالوهاب نجدى كه از نجد ظهور نمود، داراى افكارى باطل و عقيدهاى فاسد بود. آنان بسيارى از اهلسنت و جماعت را كشتند. او كشتن اهل سنت را موجب وجود رحمت مىدانست! او اهل حجاز و خصوصاً ساكنان حرمين شريفين را به بدترين وضع آزار و شكنجه داد و هزاران نفر از مسلمين بهدست او به شهادت رسيدند. اين شيخ ديوبندى در يك كلام مىگويد:
والحاصل انه كان رجلا ظالما عاصيا، فاسقا سفّاكا. و من اجل ذلك مازالت العرب و لاتزال عداوة قلبية معه ومع اتباعه وبحيث لايبغضون اليهود و لاالنصارى و لاالهندوس كما يبغضونهم. (2)
حاصل مطلب اين است كه محمد بن عبدالوهاب مرد ستمگر و عصيانگر و فاسق و خونريزى بوده و عربها پيوسته با او و پيروانش به گونهاى دشمنى داشتهاند كه با يهود و نصارى و
هندوها نداشتهاند.
شيخ حسين احمد مدنى كه شيخالحديث بوده و در آزادى و استقلال هند، نقش اساسى داشته است، درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
محمد بن عبدالوهاب معتقد بود كه همه اهل عالم و تمام مسلمانان بلاد عرب، كافر و مشركاند و جنگ با آنان و غنيمت گرفتن اموال آنها جايز، بلكه واجب است. (1)همچنين «احمد امين» نويسنده معروف مصرى مىگويد: «وهابيان غير از سرزمين خود، سرزمينهاى ديگر اسلامى را مملكت اسلامى نمىدانند و معتقدند كه بايد با اين ممالك، جهاد كرد». (2)آيا اين اعتقاد محمد بن عبدالوهاب، مؤسس فرقه وهابيت، بدعت و مخالف مبانى دين اسلام نيست؟ چرا وهابيان، تشنه خون مسلمانان هستند، بهگونهاى كه حتى كفار حربى نيز چنين حرص و ولعى در كشتن مسلمين ندارند؟
چرا محمد بن عبدالوهاب و پيروان او، جنگ و جهاد را با كفار جايز نمىشمارند و به جاى آن مسلمانان را هدف گرفتهاند؟ و آيا اين اعتقاد و عملكرد آنان، در برابر مسلمانان، كاشف از رابطه مرموز و مخفيانه وهابيان، به خصوص سران و رهبران آنها، با كفار و دشمنان دينى مسلمانان و به خصوص استعمارگران سودجو نيست؟
به فرض اينكه مسلمانان، آنگونه كه وهابيان مىگويند كافر و مشرك
بوده و جهاد با آنان واجب باشد، پس چرا وهابيان در جهاد با آنان مرتكب وحشىگرى و ايجاد رعب و وحشت شده، آنان را به فجيعترين وجه مىكشند و اعضاى آنان را مثله و تكه پاره كرده، حتى به اطفال شيرخوار هم رحم نمىكنند؟
به عنوان نمونه، در يكى از جهادهاى وهابىها عليه مسلمانان، در وادى «دواسر» در حالى كه اكثر آنان در مساجد مشغول خواندن نماز صبح بودند، سه هزار نفر را قتل عام كردند و مساجد را بر آنان خراب كردند و خانههايشان را آتش زدند و انگشت پاى اطفال را قطع نموده، سپس پاهايشان را قطع نمودند؛ و همينطور انگشتهاى دست آنان را قطع كردند تا به تدريج و همراه با شكنجه بميرند. آنان چشمها را از حدقه بيرون آوردند تا با اين كارشان ديگران را بترسانند. (1)وهابيان اينگونه جهاد را از كجا آموختهاند؟ آيا با اين كار آنان، جهاد كه يك پديده مقدس الهى است، خدشهدار نمىشود و چهره ضد انسانى و الهى به خود نمىگيرد؟ در حالى كه چنين رفتارى، حتى در ميان دزدان و جنايت كاران تاريخ، ديده نشده است.
آيا اينگونه رفتار وحشيانه وهابيان به نام اسلام، با مسلمانان و تحت عنوان جهاد، اسلام را در انظار جهانيان منفور و وحشتزا جلوه نمىدهد؟ و كدام عقل، مىتواند چنين دينى را بپذيرد؟
«حافظ وهبه» مستشار سعودى در كتاب «جزيرة العرب فى القرن العشرين» درباره رفتار وهابىها با مسلمانان چنين گزارش ميدهد كه
1) تاريخ آلسعود، ناصر السعيد، صص 286- 304.
عبدالعزيز بن عبدالرحمن آلسعود گفت:
هنگامىكه قبايل در مقابل دعوت ما، مقاومت كردند و جد ما آلسعود اول، عدهاى از شيوخ و بزرگان قبيله «مطير» را به زندان انداخت، بعد از آن، چند نفر ديگر از همين قبيله، براى آزادى آنها به عنوان واسطه آمدند، ولى آلسعود بهجاى اينكه آنان را آزاد كند همگى را كشتند و سرهاى بريده آنان را روى غذايى كه آماده كرده بودند قرار داده، واسطهها را كه پسرعموهاى مقتولين بودند، براى خوردن اين غذا دعوت كردند، هنگامى كه آنان از خوردن غذا امتناع ورزيدند، دستور قتل آنها را نيز صادر كرد.
ملك عبدالعزيز، اين مطلب را براى شيوخ قبيله مطير كه براى آزادى زعيم خود «فيصل الدويش» آمده بودند، نقل كرد تا به آنان بفهماند كه با تأسى از سلفش او را خواهد كشت؛ و همين كار را هم انجام داد و او را كشت و با خونش وضو گرفت تا نماز بخواند. (1)اين رفتار وهابىها از كدام خصيصه آنان حكايت مىكند و با اين عملكرد، مردم را به كدام اسلام و كدام توحيد دعوت مىكنند؟ ممكن است كه در تاريخ، شبيه اين فجايع، بر اساس انگيزههاى شيطانى و هواهاى نفسانى اتفاق افتاده باشد، اما هيچ دين و آيينى اينگونه رفتار وحشيانه را كه وهابيان آن را به نام اسلام به نمايش مىگذارند بر
1) ماضي الوهابيين وحاضرهم، سيد مرتضى رضوى، ص 196.
نمىتابد.
آيا امروزه، وهابيان كه مدعى توحيد و اسلام واقعى هستند، در گوشه و كنار دنيا با وحشىگرى و رفتارهاى عارى از منطق و عقل و به دور از شريعت پاك اسلام، برخى از جهانيان را كه از اسلام چيزى نمىدانند نسبت به اسلام و آموزههاى مقدس آن و قرآن متنفر نكردهاند؟
به راستى كه آنان با اين كارشان كمر مسلمانان را شكستهاند و راههايى را براى نفوذ دشمنان اسلام در ميان مسلمانان ايجاد كردهاند.
ترديدى نيست كه اسلام و آموزههاى آن، به وسيله علماى دين از نسلى به نسلى منتقل شده و آنان هستند كه در پيشرفت و شكوفايى دين اسلام، نقش برجسته و اساسى داشتهاند.
اگر اين علما نبودند حتى وهابىها هم چيزى از معارف اسلام به دستشان نمىرسيد تا ديگران را تكفير نموده و خودشان را مسلمانان واقعى قلمداد كنند، بلكه اسلام به فراموشى سپرده مىشد. پس اين وجود پربركت علما و فقهاى اسلامى است كه در طول زمانهاى گذشته، اسلام را زنده نگه داشته و به نسلهاى آينده منتقل نمودهاند. اما وهابىها با چشمهاى بسته و با دلهاى زنگزده و با بىنهايت دشمنى، آنان را با
دشنام و اهانتهاى ناروا تكفير مىكنند.
انديشه و مذهب وهابيت، بر مخالفت با تمام علما و فقهاى اسلامى بنا شده است. آنان در اين راستا، از هيچگونه توهين و اهانت نسبت به علماى دين فروگذار نكردهاند.
ابن تيميه، هر فقيهى را كه مخالف با ديدگاه او، نظر و فتوايى مىداد، به الاغ خودش تشبيه مىكرد. او عارف بزرگ، ابنعربى، «صاحب فتوحات مكيه»، و امام محمد غزالى، صاحب كتاب ارزشمند «احياء علوم الدين» و امام فخررازى، صاحب تفسير «مفاتيح الغيب» را بسيار دشنام مىداد و آنان را جوجههاى هنود(هندوها) و يونان مىخواند. خصومت و دشمنى او با علماى بزرگ اسلامى به اندازهاى شديد بود كه هرگاه از علامه حلى(ابن المطهر) نام مىبرد، او را «ابن المنجس» مىخواند. (1)وهابيان به پيروى از ابنتيميه، ابوحنيفه، نعمان بن ثابت فقيه نامدار اهلسنت را كه در ميان مسلمانان اهل سنت، داراى بيشترين پيرو و مقلد مىباشد، از ائمه ضلال شمردهاند. (2)آيا اين برخورد غير معقول و غير انسانى وهابيان با علماى دين از انحراف اعتقادى و بدعت عملى آنان حكايت نمىكند؟ با چه معيار عقلى و با كدام ملاك شرعى، وهابىهايى كه خودشان، دوازده قرن از اسلام فاصله دارند، ساير مذاهب اسلامى، اعم از فقهى و كلامى را كه در قرن
اول هجرى به وجود آمدهاند، مردود مىشمارند و سران و اتباع آنها را دزد، كافر، ملحد، زنديق، يهود اهل قبله و مانند آن، مىخوانند. (1)
آيا مذاهبى كه در صدر اسلام و نزديك به زمان نزول وحى و احاديث نبوى به وجود آمدهاند به اسلام نزديكترند يا مذهبى كه در قرن دوازدهم در فضاى فرهنگى غرب و در زمان حاكميت سياسى دشمنان اسلام به وجود آمده است؟
عبدالعزيز بن سعود، يكى از مريدان محمد بن عبدالوهاب و امير وهابيان، در ابتداى تأسيس فرقه وهابيت، در اولين سخنرانى خود براى قبايل عرب، موضع خود را در برابر علماى اسلام اينگونه اعلام مىكند:
ما بايد همه شهرها و آبادىها را به تصرف خود درآوريم و احكام و عقايد خود را به آنان بياموزيم. براى تحقق بخشيدن به اين آرزو ناگزيريم كه عالمان اهل سنت را كه مدعى پيروى از سنت سنيه نبويه و شريعت محمديه هستند از روى زمين برداريم. به عبارت ديگر مشركانى كه خود را به عنوان اهلسنت قلمداد مىكنند، از دم شمشير بگذرانيم و به ويژه علماى سرشناس و مورد توجه را، زيرا تا اينها زنده هستند، همكيشان ما روى خوشى نخواهند ديد. از اين رهگذر، بايد اول كسانى را كه به صورت عالم خود نمايى مىكنند، ريشهكن نمود، سپس بغداد را تصرف كرد. (2)
آيا اين موضعگيرى وهابيان، شبيه مواضع كمونيستها نيست كه با اشغال هر كشور اسلامى مىگفتند، وجود علماى اسلامى و حتى آدمهاى بزرگسالى كه از اسلام چيزى مىدانند، مانع از پيشرفت و تسلط كمونيسم است و همه آنان بايد كشته شوند و همين كار را هم در كشورهايى مثل تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان و اخيراً در افغانستان انجام دادند؟
بهراستى بين وهابيان و كمونيستها چه شباهتى وجود دارد كه هر دو اسلام و عالمان دينى را مانع پيشرفت همكيشان خود مىدانند و هردو به يك نوع، با اسلام و مسلمانان، دشمنى خود را در حوزه نظر و عمل به اثبات رساندهاند؟
تنها تفاوتى كه بين اين دو مكتب، وجود دارد اين است كه كمونيسم با چماق بىدينى بر فرق اسلام و مسلمين مىكوبيد، اما وهابيت با چماق ديندارى بر فرق و قلب اسلام و مسلمانان مىكوبند. هرچند به فرموده رهبر انقلاب اسلامى ايران، امام خمينى(قدس سره) كمونيسم را ديگر بايد در موزههاى تاريخ جستوجو نمود، ولى ضربات مهلك وهابيت، هنوز بر پيكر اسلام و مسلمين ادامه دارد.
چرا وهابىها از علماى دين و محيط و فضاهايى كه با فرهنگ اسلامى و معارف قرآنى روشن شدهاند، مىترسند و پيوسته براى رسيدن به اهدافشان از مردم جاهل استفاده مىكنند؟ اين در حالى است كه دين اسلام، بر علم و آگاهى و معرفت مبتنى است و از منطق استوار و برهانى قاطع برخوردار مىباشد و هيچ دين و آيينى در حوزه استدلال و عقلانيت، در برابر آن، توان مقاومت ندارد.
اسلام، براى پيشرفت و گسترش خود، نيازى به كشتار و خونريزى و خشونت ندارد، چه اينكه خداوند خطاب به پيامبرش مىفرمايد:
ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِي أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ(نحل: 125)
با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن؛ پروردگارت، از هر كسى بهتر مىداند چه كسى از راه او گمراه شده و او به هدايتيافتگان داناتر است.
فرقه وهابيت، در راستاى مخالفت با اسلام و مسلمين، در برابر متكلمان اسلامى، موضعى خصمانه گرفتهاند و آنها را اهل بدعت، و روش كلامى را منهج جاهليت قلمداد مىنمايند و به طور كلى، استدلال متكلمان را بدعت (1)و آنان را اهل ضلال ناميدهاند (2)و در نهايت آنان را مشرك خواندهاند. (3)ابن تيميه مىگويد:
متكلمان از نظر علم، مانند «عبدالله بن ابىاسرح» هستند كه
كاتب وحى بود و سپس مرتد شد و به مشركان پيوست و پيغمبر در سال فتح مكه، خون او را هدر اعلام نمود. (1)آيا دشمنى وهابيان با متكلمان اسلامى، جز با دشمنى با اسلام، قابل توجيه است؟ آيا اين موضع خصمانه وهابيان، با متكلمان حاكى از اين نيست كه آنان مانع گسترش عقايد وهابيان در ميان جامعه اسلامى مىشوند؟
آيا اين متكلمان اسلامى نيستند كه در مقابل هجمه و شبهات دشمنان و شبههافكنان، براى حفاظت از كيان و مرزهاى اعتقادى اسلام، زحمتهاى زيادى كشيدهاند و هر كدام به قدر توان فكرى و علمى خود، خالصانه از اسلام دفاع كرده و معارف آن را براى همگان بيان نمودهاند و باعث رشد و تكامل اعتقادات مسلمانان شدهاند؟
آيا دشمنى وهابيان با متكلمان اسلامى، با تضعيف اسلام و مسلمانان در برابر دشمنان دين و عقايد مسلمين مساوى نيست؟ از اين گذشته، خود وهابيان تا چه حدّى توانستهاند از عقايد و معارف دين اسلام در برابر شبهات دشمنان دفاع كنند و اسلام را آنگونه كه هست تبيين نمايند؟ آيا جز اين است كه وهابىها به جاى اينكه از اسلام و مبانى آن دفاع كنند، منشأ بروز شبهه در حوزههاى مختلف، عليه اسلام شدهاند؟
1) نقض المنطق، ص 49.
وهابىها در طول دو قرن عمر خود، فاجعههاى زيادى در حوزه فكر و عمل آفريدهاند؛ كشتار مسلمانان، ايجاد اختلاف و نفاق در بين آنان و تكفير مسلمانان بخشى از ميوههاى تلخ اين شجره ملعونه است كه جامعه اسلامى را گرفتار نموده است. اين فرقه، حتى دشمنى خود را نسبت به علم، فرهنگ و تمدن اسلامى، به قبيحترين شكل، آشكار مىكنند و به كتابخانههاى اسلامى رحم نمىكنند. وهابيت كتابخانههايى را كه غالباً كتابهاى فقهى، تفسيرى و حديثى را در خود جاى داده بودند، آتش زده، مسلمانان را از اين گنجهاى گرانبهاى علمى و دينى محروم نمودند. (1)آنان كتابخانه بزرگ «المكتبة العربية» را كه حاوى بيش از شصت هزار عنوان كتاب گرانسنگ و ناياب و بيش از چهل هزار نسخه خطى منحصر به فرد بود، آتش زدند. در اين كتابخانه، برخى از آثار خطى دوران جاهليت و معاهده يهوديان و كفار قريش بر ضد رسول خدا(ص)، و همچنين آثار خطى امام على(ع) و برخى ديگر از صحابه و نيز قرآن مجيد به خط عبدالله بن مسعود وجود داشت. ناصرالسعيد از قول يكى از مورخان نقل مىكند كه هنگام تسلط وهابيان، اين كتابخانه را به بهانه وجود كفريات در آن، آتش زده و آن را به خاكستر تبديل كردند. (2)آيا اين برخورد وحشيانه وهابىها با فرهنگ و تمدن اسلامى، جز با انگيزه دشمنى با اسلام با چيزى ديگر قابل توجيه است؟ و آيا هدف
وهابىها از سوزاندن متون اصيل و بر جاى مانده از سلف صالح و علماى بزرگ و كتابهايى كه در برگيرنده فرهنگ، تمدن و علوم اسلامى بوده، غير از اين مىتواند باشد كه آنان خواستهاند با اين كار، راه را براى افكار انحرافى ابنتيميه و محمد بن عبدالوهاب باز كنند؟
چرا پيروان اين فرقه، از علم و فرهنگ و تمدن اسلامى مىترسند، همانگونه كه از علما، فقها و متكلمان اسلامى وحشت دارند؟ كسى كه در جستوجوى حق است، نه تنها از هيچ فرهنگ و تمدنى نمىترسد، بلكه براى به دست آوردن راه حق و پذيرش آگاهانه و عالمانه آن، به هر وادى قدم مىگذارد تا گمشدهاش را دريابد.
در قرن اول هجرى، فرقهاى به نام «خوارج» در ميان مسلمانان پديد آمد. آنان عقايدشان را بر كجفهمى و جمود فكرى، مبتنى ساختند و بر محور اين عقايد، حكم تكفير مسلمانان را صادر نمودند. اين گروه بعد از آنكه در جنگ صفين، حكميت و حتى حُكم را بر امام و خليفه زمان خود تحميل كردند، بعد از حكَميت عمرو عاص و ابوموسى اشعرى به نفع معاويه، از عمل خود پشيمان شده، تمام كسانى را كه حكَميت را پذيرفته بودند، تكفير نمودند و از همگان، به ويژه از امام على(ع)
خواستند تا بر كفرشان شهادت داده، سپس توبه كنند. (1)آنان بعد از پشيمانى در اين مسئله، به ظاهر آيه إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ؛ «حكم و فرمان، تنها از آنِ خداست»(انعام: 57) استناد كردند و با برداشت جاهلانه و غير معقول از ظاهر آيه، مىگفتند حاكميت، مخصوص خداست و بر اين اساس، تمام مسلمانان را كافر دانستند و اسلام را در فرقه خوارج منحصر كردند. امام(ع) در جواب اين سخن آنان كه مىگفتند: حاكميت فقط از آن خداست، مىفرمود: «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرادُ بِهَا الباطِلُ» (2)«سخن حقى است كه باطل، از آن اراده شده است».
فرقه وهابيت، شباهتهاى زيادى به فرقه خوارج دارد و به همين علت، هنگامىكه در قرن دوازدهم هجرى در عربستان به وجود آمد، عثمانىها اسم خوارج را بر آنان اطلاق نمودند. (3)
شيخ محمد عبده دانشمند معروف اهل سنت، مىگويد: «وهابىها اخذ به ظاهر را واجب دانسته، به هيچ صورت از آن عدول نمىكنند، هرچند اين ظاهر، مخالف با اصول اسلامى باشد». (4)وهابىها، ظاهرگرايى را از فرقه خوارج فرا گرفتهاند، زيرا بعد از گذشت قرنها، فرقه ديگرى شبيه آن ساختند و به همانسان كه خوارج،
همه مسلمانان را كافر مىدانستند، وهابىها نيز تمام مسلمين را به خاطر اعتقادشان به استغاثه، توسل به انبيا و اوليا، تكفير كرده، محكوم به شرك نمودند و فقط خودشان را مسلمان واقعى پنداشتند؟
آيا تلقى وهابىها از اسلام، بر پايه ظاهرگرايى، با تعطيل عقل انسان مساوى نيست؟ و آيا جمود فكرى آنان كه عارى از تعقل و تفكر است، باعث رفتار خشن و خشك پيروان اين فرقه نشده و نتيجه آن، كشتار جمعى مسلمانان در مناطق مختلف دنيا، با همان منطق و معيارى كه خوارج مرتكب كشتار مسلمين مىشدند، نيست؟
به هر حال، اين رفتار وهابىها، به خصوص در كشورهاى اسلامى، با ايجاد رعب و وحشت و بمبگذارىهاى كور و بىهدف و ترور و عملياتهاى انتحارى كه با آموزههاى متعالى دين مبين اسلام، هيچ سنخيتى ندارد، از همين ظاهرگرايى خوارج نشئت گرفته است.
آيا وهابيت، دين اسلام را به عنوان دين خشونت و تروريسم و مخالف با كرامت انسانى در جهان معرفى نكرده است؟
روشن است كه اين رفتار وهابىها در اسلام هيچ ريشهاى ندارد، جز اينكه آنان، اسلام را مانند خوارج از ظواهر و سليقههاى تحجّرآميز خود گرفته و باعث فاجعهاى غيرقابل جبران در جهان اسلام گرديدهاند.
«جميل صدق الذهاوى» درباره كشتار مردم طائف، توسط وهابىها مىگويد:
از شنيعترين كارهاى وهابىها، حمله و تجاوز آنان به طائف بود كه به كوچك و بزرگ رحم نكرده، حتى بچههاى شيرخوار را در دامن مادرانشان و قاريان را در حال قرائت و تعليم قرآن سر بريدند
و كسانى را كه از ترس آنان به مساجد پناه برده بودند، در حال ركوع و سجده با آخرين درجه قساوت و بىرحمى قتل عام نمودند و سپس قرآنها و كتابهاى ديگر، از جمله صحيح بخارى و مسلم را بيرون انداخته، در زير پاهاى خود لگدمال نمودند.
آنان با اين رفتارشان موجب تضعيف و شكست مسلمانان و قدرت بخشيدن به انگليسىهاى محارب گرديدند. در نتيجه، وهابيت و صهيونيزم در كنار هم، توسط همين كفار، مورد حمايت قرار گرفتند و آنان را بر مقدرات مسلمين، مسلط نمودند و اين دو قدرت دست نشانده، در واقع فقط مصالح و منافع كفار را رعايت نمودند. در حقيقت، وهابىها حكومت كفار حربى را بر مسلمين پذيرفتهاند، در حاليكه قران از آن نهى نموده است. (1)اين روش و عملكرد خصمانه وهابىها با مسلمانان از يك طرف و قرار گرفتن آنان در كنار كفار از سوى ديگر، كه حتى براى يك بار هم كه شده، عليه قدرتهاى استعمارى كفر و شرك، سخنى نگفتهاند، چه تفاوتى با عملكرد خوارج دارد؟ زيرا خوارج نيز مسلمانان را بىمحابا و وحشيانه مىكشتند و نه تنها به كفار و مشركان تعرض نمىكردند؛ بلكه آنان را به سوى خود دعوت مىكردند.
آنان «عبدالله بن خباب» صحابه رسول خدا(ص) را در حالى كه روزه گرفته و قرآن برگردن آويخته بود، همراه با همسر باردارش در ماه مبارك
1) مخالفة الوهابيه للقرآن والسنه، عمر عبدالسلام، صص 84- 85.
رمضان با فجيعترين شكل كشتند. (1)ابن عابدين، به علت همين شباهت وهابيت با خوارج مىگويد: «محمد بن عبدالوهاب و اتباع او، خوارج زمان ما مىباشند». (2)آيا- العياذ بالله- رسول خدا(ص) و خلفا، كفار را اينگونه به سوى اسلام دعوت مىكردند تا وهابىها از روش و سنت آنان الگو گرفته باشند؟ يا اينكه رسول خدا(ص) با كمال لطافت و نرمى، مردم را به سوى اسلام دعوت مىنمود و براى هدايت آنان، سختىهاى زيادى را متحمل مىشد؟
خداوند درباره رفتار نرم و لين پيامبرش مىفرمايد:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِىالْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ(آلعمران: 159)
به(بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم] نرم(و مهربان) شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مىشدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب! و در كارها، با آنان مشورت كن، اما هنگامى كه تصميم گرفتى،(قاطع باش و) بر خدا توكل كن، زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد.
از طرف ديگر، خداوند رفتار و روش برخورد پيامبر(ص) را براى همگان الگو قرار داده و مىفرمايد:
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ
وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثيراً(احزاب: 21)
مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه به رحمت خدا و روز رستاخيز اميد دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
بايد پرسيد كه وهابىها از اين سرمشق؛ يعنى رسول خدا(ص) چقدر پيروى كردهاند؟ آيا با اين خشونت و بىرحمى كه سرلوحه دعوت آنان قرار دارد و دعوتشان با كشتن و ترور و وحشىگرى همراه است، هيچ نشان و اثرى از سيره رسول خدا(ص) در آن ديده مىشود و آيا كسى به سوى اسلام و يا مذهب آنان، تمايل پيدا خواهد كرد؟
با توجه به شباهتهاى متعدد بين دو فرقه وهابيت و خوارج چرا وهابىها مدعىاند كه پيرو سلف صالح هستند؟ در حالى كه كمترين شباهتى بين رفتار وهابيان و سلف صالح وجود ندارد. چه كسانى از سلف صالح، گوينده كلمه توحيد و شهادت دهنده به وحدانيت و رسالت پيامبر خاتم(ص) را تكفير نموده و آنان را درحال نماز در مساجد، قتل عام كردهاند؟
ديگر آنكه در عملكرد هيچ سلف صالحى، اثرى از وحشىگرىهاى وهابيت ديده نمىشود، زيرا آنان پيرو رسول خدا(ص) بوده و از رفتار و شيوه آن حضرت، الگو برمىداشتند و آن حضرت را سرمشق خود قرار داده بودند.
در صحيح مسلم آمده است:
روزى اميرالمؤمنين على(ع) از رسول خدا(ص) پرسيد: يا
رسولالله، تا چه حد جنگ را با كفار ادامه دهيم؟ حضرت پاسخ دادند: با آنان تا هنگامى كه شهادتين را بر زبان جارى نمايند نبرد كن و پس از گفتن «لا الهَ الا الله، مُحَمَّدٌ رَسولُ الله» ريختن خون آنان و گرفتن اموالشان ممنوع مىگردد. (1)در صحيح بخارى و صحيح مسلم، دو كتاب معتبر اهلسنت تحت عنوان «باب تحريم قتل الكافر بعد ان قال لا الهَ الّا الله ...» و در كتابهاى ديگر از «اسامة بن زيد» نقل شده است:
پيامبر اكرم(ص) ما را به سريهاى در منطقه «حرقات» فرستاد. وقتى دشمن شكست خورد، در حال فرار يكى از آنان را دستگير كرديم. او در اين حال كلمه، «لا اله الّا الله» را بر زبان جارى كرد، ولى ما او را كشتيم. هنگامى كه ماجرا براى رسولخدا(ص) بازگو شد، حضرت فرمود: شما در روز قيامت با «لا اله الّا الله» چه خواهى كرد؟ ما عرض كرديم: يا رسولالله او از ترس شمشير و كشته شدن «لا اله الّا الله» گفت. حضرت فرمود: آيا شما از ذهن و نيت او آگاه بوديد كه از ترس، كلمه توحيد را بر زبان جارى كرده است؟ اسامه گفت: پيامبر(ص) هميشه اين جمله را تكرار مىكرد كه در روز قيامت در پيشگاه كلمه «لا اله الّا الله» چه خواهى كرد تا آنجا كه من آرزو مىكردم، اى كاش من مسلمان نشده بودم، مگر همان روز. (2)
آيا وهابىها صحيح بخارى و صحيح مسلم را نخواندهاند كه چيزى را كه پيامبر خدا(ص) تحريم كرده، آنان واجب مىدانند و چرا برخلاف نص صريح پيامبر خدا(ص) براى كشتن مسلمانان به دنبال بهانه هستند و در اين راه از هيچ تلاشى فروگذار نيستند؟
چگونگى برخورد فرقه وهابيت با پديدههاى نوين، در جاى خود، بسيار شگفتانگيز است كه تنها به گوشهاى از اين نوع برخورد، اشاره مىكنيم:
وهابىها با هر پديده علمى و فرهنگى و حتى تكنولوژى، با سلاح بدعت برخورد مىكنند. از ديدگاه آنان، هر چيزى كه در زمان
رسولخدا(ص) و در قرن اول هجرى وجود نداشته و بعداً به وجود آمده است، به بدعت و حرمت محكوم مىشود. بر همين اساس، آنان با دانشهاى بشرى در حوزه فلسفه، منطق، تاريخ و آموزش زبانهاى خارجى و مانند آن، به شدت مخالفت مىكنند، مثلًا در سال 1349 ه. ق، هنگامى كه اداره معارف مكه، زبان خارجى، جغرافيا و نقاشى را جزء مواد درسى مدرسهها قرار داد، علماى وهابى نجد با فريادهاى اعتراضآميز در مقابل اداره معارف تجمع كردند و گنجاندن اين متون را در درسهاى مدارس بدعت شمردند. (1)آنان در راستاى مخالفت با هر كشف و اختراع، استفاده از تلفن را بدعت شمردهاند. لذا هنگامى كه پادشاه سعودى براى ارتباط ميان قصر و برخى از مراكز نظامى و سياسى، خط تلفن كشيد، گروهى از وهابىها با اعتراض شديد، خط تلفن را از بين بردند.
آنان همچنين استفاده از دوچرخه را نيز حرام دانستند و آن را مركب شيطان ناميدند. از اين گذشته، استفاده از وسايل عكسبردارى و گرفتن عكس را نيز بدعت دانسته، آن را حرام مىدانند. به همين علت، يكى از علماى برجسته وهابى، هنگامى كه مىخواست به قاهره برود، از حكومت مصر در خواست نمود تا او را از نصب عكس بر روى گذرنامهاش معاف كنند. (2)آنان حتى امورى را كه با مبانى روشن علمى ثابت شده، انكار
مىكنند؛ مثلًا در يكى از جرايد نقل شده كه يكى از فقهاى نجد(وهابى) با وجود اينكه در رياض و حجاز، مقام استادى داشت و معاون دانشگاه بود، بعد از گذشت قرنها، فتواى كشيشان را مبنى بر محكوميت كوپرنيك و گاليله، به علت اعتقادشان به كروى بودن زمين و حركت آن، تأييد نموده و اين محكوميت را صحيح دانسته است. عجيبتر اينكه، اين عالم وهابى آنچه را كه پيروان كليساى كاتوليك، در قرون وسطى درباره زمين و آفتاب و ستارگان به آن معتقد بودند، او هم در قرن بيستم آنها را پذيرفته و مورد تأييد قرار داده است. (1)
سؤالى كه در اينجا مطرح است اين است كه چرا وهابى ها به سوى تحجّر و جمود فكرى تمايل شديدى دارند و چرا علوم و پيشرفتهاى علمى را بدعت مىدانند؟ واقعاً تخريب و به آتش كشيدن مدارس و مراكز علمى در برخى از كشورهاى اسلامى، توسط عمال آنها، چه توجيهى مىتواند داشته باشد؟
آيا از اين رفتار آنان، اين نتيجه به دست نمىآيد كه آنان در تاريكى جهل و نادانى، بهتر مىتوانند به اهداف خود برسند و مردم را ناآگاه و جاهل نگه دارند تا فريب آنان را بخورند؟ در حالى كه خداوند مىفرمايد: وَ ما يَسْتَوِى الْأَعْمي وَ الْبَصيرُ؛ «و نابينا و بينا هرگز برابر نيستند».(فاطر: 19)
در جاى ديگرى فرموده:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ(زمر: 9)
1) مجله خواندنىها، شماره 92، سال بيست و ششم.
بگو: آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكساناند؟! تنها خردمندان، متذكر مىشوند!
قرآن
نهج البلاغه، شريف رضى، قم، دار الذخائر، 1412 ه. ق.
ابجد العلوم، صديق بن حسن القنوجى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1978 م.
ابن تيميه فى صورته الحقيقيه، عبدالحميد صائب، بيروت، الغدير للدراسات و النشر، 1415 ه. ق.
ابنتيميه و الامام على(ع)، سيدعلى ميلانى، قم، مركز الابحاث العقايديه، اول، 1421 ه. ق.
اجتماع الجيوش الاسلاميه، محمد بن ابىبكر بن قيم، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1404 ه. ق.
الاحتجاج، ابىمنصور احمد طبرسى، نجف، دار النعمان، 1386 ه. ق.
الاحسان بترتيب صحيح ابنحبان، علاء الدين على بن بلبان فارسى، بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا.
احكام القرآن، ابىبكر احمد بن على جصاص، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ه. ق.
الاستيعاب، يوسف بن عبدالله ابنعبدالبر، چاپ اول، بيروت، دارالجيل، 1412 ه. ق.
الاسلام و النصرانية، محمد عبده، چاپ هشتم، بىجا، بىنا، بيتا.
الاصابة فى تمييز الصحابه، احمد بن على بنحجر عسقلانى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ه. ق.
اصول الاربعة فى ترديد الوهابية، محمدحسن جان صاحب هندى، بىجا، بىتا.
اصول مذهب الشيعة الاماميه الاثنا عشريه، محمد قفارى، چاپ دوم، دارالرضا للنشر و التوزيع، 1418 ه. ق
الاقتصاد، محمدبنحسن طوسى، تهران، مكتبة مسجد جامع چهلستون، 1400 ه. ق.
الامامة فى اهم الكتب الكلامية، سيدعلى ميلانى، چاپ دوم، قم، شريعت، 1380 ه. ش.
انساب الاشراف، احمد بن يحيى بلاذرى، چاپ اول، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1394 ه. ق.
اوائل المقالات، محمد بن محمد نعمان(شيخ مفيد)، چاپ دوم، بيروت، دار المفيد، 1414 ه. ق.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ه. ق.
بحوث فى الملل و النحل، جعفر سبحانى، چاپ سوم، بىجا، مؤسسه نشر اسلامى، 1414 ه. ق.
البداية و النهاية، اسماعيل بنكثير، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408 ه. ق.
البدر الطالع، محمد بن على شوكانى، بيروت، دارالمعرفة، بىتا.
بررسى تاريخ عاشوراء، محمد ابراهيم آيتى، كتابخانه صدوق، 1366 ه. ش.
بصائر الدرجات، محمدبنحسن صفار، تهران، منشورات اعلمى، 1404 ه. ق.
بغية المرتاد، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بىجا، مكتبةالعلوم والحكم، 1408 ه. ق.
بيان تلبيس الجهميه فى تأسيس بدعهم الكلاميه، أبوالعباس ابنتيميه، چاپ اول، مكة المكرمة، مطبعة الحكومه، 1392 ه. ق.
البيان فى تفسير القرآن، سيد ابوالقاسم خويى، چاپ چهارم، بيروت، دار الزهراء، 1395 ه. ق.
تاريخ آلسعود، السعيد، ناصر، بيجا، بينا، بىتا.
تاريخ ابنخلدون، عبدالرحمن بن خلدون، چاپ چهارم، بيروت، دار احياء التراث العربى، بىتا.
تاريخ المدينة المنورة، ابىزيد عمر بن شيبه النميرى، چاپ اول، بيروت، دار التراث، 1410 ه. ق.
تاريخ المذاهب الاسلاميه، محمود أبىزهره، بيروت، دارالفكر، بىتا.
تاريخ المملكة السعوديه، شيخ محمد ابوزهره، بىجا، دارالفكر العربى، بىتا.
تاريخ المملكة السعوديه، صلاحالدين مختار، بيروت، بىتا، بىنا.
تتمة المختصر فى اخبار البشر، زين الدين عمر بن الورى، بيروت، دارالمعرفة، 1389 ه. ق.
تجارب الامم، ابن مسكويه، قاهره، بىنا، 1914 م.
تصحيح الاعتقاد، محمد بن محمد بن نعمان(شيخ مفيد)، قم، منشورات رضى، بىتا.
تطهير الاعتقاد، محمد بن اسماعيل صنعانى، بىجا، بينا، بيتا.
تفسير ابىسعود، أبىسعود محمد بن العمادى، بيروت، دار احياء التراث، بىتا.
التفسير القرآنى للقرآن، عبدالكريم خطيب، بىجا، بىنا، بىتا.
تفسير المراغى، احمدبنمصطفى مراغى، بيروت، دار احياءالتراث العربى، بى تا.
التفسير الوسيط للقرآن الكريم، سيد محمد طنطاوى، بىجا، بىنا، بيتا.
تفسير بيضاوى، بيضاوى، بيروت، دارالفكر، 1416 ه. ق.
تفسير كبير، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بيروت، دارالمعرفة، بىتا.
تكملة السيف الصقيل، محمد كوثرى، مصر، بىنا، 1371 ه. ق.
توحيد، ابىجعفر محمد بن على بن بابويه(شيخ صدوق)، قم، جامعه مدرسين، بيتا.
توضيح المقاصد و تصحيح القواعد، محمد بن ابىبكر بن قيم، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب العربية، 1393 ه. ق.
تيسير العزيز الحميد، سليمان بن عبدالرحمن بن محمد بن عبدالوهاب، چاپ اول، بيروت، عالم الكتب، 1999 م.
الجامع الاحكام القرآن، محمد بن احمد قرطبى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ه. ق.
جامع البيان فى تفسيرالقرآن، محمد بن جرير طبرى، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفه، 1412 ه. ق.
جزيرة العرب فى قرن العشرين، حافظ وهبه، قاهره، مطبعة لجنة التأليف، بىتا.
الجواب الصحيح احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، چاپ اول، رياض، دارالعاصمه، 1412 ه. ق.
الجواهر الحسان، عبدالرحمن بن محمد ثعالبى، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بىتا.
حادى الأرواح الى بلاد الأفراح، محمد بن ابىبكر بن قيم، بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا.
حاشيه ردّ المختار، محمد امين ابنالعابدين، بيروت، دار الفكر، 1415 ه. ق.
الحسنة والسيئة، ابن تيميه، قاهره، مطبعة المدنى، بىتا.
حياة محمد، محمدحسين هيكل، قاهره، بىتا، 1354 ه. ق.
خصائص الكبرى، جلال الدين سيوطى، حيدر آباد دكن، بىنا، بىتا.
خصائص اميرالمؤمنين(ع)، احمد بن شعيب نسائى، مكتبه نينوى الحديثه، بىتا.
الخصال، ابىجعفر محمد بن على بن بابويه(شيخ صدوق)، قم، جامعه مدرسين، 1403 ه. ق.
خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام، سيد احمد بن زينى دحلان، بىجا، مكتبة الكليات الازهريه، 1398 ه. ق.
الدرّ المنثور، جلال الدين سيوطى، بيروت، دارالفكر، 1993 م.
درء تعارض العقل و النقل، احمد بن عبدالحليم بن تيميه، رياض، دارالكنوز الأدبيه، 1391 ه. ق.
الدرة المضية فى الردّ على ابنتيميه، تاجالدين سبكى، بىجا، بىنا، بىتا.
الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنة، ابنحجر عسقلانى، بيروت، دارالجيل، بىتا.
الدعوة على منهاج النبوة(مجدالدين فى القرن الثانى عشر)، وهبه الزحيلى، بىجا، بىنا، 1423 ه. ق.
الدعوة على منهج النبوه(اثر التجديد فى الجزائر)، عبدالحليم عوبيس، رياض، بىنا، 1423 ه. ق.
دفع الشبهه عن الرسول و الرساله، ابوبكر بن محمد حصنى الدمشقى، داراحياء الكتاب العربى، قاهره، 1418 ه. ق.
دقائق التفسير، عبدالحليم بن تيميه، دمشق، چاپ دوم، مؤسسه علوم القرآن، 1404 ه. ق.
رحلة ابنبطوطه، أبىعبد الله محمد بن ابراهيم ابنبطوطه، بيروت، داربيروت، 1405 ه. ق.
الرد على البكرى، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بيروت، دارالكتب العلمية، بىتا.
الرد على المتعصب العنيد المانع من ذم اليزيد، عبدالرحمن بنجوزى.
روح المعانى فى تفسير القرآن، سيد محمود آلوسى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ه. ق.
روضة المحبين، محمد بن ابىبكر بن قيم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1412 ه. ق.
زادالمعاد فى هدى خير العباد، محمد بن ابىبكر بن قيم، چاپ چهاردهم، بيروت، مؤسسه الرساله، 1407 ه. ق.
زعماء الإصلاح فى عصر الحديث، احمد امين، بيجا، بىنا، بىتا.
سبل السلام، محمد بن اسماعيل(الصنعانى) كحلانى، چاپ چهارم، مصر، شركة مصطفى البانى، 1379 ه. ق.
سلسلة الاحاديث الصحيحه، محمد ناصر الدين البانى، رياض، مكتبة المعارف، 1415 ه. ق.
السلفية الوهابيه، افكارها الاساسيه و جذورها التاريخيه، حسن بن على السقاف، چاپ اول، اردن، عمان، دارالامام النووى، 1423 ه. ق.
السلفيه بين اهل السنة و الاماميه، سيد محمد كثيرى، چاپ اول، بيروت، الغدير، 1418 ه. ق.
السلفيه مرحلة زمنية مباركه لامذهب اسلامى، دكتر سعيد رمضان بوطى، بيروت، دارالفكر، 1998 م.
سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى، بيروت دارالفكر، بىتا.
سنن الترمذى، أبىعيسى محمد ترمذى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
السنن الكبرى، ابىعبدالرحمن احمد بن شعيب نسائى، چاپ اول، لبنان، دار الكتب العلميه، 1411 ه. ق.
السنن الكبرى، احمد بن الحسين بيهقى، بيروت دارالمعرفه، بىتا.
السيرة الحلبيه، على بن ابراهيم حلبى، بيروت، دارالمعرفة، 1400 ه. ق.
الشافى فى الامامه، شريف مرتضى، چاپ سوم، قم، مؤسسه اسماعيليان، 1410 ه. ق.
شرح العمدة، ابن تيميه، رياض، مكتبة العكيسبان، 1413 ه. ق.
شرح المقاصد، سعد الدين تفتازانى، چاپ اول، پاكستان، دارالمعارف النعمانيه، 1401 ه. ق.
شرح عقايد النسفيه، سعدالدين تفتازانى، پاكستان، مكتبة علوم اسلامى، بىتا.
شرح كتاب التوحيد، رياض، مكتبة الرياض الحديثه، بىتا.
شرح مسند ابىحنيفه، ملا على قارى، بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا.
شرح نهج البلاغه، عبدالحميد بن ابى الحديد، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العربيه، 1378 ه. ق.
شفاء العليل، محمد بن ابىبكر بن قيم، تحقيق: محمد بدرالدين ابوفراس، بيروت، دارالفكر، 1398 ه. ق.
الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، قاضى عياض اندلسى، عمان، دارالقبحاء، 1407 ه. ق.
شهاب الثاقب على المسترق الكاذب، حسين احمد مدنى، بيجا، بىنا، بىتا.
صحيح ابنحبان، محمد بن حبان، چاپ دوم، بىجا، مؤسسه الرساله، 1414 ه. ق.
صحيح البخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، چاپ سوم، بيروت، دار ابنكثير، 1407 ه. ق.
صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دارالفكر للطباعة والنشر، 1401 ه. ق.
صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، بيروت، دار احياء التراث العربى، بىتا.
صحيفه نور، روح الله [امام] خمينى، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(قدس سره).
الصلاة و حكم تاركها، محمد بن ابىبكر بن قيم، چاپ اول، بيروت، دار ابنحزم، 1416 ه. ق.
الصواعق المحرقه، احمد بن حجر هيتمى، مكتبة القاهره، بىتا.
الصواعق المرسلة، ابن قيم الجوزى، رياض، دار العاصمة، 1418 ه. ق.
طريق الهجرتين، ابن قيم الجوزى، دار ابن قيم، 1414 ه. ق.
عزيز العظمه(المنتخب من مدونات التراث)، رياض، بىنا، بىتا.
عقيدة الاصفهانية، ابن تيميه، رياض، مكتبة الرشد، 1415 ه. ق.
عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب السلفيه، و اثرها فى العالم الاسلام، صالح بن عبدالله، عبدالرحمن العبوز، چاپ سوم، المدينه المنوره، مكتبة الوفاء، 1417 ه. ق.
العقيد الواسطيه، ابنتيميه، چاپ دوم، رياض، الرياسة العامه لادارات البحوث و الافتاء، 1412 ه. ق.
عنوان المجد فى تاريخ النجد، عثمان بن عبدالله، مكنية الرياض الحديثية، بىتا.
عون المعبود، عظيم آبادى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ه. ق.
عيون اخبار الرضا، ابىجعفر محمد بن على بن بابويه(شيخ صدوق)، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1404 ه. ق.
الغدير، عبدالحسين امينى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1379 ه. ق.
الفتاوى الحديثيّة، ابنحجر الهيثمى المكى، دمشق، دارالتقوى، امل، 1428 ه. ق.
الفتاوى الكبرى، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بيروت، دارالمعرفة، بىتا.
فتح البارى، ابنحجر عسقلانى، بيروت، دار المعرفه، 1379 ه. ق.
فجر الصادق، جميل صدقى الذهاوى، مصر، واعظ، 1323 ه. ق.
فرقه وهابى، على دوانى، چاپ دوم، تهران، سازمان چاپ و انتشار، 1366 ه. ش.
فيض القدير شرح الجامع الصغير، محمد عبدالرؤوف مناوى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ه. ق.
قواعد المرام فى علم الكلام، كمالالدين بن ميثم بحرانى، چاپ دوم، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، 1406 ه. ق.
كتب و رسائل و فتاوى ابنتيميه فى التفسير، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بىجا، بيتا.
الكشاف عن حقايق التنزيل، جارالله زمخشرى، مصر، مصطفى البابى، 1385 ه. ق.
كشف الشبهات، محمد بن عبدالوهاب، چاپ ششم، رياض، وزارة الشئون الاسلاميه، 1420 ه. ق.
كشف الظنون، حاجى خليفه، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
كشف المراد، ابنمطهر حلى، چاپ هفتم، قم، مؤسسه نشر الاسلامى، 1417 ه. ق.
كنز العمال، علاء الدين على متقى هندى، بيروت، مؤسسة الرسالة، بىتا.
كمال الدين و تمام النعمة، ابىجعفر محمد بن على بن بابويه(شيخ صدوق)، قم، موسسه النشر الاسلامى، 1405 ه. ق.
لفظ اللئالى، مرتضى زبيدى، بىجا، بىنا، بىتا.
مؤلفات محمد بن عبدالوهاب فى العقيده، محمد بن عبدالوهاب، تحقيق: عبدالعزيز زيد الرومى، رياض، جامعة الامام محمد بن سعود، بىتا.
ماضى الوهابيين و حاضرهم، سيد مرتضى رضوى، بيروت، الارشاد للطباعة و النشر، بىتا.
مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى، تهران، هرمس، 1382 ه. ش.
مجله خواندنىها، سال بيست و ششم.
مجمع البيان، على فضل بن حسن طبرسى، چاپ اول، بيروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، 1415 ه. ق.
مجمع الزوائد، نورالدين على بن ابىبكر هيثمى، بيروت، دار الكتب العربية، بىتا.
مجموع الفتاوى، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بىجا، بىتا.
المحلّى، على بن احمد بن سعيد بن حزم، بيروت، دار الآفاق، بىتا.
مخالفة الوهابيه للقرآن و السنه، عمر عبدالسلام، چاپ اول، بيروت، دارالهدايه، 1416 ه. ق.
مدارج السالكين، محمد بن ابىبكر بن قيم، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب العربية، 1393 ه. ق.
مدافع الفقهاء، صالح الوردانى، چاپ اول، قاهره، دارالرأى، 1419 ه. ق.
مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا.
المستدرك على الصحيحين، حاكم محمد بن عبدالله نيشابورى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 ه. ق.
مستمسك العروة، سيدمحسن حكيم، قم، مكتبة آيتالله مرعشى، 1404 ه. ق.
مسند ابوداوود، ابوداوود طيالسى، بيروت، دارالحديث، بىتا.
مسند ابىداوود، ابىداود سليمان بن اشعث سجستانى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1410 ه. ق.
مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دار صادر، بيتا.
مسند، ابويعلى، چاپ اول، دمشق، دارالمأمون التراث، 1404 ه. ق.
مسير طالبى، ابوطالب بن محمد اصفهانى، چاپ چهارم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1383 ه. ش.
مصنف، عبدالله بن محمد بن شيبه، چاپ اول، رياض، مكتبة الرشد، 1409 ه. ق.
معالم التنزيل، بغوى، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، 1407 ه. ق.
معالم الفتن، سعيد ايوب، چاپ اول، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1316 ه. ق.
معالم المدرستين، سيد مرتضى عسكرى، مؤسسه النعمان، بيروت، 1410 ه. ق.
المعجم الكبير، ابىالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، دار احياء التراث العربى، بىتا.
مفاتيح الغيب، فخرالدين محمد بن عمر رازى، چاپ سوم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1420 ه. ق.
المفردات فى غريب القرآن، ابىالقاسم الحسين راغب اصفهانى، دفتر نشر كتاب، 1404 ه. ق.
مقالات الاسلاميين، ابى الحسن على بن اسماعيل الاشعرى، مصر، مكتبة النهضة، 1369 ه. ق.
من لايحضره الفقيه، ابىجعفر محمد بن على بن بابويه(شيخ صدوق)، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، بىتا.
المناقب، موفق الدين خوارزمى، مؤسسة النشر الاسلامى، 1414 ه. ق.
منهاج السنّه، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، چاپ اول، مصر، بولاق، مطبعة كبراى اميريه، 1321 ه. ق.
الموافقات فى اصول الشريعه، شاطبى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
المواقف، عضدالدين عبدالرحمن بن احمد ايجى، چاپ اول، بيروت دارالجيل، 1997 م.
الميزان، محمدحسين طباطبايى، ترجمه: محمدباقر موسوى همدانى، چاپ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374 ه. ش.
نقد المنقول، محمد بن ابىبكر بن قيم، چاپ اول، بيروت، دارالقارى، 1411 ه. ق.
نقش استعمار در پيدايش وهابيت، رضا فتحآبادى، چاپ اول، انتشارات روزنامه جمهورى اسلامى، 1375 ه. ش.
نقض المنطق، احمد بن عبدالحليم ابنتيميه ابوالعباس، بيجا، بينا، بىتا.
نهر الذهب فى تاريخ حلب، عزى كامل بن حسين، حلب، بىنا، 1345 ه. ق.
نيل الاوطار، محمد بن على بن محمد الشوكانى، بيروت، دار الجيل، 1973 م.
وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، قم، مؤسسة آل البيت، 1414 ه. ق.
وفيات الاعيان، ابن خلكان، بيروت، دارالثقافه، بىتا.
وهابيان، على اصغر فقيهى، چاپ دوم، قم، اسماعيليان، 1364 ه. ش.
هدية العارفين، اسماعيل پاشا بغدادى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
هذه هى الوهابية، محمدجواد مغنيه، چاپ دوم، بىجا، دارالحقيقة 1414 ه. ق.
يهود فى ثوب الاسلام، شرف الدين ابىهريره، قم، مؤسسه انصاريان، بىتا.